ریحانة الادب حاوى زندگانى متجاوز از پنج هزار تن از فقیهان حکیمان متکلمان ریاضى دانان منجمان مورخان ادیبان طبیبان و جلد 7

ghaemiyeh.com

مشخصات كتاب

‏سرشناسه : م‍درس‌، م‍ح‍م‍دع‍ل‍ی‌‏‫، ‏‫۱۲۵۸‬- ‏‏‏‏‏‏‏۱۳۳۳.‬

‏عنوان و نام پديدآور : ریحانه‌الادب : حاوی زندگانی متجاوز از پنج‌هزار تن از فقیهان، حکیمان ،متکلمان ،ریاضی‌دانان ،منجمان ،مورخان و... [کتاب]/ تالیف محمدعلی مدرس‌تبریزی؛ زیرنظر علیرضا سبحانی؛ تحقیق موسسه امام صادق علیه‌السلام.

‏مشخصات نشر : قم: موسسه امام صادق (ع)‏‫، ۱۳ -‬ ۱۳۹۴.

‏مشخصات ظاهری : 7‏‫ج.‬: مصور ،جدول.

‏شابک : ‏‫دوره‬‏‫:978-964-357-567-0‬ ؛ ‏‫ج.۱‬‏‫:978-964-357-565-6‬‬ ؛ ‏‫ج.۲‬‏‫:978-964-357-566-3‬ ؛ ‏‫ج.۳‬‏‫:978-964-357-568-7‬ ؛ ‏‫ج.۴‬‏‫:978-964-357-569-4‬ ؛ ‏‫ج.۵‬‏‫: 978-964-357-566-3‬ ؛ ‏‫ج.۶‬‬‏‫:978-964-357-572-4‬‬‬ ؛ ‏‫ج.۷‬‏‫:978-964-357-573-1‬‬

‏وضعیت فهرست نویسی : فیپا

‏يادداشت : فهرستنویسی بر اساس جلد دوم : ۱۳۹۴.

‏يادداشت : ج.۲-۷ ( چاپ اول: ۱۳۹۴) ( فیپا).

‏مندرجات : ج.۱. آباده‌ای - حیص بیص.- ج.۲.خاتم‌الحکماء - سیوطی.- ج.۳. شائق- عینی.- ج.۴. غازی- محملی.- ج.۵. محلی- یونسیه.- ج.۶. ابوابراهیم - ابن زهر.- ج.۷. ابن زهره - آل یقطین

‏موضوع : نویسندگان مسلمان -- سرگذشتنامه

‏موضوع : مجتهدان و علما -- سرگذشتنامه

‏شناسه افزوده : س‍ب‍ح‍ان‍ی‌، ع‍ل‍ی‌رض‍ا،‏‫ ۱۳۵۳ - ‏

‏شناسه افزوده : موسسه امام صادق (ع)

‏رده بندی کنگره : CT۲۰۳‭‬ ‭/ف۲۲‏‫‬‭م۴ ۱۳۹۴

‏رده بندی دیویی : ‏‫‬‭‬‭۹۲۰/۰۲

‏شماره کتابشناسی ملی : ۴۱۲۴۱۷۳

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

اشاره

زير نظر حجة الاسلام عليرضا سبحانى

ريحانة الادب

تأليف: آية الله ميرزا محمدعلى مدرس تبريزى

1296-1373 ه‍. ق

1258-1333 ه‍. ش

حاوى زندگانى متجاوز از پنج هزار تن از فقيهان، حكيمان، متكلمان، رياضى دانان، منجمان، مورخان، اديبان، طبيبان و...

جلد هفتم

ابن زهره - آل يقطين

تحقيق

مؤسسه امام صادق عليه السلام

1394 ه‍. ش

مدرّس تبريزى، محمّدعلى، 1258-1333 ه‍. ش.

ريحانة الادب: حاوى زندگانى متجاوز از پنج هزار تن از فقيهان، حكيمان، متكلمان، رياضى دانان، منجمان، مورخان، اديبان، طبيبان و... / تأليف محمّدعلى مدرّس تبريزى، تحقيق مؤسسه امام صادق عليه السلام، زير نظر عليرضا سبحانى. - قم:

مؤسسه امام صادق عليه السلام، 1394.

7 ج.: مصور، نمونه، عكس. (VOL.7) 1-573-357-964-978: ISBN

(7VOL.SET) 3‏-‏566-357-964-978: ISBN

فهرستنويسى براساس اطلاعات فيپا.

كتابنامه به صورت زير نويس.

چاپ اول؛ 1394.

ج 7. ابن زهره - آل يقطين.

1. كشورهاى اسلامى -- سرگذشت نامه. 2. اسلام -- سرگذشت نامه. 3. ايران -- سرگذشت نامه. 4. شيعه -- سرگذشت نامه. الف. مؤسسه امام صادق عليه السلام.

ب. سبحانى، عليرضا، 1353 - ناظر. ج. عنوان.

4/9 م/ 203 CT 920/17671

1394

اسم كتاب:... ريحانة الادب / جلد 7

مؤلف:... آيت اللّٰه محمّدعلى مدرّس تبريزى (خيابانى)

زيرنظر:... حجة الاسلام والمسلمين عليرضا سبحانى

همكار علمى:... محمدصادق زينى وند

چاپ و نشر:... مؤسسه امام صادق عليه السلام

نوبت چاپ:... اوّل / 1395 ه‍. ش

شمارگان:... 1000

مسلسل نشر 917 مسلسل چاپ اول 449

مركز پخش: قم، ميدان شهداء، انتشارات توحيد

37745457-025؛ 09121519271

http://www.imamsadiq.org

http://www.tohid.ir

http://www.shia.ir

كليه حقوق چاپ و نشر و بهره بردارى الكترونيكى براى ناشر محفوظ مى باشد.

بسم الله الرحمن الرحيم

ادامه باب سيم در ترجمۀ حال مصدرين به لفظ «ابن»

ابن زهره

ابن زهره(1)

4159. ابن زهره، سيد احمد بن قاسم بن زهره (قرن 8 ه‍. ق)

حسينى، مكنّى به «ابوطالب»، عالم فاضل جليل از علماى شيعه و اكابر تلامذۀ شهيد اوّل (متوفّى به سال 786 ه‍. ق) بوده و از وى روايت مى كند و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 21، ش 51]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 202، س 25.

4160. ابن زهره، سيد احمد بن محمد بن ابراهيم

حسينى، عالم فاضل جليل القدر و ذيلاً ضمن شرح حال عمويش، ابن زهره، على مذكور است.

4161. ابن زهره، سيد احمد بن محمد (قرن 8 ه‍. ق)

بن حسن بن زهره، حسينى ميسى، مكنّى به «ابوطالب»، عالمى است فاضل جليل كامل و از مشايخ شهيد اوّل 550 (متوفى به سال 786 ه‍. ق) مى باشد.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 24، ش 62]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 202، س 25.


1) . بنى زهره يا آل زهره: خانوادۀ بزرگى است در حلب، از اكابر خاندان هاى شيعه كه با فضايل و كمالات صورى و معنوى آراسته، نظير آن نادر و قليل الوقوع، در بين تمامى اهل اسلام مشهور، به جدّ عالى شان، زهرة بن على بن محمد بن محمد بن احمد بن محمد بن حسين بن اسحاق مؤتمن بن امام جعفر صادق عليه السلام منسوب، هريك از افراد اين خانواده به «ابن زهره» معروف. تا عصر حاضر ما علماى دينيۀ بسيارى از اين خانواده ظهور يافته و علوم دينيه را در نواحى عراق و سوريه و غيره نشر داده اند و شرح حال بعضى از ايشان را به اندازۀ مساعدت وسايل موجوده ثبت اوراق مى نمايد. معروف ترين ايشان سيد ابوالمكارم حمزة بن على مى باشد كه مذكور مى شود و لفظ «ابن زهره» در صورت اطلاق و نبودن قرينه، منصرف بدو مى باشد و بس. (مؤلف)

4162. ابن زهره، سيد حسن بن محمد بن ابراهيم (قرن 8 ه‍. ق)

حسينى حلبى، مكنّى به «ابومحمد»، ملقّب به «جمال الدين»، عالمى است فاضل جليل القدر از تلامذۀ علاّمۀ حلّى (متوفى به سال 726 ه‍. ق) و ذيلاً ضمن شرح حال عمويش، ابن زهره، على هم مذكور است.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 77، ش 206].

4163. ابن زهره، سيد حسن بن محمد بن حسن (... - 766 ه‍. ق)

بن محمد بن على بن حسن بن زهره، حسينى حلبى، ملقّب به «شمس الدين»، رئيس طبل خانه بوده و در سال 766 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 35.

4164. ابن زهره، سيد حسن بن محمد بن على (... - 732 ه‍. ق)

بن حسن بن زهره، حسينى حلبى، ملقّب به «بدرالدين»، در حلب نقيب الاشراف و ناظر بيمارستان بود كه در محرّم 732 ه‍. ق با مكر و حيله مقتول گرديد.

منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 38.

ابن زهره، حسين بن على --> ابن زهره، على

پدرش ابن زهره، على مذكور ذيل است.

4165. ابن زهره، حمزه (... - 585 ه‍. ق)

بن على بن ابوالمحاسن زهره، يا على بن حسن بن ابوالمحاسن زهرة بن حسن بن زهره، حسينى صادقى اسحاقى امامى حلبى، مكنّى به «ابوالمكارم»، ملقّب به «عزالدين»، معروف به «ابن زهره» و «سيد ابن زهره»، عالم فاضل جليل القدر از اجلاّى علماى اماميّه و اكابر متكلّمين و فقهاى شيعه مى باشد و چنانچه فوقاً اشاره شد، نسب شريف جدّ سيّم يا چهارمش، زهره، كه سرسلسلۀ اين خانوادۀ آل زهره است، با شش واسطه به جناب اسحاق مؤتمن بن امام جعفر صادق عليه السلام موصول مى شود و اين خانوادۀ آل زهره به همين جهت، به «اسحاقيون» نيز موصوف هستند.

سيد حمزه قرّة العين اين خانوادۀ جليله بوده و لفظ «ابن زهره» در صورت نبودن قرينه، تنها بدو منصرف است. اقوال او در كتب فقهيّه منقول مى باشد. در كثرت تبحّر

علمى گوى سبقت از ديگران ربوده و از پدر خود روايت كرده و با يك واسطه از ابوعلى، پسر شيخ طوسى، نيز روايت 551 مى نمايد. معين الدين مصرى، ابن ادريس، شاذان بن جبرئيل قمى، محمد بن جعفر مشهدى صاحب مزار معروف و بعضى ديگر هم از وى روايت مى كنند. از تأليفات اوست:

1. اباحة المتعة؛ 2. غنية النّزوع الى علمى الاصول والفروع (يا فى الاصولين والفروع) (كه نخست مسائل اصول عقايد و اصول فقه را مبين داشته و بعد از آن متعرض بيان احكام فقهيه مى باشد و در ايران با چند كتاب ديگر به نام جوامع الفقه چاپ سنگى شده و يك نسخۀ خطى قسمت فروع آن هم به شمارۀ 2668 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 3. قبس الانوار فى نصرة العترة الاطهار (الاخيار خ ل)؛ 4. النّكت (در نحو و غير اينها كه در هريك از امامت، جوابات مسائل وارده از بغداد و جبل و نصيبين، حسن و قبح عقلى، ردّ فلاسفه، ردّ منجمين، منع قياس در دين، نفى رؤيت، رساله اى مفرده تأليف داده).

به سال 585 ه‍. ق در 74 سالگى در حلب وفات يافت و در دامنۀ كوه جوشن نزد مشهدالسقط محسن بن حسين بن على عليهم السلام مدفون گرديد و در رديف اشخاص مسمّى به «حمزه» از نخبة المقال گويد:

و ابن على بن زهرة الاجل *** ذو غنية عنه ابن ادريس نقل

مخفى نماند كه على بن زهره، پدر صاحب ترجمه، حمزة بن على نيز عالم فاضل كامل و چنانچه اشاره شد، از مشايخ اجازۀ پسر مذكور خودش بود؛ همچنين ابوالمحاسن زهرة بن حسن بن زهره، جدّ پدرى حمزه، نيز از اجلاّى سادات علما بوده است؛ اما برادرش، عبدالله بن على بن زهره و برادرزاده اش، ابوحامد محمد بن عبدالله، نيز ذيلاً مذكور هستند.

منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 475؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 202؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 61.

4166 و 4167. ابن زهره، عبدالله (535 ه‍. ق -...)

بن على بن ابى المحاسن زهره، حسينى حلبى، مكنّى به «ابوالقاسم»، ملقّب به «جمال الدين»، برادر حمزة بن على مذكور فوق، فقيه كامل محقّق اديب فاضل از

علماى اماميّۀ قرن هفتم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:

1. التّبيين لمسألتى الشّفاعة و عصاة المسلمين؛ 2. تبيين المحجّة فى كون اجماع الاماميّة حجّة؛ 3. التّجريد (در فقه)؛ 4. الجبّاريّة (در اثبات جباريت خداوند عالم)؛ 5. الغنية عن الحجج والادلّة (و آن غير از كتاب غنيۀ برادر مذكورش مى باشد) و غير اينها از رسايل متفرقه و جوابات مسائل 552 وارده از بلاد ديگر.

ولادت عبدالله در سال 531 يا 535 ه‍. ق واقع شد و سال وفاتش به دست نيامد. اما پسرش، محمد بن عبدالله بن على بن زهرۀ حسينى حلبى، مكنّى به «ابوحامد»، ملقّب به «محيى الدين»، عالم فاضل جليل القدر متبحّر از اكابر فقهاى اماميّه و از مشايخ روايت محقّق حلّى و يحيى بن سعيد حلّى مى باشد كه ايشان از وى روايت كرده و او نيز از ابن بطريق و ابن شهرآشوب و پدر و عموى مذكورين فوق خود روايت مى نمايد و از تأليفات اوست كتاب الاربعين فى حقوق الاخوان و رسالۀ حضرت صادق عليه السلام، كه به عبدالله نجاشى، والى اهواز، فرستاده و به اهوازيّه معروف مى باشد، در همين كتاب اربعين درج شده و شهيد ثانى هم همين رساله را در كتاب كشف الرّيبة خود از همين كتاب اربعين روايت كرده است. ابوحامد در سال 566 ه‍. ق متولد شد و موافق آنچه از اجازۀ صاحب معالم استظهار شده، تا حدود هفتاد سالگى در قيد حيات بوده است و سال وفاتش معلوم نيست.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 162، ش 475]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 426؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 202، س 20.

4168 و 4169. ابن زهره، على (... - 775 ه‍. ق)

بن ابراهيم بن محمد بن على بن حسن بن زهره، حسينى حلبى، مكنّى به «ابوالحسن»، ملقّب به «علاءالدين»، فقيه كامل، از افاضل علماى اماميّه بوده و به سال 775 ه‍. ق در هفتاد و چند سالگى وفات يافت. بنى زهره هم، كه علاّمۀ حلّى (متوفى به سال 726 ه‍. ق) براى ايشان اجازه داده و به اجازۀ كبيره معروف و حاوى مدح بسيار ايشان مى باشد و در جلد اجازات بحار مجلسى نيز درج است، عبارت از همين على بن ابراهيم و پسرش، سيد شرف الدين ابوعبدالله حسين بن على بن ابراهيم و برادرش، سيد بدرالدين محمد بن ابراهيم و دو برادرزاده اش، احمد و حسن پسران سيد

بدرالدين مذكور، مى باشد كه همين پنج نفر از خانوادۀ آل زهره، كه معاصر علاّمه و از تلامذۀ او بوده اند، با اجازۀ كبيرۀ مذكوره مفتخر هستند. سيد بدرالدين مذكور به سال 733 ه‍. ق در شصت و چند سالگى وفات يافت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 202، س 23.

ابن زهره، محمد بن ابراهيم --> ابن زهره، على

محمد برادر ابن زهره على است.

ابن زهره، محمد بن عبدالله --> ابن زهره، عبداللّٰه

553 4170. ابن زهير، كعب (... - 24 ه‍. ق)

بن زهير بن ابى سلمى، مزنى، از اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و مشاهير مخضرمين شعراى عرب مى باشد كه هر دو دورۀ جاهليّت و اسلام را ديده است. در بدايت حال در بدگويى آن حضرت جدّى وافر داشت تا آنكه از طرف آن حضرت مهدورالدم شد.

اينك حسب الارشاد برادرش، بجير، كه به جهت قبول اسلام مورد مذمّت او بوده، قصيدۀ لاميّۀ معروفه را، كه به پنجاه وهفت بيت مشتمل و به توبه و انابه و عذرخواهى از جسارت هاى زبانى وى مى باشد، انشا كرده و به مسجد رفت. قصيده را خواند و اسلام آورد. مورد تحسين و عفو و اغماض آن حضرت شد و به بُرد شريف مخصوص خود آن حضرت، كه در دوش مبارك داشته، مخلّع و مفتخر گرديد. برد شريف مذكور را خلفاى امويّه از ورثۀ كعب ابتياع نمودند. از ايشان نيز به خلفاى عبّاسيّه رسيد و اخيراً از طرف يعقوب بن متمسك باللّه، هفدهمين و آخرين خلفاى عبّاسيّۀ مصر، كه در سال 927 ه‍. ق خلافت را تسليم آل عثمان نمود، اهداى دربار سلطان سليم خان اوّل، نهمين سلطان عثمانى (918-926 ه‍. ق) گرديد و تا زمان مؤلف قاموس الاعلام (شمس الدين سامى بيگ سابق الذكر در باب القاب) در دربار خلافتى محفوظ و به «خرقۀ شريف» مشهور است و مطلع قصيدۀ مذكوره است:

بانت سعاد و قلبى اليوم مبتول *** متيّم اثرها لم يُفد مكبول

ان الرسول لسيف يستضاء به *** مهند من سيوف اللّه مسلول

انبئت انّ رسولَ اللّه اوعدنى *** والعفو عند رسول اللّه مأمول

همين قصيده به قصيدۀ بانت سعاد معروف و به نوشتۀ قاموس الاعلام، به همان مناسبت مذكوره قصيدۀ برده اش نيز گويند و آن غير از قصيدۀ بردۀ ميميّۀ مشهوره مى باشد كه در عنوان بوصيرى، ابوعبداللّٰه شرف الدين محمد تذكّر داده ايم. اين قصيدۀ بانت سعاد نيز محل توجه اكابر بوده و شروح بسيارى بر آن نوشته اند و بارها با شروح متفرقه در مصر و ليدن و غيره به طبع رسيده است. كعب در سال 24 ه‍. ق درگذشت و پدرش، زهير بن ابى سلمى، نيز يكى از اصحاب معلقات بوده و به عنوان ابن ابى سلمى نگارش داده ايم.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3867.

554 4171. ابن الزيّات، محمد (... - 233 ه‍. ق)

بن عبدالملك بن ابان بن حمزه، مكنّى به «ابوجعفر»، معروف به «ابن الزيّات»، وزير معتصم، هشتمين خليفۀ عباسى (218-227 ه‍. ق) و پسرش، واثق باللّه.

اديبى بوده نحوى لغوى، منشى باهر، شاعر ماهر، اشعارش لطيف و ديوان رسائل هم دارد و از اوست:

سماعا يا عباد اللّه منى *** و كفوا عن ملاحظة الملاح

فان الحبّ اخره المنايا *** و اوّله يهيج بالمزاح

ابوعثمان مازنى در هريك از مسائل نحويّه كه ترديدى داشت، بدو مراجعه كرده و حل اشكال مى نمود. ابن الزيّات به ترجمۀ كتب يونانى حرصى قوى داشته و كتب بسيارى به نام او از يونانى به عربى ترجمه شد. هريك از مترجمين را شهريّۀ گزافى تخصيص داد. در دربار معتصم بسيار محترم بود، لكن واثق در باطن نسبت به وى بدبين و قسم ياد كرده بود كه هنگام خلافت خود، معزولش كند و دخيل هيچ كارش ننمايد تا آنكه نوبت خلافت بعد از مرگ پدرش، معتصم، بدو رسيد، لكن ارقام و بيعت نامه ها كه منشيان دربارى مى نوشتند، موافق طبع وى نشد. فقط قلم و رقم ابن زيّات پسندۀ خاطر او بود. اينك باز در مقام وزارتش ابقا كرد و براى تخلّف سوگند، كفّاره داده و گفت: «خلف قسم را كفّاره بدل مى شود، لكن ابن زيات را بدلى نيست»؛ بدين جهت، باز با كمال نفوذ و اقتدار مشغول انجام وظايف وزارتى گرديد. با متوكّل عباسى، برادر واثق، با خشونت مى گذرانيد. براى مقصرين دولتى نيز يك فيرين آهنى ترتيب داد كه در ته آن، مسمارهاى آهنين نوك به بالا نصب شده بود.

مقصّر را توى آن فيرين داخل كرده و از خارج گرمش مى نمودند تا آن بيچاره از حرارت بى طاقت مى شد و به جنبش مى آمد. به هر طرف كه ميل مى كرد، آن مسمارها به بدنش مى خليد و به نهايت شكنجه مبتلا مى گرديد و در جواب التجا و استرحام ايشان مى گفت: «الرحمة خور فى الطبيعة». يعنى رحم و دلسوزى ناشى از ضعف دل و سستى طبيعت است. بدين منوال بود تا بعد از فوت واثق، امر خلافت محلّ خلاف شد. ابن زيّات به خلافت پسر واثق، شايق و قاضى ابن ابى دواد سابق الذكر نيز خلافت متوكّل را مايل بود. پس از آنكه خلافت 555 به متوكّل استقرار يافت، ابن دواد را باز در مسند قضاوت نشانيد. ابن زيّات نيز به قرار سابق در وزارت باقى بود تا به فاصلۀ چهل روز در اثر كينۀ ديرينه كه توأم با تحريك و تحريص قاضى هم بوده، ابن زيات را در همان فيرين، كه خودش براى مقصّرين تهيه كرده بود، انداخته و يك زنجير پانزده رطلى نيز در گردنش كردند. هرچه از متوكّل استرحام مى كرد، همان جواب را مى شنيد كه «الرحمة خور فى الطبيعة». چهل روز به همين روش در عذاب بود تا در اوايل سال 233 ه‍. ق عازم مقرّ خود گرديد. مَنْ حَفَرَ بِئْراً لأِخيٖهِ وَقَعَ فٖيهِ‌.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 165؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 631؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 3، ص 343.

4172. ابن زياد، عبيدالله بن زياد بن ابيه (... - 67 ه‍. ق)

از طرف يزيد بن معاويه والى كوفه شد. ظلم و ستمى كه از آن ناپاك نسبت به حضرت حسين بن على عليهما السلام و خانوادۀ رسالت و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام رسيده، مشهور جهان و ثبت اوراق و دفاتر تاريخى است و قضيۀ عالم سوز محرّم سال 61 ه‍. ق كربلا از يادرفتنى نمى باشد. عمر بن عبدالعزيز گويد: اگر من از قاتلان حسين بن على بودم و بعد از آن بالفرض مشمول رحمت خداوندى شده و به بهشتم مى برد، بازهم از حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله خجالت كشيده و داخل نمى شدم. شرح و بسط فجايع ابن زياد، علاوه بر اينكه خارج از گنجايش و حوصلۀ اين مختصرات مى باشد، از كثرت شهرت تاريخى، ديگر حاجتى به ذكر آنها و به درد و الم آوردن قرطاس و قلم ندارد و همين قدر گوييم چندين برابر آنها هم از صاحب نسبى چون ابن زياد اصلاً مستبعد نمى باشد؛ چنانچه، مادرش، مرجانه، كنيزكى بوده بدكاره و در روايت مشهورى كه

حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به شهادت رسيدن ميثم تمار به دست عبيدالله را خبر داده، مصرّح است: «ليأخذنك العتل الزنيم ابن الامة الفاجرة عبيدالله بن زياد».

پدرش، زياد، مكنّى به «ابوالمغيره» نيز بى پدر و مجهول النسب بود؛ ازاين رو گاهى به مادرش، كه «سميّه» نام داشته و كنيز حارث بن كلده بوده، نسبت داده و «زياد بن سميه» مى گفتند و گاهى «زياد بن عبيد ثقفى» و بيشتر محض اظهار بى پدرى او «زياد بن ابيه» مى ناميدند تا آنكه معاويه محض جلب او به طرف خود، اعلان قرابت داده و از راه مكر و حيله، برادرش خطاب 556 كرد و به پدر خود، ابوسفيان، ملحقش نمود و «زياد بن ابوسفيان» گفتند.

در نامۀ چهل وچهارم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغة به همين مطلب اشاره شده و در قاموس الاعلام نيز گويد كه زياد، ولد نامشروع ابوسفيان بود. ابن خلّكان هم ضمن شرح حال ابن مفرغ يزيد شرحى در همين موضوع نگاشته است و هجويّات خود ابن مفرغ، كه دربارۀ خود زياد و دو پسرش، عبيدالله و عباد گفته، بسيار بوده و در شرح حالش اشاره خواهد شد. عبيدالله در سال 67 ه‍. ق به دست ابراهيم بن اشتر مقتول شد. بعد از سوزاندن بدن، سرش را به كوفه فرستاده و در دارالامارۀ خود آن لعين پيش مختار گذاشتند؛ به شرحى كه ضمن عنوان شعبى اشاره نموديم.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2435 و 3119؛ اطلاعات متفرقه.

4173. ابن زيدون، احمد (394-463 ه‍. ق)

بن عبدالله بن احمد بن غالب بن زيدون، اندلسى قرطبى اشبيلى مخزومى، مكنّى به «ابوالوليد»، معروف به «ابن زيدون»، از مشاهير ادبا و شعراى اندلس از قبيلۀ بنى مخزوم مى باشد كه به سال 394 ه‍. ق در شهر قرطبه از بلاد اندلس متولد شد. با فصاحت بيان و طلاقت لسان معروف و نزد ملوك اندلس بسيار محترم بود. به جهت بصيرت كاملى كه در سياسات داشته، گاهى به سمت سفارت به بلاد ديگر اعزام مى گرديد تا اخيراً مغضوب و زندانى شد. از آنجا به اشبيليه فرار كرده و از خواص ندماى معتضد باللّه، صاحب اشبيليه، بوده و بالاخره به مقام وزارت رسيد. بعد از وفات معتضد، متصدى وزارت پسرش، معتمد، نيز گرديد و ازاين رو به لقب «ذوالوزارتين» شهرت يافت. ديوان اشعار ى نيز بدو منسوب است و به سال 463 ه‍. ق

در اشبيليه درگذشت و از ابيات قصيدۀ نونيّۀ مشهوره طريفۀ اوست:

اضحى التنائى بديلا من تدانينا *** و ناب عن طيب لقيانا تجافينا

من مبلغ الملبسينا بانتزاحهم *** ثوبا من الحزن لايَبلىٰ و يبلينا

ان الزمان الذى قد كان يضحكنا *** أُنساً بقربكم قد صار يُبكينا

حالت لبعدكم ايامنا فغدت *** سوداً و كانت بكم بيضا ليالينا

بالامس كنا و لانخشى تفرقنا *** واليوم نحن و ما يرجى تلاقينا

557 واللّه ما طلبت ارواحنا بدلا *** عنكم و لا انصرفت منكم امانينا

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 165؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 45؛ هاشمى، احمد، جواهر الأدب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 426.

ابن زينب، حسن بن ابى طالب --> آبى، حسن بن ابى طالب

ابن زينب، محمد بن ابراهيم نعمانى --> ابن ابى زينب، محمد بن ابراهيم بن جعفر

ابن زينى دحلان، احمد بن زينى --> زينى دحلان

4174. ابن الساربان، على بن ايوب بن حسين (... - 430 ه‍. ق)

كاتب، قمى الاصل، شيرازى الولاده، بغدادى المسكن والمدفن، ابوالحسن الكنيه، ابن الساربان الشّهره، از علماى اماميّۀ قرن پنجم هجرت مى باشد كه از تلامذۀ ابوسعيد سيرافى و ابوعبيدالله مرزبانى و از اساتيد و مشايخ حديث خطيب بغدادى بوده. ديوان متنبّى را از خودش شنيده و در 430 ه‍. ق درگذشت.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى و الالقاب، ج 2، ص 187.

4175 و 4176. ابن الساعاتى، احمد بن على (... - 694 ه‍. ق)

بن تغلب يا ثعلب، بعلبكى الاصل، بغدادى المسكن، حنفى المذهب، مظفرالدين اللّقب، ابن الساعاتى الشّهره، از اكابر فقهاى حنفيّه و اجلاّى علماى اصول و علوم عربيّه مى باشد كه در ذكاوت و فصاحت ضرب المثل، در حسن خط نيز بى بدل بود. بعضى از اجلّه به ابن حاجبش ترجيح مى دهد و از تأليفات اوست:

1. البديع (در اصول)؛ 2. مجمع البحرين و ملتقى النّهرين (در فقه حنفى كه مختصر قدورى و منظومۀ او را در آن جمع كرده و فوايد بسيارى افزوده است و نسخۀ

اصل، كه با خط خود مؤلف مى باشد، در جامع سلطان محمدخان فاتح در استانبول موجود است)؛ 3. شرح مجمع مذكور (در دو جلد بزرگ).

در سال 694 ه‍. ق درگذشت. پدرش، على بن تغلب، ملقّب به «نورالدين» نيز در نجوم و هيئت مشهور بود. ساعت هايى را كه در درب مستنصريۀ بغداد است، ساخته و مرتّب نمود و به همين جهت، به «ساعاتى» شهرت يافت و پسرش، احمد، نيز به «ابن الساعاتى» مشتهر گرديد. نورالدين در سال 683 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 100]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 89؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 26؛ ابن فوطى، عبدالرزاق بن احمد، الحوادث الواقعة والتجارب النافعة فى المأة السابعة، ص 444.

4177. ابن الساعاتى، رمضان (... - 618 ه‍. ق)

يا رضوان بن رستم، ملقّب به «فخرالدين»، معروف به «ابن الساعاتى»، برادر على بن رستم مذكور ذيل مى باشد كه در طب 558 و منطق و حكمت و موسيقى و بربطنوازى يدى طولا داشت. قريحۀ شعريّه اش صاف و در ادبيّات نيز بابهره، از اطبّا و وزراى ملوك ايّوبيّه بوده و از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ قانون ابن سينا؛ 2. المختار فى الادبيات والاشعار.

از اشعار اوست:

و روضة زاد بالاترج بهجتها *** فى صفرة اللون يَحكي لونَ مسكين

عجبت منه فما ادرى اصفرته *** من فرقة الغصن ام من خوف سكين

در سال 618 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 141؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 632.

4178. ابن الساعاتى، على بن رستم (... - 604 ه‍. ق)

يا على بن محمد بن رستم بن هردوز، دمشقى الولاده، مصرى المدفن، كه به «بهاءالدين» ملقّب و به مناسبت اينكه پدرش در دمشق شغل ساعت سازى داشته، به «ابن الساعاتى» شهرت يافته. از مشاهير شعراى نامى و يكّه تاز عرصۀ سخنورى مى باشد كه در غايت سلاست و لطافت بود. ديوان شعر ى دو مجلّدى و يك ديوان ديگر

موسوم به مقطّعات النّيل از آثار قلمى وى بوده و از اشعار اوست:

للّه يوم فى سيوط و ليلة *** صرف الزمان باختها لايُغلط

بتنا و عمر الليل في غلوائه *** و له بنور البدر فرع اشمط

والطل فى سلك الغصون كلؤلؤ *** رطب يصافحه النسيم فيسقط

والطير يقرأ والغدير صحيفة *** والريح يكتب والغمام ينقط

در سال 604 ه‍. ق در مصر درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 631؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 398.

ابن ساعتى، رضوان بن رستم --> ابن الساعاتى، رمضان

چنانچه در قاموس الاعلام است.

ابن ساعد، محمد بن ابراهيم --> اكفانى، محمد بن ابراهيم

4179. ابن الساعى، على بن انجب (... - 674 ه‍. ق)

بن عثمان بن عبدالله بن عبدالرحمان بن عبدالرحيم، مكنّى به «ابوطالب»، ملقّب به «تاج الدين»، كه به «ابن انجب» نيز موصوف و به جهت انتساب به جدّش، عثمان، كه لقب «ساعى» داشته، به «ابن الساعى» معروف مى باشد. فقيهى است محدّث اديب شاعر مورّخ، خازن كتب مستنصر باللّه، سى وششمين خليفۀ عباسى (623-640 ه‍. ق) و از تلامذۀ ابن النجار. وى از جمعى وافر استماع حديث 559 نموده است؛ بالخصوص در علم تاريخ متبحّر بود. به نام اخبار الحلاّج و اخبار الخلفاء و اخبار الرّبط والمدارس و اخبار قضاة بغداد و اخبار المصنّفين و اخبار الوزراء و جامع مختصر و طبقات الفقهاء و مختصر اخبار الخلفا و مقابر مشهوره و غير اينها تأليفات بسيارى دارد و به سال 674 ه‍. ق در 81 سالگى درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 712-713]؛ ابن فوطى، عبدالرزاق بن احمد، الحوادث الواقعة والتجارب النافعة فى المأة السابعة، ص 386.

4180. ابن سباع، محمد (... - 725 ه‍. ق)

بن حسن بن سباع بن صائغ يا سباع صائغ، دمشقى، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «ابن الصائغ» و «ابن سباع»، از ادبا و شعراى قرن هشتم دمشق مى باشد كه در نظم و

نثر قادر بود. در بازار زرگران دكانى داشته و در همان دكان درس مى گفت. از تأليفات و آثار قلمى اوست:

1. شرح مقصورۀ ابن دريد؛ 2. قصيدۀ تائيّه (در استقبال تائيّۀ ابن فارض)؛ 3. اللّمحة فى شرح الملحة (كه شرح ملحة الاعراب حريرى است)؛ 4. مختصر صحاح الجوهرى؛ 5. المقامة الشّهابيّة (در ايامى كه در مصر مقيم بوده).

در اظهار اشتياق موطن خود، دمشق، گويد:

اشتاق منك منازلا لم انسها *** اني و قلبي في ربوعك موثق

طلل به خلقى تكون اولا *** و به عرفت فكل ما اتخلق

در 720 يا 722 يا 725 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 145]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 632؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 3، ص 419.

4181. ابن السبعين، عبدالحق (... - 669 ه‍. ق)

يا محمد بن عبدالحق بن ابراهيم، ملقّب به «قطب الدين»، معروف به «ابن السبعين»، مكنّى به «ابومحمد»، از علما و فقهاى اندلس مى باشد كه در ادبيّات نيز يدى طولا داشته و به تصوف و فلسفه منتسب بود، بلكه بعضى از ارباب تراجم از مشاهير عرفا و متصوفه اش شمرده اند. بعد از استحضار از افكار ايشان خودش طريقت مخصوصى اتّخاذ كرد. گروهى هم تابع وى شدند و اتباع او به «سبعينيه» معروف گرديدند. اخيراً به فساد عقيده متهّم شد و بدين جهت، از اندلس تبعيدش نمودند تا به سال 669 ه‍. ق در 55 سالگى در مكّۀ معظّمه درگذشت. از تأليفات اوست:

1. الاحاطة؛ 2. الجوهر؛ 3. رسالة العهد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 632؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 17.

560 ابن السبكى، عبدالوهاب بن على --> تاج الدين، عبدالوهاب بن على بن عبدالكافى

ابن السترى، على بن هلال --> ابن البواب، على بن هلال

ابن السراج

ابن السراج(1)

ابن السراج، ابراهيم بن عمر --> سلفى، ابراهيم بن عمر

ابن السراج، جعفر بن احمد --> قارى، جعفر بن احمد

4182. ابن السراج، سراج (قرن 5 ه‍. ق)

بن عبدالملك بن سراج (بر وزن كتاب) بن عبدالله بن محمد بن سراج، اندلسى، مكنّى به «ابوالحسين»، از اكابر لغت و فنون عربيّه مى باشد و بالخصوص در فنّ صرف و اشتقاق داناترين اهل عصر خود و از اساتيد ابن الأبرش (متوفى به سال 532 ه‍. ق) و ابن بادش (متوفى به سال 528 يا 540 ه‍. ق) بوده و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 161، س 29.

4183. ابن السراج، طالب بن محمد (... - 406 ه‍. ق)

يا طالب بن احمد بن محمد بن قشيط يا نشيط، نحوى، مكنّى به «ابواحمد»، معروف به «ابن السراج» (كه به نوشتۀ روضات، بر وزن كتاب و به قول معجم الادباء، بر وزن عطّار است) از تلامذۀ ابن الانبارى محمد بن قاسم سابق الذكر بوده و از تأليفات اوست:

1. الاخبار؛ 2. فنون الاشعار؛ 3. المختصر فى النّحو.

وفات او در سال 406 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 12، ص 27؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 161، س 20.

561 4184. ابن السراج، عبدالرحمان (... - 619 ه‍. ق)

بن قاسم بن يوسف بن محمد، فارسى قارى نحوى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به


1) . ابن السراج: عنوان مشهورى جمعى از افاضل است كه لفظ «سراج» در بعضى از ايشان بر وزن كتاب بوده و در بعضى ديگر بر وزن عطار مى باشد كه از «سرج» - به معنى زين - اشتقاق يافته است. اينك بعضى از ايشان را به اندازۀ مساعدت وسايل موجوده با تعيين حركات لفظ «سراج» تذكر مى دهد. مشهورترين ايشان ابن السراج محمد بن سرى نحوى است كه مذكور مى گردد و لفظ «ابن السراج» در كلمات ادبا، در صورت اطلاق و نبودن قرينه، منصرف به او مى باشد و بس. اين لفظ در اصطلاح رجالى، عبارت از احمد بن ابى بشر بوده و لفظ سرّاج در آن بر وزن عطار است. (مؤلف)

«ابن السراج» (بر وزن كتاب)، از ادباى اوايل قرن هفتم هجرت بوده و در 619 ه‍. ق درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 161، س 23.

4185. ابن السراج، عبدالملك بن سراج (قرن 5 ه‍. ق)

مكنّى به «ابومروان»، معروف به «ابن السراج» (بر وزن كتاب)، پدر ابن السراج، سراج مذكور فوق، از اكابر علماى نحو و لغت مى باشد. در علم لسان براعت داشت. هيجده سال عمر خود را فقط در كتاب سيبويه و بحث و انتقاد اغلاط و اشتباهات مؤلفين مصروف نموده و آنها را در قيد تحرير آورد. نسبش به سراج بن قرۀ كلابى صحابى پيوندد. سال وفات او معلوم نشد و از شرح حال پسر مذكورش استكشاف مى شود كه از رجال اواسط يا اواخر قرن پنجم هجرت بوده است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 161، س 26.

4186. ابن السراج، محمد بن حسين

بن عبيدالله بن عمر بن حمدون، نحوى صيرفى، مكنّى به «ابويعلى»، معروف به «ابن السراج» (بر وزن كتاب)، مؤلف كتاب مصنف (در قرائات) است و زمان حيات او به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 161، س 21.

4187. ابن السراج، محمد بن سرى (... - 316 ه‍. ق)

بن سهل يا سراج، اديب نحوى بغدادى مصرى، ملقّب به «شمس الدين»، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن السرّاج» (بر وزن عطّار) و «ابن سهل»، از مشاهير ادبا و نحويّين قرن چهارم هجرت مى باشد كه با ذكاوت و فطانت معروف، جلالت علمى وى مسلّم، زياده از حد طرف ميل استاد خود، ابوالعباس مبرّد، در تمامى حالات خلوت و جلوت با وى انسى تمام داشت. به زجاج نيز تلمذ نموده و از اساتيد ابوسعيد سيرافى، على بن عيسى رمانى و اكابر ديگر بود. جوهرى در چندين جا از كتاب صحاح خود، از اقوال وى نقل كرده است. بعد از مرگ زجاج مذكور، رياست علميّه بدو منتهى گرديده و از تأليفات اوست:

1. احتجاج القرّاء فى القرائة؛ 2. الاصول (در نحو)؛ 3. جمل الاصول؛ 4. شرح 562 كتاب سيبويه؛ 5. الشّعر والشّعراء؛ 6. كتاب الاشتقاق؛ 7. كتاب الرياح والهواء والنّار؛ 8. الموجز فى النّحو و غيرها.

وفات ابن السراج در ذى حجۀ سال 310 يا 316 ه‍. ق واقع شد. در يك جا از كشف الظّنون 361 ه‍. ق نوشته و قطعاً اشتباه است. از اشعار اوست در حق كنيزكى باجمال كه بسيارش دوست مى داشته، ولكن دربارۀ او جفا كرده بوده:

ميزت بين جمالها و فعالها *** فاذا الملاحة بالخيانة لاتفي

حلفت لنا ان لاتخون عهودها *** فكأنما حلفت لنا ان لاتفي

واللّه لا كلمتها و لو انها *** كالبدر او كالشمس او كالمكتفي

همانا مرادش از مكتفى هفدهمين خليفۀ عباسى، مكتفى باللّه على (289-295 ه‍. ق)، مى باشد كه او را در رديف بدر و شمس شمرده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 30]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 704؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 80؛ شُمّنى، احمد بن محمد، المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام، ص 71؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 198؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 632؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 5، ص 319؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 185.

4188. ابن السراج، محمد بن سعيد (... - 549 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن السراج» (بر وزن كتاب)، از مشاهير نحويّين قرن ششم اندلس مى باشد كه در حديث نيز دستى توانا داشت. مدتى سياحت كرده و در مصر به تدريس نحو اشتغال ورزيد تا در سال 549 ه‍. ق درگذشت و از تأليفات اوست:

1. تنبيه الالباب فى فضل الاعراب؛ 2. مختصر عمده ابن رشيق و غيرها.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 632.

4189. ابن السراج، محمد بن محمد (... - 747 ه‍. ق)

بن محمد بن نمير، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «ابن السراج» (بر وزن كتاب)، قارى كاتب عابد صالح، از افاضل قرن هشتم مى باشد كه در قرائات قرآنى اهتمام تمام

داشت. خطش نيز بسيار خوب، حوزۀ تعليم خط و قرائات او داير و مرجع استفادۀ اكابر بود. در شعبان سال 747 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 4، ص 232؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 161، س 24.

563 ابن السرايا، عبدالعزيز بن سرايا --> صفى الدين، عبدالعزيز بن سرايا

ابن السرى، ابراهيم بن محمد بن سرى --> زجّاج، ابراهيم بن محمد

ابن سريج، احمد بن عمر بن سريج --> باز اشهب، ابوالعباس احمد

4190. ابن سعد، محمد بن سعد بن منيع (... - 230 ه‍. ق)

زهرى بصرى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن سعد»، از اكابر علما و محدّثين عامّۀ قرن سيّم هجرت مى باشد كه به كثرت حديث و روايت و طلب علم موصوف بود و ازآن رو كه مدتى مصاحب محمد بن عمر واقدى سابق الذكر و مشغول عمل كتابت وى بوده، به «كاتب واقدى» (با اضافه) هم اشتهار داشت و به جهت اجتماع هر دو وصف «كاتب» و «زهرى» به «كاتب زهرى» نيز معروف است. از واقدى مذكور و سفيان بن عيينه و ديگر اكابر استماع حديث كرده و روايت مى نمايد. تأليفاتى در فقه و حديث بدو منسوب و اشهر آنها كتاب طبقات الصّحابة والتّابعين است كه به طبقات ابن سعد و طبقات الكبرى معروف، شرح حال سه هزار نفر از صحابه و تابعين و خلفاى سلف تا زمان خود را حاوى و اكثر روايات آن از واقدى مذكور و كتاب هاى او مى باشد كه تذييلاً و تلخيصاً محل توجه اكابر، در چهارده مجلّد بزرگ در ليدن چاپ و چند نسخۀ خطّى آن در كتابخانه هاى غوطا و لندن و برلين و قسطنطنيّه موجود مى باشد.

وفات ابن سعد به سال 230 ه‍. ق در 62 سالگى در بغداد واقع شد و در مقبرۀ باب الشام مدفون گرديد.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 6؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 148؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4191.

ابن سعدان، ابراهيم بن محمد بن سعدان --> ابن سعدان، محمد

4191 و 4192. ابن سعدان، محمد (... - 231 ه‍. ق)

بن سعدان بن مبارك، قارى نحوى شيعى كوفى نابينا، مكنّى به «ابوجعفر» كه در نحو پيرو كوفيان بود. قرآن مجيد را هم موافق قرائت حمزۀ زيات سابق الذكر مى خواند.

اخيراً خودش قرائت مخصوصى اختراع كرد كه رواج نيافت و از تأليفات اوست:

1. كتاب القرائة؛ 2. مختصر النّحو و غيرها.

صاحب ترجمه به سال 231 ه‍. ق در مولد خود، بغداد، درگذشت. پسرش، ابراهيم، نيز از نحويّين و صحيح الخط و 564 صادق الروايه بود. حروف القرآن و كتاب الخيل از تأليفات او بوده و سال وفاتش نامعلوم است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 416؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 215؛ ابن نديم، الفهرست، ص 104 و 118.

ابن سعيد، شيخ جعفر --> محقق

ابن سعيد، عبدالسلام بن سعيد --> سحنون

4193. ابن سعيد، عبدالغنى بن سعيد (... - 409 ه‍. ق)

ازدى، اسدى القبيله، مصرى يا مقدّسى البلده، ابومحمدالكنيه، در عصر خود حافظ مصر بود. تأليفات مفيد بدو منسوب كه از آن جمله است:

1. المختلف والمؤتلف فى مشتبه اسماء الرّجال يا المؤتلف والمختلف فى اسماء نقلة الحديث؛ 2. مشتبه النّسبة (و اين هر دو كتاب در يك جا در هند چاپ شده است).

ابن سعيد به سال 409 ه‍. ق در 77 سالگى در مصر درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 589]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 428.

4194. ابن سعيد، على (610-685 ه‍. ق)

بن موسى بن سعيد يا موسى بن عبدالملك بن سعيد، مغربى غرناطى، ملقّب به «نورالدين»، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن سعيد مغربى»، به سال 610 ه‍. ق در شهر غرناطه از بلاد مغرب زمين (اندلس) متولد شد. نسبش به عمّار ياسر منتهى مى شود. از مشاهير ادبا و مورّخين و شعراى اندلس بود. نخست در اشبيليه از ابوعلى

شلوبين و ديگر اكابر تكميل مراتب علميّه نمود؛ پس به تمامى بلاد اندلس و سواحل غربى افريقا و مصر و شام و حجاز و عراق و اكثر بلاد شرقيّه سياحت ها كرد. با اكابر و علماى هر ديارى ملاقات نمود. اوصاف و احوال ممالك و بلادى را كه ديده بود، به قيد تحرير درآورد.

از وصايايى كه به پسرش كرده، اين است كه بر عقل خود اتكال نكن. اقوال پيشينيان را كه خلاصۀ عمر چندين ساله و محصول تجربه هاى زياد ايشان است، گوش داده و سرمشق زندگانى خود بنما كه اگر براى ايشان با قيمت گزافى حاصل شده، ولى براى تو ارزان تمام خواهد شد؛ نيز سه خصلت تو در دل هاى ديگران توليد محبت مى نمايد: سبقت 565 به سلام، جا دادن مردم در مجالس، با احترام و نام نيك خواندن ايشان؛ نيز ديدار مردم را كمتر كن؛ به حدّى كه به ملال و افسردگى نينجامد؛ نيز اگر در ميان جمعى شدى كه معلومات تو را از روى توهين و حسد مذمّت نمودند و تحقير كردند، مبادا كه بدان وسيله دلسرد و منصرف شده و به علمى ديگر بگرايى كه در اين حال، مثل تو مثل غرابى خواهد بود كه رفتار كبك را تصميم نمود، لكن آن را نياموخته، رفتار اصلى خود را نيز از دست داد؛ حيران و سرگردان از اينجا رانده و از آنجا مانده گرديد:

ان الغراب و كان يمشى مشية *** في ما مضىٰ من سالف الاجيال

حسد القطا و اراد يمشي مشيها *** فاصابه ضرب من العقال (كذا)

فاضل مشيتَه و اخطأ مشيها *** فلذاك سمّوه ابا مرقال

از تأليفات اوست:

1. الطّالع السّعيد فى تاريخ بنى سعيد؛ 2. عدّة المستنجز و عقلة المستوفز (كه سياحت نامۀ او از تونس به شرق است)؛ 3. المرقص والمطرب فى اخبار اهل المغرب؛ 4. المشرق فى اخبار (حلى خ ل) المشرق (كه سياحت نامۀ بلاد شرقيۀ اوست)؛ 5. المغرب فى حلى المغرب يا فى محاسن حلى اهل المغرب (كه سياحت نامۀ بلاد غربيۀ اوست)؛ 6. المقتطف من ازاهر الطّرف؛ 7. النّفحة المسكيّة فى الرّحلة المكّيّة (كه سياحت نامۀ بلاد حجازيّۀ اوست).

وفات ابن سعيد به سال 673 يا 685 ه‍. ق در تونس واقع گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 714-715]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب

فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 62؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 92؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 633.

ابن سعيد، موفق بن احمد --> اخطب خوارزمى

4195 و 4196. ابن سعيد، يحيى بن احمد (601-690 ه‍. ق)

بن يحيى بن حسن بن سعيد، حلى هذلى بجلى، مكنّى به «ابوزكريا»، ملقّب و معروف به «نجيب الدين» و «ابن سعيد»، عالمى است فاضل، فقيه كامل، اصولى اديب لغوى نحوى، از اكابر و فحول فقهاى اماميّۀ قرن هفتم هجرت كه فتاوى و اقوال او در كتب فقهيّه منقول، پسرعمّ محقّق حلّى سابق الذكر، نوۀ دخترى ابن ادريس محمد حلّى سابق الذكر، اورع و ازهد فضلاى زمان، از مشايخ روايت علاّمۀ حلّى، ابن داوود شيخ حسن بن على، سيد عبدالكريم بن طاووس و بعضى از اكابر ديگر بود. او هم از عموزادۀ خود، محقّق حلّى و سيد محيى الدين محمد بن 566 عبدالله بن زهرۀ سابق الذكر و نجيب الدين محمد بن نما و اكابر ديگر روايت مى نمايد و در مدح او گفته اند:

يا سعيد الجدود يا ابن سعيد *** انت يحيىٰ والعلم باسمك يحيىٰ

ما رأينا كمثل بحثك بحثا *** ظنه العالم المحقق وحيا

از تأليفات اوست:

1. جامع الشّرائع (در جميع ابواب فقه از طهارت تا ديات و نسخۀ خطى آن در بعضى از كتابخانه هاى كاظمين و نجف موجود و يك نسخۀ خطى ناقص آن نيز، كه از طهارت تا حج مى باشد، به شمارۀ 2660 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 2. الفحص والبيان عن اسرار القرآن؛ 3. كشف الالتباس عن نجاسة الارجاس؛ 4. المدخل فى اصول الفقه؛ 5. معالم الدّين فى الفقه؛ 6. نزهة النّاظر فى الجمع بين الاشباه والنّظائر (كه در فقه اماميّه، از طهارت تا ديات، در تهران چاپ، صغيرالحجم، در حدود نصف تبصرۀ علاّمه بوده و با آن همه صغر حجم، دليلى متقن بر كثرت احاطه و حضور ذهن و تبحّر فقهى مؤلف مى باشد).

ولادت ابن سعيد به سال 601 ه‍. ق در كوفه، وفاتش هم در عرفۀ سال 690 يا 689 ه‍. ق در حلّه واقع شد و در آخر حلّه قبّۀ بلندى است معروف به «قبّۀ شيخ نجيب الدين يحيى بن سعيد». در رديف اشخاص مسمّى به «يحيى» از نخبة المقال موافق دو قول

مذكور در تاريخ وفاتش گويد:

و ابن سعيدنا ألى الجد انتسب *** ذو جامع مقبضه «خط المحب»(1)

و ابن سعيد شيخ د شمس الضحى *** ذو جامع مقبضه «الخط محا»(2)

ناگفته نماند كه يحيى بن حسن بن سعيد حلّى، كه جدّ صاحب ترجمه و محقّق حلّى مى باشد، نيز ملقّب به «نجيب الدين» و مكنّى به «ابوزكريا»، از اكابر فقهاى عصر خود، در قضاى فوائت به توسعه قائل، اين قول او در شرح ارشاد شهيد منقول، محض به جهت رفع اشتباه اسمى مابين او و صاحب ترجمه، به «يحيى اكبر» موصوف بوده و محقّق به واسطۀ پدر خود از او روايت مى نمايد. سال وفاتش به دست نيامد و در سال 583 ه‍. ق به شيخ ورام بن نصر اجازه داده است.

منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء؛ شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 346-348، ش 1070]؛ تفرشى، مصطفى بن حسين، نقد الرجال؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 462؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 117؛ افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، باب ياء.

567 4197. ابن السقاء، احمد (... - 613 ه‍. ق)

بن على بن مسعود بن عبدالله، معروف به «ابن السقاء»، اديبى است فاضل باكياست. از ابن الخشاب سابق الذكر درس خوانده و در نحو بصيرتى خوب داشت. در سال 613 ه‍. ق درگذشت. در روضات گويد: دور نيست كه مؤلف كتاب مراح صرف كه مختصر و مشهور و داير است، همين ابن السقاء باشد. از رياض العلماء هم همين قدر نقل كرده كه مؤلف مراح مذكور، احمد بن على بن مسعود مى باشد، ولكن صاحب رياض به اقرار خودش به حال او وقوف نيافته است. نگارنده گويد: در كشف الظّنون مى نويسد كه مراح الارواح در علم صرف و مختصر و نافع و متداول و شروح بسيارى بر آن نوشته اند و تأليف احمد بن على بن مسعود است. او نيز مثل رياض از زمان احمد و يا معروف به «ابن السقاء» بودن او چيزى ننوشته است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1651]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 51، س 1.


1) . خط المحب = 690.

2) . الخط محا = 689.

4198. ابن السقاء، عبدالله (... - 373 ه‍. ق)

بن محمد بن عبدالله بن عثمان، مزنى القبيله، واسطى البلده، ابن السقاءالشّهره، از موثّقين محدّثين عامّه مى باشد كه حافظ و تيزفهم بود. از مشايخ بسيارى روايت نموده و ابونعيم حافظ و دارقطنى و جمعى ديگر نيز از وى روايت مى نمايند. در سال 371 يا 373 ه‍. ق درگذشت. از تذكرة الحفّاظ ذهبى نقل است كه ابن السقاء حديث طير را، كه از ادلۀ خلافت حضرت على عليه السلام مى باشد، براى اهل واسط خواند، لكن ايشان از كثرت تعصّب تحمّل نكرده و بر وى شوريدند تا آنكه به جهت صدمۀ سختى كه از ايشان وارد آمد، خانه نشين شد و ديگر حديثى براى ايشان نقل ننمود. اين است كه حديث او در ميان اهل واسط كم است.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 300؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 10، ص 130.

ابن السكاك، يوسف بن ابى بكر محمد --> سكاكى، يوسف

4199. ابن سكّره، محمد (... - 385 ه‍. ق)

بن عبدالله بن سكّره يا محمد، هاشمى عباسى بغدادى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن رائطه» و «ابن سكّره» (به ضمّ اوّل و فتح و 568 تشديد ثانى)، از مشاهير شعراى اواخر قرن چهارم هجرى عرب و از اولاد على بن مهدى عباسى مى باشد كه بسيار جسور و بى باك، اشعارش مليح و مطبوع، با ابن الحجاج حسين شيعى سابق الذكر معاصر و معارض بود. منافرت مابين ايشان مثل منافرت جرير و فرزدق مشهور و زبانزد عموم است. در بغداد مى گفته اند كه در سخاوت زمانه همين بس كه مانند ابن الحجاج و ابن سكّره را مى پروراند. ديوان اشعار ابن سكّره مرتب و در حدود پنجاه هزار بيت بوده و در حق جوانى اعرج گويد:

قالوا بليت باعرج فاجبتهم *** العيب يحدث فى غصون البان(1)

اني احب حديثه و اريده *** للنوم لا للجري فى الميدان

نيز در حق جوانى كه شاخۀ شكوفه دارى در دست داشته، گويد:

غصن بان بدا و فى اليد منه *** غصن فيه لؤلؤ منظوم


1) . درختى است بلند كه در طول قد و قامت، بدان تشبيه نمايند. (مؤلف)

فتحيرت بين غصنين في ذا *** قمر طالع و في ذا نجوم

نيز در مقامۀ كرجيه از مقامات حريرى بدو منسوب و به «كافات الشتاء» معروف است:

جاء الشتاء و عندى من حوائجه *** سبع اذا القطر(1)من حاجاتنا حبسا(2)

كن(3)و كيس و كانون(4)و كأس طلا(5)*** بعد الكباب و كس(6)ناعم(7)و كسا

ابوالثناء محمود بن نعمت بن ارسلان نحوى شيرازى، كه به سال 565 ه‍. ق در دمشق وفات يافته، در جواب آن گويد:

يقولون كافات الشتاء كثيرة *** و ما هي الّا واحد غير مفترى

اذا صح كاف الكيس فالكل حاصل *** لديك و كل الصيد يوجد فى الفراء(8)

وفات ابن سكّره در 385 ه‍. ق واقع و چنانچه در صدر عوان اشاره شد، نام جدّ او مابين «سكّره» و «محمد» مردّد و ظاهر، آن است كه اصل نامش «محمد» بوده و «سكّره» لقب وى مى باشد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 633؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 63؛ اين خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 105؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 5، ص 465.

4200. ابن السكون، شيخ على (... - حدود 606 ه‍. ق)

بن محمد بن على بن سكون يا موافق رياض العلماء، على بن محمد بن محمد بن على بن محمد بن محمد بن سكون، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن السكون» (بر وزن صدوق)، عالمى است عابد زاهد متهجّد فقيه فاضل نحوى لغوى شاعر ماهر،


1) . قطر (بر وزن امر): باران. (مؤلف)

2) . حبس: منع كردن. (مؤلف)

3) . (باكسر و تشديد) خانه، (مؤلف)

4) . گرمگاه و منقل آتش. (مؤلف)

5) . شراب. (مؤلف)

6) . (با ضم و تشديد) فرج. (مؤلف)

7) . نرم و صاف. (مؤلف)

8) . فراء (بر وژن كمر و كنار) به معنى حمار (الاغ) وحشى و جملۀ «كل الصيد فى جوف الفراء يا يوجد فى الفراء»، از جملۀ امثال مشهورۀ عرب مى باشد و به مدلول بعضى از آثار نبويه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله نيز بدان تمثل فرموده و اصلش چنان است كه جمعى به شكار رفتند. يكى از ايشان آهو و خرگوش شكار كرد. ديگرى هم فرائى شكار نمود. اين جمله را (كل الصيد فى جوف الفراء) براى تفاخر به رفقاى خود گفت؛ جهت اشعار بر اينكه همۀ شكارهاى ايشان نسبت به شكار او كالعدم و بسيار كم است. (مؤلف)

از ثقات علماى اماميّۀ اوايل قرن هفتم هجرى در نقل روايات خود معتمد و به تصحيح كتب حريص بود. يك نسخه از امالى صدوق با خط همين ابن السكون، كه تاريخ كتابتش پنجشنبه چهاردهم ذى حجۀ 563 ه‍. ق مى باشد، در كتابخانۀ فاضل محدّث معاصر، حاج شيخ عباس قمى سابق الذكر، موجود است. مصنّفاتى بدو منسوب، شرح حال او در معجم الادباء ياقوت حموى و بعضى ديگر از كتب عامّه نيز مذكور، با اوصاف و مدايح علمى و اخلاقى و براعت در فقه شيعه ممدوح، با عميدالرؤساء سابق الذكر راوى صحيفۀ سجّادّيه معاصر، بلكه به عقيدۀ شيخ بهائى، راوى آن صحيفۀ مباركه و قائل كلمۀ «حدثنا»، كه در اوّل آن است، همين ابن السكون بوده و مجملى از اين موضوع را در شرح حال عميدالرؤساء نگارش داديم و بدانجا مراجعه نمايند. وفات ابن السكون در حدود 606 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 63؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 15، ص 75؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعه، ج 6، ص 73.

4201. ابن السكّيت، يعقوب (... - 246 ه‍. ق)

بن اسحاق سكيت، خوزى دورقى اهوازى، شيعى امامى، مكنّى به «ابويوسف»، معروف به «ابن السكيت» (به كسر اوّل و تشديد ثانى)، از ائمّۀ شعر و ادب و نحو و لغت، حامل لواى علوم عربيّه، از ثقات و افاضل اماميّۀ بغداد، مورد تصديق و توثيق علماى رجال و ارباب سير، در شعر و علوم قرآنيّه باخبر، از تلامذۀ فراء و ابن الاعرابى و ابوعمرو شيبانى بود. با فصحاى اعراب نيز ملاقات 570 كرد. هرآنچه را كه از ايشان شنيده، در كتاب هاى خود نقل نمود. ثعلب گويد كه در انواع علم متصرف بود. در فن لغت هم بعد از ابن الاعرابى كسى را سراغ نداريم كه اعلم از ابن السكيت باشد. در نحو و لغت و ادبيّات و منطق تأليفات بسيارى بدو منسوب است:

1. اصلاح المنطق (كه از اجود كتب نافعۀ جامعه، شرحاً و تلخيصاً محل توجه ادبا، در بيروت چاپ و چندين نسخۀ خطى آن نيز در كتابخانه هاى مصر و اوروپا و استانبول موجود است. مبرد گويد كه در منطق كتابى بهتر از آن را نديده ام و ديگرى گويد كه كتابى مانند آن از جسر نگذشته است)؛ 2. الاضداد (كه در بيروت چاپ شده است)؛ 3. الامثال؛ 4. الايام واللّيالى؛ 5. تهذيب الالفاظ (كه در بيروت

چاپ و چند نسخۀ خطى آن نيز در كتابخانه هاى ليدن و پاريس موجود است)؛ 6. الجبال والاودية؛ 7. سرقات الشّعراء؛ 8. الشّجر والنّبات؛ 9. الفرق؛ 10. القلب والابدال (كه در بيروت چاپ شده است)؛ 11. معانى الشّعر الصّغير؛ 12. معانى الشّعر الكبير؛ 13. المقصور والممدود؛ 14. النّوادر و غيرها.

از اشعار ابن السكيت است:

و من الناس من يحبك حبا *** ظاهر الحب ليس بالتقصير

فاذا ما سئلته عشر فلس *** الحق الحب باللطيف الخبير

ايضاً

يصاب الفتى من عثرة بلسانه *** و ليس يصاب المرء من عثرة الرجل

فعثرته بالقول تذهب رأسه *** و عثرته بالرجل تبرء عن (على) مهل

ابن السكيت در عين حال كه از خواص اصحاب حضرت امام محمد تقى و امام على النقى عليهما السلام بوده و محبت مفرط نسبت به حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام و خانوادۀ عصمت و اهل بيت رسالت عليهم السلام داشته، مؤدّب معتزّ و مؤيّد پسران متوكّل عباسى بود تا آنكه موافق نوشتۀ قاموس الاعلام، روزى متوكّل در حال درس از او پرسيد كه كدام يك از حسنين عليهما السلام و اين دو پسر مرا زيادتر دوست مى دارى‌؟ گفت: «قنبر، غلام حضرت على عليه السلام، را با خود تو و اين دو پسر تو مبادله نمى كنم».

متوكّل در خشم شد و امر كرد كه زبان او را بريدند. به روايت ديگر متوكّل پرسيد كه من و پسرانم نزد تو بهتر است يا على و حسنين‌؟ در جواب گفت: «قنبر، خادم على، بهتر است از تو و پسران تو». يا خود در جواب، به تعداد فضايل حسنين پرداخته و از معتزّ و مؤيّد هيچ نگفت. اينك به امر متوكّل زبانش را از قفايش بيرون كردند و يا غلامان متوكّل به امر او، در زير پايش انداخته و شكمش را لگدمال نمودند 571 و يا به هر دو شكنجه اش مجازات كردند؛ پس در دَم و يا فرداى آن روز كه پنجم رجب 243 يا 244 يا 246 ه‍. ق بوده، عازم جنان گرديد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 774؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 469؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 396؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 63؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 20، ص 50؛

جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 118؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 634؛ ابن نديم، الفهرست، ص 107.

ابن سلام، قاسم بن سلام --> ابوعبيد، قاسم

ابن سلام، محمد بن سلام --> جمحى

ابن سلامه، محمد بن سلامه --> قاضى قضاعى

ابن سلمه، مفضل بن سلمه --> ضبى، مفضل بن سلمة بن عاصم

•

ابن سماعه،(1)جعفر بن محمد بن سماعه

•

ابن سماعه، حسن بن محمد بن سماعه

•

ابن سماعه، محمد بن سماعة بن موسى

•

ابن سماعه، محمد بن سماعة بن مهران

(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال و در صورت نبودن قرينه، منصرف به حسن است و بس.

4202. ابن السمّاك،(2)محمد (... - 183 ه‍. ق)

بن صبح يا صبيح، عجلى كوفى، قاضى عابد زاهد متّقى، حافظ قرآن و واعظ خوش بيان، از مشاهير قضات و محدّثين و وعاظ مى باشد كه با متانت اقوال حكيمانۀ داير بر موعظه و نصيحت معروف، با معروف كرخى و سفيان ثورى معاصر و معاشر، از مشايخ روايت احمد بن حنبل و نظاير وى بود. نزد هارون عباسى مقامى عالى داشت. روزى هارون آب خوردنى خواست؛ پس ابن السماك گفت: «پيش از خوردن آب حرفى دارم». هارون گفت: «هرچه خواهى، بگو». گفت: «اگر از خوردن اين آب ممنوع باشى، مگر با بذل تمامى دنيا، آيا بذل مى كنى يا نه‌؟» گفت: «بلى». گفت: «پس بخور». بعد از خوردن نيز گفت: «اگر اين آب در شكم حبس باشد، آيا تمامى دنيا را فديۀ بيرون آمدن آن مى كنى يا نه‌؟» هارون بازهم تصديق نمود؛ پس گفت: «يا


1) . با فتح و تخفيف. (مؤلف)

2) . سمّاك: (با صيغۀ مبالغه) به معنى ماهى فروش و ماهى شكار است. (مؤلف)

اميرالمؤمنين! چه كار دارى با چيزى كه يك جرعه آب از آن بهتر است‌؟» اينك هارون با شدّت گريه نمود.

از مواعظ اوست: «از خدا چنان بترس كه گويا اصلاً اطاعتش نكرده اى و به رحمتش چنان اميدوار باش كه گويا در مدت عمر اصلاً مخالفتش ننموده اى». اين گونه مواعظ شيرين و دل نشين 572 او بسيار است. تمامى عمر خود را با تجريد و تفريد گذرانيد. اصلاً ازدواج نكرد. در جواب استفسار از سبب آن مى گفت كه تاب دو شيطان را ندارم.

ابن السماك در زمان هارون از كوفه به بغداد رفت. اخيراً باز به كوفه برگشته و در سال 183 ه‍. ق درگذشت و جملۀ «محمد كامل» مادّۀ تاريخ اوست.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 66؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 5، ص 368؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، [ج 2]، ص 132؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 634.

4203. ابن سمّان، اسماعيل (قرن 5 ه‍. ق)

بن على بن حسين سمّان بن محمد بن رنجويه، حافظ رازى، مكنّى به «ابوسعيد»، معروف به «سمّان» (روغن فروش) و «ابن السمّان»، عالمى است فقيه محدّث ثقۀ رجالى كثيرالمشايخ، مفسّر متبحّر، متكلّم خلافى، معقولى منقولى، در حديث و قرائات قرآنى و فرايض و حساب و رجال و انساب متبحّر، با شيخ طوسى (متوفى به سال 460 ه‍. ق) و نظاير وى معاصر، بسيار زاهد متّقى قانع و باشهامت بود. در تمامى عمر تنها يك طعام صرف نموده و رهين منّت كسى نمى شد. اوقات او در تدريس و تأليف و قرائت قرآن و روايت اخبار و ارشاد عباد مصروف بود. تمامى كتب خود را وقف مسلمين نمود. با اينكه در علوم عربيّه وحيد عصر خود بوده، نسبت به علم حديث اهتمام تمام داشت. براى تكميل آن علم شريف مسافرت ها كرد. از مشايخ بسيارى كه عدّۀ ايشان در حدود چهارصد نفر، بلكه به قول بعضى، از سه هزار بيشتر و ديگرى - والعهدة عليهما - سه هزار و شش صد نفر بوده اند، استماع حديث كرد.

تشيع و امامى بودن وى مسلّم است. روايت كردن او بعضى از احاديث نبويّه را كه ظاهراً مخالف مذهب اماميّه و مشعر بر تفضيل ديگران بر حضرت على عليه السلام مى باشند، دليل غيرامامى بودنش نبوده و بسيارى از ثقات، روايات مخالف عقيدۀ خودشان را نقل مى نمايند. همچنين نسبت معتزلگى دادن بدو ناشى از متحدالعقيده بودن معتزله

و اماميّه در نفى رؤيت و حدوث قرآن و حسن و قبح عقلى و بعضى ديگر از مسائل اصوليّه مى باشد. از تأليفات ابن سمان است:

573 1. البستان فى تفسير القرآن (كه ده مجلد است)؛ 2. الرّشاد (در فقه)؛ 3. الرّياض (در حديث)؛ 4. سفينة النّجاة (در امامت)؛ 5. المدخل (در نحو)؛ 6. المصباح (در عبادات)؛ 7. النّور (در وعظ) و غير اينها.

سال وفاتش به دست نيامد و شيخ عبدالرحمان مفيد سابق الذكر از وى روايت مى نمايد. اما لفظ «سمّان» كه بر وزن عطّار و به معنى روغن فروش است، بنا به ظاهر بعضى از ارباب تراجم، صفت حسين، جدّ اسماعيل، مى باشد؛ اين است كه او را «ابن السمان» نامند و چنانچه در صدر عنوان اشاره نموديم، گاهى خود اسماعيل را نيز «سمّان» گويند.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 39، ش 97]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 31؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 13، ص 61؛ كتب رجاليه.

4204. ابن سمح، اصبغ بن محمد بن سمح (... - 426 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالقاسم»، حكيمى است طبيب مهندس رياضى نجومى، از محقّقين علم اعداد و هيئت و هندسه، در اكثر علوم متفنّن، در هيئت و نجوم و طب و هندسه شهرت داشت و در ماه رجب 426 ه‍. ق در غرناطه درگذشت و از تأليفات اوست:

1. التّعريف بصورة صنعة الاسطرلاب؛ 2. ثمار العدد؛ 3. زيج معروف به سند هند؛ 4. طبيعة العدد و غير آنها.

منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 66؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 634.

4205. ابن سمحون، ابوبكر بن سليمان بن سمحون (... - 564 ه‍. ق)

انصارى قرطبى نحوى، معروف به «ابن سمحون»، از ادباى قرن ششم هجرت و از تلامذۀ ابن الطراوة آتى الذكر و ديگر افاضل وقت بوده و تأليفى از وى سراغ نداده اند و از اشعار اوست:

أربعة تزيد فى نور البصرْ *** إذا رنا فيها و تابع النظرْ

المصحف المتلوّ بالآي الكبر *** والماء والوجه الجميل والخُضَرْ

صاحب ترجمه در سال 564 ه‍. ق درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 323، س 14.

4206. ابن سمعون، محمد (... - 387 ه‍. ق)

بن احمد بن اسماعيل بن عيسى يا عنبس بن اسماعيل، واعظ بغدادى، مكنّى به «ابوالحسن» يا «ابوالحسين»، معروف به «ابن سمعون»، از مشاهير وعاظ اواخر قرن چهارم هجرت مى باشد كه در فصاحت و بلاغت كلام و عذوبت و ملاحت بيان وحيد عصر بود. كلمات حكيمانه و عبارات عبرت آميز وى در غايت اشتهار است. در ابتكار معانى دقيقه و مضامين رقيقه خاطرى وسيع داشت. در 574 وعظ و خطابه بى بدل و ضرب المثل بود و گويند كه در موعظۀ خود مى گفته است: «سبحان من انطق باللحم و بصر بالشحم و اسمع بالعظم».

نگارنده گويد: پرواضح است كه ابن سمعون اين سه گوهر گيتى فروز گران بها را از درياى بى پايان علم و كمال ولىّ ذوالجلال، حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام، اخذ كرده است كه آن ولىّ كردگار در كلمات قصار خود آن لئالى آبدار را بدين روش منتظم فرموده است: «اعجبوا لهذا الانسان ينظر بشحم و يتكلم بلحم و يسمع بعظم». اين مطلب منقصتى براى ابن سمعون نيست، بلكه مايۀ افتخار وى بوده و اختصاص بدو هم ندارد، بلكه كلمات حقايق سمات آن مخزن علوم ربّانى، فوق كلام مخلوق و دون كلام خالق و سرمقالۀ كلمات متكلّمين و فلاسفه و سرمشق علماى فنّ و ادب و دستورالعمل مستوفيان و فصحاى عرب مى باشد.

از رهگذر خاك سر كوى شما بود *** هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد

وفات ابن سمعون در ذى قعده يا ذى حجۀ سال 387 ه‍. ق در 87 سالگى در بغداد واقع و در خانۀ خود مدفون شد و سال ها بعد از آن، در رجب 426 ه‍. ق جنازۀ او را به مقبرۀ باب الحرب نقل داده و نزديكى مدفن احمد بن حنبل به خاكش سپردند. گويند - والعهدة عليهم - كه كفنش هم پوسيده نبوده است و در تاريخ بغداد كراماتى بدو منسوب دارد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 57؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 159؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 64؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 274.

ابن سمعون، يوسف بن يحيى --> ابوالحجاج، يوسف بن يحيى اسحاق

4207. ابن سميه

عمار بن ياسر صحابى و زياد بن ابيه، پدر عبيدالله لعين مشهور، قاتل حضرت حسين بن على عليهما السلام، كه نام مادر هر دو «سميه» بود، لكن نسبت عمّار به مادرش از راه مدح مى باشد كه آن مخدّره سبقت در اسلام داشت، ولى نسبت زياد به مادر محض از راه قدح و توبيخ مى باشد كه از فواحش و زنان زانيه و بدكاره بوده است و اين قدح و توبيخ زياد علاوه بر قدح بى پدرى او بوده كه به همان جهت، «زياد بن ابيه» مى گفته اند؛ به شرحى كه تحت عنوان ابن زياد به طور اجمال تذكّر داديم.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 206].

575 * ابن سنان، عبداللّٰه بن سنان

• ابن سنان، محمد بن سنان

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.

ابن سنان، عبدالله بن محمد --> خفاجى، عبداللّٰه بن محمد

4208. ابن سنبدى (قرن 5 ه‍. ق)

از دانشمندان اسطرلاب مى باشد كه در مصر مى زيسته و از وى نقل است كه در كتابخانۀ قاهرۀ مصر، شش هزار و پانصد كتاب نجوم و هندسه و فلسفه ديده است.

يك كرۀ مس عمل بطلميوس، منجم مشهور، هم در آنجا موجود است و بر روى آن نوشته شده كه اين كره را خالد بن يزيد بن معاويه با خود برداشته و زمان ساختن آن تا آن تاريخ 1250 سال بوده است؛ نيز كرۀ ديگر عمل ابوالحسين عبدالرحمان صوفى در آنجا مى باشد كه آن را براى عضدالدولۀ ديلمى ساخته و وزنش سه هزار درهم و به سه هزار دينار طلا خريدارى شده بود. ابن سنبدى در حدود سال 435 ه‍. ق در قيد حيات بوده و اسم و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: اطلاعات متفرقه.

4209. ابن السنى، احمد بن محمد بن اسحاق (... - 364 ه‍. ق)

حافظ شافعى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن السنى دينورى»، از محدّثين قرن

چهارم هجرت مى باشد كه براى استماع حديث مسافرت ها نمود. از نسائى و نظاير وى روايت كرده و از تأليفات اوست:

1. عمل اليوم واللّيلة (كه در حيدرآباد هند چاپ و جامع ترين كتب اين موضوع است)؛ 2. كتاب القناعة.

در سال 364 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 66]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 123.

4210. ابن سهل، ابراهيم بن سهل (... - 649 ه‍. ق)

اشبيلى اسرائيلى، از اذكياى ادبا و شعراى اندلس قرن هفتم هجرى مى باشد كه كنيه اش «ابواسحاق»، شهرتش «ابن سهل»، نخست كليمى مذهب و عاشق مشرب و به جوان يهودى موسى نامى محبت مفرط داشت. اخيراً علاقه مند شخصى ديگر محمد نامى شد و اين را براى هدايت يافتن خود فال نيك شمرد. اينك اخيراً به شرف اسلام مشرّف شد و قصايد بليغۀ بسيارى در مدح حضرت 576 خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله انشاء كرد و از اشعار اوست:

تركت هوى موسى لحبِّ محمد *** و لولا هدى الرحمن ما كنت اهتدى

و ما عن قلىٰ مني تركت و انما *** شريعة موسى عطلت بمحمد

ديوان او هم در مصر و بيروت چاپ شده و در سال 649 ه‍. ق با والى سبته در دريا غرق شدند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 635؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 123.

ابن سهل، ابراهيم بن محمد --> زجّاج، ابراهيم بن محمد

ابن سهل، احمد بن سهل --> ابوزيد، احمد بن سهل

ابن سهل، حسن بن عبدالله --> ابوهلال، حسن بن عبداللّٰه

ابن سهل، محمد بن سرى --> ابن السراج، محمد بن سرى

ابن سهلان، حسن بن مفضل --> كاتب، حسن بن مفضل بن سهلان

ابن سيحان، عبدالرحمان --> ابن ارطاة

4211. ابن سيد، احمد بن ابان بن سيد (... - 382 ه‍. ق)

اديب لغوى كاتب اندلسى، معروف به «ابن سيد» و «صاحب شرطه»، از ائمّۀ لغت و علوم عربيّه و فنون ادبيّه مى باشد كه بسيار تندقلم و سريع الكتابه و از تلامذۀ ابوعلى فالى بوده و از تأليفات اوست:

1. العالم (به فتح لام، در لغت كه با جناسش مرتّب كرده است. از فلك شروع نموده و در ذره به پايانش رسانده و صد مجلّد مى باشد)؛ 2. كتاب العالم والمتعلّم (به طريق سؤال و جواب. در كشف الظّنون اين كتاب را به امام اعظم ابوحنيفه نسبت داده، لكن تعدد ممكن است).

احمد در سال 382 ه‍. ق درگذشت. لفظ «سيد» به نوشتۀ معجم الادباء، به فتح اوّل و كسر و تشديد ثانى و به نوشتۀ ديگران، به كسر اوّل بر وزن فيل و به هرحال، بى الف و لام است.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 65؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 203.

ابن سيد، احمد بن حسن بن سيد --> مالقى، احمد بن حسن بن سيد اديب

4212. ابن سيد، احمد بن سيد

مكنّى به «ابوالعباس»، از مشاهير شعراى اندلس مى باشد كه به جهت سرقت اشعار ديگران، به «لص» (دزد) شهرت داشته 577 و از اشعار اوست:

و ما افنى السؤال لكم نوالا *** ولكن جودكم افنى السؤالا

زمان زندگانى او به دست نيامد. نگارنده گويد: دور نيست كه اين احمد همان ابوالعباس احمد بن على، ملقّب به «لصّ‌» مذكور در ضمن شرح حال مالقى، احمد بن حسن بن سيد اديب باشد و تعدّد احمد لص هم ممكن و محتاج به تحقيق زايد است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 635؛ اطلاعات متفرقه.

4213. ابن السيد، عبدالعزيز بن احمد بن سيد (... - 427 ه‍. ق)

اندلسى بلنسى، شاعر نحوى لغوى، معروف به «ابن السيد» (بر وزن عيد)، از اكابر علماى عربيّه بوده و شعر خوب نيز مى گفته است و در سال 427 ه‍. ق در مصر درگذشت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 321؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 69، س 20.

4214. ابن السيد، عبدالله بن محمد بن السيد (... - 521 ه‍. ق)

اندلسى، بطليوسى الولاده، بلنسى الاقامة والخاتمه، ابومحمدالكنيه، ابن السيد (بر وزن عيد) الشهره، اديبى است شاعر نحوى لغوى متبحّر حسن التعليم جليل التأليف، مرجع استفادۀ عموم، فتاوى او در فقه و لغت و مسائل نحويّه در كتب عامّه مذكور، به سال 521 ه‍. ق در 77 سالگى در شهر بلنسيه وفات يافت و از اشعار اوست:

اخو العلم حيّ خالد بعد موته *** و اوصاله تحت التراب رميم

و ذوالجهل ميت و هو ماش على الثرى *** يظن من الاحياء و هو عديم

از تأليفات اوست:

1. اصلاح الخلل الواقع فى الجمل (در نحو كه شرح كتاب جمل عبدالرحمان زجاجى است)؛ 2. الاقتضاب فى شرح ادب الكتاب (كه شرح كتاب ادب الكتاب ابن قتيبۀ نحوى مى باشد، مهم ترين شروح آن كتاب بوده و در بيروت چاپ شده است)؛ 3. الانصاف فى التّنبيه على الاسباب التى اوجبت الاختلاف بين المسلمين (كه در مصر چاپ شده است)؛ 4. سبب اختلاف الفقهاء؛ 5. شرح ديوان متنبى؛ 6. شرح سقط الزّند ابوالعلاء معرى؛ 7. شرح موطأ مالك بن انس؛ 8. المثلّث (كه حاوى مطالب طريفه است) و غيرها.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 287؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 48، س 23 و ص 450.

578 4215. ابن السيد، على بن محمد بن السيد (... - 488 ه‍. ق)

نحوى لغوى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «خيطال» و «ابن السيد» (بر وزن عيد)، برادر بزرگ ابن السيد عبدالله مذكور فوق مى باشد كه از اكابر لغويّين، در حفظ و ضبط لغت متفرّد بود. برادر مذكورش اكثر كتب ادبيّه را از وى خوانده و تأليفى از او به دست نيامده است. به سال 488 ه‍. ق از طرف ابن عكاشه در قلعۀ رياح از اندلس حبس شد و هم در آنجا درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 15، ص 56؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 450، س 25.

4216. ابن سيدالناس، محمد (... - 734 ه‍. ق)

بن احمد بن عبدالله، اندلسى اشبيلى يعمرى، اديب منشى بليغ حافظ شافعى كه كنيه اش «ابوالفتح»، لقبش «فتح الدين» و به جهت انتساب به جدّش، كه كنيۀ «ابوبكر» داشته، به «ابن ابى بكر» مشهور و به سبب انتساب به جدّ سيدالناس نام خود، كه به نوشتۀ بعضى جدّ نهمش بوده، به «ابن سيدالناس» نيز معروف مى باشد. از اكابر فقها و محدّثين قرن هشتم شافعيّه به شمار مى رود كه نحو را از ابن النحاس، حديث را از پدر خود خواند؛ پس در دمشق در حوزۀ ابن دقيق العيد سال ها حاضر و تكميل مراتب علميّه نمود. علاوه بر فقه و حديث، در تاريخ و ادبيّات و ديگر علوم متداوله نيز متمهّر و بر اقران خود مقدّم شد. رياست مذهبى او مسلم بود. شعر خوب نيز مى گفته و از اوست:

ان غص من فقرنا قوم غنى منحوا *** فكل حزب بما اوتوه قد فرحوا

ان هم اضاعوا لحفظ المال دينَهم *** فان ما خسروا اضعاف ما ربحوا

از تأليفات و آثار قلمى اوست:

1. بشرى اللّبيب بذكرى الحبيب (در آن قصايدى را كه در مدح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گفته بوده، مرتب به حروف نمود و حاوى شصت اسم از اسامى آن حضرت مى باشد)؛ 2. شرح بشرى مذكور؛ 3. عيون الاثر فى فنون المغازى والشّمائل والسّير (كه دو مجلد بوده و فوايد تاريخى بسيارى را حاوى است)؛ 4. نور العيون فى تلخيص سير الامين والمأمون (كه ملخّص عيون الاثر فوق بوده و از هريكى چند نسخۀ خطّى در خزانۀ تيموريۀ هند موجود است) و غير اينها.

صاحب ترجمه در شعبان 734 ه‍. ق در مولد خود، قاهره، در 64 يا 579 74 سالگى وفات يافت و در قرافه مدفون گرديد.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 740؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 592؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 125.

4217. ابن سيده، على (... - 458 ه‍. ق)

بن اسماعيل يا احمد يا محمد بن سيده، اندلسى مرسى، اديبى است نحوى لغوى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن سيده»، از علماى شهر مرسيۀ اندلس مى باشد كه از ائمۀ لغت و علوم عربيّه و حافظ آنها، داراى قوۀ حافظۀ فوق العاده و تمامى معلومات او عبارت از محفوظاتش بود. فتاوى و اقوال او در مغنى ابن هشام و غيره مذكور و صاحب تأليفات سودمند بسيارى مى باشد:

1. الانيق (كه شرح حماسۀ ابوتمام و شش مجلد است)؛ 2. شرح كتاب الاخفش؛ 3. المحكم والمحيط الاعظم (كه كتابى است بزرگ در لغت، تمامى انواع لغت را حاوى، محل استفادۀ صاحب قاموس اللّغة هم بوده، در ترتيب آن به كتاب عين خليل اقتفا نموده كه از حروف حلق شروع و در حروف شفوى ختم كرده است)؛ 4. المخصّص (بازهم در لغت كه به اسلوب فقه اللّغة ثعالبى و از آن بزرگ تر بوده و در قاهره چاپ شده است)؛ 5. الوافى فى علم القوافى.

مخفى نماند كه ابن سيده مثل پدرش اعمى و نابينا بود. در ربيع الآخر 448 يا 458 ه‍. ق در حدود شصت سالگى در شهر دانيه از بلاد اندلس درگذشت و لفظ «سيده» به كسر اوّل است.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 371؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 450؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 12، ص 231؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 311؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 65.

4218. ابن السيرافى، يوسف (... - 385 ه‍. ق)

بن حسن سيرافى سابق الذكر كه كنيه اش «ابومحمد» و به جهت لقب «سيرافى» داشتن پدرش، به «ابن السيرافى» معروف، بلكه اغلب خودش نيز به «سيرافى» موصوف است، نحوى لغوى فاضل بارع صالح متّقى در لغت و فنون عربيّه به ديگران مقدّم، از تلامذۀ پدر خود و از اساتيد سيد رضى سابق الذكر و در حال حيات پدر، مرجع استفادۀ اهل علم بود. بعد از وفات او هم از همه جهت خليفه و جانشين وى گرديد و از تأليفات اوست:

1. تكميل كتاب اقناع پدرش؛ 2. شرح ابيات اصلاح المنطق ابن السّكّيت؛ 3. شرح كتاب سيبويه.

در 385 ه‍. ق در 55 سالگى وفات يافت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 521؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 20، ص 60؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 219، س 5؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 5، ص 131.

580 4219. ابن سيرين، محمد بن سيرين (... - 110 ه‍. ق)

بصرى، مكنّى به «ابوبكر»، از اكابر فقها و روات و محدّثين تابعين مى باشد كه با ورع و تقوا موصوف، با صحّت تعبير خواب معروف بود. احاديث بسيارى را از ابوهريره، عبدالله بن عمر، انس بن مالك صحابى و ديگر اصحاب روايت كرده است. پدرش سيرين آزادكردۀ انس مذكور و مادرش، صفيه، نيز آزادكردۀ ابوبكر خليفه بود. محمد در بدايت حال با حسن بصرى مصاحب و نسبت به وى محبت تمام داشت.

اخيراً آن محبت مبدل به عداوت و ترك مصاحبت شد؛ به حدى كه منافرت ايشان مثل منافرت جرير و فرزدق مشهور و ضرب المثل و جملۀ «جالس الحسن او ابن سيرين» از امثال دايره شد. ابن سيرين به جنازۀ حسن نيز حاضر نگرديد و خودش نيز در سال 110 ه‍. ق صد روز بعد از وفات حسن درگذشت. گويند كه از يك زن او نوزده پسر و يازده دختر به وجود آمد كه فقط يك پسر عبدالله نامى باقى ماند. او هم سى هزار درهم قرض پدر خود را، كه در حين مرگ داشته، تأديه نمود. اينك در اثر آن حسن خدمت به پدر، تركۀ عبدالله در حين موتش ده برابر مبلغ مذكور و معادل سيصد هزار درهم بوده است.

دربارۀ ورع و تقواى ابن سيرين نوادرى در كتب مربوطه منقول است و در سبب اصابت تعبيرات او نيز، كه شهرت آفاقى دارد، گويند كه او را جمالى بس زيبا و سرشتى نيكو بوده و شغل بزازى داشت تا زنى به صحبت و معاشرت او راغب شد و درخواست نمود كه اجناس بزازى را به خانۀ او ببرد تا هركدام را كه موافق ميلش باشد، بخرد. بعد از آمدن ابن سيرين، با غنج تمام عرض اندام نمود و خواستار كام گرديد. ابن سيرين شرحى در مذمّت زنا بيان كرد، لكن سودى نبخشيد، بلكه آتش عشق وى ديگر تيزتر گرديد؛ عاقبت از روى ناچارى به بهانه اى بيرون شد. بدن خود را آلوده به نجاسات كرده و برگشت. چون زن آن هيئت منكره را ديد، از خانه اش بيرون كرد. او نيز از آن اجناس بزازى صرف نظر نموده و به خانۀ خود برگشت؛

همچنان كه حضرت يوسف عليه السلام به كيد عزيز مصر فريب نخورده و فرار نمود.

گويند ابن سيرين بعد از اين داستان در نتيجۀ آن تقوا و كفّ نفس از آن 581 عمل ميشوم، ملهم به علم تعبير شد و در آن علم شريف به مقامى رسيد كه تالى يوسف صديقش مى شمارند. همۀ تعبيرات او صادر از ذوق سليم و فكر ثاقب بود. حوادث رؤيايى را با آيات قرآنى و احاديث نبوى و يا حقايق خارجى تطبيق مى نمود؛ چنانچه ابراهيم كرمانى خواب مهدى عباسى را كه در سياهى روى خود ديده بوده، به استناد آيۀ شريفۀ (وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثىٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ‌) (نحل، 5(8) به تولد دختر تعبير نمود و به صلۀ هزار درهم سرفراز و بعد از ولادت دختر نيز به هزار درهم ديگر مفتخر گرديد.

بعضى از تعبيرات طريفۀ ابن سيرين را تذكر مى دهيم: مردى در خواب ديد كه خروسى چند دانه جو، از خانۀ او برچيد. بعد از چند روزى فرشى از خانه اش به سرقت رفت. ابن سيرين گفت: «دزد تو مؤذّن است»؛ پس آن مرد به مؤذّن درآويخته و فرش مسروقى خود را از او پس گرفت.

نيز مردى در خواب ديد كه دو سگ فرج زن او را مى گزند و مى كنند. ابن سيرين گفت كه آن زن، موى فرج خود را با مقراض برچيده و استره و نوره به كار نبرده است و بعد از تفحص، صدق قضيه مكشوف گرديد. نيز مردى در خواب ديد كه او و كنيزكش ماهى در برابر گذاشته و مى خورند. ابن سيرين گفت: «همانا كنيزك تو پسرى است كه خود را در لباس كنيزان درآورده و با زن تو مراوده و بوس و كنار دارد». و بعد از تجسس، حقيقت مطلب روشن گرديد. نيز شخصى در خواب ديد كه با موشى مقاربت كرده و از فرج آن موش خرمايى پديد آمد. ابن سيرين گفت: «گمان دارم كه با زن زناكارى ازدواج كرده باشى». او هم تصديق كرد؛ پس ابن سيرين گفت: «آن زن حامله است و مژده ات مى دهم كه فرزندى صالح و نيكوسيرت از وى به وجود آيد».

نيز زنى در خواب ديد كه مارى را مى دوشد. ابن سيرين حكم كرد كه آن زن فاحشه بوده و با بيگانگان مراوده دارد. نيز كسى در خواب ديد كه سورۀ (إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اَللّٰهِ‌) (نصر، (1) مى خواند. ابن سيرين گفت: «وصيت نامه بنويس كه تو خواهى مرد، زيرا كه اين سوره، آخرين سوره اى است كه نازل شده است». آن كس هم به فاصلۀ يك يا دو روز مرد. نيز زنى در خواب ديد كه تخم مرغ ها را زير هيزم گذاشته و از آن جوجه برمى آيد؛ پس ابن سيرين بدان زن گفت: «از خدا بترس كه تو واسطۀ ميان مردان

بدعمل و زنان بدكاره هستى» و در وجه اين تعبير گفت 582 كه آن، از دو آيۀ شريفۀ (كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ‌) (صافات، 49) و (كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ‌) (منافقين، (4) مأخوذ است كه خداى تعالى در آيۀ اوّلى، زن ها را به تخم مرغ و در دويمى مفسدين را به هيزم تشبيه كرده و جوجه ها نيز اولاد زنا هستند و غير اينها از نوادر و طرايف تعبيرات خواب كه زياده از حد گنجايش اين اوراق بوده و كتاب مستقلى را لازم دارد و بسيارى از آنها را در جلد چهاردهم بحار الانوار مجلسى نگارش داده است و نقل اين چند فقره نيز محض انبساط خاطر ارباب رجوع و تفطن اجمالى بر اسرار و مزاياى آن علم شريف است.

تأليف دو كتاب تعبير الرّؤيا و منتخب الكلام فى تفسير الاحلام را به ابن سيرين منسوب دارند كه دويمى و اوّلى نيز چندين مرتبه در مصر و قاهره به طبع رسيده است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 690؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 308؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 25؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 636؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 35؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 334.

4220. ابن سينا، حسين بن عبدالله بن سينا (375-428 ه‍. ق)

يا حسين بن عبدالله بن حسين بن على بن سيناى بلخى بخارى، مكنّى به «ابوعلى»، ملقّب به «شرف الملك»، معروف به «شيخ الرئيس» و «ابن سينا»، از فحول اطبّاى نامى و اعاظم فلاسفه و حكماى اسلامى اوايل قرن پنجم هجرت مى باشد كه به نظر حقيقت بقراط و ارسطوى اسلام، از مفاخر مسلمين بر ساير طبقات انام بود. علاوه بر تمامى فنون و علوم متداوله، در تعبير خواب و مراحل عرفانى و عزايم و طلسمات و كيميا و خواص اعداد و ديگر علوم غريبه نيز مهارت داشت و آثار قلمى او شاهد صدق مدّعا هستند. آوازۀ كمالات او در تمامى اقطار، در نهايت اشتهار است و اختصاصى به بلاد اسلامى ندارد. ترجمۀ لاتينى تأليفات او از قرون وسطى به اين طرف قرن ها در مكاتب و مدارس اوروپا دستورالعمل و بين المحصلين متداول و مرجع استفادۀ اكابر و افاضل بود. موافق تصريح آداب اللّغة العربيّة و بعضى از اجلّه، تأليفات ابن سينا تأثيرات عجيب بزرگى در نهضت آخرى اوروپا نموده است.

عبدالله، پدر ابن سينا، در اصل از اهالى بلخ و يا عمّال بلخ و از طرف نوح بن منصور،

هفتمين ملك سامانى (365-387 ه‍. ق)، در ديهى خرميثن نام از قراء بخارا متصدى بعضى از اعمال دولتى بود. با دخترى ستاره نام از همان ديه يا ديهى 583 ديگر افشنه نام نزديكى آن ازدواج كرد. ابن سينا هم در ماه صفر سال 370 يا 373 يا 375 ه‍. ق از همان ستاره بدرخشيد و با پدر خود به بخارا، كه در آن اوان مركز علما و فحول دانشمندان بوده، رفت. پيش از ده سالگى قرآن مجيد را حفظ نمود و در اندك زمانى ادبيّات و علوم دينيّه و حساب و هندسه و منطق و جبر و مقابله و هيئت را ياد گرفت؛ پس به تحصيل طبّ و فنون حكمت و فلسفه آغاز نمود تا در تمامى علوم متداوله معقولاً و منقولاً وحيد عصر خود شد و به تمامى معلّمين و اساتيد خود تفوق يافت. استعداد و ذكاوت فوق العادۀ او جالب حيرت تمامى علماى وقت گرديد.

اخيراً محض تمهّر در فنون طبّى بناى معالجه و طبابت گذاشت تا آنكه در اثر حسن معالجۀ بعضى از سامانيان، ديگر بيشتر مورد توجه شد و كتابخانۀ مكمّل ايشان تحت اختيار وى درآمد. در نتيجۀ مطالعات عميقۀ شبانروزى تمامى كتب طبّيّۀ موجوده، خصوصاً بعضى از نسخه هاى ناياب منحصر، چون اين مطالعات توأم با ذكاوت فطرى و تجربيّات شخصى خودش بوده، در هر دو قسمت علمى و عملى طب يگانۀ دهر و شهرۀ آفاق شد. مهارت و حذاقت فوق العاده و نوادر معالجات محيّرالعقولى كه از وى به بروز آمد، مورد شگفت يگانه و بيگانه گرديد.

به واسطۀ شيخ ابوعبيد جوزجانى (از تلامذۀ ابن سينا) از خودش نقل است كه چون به حدّ تميز رسيدم، مرا به معلّم قرآن و پس به معلّم ادب سپردند. هرچه را كه شاگردان ديگر مى خواندند، من حفظ مى كردم. علاوه بر آنها از طرف استاد، به قرائت كتاب الصّفات و غريب المصنف و ادب الكاتب و اصلاح المنطق و شعر حماسه و ديوان ابن رومى و تصريف مازنى و نحو سيبويه موظّف شدم و همۀ آنها را در مدت يك سال و نيم حفظ كردم و اگر تعويق استادم نبودى، در كمتر از آن نيز حفظ مى كردم. چون به ده سالگى رسيدم، محل حيرت و تعجب اهل بخارا بودم؛ پس به فقه شروع كردم و در دوازده سالگى در بخارا موافق مذهب ابوحنيفه فتوا مى دادم. بعد شروع به تحصيل طب كردم و در شانزده سالگى كتاب قانون طب را تأليف دادم. در نتيجۀ معالجه و طبابت مرض نوح بن منصور، كه با موافقت 584 اطبّاى وقت براى معاينه، حاضر و اصول

تداوى من پسندۀ همۀ ايشان بود، كتابخانۀ دولتى به اختيار من موكول شد. از كتب حكمت فارابى، كه در آنجا جمع بودند، شب و روز فنون حكمت را ياد گرفتم تا در سنّ 24 سالگى ديگر علمى به نظرم نيامد كه معرفتى بدان نداشته باشم.

از روضة الصّفا نقل است كه بعد از بيان بعضى از مراتب مذكوره گويد: ابن سينا در ده سالگى از اصول عربيّه و قواعد ادبيّه فراغت يافت. گاهى رسائل اخوان الصفا را مطالعه كرد. حساب و جبر و مقابله را از محمود مساح خواند. منطق و مجسطى و تحرير اقليدس را از حكيم ابوعبدالله مائلى فراگرفت؛ پس به طبيعيّات و الهيّات و طب اشتغال ورزيد. در اندك زمانى به مقامى نائل گرديد كه دسترس پيشينيان نبوده است. محفل او مجمع مهره و حذّاق اطبّا بود؛ بااين حال، براى اخذ فقه و اصول به مجلس اسماعيل زاهد تردّد داشت و آنى از مطالعه و كتابت فراغت نيافت. شب ها بسيار كم مى خوابيد. هر مطلبى كه در حل آن درمى ماند، وضو گرفته و به مسجد مى رفت. با خشوع تمام دو ركعت نماز مى خواند. به دعا و استغاثه اشتغال مى يافت تا آنكه شبهه و اشكال او مرتفع مى گشت تا قضيۀ معالجۀ نوح بن منصور و تحت اختيار وى آمدن كتابخانه را مذكور داشته و گويد:

در 22 سالگى او، كه پدرش مرد و در دولت سامانيان تزلزلى راه يافت، به خوارزم رفت. با ابوسهل مسيحى و ابوريحان بيرونى و ابوالخير خمار و بعضى ديگر از اكابر حكما و علماى وقت كه ملازم دربار خوارزم شاه على بن مأمون بوده اند، ملاقات نمود. تصادفاً يك مطلب لغوى بين او و علاءالدوله ابومنصور اصفهانى مورد بحث شد. ابومنصور گفت كه تو حكيم و فيلسوف بوده و از لغت بى اطّلاع هستى و آن پايه را ندارى كه گفته هاى تو پذيرفته باشد. اينك ابوعلى بسيار متأثر شد. به مطالعۀ لغت پرداخت و در اندك زمانى مهارت بى نهايت يافت و با لغات غريبۀ غيرمتداوله سه قصيده نظم كرده و سه رساله نگاشت. آنها را در كاغذهاى كهنه و پوسيده نوشته و با جلدى كهن مجلّد ساخته و به نظر ابومنصور رسانيد و هريك از لغات آنها كه محل شبهه بود، ابوعلى مدرك و مأخذ آن را معين نمود 585 تا آنكه ابومنصور به فراست دريافت كه همۀ آنها از خود ابوعلى مى باشد. اينك از قول مذكور سابق خود اعتذار و به فضيلت وى در جميع فنون اذعان نمود. شيخ بعد از اين قضيه، كتابى به نام

لسان العرب تأليف داد كه در موضوع خود بى سابقه بوده، ولكن به واسطۀ حلول اجل حتمى موفق به اتمام آن نشد. كسى ديگر نيز موفق به مرتب ساختن آن نگرديد.

شيخ در اواخر عمر خود، كه آثار موت را احساس نمود، توبه كرد. تمامى اموال خود را صدقه نمود. مماليك خود را آزاد كرده و قرآن ختم نمود و به فاصلۀ سه روز در جمعۀ اوّل ماه رمضان 427 يا 428 ه‍. ق درگذشت و در تاريخ آن گفته اند:

حجّة الحق بوعلى سينا *** در «شجع» آمد از عدم به وجود(1)

در «شصا» كرد كسب جمله علوم(2)*** در «تكز» كرد اين جهان بدرود(3)

در بعضى از حدسيّات و معالجات فوق العاده و حدّت قواى باصره و سامعه و حافظۀ ابن سينا هم نوادرى افسانه نما در بعضى از كتب تراجم نگارش يافته است؛ چنانچه گويند - والعهدة عليهم - زهره و عطارد را در حين مقارنه با آفتاب، مانند خال در روى جرم آفتاب مى ديد. اشخاص را از مسافت چهار فرسخى ديده، حيوانى و انسانى بودن، رنگ و سوارگى و پيادگى ايشان را تشخيص مى داد. در اصفهان صداى چكوج مسگران كاشان را مى شنيد. كتاب قانون خود را، كه علماى اصفهان درصدد استنساخ آن بوده اند، به واسطۀ حاضر نبودن اصل نسخه، از حفظ خواند. بعداً كه تطبيق كردند، خطا و غلطى نيافتند. مانند اين داستان ها، كه به شيخ نسبت داده اند، بسيار است.

بالاجمال توان گفت كه تمامى قواى ظاهرى و باطنى، خصوصاً قوۀ حافظۀ شيخ، كه اين همه تأليفات طريفۀ بى سابقه نمونه اى از آن مى باشند، به طورى در حدّ كمال بوده اند كه اين گونه داستان ها مثل لاف و گزاف بودن افسانه هاى معمولى نبوده و چندان استبعاد نمى نموده اند (تا نباشد چيزكى مردم نگويد چيزها)، واللّه العالم.

ابن سينا با شيخ ابوسعيد ابوالخير سابق الذكر نيز معاصر بوده و با همديگر ملاقات 586 نموده اند. بعد از ملاقات، از شيخ ابوسعيد پرسيدند كه ابوعلى را چون يافتى‌؟ گفت:

«آنچه را كه من مى بينم، او مى داند». از شيخ ابوعلى هم پرسيدند كه شيخ ابوسعيد را چگونه ديدى‌؟ او هم مطابق همان جواب را گفت كه آنچه را كه من مى دانم، او مى بيند.


1) . شجع = 373.

2) . شصا = 391.

3) . تكز = 427.

اشعار و قصايد و رباعيّات علمى و ادبى، عربى و فارسى متنوعۀ ابن سينا نيز بسيار بوده و از اوست:

اى كاش بدانمى كه من كيستمى *** سرگشته به عالم از پى چيستمى

گر مقبلم آسوده و خوش زيستمى *** ورنه، به هزار ديده بگريستمى

ايضاً

تا بادۀ عشق در قدح ريخته اند *** و اندر پى عشق عاشق انگيخته اند

با جان و روان بوعلى، مهر على *** چون شير و شكر به هم برآميخته اند

ايضاً

بر صفحۀ چهره از خط لم يزلى *** معكوس نوشته گشته نام دو على

يك لام و دو عين، با دو ياى معكوس *** از حاجب و عين و انف، با خطّ جلى

ايضاً

كفر چو منى گزاف و آسان نبود *** محكم تر از ايمان من ايمان نبود

در دهر چو من يكى و آن هم كافر *** پس در همه دهر، يك مسلمان نبود

ايضاً

با اين دو سه نادان كه چنان مى دانند *** از جهل كه داناى جهان ايشانند

خر باش كه اين جماعت از فرط خرى *** هركو نه خر است كافرش مى دانند

نيز در دون پرورى و مخالف ارباب حقيقت و فضل و كمال بودن زمان كه در حقيقت مرثيۀ بزرگى به عالم علم و اهل علم و يا خود تسليت خاطر ايشان است، گويد:

زمانه سفله نواز است و دهر، دون پرور *** ستاره شعبده باز است و چرخ، افسونگر

اگرنه سفله نواز است آن، چرا داده است *** مقام جاه سليمان به ديو بدگوهر

وگر نه شعبده باز است اين، چرا هر دم *** هزار نقش برآرد خلاف يكديگر

587 وگر نگشته خرف روزگار پير چرا *** گزيده راعى اشتر به مالك اشتر

عدو اگر به تو بد كرد، از كمال تو بود *** كه نيست دشمن طاووس غير خوبى پر

كمال عزّت نقص آورد درست ببين *** خميده گردد شاخ شجر ز فرط ثمر

ستاره گرچه فزون از شماره است به چرخ *** ولى كسوف و خسوف است خاصّ شمس و قمر

نيز موافق آنچه دميرى در مادۀ «عقرب» از كتاب حياة الحيوان نقل كرده، ابن سينا ارجوزه اى در خواصّ رؤيت بعضى از كواكب گفته و خاصيّت رؤيت ستارۀ سها را

نيز امن از دزد و نيش عقرب شمرده و گويد:

فى شولة العقرب نجم توأم *** برأى عين من رآه يعلم

كف الخضيب فرقة الى الابد *** لكائن من كان من كل احد

ينظره الانسان او جماعة *** يفترقوا الى قيام الساعة

نجم السها مأمنة من سارق *** و من سموم عقرب و طارق

و من رأى عشية نجم السها *** لم تدن منه عقرب يمسّها

و قيل لايدنو اليه سارق *** فى سفر و لا بسوء طارق

ابلع من الصابون وزن درهم *** تبخ من القولنج غير المحكم

مرارة الحية سم قاتل *** و هى لملدوغ بها تقابل

اذا سقى المسموم منها حبة *** نجا من السم بتلك الشربة

و ان سقى منها صحيح ماتا *** من يومه و فارق الحياتا

نيز از اشعار طبّى ابن سيناست:

فى اول النزلة فصد و فى *** اواخر النزلة حمام

بينهما ماء شعير به *** صحت من النزلة اجسام

نيز از اشعار علمى وى قصيدۀ عينيّۀ اوست كه در تجرّد نفس ناطقه و هبوط و صعود و 588 تعلّق آن بدين بدن عنصرى جسمانى و مفارقت كردن از آن نظم كرده و به قصيدۀ غرّاء معروف و به عناوين مختلفه محل توجه اكابر بوده و مطلع آن، اين است:

هبطت اليك من المحل الارفع *** و رقاء ذات تعزّز و تمنّع

محجوبة عن كل مقلة عارف *** و هي التي سفرتْ و لم تتبرقع

وصلت على كره اليك و ربما *** كرهت فراقك فهى ذات تفجع...

نيز به ابن سينا منسوب دارند:

اسمع جميع وصيتى و اعمل بها *** فالطب مجموع بنظم كلامى

اقلل جماعك ما استطعت فانه *** ماء الحياة يُصبُّ في الارحام

واجعل غذائك كل يوم مرة *** واحذر طعاما قبل هضم طعام

لاتشربن عقيب اكل عاجلا *** فتقود نفسك للاذى بزمام

لاتحقر المرض اليسير فانه *** كالنار تُصبح و هى ذات ضرام

تا آخر قصيده كه مجموعاً هفده بيت است و بعضى آن را به ابن بطلان، طبيب

سابق الذكر، نسبت داده اند. ابن سينا در اغلب علوم و فنون معقولى و منقولى تأليفات طريفۀ متنوعۀ بسيارى دارد كه مرجع استفادۀ فحول و اكابر بوده و تبحّر و تمهّر و تفنّن علمى او را برهانى باهر مى باشند و چنانچه اشاره شد، ترجمۀ آنها در اوروپا متداول و تأثيرات عجيبى در نهضت اروپايى ها داشته اند:

1. الاجوبة عن المسائل العشرة (كه جواب ده مسئلۀ بهمنيار است)؛ 2. اربع مسائل (در معاد و اين هر دو با شرح هدايۀ ميبدى در تهران چاپ شده است)؛ 3. ارجوزة فى المجرّبات من الاحكام النّجوميّة والقواعد الطّبيّة كه به ارجوزۀ سينائيّه معروف، در لكناو چاپ و در حدود 110 بيت بوده و متضمن تجربيات خود ابن سينا و پاره اى از اسرار طبى مى باشد و مطلع آن، اين است:

ابدء بسم اللّه فى نظم حسن *** اذكر ما جربت فى طول الزمن

ما هو بالطبع و بالخواص *** لكل عام و لكل خاص

هذا الذى جربته فى عمرى *** نظمته للمقتفين اثري

4. الاشارات والتّنبيهات (در منطق و حكمت كه مطالب منطق را در ده منهج، مطالب حكمت را هم در ده نمط حاوى، از مهم ترين كتب حكمت و به عناوين مختلفه محل توجه فحول علماى معقول مى باشد و شروح بسيارى بر آن نوشته اند كه بهتر از همه شرح فخر رازى است كه سراپا اعتراض و شرح خواجه نصير طوسى است كه حاوى مدافعه از اعتراضات مذكوره مى باشد. قطب الدين رازى هم شرحى نوشته و به محاكمۀ اختلافات اين دو شارح پرداخته و شرح خود را به محاكمات 589 موسوم داشته است و شروح ديگر اشارات نيز از علامۀ حلى و ديگر اكابر بسيار است. كتاب اشارات چندين مرتبه در مصر و ايران با شروح آن چاپ و يك مرتبه نيز با ترجمۀ فرانسوى آن در ليدن به طبع رسيده است)؛ 5. الافعال والانفعالات فى المعجزة والسحر والنّيرنجات (كه نسخۀ خطى آن با چند رسالۀ ديگر خود در كتابخانۀ رضويه موجود است)؛ 6. الاكسير الابيض؛ 7. الاكسير الاحمر (كه هر دو به زبان اوردوى هند ترجمه شده است)؛ 8. الاوسط يا اوسط الجرجانى (كه در جرجان تأليف شده است)؛ 9. البرء الاتم يا خود البر والاثم (در اخلاق كه عبارت اولى در كشف الظّنون بوده و در ذريعه دويمى را تصحيح كرده و به هرحال، آن غير از رسالۀ اخلاق مى باشد كه در ضمن رساله ها اشاره خواهد شد)؛
10. تدارك انواع خطأ الحدود (در طب)؛ 11. تدبير الجند والمماليك والعساكر و ارزاقهم و خراج الممالك؛ 12. تفسير آيۀ دخان؛ 13. تفسير سورۀ اخلاص؛ 14. تفسير سورۀ اعلى؛ 15. تفسير سورۀ فلق؛ 16. تفسير سورۀ ناس (كه بعضى از اينها با شرح هدايۀ صدرا چاپ شده است)؛ 17. جوابات ابوريحان بيرونى (كه هيجده مسئلۀ حكمى است)؛ 18. جوابات ابوسعيد ابوالخير (در سؤال سرّ زيارت قبور و سبب استجابت دعا نزد آنها و كيفيت تأثير زيارت در نفوس و ابدان و بعضى مسائل متفرقۀ ديگر)؛ 19. الحاصل والمحصول (در فلسفه كه بيست جلد است)؛ 20. الحكمة العرشيّة؛ 21. الحكمة المشرقيّة؛ 22. الخطب التّوحيديّة؛ 23. دانش نامه (كه فارسى مختصر و اشاره به مباحث منطق و حكمت است)؛ 24 تا 61. رساله هاى متفرقه در هريك از اثبات نبوّات و اجرام علويّه و اخلاق و ادويۀ قلبيّه و اسباب حدوث حروف و اسباب حزن و اسباب رعد و مانند آن و اسرار و ماهيت صلوة و افيون و اقسام حكمت و علوم عقليه و تدبير مسافرين و تدبير منزل و تقسيم موجودات و تقسيم نفوس و جواب شبهۀ ابوسعيد در انتاج شكل اول و جوهر و عرض و جوهريت نفس و حدود اشياء و حفظ الصّحّة و ردّ منجّمين و رفع مضرات كليه از ابدان انسانيه و زاويه و سحر و طبيعيّات و طلسمات و سكنجبين و طير و عروض و عشق و عهد و قصۀ حى بن يقظان و قولنج و قواى انسانيّه و معانى حروف هجا و مغايرت علم زيد با علم عمرو و ممالك و بقاع ارض و نبض و نفس و موضوعات ديگر؛ 62. شرح كتاب النّفس لارسطو؛ 63. الشّفا (در حكمت و فلسفه كه در تهران چاپ سنگى شده است)؛ 64. شفاء الاسقام فى علم الحروف والارقام؛ 65. عيون الحكمة (در منطق و طبيعيات و الهيات)؛ 66. الفصول فى النّفس والطّبيعيّات؛ 67. فصول الهيئة فى اثبات الاوّل؛ 68. القانون فى الطّب (كه اجمع و انفع كتب طبيه و بارها در قاهره و لكناو و ايران چاپ و محل توجه اكابر و فحول مى باشد)؛ 69. قصيدۀ عينيّه (كه فوقاً در ضمن اشعار او اشاره شد)؛ 70. قصيدۀ مزدوجه (در منطق)؛ 71. كتاب الارصاد؛ 72. كتاب الانصاف؛ 73. كتاب المبدء والمعاد؛ 74. لسان العرب (در لغت كه فوقاً اشاره شد)؛ 75. المدخل الى صناعة الموسيقى؛ 76 تا 91. مقاله هاى متفرقه در هريك از ابطال احكام نجوم و ارثماطيقى و تحصيل سعادت و حد جسم و خواص خط استوا و قضا و قدر و قواى طبيعيه و كيفيت رصد و مطابقت آن با طبيعيات و لانهاية 590 و مخارج حروف و هندبا و هيئت زمين نسبت به آسمان و

ملائكه و مناظرات و منافع الاعضاء و موسيقى و غير اينها؛ 92. الموجز الصّغير؛ 93. الموجز الكبير (هر دو در منطق)؛ 94. النّجاة (در حكمت كه مختصر شفا ى مذكور فوق بوده و در مصر چاپ شده است) و غير اينها.

عقايد مذهبى او نيز بين ارباب سير محل خلاف و نظر مى باشد و بنابر آنچه در اوّل عنوان از خودش نقل شد، حنفى مذهب بود. در روضات الجنّات نيز در رديف علماى عامّه اش شمرده است؛ به هرحال، با آن همه كمالات فوق العاده، مبتلاى شدايد بسيار و بدتر از همه فشار حسد ابناى روزگار بود كه علاوه بر تفسيق و نسبت منكرات دينيّه، تكفيرش نيز نمودند و بعضى از اشعارش هم اِشعار بدين معنى دارند و قضاوت در اين موضوعات خارج از وضع كتاب مى باشد؛ بالاجمال خاطرنشان مى نمايد كه به شهادت عادلانۀ تاريخ و تجربه، اكابر هر طبقه از گزند رقيب و حسود در امان نبوده اند و بالخصوص افاضل علمى كه ديگر بيشتر به آتش حسد رقبا مى سوزند و هرچه فاضل تر باشند، نازل ترشان مى نمايند. خدايا زين معمّا پرده بردار.

وفات ابن سينا به سال 427 يا 428 ه‍. ق به مرض قولنج، كه خودش در معالجۀ آن مهارتى بسزا داشته، بنابر منقول از تاريخ كبير ابن اثير در اصفهان، ولكن موافق مشهور در همدان وقوع يافت و قبرش نيز در آنجا معروف است. در وفيات الاعيان از كمال الدين يونس نقل كرده كه علاءالدوله ابن سينا را در زندان مغلول داشت و هم در زندان درگذشت، لكن ديگران قضيۀ موت در حبس را رد كرده و روايت كمال الدين را محمول بر عناد و غرض دارند. قضاوت صحيح موكول به منابع مبسوطه مى باشد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 308-309]؛ تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 312-321]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 241؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 53؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 336؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 167؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 68؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 67؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 636؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 158.

41

ابن شاذان

ابن شاذان(1)

از مدخل ابن شاذان تا پايان كتاب ريحانة الادب به همت على اصغر مدرس فرزند مؤلف تأليف شده است. به ضميمه پايان كتاب مراجعه شود.

ابن شاذان، احمد بن على --> ابن شاذان، محمد

4221. ابن شاذان، فضل (... - 260 ه‍. ق)

بن شاذان بن خليل، نيشابورى، مكنّى به «ابومحمد»، از مشايخ حديث و ثقات و معتمدين محدّثين اواسط قرن سيّم هجرى اماميّه مى باشد كه فقيه متكلّم جليل القدر، از اصحاب حضرت جواد و امام على النقى و امام حسن عسكرى عليهم السلام بود، بلكه به نوشتۀ بعضى، از حضرت رضا عليه السلام نيز روايت نموده است. جلالت او كالشّمس فى رابعة النّهار واضح و آشكار و حاجتى به اقامۀ بيّنه و برهان ندارد. به تأليفات دينى بسيارى موفق شده كه از آن جمله است:

1. اثبات الرّجعة؛ 2. اربع مسائل فى الامامة؛ 3. الاستطاعة؛ 4. الاعراض والجواهر؛ 5. الايضاح فى الرّدّ على سائر الفرق؛ 6. الحجّة فى ابطاء القائم؛ 7. حدوث العالم؛ 8. كتاب الرّدّ على الباطنيّة والقرامطه؛ 9. كتاب المتعتين متعة الحج و متعة النّساء؛ 10. مسائل البلدان و غير اينها كه يك صد و هشتاد كتاب بدو منسوب دارند.

صاحب ترجمه در سال 42 260 ه‍. ق عازم جنان گرديد و لفظ «سر» هم مادّۀ تاريخ اوست.

مشهور علماى رجال آنكه پدرش، شاذان، نيز كه از اكابر محدّثين مى باشد، پسر خليل است و بعضى ديگر، نام پدرش را «خليل» گفته و «شاذان» را لقب خليل مى دانند و مطلب چندان اهميتى ندارد و در صورت اقتضا، موكول به كتب رجاليّه است.

4222 و 4223. ابن شاذان، محمد (قرن 5 ه‍. ق)

بن احمد بن على بن حسن (حسين خ ل) بن شاذان، كوفى قمى، مكنّى به «ابوالحسن»، از اكابر علما و فقها و مشايخ اماميّه مى باشد كه از اساتيد و مشايخ ابوالفتح كراجكى (متوفّى به سال 449 ه‍. ق) و نجاشى (متوفى به سال 450 ه‍. ق) بوده و از تأليفات اوست:

1. ايضاح دفائن النّواصب (در مثالب)؛ 2. البستان يا بستان الكرام؛ 3. مناقب

1) . ابن شاذان: در اصطلاح رجالى، فضل بن شاذان مى باشد كه ترجمه حال او فوقاً مذكور مى شود. (مؤلف)

اميرالمؤمنين عليه السلام (كه حاوى صد منقبت از فضايل آن حضرت بوده و از صدوقين نقل اخبار كرده است. شيخ كراجكى نيز همين كتاب را به سال 412 ه‍. ق در محاذى باب مستجار از مسجدالحرام از خود مؤلف، كه استادش مى باشد، روايت نموده و همين است كه در السنه به مناقب ابن شاذان معروف، تمامى روايات آن از طريق عامّه مأخوذ و در مستدرك الوسائل، همين كتاب مناقب را با كتاب ايضاح مذكور يكى دانسته است، لكن موافق تحقيق عميقى كه در ذريعه كرده، هريكى از آنها كتابى مستقل بوده و موضوع هريكى غير از ديگرى است).

شيخ جعفر بن قولويه دايى خود ابن شاذان يا دايى مادر و يا دايى پدرش بوده است (على الخلاف).

اما احمد بن على قاضى قمى، پدر محمد، كه نيز به «ابن شاذان» معروف و كنيه اش «ابوالعباس» است، از فقها و مشايخ اماميّه و مؤلف كتاب الامالى و زاد المسافر بوده و نجاشى هم به واسطۀ پسرش، محمد مذكور، از او روايت مى كند. سال وفات هيچ يك از پدر و پسر به دست نيامد، لكن از رجال اوايل قرن پنجم بوده اند.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 494-495، ش 1942]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 570؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 500؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 68؛ كتب رجاليه.

ابن الشاذكونى، سليمان بن داوود منقرى --> شاذكونى، سليمان بن داوود

4224. ابن الشاطر (... - 777 ه‍. ق)

انصارى دمشقى فلكى، از منجّمين و رياضيّين قرن هشتم هجرت مى باشد. زيجى تأليف كرده كه به زيج ابن الشاطر معروف و محل 43 توجه اكابر فن است. چند نسخه از آن در برلين و پاريس و اكسفورد و بعضى از تأليفات نجومى و رياضى و جغرافيايى او نيز در كتابخانۀ خديويّۀ مصر موجود مى باشد. در سال 777 ه‍. ق درگذشت و اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 725]؛ اطلاعات متفرقه.

4225. ابن شاكر، محمد (... - 764 ه‍. ق)

بن شاكر بن احمد بن عبدالرحمان بن شاكر بن هارون بن شاكر، حلبى دارانى دمشقى، ملقّب به «صلاح الدين» و «فخرالدين»، معروف به «كتبى» و «ابن شاكر»، مكنّى به «ابوعبدالله»، از مورّخين قرن هشتم هجرت مى باشد كه شخصى بامروّت، در فنّ خود متفرّد، در بدايت حال فقير و بى چيز بود. به تجارت كتاب اشتغال يافته و به ثروت بسيارى نائل گرديد و از تأليفات اوست:

1. روضة الازهار و حديقة الاشعار؛ 2. عيون التّواريخ (كه تراجم احوال اكابر را تا سال 760 ه‍. ق نگارش داده و بعضى از جزوه هاى آن در پاريس و كتابخانۀ واتيكان روم موجود است)؛ 3. فوات الوفيات (كه ذيل و متمم وفيات الاعيان ابن خلّكان و حاوى شرح حال 572 نفر از اكابر بوده و در قاهره چاپ شده است).

وى به سال 764 ه‍. ق در 79 سالگى درگذشت.

منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 3، ص 451؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1547.

4226. ابن الشاه، على بن محمد بن شاه

ظاهرى، از اولاد شاه بن ميكال، كنيه اش «ابوالقاسم»، از ادباى پاك فطرت و نيك محضر بوده و از تأليفات اوست:

1. اخبار الغلمان؛ 2. اخبار النّساء؛ 3. الخبز والزّيتون و غير اينها.

زمان زندگانى وى به دست نيامد، لكن پيش از ابن النديم (متوفى به سال 385 ه‍. ق) بوده است.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 218.

4227. ابن شاهويه، محمد (... - 362 ه‍. ق)

بن احمد بن على بن شاهويه، فقيه قاضى شافعى، مكنّى به «ابوبكر»، مدتى در بلاد فارس قضاوت نموده و اخيراً به موطن اصلى خود، نيشابور، برگشت و به نقل احاديث پرداخت و هم در آنجا به سال 362 ه‍. ق 44 درگذشت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 35.

4228. ابن شاهين، خليل بن شاهين (... - 893 ه‍. ق)

ظاهرى، ملقّب به «عرس الدين»، معروف به «ابن شاهين»، از افاضل قرن نهم هجرى مى باشد كه پدرش از مماليك سلطان ملك ظاهر سيف الدين بوده است. پس از آنكه خليل به سنّ رشد رسيد، نظارت ضرّابخانۀ مصر بدو موكول و اخيراً اميرالحاج شد و از تأليفات اوست:

1. الاشارات فى علم العبارات (يعنى تعبير رؤيا كه در مصر در حاشيۀ تعطير الانام شيخ عبدالغنى نابلسى چاپ شده است)؛ 2. زبدة كشف الممالك فى بيان الطّرق والمسالك (كه ملخص كتاب كشف الممالك نام خودش بوده و در پاريس چاپ شده است)؛ 3. كشف الممالك (كه مذكور شد).

صاحب ترجمه در سال 872 يا 893 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 953]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 133.

4229. ابن شباس (قرن 5 ه‍. ق)

عنوان مشهورى شخصى است كه در حدود 450 ه‍. ق در بصره و نواحى آن دعوى الوهيّت مى كرده است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 638.

•

ابن شبرمه، عبداللّٰه بن شبرمة بن طفيل قاضى

•

ابن شبرمه، عبداللّٰه بن شبرمة بن غيلان مداينى

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند و كنيۀ اوّلى «ابوشبرمه» است نه «ابن شبرمه» و تحقيق مراتب موكول به كتب رجاليّه مى باشد.

4230. ابن شبل، حسين بن عبدالله (... - 475 ه‍. ق)

يا حسين بن محمد بن عبدالله بن يوسف بن شبل، بغدادى، مكنّى به «ابوعلى»، معروف به «ابن شبل»، يا نام او به نوشتۀ كشف الظّنون، برخلاف مشهور «محمد بن حسين» است؛ به هرحال، اديبى است طبيب حاذق، متكلّم متبحّر، حكيم فيلاسوف متمهّر، در انواع علوم الهيّات و طبيعيّات بصير، در هر دو قسمت علمى و عملى طبّ‌

خبير. در زمان خلافت قادر باللّه و قائم بامراللّه، بيست وپنجمين و بيست وششمين خليفۀ عباسى (381-467 ه‍. ق)، در بغداد فنون طب و حكمت را تكميل نمود و در اندك زمانى مرجع استفادۀ اكابر شد. در ادبيّات و فنون شعرى نيز ماهر و از شعراى طراز اوّل معدود و ديوان مرتبى داشته است. از قصايد 45 حكيمانۀ او قصيدۀ رائيّه اى است مشهور كه علاوه بر شهادت اطلاعات متنوعۀ واسعه و تفطن او به دقايق حكمت و فلسفه، در اثبات تمهّر شعرى وى نيز برهانى قاطع مى باشد؛ اگرچه ظاهراً خالى از اعتراض به خلقت هم نيست.

بربّك ايها الفلك المدار *** اقصد ذا المسير ام اضطرار

مدارك قُل لنا فى اي شيئى *** ففي أفها منا منك انتهار

و عندك ترفع الارواح أم هل *** مع الاجساد يدركها البوار

فطوق في المجرّة ام لال *** هلالك ام يد فيها سوار

و ترصيع نجومك ام حباب *** تألف بينها اللُجُج الغزار

و دنيا كلما وضعت جنينا *** عراه من نوائبها طوار

و نخرج كارهين كما دخلنا *** خروجُ الضّب اخرجه الوجار

اذا التكوير غال الشمس عنا *** و غال كواكب الليل انتثار

و بدلّنا بهذى الارض ارضا *** و طرح بالسماوات انفطار

و اذهلتِ المراضعُ عن بنيها *** بحيرتها و عُطِّلت العشارُ

و سيرت الجبال فكن كثبا *** مهيلات و سُجّرت البحارُ

فاين ثبات ذى الالباب منا *** و اين مع الرجوم لنا اصطبار

فما ذا الامتنان على وجود *** لغير الموجدين به الخيار

و كان وجودنا خيرا لو انّا *** نخيّر قبله او نستشار

اهذا الداء ليس له دواء *** و هذا الكسر ليس له انجبار

تحيّر فيه كل دقيق فهم *** و ليس لعمق جرحهم انسبار

تا آخر قصيده كه مجموع آن موافق معجم الادباء، چهل ونه بيت مى باشد و بعضى اين قصيده را به اشتباهى كه از وحدت اسم و كنيه ناشى شده، به ابن سيناى سابق الذكر منسوب دارند، لكن در معجم الادباء و نامۀ دانشوران به استناد كلمات بعضى از متتبّعين اهل فن، به ابن شبل صاحب ترجمه نسبت داده اند و نيز از اشعار ابن شبل است:

احفظ لسانك لاتُبِحْ بثلثة *** سن و مال ما استطعت و مذهب

فعلى الثلاثة تبتلى بثلثة *** بمكفِّر و بحاسد و مكذِّب

يعنى البخيل بجمع المال مدته *** و للحوادث والايام ما يدع

كدودة القَزّ ما تَبنيه تهدمها *** و غيرها بالذى تبنيه ينتفع

46 ابن شبل با آن همه مهارت و حذاقتى كه در تمامى فنون طبّى داشته، از مباشرت معالجه و طبابت اجتناب مى ورزيد. در انزوا و تدريس كتب حكمت امرار حيات مى نمود تا به سال 473 يا 474 يا 475 ه‍. ق در بغداد درگذشت و در باب الحرب مدفون گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 74]؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 492؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 67؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 10، ص 23؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 638.

4231. ابن شبّه،(1)عمر بن شبة بن عبيده (... - 262 ه‍. ق)

فقيه اديب مورّخ عامى، مكنّى به «ابوزيد»، در اخبار و سير باخبر، در هريك از امراء مدينه و مكه و در بصره و كوفه و طبقات شعرا و غيرها كتابى تأليف داده و به سال 262 ه‍. ق قمرى در نود سالگى در سامره درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 60.

4232. ابن شبيب، ريان بن شبيب (قرن 2 ه‍. ق)

دايى معتصم عباسى، از مشاهير و ثقات محدّثين اماميّه، رواياتى كه در فضيلت زيارت حضرت حسين عليه السلام و اجر گريه بر آن حضرت از حضرت رضا عليه السلام نموده، مشهور بلكه از حضرت صادق عليه السلام نيز روايتى كرده و عهد سعادت حضرت باقر عليه السلام را نيز درك كرده است.

منابع: كتب رجاليه.

4233. ابن الشبيه، على بن عبداللّٰه (... - 441 ه‍. ق)

علوى حسينى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن الشبيه»، از مشاهير محدّثين، از مشايخ خطيب بغدادى و صدوق، متديّن و صحيح الاعتقاد بوده و با دسترنج خود


1) . بر وزن مكّه. (مؤلف)

امرار معاش مى نمود و به فقرا مواسات مى كرد. از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله روايت كرده كه در حق امام حسن مجتبى عليه السلام فرمود: «اَللّٰهُمَّ اِنّى اُحِبُّهُ وَ اُحِبُّ مَنْ يُحِبُّهُ‌». در رجب 441 ه‍. ق در 81 سالگى وفات نمود.

منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 12، ص 9.

4234. ابن الشجرى، هبة الله (... - 542 ه‍. ق)

بن على شجرى بن محمد بن حمزة، حسنى يا حسينى بغدادى، مكنّى به «ابوالسعادات»، معروف به «ابن الشجرى»، موصوف 47 به «شريف»، از اكابر علما و مشايخ اماميّه، نقيب طالبيّين، محدّث نحوى لغوى، از شرفا و مشاهير ادباى بغداد، در حديث و نحو و لغت و فنون ادب و اشعار و وقايع عرب وحيد عصر خود و داراى يدى طولا بود. اقوال او محل توجه اكابر و فحول، در مغنى ابن هشام و ديگر كتب علوم عربيّه و ادبيّه منقول، نسب شريف او با دوازده يا پانزده واسطه به حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام موصول، از تلامذۀ خطيب تبريزى سابق الذكر و ابن طباطبا ابوالمعمر آتى الذكر و بعضى از اكابر ديگر، از اساتيد و مشايخ ابن الانبارى عبدالرحمان سابق الذكر و قطب راوندى و ابن شهرآشوب مازندرانى و نظاير ايشان بود. زمخشرى در اثناى سفر حج در بغداد به ديدن وى رفت. كلمات ملاطفت آميز بين ايشان جريان يافت؛ من جمله ابن الشجرى اين شعر متنبى را فروخواند:

واستكثر الاخبار قبل لقائه *** فلما التقينا صغر الخبر الخبر

پس اين دو بيت را، كه به محمد بن هانى اندلسى منسوب است، انشا نمود:

كانت مسائلة الركبان تُخبرنا *** عن جعفر بن فلاح احسن الخبر

ثم التقينا فلا واللّه ما سمعْت *** اذنيّ باحسن مما قد رأىٰ بصري

زمخشرى هم گفت: روايت است كه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به زيد خيل فرمود: «يا زيد! ما وصف لى احد فى الجاهلية فرأيته فى الاسلام الا رأيته دون ما وصف لى - غيرك». از تأليفات طريفه ابن الشجرى است:

1. الامالى (كه بحرى است پرلآلى، فوايد ادبيۀ بسيارى را حاوى، در هشتادوچهار مجلس املايش كرده. در حيدرآباد هند چاپ و نسخۀ اصلى آن به خط خود مؤلف در كتابخانۀ خديويۀ مصر موجود است. معاصرش، ابن الخشاب، بعضى

مواضع آن را رد كرد؛ پس ابن الشجرى كتاب ديگرى در بيان اغلاط و اشتباهات وى تأليف داده و به انتصار موسومش داشت كه با صغر حجم كثيرالفايده است)؛ 2. الانتصار (كه مذكور شد)؛ 3. الحماسة (كه كتابى است عجيب و در حيدرآباد چاپ شده است)؛ 4. شرح تصريف ملوكى ابن جنّى؛ 5. شرح لمع ابن جنّى؛ 6. ما اتّفق لفظه و اختلف معناه.

«ابن الشجرى» گفتن هبة اللّه صاحب ترجمه براى آن است كه پدر يا جدّ او به جهت انتساب به ديهى شجره نام از اعمال مدينه، كه مسجد شجره هم بدان منسوب است، به «شجرى» معروف بوده است كه در ذريعه او را «هبة اللّه بن على شجرى» و در كشف الظّنون 48 «هبة الله بن على بن شجرى» نوشته اند يا «شجرى» گفتن پدر و جدّ او به جهت آن است كه در آن بلد جز در خانۀ او درختى نبوده است؛ اما نسب او، چنان كه مذكور شد، سيّد حسنى بوده و فقط در چند جا در ذريعه حسينى نوشته و ظاهراً اشتباه چاپخانه است؛ چنان كه در رديف علماى عامّه نوشتن او، كه در روضات مى باشد، اشتباه است، والاّ امامى بودن او محل ترديد نيست. وفات ابن الشجرى به سال 542 ه‍. ق در 92 سالگى در بغداد وقوع يافته و در خانۀ خود از محلّۀ كرخ بغداد مدفون شد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 316، ش 1253]؛ حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 505]؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 757؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 770؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 282؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 490؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 317؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 68؛ سامى، شمس الدين، قاموس الاعلام، ج 1، ص 721؛ شُمّنى، احمد بن محمد، المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام، ص 42.

ابن الشحنه، ابراهيم --> ابن الشحنه، احمد

4235. ابن الشحنه، احمد (... - 882 ه‍. ق)

بن محمد بن محمد بن شحنه، مكنّى به «ابوالوليد»، ملقّب به «لسان الدين»، معروف به «ابن الشحنه»، از اكابر علماى حنفيّه مى باشد كه در حلب قاضى القضات آن فرقه، خطيب جامع اموى و مردى صالح متديّن خاشع خاضع بود. در همان ايّام قضاوت،

كتابى به نام لسان الحكّام فى معرفة الاحكام تأليف داده كه در اسكندريّه چاپ شده است و در سال 882 ه‍. ق درگذشت. نام او را در كشف الظّنون «ابراهيم» نوشته است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 21]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 135.

ابن الشحنه، عبدالبر --> ابن الشحنه، محمد بن محب الدين

4236. ابن الشحنه، عمر بن محمد (قرن 6 ه‍. ق)

بن على بن ابى نصر، موصلى، مكنّى به «ابوحفص»، ملقّب به «مهذب»، از مشاهير شعراى عهد سلطان صلاح الدين ايّوبى (567-589 ه‍. ق) بوده و از اشعار او قصيدۀ قافيّه اى است كه در مدح سلطان مذكور سروده و حاوى 123 بيت بوده و از ابيات آن است:

و انى امرؤ احببتكم لمكارم *** سمعت بها والاذن كالعين تعشق

و قالت لي الامال ان كنتَ لاحقا *** بابناء ايوب فانت الموفق

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 589، ضمن «يوسف بن ايوب».

49 4237. ابن الشحنه، محمد بن محب الدين (... - 921 ه‍. ق)

بن محمد بن محمد، معروف به «ابن الشحنه»، ملقّب به «عبدالبر»، از اكابر علماى حنفيّۀ حلب مى باشد كه از تلامذۀ تقى الدين شمنى سابق الذكر بوده و از تأليفات اوست:

1. الذّخائر الاشرفيّة فى الالغاز الحنفيّة؛ 2. زهر الرّوض فى مسئلة الحوض.

نام او نيز مابين «محمد» و «عبدالبرّ» مردّد بوده و دويمى اقرب به صحت مى باشد و كسانى هم كه «محمد» نوشته اند، «عبدالبرّ» را لقب وى دانند. وى به سال 921 ه‍. ق در 71 سالگى درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 498].

4238. ابن الشحنه، محمد بن محمد بن محمد (... - 890 ه‍. ق)

بن محمود بن غازى (شحنه خ ل) بن ايّوب بن شحنه محمود، ثقفى، حنفى المذهب،

حلبى الموطن، مكنّى به «ابوالفضل»، ملقّب به «محب الدين»، معروف به «ابن الشحنه»، عالم فاضل بارع، از اكابر علماى حنفيّه مى باشد كه در بعضى از ادوار زندگانى خود «شيخ الاسلام» و چندى هم قاضى القضات بود. در نظم و نثر يدى طولا داشت و كتاب الدّرّ المنتخب فى تاريخ مملكة حلب كه در وين و قاهره چاپ شده و همچنين نزهة النّواظر، كه ذيلاً ضمن شرح حال پدرش مذكور مى شود، تأليف اوست. وى به سال 890 ه‍. ق در 86 سالگى درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 134.

4239. ابن الشحنه، محمد بن محمد بن محمود (... - 817 ه‍. ق)

بن غازى (شحنه خ ل)، حلبى حنفى، مكنّى به «ابوالوليد»، ملقّب به «زين الدين» و «محب الدين»، پدر ابن الشحنه فوق و معروف به «ابن الشحنه»، از اكابر علماى حنفيّه مى باشد كه سنّت نبويّه و اهل سنّت را بسيار دوست مى داشت. خطّش خوب، در شعر هم متوسط، در حلب قاضى القضات بوده و در شام نيز قضاوت نموده است. از تأليفات اوست:

1. الفيّه (مشتمل بر ده علم در بحر رجز)؛ 2. روض (روضة خ ل) المناظر فى علم (اخبار خ ل) الاوائل والاواخر (كه از تواريخ مشهوره مى باشد و تمامى وقايع عالم را از بدو خلقت تا سال 806 ه‍. ق به طور اجمال تدوين كرده است و در وقايع سال 803 ه‍. ق بعضى از جريانات و سؤال و جوابى را كه مابين او و امير تيمور لنگ در 50 موقع تسخير حلب وقوع يافته، نگارش داده كه در حاشيۀ كامل ابن اثير چاپ شده است. بعد از او پسر مذكور او، محمد بن محمد، هم كتاب نزهة النّواظر فى روض المناظر را، كه تاريخى است مبسوط و به مثابۀ شرح كتاب روض المناظر پدرش مى باشد، تأليف داده است)؛ 3. السّيرة النّبويّه و غير اينها كه در فقه و اصول و تفسير نيز تأليفى داشته.

به سال 815 يا 817 ه‍. ق در 66 يا 68 سالگى درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 180]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 136.

ابن الشخباء، حسن بن عبدالصمد --> عسقلانى، حسن

4240. ابن شداد، يوسف (... - 633 ه‍. ق)

بن رافع بن تميم بن عتبة بن محمد بن عتاب، فقيه شافعى اسدى، موصلى الولاده، حلبى الاقامة والمدفن، ملقّب به «بهاءالدين»، كه به جهت انتساب به شدّاد نامى از اجداد مادرى خود، به «ابن شداد» معروف است، نخست به «ابوالعز» يا «ابوالعزيز» مكنّى بود. اخيراً خودش به «ابوالمحاسن» تبديل داد. از اكابر علماى شافعيّۀ قرن هفتم هجرت مى باشد كه در حال كودكى او پدرش فوت كرد؛ به همين جهت، نزد اخوال خود، كه از بنى شداد بوده اند، بزرگ شده و به «ابن شداد» شهرت يافت. در همان سنّ كودكى قرآن مجيد را حفظ كرده و قرائات سبعه را از ابوبكر يحيى بن سعدون قرطبى فراگرفت. فقه و حديث و تفسير را هم از اكابر وقت تكميل نمود. در عهد ملك ناصر صلاح الدين ايّوبى و پسرش، ملك عزيز عمادالدين، به قضاوت حلب منصوب گرديد؛ عاقبت در آنجا مقيم و يك دارالحديث در همان جا تأسيس كرده و تا آخر عمر در آنجا مشغول تدريس بود. مدارس و مؤسسات علميّۀ خيريّه بسيارى تعمير نمود.

موافق آيين شافعى فتوا مى داد. در اواخر به ناچار منزوى و به علت كثرت سنّ‌، آثار خرافت در وى ظاهر و بسيار ضعيف و ناتوان شد. قدرت قيام و قعود و ديگر حركات ضروريّه را نداشت. واردين را نشناخته و اين شعر را مى خوانده است:

من يتمنى العمر فليدرع *** صبرا على فقد احبّائه

51 و من يعمر ير فى نفسه *** ما يتمناه لاعدائه

ابن شداد روز چهارشنبه چهاردهم ماه صفر 631 يا 632 يا 633 ه‍. ق در 93 سالگى در حلب بلاوارث وفات يافت و سراى او به حسب وصيّت خودش خانقاه صوفيّه گرديد. از تأليفات اوست:

1. دلائل الاحكام من احاديث النّبى عليه السلام (كه احاديث فقهيه است)؛ 2. سيرة صلاح الدين بن ايوب (كه به سيرة صلاحيّة معروف و در مصر و غيره با ترجمۀ لاتينى آن چاپ شده است)؛ 3. ملجأ الحكّام عند التباس الاحكام؛ 4. الموجز الباهر (در فقه شافعى)؛ 5. النّوادر السّلطانيّة والمحاسن اليوسفيّه (كه در ليدن با ترجمۀ لاتينى چاپ شده و ظاهر بعضى آنكه اين كتاب نوادر همان كتاب سيرۀ مذكور است).

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 182؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 526؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1411.

4241. ابن شدقم، حسن بن على بن شدقم

مدنى حسينى، مؤلف كتاب زهر الرّياض و زلال الحياض كه مجلسى اين كتاب را بدو نسبت داده و گويد: ظاهراً مؤلف آن از اماميّه بوده و كتاب مذكور نيز تاريخى است خوب و به اخبار بسيارى مشتمل مى باشد و زمان او و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 177، س 15.

4242. ابن الشرابى، احمد بن على بن محمد (... - 415 ه‍. ق)

رمانى، نحوى، مكنّى به «ابوعبدالله»، از ادباى قرن پنجم هجرت و از تلامذۀ عبدالوهاب بن حسن كلابى مى باشد كه در 415 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 3، ص 270؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 573، س 8 و ص 481، س 6.

4243. ابن شراره، ماول (... - 490 ه‍. ق)

طبيب نصرانى حلبى، مكنّى به «ابوالخير»، نزد اكابر و حكام حلب مقرّب، نديم و طبيب مخصوص ايشان، بلكه به واسطۀ تفوّقى كه در حسن خط و علم ترسّل داشته، ترقيم و تنظيم مكاتبات و فرامين دولتى نيز بدو مفوض بود؛ عاقبت به جهت عدم قبول دعوت اسلامى، زخمى كارى از دست رضوان، والى حلب، خورد. ناچار به شهر صور رفت و چند سالى با حال انزوا در آنجا به معالجه 52 پرداخت تا در 490 ه‍. ق درگذشت. كتاب آداب الخط و تاريخ اطبّاء معاصر و تاريخ حلب و فريدة الحكمة (در علم بديع) از آثار قلمى اوست.

منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 68.

4244. ابن شرام، احمد (... - 387 ه‍. ق)

بن محمد بن احمد بن سلمة بن شرّام (بر وزن بقّال)، غسانى نحوى، مكنّى به «ابوبكر»، از مشاهير نحويّين شام مى باشد كه از تلامذۀ ابوالقاسم زجاجى و ديگر اكابر وقت بود و خط خوبى هم داشته و صحيح الكتابه بود و در سال 387 ه‍. ق درگذشت.

منابع: اطلاعات متفرقه.

4245. ابن شرشير، عبدالله بن محمد (... - 293 ه‍. ق)

شاعر انبارى، مكنّى به «ابوالعباس»، معروف به «ابن شرشير»، موصوف و ملقّب به «ناشى اكبر»، نحوى عروضى منطقى معتزلى شاعر، از اكابر شعراى نامى اواخر قرن سيّم هجرت مى باشد كه در رديف بحترى و ابن الرومى معدود و از كثرت فطانت، اساس علل نحويّه را منتقض داشته و شبهاتى به قواعد منطقيّه و عروضيّه وارد آورد و به ذكر مثال هايى غير از مثال هاى خليل بن احمد پرداخت. اقوال و قواعدى اختراع كرد كه در همۀ آنها مخالف صريح عروضيّين و منطقيّين و ديگر طبقات علميّه بود؛ به همين جهت، موهون و در انظار عامّه به غايت منفور شد. بالاخره تاب اقامت در بغداد را نياورده و به مصر رفت. تا آخر عمر در آنجا امرار حيات نمود و يك قصيده چهار هزار بيتى در فنون علم، به يك روى و يك قافيه انشا كرد. از اشعار اوست كه دربارۀ جاريۀ مغنيه سروده است:

فديتُك لو أنّهم انصفوك *** لردّوا النواظر عن ناظريك

تردين اعيننا عن سواك *** و هل تنظر العين إلّااليك

و هم جعلوك رقيبا علينا *** فمن ذا يكون رقيبا عليك

الم ينظروا ويحهم ما يرو *** ن من وحي حسنك في وجنتيك

در سال 293 ه‍. ق در مصر درگذشت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 285.

53 4246. ابن شرف، محمد بن سعيد (... - 460 ه‍. ق)

يا محمد بن ابى سعيد محمد بن احمد بن شرف، اندلسى قيروانى، اشبيلى الولادة والنشأه، ابن شرف الشّهره، ابوالفضل و ابوعبدالله الكنيه، از اعاظم ادبا و شعراى اندلس مى باشد كه كاتب شاعر نحوى، در اكثر علوم متداوله خبير، در اصول نظم و نثر بصير، بلكه در كثرت ملاحت و مقبول طباع بودن كلمات، ضرب المثل و اقوال حكيمانه و اشعار طريفه اش بسيار است. انتقاداتى بر معظم شعراى زمان جاهليّت و اوايل اسلام داشت. بسيارى از اقوال ايشان را موهون مى دانست و بعضى ديگر را كه قابل مدح بوده، مى ستود. نحو را از محمد بن جعفر قزاز و علوم ديگر را از اساتيد ديگر وقت

اخذ كرده و از اشعار اوست:

سقى اللّه ارضا انبتت عودك الذى *** زكتْ منه اغصان و طابت مغارس

تغنى عليها الطير و هى رطيبة *** و غنّت عليها الناس والعود يابس

ايضاً

لك مجلس كملت دواعي لهونا *** فيه ولكن تحت ذاك حديث

غنّىٰ الذباب فظل يزمر حوله *** فيه البعوض و يرقص البرغوث

از آثار قلمى اوست:

1. ابكار الافكار (در ادبيات)؛ 2. سرّ البرّ؛ 3. نحج النّصح (كه ارجوزه است).

در سال 460 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 72]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 37؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 638 و 751.

4247. ابن شرفشاه، حسن (... - 718 ه‍. ق)

بن محمد بن شرفشاه، سيد جليل القدر علوى حسينى، استرآبادى البلده، ابومحمد يا ابوالفضائل الكنيه، ركن الدين اللّقب، بيشتر به «سيد ركن الدين» ملقّب، از اكابر و اعيان علماى اوايل قرن هشتم هجرت مى باشد كه جامع علوم عقليّه و نقليّه، بلكه در هر دو رشته، موصوف به «علاّمه» و كانون ذكاوت و فطانت بود. در بدايت حال از موطن خود به مراغه رفت. نزد خواجه نصير طوسى به كسب علوم متنوعه پرداخت تا از خواصّ تلامذۀ وى شد و به ديگران تقدّم يافت. رئيس اصحابش گرديد و نزد ملوك تاتارى نيز تقرّب داشت. هنگام مسافرت خواجه او نيز ملازم ركاب بود تا بعد از وفات خواجه به موصل رفت و در آنجا اقامت گزيد. در 54 مدرسۀ نوريّه تدريس مى كرد؛ بالخصوص حكمت را بسيار خوب مى گفت و نظارت اوقاف مدرسه نيز بدو مفوّض گرديده بود و از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ تجريد خواجه؛ 2. شرح شافيۀ ابن حاجب؛ 3. شرح قواعد العقائد خواجه؛ 4. شرح كافيۀ ابن حاجب (كه سه شرح صغير و كبير و وسيط بر آن نوشته است؛ كبيرش موسوم به بسيط بوده و وسيط هم نامش وافيه و متداول است)؛ 5. شرح مختصر الاصول ابن حاجب؛ 6. شرح مطالع؛ 7. منهج الشّيعة فى فضائل وصى خاتم الشّريعة

(كه به نام سلطان اويس بهادرخان تأليفش كرده).

به سال 715 يا 717 يا 718 ه‍. ق وفات يافت. ظاهر بغية الوعاة سيوطى آنكه وفاتش در موصل واقع شد و صريح بعضى ديگر آنكه در تبريز وقوع يافته است. تشيّع و تسنّن او نيز محل ترديد مى باشد؛ چنانچه صريح ذريعه و تمايل روضات مبنى بر تشيّع بوده، ولى بعضى ديگر به شافعى بودنش تصريح كرده اند.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 283]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 23، ص 193، ش 8602]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 223.

4248. ابن شرقاوى، احمد بن شرقاوى (... - 1316 ه‍. ق)

مالكى المذهب، خلوتى المشرب، ابن شرقاوى الشّهره، خلفى البلده، كه به شهرى خليفه نام از بلاد صعيد مصر منسوب و از فضلاى قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه در 1316 ه‍. ق در 66 سالگى درگذشته و از تأليفات اوست:

1. تشطير بردة البوصيرى؛ 2. نصيحة الذّاكرين و ارغام المكابرين؛ 3. المورد الرّحمانى (هر سه در قاهره چاپ شده است).

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 372.

4249. ابن شريح، محمد بن شريح بن احمد (... - 476 ه‍. ق)

رعينى اشبيلى قارى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن شريح»، از قرّاء قرن پنجم هجرت مى باشد و كتاب الكافى فى القرائات السبّع، كه در مكّه چاپ شده، از اوست و در سال 476 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 74].

4250. ابن شعبه، حسن (قرن 4 ه‍. ق)

بن على بن حسين بن شعبه، حرانى يا حلبى، مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن شعبه»، از قدماى علماى اماميۀ قرن چهارم هجرت مى باشد كه عالمى است عامل فقيه فاضل محدّث جليل القدر متبحّر. از 55 مشايخ شيخ مفيد (متوفى به سال 413 ه‍. ق) و معاصرين شيخ صدوق (متوفى به سال 381 ه‍. ق) بوده و از شيخ جليل ابوعلى محمد بن همام (متوفى به سال 436 ه‍. ق) روايت كرده است و از تأليفات اوست:

1. تحف العقول فى ما جاء من الحكم والمواعظ عن آل الرّسول صلى الله عليه و آله (كه در ايران چاپ و محل اعتماد اماميّه مى باشد. شيخ مرتضى انصارى هم در اوّل كتاب مكاسب خود حديث مبسوطى را، كه اساس بسيارى از احكام معاملات است، از همين كتاب تحف العقول روايت كرده است)؛ 2. التّمحيص (در اخبار ابتلاى مؤمن كه به نقل معتمد، شيخ ابراهيم قطيفى و شيخ حرّ عاملى و صاحب رياض العلماء اين كتاب را هم به ابن شعبه نسبت داده اند و بعضى ديگر آن را به محمد بن همام مذكور نسبت داده اند و بسط و تحقيق مطلب در صورت اقتضا موكول به كتب مربوطه است).

سال وفات ابن شعبه به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 3، ص 400، ش 1435]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 69؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 177؛ كتب رجالى.

4251. ابن شق الليل، محمد بن ابراهيم (... - 455 ه‍. ق)

انصارى اندلسى، مكنّى به «ابوعبدالله»، از مشاهير علما و ادباى اندلس و مؤلف براهين الصّلحاء و كتاب الكرامات بوده و به سال 455 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 736.

4252. ابن شقير، احمد (... - 317 ه‍. ق)

بن حسين بن عباس بن فرج بن شقير، بغدادى نحوى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن شقير»، از نحويّين اوايل قرن چهارم هجرت (غيبت صغرى) مى باشد و از تأليفات اوست:

1. المذكّر والمؤنّث؛ 2. المقصور والممدود و غير آنها.

در سال 317 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 3، ص 11.

4253. ابن شكله، ابراهيم بن مهدى (... - 224 ه‍. ق)

مكنّى به «ابواسحاق»، برادر هارون الرشيد عباسى، در ادبيّات و موسيقى و سرود و

خوانندگى بى نظير و رندمشرب، سخى و فصيح و شاعر ماهر مجلس آرا بود. در ميان اولاد خلفا نظيرى در فصاحت و لطافت شعر نداشت. پس از آنكه مأمون به سال 201 ه‍. ق در 56 خراسان حضرت رضا عليه السلام را وليعهد نموده و لباس سياه رسمى آل عباس را به لباس سبز تبديل داد، مردم دلگير شدند. در اوّل محرم 202 ه‍. ق به خلافت ابراهيم بيعت كرده و مأمون را خلع نمودند.

ابراهيم نيز در حدود دو سال خلافت كرد. همين كه مأمون عزيمت بغداد داده و در خلافت خود مستقرّ گرديد، تمامى مردم منصرف و خود ابراهيم نيز تقريباً تا نه سال ديگر متوارى و مختفى بود تا به سال 210 ه‍. ق در لباس زنانگى دستگير شد. به حضور مأمون جلب و مورد عفو گرديد. در رمضان 224 ه‍. ق در 62 سالگى در سامره درگذشت. نوادر و قضاياى غريبه بدو منسوب مى باشد و از اشعارش به دست نيامد.

شكله، كه نام مادر ابراهيم است، كنيزكى بوده سياه رنگ عظيم الجثّه و به همين جهت، او را «تنين» (اژدها) مى گفته اند و بدين جهت، ابراهيم سياه چرده بوده است.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 7؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 319؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 552.

ابن شلمغانى، محمد بن على --> شلمغانى

• ابن شمون

در اصطلاح رجالى به فرمودۀ وافى، محمد بن حسن بن شمون است.

4254. ابن شميل، نضر (... - 204 ه‍. ق)

بن شميل بن خرشة بن يزيد، بصرى الاصل والولاده، مروى النشأة والاقامه، ابوالحسن الكنيه، تميمى مازنى القبيله، اديبى است نحوى لغوى فقيه محدّث، از مشاهير ادبا كه از خليل بن احمد عروضى و ديگر فصحاى عرب اخذ مراتب علميّه نمود. در ادبيّات و فقه و حديث و علم به وقايع عرب حظّى وافر داشت و عاقبت در اثر ضيق معيشت، از بصره عازم خراسان گرديد. سه هزار تن از فضلا و ادبا مشايعتش كردند. در مرو اقامت گزيد و در آنجا مال كثيرى اندوخت. بين او و مأمون عباسى نوادرى به وقوع پيوسته است. كتاب الانواء و كتاب السّلاح و كتاب الصفات و كتاب

غريب الحديث و كتاب المصادر و كتاب المعانى و غيرها از تأليفات اوست. وى در روز آخر سال 203 يا 204 ه‍. ق در مرو درگذشت.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 77؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4583؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 291؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 238.

57 4255. ابن شنبوذ، محمد (... - 328 ه‍. ق)

بن احمد بن ايّوب بن صلت بن شنبوذ، قارى بغدادى، مكنّى به «ابوالحسن»، از مشاهير قراء وقت خود مى باشد كه با ديندارى و ساده لوحى معروف بود. حرصى قوى به قرائات شاذّۀ غيرمتعارفه داشته و آنها را در محراب مى خوانده است. قرائات او به جهت داشتن غلطهاى زياد مورد انكار عموم بوده و توبيخش مى نمودند تا آنكه مسموع ابن مقله، وزير راضى باللّه، بيستمين خليفۀ عباسى (322-329 ه‍. ق)، گرديد.

چند روزى در سراى خود محبوسش داشت. به فاصلۀ هفت روز او را با چند نفر ديگر احضار و در باب قرائات نادره اش مذاكره و به مقام استنطاقش آوردند. او نيز با همۀ ايشان حتى خود وزير خشونت كرد و به جهالت و كم معرفتى منتسب داشت؛ به همين جهت، محكوم به تازيانه و حبس شد.

عاقبت از تلاوت قرآن با قرائات غيرمتعارفه توبه نمود و به قرائات معمولۀ شايعه و يا بالخصوص به قرائت مصحف عثمان ملتزم گرديد و التزام نامچه اى با خط خودش نوشت كه در صورت تخلّف، خون او به خليفه مباح باشد؛ سپس تبعيد شد و اخيراً باز به بغداد برگشت و در سيّم صفر 328 ه‍. ق درگذشت. گويند در همان حال تازيانه خوردن، بريده شدن دست وزير و تفرق جمعيت او را از درگاه خداوندى مسئلت مى نمود. اينك تير دعا به هدف خورد و عاقبت، چنانچه تحت عنوان ابن مقله، محمد بن على تذكّر خواهيم داد، دست او سهل است كه زبان او نيز به امر خليفه مقطوع گرديد.

منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 1، ص 219؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 65؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 455؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 167؛ ابن نديم، الفهرست، ص 47؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 28.

ابن الشوال، محمد بن احمد بن عبدالله --> ابن هشام، محمد بن احمد بن عبداللّٰه

58

ابن شهاب

ابن شهاب(1)

4256. ابن شهاب، ابوبكر (... - 1341 ه‍. ق)

بن عبدالرحمان بن محمد بن شهاب الدين، علوى حسينى، معروف به «ابن شهاب»، از افاضل عصر حاضر ما مى باشد كه به نوشتۀ بعضى، شافعى مذهب بود. فاضل محدّث معاصر در كتاب كنى و القاب خود گويد كه وى شيعى امامى، از اولاد على عريضى بن امام جعفر صادق عليه السلام و نسبت به اهل بيت طهارت عليهم السلام محبت بى نهايت داشت و عالمى است جليل، حاوى فنون علميّه و در اكثر آنها تاليفاتى دارد؛ به هرحال، از تأليفات و آثار قلمى اوست:

1. التّرياق النّافع بايضاح و تكملة مسائل جمع الجوامع؛ 2. تحفة المحقّق بشرح نظام المنطق (كه شرح ارجوزۀ نظام المنطق نام خود اوست و اين هر دو در حيدرآباد هند چاپ شده است)؛ 3. ديوان شعر؛ 4. رشفة الصّادى فى فضائل اهل البيت؛ 5. نزهة الالباب فى رياض الانساب و غير اينها.

از اشعار اوست:

عليّ اخو المختار ناصر دينه *** و ملته يعسو بها و اميرها

و اعلم اهل الدين بعد ابن عمه *** باحكامه من حلها و حرامها

به سال 1341 ه‍. ق در هشتاد سالگى درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 140؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 24.

4257. ابن شهاب، حسن (... - بعد از 855 ه‍. ق)

بن شهاب الدين حسين بن تاج الدين، يزدى، معروف به «ابن شهاب»، از فضلاى قرن نهم هجرت و مؤلف كتاب جامع التّواريخ است كه در سال 855 ه‍. ق به نام سلطان محمد بايسنقر بن شاهرخ بن امير تيمور تأليف و يك نسخه از آن در كتابخانۀ ملى تهران موجود و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 64.


