ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرس، محمدعلی، ۱۲۵۸- ۱۳۳۳.
عنوان و نام پديدآور : ریحانهالادب : حاوی زندگانی متجاوز از پنجهزار تن از فقیهان، حکیمان ،متکلمان ،ریاضیدانان ،منجمان ،مورخان و... [کتاب]/ تالیف محمدعلی مدرستبریزی؛ زیرنظر علیرضا سبحانی؛ تحقیق موسسه امام صادق علیهالسلام.
مشخصات نشر : قم: موسسه امام صادق (ع)، ۱۳ - ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهری : 7ج.: مصور ،جدول.
شابک : دوره:978-964-357-567-0 ؛ ج.۱:978-964-357-565-6 ؛ ج.۲:978-964-357-566-3 ؛ ج.۳:978-964-357-568-7 ؛ ج.۴:978-964-357-569-4 ؛ ج.۵: 978-964-357-566-3 ؛ ج.۶:978-964-357-572-4 ؛ ج.۷:978-964-357-573-1
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : فهرستنویسی بر اساس جلد دوم : ۱۳۹۴.
يادداشت : ج.۲-۷ ( چاپ اول: ۱۳۹۴) ( فیپا).
مندرجات : ج.۱. آبادهای - حیص بیص.- ج.۲.خاتمالحکماء - سیوطی.- ج.۳. شائق- عینی.- ج.۴. غازی- محملی.- ج.۵. محلی- یونسیه.- ج.۶. ابوابراهیم - ابن زهر.- ج.۷. ابن زهره - آل یقطین
موضوع : نویسندگان مسلمان -- سرگذشتنامه
موضوع : مجتهدان و علما -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : سبحانی، علیرضا، ۱۳۵۳ -
شناسه افزوده : موسسه امام صادق (ع)
رده بندی کنگره : CT۲۰۳ /ف۲۲م۴ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی : ۹۲۰/۰۲
شماره کتابشناسی ملی : ۴۱۲۴۱۷۳
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
زير نظر حجة الاسلام عليرضا سبحانى
ريحانة الادب
تأليف
آية الله ميرزا محمدعلى مدرس تبريزى
1296-1373 ه. ق
1258-1333 ه. ش
حاوى زندگانى متجاوز از پنج هزار تن از فقيهان، حكيمان، متكلمان، رياضى دانان، منجمان، مورخان، اديبان، طبيبان و...
جلد ششم
ابوابراهيم - ابن زهر
تحقيق
مؤسسه امام صادق عليه السلام
1394 ه. ش
مدرّس تبريزى، محمّدعلى، 1258-1333 ه. ش.
ريحانة الادب: حاوى زندگانى متجاوز از پنج هزار تن از فقيهان، حكيمان، متكلمان، رياضى دانان، منجمان، مورخان، اديبان، طبيبان و... / تأليف محمّدعلى مدرّس تبريزى، تحقيق مؤسسه امام صادق عليه السلام، زير نظر عليرضا سبحانى. - قم:
مؤسسه امام صادق عليه السلام، 1394.
7 ج.: مصور، نمونه، عكس. (VOL.6) 4-572-357-964-978: ISBN
(7VOL.SET) 3-566-357-964-978: ISBN
فهرستنويسى براساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه به صورت زير نويس.
چاپ اول؛ 1394.
ج 6. ابوابراهيم - ابن زهر.
ب. سبحانى، عليرضا، 1353 - ناظر. ج. عنوان.
4/9 م/ 203 CT 920/17671
1394
اسم كتاب:... ريحانة الادب / جلد 6
مؤلف:... آيت اللّٰه محمّدعلى مدرّس تبريزى (خيابانى)
زيرنظر:... حجة الاسلام والمسلمين عليرضا سبحانى
همكار علمى:... محمدصادق زينى وند
چاپ و نشر:... مؤسسه امام صادق عليه السلام
نوبت چاپ:... اوّل / 1395 ه. ش
شمارگان:... 1000
مسلسل نشر 916 مسلسل چاپ اول 448
مركز پخش: قم، ميدان شهداء، انتشارات توحيد
37745457-025؛ 09121519271
http:www.imamsadiq.org
http:www.tohid.ir
http:www.shia.ir
كليه حقوق چاپ و نشر و بهره بردارى الكترونيكى براى ناشر محفوظ مى باشد.
بسم الله الرحمن الرحيم
باب دوم: شرح حال معروفين به كنيه و مصدرين به لفظ «اب»
باب سوم: شرح حال معروفين به كنيه و مصدرين به لفظ «ابن»
باب چهارم: شرح حال معروفين به كنيه و مصدرين به لفظ «ام»
باب پنجم: شرح حال معروفين به كنيه و مصدرين به لفظ «بنت»
خاتمه و پايان: شرح حال خانواده ها و قبايل مصدر به الفاظ «بنى و آل»
خداوند در توفيق بگشا
باب اوّل اين كتاب، كه حاوى شرح حال معروفين به لقب و نسب از طبقات مذكوره در اوّل جلد اوّل بوده، به پايان آمد. اكنون با تأييدات خداوندى در ضمن چهار باب ديگر به شرح حال معروفين به كنيه از ايشان، كه عبارت از مصدّرين به يكى از چهار لفظ «اب يا ابن يا ام يا بنت» مى باشد (ابوفلان، ابن فلان، امّفلان، بنت فلان) مى پردازيم و پيش از شروع به اصل مطلب، در تحقيق اجمالى كنيه گوييم: كنيه يا كنوه، كه ناقص يائى و واوى هر دو مستعمل و از «كنى يكنى» و «كنا يكنو» مأخوذ (بر وزن سفره و سركه) و جمع هر دو «كنى» (بر وزن دعا و رضا) مى باشد، در اصطلاح نحويين و علماى ادب، يكى از اقسام سه گانۀ عَلَمْ (با دو فتحه) را گويند كه با يكى از چهار لفظ مذكور فوق مصدّر باشد. بعضى از ادبا كنيه را منحصر به دو اوّلى دانند و برخى ديگر مصدّر به «اخ» و «اخت» را (اخوفلان، اخت فلان) نيز به انواع كنيه افزوده و به شش نوعش دانند. منظور ما در اين كتاب به جهت قلّت دو قسم آخرى، فقط چهار نوع اوّلى مذكور فوق بوده و پرواضح است كه امر در اختلافات اصطلاحات سهل و جاى مداقه و مناقشه و خرده گيرى نمى باشد؛ لا مشاحة فى الاصطلاح. دو قسم ديگر عَلَمْ (با دو فتحه) نيز عبارت از اسم (نام اصلى) و لقب (مشعر به مدح و ذمّ) است؛ چنانچه در كتب ادبيّه نگارش داده اند.
ناگفته نماند كه در زبان عرب كنيه را غالباً در مقام احترام و تعظيم استعمال نمايند، زيرا مخاطب كردن اشخاص با اسامى شخصى اصلى ايشان سوء ادب عرفى مى باشد و اكثرشان (اگر يكسر هم نباشد) از ذكر اسامى شان ابا و اظهار كراهت مى نمايند؛ اين است كه محض ايفاى وظيفۀ ادب، اشخاص را با كنيه مخاطب مى دارند. فرق بين كنيه و القاب مدحيه، كه نيز براى تعظيم و احترام در كارند، اين است كه لقب با معنى خود لفظ، افادۀ مدح و تعظيم مى كند؛ به خلاف كنيه كه مشعر به تعظيم بودن آن فقط
به جهت ذكر نكردن اسم شخصى است كه نوعاً منفور طباع است.
ظاهر كلام سيوطى انحصار استعمال كنيه به همين مرام احترام است، ولكن چنانچه فوقاً اشعار داشتيم، اين حكم غالبى مى باشد، نه دائمى انحصارى؛ بلكه گاه است كه كنيه را در مقام تحقير و تذليل نيز استعمال كرده و كنايه از صفات رذيله و قبيح الذكر نمايند؛ مثل ابوجهل و ابوالفواحش و مانند آنها. در مادّۀ «عته» از قاموس اللّغة گويد كه «ابوالعتاهيه» لقب ابواسحاق اسماعيل است، نه كنيۀ او و جوهرى را هم در كنيه گرفتن آن نسبت به اشتباه و توهّم داده است. ظاهر اين كلام قاموس آنكه هر لفظ مصدّر به «اب» كنيه نمى باشد، بلكه در جايى كنيه گويند كه منظور نظر، تعظيم و احترام باشد و بنابراين، ابوجهل و نظاير آن نيز از قبيل لقب بوده و قول مذكور سيوطى اقرب به صحت است. اگرچه بعضى از اهل ادب به خيال اينكه هر لفظ مصدّر به «اب» كنيه مى باشد، از قول مذكور قاموس كه ابوالعتاهيه را لقب دانسته، تعجب مى نمايند، لكن محاورات عرفيّه قول قاموس را تأييد مى نمايد. در تفسير سورۀ عبس از تفسير المنار نيز كلمه «ام مكتوم» را لقب عاتكه مادر عمرو بن قيس و در سورۀ تبت از تفسير مذكور هم كلمۀ «ابولهب» را لقب عبدالعزّى گرفته و نظاير اين بسيار است و مع ذلك بازهم اختلاف اصطلاح جاى مناقشه نيست.
تبصره: از بعض مثال هاى فوق استظهار مى شود كه در صحت استعمال كنيه لازم نيست كه صاحب آن فرزندى يا پدرى يا برادرى داشته باشد كه مجوز استعمال ابوفلان و ابن فلان و يا اخوفلان و اخت فلان باشد، بلكه گاهى اين چهار كلمۀ «اب» و «ابن» و «اخ» و «اخت» را محض تكريم يا تحقير به بعضى از صفات فاضله يا نازله اضافه داده و انتساب و مصاحبت و ارتباط تام با آن صفت را اراده نمايند؛ مثل «ابولهب» گفتن به جهت جمال و سرخ رويى، «ابوهريره» گفتن به جهت بازى كردن با گربۀ كوچك، «ابوالاديان» گفتن على بصرى (كه خواهد آمد) و نظاير اينها كه بسيار است و محتاج به اكثار نمى باشد.
با قطع نظر از اضافه به صفات مذكوره، موافق آنچه در صنّاجة الطّرب و غيره تصريح شده، شخص بى فرزند را نيز در اوايل زندگانى، بلكه در مبدأ ولادت، علاوه بر اسم معمولى، كنيه اى براى او معيّن مى كردند كه با آن كنيه شهرت يابد و علاوه بر دفع محذور سوء ادب بودن ذكر اسم اصلى، چنانچه مذكور شد، با بعضى از القاب سوء
نامناسب نيز ملقّب نگردند و يا به تفأل اينكه زندگانى بسيار كرده و فرزندى بدان اسم روزى اش گردد. ظاهر بعضى از اخبار دينيّه هم آن است كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام در زمان طفوليّت كنيۀ «ابوعبدالله» را داشته است.
از بيان فوق، كه مجوّز استعمال كنيه مصاحبت و انتساب و ارتباط تام مى باشد، استكشاف مى شود كه استعمال هريك از مصدّر به «اب» و «امّ» در هريك از مرد و زن صحيح بوده و لازم نيست كه اوّلى در اوّلى و دويمى هم در دويمى استعمال يابد. اين مطلب واضح و محتاج به بسط نمى باشد و تحقيق زائد اين مراتب را موكول به كتب مربوطه و تتبّع خود ارباب رجوع مى داريم و شروع به ابواب چهارگانۀ كنيه مى نماييم.
ابوابراهيم، محمد بن قاسم اسدى
ابوابراهيم، مهزم بن ابى برده
ابوابراهيم، يعقوب بن ابراهيم
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند و ابوابراهيم در اخبار و احاديث دينيّه اشاره به وجود مقدّس حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام مى باشد.
ابواحمد، عبدالعزيز بن يحيى --> جلودى
ابواحمد، عمر بن ربيع
ابواحمد، عمرو بن حريث
ابواحمد، محسن بن احمد
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابواحمد، محمد بن ابى عمير --> ابن ابى عمير
ابوالاحوص، داوود بن اسد بن عفر
ابوالاحوص، عفير بصرى يا مصرى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
مصطلح رجال و موكول بدان علم شريف است.
ابوالاخطل، همام بن غالب --> فرزدق
ابوادريس، تليد بن سليمان محاربى
ابوادريس، عبدالرحمان بن بدر كوفى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
بصرى، از مشاهير صوفيّه مى باشد. با جنيد بغدادى و ابوسعيد خرّاز معاصر بود. زمان متوكّل، دهمين خليفۀ عباسى (232-247 ه. ق)، را تا روزگار مقتدر، هيجدهمين خليفۀ عباسى (295-320 ه. ق)، دريافته و در اواخر قرن سيّم هجرت درگذشت.
كنيه اش در اصل «ابوالحسن» بوده و «ابوالاديان» گفتن وى از آن است كه در تمامى دين ها مناظره مى كرد و مخالفين را ملزم و مجاب مى نمود.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 227.
ابواراكه --> آل ابى اراكه
وجود مبارك و مقدّس حضرت رسالت پناهى صلى الله عليه و آله مى باشد.
مردى است از قبيلۀ اياد يا نزار كه در كثرت جماع ضرب المثل «و انكح من ابى ارب» از امثال دايره مى باشد. گويند كه در يك شب از هفتاد دختر باكرۀ دوشيزه ازالۀ بكارت نموده است.
منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 56، در آنجا «ابوأزبّ» است].
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال و شرح حالش موكول بدان علم شريف است.
مصطلح رجال و شرح حالش موكول بدان علم شريف است.
ابواسامه، جنادة بن محمد --> هروى، جنادة بن محمد بن حسين
ابواسامه، زيد بن يونس --> شحّام
ابواسحاق(1)
ابواسحاق، ابراهيم منطقى --> ابواسحاق منطقى
3445 و 3446. ابواسحاق، ابراهيم بن شهريار (... - 426 ه. ق)
كازرونى، از اكابر اهل حال و اجلاّى عرفاى باكمال قرن پنجم هجرت مى باشد كه با قادر باللّه، بيست وپنجمين خليفۀ عباسى (381-422 ه. ق)، معاصر بود.
پدرش نخست كيش زردشتى داشته تا در ابتداى استيلاى ديالمه بر فارس، دين مقدّس اسلامى را پذيرفت. ابواسحاق و ديگر فرزندان او نيز در اوان اسلام پدر به وجود آمدند.
چون ابواسحاق به حدّ رشد رسيد، بعد از تحصيل مقدمات و فنون ادبيّه به خدمت بسيارى از مشايخ و اصحاب حديث رسيده و به مدارج عاليۀ كمالات متنوعۀ معقولى و منقولى ارتقا يافت تا مرجع مشايخ عرفاى وقت خود شد. در بلاد بسيارى خانقاه و تكايا بنا نهاده و اشخاصى را براى پذيرايى فقرا و مساكين واردين آنجا تعيين نمود. با ابن سينا مكالمات عرفانى داشت و در اثر اهتمامات وى، بيست هزار نفر گبر و يهود، دين مقدّس اسلامى را پذيرفتند. پيوسته با كفّار و مذاهب باطله طريق مبارزت مى پيموده و به همين جهت، او را «شيخ غازى» گويند. وفات او به سال 426 ه. ق در
1) . ابواسحاق: در اصطلاح رجال و تراجم احوال، كنيۀ ابراهيم بن ابى حفص، ابراهيم بن احمد، ابراهيم بن اسحاق، ابراهيم بن حكم، ابراهيم بن هاشم، ثعلبة بن ميمون، حازم بن حسين و جمعى كثير ديگر مى باشد كه غالباً نام ايشان «ابراهيم» بوده و عدۀ وافى از ايشان در محل مقتضى از اين كتاب با عناوين مختلفه مرقوم و مصطلحات رجالى نيز به كتب مربوطه محول و در اينجا چند نفر از ايشان را تذكر خواهيم داد. (مؤلف)
71 سالگى در شيراز واقع شد و به نوشتۀ آثار عجم، در كازرون در خانقاهى كه موسوم به اسم خود او مى باشد، مدفون گرديد.
به زعم بعضى، صاحب ترجمه همان شيخ ابواسحاق معروف به «سبزپوشان» است، ولكن در آثار عجم اين عقيده را تغليط كرده و گويد: سبزپوشان از مرتاضين و عرفا بود؛ با ايلات مى زيسته و ييلاق و قشلاق مى نمود؛ در درّۀ وسيعى نزديكى كوهى در سه فرسخى سمت جنوبى شيراز مدفون و در جلو مرقد او مهتاب با وسعتى است و از تاريخ وفاتش اطلاعى نيست.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 4، ص 59؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 326 و 492؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 43.
ابواسحاق، ابراهيم بن على --> ابواسحاق شيرازى
ابواسحاق، ابراهيم بن محمد بن ابراهيم --> اسفرايينى، ابراهيم بن محمد بن ابراهيم
ابواسحاق سبزپوشان --> ابواسحاق، ابراهيم بن شهريار
يا عمرو بن عبدالله بن على بن احمد، همدانى كوفى تابعى، خواهرزادۀ يزيد بن حصين از شهداى كربلا مى باشد كه به نوشتۀ ابن خلّكان، شرف حضور مبارك حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را درك و ابن عباس و ديگر اصحاب را نيز ديدار كرده است.
شعبه و اعمش و سفيان ثورى از وى روايت كرده اند و بنا به نقل معتمد در رياض العلماء، به تشيّع وى قائل، صدوق نيز در كتاب اختصاص او را ثقه و امامى مذهب و اعبد اهل زمان خودش دانسته و گويد كه نزد عامّه و خاصّه اوثق مردم در حديث بود. چهل سال با وضوى نماز عشا نماز صبح را هم خوانده و هر شب ختم قرآن مى نمود؛ مع ذلك در كلمات بعضى از اهل فن مقدوح است.
اصل اسمش نيز در كتب رجال و تراجم مابين «عمرو» و «عمر» محل خلاف و نظر بوده، بعضى بر يكى بودن عمرو و عمر قاطع هستند و «عمر» نوشتن را حمل بر سهو مى نمايند و بعضى ديگر قطع به تعدّد كرده و گويند كه عمرو و عمر هر دو برادر بودند كه عمرو به سال 126 ه. ق در حدود صد سالگى و عمر هم در 130 ه. ق در نود سالگى درگذشته اند. ما هم بسط زائد را موكول به تنقيح المقال و ديگر كتب رجاليّه مى داريم و
وجه تسميۀ سبيعى و شرح حال اجمالى يونس، پسر صاحب ترجمه و اسرائيل، پسر يونس، را نيز در تحت عنوان سبيعى تذكّر داده ايم.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 3؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 418؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، ج 1، ص 85 و ج 2، ص 333.
از اكابر عرفا و مشايخ طريقت اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد كه از مريدان شيخ ممشاد سابق الذكر، كراماتى بدو منسوب و لقبش «شرف الدين» بوده است. از دست مرشد مذكورش خرقۀ خلافت پوشيد. اغلب ادوار زندگانى او در شام بود. به سال 329 ه. ق در شهر عكّه از بلاد شام وفات يافته و هم در آنجا مدفون گرديد و جملۀ «قطب الواصلين» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 275؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 239.
يا محمد بن يوسف، فارسى شيرازى، فيروزآبادى البلده، شيخ الاسلام الشّهره، ابواسحاق الكنيه، اشعرى الاصول، شافعى الفروع، جمال الدين اللّقب، از اعيان و اكابر علماى شافعيّه مى باشد كه فقيه اصولى محدّث متكلّم صوفى زاهد متّقى مدرّس مدرسۀ نظاميۀ بغداد بود و از تأليفات اوست: 1. التّنبيه فى فروع الشّافعيّة (كه كثيرالفروع در ليدن و قاهره چاپ، يكى از كتب خمسۀ متداولۀ شافعيه، بيشتر از همه متداول و محل توجه اكابر بوده و شروح بسيارى بر آن نوشته اند. گويند به هر فرعى كه در آن ذكر كرده، دو ركعت نماز مى خوانده است)؛ 2. شرح لمع مذكور ذيل (كه در اصول فقه است)؛ 3. الطّبّ الرّوحانى (و اين هر دو در قاهره چاپ شده است)؛ 4. طبقات الفقهاء (و يك نسخه از آن، كه در تاريخ 579 ه. ق به خط ابوالطاهر بن ابى عبدالله حسين قيسرانى انصارى نوشته شده، در خزانۀ مصريه موجود است)؛ 5. اللّمع (در اصول فقه كه مذكور شد)؛ 6. المعونة فى الجدل؛ 7. المهذّب فى الفروع (كه از مهم ترين كتب فقهيۀ شافعيه و محل توجه اكابر بوده و شروح بسيارى بر آن نوشته اند. به
سال 455 ه. ق در تأليف آن شروع و در 469 ه. ق به پايانش رسانده است)؛ 8. النّكت فى علم الجدل و غير اينها.
گويند كه ابواسحاق از طرف مقتدى باللّه، بيست وهفتمين خليفۀ عباسى (467-487 ه. ق)، به جهت خواستارى دختر ملك جلال الدوله به نيشابور رفت. پس از انجام وظيفه با امام الحرمين جوينى سابق الذكر، استاد غزالى، مناظره هاى علمى كرد. نزد اهالى خراسان حايز شرافت بى نهايت گرديد؛ به حدّى كه با خاك زير پاى مركبش تبرّك مى جستند. امام الحرمين هم هنگام وداع ركابش را گرفته و به مركبش سوار نمود.
وفات ابواسحاق در بغداد به سال 446 و يا 476 ه. ق واقع شد و خليفۀ مزبور به جنازه اش نماز خواند. نگارنده به قرينۀ تاريخ تأليف كتاب مهذّب فوق كه مذكور شد و به قرينۀ نماز خليفه، كه مصرّح به تلخيص الآثار است، علاوه بر قضيۀ خواستگارى دختر ملك جلال الدوله كه مذكور گرديد و مدرّس بودن ابواسحاق در مدرسۀ نظاميّۀ بغداد، كه در سال 459 ه. ق به اهتمام وزير پاك ضمير، خواجه نظام الملك تأسيس يافته است، صحت تاريخ دويمى منقول از كشف الظّنون را تأييد مى نمايد و به نوشتۀ آثار عجم، وفات ابواسحاق به سال 479 ه. ق واقع و در شيراز مدفون است و ظاهراً در مدفن اشتباه شده. بلى، تاريخ مذكور احتمال صحت دارد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 8]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 3؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 47؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 310؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 3، ص 88.
ابواسحاق، عمر يا عمرو بن عبداللّٰه --> ابواسحاق سبيعى
ابواسحاق كازرونى --> ابواسحاق، ابراهيم بن شهريار
در علم منطق شهرتى بسزا داشته و تأليفاتى دارد كه از آن جمله است:
زمان و مشخّصات ديگرى به دست نيامد. ناگفته نماند پس از آنكه علم شريف منطق
را، كه از مخترعات ارسطو و به نه باب منقسم و هر بابى به اسمى موسوم بوده، از يونانى به عربى ترجمه نمودند، اسامى قديمى يونانى را به كلى متروك نداشتند و در بعضى از كتب منطق عربى آنها را نيز با اسامى عربى مذكور دارند. ما هم به جهت تكثير فايده به ترتيب اساس الاقتباس خواجه تذكّر مى دهيم: الف) ايساغوجى: عبارت از مدخل منطق بوده و مشتمل بر مباحث الفاظ، كلّى و جزئى، ذاتى و عرضى و كلّيات خمس است. ازآن رو كه منظور اصلى در اين موضوع كلّيات بوده و مباحث ديگر به منزلۀ مقدمۀ آن است، غالباً كلمۀ «ايساغوجى» يونانى را به «كليّات خمس» ترجمه نمايند. ب) مقولات عشره كه به يونانى «قاطيغورياس» خوانند. ج) عقود و قضايا و اقوال جازمه كه به يونانى «بارى ارميناس» است. د) علم قياس كه به يونانى «انولوطيقاى اول» گويند. ه) برهان كه به يونانى «انولوطيقاى دوم» خوانند. و) جدل كه به يونانى «طوبيقا» است. ز) مغالطه يا حكمت مموهه كه به يونانى «سوفسطيقا» است.
ح) خطابه كه به يونانى «ريطوريقا» است. ط) شعر كه به يونانى «بيطوريقا» و يا به قول بعضى، «انوطيقا» يا «ابوطيقا» نامند.
مخفى نماند ارسطو، كه اصل واضع علم منطق مى باشد، در هريك از ابواب نه گانۀ منطق كتابى به همين اسم يونانى خود تأليف داده و جمعى از اكابر به ترجمه و شرح و تفسير آنها پرداخته اند و چنانچه اشاره شد، صاحب ترجمه، ابراهيم منطقى، نيز سه كتاب از آن جمله را شرح و تفسير كرده است. منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 5]؛ طوسى، خواجه نصير، اساس الاقتباس؛ ابن نديم، الفهرست، ص 347.
ابواسحاق نيشابورى، ابراهيم بن محمد بن ابراهيم --> اسفرايينى، ابراهيم بن محمد بن ابراهيم
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابواسماعيل، ابراهيم بن سليمان قطيفى --> قطيفى، شيخ ابراهيم بن سليمان
ابواسماعيل، حسين بن على طغرايى --> طغرايى، حسين بن على
ابواسماعيل، خواجه عبداللّٰه انصارى --> خواجه، عبداللّٰه انصارى هروى
ابواسماعيل، ابان بن عياش
ابواسماعيل، اسحاق بن جندب
ابواسماعيل، بكر بن اشعث
ابواسماعيل، ثابت بن شريح
ابواسماعيل، عبداللّٰه بن عثمان فزارى
ابواسماعيل، عمرو بن غانم
ابواسماعيل، محمد بن زياد اشجعى
ابواسماعيل، محمد بن سالم بن شريح
ابواسماعيل، محمد بن مقلاص
ابواسماعيل، ميسر بن ابى البلاد
(ده شخص مذكور) مصطلح علم رجال مى باشند.
ابوالاسود(1)
3451 و 3452. ابوالاسود دئلى يا دولى يا ديلى، ظالم بن ظالم (... - 99 ه. ق)
از اكابر و اشراف فقها و شعرا و نحويّين و مردمان بافطانت و حاضرالجواب و نادره گوى و از اعيان و سادات محدّثين تابعين و از خواصّ اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى باشد كه در ركاب ظفرانتساب آن حضرت در صفّين و غزوات ديگر حاضر، بلكه به تصريح رجال شيخ، از اصحاب حضرات حسنين و امام سجّاد عليهم السلام نيز بود. وى نخستين كسى است كه قرآن مجيد را اعراب گذاشت و آن كتاب مقدّس
1) . ابوالاسود: در اصطلاح رجالى عبارت از احمد بن علويه، جبير بن حفص، جميل بن عبدالرحمان، خلاد بن اسود، ظالم بن ظالم، عمر بن محمد، عمرو بن غياث و بعضى ديگر بوده و اشهر از همه ظالم بن ظالم مى باشد و شرح حال اجمالى او را مى نگارد. (مؤلف)
دينى آسمانى را از شايبۀ تحريف و غلط، كه متدرجاً در ميان عرب به واسطۀ مخالطت و معاشرت عجم و ملل بيگانه ظاهر مى شد، محفوظ داشت و بدين وسيله از آن محذور خطير مدافعه نمود؛ چنانچه نقطه گذارى قرآن مجيد نيز در زمان عبدالملك بن مروان، پنجمين خليفۀ اموى (65-86 ه. ق)، به اهتمام نصر بن عاصم ليثى و يحيى بن يعمر عدوانى، كه هر دو از شاگردان ابوالاسود دئلى، با تقوا و ديانت معروف و از شائبۀ لااباليگرى و بى دينى مبرّا بوده اند، واقع گرديد.
از كلمات بعضى برمى آيد كه نقطه گذارى نيز مثل اعراب، از خود ابوالاسود بوده و شرح اين مراتب و چگونگى نقطه و اعراب را از حيث شكل و رنگ و لون و ديگر مزاياى آنها كه مشتبه به همديگر نشوند، موكول به كتب مربوطه مى دارد.
ناگفته نماند كه ابوالاسود بسيارى از قواعد نحويّه را بر روى همان اصل و اساسى كه از زبان معجزبيان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام دريافته بوده، چيده و مرتب نموده و مراد كسانى كه ابوالاسود را واضع علم نحو دانند، همين معنى است، والاّ اصل واضع و پايه گذار علم نحو، آن حضرت بوده و آن ترجمان اسرار و حقايق نخستين كسى است كه آن علم شريف را ابداع و اصول و اساس آن را به ابوالاسود املا فرموده و ياد داده است و اين موضوع از قضاياى مسلّمه بوده و قابل شبهه و ترديد نمى باشد.
ابن ابى الحديد در اوّل شرح نهج البلاغه اش گويد: همۀ مردم مى دانند كه حضرت على عليه السلام نخستين كسى است كه علم نحو را انشا و اختراع كرده و اصول و جوامع آن را به ابوالاسود املا فرموده و از آن جمله سه قسم اسم و فعل و حرف بودن كلام و تقسيم كلمه به معرفه و نكره و تقسيم وجوه اعراب به رفع و نصب و جرّ و جزم است؛ پس گويد: نزديك است كه اين مطلب ملحق به معجزه گردد، زيرا كه قوۀ بشرى وافى بدين حصر نبوده و قادر بر اين استنباط نمى باشد.
سبب وضع و ابتكار آن حضرت اين علم شريف را موافق بعضى از روايات وارده آنكه زنى بعد از فوت پدرش مى گفته است: «ابوى مات و ترك على مالا». اين جمله غلط و مخالف اصول زبان عرب بوده و بايستى مى گفت: «ابى مات و ترك لى مالا».
چون اين خبر مسموع آن حضرت گرديد، اصول اوليۀ نحو را در رقعه اى نوشته و به ابوالاسود عنايت فرمود. يا موافق بعضى از روايات ديگر، كسى آيۀ شريفۀ (أَنَّ اَللّٰهَ بَرِيءٌ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ) (توبه، (3) را به كسر لام مى خوانده است كه علاوه بر غلط
لفظى، مغيّر معنى هم بوده و مفيد برائت خدا از مشركين و پيغمبر خود مى باشد (نعوذ باللّه). چون اين خبر مسموع آن بزرگوار گرديد، فرمود: همانا اين كار در اثر اختلاط عرب با عجم است؛ پس فرمود: كلمات عرب بر سه گونه است: اسم و فعل و حرف و در بعضى از روايات وارده اسم را نيز به نام ظاهر و مضمر و شقّ ثالث، كه نه ظاهر است و مضمر، به سه قسمت كرد و آنگاه فرمود: «انح يا ابا الاسود نحوه»؛ يعنى اين راه را پيش گير و علاوه او را به توسعۀ اطراف آن و اضافه كردن قواعد و فروعات نحويّه ديگر، كه به مرور ايّام تصادفش نمايد، ارشاد كرد و فرمود: «و اضف اليه ما وقع اليك». ابوالاسود گويد: بعد از صدور اين امر مطاع، قواعدى جمع كرده و به نظر مبارك آن حضرت رساندم كه از آن جمله پنج حرف نصب (حروف مشبّهة بالفعل) «اِنّ» و «اَنّ» و «كَاَنّ» و «ليت» و «لعلّ» بوده و حرف «لكنّ» را، كه نيز يكى از آن جمله است، ننوشته بودم. آن حضرت فرمود: «پس چرا لكنّ را ترك كرده اى؟» گفتم: «به خيالم نرسيد كه آن نيز از حروف نصب است»؛ پس آن را نيز به حسب دستور مطاع بدانها افزودم.
وجه تسميۀ علم نحو نيز از همان فرمايش فوق آن حضرت اقتباس شده و يا خود به جهت آن است كه در موقعى كه ابوالاسود بعضى از قواعد موضوعۀ خود را به نظر حقايق اثر آن حضرت رسانيد، مورد قبول و تحسين شد و فرمود: «نعم ما نحوت» يا «ما احسن هذا النحو الذى نحوت». از ابوجعفر بن رستم طبرى نقل است وقتى كه آن حضرت بعضى از قواعد نحويّه را به ابوالاسود القا فرمود، ابوالاسود گويد:
«فاستأذنته ان اصنع نحو ما صنع»؛ يعنى از آن حضرت استيذان نمودم به همان نحوى كه كرده، من هم عمل و اقدام كنم؛ اينك اين علم به همان سبب به «نحو» ناميده شد.
نگارنده گويد: در سبب وضع علم نحو و وجه تسميۀ آن علم شريف به همين اسم مشهورى خود، جهات ديگرى نيز به همين نمط گفته اند كه اصلاً منافى همديگر نبوده و همۀ آنها ممكن الوقوع است و كلمۀ جامعه در سبب وضع و ابتكار اين علم كه آن حضرت را بدان وادار كرد، همانا غلط يا اغلاطى بوده كه از اختلاط عرب با عجم و ملل ديگر ناشى، زبان اصلى ايشان را فاسد و بالنتيجه، منتهى به تحريف و غلط خواندن كتاب الهى مى گرديد.
همچنانچه در اوّل عنوان اشاره شد، ابوالاسود شاعر حاضرجواب و بديهه گوى بوده است. وقتى در قبيلۀ بنى قشير، كه ناصبى و جبرى بوده اند، وارد شد، ايشان سنگ به
جانبش مى انداختند. او نيز رد مى كرد. روز ديگر چون كار به آشتى انجاميد، ايشان را به جهت آن كردار خارج از نزاكت ملامت مى نمود. ايشان از روى همان عقيدۀ جبرى گفتند: «ما سنگ نينداختيم، بلكه سنگ انداز خدا بوده است». گفت: به خدا دروغ نبنديد كه اگر خدا مى انداخت، مسلّماً آن سنگ ها بر من خورده و خطا نمى كرد». در معجم الادباء ابيات ذيل را، كه در ديوان مشهور منسوب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است، به ابوالاسود نسبت داده است:
و ما طلب المعيشة بالتمنّي *** ولكنّ ألْقِ دلوك في الدلاءِ
تجئك بملاءها يوماً و يوماً *** تجئك بحمأة و قليل ماء
تا آخر آنها كه در ديوان مذكور همين دو بيت بوده و در معجم الادباء سه بيت ديگر نيز بدانها افزوده است. در معجم الادباء سه بيت مذكور در ذيل را نيز، كه در ديوان مذكور است، به ابوالاسود نسبت داده است:
ذهب الرجالُ المُقتدىٰ بفعالهم *** والمنكرون لكل امر منكر
و بقيتْ فى خلف يزين بعضهم *** بعضاً ليدفع معور عن معور
سلكوا بنيّات الطريق فأصبحوا *** متنكبين عنِ الطريق الاكبر
در كشف الظّنون ديوانى نيز به نام ديوان ابى الاسود بدو نسبت داده است. گويند معاويه به جهت استمالت قلب ابوالاسود، هديه و ارمغانى، كه حلوا نيز در آن بوده، بدو فرستاد. دخترك پنج و شش ساله اش يك لقمه از آن حلوا خورد. ابواسود گفت: «اين را معاويه فرستاده كه ما را از محبت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام منصرف سازد». آن دخترك گفت: «قبحه اللّه يخدعنا عن السيد المطهر بالشهد المزعفر؛ واى بر حال فرستندۀ آن و خورندۀ آن»؛ پس آن لقمه را قىّ كرد و اين شعر را انشا نمود:
ابا لشهد المزعفر يا ابن هند (حرب خ ل) *** نبيع عليك احساباً (اسلاما خ ل) و دينا
معاذ اللّه كيف يكون هذا *** و مولانا امير المؤمنينا
موافق آنچه در مجالس المؤمنين از ربيع الابرار زمخشرى نقل كرده، آن دخترك اصلاً از آن حلوا نخورد، لكن به مجرّد شنيدن اينكه معاويه به منظور فريبش فرستاده، بالبديهه آن دو بيت را انشا نمود. بالجمله، نوادر و طرايف ابوالاسود بسيار و بسط آنها خارج از وضع اين مختصر مى باشد.
ناگفته نماند نخستين كسى كه علم نحو را از ابوالاسود فراگرفته، پسرش عطا و دو
شاگرد ديگرش، يحيى و نصر مذكورين فوق، مى باشند. ايشان بعد از وفات ابوالاسود، كه به سال 69 يا 99 ه. ق در بصره به مرض فلج يا طاعون عام وقوع يافت، پيشواى علم نحو بوده اند.
مخفى نماند كه اسم و نسب و نسبت ابوالاسود محل خلاف ارباب تراجم مى باشد كه به طور خلاصه تذكّر مى دهد: اسم و نسب اشهر، «ظالم بن ظالم» است؛ چنان كه مذكور داشتيم و در كلمات ديگران مابين «ظالم بن سارق»، «ظالم بن عمرو بن عثمان»، «ظالم بن عمرو يا عمير بن ظالم»، «ظالم بن عمرو يا عمير بن سفيان بن جندل بن سيمر يا يعمر بن خلس بن نفاثة بن عدى بن دئل بن بكر بن عبدمناة بن كنانة» محل خلاف است؛ همچنين نسبت مشهورى او مابين «دئلى» و «دولى» و «ديلى» در كتب تراجم مختلف و حرف ثانى آن مابين ياى حطّى و همزۀ مفتوحه به كسر اوّل و مابين همزۀ مكسوره و واو مفتوحه به ضمّ اوّل مردّد و ظاهراً موافق آنچه در نسب اشاره شد، «دئل» نام جدّ اعلاى ابوالاسود و پدر يكى از شعب قبايل كنانه و نسبت ابوالاسود نيز به همين قبيلۀ دئل بوده و اين اختلافات مذكوره در نسبت تماماً محض اختلاف رسم الخط و تحريف يافتن همزه به ياى حطّى و يا عكس آن بوده و اصل مطلب شايستۀ صرف وقت نيست.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 261؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 4 و ج 2، ص 201؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 1، ص 252؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 65؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 44؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 341؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 34؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 63.
ابوالاسود كاتب، احمد بن علويه --> ابن الاسود
مصطلح رجال و شرح حالش موكول بدان علم شريف است.
مصطلح رجال و شرح حالش موكول بدان علم شريف است.
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است.
ابوالاصبغ، عبدالعزيز بن احمد --> اخفش، عبدالعزيز بن احمد
موكول به علم رجال است.
ابوامامه، اسعد بن زرارۀ انصارى
ابوامامه، اسعد بن سهل بن حنيف
ابوامامه، اياس بن ثعلبه حارثى
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
باهلى، از مشاهير اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و از حاضرين بدر مى باشد. معاويه جاسوس ها برگماشته بود كه به طرف حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرار ننمايد. نام او در كتب رجاليّه مابين «صدى» و «سهل» و «ثعلبه» و «عبدالله» و «عبدالرحمان» مردّد و مشهور همان «صدىّ» (به ضمّ اوّل و فتح ثانى و تشديد آخر) است كه مذكور داشتيم و از قضيۀ نصب جاسوس كه مذكور شد، تشيّع و خلوص ابوامامه استظهار مى شود، لكن بعضى او را از كسانى شمرده اند كه از حضرت على عليه السلام منحرف بوده اند و اقامت او نزد معاويه نيز از ته دل و با رضا و رغبت بوده و تحقيق مطلب را به تواريخ و سير و كتب رجاليّه موكول مى دارد.
نسبت «باهلى» (به كسر هاء) به قبيلۀ باهله نامى است از شعب قبيلۀ قيس عيلان و «باهله» در اصل نام زن مالك بن اعصر بن سعد بن قليس عيلان و اخيراً معن، پسر مالك مزبور، با وى همسر شد و به همين جهت، اولاد باهله به انتساب او شهرت يافتند، نه به انتساب پدر؛ اين است كه اشراف و اكابر از نسبت باهلى امتناع ورزند و شاعرى گويد:
و ما ينفع الاصل من هاشم *** اذا كانت النفس من باهلة
ديگرى گفته است:
اذا قلت للكلب يا باهلي *** عوىٰ الكلب من شؤم (لؤم خ ل) هذا النسب
وفات ابوامامه به سال 81 يا 86 ه. ق در 91 سالگى در حمص شام واقع گرديد.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأوّل، ص 98، ش 5761]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 4؛ شُمّنى، احمد بن محمد، المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام، ص 134.
ابواميّه جعفى، سويد بن غفله
ابواميّه جمحى، صفوان بن اسد
ابواميّه جمحى، عمير بن وهب
ابواميّه ضميرى، عمر بن اميه
(چهار شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
ابواميّه كندى، شريح بن حارث --> قاضى شريح
ابوايوب، ابراهيم بن عيسى يا عثمان يا زياد خرّاز يا خزّاز
ابوايوب، حارثة بن قدامۀ تميمى
ابوايوب، منصور بن حازم بجلى
ابوايوب، هلال بن مقلاص صيرفى
(چهار شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
خزرجى انصارى، از اكابر اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و حاضرين بدر و عقبه و غزوات ديگر بود. آن حضرت هنگام هجرت به مدينۀ منوّره در خانۀ وى نزول اجلال فرمود. خدمات وى و مادرش در حق آن حضرت معروف است. آن زن از هر دو چشم نابينا بوده و بسيار تمنّا مى كرد كه اقلاً يك چشمش بينا مى بود تا جمال مبارك عديم المثال آن وجود مقدّس را زيارت مى نمود؛ پس در اثر يك توجه آن بزرگوار از هر دو چشم بينا گرديد و اين نخستين معجزه بوده كه در مدينه از آن حضرت به ظهور پيوست.
ابوايّوب گويد كه آن حضرت در طبقۀ تحتانى خانه ام نزول فرمود. شب ديدم كه مسكن آن حضرت مهبط انوار الهى است. اينك تحتانى بودن منزل آن وجود مقدّس را ديگر دور از وظيفۀ ادب ديدم، با زن خودم، امّايّوب، هم فكر شدم. تمام شب انديشناك بوده و به خواب نرفتم. صبح قضيه را به عرض حضور مبارك رسانيدم. بعد از التجا و سوگند دادن، به طبقۀ فوقانى تشريف فرما شدند. گويند كه ابوايّوب در زمان معاويه به عزم غزوه به استانبول رفت و به سال 50 يا 51 يا 52 ه. ق در همان جا وفات يافت. در قرب حصار شهر مدفون گرديد. بقعه او مشهور و مزار مردم مى باشد. نيز گويند كه مسيحيان آن سرزمين از ديرگاهى در هنگام استسقا بدانجا رفته و دعا مى نمودند و بسط تحقيق رفتن به استانبول و مزاياى ديگر قضيۀ ابوايّوب را موكول به كتب مربوطه مى دارد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 4؛ ابن قتيبه، المعارف، ص 119؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 153.
ابوايوب شاذكونى، سليمان بن داوود --> شاذكونى، سليمان بن داوود
ابوايوب فقيه، سليمان بن يسار --> فقهاء سبعه
از ادبا و ظرفاى مدينه مى باشد كه در اصول سرود و خوانندگى و حكايات مغنّيان با خبر بود. چندين كتاب دارد به نام:
زمان و مشخّص ديگرى از وى به دست نيامد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
(بر وزن كميل) مصطلح علم رجال است.
كنيۀ مردى مى باشد كه با چند تن از قوم خود نزديكى قبر حاتم طايى نزول كرد. حاتم را مخاطب داشته و مى گفت كه يا اباالجعد! ما را مهمان كن. كسان او گفتند:
«از استخوان هاى پوسيده چه توقّع دارى؟» گفت: «قبيلۀ حاتم گمان دارند حاتم كسانى را كه نزد قبر او فرود آيند، مهمان مى كند»؛ سپس خوابيده و به اندك فاصله «واراحلتاه گويان» از خواب بيدار شد. در جواب استفسار از سبب آن گفت:
«در خواب ديدم كه حاتم از قبر برآمد و ناقۀ مرا پى كرد»؛ پس ديدند كه ناقۀ او در ميان ديگر ناقه ها در خون خود غلطان است. گفتند: «اينك حاتم تو را مهمان كرده است».
گوشت آن را خورده و كوچ نمودند. ابوالبحترى را نيز در رديف خودشان كردند.
در اثناى راه ديدند شترسوارى در عقب ايشان آمد. شتر ديگرى نيز در يدك خود آورد. بعد از شناسايى ابوالبحترى گفت: «من عدىّ بن حاتم هستم. پدرم در خواب به من گفت كه رفقاى تو را با شتر خود تو مهمان كرده است و مرا امر نمود كه تو را به همين شتر يدكى سوار نمايم»؛ پس عدى اين اشعار را فروخواند:
أبا البُحترى لأنت امرؤ *** ظلوم العشيرة شتامها
أتيت بصحبك تبغي القِرىٰ *** لدىٰ حفرة صدحتْ هامها
اتبغي لدى الرم عند المبيت *** و حولك طيّ و انعامها
فانا سنشبع أضيافنا *** و نأتى المطىٰ فنعتامها
سالم بن زرارۀ غطفانى هم در ضمن مدح عدى بن حاتم، به همين قضيه اشاره كرده و گويد:
ابوك ابوسباقة الخير لم يزل *** لدن شبّ حتى ماتَ فى الخير راغبا
به تضرب الامثال في الشعر ميّتاً *** و كان له اذ ذاك حيّاً مصاحبا
قرىٰ قبره الاضياف اذ نزلوا به *** و لم يقر قبر قبله الدهر راكبا
سال وفات ابوالبحترى به دست نيامد. عدى بن حاتم به سال 67 ه. ق در 120 سالگى در كوفه وفات يافته است و لفظ «بحترى» در اينجا با حاى حطّى است؛ به خلاف ابوالبخترى مذكور در ذيل كه آن با خاى ثخذ است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3134؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 12 (از مروج الذهب).
ابوبحر، اقرع بن حابس
ابوبحر، جعفر بن محمد بن حسن بن على بن ناصر بحرانى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوبحر، صخر بن قيس --> احنف
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
بن وهب بن وهب يا كثير بن عبدالله بن زمعة بن مطلب بن اسد، قرشى اسدى، قاضى مدنى، از فقها و محدّثين عامّه مى باشد كه ربيب حضرت صادق عليه السلام و مادرش، عبده دختر على بن يزيد، در مدينه از ازواج آن حضرت بود. با اينكه مدتى در آستان مقدّس آن بزرگوار به سر برد، ولى در اثر عدم قابليّت محل نتيجه نداد. رواياتش نزد علماى فريقين مردود، در كلمات علماى رجال مقدوح و عبارت هاى متنوعه در ذمّ و قدح وى مذكور است. در عهد هارون عباسى به قضاوت بغداد و اخيراً به قضاوت مدينه نامزد گرديد؛ عاقبت معزول شده و به بغداد رفت و در سال 199 يا 200 ه. ق درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 305؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 459؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 5؛ ابن قتيبه، المعارف، ص 255؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 160؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 13، ص 481.
در رياض العلماء مى نويسد: شيخ الرئيس فاضل كامل امامى مشهور است؛ پس گويد:
1) . بخترى: (بر وزن سرمدى يا به ضمّ اوّل) مردم زيبابدن و متكبّر و خودپسند را گويند و «بختره» و «تبختر» يعنى تكبّر و راه رفتن مردم متكبّر و خودپسند و يا راه رفتنى است كه با تمايل و ناز و كرشمه باشد و دور نيست كه لفظ «بختر» به قرينۀ معانى مذكوره معرّب «بهتر» باشد؛ چنانچه از مجلسى هم نقل شده است؛ به هرحال، اين لفظ «بخترى» (با خاى ثخذ) غير از لفظ «بحترى» (با حاى حطّى) مى باشد كه در محل خود از اين كتاب نگارش يافته است. (مؤلف)
اين عبارت را در شهر اردبيل در كتابى ديدم كه ابوعلى طوطى نقل كرده كه شيخ الرئيس ابوالبدر اين اشكال را:
الصورة
و يا موافق بعض نسخ بدين روش نوشته و گفته است كه بنا به نقل شخصى موثّق، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام آنها را بر روى سنگى ديده و فرمود: «آنها اسم اعظم خداست»؛ پس آنها را بدين ابيات شرح نمود:
و يا موافق بعض نسخ بدين روش
ثلث عصى صففت بعد خاتم *** على رأسها مثل السنان المقوّم
و ميم طميس ابتر ثم سلم *** الى كل مأمول و ليس بسلم
و هاء شقيق ثم واو منكس *** كانبوب حجام و ليس بمحجم
و اربعة مثل الأنابيب (الانامل خ ل) صففت *** تشير الى الخيرات من غير معصم
فذلك اسم اللّه جلّ جلاله *** الى كل مخلوق فصيح و اعجم
فيا حامل الاسم الذي ليس مثله *** توق به كل المكاره تسلم
در ديوان مشهور منسوب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و همچنين در شرح ديوان ميبدى ابيات شش گانۀ مذكور تحت عنوان «طلسم دفع صداع و كدورت كه مجرّب اكابر است» به اين صورت:
الصورة
بدين ترتيب است: «ثلث... و ميم... و اربعة... و هاء... فيا حامل... فذلك...» و بنابراين، شكل مذكور فوق به همان ترتيب باشد كه از نسخۀ ديوان نقل شد و در حاشيۀ يك نسخه از ديوان، كه نزد اين نگارنده موجود است، نيز به همان ترتيب نوشته و فقط صورت خاتم (ه) را كه در اوّل است، تغيير داده، بدين شكل مى باشد:
پوشيده نماند كه در بيت سيّمى ديوان مزبور
الصورة
به عوض «الانابيب» كلمۀ «الاصابع» و بيت چهارمى نيز در ديوان مذكور بدين طرز است:
و هاء شقيق ثم واو مقوّس *** عليها اذا يبدو كانبوب محجم
مصراع دويمى شعر پنجمى نيز اين چنين است: «توق من الاسواء تنج و تسلم».