1) . ابن شهاب: در اصطلاح رجالى، عبدالرحمان بن ابى ليلى و محمد بن شهاب كه چند نفر است و بعضى از ايشان را تذكر مى دهد. (مؤلف)

ابن شهاب، محمد بن مسلم --> زهرى، محمد بن مسلم

4258. ابن شهرآشوب، محمد (... - 588 ه‍. ق)

بن على بن شهرآشوب بن ابى نصر بن ابى الجيش، سروى مازندرانى، مكنّى به «ابوجعفر» و «ابوعبدالله»، ملقّب به «رشيدالدين» 59 يا «زين الدين»، از اهالى سارى مازندران و از مفاخر علماى اماميّه و مشايخ شيعۀ اواخر قرن ششم هجرت مى باشد كه فقيهى است محدّث رجالى متكلّم اديب نحوى مفسّر واعظ محقّق شاعر منشى بليغ، جامع فنون فضايل و كثيرالمشايخ.

احمد بن ابى طالب طبرسى صاحب احتجاج، فضل بن حسن طبرسى صاحب مجمع البيان، زمخشرى صاحب كشّاف، شيخ ابوالفتوح مفسّر معروف رازى، قطب راوندى و جمعى از اجلاّى ديگر وقت، كه حصر آنها متعسّر مى باشد، از مشايخ او بوده و از ايشان روايت كرده است. كتاب كشّاف و فائق و ربيع الابرار را از خود زمخشرى، كه مؤلف آنهاست، خوانده و در روايت آنها اجازه داشت. از شيخ طوسى نيز گاهى به يك و گاهى به دو واسطه روايت نموده است و محقّق، صاحب شرائع نيز به يك واسطه از وى روايت مى كند. علاوه بر علماى رجال شيعه، علماى عامّه نيز او را تجليل و تبجيل كرده و به شرح حال او پرداخته و با صدوق اللّهجه و مليح المحاوره بودن و كثرت علم و عبادت و خشوع و تهجّد و دائم الطهارگى اش ستوده اند.

از كتاب وافى بالوفيات صفدى نقل است كه ابن شهرآشوب در سنّ هشت سالگى اكثر قرآن را حفظ كرد. در اصول مذهب شيعه و علم قرآن به غايت رسيد. از بلاد بعيده محل توجه بود. در ايّام مقتفى عباسى به منبر رفته و مواعظ او مورد شگفت و تحسين خليفه گرديد و خلعتى بدو عنايت شد. از تأليفات اوست:

1. الاربعين فى مناقب سيّدة النّساء فاطمة الزّهراء عليها السلام؛ 2. الاسباب والنّزول على مذهب آل الرّسول عليهم السلام؛ 3. انساب آل ابى طالب عليهم السلام؛ 4. اعلام الطّرائق فى الحدود والحقائق؛ 5. الانصاف؛ 6. الاوصاف؛ 7. بيان التّنزيل؛ 8. الحاوى؛ 9. شرح فصول خمسين ابن معط (در نحو)؛ 10. مائدة الفائدة؛ 11. متشابه القرآن (كه در اين اواخر در تهران چاپ شده است)؛ 12. المثال فى الامثال؛ 13. مثالب النّواصب؛ 14. المخزون المكنون فى عيون الفنون؛ 15. معالم العلماء (كه در تهران چاپ شده است)؛ 16. مناقب آل ابى طالب

(كه در تهران در دو مجلد چاپ سنگى شده و از نفايس كتب اماميه است)؛ 17. المنهاج و غيرها.

مخفى نماند موافق آنچه صاحب ذريعه در مشيخۀ خود نقل كرده، ابن ادريس از همين ابن شهرآشوب به عبارت «ابن كياكى» تعبير مى نمايد و از اين مطلب استظهار كرده كه نام ابونصر، پدر شهرآشوب، «كياكى» بوده است. 60 بارى، وفات ابن شهرآشوب در بيست ودويم شعبان 588 ه‍. ق در حلب واقع شد و در دامنۀ كوه جوش نزديك قبر شريف محسن سقط پسر حضرت امام حسين عليه السلام مدفون گرديد. شهرآشوب، جدّ صاحب ترجمه از تلامذۀ شيخ طوسى بوده و صاحب ترجمه به واسطۀ او هم از شيخ روايت مى كند.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 102]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 20، ص 232، ش 2725]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 602؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 529؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 69؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 484؛ اطلاعات متفرقه.

ابن شهيد، احمد بن ابى مروان عبدالملك --> ابوعامر اندلسى، احمد بن ابى مروان عبدالملك

4259. ابن شهيد، احمد بن عبدالملك (قرن 3 و 4 ه‍. ق)

بن عمر بن محمد بن عيسى بن شهيد (بر وزن كميل)، قرطبى اندلسى، مكنّى به «ابوعامر»، معروف به «ابن شهيد»، از مشاهير ادبا و شعراى اندلس مى باشد كه وزير عبدالرحمان ناصر، حكمران اندلس و بسيار عادل و مدبّر بود و نوادر بسيارى در حق او منقول است. بين او و عبدالملك بن جوهر، كه نيز از وزرا و لقب «حمار» داشته، رقابت بود. ازآن رو كه عمر، جدّ احمد، نيز در شام بيطار (دام پزشك) بوده، بين ايشان لطيفه اى نيز جريان يافته است؛ چنانچه ابن شهيد در بيمارى ابن جوهر به عيادت رفت، لكن به جهت عدم اجازۀ ملاقات برگشته و اين شعر را بدو فرستاد:

اتيناك لا عن حاجة عرضتْ لنا *** اليك و لا قلب اليك مشوق

ولكننا زرنا بفضل حلومنا *** فكيف تلاقي بُرَّنا بعقوق

پس ابن جوهر نيز در جوابش بنگاشت:

حجبناك لما زرتنا غير تائق *** بقلب عدو في ثياب صديق

و ما كان بيطار لشام بموضع *** يباشر فيه بُرِّنا بخليق

سال وفات صاحب ترجمه به دست نيامد، لكن به قرينۀ زمان زندگانى احمد پسر نوه اش، كه شرح حال او را به عنوان ابوعامر اندلسى، احمد بن ابى مروان عبدالملك نگارش داده ايم، از رجال اوايل قرن چهارم و يا اواخر قرن سيّم هجرت بوده است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 639.

• ابن شيبان، حسين بن احمد بن شيبان

مصطلح رجال است.

61 ابن شيبه، احمد بن محمد --> ابن ابى شيبه

ابن الشيخ، على بن ابى البركات على --> مفيد، على

4260. ابن الشيخه، عبدالرحمان بن احمد بن مبارك (... - 799 ه‍. ق)

غزى، مكنّى به «ابوالفرج»، معروف به «ابن الشيخه»، از افاضل قرن هشتم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست العوالى و به سال 799 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 528].

4261. ابن شيرويه، اسپهدوست بن محمد (... - 469 ه‍. ق)

ديلمى، معروف به «ابن شيرويه»، از مشاهير ادبا مى باشد كه در بدايت حال شيعى مذهب بوده و صحابه را سب مى كرده است. اخيراً توبه كرده و از تشيّع منصرف شد و درخصوص تزوّج خود گويد:

يا طالب التزويج انك بالذي *** تبغيه منّي جاهل معذور

هل ابصرت عيناك صاحب زوجة *** إلّا حزينا ما لديه سرور

در سال 469 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 640.

ابن الصائغ، ابوبكر بن صائغ --> ابن الصائغ، محمد بن يحيى

4262. ابن الصائغ، على (قرن 10 ه‍. ق)

بن سيد حسين صائغ، شيعى امامى عاملى جزينى(1)حسينى موسوى، از علماى اماميّۀ اواخر قرن دهم هجرى مى باشد كه عالمى است عامل فاضل، عابد فقيه، محدّث محقّق، از اساتيد صاحب معالم و صاحب مدارك، از تلامذۀ شهيد ثانى (متوفى به سال 966 ه‍. ق) و مقرّبين او و از وى اجازه داشت. شهيد را اعتقاد تمام بر وى بود و از درگاه الهى خواستار پسرى بوده كه در خدمت وى تعلّم نمايد. اينك دعا مستجاب شد و خداوند عالم شيخ حسن، صاحب معالم، را به شهيد عنايت فرمود. او نيز با خواهرزادۀ خود، سيد محمد صاحب مدارك، نزد همين سيد على تلمذ كرده و تربيت شدند و اكثر علوم معقولى و منقولى و فروعى و اصولى و ادبيّات و رياضى را كه از پدرش، شهيد، ياد گرفته بود، از وى خواندند. از تأليفات سيد على است:

62 1. شرح شرائع؛ 2. مجمع البيان فى شرح ارشاد الاذهان.

سال وفات او به دست نيامد و تلميذش، صاحب معالم مذكور، قصيده اى بيست وچهار بيتى در مرثيه اش گفته كه از ابيات آن است:

لا خير فى مهجة لم تحترق اسفا *** منه و لا طرف عين بعده هجعا

كم قد فقدنا من الارشاد تبصرة *** و من دروس بيان بعده لمعا

مضى الهدىٰ والتقىٰ لما مضىٰ و غدا *** باب الجهالة فى الآفاق متسعا

مخفى نماند كه ظاهراً لفظ «صائغ»، بنا به نوشتۀ صاحب روضات، وصف خود سيد على است، نه پدرش و ازآن رو كه بعضى از معاصرين، او را به عنوان «ابن الصائغ» معرفى كرده بود، ما نيز محض تذكر اين مطلب به همين عنوانش نگارش داديم. دور هم نيست كه لفظ «صائغ» در اصل، وصف و لقب پدر بوده و پسر را نيز به همين وصف پدر ملقّب دارند و نظاير آن بسيار است و در اين صورت سيد على را «صائغ» و «ابن الصائغ» گفتن هر دو صحيح باشد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 408؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 69.


1) . جزين: (به كسر اوّل و تشديد ثانى) از بلاد جبل عامل است. (مؤلف)

4263. ابن الصائغ، محمد بن احمد بن صائغ (قرن 7 و 8 ه‍. ق)

ملقّب به «تقى الدين»، از علماى اواخر قرن هفتم و يا اوايل قرن هشتم مى باشد و شهيد اوّل (متوفى به سال 786 ه‍. ق) نظم شاطبيّه را به يك واسطه از وى روايت كرده و او نيز از كمال الدين عباسى نقل مى كند و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 745.

ابن الصائغ، محمد بن باجه --> ابن الصائغ، محمد بن يحيى

ابن الصائغ، محمد بن صائغ --> ابن الصائغ، محمد بن يحيى

ابن الصائغ، محمد بن عبدالرحمان --> شمس صائغ

4264. ابن الصائغ، محمد بن يحيى (... - 533 ه‍. ق)

باجى تجيبى سرقسطى اندلسى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن الصائغ» و «ابن باجه»، كه در 63 نامۀ دانشوران من باب نسبت به جدّ، «محمد بن صائغ» و در وفيات الاعيان، «محمد بن باجه» و در روضات نيز در حرف باء به عنوان «بوبكر بن صائغ» نوشته و گويد كه معروف به «ابن باجه» است؛ به هرحال، مسمّى واحد و از اعاظم اطبّا و حكماى اسلامى اوايل قرن ششم هجرت مى باشد كه در علوم متنوعۀ طبّ و فلسفه و منطق و هندسه و موسيقى و جغرافى و نجوم و رياضيّات و طبيعيّات و نحو و ادبيّات و علوم عربيّه از نوادر روزگار و قرآن مجيد را حافظ بوده است و اغلب با براهين متقنه بر غزالى و ابن سينايش ترجيح مى دهند و يا خود هم عيار ايشانش مى شمرند و گويند بعد از فارابى حكيمى بالاتر از او نيامده است.

علاوه بر مراتب علميّه، در اثر كياست و تفطن به اصول سياست نيز گاهى در سرقسطه و گاهى در فاس به مقام وزارت رسيد تا آنكه محسود اكابر وقت گرديد و فتح بن خاقان معروف در كتاب مطمح الانفس يا قلائد العقيان به زندقه و سوء عقيده اش منسوب داشته و گويد كه او قرآن مجيد را عقيده ندارد و به بعضى از آيات آن استهزا مى نمايد.

در هنگام استماع آيات نهى و تهديد به جسارتش افزوده و منكر معاد مى شود. به مدبّر بودن كواكب و مثال نباتات بودن انسان معتقد و موت او را مثل خشكيدن آنها فناى ابدى مى داند و بسيارى از اين قبيل بدو نسبت داده اند و گروهى همۀ اين كلمات را حمل بر حسد و رقابت داشته و او را با تديّن و حسن عقيده ستوده و تمجيدش كرده و

گويند كه در موقع مرگ و حضور اجل اين شعر را فروخواند:

حان الرحيل فودع الدار التى *** ما كان ساكنها بها بمخلد

لم يرض الا اللّه معبودا و لا *** دينا سوى دين النبى محمد

بالجمله، اين حكيم دانشمند موافق عادت منحوسۀ زمان، دچار بليّات بود تا در رمضان سال 523 يا 525 يا 533 ه‍. ق در حدود 35 سالگى در شهر فاس درگذشت و به عقيدۀ ابن خلّكان و بعضى ديگر، به واسطۀ سمّى كه در بادنجان داخل كرده بودند، مسمومش نمودند. با آن همه سنّ جوانى، تأليفات بسيارى داشته كه به جهت حلول اجل به ترتيب و تنظيم بسيارى از آنها موفق نيامد و ترجمۀ لاتينى 64 بعضى از آنها نيز سال ها دستورالعمل مدارس اروپا بوده و از مشهورترين تأليفات اوست:

1. اتّصال العقل بالانسان؛ 2. اختصار الحاوى للرّازى؛ 3. الاسطقسّات؛ 4. البرهان؛ 5. شرح كتاب السّماع الطبيعى لارسطو؛ 6. الغاية الانسانيّة؛ 7. الفحص عن النّفس النّزوعيّة و كيف هى و لم تنزع و بما ذا تنزع؛ 8. قول على كتاب الكون والفساد لارسطو؛ 9. المزاج؛ 10. النّفس و غير اينها.

اما «تجيبى» و «سرقسطى» گفتن او به جهت آن است كه در شهر تجيب از بلاد ناحيۀ سرقسطه از نواحى اندلس تولد يافته است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 135؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 111؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 503؛ ابن قفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء)، ص 265؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 69؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 605.

ابن الصائغ، يعيش بن على بن يعيش --> ابن يعيش، يعيش بن على بن يعيش

ابن صابر، يعقوب بن صابر --> نجم الدين، يعقوب بن صابر

ابن الصابونى، شيخ عبدالرزاق بن احمد --> ابن الفوطى

4265. ابن الصابونى، محمد بن احمد (... - 604 ه‍. ق)

معروف به «ابن الصابونى»، از مشاهير ادباى اندلس مى باشد كه به سال 604 ه‍. ق در اثناى سياحت شرق در اسكندريّه درگذشته و از اوست:

رايت فى خده عذارا *** خلعت فى حبه عذارى

قد كتب الحسن فيه سطرا *** و يولج الليل فى النهار

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 640.

4266. ابن صاعد، صاعد بن احمد بن صاعد (... - 462 ه‍. ق)

اندلسى قرطبى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن صاعد»، از مورّخين قرن پنجم هجرت مى باشد كه قاضى طليطله هم بوده و از تأليفات اوست طبقات الامم (التّعريف بطبقات الامم) كه كتابى است نفيس، در قاهره چاپ، يك نسخه از آن در دمشق و دو نسخه هم در كتابخانۀ شرقى لندن موجود است. وى در سال 462 ه‍. ق درگذشت و در كشف الظّنون سال وفات او را به رقم هندسى 250 نوشته و ظاهراً نسخه اش مغلوط مى باشد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 421]؛ اطلاعات متفرقه.

65 ابن الصباح، عبدالسيد --> ابن الصبّاغ، عبدالسيد

ابن الصبّاغ، صالح بن عبدالله بن جعفر --> ابن الصبّاغ، على بن محمد بن صباغ

4267. ابن الصبّاغ، عبدالسيد (400-485 ه‍. ق)

بن محمد بن عبدالواحد بن احمد بن جعفر، شافعى، مكنّى به «ابونصر»، معروف به «ابن الصباغ»، از مشاهير فقهاى شافعيّه مى باشد كه فقيه عراقين، محل رجوع و استفاده علماى آن نواحى، با ابواسحاق شيرازى سابق الذكر معاصر و شبيه وى بود. مدرّسى مدرسۀ نظاميّۀ بغداد در اوّل افتتاح بدو مفوّض، اخيراً به ابواسحاق مذكور محول و بعد از وفات او باز به ابن الصباغ موكول بوده و از تأليفات اوست:

1. تذكرة العالم و الطّريق السّالم (در اصول فقه)؛ 2. الشّامل (در فقه شافعى كه از اجود و اتقن و اصح كتب شافعيه و محل توجه اكابر بوده و شروحى بر آن نوشته اند)؛ 3. العدّة و يا عدّة العالم و الطّريق السّالم (در اصول فقه و دور نيست كه همان كتاب تذكرۀ مذكور فوق باشد، ولكن ظاهر كشف الظّنون تعدد و غير هم بودن آنهاست).

مخفى نماند كه شهرت صاحب ترجمه «ابن الصباغ» (با غين آخر) و در كشف الظّنون هم به نام «عبدالسيد بن محمد بن صباغ» مذكور داشته و ظاهرش آنكه جدّش شغل صبّاغى داشته است، لكن در قاموس الاعلام به عنوان «ابن الصباح» (با حرف حاء آخر)

عنوانش داده و در ضمن آن حسن بن صبّاح را نيز تذكّر داده است؛ به هرحال، ولادت او در 400 و وفاتش در 477 و يا 485 ه‍. ق وقوع يافته است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 640؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 329.

4268. ابن الصبّاغ، على بن حميد (... - 612 ه‍. ق)

يا عبدالحميد بن اسماعيل، مكنّى به «ابوالحسن» يا «ابوالحسين»، معروف به «ابن الصباغ» و «گردويه»، از اكابر عرفاى اوايل قرن هفتم هجرت مى باشد كه وسيلۀ هدايت جمعى كثير و مرجع استفادۀ اكثر مشايخ صعيد مصر بوده و كراماتى بدو منسوب دارند. با آن همه اصرارى كه پدرش داشته، 66 به شغل وى (صبّاغى) تمكين نكرده و با عرفا و ارباب حقيقت مراوده داشت تا روزى پدرش او را براى رنگ كردن لباس هاى مردم در دكان رنگرزى نشانده و خودش پى كارى رفت، لكن او اصلاً كارى نكرده و مشغول عبادت بود.

اينك پدر بعد از مراجعت متغيّرالحال گرديد؛ پس او نيز تمامى آن لباس ها را جمع كرده و به يك خم ريخت. پدر از اين حال ديگر خشمناك گرديد كه لباس هاى مردم، كه هريكى رنگى غير از رنگ ديگرى لازم داشته، ضايع گرديدند، لكن بعد از بيرون آوردن لباس ها، ديدند كه هريكى از آنها با رنگ موافق دستور صاحبش مى باشد؛ پس پدر از ته دل وى را به حال خود بگذاشت و از اشعار اوست:

تَجرّدتُ من دنياى والسيف لم يكن *** ليبلغ نجح السعي حتىٰ يجردا

در شعبان سال 612 ه‍. ق درگذشته و هريك از دو جملۀ «بوالحسن مجتبى» و «بوالحسن رهبر اوليا» مادّۀ تاريخ اوست.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 486؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 256.

4269. ابن الصبّاغ، على بن محمد بن صباغ (... - 855 ه‍. ق)

مكى مالكى، ملقّب به «نورالدين»، معروف به «ابن الصباغ»، از اكابر علماى مالكيّۀ قرن نهم هجرت و مؤلف كتاب الفصول المهمّة فى معرفة الائمّة و فضلهم و معرفة اولادهم و نسلهم مى باشد كه در ايران چاپ و بس مشهور و در مقابل كتاب مطالب السّؤل محمد بن

طلحۀ شافعى مذكور و همانا مرادش از ائمّه، دوازده امام معصوم شيعه مى باشد كه براى هريك از آن ذوات مقدسه، كه اوّلشان حضرت على بن ابى طالب عليه السلام و آخرشان حضرت امام مهدى منتظر غايب است، فصلى منعقد ساخته. اينك بعضى از اجلّه به استناد همين كتاب، خصوصاً جملۀ مذكوره در اوّل آن (الحمد للّه الذى جعل من صلاح هذه الامة نصب الامام العادل...) به تشيّع مؤلف آن معتقدند و در سال 855 ه‍. ق وفات يافته است. مخفى نماند كه در روضات الجنّات نام و نسب صاحب ترجمه را برخلاف مشهور «صالح بن عبدالله بن جعفر اسدى كوفى» ملقّب به «محيى الدين» نوشته است.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 70؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 324؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 487، س 6.

67 4270. ابن الصبّاغ، محمد بن عبدالواحد (... - 448 ه‍. ق)

بن محمد بن احمد بن جعفر، موصوف به «بيع»، معروف به «ابن الصباغ»، مكنّى به «ابوطاهر»، از فقها و محدّثين شافعيّه مى باشد كه فاضل و موثّق، فقه شافعى را از ابوحامد اسفرايينى اخذ و از مشايخ خطيب بغدادى بود. به سال 448 ه‍. ق در بغداد درگذشته و در قبرستان باب الدير دفن شد.

منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 2، ص 362.

4271. ابن الصحناتى، على بن طلحة بن كردان (... - 425 ه‍. ق)

نحوى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن الصحناتى»، از تلامذۀ ابوعلى فارسى و على بن عيسى رمانى مى باشد كه كتابى بزرگ پانزده مجلدى در اعراب قرآن تأليف كرد، ولى پيش از مرگ خود آن را شسته و محو نمود و در سال 425 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 13، ص 259.

4272. ابن صدرالدين، محمدامين بن صدرالدين (... - 1036 ه‍. ق)

شيروانى، معروف به «ابن صدرالدين»، مشهور به «امير پادشاه بخارى»، نزيل مكّه، از افاضل قرن يازدهم هجرى مى باشد كه در كلمات بعضى از اجلّه به «علاّمه» موصوف بوده و از تأليفات اوست:

1. تفسير سورة الفتح؛ 2. حاشيۀ تفسير بيضاوى؛ 3. شرح قواعد العقائد غزالى.

در سال 1020 يا 1036 ه‍. ق وفات و در قبرستان اسكدار دفن شد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 249]؛ اطلاعات متفرقه.

ابن صرد، سليمان بن صرد --> اميرالتوابين

ابن صردر، على بن حسن --> صردر

در قاموس الاعلام به عنوان «ابن صردر» نگاشته است.

4273. ابن الصفار، احمد بن عبدالله بن عمر

طبيب مهندس اندلسى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن الصفار»، از مشاهير رياضيّين مى باشد كه در حساب و نجوم و اعداد و اسطرلاب و هيئت و هندسه با كمال مهارت معروف بود. در قرطبه تدريس رياضيّات مى كرد. اخيراً به جهت انقلاب آن نواحى به دانيه، كه نيز از 68 بلاد اندلس مى باشد، رفته و مرجع استفادۀ جمعى وافر شد.

كتابى در ادويۀ مفرده و زيجى مختصر و رساله اى در عمل اسطرلاب تأليف كرد و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 72؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 641.

4274. ابن الصفار، على بن يوسف بن صفار (... - 658 ه‍. ق)

ماردينى، ملقّب به «جلال الدين»، معروف به «ابن الصفار»، از ادبا و شعراى اواسط قرن هفتم هجرت مى باشد كه در سال 658 ه‍. ق، كه ماردين مسخّر مغول گرديد، او نيز در دست ايشان مقتول شد. كتابى به نام انيس الملوك تأليف كرده و از اشعار اوست:

ما قام اقنوم الجمال بوجهه *** الا و فى ناسوته لاهوت

احسن فان الحسن وصف زائل *** واصنع جميلا فالجمال يفوت

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 641.

4275. ابن الصفار، محمد بن صفار (... - 639 ه‍. ق)

اندلسى، قرطبى الولادة والنشأه، ابوعبدالله الكنيه، ابن الصفارالشّهره، از مشاهير ادباى اندلس مى باشد. با وجود اينكه نابينا بوده، در حساب دستى توانا داشته و در فاس و تونس و مراكش و مواضع ديگر تدريس ادبيّات مى كرده است. اخيراً به بغداد رفته و

در سال 639 ه‍. ق درگذشت و از اشعار اوست:

لاتحسب الناس سواء متى *** تشابهوا فالناس اطوار

وانظر الى الاحجار فى بعضها *** ماء و بعض ضمنه نار

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 641.

4276. ابن الصلاح، احمد بن محمد بن سرى (... - 548 ه‍. ق)

همدانى الاصل والولاده، بغدادى النشأه، دمشقى الاقامه، ابوالفتوح الكنيه، ابن الصلاح الشّهره، كه پدرش لقب «صلاح الدين» داشته، از مهره و حذاق اطبّا و اكابر حكما و اساتيد علوم عربيّه مى باشد كه بسيار فصيح اللّسان و از معاصرين زمخشرى و قاضى ناصح الدين اره جانى و اوحدالدين انورى و نظاير ايشان بود. در اوايل جوانى به بغداد، كه مركز علما و حكما بوده، رفت و در حوزۀ درس ابوالحكم مغربى، كه مدرّس فنون حكميّه و رئيس بيمارستان عسكريّه بوده، تكميل مراتب علميّه نمود تا در منطق و هندسه و فنون حكمت و 69 فلسفه و صناعات طبّيّه مهارتى بسزا يافت و مورد تصديق فضلاى نامدار گرديد. از تأليفات اوست:

1. شرح كتاب شفا؛ 2. الفوز الاصغر و غيره.

در اواخر عمر در دمشق به سر برد تا در سال 540 يا 548 ه‍. ق درگذشت و در مقابر صوفيّه مدفون گرديد.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 154؛ ابن قفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء)، ص 279؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 75؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 641.

4277. ابن الصلاح، عثمان بن عبدالرحمان (577-646 ه‍. ق)

بن عثمان بن موسى بن ابى نصر نصرى، اربلى شهرزورى شرخانى دمشقى، حافظ شافعى، مكنّى به «ابوعمرو»، ملقّب به «تقى الدين»، معروف به «ابن الصلاح»، كه پدرش لقب «صلاح الدين» داشته، از اكابر فقهاى شافعيّه و از اساتيد قاضى ابن خلّكان سابق الذكر مى باشد كه فقيهى بوده مفسّر محدّث رجالى اديب لغوى. علاوه بر علوم دينيّه، در لغت و ادبيّات و بسيارى از ديگر علوم متداوله نيز حظّى وافر داشت و از آثار اوست:

1. الفتاوى (كه به فتاوى ابن الصلاح معروف و بعضى از تلامذه اش آنها را جمع و تدوين كرده)؛ 2. فوائد الرّحلة (و آن حاوى قواعد غريبه از علوم متنوعه مى باشد كه در رحلت و مسافرت خراسان تحصيل كرده است)؛ 3. علوم الحديث (كه از مهم ترين تأليفات اين موضوع، به انحاء مختلفه محل توجه اكابر، به مقدمۀ ابن الصلاح نيز موسوم، در مصر و هند چاپ شده است).

ولادت او در قريه شرخان از قراء شهرزور از مضافات اربل در 577 ه‍. ق، وفاتش نيز به سال 643 يا 646 ه‍. ق در دمشق واقع و در مقابر صوفيّه مدفون گرديد.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 70؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 338؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 417؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 641.

ابن صلاح الدين، احمد --> ابن الصلاح، احمد بن محمد بن سرى

ابن صلاح الدين، عثمان --> ابن الصلاح، عثمان بن عبدالرحمان

•

ابن الصلت، احمد بن محمد بن احمد بن موسى بن صلت

•

ابن الصلت، عبدالله بن صلت قمى

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند و رجوع بدان علم نمايند.

70 4278. ابن الصوفى، على (... - بعد از 443 ه‍. ق)

بن محمد بن على بن محمد بن محمد ملقطه بن احمد كوفى بن على ضرير بن محمد صوفى بن يحيى صالح بن عبدالله بن محمد بن عمر اطرف بن على بن ابى طالب عليه السلام، سيدى است شريف نسّابۀ علوى عمرى، از اولاد عمر اطرف، فرزند حضرت على عليه السلام، كنيه اش «ابوالحسن»، لقبش «نجم الدين»، به جهت انتساب به جدّ اعلايش، محمد صوفى، به «ابن الصوفى» معروف و به سبب مكنّى به «ابوالغنائم» بودن پدرش، محمد، به «ابن ابى الغنائم» هم موصوف، از مشاهير علماى انساب قرن پنجم هجرت مى باشد كه نخست در بصره ساكن بود. اخيراً در سال 423 ه‍. ق به موصل رفت و از تأليفات اوست:

1. انساب الطّالبيين (كه در نهايت اعتبار و محل رجوع علماى انساب متأخرين

بوده و از آن نقل مى كند)؛ 2. التّشجير؛ 3. الشّافى؛ 4. المبسوط؛ 5. المجدى يا المجدى فى انساب الطّالبيّين (چنانچه در مستدرك الوسائل گفته و ظاهرش آنكه اين كتاب مجدى همان انساب مذكور فوق مى باشد، ولكن كلام ذريعه صريح در تعدد است)؛ 6. المشجّر (كه ظاهراً همان كتاب تشجير فوق است، بلكه در ذريعه احتمال داده كه اين هر دو همان كتاب انساب مذكور فوق باشد).

بارى، ابن الصوفى با سيد مرتضى و سيد رضى معاصر و با ايشان ملاقات كرده بود.

سال وفاتش به دست نيامد و از بعضى تأليفات او استظهار شده كه به سال 443 ه‍. ق در قيد حيات بوده است.

منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 514؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 381؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 325.

• ابن الصوفى، عمر بن حسين

از اولاد محمد صوفى مذكور در نسب فوق و مجهول الحال است.

• ابن الصوفى، محمد بن على

بن محمد ملقطۀ مذكور در نسب فوق و مجهول الحال است.

4279. ابن الصوفى، محمد بن على بن محمد (قرن 4 ه‍. ق)

علوى عمرى، پسر ابن الصوفى على بن محمد مذكور فوق، مكنّى به «ابوالغنائم»، نيز به «ابن الصوفى» معروف، از علماى انساب اواخر قرن چهارم هجرت بوده و اوايل قرن پنجم را نيز ديده است. او هم كتابى به نام الانساب دارد و پسر مذكورش در كتاب مجدى و غيره از آن نقل مى كند.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 374.

71 4280. ابن الصيرفى، عثمان بن سعيد بن عثمان (... - 444 ه‍. ق)

اموى قارى اندلسى، قرطبى الولاده والنشأه، ابوعمروالكنيه، ابن الصيرفى و دانى و ابوعمرو دانى الشّهره، از مشاهير علما و قرّاء عامّۀ اواسط قرن پنجم هجرى مى باشد كه در تفسير و حديث و تجويد و ديگر علوم قرآنى وحيد عصر خود، در سلسلۀ اجازات اماميّه نيز مذكور، با سيد رضى و سيد مرتضى و شيخ طوسى و نظاير ايشان معاصر بود. در هنگام مسافرت بلاد شرقى مدتى در مصر و قيروان و حجاز اقامت

كرد و هنگام مراجعت، در شهر دانيه از بلاد اندلس اقامت گزيد و به همين جهت، به «دانى» موصوف و به «ابوعمرو دانى» شهرت يافته و هم در آنجا در شوال 444 ه‍. ق در 74 سالگى درگذشت و از تأليفات اوست:

1. الاقتصاد فى رسم المصحف؛ 2. التّحديد فى الاتقان والتّجويد؛ 3. التّنبيه على النّقط والشّكل؛ 4. التّيسير فى القرائات السّبع (كه در هند چاپ و چند نسخۀ خطى آن نيز در دارالكتب المصريه موجود است)؛ 5. جامع البيان فى القرائات السّبع؛ 6. شرح القصيدة الخاقانيّة فى التّجويد؛ 7. طبقات القرّاء؛ 8. الفتن والملاحم؛ 9. المحتوى فى القرائات الشّواذ؛ 10. المحكم فى النّقط؛ 11. مفردات يعقوب فى القرائة؛ 12. المقنع فى رسم المصحف؛ 13. المكتفى فى الوقف والابتداء؛ 14. الموضح فى الفتح والامالة و غير اينها كه تا صد كتاب بدو منسوب است.

از اشعار اوست:

قد قلت اذ ذكروا حال الزمان و ما *** يجرى على كل من يعزي الى الادب

لا شيى ابلغ من دُلّ يجرعه *** اهل الخساسة اهل الدين والحسب

القائمين بما جاء الرسول به *** والمبغضين لاهل الزيغ والريب

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 653، در آنجا عثمان بن سعيد بن عمر آمده است]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 467؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 12، ص 121؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 744.

4281. ابن الصيرفى، على (... - 542 ه‍. ق)

بن منجب صيرفى، ابن سليمان، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن الصيرفى» و «ابن منجب»، ملقّب به «امين الدين» و «تاج الرياسه»، از مشاهير ادبا و بلغاى مصر مى باشد كه در شعر و بلاغت و ملاحت خط مشهور و گاهى به «ابن منجب» نيز موصوف و از تأليفات اوست:

1. الاشارة الى من نال الوزارة (كه در مصر چاپ شده و حاوى شرح حال وزراى فاطميين تا زمان خودش مى باشد)؛ 2. قانون ديوان الرّسائل (كه در قاهره چاپ شده است).

وى به سال 72 542 ه‍. ق در هشتاد سالگى درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 143.

4282. ابن الصيرفى، محمد (... - 330 ه‍. ق)

بن عبدالله صيرفى، شافعى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن الصيرفى»، از متكلّمين شافعيّه زمان غيبت صغرى مى باشد و از تأليفات اوست:

1. البيان فى دلائل الاعلام على اصول الاحكام؛ 2. حساب الدّور؛ 3. الفرائض و غيرها.

روز جمعه دوازدهم ربيع الاول 330 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 300.

ابن الصيفى --> حيص بيص

نام جدّ عالى اش «صيفى» بوده است.

4283. ابن الضايع، على بن محمد (... - 680 ه‍. ق)

بن على بن يوسف، نحوى اندلسى اشبيلى، معروف به «ابن الضايع»، مكنّى به «ابوالحسن»، از اكابر علماى نحو و كلام و علوم عربيّه مى باشد كه در همۀ آنها به معاصرين خود مقدّم، وحيد عصر خود و از تلامذۀ شلوبين بود. در تمامى عمر خود ازدواج نكرده و به نماز جماعت مواظبت داشته است. شرح جمل و شرح كتاب سيبويه از تأليفات وى بوده و به سال 680 ه‍. ق در حدود هفتاد سالگى درگذشت.

منابع: شُمّنى، احمد بن محمد، المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام، ص 48؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 494.

ابن طاووس

ابن طاووس(1)

پدرش، اسحاق، نيز سيدى بوده زاهد عابد. در هر شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند. نصف آن از طرف خود و نصف ديگر از طرف پدرش. در اينجا بعضى از مشاهير اين خانواده را به اندازۀ مساعدت وسايل موجوده خاطرنشان مى نمايد. ناگفته نماند كه داوود، جد چهارم سيد محمد علوى فوق، برادر رضاعى حضرت صادق عليه السلام بوده كه مادرش، فاطمه، از شير داوود به آن حضرت داده و آن حضرت نيز عمل استفتاح را، كه به «عمل ام داوود» مشهور و در كتب ادعيه مذكور است، براى خلاصى داوود از زندان منصور به همين بانوى مخدره تعليم فرموده است. (مؤلف)

4284. ابن طاووس، احمد بن موسى بن جعفر (... - 673 ه‍. ق)

داماد شيخ طوسى بن محمد بن احمد بن محمد بن احمد بن محمد بن سيد محمد


1) . ابن طاووس: در اصطلاح رجالى و ارباب تراجم، عنوان مشهورى هريك از افراد خانوادۀ جليلۀ آل طاووس مى باشد كه اكثرشان از مفاخر علماى شيعه بودند. سرسلسلۀ ايشان ابوعبدالله سيد محمد علوى فاطمى حسنى، ملقب به «طاووس» بن اسحاق بن حسن بن محمد بن سليمان بن داوود بن حسن مثنى بن امام حسن مجتبى بن على بن ابى طالب مى باشد كه در سوراء و عراق نقيب الاشراف و نقيب النقباء بوده و حله و نيل و كربلا و نجف را از صدمات و غارات و حملات مغول نجات داده است. لقب «طاووس» هم به جهت زيبايى صورت او بوده و عقيدۀ بعضى آنكه «طاووس» نام اصلى وى بوده است.

طاووس علوى مذكور فوق، ملقّب به «جمال الدين» و «نجيب الدين»، معروف به «ابن طاووس»، (1) مكنّى به «ابوالفضائل»، از فحول و مفاخر علماى شيعه مى باشد كه فقيه مجتهد اصولى محدّث رجالى، اديب متكلّم، محقّق مدقّق، عابد زاهد صالح، شاعر بليغ، اورع فضلاى عصر خود، در كلمات اجلّه به «فقيه اهل بيت» موصوف بود. در استنباط احكام شرعيّه جدّى وافى داشت. در تفسير محكمات بصير و در تأويل متشابهات بى نظير و نخستين كسى است كه اخبار را به نام «صحيح» و «حسن» و «ضعيف» و «موثق» به چهار قسمت كرده و علماى بعد از زمان او نيز متابعت وى نموده اند، والاّ ملاك استناد و عدم استناد اخبار پيش از او قراين خارجيّه بوده است و بس.

سيد احمد از تلامذۀ شيخ نجيب الدين بن نما و سيد فخار بن معد موسوى و از اساتيد علاّمۀ حلّى و شيخ حسن بن داوود حلّى، صاحب رجال معروف و از مشايخ اجازۀ ايشان بوده و ايشان نيز تمامى مصنّفات او را نزد خودش خوانده و روايت كرده و در تأليفات خودشان بسيارش ستوده اند. از مصنّفات ابن طاووس است:

1. الاختيار فى ادعية اللّيل والنّهار؛ 2. الازهار فى شرح لامية مهيار؛ 3. ايمان ابى طالب؛ 4. بشرى المحقّقين (المخبّتين خ ل) (در فقه كه شش مجلد است)؛ 5. بناء المقالة العلويّة فى نقض الرّسالة العثمانيّة للجاحظ؛ 6. الثّاقب المسخّر على نقض المسحّر (در اصول دين كه نقض كتاب مسحر ابوعلى جبائى است)؛ 7. حلّ الاشكال فى معرفة الرّجال (كه نسخۀ خطى آن نزد شهيد ثانى بوده و همان است كه صاحب معالم آن را مهذب كرده و به تحرير طاووسى موسومش داشته است)؛ 8. زهرة الرّياض و نزهة المرتاض (در مواعظ)؛ 9. شواهد القرآن (كه دو مجلد است)؛ 10. العدّة (در اصول فقه)؛ 11. عمل اليوم واللّيلة؛ 12. عين العبرة (آياتى را كه در شأن

اهل بيت عليهم السلام و يا در بطلان طريقه مخالفين نازل شده، تحقيق كرده و داراى فوايد بسيارى است)؛ 13. الملاذ يا ملاذ العلماء 74 (در فقه كه چهار مجلد است)؛ 14. نور الاقاحى النّجديّة و غير اينها كه 82 مجلد است.

مخفى نماند كه افراد اين خانواده را «ابن طاووس» گفتن، چنانچه واضح است، من باب نسبت به جدّ مى باشد و لفظ «ابن طاووس» هم در صورت نبودن قرينه در كتب فقه و رجال، به همين صاحب ترجمه، سيد احمد بن موسى بن جعفر، منصرف و در كتب ادعيه و زيارات به برادرش، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر، عايد گردد. نيز كتاب عين العبرة مذكور فوق را شيخ حسن بن داوود صاحب رجال، به همين استاد خود، سيد احمد بن طاووس، نسبت داده و به نقل معتمد، شهيد اوّل و بعضى از اجلاّى ديگر نيز آن را به ابن طاووس نسبت داده اند. اينكه در ديباچه و چند موضع ديگر از خود كتاب عين العبرة به عبدالله بن اسماعيل نسبت داده شده، محض از راه تقيه بوده كه مؤلف نام اصلى خود را كتمان كرده است، والاّ در طبقۀ علما سراغى از عبدالله بن اسماعيل نداده اند. برادرش، سيد على بن موسى نيز در كتاب طرائف خود، همين رويه را معمول و خود را «عبدالمحمود بن داوود مضرى» ناميده و اين هر دو فقره صرف حقيقت و دور از شائبۀ دروغ و توريه است، زيرا كه همۀ مردم بندۀ خدا و عبدالله و عبدالمحمود بوده و عموم سادات نيز از نسل اسماعيل ذبيح الله و فرزندان مضر و اين دو برادر هم از اولاد داوود بن حسن مثنّى مى باشند.

وفات ابن طاووس احمد به سال 673 يا 672 ه‍. ق در حلّه بوده است. نيز ناگفته نماند كه مادر اين دو برادر، دختر ورام بن ابى فراس، صاحب مجموعۀ معروفه و مادر پدرشان نيز دختر شيخ طوسى بوده. اينك در كتاب هاى خودشان از شيخ ورام مذكور و شيخ طوسى مزبور به جدّ تعبير نمايند و در مدايح چندى از آل طاووس هم گفته اند:

ورّام جَدُّهم لامّهم *** و محمد لابيهم جدّ

مراد از محمّد در اين بيت همان سيد محمد طاووس مذكور فوق مى باشد و شيخ طوسى هم هر دو دختر خود را، كه يكى جدّۀ اين دو برادر و ديگرى نيز مادر ابن ادريس بوده، در روايت تأليفات خود و علماى ديگر اجازه داده است. بارى، وفات سيد احمد بن طاووس به سال 672 يا 673 ه‍. ق در حلّه واقع و قبر شريفش نيز در آنجا معروف 75 و مزار عموم است. در نخبة المقال در رديف اشخاص مسمّى به

«احمد» گويد:

فقيه اهل البيت ذى الشمائل *** هو ابن طاوس ابوالفضائل

هو ابن موسى شيخ بن داود *** فى «باخع» مضىٰ الى الخلود(1)

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 15، ص 371، ش 2337]؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 108؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 19؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 72؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 466؛ كتب رجاليه.

4285. ابن طاووس، عبدالكريم بن احمد (648-693 ه‍. ق)

بن طاووس فوق الذكر، حائرى الولاده، حلّى النشأه، بغدادى التحصيل، كاظمى الخاتمه، ابوالمظفرالكنيه، غياث الدين اللّقب، از اكابر علماى اماميّه مى باشد كه فقيه اديب نحوى عروضى شاعر منشى بليغ عابد زاهد نسّابه، نقيب سادات و وحيد عصر خود، كراماتى بدو منسوب، از تلامذۀ خواجه نصير طوسى و محقّق حلّى و پدر فوق خود و عمّ خود، سيد رضى الدين على بن طاووس مذكور ذيل و بعضى از اجلاّى ديگر بوده و از ايشان روايت نموده است. از شيخ حسين بن بدر بن اياز از علماى عامّه، كه استاد علاّمۀ حلّى نيز بوده، تلمذ نموده. شيخ عبدالصمد بن احمد حنبلى و جمعى ديگر از اجلاّ هم از تلامذۀ وى بوده اند.

قوۀ حافظه و جودت فهم و كثرت ذكاوت او از نوادر معدود مى باشد كه هرچه را ياد مى گرفت، اصلاً فراموش نمى كرد. در يازده سالگى در اندك مدتى قرآن مجيد را حفظ كرد. در چهار سالگى ظرف چهل روز، تمامى اصول كتابت را آموخته و از معلم مستغنى گرديد و اين گونه نوادر در حق ابن سينا و فاضل هندى و بعضى از اكابر ديگر نيز مذكور است. در حق علاّمۀ حلّى نيز گويند كه در حال صغر، بلكه پسرش، فخرالمحقّقين، در ده سالگى به درجۀ اجتهاد رسيده و در تقليد كردن به علاّمه منتظر سنّ بلوغ وى بوده اند. از تأليفات اوست:

1. الشّمل المنظوم فى مصنّفى العلوم (در شرح حال علمايى كه در علم مهمى تأليف كتاب نموده اند و به تصديق معاصرش، ابن داوود صاحب رجال، در ميان اماميه

1) . باخع = 673.

نظيرى ندارد)؛ 2. فرحة الغرى بصرحة العزى (در تعيين روضۀ مقدّسه و مرقد مطهّر حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام و مجلسى اين كتاب را به فارسى ترجمه نموده و قاضى نورالله آن را اشتباهاً به على بن طاووس، عموى صاحب ترجمه، نسبت داده است).

76 سيد عبدالكريم به نوشتۀ معاصرش، ابن داوود صاحب رجال، در ماه شعبان 648 ه‍. ق در حائر حسينى متولد و در شوال 693 ه‍. ق وفات يافت و ظاهر كلام ابن داوود كه او را به «كاظمى الخاتمه» موصوف داشته و ما هم اشاره نموديم، آنكه وفات او در كاظمين واقع و هم در آنجا مدفون است. در حوادث جامعه گويد كه جنازۀ او را به نجف اشرف نقل دادند، لكن به نوشتۀ بعضى، در حلّه مزارى است منسوب به همين سيد عبدالكريم بن طاووس و نقل او از كاظمين به حلّه هم مستبعد است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 360؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 72؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 441؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 111؛ رجال.

4286. ابن طاووس، على (... - بعد از 701 ه‍. ق)

بن عبدالكريم فوق، مكنّى به «ابوالقاسم»، ملقّب به «رضى الدين»، فاضلى است صدوق جليل القدر كه از پدر خود و از خواجه نصير طوسى روايت كرده و شهيد اوّل نيز به يك واسطه از او روايت نموده و به سال 701 ه‍. ق در قيد حيات بوده است.

منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 441؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 361.

4287. ابن طاووس، على بن على (قرن 7 ه‍. ق)

بن موسى بن جعفر، كه به «ابوالقاسم» مكنّى و مانند پدر مذكور ذيل خود به «رضى الدين» ملقّب مى باشد، عالمى است عامل صالح محدّث محقّق، مؤلف كتاب زوائد الفوائد فى اعمال السّنة والآداب المستحسنة كه اغلب مطالب آن از كتاب اقبال پدرش مأخوذ است. سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد و اتحاد اسم و كنيه و لقب پدر و پسر در عرب متداول و شايع مى باشد؛ اگرچه در عجم نوعاً معمول نيست.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 73؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 396، س 5.

4288. ابن طاووس، على بن موسى بن جعفر (589-664 ه‍. ق)

كه به «ابوالقاسم» و «ابوالحسن» و «ابوموسى» مكنّى، به «رضى الدين» ملقّب، به «ابن طاووس» معروف و گاهى به «طاووسى» و «طاووس آل طاووس» موصوف، نوۀ دخترى ابن ادريس، پسر نوۀ دخترى شيخ طوسى، برادر پدرى و مادرى سيد احمد بن طاووس فوق الذكر و موافق آنچه ضمن عنوان سيد اشاره نموديم، مراد از لفظ «سيد» در كتب زيارات و ادعيه با نبودن قرينه، همين على بن موسى است. از فحول و اعاظم علماى شيعۀ اماميّه مى باشد و عالمى است فقيه جليل القدر 77 عظيم المنزله، اديب شاعر منشى بليغ عابد زاهد متّقى، جامع فضايل و كمالات عاليه، از صفات رذيله متخلّى، با اخلاق فاضله متحلّى، با انجام وظايف شرعيّه متجلّى، اورع و اتقى و ازهد و اعبد اهل عصر خود، در كلمات اجلّه به «قدوة العارفين» و «مصباح المتهجدين» موصوف.

كرامات باهرۀ بسيارى بدو منسوب مى باشد كه علاّمۀ حلّى بعضى از آنها را به واسطۀ ديگر روايت كرده و بسيارش ستوده و بعضى از آنها را در مستدرك الوسائل نقل كرده است. موافق نقل معتمد، در كتاب عمدة الطّالب مستجاب الدعوه و واقف بر اسم اعظمش دانسته و از بعض تأليفات خودش استظهار شده كه باب فيض ملاقات حضرت ولىّ عصر - عجل الله فرجه - به روى وى مفتوح بود. درد دل خود را از داروخانۀ آن طبيب نفوس بشرى مداوا و نهال وجود خود را از آن سرچشمۀ فيوضات ربّانى مشروب مى نمود.

از كثرت ورع و تقوا، از فتوا در احكام شرعيّه اكيداً امتناع مى ورزيد و جز كتاب غياث الورى مذكور ذيل كتابى در فقه تأليف نكرده است. بالجمله، جلالت علمى و عملى وى كالشّمس فى رابعة النهار واضح و آشكار بوده و حاجتى به اقامۀ برهان و بيّنه نيست.

تأليفات بسيارى دارد كه اغلب آنها در ادعيّه و عبادات و تهذيب نفس و ديگر وظايف دينيّه بوده و از آن جمله است:

1. الاجازات لكشف طرق المفازات؛ 2. الاختيارات من كتاب ابى عمرو الزّاهد فى الحديث؛ 3. ادعية السّاعات؛ 4. اسرار الدّعوات لقضاء الحاجات و ما لايستغنى عنه؛ * الاسرار المودعة فى ساعات اللّيل والنّهار (كه همان ادعية السّاعات فوق است)؛ 5. اسعاد ثمرة الفؤاد على سعادة الدّنيا والمعاد (كه نام ديگر كشف المحجة مذكور ذيل است)؛ 6. الاصطفاء فى تواريخ الملوك والخلفاء؛ 7. اغاثة الدّاعى؛ 8. الاقبال لصالح الاعمال يا

الاقبال بالاعمال الحسنة فى ما يعمل ميقاتاً واحداً فى كل سنة (كه به سه جلد مشتمل مى باشد و يكى در اعمال رمضان و نامش مضمار السّبق و دو جلد ديگر نيز در اعمال يازده ماه ديگر مى باشد و هر سه جلد دو مرتبه در تهران در يك مجلد چاپ شده و كتاب اقبال از مجلدات كتاب مهمّات مذكور ذيل است)؛ 9. امان الاخطار يا الامان من اخطار الاسفار والازمان؛ 10. الانوار الباهرة فى انتصار العترة الطّاهرة؛ 11. البشارات بقضاء الحاجات على يد الائمّة بعد الممات؛ 12. البهجة لثمرة المهجة فى مهمّات الاولاد؛ 13. التّحصين فى اسرار ما زاد على كتاب اليقين؛ 14. التّشريف بتعريف وقت التّكليف 78 (كه نسخه اش نزد شيخ حر عاملى موجود بوده و در آن كتاب گويد:

شايسته است كه وقت تكليف را شناخته و تعظيم كرده و عيد كنند)؛ 15. التّشريف بالمنن فى التّعريف بالفتن (كه نام ديگر فتن و ملاحم مذكور ذيل است)؛ 16. التّوفيق للوفاء بعد تصريف (تفريق خ ل) دار الفناء؛ 17. جمال الاسبوع بكمال العمل المشروع (كه از مجلدات كتاب مهمّات مذكور ذيل است)؛ 18. الدّروع الواقية من الاخطار فى ما يعمل مثله فى ايّام كلّ شهر على التّكرار (كه از مجلدات كتاب مهمّات ذيل است)؛ 19. ربيع الشّيعة؛ 20. روح الاسرار و روح الاسمار؛ 21. مزهرة الرّبيع فى عمل الاسابيع (كه از مجلدات كتاب مهمّات مذكور ذيل است)؛ 22. سعد السّعود؛ 23. شرح نهج البلاغة؛ 24. صلوات و مهمّات للاسبوع (كه دو جلد است)؛ 25. عمل ليلة الجمعة و يومها (كه يك جلد و با ماقبل خود از مجلدات كتاب مهمّات مذكور ذيل هستند)؛ 26. الطّرائف فى مذهب الطّوائف (كه در شرح حال برادرش، سيد احمد بن طاووس، اشاره شده و همان است كه به اقتضاى بعضى از دواعى و مصالح خارجى، خود را در آن كتاب به نام «عبدالمحمود كتابى» معرفى كرده و در ايران چاپ شده است)؛ 27. غياث سلطان الورى لسكّان الثّرى فى قضاء الصّلوة عن الاموات؛ 28. فتح الابواب بين ذوى الالباب و ربّ الارباب (در استخارات)؛ 29. فتح محجوب الجواب الباهر فى شرح وجوب خلق الكافر؛ * الفتن والملاحم؛ 30. فرج الهموم بمعرفة منهج الحلال والحرام من علم النّجوم؛ 31. فرحة النّاظر و بهجة الخواطر؛ 32. فلاح السّائل و نجاح المسائل فى عمل اليوم واللّيلة (كه دو جلد بوده و از مجلدات كتاب مهمّات مذكور ذيل است)؛ 33. القبس الواضح من كتاب الجليس الصّالح؛ 34. كتاب السّالك الى حذمة

المالك؛ 35. كتاب السّالك المحتاج الى معرفة مناسك الحاج (كه از مجلدات كتاب مهمّات ذيل است)؛ 36. كتاب الملهوف على قتلى الطّفوف (كه در بمباى و ايران چاپ شده است)؛ * كشف المحجة لثمرة المهجة؛ 37. المجتنى من الادعية المجتبى؛ 38. محاسبة الملائكة الكرام آخر كلّ يوم الذّنوب والآثام؛ 39. محاسبة النّفس (كه در تهران چاپ شده است)؛ 40. مصباح الزّائر و جناح المسافر؛ 41. مهج الدّعوات و منهج العبادات (كه در ايران چاپ شده است)؛ 42. مهمّات فى صلاح المتعبّد و تتمّات لمصباح المتهجّد (كه در تتميم كتاب مصباح المتهجّد جد عالى مادرى خود، شيخ طوسى، تأليف و به همين اسم مسمى داشته و چنانچه اشاره شد، به نام اسرار الصّلوة و اقبال و جمال الاسبوع و دروع واقية و زهرة الرّبيع و فلاح السّائل و كتاب السّالك به چند جلد مشتمل مى باشد) و غير اينها.

ابن طاووس على بن موسى، از مشايخ اجازه و روايت علاّمۀ حلّى و على بن عيسى اربلى و برادرزاده اش، سيد عبدالكريم بن طاووس فوق و بعضى از اجلاّى ديگر بوده كه از وى روايت مى كنند و چنانچه در صدر عنوان اشاره شد، علاوه بر استجماع كمالات علميّه و عمليّۀ دينيّه، در شعر و انشا و فنون ادبيّه نيز يدى طولا داشته و از اوست:

79

خَبتْ نار العلىٰ بعد اشتعال *** و نادىٰ الخير حيّ على الزوال

عدمنا الجود إلّافى الامانى *** و الّا فى الدفاتر والعوالي

فيا ليت الدفاترُ كنّ قوما *** فأ ثرى الناس من كرم الخصال

و لو اني جُعِلْتُ امير جيش *** لما حاربت الّا بالسؤال

لان الناس ينهزمون منه *** و قد ثبتوا لاطراف العوالي

ولادت ابن طاووس در سال 589 يا 583 ه‍. ق و وفاتش نيز روز دوشنبه پنجم ذى قعدۀ سال 664 ه‍. ق ظاهراً در بغداد واقع شد و به نوشتۀ حوادث جامعه، جنازۀ او را پيش از دفن به نجف اشرف نقل دادند. ناگفته نماند كه قبلاً كفن خود را تهيه كرد. در حج بيت الله لباس احرام خود نمود؛ آن را در كعبۀ معظّمه و روضات مطهّرۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و ائمّۀ بقيع و عراق متبرّك و همه روزه نگاهش مى كرد و آن را وسيلۀ شفاعت آن بزرگواران قرار داده بوده است.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 1، ص 127-128، ش 610]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 392؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 370 و 472؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 98؛ اطلاعات متفرقه.

ابن طاووس، سيد محمد بن سيد عزالدين حسن --> مجدالدين، سيد محمد بن سيد عزالدين

ابن طاهر، عبدالقادر يا عبدالقاهر بن طاهر --> ابومنصور، عبدالقادر

ابن طاهر، محمد بن طاهر --> ملك المحدثين

ابن طاهر، محمد بن طاهر بن على --> ابن القيسرانى، محمد بن طاهر

4289. ابن طاهر، محمد بن عبدالله بن طاهر (... - 253 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالعباس»، معروف به «ابن طاهر»، از ادباى اواسط قرن سيّم هجرت مى باشد كه از طرف متوكّل عباسى والى بغداد بود و از اشعار اوست كه دربارۀ ترنج گفته است:

جسم لطيف قميصه ذهب *** ركب فيه بديع تركيب

فيه لمن شمه و ابصره *** لون محب و ريح محبوب

در سال 253 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 641.

80

ابن طباطبا

ابن طباطبا(1)

4290. ابن طباطبا، احمد (... - 345 ه‍. ق)

بن محمد بن اسماعيل بن ابراهيم طباطبا بن اسماعيل ديباج بن ابراهيم بن حسن مثنّى بن امام حسن مجتبى عليه السلام، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن طباطبا»، از اكابر مصريين و نقيب طالبيين ديار مصريه و اديب و شاعر بود. در زهد و غزل و موضوعات متنوعۀ ديگر هم شعر خوب مى گفته است. بدو منسوب است كه در بيان


1) . ابن طباطبا: عنوان مشهورى بعضى از اكابر مى باشد كه برخى از ايشان را مى نگاريم و مجملى هم از شرح لفظ لقب «طباطبا» را، كه لقب جد عالى شان بوده، در باب اول تحت عنوان طباطبا نگارش داده ايم. (مؤلف)

درازى شب گويد:

كأن نجومَ الليل سارت نهارها *** فوافت عشاء و هى انضاء اسفار

و قد خَيّمتْ كى تستريح ركابها *** فلا فلك جار و لاكوكب سار

ايضاً

خليلىّ إني للثريا لحاسد *** و انّي علىٰ ريب الزمان لواجد

ايبقىٰ جميعا شملها و هى سبعة *** و يفقد من احببته و هو واحد

كتاب عيار الشّعر به نوشتۀ كشف الظنون، تأليف اوست، لكن اين كتاب را در معجم الادباء و قاموس الاعلام به ابن طباطبا، محمد بن احمد مذكور ذيل نسبت داده اند. صاحب ترجمه به سال 345 ه‍. ق در 64 سالگى در مصر وفات يافت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 63]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 42؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 642.

4291. ابن طباطبا، عبدالله (... - 348 ه‍. ق)

بن احمد بن على بن حسن بن ابراهيم طباطباى مذكور فوق، مكنّى به «ابومحمد»، از فضلاى مصر مى باشد كه بسيار كريم و سخى و داراى املاك و ثروت بسيار بود. به نوشتۀ قاموس الاعلام، از عادات مستمره اش بوده كه همه روزه حلواى بادامى بسيارى تهيه مى كرد و به مردم تقسيم مى نمود و نوادر بسيارى در حق او متواتر است.

ابن خلّكان اين مطلب را قدرى شرح داده و گويد: هر روز دو جام شيرينى و قدرى قرص نان توى دستمالى مهرشده براى كافور اخشيدى، صاحب ديار مصريه، مى فرستاد و به هريك از افراد طبقات ديگر نيز فراخور حال خودشان 81 بعضى را هر روز و برخى را هر هفته و عدّه اى را هم ماهى يك مرتبه شيرينى مى فرستاد. پيوسته يك نفر در آستانۀ او از صبح تا شام به اجرت ماهى دو دينار مشغول شكستن بادام مصروفى در شيرينى ها مى بود.

صاحب ترجمه به سال 348 ه‍. ق در 62 سالگى در مصر وفات يافته و در قرافۀ صغرى مدفون شد. قبر وى معروف و به استجابت دعا نزد آن مشهور است و در تشييع جنازه اش جمعى زياد حاضر بوده اند. گويند كسى در سفر حج به جهت عدم موفقيت زيارت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بسيار افسرده بوده تا شبى آن حضرت در خواب بدو فرمود: هر وقت كه زيارت من فوت شد، پس قبر عبدالله بن احمد بن طباطبا را زيارت كن.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 281؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 643.

4292. ابن طباطبا، محمد (... - 322 ه‍. ق)

بن احمد بن محمد بن احمد بن ابراهيم طباطباى مذكور فوق، مكنّى به «ابوالحسن»، از محقّقين علما و مبرّزين شرفا و ادبا و شعراى زمان غيبت صغراى اصفهان مى باشد كه با فرط ذكاوت و فطانت و صفاى قريحه و استقامت ذهن و جودت فهم معروف بوده و از تأليفات اوست:

1. تهذيب الطّبع؛ 2. العروض؛ 3. عيار الشّعر.

اشعار او بسيار لطيف و دقيق بوده و از آن جمله است:

يا من حكى الماء فرطَ رقته *** و قلْبه فى قساوة الحجر

يا ليت حظى كحظ ثوبك من *** جسمك يا واحدا من البشر

نيز در خانۀ ابن رستم دو نفر غلام سياه رنگ از آل عثمان بن عثمان را، كه عمّامۀ سرخ بر سر داشته اند، ديد. پس از امتحان، خالى از آداب بودنشان مكشوفش گرديد. داخل مجلس شده و اين اشعار را بالبداهه بنگاشت:

رأيتُ بابَ الدار اسودين *** ذوى عمامتين حمراوين

كجمرتين فوق فحمتين *** قد غادرا الرفض قريرى عين

جدكما عثمان ذوالنورين *** فما له انسل ظلمتين

يا قبح شين صادر عن زين *** حدائد تطبع من لجين

ما انتما الا غرابا بينِ *** طيرا فقد وقعتما للحين

زورا ذوى السنة فى المصرين *** المظهرين الحب للشيخين

و خليا الشيعة للسبطين *** لاتبرما ابرام رب الدين

ستعطيان فى مدى عامين

82 به سال 322 ه‍. ق در اصفهان وفات يافت و خانواده اش در آنجا مشهور و علما و ادبا و نقبا در ميان ايشان بسيار است.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 143؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 642.

4293. ابن طباطبا، يحيى (... - 478 ه‍. ق)

بن محمد بن طباطبا، علوى حسنى، مكنّى به «ابوالمعمر»، معروف به «ابن طباطبا»، از مشاهير نحويّين، از تلامذۀ عمر بن ثابت اعمى ثمانينى سابق الذكر و از اساتيد ابن الشجرى و على بن عيسى ربعى بوده و در رمضان 478 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 413؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 20، ص 31.

• ابن طبال، على بن حسين بن قاسم قيثرى خزاز

مصطلح رجال است.

4294. ابن طبرزد، عمر (... - 607 ه‍. ق)

بن محمد بن معمر بن احمد بن يحيى بن حسان، محدّث بغدادى، ملقّب به «موفق الدين»، مكنّى به «ابوحفص»، معروف به «ابن طبرزد»، از مشاهير محدّثين بغداد مى باشد كه براى استماع حديث سياحت ها كرده و مرجع استفادۀ اهالى هر ديارى بود.

اجازات و مسموعات وى در غايت اشتهار و به جهت سكونت در محلۀ دارالقز بغداد، به «دارقزى» نيز معروف است. به سال 607 ه‍. ق در 91 سالگى در بغداد درگذشت و در باب الحرب دفن شد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 416؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 643.

ابن الطبيب، عبدالرحيم --> مهذب الدين، عبدالرحيم بن على

رئيس الاطبّاى شام است.

4295. ابن الطبيب، على بن نصر (... - 377 ه‍. ق)

نصرانى الاصل، ابوالحسن الكنيه، ابن الطبيب الشّهره، از مشاهير ادبا مى باشد و از تأليفات اوست:

1. اصلاح الاخلاق؛ 2. صحبة السّلطان.

در سال 377 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 15، ص 96.

ابن الطثريه، يزيد بن سلمه --> ابومكشوح

83 4296. ابن الطحان، عبدالعزيز على (498 - بعد از 559 ه‍. ق)

اشبيلى الولاده، حلبى الخاتمه، مكنّى به «ابوالاصبغ»، معروف به «ابن الطحان»، از ادبا و مشاهير قرّاء اندلس مى باشد كه به بلاد شرقى مسافرت ها كرد. مدتى در مصر و عراق و شام تدريس نموده و مرجع استفاده بوده است و از اشعار اوست:

دع الدنيا لعاشقها *** ليصبح من رشائقها

و عاد النفس مصطبرا *** و نكب عن خلائقها

هلاك المرء أن يُضحي *** مجدّا فى علائقها

وفات او بعد از سال 559 ه‍. ق در حلب واقع شد و ولادتش به سال 498 ه‍. ق در اشبيليه بوده است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 643.

4297. ابن طراد، على بن احمد بن طراد (... - 754 ه‍. ق)

ملقّب به «زين الدين»، مكنّى به «ابوالحسن»، بنابر آنچه علاّمۀ متتبّع معاصر، شيخ آقابزرگ تهرانى، صاحب ذريعه در مشيخۀ خود نگاشته، از اكابر علماى اماميّه، از تلامذۀ علاّمۀ حلّى، از مشايخ روايت شهيد اوّل مى باشد كه شيخ شهيد به واسطۀ او از علاّمه و ابن داوود، صاحب رجال، روايت مى كند. وى در ششم ربيع الثانى 754 ه‍. ق وفات يافت.

ابن طرار يا ابن طراره يا ابن طراز، معافى بن زكريا --> نهروانى

4298. ابن الطراوه، سليمان بن محمد بن عبداللّٰه (... - 528 ه‍. ق)

اندلسى، مالقى الموطن، سبائى القبيله، ابوالحسين الكنيه، ابن الطراوة الشّهره، اديبى است نحوى، از مبرّزين ادباى قرن ششم هجرت. در نحو فتاوى عجيبى دارد كه از متفرّدات خودش بوده و مخالف اكابر نحويّين مى باشد. اينك مدح و قدح او مابين اهل فن مطرح مذاكره بوده، ولكن تلميذش، ابن سمحون سابق الذكر، بسيارش ستوده است. از تأليفات 84 اوست كتاب التّرشيح (در نحو) كه مختصر مقدمات كتاب سيبويه است و در سال 528 ه‍. ق وفات يافت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 323.

ابن طرخان، احمد بن محمد --> كاتب جرجرايى

4299. ابن طريح، صفى الدين (قرن 11 و 12 ه‍. ق)

پسر ابن طريح ذيل و از علماى اواخر قرن يازدهم و اوايل قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه در سال 1072 ه‍. ق از والد معظّم خود اجازه داشته است. حاشيۀ كتاب مجمع البحرين والد مذكورش، كه مستدرك المجمع گويند، تأليف اوست و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 191.

ابن طريح، فخرالدين --> طريحى، فخرالدين

4300. ابن الطفيل، عامر (... - 633 م)

بن طفيل بن مالك بن جعفر، عامرى، از شعراى زمان جاهليّت مى باشد كه بسيار شجاع و حكيم و سخى و پسرعموى لبيد، شاعر معروف، صاحب معلّقه بود. در سال 633 م درگذشت و ديوان شعر او با ديوان عبيد بن ابرص چاپ شده است.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1260.

4301. ابن الطفيل، محمد (... - 581 ه‍. ق)

بن عبدالملك بن طفيل، اندلسى اشبيلى، مكنّى به «ابوبكر» يا «ابوجعفر»، از اطبّا و فلاسفۀ قرن ششم هجرت و از تلامذه ابن باجۀ سابق الذكر است. با ابن رشد مباحثاتى داشته و در تطبيق شريعت و فلسفه اهتمام تمام به كار مى برد. رسالۀ حى بن يقظان (در اسرار حكمت شرقيين)، كه بارها در مصر و غيره چاپ و به فرانسوى نيز ترجمه شده، از اوست و آن غير از رسالۀ حى بن يقظان ابن سينا است. وى به سال 581 ه‍. ق در 87 سالگى درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 98]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 146.

ابن طلحه، محمد بن طلحه شافعى --> كمال الدين، محمد بن طلحه

4302. ابن طوطى، ابونصر بن طوطى

موافق آنچه از معالم العلماء ابن شهرآشوب نقل شده، از مجاهرين شعراى اهل بيت عصمت عليهم السلام بوده و بس. 85 ديگر اسم و زمان و مشخّص ديگرى از وى ذكر نشده و از اشعار او مى باشد كه در وصف حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفته است:

خليفة رب العرش بعد محمد *** رضيت به واللّه اعلى و اكبر

و مظهر دين اللّه بالسيف عنوة *** و ما كان دين اللّه لولاه يظهر

و لولاه ما صلىٰ لذى العرش مسلم *** و كان سبيل الحق يعفو و يدثر

و يوم غدير قد اقرّوا بفضله *** و فى كل وقت منهم الغدر اضمروا

لدى دوح خم والنبى محمد *** ينادى باعلى الصوت فيهم و يجهر

الست اذاً أولى بكم من نفوسكم *** فقالوا بلى والقوم فى الجمع حُضَّر

فقال لهم من كنت مولاه منكم *** فمولاه بعدى حيدر المتخير

فوال مواليه و عاد عدوه *** ايا رب و انصر من له طل ينصر

فلمّا مضىٰ الهادي لحال سبيله *** ابانوا له الغدر القبيح و اظهروا

اقام على عهد النبى محمد *** و لم يتغير بعده اذ تغيروا

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 242 و 340.

4303. ابن الطويل، عبدالحى (... - 1112 ه‍. ق)

بن على بن محمد بن محمود، حنفى دمشقى، معروف به «خال» و «ابن الطويل»، اديبى است شاعر و كتاب مرور الصّبا والشّمال تأليف او بوده و از اشعار اوست:

و كنت اقول اني حين يبدو *** بخدك عارض يسلو فؤادي

فلمّا ان بدا زادت شجوني *** كأ ني في هواه علىٰ المبادي

به سال 1112 ه‍. ق در دمشق درگذشت.

منابع: مرادى، محمدخليل، سلك الدرر فى اعيان القرن الثانى عشر، ج 2، ص 244.

4304. ابن طى، على (... - 885 ه‍. ق)

بن على بن محمد بن طى، عاملى فقعانى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن طى»، از علماى اماميّۀ قرن نهم هجرت مى باشد كه عالمى است عامل فقيه فاضل، براى ابن فهد (متوفى به سال 841 ه‍. ق) مرثيۀ نظمى گفته و اشعارى هم در وصف كتاب

مهذّب ابن فهد مذكور انشا كرده و از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ قواعد شهيد اول؛ 2. رسالۀ عقود و ايقاعات؛ 3. المسائل الفقهيّة (كه به مسائل ابن طى معروف است).

سال وفات او مابين 850 86 و 855 و 885 ه‍. ق مردّد است.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 73؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 173؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 21 و 400.

• ابن الطيار، حمزة بن محمد طيار

مصطلح رجال و گاهى خود محمد را نيز گويند.

• ابن الطيالسى

احمد بن عباس نجاشى صيرفى است و او غير از نجاشى، صاحب رجال، مى باشد.

ابن الطيب، ابراهيم سعيد بن طيب --> رفاعى، ابراهيم بن سعيد بن طيب

ابن الطيب، احمد بن محمد --> سرخسى، احمد بن محمد

ابن الطيب، محمد بن طيّب --> قادرى، محمد بن طيب بن عبدالسلام

ابن طيفور، احمد بن ابى طاهر طيفور --> ابن ابى طاهر

4305. ابن الطيلسان، قاسم بن محمد بن احمد (... - 442 ه‍. ق)

انصارى اوسى قرطبى، معروف به «ابن الطيلسان»، از فضلاى قرن پنجم هجرت مى باشد كه در حديث و علوم عربيّه و قرائات مختلفه بصيرتى بسزا داشته و از تأليفات اوست:

1. اخبار صلحاء الاندلس؛ 2. بيان المنن على قارى الكتاب والسّنن؛ 3. الجواهر المفضلات فى الاحاديث المسلسلات؛ 4. غرائب اخبار المسندين و مناقب آثار المهتدين.

در اواخر زندگانى از موطن خود، قرطبه، رحلت كرده و در مالقه اقامت نمود تا موافق نقل معتمد از بغية الوعاة سيوطى، به سال 442 ه‍. ق درگذشت. عجب از كشف الظّنون است كه وفات او را در يك جا سال 242 ه‍. ق و در سه جا 643 ه‍. ق نوشته است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 829]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، آخر ص 526.

4306. ابن ظافر، على بن ظافر بن حسين (... - 623 ه‍. ق)

جمال الدين اللّقب، ابوالحسن الكنيه، ازدى القبيله، مصرى البلده، ابن ظافرالشّهره، موافق آنچه از فوات الوفيات نقل شده، از فضلاى اوايل قرن هفتم هجرت است. در اصول و علوم عربيّه و تاريخ ملوك سلف به ديگران مقدّم بود. بعد از فوت پدرش در مدرسۀ مالكيّه يا كامليّۀ مصر تدريس مى نمود. كتاب بدائع البدائة، كه در مصر و قاهره چاپ شده، تأليف او بوده و 87 حاوى شرح حال و محاسن اشعار شعرايى است كه با تنگى وقت و ضيق فرصت بالبداهه انشاى شعر كرده اند. به سال 623 ه‍. ق در 56 سالگى درگذشت.

ابن ظفر، محمد --> حجة الدين

4307. ابن الظهير، محمد بن احمد بن عمر (602-697 ه‍. ق)

اربلى، حنفى المذهب، مجدالدين اللّقب، ابوعبدالله الكنيه، ابن الظهيرالشّهره، از مشاهير ادبا و شعراى اواخر قرن هفتم هجرت است كه از مشاهير علماى دمشق و بغداد تحصيل مراتب علميّه نمود. در فقه حنفى نيز بصير بود. ديوان مرتبى در دو جلد بزرگ داشته و به سال 677 يا 697 ه‍. ق درگذشت و ولادتش در سال 602 ه‍. ق بوده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 133]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4167.

4308. ابن ظهيره، محمد (... - بعد از 960 ه‍. ق)

بن نجم الدين امين بن ابى بكر بن ظهيره، قرشى مكّى حنفى، ملقّب به «جمال الدين»، معروف به «ابن ظهيره»، از فضلاى قرن دهم هجرت و مؤلف كتاب الجامع اللّطيف فى فضائل مكّة و بناء البيت الشّريف است كه در مصر چاپ و در باب دهم آن شرح حال امراى مكّه را هم از عهد سعادت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله تا سال 949 ه‍. ق نگاشته است.

سال وفاتش به دست نيامد و در 960 ه‍. ق در قيد حيات بوده است.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 150.

ابن عابدين، محمد بن محمدامين --> ابن عابدين، محمدامين

4309 و 4310. ابن عابدين، محمدامين (... - 1252 ه‍. ق)

بن عمر بن عبدالعزيز بن احمد، دمشقى شافعى حنفى، كه به جهت انتساب به جدّ پنجمش، محمد معروف به «عابدين»، به «ابن عابدين» شهرت يافته است، از علماى اواسط قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در حال صغر، قرآن مجيد را حفظ كرد. نحو و صرف و فقه شافعى و اصول تجويد را از شيخ القراء شيخ سعيد حموى فراگرفت؛ پس حديث و تفسير و علم معقول را نيز از سيد محمد شاكر اخذ و حسب الالزام او از مذهب شافعى به حنفى عدول كرده و اصول و فقه حنفى را نيز از وى خواند و مرجع استفادۀ اكابر وقت گرديد.

88 در فقه و حديث و تفسير و ادبيّات تأليفات بسيارى دارد كه از آن جمله است ردّ المحتار على الدّرّ المختار شرح تنوير الابصار كه چندين مرتبه چاپ شده و حاشيۀ كتاب درّ مختار علاءالدين حصكفى بوده و به حاشيۀ ابن عابدين معروف است و درّ مختار نيز شرح كتاب تنوير الابصار محمد بن عبدالله تمرتاشى سابق الذكر است. محمدامين به سال 1252 ه‍. ق در 54 سالگى در دمشق وفات يافت و در مقبرۀ باب الصغير مدفون شد.

پسرش، علاءالدين محمد بن محمدامين (متوفّى به سال 1306 ه‍. ق)، كه نيز به «ابن عابدين» معروف مى باشد، كتابى در تكميل كتاب مذكور پدرش تأليف كرده و قرّة عيون الاخيار لتكملة ردّ المحتار موسومش داشته و آن نيز در قاهره چاپ شده است.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 154-155.

4311. ابن عاشر، عبدالواحد (... - 1040 ه‍. ق)

بن احمد بن على بن عاشر، مالكى المذهب، انصارى النسب، اندلسى فاسى الموطن، ابومحمدالكنيه، ابن عاشرالشّهره، از علماى قرن يازدهم هجرت مى باشد كه در اكثر علوم متداوله ماهر و كتاب المرشد المبين على الضّرورى من علوم الدّين از آثار قلمى اوست و آن منظومه اى است در اصول دين موافق مذهب مالك بن انس كه در مصر و فاس چاپ و در اختصار و تحقيق و كثرت فوايد كم نظير است. ابن عاشر در سال 1040 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 155.

4312. ابن عاصم، محمد بن محمد بن عاصم (قرن 9 ه‍. ق)

مالكى اندلسى، غرناطى البلده، ابوبكرالكنيه، ابن عاصم الشّهره، از قضات مالكيّه مى باشد كه به «قاضى الجماعه» معروف بوده و از تأليفات اوست:

1. تحفة الحكّام فى نكث العهود والاحكام (كه به عاصميّة و تحفۀ ابن عاصم معروف و ارجوزه اى است در فقه مالكى كه در غرناطه نظمش كرده و در فاس چاپ سنگى و در جزاير نيز با ترجمۀ فرانسوى آن چاپ حروفى شده است)؛ 2. حدائق الازهار (در امثال و حكايات و نوادر كه در فاس چاپ شده است).

وفات او بنا به نوشتۀ بعضى، به سال 829 ه‍. ق در 69 سالگى وقوع يافته و در كشف الظّنون گويد كه ارجوزۀ مذكوره را در سال 89 835 ه‍. ق در غرناطه نظم كرده و ديگر چيزى از وفاتش ذكر ننموده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 185]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 156.

4313. ابن العالمه، احمد (... - 652 ه‍. ق)

بن موفق الدين ابى الفضل اسعد منفاخ بن حلوان، كه لقبش «نجم الدين»، كنيه اش «ابوالعباس» و به جهت لقب «منفاخ» داشتن پدرش، به «ابن المنفاخ» و به سبب عالمه بودن مادرش، كه به «بنت دهين اللوز» شهرت داشته، به «ابن العالمه» معروف است، از مشاهير اطبّا و حكماى قرن هفتم اسلامى مى باشد كه در ادبيّات و شعر و انشا هم وحيد عصر خود بوده و در موسيقى و بربطنوازى و حسن خط نيز مهارتى بسزا داشته است. طبيب مخصوص ملك مسعود بوده و اخيراً در اثر فطانت، متقلّد وزارت وى هم گرديد، ولى عاقبت مغضوب وى شده و به وطن خود مراجعت كرد و مرجع استفادۀ جمعى وافر بود تا در سال 623 يا 652 ه‍. ق درگذشت و از تأليفات اوست:

1. الاشارات المرشدة فى الادوية المفردة؛ 2. التّدقيق فى الجمع والتّفريق (در طب و بيان امراضى است كه در اغلب صفات به همديگر مشتبه مى باشند با شرح اصول تفرقه و تشخيص آنها از يكديگر)؛ 3. شرح احاديث نبويّۀ متعلّقه به طب؛ 4. العلل والامراض؛ 5. المهملات فى كتاب الكلّيّات (كه شرح كليات قانون است)؛
6. هتك الاستار عن تمويه الدّخوار و غير اينها.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 95]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4567.

• ابن عايشه، ابراهيم بن محمد

به جلد اول قاموس الاعلام و جلد اول كنى و القاب فاضل معاصر، حاج شيخ عباس قمى، مراجعه نمايند.

• ابن عايشه، عبيدالله بن محمد

به صفحه 314 تاريخ بغداد خطيب مراجعه نمايند.

• ابن عايشه، محمد مغنى

به اغانى ابوالفرج اصفهانى و مروج الذّهب مسعودى و جلد اول قاموس الاعلام و جلد اول كنى و القاب مراجعه نمايند.

4314 و 4315. ابن عباد، اسماعيل (326-387 ه‍. ق)

بن عباد بن عباس بن عباد بن احمد بن ادريس، ديلمى قزوينى طالقانى، مكنّى به «ابوالقاسم»، ملقّب به «كافى الكفاة»، معروف به «صاحب» يا «ابن عباد» يا «صاحب بن عباد»، از فحول ادباى وزرا مى باشد كه اديب كامل، 90 محقّق مدقّق، لغوى نحوى، منشى متكلم متبحر و شاعر متمهّر شيعى امامى، نادرۀ دهر و اعجوبۀ عصر، وزير بى نظير مؤيدالدوله و برادرش، فخرالدوله، از ملوك ديالمه (آل بويه) بود.

در مراتب علم و فضل و كمال و فصاحت و بلاغت و سخاوت و تفنّن در شعر و ادبيّات و علوم متنوعه و ديگر كمالات نفسانيّه طاق و مشهور آفاق، مسلّم مخالف و موافق، در كتب تراجم عامّه و خاصّه مذكور و زينت اوراق و سطور، كالشمس فى رابعة النّهار واضح و آشكار و مستغنى از مسابقه در اين مضمار است، بلكه مجلسى اول (به نقل روضات) او را از افقه فقهاى اماميّه مى شمارد و به «علاّمه» و «رئيس المحدّثين والمتكلّمين» بودنش ستوده و گويد: هر اندازه از علم و فضل مذاكره شود، مقام صاحب بالاتر از آن است. ثعالبى در يتيمة الدّهر گويد: عبارتى را سراغ ندارم كه در بيان علو مقامات علمى و ادبى، جودى و كرمى او كافى بوده و تفرّد

او در غايات آداب محاسن متنوعه و جامعيت او در مفاخر و فضايل گوناگون را وافى باشد كه هرچه همّت بگمارم، قول عالى من از ايفاى حق انزل معالى او قاصر مى باشد:

وَ اِنَّ قَميٖصاً خيطَ مِنْ نَسْجِ تِسْعَةٍ *** وَ عِشْرٖينَ حَرْفاً عَنْ مَعٰاليٖهِ قٰاصِرٌ

در نخبة المقال در رديف اشخاص مسمّى به «اسماعيل» گويد:

والصاحب الجليل بن عباد *** بحر محيط فاقد الانداد

دربار او قبلۀ آمال و همواره مجمع علما و سادات و ارباب كمال و فحول و اكابر دانشمندان و اجلاّى ادبا و شعرا و مرجع استفادۀ طبقات افاضل بود. پيوسته ايشان را به تأليف و تصنيف كتاب ترغيب و تشويق مى نمود.

اين است كه شيخ جليل، حسن بن محمد قمى، تاريخ قم را و قاضى على بن عبدالعزيز جرجانى كتاب تهذيب التّاريخ را و احمد بن فارس رازى لغوى كتاب صاحبى را در لغت و ثعالبى هم كتاب يتيمة الدّهر را در شرح حال شعرا به نام وى تأليف كرده و صدوق ابن بابويه هم با آن همه جلالت آفاقى كه دارد، كتاب عيون اخبار الرّضا عليه السلام را به نام وى تأليف و ديباچۀ آن را به ذكر دو قصيدۀ غرّاى او، كه در اهداى سلام به حضرت رضا عليه السلام انشا كرده، مزيّن نموده است. شعراى نامى وقت هم، كه به نوشتۀ بغية الوعاة، بالغ به پانصد تن بوده و صاحب ديوان 91 بوده اند، مدايح بسيارى دربارۀ وى انشا نموده اند.

ابوسعيد رستمى با تذكّر دادن وزارت پدر و جدّش نيز گويد:

ورث الوزارة كابرا عن كابر *** موصولَة الاسناد بالاسناد

يروى عن العباس عباد وزا *** رته و اسماعيل عن عباد

در باب اكرام و افضال و ملاطفات او كه دربارۀ سادات و علما و فضلا و ارباب كمال معمول داشته، نوادر بسيارى منقول است: وقتى، ابوالقاسم زعفرانى چند شعرى مديحه اش گفته و لباس خزى از وى درخواست نمود. در جواب بنگاشت كه كسى از معن بن زائده خواستار مركبى گرديد؛ پس معن يك شتر و اسب و قاطر و الاغ و كنيزكى بدو بخشيده، گفت: «اگر خداى تعالى مركوبى غير اينها خلق كرده بودى، آن را نيز به تو دادمى». اينك ما هم مقرّر داشتيم كه جبّه و قميص و دراعه و منديل و سراويل و مطرف و جوراب و كيسه و ردا و كسايى، كه هريكى از لباس هاى معمولى وقت و يا از توابع لباس است، به تو ارزانى دارند و اگر لباسى ديگرى سراغ داشتم كه از خز درستش مى كنند، آن را نيز به تو مى بخشيدم.

مقرّر بود هركسى كه در ماه رمضان بعد از عصر وارد دربار او مى شد، بايستى بعد از افطار برگردد. در هر شب از ماه رمضان هزار نفر روزه دار در دربار او افطار مى نمودند. خيرات و مبرّات و صلات و صدقاتى كه در اين ماه از وى به ظهور مى آمد، معادل خيرات و صدقات ساليانۀ وى بود. از بغية الوعاة سيوطى نقل است كه صاحب از خانوادۀ علم و شرف بود. از كودكى به تحصيل علم پرداخت. همه روزه در موقع رفتن به درس، مادرش يك دينار (طلاى مسكوك هيجده نخودى) و يك درهم بدو مى داد تا به نخستين فقيرى كه تصادفش نمايد، صدقه كند.

به همين روش مى بود تا بعد از سنّ رشد و كبر نيز همين رويّه را ادامه داد. به خادمى كه موظّف به فرش كردن رختخوابش بوده، توصيه مى نمود كه همه شب زير بستر او يك دينار و يك درهم بگذارد تا بعد از بيدار شدن از يادش نرفته، به قرار سابق صدقه اش نمايد. تصادفاً يك شب خادم غفلت كرد. صاحب هم بعد از بيدار شدن چيزى نديد و از راه تطيّر، حمل به قرب اجل نمود. خادم را امر كرد كه آن رختخواب 92 را كه آنجا بوده، جمع كند و به نخستين فقيرى كه تصادفش نمايد، بدهد. خادم نيز نخست به سيدى نابينا كه از دست زنى گرفته بوده، تصادف كرد. خواست كه آنها را بدو بدهد.

سيّد پرسيد كه چيست‌؟ گفت: «يك مخدّۀ ديبا و يك بستر ديباست». پس سيّد بيهوش افتاد. خادم قضيه را به عرض صاحب رسانيد. صاحب امر به احضار آن سيّد داده و از وضع حالش استفسار نمود. گفت: «دخترم را به ديگرى تزويج كرده ام. مدتى است اهتمام تمام دارم از نفقات ضرورى و قوت لايموت خودمان اضافه كرده و جهازيه اى براى او تهيه كنم تا ديشب اين زن، كه مادرش مى باشد، اظهار داشت كه براى جهازيه، يك مخدّۀ ديبا و يك بستر ديبا هم ضرور است. همين كه عدم قدرت مالى را اظهار كردم، خصومتى مابين من و او واقع شد. همين كه اين خادم آن مخدّه و بستر را داد، از كثرت تأثر، حال غشوه و بيهوشى دامن گيرم گرديد». صاحب فرمود: «براى مخدّۀ ديبا چيزهاى ديگرى نيز لازم است كه مناسب آن باشد»؛ لذا حسب الامر، جهازيۀ مكمّلى تهيه شد. داماد نيز احضار و با عطيۀ كاملى مفتخر گرديد.

صاحب حديث و علوم دينيّه را از پدر خود و ديگر اكابر وقت اخذ كرد. انشا و فنون شعرى و ادبى را هم از احمد بن فارس نحوى لغوى صاحب مجمل و عباس بن محمد نحوى ملقّب به «عرام» و ابن العميد آتى الذكر، وزير معروف ركن الدوله و ديگر اكابر

وقت فراگرفت. به جهت كثرت مصاحبت و ملازمت حضور ابن العميد، او را «صاحب ابن العميد» مى گفتند. پس از تصدى مقام وزارت نيز لفظ «صاحب» به واسطۀ كثرت استعمال، لقب مشهورى وى گرديد و يا «صاحب» گفتن او به جهت آن بوده كه از كودكى مصاحب مؤيدالدوله و از طرف او ملقّب به «صاحب» بوده است؛ به هرحال، اولين وزيرى است كه به همين لقب (صاحب) ملقّب بوده و بعد از او لقب رسمى وزراى وقت گرديد و ازآن رو كه تمامى امور سياسى و مهمّات كشورى فخرالدوله را كفايت كرده و به طور اكمل انجام مى داد، به لقب «كافى الكفاة» هم ملقّب بوده است.

عالم بيانى، شيخ عبدالقاهر جرجانى و ابوعلى حسن بن قاسم رازى صاحب مبسوط (در لغت) و بسيارى از اجلاّى وقت نيز از تلامذۀ صاحب بوده اند.

93 گويند صاحب در اثر علاقۀ مفرطى كه به دين و علوم دينيّه داشته، نسبت به كسانى كه مايل به فلسفه بوده اند، بدبين بود. ابوحيان توحيدى را نيز روى همين اصل تبعيد نمود و از تأليفات صاحب است:

1. الابانة عن مذهب اهل العدل بحجج من القرآن والعقل؛ 2. اخبار ابى العيناء؛ 3. اسماء اللّه و صفاته؛ 4. الاعياد و فضائل النّيروز؛ 5. الاقناع فى العروض؛ 6. الامامة؛ 7. الانوار؛ 8. التّذكرة فى الاصول الخمسة؛ 9. التّعليل؛ 10. تفصيل احوال السّيّد عبدالعظيم الحسنى؛ 11. جوهرة الجمهرة (كه ملخص جمهرۀ ابن دريد است)؛ 12. ديوان الرّسائل؛ 13. ديوان الشّعر؛ 14. السّفينة؛ 15. عنوان المعارف؛ 16. الفصول المهذّبة للعقول؛ 17. القضاء والقدر؛ 18. كافى الرّسائل (و ظاهراً همان ديوان رسائل مذكور فوق است)؛ 19. كتاب الوزراء؛ 20. الكشف عن مساوى المتنبّى؛ 21. المحيط (در لغت كه هفت جلد است)؛ 22. نهج السّبيل (در اصول) و غير اينها.

اشعار طريفۀ صاحب نيز بسيار و يك چندى از آنها ضمن عنوان ابوهاشم علوى نگارش يافته و در اينجا نيز بعضى از آنها را تذكر مى دهيم:

لعمرك ما الانسان الّا بدينه *** فلاتترك التقوىٰ اِتكالا على النسب

فقد رفع الاسلام سلمان فارس *** و قد وضع الشرك الشريف ابا لهب

ايضاً

رَقّ الزجاجُ و رقّت الخمرُ *** و تشابها فتشاكل الامر

فكأ نما خمر و لا قدح *** و كأ نما قدح و لا خمر

ترجمۀ فارسى نظمى اين رباعى ضمن شرح حال عراقى، ابراهيم بن شهريار مذكور افتاده است.

تشيع و امامى مذهب بودن صاحب به شهادت بعضى از تأليفات و بسيارى از اشعار رائقۀ او، كه مؤيّد به تصديق جمعى وافر از اكابر مى باشند، مسلّم بوده و اصلاً جاى ترديد نمى باشد. نقش نگين يك انگشترش «عَلىٰ اللّٰهِ تَوَكَّلْتُ وَ بِالخَمْسِ تَوَسَّلَتُ‌» و انگشتر ديگرش اين چنين بود:

شفيع اسماعيل فى الآخرة *** محمد والعترة الطاهرة

علاوه بر اشعار و مدايح بسيارى كه در حق خانوادۀ عصمت عليهم السلام و مدح حضرت على بن ابى طالب عليه السلام و اولاد امجاد او به رشتۀ نظم آورده، بيست وهفت قصيدۀ طريفه در حق آن حضرت گفته كه هريكى از آنها از يكى از حروف هجا خالى است. فقط قصيدۀ بى واو را موفق نشده و آن را نيز نوه اش تكميل و در مدح خود صاحب سروده است.

در اعيان الشّيعة 94 گويد: شايد صاحب، اين رويّه را از واصل بن عطا اخذ كرده كه به جهت نداشتن مخرج حرف راء اصلاً اين حرف را در محاورات خود به كار نمى برد و بعضى از اشعار او را كه در مدح حضرت اميرالمؤمنين و خانوادۀ عصمت عليهم السلام سروده، زينت بخش اوراق مى نمايد:

كان النبى مدينة العلم التى *** حوت الكمال و كنت افضل باب

رُدّت عليك الشمس و هى فضيلة *** ظهرتْ فلم تستر بلف نقاب

لم احك الا ما روتُه نواصب *** عادتك و هى مباحة الاحباب

لو شُقَّ عن قلبي يرى وُسْطَه *** سطران قد خُطّا بلا كاتب

العدل والتوحيد فى جانب *** و حبُ اهل البيت فى جانب

انا و جميع من فوق التراب *** فداء تراب نعل ابى تراب

در مناقب ابن شهرآشوب و ديگر كتب معتمده، بسيارى از اشعار او مذكور و در مجلّد عاشر بحار الانوار مجلسى مراثى بسيارى در وقايع جان سوز كربلا از وى نقل كرده است:

كيف يشفي البكاءُ فى قتل مولا *** ى امام التنزيل والتأويل

و لو ان البحار صارت دموعى *** ما كفتنى لمسلم بن عقيل

ثم لم يشفهم سوى قتل نفس *** هى نفس التكبير والتهليل

ليت روحى ذابت دموعا فابكى *** للذي نالكم من التذليل

فولائي لكم عتادي و زادي *** يوم القاكم على سلسبيل

لي فيكم مدايح و مراث *** حفظت حفظ محكم التنزيل

قد كفاها في الشرق والغرب فخرا *** أن يقولوا من قيل اسماعيل

و متى كادنى النواصبُ فيكم *** حسبى اللّه و هو خير وكيل

ولادت صاحب در زمان غيبت صغرى به سال 324 يا 326 ه‍. ق در طالقان قزوين يا اصطخر فارس بوده و به همين جهت، به «طالقانى» يا «اصطخرى» نيز موصوف بوده است.

وفاتش هم شب جمعه يا عصر جمعه بيست وچهارم ماه صفر 385 يا به زعم بعضى، 387 ه‍. ق در رى واقع شد. ابوالعباس ضبى، كه بعد از او متصدى وزارت بوده، به جنازه اش نماز خواند. جنازۀ او به اصفهان نقل و در محلّۀ بدريه نامى، كه در اين اواخر به «باب طوقچى» و «ميدان كهنه» معروف است، مدفون گرديد. 95 حاجى كرباسى سابق الذكر به زيارت او مداومتى داشت. قبّۀ او را هم، كه منهدم شده بوده، تعمير كرد.

مردم نيز در زيارت او خير عاجل را تجربه كرده اند كه هركه زيارتش كند، يك هفته تمام نشده، به خيرى برسد.

روز وفاتش تعطيل عمومى شد. تمامى مردمان رى در درب قصر وى حاضر بودند. به مجّرد بيرون آوردن جنازه به يك بارگى صيحه آوردند؛ لطمه زده و لباس هايشان را پاره كرده و زمين را بوسه مى دادند. سلطان فخرالدوله نيز با اهل دربار تغيير لباس كرده و پيشاپيش جنازه مى رفتند و چند روزى در مجالس ترحيم عزادار بوده اند و سيد رضى و ديگر اكابر وقت مراثى بسيارى در حق او گفته اند؛ چنان كه ابوالحسن همدانى گويد:

يبكى الانام سليلَ عباد العلا *** والدين والقرآن والاسلام

مات المعالي والعلوم بموته *** فعلى المعالي والعلوم سلام

مخفى نماند كه صاحب غير از يك دختر فرزندى نداشت و از تزويج آن دختر به سيد هاشمى فرح مفرط مى كرد كه نسل او به شرف اتصال به نسل رسالت مشرّف شده و در حق نوۀ دخترى خود، ابوالحسن عباد بن على حسينى، گويد:

الحمد للّه حمدا دائما ابدا *** اذ صار سبط رسول الله لى ولدا

اما ابوالحسن عباد بن عباس، پدر صاحب نيز از افاضل وزرا و وزير ركن الدولة بن

بويه، پدر فخرالدولۀ مذكور فوق، بود. در علم و فضل و كمال و ورع و تقوا و امانت و قناعت و حسن سياست وحيد عصر خود به شمار مى رفت. به اصلاحات عمومى بسيارى موفق بود. از ابوخليفۀ سابق الذكر و ديگر اكابر رى و بغداد و اصفهان استماع حديث كرد و كتابى در تفسير آيات الاحكام تأليف نمود و در 334 يا 335 ه‍. ق درگذشت و تمامى طبقات رعايا تا مدت ها بعد از وفات او در حسرت و تأسف بوده اند.

در خاتمه تذكر مى دهد: ابوحيان توحيدى و ابوبكر خوارزمى سابق الذكر و بعضى از اكابر شعراى وقت، با آن همه ملاطفات صاحب كه دربارۀ ايشان داشته، محض به جهت كمى حظّ و عدم حصول پاره اى اغراض فاسدۀ شخصى، در اثر كفران نعمت و نمك به حرامى، زبان به هرزه درايى گشودند، بلكه چنانچه در مطاوى كلمات فوق اشاره نموديم، ابوحيّان 96 علاوه بر جهات مذكوره به سبب تبعيد شدن از طرف صاحب، كه در نتيجۀ ميل او به فلسفه بوده، كتابى به نام ثلب (مثالب خ ل) الوزيرين در ذم صاحب و ابن العميد تأليف داد و كلمات ابن خلّكان را كه دربارۀ اين كتاب گفته، در شرح حال خود ابوحيّان تذكّر داده ايم و رجوع بدانجا نمايند.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 1، ص 56-57، ش 288]؛ حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 209]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 78؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 104؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 27؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 211؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 644 و ج 4، ص 2911؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 114؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 12، ص 322 و 459؛ ابن نديم، الفهرست، ص 194.

ابن عباد بغدادى --> ابن عباد، محمد بن محمد بن عباد

ابن عباد رندى --> ابن عباد، محمد بن ابراهيم

ابن عباد صوفى --> ابن عباد، محمد بن ابراهيم

ابن عباد طالقانى --> ابن عباد، اسماعيل

4316. ابن عباد، محمد بن ابراهيم (... - 793 ه‍. ق)

رندى، مكنّى به «ابوعبدالله»، كه به جهت انتساب به جدّ هشتمش، عباد، به «ابن عباد» معروف است، از وجوه و اعيان علما و فقهاى اندلس مى باشد كه در شهر رنده از بلاد

اندلس نشئت يافت. در هفت سالگى قرآن مجيد را حفظ كرد. نحو و ادبيّات و فقه و اصول را تحصيل و با كمال تقوا و عفت مى زيست. شريعت را با طريقت توأم ساخته و در فنّ تصوف كلمات خوبى دارد؛ به همين جهت، بيشتر، از وى به «ابن عباد فقيه صوفى» تعبير مى نمايند. سال ها در بلاد اندلس سياحت ها كرده و تدريس مى نمود و لسان الدين بن خطيب سابق الذكر هم از تلامذۀ وى مى باشد. اخيراً پانزده سال در شهر فاس به امامت و خطابت گذرانيد تا به سال 792 يا 793 ه‍. ق در 62 يا 63 سالگى در همان جا وفات يافت و از تأليفات اوست:

1. الرّسائل الكبرى (در دقايق توحيد و تصوف و شرح آيات و احاديث متشابهه و مشكله و ديگر آداب دينيه كه در فاس چاپ شده است)؛ 2. غيث المواهب العلميّة بشرح الحكم العطائيّه (كه در مصر و قاهره چاپ شده).

از اشعار اوست:

لايبلغ المرءُ في اوطانه شرفا *** حتى يكيل جُلّ الارض بالقدم

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 372؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 644؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 157.

97 4317. ابن عباد، محمد بن محمد بن عباد (... - 334 ه‍. ق)

قارى نحوى بغدادى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن عباد»، از فضلاى قرن چهارم هجرت مى باشد. در علم قرائت و نحو و فنون ادبيّه به معاصرين خود مقدّم بود. نحو را از ابوسعيد سيرافى اخذ كرد و روز جمعه بيست وهشتم ذى حجۀ 334 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 28.

ابن عباس، خلف بن عباس --> زهراوى، خلف بن عباس

4318. ابن عباس، عبدالله (3 سال پيش از هجرت - 74 ه‍. ق)

بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم صحابى ابن صحابى، مكنّى به «ابوالعباس»، معروف به «ابن عباس»، موصوف به «ابوالخلفا» و «ابن سيدالناس»، از اكابر صحابۀ جلالت اساس و جدّ عالى خلفاى بنى عباس بود و لفظ «ابن عباس» در صورت اطلاق

و نبودن قرينه، بدو منصرف مى باشد. وى از تلامذۀ حضرت اميرمؤمنان و مواليان و اخلاص كيشان آن حجّت رحمان بود و به مدلول مجموع چندين حديث نبوى، از طرف حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به دعاهاى نشر اسلام، بنده صالح بودن خدا، زيادتى علم، فقاهت در دين، علم تأويل قرآن و حكمت مفتخر گرديده است.

اينك در نتيجۀ ادعيۀ صادره از زبان مبارك آن ترجمان وحى الهى، به درك فيوضات حضور حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام موفق شد و در اثر تعليمات آن حضرت، رموز و دقايق قرآنى را واقف، به علوم بسيارى عارف، از كثرت علوم متنوعه، خصوصاً علوم قرآنيّه، به «بحر» و «حبرالامه» و «ترجمان القرآن» و «سلطان المفسرين» ملقّب، به نشر حديث و تفسير و قسمت اعظم علوم اسلاميّه موفق گرديد؛ بالخصوص علو مقام علمى او در حديث و فقه و تفسير قرآن مستغنى از بيان، مجلس او درخصوص علم شعر و انساب و حلال و حرام و وقايع ايّام عرب و فنون ادبيّه و عربيّه جامع ترين محافل و در حل مشكلات متنوعه مرجع استفادۀ افاضل بود. دويست سؤال نافع بن ازرق خارجى را، كه راجع به تفسير قرآن بوده اند، جواب متقن داد و در هر جوابى به يكى از اشعار عرب استشهاد نمود.

بالجمله، ابن عباس به نوشتۀ سيوطى، از طبقۀ اول مفسّرين بود و اينكه بعد از صحابه، 98 اهل مكّه نسبت به تفسير قرآن اعلم تمامى مردم بوده اند، همانا به جهت تلمذ ايشان به ابن عباس بوده است. ابن عباس نخستين كسى است كه قرآن مجيد را تفسير كرده و در اين باب گوى سبقت برد و تفسير ابن عباس در السنه معروف و اقوال او در كتب تفسير منقول است.

ولادت او سه سال پيش از هجرت واقع شد و شرح حال مادرش در باب چهارم اين كتاب به عنوان ام الفضل، لبابه مذكور است. وفات ابن عباس بنابر مشهور، به سال 68 و يا به زعم بعضى، 64 يا 67 و يا 74 ه‍. ق در طايف وقوع يافت. جناب محمد بن حنفيّه به جنازه اش نماز خوانده و فرمود: «اليوم مات ربانى هذه الامة». بنابر قول آخر در تاريخ وفات او لفظ «دليل» و بنا به تاريخ 64 هريك از دو لفظ «دين» و «جلال» مادّۀ تاريخ وفاتش مى باشد. با وجود مراتب مذكوره، بعضى از علماى رجال با تجليل مقامات علميّه قدحش كرده و گويند در هنگام توليت بصره از حضرت على عليه السلام منحرف شد.

در نخبة المقال نيز در رديف اشخاص مسمّى به «عبدالله» گويد:

كنيف علم ولد العباس *** و لا اراه من خيار الناس

قضاوت در اين موضوع و بسط زائد را موكول به كتب مربوطه مى دارد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 17، ص 53-54، ش 293]؛ حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 1، ص 195؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 645؛ كتب رجاليه.

ابن عباس ثانى، عامر بن شراحيل --> شعبى

4319. ابن عبدالبرّ، يوسف (... - 463 ه‍. ق)

بن عبدالله يا عبدالبرّ بن محمد بن عبدالبرّ، حافظ اندلسى، قرطبى الولاده، ابوعمرالكنيه، ابن عبدالبرالشّهره، جمال الدين اللّقب، مالكى المذهب والفروع، اشعرى الاصول كه نام و نسبش بنابر مشهور، به قرار مذكور و موافق تصحيح كشف الظّنون، يوسف بن عمر بن عبدالبرّ بن عبدالله است. از فقها و محدّثين مالكيّۀ اندلس مى باشد كه در حديث و آيات قرآنى نظيرى در ديار اندلس نداشته و در ادبيّات و ديگر علوم متداوله نيز بى بهره نبوده است. براى تحصيل علم سياحت ها كرده و به «حافظ مغرب» شهرت يافت. ناصبى بسيار متعصّب بوده و از تأليفات اوست:

99 1. الاستيعاب فى اسماء الاصحاب يا فى معرفة الاصحاب (كه در مصر و حيدرآباد هند چاپ شده است)؛ 2. بهجة المجالس و انس المجالس (در محاضرات)؛ 3. التّمهيد لما فى الموطأ من المعانى والاسانيد؛ 4. جامع بيان العلم و فضله و ما ينبغى فى روايته و حمله؛ 5. جامع العبر؛ 6. الدّرر فى اختصار المغازى والسّير؛ 7. الكافى فى فروع المالكيّة و غيرها.

به سال 463 ه‍. ق در 95 سالگى در شاطبه از بلاد اندلس درگذشت و چنانچه در باب اوّل نگارش داده ايم، خطيب بغدادى نيز، كه حافظ شرق بوده، در همين سال وفات يافته است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 550-551]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 788؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 518؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 339؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 39؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 645.

4320. ابن عبدالحق، عبدالمؤمن (... - 739 ه‍. ق)

بن عبدالحق بن عبدالله بن على بن مسعود يا شمائل، بغدادى، حنبلى، ملقّب به «صفى الدين»، مكنّى به «ابوالفضائل»، از افاضل قرن هشتم هجرت مى باشد كه از اكابر مصر و دمشق و مكّه و مولد خود، بغداد و بلاد ديگر، تفقّه كرده و استماع حديث و تكميل مراتب علميّه نمود. از مشايخ مصر و شام و عراق، كه بالغ به سيصد نفر مى باشند، اجازه داشت. اصلاً ازدواج نكرد. بسيار زاهد و متواضع و با فتوت و مروّت و داراى محاسن اخلاق و به تفرّد و انزوا مايل بود. در حساب و هندسه و جبر و مقابله متمهّر و در فرائض، علاّمۀ وقت خود بود؛ به همين جهت، گاهى به «فرضى» هم موصوفش دارند. شعر خوب نيز مى گفت و در اواخر عمر خود تمامى اوقاتش در تدريس و تأليف و فتوا مصروف بود تا در ماه صفر 739 ه‍. ق در 81 سالگى در بغداد درگذشت و در مقبرۀ احمد بن حنبل مدفون گرديد. از تأليفات اوست:

1. ادراك الغاية فى اختصار الهداية؛ 2. تحقيق الامل فى الاصول والجدل؛ 3. العدّة فى شرح العمدة؛ 4. مراصد الاطلاع على (فى خ ل) اسماء الامكنة والبقاع (كه مختصر و ملخّص كتاب معجم البلدان ياقوت حموى مى باشد. ابن الفوطى در كتاب خود به نام حوادث جامعه گويد كه كتاب مراصد الاطّلاع تأليف صفى الدين عبدالمؤمن بن عبدالحق حنبلى است و ظاهر كالصّريح عبارات كشف الظّنون نيز با آن همه اختلالى كه دارد، آن است كه همين كتاب 100 مراصد الاطّلاع چاپ سنگى ايران تلخيص معجم البلدان ياقوت حموى تأليف صفى الدين عبدالمؤمن بن عبدالحق حنبلى است، لكن در فهرست (دارالكتب العربية المصرية) كتاب مراصد را، كه ملخّص معجم البلدان ياقوت حموى است، به خود ياقوت نسبت داده و بعضى از جملات ديباچه اش نيز صريح است در اينكه مؤلف آن، خود مؤلف معجم البلدان است، لكن بعضى از فقرات ديگر ديباچه نيز مشعر به مغايرت و تعدد مؤلف اين دو كتاب مى باشد. اينك اين ديباچه ملاك صحت هيچ يك از دو قول نتواند بود؛ علاوه بر اين، در ديباچۀ كتاب معجم الادباى ياقوت، كه شرح حال و تأليفات او را مبسوطاً نگاشته اند، كتاب مراصد نامى بدو نسبت نداده اند. نيز در ضمن عنوان «عكه» از كتاب مراصد بعد از بيان مسخّر فرنگ بودن آن بلده گويد: «قلت فى سنة تسعين و ستماة...». يعنى در سال 690 ه‍. ق ملك اشرف بن ملك منصور قلاوون

بازهم آن را فتح نموده... و اين جمله نيز صريح است در اينكه اين كتاب مراصد از خود ياقوت، كه وفاتش مسلّماً در سال 626 ه‍. ق است، نمى باشد و اگر قطع هم نباشد، به طور ظنّ قوى اطمينانى توان گفت كه مؤلف كتاب مراصد، كه تلخيص معجم البلدان است، در تتميم كلمات آن بعد از ذكر خلاصه اش گفته «قلت...» و اگر مؤلف خود ياقوت بودى، با قطع نظر از منافات دو تاريخ مذكور لفظ «قلت» بى مورد بوده و در رديف وقايع ديگر آن بلده كه ذكر كرده، مى گفت كه در فلان تاريخ هم مفتوح ملك اشرف گرديد؛ در نتيجه، قول اول مذكور را كه از حوادث جامعه و كشف الظّنون نقل كرديم، تأييد مى نمايد و به شرح حال حموى، ياقوت بن عبداللّٰه هم مراجعه نمايند. ناگفته نماند كه به نوشتۀ كشف الظّنون، سيوطى هم كتاب مراصد الاطّلاع نامى دارد كه به اتمام آن موفق نشده و آن غير از اين مراصد الاطّلاع چاپ ايرانى معروف است).

منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع؛ ابن فوطى، عبدالرزاق بن احمد، الحوادث الواقعة والتجارب النافعة فى المأة السابعة؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 418.

4321. ابن عبدالحكم، عبدالرحمان (... - 257 ه‍. ق)

بن عبدالله بن عبدالحكم، مصرى قرشى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن عبدالحكم»، از افاضل اواسط قرن سيّم هجرت و از كسانى است كه در فتوحات اسلامى تأليف كتاب نمود. كتاب فتوح مصر والمغرب، 101 كه كتابى است بزرگ، از او مى باشد و نسخۀ خطّى آن در كتابخانۀ پاريس موجود است. وى در سال 257 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1240]؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 191.

4322. ابن عبدالدائم، احمد بن عبدالدائم (... - 668 ه‍. ق)

شامى مقدسى، فاضل كاتب حنبلى، ملقّب به «زين الدين»، معروف به «ابن الدائم»، از مشاهير ادبا و خطّاطان و فقهاى حنبليّه مى باشد كه بسيار سريع الكتابه و كثيرالحفظ بود؛ چنان كه يك صفحه را يك بار نظر مى كرد و تا آخر آن از حفظ خاطر روى كاغذ

مى آورد و محتاج به نظر دويمى آن صفحه نمى شد و روزى تا نه جزوه به خط خود مى نوشته است. گويند زياده بر دو هزار كتاب به خط وى نوشته شد. در آخر عمر نابينا گرديد. شعر خوب نيز مى گفته و از اوست:

ان يذهب اللّه من عيني نورهما *** فان قلبي بصير ما به ضرر

عجزت عن حمل قرطاس و عن قلم *** من بعد الفىٰ بالقرطاس والقلم

كتبت الفا و الفا من مجلدة *** فيها علوم الورىٰ من غير ما الم

ما العلم فخر امرء إلّالعامله *** ان لم يكن عمل فالعلم كالعدم

در 660 يا 668 ه‍. ق درگذشت.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 336؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 445.

ابن عبدالدائم، احمد بن يوسف --> سمين، احمد بن يوسف

4323. ابن عبدربه، احمد (... - 328 ه‍. ق)

بن محمد بن عبدربه، اندلسى قرطبى، مروانى النسب، مالكى المذهب، ابوعمرالكنيه، ابن عبدربه الشّهره، از مشاهير علما و ادبا و محدّثين و شعراى زمان غيبت صغراى اندلس مى باشد كه در كثرت محفوظات و اطّلاع بر وقايع و اخبار، وحيد عصر خود بود. قصص و حكايات بسيارى را به نظم آورد (كه اين رويه در عرب بسيار كم است) و كتاب العقد الفريد او يگانه سبب اشتهار اوست كه بارها در قاهره چاپ و از مهم ترين كتب ادبيّه محسوب، خزانه اى است مملو از جواهر نفيسۀ متنوعه. ديوان شعرى هم داشته و اشعارش در غايت دقت و نهايت لطافت مى باشد و از اوست:

102

الجسم فى بلد والروح فى بلد *** يا وحشة الروح بل يا غربةَ الجسد

ان تبك عيناك لى يا من كلفت به *** من رحمة فهما سهماك فى كبدي

ايضاً

يا ذا الذى خط العذار بوجهه *** خطين هاجا لوعة و بلابلا

ما صح عندى ان لحظك صارم *** حتى لبست بعارضيك حمايلا

ايضاً

ودعتنى بزفرة و اعتناق *** ثم قالت متىٰ يكون التلاقي

و بدتْ لي فأشرق الصبحُ منها *** بين تلك الجيوب والاطواقِ

يا سقيمَ الجفون مِنْ غير سقم *** بين عينيك مصرع العُشّاق

ان يومَ الفراقِ أفظعُ يوم *** ليتني متُّ قبلَ يوم الفراق

روز يكشنبه هيجدهم جمادى الاولى 328 ه‍. ق در 82 سالگى به علت فلج چندين ساله در شهر قرطبۀ اندلس وفات يافته و در مقبرۀ بنى عباس مدفون گرديد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 34؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 4، ص 211؛ هاشمى، احمد، جواهر الادب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 431؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 173.

4324. ابن عبدربه، سعيد بن عبدالرحمان (قرن 4 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوعثمان»، معروف به «ابن عبدربه»، برادرزادۀ احمد ابن عبدربّه مذكور فوق مى باشد كه از مهرۀ اطبّاى قرن چهارم هجرت بود. در نجوم و هيئت و علم كائنات جوّ و بعضى از علوم ديگر نيز يدى طولا داشت. چندين معالجۀ او كه اطبّاى ديگر درمانده بودند، مشهور و تأليفاتى در طب دارد. شعر خوب نيز مى گفته و از اوست:

أمِنْ بعد غوصي فى علوم الحقائق *** و طول انبساطي فى مواهب خالقي

و في حين اشرافي علىٰ ملكوته *** ارىٰ طالبا رزقا الىٰ غير رازقي

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 645.

ابن عبدالرزاق، احمد --> طنطرانى

4325. ابن عبدالرزاق، عبدالرحمان (... - 1188 ه‍. ق)

بن ابراهيم بن احمد، حنفى دمشقى، عالم فاضل، اديب خطيب جامع سنانيۀ دمشق، در فقه و ادبيّات و فرايض يدى طولا داشت. منظومۀ قلائد المنظوم فى منتقى فرائض العلوم و نثر لآلى المفهوم فى شرح قلائد المنظوم از آثار قلمى اوست و به سال 1188 ه‍. ق درگذشت.

منابع: مرادى، محمدخليل، سلك الدرر فى اعيان القرن الثانى عشر، ج 2، ص 266.

103 ابن عبدالسلام، احمد --> منوفى

ابن عبدالسلام، عبدالعزيز بن عبدالسلام --> سلطان العلماء، عبدالعزيز بن عبدالسلام

4326. ابن عبدالقدوس، احمد (... - 1026 ه‍. ق)

بن على بن عبدالقدوس، مصرى مدنى، ملقّب به «شهاب الدين»، مكنّى به «ابوالمواهب»، معروف به «شناوى» و «ابن عبدالقدوس»، از اكابر علماى عرفاى قرن يازدهم هجرت مى باشد كه اصول طريقت و حقيقت را از شيخ صبغة اللّه بن روح اللّه سندى فراگرفت و كتاب الصّحف النّاموسيّة والصّحف النّاووسيه در تصوف، كه در قاهره چاپ شده، تأليف اوست. به سال 1026 ه‍. ق در مدينه درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1146.

ابن عبدالقيس، عامر --> عنبرى، عامر بن عبدالقيس

• ابن عبدك، محمد بن على بن عبدك جرجانى

مصطلح رجال است.

ابن عبدالكافى، على --> سبكى، على بن عبدالكافى

ابن عبدالمعطى، يحيى بن عبدالمعطى --> ابن معط

4327. ابن عبدالمنعم، حسين (... - 471 ه‍. ق)

بن عقيل بن محمد بن عبدالمنعم، بزاز واسطى قرشى، معروف به «ابن عبدالمنعم»، اديبى است شاعر كه به حديث نيز اهتمام تمام داشت. خطيب بغدادى از وى روايت كرده و از اشعار اوست:

على لام العذار رأيتُ خالا *** كنقطة عنبر بالمسك افرط

فقلتُ لصاحبي هذا عجيب *** متىٰ قالوا بان اللام تنقط

در سال 471 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 20، ص 124.

4328. ابن عبدالوارث، محمد (... - 421 ه‍. ق)

بن حسين بن محمد بن حسين بن عبدالوارث، اديب نحوى فارسى، مكنّى به

«ابوالحسين»، معروف به «ابن عبدالوارث»، فنون عربيّه را از دايى خود، ابوعلى فارسى، فراگرفت. سياحت ها كرد و در رى محل توجه صاحب 104 بن عبّاد گرديد و در نيشابور مرجع استفادۀ افاضل شد. كتاب الشعر و كتاب الهجاء تأليف او بوده و در سال 421 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 186.

• ابن عبدوس، احمد بن عبدوس

موكول به علم شريف رجال است.

4329. ابن عبدوس، على

بن محمد بن عبدوس كوفى مذكور ذيل، معروف به «ابن عبدوس»، از ادبا و نحويّين بوده و از تأليفات اوست:

1. البرهان فى علل النّحو؛ 2. معانى الشّعر؛ 3. ميزان الشّعر.

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 674].

ابن عبدوس، محمد بن عبدوس --> جهشيارى

4330. ابن عبدون، احمد (... - 423 ه‍. ق)

بن عبدالواحد بن احمد بزاز، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن الحاشر» و «ابن عبدون» (به ضمّ عين)، از ثقات و معتمدين محدّثين و علماى اماميّه، از پيشوايان فقه و حديث و ادب، كثيرالسماع و كثيرالروايه بوده و از مشايخ اجازۀ شيخ طوسى و شيخ نجاشى مى باشد. از تأليفات اوست:

1. آداب الحكماء؛ 2. آداب الخلفاء؛ 3. اخبار السّيّد الحميرى؛ 4. اخبار فاطمة عليها السلام؛ 5. تاريخى معروف به تاريخ ابن الحاشر؛ 6. تفسير خطبۀ فاطمه عليها السلام؛ 7. عمل اليوم واللّيلة؛ 8. فهرست؛ 9. كتاب الحديثين المختلفين.

وى در سال 423 ه‍. ق وفات يافت.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 1، ص 17-18، ش 81]؛ قمى، شيخ عباس،

هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 73؛ كتب رجاليه.

ابن عبدون، اسماعيل --> قالى

4331. ابن عبدون، عبدالمجيد بن عبدون (... - 529 ه‍. ق)

مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن عبدون»، از ادبا و علماى اندلس و وزراى ملوك بنى افطس مى باشد كه در فن شعر و كتابت و معانى حديث و ديگر فنون متداوله وحيد عصر خود بود. از اشعار او قصيدۀ رائيّه اى است كه از مهمّات قصايد معروفه، به نام خودش (قصيدۀ ابن عبدون) مشهور و در مرثيۀ بنى افطس است كه ضمناً تاريخ جمعى از مشاهير ملوك ماضيه و اكابر خلفا را تذكر داده و محل توجه افاضل مى باشد. شروح بسيارى بر آن نوشته اند كه من جمله شرح 105 جمال الدين ابن الجوزى و شرح ابن بدرون عبدالملك و شرح ابن الاثير حلبى سابق الذكر است و او علاوه بر شرح، كه بسيار ممتاز است، تذييلش هم كرده و مطلع قصيده اين است:

الدهر يفجُع بعد العين بالاثر *** فما البكاءُ على الأشباح والصور

انهاك انهاك لا آلوك معذرة *** عن نومة بين ناب الليث والظفرِ

فلايغرنّك من دنياك نومتها *** فما صناعة عينيها سوى السهرِ

در سال 520 يا 529 ه‍. ق درگذشت و نام او به نوشتۀ احمد رفعت، «محمد بن عبدالمجيد» بوده و بعضى ديگر «محمد بن عبدالله» نوشته اند.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 37؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 646.

4332. ابن عبدون، محمد (... - 299 ه‍. ق)

بن عبدالله بن عبدون، رعينى حنفى، مكنّى به «ابوالعباس»، معروف به «ابن عبدون»، از فقها و ادبا و شعراى حنفيّه مى باشد كه در 299 ه‍. ق درگذشته و از تأليفات اوست:

1. الاحتجاج بقول ابى حنيفه؛ 2. اعتلال ابى حنيفه.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 23]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 74؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 646.

• ابن عبده، ابراهيم بن عبده

مصطلح رجال و از اجلاّى محدّثين شيعه است.

ابن عبدالهادى، يوسف بن حسن --> مقدسى، يوسف بن حسن بن عبدالهادى

4333. ابن العبرى، گريگوريوس بن هارون (624-685 ه‍. ق)

مورّخ طبيب، نصرانى يعقوبى ملاطى، از مشاهير اطبّا و مورّخين قرن هفتم هجرى مى باشد كه كنيه اش «ابوالفرج»، لقبش «جمال الدين»، شهرتش «ابن العبرى» است (كه پدرش در اصل عبرى و يهودى مذهب بوده و اخيراً به كيش نصارى درآمده بود). به سال 623 يا 624 ه‍. ق در شهر ملاطيه از بلاد دياربكر متولد شد. مبادى و طب را از پدرش، كه از اشراف قوم خود و طبيب ماهر و در فلسفه نيز خبير بوده، خواند؛ پس فلسفه و لغات سريانى و عربى و يونانى قديم را فراگرفت. در حملات مغول با پدر خود به انطاكيه فرار كرد و طريق زهد و رهبانيّت پيش گرفته و به مقام جاثليقى، كه در مراتب مذهبى يك مرتبه پايين تر از مقام بطريقى است، رسيد؛ عاقبت بعد از تطورات بسيارى به سال 685 ه‍. ق 106 در شهر مراغۀ آذربايجان ايران درگذشت و از تأليفات اوست:

1. دفع الهم؛ 2. زبدة الاسرار؛ 3. لمع من اخبار (كه با ترجمۀ لاتينى اش در اكسفورد چاپ شده است)؛ 4. مختصر الدّول (كه وقايع عمومى را از بدو خلقت تا زمان خودش حاوى و در بيروت چاپ شده است)؛ 5. منتخب الغافقى (در ادويۀ مفرده) و غير اينها كه تأليفات دينى و تاريخى و طبّى و رياضى او بالغ به سى كتاب مى باشد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 646؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 339.

ابن العتاهيه، محمد بن حسن --> ابن دريد، محمد

4334. ابن العتايقى، عبدالرحمان (قرن 8 ه‍. ق)

بن محمد بن ابراهيم عتايقى يا ابراهيم بن عتايقى يا ابراهيم بن محمد بن يوسف عتايقى حلّى، عالمى است فاضل، محقّق مدقّق، فقيه متبحّر، از علماى اماميّۀ قرن

هشتم هجرت كه به «كمال الدين» ملقّب، به «ابن العتايقى» معروف، با شهيد اوّل (متوفى به سال 786 ه‍. ق) و نظاير وى معاصر، جدّش به ديهى عتايق نام از قراء حلّه منسوب، به همين جهت، به «عتايقى» موصوف و عبدالرحمان نيز به «ابن العتايقى» معروف گرديده است. از تأليفات اوست:

1. اختصار كتاب الاوائل ابوهلال عسكرى (كه ملخص جلد ثانى آن است)؛ 2. اختيار حقائق الخلل فى دقائق الحيل؛ 3. الاضداد (در لغت)؛ 4. الاعمار؛ 5. الايضاح والتّبيين فى شرح منهاج اليقين علامۀ حلى؛ 6. تجريد النّيّة؛ 7. الشّهدة فى شرح معرب الزّبدة (كه در سال 788 ه‍. ق تأليف شده است)؛ 8. شرح نهج البلاغة (كه سه جلد بزرگ و منتخب از چهار شرح ابن ميثم و ابن ابى الحديد و قطب الدين كيدرى و قاضى عبدالجبار شيعى امامى است)؛ 9. صفوة الصّفوة؛ 10. مختصر تفسير على بن ابراهيم و غير اينها كه به نقل معتمد، بسيارى از مصنّفات او در خزانۀ مباركۀ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام موجود بوده.

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 214، ش 835]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 351؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 74.

ابن عتبه، احمد بن على --> ابن عنبسه

ابن العجاج، رؤبة بن ابى الشعثاء --> رؤبه

• ابن عجلان، عبداللّٰه بن عجلان احمر سكونى

مصطلح رجال است.

107 4335. ابن عجيبه، احمد بن محمد بن عجيبه (... - 1266 ه‍. ق)

حسنى فاسى، عارف صوفى، معروف به «ابن عجيبه» و از تأليفات اوست:

1. ازهار البستان فى طبقات الاعيان؛ 2. ايقاظ الهمم فى شرح الحكم؛ 3. الفتوحات الالهيّة فى شرح المباحث الاصليّة (كه اين دو آخرى در فاس و قاهره در يك جا چاپ شده اند).

صاحب ترجمه در حدود 1266 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 169.

4336. ابن عجيم فارسى (... - حدود 430 ه‍. ق)

از فضلاى اطبّا و منجّمين اوايل قرن پنجم هجرت مى باشد كه مولد و منشأ وى فارس، در آن ديار مشهور و محل وثوق سلاطين آل بويه بود. علاوه بر نجوم و هر دو قسمت علمى و عملى طبّى، در منطق و فنون حكمت و فلسفه نيز متمهّر، در هريك از اقوال حكماى پيش از اسلام در حركت و كرويّت زمين و جوابات سؤالات ابوريحان بيرونى كه دربارۀ افلاك و ثوابت و سيّارات نموده، تأليفى دارد. وى در حدود سال 430 ه‍. ق درگذشت و اسم و مشخّص ديگرى از وى به دست نيامد.

منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 433؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 22.

ابن عدى، عبدالله بن عدى --> جرجانى، عبداللّٰه بن عدى

ابن عدى، يحيى بن عدى --> تكريتى، يحيى بن عدى

ابن العديم

ابن العديم(1)

4337-4340. ابن العديم، احمد بن يحيى (... - 429 ه‍. ق)

بن زهير بن هارون بن موسى بن عيسى بن عبدالله بن محمد بن ابى جراده، حلبى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن العديم»، نخستين كسى است از افراد خانوادۀ بنى العديم كه در حلب به قضاوت منصوب شد. فقه را از قاضى ابوجعفر سمعانى ياد گرفت. در 429 ه‍. ق 108 درگذشت. شرح حال اجمالى پسرش، هبة الله بن احمد، نيز به عنوان قاضى هبة الله، بن احمد نگارش يافته است.

محمد بن هبة الله مذكور نيز، كه كنيه اش «ابوغانم» مى باشد، فقيهى است فاضل عابد


1) . ابن العديم: موافق آنچه ضمن عنوان بنى ابى جراده از خاتمۀ كتاب تذكر خواهيم داد، بنى العديم عنوان مشهورى خانواده اى است از بطون و شعب خانوادۀ بنى ابى جراده. هريك از افراد ايشان به «ابن العديم» معروف و در اينجا به شرح حال اجمالى بعضى از ايشان مى پردازيم و وجه تسميه را نيز ضمن شرح حال ابن العديم، عمر بن هبة اللّٰه تذكر خواهيم داد. (مؤلف)

عفيف زاهد. بعد از فوت پدر، قضاوت و خطابت و امامت حلب و نواحى آن بدو مفوّض شد و به عمارت مسجد حلب پرداخت. بعد از سال 518 ه‍. ق، كه حلب محصور فرنگى ها بوده، وفات يافت.

پسرش، قاضى ابوالفضل هبة الله بن محمد بن هبة الله، هم فقيه عابد زاهد بود. بعد از وفات پدرش، به قضاوت حلب و نواحى منصوب شد و در 562 ه‍. ق درگذشت.

خواهرزاده اش، محمد بن عبدالملك احمد بن هبة الله، كه كنيه اش «ابوالمكارم» و شهرتش «قاضى بسعادتك» بوده، قضاوت حلب را حيازت نموده و در 565 يا 566 ه‍. ق در حلب درگذشت. سبب شهرت مذكورش آن بوده كه در جواب هر سؤالى كلمۀ «بسعادتك» به زبان مى آورد؛ مثلاً فلانى چطور شد؟ مى گفت: «مات بسعادتك» و فلان خانه چطور شد؟ «خربت بسعادتك» و هكذا.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 5-30.

ابن العديم، حسن بن ابوالحسن على --> ابن ابى جراده، حسن

ابن العديم، عبدالقاهر بن ابوالحسن على --> ابوالبركات، عبدالقاهر

ابن العديم، على بن عبدالله --> ابن ابى جراده، على بن عبداللّٰه بن محمد

4341. ابن العديم، عمر بن هبة الله (... - 666 ه‍. ق)

يا عمر بن احمد بن هبة الله بن محمد بن هبة الله بن احمد بن يحيى مذكور فوق، حلبى، ملقّب به «كمال الدين»، معروف به «ابن ابى جراده» و «ابن العديم»، مكنّى به «ابوحفص» يا «ابوالقاسم»، فقيه مفتى، محدّث حافظ، مورّخ بليغ، كاتب منشى شاعر، قاضى حنفى، از اكابر علما و محدّثين اهل سنّت مى باشد كه در حلب و دمشق و حجاز و عراق از پدر خود و ديگر اكابر وقت تكميل مراتب علميّه نموده و رياست حنفيّه بدو منتهى مى شده است. در خط و كتابت نيز بى نظير و در عصر خود ضرب المثل و به خط خطّاط شهير، ابن البواب سابق الذكر، ترجيحش مى داده و به بهاى گزافش مى خريده اند. حتى ملوك و اكابر مانند لآلى و جواهر اتحاف يكديگر مى نموده اند.

109 در اثر سرعت قلمى هم كه داشته، كتب بسيارى استنساخ نموده و مدتى متصدى قضاوت حلب هم بوده و تمامى عمر خود را در تأليف و تدريس و فتوا مصروف داشته است. از تأليفات اوست:

1. اخبار المستفادة فى ذكر بنى جرادة (كه در شرح حال افراد اين خانواده تأليف كرده است. ياقوت حموى اين كتاب را از خود مؤلف خوانده و گويد: وجه تسميه و سبب شهرت ايشان به «بنى العديم» را از وى پرسيدم. اظهار بى اطّلاعى كرده و گفت: «افراد خانواده نيز بى اطّلاع هستند. اين نام، محدث بوده و اسلاف ما بدان معروف نبوده و چيزى به نظرم در اين باب نمى رسد؛ جز اينكه جدّ جدّم، قاضى ابوالفضل هبة الله بن احمد بن يحيى، با همه ثروتى كه داشته، هميشه در اشعار خود از فقر و پريشانى شكايت مى كرد؛ به همين جهت، به «عديم» شهرت يافته و خانواده اش نيز به «بنى العديم» معروف شدند و بعد از اين جمله گفت: اگر اين هم سبب اين شهرت نبوده باشد، سبب ديگرى را سراغ ندارم. نگارنده گويد:

بنابر اينكه هبة الله مذكور، موصوف به «عديم» باشد، بايد خودش و پدرش، احمد، موصوف به «ابن العديم» نباشند و حال آنكه ايشان نيز از افراد بنى العديم بوده اند. اينك در وجه تسميه، قول خود ياقوت را تأييد مى نمايد كه چون يحيى، پدر احمد، كه جدّ اعلاى عمر است، عديم و بى چيز بوده، لذا هريك از اولاد او به «ابن العديم» مشهور و خانواده اش نيز به «بنى العديم» شهرت يافته اند)؛ 2. بغية الطّلب فى تاريخ حلب (كه شرح حال اعيان حلب را به ترتيب اسامى حاوى، چهل مجلّد از آن به مبيضه نقل، بقيه اش در مسوده باقى و به واسطۀ حلول اجل حتمى، نقل به مبيضه نشده است و ذيل هاى بسيارى براى آن نوشته اند)؛ 3. تبريد حرارة الاكباد فى الصّبر على فقد الاولاد؛ 4. الخطّ و علومه و آدابه و وصف ضروبه و اقلامه؛ 5. الدّرارى فى ذكر الذّرارى؛ 6. رفع الظّلم والتّجرّى عن ابى العلاء المعرّى؛ 7. زبدة الحلب فى تاريخ حلب (كه با ترجمۀ لاتينى در پاريس چاپ شده است)؛ 8. ضوء المصباح فى الحثّ على السّماح.

از اشعار ابن العديم عمر است:

فوا عجبا من ريقه و هو طاهر *** حلال و قد اضحىٰ علىَّ محرما

هو الخمر لكن اين للخمر طعمه *** و لذّته مع انني لم اذقهما

110 يك قصيدۀ ميميّه كه در آن قتل و غارت و ويرانى عمارت و ديگر صدمات را كه از مغول به حلب وارد آمده، متذكر شده و مطلع آن، اين است:

هو الدهر ما تبنيه كفك يهدم *** و ان رمت انصافا لديه فتظلم

عمر به سال 660 يا 666 ه‍. ق در 75 يا 81 سالگى در قاهرۀ مصر درگذشته و در قرافه مدفون گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 787]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 5؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 96؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 646.

ابن العديم، محمد بن عبدالملك --> ابن العديم، احمد بن يحيى

ابن العديم، محمد بن هبة الله --> ابن العديم، احمد بن يحيى

ابن العديم، هبة الله بن احمد --> قاضى هبة الله، بن احمد

ابن العديم، هبة الله بن محمد --> ابن العديم، احمد بن يحيى

ابن عربشاه، ابراهيم --> عصام الدين، ابراهيم بن محمد بن عربشاه

4342. ابن عربشاه، احمد بن محمد (... - 854 ه‍. ق)

بن عبدالله بن ابراهيم، حنفى رومى، دمشقى الاصل والولادة والنشأه، معروف به «عربى» و «ابن عربشاه»، ملقّب به «شمس الدين»، مكنّى به «ابومحمد» و گاهى به «عجمى» هم موصوف مى باشد. از افاضل اواسط قرن نهم هجرت است كه به روم و سمرقند و بلاد ماوراءالنهر و خوارزم مسافرت ها كرد. فقه و اصول و ديگر علوم متداوله را از اكابر آنها ياد گرفت و علم و فضل او مورد تصديق اهل عصر خود بوده است. اخيراً به وطن خود، دمشق، برگشت. به حال انزوا به تأليف و مطالعات پرداخت. بعضى از كتب فارسى را به تركى ترجمه نمود و به هر سه زبان عربى و تركى و فارسى تأليفات طريفه دارد:

1. عجائب المقدور فى نوائب (اخبار خ ل) تيمور (كه كتابى است مسجع و مقفى و بديع الانشاء در تاريخ تيمور لنگ كه در قاهره و كلكته چاپ و در ليدن نيز با ترجمۀ لاتينى اش به طبع رسيده است)؛ 2. فاكهة الخلفاء و مفاكهة الظّرفاء (كه به اصول كتاب كليله و دمنه بوده و در مصر و قاهره با ترجمۀ لاتينى اش چاپ شده است)؛ 3. مرآت الادب فى المعانى والبيان؛ 4. مرزبان نامه (كه اصل آن به تركى بوده و اسپهبد مرزبان، از حكما و شاهزادگان طبرستان در قرن چهارم هجرت، 111 به

فارسى ترجمه كرده و همين ترجمۀ فارسى در ايران چاپ شده است. نظر بعضى آنكه ابن عربشاه هم آن را به عربى ترجمه كرده و همين ترجمۀ عربى در مصر چاپ شده است).

وفات او به سال 854 ه‍. ق در 64 سالگى واقع گرديد.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 230؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 173.

4343. ابن العربى، محمد بن عبداللّٰه (... - 546 ه‍. ق)

بن محمد بن عبدالله بن احمد، قاضى حافظ، مالكى اندلسى اشبيلى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن العربى»، از اكابر اواسط قرن ششم هجرى اندلس مى باشد كه به بلاد بسيارى مسافرت ها كرد. از ابوبكر شاشى و ابوحامد غزالى و ديگر اجلّه، فقه و اصول و حديث و تفسير و علوم عربيّه را متقن داشته و در اكثر علوم متداوله متفنّن و متبحّر بوده است. اخيراً به موطن و مولد خود، اشبيليّه، از بلاد اندلس برگشت. مدتى متصدى قضاوت بوده و بعد منصرف شد و تمامى اوقات خود را در تأليف و نشر علوم متنوعه مصروف داشت تا در سال 542 يا 543 يا 546 ه‍. ق درگذشت و از تأليفات اوست:

1. احكام القرآن (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 2. الانصاف فى مسائل الخلاف؛ 3. انوار الفجر فى تفسير القرآن (كه هشتاد مجلد بوده و در ظرف بيست سال تأليفش كرده است)؛ 4. ترتيب المسالك فى شرح موطأ مالك؛ 5. سراج المريدين؛ 6. سراج المهتدين؛ 7. عارضة الاحوذى فى شرح سنن الترمذى («عارضه» به معنى قدرت بر كلام و «احوذى» كسى است كه كارها را از كثرت مهارت زودتر انجام دهد)؛ 8. قانون التّأويل؛ 9. القبس فى شرح موطأ مالك بن انس؛ 10. القواصم والعواصم؛ 11. مراقى الزّلف؛ 12. النّاسخ والمنسوخ و غير اينها.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 90]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 74؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 49؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 64؛ ابن العربى، محمد بن عبداللّٰه، احكام القرآن.

ابن العربى، محمد بن على --> محيى الدين عربى

• ابن العرزمى، عيسى بن صبيح عرزمى

مصطلح رجال است.

ابن عرفه، ابراهيم بن محمد --> نفطويه

ابن عرفه، محمد بن احمد --> دسوقى، محمد بن احمد بن عرفه

112 4344. ابن العريف، احمد بن محمد (... - 536 ه‍. ق)

صنهاجى اندلسى، زاهد صوفى، مكنّى به «ابوالعباس»، معروف به «ابن العريف» و «صلاح»، از اكابر زهّاد قرن ششم هجرت مى باشد كه در علوم متداوله حظّى وافر داشت. شعر خوب نيز مى گفته و كتاب المجالس از تأليفات اوست. وى به سال 536 ه‍. ق در مراكش درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 83]؛ زركلى، خيرالدين، الاعلام؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 647.

4345. ابن العريف، حسن بن وليد (قرن 4 ه‍. ق)

بن نصر بن عريف، قرطبى، اديب نحوى فقيه كامل، حافظ آراء فقها كه كنيه اش «ابوبكر»، شهرتش «ابن العريف» و برادر حسين بن وليد ذيل است. سال وفات و مشخّص ديگرش به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 218.

4346. ابن العريف، حسين (... - 390 ه‍. ق)

اديب نحوى شاعر، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن العريف»، از اساتيد علوم عربيّه و ادبيّه مى باشد كه به اقران خود مقدّم بود و به سال 390 ه‍. ق در شهر طليطله از بلاد اندلس درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 10، ص 182؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 218، س 4.

ابن عزيز، محمد بن عبدالعزيز --> سجستانى، محمد بن عبدالعزيز

4347. ابن عساكر، احمد (... - 738 ه‍. ق)

بن هبة الله بن احمد بن محمد بن حسن، دمشقى شامى، اديب محدّث حافظ شافعى، مكنّى به «ابوالفضل» يا «ابواليمن»، معروف به «ابن عساكر»، از فضلاى قرن هشتم هجرت مى باشد كه در سال 738 ه‍. ق درگذشته و به ظنّ صاحب روضات، او نيز كتاب جامع بزرگى در حديث دارد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 89.

4348. ابن عساكر، عبدالرحمان (... - 620 ه‍. ق)

بن محمد بن حسن بن هبة الله بن عبدالله بن حسين، فقيه شافعى يا حنفى، معروف به «ابن عساكر»، ملقّب به «فخرالدين»، مكنّى به «ابومنصور»، برادرزادۀ ابن عساكر على بن حسن ذيل مى باشد كه از مشاهير فقهاى عامّۀ قرن هفتم هجرت، با ابن حاجب و نظاير وى معاصر بود. مدتى در مدرسۀ جاروحيه 113 و تقويۀ دمشق و مدرسۀ صلاحيّۀ بيت المقدس تدريس نموده و مرجع استفادۀ اكابر گرديد و در دهم رجب 620 ه‍. ق در هفتاد سالگى در دمشق وفات يافته و در مقابر صوفيّه مدفون گرديد و تأليفاتى در فقه و حديث بدو منسوب دارند.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 299؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 648 و ج 4، ص 3072.

4349. ابن عساكر، على بن حسن (... - 572 ه‍. ق)

بن هبة الله بن حسن بن عبدالله بن حسين بن عساكر، دمشقى، مكنّى به «ابوالقاسم» يا «ابوالحسن»، ملقّب به «نورالدين» و «ثقة الدين»، معروف به «ابن عساكر»، از مشاهير مورّخين و فقها و حفّاظ محدّثين شافعيّۀ قرن ششم هجرت مى باشد كه به «حافظ كبير» موصوف و لفظ «ابن عساكر» در صورت نبودن قرينه، بدو منصرف و از كثرت فطانت و حدّت ذهن و ذكاوت به «شعلۀ نار» هم متصف بوده است.

بعد از تكميل مقدمات و مبادى معموله، به مرام استماع حديث و تكميل مراتب علميّه به عراق عرب و عجم و نواحى خراسان مسافرت ها كرد. در اصفهان و خراسان به نشر احاديث نبويّه پرداخت. از مشايخ بسيارى، كه به نوشتۀ بعضى از اهل سير، عدّه ايشان هشتاد زن و يك هزار و سيصد تن مرد بوده، استماع حديث نموده، تمامى

اوقات خود را در تأليف و عبادت و تعليم و تعلّم مصروف داشت و نورالدين ملك عادل محمود بن زنگى مَدرسى به نام «دارالحديث النوريه» براى او بنا نهاد. او هم تا آخر عمر در همان جا تدريس حديث مى كرد. در نتيجۀ قناعت، كه گنجى بى نهايت است، به اكابر و اغنيا و امور دنيويّه توجهى نداشته و از تأليفات اوست:

1. الاربعين الطّوال (كه چهل حديث مبسوط مشعر بر نبوت حضرت خيرالانام و فضايل اصحاب كرام است و نام اين كتاب را در روضات بدين روش نوشته است:

اربعين حديثاً عن اربعين شيخاً من اربعين مدينة و شايد اين اربعين غير از اربعين طوال باشد)؛ 2. الاشراف على معرفة الاطراف (كه دو مجلد است)؛ 3. الاطراف للسّنن الاربع؛ 4. الامالى فى الحديث؛ 5. تاريخ دمشق (كه هشتاد مجلد و به تاريخ كبير معروف بوده.

تكميلاً و تلخيصاً محل توجه اكابر مورخين است)؛ 6. تبيين كذب المفترى فى ما نسب الى ابى الحسن الاشعرى (از ابن السبكى نقل است كه اين كتاب، كثيرالفايده مى باشد. هر فقيهى كه آن را نداشته باشد، شافعى حقيقى نيست و هر سنى كه آن را نداشته باشد، نفس او بى بصيرت مى باشد و مشايخ هم طلبه را به مطالعۀ آن امر مى كردند)؛ 7. معجم الشّيوخ؛ 114 8. مناقب الشّباب؛ 9. الموافقات (در حديث).

اشعار طريفۀ ابن عساكر نيز بسيار بوده و از اوست:

ايا نفس ويحك جاء المشيب *** فما ذا التصابى و ما ذا الغزل

تولّىٰ شبابي كأن لم يكن *** و جاء المشيب كأن لم يزل

كأنى بنفسي على غرة *** و خطب المنون بها قد نزل

فيا ليتَ شعري ممن اكونُ *** و ما قدر اللّه لي في الازل

ايضاً

الّا ان الحديثَ اجلُ علم *** و اشرفه الاحاديث العوالى

و انفع كل نوع منه عندي *** و احسنه الفوائد والامالي

و انك لن ترىٰ للعلم شيئا *** يحققه كا فواه الرجال

فكن يا صاحُ ذا حرص عليه *** و خذه عن الرجال بلاملال

و لاتأخذه من صحف فترمى *** من التصحيف بالداء العضالِ‌

به سال 571 يا 572 ه‍. ق در دمشق درگذشته و در مقابر باب الصغير نزد عشيره و اقوام خود در جوار معاويه مدفون گرديد و شيخ قطب الدين نيشابورى به جنازه اش نماز

خواند. ملك ناصر صلاح الدين يوسف بن ايّوب هم در نماز جنازه اش حاضر بود.

ناگفته نماند در طبقات الشّافعيّة گويد كه صاحب ترجمه را «ابن عساكر» گفتن مجرّد شهرت است، والاّ كسى از اجداد او را سراغ نداريم كه موسوم به «عساكر» باشد، وليكن در معجم المطبوعات و بعضى از مدارك ديگر «عساكر» را نام جدّ چهارم يا پنجم او نوشته اند؛ چنانچه در صدر عنوان مذكور داشتيم.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 363؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 4، ص 273؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 13، ص 73؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 89، س 6؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 648.

4350. ابن عساكر، على بن عساكر (... - 572 ه‍. ق)

بن مرجب بن عوام، نحوى قارى بغدادى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «بطايحى» و «ابن عساكر»، از ائمّۀ قرائت بوده و از احمد بن حسن بن بنا و بعضى ديگر روايت نموده است و با اينكه نابينا بوده، مصنّفاتى در علوم قرآنيّه بدو منسوب دارند. در سال 572 ه‍. ق درگذشت و به نوشتۀ معجم الادباء، ولادتش به سال 409 ه‍. ق بوده و بنابراين مدت عمرش 163 سال مى باشد، ولى بسيار مستبعد و ظاهر، آن است كه در تاريخ ولادت در موقع طبع و يا از خود مؤلف سهو شده است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 90، س 37؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 14، ص 61.

115 ابن عسكر، محمد بن على بن خضر --> غسانى، محمد بن على بن خضر

4351. ابن العشره، حسن بن يوسف (قرن 9 ه‍. ق)

يا حسن بن على بن احمد بن يوسف، عاملى، ملقّب به «عزالدين»، معروف به «ابن العشره»، فقيهى است فاضل زاهد، كثيرالورع والدعاء والعباده كه از عقلاى علماى اواخر قرن هشتم و اوايل قرن نهم هجرت بوده است. در حدود چهل مرتبه حج نمود. مصدر همه گونه منافع و خيرات و مبرّات متنوعه، از تلامذۀ ابن فهد حلّى (احمد بن محمد بن فهد) و ابوطالب محمد (پسر شهيد اوّل) و نظاير ايشان بود. در سال 862 ه‍. ق از بعض تلامذۀ شهيد اول روايت نموده و در قريۀ كرك نوح از ديهات جبل عامل وفات يافت و پيش از وقت، قبر خود را تهيه كرده بود و سال وفاتش

به دست نيامد.

«ابن العشره» گفتن او موافق آنچه در روضات از امل الآمل نقل كرده، به جهت آن است كه مادرش يك مرتبه در توى پردۀ نازكى ده بچه برآورد. فقط يكى از ايشان، كه همين عزّالدين حسن است، در حيات مانده و ديگران مردند و ازاين رو به «ابن العشره» (به فتح عين) مشتهر گرديد، لكن در اعيان الشّيعه گويد كه ابن العشره به كسر عين است و در مستدرك نيز بعد از استعجاب حكايت مذكور، بلكه نبودن آن در امل الآمل گويد كه خود صاحب امل الآمل كسر عين را استظهار كرده است.

منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 431؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 85؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 20، س 2.

4352. ابن العصار، على (... - 575 ه‍. ق)

بن عبدالرحيم بن حسن بن عبدالملك، تغلبى لغوى، معروف به «ابن العصار»، از اكابر لغويّين قرن ششم هجرت مى باشد كه از تلامذۀ ابومنصور جواليقى و اساتيد عميدالرؤساء سابق الذكر بوده و رياست لغويّين عهد خود بدو منتهى گرديده است.

وى در سيّم محرم 575 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 14، ص 10.

ابن عصرون، عبدالله بن محمد --> ابن ابى عصرون

116 4353. ابن عصفور، على (... - 669 ه‍. ق)

بن موسى (مؤمن خ ل) بن محمد بن على، نحوى، حضرمى الاصل، اندلسى اشبيلى الولاده، تونسى الوفاة، ابوالحسن الكنيه، ابن عصفورالشّهره، از اعاظم ادباى قرن هفتم هجرت مى باشد كه در زمان خود در بلاد اندلس حامل لواى علوم عربيّه و از تلامذۀ دباج و اساتيد شلوبين سابقى الذكر بوده و از تأليفات اوست:

1. الازهار؛ 2. انارة الدّياجى؛ 3. البديع؛ 4. السّالف والعذار؛ 5. سرقات الشّعراء؛ 6. شرح اشعار السّنة؛ 7. شرح الجزوليّة؛ 8. شرح الجمل؛ 9. شرح الحماسة؛ 10. شرح المتنبّى؛ 11. شرح المقرب؛ 12. مختصر الغرة؛ 13. مختصر المحتسب؛ 14. المفتاح والمقرب (در نحو)؛ 15. الممتع (در صرف)؛ 16. الهلال.

به سال 663 يا 669 ه‍. ق در 67 يا 71 سالگى درگذشت و قاضى ناصرالدين ابن المنير در مرثيه اش گفته است:

اسند النحو الينا الدُئليّ *** عن اميرالمؤمنين البطلي

بدأ النحو على و كذا *** قل بحق ختم النحو علي

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 75؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 493؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 648.

4354. ابن عصيده، احمد (... - 273 ه‍. ق)

بن عبدالله يا عبيد بن ناصح بن بلنجر، نحوى كوفى، ديلمى الاصل، معروف به «ابن بلنجر» و «ابن عصيده»، مكنّى به «ابوجعفر»، مؤدّب و معلّم اولاد متوكّل عباسى بود كه در سال 273 ه‍. ق درگذشته و از تأليفات اوست:

1. عيون الاخبار والاشعار؛ 2. كتاب المذكّر والمؤنث؛ 3. كتاب المقصور والممدود و غير اينها.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 51]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 3، ص 228.

4355. ابن عطا، احمد بن عطا (... - 309 ه‍. ق)

به «ابوالعباس» مكنّى و به «ابن عطا» معروف، از كبار صوفيّۀ بغداد مى باشد كه علوم شريعت و طريقت را جامع بود. فنون تصوف را از جنيد بغدادى اخذ كرده و تفسيرى رمزى بر قرآن مجيد نوشته است؛ عاقبت به جهت پاره اى مدايح كه دربارۀ منصور حلاّج گفته بوده، در سال 309 ه‍. ق به امر حامد بن عباس، وزير مقتدر باللّه، هيجدهمين خليفۀ عباسى (295-320 ه‍. ق)، تمامى دندان هايش را يكى يكى بركنده و بر سرش كوبيدند و اعدامش نمودند.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 38.

117 4356. ابن عطا يا ابن عطاءالله، احمد بن محمد (... - 709 ه‍. ق)

بن عبدالكريم بن عطاءالله بن محمد، شاذلى، مالكى يا شافعى، اسكندرى يا اسكندرانى يا سكندرى، ملقّب به «تاج الدين»، مكنّى به «ابوالفضل» و «ابوالعباس»،

معروف به «ابن عطا» و «ابن عطاءالله»، از اكابر علماى متصوفۀ عامّه مى باشد كه تفسير و حديث و اصول و نحو و فقه مالكى و ديگر علوم متداوله را جامع و در تصوف اعجوبۀ زمان بود. در قاهره اقامت كرده و به وعظ و ارشاد اشتغال داشته است و از تأليفات اوست:

1. تاج العروس و قمع النّفوس؛ 2. التّنوير فى اسقاط التّدبير (و اين هر دو در تصوف بوده و در مصر و قاهره چاپ شده اند)؛ 3. الحكم العطائيّة يا حكم ابن العطا (در اخلاق كه كلمات حكيمانۀ اهل طريقت را حاوى و محل توجه اكابر بوده و شروح بسيارى بر آن نوشته اند و به تصديق مرشد و پير طريقتش، ابوالعباس مرسى، تمامى مقاصد احياء العلوم را با زياداتى ديگر جامع مى باشد. در فاس مستقلاً و با شرح ابن عجيبۀ سابق الذكر چاپ شده است)؛ 4. مفتاح الفلاح و مصباح الارواح يا مفتاح الفلاح فى ذكر اللّه الكريم الفتّاح (در اخلاق كه در مصر چاپ شده است).

صاحب ترجمه به سال 709 ه‍. ق در مدرسۀ منصوريّۀ قاهره وفات يافته و در قرافۀ صغرى مدفون گرديده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 103]؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 38؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 184.

4357. ابن عطار، ابوالقاسم بن عطار (قرن 6 ه‍. ق)

از ادبا و شعراى قرن ششم هجرت مى باشد كه با فتح بن خاقان (متوفى به سال 535 ه‍. ق) معاصر، اشعارش بسيار لطيف و از اوست:

لا بد للدمع بعد الجري ان يقفا *** و هبه سال فؤادي عنده اسفا

و بي غزال اذا صادفت غرّته *** جنيتَ من وجنتيه روضة انفا

كالبدر مكتملا كالظبي ملتفتا *** كالروض مبتسما كالغصن منعطفا

سال وفاتش به دست نيامد و ظاهراً نام اصلى اش هم «ابوالقاسم» است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 648.

4358. ابن عطيه، ابوبكر (قرن 5 ه‍. ق)

بن غالب بن عطيه، غرناطى، از علما و ادباى اواخر قرن پنجم هجرى اندلس مى باشد كه به شرق مهاجرت كرده بودند و از اوست:

118

كن بذئب صائد مستأ نسا *** و اذا ابصرت الانسان ففر

انما الانسان بحر ما له *** ساحل فاحذره اياك الغرر

واجعل الناس كشخص واحد *** ثم كن من ذلك الشخص حذر

سال وفاتش غيرمعلوم بوده و ظاهراً نام اصلى اش هم «ابوبكر» است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 649.

4359. ابن عطيه، عبدالحق (... - 546 ه‍. ق)

بن ابى بكر فوق، مكنّى به «ابومحمد»، از علماى قرن ششم اندلس مى باشد كه در فقه و تفسير و حديث و نحو و لغت يدى طولا داشت. در بعضى از بلاد اندلس قضاوت نموده و تفسيرى به قرآن مجيد نوشته است كه نامش المحرّر الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز بوده و بسيار مقبول مى باشد. ابوحيّان بسيارش ستوده و گويد: ابن عطيه بزرگ ترين كسى است كه در تفسير قرآن تأليف نموده و فاضل ترين اشخاصى است كه به تنقيح تفسير پرداخته اند و اين عبدالحق را «ابن عطيۀ متأخر» نيز گويند؛ چنانچه ذيلاً ضمن شرح حال ابن عطيه، عبدالله بن عطيه مذكور است و از اشعار اوست:

و ليلة جبت فيها الجزع مرتديا *** بالسيف اسحب اذيالا من الظلم

والنجم حيران في بحر الدجىٰ غرق *** والبرق في طيلسان الليل كالعلم

كأ نّما الليل زنجي بكاهله *** جرح فيشعب أحيا نا له بدم

به سال 546 ه‍. ق در شهر لورقه درگذشت و نام او در قاموس الاعلام و در يك جا از كشف الظّنون به قرار فوق و در جاى ديگر آن «عبدالله بن عبدالحق» است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 502]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 649.

4360. ابن عطيه، عبدالله بن عطيه (... - 383 ه‍. ق)

دمشقى، مكنّى به «ابومحمد»، محدّث مفسّر قارى، از اكابر قرن چهارم هجرت مى باشد كه پنجاه هزار بيت شعر براى استشهاد بر معانى قرآنى در حفظ داشته و گاهى او را «ابن عطيۀ قديم» نيز گويند كه زمان او سابق به زمان ابن عطيۀ عبدالحق مذكور فوق بوده و او نيز تفسيرى دارد كه به تفسير ابن عطيۀ قديم معروف است. در مقابل، محض به جهت امتياز، عبدالحق مذكور فوق را «ابن عطيۀ متأخر» و تفسير او را نيز

تفسير ابن عطيۀ متأخر نامند. وفات 119 ابن عطيۀ عبدالله در 383 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 447]؛ الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 19.

4361. ابن عطيه، ابومحمد بن عطيه (709 ه‍. ق -...)

از ادبا و شعراى قرن هشتم هجرى اندلس مى باشد كه مدتى قضاوت نموده و مدتى هم خطيب مسجد اعظم غرناطه بوده و از اشعار اوست:

الا ايها الليل البطيئى الكواكب *** متى ينجلي صبح بليل المآ رب

و حتى متىٰ ارعى النجوم مراقبا *** فمن طالع منها على إثر غارب

ولادتش به سال 709 ه‍. ق واقع شد و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 649.

4362. ابن العفيف، محمد بن سليمان (... - 688 ه‍. ق)

بن على بن عفيف الدين، تلمسانى الاصل، قاهرى المولد، دمشقى المدفن، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «شاب ظريف» و «ابن العفيف»، مانند پدرش از مبرّزين ادبا و شعراى قرن هفتم هجرت مى باشد كه اشعار او لطيف و سليس و ساده و قريب به افهام عموم و سهل الحفظ و دل چسب و محلّ رغبت عامّه بود و به همين جهت، اهل آن عصر و ادوار تاليه، خصوصاً اهل دمشق، مفتون آنها بوده و هيچ شاعرى را بدو ترجيح نمى دادند. ديوان او در مصر و بيروت چاپ و يك مقامه هم دارد كه در دمشق طبع شده و از اشعار اوست:

ما بين هجرك والنوىٰ *** قد ذبت فيك من الجوىٰ

و حيا ت وجهك لاسلا *** عنك المحب و لا نوى

يا فاتنى بمعاطف *** سجدت لها قضب اللوى

به سال 688 ه‍. ق در 28 سالگى در دمشق در حال حيات پدر درگذشت. پدرش هم، كه شرح حال او را به عنوان عفيف الدين، سليمان بن على نگارش داده ايم، مراثى بسيارى براى او گفته است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 649؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 186؛ متفرقه.

4363. ابن عقده، احمد (... - 333 ه‍. ق)

بن محمد بن سعيد بن عقده، يا عبدالرحمان بن زياد بن عبدالله بن زياد بن عجلانى سبيعى همدانى كوفى، مكنّى به 120 «ابوالعباس»، معروف به «ابن عقده»، محدث حافظ رجالى جليل القدر و عظيم المنزله، از اركان اصحاب حديث و اكابر حفّاظ و ضبّاط و مشايخ روايت وافر از محدّثين بود. دارقطنى سابق الذكر گويد كه بعد از زمان ابن مسعود صحابى، محدّثى احفظ از ابن عقده ديده نشده است. از خودش نقل است كه يك صد و بيست هزار حديث با اسناد آنها در حفظ داشته و سيصد هزار حديث هم در تحت مذاكره و مشغول تكميل شرايط روايت آنها بوده است و از تأليفات اوست:

1. اخبار ابى حنيفه؛ 2. اسماء الرّجال الّذين رووا عن الصّادق عليه السلام (كه چهار هزار تن از كسانى را كه آن حضرت روايت كرده اند، ضبط و هر حديثى را كه هريك از ايشان از آن حضرت فراگرفته، ثبت نموده است)؛ 3. تسمية من شهد مع اميرالمؤمنين؛ 4. تفسير قرآن مجيد (و سيد رضى الدين على بن طاووس در رسالۀ محاسبة النّفس از اين تفسير روايت مى كند) و غير اينها.

صاحب ترجمه به سال 332 يا 333 ه‍. ق در كوفه وفات يافت. به قول نجاشى و علاّمۀ حلّى، زيدى جارودى بوده، لكن با اماميّه معاشرت داشت. اصول ايشان را ذكر نموده و جميع كتاب هاى ايشان را از مؤلفين آنها روايت مى نمايد. ناگفته نماند خطيب بغدادى نيز به شرح حال ابن عقده پرداخته، عالم و كثيرالحفظ والروايه بودن، صدق و وثاقت او را ستوده و حافظ صد هزار يا دويست و پنجاه هزار يا سيصد هزار حديث بودن و تحت مذاكره داشتن سيصد يا شش صد هزار حديث با وسائط مختلفه از وى روايت كرده و بااين همه، به جهت نشر مطاعن شيخين و صحابه و فاسد كردن احاديث اهل كوفه و بعضى جهات ديگر، او را متروك الروايه شمرده و گويد: به همين جهت، حديث او را ترك كرده و از وى روايت نمى كنم.

اما «ابن عقده» گفتن احمد به فرمودۀ فيض، به جهت آن است كه نام جدّ عالى او «عقده» بوده و به نوشتۀ بعضى ديگر، «عقده» لقب پدرش مى باشد كه به جهت تعقيد كردن در علم صرف، لقب «عقده» داشته است.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 4، ص 181، ش 899]؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 5، ص 15؛ خوانسارى، محمدباقر،

روضات الجنات، ص 58؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 75؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 333.

121 ابن عقيل، حسن بن على --> ابن ابى عقيل

4364. ابن عقيل، عبدالله بن عقيل (... - 769 ه‍. ق)

يا عبدالله بن عبدالرحمان بن عبدالله بن محمد بن محمد بن عقيل، شافعى قرشى هاشمى عقيلى همدانى مصرى آمدى، ملقّب به «بهاءالدين»، مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن عقيل»، از مشاهير ادبا و نحويّين قرن هشتم هجرت مى باشد كه از اولاد جناب عقيل بن ابى طالب، برادر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، بوده و از تلامذه ابوحيّان و نظاير وى و از اساتيد سراج الدين بلقينى و امثال او مى باشد. با ابن هشام معروف، صاحب مغنى اللّبيب، معاصر؛ در نحو و فنون عربيّه به ديگران مقدّم؛ به تصديق شمنى، نحوى تر از او در زير آسمان وجود ندارد. علاوه بر علوم عربيّه، در فقه و اصول و تفسير و معانى و بيان و عروض و قرائت نيز مهارتى داشت. مدتى قاضى القضات مصر و بسيار سخى و با مهابت و شهامت و عزت نفس بود. به اكابر و ارباب ثروت اعتنا نكرده و با احترام تمام مى زيسته است و از تأليفات اوست:

1. تفسير قرآن مجيد (كه تا آخر سورۀ آل عمران است)؛ 2. الجامع النّفيس فى الفروع (فقه)؛ 3. شرح الفيّۀ ابن مالك (كه بهترين شروح الفيّه و محل توجه اكابر بوده و بارها در برلين و بيروت و قاهره و غيره چاپ شده است)؛ 4. شرح تسهيل ابن مالك (كه نامش المساعد و ناتمام است).

وفات ابن عقيل به سال 769 ه‍. ق در 71 يا 72 سالگى در مصر واقع شد و نزديكى امام شافعى دفن گرديد.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 76؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 458؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 649.

4365. ابن عقيل، على (... - 513 ه‍. ق)

بن محمد بن عقيل، بغدادى حنبلى، قارى نحوى، مكنّى به «ابوالوفاء»، از اكابر علماى حنبليّه مى باشد كه در فقه و اصول و كلام و ادبيّات و تصوف و علم خلاف و ديگر

علوم متداوله وحيد عصر خود، در وعظ و خطابه نيز با طلاقت و قدرت بيان معروف بوده و از تأليفات اوست:

1. الارشاد؛ 2. الفنون يا كتاب الفنون (كه به علوم متنوعۀ بسيارى مشتمل، زياده بر چهارصد علم و فن را حاوى و هفتاد يا صد يا سيصد مجلد يا بيشتر مى باشد)؛ 3. الواضح (در اصول فقه و سه مجلّد است).

در 513 ه‍. ق در 82 سالگى درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 695]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 766؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 458، س 27.

122 4366. ابن العلاف، حسن بن على بن احمد (... - 319 ه‍. ق)

نهروانى، نابيناى مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن العلاف»، از مشاهير شعراى اوايل قرن چهارم هجرت و از ندماى معتضد باللّه، شانزدهمين خليفۀ عباسى (279-289 ه‍. ق) و مشمول مراحم وى بود. نوادرى بدو منسوب، اشعارش لطيف و مرغوب و با يك فقره قصيدۀ داليّه معروف به «مرثيۀ هره» اشتهار يافته است كه به حكم و مواعظ بسيارى مشتمل و در خصوص گربۀ خانگى خود كه به قصاص كبوتربچگان همسايگان مقتول ايشان بوده، سروده است. اين قصيده مفصل و در وفيات الاعيان فقط چهل ودو بيت از آن مذكور شده و ما هم به ملاحظۀ جنبۀ حكمى آن، با در نظر گرفتن اختصار كتاب، يك چند بيت از آن را مى نگاريم:

يا هرُّ فارقتنا و لم تعد *** و كنت عندي بمنزلة الولد

و كيف ننفك عن هواك و قد *** كنت لنا عدة من العدد

تطرد عنا الاذىٰ و تحرسنا *** بالغيب من حيّة و من جرد

و تخرج الفار من مكامنها *** ما بين مفتوحها الى السدد

لاترهب الصيف عند هاجرة *** و لاتهاب الشتاء فى الجمد

و كان يجرى و لا سداد لهم *** امرك في بيتنا على سدد

حتى اعتقدت الاذى لجيرتنا *** و لم تكن للاذى بمعتقد

وحمت حول الردىٰ لظلمهم *** و من يحم حول حوضة يرد

و كان قلبي عليك مرتعدا *** و انت تنساب غير مرتعد

اطعمك الغى لحمها فرأى *** قتلك اربابها من الرشد

صادرك غيظا عليك و انتقموا *** منك و زادوا و من يصد يُصد

فلم تزل للحمام مرتصدا *** حتّى سقيت الحمام بالرصد

لم يرحموا صوتك الضعيف كما *** لم ترث منها لصوتها الغرد

اذاقك الموت ربهن كما *** اذقت افراخها يدا بيد

عشت حريصا يقوده طمع *** و مت ذا قاتل بلا قود

يا من لذيدُ الفراخ اوقعه *** ويحك هلّا قنعت بالغدد

الم تخف وثبةَ الزمان و قد *** وثبتْ فى البرج وثبةَ الاسد

عاقبة الظلم لاتنام و ان *** تأخرت مدة من المدد

اردتَ ان تأ كل الفراخ و لا *** يأ كلك الدهر اكل مضطهد

هذا بعيد من القياس و ما *** اغره فى الدنو والبعد

123 لا بارك اللّه فى الطعام اذا *** كان هلاك النفوس فى المعد

به زعم بعضى، اين قصيده در مرثيۀ غلام خود، ابن العلاف، مى باشد كه به دست على بن الحسين نامى مقتول شد يا دربارۀ محسن ابن الفرات، پسر على بن محمد بن فرات، وزير مقتدر عباسى، است كه در 33 سالگى با پدرش مقتول گرديد يا دربارۀ عبدالله ابن المعتز آتى الذكر است كه از ترس خليفۀ وقت، قدرت تصريح به اسم ايشان را نداشته و لفظ «هره» را كنايه از يكى از اين دو نفر نموده است. وفات ابن العلاف به سال 318 يا 319 ه‍. ق در صد سالگى واقع گرديد.

منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 164؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 76؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 215؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 649.

4367. ابن علان، احمد بن ابراهيم (... - حدود 1033 ه‍. ق)

مكّى شافعى نقشبندى، صديقى، ملقّب به «شهاب الدين»، معروف به «ابن علان»، از فحول علما و اكابر صوفيّۀ قرن يازدهم هجرت مى باشد كه اصول طريقت را از تاج الدين نقشبندى اخذ و مرجع استفادۀ جمع كثيرى بود. شرح قصيدۀ سودى و شرح قصيدۀ شهرزورى و شرح قصيدۀ عارف باللّه ابومدين تلمسانى و غيرها از آثار قلمى وى مى باشد. وى به سال 1033 ه‍. ق در مكّۀ معظّمه درگذشت و نزديكى قبر شريف جناب خديجۀ كبرى عليها السلام مدفون شد.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 188.

4368. ابن علان، محمد بن على (... - 1057 ه‍. ق)

بن محمد بن علان، صدّيقى بكرى، معروف به «ابن علان»، از اكابر علماى عامّه، مولد و منشأ وى مكّۀ معظّمه و از اساتيد فقه و حديث مى باشد كه نسبش با بيست ويك واسطه به ابوبكر صديق موصول و به همين جهت، به «صديقى» موصوف. در تحصيل علم و تكميل نفس رنج بسيارى كشيد تا در هيجده سالگى مسندنشين تدريس و در 24 سالگى صاحب رأى و فتوا شد و مردم را به تقليد خويش تكليف مى كرده است. در اصطلاح معاصرين خود در معرفت اخبار و ضبط روايت و كثرت تأليفات به «سيوطى زمان» معروف و در حل مسائل مشكلۀ علميّه مرجع كل بوده و از اشعار اوست كه در زهد و تذكّر موت گفته است:

124

الموت بحرٌ موجه طا فح *** يغرق فيه الماهر السابح

ويحك يا نفسُ قفي و اسمعي *** مقالة قد قالها ناصح

ما ينفع الانسان فى قبره *** الا التُقىٰ والعمل الصالح

از تأليفات اوست:

1. اعلام الاخوان بتحريم الدّخان؛ 2. تحفة ذوى الادراك فى المنع من التّنباك؛ 3. العلم المفرد فى فضل الحجر الاسود و غير اينها.

از خصايص اوست كه تمامى صحيح بخارى را از اول تا آخر در ميان كعبۀ مكرمه روايت كرده و به سال 1057 ه‍. ق در 61 سالگى وفات يافت.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 77؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 231.

4369. ابن العلقمى، محمد (... - 657 ه‍. ق)

بن احمد (محمد خ ل) بن على علقمى، بغدادى شيعى، مكنّى به «ابوطالب»، ملقّب به «مؤيدالدين»، معروف به «ابن العلقمى»، وزير روشن ضمير مستعصم باللّه، آخرين خليفۀ عباسى (640-656 ه‍. ق)، از تلامذۀ عميدالرؤساء هبة الله سابق الذكر، عالم فاضل مدبّر كامل، در امور سياسى و زمامدارى كشور خبير، كفايت و فطانت و حسن تدبير او مسلّم و دوستدار اهل تقوا و شيعه بود. در غلبۀ مغول و تسخير بغداد و

انقراض شوكت عبّاسيّه تدابير بسيارى به كار برد كه شرح آنها اطناب و خروج از وضع كتاب است. ابن ابى الحديد معتزلى هم قصائد سبع علويّه و شرح نهج البلاغه را به نام وى نظم و تأليف نموده؛ چنانچه حسن بن محمد بن حسن صاغانى سابق الذكر هم دو كتاب مجمع البحرين و عباب را براى او تأليف داده است؛ عاقبت در همان سال مذكور انقراض بنى عباس و يا در اوايل سال 657 ه‍. ق وفات يافت.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 77؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 38؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 650.

ابن علوان، عبدالباقى --> زرقانى، عبدالباقى بن يوسف

ابن علوان، محمد بن عبدالباقى --> زرقانى، محمد

ابن علوى، سيد احمد بن علوى --> مرعشى، سيد احمد بن علوى

ابن علوى، عبدالله بن علوى --> حدادى

125 4370. ابن عماد، احمد بن عبيداللّٰه (... - 319 ه‍. ق)

بن محمد بن عماد، ثقفى القبيله، ابوالعباس الكنيه، ابن عمادالشّهره، اديبى است مورّخ كاتب مشهور و از تأليفات اوست:

1. اخبار ابن الرّومى؛ 2. اخبار ابى العتاهية؛ 3. اخبار ابى نواس؛ 4. اخبار بنى اميّه؛ 5. اخبار حجر بن عدى؛ 6. الانواء فى النّجوم؛ 7. تفضيل بنى هاشم و اوليائهم؛ 8. ذمّ بنى اميّة و اتباعهم؛ 9. الزّيادات فى اخبار الوزراء؛ 10. المبيضة فى اخبار مقاتل آل ابى طالب و غيرها.

وى در سال 319 ه‍. ق درگذشت.

منابع: زركلى، خيرالدين، الاعلام؛ ابن نديم، الفهرست، ص 212.

ابن عماد، احمد بن عمادالدين --> اقفسى

ابن عمار، محمد بن عمار --> ذوالوزارتين، محمد بن عمار

• ابن عمار، معاوية بن عمار

مصطلح علم رجال و موكول بدان علم است.

ابن عمر، شهاب الدين بن شمس الدين بن عمر --> شهاب الدين، بن شمس الدين محمد

• ابن عمر، عبدالله بن عمر بن خطاب

صحابى مشهور و شرح حالش موكول به كتب مربوطه بوده و لفظ «ابن عمر» در صورت نبودن قرينه، عبارت از اوست.

• ابن العمرى، محمد بن حفص بن عمرو

مصطلح رجال، از وكلاى ناحيۀ مقدسه است.

ابن العميد، على بن ابى الفضل --> ابوالفتح، على بن ابى الفضل محمد

4371. ابن العميد، محمد (... - 360 ه‍. ق)

بن حسين عميد يا حسين بن عميد (كه لفظ «عميد» نام پدر حسين مى باشد يا به مناسبت اينكه خود حسين، كاتب و منشى نوح بن نصر سامانى بوده، به عادت معمولى اهل خراسان لقب «عميد» داشته كه در مقام تجليل اكابر به كار مى بردند و يا فقط لقب و منشى بوده است)، به «ابن العميد» مشهور، به «ابوالفضل» مكنّى، عالمى است اديب فاضل شاعر كاتب منشى و يكى از كتّاب و مترسّلين طراز 126 اوّل چهارگانۀ دنيا و سه ديگر عبارتند از: صابى و عبدالحميد و صاحب بن عباد، يا بديع الزمان و ابوبكر خوارزمى و صاحب (على اختلاف الانظار).

ابن العميد در فصاحت و بلاغت و انشا و كتابت و ترسّل و فنون ادبيّه بى بدل و ضرب المثل بود. ثعالبى در يتيمة الدهر گويد: فنّ انشا و كتابت با عبدالحميد افتتاح شد و با ابن العميد به پايان رسيد. ابن العميد در نجوم و هيئت و فلسفه و تاريخ و حفظ اخبار و اشعار عرب و ديگر علوم متداوله نيز حظّى وافر داشت و ازاين رو در كلمات اهل فن به «استاد» و «رئيس» و «جاحظ ثانى» و «جاحظ اخير» موصوف است. صاحب بن عباد سابق الذكر با آن همه جلالت آفاقى كه داشته، از اتباع ابن العميد بوده، بلكه موافق عقيدۀ بعضى، «صاحب» گفتن او نيز به جهت مصاحبت وى بوده است. قصيدۀ داليّه كه در مدح او گفته، معروف و از ابيات آن است:

لو درى الدهر انه من بنيه *** لازدرى قدر ساتر الاولاد

فهو ان جاد ظن حاتم طيي *** و هو ان قال قُلْ قسّ اياد

بعد از مراجعت صاحب از سفر بغداد، چگونگى آن شهر را از وى پرسيدند. گفت:

«بغداد فى البلاد كالاستاد فى العباد». ابن العميد از اكابر رجال عهد ديالمه و وزير

ركن الدولۀ ديلمى، پدر عضدالدوله بوده و در فنون مملكت دارى و سياست بصيرت كامل داشت. وظايف لازمه زمامدارى كشورى را موافق مقتضيات وقت انجام مى داد.

در اخلاق فاضله نيز ممتاز و در اوقات وزارت خود مرجع و كعبۀ آمال ادبا و فضلا و علما و ارباب فضل و كمال بود؛ آه آه.... يك تاريخ و يك ديوان الرّسائل والمذهب فى البلاغات از آثار قلمى وى بوده و از اشعار اوست:

ظلَّتْ تُظلّلنى من الشمس *** نفس اعز على من نفسى

فا قول وا عجبا و من عجب *** شمس تُظلّلنى من الشمس

كتاب مثالب الوزيرين ابوحيّان توحيدى را، كه در اثر بعضى از اغراض شخصى در مطاعن اين دو وزير پاك ضمير (صاحب و ابن العميد) نوشته، در شرح حالش تذكر داديم [به مدخل ابوحيان، على بن محمد بن عباس مراجعه شود]. وفات ابن العميد به سال 359 يا 360 ه‍. ق در رى يا بغداد واقع شد و 127 در تمامى عمر خود، مبتلاى دو دشمن قوى داخلى (قولنج و نقرس) بوده است.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 10، ص 240-241، ش 767]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 650؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 169؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 77؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 211؛ هاشمى، احمد، جواهر الادب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 423.

4372. ابن عنبسه يا ابن عنبه، احمد (... - 828 ه‍. ق)

بن على بن حسين بن على بن مهنا بن عنبسه يا عنبه يا عقبه يا عتبه، حسنى داوودى، ملقّب به «جمال الدين»، از اعاظم علماى انساب اماميّه اوايل قرن نهم هجرت مى باشد كه به واسطۀ استاد و پدرزن خود، ابن معيه سيد محمد بن قاسم، از علاّمۀ حلّى روايت كرده است. نسب شريفش با هيجده واسطه به حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام موصول و نام پدر جدّ سيّمش «مهنا» بوده و در كتب تراجم و رجال مابين «عنبسه» و «عنبه» و «عتبه» و «عقبه» مردّد است و به همان نسبت، عنوان مشهورى خودش نيز در كتب مربوطه مختلف و مابين «ابن عنبسه» و «ابن عنبه» و «ابن عتبه» و «ابن عقبه» محل خلاف و نظر بوده و دويمى (ابن عنبه) اقرب به صحت مى باشد؛ به هرحال، از اكابر علماى انساب بوده و از تأليفات اوست:

1. انساب آل ابى طالب (كه به طرز عمدة الطّالب ذيل بوده و فارسى است. از همين كتاب نقل است كه مؤلف آن در بلخ به مزار معروف به نام على بن ابى طالب رفته و در روى سنگ مزارش كه زير صندوق بوده، اين جمله را خوانده است: «هذا قبر اميرالمؤمنين ابى الحسن على بن ابى طالب بن عبيدالله بن على بن حسن بن حسين بن جعفر بن عبيدالله بن حسين اصغر بن على بن الحسن السبط عليه السلام» و از اينجا معلوم مى شود كه صاحب آن قبر، سيدى بوده از اولاد حسن مجتبى كه مالك و حكمران آن نواحى بوده است، لكن اتحاد كنيه و لقب و اسم شخصى و اسم پدر منشأ اشتباه بعضى از عوام شده و آن قبر را به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام منسوب دارند)؛ 2. بحر الانساب (كه يك نسخه از آن در كتابخانۀ خديويۀ مصر موجود است)؛ 3. التّحفة الجماليّة (در انساب به فارسى و از اين كتاب نقل شده كه على اكبر فرزند حضرت امام حسين عليه السلام عبارت از حضرت امام زين العابدين است)؛ 4. تحفة الطّالب (در انساب و شايد همان تحفۀ جمالية باشد)؛ 5 و 6. عمدة الطّالب فى انساب آل ابى طالب (كه دو كتاب بدين اسم تأليف داده و به قيد صغرى و كبرى از همديگر امتياز يافته است؛ اولى تلخيص دويمى بوده و در لكناهو و بمباى چاپ و بهترين كتابى است در انساب)؛ * النّسب (و ظاهراً همان انساب آل ابى طالب مذكور فوق است).

ابن عنبه به سال 828 يا 827 يا 825 ه‍. ق در كرمان وفات يافت.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 375-376، ش 1512]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 355؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 74.

128 ابن عنوان، حاتم بن عنوان --> اصم، حاتم بن عنوان

4373. ابن عنين، محمد (... - 634 ه‍. ق)

بن نصرالدين بن نصر بن حسين بن عنين (يا محمد بن نصرالله بن حسين بن عنين)، كوفى الاصل، انصارى القبيله، دمشقى الولاده، شرف الدين اللّقب، ابوالمحاسن الكنيه، ابن عنين الشّهره، اديبى است شاعر لغوى، در تمامى فنون شعرى بصير و متفنّن كه تنها به يك رويه قناعت نمى نمود. بسيار ظريف و نيكومعاشرت و به قول احمد رفعت،

خاتم شعراى عرب بوده و بعد از او نظيرش نيامده است. در تاريخ و ديگر علوم متداوله نيز بصيرتى داشته. يك قصيدۀ مبسوط صد بيتى موسوم به مقراض الاعراض در هجو و ذم اكابر و اشراف و رؤساى شام نظم كرد و به همان جهت، از طرف سلطان صلاح الدين ايّوبى به يمن تبعيد شد و در هنگام خروج از شام گفته است:

فعلام ابعدتم اخا ثقة *** لم يقترف ذنبا و لا سرقا

انفوا المؤذن من بلادكم *** ان كان ينفى كل من صدقا

بعد از وفات صلاح الدين به وسيلۀ يك قصيدۀ رائيّه، مشعر بر محاسن شام و زحمات غربت و اشتياق وطن از برادرش، ملك عادل، استيذان نموده و باز به دمشق مراجعت نمود. به هند و غزنه و مصر و حجاز و جزيره و تركستان و خوارزم و خراسان و عراق و آذربايجان مسافرت ها كرده و اخيراً باز به دمشق برگشته است. نزد اكابر محترم بوده تا در اواخر سلطنت ملك عادل و اوايل سلطنت برادرش، ملك ناصر، به وزارت رسيد و در 630 يا 634 ه‍. ق در همان جا درگذشت. از آثار قلمى اوست:

1. تاريخ العزيزى؛ 2. مختصر الجمهرة (در لغت).

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 11؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 651؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 355؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 81.

• ابن العواتك

وجود مقدس حضرت رسالت مأبى صلى الله عليه و آله است كه سه تن از جدّات آن حضرت اسم «عاتكه» را داشته اند كه يكى مادر هاشم، جدّ عالى آن حضرت، كه دختر مرة بن فالج است؛ ديگر مادر عبدمناف، پدر هاشم، كه دختر هلال بن فالج بن ذكوان است؛ سيمى نيز والدۀ ماجدۀ وهب، جدّ اوّل مادرى آن حضرت، كه دختر 129 اوقص بن مرة بن هلال مى باشد.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 250].

4374. ابن العودى، محمد (قرن 10 ه‍. ق)

بن على بن حسن عودى، عاملى جزينى، معروف به «ابن العودى»، ملقّب به

«بهاءالدين»، از علماى اماميّه و اجلاّى تلامذۀ شهيد ثانى مى باشد كه فاضلى است صالح. اديبى است شاعر و از تاريخ دهم ربيع الاول 945 تا دهم ذى قعدۀ 962 ه‍. ق شرف اندوز حوزۀ افادات متنوعۀ آن عالم ربّانى بوده است. محض قدردانى و سپاسگزارى يك قسمت از حقوق تعليمات استاد خود، كتابى در شرح حال ادوار زندگانى او از ولادت تا شهادت تأليف كرد و به بغية المريد فى الكشف عن احوال الشّيخ زين الدين الشّهيد موسومش داشت و در مرثيۀ استاد معظّم خود، كه در روم به شهادت رسيده، گويد:

هذى المنازل والآثار والطلل *** مُخبّرات بان القوم قد رحلوا

ساروا و قد بعدت عنا منازلهم *** فالان لا عوض منهم و لا بدل

فسرتُ شرقا و غربا فى تطلبهم *** و كلما جئَتُ ربعا قيل لى رحلوا

فحين ايقنت ان الذ كر منقطع *** و انه ليس لى فى وصلهم أمل

تا آنكه گويد:

اتى من الروم لا اهلا بمقدمه *** ناع نعاه فنار الحزن تشتعل

فصار حزنى انيسى والبكاء سكني *** والنوح دأبي و دمع العين ينهمل

لهفي له نازح الاوطان منجدلا *** فوق الصعيد عليه الترب مشتمل

اشكو الى اللّه رزء ليس يشبهه *** الا مصاب الاولى في كربلا قتلوا

سال وفات ابن العودى به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، [ص 136-137، ش 462]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 356؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 290، س 25.

4375. ابن العودى نيلى (قرن 6 ه‍. ق)

از شعراى اماميّۀ قرن ششم هجرت و يا پيش از آن مى باشد كه در چندين موضع از مناقب ابن شهرآشوب (متوفّى به سال 588 ه‍. ق) بعضى از اشعار او را نقل كرده و از اوست:

هم التين والزيتون آل محمد *** هم شجر الطوبى لمن يتفهم

هم جنة المأوى هم الحوض فى غد *** هم اللوح والسقف الرفيع المعظم

هم الآية الكبرىٰ هم الركن والصفا *** هم الحجر والبيت العتيق و زمزم

130

هم فى غد سفن النجاة لمن وعىٰ *** هم العروة الوثقىٰ الذى ليس تفصم

اسم و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 14، ص 203.

ابن عوض، نفيس بن عوض --> ناظم الاطباء

4376. ابن عياش، احمد بن محمد (... - 401 ه‍. ق)

بن عبدالله (عبيدالله خ ل) بن حسن بن عياش بن ابراهيم جوهرى، فقيه حافظ شاعر، معروف به «ابن عياش»، مكنّى به «ابوعبدالله»، از اهل علم و ادب و از معاصرين صدوق و پدر شيخ نجاشى بود. خود نجاشى نيز او را ديده و از وى استفاده كرده است و از تأليفات اوست:

1. الاشتمال فى معرفة الرّجال؛ 2. الاغسال المسنونة؛ 3. ما نزل من القرآن فى صاحب الامر؛ 4. مقتضب الاثر فى النّصّ على الائمّة الاثنى عشر و غير اينها.

در اواخر عمر مختل الحواس شد و در سال 401 ه‍. ق وفات يافت و بعضى از علماى رجال تضعيفش كرده اند و قضاوت موكول به كتب رجال مى باشد و در رديف «احمدين» از نخبة المقال گويد:

والجوهرىّ آخرَ العمر اضطرب *** عندى جليل ذو كتاب امقتضب

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 78؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 17، س 28؛ كتب رجاليه.

ابن عياش، عبدالله بن عياش --> منتوف، عبداللّٰه بن عياش بن عبداللّٰه

ابن عيذون --> قالى

همان اسماعيل بن قاسم بن عبدون مى باشد كه شرح حال او به عنوان قالى نگارش يافته است. قاموس الاعلام و بعضى ديگر، نام جدّ او، عبدون، را «عيذون» قيد كرده اند.

• ابن عيسى

در اصطلاح رجالى به فرمودۀ بروجردى، شيخ القميين احمد بن محمد اشعرى و به فرمودۀ وافى، احمد بن محمد بن عيسى است.

• ابن عيينه، حكم بن عيينه يا عتيه

موكول به رجال است.

4377. ابن عيينه، سفيان (... - 198 ه‍. ق)

بن عيينة بن ابى عمران ميمون، محدّث هلالى، كوفى الاصل والولاده، مكّى الوفاة والاقامه، مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن عيينه»، از موالى بنى هلال، قبيلۀ ميمونه (حرم محترم حضرت رسالت صلى الله عليه و آله) و از 131 تابعين تابعين و از مشاهير محدّثين بوده و در تفسير و احاديث نبويّه يدى طولا داشت. هفت هزار حديث شريف از زهرى و غيره روايت كرده و هشتادوچند تن از تابعين را ديده است. امام شافعى و يحيى بن اكثم قاضى و نظاير ايشان هم از وى روايت كرده و خطيب بغدادى بسيارش ستوده و به قول ابن خلّكان، هفتاد مرتبه حج كرده است؛ ولى جمعى وافر از علماى رجال شيعه تضعيفش كرده اند. اعراض و انحراف او از حضرت صادق عليه السلام وارد است. به سال 198 ه‍. ق در 91 سالگى درگذشت. چهار نفر آدم و ابراهيم و عمران و محمد نام از نه برادرش نيز محدّث بوده اند.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 78؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 226؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 9، ص 174؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 652.

4378. ابن غازى، محمد بن احمد (... - 919 ه‍. ق)

بن محمد بن محمد بن على بن غازى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن غازى»، از فضلاى قرن دهم هجرت و مؤلّف كتاب بغية الطّلاّب فى شرح منية الحساب مى باشد كه در شهر فاس چاپ و شرح منظومۀ حسابى خودش است و در 919 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 195.

4379. ابن الغاسله، جعفر بن احمد (... - 438 ه‍. ق)

بن عبدالملك بن مروان، اشبيلى، اديب نحوى لغوى، مكنّى به «ابومروان»، معروف به «ابن الغاسله»، در لغت و معانى شعر و فنون ادب خبير و در حديث نيز اطّلاع وافى داشت. وى به سال 438 ه‍. ق در 84 سالگى درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 7، ص 152.

4380. ابن غانم، على بن محمد (... - 737 ه‍. ق)

ملقّب به «علاءالدين»، معروف به «ابن غانم»، از مشاهير ادبا و شعراى دمشق و شام، داراى اوصاف حميده، خانه اش مجمع علما و فضلا بوده و از اوست:

لقد غبت عنا و الذى غاب محسود *** و انتَ على ما اخترت من ذاك محمود

حللنا محلا بعد بعدك ممحلا *** به كل شئى ما خلا الستر مفقود

در سال 737 ه‍. ق درگذشت و برادرش، شهاب الدين احمد بن غانم و پسرش، 132 جمال الدين عبدالله بن على بن غانم، نيز از ادبا و شعرا بوده اند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 652.

4381. ابن غانم، على بن محمد بن على (... - 1004 ه‍. ق)

بن خليل بن غانم، خزرجى القبيله، مقدسى الاصل، قاهرى الولادة والنشأه، ابن غانم الشّهره، سعدى عبادى النسب، نورالدين اللّقب، حنفى المذهب، از اكابر فقهاى حنفيّه، بلكه از مجدّدين آن طريقت در قرن دهم هجرت معدود و در كلمات بعضى از ارباب تراجم به «حجت» و «قدوه» و «عالم كبير» و «رأس الحنفيه» موصوف است و نسبش به سعد بن عبادۀ صحابى موصول مى باشد و از تأليفات اوست:

1. بغية المرتاد لتصحيح الضّاد؛ 2. شرح الاشباه والنّظائر؛ 3. شرح نظم الكنز؛ 4. الشّمعة فى احكام الجمعة.

به سال 1004 ه‍. ق در 84 سالگى درگذشته و رجوع به عنوان شافعى صغير هم نمايند.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 202.

4382. ابن غانم، محمد بن عبدالسلام (... - 678 ه‍. ق)

بن احمد بن غانم، واعظ مقدسى، ملقّب به «عزالدين»، معروف به «ابن غانم»، از اكابر صوفيّۀ قرن هفتم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:

1. الحديث (القول خ ل) النّفيس فى تفليس ابليس (در تصوف كه حاوى مذاكرات و مناظرات او با ابليس بوده و در مصر چاپ شده است)؛ 2. كشف الاسرار عن حكم الطّيور والازهار (كه در مصر و قاهره و پاريس چاپ و از زبان حال هريك از جماد و حيوان و شكوفه ها موعظه و تذكرى براى عبرت استفاده كرده است).

در سال 660 يا 678 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 571]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 196.

• ابن غراب، على بن عبدالعزيز

مصطلح رجال است.

ابن الغرابيلى، محمد بن قاسم --> ابن قاسم، محمد بن قاسم

• ابن غرور، ابوطالب بن غرور

مصطلح رجال از مشايخ شيخ طوسى است.

133 4383. ابن الغضائرى، احمد بن حسين بن عبيدالله (... - 411 ه‍. ق)

كه كنيه اش «ابوالحسين»، به «ابن الغضائرى» معروف و گاهى به «غضائرى» نيز موصوف مى باشد، از اكابر و ثقات مشايخ اماميّۀ اوايل قرن پنجم هجرت مى باشد كه محتاج به توثيق و تعديل نمى باشند و اين عنوان (ابن الغضائرى) در صورت نبودن قرينه، بدو منصرف و شيخ طوسى و شيخ نجاشى و نظاير ايشان از وى روايت كرده اند. اقوال او در كتب رجاليّه در مقابل اقوال اكابر علماى رجال مذكور و در جرح و تضعيف روات معروف بوده و گويند كمتر كسى است از ثقات كه از جرح او سالم بماند و در رديف «احمدين» از نخبة المقال گويد:

سبط عبيدالله بن حسين *** و هو غض عدل بغير مين

كلمۀ «غض» در كتب رجاليّه اشاره بر اوست. وجه نسبت غضائرى را هم، كه لقب جدّش عبيدالله است، در باب اوّل (القاب) نگارش داده ايم [به مدخل غضائرى مراجعه شود] و در سال 411 ه‍. ق وفات يافت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 13؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 79 و 206؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 17؛ كتب رجاليه.

ابن الغضائرى، حسين --> غضائرى، حسين بن عبيداللّٰه بن ابراهيم

ابن الغضائرى حسين پدر ابن الغضائرى احمد فوق است.

4384. ابن غياث الدين، اختيارالدين (... - 928 ه‍. ق)

بن غياث الدين، حسينى، قاضى هرات، كتاب اساس الاقتباس، كه مختصرى است در امثال و حكم و اقتباسات لطيفه و به امر سلطان حسين ميرزا بايقرا تأليف و در استانبول و قاهره چاپ شده، از اوست. وى در سال 928 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 198.

4385. ابن فاتك، مبشر بن فاتك (قرن 6 ه‍. ق)

مصرى، مكنّى به «ابوالوفاء»، ملقّب به «محمودالدوله»، معروف به «ابن فاتك»، از افاضل ادبا و اطبّا و حكما مى باشد كه در ادبيّات و فنون متنوعۀ طبّ و حكمت بى نظير و در تحقيق مطالب علميّه وحيد عصر خود بوده و از تأليفات اوست:

1. اسرار الطّب؛ 2. الاصطلاحات الطّبّيّة؛ 3. البدايه (در منطق)؛ 4. حكمت الهى؛ 134 5. السنة الضّروريّة؛ 6. سيرة المستنصر؛ 7. شرح كتاب منطق ارسطو؛ 8. العقل والجهل؛ 9. مختار الحكم و محاسن الكلم.

در اوايل قرن ششم هجرت در قاهره درگذشت.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 358.

ابن الفاجر، مبارك بن فاجر --> ابوالكرم، مبارك

4386. ابن فارس، احمد بن فارس (... - 395 ه‍. ق)

بن زكريّا بن محمد بن حبيب، قزوينى رازى، اديبى است نحوى شاعر لغوى، مكنّى به «ابوالحسن» يا «ابوالحسين»، معروف به «ابن فارس»، فارس مضمار نحو و ادبيّات و بسيارى از علوم متداوله بود؛ خصوصاً در لغت كه گوى سبقت از ديگران ربوده است.

با فقها تحدى كرده و مسائلى در لغت نوشته كه ايشان را بدانها راهى نبوده و از فهم آنها عاجز باشند. حريرى نيز همين رويّه را از وى اقتباس نموده و در مقامۀ سى ودويم از مقامات خود يك صد مسئلۀ فقهيّه به همان اسلوب نگاشته است. از يتيمة الدّهر ثعالبى نقل است كه ابن فارس از اعيان علم، جامع لطايف كتاب و شعرا و اتقان و

تحقيق علما، در بلاد جبل مانند ابن لنكك بوده است در عراق و ابن خالويه در شام و ابن العلاف در فارس و ابوبكر خوارزمى در خراسان. ابن فارس در وضع مقامات، كه معمول به بعضى از ادباى نامى مى باشد، مبتكر بوده و فضيلت تقدّم بر ديگران داشت و بديع الزمان همدانى معروف، كه در مقامات نگارى مقتداى حريرى است، نظم و نسق و اصول مقاماتى را از رسائل و منشآت همين ابن فارس اقتباس نمود، بلكه در اوقات اقامت او در همدان تلمذش هم كرد؛ چنانچه صاحب بن عبّاد سابق الذكر نيز از تلامذۀ ابن فارس بوده و از وى روايت نموده و صدوق نيز از وى روايت مى كند.

در معجم الادباء گويد: ابن فارس نخست فقيه شافعى بود؛ سپس مذهب مالكى را اختيار نمود، لكن قراين قطعيۀ قويه، تشيّع وى را مبرهن مى نمايد؛ چنانچه شيخ طوسى در فهرست خود و ابن شهرآشوب هم در معالم العلماء، كه هر دو براى شرح حال مصنّفين و مصنّفات شيعه تأليف شده اند، به شرح حال وى پرداخته اند و ابن داوود نيز در كتاب رجال خود در قسمت ثقاتش درج نموده است. در ذريعه، كه فهرست مصنّفات شيعه مى باشد، 135 به ذكر تأليفات او پرداخته. در اعيان الشّيعة نيز شرح حال او را نگاشته و در تنقيح المقال هم احتمال عامى بودن او را تضعيف نموده است. علاوه بر اينها، آل بويه با آن همه تعصّبى كه نسبت به مذهب تشيّع داشته اند، به معلّمى او تن درداده و از همدان به رى احضارش كردند و اين امر نيز مؤيّد مرام مى باشد و از اشعار ابن فارس است:

و قالوا كيف حالك قلتُ خير *** تقضى حاجة و تفوت حاج

اذا ازدحمت همومُ الصدر قلنا *** عسى يوما يكون لها انفراج

نديمى هرتى و انيس نفسى *** دفاتر لي و معشوقى السراج

ايضاً

اذا كنت فى حاجة مرسلا *** و انت بها كلف مغرم

فارسل حكيما و لا توصه *** و ذاك الحكيم هو الدرهم

ايضاً

قد قال في ما مضىٰ حكيم *** ما المرء إلّاباصغريه

فقلتُ قول امرء لبيب *** ما المرء إلّابدرهميه

من لم يكن معه درهماه *** لم يلتفت عرسه اليه

و كان من ذله حقيرا *** تبول سنوره عليه

از تأليفات اوست:

1. الاتباع والمزاوجة؛ 2. اختلاف النّحاة (النّحويين خ ل)؛ 3. اخلاق النّبى صلى الله عليه و آله؛ 4. اصول الفقه؛ 5. امثلة الاسجاع؛ 6. الانتصار لثعلب؛ 7. تفسير اسماء النّبى صلى الله عليه و آله؛ 8. حلية الفقهاء؛ 9. دارات العرب؛ 10. ديوان شعر (كه در مصر و بيروت و اروپا چاپ و دو نسخۀ خطى آن نيز به شمارۀ 310 و 312 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 11. ذخائر الكلمات؛ 12. ذمّ الخطاء فى الشّعر؛ 13. سيرة النّبى صلى الله عليه و آله؛ 14. الصّاحبى يا فقه اللّغة (كه براى صاحب بن عباد تأليف و در قاهره چاپ و يك نسخۀ خطى آن نيز، كه در 382 ه‍. ق نوشته شده، در استانبول موجود است)؛ 15. العمّ والخال؛ 16. غريب القرآن يا غريب اعراب القرآن؛ 17. الفصيح؛ * فقه اللّغة (كه به نام صاحبى مذكور شد)؛ 18. مجمل اللّغة (كه با اختصارش فوايد بسيارى را مشتمل و صاحب قاموس به ذكر اوهام و اشتباهات وى پرداخته و مع ذلك بسيارش تجليل مى نمايد)؛ 19. مقائيس اللّغة؛ 20. مقدّمة فى النّحو؛ 21. مقدّمة فى الفرائض و غير اينها.

به سال 375 يا 390 يا 393 يا 395 ه‍. ق در حصارى از محلّه اى محمديه نام از رى وفات يافته و در مقابل قبر قاضى على بن عبدالعزيز جرجانى دفن شده است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 64؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 80؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 215؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 37؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 511.

136 ابن فارس، احمد بن فارس بن يوسف --> شدياق

ابن الفارسى، محمد بن احمد --> فتال، محمد بن احمد بن على

4387. ابن الفارض، عمر بن على (... - 632 ه‍. ق)

بن مرشد بن على، يا عمر بن حسن بن على بن رشيد، يا عمر بن فارض، يا عمر بن على بن فارض، يا عمرو بن على بن مرشد، اندلسى مغربى، حموى الاصل، مصرى المسكن والمدفن والولاده، ابوالحفص يا ابوالقاسم الكنيه،

ابن الفارض الشّهره، شرف الدين اللّقب، از اكابر عرفا و شعرا و مشايخ متصوفۀ نامدار، بسيار با تمكين و وقار. در مجلس او تمامى حضار ساكت و صامت بوده و نزد مصريّين نهايت احترام داشته است. وقت راه رفتن، مردم ازدحام مى كردند و درخواست دعاى خير و بركت مى نمودند. اوقاتى كه در مكّۀ معظمه اقامت داشته، روز و شب بيابان گرد بود. با وحشيان صحرا انس مى گرفت و بدين معنى اشاره كرده است:

و ابعدني عن اربع بعد اربعي *** شبابي و عقلي و ارتياحي و صحتي

فلي بعد اوطا نى سكون الىٰ الفلا *** و بالوحش انسي اذ من الانس وحشتي

اخذتم فؤادي و هو بعضي عندكم *** فما ضرّكم ان تبتعوه بجملتى

اشعارش بسيار لطيف و ظريف و مليح و فصيح بود و بس جاى شگفت است كه معانى دقيقه و رموز و نكات رقيقۀ عرفان و تصوف را با انواع محسنات لفظيّه و معنويّۀ بديعيّه توأم ساخته است. از اشعار و آثار قلمى ابن الفارض است:

1. ديوان شعر (كه بارها در مصر و بيروت و غيره چاپ شده است)؛ 2. قصيدۀ تائيّه صغرى در تصوف كه چهل وپنج بيت بوده و مطلع آن، اين است:

نعم بالصبا قلبي صبا لأحبّتى *** فيا حبذا ذاك الشذاحين هبت

3. قصيدۀ تائيّه كبرى (نيز در تصوف كه به شش صد يا هفت صد و پنجاه بيت مشتمل و حاوى تمامى حالات سير و سلوك و اصطلاحات عرفا و صوفيه و محل توجه فحول و اكابر بوده و شروح بسيارى بر آن نوشته اند و از مهمات قصايد مشهوره مى باشد و در ايران و با ترجمۀ آلمانى در وين چاپ و حسب الامر رؤيايى حضرت رسالت صلى الله عليه و آله نام اولى آن را، كه لوائح الجنان و روائح الجنان بوده، به نظم السّلوك تبديل داده است)؛ 4. قصيدۀ فائيّه (كه چهل ونه بيت بوده و در جلد سيم كشكول بهائى مذكور است)؛ 5. قصيدۀ يائيّه.

137 اقوال ارباب تراجم دربارۀ وى تفريطاً و افراطاً مختلف است؛ بعضى از ايشان محكوم به فسق، بلكه زندقه و كفر و الحاد و حلول و اتحادش كرده اند و برخى زياده از حدّش ستوده و غرايب و كرامات بسيارى بدو منسوب و از متبحّرين علوم دينيّه و فنون عرفان و تصوف و سير و سلوك و طريقت و حقيقت دانسته اند و از جملۀ مجذوبينش

شمرده و گويند كه تمامى اشعار خود را در همان حال جذبه و محو و فنا فى الله و بى خودى نظم كرده است، بلكه جمعى به تشيّع وى رفته و شيخ بهائى هم در چندين جا از جلد سيّم كشكول با ترحم و دعاى خير يادش كرده است و از بعض ابيات قصيدۀ تائيّۀ او هم استشمام رايحۀ تشيّع مى شود:

و من مذهبى فى الحث بالآل مذهبى *** و ان ملت يوما عنه فارقت ملتي

گروهى، چنانچه طريق احتياط و سلامت است، سكوت ورزيده و قضاوت نكرده اند.

وجه «ابن الفارض» گفتن صاحب ترجمه به نوشتۀ قاضى نورالله، به جهت لقب «فارض» داشتن پدرش، على، مى باشد كه در علم فرايض متخصّص بوده است.

ابن خلّكان نيز گويد: فارض كسى را گويند كه فروض و وظايف و حقوق لازمۀ زنان را، كه بر ذمّۀ مردان ثابت است، مى نويسد. ديگر چيزى نگفته و ظاهر آن نيز آن است كه «فارض» لقب پدرش، على، بوده است و به هرحال، بعضى از ارباب تراجم به همين جهت، او را «عمر بن فارض» نوشته اند؛ چنانچه در صدر عنوان اشاره نموديم و اما «عمرو» بودن نام او فقط در روضات است و در مدارك ديگر «عمر» مى باشد.

وفات ابن الفارض به سال 632 ه‍. ق در 57 يا 77 سالگى در قاهره مصر واقع شد و در قرافه مدفون گرديد. قبرش معروف و مزار اهل مصر بوده و جملۀ «خداآگاه» مادّۀ تاريخ وفات اوست.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 786]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 653؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 505؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 417؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 449؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 133؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 40؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 80؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 380.

ابن فاضل، محمد بن جرير بن رستم --> طبرى، ابن جرير شيعى

4388. ابن الفتى، سليمان بن عبدالله (... - 575 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن الفتى»، اديب نحوى لغوى، از فضلاى قرن ششم هجرى رى مى باشد كه 138 علوم ادبيّه را در بغداد از ثمانينى اخذ كرد. به اصفهان رفته و در 575 ه‍. ق در آنجا درگذشته و از اوست:

تذلل لمن ان تذلل له *** رأى ذاك للفضل لا للبِله

و جا نب صداقه من لم يزل *** علىٰ الاصدقاء يرىٰ الفضل له

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 251.

ابن الفخر، على بن عيسى --> اربلى، على بن عيسى

4389. ابن الفرائقى، احمد بن طبيب (... - 286 ه‍. ق)

سرخسى، معروف به «ابن الفرائقى»، از مشاهير فصحا و بلغاى عامّه مى باشد كه در علم آثار و سير هم خبير، در فنون حكمت بصير، از مقرّبين معتضد باللّه عباسى، تأليفاتى بدو منسوب و به الحاد و زندقه مى گراييده است. وى در سال 286 ه‍. ق به امر معتضد مقتول گرديد.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 3، ص 98.

ابن فراموز، محمد بن فراموز --> خسرو، محمد بن فراموز

ابن فرحون يا فرهون، ابراهيم بن على --> برهان الدين، ابراهيم بن على

4390. ابن فرشته، عبداللطيف (... - 885 ه‍. ق)

بن عبدالعزيز بن فرشته، ملقّب به «عزالدين»، معروف به «ابن فرشته»، فقيهى است حنفى محقّق مدقّق، با كثرت قوۀ حافظه مشهور، در حل مشكلات علميّه متمهّر، شرح المنار و مبارق الازهار فى شرح شارق الانوار، كه هر دو در استانبول چاپ شده، از تأليفات او بوده است كه اوّلى در اصول فقه و شرح كتاب منار ابوالبركات نسفى است. صاحب ترجمه در سال 885 ه‍. ق درگذشت و ازآن رو كه «فرشته» به پارسى «مَلَكْ‌» (به فتح لام) را گويند، به «ابن ملك» نيز معروف است.

منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، فوائد البهيّه فى تراجم الحنفيّة، ص 107.

4391. ابن الفرضى، عبدالله بن محمد (... - 403 ه‍. ق)

بن يوسف بن نصر، فرضى ازدى اندلسى قرطبى، مكنّى به «ابوالوليد» و «ابومحمد»، معروف به «ابن الفرضى»، فقيه 139 محدّث حافظ رجالى قاضى اديب شاعر، از افاضل اوايل قرن پنجم هجرى شهر قرطبه از بلاد اندلس بوده و مدتى در شهر بلنسيه از آن

نواحى قضاوت نموده است و از تأليفات اوست:

1. اخبار شعراء اندلس؛ 2. تاريخ علماء اندلس؛ 3. المؤتلف والمختلف.

عاقبت در اثر دعاى خود كه دست بر استار كعبه، توفيق شهادت را از درگاه خداوندى مسئلت نموده بوده، روز دوشنبه ششم شوال 403 ه‍. ق در 52 سالگى مقتول بربريان شد. سه روز به همان حال در خانۀ خود مانده و شكل و صورتش تغيير يافت. بعد از آن بى غسل و نماز و كفن به خاكش سپردند و از اوست:

اسير الخطايا عند بابك واقف *** علىٰ وجل مما به انت عارف

يخاف ذنوبا لم يغب عنك غيبها *** و يرجوك فيها و هو راج و خائف

فيا سيدى لاتخزني في صحيفتي *** اذا نشرت يوم الحساب الصحائف

و كن مونسى فى ظلمة القبر عند ما *** يصد ذوو القربى و يجفو المؤالف

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 290؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 1، ص 321؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 653.

•

ابن فرقد، داوود

•

ابن فرقد، عبدالمجيد

•

ابن فرقد، عبدالرحمان

•

ابن فرقد، يزيد

(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال و با نبودن قرينه، ظاهراً آخرى مراد است.

4392. ابن فركاح، عبدالرحمان بن ابراهيم بن سباع (... - 690 ه‍. ق)

عزازى، ملقّب به «تاج الدين»، از اكابر فقهاى شافعيّه مى باشد كه بر معاصرين خود مقدّم بود. در سال 690 ه‍. ق در دمشق شام درگذشته و در مقبرۀ باب الصغير دفن شد.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 17.

ابن فرهون --> ابن فرحون

ابن الفريعه، حسان بن ثابت --> حسّان

4393. ابن الفصيح، احمد بن على بن احمد (... - 755 ه‍. ق)

همدانى، ملقّب به «فخرالدين»، مكنّى به «ابوطالب»، معروف به «ابن الفصيح»، از اكابر علماى حنفيّه و جامع علوم عقليّه و نقليّه مى باشد. رياست مذهبى در عهد خود بدو منتهى و در مقبرۀ 140 ابوحنيفه تدريس مى كرده است. از آثار قلمى اوست:

1. نظم السّراجيّة (در فرائض)؛ 2. نظم الكنز؛ 3. نظم المنار (در اصول فقه)؛ 4. نظم النّافع.

به سال 755 ه‍. ق در 75 سالگى درگذشت.

منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 26.

•

ابن فضّال،(1)احمد بن حسن بن على بن فضّال

•

ابن فضّال، حسن بن على بن فضّال

•

ابن فضّال، على بن حسن بن على بن فضّال

•

ابن فضّال، على بن فضّال

•

ابن فضّال، محمد بن حسن بن على بن فضّال

(پنج شخص مذكور) مصطلح رجال و عنوان چند تن از اولاد فضال بن عمر بن ايمن از موالى عكرمة بن ربعى مى باشند و با اينكه مذهب فطحى داشته اند، از موثقين روات مى باشند، روايات ايشان محل اعتماد بوده و بعضى از ايشان از آن مذهب منصرف و به عقايد حقّۀ اماميّه معتقد شده اند و تمامى مراتب را موكول به كتب رجاليّه مى دارد. دو عنوان نخست مشهورتر از ديگران هستند.

ابن الفضل، هبة الله بن فضل --> ابن القطان، هبة اللّٰه

4394. ابن فضل الله، احمد بن يحيى (... - 749 ه‍. ق)

يا محيى الدين بن فضل الله بن احمد بن يحيى، عدوى مصرى، عمرى النسب، شهاب الدين اللّقب، ابوالعباس الكنيه، كاتب دمشقى و ابن فضل الله الشّهره، از افاضل


1) . به صيغۀ مبالغه. (مؤلف)

قرن هشتم هجرت مى باشد كه در ادبيّات و شعر و انشا وحيد عصر خود بود. در هيئت و اسطرلاب و تاريخ و جغرافيا، خصوصاً در تاريخ هند و ترك و مغول، نيز دستى توانا داشته و از تأليفات اوست:

1. الدّعوة المستجابة؛ 2. دمعة الباكى و يقظة السّاهى؛ 3. سفرة السّافر؛ 4. صبابة المشتاق (در مدايح نبويه)؛ 5. فواضل السّمر فى فضائل آل عمر (كه چهار مجلد است)؛ 6. مسالك الابصار فى ممالك الامصار (كه بيست جلد بزرگ است)؛ 7. نفحة الرّوض.

به سال 749 ه‍. ق در 49 سالگى در مصر درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 110]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 654.

4395. ابن الفقيه، احمد بن فقيه (قرن 4 ه‍. ق)

يا احمد بن محمد بن اسحاق بن ابراهيم، همدانى، طباطبايى، مكنّى به «ابوبكر» يا «ابوعبدالله»، معروف به «ابن الفقيه»، در اوايل قرن چهارم هجرت از اكابر جغرافيّين و اهل ادب بوده و از تأليفات اوست 141 كتاب البلدان يا مختصر كتاب البلدان كه در ليدن چاپ و بعد از وفات معتضد، شانزدهمين خليفۀ عباسى (279 ه‍. ق)، تأليف شده و به جز موارد نادره نامى از بغداد نبرده و فقط بلاد عظيمه را ذكر كرده است. سال وفاتش به دست نيامد و نام او را در قاموس الاعلام «احمد بن فقيه» نوشته و ظاهر، آن است كه پدرش، محمد، ملقّب به «فقيه» بوده است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 790؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 203؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 4، ص 199.

4396. ابن الفقيه، عبدالواحد بن ابراهيم (... - 636 ه‍. ق)

مكنّى به «ابومنصور» و معروف به «ابن الفقيه»، از مشاهير محدّثين و ادبا بوده و از اوست:

و من العجائب إنّ قلبي يشتكي *** شوقا اليك و انت فيه مقيم

در سال 636 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 654.

4397. ابن فلاح، منصور (... - 680 ه‍. ق)

بن فلاح بن محمد، يمنى نحوى، معروف به «ابن فلاح»، ملقّب به «تقى الدين»، از ادباى قرن هفتم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:

1. الكافى (كه دلالت به معرفت وى در اصول فقه هم دارد؛ چنانچه در روضات گفته و ظاهر كشف الظّنون آنكه كافى ابن فلاح در نحو است و دور نيست كه دو كتاب كافى نام داشته باشد)؛ 2. المغنى (در نحو).

در سال 680 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 474]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 456، س 34.

ابن الفنارى، محمد بن حمزه --> فنارى، محمد بن حمزه

ابن فندق، على بن زيد --> بيهقى، على بن زيد

4398. ابن فورجه، محمد بن حمد (330 - بعد از 427 ه‍. ق)

بن محمد بن عبدالله بن محمود بن فورجه، يا محمد بن حمزة بن فورجه، يا آنكه نام و نسبش موافق روضات «حمد بن محمد بن عبدالله بن فورجه» مى باشد؛ به هرحال، در اصل بروجردى و يا به قول ثعالبى، اصفهانى بوده و در رى اقامت داشت. اديبى است فاضل نحوى لغوى، از افاضل قرن پنجم 142 هجرت كه در نظم و نثر مبرّز بوده و از تأليفات اوست:

1. التّجنّى على ابن جنّى؛ 2. الفتح على ابى الفتح ابن جنّى (كه در رد شرح متنبى ابن جنى بوده).

از اشعار اوست:

ايها القاتلى بعينيه رفقا *** انما يستحق ذا من قلاكا

اكثر اللائمون فيك عتا بى *** انا واللائمون فيك فداكا

ان لى غيرة عليك من اسمي *** انه دائما يُقبِّل فاكا

در روضات اين شعر را هم مؤيد «حمد» بودن نام او گرفته است. ولادت او در ذى حجۀ سال 330 ه‍. ق بوده و سال وفاتش به دست نيامد و به قول كشف الظّنون و ثعالبى، در سال

427 ه‍. ق زنده بوده است؛ اما زنده بودن او در سال 455 ه‍. ق چنانچه در معجم الادباء مى باشد، مستبعد است.

لفظ «فورجه»، به تصريح روضات، (به ضمّ فا و سكون واو و فتح و تشديد راء) است، لكن در قاموس الاعلام با زاء نوشته شده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 72]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 18؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 262، س 36؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 654.

4399. ابن فورك، محمد (... - 446 ه‍. ق)

بن حسن يا حسين بن فورك (بر وزن دوزخ)، اديب نحوى فاضل متكلّم اصولى عارف واعظ زاهد، اصفهانى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن فورك»، مدتى در عراق مشغول تدريس بوده؛ پس به رى رفت. اخيراً به حسب درخواست كتبى اهالى نيشابور به آن نواحى عزيمت كرد و مورد محبّت و اخلاص فوق العاده گرديد.

براى او خانه و مدرسه تهيه كردند. او نيز در اثر قدردانى اهالى به نشر بسيارى از علوم متنوعه موفق شد. براى مناظرۀ مذهبى به غزنه دعوت گرديد. در اثناى مراجعت در سال 406 يا 446 ه‍. ق مسموماً درگذشت و جنازه اش به نيشابور نقل و در محلّۀ حيره مدفون شد.

قبرش معروف و مزار و به قرينۀ معاصر بودن او با صاحب بن عبّاد (متوفى به سال 385 ه‍. ق)، چنانچه بعضى از اجلّه نوشته اند، تاريخ اوّلى مذكور اقرب به صحت است.

از تأليفات اوست المشكل فى الحديث و يك نسخه از آن، كه در سال 607 ه‍. ق 143 نوشته شده، به رقم 628 در خزانۀ بانگى فور موجود است و غير اين كه تا صد تأليف در اصول فقه و اصول دين و معانى قرآن و موضوعات ديگر بدو منسوب مى باشد و رجوع به عنوان اسفرايينى، ابراهيم بن محمد بن ابراهيم نيز نمايند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 654؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 81؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 714؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 56؛ الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 44 و 64.

4400. ابن الفوطى، شيخ عبدالرزاق (... - 723 ه‍. ق)

بن احمد بن محمد بن محمد بن احمد بن عمر بن محمد بن محمود بن احمد بن محمد بن مفضل بن عباس بن عبدالله بن معن بن زائده شيبانى ابن الصابونى، مروزى الاصل، بغدادى المسكن، ابوالفضل الكنيه، ابن الفوطى الشّهره، جمال الدين يا كمال الدين اللّقب، نسبش موافق آنچه از درر كامنه نقل شد، با دوازده واسطه به معن بن زائده مى رسد و چنانچه از نسب مذكور روشن مى گردد، گاهى به «ابن الصابونى» هم متّصف، بلكه در قاموس الاعلام فقط به همين عنوان مذكورش داشته است.

به هرحال، وى از مشاهير محدّثين و مورّخين و افاضل ادباى اوايل قرن هشتم هجرت مى باشد كه در منطق و علوم اوايل و فنون حكمت خبير، ذهنى نقّاد و طبعى وقّاد داشت. به هر دو زبان عربى و فارسى شعر خوب مى گفت. خطّش نيز بسيار ممتاز و خوب و مانند خط خطّاط شهير، ابن البواب، بوده است. وى در عداد مشاهير خطّاطين معدود و بسيار سريع القلم بود. روزى چهار جزوه با خط خوب مى نوشت. بسا بودى كه بر پشت خوابيده و دست به طرف سقف خانه كتابت مى كرد و بسيارى از كتب قديمه را با خط مليح خود استنساخ كرده است. يك نسخه از كتاب خريدة القصر عماد كاتب، كه با خط ابن الفوطى و چهار مجلّد بزرگ بوده، به دست ابن حجر رسيد.

اتحاف صاحب يمنش كرده و به انعامات بسيارى نائل گرديد.

ابن الفوطى در فاجعۀ بغداد و تسلّط مغول اسير شد و به استخدام از طرف خواجه نصير طوسى موفق آمد. سال ها از آن يگانه فيلاسوف اسلامى تلمذ كرده و اساس منطق و فلسفه و علوم متنوعه را متقن داشت. مدتى هم مباشر كتابخانه و خزانۀ رصد مراغه، كه چهارصد هزار كتاب داشته، گرديد. بعد از مراجعت به بغداد نيز تا آخر عمر كتابدار 144 مدرسۀ مستنصريۀ آنجا بود. اينك به مطالعات كتب بسيار تاريخى و غيره موفق شد و بالخصوص در تراجم احوال اكابر و تواريخ و اخبار و سير به اطّلاعات وافره نائل آمد و تأليفات طريفه اى در صفحۀ روزگار به يادگار گذاشت:

1. تاريخ الحوادث من آدم الى خراب بغداد؛ 2. تذكرة الرّصد (كه تواريخ رصدخانۀ شهر مراغۀ آذربايجان ايران را، كه به فاصلۀ يك سال از فتح بغداد از طرف خواجه نصيرالدين طوسى تأسيس يافته بوده، حاوى و فوايد علميه و تاريخيّه بسيارى را مشتمل است)؛ 3. تلخيص مجمع الآداب ذيل (كه از انفس كتب بوده و يك نسخه

فوتوگرافى آن در كتابخانۀ معارف بغداد موجود است)؛ 4. تلقيح الافهام فى المختلف والمؤتلف (كه مجدول است)؛ 5. الحوادث الواقعة (الجامعة خ ل) والتّجارب النّافعة فى المأة السّابعه (كه در بغداد چاپ و حاوى بعضى از وقايع مهمه قرن هفتم است)؛ 6. درر الاصداف فى غرر الاوصاف (كه به ترتيب مراحل وجود از مبدأ تا معاد مرتب و بيست مجلد است)؛ 7. الدّرر النّاصعة فى شعراء المأة السّابعة؛ 8. مجمع الآداب فى معجم الاسماء والالقاب؛ 9. معجم الشّيوخ و غيرها.

وفات ابن فوطى در سيّم محرّم 723 ه‍. ق در 81 سالگى در بغداد واقع و در مقبرۀ شونيزيه مدفون گرديد. ظاهر بعض كلمات ذريعه آنكه «صابونى» لقب جدّش، محمد، بوده و «ابن صابونى» گفتن او نيز به همين جهت است. «فوطى» هم، كه با فاى مضمومه مى باشد، نه با قاف يا غين، چنانچه بعضى توهّم كرده اند، لقب جدّ مادرى او مى باشد كه لنگى و فوطه فروش بوده است. اما مذهب او به زعم بعضى، معتزلى شافعى بوده، ولكن صاحب ذريعه به تشيّع وى رفته و شايد تلمذ و شدّت اهتمام او به حال خواجه و ارتباط او با علماى شيعه نيز قرينۀ تشيّع باشد و قضاوت موكول به كتب ديگر است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 566]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 3، ص 225، ش 819]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 640؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 364.

ابن الفوطيه، محمد بن عمر بن عبدالعزيز --> ابن القوطيه

4401. ابن فهد، احمد بن فهد (قرن 9 ه‍. ق)

بن حسن بن محمد بن ادريس، احسائى مقرى، ملقّب به «شهاب الدين»، معروف به «ابن فهد»، از ثقات علما و فقهاى اماميّۀ اوايل قرن نهم هجرت و از تلامذه شيخ احمد «ابن المتوج» بحرانى آتى الذكر بوده 145 و از تأليفات اوست خلاصة التّنقيح فى المذاهب الحقّ الصّحيح كه در فقه اماميّه و دو مجلّد بزرگ و شرح ارشاد علاّمۀ حلّى است و جلد دويم آن، كه از نكاح تا آخر ديات مى باشد، به نظر صاحب ذريعه رسيده است و مؤلف در آخر آن خود را بدين روش معرفى مى نمايد: «اين كتاب خلاصة التّنقيح به دست مؤلف خود، احمد بن محمد بن فهد بن حسن بن محمد بن ادريس، در بيست وسيّم رمضان 806 ه‍. ق به پايان رسيد» و بنابراين، اين ابن فهد نيز مثل ابن فهد حلّى مذكور ذيل،

احمد پسر محمد بن فهد مى باشد. چون در اسم و زمان و اساتيد و مشايخ روايت و اشتهار به «ابن فهد» و تأليف شرح ارشاد متحد و مشترك هستند، لذا در اغلب موارد منشأ اشتباه اسمى شده و هر دو را يكى پنداشته و كتاب خلاصة التّنقيح مذكور را از ابن فهد مذكور ذيل دانند، لكن علاوه بر تأليفات ايشان قيود «مقرى» و «احسائى» و لقب «شهاب الدين» و نبودن كنيه و پدر بودن فهد در اينجا و «حلّى» و «اسدى» و لقب «جمال الدين» و كنيۀ «ابوالعباس» داشتن و جد بودن فهد در ابن فهد حلّى ذيل در امتياز و تعدّد ايشان كافى و علاوه بر همۀ اينها، صاحب ترجمه (ابن فهد احسائى) در حلّه معروف و ابن فهد حلّى ذيل در كربلا مشهور است. سال وفات و مشخّص ديگرى از همين ابن فهد احسائى به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 7، ص 222-223، ش 1072]؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 44]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 21؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 238.

4402. ابن فهد، احمد بن محمد بن فهد (... - 841 ه‍. ق)

اسدى حلّى، ملقّب به «جمال الدين»، مكنّى به «ابوالعباس»، معروف به «ابن فهد»، از اكابر و اعيان علماى اماميّۀ قرن نهم هجرت مى باشد كه فقيه فاضل، محدّث كامل، عابد زاهد ثقه و صالح مرتاض، حاوى فروع و اصول، جامع معقول و منقول، در فضايل و كمالات ظاهر و باطن و لفظ و معنى و علم و عمل و فضل و عرفان و زهد و تقوا شهرۀ آفاق مى باشد و تأليفات او بهترين معرّف تمامى مقامات علمى و عملى وى بوده و حاكى از بعض عوالم ديگرش نيز مى باشد:

1. آداب الدّاعى؛ 2. الادعية والختوم؛ 3. استخراج الحوادث و بعض الوقايع 146 المستقبلة من كلام اميرالمؤمنين عليه السلام فى ما انشأه فى صفّين بعد شهادة عمار بن ياسر (كه خروج چنگيزخان و ظهور شاه اسماعيل صفوى و پاره اى اسرار علوم غريبه و وقايع آينده را حاوى و همۀ آنها را از كلام معجزنظام حضرت على عليه السلام، كه در صفين بعد از شهادت عمار ياسر فرموده، استنباط كرده است. موافق آنچه از رياض العلماء و مجالس المؤمنين نقل شده، سيد محمد بن فلاح مشعشعى (متوفى به سال 870 ه‍. ق)، كه از تلامذۀ ابن فهد و جد اعلاى سيد على خان حويزى سابق الذكر

مى باشد، به بعضى از آنها اطلاع يافت و به واسطۀ اعمال آنها در غرض شخصى و هوا و هوس نفسانى، منتهى به الحاد و اظهار دعاوى باطله گرديد)؛ 4. اسرار الصّلوة؛ 5. تاريخ الائمّة؛ 6. التّحرير (در فقه)؛ 7. التّحصين فى صفات العارفين من العزلة والخمول بالاسانيد المتلقاة عن آل الرّسول؛ 8. ترجمة الصّلوة (در بيان معانى اقوال و افعال نماز)؛ 9. تعيين ساعات اللّيل و تشخيصها بمنازل القمر؛ 10. جامع الدّقائق و كاشف الحقائق (كه نام ديگر مهذّب مذكور ذيل است)؛ 11. الدّرّ الفريد فى التّوحيد؛ 12. الدّرّ النّضيد فى فقه الصّلوة؛ 13. شرح ارشاد علامه (كه نامش المقتصر است)؛ 14. شرح الفيّۀ شهيد؛ 15. عدّة الداعى و نجاح السّاعى (كه در ايران چاپ و سه نسخۀ خطى آن نيز به شماره هاى 2137 و 2138 و 2140 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 16. فقه الصّلوة؛ 17. كفاية المحتاج فى مسائل الحاج؛ 18. اللّمعة الجليّة فى معرفة النّيّة؛ 19. المسائل البحرانيّات؛ 20. المسائل الشّاميّات؛ 21. مصباح المبتدى و هداية المهتدى (المقتدى خ ل)؛ * المقتصر فى شرح الارشاد؛ 22. الموجز الحاوى؛ * المهذّب البارع فى شرح المختصر النّافع.

گويند كه ابن فهد حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب ديد كه دست در دست علم الهدى بود. هر دو لباس حرير سبزرنگ در بر داشتند. در روضۀ مطهّرۀ علويه سير مى كردند. ابن فهد سلام كرد و بعد از جواب سلام، علم الهدى گفت: «اهلا بناصرنا اهل البيت»؛ سپس اسامى تأليفات او را استفسار نمود. بعد از ذكر آنها فرمود كتاب ديگرى كه مشتمل بر تحرير مسائل و تسهيل طرق و دلايل باشد، تأليف داده و بدين جمله: «بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد للّه المقدس بكماله عن مشابهة المخلوقات» افتتاح كن. ابن فهد گويد: بعد از بيدارى كتاب تحرير را تأليف كرده و به همان جمله افتتاح نمودم. نيز از كتاب تكملة الرّجال شيخ عبدالنبى كاظمى نقل است كه ابن فهد در زمان ميرزا اسبند تركمان، والى عراق، با علماى عامّه مناظرۀ مذهبى كرد و ايشان از جواب درماندند. والى نيز به همين جهت، شيعه شده و خطبه و سكّه را با اسامى ائمّۀ معصومين عليهم السلام مزيّن گردانيد.

147 وفات ابن فهد به سال 841 ه‍. ق در 85 سالگى در كربلاى معلّى واقع شد. قبر شريفش نزديك خيمه گاه معروف، كراماتى از آن منقول و محل تعظيم و تبرّك اهل تقوا بوده و از باطن وى استمداد مى نمايند. صاحب رياض نيز مكرّر به زيارتش رفته و تبرّك

مى جسته است و در نخبة المقال گويد:

و احمد بن فهد الحلي اجل *** مقبضه «الخير» و عمره «نهل»(1)

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 15، ص 228، ش 1491]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 20؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 81؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 226؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 92، ش 529]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 238.

ابن فهد، محمود بن سليمان بن فهد --> شهاب الدين، محمود

ابن فيروز، معروف بن فيروز --> كرخى، معروف

ابن فيره، قاسم بن فيره --> شاطبى، قاسم بن فيره

4403. ابن قائد، محمد بن قائد (... - 576 ه‍. ق)

اوانى،(2)از مريدان شيخ عبدالقادر گيلانى و از اكابر عرفا و صوفيّه مى باشد كه شيخ، او را «معربدالحضرة» گفته و از منفردينش مى شمرده است. «منفردين» در اصطلاح ايشان، جماعتى را گويند كه از قطب خارج و بى واسطۀ قطب از درگاه فيّاض حقيقى اخذ فيض نمايند. حضرت خضر و حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله را هم پيش از بعثت از ايشان دانند. ابن قائد در سال 576 ه‍. ق درگذشت و هريك از دو جملۀ «محمد آفتاب» و «سردار عالى» مادّۀ تاريخ اوست.

منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 1، ص 128]؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 105؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 391.

ابن قاسم، عبدالرحمان بن قاسم --> عتقى

4404. ابن قاسم، محمد بن قاسم (... - 918 ه‍. ق)

فقيه شافعى غزى، مكنّى به «ابوعبدالله»، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به


1) . الخير = 841 / نهل = 85.

2) . اوانى: منسوب به موضع اوان نام است نزديكى مدينه و يا شهركى اوانا نام است از توابع دجيل در ده فرسخى بغداد. (مؤلف)

«ابن قاسم» و «ابن الغرابيلى»، از تلامذۀ 148 جلال الدين محلى مى باشد كه ولادتش در شهر غزّه (بر وزن مكّه) در اقصاى بلاد شام در دو فرسخى عسقلان واقع شد و به سال 918 ه‍. ق درگذشت. كتاب فتح القريب المجيب فى شرح الفاظ التّقريب، كه بارها در مصر و قاهره چاپ شده، تأليف اوست و اصل كتاب تقريب از ابوشجاع اصفهانى است.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1416.

4405. ابن قاسم، محمد بن محمد (قرن 11 ه‍. ق)

بن حسن بن قاسم، سيد حسينى عاملى جزينى عيناثى، معروف به «ابن قاسم»، محدّث حافظ، واعظ جليل القدر، عالم فاضل صالح، عابد زاهد، اديب شاعر، از اسباط شهيد ثانى و از افاضل قرن يازدهم هجرت مى باشد كه مادر مادرش دختر شهيد بوده و از تأليفات اوست:

1. الاثنى عشريّة فى المواعظ العدديّة (كه در نهم رجب 1068 ه‍. ق تأليف آن خاتمه يافته است)؛ 2. ادب النّفس؛ 3. حدائق الابرار و حقائق الاخبار (كه در 1081 ه‍. ق تأليف شده است)؛ 4. فوائد العلماء و فرائد الحكماء؛ 5. المنظوم الفصيح والمنشور الصّحيح (الصّريح خ ل).

اشعار بسيارى در موعظه گفته و از اوست:

المرء لايجزىٰ بغير سعيه *** اذ ليس للانسان إلّاما سعىٰ

واعلم بان كل من فوق الثرى *** لا بدّ من مصيره الى البلاء

و كل الى اللّه الامور تسترح *** وعد الى مدح الحبيب المجتبىٰ

و اثن على اخيه و ابن عمه *** قسيم دار الخلد حقا و لظّىٰ

والحسن المسموم ظلما والحسي‍ *** ن السيد السبط شهيد كربلا

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 16، ص 349، ش 1622]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 82.

4406. ابن القاص، احمد (... - 336 ه‍. ق)

بن ابى احمد قاص يا ابى احمد بن القاص، طبرى، فقيه قاضى واعظ، شافعى، مكنّى به

«ابوالعباس»، معروف به «ابن القاص»، از اكابر فقهاى شافعيّه مى باشد. نخست فقه را در بغداد از ابن سريج اخذ كرد؛ پس به سمت قضاوت به موطن خود، طبرستان، رفت و در آنجا به نشر علوم پرداخت. كتاب ادب القاضى و تلخيص و دلائل القبلة و المفتاح و المواقيت تأليفات وى مى باشند. عاقبت به سال 335 يا 336 ه‍. ق در بلدۀ طرسوس در اثناى موعظه درگذشت و پدر يا جدّش 149 به جهت قصه خوانى، معروف به «قاص» بوده است.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 18؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 41؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 2، ص 103.

4407. ابن القاضى، احمد (... - 1025 ه‍. ق)

بن محمد بن ابى العافيه، فقيه مورّخ ضابط، معروف به «ابن القاضى»، از افاضل عامّۀ قرن يازدهم هجرى بوده و از تأليفات اوست:

1. جذوة الاقتباس فى من حلّ من الاعلام بمدينة فاس (كه در فاس چاپ شده است)؛ 2. درّة الحجال فى اسماء الرّجال (كه متمم تاريخ ابن خلّكان است).

وى به سال 1025 ه‍. ق در 65 سالگى درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 309.

4408. ابن القاضى، مظفر بن عبدالرحمان (... - بعد از 650 ه‍. ق)

يا مظفّر بن عبدالسلام بن عبدالرحمان، بعلبكى دمشقى، ملقّب به «بدرالدين»، ازآن رو كه پدرش قاضى بعلبك بوده، به «ابن قاضى» معروف، از اطبّاى نامى اواسط قرن هفتم هجرى دمشق مى باشد كه در اثر مهارت علمى و عملى، نزد ملوك و اكابر بسيار محترم، به رياست كل اطبّاى آن ديار منصوب بوده و از تأليفات اوست:

1. كتاب الملح (در طب)؛ 2. مفرّح النّفس.

وفاتش بعد از سال 650 ه‍. ق است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1772]؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 250؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1255.

4409. ابن قانع، عبدالباقى بن قانع بن مرزوق (... - 351 ه‍. ق)

بغدادى، حافظ، مكنّى به «ابوالحسين»، معروف به «ابن قانع»، از مشاهير علما و محدّثين عامّه و مؤلف كتاب معجم الشّيوخ بوده و به سال 351 ه‍. ق در 86 سالگى درگذشت.

ابن قايماز، محمد بن احمد --> ذهبى

4410. ابن قبه، محمد بن عبدالرحمان بن قبه (قرن 4 ه‍. ق)

رازى، مكنّى به «ابوجعفر»، معروف به «ابن قبه»، فقيه متكلّم عظيم الشأن، از اعيان مشايخ و علماى اماميّه و اعاظم و حذّاق متكلّمين شيعۀ اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد كه با كلينى 150 (متّوفى به سال 329 ه‍. ق) و با ابوالقاسم كعبى بلخى سابق الذكر (متوفّى به سال 317 ه‍. ق)، كه از رؤساى معتزلۀ بغداد بوده اند، معاصر، در بدايت حال معتزلى مذهب، از تلامذۀ كعبى مذكور بوده و اخيراً مستبصر گرديد و به عقايد اماميّه معتقد شد و با استاد مذكور خود، ابوالقاسم بلخى كعبى به مقام معارضه برآمد و چند كتاب در اثبات امامت موافق عقيدۀ اثناعشريّه تأليف كرد و مشهورترين آنها كتابى است انصاف نام كه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، شيخ مفيد هم در كتاب عيون و محاسن و اكمال الدين و سيد مرتضى در فصول و شافى از آن كتاب روايت مى كنند.

شيخ ابوالحسن محمد بن بشر سوسنجردى، كه شرح حالش را به عنوان حمدونى نگارش داده ايم، گويد كه بعد از زيارت حضرت رضا عليه السلام به بلخ رفته و به ابوالقاسم بلخى، كه سابقۀ آشنايى داشتيم، وارد شدم. كتاب انصاف مذكور ابن قبه هم با من بود.

ابوالقاسم آن را ديده و ردّى به نام مسترشد بر آن نوشت. آن را در رى به نظر ابن قبه رسانيدم. او هم ردّى بر آن نوشته و به مستثبت موسوم داشت. آن را نيز در بلخ پيش ابوالقاسم بردم. ابوالقاسم نيز كتابى به نام نقض المستثبت در ردّ آن تأليف كرد. آن را نيز برداشته و عازم رى شدم كه به نظر ابن قبه برسانم، ولى پيش از ملاقات وفات يافته بود؛ بنابراين، وفات ابن قبه پيش از سال 317 ه‍. ق، كه تاريخ وفات ابوالقاسم است، مى باشد. در اعيان الشّيعه هم گويد كه وفات ابن قبه در اوايل قرن چهارم هجرت بوده و از تأليفات ابن قبه است:

1. الامامة؛ 2 و 3. الانصاف و التّعريف (هر دو در امامت و غير از اولى هستند)؛ 4. الرّدّ على ابى على الجبائى؛ 5. الرّدّ على الزّيديّة؛ 6. المستثبت (كه فوقاً ذكر شد).

اما لفظ «قبه» بنابر آنچه از علاّمۀ حلّى نقل شده، به كسر قاف و تخفيف باء ضبط كرده و از بعضى ضمّ وتشديد نقل شده و در فهرست ابن النديم با كسر و تشديد نوشته است (بدون ضبط).

4411. ابن قتّه، سليمان بن قتّه

قرشى، شاعر تابعى شيعى، از موالى بنى تميم بوده و ابياتى در مرثيۀ حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام گفته است. اولين كسى مى باشد كه حضرت امام حسين عليه السلام و شهداى كربلا را مرثيه گفته است؛ چنانچه 151 بعد از شهادت آن حضرت گذارش به كربلا افتاد.

همين كه مصارع شهدا را ديد، از كثرت گريه مشرف به موت شد و اين ابيات را انشا نمود:

و ان قتيل الطف من آل هاشم *** اذلّ رقا با من قريش فذلّتِ

مررت على ابيات آل محمد *** فلم ارها امثالها يوم حلت

تا آخر كه هفت بيت است و بعضى اين اشعار را به ابورامح خزاعى نسبت داده اند، لكن موافق نقل معتمد در مناقب ابن شهرآشوب و مقاتل الطّالبيّين ابوالفرج از ابن قته مى باشند. «قتّه» (بر وزن مكّه) نام مادر سليمان است و نام پدرش معلوم نشده و سال وفاتش هم به دست نيامد.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأول، ص 64]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 82.

4412. ابن قتيبه، سعيد (قرن 2 و 3 ه‍. ق)

بن مسلم بن قتيبة بن مسلم بن عمرو، بصرى الاصل، خراسانى المسكن، باهلى القبيله، ابومحمدالكنيه، ابن قتيبة الشّهره، از محدّثين اواخر قرن دويم و اوايل قرن سيّم هجرت مى باشد كه در حديث و علوم عربيّه خبير بود. گويد در اثناى سفر حج با خيمه و خرگاه از باديه عبور مى كردم. يك اعرابى را ديدم كه بر در خيمۀ خود ايستاده، با دقت تمام در خيمه و خرگاه من نگاه مى كند و پرسيد كه اينها مال كيست‌؟ گفتم: «مال مردى است از قبيلۀ باهله». گفت: «باللّه گمان ندارم كه خداى تعالى اين همه نعمت را

به يك مرد باهلى داده باشد»؛ پس چون طعن اعرابى را نسبت بدان قبيله ديدم بدو گفتم: «آيا دوست دارى كه اين همه خيمه و خرگاه مال تو بوده و باهلى باشى‌؟» سوگند ياد كرد كه نه. گفتم: «آيا دوست دارى كه تو اميرالمؤمنين بوده و از اهل آن قبيله باشى‌؟» باز اكيداً استنكاف نمود. گفتم: «دوست دارى كه باهلى بوده و بهشتى باشى‌؟» گفت: «قبول دارم؛ به شرط اينكه اهل بهشت باهلى بودن مرا ندانند»؛ پس يك كيسه درهم كه همراه داشتم، بدان اعرابى دادم. او نيز قبول كرده و اظهار امتنان نمود كه محل حاجتش بوده است؛ پس گفتم كه من باهلى هستم. فوراً كيسه را به سويم انداخت.

گفتم: «با اين حاجتى كه دارى، چرا ردّ مى كنى‌؟» گفت: «خوش ندارم كه در موقع ملاقات پروردگار مردى باهلى را حقى در ذمّۀ من باشد».

ابن قتيبه گويد كه اين قضيه را به مأمون عباسى نقل كردم. از خنده به پشت افتاده و از 152 كثرت صبر من تعجب كرده و صد هزار درهم به من جايزه داد. بارى، چنانچه از اين قضيه هم استكشاف مى شود، عرب از انتساب به قبيلۀ باهله استنكاف تمام دارد.

اينك گفته اند:

و لو قيل للكلب يا باهلى *** عوىٰ الكلبُ من لوم هذا النسب

و ما ينفع الاصل من هاشم *** اذا كانت النفس من باهلة

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 373؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 9، ص 74.

4413. ابن قتيبه، عبدالله بن مسلم بن قتيبه (... - 276 ه‍. ق)

مروزى الاصل، كوفى يا بغدادى الولاده، دينورى الاقامة والقضاوه، باهلى القبيله، ابومحمدالكنيه، ابن قتيبة الشّهره، اديبى است كاتب منشى، نحوى لغوى كامل، فقيه فاضل، از اكابر علماى عامّۀ قرن سيّم هجرت كه در بسيارى از علوم شرعيّه متنوعه از فقه و غرايب قرآن و معانى قرآن و مانند آنها حظّى وافر داشت. مدتى در دينور قضاوت نموده و به همين جهت، به «دينورى» هم موصوف بود. در اظهار حق كمال جسارت داشته و تأليفات بسيارى در فنون متنوعه دارد:

1. ادب الكاتب (كه بارها در مصر و استانبول و اروپا چاپ و دو نسخۀ خطى آن نيز به شماره هاى 2792 و 2793 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است. ابن خلدون در مقدمۀ تاريخ خود تحت عنوان «علم الادب» از اساتيد خود

نقل كرده كه مى گفتند اصول و اركان علم ادب چهار ديوان است: ادب الكاتب ابن قتيبه و كامل ابن مبرد و نوادر ابوعلى قالى بغدادى و بيان و تبيين جاحظ و كتب ديگر جز اين چهار كتاب فرع و تابع هستند)؛ 2. الامامة والسّياسة (كه در تاريخ خلافت و شروط آن است و بارها در مصر و قاهره چاپ و چند نسخۀ خطى آن نيز در كتابخانه هاى مصر و پاريس موجود است)؛ 3. تأويل مختلف الحديث؛ 4. دلائل النّبوّة؛ 5. الشّعر والشّعراء يا اخبار الشّعراء يا طبقات الشّعراء (كه بارها در قاهره چاپ شده است)؛ 6. عيون الاخبار (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 7. غريب الحديث؛ 8. غريب القرآن؛ 9. المسائل والجوابات؛ 10. مشكل الحديث؛ 11. مشكل القرآن؛ 12. المعارف (كه از قديم ترين كتاب هاى تاريخ عمومى و در مصر چاپ شده است)؛ 13. معانى الشّعر؛ 14. الميسر والقداح و غيرها كه بسيار بوده و در فهرست ابن النديم نگارش داده است.

وفاتش به سال 270 يا 271 يا 276 ه‍. ق در اوايل غيبت صغرى به موت فجأه واقع شد و اينكه بعضى از اهل عصر وفات او را در سال 322 ه‍. ق نوشته اند، اشتباه بوده و تاريخ وفات احمد، پسر 153 صاحب ترجمه، را تاريخ خود او پنداشته اند.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 115؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 170؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 272؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 82؛ الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 109؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 655.

• ابن القداح، عبداللّٰه بن ميمون اسود

مصطلح رجال است.

ابن قدامه، عبدالرحمان بن محمد --> موفق الدين، عبداللّٰه بن احمد

ابن قدامه، عبدالله بن احمد --> موفق الدين، عبداللّٰه بن احمد

ابن قدامه، قدامة بن جعفر بن قدامه --> كاتب بغدادى، قدامة بن جعفر بن قدامة

4414. ابن قدامه، محمد بن احمد بن قدامه (... - 744 ه‍. ق)

ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «ابن قدامه»، از مشاهير فقها و محدّثين و مورّخين حنبليّه مى باشد كه در نحو نيز دستى توانا داشته و از تأليفات اوست:

1. تاريخ الخوارج؛ 2. شرح تسهيل ابن مالك و غيره.

در سال 744 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 556.

4415. ابن قرقول، ابراهيم بن يوسف بن ابراهيم (... - 569 ه‍. ق)

مكنّى به «ابواسحاق»، معروف به «ابن قرقول»، از علماى قرن ششم هجرى عامّه و فقهاى ايشان بوده و مؤلف كتاب مطالع الانوار على صحاح الآثار است كه در حلّ مشكلات موطأ مالك و صحيح مسلم و صحيح بخارى مى باشد و به اصول مشارق الانوار قاضى عياض تأليف شده و در سال 569 ه‍. ق در شهر فاس درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 9]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 16.

ابن قره، ابراهيم بن ثابت --> صابى، ثابت بن قره

ابن قره، ابراهيم بن سنان --> حرانى، ابراهيم بن سنان

ابن قره، ثابت بن سنان --> صابى، ثابت بن سنان

ابن قره، ثابت بن قره --> صابى، ثابت بن قره

4416. ابن قريعه، محمد بن عبدالرحمان (... - 367 ه‍. ق)

بغدادى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن قريعه»، از فضلاى فقهاى قرن چهارم هجرت مى باشد كه در نكته سنجى و حدّت ذهن و جودت فهم و سرعت جواب و بديهه گويى در غايت اشتهار بود. تمامى سؤالات متنوعه را بى توقف و درنگ با لفظى فصيح مسجّع مليح جواب 154 مى گفت. رؤساى وقت مسائل غريبۀ خنده آورى نوشته و از وى سؤال مى كردند. او نيز فوراً مطابق سؤال ايشان جواب مى نوشت. مدتى قاضى سنديه و نواحى آن از اعمال بغداد بود. نزد وزير مهلّبى سابق الذكر هم تقرّبى بسزا داشت. وزير نيز جماعتى را برمى گماشت كه مطالب هزليّه و مضحكه را از او استفسار نمايند. او نيز مطابق سؤال هركس جواب هاى ظريفانه مى نوشت و اين گونه مسائل طريفه و جوابات ظريفۀ او را بعضى از ظرفا و اهل ذوق و صفا جمع و تدوين نموده اند كه به نوشتۀ ابن خلّكان، بين الناس كتابى مشهور است و از آن جمله يكى را به عنوان نمونه ثبت اين مختصر مى نمايد.

ابوالعباس بن معلى كاتب، كتباً استفتا نمود: «حضرت قاضى چه مى فرمايد دربارۀ مردى يهودى كه با زنى نصرانى زنا كرد. از ايشان فرزندى به وجود آمد كه رويش چون گاو و بدنش مانند انسان بود. اينك هر دو را دستگير كرده و كيفيت مجازات ايشان را موكول به حكم و فتواى حضرت قاضى داشته اند»؛ پس ابن قريعه در جواب نوشت: «هذا من اعدل الشهود على ملاعين اليهود بانهم اشربوا حب العجل فى صدورهم حتى خرج من ايورهم و ارى ان يناط برأس اليهودى رأس العجل و يصلب على عنق النصرانية الساق والرجل و يسحبا على الارض و ينادى عليهما ظلمات بعضها فوق بعض»؛ يعنى اين قضيه در باب گوساله پرستى ملاعين يهود از عادل ترين شهود است كه ايشان محبّت گوساله را چنان در سينه هاى خودشان جا دادند كه از آلات تناسلى ايشان بيرون آمد و فتواى من در اين مسئله آن است كه نخست بايد سر آن گوساله را به گردن آن مرد يهودى زانى آويخته و ساق و پاى آن را نيز صليب وار به گردن زن زانيۀ نصرانيّه معلّق كنند و آنگاه هر دو را به روى زمين كشيده و مقرر دارند كه جارچى و منادى بر سر ايشان داد زده و اين آيۀ كريمه را قرائت نمايد و نظاير اين بسيار است. وفات ابن قريعه به سال 367 ه‍ ق در 65 سالگى در بغداد واقع شد و «قريعه» (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) لقب جدّ صاحب ترجمه بوده است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 716؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 83؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 436؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 96؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 656.

155 4417. ابن القريه، ايوب (... - 84 ه‍. ق)

بن زيد (يزيد خ ل) بن قيس، هلالى نمرى، مكنّى به «ابوسليمان»، از مشاهير خطباى فصحاى عرب و جليس حجّاج بن يوسف ثقفى مى باشد. با اينكه اعرابى عامى بى سواد بوده، در فصاحت و بلاغت شهرت داشت؛ عاقبت در سال 82 يا 84 ه‍. ق به امر حجّاج مقتول گرديد. لفظ «قريه» (به كسر اوّل و فتح و تشديد دويم و سيّم)، كه در لغت به معنى چينه دان مرغان مى باشد، لقب خماعه يا حمامه، جدّۀ ايّوب، بوده است و به عقيدۀ كاتب اصفهانى، «ابن القريه» عنوان شخصى موهوم بوده و اصلاً وجود خارجى ندارد، مثل مجنون و ليلى و بعضى از نظاير وى.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 278]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 87؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 656.

4418. ابن قزمان، محمد بن عبدالملك بن قزمان (... - 555 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن قزمان»، از مبرّزين ادبا و شعراى وزراى قرن ششم هجرى مى باشد كه در رويّۀ خود متفرّد بود. فقط به اوزان و بحور عروضى متداولى اكتفا نكرده، بلكه اوزانى اختراع نمود كه در كتب و اشعار سلف اثرى از آنها نبوده است. در كلمات غير شعرى خود يك رويۀ متوسط بين النظم والنثر اتخاذ كرده بوده كه كلماتش موزون، ولكن نه در رديف نظم منتظم بودند و نه در سلك نثر منسلك.

ديوان ابن قزمان در برلين چاپ شده و در 555 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 657؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 214.

4419. ابن قسى، شيخ احمد بن قسى (... - 545 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن قسى»، از مشايخ صوفيّۀ اواسط قرن ششم هجرى اندلس مى باشد كه از اهل فضل و ادب بود. در ادبيّات و لغت نيز يدى طولا داشت. كتابى در تصوف به نام خلع النّعلين فى الوصول الى حضرة الجمعين تأليف كرده كه در موضوع خود مهم بوده و شيخ اكبر محيى الدين ابن العربى و شيخ عبدى، شارح فصوص، آن را شرح كرده اند. در سال 545 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 84]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 657.

4420. ابن قصّار، على بن عبدالرحيم بن حسن (... - 576 ه‍. ق)

اديب لغوى، رقى الاصل، بغدادى الولادة والمسكن والمدفن، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به 156 «ابن قصّار» (بر وزن عطّار)، ملقّب به «مهذب الدين»، از مشاهير ادبا مى باشد كه فنون ادبيّه را از ابن الشجرى و ابن الجواليقى سابقى الذكر فراگرفته و بر ديگران تقدّم يافته است. در خط و كتابت هم مهارتى بسزا داشته و خطهاى او را به قيمت گزاف خريد و فروش مى كرده اند. به سال 576 ه‍. ق در 68 سالگى در بغداد درگذشته و در مقبرۀ شونيزيه مدفون گرديد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 374.

4421. ابن قضيب البان، سيد عبدالله بن محمد (... - 1096 ه‍. ق)

حجازى، حلبى حنفى، معروف به «ابن قضيب البان»، از مشاهير شعرا و خطّاطين عرب مى باشد كه به هر سه زبان عربى و فارسى و تركى شعر خوب مى گفته است.

فضل و كمال و حسن خطّش معروف و بسيار مأنوس و نيكومعاشرت بوده و مدتى هم قضاوت دياربكر نموده است. يك قصيدۀ داليّه در مدح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله نظم كرده كه از جملۀ اسباب اشتهار وى گرديده و شرحاً و تخميساً محل توجه بعضى از اهل فضل مى باشد و از ابيات آن است:

اهلا بنشر من مهب زرود *** احيى فؤاد العاشق المنجود

و روى شذا خبر العقيق ففجرت *** منه عيون الدمع فوق خدودي

از آثار قلمى اوست:

1. حلّ العقال؛ 2. ديوانى مرتب؛ 3. نظم الاشباه الفقهيّه و غيرها.

وفاتش به قول قاموس الاعلام، به رقم هندسى 1006 ه‍. ق واقع شد و يا به زعم بعضى، در اواخر عمر آداب و اطوارش به كلى تغيير يافته و مردم را آزار و اذيّت مى كرده است تا آنكه به سال 1096 ه‍. ق به دست اهل بلد خود مقتول گرديد و ظاهر، آن است كه صفر اوّل در رقم هندسى مذكور سهو شده و عوض آن رقم 9 صحيح است.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 215؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 657.

4422. ابن القطاع، على بن جعفر (433-515 ه‍. ق)

بن على بن محمد بن عبدالله بن حسين، سعدى القبيله، صقلى الولاده، ابوالقاسم الكنيه، ابن القطاع الشّهره، مصرى الاقامه، از مشاهير ادباى اوايل قرن ششم هجرت مى باشد كه كاتب نحوى و بالخصوص در لغت وحيد عصر خود بوده و شعر خوب نيز مى گفته و از تأليفات اوست:

157 1. ابنية الاسماء والافعال والمصادر؛ 2. تاريخ صقليّه؛ 3. الدّرّة الخطيرة المختارة من شعر اهل الجزيره (كه حاوى شرح حال يك صدوهفتاد تن از شعراى جزيرۀ صقليه و

بسيارى از اشعار ايشان است)؛ 4. فرائد الشّذور و قلائد النّحور (در اشعار)؛ 5. لمح الملح (كه حاوى شرح حال شعراى اندلس و اشعار ايشان است) و غير اينها.

ابن القطاع به سال 433 ه‍. ق در جزيرۀ صقليه از اعمال اندلس از قبيلۀ بنى سعد به وجود آمد. در حدود سال 500 ه‍. ق، هنگام استيلاى فرنگ به مصر رفته و مورد تجليل و تبجيل اهالى گرديد و در سال 510 يا 514 يا 515 ه‍. ق درگذشته و نزديكى قبر شافعى دفن شد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 368؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 657 و ج 4، ص 2573؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 484.

4423. ابن القطان، احمد بن محمد بن احمد (... - 359 ه‍. ق)

بغدادى، مكنّى به «ابوالحسين»، معروف به «ابن القطان»، از اكابر فقهاى شافعيّه مى باشد كه فقه را از ابن سريج و ابواسحاق مروزى ياد گرفت. مدتى در بغداد تدريس نموده و عاقبت به رياست علمى كل عراق منصوب شد. در سال 359 ه‍. ق درگذشت و مصنّفات بسيارى در فقه و اصول و غيره بدو منسوب است.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 19؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 58، س 6.

4424. ابن القطان، محمد (قرن 9 ه‍. ق)

بن شجاع قطان انصارى حلّى، معروف به «ابن القطان»، ملقّب به «شمس الدين»، كه گاهى خودش نيز مثل پدرش به «قطان» موصوف مى باشد، عالمى است عامل، صالح فاضل كامل، از علماى اماميّۀ قرن نهم هجرت كه به واسطۀ فاضل مقداد (متوفّى به سال 826 ه‍. ق) از شهيد اوّل روايت كرده است و كتاب معالم الدين فى فقه آل ياسين تأليف منيف وى بوده و بهترين معرّف فقاهت و فضيلت علمى او مى باشد. فتاوى او در كتب فقهيّه منقول و در اصول مسائل، سالك مسلك محقّق و علاّمه بوده و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، ص 131، ش 10846].

4425. ابن القطان، هبة الله (... - 558 ه‍. ق)

بن فضل بن عبدالعزيز قطان بغدادى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن القطان» و «ابن الفضل»، از مشاهير شعراى بغداد مى باشد كه بالخصوص در هجويّات و لطايف و

هزليّات بى نظير بود. از جمعى وافر 158 از مشايخ استماع حديث نمود و بسيار لطيف و طرفه گو و ظريف و عيب جو بود. در ديوان شعر خود جماعتى از اعيان و اكابر و وضيع و شريف و فقير و غنى را قدح كرده و همه كس، حتى خليفۀ وقت، از صدمۀ زبانى او در حذر بودند و بين او و حيص بيص سابق الذكر نوادرى وقوع يافته است؛ من جمله روزى حيص بيص از خانۀ شرف الدين على بن طراد زينبى، وزير مسترشد باللّه، بيست ونهمين خليفۀ عباسى (512-529 ه‍. ق)، خارج و عزم خانۀ خود داشت. در عين حال سگ بچه اى دامن گيرش شد. او نيز به صفحه شمشيرش زد و در حال بمرد.

چون اين قضيه مسموع ابن قطان گرديد، چند شعرى در اين باب گفته و دو شعر اعرابى را هم كه در حين قصاص و خون خواهى پسر مقتولش از برادر خود كه قاتل بوده، گفته و شمشير را انداخته و از قصاص كردن منصرف شده است، تضمين همان اشعار خود كرده و همه را در ورقه اى نوشت و در گردن آن ماده سگ بچه دار آويخت و كسى را هم بگماشت كه همان سگ را با بچه هايش در خانۀ وزير حاضر گردانيد؛ مشعر بر اينكه آن سگ در قتل بچۀ خود از دست حيص بيص تظلّم مى نمايد؛ پس ورقه را از گردن سگ باز كرده و به نظر وزير رسانيد و اين اشعار را ديدند:

يا اهل بغداد ان الحيص بيص اتى *** بفعلة اكسبته الخزي فى البلد

هو الجري الذى ابدىٰ تشاجعه *** على جرى ضعيف البطش والجلد

و ليس فى يده مال يديه به *** و لم يكن ببواء عنه فى القود

اقول للنفس تعساء و تعزية *** احدىٰ يديّ اصابتنى و لم نزد

كلاهما خلف من فقد صاحبه *** هذا اخى حين ادعوه و ذا ولدي

نيز روزى با حيص بيص در موقع صرف طعام نزد وزير مذكور بودند. ابن القطان مرغ قطاى بريان شده را برداشته و به حيص بيص كه از قبيلۀ بنى تميم بوده، داد. حيص بيص از اذيّت كردن ابن القطان به مقام شكايت برآمده و به وزير گفت كه او با دادن مرغ قطا اشاره بدين شعر مى كند:

تميم بطرق اللؤم اهدىٰ من القطا *** و لو سلكت سُبْل المكارم ضلّتِ

ارى الليل يجلوه النهار و لا ارى *** خلال المخازى عن تميم تجلّتِ

و لو ان برغوثا على ظهر قملة *** يكرّ علىٰ صفي تميم لولّتِ‌

159 اين گونه لطايف و ظرايف وى بسيار مى باشد. وفاتش به سال 558 ه‍. ق در هشتاد تمام

يا 81 سالگى در بغداد واقع شد و در مقبرۀ معروف كرخى مدفون گرديد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 321؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 658.

4426. ابن قطرمش، محمد بن سليمان بن قطرمش (... - 620 ه‍. ق)

سمرقندى الاصل، بغدادى الولاده، ابونصرالكنيه، اديب نحوى لغوى اخبارى، از افاضل ادباى قرن هفتم مصر مى باشد كه در فنون متداوله حظّى وافر داشت. علاوه بر تخصّصى كه در نحو و لغت و اشعار و اخبار سلف داشته، در حل مسائل هندسه نيز داراى يدى طولا بود و در سال 620 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 205.

ابن القف --> ابوالفرج طبيب، ابن يعقوب

4427-4429. ابن قفطان، شيخ ابراهيم (... - 1279 ه‍. ق)

بن حسن بن على سعدى رياحى، معروف به «ابن قفطان»، از شعراى اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در سال 1279 ه‍. ق درگذشته و از اوست:

يحركنى الهوى شوقا اليها *** فيُمسي فى معالمها سكوني

الا من مبلغ عنى سلاما *** الى حى بجا نبها قطين

برادرش، شيخ احمد بن حسن، نيز از افاضل ادبا بوده و در 1293 ه‍. ق درگذشته و از اوست:

فيا واحد الدنيا لك الامر فلتطع *** لك الخلق طُرّاطوع عبد لسيد

لوائك من نصر الهدى غير ناكص *** و سيفك فيه منتضىٰ غير مغمد

پدرش، شيخ حسن، نيز از افاضل ادبا بود كه در سال 1275 ه‍. ق در زياده بر هشتاد سالگى درگذشته و از اوست:

يا علة الايجاد يا من حبُّه *** لجميع اعمال الخليقة روح

لولاك ما ادى النبوة آدم *** كلا و لا نجى السفينة نوح

سجدت لك الاملاك لا لسواك بل *** احيى باذنك للنفوس مسيح

160 ظاهر كلام منن الرّحمن آنكه پدر و برادر مذكورين شيخ ابراهيم را نيز «ابن قفطان» گويند و اين خانواده به «آل قفطان» معروف هستند.

منابع: نقدى، جعفر بن محمد، منن الرحمان فى شرح وسيلة الفوز و الامان فى مدح صاحب العصر و الزمان، ج 1، ص 126.

ابن قفطان، شيخ احمد --> ابن قفطان، شيخ ابراهيم

ابن قفطان، شيخ حسن --> ابن قفطان، شيخ ابراهيم

ابن القفطى، على بن يوسف --> جمال الدين، ابن القفطى على

ابن قلاقس، نصرالله بن عبدالله --> قاضى نصرالله

ابن القلانسى، حمزة بن اسد --> ابويعلى، حمزة بن اسد

4430. ابن قليته، احمد بن محمد بن على (... - 231 ه‍. ق)

كاتب يمنى، مكنّى به «ابوالعباس»، معروف به «ابن قليته»، از ادباى يمن مى باشد و كتاب رشد اللّبيب الى معاشرة الحبيب، كه مشتمل بر چهارده باب و در فضيلت نكاح و آداب زناشويى و زن و شوهر و لوازم اين موضوع است، تأليف او بوده و در سال 231 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 904]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 658.

4431. ابن القليوبى، احمد بن عيسى (... - 689 ه‍. ق)

عسقلانى، ملقّب به «كمال الدين»، معروف به «ابن القليوبى»، از فقهاى شافعيّۀ قرن هفتم هجرى مى باشد و از تأليفات اوست:

1. شرح تنبيه ابواسحاق شيرازى (در فقه شافعى)؛ 2. نهج الوصول فى علم الاصول.

در سال 689 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 100]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 658.

4432. ابن القليوبى، على بن محمد (قرن 5 ه‍. ق)

از شعراى اندلس مى باشد كه با مهارت در لطافت و تشبيهات اشعار خود معروف بود.

در اوايل سلطنت ملك ظاهر عبيدى، هفتمين خليفۀ فاطمى (411-427 ه‍. ق)،

درگذشته و از اوست:

و لا ضوء إلّامن هلال كأ نما *** تفرق منه الغيم عن نصف دملج

و قد حال دون المشترى من شعاعه *** و ميض كمثل الزيبق المترجرج

كأن الثريا في اواخر ليلها *** تحيّة ورد فوق زهر بنفسج

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 658.

161 4433. ابن قم، حسين (... - 581 ه‍. ق)

بن على بن محمد بن ممويه، زبيدى يمنى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن ممويه» و «ابن قم»، اديبى است كاتب شاعر، از افاضل يمن و از اشعار اوست:

خير ما ورث الرجال بينهم *** ادبٌ صالحٌ و حسن ثناء

ذاك خير من الدنانير و الاو *** راق فى يوم شدة و رخاء

تلك تفنى والدين والادب الصا *** لح لايفنيان حتّىٰ اللقاء

صاحب ترجمه به سال 581 ه‍. ق در 51 سالگى درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 10، ص 130.

• ابن قنبر، عبدالوهاب بن قنبر

مصطلح رجال است.

ابن القوطى --> ابن القوطيه

مخفف ابن القوطيه است.

4434. ابن القوطيه، محمد (... - 367 ه‍. ق)

بن عمر بن عبدالعزيز بن ابراهيم بن عيسى بن مزاحم، اندلسى، اشبيلى الاصل، قرطبى الولادة والاقامه، ابوبكرالكنيه، ابن القوطية الشّهره، نحوى اديب مشهور لغوى، در لغت و فنون عربيّه اعلم اهل عصر خود، در فقه و حديث و اخبار و نوادر تاريخى نيز متمهّر، بالخصوص در اخبار و تواريخ اندلس متخصّص بود. وقايع فقها و شعرا و امراى آن ديار را از حفظ نقل مى كرده و از تأليفات اوست:

1. الافعال و تصاريفها (كه در ليدن چاپ شده و او اولين كسى مى باشد كه در اين موضوع تأليف كرده است)؛ 2. تاريخ الاندلس يا افتتاح الاندلس (كه در پاريس چاپ

و يك نسخۀ خطّى آن نيز در كتابخانۀ پاريس موجود است).

وفاتش موافق ابن خلّكان، به سال 367 ه‍. ق در قرطبه واقع شده و در مقبرۀ قريش مدفون گرديده است. لفظ «قوطيه» (با قاف) نام مادر ابراهيم، جدّ عالى محمد، كه به قوط بن حام بن نوح منسوب و «ابن القوطيه» گفتن محمد نيز به جهت انتساب اوست.

حاج فرهاد ميرزا معتمدالدوله سابق الذكر در حاشيۀ وفيات الاعيان 162 (تاريخ ابن خلّكان) گويد: گمان دارم كه اشتباه از كتاب شده، زيرا كه پسر حام موافق نوشتۀ تورات و كتب اهل اروپا، فوط بوده، با فاء، نه با قاف.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 91؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 320؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 272.

ابن قولويه

ابن قولويه(1)

4435. ابن قولويه، شيخ جعفر (... - 369 ه‍. ق)

بن محمد جعفر بن موسى بن قولويه، قمى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن قولويه»، كه گاهى در مقام نسبت به جدّ، «جعفر بن قولويه» و «جعفر بن محمد بن قولويه» نيز گويند، از مشاهير فقهاى اماميّه و اكابر مشايخ محدّثين شيعۀ قرن چهارم هجرت مى باشد كه در كلمات علماى رجال با جلالت و عظمت و وثاقت موصوف بود. از كشى و كلينى و نظاير ايشان روايت كرده و شيخ مفيد و امثال او نيز از وى روايت نموده اند و از تأليفات اوست:

1. تاريخ الشّهور والحوادث؛ 2. الجمعة والجماعة؛ 3. الشّهادات؛ 4. القضاء و ادب الحكام؛ 5. كامل الزّيارات و غيرها كه بسيار است.

به سال 368 يا 369 ه‍. ق در بلدۀ كاظمين وفات يافت و در پايين پاى حضرت امام جواد عليه السلام مدفون گرديد و قبر شيخ مفيد هم جنب قبر اوست.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 143؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 470؛ كتب رجال.


1) . ابن قولويه: در اصطلاح رجالى، عنوان مشهورى جعفر بن محمد بن جعفر بن موسى بن قولويه و پدرش محمد بن جعفر و برادرش، على بن محمد، مى باشد، ولكن در صورت اطلاق و نبودن قرينه، به اولى منصرف است و موافق آنچه از ايضاح علامه نقل شده، لفظ «قولويه» به ضمّ قاف و لام و فتح واو است. (مؤلف)

4436. ابن قولويه، على بن محمد (قرن 4 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالحسين»، از محدّثين شيعه و مشايخ روايت برادرش، شيخ جعفر فوق مى باشد كه در نودسالگى درگذشت و كتاب فضل العلم و آدابه از اوست.

منابع: كتب رجاليه.

4437. ابن قولويه، محمد بن جعفر (... - 301 ه‍. ق)

قمى، مكنّى به «ابوجعفر» يا «ابوالقاسم»، پدر ابن قولويه جعفر مذكور فوق مى باشد كه از محدّثين و وجوه 163 فقهاى شيعه و ثقات ايشان و از مشايخ كشى و پسر مذكور خود و نظاير ايشان بوده و از خيار اصحاب سعد بن عبدالله اشعرى قمى به شمار مى رود.

براى طلب حديث مسافرت ها كرده و با جمعى از اكابر عامّه ملاقات و بسيارى از احاديث ايشان را استماع نموده و به سال 299 يا 301 ه‍. ق در قم درگذشت و نزديك بقعۀ على بن بابويه قمى، پدر صدوق مشهور، مدفون گرديد.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 83؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 379؛ كتب رجال.

• ابن قياما، حسين بن قياما

مصطلح رجال است.

ابن القيسرانى

ابن القيسرانى(1)

4438. ابن القيسرانى، محمد بن طاهر (... - 507 ه‍. ق)

بن على بن احمد، حافظ مقدسى، مكنّى به «ابوالفضل»، معروف به «ابن القيسرانى»، ملقّب به «شمس الدين»، از اكابر محدّثين اوايل قرن ششم هجرت مى باشد كه به مرام استماع حديث و علوم ديگر مسافرت ها كرده و رنج ها ديد. در همدان اقامت كرده و به تدريس پرداخت تا در علوم حديثيّه تقدّم يافت. در فنون تصوف نيز معرفت كامل و مهارتى بسزا داشته و از تأليفات اوست:


1) . ابن القيسرانى: عنوان مشهورى دو نفر از اكابر مى باشد كه ذيلاً مى نگارد و قيسرانى منسوب به قيسريه است از بلاد شام در ساحل دريا. (مؤلف)

1. اطراف الكتب السّنة؛ 2. انساب المحدثين يا الانساب المتّفقة فى الخطّ المتماثلة فى النّقط والضّبط (كه در ليدن چاپ شده است)؛ 3. تذكرة الموضوعات يا الاحاديث المعلولة (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 4. الجمع بين رجال الصّحيحين (كه در حيدرآباد هند چاپ شده).

به سال 507 ه‍. ق در اثناى مراجعت از سفر مكّه در 59 سالگى در بغداد درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 82]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 61؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 221؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 659.

4439. ابن القيسرانى، محمد بن نصر (... - 548 ه‍. ق)

بن صغير بن داغر بن محمد بن خالد بن نصر خالدى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن القيسرانى»، ملقّب به «عدة الدين» و «شرف الدين» و «شرف المعالى»، از مشاهير شعرا و ادباى متفنّن اواسط قرن 164 ششم هجرى عرب مى باشد كه در ادبيّات و نجوم و هيئت خبير و با ابن منير آتى الذكر مناقضاتى داشته كه مشهور است. اشعارش در نهايت سلاست و لطافت بوده و ديوانى هم دارد. روزى در مجلس جشن و طربى حاضر بود. حاضرين در اثر نغمات دلكش مغنّى مجلس به طرب آمده و بناى وجد و انبساط گذاشتند؛ پس ابن القيسرانى گفت:

واللّه لو انصف العشاق انفسهم *** فدوك منها بما عزوا و ما صا نوا

ما انت حين تغنى في مجالسهم *** الا نسيم الصبا والقوم اغصان

نيز از ابيات يك قصيدۀ طريفۀ اوست كه حاوى معانى لطيفه مى باشد:

و خبّرونى عن قلبي و مالكه *** فربما اشكل المعنى على الفطن

من ذا الذى تَرهب الابطالُ صولتهُ *** زيد الفوارس ام سيف بن ذى يزن

هذا الذى سلب العشاق نومهم *** اما ترىٰ عينه ملئى من الوسن

وفات او به سال 548 ه‍. ق در هفتاد سالگى در دمشق واقع گرديده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 768]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 120؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 84؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 659.

4440. ابن قيم، محمد بن ابى بكر (... - 751 ه‍. ق)

بن ايّوب بن سعد بن حريز، دمشقى حنبلى، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «ابن قيم جوزيه»، مكنّى به «ابوعبدالله»، از اكابر علما و محدّثين حنبليّۀ قرن هشتم هجرت مى باشد كه در تفسير و حديث و اصول دين و علم خلاف و مذهب و ديگر علوم اسلاميّه متفنّن، از ابن تيميه سابق الذكر و پدر خود و ديگر اكابر وقت تكميل مراتب علميّه نموده است تا آنكه در حال حيات استادش، ابن تيميه نيز مرجع استفادۀ افاضل شد. نسبت به استاد مذكورش محبت مفرط داشت و امتثال عقايد و اقوال و اوامر او را فرض عين مى شمرد. در نشر و ترويج آنها اهتمام تمام به كار مى برد.

كتاب هاى او را شرح مى كرد و بارها با وى زندانى شد؛ عاقبت بر شترش سوار كردند و تازيانه اش زدند و در كوچه و بازارش گردش دادند و پيوسته با علماى وقت خود در تحت فشار يكديگر بوده اند.

علاوه بر مراتب علميّه، به انجام وظايف عمليۀ دينيّه نيز اهتمام تمام داشت. شب و روز به نماز و تلاوت قرآن مواظب و بارها حج نمود و اهل مكّه از كثرت طواف و 165 عبادت وى در حيرت بوده اند. از تأليفات اوست:

1. اخبار النّساء (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 2 و 3. اغاثة اللّهفان فى حكم طلاق الغضبان و اغاثة اللّهفان فى مصائد الشّيطان (در تصوف و هر دو در مصر چاپ شده است)؛ 4. حادى الارواح الى بلاد الافراح (در تصوف و امور اخروى)؛ 5. زاد المعاد فى هدى خير العباد (و اين هر دو در مصر چاپ شده است)؛ 6. هداية الحيارى فى اجوبة اليهود والنّصارى (كه در هند و قاهره چاپ شده) و غير اينها.

وى در سال 751 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 158]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 83؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 3، ص 400؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 222.

4441. ابن الكاتب، شيخ محمد بن صالح (... - 855 ه‍. ق)

ملقّب به «بى جان»، معروف به «ابن الكاتب»، از مشاهير علما و مشايخ عرفاى قرن نهم هجرى مى باشد كه از خلفاى عارف شهير، حاج بيرام ولى، بوده و در شهر كليبولى

اقامت داشت. در زاويۀ مخصوصى خارج آن شهر مشغول عبادت بود و به سال 855 ه‍. ق در همان جا درگذشته و قبرش معروف و مزار مى باشد و از تأليفات اوست:

1. شرح فصوص الحكم محيى الدين ابن العربى؛ 2. منظومۀ محمديّه نامى (كه نظم كتاب ذيل خودش مى باشد)؛ 3. مغارب الزّمان لغروب الاشياء فى العين والعيان (كه احاديث قدسيّه و خطابات الهيّه با انبيا و ملائكه را جامع و برادرش، احمد (بى جان)، به تركى ترجمه اش كرده و انوار العاشقين اش ناميده و خودش نيز ترجمۀ نظمى كرده و به محمديّه اش موسوم كرده است).

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1746]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4783.

• ابن كازد يا ابن كازر، عيسى بن راشد

مصطلح رجال است.

4442. ابن الكال، محمد بن محمد (... - 597 ه‍. ق)

بن هارون بن محمد بن كوكب، بغدادى حلّى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن الكال»، كه پدرش ملقّب به «كال» بوده، از اكابر قرّاء اواخر قرن ششم هجرت بوده و از تأليفات اوست:

1. اللّحن الجلى؛ 2. اللّحن الخفى؛ 3. متشابه القرآن؛ 4. مختصر التّبيان فى تفسير القرآن.

به سال 597 ه‍. ق درگذشت و عنوان مشهورى مذكور او را بعضى از ارباب تراجم «ابن الكامل» و بعضى ديگر «ابن الكيال» ضبط نموده اند.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 14، ص 245.

166 4443. ابن كامل، احمد بن كامل (قرن 4 ه‍. ق)

بن خلف بن شجره، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن كامل»، به نوشتۀ ابن النديم (متوفى به سال 385 ه‍. ق)، از مشاهير علوم قرآنيّه مى باشد كه در علوم بسيارى مفتى و مولدش سرّ من رأى بوده و از تأليفات اوست:

1. كتاب غريب القرآن؛ 2. كتاب القرائات؛ 3. المختصر (در فقه)؛ 4. كتاب الوقوف؛ 5. موجز التّأويل عن معجز التّنزيل و غير اينها.

سال وفاتش به دست نيامد، ولكن پيش از ابن النديم (متوفى به سال 385 ه‍. ق) بوده است.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 48.

ابن كامل، محمد --> ابن الكال

• ابن الكاهليه، عبدالله بن زبير بن عوام

يكى از جداتش از قبيلۀ بنى كاهل بوده و شرح حالش در كتب مربوطه است.

ابن كبريا، موسى بن حسن --> نوبختى، موسى بن حسن

ابن الكتب، عبدالرحمان بن ابى بكر --> سيوطى، عبدالرحمان

«ابن الكتب» گفتن او به جهت آن مى باشد كه ولادت او در كتابخانه بود؛ چنانچه پدرش، كه نيز از اهل علم بوده، هر كتابى را كه براى مراجعه و مطالعه ضرورش بودى، زن خود را امر به احضار آن كردى تا روزى نيز براى آوردن كتابى به كتابخانه رفت و در همان جا درد وضع حملش گرفته و حمل خود را كه همين عبدالرحمان سيوطى بوده، وضع نمود؛ اينك محض به سبب وقوع تولد در كتابخانه، به «ابن الكتب» معروف گرديد.

ابن كثير، احمد بن محمد --> ابن كثير، محمد بن كثير

4444. ابن كثير، اسماعيل (... - 774 ه‍. ق)

بن عمر بن كثير بن ضوء بن كثير قرشى، بصرى الاصل والولاده، دمشقى الاقامه، شافعى المذهب، عمادالدين اللّقب، ابن كثيرالشّهره، ابوالفداءالكنيه، از اكابر و مشاهير علماى قرن هشتم عامّه مى باشد كه مفسّر مورّخ محدّث حافظ متقن فقيه متفنّن بود.

فقه و اصول و حديث و تاريخ و 167 ديگر علوم متداوله را از ابن تيميه و ابن عساكر و ديگر اكابر وقت تكميل نمود تا در سنّ جوانى به معاصرين خود تقدّم يافت.

تأليفاتش نيز در حال حيات خودش منتشر و محل استفادۀ افاضل وقت شد.

به استاد خود، ابن تيميه، محبت بى نهايت داشته و در اكثر مسائل دينيّه براى وى عامل و موافق اقوال او فتوا مى داد و بدين جهت، در زحمت و ابتلا بوده و از

تأليفات اوست:

1. البداية والنّهاية (در تاريخ كه به تاريخ ابن كثير معروف و در چهارده مجلد بزرگ در مصر چاپ شده است)؛ 2. تفسير قرآن (كه نيز به تفسير ابن كثير معروف و در قاهره چاپ شده است)؛ 3. جامع المسانيد (كه كتابى است عظيم، تمامى احاديث ستّۀ معروف و مسانيد اربعه را جامع)؛ 4. شرح صحيح بخارى (كه يك قسمت از اول آن را شرح كرده است)؛ 5. طبقات الشّافعيّة.

صاحب ترجمه به سال 774 ه‍. ق در دمشق وفات يافت و در مقبرۀ صوفيّه نزديكى استاد خود، ابن تيميه، مدفون شد و در اواخر عمر نابينا بوده است. چنان كه در محل خود تذكر داديم، ابن كثير اسماعيل بن عمر صاحب ترجمه غير از ابوالفداء اسماعيل بن على سابق الذكر مى باشد كه تاريخ وفات ايشان مختلف و تحقيق مطلب موكول به كتب مربوطه است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 215]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 373؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 84؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 225.

4445. ابن كثير، عبدالله بن كثير (... - 120 ه‍. ق)

قارى مكى، مكنّى به «ابوبكر» و «ابوسعيد»، معروف به «ابن كثير»، از موالى عمرو بن علقمۀ كنانى و از مشاهير قرّاء مى باشد كه بسيار باوقار و تمكين و از اكابر تابعين و رياست بدو منتهى و يكى از قراء سبعه و از قبيلۀ بنى الدار بن هانى بن لخم بوده و به همين جهت، به «دارى» و «لخمى» موصوف بوده است؛ چنانچه به جهت عطّار بودنش، به «دارانى» نيز متصّف مى باشد (كه در حجاز عطّار را «دارانى» گويند) و به زعم بعضى، در اصل از جملۀ ايرانى ها بوده كه انوشيروان ايشان را به جهت طرد حبشى ها با كشتى به يمن فرستاده بود؛ به هرحال، به سال 120 ه‍. ق در مكّۀ معظّمه درگذشت و اصول قرائت را از مجاهد از ابن عباس از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام اخذ نمود و ابوالحسين قواس و بعضى ديگر راويان قرائت او هستند.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 42؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 83؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 271.

168 4446. ابن كثير، محمد بن كثير (قرن 3 ه‍. ق)

يا احمد بن محمد بن كثير، فرغانى، معروف به «ابن كثير»، در حدود سال 247 ه‍. ق از اكابر منجّمين بود. در صناعت نجوم يدى طولا داشته و در اكثر استخراجات نجومى مصيب بوده است و اختصار المجسطى و كتابى در حركات سماويّه و جوامع علم نجوم تأليف او مى باشد و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 225.

4447. ابن الكربلايى، درويش حسين (قرن 10 و 11 ه‍. ق)

حافظ تبريزى كربلايى، معروف به «كربلايى بابا فرجى» و «ابن الكربلايى» و «حافظ حسين»، از فضلاى اواخر قرن دهم هجرى بوده و اوايل قرن يازدهم را ديده است. در حدود سال 988 ه‍. ق به دمشق رفت. با شيخ حسن بورينى سابق الذكر ملاقات كرد و شيخ زبان فارسى را از او ياد گرفت؛ به طورى كه مثل اشخاص فارسى زبان تكلّم مى كرد. در همان اوقات با شيخ بهائى نيز، كه به دمشق آمده و در محلّه خراب در خانۀ يكى از تجّار منزل كرده بوده، ملاقات و خواستار مذاكرۀ بعضى از اشعارش گرديد.

درويش حسين كتاب مفصّلى به نام روضات الجنّات درخصوص مقابر فضلا و مشاهير اولياى تبريز و نواحى آن در سال 975 ه‍. ق تأليف كرده كه بر يك مقدمه و يك خاتمه و هشت روضه مشتمل و جملۀ «زيارات قبور اوليا» مادّۀ تاريخ تأليف بوده و يك نسخۀ خطّى از آن در تبريز در كتابخانۀ شخصى جناب حاج حسين آقا تاجر نخجوانى موجود است و چنانچه از كلمات خودش برمى آيد، خطّاط هم بوده است.(1)

اخيراً دانشمند بزرگوار و محقق گران مايۀ بلندپايه، آقاى ميرزا جعفر سلطان القرايى، همين كتاب را با كمال دقت و اسلوب كم نظير، به نحوى كه مقتضاى اطلاعات وسيع و تحقيقات استادانۀ ايشان است، تصحيح و با علاوه كردن نكات و حواشى سودمند، به چاپ رسانده اند. (ناشر)


1) . اين جانب عين همان نسخۀ خطى را در كتابخانۀ جناب آقاى حاجى حسين نخجوانى ديده ام. حضرت علامۀ شهير معاصر، آية اللّه العظمى آقاى سيد شهاب الدين نجفى نزيل قم - كثر اللّه امثالهم - اين شرح را با خط شريف خودشان در اول كتاب مزبور مرقوم داشته اند كه براى تكثير فايده عيناً در اينجا نقل مى نمايد: مخفى نماند كه قبر حافظ حسين در دامنۀ جبل قاسيون دمشق مى باشد. وفات او بنابر آنچه در مجموعه اى به خط مرحوم والد است، 994 واقع شده و او را تأليفات بسيارى است؛ از جمله كتاب مزارات الشّام (سفرنامۀ حجاز)، مثنوى تفسير قرآن به مذاق عرفا و تمام نشده و اعقاب او خانواده اى هستند در شام؛ غالباً در محل خراب ساكن هستند و او را مشايخ و اساتيدى بوده در حديث و طريقت و ساير علوم و سنين عديده حقير مشتاق بودم اين كتاب را زيارت كنم كه بحمدالله موفق شدم به مطالعۀ آن من البدو الى الختم و الحق تأليف بسيار نفيسى است و مشحون به فوايد والسلام خير ختام. شهاب الدين الحسينى النجفى، المرعشى، 1367؛ انتهى.

منابع: محبى، محمد، خلاصة الاثر، [ج 2، ص 396]؛ ابن الكربلايى، حسين (نسخۀ مذكوره).

169 4448. ابن كرنيب، حسين (قرن 4 ه‍. ق)

بن اسحاق بن ابراهيم بن زيد، كاتب طبيب، بغدادى، مكنّى به «ابواحمد»، معروف به «ابن كرنيب»، از اكابر متكلّمين بوده و به مذهب طبيعيين فلاسفه مى رفته است. در علوم طبيعيّۀ قديمه سرآمد روزگار و مرجع استفادۀ دانشمندان زمان خود بود. در طبابت نيز متبحّر و در ادبيّات هم حظّى وافر داشت و ابن ابى اصيبعه در رديف اطبّاى جزيره و عراقش ذكر كرده و از تأليفات اوست:

1. الرّدّ على ثابت بن قرّه فى نفيه وجوب وجود سكون بين كل حركتين متضادّتين؛ 2. مقالة فى الاجناس والانواع.

زمان زندگانى اش به دست نيامد و پيش از ابن النديم (متوفى به سال 385 ه‍. ق) بوده است.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 367؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 3، ص 28؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 659.

4449. ابن كريب، محمد (... - 243 ه‍. ق)

بن علاء بن كريب، همدانى كوفى، از مشاهير محدّثين و حفّاظ كوفه مى باشد كه از عبدالله بن مبارك و جمعى از اكابر ديگر استماع حديث كرده است. حسن بن سفيان ثورى و بخارى و مسلم و ترمدى و نسائى و ابن ماجه و ابوداوود سجستانى و ديگران از وى روايت نموده اند. ابن عقده او را در قوت حافظه و كثرت محفوظات به تمامى مشايخ كوفه مقدّم داشته كه در كوفه سيصد هزار حديث از وى مسموع گرديده است.

وى در 243 ه‍. ق درگذشت و به موجب وصيّت خودش، تمامى كتاب هاى او را دفن كردند.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 102؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 659.

ابن كسرى، حسن بن محمد --> مالقى، حسن بن محمد

170 ابن كشكرايا، ابوالحسين بن كشكرايا --> تلميذ سنان، ابوالحسن بن كشكرايا

ابن الكلبى، هشام بن محمد --> كلبى، هشام

4450. ابن كلثوم، عمرو بن كلثوم (... - 600 م)

بن مالك بن عتاب بن زهير، تغلبى، معروف به «ابن كلثوم»، از قبيلۀ بنى تغلب بن وائل مى باشد كه نسبش به معد بن عدنان موصول و از مشاهير شعرا و شجاعان فرسان عرب زمان جاهليّت و يكى از اصحاب معلّقات سبعه به شمار مى رود. قصيدۀ نونيّۀ او هم يكى از قصايد سبعۀ معلّقه و خود او از مفاخر عرب و مورد تكريم و تجليل بنى تغلب بوده و خلفاً عن سلف صغيراً و كبيراً آن را روايت مى كنند و گويند شمارۀ ابيات آن هزار و چند بيت بوده است، ولكن آنچه دسترس اواخر شده، به نوشتۀ بعضى، يك صدوهفت بيت مى باشد، معلّقۀ او در برلين چاپ و در ضمن شرح سبعۀ زوزنى [شرح المعلّقات السّبع] نيز در ايران به طبع رسيده است.

مخفى نماند كه قبيلۀ بنى تغلب در صولت و سطوت شديدترين قبايل عرب بوده؛ به حدّى كه گويند اگر طلوع نور عالم تاب دين مقدّس اسلامى اندكى هم به تأخير مى افتاد، بنى تغلب مردم را مى خوردند. اينك عمرو، صاحب ترجمه نيز كه از همان قبيله مى باشد، بسيار شجاع و دلير و جرى و جسور و چيره و قوى دل بود. ملك نعمان بن منذر را هجوها گفته و در صولت و فتاكى و بى باكى بى بدل، بلكه ضرب المثل و «افتك من عمرو بن كلثوم» از امثال دايره مى باشد. عمرو بن هند، شاه حيره، را در دارالملك خودش با شمشير خودش كشته و تمامى اثاث و تشريفات سلطنتى او را به غارت برد؛ به شرحى كه در محل خود مذكور است.

سبب عمدۀ انشاى قصيدۀ معلّقه اش نيز، كه سراپا حماسه و فخريّات مى باشد، همين قضيه بوده كه بعد از قتل عمرو بن هند آن را انشا كرد و در موسم مكّه در بازار عكاظه در روز رسمى آن را خطابت كرد و مطلع آن، اين است:

171

الا هبّى بصحنك فاصبحينا *** و لاتُبقى خمور الاندرينا(1)

مشعشعة كانّ الحصّ فيها *** اذا ما الماء خالطها سخينا(2)


1) . هبى: خطاب به معشوقه يا ساقيۀ مجلس است؛ يعنى بيدار باش. صحن: قدح بزرگ. فاصبحينا: ما را شراب صبوحى بده. اندرين يا اندرون: دهى است در شام يا حلب. (مؤلف)

2) . مشعشعة: شراب ممزوج به آب. حص: زعفران و يا نباتى است كه گل آن سرخ شبيه به زعفران است. سخينا: به معنى گرم و حال است از فاعل خالط و يا جمع متكلم و از سخاوت است. (مؤلف)

تجور بذى اللّبانة عن هواه *** اذا ما ذاقها حتى يلينا(1)

وفات ابن كلثوم به سال 600 م مى باشد كه پنجاه يا پنجاه ودو سال پيش از هجرت نبوى صلى الله عليه و آله بوده و در 150 سالگى واقع گرديده است.

منابع: زوزنى، حسين بن احمد، شرح سبعه [شرح المعلّقات السّبع]؛ غلايينى، مصطفى، رجال المعلقات العشر.

• ابن كلوب، غياث بن كلوب

مصطلح رجال است.

4451. ابن كليب، احمد بن كليب (... - 426 ه‍. ق)

اديب شاعر نحوى اندلسى، در شعر و فنون ادب متفرّد، اشعار او در السنه داير؛ خصوصاً آنچه دربارۀ اسلم بن عبدالعزيز، كه علاقۀ مفرطى بدو داشته، گفته ديگر مشهورتر و نقل مجلس مى باشد و در 426 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 4، ص 118.

4452. ابن كمال يا ابن كمال پاشا، احمد بن كمال (... - 941 ه‍. ق)

يا احمد بن سليمان بن كمال پاشا، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «ابن كمال» و «ابن كمال پاشا» و «مفتى الثقلين»، از اكابر علماى عثمانى مى باشد كه نخست، بعد از تحصيل مقدمات لازمه در سلك امرا منسلك بود. اخيراً در اثر فطانت و ذكاوت، حلاوت علم در مذاقش مستولى گرديد. در حوزۀ درس اكابر وقت حاضر شد. در اندك زمانى فقه و تفسير و حديث و ديگر علوم شرعيّه را تكميل، در ادبيّات هر سه زبان عربى و تركى و فارسى نيز متمهّر و در بعضى از مدارس ادرنه مشغول تدريس گرديد. مدتى هم به قضاوت آن نواحى و آناطولى منصوب، 172 به سال 932 ه‍. ق از طرف سلطان سليمان خان قانونى، دهمين سلطان عثمانى (926-974 ه‍. ق)، به مقام شيخ الاسلامى با لقب «مفتى الثقلين» مفتخر و در سال 940 يا 941 ه‍. ق در قسطنطنيه درگذشته و در زاويۀ محمود چلبى دفن شد. تأليفات متنوعه دارد:


1) . تجور: يعنى منحرف مى سازد. لبانة: (به ضم اول) حاجت و هوا و خواهش نفس. يلين: فعل مضارع از لينت و نرمى است. (مؤلف)

1. اصلاح الوقاية فى الفروع؛ 2. الايضاح (كه شرح اصلاح مذكور است)؛ 3 و 4. التّجريد و التّجويد (در كلام كه يكى متن و ديگرى شرح آن است)؛ 5. ترجمۀ كتاب رجوع الشّيخ الى صباه فى القوّة على الباه (كه خلاصه كتب طبى بسيارى بوده و به امر سلطان سليم خان تأليفش نموده، چنانچه در كشف الظّنون است، لكن در معجم المطبوعات خود كتاب رجوع الشّيخ را به ابن كمال پاشا نسبت داده و گويد كه در قاهره چاپ شده است)؛ 6. تغيير التّنقيح (در اصول كه موارد طعن و اشتباه كتاب تنقيح الاصول را نگاشته و در استانبول چاپ شده است)؛ 7. تغيير المفتاح (كه عبارات مفتاح سكاكى را تغيير داده و شرحش كرده است، در معانى و بيان)؛ 8. تفسير قرآن (كه به تفسير ابن كمال پاشا معروف و تا سورۀ والصافات و داراى تحقيقات شريفه و تصرفات عجيبه است)؛ 9. دقائق الحقائق (كه به زبان تركى در تحقيق بعض الفاظ فارسى است)؛ 10. رسالة فى التّعريف؛ 11. شرح صحيح بخارى؛ 12. شرح مشارق الانوار؛ 13. شرح مفتاح سكاكى (به طرز قال اقول)؛ 14. محيط اللّغة (از عربى به فارسى)؛ 15. المهمّات فى فروع الحنفيّه؛ 16. نگارستان (به طرز گلستان سعدى) و غير اينها كه تا 125 كتاب بدو منسوب است.

به هر سه زبان عربى و تركى و فارسى شعر خوب مى گفته و از اشعار تركى اوست:

هر صدا كه ظاهر اولدى، تيشۀ استاددن *** بر اثر دور، داشدا قالمش، ناله فرهاددن

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 141]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3885؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 150.

4453. ابن كمونه، سعد بن منصور (... - 683 ه‍. ق)

بن سعد بن حسن بن هبة الله بن كمونه، بغدادى، ملقّب به «عزالدوله»، معروف به «ابن كمونه»، از فلاسفه و حكماى اواخر قرن هفتم بغداد مى باشد كه عقيدۀ مذهبى او مابين اهل فن محل خلاف و نظر است. در چندين موضع از كشف الظّنون گاهى به يهودى و گاهى به اسرائيلى موصوفش داشته و از ميرداماد هم نقل است كه كتاب تلويحات شيخ مقتول، دو فقره شرح دارد؛ يكى از ابن كمونۀ يهودى و ديگرى از شمس الدين محمد بن محمود شهرزورى.

ابن الفوطى، معاصر خود ابن كمونه، هم در كتاب حوادث جامعه گويد: در سال 173 683 ه‍. ق بين مردم انتشار يافت كه ابن كمونۀ يهودى كتاب تنقيح الابحاث را، كه ذيلاً خواهيم

نگاشت، تأليف داده و در آن از نبوت بحث كرده و چيزهايى گفته كه قابل مذاكره نمى باشد، نعوذ باللّه من ذكره. اينك عوام ازدحام عام نموده و قتل او را تصميم كردند، لكن به تدابير شحنۀ عراق مستخلص گرديد. چنانچه شحنه روز جمعه با جمعى از حكام سوار شد و تحقيقات لازمۀ قضيه را از قاضى القضات و مدرّسين مدرسۀ مستنصريّۀ بغداد درخواست نمود، لكن ابن كمونه كه متوارى بوده، پيدا نگرديد و قاضى براى نماز سوار شده و باز به جهت ممانعت عوام به مدرسۀ مذكور برگشت.

ابن الاثير را نيز، كه براى اسكات عوام از خانه اش بيرون آمده بوده، فحش داد و حرف هاى ناشايست گفت و با تعصّب و طرفدارى ابن كمونه و مدافعه از مزخرفات او متّهمش داشت. اين است كه محض اسكات فتنه و دفع شرّ ازدحام، منادى (جارچى) به آواز بلند ندا درداد كه عموم جماعت فردا (روز شنبه) براى قتل يا سوزاندن ابن كمونه در بيرون شهر حاضر باشند؛ پس مردم متفرق شدند. ابن كمونه را هم در صندوقى كه رويش چرم كشيده بودند، گذاشته، به حلّه نزد پسرش كه آنجا كاتب و منشى بوده، فرستادند و به فاصلۀ چند روز يا سه ماه در اثر خوف و وحشت آن جريان در آنجا درگذشت، انتهى مترجماً و ملخصاً.

بااين همه، فاضل متتبّع خبير معاصر، شيخ محمد سماوى سابق الذكر، در جواب استفسار كتبى اين نگارنده به واسطۀ معتمدى نوشته بود كه ابن كمونه علاوه بر اسلام، اظهار تشيّع مى كرده و در اول و آخر تمامى كتاب هاى خود اسامى مقدسۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و ائمّۀ اطهار عليهم السلام را با تعظيم تمام مذكور داشته و در كتاب لمعه نام وى، كلماتى است كه حاكى از اسلام او و احاطه اش در كلمات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و شرح و تفسير آنها مى باشند.

صاحب ذريعه نيز همين عقيده را تأييد و كلمات او كه راجع به همين موضوع است، ذيلاً در ضمن تأليفات ابن كمونه مذكور و قضيۀ ازدحام مذكور را هم حمل به مجّرد شهرت عوامى و افترا و تهمت داشته است و در اين گونه موارد قلم و رقم و تأليفات خود شخص بهترين معرّف حال او مى باشند. 174 نگارنده گويد: علاوه بر اينها دور نيست كه يهودى و اسرائيلى گفتن همانا به جهت يهودى بودن جدّ عالى اش، هبة الله بن كمونه بوده؛ چنانچه به حكم عادت غالبى معمولى، اغلب اشخاص را با اوصاف و القاب پدرانشان موصوف و ملقّب دارند. بارى، از تأليفات ابن كمونه است:

1. الالتقاط عن الآثار الباقية لابى ريحان البيرونى؛ 2. الالتقاط عن الشّمسيّة المصفية للكاتبى القزوينى؛ 3. الالتقاط عن القانون المسعودى لابى ريحان المذكور؛ 4. الالتقاط عن كتاب الهيئة لمؤيدالدين العروضى؛ 5. انتخاب تلخيص المحصّل (كه اصل محصّل، در علم كلام از فخر رازى و تلخيص المحصّل، كه نقد المحصّل هم گويند، از خواجه نصير طوسى و انتخاب تلخيص هم از همين ابن كمونه است و نسخۀ اصل اين پنج فقره به خط خود ابن كمونه در خزانۀ غرويه موجود بوده و به نظر صاحب ذريعه رسيده است. در اول و آخر همۀ آنها صلوات بر حضرت نبوى صلى الله عليه و آله و آل طيبين و طاهرين آن حضرت را ملتزم مى باشد و از اينجا حسن عقيدۀ او و تهمت بودن آنچه از حوادث جامعه نقل كرديم، روشن مى گردد)؛ 6. تقريب المحجّة و تهذيب الحجّة (كه به خط خود مؤلف در كتابخانۀ شخصى شيخ محمد سماوى فوق موجود است)؛ 7. تنقيح الابحاث فى البحث عن الملل الثّلث (يعنى اسلاميت و يهوديت و نصرانيت كه سبب اتهام او و ازدحام عوام بوده و فوقاً مذكور داشتيم و يك نسخه از آن، به نقل معتمد، در كتابخانۀ مجلس در تهران موجود است)؛ 8. التّنقيحات (در منطق و حكمت طبيعى و الهى كه شرح تلويحات شيخ شهاب الدين مقتول سهروردى بوده و نسخۀ آن در كتابخانه هاى آصفيه و كوپريلى (به رقم 880) و اياصوفيا و بانگى فور موجود و تنها شرح طبيعيات آن نيز، كه به خط خود ابن كمونه است، در خزانۀ غرويه موجود است)؛ 9. شرح الاصول والجمل من مهمّات العلم والعمل (كه شرح اشارات ابن سينا است)؛ 10. شرح الصّحائف للسّهروردى (كه به خط خود ابن كمونه در بغداد موجود است)؛ 11. لباب المنطق و خلاصة الحكمة (كه به خط خودش در كتابخانۀ شخصى شيخ محمد سماوى فوق موجود است)؛ 12. اللّمعة الجوينيّة فى الحكمة العلميّة والعمليّة (كه به نام وزير كبير، علاءالدين جوينى، تأليف و اصل نسخه اش به خط خود ابن كمونه در روضۀ حيدريه موجود است)؛ 13. المطالب المهمّة فى الحكمة (و نسخۀ اصل آن در كتابخانۀ شخصى شيخ سماوى مذكور موجود است)؛ 14. المنطق والطّبيعى مع الحكمة الجديدة (و يك نسخه از آن به رقم 2447 در كتابخانۀ اياصوفيا موجود است).

وفات ابن كمونه به زعم بعضى، در سال 690 ه‍. ق بوده، لكن موافق آنچه از كلمات معاصرش، ابن الفوطى، معلوم گرديد، به سال 683 ه‍. ق در حلّه واقع شده و اين اقرب به صحت است و اينكه بعضى ديگر 676 ه‍. ق نوشته اند، قطعاً 175 اشتباه بوده و تاريخ تأليف بعضى از كتاب هايش بعد از اين تاريخ بوده است. مخفى نماند كه ابن كمونه صاحب همان شبهۀ مشهوره در توحيد مى باشد كه در شرح هدايۀ ملاصدرا و گوهر مراد لاهيجى و بعضى ديگر از كتب معقول با جوابش مذكور و علاّمۀ سبزوارى هم در منظومه اش گويد:

هويتان بتمام الذات قد *** خالفتا لابن الكمونة استند

و ادفع بان طبيعة ما انتزعتْ *** مما تخالفت بما تخالفت

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 357-358، ش 1444]؛ حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 385]؛ تقريرات كتبى شيخ محمد سماوى؛ اطّلاعات متفرّقه.

ابن كميل، بدرالدين دمياطى محمد --> شرف الدين، اسماعيل بن ابى بكر

4454 و 4455. ابن كناسه، عبدالله بن يحيى (123-207 ه‍. ق)

مكنّى به «ابومحمد»، يا محمد بن كناسه، يا محمد بن عبدالله بن عبدالأعلى كوفى اسدى، مكنّى به «ابويحيى»، از صلحاى شعراى عباسيّين و داماد و خواهرزادۀ عارف زاهد معروف، ابراهيم بن ادهم است كه به سال 123 ه‍. ق در كوفه متولد شد و اخيراً در بغداد اقامت كرد. با فصحاى بنى اسد و روات شعرا ملاقات نمود. اشعار كميت اسدى سابق الذكر را از ايشان اخذ كرده و در سيّم شوال 207 ه‍. ق در كوفه درگذشت و از تأليفات اوست:

1. الانواء؛ 2. سرقات الكميت من القرآن؛ 3. معانى الشّعر.

ابن كناسه كنيزكى داشته دنانير نام شاعره و مغنيه كه ارباب فضل و هنر او را با خصال حميده ستوده و با وى مشاعره مى كرده اند. على بن عثمان كلابى، كه از ادباى آن زمان بوده، گويد: روزى در حالت حزن و غم به خانۀ ابن كناسه رفتم. كنيزش، دنانير، سبب آن را استفسار نمود. گفتم كه برادرى داشتم قرشى و الان از دفن وى برمى آيم؛ پس دنانير قدرى به فكر رفته و اين بيت را فروخواند:

بكيت على اخ لك من قريش *** فا بكانا بكائك يا علي

از اشعار خود ابن كناسه مى باشد كه در مرثيۀ كنيزك مذكور گفته است:

الحمد للّه لا شريك له *** يا ليت ما كان منك لم يكن

176 ان لم يك القول قل فيك فما *** افحمنى غير شدة الحزن

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 105؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 130.

4456. ابن الكوّاء، عبدالله (قرن 1 ه‍. ق)

بن عمرو كوّاء، از خوارج و با اينكه از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده، صدمات زبانى بسيارى بدان حضرت وارد آورده است. اگر يكسر هم نگوييم، اكثر خوارج، عابد و زاهد بوده اند. خباثت ايشان نيز آفتابى و اعبد ايشان ابن ملجم مرادى ناپاك بود. روزى ابن الكوّاء وضو مى گرفته و آب را زياده از حد استعمال مى كرد. آن حضرت فرمود: «اسراف كردى». گفت: «اسراف تو در خون ريزى مسلمانان از اين هم بيشتر است»؛ نيز ابن الكوّاء در پشت سر آن حضرت اين آيه را فروخواند: (وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ اَلْخٰاسِرِينَ‌) (زمر، 6(5).

خباثت ابن الكوّاء آشكار و بالاتر از آن است كه به نقل اين گونه قضايا حاجتى باشد.

آه آه! «خدا خدا به تو نالم ز زاهدان ريايى». خداوند عالم را به حقيقت اسلام قسم، اسلام و مسلمين را از شرّ اين گونه مشركين مسلمان نما و گرگان ميش صورت كه در هر عهدى و هر عصرى تيشه به ريشۀ اسلام مى زنند، در سايۀ امان خود نگه دارد.

بارى، «كوّاء» (با صيغۀ مبالغه) داغ كنندۀ چارپايان را گويند و عمرو، پدر عبدالله، نيز در زمان جاهليّت اين شغل را داشته است.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 84؛ جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 291]؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأوّل، ص 204، ش 7018].

4457. ابن كوجك، على (قرن 4 و 5 ه‍. ق)

بن حسين بن على بن كوجك، عبسى، اديب فاضل ورّاق معروف به «ابن كوجك» كه كتاب اعزّ المطالب الى اعلى المراتب و كتاب الطّنبوريّين از او بوده و در اواخر قرن چهارم

يا اوايل پنجم هجرت درگذشته است.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 13، ص 157.

• ابن كوره، داوود بن كوره

مصطلح رجال و يكى از افراد عدّۀ كلينى است.

ابن الكوفى، احمد بن عباس --> نجاشى

4458. ابن الكوفى، على (... - 348 ه‍. ق)

بن محمد بن عبيد، اسدى نحوى، معروف به «ابن الكوفى»، مكنّى به «ابوالحسن»، از اجلاّى اصحاب ثعلب نحوى معروف 177 مى باشد كه خطّ او با حسن و صحت و اتقان و ضبط مشهور و ضرب المثل مى باشد و در جايى كه بخواهند صحت و اتقان خطّى را بفهمانند، گويند كه از خط ابن الكوفى نقل شده و از تأليفات اوست:

1. الفرائد والقلائد؛ 2. معانى الشّعر.

صاحب ترجمه به سال 348 ه‍. ق در 94 سالگى درگذشت و بنا به نقل معتمد، نجاشى و سيد بحرالعلوم او را از مصنّفين شيعه دانند.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 3، ص 153.

ابن كياكى --> ابن شهرآشوب

در اصطلاح ابن ادريس، همان ابن شهرآشوب است.

ابن الكيال، محمد بن محمد --> ابن الكال

4459. ابن الكيبس يا ابن الكيس

مردى بوده زيد نام، در فصاحت ضرب المثل. «افصح من ابن الكيبس (الكيس خ ل)» از امثال دايره مى باشد. نام پدرش در جمهره «كيس» و در نسخۀ خطّى مظنون الغلط مرصّع ابن الاثير «كيبس» بوده و اوّلى اقرب به صحت است.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصع، [ص 291]؛ عسكرى، ابوهلال، جمهرة الامثال، [ج 1، ص 160].

4460. ابن الكيزانى،(1)محمد بن ابراهيم (... - 562 ه‍. ق)

بن ثابت بن ابراهيم بن فرج، كنانى قارى، اديب شاعر شافعى، عابد زاهد مصرى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن الكيزانى»، از مشاهير ادبا و شعرا و زهّاد اواسط قرن ششم هجرت بوده و ديوان شعرى هم دارد كه اكثر آن در زهد بوده و از اوست:

و اذا لاق بالمحب غرام *** فكذا الوصل بالحبيب يليق

به سال 562 ه‍. ق در مصر درگذشت و در قرب امام شافعى مدفون شد؛ سپس به دامنۀ كوه مقطم نقلش داده و در قرب حوضى معروف به «امّمودود» به خاكش سپردند.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 121؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 660.

178 ابن كيسان، طاووس بن كيسان --> طاووسى، ابوالفضل عراقى

4461. ابن كيسان، محمد بن احمد (... - 299 ه‍. ق)

بن ابراهيم بن كيسان، يا محمد بن احمد بن محمد بن كيسان، نحوى بغدادى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن كيسان»، از اكابر نحويّين و از تلامذۀ مبرّد و ثعلب و ديگر اكابر وقت بوده و آن علم شريف را از هر دو فرقۀ نحويّين و بصريّين فراگرفته است.

قواعد هر دو مذهب را حافظ، به اختلافات ايشان واقف، استادتر از مبرّد و ثعلب بوده و حوزۀ او كثيرالفايده و محل مذاكرۀ علوم متنوعه، مرجع افاضل و اكابر و گاهى صد مركب بر در خانه اش بودى. در نظرش ژنده پوش و حريرپوش يكسان بوده و از تأليفات اوست:

1. البرهان؛ 2. التّصاريف؛ 3. الحقائق؛ 4. علل النّحو؛ 5. غريب الحديث؛ 6. القرائات؛ 7. ما اختلف فيه البصريّون والكوفيّون؛ 8. معانى القرآن؛ 9. المهذّب (در نحو) و غير اينها.

وى در سال 299 ه‍. ق درگذشته و چنانچه مذكور داشتيم، لفظ «كيسان»، نام جدّ عالى اش بوده و بعضى آن را لقب پدرش دانند.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 120؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 660؛ قمى،


1) . كيزانى: منسوب به كيزان است كه جمع كوز - به معنى كوزۀ معروف - مى باشد و يكى از اجداد صاحب ترجمه كوزه گر و كوزه فروش بوده است. (مؤلف)

شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 84؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 137؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 700.

4462. ابن لال، شيخ احمد بن على (... - 398 ه‍. ق)

همدانى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن لال»، از مشاهير فقها و محدّثين شافعيّه مى باشد كه در همدان مفتى بوده و از تأليفات اوست:

1. السّنن؛ 2. ما لايسع المكلّف جهله من العبادات؛ 3. معجم الصّحابة.

به سال 392 يا 398 ه‍. ق در نود سالگى درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 69]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 660.

ابن اللباد، عبداللطيف --> موفق الدين، عبداللّطيف بن يوسف

4463. ابن اللبان، عبدالله بن محمد (... - 446 ه‍. ق)

اصفهانى الاصل، مصرى الاقامه، ابومحمدالكنيه، ابن اللبان الشّهره، از مشاهير فقهاى شافعيّه و محدّثين 179 ايشان مى باشد كه در بغداد و اصفهان و مكّه از اكابر و مشايخ وقت استماع حديث نموده و از مشايخ خطيب بغدادى است. خطيب او را بسيار تجليل كرده و با مخزن علم و فضل و ديانت بودنش ستوده و گويد - والعهدة عليه - كه قرآن را بهتر از همه به چندين روايت تلاوت مى نمود. در پنج سالگى حفظش كرده و كتاب الرّوضة تأليف اوست و به سال 446 ه‍. ق در اصفهان درگذشت.

منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 144؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 3، ص 207.

4464. ابن اللبان، محمد بن احمد بن عبدالمؤمن (... - 749 ه‍. ق)

شافعى اشعرى مصرى، ملقّب به «شمس الدين»، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن اللبان»، از اكابر علما و فقها و محدّثين قرن هشتم مصر مى باشد كه در اكثر علوم متداوله، خصوصاً در علوم دينيّه، يدى طولا داشته و از تأليفات اوست:

1. ازالة الشّبهات من الآيات والاحاديث المشتبهات؛ 2. تربية الام؛ 3. ردّ المتشابه الى المحكم (كه در بيروت چاپ شده)؛ 4. متشابه القرآن (كه همان ردّ المتشابه است).

در سال 749 ه‍. ق درگذشت و ظاهر كشف الظّنون آنكه «لبان» لقب پدرش بوده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 155]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 661.

ابن لبان، ورقاء بن اشعر --> ابوالكلاب

4465. ابن اللبانه، محمد بن عيسى بن لبانه (... - 507 ه‍. ق)

اندلسى لخمى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن اللبانه»، از ادبا و شعراى اندلس بوده و از تأليفات اوست:

1. سقيط الدّر و لقيط الزّهر؛ 2. مناقل الفتنة؛ 3. نظم السّلوك فى وعظ الملوك.

در سال 507 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 83]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 662.

4466. ابن اللبودى، محمد بن عبدان (... - 621 ه‍. ق)

بن عبدالواحد بن اللبودى، طبيب حكيم دمشقى، مكنّى به «ابوعبدالله»، ملقّب به «شمس الدين» و «نجم الدين»، معروف به «ابن اللبودى»، از مشاهير اطبّاى قرن هفتم هجرت مى باشد كه علاوه بر مهارت طبّى، در نجوم و فلسفه و فنون حكمت نيز متبحّر بود. براى تحصيل علم از موطن خود، شام، به بلاد 180 عجم مسافرت ها كرده و رنج ها كشيد تا آنكه در تفسير و جدل و رياضيّات و فنون فلسفه، خصوصاً در طب، مهارتى بسزا يافت و مرجع استفادۀ اطبّاى نامى وقت گرديد.

اخيراً به حلب رفته و رئيس الاطبّاى ملك ظاهر غياث الدين، صاحب حلب پسر صلاح الدين ايّوبى شد. بعد از وفات ملك ظاهر، به دمشق رفته و به معالجه و تدريس طب اشتغال يافت و رياست بيمارستان نورى بدو مفوض و به سال 621 ه‍. ق در 51 سالگى درگذشته و از تأليفات اوست:

1. آفاق الاشراق (در حكمت)؛ 2. الرّأى المعتبر فى معرفة القضاء والقدر؛ 3. غاية الاحكام فى صناعة الاحكام؛ 4. كافية الحساب فى علم الحساب؛ 5. مختصر اشارات ابن سينا؛ 6. اللّمعات (در حكمت)؛ 7. مختصر كليات قانون ابن سينا؛ 8. مختصر مسائل حنين بن

اسحاق (در طب)؛ 9. المناهج القدسيّة فى العلوم الحكميّة؛ 10. نزهة النّاظر من المثل السّائر.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 111]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 662؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 84.

4467. ابن اللبودى، يحيى (... - بعد از 661 ه‍. ق)

طبيب حكيم دمشقى، پسر ابن اللبودى مذكور فوق، كنيه اش «ابوزكريا»، لقبش «نجم الدين»، شهرت او نيز مثل پدرش «ابن اللبودى»، از مهرۀ اطبّاى وقت بود كه علاوه بر تفرّد در طب و شعب فلسفه، در فنون انشا و ترسّل و شعر و ادبيّات و فصاحت و بلاغت نيز وحيد عصر و طبيب مخصوص ملك منصور، صاحب حمص، بوده و اخيراً در نتيجۀ صداقت و حسن تدبير به وزارت نائل گرديد و در سال 643 ه‍. ق بعد از وفات ملك منصور به مصر رفت و مشمول عنايات ملك صالح ايّوبى، صاحب مصر، گرديد تا آنكه نظارت ديوان اسكندريّه و شامات بدو مفوض شد و با اين همه اشتغالات فوق العاده، محفل او مجمع علما و محل استفادۀ افاضل بوده و از تأليفات اوست:

1. ايضاح الرّأى السّخيف من كلام الموفّق عبداللّطيف (كه در سيزده سالگى تأليف شده است)؛ 2. تدقيق المباحث الطّبيّة فى تحقيق المسائل الخلافيّة (به طريق مسائل خلافيۀ فقها)؛ 3. مختصر عيون الحكمة لابن سينا و غيرها.

در قاموس الاعلام تأليفات مذكوره در فوق پدرش را نيز اشتباهاً بدو نسبت داده است.

وفات يحيى بعد از سال 661 ه‍. ق بوده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 524]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 662؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 84.

181 4468. ابن لره يا ابن لزه، بندار (قرن 3 ه‍. ق)

يا منداد بن عبدالحميد، لغوى اصفهانى كرجى يا كرخى عراقى، مكنّى به «ابوعمرو»، معروف به «ابن لره» (لزه خ ل)، نخست در كرج مقيم بوده و اخيراً در عراق عرب

توطّن نمود. با مبرّد مؤاخات داشت. از مبرّزين علم لغت، در روايت و حفظ اشعار متفرّد، از تلامذۀ ابوعبيده قاسم بن سلام سابق الذكر و اساتيد ابن كيسان، در نقل دواوين شعرا وحيد عصر و اغلب اشعار جاهليّت و اسلام را حافظ بود، بلكه هفت صد يا نهصد قصيده را در حفظ داشته كه اوّل همۀ آنها بانت سعاد بوده است. در نحو نيز جامع آراء بصريّين و كوفيّين بود. هر هفته در مجلس متوكّل، دهمين خليفۀ عباسى (232-247 ه‍. ق)، با ادبا و نحويّين وقت حاضر مى شد. جامع اللّغة و معانى الشّعر و شرح معانى الباهلى از تأليفات اوست و ظاهراً لفظ «لره» يا «لزه» لقب پدر بندار بوده و وجه آن و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 136؛ ابن نديم، الفهرست، ص 123؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 7، ص 128.

ابن لسان يا ابن لسان الحمره --> ابوالكلاب

4469. ابن لنكك، محمد (قرن 4 ه‍. ق)

بن محمد بن جعفر بن لنكك، بصرى، اديب شاعر، مكنّى به «ابوالحسين» يا «ابوالحسن»، معروف به «ابن لنكك»، از شعراى ادباى قرن چهارم هجرت مى باشد كه به جهت كساد متاع و عدم مساعدت روزگار، اكثر اشعار او در شكايت از زمان و اهل زمان و هجو شعراى زمان خود بود؛ خصوصاً در هجو و ذمّ دو معاصرش، متنبّى (متوفى به سال 354 ه‍. ق) و ابورياش (متوفى به سال 339 ه‍. ق) سابقى الذكر و بالخصوص در پرخوارى و بى ادبانه و متنفرانه طعام خوردن ابورياش، چنانچه در شرح حالش اشاره شد، اشعار بسيارى سروده و از اوست:

جار الزمان علينا فى تصرفه *** و اىّ دهر على الاحرار لم يُجر

عندى من الدهر ما لو ان أيسره *** ملقى على الفلك الدّوار لم يدر

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 128 و ج 19، ص 6.

182 4470. ابن لؤلؤ، محمد بن على (... - 750 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن لؤلؤ»، از ادبا و شعراى اندلس بوده و از اوست:

و من لم يمت قبل الممات فا نه *** يراع بهول بعده و يراغ

فيا رب وفقنى الى ما يكون لى *** به للذي ارجوك منه بلاغ

در سال 750 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 662.

4471. ابن لهيعه، عبدالله (... - 174 ه‍. ق)

بن لهيعة بن عقبة بن لهيعه، حضرمى مصرى، مكنّى به «ابوعبدالرحمان»، معروف به «ابن لهيعه»، در حديث و اخبار كثيرالروايه بود. در سال 155 ه‍. ق از طرف منصور عباسى به قضاوت مصر منصوب گرديد. او اوّلين قاضى مى باشد كه از طرف خليفه به بلاد مصر تعيين شد و پيش از او از طرف حكام مصر بوده و نيز نخستين قاضى است كه خودش شخصاً براى رؤيت هلال رمضان حاضر و بعد از او رسم ثابت گرديد.

ابن قتيبه (موافق نقل معتمد) او را از رجال شيعه شمرده، بلكه گويد كه در تشيّع افراط داشته، ولكن احاديث او در صحيح ترمدى و صحيح ابى داوود و ديگر كتب عامّه مذكور است. وى در سال 174 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 270؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 84؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 385.

4472. ابن ليلى

عنوان چند تن بوده كه مشهورترين ايشان، عمر بن عبدالعزيز، هشتمين خليفۀ اموى (99-101 ه‍. ق) است و ابن كثير گويد:

يا ايها المتمنّي ان يكون فتى *** مثل ابن ليلى لقد خلالك السبلا

اعدد ثلاث خلال قد جمعن له *** هل سب من احد او سب او بخلا

منابع: جزرى، ابن الاثير، المرصّع.

4473. ابن ماءالسماء، عبادة بن عبدالله (... - 419 ه‍. ق)

از مشاهير شعراى قرن پنجم اندلس مى باشد كه اشعارش لطيف و در زمان خود رئيس الشعرا بوده و از اوست:

و اصبر على نُوبِ الزما *** ن و ان رمتْ بك فى المهالك

و الى الذى اغنى و اق‍ *** نى اضرع و سله صلاح حالك

صاحب ترجمه در سال 419 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 663.

183 * ابن ماءالسماء، عمرو بن عامر بن حارثة بن امرؤالقيس

• ابن ماءالمزن، نعمان بن منذر لخمى

(دو شخص مذكور) در سخاوت ضرب المثل هستند.

4474. ابن ماجه، محمد بن يزيد بن ماجه (... - 273 ه‍. ق)

قزوينى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن ماجه»، از مشاهير و اكابر حفّاظ محدّثين عامّه مى باشد كه از ائمّۀ علم حديث محسوب و در تمامى شعب آن بالاطراف دانا و متفرّد بود. براى تكميل آن علم شريف به رى و مصر و عراق و شام و مكّه و بغداد و بصره و كوفه مسافرت ها كرد. از اكابر مشايخ استماع احاديث شريفۀ نبويّه نمود و يكى از اصحاب صحاح ستۀ عامّه بوده است. كتاب سنن او، كه به سنن ابن ماجه معروف و در دهلى و قاهره چاپ شده، ششمين صحاح ستۀ مذكوره مى باشد.