ناگفته نماند كه شكل مذكور را در كتاب اعيان الشّيعة بدين نمط نوشته است:
الصورة
اگرچه اين شكل ظاهراً مطابق ابيات مذكوره نيست، لكن اگر در صورت اقتضا تمامى اشكال پنج گانۀ فوق كتابت شود، ديگر بهتر خواهد شد.
تبصره: به جهت زيادت بصيرت، ترجمۀ فارسى بعضى از كلمات مذكوره در ابيات مزبوره را مى نگارد: 1. عصى: (با دو كسره و تشديد آخر) جمع «عصا» و مراد در اينجا حرف الف است. صففت: يعنى صف كشيده و راست كرده شده. 2. خاتم: به معنى انگشتر و در اينجا كنايه از شكل مدوّر است. 3. سنان: نيزه. 4. طميس: كور و نابينا.
معصم: به معنى بند دست كه جاى النگو و دست بند است.
جمع «سوء» به معنى شدّت. مكاره: جمع «مكروه» (ظاهراً غيرقياسى است) به معنى امر شديد و ناملايمات زمان. 14. فصيح: زبان آور. اعجم: بسته زبان و گويا كنايه از عرب و عجم و تمامى اصناف مردمان است و در شرح ديوان ميبدى اين رباعى را در تفسير و بيان ابيات مذكوره نوشته است:
صفرى سه الف كشيده مدّى بر سر *** ميمى كج و كور و نردبانى در بر
پس چار الف است و ها و واوى دم سر *** اين است يقين اسم خداى اكبر
در رياض العلماء بعد از نقل ابيات مذكوره گويد: اين ابيات (ذيل) و طلسم نيز از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده است:
خمس هائات و خط فوق خط *** و صليب حوله اربع نقط
و هميزات اذا اعددتها *** فهي سبع لم تجد فيها الغلط
ثم هاء ثم واو بعد هاء *** ثم صاد ثم ميم في الوسط
تلك اسماء عظيم قدرها *** فاحتفظ فيها و اياك الغلط
تُشفي الاسقامَ والداء الذى *** عجزتْ عنه الاطباء بالنمط
يعنى شكلى بدين طرز كه پنج «ه» و دو خط افقى بالاى هم و صورت خاچى كه در اطراف آن چهار نقطه باشد و هفت همزۀ كوچك پس حرف «ه»، بعد حرف واو، پس حرف صادى كه در وسط آن حرف ميمى باشد، مى نويسى و اينها اسمائى عظيم القدر هستند. آنها را حفظ كن و مراقب باش كه غلطى نداشته باشد. آنها شفاى تمامى مرض ها و دردهايى هستند كه اطبّاى حاذق از مداواى آنها درمانده اند و با اصول و نمط متداولى معمول در طبابت نمى توانند معالجه بكنند و شكل مذكور موافق دستور معينى در ابيات مزبوره اين چنين مى شود:
الصورة
در رياض العلماء بعد از اين جمله گويد: مشهور در اين عصر آن است كه اين اشكال را در ايّام جمعۀ رمضان و يا فقط روز جمعۀ آخر آن ماه مبارك بعد از 41 مرتبه آيۀ شريفۀ (وَ إِنْ يَكٰادُ) (قلم، 5(1) به جهت چشم زخم و مكاره و شدايد و مانند آنها مى نويسند و نيز سند كتابت اين اشكال را به شيخ بهائى نسبت مى دهند و كيفيت كتابت اين اشكال مختلف بوده و صحيح، آن است كه مطابق مضمون اين اشعار باشد تا آنكه در خاتمه گويد: نام و زمان و مذهب اين شيخ (شيخ الرئيس ابوالبدر) را به دست نياوردم، لكن ظاهر، آن است كه شيعۀ اثناعشرى است، انتهى.
مخفى نماند كه اين ابيات پنج گانۀ آخرى در ديوان منسوب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نقل نشده است. در حاشيۀ رياض گويد (به مناسبت حرز مذكور) نام مادر موسى به نوشتۀ تفسير ابن عادل، «يوخابذ» است و بعضى «ابا دخا» و برخى «ابادخت» گويند. نگارنده گويد: نام مادر حضرت موسى بن عمران بنابر آنچه به ارباب علوم غريبه منسوب دارند، از اسرار و منشأ بعضى از آثار عجيبه بوده و ظاهر، آن است كه تعرض رياض العلماء به ذكر آن در موقع ذكر طلسم مذكور فوق نيز به همين
جهت است كه آن نيز مثل طلسم مزبور منشأ آثار عجيب مى باشد. چون رشتۀ كلام بدينجا رسيد، محض من باب استطراد گوييم: در قاموس الاعلام مى نويسد: مادر موسى دختر لاوى بن يعقوب عليه السلام و برادرزادۀ حضرت يوسف عليه السلام و نامش «يوحابث» است.
در ناسخ التّواريخ گويد: نام مادر موسى «يوكبد» مى باشد. در كامل ابن اثير گويد: نام مادر موسى «يوحابذ» و در اواخر كتاب گوهر شب چراغ گويد: «طريفة: قيل ان اسم ام موسى الذى تفتح به الاقفال والقيود هو هذا. طيسوم ايوم قيوم ديموم ديوم»؛ نيز به فاصلۀ يك ورق گويد: «طريفة: گويند عزيمت اسم مادر حضرت موسى عليه السلام چنين است: اللهم رب هليا بنت وعيا المؤمنة الصديقة ام موسى عليه السلام باللّه العزيز الكبير المتعال المهيمن العظيم الذى فتحت به الاطباق و استنارت به الآفاق و فتحت به الاقاسى افتح هذا القفل او هذا الغلف - و ان شئت قلت قلب قلب فلان بن فلان على مودة فلان بحق هذه الاسماء الوحا الوحا الوحا الساعة الساعة الساعة العجل العجل العجل الحريق الحريق الحريق النار فى قلب فلان بنت فلان على حب فلان بن فلان».
منابع: افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، باب كنى كه براى خاصه منعقد ساخته است و منابع متفرقه.
ابوبدر، يوسف بن يحيى --> مقدسى، يوسف بن يحيى
ابوبديل، ابراهيم بن على --> خاقانى، ابراهيم
ابوبراء، عامر بن مالك --> ملاعب الاسنه
ابوبرده، ابراهيم بن مهزم
ابوبرده، مالك بن هبيره
ابوبرده، هانى بن عمرو
(سه شخص مذكور) مصطلح علم رجال مى باشند.
3459 و 3460. ابوبرده، عامر (... - 107 ه. ق)
بن ابى موسى اشعرى عبدالله بن قيس، بعد از شريح قاضى متصدّى قضاوت كوفه شد. مانند پدرش، كه شرح حال او را در باب اوّل به عنوان اشعرى، ابوموسى عبداللّٰه بن قيس نگارش داده ايم، از مبغضين حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بود.
روزى دست ابوالعاديه، قاتل عمار ياسر، شهيد صفّين را محض به جهت اين عمل شنيع او بوسه داد و گفت:
«اين است كه يكى از خواصّ و خصّيصين على بن ابى طالب عليه السلام را كشته است و ابداً آتش جهنم نخواهد ديد». ابوبرده از كسانى است كه در قتل حجر بن عدى، كه به فرمودۀ علماى رجال، از جملۀ ابدال و از اصحاب كبار آن حضرت بوده، كوشش بسيارى كرد و به امر زياد بن ابيه، پدر عبيدالله بن زياد مشهور، شهادتى بدين مضمون بنگاشت: «بسم اللّه الرحمن الرحيم. هذا ما شهد عليه ابوبردة بن ابى موسى للّه رب العالمين شهد ان حجر بن عدى خلع الطاعة و فارق الجماعة و لعن الخليفة و دعا الى الحرب والفتنة و جمع الجموع يدعوهم الى نكث البيعة و خلع اميرالمؤمنين معاوية و كفر باللّه». ابوبرده در سال 103 يا 104 يا 106 يا 107 ه. ق درگذشت.
پسرش، بلال، نيز قاضى بصره و از نوّاب ابوالهيثم خالد، امير كوفه، كه شرح حالش به همين عنوان خواهد آمد، بود. بعد از عزل خالد، يوسف بن عمر ثقفى از طرف هشام بن عبدالملك، دهمين خليفۀ اموى (105-125 ه. ق)، به امارت عراقين منصوب شد.
خالد و عمّال او را، كه بلال مذكور نيز از آن جمله بوده، در موقع رسيدگى حساب ايّام امارت اشكنجه داد. در ماه ذى قعدۀ 125 ه. ق يا محرّم 126 ه. ق در شهر حيره يك فرسخى كوفه خالد را كشت. بلال نيز با اشكنجۀ يوسف درگذشت.
گويند بلال نخستين كسى مى باشد كه حكم جورى كرده است؛ چنانچه بى شاهد و بيّنه به حقّانيّت يكى از متداعيين حكم داده و مى گفت كه او در نظر من مهربان تر از رفيق محكومش بوده است. ناگفته نماند قتل خالد مذكور بدين شكل بوده: پاى هاى او را در ميان دو تخته فشار داده، شكستند؛ پس ساقين و بعد وركين او را به همان دستور شكسته و عاقبت كمر او را به همان نحو شكستند تا درگذشت. در هيچ يك از اين مراحل حرفى نزد و افسوس نكرد و اظهار الم و توجّع ننمود.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 186 و 265؛ ابن قتيبه، المعارف، ص 115؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 15.
اسلمى صحابى، مدنى خزاعى كه با كنيه اش مشهور و اسم خود و پدرش مثل تاريخ وفات و محل وفاتش محل خلاف بوده و مابين «نضلة بن عبيد»، «نضلة بن عبيدالله»،
«نضلة بن عبدالله»، «خالد بن نضلة»، «عبدالله بن نضلة» و «عبدالله بن عائد» مردّد و بنا به نقل معتمد، اوّلى را، كه اشهر از غير اوست، در اسد الغابة تصحيح كرده است؛ به هرحال، وى پيش از فتح مكّه به شرف اسلام مشرّف شد. در هفت غزوۀ اسلامى حاضر و از اصفياى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بود. وفات او به سال 65 ه. ق در خراسان يا به سال 60 ه. ق در بصره پيش از مردن معاويه واقع و يا به عقيدۀ بعضى، بدون تعيين محل در سال 64 ه. ق وقوع يافته است. گويند هنگامى كه رأس اطهر حضرت حسين بن على عليهما السلام را در مجلس يزيد آوردند، ابوبرزه نيز حاضر بود. همين كه ديد يزيد چوب بر لب و دندان آن سرور عالميان مى زند، گفت: «اى يزيد! بسيار ديده ام كه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله اين لب و دندان را بوسه مى داد. فرداى قيامت رفيق تو در عرصۀ محشر ابن زياد است، ولى صاحب اين سر مبارك با آن حضرت محشور خواهد بود».
اين قضيه نيز يكى از دو تاريخ اوّلى و سيّمى را كه در وفات او مذكور داشتيم، تأييد مى نمايد.
منابع: كتب رجاليه؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 16؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 10، ص 182.
عم رضاعى حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و از اصحاب آن حضرت است.
بن محمد بن محمد بن محمد بن محمد بن محمد بن محمد بن محمد بن محمد بن محمد بن محمد بن محمد بن محمد بن محمد بن محمد، مكنّى به «ابوالبركات»، از شعراى فضلاى نامى قرن هشتم هجرت و مى توان گفت كه موسوم به «محمد» بودن چهارده تن از پدران وى على التوالى از خصايص تاريخى او بوده و در صورت ثبوت و صحت، بى نظير و بى سابقه مى باشد. وى در اصل تونسى بوده و اخيراً به قاهره رفت. بسيار بدزبان و بذله گو و فضّاح و كثيرالهجو بود؛ عاقبت به مدينۀ منوره رفته و توطّن نمود. از هجوگويى توبه كرده و ملتزم گرديد كه تا آخر عمر اوقات خود را در مديحه گويى حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مصروف دارد. به همين عهد خود استوار بوده تا وقتى عازم رحلت از مدينه گرديد. در آن حال آن حضرت را در خواب ديد كه بدو
فرمود: «چطور به مفارقت ما رضا مى دهى؟» اينك از آن عزم منصرف و تا آخر عمر در آن ارض اقدس اقامت گزيد و خود را «عاشق النبى صلى الله عليه و آله» مى ناميد. صاحب تونس پيش او كس فرستاده و خواستار مراجعت به وطن اصلى خود، تونس، گرديد. جواب داد كه اگر سلطنت مشرق و مغرب به من مفوّض گردد، بازهم از جوار حضرت رسالت صلى الله عليه و آله دست بردار نخواهم شد. در همان شب باز آن حضرت را در خواب ديد كه سه لقمه بدو اطعام فرمودند و بعد از اين جمله گويد كه آن حضرت كلامى هم فرمودند. آن را به احدى نمى گويم، الاّ اينكه در آخرش اين جمله بود: «واعلم انى عنك راض»؛ پس قصيدۀ مبسوطى انشا نمود كه از ابيات آن است:
فررت من الدنيا الىٰ ساكن الحمى *** فرارَ محب عائداً لحبيبه
لجأت الى هذا الجناب و انما *** لجأت الى سامي العماد (العباد خ ل) رحيبه
نيز از اشعار اوست:
لقد صدق الباقر المرتضى *** سليل الامام عليه السلام
بما قال في بعض الفاظه *** سلاح اللئام قبيح الكلام
ابوحيّان و ديگران اشعار او را روايت مى كنند. وفات او به سال 734 ه. ق در مدينۀ منوّره واقع گرديد.
منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 431؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 14، ص 159؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 243.
ابوالبركات، حسن بن محمد --> جوانى، حسن بن محمد
هبة الله بن على بن ملكان، از مشاهير اطبّاى قرن ششم هجرى عرب مى باشد كه در ديهى بلد نام از توابع دجيل مابين بغداد و سامره متولد و در بغداد اقامت داشت. در طبّ و فلسفه و فنون ادبيّه وحيد عصر خود و به «اوحدالزمان» ملقّب بود. نوادر بسيارى در حسن معالجات وى منقول است. در عهد مستنجد، سى ودويمين خليفۀ عباسى (555-566 ه. ق) و مستضيىء، سى وسيّمين ايشان (566-575 ه. ق)، به مقامى بس عالى رسيده و متصدى طبابت خاصّۀ آن دو خليفه بوده است. در بدايت حال در دين يهود بود. در اواخر زندگانى دين مقدّس اسلامى را ستوده و محصّلين ديگر
غيراسلامى را به مجلس درس خود راه نمى داد و از تأليفات اوست:
نام و نسب او مابين «هبة الله بن على بن ملكان»، «هبة الله بن يعلى بن ملكا»، «هبة الله بن ملكا بن ملكا» مردّد و ظاهر، آن است كه سيّمى از راه نسبت به جدّ بوده و دو اوّلى نيز يكى از «على» و «يعلى» به ديگرى تحريف يافته است؛ اگرچه اظهر به قرينۀ يهودى الاصل بودن، على نبودن پدرش مى باشد و به هرحال، او را «ابن ملكا» و «ابن ملكان» نيز گويند. سال وفاتش به دست نيامد و رجوع به ابن التلميذ نيز نمايند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1065؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 676.
ابوالبركات، عبدالرحمان بن محمد --> ابن الانبارى، عبدالرحمان بن محمد
ابوالبركات، عبدالسلام بن عبدالله --> شيخ الاسلام، عبدالسلام بن عبداللّٰه
بن ابى الحسن على بن عبدالله، مكنّى به «ابوالبركات»، از اولاد ابوجراده از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام؛ به همين جهت، به «ابن ابى جراده» نيز موصوف و اديبى است كاتب شاعر لطيف ظريف، از مشاهير خطّاطان كه در حسن خط مانند ابن البواب شهرۀ آفاق، اشعار او نيز رائق بوده و از اوست كه با محلول طلا نوشته است:
ما اخترت إلّااشرف الرتب *** خطا اخلد منه فى الكتب
والخط كالمرآة ننظرها *** فنرى محاسنَ صورة الادب
هو وحده حسب يُطال به *** ان لم يكن الاه من حسب
ما زلتُ انفق منه من ذهب *** حتى جرىٰ فكتبت بالذهب
وفات او به سال 552 ه. ق واقع گرديده و او را «ابن العديم» نيز گويند.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 16.
ابوالبركات، عبدالله بن احمد --> نسفى، عبداللّٰه بن احمد بن محمود
كوفى، فقيه محدّث نحوى لغوى، زيدى علوى، از ائمّۀ فقه و حديث و نحو و لغت.
بسيار قانع، در شدايد صابر، خط او نيز خوب، با كبر سنّى كه داشته، فتور و خللى در حواس وى نبوده و ابن الشجرى و ابن عساكر از وى درس خوانده اند. نسب او با ده واسطه به زيد بن حضرت سجّاد عليه السلام موصول مى شود. با اينكه مذهب زيدى داشته، موافق رأى ابوحنيفه فتوا مى داده است. كتاب شرح اللّمع از تأليفات اوست كه كتاب نحو لمع نام عثمان بن جنى نحوى مشهور را شرح كرده و در سال 539 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 783]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 27؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 15، ص 257.
ابوالبركات، مبارك بن احمد --> ابن المستوفى
ابوالبركات، محمد بن احمد --> ابن اياس
ابوالبركات، سيد نعمان بن محمود --> آلوسى، سيد نعمان بن محمود
مصطلح رجال است.
ابوالبركات، هبة اللّٰه بن على --> ابوالبركات، طبيب بلدى
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابوبزره --> ابوبرزه
ابوبشر، احمد بن محمد سراج
ابوبشر، براء بن معرور
ابوبشر، مسعدة بن صدقه
(به كسر باء) (چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوبشر، عمرو بن عثمان --> سيبويه، عمرو بن عثمان
دير قنى، از حكماى اواخر قرن سيّم هجرت مى باشد كه بالخصوص در منطق مسلّم عصر خود بود. بسيارى از كتب منطق قدما را شرح و تفسير كرده و روزگار خود را در بغداد در تدريس و تصنيف گذرانده است. كتاب السّماء والعالم و كتاب نقل اصل البرهان و كتاب نقل اصل الشّعر از تأليفات او بوده و در 308 ه. ق درگذشت.
دير قنى به نوشتۀ مراصد، ديرى است بزرگ و شبيه به قلعه، داراى حصارى مستحكم و بلند از ديرهاى معروف نصارى كه به «دير اسكون» و «دير مرمارى» نيز موسوم و در ديهى قنى نام (به ضمّ اوّل و تشديد نون مقصور با الف) است از قراء نهروان در شانزده فرسخى سمت شرقى بغداد. گويند در آن «دير» صد قلابه است كه آنها را به قيمت گزاف داد و بستاد نمايند. دير معبد نصارى و جايى است بزرگ كه ايشان در صحرا و مواضع دور از معموره و مردم تأسيس مى دهند و در آن، مساكنى براى راهبان خود بنا مى كنند و هريك از آن مسكن ها را «قلابه» نامند و هر معبد كه ايشان در معموره و داخل بلاد سازند، «بيعه» و گاهى «كنيسه» نيز گويند، الاّ اينكه اهل عراق لفظ «كنيسه» را به معبد يهود اختصاص داده و در معبد نصارى تنها «بيعه» استعمال نمايند.
منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 2، ص 571-572]؛ اطلاعات متفرقه.
ابوبشر، محمد بن احمد --> دولابى، محمد بن احمد
ابوبشر، يمان ابى اليمان --> بندنيچى
ابوبصير(1)
در نتيجة المقال روايت اولى را نيز، كه در شرح حال يونس بوده، به واسطۀ ابوبصير حماد بن عبدالله بن عبيدالله نقل نموده، نه حماد بن عبيدالله و در اين حال دور نيست كه حماد مذكور در سند روايت اولى نيز همان حماد سند روايت دويمى باشد كه كنيه اش به حكم نسخۀ مذكوره «ابونصر» است، نه «ابوبصير» و در اين صورت، كنيۀ «ابوبصير» منحصر به همان چهار نفر اولى مذكور فوق مى باشد و بس. بر تقدير اينكه صاحب اين كنيه پنج يا شش نفر بوده و حماد بن عبدالله يا عبيدالله نيز داراى كنيۀ «ابوبصير» باشند، بازهم به واسطۀ عدم اشتهار به اين كنيه، بلكه مذكور نبودن ايشان در بسيارى از كتب رجاليه، از منصرف اطلاق خارج بوده و اين كنيه در صورت نبودن قرينه، منصرف به غير ايشان است، بلكه دو تن آخرى از چهار تن اولى نيز (عبدالله بن محمد اسدى و يوسف بن حارث) به همان جهت عدم اشتهار به همين كنيه و نامى از عبدالله نبودن در اكثر كتب رجاليه از منصرف اطلاق آن كنيه خارج مى باشند؛ علاوه بر اينكه در يوسف بن حارث نيز احتمال داده اند كه كنيۀ او هم مثل حماد مذكور فوق «ابونصر» باشد، نه «ابوبصير»، بلكه مولا عنايت اللّه در تأييد اين معنى اصرارى وافى به كار برده و شيخ را نيز در «ابوبصير» نوشتن آن به سهوالقلم منسوب داشته و در تنقيح المقال نيز همين عقيدۀ «ابونصر» بودن يوسف را تأييد و فاضل استرآبادى هم بنا به نقل معتمد، آن را ستوده است و به شرح حال ابوبصير يوسف نيز مراجعه نمايند.
بالنتيجه، منصرف اطلاق لفظ «ابوبصير» و به عبارت روشن و ساده مراد از آن در صورت اطلاق و نبودن قرينه، فقط يكى از دو تن اولى از چهار تن اولى مذكورين فوق و عبارت از ليث بن مراد بخترى يا يحيى بن قاسم است و بس و چنانچه مذكور مى داريم، هر دو ثقه و عادل و روايات ايشان معتبر و محل اطمينان بوده و ديگر حاجتى به صرف اوقات در تمييز ايشان از ديگران و يا تمييز هريكى از ديگرى نمى باشد؛ مع ذلك بعضى از مميزاتى كه در كلمات اهل فن در اين موضوع نگاشته اند، در ضمن شرح حال اجمالى هريك تذكر داده خواهد شد. ناگفته نماند كه عتبه يا عبيد بن اسيد از صحابه نيز كنيۀ «ابوبصير» داشته و حاجتى به ذكر آن نداريم و همچنين بعضى از شعراى زمان جاهليت نيز داراى همين كنيه بوده اند كه تذكر مى دهيم. (مؤلف)
ابوبصير، ابن البخترى --> ابوبصير، ليث بن بخترى
ابوبصير، ابومحمد --> ابوبصير، ليث بن بخترى
1) . ابوبصير: محل خلاف كثير و در كتب رجال از چندين جهت مطرح بحث و جدال و مابين ليث بن بخترى، يحيى بن قاسم اسدى، عبدالله بن محمد اسدى، يوسف بن حارث مشترك است، بلكه در تنقيح المقال ضمن شرح حال يونس بن عبدالرحمان از رجال كشى خبرى از حضرت ابوالحسن عسكرى عليه السلام در مدح كتاب يونس مذكور روايت نموده كه در سند آن ابوبصير، حماد بن عبيدالله بن اسيد هروى است. در نتيجة المقال و تنقيح المقال نيز خبرى ديگر از رجال كشى در شرح حال خيران خادم نقل كرده اند كه در سند آن ابوبصير، حماد بن عبدالله قندى است؛ بنابراين، «ابوبصير» كنيۀ شش تن بوده و دامنۀ اشكال ديگر وسيع تر مى باشد. ازآن رو كه ايشان مابين ثقه و غيره مشترك و اعتبار رواياتى كه در سند آنها ابوبصير باشد، خلل دار مى شد، جمعى از اكابر در شرح حال روات مكنى به «ابوبصير» و علامات و قراين تمييز ثقه و ضعيف الحال ايشان از يكديگر رسالۀ مفرده تأليف داده اند، لكن آنچه در نسخۀ رجال كشى موجوده نزد اين نگارنده (اگرچه كثيرالغلط است) در سند اين روايت آخرى است، ابونصر حماد بن عبدالله (به نون اول، بر وزن صبر) است، نه ابوبصير.
ابوبصير، ابومحمد --> ابوبصير، يحيى
ابوبصير، ابويحيى --> ابوبصير، ليث بن بخترى
ابوبصير اسدى --> ابوبصير، يحيى
ابوبصير اسدى --> ابوبصير، عبداللّٰه بن محمد
«ابوبصير اسدى» در صورت نبودن قرينه، راجع به يحيى مى باشد.
ابوبصير اصغر --> ابوبصير، ليث بن بخترى
ابوبصير، اعشى قيس --> اعشى قيس
از شعراى زمان جاهليّت مى باشد.
اسدى كوفى، مكنّى به «ابوبصير» كه به نوشتۀ بعضى، به «ابومحمد» نيز مكنّى مى باشد، از اصحاب حضرت باقر عليه السلام، بلكه به تصريح بعضى از علماى رجال، از اصحاب حضرت صادق عليه السلام نيز بوده و به مدلول بعضى از رواياتى كه در رجال كشى دربارۀ وى مذكور داشته، ثقه و جليل القدر و او هم مثل ابوبصير ليث مذكور ذيل مكفوف و بنابر آنچه از رجال ابن داوود نقل شده، كنيۀ او به عوض «ابوبصير»، «ابونصر» بوده، ولى در تنقيح المقال محمول به سهوش داشته است؛ به هرحال، چنانچه فوقاً اشاره نموديم، بر تقدير صحت كنيۀ ابوبصير هم چنانچه بس مشهور بوده و مخالفى غير از ابن داوود سراغى نداريم، بازهم عبدالله از منصرف اطلاق اين كنيۀ ابوبصير خارج و در صورت نبودن قرينه مراد از آن، يكى از ابوبصير ليث يا يحيى مذكورين ذيل است.
منابع: كتب رجاليه.
مرادى مكفوف كوفى، كه در كلمات بعضى از اكابر به «ابومحمد» و بعضى ديگر به «ابويحيى» نيز مكنّى و گاهى به «اصغر» نيز موصوف مى باشد، از وجوه و اعيان و اكابر اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام بوده و از ايشان روايت نموده، بلكه به نوشتۀ فهرست شيخ، از حضرت موسى عليه السلام نيز روايت كرده است. در باب وفات آن حضرت از كتاب كافى استظهار مى شود كه زمان سعادت توأمان حضرت رضا عليه السلام را نيز
درك كرده است (لكن اين دو فقره خلاف ظاهر و محتاج به تحقيق مى باشد). كيف كان از اجلاّى محدّثين اماميّه، جلالت و وثاقت او مصرّح به علماى رجال و اخبار دينيّۀ وارده از اهل بيت عصمت و طهارت - سلام الله عليهم اجمعين - بوده و يكى از چهار نفر مى باشد كه در بعضى از اخبار آل محمد عليهم السلام ايشان را به «نجبا و امناى حلال و حرام الهى و سابقين و مقربين و اوتاد ارض و حفاظ و اعلام دين» و قول به صدق و قيام با قسط و عدالت موصوف و به نويد بهشتى مستبشر كرده و تصريح فرموده اند بر اينكه در صورت نبودن ايشان، آثار نبوّت مندرس و منقطع مى گشت. سه نفر ديگر هم عبارت از زراره و محمد بن مسلم و بريد بن معاويه هستند و تحقيق زائد موكول به كتب مربوطه مى باشد.
چنانچه فوقاً اشاره شد، لفظ «ابوبصير» در صورت نبودن قرينه، منصرف به يكى از همين ليث و يحيى بن قاسم مذكور ذيل است، بلكه دور نيست كه تنها ليث باشد و بر فرض ترديد مابين اين دو نفر، بازهم چنانچه اشاره نموديم، قادح در اعتبار آن خبر نيست. ناگفته نماند، چنانچه تحت عنوان اصحاب اجماع اشاره شد، ابوبصير ليث مرادى هم به عقيدۀ بعضى از علماى رجال، از ايشان مى باشد كه به عوض ابوبصير اسدى يحيى بن قاسم مذكور ذيل او را يكى از شش نفر طبقۀ اوّل ايشان دانند؛ به شرحى كه در محل خود مذكور است و در نخبة المقال گويد:
و ليث بن بختري المرادي *** ابوبصير «كش» من الاوتاد
بشره ق فى صحيح السند *** و قيل اجمعوا مكان الاسدي
منابع: كتب رجاليه.
ابوبصير مرادى --> ابوبصير، ليث بن بخترى
مابين ابوبصير ليث مذكور فوق و ابوبصير يحيى بن قاسم اسدى مذكور ذيل مشترك است، بلكه در اتقان المقال از مولا عنايت اللّه نقل كرده كه ابوبصير عبدالله بن محمد مذكور فوق را به «مكفوف» موصوف دارند و اين حرف با اينكه شاهدى ندارد، ممكن است كه جميعاً مكفوف بوده و كنيه از باب تفأل عادى باشد؛ مثل «سليم» گفتن مارزده و نظاير آن و چنانچه ذيلاً مذكور مى داريم، ابوبصير يشكر نيز مكفوف بوده است.
3470 و 3471. ابوبصير، يحيى بن ابى القاسم اسحاق (قرن 2 ه. ق)
اسدى كوفى تابعى، مكفوف و نابينا، از مشاهير و ثقات محدّثين شيعۀ امامى، از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام، كنيۀ مشهورى او «ابوبصير» بوده و گاهى به «ابومحمد» نيز مكنّى دارند. از بعضى نسخ رجال شيخ نقل است كه در باب اصحاب حضرت صادق عليه السلام كنيۀ مشهورى مذكور را برخلاف ديگر علماى رجال، بلكه برخلاف كلام خود كه در باب اصحاب حضرت باقر عليه السلام است، «ابونصير» نوشته كه حرف باء اوّل را تبديل به نون داده و البته به حكم قراين مذكوره اشتباه و سهوالقلم كاتب است.
به هرحال، ابوبصير يحيى اسدى ثقه و امامى مذهب و موافق آنچه تحت عنوان اصحاب اجماع از باب اوّل اشاره كرديم، يكى از طبقه اوّل ايشان است كه فقيه ترين پيشينيان هستند. بعضى از اخبار دينيّه نيز نصّ صريح در جلالت و وثاقت و علم و فقاهت وى مى باشد و بالخصوص در فقه و تفسير به ديگران تقدّم داشته و كتابى هم در تفسير بدو منسوب دارند.
نام پدر يحيى نيز در كلمات علماى رجال مابين «قاسم» و «اسحاق» مكنّى به «ابوالقاسم» مردّد و بر فرض «قاسم» بودن نيز او غير از يحيى بن قاسم حذاء ازدى واقفى است كه در رجال كشى هريكى را مستقلاً عنوان كرده و كلام شيخ در باب اصحاب باقر عليه السلام از رجال خود نيز صريح در تعدّد مى باشد و واقفى بودن يحيى بن قاسم حذاء ازدى مسلّم و مصرّح به كلمات علماى رجال و بعضى از اخبار دينيّه است. گويا همين اشتباه اسمى سبب شده كه وثاقت و عدم وثاقت ابوبصير يحيى اسدى (صاحب ترجمه) محل خلاف بوده و بعضى او را نيز به خيال اينكه همين يحيى ازدى است، واقفى پنداشته اند؛ خصوصاً كه در كلمات بعضى از اجلّه پدر اين يحيى ازدى را نيز مثل يحيى اسدى «ابوالقاسم» نوشته اند كه بر اين فرض نيز توليد اشتباه مى باشد. در تأييد تعدّد ايشان علاوه بر آنچه مذكور داشتيم، گوييم كه اوّلى مكفوف و به «اسدى» موصوف و به «ابوبصير» مكنّى بوده؛ به خلاف دويمى كه به «حذاء» و «ازدى» موصوف بوده و در جايى به «مكفوف» موصوف نشده و به «ابوبصير» مكنّى نمى باشد.
علاوه كه تاريخ وفات ابوبصير يحيى سال 148 ه. ق همان سال وفات حضرت
صادق عليه السلام و يا دو سال بعد از آن، سال 150 ه. ق بوده و اين تاريخ، كه سال دويم امامت حضرت امام موسى عليه السلام است، منافات بيّن با واقفى بودن او دارد كه بعد از وفات آن حضرت در حدود 183 ه. ق حدوث يافته و بسط مطلب موكول است به كتب رجاليه.
ابوبصير، يحيى بن قاسم --> ابوبصير، يحيى بن ابى القاسم اسحاق
اما يحيى بن قاسم ازدى حذاء، كه در ضمن آن مذكور شد، كنيۀ «ابوبصير» نداشته است.
به نوشتۀ معارف ابن قتيبه، از جملۀ تابعين و از قبيلۀ بنى يشكر مى باشد. او را در كودكى نزد مسيلمه بردند. دست بر روى وى ماليد. مكفوف و نابينا شد؛ به همين جهت، به «ابوبصير» مكنّى گرديد (به طور قلب)؛ چنانچه غراب را به جهت حدّت باصره اش، «اعور» گويند و سال وفاتش به دست نيامد.
موافق آنچه از رجال شيخ و ابن داوود و خلاصۀ علاّمه و ديگران نقل شده، بترى مذهب و ضعيف الحال، از اصحاب ابوجعفر اوّل حضرت باقر عليه السلام و يا ابوجعفر ثانى حضرت جواد عليه السلام بوده است. مكنّى به «ابوبصير» بودن او محل ترديد است. بنابر تحقيق تنقيح المقال، كنيه اش «ابونصر» مى باشد و بنابراين، صاحب كنيۀ «ابوبصير»، كه بنابر مشهور چهار نفر بوده و يكى از ايشان هم همين يوسف بن حارث را مى شمارند (و فوقاً تذكّر داديم)، منحصر به سه نفر ليث و يحيى و عبدالله بن محمد اسدى مذكورين فوق مى باشد و كنيۀ يوسف بن حارث «ابونصر» بوده، نه «ابوبصير»، بلكه اگر كنيۀ يحيى را نيز «ابوبصير» بدانيم، چنانچه از بعضى نسخ رجال شيخ نقل شد، «ابوبصير» كنيۀ انحصارى همان ليث و عبداللّه مذكورين مى باشد و بس و تحقيق مراتب موكول است به كتب رجاليه.
ابوالبقاء، حيان بن عبدالله --> ابن هشام، حيان بن عبداللّٰه
ابوالبقاء، صالح بن حسين --> جعفرى، صالح بن حسين
ابوالبقاء، صالح بن شريف --> بنى احمر
بن عبدالله بن حسين، عكبرى، بغدادى المولد والمسكن والمدفن، مكنّى به «ابوالبقاء»، ملقّب به «محب الدين»، از فقها و محدّثين حنبليّه مى باشد كه اديب نحوى حاسب عروضى، از افاضل اوايل قرن هفتم هجرت، بسيار متواضع و داراى اخلاق فاضله، كثيرالفضل والمحفوظات و با اينكه اعمى و هر دو چشمش در كودكى از آفت آبله نابينا بوده، خداوند حكيم با حكمت بالغۀ خود به جاى قوۀ باصره، به نعمت حافظۀ خارج از متعارف و قوۀ مدركۀ فوق العاده متنعّم و مفتخرش فرموده بود.
«جلّت حكمته». اينك نحو و علوم عربيّه را از ابن الخشاب و بعضى ديگر از اكابر وقت اخذ، حديث و روايات را از ابوالحسن بطايحى، فقه و اصول و مذهب و علم خلاف را از ابويعلى فرّاء و بعضى از فنون متداولۀ ديگر را از افاضل وقت فراگرفت تا آنكه گوى سبقت از ديگران ربود؛ در سلك رؤساى علمى منسلك شد؛ آنى از تدريس غافل نبود؛ مجلس وى مرجع استفادۀ دانشمندان و محصّلين بغداد و نواحى آن بود. هرگاه ارادۀ تصنيف كتابى در مطلبى و موضوعى مى داشت، نخست كتب مربوطه به همان مطلب را حسب المقرّر مى خواندند؛ پس مطالب مهمّۀ منظورۀ خود را بدين وسيله حفظ كرده و به كاتب املا مى نمود تا آنكه به تأليفات نافعۀ بسيارى موفق آمد:
گويند جمعى از اكابر شافعيّه از وى درخواست كردند كه مذهب شافعى را قبول كند و ايشان نيز تدريس نحو و لغت را در مدرسۀ نظاميّۀ بغداد به عهدۀ وى موكول نمايند.
در پاسخ گفت: «اگر مرا در پشت پا ايستاده نگه داشته و از طلا آن مقدار بر سرم بريزند كه جسد من در همان حال ايستادگى در زير طلا پنهان و پوشيده گردد، باز هم از مذهب حنبلى منصرف و دست بردار نمى باشم». وفات ابوالبقاء به سال 616 ه. ق در 78 يا 68 سالگى در بغداد واقع گرديد و در چندين جا از كشف الظنّون تاريخ وفات او را 508 ه. ق نوشته و البته اشتباه به تاريخ ولادت شده است؛ اما نسبت «عكبرى» به طور خلاصه تحت دو عنوان عكبرى و تلعكبرى از باب اوّل نگارش يافته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 459]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 288؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 6؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 453؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 1.
ابوالبقاء عكبرى --> ابوالبقاء، عبدالله بن حسين
حسينى بن شريف موسى، از افاضل نامى اواخر قرن يازدهم هجرت مى باشد كه در شهر كفه از بلاد قدس شريف در جاى پدر مفتى بود. در زمان سلطان محمدخان رابع، نوزدهمين سلطان عثمانى (1058-1099 ه. ق)، مدتى به قضاوت بغداد و قليب منصوب شد؛ عاقبت در اثر حسد رقبا باز به شهر خود، كفه، مراجعت كرد. در سال 1095 ه. ق درگذشت و از تأليفات اوست:
منابع: اطلاعات متفرقه.
ابوالبقاء، محمد بن مبارك --> ابن الخل، محمد
ابوالبقاء، محمد بن موسى --> دميرى، محمد بن موسى
ابوبكر(1)
طايى، از مشايخ عرفا و صوفيّه مى باشد كه همسنگ شبلى و نظاير وى، مقبول عامّ و خاص، جامع علوم ظاهر و باطن و فنون طريقت و حقيقت بود. به سال 303 ه. ق در زمان مقتدر باللّه، هيجدهمين خليفۀ عباسى (295-320 ه. ق)، درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 3، ص 108.
يا زين الدين على، از اجلّۀ علما و عرفا و اولياى قرن هشتم هجرت مى باشد كه جامع كمالات صورى و معنوى، در علوم ظاهرى كامل، در صفاى باطن و كشف و شهود بحرى بوده بى ساحل. خواجه بهاءالدين نقشبند به خدمت وى رسيده و سيد شريف جرجانى و ملا سعد تفتازانى با آن همه مراتب عالى علمى كه دارند، به مقامات وى معتقدند. امير تيمور لنگ صاحب قران (771-807 ه. ق) نيز بدو دست ارادت داده و بدو منسوب است:
گر منزل افلاك شود منزل تو *** وز كوثر اگر سرشته باشد گل تو
چون مهر على نباشد اندر دل تو *** مسكين تو و سعى هاى بى حاصل تو
نيز از اوست كه به ملك غياث الدين از حكمرانان وقت نوشته است:
افراز ملوك را نشيب است بترس *** در هر دلكى از تو نهيب است بترس
1) . ابوبكر: در اصطلاح علماى رجال و ارباب تراجم، كنيه و يا اسم اصلى جمعى زياد مى باشد كه در محل مقتضى از اين كتاب تحت عناوين متفرقه نگارش يافته است و بعضى ديگر را نيز در اينجا تذكر مى دهد. (مؤلف)
2) . ابهر: ديهى است از اعمال اصفهان و شهرى است مابين قزوين و زنگان و همدان كه قلعۀ محكمى داشته و در سال 24 ه. ق در زمان خلافت عثمان مفتوح اسلاميان گرديده است و نسبت صاحب ترجمه به همين ابهر دويمى مى باشد. (مؤلف)
با خلق ستمگرى كنى ننديشى *** در هر ستمى با تو حسيب است بترس
در آخر محرّم 791 ه. ق در قريۀ تايباد از ديهات بوشنج از اعمال هرات وفات يافت و در مادّه تاريخ آن گفته اند:
تاريخ وفات قطب اوتاد *** يك نقطه بنه به آخر صاد(1)
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 6؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 130.
نامش همين «ابوبكر»، پسر اسحاق، نسبش به ملا عبدالرحمان جامى سابق الذكر موصول، كمالات صورى و معنوى را جامع، در حسن خط مشهور، خصوصاً خط نستعليق را خوب مى نوشته و قطعات خوب از خود به يادگار گذاشته است. زمانى از خراسان به كردستان رفته و به جهت حسن خطّى كه داشته، مرجع استفادۀ جمعى انبوه گشت و عاقبت در سال 1077 ه. ق در گذشت.
منابع: ايرانى، عبدالمحمد، پيدايش خط و خطاطان، ص 132.
ابوبكر خالدى --> ابوبكر، محمد بن هاشم
ابوبكر رازى، محمد بن زكريا --> رازى، محمد بن زكريا
ابوبكر سالم --> ابوبكر، عياش بن سالم
ابوبكر شعبه --> ابوبكر، عياش بن سالم
ابوبكر صولى، محمد بن يحيى --> صولى، محمد بن يحيى
بغدادى شافعى، معروف به «ابوبكر صيرفى»، از مشاهير فقهاى شافعيّه مى باشد كه با حذاقت و حدّت نظر و استحسان و قياس موصوف بود. فقه را از ابوالعباس بن سريج فراگرفت. در علم اصول نيز در نهايت مهارت و در آن علم شريف بعد از امام شافعى داناترين مردم محسوب مى شد. اقوال و اختلافات او در مسائل اصوليّه در كتب
1) . صاذ = 791.
اصوليّۀ اماميّه نيز منقول و غالباً در قبال اقوال ابوبكر باقلانى و ابوالحسين بصرى مذكور مى دارند. كتابى در اجماع و يكى هم در اصول و يكى ديگر نيز در شروط تأليف داده و روز پنجشنبه بيست ودويم ربيع الآخر 330 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 708؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 32؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2975؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 186.
ابوبكر، عبدالله بن طاهر --> ابوبكر ابهرى
خياط محدّث، اسدى كوفى، از مشاهير متعبّدين محدّثين مى باشد كه بسيار عابد و زاهد و متّقى و دائم التلاوه بود. هرگز از تلاوت قرآن مجيد افسرده نمى شد. گويند - والعهدة عليهم - در مدت عمر خود دوازده هزار و يا به قولى، بيست وچهار هزار بار ختم قرآن كرده است. قضيۀ ردّ و انكار او بر موسى بن عيسى عباسى در تخريب قبر مطهّر حضرت حسين بن على عليهما السلام مشهور و در آخر جلد عاشر بحار الانوار و بعضى از مصنّفات ديگر مجلسى مذكور و در جلد اول نامۀ دانشوران هم از آنها منقول مى باشد.
از كلمات اوست: «دوستدار دنيا بسيار مسكين و بينوا مى باشد كه براى يك درهم زيان، تمامى روز در ماتم به سر مى برد، ولكن براى نقصان عمر و دين خود ابداً حزن و اندوهى به خود راه نمى دهد». موافق آنچه تحت عنوان قرّاء سبعه مذكور داشتيم، صاحب ترجمه يكى از دو راوى قرائت عاصم و ديگرى نيز عبارت از ابوعمرو بزّاز است. ناگفته نماند كه نام اصلى صاحب ترجمه نيز «ابوبكر» بوده و «عيّاش» نام پدرش مى باشد (ابوبكر بن عياش) و چنانچه متعارف است، به جهت كثرت استعمال، غالباً لفظ «ابن» را انداخته و اسم پسر را به سوى اسم پدر اضافه داده و «ابوبكر عيّاش» گويند و نظاير آن بسيار است.
به قول بعضى، نام اصلى صاحب ترجمه «سالم» و به قولى ديگر «شعبه» بوده و «ابوبكر» كنيۀ اوست (سالم بن عياش يا شعبة بن عياش)؛ به هرحال، وفات ابوبكر عيّاش در سال 193 ه. ق واقع گرديد.
ابوبكر، محمد بن عبدالله --> ابوبكر صيرفى
بن وعله يا سعيد، خالدى، از افاضل نامى اواخر قرن چهارم هجرت مى باشد كه مراتب فضل و كمالش مشهور و به مناسبت اينكه ولادت او و برادرش، سعيد، كه شرح حالش نيز به عنوان ابوعثمان، سعيد بن هاشم خواهد آمد، در قريۀ خالديه نامى از اعمال موصل واقع و بزرگ شدۀ آنجا هستند. هريك از ايشان را به «خالدى» موصوف داشته و جمعاً «خالديان» گويند. همچنان كه نسباً برادر بودند، در مراتب فضل و كمال نيز پيوندى به كمال داشته و در سياقت بدايع الفاظ و ابتكار معانى مانند فرقدين در اوج كمال بوده اند. ثعالبى در حق ايشان گويد: «ان هذان لساحران»؛ عاقبت در اثر وفور كمالات به ترقيّات بسيارى نائل و در عداد شعراى سيف الدولة بن حمدان معدود و حراست خزاين كتب دولتى به عهدۀ ايشان موكول گرديد.
سرى رفاء به سبب معادات و مهاجاتى كه با ايشان داشته، ايشان را به سرقت اشعار خود متّهم داشت؛ چنانچه در ضمن شرح حال سرى رفاء به طور خلاصه اشعار نموديم. هر دو برادر طريق تشيّع پيموده اند. ابوبكر را اشعار جان گدازى در وقايع پرفجايع كربلا هست كه نقل آنها منافى اختصار اين عجاله مى باشد و در سال 380 ه. ق وفات يافت.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 240؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 248.
بن محمد بن عمر، حكيم ترمدى كه اسم اصلى اش هم «ابوبكر»، اصلش از ترمد، از افاضل عرفا و اعاظم زهّاد مى باشد كه در ورع و تقوا و مراحل تجريد و تفريد، كمالى بسزا داشت. در وفور زهد و علم و فضل از اين طبقه مستثنىٰ بوده و او را «كشته نفس» و «مبارك نفس» و «مؤدب الاولياء» مى گفتند. وفات او در اواخر قرن سيّم هجرت در بلخ واقع گرديد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 351.
بن سليم يا سليمان (هر دو به ضمّ اوّل و فتح ثانى)، از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام و نابينا بود. از آن دو بزرگوار روايت نموده و راوى اشعار عرب
هم مى باشد. پسرش، ابراهيم بن ابى البلاد، هم كه كنيۀ او در كتب رجاليّه مابين «ابوالحسن» و «ابويحيى» و «ابواسماعيل» مردّد است، اديب قارى ثقه و جليل القدر و از اصحاب حضرات صادق و كاظم و رضا عليهم السلام بوده و عمرى بسيار نموده است.
حضرت رضا عليه السلام در نامه اى كه براى او مرقوم فرموده، مدح و تحسينش نموده و ابراهيم كتابى در حديث دارد و به فرمودۀ وحيد بهبهانى، زمان حضرت جواد عليه السلام را نيز درك كرده و به نوشتۀ بعضى از علماى رجال، از حضرت باقر عليه السلام نيز روايت مى نمايد. در نخبة المقال وثاقت و صحّت طريق روايت از او و مدح حضرت رضا عليه السلام و از اصحاب سه امام عالى مقام اولى بودن او را اشعار داشته و گويد:
و ابن ابي البلاد ابراهيم *** ابوه يحيى جده سليم
طق صح جش جخ ثقه ق ظم و ضا *** له كتاب و ثنا من الرضا عليه السلام
منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 86؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 412؛ كتب رجاليه.
ابوالبيان، نبا بن محمد --> ابن الحورانى
از فضلاى نامى و شعرا و خوش نويسان عهد شاه عباس كبير صفوى (996-1038 ه. ق) مى باشد كه به «رئيس الخطّاطين» مشهور و از شاگردان مير عماد حسنى قزوينى سابق الذكر بود. آنى از وظايف خدمتگزارى مير فروگذارى نمى كرد.
مال بسيارى از ثروت شخصى خود را در راه مير و تحصيل علم و خط مصروف داشت. بعد از كشته شدن مير در سال 1024 يا 1027 ه. ق، كه كسى جرئت نزديكى نعش او را نداشت (به علتى كه در شرح حال مير در باب اوّل اشاره نموديم)، صاحب ترجمه نالان و خروشان خود را بر سر نعش رسانيده و با احترام تمام مدفونش كرد و اشعارى در مرتبه اش گفته كه مطلعش اين است:
دهر، پرفتنه و پرمشغله و پرغوغاست *** شرح اين ماتم و اين سوگ كه را خود ياراست؟
سال وفات ابوتراب به دست نيامد.
منابع: ايرانى، عبدالمحمد، پيدايش خط و خطاطان، ص 123.
مصطلح علم رجال است.
ابوتراب خوانسارى، سيد ابوتراب --> خوانسارى، سيد ابوتراب
ابوتراب رازى --> سيد مرتضى رازى
ابوتراب عاملى، شيخ عبدالصمد --> عزالدين، شيخ حسين بن عبدالصمد
مصطلح علم رجال مى باشد.
بن حسين يا حصين، يا عسكر بن محمد بن حصين، از اكمل مشايخ خراسان، استاد عرفا و در طبقۀ اولى اين سلسله معدود، در علم و زهد و تقوا و توكّل و فتوت و مجاهده وحيد عصر خود، با حاتم اصم و شيخ ابوحاتم عطّار و احمد بن حنبل مصاحب بود. در طى مراحل عرفانى و انجام وظايف مجاهده عزمى راسخ فتورناپذير داشت؛ به حدى كه سى سال يا چهل سال سر به بالين ننهاد و در هنگام غلبۀ خواب سر به زمين مى نهاد. بارها به حجّ بيت اللّه الحرام مشرّف شد. كلمات عرفانى و كرامات بسيارى بدو منسوب است.