در تاريخ و تفسير نيز يد طولا داشته و از تأليفات اوست:

1. تاريخ قزوين (كه مولدش بوده است)؛ 2. تفسير قرآن مجيد (كه به تفسير ابن ماجه معروف است)؛ 3. السّنن (كه به سنن ابن ماجه معروف است و مذكور شد).

در بيست ودويم رمضان 273 ه‍. ق در 64 سالگى درگذشت و به نوشتۀ قاموس، «ماجه» نام جدّ او نبوده، بلكه لقب پدرش بوده است.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 84؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 210؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 59؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 663.

4475. ابن المارستانيه، عبيدالله (قرن 6 ه‍. ق)

يا عبدالله بن على، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن المارستانيه»، از فحول اطبّاى اواخر قرن ششم هجرت مى باشد كه هر دو قسمت علمى و عملى طب را نزد اساتيد كبار بغداد تكميل نمود تا مدير و مدرّس و رئيس و حكيم باشى بيمارستان عضدى بغداد گرديد. در تاريخ و حديث و ادبيّات و فنون حكمت و فلسفه نيز بصيرتى بسزا داشته و در سال 599 ه‍. ق به سمت سفارت به تفليس رفت و در اثناى مراجعت، در

موضعى حجر يا جيرخ بند نامى درگذشت و از آثار قلمى او تاريخ بغداد موسوم به ديوان الاسلام بوده و به اتمامش موفق نگرديده است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 663؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 3، ص 25.

184 4476. ابن مارى، يحيى بن يحيى بن سعيد (... - 589 ه‍. ق)

بصرى مسيحى، معروف به «ابن مارى»، اديبى است كاتب شاعر طبيب نحوى لغوى كه در اكثر فنون متداوله متفنّن بوده و با طبابت و كتابت امرار معاش مى كرد. كتاب المقامات السّتّين، كه در نهايت جودت مى باشد، از مصنّفات اوست. عماد كاتب اصفهانى از وى روايت مى كند و از اشعار اوست:

نعم المعين على المروة للفتىٰ *** مال يصون عن التبذل نفسه

لا شىء انفع للفتىٰ من ماله *** يقضي حوائجه و يجلب انسه

و اذا رمتْه يد الزمان بسهمه *** غدتْ الدراهم دون ذلك تَرْسه

در سال 589 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 20، ص 40.

ابن ماسويه

ابن ماسويه(1)

4477. ابن ماسويه، عيسى بن ماسويه (قرن 2 ه‍. ق)

از اطبّاى اواخر قرن دويم هجرت مى باشد كه در انواع صناعات طبّيّه ماهر و با حسن سلوك و اخلاق نيكو موصوف بود. مادامى كه در مزاج مريض تجويز دوا نكرده و سبب بهبودى او نمى شد، حق المعالجه نگرفته، بلكه حرامش مى شمرد. دو كتاب قوى


1) . ابن ماسويه: در دورۀ خلافت عباسى چهار تن از اطباى نامى به همين عنوان (ابن ماسويه) معروف، همۀ ايشان به «بنى ماسويه» مشهور و پدرشان، ماسويه، نيز از اطباى سريانى بوده و در بيمارستان جندى شاپور به معالجه و دواسازى اشتغال داشته است. با اينكه حرفى از علم طب نخوانده بود، ولى در اثر تجربه و كثرت مواظبت عملى، بصيرتى بسزا در معالجه داشت و عاقبت در سلك اطباى دربار هارونى منسلك شد و هريك از فرزندانش، جرجيس و عيسى و ميخائيل و يوحنا نيز در دربار خلفاى وقت داراى مقامى عالى بوده و در تراكيب ادويه مجرباتى داشته اند كه در كتب طبى نقل است. چون تأليفاتى به عيسى و يوسف، پسران ماسويه، منسوب دارند، اينك محض استيناس حال مؤلف آنها، شرح حال اجمالى ايشان را تذكر مى دهد. (مؤلف)

الاغذية و من لايحضره الطبيب تأليف او بوده و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 52؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 264.

4478. ابن ماسويه، يحيى (... - 243 ه‍. ق)

يا يوحنا بن ماسويۀ سريانى، مكنّى به «ابوزكريا»، از متميّزين اطبّاى قرن سيّم هجرت مى باشد كه نزد اكابر وقت 185 محترم بود. به امر هارون الرشيد، اغلب كتب قديمۀ يونانى را به عربى ترجمه كرده و علم تشريح را در زمان خود به درجۀ كمال رسانيد. بعد از هارون، مأمون و معتصم و واثق و متوكل عباسى را نيز به سمت طبابت خدمت كرده و تأليفات اوست:

1. جواهر الكلم؛ 2. دفع ضرر الاغذية؛ 3. علاج النّساء اللاّتى لايحبلن؛ 4. المشجّر الصّغير؛ 5. المشجّر الكبير و غير اينها.

در سال 243 ه‍. ق درگذشت.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 32؛ ابن نديم، الفهرست، ص 411؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 216.

4479. ابن ماكولا، على بن هبة الله (... - 487 ه‍. ق)

بن على بن جعفر، عجلى، مكنّى به «ابونصر»، ملقّب به «سعدالملك» يا «امير سعدالملك»، معروف به «ابن ماكولا»، نسبش به ابودلف قاسم بن عيسى عجلى سابق الذكر موصول و از اكابر حفّاظ محدّثين و ادباى قرن پنجم هجرت مى باشد كه به بلاد بسيارى سياحت، با اكابر هر طبقه ملاقات، از مشايخ و اكابر شام و عراق و خراسان و غيره احاديث بسيارى استماع كرده و تكميل مراتب علميّه نمود. مصنّفات بسيارى دارد:

1. الاكمال فى المؤتلف والمختلف فى اسماء الرّجال (كه اسامى مشتبهۀ بسيارى از اعلام و رجال حديث را با ضبط حركات و رفع اشتباه و التباس آنها جامع، در غايت جودت و محل اعتماد محدثين و ارباب سير بوده و در اثبات كثرت احاطه و اطلاع و ضبط و اتقان مؤلف خود كافى و محتاج به فضيلتى ديگر نمى باشد.

يك نسخه از آن در خزانۀ مصريه و يكى ديگر نيز، كه در نهايت صحت مى باشد، در خزانۀ اياصوفيا موجود و محفوظ است)؛ 2. تهذيب مستمر الاوهام على ذوى التّمنّى والاحلام (كه متمم دو كتاب مختلف و مؤتلف دارقطنى و خطيب بغدادى است) و غير اينها.

ابن ماكولا شعر خوب نيز مى گفته و از اوست:

قوص خيامك عن ارض تهان بها *** و جانب الذل ان الذل يجتنب

و ارحل اذا كان فى الاوطان منقصة *** فالمندل الرطب فى اوطانه حطب

در سال 475 يا 479 و يا 485 يا 486 يا 487 ه‍. ق در جرجان يا اهواز به دست غلامان ترك خود مقتول گرديد و ظاهر، آن است كه ماكولا جدّش على بوده است.

منابع: الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر؛ حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 693]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 85؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 362؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 15؛ ص 102؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 663.

186 4480. ابن مالك، محمد بن عبدالله بن مالك (... - 672 ه‍. ق)

اندلسى، جيانى الولاده، دمشقى الوفاة والاقامه، طائى القبيله، ابوعبدالله الكنيه، ابن مالك الشّهره، جمال الدين اللّقب، شافعى المذهب، اديب صرفى نحوى لغوى شاعر، به همه گونه فنون شعرى قادر، داراى طبعى روان، در نحو و صرف و لغت و علوم عربيّه بحرى بى پايان، در فنون قرائت و اصول و فروع لغت در نهايت مهارت، در اطلاعات حديثيّه و كثرت احاطه به اشعارى كه در اثبات قواعد ادبيّه محل استشهاد مى شد، مشارٌبالبنان و مورد شگفت ابناى زمان بود.

در مقام استدلال براى صحت قواعد و اقوال از حفظ خاطر، نخست به قرآن مجيد 187 تمسك مى كرد و در صورت يأس، متمسّك به احاديث نبويّه مى گرديد، والاّ از اشعار و كلمات فصحا اقامۀ بيّنه مى نمود. بالجمله، حاوى مراتب علمى و عملى بود. تمامى اوقات خود را در نماز و تلاوت و تدريس و تأليف و مطالعه و مذاكرات علمى مصروف مى داشت. در تحقيق غوامض و اتقان اصول و قواعد زبان عرب اهتمام تمام به كار مى برد در دو صفت كرم و سخاوت و تأسى به مذهب شافعى در ميان تمامى اهل اندلس متفرد و در جامع عادليۀ دمشق مدرّس و امام جماعت بود. معاصر جليلش،

ابن خلّكان، همه وقت در نمازش حاضر مى شد و بعد از نماز نيز محض تجليل و احترام او تا خانه اش مشايعت مى كرد و از تأليفات ابن مالك است:

الصورة

G01

نمونه خط ابن مالك (189)

قطعۀ مزبور از صفحۀ 205 كتاب الوافيه (شرح كافيۀ منظوم خود ابن مالك) است.

اين كتاب نسخۀ اصل و تماماً به خط ابن مالك بوده و غالب حواشى آن هم به خط تلميذ مصنف، ابوالفتح محمد بعلى حنبلى (متوفى به سال 709) مى باشد.

1. الاعلام يا اكمال الاعلام بمثلّث الكلام (كه با كتاب تحفۀ ذيل در مصر چاپ شده است)؛ 2. الالفيّة (كه جامع مقاصد عربيه و محل توجه اكابر و در ديار عرب و عجم مشهور و بارها مستقلاً و با شروح مختلفه در مصر و ايران و غيره چاپ و نام اصلى اش خلاصه بوده كه ملخص كتاب كافيه نام خودش است و ازآن رو كه مشتمل به هزار بيت است، به الفيّه شهرت يافته است)؛ 3. تحفة المورود فى المقصور والممدود (كه اشاره شد و نظم است)؛ 4. تسهيل الفوائد و تكميل المقاصد (در نحو كه ملخص كتاب فوائد نام خودش بوده و تمامى قواعد و مسائل نحو را جامع و

ازاين رو محل توجه فحول و اكابر بود و شروح بسيارى بر آن نوشته اند)؛ * الخلاصة (كه نام اصلى همان الفيّۀ مذكور فوق بوده است)؛ 5. شرح تسهيل فوق؛ 6. شرح عمدۀ مذكور ذيل؛ 7. شرح كافيۀ مذكور ذيل؛ 8. شرح لاميۀ مذكور ذيل؛ 9. شواهد التّوضيح والتّصحيح لمشكلات الجامع الصّحيح (كه شرح مشكلات اعراب صحيح بخارى بوده و در هند چاپ شده است)؛ 10. عمدة الحافظ و عدّة اللاّفظ؛ 11. الفوائد فى النّحو؛ 12. الكافية الشّافية فى النّحو (كه كتابى است نظمى و جليل القدر و خودش شرحى بر آن نوشته واولش اين است:

قال ابن مالك محمد و قد *** نوى افادة بما فيه اجتهد

الحمد للّه الذى من رفده *** توفيق من وفقه لحمده

الفيّۀ فوق ملخص همين كافيه است)؛ 13. لاميّة الافعال يا لاميّة ابن مالك (كه گاهى به المفتاح بابنية الافعال هم موسوم و با شرح ابن الناظم در بيروت چاپ شده) و غير اينها كه تماماً با اتقان و متانت موصوف و بعضى از فضلا بيست وهشت فقره از تأليفات او را در ضمن بيست وهشت بيت به نظم آورده كه تماماً در روضات مذكور و نقل آنها موجب اطناب است.

وفات ابن مالك به سال 672 ه‍. ق در 72 يا 73 سالگى در صالحيۀ دمشق 188 واقع شد و در مقبرۀ ابن الصائغ مدفون گرديد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 740؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 85؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 113؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 232؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 663.

ابن مالك، محمد بن محمد بن عبدالله --> ابن الناظم

4481. ابن مأمون، احمد بن على (... - 586 ه‍. ق)

بن هبة الله بن حسن بن على بن محمد بن يعقوب بن حسين بن عبدالله مأمون بن هارون الرّشيد، ملقّب به «زوال»، معروف به «ابن مأمون»، اديبى است نحوى لغوى كه هر دو فن را از ابومنصور جواليقى سابق الذكر اخذ كرد. خطّى خوب داشته و مدتى در بغداد قضاوت نمود. پس از آنكه مستنجد، سى ودويمين خليفۀ عباسى

(555-566 ه‍. ق)، به خلافت رسيد، او را نيز با قضات ديگر در حبس كرد و در همين يازده سال ايّام زندانى هشتاد كتاب در موضوعات متنوعه تأليف نمود كه من جمله اسرار الحروف و شرح الفصيح است. پس از آنكه نوبت خلافت به مستضيئ، سى وسيّمين ايشان (566-575 ه‍. ق) رسيد، تمامى زندانيان را خلاص نمود و هريكى را راتبه اى فراخور حال خود مقرر داشت. ابن مأمون به سال 586 ه‍. ق در 77 سالگى درگذشت. ظاهر روضات آنكه لفظ «زوال» لقب على، جدّ سيّم احمد، است و در اصل زول (بر وزن قول) - به معنى مرد شجاع و سخى - بوده و اخيراً تحريفش داده و «زوال» گفته اند.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 82.

4482. ابن ماهيار، محمد (... - بعد از 328 ه‍. ق)

بن عباس (عياش خ ل) بن على بن مروان بن ماهيار بزاز، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن ماهيار» و «ابن جحام» يا «ابن حجام»، از اكابر و ثقات علما و مشايخ اماميّۀ قرن چهارم هجرت مى باشد كه در اصول عرفان و سير و سلوك و طريقت نيز نظير ابراهيم ادهم و ذوالنّون مصرى و امثال ايشان بود و از تأليفات اوست:

1. الاوائل؛ 2. تأويل ما نزل فى اعداء آل محمد؛ 3. تأويل ما نزل فى شيعتهم؛ 4. تأويل ما نزل فى النّبى صلى الله عليه و آله؛ 5. قرائة اميرالمؤمنين عليه السلام؛ 6. النّاسخ والمنسوخ و غير اينها.

189 سال وفاتش به دست نيامد، لكن تلعكبرى (متوفى به سال 385 ه‍. ق) در سال 328 ه‍. ق از وى اجازۀ روايت دارد. اما لفظ «حجام» به فرمودۀ تنقيح المقال، با حاى حطّى مفتوح و جيم مشدّد و به قول رجال كبير استرآبادى، با جيم مضموم و حاى حطّى مخفف است.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 8، ص 267، ش 1136]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 85؛ كتب رجاليه.

ابن المبارك، ابراهيم بن يحيى بن مبارك --> يزيدى، ابراهيم بن يحيى بن مبارك

4483. ابن المبارك، حسن بن غالب بن على (... - 458 ه‍. ق)

قارى، مكنّى به «ابوعلى»، معروف به «ابن المبارك»، از محدّثين قرن پنجم عامّه

مى باشد كه از مشايخ روايت خطيب بغدادى و مردى بوده ظاهرالصلاح. قرآن مجيد را با حروف و قرائات مخالف اجماع قرائت كرده و آنها را به واسطۀ اسانيد مجعولۀ خود از ائمّه قرائت نقل مى كرده است. كذب او مبيّن و مورد طعن اهل علم گرديده و عاقبت توبه اش دادند. وى در سال 458 ه‍. ق در بغداد درگذشته و نزد قبر ابراهيم حربى دفن شد.

منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 7، ص 400.

4484. ابن المبارك، سعدان بن مبارك (قرن 3 ه‍. ق)

نابيناى نحوى، مكنّى به «ابوعثمان»، معروف به «ابن المبارك»، از علما و روات كوفه و متقدّمين علوم عربيّه مى باشد كه تأليفات ابوعبيدۀ لغوى (متوفاى 207 ه‍. ق) را از خودش روايت كرده و كتاب الارضين و المياه و الجبال و البحار و كتاب الامثال و كتاب الوحوش و غيره از تأليفات اوست و سال وفاتش به دست نيامد و پدرش، مبارك، از اسراى طخارستان بوده است.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 105؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 308، س 32.

ابن المبارك، عبدالله بن مبارك شيرازى --> مبارك، عبداللّٰه بن مبارك

ابن المبارك، عبدالله بن مبارك كوفى --> مبارك، عبداللّٰه بن مبارك

4485. ابن المبارك، عبدالله بن مبارك مروزى (120-182 ه‍. ق)

ابن واضح، مكنّى به «ابوعبدالرحمان»، معروف به «ابن المبارك»، از مشاهير تابعين تابعين و از اكابر عرفا و محدّثين و عالمى بوده است عارف زاهد، فقيه حافظ، در بلاد خراسان با علم و فضل 190 و زهد و صلاح معروف، كثيرالانقطاع والانزوا و خانه نشين و محب خلوت. فقه را از سفيان ثورى و مالك بن انس و به نوشتۀ بعضى، از ابوحنيفۀ كوفى اخذ كرد. اصول شريعت و فنون و سير و سلوك و طريقت را جامع بود. از كثرت تورّع و احتياط در دين، احاديث را از روى كتاب روايت مى كرد. اقوال حكيمانه و اشعار نصيحت آميز عارفانه اش بسيار و از چهار هزار حديث اين چهار كلمه را انتخاب نموده بود: «لاتثقن بامرأة. لاتغترن بمال. لاتحمل معدتك ما لاتطيق.

تعلم من العلم ما ينفعك فقط» و گويد: «براى دنيا علم آموختيم و ما را به ترك دنيا دلالت نمود». از اشعار عارفانۀ اوست:

قد ارحنا و استرحنا من غدو و رواح *** و اتصال بامير و وزير ذى سماح

بعفاف و كفاف و قنوع و صلاح *** و جعلنا اليأس مفتاحا لابواب النجاح

ايضاً

قد يفتح المرء حانوتا لمتجره *** و قد فتحت لك الحا نوت بالدين

بين الاسا طين حا نوت بلا غلق *** تبتاع بالدين اموال المساكين

صيّرت دينَك شاهينا تَصيد به *** و ليس يفلح اصحاب الشواهين

نيز براى يكى از اهل علم كه داخل در امر قضاوت بوده، نوشته است:

يا جاعل العلم له بازيا *** يصطاد اموال المساكين

احتلت للدنيا و لذاتها *** بحيلة تذهب بالدين

فصرت مجنونا بها بعد ما *** كنتَ دواء للمجا نين

اين رواياتك فى سردها *** عن ابن عون و ابن سيرين

ان رواياتك والقول فى *** اتيان ابواب السلاطين

ان قلتَ اُكرهتُ فذا باطل *** زلّ حمار العلم فى الطين

نيز در حين مسافرت مكّه گفته است:

بغض الحياة و خوف الله اخرجنى *** و بيع نفسى بما ليست له ثمنا

إني وزنتُ الذى يبقىٰ ليعد له *** ما ليس يبقىٰ فلا واللّه ما اتزنا

از تأليفات اوست:

1. كتاب البرّ والصّلة؛ 2. كتاب التّاريخ؛ 3. كتاب التّفسير؛ 4. كتاب الزّهد؛ 5. كتاب السّنن (در فقه).

بالجمله، در فوائد البهيّة و تذكرة الاولياء و تاريخ بغداد و غيره ابن المبارك را با ادب و فقه و شجاعت و سخاوت و نحو و لغت و زهد و ورع و عبادت و استقامت در روايت و وثاقت 191 و كياست و روايت كردن زياده بر بيست هزار حديث از احاديث حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و نظير نداشتن در روى زمين و اعلم اهل مشرق و مغرب بودن و مناقب بسيارى ديگر موصوف و كراماتى هم بدو منسوب داشته اند.

در سبب توبه و انسلاك او در سلك اهل طريقت گويند كه روزى ابوحنيفۀ كوفى از وى سابقه اش را استفسار نمود. گفت: «با برادران خود در باغى بوديم و تا شب مشغول اكل و شرب شديم و حريص ترين مردم به ساز و تنبور من بودم تا وقت سحر

در خواب ديدم كه مرغى بر درختى بالاى سر من اين آيه را تلاوت مى نمود: (أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اَللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ اَلْحَقِّ وَ لاٰ يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ مِنْ قَبْلُ فَطٰالَ عَلَيْهِمُ اَلْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ‌) (حديد، 1(6). در جواب گفتم: «بلى، وقت شده». اينك بعد از بيدارى ساز را شكسته و هرچه را كه داشتم، سوزاندم و قدم به دايرۀ زهد گذاشتم و سبب ديگر نيز گفته اند.

ولادت عبدالله به سال 118 يا 119 يا 120 ه‍. ق در مرو و وفاتش نيز به سال 181 يا 182 ه‍. ق در هيت واقع شد و قبرش معروف و مزار است و بنابر اوّل، جملۀ «قطب اهل دل» و بنابر دويمى، جملۀ «امام اهل دين» مادّۀ تاريخ او مى باشد.

«هيت» (به كسر اوّل) شهرى است از توابع شام در ساحل فرات بالاى انبار كه از توابع بغداد مى باشد و فرات در ميان هيت و انبار فاصل است. مخفى نماند كه صاحب ترجمه غير از عبدالله بن مبارك كوفى است كه معاصر حضرت سجّاد عليه السلام و حضرت باقر عليه السلام بوده و به عنوان مبارك، عبداللّٰه بن مبارك نگارش يافته است. بلى، محتمل است كه صاحب ترجمه همان عبدالله بن مبارك نهاوندى باشد كه هم در آنجا اشاره نموديم.

به اختلاف ادوار زندگانى گاهى به «مروزى» موصوف و گاهى به «نهاوندى» متّصف باشد، لكن با در نظر گرفتن امامى مذهب بودن او و حنفى مذهب بودن اين، چنانچه مصرّح به فوائد البهيّة و بعضى ديگر مى باشد، حكم به اتحاد و يكى بودن ايشان مشكل و مستبعد است.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 319؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 388؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 269؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 152؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 130؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 664.

192 ابن المبارك، عبدالله بن مبارك نهاوندى --> مبارك، عبدالله بن مبارك و ابن المبارك، عبداللّٰه بن مبارك مروزى

4486. ابن المبارك، على بن محمد بن مبارك (... - 692 ه‍. ق)

ملقّب به «كمال الدين»، معروف به «ابن المبارك» و «ابن الاعمى»، از ادبا و شعراى تواناى قرن هفتم هجرت مى باشد كه نخست مدّاح بعضى از ملوك وقت بود، ولى

اخيراً راه تجرّد و تصوّف پيموده و در اين موضوع كتابى به نام المقامة البحريّة تأليف كرد و از ابيات قصيده اى است كه در مذمّت خانۀ مسكونى خود گفته است:

دار سكنت بها اقل صفاتِها *** ان تكثر الحشرات في حُجراتها

الخير عنها نازح متباعد *** والشر دان من جميع جهاتها

نيز دربارۀ حمام تنگ و تاريك و گرمى گويد:

ان حمامنا الذي نحن فيه *** قد أناخَ العذاب فيه وخيم

و له مالك عنا خازن النيران *** بل مالك ارقّ و ارحم

كلما قلت قد اطلت عذابى *** قال لى اخسأ فيه و لاتتكلم

قلتُ لما رأيته يتلظى *** ربنا اصرف عنا عذاب جهنم

در سال 692 ه‍. ق درگذشت و ظاهراً جدّش، مبارك، نابينا بوده است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 603؛ اطلاعات متفرقه.

ابن المبارك، محمد بن عباس بن مبارك --> يزيدى، محمد بن عباس

ابن المبارك، محمد بن عمر بن مبارك --> بحرق

ابن المبارك، محمد بن يحيى بن مبارك --> يزيدى، محمد بن يحيى بن مبارك

ابن المبارك، يحيى بن مبارك --> يزيدى، يحيى

ابن المبرد، يوسف بن حسن --> مقدسى، يوسف بن حسن بن عبدالباقى

ابن المتفننه، محمد بن على --> رحبى، محمد بن على

4487. ابن المتوج

در اصطلاح علماى رجال و ارباب تراجم، عنوان مشهورى چند تن از علماى اماميّه مى باشد كه غالباً اشعار و تأليفات ايشان محل اشتباه است. اينك شرح حال اجمالى ايشان را با تذكر دادن موارد اشتباه مى نگارد و 193 قبلاً خاطرنشان ارباب رجوع مى نمايد كه ظاهر كلام تنقيح المقال و منتهى الآمال و امل الآمل و روضات الجنات موافق آنچه از رياض العلماء نيز نقل شده آنكه احمد بن عبدالله نام معروف به «ابن المتوج» از آن چند تن مزبور تنها احمد بن عبدالله بن سعيد است و بس، لكن موافق تحقيقات ذريعه و اعيان الشّيعة، دو نفر از ايشان بدين اسم و اين عنوان بوده. اينك ما نيز ابن المتوج احمد نام را

تحت دو عنوان مى نگاريم و موارد امتياز نيز از اختلاف قيود و القاب و تأليفات ايشان معلوم خواهد شد.

4488. ابن المتوج، احمد بن عبدالله بن سعيد متوج (قرن 9 ه‍. ق)

يا سعيد بن متوج، بحرانى، معروف به «ابن المتوج»، ملقّب به «فخرالدين» و «شهاب» و «شهاب الدين»، از علماى اماميّۀ اوايل قرن نهم هجرت مى باشد كه عالمى است عامل كامل، عابد زاهد، مفسّر متبحّر، اديب شاعر، با تقوا و فضل و كمال، به «خاتم المجتهدين» موصوف، در اسانيد روايات و اجازات اكابر در السنه داير و در علوم عربى وارد و از تلامذۀ فخرالمحقّقين و شهيد اول (متوفى به سال 786 ه‍. ق) و از اساتيد و مشايخ ابن فهد حلّى (متوفى به سال 841 ه‍. ق).

از فتاوى نادرۀ او اشتراط علم فصاحت و بلاغت در اجتهاد است. حافظۀ عجيبى داشته كه هرچه را درك مى كرد، اصلاً فراموشش نمى شد. اشعار بسيارى در مراثى اهل بيت عصمت عليهم السلام بدو منسوب و بعضى از آنها در منتخب طريحى مذكور مى باشد و از آن جمله است:

الا نوحوا و ضجّوا بالبكاء *** على السبط الشهيد بكربلاء

الا نوحوا بسكب الدمع حزنا *** عليه و امزجوه بالدماء

الا نوحوا على من قد بكاه *** رسول الله خير الانبياء

انا ابن متوّج توّجتمونى *** بتاج الفخر طرّا والبهاء

از تأليفات اوست:

1. آيات الاحكام (كه ذيلاً به نام نهايه مذكور است)؛ 2. تفسير قرآن مجيد (كه به نوشتۀ تنقيح المقال و روضات، دو فقره تفسير مختصر و مطول دارد)؛ 3. تلخيص التّذكرة (كه ذيلاً به نام غرائب المسائل مذكور است)؛ 4. ديوان اشعار مراثى اهل بيت عليهم السلام (كه در دو مجلد و حاوى بيست هزار بيت و بعضى از اشعارش فوقاً مذكور شد)؛ 5. شرح قواعد علامه (چنانچه از رياض العلماء 194 نقل شده است)؛ * غرائب المسائل يا نهج الوسائل الى غرائب المسائل يا تلخيص التّذكرة (كه ملخص تذكرۀ علامۀ حلى است)؛ 6. كفاية الطّالبين؛ 7. ما يجب على المكلّفين؛ 8. المقاصد؛ 9. النّاسخ والمنسوخ؛ 10. النّهاية فى تفسير الخمس مأة آية (كه به موجب حصر محققين فقها، شمارۀ آيات

فقهيۀ قرآنى پانصد آيه و يا در اين حدود بوده و تفسيرهاى بسيارى به نام آيات الاحكام و يا اسامى مخصوصۀ ديگر بدانها نوشته اند و در هرجا از اين كتاب كلمۀ «معاصر» باشد، همانا مراد از آن فاضل مقداد (متوفى به سال 826 ه‍. ق) در كنز العرفان بوده و بالعكس مراد مقداد هم از كلمۀ «معاصر» در اين كتاب كنز العرفان خود، همين ابن المتوج احمد بن عبدالله است در كتاب نهايه)؛ * نهج الوسائل (كه به نام غرائب المسائل مذكور شد)؛ 11. الوسيلة (چنانچه در روضات الجنات و تنقيح المقال است).

صحت انتساب بعضى از اينها محل ترديد بوده و چنانچه ذيلاً ضمن بيان تأليفات ابن المتوج عبدالله، پدر صاحب ترجمه و ابن المتوج احمد بن عبدالله بن محمد مذكور خواهد شد، اغلب اشعار و تأليفات ايشان به جهت آنكه در كتب مربوطه به عنوان مشتركى ايشان (ابن المتوج) نسبت داده شده، محل اشتباه گرديده است.

بالجمله، سال وفات او معلوم نشده و قبرش در جزيرۀ اكل (بر وزن عنق) از بلاد بحرين كه جزيرۀ صالح پيغمبر نيز گويند، مشهور است.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 16، ص 32، ش 136]؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 65، ش 392]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 19؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 435؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 25؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 86.

4489. ابن المتوج، شيخ احمد بن عبدالله بن محمد (... - 820 ه‍. ق)

بن على بن حسن متوج يا حسن بن متوج، ملقّب به «جمال الدين»، مكنّى به «ابوالناصر»، معروف به «ابن المتوج»، از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن نهم هجرت مى باشد كه فقيه مجتهد جليل القدر، فتاوى او در همه جا منتشر، از اكابر تلامذۀ فخرالمحقّقين و اساتيد ابن فهد احسائى و ديگر اجلّه بوده و با شهيد اوّل هم ملاقات كرده است. در عصر خود رياست مذهبى بدو منتهى، در بحرين متصدى انجام امور حسبيه و فصل خصومات شرعيّه و ديگر وظايف دينيّه بوده و به سال 802 ه‍. ق در ظهر كتاب تلخيص التّذكره به ابن فهد مذكور اجازه نوشته و از تأليفات اوست:

1. آيات الاحكام (كه موسوم به منهاج الهداية بوده و صريح كلام ذريعه و اعيان الشّيعة

آنكه آن غير از آيات الاحكام معاصرش، احمد بن عبدالله بن سعيد مذكور فوق است)؛ 2. اخذ الثّار (كه 195 منظومه و شرح حال مختار بن ابى عبيدۀ ثقفى است)؛ 3. تفسير قرآن مجيد؛ 4. شرح قواعد علامه (و به استظهار ذريعه، همان كتاب وسيله نام مذكور در ذيل است)؛ 5. كفاية الطّالبين فى اصول الدين؛ 6. ما يجب على المكلّفين؛ 7. مجمع الغرائب (كه حاوى فروعات غريبه است)؛ 8. مختصر التّذكرة (چنانچه بعضى گفته اند)؛ 9. المقاصد؛ 10. مقتل الحسين (كه منظومه است)؛ 11. منهاج الهداية فى شرح آيات الاحكام الخمس مأة (كه مختصر و در موضوع خود ممتاز و از فضل مؤلف خود حاكى است)؛ 12. النّاسخ والمنسوخ؛ 13. نهج الوسائل الى غرائب المسائل؛ * الوسيلة فى فتح مقفلات القواعد (كه همان شرح قواعد مذكور فوق است) و غير اينها و اكثر اينها به معاصرش، احمد بن عبدالله بن سعيد، هم منسوب است.

وفات ابن المتوج موافق آنچه از كتاب ناسخ و منسوخ فوق، كه به خط پسرش، شيخ ناصر بن احمد بوده، استظهار شده، در سال 820 ه‍. ق واقع و او نيز مثل معاصر مذكورش در جزيرۀ اكل در مقبرۀ صالح نبى مدفون است. اشعار مذكوره در شرح حال معاصر مرقومش را در اعيان الشّيعة به همين صاحب ترجمه نسبت داده و بعضى به ابن المتوج عبداللّه مذكور ذيل منسوب دارند.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 19؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 38.

4490. ابن المتوج، شيخ عبدالله (قرن 8 و 9 ه‍. ق)

بن سعيد متوج يا سعيد بن متوج، پدر احمد بن عبدالله بن سعيد مذكور فوق مى باشد كه نيز به «ابن المتوج» معروف و از علماى اماميّۀ اواخر قرن هشتم يا اوايل نهم و با شهيد اوّل (متوفى به سال 886 ه‍. ق) معاصر و فقيهى بوده فاضل اديب شاعر و او نيز اشعار بسيارى در مراثى اهل بيت عصمت عليهم السلام سروده است. بعضى از اهل فن اشعار مذكوره و ديوان و كفايه و مقاصد و ناسخ و منسوخ و نهايۀ مذكوره در شرح حال پسرش را بدو نسبت داده اند و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 435؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 19، ضمن «احمد بن عبدالله».

4491. ابن المتوج، ناصر بن احمد (... - بعد از 850 ه‍. ق)

بن عبدالله بن سعيد مذكور فوق (چنانچه در روضات است) يا ناصر بن احمد بن عبدالله بن محمد بن على بن حسن متوج يا حسن بن متوج بحرانى (چنانچه در اعيان الشيعة مى باشد)؛ به هرحال، به «ابن المتوج» معروف، به «جمال الدين» يا «شهاب الدين» ملقّب. فقيهى است فاضل اديب شاعر محقّق حافظ، از علماى اماميّۀ اواسط قرن نهم هجرت كه ذهنى وقّاد و حافظۀ عجيب 196 داشت. قول به اشتراط فصاحت و بلاغت در اجتهاد كه فوقاً ضمن شرح حال احمد بن عبدالله بن سعيد اشاره نموديم، گاهى به همين صاحب ترجمه ناصر منسوب است. وفاتش بعد از سال 850 ه‍. ق واقع شد و نزد قبر پدرش مدفون گرديد و تأليفى بدو نسبت نداده اند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 38؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 4، ص 247، ضمن ش 1192]، ص 247؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 19، س 29.

ابن متويه،(1)على بن احمد --> واحدى

4492. ابن متويه، على بن محمد (قرن 3 و 4 ه‍. ق)

بن على بن سعد، اشعرى قمى قزدانى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن متويه»، از محدّثين شيعۀ اوايل قرن چهارم يا اواخر قرن سيّم هجرت بوده و مؤلف كتاب نوادرى است بزرگ. محمد بن حسن بن وليد قمى و ابن بابويه صدوق (متوفّى به سال 381 ه‍. ق) آن كتاب را به يك واسطه از خود مؤلف روايت مى كنند و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأوّل، ص 304]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 86.

4493. ابن مجاهد، احمد بن موسى (... - 324 ه‍. ق)

بن عباس بن مجاهد، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن مجاهد»، از اكابر قرّاء زمان غيبت صغرى، وحيد عصر خود و با آن همه علم و فضل و ديانت و تبحّر در علوم قرآنى، بسيار باادب و نيكورفتار و كثيرالمزاح بود. در سال 324 ه‍. ق درگذشته و از


1) . متويه: به فتح اوّل و ضمّ و تشديد ثانى است. (مؤلف)

تأليفات اوست:

1. كتاب قرائة ابن عامر؛ 2. كتاب قرائة ابن كثير؛ 3. كتاب قرائة ابى عمرو؛ 4. قرائة حمزة؛ 5. قرائة عاصم؛ 6. قرائة الكسائى؛ 7. قرائة النّبى صلى الله عليه و آله و غير اينها.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 47.

4494. ابن مجدالدين، عبدالسلام بن عبدالله (... - 652 ه‍. ق)

حرانى الولاده، بغدادى الاقامه، مكنّى به «ابوالبركات»، معروف به «ابن مجدالدين»، از مشاهير علماى عامّۀ اواسط قرن هفتم هجرت بوده و از تأليفات اوست:

1. الاحكام؛ 2. ارجوزة فى القرائات؛ 3. شرح الهداية.

به سال 652 ه‍. ق در 63 سالگى درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 664.

197 ابن المجدى، احمد بن رجب --> مجدويه

ابن المجوسى، على بن عباس --> مجوسى

4495. ابن مجير، يحيى بن عبدالجليل (... - 588 ه‍. ق)

فهرى اندلسى، مكنّى به «ابوبكر»، از مشاهير شعراى اندلس مى باشد كه ديوانى بدو منسوب، اكثر اشعارش در مدح امراى بنى عبدالمؤمن بوده و در سال 587 يا 588 ه‍. ق درگذشته و از اشعارش به دست نيامد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 521]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 664.

ابن محبوب، حسن بن محبوب --> سراد

• ابن محبوب، محمد بن على بن محبوب

موكول به كتب رجال است.

•

ابن محرز، عبداللّٰه بن محرز

•

ابن محرز، عقبة بن محرز

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.

4496. ابن المدبّر، ابراهيم بن محمد (... - 275 ه‍. ق)

بن عبدالله بن مدبر، مكنّى به «ابواسحاق»، معروف به «ابن المدبر»، از مشاهير ادبا و شعراى قرن سيّم هجرى مى باشد كه اديبى است فاضل شاعر، اشعارش لطيف و ظريف، در زمان متوكّل، دهمين خليفۀ عباسى (232-247 ه‍. ق)، به مقامى بس عالى رسيد تا آنكه چند سال حبس شد. با دخترى اديبۀ شاعرۀ عريب نامى معاشقه داشته و مراسلات و مشاعرات بسيارى مابين ايشان واقع شد كه جريانات مابين ايشان مشهور است. از اشعار او مى باشد كه در حق معشوقۀ مذكوره اش گفته است:

زعموا اننى احب عريبا *** صدقوا واللّه حبا عجيبا

حلّ من قلبى هواها محلا *** لم تدع فيه لخلق نصيبا

ليقل من قد رأى الناس قدما *** هل رأى من عريب عريبا

هى شمس والنساء نجوم *** فاذا لاحت افلن غيوبا

در سال 275 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 1، ص 226؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 664.

4497 و 4498. ابن المدبّر، احمد بن محمد بن عبيدالله (... - 270 ه‍. ق)

كاتب ضبى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن المدبر»، از امراى قرن سيّم هجرت مى باشد كه در 198 عهد احمد بن طولون، والى مصر، متصدى امر خراج و ماليات و ممدوح شعراى وقت بوده تا مابين او و ابن طولون رقابتى حاصل و محكوم به حبس شد و در ماه صفر 270 ه‍. ق در زندان مرد و يا به امر ابن طولون مقتول گرديد.

عادتش آن بوده كه اگر اشعار مدحيۀ هر شاعرى پسندۀ طبعش مى شد، به صلۀ كاملش مفتخر مى نمود، والاّ غلام خود را برمى گماشت كه آن شاعر را به مجازات بدى شعرش در مسجدش توقيف مى كرد و مادامى كه صد ركعت نماز نمى خواند، رهايش نمى كرد تا روزى حسين بن عبدالسلام مصرى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «جمل»، كه شاعرى بوده ذكى و بديهه گو و هجوگو و بذله گو و چركين لباس، نزد او رفته و در خواندن اشعار چندى كه گفته بوده، استيذان نمود. گفت: «از شرط عادت ما

اطّلاع دارى‌؟» گفت: «بلى». پس اين اشعار را فروخواند:

اردنا فى ابى حسن مديحا *** كما بالمدح تنتجع الولاء

و قلنا اكرم الثقلين طرّا *** و من كفّاه دجلة والفرات

فقالوا يقبل المدحات لكن *** جوائزه عليهن الصلاة(1)

(مؤلف)

فقلت لهم و ما يغنى عيالى *** صلوتى انما الشأن الزكاة

فتأمر لى بكسر الصاد منها *** فَتصبح لي الصلاة هى الصِّلات

ابن المدبر خنديد و تحسين نمود و به صلۀ كاملى مفتخرش گردانيد. وفات جمل هم به سال 258 ه‍. ق در دمشق واقع گرديد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 514؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 10، ص 121.

4499. ابن المدرس، حسين بن عبدالله (... - 926 ه‍. ق)

توقانى، ملقّب به «حسام الدين»، معروف به «ابن المدرس»، از افاضل قرن دهم هجرى حنفيّه مى باشد كه تعليقه بر حواشى شرح تجريد سيد شريف و شرح عوامل مأة عبدالقاهر جرجانى تأليف او بوده و در 926 ه‍. ق درگذشت.

منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 60.

4500. ابن المدينى، على بن عبدالله (... - 234 ه‍. ق)

بن جعفر بن نجيح بن بكر بن سعد، ابوالحسن الكنيه، ابن المدينى الشّهره، بصرى الدار، سعدى النسب، 199 از مشاهير محدّثين قرن سيّم هجرت، از مشايخ روايت بخارى و احمد بن حنبل و ابوحاتم رازى و نظاير ايشان، داناترين مردم به احاديث حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و مرجع حل اشكال اختلافات اهل حديث بود. سفيان بن عيينه، كه يكى از مشايخش مى باشد، او را به جهت تبحّر در خباياى حديث «حية الوادى» مى ناميد.

ابن المدينى در بغداد اظهار تسنّن كرده و در بصره اظهار تشيّع مى نمود. در اواخر عمر به قدم قرآن معتقد و قائل به حدوث آن را تكفير مى كرده است. در ماه ذى قعدۀ 234 ه‍. ق درگذشت.

منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 11، ص 458.


1) . و قالوا يقبل الشعراء لكن اجل صلات مادحه الصلوة (خ ل)

• ابن مراد يا ابن مرار، اسماعيل بن مراد يا مرار

مصطلح رجال است.

ابن مراد يا ابن مرار، اسحاق بن مرار --> ابوعمرو، اسحاق بن مرار

ابن المراغه، جرير بن عطيه --> جرير

4501. ابن المراغى، محمد بن جعفر بن محمد (... - 371 ه‍. ق)

همدانى، مكنّى به «ابوالفتح»، معروف به «ابن المراغى»، اديبى است نحوى لغوى محدّث عامى و كتاب البراعة، كه به رويۀ كامل مبرّد مى باشد، تأليف او بوده و در سال 371 ه‍. ق زنده بوده است.

منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 2، ص 152.

4502. ابن مرج، محمد بن ادريس (... - 634 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوعبدالله»، ملقّب به «كحل»، معروف به «ابن مرج»، از مشاهير ادبا و شعراى اندلس مى باشد كه با زىّ و قيافۀ اهل باديه مشهور، اشعارش لطيف و دل نشين بوده و از اوست:

مثل الرزق الذى تطلبه *** مثل الظل الذى يمشي معك

انت لا تدركه متبعا *** و اذا وُلِّيت عنه تبعك

به سال 634 ه‍. ق در مولد خود، جزيرۀ شقر، درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 665.

4503. ابن المرحل، محمد بن عمر (... - 716 ه‍. ق)

ملقّب به «صدرالدين»، معروف به «ابن المرحل»، از فضلاى قرن هشتم هجرت مى باشد كه در فقه و ديگر علوم دينيّه وحيد عصر خود بود. در ادبيّات و قسمت علمى طب نيز دستى توانا داشت. در مروّت 200 و سخاوت و اخلاق فاضلۀ او نيز نوادرى منقول مى باشد. اشعار خوب هم مى گفته و از ابيات يك قصيدۀ خمريۀ اوست:

عناصر اربع فى الكأ س قد جمعت *** و فوقها الفلك السيّار والشُهب

ماء و نار هواء ارضها قدح *** و ظرفها فلك والانجم الحُبب

در اصل مصرى بوده و مدتى در شام و حلب اقامت داشته است. در شام با «ابن الوكيل»

نيز معروف بوده و در 716 ه‍. ق در قاهره درگذشت. از تأليفات اوست:

1. الاشباه والنّظائر؛ 2. كتابى در فروق ملك و نبى و شهيد و عالم.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 665.

4504. ابن مردان، عيسى بن مردان (قرن 3 ه‍. ق)

نحوى كوفى، مكنّى به «ابوموسى»، معروف به «ابن مردان» كه كتاب القياس على اصول النّحو را تأليف كرده و از اصحاب فرّاء نحوى (متوفى به سال 207 ه‍. ق) بوده است و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 105.

4505. ابن مردويه، احمد بن موسى (... - 410 ه‍. ق)

اصفهانى، مكنّى به «ابوبكر» (چنانچه در كشف الظّنون است) يا بكر بن احمد اصفهانى (چنانچه در قاموس الاعلام مى باشد)؛ به هرحال، از علماء و محدّثين و مفسّرين عامه محسوب و به «حافظ» هم موصوف بوده و از تأليفات اوست:

1. تاريخ اصفهان؛ 2. تفسير قرآن مجيد (كه به تفسير ابن مردويه معروف است).

در سال 410 ه‍. ق درگذشت. اينكه تاريخ وفاتش را در هدية الاحباب 352 ه‍. ق نوشته، مثل «بكر بن احمد» بودن نام او، چنانچه اشاره شد، اشتباه است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 71-72]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 87؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 665.

4506. ابن المرزبان، بهمنيار بن مرزبان (... - 458 ه‍. ق)

آذربايجانى، مكنّى به «ابوالحسن»، نخست مجوسى بوده و اخيراً به شرف اسلام مشرّف شد. از مشاهير فلاسفه و حكما و اعيان تلامذۀ شيخ الرئيس ابن سينا بوده و مسلك مشائى را مى ستوده و با استاد 201 مذكورش مباحثات و مناظراتى داشته است.

موافق آنچه از كتاب تعديل الميزان امير غياث الدين منصور حسينى شيرازى استظهار شده، به حكيم لوكرى نيز تلمذ نموده است.

در سبب تلمذ او به شيخ الرئيس گويند كه روزى از آهنگرى آتش خواست. آهنگر

گفت: «ظرف را بگير تا آتش بگذارم». بهمنيار فوراً يك مشت خاك در دست گرفته و گفت: «توى اين ظرف بگذار». در همان دم ابن سينا كه عبور مى كرده، ملتفت قضيه شده و از فطانت و استعداد و حسن قريحۀ بهمنيار در شگفت شد و تعليم و تربيت او را تصميم گرفت تا در نتيجۀ اهتمام آن استاد عالى مقام، به ترقيات علمى نائل و در سلك اكابر حكما منسلك گرديد. از تأليفات اوست:

1. البهجة والسّعادة؛ 2. التّحصيل (در منطق و رياضى و طبيعى و الهى به طريقۀ حكمت مشائى. يك نسخه از آن، كه فقط مبحث منطق و مابعدالطبيعه مى باشد، در كتابخانۀ مجلس تهران موجود است)؛ 3. مابعدالطّبيعة (و يا اينكه اين، كتابى مستقل نبوده و يكى از مباحث كتاب تحصيل است؛ چنانچه اشاره شد)؛ 4. مراتب الوجود.

صاحب ترجمه در سال 458 ه‍. ق درگذشت.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 3، ص 159، ذيل ش 562]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 139.

4507. ابن المرزبان، حسين بن على (... - 428 ه‍. ق)

بن حسين بن على بن محمد بن يوسف بن بحر بن بهرام بن مرزبان مغربى كه «ابن المغربى» نيز گويند (يا نام و نسبش موافق معجم الادباء، حسين بن على بن حسن بن محمد بن يوسف بن بحر بن بهرام است)، از مشاهير ادبا و وزرا مى باشد كه نسبش از طرف پدر به يزدجرد، آخرين ملوك ساسانى، كه از احفاد بهرام گور، چهاردهمين ايشان بوده، موصول و مادرش، فاطمه دختر محمد بن ابراهيم نعمانى صاحب غيبت معروف سابق الذكر، از تلامذۀ كلينى و كنيه اش ابوالقاسم است. ازآن رو كه در بعضى از ادوار زندگانى خود در موصل به وزارت ابوالمنيع قرواش بن هانى امير بنى عقيل و در دياربكر به وزارت ابونصر احمد بن مروان منصوب و در بغداد هم متصدى وزارت شرف الدولۀ ديلمى بوده و اجدادش هم از قديم الايام به بلاد مغرب زمين مهاجرت كرده اند و يا به جهت آنكه بعضى از ايشان والى و عامل سمت غربى 202 بغداد بوده اند، به «مغربى» موصوف و به «وزير مغربى» معروف است.

پيش از چهارده سالگى قرآن مجيد و پانزده هزار بيت از محاسن اشعار را حفظ، نحو

و لغت و ادبيّات و حساب و جبر و هندسه و منطق و ديگر فنون متداوله را تكميل كرد. خط و ربط و انشايش نيز ممتاز، در فنون شعرى هم متمهّر، در هفده سالگى به تأليف آغاز كرد. كتاب اصلاح المنطق پدرش را تلخيص و سپس به امر پدر، به نظمش آورده و از تأليفات اوست:

1. اختصار اصلاح المنطق ابن السّكّيت؛ 2. اختصار اصلاح المنطق پدر خود (كه مذكور شد)؛ 3. الاختيار من شعر ابى تمام؛ 4. الاختيار من شعر البحترى؛ 5. الاختيار من شعر المتنبّى؛ 6. ادب الخواص؛ 7. الايناس؛ 8. تهذيب اصلاح المنطق ابوحنيفۀ دينورى؛ 9. خصائص القرآن؛ 10. المأثور من ملح الحذور و غيرها.

از اشعار اوست:

اقول لها والعيس تحدج للسرىٰ *** اعدى لفقدي ما استطعت من الصبر

اليس من الخسران ان لياليا *** تمرّ بلا نفع و تحسب من عمري

وفات وزير مغربى در سيزدهم يا پانزدهم رمضان 418 يا 428 ه‍. ق در 48 يا 58 سالگى در ميافارقين، كه اشهر بلاد دياربكر مى باشد، واقع شد و به حسب وصيّت خود، جنازه اش با تدابير حسنه و نهايت احترام به نجف اشرف نقل و در جوار قبر مطهّر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در وادى السلام دفن گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 308]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 1، ص 354، ش 1868]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 171؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 241؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 211؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 261؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 10، ص 79؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 4346.

ابن المرزبان، محمد بن مرزبان --> دميرى، محمد بن مرزبان

4508. ابن المرزوق، ابوعبدالله (... - 842 ه‍. ق)

نوۀ ابن المرزوق محمد بن احمد ذيل مى باشد كه او نيز عالمى بوده اديب و از تأليفات اوست:

1. اختصار الفيّة ابن مالك؛ 2. انوار الدّرارى فى مكرّرات البخارى؛ 3. انوار اليقين فى شرح حديث اولياء اللّه المتّقين؛ 4. تفسير سورة الاخلاص؛ 5. تلخيص المفتاح؛ 6. الحديقة؛
7. حرز الامانى؛ 8. الرّوضة (در حديث) و غير اينها.

به سال 842 ه‍. ق در 76 سالگى درگذشت و در قاموس الاعلام او را به همين عنوان مذكور فوق درج و اسمى براى وى ننوشته و ظاهرش آنكه نام اصلى اش هم «ابوعبدالله» است. در كشف الظّنون هم به تأليفات مذكوره نپرداخته و تمامى مراتب محتاج به تحقيق مى باشد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 737.

4509. ابن المرزوق، عثمان بن مرزوق (... - 564 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوعمرو»، از مشايخ و عرفا و علماى حنبليّۀ مصر مى باشد كه موافق مذهب مذكور فتوا داده و وعظ و تدريس مى نموده است. اقوال حكيمانۀ داير بر تصوف و حقايق ربّانيّه بدو منسوب مى باشد. روزى تلامذه اش حقايق را از وى استفسار نمودند. در جواب امر نمود كه از خودشان، كه شش صد تن بوده اند، صد نفر و از آن صد نفر ده نفر و از آن ده نفر نيز چهار نفر انتخاب كردند. به همين چهار نفر، كه ابن القسطلانى و ابوالطاهر و ابن الصابونى و ابوعبدالله قرطبى 203 بوده اند، گفت كه اگر من فقط يك كلمه از حقايق به شما گفته باشم، البته به قتل من فتوا خواهيد داد. به سال 564 ه‍. ق در مصر درگذشته و قبرش مزار است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 665.

ابن المرزوق، محمد بن احمد --> مرزوقى

ابن مرزويه --> مهيار

ابن مروان، عباس بن عمر --> كلوذانى

4510. ابن مريم، شريف محمد بن محمد (... - بعد از 1011 ه‍. ق)

از علماى قرن يازدهم تلمسان مى باشد كه در تاريخ 1011 ه‍. ق كتابى به نام البستان فى ذكر الاولياء والعلماء بتلمسان تأليف كرده كه حاوى شرح حال 1078 نفر از علما و اولياى آن نواحى بوده و نزد اهل تلمسان بسيار معتبر است و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 666.

4511. ابن مزاحم، نصر بن مزاحم بن سيار (قرن 2 ه‍. ق)

منقرى، مكنّى به «ابوالفضل»، از مورّخين قرن دويم هجرت مى باشد كه با ابومخنف لوط بن يحيى معروف، 204 معاصر و كتاب صفين و كتاب الغارات و كتاب مقتل الحسين عليه السلام و غيره از تأليفات اوست و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 137.

4512. ابن المزرع، يموت بن عيسى (... - 304 ه‍. ق)

يا يموت بن مزرع بن يموت بن موسى، عبدى بصرى، مكنّى به «ابوبكر» و «ابوعبدالله»، خواهرزادۀ جاحظ معروف، اديبى است نحوى مورّخ شاعر و از اكابر ادبا معدود. فنون ادبيّه را از رياشى و مازنى و ابوحاتم سجستانى فراگرفت. از خوف تطيّر و بدفالى با نام مذكورش (كه حاكى از موت مى باشد) اصلاً به عيادت مريضى نرفته و مى گفته است من بدين اسمى كه پدرم ناميده، مبتلا بوده و اگر مريضى را عيادت كنم و نام مرا استفسار نمايد، كتمانش كرده و خودم را «ابن المزرع» معرفى مى نمايم و به همين جهت، نام خود را به «محمد» تبديل داده بود. خطيب بغدادى نيز در تاريخ بغداد به هر دو اسم اصلى و تبديلى اش، «يموت» و «محمد»، مذكورش داشته است. صاحب ترجمه به سال 303 يا 304 ه‍. ق در دمشق يا طبريه درگذشت و ظاهر، آن است كه «مزرع» لقب پدرش بوده است.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 513؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 57؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 3، ص 308 و ج 14، ص 358.

4513 و 4514. ابن المستوفى، مبارك (... - 637 ه‍. ق)

بن احمد بن مبارك بن موهوب بن عنيمة بن غالب مستوفى، لخمى اربلى، معروف به «ابن المستوفى»، مكنّى به «ابوالبركات»، ملقّب به «شرف الدين»، از مشاهير علماى قرن هفتم هجرت مى باشد كه اديبى است نحوى لغوى محدّث رجالى عروضى بيانى، در اكثر علوم متداوله متفنّن، در علم قوافى و اشعار و حساب و امثال و اخبار و وقايع عرب خبير؛ بالخصوص در ادبيّات و تاريخ و حديث دستى توانا داشت. در مولد خود، شهر اربل، در عهد ملك معظم مظفّرالدين، صاحب آن ديار، به وزارت نائل گرديد. بعد از وفات ملك معظم منزوى شد و هنگامى كه لشكر مغول به عزم قتل و

غارت وارد اربل گرديدند، او نيز در قلعه متحصن بود تا بعد از استخلاص به موصل رفته و مورد احترام اهالى گرديد و از اشعار اوست:

يا ليلة حتى الصباح سهرتها *** قا بلت فيها بدرها باخيه

205 سمح الزمانُ بها فكا نت ليلة *** عذب العتاب بها لمجتذ بيه

از تأليفات اوست:

1. ابوقماش فى الادب (كه حاوى نوادر بسيار است)؛ 2. تاريخ اربل (كه چهار مجلد بوده و نام اصلى اش نباهة البلد الخامل بمن ورده من الاماثل است)؛ 3. ديوان شعر مكمل مرتب؛ 4. سرّ الصّنيعة؛ 5. النّظام فى شرح ديوان المتنبّى و ابى تمام.

به سال 637 ه‍. ق در 73 سالگى در موصل درگذشته است.

ابوالعز يوسف بن نفيس، اربلى الولاده، موصلى الاقامه، معروف به «شيطان الشام» كه از فضلاى شعراى نامى وقت خود بوده و در 638 ه‍. ق در موصل وفات يافته و در مقبرۀ باب الجصاصة مدفون است، در مرثيۀ ابن المستوفى گويد:

ابا البركات لو درت المنايا *** با نك فرد عصرك لم تصبكا

كفى الاسلام رزئا فقد شخص *** عليه باعين الثقلين يبكي

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 3]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 14؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 68؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 136؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 666.

ابن مسعود

ابن مسعود(1)

ابن مسعود، ابوبكر بن مسعود --> سمرقندى، محمد بن احمد

4515. ابن مسعود، احمد بن على بن مسعود (قرن 8 و 9 ه‍. ق)

مؤلّف كتاب مراح الارواح معروف (در علم صرف) مى باشد كه بسيار مشهور، در موضوع خود ممتاز، بارها در ايران و استانبول و بيروت و غيرها مستقلاً و با بعضى از شروح متعلّقه به آن چاپ شده و از آن جمله است شرح مصنفك سابق الذكر محمود بن احمد عينى (متوفى به سال 855 ه‍. ق). زمان زندگانى ابن مسعود به دست نيامد و ظاهراً


1) . ابن مسعود: در اصطلاح رجالى، عبدالله بن مسعود صحابى مذكور ذيل و محمد بن مسعود عياشى سابق الذكر است. (مؤلف)

از رجال قرن هشتم بوده و يا اوايل قرن نهم را نيز ديده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1651]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 374.

ابن مسعود، عبدالله بن مسعود صحابى --> ابن ام عبد

206 ابن مسعود، عبيدالله بن مسعود --> صدرالشريعه

ابن مسعود، محمد بن مسعود --> عياشى، محمد بن مسعود

• ابن مسكان، عبدالله بن مسكان

از اكابر اصحاب حضرت صادق عليه السلام و موكول به رجال است.

4516. ابن مسكويه، احمد (... - 421 ه‍. ق)

بن محمد بن يعقوب مسكويه (بر وزن سيبويه)، رازى الاصل، اصفهانى المسكن والمدفن، ابوعلى الكنيه، خازن اللقب، كه در كلمات بعضى از اجلّه به «حكيم الهى» و «معلم ثالث» نيز ملقّب مى باشد، به تصريح معجم الادباء و آداب اللّغة العربيّة موافق آنچه از تتمة اليتيمۀ ثعالبى و عيون الانباء ابن ابى اصيبعه و بعضى ديگر نقل شده، لفظ «مسكويه» لقب خود احمد است و در يك جا از قاموس الاعلام نيز به همين عنوان (مسكويه) به شرح حال اجمالى وى پرداخته و بنابراين، او را «ابن مسكويه» گفتن صحيح نمى باشد، لكن در روضات الجنّات و اعيان الشّيعة و چندين جا از كشف الظّنون و ذريعه و همچنين در ديباچۀ اخلاق ناصرى خواجه نام و نسب او را بدين روش نگارش داده اند: «احمد بن محمد بن يعقوب بن مسكويه» و در بعضى از موارد نسبت به جدّ، كه بسيار متداول مى باشد، «احمد بن محمد بن مسكويه» و در بعضى ديگر «احمد بن مسكويه» نوشته، بلكه در بعضى از آنها معروف به «ابن مسكويه» بودن او را هم صريحاً قيد كرده اند و در جايى ديگر از قاموس الاعلام نيز به عنوان «ابوعلى بن مسكويه» (احمد بن محمد) نوشته است. نگارنده گويد: اصلاً منافاتى مابين اين دو عقيده نبوده و احمد را با اينكه معروف به «ابن مسكويه» بوده، گاهى «احمد مسكويه» نيز گفته و به نام و لقب جدّش معرفى نمايند.

بارى، ابن مسكويه از اعيان فلاسفه و حكما و مشاهير اطبّاى اسلامى اوايل قرن پنجم

هجرت مى باشد كه با ابوريحان بيرونى و ابن سينا و نظاير ايشان معاصر بود و علاوه بر مهارت بى نهايت كه در هر دو قسمت علمى و عملى طب داشته، در لغت و منطق و ادبيّات و فنون شعر و كتابت و رياضيّات و اقسام فلسفه و حكمت نظرى و عملى متبحّر و كثيرالاطّلاع و در كتب سلف و لغات متروكه ايشان محيط بوده است. 207 خواجه نصير طوسى در ديباچۀ كتاب اخلاق ناصرى خود در مدح كتاب طهارة الاعراق مذكور ذيل و مؤلف آن، ابن مسكويه، گويد:

بنفسي كتاب حاز كل فضيلة *** و صار لتكميل البرّية ضامنا

مؤلفه قد ابرز الحقَ خالصا *** بتأليفه من بعد ما كان كامنا

و وسمه باسم الطهارة قاضيا *** به حق معناه و لم يك مائنا

لقد بذل المجهود للّه دَرّه *** فما كان فى نصح الخلائق خائنا

ابن مسكويه در اوايل زندگانى مصاحب وزير مهلبى سابق الذكر و مدتى هم خازن كتب (كتابدار) ابن العميد بوده است. در دربار ملوك ديالمه نديم مخصوص عضدالدولۀ ديلمى و محرم اسرار و خزانه دار بيت المال وى بوده. اينك از دو جهت لقب «خازن» داشته و جدّش، يعقوب، نيز خازن رى بوده است. اما اينكه در بدايت حال مجوسى بوده و اخيراً به شرف اسلام مشرّف گرديده، چنانچه مصرّح به معجم الادباء و بعضى ديگر مى باشد، بسيار مستبعد بوده و منافات كلّى با «محمد» بودن نام پدرش، كه مصرّح به اهل فن است، دارد.

بلى، جديدالاسلام بودن جدّش، چنانچه بعضى گفته اند، محل استبعاد نمى باشد، بلكه موافق آنچه در رواشح ميرداماد و مجالس قاضى نورالله تصريح كرده و از رياض العلماء نيز نقل شده، ابن مسكويه شيعه مذهب بوده و تقرّب ملوك ديالمه و وزراى ايشان و كتابدار و خازن بيت المال ايشان بودن، كه تماماً شيعى مذهب بوده اند و همچنين مدح خواجه كتاب طهارة الاعراق را، چنانچه اشاره شد و بعضى از فقرات منقوله از كتاب ديگرش، فوز الاصغر مذكور ذيل، مؤيّد تشيّع وى مى باشند. از تأليفات اوست:

1. آداب العرب والفرس والهند (در اخلاق)؛ 2. احوال الحكماء المتقدّمين و صفات الانبياء السّالفين و احوالهم؛ 3. ادب الدنيا والدين؛ 4. الاشربة و ما يتعلّق بها من الاحكام الطّبيّة؛ 5. اقسام الحكمة والرياضى؛ 6. انس الخواطر (كه به طرز كشكول است)؛ 7. تجارب الامم و تعاقب الهمم (در تواريخ و نوادر اخبار كه وقايع عمومى عالم را از

بعد طوفان تا سال 369 ه‍. ق به طور اكمل نگارش داده؛ با نتايج حسنۀ حزم و عمل به احتياط سلف و عواقب وخيمۀ تفريط و افراط و ترك احتياط پيشينيان كه كتابى است كثيرالنفع و بعضى از مجلدات آن 208 در مصر و غيره به طبع حروفى و فتوگرافى رسيده است)؛ 8. ترتيب السّعادات (در اخلاق و در تهران در حاشيۀ مكارم الاخلاق طبرسى چاپ شده است)؛ 9. التّعليق فى المنطق؛ 10. تفصيل النّشأتين و تحصيل السّعادتين (در اخلاق و راغب اصفهانى نيز كتابى بدين اسم دارد در معرفة النفس)؛ 11. تهذيب (تطهير خ ل) الاخلاق يا طهارة الاعراق (كه در علم اخلاق و حكمت عمليه بسيار مفيد و بارها در مصر و بيروت و قاهره چاپ و چنانچه فوقاً تذكر داديم، خواجه نصير طوسى در ديباچۀ كتاب اخلاق ناصرى خود، خود اين كتاب و مؤلفش را با چهار شعر عربى ستوده است و هم به امر ناصرالدين محتشم، از عربى به فارسى ترجمه اش كرده و دو قسم ديگر حكمت تدبير منزل و سياست مدنيه را بدان افزوده و به اخلاق ناصرى اش موسوم داشته و بارها در ايران چاپ شده است)؛ 12. جاويدان خرد (مخفى نماند كه اصل كتاب جاويدان خرد در آداب و اخلاق و حكم و تأليف هوشنگ شاه پيشدادى و يا بعضى از حكماى عصر او بوده كه به نام وى تأليف كرده اند و همچنان در خزانۀ ايشان مخزون بوده تا در زمان مأمون عباسى به دست آمد. وزيرش، حسن بن سهل، يك قسمت از آن را ملخص و به عربى ترجمه اش نموده و آن را ملخّص جاويدان خرد موسوم داشت. ابن مسكويه نيز همين ملخص عربى را مرتب و مهذب نمود.

مطالب مهمى بدان افزوده و به فارسى ترجمه اش كرده و به نام اصلى قديمه اش، جاويدان خرد، مسمى گردانيد و عين ملخص عربى مذكور را هم در ديباچۀ كتاب آداب العرب مذكور فوق مندرج ساخته است. سيد محسن امين عاملى سابق الذكر عين همين كتاب آداب العرب را، كه حاوى ملخص مذكور هم مى باشد، در جلد دهم اعيان الشّيعة ضمن شرح حال ابن مسكويه طى شصت و چند صفحه نقل كرده و در دمشق شام چاپ شده است)؛ 13. حقائق النّفوس؛ 14. السّياسة للملك؛ 15. الطّبيخ؛ * طهارة الاعراق فى تكميل النّفس و تهذيبها (كه همان تهذيب الاخلاق مذكور فوق بوده و خواجه نصير طوسى و امين عاملى مذكور نام آن را طهارة

الاعراق نوشته اند)؛ 16. الفوز الاصغر (در فلسفه كه موافق اصول فلاسفۀ الهيين بوده و در نصرت دين هم اهتمام تمام به كار برده و در بيروت و قاهره چاپ شده است)؛ 17. الفوز الاكبر؛ 18. فوز السّعادة؛ 19. مختار الاشعار؛ 20. نديم الفريد؛ 21. نزهت نامۀ علائى (به فارسى كه براى علاءالدولۀ ديلمى تأليفش كرده است)؛ 22. نور السّعادة.

وفات ابن مسكويه در نهم صفر 420 يا بنابر مشهور 421 ه‍. ق در اصفهان واقع شد و در تخت پولاد مدفون گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 73] و متفرقات؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 70؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 5، ص 5؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 317؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 159؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 87؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 11، ص 139؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 742 و ج 6، ص 4281.

4517. ابن المشهدى، محمد بن جعفر (قرن 6 و 7 ه‍. ق)

بن على بن جعفر مشهدى حائرى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن المشهدى» و «محمد بن المشهدى»، از كبار محدّثين اماميّۀ اواخر قرن ششم بوده و يا اوايل قرن هفتم را نيز ديده است. بسيار 209 جليل القدر و عظيم المنزله و مؤلف كتاب مزار معروف به مزار كبير مى باشد كه در اين اواخر چاپ و محل اعتماد اكابر است. ابن المشهدى از ابن زهره سيد حمزه (متوفّى به سال 585 ه‍. ق) و ابن بطريق يحيى بن حسن (متوفى به سال 600 ه‍. ق) و ورام بن ابى فراس (متوفى به سال 605 ه‍. ق) و بعضى از اكابر ديگر روايت كرده و نجيب الدين بن نما (متوفى به سال 645 ه‍. ق) نيز از وى روايت مى كند.

سال وفاتش به دست نيامد و از تأليفات اوست:

1. بغية الطّالب و ايضاح المناسك لمن هو فى راغب فى الحجّ‌؛ 2. مزار كبير (كه مذكور شد)؛ 3. المصباح.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 3، ص 134-135، ش 455]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 396.

4518. ابن المصحح، حسن (... - 444 ه‍. ق)

بن على بن عمر يا عمار، تيمى نحوى، مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن المصحح»، از ادباى قرن پنجم هجرت و از تلامذۀ حديد بن جعفر رمانى بوده و در سال 444 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 9، ص 28.

ابن المصنف، محمد بن محمد --> ابن الناظم

4519. ابن مضا، احمد بن عبدالرحمان (... - 592 ه‍. ق)

بن محمد بن سعيد بن حريث بن عاصم، لخمى جيانى قرطبى، مكنّى به «ابوجعفر» و «ابوالعباس»، معروف به «ابن مضا»، از ادباى اواخر قرن ششم اندلس مى باشد كه اديبى است نحوى لغوى كاتب منشى شاعر متكلّم قارى محدّث قاضى، در طب و حساب و هندسه نيز ماهر، كتاب سيبويه و ديگر كتب نحويّه و لغويّه و ادبيّه را از ابن زيات و ديگر اكابر وقت فراگرفت. مدتى در شهر فاس با كمال عدالت قضاوت نموده و به «قاضى الجماعه» شهرت يافته و از تأليفات اوست:

1. تنزيه القرآن عما لايليق بالبيان؛ 2. الرّدّ على النّحاة (النّحويين خ ل) (و ابن خروف نيز در رد همين كتاب يا كتاب اولى مذكور، كتاب تنزيه ائمّة النّحو عما نسب اليهم من الخطأ والسّهو را تأليف داده است)؛ 3. المشرق فى اصلاح المنطق (كه لباب كتاب سيبويه است).

صاحب ترجمه در سال 592 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [5، ص 88]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 83.

210 ابن المطران، اسعد --> موفق الدين، اسعد

4520. ابن مطرف، شيخ عبداللّٰه (... - 707 ه‍. ق)

يا ابوعبدالله، معروف به «ابن مطرف»، از مشايخ عرفاى اوايل قرن هشتم هجرت مى باشد كه كراماتى بدو منسوب بوده و به سال 707 ه‍. ق در سنّ متجاوز از نود سالگى درگذشته است. لفظ «بهشت» مادّۀ تاريخ او بوده و شاه مصر از كثرت اخلاصى كه بدو

داشته، جنازه اش را بر دوش گرفته بوده است و دور نيست كه همان ابن مطرف محمد مذكور ذيل باشد.

منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 282.

4521. ابن مطرف، عمر بن مطرف (قرن 2 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالوزير»، كاتب و منشى منصور و هادى و مهدى و رشيد عباسى بوده و در زمان خلافت رشيد، پنجمين خليفۀ عباسى (170-193 ه‍. ق) درگذشته است و خود رشيد به جنازه اش نماز خوانده و از تأليفات اوست:

1. مفاخرة العرب و منافرة القبائل فى النّسب؛ 2. منازل العرب و حدودها و اين كانت محلة كل قوم و الى اين انتقل منها.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 184.

4522. ابن مطرف، محمد بن حجاج بن ابراهيم (... - 706 ه‍. ق)

حضرمى اشبيلى، نزيل مكّه، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن مطرف»، نحوى، از اولياى عرفا و صاحب كرامات مشهوره مى باشد كه نحو را از شلوبين فراگرفت. كتاب سيبويه را حفظ كرد. حاشيه اى بر جمل عبدالرحمان زجاجى نوشته و شب پنجشنبه سيّم رمضان 706 ه‍. ق درگذشت و شايد همان ابن مطرف عبدالله فوق باشد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 425، س 14.

4523. ابن مطروح، يحيى بن عيسى (... - 649 ه‍. ق)

بن ابراهيم بن حسين بن على بن حمزة بن ابراهيم بن حسين بن مطروح، جمال الدين اللقب، سيوطى الولاده، ابوالحسن الكنيه، ابن مطروح الشّهره، از ادبا و شعراى وزراى قرن هفتم هجرت مى باشد كه چندى متصدى وزارت ملك صالح ايّوبى بود. ديوان شعرى هم دارد كه در استانبول با ديوان ابن الاحنف يك جا چاپ شده است. از اشعار او مى باشد كه در 211 حال مرض گفته و به وصيّت خودش در سنگ مزارش نوشتند:

اصبحت بقعر حفرة مرتهنا *** لااملك من دنياى إلاّ كفنا

يا من وسعت عباده رحمتُه *** من بعض عبادك المسيئين انا

به سال 649 ه‍. ق در قاهره درگذشته و قاضى ابن خلّكان هم در نماز و دفنش حاضر بوده است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 667؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 405.

ابن المطهر، حسن بن سديدالدين يوسف --> علامۀ حلى

4524. ابن مطير، حسين (قرن 2 ه‍. ق)

اسدى، از فحول شعراى عرب مى باشد و اين بيت از ابيات قصيده اى است كه در مرثيۀ معن بن زائده گفته است:

فيا قبر معن انت اول حفرة *** من الارض خطت للسماحةِ مضجعا

زمان و مكان زندگانى اش به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 667.

ابن المظفر، محمد بن حسن بن مظفر --> حاتمى

4525. ابن المعتز، عبدالله (... - 296 ه‍. ق)

بن معتز باللّه محمد بن متوكّل عباسى، مكنّى به «ابوالعباس»، معروف به «ابن المعتز»، از مشاهير ادبا و مفاخر شعراى عرب زمان غيبت صغرى مى باشد كه اديبى بوده است نحوى صرفى لغوى بيانى عروضى شاعر كاتب منشى بليغ فصيح، در موسيقى نيز ماهر. ادبيّات را از مبرّد و ثعلب و فصحاى اعراب و علماى نحويّين و اخباريّين فراگرفته و گوى سبقت از ديگران ربود، بلكه واضع علم شريف بديع مى باشد كه در سال 274 ه‍. ق از بدايع افكار خود بنيان آن علم را نهاد و كتابى هم تأليف كرده و به همين اسم (بديع) موسومش داشت كه مجموعاً حاوى هفده نوع از محسنات بديعيّه بوده است و بعد از آن در اعصار متتاليه بسيارى بدانها افزوده اند.

پيوسته مى گفت كه چهار تن از شعرا به مدلول آيۀ شريفۀ (يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مٰا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ‌) (فتح، 11) افعالشان مخالف اشعار و اقوالشان مى باشد؛ يكى ابوالعتاهيه كه 21(2) اشعارش در زهد و ورع مى باشد، ولى خودش راه الحاد مى پيمود؛ دومى ابونواس كه كلماتش در قبح حركات زشت جوانان بوده، ولى خودش زانى تر از ميمون بود؛ سيم ابوحكيمۀ كاتب كه از عجز مجامعت سخن مى راند، ولى حرص جماع خودش

زيادتر از بز نر بود؛ چهارمى محمد بن حازم كه قولاً قناعت را مى ستوده، اما فعلاً حريص تر از سگ بود. اشعارش در نهايت سلاست و لطافت و داراى تشبيهات عجيب مى باشد و از بدايع اشعار اوست كه به تصديق ابن خلّكان دلالت بر حنفى المذهب بودنش دارد:

خليليّ قد طاب الشراب المودد *** و قد عدت بعد النسك والعود احمد

فهات عقارا فى قميص زجاجة *** كياقوتة فى درة تتوقد

يصوغ عليها الماء شباك فضة *** له حلق بيض تحلّ و تعقد

وقتنى من نار الجحيم بنفسها *** و ذلك من احسانها ليس يجحد

نيز از ابيات قصيده اى است كه در مقام مفاخرت به آل على عليه السلام گويد:

و نحن ورثنا ثياب النبي *** و كم تجذبون باهدابها

لكم رحم يا بني بنته *** ولكن بني العم اولى بها

قتلنا امية فى دارها *** و نحن احق باسلا بها

صفى الدين عبدالعزيز سابق الذكر نيز در جواب آن، قصيده اى گفته و از ابيات آن است:

الا قل لشر عبيد الاله *** و طاغي قريش و كَذّابها

و باغي العباد و ناعي العناد *** و هاجي الكرام و مغتا بها

ءانت تفاخر آل النبى *** و تجحدها فضل احسابها

بكم باهل المصطفى او بهم *** فرد العداة بأوصا بها

از تأليفات و آثار قلمى ابن المعتز است:

1. ارجوزة فى ذمّ الصّبوح؛ 2. اشعار الملوك؛ 3. البديع (كه فوقاً اشاره شد)؛ 4. الجامع فى الغناء؛ 5. الجوارح والصّيد؛ 6. ديوان الاشعار؛ 7. الزّهر والرّياض؛ 8. طبقات الشّعراء؛ 9. مكاتبات الاخوان بالشّعر و غيرها.

با آن همه فضل و كمال، در معاندت اهل بيت عصمت عليهم السلام شبيه جدّش متوكّل بوده و به مفاخر موهومى پدرانش متوسل مى شد و قتل تمامى علويّين را در صورت موفقيت خلافت خود تصميم گرفته بود تا آنكه در سال 296 ه‍. ق جمعى از اكابر دربار خلافت به سرش گرد آمده و مقتدر باللّه را خلع و به خلافت 213 وى بيعت كردند و به «مرتضى باللّه» ملقّبش داشتند و به فاصلۀ يك شبانه روز كسان مقتدر به مقام محاربه

برآمده و ايشان را كشته و مقتدر را به خلافت برنشاندند و خود ابن المعتز را نيز به امر مقتدر در زندان كرده و در آنجا خفه اش نمودند و يا بيضتين او را فشار داده و هلاكش ساختند و با تمامى ذلت در خرابه اى به خاكش سپردند (با آل على هركه در افتاد برافتاد). از اشعار او مى باشد كه در آن حال قتلش گفته است:

يا نفسُ صبرا لعل الخير عقباك *** خانتك من بعد طول الامن دنياك

مرّت بنا سحرا طير فقلت لها *** طوباك يا ليتني اياك طوباك

ان كان قصدك شوقا بالسلام علىٰ *** شاطي الفرات ابلغي ان كان مثواك

من موثق بالمنايا لا فكاك له *** يبكى الدماء على الف له باك

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 443]؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 620؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 446؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 279؛ ابن نديم، الفهرست، ص 168؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 667.

4526. ابن معتوق (... - 1111 ه‍. ق)

از مشاهير شعراى شيعۀ اوايل قرن دوازدهم هجرى مى باشد كه نام و نسب او در مدارك موجوده نزد اين نگارنده مختلف است. در بعضى از آنها «شهاب الدّين موسوى حسينى» (بى ذكر اسم پدر) در بعضى «شهاب الدين بن احمد» و در جاى ديگر «شهاب الدين معتوق» نوشته اند كه پدرش «احمد» يا «معتوق» و در جايى «شهاب الدين احمد بن ناصر» است كه نام خودش «احمد»، «شهاب الدين» لقب و نام پدرش نيز ناصر مى باشد. در معجم المطبوعات اصلاً اسمى براى او ذكر نكرده و همين قدر گفته است كه ابن معتوق پسر شهاب الدين بوده و ديوان ابن معتوق هم، كه در مصر و بيروت و اسكندريّه چاپ شده، اشعار پدرش، شهاب الدين (متوفى به سال 1087 ه‍. ق) مى باشد كه آنها را جمع و تدوين كرده و به نام مدايح و مراثى و اشعار متفرقه به سه قسمت نموده است.

در اعيان الشّيعة نيز گويد: همين ديوان چاپى معروف به ديوان ابن معتوق، اشعار شهاب الدين بن احمد بوده و جامع آن پسرش، معتوق، است و حق آن بود كه آن را ديوان ابى معتوق مى گفتند، نه ابن معتوق؛ به هرحال، در عصر خود شاعر عراق بوده و گوى سبقت از ديگران ربوده و مدايح بسيارى در حق حضرت اميرالمؤمنين و

حسنين عليهم السلام گفته است. اشعارش در رقّت لفظ و دقّت معنى ممتاز و سيّدى مى باشد موسوى، در اصل حويزى كه 214 در مصر نشئت يافته و ادبيّات را اخذ و هم در آنجا با سيد على خان حويزى سابق الذكر، كه از طرف دولت صفويّه سفارت داشته، ملاقات كرده است. اشعار بسيارى در حق او و خانواده اش گفته و مشمول مراحم وى گرديده و در سال 1111 ه‍. ق درگذشته است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 6، ص 102 و ج 14، ص 255؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 244؛ هاشمى، احمد، جواهر الادب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 469.

4527. ابن معروف، محمد بن عبدالخالق بن معروف (قرن 9 ه‍. ق)

مشهور به «ابن معروف»، از ادباى قرن نهم هجرت و مؤلف كتاب كنز اللّغة مشهور است (در لغت از عربى به فارسى) كه در ايران چاپ شده و آن را به نام سلطان محمدكيا بن ناصركيا از ملوك گيلان تأليف كرده است و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1518].

ابن المعصوم، امير ابراهيم --> قزوينى، سيد حسين

ابن المعصوم، سيد على خان شيرازى --> حويزى، سيد على خان

4528. ابن معط، يحيى بن عبدالمعطى (564-628 ه‍. ق)

معروف به «معطى» بن عبدالنورى، اديب نحوى مغربى، زواوى البلدة والقبيله، ابوالحسن يا ابوالحسين الكنيه، زين الدين اللّقب، ابن معطى الشّهره، كه اغلب از راه تخفيف، «ابن معط» و گاهى به ملاحظۀ اصل اسم پدر، «ابن عبدالمعطى» هم گويند، از مشاهير ادبا و اكابر علماى نحو و فنون عربيّه بوده و تمامى شعب آنها را از جزولى و ابن عساكر و ديگر اكابر وقت فراگرفته است تا آنكه در نحو و لغت از ائمّۀ عصر خود معدود و مدتى در دمشق مشغول تدريس بود.

اخيراً از طرف ملك كامل براى تدريس به مصر رفت و در آنجا به تدريس و تأليف اشتغال ورزيد و در سال 628 ه‍. ق در آنجا وفات يافته و در قرافه در قرب شافعى مدفون گرديد. ولادتش به سال 564 ه‍. ق در قصبۀ زواوه نامى از بلاد مغرب زمين بوده و به همين جهت، به «زواوى» شهرت يافته است يا «زواوى» گفتن 215 او به جهت انتساب به

قبيلۀ زواوه نامى است در جوار شهر بجايه از افريقا. از تأليفات اوست:

1. الالفيّة (در نحو كه به الفيّۀ ابن معط مشهور و اولش اين است:

يقول راجي ربه الغفور *** يحيى ابن معط ابن عبدالنور

نام اصلى اش الدّرّة الالفيّة مى باشد كه در ليبسيك چاپ شده است)؛ 2. الفصول الخمسون (در نحو كه مانند الفيّه اش مشهور و محل توجه فحول بوده و شروح بسيارى بر آنها نوشته اند)؛ 3. نظم الجوهرة لابن دريد؛ 4. نظم الصّحاح للجوهرى و غير اينها.

اشعار طريفه اش بسيار و دربارۀ شخصى ديگر ملقب به «زين الدين» گويد:

قالوا تلقب زين الدين فهو له *** نعت جميل به أضحىٰ اسمه حسنا

فقلتُ لاتغبطوه ان ذا لقب *** وقف على كل نحس والدليل انا

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 523]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 88؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 776؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 378؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 20، ص 35؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 668 و ج 4، ص 2427.

4529. ابن المعظم، احمد بن محمد (... - 730 ه‍. ق)

رازى، معروف به «ابن المعظم»، از فضلاى قرن هشتم هجرت و مؤلف كتاب المقامات الاثنتى عشرة مى باشد كه در قبال مقامات حريرى اش تأليف كرده و در پاريس و تونس چاپ شده است. صاحب ترجمه به سال 730 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 246.

4530. ابن المعلم، محمد بن على بن فارس (... - 592 ه‍. ق)

واسطى هرثى الولادة والوفاة والنشأه، ابوالغنائم الكنيه، ابن المعلم الشّهره، نجم الدين اللّقب، از مشاهير شعراى قرن ششم هجرت است كه از ولادت تا آخر عمر در قريۀ هرث نامى از اعمال واسط عراق بود. ديوانش مشهور و متداول، اشعارش لطيف و مؤثر و دل نشين و اغلب آنها در عشق و وله و شوق و محبت مى باشد. اينك محبتش جاگير قلوب عامّه مى باشد. به حفظ و تدوين اشعارش راغب گرديدند و محل استفاده و استشهاد وعّاظ قرار گرفت.

خودش گويد: روزى در بغداد در وعظ و خطابت ابن الجوزى با ازدحام عامّى كه بوده، با زحمت تمام حاضر و به مواعظ وى استماع مى كردم تا آنكه در مقام استشهاد براى بعضى از اشارات و دقايق خود گفت: ابن المعلّم بسيار خوب گفته است:

يزداد في مسمعي تكرار ذكركم *** طيبا و يحسن فى عينى تكرره

از حسن تصادف اين حضور خود و آن استشهاد ابن الجوزى در حيرتم افزود و كسى از 216 حضور من مطّلع نگرديد. نيز از ابيات يك قصيدۀ لاميّۀ اوست:

اجيراننا ان الدموع التى جرت *** رخاصا على ايدي الثوىٰ لغوال

اقيموا على الوادي و لو عمر ساعة *** كلوث اذا راو كحل عقال

فكم ثم لي من وقفة لو شريتها *** بنفسي لم اغبن فكيف بمالي

وفات ابن المعلم به سال 592 ه‍. ق در 92 سالگى در مولد خود، قريۀ هرث نامى در ده فرسخى واسط واقع گرديد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 126؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 668؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 570، س 18.

ابن المعلم، محمد بن محمد بن نعمان --> مفيد

ابن معيه

ابن معيه(1)

ابن معيه، قاسم بن حسن --> عميدالرؤساء

جدّ عالى محمد بن قاسم ذيل است.

4531. ابن معيه، محمد بن قاسم (قرن 8 ه‍. ق)

بن حسين بن قاسم بن حسن بن محمد بن حسن بن محسن بن حسين قصرى بن محمد بن حسين بن ابوالقاسم على مذكور فوق، حسنى ديباجى حلى، مكنّى به


1) . ابن معيه: (به ضمّ اوّل و فتح ثانى و فتح و تشديد ثالث) عنوان مشهورى هريك از افراد خانوادۀ بزرگى است از اجلاى سادات حسنى كه نسب ايشان به حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام موصول مى شود. معيّه دختر محمد بن جاريه نام مادر يكى از اجدادشان، ابوالقاسم على بن حسن بن حسن بن اسماعيل ديباج بن ابراهيم عمر بن حسن مثنى بن امام حسن مجتبى عليه السلام بوده. اينك خود ابوالقاسم مذكور و هريك از اعقاب او به «ابن معيه» معروف و خانواده شان هم به «بنى معيه» شهرت يافته است و در اينجا بعضى از ايشان را تذكر مى دهيم. (مؤلف)

«ابوعبدالله»، ملقّب به «تاج الدين»، از اكابر علماى اماميّۀ قرن هشتم هجرت، از تلامذۀ علاّمۀ حلّى و اساتيد و مشايخ شهيد اوّل و عالمى است فاضل فقيه اديب شاعر علاّمۀ نسّابۀ جليل القدر و كثيرالرّوايه كه از عميدى و سيد رضى الدين آوى و سيد على بن عبدالكريم بن طاووس و علاّمۀ حلّى و فخرالمحقّقين و پدر خودش، جلال الدين ابوجعفر قاسم بن حسين و ديگر اجلّه، كه بالغ به سى تن از 217 اعاظم علما مى باشند، روايت كرده است. شهيد اوّل و دخترش، امّ‌الحسن فاطمه مشهوره به «سبت المشايخ» و دو پسرش، ابوطالب محمد و ابوالقاسم على، در همان سال وفات ابن معيه از وى اجازۀ روايت داشته و شهيد او را به مجمع فضايل و اعجوبۀ زمان بودن در جميع فضايل و مآثر ستوده است. از تأليفات اوست:

1. الابتهاج فى علم الحساب؛ 2. اخبار الامم (از تلميذ و دامادش، سيد احمد بن على بن مهنا، نقل است كه در كتاب عمدة الطالب گويد: بيست ويك مجلد از آن برآمده و از كثرت احاطه، آن قدرت را داشته است كه در صد مجلد چهارصد ورقى به پايانش رساند)؛ 3. تبديل (تذييل خ ل) الاعقاب فى الانساب؛ 4. الثّمرة الظّاهرة من الشّجرة الطّاهرة فى انساب الطّالبيّين مشجّرا (در چهار مجلد)؛ 5. الجذوة الزّينيّة (در انساب)؛ 6. الفلك المشحون فى انساب القبائل والبطون؛ 7. كشف الالباس فى نسب بنى العباس؛ 8. معرفة الرّجال؛ 9. منهاج العمّال فى ضبط الاعمال؛ 10. نهاية الطّالب فى نسب آل ابى طالب (و كتاب عمدة الطّالب مذكور فوق هم از همين كتاب مأخوذ است).

از اشعار ابن معيه است:

احسن الفعل لاتمتُّ باصل *** ان بالفعل خسة الاصل تو سى

نسب المرء وحده ليس يُجدي *** ان قارون كان من قوم موسى

نيز وقتى از اعمال زشت بعضى از علويّين مستحضر شد، بديشان بنوشت:

يعز على اسلافكم يا بني العلى *** اذا نال من اعراضكم شتم شاتم

بنوالكم مجد الحياة فما لكم *** اسأ تم الى تلك العظام الرمائم

ارىٰ الفَ بان لايقوم لهادم *** فكيف ببان خلفه الف هادم

گويند كه ابن معيه در روايت اخبار بعضى از اسناد عالى داشته كه از خصايص وى مى باشد؛ من جمله به واسطۀ پدر خود از شيخ مفيدالدين بن جهم از معمر بن غوث

سنبسى، كه از غلامان حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام و از مشاهير معمرين است، روايت كرده و او نيز از آن حضرت روايت نموده و مى گفته است كه از غلامان آن بزرگوار بوده و ولادت حضرت قائم عليه السلام را نيز ديده است.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 294-295، ش 887]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 1، ص 321-322، ش 1664]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 88؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 404؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 612.

4532. ابن المغازلى، على (... - 483 ه‍. ق)

بن محمد بن طيب خطيب واسطى، فقيه شافعى، از علماى اواخر قرن پنجم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:

218 1. البيان عن اخبار صاحب الزّمان؛ 2. ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى (چنانچه بعضى از اهل عصر گفته است، لكن در كشف الظّنون تنها يك كتاب به نام البيان فى اخبار... و يك كتاب به نام دويمى مذكور مى باشد كه اوّلى را به محمد بن يوسف گنجى و دويمى را نيز به احمد بن عبدالله طبرى نسبت داده است).

بارى، ابن المغازلى در سال 483 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 263 و 821]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 89؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 404.

ابن المغربى، حسين بن على --> ابن المرزبان، حسين بن على

4533. ابن المغلس، عبدالعزيز بن احمد (... - 427 ه‍. ق)

قيسى، مكنّى به «ابومحمد»، از ادبا و شعراى اندلس مى باشد كه در شهر بلنسيه نشئت يافته و به بلاد شرقيه رحلت نموده و مدتى در مصر و بغداد مشغول تدريس بوده است. از اشعار اوست:

مريض الجفون بلا علة *** ولكن قلبي به ممرض

اعانَ السهاد على مقلتي *** بفيض الدموع فما تغمض

و ما زار شوقا ولكن اتىٰ *** يعرض لي انني معرض

صاحب ترجمه به سال 427 ه‍. ق در مصر درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 668.

ابن مغيره، عبدالله بن مغيره --> اصحاب اجماع

ابن مغيره، على بن مغيره --> اثرم

4534. ابن مفرج، حسن بن محمد (... - بعد از 430 ه‍. ق)

قبشى، مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن مفرج»، از مشاهير علما و محدّثين اندلس است كه در فصاحت و بلاغت بى نظير و مولدش موضع عين قبش نامى نزديكى قرطبه مى باشد و كتاب الاحتفال فى تاريخ اعلام الرّجال تأليف اوست. وفاتش بعد از سال 430 ه‍. ق در زياده بر 88 سالگى وقوع يافته است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 668.

ابن مفرج، عبدالسلام بن مفرج --> تكريتى، عبدالسلام بن مفرج بن يحيى

4535. ابن مفرّغ، يزيد بن ربيعة بن مفرّغ (... - 69 ه‍. ق)

يا يزيد بن زياد بن ربيعة بن مفرّغ (ربيعة المفرّغ خ ل)، حميرى يمانى كه به «ابوعثمان» مكنّى، به 219 «ابن المفرغ» معروف و گاهى به جهت انتساب به جدّ دوازدهمى يا سيزدهمى اش، يحصب حميرى، به «ابن يحصب» هم موصوف بوده و جدّ سيد حميرى اسماعيل سابق الذكر است. از مشاهير شعراى صدر اسلام مى باشد كه در باطن از دوستداران حضرت على عليه السلام بوده و در ظاهر با بنى اميّه هم بد نبود. از هجويّات نهانى ايشان قصور نمى ورزيد.

به هرجا كه مى رفت، در در و ديوار منازل و كاروان سراها اشعارى در قدح و ذمّ زياد بن ابيه و دو پسرش، عباد و عبيدالله مشهور مى نوشت تا آنكه گوشزد عبيدالله بن زياد كه والى بصره بود، گرديد. در زندانش كرده و در قتل او منتظر اجازۀ معاويه بود، لكن معاويه به جهت امان سابق، اذن قتل نداده و امر به تأديبش نمود. اينك به انواع عقوبت شكنجه اش دادند. او را دواى مسهلى خورانده و بر الاغى سوارش كردند و در طرق و معابر گردش دادند و درعين حال، عبيدالله را مخاطب داشته و گفت:

ايها المالك المرهب بالقت‍ *** ل بلغت النكال كل النكال

فاخش نارا تشوى الوجوه و يوما *** يقذف الناس بالدواهى الثقال

يغسل الماء ما صنعت و قولي *** راسخ منك فى العظام البوالي

ايضاً

و قل لعبيد الله ما لك والد *** بحق و لايدرى امرء كيف ينسب

درخصوص ريش بزرگ عباد بن زياد، برادر عبيدالله گويد:

الا ليت اللحى كانت حشيشا *** فنعلفها خيول المسلمينا

در هجو خود زياد، كه بالاجمال ضمن عنوان ابن زياد اشاره نموديم، گويد:

فاشهد ان امّك لم تباشر *** ابا سفيان واضعة القناع

ولكن كان امر فيه لبس *** على و جل شديد و امتناع

دربارۀ معاوية بن ابى سفيان صخر و زياد مذكور و مادرش، سميّه، گويد:

الا ابلغ معاوية بن صخر *** مغلغلة عن الرجل اليما نى

اتغضب ان يقول ابوك عف *** و ترضىٰ ان يقول ابوك زانى

فاشهد ان رحمك من زياد *** كرحم الفيل من ولد الاثان

و اشهد انها ولدت زيادا *** و صخر من سمية غير دان

اغلب اشعار ابن مفرّغ در ذمّ و هجو خاندان زياد و معشوقۀ ناهيد نام اهوازى خودش 220 مى باشد و در سال 69 ه‍. ق به مرض طاعون درگذشت. اما لفظ «مفرغ» (به صيغۀ اسم فاعل از باب تفعيل) نام و يا لقب جدّ او يا نام جدّ عالى او به معنى خالى كننده است كه وقتى در خوردن تمامى شير ظرفى با شخصى ديگر معاهده و مراهنه كردند، او نيز تمامى شير را خورده و ظرف را خالى كرد و از آن پس، به همين لقب ملقّب گرديد.

منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 1، ص 251؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 444؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 668.

4536 و 4537. ابن مفلح، ابراهيم بن على بن عبدالعالى (... - بعد از 975 ه‍. ق)

عاملى ميسى، ملقّب به «ظهيرالدين»، معروف به «ابن مفلح»، عالمى است فاضل عابد زاهد فقيه محقّق محدّث ثقه، جامع محاسن اخلاق، از اكابر علماى اماميّۀ قرن دهم هجرى عهد شاه طهماسب صفوى (930-984 ه‍. ق) كه از شهيد ثانى و پدر خود و از محقّق ثانى روايت كرده و مقدّس اردبيلى و ملا عبداللّه تسترى و ميرزا محمد استرآبادى صاحب رجال نيز از وى روايت نموده اند. خط و كتابتش در غايت جودت

بوده و قرآنى در نهايت صحت با خط خودش نوشته است. سال وفاتش به دست نيامد و در اوايل رمضان 975 ه‍. ق به پسرش، شيخ عبدالكريم، اجازه داده و همين شيخ عبدالكريم نيز عالم فاضل صالح جليل القدر بود. خط نسخ را خوب مى نوشت و يك فقره تفسير جوامع الجامع طبرسى را با خط خودش نوشته است.

مخفى نماند كه شيخ لطف الله بن شيخ عبدالكريم بن ابراهيم بن على عبدالعالى ميسى عاملى نيز از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن يازدهم هجرت مى باشد و عالمى است صالح فاضل فقيه محقّق متبحّر جليل القدر اديب شاعر، با زهد و تقوا و جلالت مشهور، با شيخ بهائى معاصر و معاشر، مراسم صدق و صفا مابين ايشان معمول و فقاهت و علم و فضل او مورد تصديق شيخ بوده و به مراجعۀ او در احكام دينيّه امر مى نموده است و هم او را اجازه داده بود.

او نماز جمعه را در زمان غيبت واجب عينى مى دانست. در مسجدى كه در ميدان شاه (نقش جهان) اصفهان روبه روى عالى قاپو واقع و به نام خودش (مسجد شيخ لطف الله) معروف مى باشد، اقامه مى نموده است. مخفى نماند كه مسجد مذكور و مدرسه 221 متصل به آن از زيباترين آثار صنعتى اصفهان و كاشى كارى هاى داخل و خارج گنبد و كتيبه هاى آن، كه مقدارى هم به خط عليرضاى عباسى تبريزى سابق الذكر مى باشد، از عجايب آثار و مورد حيرت ناظرين است و آن را شاه عباس اوّل كبير صفوى (995-1037 ه‍. ق) در ظرف هيجده سال براى تدريس و امامت شيخ لطف الله، كه بيش از اندازه مشمول عنايات و تجليل و تبجيل او بوده، بنا نهاده است.

وفات شيخ لطف الله در اوايل سال 1032 يا 1035 ه‍. ق در اصفهان واقع گرديده است.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 29-30، ش 7]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 9 و 519؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 135 و 238.

ابن مفلح، على بن عبدالعالى --> ميسى، على بن عبدالعالى

ابن المقرى، اسماعيل بن ابى بكر --> شرف الدين، اسماعيل بن ابى بكر

4538. ابن مقسم، محمد (... - 362 ه‍. ق)

بن حسن بن مقسم بن يعقوب يا يعقوب بن مقسم، عطار نحوى قارى شاعر لغوى بغدادى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن مقسم»، از مشاهير قرّاء و نحويّين و از

تلامذۀ ثعلب مى باشد كه بيشتر از همه، نحو كوفيّين را حافظ و قرائات قرآنيّه را عارف بوده است، لكن بسيار كج سليقه و معوّج الذهن بود. مسلك مخصوصى اتّخاذ نموده و بسا بودى كه برخلاف اجماع قرائت مى كرد و با وجوه بارده استشهاد مى نمود. اينك در محضر سلطان وقت احضارش كردند و به توبه و انابه وادارش ساختند و تعهدنامچه اى داير بر ترك رويۀ خود از او گرفتند، لكن بازهم مؤثر نشد و تا دم مرگ به همان روش منحوس خود عمل مى نمود و به روايتى توبه كرده و آن رويۀ مخصوص خود را متروك داشت. در نحو و قرائت تأليفاتى بدو منسوب است:

1. احتجاج القرائات يا احتجاج القرّاء فى القرائة؛ 2. الانوار فى تفسير (علم خ ل) القرآن؛ 3. المدخل الى علم الشّعر و غير اينها.

در سال 341 يا 352 يا 353 يا 354 يا 355 يا 362 ه‍. ق درگذشت و بنابر عنوان فوق، «مقسم» نام جدّ محمد و يا پدر جدّ او و به نوشتۀ تاريخ بغداد، نام جدّ هشتم او بوده است؛ به هرحال، اينكه در قاموس الاعلام صاحب ترجمه را «يعقوب بن يعقوب بن مقسم» نوشته، قطعاً اشتباه 222 است و لفظ «مقسم» را در معجم الادباء به كسر اول و فتح ثالث نوشته است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 47-48]؛ ابن نديم، الفهرست، ص 49؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 714؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 150؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3160؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 2، ص 206.

4539. ابن مقفع، عبدالله بن مقفع بن مبارك (... - 145 ه‍. ق)

مكنّى به «ابومحمد»، چنانچه در فهرست ابن النديم است يا آنكه نام پدرش «مبارك» ملقّب به «مقفّع» است، چنانچه در امالى سيد مرتضى است؛ به هر تقدير، كنيه و نام اصلى فارسى اش پيش از اسلام «ابوعمرو روزبه» پسر دادبه و يا آنكه نام خودش «دادبه» بوده و بعد از اسلام كنيه اش به «ابومحمد» و نام خودش هم به «عبدالله» و پدرش به «مبارك» تبديل يافته. اديبى است فاضل كامل شاعر، كاتب منشى فصيح بليغ، از مشاهير ادبا و فصحا و بلغا. با اينكه در اصل، از شهر مرو از بلاد فارس و نژادش از قبايل عجم بوده. به زبان عرب نيز كاملا آشنايى داشت. به مزاياى آن خبير بود. به هر

دو زبان فارسى و عربى در نهايت فصاحت و بلاغت سخن مى راند، بلكه در مكاتيب عربى كار قحطان مى كرد. رسائل و منشآت وى مابين منشيان عرب مشهور و حكم و امثال و كلمات حكيمانه از وى مأثور است.

نخست كاتب و منشى داوود بن عمر بن هبيره بود. اخيراً در كرمان متصدى كتابت و انشاى عيسى بن على، عمّ ابوجعفر منصور عباسى، گرديد و به امر او كتاب هاى بسيارى را از پارسى پهلوى به عربى ترجمه كرد و اينك از مترجمين عرب معدود مى باشد. از تأليفات اوست:

1. ترجمۀ كتاب آيين نامه؛ 2. ترجمۀ كتاب الادب الصّغير؛ 3. ترجمۀ الادب الكبير؛ 4 و 5. ترجمۀ كتاب انالوطيقا و بارى ارميناس ارسطو (در منطق)؛ 6. ترجمۀ كتاب التّاج فى سيرة انوشيروان؛ 7. ترجمۀ كتاب خداى نامه؛ 8. ترجمۀ كتاب قاطيغورياس ارسطو (در منطق)؛ 9. ترجمۀ كتاب كليله و دمنۀ مشهور (ناگفته نماند كه اصل اوّلى قديمى اين كتاب كليله و دمنه در اخلاق و تهذيب نفوس به زبان طيور و بهايم است كه بيدپا، فيلسوف هندى، آن را براى دابشليم، ملك هند، به زبان هندى نگاشته و در مقابل، با يك تاج، مفتخر و به مقام وزارت نائل گرديده و گوى فضيلت تقدّم را برده است، والاّ بعد از او دانشمندان بسيارى همان موضوع را تعقيب و استقبال و كتاب هاى بسيارى تأليف كرده اند. اصل كتاب مذكور 223 در هند مخزون بود تا آنكه مسموع انوشيروان گرديد. حكيم برزويه را به تحصيل آن بگماشت و پنجاه انبان دينار (كه هر دينارى معادل هيجده نخود طلاى مسكوك ايرانى است) براى هزينه و مصارف لازمه بدو عنايت گرديد. اينك برزويه به هند رفت. همان كتاب و شطرنج تمام را، كه ده اندر ده بوده، به دست آورد. آن كتاب را از زبان هندى به پارسى پهلوى، كه زبان ايرانى معمول وقت بوده، ترجمه نمود. ابن المقفع نيز همان ترجمۀ پارسى را به امر منصور، دويمين خليفۀ عباسى (136-158 ه‍. ق)، به عربى ترجمه كرد. همين ترجمۀ عربى هم در اين اواخر چاپ شده است. به فاصلۀ چند سال ديگر عبدالله بن هلال اهوازى هم در زمان خلافت مهدى، سيّمين خليفۀ عباسى (158-169 ه‍. ق)، براى يحيى بن خالد برمكى ترجمۀ ديگرى از پارسى به عربى كرد. سهل بن نوبخت حكيم نيز براى يحيى نظمش كرد و به صلۀ هزار دينار نائل گرديد تا به امر نصر بن احمد سامانى، بعضى از

علماى وقت آن را از عربى، كه ظاهراً عربى ابن المقفّع است، به پارسى معمولى وقت ترجمه كردند. رودكى، شاعر سابق الذكر، هم به فارسى به نظمش آورد؛ سپس نصرالله ابوالمعالى نيز همان نسخۀ عربى ابن المقفّع را به پارسى ترجمه كرد و همين ترجمۀ فارسى ابوالمعالى است كه متداول، بارها چاپ و از كتب درسى مى باشد. در بعضى از جريانات ديگر اين كتاب كليله و دمنه، رجوع به شرح حال ابوالمعالى مذكور نمايند)؛ 10. ترجمۀ كتاب مزدك.

مخفى نماند كه ابن مقفّع با آن همه كمالات ساميه كه داشته، طريق الحاد و زندقه پيموده و معتقد بود بر اينكه روح ابومسلم خراسانى در وى حلول كرده است. مذهبى مبيضه نام اختراع و نشر داد و جمعى از جهّال هم بدو گرويدند. سيد مرتضى در امالى خود گويد: در زمان جاهليّت و صدر اسلام قومى دهرى و گروهى مشرك بودند. اوّلى صانع را منكر و به دهر معتقد و دويمى نيز به غير خالق يگانه مى پرستيده اند؛ همچنين پس از آنكه قهر و غلبه و عزّت و شوكت اسلام عالم گير شد، گروهى ديگر به ظهور آمدند كه در باطن زنديق و بى دين بودند، ولى در ظاهر محض حفظ جان و مال خودشان، اظهار 224 اسلام كرده و در حوزۀ مسلمين وارد مى شدند. صدمۀ اينها به اسلام و مسلمين بيشتر از دهريّين و مشركين بود كه به كسوت اسلام ظاهرى و به نام دين صورى از در تدليس وارد و ضعفاى مسلمين را از جادّۀ حق منحرف مى ساختند؛ چنانچه ابن ابى العوجاء سابق الذكر پس از قطع به قتل خود، به جعل چهار هزار حديث اقرار آورده است.

سيّد بعد از اين جمله گويد: مشهورين اين فرقه وليد بن يزيد بن عبدالملك، حماد راويه، حماد بن زبرقان، حماد عجرد، عبدالله بن المقفّع، عبدالكريم بن ابى العوجاء، بشّار بن برد، مطيع بن اياس، يحيى بن زياد حارثى، صالح بن عبدالقدوس ازدى، على بن خليل شيبانى و جمعى ديگر است و بعد از اين جمله به شرح حال اجمالى اشخاص مذكور و زندقۀ ايشان به همان ترتيب پرداخته و گويد: اما وليد الحادش مشهور و در عناد دين اسلامى متظاهر و بسيار لاابالى بود. در اطراح شعاير دينيّه از كسى پروا نداشت و در حديث نبوى آمده است كه البتّه مرد وليد نامى به وجود خواهد آمد كه شرّ وى نسبت به اين امّت بيشتر از شرّ فرعون باشد نسبت به قوم خودش. نيز تصميم گرفته بود كه بالاى بام خانۀ كعبه ميخانه اى بنا نمايد و يك بنّاى مجوسى هم در

پشت بام كعبه جاى اركان آن ميخانه را مقياس مى گرفته تا مغرب همان روز خبر قتل وليد رسيد؛ نيز وقتى، قرآن مجيد را باز كرده و با تيرش مى زده و مى گفته است:

يذكرنى الحساب و لست ادري *** احقا ما يقول من الحساب

فقل للّه يمنعنى طعامي *** و قل للّه يمنعني شرابي

وقتى ديگر قرآن را باز كرده و اين آيه را ديد: (وَ اِسْتَفْتَحُوا وَ خٰابَ كُلُّ جَبّٰارٍ عَنِيدٍ) (ابراهيم، 1(5)؛ پس آن كتاب مقدّس را با تير و كمان پاره كرده و مى گفته است:

اتُوعِدُ كلّ جبار عنيد *** فها انا ذاك جبار عنيد

فان لاقيت ربك يوم حشر *** فقل يا رب خرقنى وليد

سيّد بعد از اين جمله، به شرح حال اجمالى سه نفر حمّاد مذكور پرداخته تا آنكه در شرح حال ابن مقفّع هم گويد: جعفر بن سليمان از مهدى، كه ظاهراً همان عباسى است، روايت كرده كه مى گفته است: كتاب زندقه اى نديدم، مگر اينكه اصلش از ابن مقفّع بوده 225 است و نيز اشعارى در مرثيۀ يحيى بن زياد يا ابن ابى العوجاء گفته كه هر دو زنديق و ملحد بوده اند.

ابن مقفّع پيوسته سفيان بن معاويه، فرزندزادۀ يزيد بن مهلب، را كه امير و والى بصره بوده، توهين و استهزاء كرده و اصلاً شأن و حشمتش را رعايت نمى نمود تا آنكه به جهت اتّهام به فساد عقيده و الحاد و زندقه يا به سبب امان نامه اى كه ذيلاً اشاره خواهيم كرد، در سال 142 يا 143 يا 145 ه‍. ق از طرف منصور، خليفۀ عباسى، توقيف و قتل او به عهدۀ سفيان مذكور محول شد. به امر سفيان، در گرمابه اش كردند و درش را بستند تا در آنجا مرد يا بنابر مشهور، تنورى را گرم كردند. اعضاى او را يك يك بريده و در پيش چشمش در آتش انداختند و عاقبت تمامى جسد او را در تنور سوزاندند يا به قول بعضى، همين كه دستگيرى خود را احساس نمود، خود و افراد خانواده اش را در آتش انداخت.

در پايان مطلب چند موضوع را تذكر مى دهد: اول، به نوشتۀ احمد رفعت، صاحب چاه نخشب معروف، همين ابن مقفّع بوده است؛ دويم، لفظ «مقفّع» (به صيغۀ اسم مفعول از باب تفعيل) كسى را گويند كه دست هايش شل و متشنج باشد و چون پدر ابن مقفّع در اثر ضربت حجاج اين چنين بوده، لقب «مقفّع» داشته است و يا اين لفظ (به صيغۀ اسم فاعل) از «قفعه» اشتقاق يافته و آن زنبيل بى حلقه و دستگيره است كه از

ليف خرما سازند و چون عمل پدر ابن مقفّع ساختن و فروختن قفعه بوده، همين لقب را داشته است؛ سيم، هريك از ابن مقفّع و ابوعبدالرحمان و خليل بن احمد عروضى طالب ملاقات يكديگر بوده اند تا آنكه عباد بن عباد مهلبى ايشان را در يك جا جمع كرد و تا سه شبانه روز مشغول مذاكره و مباحثه بوده اند. بعد از افتراق، حال هريكى را از ديگرى استفسار كردند. خليل گفت: «ما رأيت مثله و علمه اكثر من عقله». ابن مقفّع هم دربارۀ خليل گفت: «ما رأيت مثله و عقله اكثر من علمه».

مغيرة بن محمد مهلبى، كه ناقل قضيه مى باشد، گويد: «هر دو راست گفته اند كه عقل خليل او را بدانجا سوق داد كه در وقت مرگ ازهد مردم بود. جهل 226 (قلّت عقل) ابن مقفّع نيز او را بدانجا سوق داد كه براى عبدالله بن على، عموى منصور خليفه، امان نامه اى نوشته و هم قيد كرد كه اگر خود خليفه برخلاف اين امان نامه رفتار كند، زن هايش مطلّقه، غلامانش آزاد، اسب هايش توقيف شده و تمامى مسلمين در نقض بيعت خلافت او معذور هستند. خليفه از اين قضيّه، خصوصاً مسئلۀ بيعت، بسيار متألّم و متأثّر شد و سفيان بن معاويۀ مذكور فوق را به قتل وى بگماشت.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 172؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 500؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 131؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 90؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 42؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 669؛ ابن قفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء)، ص 148؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 273، س 13؛ سيد مرتضى، امالى، مجلس 9.

4540. ابن مقله، حسن بن على بن مقله (... - 338 ه‍. ق)

يا حسن بن على بن حسين بن مقله، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن مقله»، مثل برادر كهترش، ابن مقله محمد وزير مذكور ذيل، از مشاهير خطّاطين و ادبا بوده و هر دو برادر تحت تربيت پدرشان، على بن مقلۀ بيضاوى شيرازى، كه از فضلا و خوش نويسان خط كوفى بوده، به اكتساب علوم و معارف پرداخته اند تا آنكه هر دو از تحصيلات لازمه فارغ شدند؛ بالخصوص محمد به ترقيات بسيارى نائل و به اختراع خطوط نسخ و ثلث و رقاع و ريحانى و غيرها موفّق و حسن نيز اصول آن خطوط اختراعى را از وى ياد مى گرفته است تا آنكه خط هر دو برادر در نهايت خوبى با

يكديگر برابر شد و هيچ امتيازى مابين خط ايشان نبود؛ به طورى كه در سال 407 ه‍. ق به حكم قادر باللّه، بيست وپنجمين خليفۀ عباسى (381-422 ه‍. ق)، كتابخانۀ بغداد را بازديد كردند. در آنجا دو قرآن مجيد به خط اين دو برادر، حسن و محمد، موجود بود كه اوّلى دوازده سال بعد از دويمى بود، ولى قلم و سطور و صفحات آن دو قرآن طورى متفق و شبيه هم بودند كه اصلاً امتيازى نداشتند. خطّاط شهير، ابن البواب، هم كه از حاضرين آن بازديد بوده، بعد از تعمق بسيار فقط از كثرت ممارست آنچه به خط محمد بوده، گفت كه آن خط ابن مقله محمد وزير مى باشد و آن ديگرى را هركس نوشته، به سبك و شيوۀ او نوشته است. بارى، حسن به سال 338 ه‍. ق در هفتاد سالگى درگذشت و به روايتى، مخترع 227 خط نسخ همين حسن بوده است، نه برادر ذيل او.

منابع: ايرانى، عبدالمحمد، پيدايش خط و خطاطان، ص 107.

4541. ابن مقله، على بن حسن (... - 599 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن مقله»، اديبى است فاضل عروضى كه در فن عروض به اقران خود مقدّم بوده و به سال 599 ه‍. ق در بصره درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 13، ص 88.

4542. ابن مقله، محمد بن على (... - 330 ه‍. ق)

بن حسين بن مقله، بيضاوى شيرازى، مكنّى به «ابوعلى»، وزير كاتب منشى معروف به «ابن مقله»، از مشاهير وزرا و خطّاطين بوده، بلكه در شعر و ادبيّات و ترسّل و انشا و تجويد و قرائت و فقه و تفسير نيز يدى طولا داشته است، ولى ازآن رو كه در خوش نويسى يگانۀ عصر خود، بلكه مخترع بعضى از خطوط بوده، به عنوان خطّاطى شهرت يافته و مانند حكمت لقمان و فصاحت سحبان و عدالت انوشيروان و نظاير آنها ضرب المثل گرديده است:

فصا حة سحبان و خط ابن مقلة *** و حكمة لقمان و زهد ابن مريم (ادهم خ ل)

لو اجتمعت فى المرء والمرء مفلس *** فليس له قدر بمقدار درهم

خط ابن مقلة من اوعاه مقلته *** ودت جوارحه لو اصبحت مقلا

ابن مقله با اينكه خط كوفى را در غايت جودت مى نوشته، بازهم چنانچه مشهور است، به جهت صعوبت نگارش آن، همّت به اختراع خطى ديگر سهل الكتابه

بگماشت تا آنكه به اختراع چند خط محقق و ريحانى و ثلث و نسخ و توقيع و رقاع و تعليق على التّرتيب موفق آمد كه اوّلى را از كوفى درآورده و از باقى نيز هر لاحق را از سابق آن استخراج نموده و به ديگران آموخته است تا آنكه در اندك زمانى در ميان مردم منتشر گرديد. آوازۀ كمالات او عالم گير و خانۀ او محل توجه مردم شد كه از بلاد بعيده به جهت آموختن خط مى آمدند و همۀ اين خطوط در عهد خودش به سرعت عجيب در اثر همّت فتورناپذير او انتشار يافت؛ بالخصوص خط نسخ كه به مناسبت سهولت كتابت از سال 310 ه‍. ق به اين طرف ديگر رواج گرفته و ناسخ خطوط ديگر گرديد و همانا «نسخ» ناميدن اين خط نيز به همين 228 جهت مى باشد، والاّ نام اصلى اش «بديع» بوده است. خودش نيز قرآنى با همين خط نسخ نوشته و سر سوره ها را با خط كوفى و محقّق و ريحانى بنگاشت.

چنانچه فوقاً در شرح حال ابن مقله حسن اشاره شد، به روايتى نخستين كسى كه خط نسخ را اختراع كرده و كوفى را بدان مبدل ساخت، او بوده است؛ به هرحال، بعد از زمان ابن مقله هم خطّاطين ديگر ظهور يافته و به تكميل و تزيينات خطوط مذكوره صرف اوقات نمودند و بعضى به اختراع خطوط ديگرى نيز مثل خط شكسته و نستعليق موفق آمدند. ناگفته نماند كه نسبت اختراع خطوط مذكوره به ابن مقله با آن همه شهرتى كه دارد، محل ترديد بوده و محتاج به تحقيق و تتبّع زائد مى باشد و از فهرست ابن النديم هم موجود بودن خط رقاع و محقّق و بعضى از خطوط هفت گانۀ مذكوره در زمان امويّه و اوايل عباسيّه استكشاف مى شود.

ابن مقله علاوه بر كمالات متنوعه كه داشته، عاقبت در اثر وفور دانش و حسن تدبير، متصدى وزارت سه خليفه، مقتدر باللّه و قاهر باللّه و راضى باللّه عباسى هم گرديد. در خلال اين احوال به عزل و تبعيد و مصادرۀ اموال و بعضى از وقايع ناگوار ديگر مصادف و بدتر از همه، عاقبت الامر دست راست و زبانش نيز بريده شد و در سال 328 يا 330 ه‍. ق درگذشت و از اشعار اوست كه در حبس گفته است:

ما سئمت الحياة لكن توثقت *** بايمانهم فبا نت يمينى

بعت ديني لهم بدنياي حتى *** حرموني دنياهم بعد ديني

و لقد حطت ما استطعت بجهدي *** حفظ ارواحهم فما حفظوني

ليس بعد اليمين لذة عيش *** يا حياتي با نت يميني فبيني

اما لفظ «مقله» نام جدّ صاحب ترجمه و يا به نوشتۀ بعضى، لقب مادرش بوده كه پدرش او را در كودكى به خطاب «يا مقلة ابيها» مخاطب مى داشته است تا متدرجاً لقب وى گرديد، بلكه گاهى شوهر او را نيز، كه پدر صاحب ترجمه است، «مقله» مى گفته اند.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 288؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 173؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 9، ص 28؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 90؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 347، س 2؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ص 209؛ ايرانى، عبدالمحمد، پيدايش خط و خطاطان، ص 90.

ابن مقنع --> ابن مقفع

احمد رفعت حرف فاء را اشتباهاً نون نوشته است.

229 * ابن المكارى، حسين بن ابى سعيد هاشم

مصطلح رجال است.

4543. ابن مكتوم، احمد (... - 749 ه‍. ق)

بن عبدالقادر بن احمد بن مكتوم، حنفى قيسى، فقيه مفسّر صرفى نحوى لغوى، لقبش «تاج الدين»، كنيه اش «ابومحمد»، شهرتش «ابن مكتوم»، در فقه و نحو و لغت به ديگران مقدّم، در نحو از تلامذۀ ابوحيّان و سروجى و ابن نحاس بوده و از تأليفات اوست:

1. التّذكرة فى اللّغة؛ 2. الجمع بين العباب والمحكم (در لغت)؛ 3. الجمع المثناة فى اخبار اللّغويين والنّحاة؛ 4. الدّرّ اللّقيط من البحر المحيط (در تفسير كه ملخص بحر المحيط استادش، ابوحيان، بوده و در مصر در حاشيۀ خود بحر المحيط چاپ شده است)؛ 5. شرح شافيۀ ابن حاجب؛ 6. شرح فصيح ثعلب؛ 7. شرح كافيۀ ابن حاجب؛ 8. شرح هدايۀ على بن ابى بكر مرغينانى (در فقه حنفى)؛ * قيد الاّ و ابد (كه همان تذكرۀ مذكور فوق است)؛ 9. المشوف المعلم فى تلخيص الجمع بين العباب والمحكم (كه ملخص كتاب جمع بين العباب مذكور فوق است).

ابيات ذيل در موارد جواز ابتدا به نكره از اوست:

اذا ما جعلت الاسم مبتدء فقل *** بتعريفه إلّامواضع نكرا

بها و هى ان عدت ثلثون بعدها *** ثلّثتها عد امرء قد تمهرا

و مرجعها الاثنين منها فقل هما *** خصوص و تعميم افاد و اثرا

فاولها الموصوف والوصف والذي *** عن النفي و استفهامه قد تأخرا

كذاك اسم الاستفهام والشرط والذي *** اضيف و ما قد عم أو جا منكرا

كقولك دينار لدى لقائل *** اعندك دينار فكن متبصرا

كذاكم لاخبار و ما ليس قائلا *** لان و كذا ما كان فى الحصر قد جرىٰ

و ما جاء دعاء أو عذا عاملا و ما *** له سوغ التفضيل ان يتنكرا

و ما بعدوا والحال جاء وفا الجزاء *** و لو لا و ما كالفعل او جاء مصغرا

و ما ان تتلوا فى جواب الذي نفىٰ *** و ما كان معطوفا علىٰ ما تنكّرا

و شاع و مخصوصا غدا و جواب ذى *** سئوال بام والهمز فاخبر لتخبرا

و ما قدمت اخباره و هى جملة *** و ما نحو ما اسخاه فى القر والقرا

كذا ما ولى لام ابتداء و ما غدا *** عن الظرف والمجرور ايضا تأ خرا

و ما كان فى معنى التعجب او تلا *** اذ الفجاة فا حوها نحو جوهرا

وفات ابن مكتوم به سال 747 يا 749 ه‍. ق در 68 سالگى واقع گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 110]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 84.

230 ابن مكرم، محمد بن مكرم --> جمال الدين، محمد بن مكرم

4544. ابن مكنسه، اسماعيل بن محمد (... - 500 ه‍. ق)

بن محمد، اسكندرانى، از اهالى اسكندريّه مى باشد كه از ادبا و شعرا بوده و از اوست:

واللّه ما ابصرت يوما ابيضا *** منذ ابتليتُ بحب طرف اسود

در حدود 500 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 670.

ابن مكى، محمد بن مكى --> شهيد

ابن ملا، ابراهيم بن احمد --> حصكفى، ابراهيم بن احمد

4545. ابن ملا، احمد بن محمد (... - 1003 ه‍. ق)

بن على بن احمد بن يوسف، حلبى شافعى، معروف به «خاتم النحاة» و «ابن المنلا» يا «ابن الملا»، ملقّب به «شهاب الدين»، از اكابر ادبا و افاضل نحويّين و متبصّرين در علوم عربيّه، خصوصاً در نحو، مى باشد كه اصول و قواعد و مبانى آن را مشيّد داشته و با فكر عميق خود مشكلات سلف را حل نموده است. مؤلّف كتاب منتهى امل الاديب من الكلام على مغنى اللّبيب مى باشد كه كتابى است بزرگ در شرح مزجى مغنى ابن هشام، در رشتۀ خود بى نظير، تمامى مطالب شروح آن كتاب و فوائد شرح شواهد كبير آن را، كه از جلال الدين سيوطى مى باشد، حاوى است. يك نسخه از آن به شمارۀ 3229، كه از اول كتاب تا اواخر بحث اماى مفتوحه است، در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران و جلد اول آن نيز به خط مؤلف نزد صاحب روضات موجود بوده و به سال 1003 ه‍. ق در 83 سالگى درگذشت. جدّ عالى اش، احمد بن يوسف قاضى القضات تبريز، به «ملاّ حاجى» معروف و خانواده اش در حلب به «بنى ملا» شهرت داشته اند.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 93؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 320.

4546. ابن الملا، شيخ محمد (... - 1322 ه‍. ق)

بن حمزة بن حسين بن نورعلى، شوشترى الاصل، حلّى الولاده، معروف به «ابن الملا»، از شعراى نامى قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه در تمامى فنون شعرى، خصوصاً نظم تاريخ، يدى طولا داشت. 231 مراثى بسيارى در حق حضرت امام حسين عليه السلام گفته و قصايد بسيارى به نظم آورده است. يك بديعيّه در مدح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله انشا كرده كه علاوه بر محسنات بديعيّۀ متداوله، چندين نوع ديگر از محسنات بديعيّه را حاوى است كه ابتكار و اختراع خودش بوده و بى سابقه مى باشد.

به سال 1322 ه‍. ق در 68 سالگى درگذشت.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 77.

4547. ابن الملقن، عمر (... - 805 ه‍. ق)

بن على بن احمد بن محمد، انصارى شافعى، معروف به «ابن الملقن»، ملقّب به

«سراج الدين»، مكنّى به «ابوحفص»، از علماى عامّۀ اوايل قرن نهم هجرت بوده و از تأليفات اوست:

1. العقد المذهب فى طبقات حملة المذهب (كه حاوى شرح حال اجمالى هزار و هفت صد نفر مى باشد)؛ 2. الكلام على سنة الجمعة (در فقه شافعى)؛ 3. مختصر مسند ابن حنبل.

در سال 805 ه‍. ق درگذشت.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 412؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 252.

ابن ملك، عبداللطيف --> ابن فرشته

ابن ملكا يا ابن ملكان، هبة الله --> ابوالبركات، طبيب بلدى

ابن الملوح، قيس بن ملوح --> مجنون عامرى

ابن مليك، على بن محمد بن على --> علاءالدين، على بن محمد بن على

4548. ابن ممّاتى، اسعد بن خطيرى (... - 606 ه‍. ق)

كه به «قاضى اسعد» موصوف، به «ابوالمكارم» مكنّى و به جهت انتساب به جدّ چهارمش، ممّاتى (با فتح و تشديد)، به «ابن ممّاتى» معروف است، از فضلاى اوايل قرن هفتم هجرى مى باشد كه كاتب منشى شاعر، مصنّفاتى بدو منسوب و از آثار قلمى اوست:

1. ديوان شعر (كه ابن خلكانش ديده و قطعاتى از آن درآورده است)؛ 2. نظم كتاب سيرة صلاح الدين؛ 3. نظم كليله و دمنه.

در اصل خود و عشيره اش نصرانى مذهب بوده اند تا 232 در اوايل حكومت سلطان صلاح الدين ايّوبى تماماً به شرف اسلام مشرّف شدند و از اشعار اوست كه در كتمان سرّ گفته است:

و اكتم السرّ حتى عن اعادته *** الى المسرّ به من غير نسيان

و ذاك ان لسا نى ليس يعلمه *** سمعى بسر الذى قد كان نا جانى

در سال 606 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 72؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 101، س 31.

ابن ممويه، حسين بن على بن محمد --> ابن قم

4549. ابن المنادى، احمد بن جعفر بن محمد (... - 334 ه‍. ق)

بغدادى، مكنّى به «ابوالحسن»، از مشاهير قراء قرن چهارم هجرت مى باشد كه در علوم ديگر نيز خبير بود، لكن در علوم قرآنيّه ممتاز و صد و بيست و اند تأليف در علوم متفرقه بدو منسوب كه از آن جمله است:

1. اختلاف العدد؛ 2. كتاب دعاء انواع الاستعاذات من سائر الآفات والعاهات.

در سال 334 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 58.

4550. ابن مناذر، محمد (... - 198 ه‍. ق)

بن منذر بن منذر بن منذر، بصرى، مكنّى به «ابوجعفر»، از فصحاى شعراى عهد عباسى مى باشد كه به جهت «منذر» نام داشتن پدر و دو جدّش، معروف به «ابن مناذر» (جمع منذر) شده است. به روايتى در اصل از اهل عدن بود. براى تحصيل در بصره متوطن شد. در ادبيّات و لغت نيز يدى طولا داشته و مرجع استفادۀ اكابر آن علم شريف بوده است. در حديث هم بصير، از سفيان ثورى و سفيان بن عيينه روايت نموده و مدايح بسيارى در حق برامكه گفته كه از آن جمله است:

اتا نا بنو الاملاك من آل برمك *** فيا طيب اخبار و يا حسن منظر

اذا وردوا بطحاء مكة اشرقت *** بيحيى و بالفضل بن يحيى و جعفر

فما خلقت الا لجود اكفِّهم *** و ارجلهم إلّالاعواد منبر

روزى ابوالعتاهيه اندازۀ قدرت شعرى او را استفسار نمود. جواب داد كه هر شبى ده و پانزده شعر مى گويم. ابوالعتاهيه گفت كه هر شبى قدرت هزار بيت را دارم. اظهار داشت كسى كه شعر از اين قبيل بگويد:

يا عتب ما لى و لك *** يا ليتنى لم ارك

و يا بگويد:

233

الا يا عتبة الساعة *** اموت الساعة الساعة

البته قدرت هزار بيت را دارد، لكن كسى كه بدين روش:

اتانا بنو الاملاك...

شعر گويد، همانا شبى ده و پانزده بيت بيشتر نخواهد بود؛ پس ابوالعتاهيه منفعل گرديد.

ابن مناذر در بدايت حال مستقيم الاحوال و عابد و زاهد و متّقى و منزوى بود تا بعد از وفات عبدالحميد بن عبدالوهاب ثقفى كه زياده از حد علاقه مندش بوده، از كثرت حزن و غم و تألم لاابالى شد. به هجو و بدگويى و انواع آزار و اذيّت مردم از عقرب انداختن ميان ايشان و مركب ريختن در ظروف آب ايشان و مانند آنها پرداخت تا عاقبت به حجاز تبعيد شد و در سال 198 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 55؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 413؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 90؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 83.

ابن منجب، على بن منجب --> ابن الصيرفى، على

4551. ابن المنجم، عبدالرحمان بن مروان (... - 557 ه‍. ق)

تنوجى، مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن المنجم»، از مشاهير وعّاظ و شعراى قرن ششم هجرى قمرى مى باشد. از كثرت قربى كه نزد خليفه داشته، به سمت سفارت به موصل و دمشق رفته و از اشعار اوست:

حبيبى لست انظره بعينى *** و في قلبي له حب شديد

اريد وصاله و يريد هجري *** فاترك ما اريد لما يريد

در سال 557 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 671.

ابن المنجم، يحيى بن على بن يحيى --> منجّم نديم

4552. ابن مندويه، احمد بن عبدالرحمان بن مندويه (... - 410 ه‍. ق)

طبيب اصفهانى، مكنّى به «ابوعلى»، از اكابر و اعيان اطبّاى قرن چهارم هجرى عهد ديالمه مى باشد كه خدمات شايانى به علم شريف طب كرده است و از تأليفات اوست:

1. الاغذية؛ 2. الجامع الكبير؛ 3. الجامع المختصر فى الطّب (كه ده مقاله است)؛ 4. كافى يا قانون صغير؛ 5. المدخل الى الطّب؛ 6. المغيث (در طب)؛ 7. نهاية الاختصار (در طب).

در سال 410 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 76]؛ ابن قفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء)، ص 285؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 88؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 671.

234 4553. ابن منده

عنوان مشهورى جمعى از محدّثين و مشايخ روات و علماى اخبار قرن چهارم و پنجم هجرى اصفهان مى باشد كه خانواده شان از خاندان هاى علم و ادب، به «بنى منده» معروف، مشهورترين ايشان عبدالرحمان بن محمد بن اسحاق بن محمد بن يحيى بن منده (متوفّى به سال 470 ه‍. ق) و پدرش، محمد بن اسحاق مؤلف كتاب اسماء الصّحابة و جدّ عالى اش، محمد بن يحيى (متوفى به سال 301 ه‍. ق) و برادرزاده اش، يحيى بن عبدالوهاب بن محمد بن اسحاق و اين آخرى از بزرگان اين خانواده و از اكابر حفّاظ محدّثين و كثيرالفضل والروايه بوده و براى طلب حديث مسافرت ها كرده است.

مصنّفات بسيارى بدو منسوب مى باشد كه از آن جمله تاريخ اصفهان است و او را «محدث بن محدث بن محدث بن محدث بن محدث بن محدث» نيز گفته و گويند كه سلسلۀ بنى منده در علم و فضل و معرفت حديث به نام يحيى آغاز شده و هم به نام يحيى خاتمه پذيرفت و اين شعر را بسيار مى خوانده است:

عجبت لمبتاع الضلالة بالهدى *** و للمشتري دنياه بالدين اعجب

و اعجب من هذين من باع دينه *** بدنيا سواه فهو من ذين اخيب

به سال 511 يا 512 ه‍. ق در مولد خود، اصفهان، درگذشت. مخفى نماند كه بره، مادر محمد بن يحيى، جدّ عالى عبدالرحمان فوق، از قبيلۀ بنى عبد بوده؛ اينك هريك از افراد اين خانواده را به «عبدى» نيز موصوف دارند.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 404 و 406؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 91؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 62 و 366.

ابن منده، يحيى بن عبدالوهاب --> ابن منده

4554. ابن منده، يحيى بن عبدالله (... - 445 ه‍. ق)

اصفهانى، مكنّى به «ابوزكريا»، معروف به «ابن منده»، مؤلّف تاريخ اصفهان بوده و به

سال 445 ه‍. ق درگذشت و ظاهر، آن است كه اين تاريخ اصفهان غير از آن مى باشد كه به يحيى بن عبدالوهاب مذكور فوق نسبت داده اند.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 520].

4555. ابن المنذر، محمد بن ابراهيم بن منذر (... - 318 ه‍. ق)

نيشابورى شافعى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن المنذر»، از اكابر فقها و علما مى باشد كه در اختلافات 235 علما خبير بوده و تأليفات نافعه دارد:

1. الاشراف على مذاهب الاشراف (كه بزرگ و از كثرت احاطۀ مؤلف خود حاكى است)؛ 2. الاوسط فى السّنن والاجماع والاختلاف (كه بزرگ و پانزده مجلد و عزيزالوجود بوده و يك نسخه از آن به رقم 1034 در خزانۀ اياصوفيا موجود است)؛ 3. تفسير قرآن مجيد؛ 4. المبسوط.

وى به سال 309 يا 310 يا 318 ه‍. ق در مكّه درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 31]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 34؛ الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 52.

ابن منصور، حسين بن منصور --> حلاج، حسين بن منصور

ابن منظور --> جمال الدين، محمد بن مكرم

ابن منعه، موسى بن يونس --> كمال الدين، موسى بن يونس

ابن المنفاخ، احمد بن موفق الدين --> ابن العالمه

4556. ابن منقذ، اسامة بن مرشد (... - 584 ه‍. ق)

بن على بن مقلد بن نصر بن منقذ، كنانى، كلبى القبيله، شيزرى الولاده، دمشقى الوفاة والاقامه، ملقّب به «محب الدين» و «مؤيدالدوله»، مكنّى به «ابوالمظفر»، معروف به «ابن منقذ»، از علما و اكابر بنى منقذ و امراى قلعۀ شيزر نامى نزديكى حماة است كه در قوۀ نظم و نثر توانا، از كلماتش آثار امارت هويدا، نزد طبقات مردم بسيار محترم بوده و از تأليفات اوست:

1. البديع فى نقد الشّعر (كه يك نسخه از آن در كتابخانۀ بلديۀ اسكندريه

موجود است)؛ 2. ذيل يتيمة الدّهر ثعالبى؛ 3. الشّيب والشّباب؛ 4. كتاب الاعتبار (كه در شرح زندگانى خود بوده و در پاريس با ترجمۀ فرانسوى آن چاپ شده است)؛ 5. لباب الآداب.

وى به سال 584 ه‍. ق در 96 سالگى درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 256.

4557. ابن المنقى، على بن خليفه (... - 593 ه‍. ق)

موصلى نحوى، زاهد متقى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن المنقى»، از افاضل نحويّين اواخر قرن ششم هجرت مى باشد كه بر معاصرين خود تقدّم داشت و كتاب المعونة (در نحو) تأليف اوست. شعر خوب نيز مى گفته و در سال 562 يا 593 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1743]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 487، س 23.

236 ابن منلا، ابراهيم بن احمد --> حصكفى، ابراهيم بن احمد

ابن المنلا، احمد بن محمد بن على --> ابن ملا، احمد بن محمد

4558. ابن منير، احمد بن محمد (... - 683 ه‍. ق)

بن منصور يا منير بن ابى القاسم منير، جذامى القبيله، اسكندرى البلده، ابوالعباس الكنيه، ابن منيرالشّهره، مالكى المذهب، ناصرالدين اللّقب، از علما و ادباى اواخر قرن هفتم هجرت مى باشد كه فقيه اصولى مفسّر اديب نحوى بيانى، استاد ابوحيّان معروف بوده و در اسكندريّه تدريس مى نمود و مدتى خطيب و قاضى آن ديار گرديده است. شعر خوب نيز مى گفته و از تأليفات اوست:

1. الانتصاف من صاحب الكشّاف (كه در مصر با خود كشّاف چاپ و مناقشاتى به صاحب كشّاف دارد)؛ 2. تفسير قرآن؛ 3. مناسبات تراجم البخارى.

صاحب ترجمه به سال 683 ه‍. ق در 63 سالگى در اسكندريّه مسموماً درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 99]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 83.

4559. ابن منير، احمد بن منير (... - 548 ه‍. ق)

بن احمد بن مفلح عاملى، طرابلسى الولاده، دمشقى الاقامه، ابوالحسين الكنيه، رفاء و ابن منيرالشّهره، مهذب الدين و مهذب الملك اللّقب و گاهى به «عين الزمان» ملقّب، از مشاهير شعراى شيعه مى باشد كه اديب فاضل لغوى مليح الشعر و صافى القريحه و حافظ قرآن بوده و مدايح بسيارى در مناقب اهل بيت عصمت عليهم السلام گفته است. ديوان شعرى هم دارد و از اوست:

و اذا الكريم رأى الخمول نزيله *** في منزل فالحزم ان يترحلا

كالبدر لما ان تضأ ل جد فى *** طلب الكمال فحازه متنقلا

لاتحسبن ذهاب نفسك ميتة *** ما الموت الا ان تعيش مذللا

وصل الهجير بهجر قوم كلّما *** امطرتهم شهدا، جنوا لك حنظلا

ابن منير شاعرى اديب و از فضلاى عصر خود بوده و به بغداد آمد. پاره اى تحف و هدايا به توسط غلام تتر نام خود، كه نسبت به وى محبّت مفرط داشته، به يكى از اكابر وقت فرستاد. او نيز تمامى آن هدايا و خود غلام را هم (به خيال اينكه جزو هداياست) قبول كرد. 237 ابن منير از كثرت تأثّر و دلسوختگى قصيدۀ رائيّۀ مبسوطى، كه به قصيدۀ تتريّه نيز موسوم و تمامى آن در انوار الرّبيع و مجالس المؤمنين و اعيان الشّيعة مذكور است، فرستاده و اشعار داشت كه غلام، جزو هدايا نبوده است و تذكّر داد كه اگر غلامش را به خودش پس ندهد، سنّى شده و به وظايف اهل سنّت عمل خواهد كرد و وزر و وبال همۀ آنها به ذمۀ وى خواهد آمد كه سبب قوى، او بوده است و از ابيات قصيده است:

بالمشعرين و بالصفا والبيت أقسِمُ والحجر *** و بحرمة البيت الحرام و من بناه او اعتمر

أن الشريف الموسوى ابوالرضا بن ابى مضر *** ابدى الجحود و لم يَردَّ عليَّ مملوكي تتر

واليت آل امية الطهر الميامين الغرر *** و جحدتُ بيعة حيدر و عدلتُ منه الى عمر

و بكيت عثمان الشهيد بكاء نسوان الحضر *** و رثيت طلحة والزبير بكل شعر مبتكر

و اذا رووا خبر الغدير اقول ما صحّ الخبر *** و اذا جرى ذكر الصحابة بين قوم و اشتهر

قلت المقدم شيخ تيم ثم صاحبه عمر *** و اقول ام المؤمنين عقوقها احدى الكبر

و اقول ان اخطا معاويةُ فما اخطا القدرُ *** و اقول ذنب الخارجين علىٰ عليّ مغتفر

و اقول ان امامكم ولىّ بصفين و فرّ *** و اقول ان يزيد ما شرب الخمور و ما فجر

و لجيشه بالكف عن اولاد فاطمة امر *** و قلوب سكّان المدينة، ما اخاف و لا ذعر

و غسلت رجلى ضلّة و مسحتُ خفي فى سفر *** و حلقت فى عشر المحرم ما استطال من الشعر

و نويت صوم نهاره و صيام ايام اخر *** و لبست فيه اجل ثوب للملابس يدخر

و سهرت فى طبخ الحبوب من العشاء الى السحر *** و غدوت مكتحلا اصافح من لقيت من البشر

و وقفت فى وسط الطريق اقصّ شارب من عبر *** و اقول فى يوم تحار له البصائر والبصر

والصحف ينشر طيّها والنار تُرمىٰ بالشرر *** هذا الشريف اضلّنى بعد الهداية والنظر

ما لى مضل فى الورى الا الشريف ابومضر *** فيقال خذ بيد الشريف فمستقر كما سقر

اين چند بيت آخرى اشاره به عادات منحوسۀ معمولى و متداولى در روز عاشوراى بنى اميّه مى باشد كه آن روز را به جهت قتل حضرت سبطالنبى حسين بن على عليهما السلام مبارك مى شمردند؛ تيمّناً و تبرّكاً روزه گرفته و ناخن و شارب را مى چيدند؛ سرمه كشيده و لباس نو پوشيده و با همديگر مصافحه مى كردند؛ در معاش خانواده هايشان وسعت داده و ديگر وظايف متداولى اعياد را معمول مى داشتند.

اما آن شخص مرسل اليه، كه ابن منير تحف و هدايا را براى او فرستاده، موافق آنچه از تذكرۀ ابن عراق نقل شده، سيد ابوالرضا نقيب الاشراف است كه مرجع شيعه 238 بوده و چنانچه در اشعار فوق مصرح مى باشد، ابوالرضا سيد شريف موسوى و پدرش هم ابومضر بوده است. ظاهر بعضى از آنها آنكه خودش نيز اسم يا كنيۀ «ابومضر» داشته و اما سيد مرتضى علم الهدى بودن مرسل اليه، چنانچه بعضى توهّم كرده اند و يا برادرش سيد رضى بودن او، چنانچه جمعى ديگر توهّم نموده اند و ظاهر كلام امل الآمل هم هست، قطعاً فاسد است و با قطع نظر از اختلاف كنيۀ خود و پدر، زمان ايشان نيز با زمان ابن منير منافات كلى دارد؛ اما ضياءالدين ابوالرضا فضل الله بودن و يا سيد مرتضى رازى بودن مرسل اليه، اگرچه از حيث زمان ممكن است، لكن در هيچ جا از كنيۀ «ابومضر» داشتن ضياءالدين و سيد مرتضى رازى مذكورين و يا يكى از پدرانشان سراغى نداده اند. وفات ابن منير به سال 545 يا 547 يا بنابر مشهور، 548 ه‍. ق در حلب واقع و در كوه جوشن نزديكى مشهدالسقط مدفون شد و اين دو شعر خودش را به حسب وصيّت در سنگ مزارش ثبت كردند:

من زار قبرى فليكن موقنا *** ان الذي القاه يلقاه

فيرحم اللّه امرء زارنى *** و قال لى يرحمك اللّه

ابن خلّكان نيز به زيارتش رفته و اين دو شعر را در لوح مزارش ديده است.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 35-40، ش 28]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 51؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 72؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 415؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 11، ص 228.

4560. ابن منير، عبدالواحد (... - 733 ه‍. ق)

ملقّب به «شرف الدين»، از علماى قرن هشتم هجرت مى باشد كه تفسيرى بر قرآن نوشته است و در 733 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 635].

ابن منيره، محمد بن يوسف --> كفرطابى

4561. ابن المؤدب، عبدالله بن ابراهيم (... - 414 ه‍. ق)

از شعراى افريقا مى باشد كه بسيار لاابالى بود. به احجار معدنى و اعمال كيمياوى اشتغال داشت و در مدح ثقة الدوله، حكمران صقليه، گويد:

ابيتُ اراعى النجمَ فى دار غربة *** و فى القلب منّي نار حزن تضرمُ

ارى كل نجم فى السماء محلّه *** و نجمي اراه فى نجوم المنجم

239 در سال 414 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 672.

4562. ابن موفق، شيخ على بن موفق (... - 265 ه‍. ق)

بغدادى، از اكابر عرفا و مشايخ عراق مى باشد كه با ذوالنّون مصرى صحبت داشت.

هفتاد مرتبه حج نموده و مى گفته است: «الهى! اگر تو را به بيم دوزخ عبادت كنم، مرا در دوزخ دار و اگر به اميد بهشت مى پرستم، در بهشتم جاى مده و اگر به اخلاص مى پرستم، يك بار ديدار بنما؛ باز هرچه خواهى، كن». صاحب ترجمه به سال 260 يا 265 ه‍. ق درگذشت و بنابر اوّل، جملۀ «على معلى» و دوم، جملۀ «على والى حق» مادّۀ تاريخ اوست.

منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 157.

ابن مهدى، احمد بن على --> خطيب بغدادى

4563. ابن مهزيار، على بن مهزيار (قرن 3 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالحسن»، از ثقات محدّثين اماميّه مى باشد كه كثيرالروايه بود. جلالت قدر او مصرّح به بسيارى از اخبار دينيّه است. پدرش در اصل نصرانى و اخيراً دين اسلام را قبول نمود. به تصريح بعضى از اجلّه، خود على نيز در حال صغر، از نصرانيّت به اسلام آمده و تفقّه نمود. از اصحاب حضرت رضا و جواد و هادى عليهم السلام بوده و از ايشان روايت كرده، بلكه در بعض نواحى سمت وكالت هم از طرف قرين الشرف ايشان داشته است و بيشتر از سى كتاب در ابواب فقهيه بدو منسوب دارند. اينكه او همان على بن ابراهيم بن مهزيار مى باشد كه به شرف ملاقات حضرت ولى عصر - عجل الله فرجه - مشرف بوده و «على بن مهزيار» گفتن هم من باب نسبت به جدّ است و يا غير اوست، موكول به كتب رجاليّه مى باشد.

ابن المهنا، احمد --> جمال الدين، احمد بن على بن مهنا

• ابن مياح، حسين بن مياح مداينى

مصطلح رجال است.

4564. ابن مياده، رماح بن ابرد (قرن 2 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوشرحيل»، معروف به نام مادرش، مياده، از مشاهير شعراى اوايل اسلام مى باشد كه عهد بنى اميّه و بنى عباس هر دو را درك كرد. مدايحى دربارۀ خلفا و اكابر هر دو فرقه گفت. با دخترى 240 ام جندر يا ام حجدر نام از قوم و خويش خود تعشّق داشت، لكن پدر ام جندر او را به ازدواج شخصى شامى درآورد. ابن مياده از اين جهت متألّم گرديده و اشعار دردناك بسيارى گفت كه از آنهاست:

الا ليت شعرى هل الى ام حجدر *** سبيل و اما الصبر منها فلا صبرا

اذا نزلت بصرى تراخىٰ مزارها *** و اغلق بوابان من دونها قصرا

سال وفاتش نامعلوم و بصرى (بر وزن كبرى) از بلاد شام است.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 672.

• ابن ميثم، على بن اسماعيل ميثمى

مصطلح رجال و موكول بدان علم است.

4565. ابن ميثم، ميثم بن على بن ميثم (... - 699 ه‍. ق)

بحرانى، ملقّب به «كمال الدين» و «مفيدالدين» و «عالم ربانى» (كه اين وصف در صورت نبودن قرينه، منصرف بدوست)، از اكابر علماى اماميّۀ قرن هفتم هجرت مى باشد كه فقيه محدّث فاضل اديب كامل حكيم متألّه فيلسوف متكلّم مدقّق جامع معقول و منقول، فقيه فلاسفه و فيلاسوف فقها بوده و در تمامى فنون عقليّه و علوم شرعيّه و اسرار عرفانيّه و تأدّب به آداب دينيّه گوى سبقت از ديگران ربوده است.

خواجه نصير طوسى با آن همه عظمت آفاقى خود، تبحّر او را در كلام و حكمت اذعان دارد و فيلاسوف اعظم، مير صدرالدين شيرازى در حواشى شرح تجريد خود، خصوصاً در مباحث جواهر و اعراض، از درر و جواهر تحقيقات عاليه اش التقاط نموده و مير سيّد شريف جرجانى با آن همه جلالت علمى كه دارد، در اوايل فنّ بيان از شرح مفتاح سكاكى از انوار تدقيقات وى اقتباس نموده و خود را در سلك تلامذۀ او منسلك مى دارد.

بالجمله، تبحّر و تمهّر وى در فنون معقول و منقول محل تصديق اكابر و فحول است، بلكه كراماتى نيز بدو منسوب مى دارند. شيخ سليمان بن عبدالله بحرانى رسالۀ موسوم به السّلافة البهيّة فى التّرجمة الميثميّة را در شرح حال او نوشته و برتر از همه تأليفات متنوعه و بالخصوص شرح نهج البلاغۀ اوست كه در اثبات تبحّر و تفنّن و تفوّق او در تمامى فنون اسلاميّه و ادبيّه و حكميّه و اسرار عرفانيّه برهانى قاطع مى باشد.

241 شيخ سليمان مذكور در وصف شرح مزبور گويد: «شايسته است كه با نور، روى حدقه ها نوشته شود، نه با مركّب روى ورقه ها».

ابن ميثم از اساتيد و مشايخ علاّمۀ حلّى و سيد عبدالكريم بن طاووس بوده و ايشان از وى روايت نموده اند. او نيز از خواجه نصير طوسى و شيخ كمال الدين على بن سليمان ماحوزى بحرانى روايت مى نمايد، بلكه موافق تصريح بعضى از اجلّه، خواجه هم از تلامذۀ وى بوده و فقه و شرح نهج البلاغۀ مذكور را از وى درس خوانده؛ چنانچه به نوشتۀ بعضى، او نيز در حكمت و كلام به خواجه تلمذ نموده است. از تأليفات ابن ميثم است:

1. آداب البحث؛ 2. الاستغاثة فى بدع الثّلثة (چنانچه بعضى از اجله گفته اند، لكن بنا به تحقيقى كه در ذريعه و مستدرك الوسائل و غيره كرده اند، ابن ميثم كتابى بدين اسم

نداشته و اين كتاب استغاثه از على بن احمد كوفى علوى (متوفى به سال 352 ه‍. ق) است)؛ 3. استقصاء النّظر فى امامة الائمّة الاثنى عشر؛ 4. البحر الخضم (در الهيات)؛ 5. تجريد البلاغة فى المعانى والبيان (فاضل مقداد شرحى به نام تجويد البراعة بر آن نوشته و يك نسخه از تجريد در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 6. الدّرّ المنثور؛ 7. شرح الاشارات (كه كتاب اشارات يا اشارات الواصلين نام استاد خود، على بن سليمان مذكور فوق، را كه در كلام و حكمت مى باشد، شرح كرده است)؛ 8. شرح المأة كلمة (كه شرح صد كلمه از كلمات قصار حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است)؛ 9. شرح نهج البلاغة (كه مذكور شد و سه شرح كبير و صغير و متوسط بر آن كتاب مستطاب نوشته كه شرح كبير در تهران چاپ سنگى شده و يك نسخۀ خطى آن نيز به شمارۀ 3069 در كتابخانۀ فوق موجود است)؛ 10. قواعد المرام فى الكلام؛ 11. المعراج السّماوى؛ 12. النّجاة فى القيامة فى امر الامامة و غيرها.

حكايات طرفه اى را كه به ابن ميثم منسوب است، تذكّر مى دهد: گويند كه وى در بدايت حال، درِ مراوده را به روى خود بسته و در حال انزوا و عزلت به تحقيق حقايق علميّه اشتغال داشت. علماى عراق و حلّه كه از مراتب كمالات وى مطّلع بودند، نامه اى مشعر بر مذمّت او بدين رويه اش نوشته و تذكر دادند كه حيف است با آن مهارتى كه در فنون علوم و معارف و حذاقتى كه در تحقيق لطايف دارد، به انزوا گذراند و انوار آن كمالات متنوعه خاموش گردد؛ پس ابن ميثم چند شعرى مشعر بر كساد علم و رواج بازار مال، در 242 جواب ايشان نوشته كه از آن جمله است:

تبين لى ان المحاسن كلها *** فروع و ان المال منها هو الاصل

اهل عراق پى به اصل مقصد نبرده و بار دوم نوشتند كه تو در حكم به اصالت مال به خطا رفته و قضيه را برعكس نوشته اى و كمال را به مال چه حاجت است و آموخته را به اندوخته چه ضرورت‌؟ پس آن حكيم دانشمند به ناچار اين چند شعر يكى از پيشينيان را در تأييد حكم مذكور بنگاشت:

قد قال قوم بغير فهم *** ما المرء إلّاباصغريه

فقلتُ قول امرء حكيم *** ما المرء إلّابدرهميه

من لم يكن درهم لديه *** لم تلتفت عرسه اليه

چون دانست كه با اين گونه مكاتبات حل اشكال نخواهد شد، خودش نيز عازم عراق گرديد كه صدق آن كلام حقيقت انتظام خود را علاوه بر مكاتبه، به طريقۀ حس و معاينه نيز مكشوف دارد. بعد از ورود، لباس هاى كهنه پوشيد. با زىّ حقيرانه حاضر حوزۀ درس يكى از اكابر وقت، كه پر از فضلاى نامى بود، گرديده و در صف نعال (آستانه) نشست. اكرامى و پرسش حالى از ايشان نديد تا در اثناى درس مشكلى پيش آمد كه تمامى حاضرين در حلّ آن درماندند. ابن ميثم با نه وجه بسيار دقيق آن اشكال را حل نمود، لكن اصلاً طرف توجه حاضرين نشد، بلكه يكى از ايشان به طريق استهزا گفت: «گمان دارم كه تو هم طلبه هستى»؛ تا وقت طعام رسيد. با يكديگر مشغول صرف غذا شدند و براى آن شيخ حقيقت بين نيز قسمت كمى جداگانه دادند و با خودشان هم كاسه اش ننمودند تا مجلس متفرق شد.

فرداى آن روز با عمامۀ بزرگ و لباس هاى فاخر آستين فراخى باز در همان مجلس درس حاضر گرديد. به مجّرد ورود، مراسم تجليل و احترام تمام معمول و همه بلند شده و استقبالش كردند. در صدر مجلسش نشانده و زياده از حدّ تعظيمش نمودند.

چون شروع به درس و مباحثه شد و مذاكرات علمى به ميان آمد، شيخ از روى عمد پاره اى كلمات فاسد و كاسد مذكور داشت كه با آن همه دور از صحت عقلى و شرعى بودن آنها، بازهم 243 مورد تحسين و آفرين گرديد. چون وقت طعام شد و سفره گستردند، بازهم شيوۀ ادب را كاملاً رعايت نمودند؛ پس شيخ آن آستين فراخ خود را به ظرف غذا انداخته و فرمود: «كُلْ يٰا كُمّى»؛ يعنى اى آستينم! بخور. وقتى كه آن حالت را ديدند، به صدد انكار برآمده و گفتند: «اين چه حرفى است‌؟» گفت: «همۀ اين طعام هاى لذيذ براى آستين من و جامه هاى قيمتى من است، نه خود من، والاّ من همانم كه ديروز با هيئت فقرا و وضع مناسب علما آمدم. محل تكريم نشدم؛ سهل است كه مورد استهزا و اهانت هم گرديدم و سخنان صحيح و درست من اصلاً قابل استماع تلقى نگرديد. امروز برخلاف زىّ علما به هيئت متكبّرين و اغنيا آمدم.

مشمول اين همه احترامات شدم. سخنان سست و بى اساسم نيز مورد قبول واقع گرديد و جهل با غنا را بر علم توأم با فقر مقدّم داشتيد. من همان ابن ميثم هستم كه در باب اصالت مال و غنا با شما مكاتبه كرديم و اكنون صدق قول من با معاينه مكشوف گرديد». چون مجال انكار نداشتند، خودشان اقرار آورده و از در اعتذار وارد شدند.

وفات ابن ميثم به سال 678 يا 679 ه‍. ق در قريۀ هلتا از قراء شهر ماحوز از بلاد بحرين واقع شد و در همان جا مدفون گرديد و بنابر اوّل، جملۀ «فاز ميثم» و بنابر دويمى، جملۀ «ميثم فائز» مادّۀ تاريخ او مى باشد، لكن در تحت عنوان درّ منثور از كتاب ذريعه گويد كه ابن ميثم به سال 681 ه‍. ق در قيد حيات بوده و تأليف شرح صغير نهج البلاغة نيز در همين سال انجام يافته است و روى اين اصل، قول كشف الحجب را، كه وفات ابن ميثم را در سال 699 ه‍. ق نوشته، تأييد كرده و هم احتمال داده است كه شايد 689 ه‍. ق باشد و به هرحال، 678 يا نهم بودنش دور از صحت است.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 29-30، ش 112]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 681؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 461؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 164؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 674.

• ابن النابغه، عمرو بن عاص سهمى صحابى

مصطلح رجال است كه اكثر اوقات در مقام مذمّت، به مادرش، نابغه، كه در زنا شهرت داشته، نسبت داده و «ابن النابغه» اش مى گفته اند.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 325].

244 4566. ابن ناصرالدين، محمد (... - 842 ه‍. ق)

بن عبدالله بن محمد ناصرالدين شافعى، حموى الاصل، دمشقى المولد والمدفن، مكنّى به «ابوعبدالله»، ملقّب به «شمس الدين» و «حافظالشام»، معروف به «ابن ناصرالدين»، از اكابر علماى شافعيّۀ اواسط قرن نهم هجرت بوده و از تأليفات اوست:

1. برد الاكباد عند فقد الاولاد (كه در مصر چاپ شده است)؛ 2. منهاج الاصول فى معراج الرّسول صلى الله عليه و آله و غيرها.

صاحب ترجمه به سال 842 ه‍. ق در 66 سالگى درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1625.

ابن الناظر، حسين بن عبدالعزيز --> ابن ابى الاحوص

4567. ابن الناظم، محمد (... - 686 ه‍. ق)

بن محمد بن عبدالله بن مالك، شافعى دمشقى اندلسى جيانى طائى، به مناسبت اينكه پدرش، ابن مالك سابق الذكر، ناظم و مصنّف الفيّۀ نحو مشهور است، به «ابن الناظم» معروف، گاهى به «ابن المصنف» و «ابن مالك» نيز موصوف، لقبش «بدرالدين»، كنيه اش «ابوعبدالله»، از مشاهير نحويّين و اديبى است فاضل نحوى صرفى لغوى بديعى بيانى عروضى منطقى، بلكه از ائمّۀ فنون مذكوره مى باشد. در فقه و اصول نيز حظّى وافر داشت. فنون علميّه را از پدرش فراگرفت. اخيراً در بعلبك اقامت كرده و مرجع استفادۀ اكابر بود. بعد از وفات پدر، به درخواست اهالى به دمشق، كه محل اقامت پدرش بوده، رفته و به وظايف علميّه اشتغال داشته است. از تأليفات اوست:

1. روض الاذهان فى البديع والمعانى والبيان؛ 2. شرح الفيّۀ نحو پدرش (كه شرحى است منقح، به شرح ابن الناظم و ابن المصنف معروف و در بعض مواضع ناظم را تخطئه مى كند و در ايران چاپ شده است)؛ 3. شرح كافيۀ شافيۀ پدرش؛ 4. شرح ملحة الاعراب حريرى (در نحو)؛ 5. المصباح فى اختصار المفتاح (كه ملخص مفتاح العلوم سكاكى است)؛ 6. مقدمة فى المنطق و غيرها.

صاحب ترجمه در هشتم محرم سال 686 ه‍. ق در دمشق به مرض قولنج درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 741؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 119؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 5، ص 41.

4568. ابن ناقيا، عبدالله (... - 485 ه‍. ق)

يا عبدالباقى بن محمد بن حسن يا حسين بن داوود بن ناقيا بغدادى، معروف به «ابن ناقيا»، مكنّى به «ابوالقاسم»، اديبى 245 است لغوى منشى فاضل شاعر بارع و از تأليفات اوست:

1. الجمان فى تشبيهات القرآن؛ 2. ديوان رسائل؛ 3. ديوان شعر؛ 4. شرح فصيح ثعلب؛ 5. مختصر اغانى؛ 6. ملح الممالح.

به سال 485 ه‍. ق در 75 سالگى در بغداد درگذشته و در مقبرۀ باب الشام دفن گرديد. از غسّالش نقل است كه دست چپش شديداً به هم پيچيده بود. با زحمت تمامش گشوده و ديدم كه اين دو شعر در كف دستش نوشته شده و خطوط هم روى هم بوده است:

نزلت بجار لايخيب ضيفه *** ارجى نجاتى من عذاب جهنم

و انى على خوف من اللّه واثق *** با نعامه فاللّه اكرم منعم

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 453]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 288.

ابن نباته

4569. ابن نباته، عبدالرحيم (... - 394 ه‍. ق)

بن محمد بن اسماعيل يا محمد بن نباته، فارقى حذاقى، خطيب حلب، به مناسبت بعضى از ادوار زندگانى خود، به «خطيب مصرى» هم ملقّب، كنيه اش «ابويحيى»، شهرتش «ابن نباته»، از ائمّۀ علوم ادبيّه و صاحب خطب معروفه در ادبيّات مى باشد كه به خطب ابن نباته معروف و در مصر و بيروت چاپ، محل توجه اكابر بوده و شروحى بر آن نوشته اند. ابن خلّكان گويد: اهل فن اتفاق دارند بر اينكه خطب مذكوره بى نظير بوده و مثل آنها گفته نشده است. ازآن رو كه مخدومش، سيف الدوله، موافق آنچه در شرح حالش اشاره نموديم. حرصى قوى به جهاد داشته و به فتوحات بسيارى موفق بوده، اكثر خطبه هاى او راجع به تحريص مردم به جهاد و نصرت و يارى سيف الدوله مى باشد و ابن ابى الحديد معتزلى نيز بعضى از آنها را در شرح خطبۀ جهاديۀ نهج البلاغه نقل كرده است. به سال 374 يا 394 ه‍. ق در موطن خود، شهر ميافارقين از بلاد دياربكر، كه «فارقى» گفتن هم به جهت انتساب آن است، در 39 يا 59 سالگى درگذشت و «حذاق» (به ضمّ اوّل) هم شعبه اى است از قبيلۀ اياد يا قضاعه.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 559]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 307؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 113؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 92؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 673.

246 4570. ابن نباته، عبدالعزيز (... - 405 ه‍. ق)

بن عمر بن محمد بن احمد بن نباته، تميمى، ملقّب به «سعدى»، مكنّى به «ابونصر»، معروف به «ابن نباته»، از مشاهير شعراى عرب اوايل قرن پنجم هجرت مى باشد كه اشعارش فصيح و دقيق المعنى بوده و قصايد بسيارى در مدح ملوك و اكابر وقت

سروده است؛ بالخصوص سيف الدولۀ حمدانى و عضدالدولۀ ديلمى و ابن العميد و وزير مهلبى را بسيار مى ستود. بعضى از اشعارش در ضمن عنوان فخرالملك مذكور و نيز از اوست:

و من لم يمت بالسيف مات بغيره *** تنوعت الاسباب والداء واحد

به سال 405 ه‍. ق در 78 سالگى در بغداد درگذشت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 319؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 257؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 673.

4571. ابن نباته، محمد (... - 768 ه‍. ق)

بن محمد بن حسن بن ابى حسن بن صالح بن نباته، مصرى فارقى، اديب شاعر، معروف به «ابن نباته»، ملقّب به «جمال الدين»، مكنّى به «ابوبكر»، اشعر شعراى قرن هشتم هجرى مصر مى باشد و از آثار قلمى اوست:

1. ديوان خطب؛ 2. ديوان شعر (كه به نام صغير و كبير دو ديوان داشته و در بيروت و قاهره چاپ شده است)؛ 3. الزّهر المنثور؛ 4. سجع المطوّق.

از اشعار اوست:

يا مشتكي الهمّ دعه و انتظر فرجا *** و دارِ وقتك من حين إلىٰ حين

و لاتعاند اذا اصبحت فى كدر *** فانما انت من ماء و من طين

به سال 768 ه‍. ق در قاهره در 82 سالگى درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 577]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 673؛ هاشمى، احمد، جواهر الادب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 469؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 6، ص 31.

• ابن النباح، عامر بن نباح

مصطلح رجال و مؤذّن حضرت على عليه السلام است.

ابن النبيه، على بن محمد نبيه --> كمال الدين، على بن محمد نبيه

4572. ابن النجار، ابراهيم بن سليمان (590 ه‍. ق -...)

ملقّب به «جمال الدين»، معروف به «ابن النجار»، از مشاهير ادبا و شعراى قرن هفتم

هجرت مى باشد كه به سال 590 ه‍. ق در دمشق متولد شد. در حديث و انشا و مراسلات نيز دستى توانا داشت. مدتى در اسكندريّه نقيب الاشراف بوده و از اوست:

247

ان المراتب فى الدنيا و رفعتها *** من الذى حاز علما ليس عندهم

لا شكّ ان لنا قدراً رأوه و ما *** لمثلهم عندنا قدر و لا لهم

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 673.

4573. ابن النجار، شيخ احمد بن نجار (... - بعد از 823 ه‍. ق)

ملقّب به «جمال الدين»، معروف به «ابن النجار»، از علماى اماميّۀ اوايل قرن نهم هجرت مى باشد كه عالمى است فقيه جليل القدر از تلامذۀ شهيد اوّل (متوفى به سال 786 ه‍. ق) و از تأليفات اوست حاشيۀ قواعد علامه كه حاوى فوايد زياد بوده و تحقيقات راجع بر آن كتاب را، كه از استاد مذكورش شنيده، در آن مندرج ساخته و به حاشيۀ نجّاريّه معروف و مقدارى از آن در حواشى خود قواعد علاّمه در تهران چاپ شده است.

سال وفات و نام پدرش به دست نيامد، لكن كتاب قواعد استاد خود، شهيد، را در سال 823 ه‍. ق به خط خود نوشته و به حكم بعضى از قراين قويه، وفات او بعد از اين تاريخ و پيش از سال 835 ه‍. ق بوده است.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 169.

ابن النجار، عيسى بن داوود --> ابن النجار، محمد بن على

4574. ابن النجار، محمد بن جعفر (... - 420 ه‍. ق)

بن محمد بن هارون بن فروه، تميمى كوفى، نحوى قارى مورّخ شيعى امامى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن النجار»، از معتمدين اهل تجويد و از مشايخ نجاشى و از افاضل اوايل قرن پنجم هجرت بوده و از تأليفات اوست:

1. تاريخ كوفه؛ 2. روضة الاخبار؛ 3. كتاب التّحف والظّرف؛ 4. كتاب الملح والنّوادر و غيرها.

در سال 402 يا 403 يا 420 ه‍. ق درگذشته و از نفطويه و ابن دريد و نظاير ايشان روايت مى كند.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 93؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 103.

4575 و 4576. ابن النجار، محمد بن على نجار (... - 1140 ه‍. ق)

تسترى، عالم محدّث مفسّر خطيب واعظ شيعى امامى، از تلامذۀ سيد نعمت الله جزايرى و از تأليفات او تفسيرى است بر قرآن مجيد كه به مجمع التّفاسير موسوم مى باشد. در سال 1140 ه‍. ق درگذشت و گاهى او را «ابن نجار متأخر» گويند، در قبال ابن النجار عيسى بن داوود 248 نجار كوفى از اصحاب حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام كه او نيز تفسيرى نوشته و به «ابن نجار متقدم» موصوفش دارند و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 249؛ كتب رجال.

4577. ابن نجار، محمد بن محمود (... - 643 ه‍. ق)

بن نجار يا حسن نجار بن هبة الله بن محاسن، شافعى، مورّخ محدّث حافظ قارى، بغدادى، مكنّى به «ابوعبدالله»، ملقّب به «محب الدين»، معروف به «ابن نجار»، از مشاهير علما و محدّثين و از كبار حفاظ اخبار مى باشد كه در حديث و تاريخ و بسيارى از علوم متداوله يدى طولا داشت. بيست وهفت سال به مرام تحصيل كمال و استماع احاديث شريفه به شام و مصر و حجاز و اصفهان و مرو و هرات و نيشابور و خراسان و ديگر بلاد بعيده مسافرت ها كرد. از مشايخ بسيارى كه به سه هزار نفر بوده، حديث و فنون متنوعۀ ديگر اخذ نمود؛ بالخصوص از ابن الجوزى و ابن كليب احاديث بسيارى استماع كرده و از تأليفات اوست:

1. اخبار المشتاق باخبار (الى اخبار خ ل) العشّاق؛ 2. الازهار فى انواع الاشعار؛ 3. جنّة النّاظرين فى معرفة التّابعين؛ 4. الدّرّة الثّمينة فى الاخبار المدينة؛ 5. ذيل تاريخ بغداد خطيب (كه سى جلد است)؛ 6. روضة الاوليا فى مسجد ايليا؛ 7. زهر الظّرف؛ 8. الزّهر فى محاسن شعر اهل العصر؛ 9. سلوة الوحيد؛ 10. العقد الفائق فى عيون اخبار الدنيا و محاسن الخلائق؛ 11. غرر الفوائد (كه شش مجلد است)؛ 12. القمر المنير فى المسند الكبير (كه حاوى شرح حال اصحاب و احاديث هريك از ايشان است)؛ 13. الكمال فى معرفة الرّجال؛ 14. كنز الامام (نا خ ل) فى معرفة السّير (السّنن خ ل) والاحكام؛ 15. المتّفق والمفترق؛
16. مناقب الشّافعى؛ 17. نزهة الورى فى اخبار ام القرى و غير اينها.

از اشعار اوست:

اذا لم تكن حا فظا واعيا *** فجمعك للكتب لاينفع

اتنطق بالجهل في مجلس *** و علمك فى البيت مستودع

به سال 643 ه‍. ق در 65 سالگى در بغداد درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 122]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 49؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 402؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 673.

4578. ابن نجده، محمد عبدالعلى بن نجده (قرن 8 و 9 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوجعفر»، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «ابن نجده» و «ابن عبدالعلى»، از علماى اماميّۀ اواخر قرن هشتم هجرت بوده و يا اوايل قرن نهم را نيز ديده است. از شهيد 249 اوّل (متوفى به سال 786 ه‍. ق) اجازه داشت. شهيد در آن اجازه بسيارش ستوده و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 156، ش 455]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 424؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 431.

ابن نجيد، اسماعيل بن نجيد --> ابوعمرو، اسماعيل بن نجيد بن احمد

4579. ابن نجيم، زين العابدين (... - 970 ه‍. ق)

يا زين الدين بن ابراهيم بن محمد بن نجيم، مصرى حنفى، معروف به «ابن نجيم»، از افاضل قرن دهم هجرى مى باشد كه از شرف الدين بلقينى و جمعى از اكابر ديگر اخذ مراتب علميّه نمود. در حال حيات اساتيد خود با اجازۀ ايشان بناى تدريس و فتوا گذاشت. اصول طريقت را نيز از عارف باللّه سليمان خضيرى فراگرفت. عبدالوهاب شعرانى، كه ده سال با وى معاشر و در راه مكّه نيز هم سفرش بوده، اخلاق و اطوار او را بيش از حد ستوده است. از تأليفات اوست:

1. الاشباه والنّظائر فى الفروع (كه در قاهره و كلكته چاپ شده است)؛ 2. البحر الرّائق فى شرح كنز الدّقائق (در فقه حنفى كه در قاهره چاپ شده) و غير اينها.

وى در سال 970 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 378]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 265.

ابن النحّاس، احمد بن اسماعيل --> نحّاس، احمد بن اسماعيل

4580. ابن النحّاس، فتح الله بن نحّاس (... - 1052 ه‍. ق)

حلبى مدنى، از مشاهير شعراى قرن يازدهم هجرت مى باشد كه در رقّت نظم و نثر و حلاوت لفظ و معنى وحيد عصر خود بود. ديوان شعر او هم در مصر و بيروت چاپ شده است. وى به سال 1052 ه‍. ق در مدينه درگذشته و در بقيع مدفون گرديد.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 266.

4581. ابن نحّاس، محمد بن ابراهيم بن محمد (... - 698 ه‍. ق)

قارى نحوى، حلبى الولاده، مصرى الاقامه، ملقّب به «بهاءالدين»، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن نحّاس»، از مشاهير ادباى قرن هفتم هجرت مى باشد كه استاد ابوحيّان بوده و در علم لسان و قرائت مشهور است. با صدق و عدالت و ديانت و حلّ مشكلات علميّه معروف، 250 بعضى از اشعار و آثار ادبيّه بدو منسوب و تدريس مدرسۀ منصوريّۀ مصر و جامع ابن طولون بدو مفوّض بود. در تمامى عمر خود اصلاً ازدواج نكرده و انگور نخورده است. در سال 698 ه‍. ق درگذشت.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 93؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 60، س 36.

4582. ابن النحوى، محمد بن عباس بن وليد (... - 343 ه‍. ق)

از ادبا و محدّثين قرن چهارم هجرت مى باشد كه از ثعلب و ابراهيم حربى و ديگران روايت كرده و در حالت انقطاع و انزوا مى گذرانيد. در جواب ابن لمحه، كه طالب ملاقات وى بوده، بنگاشت:

انست نفسى بنفسى و هو فى الوحدة انسي *** و اذا آنست غيرى فا حق الناس نفسي

فسد الناس فاضحى جنسهم من شر جنس *** فلزمت البيت الا عند تأذينى لخمس

در مسجد خود اذان مى گفته و در 343 ه‍. ق درگذشت.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 425.

4583. ابن النحوى، يوسف بن محمد بن يوسف (... - 543 ه‍. ق)

توزرى، مكنّى به «ابوالفضل»، معروف به «ابن النحوى»، از افاضل قرن ششم هجرت مى باشد كه در علم و عمل نسبت به بلاد خود مانند غزالى بوده نسبت به عراق. از كثرت زهد و شهامت، از هيچ كس چيزى نمى خواست؛ اظهار مطلبى نمى كرد. روزى يكى از خويشاوندان او از فرارى بودن از ظالمى شكايت كرده و خواستار توسط و شفاعت وى گرديد. او نيز اجابت كرد، لكن چيزى به آن ظالم نگفته و در تهجّد خود بدين اشعار عرض حاجت به درگاه الهى نمود:

لبست ثوب الرجا والناس قد رقدوا *** و قمتُ اشكو الى مولاي ما اجد

و قلتُ يا سيدى يا منتهىٰ املي *** يا من عليه لكشف الضر اعتمد

اشكو اليك امورا انت تعلمها *** ما لي على حملها صبر و لا جلد

و قد مددت يدى للضر مشتكيا *** اليك يا خير من مدت اليه يدي

اينك بعد از اندكى نامه از آن ظالم رسيد و آن مرد فرارى را به وطن خود عودت دادند.

ابن النحوى به سال 543 ه‍. ق در نود سالگى درگذشت. توزر قصبه اى است از اعمال تونس كه ايالتى است بزرگ از افريقاى شمالى و هم شهرى است مركز آن ايالت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 266؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1699.

251

ابن النديم

ابن النديم(1)

4584. ابن النديم، اسحاق (... - 236 ه‍. ق)

بن ابراهيم نديم بن ماهان، اره جانى الاصل، بغدادى الاقامه، ابومحمدالكنيه، ابن النديم الشّهره، كه پدرش از ندماى خلفا بوده، از افاضل قرن سيّم هجرت مى باشد كه اديب لغوى شاعر متكلّم محدّث، در وقايع عمومى، خصوصاً اخبار شعرا خبير، در فقه و حديث و كلام نيز بصير بوده و شعر خوب مى گفته است. با آن همه كمالات


1) . ابن النديم: در اصطلاح رجالى، احمد بن ابراهيم بن اسماعيل بن داوود بن حمدون، از مشايخ اهل لغت و هم محمد بن اسحاق مى باشد و در صورت نبودن قرينه، به دويمى منصرف و ما هم به شرح حال وى مى پردازيم. (مؤلف)

متنوعه، برخلاف ميل و رضاى خود با مغنيگرى شهرت داشت. روزى در مجلس يحيى بن اكثم قاضى مذاكرات علمى در فقه و حديث و شعر و بعضى از علوم ديگر مطرح شد. ابن النديم به تمامى حضار فائق آمد و بيانات او مورد تصديق قاضى شد؛ پس ابن النديم گفت: «با اين همه چه شده كه مرا با مغنيگرى مشهور نمايند؟» قاضى جواب اين سؤال را به عطوى، كه يكى از حاضرين بوده، محول داشت. عطوى رو به ابن النديم كرده و گفت: «آيا در نحو مثل اخفش و فراء يا در شعر و لغت مانند اصمعى و ابوعبيده يا در كلام نظير ابوهذيل علاف و نظام بلخى يا در فقه هم سنگ قاضى حاضر هستى‌؟» در همۀ آنها جواب منفى شنيد؛ پس گفت: «به همين جهت است كه فقط مغنّيگرى مايۀ اشتهار تو شده، زيرا در فنّ غنا متفرّد و بى نظير بوده، ولى به پايۀ اكابر فنون ديگر نمى رسى»؛ پس خود ابن النديم نيز خنديده و از مجلس برخاست، لكن قاضى با تصديق كلمات عطوى گفت: «بازهم اين جواب، خالى از اندك ظلمى نمى باشد، زيرا كه نظير ابن النديم در زمان خود بسيار كم بوده و مأمون مى گفته است كه اگر ابن النديم در ميان مردم با مغنّيگرى شهره نمى شد، منصب قضاوت را بدو مفوض مى داشتم كه اولى و احقّ و اصدق و امين تر از تمامى اين قضات است. از اشعار ابن النديم است:

و آمرة بالبخل قلتُ لها اقصرى *** فذلك شيئى ما اليه سبيل

252 ارى الناس خلّان الجواد و لا ارى *** بخيلا له فى العالمين خليل

و انى رأيت البخل يُزرى باهله *** فاكرمتُ نفسي ان يقال بخيل

وفات ابن النديم به سال 235 يا 236 ه‍. ق در 85 يا 86 سالگى واقع گرديد. در دو سال آخر عمر از هر دو چشم نابينا شد و تأليفاتى هم بدو منسوب است.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 6، ص 5؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 69.

4585. ابن النديم، محمد (... - 385 ه‍. ق)

بن اسحاق نديم كاتب بغدادى، شيعى امامى، مكنّى به «ابوالفرج»، ازآن رو كه پدرش، اسحاق، لقب «نديم» و كنيۀ «ابويعقوب» داشته، او نيز به «ابن النديم» و «ابن ابى يعقوب» مشهور و از اكابر مورّخين متبحر مى باشد و نخستين كسى است كه آداب لغت عرب را در كتاب فهرس العلوم نام خود، كه به فهرست ابن النديم معروف است،

تدوين كرد، بلكه موافق آنچه از فرج الهموم سيد بن طاووس نقل شده، ابن النديم از علماى نجوم نيز معدود و منجم علوى مصرى بود و كتاب فهرست او برهانى قاطع بر تبحّر و احاطۀ كامل وى مى باشد. چون اين اواخر در مصر چاپ و در دسترس مردم است، ديگر به شرح مزاياى آن نپرداخته و همين قدر تذكر مى دهد كه به تصديق بعضى از اكابر اهل فن، اين كتاب ذخيرۀ ادبى گران بهايى است كه تمامى احوال آداب لغت عربيّه در قرون اوّليه را به طورى جمع كرده كه كسى غير از او متعرّض نشده است و در تدريس اين تاريخ محل احتياج عموم بوده و مستغنى از آن نيستند.

ابن النديم كاتب و وراق بوده و در نتيجۀ اين دو حرفت، به تمامى مؤلفات دينى و فلسفى و تاريخى و ادبى لغت عرب وقوف يافته و به تأليف و تدوين همچو كتابى موفق آمده است. وظيفۀ كاتب و ورّاق، كتابت و استنساخ مصحف و كتب حديث و تاريخ و غيره و تصحيح و تجليد و داد و بستاد آنهاست كه اين حرفت در آن زمان عوض طبع اين زمان بوده و كثيرى از ادبا و ارباب كمال داراى اين حرفت بوده اند.

ياقوت در معجم الادباء به شرح حال ايشان پرداخته و خودش نيز از ايشان بود.

كتابخانۀ بزرگى از او مانده و مرجع استفادۀ ابن الاثير، صاحب كتاب الكامل فى التّاريخ، گرديده است. وفات ابن النديم 253 به سال 385 ه‍. ق در 89 سالگى واقع گرديد.

منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 315؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 93؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 17؛ كتب رجاليه.

ابن نشوان، نشوان بن سعيد بن نشوان --> علامۀ يمن

4586. ابن نصر، حسن بن على (... - 596 ه‍. ق)

واسطى، مكنّى به «ابوعلى»، ملقّب به «همام»، معروف به «ابن نصر»، از شعراى شيعه مذهب شهر واسط مى باشد كه در دمشق و بغداد امرار حيات نموده و از اشعار اوست:

اين من ينشد قلبا ضاع يوم البين منى *** تاه لما راح يقفو اثر الظبى الاغن

در 596 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 674.

4587. ابن نصوح (قرن 8 ه‍. ق)

از فضلاى شعراى شيراز عهد سلطان ابوسعيدخان بهادر بن خدابنده، آخرين ملوك ايلخانيه (716-736 ه‍. ق)، مى باشد كه ده منظومه به نام خواجه غياث الدين وزير نوشته و از اوست:

با فاقه و فقر هم نشينم كردى *** بى مونس و يار و بى قرينم كردى

اين رتبه مقرّبان درگاه تو راست *** آيا به چه خدمت اين چنينم كردى‌؟

نام و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 774؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 115.

4588. ابن نطاح، محمد بن صالح بن نطاح (... - 252 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوعبدالله» يا «ابوجعفر»، معروف به «ابن نطاح»، مورّخى است نسّابه از علماى انساب و نخستين كسى است كه در دولت و اخبار دولت كتاب نوشته و از تأليفات اوست:

1. افخاذ العرب؛ 2. البيوتات؛ 3. الرّدّ على ابى عبيده فى كتاب الدّيباج؛ 4. مقتل زيد بن على و غيرها.

در 252 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 156؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 5، ص 357.

4589. ابن نفيس، على بن ابى الحزم (... - 687 ه‍. ق)

قرشى شافعى دمشقى، طبيب مصرى، حكيم منطقى، فقيه اصولى، كه به «علاءالدين» ملقّب، به «نفيسى» و «ابن نفيس» معروف و گاهى به «ابن ابى الحزم» موصوف مى باشد.

از اكابر اطبّاى اواخر قرن هفتم هجرت 254 است كه رئيس الاطبّاى وقت خود بود. در هر دو قسمت علمى و عملى طب وحيد عصر خود به شمار مى رفت. اكثر اهل فن او را به عبارت «ابن سيناى ثانى» معرفى كرده، بلكه در معالجه و قسمت طب به ابن سينا ترجيحش مى دهند و به همين جهت تبحّر و تمهّر طبّى او مى باشد كه با طبابت شهرت يافته است، والاّ در منطق و فقه شافعى و اصول فقه و حديث و بيان و علوم عربيّه نيز يدى طولا داشته و مصنّفاتى در فنون مذكوره بدو منسوب دارند.

در موقع تأليف، قلم هاى تراشيده را نزد او مى گذاشتند. او نيز رو به ديوار كرده و بدون مراجعه به كتابى از حفظ خاطر و املاى قلبى مى نوشته است و از تأليفات اوست:

1. الشّامل (در طب كه به اكمال آن موفق نشده است. هشتاد مجلد از آن برآمده و اگر به پايانش مى رسانيد، سيصد مجلد مى شد)؛ 2. شرح كليات قانون ابن سينا؛ 3. شرح هدايۀ ابن سينا (در طب)؛ 4. طريق الفصاحة؛ 5. موجز القانون (در طب كه ملخّص قانون ابن سينا بوده و مهم ترين كتب طبّيّه است. شروح بسيارى بر آن نوشته اند كه بهترين آنها شرح نفيس بن عوض كرمانى است كه ضمن عنوان ناظم الاطبّاء اشاره نموديم).

در سال 687 ه‍. ق درگذشته و تمامى خانه و كتاب هاى خود را وقف بيمارستان منصورى قاهره نموده بود. يوحنّا بن صليب نصرانى در مرثيه اش گفته است:

و مسائل هل عالم او فاضل *** او ذو محل فى العلى بعد العلاء

فاجبت والنيران تضرم فى الحشا *** اقصر فمذ مات العَلا مات العُلى

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 714]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 268؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 674.

ابن النقاش، محمد بن حسن --> نقاش، محمد بن حسن

4590. ابن النقاش، محمد بن على (... - 763 ه‍. ق)

بن عبدالرحمان يا عبدالواحد بن يحيى بن عبدالرحيم، مصرى، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «ابن النقاش»، مكنّى به «ابوامامه»، از افاضل قرن هشتم هجرت مى باشد كه فقيه مفسّر اديب نحوى لغوى شاعر واعظ، در فنون بسيارى دستى توانا داشته و از تأليفات اوست:

1. سابق اللاّحق (كه تفسيرى است مبسوط و در آن ملتزم شده كه از هيچ كس حرفى نقل ننمايد)؛ 2. شرح الفيّۀ ابن مالك؛ 3. شرح تسهيل ابن مالك و غيرها.

وى در سال 255 763 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 162]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 4، ص 71.

4591. ابن النقرات، على بن موسى بن على (... - 593 ه‍. ق)

انصارى اندلسى جيانى، حكيم كيمياوى، معروف به «ابن النقرات»، مكنّى به «ابوالحسن»، از متمهّرين صنعت كيميا و صاحب كتاب شذور الذّهب مى باشد كه منظومه اى است بى نظير در آن صنعت، در نهايت فصاحت الفاظ و بلاغت معانى، حاوى 1490 بيت. صاحب ترجمه در سال 500 تا 593 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1029]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 486.

4592. ابن نقطه، محمد (... - 629 ه‍. ق)

بن عبدالغنى بن ابى بكر، يا محمد بن محمد بن نقطه، حنبلى بغدادى، ملقّب به «معين الدين»، معروف به «ابن نقطه»، از مشاهير حفّاظ محدّثين قرن هفتم هجرت مى باشد كه به مرام تحصيل به بلاد دور و دراز بسيارى مسافرت ها كرد. به استماع و كتابت احاديث بسيارى موفق آمد. كتابى در انساب تأليف كرده است. در سال 619 يا 629 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 112]؛ ابن فوطى، عبدالرزاق بن احمد، الحوادث الواقعة والتجارب النافعة فى المأة السابعة، [ج 1، ص 9]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 100.

4593. ابن النقيب، حسن بن شاور بن طرخان (... - 687 ه‍. ق)

كنانى نفيسى، ملقّب به «ناصرالدين»، معروف به «ابن النقيب»، از مشاهير شعراى مصر بوده و ديوانى مرتب و كتابى به نام منازل الاحباب و منازه الالباب دارد كه حاوى محاورات واقعه بين او و ادباى عصر خودش مى باشد و از اشعار اوست:

لاتأ سفن على الشباب و فقده *** فعلى المشيب و فقده يتأ سف

هذاك يخلفه سواه اذا انقضى *** و مضى و هذا ان مضى لايخلف

در سال 687 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 282]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 675.

4594. ابن النقيب، عبيدالله بن عبدالله بن حسين (... - 415 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن النقيب»، از محدّثين عامّه و مشايخ خطيب بغدادى و در مذهب تسنّن بسيار متعصّب بوده؛ به حدى كه در روز وفات شيخ مفيد معروف، كه رئيس مذهب شيعه و وقايۀ آيين اماميّه بوده، جشن كرد. براى تبريك و تهنيت در مجلس مخصوصى 256 نشسته و مى گفته است: «پس از آنكه مرگ ابن المعلّم (شيخ مفيد) را ديدم، ديگر باكى از مرگ ندارم». وى در سال 415 ه‍. ق در 110 سالگى درگذشت.

منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، [ج 10، ص 381، ش 5553].

4595. ابن النقيب، محمد بن سليمان (... - 698 ه‍. ق)

بن حسن بن حسين، مقدسى حنفى، ملقّب به «جمال الدين»، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن النقيب»، از اكابر علماى اواخر قرن هفتم هجرت مى باشد كه فقيه مفسّر زاهد، به «علاّمه» موصوف و در اصل از اهل بلخ بوده و در بيت المقدس نشو و نما كرد. مدتى هم در مصر اقامت گزيده و در مدرسۀ عاشوريه نام آنجا تدريس مى نمود و از تأليفات اوست التّحرير والتّحبير لاقوال ائمّة التّفسير فى معانى كلام السّميع البصير كه تفسيرى است مبسوط و مكمّل، اعراب و لغات و قرائات و اسباب نزول و ديگر مزاياى قرآن مجيد را حاوى، به پنجاه و چند يا هشتاد يا نودونه مجلّد مشتمل و محل توجه اكابر مى باشد و در سال 698 يا 668 يا 687 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 139]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 675؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 427؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 168.

ابن نما

ابن نما(1)

به هرحال، اين عنوان (ابن نما) در اصطلاح رجالى، به چندين كس اطلاق مى شود كه تماماً از علما و فقها و محدثين اماميه هستند و ظاهراً در صورت نبودن قرينه، منصرف به محمد بن جعفر بن هبة الله است كه مذكور مى شود. 1. احمد بن محمد بن جعفر بن هبة الله بن نما بن على بن حمدون حلى؛ 2. جعفر بن محمد بن جعفر بن محمد بن جعفر بن هبة الله؛ 3. جعفر بن محمد بن جعفر بن هبة الله بن نما ملقب به «نجم الدين»؛ 4. جعفر بن نما كه همان جعفر بن محمد مذكور بوده و ظاهر تنقيح المقال آنكه غير اوست؛ 5. جعفر بن هبة الله بن نما؛ 6. حسن بن احمد نظام الدين بن محمد نجيب الدين ملقب به «جلال الدين» و مكنى به «ابومحمد» كه از مشايخ روايت شهيد اول است؛ 7. على بن على بن نما؛ 8. محمد بن جعفر بن نما معروف به «ابن الابريسمى» و ملقب به «شمس الدين»؛ 9. محمد بن جعفر بن هبة اللّه بن نما؛ 10. محمد بن نما و ظاهراً يكى از دو محمد بن جعفر مذكورين بوده و در صورت عدم قرينه، مراد دويمى مى باشد؛ 11. هبة الله بن نماى حلى مكنى به «ابوالبقاء» يا «ابوالتقى» كه از علماى اواسط قرن ششم هجرت بوده و در سال 565 ه‍. ق از او روايت شده و نام اصلى اش «محمد» و «هبة الله» لقب اوست و غير اينها كه در بعضى موارد به بعضى ديگر از احفاد و افراد خانوادۀ آل نما نيز «ابن نما» گويند. (مؤلف)

4596. ابن نما، جعفر (قرن 8 و 9 ه‍. ق)

بن محمد بن جعفر بن محمد بن جعفر بن هبة الله بن نما بن على بن حمدون، حلّى،


1) . ابن نما: موافق آنچه در تنقيح المقال از بعضى اجازات و بعضى از كلمات مجلسى استظهار كرده، با هر سه حركت نون است. در روضات هم گويد: با تخفيف و سه حركت نون و يا فقط به كسر آن، چنانچه از اساتيد مسموع شده. از رياض العلماء نقل است كه بعضى از فضلا به فتح نون و تشديد ميم و الف ممدوده ضبط كرده اند، ولى آنچه از مشايخ مسموع شده، با فتح و ضمّ نون و تخفيف ميم است.

ملقّب به «نجم الدين»، معروف به «ابن نما»، 257 از اكابر علماى اماميّۀ قرن هشتم يا نهم هجرت، نوۀ جعفر بن محمد مذكور ذيل، مؤلف كتاب منهج الشّريعة فى فضائل وصى خاتم الشّريعة بوده و سال وفاتش به دست نيامد، لكن بعد از زمان شهيد اوّل (متوفى به سال 786 ه‍. ق) بوده است و رجوع به جعفر بن محمد مذكور ذيل هم نمايند و در جايى ديدم كه او را «ابن الابريسمى» نيز گويند.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 145، س 28.

4597. ابن نما، جعفر (... - حدود 680 ه‍. ق)

بن محمد بن جعفر بن هبة الله بن نماى حلّى، جدّ ابن نما جعفر فوق كه او نيز لقبش «نجم الدين»، شهرتش «ابن نما» و در كلمات اجلّه گاهى به عبارت «جعفر بن نما» و يا به عبارت «جعفر بن محمد بن نما» مذكور مى باشد، از اكابر علما و فقهاى اماميّۀ قرن هفتم هجرت و از مشايخ علاّمۀ حلّى (متوفّى به سال 726 ه‍. ق) بوده و از تأليفات اوست:

1. اخذ الثّار فى احوال المختار (كه زمانى ذوب النّضار فى شرح الثّار و گاهى شرح الثّار فى احوال المختار نيز گويند)؛ 2. مثير الاحزان (كه به مقتل ابن نما معروف است).

از اشعار اوست:

وقفت على دار النبى محمد *** فالفيتها قد اقفرت عرصاتها

و امستْ خلاء من تلاوة قارئ *** و عطل فيها صومها و صلوتها

فا قوت من السادات من آل هاشم *** و لم يجتمع بَعد الحسين شتاتها

فعينى لقتل السبط عبرىٰ و لوعتي *** على فقدهم ما ينقضي ز فراتها

به نقل روضات الجنّات، شهيد ثانى احتمال داده كه دو كتاب اخذ الثّار و مثير الاحزان مذكورين فوق از صاحب ترجمه نبوده، بلكه تأليف نوه اش، ابن نماى مذكور فوق باشد، 258 ولى در اعيان الشّيعه اين عقيده را خبط بزرگ شمرده و آن دو كتاب را به طور قطع تأليف همين صاحب ترجمه دانسته و گويد كه اصلاً معلوم نيست كه صاحب ترجمه نوه اى بدان اسم داشته باشد و بعد از اين جمله مؤيداتى براى اين موضوع مذكور داشته كه ذكر آنها موجب اطناب است.

سال وفات صاحب ترجمه به دست نيامد، لكن با محقّق (متوفّى به سال 676 ه‍. ق) و نظاير وى معاصر بود و از بعضى نقل شده كه وفات او در حدود 680 ه‍. ق وقوع يافته است.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 1، ص 369-370، ش 1928]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 145؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 17، ص 137؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 94.

4598. ابن نما، محمد (... - 645 ه‍. ق)

بن جعفر بن هبة الله بن نما، يا محمد بن جعفر بن محمد بن نماى حلّى، مكنّى به «ابوجعفر» يا «ابوابراهيم»، ملقّب به «نجيب الدين»، معروف به «ابن نما»، از افاضل علماى اماميّۀ قرن هفتم هجرت مى باشد كه فقيه محقّق جليل القدر و علاّمۀ زمان خود بوده و مصنّفاتى بدو منسوب است. پدر ابن نماى صاحب مثير الاحزان مذكور فوق، از اساتيد و مشايخ اجازۀ محقّق حلّى و شيخ يوسف، پدر علاّمۀ حلّى و نظاير ايشان بود. او نيز از ابن ادريس حلّى سابق الذكر و بعضى از اكابر ديگر اجازه داشت و لفظ «ابن نما» در صورت اطلاق و نبودن قرينه، بدو منصرف مى باشد.

وفاتش بعد از مراجعت از زيارت روز غدير نجف به سال 645 ه‍. ق در حدود هشتاد سالگى در حلب واقع شد. جنازه اش به كربلاى معلّى نقل گرديد و ابن العلقمى و ديگران مراثى بسيارى در حق وى گفته اند.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 254؛

خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 145 و 603.

• ابن نمير

در اصطلاح رجالى، عبدالله بن نمير و پسرش محمد هر دو از علما و محدّثين عامّه مى باشند.

4599. ابن النواحه، عباد بن حرث

از بنى حنيفه مى باشد كه مردم را به طرف مسيلمۀ كذّاب دعوت مى كرد و براى دعوت به حضور حضرت رسالت صلى الله عليه و آله نيز رفت و آن حضرت بدو فرمودند: «لو لا ان الرسل لاتهاج لقتلتك».

منابع: كذا فى صع.

259 ابن نوبخت، على بن احمد بن نوبخت (... - 416 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالحسن»، از شعراى اوايل قرن پنجم هجرت مى باشد. اگرچه به طور اجمال به عنوان نوبختى، على بن احمد بن نوبخت نگارش يافته، بازهم گوييم كه وى مردى بوده درويش نهاد. اصلاً رغبتى به دنيا نداشته و با فقر و پريشانى مى گذرانيده است و ديوان كوچكى هم دارد و از اوست:

سعى اليك بي الواشي فلم ترني *** اهلا لتكذيب ما القىٰ من الخبر

و لو سعىٰ بك عندي فى الذكرىٰ *** طيف الخيال لبعت النوم بالسهر

صاحب ترجمه به سال 416 ه‍. ق در مصر درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 675.

•

ابن نوح، احمد بن على بن عباس بن نوح

•

ابن نوح، احمد بن محمد بن نوع

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

•

ابن نهيك، عبداللّٰه بن احمد بن نهيك

•

ابن نهيك، عبداللّٰه بن محمد نهيكى

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.

ابن واضح، احمد بن ابى يعقوب --> يعقوبى

ابن وافد يا ابن واقد، عبدالرحمان --> لخمى، عبدالرحمان

4600. ابن الوتار، احمد (... - 429 ه‍. ق)

بن محمد بن احمد بن عمر سلمى، مكنّى به «ابونصر»، معروف به «ابن الوتار»، از محدّثين قرن پنجم اماميّه مى باشد كه از ابوالفضل شيبانى و ديگر اكابر وقت استماع حديث كرد. از خطيب بغدادى هم استماع نموده و گويد: مذهب شيعه داشته و روايات او محل اعتماد نبوده و غير از خودم كسى را هم سراغ ندارم كه از وى استماع حديث كرده باشد. وى در سال 429 ه‍. ق درگذشت.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 188.

4601. ابن الوحشى، عبدالله بن يحيى (... - 502 ه‍. ق)

اقليشى، مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن الوحشى»، از علما و محدّثين اوايل قرن ششم هجرت مى باشد كه در اواخر عمر خود قاضى طليطله بوده و از تأليفات اوست:

1. شرح شهاب الاخبار قاضى قضاعى؛ 2. ملخّص مشكل القرآن ابن فورك.

260 در سال 502 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 676.

4602. ابن الوحشيه، احمد بن على (... - بعد از 241 ه‍. ق)

بن قيس بن مختار بن عبدالكريم، كلدانى نبطى، از اهل عراق، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن الوحشيه»، از دانشمندان سحر و شعبده و عزايم و فلاحت و كيميا و سمومات و طلسمات بوده و تأليفاتى در فنون مذكور دارد كه اكثر آنها ترجمه از لغت نبطى به عربى است:

1. اسرار الطّبيعيّات فى خواص النّبات؛ 2. اسرار الكواكب؛ 3. الاصول الصّغير (در كيميا)؛ 4. الاصول الكبير (در كيميا)؛ 5. السّحر الصّغير؛ 6. السّحر الكبير؛ 7. شوق المستهام فى معرفة رموز الاقلام (كه با ترجمۀ انگليسى در لندن چاپ شده است)؛ 8. طرد الشّياطين؛ 9. الفلاحة الصّغير؛ 10. الفلاحة الكبير؛ 11. مذاهب الكلدانيّين فى الاصنام؛
12. الهياكل والتّماثيل و غيرها كه تا سى كتاب بدو منسوب دارند.

سال وفاتش به دست نيامد، لكن در سال 241 ه‍. ق و يا در قرن چهارم نيز زنده بوده و به هرحال، پيش از زمان ابن النديم محمد بن اسحاق بوده است. اما لفظ «وحشية» نام مادر صاحب ترجمه و يا لقب جدّش بوده است.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 433 و 502؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 281؛ الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 184.

4603. ابن الودعان، محمد

بن على بن عبيدالله بن ودعان، مكنّى به «ابونصر»، معروف به «ابن الودعان»، قاضى و حاكم موصل بود. كتاب الاربعين الودعانيّة، كه حاوى چهل خطبه مى باشد، تأليف اوست. سال وفاتش در كشف الظّنون به رقم هندسى 494 و در قاموس الاعلام نيز به رقم هندسى 954 نوشته شده و اين گونه اختلافات ناشى از مسامحۀ كاتب و چاپخانه بسيار است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 78]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 676.

ابن الورّاق، محمد بن عبدالله بن عباس --> ورّاق، محمد بن عبداللّٰه بن عباس

ابن الورّاق، محمد بن هبة الله --> ورّاق، محمد بن عبداللّٰه بن عباس

4604. ابن الوردى، عمر (... - 749 ه‍. ق)

بن مظفر وردى بن عمر بن محمد بن ابى الفوارس، بكرى حلبى معرّى، مكنّى به «ابوحفص»، ملقّب به «سراج الدين» يا «زين الدين»، 261 معروف به «ابن الوردى» و «ابن ابى الفوارس»، از اكابر ادبا و شعرا و فقهاى شافعيّۀ قرن هشتم هجرت مى باشد كه مدتى قضاوت نموده و در نحو و فنون ادبيّه و لغت متبحّر، در فنون شعرى متمهّر، قريحۀ شعريّه اش صاف و در غايت عذوبت و ملاحت و فصاحت بوده است. در بدايت حال بسيار پريشان و تنگ معيشت بود. به شام رفته و در مجلس قاضى نجم الدين با لباسى كهنه در اسوء حال حاضر، ولى محل توجه نشد؛ سهل است كه مورد استخفاف و استهزاى حاضرين گرديد و او را در يك گوشۀ مجلس نشاندند تا آنكه معاملۀ ملكى پيش قاضى آمد. حاضرين از راه استهزا، تنظيم سند آن معامله را

بدو محول داشتند. او نيز قبول كرده و نظمى يا نثرى بودن سند را استفسار نمود. باز به طور استهزا به نظمى نوشتن آن تكليفش نمودند؛ پس قلم و كاغذ برداشته و تمامى مواد آن معامله را در ضمن هيجده بيت سلس نوشت كه مطلع آن، اين است:

باسم اله الخلق هذا ما اشترى *** محمد بن يونس بن شنقرا

من مالك بن احمد بن الازرق *** كلاهما قد عرفا من خلق

حاضرين همين كه آن ورقه را ديدند، از ملاحت و مزاياى اشعار در شگفت ماندند.

دست او را بوسيده و به فضيلت وى اقرار آورده و از تقصير خودشان اعتذار نمودند؛ نيز از اشعار ابن الوردى است:

سبحان من سخر لي حاسدي *** يحدث لي في غيبتي ذكرا

لا اكره الغيبة من حاسد *** يفيدني الشهرة والاجرا

ايضاً

لاتقصد القاضى اذا ادبرت *** دنياك و اقصد من جواد كريم

كيف يُرجىٰ الرزق من عند من *** يُفتي بان الفلس مال عظيم

از تأليفات ابن الوردى است:

1. احوال القيامة؛ 2. البهجة الورديّة يا بهجة الحاوى كه كتاب حاوى صغير نام شيخ نجم الدين عبدالغفار بن عبدالكريم قزوينى شافعى را، كه در فقه شافعى مى باشد، در ضمن پنج هزار بيت نظم كرده است. اين كتاب وجيزاللفظ و بسيطالمعنى و محررالمقاصد و محل توجه شافعيه بوده. مطلع آن، اين است:

قال الفقير عمر بن الوردى *** الحمد للّه اتم الحمد

262 3. تتمّة المختصر فى اخبار البشر (كه كتاب المختصر فى اخبار البشر نام ابوالفدا را ملخص كرده و هم ذيلى بر آن نوشته و در استانبول و قاهره چاپ شده است)؛ 4. التّحفة الورديّة (كه منظومه اى است صدوپنجاه بيتى در نحو)؛ 5. تذكرة الغريب (كه نيز منظومه اى است در نحو و خودش اين هر دو را شرح كرده است)؛ 6. خريدة العجائب و فريدة الغرائب (كه حاوى بعضى از موهومات و امور ممتنع الوقوع و محال بوده و در مصر و قاهره و غيره چاپ شده است)؛ 7. شرح الفيّۀ ابن مالك؛ 8. شرح الفيۀ ابن معط (كه نامش ضوء الدّرر است)؛ 9. اللّباب فى علم

الاعراب (كه قصيده مى باشد و خودش آن را شرح كرده است)؛ 10. منطق الطّير بارادة الخير (در تصوف)؛ 11. نصيحة الاخوان كه منظومه اى است هفتادوهفت بيتى و به لاميّۀ ابن الوردى معروف و مطلع آن، اين است:

اعتزل ذكر الاغا نى والغزل *** و قل الفصل و جانب من هزل

وفات ابن الوردى در ذى حجۀ سال 749 ه‍. ق كه سال طاعون عمومى بوده، در مولد خود، معرة النعمان، در 59 سالگى واقع گرديد.

ناگفته نماند گويند كه از اواخر سال 748 ه‍. ق طاعون عمومى در مصر و شام و اغلب بلاد به ظهور آمد. در ماه شعبان و رمضان 749 ه‍. ق در قاهرۀ مصر از كثرت طغيان آن مرض، روزى ده هزار يا پانزده هزار نفر مى مردند. كار از غسل و كفن گذشته بود. سى يا چهل كس را بى غسل و كفن در گودى خاك ريز مى كردند و با آن همه ابتلاى عمومى، فقط شهر معره، موطن ابن الوردى، مبتلا به طاعون نشد و او را در اين باب مقالاتى هست كه از آن جمله است:

ارى المعرة عينا زانها حور *** لكن حاجبها بالجور مقرون

ما ذا الذى يصنع الطاعون فى بلد *** فى كل حين له بالجور طاعون

از اتفاقات عجيبه اينكه پس از آنكه آن بلاى عمومى در ماه ذى قعدۀ همين سال 749 ه‍. ق مرتفع گرديد، خود ابن الوردى در همان شهر بلانديده به طاعون درگذشت.

(ذٰلِكَ تَقْدِيرُ اَلْعَزِيزِ اَلْعَلِيمِ‌) (انعام، 9(6).

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 789]؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 310؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 429؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 195؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 676؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 250.

4605. ابن ورقاء، جعفر بن محمد بن ورقاء (... - 352 ه‍. ق)

شيبانى، از مشاهير ادبا و شعرا مى باشد. با سيف الدوله صدقۀ سابق الذكر مكاتباتى و مراسلاتى داشته كه از آن جمله است:

263

هززتك لا اني علمتك ناسيا *** لحقي و لا اني اردت التقاضيا

ولكن رأيت السيف من بعد سله *** الى الهزّ محتاجا و ان كان ماضيا

در 352 ه‍. ق در مولد خود، سامره، درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 676.

ابن ورقاء، دعبل --> خزاعى، دعبل بن على

4606. ابن الوزان، ابراهيم بن عثمان (... - 346 ه‍. ق)

فقيه نحوى لغوى قيروانى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن الوزان»، از ائمّۀ عروض و نحو و لغت مى باشد كه از ثعلب و مبرّد، بلكه تمامى نحويّين زمان خود اعلم و مصنّفات بسيارى بدو منسوب است. كتاب سيبويه و فراء و اصلاح المنطق ابن السكيت و كتاب عين خليل بن احمد و غريب المصنّف و بعضى ديگر از كتب لغت را حفظ كرده و در علوم عربيّه استنباطاتى داشته كه دسترس ديگران نبوده است. با اتقان مذهب كوفيّين به مذهب بصريّين مى گراييده و رياست علميّۀ زمان خود بدو منتهى بود. در روز عاشوراى سال 346 ه‍. ق درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 45؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 192.

ابن وصيف، على بن عبدالله --> ناشى اصغر

4607. ابن وقشى، هشام بن احمد (... - 489 ه‍. ق)

بن خالد بن سعيد، كنانى، مكنّى به «ابوالوليد»، معروف به «ابن وقشى»، از دانشمندان فقه و حديث و منطق و ادبيّات و شعر و لغت و هندسه مى باشد و در تمامى علوم متداوله متفنّن و بالخصوص در انساب و اخبار و سير، وحيد عصر خود بود. كتاب نكت الكامل للمبرّد تأليف اوست و به سال 489 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 286.

4608 و 4609. ابن وكيع، حسن بن على (... - 393 ه‍. ق)

بن احمد بن محمد وكيع بن خلف بن حيان بن صدقة بن زياد، بغدادى الاصل، تنيسى الولادة والمدفن، ابومحمدالكنيه، ابن وكيع الشّهره، از مشاهير شعرا مى باشد كه عالم فاضل جامع بارع بود. يك ديوان مرتب و كتاب منصف نامى، كه حاوى سرقات متنبّى است، از آثار قلمى او 264 بوده و از اشعار اوست:

سلا عن حبك القلب المشوق *** فما يصبو اليك و لايتوق

جفائك كان عنك لنا عزاء *** و قد يُسلّىٰ عن الولد العقوق

در سال 393 ه‍. ق در مولد خود، شهر تنيس نامى قرب دمياط از بلاد مصر درگذشت. تنيس (بر وزن صديق) در اصل نام پسر حام بن نوح و بانى آن شهر است.

اما لفظ «وكيع» لقب مشهورى محمد بن خلف، جدّ عالى حسن، مى باشد كه كنيه اش «ابوبكر» و فقيهى بوده فصيح نحوى مورّخ شاعر و اهل قرآن. از وقايع و سير، با خبر و از تأليفات اوست:

1. كتاب الرّمى والنّضال؛ 2. المكاييل والموازين و غيرها.

در سال 306 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 273]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 149؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 217، س 9.

ابن وكيل، احمد بن موسى --> شهاب الدين، احمد بن موسى

4610. ابن ولاّد، احمد بن محمد بن ولاّد (... - 332 ه‍. ق)

يا احمد بن ولاّد (بر وزن عطّار)، تميمى مصرى، فقيه نحوى حنفى، مكنّى به «ابوالعباس»، معروف به «ابن ولاّد»، از تلامذۀ زجاج نحوى بوده و از تأليفات اوست:

1. الانتصار لسيبويه على المبرّد؛ 2. المقصور والممدود (كه در مصر چاپ و كثيرالفايده مى باشد. ابن خالويه شرحش نموده و چند نسخۀ خطّى آن در پاريس و برلين موجود است).

در سال 302 يا 332 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 21]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 277؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 4، ص 201؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 182.

4611. ابن ولاّد، محمد بن ولاّد (... - 298 ه‍. ق)

تميمى نحوى، مكنّى به «ابوالحسين»، پدر احمد فوق كه در عراق از ثعلب و مبرّد و در مصر هم از ابوعلى دينورى، داماد ثعلب، درس خوانده و او هم كتابى در

مقصور و ممدود تأليف كرده و از اشعار اوست:

اذا ما طلبت اخا مخلصا *** فهيهات منك الذى تطلب

فكن بانفرادك ذا غبطة *** فما في زمانك من يصحب

صاحب ترجمه به سال 298 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 105.

265 * ابن الوليد، احمد بن محمد بن حسن بن احمد بن وليد

شرح حالش موكول به علم شريف رجال است.

• ابن الوليد، على بن وليد خزاز

موكول به علم رجال است.

• ابن الوليد، محمد

پدر احمد فوق و مصطلح رجال است.

ابن وليد، مسلم بن وليد --> صريع الغوانى، مسلم بن وليد

4612. ابن وهب، عبدالله بن محمد بن وهب (... - 308 ه‍. ق)

محدّث حافظ دينورى، مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن وهب»، از محدّثين اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد و يك تفسير قرآن تأليف اوست كه يك نسخه از آن به رقم 221 و 222 در خزانۀ اياصوفيا و يك نسخۀ ديگرش نيز، كه به خط بسيار قديم مى باشد، در خزانۀ آصفيه موجود و در 308 ه‍. ق درگذشت.

منابع: الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 15.

4613. ابن وهب، عبدالله بن وهب (... - 197 ه‍. ق)

مالكى مصرى قرشى، مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن وهب»، از فقها و محدّثين مالكيّه و از اصحاب امام مالك مى باشد كه بسيار زاهد و متّقى بوده و قضاوت مصر را، كه از طرف خليفۀ وقت بدو تكليف كردند، قبول ننمود و از تأليفات اوست:

1. تفسير قرآن مجيد (كه به تفسير ابن وهب معروف است)؛ 2. الجامع؛ 3. الموطّأ الصّغير؛ 4. الموطّأ الكبير.

صاحب ترجمه به سال 197 ه‍. ق در 29 سالگى در مولد خود، مصر، درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 438]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 677.

• ابن وهب، معاوية بن وهب

مصطلح رجال است.

ابن وهيب، عبدالرحمان بن وهيب --> قوصى، عبدالرحمان بن وهيب

4614. ابن الهائم، احمد بن محمد (... - 815 ه‍. ق)

بن عماد بن على، مصرى مقدسى، معروف به «ابن الهائم»، مكنّى به «ابوالعباس»، ملقّب به «شهاب الدين»، از علماى عامّۀ اوايل قرن نهم هجرت مى باشد كه در فقه و علوم ادبيّه دستى توانا داشت. در حساب 266 و فرائض وحيد عصر خود و مرجع استفادۀ مردم بوده و از تأليفات اوست:

1. الجمل الوجيزة؛ 2. فتح المبدع فى شرح المقنع (در جبر و مقابله)؛ 3. اللّمع فى الحساب (كه در قاهره چاپ و در مصر نيز به نام متن اللاّمع به طبع رسيده است) و غيرها.

وى در 815 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 269.

4615. ابن هارون، احمد بن محمد (قرن 4 ه‍. ق)

بن عبدالله بن هارون، نحوى لغوى عسكرى، معروف به «ابن هارون»، مكنّى به «ابوالحسين» كه به بلدۀ عسكر مكرم از نواحى خوزستان منسوب مى باشد. در خط و كتابت نيز مهارت داشته و از تأليفات اوست:

1. شرح التّلقين (كه كتاب تلقين نام ابن جنّى را، كه در نحو مى باشد، در سال 368 يا 369 ه‍. ق در حال حيات خود مؤلف شرح كرده است) و غيره.

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 411]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 64، س 19.

4616. ابن هارون، سهل بن هارون (قرن 3 ه‍. ق)

بصرى، فارسى الاصل، حكيم شاعر فصيح، خادم مأمون عباسى (198-218 ه‍. ق) و كتابدار او كه بسيار بخيل و خسيس بود. رساله ها در اين موضوع نوشته و يكى را هم به حسن بن سهل فرستاد. محسّنات بخل را در آن مندرج ساخته و او را ترغيب به خساست نموده و ضمناً خواستار صله گرديد. حسن نيز چيزى نداده و در پشت نامه اش بنگاشت كه از نصايح تو مستحضر شدم و قبول و تصديق كردم. بارى، جاحظ براعت و فصاحت او را بسيار ستوده و به اقران خود ترجيحش داده است و از تأليفات او نقل مى نمايد:

1. تدبير الملك والسّياسة؛ 2. ثعلة و عفرا (كه به اصول كليله و دمنه است)؛ 3. النّمر والثّعلب؛ 4. الوامق والعذرا و غيره.

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 174.

4617. ابن هارون، عبدالله بن محمد بن هارون (... - 203 ه‍. ق)

توزى،(1)از اكابر اهل لغت مى باشد كه به اصمعى تلمذ كرده و كتاب سيبويه را نيز از حفظ مى خوانده است و بعضى از اهل فن به رياشى و مازنى و نظاير ايشان ترجيح مى دهند و كتاب الاضداد و كتاب الامثال و كتاب الخيل تأليف اوست و در سال 203 ه‍. ق درگذشت. 267

منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 1، ص 280-281]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 446.

4618. ابن هارون، على بن هارون (... - 352 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالحسن»، از مشاهير شعرا مى باشد كه اشعارش لطيف بوده و نوادرى مابين او و خلفا و وزرا و ادباى وقت واقع گرديده و از اوست:

بينى و بينك فى الهوىٰ اسباب *** و الى المحبة ترجع الانساب

بيني و بين الدهر فيك عتاب *** سيطول ان لم يمحه الأعتاب


1) . توزى: (به فتح اول و فتح و تشديد ثانى) منسوب به شهر توز نامى است از بلاد فارس نزديكى كازرون كه شديدالحراره بوده و «توج» نيز گويند (به همان حركت). (مؤلف)

صاحب ترجمه به سال 352 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 677.

• ابن هاشم، ابراهيم بن هاشم

مصطلح رجال و پدر على بن ابراهيم، صاحب تفسير معروف، است.

ابن هانى، حسن بن هانى --> ابونواس، حسن

ابن هانى، محمد بن على --> ابن هانى، محمد بن هانى لخمى

4619. ابن هانى، محمد بن هانى (... - 363 ه‍. ق)

اديب فاضل نحوى شاعر، ازدى القبيله، ابوالقاسم الكنيه، اندلسى اشبيلى الولادة والنشأه، ابن هانى الشّهره، اشعر شعراى اندلس مى باشد كه در ادبيّات و فنون شعرى به شعراى اندلس تقدّم داشته است. غالباً فخامت الفاظ را بر رقّت معانى ترجيح مى داد.

در اشعار خود، كه در نهايت سلاست و بلاغت بوده اند، تشبيهات و استعارات بسيارى به كار مى برد و اشعار مدحيه اش خالى از افراط و مبالغه نبود. بالجمله، در ميان متقدّمين و متأخّرين شعراى مغرب زمين، فصيح تر از او سراغى نداده اند و نسبت به ايشان مانند معاصرش، متنبّى معروف، بوده نسبت به شعراى مشرق زمين. اينك او هم در كلمات اجلّه به «متنبى غرب يا مغرب» معروف بوده و در حق او گفته اند:

268

ان تكن فارسا فكن كعلى *** او تكن شاعرا فكن كابن هانى

گويند كه ابن هانى به تحصيل حكمت و فلسفه پرداخته و به مذاق فلاسفه گراييد. در تأييد مسلك ابوالعلاء معرّى افراط داشت؛ به حدى كه قابل تأويل نبوده و به همين جهت، متّهم و بلكه مورد تكفير شد و به تصويب صاحب اشبيليه، به عزم سياحت در سنّ 27 سالگى از وطن خود خارج و به افريقا رفته و مدتى در آنجا اقامت گزيد. از طرف معزّ لدين اللّه فاطمى به مصر دعوت شد و او هم اجابت كرد. به سال 362 يا 363 ه‍. ق در اثناى راه در شهر برقه در 36 يا 37 سالگى مقتول شد و قاتل و مسبّب قتل مكشوف نگرديد. بعضى گفته اند او شيعۀ خالص، بلكه در عداد شعراى اهل بيت عليهم السلام معدود و گاهى به غلوّ منسوب و قتل او نيز به همين جهت تشيّع او بوده است.

سيد حسن صدر نيز در كتاب تأسيس الشّيعة الكرام لفنون الاسلام گويد كه ابن هانى از نوادر دهر و آيات الهيّه و از غلو و نقايص ديگر مبرّى و قتل او هم فقط براى تشيّع

بوده است. بارى، ديوان ابن هانى بزرگ، در بيروت و قاهره چاپ، به ترتيب حروف هجا مرتب، چندين نسخۀ خطّى آن نيز در اكثر كتابخانه هاى اروپا موجود و از اشعار اوست:

فتكاتُ طرفك ام سيوف ابيك *** و كئوس خمرك ام مراشف فيك

عيناك ام مغناك موعدنا علىٰ *** وادي الكرىٰ القاك ام واديك

و لم اجد الانسان الا ابن سعيه *** فمن كان اسعىٰ كان بالمجد اجدرا

و بالهمة العليا يُرقىٰ الىٰ العلىٰ *** فمن كان اعلى همة كان اظهرا

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 47]؛ شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 311-312، ش 948]؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 253؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 92؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 618.

4620. ابن هانى، محمد بن هانى (... - 733 ه‍. ق)

يا محمد بن على بن هانى، لخمى اشبيلى سبتى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن هانى»، از مشاهير ادبا و شعراى عرب مى باشد كه در علوم عربيّه دانا، بسيار قانع و به حفظ آبرو و آداب مروّت مقيد، در اصل از اشبيليۀ اندلس بوده و در شهر سبتۀ اندلس نشو و نما كرده است. خط و نثرش بسيار خوب و شعرش متوسط بوده و از تأليفات اوست:

1. شرح تسهيل ابن مالك؛ 2. الغرّة الطّالعة فى شعراء المأة السّابعة؛ 3. لحن العامة.

269 از اشعار اوست:

لاتلمني عاذلي حين ترىٰ *** وجه من اهوىٰ فلومى مستحيل

لو راى وجه حبيبى عاذلي *** لتفارقنا على وجه جميل

در ذى قعدۀ 733 ه‍. ق به سبب تصادف سنگ منجنيق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 148-149]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 678؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 4، ص 91.

4621. ابن الهباريه، محمد بن محمد (... - 509 ه‍. ق)

بن صالح بن حمزة بن عيسى، بغدادى هاشمى عباسى، كه به «نظام الدين» ملقّب، به «ابويعلى» مكنّى، به جهت انتساب به جدّ مادرى اش، هبار، به «ابن الهباريه» معروف،

نسبش با يازده واسطه به عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب موصول و به همين جهت، به «شريف ابويعلى» موصوف است. از مشاهير شعرا مى باشد كه اشعارش در غايت فصاحت و بلاغت و مقبول عامّه بوده و از اوست:

يقول ابوسعيد اذ رآني *** عفيفا منذ عام ما شربت

على يد ايّ شيخ تبت قل لى *** فقلتُ على يد الافلاس تبت

لكن بسيار بدگو و عيب جو و كسى از شرّ زبانش ايمنى نداشت. پيوسته ملازم خدمت نظام الملك حسن بن على بن اسحاق، وزير سلطان الب ارسلان سلجوقى و مشمول الطاف و مراحم فوق العادۀ وى بود تا آنكه مابين نظام الملك و تاج الملك ابوالغنائم به اقتضاى رقابت، منافرتى حاصل شد و تاج الملك از ابن الهباريه خواستار هجو نظام الملك گرديده و با وعدۀ صله و انعام تمام مستظهرش گردانيد، لكن ابن الهباريه محض پاس مراحم بى كران نظام الملك امتناع جست و عاقبت در نتيجۀ اصرار بسيار، اين اشعار را گفت:

لا غرو ان ملك ابن اس‍ *** حاق و ساعده القدر

وصفت له الدنيا و خص‍ *** ص ابوالغنائم الكدر

فالدهر كالدولاب لي‍ *** س يدور الا بالبقر

اين اشعار مسموع نظام الملك، كه از اهل طوس بوده، گرديد و گفت: اين شعر اشاره به مثلى است سائر و دائر كه گويند: «اهل طوس بقر» و با وجود اين، آن وزير شهامت تخمير در نتيجه حسن خلق و بردبارى كه داشته، به مراتب افضال و انعام خويش بيفزود. اشعار بسيارى نيز در مرثيۀ حضرت حسين بن على عليهما السلام به ابن الهباريه منسوب مى باشد و در 270 تذكرۀ سبط ابن الجوزى گويد ابن الهباريه به ارض كربلا عبور كرده و نشسته و گريه نموده و بالبديهه گفته است:

أحسين والمبعوث جدك بالهدىٰ *** قسما يكون الحق عنه مسائلى

لو كنت شاهد كربلا لبذلت في *** تنفيس كربك جهد بذل الباذل

هينى حرمت النصر من اعدائكم *** فا قل من حزن و دمع سائل

همان شب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را در خواب ديد كه به او فرمود: «خدا جزاى خيرت بدهد. مژده ات باد كه خدا تو را در دفتر شهداى كربلا ثبت نمود». از تأليفات و آثار قلمى ابن الهباريه است:

1. ديوان شعر (كه چهار مجلد است)؛ 2. الصّادح والباغم كه منظومه اى است دو هزاربيتى به اسلوب كليله و دمنه، به قصايد و ارجوزه هاى بسيارى مشتمل و در ظرف ده سال در نهايت جودت براى امير سيف الدوله صدقة بن دبيس، صاحب حله سابق الذكر، نظمش كرده و از غرايب مؤلفات او مى باشد و در مصر و پاريس و بيروت چاپ شده و مطلع آن، اين است:

الحمد للّه الذى حبا نى *** بالاصغرين القلب والجنان

همين كتاب را بدين ابيات ذيل خاتمه داده و به توسط پسرش، به امير مذكور فرستاد و مورد پسند شد و به صله و انعام تمام مفتخر گرديد:

هذا كتاب حسن *** تحار فيه الفطن

انفقت فيه مدة *** عشر سنين عدة

منذ سمعتُ باسمكا *** وضعتُه برسمكا

بيوتها الفان *** جميعها معان

لو ظل كل شاعر *** و ناظم و ناثر

كعمر نوح التالد *** فى نظم بيت واحد

من مثله لما قدر *** ماكل من قال شعر

انفذته مع ولدي *** بل مهجتي و كبدي

و انت عند ظني *** اهل لكل من

و قد طوىٰ اليكا *** توكلا عليكا

مشقة شديدة *** و شقة بعيدة

و لو تركت جئت *** سعيا و لا ونيت

ان الفخار والعلا *** ارثك من دون الملا

فأجزلن صلته *** و احسنن جائزته

3. نتائج الفطنة فى نظم كليله و دمنه.

وفات ابن الهباريه به سال 504 يا 509 ه‍. ق در كرمان واقع گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 79]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 678؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 118؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 433.

271 ابن هبة الله، عبدالحميد --> ابن ابى الحديد، عبدالحميد بن محمد

ابن هبة الله، عبدالمؤمن --> شرف الدين شقروه

4622. ابن هبيره، يحيى بن هبيره (... - 560 ه‍. ق)

يا يحيى بن محمد بن هبيره، حنبلى المذهب، عون الدين اللّقب، ابوالمظفرالكنيه، ابن هبيرة الشّهره، اديب شاعر منشى از علماى حنبليّه و از اساتيد و مشايخ ابوالفرج ابن الجوزى مى باشد كه در اكثر علوم متداوله دستى توانا داشت. مدتى هم وزير مقتفى، سى ويكمين خليفۀ عباسى (530-555 ه‍. ق) و مستنجد، سى ودومين ايشان بود و در سال 555 ه‍. ق، كه سال اول جلوس مستنجد بوده و يا 560 ه‍. ق درگذشته و از تأليفات و آثار قلمى اوست:

1. ارجوزة فى الخط؛ 2. ارجوزة فى المقصور والممدود؛ 3. الاشراف على مذاهب الاشراف (در مذاهب اربعه و يك نسخه از آن در خزانۀ بانگى فور و دو نسخه نيز در خزانۀ مصريه موجود است)؛ 4. الافصاح عن شرح معانى الصّحاح (يعنى احاديث صحيحه و آن شرح احاديث صحيح بخارى و صحيح مسلم است)؛ 5. ملخّص اصلاح المنطق ابن السّكّيت و غيرها.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 521]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 313؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 618.

4623. ابن هرمه، ابراهيم بن على (قرن 2 ه‍. ق)

بن سلمة بن عامر بن هرمه، قرشى فهرى النسب، شيعى المذهب، مدنى البلده، ابواسحاق الكنيه، ابن هرمة الشّهره، از اكابر شعراى اواسط قرن دويم هجرت مى باشد كه زمان بنى اميّه و بنى عباس را ديده. اشعارش بسيار فصيح و در بلاد ديگر منتشر و بعضى از اهل فنّ او را به بشار و ابونواس و نظاير ايشان ترجيح داده اند و از اوست:

و مهما اُلامُ على حَبِّهم *** فإني احب بني فاطمة

بنى بنت من جاء بالمحكما *** ت والدين والسنن القائمة

و لست ابالى بحبِّي لهم *** سواهم من النعم السائمة

علاوه بر قريحۀ شعرى، بسيار سخى و كريم الطّبع بود. سگ هاى او از كثرت واردين مأنوس شده و اصلاً صدا نمى زدند؛ اينك در وصف آنها گويد:

272

و يدل ضيفى فى الظلام على القِرىٰ *** اشراق نارى او نبيح كلابى

حتى اذا واجهنه و عرفنه *** فدينُه ببصا يص الاذناب

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 435؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 6، ص 127.

4624. ابن هزار مرد، عبدالله بن محمد (قرن 5 ه‍. ق)

بن عبدالله بن عمر بن احمد بن مجمع بن مجيب، صريفينى،(1)مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن هزار مرد»، از محدّثين قرن پنجم عامّه مى باشد كه از ابوحفص كتانى و ديگر مشايخ وقت استماع حديث و روايت كرده و خطيب صريفين بود. بارها به بغداد آمده و به روايت احاديث شريفه پرداخت. خطيب بغدادى (متوفّى به سال 463 ه‍. ق) نيز از وى روايت نموده و به صدوق بودنش ستوده است. او از مشايخ روايت غانم بن حسين (متوفّى به سال 525 ه‍. ق) و عبدالكريم بن عبدالرزاق (متوفى به سال 522) و طاهر بن محمد بن طاهر (متوفى به سال 528 ه‍. ق) نيز بوده و پدرش، محمد بن عبدالله، به «هزار مرد» شهرت داشته است. سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 2، ص 839]؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ص 230، 257 و 290؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 10، ص 146.

ابن هشام

ابن هشام(2)

4625. ابن هشام، احمد بن احمد بن هشام (... - 750 ه‍. ق)

سلمى نحوى، خطيب شهر بسطه معروف به «جدّه»، مكنّى به «ابوجعفر»، از معاصرين


1) . صريفين: (به فتح اوّل و كسر ثانى و رابع) ديهى است در كوفه و يكى ديگر در نهروان و يكى هم درحلّه. (مؤلف)

2) . ابن هشام: (بر وزن كتاب) عنوان مشهورى جمعى از ادبا و ارباب كمال مى باشد و در اينجا بعضى از ايشان را به اندازۀ مساعدت منابع موجوده تذكر مى دهيم و در صورت اطلاق و نبودن قرينه، منصرف به عبدالله بن يوسف، صاحب مغنى اللّبيب معروف، بوده و در غير او محتاج به تصريح و توضيح و قراين خارجيه است. (مؤلف)

عبدالله بن يوسف مذكور ذيل بوده و در 750 ه‍. ق در سى سالگى درگذشت.

منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 101؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 456، س 23.

273 4626. ابن هشام، احمد بن عبدالرحمان (... - 785 ه‍. ق)

بن عبدالله بن يوسف نحوى، ملقّب به «شهاب الدين»، نوۀ ابن هشام عبدالله، صاحب مغنى آتى الذكر، مى باشد كه از يحيى سيرافى و عمّه زادۀ خود، ابن هشام محمد بن عبدالماجد عجيمى مذكور ذيل، تحصيل مراتب علميّه نمود. در نحو و اكثر فنون عربيّه به مقامى عالى رسيده و بر كتاب توضيح نام جدّ مذكور خود حاشيه نوشته است.

وى در سال 785 ه‍. ق درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 83، س 15 و ص 456، س 19.

4627. ابن هشام، احمد بن عبدالعزيز (... - بعد از 553 ه‍. ق)

بن هشام بن خلف بن غزوان، اديب نحوى لغوى عروضى قارى كاتب منشى بليغ شاعر، مكنّى به «ابوالعباس»، معروف به «ابن هشام» و «ابن خلف»، از اكابر قرّاء و اساتيد نحو مى باشد كه در عروض و حلّ معمّا دستى توانا داشت. سه ارجوزه در خط و قرائت و نحو و شرح شواهد ايضاح ابوعلى فارسى (در نحو) از تأليفات و آثار قلمى او بوده و از اشعار اوست:

الحمد للّه على ما ارى *** كأ ننى فى زمني حالم

يسود اقوام علىٰ جهلهم *** و لايسود الماجد العالم

وفاتش بعد از سال 553 ه‍. ق و سالش نامعلوم است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 82.

4628. ابن هشام، حيان بن عبدالله (... - 609 ه‍. ق)

بن محمد بن هشام، انصارى اوسى بلنسى، اديب نحوى لغوى قارى، مكنّى به «ابوالبقاء»، از فضلاى قرن هفتم مى باشد كه از ابوالحسن بن سعد خيرورى اخذ مراتب ادبيّه نموده و در 609 ه‍. ق درگذشته است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 456، س 24.

4629. ابن هشام، عبدالله بن يوسف (708-763 ه‍. ق)

بن عبدالله بن يوسف بن احمد بن عبدالله بن هشام، نحوى فاضل مشهور، جمال الدين اللّقب، شافعى حنبلى المذهب، مصرى البلده، انصارى خزرجى القبيله، ابومحمدالكنيه، ابن هشام الشّهره، در كلمات اجلّه موصوف به «علامه»، از اكابر و اعيان دانشمندان نحو و ادبيّات قرن هشتم هجرت مى باشد كه در بدايت حال مذهب شافعى داشت. فقه شافعى را هم از اكابر وقت 274 خوانده و اخيراً پنج سال پيش از وفات خود مذهب حنبلى را اختيار نموده و كتاب مختصر الحزقى را، كه در فقه حنبلى مى باشد، در كمتر از چهار ماه خوانده است.

در ادبيّات و علوم عربيّه وحيد عصر و علاّمۀ وقت خود و از تلامذۀ تاج الدين تبريزى و بعضى از اكابر ديگر بوده و گوى سبقت از اساتيد وقت ربوده. در كثرت احاطه و بسيارى از فوايد غريبه و قواعد عجيبه و تحقيقات عميقه و مباحث دقيقه متفرّد و مرجع استفادۀ جمعى وافر از طلاّب و فحول و اكابر بوده است. با اينكه اين عنوان (ابن هشام) از عناوين مشتركه بوده و به جمعى از اكابر اطلاق مى شود، بازهم در صورت اطلاق و نبودن قرينه، تنها بدو منصرف مى باشد، بلكه در اذهان بسيارى از اهل فضل، ابن هشام ديگرى غير از او اصلاً خطور نكرده و اين عنوان را منحصر بدو دانند؛ چنانچه كتاب مغنى نام نيز با آن اشتراك اسمى كه بين تأليفات بسيارى از اكابر دارد، در صورت اطلاق و نبودن قرينه، تنها به كتاب مغنى اللّبيب صاحب ترجمه منصرف بوده، بلكه مانند مؤلفش، كتاب مغنى نام غير از آن در اذهان بسيارى خطور نكرده است. تأليفات طريفۀ او بهترين معرّف مقامات علميّه و تبحّر و كثرت احاطۀ او مى باشند:

1. الاعراب عن قواعد الاعراب (كه مختصرى است در قواعد نحويه و محل توجه اكابر و شروح بسيارى بر آن نوشته اند)؛ 2. اوضح المسالك الى الفيّة ابن مالك (كه به توضيح معروف و در قاهره و كلكته چاپ و خالد ازهرى نيز به نام تصريح شرحش كرده و همين شرح نيز بارها در ايران و غيره چاپ شده است)؛ 3. التّذكرة (كه گويند پانزده مجلد است)؛ 4 و 5. الجامع الصّغير و جامع الكبير (در نحو)؛ 6. دفع الخصاصة عن الخلاصة (كه خلاصه، نام الفيّۀ ابن مالك است)؛ 7. شذور الذّهب يا شذرات الذّهب فى معرفة كلام العرب (كه كتابى است مفيد در نحو و در استانبول چاپ شده)؛
8. شرح تسهيل ابن مالك؛ 9. شرح شذور مذكور (كه در مصر و قاهره مستقلاً و به ضميمۀ موقد الاذهان ذيل چاپ شده است)؛ 10. شرح الشّواهد الصّغرى؛ 11. شرح الشّواهد الكبرى؛ 12. شرح قصيدۀ بانت سعاد كعب بن زهير؛ 13. شرح قصيدۀ بردۀ بوصيرى؛ 14. شرح قطر الندى مذكور ذيل؛ 15. شرح القواعد الصّغرى مذكور ذيل؛ 16. شرح القواعد الكبرى مذكور ذيل؛ 17. شرح ملحۀ ابوحيان (در نحو)؛ 18. عمدة الطّالب فى تحقيق تصريف ابن الحاجب (كه شرح شافيۀ ابن حاجب است)؛ 19. قطر النّدى و بل الصّدى (كه مقدمه اى است در نحو و با شرح خود مؤلف به ضميمۀ كتاب اعراب مذكور فوق در قاهره و مصر و غيره چاپ شده است)؛ 20. المسائل السّفريّة (در نحو)؛ 21. مغنى اللّبيب عن 275 كتب الاعاريب (در نحو) كه در ايران و غيره با حواشى اكابر بارها چاپ و در تمامى اقطار در نهايت اشتهار و مرجع استفادۀ اهل ادب و دانش است و بدرالدين دمامينى در وصف آن گويد:

ألا انما مغني اللبيب مصنف *** جليل به النحوي يحوي اما نيه

و ما هو إلّاجنة قد تزخرفت *** الم تنظر الابواب فيه ثما نية

22. موقد الاذهان و موقظ الوسنان (در لغزهاى نحويه بوده و در قاهره چاپ شده است و غير آنها).

از اشعار ابن هشام است:

و من يصطبر للعلم يظفر بنيله *** و من يخطب الحسناء يصبر على البذل

و من لم يذلّ النفس فى طلب العلى *** يسيراً يَعِشَ دهراً طويلاً اخاذل

ولادت ابن هشام در ذى قعدۀ 708 ه‍. ق، وفاتش هم شب جمعه پنجم ذى قعده 761 يا 762 يا 763 ه‍. ق در مصر واقع گرديده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 465]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 455؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 308؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 95؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 679.

4630. ابن هشام، عبدالملك بن هشام بن ايّوب (... - 218 ه‍. ق)

نحوى حميرى معافرى، بصرى الاصل، مصرى الاقامه، مكنّى به «ابومحمد»، از فضلاى اوايل قرن سيّم هجرت مى باشد كه در نحو و علم انساب مقدّم و داراى دستى

توانا بوده و از تأليفات اوست:

1. انساب حمير و ملوكها؛ 2. السّيرة النّبويّة (چنانچه بعضى گفته اند و ابن خلّكان نيز گويد: اين ابن هشام سيرۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را از كتاب مغازى و سير ابن اسحاق جمع و مهذب و ملخّص نموده و ابوالقاسم سهيلى نيز همان ملخّص را شرح كرده و همين است كه به سيرۀ ابن هشام معروف است).

«معافر» پدر يكى از شعب و بطون قبيلۀ حميريه بوده و جمعى وافر از اهالى مصر بدو منسوب مى باشند. عبدالملك در سال 213 يا 218 ه‍. ق در مصر درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 679؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 315؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 456، س 14.

4631. ابن هشام، عبيدالله بن عمر بن هشام (... - 550 ه‍. ق)

حضرمى اشبيلى، مكنّى به «ابومروان»، از فضلاى قرن ششم هجرت و از تأليفات اوست:

1. الافصاح فى اختصار المصباح (در نحو كه ملخص كتاب مصباح نام مطرزى است)؛ 276 2. شرح الدّريديّة (كه شرح مقصورۀ ابن دريد است).

صاحب ترجمه به سال 550 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 649]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 456، س 25.

4632. ابن هشام، محمد بن احمد بن عبداللّٰه (... - 619 ه‍. ق)

بن هشام، فهرى نحوى، ملقّب به «ابن الشوال»، از فضلاى قرن هفتم و از تلامذۀ جزولى نحوى بوده و در 619 ه‍. ق درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 727، س 19.

4633. ابن هشام، محمد بن احمد بن هشام (... - 570 ه‍. ق)

بن ابراهيم، لخمى سبتى اندلسى، اديب نحوى لغوى فقيه، مكنّى به «ابوعبدالله»، از ادباى قرن ششم هجرت بوده و از تأليفات اوست:

1. تعليم البيان (و ظاهراً همان مدخل مذكور ذيل است)؛ 2. الجمل فى شرح ابيات

الجمل؛ 3. شرح فصيح ثعلب؛ 4. شرح مقصورۀ ابن دريد (كه ذيلاً مذكور است)؛ 5. الفصول الخمسون (در نحو)؛ * الفوائد المحصورة فى شرح المقصورة (كه شرح مقصورۀ ابن دريد است)؛ 6. لحن العامة؛ * المدخل الى تقويم اللّسان و تعليم البيان و غير اينها.

در سال 570 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 97]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 727؛ الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 137.

4634. ابن هشام، محمد بن عبدالله (... - 799 ه‍. ق)

بن يوسف نحوى بن نحوى، ملقّب به «محب الدين»، از افاضل ادباى اواخر قرن هشتم هجرى و از تلامذۀ ابن جماعه و ابن عقيل و پدر خود، عبدالله بن يوسف، صاحب مغنى مذكور فوق و از اساتيد و مشايخ ابن حجر مكى بوده و بعضى او را در علم نحو به پدر مذكورش ترجيح داده اند و در سال 799 ه‍. ق درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 456، س 18.

4635. ابن هشام، محمد بن عبدالماجد (قرن 9 ه‍. ق)

فقيه اصولى نحوى عجيمى، ملقّب به «شمس الدين»، نوۀ دخترى عبدالله بن يوسف، صاحب مغنى مذكور فوق، خواهرزادۀ محمد بن عبدالله مزبور فوق، از تلامذۀ خال مذكور خود و از اساتيد شمنى سابق الذكر، محشّى مغنى، بوده است. سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 456، س 20.

4636. ابن هشام، محمد بن محمد (... - 808 ه‍. ق)

بن خضر بن اسدى سمرى زبيرى مقدسى شامى، ملقّب به «شمس الدين»، از اكابر علماى عامّۀ اوايل قرن نهم هجرى 277 و از تلامذۀ قطب رازى يا قطب شيرازى بوده و از تأليفات اوست:

1. آداب الفتوى؛ 2. اخلاق الاخيار فى مهمّات الاذكار؛ 3. بلغة ذى الخصاصة فى حلّ الخلاصة (كه شرح خلاصۀ معروف به الفيّۀ ابن مالك است)؛ 4. توضيح مختصر

ابن الحاجب؛ 5. تهذيب الاخلاق بذكر مسائل الخلاف و الوفاق؛ 6. رساله در خلاف؛ 7. رساله در معانى؛ 8. رساله در منطق؛ 9. رساله در نحو؛ 10. الظّهير على فقه الشّرح الكبير (كه در فقه و چهار مجلد و شرح وجيز غزالى است)؛ 11. غرائب المسير و رغائب الفكر (در علوم حديثيه)؛ 12. الغياث فى تفصيل الميراث؛ 13. المناهل الصّافية فى حلّ الكافية (كه شرح كافيۀ ابن حاجب است).

در سال 808 ه‍. ق درگذشت. مخفى نماند كه «ابن هشام» گفتن صاحب ترجمه و منتسب به هشام نامى بودن او در جايى به نظر اين نگارنده نرسيد. فقط در روضات الجنّات ضمن شرح حال محمد بن احمد بن هشام گفته است كه گاهى او را نيز بر سبيل ندرت «ابن هشام» گويند.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 178]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 727، س 22.

4637. ابن هشام، محمد بن هشام بن عوف (... - 245 ه‍. ق)

تميمى شيبانى سعدى، نحوى لغوى، مكنّى به «ابومحلم»، از افاضل و ادباى اواسط قرن سيّم هجرت و از ائمّۀ نحو و شعر و لغت و فنون عربيّه مى باشد كه در وقايع و سير نيز باخبر و براى تحقيق علوم عربيّه سال ها باديه نشين بود. به مرام تكميل مراتب بارها به مكّه و كوفه و بصره مسافرت ها كرد. در مكّه ملازم مجلس سفيان بن عيينه شده و ابداً از وى مفارقت نكرد و مطالب بسيارى از وى استماع نمود. ثعلب و مبرّد و بعضى ديگر نيز از او روايت مى كنند و گويند: روزى سفيان بدو گفت: «گمان ندارم كه از اين استماع و ملازمت استفاده كرده و حظّى داشته باشى، زيرا كه چيزى از مسموعات خود را كتابت نمى كنى». در جواب گفت: «هرچه شنيده ام، حفظ كرده ام».

سفيان درس همان روز را پرسيد. او نيز عين عبارت آن درس را بدون تغيير حرفى نقل نمود؛ پس يكى ديگر از درس هاى روزهاى سابق را پرسيد. باز به همان قرار جواب شنيد تا آنكه سفيان گفت: «حقاً كه تو صاحب سبعين هستى كه در هر هفتاد سال شخصى به وجود آيد كه حافظ همه چيز باشد».

در باب قوۀ حافظۀ او بعضى از نوادر ديگر نيز منقول است. 278 خليفۀ وقت، واثق باللّه، مقرر داشت كه از حاضرين مجلس او باشد، لكن او قبول نكرد و كتاب الانواء و كتاب خلق الانسان از تأليفات او مى باشد. به سال 245 ه‍. ق درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 698.

4638. ابن هشام، محمد بن يحيى بن هشام (... - 646 ه‍. ق)

خضراوى انصارى خزرجى اندلسى، اديب نحوى، ملقّب به «علامه»، مكنّى به «ابوعبدالله»، از ادباى قرن هفتم هجرت و استاد شلوبين و شاگرد ابن خروف بوده و به «ابن هشام» و «ابن البردعى» معروف و از تأليفات اوست:

1. الافصاح بفوائد الايضاح (كه شرح ايضاح ابوعلى فارسى در نحو است)؛ 2. الاقتراح فى تلخيص الايضاح؛ 3. فصل المقال فى ابنية الافعال و غيرها.

صاحب ترجمه به سال 646 ه‍. ق درگذشت و هريك از شلوبين و ابن خروف دو نفر بوده و معلوم نيست كه كدام يك از ايشان استاد و شاگرد صاحب ترجمه بوده اند.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 124]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 727، س 20.

4639. ابن هشام، يوسف بن هشام

حنبلى نحوى، ملقّب به «جمال الدين»، مؤلف كتاب مغنى و غيره. عجب تر آنكه اين ابن هشام نيز مانند ابن هشام عبدالله بن يوسف مذكور فوق لقب «جمال الدين» داشته و هر دو كتاب مغنى نامى تأليف كرده و هر دو مغنى در علم نحو مى باشد؛ اين است كه هريك از مؤلّف و مؤلّف مورد اشتباه اسمى قرار گرفته است.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 95؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 456، س 16.

ابن هلال

ابن هلال(1)

ابن هلال، ابراهيم بن هلال --> صابى، ابراهيم بن هلال

ابن هلال، على بن هلال بغدادى --> ابن البوّاب، على بن هلال

ابن هلال، على بن هلال جزايرى --> جزايرى، شيخ على بن هلال


1) . ابن هلال: در اصطلاح رجالى، به فرمودۀ وافى، محمد بن عبدالله بن هلال است. (مؤلف)

4640. ابن هلال، على بن هلال (... - 984 ه‍. ق)

عاملى كركى، عالم فاضل فقيه محقّق جليل القدر، از علماى اماميّۀ اواخر قرن دهم هجرت مى باشد كه با شهيد ثانى 279 و نظاير وى معاصر بود. در كتابى كه در طهارت تأليف كرده و داراى فوايد حسنه مى باشد، از شهيد هم نقل مى كند. به سال 984 ه‍. ق در اصفهان درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 402، س 16.

4641. ابن هلال، على بن هلال بن فضل (... - بعد از 874 ه‍. ق)

بن عيسى بن محمد بن فضل، از علماى اماميّۀ اواخر قرن نهم هجرت بوده و يا خود اوايل قرن دهم را نيز ديده است. در كلمات بعضى از اجلّه به «اوحد» و «افرد» و «اعلم» و «اكمل» و «متكلم» و «شيخ شيوخ الاسلام» موصوف مى باشد و مؤلف كتاب الانوار الجالية لظلام الغلس من تلبيس مؤلف المقتبس است.

توضيحاً مى نگارد كه سيد ابن زهره از علماى اماميّه كتابى در امامت تأليف كرده و قبس الانوار فى نصرة العترة الاطهار نامش كرده و بعضى از علماى عامّۀ زمان علاّمۀ حلّى در ردّ آن نوشته و المقتبس فى ردّ القبس ناميده و ابن هلال نيز همين كتاب انوار را در انتصار ابن زهره و ردّ كتاب مقتبس تأليف كرده و به مدافعۀ اعتراضات آن عالم سنّى پرداخته است و در سال 874 ه‍. ق از تأليف آن فراغت يافته و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 422، ش 1667]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 402، س 19.

ابن هلال، محمد بن سعيد --> بوصيرى، ابوعبدالله شرف الدين محمد

•

ابن همام، اسماعيل بن همام

•

ابن همام، محمد بن همام

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.

ابن الهمام، محمد بن همام الدين --> كمال الدين، محمد بن همام الدين عبدالواحد

4642. ابن هندو، على (... - 420 ه‍. ق)

بن حسين بن هندوى رازى، مكنّى به «ابوالفرج»، معروف به «ابن هندو»، از متميّزين

اطبّا و حكماى اوايل قرن پنجم هجرت مى باشد كه در تمام اقسام طبّ و طبيعيّات و فنون فلسفه متبحّر، در فنون انشا و كتابت و شعر و ادبيّات و حسن خط نيز متمهّر، كاتب اديب و شاعر و حكيم طبيب بود. طب را از ابوالخير ابن الخمار اخذ كرده و مدتى هم منشى عضدالدولۀ ديلمى بوده است. از شرب خمر كراهت بى نهايت داشته.

روزى با ابوالفضل بندنيچى نزد ابوالفتح، منشى قابوس بن وشمگير، بوده اند تا بعد از مشاعره و صرف طعام خواستند كه به مجلس شراب منتقل شوند. 280 ابن هندو از روى نفرت و كراهت رقعه اى به ابوالفتح داد كه از مندرجات آن بوده است:

هى (خمر) جهد العقول سُمِّي راحا *** مثل ما قيل للديغ سليم

ان تكن جنة النعيم ففيها *** من اذى السكر والخمار جحيم

پس ابوالفتح خنديده و از شرب خمر معذورش داشت و نيز از لطايف اشعار اوست:

ما للمعيل و للمعالي انما *** يسمو اليهن الوحيد الفارد

فالشمس تنجاب السماء فريدة *** و ابوبنات النعش فيها راكد

ايضاً

يقولون لى ما بال عينك مذ رأت *** محاسن هذا الظبي ادمعها هطل

فقلت زنت عينى بطلعة وجهه *** فكان لها من صوب ادمعها غسل

از تأليفات اوست:

1. ديوان شعر مرتب؛ 2. الكلم الرّوحانيّة من الحكم اليونانيّة (كه در دمشق چاپ شده است)؛ 3. مفتاح الطّب و غيرها.

به سال 410 يا 420 ه‍. ق در جرجان درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 679؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 479، س 17؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 13، ص 136.

4643. ابن هيثم، بطلميوس ثانى (قرن 5 ه‍. ق)

ابوعلى، ملقّب به «بطلميوس ثانى»، از متألّهين حكماى ربّانى مى باشد كه در رياضى و فنون حكمت ماهر، با شيخ الرئيس (متوفى به سال 427 ه‍. ق) معاصر و مصنّفات بسيارى بدو منسوب و رساله اى در اخلاق نوشته كه در موضوع خود بى سابقه است.

كتابى هم در چاره انديشى امكان اجراى آب نيل تأليف كرده كه در اوقات نقصان آب نيز اجراى آن به مزارع و باغات ممكن باشد. عاقبت الامر به اسهال دموى مبتلا شد.

از همه گونه معالجات معموله نتيجۀ معكوس ديده و از حيات خود مأيوس گرديد و گفت: «در مقابل تقدير ازلى، هندسه و طب و معالجه هدر بوده و به جز تسليم نفس به خالق يكتا چاره اى نيست»؛ پس خودش رو به قبله دراز كشيده و گفت: «اليك المرجع والمصير. رب عليك توكلت و اليك انيب». سال وفاتش معلوم نيست و ظاهر روضات الجنّات آنكه نامش هم «ابوعلى» مى باشد. امّا «بطلميوس ثانى» گفتن به جهت اشعار به تبحّر علمى اوست در مقابل بطلميوس (اول) مهندس رياضى و مؤسّس هيئت قديم كه از تلامذۀ جالينوس است و شرح حال او را در تواريخ و سير نگارش داده اند.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 134.

281 4644. ابن هيثم، محمد بن حسن (... - 430 ه‍. ق)

يا حسين بن حسن بن سهل بن هيثم، بصرى الولادة والنّشاه، مصرى الاقامه، ابوعلى الكنيه، ابن هيثم الشّهره، از اكابر حكما و اطبّاى نامى اسلامى است كه علاوه بر تبحّر علمى در طب و شعب حكمت و فلسفه، خصوصاً در رياضيات و هندسه و فنون طبابت، در ادبيّات و حسن خط و كتابت نيز متمهّر بود. بسيارى از كتب ارسطو و جالينوس را شرح و تلخيص كرده و مدّتى هم از طرف صاحب مصر، حاكم بامرالله ششمين خليفۀ فاطمى (386-411 ه‍. ق)، متصدى بعضى از امور سياسى بوده است؛ عاقبت محض عدم مساعدت در مظالم او تجنّن كرد تا بعد از وفات حاكم بامرالله، در جامع ازهر مشغول تدريس شد و به تأليفات بسيارى در هيئت و هندسه و كائنات جوّ و منطق و حساب و مناظر و مرايا و طب و تشريح و غيره موفق آمد.

سالى سه نسخه از كتاب اقليدس و مجسطى و متوسطات ارسطو را با خط زيباى خود نوشته و با اشكال هندسى مشكّل ساخته و با اجرت و دستمزد آنها امرار معاش ساليانه مى نمود و به اعمال طبابت نمى پرداخت. به سال 430 ه‍. ق در 76 سالگى در قاهره يا واسط درگذشت و گويند كه نخستين مخترع ذرّه بين معروف است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 680؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 90؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 768.

4645. ابن اليتيم، احمد بن محمد (... - 581 ه‍. ق)

بن عبدالله بن احمد، اديب نحوى قارى انصارى مروى، مكنّى به «ابوالعباس»، معروف به «ابن اليتيم»، از ائمّۀ اهل قرآن مى باشد كه در نحو و فهميدن مقاصد نحويّين نيز دستى توانا داشته و نحو و لغت و فنون ادبيّه را تدريس مى نموده است و در سال 581 ه‍. ق درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 64، س 15.

ابن يحصب، يزيد بن ربيعه --> ابن مفرغ

ابن اليزيدى، ابراهيم --> يزيدى، ابراهيم بن يحيى بن مبارك

ابن اليزيدى، عبدالله --> عدوى، عبداللّٰه

ابن يسار، محمد بن اسحاق بن يسار --> ابن اسحاق، محمد بن اسحاق بن يسار

282 ابن اليعقوبى، احمد بن ابى يعقوب --> يعقوبى

4646. ابن يعيش، ابراهيم (... - 257 ه‍. ق)

بن احمد بن عبدالله بن يعيش، مكنّى به «ابواسحاق»، معروف به «ابن يعيش»، از محدّثين عامّه مى باشد كه كتاب مسند تأليف كرده و در اواخر به همدان رفت و در سال 257 ه‍. ق درگذشت.

منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 6، ص 3.

4647. ابن يعيش، عمر بن يعيش (... - بعد از 498 ه‍. ق)

سوسى نحوى، از تلامذۀ ابن معلى، قاضى سوسيه و مرجع استفادۀ نحوى اكثر فضلاى اسكندريه بوده و هم در آنجا درگذشته است. در سال 498 ه‍. ق كتاب سيبويه را درس مى گفته و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 500.

4648. ابن يعيش، يعيش بن على بن يعيش (... - 643 ه‍. ق)

اديب نحوى، اسدى القبيله، موصلى الاصل، حلبى الولادة والنشأة والمدفن، ابوالبقاءالكنيه، ابن يعيش و ابن الصانع (الصائغ خ ل) الشّهره، از فضلاى ادبا و اكابر

نحويّين و ائمّۀ فنون عربيّه مى باشد و بالخصوص در نحو و صرف به غايت ماهر و از اساتيد قاضى ابن خلّكان و مرجع استفادۀ اكثر فضلاى حلب بوده و از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ شرح ابن جنى بر تصريف مازنى؛ 2. شرح التّصريف الملوكى لابن جنى؛ 3. شرح مفصّل زمخشرى (كه در ليبسيك چاپ شده است).

به سال 643 ه‍. ق در 88 سالگى بنابر مشهور، در حلب و يا به قول بعضى، در موصل درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 548]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 500؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 510؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 7، ص 222؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 96.

• ابن يقطين، حسن بن على بن يقطين

و پدرش، على بن يقطين، مصطلح رجال هستند.

4649. ابن يمين، امير محمود (... - 769 ه‍. ق)

بن امير يمين الدين، طغرايى فريومدى(1)خراسانى، معروف به «ابن يمين»، اديبى است فاضل شاعر قانع زاهد عرفان مذاق و درويش مشرب، داراى صفات حميده و اخلاق پسنديده. از اكابر عرفا و ارباب سير و سلوك. به تكميل و تهذيب آداب و اخلاق صورى و معنوى پرداخته و با زراعت 283 امرار معاش مى نمود و به حال انقطاع و انزوا مى گذرانيد و هرچه داشتى، صرف فقرا مى كرد.

با اينكه قريحۀ شعريّه اش متوسط بوده، بازهم اشعار او به واسطۀ اشتمال بر اخلاق و نصايح و شهامت و عزّت نفس و علوّ همت و مفاسد چاپلوسى و مذمّت رهين منّت بودن ناكسان و مطالب حكمت و عرفان، محل توجه دانشمندان و نقل مجلس شاه و وزير و برنا و پير شده و در موضوع خود بى نظير و در حكم امثال دائره مى باشند.

ديوان ابن يمين در فتنۀ سربداران، كه دولت كوچكى بوده است در اواسط قرن هشتم هجرت و دوازده تن از ايشان در بعضى نواحى خراسان مدت سى وپنج سال از 737 تا


1) . فريومد: (بر وزن بدصورت) كه گاهى «فرومد» و «فريوند» (بر وزن كبوتر و رسيدند) نيز گويند، يكى از قراء سبزوار و هم قصبه اى است در تركستان. (مؤلف)

772 ه‍. ق حكومت رانده و سبزوار را هم مركز حكومت اتّخاذ كرده بوده اند، از بين رفته و به قول مجمع الفصحاء، دو هزار بيت از آن باقى مانده و از اوست:

در اين بيداى بى پايان كه شد عقل اندر او حيران *** دليلت عشق مى بايد نه علم بوعلى سينا

بكوش اى دل! كه سالك را نبايد يك دم آسودن *** زهى دولت اگر باشى ز جمع جٰاهِدوُا فٖينٰا

تو بارى جهد خود مى كن چه دانى حال چون باشد *** كسى واقف نخواهد شد به اسرار وَ لَوْ شِئنٰا

ايضاً

اگر دو گاو به دست آورى و مزرعه اى *** يكى امير و دگر را وزير نام كنى

بدان قدر چو كفاف معاش تو نشود *** روى و نان جوى از يهود وام كنى

هزار مرتبه بهتر كه از پى خدمت *** كمر ببندى و بر چون خودى سلام كنى

ايضاً

دو قرص نان اگر از گندم است يا از جو *** دوتاى جامه گر از كهنه است يا از نو

چهار گوشۀ ديوار خود به خاطر جمع *** كه كس نگويد از اينجاى خيز و آنجا رو

هزار بار نكوتر به نزد ابن يمين *** ز فرّ مملكت كيقباد و كيخسرو

ايضاً 284

خواهى كه خدا كار نكو با تو كند *** ارواح ملايك همگى با تو كند

يا هرچه رضاى او در آن نيست، مكن *** يا راضى شو هرآنچه او با تو كند

ايضاً

به پند ابن يمين گفت دوستى كه تويى *** كه شعر توست كه بر آسمان رسيده سرش

چرا مديحه سراى رضا همى نشوى *** كه در جهان نبود كس به پاكى گهرش

بگفتمش كه نيارم ستود امامى را *** كه جبرئيل امين بود خادم پدرش

وفات ابن يمين به سال 769 يا 745 ه‍. ق واقع شد و قبر او به نوشتۀ مجالس المؤمنين، در فريومد است، لكن در اوّل قبرستان آب پخشان از توابع محلّۀ بيدآباد اصفهان مقبرۀ مخروبه اى است كه به «قبر ابن يمين شاعر» معروف بوده و به همين صاحب ترجمه منسوبش دارند والعلم عندالله و به هرحال، ابن يمين در هنگام مرگ اين رباعى را گفته است:

منگر كه دل ابن يمين پرخون شد *** بنگر كه از اين سراى فانى چون شد

مصحف به كف و چشم به ره روى به دوست *** با پيك اجل خنده زنان بيرون شد

مشاعرۀ او با پدرش تحت عنوان طغرى مذكور شد.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 2؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 253؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 279؛ اطلاعات متفرقه.

ابن يونس، زيد بن يونس --> شحّام

از ثقات اصحاب حضرت صادق و حضرت كاظم عليهما السلام است.

4650. ابن يونس، على بن ابى سعيد عبدالرحمان (... - 399 ه‍. ق)

يا احمد بن يونس، مصرى صدفى حاكمى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن يونس»، از اكابر منجّمين و متخصّصين علم نجوم مى باشد كه تمامى عمر خود را در رصد و اعمال نجومى به سر برده و در علوم ديگر نيز بهرۀ بسزا داشته است. شعر خوب نيز مى گفته و از تأليفات اوست:

1. الزّيج الكبير الحاكمى (كه به امر ابوالحاكم، صاحب مصر، تأليفش داده و دو مجلد بوده و در پاريس چاپ شده است)؛ 2. الطّول والعرض لبعض مدن بلاد الجبال (كه با ترجمۀ لاتينى 285 در ليدن چاپ شده).

در 399 ه‍. ق در مصر درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 684].

به تأييدات خداوند متعال باب سيم نيز خاتمه يافت و در باب چهارم به شرح حال مصدرين به لفظ «ام» شروع خواهد شد.

وَ الْحَمْدُ لِلّهِ اَوْلاً وَ آخِراً وَ ظٰاهِراً وَ بٰاطناً

286

باب چهارم در شرح حال مصدرين به لفظ «ام»

اشاره

4651. ام ابان، زينب

تيميه، از شعراى زنان و در طبع شعر و فصاحت بيان معروف بود. وقتى ابن دميسيه، شاعر معروف وقت، مزاحم بن عمرو، پسر زينب را نزد زن خود ديد، سنگى بر پهلويش زد و او را بكشت؛ پس زينب قصيده اى در مرثيۀ پسر گفت كه از ابيات همان قصيده است:

بأهلي و مالي بل بجلِّ عشيرتى *** قتيل بنى تيم بغير سلاح

فهلا قتلتم بالسلاح ابن اختكم *** فتظهر فيه للشهود جراح

در بيت اوّلى اشاره شده به اينكه پسرش از قبيلۀ تيم بوده و بدون سلاح مقتول گرديده و در دويمى هم اشاره است به اينكه قاتلش نيز از همان قبيله بوده است و هم قبيله را خواهرزاده گفتن از عادات متداولۀ عرب مى باشد.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 31؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1031؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 35.

4652. ام ابيها، بنت جعفر (قرن 1 ه‍. ق)

يا عبدالله بن جعفر بن ابى طالب، از محدّثين بوده و از پدر خود روايت نموده و حسن بن حسن و حضرت على بن الحسين عليهما السلام نيز از وى روايت نموده اند و اسم و شرحى ديگر به دست نيامد.

منابع: خزرجى، احمد بن عبداللّه، خلاصة تذهيب الكمال فى اسماء الرّجال، ص 428.

4653. ام ابيها، بنت حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام (قرن 2 ه‍. ق)

اسم و شرحى ديگر در دست نيست.

4654. ام اسحاق (... - 296 ه‍. ق)

جاريۀ ابوجعفر محمد بن موسى مبرقع بن حضرت امام محمد تقى عليه السلام مى باشد كه در بلدۀ قم در قبّۀ حضرت معصومه عليها السلام مدفون و محمد 287 بن موسى اوّلين كسى است از سادات رضويّه كه به سال 256 ه‍. ق از كوفه به قم آمده و در 296 ه‍. ق همان جا درگذشته است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 625.

4655. ام اسلم (قرن 1 ه‍. ق)

از صحابيّات نسوان بوده و زمان حضرت سجّاد عليه السلام و فيض حضور آن حضرت را نيز درك كرده است. كتب بسيارى خوانده و به همين جهت، به «قارية الكتب» موصوف بود. چنانچه به جهت روايت او قضيۀ سنگ ريزه را (به شرحى كه در مدينة المعاجز سيد هاشم بحرانى نقل كرده) به «صاحبة الحصاة» معروف مى باشد. نام او به دست نيامد و به مدلول همين روايت، بسيار باجلالت و مورد عنايات خانوادۀ عصمت عليهم السلام بوده است و رجوع به ام غانم و ام الندى هم نمايند.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 70]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 13، ص 464.

4656. ام الاسود اسلميه

از محدّثين عامّه است.

4657. ام الاسود شيبانى

از محدّثين و روات حديث شيعه و خواهر زراة بن اعين شيبانى است.

4658. ام ايمن، بركه (... - 24 ه‍. ق)

بنت ثعلبة بن عمرو بن حصن بن مالك، دايۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و آزادكردۀ آن حضرت و در شمار زنان صحابه معدود و جلالت قدر او آفتابى است. در اصل كنيزكى حبشيه و مملوك جناب عبدالله و يا آمنه بنت وهب بوده و ارثاً بدان حضرت اختصاص يافته و در وظايف حضانت آن بزرگوار اصلاً فروگذارى نكرده و اهتمام تمام به كار برده است. آن بزرگوار نيز عنايات و محبت هاى بسيارى دربارۀ او مبذول

مى داشت و به ديدن او مى رفته و مى فرمودند: «ام ايمن امى بعد امى» تا آنكه بعد از ازدواج جناب خديجه آزادش كرد و عبيد بن حارث حزرجى تزويجش نمود و پسر ايمن نامى از وى به وجود آمد و به «ام ايمن» مشتهر گرديد. بعد از وفات عبيد هم با زيد بن حارثه از موالى خديجه ازدواج كرد و اسامه نيز از وى به وجود آمد. اينك ايمن بن عبيد و اسامة بن زيد هر دو نسبت به يكديگر برادر مادرى هستند. ام ايمن احاديثى از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله روايت و در هنگام رحلت آن حضرت بيش از اندازه گريه و زارى كرده 288 و مى گفته است كه گريۀ من فقط براى انقطاع وحى الهى مى باشد كه هميشه به خانۀ ما نازل مى شد.

در جلالت او علاوه بر مناقب بسيارى كه در كتب مربوطه نگارش داده اند، همين بس كه حضرت صديقۀ طاهره عليها السلام در قضيۀ فدك او را شاهد قضيه قرار داد و ايشان نيز شهادت او را محض به جهت اعمى بودن وى رد نمودند كه اصلاً تأثيرى در جرح و تعديل و مدح و قدح شاهد ندارد. وفات ام ايمن پنج ماه بعد از وفات حضرت رسالت و يا در سال 24 ه‍. ق در اوّل خلافت عثمان واقع شد. پسرش، ايمن مذكور، نيز از شهداى حنين و يكى از ده تن مى باشد كه در آن غزوه در موقع انهزام لشكر اسلام با كمال قوت قلب ثبات قدم داشتند و نه تن ديگر از بنى هاشم بوده اند.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 70]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 14، ص 155 و 411؛ خزرجى، احمد بن عبداللّه، خلاصة تذهيب الكمال فى اسماء الرّجال، ص 428؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1033.

4659. ام ايوب انصارى

از صحابيات و زن ابوايّوب انصارى است.

4660. ام بجيد، حوى

از صحابيات است.

4661. ام البراء

از اصحاب حضرت سجّاد عليه السلام و به زعم بعضى، نامش «حبابه» است.

4662. ام البراء (قرن 1 ه‍. ق)

بنت صفوان از شعراى صدر اسلام و پدرش از انصار حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و

خودش در روز حرب صفّين گفته است:

يا عمرو دونك صار ماذا رونق *** عضب المهزة ليس بالخوار

اسرج جوادك مُسْرعا و مُشمِّرا *** للحرب غير معرد لفرار

اجب الامام و دب تحت لوائه *** وافر العدو بصارم بتّار

يا ليتنى اصبحتُ ليس بعورة *** فاذبّ عنه عساكر الفجار

در مرثيۀ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز گفته است:

يا للرجال لعظم هول مصيبة *** فدحت فليس مصا بها بالهازل

الشمس كاسفة لفقد امامنا *** خير الخلائق والامام العادل

يا خير من ركب المطي و من مشىٰ *** فوقَ التراب لمحتف او ناعل

حاشا النبى لقد هددت قوائنا *** فالحق اصبح خا ضعا للباطل

289 اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: بيروتى، بشير يموت، شاعرات العرب، ص 184؛ ابن طيفور، احمد، بلاغات النساء، ص 75.

4663. ام البنين، اروى (قرن 2 ه‍. ق)

نوبيه يا مرسيه، كنيزكى بوده كه مملوك دوشيزۀ مخدّرۀ معظّمۀ حميدۀ بربريه، والدۀ ماجدۀ حضرت امام موسى بن جعفر عليها السلام بوده و حسب الامر رؤيايى حضرت رسالت مأبى صلى الله عليه و آله او را به فرزند معظّم خود بخشيده و چنانچه آن حضرت در واقعه خبر داده بوده كه به زودى فرزندى از وى متولد مى شود كه بهترين مردمان روى زمين باشد، حضرت رضا عليه السلام از وى به وجود آمد. اروى را به «ام البنين» مكنّى و به چندين لقب «تكتم» و «خوصاء» و «خيزران» و «سكن» و «سمان» و «سمانه» و «شقراء» و «طاهره» و «نجمه» ملقّب مى داشتند و خود «سكن» يا «نجمه» نام اصلى اش بوده است على الخلاف و كثرت اسامى، كه هريكى حاكى از يك مزيّت مسمّى باشد، معمول بود و بالخصوص در مماليك كه علاوه بر لحاظ مذكور، تبديل اسم سابق به اسمى ديگر متداول چنانچه از مندوبات دينيّه بوده و در كتب فقهيّه نيز معنون است. بارى، ام البنين از افضل و اعقل زنان زمان خود بوده و بعضى از مزاياى حال او را به كافى كلينى و عيون اخبار الرّضاى صدوق و اعيان الشّيعة و ديگر كتب مربوطه موكول مى داريم.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 107؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 11، ص 455 و ج 13، ص 469 و ج 15، ص 285.

ام البنين، تكتم --> ام البنين، اروى

4664. ام البنين، خوصاء

زن عقيل بن ابى طالب و مادر جعفر بن عقيل از شهداى كربلاست.

ام البنين، خيزران --> ام البنين، اروى

ام البنين، سكن --> ام البنين، اروى

ام البنين، سمان --> ام البنين، اروى

ام البنين، سمانه --> ام البنين، اروى

ام البنين، شقراء --> ام البنين، اروى

ام البنين، طاهره --> ام البنين، اروى

4665. ام البنين، بنت عبدالعزيز بن مروان (قرن 1 ه‍. ق)

خواهر عمر بن عبدالعزيز اموى و زن وليد بن عبدالملك بن مروان، از مشاهير زنان بنى اميّه مى باشد كه با حسن و جمال و صلاح و سداد و ذكاوت و روزه دارى و شب زنده دارى و فصاحت 290 بيان و طلاقت لسان و بذل خيرات و صدقات موصوف بود. در هر هفته يك بنده آزاد مى كرد. روزى عزه، معشوقۀ كثير، شاعر معروف عرب، را گفت: «از اين شعر كثير:

قضى كل ذى دين فوفيّ غريمه *** و عزة ممطول معنى غريمها

استكشاف مى شود كه تو چيزى به او وعده داده و در وفا به وعده مسامحه دارى كه از آن مسامحۀ تو شكوه مى نمايد». گفت: «بلى، بوسه اى به او وعده داده و از ايفاى آن امتناع دارم»؛ پس ام البنين گفت: «او را از اين انتظار خلاص كن و گناهش به عهدۀ من باشد»؛ سپس از گفتۀ خود پشيمان شد و به كفارۀ اين حرف نابايست خود چهل بنده آزاد كرد و بارها آرزو مى كرده است كه كاش زبان نمى داشت و اين حرف را نمى گفت.

در خيرات حسان بعد از اين جمله گويد: عجب آن است كه با اين ورع و عفّت، امر ناشايستى در اغانى و فوات الوفيات بدو نسبت داده اند و بعد از اين، قضيۀ معاشقۀ او با عبدالرحمان را در موسم حج نقل كرده و ما هم تحت عنوان وضاح اليمن نگارش داديم

و نوادرى درخصوص مناسباتى كه او را با شعراى وقت بوده، بدو منسوب دارند.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 91]؛ ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 33؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 37؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1033.

4666. ام البنين، بنت عمرو

يا ربيعة بن عمرو بن عامر، زن مالك بن جعفر بن كلاب است كه در نجابت ضرب المثل و «انجب من ام البنين» از امثال دايره مى باشد و از شوهر مزبورش پنج پسر داشته است: 1. ربيعة؛ 2. طفيل الخيل؛ 3. عامر بن مالك ملاعب الاسنة سابق الذكر؛ 4. معورالحكما معاويه؛ 5. نزال الضيف سلمى. ام البنين جدّۀ پدرى لبيد بن ربيعۀ عامرى سابق الذكر بوده و در مقام افتخار با انتساب وى گويد: «نحن بنوا ام البنين الاربعة» و گويا «اربعه» گفتن، با اينكه پنج پسر داشته، به جهت اشتهار جدّه اش به همين عنوان بوده كه پيش از ولادت پسر پنجمين به «ام البنين» يا «ام البنين الاربعة» شهرت داشته است. نام و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: عسكرى، ابوهلال، جمهرة الامثال، [ج 2، ص 299]؛ ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، [ج 2، ص 312].

4667. ام البنين، فاطمه (قرن 1 ه‍. ق)

كلابيّه (به ضمّ كاف) بنت حزام بن خالد بن ربيعة بن عامر بن كلاب (به ضمّ كاف) بن عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن 291 هوازن، از اجلاّى خواتين با عظمت و شهامت و حرم مطهّر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و اوّل زنى است كه بعد از وفات حضرت صديقۀ طاهره - سلام اللّه عليها - به شرف ازدواج آن حضرت مفتخر و چهار پسر از وى به وجود آمده است كه همه شان روز عاشورا به شهادت رسيدند.

چنان كه مشهور است، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از وفات حضرت فاطمه عليها السلام به برادرش عقيل، كه اخبارى نسّابه و در اخبار و انساب عرب ابصر بوده، فرموده زنى را از خانوادۀ فتوت براى ازدواج آن حضرت سراغ نمايد تا پسرى از وى به وجود آيد كه فارس ميدان شجاعت بوده و در كربلا از اعوان پسرم، حسين عليه السلام باشد. عقيل ام البنين كلابيه را تذكّر داد كه پدرانش اشجع و يگانه سواران عرب بودند و در شجاعت و

سوارگى نظيرى نداشتند و لبيد، برادر ربيعه جدّ عالى ام البنين كلابيّه، در حضور نعمان بن منذر، شاه حيره، دربارۀ ايشان گويد:

نحن بنوا ام البنين الاربعة *** و نحن خير عامر بن صعصعة

الضاربون الهام وسط الجمجمة

اين حرف لبيد مورد تصديق عموم بوده و كسى از عرب در مقام ردّ آن نيامده است.

عامر بن مالك ملاعب الاسنة سابق الذكر نيز، كه نظيرى از عرب در شجاعت نداشته، پسر همين ام البنين (مذكور در شعر لبيد) بوده است.

حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام امّ‌البنين كلابيّه را تزويج كرد و چهار پسر والاگهر از وى به وجود آمدند: 1. حضرت عباس مكنّى به «ابوالفضل» و ملقّب به «قمر بنى هاشم» كه در كربلا به لقب «سقّا» و «حامل اللواء» و «رئيس عسكر الحسين عليه السلام» و غير اينها (تا شانزده لقب كه هريكى به يك مقام عالى آن بزرگوار اشعار دارد) مذكور داشته اند و روز عاشورا در سنّ 34 سالگى در كربلا به درجۀ رفيعۀ شهادت نائل گرديد و نام نامى اش زينت اوراق و كتب و تواريخ مى باشد؛ 2. عثمان؛ 3. جعفر؛ 4. عبدالله كه ايشان نيز به فيض شهادت روز عاشورا نائل آمدند. در هر دو زيارت رجبيه و ناحيۀ مقدسه مثل حضرت عباس با سلام خصوصى مذكور هستند و در حين شهادت، عثمان 21 يا 23 سال داشت. 292 جعفر هم نوزده ساله بود، ولى سنّ و سال عبدالله در جايى به نظر نرسيد.

در جلالت و عظمت و شهامت و قوت قلب و داراى مقام تسليم و رضا بودن حضرت ام البنين همين بس كه در مدينه پس از استماع شهادت چهار فرزندش فرمود كه اولاد من بندهاى قلب مرا بريدند، لكن تمامى مخلوقات تحت فلك فداى وجود مقدس ابى عبدالله الحسين عليه السلام است. مرا از آن بزرگوار خبرى دهيد تا آخر قضيه.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 70]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 17، ص 24.

ام البنين، نجمه --> ام البنين، اروى

4668. ام البهاء، فاطمه (قرن 9 ه‍. ق)

بنت فهد كه دختر حافظ تقى الدين محمد بن محمد بن فهد هاشمى و خواهر ام هانى

بنت فهد آتى الذكر بوده و از مشاهير محدّثين و از مشايخ جلال الدين سيوطى مى باشد. از بسيارى از مشايخ وقت اجازه داشته و از كثرت جلالت، به «ست قريش» معروف بوده است.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 54.

4669. ام جحدر، عامريه

از محدّثين عامّه است.

ام جعفر، امة العزيز --> زبيده، بنت جعفر

4670. ام جعفر، بنت عبداللّٰه بن عرفطه

از زنان انصار، به صلاح و عفت و وفور عقل و درايت، در غايت اشتهار بود. احوص بن محمد انصارى از شعراى اسلام، بدون اينكه او را ديده باشد، اشعارى به ناحق دربارۀ او گفته و از آنهاست:

لقد منعت معروفها ام جعفر *** و اني إلىٰ معروفها لفقير

و قد انكرت بعد اعتراف زيارتي *** و قد وغرت فيها عليّ صدور

ام جعفر محض به جهت دفع تهمت نزد احوص رفته و به اتكال سند مجعولى قيمت گوسفندان خود را از وى مطالبه نمود. احوص نيز اصل معاملۀ گوسفند را انكار كرده و ناشناسايى او را اظهار داشت. هرچه امّجعفر در مطالبه اصرار مى نمود، او نيز در انكار مى افزود و براى ناشناسايى قسم اكيد ياد مى نمود تا آنكه در اثر هاى و هوى ايشان، جمعى وافر حاضر و از جريان قضيه مستحضر گرديدند. ام جعفر با صداى بلند ايشان را اسكات كرد و احوص 293 را مخاطب داشته و بعد از اظهار بى حقى خود در قيمت گوسفند، گفت: «اى دشمن خدا، حالا كه مرا نمى شناسى، چرا در اشعار خود مرا ياد كرده و مى گويى كه به ام جعفر چنين گفتم. او هم چنان گفت. اينك من همان ام جعفر هستم»؛ پس بدين وسيله احوص را در ميان مردم شرمسار كرد و خود را تبرئه نمود.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 34؛ فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 67.

4671. ام جعفر، عتابه (قرن 2 ه‍. ق)

مادر جعفر بن يحيى برمكى، زنى بوده در نهايت فصاحت و طلاقت. پس از آنكه آفتاب اقبال برامكه رو به افول گذاشت و ثروت و جلال ايشان با آن همه شهرت آفاقى كه داشته، دستبرد حوادث متنوعه گرديد، اين زن بيچاره از همه جهت آواره و به فقر بى نهايت مبتلا گرديد. يكى از اكابر آن عصر گويد: روز عيد قربان به ديدن مادرم رفته بودم. پيرزنى فصيح البيان در نهايت افسردگى ديدم. مادرم مرا امر به اكرامش نمود كه مادر جعفر برمكى است. از جريانات زمان در حيرت بودم. آن زن مخاطبم داشته و گفت: «پسرك من! متاع دنيا لباسى است عاريتى كه مالكش از بر بكند و استرداد مى كند».

از عجايب دنيا كه ديده است، سؤال كردم. گفت: «عجب آنكه در حال حيات پسرم در ايّام عيد، چهارصد كنيز در برابرم مى ايستادند. باز شاكى و گله مند بودم كه پسرم در ايفاى حقوق مادرى قصور مى نمايد. اكنون در اين عيد تمامى آرزوى من اين است كه دو تا پوست گوسفند قربانى داشته باشم كه يكى را فرش و ديگرى را لحاف خود بنمايم»؛ پس بى نهايت متألّم شده و گريسته و پانصد درهم بدو بخشيدم. به حدى خوشحال شد كه نزديك بود از كثرت فرح بميرد. باز مشكل ترين چيزى را كه ديده است، سؤال كردم. اين دو بيت را فروخواند:

كل المصائب قد تمر على الفتى *** فتهون غير شماتة الحُسّاد

ان المصائب تنقضي اسبابها *** و شماتة الاعداء بالمرصاد

پس گفت: «مشكل تر از هر چيز مرگ است». گفتم: «مگر مرگ را ديده اى‌؟» اين دو بيت را خواند:

لاتحسبن الموت موت البلا *** لكنما الموت سؤال الرجال

كلاهما موت ولكن ذا *** اشد من ذاك لذل السؤال

منابع: اطلاعات متفرقه.

294 * ام جعفر

بنت محمد بن جعفر، از محدّثين است.

ام الجلاس، اسماء بنت سلمة --> ام عياش

ام جميل

ام جميل(1)

4672. ام جميل بصرى (قرن 1 ه‍. ق)

از مشاهير زنان بصره و خويشاوندان ابوهريرۀ صحابى بوده و به صفت وفا معروف و «اوفى من ام جميل» از امثال دايره مى باشد. سبب شهرتش آنكه هاشم بن وليد مردى از قبيلۀ ازد را كشت. قوم آن مقتول ضرار بن خطاب صحابى را متّهم داشته و به صدد قتل وى برآمدند. ضرار هم به ام جميل التجا برد. او نيز قبول كرده و قوم خود را خبر داد و از شرّ دشمنانش نجات بخشيد. در زمان خلافت عمر بن خطّاب به گمان اينكه او برادر ضرار مى باشد، پيش او رفت. خليفه نيز از قضيه مستحضر شد و گفت كه برادر من نيست، لكن برادر دينى من است؛ پس، از محبّت و حمايت وى اظهار تشكر و قدردانى نمود و ازآن رو كه ابن السبيل بوده، چيزى از بيت المال بدو بخشيده و به وطن خودش عودت داد. نام ام جميل به دست نيامد و ظاهراً نام اصلى اش نيز «ام جميل» بوده است.

منابع: عسكرى، ابوهلال، جمهرة الامثال، [ج 1، ص 203]؛ ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، [ج 2، ص 339]؛ ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 35؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 40.

4673. ام جميل، جميله يا صخره يا عوراء

بنت حرب، خواهر ابوسفيان، عمّۀ معاويه، زن ابولهب، از مشاهير زنان عرب، ملقّب به «حمالة الحطب»، از كثرت عداوتى كه با حضرت رسالت داشته، شب ها خار و خسك را جمع كرده و در سر راه آن حضرت مى ريخت (لكن آن همه، در زير پاى مبارك مثل ابريشم نرم بود) و شوهر خود، ابولهب را نيز به آزار و اذيّت آن حضرت برمى گماشت؛ به همين جهت، در قرآن مجيد به «حمالة الحطب» موصوف و ملقّب گرديد. «حمالة الحطب» گفتن او به جهت افساد و تفتين 295 و نميمه و سعايت و سخن چينى او بوده و اين كنايه در عجم نيز مصطلح و اشاره به شعله وركردن آتش شرّ و فساد و فتنه و سعايت است و نميمه را هم كه وسيلۀ اشتعال نايرۀ فتنه و عداوت


1) . ام جميل: موافق آنچه از ابن اثير نقل شده، كنيۀ هشت تن از صحابيات نسوان بوده و در اينجا بعضى از ايشان را تذكر خواهيم داد. (مؤلف)

مى باشد «حطب» (هيزم) گويند و گاهى به جهت تأكيد در افادۀ اين معنى، لفظ «حطب» را به «رطب» (تر) مقيد سازند كه هيزم تر به واسطۀ دود و دخان بدتر و آزار و اذيّتش ديگر بيشتر مى باشد؛ يا به قول بعضى، مقصود از «حطب» در كلمۀ «حمالة الحطب»، هيزم جهنّم است كه وى به جهت آزار و اذيّت هاى گوناگون آن حضرت حامل بار گران هيزم و عذاب جهنّم مى باشد. نگارنده گويد: وجوه مذكوره اصلاً منافى هم نبوده و همۀ آنها ممكن، بلكه واقع نيز همين است و «اخسر من حمالة الحطب» از امثال دايره مى باشد.

بارى، اصل اسم زن ابولهب، چنانچه اشاره شد، مابين «جميله» و «صخره» و «عورا» مردّد و يا به قول بعضى، نام اصلى اش نيز مانند كنيه اش «ام جميل» و «عورا»، كه به معنى زن يك چشمى است، لقبش بود، زيرا چشم ديگرش موافق خبرى كه در وافى از كافى كلينى روايت نموده، از صدمۀ يك سيلى ابولهب فروريخته بوده است و نقل آن خبر موجب اطناب است.

4674. ام جميل، فاطمه بنت خطاب

خواهر عمر بن خطّاب است.

4675. ام جميل، فاطمه

بنت مجلل بن عبدالله بن قيس كه كنيۀ «ام جميل» داشته، از فضلا و عقلاى ادباى زنان و از سابقين به دين مقدّس اسلامى بود. با حاطب بن حارث بن مغيره ازدواج كرده و دو پسر محمد و حارث نامى از وى به وجود آمد. با شوهرش، حاطب، به حبشه رفته و بعد از مرگ حاطب باز با دو پسرش به مدينه برگشته است. در باب بهبودى يافتن پسرش، محمد، كه به آتش سوخته بوده، شرفياب حضور مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گرديد و تقاضاى دعاى خير نمود؛ پس در اثر دعاى آن حضرت شفا يافت.

منابع: فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 366.

4676. ام جندب

كنيه سه تن از نسوان صحابه مى باشد كه يكى از ايشان رمله، مادر ابوذر غفارى است.

4677. ام جنوب

بنت نميله، از محدّثين عامّه است.

296 4678. ام حبيب

بنت موسى مبرقع بن امام محمد تقى عليه السلام مى باشد كه از كوفه به قم آمد و با اولاد برادرش، محمد اعرج، در آنجا سكونت نمود. اسم و مشخّص ديگر به دست نيامد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 13، ص 469.

4679. ام حبيبه، رمله (... - 44 ه‍. ق)

بنت ابوسفيان سابق الذكر و خواهر معاويه مى باشد كه مادرش، صفيه، دختر ابوالعاص بن اميّه و خودش از ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بوده است. نخست با عبيدالله بن جحن (جحش خ ل) تزويج كرده و زن و شوهر هر دو به شرف اسلام مشرّف شدند و به حبشه، كه هجرتگاه اولى مسلمين است، مهاجرت نمودند. دختر حبيبه نامى در آنجا زاييد و به همين جهت، به كنيۀ «ام حبيبه» شهرت يافت؛ سپس عبيدالله مرتدّ شد و باز به دين اصلى نصرانيّت خود برگشت، لكن رمله با آن همه اصرار وى قبول نكرد تا آنكه بعد از مردن عبيدالله در اثر آن ثبات قدم در سال ششم يا هشتم هجرت، به شرحى كه در كتب مربوطه نگارش يافته، به شرف ازدواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و تلقّب به لقب «ام المؤمنين» مفتخر گرديد و هنگامى كه پدرش، ابوسفيان، پيش از فتح مكّه به مرام عقد معاهده به مدينه آمده و به منزل وى رفت، او را محض به علت مشرك بودنش از نشستن بر روى فراش حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مانع گرديد و گفت كه تو مشرك هستى و حق جلوس بر فرش آن حضرت را ندارى.

ام حبيبه در سال 41 يا 42 يا 44 ه‍. ق درگذشته و در بقيع مدفون شد و از مخالفت اكيد او با شوهر اوّلى اش در قبول نصرانيّت و مانع بودن او از جلوس پدر در مسند حضرت رسالت صلى الله عليه و آله عظمت و جلالت و قوت ديانت و التزام او به احكام الهى مكشوف مى گردد.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 70]؛ طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 35؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 41؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1034.

ام الحديث، على بن سليمان --> زين الدين، على بن سليمان بن درويش

4680. ام حسان (قرن 2 ه‍. ق)

از زنان كوفه و به زهد و صلاح و عرفان و ايقان معروف است، بلكه به زعم بعضى، داراى مقام ولايت بوده و سفيان ثورى به ديدن 297 او مى رفته است. روزى بدو گفت:

«اگر چيزى به پسرعمّ خود بنويسى و تفقدى از تو بكند، باشد كه اين كهنه حصير را به فرشى نيكوتر تبديل دهى». ام حسان گفت: «مقام عرفانى تو نزد من كاسته گرديد. من از مالك حقيقى عالم طلب دنيا نمى خواهم بكنم تا چه رسد به مخلوقى ضعيف و نمى خواهم كه آنى جز به ياد خدا باشم».

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 36؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 42.

ام الحسن

ام الحسن(1)

4681. ام الحسن، فاطمه (قرن 8 ه‍. ق)

بنت شهيد اوّل سابق الذكر، عالمه اى است فاضلۀ عابدۀ صالحه، در كلمات بعضى از اجلّه به «زبدة الخواص» و «زينة اهل العلم والاخلاص» و «فقيهه» و «شيخة الشيعه» و «ستّ‌المشايخ» موصوف. از مشايخ بسيارى استماع كرده و از والد ماجد خود و سيّد ابن معيه، استاد والدش، اجازۀ روايت داشته است. والدش بسيارش مى ستود. زنان را به اقتدا و مراجعه به او در احكام حيض و غيره امر مى كرد و لفظ «ست المشايخ»، كه لقب مشهورى او مى باشد، مخفّف «سيدة المشايخ» است؛ يعنى رئيس روات و نقلۀ اخبار.

منابع: افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء؛ شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 193، ش 214]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 618، س 25 و ص 623، س 16.

4682. ام الحكم

بنت ابوسفيان، زن عياض بن شداد فهرى است و موافق آنچه در تفسير آيۀ شريفۀ


1) . ام الحسن: در اصطلاح رجالى شيعه با وصف «نخعيه»، از محدثين شيعه مى باشد و بى وصف مذكور، دختر عبدالله بن محمد بن على بن الحسين است و به نوشتۀ خيرات حسان، يكى از بنات طاهرات هريك از حضرت امام حسين عليه السلام و على بن الحسين عليهما السلام نيز كنيۀ «ام الحسن» داشته و اسم هيچ يك از اينها به دست نيامد و در اصطلاح رجالى عامه نيز فاطمه بنت احمد و بعضى ديگر از محدثين است. (مؤلف)

(وَ إِنْ فٰاتَكُمْ شَيْ‌ءٌ مِنْ أَزْوٰاجِكُمْ إِلَى اَلْكُفّٰارِ) (ممتحنه، 11) از زهرى نقل شده، يكى از شش زن از زنان مؤمنين مهاجر بوده است كه مرتدّ شده و از اسلام برگشته و ملحق به مشركين شده اند. دويمين ايشان فاطمه بنت ابوامية بن مغيره، خواهر ام سلمه و زن عمر بن خطّاب، سيمى بروع بنت عقبة، زن شماس بن عثمان، چهارمى عبده بنت عبدالعزى بنت نصله 29(8) (فضله خ ل)، زن عمرو بن عبدود، پنجمى هند دختر ابوجهل، زن هشام بن عاص بن وائل و ششمى كلثوم دختر جرول كه نيز زن عمر بوده است.

منابع: اطلاعات متفرقه.

4683. ام الحكم، زينب (... - 20 ه‍. ق)

بنت جحش بن رباب بن يعمر بن صبرة بن مرة بن كثير بن غنم بن دودان بن اسد بن خزيمۀ اسديه، مكنّى به «ام الحكم» كه مادرش نيز اميمه يا ميمونه يا امينه، دختر عبدالمطلب بوده، از صحابيات نسوان و از ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و عمّه زادۀ آن حضرت بوده است. در سال سيّم يا پنجم هجرت به شرف ازدواج آن بزرگوار مفتخر شد و بعد از آن نام اصلى اش، بره، از طرف قرين الشرف به زينب مبدّل گرديد.

زنى بوده هنرور و كارگر و كثيرالخيرات و با سخاوت و كرامت كه دائماً كار مى كرد و عايدى دسترنج خود را در راه خدا به فقرا مى داده است. در حديث نبوى است كه آن حضرت به ازواج خود فرمود: «اَسْرَعُكُنَّ لُحُوقاً بٖى اَطْوَلُكُنَّ يَداً» و خبر داده كه بعد از رحلت آن حضرت اولين كسى كه از ايشان زودتر وفات يافته و ملحق بدو خواهد شد، همانا زينب بنت جحش خواهد بود و اطول اليد بودن كنايه از كثرت عمل و خيرات زينب است. صورت قضيه به همان طور به وقوع پيوست و زينب به سال 20 ه‍. ق پيش از ازواج ديگر، در مدينه در 53 سالگى وفات يافت. عمر بر جنازه اش نماز خواند و در بقيع مدفون گرديد. لفظ «زيبا» مادّۀ تاريخ اوست و نا گفته نماند كه زينب نخست، زن زيد بن حارثه از موالى و پسرخواندۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بود. پس از آنكه زيد قلباً از وى منصرف شده و طلاقش داد، پس حسب الامر الهى آيۀ شريفه سى وهفتم سورۀ احزاب: (فَلَمّٰا قَضىٰ زَيْدٌ مِنْهٰا وَطَراً زَوَّجْنٰاكَهٰا) شرف اندوز ازدواج آن حضرت گرديد و به ازواج ديگر مباهات كرده و مى گفته كه مرا خداوند متعال به پيغمبرش تزويج كرده و شما را اولياى خودتان؛ به شرحى كه در تفاسير و ديگر كتب مربوطه نگارش داده اند.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 78-79]؛ طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ شبلنجى، مؤمن بن حسن، نور الابصار؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 37؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2446.

299 4684. ام حكيم، بيضا

بنت عبدالمطلب و عمّۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و به هريك از «بيضا» و «قبة الديباج» موصوف و ملقّب، از نسوان حكيم و خردمند بنى هاشم، داراى كثرت ادب و فصاحت و بلاغت عرب بوده و در نظم شعر نيز طبعى وقّاد داشته است. حسب الامر پدر در حال حياتش، مرثيه اى براى او گفته كه از ابيات آن است:

الا يا عين جودي و استهلي *** و بكى ذا الندى والمكرمات

الا يا عين ويحك اسعديني *** بدمع من دموع هاطلات

ظاهر كلام درّ منثور آنكه دختران ديگر عبدالمطلب نيز در حال حياتش مرثيه گفته اند و اسم و سال وفات ام حكيم به دست نيامد.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 36؛ فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 55.

4685. ام حكيم جويريه

بنت قارظ، زن عبيدالله بن عباس بن عبدالمطلب، از فصحاى نسوان عرب، داراى جمال و حسن ادب و شهامت و قوت قلب بود. شعر خوب هم مى گفته و اكثر اشعارش در مرثيۀ دو پسرك صغير مقتولش، قثم و عبدالرحمان بوده است. چنان كه پس از معاويه بعد از قضيۀ حكمين، ضحاك بن قيس و بسر بن ارطاة را به همراهى لشكر براى قتل شيعيان على عليه السلام برگماشت كه هركجا يابند و هركس كه باشد، به قتل آرند. بسر به يمن رفت. عبيدالله را، كه از طرف حضرت على عليه السلام والى آن نواحى بوده، نديد. به خانه اش هجوم آور شد و دو پسرك مذكور او را ذبح نمود. مادرشان، ام حكيم، دائماً در جزع و فزع و آه و ناله بود تا آنكه مختل المشاعر شد. در ميان قبايل و مجالس عمومى وارد گرديده و مرثيه هاى جان سوزى مى گفته كه از آنهاست:

يا من احس با بنيّ الذين هما *** كالدرتين تشظى عنهما الصدف

يا من احسّ با بنيّ الذين هما *** سمعي و قلبي فقلبي اليوم مردهف

يا من احسّ با بنيّ الذين هما *** مخ العظام فمخي اليوم مختطف

هركه مى شنيد، دل كباب مى شد و اشك ديده اش جارى مى گشت تا آنكه روزى مردى يمانى، كه كبر و غرور جاهليّت در سر داشته، قضيه را شنيده و نزد بسر رفت و طورى با وى رفتار كرد كه محل اطمينان شد؛ تا روزى دو پسر بسر را به صحراى اوطاس، كه از ديار هوازن بوده و وقعۀ حنين نيز در آنجا وقوع يافته است، برده و هر دو را كشت و فرار كرد و اين 300 اشعار را همى خواند:

يا بسرُ بسرُ بنى ارطاة ما طلعت *** شمس النهار و لا غابت عن الناس

خير من الهاشميين الذين هما *** عين الهدى و حمام الاسوق القاسي

ما ذا اردتَ الىٰ طفلي مولهة *** تبكي و تنشد من اثكلت فى النا س

اما قتلتهما ظلما فقد شرقت *** من صاحبيك قنا تى يوم اوطاس

فا شرب بكأسهما ثكلاكما شربت *** ام الصبيين اوذاق ابن عباس

گويند كه حضرت على عليه السلام بعد از قتل پسران ام حكيم جزع كرده و در نفرين قاتل ايشان فرمود: «اللهم اسلبه دينه و لاتخرجه من الدنيا حتى تسلب عقله». اينك دعا مستجاب گرديد و بسر به هذيان مبتلا شد. شمشير چوبينى به دست گرفته و به مشك پربادى مى زد تا آنكه خسته مى شد.

منابع: فواز، زينب بيت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 55؛ بيروتى، بشير يموت، شاعرات العرب، ص 178.

4686. ام حكيم مخزوميه

از صحابيات نسوان و دختر حارث بن هشام مخزومى از رؤساى قريش و زن عكرمة بن ابى جهل است. جسرى كه در مرج الصفر نزديكى شام به طرف حجاز واقع و به «قنطرۀ ام حكيم» معروف است، بدو منتسب مى باشد. روز فتح مكّه اسلام را قبول كرد و براى شوهر مذكور خود كه عداوت سخت با اسلام داشته و بعد از فتح مكّه به سمت يمن فرار كرده بود، امانى از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گرفت. از دنبال شوهر رفته و از امان مستحضرش كرد. به حضور آن حضرت عودتش داده و سبب اسلام وى گرديد. پس از آنكه عكرمه در غزوۀ يرموك مقتول شد، با خالد بن سعيد صحابى ازدواج كرد و خالد نيز در وقعۀ اجنادين (كه موضعى است از شام و محل محاربۀ روميان و مسلمين) مقتول شد و ام حكيم نيز با ستون خيمه هفت تن از دشمنان را به قتل آورد.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 37؛ اعتمادالسلطنه،

محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 42.

4687. ام خارجه

دو زن از صحابيات نسوان و يكى ديگر هم از قبيلۀ بجيله و از زنان زمان جاهليّت بوده است. ازآن رو كه تزويج و نكاح هر مردى را به زودى قبول مى كرد، در اين موضوع ضرب المثل و «اسرع من نكاح ام خارجه» از امثال دايره بوده و در هر امرى كه زودتر و بى زحمت انجام يابد، استعمال نمايند. نام اين زن 301 «عمرة بنت سعد بن عبدالله بن قداد بن ثعلبه» مى باشد. هر مردى كه طالب ازدواجش بود، نزد وى رفته و مى گفت:

«خطب»؛ پس عمره مى گفت: «نكح». آن مرد مى گفت: «انزلى». عمره مى گفت: «انخ»؛ پس آن مرد شب در پيش وى مى بود و اختيار مفارقت با خود عمره بوده است. بدين روش چهل و چند شوهر كرده و از چندين پدر بيست و چند پسر برآورد كه هريكى سرسلسلۀ يكى از قبايل معروفۀ عرب بوده و يكى از ايشان، كه از شوهر بكر بن يشكر قيس بن غيلان نامى بوده، «خارجه» نام داشت. اينك به جهت انتساب اين پسرش، خارجة بن بكر، به كنيۀ «ام خارجه» مشتهر گرديد و خارجه بطن بزرگى است از عرب، مثل پسران ديگر از شوهران ديگر و چنان كه اشاره شد، به هر مردى كه تزويج مى كرد، اختيار مفارقت و اقامت آن مرد با خود عمره بود. اگر از او راضى مى بود، نزد او مى ماند، والاّ رهايش كرده و شوهر ديگر اختيار مى نمود و علامت رضا هم آن بوده كه صبح آن شب صبحانه و طعامى براى آن شوهر تهيه مى نموده است.

منابع: ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، [ج 1، ص 361]؛ جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 153-154].

4688. ام خالد بربريه، حبيبه

مادر داوود بن حسن مثنّى مى باشد. اينك كنيۀ «ام داوود» نيز داشته است و محتمل است كه نام ام داوود «فاطمه بنت عبدالله بن ابراهيم» بوده و «حبيبه» نام دايه و مادر رضاعى او باشد؛ به هرحال، پسرش، داوود بن حسن بن امام حسن مجتبى عليه السلام، از اصحاب حضرت باقر و صادق عليهما السلام و ممدوح علماى رجال و صاحب دعاى معروف به «عمل ام داوود» است كه حضرت صادق عليه السلام براى خلاص از زندان تعليمش فرموده؛ به شرحى كه در كتب ادعيّه مذكور و عمل استفتاح نيمۀ رجب در ميان عامّه نيز مشهور است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 13، ص 472 و 478؛ كتب رجاليه.

4689. ام خالد نميريه

از عقلاى زنان عرب مى باشد كه در عقل و هوش و ذكاوت و حسن تدبير در قبيلۀ بنى نمير شهرتى بسزا داشت. در مرثيۀ پسر خود، خالد، كه در يكى از غزوات درگذشته و در غربت به خاك رفته، گويد:

اذا ما اتتنا الريح من نحو ارضه *** اتتنا بريا ت نصاب هبوبها

اتتنا بمسك خالط المسك عنبر *** و ريح خزامي باكرتها جنوبها

302 احسن لذكراه اذا ما ذكرته *** و تنهل عبرات تفيض غروبها

و اسم و زمان و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربابت الخدور، ص 57.

4690. ام الخيار (قرن 2 ه‍. ق)

كنيۀ زن و دخترعموى ابوالنّجم، شاعر معروف عهد اموى (متوفى به سال 130 ه‍. ق) است. نامش به دست نيامد و شايد كه نام اصلى اش هم «ام الخيار» بوده باشد. او پيرى و ضعف و ناتوانى و آثار پيرى را به شوهرش طعن مى كرد. اينك ابوالنجم هم اشعارى در اين موضوع گفته كه بعضى از آنها در مبحث كل از مغنى و احوال مسنداليه از مختصر و مطوّل تفتازانى و بعضى از كتب ديگر مذكور و از آن جمله است:

قد اصبحت ام الخيار تدّعي *** عليّ ذنبا كله لم اصنع

شرح حال ابوالنجم را در باب اوّل (القاب) همين كتاب به عنوان راجز، فضل بن قدامه نگارش داده ايم.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 38؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 44.

4691. ام الخير بغداديه (... - 640 ه‍. ق)

از مشاهير محدّثين و علماى نسوان عامّۀ قرن هفتم هجرى بغداد مى باشد كه در فقه و حديث يدى طولا داشته و به تدريس و افادات علميّه مشغول بود. از ابن البطى و ابوالمظفر كاغذى و بعضى از اكابر ديگر اخذ علم حديث كرده است. از اساتيد و مشايخ اجازۀ اسماعيل بن عساكر و ابن شحنه و قاضى تقى الدين سليمان و جمعى

ديگر از افاضل وقت محسوب و علاوه بر مراتب علميّه، بسيار زاهد و متّقى بوده و چندين مرتبه حج نموده است. ازآن رو كه اوصاف حميده و اخلاق پسنديدۀ او كه جمال حقيقى انسان است، وسيلۀ مفاخرت زنان مى باشد، به لقب «جمال النساء» شهرت داشته و در سال 640 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 38 و 80؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 44 و 89؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1034.

4692. ام الخير، بنت الحريش (الحريس خ ل) (قرن 1 ه‍. ق)

بن سراقه يا رقيه، از طبقۀ تابعين زنان كوفه مى باشد كه فيض حضور مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را درك نكرده، ولى با اصحاب ملاقات نموده است. با سخن سرايى و نطق و جربزه و ذكاوت و فصاحت و بلاغت و محبت و ولايت 303 حضرت على عليه السلام معروف و در محاربۀ صفّين ملتزم طرف آن حضرت بوده و نطق هاى مؤثّر و مهيجى در ترغيب و تشجيع لشكر به محاربۀ معاويه مى نموده است. اين بود كه بعد از شهادت آن حضرت، از طرف معاويه در شام احضار و نخست به بهانۀ آن نطق ها تهديد و اخيراً تلطيف شد. باز به كوفه مراجعت نمود و تا آخر عمر با كمال عزّت مى زيست و مكالمات او با معاويه را موكول به كتب مربوطه مى دارد.

منابع: فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 57؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 45؛ ابن طيفور، احمد، بلاغات النساء، ص 36.

ام الخير بنت صخر --> ام الخير، سلمى

4693. ام الخير، بنت عبداللّٰه بن امام محمد باقر عليه السلام (قرن 2 ه‍. ق)

از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بوده است.

4694. ام الخير، بنت يوسف

دو نفر از محدّثين زنان و از مشايخ سيوطى بوده اند.

4695. ام الخير، خديجه (... - 730 ه‍. ق)

از محدّثين بوده و در انشا و حسن خط نيز مهارت داشت. اجازه ها را با خط خودش مى نوشته و به «ضوءالصباح» ملقّب بوده و در 730 ه‍. ق درگذشت.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 45 و ج 2، ص 39.

ام الخير، رابعۀ عدويه --> رابعۀ عدويه

4696. ام الخير، زينب

بنت ابراهيم، نيز از محدّثين و از مشايخ سيوطى بوده است.

4697. ام الخير، سلمى

بنت صخر بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مرة بن كعب، از صحابيّات زنان و مادر ابوبكر خليفه بوده و عمر زياد نموده است. از شوهرش، ابوقحافه و پسرش، ابوبكر، ارث برده و نسب ابوبكر در جدّ ششمين مادرى اش، مرة، با نسب مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله متحد مى باشد؛ چنان كه نسب پدرى اش نيز، كه در عنوان ابوقحافه اشاره شد، به همين نحو بوده و 304 ابوبكر از هر دو طرف تيمى النسب مى باشد.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 40؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 47.

4698. ام الخير، هاجر

از محدّثين و مشايخ سيوطى است.

ام داوود، حبيبه يا فاطمه --> ام خالد بربريه

4699. ام الدرداء، خيره

بنت ابوحدرد اسلميه و زن ابوالدرداء عامر بن حارث سابق الذكر، از فضلا و عقلاى نسوان صحابيه بوده كه احاديث بسيارى از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و شوهر مذكورش استماع و روايت نموده است.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 40؛ فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 529؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 47.

4700. ام الدرداء هجيمه

بنت حبى اوصابيه يا وصابيه، زن ديگر ابوالدرداء فوق بوده كه او را بعد از رحلت

حضرت رسالت صلى الله عليه و آله تزويج كرده است. او نيز محدّث عالم زاهد بود. از سلمان و شوهر خود روايت نموده و پيوسته به نماز و عبادت اشتغال داشت. دوستدار مجلس علما بود. شش ماه در بيت المقدس و شش ماه در دمشق اقامت مى نمود. هشتاد سال عمر كرد. بعد از وفات شوهرش در دمشق درگذشته و در باب الصغير مدفون گرديد.

او را در مقابل هووى مذكور فوق «ام الدرداء صغيره» گويند.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 40؛ فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 529؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 47.

4701. ام ذر

زن ابوذر غفارى سابق الذكر است.

4702. ام ذريح عبديه (قرن 1 ه‍. ق)

از اصحاب حضرت على عليه السلام بوده است. آن حضرت روز جمل مصحفى به جوان مسلم بن عبدالله نامى دادند كه اهل جمل را به احكام و محتويات آن دعوت نمايد؛ پس ايشان دست هاى مسلم را بريده و خودش را كشتند و ام ذريح در اين باب گفت:

يا رب ان مسلما اتاهم *** بمصحف ارسله مولاهم

للعدل والايمان قد دعاهم *** الى كتاب اللّه لايخشاهم

فخضبوا من دمه ظباهم *** و امهم واقفة تراهم

تأمرهم بالغى لاتنهاهم

بعضى اين اشعار را با اندك تفاوتى به مادر مسلم نسبت داده اند و نام ام ذريح به دست نيامد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 626، نقل از ابن ابى الحديد.

305 ام الرداء --> ام الدرداء هجيمه

بعضى تصحيفاً «ام الرداء» نوشته اند.

4703. ام رعلۀ قشيريه (قرن 1 ه‍. ق)

زنى بوده فصيح شاعر، صاحب طبعى موزون از صحابيات نسوان. روزى به عرض

حضرت رسالت صلى الله عليه و آله عرضه داشت: «السلام عليك يا رسول الله و رحمة اللّه و بركاته انا ذوات الخدور و محل ازر البعول و مربيات الاولاد و ممهدات الامهاد و لاحظ لنا فى الجيش فعلمنا شيأ يقربنا الى اللّه عز و جل»؛ پس آن حضرت فرمود: «اگر شما زنان از ذكر خدا غافل نباشيد و چشم خود را از ديدن نامحرم ببنديد و طورى تكلّم نكنيد كه مردى بيگانه صداى شما را بشنود، مأجور و مثاب خواهيد بود».

ام رعله بعد از رحلت آن حضرت، حسنين عليهما السلام را در بر گرفته و كوچه هاى مدينه را گرديده و اشك مى ريخته است و چون به در خانۀ حضرت فاطمه عليها السلام رسيد، اين بيت را انشا نمود:

يا دار فاطمة المعمور ساحتها *** هيّجت لى حزنا حُيِّيت من دار

اسم و سال وفات ام رعله به دست نيامد.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 41؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1035؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 48.

4704. ام رومان، دعد (... - 7 ه‍. ق)

كنانيه، زن ابوبكر خليفه، دختر عامر بن عويمر بن عبدشمس، مادر عبدالرحمان و عايشه از قبيلۀ بنى كنانه و از محدّثين و صحابيات نسوان بوده و داماد بودن حضرت رسالت صلى الله عليه و آله براى او شرافتى است بزرگ. در سال 4 يا 5 يا 6 يا 7 و يا بعد از 8 ه‍. ق درگذشت و آن حضرت بر جنازه اش نماز خواند و رومان به ضمّ اوّل است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 13، ص 481؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 38.

4705. ام ريطه

بنت كعب بن سعد بن مرة بن لوى بن غالب، كه لقبش «جعراء» يا «خضراء» يا «خرقاء»، نامش «ريطه» يا «رايطه» يا «خطيئه» بوده و فقط در مرصّع «ام ريطه» نوشته است؛ به هرحال، بسيار سفيه و احمق و در حماقت ضرب المثل بود. دوكى داشته به قدر يك ذراع كه خود و كنيزانش از صبح تا ظهر با آن دوك پشم و نخ ريسيده و ريسمان تابيده و عصر بازهم آن را باز مى كردند و همه روزه اين رويۀ احمقانه را 306 معمول مى داشتند و

آيۀ شريفۀ (وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهٰا) (نحل، 9(2) نيز به موجب يك روايت باقرى عليه السلام اشاره به همين زن مى باشد كه نقض و برهم زدن عهد و پيمان را كه در آيۀ قبلى نهى از آن شده، تشبيه به كار احمقانۀ اين زن كرده است؛ يا موافق قول بعضى، لازم نيست كه چنين زنى در خارج وجود داشته باشد و مقصود از آيه هم مجرد تمثيل و تشبيه نقض عهد به كار احمقانۀ زنى است كه صفتش اين چنين باشد.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 187]؛ اطلاعات متفرقه.

4706. ام سعيد احمسيه (قرن 2 ه‍. ق)

از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بوده و روايتى هم از آن حضرت نموده است.

4707. ام سعيد سعدونه يا سعدويه

بنت عصام حميرى، از ادباى زنان اندلس مى باشد كه در علم و فضل داراى مقامى عالى بود و قوۀ حافظۀ كامل داشت. گويند در باب نعال حضرت رسالت صلى الله عليه و آله سؤالى از اديبى كردند و چون آن اديب به زيارت آن مشرف نشده و اطّلاعى در اين موضوع نداشت، در جواب گفت:

سأ لتم التمثال اذ لم اجد *** للثم نعل المصطفى من سبيل

سعدونه نيز ابيات ذيل را ضميمۀ آن شعر نمود:

لعلّنى احظىٰ بتقبيله *** في جنة الفردوس أسنىٰ مقيل

في ظل طوبىٰ ساكنا آمنا *** اسقى باكواب من السلسبيل

و امسح القلب به علة *** يسكن ما جاش به من غليل

فطالما استشفى باطلال من *** يهواه اهلُ الحب من كل جيل

مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 41؛ فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 53؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 48 و ج 2، ص 65.

ام سلمه

ام سلمه(1)

4708. ام سلمه بيگم

شيرازيّه، از اهل فضل و هنر و مؤلّف جامع الكليات است (در سير و سلوك و عرفان) كه در شيراز چاپ شده و زمان و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 69.

307 4709. ام سلمه، هند (... - 64 ه‍. ق)

بنت ابى اميه حذيفة بن مغيرة بن عبدالله بن عمر بن مخزوم قرشيۀ مخزوميه، از كبار و اجلاّى صحابه و ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد. او نخست زن ابوسلمة بن عبدالاسد مخزومى، عمّه زادۀ آن حضرت كه مادرش، بره، دختر عبدالمطلب است، بوده و چهار فرزند سلمه و عمر و دره و زينب نامى از وى داشته است و همانا «ام سلمه» گفتن او نيز به جهت همين فرزند اوّلى سلمه نام او بوده و بعد از وفات ابوسلمه در سال 2 يا ماه شوال سال 4 ه‍. ق به شرف ازدواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مفتخر و به هر دو هجرت حبشه و مدينه موفق و 328 يا 378 حديث شريف از آن حضرت روايت كرده است.

جلالت و اخلاص او نسبت به حضرت اميرالمؤمنين و صدّيقۀ طاهره و حسنين عليهم السلام مسلّم و به مدلول بعضى از اخبار وارده، بعد از جناب خديجه، افضل زوجات آن حضرت بوده و با عايشه در هنگام تصميم محاربۀ حضرت على عليه السلام مناظره كرده است.

يك غلام خود را نيز كه دربارۀ حضرت على عليه السلام بد مى گفته، با نقل مناقب و روايت احاديث نبويّۀ مشعر بر امامت آن حضرت از آن كردار ناهنجارش توبه داده و منصرف گردانيد و در فترت خلافت عثمان نيز نصايح مشفقانۀ بسيارى بدو كرده و در پايان كلامش گفت: «اين حق مادرى من بود كه نسبت به تو ادا كردم و حق تو هم


1) . ام سلمه: كنيۀ يكى از دختران هريك از حضرت امام حسين و امام سجاد و امام باقر و امام كاظم عليهم السلام و دختر حضرت باقر عليه السلام نامش «زينب» بود و يا خود ام سلمه مجهول الاسم بوده و زينب دخترى ديگر غير اوست. ام سلمه يكى ديگر از ثقات محدثين هم هست كه ابن ابى عمير به واسطۀ او از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است و او مادر مهاجر و يا محمد بن مهاجر بوده. اينك او را «ام مهاجر» هم گويند (مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 73]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 13، ص 470). (مؤلف)

اطاعت كردن است».

بالاتر از همه در جلالت امّسلمه آنكه آيۀ تطهير در خانۀ او نازل شد و از اهل بيت بودن او در جواب سؤالش از طرف حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مصدّق و چنانچه بس مشهور است. شهادت حضرت سيدالشهدا عليه السلام از طرف آن حضرت بدو اعلام گرديد و تربت كربلا را بدو سپردند و خون شدن آن را علامت شهادت معيّن فرمودند. خود حضرت سيدالشهدا عليه السلام 308 نيز در هنگام مسافرت عراق اين چنين كرد. ذخاير نبوت و ودايع امامت را بدو سپرد. او نيز بعد از قضيۀ شهادت، همۀ آنها را تسليم حضرت امام سجّاد عليه السلام نمود.

بالجمله، اخبار ديگر مشعر بر عظمت و جلالت ام سلمه بسيار است. به سال 63 يا 64 ه‍. ق در 84 سالگى در مدينه عازم خلد برين گرديد و در بقيع مدفون شد. بنابر اوّل، كلمۀ «محبوبه» و بنابر دويمى، كلمۀ «مهديه» مادّۀ تاريخ وفات بوده و او آخرين زنى است كه از ازواج آن حضرت نائل به رحمت الهى شده اند.

منابع: ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، [ج 2، ص 362-363]، در ضمن مثل «هو كابى الزناد»؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 72]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1036؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 49؛ ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 42 و 56.

4710. ام سليط

از اصحاب بوده و در روز احد نيز حاضر و مشك هاى پرآب را حمل و نقل مى كرده است.

4711. ام سليم

كنيۀ شش تن از نسوان صحابه بوده و موكول به كتب مربوطه هستند.

ام سليم، صاحبة الحصاة --> ام غانم

4712. ام سنان (قرن 1 ه‍. ق)

بنت جشمه يا خيثمة بن خرشيۀ مذحجيه، از شعراى عرب، موصوف به حسن ادب و در نظم و نثر قادر بود. لطافت معانى را با فصاحت الفاظ توأم مى داشت. اشعار او كه در مدح اهل بيت طهارت عليهم السلام سروده و قبيلۀ خود، بنى مذحج، را به نصرت و يارى ايشان

ترغيب و تحريص نموده، برهان قاطع اين مدّعا مى باشد.

گويند كه وقتى مروان بن حكم كه از طرف معاويه والى مدينه بوده، نوۀ پسرى ام سنان را بدون گناه در زندان كرد و كوشش ام سنان مؤثّر نشد، بلكه جوابى درشت شنيد و به ناچار به مرام استخلاص وى نزد معاويه رفت، معاويه گفت: «شنيده ام كه تو ما را فحش داده و دشمنان را بر جنگ ما مى شورانى». ام سنان گفت: «اولاد عبدمناف داراى حلمى وافر هستند. بعد از عفو و اغماض به صدد انتقام برنمى آيند و تو در بيعت اجداد خود در اين صفت حسنه اولى از ديگران مى باشى». معاويه نيز تصديق كرده و گفت: «پس اين اشعار تو كه در حق على بن ابى طالب گفته اى، چگونه است:

عذب الرقاد فمقلتي لاترقد *** والليل يصدر بالهموم و يورد

309 يا آل مذحج لا مقام فشمِّروا *** إنّ العدو لآل احمد يقصد

هذا عليّ كالهلال تحفه *** وسط السماء من الكواكب اسعد

خير الخلائق و ابن عم محمد *** ان يهدكم بالنور منه تهتدوا

ما زال اذ شهر الحروب بمظفر *** والنصر فوق لوائه ما يفقد

گفت: «يا اميرالمؤمنين! اينها همه درست است و گمان دارم كه تو در اخلاق فاضله تابع اجداد خود باشى»؛ پس يكى از حاضرين گفت: اين چگونه وقوع يابد و حال آنكه ام سنان گفته است:

اما هلكت ابا الحسين فلم تزل *** بالحقِّ تعرف هاديا مهديا

فاذهب عليك سلام ربك ما دعت *** فوق الغصون حمامة قمريا

قد كنتَ بعد محمد خلفا كما *** اوصى اليك بنا فكنتَ وصيا

امّسنان همۀ آنها را تصديق كرده و گفت: «اگر حسن ظنّى كه به شما داريم، عملى شود، حظّى وافر خواهيد برد. به خدا قسم يگانه سبب نفرت مسلمين از شما سعايت و بدگويى اين گونه اشخاص مفسد و مفتن مى باشد. بهتر آن است كه ايشان را تنزيل رتبه كرده و به اظهارات ايشان توجهى نفرماييد كه نزد خدا مقرّب بوده و محبتتان در قلوب مؤمنين جاگير خواهد شد». معاويه پرسيد: «اين جمله كه مى گويى از ته دل و از روى عقيده است و يا محض ظاهرگويى‌؟» ام سنان گفت: «خودت بهتر مى دانى و از باطن ما آگاه هستى كه واللّه على بن ابى طالب نزد ما محبوب تر از تو بود و تو هم محبوب تر از ديگران هستى». معاويه گفت: «پس ديگر از كه محبوب تر هستم‌؟»

[گفت:] «از مروان بن حكم و سعيد بن عاص». معاويه پرسيد كه من به چه سبب در نظر تو لايق اين مقام هستم‌؟ گفت: «به سبب كثرت حلم و عفو و اغماض». تا آنكه معاويه از حاجت او سؤال كرد. گفت: «مروان در مدينه حكومت عادلانه نكرده و نوۀ مرا بى سابقۀ جرم و جنايت در زندان نموده است و حكم عادلانه را درخواست مى نمايد»؛ پس معاويه قول خود او را تصديق نمود و تحقيقات ديگرى نكرد و حكمى داير به استخلاص نوه اش نگاشته و پنج هزار درهم و يك مركب بدو داده و به وطن و قبيلۀ خودش عودت داد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 13، ص 491؛ فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 60؛ بيروتي، بشير يموت، شاعرات العرب، ص 183.

310 4713. ام شريك، بنت جابر غفارى

در اعيان الشّيعة گويد: از صحابه بوده و با حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بيعت كرده و به زعم بعضى، از ازواج آن حضرت بوده است. در كنز العرفان گويد: امّشريك بنت جابر به زعم بعضى، موافق خبرى سجادى، از زنانى بوده كه به عنوان هبۀ نفس به شرف ازدواج آن حضرت مفتخر بوده؛ به شرحى كه در مطلب سيّم تحت عنوان ام المؤمنين خواهد آمد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 13، ص 496؛ سيورى، ابوعبداللّٰه مقداد، كنز العرفان، [ج 2، ص 242]، باب نكاح.