در هفدهم جمادى الاولى سال 245 ه. ق در باديۀ بصره باد سموم بر وى خورد. گويند - والعهدة عليهم - تنها و به حال ايستادگى جان داد. تا يك سال يا چند سال به همان حال رو به قبله عصا بر دست بود. هيچ ضرر و آفتى از درندگان نديد تا مردمان وقوف يافته و او را شناخته و به خاكش سپردند، لكن در طبقات شعرانى موافق آنچه در تاريخ بغداد از بعضى نقل كرده، گويد كه ابوتراب در باديه مرده و بدن او را درندگان پاره كردند و جملۀ «صاحب سعيد» مادّۀ تاريخ وفات اوست. نسبت «نخشبى» به همين عنوان در باب اول مذكور شد و ابوتراب به عقيدۀ بعضى، از نخشب تركستان و به زعم بعضى، از نخشب عراق عرب است.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 433؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 12، ص 315.
بن حارث بن قيس بن اوس، طايى عاملى شامى، معروف به «ابوتمام»، از مشاهير ادبا و شعراى عرب، بلكه اشهر و اشعر ايشان است. در فصاحت و بلاغت داراى مقامى بلند و وحيد عصر خود، از كثرت ابتكار معانى طريفه به «صيقل المعانى» ملقّب، در عهد معتصم، هشتمين خليفۀ عباسى (218-227 ه. ق)، به تمامى شعراى وقت مقدّم، بسيار كريم النفس و داراى اخلاق حميده بود. به فرمودۀ نجاشى و علاّمۀ حلّى و شيخ حرّ عاملى، ابوتمام اديبى است فاضل منشى، از رؤسا و اجلاّى شيعۀ اماميّه، در محفوظات خود متفرّد. گويند كه چهارده هزار ارجوزۀ عربى غير از مقطّعات و قصايد و مفردات در حفظ داشته است؛ با اين همه، به واسطۀ لكنت زبانى كه داشته، حرف زدن دربارۀ او بسيار دشوار بود. اينك يكى از شعرا در حق وى گويد:
يا نبي اللّه في الشعر و يا عيسى بن مريم *** انت من اشعر خلق اللّه ما لم تتكلم
از آثار قلمى ابوتمام است:
نسب ابوتمام با هفده واسطه به يعرب بن قحطان موصول مى شود و اصلاً شامى بود.
در اوايل زندگانى در مصر اقامت گزيده و سقّايى مى كرد. در مجالس ادبا و ارباب كمال نيز حاضر مى شد تا آنكه در اثر فطانت و استعداد فطرى از كمالات ايشان بهره ور گرديد. در نتيجۀ علاقۀ مفرطى كه به شعر گفتن داشته، اشعار او ممتاز و در ميان مردم شايع شد. قصايدى براى معتصم گفت. به صله و جايزۀ او نائل و به ديگران مقدّم گرديد. گويند كه او قصيده اى سينيه در مدح احمد بن معتصم گفته و در حضور او مى خوانده تا بدين شعر رسيد:
ابليتَ هذا المجد ابعدَ غاية *** فيه و اكرم شيمة و نحاس
اقدام عمرو في سماحة حاتم *** في حلم احنف في ذكاء اياس
فيلسوف اعظم يعقوب بن صباح كندى كه حاضر بود، گفت: «مقام امير بالاتر از اشخاصى است كه در اين شعر ذكر شده اند»؛ پس ابوتمام كمى سر فروبرده و گفت:
لاتنكروا ضربي له من دونه *** مثلاً شروداً في الندىٰ والبأس
فاللّه قد ضرب الاقل لنوره *** مثلاً من المشكاة والنبراس
آن فيلسوف به مجرّد شنيدن اين دو شعر، كه حاكى از تمام فطانت و حدّت ذهن و فراست او بوده، بسيار متأثّر و متألّم شد و گفت: «اسف دارم بر اين چنين شخصى كه زياده بر سه روز عمر نخواهد كرد، زيرا كه آتش ذكاوتش مشتعل شده و او را سوزانده است» و نيز از اشعار ابى تمام است:
و اذا اراد اللّه نشرَ فضيلة *** طويتْ أتاح لها لسانَ حسودِ
لو لا اشتعال النار في ما جاورت *** ما كان يعرف طيب عرف العود
ينال الفتى من عيشه و هو جاهل *** و يكدىٰ الفتى في عيشه و هو عالم
و لو كانت الارزاقُ تأتي على الحجىٰ *** هلكن اذا من جهلهن البهائم
فلم يجتمع شرق و غرب لقاصد *** و لا المجد في كفّ الفتى والدراهم
در مدح اهل بيت عصمت عليهم السلام نيز اشعار بسيارى گفته و قصيده اى هم دارد كه اسامى مباركۀ ائمّۀ اطهار عليهم السلام را تا معاصرش، حضرت جواد عليه السلام، ذكر كرده است. از مناقب ابن شهرآشوب نقل است كه ابوتمام اشعارى گفته كه حاوى ذكر دوازده امام تا حضرت ولى عصر عليه السلام مى باشد. وفات ابوتمام به سال 231 يا 232 يا 226 يا 228 يا 229 ه. ق در موصل و ولادتش هم به سال 190 ه. ق در ديهى جاسم نام از توابع حوران از بلاد دمشق
واقع شد و ابونهشل بن حميد طوسى قبّه اى بر سر قبر او بنا نهاد و حسن بن وهب هم در مرثيۀ وى گفته است:
فجع القريض بخاتم الشعراء *** و غدير روضتها حبيب الطائي
ماتا معاً فتجاورا فى حفرة *** و كذاك كانا قبل في الاحياء
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 204؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 131؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 70؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 196؛ هاشمى، احمد، جواهر الأدب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 448.
ابوتميم، معد بن اسماعيل --> معزّ لدين اللّٰه
چهارمين خليفه فاطمى است.
ابوتميم، معد بن على --> مستنصر باللّٰه
هشتمين خليفه فاطمى است.
اديب نحوى لغوى، از شاگردان ابوالحسن كسائى و معاصر اصمعى (متوفى به سال 214 ه. ق) بوده و در غرايب لغات بر وى تقدّم داشت و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 210.
ابوالتهانى، حسن بن ابراهيم --> جبرتى، حسن بن ابراهيم
صائدى انصارى، از فرسان و شجاعان عرب و اكابر شيعه و از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى باشد كه در محاربات اسلامى از حاضرين ركاب آن حضرت بود.
در عمل اسلحه نيز خبرتى بسزا داشت. هنگامى كه مسلم بن عقيل وارد كوفه شد، ابوثمامه نيز به امر او مشغول خريد و تهيۀ اسلحه بود تا آنكه مسلم به شهادت رسيد.
ابوثمامه مختفى و پنهانى به همراهى نافع بن هلال، عازم آستان ملايك پاسبان حضرت حسين بن على عليهما السلام شد. در اثناى راه به فيض حضور نائل و در ركاب مبارك عزيمت كربلا داد؛ عاقبت به شرف شهادت مشرّف و به سعادت ابدى تاريخى سلام خصوصى ناحيۀ مقدّسه موفق و نام خود را زينت اوراق گردانيدند: «السلام على
ابى ثمامة عمرو بن عبدالله الصائدى». همين ابوثمامه است كه روز عاشورا كثير بن عبدالله شعبى را، كه از طرف ابن سعد آمده و قصد ملاقات حضرت سيدالشهداء عليه السلام را داشت، از تشرّف حضور با شمشير مانع آمد و به خلع شمشيرش بگماشت و هم ظهر بودن و فرارسيدن وقت نماز را متذكر شد؛ به شرحى كه در كتب مربوطه نگارش داده اند. لفظ «ثمامه» به فتح ثاى ثخذ و تخفيف هر دو ميم، «صائدى» هم منسوب به قبيلۀ «بنى صائد» از شعب و بطون قبيلۀ همدان است.
منابع: كتب رجاليه؛ ديگر كتب مربوطه.
از اهل يمامه مى باشد كه نخست به شرف اسلام مشرّف، اخيراً در عهد سعادت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله در يمامه دعوى نبوّت كرد. در مدتى اندك گروه انبوهى از سبك مغزان بدو گرويدند. نامه اى به خدمت آن حضرت عرضه داشت كه تصديق نبوت و تشريك خود در آن منصب الهى و به دو قسمت كردن زمين مابين خودشان (كه هريكى در قسمت مختصى خود نبوت كرده و مشغول تبليغات باشد) و بعضى لاطائلات ديگر را حاوى بود تا در همان اوقات آن حضرت وفات يافت. در سال دويم خلافت ابوبكر، لشكرى با سرلشكرى خالد بن وليد به يمامه گسيل شد. مابين مسلمين و اتباع مسيلمه محاربۀ شديدى واقع گرديد. قريب به بيست هزار نفر از طرفين مقتول و در نتيجه مسلمين غالب و مسيلمه نيز كشته شد و مردم از شرّ اغوا و اضلال او خلاصى يافتند و كذب و دروغ گويى او به همه معلوم و در اين صفت خبيثه ضرب المثل گرديد.
ناگفته نماند كه سجاح، دختر حارث تميمى، نيز كه مذهب نصارى داشته، در اواخر عهد حضرت نبوى صلى الله عليه و آله در ميان بنى تغلب و بنى ربيعه و قبيلۀ خود، بنى تميم، به دعوى نبوت آغاز كرد؛ بدين جهت، بين او و مسيلمه رقابت حاصل شد. او نيز لشكرى براى مدافعۀ مسيلمه برگماشت. لشكر او با لشكر مذكور مسلمين مصادف و متّحدالمرام بودند و اخيراً رقابت ايشان به صلح و آشتى بلكه به نوشتۀ بعضى، به ازدواج مبدّل گرديد تا بعد از قتل مسيلمه (به دست لشكر اسلام) سجاح توبه كرده و به شرف اسلام مشرّف شد و سجاح اصلاً مرتدّ نبوده است و بسط زائد موكول به تواريخ و سير است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2536 و ج 6، ص 4286.
ابوالثمانين، على بن ابى احمد حسين --> علم الهدى، على
ابوالثناء، احمد بن ابوالبركات محمد --> سيواسى، شيخ احمد
ابوالثناء، احمد بن محمد --> زابلى
ابوالثناء، محمود بن ابى بكر --> ارموى
ابوالثناء، محمود بن ابى الفضل --> بهاءالدين طبرى
ابوالثناء، محمود بن عبدالرحمان --> شمس الدين، محمود بن عبدالرحمان
ابوالثناء، محمود بن عبدالله --> آلوسى، سيد محمود بن عبداللّٰه
ابوالثناء، محمود بن عمر --> سديدالدين، محمود بن عمر
ابوالثناء، محمود بن مسعود --> قطب الدين شيرازى، محمود بن مسعود بن مصلح
ابوالثناء، محمود بن نعمت --> ابن سكره، محمد بن عبدالله
مصطلح رجال است.
ابوثور، عمرو بن معديكرب --> زبيدى، عمرو بن معديكرب
ابوجابر، سيار بن طارق
ابوجابر، عبداللّٰه بن عمرو بن حرام
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
بن ابى زياد منذر بن جارود عبدى، همدانى خراسانى، مكنّى به «ابوالجارود» و «ابوالنجم»، نخست از اصحاب حضرت باقر عليه السلام، بلكه به نوشتۀ بعضى، از اصحاب حضرت امام سجّاد و صادق عليهما السلام نيز بود، لكن تفسير خود را كه به قرآن مجيد نوشته، تنها از حضرت باقر عليه السلام روايت مى نمايد. اخيراً بعد از خروج زيد بن على بدو گراييد.
از آن حضرت اعراض كرده و زيدى مذهب شد و همچنان كه كور مادرزاد و بى بصر
بوده، بى بصيرت هم گرديد و از طرف قرين الشرف آن حضرت به «سرحوب» ملقّب شد كه به نوشتۀ قاموس، نام شيطانى است كور و نابينا و ساكن دريا. فرقۀ جاروديه هم، كه به همين جهت، به «سرحوبيه» نيز موسوم و از شعب زيديّه مى باشند و به عنوان جاروديّه نگارش داده ايم، بدو منسوب و اخبار بسيارى در ذمّ وى وارد است. در سال 150 ه. ق و يا بعد از آن سال درگذشت و مقام، مقتضى بسط زائد نيست.
منابع: كتب رجاليه.
اعرابى، از ادباى عرب مى باشد كه گاهى در بصره ميهمان آل سليمان بن على مى شد.
ابن مقفع (متوفى در حدود سال 145 ه. ق) نيز فنون فصاحت را از وى ياد گرفته است و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 67.
واقفى مذهب و از اصحاب حضرت امام كاظم عليه السلام و موكول به علم رجال است.
از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى باشد و در حال صغر از اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله نيز بوده است.
ابوالجراح، عبدالله بن عياش --> منتوف، عبداللّٰه بن عياش بن عبداللّٰه
مصطلح رجال و يكى از اصحاب هم هست.
ابوجراده، عامر بن ربيعه --> بنى ابى جراده
(بر وزن كميل) كنيۀ سه تن از اصحاب كبار ائمّۀ اطهار عليهم السلام مى باشد كه عبارتند از: زكريا بن ادريس بن عبدالله بن سعد اشعرى قمى و زكريا بن عبدالصمد قمى و محمد بن عبدالله يا عبيدالله و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليّه است و اولى با چند تن
ديگر از اصحاب ائمّه عليهم السلام در قبرستان بزرگ قم، كه در اين اواخر باغ ملّى شده، مدفون هستند.
موكول به علم رجال است.
واقفى و از اصحاب حضرت امام كاظم عليه السلام و موكول به علم رجال است.
در كتب اخبار و آثار دينيّه و اصطلاح فقها، كنيۀ حضرت باقر و حضرت جواد عليهما السلام مى باشد؛ چنانچه در صورت نبودن قرينه، مراد حضرت باقر عليه السلام بوده و در جايى كه مراد حضرت جواد عليه السلام باشد، به كلمۀ «ثانى» مقيد كرده و «ابوجعفر ثانى» گويند و شايد در بعضى موارد به اتكال قراين ديگر، كلمۀ «ابوجعفر» را مطلق گفته و به لفظ «ثانى» مقيد ننمايند و گاهى من باب تأكيد در حضرت باقر عليه السلام هم مقيد به كلمۀ «اول» نمايند.
بارى، كلمۀ «ابوجعفر» در اصطلاح رجالى و ارباب تراجم، كنيۀ جمعى وافر از محدّثين و طبقات ديگر مى باشد كه در كتب رجاليّه مذكور و در اين كتاب نيز با عناوين متفرقه نگارش يافته است.
ابوجعفرك، احمد بن على --> بوجعفرك
ابوالجناب، احمد بن عمر --> نجم الدين كبرى
موكول به كتب رجاليّه است.
ابوالجود يا ابوالجوز، قاسم بن محمد --> عجلانى
موكول به رجال است.
از محدثين عامه و شرح حال او موكول به كتب رجاليه است.
محدّث امامى و شرح حال او موكول به كتب رجاليّه است.
مصطلح رجال است.
ابوجهل، عمرو يا عمر بن هشام --> ابوالحكم، ابوجهل عمرو
ابوالجهم، بكير بن اعين بن سنسن شيبانى
ابوالجهم، ثوير بن ابى فاخته سعيد بن علاقه
ابوالجهم، حرث بن صمه
(سه شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
موكول به علم رجال است.
ابوالجيش، مظفر بن محمد --> ابوسهل، اسماعيل بن على
ابوحاتم، سهل بن محمد --> سجستانى، سهل بن محمد
ابوحاتم، محمد بن ادريس --> رازى، محمد بن ادريس
موكول به علم رجال است.
ابوحاتم، محمد بن حيان --> بستى، محمد
ابوالحارث، كثير بن كلثم يا كلثمه
ابوالحارث، محمد بن عبدالرحمان
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوالحارث يا ابوالحارس، عبيدالله يا غيلان --> ذوالرمه
فيض بن حضر، از مشاهير عرفا و معاصرين ذوالنّون مصرى مى باشد كه زمان مأمون، هفتمين خليفۀ عباسى، را تا عهد معتمد، پانزدهمين ايشان، دريافته و در حدود 260 ه. ق درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 194.
ابوحازم، سعيد بن ابى حازم احمسى
ابوحازم، سلمة بن دينار
ابوحازم، ميسرة بن حبيب
ابوحامد، احمد بن ابراهيم مراغى
ابوحامد، سليمان بن عبداللّٰه
(پنج شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوحامد، احمد بن ابى طاهر محمد --> اسفرايينى، احمد
ابوحامد، احمد بن عامر --> مرورودى
ابوحامد، احمد بن على بن عبدالكافى --> سبكى، احمد بن على بن عبدالكافى
ابوحامد، احمد بن محمد انطاكى --> ابوالرقعمق
ابوحامد، احمد بن محمد دلوى --> دلوى
ابوحامد، احمد بن محمد صاغانى --> صاغانى، احمد بن محمد
ابوحامد، دوستان --> دوستان
ابوحامد، زياد بن معاويه --> نابغۀ ذبيانى
ابوحامد، محمد بن عبدالله --> ابن زهره، عبداللّٰه
1) . اولاس: (به فتح اول) قلعه اى است در ساحل درياى شام. (مؤلف)
ابوحامد، محمد بن على بن عمر --> سمرقندى، محمد بن على بن عمر
ابوحامد، محمد بن محمد بن محمد --> عميدى، محمد بن محمد
ابوحامد، محمد بن محمد بن محمد --> غزالى، محمد
از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و موكول به كتب مربوطه است.
ابوحبه، ثابت بن نعمان
ابوحبه، روح بن زنباع
ابوحبه، عامر بن عمرو
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
مصطلح رجال است.
ابوحبيش --> ابوحبش
عجلانى انصارى، پسر حارث بن سلمۀ انصارى، به قبيلۀ بنى عجلان از شعب قبيلۀ خزرج منسوب، از شهداى كربلا و نخست با برادرش، سعد بن حارث بن سلمه، در كوفه از خوارج بودند. هر دو برادر با عمر بن سعد براى مقاتله با امام مظلوم به كربلا آمدند تا آنكه آن حضرت بعد از شهادت اصحاب ندا درداد: «الا من ناصر ينصرنا؟» اهل و عيال و اطفال صدا به گريه و نوحه بلند كردند؛ پس در اين حال هر دو برادر مشمول سعادت و توفيق پروردگارى شده و گفتند: اين بزرگوار دخترزادۀ پيغمبر ما مى باشد و فرداى قيامت انتظار شفاعت جدّ او را داريم و با اين حال با چه رو به سر مقاتله برآييم؟ از لشكريان ابن سعد جدا شدند. در پيش روى آن حضرت بديشان حمله برده و جمعى را مقتول و گروهى را مجروح و زخم دار نمودند.
عاقبت هر دو در يك مكان به درجۀ رفيعۀ شهادت نائل و عاقبت به خير شدند و سعادت ابدى را حيازت نمودند. حشرنا اللّه معهم. نام ابوالحتوف در جايى به نظر
نرسيده و دور نيست كه متحدالاسم والكنيه باشد.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، ج 2، ص 12.
ابوالحجاج(1)
ابوالحجاج اقصرى --> اقصرى
ابوالحجاج، يوسف بن حيدره --> رحبى، يوسف بن حيدره
ابوالحجاج، يوسف بن سليمان --> اعلم، يوسف بن سليمان بن عبسى
بن يوسف بن عبدالملك بن يوسف بن على بن ابى الزهر، حلبى مزى(2)دمشقى شافعى، ملقّب به «جمال الدين»، مكنّى به «ابوالحجاج»، از اكابر محدّثين عامّۀ قرن هشتم هجرت مى باشد كه بسيار قانع و متواضع و باحيا و حليم و كم سخن بود. اصلاً غيبت و بدگويى از كسى نمى كرد و خودپسندى نمى نمود. تاريخ بغداد و مسند ابن حنبل و صحاح ستّه و ديگر كتب احاديث مبسوطۀ متداوله را از محيى الدين نووى و مشايخ بسيار ديگرى، كه در حدود هزار نفر مى باشند، خوانده و استماع نموده و در روايت آنها اجازه داشت. اغلب محدّثين دمشق و غيره نيز از وى استماع حديث كردند و هرچه استماع مى نمودند، ديگر حريص تر شده و اصلاً سير نمى گرديدند و خسته خاطر نمى گشتند. او را به حافظ و درياى علم حديث بودن ستوده و بر سلف و خلف ترجيحش مى دادند.
علاوه بر علوم حديثيّه، حافظ قرآن، در لغت و نحو و صرف و علوم عربيّه و فقه شافعى نيز متبحّر، نسبت به شرح حال روات و محدّثين نيز احفظ مردم بود. به شرح حال ادبا و شعرا و امرا و ملوك و وزرا و طبقات ديگر غير از محدّثين اصلاً نمى پرداخت و از تأليفات اوست:
اطراف المزى تلخيصش كرده است)؛ 2. تحفة الاشراف بمعرفة الاطراف (چنانچه بعضى از معاصرين گفته اند)؛ 3. تهذيب الكمال فى اسماء الرّجال (در كشف الظّنون گويد: اين كتابى است بزرگ كه مثل آن تأليف نشده و گمان هم نمى رود كه قدرت تأليف مثل آن داشته باشند. ذهبى مذكور به نام تذهيب التّهذيب همين كتاب را تلخيص كرده و ابن حجر عسقلانى نيز تلخيصش كرده و پاره اى فوايد ديگرى بدان افزوده و تهذيب الكمال فى معرفة الرّجال ناميده؛ سپس اين را نيز ملخّص كرده و به تقريب التهذيب موسومش داشته است).
وفات ابوالحجاج مابين ظهر و عصر روز جمعه دوازدهم صفر 742 ه. ق در حال قرائت آية الكرسى در دمشق واقع شد. در مقابر صوفيّه نزديكى معاصرش، ابن تيميه، مدفون گرديد و جماعت زيادى در نماز جنازه اش حاضر بوده اند.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1509]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 4، ص 457.
ابوالحجاج، يوسف بن محمد بن ابراهيم --> بياسى، يوسف بن محمد بن ابراهيم
سبتى مغربى اسرائيلى، از اطبّاى نامى قرن هفتم هجرى مى باشد كه در هر دو قسمت علمى و عملى طبّ تجربتى كافى داشت و در نجوم و هندسه و صناعات فلسفه بصيرتى وافى. مولد و منشأ وى شهر سبته از مشهورترين بلاد مغرب، جدّ نهمش سمعون و به همين جهت، به «ابن سمعون» نيز موصوف و شرح فصول بقراط از آثار نفيسۀ اوست و به سال 623 ه. ق در حلب درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 211.
ابوحذيفه، اسحاق بن بشر
ابوحذيفه، بهشم بن عشبه
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
ابوحذيفه، واصل بن عطاى معتزلى --> غزالى
به نوشتۀ روضات، نخستين كسى است كه به اسم «معتزلى» موسوم بوده و در علم كلام
تأليف كتاب نموده و طريق معرفت حق را منحصر به قرآن و اجماع و عقل و خبر متواتر اجماعى داشته است.
پسر ابوالاسود دئلى سابق الذكر و موكول به علم رجال است.
ابوالحرث، ارسلان بن عبدالله --> بساسيرى
ابوالحرث، عبيدالله يا غيلان بن عقبه --> ذوالرمه
ابوالحرم، مكى بن ريان --> ابوالحزم
ابوحزره، جرير بن عطيه --> جرير
يا زيان بن شبة بن صالح، ملقّب به «صائن الدين»، مكنّى به «ابوالحزم» يا «ابوالحرم»، از افاضل اوايل قرن هفتم هجرت مى باشد كه حجّت كلام عرب، جامع فنون ادب، علم و فضل و عقل و ديانت وى مسلّم بود. حديث و نحو و لغت را از ابن صفار و ابن خشاب و ابن الانبارى و ساير مشايخ بغداد فراگرفت؛ پس به شهر موصل، كه اقامتگاه اوّلى او بوده، برگشت و بناى تدريس گذاشت. در فنون متنوعه مرجع استفادۀ فضلاى موصل و نواحى بود. چون اوقات خود را منحصر به تدريس مى داشت، لاجرم در تمامى عمر تأليفى نتوانست پرداخت و از اشعار اوست:
اذا احتاج النوال الىٰ شفيع *** فلاتقبله تضح قرير عين
اذا عيف النوال لفرد من *** فاولى ان يُعافَ لمنتين
در 603 ه. ق در موصل وفات يافت و در صحراى باب الميدان در مقبرۀ معافى بن عمران در جوار ابوبكر قرطبى مدفون گرديد و ماقبل حرف آخر كنيۀ او مابين راى قرشت و زاى هوز مردّد است.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 171؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 207.
ابوحسام، حسان بن ثابت --> حسان
ابوحسان، جميل بن زياد مرادى
ابوحسان، موسى بن عبيده عجلى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال است.
ابوالحسن(1)
در اصطلاح بعضى از مصنفين كه بسيار نادر و مى توان گفت كه متفرد است، لفظ «ابوالحسن» با نبودن قرينه، عبارت از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و مقيد به كلمۀ «اول» حضرت سجاد عليه السلام و به كلمۀ «ثانى» حضرت امام موسى عليه السلام و به كلمۀ «ثالث» حضرت رضا عليه السلام و به كلمۀ «رابع» حضرت امام على النقى عليه السلام است؛ مع ذلك امر سهل و غالباً مراد به واسطۀ قراين خارجيه معلوم مى شود.
بارى، كلمۀ «ابوالحسن» در كتب تراجم و تواريخ و سير كنيۀ جمعى زياد از طبقات مختلفه بوده و در اين كتاب نيز شرح حال بسيارى از ايشان كه تذكر دادن آنها در نهايت صعوبت است، به عناوين متفرقه نگارش يافته است و در اينجا يك چندى از ايشان را، كه تحت عنوان ديگر ذكر نشده، تذكر مى دهيم. (مؤلف)
ابوالحسن، احمد بن عبدالله بن محمد
بكرى، اگرچه به عنوان بكرى، احمد بن عبداللّٰه بن محمد مذكور و هم اشاره شده است بر اينكه استاد شهيد ثانى (متوفى به سال 966 ه. ق) و مؤلف سه كتاب مقتل اميرالمؤمنين عليه السلام و وفاة فاطمة الزّهراء عليها السلام و الانوار و مفتاح السّرور والافكار فى مولد النّبى المختار مى باشد، باز در تحقيق اين موضوع گوييم: در كشف الظّنون هم همان كتاب انوار را ستوده و به ابوالحسن احمد بن عبدالله بكرى منسوب داشته، ولى تاريخ وفات ابوالحسن و استاد شهيد ثانى بودن او را مذكور نداشته است. از بحار الانوار نيز نقل است كه در موقع ذكر كتب، خاصه همين سه كتاب را به ابوالحسن بكرى مصرى، استاد شهيد ثانى، نسبت داده و هر سه را از مدارك كتاب بحار خود مى شمارد و بعد از اين جمله گوييم كه ابوالحسن بكرى مذكور اصلاً استاد شهيد ثانى نبوده، بلكه اقلاً سه
1) . ابوالحسن: كنيۀ حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب و امام سجاد و امام موسى الكاظم و على بن موسى الرضا و حضرت على النقى عليهم السلام مى باشد، لكن استعمال آن در حق حضرت على عليه السلام در اخبار و آثار دينيه، اگر هم باشد، بسيار نادر است و از آن وجود مقدس به «اميرالمؤمنين» تعبير مى نمايند كه به مدلول آثار دينيه، از صفات خاصۀ آن حضرت است؛ همچنين استعمال آن در امام سجاد عليه السلام نيز بسيار نادر بوده؛ اين است كه در اخبار دينيه و اصطلاح فقها، با نبودن قرينه راجع به امام كاظم عليه السلام مى باشد و اگر مقيد به كلمۀ «اول» يا «ماضى» نمايند، باز آن حضرت را اراده كنند؛ چنانچه اگر مقيد به كلمۀ «ثانى» باشد، «ابوالحسن ثانى» مراد حضرت رضا عليه السلام است و در جايى كه حضرت امام هادى عليه السلام را اراده نمايند، به كلمۀ «ثالث» مقيد دارند (ابوالحسن ثالث).
قرن پيش از او و از متقدّمين بوده است؛ چنانچه در ذريعه از كتاب منهاج السّنّة ابن تيميّه (متوفى به سال 728 ه. ق) نقل كرده كه ابوالحسن بكرى، مؤلف كتاب انوار، اشعرى مذهب بوده و اين خود برهانى قاطع است بر اينكه زمان همين ابوالحسن پيش از زمان ابن تيميه بوده و استاد شهيد ثانى (متوفى به سال 966 ه. ق) نتواند بود و اينكه در بحار الانوار ابوالحسن بكرى مؤلف انوار و دو كتاب ديگر مذكور فوق را استاد شهيد دانسته، اشتباه مى باشد. بلى، استاد شهيد، محمد بن محمد بن عبدالرحمان بكرى مذكور ذيل است كه او نيز مصرى و كنيه اش «ابوالحسن» بوده و همين وحدت كنيه و نسبت بكرى و مصرى منشأ اشتباه شده است. بالجمله، استاد شهيد، ابوالحسن محمد بن محمد بكرى مذكور ذيل است كه تأليف انوار نامى ندارد و ابوالحسن بكرى، كه مؤلف انوار مى باشد، استاد شهيد نبوده و نامش هم «احمد بن عبدالله» است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 409.
طبيب طبرى، مكنّى به «ابوالحسن»، از اطبّاى نامى قرن چهارم هجرت، از مردمان طبرستان، طبيب خاصّ ركن الدولۀ ديلمى (متوفى به سال 366 ه. ق) و مؤلف كتاب معالجات بقراطيّه بوده و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 106؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2994.
ابوالحسن اشعرى، على --> ابن ابى بشر
ابوالحسن بكرى، احمد بن عبدالله --> ابوالحسن، احمد بن عبداللّٰه بن محمد
ابوالحسن بكرى، محمد بن محمد --> ابوالحسن، محمد بن محمد بن عبدالرحمان
بن شيخ الشريعه حاج ميرزا محمد بن محمدعلى بن ابوالخير بن عبدالباقى بن عبدالوهاب حسينى، از اكابر علما و مراجع و زعماى عصر حاضر ما مى باشد كه حاوى فروع و اصول و فنون ادبيّه و عربيّه، محقّق مدقّق عميق النظر دقيق الفكر، علاوه بر مراتب ساميۀ علميّه، داراى كمالات معنوى، در مكارم اخلاق طاق و اجداد
طاهرين خود را وارث بالاستحقاق، اجتهاد و فقاهت وى مسلّم مخالف و موافق و مورد تصديق يگانه و بيگانه و از اكابر اساتيد اين نگارنده است.
الصورة
ميرزا ابوالحسن انگجى
نخست در موطن اصلى و مولد خود، شهر تبريز آذربايجان، ادبيّات و مقدمات لازمه و قسمت مهمّى از رياضيّات را تكميل نمود. درس سطحى فقهى و اصولى را از آقاى آمير فتاح سرابى و ميرزا محمود اصولى، كه از افاضل علماى آذربايجان بوده اند، فراگرفت. در سال 1304 ه. ق به مرام ادامۀ تحصيلات علميّه به نجف اشرف عازم و در حوزۀ درس استدلالى فقهى و اصولى آقاى شيخ محمدحسن مامقانى و فاضل ايروانى و حاج ميرزا حبيب الله رشتى و ديگر اجلّه، كه شرح حال هريكى در محل مقتضى از اين كتاب نگارش يافته، حاضر شد تا به مقام عالى علمى ارتقا جسته و به اجازات ايشان نائل گرديد. در 1308 ه. ق به تبريز غم انگيز برگشته و تا آخر عمر به تدريس و تأليف و انجام حوايج مسلمين مشغول بود و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه در هيجدهم ذى قعدۀ 1357 ه. ق عازم دارالقدس گرديد و كلمۀ «المغفور» مادّۀ تاريخ وفات اوست. مخفى نماند كه وى در محلّۀ انگج نامى از محلات تبريز مقيم و به همين جهت، به «انگجى» معروف و نام اصلى او هم «ابوالحسن» بود و محض به جهت توهّم كنيه بودن آن در همين باب كنيه نگاشته آمد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
طبيب، از متميّزين اطبّاى قرن پنجم هجرت مى باشد كه در زمان خود با كثرت علم و دانش و حسن معالجه در غايت شهرت، حكيم باشى مقتدى باللّه و مستظهر باللّه، بيست وهفتمين و بيست وهشتمين خليفۀ عباسى و معالجات بيمارستان عضدى در بغداد نيز بدو مفوض بوده و از تأليفات اوست:
وى به سال 494 يا 495 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 390-391]؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 106.
بكرى مصرى، اشعرى الاصول، شافعى الفروع، ابوالحسن الكنيه، صديقى النسب والشهره، از اكابر عرفاى علما و علماى عرفاى اواسط قرن دهم هجرت مى باشد كه جامع اصول شريعت و طريقت و حقيقت، بلكه از مشايخ طريقت و كرامات بسيارى بدو منسوب بود. بارها تكليف قضاوتش نمودند، لكن حامل آن بار گران نگرديد. در علم رجال نيز فريد دهر خود و در مسجدالحرام و مسجد مدينه و مسجد اقصى و جامع ازهر مشغول تدريس و تأليف بوده و از آثار اوست:
مظفر ابن الوردى است)؛ 7. مختصر ايساغوجى و غير اينها كه بسيار و در حدود چهارصد مى باشد.
وفاتش به سال 953 ه. ق واقع شد و موافق تحقيقى كه فوقاً در شرح حال ابوالحسن احمد بن عبدالله نگارش داديم، استاد شهيد ثانى (متوفى به سال 966 ه. ق) همين ابوالحسن محمد بكرى است، نه ابوالحسن احمد مذكور كه مدت ها پيش از زمان شهيد بوده است.
منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 427؛ اطلاعات متفرقه.
بن حافظ محمد عبدالحليم بن محمدامين، لكنوى هندى انصارى، از اذكياى علماى حنفيّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى مى باشد كه از پنج سالگى شروع به حفظ قرآن مجيد نمود. در ده سالگى به حفظ تمامى آن موفق آمد. در اين اثنا اصول خط و كتابت را فراگرفته و بعضى از كتب فارسى را خواند. در يازده سالگى به تحصيلات علميّه شروع و تمامى علوم متداولۀ معقولى و منقولى را از پدر خود فراگرفت. بعضى از كتب هيئت را نيز از مولا محمّد نعمت الله (متوفى به سال 1290 ه. ق) خواند تا در هفده سالگى از تحصيلات لازمه فارغ و مشغول تأليف شد و آثار نفيسه به يادگار گذاشت كه شمارۀ تأليفات متنوعۀ او بالغ به چهل وچهار مى باشد:
حاوى شرح حال افاضل حنفيّه تا زمان خودش بوده و در روز شنبه يازدهم صفر سال 1292 ه. ق از تأليف آن فارغ و از تعليقاتى هم كه به همان كتاب نوشته، در 1293 ه. ق فراغت يافته و مجموعاً در لكناهو و مصر و قازان به طبع رسيده است) و غير اينها.
وى در سال 1304 ه. ق درگذشت.
منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 248 (چاپ مصر)؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1595.
ابوالحسين(1)
ابوالحسين بصرى --> ابوالحسين طبيب
بصرى الاصل، بغدادى المنشأ والمدفن، معتزلى المذهب، طيب اللّقب، از پيشوايان اطبّا و متكلّمين اسلامى قرن پنجم هجرت مى باشد كه بالخصوص در علم كلام در غايت كمال و مجلس تدريس او در بغداد مرجع افاضل و مصنّفاتش محل استفادۀ اكابر بود:
ابوالحسين به سال 436 ه. ق در بغداد وفات يافت و در مقبرۀ شونيزيه به خاك رفت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1732 و ج 6، ص 69]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 708؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى و ديگران، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 369؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 56.
1) . ابوالحسين: كنيۀ جمعى كثير از ارباب كمال مى باشد كه در اين كتاب بعضى از ايشان به عناوين مختلف نگارش يافته و بعضى ديگر را نيز در اينجا تذكر مى دهد. (مؤلف)
ابوحفص(1)
ابوحفص، احمد بن يحيى --> ابن ابى حجله
ابوحفص جنزى، عمر بن عثمان --> جنزى
بن سلمه يا سلم يا سالم، از اكابر عرفاى قرن سيّم هجرت، از مشايخ مشارٌ بالبنان اهل طريقت، صاحب رياضت و عبادت و مروّت و فتوّت، شيخ و سرسلسلۀ فرقۀ ملامتيّه، از معاصرين جنيد بغدادى، كرامات بسيارى بدو منسوب، مقامات عرفانى و اقوال حكيمانه اش مشهور بود. به ظاهر كار آهنگرى مى كرد و اندوختۀ خود را به درويشان مى داد و از كلمات اوست: «هركه افعال و احوال خود را در هر وقتى موازنه با قرآن و سنّت نبويّه نكند، نبايد او را از مردان شمرد». گويند هر وقتى كه نزد او ذكر خدا مى شد، حالش از كثرت خوف و خشيت به طورى متغيّر مى گرديد كه حاضرين احساس مى كردند.
وفات ابوحفص به سال 264 يا 265 يا 266 و يا 270 ه. ق واقع شد. بنابر اوّل، جملۀ «امام آفاق» و بنابر دويمى، جملۀ «حداد سلطان زمان» و بنابر سيّمى، جملۀ «حداد محب حق نما» و بنابر چهارمى، لفظ «كريم» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 330؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 709؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 55؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 155؛ شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار فى طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 70.
از فضلاى قرن اوّل هجرت و به زعم بعضى، مخترع ساز بربط مى باشد و ازاين رو در زبان شعرا آن را «بربط سغدى» نيز گويند يا به قول بعضى، برعكس اين مى باشد و آن حكيم را «سغدى» گفتن نه به جهت انتساب به ناحيۀ سغد است، بلكه به جهت انتساب او به همين آلت بربط اختراعى خودش مى باشد كه آن را «سغد» نيز نامند. اين حكيم
1) . ابوحفص: در اصطلاح رجالى، كنيۀ عمر بن حفص و عمر بن سعيد و عمر بن عنكثه و بعضى ديگر است. (مؤلف)
در نظم پارسى پس از بهرام گور مقدّم فارسى گويان و نخستين كسى است كه به زبان فارسى شعر گفته و از اوست:
آهوى كوهى در دشت چگونه دودا؟ *** او ندارد يار بى يار چگونه بودا؟
بعضى گويند كه غير از اين بيت شعر ديگرى از او ديده نشده است. نام و تاريخ وفات و مشخّص ديگرى از وى به دست نيامد و ظاهراً نام اصلى اش نيز همين «ابوحفص» است.
اما سغد (به ضمّ اوّل) ناحيۀ وسيع و بزرگى است از تركستان كه مركز آن سمرقند، به ديهات بسيارى مشتمل، آبش فراوان، درختانش بى پايان، به مساحت پنج مرحله امتداد داشته و از كثرت اشجار و درهم پيچيدگى شاخ ها در اغلب مواضع سطح زمين آفتاب گير نبوده و چيزى از آن ديهات بى شمار ديده نمى شود؛ اين است كه اين ناحيه را يكى از جنان دنيا مى شمارند.
منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 2، ص 716]؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 64؛ اطلاعات متفرقه.
پسر شيخ عبدالله يقظان، از اكابر عرفا و صوفيّۀ قرن پنجم هجرت مى باشد كه با شيخ ابوسعيد ابوالخير آتى الترجمه معاصر و معاشر، علوم متداوله و بعضى از علوم غريبه را جامع بود و تسخير جنّ مى نمود و به همين جهت، به لقب «شيخ الجن والانس» ملقّب گرديد. در اوقات اعتكاف در مدينه و عتبات عاليات قريب به دويست بنده آزاد كرد كه اغلب آنها عالم و فاضل بوده اند و اين رباعى از اوست:
از بس كه بديدم ز وصال تو فراق *** جوياى فراق گشتم اندر آفاق
اكنون كه به من فراق تو گشته وفاق *** خواهى تو به شام باش خواهى به عراق
وفات او به سال 472 ه. ق در هفتاد تمام يا 75 سالگى واقع گرديد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 67؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 69.
ابوحفص، سراج الدين --> سراج الدين، ابوحفص بن نورالدين
ابوحفص سغدى --> ابوحفص، حكيم سغدى سمرقندى
ابوحفص سهروردى، عمر بن محمد --> سهروردى، عمر بن محمد
از مشاهير شعراى اوايل خلافت بنى عباس مى باشد كه از كثرت ابتلاى شطرنج، به همين لقب (شطرنجى) مشهور و نديم اولاد هارون الرشيد بوده و از اوست:
تحبب فان الحب داعية الحب *** و كم من بعيد الدار مستوجب القرب
اذا لم يكن في الحب عتب و لا رضا *** فاين حلاوات الرسائل والكتب
در زمان خلافت معتصم (218-227 ه. ق) درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 709.
ابوحفص، عمر بن احمد --> ابن شاهين
ابوحفص، عمر بن اسحاق --> سراج الدين، عمر بن اسحاق بن احمد
ابوحفص، عمر بن سلمه --> ابوحفص حداد
ابوحفص، عمر بن عثمان --> جنزى
ابوحفص، عمر بن على --> ابن الفارض
ابوحفص، عمر بن على --> ابن الملقن
ابوحفص، عمر بن محمد بن احمد --> نسفى، عمر بن محمد
ابوحفص، عمر بن محمد بن عبدالله --> سهروردى، عمر بن محمد
ابوحفص، عمر بن محمد بن معمر --> ابن طبرزد
ابوحفص غزنوى --> سراج الدين، عمر بن اسحاق بن احمد
ابوالحكم(1)
اندلسى اشبيلى، از مشاهير اطبّاى قرن ششم هجرت مى باشد كه مولد و منشأ وى شهر اشبيليه از بلاد اندلس بود. علاوه بر مهارتى بسزا كه در اصول طبابت داشته، در ادبيّات
1) . ابوالحكم: در اصطلاح رجالى، كنيۀ ثوبان بن سعد صحابى، عمار بن اليسع، هشام بن سالم مذكور، رافع بن سنان، مسكين بن مسكين، نصر خثعمى و بعضى ديگر است. (مؤلف)
و فنون شعرى و حسن خط نيز ممتاز و هر دو خط مشرقى و اندلسى را خوب مى نوشت و اشعار طرفه مى گفته و از اوست:
لئن غبتَ عن عيني و شط بك النوىٰ *** فانت بقلبي حاضر وقريب
خيالك في وهمي و ذكرك في فمي *** و مثواك في قلبي فاين تغيب
تأليفات طريفه نيز بدو منسوب است و وفات او به سال 587 ه. ق در مراكش واقع گرديد.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 112؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 10، ص 245؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 710.
يا عمر بن هشام بن مغيره، مخزومى، از اكابر و رؤساى قريش بود. در زمان جاهليّت كنيۀ «ابوالحكم» داشت. در دورۀ اسلامى به جهت كثرت خبائث و عناد و عداوتى كه دربارۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله داشته و نسبت به دين مقدّس اسلامى بيشتر از ديگران اظهار معاندت مى نموده، از طرف قرين الشرف آن حضرت مكنّى به «ابوجهل» گرديد. به سال دويم هجرت در غزوۀ بدر در هفتاد سالگى مقتول شد و آن حضرت بعد از حمد و ثناى الهى فرمودند كه فرعون اين امّت به قتل رسيد، بلكه در خبر ديگر فرمود: «ان هذا اعتى على اللّه من فرعون ان فرعون لما ايقن بالهلاك وحد اللّه و ان هذا لما ايقن بالهلاك دعا باللات والعزى». نام ابوجهل چنانچه اشاره شد، مابين «عمرو» و «عمر» مردّد و اوّلى مشهور مى باشد و در مرصّع ابن اثير «عمر» نوشته شده و شايد واو آخر «عمرو» در نسخۀ مرصّع افتاده باشد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 9؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 53؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 703. ابوالحكم اشتر --> ابوالحكم، عبيدالله بن مظفّر
مكنّى به «ابوالحكم»، از اسراى خوارج و فقهاى اماميّه و ثقات روات حضرت امام صادق و امام كاظم عليهما السلام بود. يكى از اصول اربع مأة نيز بدو منسوب است. بزنطى،
صفوان، ابن بزيع، ابن ابى عمير و اكثر اجلاّى اصحاب ائمّه عليهم السلام از وى روايت كرده اند.
او اولين كسى است كه بعد از وفات حضرت صادق عليه السلام شرفياب حضور مبارك حضرت كاظم عليه السلام شد و به امامت آن امام عالى مقام اظهار اعتقاد نمود. اصحاب خود را نيز از امام به حقّ بودن آن حضرت مستحضر داشته و از عبدالله افطح، كه مدّعى امامت بوده، منصرف مى نمود. وجه نسبت «جواليقى» هم ضمن شرح حال ابن الجواليقى، موهوب بن احمد خواهد آمد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 2، ص 160-161]؛ كتب رجاليه.
بن عبدالله بن محمد، باهلى القبيله، اندلسى مرسى الولاده، مغربى الشهره، ابوالحكم الكنيه، حكيم طبيب فاضل، اديب شاعر، از مشاهير فضلاى اطبّاى قرن ششم هجرى، از اهالى شهر مرسيه از بلاد اندلس، جامع هر دو قسمت علمى و عملى طبّ، زياده از حد شفيق و خليق و كثيرالمزاح، در اصول طبابت نادرۀ روزگار، بلكه در هندسه و فنون ادبيّات و فلسفه نيز مسلّم عرب و عجم و شهرۀ هر ديار بود. زمان مقتفى، سى ويكمين خليفۀ عباسى (530-555 ه. ق) و چند نفر از خلفاى پيش از او را درك كرد. با ابن التلميذ هبة اللّه آتى الترجمه معاصر بوده و از تأليفات و آثار قلمى اوست:
با اين همه كمالات علميّه، دائم الخمر بود. اغلب اوقات چنان مست مى شد كه قدرت خوددارى را از دست مى داد و اين بود كه وقتى در حال مستى بر زمين افتاد و چشمش از اين صدمه دريده شد و بعد از آن به «اشتر» معروف گرديد كه شخص چشم دريده را گويند. علاوه بر اينها، به هجو و هزليّات نيز مايل بوده و با شعراى عصر خود مهاجات داشت. هجو هر كسى را كه تصميم داشت، مرده اش فرض كرد و به طرز مرثيه هجوش مى گفت و خودش اشعار خود را جمع و تدوين كرده و به نهج الوضاعة لاولى الخلاعة موسومش گردانيد و از اشعار اوست كه نزديكى وفات خود گفته است:
يا لهف نفسي اذا ادرجت في الكفن *** و غيّبوني عن الاهلين والوطن
و قيل لايبعدن من كان ينشدنا *** انا الذي نظر الاعمىٰ فلم يرني
ابوالحكم در سال 516 ه. ق به بلاد شرقى رحلت كرد. بعد از ايفاى وظايف حج مدتى در دمشق و صعيد مصر و اسكندريّه اقامت گزيد. اخيراً عزيمت عراق داده و ديرى هم در بغداد مقيم شد. به جهت انتساب بر سلطان محمود بن ملكشاه سلجوقى، هفتمين ملوك سلاجقۀ ايرانى (512-525 ه. ق)، يك بيمارستان متحرّك و سيّار، كه اسباب و آلات و اثاث آن حمل چهل شتر بوده، براى اردوى سلطان مذكور تشكيل داد؛ عاقبت به دمشق مراجعت كرده و مشغول طبابت شد تا شب چهارشنبه چهارم يا ششم ذى قعدۀ سال 549 ه. ق در همان جا درگذشت. منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 710؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 195؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 110؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 247؛ ابن قفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء)، ص 264.
ابوالحكم، عمرو بن هشام --> ابوالحكم، ابوجهل عمرو
ابوالحكم مغربى --> ابوالحكم، عبيدالله بن مظفر
اندلسى، از ادباى قرن چهارم هجرت مى باشد كه نحوى فاضل، خطيب كامل، شاعر ماهر بود. مسافرت ها كرده و از افاضل هر ديارى استفاده ها نمود و از تأليفات اوست:
از اشعار اوست:
مقالي كحد السيف وسط المحافل *** أميز به مابين حق و باطل
بقلب ذكيّ قد توقّد نوره *** كبرق مضيء عند تسكاب وابل
در سال 355 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 174.
ابوالحكم، هشام بن سالم --> ابوالحكم جواليقى
ابوالحكماء، يعقوب بن اسحاق --> كندى، يعقوب بن اسحاق
ابوالحكيم، جابر بن طارق
ابوالحكيم، زيد بن عبداللّٰه
ابوالحكيم، صهيب
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوحليقه --> رشيدالدين، ابوحليقه
ابوحماد، عطا بن سالم كوفى
ابوحماد، مفضل بن سعيد يا صدقه
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
بن ابراهيم بن ابى تراب، ذهلى، مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن حمدون»، از مشاهير و اخيار قرّاء مى باشد كه بسيار صالح و زاهد بود. اصول و حروف قرائت را از على بن حمزۀ كسائى (متوفى به سال 179 ه. ق) اخذ كرد. به تعليم قرائات متروكه و نادر حرصى قوى داشته و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 9، ص 360.