4714. ام شريك غزيله

يا غزيه بنت دودان بن عمرو (عوف خ ل) بن عامر بن رواحة بن منقذ، قرشيۀ عامريه، از محدّثين و اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله، بلكه به زعم بعضى، از ازواج آن حضرت بوده است. به قول ديگر، از زنانى بوده كه مانند امّشريك مذكور فوق به عنوان هبه به شرف ازدواج آن حضرت مفتخر بوده اند.

طبرسى نيز در اعلام الورى در مقام تعداد ازواج آن حضرت گويد: چهارمين ايشان ام شريك است كه نفس خود را بدان حضرت هبه نمود و نامش «غزيه» دختر دودان بن عوف و پيش از آن حضرت نزد ابوالعكر بن سمى ازدى بوده و پسر شريك نامى از او داشته است. در خيرات حسان گويد: ام شريك غزيه درخواست كرد كه داخل زوجات طاهرات باشد؛ اما به مقصود خود نائل نگرديد و به هرحال، ظاهر آن است كه اين

ام شريك غير از ام شريك مذكور فوق است.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 73]؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 197؛ خزرجى، احمد بن عبداللّه، خلاصة تذهيب الكمال فى اسماء الرّجال، ص 429.

4715. ام صالح، عباسه

بنت فضل، زن ابن حنبل احمد سابق الذكر (متوفّى به سال 241 ه‍. ق) و از محدّثين نسوان است كه بسيار صالح بود. يك پسر صالح نام از شوهر مذكورش داشته كه به قضاوت اصفهان منصوب شد و با شوهر مذكورش با كمال موافقت مى گذرانيده است. بعد از وفات او احمد مى گفته كه سى سال با يكديگر به سر برديم و در هيچ حرفى مابين ما مخالفتى نشد.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 176.

311 4716. ام عاصم (قرن 1 ه‍. ق)

بنت عاصم بن عمر بن خطّاب، زن عبدالعزيز بن مروان بن حكم و مادر عمر بن عبدالعزيز مشهور است. به عدل و صلاح معروف و داراى اخلاق خوب بود. بعد از وفات او خواهرش، حفصه، با عبدالعزيز تزويج كرد و چون اخلاقش مثل ام عاصم نبود، كسان عبدالعزيز از وى بددل بودند و مى گفتند: «ليت حفصه من رجال ام عاصم»؛ سپس همين جمله مثل جارى گرديد؛ يعنى كاش حفصه نيز از عرق خواهرش، ام عاصم مى بود.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 43؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 52؛ ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، [ج 2، ص 154].

4717. ام عاصم، جميله

بنت ثابت بن ابى افلح و خواهر عاصم بن ثابت صحابى انصارى و زن مطلّقۀ عمر بن خطّاب بود. يك پسر عاصم نامى از عمر داشته و نام اصلى او «عاصيه» بوده است كه بعد از قبول اسلام، از طرف حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مبدّل به «جميله» گرديد.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 51.

4718. ام عبد

مجهول الاسم و مادر عبدالله بن مسعود صحابى معروف به «ابن ام عبد» است.

4719. ام عبدالرحمان بن عوف

نامش «شفا خانم» بود. هنگام ولادت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله نزد حضرت آمنه خاتون بوده و خوارق عادات و حالات عجيبۀ نورانيه را كه در آن حال به ظهور آمده، او نيز ديده است.

4720. ام عبدالرحمان بن محمد (... - 733 ه‍. ق)

هم نامش «حبيبه» و از محدّثين قرن هشتم هجرت و از مشايخ اجازۀ صلاح الدين صفدى بوده و در 733 ه‍. ق درگذشته است.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 98 و ج 2، ص 113؛ كتب رجاليه.

4721. ام عبدالله، دختر قاضى شمس الدين عمر (... - 717 ه‍. ق)

بن وجيه الدين اسعد بن ابى البركات شامى حنبلى، از مشاهير محدّثين قرن هشتم هجرت مى باشد كه صحيح بخارى و مسند امام شافعى را از ابوعبدالله زبيدى سماعاً اخذ كرد. صحيح بخارى را بارها درس گفته و مرجع استفادۀ جمعى از افاضل وقت بوده است. دو مرتبه به حج رفته و چهار شوهر كرده و او را «وزيره» و «ست الوزرا» نيز مى گفتند و در سال 716 يا 717 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 129؛ فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 239؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 55.

312 ام عبدالله، عايشه بنت ابى بكر --> ام المؤمنين، عايشه

4722. ام عبدالله، فاطمه (قرن 1 ه‍. ق)

بنت الحسن المجتبى عليه السلام، حرم مطهّر حضرت سجّاد عليه السلام و والدۀ معظّمۀ حضرت باقر عليه السلام بوده و حضرت باقر اوّلين حسينى مى باشد كه نسل سبطين عليه السلام در وى به هم پيوسته است؛ چنانچه عبدالله محض بن حسن مثنى بن الحسن المجتبى عليه السلام نخستين حسنى است كه داراى اين شرف مى باشد. مادر فاطمه هم اسماء بنت عبدالرحمان بن

ابى بكر بوده. يكى از بنات طاهرات حضرت امام حسين عليه السلام نيز كنيۀ «ام عبدالله» را داشته است.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 58؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 154.

4723 و 4724. ام عثمان (قرن 1 ه‍. ق)

از محدّثين و اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و دختر سفيان يا ابوسفيان است. يكى از اصحاب حضرت صادق عليه السلام نيز اسم «جويريه» و كنيۀ «ام عثمان» داشته است.

منابع: خزرجى، احمد بن عبداللّه، خلاصة تذهيب الكمال فى اسماء الرّجال، ص 429؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 13، ص 497.

4725. ام عزالدين (... - 700 ه‍. ق)

بنت شيخ صدرالدين اسعد بن عثمان بن اسعد، از مشاهير محدّثين عامّه مى باشد كه لقب «ست الامناء» داشت. از جدّ خود روايت حديث نموده و از مشايخ علم الدين برزالى، استاد صلاح الدين صفدى، بوده و در سال 700 ه‍. ق درگذشته است.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 51.

4726. ام عطيه

كنيۀ چند تن از نسوان اصحاب است.

4727. ام عقبه

زن غسان بن جهضم كه از زيباترين زنان عصر خود و از حيث اخلاق و صفات حميده نيز اجمل و اكمل ايشان بود. شوهرش، غسان، نيز به همين جهت، مفتون و مجذوب او بوده است. در حين وفات خود با حسرت تمام بر وى نگريسته و گريه مى كرد و مى گفت: «چند شعرى به تو گفته و در آنها از چگونگى رفتار تو كه بعد از مرگ من معمول خواهى داشت، سؤال كرده ام و سوگندت مى دهم كه راست جوابم بدهى». ام عقبه گفت: «به خدا سوگند كه دروغت نخواهم گفت»؛ پس غسان اين اشعار را فروخواند:

اخبرى بالذى تريدين بعدى *** ما الذى تضمرين يا ام عقبة

313

تحفظينى من بعد موتى لما قد *** كان مني من حسن خلق و صحبة

ام تريدين ذا جمال و مال *** و أنا فى الترب رهن سجن و غربة

ام عقبه گفت:

قد سمعنا الذى تقول و ما قد *** خفته يا خليل من أمّ عقبة

سوف ابكيك ما حييت بشجو *** و مراث اقولها و بندبة

غسان گفت:

انا واللّه واثق بك لكن *** ربما خفت منك غدر النساء

بعد موت الازواج يا خيرَ من عو *** شر فارعىٰ حقى بحسن وفاء

اننى قد رجوت ان تحفظى العه‍ *** د فكوني ان رمت عند رجائى

تا آنكه غسان مرد و ام عقبه را از چندين جا خواستگارى نمودند. در جواب گفت:

ساحفظ غسا نا على بُعد داره *** و ارعاه حتى نلتقى يوم نحشر

و انى لفى شغل عن الناس كلهم *** فكفوا فما مثلي من الناس (بمن مات خ ل) يغدر

سابكى عليه ما حييت بعبرة *** تجول على الخدين منى فتكثر (فتهمر خ ل)

تا آنكه مردم به اصرارات خودشان افزودند. ام عقبه نيز به ناچار قبول كرد. در شب زفاف، غسان را در خواب ديد كه اين اشعار را مى خواند:

غدرتِ و لم ترعي لبعلك حرمة *** و لم تعرفى حقّا و لم تحفظي عهدا

و لم تصبرى حولا حفا ظا لصاحب *** حلفت له يوما و لم تنجزى وعدا

غدرت به لما ثوى فى ضريحه *** كذلك ينسىٰ كل من سكن اللحدا

امّ‌عقبه با وحشت بسيار از خواب بيدار شد؛ به طورى كه گويا غسان حاضر بود و در پاسخ استفسار از سبب آن گفت: «غسان زندگانى را براى من تيره و تار كرده و ديگر رغبتى در فرح و سرورم نگذاشت كه در خوابم آمد و اين اشعار را خواند»؛ پس آنها را تكرار كرده و مى گريست و زنان نيز مشغولش مى كردند تا آنكه ايشان را اغفال كرده و كاردى به دست گرفت و خودش را ذبح نموده و فداى دوست خود گرديد. اسم و زمان ام عقبه به دست نيامد.

منابع: فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 60.

4728. ام عقيل، فاطمه

بنت اسد بن هاشم بن عبدمناف، قرشيۀ هاشميه، والدۀ معظّمۀ حضرت على بن

ابى طالب عليه السلام و سه برادر والاگهر آن سرور، 314 طالب و عقيل و جعفر مى باشد كه در مكّۀ معظّمه به قبول دين اسلام مفتخر گرديد. در حضور حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به مدينۀ منوره مهاجرت كرده و هم در آن ارض اقدس به رحمت ايزدى نائل و در بقيع مدفون شد. شعر معروف:

انت تكون ماجد نبيل *** اذا تهب شمأ ل بليل

كه در كتب ادبيّه براى زيادتى «كان» مابين مبتدا و خبر شاهد است، از او مى باشد كه در كودكى عقيل به همين شعرش مشغول مى ساخته است.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 44؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 53؛ اطلاعات متفرقه.

4729. ام العلا (... - حدود 500 ه‍. ق)

بنت يوسف نام تاجر اندلسى، از ادبا و شعراى موضع وادى الحجاره نامى از بلاد اندلس است كه اديب فصيح عاقل، داراى حسن و جمال و ادب و كمال و طبعى سرشار، با فصاحت و فطانت مشهور بوده و از اوست كه در مدح خاندانى گفته است:

كل ما يصدر عنكم حسن *** و بعلياكم تُحلى الزمن

نعطف العين على منظركم *** و بذكراكم تلذ الاذن

من يعيش دونكم فى عمره *** فهو في نيل الاما نى يغبن

نيز به پيرمردى كه عاشق وى بوده، نوشته است:

الشيب لاينجع فيه الصبا *** بحيلة فاسمع الىٰ نصحى

فلاتكن اجهل من فى الورى *** يبيت فى الحب كما يضحى

در حدود سال 500 ه‍. ق يا اوايل قرن ششم هجرت در وادى الحجاره درگذشت.

منابع: فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 54؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 53؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1036.

4730 و 4731. ام على، تقيه ارمنازيه(1)(... - 579 ه‍. ق)

بنت ابوالفرج غيث بن على بن عبدالسلام، سلمى ارمنازى، زن حمدون معروف به


1) . ارمناز: (به فتح الف و ميم) شهرى است قديم در پنج فرسخى حلب و يا از توابع شهر صور در ساحل بحر شام. (مؤلف)

«فاضل» و مادر ابوالحسن تاج الدين على بن حمدون مى باشد كه در علم و فضل و شعر و فصاحت شهرتى بسزا داشت. وقتى، در اسكندريّه ملازم خدمت سلفى احمد سابق الذكر بود. روزى مكتوبى را ديد كه سلفى بدين مضمون نوشته است: «در حجره اى كه ساكن بودم، پايم به ميخى برخورد و 315 زخم شد و دخترك كوچك مقنعۀ خود را به پايم بست»؛ پس تقيه به مجّرد ديدن آن مكتوب، بالبديهه انشا نمود:

لو وجدت السبيل جدت بخدى *** عوضا عن خمار تلك الوليدة

كيف لى ان اقبل اليوم رجلا *** سلكت دهرها الطريق الحميدة

قصايد و قطعات فصيح و آبدار وى بسيار بوده و در شوال 579 ه‍. ق در 74 سالگى درگذشت.

پسرش، تاج الدين مذكور، نيز از ادباى وقت و از تلامذۀ سلفى فوق بود. در نحو و علم قرائت دستى توانا داشت. هرچه را كه مى نگاشته، همت بر ضبط آن مى گماشته است.

خط خوب داشته و در صفر 603 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 1، ص 59-60]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 103؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 84.

4732. ام على (قرن 8 ه‍. ق)

زن شهيد اوّل محمد بن مكى، (متوفّى به سال 786 ه‍. ق)، عالمى بوده فاضل فقيه عابد متّقى، معروف به «ام على» كه شهيد بسيارش ستوده و مردم را به مراجعۀ او در احكام دينيّه امر مى نموده است و اسم و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 4، ش 215].

ام عمرو

ام عمرو(1)

ام عمرو، تماضر --> خنساء

4733. ام عمرو سليمى (قرن 1 ه‍. ق)

معشوقۀ جحدر بن مالك، از شعراى عرب صدر اسلام است. موقعى كه حجّاج بن


1) . ام عمرو: كنيۀ چند تن از نسوان صحابه و هم كنيۀ جندب بن عمرو، زن عثمان بن عفان بوده است. از كثرت حماقتى كه داشته، خنفسا را در دهان گذاشته و براى اينكه معما گفته باشد، از مردم سؤال مى كرد كه در دهان من چيست. (مؤلف)

يوسف (متوفى به سال 95 ه‍. ق) امر به زندانش كرد، قصيده اى گفت و به وسيلۀ بعضى از مسافرين يمامه، كه وطن معشوقه اش 316 بوده، بدو فرستاد كه از ابيات آن است:

اليس الليل يجمع ام عمرو *** و ايا نا فذاك بنا تدانى

نعم و ارى الهلال كما تراه *** و يعلوها النهار كما علاني

و در حرف «نعم» از كتاب مغنى مذكور است.

منابع: اردكانى، محمدباقر، جامع الشواهد.

ام عيسى

ام عيسى(1)

4734. ام عيسى (... - 328 ه‍. ق)

بنت ابراهيم بن اسحاق حربى سابق الذكر، عالم فقيه فاضل، در فقه ماهر بوده و فتوا مى داده و محل اعتماد اكابر بوده است. به سال 328 ه‍. ق در بغداد وفات يافته و نزد پدرش دفن شد.

منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، [ج 14، ص 442، ش 7817].

4735. ام غانم، صاحبة الحصاة

طبرسى در فصل سيّم از باب دهم كتاب اعلام الورى به سند خود از ابوهاشم داوود بن قاسم جعفرى قضيه اى نقل كرده و از محتوياتش آنكه ابوهاشم گويد: در حضور مبارك حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام بودم كه مردى يمنى جميل جسيم بلندبالا بعد از استيذان وارد شد و مورد اكرام آن حضرت گرديد. بعد از اذن، در پهلوى من نشست. آن حضرت فرمود كه اين شخص از اولاد زن اعرابيۀ صاحبۀ حصاتى (سنگ ريزه) است كه پدران من بر آن مهر زده اند؛ پس امر به احضار آن سنگ نمود. آن شخص نيز سنگ كوچكى بيرون آورد كه در يك طرف آن جاى صافى بود. آن حضرت مهر مبارك خود را بر آن زد و جملۀ «الحسن بن على» با خطّى روشن و خوانا بر آن نقش بست.

ابوهاشم گويد: از اسم وى استفسار نمودم. گفت: «مهجع بن صلت بن عقبة بن سمعان


1) . ام عيسى: كنيۀ يكى از صحابيات نسوان و نيز كنيۀ دختر هادى، خليفۀ عباسى، زن مأمون و يكى هم دختر عبدالله و از اصحاب امام صادق عليه السلام بوده است. (مؤلف)

بن غانم بن ام غانم اعرابيۀ يمانيۀ صاحبۀ حصاتى كه اميرالمؤمنين عليه السلام بر آن مهر زده است»؛ پس آن شخص برخاست و رفت و در وقت رفتن مى گفت: (رَحْمَتُ اَللّٰهِ وَ بَرَكٰاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ اَلْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ)(1)317 (ذُرِّيَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ‌).(2)شهادت مى دهم كه حق امامت تو مانند امامت حضرت اميرالمؤمنين و ديگر ائمّۀ طاهرين عليهم السلام واجب و ثابت است. حكمت و امامت به تو منتهى است. همانا ولىّ‌اللّه هستى و كسى را در نشناختن تو بهانه و عذرى نمى باشد».

در اعلام الورى بعد از اين همه، از ابوعبدالله بن عياش (احمد بن محمد بن عياش صاحب كتاب مقتضب الاثر) نقل كرده كه ابن صاحبة الحصاة ام غانم غير از صاحبة الحصاة ام الندى حبابة بنت جعفر والبيۀ اسديه است؛ نيز غير از صاحبة الحصاة ام سليم قارية الكتب مى باشد كه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بر سنگ ريزه اى كه در دست داشته، مهر زده اند و زمان ام سليم پيش از زمان ام غانم و ام الندى بوده و در پايان كلام خود گويد: صاحبة الحصاة سه تن بوده اند و از هريكى از ايشان قضيه اى نقل شده كه نقل آنها موجب اطاله است.

نگارنده گويد: ظاهر، آن است كه لفظ «ام سليم» از سهو قلم طبرسى و يا كاتب نسخه است، والاّ صاحبة الحصاة قارية الكتب كنيۀ «ام اسلم» داشته و ما نيز به همين عنوان به طور اجمال تذكّرش داديم و تحقيق زائد موقوف به تتبّع و موكول به كتب مبسوطۀ مربوطه است.

منابع: طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 73]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 13، ص 487 و ج 14، ص 5.

ام الفتاوى، مصطفى بن شمس الدين --> اخترى

4736. ام الفتى (قرن 1 ه‍. ق)

مادر همان جوانى است كه در محاربۀ جمل قرآن مجيد را از طرف حضرت على عليه السلام به ميدان كارزار برده و دست راست او را قطع نمودند؛ پس قرآن را به دست چپ گرفته و آن را نيز قطع كردند؛ ناچار قرآن را با سينه حفظ مى نموده تا آنكه به شهادت رسيد و


1) . هود، 73.

2) . آل عمران، 34.

مادرش گفت:

لاهمّ ان مسلما دعاهم *** يتلو كتاب اللّه لايخشاهم

و امهم قائمة تراهم *** تأمرهم بالقتل لاتنهاهم

قد خضبت من علق لحاهم

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 54؛ ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 45.

318 4737. ام فروه، فاطمه يا قريبه (قرن 2 ه‍. ق)

بنت قاسم بن محمد بن ابى بكر، از ازواج حضرت امام محمد باقر عليه السلام و مادر والاگهر عبدالله و حضرت امام صادق عليه السلام و ملازم تقوا و حسن عمل بود. در عداد ثقات معدود و مادرش هم اسماء بنت عبدالرحمان بن ابى بكر است و هريك از پدر و مادرش نوۀ ابوبكر بن ابى قحافه بوده و به همين جهت، امام صادق عليه السلام فرموده است: «ولدنى ابوبكر مرتين»؛ يعنى من از دو جهت به ابوبكر پيوند دارم. بارى، يكى از دختران حضرت صادق عليه السلام نيز كنيۀ «ام فروه» داشته است.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 154؛ ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 59؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 14، ص 7.

4738. ام الفضل، زينب (قرن 3 ه‍. ق)

بنت عبدالله مأمون، هفتمين خليفۀ عباسى (198-218 ه‍. ق)، مى باشد كه در كمال و علم و ادب نادرۀ زمان بود و با كمال ميل و رغبت و اصرار تمام خود مأمون در حدود هشت سالگى حضرت امام محمد تقى عليه السلام بدان حضرت تزويج شده است و آن همه كارشكنى عبّاسيان و اهتمام تمام ايشان كه در موقوف داشتن و برهم زدن اين كار با وسائل مختلفه به كار مى بردند، بى اثر و بى نتيجه گرديد. قضيۀ امتحان آن حضرت (با سؤال حكم شرعى قتل صيد در حال احرام)، كه آخرين تدبير ايشان در برهم زدن اين كار بود و منفعل شدن قاضى القضات يحيى بن اكثم كه سائل آن مسئله بوده، مشهور و در كتب مربوطه مذكور است.

منابع: اطلاعات متفرقه.

4739. ام الفضل، لبابه

بنت حارث بن حزن بن بجير هلاليه، از اولاد عبدالله بن هلال بن عامر بن صعصعه و زن عباس بن عبدالمطلب، خواهر پدرى و مادرى حرم مطهّر حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و از اصحاب آن حضرت بوده است. گويند اوّل زنى مى باشد كه بعد از خديجۀ كبرى به شرف اسلام مشرّف شد. آن حضرت به ديدن او مى رفته و او به نام «فضل» و «عبدالله» و «معبد» و «عبيدالله» و «قثم» و «عبدالرحمان» و غيره چندين پسر از عباس داشته است. 319 گويند زنى مثل شش پسر مذكور را نزاييده و چون داراى شش فرزند گرديد، در حق او گفتند:

ما ولدت نجيبة من فحل *** كستة من بطن ام الفضل

اكرم بها من كهلة و كهل *** عم النبى المصطفى ذى الفضل

و خاتم الرسل و خير الرسل

چون بزرگ ترين اولاد لبابه فضل بود، اينك به «ام الفضل» و شوهرش، عباس، نيز به «ابوالفضل» مكنّى گرديدند. عبداللّه بن عباس را نيز كه تربيت شدۀ حضرت على عليه السلام و صاحب تفسير معروف به تفسير ابن عباس است، به مناسبت اينكه خلفاى عبّاسيّه از نسل وى بوده اند، «ابوالخلفا» و «ابن سيدالناس» هم نامند.

مخفى نماند ام الفضل را در مقابل خواهر ديگرش كه او نيز «لبابه» نام داشت، «لبابۀ كبرى» و خواهرش را «لبابۀ صغرى» گويند. اينكه بعضى نام پدر ام الفضل را «حارث بن عبدالمطلب» نوشته اند، علاوه بر اشتباه تاريخى، منافى تزويج او با عباسى است كه در اين صورت عمويش مى باشد.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 73]؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 54 و ج 3، ص 48، 105.

ام الفقراء، رابعه --> ست الفقراء

4740. ام قتال، رفيقه يا قتيله

دختر نوفل بن اسد و موافق بعضى از تواريخ و سير، از مشاهير دانشمندان زنان جاهليّت بوده است. از برادر خود، رقه، شنيده بود كه در آن اوقات پيغمبر آخرالزمان متولد خواهد شد و از ناصيۀ پدر بزرگوارش بهاء نبوت لامع و سناى رسالت ساطع

خواهد بود تا آنكه آن نور را در هنگام گردش در قبايل عرب، در جبين جناب عبدالله بن عبدالمطلب مشاهدت كرده و مفتون مواصلت گرديد و آرزومند مى بود كه بلكه حامل آن نور مقدس شده و سعادت ابدى كونين را حيازت نموده باشد. اينك در تعقيب همين مرام، بدان جناب عرض جمال نمود و با وعد و نويد بسيارى از مال، خواستار وصال گرديد، لكن تير مدّعا به هدف نخورد و بدين مضمون جواب يأس شنيد:

أما الحرام فالممات دونه *** والحلّ لا حل فا ستبينه

320 فكيف بالامر الذى تبغينه (تنوينه خ ل) *** يحمي الكريم عرضه و دينه

برخى از اهل خبر اين قضيه را به فاطمۀ شامنه و بعضى ديگر به ليلى عدويه نسبت داده اند، بدون اينكه اين ليلى يا آن فاطمه را مقيد به كنيۀ «ام قتال» داشته باشند.

از حبيب السّير نقل است كه اين خواهش و تمنّا از فاطمۀ خثعميه، دختر مرّ (با تشديد)، مى باشد كه نسبى عالى و جمال بى مثالى را دارا و علوم متنوعه را دانا و از كتب آسمانى معلومش شده بود كه نور پاك خاتم الانبيا از صلب عبدالله بن عبدالمطلب به دنيا خواهد آمد. اينك روزى سر راه آن جناب را گرفته و گفت: «چه شود كه مرا به خدمت و صحبت خود قبول كرده و صد شتر كوه پيكر را هم از اين راه مالك باشى‌؟» آن جناب فرمود كه حصول اين كار موقوف به اذن و اجازۀ پدر مى باشد؛ اما در همان شب جناب آمنه آن فيض را نائل و آن نور مقدس را حامل گرديد. روز ديگر باز فاطمه آن جناب را ملاقات كرد، ولى آن نور را در جبين مباركش نديد و بعد از استعلام مكشوف گرديد كه آمنه بدان موهبت عظمى نائل گرديده؛ پس فاطمه به شدت مغموم و افسرده شد و بدان جناب اظهار داشت كه من جوياى آن نور و طالب آن سعادت بودم. ديگر بعد از اين مرا با تو كارى نيست. قد كان ذاك مرة فاليوم لا.

گويند چون خبر ازدواج عبدالله و آمنه انتشار يافت، دويست زن از رشك و ملالت مردند. در مجمع الامثال ميدانى هم تحت عنوان مثل مشهور مذكور «قد كان ذاك مرة فاليوم لا» گويد: نخستين كسى كه اين مثل را به زبان آورده، فاطمه بنت مرّ خثعميه است كه تمامى كتاب ها را خوانده بود و هنگامى كه عبدالمطلب با پسر خود، عبدالله، در مكّه به مرام تزويج آمنه بنت وهب بن عبدمناف بن زهرة بن كلاب به خانۀ وهب مى رفتند، فاطمه در عرض راه نور نبوت را در سيماى عبدالله مشاهده كرد و از هويّت وى استفسار نمود و بعد از شناسايى، خواستار وصلت گرديد كه در مقابل، صد شتر

هم به عبدالله ببخشد؛ پس عبدالله سه مصرع اوّلى آن دو شعر مذكور فوق را فروخواند و در حضور پدر رهسپار خانۀ وهب گرديد. عقد ازدواج بين او و آمنه منعقد شد و يك روز و شب نيز در آنجا توقف كرده و آمنه 321 حامل نور مقدّس گرديد.

در اثناى مراجعت، محض اينكه آن صد شتر را حيازت كرده باشد، به فاطمه گفت كه آيا در سر آن حرف معهود خود هستى يا نه‌؟ فاطمه گفت: «قد كان ذاك مرة فاليوم لا».

اين جمله بعد از آن، مثل جارى و سارى شد و در مورد اظهار ندامت از فوات امرى استعمال نمايند؛ پس پرسيد كه از ديروز به اين طرف چه كار كردى‌؟ گفت: «پدرم آمنه بنت وهب را براى من تزويج كرد و نزد او بودم». فاطمه گفت كه من در روى تو نور نبوت را ديده و آرزومند بودم كه بلكه حامل آن نور بوده باشم، لكن حكم تقدير ازلى با تدبير من موافقت ننمود؛ پس چند شعرى در اين موضوع خواند كه حاجتى به نقل آنها نمى باشد و به جهت اهميت مطلب از تكرار بعضى از عبارات قضيه اعتذار مى نمايد. در مجمع الامثال نيز راجع به كنيۀ «ام قتال» داشتن فاطمه چيزى نگفته است.

منابع: سپهر كاشانى، محمدتقى، ناسخ التواريخ؛ ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، [ج 2، ص 51]؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 2.

4741. ام قرفه

(به كسر قاف) زنى مى باشد از قبيلۀ فزاره كه زن مالك بن حذيفة بن بدر بود. در خانۀ او پنجاه شمشير مى آويخته اند كه هريكى تعلّق به يكى از سواره هاى نامى داشته كه همۀ آن پنجاه مرد از محارم وى بوده اند و به همين جهت، «اعز من ام قرفه» و «امنع من ام قرفه» از امثال دايره و سايره گرديده است.

منابع: عسكرى، ابوهلال، جمهرة الامثال، [ج 1، ص 144]؛ ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، [ج 1، ص 506-507].

ام الكرام

ام الكرام(1)

4742. ام الكرام، بنت معتصم

بن حماد (صمادح خ ل)، صاحب و حكمران شهر مريه از بلاد اندلس بوده و از اكابر


1) . ام الكرام: كنيۀ يكى از بنات طاهرات حضرت على عليه السلام و يكى ديگر هم از نسوان اصحاب، ديگرى

ادباى اندلس به شمار مى رود. وقايعى كه مابين او و ادباى وقت به ظهور آمده، مشهور مى باشد. (1) در عروض و فنون شعرى يدى طولا داشته و نسوان عرب با وجود وى افتخار مى كرده اند. به جوان باجمالى معروف 322 به «سمسار» عاشق شده بود و در حق او گويد:

يا معشر الناس الا تعجبوا *** مما جنته لوعةُ الحب

لولاه لم ينزل بدر الدجىٰ *** من افقه العلوي للترب

حسبي بمن اهواه لو انه *** فارقنى تا بعه قلبى

اسم و زمان و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 54؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1037.

ام كلثوم

ام كلثوم(1)

4743. ام كلثوم، بنت عبدود (قرن 1 ه‍. ق)

خواهر عمرو بن عبدود معروف است كه در ادب و فصاحت و كياست و ملاحت و عقل و كمال و حسن و جمال داراى حظّى وافر و در فنون شعرى نيز توانا و قادر بود.

برادرش، عمرو، در سال پنجم هجرت در غزوۀ خندق با جمعى از قريش به محاربۀ مسلمين رفته و مبارز طلبيد؛ عاقبت موافق شرحى كه در كتب مربوطه نگارش يافته، به دست حضرت على بن ابى طالب عليه السلام عازم مقرّ ابدى خود گرديد. همين كه ام كلثوم مستحضر شد كه به دست آن حضرت مقتول شد، اصلاً جزع و فزع نكرده و گفت كه به


1) . ام كلثوم: كنيۀ چند تن از نسوان صحابه بوده كه يكى از ايشان دختر ابوبكر مى باشد؛ نيز كنيۀ يكى از بنات طاهرات حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و دو تن از بنات حضرت على عليه السلام و يكى ديگر از بنات هريك از حضرت حسين بن على و على بن الحسين عليهم السلام و دو تن هم از بنات طاهرات حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام است كه به قيد كبرى و صغرى از همديگر امتياز يابند و نام اصلى هيچ كدام به دست نيامد و شايد نام اصلى هم همين «ام كلثوم» باشد. نيز كنيۀ دختر محمد بن عثمان، سفير دويم حضرت ولى عصر - عجل الله فرجه - و كنيۀ دختر عبدالله بن جعفر بن ابى طالب كه مادرش حضرت زينب كبرى و زوجۀ عموزاده اش، قاسم بن محمد بن جعفر، بوده است؛ همچنين كنيۀ جمعى وافر ديگر بوده و اينك چندى از ايشان را تذكر خواهيم داد. (مؤلف)

دست كفو كريم مرده است؛ پس اشعارى چند انشا نمود كه از آنهاست:

لو كان قاتل عمرو غير قاتله *** لكنتُ ابكى عليه آخر الابد

لكن قاتله من لايعا ب به *** من كان يدعى ابوه بيضة البلد

من هاشم فى ذراها و هي صاعدة *** الى السماء تميت الناس بالحسد

قوم ابى اللّه الا ان يكون لهم *** مكارم الدين والدنيا بلا لدد

323 يا امَّ كلثوم إبكيه و لاتدعى *** بكاء معولة حرى على ولد

همين كه اشعار او كه مشعر بر وفور عقل و حاكى از تمايل او به دين اسلامى بوده، مسموع حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گرديد، روز فتح مكّه بعد از احضار، دعوت به دين مقدّس فرمود و او نيز از ته دل اجابت كرده و مى زيست تا در حال حيات آن حضرت درگذشت.

منابع: فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 63.

4744. ام كلثوم، بنت عقبة (قرن 1 ه‍. ق)

بن معيط يا ابى معيط ابان بن ابى عمرو ذكوان بن امية بن عبدشمس بن عبدمناف، قرشيۀ امويّه، زن عبدالرحمان بن عوف، خواهر وليد بن عقبه و خواهر مادرى عثمان بن عفان كه مادر هر دو اروى بنت كويز است. از اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و در مكّه به شرف اسلام مشرّف بوده و به دو قبله نماز خوانده است. در سال هفتم هجرت با پاى پياده به مدينۀ منوّره مهاجرت كرد. دو برادرش، وليد و عمار، به استناد صلحى كه در حديبيه منعقد و ضمناً مقرّر بوده كه مهاجرين مشركين كه از مكّه نزد حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مهاجرت مى نمايند، به خودشان رد شود، نزد آن حضرت رفته و استرداد خواهر خودشان را درخواست كردند. آن حضرت او را رد نكرده، فرمود كه اين قرارداد متعلّق به مردان است، نه زنان و در اين باب آيه نازل شد: (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا جٰاءَكُمُ اَلْمُؤْمِنٰاتُ مُهٰاجِرٰاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِإِيمٰانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنٰاتٍ فَلاٰ تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى اَلْكُفّٰارِ لاٰ هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لاٰ هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ‌) (ممتحنه، 1(0)؛ پس او را زيد بن حارثه تزويج كرد.

علت عدم جريان اين قرارداد در زنان آن است كه زن بعد از اسلام، ديگر به شوهر كافر خود حلال نبوده و قهراً آزاد و منفصل مى گردد. اصل نزول آيۀ شريفه پيش از ام كلثوم در حق سبيعه بنت حارث اسلميه، زن مسافر نامى بوده كه بعد از انعقاد صلح حديبيه، اسلام آورده و نزد حضرت پيغمبر آمد. شوهر مذكورش زن خود را مطالبه كرد؛ پس

به حكم خداوندى، به شوهر سابق مشركش رد نكرده و عمر تزويجش نمود؛ همچنين اميمه بنت بشر زن ثابت بن دحداحه اسلام آورد. نزد پيغمبر آمده و به سهل بن حنيف تزويج 324 شد و به شوهر مشرك خود رد نگرديد.

بالجمله، بعد از وقوع صلح حديبيه، مردانى را كه از مشركين اسلام آورده و نزد آن حضرت مى آمدند، به خودشان رد مى كرد. ولى زنانشان را به حكم آيۀ شريفه، بعد از امتحان صحت و بى آلايش بودن ايمان ايشان، به كسى ديگر تزويج نموده و به شوهر اوّلى مشركش رد نمى كردند و فقط مهريّه و نفقاتى را كه براى زن مذكورش انفاق كرده بوده، بدو مى دادند و بسط زائد مطلب موكول به تفاسير و كتب فقهيّه و ديگر منابع مربوطه است.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 74]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 14، ص 8.

4745. ام كلثوم، بنت على بن ابى طالب عليه السلام (قرن 1 ه‍. ق)

در تنقيح المقال گويد: ام كلثوم كنيۀ زينب صغرى بنت اميرالمؤمنين عليه السلام است كه در كربلا خدمت برادرش، حضرت حسين عليه السلام و در مراجعت به شام و مدينه با حضرت سجّاد عليه السلام نيز بوده و بسيار فهيم و بليغ و جليل القدر مى باشد. خطبۀ او كه در مجلس ابن زياد خوانده، معروف و در كتب مربوطه مذكور و بنابر مشهور، همان است كه عمر بن خطّاب تزويجش كرده است، انتهى. ظاهرش آنكه ام كلثوم بنت على عليه السلام تنها يك نفر و همان است كه در مسافرت كربلا و شام و مدينه بوده و بنابر مشهور، زوجۀ عمر بوده است؛ حتى در شرح حال زينب كبرى نيز اصلاً كنيه اى براى او ننوشته (ام كلثوم يا غيره) و در قاموس الاعلام گويد: حضرت على عليه السلام دو دختر ام كلثوم نامى داشته (غير از زينب كبرى)؛ يكى صغرى كه با عبدالله اصغر بن عقيل تزويج كرده و ديگرى كبرى كه از فاطمۀ زهرا متولد و نخست با عمر بن خطّاب و بعد از وفات عمر با عون بن جعفر طيّار تزويج كرده است.

در اعيان الشّيعة به چندين ام كلثوم قائل شده (كه از متفردات اوست)؛ چنانچه از عمدة الطّالب نقل نموده است كه مسلم بن عقيل، ام كلثوم دختر على بن ابى طالب، عمّ خود، را تزويج كرد و دختر حميده نامى از ايشان به وجود آمد؛ پس گويد: دختران حضرت

على عليه السلام كه كنيه يا اسم «ام كلثوم» داشته اند، سه يا خود چهار نفر مى باشند؛ يكى ام كلثوم صغرى كه به حكم ظن، زن عبدالله بن محمد بن عقيل بن ابى طالب است؛ ديگرى ام كلثوم كبرى، 325 زوجۀ عمر بن خطّاب و مادرش فاطمۀ زهرا مى باشد. زيد بن عمر و رقيه بنت عمر نيز از وى به وجود آمدند و اخيراً بعد از وفات خواهرش، زينب كبرى، زوجۀ عموزاده اش، عبدالله بن جعفر، گرديد و در حال حيات عبدالله پيش از سال 54 ه‍. ق وفات يافت.

سيّمى نيز همان زوجۀ مسلم بن عقيل بوده و ظاهراً او ام كلثوم وسطى مى باشد و براى هيچ يك از اين سه ام كلثوم، نامى ذكر نكرده و ظاهرش آنكه همانا نام اصلى شان نيز همين «ام كلثوم» بوده است، بلكه در ام كلثوم صغرى تصريح كرده كه نامش نيز «ام كلثوم» است. بعد از اين جمله گويد: حضرت على عليه السلام دخترى داشته زينب صغرى كه كنيه اش «ام كلثوم» بوده و قبرى هم كه در قريۀ راويه نامى در سمت شرقى دمشق شام مى باشد، بدو منسوب است؛ پس اگر اين ام كلثوم زينب صغرى همان ام كلثوم صغرى مذكوره باشد، دختر ام كلثوم نام آن حضرت سه نفر است و شايد غير او باشد كه چهار نفر خواهد شد و اين چهار نفر غير از حضرت زينب كبرى است. بعد از اين جمله گويد:

اما ام كلثوم بنت اميرالمؤمنين عليه السلام، كه در كربلا در حضور حضرت حسين عليه السلام بوده و در مراجعت از كربلا خطبه اى هم در كوفه خوانده، معلوم نيست كه كدام يك از ايشان است و همه شان محتمل است. انتهى كلامه ملخّصاً و مترجماً.

نگارنده گويد: بنابر آنكه وفات ام كلثوم كبرى مذكور پيش از سال 54 ه‍. ق باشد (چنانچه از خود اعيان الشّيعة نقل شد) و با در نظر گرفتن اينكه قضيۀ كربلا در سال 61 ه‍. ق وقوع يافته، اين احتمال منحصر به غير او مى باشد. چون رشتۀ كلام به زينب كبرى و زينب صغرى منتهى و معرفت دو مزار مقدّس زينبيۀ مصر و زينبيۀ شام محل توجه انام بوده، بلكه در مورد نذر و مانند آن محل ضرورت مى باشد كه بالفرض آن محل نذر را در كدام يك از آنها بايد معمول داشت، اينك خلاصۀ تحقيقى را كه شيخ جعفر نقدى سابق الذكر در كتاب زينب الكبرى نگاشته، با برخى از محتويات نوشته هاى بعضى از اجلاّى ديگر بعد از اعتذار از اطناب، محض تبرّك و توسّل به روحانيت مقدّسۀ ايشان زينت بخش اوراق مى نمايد:

326 حضرت زينب كبرى عليها السلام بنت حضرت على بن ابى طالب عليه السلام و فاطمۀ زهرا عليها السلام، در پنجم جمادى الاولى سال 5 يا 6 ه‍. ق و يا در ماه شعبان سال 6 ه‍. ق متولد و از طرف قرين الشرف حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به «زينب» موسوم گرديد. در اسد الغابة ابن الاثير از صحابه معدود، در مشيخۀ صدوق از روات حديثش دانسته و گويد: هرآنچه از كلمات حضرت فاطمه عليها السلام را به چندين واسطه از اسماعيل بن مهران روايت مى كنم، اسماعيل هم با سه واسطه از زينب بنت اميرالمؤمنين عليه السلام از فاطمه عليها السلام روايت مى نمايد. كنيه اش «ام الحسن» و «ام كلثوم»، اوصاف و لقبش «فاضله» و «كامله» و «موثقه» و «عارفه» و «عقيله» يا «عقيلۀ بنى هاشم» و «عقيلۀ طالبيين» و «عابدۀ آل على» و «عالمۀ غيرمعلمه» و «صديقه» و غير اينها و اين لقب آخرى را محض امتياز از والدۀ معظّمه اش كه لقب «صديقۀ كبرى» داشته، مقيد به كلمۀ «صغرى» نموده و «صديقۀ صغرى» گويند؛ چنانچه اصل اسم و كنيه اش را نيز محض امتياز از خواهر كهترش، كه متحدالاسم والكنيه بوده اند، مقيد به «كبرى» كرده و «زينب كبرى» و «ام كلثوم كبرى» گفته و خواهر مذكورش را «زينب صغرى» و «ام كلثوم صغرى» نامند.

زينب كبرى بزرگ ترين دختران حضرت على عليه السلام و فاطمه عليها السلام مى باشد كه در تحت تربيت پدر و مادر و جدّ امجد و دو برادر، داراى تمامى اخلاق فاضله، در زهد و تقوا و فصاحت و بلاغت و وفور عقل و حسن تدبير و سياست و حيا و عفّت و صبر و توكّل و تسليم و رضا و ديگر مراحل باطنيّۀ انسانيّه تالى پدر و مادر بود. خطب بلاغت مشحون آن مخدّره و جرئت و جسارتى كه در منازل كربلا و مجلس يزيد و ابن زياد از آن خاتون معظّمه به بروز آمده، در اثبات فضايل و كمالات ساميه اش كافى است و به نظر حقيقت، شريك اين نهضت محيّرالعقول حسينى و رواج مرام مقدّس و خدمات دينيّۀ متنوعۀ آن حضرت مى باشد.

يحيى مازنى قسم مى خورد كه ساليان دراز در جوار حضرت على و دخترش، زينب كبرى، بودم و در اين مدت متمادى اصلاً قامت آن مخدّره را نديدم و صوت و صداى او را نشنيدم. هر وقتى كه ارادۀ زيارت قبر مطهّر جدّش، حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را داشت، در دل شب از خانه بيرون مى شد. حضرت على عليه السلام 327 در پيش و دو برادرش در راست و چپ وى بودند و در موقع نزديكى قبر مطهّر، حضرت على عليه السلام سبقت گرفته

و قنديل ها را خاموش مى كرد و در جواب استفسار امام حسن عليه السلام از سبب آن، فرمودى: «مى ترسم كه نظر بيگانه به قامت خواهرت افتد». عادت حضرت حسين عليه السلام نيز آن بوده است كه هنگام ورود آن مخدّره محض از راه تعظيم و اكرام برمى خاست و وى را به جاى خودش مى نشانيد.

مسافرت هاى زينب كبرى

سفر اول: از مدينه به كوفه در حضور مبارك والد معظّم و چند برادر والاگهر با اوردوى بزرگ باعظمت، در نهايت عزّت و غايت وقار و سكينه و جلالت، زير پرچم خلافت برادرش، جناب محمد بن حنفيه بيدق دار، شوهرش، عبدالله و ديگر فرزندان جعفر طيّار و اولاد عقيل و ديگر جوانان بنى هاشم و خدم و حشم و رؤساى قبايل همراهش بوده اند.

سفر دويم: از كوفه به مدينه بعد از صلح امام حسن عليه السلام و معاويه. اين سفر نيز در كمال جلالت و فخامت بوده، بلكه به قول بعضى از اجلّه، كمتر از اوّلى نبوده است.

سفر سيم: از مدينه به كربلا با اذن شوهرش، جناب عبدالله بن جعفر طيّار، در موكب همايونى حسينى عليه السلام؛ باز با نهايت وقار و حشمت و عزّت و جلالت، در كجاوه هاى مزيّن با حرير و ديبا كه غلامان و كنيزان و اصحاب حسينى در تحت امر او و برادران و برادرزادگان و بنى اعمام و ديگر جوانان بنى هاشم در دورش جمع؛ بالخصوص حضرت ابوالفضل عباس بن على عليه السلام حامل لواى حسينى كه در پاسبانى و رعايت مقامات شامخۀ آن عقيلۀ بنى هاشم همه گونه وظايف جان فشانى را معمول مى داشته است.

سفر چهارم: از كربلا به كوفه و شام، بعد از واقعۀ جان سوز كربلا كه برخلاف مسافرت هاى سه گانۀ اوّلى با بدن مرتعش، چشم گريان و دل بريان و شكسته و قلب نالان و خسته، تحت اسارت اشقيا، در دورش از يك طرف اطفال و زنان و يتيمان ناله كنان، از طرف ديگر شمر و خولى و حرمله و سنان و ديگر ظالمان و غارتگران خيام طاهرات 328 از كسانى كه ذرّه اى از رحم و انصاف و مروّت در دلشان راهى نبود، تا آنجا كه مى توانسته اند، از انواع آزار و شكنجه فروگذارى نمى كرده اند؛ حتى در جايى كه گريه، آن مخدّرات را گلوگير مى نمود، با ضرب تازيانه شان اسكات مى كردند.

با اين همه شدايد طاقت فرسا، باز با تمام متانت و قوت قلب و شهامت، همه گونه وظايف لازمه كفالت عيال و اطفال و خانوادۀ رسالت صلى الله عليه و آله را معمول مى داشته است.

نگارنده گويد: شرح و بسط وقايع جان گداز اين مسافرت در اين مختصرات از عهدۀ قلم و رقم خارج و بهتر، موكول داشتن به كتب اخبار و سير مبسوطۀ مربوطه مى باشد و بالاجمال:

لو انهم امروا بالبغض ما صنعوا *** فوق الذى صنعوا يا بئس ما عملوا

سفر پنجم: از مدينه به مصر، چنانچه علاّمۀ نسّابه عبيدلى گفته است و پيش از نقل اين قضيه تذكّر مى دهيم كه در كلمات اكثر ارباب سير، اثرى از اين سفر نبوده و مابين اينكه آن خاتون معظّمه هنگام مراجعت از كربلا در دمشق شام يا حوالى آن يا در ديهى از ديهات آن يا مدتى بعد از ورود مدينه در همان ارض اقدس وفات يافته يا به واسطۀ مجاعۀ عمومى در مدينه، به مصاحبت شوهرش، عبدالله بن جعفر، باز به شام برگشته و در آنجا وفات يافته، به چندين عقيده بوده، ولكن هيچ يك از اين اقوال مستند به مدرك معتمدى نيست و بالخصوص وفات در مدينه ديگر واضح البطلان مى باشد.

پرواضح است كه اگر رايحۀ صحتى و احتمال ضعيفى بودى، اثرى براى مدفن شريف آن مخدّره باقى مى ماند؛ چنانچه از كسانى كه ادنى مناسبتى به اين خانوادۀ جليله دارند. همچنين است قول به مراجعت از مدينه به شام كه در هيچ كدام از كتب انساب و سير ذكرى از آن نيست. كلينى و صدوق و مفيد و سيد مرتضى و شيخ طوسى و ابن شهرآشوب و ابن طاووس و علاّمۀ حلّى و على بن عيسى اربلى و مجلسى و نظاير ايشان از اماميّه و همچنين ابن جوزى و ابن صباغ مالكى و ابن طلحۀ شافعى و حافظ گنجى و محب طبرى و ديگر اكابر علماى عامّه، كه در تاريخ خانوادۀ عصمت تأليفات متنوعه دارند، اصلاً از اين قضيۀ مراجعت شام و مجاعه مدينه نامى نبرده و با آن همه قرب زمان كه البته اخبر 329 و ابصر به وقوع قضايا بوده اند، تصريحاً و تلويحاً توجهى بدين موضوع نكرده اند؛ بالخصوص علاّمۀ مجلسى كه كتابخانه اش جامع ترين كتابخانه ها بوده و در كثرت احاطه به اخبار و آثار اهل بيت طهارت، تخصّصى بسزا و تبحّرى بى منتها داشته است.

پس از آنكه اين مطلب خاطرنشان گرديد، گوييم علاّمۀ نسّابه سيد يحيى بن حسن

عبيدلى سابق الذكر در كتاب اخبار الزّينبات گويد: بعد از آنكه زينب كبرى از اسارت بنى اميّه خلاص شد و به مدينه آمد، مردم را برعليه يزيد تحريص مى كرد؛ پس عمرو بن سعيد اشدق، كه والى وقت بوده، از خلل اساس خلافت انديشناك شده و صورت قضيه را به يزيد بنگاشت و جواباً مأمور به مفترق ساختن آن مخدّره از اهالى مدينه گرديد. اينك والى درخواست نمود كه از مدينه بيرون شود؛ به هر جايى كه موافق ميل و ارادۀ خودش باشد، برود. آن مخدّره صريحاً امتناع كرد كه اگر هم خون ها ريخته شود، از مدينه بيرون نرود تا آنكه بالاخره در اثر بعضى از حرف هاى بى غرضانه و مصلحت آميز و ملاطفت انگيز دخترعمويش، زينب بنت عقيل و ديگر زنان بنى هاشم، به خروج از مدينه راضى شد و مصر را به بلاد ديگر ترجيح داد.

حضرت سكينه و فاطمه بنتا الحسين عليه السلام در حضور مباركش رهسپار مصر شدند. در حين ورود، مسلمة بن مخلد انصارى، كه والى مصر بوده، با جماعتى استقبالش كرد و به فاصلۀ يازده ماه و پانزده روز در روز يكشنبه پانزدهم رجب 62 ه‍. ق وفات يافت و در موضع حمراءالقصوى نامى از فسطاط مصر مدفون گرديد. در همان روز وفات و روز آخر سال وفات، قرّاء و فقها و تمامى اهل مصر جمع شدند. مراسم بزرگى ترتيب داده و به همه گونه وظايف عزادارى قيام نمودند و اين رسم را همه ساله خلفاً عن سلف معمول مى داشتند، بلكه در هر سال از اول رجب شروع كرده و در شب نيمۀ آن ختم مى نمودند.

مخفى نماند كه ناشر كتاب اخبار زينبات عبيدلى موافقت او مسئلۀ دفن حضرت زينب عليها السلام را، چنانچه مذكور افتاد، از تاريخ كبير ابن عساكر دمشقى و رسالۀ زينبيۀ ابن طولون دمشقى نيز نقل كرده و شيخ جعفر نقدى سابق الذكر نيز پس از آنكه مراتب مذكوره را 330 در كتاب زينب الكبرى نام خود از كتاب اخبار زينبات عبيدلى نقل كرده، گويد: شعرانى در ص 23 جلد اول لواقح الانوار و شبلنجى در ص 166 نور الابصار و شيخ محمد صبان در ص 196 كتاب اسعاف الرّاغبين در حاشيۀ نور الابصار و شبراوى در ص 93 كتاب اتحاف و شيخ حسن عدوى در ص 10 مشارق الانوار به نقل از انوار القدسيّۀ شعرانى و طبقات علاّمۀ مناوى و رسالۀ زينبيّۀ سيوطى در همين مسئلۀ دفن حضرت زينب كبرى عليها السلام با عبيدلى موافقت دارند. در قاموس الاعلام نيز گويد: تربت زينب بنت على عليه السلام در مصر زيارتگاه

است و غرض اصلى از اين جمله تعيين تاريخ ولادت و وفات و مدفن مبارك حضرت زينب كبرى - سلام اللّه عليها - مى باشد و بس كه محل ترديد بوده و بالخصوص مدفن مبارك كه زياده از حد محل شبهه بوده و اغلب اكابر زينبيۀ شام را منسوب به همين خاتون معظّمه دارند.

چنانچه روشن شد، اين زينبيۀ منسوبه بدان خاتون معظّمه مدركى از تواريخ ندارد، بلكه اصل رفتن آن مخدّره از مدينه به شام (با آن همه شدايدى كه در آن شهر شئامت فرجام به خانوادۀ حضرت فخرالانام در پيش چشم آن خاتون عالى مقام رسيده، به حدّى كه در نظر حقيقت و به مدلول بعضى از آثار وارده، شديدتر از مصايب جان سوز روز عاشورا بوده است) بسيار مستبعد است و قحط و مجاعۀ مدينه نيز، كه به عقيدۀ بعضى، سبب رفتن شام بوده، بر تقدير صحت، باز سبب رفتن شام نمى باشد. منتها در صورتى كه ضرورت و تكليف شرعى دينى مقتضى خروج از مدينه باشد، لازم ندارد كه به شهر شام برود تا چه رسد به اينكه اصل مجاعۀ مدينه مدرك تاريخى معتمدى ندارد.

در اين اواخر مسموع افتاد كه در موقع تعمير و ترميم اين زينبيۀ شام، سنگ مزارى به دست آمده كه به مدلول آن، اين زينبيّه، متعلّق به حضرت ام كلثوم زينب صغرى، خواهر كهتر والاگهر حضرت زينب كبرى، بوده و در قرون اخيره اشتباه اسمى شده است. گويا منشأ اين اشتباه نيز معروف به «زينب» نبودن اين مخدّره مى باشد كه تنها شهرتش به «امّكلثوم» بوده و در انظار عامّه، دختر زينب نام حضرت على عليه السلام منحصر به زينب كبرى مى باشد كه اين مزار معروف به «زينبيه» را هم بدو متعلّق گرفته اند؛ به هر صورت، اين قضيه نيز در نظر 331 اين نگارنده به مرحلۀ ثبوت نرسيده و محتاج به تتبّع و تحقيقات عميقه مى باشد. واللّه العالم.

منابع: نقدى، جعفر، زينب الكبرى (نقل از عبيدلى، يحيى بن حسن، اخبار الزينبات).

4746. ام كلثوم، بنت النبى صلى الله عليه و آله (... - 9 ه‍. ق)

دختر سيّمى حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد كه بعد از وفات خواهرش، جناب رقيه، در سال 3 ه‍. ق به عثمان بن عفان تزويج شد و در سال 9 ه‍. ق وفات يافت. «ذوالنورين» گفتن عثمان به همين جهت شرافت ازدواج دو دختر والاگهر آن حضرت مى باشد.

زينب بزرگ ترين بنات رسالت صلى الله عليه و آله به خواهرزادۀ خديجۀ كبرى ابوالعاص بن ربيع تزويج شد و حضرت فاطمۀ زهراء عليها السلام، كه سنّاً كوچك ترين بنات رسالت صلى الله عليه و آله و از حيث عقل و فضل و كمال و كياست و فراست و اخلاق انسانيه افضل ايشان، بلكه اكمل نسوان عالميان بوده، به شرف ازدواج حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام مشرّف گرديد و همۀ اين چهار دختر از جناب خديجۀ كبرى كه اول و افضل ازواج رسالت صلى الله عليه و آله بوده، به وجود آمده و همه شان اسلام را درك و مهاجرت كرده اند.

بعضى از اهل سير، دختر حضرت رسالت را منحصر به حضرت صديقۀ طاهره و برخى ديگر منحصر بدان مخدّره و زينب دانسته و ديگران را ربيبۀ آن حضرت دانند و تحقيق حال موكول به كتب مبسوطه است. نام ام كلثوم به نوشتۀ خزينة الاصفياء «آمده» و موافق مسموع از بعض معاصرين، «آمنه» بوده است و رجوع به ام المؤمنين، خديجه نيز نمايند.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 49 و 59؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 14، ص 21.

4747. ام كلثوم، هند (قرن 1 ه‍. ق)

دختر عبدالله بن عامر و زن يزيد بن معاويه و همين است كه موقع ورود خبر شهادت حضرت حسين بن على عليهما السلام و در بعض مواقع ديگر با شوهرش پرخاش كرده و استيحاش نموده است؛ به شرحى كه در كتب مبسوطه نگارش داده اند.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 50؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 58.

4748. ام ليلى، ليلى (قرن 1 ه‍. ق)

حرم مطهّر حضرت حسين بن على عليهما السلام مى باشد كه به نام اصلى اش، ليلى، مشهور، دختر مرة بن مسعود ثقفى و يا ابومرة بن عروة بن مسعود ثقفى و والدۀ معظّمۀ حضرت على بن الحسين عليهما السلام معروف به «على اكبر» است كه روز عاشورا پيش از ساير 332 افراد بنى هاشم، جان عزيز خود را فداى دين مقدّس اسلامى نمود. «السلام عليك يا اول قتيل من سلالة ابراهيم الخليل».

در اعلام الورى و ديگر كتب معتمده گويند: همين على كه قتيل روز عاشورا و مادرش ليلى مى باشد، به «اصغر» موصوف بوده و مردم اشتباهاً او را «على اكبر» نامند و اما «اكبر»، وصف حضرت امام سجّاد على بن الحسين عليهما السلام بوده و «على اكبر» عبارت از آن وجود مقدّس است. اما آن كه روز عاشورا در آغوش پدر با تير خصم بدگهر به درجۀ شهادت رسيد، اصلاً على نبوده، بلكه نام نامى اش «عبدالله» بوده و اشتباهاً به «على اصغر» شهرت يافته است.

منابع: طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 74 و 82].

4749 و 4750. ام مالك، ليلى (قرن 1 ه‍. ق)

عامريّه، معشوقۀ قيس بن ملوح عامرى مى باشد كه مختصرى از شرح حال او ضمن شرح حال عاشق مذكورش تحت عنوان مجنون عامرى نگارش يافته و اينجا نيز به طور خلاصه گوييم: ليلى عامريه دختر مهدى بن سعد عامرى از قبيلۀ بنى عامر بن صعصعه و كنيه اش موافق آنچه از بعض اشعار عاشق مذكورش درمى آيد، «ام مالك» و «ام معمر» است.

اين عاشق و معشوق داراى امتياز مخصوصى بوده و زبانزد و ضرب المثل شده اند.

اكابر شعراى نامى داستان ايشان را به اساليب متنوعه به نظم آورده و حكيم نظامى كه در نظم مطالب عاليۀ حكمت نسبت به ديگران سمت رب النوعى دارد، يك كتاب از خمسۀ خود را بديشان تخصيص داده است. منظومۀ ليلى و مجنون مكتبى شيرازى هم داراى امتيازى مخصوص و غير اينها بسيار و در دسترس عموم مى باشند. بعضى از اشعار خود ليلى تحت عنوان مجنون عامرى نگارش يافته و نيز بدو منسوب است:

توعدنى قومى بقتلي و قتله *** فقلت اقتلوني و اتركوه من الذنب

و لاتبتغوه بعد قتلي ذلة *** كفاه الذى يلقاه من سورة الحب

بعضى از اشعارش نيز در ديوان عربى چاپى معروف به ديوان مجنون مذكور است.

وفات مجنون در سال 65 يا 68 يا 80 ه‍. ق واقع شد و به مدلول بعضى از اشعار مجنون، وفات ليلى پيش از او بوده است. مجنون بر سر قبرش آمده و اين شعر را:

333

ارادوا ليخفوا قبرَها عن محبِّها *** و طيبُ تراب القبر دلّ على القبر

خوانده و مكرر نموده و در همان جا جان داده است. صحت و وقوع خارجى اين قضيۀ مجنون و ليلى و يا افسانه و داستان عرفانى بودن آن را با بعضى از مزاياى ديگر

تحت عنوان مجنون عامرى نگارش داده ايم و رجوع بدانجا نمايند و در كنيۀ «ام معمر» داشتن ليلى نيز رجوع به همين عنوان ام معمر نمايند.

ناگفته نماند كه اين ليلى عامريه غير از ليلى اخيليه بنت عبدالله معشوقۀ توبة بن حمير خفاجى (متوفى 80 ه‍. ق) مى باشد. اين ليلى بسيار جميله و فصيحه و از مشاهير شعراى عرب عصر اسلامى اموى، حافظ اشعار و انساب و وقايع عرب بود. با توبۀ مذكور كه از قبيلۀ خود ليلى و بسيار با عفّت و فتوت و فصيح و شجاع و سخى بوده و با «افتى الفتيان» شهرت داشته، معاشقه ورزيده و اشعار بسيارى در حق يكديگر گفته اند، ولى اخيراً ليلى را پدرش به كسى ديگر تزويج نمود.

اينك توبه خوددارى نكرد. ديوانه وار با دل زار و عشقى سرشار به كوى يار مراوده داشته و گاهى با ملاقات وى آرامش مى يافته. اينك با معاشقۀ وى معروف مى باشد و تمامى عمر خود را با افسوس و حسرت مى گذرانيد تا به سال 80 ه‍. ق در يكى از محاربات عرب مقتول و ليلى بيش از اندازه متألّم و محزون شد و در تمامى عمر بسيارى كه بعد از توبه داشته، قرين آه و ناله بود و ترك زينت مى نمود و مراثى بسيارى در حق وى سروده كه از آن جمله است:

كم هاتف لك من باك و باكية *** يا توب للضيف اذ تدعى و للجار

از فخريات ليلى اخيليه مى باشد كه در مقام مباهات با قبيلۀ خود گفته است:

تبكى الرماح اذا فقدن اكفنا *** جزعا و تعرفنا الرفاق بحورا

و لنحن اوفق في صدور نسائكم *** منكم اذا بكر الصراخ بكورا

ليلى اشعار بسيارى در حق حجاج بن يوسف ثقفى گفته است و از ابيات قصايدى مى باشد كه توبه در حق معشوقه اش، ليلى اخيليه، گفته است:

و كنتُ اذا ما جئتُ ليلى تبرقعت *** فقد رابنى منها الغداة سفورها

بسيارى از اشعار توبه و ليلى در اغانى ابوالفرج اصفهانى و تزيين الاسواق انطاكى و 334 ديگر كتب مربوطه مذكور و اغلب اوقات اشعار اين دو ليلى عامريه و اخيليه و دو عاشقشان قيس مجنون و توبه به واسطۀ معاصر بودن و مناسبات جليۀ ديگر مشتبه به همديگر و محل شبهۀ ارباب سير مى باشد.

منابع: بيروتى، بشير يموت، شاعرات العرب، ص 137؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1678 و ج 6، ص 4059.

4751. ام مبشر

بنت براء بن معرور، در اصطلاح رجالى خاصّه و عامّه، از اصحاب و محدّثين است.

ام محمد

ام محمد(1)

4752. ام محمد (... - 715 ه‍. ق)

دختر تاج الدين ابوالفضل يحيى بن مجدالدين ابوالمعالى محمّد، از اساتيد علم حديث و به «ست الوزراء» ملقّب است. از ابن عساكر نسّابه و جمعى ديگر از اكابر مشايخ وقت اجازه داشت. مدتى به تدريس حديث پرداخت. دو مرتبه حج كرده و دائماً ملازم خيرات بود. در آخر عمر سودا بر وى غالب و ذهن او مشوش شد تا در شوال 715 ه‍. ق در 76 سالگى درگذشت.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 56.

4753. ام المساكين، زينب (... - 4 ه‍. ق)

بنت خزيمة بن حارث بن عبدالله بن عمر بن عبدمناف بن هلال بن عامر بن صعصعۀ انصاريۀ هلاليه، از ازواج محترمۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد. پس از آنكه شوهر اوّلى اش، عبدالله بن جحش يا عبيدة بن حارث بن عبدالمطلب و يا طفيل بن حارث، در احد شهيد شد، به شرف ازدواج آن حضرت مفتخر و به فاصلۀ دو يا سه يا چند ماهى در اوّل ربيع الاول سال 4 ه‍. ق در سى سالگى به رحمت ايزدى نائل آمد و خود آن حضرت بر جنازه اش نماز خواند و در بقيع مدفونش ساختند.

از كثرت رحم و اطعام و انعام و صدقۀ مساكين و فقرا به كنيۀ «ام المساكين» شهرت 335 داشت. به قول بعضى، زينب يكى از چند زن موهوبة النفس مى باشد كه در مطلب سيّم تحت عنوان ام المؤمنين تذكّر داده شده است.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 79]؛ طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 59 و ج 2، ص 47؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2447؛ فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 242؛ تفاسير متفرقه.


1) . ام محمد: در اصطلاح رجالى و تراجم، كنيۀ حضرت صديقۀ طاهره عليها السلام (چنانچه در خزينة الاصفياء گفته) و زوجۀ حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام و بسيارى از اصحاب و محدثين و عرفا و ادباى نسوان مى باشد و شرح حال ايشان موكول به كتب مربوطه است. (مؤلف)

4754. ام مسطح (قرن 1 ه‍. ق)

بنت ابى رهم انيس بن مطلب و دخترخالۀ ابوبكر خليفه مى باشد كه پسر مسطح نامى از شوهرش، اثاثة بن عباد، داشته و بدان جهت، به «ام مسطح» مكنّى شده و او دين اسلام را قبول كرده است. از شرح نهج البلاغۀ ابن ابى الحديد نقل است هنگامى كه حضرت على به خلافت ابوبكر بيعت نكرد و اين مطلب به ابوبكر و عمر بسيار گران آمد، امّمسطح نزد قبر مطهّر حضرت رسالت صلى الله عليه و آله ايستاده و آن حضرت را مخاطب داشته و گفت:

قد كان بعدك انباء و هنبثة *** لو كنتَ شاهدها لم تكثر الخطب

انا فقدناك فقدَ الارض و ابلها *** و اختلّ قومك فاشهدهم و لا تغب

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 14، ص 298.

4755. ام معبد، عاتكه (قرن 1 ه‍. ق)

خزاعيه، بنت خالد خزاعى، از مشاهير محدّثين و صحابه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد. آن حضرت هنگام مهاجرت از مكّه در موضع قديد نامى در قرب مكّه در خانۀ ام معبد نزول فرمود. او هم ميش لاغرى داشته كه اصلاً شير و روغنى عايد نبود، بلكه از كثرت لاغرى و ناتوانى، به چراگاه بردنش نيز ممكن نمى شد. آن حضرت با دست مبارك خودش شير زيادى از آن دوشيد. ام معبد گويد: همان ميش تا زمان خلافت عمر زنده بود. وقتى، خشك سالى شد و يا اينكه حيوانات علف و گياهى نداشتند؛ با وجود اين، هر صبح و شام از شير آن ميش بهره ور بوديم تا آنكه ابومعبد عبدالله بن عكيم، شوهر ام معبد، از اصل قضيه و اوصاف آن كسى كه اين قضيه از بركت دست او به ظهور آمده، مستحضر گرديد و قسم ياد نمود كه اين كس همان است كه از قريش ظهور كرده و اگر او را مى ديدم، تابع وى مى گرديدم. عاقبة الامر زن و شوهر هر دو به شرف اسلام مشرّف و در سلك اصحاب منسلك گرديدند.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 50؛ خزرجى، احمد بن عبداللّه، خلاصة تذهيب الكمال فى اسماء الرّجال، ص 430؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 59؛ ابن طيفور، احمد بن ابى طاهر، بلاغات النساء، ص 43.

336 4756. ام معمر، لبنى (قرن 1 ه‍. ق)

(بر وزن پشتى) بنت حباب كلبى، معشوقۀ قيس بن ذريح، برادر رضاعى حضرت امام

حسين عليه السلام، مى باشد كه عاقبت قيس به وساطت آن حضرت به ازدواج لبنى نائل آمد و مدتى با وصال وى متمتع بود، ولى اخيراً به اصرار پدرش، ذريح، با كراهت خاطر طلاقش داده و مبتلاى مصائب فراقش گرديد و چنانچه در خيرات حسان علاوه بر اين جمله گويد، مجنون عامرى در اشعار خود (اگر آنها را از مجنون بدانيم) معشوقۀ خود، ليلى عامريه، را نيز به كنيه «ام معمر» علاوه بر كنيۀ «ام مالك»، مذكور مى دارد.

نگارنده گويد: ظنّ قوى مى رود اشعارى كه گويندۀ آنها معشوقۀ خود را به كنيه «ام معمر» مخاطب داشته، از همين قيس بن ذريح است كه دربارۀ معشوقۀ خود، لبنى مكنّى به «ام معمر» گفته و اخيراً در اثر اشتباه اسمى و خطّى، آنها را به قيس بن ملوح (مجنون عامرى) منسوب داشته اند دربارۀ معشوقۀ خود، ليلى، انشا نموده است.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 61 و ج 2، ص 49.

4757. ام مكتوم، عاتكه

مخزوميه، بنت عبدالله بن عنكثه، از قبيلۀ بنى مخزوم ومادر عمرو بن قيس و يا مادر يا جدّۀ پدرى عبداللّه بن زائدۀ اعمى، مؤذّن حضرت رسالت صلى الله عليه و آله است. عبدالله مذكور به جهت انتساب او، به «ابن ام مكتوم» معروف و سورۀ مباركۀ عبس به قول بعضى از مفسّرين، در حق وى نازل شده و شرح حال اجمالى او را به همين عنوان ابن ام مكتوم تذكّر داده ايم.

منابع: مرادى، محمدخليل، سلك الدرر فى اعيان القرن الثانى عشر، ج 3، ص 153؛ اطلاعات متفرقه.

4758. ام المنذر، زينب يا سلمى

بنت قيس انصارى، از خالات حضرت رسالت مأبى صلى الله عليه و آله مى باشد كه به هر دو قبلۀ اسلامى نماز خوانده و احاديثى روايت نموده است.

منابع: خزرجى، احمد بن عبداللّه، خلاصة تذهيب الكمال فى اسماء الرّجال، ص 430.

ام المؤمنين

موافق آنچه در تفاسير و كتب فقهيّه نگارش داده اند، حدّ نصاب زوجۀ دائمى كه تزويج زنان تا آن مقدار جايز بوده و زياده بر آن ممنوع مى باشد، چهار است؛ يعنى هركس 337 از افراد امّت بدون استثنا مى تواند تا چهار زن دائمى را با شرايطى جمع كند با

يك عقد يا عقود مترتّبه و ديگر حق جمع كردن زياده بر چهار را ندارد و اگر با وجود چهار زن دائمى، زن ديگر پنجمى را ازدواج كند، عقد آن باطل و فاسد است. بلى، در جايى كه جمع نكرده و بر سبيل تعاقب باشد، حدّى ندارد و بعد از طلاق يا موت بعضى از حدّ نصاب (چهار زن) مى تواند كه عوض آن زن متوفّى يا مطلّقه، زن ديگرى تزويج نمايد، ولى وجود مقدّس خود حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به هر حكمتى و هر علتى كه هست، مشمول اين حكم حتمى الهى نبوده و آن حضرت حدّ نصاب مخصوصى ندارد و جمع كردن زياده بر چهار زن دائمى و يا به قول زمخشرى و بعضى از مفسّرين ديگر، تا نه زن براى آن حضرت مسلّماً و بدون ترديد جايز است و اين هم مثل ديگر خصايص نبويّه كه در تفاسير و كتب فقهيّه نگارش داده اند، يكى از مختصات آن وجود مقدس مى باشد.

ازواج نبى در دو آيۀ سى ام و سى ودويم سورۀ احزاب به خطاب مخصوص (يٰا نِسٰاءَ اَلنَّبِيِّ‌) (احزاب، 30) مفتخر و به چندين جهت محض انتساب به آن حضرت داراى امتيازات مخصوصى مى باشند كه به بعضى از آنها در آيات قرآنى اشارتى شده است و بالاتر از همه لقب «امّ‌المؤمنين» داشتن ايشان است كه به موجب آيۀ شريفۀ ششم سورۀ احزاب: (وَ أَزْوٰاجُهُ أُمَّهٰاتُهُمْ‌) به همين لقب آسمانى مفتخر و به همين جهت، تزويج ايشان در حق ديگران حرام مى باشد؛ چنانچه مصرّح به آيۀ شريفۀ پنجاه وسيّم سورۀ احزاب هم هست: (وَ مٰا كٰانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اَللّٰهِ وَ لاٰ أَنْ تَنْكِحُوا أَزْوٰاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً)؛ امّا نسبت به حجاب و تستّر از بيگانگان و احكام ديگر غير از حرمت تزويج، مثل زنان بيگانه هستند. اينك خواهرانشان خاله و دخترانشان خواهر مؤمنين نبوده و تزويج ايشان جايز بوده و وقوع يافته است و تفصيل اين مراتب موكول به كتب مربوطه بوده و در اينجا تذكّر دادن چند مطلب را لازم مى داند:

مطلب اول: چنانچه ضرورى دين مقدّس اسلامى بوده و اطوار و اخلاق خود حضرت رسالت صلى الله عليه و آله هم شاهد عادل مى باشد، تمامى اقوال و افعال و حركات و سكنات و رفتار 338 و كردار آن بزرگوار تابع ارادۀ سنيّۀ پروردگارى بوده، اصلاً و ابداً شايبۀ هوى و هوس را راهى در آنها نمى باشد؛ بالخصوص در موضوع ازواج، در حديث آمده است كه آن حضرت فرمود: «هيچ زنى را تزويج نكردم و هيچ يك از دخترانم را به ازدواج كسى نياوردم، مگر بعد از وحى آسمانى كه جبرئيل از طرف ربّ‌

جليلم آورده است.» نيز در تقريب و تأييد اينكه كثرت ازواج آن حضرت از روى هوى و هوس نبوده گوييم: وجوب نماز شب براى آن حضرت كه شاغل يك قسمت عمده از شب مى باشد و وجوب تخيير ازواج براى آن حضرت مابين مصاحبت و مفارقت و سقوط حق القسم مقرّر مابين زن و شوهر از آن حضرت كه به حكم آيۀ مزمل و چندين آيۀ سورۀ احزاب تماماً مثل بعضى از احكام ديگر از خصايص نبويّه مى باشند، با در نظر گرفتن اينكه خود آن حضرت هركدام از زوجات را كه خواستار طلاق و يا متمايل به فراق مى بود، طلاقش داده و صرف نظر مى نمود و اينكه تزويج اكثر ايشان در حال بيوگى و سال خوردگى بوده و حاكى از بى هوسى خود آن حضرت مى باشد، منافات كلى با هوس رانى داشته و كاشف مى باشد از اينكه داعى و مرام ديگرى در كار بوده است؛ چنانچه بعضى از زنان خود و يا ولىّ ايشان محض افتخار به صدد تزويج برآمده و در بعضى ديگر مصالح ديگرى از قبيل تأليف قلوب و دفع ضرر و جلوگيرى از اخلال در پيشرفت مقاصد مقدسۀ حضرت رسالت و اسرارى كه دور از حدود ادراكات ما مى باشد، منظور نظر كيميا اثر آن حضرت بوده است:

در كارخانه اى كه ره عقل و فضل نيست *** وهم ضعيف راى فضولى چرا كند

مطلب دويم: چنانچه اشاره شد و ضمن شرح ازواج آن حضرت نيز ذيلاً تحت عنوان ام المؤمنين معلوم خواهد گرديد، تزويج اكثر ايشان در حال بيوگى بوده و فقط عايشه و يا به قولى، سوده در حال بكارت تزويج شده است.

مطلب سيم: از خصايص حضرت رسالت صلى الله عليه و آله يكى هم جواز تزويج زن با لفظ هبه و حلال بودن زنى بوده از مؤمنين كه نفس خود را بدون مهريّه بدان حضرت هبه نمايد؛ چنانچه صريح آيۀ پنجاهم سورۀ احزاب است: (وَ اِمْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَهٰا لِلنَّبِيِّ‌) كه به مجّرد قبول آن حضرت، علقۀ زوجيت بى مهريّه و اجرت حاصل مى شد و ديگر حاجتى 33(9) به لفظ (اَنْكَحْتُ وَ زَوَّجْتُ‌) نمى گرديد، لكن در وقوع اين امر اختلاف نظر شده و از ابن عباس منقول است كه اين قضيه با اينكه جايز بوده، وقوع نيافته و هيچ يك از ازواج آن حضرت با هبه نبوده است؛ امّا به عقيدۀ بعضى از مفسّرين و فقها چهار نفر از ايشان، چنانچه ذيلاً خواهيم نگاشت، موهوبة النفس بوده و ديگران با عقد ازدواج مقرّر معهود مابين افراد امّت بوده اند و آن چهار نفر عبارتند از: ام شريك بنت جابر و خوله بنت حكيم و زينب بنت خزيمة و ميمونة بنت حارث كه اوّلى به همان عنوان

ام شريك، بنت جابر و سيّمى به عنوان ام المساكين مذكور شده و دويمى و چهارمى نيز به عنوان ام المؤمنين خواهند آمد و به نوشتۀ قاموس الاعلام، ليلى بنت خطيم نيز از زنان موهوبه بوده؛ چنانچه به عنوان ام المؤمنين مذكور خواهد شد.

مطلب چهارم: شمارۀ ازواج آن حضرت محل خلاف و به قول بعضى، مجموعاً يازده تن بوده اند: ام حبيبه رمله، ام سلمه هند، جويريه، حفصه، خديجه، زينب بنت جحش، زينب هلاليه، سوده، صفيه، عايشه، ميمونه كه با همه ايشان زفاف شده و نه تن ايشان غير از خديجه و زينب هلاليه در حين وفات آن حضرت زنده بوده اند. بعضى به دوازده بودن ازواج آن حضرت قائل و ريحانه بنت يزيد از قبيلۀ بنى نضير را هم، كه از اسرا بدان حضرت اختصاص يافته و بعد از آزاد كردن تزويجش نموده است، به يازده تن مذكور افزوده اند و بعضى پانزده و بعضى هيجده گفته اند. در اعلام الورى طبرسى بيست ويك گفته و ام شريك و اسماء و سينا و عاليه و عمره و فاطمه و قتيله و ليلى و مليكه و زنى ديگر را كه بعد از تزويج، پدرش گفت كه اين دختر من اصلاً مريض نشده و بدين جهت مطلقه گرديد، بدان يازده تن مذكور اوّلى افزوده و گويد كه ام شريك از ازواج موهوبه بوده وبا او و يازده تن مذكور شرط زفاف به عمل آمد و با غير ايشان اصلاً مواصلت نشد و ازواج آن حضرت در حين وفات ده تن بوده اند؛ يكى قتيله از زفاف نشده ها و نه تن ديگر از يازده تن اوّلى زفاف شده؛ غير از خديجه و زينب هلاليه.

از مجلسى نقل است كه به بيست ودو زوجه قائل شده كه با دوازده تن ايشان 340 موافق قول طبرسى زفاف شده و با ده تن ديگر زفاف نشده است و در حين وفات آن حضرت فقط نه تن از دوازده تن اوّلى (غير از خديجه و زينب هلاليه و ام شريك) زنده بوده اند.

اين نگارنده نيز در ازواج آن حضرت بر زياده از شماره هاى فوق استحضار يافته و ذيلاً همۀ ايشان را به عنوان ام المؤمنين تذكّر خواهيم داد. ناگفته نماند ازواجى كه در حين وفات آن حضرت زنده بوده اند، بنابر مشهور و موافق فرمودۀ مجلسى، نه تن بوده اند و در خيرات حسان و تذكرة الخواتين هم به همين معنى تصريح كرده و نيز در اين معنى گفته اند:

توفّىٰ رسول اللّه عن تسع نسوة *** اليهن تُعزى المكرمات و تنسب

فعايشة ميمونة و صفية *** و حفصة تتلوهن هند و زينب

جويريه مع رملة ثم سودة *** ثلاث و ست ذكرهن مهذب

ابونصر فراهى نيز در نصاب الصّبيان گويد:

نه جفت نبى كه پاك بودند همه *** بد عايشه و جويرۀ محترمه

با ام حبيبه حفصه بود و زينب *** ميمونه صفيه سوده ام سلمه

ادلۀ ديگرى هم هست كه حاجت و ضرورتى به ذكر آنها نداريم. بالجمله، مراد از نه زن حضرت رسالت صلى الله عليه و آله كه در السنۀ اصناف مردم داير و مشهور مى باشد، همان است كه در حين وفات آن حضرت زنده بوده اند، والاّ كسى از ارباب سير به انحصار تمامى ازواج بدين عدد قائل نشده و بدون ترديد زياده به همين مقدار بوده اند. از اينجا روشن گرديد كه لفظ «خديجه» در بعضى از چاپ هاى كتاب نصاب مذكور غلط و اشتباه است كه به عوض «جويره»، «خديجه» نوشته اند، والاّ خديجه در حال حيات خود آن حضرت وفات يافته است.

مطلب پنجم: پوشيده نماند ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله كه به حكم آيۀ شريفه به لقب «ام المؤمنين» مفتخر هستند، غير از كنيزان آن حضرت مى باشند كه با هبه يا عقد ازدواج معمولى سمت زوجيت داشته اند.

اما كنيزان آن حضرت كه به سمت ملكيت حلال بوده اند، موافق تصريح بعضى از ارباب سير چهار نفر مى باشند: 1. ريحانه بنت شمعون كه از غنايم بنى قريظه يا 341 بنى نضير بوده و از صفاياى غنايم به خود آن حضرت تخصيص يافته است و از صحابه و كنيزان آن حضرت بوده و پيش از وفات آن حضرت در سال 10 ه‍. ق درگذشته است و در نور الابصار شبلنجى او را از ازواج شمرده و گويد كه ريحانه بنت يزيد از قبيلۀ بنى نضير و از اسراى مسلمين بود.

از بابت صفاياى غنايم به خود آن حضرت تخصيص يافته و آزادش كرد. در سال 6 ه‍. ق تزويجش نمود. در مراجعت از حجة الوداع وفات يافته و در بقيع دفن شد. اما اختلاف نام پدر كه بعضى «شمعون» و ديگرى «يزيد» گفته اند، ظاهر آن است كه يكى از آنها از قبيل نسبت به جدّ بوده و ريحانۀ متعلّق بدان حضرت با زوجيت و يا با ملكيت يك نفر بوده است.

2. ماريۀ قبطيه كه مسلّماً از كنيزان بوده است و مقوقس امير مصر و اسكندريه از

طرف قيصر روم با يك حلّۀ ابريشمى و الاغى يعفور نام و غلامى ممسوح و ماليده مايور نام و استرى دلدل نام سفيد مخلوط به سياهى و كنيزكى ديگر شيرين نام (سيرن خ ل)، كه خواهر خود ماريه بوده، اهداى حضور مبارك رسالت گرديده است. جناب ابراهيم، فرزند ارجمند آن حضرت، نيز در ماه ذى حجۀ سال 8 ه‍. ق از همين ماريه متولد و در هيجده ماهگى در مدينه رحلت و در بقيع مدفون گرديد. خود ماريه هم در سال 4 يا 10 يا 16 ه‍. ق در مدينه وفات يافته و در بقيع مدفون و عمر بر جنازه اش نماز خوانده است و شيرين نام از هداياى مذكوره از طرف حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به حسان بن ثابت هبه و يا تزويج گرديد.

3.

كنيزكى كه زينب بنت جحش بدان حضرت هبه كرده بوده است.

4.

كنيزكى از بنى قريظه و ظاهر، آن است كه اين همان ريحانۀ مذكور فوق است.

5.

ام المؤمنين، اسماء

بنت نعمان بن شراحيل كه پيش از زفاف مطلقه شده؛ چنانچه در اعلام الورى گفته است.

ام المؤمنين، ام شريك بنت جابر --> ام شريك، جابر

ام المؤمنين، ام شريك بنت دودان --> ام شريك، غزيله

342 4760. ام المؤمنين، بنت ابى الجون

كنديه، كه از ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و از قبيلۀ كنده بوده و نامش غيرمعلوم است. به روايت حسن بصرى، بعد از ابراهيم ابن النبى صلى الله عليه و آله، كنديه گفت كه اگر آن حضرت پيغمبر مى بود، پسرش نمى مرد. اينك آن حضرت او را پيش از زفاف، به قبيلۀ خودش برگردانيد تا بعد از وفات آن حضرت كنديه و عامريه، كه هر دو از ازواج آن حضرت بوده اند، نزد ابوبكر آمدند. ابوبكر نيز به اتفاق عمر، ايشان را مابين شوهر كردن و نكردن مخيّر كرد. ايشان نيز اوّلى را اختيار نموده، شوهر كردند؛ پس شوهر يكى مرده و ديگرى نيز مبتلا به جذام گرديد. در تنقيح المقال بعد از اين جمله از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده كه در تمامى منهيات پروردگارى عصيان و مخالفت شد؛ حتى اينكه بعد از وفات حضرت رسالت صلى الله عليه و آله ازواج او را نكاح كردند؛ پس قضيۀ همين دو زن عامريه و كنديه را بيان فرمود.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 74].

4761. ام المؤمنين، جويريه (... - 56 ه‍. ق)

بنت حارث بن ابى ضرار خزاعيه مصطلقيه كه پدرش رئيس عشيرۀ بنى المصطلق از قبيلۀ خزاعه بود. جويريه به سال 5 يا 6 ه‍. ق در غزوۀ بنى المصطلق اسير مسلمانان گرديد و از مال غنايم حصۀ ثابت بن قيس بن شماس صحابى و يا عموزادۀ او شد و كنيزك او گرديد. با مالك خود مكاتبه نموده و قرار دادند كه تكسب كرده و مبلغ معينى بدو داده و از قيد اسارت و مملوكيت آزاد باشد. اينك محض استعانت در تأديۀ مال كتابت، فيض ياب حضور مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گرديد. بعد از معرفى خود و اينكه پدرش رئيس قبيله بوده، قضيه را عرضه داشته و مشمول رأفت عمومى آن مظهر رحمت الهى شد و تمامى مال كتابت بدو عنايت گرديد. او نيز به مالك خودش داده و آزاد شد و سپس به شرف ازدواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مشرّف و به صفت «ام المؤمنين» متصف گرديد. به قول بعضى، آن حضرت جويريه را از ثابت خريده و آزادش كرده و تزويجش نمود و به زعم برخى، پدرش، حارث، مسلمان شده و او را بدان حضرت تزويج نمود؛ به هر صورت، مردم بعد از مشاهدۀ اين قضيه، هركسى را كه از 343 بنى المصطلق (عشيرۀ جويريه) در تحت تملك داشتند، محض پاس قرابت آن حضرت آزاد كردند. اينك بدين وسيله صد نفر غلام و كنيز آزاد گرديدند.

عايشه گويد: زنى سراغ ندارم كه خير او نسبت به عشيره اش بيشتر از جويريه باشد.

بارى، جويريه هفت حديث از آن حضرت روايت كرده و در سال 56 ه‍. ق در هفتاد سالگى در مدينه وفات و مروان بن حكم، والى وقت، به جنازه اش نماز خواند و در بقيع مدفون شد و لفظ «جناب» مادّۀ تاريخ اوست. مخفى نماند كه نام اصلى جويريه، «بره» بوده و از طرف حضرت رسالت صلى الله عليه و آله موسوم به «جويريه» گرديده است كه به ضمّ اوّل و فتح ثانى و فتح و تخفيف خامس، كه مصغّر «جاريه» مى باشد.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 74]؛ طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ شبلنجى، مؤمن بن حسن، نور الابصار؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 91. 4762. ام المؤمنين، حفصه (... - 47 ه‍. ق)

بنت عمر بن خطّاب بن نفيل، قرشيۀ عدويه و مادرش زينب بنت مظعون بن حبيب بن

وهب است. حفصه نخست زن خنيس بن حذافۀ سهمى بود. بعد از وفات خنيس، عمر خواست كه دخترش را به ابوبكر يا عثمان تزويج نمايد، لكن ابوبكر در جواب ساكت شد و چيزى نگفت. عثمان نيز جواب داد كه زوجه ام، رقيه بنت النّبى، تازه وفات يافته؛ اينك هنوز خيال مزاوجت ندارم. عمر از اين جواب عثمان، شكايت به حضرت رسالت صلى الله عليه و آله برد. آن حضرت فرمود: حفصه به شخصى بهتر از عثمان تزويج كرده و عثمان نيز زنى بهتر از حفصه را تزويج خواهد نمود. اينك خود آن حضرت در سال 2 يا 3 ه‍. ق حفصه را در حدود 21 سالگى اش تزويج كرد و دختر خود، ام كلثوم، را نيز به عثمان تزويج نمود.

در قاموس الاعلام گويد: بعد از اين، آن حضرت حفصه را به جهت قضيه اى (راجع به عسل) كه در تفسير سورۀ تحريم مذكور است، طلاق داد. عمر بسيار مكدّر و متأسف شد. اينك حسب الاشارۀ جبرئيل، بار دويم آن حضرت حفصه را تزويج نمود. حفصه شصت حديث از آن حضرت روايت كرده و در زمان خلافت عثمان يا در سال 41 يا 42 يا 45 يا 47 ه‍. ق در مدينه درگذشت. مروان بن حكم، والى وقت، به جنازه اش نماز خوانده 344 و در بقيع دفن شد و فرزندى از آن حضرت نداشت.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 74]؛ طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ شبلنجى، مؤمن بن حسن، نور الابصار؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 91؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1965.

4763. ام المؤمنين، خديجه (... - 5 پيش از هجرت)

بنت خويلد بن اسد بن عبدالعزّى بن قصىّ بن كلاب، قرشيۀ اسديه كه مادرش فاطمه بنت زائدة الاصم از اولاد عامر بن لوى، كنيه اش «ام هند»، از اشراف نسوان قريش، بسيار باتمكين و وقار و خردمند و باثروت و بااحتياط و در زمان جاهليّت به «طاهره» معروف بوده است. به اتفاق عامّه و خاصّه، چنانچه حضرت على عليه السلام نخستين مردى است كه اسلام را قبول كرده، او نيز نخستين زنى مى باشد كه به شرف اسلام مشرّف شده است. پيش از اسلام، نخست زن ابوهالة بن زراره يا هند بن نباش تميمى بوده؛ سپس به عتيق بن عائذ مخزومى تزويج كرده و اخيراً بعد از اسلام در چهل سالگى شرف اندوز ازدواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله، كه در آن موقع 21 يا 25 سال داشته، گرديده است.

علاوه بر شرافت سبقت اسلام و مزاياى ديگر كه ذيلاً تذكّر مى دهيم، در عظمت اين خاتون معظّمه همين بس كه ثروت او يكى از دو عامل قوى در پيشرفت اسلام بوده و به مدلول اخبار متواترۀ نبويّه، چنانچه مصرّح به كلمات و اكابر و اجلّه هم هست، با شمشير حضرت على عليه السلام در اجراى همين مرام مقدّس توأم و به مدلول بعضى از اخبار نبويّۀ متواتره، يكى از چهار زن مى باشد كه بهترين زنان عالميان بوده و سه ديگر عبارتند از مريم بنت عمران و آسيه بنت مزاحم، زن فرعون و فاطمه بنت محمد صلى الله عليه و آله.

نيز محض اشعار به جلالت و عظمت و تقدّم وى بر ديگران، از طرف قرين الشرف به لقب «كبرى» ملقّب بوده و آن حضرت در حال حيات خديجه، كه در حدود بيست وپنج سال در خانوادۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بوده، محض احترام و رعايت خاطر او زنى ديگر تزويج نكرده است.

از عايشه روايت شده است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله دائماً خديجه را مدح و ثنا مى گفت تا روزى رشك و غيرت دامن گيرم شده و عرضه داشتم كه خديجه بيش از پيرزنى نمى باشد و خداوند عالم بهتر از او را به شما عنايت فرموده است. آن حضرت دلتنگ شد و فرمود: 345 «لا واللّه. بهتر از او را نائل نشده ام، زيرا در موقعى كه تمامى مردم كافر بودند، او مؤمن بود. زمانى كه تمامى خلايق تكذيبم كرده و آزار و اذيّتم مى نمودند و كسى به معاونت من نمى پرداخت، او تصديقم كرده و تسكين و تسليتم مى داد. معين و مددكار من بوده و تمامى مايملك خود را فداى رواج دين مقدّس مى نمود و خداوند عالم چند فرزند از او به من عنايت فرموده است». عايشه گويد: چون اين كلمات حقايق سمات را از آن حضرت استماع نمودم، بر خود لازم شمردم كه ديگر از خديجه بد نگويم.

اولاد جناب خديجه از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به نوشتۀ قاموس الاعلام، چهار دختر زينب و رقيه و ام كلثوم و فاطمۀ زهرا و چهار پسر قاسم و عبدالله و طيب و طاهر نام بوده كه هر چهار پسر در خردسالى وفات يافتند يا خود طيب و طاهر لقب همين عبدالله بوده و پسران حضرت فقط دو نفر قاسم و عبدالله بوده اند يا به قول بعضى، پسر خديجه منحصر به قاسم بوده و طيب و طاهر نيز لقب قاسم محسوب و پسر عبدالله نامى اصلاً نبوده است. زينب به خواهرزادۀ خديجۀ كبرى، ابوالعاص بن ربيع، تزويج شد. يك پسر على و

يك دختر امامه نام از وى به وجود آمد. على در حال حيات ايشان فوت نمود. امامه نيز، كه به حضرت على عليه السلام تزويج شده بود، مدتى بعد از وفات آن حضرت بلاعقب وفات يافت و نسلى از زينب باقى نمانده است. ام كلثوم فرزندى نياورد. رقيه هم يك پسر عبدالله نام از عثمان داشته كه در شش سالگى درگذشته است.

اينك نسل پاك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله فقط از بطن فاطمه عليها السلام و صلب على بن ابى طالب عليه السلام ابدالدهر باقى و لفظ «كوثر» نيز بنا به بعضى از تفاسير معتمده، در سورۀ مباركه عبارت از همين كثرت نسل و ذريّۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد و اين خود يكى از امتيازات خاصّه و يگانه فضيلت و شرافت خديجۀ كبرى است. زهى مبارك زنى كه حرم پيغمبر آخرالزمان، اولين حايز صفت «ام المؤمنين»، نخستين قبول كنندۀ اسلام و خستوى اميرالمؤمنين و مادر يازده امام معصوم عالى مقام و وسيلۀ برپا شدن دين مقدس اسلام و بقاى نسل پاك حضرت خيرالانام الى يوم القيام است.

فلو كن النساء بمثل هذى *** لفضلت النساء على الرجال

346 وفات خديجه پس از آنكه در حدود بيست وپنج سال در برج آفتاب رسالت زندگانى كرد، سه يا چهار يا پنج سال پيش از هجرت، سه روز بعد از وفات حضرت ابوطالب در 65 سالگى در مكّۀ معظّمه واقع و در كوه حجون نامى مدفون گرديد. ناگفته نماند كه بنابر مشهور، چنانچه اشاره شد، مزاوجت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و خديجه در حال بكارت آن مخدّره واقع نشده، بلكه آن حضرت، زوج سيّمى اش بوده است، لكن سيد مرتضى از علماى خاصّه و بعضى ديگر از عامّه مخالفت كرده و گويند كه مزاوجت ايشان در حال بكارت وقوع يافته و مجلسى نيز در بحار تأييداتى براى آن ذكر كرده و انسب موكول داشتن تحقيق مطلب به كتب تواريخ و سير است.

تذكّر دادن مقدمۀ اين ازدواج مقدّس خالى از بعض فوايد و مزايا نيست. اينك گوييم جناب خديجه با ثروت خود به طور قراض و مضاربه تجارت مى كرد؛ چنانچه مقدارى از مال خود را به اشخاص آبرومند مى داده كه با آن مال تكسّب و تجارت كنند و منافع آن را با سهام معينى بين خودشان تقسيم نمايند تا آنكه صدق و امانت، عظمت و درستكارى، كرم اخلاق محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله مسموعش شد و آن نحوۀ تجارت را بدان بزرگوار پيشنهاد كرده و اظهار داشت كه دو مقابل آنچه را كه به ديگران مى داده، با

يك غلام ميسره نامى بدان حضرت خواهد داد. آن حضرت نيز قبول كرده و با ميسره و مال التجاره به شام رفت. در سايۀ درختى نزديكى منزل راهبى نزول فرمود. راهب كه و كجايى بودن او را از ميسره استفسار نمود. گفت: «مردى است از قريش از اهل حرم». راهب گفت: «زير اين درخت كسى غير از پيغمبر نزول نكرده است».

آن حضرت مال التجاره هاى خود را كه از مكّه آورده بوده، فروخت. كالاى ديگرى خريده و به مكّه مراجعت نمود. خديجه آن كالا را تقريباً با منافع مضاعف فروخته و ميسره هم قضيۀ راهب را به خديجه بيان كرد. خديجه نيز پيغام داده و طالب و راغب بودن ازدواج با آن حضرت را محض به جهت شرافت و امانت و حسن اخلاق و درستكارى و قرابت (كه نسب ايشان در قصى بن كلاب، چهارمين جدّ آن حضرت، به هم مى پيوندد) اظهار داشت. 347 آن حضرت قضيه را به اعمام خود بيان كرد؛ پس جناب حمزه با آن حضرت به خانۀ خويلد بن اسد، پدر خديجه، رفته و مراسم خواستگارى و ازدواج را به عمل آوردند. خديجه نيز تمامى ثروت خود را براى ترويج اسلام بدان حضرت بخشيد؛ به شرحى كه در تواريخ و سير مبسوطاً نگارش يافته و مجلسى هم در آخر جلد ششم بحار مقدار وافى از اخبار مربوطه به شرح حال آن خاتون معظّمه را نگارش داده است.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 77]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 2027؛ فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 180؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 111.

4764. ام المؤمنين، خوله بنت حكيم بن اميۀ سلميه، از صلحاى نسوان و زن عثمان بن مظعون بوده كه بعد از وفات عثمان به عنوان هبۀ نفس در سلك ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله منسلك گرديد.

گويند همين كه نفس خود را بدان حضرت هبه كرد، عايشه گفت: «چه شده كه اين زن ها نفوس خودشان را بدون مهريّه بذل و هبه مى كنند؟» پس آيۀ شريفۀ پنجاهم سورۀ احزاب: (وَ اِمْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَهٰا لِلنَّبِيِّ‌) نازل شد. عايشه گفت: «خدا هم در تهيۀ دلخواه تو مسارعت مى نمايد». آن حضرت فرمود: «تو نيز اگر اطاعت خدا كرده باشى، در تهيۀ مرامت مسارعت خواهد كرد».

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 78]؛ طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان، [ج 8، ص 572]؛ سيورى، ابوعبداللّٰه مقداد، كنز العرفان، [ج 2، ص 242].

4765. ام المؤمنين، خوله

بنت هذيل بن هبيره كه به جهت انتساب به جدّ ششمش، ثعلبه، به «ثعلبيه» و به جدّ دهمش، تغلب، به «تغلبيه» موصوف و از طرف حضرت رسالت صلى الله عليه و آله تزويج شده است، ولى پيش از وصول به حضور مبارك در اثناى راه درگذشته و فيض حضور را درك نكرده است.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 78]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 2070.

ام المؤمنين، رمله بنت ابوسفيان --> ام حبيبه، رمله

ام المؤمنين، زينب بنت جحش --> ام الحكم، زينب

ام المؤمنين، زينب خزيمۀ هلاليه --> ام المساكين

ام المؤمنين، سبا يا سينا --> ام المؤمنين، سينا

348 4766. ام المؤمنين، سوده (... - 22 ه‍. ق)

بنت زمعة بن قيس بن عبدشمس بن عبدود بن نضر بن مالك بن حسل بن عامر بن لوى قرشيۀ عامريه كه كنيه اش «ام الاسود»، مادرش شموس بنت قيس است. از اصحاب و ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد. بعد از وفات شوهر اوّلى و عموزاده اش، سكران بن عمرو صحابى، در سال دهم بعد از وفات خديجۀ كبرى و پيش از ازدواج عايشه و يا به روايتى بعد از او به ازدواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و رتبۀ ام المؤمنين مفتخر گرديد. فرزندى از آن حضرت نياورد. در سال 22 ه‍. ق اواخر خلافت عمر در مدينه درگذشته و در بقيع دفن گرديد. در كشف الغطاء از مبسوط شيخ طوسى نقل كرده كه ازدواج سوده نيز با آن حضرت مثل عايشه در حال بكارت بوده و در تنقيح المقال گويد كه روايات او محل اعتماد است.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 80]؛ شبلنجى، مؤمن بن حسن، نور الابصار؛ طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات

الخدور، ص 252؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2676؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 96 و 117.

4767. ام المؤمنين، سينا

يا سبا يا سنا دختر صلت است كه به نوشتۀ اعلام الورى، با حضرت رسالت صلى الله عليه و آله تزويج كرد و پيش از زفاف درگذشت. در قاموس الاعلام گويد: سنا بنت اسماء بن صلت سلميه خالۀ عبدالله بن حازم، امير خراسان و از اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بود و با آن حضرت تزويج نمود و پيش از زفاف درگذشت.

منابع: كاشف الغطاء، شيخ جعفر، كشف الغطاء، [ج 1، ص 57]؛ طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2633.

4768. ام المؤمنين، شرافة

بنت خليفة بن فروۀ كلبيه با حضرت رسالت صلى الله عليه و آله تزويج كرده، ولكن زفاف نشده است.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 80].

4769. ام المؤمنين، صفيه (... - 52 ه‍. ق)

بنت يحيى يا حيى (بر وزن رضى) يا حىّ (با فتح و تشديد) بن اخطب بن ثعلبۀ اسرائيلى نضيرى خيبرى، در اصل از طايفۀ بنى نضير از قبيلۀ بنى اسرائيل، از احفاد لاوى بن يعقوب و يا هارون، برادر موسى بن عمران، پدرش رئيس خيبر، شوهر اوّلى اش كنانة بن ابى الحقيق از اكابر خيبر بوده است كه در موقع فتح خيبر مقتول شد.

صفيه نيز با ديگر اسراى خيبر به مكّه آمد. ازآن رو 349 كه رئيس قبيلۀ نضير و از عقلاى نسوان بوده، از صفاياى غنايم به خود حضرت رسالت صلى الله عليه و آله اختصاص يافت و يا در موقع تقسيم، حصۀ دحية بن خلف صحابى گرديده و او نيز تقديم حضور آن حضرت نموده است؛ به هرحال، آن حضرت آزادش كرد و تزويجش نمود و در جواب استفسار از سبب لطمه اى كه در رويش بوده، گفت: «در خواب ديدم كه ماهى تابان در كنارم افتاد و همين كه اين خواب را اظهار داشتم، پدرم (يا شوهرم) در تعبيرش گفت:

تو خيال دارى كه از زنان شاه عرب (محمد بن عبدالله) باشى؛ پس يك سيلى بر صورتم زد و اين لطمه هم اثر همان سيلى است». در بعضى از اخبار است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام صفيّه را به همراهى بلال به

حضور حضرت رسالت صلى الله عليه و آله فرستاد. بلال هم از محل كشتگان يهود خيبر عبورش داد.

صفيه از ديدن ايشان بسيار منقلب و مضطرب گرديد و بعد از تشرّف به شرف پابوسى حضرت رسالت صلى الله عليه و آله، در جواب استفسار از سبب آن انكسار، قضيۀ ديدن كشتگان را عرضه داشت؛ پس آن حضرت به بلال فرمودند: «چقدر سخت دل هستى. چرا اين بيچاره را از راهى آوردى كه كشتگان خود را ديده باشد؟» بارى، صفيّه به سال 36 يا 50 يا 52 ه‍. ق در مدينه درگذشته و در بقيع دفن شد.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 81]؛ شبلنجى، مؤمن بن حسن، نور الابصار؛ طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2962؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 132.

4770. ام المؤمنين، عاليه

بنت ظبيان كلابيه، از ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد كه مدتى در خانوادۀ آن حضرت بود و اخيراً پيش از زفاف طلاقش داد. چون هنوز آيۀ تحريم ازواج آن حضرت نازل نشده بود، عاليه نيز با پسرعموى خود تزويج كرده و اولادى از او برآورد.

منابع: طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3052.

4771. ام المؤمنين، عايشه (4 بعث - 58 ه‍. ق)

بنت ابى بكر بن ابى قحافه عثمان بن عامر بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مرة بن كعب بن لوى قرشيۀ تيميّه كه مادرش ام رومان دعد سابق الذكر است. از ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد كه دو سال پيش از هجرت، در شش يا هفت سالگى اش در مكّۀ معظّمه به شرف ازدواج آن حضرت مفتخر 350 و در نه يا ده سالگى در مدينۀ منوّره مراسم زفاف معمول و به نصّ آيۀ مباركۀ (وَ أَزْوٰاجُهُ أُمَّهٰاتُهُمْ‌) (احزاب، (6) صفت كريمۀ سراپا سعادت «ام المؤمنين» را مشمول گرديد، بلكه بعد از خديجۀ كبرى مشهورترين ازواج رسالت بدين صفت مى باشد و از طرف قرين الشرف محض انتساب به خواهرزاده اش، عبدالله بن زبير متولّد از اسماء بنت ابى بكر، به كنيۀ «ام عبدالله» مكنّى گرديد، والاّ خود عايشه اصلاً فرزندى نداشته است.

در حدود نه سال در خانوادۀ رسالت به سر برده و در ظرف اين مدت زياده بر هزار حديث، بلكه به نوشتۀ بعضى، به روايت دو هزار و دويست و ده حديث نبوى موفق

آمده و ديگر اصحاب كرام از وى روايت مى كنند و اطلاعات زيادى نيز در اخبار و اشعار عرب و احكام فقهيّه و امور مذهبيّه بدو منسوب مى باشد. ازآن رو كه عايشه در وقعۀ جمل (شتر نرينه) به شتر نرينۀ عسكر نامى سوار بوده است، او را «صاحبة الجمل» نيز گفته و آن وقعه را هم «وقعة الجمل» نامند. شرح و بسط اسباب و علل ظاهر و اسرار باطنيّۀ اين وقعه موكول به كتب تواريخ و سير مى باشد و در اينجا به طور اجمال گوييم:

وقعۀ جمل يكى از محاربات مولمه و اسف آور مسلمين است؛ چنانچه عايشه به گمان اينكه حضرت على عليه السلام در قتل عثمان ذى دخل بوده و دستى داشته، در سال 36 ه‍. ق بعد از جلب موافقت زبير و طلحه، به نام و مرام خون خواهى عثمان برعليه آن حضرت قيام كرد و با سى هزار نفر از مكّه عازم بصره گرديد. آن حضرت نيز كه مهياى سوق لشكر به صوب شام براى مدافعۀ معاويه بوده، بعد از استماع اين خبر با بيست هزار نفر عازم بصره شد و نامه اى به طلحه و زبير و يكى ديگر نيز (به روايت شبلنجى و غيره) به عايشه بدين مضمون نوشت: «فَاِنَّكِ خَرَجْتِ مِنْ بَيْتِكِ تَطْلُبينَ اَمْراً كٰانَ عَنْكِ مَوْضُوعاً ثُمَّ تَزْعَمٖينَ اَنَّكِ لَمْ تُرٖيدىٖ اِلاّٰ الاصْلاٰحَ بَيْنَ النّٰاسِ فَخَبّريٖنىٖ مٰا لِلنِّسٰاءِ وَقُود العَسْكَر وَ زَعَمْتِ اَنَّكِ مُطٰالِبَة بِدَمِ عُثْمٰانَ وَعُثْمٰانُ رَجُلٌ مِنْ بَنىٖ‌اُمَيَّةَ وَ اَنْتِ امْرَأةٌ مِنْ بَنيٖتٖيم بِنْ مُرَة. لَعَمْرىٖ اِنَّ الَّذىٖ اَخْرَجَكِ لِهٰذاَ الاَمْرِ وَ حَمَلَكِ عَلَيْهِ لَاَعْظَمُ ذَنْباً اِلَيْكِ مِنْ كُلَّ اَحَدٍ فَاتَّقىَ اللّٰهُ يٰا عٰايِشَةُ وَ ارْجِعىٖ 351 اِلىٰ مَنْزِلِكِ وَ اسْبِلىٖ عَلَيْكِ سِتْرِكِ وَالسَّلاٰمُ‌»، لكن هيچ كدام مؤثر نشد. اهتمام تمام كه در اسكات اين فتنه و اطفاى اين نايره كه سراپا به ضرر و زيان اسلام است، به كار مى برده، بى نتيجه گرديد و عاقبت كار به كارزار انجاميد. زبير و طلحه و جمعى وافر از صحابه و مجموعاً ده هزار نفر از طرفين مقتول شدند و امر مبارك علوى بدين دستور شرف صدور يافت كه چون عايشه حرم حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بوده و مقامش محترم است، بايد دست كسى بدو نخورده و با شترش احضار نمايند، لكن احضار بدين شكل ممكن نشد؛ بالاخره از روى لاعلاجى شترش را پى كردند و خودش را با كجاوه اش در بصره در پيشگاه حضرت على عليه السلام احضار كردند و مورد اكرام و احترام آن حضرت شد و به مصاحبت برادرش، محمد بن ابى بكر، كه قبلاً در خدمت آن حضرت حاضر بوده، با چهل نفر از اكابر نسوان بصره

مرفه الحال با كمال اجلال به مدينه عودت دادند و خود آن حضرت چند ميل و فرزندانش به مسافت يك روزه مشايعتش كردند.

«مروّت بين جوانمردى نگر غيرت تماشا كن».

با اينكه قضيه روشن و به اصطلاح منطقى، از قبيل «قَضٰايٰا قِيٰاسٰاتُهٰا مَعَهٰا» مى باشد، بازهم انسب، دهان را بستن و خاموش نشستن، ديده را نديده انگاشتن، سر حقۀ مشاجره را بگذاشتن و قضاوت را در اين گونه موارد به عهدۀ خود ارباب رجوع موكول داشتن است. ولادت عايشه به سال چهارم بعثت و وفاتش شب سه شنبه هفدهم رمضان 58 يا 56 يا 57 ه‍. ق در زمان خلافت معاويه در مدينه واقع و ابوهريرۀ صحابى كه نايب و قائم مقام مروان بن حكم، والى وقت بوده، به جنازه اش نماز خواند و در بقيع مدفون گرديد.

منابع: شبلنجى، مؤمن بن حسن، نور الابصار؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1836 و ج 4، ص 3055؛ فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 280؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 123 و 151.

4772 و 4773. ام المؤمنين، عمره بنت معاويه

كنديه است. چنانچه در قاموس الاعلام گفته، به روايتى به حضرت رسالت صلى الله عليه و آله تزويج شد و آن حضرت پيش از ملاقات وفات يافت. در اعلام الورى نيز گويد: عمره بنت يزيد به آن حضرت تزويج شد و بعد از ملاقات در بدنش برص ديد و نكاح را فسخ نمود و به قوم خودش برگردانيد و ظاهر به قرينۀ 352 اختلاف اسم پدر و وقوع و عدم وقوع ملاقات، آن است كه دو زن عمره نام براى آن حضرت تزويج شده است.

منابع: طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3221.

ام المؤمنين، عمره بنت يزيد --> ام المؤمنين، عمره بنت معاويه

4774. ام المؤمنين، فاطمه

بنت ضحاك يا شريح كلابيه، از ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بوده و زفاف نشده است.

در اعلام الورى گويد: آن حضرت فاطمه را بعد از تزويج و پيش از زفاف به حكم آيۀ تخيير: (وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيٰارَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُهٰا وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيراً * يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا وَ زِينَتَهٰا فَتَعٰالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ‌

سَرٰاحاً جَمِيلاً) كه آيۀ بيست وهفتم و بيست وهشتم سورۀ احزاب است، مابين مفارقت و مصاحبت آن حضرت مخيّر كرد. او هم دنيا و مفارقت آن حضرت را اختيار نمود. بعد از آن با كمال ذلّت سرگين و پشكل حيوانات را جمع كرده و مى گفته است كه من شقى هستم كه دنيا را اختيار نمودم.

منابع: طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3332.

4775. ام المؤمنين، قتيله

بنت قيس بن معديكرب كندى، خواهر اشعث بن قيس معروف، از ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد، لكن زفاف بلكه اصلاً ملاقات و رؤيت نشد. آن حضرت وفات يافته و قتيله با عكرمة بن ابى جهل ازدواج نمود و يا به قول بعضى، آن حضرت پيش از زفاف طلاقش داده و بعد از وفات آن حضرت با عكرمه تزويج نمود؛ به هرحال، پس از آنكه عكرمه و قتيله تزويج نمودند. ابوبكر به ملاحظۀ اينكه تزويج ازواج آن حضرت ممنوع و حرام مى باشد، به صدد مجازات ايشان برآمد، لكن عمر با اجتهاد خود گفت كه قتيله به جهت عدم زفاف مشمول لقب «ام المؤمنين» نبوده و تزويج او با ديگران بلامانع مى باشد.

منابع: طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3603.

4776. ام المؤمنين، ليلى

بنت خطيم انصاريۀ ظفريه، به نوشتۀ اعلام الورى، از ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بود.

پيش از زفاف به درخواست خود ليلى مطلقه گرديد. در قاموس الاعلام نيز قريب به همين مضمون گويد: ليلى از ازواج موهوبۀ 353 آن حضرت بوده كه نفس خود را به حكم آيۀ پنجاهم سورۀ احزاب: (وَ اِمْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَهٰا لِلنَّبِيِّ‌) بدان حضرت هبه كرد و پيش از زفاف با درخواست خودش مطلقه گرديد.

منابع: طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4059.

4777. ام المؤمنين، مليكه ليثيه، دختر داوود و از ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بوده كه پيش از زفاف مطلقه گرديد.

در خيرات حسان گويد: مليكه در سال فتح مكّه بعد از قتل پدرش، داوود، با آن حضرت

تزويج كرد؛ پس با ملامت و اغواى بعضى از زنان دلسرد شد. آن حضرت نيز جدايى و افتراق را اختيار فرمود.

منابع: طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 83].

4778. ام المؤمنين، ميمونه (... - 63 ه‍. ق)

بنت حارث بن حزن هلاليۀ عربيه، از اولاد عبدالله بن هلال بن عامر بن صعصعه و مادرش هند دختر عوف بن زهير و خالۀ عبدالله بن عباس معروف، از نسوان صحابه و از ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد كه بعد از وفات شوهر اوّلى اش، ابى رهم بن عبدالعزّى يا فروة بن عبدالعزى و يا حويطب بن عبدالعزى، در ذى قعدۀ سال 7 ه‍. ق با آن حضرت تزويج شد. در ذى حجۀ همان سال شرط زفاف به عمل آمد و آن حضرت نام اصلى اش را، كه «بره» بوده، به «ميمونه» تبديل داد و روايت هفتادوشش حديث نبوى صلى الله عليه و آله بدو منسوب است و خواهرزاده اش، عبدالله بن عباس و ديگران از وى روايت مى كنند و عدالت و وثاقت او از بعض اخبار وارده استظهار مى شود.

به قول بعضى، ميمونه نيز مثل بعضى از ازواج ديگر حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به عنوان هبۀ نفس تزويج شده است؛ به هرحال، به سال 51 يا 60 يا 61 يا 63 ه‍. ق در موضع سرف نامى در سه فرسخى مدينه در هشتاد سالگى وفات يافت و خواهرزادۀ مذكورش، ابن عباس، بر جنازه اش نماز خواند و در بقيع مدفون گرديده است.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 83]؛ شبلنجى، مؤمن بن حسن، نور الابصار؛ طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 403؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4525؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 3، ص 105.

ام المؤمنين، هند --> ام سلمه، هند

ام مهاجر --> ام سلمه

يكى از محدّثين نسوان مى باشد.

354 4779. ام مهزول

زنى بوده بدكاره كه به جهت معروفيت، بيدقى به در خانۀ خود نصب مى كرده است و

يكى از مسلمين از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله در تزويج او استيذان نمود؛ پس آيۀ شريفۀ (اَلزّٰانِي لاٰ يَنْكِحُ إِلاّٰ زٰانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَ اَلزّٰانِيَةُ لاٰ يَنْكِحُهٰا إِلاّٰ زٰانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَ حُرِّمَ ذٰلِكَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ‌) (نور، 3) در اوّل سورۀ مباركۀ نور نازل و از تزويج وى ممنوع گرديد و آيا اين حكم اخيراً با آيۀ ديگر: (وَ أَنْكِحُوا اَلْأَيٰامىٰ‌) (نور، 32) نسخ شده يا نه، موكول به تفاسير و كتب فقهيّه است. منابع: طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان، [ج 7، ص 19(7)].

4780. ام ندبه

زن بدر بن حذيفه از عقلاى شعراى نسوان عرب مى باشد كه بسيار كريم و دلير و نافذالكلمه بود. پسرش، ابوقرافه ندبه، در دست قيس بن زهير عبسى مقتول شد، لكن حذيفه برخلاف ميل ام ندبه قصاص نكرده و به ديه راضى شد. اينك ام ندبه هم در مقام ملامت وى گويد:

حذيفة لا سلمت من الاعادي *** و لا وقيتَ شر النائبات

ايُقتل ندبة قيس و ترضى *** با نعام و نوق سارحات

اما تخشى اذا قال الاعادى *** حذيفة قلبه قلب البنات

فخذ ثارا باطراف العوالي *** او البيض الحداد المرهفات

و الا خلنى ابكى نهاري *** و ليلي بالدموع الجاريات

لعل منيتى تأ تى سريعا *** و ترمينى سهام الحادثات

احبَّ الى من بعل جبان *** تكون حياته اردى الحيات

سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 64.

4781. ام الندى، حبابه(1)(... - بعد از 189 ه‍. ق)

والبيۀ اسديه، صاحبة الحصاة، بنت جعفر، يكى از سه زن ملقّب به «صاحبة الحصاة» بوده و او غير از امّ‌اسلم و ام غانم است كه ايشان نيز لقب «صاحبة الحصاة» داشته اند و شرح حال اجمالى هريكى را در محل خود نگارش داده ايم.

به مدلول بعضى از اخبار وارده، امّ‌الندى از عهد حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بلكه


1) . بر وزن كناره. (مؤلف)

مدت هاى مديدى پيش از آن تا زمان حضرت رضا عليه السلام در قيد حيات بوده و گويد در مسجد شرفياب حضور مبارك اميرالمؤمنين عليه السلام شدم و دليل و علامت امامت را سؤال كردم؛ پس 355 آن حضرت به احضار سنگ ريزه اى كه در آنجا بوده، اشارت فرمود و آن را به خاتم مبارك خود مهر زد و نقشۀ مهر در آن ظاهر گرديد؛ پس فرمود: «هركه اين عمل را قادر باشد، او امام مفترض الطاعه مى باشد». اينك بعد از وفات آن حضرت، به حضور امام حسن مجتبى عليه السلام رفتم. او نيز بدون اظهار من امر به احضار سنگ ريزه نموده و به همان رويه مهر كردند؛ همچنين در حضرت سيدالشهدا عليه السلام و بعد از شهادت آن حضرت در 113 سالگى ام با بدن مرتعش شرفياب حضور امام سجّاد عليه السلام شدم. آن حضرت نخست با انگشت سبّابه اشاره به من كرده و آن رعشۀ بدن كه از كثرت پيرى داشتم، مرتفع شد؛ سپس به روش پدران خود امر به احضار سنگ ريزه كرد و به همان قرار مذكور مهر نمود. بعد از آن به حضور مبارك هريك از حضرت باقر و صادق و كاظم و رضا عليهم السلام على الترتيب شرفياب شدم و قضيه به همان قرار مذكور وقوع يافت و خود حبابه نه ماه بعد از مهر كردن امام رضا عليه السلام به رحمت ايزدى نائل گرديد.

به موجب روايت غيبت طوسى، آن حضرت با پيراهن شخصى خودش كفن نمود و اين خبر در كافى و خرايج راوندى و اعلام الورى طبرسى و ديگر كتب معتمده منقول است و نهايت جلالت حبابه را برهانى قاطع مى باشد و به مدلول آن، عمر حبابه فوق العاده و از خوارق عادات است، زيرا كه در موقع ملاقات امام سجّاد عليه السلام كه اوايل سال 61 ه‍. ق بعد از وقعۀ كربلا مى باشد، 113 ساله بوده و تشرّف به حضور امام رضا عليه السلام نيز كه بعد از وفات امام كاظم عليه السلام است، در سال 183 يا 186 يا 189 ه‍. ق بوده؛ پس تمام عمر او 236 يا 239 يا 242 سال مى باشد. شواهد بسيارى براى صدق روايت مذكور حبابه قائم و جملۀ «السلام على خاتم الحصاة» هم در زيارت هفدهم ربيع الاول اميرالمؤمنين عليه السلام اشاره به همين قضيۀ حبابه و ام اسلم و ام غانم سابقى الذكر است.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 73-74].

4782. ام النساء، بنت عبدالمؤمن

تاجر فاسى و از شعراى نسوان عرب است كه طبعى موزون داشته و اشعار آبدار مى گفته و از اوست:

جاء البشير بوعد كان ينتظر *** فاصبح الحق ما فى صفوه كدر

من خيرها دغدا بالهدىٰ يأمرنا *** و في اوامره التسديد والنظر

356 ليث اذا اقتحم الابطال حومته *** يُفني الكتائب لايُبقى و لايذر

زمان و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 52؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 61.

4783. ام وهب (قرن 1 ه‍. ق)

زن عبدالله بن عمير كلبى است كه با شوهرش روز عاشورا در حضور حضرت سيدالشهدا عليه السلام بوده اند. موافق آنچه از ابن الاثير نقل شده، عبدالله از كوفه نزد آن بزرگوار آمد و زنش نيز با وى بود تا آنكه يسار از موالى زياد و سالم از موالى عبيدالله بن زياد به ميدان آمده و مبارز طلبيدند؛ پس عبدالله به مبارزت برخاسته و يسار را كشت. زنش، ام وهب، عمودى برداشته و به طرف شوهر رفته و مى گفت «فداك ابى و امى» و عبدالله او را برمى گردانيد. او نيز امتناع كرده و مى گفته است كه تو را بدين حال نمى گذارم تا آنكه بميرم؛ پس حضرت حسين عليه السلام ندايش درداده و فرمود كه خداوند عالم شما را جزاى خير بدهد. برگرد. رَحِمَكِ اللّٰهُ كه بر زنان جهاد نيست؛ پس آن زن سعادتمند محض امتثال امر حجة اللّٰه برگشت و عبدالله نيز به دست سالم به شهادت رسيد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 6، ص 30.

4784. ام هارون

از عبّاد و زهّاد نسوان مى باشد كه همه شب تا سحر مشغول عبادت بود. از رسيدن شب شاد و از آمدن روز اندوهگين مى شد. از خوردنى ها تنها به نان قناعت مى كرد. بيست سال موى سر خود را شانه نكرده بود. كراماتى نيز بدو منسوب داشته و گويند در صحرا به شير درنده برخورده و مى گفته است كه اگر از گوشت من چيزى قسمت تو شده، بيا و بخور؛ پس شير روى از وى برتافته و به سوى ديگر مى رفت. زمان و اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 52؛ فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 70.

ام هانى

ام هانى(1)

4785. ام هانى شاعره (قرن 13 ه‍. ق)

دختر حاج عبدالرحيم خان بيگلربيگى (متوفى به سال 1237 ه‍. ق) از فضلاى شعراى نسوان قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه 357 در اوايل عمرش شوهرى اختيار نكرد. فقط در اواخر عمر با سيد محترمى تزويج نمود و بى فرزند از دنيا رفت، ولى طبع وقادش سخنان بكر را حامله بوده و از اوست:

خال به كنج لب يكى، طرّۀ مشك فام دو *** واى به حال مرغ دل دانه يكى و دام دو

محتسب است و شيخ و من، صحبت عشق در ميان *** از چه كنم مجابشان پخته يكى و خام دو

هركه بگويد اين غزل بخشمش از ستبل خان *** توسن خوش خرام يك استر خوش لگام دو

كان كرم جوادخان كز دل و از كفش برد *** مايۀ جود هر زمان بحر يكى غمام دو

مشهور است كه دوستعلى خان ابرقوهى از سلسلۀ ام هانى، كه او نيز طبعى عالى داشته، همين غزل را استقبال كرده و از اوست:

غير دو زلف آن صنم بر رخ دل فريب او *** كس نشنيده در جهان صبح يكى و شام دو

در تاريخ يزد گويد: شگفت است غزلى با اين همه گفت وگو كه ام هانى سروده و نام جوادخان را در آن ذكر نموده و دوستعلى خان هم استقبالش كرده، باز مردمان بى اطّلاع عمداً يا سهواً آن را به قرة العين قزوينى كه حتى يك شعر هم از او ديده نشده، نسبت داده اند.

سال وفات ام هانى به دست نيامد، لكن پدر مذكورش در تهران از اهل دربار فتحعلى شاه قاجار بود و در سال 1237 ه‍. ق در يزد از حادثۀ وباى عمومى درگذشت.

گويند كه ام هانى در حال احتضار انگشترى قيمتى در دست داشته و كنيزش آن را بيرون مى آورده؛ پس ام هانى چشم بگشود و اين شعر را گفت:

كم فرصتند مردم دنيا بهوش باش *** پر مى كنند بسمل در خون تپيده را

منابع: آيتى، عبدالحسين، تاريخ يزد، ص 275 و 377، چاپ يزد.


1) . ام هانى: از محدثين نسوان شيعه مى باشد كه از حضرت باقر عليه السلام روايت نموده است. يكى هم دختر حضرت على بن ابى طالب عليه السلام بوده كه عبدالرحمان بن عقيل تزويجش نمود. سه تن ديگر نيز از محدثين عامۀ اواخر قرن هشتم و اوايل قرن نهم هجرت هستند كه هر سه از مشايخ روايت جلال الدين سيوطى و از فضلاى نسوان بوده اند (مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 74]؛ ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 53). (مؤلف)

4786. ام هانى، فاخته

يا فاطمه يا هند، دختر ابوطالب و خواهر پدرى و مادرى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، از مشاهير صحابه و محدّثين نسوان و 358 زوجۀ هبيرة بن عمرو مخزومى بوده و سه فرزند يوسف و جعده و هانى نامى از وى داشته است. چهل و شش يا هشت حديث از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله روايت كرده و غلامش، ابومره و پسرش، جعده، نيز از وى روايت مى كنند.

جلالت وى بر متتبّعين اخبار و سير روشن است و در خبر سليمان بن اعمش، كه در كتب فريقين نقل شده، حضرت رسالت صلى الله عليه و آله فرموده كه بهترين مردم از حيث عمّ و عمّه حسنين مى باشد كه عمّ ايشان جعفر طيّار و عمّه شان ام هانى است. عمّ و عمّه هر دو در بهشت بوده و جعفر با ملائكۀ مقرّبين در طيران است.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 74]؛ خزرجى، احمد بن عبداللّه، خلاصة تذهيب الكمال فى اسماء الرّجال، ص 420؛ فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 356.

4787. ام الهناء

بنت قاضى ابومحمد عبدالحق بن عطيۀ اندلسى، از ادباى شعراى اندلس مى باشد كه طبعى وقّاد و بديهه گو داشته و در ادبيّات ماهر بود. وقتى، پدرش به توليت و قضاوت مريه از بلاد اندلس مأمور شد. چون آن مأموريت وسيلۀ دور افتادن از اهل و وطن بوده، با حالى پريشان و چشمى گريان به خانه اش آمد؛ پس ام الهنا آن حال را ديده و اين بيت را فروخواند:

يا عين صار الدمع عندك عادة *** تبكين فى فرح و فى احزان

در درّ منثور گويد: ام الهنا از اهل علم و فهم و عقل و نادره گو و سريع التمثل بود. شعر مذكور نيز از خودش نمى باشد، بلكه راه تمثل و از جملۀ ابياتى است كه اوّل آنها به شرح ذيل است:

جاء الكتاب من الحبيب با نه *** سيزورنى فاستعبرت اجفانى

غلب السرور على حتى انه *** من عظم ما قد سرّنى ابكا نى

يا عين صار الدمع عندك عادة *** تبكين فى فرح و فى احزان

فاستقبلي بالبشر يوم لقائه *** و دعي الدموع لليلة الهجران

ديگر قائل اين اشعار را نگفته و از اشعار خود ام الهنا نيز نامى نبرده است. سال وفات

ام الهنا و مشخّص ديگرى از وى به دست نيامد و تأليفى درخصوص مقابر بدو منسوب دارند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1038؛ ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 54؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 65؛ فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص 54.

359 ام هند، خديجه بنت خويلد --> ام المؤمنين، خديجه

4788. ام الهيثم

بنت الاسود النخعيه، از شعراى نسوان صحابه مى باشد و از اشعار او چهارده بيت معروف است كه در مرثيۀ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام سروده كه بعضى به ابوالاسود دئلى نسبت داده اند و به هرحال، از آن جمله است:

الا يا عين ويحك اسعدينا *** الا تبكى اميرالمؤمنينا

تبكى ام كلثوم عليه *** بعبرتها و قد رأت اليقينا

الا قل للخوارج حيث كانوا *** فلا قَّرت عيونُ الشامتينا

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 14، ص 30؛ ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 55؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 65.

به تأييدات الهى باب چهارم نيز به نام نامى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام خاتمه يافت و در باب پنجم، كه آخرين ابواب كتاب است، به شرح حال مصدرين به لفظ «بنت» خواهيم پرداخت.

360

باب پنجم در شرح حال مصدرين به لفظ «بنت»

از معروفين به كنيه از طبقات معين در اول كتاب و يا مذكور در امثال دايره:

بنت ابى الاسود --> ابوالاسود دئلى

فرزند ابوالاسود دئلى است.

بنت ابى الجون --> ام المؤمنين، بنت ابى الجون

از ازواج حضرت رسالت مى باشد.

4789. بنت ابيها

كنيۀ مبارك حضرت فاطمۀ صدّيقۀ كبرى - سلام اللّه عليها - مى باشد كه نام نامى اش زينت بخش خبر و اثر و تواريخ و سير مى باشد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام.

4790. بنت البغداديه، زينب (قرن 5 و 6 ه‍. ق)

دختر ابوالبركات بغدادى، زنى صالح زاهد عالم و داراى فضايل و كمالات بود. زنان را موعظه و نصيحت كرده و تدريس فقه و ادبيّات مى نمود. ملك ظاهر، سلطان مصر و يا دخترش، خانقاهى به نام «رباطالبغداديه» به اسم وى ساخته بود. در اواخر قرن ششم هجرت مى زيسته و يا خود اوايل قرن هفتم را نيز ديده است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1357؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 78.

4791. بنت البقال، خديجه (... - 437 ه‍. ق)

بنت موسى بن عبدالله، زنى بوده واعظ صالح محدّث فاضل كه شهرتش «بنت البقال»، كنيه اش «ام سلمه» و از مشايخ روايت خطيب بغدادى بود. در سال 437 ه‍. ق درگذشته و در مقبرۀ شونيزيه دفن شد و خطيب فقط يك حديث نبوى از وى روايت كرده است.

منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 14، ص 446.

بنت جحش، زينب --> ام الحكم، زينب

361 4792. بنت الجواد، حكيمه (قرن 3 ه‍. ق)

دختر حضرت امام محمد تقى الجواد عليه السلام، عالمۀ فاضلۀ كريمۀ نجيبۀ تقيۀ رضيه، قبر شريفش در سامرّا تحت قبّۀ عسكريّين است. موافق آنچه از بحار مجلسى و وحيد بهبهانى نقل شده، جاى تعجب است كه مردم با آن همه فضل و جلالت و تقرّب ائمّه عليهم السلام و محرم اسرار ايشان بودن و حضور يافتن آن مخدّره وقت ولادت حضرت ولىّ عصر و تشرّف دائمى او به خدمت آن بزرگوار در حال حيات حضرت عسكرى عليه السلام و مفتخر بودن او به مقام سفارت بعد از وفات آن حضرت، به زيارت آن خاتون معظّمه توجهى نداشته، بلكه اكثر در باب انساب و سير به ذكر نام نامى آن مخدّره پرداخته اند.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 76].

4793. بنت الجودى

دختر جودى بن ابى عمرو عدى غسانى مى باشد كه در حسن جمال شهرت زياد داشت. وقتى كه جودى از طرف قيصر روم حاكم دمشق بوده، عبدالرحمان بن ابى بكر به قصد تجارت به شام رفت. آن دختر را ديده و شيفتۀ جمال وى شد. اشعار عاشقانۀ بسيارى در حق وى سرود و عاقبت در موقع فتح شام، همان دختر از بابت سهم غنايم نصيب عبدالرحمان گرديد.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 79؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1357.

4794. بنت الحسن، خديجه (... - 641 ه‍. ق)

دختر حسن بن على بن عبدالعزيز، زنى است عالم صالح متّقى قارى حافظ قرآن، همواره به فقه و روايت حديث اشتغال داشت. از استاد خود، احمد بن موازينى، اجازه گرفته و در 641 ه‍. ق درگذشت.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 113.

4795. بنت خداويردى (قرن 7 ه‍. ق)

دخترى بود كه به سال 624 ه‍. ق در اسكندريّه ظاهر شد. خلقتاً دست و بازو نداشت.

پستان هايش مثل پستان مرد بود. قلم را به پاى خود گرفته و مى نوشت و از عهدۀ نگارش مرام خود به خوبى درمى آمد و يكى از وزراى مصر بعد از احضار و مشاهدۀ هنر وى وظيفه اى براى او مقرّر داشت. گويند قبر او هنوز در اسكندريّه باقى و موقوفه دارد و او را «بى دست» نيز گويند. 362 از تذكرۀ مستقيم زاده نقل است كه به سال 576 ه‍. ق نيز زنى در مصر پيدا شد كه هيچ دستى نداشت، ولى چند خط معمولى آن زمان را بسيار خوب مى نوشت و محل توجه مردم بود و مالى وافر تحصيل نمود.

منابع: ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 67 و 70؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 79 و 158.

4796. بنت الخرشب (حرشب خ ل)، فاطمه

انماريه، از مشاهير نسوان عرب مى باشد كه در نجابت ضرب المثل و «انجب من بنت الخرشب» از امثال دايره است. او مادر ربيع كامل، قيس حفاظ، عمارۀ (عمر خ ل) وهاب و انس الفوارس فرزندان زياد عبسى مى باشد.

منابع: جزرى، ابن الاثير، المرصّع، [ص 160-161]؛ عسكرى، ابوهلال، جمهرة الامثال، [ج 1، ص 198].

بنت خزيمه، زينب --> ام المساكين

از ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله است.

بنت خويلد، خديجه --> ام المؤمنين، خديجه

زوج النبى صلى الله عليه و آله است.

4797. بنت الدوامى، جوهره (... - 604 ه‍. ق)

دختر هبة الله بن حسن بن على بن حسن دوامى بغدادى، زنى با ادب و علم و عمل و زهد و ورع بوده و زنان را وعظ و نصيحت مى كرد. از شيخ ابوالنجيب و غيره استماع حديث نموده و با عبدالرحيم، پسر شيخ مذكور، ازدواج نمود و به سال 604 ه‍. ق در حال تصميم به وضو و نماز عشا درگذشت.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 91.

4798. بنت دهين اللوز (قرن 7 ه‍. ق)

عنوان مشهورى مادر احمد بن موفق الدين است كه در علوم متنوعه بصير بوده و همانا احمد را «ابن العالمه» گفتن، چنانچه مذكور داشتيم، به جهت انتساب وى بود.

سال وفات و اسم او معلوم نشده و در اوايل قرن هفتم هجرت بوده است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1358.

4799. بنت الربعى، ساره (... - 869 ه‍. ق)

دختر محمد بن محمود بن ربعى محمد، از مشاهير محدّثات قرن نهم هجرت و از مشايخ جلال الدين سيوطى و نوۀ ابن الملقن سابق الذكر مى باشد كه علم حديث را از جدّ مذكورش فراگرفت و در سال 363 869 ه‍. ق درگذشت.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 50؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2481.

4800. بنت رياح، خبيئه

يا جبيئه بنت رياح بن اسل غنوى، زن جعفر بن كلاب عامرى است كه در نجابت ضرب المثل و «انجب من بنت رياح» و «انجب من خبيئه» از امثال دايره مى باشد. در خواب بدو گفتند: دوست دارى كه ده فرزندت باشد پست و يا سه فرزند كه عوض ده فرزند باشد؟ او دويمى را اختيار كرد و اينك سه فرزند از شوهر مذكورش برآورد:

خالد اصبع، ربيعۀ احوص، مالك طيان و ظاهراً در زمان جاهليت بوده است.

منابع: جزرى، ابن الاثير، المرصّع، [ص 188]؛ عسكرى، ابو هلال، جمهرة الامثال، [ج 1، ص 198].

4801. بنت الساعاتى، فاطمه (قرن 8 ه‍. ق)

دختر احمد بن على ساعاتى (متوفّى به سال 694 ه‍. ق)، زنى بوده فقيه، خطّش هم ممتاز، خط تعليق را بسيار خوب مى نوشت. علم فقه را از پدرش خوانده و در جرگۀ فقها معدود بود. كتاب مجمع البحرين پدرش را هم، كه در فقه حنفى مى باشد، با خط خودش نوشته و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 3، ص 9.

4802. بنت السعدى، زينب (قرن 9 ه‍. ق)

بنت محيى الدين ابونافع محمد بن عبدالله سعدى ازهر، زنى است محدّثه از مشايخ سيوطى.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 40.

4803.

بنت السيد بن طاووس، شرف الاشراف (قرن 8 ه‍. ق)

4804.

بنت السيد بن طاووس، فاطمه

دختران سيد رضى الدين على بن طاووس، هر دو عالم فاضل صالح كاتب حافظ بوده و در روايت كردن امالى شيخ از والد معظمشان اجازه داشته اند.

منابع: افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، خاتمه قسم اول.

4805. بنت الشهاب، فاطمه (... - 783 ه‍. ق)

بنت احمد بن قاسم مكّى مدنى، از محدّثين نسوان مى باشد كه از جدّ مادرى خود، رضى الدين طبرى، استماع حديث كرد. از بسيارى از مشايخ وقت اجازه گرفته و در سال 783 ه‍. ق درگذشت.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 3، ص 10.

بنت الشهيد، فاطمه --> ام الحسن

دختر شهيد اوّل است.

364 4806. بنت الشيخ (قرن 5 ه‍. ق)

حاصل كلمات رياض العلماء و اعيان الشّيعه آنكه شيخ طوسى دو دختر داشته كه هر دو

عالم فاضل بوده اند و خود شيخ فضل و علم هر دو را مى ستوده است.

ايشان در روايت كردن تمامى مرويّات و مصنّفات والد معظّم خود و برادر خودشان، شيخ ابوعلى طوسى، اجازه داشته اند. يكى از ايشان جدّۀ مادرى ابن ادريس مشهور و ديگرى هم جدّۀ عالى مادرى ابن طاووس احمد بن موسى بن جعفر و ابن طاووس على بن موسى بن جعفر بوده و مادرشان هم دختر شيخ مسعود بن ورام بن ابى فراس بن حمدان بوده است.

4807. بنات طارق

موافق آنچه از خلاصة الاثر محبى نقل شده، بنات طارق از طايفۀ قريش و دختران علاء بن طارق بن حارث بن امية بن عبدشمس بوده اند. هند، دختر عتبه زن ابوسفيان و مادر معاويه نيز از بنات طارق بوده كه در غزوۀ احد اين اشعار را مى خوانده و مشركين را بر قتال حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى شورانيده است:

نحن بنات طارق *** نمشي علىٰ النمارق

المسك فى المفارق *** والدّر فى العواتق

ان تقبلوا نعا نق *** و نفرش النمارق

او تدبروا نفارق *** فراقَ غير وامق

ابن الاثير و جمعى ديگر اين معنى را باور نداشته و گويند: همانا مقصود هند از طارق، موافق آنچه در آيۀ شريفه هم گفته اند، ثريا يا زحل و يا ستارۀ صبح و يا تير شهاب و يا مطلق ستاره بوده و قول مذكور هند محض تشبيه و استعاره و از راه افتخار و كنايه از علو شأن و مقام است كه گويا مانند ستاره و تير شهاب رخشان و درخشان هستند.

ابن الاثير گويد: بنات طارق دختران اشراف و اكابر و مراد هند هم آن است كه ايشان در شرافت مانند كوكب درخشنده مى باشند.

منابع: جزرى، ابن الاثير، المرصّع، [ص 234]؛ اطلاعات متفرقه.

4808. بنت عقيل (قرن 1 ه‍. ق)

دختر عقيل، برادر بزرگ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است كه در فصاحت بيان در ميان زنان بنى هاشم شهرتى بسزا داشته است. روزى كه اهل بيت عصمت عليهم السلام از شام به مدينۀ منوّره مراجعت نمودند، او نيز با جمعى 365 به استقبال ايشان رفت و در حين

ملاقات نوحه و زارى نموده و اين ابيات را، كه حاكى از تمام فصاحت او مى باشد، انشا نمود:

ماذا تقولون اذ قال النبىُّ لكم *** ما ذا فعلتم و انتم آخر الامم

بعترتي و باهلي بعد مفتقدي *** منهم اسارىٰ و صرعىٰ ضُرِّجُوا بدم

ما كان هذا جزائى اذ نصحتُ لكم *** أن تخلفوني بسوء في ذوى رحمي

بعضى از ارباب سير اين شعر را نيز به بنت عقيل نسبت داده اند:

اترجو امة قتلتَ حسينا *** شفاعة جده يوم الحساب

بعضى اين بيت را به حضرت زينب و برخى ديگر به حضرت سكينه و ديگرى به حضرت ام كلثوم بنت الحسين - سلام اللّه عليهم - منسوب دارند.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان؛ ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 14.

بنت الفضل، عباسه --> ام صالح

4809.

بنت فهد، ام هانى (قرن 9 ه‍. ق)

4810.

بنت فهد، تقيّه

دو خواهر از محدّثات بوده و از مشايخ سيوطى هستند.

4811. بنت قطب الدين محمد، لاله خاتون

كرمانى از مشاهير عقلا و فضلا و ادباى شعراى ايرانى و از خانوادۀ حكام كرمان مى باشد كه مدتى در آن نواحى حكومت كرد. در تشويق و حمايت ارباب علم و هنر اهتمام تمام داشته و از اشعار اوست:

من آن زنم كه همه كار من نكوكارى است *** به زير مقنعۀ من بسى كله دارى است

نه هر زنى به دو گز مقنعه است كدبانو *** ولى به نزد خدا پيشه ام پرستارى است

سال وفات و مدّت حكومت و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3972.

بنت القيم، خديجه --> امة العزيز بغداديه

4812 و 4813. بنت المجلسى

عنوان مشهورى دو نفر از خانوادۀ مجلسى است؛ اول، دختر ملا محمدتقى مجلسى، خواهر ملا محمدباقر 366 مجلسى (متوفّى به سال 1111 ه‍. ق) كه از ارباب فضل و كمال نسوان بوده و شرحى بر الفيّۀ ابن مالك و يكى ديگر بر شواهد سيوطى نوشته و قبرش در تخت فولاد اصفهان است و بعضى از اشعار او، كه حاكى از وفور ادب وى مى باشد، روى قبرش نوشته شده و ظاهراً همان است كه نامش «آمنه بيگم» و زن ملا صالح مازندرانى بوده و تحت عنوان مازندرانى، ملا محمدصالح هم اشارتى به كمالات وى نموديم؛ دويم، دختر ملا عزيزالله (متوفّى به سال 1074 ه‍. ق) بن ملا محمدتقى مجلسى است كه او نيز از ارباب كمال، بلكه در عداد علما معدود، رساله هاى متعدد در مسائل فقهيه بدو منسوب و در اعيان الشّيعه يك حاشيۀ من لا يحضره الفقيه هم بدو نسبت داده است؛ چنانچه پدرش، ملا عزيزالله، نيز يك حاشيه بر من لا يحضر داشته و نام او و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 18 و 170.

4814. بنت المرتضى (قرن 5 ه‍. ق)

دختر سيد مرتضى علم الهدى (متوفى به سال 436 ه‍. ق)، عالمۀ فاضلۀ جليله و كتاب نهج البلاغه را از عمّ خود، سيد رضى (متوفى به سال 406 ه‍. ق)، روايت كرده و شيخ عبدالرحيم بغدادى معروف نيز از وى روايت مى نمايد. اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، خاتمۀ قسم اول.

4815.

بنت الملقن، خديجه (قرن 9 ه‍. ق)

4816.

بنت الملقن، صالحه

دختران شيخ نورالدين بن على، از محدّثات قرن نهم، از مشايخ سيوطى و هر دو نوۀ ابن الملقن شافعى سابق الذكر هستند.

4817. بنت المنشار (قرن 11 ه‍. ق)

دختر شيخ على منشار عاملى سابق الذكر و زن شيخ بهائى، عالمى عامل فاضل فقيه

محدّث كثيرالعلم والفضل بود. فقه و حديث و علوم ديگر را به زنان تدريس مى كرده است. چهار هزار جلد كتاب ارثاً از پدرش بدو رسيده و بعد از وفات شيخ بهائى (1031 ه‍. ق) نيز در قيد حيات بوده و اسم و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 6، ص 113.

367 4818. بنت النسيف، عايشه (قرق 8 ه‍. ق)

از محدّثات عامّه است.

4819. بنت النويرى، خديجه (قرق 9 ه‍. ق)

از محدّثات عامّه است.

4820. بنت يوسف، شيخه عايشه (... - 922 ه‍. ق)

دمشقيّه، دختر يوسف، زنى بوده باكمال، از عرفاى قرن دهم هجرى عامّه و از تأليفات اوست الاشارات الخفيّة فى المنازل العليّة كه تلخيص منازل السّائرين خواجه عبدالله انصارى سابق الذكر است و در 922 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 96]؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 170.

368

خاتمه و پايان

اشاره

اگرچه غرض اصلى در تمامى ابواب پنج گانۀ اين كتاب شرح حال اشخاص طبقات متنوعۀ مذكوره در اوّل كتاب بوده و باب سيّم نيز براى شرح حال اشخاص مصدّر به لفظ «ابن» منعقد است، لكن لفظ «بنى» هم، كه اصلاً در زبان عرب در حال اضافه جمع لفظ «ابن» بوده و در اوّل نام و عنوان خانوادگى اكثر قبايل و بسيارى از اكابر خانواده ها در كار و به «بنى فلان» اشتهار يافته اند و بعضاً لفظ «بنى» را هم خصوصاً در خانواده ها به لفظ «آل» تبديل داده و «آل فلان» گفته اند (بنى عباس، آل عباس و نظاير آن) و معرفت حال ايشان خصوصاً بعد از تذكّر و نام بردن ايشان در ضمن شرح حال اشخاص (فلان كس از قبيلۀ بنى نجار است) محل رغبت عامّه مى باشد، اينك به جهت تكثير فايده تا آنجا كه مقدور نگارنده بود و وسايل موجود ايجاب مى كرد، در ضمن دو فصل (به عنوان بنى فلان و آل فلان) به شرح حال اجمالى ايشان مى پردازد.

ناگفته نماند در كتاب عشائر العراق تأليف عباس عزاوى، كه در اين اواخر در بغداد چاپ شده، گويد: قبايل عرب به نام «قبايل قحطانيه» و «قبايل عدنانيه» (مضريّه يا نزاريّه) به دو قسمت منقسم است كه اوّلى را «آل فلان» و دويمى را «بنى فلان» نامند و اين تقسيم قديمى بوده و مبدأ آن معلوم نيست؛ پس گويد: قبيله اى سراغ نداريم كه منتسب به يكى از اين دو اصل نباشد، مگر بعضى از قبايلى كه انتساب ايشان به يكى از اين دو اصل معلوم نبوده و ايشان را «قبايل متحيره» نامند و جمعى از علماى انساب، خصوصاً صاحب عقد الفريد بعضى از ايشان را نگارش داده اند و در اين عصر بعضى از قبايل مشهوره مى باشند كه انتساب آنها به هيچ يك از اين دو ركن ركين معلوم نبوده و در شمار قبايل متحيّره مى باشند. انتهى مترجماً و ملخّصاً.

369 نگارنده گويد: اين اصطلاح قديمى مخصوص آن زمان بوده، والاّ استعمال هريك از دو لفظ «آل» و «بنى» در مورد ديگرى شايع است و نفياً و اثباتاً اصلاً محل توهّم و توجّه فكرى نبوده و هيچ يك از آنها ملاك انتساب به قحطان و عدنان نمى باشند.

اين مقصد در دو فصل بيان خواهد شد: فصل اول در شرح خانواده ها و قبايل مصدّر به لفظ «بنى» و فصل دوم در بيان قبايل و خانواده هاى مصدّر به لفظ «آل».

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ كَمٰا هُوَ اَهْلُهُ وَ مُسْتَحقّهُ‌

فصل اول در شرح خانواده ها و قبايل مصدر به لفظ «بنى»

4821. بنى ابى جراده

خانوادۀ بزرگى است شيعى و مشهور در حلب كه در بدايت حال در محلّۀ بنى عقيل از بصره ساكن بودند و در سال 200 ه‍. ق رحلت كرده و در حلب اقامت گزيدند. علما و فقها و فضلا و ادبا و شعرا و عبّاد و زهّاد و كتّاب و قضات بسيارى از ايشان نشئت يافته و نسلاً بعد نسل داراى مراتب فضل و كمال ارثى و كسبى بوده و در امور دينى و دنيوى با تمامى طبقات مردم با كمال ملايمت و ملاطفت معاشرت داشته اند؛ به همين جهت، ممدوح علماى عامّه نيز بوده و ايشان را در كتب تراجم با كمال احترام مذكور مى دارند و ما هم بعضى از افراد نامى اين خانواده را به عنوان ابن ابى جراده نگارش داده ايم.

مخفى نماند كه بنى العديم هم خانواده اى است از شعب و بطون همين خانواده بنى ابى جراده و بعضى از افراد ايشان را نيز، كه در حقيقت از افراد بنى ابى جراده هم هستند، به عنوان ابن العديم تذكّر داده ايم. اما خود ابوجراده، كه سرسلسلۀ اين خانواده بوده و با انتساب وى شهرت دارند، از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و نامش «عامر بن ربيعة بن خويلد» و نسبش با شانزده واسطه به مضر بن نزار بن معد بن عدنان موصول است.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 32؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 6، ص 250؛ اطلاعات متفرقه.

بنى ابى سيره --> آل ابى سيره

370 بنى ابى الشوارب --> ابن ابى الشوارب

خانوادۀ بزرگى است در بغداد.

4822. بنى ابى العافيه

عنوان مشهورى يكى از دول صغيرۀ مغرب زمين است كه در اواخر قرن چهارم هجرت به دستيارى ابن ابى العافيه موسى در ناحيۀ مكناسه از نواحى مغرب اقصى تأسيس و بعد از موسى نيز ابراهيم و ابوعبدالرحمان و محمد و قاسم، كه هر لاحقى پسر سابقش بوده و مجموعاً پنج تن مى باشند، تا سال 463 ه‍. ق در آن ناحيه حكومت رانده اند. در سال مذكور قاسم مزبور به دست يوسف بن تاشفين مقتول و دولتشان انقراض يافته و به دولت مرابطين منتقل گرديد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 732.

بنى اثير --> ابن الاثير

4823. بنى احمر (633-898 ه‍. ق)

عنوان مشهورى آخرين دولت اسلامى اندلس (اسپانيا) مى باشد كه در سال 633 ه‍. ق بعد از انقراض دولت موحدين به دستيارى ابوعبدالله محمد بن احمر تشكيل يافت.

مدتى با موافقت دو حكومت اسلاميۀ بنى زيان و بنى هود قسمت جنوبى اندلس را، كه در آن اوان مسخّر اسلاميان بوده، اداره نمود تا آنكه آن دو حكومت مذكوره نيز متعاقباً منقرض و دولت بنى احمر با كمال استقلال مدت 265 سال حكومت راند. شهر غرناطه را پايتخت و كرسى سلطنت اتّخاذ نمود و مدتى با بعضى از دول اسلامى و مسيحى در زدوخورد بوده و طريق مخاصمت مى پيمودند.

در مقابل، دولت قشتاله از دول مسيحى از فرصت استفاده كرده و روزبه روز در قدرت و شوكت خود افزوده و مستملكات خود را توسعه داد و متصرفات بنى احمر را نيز على التوالى تملّك نمود تا آنكه در اثر آن همه همّت فتورناپذير ايشان و نفاق داخلى بنى احمر، شهر غرناطه نيز تحت محاصرۀ ايشان درآمد و سلطنت بنى احمر هدف سهام مشئمت فرجام و وخامت انجام نفاق و اختلاف داخلى خودشان و 371 همّت و اتفاق خصم گرديد و در سال 898 ه‍. ق به كلى منقرض و آفتاب اقبال ايشان منكسف و با انقراض ايشان، اساس حكومت اسلامى اندلس (اسپانيا) منهدم و تمامى

متصرفات دول اسلاميّه طعمۀ اجانب گرديد. انواع آزار و شكنجه را دربارۀ مسلمانان آن ديار به كار بردند و به هيچ وجه فروگذارى نكردند.

چون رشتۀ مطلب بدينجا انجاميد، قلم كند شد؛ قلبم تپيد؛ بى نهايت به درد آمد و روز روشن در نظرم تيره وتار گرديد؛ بى اختيار اشك از ديده ام جارى شد؛ ناچار با سوز و گداز قلبى بدين چند بيت از قصيدۀ ابوالبقاء صالح بن شريف رندى، كه در مرثيۀ اندلس گفته و از بزرگ ترين مصائب عالم اسلامى مى باشد، ترنم مى نمايد:

فجائع الدهر انواع منوَّعة *** و للزمان مسرّات و احزان

و للحوادث سلوان يُسهلّها *** و ما لما حلّ بالاسلام سلوان

دهى الجزيرة امر لا عزاء له *** هوى له احد و انهدّ ثهلان

اصابها العين فى الاسلام فارتزأت *** حتى خلت منه اقطار و بلدان

فا سئل بلنسية ما شأن مرسية *** و اين شا طبة ام اين جيان

و اين قرطبة دار العلوم فكم *** من عالم قد سما فيها له شان

و اين حمص و ما تحويه من نزه *** و نهرها العذب فيّاض و ملان

تبكى الحنيفية البيضاء من اسف *** كما بكى لفراق الالف هيمان

على ديار من الاسلام خالية *** قد اقفرت و لها بالكفر عمران

حيث المساجد قد صارت كنائس ما *** فيهن إلّانواقيس و صلبان

حتى المحاريب تبكى و هى جامدة *** حتى المنا بر ترثى و هى عيدان

تلك المصيبة انست ما تقدمها *** و ما لها من طوال الدهر نسيان

اعندكم نبأ من اهل اندلس *** فقد سرىٰ بحديث القوم ركبان

كم يستغيث بنا المستضعفون و هم *** قتلىٰ و اسرىٰ فما يهتز انسان

ما ذا التقاطع فى الاسلام بينكم *** و أنتم يا عباد اللّه اخوان

يا من لذلة قوم بعد عزهم *** احال حالهم جور و طغيان

بالامس كانوا ملوكا فى منازلهم *** واليوم هم فى بلاد الكفر عبدان

فلو تريهم حيارىٰ لا دليل لهم *** عليهم فى ثياب الذلّ الوان

و لو رأيت بكاهم عند بيعهم *** لهالك الامر و استهوتك احزان

يا رب ام و طفل حيل بينهما *** كما تفرق ارواح و ابدان

372 لمثل هذا يذوب القلب من كمد *** إن كان فى القلب اسلام و ايمان

اين گونه قضاياى طاقت فرساى سلف هزاران ورق درس عبرتى است براى خلف.

حكمرانان بنى احمر بيست تن بودند. اسامى و تاريخ جلوس ايشان در جدول ذيل نمودار است:

1.

ابوعبدالله محمد بن احمر --- 633 ه‍. ق

2.

محمد ثانى بن محمد اوّل --- 671 ه‍. ق

3.

محمد ثالث بن محمد ثانى --- 700 ه‍. ق

4.

ناصر --- 708 ه‍. ق

5.

ابوالوليد اسماعيل --- 714 ه‍. ق

6.

محمد رابع ابن اسماعيل --- 726 ه‍. ق

7.

ابوالحجاج يوسف بن اسماعيل --- 733 ه‍. ق

8.

محمد خامس بن يوسف --- 755 ه‍. ق

9.

اسماعيل بن يوسف --- 760 ه‍. ق

محمد خامس (ثانياً) --- 763 ه‍. ق

10.

ابوعبدالله يوسف ثانى بن محمد --- 794 ه‍. ق

11.

محمد سادس بن يوسف ثانى --- 799 ه‍. ق

12.

يوسف ثالث بن يوسف ثانى --- 811 ه‍. ق

13.

محمد ناصر اليسارى بن يوسف --- 826 ه‍. ق

14.

محمد صغير ----

محمد ناصر اليسارى (ثانياً) ----

15.

يوسف رابع --- 835 ه‍. ق

16.

محمد بن عثمان الاحنف --- 849 ه‍. ق

17.

محمد بن اسماعيل --- 859 ه‍. ق

18.

ابوالحسن على بن محمد --- 871 ه‍. ق

373 19 و 20. ابوعبدالله الزاغل و ابوعبدالله الصغير --- 889 ه‍. ق

ابوعبدالله صغير تنها --- الى 898 ه‍. ق

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1363؛ هاشمى، احمد، جواهر الادب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 620 (طبع 13).

4824. بنى احمس

خانواده اى است از بطون قبيلۀ بجيله كه به كوفه نازل شده بوده و ايشان اولاد احمس بن غوث بن انمار صحابى هستند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 145.

بنى اخشيد --> آل اخشيد

4825. بنى ارتق (477-811 ه‍. ق)

يكى از دول مشهور مى باشد كه در سال 477 ه‍. ق از طرف ارتق تشكيل يافته و هفده تن از ايشان مدت 334 سال در نواحى ماردين و دياربكر و حلب موافق جدول ذيل حكومت رانده اند:

1.

ارتق --- 477 تا 484 ه‍. ق

2.

سقمان بن ارتق --- 484 تا 498 ه‍. ق

3.

ايلغازى بن ارتق --- 498 تا 516 ه‍. ق

4.

حسام الدين تمرتاش بن ايلغازى --- 516 تا 547 ه‍. ق

5.

نجم الدين البى بن تمرتاش --- 547 تا 560 ه‍. ق

6.

قطب الدين ايلغازى بن البى --- 560 تا 580 ه‍. ق

7.

حسام الدين بولق ارسلان بن ايلغازى --- 580 تا 598 ه‍. ق

8.

ناصرالدين ارتق ارسلان بن ايلغازى --- 598 تا 633 ه‍. ق

9.

نجم الدين غازى بن ارتق --- 633 تا 658 ه‍. ق

10.

مظفر قره ارسلان بن ارتق --- 658 تا 693 ه‍. ق

11.

شمس الدين داوود --- 693 تا 694 ه‍. ق

374 12. منصور نجم الدين غازى بن قره ارسلان --- 694 تا 712 ه‍. ق

13.

صالح شمس الدين بن نجم الدين --- 712 تا 757 ه‍. ق

14.

منصور احمد بن نجم الدين --- 757 تا 769 ه‍. ق

15.

صالح محمود بن احمد --- 769 تا 769 - كذا

16.

مظفر فخرالدين بن نجم الدين --- 769 تا 778 ه‍. ق

17.

مجدالدين عيسى --- 778 تا 811 ه‍. ق

دهمين ايشان، قره ارسلان، در موقع فتح بغداد نسبت به هلاكوخان درصدد تمكين و اطاعت برآمد. اينك دولت بنى ارتق تا مدتى تحت حمايت و تابعيت مغول بود تا چهاردهمين ايشان، منصور احمد، بعد از وفات ابوسعيد، آخرين حكمران مغولى، باز اعلان استقلال داد و ايشان نيز با فتوحات دولت تيمورى منقرض گرديدند. يك شعبه از دولت بنى ارتق، كه از نسل سقمان، پسر بزرگ ارتق بوده و به همين جهت، به «بنى سقمان» شهرت دارند، نيز به قرار ذيل در ناحيۀ حصن كيفا حكومت كرده اند:

1.

داوود بن سقمان --- 498 تا 540 ه‍. ق

2.

فخرالدين قره ارسلان بن داوود --- 540 تا 562 ه‍. ق

3.

نورالدين محمد بن قره ارسلان --- 562 تا 581 ه‍. ق

4.

قطب الدين سقمان بن نورالدين --- 581 تا 597 ه‍. ق

5.

محمود بن نورالدين --- 597 تا 619 ه‍. ق

6.

مسعود --- 619 تا 629 ه‍. ق

مخفى نماند ارتق، كه سرسلسلۀ اين خانواده و مؤسس اين دولت مى باشد، در اصل تركمان، از مماليك ملك شاه بن الب ارسلان سلجوقى، بسيار جسور و حرب آزموده بوده و در نتيجۀ اين جسارت خود، به تشكيل دولت موفق آمد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 823.

4826. بنى اسد (403-545 ه‍. ق)

يكى از قبايل مشهوره و عظيمۀ عرب مى باشد كه به جدّ اعلايشان، اسد بن خزيمه، منتسب و به بطون بسيارى مشتمل و يكى از همين 375 بطون به جهت انتساب به ابوالحسن على بن مزيد اسدى، به «مزيدى» و «بنى مزيد» معروف مى باشد. جمعى از اصحاب و علما و مشاهير طبقات ديگر و ازواج حضرت رسالت صلى الله عليه و آله از همين قبيله بوده است و قيام ايشان به خدمت سراپا سعادت دفن شهداى كربلا هم (به شرحى كه در كتب مربوطه نگارش داده اند) يكى از مفاخر تاريخى ايشان مى باشد.