خادم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ثمالى القبيله، كوفى البلده، ابوحمزة الكنية والشّهره، از مشايخ و زهّاد اهل كوفه و اجلاّى تابعين، به قبيلۀ ثماله از بطون قبيلۀ ازد منسوب، از عدول و ثقات و معتمدين شيعه، روايات او نزد سلاطين و علما و محدّثين و فقها معتمد و مستشهد و به مدلول بعضى از آثار دينيّه، لقمان عصر خود و يا سلمان زمان خود بود. فيض حضور مبارك
چهار امام عالى مقام، سجّاد و باقرين و كاظم عليهم السلام را درك كرده و از ايشان روايت نموده است و راوى دعاى سحر طولانى ماه رمضان هم، كه بس مشهور و در تمامى كتب ادعيّۀ متداوله مذكور و به «دعاى ابوحمزه» معروف مى باشد، همين صاحب ترجمه بوده و كتابى در تفسير قرآن مجيد، يكى هم در زهد و يكى ديگر در نوادر داشته است.
وفات ابوحمزه بنابر مشهور به سال 150 ه. ق دو سال بعد از وفات حضرت صادق عليه السلام بوده و بنابراين، ابوحمزه دو سال از عهد حضرت كاظم عليه السلام را هم ديده و تشرّف او به حضور چهار امام معظم، چنانچه مصرّح به رجال شيخ طوسى و بعضى از اجلّه است، صحيح و درست مى باشد، ولى اگر تاريخ وفات ابوحمزه را 105 ه. ق بگيريم، چنانچه از دو جا از بعض نسخ رجال شيخ نقل شده، از اصحاب حضرت كاظم عليه السلام بودن سهل است كه از اصحاب حضرت صادق عليه السلام نيز نبوده و تنها از اصحاب حضرت سجّاد و باقر عليهما السلام (متوفى 114 يا 116 يا 117 ه. ق) مى باشد و بس، واللّه العالم.
اشكال ديگر نيز اين است كه در كتب اخبار بسيار وارد است كه حسن بن محبوب، كه به سال 224 ه. ق در 75 سالگى وفات يافته، از همين ابوحمزه روايت مى نمايد. چون ولادت ابن محبوب با ملاحظۀ مقدار عمر او در سال 149 ه. ق مى باشد، پس اگر وفات ابوحمزه 105 ه. ق باشد، حسن اصلاً او را نديده و ولادت او چهل وچهار سال بعد از آن است و اگر وفات ابوحمزه 150 ه. ق باشد، حسن در آن موقع دوساله بوده و به هر تقدير، روايت حسن از او، كه مصرّح به كتب اخبار است، خارج از امكان مى باشد؛ بنابراين، هيچ كدام از دو تاريخ مذكور در وفات ابوحمزه صحيح نبوده و اقلاً بايد در حدود 170 ه. ق باشد تا حدود بيست سالگى حسن را مصادف شده و روايت كردن وى از او به حكم عرف و عادت صورت صحتى داشته باشد. در اعيان الشّيعة به قرينۀ پاره اى قضايا، زنده بودن ابوحمزه در سال 158 ه. ق را ثابت كرده كه وفات او در سال هاى ديگر بعد از اين سال مى باشد؛ به هرحال، تحقيق مقام و حل اشكال را موكول به كتب رجال و تتبّع كامل خود ارباب رجوع مى دارد.
چنانچه اشاره شد، ثمالى (به ضمّ يا فتح اول و تخفيف ميم) منسوب بر ثماله پدر و سرسلسلۀ يكى از بطون قبيلۀ ازد بوده و آن قبيله و هريك از افراد آن را به جهت انتساب او، «ثمالى» گويند و اصل اسم و نسب او بدين روش است: عوف بن اسلم بن احجن بن كعب بن حرث بن كعب بن عبدالله بن مالك بن نصر بن ازد بن غوث.
اما «ثماله» لقب همين عوف بوده كه به معنى بقيۀ اندك مى باشد، زيرا در جنگى اكثر ايشان فوت شد و مردم گفتند: «ما بقى منهم الا ثمالة». يا خود «ثماله» به معنى كف روى شير است. چون عوف قوم خود را اطعام مى كرد و شير را با كف روى آن پيش ميهمان مى آورد، بدين لقب ملقّب گرديده و قبيلۀ عوف را نيز به جهت انتساب وى به همين لقب مشهورى او (ثماله) گفتند و ابوحمزۀ ثمالى هم از همين قبيله است. در تنقيح المقال به تبعيّت صدوق گفته است كه ابوحمزه از قبيلۀ طى بوده، نه ثماله و «ثمالى» گفتن او به جهت سكونت در كوى ايشان بوده است و بس. ناگفته نماند كه محمد بن يزيد نحوى معروف به «مبرد» نيز از همين قبيلۀ ثماله بوده است.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 22؛ كتب رجاليه.
از اكابر مشايخ عرفاى خراسان مى باشد كه در اصل نيشابورى بوده و با مشايخ بغداد ملاقات كرد. در سلك اصحاب جنيد بغدادى منسلك و در زهد و توكّل مقامى عالى داشته و كراماتى بدو منسوب. به سال 290 و يا 309 ه. ق در نيشابور درگذشت و در جوار شيخ ابوحفص حداد سابق الذكر دفن شد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 711؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 166.
موكول به كتب رجال است.
موكول به كتب رجال است.
در مرصّع ابن اثير گويد: در كثرت وفا ضرب المثل است. گويند كه روزى امرءالقيس با اهل و عيال و اسلحه و اموال خود بر وى وارد آمد. او هم در حفظ و حراست او اهتمام تمام به كار برده و به همين جهت، ضرب المثل شد و «اوفى من ابى حنبل الطائى» و «احمى جاراً من ابى حنبل الطائى» از امثال دايره مى باشد و به كتب امثال نيز مراجعه نمايند.
ابوحنيفه(1)
ابوحنيفه، احمد بن داوود --> ابوحنيفۀ دينورى
ابوحنيفۀ اسكافى --> ابوحنيفۀ مروزى
بن احمد بن عبدالملك، بخارى محبوبى عبادى، از اكابر علماى حنفيۀ قرن هفتم هجرت مى باشد كه در معرفت علم خلاف و مذهب، وحيد عصر خود بوده و به همين جهت، به «ابوحنيفۀ ثانى» شهرت يافته است؛ چنانچه به جهت «محبوب» نام داشتن يكى از اجداد او به «محبوبى» نيز موصوف و به سبب اتصال نسب او به عبادة بن صامت صحابى، به «عبادى» هم معروف بود و از تأليفات اوست:
ولادت صاحب ترجمه در پنجم جمادى الاولى 546 ه. ق و وفاتش در جمادى الاولى 630 يا 680 ه. ق در بخارا واقع شد. دويمى به ملاحظۀ مدت عمر بسيار مستبعد بوده و اولى اقرب به صحت است.
منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 108.
از قدماى فلاسفه و حكما و رياضيين اسلامى مى باشد كه در نحو و لغت و منطق و نجوم و هيئت و حساب و هندسه و تاريخ و معرفة النّبات و علوم هند وحيد عصر خود، بيان آداب عرب و حكم فلاسفه را جامع، در كلمات بعضى از اجلّه در عداد نوادر رجال معدود و نظير خواجه نصيرش دانند. بالجمله، در علوم بسيارى متفنّن، به صدق معروف، در روايات خود محل اعتماد و از علماى كوفه و بصره اخذ مراتب علميّه نموده است. غالب تلمذ او از سكيت و ابن السكيت بود. در اصفهان رصدخانه اى تأسيس داده و زيجى هم تأليف نمود و از تأليفات اوست:
1) . ابوحنيفه: به نوشتۀ قاموس اللّغة، عنوان بيست تن از فقها مى باشد و در اينجا بعضى از ايشان را تذكر مى دهيم. (مؤلف)
وفات ابوحنيفه در سال 280 يا 281 يا 282 و يا 290 ه. ق واقع گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 712؛ ابن نديم، الفهرست، ص 116؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 444؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 197؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 12؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 3، ص 26.
ابوحنيفۀ زوزنى --> زوزنى، عبدالرحمان بن حسن
همدانى، از ثقات محدّثين اماميّه و از روات حضرت صادق عليه السلام بود. دو فقره خبر كه در رجال كشى وارد و اشعار بر مذمّت وى دارند، بر فرض صحت دلالت نيز ضعيف و يكى به جهت مرسل بودن و ديگرى به سبب مشترك بودن محمد بن حسن كه در سند آن است، مابين ضعيف و غالى و ثقه مردّد و قابل اعتماد نمى باشد. حرف سيّم كلمۀ «سابق الحاج» كه لقب همين ابوحنيفه مى باشد، مابين همزه و حرف باى ابجد مردّد و ظاهر، اوّلى است كه از «سوق» مشتق بوده و به معنى امير حاجّ و سوق دهندۀ حجّاج است كه هر سال ايشان را از كوفه به مكّه برده و سرپرست ايشان بوده است و بنابر دويمى، به معنى سبقت گيرنده مى باشد كه پيش از حجّاج وارد مكّه شده و در مراجعت نيز پيش از ايشان وارد كوفه مى شده است.
منابع: كتب رجاليه.
بن منصور بن احمد بن حيون، از مشاهير علما و فقهاى افريقا مى باشد كه قاضى مصر، كنيه اش «ابوحنيفه»، بسيار عاقل و منصف، در شعر و لغت و تاريخ و فقه و تفسير بصير، در علوم قرآنيّه دانا و خبير بود. نخست مذهب مالكى داشته و اخيراً مذهب اماميّه را برگزيد؛ به همين جهت، به «ابوحنيفۀ شيعه» شهرت يافت؛ چنانچه به جهت انتساب به موطن اصلى خود، مغرب زمين (افريقا)، به «ابوحنيفۀ مغربى» نيز معروف مى باشد؛ نيز به همان جهت بوده كه به ملوك فاطميّون مصر ارتباط يافت. در موقعى كه چهارمين ايشان، معز لدين اللّه (341-365 ه. ق)، به جهت استحكام اساس خلافت به افريقا رفته بوده، صاحب ترجمه نيز به مصاحبت او به مصر رفت و به قضاوت ديار مصر منصوب و پيوسته ملازم خدمت معزّ بوده. اينك به «مصرى» و «صاحب المعز» شهرت يافت و «قاضى نعمان مصرى» در السنه داير است و موافق مذهب شيعه تأليفاتى نيز دارد:
از كتاب دعائم الاسلام او نقل است - والعهدة على الناقل - كه مردى خراسانى در سفر حج با امام اعظم ابوحنيفۀ كوفى مذكور ذيل ملاقات كرد و بعضى از احكام دينيّه را شفاهاً از وى ياد گرفته و نوشت تا سال ديگر همان نوشتۀ خود را به نظر ابوحنيفه رسانيد و او اظهار داشت كه از همۀ آن فتاوى سال قبل رجوع كرده است. آن مرد خراسانى خاك بر سر كرد و فرياد برآورد كه يا معشرالناس! اين مرد در سال قبل به تمامى محتويات اين ورقه فتوا داده و من هم بدانها كار بستم. به اتكال آنها خون ها ريخته و تصرّف در امور مسلمين نمودم. مال و عرض و ناموس مردم را به يكديگر مباح كردم و اكنون خودش از گفته هاى سابق خود منصرف مى باشد. امام اعظم جواب داد كه آنها رأى پارسالى من بوده و اينها عقيدۀ امسالى. خراسانى گفت: «اگر فتاوى
امساله را اخذ نمايم، بازهم ممكن است كه سال آينده تجدّد رأى باشد؟» امام اعظم گفت، «نمى دانم». خراسانى گفت: «من مى دانم».
به زعم بعضى، در همين كتاب دعائم از خوف خلفاى اسماعيليّه، كه اسماعيل بن امام جعفر صادق عليه السلام را حىّ و حاضر و قائم آل محمد عليه السلام دانسته و حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام و اولاد او را اصلاً امام نمى دانند، روايتى از امام موسى و اولاد او نكرده است، لكن در مستدرك الوسائل با فقرات خود آن كتاب به بطلان اين عقيده استشهاد نموده و نقل آنها خارج از وضع كتاب است. بارى، وفات ابوحنيفۀ شيعه در اول رجب سال 363 يا 367 ه. ق در مصر واقع گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 712؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 758؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 313؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 297؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 111؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 96؛ افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، باب نون.
ابوحنيفۀ صاحب المعز --> ابوحنيفۀ شيعه
بن محمد بن عمر، فقيه بلخى هندوانى، مكنّى به «ابوجعفر»، از اكابر فقهاى حنفيّه مى باشد كه از اهل بلخ بود. در فقه و زهد و ورع و ذكاوت به نهايت رسيده و از تبحّرى كه در فقاهت داشته، او را «ابوحنيفۀ صغير» مى گفته اند. در بلخ به نقل حديث پرداخته و مشكلات فقهيّه را به مرحلۀ بيان مى آورد تا به سال 362 ه. ق در بخارا درگذشت.
منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 179.
ابوحنيفه، عبدالرحمان --> زوزنى، عبدالرحمان بن حسن
ابوحنيفۀ غزنوى --> ابوحنيفۀ مروزى
ابوحنيفۀ كوفى --> ابوحنيفه، نعمان بن ثابت
يا غزنوى، كه بنابر مشهور از اهل مرو و به زعم بعضى، از مردمان غزنه بود و به همين
جهت، نسبت او نيز مابين «مروزى» و «غزنوى» مردّد مى باشد، ازآن رو كه پدرش شغل كفشگرى را داشته، به «اسكافى» شهرت يافت، كه «اسكاف» به معنى كفشگر است؛ به هرحال، وى حكيم فقيه منشى و كمالات معقولى و منقولى را جامع بود.
حكمت را از ابونصر فارابى فراگرفت و سمت دبيرى نوح بن منصور، هفتمين ملك سامانى (365-387 ه. ق)، را داشت و در سال 386 ه. ق درگذشت و ظاهراً اسمش نيز همين «ابوحنيفه» بوده است. منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 83.
ابوحنيفۀ مغربى، نعمان بن محمد --> ابوحنيفۀ شيعه
بن زوطى يا مرزبان يا كامگار يا طاووس يا ماه يا هرمرزد، بغدادى المسكن والمدفن، يزدجردى النسب، امام اعظم اللّقب والشهره، كوفى الولادة والنّشأه، خزّازالحرفه، تيملى النسبه، ابوحنيفة الكنيه. اولين ائمۀ اربعۀ فروعيّۀ اهل سنّت و جماعت مى باشد كه در باطن مذهب زيدى را داشت، چنانچه ذيلاً اشاره خواهيم كرد و از مشاهير و اكابر تابعين بود. بنابر مشهور فقط زمان انس بن مالك و عبدالله بن ابى اوفى و سهل بن سعد ساعدى و ابوالطفيل عامر بن وائله را از اصحاب كبار درك كرده و غير از اين چهار نفر زمان ديگر اصحاب را نديده است و از آن چهار نفر نيز حديثى روايت ننموده و با خودشان ملاقات نكرده است و يا به قول بعضى، غير از چهار نفر مذكور جمعى ديگر از صحابه را نيز ديده و از همه شان روايت حديث نموده و به هرحال، با گروه بسيارى از تابعين ملاقات و احاديث بسيارى از ايشان روايت مى نمايد.
جد ابوحنيفه از اهل كابل طخارستان و از موالى بنى تيم اللّه بن ثعلبه بوده و همانا «تيملى» گفتن او و يا هريك از خانوادۀ وى نيز به همين جهت انتساب ولائى به تيم اللّه مى باشد. نخست از كفّار و ملل بيگانه بوده تا در يكى از جنگ هاى اسلامى اسير مسلمانان شد. اخيراً از قيد رقيت و بندگى خلاص و به دين مقدّس اسلامى مشرّف و پسرش، ثابت پدر ابوحنيفه، نيز در ايّام اسلام وى به وجود آمد و خود ابوحنيفه به سال 80 و يا 82 ه. ق در كوفه متولد گرديد. چنانچه اشاره شد، نسب او به يزدجرد بن شهريار، آخرين ملوك ساسانى ايرانى، موصول مى شود و نخست در مولد مذكور
خود، كوفه، شغل و حرفت خزفروشى را داشته و اخيراً به تحصيلات علميّه پرداخته و از بسيارى از تابعين استماع احاديث شريفه نموده است.
يك قسمت از فقه و حديث را از قاضى حماد بن ابى سليمان (متوفى به سال 120 ه. ق) فراگرفت و چنانچه بس مشهور و مصرّح به ابن ابى الحديد و جمعى وافر از اكابر مى باشد، از تلامذۀ حضرت صادق عليه السلام و خوشه چين خرمن علوم ظاهرى و باطنى بى پايان آن حجت اللّه الكبرى بوده و از انوار علميّۀ آن امام حقيقت اقتباس نموده و اخيراً به هر وسيله كه بوده، از آن حضرت منحرف شد و در احكام شرعيّه، كه فهم آنها خارج از حدود ادراكات و اذهان معمولى بشر است، باب عمل به رأى و قياس و استحسان را باز كرد و ازاين رو موافق آنچه ضمن شرح حال ابوحنيفۀ شيعه اشاره شد، فتاوى مختلف از وى صادر گرديد و موافق آنچه از تاريخ منتظم ابن الجوزى حنبلى نقل شده، مورد طعن عموم شد. جمعى در اصول عقايد طعنش مى زنند. قومى در صحت روايات او قدح و گروهى در عمل به رأى كردن او در مقابل نصّ و احاديث صحيحه مذمومش دانند و عين عبارات ابوحامد غزالى است كه در تنقيح المقال از كتاب منخول وى نقل كرده است: «فاما ابوحنيفة فقد قلب الشريعة ظهر البطن و شوش مسلكها و غير نظامها و اردف جميع قواعد الشريعة باصل هدم به شرع محمد المصطفى صلى اللّه عليه و آله و من فعل شيئا من هذا مستحلا كفر و من فعل غير مستحل فسق». بعد از اين جمله دامنۀ مطلب را تفصيل داده كه نقل آن را ضرورتى نمى باشد و بعضى از فتاوى ابوحنيفه را مى نگارد:
مطهر بودن دباغت؛ چنانچه پوست حيوان ميته يا نجس العين را اگر دباغى كنند، پاك مى شود؛ چه از حيوان مأكول اللحم باشد يا غيرمأكول (به استثناى پوست خوك).
جواز وضو گرفتن با نبيذ مطبوخ (شراب خرما) با نبودن آب و اگر آن هم نباشد، تيمم است.
جواز و صحت وضو با آب غصبى و نماز در لباس غصبى و مكان غصبى با حرمت آنها.
جواز تكبير نماز به غير عربى با قدرت به عربى.
واجب نبودن خود فاتحه در نماز، بلكه اگر به عوض آن مقدار يك آيه بخواند، نمازش صحيح، بلكه ترجمه و معنى آن نيز به هر زبانى كه باشد، خود قرآن است و نماز صحيح است.
واجب نبودن ذكر در ركوع و سجود نماز.
نمازگزار در سجده مخير است مابين اينكه پيشانى بر زمين بگذارد يا بينى.
در ركعت آخرى تشهد واجب نبوده و جلوس به قدر تشهد كافى است.
نيز در ركعت آخرى مى تواند كه فقط با حدث و يا يكى ديگر از منافيات از نماز خارج بشود.
ربا بودن نشستن داين در زير سايۀ ديوار مديون.
دو سال بودن اقصى حمل.
حلال بودن شراب؛ چنانچه زمخشرى در سبب كتمان عقيدۀ مذهبى خود كه به هر نحوى اظهارش كند، مورد طعن مردم مى باشد، گويد:
اذا سئلوا عن مذهبي لم أبُح به *** و اكتمه كتمانه لي اسلم
فان حنفياً قلتُ قالوا بأنني *** أُبيح الطّلا و هو الشراب المحرم...
ابن خلّكان شافعى از كتاب مغيث الخلق امام الحرمين نقل كرده كه سلطان محمود بن سبكتكين مذهب ابوحنيفه داشته و به علم حديث بسيار حريص بود تا آنكه اكثر احاديث را موافق مذهب شافعى يافت؛ پس علماى هر دو فرقۀ حنفى و شافعى را جمع كرده و امر ملوكانه به مذاكرۀ مذهبى و بيان افضليّت كدام يك از آنها صادر گرديد. قفّال مروزى شافعى سابق الذكر، كه يكى از حاضرين بوده، از فرصت استفاده كرد؛ در دَم بلند شد و دو ركعت نماز بدين روش به جا آورد: لباسى از پوست سگ دباغى شده ساتر عورت كرد؛ سر خود را به نجاست آلوده نمود؛ با شراب خرما وضو گرفت؛ به زبان فارسى تكبيرة الاحرام گفت؛ به عوض حمد و سوره كلمۀ «دو برگ سبز» كه ترجمۀ فارسى (مُدْهٰامَّتٰانِ) (رحمن، 6(4) است، به زبان آورده و اصلاً ركوع نكرد.
به عوض سجدتين نيز مانند منقار به زمين زدن خروس، دو مرتبه سر به زمين زده و برداشت؛ بعد از آن تشهد گفته و به عوض سلام نيز تيز داد و به شاه گفت كه اين نماز ابوحنيفه است. شاه گفت كه اگر ابوحنيفه نماز اين جورى را جايز نديده باشد، تو را خواهم كشت؛ پس كسى را كه در اقوال ابوحنيفه بصيرت داشته، به تحقيق قضيه برگماشت و مطلب را موافق عمل قفّال مروزى يافتند. اينك شاه به استناد اينكه احدى نماز مذكور را تجويز نمى كند، از مذهب حنفى به مذهب شافعى عدول نمود.
ابوحنيفه بعد از انصراف از حضرت صادق عليه السلام موافق قياس و استحسان و آراء خود
بناى تدريس گذاشت. فضيل بن عياض، وكيع بن جراح، ابراهيم ادهم، بشر حافى، داوود طايى، ابويوسف قاضى، محمد بن حسن شيبانى و بعضى ديگر از اكابر مجتهدين، تلامذۀ وى بوده و از وى روايت مى كنند. مذهب حنفى، كه آراء و عقايد همين ابوحنيفه مى باشد، در عهد دولت عثمانى بسيار توسعه يافت و در حكم مذهب رسمى آن دولت شد و قسم اعظم اهل سنّت و بيشتر از نصف مسلمانان روى كره تابع همين مذهب هستند.
از نوادر منقوله در حق ابوحنيفه و زهد و ورع و تقواى اوست كه در آخرين حج، به طواف خانۀ كعبه رفت. در كعبه را به دست گرفت. نصف قرآن را بر يك پاى ايستاده خواند و نصف ديگر را بر پاى ديگر ايستاده تمام كرد؛ نيز حضرت پيغمبر آب دهن مبارك خود را به انس بن مالك امانت سپرده بود كه آن را به ابوحنيفه برساند. آن آب در درون لب هاى انس چون آبله بسته شده بود تا بعد از ولادت ابوحنيفه بدو تسليم نمود؛ همچنين هفت هزار مرتبه ختم قرآن كردن او در محل قبض روح خود، سى يا چهل سال تمامى شب را احيا كردن، نماز صبح را با وضوى نماز عشا خواندن، به زعم بعضى تمامى نمازهاى پنج گانه را با يك وضو خواندن، منحصر بودن خواب او در زمستان به ساعت اوّل شب و در فصول ديگر به ساعت مابين ظهر و عصر و مانند اينها بدو منسوب مى باشد (والعهدة عليهم) و قضاوت در تمامى مراتب مشروحه از وضع اين مختصر خارج و به عهدۀ خود ارباب رجوع محمول و در اينجا فقط قضيۀ زيدى مذهب بودن ابوحنيفه را، كه در صدر عنوان اشاره شد و صريح كلام زمخشرى مى باشد، تذكر مى دهد.
در كشّاف در تفسير آيۀ شريفۀ (وَ إِذِ اِبْتَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قٰالَ لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ)، كه آيۀ 12(4) سورۀ بقره است، گويد (يعنى خطاب به ابراهيم): هركسى كه از ذريّۀ تو ظالم باشد، عهد خلافت و امامت من به او نمى رسد، بلكه اين عهد كسى را مى رسد كه عادل بوده و برى از ظلم باشد و گفته اند كه اين آيه دليل است بر اينكه فاسق صلاحيت امامت را ندارد و البته كسى كه خبرش مردود شده و واجب الطاعه و نافذالقضاوة والشهاده نبوده و صلاحيت امامت جماعت در نماز را نداشته باشد، چگونه امامت مطلقۀ امّت را صالح مى باشد؟ بعد از
اين جمله گويد كه ابوحنيفه در باطن نصرت كردن بر زيد بن على بن الحسين و حمل و نقل اموال نزد او را واجب دانسته و هم فتوا مى داده كه خروج كردن با مصاحبت او براى مدافعه از امامت و خلافت كاذبۀ منصور دوانيقى و امثال او، كه تماماً دزد بوده و به غير حق موسوم به امام و خليفه هستند، واجب و لازم مى باشد؛ نيز در حق منصور و اتباع او مى گفته كه اگر ايشان بناى مسجدى را تصميم داده و مرا هم به بازرسى آجرهاى آن مسجد بگمارند، البته قبول نمى كنم (كه در حقيقت اعانت بر ظلمه است).
از ابن عيينه نيز نقل كرده كه امام براى دفع ظلم و ظلمه است؛ پس چگونه نصب ظالم براى امامت روا باشد و اگر بكنند، مصداق مثل معروف است كه «من استرعى الذئب فقد ظلم». اين است كه فقه زيدى با فقه حنفى در اغلب مسائل مطابق مى باشد؛ چنانچه سيد شريف در شرح مواقف تصريح كرده است.
ابوحنيفه از مخضرمين دولتين امويّه و عبّاسيّه مى باشد كه آخر اوّلى و اوّل آخرى را درك كرده و در هر دو دوره از كثرت زهد و ورعى كه داشته، بسيار محترم بوده است.
از طرف يزيد بن عمر فزارى كه از طرف مروان بن محمد، آخرين خليفۀ اموى، والى عراقين بوده، به قضاوت كوفه تكليفش كردند؛ لكن از كثرت زهد و ورع و خوف تضييع حقوق مردم شديداً ردّ نموده و اصرار فوق العادۀ ايشان كارگر نشد و عاقبت محكوم به 110 تازيانه گرديد كه به سرش زدند؛ همچنين از طرف ابوجعفر منصور دوانيقى، دويمين خليفۀ عباسى (136-158 ه. ق)، به قضاوت، بلكه قاضى القضاتى تكليف شد. او نيز اكيداً ردّ نمود و اصرار مؤثر نشد؛ عاقبت به همين جهت و يا به جهت ديگر مورد سطوت و غضب منصور واقع، به بغداد جلب و حبس شد.
چندين مرتبه از محبس بيرونش آورده و تهديدش كردند. او نيز در ردّ خود ثابت ماند و زير بار قضاوت نرفت تا در محبس جان داد و يا از طرف منصور عاقبت محكوم به تازيانۀ تصاعدى شد. هر روز ده تازيانه بيشتر از روز سابق مى زدند تا آنكه شمارۀ تازيانه به صد رسيده و در محبس درگذشت و به قول بعضى، بالاخره قبول قضاوت كرد و به فاصلۀ دو سه روز شش روز ديگر مريض شد و جان به مالك جانان سپرد.
وفات ابوحنيفه در ماه رجب يا شعبان 150 يا 151 يا 153 ه. ق در بغداد واقع شد و مرقدش معروف است. شرف الملك ابوسعد محمد بن منصور خوارزمى از وزراى
سلطان ملكشاه بن الب ارسلان، سيّمين حكمران سلجوقيان ايرانى (465-485 ه. ق)، مقبره اى عالى بر سر قبرش بنا نهاد و بعد از آن سلاطين عثمانى نيز كراراً در تعميرات و تزيينات آن افزوده اند. ناصرالدين شاه قاجار نيز در موقع تشرّف به زيارت عتبات در حدود صد هزار تومان آن روزى، كه معادل چندين مليون امروزى مى شود، در تزيينات آن صرف نموده است.
نگارنده گويد: ظنّ قوى مى رود كه آن همه حبس و تازيانه و آزار و اشكنجۀ ابوحنيفه، كه به حسب ظاهر به بهانۀ ردّ قضاوت بوده، در باطن به جهت تأييد مذهب زيدى بوده است و دور نيست كه تأديب نكردن ثورى، كه او نيز ردّ قضاوت كرده و علاوه بر اينكه خودش ردّ كرده، مصاحبت شريك نخعى را نيز محض به جهت قبول قضاوت ترك نموده، مؤيّد اين مطلب باشد. از تأليفات ابوحنيفه است:
اما كيفيت خروج زيد بن على بن الحسين عليه السلام كه اشاره شد، آيا به داعيۀ امامت بوده و يا به اذن و اجازۀ امام باقر عليه السلام بوده است، خارج از وضع اين عجاله بوده و موكول به كتب مبسوطۀ مربوطه مى باشد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 495]؛ ابن نديم، الفهرست، ص 284؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 294؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 763؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 13، ص 323؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 493؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 43؛ هاشمى، احمد، جواهر الأدب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 438؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 138؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، [ج 1، ص 16]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 711؛ كشاف.
ابوحنيفه، نعمان بن محمد --> ابوحنيفۀ شيعه
ابوحيان(1)
بن يوسف بن على بن حيّان، اندلسى جيانى شافعى، محدّث مفسّر قارى اديب نحوى لغوى، شاعر ماهر رجالى، ملقّب به «اثيرالدين»، مكنّى به «ابوحيان»، از اكابر و فحول قرن هشتم هجرى اندلس مى باشد كه به سال 654 ه. ق در شهر مطخشارش از بلاد غرناطه متولد شد و به همين جهت، به «غرناطى» نيز موصوف مى باشد، نخست در مالقه و غرناطه قرآن مجيد و ادبيّات را از اكابر وقت خواند؛ سپس به آفريقا و مصر و اسكندريّه و حجاز و شامات و نواحى ديگر مسافرت ها كرد. از بسيارى از اكابر هر ديارى به تكميل ادبيّات و قرائات و حديث و تفسير و ديگر علوم متداولۀ متنوعه پرداخت. شمارۀ اساتيد او كه از ايشان درس خوانده و از انوار علميّۀ ايشان استناره نموده 450 نفر از اجلّه و عدۀ مشايخ اجازۀ وى بسيار و متجاوز از همين مقدار، بلكه به نوشتۀ بعضى، 1500 نفر است. تلامذۀ او نيز در حال حيات خودش در شمارۀ اساتيد وقت بوده اند.
بالجمله، تمامى اوقات او در افاده و استفاده و تعليم و تعلّم و تأليفات متنوعه مصروف بود. در تفسير و حديث و لغت و نحو و صرف و علوم عربيّه و اخبار و سير و تراجم احوال و معرفت طبقات رجال و بالخصوص در شرح حال مشاهير اندلس احاطۀ فوق الغايه داشت، بلكه به نوشتۀ بعضى از ارباب تراجم، از اقطاب سلسلۀ علم و ادب و اعيان متبصرين در دقايق لغت عرب، در نحو و صرف امام مطلق، بالخصوص در نحو، سيبويه و اميرالمؤمنين متأخّرين و به همين جهت، با وفور كمالات متنوعه به «ابوحيان نحوى» و «شيخ النحاة» معروف بود؛ چنانچه به جهت تبحّر در حديث به «شيخ المحدثين» و تفنّن در علوم متنوعه به «رئيس العلماء» موصوف مى باشد. عجب تر آنكه بعضى از تأليفات و آثار او به قواعد زبان فارس و ترك و حبش و السنۀ بيگانه مشتمل بوده و در علماى عرب بسيار نادرالوقوع و اين
1) . ابوحيان: در اصطلاح ارباب تراجم، كنيۀ چندى از اكابر مى باشد كه بعضى از ايشان را تذكر مى دهد و ظاهر، آن است كه در صورت نبودن قرينه، مراد ابوحيان اثيرالدين محمد بن يوسف است كه مذكور مى شود. اما ابوحيان مصطلح رجالى كه اغلب علماى رجال فقط به عنوان «ابوحيان» (بدون ذكر اسم و لقب) ذكر كرده و توثيقش نموده اند، نامش مجهول و در جايى به نظر نيامد. (مؤلف)
خود جالب نظر دقّت است. نصايح حكيمانه و اشعار طريفه اش نيز بسيار و از آن جمله است:
ايضاً
عداي لهم فضل عليّ و منة *** فلا أذهب الرحمن عنّي الأعاديا
هم بحثوا عن زلتي فاجتنبتها *** و هم نافسوني فاكتسبت المعاليا
ايضاً
أرحت روحي من الايناس بالناس *** لما غنيت عن الاكياس بالياس
و صرت بالبيت وحدي لا أرى أحداً *** بنات فكري و كتبي هن جلاسي
ايضاً
إنّ الدراهمَ والنساء كليهما *** لاتأمنن عليهما إنسانا
ينزعن ذا اللب المتين عن التقى *** فيرى إساءةَ فعله إحسانا
ايضاً
أتى بشفيع ليس يمكن رده *** دراهم بيض للجروح مراهم
تصير صعب الأمر أهون ما ترى *** و تقضى لبانات الفتى و هو نائم
قصيده اى نيز در قرائات دارد بر وزن قصيدۀ شاطبيّۀ مشهوره كه از آن مختصرتر و فوايدش بيشتر و مع ذلك حظّ شاطبيّه نداشته و مثل آن رواج نگرفت و در ضمن شرح حال رضى شاطبى نيز دو شعر ابوحيّان كه در مرثيه اش گفته، مذكور گرديده و از تأليفات ابوحيّان است:
تسهيل ابن مالك بوده و چندين مجلد است)؛ 10. تقريب النّائى فى قرائة الكسائى؛ 11. تهييج السّالك فى الكلام على الفيّة ابن مالك؛ 12. الحلل الحالية فى اسانيد القرائات العالية؛ 13. الرّمزة فى قرائة حمزة؛ 14. الرّوض الباسم فى قرائة عاصم؛ 15. زهو الملك فى نحو التّرك؛ 16. عقد اللّآلى فى القرائات السّبع العوالى؛ 17. غاية الاحسان (در نحو)؛ 18. غاية المطلوب فى قرائة يعقوب؛ 19. غريب القرآن؛ 20. المبدع فى التّصريف؛ 21. المزن الهامر فى قرائة ابن عامر؛ 22. مسلك المرشد فى تجريد مسائل نهاية ابن رشد؛ 23. منطق الخرس بلسان (فى لسان خ ل) الفرس؛ 24. منهج السّالك فى الكلام على الفيّة ابن مالك؛ 25. المورد الغمر فى قرائة ابى عمرو؛ 26. النّافع فى قرائة نافع؛ 27. نفحة المسك فى سيرة التّرك؛ 28. نور الغبش فى لسان الحبش؛ 29. نهاية الاعراب فى التصّريف والاعراب؛ 30. النّيّر الجلى فى قرائة زيد بن على و غير اينها كه بسيار است.
ابوحيّان از مذهب معتزله و مجسّمه و بدع فلاسفه تبرّى جسته و به مذهب ظاهريّه، كه در ضمن عنوان ظاهرى، داوود بن على بن خلف اشاره نموديم، مايل و به محبت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بسيار راغب و به استناد حديث شريف نبوى صلى الله عليه و آله كه دربارۀ آن حضرت فرموده: «يا على لايحبك الا مؤمن و لايبغضك الا منافق»، از مقاتلين آن حضرت اظهار تبرّى مى نموده است و وقتى از بدرالدين ابن جماعه صحت اين حديث را استفسار نموده و او نيز تصديق كرد، ابوحيّان گفت: «پس كسانى كه با حضرت على به سر مقاتله درآمده و شمشير به روى او كشيدند، محبّ آن حضرت بوده اند و يا مبغض؟» ديگر ابن جماعه چيزى نگفت. وفات ابوحيان به سال 745 ه. ق در قاهرۀ مصر واقع شد و شهيد اوّل به واسطۀ جمال الدين عبدالصمد بن ابراهيم بن خليل از تلامذۀ ابوحيّان از او روايت مى كند.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 743؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 92؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 712؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 4، ص 302. ابوحيان اندلسى، محمد بن يوسف --> ابوحيان، اثيرالدين محمد
ابوحيان بغدادى يا ابوحيان توحيدى يا ابوحيان شيرازى --> ابوحيان، على بن محمد بن عباس
معتزلى الاصول، شافعى الفروع، شيرازى يا نيشابورى يا واسطى يا بغدادى الاصل (على الخلاف)، از مشاهير علما و فضلاى اواخر قرن چهارم هجرى عهد ديالمه مى باشد و بنابر مشهور، به جهت انتساب به خرماى توحيد نامى كه پدرش آن را در بغداد مى فروخته، به «ابوحيان توحيدى» شهرت يافت و بعضى از شرّاح ديوان متنبّى هم اين شعر او را حمل بر همين معنى كرده اند:
يترشفن من فمي رشفات *** هن فيه أحلىٰ من التوحيد
و يا موافق آنچه از ابن حجر نقل شده، «توحيدى» گفتن او به همان معنى مركوز اذهان و منسوب به توحيد دينى است كه معتزله خودشان را اهل عدل و اهل توحيد نامند؛ در مقابل اشاعره كه به جبر قائل بوده و به همين جهت، گويا خدا را نشناخته و اصلاً توحيد نكرده اند.
ابوحيّان از مشايخ صوفيّه، رئيس بلغا، فيلسوف ادبا، اديب فلاسفه، در فقه و كلام و نحو و شعر و لغت و ادبيّات عرب و بعضى از فنون ديگر متفنّن، گاهى او نيز مانند ابوحيّان اثيرالدين مذكور فوق به «ابوحيان نحوى» موصوف و با اين همه مراتب علميّه، مردى بوده كذّاب و قليل الورع والديانه. به نوشتۀ معجم الادباء، با آن همه ذكاوت و فطانت كه وحيد دنيا بوده، بسيار بدزبان و هرزه دراى، طعن و توهين و تحقير ديگران دكان خودفروشى او بلكه به نوشتۀ ابن خلّكان، بدعقيده هم بوده است.
از صاحب بن عبّاد و وزير مهلبى، كه بعد از استحضار از سوء عقيدۀ او تصميم قتلش داده بودند، فرارى بود. موافق نقل معتمد از تاريخ ابن حوزى، زنادقۀ اسلام سه كس بوده اند: ابن الراوندى، ابوالعلاء معرى، ابوحيان توحيدى و صدمۀ اسلامى ابوحيّان بيشتر از ديگران بوده است. بارى، تأليفاتى نيز بدو منسوب دارند:
(ثلب خ ل) الوزيرين (كه دو مجلد بوده و حاوى مطاعنى است كه به دو نفر وزير روشن ضمير، صاحب بن عباد و ابوالفضل ابن العميد، بسته است و ابن خلكان گويد كه در اين كتاب به دو نفر وزير معظم تاخته، نقايص ايشان را شمرده، فضايل ايشان را سلب كرده و نهايت تعصب به كار برده و انصاف ننموده است.
پس گويد: موافق آنچه خودم تجربه كرده و از موثقين نيز شنيده ام، اين كتاب بسيار شوم و بدميمنت است؛ هر كه تملكش نمايد، احوالش واژگون گردد و بعضى از اسباب تأليف اين كتاب را هم در شرح حال ابن عباد، اسماعيل بن عباد تذكر خواهيم داد)؛ 9. المحاضرات والمناظرات؛ 10. المقامات؛ 11. المقايسات.
وفات توحيدى به نوشتۀ كشف الظنّون، سال 380 ه. ق و در روضات از بعض معاجم نقل كرده كه در حدود سال مذكور و يا بعد از آن بوده؛ پس، از بعض تواريخ معتبرۀ شيراز نقل كرده كه به سال 360 ه. ق در شيراز وفات يافته است. نگارنده گويد: موافق آنچه فوقاً در تاريخ تأليف كتاب صديق و صداقت اشاره شد، در سال 400 ه. ق در قيد حيات بوده و وفات او ظاهراً بعد از آن تاريخ مى باشد، بلكه در طبقات الشّافعية او را از رجال قرن پنجم شمرده و در سوء عقيدۀ او نيز توقف كرده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 744؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 15، ص 5؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 173؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 304؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 14؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 4، ص 2.
ابوحيان غرناطى يا ابوحيان، محمد بن يوسف يا ابوحيان نحوى --> ابوحيان، اثيرالدين محمد
گاه است كه ابوحيّان توحيدى فوق را نيز «ابوحيّان نحوى» گويند، ولكن در صورت نبودن قرينه، راجع به اوّلى است و بس.
ابوحيان نيشابورى يا ابوحيان واسطى --> ابوحيان، على بن محمد بن عباس
بن محمد بن حيوس بن محمد بن مرتضى بن محمد بن هيثم بن عدى غنوى، مكنّى به
1) . حيّوس: به فتح اوّل و تشديد ثانى است. (مؤلف)
«ابوالفتيان»، ملقّب به «صفى الدوله»، از مبرّزين و مشاهير شعراى شام مى باشد و ازآن رو كه پدرش از امراى مغرب زمين بوده، او نيز به «امير» شهرت داشته و ديوان شعر بزرگى هم دارد و جمعى از ملوك و اكابر را ديده و در قبال مدايح ايشان به انعامات بسيارى نائل گرديده و از اوست:
إنّي دعوت ندىٰ الكرام فلم يُجبْ *** فلأشكرنّ ندى أجاب و ما دعىٰ
و من العجائب والعجائب جمة *** شكر بطيء عن ندىٰ متسرع
به سال 473 ه. ق در 79 سالگى در حلب درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 114.
يكى از اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و موكول به علم رجال است.
ابوحيه، هيثم بن ربيع --> نميرى، هيثم بن ربيع بن زراره
ابوخالد(1)
از اصحاب حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام، امامى مذهب، محبّ اهل بيت عصمت عليهم السلام مى باشد. حسن العقيده بودن او از اين روايت وى كه در باب مولد آن حضرت از اصول كافى روايت كرده، ظاهر و هويداست؛ چنانچه خود ابوخالد گويد: هنگامى كه آن حضرت را نزد مهدى عباسى مى بردند، در منزل زباله نزول فرمودند. من هم در حضور ايشان رفته و بسيار اندوهناك بودم. در جواب استفسار از سبب ملال من به عرض رساندم: «چگونه اندوهناك نباشم كه آينده و مآل كار شما با اين طاغى معلوم نيست كه چطور خواهد شد و به كجا خواهد رسيد». در مقام تسلّى فرمودند كه مرا هيچ باكى نبوده و جاى انديشه نيست. در روز فلانى از ماه فلانى در موضع فلانى (كه خود آن حضرت معيّن فرمود) منتظر آمدن من باش. گويد كه بعد از آن روزها و ماه ها را مى شمردم تا آنكه همان روز در همان موضع معيّن چشم به راه و منتظر بودم.
نزديك به غروب گرديد، ولى اثرى پيدا نشد. وسوسۀ شيطانى در دلم خطور كرده و ترسيدم كه در صدق كلام حقيقت انتظام آن امام عالى مقام شكّى كرده باشم؛ پس در عين حال قافله اى از طرف عراق پيدا شد. به استقبال رفته و ديدم كه آن حضرت پيش قافله به قاطرى سوار است. مرا ندا درداد و فرمود كه شك مكن و شيطان دوست مى داشت كه تو شك كرده باشى. من شكر كرده و گفتم: «حمد خدايى را سزاست كه وجود مقدّست را از شرّ ايشان مستخلص گردانيد». فرمود كه بار ديگر به طرف ايشان رفته و ديگر خلاص نخواهم شد. اسم اصلى ابوخالد در جايى به نظر نرسيد و دور نيست كه آن هم «ابوخالد» باشد.
منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 2، ص 656]؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 14 و ج 2، القسم الأوّل، ص 187، ذيل ش 6897].
از اصحاب حضرت رضا عليه السلام مى باشد كه نخست واقفى مذهب و به امام حىّ و قائم آل محمد بودن و مهدى منتظر بودن حضرت موسى عليه السلام معتقد بود. اخيراً از روى قواعد نجومى از آن عقيده منصرف و برخلاف اصحاب قبلى خود به عقايد حقّه موفق و به موت آن حضرت و امامت حضرت رضا عليه السلام قاطع گرديد و ظاهراً اسم اصلى اش نيز «ابوخالد» بوده است.
منابع: كتب رجاليه.
ابوخالد، عبدالملك بن عبدالعزيز --> ابن جريج
ابوخالد كابلى يا ابوخالد كنكر --> ابوخالد، وردان
از اهل كابل مى باشد كه نامش همين «وردان»، لقبش «كنكر» و يا خود «كنكر» نام اصلى مادرزادى او و «وردان» اسم يا لقب مشهورى اوست؛ به هرحال، وى از اجلاّى اصحاب حضرت سجّاد عليه السلام بوده، در بدايت حال كيسانى مذهب و به امامت جناب محمد حنفيه و قائم آل محمد بودن وى معتقد بوده و مدتى هم خدمتش نمود تا آنكه روزى آن جناب را به حرمت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام سوگند داد و امام مفترض الطاعه بودن او را از خودش استفسار نمود. در جواب فرمود: «يا اباخالد!
قسم بزرگ دادى. همانا امام مفترض الطاعۀ من و تو و عموم مسلمين، حضرت على بن الحسين عليه السلام است». ابوخالد خدمت آن حضرت شتافته و پس از استيذان، فيض ياب حضور مبارك گرديد. آن حضرت فرمود: «مرحبا بك يا كنكر! چه رو داده كه برخلاف عادت معمولى ات به ديدن ما آمدى؟» ابوخالد به مجرّد اين كلام سجدۀ شكر كرد و گفت: «حمد خداوندى را كه آن قدر از اجل حتمى مهلتم داد كه معرفت به امام خود رساندم». آن حضرت فرمود: «چگونه امام خود را شناختى؟» ابوخالد قضيۀ قسم دادن او به جناب محمد حنفيّه و ارشاد آن جناب را به دستور مذكور عرض كرد و هم اظهار داشت كه تو مرا به همان اسم اصلى مادرزادى ام، كه به ذات الهى قسم، غير از پدر و مادرم كسى مرا بدين اسم نمى شناخته، ندا دردادى؛ پس يقين كردم كه امام مفترض الطاعۀ من و عموم مسلمين شما هستيد».
بارى، صاحب ترجمه از اعيان اصحاب حضرت سجّاد عليه السلام و ثقات و معتمدين ايشان، بلكه به مدلول بعضى از آثار دينيّه، از حواريّين آن حضرت بوده است. ناگفته نماند ظاهر شرح حال فوق، كه موافق بعضى از كتب رجال و تراجم احوال نگاشته آمد، آنكه ابوخالد كابلى يك تن بوده و نامش نيز مابين «وردان» و «كنكر» محل خلاف و نظر و ظاهر كلام علامه موافق روايت مذكوره آنكه نام اصلى اش «كنكر» و «وردان» اسم يا لقب مشهورى او مى باشد، لكن ظاهر كلام رجال شيخ كه در تنقيح المقال نقل كرده، آنكه «ابوخالد كابلى» عنوان دو تن از اصحاب ائمّه عليهم السلام بوده و به قيد «اكبر» و «اصغر» از همديگر امتياز يابند.
ابوخالد كابلى اكبر نامش «كنكر» و از اصحاب امام سجّاد عليه السلام بوده كه فوقاً مذكور شد و اما ابوخالد كابلى اصغر نامش «وردان» و از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام بوده است و موافق نقل معتمد، در رجال ابن داوود نيز به تعدّد ابوخالد قائل، اكبر را به نام مذكورش «كنكر» عنوان كرده و اصغر را نيز به نام خودش نگارش داده و علامه ملتفت قضيه نشده و به اتحاد و يكى بودن ابوخالد قائل و چنانچه مذكور شد، «كنكر» را نام اصلى همان وردان پنداشته است. از كلمات بعضى از علماى رجال استظهار مى شود كه نام هر دو ابوخالد، «وردان» بوده، «كنكر» تنها لقب ابوخالد اكبر است و ظاهر بعضى ديگر نام هر دو «وردان» و لقب هر دو «كنكر» مى باشد؛ بالجمله، تعدّد ابوخالد كابلى مسلّم و جاى ترديد نمى باشد و بسط زائد موكول به كتب مربوطه است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 15؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 66؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 90؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 6، ص 368.
ابوخالد، يزيد بن حاتم --> ابوسعيد، مهلب
ابوخالد، يزيد بن مهلب --> ابوسعيد، مهلب
ابوخداش، حيّان بن يزيد
ابوخداش، عبداللّٰه بن خداش
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
مصطلح رجال است.
ابوخديجه، سالم بن سلمه
ابوخديجه، سالم بن مكرم بن عبداللّٰه
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوخراش، خويلد بن مره --> ابوخراشه، خويلد
ابوخراش، مخلد بن يزيد --> ابوسعيد، مهلب
بن ندبۀ صحابى، از مشاهير مخضرمين شعرا و فرسان قبيلۀ قيس از عرب مى باشد كه كنيه اش «ابوخراشه» يا «ابوخرشه» بوده و هر دو دورۀ جاهليّت و اسلام را ديده است.
بعضى از صولت ها و دليرى ها كه در زمان جاهليّت از وى به بروز آمده بوده، سبب شهرت و آوازۀ وى گرديد. در مدينه فيض ياب حضور مبارك نبوى صلى الله عليه و آله و به شرف اسلام مشرّف، در غزوات حنين و طايف، بلكه در فتح مكّه نيز در ركاب مبارك آن حضرت حاضر، در موقعى كه بعضى از مسلمين صورى از دين مقدّس اسلامى مرتدّ شدند، او همچنان در اسلام خود ثابت بود و در زمان خلافت عمر (13-23 ه. ق) درگذشت.
خفاف (با ضمّ و تخفيف) و ندبه هم (به فتح اوّل) نام مادر اوست. نام پدرش موافق قاموس و شرحش، تاج العروس، «عمير بن حرث بن عمرو بن شريد سلمى» بوده و شعر مشهور عباس بن مرداس سلمى هم كه در سيوطى و مغنى و بعضى از كتب عربيّه محل استشهاد بعضى از مسائل ادبيّه است، خطاب به همين صاحب ترجمه مى باشد:
اباخراشةَ امّا انت ذا نفر *** فانّ قومي لم يأكلهم الضبع
كنيه اش «ابوخراشه» (به ضم خاء بر وزن كناسه) است و اينكه در قاموس الاعلام حرف الف ماقبل شين را اسقاط كرده و «ابوخرشه» نوشته است، اشتباه و يا از سهو چاپخانه بوده و ممكن است كه هر دو صحيح و مستعمل است.
منابع: جامع الشواهد؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 2052؛ حاشيۀ شمنى، [كتاب شرح الدمامينى على مغنى اللبيب است، ج 1، ص 147].
بن مرة بن عبدالعزى بن معاويه هذلى، نيز از مخضرمين شعراى عرب بوده و هر دو دورۀ جاهليّت و اسلام را ديده است. بسيار سريع السير بوده؛ به حدى كه در دويدن بر اسب پيشى مى گرفت. در زمان جاهليّت به مكّه رفت. وليد بن مغيره، عموى ابوجهل، دو اسب داشته و مى خواست كه داخل در اسب دوانى باشد. ابوخراشه گفت: «اگر من در دويدن بر اسب هاى تو سبقت بگيرم، چه خواهى داد؟» وليد گفت: «هر دو اسب از آن تو باشد»؛ پس ابوخراشه سبقت كرده و هر دو اسب را تملك نمود. محتمل است كه اين ابوخراشه همان ابوخراشۀ مذكور فوق بوده و اختلاف اسم ناشى از اختلاف خطوط با همديگر بوده باشد و كنيۀ او را در قاموس «ابوخراش» نوشته است.
منابع: اطلاعات متفرقه؛ ظاهراً در اغانى هم هست.
ابوخرشه --> ابوخراشه، خفاف
ابوالخزرج، حسن بن زبرقان
ابوالخزرج، حسين بن زبرقان
ابوالخزرج، طلحة بن زيد
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
از اصحاب و مصطلح رجال است.
ابوالخطاب، راشد منقرى
ابوالخطاب، زحر بن نعمان اسدى كوفى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوالخطاب، عبدالحميد بن عبدالمجيد --> اخفش، عبدالحميد بن عبدالمجيد
ابوالخطاب، عمر بن حسن --> ذوالنسبين
ابوالخطاب، عمر بن عبدالله ابى ربيعۀ قرشى --> مخزومى، عمر بن عبداللّٰه
ابوالخطاب، قتادة بن دعامه --> سدوسى، قتادة
ابوالخطاب، محفوظ بن احمد --> كلواذانى، محفوظ بن احمد
ابوالخطاب، محمد بن على --> جبلى، محمد بن على
از مشاهير و مهرۀ اطبّاى بغداد مى باشد كه در ضبط معانى و هر دو قسمت علمى و عملى طبّ مسلّم كلّ، لكن در فنون ادبيّه قليل الحظّ و كثيراللحن و طبيب مخصوص ابوالمعالى هبة اللّه محمد بغدادى، وزير مستظهر باللّه، بيست وهشتمين خليفۀ عباسى (487-512 ه. ق)، بود. كتابى در ساختن آلات جراحى و يكى ديگر در مفردات ادويه به طريق جدول و يكى هم در طب دارد كه نامش شامل و به شصت وسه مقاله مشتمل و تمامى مطالب طبّى را به طرز سؤال و جواب حاوى و نزد اهل فنّ بسيار مطلوب است. وى در سال 500 يا 515 ه. ق درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 113؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 714.
مقلاص اسدى كوفى، ملعون غالى، كه علاوه بر «ابوالخطاب» به «ابواسماعيل» و «ابوالظبيان» نيز مكنّى، در بدايت حال مستقيم الاحوال و از اصحاب حضرت
صادق عليه السلام بوده كه مسائل شيعيان را به حضور مبارك آن حضرت رسانده و جواب صادر مى نمود؛ عاقبت به بعضى دعاوى فاسده آغاز كرد و جمعى از اشقيا نيز به سرش گرد آمدند تا آنكه مردم به مقالات فاسدۀ ايشان استحضار يافته و خود و اتباع او را كشتند. همين ابوالخطاب سرسلسلۀ فرقۀ خطابيه مى باشد كه تحت عنوان بزيعيّه اشاره نموديم و اخبار بسيارى در لعن و ذمّ و تبرّى از او در رجال كشى و غيره وارد و او را به جهت انتساب به پدرش، مقلاص، كه كنيۀ «ابوزينب» را داشته، «ابن ابى زينب» نيز گويند و در رديف اشخاص مسمّى به «محمد» از نخبة المقال گويد:
ثم ابن مقلاص ابوالخطاب *** ملعون الغالي لدى الاصحاب
منابع: كتب رجاليه.
مصطلح رجال است.
ابوخلاد، حكم بن حكيم
ابوخلاد، عمرو بن حريث
ابوخلاد، معمر بن خلاد بغدادى
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
بن محمد بن شعيب بن صخر، بصرى البلده، جمحى القبيله، حنفى الشهره، از مشاهير شعرا و ارباب سير مى باشد كه در اخبار و آداب و اشعار و انساب سلف باخبر و از راويان آنها بود. مدتى در بصره قضاوت نموده و اشعار نغز و طرفه مى گفته و از اوست:
قالوا نراكَ تُطيل الصمتَ قلتُ لهم *** ما طول صمتي منْ عيّ و لا خرس
لكنه احمد الامرين عاقبة *** عندي و ابعده من منطق شكس
ءأنشر البز (البر خ ل) في من ليس يعرفه *** او أنثُر الدَّر للعميان فى الغلس
قالوا نراك اُديباً لست ذاخطل *** فقلت هاتوا اروني وجهَ مقتبس
لو شئتْ قلت ولكن لا أرى أحداً *** يروي الكلام فأعطيه مدىٰ النفس
كتاب طبقات الشّعراء الجاهليّين و كتاب الفرسان از تأليفات او بوده و در سال 305 ه. ق درگذشت و بعضى از كلمات او مشعر به تشيّع مى باشد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 204؛ ابن نديم، الفهرست، ص 165.
ابوالخليل، بدر بن خليل اسدى
ابوالخليل، عبداللّٰه بن خليل (يا ابى الخليل) حضرمى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشد.
مصطلح رجال است.
ابوخيثمه، زهير بن معاويه
ابوخيثمه، عبدالرحمان
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوالخير(1)
طالقانى قزوينى، ملقّب به «رضى الدين»، از اجلاّى علماى شافعيّه و اكابر حفاظ و وعاظ اواخر قرن ششم هجرت مى باشد كه با ابن جوزى عبدالرحمان، واعظ مشهور آتى الذكر، معاصر بود. در بعضى اوقات در بغداد، به نوبت مجلس وعظ منعقد مى نمودند. هركدام يك روز موعظه كرده و خليفۀ وقت نيز در مجلس موعظه حاضر و در پس پرده مى نشست و ازدحام عام مى شد. نوادر بسيارى در تبحّر و كثرت احاطۀ صاحب ترجمه در حديث و تفسير و قرائت و ديگر علوم شرعيّه و فنون اسلاميّه منقول و در سال 590 ه. ق درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 4.
1) . ابوالخير: در اصطلاح رجالى، بركة بن محمد بن بركۀ اسدى، حمدان بن سليمان بن عميرۀ نيشابورى، سلامة بن ذكاء حرانى، صالح بن ابى حماد رازى و بعضى ديگر مى باشد. (مؤلف)
ابوالخير، احمد بن على بن احمد --> نجاشى
ابوالخير، احمد بن مصطفى --> طاش كبرى زاده
ابوالخير، جواد --> ابوالخير، حماد
ابوالخير، حسن بن سوار --> ابن الخمار
ابوالخير، عاشق --> عاشق، ابوالخير
ابوالخير، عبدالله بن عمر --> بيضاوى، عبداللّٰه بن عمر بن احمد
ابوالخير، فضل الله --> ابوسعيد، فضل الله بن ابى الخير
ابوالخير، محمد بن عبدالرحمان --> سخاوى، محمد بن عبدالرحمان
ابوالخير، محمد بن عبدالله --> مروزى، محمد بن عبدالله
ابوالخير، محمد بن محمد بن على --> جزرى، محمد بن محمد
فارسى، ملقّب به «تقى الدين»، مكنّى به «ابوالخير»، از اكابر علماى اماميّۀ قرن دهم هجرت و از اجلاّى تلامذۀ غياث الدين منصور سابق الذكر (متوفى در حدود سال 940 ه. ق) بوده و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
ابوداوود(1)
بن اشعب (اشعث خ ل) بن اسحاق بن بشير بن شداد بن عمرو بن عمران، ازدى سجستانى، از اكابر و مشاهير علما و محدّثين و حفاظ عامّه مى باشد كه در سال 202 ه. ق تولد يافت. بارها به بغداد رفته و سياحت ها نمود. از مشايخ كبار خراسان و عراق و شام و مصر و مكّه و مدينه احاديث بسيارى استماع كرد؛ چنانچه خودش گويد: پانصد هزار حديث نبوى كتابت نمودم و از آن جمله چهارهزار و هشت تمام يا هشت صد حديث صحيح و قريب به صحيح انتخاب كرده و در كتاب سنن خود مندرج داشتم و از اين احاديث صحيحه نيز چهار حديث براى دين انسانى كافى است: اول «انما الاعمال بالنيات»؛ دويم «من حسن اسلام المرء تركه ما لايعنيه»؛ سوم «لايكون المؤمن مؤمنا حتى يرضى لاخيه ما يرضى لنفسه»؛ چهارم «الحلال بين والحرام بين و بين ذلك امور مشتبهات». همين كتاب سنن به سنن ابى داوود معروف و يكى از صحاح ستّۀ اهل سنّت و جماعت مى باشد كه در مصر و لكناو با شروح متفرقه چاپ شده است. آن را خود ابوداوود بعد از تأليف به نظر احمد بن حنبل كه آخرين ائمّۀ اربعۀ ايشان است، رسانيد و زياده از حد مورد تحسين گرديد. از ابراهيم حربى نقل است كه بعد از تأليف كتاب سنن، تمامى مشكلات حديث به ابوداوود سهل و نرم شد؛ چنانچه داوود نبى را سختى آهن. ابوداوود علاوه بر كتاب سنن مذكور، يك كتاب ديگر مراسيل نامى نيز در حديث تأليف داده و در قاهره چاپ شده است.
وفات ابوداوود روز جمعه پانزدهم شوال 272 يا 273 يا 275 ه. ق و يا به قول قاموس الاعلام، 285 ه. ق در بصره واقع شد و پسرش، عبدالله، نيز از اكابر حفاظ و مراتب علميّه اش مسلم كل و شرح حالش به عنوان سجستانى، عبداللّٰه مذكور افتاده است. منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 321؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 230؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 246؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و
1) . ابوداوود: در اصطلاح رجالى، كنيۀ سليمان بن اشعث، سليمان بن سفيان، سليمان بن عبدالرحمان، سليمان بن عمرو بن عبدالله نخعى، عمير بن عامر خزرجى، محمد بن سعيد كشى، نقيع بن حارث همدانى، يوسف بن ابراهيم و بعضى ديگر مى باشد و از آن جمله شرح حال سليمان بن اشعب مذكور فوق را نگارش داده و غير او را موافق رويۀ معموله در اين كتاب موكول به كتب رجاليه مى داريم. (مؤلف)
جغرافيه، ج 1، ص 58؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 9، ص 55.
ظاهرى، از مشاهير علما و فقهاى عامّۀ قرن سوم هجرت مى باشد كه به فقه شافعى مايل و ملاك احكام او ظاهر آيات قرآنى و احاديث نبويّه بود. قياس را، كه از اختراعات ابوحنيفه بوده، اكيداً ردّ مى نمود؛ به همان جهت، به «ظاهرى» شهرت يافته و در فنون رياضيّه نيز خبير بود. كتاب هاى اقليدس را به عربى ترجمه و شرح نمود و به سال 270 ه. ق در 68 سالگى درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 714.
بن خرشه يا اسلم بن لوزان، انصارى خزرجى ساعدى، از اصحاب كبار و اكابر انصار عالى مقدار و شجاعان نامى عرب مى باشد كه همواره در مدافعه از اسلام مى كوشيد.
در بدر و احد و جميع غزوات اسلامى در ركاب مبارك حضرت نبوى صلى الله عليه و آله حاضر بود.
آن حضرت در روز احد شمشير خود را بدو داد. او نيز با همان شمشير جمعى را كشت. وى يك دستمال سرخ بر سر مى بسته و همه او را به همان علامت مى شناختند.
بعد از وفات آن حضرت در زمان خلافت ابوبكر در جنگ يمامه نيز، كه براى مدافعه از مسيلمۀ مدّعى نبوت تشكيل يافته بوده، حاضر شد و عامل قوى در قتل آن خبيث بود. چنانچه پس از آنكه سپاه مسيلمه در حديقة الرحمان، كه به «حديقة الموت» موسوم شده، پناهيده و در باغ را بستند، ابودجانه با آن دل قوى كه داشته، مسلمانان را گفت كه او را در ميان سپرى برنشانند و سرنيزه ها را به اطراف سپر محكم بسته و بلندش كنند. چون همچنان كردند، ابودجانه از سر ديوار به باغ جسته و مانند شير ژيان مى خروشيد و از كسان مسيلمه مى كشت تا براء بن مالك نيز از مسلمانان به همان روش داخل باغ شد و در باغ را باز كرد.
مسلمانان وارد باغ گشتند. مسيلمه نيز در آن بين مقتول شد و بنابر مشهور، براء و ابودجانه نيز در همان جا بعد از اظهار شجاعت هاى فوق العاده به شهادت رسيدند. بنا به روايتى ديگر، ابودجانه زنده بوده تا در صفيّن به شهادت رسيد.
على الجمله، جلالت ابودجانه مسلّم و به روايت شيخ مفيد، يكى از آن 27 نفر است كه
با حضرت قائم آل محمد - عجل الله فرجه - از ظهر كوفه بيرون آمده و از حكّام و انصار آن حضرت مى باشد. بارى، عجب تر قول تاريخ حشرى است كه ابودجانه به آذربايجان آمده و در محاربه، داد مردانگى داده تا به شهادت رسيد و در قريۀ خليجان (يك فرسخى تبريز) مدفون است. منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 15؛ كتب رجاليه.
ابوالدّر، ياقوت --> مستعصمى
ابوالدّر، ياقوت --> ملكى، ياقوت بن عبداللّٰه
ابوالدّر، ياقوت --> مهذّب الدين، ياقوت بن عبداللّٰه
3539 و 3540. ابوالدّرداء، عامر (قرن 1 ه. ق)
بن حارث صحابى و عويمر يا عويم يا عوير بن عامر بن زيد خزرجى انصارى صحابى مدنى، هر دو از اصحاب و مجهول الحال. به مدلول كلمات بعضى از علماى رجال و ارباب تراجم، با اينكه حضرت على عليه السلام را از چندين جهت اولى به خلافت دانسته و به معاويه هم در اين باب اعتراض مى كرده اند، لكن به امامت و واجب الاطاعه بودن آن حضرت معتقد نبودند و قول آن بزرگوار را (در قاتل نبودن عثمان و عدم جواز تسليم قاتلين يا متّهمين به قتل او به معاويه) قبول نكرده و از آن حضرت منحرف شده و ترك نصرت كردند؛ بالجمله، ضعف حال و صحيح العقيده نبودن ايشان از كتب تراجم و اخبار و سير مكشوف و با وجود اين، حكيم بوده و فقيه.
احاديث بسيار و بعضى از اقوال حكيمانه از عامر منقول و زنش «ام الدرداء» نيز از نسوان صالحۀ صحابيات بوده است.
منابع: شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار فى طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 21؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 715؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 58؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 16.
يا زبد بن جون، غلامى بوده حبشى سياه رنگ، از موالى بنى اسد از شعراى اوايل عهد خلافت عباسى. شاعر مخصوص اولين و دويمين و سيّمين ايشان، سفاح و منصور و
مهدى عباسى، بود. به جهت لطافت اشعار و مهارت فوق العاده كه در اصول و آداب و وظايف نديم بودن داشته، به انعامات بسيارى از ايشان نائل آمد و در عين حال، به جهت ضعف عقيدۀ مذهبى، به محرمات دينيّه مايل بود و نوادر و غرايب بسيارى از وى منقول است.
در روز وفات زن او، كه دخترعموى منصور عباسى بوده، خليفه نيز در تشييع جنازه و دفن وى حاضر و بيش از اندازه افسرده و متألم بود. در موقع دفن به ابودلامه كه نزديكى وى نشسته بوده، گفت: «واى بر حال تو! براى اين خانۀ تنگ و تاريك چه چيز تهيه كرده اى؟» گفت: «دخترعموى خليفه را». پس منصور از كثرت خنده بر قفا افتاد و گفت: «مرا پيش مردم رسوا نمودى». از ابيات قصيده اى است كه در مرثيۀ ابوالعباس سفاح گفته است:
ويلي عليك و ويل اهلي كلهم *** ويلاً و عولاً في الحياةِ طويلا
فلتبكين لك السماء بعبرة *** و لتبكين لك الرجال عويلا
ماتَ الندىٰ اذ متَ يا ابن محمد *** فجعلته لك في التراب عديلا
مقصود از ابى دلامه در مثل معروف «اعيب من بغلة ابى دلامة» كه حريرى نيز در مقامۀ چهلم تبريزيّه از كتاب مقامات خود نقل كرده، همين ابودلامه صاحب ترجمه بوده است. از جملۀ عيوب قاطرش آن بوده كه شاش خود را حبس مى كرد و در ميان جماعت شاشيده و آن را بر ايشان مى پاشيد.
از اطناب كلام اعتذار نموده و يكى ديگر از نوادر ابودلامه را نيز مى نگارد: گويند روح بن حاتم مهلبى، والى بصره، به محاربۀ لشكر خراسان رفته و ابودلامه نيز حاضر بود؛ پس مبارزى از لشكر خراسانيان خارج و جمعى از كسان روح را كشت؛ پس روح، ابودلامه را به مبارزت وى تكليف نموده و اصرارش نمود. او امتناع كرده و اين اشعار را فروخواند:
إنّي أجود بروحي أن تقدمني *** الى القتال فيخزي لي بنواسد
ان المهلَّب حب الموت اورثكم *** و لم أرث أنا حب الموت من أحد
إن الدنو الى الاعداء اعلمه *** مما يفرق بين الروح والجسد
لو أنّ لي مهجة اخرى لجدت بها *** لكنها خلقت فردا فلم اجد
روح گفت: «پس حقوق سلطانى را براى چه مى گيرى؟» گفت: «براى آنكه از طرف او
مدافعه كنم، نه براى آنكه عوض او كشته شوم». روح قسم ياد نمود كه البته بايد به مبارزت رفته و آن مرد مبارز را بكشى و يا اسيرش كنى و يا خودت كشته شوى.
ابودلامه ناچار ماند و گفت: «اين اول روز آخرت است و ساز و سامانى لازم دارد».
روح گفت او را نان و مرغى پخته و قدرى شراب و تنقلات دادند؛ پس ابودلامه به ميدان رفته و اسب را به جولان آورد و نيزه بازى و شمشيربازى نمود. در موقع مواجهه با حريف، شمشير را در غلاف كرد و گفت: «شتاب مكن كه چند كلمه خواهم گفت و گوش دار كه من براى مهمّى پيش تو آمده ام». پرسيد كه آن چيست؟ ابودلامه بعد از شناساندن خود گفت كه من براى مقاتلۀ تو نيامده ام. فقط شهامت و لياقت تو را ديده و براى صداقت بستن با تو آمده ام. تو را به امرى دلالت مى كنم كه بهتر از مبارزه و مقاتله باشد. گفت: «بگو. ان شاءاللّه مبارك است». ابودلامه گفت: «مى بينم كه از كثرت مقاتله خسته و گرسنه و تشنه شده اى. ما را با خراسان و عراق چه كار است؟ من نان و گوشت و شراب دلبخواه همراه دارم. بهتر آن است كه در كنار اين نهر كه در نزديكى است، فرود آمده و آنها را صرف كرده و شب را نيز با سرود و تغنّى به صباح آريم». حريف نيز اظهار رغبت كرده و برحسب تبانى، ابودلامه گريخته و حريف هم تعقيبش كرد تا از ميان لشكر خارج شدند و خودشان را به كنار همان نهر رساندند.
ابودلامه گفت: «اين روح بن حاتم از خانوادۀ مروّت و كرم مى باشد. اين انگشتر هم مال اوست كه به تو بذل كرده. كنيز و نيزه و اسب و خلعتى فاخر نيز به تو عنايت خواهد فرمود».
پس هر دو متفقاً نزد روح آمدند. ابودلامه گفت: «از آن سه چيز كه مرا مابين آنها مخيّر نمودى، كشتن حريف را قادر نبودم و كشته شدن خودم را نيز راضى نشدم.
دست خالى برگشتن را هم قانع نگرديده ام. اينك شقّ سيّمى را انجام داده و با خود حريف آمدم و اكنون اسير كرم توست و فلان چيزها را نيز بدو بذل كرده و وعده داده ام». روح گفت: «وقتى قبول دارم كه خانواده و اهل و عيال خودش را نيز بياورد كه از محذور انصراف آسوده خاطر باشيم». آن مرد حريف گفت: «اهل و عيال من دور و آمدن ايشان غيرميسور است، لكن به طلاق زنم سوگند ياد مى كنم كه خيانتى به شما نكرده باشم، والاّ زنم مطلقه بوده و آوردنش نيز سودى ندارد». روح باور كرد و آن گفته هاى ابودلامه را با زيادتى هاى بسيارى بدو ببخشيد؛ پس آن خراسانى به ميدان
جنگ برگشت و با خراسانى ها بناى مقاتله گذاشته و انتقام بسيارى از ايشان برآورده و اين قضيه سبب اعظم فتح و ظفر روح بن حاتم گرديد. وفات ابودلامه به سال 161 ه. ق واقع گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 54؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 74؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 209؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 165.
ابودلف(1)
بن معقل بن ادريس، عجلى، از طايفۀ بنى عجل مى باشد و سلسلۀ نسبش به بكر بن وائل موصول مى شود. وى از فضلاى ادبا و شعراى امرا و مرجع استفادۀ ادبا و فضلا و شعرا بود و به جودت طبع و سخاوت و مردانگى و شجاعت معروف است. پدرش، عيسى، شهر كرج را بنياد نهاد، ولى عمرش به انجام رساندن آن وفا نكرد؛ پس ابودلف به حكم عزيمت موروثى به پايانش رسانيد و با تمامى خويشاندوان خود كوچيده و در آنجا اقامت گزيد و توطّن نمود.
ابن خلّكان موافق آنچه از ديگران نيز نقل شده، گويد: روزى ابودلف را در ايّام مرض موت اندك تخفيفى از آن شدت وجع و الم كه داشته، حاصل شد. به دربان گفت: «آيا كسى از نيازمندان بر در سراى ما هستند؟» گفت: «بلى، چندى است كه ده نفر از سادات خراسان حاضر و منتظر صحت و بهبودى امير و اذن ورود مى باشند». پس با ضعف تمام بر بستر نشست. بعد از تفقّد، مكشوف داشت كه ضيق معاش و قلت بضاعت، ايشان را از اهل و وطن آواره ساخته و به اميد عطا نزد وى آمده اند. امر نمود كه هريكى از ايشان را يك كيسه طلا، كه هر كيسه اى محتوى دو هزار دينار (هر دينارى معادل يك اشرفى طلاى هيجده نخودى ايرانى است) بوده، دادند؛ علاوه بر آن، مخارج و نفقۀ مراجعت ايشان را نيز عطا فرمود كه آن كيسه ها را همچنان سربسته و دست نخورده به اهل خود برسانند. در قبال اين خدمت، درخواست نمود كه هريكى از ايشان سلسلۀ نسب خود را پدر بر پدر تا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و
1) . ابودلف: (بر وزن شرف) در اصطلاح رجالى، محمد بن مظفر كاتب مجنون بدعاقبت است (مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 16]). (مؤلف)
صديقۀ طاهره عليها السلام به خط خودشان نوشته و در پايان آن ورقه نيز به خط خودشان بنگارند: «يا رسول الله! انى وجدت اضاقة و سوء حال فى بلدى و قصدت ابادلف العجلى فاعطانى الفى دينار كرامة لك و طلبا لمرضاتك و رجاء لشفاعتك». ايشان نيز به همان قرار نوشته و تسليمش نموده و رفتند و حسب الوصيه، آن اوراق را در توى كفن ابودلف گذاشته و با او دفن كردند. در كرم و سخاوت و احوال و وقايع شاعرانۀ او غرايب و نوادر بسيارى منقول و در عهد مأمون و معتصم عباسى مشمول عنايات بسيارى بود و وفات او در سال 225 يا 226 ه. ق واقع گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 715؛ ابن نديم، الفهرست، ص 169؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 16؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 299؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 204.
مغربى حضرموتى، معروف به «معمر» و «معمر مغربى»، مكنّى به «ابوالدنيا»، نام و نسب او در كتب مربوطه مابين «عثمان بن خطّاب» و «على بن عثمان بن خطّاب» مردّد و شرح حال و حكايات و قصص او در بحار و غيره مذكور است و در اينجا به پاره اى ملاحظات راجحه تنها به نقل كلام خطيب بغدادى (متوفّى به سال 463 ه. ق) اكتفا مى نمايد. در صفحۀ 49 جلد سيّم تاريخ بغداد به واسطۀ عبدالعزيز بن على از ابوبكر آمدى محمد بن عثمان روايت كرده كه او ابوالدينار را در ميان مكّه و مدينه ديده كه از حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام روايت كرد كه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى فرمود: «طوبى لمن رآنى و من رآى من رآنى و من رآى من رآى من يرانى». نيز در صفحۀ 297 جلد يازدهم تاريخ بغداد گويد: ابوالدنيا عثمان بن خطاب بن عبدالله بن عوام اشج مغربى بلوى از بلاد مغرب زمين، كه آن را «رنده» گويند، شهرتش «ابوالدنيا»، كنيه اش «ابوعمرو» و از معمّرين دنيا مى باشد كه مدت مديدى زندگانى كرد. بعد از سال 300 ه. ق از ديار خود به بغداد آمده و بلاواسطه از حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام روايت كرد و اكثر ارباب حديث هم از وى نقل حديث نموده و هم از خودش نقل مى كنند كه ولادت او در اوّل زمان خلافت ابوبكر (11-13 ه. ق) بود.
پس از آنكه نوبت خلافت به حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام رسيد، به مصاحبت پدر
از وطن خودشان خارج و عزيمت ملاقات و شرفيابى حضور مبارك آن حضرت را داشتند. در نزديكى كوفه از كثرت عطش قدرت حركت براى ايشان نماند. پدرش را، كه بسيار پير بوده، در جايى نشانده و خودش پى آب رفت كه بلكه در اطراف آن صحرا آبى پيدا كند يا از كسى سراغش نمايد. اندكى نرفته بود كه چشمۀ آبى به نظرش آمد كه در مقابل آن، بركه اى بوده و تمامى صحرا را هم آب گرفته بوده است. از آن آب سيراب شد و غسل كرد و برگشته و پدرش را نيز به همان جا برد، لكن ديگر نشانى از آن آب نديدند؛ پس پدر از كثرت عطش بى تاب شد و با نهايت اضطراب جان داد. در همان جا دفنش كرده و تنها شرفياب حضور مبارك آن حضرت شد و وقتى رسيد كه آن بزرگوار عازم صفّين بودند. گويد كه ركاب مبارك را گرفته و سوارش نمودم.
خواستم كه از ران مبارك بوسه دهم، با ركابم زد و رويم مجروح شد و «اشج» گفتن من نيز به همان جهت باقى بودن اثر آن جراحت است. حسب الامر جريان قضيه را عرضه داشتم. به بشارت عمرى دراز مستبشرم فرمود كه هركه از آن آب خورد، عمرى طولانى نمايد و ديگر آن را نتوانى ديد.
ابوبكر جعفر، كه ناقل اين قضيه است، گويد: پس از آنكه ابوالدنيا اين قضيه را نقل كرد، او را تعقيب كرده و اصرار داشتم كه از وى استماع حديث بنمايم تا آنكه به استماع پانزده حديث موفق گرديدم و چند تن از مشايخ بلاد خودش نيز كه همراهش بودند، مى گفتند كه وى به طول عمر مشهور بوده و پدران ما هم نسلاً قبل نسل نقل مى كنند و ملاقات او با حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام محرز مى باشد. يوسف بن احمد گويد كه عثمان بن خطاب به بغداد آمد و پنج حديث روايت كرد و من سه حديث از آن جمله را حفظ كردم؛ يكى اين است كه حضرت اميرالمؤمنين از حضرت نبوى صلى الله عليه و آله روايت كرد كه «كل موذ فى النار». انتهى كلام تاريخ بغداد ملخصاً و مترجماً. بعد از اين جمله گويد: علماى حديث قول ابوالدنيا را متقن نمى دانند و با مرويّات او احتجاج نمى نمايند. وفات او به سال 327 ه. ق در اثناى مراجعت به وطن خود وفات يافت.
بعد از وفات او نامش، عثمان، را به على و كنيه اش، ابوعمرو، را به ابوالحسن تبديل دادند، انتهى.
نگارنده گويد: ظاهر بلكه ظنّ مُتاخم به علم آنكه متقن ندانستن قول ابوالدّنيا و احتجاج نكردن علماى حديث با مرويّات او همانا به جهت رافضى و شيعه بودن
اوست كه در نظر بعضى از متعصّبين عامّه جرمى بزرگ و قادح در وثاقت و عدالت مى باشد؛ چنانچه در موارد بسيارى از تاريخ بغداد پس از آنكه شخصى را با اوصاف حميدۀ بسيارى مى ستايد، در پايان كلامش گويد كه در آن شخص غير از رافضى بودن عيب ديگرى پيدا نمى شود.
بسيارى از حالات ابوالدنيا و وقايع عجيبۀ او در دو كتاب جنّة المأوى و نجم ثاقب حاج ميرزا حسين صاحب مستدرك سابق الذكر و در جلد سيزدهم بحار الانوار مجلسى مذكور و در اكمال الدين صدوق ابن بابويه (متوفّى به سال 381 ه. ق) با اسانيد بسيارى به شرح حال و گزارشات ابوالدنيا و ملاقات او با حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و از آب غيرمعهود خوردن و از اصحاب آن حضرت بودن و حاضر صفّين و جمل بودن او و پديدار بودن اثر لجام اسب آن حضرت در بالاى ابروى راست او و ديگر عجايب حالات او پرداخته و چند حديث نيز به واسطۀ او از آن حضرت روايت نموده و كلمات او صريح است در اينكه عهد سعادت رسالت را نيز درك كرده و در موقع خلافت ابوبكر نيز در سنّ و سال رشد و كمال بوده است و اينكه چيزى راجع به وفات او ننوشته، ظاهر است در اينكه در زمان صدوق نيز زنده بوده، بلكه موافق آنچه از سيد نعمت الله جزايرى (متوفى به سال 1112 ه. ق) نقل شده، در قرن يازدهم نيز زنده بوده است؛ چنانچه سيد مذكور در مقدمۀ شرح عوالى اللا لى بعد از ذكر چندى از اسناد و طرق روايت خود گويد كه ما يك طريق و سند ديگرى داريم كه قريب و قصير (قليل الواسطه) است؛ چنان كه من اجازۀ روايتى دارم از سيد هاشم بن حسين احسائى و او هم اجازۀ روايتى دارد از شيخ محمد حرفوشى (متوفى به سال 1059 ه. ق) و او هم همين ابوالدنيا را ديده و ابوالدنياى مغربى و صاحب اميرالمؤمنين بودن و حاضر صفّين و زخمى شدن روى او از اثر ركاب آن حضرت و ديگر اوصاف و علائم قطعيّه را از خودش شنيده و در روايت كتب اخبار از ائمّۀ اطهار عليهم السلام تقاضاى اجازه كرده و او نيز در روايت آنها از حضرت اميرالمؤمنين و ساير ائمّه عليهم السلام اسماً به اسم تا حضرت قائم - عجل الله فرجه - اجازه داده و همچنين در نقل كتب عربيّه از مصنّفين آنها نيز اجازه اش داده و بنابراين سند سيد نعمت الله جزايرى با سه واسطه از معصوم روايت مى نمايد. على الجمله، تحقيق قطعى بعضى از اين مراتب به تاريك مى رسد و احراز واقع قضيه به جهت قصور وسايل و اهميّت موضوع خارج از امكان عادى مى باشد و
تحقيق مزاياى ديگر ابوالدنيا را به كتب مذكوره و ديگر كتب مربوطه موكول مى دارد و در رديف اشخاص مسمّى به «على» از نخبة المقال گويد:
ثم ابوالدنيا بن عثمان على *** معمر المغرب صاحب الولي عليه السلام
از مشاهير شعراى زمان جاهليت عرب مى باشد كه بالخصوص در وصف اسب اشعار خوبى داشت و بعضى نوادر دربارۀ وى منقول و از اشعار اوست:
والدهر يلعب بالفتى *** والدهر اروع من ثعالة
والعبد يقرع بالعصا *** والحر تكفيه المقالة
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 715.
ابوالدوانيق، عبدالله يا عبيدالله --> منصور دوانقى
از مشاهير شعراى قريش مى باشد كه در اواخر خلافت حقّۀ حضرت على عليه السلام نشئت و در زمان معاويه و يزيد شهرت يافت. قصايد بسيارى در مدح معاويه و عبدالله بن زبير گفت. طراوت اشعارش با صباحت و لطافت اندامش توأم بود؛ ازاين رو معاشقاتى مابين او و بعضى از مشاهير نسوان عرب واقع شد و اخبار و نوادرى در اين باب منقول است. از آن جمله مابين او و عمره نامى از مشاهير شعراى نسوان قريش، كه خانه اش مرجع ادبا و مجمع شعرا بوده و ابودهبل نيز بيشتر از ديگران مراوده داشته، متدرجاً روابط معاشقه برقرار و بالاخره در مكّه منتشر گرديد تا از طرف خود عمره از ورود خانۀ او ممنوع و ازاين رو بسيار متألّم شد و اشعار سوزناك بسيارى در هجران و مفارقت خود گفت كه از آن جمله است:
و قالوا لنا ما لم نقل ثم كثروا *** علينا و باحوا بالذي كنت اكتم
أليس عظيماً أن نكون ببلدة *** كلانا بها ثاو و لانتكلم
در مكّه معاشقۀ دو طرفى بين او و عاتكه، دختر معاويه، نيز واقع شد. در مراجعت از مكّه به طمع ديدار عاتكه به شام رفته و در آنجا نيز از ديدارش محروم شد و به حال دردناكى اشعار سوزناكى سروده و از درد هجران نالان بود تا به سبب انتشار آن اشعار،
از طرف معاويه تبعيد و ملزم به مراجعت مكّه گرديد. حسرت نامه هاى بسيارى از آنجا به معشوقۀ خود مى فرستاد تا يكى از آنها به دست معاويه و يزيد افتاد و يزيد قتل او را تصميم داد، لكن معاويه دور از عقلش ديده و همان سال براى اصلاح اين حال به حج رفت. ابودهبل را با احسانات و نوازش هاى بسيارى به هر نحوى كه بوده، راضى نموده و از آن تعشقش منصرف گردانيد. از اشعار اوست كه در حق عاتكه گفته است:
حمى الملك الجبار عني لقائها *** فمن دونها تخشىٰ المتالف والقتل
فلا خير في حب يخاف و باله *** و لا في حبيب لايكون له وصل
فوا كبدى اني اشتهرت بحبها *** و لم يك في ما بيننا ساعة بذل
وفات ابودهبل در سال 63 ه. ق واقع گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 715؛ سيد مرتضى، الامالى، مجلس هشتم.
از حاضرين بدر بوده و «ذات الكرش» لقب دخترش مى باشد كه به جهت كوچكى شكم، اين لقب را داشته است.
منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 177].
پنجمين خليفۀ اموى كه در اوّل رمضان سال 65 ه. ق به خلافت وى بيعت شد. نخست تنها در مصر و شام حكومت داشت و ديگر ممالك اسلامى تحت حكومت عبداللّه بن زبير بود تا آنكه عبدالله بن زبير را كشته و در عراق و حجاز و ديگر قلمرو اسلامى متصرف و حكمران گرديد. تمامى معاملات را كه تا آن زمان با زبان هاى رومى و قبطى و سريانى و فارسى بوده، به عربى تبديل داد.
بنابر مشهور، نخستين كسى كه در دورۀ مقدّسۀ اسلامى سكّۀ درهمى و دينارى زده، او بوده است كه به امر و اشارۀ حضرت باقر عليه السلام سكّۀ اسلامى به خط عربى زد و تا آن زمان در طلا سكّۀ رومى و در نقره سكّۀ فارسى ايرانى معمول بوده است. در بدايت حال با زهد و ورع و معلومات فقهى و كثرت عبادت شهرت داشت تا همين كه خبر خلافت بدو رسيد، قرآن مجيد را كه در آن حال مشغول تلاوتش بوده، بركنار كرد و گفت: «هذا فراق بينى و بينك». پس بناى ظلم و تعدّى گذاشت و هريك از حجّاج بن يوسف ثقفى
و برادرش، احمد بن يوسف و مهلّب بن ابى صفره و موسى بن نصير و نظاير ايشان را، كه در كثرت ظلم و طغيان مشهور هستند، على الترتيب به حكومت عراق و يمن و خراسان و مصر و ديگر بلاد اسلامى نصب و به جان و مال مسلمين مسلّط نمود. در سال 86 ه. ق در دمشق مرد و نزد معاوية بن ابى سفيان به خاك رفت.
در قاموس الاعلام گويد كه ابروهاى عبدالملك به هم موصول، چشم هايش بسيار بزرگ، بدنش پرموى و دهان و نفسش بسيار بدبو و متعفّن بود؛ به حدى كه هر پشه كه از دم دهانش مى گذشت، از عفونت دهانش مسموم شده و به مثابۀ مرده مى شد و كنيۀ «ابوالذباب» يا «ابوالذبان» نيز به همين جهت بوده كه «ذباب» (به ضمّ اوّل) اقسام پشه مى باشد و «ذبان» نيز (با كسر و تشديد) جمع آن است و به قول ابن اثير، «ابوالذباب» گفتن او همانا به جهت اجتماع پشه بر دهان بوده، چنانچه به جهت كثرت بخل او به «رشح الحجر» نيز ملقّب بود.
عبدالملك هفده پسر داشته كه از آن جمله وليد و سليمان و يزيد و هشام خلافت كرده اند و شرح حال پدرش، مروان، نيز در باب اوّل به عنوان اوقص نگارش يافته است. موضوع سكّه زدن عبدالملك كه اشاره شد، محتاج به تتبّع زايد است و به نوشتۀ بعضى از ارباب سير، اوّلين سكّۀ اسلامى در زمان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى باشد و تحقيق قضيه موكول به عهدۀ خود علاقه مندان است و قضيه طريفۀ خراب كردن عبدالملك دارالامارۀ كوفه را در ضمن شرح حال شعبى نگارش داده ايم.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3111؛ جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 177]؛ دميرى، محمد بن موسى، حياة الحيوان.
ابوذر، احمد بن حسن بن اسباط
ابوذر، عمار جهنى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
از اعاظم مشايخ متقدّمين و اماجد محقّقين بوده و از اوست:
يعرفنا من كان من جنسنا *** و سائر الناس لنا منكرون
ايضاً
تو به علم ازل مرا ديدى *** ديدى آنگه به عيب بخريدى
تو به علم آن و من به عيب همان *** رد مكن آنچه خود پسنديدى
وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 48.
غفارى مهاجرى، از اصحاب كبار حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و چهارمين يا پنجمين شخصى است كه بعد از بعثت به دين مقدّس اسلامى مشرّف شد. به نوشتۀ اسد الغابة، سه سال پيش از بعثت نيز خداپرست بود. عابد و زاهد و مستقيم الاحوال و ثابت الايمان و راسخ العقيده و يكى از اركان اربعه (سه ديگر نيز عبارتند از: سلمان و مقداد و حذيفه) و در زمان رده (بعد از وفات آن حضرت) در ايمان و عقايد حقّۀ خود ثابت بوده و اصلاً فتورى در دل او خطور نكرد، بلكه از حواريّين آن حضرت محسوب و در غزوات اسلامى حاضر ركاب مبارك، بعد از وفات آن حضرت نيز ملازم دربار حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، در موالات و نشر مناقب اهل بيت عصمت عليهم السلام متجاهر، در پخش مطاعن اعداء آل محمد عليهم السلام و مدافعه از منكرات، متجاسر و ثابت قدم و قائم و مصداق «لاٰ تَأْخُذُهُ فِى اللّٰهِ لَوْمَةُ لاٰئِمٍ» بود.
مواعظ و كلمات قصار زياد داشت. اخبار و روايات بسيارى در جلالت و زهد و ورع و وثاقت و عبادت و عظمت او وارد، فضايل او بى شمار و بعضى از كرامات و خوارق عادات نيز در حق او در كتب مربوطه مذكور مى باشد. خطبه اى هم دارد كه در فهرست شيخ مذكور و تمامى حوادث واقعه بعد از رحلت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را حاوى است.
در حلية الاولياء نيز اخبار از مغيّبات را به ابوذر نسبت داده و يك فقره از آنها را هم نقل كرده است. حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله زهد او را تشبيه به عيسى بن مريم نموده و در صدق لهجه اش نيز فرمايد كه آسمان سايه نينداخته و زمين حامل نشده كسى را كه صادق تر از ابوذر باشد. حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز فرمايد: ابوذر حامل علمى شد كه مردم از تحصيل آن عاجز ماندند و چيزى از آن علم را از دلش بيرون نكرد.
بالجمله، شرح مقامات ساميۀ ابوذر كتاب مستقلّى را لازم داشته و خارج از حوصلۀ اين مختصرات است.
مخفى نماند كه ابوذر بعد از وفات ابوبكر نيز در مدينه بود تا آنكه نوبت خلافت به
عثمان رسيد. ابوذر نيز با بعضى از كارهاى او شديداً اظهار مخالفت كرد؛ عاقبت به همين جهت، به شام تبعيد شد. در آنجا نيز از مخالفت اعمال عثمان و معاويه خوددارى و فروگذارى نكرد و مى گفت: «واللّه مى بينم كه نور حق را خاموش، باطل را احيا، اشخاص صادق را تكذيب، غيرمتّقى را براى انجام امور عامّه انتخاب و سر كار آورده، اشخاص صالح را خانه نشين كرده و ديگران را بر ايشان مقدّم مى دارند».
معاويه به عثمان شكايت كرد. اينك از شام نيز به ربذه(1)تبعيد شد و در آنجا بوده تا به سال 32 ه. ق در زمان خلافت عثمان همان جا در نهايت فقر بلاعقب عازم روضۀ رضوان گرديد.
مالك اشتر و عبدالله بن مسعود، كه با جمعى از ياران خود از آنجا عبور مى كرده اند، از قضيه مستحضر شدند. به لوازم تجهيز و تكفينش قيام كردند. به جنازه اش نماز خوانده و در همان جا دفنش نمودند. اهل و عيالش را نيز به مدينه نقل دادند.
عمرو بن عباس و جمعى ديگر از اصحاب، احاديث بسيارى به واسطۀ او از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله روايت كرده اند. در اعيان الشّيعة نيز از مستدرك حاكم از ابوذر روايت كرده كه حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله فرمودند: «اذا اقترب الزمان كثر لبس الطّيالسة و كثرت التجارة و كثر المال و عظم رب المال بماله و كثرت الفاحشة و كانت امارة الصبيان و كثر النساء (كذا) و جار السلطان و طفف فى المكيال والميزان و يربى الرجل جرو الكلب خير له من ان يربى ولدا له و لايوقر كبير و لايرحم صغير و يكثر اولاد الزنا حتى ان الرجل ليغشى المرأة على قارعة الطريق فيقول امثلهم فى ذلك الزمان لو اعتزلتما عن الطريق و يلبسون جلود الضأن على قلوب الذئاب». الحديث. اللّهم احفظنا من فتن آخر الزمان.
نام ابوذر چنانچه موافق اسد الغابة و استيعاب و كلبى و واقدى و طبقات ابن سعد و رجال شيخ و فهرست شيخ و خلاصۀ علاّمه و بسيارى از كتب رجاليّه نگارش داديم و بسيار مشهور هم هست، همان «جندب» و پدرش «جناده» است (هر دو به ضمّ جيم و فتح دال)، لكن در كلمات بعضى ديگر از ارباب تراجم مابين «جندب بن سكن»، «جندب بن عبدالله»، «يزيد بن جناده»، «بدر بن جندب»، «برير بن جندب» و غير اينها مردّد و
1) . ربذه: (بر وزن طلبه) ديهى بوده در يك فرسخى مدينه كه در صدر اسلام بسيار آباد بوده، ولى در اواخرخراب شده و اثرى از آن باقى نمانده است. (مؤلف)
البته قول مشهور مذكور اقرب به صحت است.
اما «غفارى» با كسر و تخفيف منسوب است به بنى غفار (به همان حركت) كه شعبه اى است از قبيلۀ بنى كنانه و اولاد غفار بن مليل بن ضمرة بن بكر بن عبدمنات بوده و ابوذر نيز يكى از افراد همين بنى غفار مى باشد. توهّم اينكه نسبت او به كوهى غفاره نام يا به ديهى غفاريه نام از مصر بوده و يا به يك نوع كلاه نازك غفاره نامى كه در زير كلاه معمولى بر سر مى گذارند، منتسب مى باشد (كه ابوذر فروشندۀ آن نوع كلاه بوده)، دور از تحقيق است؛ خصوصاً دو فقرۀ اوّلى، كه به نوشتۀ اهل سير، مدنى بوده نه مصرى و رمله بنت وقيعه، مادر ابوذر، نيز از بنى غفار و با پسرش، ابوذر، به شرف اسلام مشرّف بوده است.
منابع: ابن قتيبه، المعارف، ص 110؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 17؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 17، ص 419؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 234-236، ش 2001]؛ كتب رجاليه.
انصارى مالكى، از مشاهير محدّثين عامّه مى باشد كه در سرخس و هرات و بلخ و مرو و بصره و غيره استماع احاديث شريفه نموده و از تأليفات اوست:
وفات او به سال 434 ه. ق واقع شد و نام او را در قاموس الاعلام «عبدالله» و در كشف الظّنون تنها «عبد» نوشته، بلكه تصريح كرده كه به غير اضافه است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 437-438]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 716.
هذلى، از مشاهير قدماى مخضرمين شعراى عرب مى باشد كه هر دو دورۀ جاهليّت و اسلام را ديده و قصايد بسيارى در مدح و مرثيۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گفته، ولكن به شرف ملاقات آن حضرت نائل نگرديده است. وى به سال 27 ه. ق از زمان خلافت عثمان در محاربۀ روم يا افريقا مقتول شد و اخبار و نوادر بسيارى دربارۀ او منقول
است. نسبت هذلى به قبيلۀ هذيل مى باشد و گويند شاعرترين تمامى قبايل، هذيل و شاعرترين قبيلۀ هذيل نيز ابوذويب است و نيز نقل كرده اند پنج پسر او به مصر رفت و همه شان در ظرف يك سال از طاعون مردند و از ابيات قصيده اى است كه در مرثيۀ ايشان گفته است:
أمن المنون و ريبه تتوجع *** والدهر ليس بمعتب من يجزع
والدهر لايبقى على حدثانه *** جون السراة له جدائد اربع
أودى بنيّ فاعقبوني حسرة *** عند الرقاد و عبرة لاتقلع
فالعين بعدهم كأن حداقها *** كُحِلَتْ بشوك فهي عور تدمع
شعرا اين قصيدۀ عينيۀ ابوذويب را در مرثيۀ اولاد عنوان مى نمايند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 717؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 17.
ابوالراجيا، مختار بن محمد يا محمود --> زاهدى، مختار
مصطلح رجال است.
ابورافع، ابراهيم يا اسلم --> آل ابى رافع
مصطلح رجال و از اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله است.
ابوالربيع، اشعث بن سعيد
ابوالربيع، خالد بن اوفى
ابوالربيع، سليمان بن خالد
ابوالربيع، محمد بن فضل
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند. در اكمال الدين صدوق از كسانى كه به شرف ملاقات حضرت ولىّ عصر - عجل الله فرجه - نائل شده و يا از معجزات آن حضرت واقف شده اند، يكى هم ابوالرجا را نوشته، ولكن اسمى براى او ذكر نكرده است.
غزنوى، از فضلاى شعراى نامى اواخر قرن ششم هجرى مى باشد كه با حكيم سنايى و عثمان مختارى معاصر و به «شاه ابورجا» معروف بود. نظامى عروضى و محمد عوفى صاحب تذكرۀ لباب الالباب تمجيدات بسيارى از وى كرده اند و از اشعار اوست:
اى ناروا ز قد تو بازار نارون *** اى تاختن رسيده ز زلف تو تا خُتن
ساق و سرين و سينه و سيما و ساعدت *** سيماب و سيم و سوسن و نسرين و نسترن
در 597 ه. ق درگذشت.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 68.