در مجالس المؤمنين گويد: بنى اسد از قديم الايام به تشيّع معروف و توجه ملوك ديالمه نيز به حال ايشان مؤيّد اين مقال بوده است و ابوالحسن فوق در سال 403 ه‍. ق از طرف سلطان الدولۀ ديلمى به امارت آن قوم منصوب شد و هفت تن از ايشان مدت 142 سال به حكمرانى قيام نمودند و در سال 545 ه‍. ق منقرض گرديدند. به نوشتۀ تنقيح المقال،

بنى اسد عنوان دو قبيله از عرب مى باشد؛ يكى، از خانوادۀ اسد بن خزيمه كه مذكور شد و ديگرى نيز اولاد اسد بن ربيعة بن نزار بن معد بن عدنان است.

منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 192؛ مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، ج 1، ص 3 و [ج 3، ص 310، ذيل ش 12975]؛ اطلاعات متفرقه.

4827. بنى اسرائيل

اولاد و خانوادۀ حضرت يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم ملقّب به «اسرائيل» است كه به زبان عربى، به معنى عبدالله بوده و حضرت موسى بن عمران و جمعى ديگر از انبياى بنى اسرائيل از همين خانواده مى باشند؛ به شرحى كه در كتب تواريخ و سير نگارش داده اند.

منابع: اطلاعات متفرقه.

4828. بنى اشكان يا اشكانيان (255 ق. م - 226 م)

عنوان مشهورى طبقۀ سيّم دول قديمۀ ايران است كه در سال 255 مقدم ميلادى از طرف اشك نامى (ارشك خ ل) تأسيس و مدت 481 سال سلطنت كرده و در سال 226 م به دستيارى اردشير بن ساسان، مؤسّس دولت ساسانيه، منقرض شده است. در قاموس الاعلام بعد از اين جمله گويد كه نوزده تن از ايشان، به شرحى كه در جدول ذيل با مدت سلطنت ايشان نگارش يافته، سلطنت نموده اند:

1.

اشك --- 15 سال

2.

اشكان --- 9 سال

376 3. اشك ثانى بن اشكان --- 7 سال

4.

شاپور بن اشك --- 60 سال

5.

بهرام بن شاپور --- 50 سال

6.

پلاش بن بهرام --- 16 سال

7.

هرمز بن پلاش --- 19 سال

8.

نرسى بن پلاش --- 40 سال

9.

فيروز بن هرمز --- 12 سال

10.

پلاش ثانى بن فيروز --- 12 سال

11.

خسرو بن پلاش --- 40 سال

12.

پلاشان بن پلاش --- 12 سال

13.

اردوان بن اشغ --- 29 سال

14.

خسرو بن اشغ --- 19 سال

15.

پلاش ثالث بن اشغ --- 12 سال

16.

گودرز بن پلاش --- 40 سال

17.

نرسى بن گودرز --- 20 سال

18.

گودرز ثانى بن نرسى --- 15 سال

19.

اردوان ثانى بن نرسى --- 30 سال

در قاموس الاعلام بعد از نقل اين جدول گويد: ظاهر، آن است كه اسامى بعضى از ملوك اشكانى از قلم افتاده است، والاّ مدت 481 سال بودن سلطنت ايشان مسلّم بوده و مجموع مدت جدول فوق كمتر از اين مقدار است و علاوه اردوان رابع (نه ثانى) بودن آخرين ايشان و پنج و شش نفر اشك نام بودن از ايشان در تواريخ مذكور است. نگارنده گويد: چون اصل مقصود ما در اين گونه موارد، مجرّد تذكّر و استيناس 377 بوده و تاريخ نويسى نيست، لذا تحقيق اين مراتب را محول به كتب مربوطه مى دارد.

هخامنشيان

گرچه شرح هخامنشيان به جهت مصدّر نبودن به لفظ «بنى» يا «آل» ظاهراً خارج از موضوع است، ولى چون سلسله اى از سلاطين ايرانى است و شايد ذكر آن استطرداً بى مناسبت و خالى از فايده نباشد، اينك اجمالاً با استفاده از تاريخ مرحوم مشيرالدوله پيرنيا مى نگارد: پارسى ها مردمانى هستند آريانى نژاد كه معلوم نيست كى به ايران آمده اند. اوايل امر در تحت تسلّط آسورى ها بودند كه بعدها از اين قيد خارج و تابع ماد شدند. پارسى ها به شش طايفۀ شهرى و ده نشين و چهار طايفۀ چادرنشين تقسيم شده اند كه خانوادۀ هخامنشى نجيب ترين آنان بوده است و دوازده نفر از اين سلسله به سلطنت رسيده اند، به شرح ذيل:

1. كوروش اول (558-529 ق. م): اين پادشاه در سال 550 ق. م همدان و در سال 546 ق. م سارد و ليديه و در سال 545 ق. م تمامى آسياى صغير را تصرف كرد و به هر شهرى حاكمى مستقل گماشت تا با هم متحد نشوند و كمى بعد، دامنۀ متصرفات خود

را از شمال تا رود سيحون و از مشرق تا رود سند رسانيد و سپس متوجه فتح بابل شد كه در آن زمان داراى برج و باروى محكم بود و قشون ايران در سال 439 ق. م وارد بابل گرديد و كوروش نسبت به اهالى بلاد مفتوحه با ملاطفت رفتار مى كرد و به سال 529 ق. م فوت كرد.

2. كمبوجيه (529-522 ق. م): كمبوجيه پسر كوروش است كه در حال حيات پدرش، در بابل حكومت مى كرد و در زمان غيبت كوروش از ايران نيابت سلطنت به عهدۀ او بود. پس از فوت پدر، مدت سه سال به مطيع كردن ايالات پرداخت و در سال 526 ق. م عازم مصر شد و در سال 525 ق. م آنجا را فتح كرد و سپس به تصرف ممالك مجاور پرداخت، ليكن به واسطۀ مرض صرعى كه داشت، در اواخر عمر اخلاقش خشن گرديد و بناى بدرفتارى و سفّاكى را گذاشت و بالاخره به سال 522 ق. م فوت كرد.

378 3. داريوش اول بزرگ (522-486 ق. م): اين پادشاه در اوايل سلطنت با مشكلات و موانعى روبه رو شد، ولى با عزم و ارادۀ آهنين كه داشت، بر تمام مشكلات فايق آمد و شورش و طغيان هايى را كه از اواخر سلطنت كمبوجيه شروع شده بود، خوابانيد و امپراطورى را از نو تأسيس و تشكيلاتى داد كه ادارۀ امور مملكت را آسان نمود.

داريوش مملكت ايران را به چند قسمت تقسيم و براى هر قسمت يك نفر والى معين كرد و امنيت را در تمام آنها برقرار ساخت و براى تسهيل ارتباط، راه هايى بين نقاط مختلف كشور احداث نمود كه اوامر دولت به سرعت به آنها مى رسيد و سپاه ثابتى تشكيل داد به عدۀ ده هزار نفر كه «جاويدان» مى گفتند و همواره حاضر به جنگ بودند و براى ماليات ميزانى ثابت معين نمود كه بسيار عادلانه بود و براى تسهيل تجارت، بحر مغرب را با بحر احمر به توسط يكى از شعب نيل وصل كرد و از طلا سكّه زد كه آن را «دريك» مى گفتند. اين پادشاه پس از دادن انتظامات داخلى، پنجاب و سند و تراكيه و مقدونيه را متصرف و از رودخانۀ دانوب تا تاتائيس (دون فعلى) و قلب روسيه كنونى پيش رفت و در سال 540 ق. م جنگ با يونان را شروع كرد، ولى با عدم موفقيت توأم شد و به سال 486 ق. م درگذشت.

4. خشيارشا: (486-465 ق. م): در سن 34 سالگى به تخت نشست. بدواً در سال 486 ق. م شورش مصر و بعد شورش بابل را فرونشاند و براى جنگ با يونان لشكر

عظيمى تهيه ديد كه شايد عدّۀ آن به 300 هزار نفر بالغ مى شد و 120 كشتى جنگى و سه هزار كشتى حمل و نقل به آنان كمك مى كرد؛ آتن تصرف شد، ولى تلفات زيادى به بحريۀ ايران وارد آمد. روى هم رفته در اين جنگ پيشرفتى براى ايران حاصل نگرديد.

اين پادشاه به سال 465 ق. م كشته شد.

5.

اردشير اول (465-424 ق. م): بعد از خشيارشا پسرش، اردشير درازدست، به تخت نشست. در امور مملكتى جز ضعف و سستى نشان نداد و اختيار امور مملكت در دست مادرش بود و به سال 424 ق. م فوت كرد.

6.

خشيارشاى دوم (424-424 ق. م): اين پادشاه بعد از پدر به تخت نشست و پس از 379 45 روز كشته شد.

7.

سغديانس (424-424 ق. م): اين پادشاه نيز تقريباً شش ماه سلطنت كرد و به دست وهوك، پسر ديگر اردشير، كشته شد. وهوك در تاريخ معروف است به «داريوش دوم».

8.

داريوش دوم (424-404 ق. م): در زمان اين پادشاه زنان و خواجه سرايان در امور مملكتى نفوذ كامل داشتند. اين بود كه در نقاط مختلف كشور شورش هاى پياپى روى داد. مصر طغيان كرد و داريوش نتوانست اين نايره را فرونشاند. هرج و مرج و انحطاط در خانوادۀ هخامنشى پيدا شد و بالاخره اين پادشاه به سال 404 ق. م درگذشت.

9.

اردشير دوم (404-361 ق. م): در زمان اين پادشاه در مصر و آسياى صغير و قبرس شورش هايى روى داد كه در بعضى جاها شورشيان موفق شدند و ضعف در سياست داخلى پيدا شد. بالاخره اين پادشاه در اثر كشته شدن پسرش، به سال 361 ق. م غصه مرگ گرديد.

10.

اردشير سوم (361-338 ق. م): اين پادشاه پس از رسيدن به سلطنت، تمام اقرباى خود را كشت تا كسى مدّعى اين مقام نشود. در اين زمان تمام مملكت تقريباً به حال طغيان و شورش بود. دولت هخامنشى رو به انحطاط و انحلال مى رفت. اين پادشاه صيدا را گرفت و اهالى آن شهر از فرط يأس خودكشى كردند و شهر را آتش زدند و سپس مصر را مسخّر ساخت و بناى شدت عمل و سفاكى را گذاشت تا اينكه به سال 338 ق. م مسموم شد و درگذشت.

11.

آرسيس (338-336 ق. م): پسر اردشير سوم پس از پدر به تخت نشست، ولى به سال 336 ق. م به قتل رسيد.

12.

داريوش سوم (336-331 ق. م): پس از آرسيس، يكى از نواده هاى داريوش دوم به تخت نشست و موسوم به «داريوش» گرديد كه در تاريخ معروف است به «داريوش سوم» و در داستان هاى ما معروف به «دارا پسر داراب» است. به سال 336 ق. م به تخت نشست و در زمان اين پادشاه اسكندر به ايران آمد و با فوت داريوش سوم، سلسلۀ هخامنشى منقرض 380 شد (331 ق. م).

13.

بنى اعيا، بن طريف بن عمر

از بطون قبيلۀ بنى اسد بوده؛ چنانچه ققعس نيز يكى ديگر از ايشان است و اسد و طى، كه جدّ عالى دو قبيلۀ طى و بنى اسد هستند، با يكديگر هم پيمان بوده اند:

تعالوا افا خركم أعيا و ققعس *** الى المجد ادنى ام عشيرة حا تم

منابع: آلوسى، محمود شكرى، بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب.

بنى اعين --> آل اعين

4830. بنى اغلب (184-296 ه‍. ق)

عنوان مشهورى يكى از دول صغيرۀ افريقا مى باشد كه تابع خلفاى عباسى بود. در سال 184 ه‍. ق از طرف ابراهيم بن اغلب تأسيس يافت. اغلب مذكور با موافقت ابومسلم خراسانى در انقراض شوكت اموى و تأسيس خلافت عباسى مساعى جميله به كار برد. در زمان خلافت منصور، به حكومت و امارت تونس و طرابلس غرب منصوب شد. اخيراً به سال 150 ه‍. ق در محاربه اى كه مابين او و حسن بن حرب، صاحب تونس وقوع يافت، مقتول گرديد. به فاصلۀ سى وچهار سال پسرش، ابراهيم، از طرف هارون به حكومت افريقا نامزد شد. او نيز در اين حكومت خود دولت نيم مستقلّى تشكيل داد كه يازده تن از ايشان در ظرف يك صدودوازده سال حكومت راندند و عاقبت در سال 296 ه‍. ق منقرض و مستملكات ايشان مسخّر ملوك فاطميّه گرديد. اسامى آنان با تاريخ جلوس ايشان بدين ترتيب است:

1.

ابراهيم بن اغلب --- 184 ه‍. ق

2.

ابوالعباس عبدالله بن ابراهيم --- 196 ه‍. ق

3.

زيادة اللّه بن ابراهيم --- 201 ه‍. ق

4.

ابوعقال اغلب بن ابراهيم --- 213 ه‍. ق

5.

ابن العباس محمد بن اغلب --- 226 ه‍. ق

6.

ابوابراهيم احمد بن محمد --- 242 ه‍. ق

381 7. زيادة اللّه اصغر بن احمد --- 249 ه‍. ق

8.

ابوالغرانيق بن احمد --- 250 ه‍. ق

9.

ابراهيم بن احمد --- 261 ه‍. ق

10.

ابوالعباس عبدالله بن ابراهيم --- 279 ه‍. ق

11.

ابومضر زيادة الله بن عبدالله --- 290-296 ه‍. ق

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 998.

4831. بنى افطس (... - 483 ه‍. ق)

عنوان يكى از ملوك الطوايف اندلس مى باشد كه از طرف ابومحمد عبدالله بن مسلمۀ تجينى معروف به «ابن افطس» تأسيس شد. در اوايل قرن پنجم هجرت در بطليوس اعلان استقلال داده و مدتى حكومت راند. بعد از او پسرش، مظفر ابوبكر بن عبداللّه و نوه اش، متوكّل ابوحفص بن مظفر، على التعاقب حكومت راندند تا در سال 483 ه‍. ق ابوحفص، كه آخرين ايشان است، با اولادش در دست يوسف بن تاشفين بطليوسى مقتول شد و اساس شوكتشان منهدم گرديد و مجموعاً سه نفر بوده اند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1003.

4832. بنى الهان

در قاموس گويد: قبيله اى است و در اعيان الشّيعة مى نويسد: هيثم بن عدى از احمد بن عمران بن سلامة موصوف به «اخفش» و معروف به «الهانى» پرسيد كه از كدام قبيله هستى‌؟ احمد گفت: از «الهان برادر همدان». هيثم گفت: «بلى، ايشان عروس جن هستند كه ديده نمى شوند و فقط با گوش مى شنويم و تا حال پيش از تو شخصى الهانى نديده ام».

منابع: فيروزآبادى، محمد بن يعقوب، قاموس؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 191.

بنى الياس، بجلى كوفى --> آل الياس

4833. بنى اميه (41-132 ه‍. ق)

اميّه بنابر مشهور، از طايفۀ قريش و پسر عبدشمس بن عبدمناف بن قصىّ بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لوى بن غالب بن فهر بوده و عبدشمس مذكور هم برادر دوغوله و هم شكم هاشم بن عبدمناف، جدّ عالى سلسلۀ جليلۀ بنى هاشم معروف مى باشد.

382 گويند كه در حين ولادت اين دو برادر، انگشت و يا پيشانى يكى چسبيده به پيشانى ديگرى بود و چون خواستند كه از همديگر جدا سازند، خون بسيارى جارى شد و اين قضيه را به فال خوش نشمردند، بلكه مقدمه و علامت عداوت و خون ريزى مابين نسل اين دو برادر داشتند؛ بنابراين، بنى اميّۀ معروف، كه در السنه داير و از تخمۀ همين اميّۀ مذكور مى باشند، از قريش بوده و نسب بدان طايفه رسانند و جوهرى نيز به همين معنى تصريح كرده است، ولى به عقيدۀ بعضى از ارباب سير، اميّه پسر عبدشمس نبوده، بلكه دعىّ و پسرخواندۀ او بوده است و منسوب داشتن بنى اميّه به قريش از همين راه مى باشد، والاّ در حقيقت از قريش نبوده و رومى الاصل هستند و اين رسم و روش پسرخواندگى از عادات معمولۀ عرب بوده است؛ چنان كه زيد بن حارثۀ كلبى را بعد از اسير كردن، به حضرت رسالت صلى الله عليه و آله منسوب داشته و زيد بن محمد مى گفته اند. مجلسى نيز در جلد ششم بحار الانوار خود همين عقيده را تأييد مى نمايد.

بعد از اين مقدمه گوييم بنى اميّه از نسل همين اميّه مى باشند و در دورۀ مقدسۀ اسلامى دو دولت از ايشان تشكيل يافته كه مقرّ حكومت يكى از ايشان شام و ديگرى اندلس بوده است.

بنى اميۀ شام

اوّلشان معاوية بن ابى سفيان مى باشد كه به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت نكرد. بعد از شهادت آن حضرت، به مسند خلافت غاصبانه نشسته و سيزده تن ديگر نيز بعد از او به همين قرار حكمران ممالك اسلامى بوده اند و اسامى و تاريخ جلوس ايشان موافق جدول ذيل است:

1.

معاوية بن ابى سفيان --- 41 ه‍. ق

2.

يزيد بن معاويه --- 60 ه‍. ق

3.

معاوية بن يزيد --- 64 ه‍. ق

4.

مروان بن حكم --- 64 ه‍. ق

5. عبدالملك بن مروان --- 65 ه‍. ق

383 6. وليد بن عبدالملك --- 86 ه‍. ق

7.

سليمان عبدالملك --- 96 ه‍. ق

8.

عمر بن عبدالعزيز بن مروان --- 99 ه‍. ق

9.

يزيد بن عبدالملك --- 101 ه‍. ق

10.

هشام بن عبدالملك --- 105 ه‍. ق

11.

وليد بن يزيد بن عبدالملك --- 125 ه‍. ق

12.

يزيد بن وليد بن عبدالملك --- 126 ه‍. ق

13.

ابراهيم بن وليد بن عبدالملك --- 126 ه‍. ق

14.

مروان بن محمد بن مروان معروف به «حمار» --- 129-132 ه‍. ق

مروان بن محمد، كه آخرين ايشان مى باشد، در سال 132 ه‍. ق مغلوب عباسيان شد و سر او را پيش سفّاح بردند. در سبب مغلوبيت وى گويند كه در اثناى جنگ براى شاش كردن پياده شد. به ناگاه اسب او رم خورده و از دست جلودار رها گرديد و به اوردوگاه تاخت؛ پس لشكريان از بى صاحب ديدن اسب به كشته شدن وى قطع كرده و متفرق گرديدند و ازآن روز جملۀ «ذَهَبَت الدّوْلَةُ بِالْبَوْلَةِ‌» مثل داير گرديد و در لقب «حمار» داشتن مروان چندين جهت گفته اند كه بسط آنها موجب اطناب است.

بنى اميّه با كثرت ظلم و طغيان معروف و بالخصوص دربارۀ عترت طاهرۀ نبوى تا آنجا كه مقدورشان بوده، فروگذارى نداشته اند. بلى، دو تن از ايشان از اين صفت خبيثه مستثنى مى باشند؛ يكى معاوية بن يزيد كه به فاصلۀ چند روزى استعفا داده و خود را از خلافت منعزل گردانيد و ديگرى عمر بن عبدالعزيز كه عادت شنيعۀ سبّ حضرت على عليه السلام را قدغن اكيد نموده و شفقت هاى بسيارى دربارۀ آل اطهار عليهم السلام معمول مى داشت.

بنى اميۀ اندلس

به فاصلۀ چند سال بعد از انقراض بنى اميّۀ شام، دولت ديگرى از ايشان در اندلس تشكيل يافت. يازده تن ديگر فقط در اندلس (اسپانيا) حكومت 384 داشتند كه اسامى و تاريخ جلوس ايشان به قرار ذيل است:

1.

عبدالرحمان بن معاوية بن هشام --- 138 ه‍. ق

2.

هشام بن عبدالرحمان --- 171 ه‍. ق

3.

حكم بن هشام --- 180 ه‍. ق

4.

عبدالرحمان بن حكم --- 206 ه‍. ق

5.

محمد بن عبدالرحمان --- 238 ه‍. ق

6.

منذر بن محمد --- 272 ه‍. ق

7.

عبدالله بن محمد --- 292 ه‍. ق

8.

عبدالرحمان بن محمد بن عبدالله --- 300 ه‍. ق

9.

حكم بن عبدالرحمان --- 350 ه‍. ق

10.

هشام بن حكم --- 366 ه‍. ق

11.

سليمان بن حكم --- 403-422 ه‍. ق

دولت امويۀ اندلس برخلاف امويۀ شام، غالباً با رأفت و عدالت مى گذراندند. معارف و صنايع و ساير وسايل تمدن و آبادانى قلمرو خودشان را فراهم مى آوردند.

عبدالرحمان ثالث، كه هشتمين ايشان بوده، چون ضعف حال بنى عباس را احساس نمود، عنوان خلافت و اميرالمؤمنين را بر خود بست. خود را به تقليد بنى عباس، به «ناصر» ملقّب داشته و اخلافش نيز القاب «منتصر» و «مؤيّد» و «مستعين» را اختيار نمودند و در سال 422 يا 423 ه‍. ق منقرض گرديدند.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 127؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1044.

4834. بنى اوقص

موافق آنچه در محل خود اشاره نموديم، «اوقص» لقب مروان بن حكم، چهارمين خليفۀ بنى اميّۀ شام و بنى اوقص هم خانوادۀ او هستند.

4835. بنى ايوب (569-649 ه‍. ق)

دولت ايوبيه بعد از انقراض دولت فاطميّون سابق الذكر در سال 567 يا 569 ه‍. ق به دستيارى صلاح الدين يوسف بن ايوب (ايّوبى) در مصر تشكيل يافت. به فاصلۀ دو سال نورالدين محمود بن زنگى، كه 385 از اتابكان موصل بوده، درگذشت. شام و جزيره و

ديگر مستملكات او نيز مسخّر صلاح الدين گرديد. اينك در مدافعات اهل صليب به فتوحات بسيارى موفق شد و درعين حال، بعضى از اولاد و اخوان و امراى صلاح الدين كه در بلاد متفرقه حكومت داشته اند، در حال حيات خود او و يا بعد از وفات او در همان محل حكومت و امارت خودشان اعلان استقلال دادند و بدين جهت، به نام «بنى ايوب حصن كيف»، «بنى ايوب حلب»، «بنى ايوب حما»، «بنى ايوب حمص»، «بنى ايوب شام»، «بنى ايوب يمن» به چندين شعبه منشعب شدند كه بعضى از ايشان پيش از انقراض اصل بنى ايّوب مصر منقرض گرديدند، ولى برخى مدت قليلى بعد از ايشان و بعضى ديگر ساليان دراز بعد از آنان به شرحى كه در تواريخ و سير نگارش داده اند، حكومت داشته اند. اما اصل دولت ايّوبيّۀ مصر، كه در خود مصر و بعضى از نواحى شام در حدود هشتاد سال حكومت داشته اند، اسامى و تاريخ جلوس ايشان موافق جدول ذيل است:

1.

صلاح الدين يوسف بن ايّوب --- 567 يا 569 ه‍. ق

2.

ملك عزيز عمادالدين بن صلاح الدين --- 589 ه‍. ق

3.

محمد منصور بن عمادالدين --- 595 ه‍. ق

4.

ملك عادل سيف الدين ابوبكر بن ايّوب --- 596 ه‍. ق

5.

ملك كامل ناصرالدين محمد بن سيف الدين --- 615 ه‍. ق

6.

ملك عادل صغير ابوبكر بن ناصرالدين --- 635 ه‍. ق

7.

ملك صالح نجم الدين ايّوب بن ناصرالدين --- 637 ه‍. ق

8.

ملك معظم تورانشاه بن نجم الدين --- 647 ه‍. ق

9.

ام الخليل شجرة الدرام ولد ملك صالح --- 648 ه‍. ق

10.

ملك اشرف مظفرالدين موسى بن يوسف --- 648 تا 649 ه‍. ق

در سال 649 ه‍. ق به دست مماليك بحريه منقرض گرديدند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1175؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 28 و 129.

بنى بابويه --> ابن بابويه

خانوادۀ بزرگ معروفى است از عجم.

386 بنى باديس يا بنى زيرى --> بنى زيرى

4836.

بنى باقل

4837.

بنى بقل

4838.

بنى بقيله

(سه عنوان مذكور) به نوشتۀ قاموس اللّغة، يكى از اولى و دويمى گروهى است از قبيلۀ ازد و سيمى هم بطنى است از قبايل عرب و نگارنده گويد: ظاهر، آن است كه سيّمى نيز همان اوّلى است.

بنى بويه --> آل بويه

خانوادۀ بزرگى است از دول معظمۀ ايرانى.

4839. بنى بهلول

به نوشتۀ قاموس الاعلام، ناحيه اى است مشتمل بر نه قريه در سمت جنوبى شهر صنعا از بلاد يمن و نگارنده گويد: ظاهر، آن است كه اين عنوان در اصل عنوان خانواده اى است از عرب كه در آن ناحيه سكونت داشته اند و «بنى بهلول» گفتن آن ناحيه نيز به همين جهت سكونت اين خانواده در آنجا بوده است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1364.

4840. بنى بياضه

يكى از بطون قبيلۀ انصار است كه در مقام نسبت به آن، «بياضى» گويند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 273.

4841. بنى تميم

از قبايل مشهورۀ عرب كه يكى از بطون مضر و مابين نجد و بصره و يمامه ساكن و از نسل تميم بن ادين طحانة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان مى باشند كه در اكثر بلاد اسلامى منتشر و جرير، شاعر معروف و بسيارى از اصحاب و شعرا و طبقات ديگر از ايشان بوده اند. از قرن نهم به اين طرف اثرى از اين قبيله نمانده و فرقۀ غزيه از قبيلۀ طى و خفاجه از قبيلۀ بنى عقيل در اراضى ايشان سكونت دارند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1671.

4842. بنى توجين (قرن 7 و 8 ه‍. ق)

از مشاهير قبايل بربر است كه در جهات جنوبى جبال و انشريس و جهات غربى وادى نهر شلف ساكن و در حدود دويست سال از اوايل قرن هفتم تا اواخر قرن هشتم هجرت داراى نفوذ و اقتدار بوده اند. مشهورترين رؤساى 387 ايشان عبدالقوى نامى است كه در سال 607 ه‍. ق به رياست رسيده است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1680.

بنى تيم الله --> بنى غنم

4843. بنى ثعل، بن عمرو

قبيله اى است از بطون قبيلۀ طى، چنانچه در مرصّع گفته و نيز گويد: دو پسر ثعل عبارت از «جرون» و «سلامان» مى باشد كه دو بطن از قبيلۀ طى هستند. «ثعل» به ضمّ اوّل و فتح ثانى است.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 115].

4844. بنى ثعلبه

عنوان سه خانواده از عرب مى باشد كه يكى اولاد ثعلبة بن بكر بن وائل كوفى، دويمى فرزندان ثعلبة بن سعد، سيمى هم خانوادۀ ثعلبة بن يربوع بوده و نسبت اسامة بن شريك ثعلبى صحابى كه به كدام يك از سه خانواده است، محل خلاف و بسط مراتب موكول به كتب مربوطه است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 12، ص 3.

4845. بنى ثقيف

از مشاهير قبايل عرب مى باشد كه در طايف و نواحى آن سكونت داشتند. مدتى به واسطۀ كثرت عجز و ناتوانى به قبيلۀ بنى عامر جزيه داده و بدان وسيله، ممالك و اراضى خودشان را تأمين مى نمودند تا آنكه قدرت مقاومت با بنى عامر را نائل، از ذلّت جزيه مستخلص و به مذلت نفاق و اختلاف داخلى مصادف و به نام «احلاف» و

«بنى مالك» به دو شعبه منشعب شدند و محاربات داخلى بسيارى بين ايشان واقع گرديد. اخيراً به شرف اسلام مشرّف شدند. بت بزرگ لات نام معبود خودشان را شكستند و بعد از وفات حضرت رسالت صلى الله عليه و آله كه قبايل عرب مرتد شده و به دين اصلى خود برگشتند، اين قبيله در ايمان و عهد سابق خود ثابت ماندند. علما و شعرا و اكابر بسيارى از ايشان به ظهور آمد. در نسبت به اين قبيله «ثقفى» گويند و مختار بن ابى عبيدۀ مشهور نيز از ايشان است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1742.

بنى ثوابه --> آل ثوابه

4846. بنى ثوبان

خانوادۀ ثوبان بن سالم از موالى و آزادكرده هاى بنى يشكر است كه در مقام نسبت، «ثوبانى» گويند. عمار بن مروان ثوبانى يشكرى 388 از ثقات محدّثين اماميّه و از اصحاب حضرت صادق عليه السلام از موالى همين بنى ثوبان است.

منابع: كتب رجاليه.

4847. بنى جرهم

در قاموس گويد: جرهم (بر وزن بلبل) قبيله اى است در يمن كه حضرت اسماعيل عليه السلام با ايشان ازدواج كرده است. در قاموس الاعلام گويد: جرهم از قبايل عظيمه عرب عاربه مى باشد كه به قول علماى انساب، از نسل جرهم بن قحطان، برادر يعرب بن قحطان، منشعب و در حجاز متوطن بودند؛ چنانچه نسل برادرش، يعرب، نيز در يمن سكونت نمودند.

هنگامى كه حضرت اسماعيل به حجاز آمد، از همين قبيلۀ جرهم ازدواج كرد و عرب مستعربه از اين ازدواج عبرى و عربى به وجود آمد و اخيراً قبيلۀ جرهم به سبب مخالفت احكام خداوندى مورد قهر و غضب الهى شده و به هلاكت رسيدند و به روايتى در زمان عاد، قبيلۀ جرهم ديگرى از عرب بائده به وجود آمدند و تحقيق اقسام عرب و ديگر مراتب مذكوره موكول به كتب مبسوطۀ مربوطه است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 126؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1782.

بنى جعفر بن كلاب --> بنى وحيد

4848. بنى جلان

يكى از قبايل عرب است كه در تيراندازى بى بدل و ضرب المثل هستند.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 127-128].

4849 و 4850. بنى جوينى

(به ضمّ اوّل و فتح ثانى) خانوادۀ بزرگى است در ايران از نسل خواجه شمس الدين محمد بن بهاءالدين محمد جوينى (كه به ناحيه جوين نامى مابين بسطام و نيشابور منسوب است) و در عهد دولت سلجوقيان و مغول داراى مناصب جليلۀ وزارت و امارت بوده و عموماً شيعۀ امامى مذهب هستند و بعضى از ايشان را، كه از نسل علاءالدين عطاملك جوينى، نوۀ شمس الدين مذكور كه منصب صاحب ديوانى داشته، بوده اند، «بنى صاحب» نيز گويند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 175.

4851. بنى حارث

به نوشتۀ قاموس الاعلام، ناحيه اى است در سمت غربى صنعاى يمن و بيان مذكور در بنى بهلول اينجا نيز جارى است.

389 4852. بنى حارثه

يكى از بطون قبيلۀ اوس است.

منابع: مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 9، ذيل ش 37]، عنوان «ابراهيم ابواسحاق».

4853. بنى حاشد

يكى از بطون قبيلۀ همدان است.

4854. بنى حام بن نوح

عبارت از مردمان سياه پوست است.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 143].

4855. بنى حبش

به نوشتۀ قاموس الاعلام، ناحيۀ ديگرى است مشتمل بر سيزده قريه در سمت غربى صنعاى يمن و بيان مذكور در بنى بهلول اينجا نيز جارى است.

4856. بنى حر

بن مجمع بن خزيم جعفى، اديم و ايّوب و زكريّا، از ثقات اصحاب حضرت صادق عليه السلام بودند كه دو نفر اوّلى از ارباب اصول بوده و سيّمى نيز كتابى دارد. اما عبيدالله بن حرّ فارس شاعر همان است كه استنصار حضرت حسين عليه السلام را اجابت نكرده و از نصرت و يارى آن بزرگوار تمرد جست؛ عاقبت به همراهى مختار به خون خواهى آن حجّت خدا قيام و اخيراً از آن مرام نيز منصرف شد. اشعارى دارد كه در آنها به ترك نصرت و عدم موفقيت خون خواهى زياده از حدّ تأسف مى نمايد و گويند كه از حسرت و ندامت به حدّى متألّم بوده كه مشرف به هلاك بود.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 175.

4857. بنى حريش

قبيله اى است از عرب كه به حريش بن كعب بن ربيعة بن عامر منسوب، اكثرشان در بصره نزول كرده و از آنجا به بلاد ديگر متفرق شده اند و در نسبت به آن، «حرشى» (با دو فتحه) گويد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 456.

4858. بنى حفص (603 ه‍. ق - اواسط قرن 10 ه‍. ق)

دولتى است كه در سال 603 ه‍. ق به دستيارى ابومحمد عبدالواحد تشكيل يافته است؛ چنانچه عبدالواحد مذكور، كه در آفريقا از امراى دولت موحدين بوده، در سال مذكور بعد از اعلان استقلال، دولت 390 ديگرى به نام «بنى حفص» تأسيس داد و تونس را پايتخت اتّخاذ نمود تا در اواسط قرن دهم هجرت به جهت اختلافات داخلى بين افراد خانواده رو به اضمحلال گذاشتند؛ به شرحى كه در تواريخ و سير مذكور است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1705.

4859. بنى حكم، بن سعيد

يكى از قبايل يمن بوده و در نسبت به آن، «حكمى» گويند.

4860. بنى حكيم

ازدى مداينى ساباطى، محمد و مرازم و حديد پسران حكيم مذكور، محمد پسر مرازم و على پسر حديد مزبور بوده و حديد و محمد بن حكيم از وجوه و ثقات متكلّمين اماميّه و از اصحاب حضرت امام كاظم عليه السلام و مرازم و محمد بن مرازم نيز از ثقات محدّثين و اصحاب آن حضرت و على بن حديد نيز از اصحاب آن حضرت و حضرت امام رضا و جواد عليهما السلام بوده و چهار نفر ديگر غير از محمد بن حكيم كتابى هم دارند و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليّه است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 176.

4861. بنى حمدان

يكى از قبايل عرب مى باشد كه افراد آن به مجد و كرم مشهور، به تشيّع معروف، اكابر بسيارى از امرا و شعرا و غيره از ايشان برخاسته كه هريكى نابغۀ عصر خود بوده است و ضمن عنوان ناصرالدوله به طور اجمال تذكّر داديم.

4862. بنى حمزۀ شرفا (600-1038 ه‍. ق)

دولت حمزويّه 600 ه‍. ق به دستيارى منصور عبدالله در يمن تشكيل يافته و در 1038 ه‍. ق منقرض گرديدند.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 129.

4863. بنى حمود (407-449 ه‍. ق)

يكى از حكومت هاى عرب مى باشد كه در 407 ه‍. ق به دستيارى حمود نامى در بلاد يمن تشكيل يافته و در 449 ه‍. ق منقرض گرديده است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 128.

4864. بنى حنيف

طايفه اى است از عرب باديه نشين كه در عهد سعادت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مسلمان شدند. رئيس ايشان مالك بن نويره از شجاعان روزگار 391 و فصحاى زمان بوده و شرف

صحبت آن حضرت را دريافته است و همه شان از محبّين اهل بيت عصمت عليهم السلام بوده اند.

منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 26.

4865. بنى خاتون يا آل خاتون

خانواده اى است بزرگ از خانواده هاى علمى قديمى جبل عامل، بلكه قديم ترين ايشان مى باشد كه بعضى از مزاياى ايشان را با شرح حال اجمالى چندى از اكابر ايشان تحت عنوان ابن خاتون تذكّر داده ايم.

4866. بنى خالد

برقى قمى، خانوادۀ خالد بن عبدالرحمان بن محمد بن على كوفى است. محمد بن على، جدّ خالد، بعد از قتل زيد بن على عليه السلام در دست يوسف بن عمرو، والى عراق، مقتول شد. خالد كه در آن موقع صغير بوده، با پدر خود، عبدالرحمان، به قريۀ برق رود از توابع قم رفتند و بدين جهت، به «برقى قمى» متّصف گرديدند؛ به هرحال، از اين خانواده است محمد و فضل و حسن فرزندان خالد و چندى از اولاد و احفاد ايشان كه نوعاً اهل فقه و حديث و ادب بودند كه شرح حال ايشان در كتب رجاليّه مندرج است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 178.

4867. بنى خثعم

يكى از قبايل يمن مى باشد كه خانوادۀ افتل ملقّب به «خثعم بن انمار» بوده و گويند كه «خثعم» نام شترى بوده كه آن را نحر كرده و رئيس خودشان را به نام آن ملقّب داشتند.

منابع: مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، ج 1، ص 5.

بنى خولان --> خولانى

بنى خياط --> ابن الخياط

عنوان جامع جمعى از اكابر بوده است.

4868. بنى داهن

به نوشتۀ قاموس اللّغة، قبيله اى است.

4869. بنى دخان

ابن اثير گويد: ابنادخان عنوان غنى و باهله مى باشد كه دو بطن از قبيلۀ بنى سعد بن قيس هستند. وجه اين تسميه آن است كه يكى از ملوك يمن با ايشان جنگيده و خود و كسانش به غارى رفتند؛ پس غنى و باهله در غار را گرفته و دود و دخان توى آن انداختند تا آنكه همه شان مردند. اينك ايشان به «بنى دخان» 392 معروف شدند. اين عنوان، كه در بدايت حال مدح بوده، از القاب ذمّ گرديد.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 171].

4870. بنى دراج

در اصطلاح رجالى، جميل بن دراج و برادرش نوح بن دراج و دو برادرزاده اش ايّوب بن نوح بن دراج و حسن بن ايّوب مذكور است و شرح حال ايشان و پدرشان، ابوالصبيح دراج (به ضمّ و تشديد) بن عبدالله، موكول به كتب رجاليّه است.

4871. بنى دندان

از تاج العروس نقل شده كه يكى از بطون علويين است.

منابع: زبيدى، محمد، [تاج العروس، ج 18، ص 205].

بنى دَهّان --> ابن الدهان

عنوان خانوادگى جمعى از ادبا و نحويّين و لغويّين بوده است.

بنى دهن، بن معاوية بن اسلم --> دهنى

قبيله اى است در يمن.

4872. بنى راسب

قبيله اى است از بطون قبيلۀ ازد كه به راسب بن جدعان بن مالك بن نصر بن ازد بن غوث منسوب، در بصره نازل و در نسبت به ايشان، «راسبى» گويند و عبدالله بن وهب راسبى نيز از ايشان است. از انساب سمعانى نقل است: از اتفاقات عجيبه آنكه در بصره دو قبيلۀ بنى راسب و بنى طفاوه در سر مردى اختلاف كردند و هريكى مدعى لحوق آن مرد بديشان بوده؛ پس شخصى ديگر در مقام قضاوت گفت كه آن مرد را

دست بسته به دريا اندازند. اگر به ته آب فرورفت، از بنى راسب بوده، والاّ از بنى طفاوه است. اينك آن دو قبيله از آن دعوى صرف نظر نمودند و همانا اين قضاوت از معنى لغوى راسب و طفاوه مأخوذ است كه رسوب فرورفتن در آب و طفاوه برعكس آن است.

در تنقيح المقال بعد از اين جمله كه در شرح حال عبدالله بن وهب راسبى مذكور داشته، از بعض علما نقل كرده كه لايق به حال عبدالله بن وهب خارجى آن است كه در آتشش اندازند كه خاكستر شده و ته نشين گردد و اين كلام كنايه از سوء حال عبدالله بن وهب است 393 كه به فرمودۀ علماى رجال، رأس الخوارج و اوّلين كسى بوده كه خوارج بعد از تحكيم بدو بيعت نمودند و اين مطلب نخستين نهضت و بروز خوارج در روى زمين است، لعنهم اللّه.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 222-223، ذيل ش 7111].

4873. بنى رباط

خانوادۀ بزرگى است در كوفه كه بسيارى از ايشان ثقه و اهل تأليف و از روات اخبار ائمّۀ اطهار عليهم السلام بوده و از مشاهير ايشان است: اسحاق بن رباط، جعفر بن محمد بن اسحاق بن رباط، حسن بن رباط بجلى كوفى، عبدالله بن رباط، على بن حسن بن رباط، محمد بن عبدالله بن رباط، محمد بن محمد بن احمد بن اسحاق بن رباط و اين آخرى از رجال زمان غيبت صغرى بوده و آخرين كسى است كه از اين خانواده شهرت دارد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 179.

4874. بنى رب الجواد

اولاد ربيعة الفرس، برادر مضر، مى باشند كه او را «رب الجواد» نيز مى گفته اند.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 187].

4875. بنى رستم (138-279 ه‍. ق)

يكى از دول صغيرۀ اسلاميّه مى باشد كه در دورۀ خلافت عباسى در بلاد جزاير در سال 138 ه‍. ق تأسيس يافته و مؤسّس آن رستم نامى است كه در آن اوان والى و امير آن

نواحى بود؛ پس اعلان استقلال داد. قصبۀ تاهرت را مركز حكومت نمود. يازده تن از نسل و خانوادۀ وى در مدت 159 ه‍. ق سال حكومت كردند و در سال 279 ه‍. ق منقرض و مستملكات ايشان مسخّر ملوك فاطميّه گرديد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 2277.

4876. بنى رسول

عنوان دو فقره از دول صغيرۀ اسلاميّۀ يمن است كه يكى در 636 ه‍. ق به همّت رسول نامى تشكيل و در 859 ه‍. ق منقرض و ديگرى نيز در همين سال انقراض ايشان از طرف عامر بن طاهر تأسيس و در 945 ه‍. ق منقرض گرديده است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 129-130.

4877. بنى رفاعه

موافق آنچه تحت عنوان رفاعى از باب اوّل (القاب) اشاره نموديم. عنوان يك شعبه از قبيلۀ عدنان و دو شعبۀ ديگر از قحطان است.

394 بنى رقاش --> رقاشى

عنوان چهار شعبه از قبايل عرب بوده است.

بنى رواس --> رواسى

4878. بنى زباره يا آل زباره

به چندين خانواده از اشراف سادات اطلاق مى شود كه يكى از ذريۀ حسن مكفوف افطسى و ديگرى از فرزندان امام حسن مجتبى عليه السلام بوده و طايفۀ بزرگى از اشراف سادات حسنى يمن نيز از همين خانوادۀ دويمى مى باشد و در مدينه و جبل عامل و غيره نيز ساداتى هستند كه منسوب به زباره مى باشند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 181.

4879. بنى زرقاء

موافق آنچه ضمن عنوان اوقص اشاره نموديم، مروان بن حكم و خانوادۀ اوست.

بنى زريق --> زرقى

از قبايل عرب است.

بنى زهر --> ابن زهر

چندى از اطبّاى نامى است.

4880. بنى زهران

قبيله اى است از عرب از شعب قبيلۀ ازد كه خانوادۀ زهران بن كعب بن عبدالله بن مالك بن نصر بن ازد هستند.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال.

بنى زهره --> ابن زهره

خانوادۀ بزرگى است از شيعۀ حلب.

بنى زهرة، بن كلاب --> بنى سعد

جدّ مادرى حضرت رسالت صلى الله عليه و آله است.

4881. بنى زياد يا آل زياد (203-407 ه‍. ق)

خانواده اى است مشهور كه در دورۀ خلافت عباسى در يمن به دستيارى محمد بن زياد تأسيس حكومت كرده است. مؤسّس مذكور در سال 203 ه‍. ق از طرف مأمون عباسى به بلاد يمن مأمور گرديد. او نيز قبايل عرب را مقهور و تهامه را مسخّر نمود و در سال بعد قلعۀ زبيد را بنا نهاده و به تمامى بلاد يمن استيلا يافت. 395 خود او و پنج تن از خانوادۀ او، كه عبارت هستند از محمد بن زياد، ابراهيم بن زياد بن محمد، زياد اوّل بن ابراهيم، اسحاق بن زياد، زياد ثانى بن اسحاق و ابراهيم ثانى، تا سال 403 يا 407 ه‍. ق حكمران آن سامان بوده اند. ازآن رو كه آخرين ايشان، ابراهيم ثانى، در حال صغر به حكومت رسيد و در تمشيت امور كشورى قاصر بود، بدين جهت حكومت زياديه منقرض گرديد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 127 و ج 4، ص 2436.

4882. بنى زيار يا آل زيار (362-494 ه‍. ق)

عنوان مشهورى يك سلسله از حكمرانان گيلان و طبرستان مى باشد و موافق آنچه از كتاب نامۀ خسروان جلال الدين ميرزا فرمانفرماى گيلان نقل است، زيار از سرداران طبرستان بود. از درستكارى با مردمان آن سرزمين، پس از چندى اولاد او را در آن كشور فرمانفرمايى بخشيدند. آغازشان در سال 362 ه‍. ق و شمارۀ ايشان ده تن بوده و مدت 132 سال موافق جدول ذيل حكومت كرده اند:

1.

ماكان پور كاولى --- 362 ه‍. ق

2.

اسفار پور شيرويه --- 368 ه‍. ق

3.

مرداويج پور زيار --- 376 ه‍. ق

4.

ابوطاهر وشمگير پور زيار --- 383 ه‍. ق

5.

بهمنون پور وشمگير --- 387 ه‍. ق

6.

شمس المعالى قابوس پور وشمگير --- 396 ه‍. ق

7.

منوچهر پور قابوس --- 416 ه‍. ق

8.

دارا پور قابوس --- 441 ه‍. ق

9.

عنصرالمعالى كيكاووس بن اسكندر بن قابوس --- 465 ه‍. ق

10.

گيلان شاه پسر كيكاووس --- 486 ه‍. ق

آخرين ايشان، گيلان شاه، نيز هشت سال حكومت كرده و بعد از آن منقرض گرديدند و 396 شرح حال اجمالى شمس المعالى و عنصرالمعالى را از اين جمله در محل خود با اندكى تفاوت نگارش داده ايم.

منابع: متفرقه.

4883. بنى زيان (قرن 7 ه‍. ق)

موافق آنچه در ضمن عنوان بنى احمر اشاره نموديم، يكى از حكومت هاى قرن هفتم هجرى اندلس (اسپانيا) بوده است.

4884. بنى زيرى يا آل زيرى (363-543 ه‍. ق)

يكى از دول آفريقا مى باشد كه در سال 362 ه‍. ق به دستيارى بلكين بن زيرى تشكيل يافت. هشت تن از ايشان تا سال 543 ه‍. ق حكومت كردند و شهر اشير را، كه بنا كردۀ

خود بلكين بوده، پايتخت نمودند و اسامى و تاريخ جلوس ايشان به قرار ذيل است:

1.

بلكين بن زيرى --- 362 ه‍. ق

2.

منصور بن بلكين --- 373 ه‍. ق

3.

باديس بن منصور --- 385 ه‍. ق

4.

معز بن باديس --- 406 ه‍. ق

5.

تميم بن معز --- 454 ه‍. ق

6.

يحيى بن تميم --- 501 ه‍. ق

7.

على بن يحيى --- 509 ه‍. ق

8.

حسن بن على --- 510 تا 543 ه‍. ق

عاقبت مستملكات ايشان در سال 543 ه‍. ق مسخّر اهل صليب شده و دولتشان منقرض گرديد و سپس همان مستملكات را عساكر دولت موحدين از اهل صليب استرداد نمودند. اينكه احمد رفعت بنى باديس را يكى از دول مغرب زمين شمرده كه در همان تاريخ تأسيس و انقراض مذكورين فوق تأسيس يافته و منقرض گرديده و مؤسس نيز يوسف بن زيرى بوده است، اشتباه مى باشد. بلى، بنى باديس پنج تن آخرى فوق از بنى زيرى است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2442؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 127.

4885. بنى سابور

در اصطلاح رجالى، بسطام و حفص و زياد و زكريّا اولاد سابور و حسين و عبدالله پسران بسطام مذكور مى باشد و شرح حال ايشان 397 موكول بدان علم شريف است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 182.

4886. بنى ساسان يا آل ساسان يا ساسانيان (226-652 م)

طبقۀ چهارمى و آخرين ملوك قديمۀ ايرانى است كه در سال 226 م به دستيارى اردشير بابكان، پسر ساسان، تأسيس يافت. بيست وهشت تن از ايشان در مدت 426 سال با كمال استقلال حكومت كردند. نخست اصطخر فارس و اخيراً شهر مداين را پايتخت قرار داده و شأن و شوكت و جاه و ثروت ايران در زمان ايشان به نهايت

رسيده است. همچنانچه در هر كشورى شخص اوّل كشور را به عنوانى معروفى (مثل خاقان و قيصر و شاه و مانند اينها) ايشان نيز شاه وقت را به عنوان «خسرو» معرفى مى كردند و همين است كه اعراب معرّبش كرده و «كسرى» گفته و در جمع آن «اكاسره» نامند. پس از آنكه مداين را مقرّ حكومت قرار دادند، بسيارى از كلمات سريانى ها به جهت قرب و كثرت روابط به زبان اصلى ايشان كه «پهلوى» نام داشته، مخلوط شد و همچنين خط پهلوى ايشان نيز از خط سريانى مأخوذ شده و خط ميخى قديمى ايرانى، كه معمول و متداول زمان كيانيان بوده، متروك گرديد.

اسامى ملوك بنى ساسان و تاريخ ميلادى جلوس ايشان موافق جدول ذيل است:

1.

اردشير بابكان --- 226 م

2.

شاپور اول بن اردشير --- 238 م

3.

هرمز اول بن شاپور --- 271 م

4.

بهرام اول بن هرمز --- 273 م

5.

بهرام ثانى بن بهرام --- 276 م

6.

بهرام ثالث بن بهرام --- 293 م

7.

نرسى بن بهرام --- 296 م

8.

هرمز ثانى بن نرسى --- 303 م

9.

شاپور ثانى ذوالاكتاف --- 310 م

10.

اردشير ثانى --- 380 م

11.

شاپور ثالث بن شاپور --- 384 م

12.

بهرام رابع بن شاپور --- 390 م

13.

يزدگرد اثيم بن بهرام --- 399 م

14 بهرام گور بن يزدگرد --- 420 م

15.

يزدگرد ثانى بن بهرام --- 440 م

16.

هرمز ثالث بن يزدگرد --- 457 م

17.

فيروز بن يزدگرد --- 460 م

18.

پلاش بن فيروز --- 484 م

398 19. قباد بن فيروز --- 498 م

20.

نوشيروان بن قباد --- 541 م

21.

هرمز رابع بن نوشيروان --- 579 م

22.

خسرو پرويز بن نوشيروان --- 591 م

23.

شيرويه بن خسرو پرويز --- 629 م

24.

اردشير ثالث بن شيرويه --- 629 م

25.

پوراندخت بنت خسرو --- 631 م

26.

آزرميدخت بنت خسرو --- 631 م

27.

فرخ زاد بن خسرو پرويز --- 633 م

28.

يزدگرد ثالث بن شهريار بن خسرو پرويز --- 632 الى 652 م

آخرين ايشان يزدگرد ثالث مى باشد كه در مهاجمات عساكر اسلامى كه از طرف عمر بن خطّاب به سركردگى سعد بن ابى وقاص سوق مى شده، مقتول گرديد و دولت ساسانيان منقرض شد. مخفى نماند كه مبدأ تاريخ يزدگردى كه در تقاويم عصر حاضر ما نيز متداول مى باشد و «تاريخ فرسى» و «تاريخ فرس قديم» نيز گويند، از جلوس همين يزدگرد پسر شهريار است. شرح آن و پاره اى اختلافات جزئى كه مابين جدول مذكور فوق و بعضى از تواريخ مشهورۀ ايرانى وجود دارد، موكول به كتب مبسوطۀ مربوطه است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2481.

4887. بنى سام

مردمان سفيدپوست كه از نسل سام بن نوح هستند.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 203].

بنى سامه --> بنى ناجيه

4888. بنى سبيع

(به فتح سين) يكى از شعب بنى حاشد از بطون قبيلۀ همدان از قبايل عرب مى باشد كه سرسلسلۀ ايشان سبيع بن صعب بن معاوية بن بكر بن مالك بن جشم بن حاشد بن جشم بن حيوان بن نوف بن همدان است و در مقام نسبت نيز «سبيعى» (به فتح اوّل) گويند. از سبائك الذّهب نقل است كه بنى سبيع (به ضمّ سين) يكى از بطون همدان بوده

و در مقام نسبت، «سبعى» (به فتح اوّل و حذف ياء) گويند.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 85، ذيل ش 506]، ضمن «احمد بن محمد بن سعيد».

بنى سدوس --> سدوسى

عنوان سه قبيله از عرب مى باشد.

399 بنى سراج --> ابن السراج

عنوان مشهورى مجموع چندين تن از افاضل بوده.

4889. بنى سعد

چندين شعبه از بطون قريش مى باشد؛ مثل سعد تميم، سعد قيس، سعد هذيل، سعد زيد و غير اينها كه بسيار است و به همين جهت، جملۀ «بكل واد بنوسعد» از امثال دايره بوده و مشهورترين ايشان خانوادۀ سعد بن بكر بن هوازن است كه يكى از اجداد مادرى حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بوده و آن حضرت به مدلول بعضى از احاديث نبوى (كه در مبحث رضاع از كتب فقهيّه و غيره روايت شده) با نشو و نما يافتن در آن خانواده و يا شيرخوردن از ايشان مباهات كرده و آن را از مبانى و مقدّمات و اسباب و وسايل ظاهرى عادى افصحيت خود مى شمرده است؛ چنانچه در مسالك و روضه و ديگر كتب فقهيّه از آن حضرت روايت شده كه فرمودند: «انا افصح العرب بيدانى من قريش و نشئت فى بنى سعد و ارتضعت من بنى زهرة». در حرف «بيد» از باب اول مغنى نيز گويد: «الثانى (من معانى بيد) ان تكون بمعنى من اجل و منه الحديث انا افصح من نطق بالضاد بيدانى من قريش و ارتضعت من بنى سعد بن بكر».

بعد از اين جمله به طور خلاصه گوييم كه مادر حضرت رسالت صلى الله عليه و آله آمنه بنت وهب بن عبدمناف بن زهرة بن كلاب، پدرش هم عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصىّ بن كلاب است كه زهرة بن كلاب جدّ سيّمى مادرى آن حضرت و قصىّ بن كلاب هم جدّ چهارمى پدرى آن حضرت، هر دو برادر و پدرشان كلاب و مادرشان فاطمه، زن كلاب بنت سعد بن بكر بن هوازن، بوده. اينك حضرت رسالت از هر دو طرف پدر و مادر به بنى سعد از قبايل مشهورۀ عرب منسوب و از طرف مادر از بنى زهره نيز مى باشد كه آن هم از قبايل مشهورۀ عرب و يكى از شعب بنى سعد است

و اينكه آن حضرت چند روزى از مادر خود، آمنه، شير خورده، مصدّق هر دو معنى شير خوردن از بنى سعد و بنى زهره مى باشد وعلاوه كه دايه و مرضعۀ آن حضرت، حليمه سعديه، نيز كه قسمت عمده شيرخوارگى از وى بوده، از همين قبيلۀ بنى سعد بوده است.

400 در توضيح اجمالى اين مطلب گوييم كه آن حضرت سه يا هفت روز بعد از ولادت، شير مادرش، آمنه، را خورده و بعيد نيست كه ارتضاع از بنى زهره يا بنى سعد نيز، كه در دو حديث مذكور وارد آمده، اشاره به همين شير اوّلى مادرى باشد، والاّ چنانچه ذيلاً مى نگاريم، قسمت عمدۀ شيرخوارگى آن حضرت از حليمه سعديه بوده است و بعد از آمنه يك چندى هم ثويبه (ثوبيه خ ل) آزادكردۀ ابولهب، كه به جهت مژدگانى ولادت باسعادت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله آزادش كرده بوده و در سال هفتم هجرت با دين اسلام درگذشته، از شير پسر مسروح نام خود پيش از آمدن حليمه آن حضرت را شير داده است و چون پيش از آن، عموى آن حضرت، حمزة بن عبدالمطلب را هم، كه چهار سال از آن حضرت بزرگ تر بوده، شير داده بوده، به همين جهت آن حضرت با عموى مذكور خود برادر رضاعى هستند و موقعى كه تزويج دختر حمزه بدان حضرت مذاكره شد، قبول نكرده و فرمود كه وى دختر برادر رضاعى من است و ازدواج او براى من روا نمى باشد: «يحرم من الرضاع ما يحرم من النسب».

پس از آنكه آن حضرت چند روزى نيز از ثويبه شير خورد، جناب عبدالمطلب او را به حليمۀ سعديه، دختر ابوذويب عبداللّه بن حارث كه از قبيلۀ بنى سعد بن بكر بن هوازن بوده، تسليم نمود كه به وظايف لازمۀ ارضاع و پرستارى وى قيام نمايد. اينك پنج سال در ميان بنى سعد زيسته و از حليمه شير خورد و نشو و نما يافت. حليمه نيز با كمال شفقت و مهربانى به لوازم ارضاع و پرستارى قيام مى نموده و در وقت محافظت آن حضرت، بدين روش ترنّم مى نموده است:

يا رب اذ أعطيته فا بقه *** و اعله الى العلى وأرقه

و ادحض اباطيل العدا بحقه

وى در وقت بعثت نيز در قيد حيات بوده و ايمان آورد و مشمول الطاف نبويّه گرديد و آن حضرت او را بر روى عباى خود مى نشانده است. حليمه آن حضرت را در حدود پنج سالگى به مادرش، آمنه، تسليم نموده و تخميناً به فاصلۀ يك سال آمنه نيز

در مدينه وفات يافت و امّ‌ايمن آن حضرت را به مكّه آورده و تسليم عبدالمطلب نمود. حديث مذكور، 401 كه از مغنى نقل شد، نيز صريح در ارتضاع آن حضرت از بنى سعد است و حديث روضه و مسالك هم، كه مشعر بر نشو و نما يافتن در ميان بنى سعد در مقابل ارتضاع از بنى زهره مى باشد، منافى دايه و مرضعه بودن حليمۀ سعديه و ارتضاع از بنى سعد نمى باشد، بلكه ارتضاع دربارۀ اطفال نخستين وسيلۀ نشو و نما بوده و عبارت نشئت در آن حديث كنايه از كثرت شير خوردن در بنى سعد است، در مقابل قلّت شيرى كه از ثويبه و يا مادر خود، آمنه، خورده كه فقط يك چند روزى بوده است.

تتمه: شبلنجى در نور الابصار گويد كه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله از نه زن شير خورده است:

1. مادرش، آمنه كه سه يا هفت روز شيرش داده و مذكور شد. 2. ثويبه كه چند روز پيش از آمدن حليمه شيرش داده و مذكور گرديد. 3. خوله بنت منذر. 4. ام ايمن كه شرح حالش در باب چهارم مذكور شد. 5. زنى سعديۀ ديگر غير از حليمه. 6 و 7 و 8.

سه نفر زن عاتكه نام؛ چنانچه حديث شريف: «انا ابن العواتك» را نيز بعضى از اهل فضل حمل به همين معنى نموده اند. نگارنده گويد: ظاهراً مراد از حديث مذكور بنابر صحت آن، ابن نسبى بودن عواتك است، نه رضاعى كه مادر سه نفر از اجداد پدرى آن حضرت كه عبارت از هاشم جدّ دويمى، لوى جدّ هشتمى، مالك جدّ يازدهمى باشد، «عاتكه» نام داشته اند. 9. حليمه سعديه، كه بيشتر از همه شيرش داده و نشو و نمايش نيز نزد او بوده؛ چنانچه فوقاً مذكور شد و اصل شير خوردن آن حضرت از اين نه زن و كم و كيف و ترتيب آن محتاج به تتبّع است.

ناگفته نماند كه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله از هر دو طرف پدر و مادر قرشى نسب و هر دو قبيلۀ مذكورۀ بنى سعد و بنى زهره از شعب قريش هستند كه نام اصلى فهر بن مالك جدّ دهمى و يا نضر بن كنانه جدّ دوازدهمين آن حضرت بوده و قريش نسبت به قبايل ديگر فصيح تر و به همين صفت فصاحت و بلاغت در غايت شهرت بوده و همانا بنى سعد و بى زهره نيز نسبت به ديگر شعب قريش مانند قريش است نسبت به قبايل ديگر و حديث شريف مذكور نيز مبنى بر همين اصل است كه افصحيت خود را بعد از تعليل به قرشى بودن به ارتضاع از 402 بنى زهره و بنى سعد و نشو و نما يافتن در ميان ايشان مؤكّد فرموده است.

پرواضح است كه ارتضاع و نشو و نما در قبيلۀ افصح كه از نژاد قبيلۀ افصح ديگر بوده، خصوصاً كه توأم با فصاحت جبلّى و استعداد فطرى الهى شخص باشد كه هريكى از عوامل قويه در روحيات اشخاص مى باشند، تأثيرات فوق الغايه در افصحيت خواهند داشت.

تنبيه: چنانچه مذكور داشتيم، زهره، جدّ مادرى آمنه خاتون، پسر كلاب بوده و اينكه در مجمع البحرين به تبعيت جوهرى، «زهره» را نام زن كلاب نوشته، اشتباه است. بلى، چنانچه مذكور داشتيم، مادر زهره فاطمه زن كلاب بوده و علاوه بر منابع ديگر، در قاموس نيز گويد كه مادر زهره زن كلاب است.

منابع: اربلى، على، كشف الغمة، [ج 1، ص 15]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام؛ طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى؛ شبلنجى، مؤمن بن حسن، نور الابصار فى مناقب آل بيت النبى المختار.

بنى سعيد --> ابن سعيد

خانوادۀ بزرگى است از عرب.

4890. بنى سغدم

يكى از بطون قبيلۀ مالك بن حنظله است.

منابع: فيروزآبادى، محمد بن يعقوب، قاموس اللّغة.

4891. بنى سلمه

قبيله اى است از بطون انصار كه اولاد سلمة بن سعد بن على بن اسد هستند و از انساب سمعانى نقل شده كه اصحاب حديث، لام آن را برخلاف قياس نحويّين با كسره خوانند و از صحاح نقل شده كه لفظ «سلمه» (به كسر لام) در غير از بنى سلمه وجود ندارد و در نسبت به ايشان «سلمى» (با دو فتحه) گويند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 12، ص 303.

4892. بنى سنسن يا آل سنسن

طايفۀ مشهورى است از عرب و احمد بن محمد بن محمد بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين بن سنسن ازدى مكنّى به «ابوغالب» در زمان خود شيخ و بزرگ اين طايفه بوده و در سال 368 ه‍. ق در 83 سالگى درگذشت. اكثر افراد اين خانواده را،

كه زياده بر شصت تن مى باشند، تحت عنوان آل اعين تذكّر خواهيم داد.

منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 88.

403 4893. بنى سواءه

يكى از طوايف عرب مى باشد كه به پدرشان، ابوعبدالله يا ابوخالد سواءة بن عامر بن صعصعة از بطون هوازن از قبايل عدنانيّه، منسوب و با قبيلۀ بنى زهرۀ سابق الذكر هم پيمان بوده اند. سواءه خواهرزادۀ سعد بن ابى وقّاص و مادرش خالده دختر ابى وقاص بوده و در نسبت به اين طايفه، «سوائى» گويند. مخفى نماند كه چندين قبيلۀ ديگر نيز به همين عنوان (سواءه) معروف هستند كه پدر يكى سواءة بن سليم و ديگرى سواءة بن حارث و سيّمى سواءة بن مناة و غير اينها و همۀ آنها به ضمّ سين است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 143.

4894. بنى سوقه

در اصطلاح رجالى، حفص و زياد و زيد و عثمان و محمد اولاد سوقه از ثقات محدّثين و بعضى از ايشان مجهول الحال و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليّه است.

4895. بنى سويف

به نوشتۀ قاموس الاعلام، قصبه اى است از مصر وسطى در ساحل يسار رود نيل به مسافت نودوپنج كيلومتر از جنوب قاهره كه اهالى آن پنج هزار نفر بوده و به حكم ظن، در روى خرابه هاى شهر قديمى هرموپوليس نامى بنا شده است. نگارنده گويد: بيان مذكور در بنى بهلول اينجا نيز جارى است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1364.

بنى سهم --> سهمى

عنوان دو قبيله از قبايل عرب است.

بنى سيد --> ابن سيد

خانواده اى است مشهور.

4896. بنى شاكر

قبيله اى است در يمن از شعب قبيلۀ همدان كه نسبت ايشان به شاكر بن ربيعة بن مالك بن معاوية بن صعب بن دومان بن بكيل بوده و در مقام نسبت، «شاكرى» گويند.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأوّل، ص 35، ذيل ش 4882]، ضمن «سعيد بن يحيى».

4897. بنى شرعب

يكى از بطون حمير از قبايل قحطانيه است كه نسبت ايشان به شرعب بن قيس بن معاوية بن جشم بن پادشاه يمن عبدشمس بن 404 وائل بوده و لباس شرعبى هم، كه قسمتى از برد يمانى مى باشد، منسوب بديشان است.

منابع: متفرقه.

بنى شعبان --> شعبى

4898. بنى شقره

خانواده اى است از عرب از شعب بنى تميم از نسل حارث ملقّب به «شقره» بن تميم بن مرو يا معاوية بن حارث مذكور و هم خانوادۀ ديگرى است از نسل شقرة بن ربيعة بن كعب و در نسبت به آن، «شقرى» گويند كه به نوشتۀ اعيان الشّيعة، با دو فتحه و به قول تنقيح المقال، به فتح اوّل و كسر ثانى است.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 108، ذيل ش 648]، ضمن «اسامة بن اخدرى»؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 11، ص 473.

4899. بنى شكر

طايفه اى است مشكور و ممدوح در خارج بصره. به جهت خوارجى كه داخل آن شهر بوده اند، از آنجا بيرون شده و در خارج شهر اقامت كرده اند. معادل دويست خانوار بوده و همه شان از محبّين و دوستداران اهل بيت عصمت عليهم السلام و همواره شاكر و سپاسگزار نعمت محبت خانوادۀ طهارت بوده اند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 183.

بنى شمخ --> بنى عراب

4900. بنى شمر

قبيله اى است از عرب از شعب قبيلۀ كنده.

منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 191.

4901. بنى شهر

به نوشتۀ قاموس الاعلام، يكى از نواحى يمن است كه به هفت ناحيه منقسم و به شصت ويك قريه مشتمل مى باشد و بيان مذكور در بنى بهلول اينجا هم جارى است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1364.

4902. بنى شيبان

قبيلۀ بزرگى است از بكر بن وائل كه ضمن عنوان شيبانى مذكور شده است.

4903. بنى صائد

يكى از شعب و بطون قبيلۀ همدان بوده و ابوتمامه صائدى سابق الذكر نيز منسوب به همين بنى صائد است.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 71، ذيل ش 421] ضمن «احمد بن على حميرى».

405 بنى صائغ --> ابن الصائغ

خانواده اى است از عرب.

بنى صاحب --> بنى جوينى

4904. بنى صباح

يكى از بطون قبيلۀ ربيعه مى باشد كه به صباح (بر وزن شمار) بن لكين منسوب و در تيراندازى بى بدل و ضرب المثل هستند.

4905. بنى صباح

محمد و ابراهيم و حسن از حذّاق منجّمين و در علم هيئت و احكام نجومى ماهر بوده اند. محمد كتابى به نام برهان صنعت اسطرلاب و يكى ديگر به نام عمل نصف النّهار تأليف كرده است كه به اتمام آنها موفق نشده؛ اوّلى را ابراهيم و دويمى را حسن به اتمام رسانده اند.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 385.

بنى صباغ --> ابن الصباغ

عنوان مشهورى بعضى از افاضل مى باشد.

4906. بنى صعب

به نوشتۀ قاموس الاعلام، يكى از نواحى بيروت مى باشد كه اكثر اهالى آن اعراب خيمه نشين هستند. نگارنده گويد: بيان مذكور در بنى بهلول اينجا هم جارى است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1364.

4907. بنى صفار (253-287 ه‍. ق)

عنوان دولتى است كه در عهد خلافت عباسى به سال 253 ه‍. ق به دستيارى يعقوب بن ليث صفّار (مسگر) تأسيس يافت. در سال 259 ه‍. ق بنى طاهر را، كه حكمران بلاد خراسان بوده اند، منقرض و ممالك ايشان را مسخّر نمود. سه تن از ايشان، كه عبارت از همين يعقوب و برادرش، عمرو و نوۀ برادرش، طاهر بن محمد بن عمرو است، مدت سى وسه سال در غزنه و مازندران و فارس و كرمان و هرات و سيستان و تمامى بلاد خراسان حكومت رانده اند تا در سال 286 يا 287 ه‍. ق آخرين ايشان، طاهر، به دست اسماعيل بن احمد سامانى مغلوب و سلطنت صفّاريان منقرض و دولت سامانيان جاگير ايشان گرديد. چون جدّ عالى اين خانواده نام «ليث» و صنعت صفّارى (مسگرى) داشته، اينك ايشان را 406 «بنى ليث» و «بنى صفار» و «صفاريان» گويند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2955.

4908. بنى صليح (455-484 ه‍. ق)

يكى از دول صغيرۀ اسلاميّه است كه در سال 455 ه‍. ق به دستيارى صليح نام اسماعيلى در يمن تأسيس يافته و در 484 ه‍. ق منقرض گرديد.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 128.

4909. بنى صليق (556-598 ه‍. ق)

يكى از دول صغيره مى باشد كه در 556 ه‍. ق در ارضروم تشكيل و در 598 ه‍. ق منقرض گرديد.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 128.

4910. بنى الصوب

در قاموس گويد كه صوب پدر قبيله اى است. در مرصّع هم گويد كه بنى صوب يكى از بطون بكر بن وائل بن صياد از يهود مدينه و نامش «عبدالله» يا «صاف» بوده و او را «ابن صائد» گويند و به موجب حديث، ظهورش از اشراطالساعه مى باشد و مردم را دربارۀ وى اقوال بسيارى است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 128.

4911. بنى صوحان

شعبه اى است از قبيلۀ عبدالقيس.

منابع: فيروزآبادى، محمد، قاموس اللغة.

4912. بنى صوفه

عنوان جماعتى است از عرب كه از متاع دنيا به اندكى قانع بوده و طريق زهد پيموده و در جاهليت خادم كعبه بوده اند. جماعت صوفيّه هم به جهت پيروى ايشان در همين صفت، به همين عنوان (صوفيه) اشتهار يافته اند. جوهرى و فيروزآبادى گويند:

صوفه پدر يكى از قبايل مضر و نام او غوث بن مرّ بن ادّ بن طابخة بن الياس بن مضر است. به عقيدۀ بعضى، اشتهار صوفيّه به همين عنوان به جهت شعار كردن پشمينه پوشى است كه شعار انبيا بوده و «صوف» به عربى، به معنى پشم است. به زعم بعضى، «صوفه» چيزهاى محقّر را گويند كه مردم از آنها نفرت كرده و اصلاً رغبتى در آنها نمى كنند. ازآن رو كه اين فرقه (صوفيه) نيز اختفا و انزوا و تواضع و انكسار را شيوۀ خود ساخته و اختلاطى با مردم نداشته اند، در خرابه ها و سر راه ها گذرانيده و از كثرت حقارت محل توجه مردم نبوده اند، به همين اسم (صوفيه) شهرت يافته اند.

407 بعضى گويند كه «صوفى» از «صفا» و «صفوف» اشتقاق يافته و در اصل، «صفوى» بوده است كه به جهت ثقل استعمال زبانى، واو را بر فاء مقدّم داشته اند و شايد در بعضى از كلمات مجلسى هم (صوفيان صفوت نشان) اشعارى به همين مطلب باشد.

بعضى گويند كه «صوفى» منسوب به «صفه» - به معنى سكّو - است و آن جايى بوده مسقّف كه در عهد حضرت رسالت در مسجد مدينه براى فقراى مهاجرين تهيه كرده

بودند. ايشان در حدود چهارصد تن بوده، در مدينه سكونت نموده، زراعت و تجارت و قبيله و قومى نداشتند؛ به همين جهت، با يكديگر محبت مفرط داشتند و با همديگر طريق مودت و مصاحبت مى پيمودند. روزها از صحرا هيمه آورده و شب ها مشغول عبادت و تعلّم و تلاوت قرآن مجيد مى شدند. حضرت رسالت صلى الله عليه و آله هم با ايشان مواسات و مصاحبت و مجالست كرده و صرف غذا مى فرمود و ايشان را «اصحاب صفه» مى گفتند. ازآن رو كه فرقۀ صوفيّه نيز در آداب و اطوار خودشان تشبّه به ايشان داشته و علاقه مند مسكن و منزل و استراحت نبوده اند، موسوم به «صفّى» (با ضمّ و تشديد منسوب به صفّه) شدند و متدرجاً در اثر كثرت استعمال، مبدل به «صوفى» گرديد.

منابع: معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج 1، ص 57؛ اطلاعات متفرقه.

4913. بنى الصيداء

يكى از بطون قبيلۀ بنى اسد بن خزيمه از شعب قبايل عدنانيه است و در مقام نسبت به آن، «صيدى» و «صيداوى» گويند.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 71، ذيل ش 421] ضمن «احمد بن على حميرى».

4914. بنى ضبيعه

(به ضمّ اوّل و فتح ثانى) قبيله اى است از عرب كه در بصره نازل شده و در آن بلده محلّه اى است كه به جهت انتساب ايشان، آن را نيز «ضبيعه» و در نسبت به آن، «ضبعى» گويند (با همان حركت) مثل «جهنى» گفتن در نسبت جهينه. ابوسليمان جعفر بن سليمان ضبعى از اهل يمامه و از ثقات و زهّاد محدّثين شيعه نيز، كه در سال 178 ه‍. ق درگذشته، منسوب به همان قبيلۀ مزبور و يا محلّۀ مذكوره است (على الخلاف). در معجم البلدان گويد كه ضبيعه نام دو نفر است؛ يكى ضبيعة بن قيس بن ثعلبه و ديگرى ضبيعة بن ربيعة بن نزار و معلوم نيست كه كدام يك از اينها 408 در بصره نزول كرده اند، ولكن ظاهر، اوّل است كه ايشان اكثر و اشهر هستند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 454.

بنى طاووس --> ابن طاووس

از مشاهير خانواده هاى جليلۀ عرب حلّه است.

4915. بنى طاهر (204-259 ه‍. ق)

يكى از دول صغيره مى باشد كه طاهر نامى در 204 ه‍. ق در هرات و خراسان تأسيس داده و در 259 ه‍. ق منقرض گرديدند.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 127.

4916. بنى طاهر (858-923 ه‍. ق)

يكى ديگر از دول صغيره مى باشد كه در سال 858 ه‍. ق از طرف طاهر نامى در يمن تأسيس يافته و در 923 ه‍. ق منقرض گرديده است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 130.

4917. بنى طاهر يا آل طاهر (207-259 ه‍. ق)

يكى از خانواده ها و دول صغيرۀ مشهوره مى باشد كه به جدّشان، طاهر بن حسين خزاعى ذواليمينين سابق الذكر، منتسب مى باشد. طاهر همان است كه بغداد را فتح كرد. امين، برادر مأمون عباسى، را كشته و اساس خلافت مأمونى را استوار داشت. اين خانواده تماماً شيعه مذهب بودند و هنگامى كه مأمون تصميم داد كه طاهر را براى قتل بعضى از علويّه بگمارد، يكى از شعرا اين شعر را انشا نمود:

اتبعث طاهرا لقتال قوم *** بحبهم و طاعتهم يدين

خود طاهر از اكابر رجال دولت عبّاسيّه مى باشد و به جهت حسن خدمتى كه نسبت به مأمون معمول داشته، در سال 205 ه‍. ق به حكومت خراسان منصوب شد. بعد از اندكى در سال 207 ه‍. ق، دولتى ديگر تشكيل و اعلان استقلال داده و به نام وى خطبه خواندند و باز در همان سال درگذشت. مجموعاً پنج نفر از اين خانواده، كه تماماً عادل و نيك سيرت بوده اند، مدت پنجاه ودو سال به تبعيت و دستورات خلافت عباسى به قرار ذيل حكومت كرده اند:

409 1. طاهر بن حسين ذواليمينين --- 207 ه‍. ق

2.

طلحة بن طاهر --- 207 ه‍. ق

3.

عبدالله بن طاهر --- 212 ه‍. ق

4.

طاهر ثانى بن عبدالله --- 230 ه‍. ق

5.

محمد بن طاهر --- 248 تا 259 ه‍. ق

آخرين ايشان، محمد، در سال 259 ه‍. ق اسير بنى صفّار سابق الذكر شد. حكومت ايشان منقرض و دولت صفّاريان جاگير ايشان گرديد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، [ج 4]، ص 2991.

بنى طباطبا --> آل طباطبا

4918. بنى طرف

(با فتح و سكون) قومى است در يمن.

منابع: فيروزآبادى، محمد بن يعقوب، قاموس اللغة.

4919. بنى طولون

دولتى است كوچك كه در عهد خلافت عباسى به سال 254 ه‍. ق به دستيارى ابوالعباس احمد بن طولون در مصر و شام تشكيل شد و پنج تن از ايشان مدت سى وهفت سال به قرار ذيل حكومت راندند:

1.

ابوالعباس احمد بن طولون --- 254 ه‍. ق

2.

ابوالجيش حمارويه بن احمد --- 270 ه‍. ق

3.

ابوالعساكر جيش بن حمارويه --- 282 ه‍. ق

4.

ابوموسى هارون بن حمارويه --- 283 ه‍. ق

5.

شيبان بن احمد بن طولون --- 291 ه‍. ق

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 127؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3025.

4920. بنى عامر

يكى از قبايل عرب مى باشد كه سرسلسلۀ ايشان عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوازن بوده و در مقام نسبت، «عامرى» گويند.

منابع: متفرقه.

410 4921. بنى عباس (132-656 ه‍. ق)

در اصطلاح علماى انساب و سير، كسانى هستند كه نسبت ايشان به عبّاس بن عبدالمطّلب، عمّ اكرم حضرت نبوى صلى الله عليه و آله، موصول مى گردد. در سال 132 ه‍. ق بعد از

انهدام اساس شوكت اموى، خلافت بزرگى از خانوادۀ عباسى به دستيارى ابومسلم خراسانى سابق الذكر تشكيل گرديد. در همان سال ابوالعباس سفّاح در كوفه به خلافت نشست. بعد از او برادرش، ابوجعفر منصور، جانشين وى گرديد و بغداد را كرسى خلافت قرار داد. همين ابوجعفر و ديگر خلفاى عباسى، خصوصاً هارون و مأمون، در ترقيات علوم و معارف متنوعه مساعى جميلۀ بسيارى به كار بردند. در ترجمه كردن كتب يونانى و غيرها به زبان عربى كه داير بر طبّ و طبيعيّات و رياضيّات و ديگر فنون فلسفه و علوم متنوعه بوده اند، همّت فتورناپذير و اموال زياد مصروف داشتند. اينك وسايل ترقى و تمدن و عمران و ثروت عمومى به نهايت رسيد و تمامى ممالك اسلامى از اقصاى مغرب تا هند و ماوراءالنهر در حيطۀ تصرف بنى عباس درآمد و فقط بسيار كمى از آنها در تحت استيلاى بنى اميّۀ اندلس مانده بود تا آنكه از كثرت توسعۀ بلاد اسلامى، حسن ادارۀ امور كشورى به صعوبت رسيد و در اوايل قرن سيّم هجرت بعض حكومت هاى متفرقه با اسامى مختلف در بعضى از اقطار بلاد اسلامى به ظهور آمد؛ مثل بنى اغلب در آفريقا و بنى طاهر و بنى ليث و آل سامان على التعاقب در خراسان و بنى طولون در مصر و مانند اينها، لكن همه شان در بدو حال تابع دولت عباسى و تحت الحمايۀ ايشان بوده و خطبه نيز به نام ايشان مى خوانده اند تا متدرجاً از وظايف مقرّرۀ تبعيت خارج و بالنهايه آل بويه (ديالمه)، سپس سلجوقيان به عراق عرب نيز مستولى و در بغداد به سمت اميرالامرايى بناى حكمرانى گذاشتند و از خلافت عباسى فقط يك عنوان خشك خلافت باقى ماند و بس.

در اواخر قرن سيّم هجرت، فاطميّون سابق الذكر از مغرب نشئت يافته و دعوى خلافت كردند. مصر را ضبط و قاهره را مركز خلافت قرار دادند و بدين وسيله، نفوذ بنى عباس از قطعۀ آفريقا قطع شد و خطّۀ شام نيز گاهى خلافت عباسى و گاهى خلافت 411 فاطميّه را تبعيت مى نمودند تا در اواسط قرن ششم هجرت خلافت فاطميّه منقرض شد و صلاح الدّين ايّوبى، كه در تحت عنوان بنى ايّوب اشاره نموديم، بازهم خلافت عباسى را تقويت كرد و خطبه به نام ايشان خوانده شد. در بحبوحۀ حال، اهل صليب در جهات شام و فلسطين استيلا يافتند. ايّوبيان هم به مدافعۀ ايشان سرگرم شدند و در جهات شرقى پاره اى حكومت هاى متفرقه ظهور يافته و بدين وسيله، اساس خلافت عباسيان رو به انهدام و انكسار گذاشت.

در اوايل قرن هفتم هجرت چنگيزخان مغولى قسمت شرقى ممالك اسلامى را مسخّر نمود. در اواسط قرن مذكور نيز هلاكوخان بن تولى خان بن چنگيزخان بغداد را به حيطۀ تصرف آورد و در سال 656 ه‍. ق آفتاب شوكت عباسى منكسف و رشتۀ دولتشان منقرض گرديد.

بالجمله، موافق آنچه در قاموس الاعلام و ديگران تصريح كرده اند، چون بيدق ابومسلم خراسانى، كه اوّلين سبب تشكيل دولت عباسى مى باشد، محض علامت بودن ماتم حسينى، رنگ سياه داشته، اينك عبّاسيان نيز همان رويه را معمول و در تمامى عادات و رسومات خودشان رنگ سياه را به كار مى بردند. اسامى و تاريخ جلوس خلفاى عباسى بغداد بدين شرح است:

1.

ابوالعباس سفاح عبدالله بن محمد بن على بن عبدالله بن عباس --- 132 ه‍. ق

2.

ابوجعفر منصور (دوانيقى) بن محمد بن على بن عبدالله بن عباس --- 136 ه‍. ق

3.

محمد مهدى بن منصور (كنيه به دست نيامد) --- 158 ه‍. ق

4.

موسى الهادى بن محمد مهدى (كنيه به دست نيامد) --- 169 ه‍. ق

5.

هارون الرشيد بن محمد مهدى (كنيه به دست نيامد) --- 170 ه‍. ق

6.

محمد امين بن هارون (كنيه به دست نيامد) --- 193 ه‍. ق

7.

ابوالعباس عبدالله مأمون بن هارون --- 198 ه‍. ق

8.

ابواسحاق محمد معتصم بن هارون --- 218 ه‍. ق

412 9. ابوجعفر الواثق باللّه هارون بن معتصم --- 227 ه‍. ق

10.

ابوالفضل المتوكّل على الله جعفر بن معتصم --- 232 ه‍. ق

11.

ابوجعفر المستنصر باللّه محمد بن متوكّل --- 247 ه‍. ق

12.

ابوالعباس المستعين باللّه احمد بن معتصم --- 248 ه‍. ق

13.

ابوعبدالله المعتز باللّه محمد بن متوكّل --- 252 ه‍. ق

14.

ابواسحاق المهتدى باللّه محمد بن واثق --- 255 ه‍. ق

15.

ابوالعباس المعتمد على اللّه احمد بن متوكّل --- 256 ه‍. ق

16.

ابوالعباس المعتضد باللّه احمد بن طلحة بن متوكّل --- 279 ه‍. ق

17.

ابومحمد المكتفى باللّه على بن معتضد --- 289 ه‍. ق

18.

ابوالفضل المقتدر باللّه جعفر بن معتضد --- 295 ه‍. ق

19.

ابومنصور القاهر باللّه محمد بن معتضد --- 320 ه‍. ق

20.

ابوالعباس الراضى باللّه محمد بن مقتدر --- 322 ه‍. ق

21.

ابواسحاق المقتفى باللّه ابراهيم بن مقتدر --- 329 ه‍. ق

22.

ابوالقاسم المستكفى باللّه عبدالله بن مكتفى --- 333 ه‍. ق

23.

ابوالقاسم المطيع للّه فضل بن مقتدر --- 334 ه‍. ق

24.

ابوبكر الطائع باللّه عبدالكريم بن مطيع --- 363 ه‍. ق

25.

ابوالعباس القادر باللّه احمد بن اسحاق بن مقتدر --- 381 ه‍. ق

26.

ابوجعفر القائم بامرالله عبدالله بن قادر --- 422 ه‍. ق

27.

ابوالقاسم المقتدى باللّه عبدالله بن احمد بن قائم --- 467 ه‍. ق

28.

ابوالعباس المستظهر باللّه احمد بن مقتدى --- 287 ه‍. ق

29.

ابومنصور المسترشد باللّه فضل بن مستظهر --- 512 ه‍. ق

30.

ابوجعفر الراشد باللّه منصور بن فضل --- 529 ه‍. ق

31.

ابوعبدالله المقتفى لامراللّه محمد بن مستظهر --- 530 ه‍. ق

413 32. ابوالمظفر المستنجد باللّه يوسف بن مقتفى --- 555 ه‍. ق

33.

ابومحمد المستضيئى بنورالله حسن بن مستنجد --- 566 ه‍. ق

34.

ابوالعباس الناصر لدين اللّه احمد بن مستضئى --- 575 ه‍. ق

35.

ابوالنصر الظاهر بامرالله محمد بن ناصر --- 622 ه‍. ق

36.

ابوجعفر المستنصر باللّه منصور بن ظاهر --- 623 ه‍. ق

37.

ابواحمد المستعصم باللّه عبدالله بن مستنصر --- 640 تا 656 ه‍. ق

خلافت مستعصمى شانزده سال امتداد داشته و در سال 656 ه‍. ق، خلافت عباسى بغداد با موت او منقرض شد و تمامى دورۀ خلافت ايشان 524 سال بوده است. در شرح حال و اسامى وزراى ايشان هم در صورت اقتضا، موكول به كتب مربوطه نمايند؛ خصوصاً دستور الوزراء خواندمير كه هشتادوسه تن از ايشان را نگارش داده است.

سه سال بعد از انقراض ايشان، شعبۀ ديگرى از بنى عباس در مصر تشكيل خلافت داد كه هفده تن ديگر از ايشان تا سال 924 ه‍. ق حكمران ديار مصر بوده اند. اسامى و تاريخ جلوس خلفاى عباسى مصر نيز به شرح ذيل است:

1.

المستنصر باللّه احمد بن ظاهر --- 659 ه‍. ق

2.

الحاكم بامرالله احمد بن حسن --- 701 ه‍. ق

3.

المستكفى باللّه سليمان بن حاكم بامرالله --- 740 ه‍. ق

4.

الواثق باللّه ابراهيم بن حاكم --- 742 ه‍. ق

5.

الحاكم بامرالله احمد بن مستكفى --- 749 ه‍. ق

6.

المعتضد بامرالله ابوبكر بن مستكفى --- 762 ه‍. ق

7.

المتوكّل على الله محمد بن معتضد --- 779 ه‍. ق

8.

المعتصم بامرالله زكريّا بن حاكم بامرالله --- 779 ه‍. ق

ثانياً متوكّل على الله محمد فوق --- 785 ه‍. ق

414 9. الواثق باللّه عمر بن حاكم ابراهيم --- 788 ه‍. ق

ثانياً معتصم باللّه زكريّا --- 791 ه‍. ق

ثالثاً متوكّل على الله محمد --- 807 ه‍. ق

10.

المستعين باللّه عبّاس بن متوكّل --- 808 ه‍. ق

11.

المعتضد باللّه داوود بن متوكّل --- 815 ه‍. ق

12.

المستكفى باللّه بن المتوكّل --- 854 ه‍. ق

13.

القائم بامرالله حمزة بن متوكّل --- 859 ه‍. ق

14.

المستنجد باللّه يوسف بن متوكّل --- 884 ه‍. ق

15.

المتوكّل على اللّه عبدالعزيز بن يعقوب --- 903 ه‍. ق

16.

المتمسّك باللّه يعقوب --- 922 ه‍. ق

17.

يعقوب بن متمسّك --- 923 ه‍. ق

به فاصلۀ يك سال از جلوس، در سال 924 ه‍. ق يعقوب نيز خلافت را تسليم سلطان سليم خان بن بايزيدخان ثانى، نهمين سلطان عثمانى (918-926 ه‍. ق) نمود و دورۀ خلافت عباسى مصر هم، كه تماماً 265 سال بوده، منقرض و عنوان خلافت، حق انحصارى بلامعارض آل عثمان گرديد و تمامى دوره خلافتين بغداديّه و مصريّۀ عباسى 789 سال بوده است. وزراى ايشان در كتب مربوطه مذكور و نقل آنها موجب اطناب و خروج از وضع كتاب است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3062.

4922. بنى عبدربه

در اصطلاح رجالى، اسماعيل و شهاب و عبدالخالق و عبدالرحيم و وهب، اولاد عبدربّه بن ميمونة بن يسار از اصحاب ائمّۀ اطهار عليهم السلام است و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليّه مى باشد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 184.

بنى عبدالله --> بنى كمونه

415 بنى عبدون --> ابن عبدون

عنوان جمعى از افاضل بوده است.

4923. بنى عبس

يكى از قبايل عرب مى باشد كه به مرد عبس نامى منتسب بوده و در نسبت به آن، «عبسى» گويند و حذيفة بن يمان نيز از ايشان و از ذريۀ عبس بوده است و رجوع به عنوان عبسى هم نمايند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 17، ص 111.

بنى عبيد --> فاطميون

عنوان مشهورى يك سلسله از خلفاى مصريّه مى باشد.

4924. بنى عجل

(بر وزن هند) يكى از شعب و بطون قبيلۀ ربيعه مى باشد كه به عجل بن لجيم بن صعب بن على بن بكر بن وائل منسوب و عجل مذكور به حماقت مشهور بوده است.

او را گفتند كه اين اسب را چه نام كردى‌؟ فوراً يك چشم اسب را درآورده و گفت:

«اعورش ناميدم». اينك «احمق من عجل بن لجيم» از امثال دايره بوده و عبرى از شعراى عرب گويد:

رمونى (رمتنى خ ل) بنوعجل بداء ابيهم *** و اى امرء (و هل احد خ ل) فى الناس احمق من عجل

اليس ابوهم عار عين جواده *** فصارت به الامثال تضرب فى الجهل

در جايى ديدم كه بنى عجل يكى از بطون قبيلۀ بنى تميم بوده و ضمن شرح حال ادهم

ابراهيم اشاره شد.

منابع: ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، [ج 1، ص 226-227]؛ مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 11، ذيل ش 44] ضمن شرح حال «ابراهيم بن ابى حفصه».

4925. بنى عجلان

از شعب قبيلۀ خزرج مى باشد و ابوالحتوف عجلانى سابق الذكر هم از ايشان است؛ چنان كه اشاره نموديم.

4926. بنى عدسه

شعبه اى است از قبيلۀ كلب و يكى ديگر از قبيلۀ طى و در جايى ديدم كه ايشان اولاد عدس بن زيد عبدالله بن دارم هستند.

منابع: فيروزآبادى، محمد بن يعقوب، قاموس اللغة.

بنى عديم --> ابن العديم

خانواده اى است مشهور از شعب و بطون خانوادۀ ابى جراده.

416 4927. بنى عراب

در ضمن شرح حال ديان بن عمران فزارى از تنقيح المقال گويد كه فزارى منسوب به پدر قبيله اى است و نامش فزارة بن ذبيان بن بغيض بن ريث بن غطفان است و بنى شمخ و بنى عراب و بنى عشراء هم از شعب آن قبيله هستند. در قاموس هم گويد:

شمخ بن فزاره بطنى است (از بطون قبيلۀ فزاره) و بنى العشراء قومى است از فزاره و رجوع به عنوان فزارى هم شود.

بنى عساكر --> ابن عساكر

عنوان چند تن از مشاهير فقها و قرّاء و محدّثين بوده است.

4928. بنى عشراء

يكى از شعب قبيلۀ فزاره مى باشد و رجوع به بنى عراب نمايند.

بنى عطيه --> آل عطيه

4929. بنى عقيل (380-499 ه‍. ق)

به نوشتۀ احمد رفعت، يكى از دول صغيره مى باشد كه در 380 يا 386 ه‍. ق به اهتمام عقيل نامى در موصل تشكيل يافت و در 499 ه‍. ق منقرض گرديد، لكن كلمات ابن خلّكان و قاضى نوراللّه با اندك تفاوتى مابين آنها صريح است در اينكه اين دولت در 380 به اهتمام محمد بن مسيب عقيلى تشكيل و در 499 ه‍. ق منقرض و هشت تن از ايشان در اين مدت به قرار ذيل حكمران مصر بوده اند:

1.

ابوالدواد محمد بن مسيب بن رافع بن مقلد بن جعفر عقيلى --- 380 ه‍. ق

2.

ابوحسان حسام الدوله مقلد بن مسيب فوق --- 387 ه‍. ق

3.

ابوالمنيع معتمدالدوله قرواش بن مقلد فوق --- 391 ه‍. ق

4.

زعيم الدوله بركة بن قرواش --- 441 ه‍. ق

5.

ابوالمعالى قريش بن بدران بن مقلد فوق --- 443 ه‍. ق

6.

ابوالمكارم مسلم بن قريش فوق --- 453 ه‍. ق

7.

ابوعبدالله محمد بن مسلم فوق --- 478 ه‍. ق

8.

ابوالحارث محيى الدين مهارش بن مجلى بن عليب بن قيان بن شعيب بن مقلد 417 بن جعفر عقيلى بعد از وفات محمد بن مسلم فوق كه در جايى به نظر نرسيده، تا 499 ه‍. ق حكومت كرده و در همين سال در هشتاد سالگى فوت نمود و حكومت بنى عقيل منقرض گرديد.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 127؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 236؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 191.

4930. بنى عمار بجلى

كوفى دهنى يا آل عمار، در اصطلاح رجالى، خانوادۀ عمار بن معاويه يا جناب بن عبدالله مكنّى به «ابومعاويه»، پدر معاوية بن عمار مشهور است؛ به هرحال، عمار بن معاويه از ثقات اصحاب حضرت صادق عليه السلام بوده و او را «ابن صالح» و «ابن جناب» و «ابن ابى معاويه» نيز گويند؛ چنانچه خانواده اش را «آل عمار» نيز اطلاق مى كنند و اطراف مسئله موكول به كتب رجاليّه است.

4931. بنى عمار يا آل عمار (724-803 ه‍. ق)

يكى از دول صغيرۀ طرابلس غرب است كه مؤسّس آن ابويحيى يا ابوبكر عمار يا

ثابت بن عمار مى باشد كه در سال 724 ه‍. ق بنى حفص را، كه حكمران آن نواحى بوده اند، مقهور و از حكومت منفصل نمود و اين دولت را تشكيل داد و هفت تن از ايشان تا سال 802 يا 803 ه‍. ق حكمران آن نواحى بودند؛ تا آخرين ايشان، عبدالواحد بن ابى بكر بن محمد بن ثابت، از طرف ابوفارس، شانزدهمين حكمران بنى حفص، مغلوب و از طرابلس اخراج و دولت بنى عمار منقرض گرديد. كتابخانۀ ايشان بسيار مهم و محتوى زياده بر يك مليون كتاب بوده و همۀ آنها در محاربات صليبى تلف شدند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 1، ص 425؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 121؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1364.

4932. بنى عمودى

خانوادۀ علميۀ بزرگى است از اولاد تاج العرفا شيخ سعيد بن عيسى عمودى كه نسب ايشان به ابوبكر خليفه موصول و خرقۀ ايشان به شيخ ابومدين مغربى منتهى است.

جمعى از ايشان علوم ظاهرى و مقامات ولايت را جامع بودند و جدّ ايشان، شيخ سعيد مذكور، از كبار مشايخ صوفيّه و كراماتى بدو منسوب و در 671 ه‍. ق در حضرموت فوت و جملۀ «عرش سما» مادّۀ تاريخ اوست.

منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 261.

418 4933. بنى عناز (380-510 ه‍. ق)

يكى از دول صغيرۀ شيعه مى باشد كه به سال 380 ه‍. ق به اهتمام ابوالفتح محمد در حلوان تشكيل يافته و در 510 ه‍. ق منقرض گرديده است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 127؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 985.

4934. بنى عوام

به نوشتۀ قاموس الاعلام، ناحيه اى است در صنعاى يمن كه به هفت قريه مشتمل است و بيان مذكور در بنى بهلول اينجا هم جارى است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1365.

4935. بنى غطفان

(با دو فتحه و يا به سكون ثانى) قبيله اى است معروف از عرب از شعبه قبيلۀ قيس بن عيلان الياس بن مضر كه به غطفان بن سعد بن قيس بن الياس مذكور ملقّب به «عيلان» منسوب هستند.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأول، ص 2] ضمن «سالم بن ابى الجعد».

بنى غفار(1)--> ابوذر غفارى

يكى از شعب بنى كنانه بوده.

4936. بنى غلاب يا بنى غلان

قبيله اى است در بصره از شعب بنى نصر بن معاويه از بطون قبيله هوازن و گويند كه در غير بصره يك تن از ايشان نمى باشد. كلمه مدخول لفظ «بنى» در كتب رجاليّه بدون ضبط حركت مابين «غلاب» با غين و لام مخفّف يا مشدّد و حرف باء در آخر و يا لام مخفّف با نون آخر و مابين «علان» با عين و نون آخر و لام مشدّد مردّد بوده و رجوع به عنوان غلابى هم شود.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، ص 117] ضمن عنوان «محمد بن زكريا».

4937. بنى غنم

عنوان يكى از قبايل عرب است كه به غنم بن مالك بن تيم اللّه نجار منتسب و چنانچه واضح است، ايشان را «بنى مالك» و «بنى تيم اللّه» و «بنى نجار» گفتن نيز صحيح مى باشد. اين است كه ثابت بن خالد را، كه از حاضرين بدر و احد و شهداى روز يمامه است، بعضى از علماى رجال از بنى غنم دانسته و برخى از بنى مالك و جمعى از بنى تيم اللّه شمرده و همۀ آنها درست و منافى هم نمى باشند. مخفى 419 نماند كه نام اصلى تيم اللّه نجار فوق «تيم اللات» بوده و اخيراً به «تيم اللّه» تبديلش داده اند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 21.


1) . بر وزن كتاب. (مؤلف)

4938. بنى فرات

خانوادۀ بزرگى است مشهور از موضع صريفين نامى از توابع دجيل كه تماماً شيعه بوده اند.

در وفا و مروّت و فضل و كرم از اجلّه و بزرگ ترين مردمان عصر خود و جماعتى از ايشان در مصر و عراق متقلد وزارت آل اخشيد و بنى عباس بوده و شرح حال ايشان را موكول به كتب مربوطۀ مبسوطه مى داريم.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 17، ص 89.

4939. بنى فراس

قبيله اى است مشهور از قبايل عرب كه به فرمودۀ ابن ميثم، از شعب قبيلۀ تغلب و اولاد فراس بن غنم بن تغلب بن وائل و يا به نوشتۀ شيخ محمد عبده، اولاد فراس بن غنم بن ثعلبة بن مالك بن كنانه و يا فرزندان فراس بن غنم بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر مى باشند. به هرحال، به شجاعت و حميت و فرمانبردارى و اطاعت و سرعت اجابت معروف بودند؛ به همين جهت است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبۀ بيست وپنجم نهج البلاغه آرزو مى نمايد كه كاش به عوض تمامى اصحاب و لشكريان خود هزار تن از اين قبيله حاضر ركاب مبارك آن حضرت مى بودند.

شيخ محمد در شرح همين خطبه گويد كه علقمة بن فراس و ربيعة بن مكدم نيز از همين قبيله بوده و به جز ربيعه كسى را سراغ نداده اند كه در حال ممات نيز مثل حال حيات خود تعصّب حريم خود را نگه داشته باشد؛ چنانچه گويند وقتى كه چند تن از خانواده اش همراهش بوده و كوچ مى كرده اند و خود ربيعه نيز تنها پاسبان ايشان بوده، چند سواره از بنى سليم بدو تصادف كرد. يكى از ايشان تيرى به جانب ربيعه انداخت.

به قلبش برخورد و در دَم جان داد؛ پس نيزۀ خود را بر زمين نصب كرده و بدان تكيه زد. اهل خود را به طريق اشاره امر به برگشتن نمود؛ پس ايشان آن قدر دور شدند كه به خانه هاى قبيله رسيدند و بنى سليم در همان جا توقف كردند، لكن از كثرت خوف و هراس جرئت پيش رفتن نداشتند تا آنكه تيرى ديگر بر اسب وى زدند؛ پس اسب 420 برجسته و او نيز همچنان مرده بر زمين افتاد و قطع به مرگ او نمودند.

بنى فرقد --> آل فرقد

بنى فزاره --> فزارى و بنى عراب

خانواده و قبيله اى است از شعب بنى غطفان.

بنى فضال --> ابن فضال

عنوان جمعى از محدّثين شيعه مى باشد.

بنى قاره --> قارى

قبيله اى است از عرب از بطون قبيلۀ مضر.

4940. بنى قتاده (598 ه‍. ق)

عنوان يكى از دول صغيره مى باشد كه در سال 598 ه‍. ق به اهتمام ابوعزيز قتاده در حجاز تشكيل يافته و مشخّص ديگرى از ايشان به دست نيامد.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 129؛ فيروزآبادى، محمد، قاموس اللغة.

4941. بنى قحافه

يكى از بطون قبيلۀ خثعم است.

4942. بنى قشير

چنانچه ضمن شرح حال ابوالاسود دئلى اشاره شد، يكى از قبايل عرب مى باشد كه جبرى مذهب و ناصبى بوده اند و رجوع به عنوان قشيرى هم نمايند.

4943. بنى قميله

عنوان معروف هوازن و اسد بوده و در مورد تعيير و توبيخ ايشان استعمال نمايند، زيرا عادت اهل يمن آن بوده كه هنگام تراشيدن سر در منى يك قبضه آرد بر سر خود مى گذاشتند كه آن آرد نيز با موى سرشان به زمين ريخته و آن را صدقه كنند. مردمانى از هوازن و اسد بودند كه از كثرت دنائت و رذالت همان آردها را جمع مى نمودند و موى سر آميخته به آنها را دور كرده و در ضروريّات و احتياجات خودشان به كار مى بردند.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 280].

بنى قيله --> خزرجى

بنى كلاب --> بنى وحيد

421 4944. بنى كلب (232-444 ه‍. ق)

يكى از دول صغيره مى باشد كه به سال 232 ه‍. ق در سچيليا به اهتمام اسد نامى تشكيل يافته و در 444 ه‍. ق منقرض گرديده است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 127.

بنى كلفه --> كلفى

يكى از قبايل عرب مى باشد.

4945 و 4946. بنى كمونه يا بنى عبدالله يا آل كمونه

موافق نقل معتمد از مجالس المؤمنين و غيره، طايفۀ بزرگى مى باشد از سادات عراق عرب كه به شرافت حسب و نسب و كثرت عدّه و جماعت مشهور، از قديم الايام از نقباى كرام كوفه، نقابت و جلالت سادات عراق، خصوصاً كوفه، بديشان اختصاص داشته و علما و فضلاى بسيارى از ايشان برخاسته است و در زمان سيد مرتضى نيز در بغداد و عراق عرب از اكابر نقبا بوده اند و اين خود دليلى متقن بر فضيلت و عظمت و صحت سيادت ايشان مى باشد.

مخفى نماند كه سادات بنى كمونه از نسل عبداللّٰه رابع منتهى به عبدالله ثالث منتهى به عبدالله ثانى منتهى به عبدالله اوّل اعرج بن الحسين الاصغر بن الامام السجّاد عليه السلام بوده و عبدالله ثالث مذكور ممدوح متنبّى بوده است و قصيدۀ مدحيه اش در اوّل ديوان متنبى موجود مى باشد. اين عبدالله بيست فرزند داشته كه از همۀ مردم مقدّم و تمامى نواحى كوفه در تحت نفوذ ايشان بوده؛ به طورى كه مردم مى گفتند كه آسمان مخصوص خدا و زمين هم مخصوص بنى عبدالله است و همانا مرادشان همين عبدالله ثالث بوده و نسب او از هشت تن از فرزندان مذكورش باقى است.

اما عبدالله اوّل معروف به «اعرج» به علوّ مقام و عظمت شأن مشهور و عايدات املاك و مزارع او سالى معادل هشتاد هزار دينار (طلاى مسكوك هيجده نخودى) بوده و تمامى آن را صرف ارباب حاجت از علويين و سادات مى نموده است. در خراسان مورد احترامات ابومسلم خراسانى معروف و تمامى اهالى آن نواحى بود و ظاهر كلام اعيان الشّيعة آنكه منصب امارت و توليت تا اين زمان در خانوادۀ بنى كمونه باقى است.

ناگفته نماند كه 422 لفظ «بنى كمونه» در اصل «بنى كمكمه» بوده و در استعمالات عامّه

تحريف يافته و به «بنى كمونه» شهرت يافته اند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 190 (نقل از مجالس المؤمنين و بعض تأليفات سيد فاضل نسابه مير محمدقاسم مختارى سبزوارى).

4947. بنى كنانه

يكى از قبايل معروف عرب مى باشد كه پدر و سرسلسلۀ ايشان جدّ چهاردهمين حضرت رسالت صلى الله عليه و آله، ابوالنضر كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بوده است.

منابع: مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 18، ذيل ش 107] ضمن «ابراهيم بن سلمة».

بنى الكواكبى --> كواكبى، ملا ابراهيم

4948. بنى لام

قبيله اى است شيعى المذهب در ناحيۀ عماره از نواحى بصره.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1365.

4949. بنى لحم (12-634 م)

دولتى است كه در سال 12 م به اهتمام مردى بربرى در بحرين و حيره تشكيل يافته و در 634 م منقرض گرديده است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 127.

بنى ليث --> بنى صفار

يكى از دول صغيرۀ ايرانى است.

4950. بنى ليث

قبيله اى است از عرب از شعب مضر و از بطون كنانه كه خانوادۀ ليث بن بكر بن عبدمناف بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر هستند.

منابع: مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 5، ذيل ش 20] ضمن «ابان بن راشد».

بنى ماسويه --> ابن ماسويه

عنوان مشهورى خانواده اى است طبّى.

بنى مالك، بن نجار --> بنى غنم

4951. بنى مختار

خانواده اى است مشهور كه نسبت ايشان به ابوعلى مختار نقيب اميرالحاج موصول و نقابت نجف و امارت حجّاج، مدّتى مفوض به اكابر اين خانواده بوده است.

منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 30؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 192.

423 بنى مخزوم --> مخزومى

عنوان دو قبيله از عرب است.

4952. بنى مدرار

يكى از دول صغيرۀ مغرب زمين است كه در 150 ه‍. ق از طرف بربريان تشكيل يافته و در 297 ه‍. ق منقرض گرديده است.

منابع: مدرك از نظرم رفته و ظاهراً جلد سيم احمد رفعت است.

4953. بنى مرداس (414-472 ه‍. ق)

يكى از دول صغيره مى باشد كه به سال 414 ه‍. ق در حلب تأسيس يافته و در 472 ه‍. ق منقرض گرديده است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3 ص 128.

4954. بنى مرين (630-876 يا 890 ه‍. ق)

خانواده اى است مشهور كه در اواخر قرن ششم يا اوايل قرن هفتم به اهتمام عبدالحق نامى از ايشان سلطنتى در مغرب اقصى تأسيس داده و گروه بسيارى از ايشان، كه شانزده تن در قاموس الاعلام به عنوان ابوثابت مرينى و ابوالربيع مرينى و ابوعنان مرينى و امثال اينها نگارش يافته، تا اواخر قرن نهم هجرت سلطنت كردند و شهر فاس را پايتخت اتّخاذ نموده و به سال 890 ه‍. ق به قتل آخرين ايشان كه نيز «عبدالحق» نام داشته، منقرض گرديدند و جلوس چهارمين ايشان، ابوبكر مرينى، در 643 ه‍. ق بوده است [به مدخل بنى مزين مراجعه شود].

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، [ج 1، ص 700 و 717-718 و 744-745] و متفرقات.

4955. بنى مزيد (403-558 ه‍. ق)

دولت كوچكى مى باشد كه به سال 403 ه‍. ق از طرف سندالدوله در حلّه تأسيس يافته و در 558 ه‍. ق منقرض گرديد.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 128.

4956. بنى مزين (630-876 يا 890 ه‍. ق)

كه تالى ميم حرف زاء باشد، به نوشتۀ احمد رفعت، يكى از دول صغيره است كه به سال 630 ه‍. ق از طرف عبدالحق نامى در مراكش افريقا تشكيل يافته و در 876 ه‍. ق منقرض گرديده است. نگارنده گويد: ظاهر، بلكه مقطوع است كه اين دولت همان مى باشد كه فوقاً به عنوان بنى مرين، كه تالى ميم حرف راء است، نگارش داديم.

424 4957. بنى المصطلق

قبيله اى است از بطون خزاعه و غزوۀ بنى المصطلق مشهور است كه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله با ايشان جهاد كرده و مستأصلشان گردانيد.

منابع: متفرقه.

بنى مظفر --> آل مظفر

بنى معيد --> معيدى

بنى معيه --> ابن معيه

خانواده اى است مشهور.

4958. بنى ملكان

يكى از قبايل عرب مى باشد كه به بت سعد نامى مى پرستيدند.

منابع: تبريزى، محمد بن صالح، اوقيانوس.

بنى منده --> ابن منده

خانواده اى است علمى بزرگ.

4959. بنى منقذ

خانواده اى بوده در مصر و نواحى آن كه به منقذ بن نصر بن هاشم بن سوار از احفاد يعرب بن قحطان منسوب و قلعۀ شيزر نامى، كه نزديكى شهر حماة مى باشد، به نوشتۀ ابن خلّكان، به «قلعۀ بنى منقذ» معروف است. ياقوت گويد: اين قلعه بسيار قديم و در اشعار امرؤالقيس نيز مذكور است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 12، ص 7.

بنى موسى --> آل موسى

4960. بنى مؤيد (567-597 ه‍. ق)

دولتى است كوچك كه به سال 567 ه‍. ق به اهتمام مؤيدالدين در هرات تشكيل يافته و در 597 ه‍. ق منقرض گرديده است.

منابع: ص 128 - كذا.

بنى مهرى --> مهرى

قبيله اى است از عرب.

بنى مهلب --> ابوسعيد، مهلب

خانواده جليلى بوده در عهد بنى اميّه.

بنى ميمون --> آل ميمون

425 4961. بنى ناجيه

در مجمع البحرين گويد: ناجيه نام يكى از محدّثين و هم قبيله اى است از عرب. ابن ميثم در شرح خطبه چهل و چندم نهج البلاغه گويد: بنى ناجيه قبيله اى است كه خودشان را به سامة بن لوى بن غالب منسوب داشته و «بنى سامه» ناميدند؛ پس قريش به جهت كذب و دروغ بودن آن، اين نسبت را از ايشان سلب كرده و به نام مادرشان، ناجيه، كه زن سامة بن لوى مذكور بوده، مشتهر ساختند و ايشانند كه مصقلة بن هبيرۀ شيبانى اسيرانشان را از عامل حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام خريده و آزاد نمود.

4962. بنى نجاح (412-553 ه‍. ق)

دولتى است كه به سال 412 ه‍. ق در زبيد يمن تشكيل يافته و در 553 ه‍. ق منقرض گرديده است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 128.

بنى نجار --> ابن النجار

چندى از افاضل مى باشد.

4963. بنى نحو

گروهى است از قبيلۀ ازد از قبايل عرب.

منابع: فيروزآبادى، محمد بن يعقوب، قاموس اللغة.

4964. بنى نعامه

(بى الف و لام) قبيله اى است از بنى اسد.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 327-328].

4965. بنى النعامه

(با الف و لام) يكى از بطون قبيلۀ كلب است.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 327-328].

بنى نعيم --> آل نعيم

عنوان دو خانواده است.

بنى نما --> آل نما

بنى نوبخت --> آل نوبخت

بنى نهد --> نهدى

دو قبيله است از عرب.

4966. بنى والبه

از قبايل مشهورۀ عرب مى باشد كه به والبة بن حارث بن اسد بن خزيمه منتسب بوده و

در مقام نسبت به آن، «والبى» گويند.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 310، س 20.

426 4967. بنى وحيد

موافق آنچه از صحاح و غيره نقل شده، قومى است از بنى كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعه و «وحيد» لقب عامر بن طفيل بن مالك از بنى جعفر بن كلاب است.

بنى ورثيلان --> ورثيلانى

4968. بنى ورقاء

خانواده اى است مشهور كه علما و ادبا و شعرا و امراى بسيارى از ايشان برخاسته و ايشان نيز مانند معاصرشان، بنى حمدان سابق الذكر، با كرم و مجدت و جامعيّت اصول قلم و آداب شمشير معروف و هر فردى از ايشان اديب و سخى و شعردوست مى باشد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 200.

4969. بنى وطاس (876-956 ه‍. ق)

دولتى است كه به سال 876 ه‍. ق به اهتمام وطاس نامى در شهر فاس از بلاد مغرب زمين تشكيل يافته و در 956 ه‍. ق منقرض گرديده است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 130.

4970. بنى هاشم

بزرگ ترين خانواده اى است كه در تمامى آفاق در غايت اشتهار بوده و به جدّ عالى حضرت رسالت صلى الله عليه و آله، هاشم بن عبدمناف بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب، منسوب است. وجود مقدّس آن حضرت و اعمام و خانواده شان و تمامى شعب متنوعه سادات جهان از همين خانوادۀ جليله مى باشد. مخفى نماند كه هاشم مذكور برادر عبدشمس و عموى اميّه بوده و رجوع به عنوان بنى اميه هم نمايند.

4971. بنى هاشم (460-598 ه‍. ق)

دولتى است كه به سال 460 ه‍. ق به اهتمام ابوهاشم محمد در حرمين شريفين مكّه و

مدينه تأسيس يافته و در 598 ه‍. ق منقرض گرديده است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 128.

4972. بنى هاشم (599-855 ه‍. ق)

دولتى است ديگر كه به سال 599 ه‍. ق در مدينۀ منوره تشكيل يافته و در 855 ه‍. ق منقرض گرديده است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 129.

427 بنى هشام --> ابن هشام

خانواده اى است مشهور و عنوان جامع جمعى از اكابر است.

4973. بنى هنام

گويند قبيله اى است از جن. رؤبه گويد:

كأن وسواسك بالتمام *** حديث شيطان بني هنام

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 347].

4974. بنى هود

موافق آنچه ضمن عنوان بنى احمر اشاره نموديم، در قرن هفتم هجرت يكى از حكومت هاى اسلاميّۀ اندلس بوده است.

بنى هيثم --> آل هيثم

4975. بنى يافث

طايفۀ ترك بن يافث و نظاير ايشان مى باشد كه از نسل يافث بن نوح هستند و يافث برادر سام و حام بوده است.

منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 350].

بنى يسار --> آل يسار

4976. بنى يشكر

عنوان مشهورى چندين قبيله از عرب مى باشد:

1.

بنى يشكر بن بكر بن وائل از اولاد نزار بن معد بن عدنان كه حارث يشكرى سابق الذكر از اصحاب معلّقات سبعه نيز از ايشان است؛ چنانچه در شرح حالش تذكّر داديم.

2.

بنى يشكر بن جديلة بن لخم از شعب قحطانيه و جبل يشكر هم، كه مابين مصر و قاهره بوده و جامع احمد بر روى آن بنا شده، بديشان منسوب است.

3.

بنى يشكر بن عدوان از قبايل عدنانيّه و ابوعبدالله جدلى، صاحب محمد بن حنفيه كه از قلعۀ ابن زبير خلاصش كرده بوده، از ايشان است.

4.

بنى يشكر بن على بن وائل بن قاسط بن هنب.

5.

بنى يشكر بن مبشر بن صعب بن دهمان از بطون قبيلۀ ازد.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 176، ذيل ش 1383] ضمن «بكار بن رجا».

4977. بنى يغمراسن

بنابر آنچه از عنوان «ابوزيان» قاموس الاعلام استظهار مى شود، دولتى است كه در اواخر قرن هفتم هجرت به اهتمام يغمراسن نامى تشكيل يافته و چند تن از ايشان تا اواخر قرن هشتم هجرت در تلمسان حكومت كرده اند.

428

فصل دويم در بيان قبايل و خانواده هاى مصدر به لفظ «آل»

4978. آل ابى اراكه

ميمون بن ابى اراكه و بشير و شجره پسران ميمون، اسحاق بن بشير، على بن شجره، حسن بن شجره از بيوتات شيعه و از اجلاّى محدّثين بوده و احاديث بسيارى از ائمّۀ اطهار عليهم السلام روايت نموده اند. خود ابواراكه هم كوفى و از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و ممدوح بعضى از علماى رجال مى باشد. نام او در جايى به نظر نرسيده و دور نيست كه همان ابواراكه باشد.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، خاتمه، ص 127]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 13.

4979. آل ابى جامع

بنابر آنچه در اعيان الشّيعة ضمن شرح حال شيخ احمد بن على بن حسين بن محيى الدين بن حسين بن محيى الدين بن ابى جامع حارثى گفته، خانوادۀ علم و فضل بزرگى است كه در اصل از اهالى جبل عامل بودند. بعضى از ايشان به عراق رفته و برخى در نجف اقامت گزيدند و عموماً از نسل شيخ عبدالصمد حارثى، برادر شيخ بهائى هستند. ايشان اخيراً به «آل محيى الدين» شهرت دارند و ازآن رو كه يكى از اجداد ايشان جامعى در جبل عامل بنا نهاده و بدين جهت، به «ابوجامع» شهرت داشته، اولاد و خانوادۀ او نيز به جهت انتساب او، به «آل ابى جامع» مشهور شده اند. آل شراره و آل شرف الدين و آل فخرالدين و آل مروه كه تماماً در نجف سكونت دارند، از شعبات همين خانوادۀ آل ابى جامع بوده و تماماً از نسل شيخ عبدالصمد فوق مى باشند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 154-156.

آل ابى جراده --> بنى ابى جراده

4980. آل ابى الجعد، رافع

غطفانى اشجعى كوفى، عبارت از سالم و عبيد و زياد، پسران ابى الجعد است كه هر سه از خواص اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و يزيد بن زياد بن ابى الجعد و رافع بن سلمة بن زياد بن ابى الجعد 429 نيز از ثقات بوده اند، بلكه ظاهر كلام نجاشى توثيق تمامى افراد خانوادۀ ابوالجعد رافع مى باشد و خود ابوالجعد از مخضرمين بوده و هر دو دورۀ جاهليت و اسلام را درك كرده است و بسط زائد موكول به كتب رجاليّه مى باشد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 14.

4981. آل ابى الجهم

قابوس لخمى، از فرزندان قابوس بن نعمان بن منذر و خانوادۀ بزرگى است در كوفه و از ايشان است حسين و سعيد و منذر، پسران ابى الجهم، محمد بن منذر بن سعيد، منذر بن محمد مذكور، نصر بن قابوس، نعيم قابوسى و همه شان از اصحاب ائمّۀ اطهار عليهم السلام و ممدوح علماى رجال و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليّه است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 15.

4982. آل ابى رافع

از بزرگ ترين خانواده هاى شيعه مى باشد كه در اسلام و ايمان حق تقدّم به ديگران داشته و داراى مقامى بلند و شأنى ارجمند هستند و از ايشان است عبدالله يا عبيدالله بن ابى رافع و على بن ابى رافع، كه اولى از خواص اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و كتاب قضايا اميرالمؤمنين عليه السلام و تسمية من شهد مع اميرالمؤمنين از اوست؛ دويمى نيز كاتب آن حضرت و حافظ اخبار بسيارى بوده و تأليفاتى دارد و بازهم از ايشان است عون و محمد، پسران عبيداللّه مذكور و عبيدالله بن على مذكور و عبدالرحمان بن محمد مزبور و بعضى ديگر و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليّه است.

اما خود ابورافع، كه نام او در اخبار و سير مابين «ثابت» و «هرمز» و «ابراهيم» و «اسلم» مردّد مى باشد، از اخيار شيعه و موثّقين صحابه و امين حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بوده و بعضى از آثار دينيّه نهايت جلالت او را برهانى قاطع مى باشند. در تدوين و جمع

احاديث هم حق تقدّم داشته و نخستين كسى است از شيعۀ صحابه كه احاديث را مدوّن و مبوّب نموده و كتاب السّنن والاحكام والقضايا از او مى باشد كه از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده است. در بدايت حال مملوك عباس بن عبدالمطلب بوده كه او نيز به حضرت نبوى صلى الله عليه و آله هبه اش نمود و پس از آنكه اسلام آوردن عباس را بدان حضرت عرضه داشت، محض مژدگانى اين 430 خبر ميمنت اثر آزاد شد. خودش نيز قبلاً در مكّۀ معظّمه به شرف اسلام مشرّف شد. به دو بيعت و دو هجرت و نماز دو قبله موفق گرديد.

در تمامى غزوات و مشاهد حاضر، بعد از وفات آن حضرت نيز ملازم حضور حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و در محاربات آن حضرت نيز حاضر بود تا آنكه جمعى از بيعت خلافت آن حضرت مخالفت ورزيدند. ابورافع گفت: «اين قضيه را حضرت رسالت خبر داده است»؛ پس تمامى خانه و زمين خود را كه در خيبر و مدينه داشته، فروخته و در 85 سالگى در ركاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به كوفه رفت و در آنجا از طرف آن حضرت خازن و متصدى بيت المال گرديد و دو پسرش، عبدالله و على، نيز كاتب آن حضرت بوده اند.

بعد از شهادت آن حضرت باز در حضور امام حسن مجتبى عليه السلام به مدينه مراجعت نمود و امام مجتبى نيز نصف خانۀ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را با يك زمين ديگر از اراضى خراجيه بدو عنايت فرمود. بعد از وفات او، كه بنابراين در عهد حضرت امام مجتبى عليه السلام يا بعد از او بوده، پسرش، عبيدالله، همان زمين را به يك صدوهفتاد هزار درهم يا دينار فروخت. بعضى وفات او را در همان سال شهادت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نوشته اند كه سال 40 ه‍. ق بوده است.

ابورافع گويد: روزى شرفيابى حضور مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را تصميم كردم و ديدم كه آن حضرت در خواب و يا غشوۀ وحى مى باشد و مارى در گوشۀ خانه خزيده است. از خوف بيدارى آن حضرت، مار را نكشته و در ميان مار و آن حضرت خوابيدم كه اگر آسيب و گزندى هم باشد، به من متوجه شود و آن وجود نازنين سالم بماند. آن حضرت بيدار شد و آيۀ خاتم بخشى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را كه آيۀ (إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ‌) (مائده، 5(5) است، همى خواند؛ پس آن حضرت فرمود: «حمد سزاى پروردگارى است كه على را به

منتهاى مرام خود رسانيد و گوارا باد على را مقامى كه او را بر ديگران تفضيل داده است». ابورافع گويد: آن حضرت رو به من كرده و سبب آنجا خوابيدن مرا استفسار نمود. اينك قضيۀ مار را عرضه 431 داشتم و به امر آن حضرت آن را كشتم؛ پس آن حضرت دست مرا گرفته و فرمود: «حال تو چطور خواهد شد وقتى كه جمعى به مقاتلۀ على برخيزند؟»

منابع: كتب رجاليه.

4983. آل ابى ساره

كه سرسلسلۀ ايشان ابوساره على مى باشد، در اصطلاح رجالى، عبارتند از: حسن بن ابى ساره، مسلم بن ابى ساره، محمد بن حسن بن ابى ساره، عمر بن مسلم بن ابى ساره، معاذ بن مسلم بن ابى ساره، حسين و يحيى، پسران معاذ مذكور و غير ايشان كه نوعاً از اجلاّى افاضل و خانوادۀ علم و ادب و ممدوح علماى رجال و اغلب از اصحاب حضرات ائمّۀ اطهار عليهم السلام بوده اند. ما هم شرح اجمالى معاذ بن مسلم ملقّب به «فراء» يا «هراء» را به عنوان فراء، معاذ و حسن بن ابى ساره و محمد بن حسن بن ابى ساره را هم به عنوان ابن ابى ساره هريكى در محل خود نگارش داده و ديگران را هم موكول به كتب رجاليّه مى داريم و رجوع به عنوان فرّاء، معاذ هم نمايند.

4984. آل ابى سبره يا آل ابى سيره(1)

در اصطلاح رجالى، خانواده اى است در كوفه كه به «بنى ابى سبره» نيز موسوم و از افراد ايشان است حصين بن عبدالرحمان جعفى و پسرش، بسطام و برادرانش، اسماعيل و خيثمه، كه تماماً از محدّثين اماميّه و اصحاب ائمّه عليهم السلام بوده و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليّه مى باشد.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 169، ذيل ش 1297]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 172.

4985. آل ابى السمال

خانوادۀ بزرگى است در كوفه كه از قديم الايام به تشيّع معروف و به ابوالسمال


1) . كه حرف تالى سين، حرف ياء باشد، نه باء. (مؤلف)

سمعان، جدّ اعلاى نهمى يا دهمى نجاشى احمد سابق الذكر، منسوب مى باشد. موافق آنچه در شرح حال ابراهيم بن ابى سمال و مواضع ديگر از كتب رجاليّه تصريح كرده اند، لفظ «سمال» (بر وزن كتاب يا بقال) با لام آخر و سين اوّل است و فقط از ايضاح الاشتباه علاّمه در شرح حال ابراهيم بن ابى بكر محمد بن ربيع گويد: كنيه اش ابوبكر بن ابى السماك سمعان است كه لفظ «سماك» را با سين و كاف ضبط كرده و 432 لام بودن آن را نسبت به قول داده و اين مطلب علاوه بر منافات اقوال علماى رجال، منافى قول خود علاّمه هم مى باشد كه در خلاصه به لام بودن آن تصريح كرده است. ناگفته نماند كه عبدالله نجاشى، والى اهواز هم كه حضرت صادق عليه السلام رسالۀ اهوازيّه را به نام او مرقوم فرموده، نوه يا نتيجۀ همين ابوالسمال بوده و ضمن شرح حال نجاشى، احمد بن على اشاره نموديم.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة.

آل ابى سيره --> آل ابى سبره

4986 و 4987. آل ابى شعبه

خانوادۀ بزرگى شيعى است در كوفه كه بهترين شعب شيعه و از اصحاب ائمّۀ اطهار عليهم السلام، تماماً ثقه و جليل القدر و دوستدار اهل بيت عصمت عليهم السلام، مسموع القول و روايات ايشان مقبول. ازآن رو كه به مرام تجارت به حلب مى رفته اند، هريكى از افراد ايشان به «حلبى» شهرت يافته و خانواده را هم به «حلبيون» موصوف دارند، والاّ عراقى كوفى هستند. از مشاهير افراد اين خانواده على بن ابى شعبه، عمر بن ابى شعبه، محمد و عبيدالله و عمران و عبدالاعلى پسران على بن ابى شعبه، احمد بن عمر بن ابى شعبه، يحيى بن عمران بن على بن ابى شعبه بوده و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليّه است.

محمد مذكور، كه محمد بن على بن ابى شعبه و به «ابن ابى شعبه» معروف و كنيه اش «ابوالحسن» است، از اكابر و ثقات فقها و محدّثين متقدمين اماميّه و از اصحاب حضرت باقر عليه السلام بوده و كتابى در تفسير و كتاب مبوبى در حلال و حرام داشته است.

عبيدالله نيز كتابى در فقه نوشته و به نظر مبارك حضرت صادقش رسانده و مورد

تحسين و تصحيح آن حضرت واقع شد و فرمودند كه مخالفين مانند آن را ندارند و به قول شيخ طوسى، نخستين كتابى است كه در فقه شيعه تأليف يافته است. اما خود ابوشعبه، كه سرسلسلۀ اين خانواده مى باشد، از اصحاب حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام مى باشد و وثاقت و جلالت او مسلّم خاصّ و عامّ و اسم خود و پدرش به دست نيامده و تنها به كنيه اش شهرت دارد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 18؛ كتب رجاليه.

433 4988. آل ابى صفيه

ابوحمزۀ ثمالى سابق الذكر ابن ابوصفيه ثابت بن دينار و پسرانش محمد و حسين و على مثل پدرش، ابوصفيه، از ثقات محدّثين شيعه بوده اند. سه پسر ديگرش، نوح و منصور و حمزه، نيز در ركاب زيد بن على عليه السلام به شهادت رسيده اند و شرح مراتب موكول به كتب رجاليه است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 20.

آل احمر --> بنى احمر

عنوان مشهورى آخرين دولت اسلاميّۀ اندلس مى باشد.

4989. آل اخشيد يا بنى اخشيد (320-358 ه‍. ق)

دولتى است كوچك كه در قرن چهارم هجرت به اهتمام ابوبكر محمد بن طغج از شاهزادگان فرغانه تأسيس و خود را به «اخشيد»، كه لقب و عنوان نياكان ملوك فرغانه بوده، ملقّب داشته و پنج تن از ايشان مدت سى وهشت سال به شرح ذيل به تبعيت بنى عباس در مصر حكومت كرده اند:

1.

محمد بن طغج --- 320 تا 334 ه‍. ق

2.

ابوجور بن محمد --- 334 تا 349 ه‍. ق

3.

على بن محمد --- 349 تا 355 ه‍. ق

4.

كافور اسود غلام محمد --- 355 تا 356 ه‍. ق

5.

احمد بن على --- 356 تا 358 ه‍. ق

در 358 ه‍. ق منقرض و فاطميّون سابق الذكر جاگير ايشان گرديدند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 804.

4990. آل ادريس (172-374 ه‍. ق)

دولتى است كه در قرن دويم هجرت در مغرب اقصى از طرف ادريس بن عبدالله بن امام حسن بن على بن ابى طالب تشكيل يافته و شهر فاس را پايتخت نمود. مدت 202 سال به شرح ذيل حكومت نمودند. آخرين ايشان، حسن بن قاسم، دستگير فاطميّون سابق الذكر شد. به قرطبه تبعيد و به سال 374 ه‍. ق در همان جا مقتول و دولت آل ادريس منقرض و اراضى ايشان 434 مسخر فاطميّون گرديد:

1.

ادريس بن عبدالله --- 172 ه‍. ق

2.

ادريس بن ادريس --- 177 ه‍. ق

3.

محمد بن ادريس --- 213 ه‍. ق

4.

على بن محمد --- 221 ه‍. ق

5.

يحيى بن محمد --- 234 ه‍. ق

6.

على بن عمر بن ادريس

7.

يحيى بن قاسم بن ادريس

8.

يحيى بن ادريس بن عمر --- 293 ه‍. ق

9.

حسن بن محمد بن قاسم --- 310 ه‍. ق

10.

قاسم كنون بن محمد بن قاسم --- 320 ه‍. ق

11.

احمد بن قاسم كنون --- 337 ه‍. ق

12.

حسن بن قاسم كنون --- 374 ه‍. ق

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 812.

4991 و 4992. آل ازرى

موافق آنچه ضمن عنوان ازرى، شيخ كاظم گفته شد، خانوادۀ بزرگى است در نواحى بغداد و حلّه از اولاد حاج محمد بن حاج مهدى بن حاج مراد تميمى بغدادى و چنانچه در عنوان مذكور تذكّر داديم، آل ازرى هم، كه در اين اواخر در بغداد و حلّه توطّن داشته و اوقاف جدّ مادرى خودشان، حاج محمد مذكور را متصدى هستند، از بطن دو دختر شيخ مسعود بن شيخ يوسف بن حاج محمد مذكور مى باشند.

شيخ محمدرضا، پسر ديگر حاج محمد مزبور، نيز از مبرّزين شعرا بود. ديوانى در مراثى و مدايح حضرات معصومين عليهم السلام داشت و به سال 1230 يا 1240 ه‍. ق در

كاظمين وفات و با دو برادرش، شيخ يوسف و شيخ كاظم مذكورين، در سردابى كه معروف به «قبر سيد مرتضى» است، مدفون گرديدند. از اشعار شيخ محمدرضاى ازرى قصيده اى است كه در موضوع فتنۀ وهابيّه، كه به سال 1216 ه‍. ق در كربلا وقوع يافته، سروده و مجموعاً شصت وپنج بيت و عدد ابجدى هر مصراعى مادّۀ تاريخ فتنۀ مذكوره بوده و حاكى از كمال قدرت شعريّۀ او مى باشد و از ابيات آن است:

435

اريحا فقد لاحت طلايع كربلا(1)*** لنقبر اشلاء و نسعد مرسلا

لتبكى دور اراعها قارع الردّى *** فاوجف منها ما استقرّ و ما علا

وهب بجو الدين يخفق برقه *** مصاب بجون الحزن اضحى مجلجلا

لا صبية قد قلّد السيف نحرها *** و مسترجع قد حنّ يدعو محوقلا

لبارحة لم يبرح النسك حلفها *** دهاها القضا فى ما دهاها و اجفلا

لعارية قد قمص الدم فودها *** و مجلية أمسى حشاها مقلقلا

لأبنية تبكي لها نعم الندى *** إذ العام أمسى صاحب الدو ممحلا

لذبح رجال بالمساجد ساجلوا *** بمحكمة التنزيل من امها الى

فيا صاحبي رحلي اريحا سويمة *** لنبكي بها ظلي حبيب و منزلا

و ناديٰ به ناعي الصلاح مؤرخا *** لقد عاو دتنا اليوم ارزاء كربلا

رجوع به ازرى نيز نمايند.

منابع: اطلاعات متفرقه.

4993. آل اعسم

خانوادۀ بزرگى است در نجف اشرف كه در اصل از قبايل حجاز بوده اند. بسيارى از رجال اين خانواده داراى مقامات عاليۀ علميّه و صاحب فضايل علم و ادب بوده و ما هم شرح حال اجمالى دو تن از ايشان را در باب اوّل (القاب) به عنوان اعسم تذكّر داده ايم. اعسم در لغت كسى را گويند كه كف دست و يا قدمش كج و خميده باشد و گويا يكى از اجداد اين خانواده بدين صفت بوده و يا اينكه لفظ «اعسم» لقب جدّشان از كلمۀ «عسمان» اتّخاذ شده كه نام يكى از بطون حرب از قبايل حجازيّه است.

منابع: اطلاعات متفرقه.


1) . عدد ابجدى هر مصراع 1216 است.

4994 و 4995. آل اعين

(بر وزن ابيض) خانوادۀ بزرگى است در كوفه و از خواص شيعيان اهل بيت طهارت عليهم السلام كه داراى نهايت جلالت بود. از حيث فقه و روايت آثار دينيّه و كثرت نفوس و مدّت خدمت به خانوادۀ عصمت عليهم السلام گوى سبقت از ديگران ربوده است.

متجاوز از هفتاد تن از ايشان از زمان سعادت توأمان حضرت سجّاد عليه السلام به بعد، به خدمات دينيّۀ متنوعه و مصاحبت حضرات ائمّۀ معصومين عليهم السلام مفتخر و علما و فقها و قرّاء و ادبا و محدّثين بسيارى از ايشان برخاسته اند كه سرسلسلۀ ايشان اعين بن سنسن (بر وزن بلبل) يا سنبس (بر وزن فلفل چنانچه در فهرست ابن النديم است) شيبانى بوده و بدين جهت، به هريك از «آل اعين» و «آل سنسن» معروف هستند؛ چنانچه گاهى به «بنى اعين» و 436 «بنى سنسن» نيز مذكور دارند.

اين خانواده نوعاً با تشيّع و امامى مذهب بودن بلكه با خواص شيعه بودن معروف است. فقط مالك و مليك و قعنب عامى المذهب و در امامت مخالف و عبدالله بن بكير نيز با آن همه وثاقتى كه داشته، فطحى مذهب بوده است. ما هم صحّت نسبت و مزاياى ديگر افراد اين خانواده را موكول به كتب رجاليّه داشته و به جهت تسهيل مراجعه به آنها، به طور اجمال اسامى ايشان را تذكّر داده و گوييم:

اعين بن سنسن سرسلسلۀ اين خانوادۀ معروف به «آل اعين»، شيبانى الولاء و از موالى و آزادشده هاى بنى شيبان بود و به طور اجمال ضمن شرح حال پسرش، زراره، تذكّر داده شده است. در كتب رجاليّه تا هفده پسر به نام «ايوب» و «بكير» و «حمران» و «زراره» و «سميع» و «ضريس» و «عبدالاعلى» و «عبدالجبار» و «عبدالرحمان» و «عبدالله» و «عبدالملك» و «عيسى» و «قعنب» و «مالك» و «محمد» و «مليك» و «موسى» بدو منسوب دارند، لكن ايّوب بن اعين به فرمودۀ شيخ، از اين خانوادۀ اعين شيبانى نبوده، بلكه رياحى يا ظريفى و از موالى بنى رياح يا بنى ظريف و پدرش، اعين، غير از اعين بن سنسن شيبانى و نسبت دادن او بدين خانواده، همانا ناشى از اشتباه اسمى در نام پدر است.

شرح حال ايشان و اولاد و احفاد ايشان، كه مجموعاً در حدود هفتاد تن بلكه بيشتر به نظر اين نگارنده رسيده و در شمار اين خانواده مى باشند، موكول به كتب رجاليّه است كه بعضى به عنوان اسم خاصّ خودش و بعضى ديگر ضمن عنوان «آل اعين» و يا

«عبدالله بن بكير»، كه از مشاهير اين خانواده است، تذكّر داده شده است. در اينجا محض تسهيل مراجعه بدانها اسامى آنهايى را از اين خانواده كه دسترس ما گرديده، به ترتيب حروف هجا تذكّر مى دهد:

•

ابراهيم محمد بن حمران بن اعين بن سنسن شيبانى؛

•

احمد بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير اعين؛

احمد بن محمد بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين؛

437 - احمد بن محمد بن محمد بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين (كه شرح حال او را به عنوان ابوغالب زرارى نگارش داده ايم)؛

•

ايوب بن اعين (كه فوقاً از اين خانواده نبودن او را تذكّر داديم)؛

•

بكير بن اعين بن سنسن شيبانى؛

•

جعفر بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير فوق؛

•

جعفر بن قعنب بن اعين بن سنسن شيبانى؛

•

جهم بن بكير بن اعين بن سنسن شيبانى؛

•

حسن بن جهم فوق؛

•

حسن بن زرارة بن اعين بن سنسن شيبانى؛

•

حسن بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين؛

•

حسين بن جهم بن بكير بن اعين (چنانچه از علاّمه و ابن داوود نقل شده)؛

•

حسين بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين؛

•

حسين بن زرارة بن اعين فوق؛

•

حسين بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين؛

•

حسين بن عبدالحميد بن بكير بن اعين فوق؛

•

حسين بن عبيدالله بن زرارة بن اعين؛

•

حمران بن اعين بن سنسن؛

•

حمران بن عبدالرحمان بن اعين؛

•

حمزة بن حمران بن اعين؛

•

رومى بن زرارة بن اعين؛

•

زرارة بن اعين بن سنسن؛

•

زيد بن بكير بن اعين؛

•

سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين؛

438 - سميع بن اعين؛

•

ضريس بن اعين؛

•

ضريس بن عبدالملك بن اعين؛

•

عبدالاعلى بن اعين؛

•

عبدالاعلى بن بكير بن اعين؛

•

عبدالجبار بن اعين؛

•

عبدالحميد بن بكير بن اعين؛

•

عبدالرحمان بن اعين؛

•

عبدالرحمان بن حمران بن عبدالرحمان بن اعين؛

•

عبدالله يا عبيدالله بن احمد بن محمد بن محمد بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين (چنانچه بعضى گفته اند)؛

•

عبدالله بن اعين (چنانچه بعضى گفته اند و به قول بعضى ديگر از علماى رجال، اعين سنسن اصلاً پسر عبدالله نامى نداشته است)؛

•

عبدالله بن بكير بن اعين؛

•

عبدالله بن زرارة بن اعين؛

•

عبدالملك بن اعين؛

•

عبيد بن زرارة بن اعين؛

•

عبيدالله بن احمد بن محمد بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين (چنانچه بعضى گفته اند)؛

•

عبيدالله بن زرارة بن اعين؛

•

عثمان بن مالك بن اعين؛

•

عقبة بن حمران بن اعين؛

•

على بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين؛

•

على بن عبدالحميد بن بكير بن اعين؛

439 - على بن عبدالملك بن اعين؛

•

عمر بن بكير بن اعين؛

•

عيسى بن اعين؛

•

غسان بن عبدالملك بن اعين؛

•

غسان بن مالك بن اعين؛

•

قعنب بن اعين (كه عامى المذهب بوده است)؛

•

قيس بن زرارة بن اعين و به قول بعضى از علماى رجال، قيس هم مثل ايوب بن اعين فوق از آل اعين نبوده و شيبانى نيست، بلكه كندى مى باشد و پدرش هم غير از زرارة بن اعين شيبانى است؛

•

مالك بن اعين (كه عامى المذهب بوده است)؛

•

محمد بن اعين (كه شيبانى بودن او نيز محل ترديد است)؛

•

محمد بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين؛

•

محمد بن حمران بن اعين؛

•

محمد بن زرارة بن اعين؛

•

محمد بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين؛

•

محمد بن عبدالحميد بن بكير بن اعين؛

•

محمد بن عبدالرحمان بن حمران بن عبدالرحمان بن اعين؛

•

محمد بن عبدالله (عبيدالله خ ل) بن ابى غالب احمد بن محمد بن محمد بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين و همين محمد بن عبدالله (آخرين كسى است از اين سلسله كه در السنه داير و مشهور بوده و كسى ديگر بعد از او از اين سلسله مذكور نداشته اند)؛

•

محمد بن عبدالله بن زرارة بن اعين؛

•

محمد بن عبدالملك بن اعين؛

440 - محمد بن عبيدالله بن احمد بن محمد بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين (چنانچه بعضى گفته اند)؛

•

محمد بن محمد بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين؛

•

مليك بن اعين (او نيز مانند دو برادرش، مالك و قعنب، عامى المذهب بوده است)؛

•

موسى بن اعين؛

•

يحيى بن زرارة بن اعين؛

•

يونس بن عبدالملك بن اعين؛

•

يونس بن قعنب بن اعين.

بعضى از افراد مذكور اين خانواده صاحب كتاب و بعضى ديگر از اصحاب اصول مدوّنه مى باشد و چنانچه در مطاوى كلمات فوق اشاره شده، بعضى هم اصلاً از اين خانواده نبوده اند و تحقيق مراتب بالاطراف موكول به كتب رجاليّه است.

آل افطس --> بنى افطس

يكى از ملوك الطوايف اندلس است.

4996. آل الياس

بجلى كوفى، خانواده اى است بزرگ و قديم در كوفه از اصحاب حضرت باقر يا صادق عليهما السلام. ابوالياس عمرو بن الياس و پسرش، الياس بن عمرو بن الياس و سه نوه اش، رقيم و عمرو و يعقوب، پسران الياس بن عمرو و هريك از ايشان غير از يعقوب كتابى داشته و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليّه است.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 152-153، ذيل ش 1045 و ج 3، خاتمه، ص 132].

آل ايوب --> بنى ايوب

يكى از دول مصريّه مى باشد.

آل بابويه --> ابن بابويه

خانوادۀ بزرگى است از عجم.

آل باديس --> بنى باديس و بنى زيرى

يكى از دول مغرب زمين است.

441 4997. آل بحرالعلوم

از خانوادۀ علميّۀ جليلۀ عراق عرب مى باشد كه به عالم ربّانى، سيد مهدى بحرالعلوم سابق الذكر، منتسب و در غايت اصالت و نهايت شرافت بوده. عدۀ كثيرى از علما و فقها و اعيان فضلا و ادبا و شعرا از ايشان به ظهور آمده كه اسامى شان زينت اوراق و

دفاتر مى باشد. گاهى هريك از افراد اين خانواده را نيز به همين عنوان (آل بحرالعلوم) متّصف دارند.

منابع: متفرقه.

4998. آل براق يا قره ختائيان (621-706 ه‍. ق)

دولتى است كه در اوايل قرن هفتم هجرت به اهتمام قتلغ خان ملقّب به «براق» در بلاد كرمان تأسيس يافته است. براق در اصل از امراى بلاد قره ختا، كه عبارت از شمال غربى مغولستان مى باشد، بوده كه به سمت سفارت نزد سلطان محمد خوارزم شاه رفته و از مراجعت ممنوع شد. در سلك رجال دربار سلطان محمد منسلك و حاجب و دربان او گرديد و بدين سبب، به «براق حاجب» شهرت يافت. پس از آنكه سلطان محمد مغلوب مغول گرديد، براق به كرمان رفته و آن نواحى را ضبط نمود و در سال 621 ه‍. ق اعلان استقلال داده و خطبه به نام وى خوانده شد. هشت تن از اين خانواده مدّت هشتادوپنج سال حكومت كرده اند كه اسامى و تاريخ جلوس ايشان به شرح ذيل است:

1.

براق حاجب (قتلغ خان) --- 621 ه‍. ق

2.

ركن الدين مبارك بن براق --- 632 ه‍. ق

3.

قطب الدين محمد (برادرزادۀ براق) --- 650 ه‍. ق

4.

حجاج بن قطب الدين --- 655 ه‍. ق

5.

جلال الدين سيورغيمش بن قطب الدين --- 681 ه‍. ق

6.

پادشاه خاتون --- 691 ه‍. ق

7.

مظفرالدين محمدشاه بن حجاج --- 695 ه‍. ق

8.

قطب الدين شاه جهان بن سيورغيمش --- 703 ه‍. ق

در حدود 706 ه‍. ق آخرين ايشان، قطب الدين شاه، نيز از طرف الجايتوخان 442 منعزل و حكومت آل براق منقضى و ممالكشان مسخّر الجايتو گرديد. خود قطب الدين شاه نيز به شيراز فرار كرده و بقيه عمر خود را در آنجا به سر برد و دختر خود را نيز به امير مبارزالدين از آل مظفّر تزويج كرد. شاه شجاع و شاه محمود و سلطان احمد از وى به وجود آمدند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1267.

4999. آل برمك يا برامكه

خانوادۀ بزرگى است معروف كه در اصل از اهالى خراسان بودند و در مصاحبت ابومسلم خراسانى اهتمامات بسيارى در انقراض بنى اميّه و تشكيل خلافت عبّاسيّه به كار بردند. اينك در اوايل آن خلافت، چهار تن از ايشان (خالد بن برمك و يحيى بن خالد و فضل بن يحيى و جعفر بن يحيى) متصدى مقام وزارت و صدارت و امورات بيت المالى شدند، بلكه يحيى از طرف منصور، والى آذربايجان هم گرديد. عموماً مصدر خدمات متنوعۀ بسيار و خيرات و مبرات بى شمارى بوده و اكرامات متنوعۀ بى حدّ در حق علما و شعرا و ارباب كمال مبذول مى داشته اند. اينك شعراى وقت در مدح ايشان قصايد زيادى سروده و در وفات ايشان نيز مراثى بسيارى به نظم آورده اند و مدايح و مراثى ايشان در بسيارى از كتب مربوطه مدوّن مى باشد.

هارون الرشيد با آن مراحم فوق الغايه كه در حق جعفر داشته - به حدّى كه شب و روز با معاشرت و منادمت وى به سر مى برد - آخرالامر از نفوذ و اقتدار بى نهايت او انديشناك شد و در سال 187 ه‍. ق جعفر را كشت. پدرش، يحيى و برادرش، فضل، را نيز با دو برادر ديگرش، محمد و موسى، زندانى كرد و ايشان نيز در زندان مردند.

نوادر بسيارى دربارۀ برامكه مذكور و نقل آنها خارج از وضع كتاب است.

5000. آل بويه (332-448 ه‍. ق)

عنوان مشهورى يكى از دول معظمۀ ايرانى مى باشد كه در زمان بنى عباس در اوايل قرن چهارم هجرت نشئت يافته و مجموعاً هفده يا هيجده تن از ايشان به عنوان سلطنت يا امارت و تبعيت، حكومت رانده اند و ازآن رو كه عمادالدوله على بن بويه سابق الذكر، مؤسّس اين دولت، ديلمى بوده، اينك ايشان را «ديلميان» و «ديالمه» (جمع ديلمى) گفته اند؛ چنانچه به جهت انتساب به «بويه»، كه پدر 443 مؤسّس مذكور است، به «آل بويه» شهرت يافته و گاهى «بنى بويه» نيز گويند.

مخفى نماند كه بويۀ مذكور (بر وزن كميل يا روزه) به نام على (عمادالدوله) و حسن (ركن الدوله) و احمد (معزّالدوله) سه پسر داشته است كه على به حكومت كرج منصوب شد و بالاخره در اثر حسن تدبير و جلب قلوب، قدرت زياد يافته و در سال

321 يا 322 ه‍. ق اعلان سلطنت داد و از طرف راضى باللّه، بيستمين خليفۀ عباسى (322-329 ه‍. ق)، نيز سلطنت او با ارسال تحف و هدايا و خلعت تبريك مورد تصديق شد تا در سال 334 ه‍. ق بغداد را نيز مسخّر و به مطيع للّه، خليفۀ وقت، مسلّط شد و حكومت آن نواحى را به برادر كهتر خود، معزّالدوله احمد، مفوّض نمود و نواحى اصفهان را نيز به برادر ديگر خود، ركن الدّوله حسن، موكول داشته و شيراز را مقرّ سلطنت نمود. ازآن رو كه فرزندى نداشته، به تصويب برادرش، ركن الدوله پسرش، عضدالدوله فناخسرو را وليعهد خود نمود. اينك بعد از وفات او عضدالدوله به تخت سلطنت نشست، بلكه از بعضى كلمات قاموس الاعلام استظهار مى شود كه عمادالدوله در حال حيات خودش، عضدالدوله را بر تخت سلطنت برنشانده است؛ به هرحال، نه تن از ايشان در مركز، سلطنت كرده و به نام ايشان خطبه خوانده شد و اسامى و تاريخ جلوس ايشان به شرح ذيل است:

اول) عمادالدوله على بن بويه --- 321 ه‍. ق

دويم) ابوشجاع عضدالدوله فناخسرو بن ركن الدوله حسن --- 338 ه‍. ق

سوم) ابوالفوارس شرف الدوله شرزيل بن عضدالدوله --- 372 ه‍. ق

چهارم) ابوكاليجار صمصام الدوله مرزبان بن عضدالدوله --- 379 ه‍. ق

پنجم) ابونصر بهاءالدوله شهنشاه بن عضدالدوله --- 380 ه‍. ق

ششم) ابوشجاع سلطان الدولة بن بهاءالدوله فوق --- 404 ه‍. ق

هفتم) ابوكاليجار عماد لدين اللّه مرزبان بن سلطان الدوله --- 415 ه‍. ق

هشتم) ابوطاهر جلال الدوله فيروز خسروشاه بن بهاءالدوله --- 429 ه‍. ق

444 ثانياً ابوكاليجار مذكور فوق --- 435 ه‍. ق

نهم) ابونصر الملك الرحيم فيروز خسرو بن ابوكاليجار فوق --- 440 ه‍. ق

در سال 447 ه‍. ق طغرل بيگ سلجوقى بديشان مسلّط گرديد. به بغداد وارد و به نام او خطبه خوانده شد. ملك رحيم هم در موقع استقبال دستگير و در قلعۀ طبرك نزديكى اصفهان حبس و سلطنت و حكومت آل بويه در سال 448 ه‍. ق با وفات او به كلى منقرض گرديد.

مخفى نماند كه شرح حال اجمالى عمادالدوله و عضدالدولۀ مذكورين فوق را، كه اوّل و دويم آل بويه هستند، تحت عنوان عمادالدوله تذكّر داده و هم در آنجا موافق بعضى از

مدارك قيد شده است كه عضدالدوله همان ركن الدوله حسن بوده و بعد از سلطنت به لقب «عضدالدوله» ملقّب گرديده و پر واضح است كه اين فقره محض اشتباه مى باشد و ركن الدوله حسن برادر عمادالدوله بوده و ابوشجاع عضدالدوله هم پسر ركن الدوله حسن و نامش هم «فنّاخسرو» است (به تشديد نون).

ناگفته نماند كه غير از نه نفر مذكور صاحب خطبه از آل بويه، نه نفر ديگر نيز از اين خانواده به عنوان ملك يا اميرالامراء به طور تبعيّت صاحب خطبه، در عراق و اصفهان و فارس و ارجان و ديگر نقاط ايران به شرح ذيل حكومت كرده اند:

اول) ركن الدوله حسن بن بويه --- 321 ه‍. ق

دويم) ابوالحسن معزالدوله احمد بن بويه --- 321 ه‍. ق

(برادران عمادالدولۀ فوق)

سيم) ابومنصور عزالدوله بختيار بن معزالدوله --- 356 ه‍. ق

چهارم) ابونصر مؤيدالدوله بويه بن ركن الدوله --- 367 ه‍. ق

پنجم) ابوالحسن فخرالدوله على بن ركن الدوله حسن بن بويه --- 373 ه‍. ق

ششم) ابوطالب مجدالدوله رستم بن فخرالدوله على فوق --- 387 ه‍. ق

هفتم) ابوعلى شرف الدوله حسن بن ابونصر بهاءالدولۀ فوق --- 404 ه‍. ق

هشتم) ابومنصور بن ابوكاليجار عماد لدين الله فوق --- 440 ه‍. ق

445 نهم) ابوعلى بن ابوكاليجار فوق --- 448 ه‍. ق

مخفى نماند ابومنصور فوق نيز، كه امير فارس بوده، مانند ملك رحيم مذكور، آخرين سلطان آل بويه، در سال 448 ه‍. ق وفات يافت و حكومت آل بويه سلطنتاً و امارتاً و اصالتاً و تبعاً منقرض گرديد، لكن بعد از وفات ابومنصور برادرش، ابوعلى فوق، از طرف طغرل بيگ سلجوقى به امارت ارجان فارس منصوب و محض پاس اصالت او، طبل و بيدق هم بدو عنايت شد تا در سال 487 ه‍. ق او نيز وفات يافته و امارت اسمى محض هم كه در آل بويه بوده، منقرض گرديد. از اينجا معلوم مى شود اگر ابوعلى مذكور را، كه تحت تبعيت سلاجقه بوده، به شمار آل بويه درنياريم، عدّۀ امرايشان هشت تن بوده و مجموع ايشان سلطاناً و اميراً هفده تن مى باشند و اگر او را نيز به ملاحظۀ نژاد، از حكّام آل بويه حساب كنيم، مجموعاً هيجده تن خواهند بود.

توضيحاً علاوه مى نمايد كه دو فقره جدول سلاطين و امراى آل بويه كه تحت عنوان «بويه» در قاموس الاعلام نگاشته، در بعض موارد مغاير شرح حال هريك از ايشان

مى باشد كه به عنوان مخصوص خودشان نيز در آن كتاب نگارش داده است و مقصود ما نيز در اين مورد فقط تذكّر و خاطرنشان نمودن آل بويه است و بس و تحقيق و قضاوت در مزاياى اين گونه قضايا موكول به كتب مربوطه مى باشد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1409؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 240.

آل تبع يا تبابعه --> آل حمير

5001. آل تركه

خانواده اى است بزرگ و معروف و تركى زبان در اصفهان كه نوعاً از ارباب فضل و كمال و به تشيّع معروف و بعضى از افراد ايشان را تحت عنوان خواجه، افضل الدين محمد صدر تذكّر داده ايم.

5002. آل تيمور يا تيموريان (771-1221 ه‍. ق)

دولتى است بس مشهور كه در تاريخ 771 ه‍. ق به اهتمام تيمور لنگ معروف به «گوركان» و صاحب قران، كه به قول بعضى، از نژاد مغول بوده و حكمرانان ايشان نيز در زبان اروپايى ها به «مغول بزرگ» شهرت دارند، در ماوراءالنهر تشكيل يافته و سمرقند را پايتخت نمود. در دورۀ 446 سلطنت خود خوارزم و كاشغر و تمامى بلاد ماوراءالنهر را ضبط و نيشابور و سبزوار و قندهار و خراسان و سيستان و آذربايجان و تفليس و نخجوان و فارس و شيراز و بغداد و موصل و ماردين و دياربكر و شام و حلب و دهلى و اكثر بلاد هندوستان و اطراف بحر خزر و نصف جنوبى روسيه و اراضى بسيارى را فتح و مسخّر كرد. خون ريزى هاى بسيارى نموده و در دمشق و بغداد قتل عام داد و در آنكارا با يلديريم سلطان بايزيدخان غازى، چهارمين سلطان عثمانى (791-804 ه‍. ق)، محاربه و سلطان را اسير كرد؛ سپس با دويست هزار لشكر عزيمت فتح چين نمود، ولى در اثناى راه در موضعى اترار نام در ساحل نهر سيحون در 71 سالگى درگذشت و جنازه اش را به سمرقند نقل دادند.

ظاهر كلام قاموس الاعلام آنكه سه شعبه از آل تيمور در خراسان و ماوراءالنهر و سمرقند و هندوستان موافق سه جدول ذيل سلطنت كرده اند:

شعبه آل تيمور كه در ماوراءالنهر و خراسان سلطنت كرده و اخيراً هرات را پايتخت

نموده اند، با تاريخ جلوس ايشان بدين شرح است:

1.

تيمور لنگ --- 771 ه‍. ق

2.

سلطان خليل بن اميرانشاه بن تيمور --- 807 ه‍. ق

3.

شاهرخ بن تيمور --- 811 ه‍. ق

4.

اولوغ بيگ بن شاهرخ --- 850 ه‍. ق

5.

عبداللطيف بن اولوغ بيگ --- 853 ه‍. ق

6.

عبدالله بن ابراهيم بن شاهرخ --- 854 ه‍. ق

7.

ابوسعيد بن محمد بن اميرانشاه بن تيمور --- 855 ه‍. ق

8.

ميرزا يادگار بن محمد بن بايسنقر بن شاهرخ --- 873 ه‍. ق

9.

حسين بايقرا بن منصور بن بايسنقر بن شيخ عمر --- 875 ه‍. ق

10.

بديع الزمان و ميرزا مظفر (مشتركاً) --- 911 تا 913 ه‍. ق

بعد از سعيد مذكور، ماوراءالنهر از خراسان جدا شد. علاوه بر سلاطين نام برده كه در 447 هرات، مركز خراسان، سلطنت رانده اند، چند نفر ديگر در سمرقند، مركز ماوراءالنهر، به شرح ذيل مستقلاً سلطنت كرده اند:

1.

سلطان احمد بن ابوسعيد --- 873 ه‍. ق

2.

سلطان محمود بن ابوسعيد --- 899 ه‍. ق

3.

بايسنقر بن محمود --- 899 ه‍. ق

4.

سلطان على بن محمود --- 902 تا 905 ه‍. ق

اما شعبۀ آل تيمور كه در هندوستان سلطنت كرده اند:

1.

بابر بن عمر شيخ بن ابوسعيد --- 903 ه‍. ق

2.

ميرزا همايون بن بابر --- 937 ه‍. ق

3.

جلال الدين اكبرشاه بن همايون --- 963 ه‍. ق

4.

سليم شاه بن جهانگير بن اكبرشاه --- 1012 ه‍. ق

5.

شاه جهان بن جهانگير --- 1037 ه‍. ق

6.

اورنگ زيب عالم گير --- 1068 ه‍. ق

7.

شاه عالم بن عالم گير --- 1118 ه‍. ق

8.

جهاندار اسكندرشاه بن شاه عالم --- 1124 ه‍. ق

9.

فرخ سير بن عظيم الشأن بن شاه عالم --- 1125 ه‍. ق

10.

رفيع الدرجات بن اورنگ زيب --- 1129 ه‍. ق

11.

شاه جهان ثانى --- 1129 ه‍. ق

12.

محمدشاه --- 1130 ه‍. ق

13.

احمدشاه --- 1160 ه‍. ق

14.

عالم گير ثانى --- 1167 ه‍. ق

15.

شاه عالم ثانى --- 1173 تا 1221 ه‍. ق

كيفيّت انقراض آل تيمور هند به قهر و غلبۀ نادرشاه و مسخّر انگليس بودن هندوستان و شعبۀ 448 ديگر ايشان به دستيارى شاه اسماعيل صفوى و ديگر مزاياى تاريخى ايشان موكول به تواريخ و سير است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1727.