ابورجا، مختار بن محمد --> زاهدى، مختار
بن قاسم بن احمد بن خديو، اخسيكتى، اديبى است معروف، ملقّب به «ذوالفضائل»، در نظم و نثر و نحو و لغت يدى طولا و دستى توانا داشت. مرجع استفادۀ اكثر فضلا بوده و تلمذش نموده اند و از تأليفات اوست:
وفاتش به سال 526 يا 528 ه. ق به موت فجأه در مرو واقع گرديد. ظاهر آن است كه كنيه اش «ابورشاد» با دال بوده و بى دال بودن آن، چنانچه در بعض مواضع به نظر رسيده، از سهوالقلم كاتب است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 83]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 71؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 5، ص 52.
ابورشيد، نوف بن فضاله --> بكالى، نوف بن فضاله
ابوالرضا(1)
ابوالرضا، صدرالدين --> صدرالدين صدر
ابوالرضا، فضل الله بن على راوندى --> ضياءالدين، فضل اللّٰه
ابوالرضا، محسن بن جعفر --> ابن الرضا
ابوالرضا برادر عيسى ابن الرضا است.
از مردمان زمان جاهليّت قديم مى باشد كه عامل صالح پيغمبر بوده و به جهت رسالت به طرف قومى مبعوث شد. حرام را بر ايشان حلال گردانيد. در موقع تخريب كعبه رهنماى حبشه هم بود. گويند او نخستين كسى است كه عشريّه (ده يك) گرفت.
در ظلم و شومى و نحوست ضرب المثل بود و حجّاج قبر او را سنگسار مى كنند.
جرير گويد:
اذا مات الفرزدق فارجموه *** كما ترمون قبر أبي رغال
منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 182-183].
ابورفاعه، تميم بن اياس عدوى
ابورفاعه، حجاج بن رفاعة كوفى
ابورفاعه، رافع بن مالك خزرجى
ابورفاعه، عدى بن تميم
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
انطاكى شامى، از مشاهير شعرا، مولد و منشأ وى شهر انطاكيه از بلاد شام بود. مدت
1) . ابوالرضا: در اصطلاح رجالى، عبدالله بن بحر و عبدالله بن يحيى از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است. (مؤلف)
بسيارى در مصر اقامت كرد. اكثر اشعارش در مدح ملوك و اكابر آن ديار مى باشد. در هر دو رشتۀ جدّ و هزل به طرز ابن الحجاج بغدادى آتى الترجمه اشعار طريفۀ بسيارى دارد و سزد كه او را نيز در مقابل ابن الحجاج مذكور «ابن الحجاج شام» گويند و مطلع يكى از قصايد اوست:
وقوققي وقوققي هدية في طبق *** أما تَرَونَ بينكم تيساً طويل العنق
نيز از اشعار اوست كه در مدح ابوالفرج يعقوب بن كلس، وزير عزيز بن معز عبيدى، صاحب مصر، گفته است:
قد سمعنا مقاله و اعتذاره *** و اقلناه ذنبه و عثاره
والمعاني لمن عنيت ولكن *** بك عرضت فاسمعي يا جاره
سحرتني الحاظه و كذا كل *** ل مليح الحاظه سحارة
ما على موثر التباعد والاع *** راض لو آثر الرضا والزيارة
وفات او در بيست ودويم رمضان 399 ه. ق واقع گرديد. ابن خلّكان گويد: كنيۀ صاحب ترجمه «ابوحامد» بوده و همين عنوان (ابوالرقعمق) را من باب لقب سوء بدو اطلاق مى كرده اند و ديگر چيزى نگفته و وجه لقب سوء بودن ابوالرقعمق را بيان نكرده است كه معنى لغوى آن چيست و به چه مناسبت دلالت بر قدح او دارد.
نگارنده گويد: در كتب مشهورۀ لغت عرب از قاموس و تاج العروس و لسان العرب و قطر المحيط و امثال آنها لغت «رقعمق» اصلاً وجود ندارد تا چه رسد به معنى و ترجمۀ آن و ظاهر، آن است كه سكوت ابن خلّكان نيز به همين جهت شاهد و مؤيّد نداشتن است و نيز نگارنده گويد: اولاً شايد استعمال اهل عرف در اين گونه موارد با اينكه اهل زبان بوده و بالقطع لغت ايشان نبودن كلمۀ «رقعمق» را هم عارف بوده اند، روى يك اصل فطرى طبيعى عمومى مى باشد كه در اين گونه موارد لفظى منفور خلق السّاعه، كه به حكم قريحه و نظر خودشان مشعر به طعن و قدحش دانند، جعل و اختراع كرده و استعمال نمايند؛ بدون اينكه اصل لغت و زبان خودشان را رعايت كرده باشند.
بعد از تفطّن و توجه به عادات معمولۀ اهل عرف معلوم مى شود كه اين حال يك رويۀ معمولى عمومى و بين اهالى هر زبانى متداول مى باشد كه در اين گونه موارد لفظ منفورى اختراع كرده و در مورد قدحش استعمال نمايند؛ اگرچه آن لفظ اصلاً در زبان ايشان وجود نداشته باشد و ديگر حاجتى به ذكر بعضى از اين قبيل كلمات دايره مابين
آذربايجانى ها و غيره نداريم.
ثانياً ظاهر، آن است كه كلمۀ «ابوالرقعمق» مصحّف و محرّف «ابوالزبعنق» باشد و «زبعنق» (با زاى هوّز و باى ابجد و عين سعفص و نون و قاف بر وزن سمندر) در لغت عرب به معنى آدم بدخلق است و در باب قاف از جامع الشّواهد در شرح اين شعر «قالوا اقترح...» گويد كه اين شعر با يك شعر ديگر سابق بر آن از ابوالزبعنق است؛ چنانچه چهار تن از ياران او روزى اجتماع داشتند و كس فرستاده، درخواست كردند كه او نيز در آن مجمع حاضر شود و هم غذايى را معيّن كند كه موافق دلخواه وى تهيه نمايند.
ازآن رو كه هوا سرد و او نيز عريان بوده، نرفته و اين دو بيت را بديشان فرستاد:
اخواننا عزموا الصبوح بسحرة *** فاتى رسولهم إليَّ خصيصا
قالوا اقترح شيئا نُجِدَ لك طبخَه *** قلتُ اطبخوا لي جبَّة و قميصا
پس هريك از ايشان ده دينار (كه هر دينارى معادل يك اشرفى طلاى هيجده نخودى است) و يك خلعت براى او فرستاد. او نيز يكى از آنها را پوشيده و در آن مجمع حاضر گرديد. در جامع الشّواهد اصلاً چيزى ديگر از اسم و زمان و سال وفات و مشخّصات ديگر ابوالزبعنق را ذكر نكرده، ولكن ظنّ قوى آن است كه همان ابوالرقعمق مذكور فوق باشد.
منابع: جامع الشواهد؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 42.
موكول به علم رجال مى باشد.
موكول به علم رجال است.
موكول به علم رجال است.
موكول به علم رجال مى باشد.
موكول به علم رجال است.
موكول به علم رجال مى باشد.
ابورويم، نافع بن عبدالرحمان --> قرّاء سبعه
موكول به رجال است.
بن ابى هاشم ابراهيم، قيسى شيبانى يمامى، از مشاهير روات ادب مى باشد كه پنج هزار لغت و بيست هزار شعر را حافظ، در حفظ تاريخ و وقايع و انساب عرب عارف، نادرۀ زمان خود و زيدى مذهب بود. در زن گرفتن و طلاق دادن جدّى وافر داشت. پيوسته لباسش كثيف و چركين و در غذا خوردن نيز بسيار نفرت آور بود. ديگران از هم كاسگى او متنفر بوده اند. در 339 ه. ق درگذشت و معاصرش ابن لنكك آتى الذكر اشعار بسيارى در هجو او گفته است.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 123.
بن على بن حسن بن يوسف بن حسن بحرانى، از علماى اماميّۀ قرن دوازدهم هجرت بوده و از آثار قلمى و تأليفات اوست:
استنساخ شده و خودش در سال 1150 ه. ق آن نسخه را با اصلش، كه به خط خودش بوده، مقابله و تصحيح كرده است).
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 266، ش 1084 و ج 5، ص 57، ش 214].
مصطلح رجال است.
هروى خوارزمى بيرونى، يا احمد بن محمد، چنانچه ذيلاً تذكر خواهيم داد، از مشاهير حكماى نامى و اكابر فلاسفۀ اسلامى مى باشد كه در فنون رياضى و شعب طبّى و بالجمله در تمامى علوم حكميّه متبحّر و بحرى بود زخّار، وحيد روزگار، معروف هر ديار، مراتب كمالات متنوعۀ او كالشّمس فى رابعة النهار واضح و آشكار و اصلاً جاى ترديد و انكار نمى باشد. در اثر انتسابى كه به آل سبكتكين داشته، از فتوحات ايشان در بلاد هند استفاده از وقت نمود. قريب به چهل سال به بلاد هند مسافرت كرده و سياحت ها نمود. بر زبان هندوان و علوم متنوعۀ ايشان وقوف كامل رسانيد. نتيجۀ افكار حكماى هند و فلاسفۀ يونان را ضميمۀ معارف اسلاميّه نمود.
علوم و معارف اسلامى را در بلاد هندوستان رواج كلّى داد. نسبت به ترقيّات معارف دينى در آن سامان مصدر خدمات برجسته و شايان شد.
با آن همه تبحّر كه در علوم متنوعۀ متداولۀ اسلامى و تمهّر فوق العاده كه در تمامى فنون و شعب حكمت هندوان و فلسفۀ يونانى داشته، بيشتر شهرت آفاقى او در رياضيات و نجوم و هيئت و جغرافيا مى باشد كه بسيارى از مشكلات جغرافياى هند و ديگر اقطار شرقى را كه تا آن زمان در بوتۀ اجمال بوده است، از پردۀ خفا به عرصۀ ظهور آورد. در تاريخ طبيعى نيز نسبت به حيوانات و نباتات و معادن و احجار قيمتى به تحقيقات وافى موفق و طالبان علوم و معارف را رهين زحمات خود نمود. آنى از اشتغالات علمى غفلت نكرد. دستش از تحرير و زبانش از تقرير و مغزش از فكر و چشمش از مطالعه فراغت نداشت. فقط سالى دو روز مهرگان و نوروز را، كه اوّلى
روز تحويل آفتاب به ميزان و دويمى نيز روز تحويل آن به برج حمل و دو نقطۀ اعتدال خريفى و ربيعى بوده و از اعياد عظيمۀ عجم مى باشند، تعطيل مى كرد و بس.
اين حكيم دانشمند با ابوعلى مسكويه و ابوسهل مسيحى و شيخ الرئيس ابوعلى سينا و نظايرشان معاصر. بين او و شيخ الرئيس مراسلات و مجادلات و مناظراتى در بعضى از مطالب حكمت و فلسفه جريان يافته كه نقل آنها موجب اطناب است.
شمس المعالى قابوس بن وشمگير، كه بعضى از تأليفات ابوريحان به نام او مى باشد، تكليف وزارتش نمود، لكن چون آن حكيم دانشمند حشمت و عظمت علم را مافوق جميع مقامات ساميۀ رسميه مى دانسته، از قبول آن مقام عالى اكيداً امتناع نموده و حامل آن بار گران نگرديد.
تأليفات طريفۀ منيفۀ ابوريحان براى اثبات تبحّر و تفنّن و تمهّر وى گواه صادق و برهان قاطع بوده و به شهادت بعضى از آنها در طبّ و ادبيّات و طلسمات و علوم غريبه نيز صاحب يد بيضا بوده و مهارتى بسزا داشته است:
مسافات المساكن؛ 7. التّفهيم لاوائل (لاولى خ ل) صناعة التّنجيم يا التّفهيم فى صناعة التّنجيم (كه به طريق مدخل مى باشد و ظاهر، آن است كه ابوريحان دو كتاب به همين اسم تفهيم داشته؛ يكى عربى و ديگرى فارسى و هر دو مستقل بوده و ترجمۀ يكديگر نمى باشند و چند نسخه از عربى در كتابخانۀ برلين و يك نسخۀ عكسى نيز در كتابخانۀ مصر موجود و فارسى هم در اين اواخر در تهران چاپ شده است)؛ 8. الجماهر فى الجواهر يا فى معرفة الجواهر (كه نسخه اش در اسكوريال موجود و در حيدرآباد هند هم به طبع رسيده است)؛ 9. زيج مسعودى (كه به نام سلطان مسعود بن محمود غزنوى تأليفش داده است)؛ 10. شرح ديوان ابى تمام؛ 11. الصّيدلة (در طب كه از معرفت ماهيات ادويه و اسماء آنها و اختلاف آراء متقدمين اطبا به ترتيب حروف معجم سخن رانده و استقصاى بليغ نموده است)؛ 12. العجائب الطّبيعيّة والغرائب الصّناعيّة (كه در عزايم و نيرنجات و طلسمات بحث كرده و واقعيت و باحقيقت بودن آنها را ثابت و مبرهن مى نمايد)؛ 13. قانون مسعودى (در هيئت و نجوم كه بسيار مبسوط و به نام سلطان مسعود فوق تأليف و به رويۀ مجسطى بطلميوس مى باشد. نسخه اش در برلين موجود و در كتابخانۀ عليقلى ميرزاى مذكور فوق نيز موجود بوده است. گويند كه سلطان معظم براى تأليف اين كتاب يك بار فيل پول نقرۀ فضى صله و انعامش كرده و او نيز به عذر استغنا و عدم احتياج به خزانۀ دولتى بخشيده است)؛ 14. مبادى العلوم (كه اصلش به پارسى بوده و ترجمۀ عربى آن در پاريس موجود است)؛ 15. مقاليد الهيئة و غير اينها كه بسيار و تماماً نزد اوروپايى ها نيز مقبول و محل توجه و اعتبار و نسخۀ آنها در اكثر كتابخانه ها موجود مى باشد. ياقوت گويد: مصنفات ابوريحان كه در منطق و حكمت و نجوم دارد، زياد و فهرست آنها در وقف نامۀ جامع مرو در حدود شصت ورق بوده است.
بارى، ابوريحان پس از آنكه در حدود چهل سال در هند اقامت كرده، سپس مدتى هم در خوارزم بود؛ عاقبت به غزنه، كه مركز حكومت غزنويان بوده، رفته و توطّن نمود و بنابر مشهور، در سال 430 ه. ق وفات يافته و هم در آنجا مدفون است. به نوشتۀ بعضى از اجلّه، وفات او به سال 440 ه. ق و بعضى ديگر در حدود 450 ه. ق و كلمات كشف الظّنون نيز در موارد مختلفه مابين اين سه تاريخ و بعضى ديگر مردّد، ولكن در اكثر آنها
به همان تاريخ مشهور مذكور تصريح كرده است.
نقل است كه يكى از رفقاى ابوريحان در حال احتضار و مشرف به موتى بر وى وارد آمد. آن حكيم علم دوست و تشنۀ معارف يك مسئلۀ رياضى را از وى استفسار نمود كه فلان روز آن را چطور گفتى؟ رفيق گفت: «اين حال چه جاى سؤال است؟» حكيم فرمود كه وداع دنيا با علم اين مسئله بهتر از وداع با جهل آن است. رفيق گويد كه آن مسئله را بيان كرده و خارج شدم و در اثناى راه صداى بانگ و شيون شنيدم كه بدرود جهان گفت.
نگارنده گويد: اين حال ابوريحان بهترين سرمشق و وسيلۀ عبرت براى اهل علم و محصّلين مى باشد كه قدر ساعات و دقايق و ثوانى جبران ناپذير خودشان را بدانند و آنى از اشتغالات متنوعۀ علمى غفلت نورزند:
عمر تو گنج و هر نفس از وى يكى گهر *** گنجى چنين عزيز، مكن رايگان تلف
ايضاً
هرچه بينى در جهان دارد عوض *** در عوض گردد تو را حاصل غرض
بى عوض دانى چه باشد در جهان *** عمر باشد عمر قدر آن بدان
اسم ابوريحان، بنابر مشهور، چنانچه در اوّل عنوان نگاشتيم، «محمد بن احمد» مى باشد. در كشف الظّنون نيز هرجا كه از ابوريحان نامى برده، به همين اسمش مذكور داشته و فقط در عنوان الارشاد فى احكام النّجوم به طورى نوشته كه حاكى از ترديد او مابين «احمد بن محمد» و «محمد بن احمد» بوده، بلكه مشعر به ترجيح اوّلى است.
در روضات الجنّات نيز در تحقيق اسم ابوريحان متردّد و در دو جا به شرح حال او پرداخته؛ چنانچه در رديف «محمدين» به عنوان «ابوريحان محمد بن احمد بيرونى» مذكورش داشته و در رديف «احمدين» هم به عنوان «ابوريحان احمد بن محمد بن احمد هروى بيرونى خوارزمى» اش نوشته و همين عنوان را به رياض العلماء، كه استاد كل اين صناعت است، هم نسبت داده است. از طبقاة النّحاة نقل كرده كه ابوريحان را به عنوان «محمد بن احمد بن ريحان خوارزمى بيرونى» مذكور داشته و بعد از نقل كلمات صاحب طبقات، كه در شرح حال وى گفته، گويد: گويا (ظاهراً) محمد پدر احمد بوده و لفظ «ابوريحان» هم كنيۀ احمد است. ملخّص مجموع كلمات روضات، كه تحت دو عنوان مذكور گفته، آن است كه ابوريحان متعدد نبوده وتنها يك نفر بوده؛
منتها يكى از كسانى كه به شرح حال او پرداخته اند، اشتباه كرده و اسم پدر را بر اسم پسر مقدّم داشته است و اخيراً احتمال هم داده كه ايشان متعدد و احمد بن محمد غير از محمد بن احمد باشد و يكى پدر و ديگرى پسر است و در اين باب عقيدۀ قطعى اتّخاذ نكرده است، ولى بعد از مراجعه به مداركى كه ذيلاً اشاره خواهيم كرد، ظنّ قوى قريب به علم، اگر علم هم نباشد، به «محمد» بودن اسم ابوريحان حاصل و ترديد بى مورد مى باشد.
نسبت بيرونى به شهر بيرون نامى از بلاد سند مى باشد كه مولد و منشأ ابوريحان است و ازآن رو كه اخيراً از هند به خوارزم رفته و مدتى در آنجا به اشتغال علمى پرداخته، به «خوارزمى» نيز موصوف مى باشد و يا «بيرونى» گفتن او موافق آنچه از سيوطى نقل شده، به جهت نسبت به كلمۀ «بيرون» مقابل اندرون است (به معنى خارج)، ازآن رو كه در خوارزم غريب و اقامت او بسيار كم بوده، «بيرونى» اش گفتند كه در زبان خوارزميان غريب را گويند. نگارنده گويد كه اين دو وجه اصلاً منافى هم نبوده و هر دو ممكن الوقوع است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 65-66]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 15، ص 219، ش 1440]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 68 و 718؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 37؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 345؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 3، ص 23 و ج 17، ص 180؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 615؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 115.
ابوالزبعنق --> ابوالرقعمق
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
رازى، از عرفاى قرن چهارم هجرت و از شاگردان شيخ شبلى (متوفّى به
سال 342 ه. ق) مى باشد كه بسيار زنده دل بوده و مزاح بسيار مى كرد. روزى بدو گفتند:
مزاح بسيار مى كنى. گفت: «من هيچ مايه ندارم جز آنكه درويشان از سخن من مى خندند». به نوشتۀ نامۀ دانشوران، شعرا قصيدۀ عينيۀ او را در مرثيۀ اولاد خودشان عنوان مى كنند و از ابيات همان قصيده است: «امن المنون و ريبه تتوجع...» لكن موافق آنچه در شرح حال ابوذويب هذلى مذكور داشتيم، اين اشعار از او بوده و شايد ابوزرعه تمثل مى كرده است. سال وفات ابوزرعه به دست نيامد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 273؛ معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج 2، ص 221.
مصطلح رجال است.
ابوزكريا(1)
ابوزكريا، يحيى بن احمد بن يحيى --> ابن سعيد، يحيى بن احمد
ابوزكريا، يحيى بن اسماعيل --> بياسى، يحيى بن اسماعيل
ابوزكريا، يحيى بن حسن --> ابن بطريق، يحيى بن حسن
ابوزكريا، يحيى بن زياد --> فرّاء، يحيى
ابوزكريا، يحيى بن سعيد --> ابن الدهان، يحيى
ابوزكريا، يحيى بن شرف الدين --> نووى، يحيى بن شرف الدين
ابوزكريا، يحيى بن عبدالحميد --> حمانى، يحيى بن عبدالحميد
ابوزكريا، يحيى بن عدى --> تكريتى، يحيى بن عدى
ابوزكريا، يحيى بن قاسم --> ثعلبى، يحيى ين قاسم بن مفرج
ابوزكريا، يحيى بن محمد بن عبدان --> ابن اللبودى، يحيى
ابوزكريا، يحيى بن محمد بن عبدالله --> عنبرى، يحيى بن محمد
1) . ابوزكريا: در اصطلاح رجالى، محمد بن سليمان حمرانى، يحيى بن سعد قطان، يحيى بن مساور تميمى كوفى و جمعى ديگر است. (مؤلف)
ابوزكريا، يحيى بن معاذ --> رازى، يحيى بن معاذ
ابوزكريا، يوحنا --> ابن ماسويه، يحيى
3560 و 3561. ابوالزناد، عبدالله بن ذكوان (... - 131 ه. ق)
مدنى، كه به «ابوعبدالرحمان» نيز مكنّى مى باشد، از تابعين و محدّثين اماميّه، از اصحاب حضرت امام سجّاد عليه السلام، عاقل و فصيح اللّسان و عالم مدينه بوده. در فقه و حديث و نحو و حساب و فرائض و اخبار و اشعار عرب واقف، حافظه اش فوق العاده، در مشكلات علميّه مرجع استفاده، از موالى بنى اميّه و برادرزادۀ ابولؤلؤ، قاتل عمر بن خطّاب، مى باشد كه ذكوان برادر ابولؤلؤ بوده است. ابوالزناد احاديثى از اصحاب و تابعين روايت كرده و از طرف عمر بن عبدالعزيز به همراهى عبدالحميد بن عبدالرحمان بن زيد بن خطّاب متصدى امر خراج عراق بوده و در رمضان 130 يا 131 ه. ق در 66 سالگى درگذشت.
پسرش، عبدالرحمان، مكنّى به «ابومحمد»، والى خراج مدينه بوده و اخيراً به بغداد رفت و به سال 174 ه. ق در 74 سالگى همان جا درگذشت.
منابع: كتب رجاليه؛ ابن قتيبه، المعارف، ص 204؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 76؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 719.
ابوزهير، ثابت بن جابر --> تأبط شرا
مصطلح رجال است.
ابوزيد(1)
بلخى الولاده، عراقى التحصيل والنشأه، از افاضل و اكابر قرن چهارم هجرت مى باشد كه در تمامى علوم قديمه و جديده بصير، از تلامذۀ محمد بن يوسف كندى سابق الذكر و نظاير وى بود. در مصنّفات خود از حيث انتقاد و اعمال فكر و نظر طريقۀ
1) . ابوزيد: در اصطلاح رجالى، بكر بن عيسى احول بصرى، ثابت بن زيد، سعيد بن حكم عبسى كوفى، عمارة بن زيد همدانى، عمرو بن اخطب، عمرو بن حريث و بعضى ديگر است. (مؤلف)
فلاسفه را مسلوك داشته است، ولكن به رويۀ كتب ادبا اقرب و ديگر شبيه تر مى باشد.
به همان جهت اوّلى كه طريقت فلاسفه را پيموده، مورد طعن اشراف و اشخاص دور از حقايق گرديد و چنانچه از عادات ديرينۀ ايشان است، او را نيز مثل ديگر اشخاص بى تزوير و حقيقت گوى متهّم به الحاد داشته و وظايف مرسومه اش را قطع نمودند.
تشيع ابوزيد مسلّم و جاى ترديد نيست. در نحو و ادب و شعر و لغت و تفسير و موضوعات متفرقۀ ديگر تأليفات بسيارى دارد كه حاكى از تفنّن علمى و تبحّر كمالى و علاقۀ مفرط او به علوم دينيّه مى باشند:
وفات ابوزيد به سال 322 ه. ق در 87 يا 88 سالگى واقع گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 4، ص 253، ش 1208]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 20؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 199؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 3، ص 64؛ ابن نديم، الفهرست، ص 198؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 11، ص 396؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 313، س 29.
ابوزيد انصارى، خزرجى --> ابوزيد، سعيد بن اوس
ابوزيد بلخى --> ابوزيد، احمد بن سهل
ابوزيد، خارجة بن زيد --> فقهاء سبعه
بن ثابت بن زيد بن قيس بن زيد بن نعمان بن مالك بن ثعلبة بن كعب بن خزرج، انصارى، خزرجى القبيله، نحوى الشهره، بصرى الولادة والوفاة والنشأه، از اكابر ائمّۀ
ادبيّات عرب مى باشد كه بالخصوص در لغت و حفظ غرايب و نوادر لغات بى نظير، كلمات او در ميان اهل فنّ مشهور و محل اعتماد و استشهاد، در نقل و روايات خود معتمد و موثّق، بلكه اوثق ناسش مى شمارند؛ چنانچه اصمعى را احفظ و ابوعبيده را اجمع دانند. در نحو و لغت از ابوعبيده و اصمعى اعلم بوده است. سيوطى گويد كه اصمعى حاضر حوزۀ درس ابوزيد شد. سرش را بوسه داد و در پيش روى وى نشست و گفت: «تو از پنجاه سال قبل رئيس و مقتداى ما هستى». گويند كه اصمعى يك ثلث لغت، خليل نصف، ابوزيد دو ثلث، عمرو بن كركرۀ اعرابى همۀ آن را حافظ بوده اند و هيچ كس از علماى بصره چيزى از علوم عربيّه را از علماى كوفه نخوانده است؛ غير از ابوزيد كه نحو و لغت را از كوفيّين فراگرفته است.
وفات ابوزيد به سال 215 ه. ق در حدود 95 سالگى در بصره واقع شد و تأليفات بسيارى در مياه و مطر و وحوش و مصادر و غريب الاسماء و غير آنها دارد كه نقل آنها محض اطناب است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 223؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 212؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 621؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 102؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 20؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 59.
ابوزيد، عبدالرحمان بن على --> مكودى
ابوزيد، عمر بن شبه --> ابن شبّه
ابوزيد، محمد بن حسين بن ابى الخطاب --> ابن ابى الخطاب
پدر ابوالخطاب محمد بن ابى زينب مقلاص معروف سابق الذكر و مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
چند تن از اصحاب ائمّه عليهم السلام است كه يكى از حضرت باقر و ديگرى از حضرت صادق و سيّمى از حضرت جواد عليهم السلام روايت كرده اند و نام هيچ كدام به دست نيامد و ظاهر، آن است كه ايشان غير از ابوساره سرسلسلۀ آل ابى ساره مى باشند كه در خاتمۀ باب كنى به همين عنوان خواهد آمد و نام او به شهادت بعضى از مدارك معتمده «على» است.
منابع: كتب رجاليه.
ابوساسان، حضين بن منذر رقاشى --> رقاشى، حضين بن منذر
متوفى به سال 100 ه. ق از اصحاب رسالت صلى الله عليه و آله و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است.
از اصحاب حضرت صادق عليه السلام است.
مصطلح علم رجال و موكول بدان علم شريف است.
ابوسالم، محمد بن طلحه --> كمال الدين، محمد بن طلحه
مصطلح رجال مى باشد.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال مى باشد.
مكنّى به «ابوالسراء» يا «ابوالسرى»، معروف به «ابن دمينه» (كه دمينه نام مادرش بوده)،
از غزل سرايان شعراى صدر اسلام، از قبيلۀ بنى عامر، اشعار او زبانزد مغنّيان عهد عباسى، نزد ايشان بسيار مقبول و محل توجه بوده و از اوست:
ألا يا صبا نجد متى هجت من نجد *** لقد زادني مسراك وجداً علىٰ وجد
بكيت كما يبكي الوليد و لم أكن *** جزوعاً وأبديت الذي لم يكن يبدي
ابوالسرى به زن آمنه يا اميمه نامى تعشّق رسانيد. اشعار بسيارى دربارۀ وى گفته و شوهرش را كشت و عاقبت خودش نيز به دست قبيلۀ آن شوهر مقتول گرديد يا از كثرت افسردگى و تأثّرى كه از حركات ناشايست زنى حماء نام خود داشته، با زنى ديگر آمنه نام ازدواج كرد و عاقبت به دست حماء كشته شد و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 624؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 1، ص 12؛ ملك الكتاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص 12.
ابوالسرور، احمد بن عمر --> مزجد
موافق آنچه فاضل محدّث معاصر از تاريخ ابن خلّكان نقل كرده، در سجستان بزرگ شده و مدّعى بوده است كه از جنّ شير خورده و با ايشان مراوده دارد. كتابى هم ترتيب داده بود كه حاوى اشعار و انساب و حكمت و امورات جن بود و مى گفت كه با ايشان به وليعهد بودن امين بن هارون الرشيد معاهده كرده و از ايشان بيعت گرفته ام؛ به همين جهت، نزد امين و هارون و زبيده، مادر امين، تقرّب يافت و هارون بدو مى گفته است:
«اينها را كه مى گويى، اگر ديده باشى، پس امر بسيار شگفت و عجيب را ديده اى و اگر نديده باشى، بازهم قضاياى ادبى و اخلاقى وضع كرده اى». نگارنده گويد: در مواضع مربوطه به صاحب ترجمه از تاريخ ابن خلّكان كه ظن شرح حالش مى رفت، چيزى به دست نيامد و شايد در ضمن شرح حال اشخاص ديگر، او را نوشته و در محل ترتيبى خود عنوانش نكرده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 77.
ابوالسرى، سهل بن يعقوب --> ابونواس، سهل
ابوالسرى، عبدالله --> ابوالسراء
اصفهانى، از محقّقين علماى اماميّه و فقهاى اثناعشريّۀ قرن هفتم هجرت و از اساتيد و مشايخ روايت خواجه نصير طوسى، ابن ميثم بحرانى، سيد رضى الدين على بن طاووس و نظاير ايشان مى باشد. سيد بن طاووس مذكور تمامى اصول و مصنّفات او را در سال 635 ه. ق از خودش روايت كرده و كفعمى نيز در كتاب هاى خود از وى روايت مى كند (چنانچه در روضات گفته)، لكن زمان كفعمى كه در سال 905 ه. ق وفات يافته، منافى اين قضيه بوده و روايت كردن كفعمى از اسعد خارج از امكان مى باشد؛ مگر اينكه مراد روضات، روايت كردن كفعمى از كتاب هاى او بوده و يا مع الواسطه باشد و از تأليفات اسعد است:
در ماه صفر 635 ه. ق وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 278، ش 1132]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 28؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 12، ص 200.
ابوالسعادات، اسعد بن يحيى --> بهاء سنجارى
ابوالسعادات، عبدالله بن اسعد --> يافعى
ابوالسعادات، مبارك بن ابى الكرم --> ابن الاثير جزرى، مبارك بن ابى الكرم
ابوالسعادات، محمد بن احمد --> فاكهى، محمد
ابوالسعادات، هبة الله بن على --> ابن الشجرى
نحوى لغوى، هروى الاصل، بلخى المسكن، بغدادى الوفاة والمدفن، از فضلاى ادباى قرن ششم هجرت مى باشد كه در اصول لغت بابصيرت، استاد رشيد وطواط معروف، بين او و شيخ ابومنصور موهوب بن احمد جواليقى مناظراتى واقع، در حديث و فنون ادب مرجع استفادۀ علما و فضلاى وقت بود. صاحب ترجمه در بيست وپنجم شوال 536 ه. ق وفات يافت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 1، ص 101.
ابوسعد، داوود بن هيثم --> انبارى، داوود بن هيثم
ابوسعد، سعد يا سعيد --> ميدانى، احمد بن محمد
ابوسعد پسر احمد ميدانى است.
ابوسعد، عبدالكريم بن ابى بكر محمد --> سمعانى، عبدالكريم
ابوسعد، عبدالله بن ابى السرى محمد --> ابن ابى عصرون
ابوسعد، محمد بن عبدالرحمان --> تاج الدين، محمد بن عبدالرحمان خراسانى
ابوسعد، محمد بن يحيى --> محيى الدين، محمد بن يحيى بن ابى منصور
يا لقيم بن لقمان بن عاد، كه در پيرى و طول عمر ضرب المثل و او نخستين كسى است كه از كثرت پيرى و ناتوانى تكيه به عصا مى نمود؛ اين است كه كلمۀ «ابوسعد» را كنايه از پيرى هم نمايند.
منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 199].
از مشاهير عرفاى قرن ششم هجرت و از اصحاب محيى الدين عبدالقادر بى ابى صالح موسى سابق الذكر مى باشد. كراماتى بدو منسوب و بعضى از آنها در خزينة الاصفياء مذكور است. در سال 579 ه. ق درگذشت و كلمۀ «عاشق حق» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 391؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 105.
عمادى، از اكابر علماى عثمانى قرن دهم هجرى مى باشد كه نخست نزد پدرش به تحصيلات علميّه پرداخت تا در اندك زمانى استعداد طبيعى فوق العادۀ او مشهور و گوشزد هشتمين سلطان عثمانى، سلطان بايزيدخان ثانى (886-918 ه. ق)، گرديد و مشمول الطاف و مراحم سلطانى شد. يوميّه اى براى او مقرّر گرديد. او نيز با كمال رفاهيّت به ادامۀ تحصيلات علميّه پرداخت. علوم متداوله را از فحول علماى وقت اخذ كرد و از هر باغى گلى چيد تا در فقه و تفسير و ادبيّات عرب و ديگر علوم معمولى بى نظير و وحيد عصر خود شد. به مدرّسى مدرسۀ اسحاق پاشا در اينه گول و بعضى از مدارس استانبول و بروسه منصوب و مدتى هم در استانبول و روم ايلى متصدى قضاوت، بلكه قاضى القضات گرديد و اخيراً در ماه شعبان 952 ه. ق به مقام مشيخت رسيده و مفتى و شيخ الاسلام رسمى ممالك عثمانى شد و سى سال متوالى تمامى امور فتوايى و ديگر وظايف لازمۀ آن مقام عالى را به طور اكمل اداره كرده و او سيزدهمين كسى است كه حايز اين مقام عالى بوده اند. اشعار و قصايد عربى و فارسى و تركى نيز داشته و مطلع يك قصيدۀ ميميّۀ عربى اوست:
ابعد سليمى مطلب و مرام *** و دون ذراها موقف و مقام
از تأليفات اوست:
استقبالش كرد. وظيفه و مقرّرى و تشريفات او را چندين برابر گردانيد. به فاصلۀ يك سال تمامى آن را از مسوده به مبيضه نقل نمود و جملۀ «تفسير اكبر» (973) مادّۀ تاريخ آن است. بعد از آن شهرتش عالم گير و نسخه اش در تمامى اقطار انتشار يافت و به جهت حسن سبك و لطافت عباراتش، مورد قبول فحول و كبار شد و خود مؤلف را نيز «خطيب المفسرين» مى گفته اند، آه آه. اين تفسير، كه به تفسير ابى السّعود معروف است، در قاهره مستقلاً چاپ و در حاشيۀ تفسير فخر رازى نيز به طبع رسيده و علاوه بر درر كشّاف و تفسير بيضاوى، جواهر حقايق بسيارى از تفاسير ديگر را نيز حاوى است)؛ 2. حاشيۀ سورۀ فتح كشّاف؛ 3. فتاوى ابى السّعود (كه ملا محمد بن احمد بوزن زاده تدوين و به ابواب و فصولش مرتّب كرده است).
ناگفته نماند كه نام و نسب صاحب ترجمه در مواضع مربوطه مابين «ابوالسعود بن محمد عمادى»، «ابوالسعود احمد بن مصطفى عمادى»، «ابوالسعود محمد بن محمد عمادى»، «ابوالسعود محمد بن محمد بن مصطفى عمادى» مردّد و آخرى اقرب به صحت مى باشد.
وفات ابوالسعود در پنجم جمادى الاولى 982 ه. ق در 87 سالگى در استانبول واقع شد و در جوار ابوايّوب انصارى مدفون گرديد. اينكه در صفحۀ اول هر پنج جلد تفسير مذكور وفات او را در 951 ه. ق نوشته، دور از صحت و منافى كلمات فوق كشف الظّنون و بعضى از منابع و قراين ديگر است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 253]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 722؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 315؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 59.
ابوسعيد(1)
ابوسعيد ابوالخير --> ابوسعيد، فضل الله بن ابى الخير
ابوسعيد، احمد بن ابراهيم --> اديبى
1) . ابوسعيد: در اصطلاح رجالى، ابان بن تغلب، احمر بن جرى، اسماعيل بن على بن حسين سماك، ثابت بن ابى ثابت عبداللّه، ثابت كوفى، ثمامة بن عمرو، جعفر بن احمد بن ايوب، حسن بن على عدوى، حسين بن على بن زكريا، حفص بن عبدالرحمان و جمعى كثير ديگر است. (مؤلف)
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 3، ص 487، ش 1812]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 473.
ابوسعيد، اسماعيل بن على --> ابن سمان
از محقّقين و مشايخ عرفاى زمان خود، از اصحاب شيخ شهاب الدين سهروردى سابق الذكر (متوفى در حدود سال 630 ه. ق) و از سلسلۀ برغشيۀ صوفيّه مى باشد و ايشان جمعى از مشايخ شيراز و اتباع شيخ نجيب الدين على برغش (متوفى به سال 678 ه. ق) هستند و از اشعار ابوسعيد است:
اى دوست! ز جمله نيك و بد بگذشتم *** كافر بدم و كنون مسلمان گشتم
هر چيز كه آن خلاف راى تو بود *** گر خود همه دين است از آن برگشتم
حرف ثانى كلمۀ «برغش» مابين حرف راء و زاء مردّد مى باشد. مخفى نماند كه برغشى بودن ابوسعيد با بودن او از اصحاب سهروردى، كه موافق رياض العارفين مذكور شد، با موازنۀ دو تاريخ وفات مذكور مستبعد است.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 285.
ابوسعيد بيضاوى، عبدالله --> بيضاوى، عبداللّٰه بن عمر بن احمد
ابوسعيد بيضاوى، مورخ --> بيضاوى، ابوسعيد
ابوسعيد، حسن بن احمد --> اصطخرى، حسن بن احمد
جنابى، مؤسس مذهب قرامطيّه از اهالى موضع جناب نامى در ساحل بحر فارس بوده و از آنجا تبعيد شده و به بحرين رفته و به نشر مقالات فاسدۀ خود پرداخته، تا نواحى احساء و قطيف و بحرين را مسخّر و به قتل اسراى خود مردم را تهديد و عده اى را كه از طرف معتضد، شانزدهمين خليفۀ عباسى (279-289 ه. ق)، براى مدافعۀ او اعزام
شده بوده، مغلوب، تا در سال 301 ه. ق به دست بعضى از كسان هيجدهمين ايشان، مقتدر باللّه (295-320 ه. ق)، مقتول گرديد و به عنوان قرامطه از باب اول نيز مراجعه شود.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 724.
ابوسعيد، حسن بن حسين --> سكرى، حسن بن حسين
ابوسعيد، حسن بن داوود --> ابن بابشاذ، حسن بن داوود
ابوسعيد، حسن بن عبدالله --> سيرافى، حسن بن عبداللّٰه بن مرزبان
ابوسعيد، داوود بن هيثم --> انبارى، داوود بن هيثم
ابوسعيد، سعد بن احمد --> نيلى، سعد بن احمد
بن سنان بن عبيد بن ثعلبة بن عبيد بن خدرة بن عوف بن حارث بن خزرج، خدرى خزرجى انصارى و يا پدرش، مالك، پسر شهيد بن عبد بن ثعلبة بن عبيد بن ابجر ملقّب به «خدرة بن عوف» بوده است؛ به هرحال، ممدوح علماى رجال فريقين، از مشاهير اصحاب كبار حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، از نجبا و اصفيا و عقلا و علما و فقهاى ايشان و يكى از سابقين اولين مى باشد كه رجوع به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نمودند؛ چنانچه خزيمة بن ثابت و جابر بن عبدالله و زيد بن ارقم و ابوايّوب و جمعى ديگر از اكابر اصحاب نيز از آن جمله بوده اند.
ابوسعيد در سيزده سالگى در احد حاضر بود، لكن به جهت صغر سن از طرف قرين الشرف ممنوع و به مراجعت مأمور گرديد؛ سپس در غزوۀ خندق و يازده غزوۀ ديگر در ركاب مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله حاضر بود؛ بالجمله، اخبار بسيارى در مدح وى وارد و 1170 حديث شريف از آن حضرت روايت كرده است و جمعى بسيار نيز از وى روايت مى كنند. پدرش، مالك، نيز از شهداى بدر بوده است.
لفظ «خدرى» كه مابه الاشتهار صاحب ترجمه بوده و به «ابوسعيد خدرى» شهرت دارد (به ضمّ اول و سكون ثانى)، منسوب است به «خدره» (به همان حركت) كه قبيله اى است از انصار كه به نام يا لقب سرسلسلۀ ايشان، همان خدرة بن عوف، جدّ
پنجمين ابوسعيد، مسمّى بوده و هريك از افراد آن قبيله را نيز محض به جهت انتسابش «خدرى» گويند يا به قول بعضى، لفظ «خدره» نام مادر ابجر مذكور بوده است؛ به هرحال، وفات ابوسعيد به سال 73 يا 74 يا 75 و يا به قول بعضى، 64 ه. ق در مدينۀ منوّره واقع و در بقيع مدفون گرديد و يا به نوشتۀ قاموس الاعلام به روايتى ضعيف، در استانبول واقع شد.
منابع: ابن قتيبه، المعارف، ص 116؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 724؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 21؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 180؛ كتب رجاليه. ابوسعيد، سنان بن ثابت --> حرانى، سنان
رواجنى اسدى كوفى شيعى، از اعلام و ثقات محدّثين شيعه مى باشد كه جلالت و وثاقت او مسلّم محدّثين فريقين و موكول به كتب رجال است.
ابوسعيد، عبدالسلام بن سعيد --> سحنون
ابوسعيد، عبدالكريم بن ابى بكر محمد --> سمعانى، عبدالكريم
ابوسعيد، عبدالله بن عمر --> بيضاوى، عبداللّٰه بن عمر بن احمد
ابوسعيد، عبدالله بن كثير --> ابن كثير، عبداللّٰه بن كثير
ابوسعيد، عبدالملك بن قريب --> اصمعى
ابوسعيد، عثمان بن سعيد --> ورش
صوفى نيشابورى، از اكابر و مشايخ عرفا و متصوفۀ نامى قرن پنجم هجرت مى باشد كه پيشواى اهل طريقت، علوم ظاهرى و باطنى را جامع، در فنون كمالات ممتاز بود.
از صغر سن رياضات شاقه كشيد. شراب وجد و حال را چشيد. به صحبت جمعى از اكابر رسيد. زحمت بسيارى از ابناى روزگار ديد. از دست بعضى از اكابر مشايخ وقت خرقۀ خلافت پوشيد. به قول قاموس الاعلام، اصول تصوف و طريقت را از ابوالفضل
لقمان سرخسى اخذ كرد. بارى، شرح حالش در تذكره ها و تواريخ و سير مذكور، كرامات بسيارى بدو منسوب، سلسلۀ طريقتى او با سه واسطه به جنيد بغدادى موصول، از نوادر روزگار معدود، كلمات و رباعيات عارفانۀ او بسيار و از آن جمله است:
«مابين خالق و مخلوق عرش و كرسى نتواند حجاب شد، بلكه پندار و خودبينى، يگانه حاجب است و بس. آن را از ميان برگير تا با خداى خود نزديك شوى». در جواب سؤال از معنى تصوّف گفت: «تصوف آن است كه آنچه در سر دارى، بنهى و آنچه كه در دست دارى، بدهى و از آنچه بر تو آيد، بجهى» و نيز در جواب همان سؤال گفت: «هواى نفسانى كه در سر دارى، بنهى و حقوق الهى كه در ذمّه دارى، بدهى و از هر مكروهى كه بر تو آيد، بجهى».
او را گفتند فلان كس بر روى آب مى رود؛ فلانى در هوا مى پرد؛ فلانى هم در يك لحظه از شهرى به شهرى مى رسد. گفت: «همۀ اينها سهل است و دليل فضيلت آدمى نيست و در حضرت حق عزّتى ندارند، زيرا غوك هم روى آب مى رود؛ زاغ و زغن نيز در هوا مى پرد؛ شيطان نيز در يك نفس از شرق به غرب مى رسد، لكن مرد كامل آن است كه با مردم نشيند و آميزش كند؛ داد و بستاد كرده و ازدواج نمايد؛ يك لحظه از خدا غافل نباشد». از رباعيّات عرفانى و متصوفانۀ اوست:
يا من بك حاجتي و روحي بيديك *** أعرضتُ عن الغير و أقبلت إليك
ما لي عمل صالح استظهر به *** قد جئتك راجياً توكلت عليك
ايضاً
راه تو به هر قدم كه پويند خوش است *** وصل تو به هر سبب كه جويند خوش است
روى تو به هر ديده كه بينند نكوست *** نام تو به هر زبان كه گويند خوش است
ايضاً
آنى تو كه حال دل نالان دانى *** احوال دل شكسته بالان دانى
گر خوانمت از سينۀ سوزان شنوى *** ور دم نزنم زبان لالان دانى
ايضاً
غازى به ره شهادت اندر تك وپوست *** غافل كه شهيد عشق فاضل تر از اوست
در روز قيامت اين بدان كى ماند *** كاين كشتۀ دشمن است و آن كشتۀ دوست
ايضاً
فردا كه زوال شش جهت خواهد بود *** قدر تو به قدر معرفت خواهد بود
در حسن صفت كوش كه در روز جزا *** حشر تو به صورت صفت خواهد بود
ايضاً
اللّه! به فرياد من بى كس رس *** لطف و كرمت يار من بى كس بس
هركس به كسى و حضرتى مى نازد *** جز حضرت تو ندارد اين بى كس، كس
چنانچه در عنوان مذكور شد، ابوالخير، پدر صاحب ترجمه (گويا نام اصلى اش نيز «ابوالخير» بوده، والاّ نام ديگرى براى او در جايى به نظر نرسيد) و گاهى خود فضل الله را نيز محض اشعار به منشأ فيض و خير بودن او به «ابوالخير» ملقّب داشته و «ابوسعيد ابوالخير» گويند و شايد «ابوسعيد ابوالخير» گفتن او از راه لقب او نبوده، بلكه به طريق اضافه باشد كه به سوى اسم پدرش اضافه داده اند؛ مثل «حسن على» (به كسر نون) گفتن در حسن بن على و امثال آن.
وضع و تأسيس طريقۀ تصوف و بناى خانقاه را به شيخ ابوسعيد نسبت دادن، چنانچه از بعضى نقل شده، دور از تحقيق و واضح الفساد و منعطف گردانيدن قلم بدين باب موجب اطناب است.
ولادت ابوسعيد روز يكشنبه غرّۀ محرم 357 ه. ق در قريۀ ميهنه از ناحيۀ خابران مابين سرخس و ابيورد از نواحى خراسان، وفات او نيز در چهارم شعبان 440 ه. ق در نيشابور يا به قول بعضى، در همدان و به قول ديگرى، در ميهنه واقع شد و جملۀ «سعيد نامدار» (440) هم مادّۀ تاريخ وفات او و بنابر مشهور، مدت عمر او هم هزار ماه بوده، لكن چنانچه واضح است، بنابر دو تاريخ وفات و ولادت، كه مذكور شد، عمر او هزار و سه ماه و چهار روز مى باشد و اين مقدار مسامحۀ عرفيه شايع و متداول است. ناگفته نماند اينكه در رياض العارفين صاحب ترجمه را به عنوان «ابوسعيد مهنه» نوشته، گويا به جهت ولادت او در قريۀ ميهنه و به قول بعضى، به جهت وقوع وفات هم در آن قريه است كه از راه مسامحۀ عرفى «مهنه» نيز گويند.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 67؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 48؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 608؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 594 و 724؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 61.
ابوسعيد، محمد بن احمد --> عميدى، محمد بن احمد بن محمد
ابوسعيد، محمد بن عبدالرحمان --> تاج الدين، محمد بن عبدالرحمان خراسانى
ابوسعيد، محمد بن على --> مؤيد
3577-3581. ابوسعيد، مهلب (... - 83 ه. ق)
بن ابى صفرة ظالم، در قرن اوّل هجرت اشجع مردم بود. بصره را از شرّ خوارج نگهدارى كرد. در سال 79 ه. ق از طرف عبدالملك بن مروان، پنجمين خليفۀ اموى (65-86 ه. ق)، والى خراسان شد. به سال 83 ه. ق در ديه زاغول از توابع مرورود از ايالات خراسان درگذشت. اولاد و احفاد او بسيار، تماماً از نجبا و اشراف و امجاد و به «مهالبه» معروف هستند (كه جمع مهلبى است) و به همين جهت، خود مهلب نيز به «ابوالمهالبه» شهرت يافته است.