5003. آل ثوابه يا بنى ثوابه

خانوادۀ علم و فضل و ادب و انشا و كتابت است كه به ثوابة (بر وزن كناره) بن خالد يا يونس منسوب و اصل ايشان از نصارى و يونس مذكور نيز حجام و به «لبابه» معروف و يا خود «لبابه» نام مادر ايشان بوده است. از افراد اين خانواده ابوالعباس احمد بن محمد بن ثوابه (متوفى به سال 273 يا 277 ه‍. ق) و برادرش، جعفر و پسرش، محمد و برادرزاده اش، محمد بن جعفر، بوده و نيز از ايشان است ابوالحسين ثوابه و او آخرين كسى است از علما و فضلاى اين خانواده كه با ابن النديم (متوفى به سال 385 ه‍. ق) ملاقات كرده است. شرح حال اشخاص مذكور و غير ايشان از افراد اين خانواده موكول به كتب مربوطه مى باشد.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 4، ص 144؛ ابن نديم، الفهرست، ص 187؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 326.

5004. آل جلاير يا ايلكانيان (745-813 ه‍. ق)

عنوان دولتى است معروف از شعب چنگيزيان كه بعد از انقراض ايلخانيان شعبۀ ديگر ايشان در سال 736 يا 745 ه‍. ق از طرف امير شيخ حسن بن امير حسين بن آقبوغا بن ايلكان بن جلاير در عراق عرب تشكيل يافته و بغداد را كرسى حكومت

قرار داد. آذربايجان، كه كرسى حكومت ايلخانيان بود، نيز مسخّر ايشان گرديد، بلكه اران و خراسان و موصل و بلاد ارمن و بلاد روم را نيز به حيطۀ تصرف آورده اند.

محض انتساب ايلكان، جدّ عالى مؤسّس مذكور، كه از امراى كيخاتوخان ايلخانى مذكور ذيل بوده، به «ايلكانيان» مشهور و به جدّ اعلايش به «آل جلاير» و «دولت جلايريه» معروف و هريك از افراد ايشان را به «ايلكانى» و «جلايرى» موصوف دارند.

چهار تن از ايشان، كه عبارت از شيخ حسن مؤسّس مذكور و پسرش امير شيخ اويس و سلطان حسين و سلطان احمد پسران شيخ اويس است، حكومت كرده اند تا در سال 813 ه‍. ق آخرين ايشان، سلطان احمد، به دست قره يوسف تركمانى 449 مقتول و دولت ايلكانى (آل جلاير) منقرض گرديد و دو ايل آق قويونلو و قره قويونلو از ايلات تركمان جاگير ايشان شدند و جهانشاه بن قره يوسف مذكور نيز، كه بانى مسجد جهانشاه تبريز است، (در سال 872 ه‍. ق) از همين ايل قره قويونلو بوده است (به شرحى كه در كتب مربوطه نگارش داده اند).

سلطان احمد (شيخ احمد) مذكور از اهل فضل و ادب بود. به هر دو زبان عربى و فارسى شعر خوب مى گفت. در فنّ موسيقى تأليفاتى داشته و خط خوب مى نوشت و به صفاى باطن خواجه حافظ شيرازى اعتقادى بسزا داشت. در اوقات اقامت بغداد اصرارى وافى به كار مى برده كه خواجه نيز متوجه آن ديار گردد، لكن خواجه قبول نكرده و اشعارى در مدح او گفت كه در ديوانش ثبت و از آنهاست:

احمد اللّه على معدلة السلطان *** احمد شيخ اويس حسن ايلكا نى

خان بن خان شهنشاه شهنشاه نژاد *** آن كه مى زيبد اگر جان جهانش خوانى

ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد *** مرحبا اى به همه لطف خدا ارزانى

اما ايلخانيان، چنانچه اشاره شد، عنوان شعبه ديگرى است از دولت آل چنگيز مذكور ذيل كه در 655 ه‍. ق از طرف هلاكوخان ملقّب به «ايلخان» تأسيس يافت. شهر مراغۀ آذربايجان را پايتخت نمود و به جهت انتساب به مؤسّس مذكور، به «ايلخانيان» و «دولت ايلخانيه» مشهور شد و نه تن از ايشان به شرح ذيل در ايران و عراق عرب و شام و خراسان و نواحى آنها سلطنت نموده اند:

1. هلاكوخان بن تولى خان بن چنگيزخان --- 655-663 ه‍. ق
2.

ابقاخان بن هلاكوخان --- 663-681 ه‍. ق

3.

سلطان احمد بن هلاكو --- 681-683 ه‍. ق

4.

ارغون خان بن ابقاخان فوق --- 683-690 ه‍. ق

5.

كيخاتوخان بن ابقاخان --- 690-694 ه‍. ق

6.

بايدوخان بن طرقاى بن هلاكو --- 694-694 ه‍. ق

450 7. غازان محمودخان بن ارغون خان --- 694-703 ه‍. ق

8.

محمد خدابنده بن ارغون خان --- 703-716 ه‍. ق

9.

بوسعيد بن خدابنده --- 716-736 ه‍. ق

شرح و بسط قتل عام دادن هلاكو در بغداد و مستأصل ساختن خلفاى بنى عباس و اسلام آوردن سلطان احمد و غازان و خدابنده و بوسعيد از اين خانواده و ديگر مزاياى تاريخى ايشان موكول به تواريخ و سير مى باشد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1158-1159.

5005. آل چنگيز يا دولت چنگيزيه يا چنگيزيان (قرن 6 تا 8 ه‍. ق)

عنوان مشهورى يكى از دول مشهورۀ جهان است كه در سال 599 ه‍. ق از طرف چنگيزخان ظالم سفّاك خون ريز مغولى معروف كه در اصل نام «تموچين» داشته، تأسيس يافت. تمامى مغولستان و تاتارستان و تركستان شرقى و دشت قبچاق و قفقاز و قسمت جنوبى روسيه و شمالى چين را مسخّر كرد. بلخ و هرات و بخارا و سمرقند و بسيارى از بلاد عظيمۀ اسلامى را تخريب و اهالى آنها را قتل عام داد. صغير و كبير و برنا و پير، حتى بچه هاى شيرخواره را نيز رحمى نكرد، مدارس و كتابخانه هاى بسيارى را محو و نابود نمود. همانا مفقودالاثر و ناياب شدن بسيارى از تأليفات و آثار قلمى علما و حكما و دانشمندان سلف نيز نتيجۀ تعدّيات ظالمانه و وحشيانۀ چنگيز و چنگيزيان مى باشد؛ بالجمله، خروج اين سفّاك وحشى از بزرگ ترين مصائب عالم اسلامى بوده و جراحات متنوعۀ دينى و كشورى وارده از طرف او ابدالدهر در صفحات تواريخ عالم باقى و اصلاً قابل التيام نمى باشند.

چنگيزخان به نام «جوجى خان» و «جغتاى خان» و «اكتاقاآن» و «تولى خان» چهار پسر داشت. بعد از مردن او مابين ايشان و امراى ايشان تفرقه شد و چندين شعبه به نام «جوجى خانى» و «جغتايى» و «ايلكانيان» و «ايلخانيان» و «چوپانيان» و «سربداران» و

غيره هريكى در سمتى از ممالك چنگيزخان تشكيل حكومتى داد. به طور اجمال گوييم كه هلاكوخان، پسر تولى خان مذكور، دولتى به نام «ايلخانيان» تشكيل داده كه فوقاً ضمن عنوان آل جلاير، كه عنوان ديگر 451 ايلكانيان است، تذكّر داديم.

اصل دولت چنگيزيان، كه در چين و مغولستان به تخت خود چنگيز جلوس كرده اند، با تاريخ جلوس ايشان به شرح ذيل است:

1.

چنگيزخان --- 599 ه‍. ق

2.

اوكتاقاآن بن چنگيزخان --- 624 ه‍. ق

3.

توراكيتا خاتون زوجۀ اوكتا --- 639 ه‍. ق

4.

كيوك خان بن اوكتا --- 643 ه‍. ق

5.

منكوقاآن بن تولى بن چنگيز --- 644 ه‍. ق

6.

قبلاقاآن بن تولى خان --- 657 ه‍. ق

7.

الجايتوخان بن چنكيم بن قبلا --- 694 ه‍. ق

8.

كلوك خان بن ترمابلا بن چنكيم --- 707 ه‍. ق

9.

بيانتوخان بن ترمابلا --- 711 ه‍. ق

10.

كويكن خان بن بيانتو --- 720 ه‍. ق

11.

يسون تيمور بن كمالا بن چنكيم --- 723 ه‍. ق

12.

آسوكپا بن يسون تيمور --- 729 ه‍. ق

13.

كتوكتوخان بن كلوك خان --- 730 ه‍. ق

14.

طوپ تيمور بن كلوك خان --- 730 ه‍. ق

15.

ابله چبه بن كتوكتوخان --- 733 ه‍. ق

16.

طوغان تيمور بن كتوكتوخان --- 734 تا 734 ه‍. ق

شعبۀ جغتايى: با اينكه چندين تن از خانوادۀ جغتاى خان مدت 131 سال در تركستان و ماوراءالنهر حكومت رانده اند، لكن مابين دو دولت ايلخانيه و اصل دولت چنگيزى مذكورين فوق در فشار مانده و توسعه و اهميتى نيافته اند و خودش اصلاً حكومتى استقلالى نكرده و تابع برادرش، اوكتاقاآن فوق، بوده است. اسامى و تاريخ جلوس افراد 452 اين شعبه به شرح ذيل است:

1. جغتاى خان بن چنگيزخان (كه تابع برادرش، اوكتاقا آن، بوده است)
2.

قره هلاكو بن مواتكان بن جغتاى خان --- 640 ه‍. ق

3.

يسومنكو بن جغتاى خان --- 645 ه‍. ق

4.

ارغونه (زوجۀ قره هلاكو) --- 650 ه‍. ق

5.

الكو بن بيدار بن جغتاى خان --- 659 ه‍. ق

6.

مبارك شاه بن قره هلاكو --- 665 ه‍. ق

7.

براق بن يسوتو بن مواتكان --- 669 ه‍. ق

8.

نيك پى بن ساريان بن جغتاى --- 669 ه‍. ق

9.

توقا تيمور بن كدامى بن يوزاى بن مواتكان --- 671 ه‍. ق

10.

دوا بن براق كتجك بن دوا --- 706 ه‍. ق

11.

تاليكوا بن كدامى --- 708 ه‍. ق

12.

يسن يغا بن دوا --- 709 ه‍. ق

13.

كبك دوا --- 709 ه‍. ق

14.

الچكداى بن دوا --- 721 ه‍. ق

15.

دوره تيمور بن دوا --- 721 ه‍. ق

16.

ترماشير بن دوا --- 721 ه‍. ق

17.

بوزان بن جكان بن دوا --- 731 ه‍. ق

18.

جكشى بن جكان بن دوا --- 731 ه‍. ق

19.

يسون تيمور بن بكان بن دوا --- 733 ه‍. ق

20.

على سلطان (از سلالۀ اوكتاقاآن) --- 733 ه‍. ق

21.

فولاد بن اوروق تيمور بن دوا --- 733 ه‍. ق

22.

محمد بن فولاد --- 733 ه‍. ق

23.

غزان بن يسلور بن اوروق تيمور --- 733 ه‍. ق

453 24. دانشمند جه (از احفاد اوكتاقاآن) --- 747 ه‍. ق

25.

بيان قلى بن سوركتو بن دوا --- 747 ه‍. ق

26.

تيمورشاه بن يسون تيمور --- 747 ه‍. ق

27.

تغلق تيمور بن اميل خواجه --- 747 ه‍. ق

28.

الياس خواجه بن تغلق تيمور --- 764 ه‍. ق

29.

هابيل شاه --- 765 ه‍. ق

شعبۀ جوجى خانى: نيز مدت صدوپنجاه سال از اولاد و خانوادۀ او از سال 635 تا 785 ه‍. ق در دشت قبچاق سلطنت و حكومت كرده اند، لكن مابين لهستان و مجارستان و روسيه در مضيقه مانده و مثل شعبۀ جغتايى توسعه نيافته اند و اسامى و تاريخ جلوس ايشان به شرح ذيل است و خود جوجى خان در حال حيات پدرش، چنگيزخان، مرده بوده است:

1.

بايدوخان بن جوجى خان --- 635 ه‍. ق

2.

سرطاق بن بايدو --- 654 ه‍. ق

3.

اولاغچى بن بايدو --- 654 ه‍. ق

4.

بركان بن بايدو --- 655 ه‍. ق

5.

منكو تيمور بن كوتكان بن بايدو --- 664 ه‍. ق

6.

تودا منكو بن كوتكان --- 679 ه‍. ق

7.

تولابغا بن دارتو بن كوتكان --- 686 ه‍. ق

8.

توقاتقا بن منكو تيمور --- 690 ه‍. ق

9.

اوزبك بن طغرلجه بن منكو تيمور --- 711 ه‍. ق

10.

جانى بگ بن اوزبك --- 743 ه‍. ق

11.

بردى بگ بن جانى بگ --- 757 ه‍. ق

12.

نقايا بن اوروس (از احفاد جوجى خان) --- 778 ه‍. ق

13.

تيمور ملك بن اوروس --- 778 ه‍. ق

454 14. تقتميش نيز (از احفاد جوجى خان) --- 780 تا 785 ه‍. ق

شعبۀ چوپانيان: بعد از قتل سلطان ابوسعيد، آخرين حكمران ايلخانى مذكور فوق، از طرف امير شيخ حسن بن امير تيمورتاش بن امير چوپان در سال 739 ه‍. ق در دياربكر و اران و آذربايجان تشكيل و به جهت انتساب به جدّشان، امير چوبان، كه از امراى غازان خان و الجايتوخان از ملوك ايلخانى فوق الذكر است، به «چوپانيان» معروف و بعد از امير شيخ حسن، برادرش ملك اشرف، جانشين وى شده و در 757 ه‍. ق منقرض گرديد.

شعبۀ سربداران: نيز بعد از قتل سلطان ابوسعيد ايلخانى فوق در سال 737 ه‍. ق از طرف خواجه عبدالرزاق بن خواجه فضل الله، كه از امرا و رجال دربار سلطان ابوسعيد بوده،

در سبزوار تشكيل يافت و به نام او خطبه خوانده شد. دوازده تن از ايشان تا 787 ه‍. ق سلطنت كرده و به واسطۀ غلبۀ تيموريان منقرض گرديدند. ازآن رو كه خواجه عبدالرزاق مذكور و كسان او در موقع محاربه با خواجه علاءالدين محمد، والى خراسان، كلاهشان را به چوب دارى آويخته و با سر برهنه مشغول جنگ بوده اند، به همين اسم (سربداران) شهرت يافته اند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، [ج 3، ص 1882] و متفرقات.

5006 و 5007. آل حر

خانوادۀ بزرگ و مشهورى است در عرب كه اغلب در بلاد جبل عامل و نواحى آن ساكن بودند. در اواخر به ايران و بلاد ديگر متفرق و جمعى وافر از محدّثين و فقهاى شيعه از ايشان برخاسته اند كه با فضل و تقوا و كمالات نفسانيّه آراسته و مصدر خدمات دينيّۀ بسيارى بوده اند. ما هم بعضى از ايشان را تحت عنوان حرّ عاملى نگارش داده ايم. در اينجا نيز گوييم: يكى از مشاهير اين خانواده هم شيخ محمد بن محمد بن حسين حرّ عاملى مشغرى، عموى پدر شيخ حرّ عاملى صاحب وسائل، مى باشد كه عالمى است فاضل محقّق مدقّق شاعر قوى الحافظه، از تلامذۀ صاحب معالم و صاحب مدارك و شيخ بهائى و پدر خود و از اوست:

455

اعجب من قوم باهوائهم *** لمقتضى عقلهم ينقضون

يوحدون اللّه لكنهم *** باللّه مع توحيدهم مشركون

ضلّت مساعيهم و هم يحسبون *** انهم فى صنعهم يحسنون

ان الزموا الحق اجابوا بما *** اجاب من غي به الكافرون

آباؤنا من قبل كا نوا كذا *** إنّا على آثارهم مقتدون

از تأليفات اوست:

1. الاصول؛ 2. العروض؛ 3. نظم تلخيص المفتاح.

در سال 980 ه‍. ق وفات يافت. صاحب معالم قصيده اى در مرثيۀ او گفته است. صاحب ترجمه پدرزن شهيد ثانى بوده و تمامى ذريّۀ شهيد از بطن آن مخدّره مى باشند. مخفى نماند كه بعضى از افراد اين خانواده خودشان را از اولاد حرّ بن يزيد رياحى دانسته و شجره هاى نسبى هم موافق اين زعم خودشان ابراز مى نمايند و در اعيان الشّيعة بعد از

نقل اين جمله گويد كه «حرّ» لقب اين سلسله بوده و آن نام يكى از اجدادشان است كه به اسم حرّ شهيد موسوم بوده است، والاّ دليلى براى بودن ايشان از اولاد حرّ شهيد نداريم.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 176-177، ش 181]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة.

آل حرفوش --> حرفوشى

خانوادۀ بزرگى است.

آل حمدان يا بنى حمدان --> ناصرالدوله

يكى از قبايل و دول مشهورۀ عرب مى باشد.

آل حمود --> بنى حمود

يكى از دول و حكومت هاى عرب است.

5008 و 5009. آل حمير

(بر وزن درهم) عنوان مشهورى يكى از دول قديمۀ عظيمۀ مشهورۀ عرب مى باشد كه چند قرن هم پيش از ميلاد عيسى عليه السلام از طرف حمير بن عبدالشمس بن يعرب بن قحطان در يمن تأسيس يافته و نخست شهر سبا و اخيراً شهر صنعاى يمن را مركز حكومت قرار داده اند. سى وشش تن از ايشان سلطنت نموده و زمان ايشان على التّحقيق معلوم نشد، لكن بلقيس، نوزدهمين ايشان، با حضرت سليمان بن داوود نبى، كه زياده بر هزار سال پيش از ميلاد بوده، معاصر بوده است و به جهت مجهول 456 بودن زمان ايشان، فقط اسامى شان را ذيلاً تذكّر مى دهد:

1.

حمير 2. كهلان 3. وايل 4. سكسك

2.

يعفر 6. ذوارياش 7. لقمان 8. سمح

3.

شداد 10. لقمان 11. شديد 12. حارث

4.

ذوالقرنين 14. ذوالمنار 15. افريقس 16. ذوالاذعار

5.

سرحيل 18. هدهاد 19. بلقيس 20. ناشر

6.

شمر 22. ابر مالك 23. عمران 24. ذوحيشان

25.

تبع 26. كيلرب 27. حسان 28. ذوالاعواد

26.

عبدكلال 30. حارث 31. عمرو 32. بيعه

27.

صهبان 34. ذوالجناح 35. ذوشناتر 36. ذونواس (زرعه)

مخفى نماند كه كيلرب، بيست وششمين ايشان، را كه بعد از تبع بوده، «تبع ثانى» و «تبع اصغر» گفته و او و ملوك بعد از او را «آل تبع» و «تبابعه» گويند كه جمع «تبع» است و بنابراين، «آل تبع» يك شعبه از آل حمير مى باشد و مشهورترين خانوادۀ آل حمير لقمان و شداد و بلقيس و ذوالقرنين است كه شرح حال ايشان را در كتب مربوطه نگارش داده اند.

5010. آل حيان

تغلبى صيرفى، خانوادۀ بزرگى است از شيعيان كوفه و ازآن رو كه سرسلسلۀ ايشان، حيان، از موالى بنى تغلب بوده و شغل صيرفى داشته، اينك عموم افراد اين خانواده به «تغلبى» و «صيرفى» معروف و يا به زعم بعضى، هريك از ايشان شغل صيرفى داشته اند.

به هرحال، از معروفين اين خانواده اسحاق بن عمار بن حيان و برادرانش، اسماعيل و قيس و يوسف و يونس و اولاد ايشان، محمد و يعقوب، پسران اسحاق و بشر و على، پسران 457 اسماعيل و عبدالرحمان بن بشر و محمد بن يعقوب بن اسحاق و على بن محمد بن يعقوب و همه شان از محدّثين شيعه و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليّه بوده و عمار بن حيان مذكور هم غير از عمار ساباطى مشهور است كه ضمن عنوان آل موسى خواهد آمد.

آل خاتون --> بنى خاتون

5011 و 5012. آل خرسان

طايفه اى است از اجلاّى سادات نجف اشرف كه بعضى از ايشان از اهل علم و بعضى هم از كليدداران روضۀ مقدسۀ علويّه بوده و به سيّد درويش موسوى نجفى المولد والمسكن والمدفن معروف به «خرسان» منتسب و سيد جعفر بن سيد احمد بن سيد درويش هم، كه از فضلاى ادبا و شعرا به شمار مى رفته، از اين خانواده بوده و از اوست:

من جاوز السبعين من عمره *** لاقىٰ امورا فيه مستنكرة

و ان تخطاها رأى بعدها *** من حادثا ت الدهر ما لم يره

در رجب 1303 ه‍. ق درگذشت.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 344.

5013. آل خوارزم (491-628 ه‍. ق)

يا خوارزم شاهيان يا دولت خوارزم شاهيه، يكى از دول مشهوره مى باشد كه در اواخر قرن پنجم هجرت به اهتمام قطب الدين محمد بن انوشتكين، كه بسيار مدبّر و جسور و علم پرور و از طرف سلطان سنجر سلجوقى ملقّب به «خوارزم شاه» بوده، تأسيس يافت و هفت تن از ايشان مدت 137 سال در خوارزم و نواحى كه سمت شرقى بحر خزر است، سلطنت كرده اند. اسامى و تاريخ جلوس ايشان به شرح ذيل است:

1.

قطب الدين محمد بن انوشتكين --- 491 ه‍. ق

2.

اتسز بن قطب الدين --- 521 ه‍. ق

3.

ايل ارسلان بن اتسز --- 551 ه‍. ق

4.

سلطان شاه بن ايل ارسلان --- 558 ه‍. ق

5.

علاءالدين تكين (تكش خ ل) بن ايل ارسلان --- 589 ه‍. ق

6.

قطب الدين محمد ثانى بن تكين --- 596 ه‍. ق 458

7.

جلال الدين بن قطب الدين --- 617 تا 628 ه‍. ق

با موت جلال الدين منقرض گرديدند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 2065.

5014. آل دجيلى

طايفۀ بزرگى مى باشد از عرب كه در نجف مقيم بوده و فضلا و ادباى بسيارى از ايشان برخاسته است. نسبت ايشان به قبيلۀ خزرج كه در قريۀ دجيل (بر وزن كميل) مابين بغداد و سامرا سكونت داشته اند، موصول و مشهورترين كسى كه از اين طايفۀ خزرجيۀ ساكن نجف از قرن سيزدهم به اين طرف نشئت يافته، شيخ احمد بن عبدالله دجيلى است كه در عصر خود از شيوخ علم و ادب بوده و از اشعار او مى باشد كه به يكى از دوستان خود در مقام گله مندى نوشته است:

يا معرضا عنى سلبت رُقادي *** و تركتني جسدا بغير فؤاد

افهل بدا ذنب لديك جنيته *** حتى به قطعت حبل ودادي

او ما علمت با نه كتب الهوى *** سطرا على قلبي بغير مداد

هذا اسير هواك مذ خلق الهوىٰ *** والشاهدان مدامعي و سهادي

زمان ولادت و وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 22.

5015. آل ذوالقدر يا ذوالقدريه (780-921 ه‍. ق)

دولتى است كوچك كه در سال 780 ه‍. ق از طرف زين الدين قروجه ملقّب به «ذوالقدر» تشكيل يافت. نه تن از ايشان در مرعش شام و نواحى تا 921 ه‍. ق حكومت كردند. آخرين ايشان، علاءالدوله، با برادر و چند پسرش از طرف سلطان سليم خان بن بايزيد ثانى، نهمين سلطان عثمانى (918-926 ه‍. ق)، مقتول و اراضى ايشان مسخّر آل عثمان شده و منقرض گرديدند. اسامى و تاريخ جلوس ايشان به شرح ذيل است:

1.

ذوالقدر زين الدين قره جه --- 780 ه‍. ق

2.

خليل بيگ بن زين الدين --- 787 ه‍. ق

3.

سولى بيگ بن زين الدين --- 788 ه‍. ق

4.

نصيرالدين محمدبيگ بن خليل --- 800 ه‍. ق

5.

سليمان بيگ بن نصيرالدين --- 846 ه‍. ق

459 6. ارسلان بيگ بن سليمان --- 858 ه‍. ق

7.

شاه بوداق بيگ بن سليمان --- 870 ه‍. ق

8.

شهسواربيگ بن سليمان --- 872 ه‍. ق

ثانياً شاه بوداق --- 875 ه‍. ق

9. علاءالدولة بن سليمان --- 885 ه‍. ق

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 2226.

آل زباره --> بنى زباره

5016. آل زراره

خانوادۀ زرارة بن اعين بن سنسن (سنبس خ ل) مى باشد كه عبارتند از: برادرانش، حمران، بكير، عبدالرحمان، عبدالملك و برادرزاده هايش، حمزة بن حمران، محمد بن حمران، عبدالله بن بكير، ضريس بن عبدالملك و ديگر برادران و اولاد و احفاد خود زراره و برادرانش كه ضمن عنوان آل اعين اسامى شان را تذكّر داديم.

5017 و 5018. آل زوين

در قاموس گويد: زوين (بر وزن زبير) از اسامى اشخاص بوده و هبة الله بن زوين فقيهى است اسكندرانى. در اعيان الشّيعة ذيل عنوان سيد احمد آل زوين اعرجى نجفى بن سيد حبيب گويد: معلوم نيست كه «زوين» نام كيست و ظاهر آن است كه مصغّر «زين» است و گويا زين الدين، جدّ عالى پنجمين همين سيد احمد است و سادات اعرجيه هم اولاد عبداللّه اعرج بن حسين اصغر بن امام سجّاد عليه السلام بوده و خانوادۀ بزرگى هستند در عراق كه در هر عصرى اكابر و علماى بسيارى از ايشان ظهور يافته و به چندين شعبه بوده و بعضى در رماحيه از بلاد قديمۀ عراق ساكن و برخى در حيره متوطّن و گروهى نيز از قرن سيزدهم به اين طرف در نجف مقيم و داراى علم و ادب و حسب و نسب هستند.

از اكابر اين گروه، سيد احمد فوق، از اولاد عبدالله اعرج مذكور مى باشد كه نسب شريفش با سى وسه واسطه به امام سجّاد عليه السلام موصول و عالمى است اديب ظريف كه در سنّ 460 جوانى از مولد خود، رماحيه، به نجف رفته و به تحصيل علم پرداخت تا به مرتبۀ اجتهاد رسيد و به طريقۀ صوفيه مايل و به وحدت وجود معتقد و در اواخر از اين عقيده منصرف گشته و رساله اى در ردّ آن نوشت و در 1232 ه‍. ق به تهران رفته و در مدرسۀ صدر آنجا به تدريس و امامت پرداخت و در خلال اين احوال بعضى از علوم غريبه را نيز اخذ و اخيراً به زيارت مشهد مقدس رضوى مشرّف، باز به نجف مراجعت و به زيارت بيت الله موفق و در آن سفر مقدس ارجوزه اى به نام رحلت حجازيّه نظم كرد كه حاوى مناسك حج و تعيين مقامات شريفۀ حجاز و تاريخ ابنيه و آب وهوا و ديگر مزاياى حجاز است. در سال 1267 ه‍. ق درگذشته و از تأليفات اوست:

1. انيس الزّوار (در زيارات و ادعيه)؛ 2. رائق المقال فى فائق الامثال (كه امثال دايره و متداوله را به ترتيب حروف هجا تأليف كرده است)؛ 3. الرّحلة الحجازيّة (كه فوقاً

مذكور شد)؛ 4. الرّحلة الخراسانيّة (كه عجايب و غرايب و عادات و اخلاقى را كه در مسافرت مشهد رضوى ديده، حاوى و نظم آن از نثرش بيشتر است)؛ 5. مستجاب الدّعوات (كه به طرز عدّة الدّاعى ابن فهد است).

نيز در اعيان الشّيعة گويد: در كوه لبنان طايفه اى است از اشراف نصارى كه به «آل زوين» معروف هستند و از پدرانشان نقل مى كنند كه يكى از اجداد ايشان از عراق به لبنان آمد و اقامت كرد و ذريّه و نسل او به كيش نصارى رفته اند و احتمال قوى مى دهند كه ايشان نيز از سادات آل زوين عراقيين باشند و هم گويند كه دل هايشان به اسلام مايل و عاطفه اى نسبت به مسلمانان دارند.

ناگفته نماند گروهى كه از آل زوين در حيره ساكن بوده و فوقاً اشاره نموديم، در اواخر در حفظ املاك و مزارع خودشان عاجز شده و ديگر قادر بر استغلال و بهره بردارى از آنها نبودند. اينك تمامى آنها از طرف دولت تركيه به آل فتله، كه قبيله اى است معروف و قحطانى الاصل، تسليم شد و تا امروز در دست ايشان است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 466؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 456.

5019. آل زهره

يكى از خانواده هاى جليلۀ علميّۀ حلب مى باشد كه تحت عنوان ابن زهره اشاره شد و بعضى از اكابر ايشان را نيز به همين عنوان تذكّر داديم.

461 آل زياد --> بنى زياد

آل زيار --> بنى زيار

آل زيرى --> بنى زيرى

آل ساسان --> بنى ساسان

5020. آل سامان يا سامانيان (287-389 ه‍. ق)

يا دولت سامانيّه، يكى از دول صغيرۀ مشهوره مى باشد كه در 287 ه‍. ق از طرف اسماعيل بن احمد بن اسد بن سامان تأسيس يافته و به جهت انتساب به جدّ عالى اش،

به همين عناوين معروف است نه تن از ايشان كه اسامى و تاريخ جلوس ايشان به شرح ذيل است:

1.

اسماعيل بن احمد --- 287 ه‍. ق

2.

احمد بن اسماعيل --- 295 ه‍. ق

3.

نصر بن احمد --- 301 ه‍. ق

4.

نوح بن نصر --- 330 ه‍. ق

5.

عبدالملك بن نوح --- 343 ه‍. ق

6.

منصور بن نوح --- 350 ه‍. ق

7.

نوح ثانى بن منصور --- 365 ه‍. ق

8.

منصور ثانى بن نوح --- 387 ه‍. ق

9.

عبدالملك ثانى بن نوح --- 389 ه‍. ق

102 سال در ماوراءالنهر و جرجان و خراسان سلطنت كردند و اخيراً ترقيات آل بويه سابق الذكر و آل سبكتكين آتى الذّكر موجب ضعف و انكسار و انقراض ايشان گرديده و آل سبكتكين جاگير ايشان شده است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2507.

5021. آل سبكتكين

عنوان مشهورى يكى از دول عظيمۀ اسلامى مى باشد كه در 387 ه‍. ق از طرف سلطان محمود بن سبكتكين تأسيس يافت. عراق عجم را از آل بويه و ماوراءالنهر را از خوانين تركستان و بلاد خوارزم و خراسان را از آل سامان ضبط كرد. قسمت شمالى هندوستان را نيز مسخّر و به نشر احكام دين مقدّس اسلامى شروع نمود. احراق جنازۀ زن و شوهر و بسيارى از عادات هندوان را برهم زده و به خدمات بزرگ دينى و كشورى موفق آمد. شهر غزنه را، كه «غزنين» نيز گويند، پايتخت نمود و چهارده تن از ايشان كه اسامى و تاريخ جلوس ايشان به شرح ذيل است:

462 1. سلطان محمود بن سبكتكين 387 ه‍. ق

2.

محمد بن محمود 421 ه‍. ق

3.

مسعود بن محمود 425 ه‍. ق

ثانياً محمد بن محمود 433 ه‍. ق

4.

مودود بن مسعود 435 ه‍. ق

5.

مسعود ثانى بن مودود 441 ه‍. ق

6.

على بن مسعود اوّل 441 ه‍. ق

7.

عبدالرشيد بن محمود 443 ه‍. ق

8.

فرخ زاد بن مسعود اوّل 445 ه‍. ق

9.

ابراهيم بن مسعود ثانى 450 ه‍. ق

10.

مسعود ثالث بن ابراهيم 492 ه‍. ق

11.

شيرزاد بن مسعود ثالث 508 ه‍. ق

12.

ارسلان شاه بن مسعود ثالث 509 ه‍. ق

13.

بهرام شاه بن مسعود ثالث 522 ه‍. ق

14.

خسروشاه بن بهرام شاه --- 544 الى 545 ه‍. ق

سلطنت نموده و اخيراً به دست آل غور آتى الذكر منقرض گرديدند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4 ص 2533.

آل سراج --> بنى سراج

آل سعيد --> بنى سعيد

5022. آل سلجوق يا سلجوقيان يا سلاجقه (429-590 ه‍. ق)

يكى از دول مشهورۀ ايران است كه در زمان آل سبكتكين مذكور فوق در سال 429 ه‍. ق از طرف طغرل بيگ بن ميكائيل بن سلجوق تأسيس يافت. در نيشابور جلوس نمود تا آنكه سلطان مسعود غزنوى از آل سبكتكين را، كه درصدد محاربۀ او بوده، در دامغان مغلوب، عراق عجم را نيز ضبط و شهر رى را پايتخت نمود و چهارده تن از ايشان مدت 161 سال سلطنت كرده اند و ايشان را سلاجقۀ ايران و سلاجقۀ عراق نيز گويند و اسامى و تاريخ جلوس ايشان به شرح ذيل است:

1.

طغرل بيگ بن ميكائيل بن سلجوق --- 429 ه‍. ق

2.

الب ارسلان بن چغرى بيگ بن ميكائيل --- 455 ه‍. ق

3.

ملكشاه بن الب ارسلان --- 465 ه‍. ق

4.

بركيارق بن ملكشاه --- 485 ه‍. ق

463 5. محمد بن ملكشاه --- 498 ه‍. ق

6.

سنجر بن ملكشاه --- 511 ه‍. ق

7.

محمود بن محمد بن ملكشاه --- 511 ه‍. ق

8.

طغرل ثانى بن محمد بن ملكشاه --- 525 ه‍. ق

9.

مسعود بن محمد --- 529 ه‍. ق

10.

ملكشاه ثانى بن محمود --- 547 ه‍. ق

11.

محمد ثانى بن محمود --- 547 ه‍. ق

12.

سليمان شاه بن محمد اوّل --- 555 ه‍. ق

13.

ارسلان بن طغرل ثانى --- 556 ه‍. ق

14.

طغرل ثالث بن ارسلان بن طغرل فوق --- 571 تا 590 ه‍. ق

آخرين ايشان طغرل ثالث است كه در 590 ه‍. ق مغلوب علاءالدين تكين، پنجمين سلطان خوارزم شاهى، گرديد و سلطنت سلاجقۀ ايران منقرض و عراق عجم نيز به تصرف خوارزم شاهيان درآمد. مخفى نماند كه بعد از تشكيل دولت سلاجقه، نخست يك شعبه به فاصلۀ چهار سال در كرمان و شعبۀ ديگرى نيز از ايشان به فاصلۀ چهل وهشت سال در روم تشكيل يافته كه اسامى ايشان را نيز به طور اجمال تذكّر داده و گوييم:

سلاجقۀ كرمان در سال 433 ه‍. ق از طرف قاورد بن چغرى بن ميكائيل سلجوق، كه برادرزادۀ طغرل اوّل، مؤسّس سلاجقۀ ايرانى فوق است، تأسيس يافته و يازده تن ايشان، اسامى و تاريخ جلوس ايشان به شرح ذيل است:

1.

قاورد بن چغرى بن ميكائيل بن سلجوق --- 433 ه‍. ق

2.

سلطان شاه بن قاورد --- 465 ه‍. ق

3.

توران شاه بن قاورد --- 476 ه‍. ق

4.

ايران شاه بن توران شاه --- 489 ه‍. ق

5.

ارسلان شاه بن كرمان شاه بن قاورد --- 494 ه‍. ق

464 6. محمدشاه بن ارسلان شاه --- 536 ه‍. ق

7.

طغرل شاه بن محمدشاه --- 550 ه‍. ق

8.

بهرام شاه بن طغرل شاه --- 562 ه‍. ق

9.

ارسلان شاه ثانى بن طغرل شاه --- 562 ه‍. ق

10.

توران شاه ثانى بن طغرل شاه --- 562 ه‍. ق

11.

محمدشاه ثانى بن بهرام شاه --- 570 ه‍. ق

در سال 583 ه‍. ق كرمان از طرف ملك دينار از طايفۀ غزان ضبط و سلطنت سلاجقۀ كرمان نيز منقرض گرديد.

سلاجقۀ روم در سال 477 ه‍. ق از طرف سليمان بن قطلمش بن اسرائيل بن سلجوق، كه نوۀ عموى طغرل اوّل، مؤسّس سلاجقۀ ايرانى مذكور فوق و از جانب ملكشاه بن الب ارسلان، والى روم (آناطولى و نواحى) بوده، تأسيس يافته است. پايتخت ايشان نخست آناطولى بوده، حلب و سوريه و انطاكيه نيز مسخّر ايشان شد و دويمين ايشان، داوود، قلمرو خود را توسعه داده و قونيه را پايتخت نمود و پانزده تن از ايشان اسامى و تاريخ جلوس ايشان به شرح ذيل است:

1.

سليمان بن قطلمش بن اسرائيل بن سلجوق --- 477 ه‍. ق

2.

داوود بن سليمان بن قطلمش --- 479 ه‍. ق

3.

قليج ارسلان بن سليمان --- 500 ه‍. ق

4.

مسعودشاه بن قليج ارسلان --- 539 ه‍. ق

5.

عزالدين قليج ارسلان ثانى بن مسعود --- 558 ه‍. ق

6.

غياث الدين كيخسرو بن عزالدين --- 578 ه‍. ق

7.

ركن الدين سليمان ثانى بن عزالدين --- 580 ه‍. ق

غياث الدين كيخسرو (ثانياً) --- 603 ه‍. ق

8. عزالدين قليج ارسلان ثالث --- 603 ه‍. ق

465 9. عزالدين كيكاووس بن كيخسرو --- 609 ه‍. ق

10.

علاءالدين كيقباد بن كيخسرو --- 610 ه‍. ق

11.

غياث الدين كيخسرو ثانى بن كيقباد --- 636 ه‍. ق

12.

ركن الدين سليمان ثالث بن كيخسرو ثانى --- 644 ه‍. ق

13.

غياث الدين كيخسرو ثالث بن سليمان ثالث --- 664 ه‍. ق

14.

غياث الدين مسعود ثانى بن كيكاووس بن كيخسرو ثانى --- 682 ه‍. ق

15.

علاءالدين كيقباد ثانى بن فرامرز بن كيكاووس --- 697 تا 699 ه‍. ق

در اواخر قرن هفتم هجرت طايفۀ مغول به روم نيز تسلّط يافتند و سلاجقۀ روم هم ناگزير از تمكين ايشان بودند؛ به حدّى كه عزل و نصب پنج تن آخرى ايشان نيز با ايلخانيان بود. آخرين ايشان، علاءالدين كيقباد، به جهت عدم تمكين غازان خان ايلخانى، سلطان وقت، محبوس شد و امراى سلاجقه هريكى در سمتى خودسرانه گذرانيدند تا در سال 699 ه‍. ق سلطان عثمان خان غازى دولت عثمانيّه را تشكيل داده و سلاجقه را به كلى منقرض گردانيد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2597.

5023. آل سيد حيدر

خانوادۀ علمى بزرگى است در عراق عرب كه در كاظمين و بغداد ساكن، در علم و فضل و تقوا و حسن اخلاق معروف، به سيد حيدر بن سيد ابراهيم بن سيد محمد بن سيد على بغدادى منسوب. پدر مذكور سيد حيدر عالمى بوده اديب، ساكن بغداد.

اخيراً به نجف مهاجرت كرده و حاضر درس سيد مهدى بحرالعلوم (متوفى به سال 1212 ه‍. ق) بوده و خانوادۀ سيد حيدر تا عصر ما در بغداد باقى است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 435.

آل شراره --> آل ابى جامع

از شعبات خانوادۀ آل ابى جامع است.

آل شرف الدين --> آل ابى جامع

از شعبات خانوادۀ آل ابى جامع است.

5024. آل الشهيد ثانى

خانوادۀ بزرگى است در جبل عامل كه بعضى از افراد ايشان به سوريه و بلاد عجم رفته و علما و افاضل نامى تاريخى بسيارى از ايشان 466 برخاسته است كه شرح حال ايشان زينت اوراق و صفحات تاريخى است. ما هم بعضى از ايشان را به عنوان صاحب معالم و صاحب مدارك الاحكام و سبطالشهيد تذكّر داده ايم. موافق آنچه تحت عنوان آل حر اشاره نموديم، خانوادۀ شهيد ثانى نيز يك شعبه از ايشان است.

آل صفى --> صفى الدين، سيد اسحاق

خانوادۀ بزرگ و مشهورى است كه به صفى الدين سيد اسحاق اردبيلى سابق الذكر، جدّ سلاطين صفويّه، منسوب بوده است.

آل صليح --> بنى صليح

از دول صغيره بوده است.

آل صليق --> بنى صليق

از دول صغيره بوده است.

5025. آل طاووس

موافق آنچه تحت عنوان ابن طاووس تذكّر داديم، يكى از خانواده هاى جليلۀ علميّۀ سادات حسنى نسب است و بعضى از مفاخر و مشاهير ايشان را نيز به همان عنوان نگارش داديم.

آل طاهر --> بنى طاهر

عنوان دو بلكه سه سلسله از دول صغيره مى باشد.

5026. آل طباطبا

عنوان مشهورى سلسلۀ بزرگى است از سادات علوى حسنى كه به جهت انتساب به جدّ عالى شان، سيد ابراهيم ملقّب به «طباطبا» بن اسماعيل ديباج بن ابراهيم بن حسن مثنّى بن امام حسن مجتبى عليه السلام به همين عنوان مشهور است. شعرا و ادبا و علماى بسيارى از ايشان به ظهور آمده كه بعضى از ايشان را تحت عنوان طباطبايى و يا در مطاوى عناوين ديگر نگارش داده و همچنين دولت طباطبائيه يا بنى طباطبا يا آل طباطبا را تحت عنوان طباطبا به طور اجمال تذكّر داده ايم.

5027. آل طريح

خانوادۀ معروف و بزرگى است در نجف كه به شيخ طريح، جدّ اعلاى سيّم طريحى فخرالدين سابق الذكر، منتسب مى باشد.

آل عباس --> بنى عباس

از خانواده هاى جليلۀ مشهوره است.

آل عبيد --> فاطميون

عنوان ديگر يك سلسله از خلفاى مصرى است.

467 5028. آل عثمان يا عثمانلو يا دولت عثمانيه (699-1342 ه‍. ق)

از بزرگ ترين دول عظيمۀ قديمه مى باشد كه در سال 699 ه‍. ق از طرف سلطان عثمان خان غازى بن ارطغرل غازى بن امير خوارزم سليمان شاه تأسيس و به جهت انتساب به نام مؤسّس مذكور، به همين سه عنوان معروف است. بيش از سى وچهار تن از ايشان تا قرن حاضر چهاردهم هجرى با كمال استقلال و عزّت در بلاد روم سلطنت كرده اند. پايتخت ايشان نخست ينى شهر بود و در زمان دويمين ايشان، اورخان، بروسه و در عهد ششمين ايشان، سلطان مرادخان، ادرنه، سپس استانبول را مركز و پايتخت نموده و در تمامى اين مدت به خدمات دينى و توسعۀ بلاد اسلامى و خدمات ديگر بسيارى موفق آمده اند و چنانچه ضمن عنوان بنى عباس تذكّر داديم، در سال 924 ه‍. ق خلافت نيز از طرف آخرين خليفۀ عباسى مصرى به سلطان سليم خان، نهمين سلطان عثمانى، مفوض گرديد.

در يكى از مجله هاى عربى مصرى، الهلال، كه چندين سال پيش به نظر اين نگارنده رسيده و به جهت طول مدت، سال و شماره اش از يادم رفته، گويد كه ملوك آل عثمان در بدايت حال ملقّب به «امير» بودند تا در اثر فعاليت و جدّيّتى كه در آسايش رعايا داشتند، از طرف ايشان ملقّب به «سلطان» شدند و متدرجاً در نتيجۀ توسعۀ ممالك اسلامى و حسن خدمات دينى و توأم ساختن مقرّرات كشورى با موازين دين مقدّس اسلامى، به لقب «خليفه» مفتخر گرديدند و به همين جهتِ توأم ساختن دو قوۀ سلطنتى و مذهبى، اساس حكومت ايشان مستحكم شده و قرن ها امتداد يافت و سى و چند تن از يك خانواده تا زمان ما حكمران بوده اند، والاّ حكمرانى اين عده از يك خانواده در اين مدت عادتاً وقوع ناپذير بوده و «كل سادس يخلع» از امثال دايره مى باشد.

نگارنده گويد: انصافاً تحقيق خوبى كرده و موفقيت اين رويۀ متقن و مستحسن تطبيق حكومت با قواعد مذهبى را دربارۀ تمامى ممالك اسلامى از درگاه خداوندى خواهانيم، والاّ محكوم به فنا و زوال خواهد شد.

اسامى و تاريخ جلوس 34 تن از سلاطين آل عثمان موافق قاموس الاعلام به شرح ذيل است:

468 1. سلطان عثمان خان غازى بن ارطغرل غازى بن سليمان شاه --- 699 ه‍. ق

2.

سلطان غازى اورخان بن عثمان خان غازى --- 726 ه‍. ق

3.

خداوندگار غازى سلطان مرادخان بن اورخان --- 761 ه‍. ق

4.

يلديريم غازى سلطان بايزيدخان بن مرادخان --- 791 ه‍. ق

دوران فترت: --- 804-816 ه‍. ق

5.

چلبى سلطان محمدخان بن بايزيدخان --- 816 ه‍. ق

6.

سلطان غازى مرادخان ثانى بن محمدخان --- 824 ه‍. ق

7.

ابوالفتح غازى سلطان محمدخان ثانى بن مرادخان ثانى --- 855 ه‍. ق

8.

سلطان غازى بايزيدخان ثانى بن محمدخان ثانى --- 886 ه‍. ق

9.

سلطان غازى ياوز سليم خان بن بايزيدخان ثانى --- 918 ه‍. ق

10.

قانونى سلطان سليمان خان بن سليم خان --- 926 ه‍. ق

11.

سلطان غازى سليم خان ثانى بن سليمان خان --- 974 ه‍. ق

12.

سلطان مرادخان ثالث بن سليم خان ثانى --- 982 ه‍. ق

13.

سلطان غازى محمدخان ثالث بن مرادخان ثانى --- 1003 ه‍. ق

14.

سلطان غازى احمدخان بن محمدخان ثالث --- 1012 ه‍. ق

15.

سلطان مصطفى خان بن محمدخان ثالث --- 1026 ه‍. ق

16.

سلطان عثمان خان ثانى بن احمدخان --- 1027 ه‍. ق

ثانياً سلطان مصطفى خان --- 1031 ه‍. ق

17.

سلطان غازى مرادخان رابع بن احمدخان --- 1032 ه‍. ق

18.

سلطان ابراهيم خان بن احمدخان --- 1049 ه‍. ق

19.

سلطان غازى محمدخان رابع بن ابراهيم خان --- 1058 ه‍. ق

20.

سلطان سليمان خان ثانى بن ابراهيم خان --- 1099 ه‍. ق

21.

سلطان احمدخان ثانى بن ابراهيم خان --- 1102 ه‍. ق

469 22. سلطان مصطفى خان ثانى بن محمدخان رابع --- 1106 ه‍. ق

23.

سلطان غازى احمدخان ثالث بن محمدخان رابع --- 1115 ه‍. ق

24.

سلطان غازى محمودخان بن مصطفى خان ثانى --- 1143 ه‍. ق

25.

سلطان عثمان خان ثالث بن مصطفى خان ثانى --- 1168 ه‍. ق

26.

سلطان مصطفى خان ثالث بن احمدخان ثالث --- 1171 ه‍. ق

27.

سلطان غازى عبدالحميدخان بن احمدخان ثالث --- 1187 ه‍. ق

28.

سلطان غازى سليم خان ثالث بن مصطفى خان ثالث --- 1203 ه‍. ق

29.

سلطان مصطفى خان رابع بن سلطان عبدالحميدخان --- 1222 ه‍. ق

30.

سلطان غازى محمدخان ثانى بن عبدالحميدخان --- 1223 ه‍. ق

31.

سلطان غازى عبدالمجيدخان بن محمودخان ثانى --- 1255 ه‍. ق

32.

سلطان عبدالعزيزخان بن محمودخان ثانى --- 1277 ه‍. ق

33.

سلطان مرادخان خامس بن عبدالمجيدخان --- 1293 ه‍. ق

34.

سلطان غازى عبدالحميدخان ثانى بن عبدالمجيدخان --- 1293 ه‍. ق

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، [ج 4]، ص 3130.

5029. آل عزالدين

از خانواده هاى علمى جبل عامل مى باشد كه علما و ادبا و شعراى بسيارى از ايشان برآمده اند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 151.

5030. آل عسيران

از مشاهير خانواده هاى جبل عامل مى باشد كه داراى جلالت دينى و دنيوى بوده و علما و فضلا و ابرار و اغنياى بسيارى از ايشان برخاسته و در اصل از بعلبك بوده اند.

ايشان و آل سليمان مشهور در بعلبك، كه در اين زمان به آل حيدر معروف هستند، از يك نژاد و يك طايفه هستند و شرح اجمالى ايشان موافق آنچه از شيخ منير بن حاج حسن عسيران، كه از اكابر اين طايفه است، نقل شده، آنكه عسيران جدّ عالى ايشان و دو برادرش، مصطفى و سليمان، فرزندان حاج داوود بن 470 سليمان بوده و عسيران تاجرى بوده ثروتمند كه به جهت خوف ثروت خود كه از امراى بعلبك داشته، از آنجا رحلت كرده و در صيدا اقامت نمود. املاك بسيارى در نواحى صيدا خريد كه تا اين زمان به نام وى معروف و به «بستان عسيران» و مانند آن مشهور هستند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 14، ص 229.

5031 و 5032. آل عصفور

خانوادۀ بزرگى است در بحرين و قطيف و نواحى آنها كه علما و افاضل بزرگ نامى بسيارى از ايشان به ظهور آمده و نسبت ايشان به عصفور بن احمد بن عبدالحسين بن عطية بن شيبه بحرانى موصول و هريك از ايشان در كلمات اجلّه به «ابن عصفور» يا «آل عصفور» يا «عصفورى» موصوف مى باشند. مخفى نماند كه ابن عصفور على بن موسى نحوى مشهور، كه گاهى اقوال او را در كتب نحويّه و ادبيّه نقل مى نمايند، دخلى بدين خانواده ندارد و شرح حال او را به عنوان ابن عصفور نگارش داده ايم.

عصفور مذكور فوق، كه اين خانواده به نام او معروف هستند، جدّ پنجم صاحب حدائق مشهور سابق الذكر مى باشد و بعضى از افراد اين خانوادۀ جليله را تذكّر مى دهد:

1.

شيخ احمد بن ابراهيم بن احمد بن صالح بن احمد بن عصفور بن احمد بحرانى، پدر صاحب حدائق، كه به عنوان بحرانى، شيخ احمد بن ابراهيم در باب القاب نگارش يافته است.

2.

شيخ احمد بن محمد بن شيخ احمد فوق كه از علماى اماميّه و مشايخ روايت شيخ احمد احسائى سابق الذكر و برادرزادۀ صاحب حدائق مى باشد. پسرش، شيخ محمد بن احمد بن محمد، نيز عالمى بوده عامل متكلّم خطيب و از تأليفات اوست الاستقلاليّة يا خود استقلال الاب بالولاية على الباكرة البالغة فى تزويجها. مشخّص ديگرى به دست نيامد.

3.

شيخ حسين بن محمد بن احمد بن ابراهيم فوق، برادرزادۀ ديگر صاحب حدائق، علاوه بر اينكه به طور خلاصه تحت عنوان بحرانى، شيخ حسين بن محمد نگارش يافته، بازهم گوييم كه وى از علماى ربّانى اوايل قرن سيزدهم هجرت و از اساطين دين و مذهب شيعه بود. در علم و عمل و تقوا و فضايل علميّه و اخلاقيّه نادرۀ زمان، حوزۀ درس او مرجع استفادۀ 471 اكابر علماى بحرين و احسا و قطيف و نواحى آنها، اقوال او در احكام دينيّه مشهور و در كلمات بعضى از اجلّه به «مجدد سر قرن دوازدهم» موصوف است و از مشايخ روايت شيخ احمد احسائى سابق الذكر و جمعى ديگر بود. قوۀ حافظه اش نيز بى بدل و ضرب المثل و نوادرى دربارۀ آن منقول و از عمّ خود، صاحب حدائق، اجازه داشته و از تأليفات اوست:

1. الانوار اللّوامع يا خود المصابيح اللّوامع فى شرح مفاتيح الشّرائع (كه شرح مفاتيح ملا محسن فيض است)؛ 2. باهرة العقول فى نسب الرّسول صلى الله عليه و آله و شرح احوال آبائه الى آدم ابى البشر؛ 3. البراهين النّظريّة فى اجوبة المسائل البصريّة؛ 4. الجنّة الواقية فى احكام التّقيّة؛ 5. ديوان رثاء الحسين عليه السلام؛ 6. السّوانح النّظريّة فى شرح البداية الحرّيّة (در فقه و شرح بدايۀ شيخ حر عاملى است)؛ 7. شارحة الصّدور (كه منظومه اى است در اصول)؛ 8. العوامل السّماعيّة والقياسيّة؛ 9. المحاسن النّفسانيّة فى جواب المسائل الخراسانيّة؛ 10. مفاتيح الغيب والتّبيان فى تفسير القرآن و غير اينها كه در فقه و توحيد و وفات هريك از حضرات معصومين عليهم السلام و موضوعات ديگر تأليفات بسيارى دارد.

در بيست ويكم شوال 1216 ه‍. ق در بحرين وفات يافته و قبرش در قريۀ شاخوره نام موجود و مزار مردم است. گويند وفاتش به سبب صدمه حربه اى بوده كه يكى از اعداى دين به پشت پايش زده است.

4.

شيخ عبدالعلى پسر احمد بن ابراهيم و برادر صاحب حدائق و عموى شيخ حسين مذكور فوق و از مشايخ اجازۀ او بوده و در سال 1177 ه‍. ق وفات يافته است و به عنوان بحرانى، شيخ عبدالعلى بن احمد نيز تذكّرى داديم.

5.

شيخ عبدالعلى بن شيخ خلف بن شيخ عبدالعلى بن شيخ حسين فوق عالمى است بارع محدّث و مؤلف كتاب لئالى افكار فى الاصولين است.

6.

شيخ محمد بن احمد بن ابراهيم كه پدر شيخ حسين فوق و برادر صاحب حدائق بوده و در علم و عمل و ورع و تقوا متفرّد است و از تأليفات اوست:

7.

اصول الدّين؛ 2. مرآة الاخيار فى احكام الاسفار.

مراثى بسيارى هم در حق حضرت سيدالشهداء عليه السلام گفته و در 1286 ه‍. ق پيش از برادرش، صاحب حدائق، وفات يافته است. [به مدخل بحرانى، شيخ محمد بن احمد بن ابراهيم هم مراجعه شود].

472 7. شيخ يوسف بن احمد بن ابراهيم كه به «صاحب حدائق» مشهور و آبروى سلسلۀ آل عصفور، بلكه از مفاخر شيعه بوده و تحت همين عنوان مشهورى اش (صاحب الحدائق النّاضرة) شرح حال او را نگارش داده ايم و شرح حال ديگر افراد اين خانواده را موكول به كتب لؤلؤة البحرين همين شيخ يوسف و ديگر كتب مربوطه مى دارد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات)؛ اطلاعات متفرقه.

5033. آل عطار

بغدادى، خانوادۀ بزرگى است از سادات عالى درجات بغداد كه علما و ادبا و شعراى بسيارى از ايشان برخاسته اند و موافق آنچه از شرح حال افراد اين خانواده به دست مى آيد، نسبت ايشان به سيد محمد نامى عطار بن سيد على سيف الدين بغدادى موصول و به همين جهت، هريك از ايشان نيز به «عطار» موصوف و ما هم بعضى از اشخاص معروف به «عطار» را به همين عنوان نگارش داده ايم.

5034. آل عطيه

در اصطلاح رجالى، محمد و على و حسن و جعفر، پسران عطيه، بوده و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است.

آل عقيل --> بنى عقيل

يكى از دول صغيره مى باشد.

5035. آل على صغير

عنوان مشهورى امراى بلاد جنوبى جبل عامل مى باشد كه به «بلاد بشاره» معروف بوده؛ چنانچه بلاد شمالى جبل عامل به «بلاد شقيف» مشهور و نهر ليطه نامى در ميان اين دو قسمت فاصله مى باشد. امراى فوق از امراى نيك نام و دوستدار علما بوده و با شهامت و شجاعت و كرم و غيرت و وفا به عهد و حفظ حقوق همسايه و دستگيرى اهل فضل و اهتمام تمام در تعمير مدارس و آبادانى آنها معروف مى باشند. مردمان بسيارى رهين اخلاق فاضلۀ ايشان هستند و قرن ها در آن نواحى داراى مقام امارت بوده و هنوز در اعقاب ايشان باقى است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 102.

آل عمار --> بنى عمار

دو سلسله بدين نام بوده است.

آل فتال --> فتّال، حسن بن عبدالكريم

473 5036. آل فتله

چنانچه ضمن عنوان آل زوين اشاره نموديم، قبيله اى است معروف و قحطانى الاصل و ظاهر كلام بعضى از اهل فن آنكه آل فتله همان آل قفطان مذكور ذيل است.

5037. آل فحّام

(بر وزن عطّار) خانوادۀ علويۀ قديمى است در نجف و سيد احمد نجفى از ادباى همين خانواده مى باشد و در 1230 ه‍. ق درگذشته است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 228.

آل فخرالدين --> آل ابى جامع

از شعبات آل ابى جامع است.

5038. آل فرقد يا بنى فرقد

در اصطلاح رجالى، داوود و عبدالحميد و عبدالرحمان و عبدالملك و يزيد، پسران ابويزيد فرقد و موكول به كتب رجاليّه هستند.

5039. آل فضل الله

از اجلاّى سادات جبل عامل و از خانواده هاى علمى آن نواحى مى باشد. در اصل از شرفاى مكّه بوده و اخيراً در قريۀ عيناثا نامى توطّن كرد. علما و شعرا و فضلاى بسيارى از ايشان برخاسته اند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 14، ص 52.

5040-5047. آل قاجار (1210 ه‍. ق - 1304 ه‍. ش)

ايل قاجار از طوايف ترك بودند كه ضمن هجوم مغول ها، به آسياى غربى آمده و در زمان شاه عباس كبير به سه دسته تقسيم گرديدند: قاجار گرجستان و مرو و استرآباد.

قاجار استرآباد همواره داعيه سلطنت داشتند؛ چنان كه فتحعلى خان، رئيس يكى از تيره هاى اين دسته، كه مى خواست سلطنتى براى خود ترتيب دهد، به دست نادرشاه كشته شد. محمدحسن خان، فرزند فتحعلى خان، مدتى با جانشينان نادر در زد و خورد بود تا اينكه يكى از پسران وى به نام «محمدخان» در مازندران گرفتار عادل شاه شد و به حكم وى مقطوع النسل گرديد و از اين به بعد معروف شد به «آغامحمدخان».

1.

آغا محمدخان (1210-1211 ه‍. ق): مؤسّس سلسلۀ قاجاريه و غالباً مشاور كريم خان زند در امور مهمّه بود. پس از فوت كريم خان، داعيۀ استقلال داشت تا اينكه پس از 474 كشتن لطفعلى خان، آخرين شاهزادۀ زند و منقرض ساختن سلسلۀ زنديان و تصرف كردن گرجستان در تهران به سال 1210 ه‍. ق تاج گذارى نمود و خود را شاه ايران ناميد و در سال 1211 ه‍. ق به دست چند تن از گماشتگان خود كشته شد.

2.

فتحعلى شاه (1212-1250 ه‍. ق): چون آغامحمدخان مقطوع النّسل بود، لذا پسر برادر خود، حسينقلى خان موسوم به «فتحعلى خان» و معروف به «باباخان»، را براى وليعهدى خويش تعيين كرد. فتحعلى خان، كه موقع كشته شدن آغامحمدخان حكومت فارس را داشت، به تهران آمد و پس از مدتى به عنوان «فتحعلى شاه» تاج گذارى كرد. از وقايع مهم زمان سلطنت فتحعلى شاه جنگ ايران و روس است كه در مرحلۀ اوّل منجر به امضاى عهدنامۀ گلستان شد (به سال 1228 ه‍. ق در قريۀ گلستان از قراء قره باغ منعقد شد) و به موجب آن، گرجستان و دربند و باكو و شيروان و شكى و گنجه و قره باغ و قسمتى از طالش به روس ها واگذار شد و در مرحلۀ دوم به عقد عهدنامۀ تركمانچاى منجر گرديد (به سال 1243 ه‍. ق در قريۀ تركمانچاى منعقد شد) كه به درجات شوم تر از عهدنامۀ گلستان و به موجب آن، ايروان و نخجوان نيز از دست ايران خارج و مرز ايران و روس رودخانۀ ارس تعيين شد؛ بالاخره فتحعلى شاه در سال 1250 ه‍. ق درگذشت.

3.

محمدشاه (1250-1264 ه‍. ق): محمدشاه به سال 1250 ه‍. ق جلوس كرد و ميرزا ابوالقاسم قائم مقام را به صدارت برگزيد، ولى در نتيجۀ سعايت اطرافيانش، او را خفه كرد و به جاى وى يك نفر آخوند ايروانى را كه معلّم ايام كودكى وى بوده، به نام «ميرزا مسلم» معروف به «حاج ميرزا آقاسى» به صدارت انتخاب كرد و بالاخره در سال 1264 ه‍. ق درگذشت.

4.

ناصرالدين شاه (1264-1313 ه‍. ق): يك ماه و نيم بعد از فوت محمدشاه جلوس كرد. در زمان اين پادشاه اصلاحاتى در غالب شئون كشور به وسيلۀ ميرزا تقى خان اميركبير به وجود آمد، ولى متأسفانه در محرم 1267 ه‍. ق اميركبير از مشاغل و مناصب خود خلع شد ودر 18 ربيع الاول همان سال به قتل رسيد و پس از وى ميرزا آقاخان نورى (اعتمادالدوله) و در سال 1288 ه‍. ق ميرزا حسن خان مشيرالدوله به

صدارت رسيدند. اين پادشاه سه بار به اروپا مسافرت كرد: در سال هاى 1290، 1295 و 1306. بالاخره در سال 1313 ه‍. ق موقعى 475 كه تهيۀ جشن پنجاه سالۀ سلطنت خود را مى ديد، به دست ميرزا رضا كرمانى به قتل رسيد.

5.

مظفرالدين شاه (1313-1324 ه‍. ق): اين پادشاه در 44 سالگى به تخت نشست و ميرزا على خان امين الدوله را به صدارت گماشت. او كه مى خواست اصلاحاتى كند، معزول و امين السلطان در سال 1316 ه‍. ق و سپس عين الدوله و بعدها ميرزا نصرالله خان نايينى مشيرالدوله به صدارت رسيدند. اين پادشاه نيز سه بار به اروپا مسافرت كرد و در هر سفر مبالغى از دولت روس استقراض نمود. مشيرالدوله فرمان استقرار مشروطيت را در جمادى الثانى 1324 ه‍. ق از شاه گرفت و به صحۀ محمدعلى ميرزا وليعهد نيز رسانيد، ولى كمى بعد اين پادشاه درگذشت.

6.

محمدعلى شاه (1324-1327 ه‍. ق): اين پادشاه نيز در ذى القعدۀ سال 1324 ه‍. ق به تخت سلطنت جلوس كرد. از بدو كار با آزادى و قانون اساسى و مشروطيت مخالفت ورزيد و خواست شخص مقتدرى صدارت را عهده دار شود؛ بدين جهت، ميرزا على اصغرخان امين السلطان (اتابك اعظم) را به صدارت برگزيد، ولى امين السلطان به زودى در بيرون عمارت مجلس به قتل رسيد. محمدعلى شاه عمارت مجلس را به توپ بست و به ريشه كن ساختن آزادى و آزادى خواهان پرداخت، ولى در برابر مردم تاب مقاومت نياورد؛ ناچار به سفارت روس پناه برد و با اين حركت دوران سلطنت وى خاتمه يافت.

7.

احمدشاه (1327 ه‍. ق - 1304 ه‍. ش): پس از خلع محمدعلى شاه، فرزند صغير وى، احمدميرزا، در سال 1327 ه‍. ق به جاى وى انتخاب گرديد و عضدالملك و پس از فوت وى ناصرالملك ابوالقاسم خان قراگوزلو عهده دار نيابت سلطنت شدند تا احمدشاه به سن بلوغ رسيد و بالاخره در سال 1304 ه‍. ش خلع و سلسلۀ قاجاريه در اين تاريخ منقرض شد.

منابع: اطلاعات متفرقه.

5048 و 5049. آل قاموسى

خانوادۀ مشهورى است در نجف كه نوعاً داراى شغل تجارت بوده و شيخ باقر نجفى قاموسى، كه عالم عامل ثقه و عادل عابد زاهد و محل وثوق عموم بوده، به همين

خانواده منسوب و در صحن مقدّس مرتضوى امام جماعت 476 بوده است، لكن علم را راه معاش نكرده و لباس معمولى اهل علم را نداشت. همواره لباس تجارتى مى پوشيد و گاهى بعضى از اجناس مال التجاره براى او خريده مى شد، لكن خودش متصدى فروش آنها نشده و كسى ديگر را وكيل مى كرد و با منافع تجارتى آنها امرار معاش مى نمود و بااين همه، بيشتر از متلبّسين به لباس اهل علم محل وثوق بوده است و در سال 1353 ه‍. ق در نجف وفات يافت.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 253.

آل قتاده --> بنى قتاده

يكى از دول صغيره مى باشد.

5050. آل قره مان (700-871 ه‍. ق)

يكى از دول صغيره مى باشد كه در نفوذ و قدرت، تالى دولت آل عثمان سابق الذكر بود.

در سال 700 ه‍. ق يك سال بعد از انقراض آل سلجوق روم سابق الذكر، در پايتخت ايشان، قونيه، از طرف قره مان بن نور صوفى تشكيل يافته و هشت تن از ايشان اسامى و تاريخ جلوسشان به شرح ذيل است:

1.

قره مان بن نور صوفى --- 700 ه‍. ق

2.

محمودبيگ بن قره مان --- در ظرف قرن 8 ه‍. ق

3.

يخشى بيگ بن محمود --- در ظرف قرن 8 ه‍. ق

4.

علاءالدين بن يخشى --- در ظرف قرن 8 ه‍. ق

5.

محمدبيگ بن علاءالدين --- 804 ه‍. ق

6.

ابراهيم بيگ بن محمد --- 819 ه‍. ق

7.

اسحاق بيگ بن ابراهيم --- 859 ه‍. ق

8.

احمدبيگ بن ابراهيم --- 860 تا 871 ه‍. ق

در سال 871 ه‍. ق آخرين ايشان، احمدبيگ، مقهور آل عثمان شد. حكومت و سلطنت ايشان انقراض يافته و ممالك ايشان ملحق به ممالك عثمانى گرديد. مخفى نماند كه نور صوفى، پدر قره مان، نخست ارمنى بود كه اخيراً اسلام آورده و اصول طريقت پيش گرفته است؛ به شرحى كه در كتب مربوطه نگارش داده اند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3645.

477 5051-5053. آل قزوينى

خانوادۀ بزرگ مشهورى است قزوينى الاصل كه در عراق و نجف و طويريج و حلّه و نواحى آنها ساكن، با علم و فضل و نبالت و جلالت و جود و سخاوت و عزّت و رفعت معروف، در تهذيب اخلاق طاق و با نشر علوم ادبيّۀ عربيّه در بلاد عراق، اهل علم را رهين منّت خودشان نموده اند. خانۀ ايشان همواره مجمع ادبا و فضلا و ارباب كمال بود. با مدح و تجليل و انعام و اكرام و ديگر تفقدات كريمانۀ خودشان بازار علم و ادب را رواج مى دادند.

نخستين كسى از اين خانواده كه از موطن اصلى خود، قزوين ايران، به نجف اشرف مهاجرت كرده، سيد احمد بن سيد محمد است. نسب شريفش با بيست وسه واسطه به جناب زيد بن امام سجّاد عليه السلام موصول، عالمى بوده فاضل جليل القدر. در نجف اقامت كرد. دختر سيد مرتضى طباطبايى را، كه خواهر سيد مهدى بحرالعلوم بوده، تزويج نمود. پنج فرزند سيد محمدعلى و سيد حسن و سيد حسين و سيد على و سيد باقر نام از وى به وجود آمدند كه همه شان از علماى اعلام بوده اند. پس از آنكه از تحصيلات علوم دينيّه فارغ و به مقام اجتهاد نائل گرديد، به زيارت حضرت رضا عليه السلام مشرّف شد و در مراجعت، محض صلۀ ارحام به قزوين رفت و هم به سال 1199 ه‍. ق در همان جا وفات يافت و محض تبرّك با روح پرفتوحش در همان جا دفن شد و جنازه را به مشاهد مقدسه نقل ندادند.

پسرش، سيد باقر كه خواهرزادۀ بحرالعلوم است، از اكابر علماى شيعه، عابد و زاهد، از تلامذۀ شيخ جعفر كاشف الغطا و خال مفضال خود و كرامات بسيارى بدو منسوب است. به جهت رؤيايى كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب ديده بوده، طاعون عمومى عراق را دو سال پيش از وقت خبر داده و هم متذكّر شد خودش نيز آخرين كسى خواهد بود كه مبتلاى آن مرض خواهد شد. خانوادۀ بحرالعلوم را دعاى حفظ از طاعون داد تا آنكه موقع حدوث طاعون با تمام قوت قلب در نجف نشسته و مشغول پرستارى بيماران و دفن و كفن ايشان باشند. همه روزه وقت صبح فيض ياب حرم مطهّر مرتضوى عليه السلام مى شد؛ سلام 478 مخفّفى داده، پس در ايوان حجرۀ متصل به درب شرقى صحن مقدس مى نشست و براى كسب اطّلاع از مردگان و تغسيل و تشييع

جنازه و دفن ايشان، جماعتى را موظّف مى نمود. هر دسته را پى كار موظفى خود گسيل مى داشت و خودش به همۀ ايشان نماز ميّت مى خواند. گاهى مى شد كه براى بيست يا سى نفر ميّت يك نماز خوانده و آنها را برمى داشتند و چندين جنازۀ ديگر حاضر مى كردند و در آن اوان روزى در حدود هزار نفر مى مردند. بدين روش بوده تا آنكه قريب به چهل هزار نفر مردند و خود سيد باقر نيز در محرم سال 1246 يا 1248 ه‍. ق عازم جنان گرديد و چنانچه خودش خبر داده بود، ديگر كسى بعد از او مبتلا به طاعون نشد و از تأليفات اوست:

1. حواشى كشف اللّثام؛ 2. الوجيزة فى الطّهارة والصّلوة و غيرها.

منابع: اطلاعات متفرقه.

5054. آل قفطان

از خانواده هاى قديمى نجف اشرف مى باشد كه با علم و فضل معروف بودند و علما و شعراى بسيارى از ايشان برآمده اند. كلمۀ «قفطان»، عجمى و نوعى از لباس است كه جدّ اين خانواده آن را مى پوشيده و به همين جهت، او را «ابوقفطان» مى گفتند و خانواده اش نيز به «آل قفطان» شهرت يافتند و رجوع به ابن قفطان، شيخ ابراهيم هم نمايند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 144.

5055. آل قنديل

از كلمات اعيان الشّيعة برمى آيد كه خانواده اى است در جبل عامل.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 260.

آل كاشف الغطاء --> كاشف الغطاء

5056. آل كبّه

يكى از خانواده هاى قديمى بغداد بوده است. لفظ «كبّه» (بر وزن غُصَّه) موافق آنچه از كلمات ابن حجر عسقلانى (متوفّى به سال 852 ه‍. ق) و ابوالفرج اصفهانى (متوفى به سال 356 ه‍. ق) و جاحظ (متوفى به سال 255 ه‍. ق) استظهار شده، از القاب قديمه مى باشد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 37.

آل محيى الدين --> آل ابى جامع

479 آل مدرار --> بنى مدرار

از دول صغيره بوده است.

آل مرداس --> بنى مرداس

از دول صغيره بوده است.

5057. آل مرعش يا مرعشيون

سلسلۀ جليله و خانوادۀ نبيله اى است منسوب به سيد على مرعش از احفاد حضرت امام سجّاد عليه السلام؛ چنانچه تحت عنوان مرعشى تذكّر داديم و رجوع بدانجا نمايند.

آل مروه --> آل ابى جامع

يكى از شعب آل ابى جامع است.

آل مرين --> بنى مرين

يكى از دول مغرب زمين است.

آل مزيد --> بنى مزيد

از دول حلّه مى باشد.

5058. آل مظفر

خانوادۀ علمى مشهورى است در نجف كه ادبا و شعرا و فضلاى بسيارى از ايشان به ظهور آمده و به مظفر بن احمد بن محمد بن على بن حسين بن محمد بن احمد بن مظفّر بن شيخ عطاءالله منتسب هستند. مظفّر مذكور از علماى اماميّه، در اصل حجازى، نشو و نمايش در نجف و اقامتش در بصره بوده و بعضى از اراضى و انهار آن سامان به نام وى منتسب مى باشند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 1، ص 431.

5059. آل مظفر (718-812 ه‍. ق)

يكى از دول صغيرۀ ايرانى مى باشد كه در سال 718 ه‍. ق از طرف امير مبارزالدين

محمد كه از امراى سلطان ابوسعيد، آخرين حكمران آل جلاير سابق الذكر بوده، در فارس و خراسان تأسيس يافته است. پنج تن از ايشان به شرح ذيل حكومت و سلطنت كرده، شيراز را پايتخت نموده، عراق و كرمان و آذربايجان را هم به حيطۀ تصرف آورده اند. اخيراً در اثر اختلاف كلمه، مقهور آل تيمور سابق الذكر شدند.

ممالك ايشان نيز ضميمۀ ممالك تيموريان شد و در 795 يا 812 ه‍. ق منقرض گرديده اند. حافظ شيرازى معروف هم در زمان ايشان بود. بعضى از مدايحى كه دربارۀ شاه شجاع فوق گفته، در ديوانش موجود است.

480 1. امير مبارزالدين بن مظفر --- 718 ه‍. ق

2.

شاه شجاع بن مبارزالدين --- 760 ه‍. ق

3.

سلطان زين العابدين بن شجاع --- 786 ه‍. ق

4.

شاه يحيى بن مظفر بن مبارزالدين --- 790 ه‍. ق

5.

شاه منصور بن مظفر بن مبارزالدين --- 790 ه‍. ق

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4315؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 129.

5060. آل موسى يا بنى موسى

در اصطلاح فقها و علماى رجال، عمار بن موسى ساباطى و دو برادرش، قيس و صباح و پسرش، اسحاق بن عمار، مى باشند كه همه شان فطحى مذهب و از اصحاب حضرات ائمّۀ اطهار عليهم السلام و يا بعضى از ايشان امامى است و شرح حال ايشان موكول به كتب مربوطه است.

5061. آل موسى

در اصطلاح تاريخى و ارباب سير كه اغلب به عبارت «بنى موسى» مذكور دارند، عبارت از محمد و احمد و حسن، پسران موسى بن شاكر، بوده و حيل بنى موسى هم بديشان منسوب و بدان شهرت دارند. ايشان در تحصيل علوم پيشينيان و كتب قديمه همّتى بسزا به كار برده، رنج ها كشيده و مردمانى براى پيدا كردن آنها به بلاد روم اعزام داشته اند. از نواحى دور و دراز مترجم ها آورده و عجايب فنون حكمت را، كه عمدۀ آنها موسيقى و نجوم و هندسه و حركات و حيل مى باشد، ياد گرفته اند و در فن حيل

كتاب عجيبى كه به نوشتۀ ابن خلّكان، يك مجلّد بوده و از كتب نفيسه و ممتّعه مى باشد، تأليف داده اند.

از جملۀ خدمات علمى ايشان، كه از خصايص آنان بوده و كسى در دورۀ مقدسۀ اسلامى بدان موفق نشده، مبرهن ساختن هشت هزار فرسخ بودن محيط كرۀ ارض است كه هر فرسخى سه ميل و مجموعاً بيست وچهار هزار ميل مى باشد؛ چنان كه بالفرض اگر سر طنابى را بر يك نقطۀ معينى از زمين نصب كرده و به دور زمينش بچرخانيم تا سر ديگر آن طناب از طرف ديگر زمين باز به همان نقطۀ معينه برسد، طول آن طناب به همان مقدار مذكور خواهد شد. اگرچه رياضيّين سلف اين عمل را پيش از اسلام معمول داشته 481 بوده اند، لكن در دورۀ اسلامى كسى پيرامون آن نگشته و فقط به تقليد سلف، هشت هزار بودن محيط زمين را مسلّم داشته و ثبت دفاتر مى نمودند و فقط اين سه برادر بودند كه آن را از قوه به فعل آورده و از حضيض تقليد به ذروۀ تحقيق نقل دادند.

مأمون عباسى، كه رغبتى وافر به علوم سلف داشته، بعد از استحضار به همين مسئله تصميم داد كه صحت و حقيقت آن را از روى برهان و بيّنه دريابد. بنى موسى را كه حكم قطعى به صحت مساحت مزبور مى دادند، موظف به اثبات برهانى آن نمود.

بنى موسى نيز جوياى صحراى وسيع مسطحى كه براى اين مرام ضرور بوده، شدند؛ بالاخره به معرفى جمعى، ارض سنجار را منظور نظر داشتند. بنى موسى نيز به همراهى جمعى از اهل خبره كه طرف وثوق مأمون بودند، به همان ارض سنجار رفتند و نخست مقدار ارتفاع قطب شمالى را در آن صحرا به واسطۀ اسطرلاب و آلات مربوطه محرز داشتند؛ پس ميخى در همان موضع در زمين نصب كرده و سر طنابى را بدان بسته و به طور استقامت كه اصلاً منحرف به چپ و راست نباشند، رو به شمال رفتند. طناب را نيز با خودشان برده و در هرجا كه آن طناب تمام مى شد، طناب ديگرى بر سر آن طناب اوّلى بسته و در ميخى ديگر استوار داشتند و به همين روش رو به شمال مى رفتند تا به موضعى رسيدند كه ارتفاع قطب شمالى يك درجه (سيصدوشصتم دورۀ فلكى) بيشتر از مقدار اوّلى بود. در همان جا توقف كردند و مجموع به هم پيوستۀ آن طناب ها را مساحت نمودند و مطابق شصت وشش ميل و دو ثلث ميلش دريافته و معلومشان گرديد كه مقدار مذكور نسبت به محيط زمين، مثل

نسبت يك درجۀ فلكى مى باشد به محيط فلك كه سيصدوشصتم است؛ پس اگر مقدار مذكور را به سيصدوشصت، كه عدد درجات محيط است، ضرب كنيم، بيست وچهار هزار ميل مى باشد كه هشت هزار فرسخ است؛ «كما لايخفى على المحاسب».

باز از همان جاى توقّف رو به جنوب به طرف نقطۀ اوّلى كه سر طناب و محل نصب ميخ اوّلى بوده، برگشتند. ارتفاع قطب را يك درجه كمتر از ارتفاع در نقطۀ توقّف دريافتند و هر دو عمل ذهاب از جنوب به شمال و عكس آن را مطابق همديگر ديدند و 482 صحت مرامشان محرز و محقق گرديد. نزد مأمون برگشتند و مطابقت نتيجۀ عمليات ايشان با عمليات پيشينيان كه ثبت دفاتر بوده، روشن گرديد. حسب الامر مأمونى يك مرتبه هم در ارض كوفه كه مثل ارض سنجار وسيع و شايستۀ اين عمل بود، همان رويه را تجديد كردند و نتيجه را مطابق عمل اوّلى دريافتند و صحت هشت هزار فرسخ (بيست وچهار هزار ميل) بودن محيط زمين كه مأمون در كتب سلف خوانده بود، محقّق و مبرهن گرديد.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 195؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 196.

آل مهلب --> بنى مهلب

5062. آل ميمون يا بنى ميمون

خانوادۀ شخصى ميمون نام از تابعين است كه پسرش، عبدالرحمان بن ميمون، از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بوده و هفت صد مسئله از آن حضرت روايت نموده است. همام بن عبدالرحمان، اسماعيل بن همام و بعضى ديگر، از افراد اين خانواده هستند و عموماً موكول به كتب رجاليّه است.

منابع: مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 146، ش 920 و ج 3، ص 304، ش 12916]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 197.

5063. آل نعيم ازدى

خانوادۀ بزرگى است در كوفه از اصحاب ائمّۀ اطهار عليهم السلام از ايشان عبدالرحمان بن نعيم ازدى، محمد و عبدالسلام و شديد يا سدير پسران عبدالرحمان، غنيمة دختر

عبدالرحمان، بكر پسر محمد مذكور، موسى و مثنى پسران عبدالسلام، جعفر پسر مثنى و شرح حالشان موكول به كتب رجاليّه مى باشد.

منابع: مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، [ج 3، خاتمه، ص 129]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 38.

• آل نعيم صحاف

در اصطلاح رجالى، اولاد نعيم صحاف است و عبارتند از: حسين و عبدالرحمان و على و محمد از محدّثين شيعه و موكول به كتب رجاليّه هستند.

منابع: مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأول، ص 148، ش 6428]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 198.

5064. آل نما يا بنى نما

طايفۀ بزرگى است در حلّه كه علما و فقها و محدّثين بسيارى از ايشان به ظهور آمده و بعضى از ايشان را به عنوان ابن نما تذكّر داديم.

483 5065. آل نوبخت

خانواده اى است معروف، از مواليان حضرت على و ائمّۀ اطهار عليهم السلام و بعضى از اجلاّى متكلّمين شيعه از ايشان به ظهور آمده و صاحب كتاب ياقوت، كه علاّمۀ حلّى شرحش كرده، از آن جمله مى باشد. جدّشان، نوبخت، نيز از عجم و زردشتى مذهب و منجّم ماهر بوده و اخيراً اسلام آورده است؛ به شرحى كه تحت عنوان نوبختى مشروحاً نگاشته شده و شرح حال اجمالى بعضى از افراد اين خانواده را نيز به همان عنوان تذكّر داده ايم.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 199.

آل وطاس --> بنى وطاس

دولتى است كوچك.

آل هاشم --> بنى هاشم

خانوادۀ جليلۀ هاشم بن عبدمناف و هم دو فقره دولتى است كوچك.

آل هرّ --> هرّ

5066. آل هيثم

خانواده اى است معروف در رى، از اكابر شيعه و از ايشان است محمد بن هيثم، احمد بن محمد بن هيثم، حسن بن احمد بن محمد بن هيثم. همين حسن در اواخر عمر در كوفه اقامت كرد. با نجاشى صاحب رجال (متوفى به سال 450 ه‍. ق) ملاقات نموده و كتاب ها دارد و شرح حالشان موكول به كتب رجاليّه است.

5067. آل ياسين

خانوادۀ جليلۀ نبيلۀ حضرت رسالت مأبى صلى الله عليه و آله است.

5068. آل يزداد

خانوادۀ قديمى است كه با علم و ادب و جاه و جلالت معروف مى باشد. از مشاهير ايشان ابوصالح عبدالله بن محمد يزداد است كه در سال 249 ه‍. ق وزير مستعين باللّه، دوازدهمين خليفۀ عباسى (248-252 ه‍. ق) بوده است.

منابع: اطلاعات متفرقه.

• آل يسار

در اصطلاح رجالى، فضيل بن يسار نهدى بصرى و دو پسرش، علا و قاسم و نوه اش، محمد بن قاسم، است كه همه شان از اصحاب ائمّۀ اطهار عليهم السلام و از محدّثين شيعه بوده و هريكى كتابى داشته و شرح حالشان موكول به كتب 484 رجاليّه است. خود فضيل از اصحاب اجماع، جلالت و فضيلت او مسلّم، اخبار بسيارى بلامعارض در مدح وى وارد و از اصحاب حضرت باقر عليه السلام و حضرت صادق عليه السلام بوده است.

5069-5071. آل يقطين

خانوادۀ قديم معروفى است در بغداد كه به يقطين (به فتح اوّل) بن موسى بغدادى، كه در اواخر بنى اميّه از اكابر دعاة دولت هاشميّه بوده، منتسب مى باشد. يقطين به همين جهت، مورد تعقيب مروان، آخرين خليفۀ اموى، شده و متوارى گرديد. زنش نيز با دو پسرش، عبيد و على، به مدينه فرار كردند تا در موقع ظهور دولت هاشميّه (بنى عباس) زن با دو پسر به بغداد مراجعت كردند و خود يقطين نيز ظاهر شد و با وجود تشيّع و

معتقد بودن به امامت آل ابى طالب، مشغول خدمتگزارى ابوالعباس سفّاح و ابوجعفر منصور گرديد، ولى اموال و اخماس و زكوات را مخفيانه به حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مى فرستاده است. اينك نزد منصور و مهدى سعايت شد، ولى خداوند عالم كيد و شرّ ايشان را از وى دفع نمود و سه سال بعد از پسرش، على، در سال 185 ه‍. ق در بغداد وفات يافت. به نام «على» و «عبيد» و «يعقوب» و «خزيمه» چهار پسر داشت كه سه آخرى از اصحاب حضرت امام موسى بن جعفر عليه السلام، بلكه يعقوب از اصحاب حضرت رضا عليه السلام نيز بوده است و شرح حال ايشان را موكول به كتب رجاليّه مى داريم.

على بن يقطين به سال 124 ه‍. ق در كوفه متولد و در بغداد ساكن و هم در آنجا در سال 180 يا بنابر اصح 182 ه‍. ق به رحمت ايزدى نائل آمد و محمد بن هارون، كه وليعهد بوده، به جنازه اش نماز خواند.

او نيز مانند پدرش از اكابر شيعه، به امامت آل ابوطالب معتقد، بسيار جليل القدر و عظيم المنزله، از ثقات اصحاب حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام بوده و اخبار بسيارى از آن حضرت روايت نموده و به فيض حضور مبارك حضرت صادق عليه السلام نيز موفق و فقط يك حديث از آن بزرگوار روايت مى نمايد. اخبار بسيارى مشعر بر جلالت او و راضى بودن حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام از 485 وى و ضامن بهشت بودن آن حضرت براى او وارد و با وجود اين، رويّۀ مذكور پدرش يقطين را معمول داشته و در ظاهر مشغول خدمتگزارى هارون الرشيد و بسيار معزّز و محترم بوده است.

در روضة الواعظين و كشف الغمّه و بعضى از ديگر كتب معتمده نقل كرده اند كه وقتى هارون محض اكرام و احترام على بن يقطين، چند فقره لباس فاخر با يك جبّۀ خزى شاهانه بدو بخشيد، او نيز همۀ آنها را با بعضى از اموال ديگر كه از خمس و غيره به قرار سنوات سابقه تهيه كرده بوده، انفاذ حضور مبارك حضرت امام موسى عليه السلام نمود.

آن حضرت نيز تمامى آنها را قبول و تنها جبّۀ خزى را توسط حامل به خود على برگردانيد و پيغامش داد كه آن را نگه دارد كه به زودى محل حاجت و ضرورت خواهد شد. على متردّد شد و سبب قضيه را ندانست، لكن حسب الامر امام مفترض الطّاعۀ خود آن جبّه را توى ظرف مخصوصى كه براى عطريات تهيه اش مى كنند، عيناً حفظ نمود تا بعد از چند روزى به غلام خود متغيّر شده و از خدمات موظفى اش منفصل گردانيد. آن غلام نيز كه قبلاً از تشيّع مالك خود، على و ارسال

استمرارى اموال به حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام و بالخصوص از ارسال خز مذكور و ديگر اسرار على اطّلاع كامل داشته، نزد هارون سعايت كرده و او را از تمامى مراتب مستحضر گردانيد. غضب شديد هارون را مستولى شده و تصميم گرفت كه در صورت صدق قضيه، على را به قتل رساند. اينك امر به احضار على داد و به مجّرد حضور، چگونگى خز را استفسار نمود. گفت: «يا اميرالمؤمنين! الان توى ظرف عطرى سربه مهر مى باشد. اغلب هر صبح و شام آن را باز مى كنم. از راه تبرّك بدان جبّه نگاه كرده و بوسه اش مى دهم و باز به محل و حرز خود برمى گردانم».

اينك هارون امر به احضار فورى اش داد. على نيز يكى از خدّام خود را دستور داد كه به خانه اش برود؛ كليد اوطاق معينى را از كنيزك بگيرد؛ در اوطاق و قفل صندوقى را كه در آنجاست، باز كند و آن ظرف مخصوص را كه توى صندوق است، حاضر نمايد.

آن خادم نيز موافق دستور، همان ظرف را كه سربه مهر هم بوده، فوراً پيش هارون آورد. به امر او بازش كرد؛ پس همين كه 486 هارون جبّۀ خزى را توى ظرف عطر تاشده و توأم با عطرياتش ديد، آن نايرۀ غضب خاموش شد و على را با انعام مهمّ ديگرى مفتخر و به عودت دادن خز امر كرد و گفت: «ديگر سعايت هيچ كس را دربارۀ تو باور نخواهم داشت». آن غلام سعايت كننده را نيز محكوم به هزار تازيانه نمود و او در حدود پانصد تازيانه اش كه زدند، مرده و به كيفر سعايت و نميمۀ خود رسيد و صدق و سرّ كلام حقايق انتظام حجّة الاكبر حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام به ظهور پيوست.

منابع: كتب رجاليه؛ اطلاعات متفرقه.

ختامه مسك

هزاران سپاس بى پايان كه به تأييدات خداوندى اين تأليف ناچيز نگارنده به اسم سامى حضرت امام موسى بن جعفر - عليه و على آبائه الطيبين و ابنائه الطاهرين افضل الصلوات و اكمل التحيات - به پايان رسيد.

لا اسئلكم عليه اجرا الا الاصلاح ما استطعتم

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

4

حُكْمُ المَنِيَّةِ فىٖ البَرِيَّةِ جٰارٍ *** مٰا هٰذِهِ الدُّنْيٰا بِدٰارِ قَرٰارٍ

بَيْنٰا يُرىٰ الانْسٰانُ فٖيهٰا مُخْبِراً *** حَتّٰى يُرىٰ خَبَراً مِنَ الاَخْبٰارِ

ساعت هشت صبح روز دوشنبه شانزدهم فروردين ماه سال 1333 ه‍. ش بود كه ستارۀ درخشنده و تابناكى در آسمان تقوا و فضيلت افول كرد و نور آن، كه قريب هفتادوهفت سال در عالم ملكوتى علم و معرفت جلوه گر بود، الى الابد از چشم ها ناپديد گرديد.

نگون شد ز چرخ هنر اخترى *** فروشد به چاه عدم گوهرى

تاريخ مزبور مطابق بود با اوّل شعبان المعظم سال 1373 ه‍. ق كه مؤلّف جليل القدر اين كتاب از اين دار فانى پرمصائب به سراى جاودانى شتافت و پس از مدّت ها تحمّل رنج و زحمت، با نفسى مطمئنّ و قلبى سليم، راضياً و مرضيّاً نداى «ارجعى» را اجابت كرد و به قول ابن يمين، از اين جهان پرآشوب:

مصحف به كف و چشم به ره روى به دوست *** با پيك اجل خنده زنان بيرون شد

رَحْمَةَ اللّٰهِ عَلَيْهِ رَحْمَةً واسِعَةً‌.

تأسّفم نسبت به اين ضايعۀ جبران ناپذير و تأثّرم از اين فقدان اسفناك تنها از اين جهت نيست كه پدرى دانشمند و عالى قدر را از دست داده و گوهر گران بها و بى نظيرى گم كرده ام كه در فراق او تا عمر دارم، ماتم زده و عزادارم، زيرا اجل مقدّر است و مرگ حتمى. هركس و هر چيز در هر مقام و رتبه اى كه باشد، به حكم (كُلُّ شَيْ‌ءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ‌) (قصص، 8(8) ناچار بايد منازل حيات و مراحل كمال را به پيمايد و به قول ابوالعلاء معرّى، از دار اعمال، به دار شقوه يا رشاد منتقل گردد:

رأيت الدهر مختلفا يدور *** فلا حزن يدوم و لا سرور

5 و شَيّدت الملوكُ بها قصورا *** فما بقي الملوك و لا القصور

بلكه بيشتر تأسف و تأثرم مانند هر علاقه مند ديگرى از لحاظ عمومى و كلّى موضوع است كه مادر روزگار به زادن اين قبيل فرزندان فداكار كمتر اقبال مى كند؛ خاصّه در اين محيط كه بازار علم و دانش بى رونق است و متاع تقوا و فضيلت را خريدار كم. اگر مردانى پيدا شوند كه با هزاران رنج و مشقت، با فقر مادّى و زجر معنوى و با عدم تشويق و نبودن وسايل لازم و كافى با نفس خود جهاد كنند و تمام ناملايمات را نديده گرفته و قدمى در راه دانش و فضيلت بردارند، بايد سينۀ خود را سپر تيرهاى طعن و ملامت سازند؛ حملات ناجوانمردانۀ يك عدّه حسود خودخواه را تحمّل نمايند؛ تمام آنها را به جاى تقدير و تشويق از يك عدّه مردم دون پرور هواپرست بپذيرند و بالاخره آن قدر بكوشند و زجر برند و رياضت كشند و خون دل خورند تا بتوانند در بيابان سنگلاخ و ناهموار زندگى به شوق مقصود، قدم هايى بردارند و با وجود سرزنش هاى خار مغيلان به كعبۀ مقصود برسند و در صحيفۀ روزگار، اثرى از خود به يادگار گذارند.

فقيد سعيد - اعلى اللّه مقامه - از امثال عاليۀ اين حقيقت و از مصاديق بارزۀ اين نوع فداكارى بود. با اينكه به اقتضاى نسبت ابوّت و بنوّت از سنين اوّليّۀ عمرم مشمول عنايات و توجهات و تعليم و تربيت ايشان بوده ام و علاوه بر حقوق پدرى، حق استادى به گردنم دارند، باز هر اندازه در آثار قلمى و مؤلفات حضرت معظم له - روّح اللّه روحه - دقيق تر مى شوم، ايمانم قوى تر مى گردد و در برابر بزرگى روح و علوّ همت و زحمات شبانه روزى آن فاضل جليل القدر سر تعظيم و تكريم فرود مى آورم.

آن بزرگ مرد جهان دانش و فضيلت بدون اينكه نظر مادّى يا غرض دنيوى يا عشق جاه و مقام و خودنمايى و خودفروشى داشته باشد، از اوان جوانى به تأليف و تصنيف و ابقاى آثار و تحصيل حيات جاويدان، خالصاً و مخلصاً عشق و علاقۀ مفرط نشان مى داد و سائق او در اين باب فقط يك نوع انجذاب نفسانى، شوق معنوى و روحانى دور از هر نوع 6 شوائب و مقاصد بى ارزش دنيوى بود و از دوست به جز دوست تمنّايى نداشت و پيوسته به ما توصيه مى فرمود كه:

بگذار به گيتى اثرى زآنكه در آفاق *** تا چشم به هم برزنى از ما اثرى نيست

مؤلفات آن مرحوم: گرچه مؤلّفات و آثار قلمى مرحوم مبرور، در مقدمۀ اين كتاب مندرج است، باز تذكر آنها را در ضمن علاوه كردن بعضى مشخصات لازم بى فايده نمى داند:

1.

حياض الزّلائل فى رياض المسائل (در رجب سال 1324 ه‍. ق يعنى در 28 سالگى تأليف آن را تمام كرده است. اين كتاب اولين تأليف آن مرحوم و به زبان عربى، در شرح كتاب طهارت از رياض معروف به شرح كبير سيد على طباطبايى و به قطع وزيرى بزرگ در 428 صفحه مى باشد و هنوز طبع نشده است).

2.

غاية المنى فى تحقيق الكنى (در شعبان سال 1331 ه‍. ق تأليف آن تمام شده است.

اين كتاب، كه شايد دومين تأليف وى باشد، به زبان عربى و در بيان كنيه هاى مستعمله در غير انسان در زبان عرب بوده و هنوز به طبع نرسيده است).

3.

قاموس المعارف (تأليف آن در ربيع الثانى سال 1345 ه‍. ق در شش جلد به قطع وزيرى بزرگ طى 4007 صفحه خاتمه يافته است. اين كتاب به زبان فارسى بوده و حاوى چهل وپنج هزار لغت عصرى معمولى و شاهكار مؤلفات آن مرحوم است كه علاوه بر استيفاى لغات فارسى، اكثر لغات عربى و پاره اى از لغات بيگانه را هم، كه معمول فارسى زبانان عصر حاضر مى باشد، داراست و بلكه شرح اجمالى از عقايد و مذاهب مختلفه و اكثر اصطلاحات دينى و فنون متنوعۀ نجومى و رياضى و عروضى و تاريخى و غير آنها را هم مشتمل مى باشد كه متأسفانه تاكنون وسايل طبع آن فراهم نگرديده است و در اوّل آن كتاب رسالۀ مستقلى در دستور زبان فارسى نگارش داده اند كه جا دارد مستقلاً چاپ و مورد استفاده قرار گيرد كه اين رساله نيز به قطع وزيرى بزرگ در 183 صفحه مى باشد).

4.

فرهنگ نوبهار (در لغت فارسى به فارسى حاوى زياده بر نوزده هزار لغت كه در سال 1348 ه‍. ق در تبريز طى دو مجلّد چاپ سربى شده است).

7 5. فرهنگ بهارستان (در مترادفات زبان فارسى كه به اسلوب سرّ الادب ثعالبى نسبت به زبان عربى است و در شعبان 1348 ه‍. ق در تبريز چاپ شده است).

6.

الدّرّ الثّمين او ديوان المعصومين (در اشعار و كلمات منظومۀ منسوبه به حضرات معصومين عليهم السلام كه جلد دوم آن در تبريز چاپ سنگى شده و در رشتۀ خود بى سابقه است).

7.

كفاية المحصّلين فى تبصرة فى احكام الدّين (در شرح مزجى تبصرۀ علامۀ حلّى به عربى در دو مجلّد كه جلد اوّلش از طهارت تا احياء موات در تبريز چاپ سنگى شده است).

8.

نثر اللا لى در شرح نظم اللا لى (در تجويد كه شرح نظم اللا لى معروف

مير ابوالقاسم، قارى عهد شاه عباس ثانى صفوى، است. اين كتاب به فارسى و خطّى آن 172 صفحه به قطع وزيرى بوده و تأليف آن در سال 1363 ه‍. ق تمام شده است و اخيراً به خط جناب آقاى ميرزا طاهر خوش نويس نوشته شده و فعلاً با مراقبت و توجهات استاد معظم و پدر روحانى ام آقاى ميرزا عبدالوهاب شعارى - دامت افاضاته - تحت طبع است).(1)

9.

فرهنگ نگارستان (در لغت فارسى به فارسى طى پنج مجلّد به قطع وزيرى بزرگ، داراى قريب پنجاه وپنج هزار لغت مفرد و مركب كه جمعاً 3315 صفحه مى باشد و در محرم سال 1359 ه‍. ق تأليف آن خاتمه يافته و هنوز توفيق طبع اين كتاب مفيد و نفيس حاصل نشده است).

10.

امثال و حكم تركى آذربايجانى (كه به زبان تركى آذربايجانى است و به قطع وزيرى بزرگ در 307 صفحه مى باشد كه هنوز چاپ نشده و نواقصى دارد).

11.

ريحانة الادب فى تراجم المعروفين بالكنية او اللّقب (كه همين كتاب حاضر است و همچنان كه در مقدمۀ آن درج شده، شامل شرح حال اجمالى اكثر علما و فقها و فلاسفه و حكما و اطبا و عرفا و شعرا و ادبا و بعضى از اهل حديث و اصحاب ائمّۀ هدى عليهم السلام كه معروف به كنيه يا لقب هستند و به جهت تكثير فايده، بعضى از مذاهب مصطلحه در علم رجال نيز با اشارۀ اجمالى به عقايد ايشان مانند اسماعيليّه و فطحيّه و نظاير آنها در 8 محل ترتيبى خود نگارش داده شده و همچنين برخى از عناوين جامعۀ متداوله در آن فن، كه كنايه از چند تن از رجال و اكابر است، مثل اركان و اوتاد و مشايخ و اصحاب اجماع و مانند آنها نوشته شده است).

تأليف اين كتاب در سال 1364 ه‍. ق - مطابق 1324 ه‍. ش - شروع شده و تا حين وفات مؤلف مرحوم ادامه داشته است. متأسفانه قبل از اينكه موفق بشوند مستدركى كه آرزو داشتند و وعده داده بودند براى آن مرقوم دارند، اجل مقدّر فرارسيده و بين ايشان و آمالشان فاصله شد. عدۀ كسانى كه در اين كتاب ترجمه حال آنان نوشته شده، جمعاً 4624 نفرند كه اگر شرح قبايل و خانواده هاى مصدّر به «آل» و «بنى» را هم، كه 225 فقره است، علاوه كنيم، به 4849 شماره بالغ مى گردد.


1) . چاپ اين كتاب در ذى الحجۀ سال 1378 ه‍. ق به اتمام رسيده و 129 صفحه مى باشد. (مؤلف)

اين كتاب از چندين جهت كم نظير، بلكه در نوع خود بى نظير است؛ از لحاظ فارسى بودن، چاپ شدن عكس ها و خطوطى كه در دسترس مؤلف بوده، به عناوين متعدّد نوشته شدن بعضى از اكابر، رعايت ترتيب حروف كامل حتى در مؤلفات صاحبان ترجمه، قيد محلّ بعضى از نسخه هاى خطّى چاپ نخورده و درج مدارك خصوصى هر شرح حالى در ذيل آن كه مؤلف مرحوم اين مزايا را در مقدمه يا خاتمه بعضى از مجلّدات آن به تفصيل بيان فرموده اند.

اجمالاً بايد گفت ريحان ظريفى كه مؤلف جليل القدرِ اين كتاب به عالم علم و دانش اهدا فرموده، تا جهان هست، عطرفشانى خواهد كرد و از نكهت آن فضاى روزگار عنبرآگين خواهد بود و همان طور كه به قرار مندرجات مجله فرهنگ ايران زمين در مدت كوتاهى مورد استفاده اكثر اهل تحقيق و تاريخ قرار گرفته، در آينده نيز كهنه و منسوخ نخواهد شد و پيوسته مورد استفادۀ محققين و مراجعين خواهد بود.

و مجموعة فيها علوم كثيرة *** تقرّ بما فيها عيونُ الافاضل

ألذّ من النعمىٰ و احلىٰ من المُنىٰ *** و احسنُ من وجهِ الحبيب المواصل

اين كتاب مشتمل بر پنج باب و يك خاتمه است: باب اول شامل شرح حال معروفين به لقب و نسب بوده و چهار باب ديگر نيز در ترجمۀ حال معروفين به كنيه و مصدّرين به الفاظ 9 «اب»، «ابن»، «ام»، «بنت» به ترتيب مى باشد. پايان و خاتمه هم شامل دو فصل و عبارت است از شرح و بيان خانواده ها و قبايل مصدّر به لفظ «بنى» و «آل».

باب اول (القاب) طى چهار مجلّد اوّلى و تمامى باب دوم (مصدّرين به لفظ «اب») و يك قسمت از باب سوم (از مصدّرين به لفظ «ابن» تا آخر «ابن سينا») نيز طى جلد پنجم در زمان حيات مؤلف مرحوم قدس سره به طبع رسيده است.(1)اينك براى اداى يك قسمت از فرايض وجدانى خود كه در پيشگاه مقدّس روح باجلالت آن مرحوم دارم و براى انجام تكليفى كه شايد در برابر علاقه مندان و تهيه كنندگان مجلّدات اوّلى اين كتاب داشته باشم، با تأييدات خداوند متعال يادداشت هاى مربوطه را جمع آورى و مرتب و منظم كرده و به طبع و نشر جلد ششم، كه مشتمل است بر بقيۀ باب سوم و تمامى باب چهارم و پنجم (مصدّرين به لفظ «ابن»، «ام»، «بنت») و يك خاتمه


1) . در چاپ حاضر ريحانة الادب (هفت جلدى) بخش هاى مذكور شامل شش جلد اول و بخشى از جلدهفت مى شود. (عليرضا سبحانى)

اقدام مى كنم و از خوانندگان گرامى و عزيز اين كتاب پاداشى نمى خواهم، جز اينكه اگر در ترتيب و نظم يادداشت ها سهو و نسيانى شده و اشتباهى روى داده، با نظر اغماض بنگرند و مؤلّف بزرگوار مرحوم را با دعاى خير و طلب مغفرت ياد كنند كه به قول مرحوم پروين اعتصامى:

صاحب آن همه گفتار امروز *** سائل فاتحه و ياسين است

اينكه تقاضاى دعاى خير و طلب آمرزش كردم، براى اين است كه آن مرحوم، چنان كه قبلاً اشاره شد، از اين همه زحمات شبانه روزى طاقت فرسا و مواجهه با هزاران مشكلات در شرايط نامساعد زمان، هوس جاه و مقام و آرزوى مال و منال نداشت؛ نمى خواست نتيجۀ زحمات و حاصل مجاهدات خود را اتّصالاً به روى مردم بكشد؛ مقام و منصبى تحصيل كند؛ حتى توقّع شنيدن «دوتا بارك اللّه و سه تا آفرين» را نيز از هيچ كس و هيچ مقامى نداشت؛ يك عمر با مناعت طبع و عزّت نفس و سربلندى و سرفرازى زندگى كرد و در دوازده سال آخر عمرش با وجود فراهم بودن همه نوع وسايل آسايش، در حجره اى از مدرسۀ 10 سپهسالار قديم تهران منزوى شد و به كفاف قناعت كرده و با حداقل وسايل از لحاظ كمّ و كيف زندگى نمود و به حال صاحبان مقامات ظاهرى و ثروت غبطه هم نكرد.

همتى بلند و عزمى راسخ و نظرى وسيع و روحى بزرگ و زبانى شاكر و قلبى راضى داشت. بر موانع و مشكلات غلبه مى كرد. جامع معقول و منقول و داراى ذوق عرفان بود. در غالب علوم زمان خود از هيئت و نجوم و فلسفه و رياضيّات و تاريخ و جغرافى و معانى و بيان و بديع و ديگر علوم ادبى فارسى و عربى مطالعات و تحصيلات كافى داشت و در اكثر اين علوم، حواشى و تعليقاتى دارد كه ضمن تأليفات وى ذكر نشده است. از هر درى كه سخن گفته مى شد، چون دريا موج مى زد. بحر ذخّارى بود مملوّ از درر و گوهرهاى گران بهاى علوم و معارف متنوعه.

با وجود مراتب فضل و كمال، بسيار متواضع و فروتن و مؤدّب بود؛ حتى با اولاد و زيردستان خود نيز با نهايت ادب رفتار مى كرد. ميل آنان را بر ميل و ارادۀ خويش ترجيح مى داد. به دانشمندان و ارباب فضيلت احترام فراوان مى كرد. داراى سعۀ صدر و حضور ذهن و طبعى كريم و دست ودل باز و عاشق محبت و تقوا و دانش بود؛ هرجا صحبت علمى مى شد، همه چيز را فراموش مى كرد. در برابر شدايد و ناملايمات، از

صابرين و در مقابل نعمت، از شاكرين بود. در مدت عمرش هيچ گاه از وضع و قسمت و تقدير شكايتى از وى شنيده نشد و درست مصداق اين كلام حكيم دانشمند جليل القدر، مولانا سبزوارى، بود:

و بَهْجة بما قضى اللّه رضا *** و ذوالرضا بما قضىٰ ما اعترضا

عن عارف عمّر سبعين سنه *** إن لم يَقل رأسا لأشيا كائنه

يا ليتَ لم تقع و لا لما ارتفع *** مما هو المرغوب ليته وقع

در اينجا بى مناسبت نيست از مقالۀ شيوايى كه دانشمند محترم و فاضل ارجمند، جناب آقاى سيد محمدعلى روضاتى - دامت افاضاته - در روزنامۀ چهل ستون اصفهان به مناسبت وفات آن مرحوم درج فرموده اند، ضمن سپاسگزارى از اين عاطفه عالى ايشان، جملاتى را عيناً نقل كنم: «اوايل سال 1328 بود كه آگهى انتشار جلد اوّل و دوم كتابى نفيس به نام 11 ريحانة الادب در شرح حال معروفين به كنيه و لقب و نسب در شمارۀ 8-9 سال پنجم مجلۀ يادگار با تعريف و توصيفى بليغ از مؤلف بزرگوار آن مشاهده شد.

اين جانب بلافاصله نسخ آن را تهيه كرده، پس از مطالعۀ اجمالى با اعجابى تمام بى نهايت خوشحال شدم. ازآن رو كه چنين كتابى با آن همه مزايا و شرح و بسط و خصوصيات براى كمتر كسى فراهم آمده و عمرى طويل و حوصلۀ فوق العاده بايد تا با خون دل مطالب عالى و متفرقات نفيسى در مثل ريحانة الادب گرد آورده و به چاپ رسانيد. دو سه ماهى گذشت. به تهران رفتم و از فرط ارادت غايبانه كه به مؤلف ريحانة الادب پيدا كرده بودم، به سراغ او رفته و در يكى از حجره هاى مدرسۀ قديمۀ سپهسالار (محل سكونت آن مرحوم در تهران) به خدمتش رسيده و مدرس تبريزى را فوق آنچه تصور كرده بودم، يافتم. ملكات و صفات عالى و نيكوى آن مرد بزرگ به قدرى مرا جذب نموده بود كه غالب ايّام توقفم در تهران به خدمتش مى رسيدم....

صرف نظر از همه جهات كمالى و مقامات علمى كه براى وى فراهم شده بود، تواضع و فروتنى بى نظيرى كه نسبت به علما و فضلا در مرحوم مدرّس يافتم، در كمتر كسى ديده ام و حقاً بزرگ مردى فوق العاده بود. تمام اوقاتى كه در تهران به سر مى برد، غير از ساعات ضرورت به كارهاى علمى مى پرداخت.... در هريك از رشته هاى دانش داراى فضلى جلى و براعتى آشكار بود و از هر مقوله كه سخن به ميان مى آمد، حديث طويلى مى راند و اين بنده مواقعى كه در محضرش مى بودم، از فنون فقه و اصول و

حديث و فلسفه و تاريخ و درايه و تراجم و ادبيات عربى و فارسى و تركى تكلم مى كرد و به خوبى نتيجۀ زحماتى كه در اصناف مختلف علوم و كمالات ظاهرى و باطنى تحمل كرده بود، آشكار مى نمود و مورد تعجب و شگفتى مستمع واقع مى شد...» و در كتاب علماء معاصرين چنين مى نويسد: «عالم بارع جامع، ما من علم من العلوم الا و قد حل فى اعماقه و ما من فن من الفنون الا و قد شرب من عذبه و زعاقه....

كتبش حقاً از نفايس سفاين علماء عصر و ذخاير افاضل عالم به شمار مى آيد. در علم معقول و منقول و ادب بهرۀ كامل و نصيب وافر دارد و امروز در حلّ مشكلات و معضلات مسائل هيئت و حساب از عظماء علماء عصر معدود مى گردد الى آخر».

12 چون اگر سعادتى در اين جهان تصور شود، و لو به طور نسبى فقط در رضا به قضا و تسليم شدن به مقدّرات و اظهار وجد و شعف و تشكّر از خداوند منّان در هر حال و مقام است، بدين جهت به ضرس قاطع و با كمال اطمينان مى توانم بگويم كه آن مرحوم سعادتمند بود. «عاش سعيدا و مات حميدا». تنها هدفى كه در زندگى داشت و در راه وصول به آن شب و روز آرام نمى گرفت، همانا درس و بحث و افاده و استفاده و مطالعۀ كتاب و تأليف و تصنيف بود. همان اندازه كه به زندگى مادى و عادى بى اعتنايى نشان مى داد، نسبت به اين قسمت ولع و حرص فراوان داشت. شب ها مرتباً وقت سحر و قبل از طلوع صبح بيدار مى شد. پس از اداى نوافل و فريضۀ صبح با پشتكار عجيب كم نظيرى به مطالعه مى پرداخت و براى اينكه از تأليف و مطالعه بازنماند، باب معاشرت و رفت وآمد را حتى الامكان به روى خود بسته بود. جز در مواقع ضرورت از منزل و حجره بيرون نمى رفت. چه بسا در همان حجرۀ نيمه تاريك روزها را به شب مى آورد و شب ها را به روز مى پيوست و كسى از حال او و او از حال كسى خبردار نمى شد.

كسانى كه در طريق تأليف و تصنيف قدم برداشته اند، بهتر واقفند كه سالكان اين سبيل پرمشقّت چه مشكلات و موانعى در سر راه دارند و عاشقان گوهر مقصود كه در درياى رياضت غوطه ورند، با چه امواج بى كرانى مواجه هستند و راه بردن به سرمنزل عنقا به صرف ادّعا و آرزو ميسر نيست، بلكه قطع اين مرحله را با مرغ سليمان بايد كرد و در طىّ منازل كمال و گذشتن از وادى هاى سير و ارتقا و جهاد به نفس، از ره بينى و رهبرى او هدايت طلبيد و در ظلمات حيرت براى راه يافتن به آب حيات جاودانى

از خضر طريقت همّت خواست.

آرى، ايراث اثرات علمى و معنوى و ارتقا به مقام خدمتگزارى و طيران در آسمان بشريّت واقعى، با خور و خواب و خوش گذرانى و استفادۀ مادى و عيش و نوش و هوسرانى و تبعيّت از منطق شهوت منافات دارد، بلكه همّتى مردانه مى خواهد و عزمى راسخ و فتورناپذير توأم با شب زنده دارى ها و فداكارى ها و پشت پا زدن به لذّات فانى و ترك شهوات نفسانى 13 و گذشتن از تمنّيات دنيوى.

به هوس راست نيايد به تمنّى نشود *** اندرين راه بسى خون جگر بايد خورد

واقعاً راست گفته اند:

هركه سخن با سخنى ضم كند *** قطره اى از خون جگر كم كند

به قول بيهقى، «مرد آنگاه داند كه نبشتن گيرد» و به گفتۀ بعضى از اهل قلم، از صد كلمه معلومات، يكى را نمى توان نوشت و از صد نوشته يكى را نمى توان به چاپ داد و منتشر نمود.

عجب تر اينكه علاوه بر جمع و تأليف و تهيۀ مآخذ و منابع چاپى و خطى و عكس و خطّ قدما، كه با نبودن وسايل لازم در تهران خود از مشكلات است، تمامى كارهاى منزل و امور مربوطه به چاپ را از تهيۀ مسودّه و پاك نويس و كليشه و تصحيح و تطبيق و مقابله و مرتب كردن اوراق چاپ شده و غيرها شخصاً انجام مى داد و حتى الامكان در احتياجات شخصى جزئاً و كلاً از كسى استمداد نمى كرد. يكى از اسباب سعادت ظاهرى شان هم صحّت و استقامت مزاج بود كه كمتر مريض مى شد و باصره و سامعه و ديگر قواى جسمانى تا آخرين روزهاى حيات در اطاعت و اختيار او بودند. اتلاف وقت را گناه عظيم مى شمرد و عدم استفاده از آن را خسارت جبران ناپذير مى پنداشت و با اينكه مرض اخير آن مرحوم مرض قلبى تشخيص داده شد و از مطالعه ممنوع بود، از راه ديگرى به بحث و تحقيق مى پرداخت و آنى بيكار نبود تا جان خود را هم پروانه وار فداى شمع فروزان دانش و معرفت نمود. آنچه از خود به ارث گذاشت، يك دنيا نام نيك و افتخار بود و آنچه با خود برد، توشۀ تقوا و عمل صالح. اَفٰاضَ اللّٰهُ عَلَيْهِ شَآبيٖبَ الغُفْرانِ‌. بالاخره كسى كه تاريخ حيات بزرگان را مى نوشت، مقدر شد كه بعد از اين، خود جزو تاريخ قرار گيرد و ديگران براى وى تاريخ حيات نويسند. آرى، اين است حقيقت ناگوار و چنين است راه و رسم روزگار.

لا زلتَ تكتبُ في التاريخ مجتهدا *** حتى رأيتُك فى التاريخ مكتوبا

14 متأسفانه قلم نگارنده از تحرير فضايل و كمالات و مراتب فضلى و اخلاقى و صفاى باطن و صحت عمل و استغناى طبع و سادگى و آزادگى و وارستگى از قيد و تكلف و انداختن پرده هاى عجب و پندار و انزجار شديد از تظاهر، بالاخره از بيان لطايف و اسرار و حقايق و معنوياتى كه در زواياى روح آن مرحوم مخفى و مكنون بود، عاجز است.

نمى دانم با چه بيانى عشر معشار آنچه را كه ديده ام و فعلاً در عالم خيال و تصور دارم، ادا كنم؛ زيرا همان اندازه كه شرح وقايع زندگى و سوانح حياتى شخصى از تاريخ تولد و وفات و تحصيلات و امثال اينها آسان است، بيان طرز تفكر و ملكات نفسانى و خصوصيّات اخلاقى و اوصاف اختصاصى و معنويّات و روحيّات و نظاير آنها دشوار قريب به محال است. آن بهتر كه به عجز خويش مقرّ باشم و به قصور خود معترف؛ از اين مقوله بگذرم و از روح پاك و بزرگ والد بزرگوارم از قصور در انجام وظيفۀ خطير خود پوزش طلبم.

من چه گويم يك رگم هشيار نيست *** شرح آن يارى كه او را يار نيست

شرح اين هجران و اين خون جگر *** اين زمان بگذار تا وقت دگر

تولد و وفات: چنان كه اشاره شد، تولد آن مرحوم در سال 1296 ه‍. ق و وفاتش به سال 1373 ه‍. ق هر دو در تبريز و مدت عمرش در حدود 77 سال بود. آقاى محمد مدرس، برادر ارجمند راقم سطور و فرزند صاحب ترجمه، قطعه اى سروده و در بيت آخر آن مادّه تاريخى براى تولد و وفات ذكر كرده است كه چند بيت از آن قطعه را به همين مناسبت مى نگارد:

سحرگاه تيرى پريد از كمانى *** تنى زو تبه شد، رها گشت جانى

تنى تا نگردد تبه، طاير جان *** كجا مى تواند شدن آسمانى‌؟

به فصل بهاران كه ديده است يا رب *** وزد در چمنزار، باد خزانى‌؟

اگرچند او رفت و از درد وارست *** رها شد ز شور و شر دار فانى

ولكن ز بار غم هجر رويش *** دوتا شد خدنگ قدم چون كمانى

15 گلى بود بشكفت و روزى بيفسرد *** و يا بين اين جمع بُد ميهمانى

به هرحال هر آنچه بُد، رفت و ليكن *** به دل ماند اين حسرتم جاودانى

كه در طىّ دوران عمرش نكردم *** بدان سان كه باشد ره ميزبانى

ازين حسرت افسرده بودم كه ناگه *** به گوشم چنين گفت هاتف نهانى

«مدرس نمرده است هرگز» نميرد *** «كه ماندست آثار وى جاودانى»

جملۀ «مدرّس نمرده است هرگز»، كه با حساب ابجدى 1296 مى باشد، تاريخ تولّد و جملۀ «كه ماندست آثار وى جاودانى» كه با حساب مزبور 1373 است، تاريخ وفات مى باشد؛ به هرحال، از طرف وجوه طبقات اهالى با نهايت تجليل و احترام تشييع و در طوبائيّۀ تبريز به خاك سپرده شد و اين قطعه در سنگ مزار آن مرحوم مبرور نبشته گرديد:

ان الذي صنع الجميل مخلد *** لا سيّما فى العلم والعرفان

و اذا انقضتْ ايام مدةِ عمرهِ *** فجميلُ صنعِ المرء عمر ثان

بنا به اظهار استاد بزرگوار، علاّمۀ حجّت، آقاى ميرزا محمدعلى قاضى طباطبايى - مدّظله العالى - كه آن مرحوم در حال حيات، نسبت به ايشان نهايت علاقه را داشتند و فضايل اخلاقى و كمالات معنوى معظم له را پيوسته مى ستودند، قطعۀ مرقوم را فاضل ارجمند حجت الاسلام آقاى ميرزا محمد خليلى - دامت افاضاته - صاحب كتاب معجم الادباء الاطبّاء مقيم نجف اشرف، كه علاوه بر مراتب علمى داراى طبعى وقّاد نيز مى باشند، هنگامى كه يكى از مجلّدات ريحانة الادب در محفلى از افاضل به دستشان رسيده، بالبداهه سروده اند. «جزاه اللّه خيرا و للّه در قائل» (توضيحاً مى نگارد كه جنازۀ آن مرحوم حسب الوصيّت پس از مدتى به بلدۀ طيّبۀ قم نقل شد و در مقبرۀ شيخان دفن گرديد).

آرى، آن مرحوم و امثال ايشان در واقع نمرده اند و نخواهند مرد. اگرچه جسدشان زير خاك تيره مدفون است، ولى روحشان در اعلى عليّين با ارواح پاكان و بزرگان محشور بوده و به واسطۀ آثار قلمى دينى و علمى خودشان در اين جهان درفشانى مى كنند؛ با 16 گل هايى كه تربيت داده اند، تا روزگار هست، مشام جان ها را معطّر مى سازند و مى گويند:

تلك آثارنا تَدلّ علينا *** فانظروا بعدنا الى الآثار

تحصيلات آن مرحوم: در موضوع تحصيلات آن مرحوم عين عباراتى را كه در جلد سوم اين كتاب به شمارۀ 774 ذيل عنوان مدرّس، محمدعلى بن محمدطاهر به قلم خود

ايشان مرقوم شده، نقل مى نمايد:(1)«مدرّس، محمدعلى بن محمدطاهر بن نادر محمد بن محمدطاهر تبريزى، معروف به «مدرّس» نگارندۀ اين اوراق، ادبيّات عربيّه و مقدمات معموله متداوله و كتب متعارفۀ فقهى و اصولى و قسمتى از رياضيّات را در مدرسۀ طالبيّۀ تبريز خوانده و در خلال اين احوال مقدارى كافى از معقول را هم نزد آقاى ميرزا على لنكرانى از افاخم تلامذۀ يگانه فيلاسوف اسلامى، ميرزا ابوالحسن جلوۀ سابق الذكر، كه در معقول نابغۀ عصر بوده، خوانده و اخيراً در حوزۀ درس استدلالى فقهى و اصولى علاّمۀ محقّق مدقّق، فقيه اهل بيت عليهم السلام، آقاى حاجى ميرزا ابوالحسن مجتهد، معروف به «انگجى» و افضل المحقّقين و اكمل المدقّقين، آقاى آقا ميرزا صادق مجتهد تبريزى - قدّس سرّهما - كه هر دو از مراجع تقليد احكام دينيّه بوده اند، حاضر و براى تهذيب قواعد متقنه و قوانين مبرهنۀ احكام دينيّه و تنقيح ضوابط و مدارك آنها مساعى جميله به كار برده و در طرايق و مسالك آنها تفرّج ها كرده و از بحار انوار آنها زواهر جواهر و غرر و درر التقاط نموده و از هريك از حدايق و روضات و رياض آنها ميوه ها چيده و دامن ها پر از گل هاى رنگارنگ نموده و به اقتضاى شوق فطرى كه در ايراث اثر علمى داشتم، باب مراوده را به روى خودم مسدود و با فضل غيرمتناهى الهى به تأليف آغاز كردم و من باب (وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ‌) (ضحى، 1(1) مشايخ خود را نيز تذكر مى دهد:

مشايخ اجازۀ اجتهادى اين احقر مولانا العلامة الاجل الاعظم السّيّد السّند والحبر المعتمد، آقاى سيد محمّد حجّت - دام ظلّه العالى - كنز الشّرف والاصاله و ينبوع الفضل والنّباله و قطب دايرة التحقيق، السّيّد صدرالدّين الصدر - مدّظلّه السّامى - وحيد العصر و فريد الدّهر، آقاى آقا ميرزا محمدعلى مجتهد شاه آبادى تهرانى 17 - طاب رمسه - و بعضى از اجلاّى ديگر بوده و مشايخ اجازۀ روايتى نيز علاوه بر ايشان، عبارت از فيلاسوف نامى اسلامى، علاّمۀ ثانى، آقاى سيد محمدعلى هبة الدين شهرستانى - دامت فيوضاته - علاّمۀ متبحّر متتبّع شهير، آقاى شيخ آقابزرگ تهرانى مقيم نجف الاشرف - دامت افاضاته - مى باشند».

تقريظات بالنسبه زيادى از طرف آقايان مجتهدين طراز اوّل و مراجع تقليد و علما و


1) . در چاپ حاضر: جلد 5، صفحه 25-28، شماره 2827.

فضلا و دانشمندان براى اين كتاب و مؤلّفات ديگر آن مرحوم مرقوم شده و اجازات اجتهادى و روايتى متعددى نيز از طرف طبقات مزبور در حق آن مرحوم عالى قدر صادر گرديده است كه خود ايشان در حال حيات، شايد به جهت عدم حمل بر تظاهر و خودستايى با كثرت حجب و تواضع مفرطى كه از خصايص عاليۀ آن بزرگ مرد بود يا ملاحظات ديگر به طبع و نشر و اشاعۀ آنها راغب نشده اند. حتى با اينكه اين بنده غالباً در محضرشان بودم و از هر درى سخنى به ميان مى آمد، از اين تقريظات و اجازات تفوّهى نفرموده اند و اشاره اى هم نكرده اند، ولى نگارنده كه بعد از وفات ايشان به اسناد و مرقومات مذكور برخوردم، براى طبع آنها مانعى نمى دانم، بلكه چون يقين حاصل است كه به مرور زمان، اصول آنها از بين خواهد رفت و به ملاحظات ديگرى كه ذكر آنها زايد است، نشر يك قسمت از آنها را لازم مى شمارم و حتى انسب چنان به نظر رسيد كه براى بعضى از آنها كه ممكن بود، كليشه تهيه گردد؛ اما متأسفانه تهيۀ كليشۀ چند فقره از آنها به جهت بزرگ تر بودن قطر كاغذ از قطع كتاب يا كم رنگ بودن مركب و علل فنى ديگر ممكن نشد. اينك به طبع آنها با حروف سربى اقدام مى گردد.

توضيحاً مى نگارد: غير از تقريظات و اجازاتى كه ذيلاً به چاپ آنها اقدام مى شود، اجازات و تقريظات ديگرى نيز از طرف حضرات مجتهدين عظام و دانشمندان عالى مقام، از قبيل آقاى سيد ابوالحسن اصفهانى و آقاى حاج شيخ عبدالكريم يزدى - اعلى اللّه مقامهما - و ديگران صادر شده است كه احترازاً از اطناب، از نشر آنها صرف نظر مى شود.

18 تقريظى است كه سيد سند و حبر معتمد مولانا الاجل، آقاى سيد محمد حجت - اعلى اللّه مقامه - براى كتاب ريحانة الادب مرقوم فرموده اند و شرح حال ايشان به عنوان حجت، سيد محمد آمده است:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه رب العالمين والصلوة والسلام على خير خلقه محمد و آله الطيبين الطاهرين و بعد، مجموعۀ نفيسى كه در معروفين به كنى و القاب ملحوظ گرديده و اثر قيم و تأليف مفيد و جامع متتبّع شهير و بحّاث خبير و نقّاد بصير، ثقة الاسلام و سند الاعلام، حضرت آقاى آميرزا محمدعلى خيابانى تبريزى، است - ادام اللّه ايام افاضاته - كه الحق در جمع آورى موضوع هاى پراكندۀ آن زحمت هاى بسيار متحمل گرديده و در فراهم آوردن لآلى منثوره آن رنج هاى بى شمار كشيده اند و البته بر اهل اطلاع و بصيرت پوشيده نيست كه احياى نام و آثار علماى اعلام لازم و اين گونه تأليفات از طرفى آثار علماى ابرار را احيا نموده و از طرف ديگر جامعه اسلامى را بسيار فايده مى بخشد و راه را بر طالبان تراجم سهل و آسان مى گرداند. از خداوند متعال - جلّت آلائه - تأييدات علاّمۀ مؤلف را در تأليف و تصنيف كتب مفيده مسئلت مى نمايم. انه قريب مجيب والسلام على اخواننا المؤمنين و رحمة اللّه و بركاته.

الاحقر محمد الحسينى الكوه كمرى

محل مهر شريف محمد بن على الحسينى

اجازۀ اجتهادى و تقريظى است كه مولانا الاجل، آقاى حجت مرقوم - رفع اللّه درجاته - نسبت به سه فقره از تأليفات صاحب ترجمه، يعنى كتاب هاى كفاية المحصّلين و ديوان المعصومين و ريحانة الادب، مرقوم فرموده اند:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه رب العالمين و افضل صلواته على سيد رسله محمد و آله المعصومين و بعد، 19 فقد قرت عينى بملاحظة جملة من مؤلفات الفاضل الكامل، عمدة المحقّقين و زبدة المدقّقين، صاحب المراتب العلية العلمية والعملية و حاوى المكارم الصورية والمعنوية الآميرزا محمدعلى التبريزى الخيابانى - دامت بركاته - و قد رأيتها مشحونة بغرر الفوائد و درر الفرائد، حاوية للنكات اللطيفة والدقائق الشريفة حقيقة بالتقديس والتقدير و لاينبئك مثل خبير ككتاب كفاية المحصّلين فى شرح تبصرة المتعلّمين و وجدت اسمه مطابقاً للمسمى و مصداقاً لقولهم، الاسماء تنزل من السماء و متكفلا للادلة الاستنباطية والدقائق العلمية الاستدلالية، وافيا بشرح مراد المصنف، حاكيا عن جلالة قدر المؤلف، منبئا عن بلوغه المراتب العالية من العلم والمقامات السامية من الفضل و فوزه غاية المقصد والمراد و ارتقائه من حضيض التقليد الى اوج الاجتهاد و كتاب التحفة المهدوية و ديوان المعصومين - عليهم آلاف التحية - و هو كتاب عجيب فى فنه نفيس فى شأنه جامع للنكات الادبية الدقيقة و للفوائد البديعة الانيقة و تحفة لطيفة للحضرة العلية و كتاب ريحانة الادب فى تراجم المعروفين بالكنى او اللّقب محى لذكر العلماء الاعيان مع متروكية هذا الفن الشريف فى هذا الزمان؛ فجزى اللّه مؤلفه عن الاسلام و اهله خير الجزاء.

كتبه الاحقر محمد الحسينى الكوه كمرى

محل خاتم شريف مزبور

اجازۀ روايتى است از طرف حضرت معظم له طاب رمسه:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمد للّه الذى بالعلم رفع اقدار العلماء حتى جعلهم ورثة الانبيا و فضّل مدادهم على دماء الشهدا و افضل صلواته و تحياته على اشرف رسله و اهل بيته الاصفياء النجباء و بعد، فقد استجاز منى فى الرواية و نقل احاديث اهل بيت العصمة و معادن العلم والحكمة، جناب العالم العامل والفاضل الكامل، ابوالفواضل والفضائل، قرة عين الفضل والكمال و غرة جبين العلم والافضال، صاحب المقامات العلمية والعملية و حاوى المكارم الصورية والمعنوية، الاديب الاريب الالمعى اللوزعى، الآميرزا محمدعلى التبريزى الخيابانى - دامت بركاته - و قد 20 وجدته اهل للاجابة و حريا لقضاء الحاجة، فاجزت له ان يروى عنى جميع ما صحت لى روايته من جميع روايات اصحابنا الامامية عن مشايخى العظام و اساتيدى الكرام كل خلف عن سلف الى ان ينتهى الى الائمة المعصومين - صلوات اللّه عليهم اجمعين - بطرق كثيرة واسعة مذكورة فى محلها لايسع الورقة لبسطها و اشير الى بعضها تيمنا. منها و هو اقربها و اعليها و اغليها ما اروى عن السيد السند السيد ابى تراب الخونسارى رحمه الله عن عمى المحقق، السيد حسين الكوه كمرى، عن شيخه شريف العلماء و ساير مشايخه الكثيرين عن السيد الجليل، صاحب الرياض (ح) و عن الشيخ الجليل، الشيخ عبدالله المامقانى عن والده الزاهد و جمع آخر عن عمى المحقق و عن الشيخ الفاضل، الشيخ حسن اللنكرانى و جمع آخر عن الفاضل الشرابيانى عن عمى المحقق (ح) و عن جمع كثير بواسطة او واسطين عن الشيخ المحقق الانصارى عن شيخه شريف العلماء والمحقق النراقى عن صاحب الرياض بطرقه المعروفة و منها عن شيخى و استادى و من عليه فى العلوم استنادى شيخ الشريعة الاصفهانى عن السيد محمدباقر القزوينى والشيخ محمدحسين الكاظمى والآميرزا محمدهاشم الچهارسوقى و غيرهم بطرقهم المعروفة و منها عن السيد السند المعتمد، السيد حسن العاملى الكاظمى، بطرقه

المذكورة فى عيون الرجال المتحده مع طرق المحدث النورى المذكورة فى المستدرك و اروى ايضاً عن المحدث النورى بطرق. فله ان يروى عنى بهذه الطرق و غيرها جميع روايات اصحابنا و جميع مؤلفاتهم فى جميع فنون الاسلام بل روايات اهل السنة والجماعة و مؤلفاتهم مما لى اليه طريق و اوصيه بما اوصانى بمشايخى من الاحتياط والورع والتقوى فى تمام الحالات و اسئله ان لاينسانى عن الدعوات الصالحات فى الحياة والممات كما لاانساه، انشاء اللّه تعالى.

فى شهر رجب الخير 1360، الاحقر محمد الحسينى الكوه كمرى

محل مهر شريف مزبور

21 تقريظى است كه حضرت استاد علامه حجة الاسلام آقاى محيى الدين مامقانى - مدظله العالى - مقيم نجف اشرف براى كتاب ريحانة الادب مرقوم فرموده اند:

شكر و تقدير صدر من النجف الاشرف فى 21 جمادى الاولى 1371

بسم اللّه الرحمن الرحيم و به نستعين

شكر المنعم احدى الغرائز السامية والخصال الشريفة العاليه والصفات الحميدة الراقية الّتى اودعها اللّه فى نفوس نبلاء البشر و مزجها بطينتهم ثم ظهرت فى طباعهم و عاداتهم فى حياتهم الاجتماعية. فمن الناس فئة اهتمت فى تنميتها وسعت فى تغذيتها حتى صارت لهم خلقاً ثابتاً و وساماً تتحلى بها فى الحياة و خلة تعرف بها بين الاقران و هناك رهط من الناس اهملها و اعرض عنها و استهون بها و استرخصها حتى خمد نورها فى نفسه و انطفأ ضوءها من قلبه، فنزل لفقدها الى حضيض مصاف الانعام (بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً) (فرقان، 4(4) و هبط الى منحدر هوة الحيوان والحشرات، اذ عدم الى الشرف دليلا.

.... اذا اندفعت اندفاعا نفسيا لايشوبه سوى حب الفضيلة و لايخامره الا اداء الواجب الدينى ان ارفع الى سماحة العلامة النحرير والمحقق الثبت القدير، حضرت حجة الاسلام والمسلمين الميرزا محمدعلى (المدرس) التبريزى - ادام اللّه ايامه - و نفع الامة بمعلوماته بعض ما يكنه ضميرى و ينطوى عليه مكنونى من الشكر والتقدير والتعظيم والتبجيل لما اسدى للامة من الخدمات الجليلة والاعمال الجبارة النفيسة الّتى لايبتغى من ورائها سوى تثقيف امته و اداء فرض عمله و فضيلته.

فلقد خدم بتلك المصنفات الممتعة الّتى صنفها فى مختلف العلوم من الفقه واللغة والتاريخ عالمى العلم والادب خدمة تذكر فتشكر. و كيف لاوكل تلك الآثار الخالدة قد اصبحت فى طليعة المؤلفات الّتى حازت السبق فى ميدان المؤلفات الاخرى، فلا غرابة من مثل علامتنا الشهير اذا ما اتحف الجامعة الاسلامية بجوهرته اليتيمة الاخرى و درته الثمينة المسماة ريحانة الادب او الكنى و الالقاب و هو ذلك الفرد من رجالنا

المجاهدين 22 المخلصين والعلماء البارزين الذين كرسوا جل حياتهم لخدمة الدين و صرفوا همتهم فى تثقيف امة سيد المرسلين و ثابروا على ذلك بقدم راسخ و قلب مطمئنّ و جنان رابض لاتزلزل همّته العواصف و لاتثنى عزمه القواصف و لاتأخذه فى سبيل اداء واجبه الدّينى لومة لائم كل ذلك تفانيا فى سبيل العلم و انقيادا لاوامر الشرع و طلباً لمرضاة اللّه فاليك ايها الحبر الجليل والعلامة الشهير قلباً مليئاً بالشكر والتقدير لاعمالك الصالحه و اتعابك المشكورة و اليك ايّها المجاهد فى سبيل اللّه اعرض شعورى لاياديك البيضاء و آثارك الخالده. فاقبل يا صاحب الفضل تقريظى و اصفح عن قصورى اذا ماكبا جواد براعتى عن اداء اخلاصى و اجعلنى من مخلصيك والمعجبين بك لازلت مؤيدا منصورا و موفقا لبث انوار العلم و معالم الدين مقرونة اتعابك بالفوز و صنيعك بالفلاح و دم لنا و للامة جمعاء و قد انشد و نظم هذين البيتين الطبيب النطاسى خالنا، الميرزا محمد الخليلى، صاحب كتاب معجم الادباء الاطباء، تقدير الاعمال علامتنا الجليل:

ان الذي صنع الجميل مخلد *** لاسيّما فى العلم والعرفان

و اذا انقضتْ ايام مدةِ عمرهِ *** فجميلُ صنعِ المرء عمر ثان

حرره الفانى محيى الدين المامقانى

محل مهر عبده محيى الدين

اجازۀ روايتى است كه حبر جليل و علامۀ شهير، آقاى سيد هبة الدين شهرستانى - ادام اللّه ايام افاضاته - مرقوم داشته اند و شرح حال ايشان به عنوان هبة الدين، سيد محمدعلى آمده است:

بسم اللّه الرحمن الرحيم

مقبول الحمد للّه على متواتر نعمائه و مسلسل الشكر على المستفيض من آلائه و صلاة مرفوعة غيرمقطوعة على المرسل رحمة للعالمين والمجمع على فضله الذى لا ريب فيه و فضل كتابه الّذى لا باطل يأتيه و لا شك يعتريه محمد صلى الله عليه و آله و آله الثّقاة دعاة الحق و هداة الحقيقة المصلحين لرواية السّعادة المنشودة للخليقة والمصححين لاسانيدها فى كل شريعة و طريقة.

23 اما بعد، فلما كانت الاجازة والاستجازة فى الرواية من شعب علم الدراية و من سنن السلف الصالح من علمائنا المحدّثين و فقهائنا المحقّقين سئلنى (بناء عليه) شيخنا الاجل الافضل، انموزج عصابتنا البحاثه فى العصر الاول، حضرة العالم الفاضل والمحدث المحقق الكامل، صفوة المؤلفين الاماثل ولينا الصفى الروحانى المولى محمدعلى التبريزى الخيابانى - حياه اللّه و حباه بنيل الرغائب والامانى - ان احرّر له اجازة ما رويته و تحملته عن شيوخى الكرام بجملة اسانيدهم الى ائمة اهل البيت النّبوى - عليه و عليهم افضل السلام - فاستخرت اللّه سبحانه و اجزته ان يروى عنى جميع ذلك عنهم جميعا و اخص بالذكر خمسة منهم - قدّس اللّه ارواحهم - اولهم، الشيخ الشهيد السعيد الالهى محمدباقر بن محمدمحسن بن سراج الدين الاصطهباناتى الشيرازى المقتول سنة 1325 هجريه عن مشايخه المشاهير - عطّر اللّه مراقدهم الطّيّبة - و هم:

المولى على المقدس الرازى نجل الطبيب المشهور ميرزا خليل الطهرانى والسيد ميرزا محمدهاشم چارسوئى الخونسارى الاصفهانى والسيد محمدمهدى القزوينى الحلى المتوفّى سنة 1300 ه‍. ق والشيخ محمد التقى المشهور بآغا نجفى الاصفهانى

والشّيخ محمدتقى بن حسينعلى الحائرى المعروف بالفاضل الهروى و ثانيهم مولانا الزعيم و ابن عمنا الكريم، الامير السيد محمد الطهرانى، المعروف بآية اللّه الطباطبائى، عن مشايخه المشاهير و هم جماعة نخصّ بالذكر منهم والده، السيد صادق الطهرانى، عن ابيه، السيد مهدى الهمدانى ابن الامير السيد على الكبير و ثالثهم سيدنا الحسن ابن الهادى الكاظمى المعروف بالصدر من آل شرف الدين مؤلف كتاب الشّيعة و فنون الاسلام عن مشايخه العظام - نور اللّه ضرايحهم - كالشيخ ملا على المقدس الطهرانى والسيد ميرزا محمدهاشم الخونسارى السابق ذكرهما الشريف و رابعهم الفقيه البارع الورع السيد اسماعيل الصدر نزيل سامراء والحائر الحسينى و نجل العلامة المشهور السيد صدرالدين العاملى الاصفهانى و قد اجازنى فى الرواية شفاها و اجازنى فى الاجتهاد والفتوى كتبا من دون تسمية شيوخه الكرام و خامسهم المحقق العظيم والفقيه الحكيم، شيخنا المولى محمدكاظم المعروف بآية اللّه 24 الخراسانى - روّح اللّه روحه و نوّر ضريحه - مجيزا فى الرواية عن شيخه، السيد مهدى القزوينى الحلّى الانف ذكره المنيف.

و كما اجزت للشيخ المشار الى اسمه الشريف ان يروى عنى المرويات اجزته ان يروى عنى المقروات والمسموعات و مؤلفاتى فى شتّى العلوم والّتى نشر اسمائها عدة من اوليائنا الاصفياء كالسيد محمدمهدى العلوى السبزوارى والشيخ سراج الواعظين الانصارى فى مقدمة اسلام و هيئت و غيرهما من محبى العلماء الاخيار و محمى الآثار.

خادم العلم والدين هبة الدين الحسينى الشهير بالشهرستانى

غرة محرم 1359 - محل خاتم شريف

25 اجازۀ اجتهادى است كه از طرف حضرت آية اللّه العظمى سيد صدرالدين صدر - اعلى اللّه مقامه - صادر شده است كه فقيهى بودند اصولى محدث رجالى محقق عميق النظر و شرح حال ايشان به عنوان صدرالدين صدر قيد گرديده است:

الصورة

G02

اجازه اجتهاد سيد صدرالدين صدر به مؤلف (190)

26 اجازۀ روايتى است كه از طرف حضرت قدوة الفقهاء والمجتهدين آقاى سيد محسن حكيم بن سيد مهدى طباطبايى صادر شده است. حضرت معظم له از فحول و متبحرين علماى اماميۀ عرب عصر حاضر و از بزرگ ترين زعما و فقها و از اكابر مراجع تقليد اثناعشريه مى باشند:

الصورة

G03

اجازه روايت سيد محسن حكيم به مؤلف (191)

27 اجازۀ اجتهادى و روايتى است كه از طرف حضرت علامۀ نحرير جامع المعقول والمنقول، شيخ محمدحسين كاشف الغطاء - رفع اللّه درجاته و روح روحه - صادر گرديده است كه از بزرگان متتبعين علماى اماميه و از عدول و ثقات فقهاى اثناعشريه بوده و شرح حال ايشان به عنوان كاشف الغطاء، شيخ محمدحسين آمده است:

الصورة

G04

اجازه اجتهاد محمدحسين كاشف الغطاء به مؤلف (192)

28 تقريظى است كه از طرف حبر جليل، شيخ محمدحسين كاشف الغطاء سابق الذكر - انار اللّه برهانه - نسبت به تأليفات مؤلف مرحوم مرقوم شده است:

الصورة

G05

تقريظ شيخ محمدحسين كاشف الغطاء بر تأليفات مؤلف (193)

29 اجازۀ اجتهادى و روايتى است كه از طرف علامۀ نحرير فقيه الحكما و حكيم الفقها، ميرزا عبدالحسين رشتى قدس سره مرقوم شده است. ايشان عالمى بودند جامع و جليل القدر كه در زمان خود مدتى رياست حوزۀ علميۀ نجف الاشرف را داشتند و ضمن همين مقدمه به شرح حال وى اشاره شده است:

الصورة

G06

اجازه اجتهاد ميرزا عبدالحسين رشتى به مؤلف (194)

30 اجازۀ اجتهادى و روايتى است كه از طرف قدوة المحققين والمجتهدين جامع معقول و منقول و از اكابر علماى اماميۀ عصر، حضرت آية اللّه ميرزا محمدعلى شاه آبادى - نور اللّه مضجعه - صادر شده است. معظم له حاضر بودند كه اخيراً به رحمت ايزدى پيوستند:

الصورة

G07

31

الصورة

G08

اجازه اجتهاد ميرزا محمدعلى شاه آبادى به مؤلف (195)

32 مؤلف مرحوم - طاب رمسه - در حال حيات، شرح حال مشايخ روايتى و اجتهادى خودشان را در اين كتاب مرقوم فرموده اند، ولى متأسفانه ترجمۀ حال دو نفر از ايشان، يعنى آية اللّه العظمى آقاى سيد محسن حكيم - مدّظلّه العالى - و قدوة الفقهاء والمجتهدين، مرحوم شيخ عبدالحسين رشتى - اعلى اللّه مقامه - را ننوشته اند و مسلماً اگر توفيق نوشتن مستدركى را كه وعده داده بودند، پيدا مى كردند، اين نقيصه را رفع مى نمودند، ولى افسوس كوس رحلت زده شد و اجل مقدّر فرارسيد. راقم اين سطور لازم مى داند تيمّناً و استطراداً و براى اينكه ترجمۀ حال تمامى مشايخ اجتهادى و روايتى آن مرحوم نوشته شود، در اين قسمت اشارتى بكند:

• حكيم، آقاى سيد محسن (قرن 14 ه‍. ق)

الصورة

G09

سيدمحسن حكيم (196)

بن سيد مهدى طباطبايى، معروف به «حكيم»، از فحول و متبحّرين علماى اماميّۀ معاصر و از بزرگ ترين زعما و فقها و از اكابر مراجع تقليد مى باشد. وى فقيهى است اصولى رجالى و حوزۀ تدريسش 33 مهم ترين حوزه هاى علمى نجف. گويند كه در بيانات علمى، رويّۀ مخصوصى اتخاذ كرده مبنى بر ايجاز و اجتناب از حشو و زوايد.

خانواده اش نيز از معروف ترين خانواده هاى نجف اشرف و به «آل حكيم» معروف و عدۀ زيادى از افاضل و علما از اين خانواده نشئت كرده اند. صاحب ترجمه از آخوند خراسانى و آقا ضياء عراقى و حاجى ميرزا حسين نايينى و شيخ على آل صاحب الجواهر و سيد ابوتراب خوانسارى استفاده اصول و فقه و علم رجال كرده است و فعلاً مرجع تقليد عموم شيعيان افغانستان و بسيارى از شيعيان عراق و سوريه و لبنان و جمعى وافر از بلاد ديگر مى باشد و از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ رياض المسائل؛ 2. حاشيۀ كفايۀ آخوند خراسانى (در دو مجلد)؛ 3. حاشيۀ

مكاسب شيخ مرتضى انصارى؛ 4. شرح تبصرۀ علامۀ حلى؛ 5. شرح نافع محقق؛ 6. مستمسك العروة الوثقى (كه شرح عروۀ سيد محمدكاظم يزدى است) و غير اينها.

معظم له در تاريخ نگارش اين مختصر در قيد حيات هستند. متع اللّه المسلمين بطول بقائه.

• رشتى، شيخ عبدالحسين (قرن 14 ه‍. ق)

الصورة

G10

شيخ عبدالحسين رشتى (197)

بن شيخ عيسى بن شيخ يوسف، رشتى، در كربلا متولّد و در نجف ساكن بوده است.

وى از اكابر علماى اماميّۀ معاصر و فقيهى بوده اصولى حكيم متكلّم معقولى منقولى، كثيرالتتبّع و وسيع الاطّلاع. بيشتر به حال تجرّد و انزوا زندگى مى كرده است.

از حاجى ميرزا محمدحسن آشتيانى، شيخ على نورى، سيد شهاب الدين نيريزى شيرازى، آخوند خراسانى، شريعت اصفهانى، سيد محمدكاظم يزدى درس خوانده و از تأليفات اوست:

1. البيان فى ما استفيد من القرآن (در تفسير)؛ 2. تعليقات جواهر الكلام؛ 3. تعليقات رسائل شيخ مرتضى انصارى؛ 4. تعليقات شرح شمسيّه؛ 5. تعليقات شرح مطالع؛ 6. تعليقات مطول؛ 7. تعليقات مكاسب شيخ مذكور؛ 8 تا 11. رساله اى در هريك از بدا و غيبت و نسخ و وضع؛ 12. شرح مزجى كفاية الاصول آخوند خراسانى 34 (بر هر دو جلدش) و غير اينها.

صاحب ترجمه شعر خوب نيز مى گفته است.

در خاتمه از درگاه حضر احديت - جل جلاله و عم نواله - مسئلت مى نمايد كه آن مرحوم را قرين رحمت و غريق آمرزش و مغفرت فرماياد؛ روحش را مسرور و قبرش را پر از نور كناد؛ با دوستان خود از بزرگان علم و دين محشور گرداناد؛ از فيضان شآبيب غفران و كرم دريغ نداراد؛ بازار علم و دانش و معرفت و متاع تقوا و پرهيزكارى و فضيلت را رواج دهاد؛ نهال ملكات فاضله و اخلاق كريمه را بارور و سايه گستر گرداناد؛ كشور ايران را در پناه حمايت و ظل عنايت خود نگه داراد و ما را به راه راست و صراط مستقيم هدايت فرماياد. بمنه و جوده و كرمه و احسانه.

و يرحم اللّه عبداً قال آمينا

تبريز، 17 اسفندماه 1333 ه‍. ش

على اصغر مدّرس

فهرست منابع

1.

آذر بيگدلى، لطفعلى بن آقاخان، آتشكده.

2.

آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة.

3.

آل محبوب، جعفر بن باقر، ماضى النجف و حاضرها.

4.

آلوسى، محمود شكرى، بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب.

5.

آيتى، عبدالحسين، تاريخ يزد.

6.

ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه.

7.

ابن العربى، محمد بن عبداللّٰه، احكام القرآن.

8.

ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه.

9.

ابن خلكان، وفيات الاعيان.

10.

ابن شاكر كتبى، فوات الوفيات.

11.

ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب.

12.

ابن طاووس، على، مهج الدعوات.

13.

ابن طيفور، احمد بن ابى طاهر، بلاغات النساء.

14.

ابن فوطى، عبدالرزاق بن احمد، الحوادث الواقعة والتجارب النافعة فى المأة السابعة.

15.

ابن قتيبه، المعارف.

16.

ابن قفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء).

17.

ابن الكربلايى، حسين، روضات الجنات.

18.

ابن نديم، الفهرست.

19.

ابوالفرج اصفهانى، على بن حسين، الاغانى.

20.

اربلى، على بن عيسى، كشف الغمه.

21.

اردكانى، محمدباقر، جامع الشواهد.

22.

استرآبادى، محمد بن على، منهج المقال فى تحقيق احوال الرجال.

23.

اشكورى، ابوالقاسم، بغية الطالب.

24.

اصفهانى، ميرزا طاهر، گنج شايگان.

25.

اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، درر التيجان فى تاريخ بنى اشكان.

26.

-----، خيرات حسان.

27.

-----، مآثر و آثار.

28.

-----، مرآت البلدان، تحقيق هاشم محدث و عبدالحسين نوايى، تهران: دانشگاه تهران، 1367 ش.

29.

-----، مطلع الشمس.

30.

افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء.

31.

افندى، فهيم، سفينة الشعراء.

32.

امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة.

33.

امينى، محمدهادى، معجم الرجال فكر والادب.

34.

انطاكى، داوود بن حسن، تزيين الاسواق.

35.

ايرانى، عبدالمحمد، پيدايش خط و خطاطان.

36.

باباطاهر همدانى، ديوان اشعار.

37.

بروجردى، حسين بن رضا، المستطرفات.

38.

-----، نخبة المقال.

39.

بلاغى، محمدجواد، آلاء الرحمن فى تفسير القرآن.

40.

بهوپالى، محمدعلى حسن خان، صبح گلشن.

41.

بيروتى، بشير يموت، شاعرات العرب.

42.

تبريزى، محمد بن صالح، اوقيانوس.

43.

تبريزى، محمدحسين بن خلف، برهان قاطع.

44.

تفرشى، مصطفى بن حسين، نقد الرجال.

45.

تنكابنى، محمد، قصص العلماء.

46.

ثعالبى، عبدالملك، يتيمة الدهر فى محاسن اهل العصر.

47.

ثقة الاسلام، على بن موسى، ايضاح الانباء فى تعيين مولد خاتم الانبياء و مقتل سيدالشهداء.

48.

جاپلقى، محمدشفيع، روضة البهيّة.

49.

جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة.

50.

جزرى، ابن اثير، المرصّع.

51.

حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون.

52.

حسنى حسينى، محمدرضا، تاريخ اولاد الاطهار.

53.

حسينى تفرشى، ميرمصطفى، نقد الرجال.

54.

حسينى سنبهلى، ميرحسين دوست، تذكرۀ حسينى.

55.

حشرى تبريزى، محمدامين، تاريخ حشرى.

56.

-----، روضة الاطهار.

57.

خزرجى (انصارى)، احمد بن عبداللّه، خلاصة تذهيب الكمال فى اسماء الرّجال.

58.

خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام.

59.

خليلى، محمدعلى، دايرة المعارف اسلامى.

60.

خواندمير، غياث الدين، دستور الوزراء.

61.

خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات فى احول العلماء والسادات.

62.

خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعه فى تراجم مشاهير مجتهدى الشيعه.

63.

خويى، ابراهيم، الدرة النجفيه.

64.

-----، ملخص المقال فى تحقيق احوال الرجال.

65.

دميرى، محمد بن موسى، حياة الحيوان، تصحيح احمد حسن بسج، بيروت:

دارالكتب العلميه، 1424 ق.

66.

ديوان بيگى، احمد، حديقة الشعراء.

67.

راجى، ابوالحسن، ديوان اشعار.

68.

رضوى قمى، حسن، نهاية المأمول فى شرح كفاية الاصول.

69.

رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه.

70.

روحانى شيرازى، على، گلشن وصال.

71.

ريوانى، محمد عبدالشكور، تذكرۀ علماى هندى.

72.

زبيدى، محمد بن محمد، تاج العروس من شرح جواهر القاموس، تحقيق على شيرى، بيروت: دارالفكر، 1414 ق.

73.

زركلى، خيرالدين، الاعلام.

74.

زوزنى، حسين بن احمد، شرح المعلقات السبع.

75.

سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام.

76.

سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى.

77.

سپهر، عباسقلى خان، شامل التواريخ مظفرى.

78.

سپهر كاشانى، محمدتقى، ناسخ التواريخ.

79.

سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة.

80.

سماوى، محمد، الكواكب السماويه.

81.

سندوبى، حسن، اعيان البيان.

82.

سيدعلى خان مدنى، سلافة العصر فى محاسن الشعراء بكل مصر.

83.

سيد مرتضى، الامالى.

84.

سيورى، ابوعبداللّٰه مقداد، كنز العرفان.

85.

سيوطى، عبدالرحمان، الاتقان فى علوم القرآن.

86.

-----، بغية الوعاة.

87.

شبلنجى، سيد مؤمن، نور الابصار فى مناقب آل بيت النبى المختار.

88.

شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار فى طبقات السادة الاخيار.

89.

شكوهى، مهدى، ديوان اشعار.

90.

شُمّنى، احمد بن محمد، المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام.

91.

شوشترى، نوراللّٰه، احقاق الحق.

92.

-----، مجالس المؤمنين.

93.

شهيد ثانى، شرح لمعه.

94.

شيخ حر عاملى، امل الآمل.

95.

شيخ صدوق، اكمال الدين و اتمام النعمه.

96.

شيخ طوسى، الغيبة.

97.

شيخ كبير، محمدحسن، حاشيۀ رسائل شيخ مرتضى انصارى.

98.

-----، نتيجة المقال فى علم الرجال.

99.

شيرازى، ابن يوسف، فهرست كتابخانۀ مدرسه سپهسالار.

100.

شيروانى، شريف، صدف.

101.

طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى باعلام الهدى فى فضائل الائمة الهداة و احوالهم.

102.

-----، مجمع البيان.

103.

طريحى، فخرالدين، مجمع البحرين.

104.

طنطاوى جوهرى، تفسير الجواهر.

105.

طوسى، خواجه نصير، اساس الاقتباس.

106.

عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران.

107.

عراقى ميثمى، محمود، قوامع الفضول عن وجوه حقائق علم الاصول.

108.

عسكرى، ابوهلال، جمهرة الامثال.

109.

عطار نيشابورى، فريدالدين محمد، تذكرة الاولياء.

110.

علامه حلى، حسن بن يوسف، خلاصة الأقوال.

111.

عليارى تبريزى، على، بهجة الآمال.

112.

عوفى، محمد، لباب الالباب.

113.

عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر.

114.

غلايينى، مصطفى، رجال المعلقات العشر.

115.

فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم.

116.

فواز، زينب بنت على، الدر المنثور فى طبقات ربات الخدور.

117.

فيروزآبادى، محمد بن يعقوب، قاموس اللغة.

118.

فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار.

119.

قاآنى، حبيب اللّٰه، ديوان اشعار.

120.

قاسم قادرى، مير قدرت اللّه، مجموعۀ نغز.

121.

قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب.

122.

-----، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب.

123.

كاشف الغطاء، شيخ جعفر، كشف الغطاء.

124.

كشى، الرجال.

125.

كمپانى، محمدحسين، الانوار القدسيه.

126.

گروسى، فاضل خان، انجمن خاقان.

127.

گنجى، محمد، البيان فى اخبار صاحب الزمان.

128.

لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء.

129.

لعلى، على، ديوان اشعار.

130.

لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة.

131.

لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال.

132.

مازندرانى حائرى، محمد بن اسماعيل، منتهى المقال فى علم الرجال.

133.

مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال.

134.

محبى، محمد، خلاصة الاثر فى اعيان القرن الحادى عشر.

135.

محتشم كاشانى، ديوان اشعار.

136.

مرادى، محمدخليل، سلك الدرر فى اعيان القرن الثانى عشر.

137.

مرعشى، محمدخليل، مجمع التواريخ.

138.

معصومعلى شاه، طرائق الحقائق.

139.

ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين.

140.

موسوعة طبقات الفقهاء، تحقيق مؤسسه امام صادق عليه السلام، قم: مؤسسة الامام الصادق عليه السلام، 1418 ق.

141.

ميبدى، على، بديع اللغة.

142.

ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال.

143.

ميرداماد، الرواشح السماوية فى شرح الاحاديث الامامية.

144.

ناصرالشريعه، محمدحسين، مختار البلاد.

145.

نثار، محمدمهدى، ديوان اشعار.

146.

نجاشى، الرجال.

147.

نجف، محمد طه، اتقان المقال فى احوال الرجال.

148.

الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، حيدرآباد الدكن: مطبعة دائرة المعارف العثمانيه، 1350 ق.

149.

نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى.

150.

نصيرى، لطفعلى، قصيدۀ انصافيه.

151.

نقدى، جعفر بن محمد، زينب الكبرى.

152.

-----، منن الرحمان فى شرح وسيلة الفوز و الامان فى مدح صاحب العصر والزمان.

153.

نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل.

154.

نورى طبرى، حسين، الفيض القدسى فى احوال العلامة المجلسى.

155.

نهاوندى، على اكبر، جنتان مدهامتان.

156.

نيشابورى، حسن بن محمد، عقلاء المجانين.

157.

وجدى، فريد، دايرة المعارف القرن العشرين.

158.

وقايع نگار، محمدصادق، زينت المدايح.

159.

هاشمى، احمد، جواهر الادب فى ادبيات و انشاء لغة العرب.

160.

هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين.

161.

-----، مجمع الفصحاء.

162.

هيدجى، محمد بن معصومعلى، حاشيۀ شرح منظومۀ سبزوارى.

163.

-----، ديوان اشعار.

164.

ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع.

165.

-----، معجم الادباء، تحقيق احسان عباس، بيروت: دارالغرب الاسلامى، 1993 م.

166.

يزدى، محمدباقر، وسيلة الوسائل فى شرح الرسائل.

167.

ترجمه نزهة الارواح و روضة الافواح.

پايان كتاب ريحانة الادب

و الحمد للّٰه ربّ العالمين

قم - 25 بهمن 1394 ه‍. ش

عليرضا سبحانى