ابن خلّكان گويد: در عهد بنى اميّه خانواده اى كريم تر و بزرگ تر از بنى مهلب نبوده؛ چنانچه در زمان بنى عباس نيز بزرگ تر و شريف تر از آل برامكه نبوده است و در مدح بنى مهلب گفته اند:
آل المهلَّب قوم إن نسبتهم *** كانوا المكارم آباء و أجدادا
ان المكارم أرواح يكون لها *** آل المهلب دون الناس أجسادا
اشهر ايشان ابوطالب يا ابوخالد يزيد بن مهلب است كه بعد از پدر در سى سالگى والى خراسان شد. به فاصلۀ شش سال از طرف خليفۀ وقت با اشارۀ حجّاج بن يوسف ثقفى، كه امير عراقين بوده، معزول و زندانى و مورد شكنجه گرديد. عاقبت درخواست نمود كه در عذاب او تخفيف شود و در عوضِ عذاب هر روزى صد هزار درهم به حجّاج بدهد. روزى باز به قرار معهود همان وجه را براى حجّاج تهيه كرده بود كه اخطل شاعر بدو وارد شد و اين اشعار را فروخواند:
أبا خالد بادت خراسان بعدكم *** و صاح ذووالحاجات ابن يزيد
فلا مطر المروان بعدك مطرة *** و لا اخضر بالمروين بعدك عود
فما لسرير الملك بعدك بهجة *** و لا لجواد بعد جودك جود
پس همان صد هزار درهم را كه براى حجّاج تهيه كرده بوده، به اخطل بخشيد و اين قضيه گوشزد حجّاج شد. احضارش كرد و گفت: «حالا كه تو در اين حال صاحب اين
كرم هستى، من هم عذاب و شكنجۀ امروز و ايّام آينده را از تو برداشتم». عاقبت از زندان گريخت و در شام به سليمان بن عبدالملك هفتمين خليفۀ اموى (96-99 ه. ق)، پناهيده و مورد اغماض شد. باز به امارت خراسان منصوب گرديد و اخيراً بعد از يك سلسله جريانات متفرقه به سال 102 ه. ق در بصره با تمامى افراد آل مهلب مقتول شد و سرهاى ايشان را نزد يزيد بن عبدالملك، نهمين خليفۀ اموى، فرستادند.
پوشيده نماند كه ابوخراش مخلد بن يزيد بن مهلب نيز از ممدوحين اسخيا بود كه در سال 100 ه. ق درگذشت و عمر بن عبدالعزيز به جنازه اش نماز خواند و گفت: «اليوم مات فتى العرب». فرزدق و ديگران مرثيه اش گفتند.
نيز از اكابر خانوادۀ بنى مهلب مغيرة بن مهلب است كه پدرش او را در قتال خوارج به ديگران مقدّم مى داشت و از طرف پدر امارت مرو شاه جهان بدو مفوض گرديد و هم به سال 82 ه. ق در حال حيات پدر در آنجا درگذشت. زياد بن اعجم با قصيده اى مشتمل بر زياده بر پنجاه بيت مرثيه اش گفته كه از آن جمله است:
ان السماحة والمروة ضمنا *** قبرا بمرو على الطريق الواضح
يكى از خانوادۀ مهلب نيز ابوخالد يزيد بن حاتم بن قبيصة بن مهلب است كه او نيز مانند ديگر افراد اين خانواده سخى و كريم الطبع بود. شعراى وقت به واسطۀ مدايح او به صله و انعاماتش نائل آمدند. علاوه بر كرم و سخاوت داراى رأى متين و شجاعت بى نهايت بوده و از كلمات حقيقت آيين اوست: بيشتر از همه، از كسى ترسناك هستم كه بى كس و بى ياور باشد. در دست من مظلوم بوده و به جز خداوند قهّار مددكارى نداشته و مرا بگويد: «الله حسبك اللّه بينى و بينك». گويند مسهر، شاعر تميمى، در مدح يزيد بن حاتم گفت:
اليك قصرنا النصف من صلواتنا *** مسيرة شهر ثم شهر نواصله
فلا نحن نخشى ان يخيّب رجائنا *** لديك ولكن اهنأ الخير (البر خ ل) عاجله
پس يزيد به تمامى پنجاه هزار لشكريان خود عطايا بخشيد و بعد از آن گفت: «هركه خواستار و طالب شادى من باشد، از عطيۀ خود دو درهم به اين زائر من بدهد». بدين وسيله صد هزار درهم براى او جمع شد و صد هزار درهم نيز از مال شخصى خود بدو عنايت فرمود. بارى، يزيد در امارت افريقا مى بود تا در هيجدهم رمضان 170 ه. ق در قيروان از بلاد افريقا درگذشت و پسرش، داوود بن يزيد، را خليفۀ خود گردانيد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 207 و ج 2، ص 273، 414 و 434.
ابوسعيد مهنه --> ابوسعيد، فضل اللّٰه بن ابى الخير
در رياض العارفين به همين عنوانش نگاشته است.
وزير آبى، از افاضل اوايل قرن پنجم هجرت مى باشد كه عالم فقيه فاضل بود. شعر خوب نيز مى گفته و از تأليفات اوست:
وى در سال 422 ه. ق وفات يافت. ظاهر درس خواندن او از شيخ طوسى (متوفّى به سال 460 ه. ق)، كه از شيخ منتخب الدين نقل شده، منافى تاريخ وفات مذكور و معاصر بودن او با صاحب بن عباد (متوفّى به سال 385 ه. ق)، است كه در هدية الاحباب نيز نوشته و نيز در هيچ يك از مدارك موجودى به نحوۀ وزارت او نيز اشاره نشده است كه وزير كه بوده و يا خود لفظ «وزير» مجرّد شهرت بوده است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 473]؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، ص 249، ش 12167]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 96.
از فضلاى اطبّاى نامى قرن پنجم هجرت مى باشد كه بسيار خليق و دين دار، در هر دو قسمت علمى و عملى طب خبير، در فن نجوم نيز بصير، با شيخ الرئيس ابوعلى سينا و نظاير وى معاصر، نزد ملوك ديالمه محترم، در بصره مقيم، مرجع استفادۀ جمعى كثير از اطبّا و حكما، در ميان ايشان به «شيخ الطائفه» و «رئيس سلسله» موصوف بود. در عهد مستكفى باللّه، بيست ودويمين خليفۀ عباسى (333-334 ه. ق) و يا بيست وسيّمين ايشان، مطيع للّه (334-363 ه. ق)، كه اطبّاى بغداد بسيار زياد و بدون
رايحۀ خبرت و بصيرت متصدى امر طبابت و جز مردم كشى مصدر خدمتى نبوده اند و امتحان علمى ايشان از دربار خلافت تصميم گرديد، بالاخره قرعۀ امتحان به نام نامى همين ابوسعيد يمامى اصابت كرد. براى انجام اين خدمت سراپا سعادت از بصره در بغداد احضار شد. او نيز اين عمل خطير را در عرض شش ماه به انجام رسانيد و هشت صد طبيب از عهدۀ امتحانات لازمه برآمدند و ديگران از قيام به وظايف طبابت اكيداً ممنوع شدند. اين خدمت وى پسندۀ نظر خلافت و مورد تحسين بى نهايت شد و ماهى يك هزار دينار (طلاى مسكوك هيجده نخودى) به طور استمرار در حق وى مقرّر گرديد و خواستار توطّن در بغداد شدند، لكن او قبول نكرده، باز به بصره عودت نمود و در آنجا به سال 429 يا 421 ه. ق درگذشت. از تأليفات اوست: 1. امتحان الاطباء؛ 2. شرح فصول بقراط؛ 3. كتاب المعالجات.
از درگاه خداوندى مسئلت مى نماييم كه در اين زمان باريك و تاريك ما هم، كه سطح علم (بانواعه الكثيرة) آناً فآناً پايين مى رود و بالنتيجه محكوم به زوال و فنا مى باشد، وسائل اين چنين امتحانات را كه هيچ غرضى جز امتياز عالم از جاهل و نجات دادن مردم بيچاره از قيد اسارت جهال هر طبقه در بين نباشد، فراهم نمايد.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 118.
ابوالسفاتج، ابراهيم
ابوالسفاتج، اسحاق بن عبدالعزيز
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و نخستين شهيد روز صفّين و نامش معلوم نيست.
ابوسفانه، حاتم بن عبدالله --> ابوعدى، حاتم
بن امية بن عبدشمس بن عبدمناف بن قصى، پدر معاويۀ ملعون مشهور و از رؤساى
قريش حال او و نسل ناپاك او در نفاق و معادات و معاندت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و خانوادۀ عصمت و طهارت عليهم السلام واضح و آشكار مى باشد. هيچ فتنه و آشوبى در قريش برپا نبوده، مگر اينكه تخم آن به دست وى كاشته شده و يا خود سهيم آن بوده است.
در اثر بغض و خصومتى كه با آن حضرت داشته، وسايل غزوۀ بدر را فراهم آورد.
قريش را به محاربۀ آن حضرت بشورانيد. بعد از مغلوبيّت قريش قسم ياد نمود مادام كه انتقام نكشيده، غسل نكند تا در سال دويم هجرت با كسان خود به مدينه رفت.
نخلستان موضع عريض نامى را كه نزديكى مدينه است، بسوزانيد. معبد انصارى و برادرش را به شهادت رسانيد؛ همچنين عامل قوى در تشكيل غزوۀ احد نيز همين ابوسفيان بود. در اين غزوه نيز به دستيارى شداد بن اسود، حنظلة بن ابى عامر معروف به «غسيل الملائكه» را به شهادت رسانيد؛ بالاجمال مصدر تمامى فتنه و آشوب بود و تا فتح مكّه در عناد و عداوت خود استمرار داشت. همين كه قطع به فتح آن بلدۀ معظّمه نموده و مغلوبيّت قريش معلومش شد، به عزم قبول اسلام به لشكرگاه مسلمين آمد. نخست دختر خود، امّحبيبه، را كه حرم حضرت نبوى صلى الله عليه و آله بوده، واسطه و شفيع قرار داد، لكن او نيز مثل اصحاب ديگر از شفاعت وى امتناع نمود.
بالاخره به مصاحبت عمر بن خطّاب به حضور مبارك آن حضرت شرفياب شد و ظاهراً اسلام را قبول كرد و ازآن رو كه بسيار شهرت طلب بوده، خواستار امتيازى گرديد. آن حضرت نيز به مأمن بودن خانه اش مستبشرش فرمودند. بعد از مراجعت به مكّه بناى دعوت گذاشته و مردم را به قبول دين مقدّس اسلامى و تسليم بودن به آن بزرگوار وادار مى نمود. در آن حال زنش، هند، كه عداوت و كين و كدورت او با اسلام و صاحب اسلام آفتابى مى باشد، ريش شوهر را گرفته و احمقش خطاب كرد و مردم را به قتل وى مى شورانيد.
بارى، ابوسفيان بعد از فتح مكّه در زمره اصحاب داخل شد. در غزوۀ طائف نيز حاضر بود و يك چشمش در آن غزوه كور گرديد. در سال سيزدهم هجرت در زمان خلافت ابوبكر در محاربۀ يرموك نيز حاضر و چشم ديگرش هم در همين محاربه كور شد تا در سال 31 يا 32 يا 34 ه. ق با چشم كور و دل پرنفاق عازم مقرّ خود گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 725؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 22.
از اكابر نحويّين و علم انساب و اصحاب قرائت و نامش عين همين كنيه بوده و در سال 165 ه. ق درگذشت و او برادر ابوعمرو زبان بن علاء آتى الذكر است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 299، س 20.
مصطلح رجال و صحابى است.
بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف، قرشى هاشمى، پسرعمّ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و برادر رضاعى آن حضرت بود و پيش از بعثت نهايت انس و الفت با هم داشتند. بعد از بعثت با خود آن بزرگوار و تمامى اصحاب كبار بناى اذيّت و آزار گذاشت تا آنكه به سال فتح مكّه خود و پسرش، جعفر، دين مقدّس اسلامى را قبول و در سلك فضلاى اصحاب منسلك شدند. در غزوۀ حنين نيز حاضر بود. غيرت و كوشش بسيارى به بروز آورد، لكن از كثرت حيا و شرمسارى كه از جهت عداوت ديرينه داشته، در حضور آن حضرت روى سر بلند كردن نداشت. تا آنكه به دستور حضرت على عليه السلام فيض ياب حضور نبوى صلى الله عليه و آله شد و آن كلامى را كه برادران حضرت يوسف در موقع تشرّف به حضورش در مقام اعتذار از خطاياى خودشان عرضه داشته بودند: (تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَكَ اَللّٰهُ عَلَيْنٰا وَ إِنْ كُنّٰا لَخٰاطِئِينَ) (يوسف، 91)، او نيز معروض حضور رأفت ظهور آن حضرت نمود و مشمول رأفت عامّه و به جواب (لاٰ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ اَلْيَوْمَ يَغْفِرُ اَللّٰهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِينَ) (يوسف، 9(2) مفتخر و سرفراز گرديد و اشعارى هم در مقام اعتذار سرود و در وفات آن حضرت نيز قصيدۀ غرّايى گفته و از ابيات آن است:
أرقت فبات ليلي لايزول *** و ليل أخي المصيبة فيه طول
و أسعدني البكاء و ذاك فيما *** أُصيب المسلمون به قليل
فقد عظمت مصيبته و جلّتْ *** عشَية قيل قد قبض الرسول
بارى، مغيره به سال 20 ه. ق در مدينه وفات يافت و در خانۀ عقيل بن ابى طالب مدفون گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 21؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 725 و ج 6، ص 4357.
مصطلح رجال است.
از اصحاب امام جواد عليه السلام و نامش غيرمعلوم است.
مصطلح رجال است.
همدانى القبيله، كوفى البلده، خلاّل المحلّه، از وزراى نامى، وزير ابوالعباس سفاح، اوّلين خليفۀ عباسى (132-136 ه. ق) و بسيار اديب و خوش محضر و اهل تدبير. در امور سياست بصير و سفاح نيز با وى انسى تمام داشته و به منادمت او راغب بود.
كارها را بدو مفوض داشته و وزيرش ناميد. او اوّلين كسى است كه بدين لقب (وزير) ملقّب و معروف شد و اخيراً به «وزير آل محمد» شهرت داشته است و پيش از او در زمان بنى اميّه و غيره كسى بدين اسم و وصف موسوم و موصوف نبوده اند.
ابوسلمه اموال بسيارى از ثروت فوق العادۀ شخصى خود در تشييد اساس خلافت عباسى مصروف و ابومسلم خراسانى نيز با وى موافقت داشته تا براى انجام اين مرام به خراسان رفت و مردم را به بيعت ابراهيم، برادر سفاح، دعوت مى كرد تا آنكه ابراهيم به دست مروان، آخرين خليفۀ اموى، مقتول و دعوت ابوسلمه به سوى سفاح منعطف گرديد و توهّم مى رفت كه وى به سوى آل على گراييده است. روى اين اصل پس از وزارت، سفاح دربارۀ وى ظنين شد و ابومسلم را از سوء نيّت او آگاهانيده و به قتلش بگماشت. ابومسلم نيز در انتظار فرصت بود تا آنكه شبى چندى از كسان خود را در كمين گذاشت و در موقعى كه ابوسلمه در شهر انبار در ماه چهارم خلافت سفاح از مجلس او برمى گشته، به سر وى ريخته و به قتلش آوردند و صبح آن شب منتشر شد كه ابوسلمه را خوارج كشته اند. مخفى نماند كه «خلاّل» گفتن ابوسلمه نه به جهت سركه سازى يا سركه فروشى او بوده، بلكه چنانچه اشاره شد، به جهت سكونت او در محلّۀ خلاّلان بوده است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 179.
ابوسلمه، خالد بن سلمه
ابوسلمه، خلف بن خلف
ابوسلمه، راشد بن سعيد فزارى
ابوسلمه، سالم بن مكرم
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوسلمه، سالم بن عبدالله --> ابوخديجه
مصطلح رجال است.
ابوسليمان، احمد بن محمد --> خطابى، احمد بن محمد
ابوسليمان، ايوب بن زيد --> ابن القريه
ابوسليمان، جعفر بن ابى عثمان
ابوسليمان، حماد بن خليفه
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
بناكتى، ملك الشعرا و وقايع نگار سلطان غازان خان مغولى ايلخانى (694-703 ه. ق) و به «فخرالدين» ملقّب بود. كتابى به نام روضة اولى الالباب فى تواريخ الاكابر والانساب براى سلطان ابوسعيد، پسر غازان خان، تأليف داده كه به تاريخ بناكتى معروف است.
ولادت او در قصبۀ بناكت نامى از بلاد ماوراءالنهر، كه اخيراً نام مذكور را به «شاهرخيه» تبديل داده اند، واقع شد و در سال 731 ه. ق درگذشت. در كشف الظّنون نام مؤلف تاريخ مذكور را در عنوان تاريخ بناكتى «ابوسليمان فخرالدين داوود» نوشته و گفته است كه اين تاريخ همان روضة اولى الالباب مى باشد، لكن تحت عنوان روضة اولى الالباب گويد كه آن، فارسى و جامع و مختصر، احوال و اوصاف ملوك خطا را حاوى، به التماس
سلطان ابوسعيد بهادرخان تأليف و مؤلفش فخرالدين محمد بن ابى داوود سليمان يا ابى سليمان داوود و وفاتش نيز به قرار مذكور است. بديهى است اين اسم كه براى مؤلف تاريخ مذكور نوشته، علاوه بر مخالفت شرح فوق، كه از قاموس الاعلام نقل شد، مخالف كلام ديگر خودش نيز مى باشد و حمل بر سهو نيز بسيار مشكل و مطلب قابل مداقه نيست.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 360]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 726.
ابوسليمان، داوود بن على --> ظاهرى، داوود بن على بن خلف
ابوسليمان، عبدالرحمان بن احمد --> دارانى
ابوسليمان، محمد بن ابى داوود سليمان --> ابوسليمان، داوود بن ابى الفضل
ابوسليمان، محمد بن ابى سليمان داوود --> ابوسليمان، داوود بن ابى الفضل
يا طاهر بن بهرام، منطقى سجستانى، در منطق و حكمت و فلسفه مقامى عالى داشت.
در سلك حكماى قرن چهارم معدود و نزد عضدالدولۀ ديلمى، دويمين سلطان آل بويه (338-372 ه. ق)، بسيار محترم و مشمول مراحم ملوكانه اش بود و محض سپاسگزارى، شروحى به كتب ارسطو به نام وى نگاشته است. تاريخ ولادت و وفاتش به دست نيامد و او استاد ابوحيّان توحيدى سابق الذكر بوده است.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 394.
از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى باشد كه در جنگ نهروان حاضر ركاب مبارك بود و گويد كه در آن قضيه به غايت مهموم و دلتنگ بودم؛ به حدى كه بى اختيار در آب افتاده و خارج شدم. آن حضرت فرمود: «ابتدا به جنگ نكنيد و بعد از آنكه ايشان تيرى انداختند، اذن جهاد داريد». پس خوارج سه مرتبه حمله آوردند و در هريكى بيشتر از سابق شدت بر لشكر نصرت اثر وارد آمد؛ به حدّى كه گمان شكست و انهزام مى رفت. آن حضرت فرمود: «واللّه الذى فلق الحبة و برا النسمة لايقتلون
منكم عشرة و لايبقى منهم عشره» و همين كه لشكريان اين خبر حقيقت اثر را شنيدند، با شدت حمله ور شده و غالب آمدند.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 14، ص 364.
ابوسليمان، يحيى بن يعمر --> عدوانى، يحيى بن يعمر
مصطلح رجال است.
خادم النبى صلى الله عليه و آله و موكول به رجال است.
مجهول الاسم و از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و موكول به رجال است.
مجهول الاسم و به مدلول بعضى از آثار دينيّه، ملعون و مهدورالدم و از مفترين ائمّۀ اطهار عليهم السلام بود.
به صيغۀ مصغّر و موكل به رجال است.
موكول به رجال است.
ابوسنان، يزيد بن اميّۀ دئلى صحابى
ابوسنان، عبدالملك بصرى
(دو شخص مذكور) موكول به رجال هستند.
موكول به رجال است.
موكول به كتب رجاليه است.
ابوسهل(1)
طبيبى است فاضل، جامع فنون اعمال يدى و طبابت و فنون ادبيّه، در اصول و قوانين معالجه در نهايت مهارت، طبيب مخصوص و محرم اسرار ملوك ديالمه. پيوسته در سفر و حضر به لوازم خدمت عمل مى نمود و در معالجات مقتضيه محل اعتماد ايشان بود تا در عهد سلطنت ابوكاليجار، هفتمين ايشان، در اثر رقابت برادرزن ابوكاليجار به اغواى آن زن مكّاره به خيانتى متهّم و ازاين رو محكوم به حبس و ضبط اموالش گرديد و در سال 416 ه. ق درگذشت (القصه هزار خانه ويران از زن). نام اصلى اش نيز «ابوسهل» بوده است.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 475؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 120؛ ابن قفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء)، ص 266.
3592 و 3593. ابوسهل، اسماعيل بن على (237-311 ه. ق)
بن اسحاق بن ابى سهل بن نوبخت (يا اسحاق بن فضل بن ابى سهل بن نوبخت)، عالمى است اديب فاضل شاعر متكلّم شيعى، از اكابر علما و متكلّمين شيعه و اجلاّى خانوادۀ جليلۀ نوبختى و مشهورترين ايشان، به «شيخ المتكلمين» مشهور و به جهت انتساب به جدّ اعلاى سيّمى يا چهارمى، به «ابوسهل نوبختى» معروف، مرجع استفادۀ افاضل ادبا و علما و متكلّمين عصر خود. ناشى اصغر و جمعى از اكابر ديگر، كه ذيلاً به ذكر اجمالى ايشان مى پردازيم، از تلامذۀ وى بوده اند.
1) . ابوسهل: در اصطلاح رجالى، اسماعيل بن على بن اسحاق بن ابى سهل بن نوبخت، صدقة بن بندار، على بن عيسى جلاب و جمعى ديگر مى باشد و در اينجا شرح حال بعضى از ايشان را كه اشهر از ديگران است، با شرح حال بعضى ديگر نيز، كه به همين كنيۀ «ابوسهل» معروف بوده، ولكن مصطلح علماى رجال نيست، مى نگاريم و ازآن رو كه بعضى از ايشان مجهول الاسم بوده و يا خود اسم اصلى اش نيز همين «ابوسهل» است، علاوه بر ترتيب اسامى در محل و مكان و مشخصات ديگر نيز رعايت ترتيب خواهد شد. (مؤلف)
قسمت عمدۀ ادوار زندگانى وى در زمان غيبت صغرى مصروف شد و آن زمان در بغداد رئيس متكلّمين اماميّه و سرآمد ايشان و داراى نفوذ و اقتدار و جلالت دينى و دنيوى بود. به شرف ملاقات حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام مشرّف، بلكه در موقع وفات آن حضرت به زيارت جمال مبارك حضرت ولى عصر - عجل الله فرجه - نيز مفتخر، عظمت مقام و امامى مذهب بودن او مصرّح به كلمات نجاشى و شيخ طوسى و ابن داوود و علاّمۀ حلّى و ابن النديم و ملل و نحل شهرستانى و ديگر اكابر رجال و سير مى باشد، بلكه از جملۀ مشايخ زمان خود محسوب، لساناً و قلماً مصدر خدمات دينى بزرگ و شايانى نسبت به استوار داشتن اساس دين مقدّس اسلامى و متقن داشتن اصول و قواعد مذهب اماميّه و مدافعه از مخالفين آن دين و مذهب بوده است. اينك با اينكه كاتب بليغ اديب شاعر و در دربار خلافتى محترم و داراى مقام شامخ و تالى مقام وزارت بوده است، اشتهار عمدۀ او در علم كلام و مقام شامخ متكلّمى و اهميّت دادن مسئلۀ امامت و احتجاج با مخالفين عقايد حقّه و مدافعه از شبهات ايشان بوده و ديگر مراتب كماليّۀ او در جنب اين خدمات دينيّه كالعدم است. در امامت و ردّ عقايد و مؤلفات ملاحده و در باب مقالات فاسده و اثبات عقايد و تأييد و تسديد مبانى مذهب اماميّه و تواريخ ائمّۀ اطهار عليهم السلام و موضوعات متنوعۀ دينيّه تأليفات طريفۀ بسيارى دارد كه ذيلاً مى نگاريم.
همين ابوسهل است كه پرده از روى كار حسين بن منصور حلاّج سابق الذكر و شلمغانى ابن ابى العزاقر سابق الذكر، كه در بغداد محض كذب و افترا به حضرت صاحب الامر عليه السلام دعوى بابيّت مى كردند و خود را سفير و وكيل و باب آن امام غايب معرفى نموده و مردم را به دعوى كاذبۀ خودشان دعوت مى كردند، برداشت و كذب و نيرنگ ايشان را فاش نمود و مردم را از توجه به ايشان منصرف گردانيد؛ چنانچه شلمغانى مذكور كسى نزد ابوسهل فرستاد و به قيام و دعوى بابيّت خودش دعوت كرد و به اظهار معجزه اش مستظهر نمود. ابوسهل گفت: «نمى دانم معجزه چيست، لكن اگر شلمغانى موى پيش سرم را بروياند، من بدو ايمان آورده و تمامى او را قبول مى نمايم». شلمغانى بعد از اين پيغام مأيوس شده و ديد كه شير، اسير روباه نمى شود.
نظير اين امر در حسين بن منصور حلاّج نيز اتفاق افتاد؛ چنانچه او هم به گمان مسخّر كردن ابوسهل، كه تقريباً در معنى مسخّر كردن تمامى اهل بغداد و عموم اثناعشرى
مذهب بوده، به همان رويۀ شلمغانى كسى نزد او فرستاده و به قبول دعاوى باطلۀ خود دعوتش كرد و از وى استمداد نمود. او هم پاسخ داد كه من گرفتار محبت كنيزكان بوده و مردى زن دوست هستم، لكن زن ها به سبب سفيدى موى ريش و سر از من متنفّرند و بدين جهت، مجبور به خضاب مى باشم كه عار و ننگ پيرى را پوشيده دارم و مداومت آن اگر مؤثر هم باشد، در هر چند روزى بسيار مشكل و اسباب زحمت است. اگر منصور موى مرا سياه گرداند، به طورى كه ديگر از زحمت خضاب آسوده باشم، از ته دل ايمان آورده و تمامى اموال خودم را نيز در راه او خرج خواهم كرد.
اينك منصور نيز مأيوس شد و دانست كه ابوسهل مانند ساده لوحان ديگر كه فريب او را مى خوردند، نبوده و مسخّر او نخواهد شد (عنقا شكار كس نشود دام باز چين).
اين گونه احتجاجات ابوسهل در ميان مردم منتشر شد و منشأ فضيحت و رسوايى حلاّج و شلمغانى، زبانزد و نقل مجلس صغير و كبير، كذب دعاوى مزخرفۀ ايشان روشن و متاعشان فاسد، بازار خودفروشى شان كاسد و عامل قوى در ابتلاى ايشان به كيفر كردار خودشان، به شرحى كه در شرح حال هريكى نگارش يافته، گرديد.
از تذكّر اين نكته ناگزير هستيم كه قلع و قمع حلاّج و نظاير وى، آن هم در مركز خلافت و به دستيارى قضات و وزراى عامّه با آن همه كينه هاى مذهبى و سياسى معلومه، كارى سهل نبوده و به جز تأييدات الهى كه توأم با حسن تدبير و متانت عقل باشد، خارج از حدود امكان عادى است. فمن جاهد فى اللّه ليهدينه سبله.
با قطع نظر از اينها، در جلالت ابوسهل همين بس كه مردم او را شايستۀ مقام سفارت حضرت ولى عصر - عجل الله فرجه - دانسته و مركوز اذهان عموم افراد شيعه بود كه بعد از محمد بن عثمان، سفير دويم آن حضرت در زمان غيبت صغرى، همين ابوسهل اسماعيل بدان منصب سفارت مفتخر خواهد بود تا آنكه بعد از وفات محمّد، توقيع همايونى از ناحيۀ مقدّسه برخلاف انتظار اهالى به نام شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى صادر گرديد. مردم سبب قضيه را از خود ابوسهل استفسار نمودند؛ پس آن مرد قوىّالايمان و راسخ العقيده، از روى تعبّد محض و تسليم صرف كه داشته، به توهّمات ايشان اعتنايى نكرد و به مدلول «لاٰ تَأْخُذهُ فىٖ اللّٰهِ لَوْمَةُ لاٰئِم» پاسخ داد كه حضرات ائمّۀ اطهار عليهم السلام خودشان بهتر مى دانند.
در كارخانه اى كه ره عقل و فضل نيست *** وهم ضعيف رأى فضولى چرا كند
علاوه چون من متكلّم و مردى جدلى بوده و دائماً با مخالفين و دشمنان دين در سر مناظره و مجادله هستم، احتمال مى رود در موقعى كه از محاكمۀ ايشان فشارى ديدم، افشاى سرّ كرده باشم؛ برخلاف شيخ ابوالقاسم كه به نهايت حافظ اسرار است و بالفرض اگر امام غايب زير دامنش باشد، با مقراض هايش بريده و ريزه ريزه اش بكنند، متحمّل شده و اصلاً افشاى سرّ نمى كند.
بارى، چنانچه اشاره شد، ابوسهل شاعر هم بوده و از لطايف اشعار اوست:
لا اخضب الشيَب للغواني *** أبغي به عندها ودادا
لكن خضابي علىٰ شبابي *** لبست من بعده حدادا
تأليفات ابوسهل، چنانچه اشاره شد، بسيار است:
ولادت ابوسهل اسماعيل به سال 227 يا 237 ه. ق و وفات او نيز در ماه شوال 311 ه. ق واقع گرديد.
مخفى نماند كه شرح حال اجمالى ابوسهل بن نوبخت، كه جدّ اعلاى همين ابوسهل اسماعيل بن على مى باشد، ضمن اصل عنوان نوبختى مذكور شد و همچنين شرح حال حسن بن موسى، خواهرزادۀ اسماعيل، را نيز به عنوان نوبختى، حسن بن موسى نگارش داده ايم.
اما تلامذۀ ابوسهل اسماعيل بسيار است و چنانچه در صدر عنوان اشاره شد، در كلام و غيره شاگردانى داشته كه بعد از وفات وى عقايد و آراء او را در ميان شيعۀ اماميّه انتشار مى داده اند؛ من جمله يكى پسر خودش، على بن اسماعيل مكنّى به «ابوالحسن» يا «ابوالحسين» مى باشد كه مراتب علميّه را از پدر خود و ابوالعباس ثعلب، اديب نحوى
لغوى سابق الذكر، اخذ و اشعار ايشان را هم روايت كرده و ابومحمد حسن بن حسين نوبختى سابق الذكر بعضى از اشعار ثعلب را از وى شنيده و ضبط نموده است. نيز از آن جمله است: على بن عبدالله بن وصيف، محمد بن بشر سوسنجردى حمدونى، محمد بن يحيى صولى، مظفر بن محمد بن احمد خراسانى بلخى كه اولى به عنوان ناشى اصغر، سيمى به عنوان صولى، محمد بن يحيى در محل خود از اين كتاب مذكور و دويمى نيز به عنوان حمدونى نگارش يافته و ضمن شرح حال ابن قبه از باب سيّم نيز خواهد آمد.
اما چهارمى، مظفر بن محمد از اكابر تلامذۀ ابوسهل اسماعيل نوبختى، از اساتيد شيخ مفيد محمد بن محمد بن نعمان، كنيه اش «ابوالجيش»، در اخبار و وقايع باخبر و از مشاهير متكلّمين و محدّثين بوده است كه احاديث بسيارى استماع نموده، اشعار خوب دربارۀ اهل بيت عصمت عليهم السلام گفته. شيخ مفيد تمامى تأليفات او را از خودش روايت مى كند. نجاشى نيز به واسطۀ شيخ مفيد از او روايت مى نمايد:
وفات ابوالجيش به سال 367 ه. ق واقع گرديد.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 251؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 22؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 31؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 1، ص 23؛ مدارك [مدخل هاى] حلاج، حسين بن منصور و شلمغانى؛ كتب رجاليه.
ابوسهل جرجانى، عيسى بن يحيى مسيحى --> ابوسهل مسيحى
ابوسهل صعلوكى، محمد بن سليمان --> صعلوكى، سهل بن محمد
ابوسهل طبيب --> ابوسهل اره جانى
ابوسهل عيسى --> ابوسهل مسيحى
از افاضل منجّمين اواخر قرن دويم هجرت مى باشد كه در عصر خود با منجّمى و معرفت احكام نجومى معروف، به اصابت رأى و استخراجات نجومى مشهور و مولد و منشأ وى فارس بود. در اوايل خلافت عباسى كه ترجمۀ كتب علمى پيشينيان كه به يونانى و فارسى و ديگر زبان ها بوده اند، مورد تصميم خلافت گرديد، فضل نيز بسيارى از كتب اوايل را از پارسى به عربى ترجمه كرده و بدان وسيله نزد منصور دوانيقى، دويمين خليفۀ عباسى (136-158 ه. ق)، تقرّب يافت. در احكام نجومى نيز محل وثوق او بود. بعد از وفات منصور در دربار ديگر خلفا نيز بوده و روزگار خود را به تأليف و ترجمه مى گذرانيد تا در اواخر خلافت هارون الرشيد، پنجمين خليفۀ عباسى (170-193 ه. ق)، در حوالى 185 ه. ق درگذشت و از تأليفات اوست:
ظاهراً صاحب ترجمه همان فضل بن ابى سهل بن نوبخت است كه به عنوان نوبختى، فضل در باب اوّل (القاب) مذكور داشته ايم و من باب نسبت به جدّ، كه بسيار متداول است، «فضل بن نوبخت» نوشته اند. نيز احتمال قوى مى رود كه اين فضل بن نوبخت همان ابوسهل بن نوبخت باشد كه پسر بلاواسطۀ خود نوبخت بوده و ضمن اصل عنوان نوبختى مذكور داشتيم و همين تأليفات فضل بن نوبخت را بدو هم نسبت داده اند و بسط زائد موكول به تتبّع خود علاقه مندان است.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 382؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 607.
ابوسهل كوهى --> ابوسهل، ويجن
ابوسهل، محمد بن سليمان --> ابوسهل صعلوكى
ابوسهل، محمد بن على --> مؤذن، محمد بن على
جرجانى البلده، نصرانى المذهب، ابوسهل الكنيه، از مهرۀ اطبّا مى باشد كه در هر دو قسمت علمى و عملى طب مهارتى بسزا داشت. علاوه بر فنّ طب در ادبيّات نيز صاحب يدى طولا و بسيار فصيح بوده و خطّى خوب هم داشت. در بلاد خراسان
زندگانى كرده و به بعضى از ملوك خوارزمشاهيان نيز انتساب داشته است، بلكه به نوشتۀ مطرح الانظار، از اكابر فلاسفه هم بوده و بعضى از اهل فن به شيخ ابوعلى سينايش ترجيح داده اند و بعضى ديگر او را استاد ابوعلى دانند. از تأليفات اوست:
در قاموس الاعلام گويد: به روايتى در چهل سالگى درگذشته و از سال وفات چيزى نگفته است و در مطرح الانظار گويد كه به سال 401 ه. ق در بيابان از تشنگى جان داد.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 120؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 727.
ابوسهل نوبختى، ابوسهل بن نوبخت --> نوبختى
ابوسهل نوبختى، اسماعيل --> ابوسهل، اسماعيل بن على
ابوسهل نوبختى، فضل --> ابوسهل فارسى
يا ويژن بن رستم، كوهى، از منجّمين نامى اوايل قرن پنجم هجرت مى باشد كه اصل وى از جبال طبرستان، به همين جهت، به «كوهى» معروف، بسيار فاضل و كامل، در علم هيئت و صنعت آلات و ارصاد نجومى خبير، در عهد عضدالدوله، دويمين سلطان ديالمه (338-372 ه. ق) و ديگر ملوك آن سلسله بر اقران و معاصرين خود مقدّم بود.
او دويمين حكيمى است كه در دورۀ اسلامى بعد از ابن ابى منصور يحيى آتى الترجمه به امر شرف الدوله، سيّمين ملوك ديالمه (372-379 ه. ق)، رصد بسته است. با اينكه به فاصلۀ چند سال شرف الدوله وفات يافت، بازهم كار رصد به تعويق نيفتاد، بلكه در تحت توجّهات ديگر ملوك علم دوست ديالمه در مدت سى سال كه دورۀ كامل رصد مى باشد، آن امر خطير را به انجام رسانيد و رصد او مورد تحسين و تصديق علماى فن گرديد و زيج او منشأ استخراج احكام نجومى منجّمين شد. در هريك از اصول هندسه و پرگار و صنعت اسطرلاب و نظاير آنها تأليفى داشته و در حدود 405 ه. ق درگذشت.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 395؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 669.
ابوسهل هروى، محمد بن على --> مؤذن، محمد بن على
ابوسيّار، مسمع بن عبدالملك كردين
ابوسيّار، مطر بن سيار كوفى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
بن اسماعيل بن ابراهيم بن عثمان، شافعى المذهب، شهاب الدين اللّقب، مقدسى الاصل، دمشقى النّشأة والولاده، ابومحمدالكنيه، ابوشامة الشّهره، كه در بالاى ابروى چپ خال بزرگى داشته است، از مشاهير علماى قرن هفتم هجرى شافعيّه مى باشد كه در فقه و حديث و تاريخ و نحو و ادبيّات و قرائات متنوعۀ قرآنى وحيد عصر خود بود. نخست در دمشق در سن كمتر از ده سالگى قرآن مجيد را خواند. در شانزده سالگى آن كتاب الهى را نزد علم الدين سخاوى و ديگر اكابر وقت با تمامى قرائات متداوله ياد گرفت؛ عاقبت در اسكندريّه به تكميل مراتب علميّه پرداخت. فقه و حديث و تاريخ و نحو و ادبيّات و ديگر علوم متداوله را متقن ساخت و تأليفات طريفه دارد:
وفات ابوشامه به سال 665 ه. ق در هفتاد سالگى در دمشق واقع شد و در مقابر باب كيسان يا باب الفراديس مدفون گرديد و به نوشتۀ بعضى، دو نفر به بهانۀ استفتا به
خانه اش وارد و او را شديداً زدند؛ به طورى كه مريض شده و به همان سبب درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 237؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 317.
ابوشبرمه، عبدالله بن شبرمه --> ابن شبرمه
ابوشبل، احمد بن عبدالعزيز --> جوهرى، احمد بن عبدالعزيز
مصطلح رجال است.
ابوشبل، علقمة بن قيس --> نخعى، علقمة بن قيس
مصطلح رجال است.
ابوشجاع، سلطان الدوله --> آل بويه
ششمين ملوك ديالمه مى باشد.
ابوشجاع، شيروية بن شهرداد --> ديلمى، شيروية بن شهرداد
ابوشجاع، عضدالدوله --> آل بويه
دويمين ديالمه مى باشد.
مصطلح رجال است.
بن محمد بن عبدالله بن ابراهيم، روذراورى الاصل، اهوازى الولاده، ظهيرالدّين اللّقب، به قريۀ روذراور نامى از قراء نهاوند منتسب، از جملۀ صلحاى علماى عصر خود معدود، در فنون بسيارى صاحب يدى طولا بود. در اعراب و تاريخ و فقه و حديث تأليفاتى داشته و كتاب تجارب الامم ابن مسكويه را تكميل نموده است كه به
نام ذيل تجارب الامم مشهور مى باشد.
به مناسبت آنكه پدرش وزارت قائم بامراللّه، بيست وششمين خليفۀ عباسى (422-467 ه. ق)، را داشته، او نيز مرجع خدمات و مصدر مهمّات امور گرديد تا آنكه در خلافت مقتدى باللّه، بيست وهفتمين ايشان (467-487 ه. ق)، به سال 471 ه. ق به وزارت رسيد و به همين جهت، به «ابوشجاع وزير» مشتهر گرديد.
اين وزير روشن ضمير در حفظ نواميس شرعيّه و پاسدارى قوانين و مقرّرات دينيّه نهايت اهتمام و مواظبت به كار برد. تقوا و عدالت او معدلت پيشينيان را يادآور شده و در انظار عامّه جلوه گر ساخت. همه روزه پيش از بيرون رفتن از سراى خود مقدارى از روى قرآن مجيد خوانده و به خط خودش نيز، كه زيباترين خطوط بوده، مقدارى از آن كتاب الهى را مى نوشته است. همچنين زكات تمامى املاك و مزارع خود را مى پرداخت و بسى صدقات نهانى به جا مى آورد.
بالجمله، انواع عدالت و برّ و احسان و رعيّت نوازى و ديانت پرستى وى زياده از آن است كه در اين عجاله نگارش يابد؛ اين است كه به شهادت ارباب سير، عهد وزارت و صدارت ابوشجاع در استيفاى نيك بختى خلافت عباسى و توفر نعمت و آسايش رعيّت و عموم يافتن امنيّت و رفاهيّت به تمامى عهدهاى آن خلافت تقدّم داشت تا آنكه به سال 484 ه. ق در نتيجۀ سعايتى كه جلال الدين ملكشاه فقط به جهت تشيّع وى كرده و عزل او را درخواست نمود و يا به جهات ديگر كه از وى سر زده بوده، به مدلول «عدو شود سبب خير گر خدا خواهد» عاقبت به خير شد.
يك چندى در نجف اشرف در آستان ملايك پاسبان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به سر برد تا آنكه در موسم حج به زيارت بيت الله الحرام مشرّف و بعد از اداى فريضۀ حج به مدينۀ طيّبه رفت. در آن ارض اقدس توطن كرد و مثل ديگر خدّام حرم مطهر نبوى صلى الله عليه و آله در روشن كردن چراغ ها و جاروكشى و غيره مشغول خدمت شد. از ميمنت آن خاك پاك به حفظ تمامى قرآن مجيد موفق آمد و به حسب نذر سابق خود كه در موفقيّت اين سعادت كرده بوده، هزار دينار (كه هر دينارى معادل يك مثقال هيجده نخودى طلاى مسكوك است) صدقه داد. يك سدس ملك معينّى خود را كه در ناحيۀ دجيل داشته، وقف نموده و باقى عمر خود را در آن خاك پاك به سر برد تا در نيمۀ جمادى الآخرۀ 488 ه. ق در 51 سالگى وفات يافت و در جوار مزار حضرت ابراهيم
بن رسول الله مدفون گرديد.
مخفى نماند كه ابوشجاع علاوه بر مزايا و كمالات متنوعۀ علمى، طبع شعر روانى هم داشت. بسيارى از معانى دقيقه را در قالب الفاظ رشيقه نظم كرد و مضامين مليحه را با عبارات فصيحه موزون مى ساخت و از اوست:
ليس المقادير طوعا لأمرء أبداً *** و انما المرء طوع للمقادير
فلاتكن إن أتت باليسر ذا أشر *** و لا بئوساً اذا جائت بتعسير
و كن قنوعاً بما يأتي الزمان به *** فيما ينوبك مِنْ صفو و تكدير
فما اجتهاد الفتىٰ يوماً بنافعه *** و إنّما هو إلقاء المعاذير
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 276.
ابوشجاع، محمد بن على --> ابن الدهان، محمد بن على
مصطلح رجال است.
ابوشداد، قيس بن كشوح
ابوشداد، محمد بن عمارة بن ذكوان كلابى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
ابوشريح، خويلد صحابى
ابوشريح، عبدالرحمان بن عمرو
ابوشريح، عمرو خزاعى
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
از شعراى اواخر قرن دويم مى باشد و يا ظاهراً اوايل قرن سيّم هجرت را نيز ديده است. معاصرش، اصمعى سابق الذكر (متوفّى 214 ه. ق)، گويد: روزى نزد والى بصره بودم. خبر آوردند كه دم در ديوانه اى است و شعر مى خواند؛ پس حسب الامر خليفه وارد حضور شد. مردى بود بلندبالا مانند نخله و بعد از سلام، خليفه از وى پرسيد:
«كيستى؟» در جواب گفت:
أنا ابوالشريك الشاعر *** من سأل عني فأنا ابن الفاغر
امير گفت: «چه عجب! مدّاح خودت هستى». گفت:
لأنني ارتجل ارتجالاً *** ما شئت يا من ألبس الجمالا
امير به اصمعى گفت: «اين مجنون نيست. چيزى از او سؤال كن»؛ پس معنى «ريم» را از وى پرسيد. گفت:
الريم فضل اللحم للجزار *** ينحره للفتية الأيسار
بعد اصمعى معنى «حلوان» را سؤال نمود. گفت:
أليس ما يعطىٰ على الكهانة *** والحرُّ لايقنع بالمهانة
سپس معنى «دكاع» را استفسار نمود. گفت:
ان الدكاع هو سعال الماشية *** واللّه لاتخفى عليه خافية
پس «توله» را پرسيد. در جواب گفت:
عوذة عنق الطفل عندي تولَّة *** و قد تسمى العنكبوت تولة
همچنين از معنى «رفّه» (با ضمّ و تشديد) سؤال كرده، پاسخ داد:
الرفة التبن فسل ما شئتا *** لقد وجدت عالما خِرّيتا
اصمعى گويد: ديگر از كثرت سؤال خجالت كشيدم. پس او از من معنى «هلقس» و «سحساح» و «راوح» را پرسيد و گفت: «ما الهلقس والسحساح والحمل الراوح لايراح؟» در جواب گفتم كه «هلقس» طمع، «سحساح» كسى است كه در يك جا استقرار نيابد؛ «راوح» لاغر است. ابوالشريك گفت:
ما انت الا حافظ للمعلم *** أحسنت ما قلت بغير فهم
امير گفت: «مرحبا! اى كاش هر ديوانه اين طور بودى»؛ پس ده هزار درهم بدو بخشيد و او نيز بعد از اخذ دراهم به امير گفت:
رشت جناحي يا أخا قريش *** أقررت عيني و أطبت عيشي
سال وفات ابوالشريك و نام او به دست نيامد و ظاهراً نام اصلى اش نيز همين «ابوالشريك» بوده است. مخفى نماند كه بعضى از معانى مذكورۀ لغات مزبوره در كتب لغت متداوله نبوده و در صورت لزوم، محتاج به تتبّع است.
منابع: نيشابورى، حسن بن محمد، عقلاء المجانين، ص 122.
مصطلح رجال است.
ابوشعبۀ حلبى --> آل ابى شعبه
مصطلح رجال و نامش غيرمعلوم و خانوادۀ او به «آل ابى شعبه» معروف هستند.
ابوالشعثاء، جابر بن زيد ازدى
ابوالشعثاء، يزيد بن زياد بن مهاصر
(دو شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.
ابوالشعياء، عجاج --> رؤبه
پدر رؤبه است.
ابوشعيب، حماد بن شعيب حمانى
ابوشعيب، صالح بن خالد محاملى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
در مرصّع ابن الاثير گويد كه ابوشفقل شيطان فرزدق شاعر است كه فرزدق به گمان خود اشعار خود را از او روايت مى كند؛ چنانچه ابولبينا نيز شيطانى ديگر مى باشد كه تلقين شعرش مى كند و معنى اين جمله را از خود ابن الاثير نيز بايد پرسيد و در جايى ديگر به نظر نرسيد. در قاموس اللّغة همين قدر گويد كه ابوشفقل راويۀ فرزدق، يعنى كسى است كه اشعار فرزدق را از خودش روايت مى كند و از ابولبينا چيزى داير بدين موضوع نگفته است.
از شعراى قرن چهارم هجرت مى باشد كه در سال 300 ه. ق متولد شد. با امير نوح بن نصر بن احمد بن اسماعيل سامانى، چهارمين حكمران ملوك سامانيّه (331-343 ه. ق)، معاصر و ظاهراً مدّاح وى هم بود. قصايد و قطعات بسيارى بدو
منسوب و يك مثنوى مبسوطى نيز به نام آفرين نامه به بحر تقارب بدو منتسب مى باشد و از اوست:
مار را هرچند بهتر پرورى *** چون يكى خشم آورد كيفر برى
سفله فعل مار دارد بى خلاف *** جهد كن تا سوى سفله ننگرى
ايضاً
درختى كه تلخش بود گوهرا *** اگر چرب و شيرين دهى مر ورا
همان ميوۀ تلخت آرد پديد *** از او چرب و شيرين نخواهى مزيد
اسم و سال وفات و مشخّصات ديگرى به دست نيامد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابوالشمقمق»، از معروفين شعراى اوايل خلافت هارون الرشيد، پنجمين خليفۀ عباسى (170-193 ه. ق)، مى باشد كه با ابودلامه و ابوالعتاهيه و ابونواس و نظاير ايشان، كه شرح حال هريكى در محل مقتضى از اين كتاب نگارش يافته، معاصر و از اشعار اوست كه در وصف بغداد گويد:
ليس فيها مروئة لشريف *** غير هذا القناع بالطيلسان
و بقينا في عصبة من قريش *** يشتهون المديح بالمجان
روزى مروان با بشار بن برد ملاقات كرد و از صلۀ كاملى كه در مقابل اشعار خود گرفته بوده، خواستار مواسات گرديد. بشّار گفت: «من به جز شعر، كسب و حرفت و صنعت ديگرى ندارم و تو هم مثل من شاعر هستى. بهتر آن است كه با شعر خودت تكسّب كرده باشى». مروان گفت: راست است، لكن الآن در حال عبور از كودكان شنيدم كه مى خواندند:
سبع جوزات و تينة *** فتحوا باب المدينة
ان بشار بن برد *** تيس أعمى في سفينة
بشّار قدرى سكوت ورزيد؛ سپس صددرهم به مروان داد و گفت: «اين را بگير و ديگر اشعار كودكان را روايت نكن». مروان گويد كه آن دراهم را گرفته و به كودكان دادم.
خطيب بغدادى بعد از اين جمله از على بن محمد نامى نقل كرده كه مادامى كه در بصره بودم، همين دو بيت را از بچگان مى شنيدم. سال وفات مروان به دست نيامد.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 4، ص 97 و ج 13، ص 146.
ابوشهاب، محمد بن همام عبدى
ابوشهاب، معلى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشد.
مصطلح رجال است.
بن محمد بن حيان يا حبان، حافظ اصفهانى، مكنّى به «ابومحمد» يا «ابوعبدالله»، معروف به «ابوالشيخ»، از مشاهير علماى عامّه مى باشد كه تأليفاتى در تفسير قرآن مجيد و احكام شرعيّه و موضوعات ديگر دارد و در 369 يا 354 ه. ق درگذشت و تفسير او به تفسير ابن حبان معروف و از بعض كلمات كشف الظّنون استظهار مى شود كه نام او «محمد بن محمد بن جعفر بستى» است و رجوع به ابن حبّان هم شود.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 447]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 728.
مكنّى به «ابوجعفر»، از اعاظم شعراى عرب اواخر قرن دويم هجرت مى باشد كه در رديف شعراى نامى طراز اوّل بود. نوادر و حكاياتى از وى منقول است. در اواخر عمر از هر دو چشم نابينا شد و مراثى بسيارى در حق چشم هاى خود گفته و نيز از اشعار اوست:
وقف الهوىٰ بي حيث أنت فليس لى *** متأخر عنه و لا متقدم
أجد الملامة في هواك لذيذة *** حباً لذكرك فليلمني اللوم
در سال 196 ه. ق درگذشت.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 87؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 728.
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوصادق، سليم بن قيس هلال --> هلالى، سليم
ابوصادق، عبدخير بن ناجد
ابوصادق، كليب جرمى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوصالح، احمد بن عبدالملك مؤذن
ابوصالح، اشيم بن عبداللّٰه خراسانى
ابوصالح، خلف بن حماد
ابوصالح، عجلان خباز واسطى
ابوصالح، عقبة بن صالح
(پنج شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
رضوى تقوى، سيّدى جليل و عالمى است نبيل از اكابر علماى عهد شاه عباس ثانى صفوى (1051-1077 ه. ق) كه نسب شريفش با هيجده واسطه به جناب موسى مبرقع بن امام محمد تقى عليه السلام موصول مى شود. در مشهد مقدّس رضوى نقيب الاشراف سادات عالى درجات رضويّۀ تقويّه بود. در عهد شاه مزبور منصب صدرالممالك را داشت و مدرسۀ صالحيّۀ آن ارض اقدس، كه در اواخر به «مدرسۀ نوّاب» شهرت يافته، از آثار خيريّۀ او مى باشد كه در سال 1086 ه. ق بنايش نهاده و املاك بسيارى براى آن مدرسه و طلاّب علوم دينيّه وقف كرده است و سه سال پيش نيز كتاب هاى بسيارى وقف طلاّب دينيّه نموده بود. كتاب دقائق الخيال نيز از آثار قلمى اوست كه رباعيّات متقدّمين و متأخّرين شعرا را به ترتيب حروف هجا با تعيين شاعرش جمع و تدوين نموده است. سال وفاتش به دست نيامد و ظاهراً نام اصلى اش نيز «ابوصالح» است.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 6، ص 430.
ابوصالح، شيخ محمدمهدى --> صالح افتونى
عبدى كنانى كوفى، از ثقات و معتمدين محدّثين شيعه از اصحاب صادقين عليهما السلام بوده، بلكه از حضرت امام موسى عليه السلام نيز روايت نموده است. از اعيان و اعلام دين و افاضل فقهاى اصحاب ائمّه عليهم السلام و مراجع و رؤساى ايشان و در احكام دينيّه مرجع فتوا و حرام و حلال بود؛ بالجمله، ممدوح تمامى علماى رجال و يكى از اصحاب اصول اربع مأة مشهوره بوده و اخبار بسيارى نيز در مدح وى وارد و حضرت صادق عليه السلام از كثرت وثاقت و اعتدال و استقامت وى ميزانش ناميده و بدو فرمودند: «انت ميزان لا عين فيه»؛ يعنى تو ميزانى هستى به غايت معتدل كه هر دو كفّه اش برابر بوده و يكى از آنها زيادتى به ديگرى ندارد. وفات او بعد از 170 ه. ق واقع گرديد.
ناگفته نماند كه نعيم بر وزن كميل و «عبدى» هم منسوب به عبدالقيس، يكى از پدران ابوالصباح است؛ چنانچه در كلمات بعضى از اجلّه او را «ابن عبدالقيس» هم ناميده اند و «كنانى» هم (به كسر كاف) منسوب به كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر است كه سرسلسله و پدر قبيلۀ مشهوره اى از قبايل عرب بوده و كنيه اش «ابوالنضر» و جدّ اعلاى چهاردهمين حضرت نبوى صلى الله عليه و آله است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 23؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 681؛ كتب رجاليه.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
مجهول الاسم، از اصحاب حضرت باقر عليه السلام و مصطلح رجال است.
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
بن ابى جمعة اسود بن عامر بن عويمر، خزاعى، از مشاهير شعرا و عشّاق عرب مى باشد كه با عشق و محبت عزّة، دختر جميل بن حفص بن اياس بن عبدالعزى بن حاجب، شهرت داشت و اكثر اشعارش دربارۀ همين معشوقه اش بوده و بين ايشان حكايات و نوادرى جارى مى باشد كه در كتب مربوطه مذكور است. چنانچه مجنون عامرى معروف را گاهى با معشوقه اش، ليلى، معرفى كرده و «مجنون ليلى» گويند، گاه است كثير را نيز با معشوقه اش، عزة، معرفى كرده و «كثير عزة» گويند و همچنين عزة را نيز گاهى به جهت انتساب به جدّ اعلاى حاجب نامش «عزة الحاجبية» گفته و گاهى تنها «حاجبيّه» اش گويند؛ مثل «عامريّه» گفتن ليلى كه از قبيلۀ بنى عامر بوده است. خود كثير نيز در بعضى از اشعار خود به همين وصف «حاجبيّه» اش موصوف داشته؛ چنانچه گويد:
اذا ما أتتنا خلّة كى تزيلنا *** أبينا و قلنا الحاجبية أول
سنوليك عرفاً إن أردت وصالنا *** و نحن لتلك الحاجبية أوصل
نيز از ابيات يك قصيدۀ تائيه مشهورۀ كثير است:
و إنّي و تهيامي بعزة بعد ما *** تسلّيت من وجد بها و تسلت
لكالمرتجي ظل الغمامة كلما *** تبوّأ منها للمقيل اضمحلت
اشعار كثير كه در باب مماطله و خلف وعده كردن عزة گفته، بسيار است. از نوادر اتفاقات آنكه كثير در مدينه غلام عطرفروشى داشته كه عطر را به زنان عرب نسيه مى فروخت. روى اين عادت به عزة هم نسيه فروخته بود، لكن عزة در تأديۀ بهاى عطر با مسامحه مى گذرانيد تا آنكه باز روزى با جمعى از زنان ديگر در آن دكان بودند.
غلام نيز بهاى عطر را مطالبه نمود. عزة بازهم طفره كرد و گفت: «به اين زودى خواهم داد»؛ پس غلام اين شعر كثير را كه پيش از آن موقع در خلف وعدۀ عزة گفته بوده و در باب كنى ضمن شرح حال ام البنين، بنت عبدالعزيز بن مروان زن وليد بن عبدالملك اموى، نيز اشاره خواهيم كرد، از راه تمثل فروخواند (غافل از اينكه او همان معشوقۀ مالك خودش، كثير، است):
قضى كل ذى دين فوفى غريمه *** و عزة ممطول معنى غريمها
زنان ديگر گفتند: «مگر اين زن بدهكار خود را نمى شناسى؟» گفت: «نه واللّه». گفتند كه او همان عزة، معشوقۀ كثير است. غلام گفت: «شما را گواه مى گيرم كه عزة را از بدهى خودش بحل كردم»؛ پس غلام قضيه را به مالك خودش، كثير، نقل كرد. كثير هم گفت: «من نيز خدا را شاهد مى گيرم كه تو را محض رضاى خداوندى آزاد كرده و تمامى سرمايۀ دكان عطّارى را نيز به تو بخشيدم». كثير در زمان خلافت بنى اميّه مى زيست و به نوشتۀ قاموس الاعلام، با عبدالملك بن مروان، پنجمين خليفۀ اموى (65-86 ه. ق) و برادرش، عبدالعزيز و پسرش، يزيد، مربوط بود و مدايح بسيارى هم دربارۀ ايشان گفته است؛ بااين حال، محبت فوق العاده به حضرت على المرتضى عليه السلام و اهل بيت حضرت رسالت عليهم السلام داشت و اين انتساب خود را هم از امراى بنى اميّه كتمان نمى كرده است، انتهى.
ظاهر اين كلام قاموس الاعلام آنكه كثير در مذهب اهل سنّت و جماعت بوده و نسبت به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و خانوادۀ رسالت عليهم السلام نيز محبت فوق العاده داشته است، لكن ظاهر كلام بعضى از اجلّه آنكه كثير شيعه مذهب بوده و دربارۀ آل ابى طالب تعصّب بسيارى داشت. ابن خلّكان گويد: روزى عبدالملك (مذكور فوق) كثير را گفت: «تو را قسم به حق على بن ابى طالب عليه السلام راست بگو كه عاشق تر از خود را سراغ دارى؟» گفت: «يا اميرالمؤمنين! اگر به حق خودت قسم مى دادى، هرآينه راست مى گفتم». عبدالملك همچنان كرد. كثير گفت: «بلى. در بيابانى مى رفتم. ديدم مردى دامى درست كرده است». پرسيدم كه براى چه اينجا نشسته اى؟ گفت: «خود و اهل و عيالم گرسنه بوديم. اين دام را گذاشتم كه شكارى به دست آورم و قوت و معاش يك روزه را تهيه كرده باشم». گفتم: «من هم اينجا با تو باشم كه بلكه شكارى به دست آورى و يك قسمت هم به من بدهى». او هم راضى شد. با هم بوديم تا يك آهو به دام افتاد. خواستيم كه آن را بگيريم. آن مرد سبقت كرد و آن آهو را گرفت. به مجرّد گرفتن ، بند از پايش برداشته و رهايش نمود. در جواب پرسش از سبب آن گفت:
«چون شبيه ليلى بود، رحم و رقّت نمودم». پس اين اشعار را انشا نمود:
ايا شبه ليلى لاتروعى فاننى *** لك اليوم من وحشية لصديق
اقول و قد اطلقتها من وثاقها *** فانت لليلى ما حييت طليق
و عينك عيناها و جيدك جيدها *** سوى ان عظم الساق منك دقيق
بالجمله، كثير اغلب اوقات در مصر و دمشق شام امرار حيات مى نمود؛ عاقبت به سال 105 ه. ق در مدينۀ منوره درگذشت و عكرمه از موالى ابن عباس هم در همان روز وفات كثير وفات يافت. مردم گفتند: «مات افقه الناس و اشعر الناس».
مخفى نماند كه عزّة (با دو فتحه و تشديد ثانى) و كثيّر هم (به ضمّ اوّل و فتح ثانى و كسر و تشديد ثالث) صفت مشهورۀ صاحب ترجمه است كه از كثرت كوتاه قدى بدين صفت شهرت يافته است؛ چنانچه به همين سبب او را «رب الذباب» نيز مى گفته اند. گويند كسى كثير را در حين طواف ديد و بعد از آن مى گفته است هركه گويد كه قامت او بيشتر از سه وجب بوده، دروغ گفته است و بنابراين سبب كه در وجه تسميه كثير گفته اند، اين كلمۀ «كثير»، لقب صاحب ترجمه مى باشد، ولكن اسمى ديگر به نظر نرسيد و شايد اسم اصلى اش نيز همان كنيه اش «ابوصخر» باشد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 3؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3876.
ابوصخره، احمد بن ابى نعيم --> رياشى، احمد بن ابى نعيم
مصطلح علم رجال و موكول بدان علم شريف است.
ابوالصفا، خليل بن احمد عروضى --> ابوعبدالرحمان، خليل بن احمد
از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى باشد كه بعد از وقعۀ جمل حاضر خدمت آن حضرت شد و گفت: «واللّه اگر حاضر جمل مى بودم، يك تن از قبيلۀ ازد با تو مقاتله نمى كرد». در بصره وفات يافت و آن حضرت به جنازه اش نماز خواند. شرح حال پسرش، مهلب، نيز به عنوان ابوسعيد، مهلب مذكور و وزير مهلبى حسن بن محمد نيز، كه از احفاد اوست، به عنوان مهلبى، حسن بن محمد در باب اوّل (القاب) نگارش يافته است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 25؛ كتب رجاليه.
در اصطلاح رجالى، كنيۀ دينار، پدر ابوحمزۀ ثمالى سابق الذكر است.
يا تقى الدين بن نجم يا نجم الدين بن عبيداللّه، حلبى (على اختلاف التعابير)، شيخ اجل اقدم، فقيه فاضل، محدّث ثقه و معتمد، از اعاظم مشايخ اماميّه، از اعيان فقها و متكلّمين قرن پنجم هجرى شيعه مى باشد كه در مراتب علميّه و ايفاى وظايف دينيّه داراى مقامى عالى و از تلامذۀ شيخ طوسى (متوفى به سال 460 ه. ق) و سيد مرتضى (متوفى به سال 436 ه. ق) بود. به سلاّر بن عبدالعزيز ديلمى نيز تلمذ نموده و از طرف سيّد به تدريس يا قيام به امور دينيّۀ بلاد حلب منصوب شد و به همين جهت، به «خليفة المرتضى» موصوف گرديد. موافق آنچه از بعض كتب تراجم استظهار مى شود، از طرف شيخ طوسى نيز در بلاد شام نيابت داشت و به همين جهت، به «خليفة الشيخ» نيز موصوف مى باشد و در اصطلاح فقها با هريك از «تقى» و «ابوالصلاح» و «حلبى» مذكورش دارند و از تأليفات اوست:
وفات ابوالصلاح به سال 447 ه. ق در صد سالگى در حلب واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 128؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 480؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 23؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 480.
ابوالصلاح، خليل بن ايبك --> صفدى
بن عبدالعزيز بن ابى الصلت، مغربى اندلسى دانى، از مشاهير اطبّا و حكماى قرن ششم هجرى مى باشد كه در سال 460 ه. ق در بلدۀ دانيه نامى از بلاد اندلس از اراضى مغرب زمين متولد شد. نخست در شهر اشبيليه از بلاد اندلس و مدتى هم در مصر و اسكندريّه و ساليان درازى در شهر مهديّه از بلاد افريقا مراتب علميّه را تكميل نمود.
علاوه بر فن طب و فنون ديگر حكمت كه قرين ابوعلى اش شمارند، در فنون ادبى و شعرى و علوم پيشينيان نيز مهارتى بسزا داشت. بالخصوص در رياضيّات و هيئت و نجوم و هندسه متفرّد بود و عديل ابوريحان بيرونى سابق الذكرش دانند.
در قاموس الاعلام گويد: موقعى كه ابوالصّلت وارد اسكندريّه بوده، يك كشتى در جاى بسيار عميق دريا غرق شد. ابوالصّلت قدرت بيرون آوردن را به وزير وقت مصر اظهار داشت. او نيز موافق دستور خود ابوالصّلت، وسايل لازمه را فراهم آورد. بعد از اقدام به عمل، كشتى را به واسطۀ مقرّه ها روى آب آوردند، ولى در عين حال طناب هاى معموله در كار گسيخته شد و كشتى از نو غرق گرديد. وزير در خشم شده و آن حكيم را در زندان كرد. در حدود بيست سال در زندان بود و به روايتى در كتابخانه اى محبوسش داشتند. او نيز از فرصت استفاده كرده و تمامى كتاب هاى آنجا را مطالعۀ كامل نمود و بدين وسيله، دايرۀ معلومات متنوعۀ او فوق العاده توسعه يافت تا از آنجا بيرون آمده و باز به مهديّه مراجعت كرد و در اوّل محرّم سال 525 يا 529 ه. ق در همان جا با مرض استسقا درگذشت. از ابيات قصيده اى است كه نقش آن را بر سنگ مزارش وصيّت كرده بود:
سكنتك يا دار الفناء مصدقا *** بانى الى دار البقاء اصير
و اعظم ما فى الامر انى صائر *** الى عادل فى الحكم ليس يجور
فياليت شعري كيف القاه عندها *** و زادي قليل والذنوب كثير
نيز به ابوالصّلت منسوب و از لطايف اشعار است:
و قائلة ما بال مثلك خاملا *** ءانت ضعيف الرأى ام انت عاجز
فقلت لها ذنبي الى القوم انني *** لما لم يحوزوه من المجد حائز
و ما فاتنى شيئ سوى الحظ وحده *** و اما المعالى فهى عندى غرائز
در هريك از ادويۀ مفرده و اسطرلاب و شرح حال شعراى اندلس و منطق و هندسه و بعضى از موضوعات ديگر تأليفى دارد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 228]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 84؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 728؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ص 122.
مروى خراسانى، از مشاهير محدّثين مى باشد كه وثاقت و جلالت و صحيح الحديث بودن وى بين الفريقين مسلّم، بلكه موافق تصريح بعضى از اكابر اهل فن، شيعه مذهب و محبّ خانوادۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و خادم حضرت رضا عليه السلام بوده و احاديث بسيارى از آن حضرت روايت نموده است. بلى، با علماى عامّه نيز مخالطت داشته و اخبار ايشان را نيز روايت مى كرد و شايد همين قضيه منشأ اشتباه بعضى از اجلّه شده و به عامى بودنش رفته اند؛ به هرحال، وثاقت او مصرّح به علماى عامّه نيز بوده، بلكه بعضى از ايشان عيب او را منحصر به تشيّع و رافضى و محبّ آل رسول بودنش داشته اند و بس و بسط زائد موكول به كتب مربوطه مى باشد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 23؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 85؛ كتب رجاليه.
بن معبد بن حسن، حسنى مروزى، مكنّى به «ابوالصمصام» و «ابوالوضاح»، ملقّب به «عمادالدين»، معروف به «سيد عمادالدين»، از اجلاى علماى نامى اماميّۀ قرن ششم هجرى مى باشد كه فقيه متكلّم عالم فاضل، از عدول و ثقات محدّثين شيعه، انوار علميّه اش ساطع، از كثرت علم و ديانت و وثاقت كه داشته، در سند بسيارى از اجازات علما واقع و كمتر اجازه اى است كه سندش خالى از روايت وى باشد. از جملۀ مشايخ روايت ابن شهرآشوب، قطب راوندى، سيد ضياءالدين فضل الله راوندى بوده و او هم از شيخ طوسى (متوفى به سال 460 ه. ق) و سيد مرتضى (متوفّى به سال 436 ه. ق) و نجاشى و سلاّر بن عبدالعزيز ديلمى و نظاير ايشان روايت نموده است. زياده بر 115 سال عمر كرده و شيخ منتجب الدين در 115 سالگى او با او ملاقات كرده است. در خاطر دارم كه نام ابوالصمصام را در جايى «سيد محمد» و در جايى ديگر، كه هر دو از نظرم رفته، «سيد معبد» نوشته بودند.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 23؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 495؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 63].
ابوالصمصام، سيد ذوالفقار بن معدّ(1)
حسينى مروزى، به نوشتۀ مستطرفات بروجردى، از اجلاّى علماى اماميّه مى باشد كه از سيد مرتضى و شيخ طوسى روايت نموده و ابن شهرآشوب و شيخ منتجب الدين نيز از وى روايت مى كنند و منتجب الدين او را در سن 115 سالگى اش ديده است. ظاهر اين جمله آن است كه اين ابوالصمصام، همان مذكور فوق است؛ امّا مغايرت نام پدر و حسينى بودن نسب، ممكن است كه «حسينى» از سهو قلم كاتب بوده و لفظ «معدّ» هم همان «معبد» نام جدّ ذوالفقار باشد و خود بروجردى آن را «معدّ» تصور كرده و با دو فتحه و تشديد دال بودن آن تصريح نموده و صاحب ترجمه را هم من باب نسبت به جد، «ذوالفقار بن معدّ» گفته است و صريح كلام تنقيح المقال، كه هر دو را مستقلاً عنوان كرده، تعدّد سيد ذوالفقار مكنّى به «ابوالصمصام» است.
نگارنده گويد: ظاهر به حكم پاره اى قراين جليّه از وحدت اسم و كنيه و زمان و مشايخ و مدت عمر و غيره وحدت و يكى بودن ابوالصمصام سيد ذوالفقار بوده و بعضى از اختلافات جزئى هم از قبيل حسنى يا حسينى و معدّ و معبد و مانند اينها سهل و بعضى محمول بر اشتباه كاتب و بعضى ديگر از قبيل مسامحات عرفيّه بوده و قادح در اتّحاد نمى باشد؛ بااين همه، مطلب بسيار سهل و بر فرض تعدّد نيز هر دو در غايت جلالت و وثاقت بوده و در اعتبار سند روايتى كه در آن واقع شده، خللى نمى رساند و تأليفى هم ندارند كه محض به جهت معرفت اعتبار و عدم اعتبار آن، معرفت حال مؤلف نيز ضرور باشد.
ابوالصمصام، سيد عمادالدين --> ابوالصمصام، سيد ذوالفقار بن محمد
ابوالصمصام، سيد محمد --> ابوالصمصام، سيد ذوالفقار بن محمد
ابوالصمصام، سيد معبد --> ابوالصمصام، سيد ذوالفقار بن محمد
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
1) . با دو فتحه و تشديد دال. (مؤلف)
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابوالضياء، حسن بن محمد --> بورينى
بن ابراهيم بن على بن زياد، اشعرى الاصول، شافعى الفروع، يافعى التصوف، ابوالضياءالكنيه، زبيدى الولادة والنشأه، شيخ الاسلام الشّهره، از اكابر عرفاى علما و علماى عرفاى قرن دهم هجرت مى باشد كه در كتاب نور سافر با «مفتى الأنام» و ديگر اوصاف عاليه اش ستوده است. نخست قرآن را نزد پدرش حفظ، حديث و تفسير و اخبار و سير را نيز از ابن الديبع آتى الترجمه اخذ، فقه و اصول و ديگر علوم متداوله را هم از اكابر وقت تكميل نمود تا از طرف اساتيد خود به اجازۀ تدريس و فتوا نائل آمد.
در جامع شهر زبيد از بلاد يمن و مدارس اشرفيّه و واثقيّه و وهابيّه از مدارس آن بلده پيش از ظهر چهار روز شنبه و يكشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و عصر شش روز غير از جمعه نيز در منزل خود بعد از نماز عصر با كمال تحقيق و دقّت نظر تدريس مى كرد.
مع الاسف با وجود اين همه، چنانچه نوعاً عادت زمان است، با تمام عسرت و پريشانى امرار زندگانى مى نمود و غالباً قدرت قوت روزانه را نداشت، بلكه شبى كه زنش وضع حمل مى كرد، قدرت ضروريّات آن موقع را نيز نداشته و خانه اش هم تاريك و بى چراغ بوده است؛ بااين همه، اصلاً درس را ترك نمى كرد و بعد از اتمام درس به تحصيل قوت روزانه مى پرداخت و در هريك از احكام غنا و محراب و مفقودالخبر و جهر به بسم اللّه و مانند اينها تأليفى داشته است:
وفات او شب يكشنبه يازدهم رجب 975 ه. ق در 76 سالگى در شهر زبيد يمن واقع
شد و پسرش، عبدالسلام، بعد از نماز صبح به جنازه اش نماز خواند و در مقبرۀ باب القربه نزد پدرش به خاك رفت.
منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 305.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابوطالب(1)
ابوطالب، احمد بن بكر بن بقيه --> ابن بقيه، احمد
ابوطالب، سيد اسماعيل حسينى --> سيد ابوطالب
بن محمد بن على، ازدى، مكنّى به «ابوطالب»، معروف به «وحيد» يا «وحيد بغدادى»، از ادباى اواخر قرن چهارم هجرت مى باشد كه در نحو و عروض و لغت و ادبيّات معموله به ديگران تقدّم داشت. ديوان متنبّى معروف را شرح كرده و در سال 385 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 384]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 197.
ابوطالب، عبدالله --> انبارى، عبداللّٰه
بن على بن عطاءالله، گيلانى لاهيجى اصفهانى، پدر شيخ محمدعلى حزين سابق الذكر، اصل و مولد و منشأ وى شهر لاهيجان از بلاد گيلان بود. در همان بلده
1) . ابوطالب: كنيه و اسم اصلى جمعى از مشاهير و اكابر مى باشد و در مواردى كه اسم اصلى هم «ابوطالب» است، در اسم پدر و يا قيود ديگر كه به واسطۀ آنها شهرت يافته اند، رعايت ترتيب خواهد شد؛ مثل ابوطالب بن حسن و يا ابوطالب نحوى و نظاير آنها. (مؤلف)
علوم عربيّه و دروس متنى را از ملا حسن لاهيجى معروف، پسر ملا عبدالرزاق لاهيجى، خواند تا در بيست سالگى به اصفهان، كه در آن اوان مركز افاضل بوده، رفت.
رياضيّات را از ملا رفيع يزدى و ديگر علوم متداوله را هم از اكابر علماى آنجا تكميل نمود. زياده بر پنج هزار كتاب داشت. بسيارى از آنها را با خط خودش تصحيح كرده و به بسيارى نيز شرح و حاشيه نوشته و بسيار خوش خط و سريع القلم بود؛ چنانچه روزى هزار بيت، كه هر بيتى پنجاه حرف است، مى نوشته است. قاموس و تهذيب الحديث و شرح لمعه و مانند آنها را تا هفتاد كتاب به خط خودش نوشت. در 1127 ه. ق در 69 سالگى در اصفهان وفات يافت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 103.
بن هاشم بن عبدمناف، عم اعظم حضرت خاتم النبيين صلى الله عليه و آله و والد معظم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، شيخ قريش، رئيس مكّه، سيّد بطحا، داراى وقار حكما و هيبت امرا بود. اكثم بن صيفى از حكماى عرب گويد: حلم و سيادت و حكمت و رياست را از ابوطالب فراگرفتم كه سيد عجم و عرب، هم پيمان حلم و ادب بوده است.
مخفى نماند كه اسلام و ايمان آوردن ابوطالب اصلاً محل ترديد نيست. با قطع نظر از تواتر اخبار اماميّۀ وارده در اين باب و صراحت اشعار و قصايد و مدايح نبويّۀ خود آن جناب، مصرّح به بعضى از اكابر عامّه نيز بوده و قول بعضى ديگر از ايشان به ايمان نياوردن آن جناب دور از انصاف و ناشى از قلّت تتبّع مى باشد.
در قاموس الاعلام گويد: صحبت و شفقت هريك از جناب ابوطالب و حضرت نبى اكرم صلى الله عليه و آله نسبت به يكديگر فوق العاده بود. آن جناب در موقع بعثت و اظهار دعوت آن حضرت، حقّانيّت دين مقدّس اسلامى را تصديق فرموده و آنى تكذيب نكرد. در حفظ و حراست آن حضرت و مدافعه از تعرّضات و تعديّات قريش به هر وجهى كه بوده، اهتمام تمام و وظيفۀ غيرت را به كار برد.
ابن ابى الحديد گويد: اگر ابوطالب و پسرش، على نمى بود، دين اسلام برپا نمى شد:
و لو لا ابوطالب و ابنه *** لما مَثُل الدينُ شخص فقاما
فلله ذا فاتحا للهدى *** و للّه ذا للمعالى ختاما
حضرت على عليه السلام نقل و كتابت اشعار او را بسيار دوست مى داشت. ياد گرفتن و
ياد دادن آنها را توصيه كرده و مى فرمود كه وى بر دين حق الهى و صاحب علم بسيارى بوده است. بلى، در روايات بسيارى آمده است كه مثل ابوطالب مثل اصحاب كهف بود كه ايمان خود را از خوف كفّار قريش كتمان مى نمود. علاوه كه محل وديعۀ وصاياى نبوّت بوده و بعد از بعثت، تسليم حضرت رسالت صلى الله عليه و آله نمود.
در بعضى ديگر از آثار دينيّه وارد است كه ابوطالب (از خوف كفّار قريش) به حساب جمل ابجدى قبول اسلام كرده و انگشتان خود را به شكل 63 برهم نهادى. نگارنده گويد: اين خبر مبنى بر علم عقود است كه بدون اطّلاع بر حقيقت آن علم، تفهيم و تفهّم آن خارج از امكان مى باشد و ما هم اجمالى از اصول و قواعد آن را در ديباچۀ قاموس المعارف نگارش داده ايم و آنچه در اينجا به كار آيد، همانا دانستن كيفيّت دلالت عدد 63 بر قبول اسلام است. اينك گوييم اين عدد، چنانچه در معانى الاخبار صدوق هم هست، اشاره به جملۀ «اله احد جواد» (63) مى باشد.
بالجمله، پس از آنكه جناب عبدالمطلب، جدّ امجد حضرت رسالت صلى الله عليه و آله، در حدود 6 و 7 سالگى آن حضرت وفات يافت، جناب ابوطالب در حفظ و حراست و خدمت و صيانت آن حضرت وظايف لازمۀ مساعدت را معمول داشت. سفراً و حضراً جان فدا و بلاگردان آن وجود مقدّس بود و پيش از بعثت، مسافرت شام هم به مصاحبت آن خيرالانام بوده است. بعد از بعثت نيز با قوت تمام مانع از هجوم و ازدحام اعادى بر سر آن وجود مقدّس بود و از اشعار اوست كه در مدح آن حضرت سروده است:
و ابيض يستسقى الغمام بوجهه *** ثمال اليتامى عصمة للأرامل
يلوذ به الهُلّاك من آل هاشم *** فهم عنده فى نعمة و فواضل
بعضى از اشعار طريفۀ علاّمۀ معاصر شيخ محمدحسين اصفهانى را كه در مدح و منقبت جناب ابوطالب سروده، تحت عنوان كمپانى از باب اوّل نگارش داده ايم و مقصود ما در اينجا فقط تيمّن به اسم سامى آن جناب بوده و بس، والاّ بسط مقامات وى خارج از حوصلۀ اين مختصرات بوده و كتاب مستقلّى را لازم دارد.
وفات جناب ابوطالب در بيست وششم رجب سال دهم بعثت در مكۀ معظّمه در زياده بر هشتاد سالگى واقع گرديد. ناگفته نماند كه نام نامى آن جناب بنابر مشهور «عبدمناف» و يا موافق بعضى متحدالأسم والكنيه و نام اصلى اش نيز «ابوطالب» است و از كلمات بعضى استظهار مى شود كه نامش «عمران» بوده و حضرت
اميرالمؤمنين عليه السلام را «على عمران» گفتن نيز از همين راه است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 729؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 24؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 62.
ابوطالب، على بن انجب --> ابن الساعى
ابوطالب، كليم --> كليم كاشانى
ابوطالب محشّى --> ميرزا ابوطالب
ابوطالب، محمد بن ابراهيم --> عطار، محمد بن ابراهيم
ابوطالب، محمد بن احمد --> ابن العلقمى
ابوطالب، محمد بن حسن بن يوسف --> فخرالمحققين
عجمى جبلى مكى واعظ حارثى، از مشاهير صوفيّه مى باشد كه در علم حديث و طريقت به خدمت بسيارى از مشايخ رسيد. با زهد و تقوا زيست. رياضات شاقۀ بسيارى كشيد. زمان درازى ترك طعام و غذاى متداولى گفت. با علفيّات و نباتات حفظ حيات كرد تا عاقبت از كثرت اكل حشايش، مختل المشاعر و پوست بدنش سبز گرديد؛ سپس به بغداد و بصره رفته و در منابر آنها بناى وعظ گذاشت. در اثناى مذاكره در اثر اختلال يا جذبه، پاره اى حرف هاى ناشايست و نابايست و غيرمربوط و مخالف شرع مقدّس به زبان مى آورد كه من جمله اين جمله است: «ليس على المخلوقين اضر من الخالق» (نعوذ باللّه).
بدين جهت، تمامى مردم از وى معرض و منصرف گرديدند. او نيز از وعظ و تكلّم امتناع نمود. در توحيد و زهد و تقوا و تصوف تأليفاتى دارد كه معروف ترين آنها كتاب قوت القلوب فى معاملة المحبوب و وصف طريق المريد الى مقام التّوحيد است (در تصوف) كه در قاهره چاپ و مجمع اسرار الهى و جامع رموز و دقايق طريقت بوده و نسبت به اين موضوع بى سابقه بوده و نظير آن تأليف نشده است. مؤلف آن ملتفت نكات و دقايقى گرديده كه كسى پيش از او متوجه نبوده است.
ابوطالب در اصل از اهل جبل ايران بود. مدتى در مكّۀ معظّمه اقامت گزيد و بدان
سبب، به «ابوطالب مكّى» شهرت يافت. به سال 383 يا 385 يا 386 يا 387 ه. ق در بغداد وفات يافت و در سمت شرقى مقبرۀ مالكيّه به خاك رفت. بنابر سيّمى، كه مشهورتر مى باشد، جملۀ «مرد طالب اهل دين» و بنابر چهارمى، جملۀ «طالب مراد اهل دين» مادّۀ تاريخ وفات او هستند.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 55]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 67؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 25؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، 730؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، [ج 2]، ص 212.
ابوطالب مروزى --> سيد ابوطالب
ابوطالب، مفضل بن سلمه --> ضبى، مفضل بن سلمة بن عاصم
عامى و نابينا، از نحويّين كوفه مى باشد كه آن علم شريف را از كسايى (متوفى در حدود سال 190 ه. ق) اخذ كرد و كتابى در حدود حروف عوامل و افعال تأليف داد و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 338.
ابوطالب، يحيى بن ابى الفرج --> ابن زباده
ابوطالب، يزيد بن مهلب --> ابوسعيد، مهلب
ابوطالب فرزند ابوسعيد مهلب است.
ابوطاهر(1)
بن عمر بن يحيى بن حسين بن احمد بن عمر بن يحيى بن حسين ذى الدمعة بن زيد شهيد بن الامام السجّاد عليه السلام، از محدّثين شيعه، به «علوى» موصوف، در بغداد از
1) . ابوطاهر: در اصطلاح رجالى، عبدالواحد بن عمر، محمد بن ابى يونس، محمد بن سليمان بن حسن بن جهم، محمد بن عبدالله بن احمد، محمد بن عبيدالله بن ابى غالب، محمد بن على بن جاك و بعضى ديگر و موكول بدان علم شريف هستند. (مؤلف)
ابوالمفضل شيبانى روايت كرده و خطيب بغدادى هم، كه از تلامذۀ او مى باشد، صحيح الحديث بودن او را تصديق مى نمايد. در چهاردهم صفر 446 ه. ق در بغداد وفات يافت و در كتب رجال شيعه مهمل الذكر بوده و به شرح حال او نپرداخته اند.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 188.
ابوطاهر، احمد بن محمد بن احمد --> سلفى، احمد بن محمد
طبيب واسطى، معروف به «ابن البرخثى» (البرحشى خ ل)، ملقّب به «موفق الدين»، از اطبّاى قرن ششم هجرت مى باشد كه در هر دو قسمت علمى و عملى طبّ مشهور، در شعر و حسن خط و فنون شعريّه و حكميّه نيز مهارتى بسزا داشت. كتابى در ادويۀ مركبه تأليف داده و سال وفاتش مضبوط نيست، لكن در 560 ه. ق در قيد حيات بوده است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 730؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 193؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 126.
ابوطاهر، اسماعيل بن خلف --> حوفى، اسماعيل بن خلف و سرقسطى، اسماعيل بن خلف
مصطلح علم رجال است.
ابوطاهر، حسن بن عمر --> بدرالدين، حسن
ابوطاهر سلفى، احمد بن محمد --> سلفى، احمد بن محمد
انبارى الاصل، معبدى الولادة والوفاة والنشأه، ابوطاهرالكنيه، از مشاهير ادبا و شعراى مصر مى باشد كه در شعر و انشا و ادبيّات و تفسير و حديث و ديگر علوم متداوله دستى توانا داشت. خط خوب مى نوشت. كتاب هاى بسيارى استنساخ نمود. از طرف سيف الاسلام طغتكين، برادر صلاح الدين ايّوبى صاحب مصر، كه در يمن حكومت
داشته، به سمت سفارت و ايلچيگرى به بغداد رفت و مشمول مراحم خليفۀ وقت گرديد. مدتى در آنجا اقامت كرد و از تأليفات اوست:
از ابيات قصيده اى است كه در مرثيۀ يكى از دوستان خود گفته است:
عجبا لى و قد مررت بآثا *** رك كيف اهتديت نهج الطريق
اتراني نسيت عهدك فيها *** صدقوا ما لميت من صديق
به سال 596 ه. ق در 89 سالگى در مصر وفات يافته و در مقبرۀ قرافه دفن گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 730 و ج 6، ص 4187.
مصطلح علم رجال است.
ابوطاهر، محمد بن يعقوب --> فيروزآبادى، محمد بن يعقوب
از اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله، مانند پدرش، حاتم، به جود و سخا و كرم مشهور، نزد يگانه و بيگانه محترم و حاضرالجواب، در كلمات علماى رجال با وثاقت و وجاهت موصوف. نخست نصرانى مذهب بود. در ماه شعبان سال نهم يا دهم هجرت شرفياب حضور مبارك آن حضرت شد. به شرف اسلام مشرّف و در سلك كبار اصحاب منسلك گرديد.
هر موقع كه شرفياب حضور مبارك مى شد، مورد اكرام آن حضرت بود. بعد از وفات آن حضرت نيز در اسلام خود ثابت ماند. اصلاً اثر ارتداد و فتورى در وى ظاهر نشد.
از ارتداد قوم خود نيز، كه اسلام را قبول كرده بودند، ممانعت مى كرد. در بعضى از فتوحات اسلامى حاضر و از عثمان بن عفان منصرف و روگردان شده و به حضرت على عليه السلام پيوست. از اصحاب آن حضرت و حاضرين جمل بود. در همين وقعه يك چشمش صدمه خورده و پسرش، محمد، نيز به شهادت رسيد. در صفّين نيز حاضر، سركرده و علم دار دو قبيلۀ طى و قضاعه و بعضى از مواقف او مورد تحسين بود. بعد از وفات آن حضرت در صحابت امام حسن عليه السلام نيز تا زمان صلح بوده است. وفات
عدى به سال 67 يا 68 يا 69 ه. ق در كوفه يا قرقيسا (به كسر اوّل) كه شهرى است در ساحل فرات، در 120 سالگى واقع گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3134؛ كتب رجاليه.
مصطلح رجال است.
بن عبدالعزى بن عبد يا ليل بن ناشب بن غيرة بن سعد بن ليث، كنانى ليثى، از اجلاّى اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين و امام حسن و سيّد سجّاد عليهم السلام بود. از آن سه امام معظّم و اصحاب كبار حضرت رسالت صلى الله عليه و آله روايت كرده، بلكه به موجب خبرى كه در كافى مى باشد، از حضرت باقر عليه السلام و به مدلول خبرى ديگر كه در علل الشّرايع است، از حضرت صادق عليه السلام نيز روايت نموده است. بديهى است كه روايت او از امام صادق عليه السلام پيش از امامت و در حال حيات حضرت باقر عليه السلام (متوفى به سال 114 ه. ق) مى باشد، زيرا كه وفات خود عامر به سال 100 يا 110 ه. ق در حال حيات امام باقر عليه السلام بوده است.
عامر در سال غزوۀ احد متولد شد و هشت سال از عهد سعادت و دورۀ زندگانى حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را ديد. طبقۀ صحابه با وفات وى منقرض و ختم شد. او آخرين كسى است از صد و چهارده هزار نفر اصحاب كرام كه آن حضرت را ديده اند. بعد از وفات آن حضرت به حضرت على عليه السلام پيوست. از خواصّ اصحاب و محبّين آن حضرت و دوستداران خانوادۀ عصمت و طهارت عليهم السلام به شمار مى رفت. در غزوات و مشاهد آن حضرت حاضر، با موالات اهل بيت عليهم السلام معروف، با معادات مبغضين ايشان مشهور بود. با كمال جرئت و جسارت در نشر مطاعن ايشان اهتمام تمام به كار مى برد.
معاويه اصرار وافى داشت او را به هر حيله و وسيله كه باشد، به طرف خودش جلب نمايد، لكن او اصلاً تمايل نمى كرد. با دل قوى در محبّت خانوادۀ عصمت عليهم السلام ثابت و راسخ بود. براى خون خواهى حضرت سيدالشهداء - ارواح العالمين له الفدا - به مختار بن ابى عبيدۀ ثقفى ملحق و در تنفيذ اين مرام شركت داشته است.
پاره اى مذاكرات جاريه مابين او و معاويه در كتب مربوطه مذكور است و يكى از آنها را تذكر مى دهد: روزى معاويه بدو گفت: «آيا تو از قاتلين عثمان نيستى؟» گفت: «نه، لكن از كسانى بودم كه حاضر وقعه بودند و او را كمك نكردند». پرسيد: «چه مانع آمد از يارى و نصرت او؟» گفت: «هيچ كدام از مهاجر و انصار نكردند». گفت: «حق عثمان در ذمّۀ ايشان ثابت و نصرت او واجب بود». عامر گفت: «پس تو را چه مانع شد كه با اين قدرت و قوه كه اهل شام نيز تحت فرمان تو هستند، يارى اش نكردى؟» معاويه گفت: «اكنون خون خواهى او را مى كنم و اين هم يارى و نصرت است». عامر خنديد و گفت كه مثل تو و عثمان چنان است كه شاعر گفته است:
لا الفينك بعد الموت تندبنى *** و فى حياتى ما زوّدتنى زادى
ناگفته نماند كه بعضى از اكابر علماى رجال عامر را كيسانى مذهب مى پندارند كه بعد از حضرت سيدالشهداء عليه السلام جناب محمد حنفيّه را امام حىّ غايب منتظر دانسته و امام سجاد عليه السلام را امام ندانند، بلكه بعضى او را از اهل تسنّن شمرده و گويند كه به فضيلت خلفا معتقد بوده، ولكن على را مقدّم مى داشته است. بعد از مراجعه به كتب رجاليّه و منابع ديگر، بطلان اين هر دو نسبت واضح و روشن و نقل شواهد آن موجب اطناب مى باشد؛ علاوه كه در مقام جمع بين الاقوال گوييم: شايد كه ابوالطفيل نخست به عقيدۀ اهل سنّت بود. اخيراً باز مشتبه شده و به عقيدۀ شيعۀ كيسانى گراييد تا آنكه عاقبت امام به حق بودن حضرت سجّاد عليه السلام به جهت قضيۀ قسم كه در شرح حال ابوخالد وردان تذكر داديم و يا به سبب محاجۀ جناب محمد حنفيّه با حضرت سجّاد عليه السلام نزد حجرالاسود، به شرحى كه در كتب مربوطه نگارش داده اند، يا به جهات ديگر منكشف و از آن عقيدۀ اولى منصرف گرديد.
بارى، ابوالطفيل قريحۀ شعرى نيز داشت و به نوشتۀ ابن ابى الحديد، در مرثيۀ هاشم بن عتبۀ مرقال سابق الذكر از شهداى صفّين گويد:
يا هاشم الخير جزيت الجنة *** قاتلت فى اللّه عدو السنة
والتاركى الحق و اهل الظنة *** اعظم بما فزت به من منة
حضرت صادق عليه السلام نيز بدين شعر او تمثل مى نموده است:
و ان لأهل الحق لا شك دولة *** على الناس اياها أرجىٰ و ارقب
وفات ابوالطفيل، چنانچه مذكور شد، در سال 100 يا 110 ه. ق بوده است. اينكه در
سال 67 ه. ق پس از دستگيرى مختار، ابوالطفيل نيز خود را از قصر فروانداخته و درگذشت، چنانچه به روايتى منسوب شده، بسيار ضعيف و منافى آخرين صحابى بودن او، كه مصرّح به كلمات اكابر است، مى باشد. در نخبة المقال گويد:
و عامر بن واثلة خصيص لى *** و خاتم الأصحاب قبضه على(1)
و هو ابوطفيل الجليل *** و الرمى بالتكيس عليل
منابع: ابن قتيبه، المعارف، ص 149؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 25؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 731؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 198؛ كتب رجاليه.
انصارى خزرجى، از اعاظم و نقباى اصحاب مى باشد كه بسيار شجاع و دلير و از تيراندازان مشهور عرب، در بدر و احد و خندق و عقبه و ديگر غزوات حضرت رسالت صلى الله عليه و آله حاضر ركاب مبارك، در احد در پيش روى آن حضرت مشغول تيراندازى بود و سينۀ خود را سپر و وقايۀ آن بزرگوار نمود. در شدت صوت نيز ضرب المثل بوده و مروى است كه آن حضرت دربارۀ وى فرمودند: «صوت ابى طلحة فى الجيش خير من فئة».
همين ابوطلحه قبر شريف حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را حفر نموده و جسد مبارك را در لحد گذاشت. بعد از آن حضرت صائم الدهر بود. به جز سالى دو روز عيد فطر و اضحى افطار نمى نمود. در سال 31 يا 32 يا 33 يا 51 ه. ق در مدينه وفات يافت يا به روايتى ديگر در كشتى فوت و به فاصلۀ شش روز به جزيره اى تصادف كرده و در آنجا دفن شد و در ظرف اين شش روز اصلاً تغييرى در جسدش نبوده است. بنا به روايتى كه مدّت صوم او بعد از وفات حضرت رسالت صلى الله عليه و آله چهل سال بوده است، تاريخ چهارمى در وفات او تأييد مى شود.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 26؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 731؛ كتب رجاليه.
1) . على = 110.
قينى، از مخضرمين شعراى عرب مى باشد كه جاهليّت و اسلام را ديده است.
اشعارش بسيار بليغ و رقيق. نوادرى دربارۀ وى منقول. با زبير بن عبدالمطلب انتساب داشته و در موقع مسافرت مكّه نديم وى مى شد و از اشعار اوست:
ارقت و آبتنى الهموم الطوارق *** و لم يلق ما لاقيت قبلى عاشق
منابع: فيروزآبادى، محمد، قاموس اللغة؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 731.
مصطلح رجال است.
ابوالطيب، احمد بن حسين --> متنبى
ابوالطيب، احمد بن محمد بن على --> شهاب الدين، احمد بن محمد بن على
ابوالطيب، سهل بن محمد بن سليمان --> صعلوكى، سهل بن محمد
ابوالطيب، طاهر بن عبدالله --> طبرى، طاهر بن عبداللّٰه
حلبى لغوى، از مشاهير لغويّين، با ابوالطيب احمد متنبى فوق الذكر معاصر و از تأليفات اوست:
وفات او بعد از سال 350 ه. ق بوده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 64، س 7.
ابوالطيب، محمد بن احمد --> وشّاء، محمد بن احمد
ابوالطيب، محمد بن شهاب الدين --> فاسى، محمد
ابوالطيب، محمد بن عبدالصمد --> بغوى، محمد بن عبدالصمد دقاق
ابوالطيب، محمد بن مفضل --> ضبى، مفضل بن سلمة بن عاصم
1) . به فتح طاء و ميم. (مؤلف)
ابوالظاهر، اسماعيل بن محمد --> قائم
سيّمين خليفۀ فاطمى مصرى و فرزند قائم است.
موكول به علم رجال است.
ابوالظبيان، محمد بن ابى زينب --> ابوالخطاب، محمد بن ابى زينب
يا مهشم يا هشيم يا ياسر يا ياسم بن ربيع يا ربيعة بن عبدالعزى بن عبدشمس بن عبدمناف قرشى، داماد حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و زوج جناب زينب، صبيۀ آن حضرت.
مادرش هند يا هاله بنت خويلد، خواهر ام المؤمنين حضرت خديجة الكبرى است.
ابوالعاص از كسانى بوده كه از حيث مال و تجارت و درستكارى و امانت به ساير اهالى مكّه تقدّم داشته اند. وفات او در ذى الحجۀ سال 12 ه. ق وقوع يافت. امامه، دختر ابوالعاص و زينب بعد از وفات حضرت صديقۀ طاهره - سلام اللّه عليها - به حسب وصيّت خود آن خاتون معظمّه به عقد ازدواج حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مفتخر گرديد. شرح و بيان همۀ آن مراتب و همچنين بيان اينكه كنيۀ صاحب ترجمه بنابر مشهور، كه مصرّح به اسد الغابة و استيعاب و اصابه و طبقات ابن سعد و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد و بعضى ديگر از كتب عامّه هم هست، همانا «ابوالعاص» بوده و «ابوالربيع» بودن آن، چنانچه معتقد بعضى از علماى رجال بوده و در خبرى از رجال كشى نيز وارد است، دور از تحقيق مى باشد، موكول به كتب مربوطه است.
در اعيان الشّيعة نيز به قرينۀ اتقن بودن كلمات عامّه در امثال اين مورد نسبت به كلمات خاصّه و كثيرالغلط بودن نسخۀ رجال كشى كه دم دست است، همان «ابوالعاص» بودن را تأييد كرده و «ابوالربيع» بودن را بر اشتباه كشى و يا كاتبان نسخۀ او محمول مى دارد كه در اصل «ابن الربيع» بوده و تصحيفاً به «ابوالربيع» تبديل يافته است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 26؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 732؛ كتب رجاليه.
ابوعاصم، ضحاك بن محمد بن شيبان
ابوعاصم، ضحاك بن مخلد بن مسلم
ابوعاصم، عمار بن عبدالحميد سجستانى
ابوعاصم، غالب بن عبداللّٰه كوفى
(پنج شخص مذكور) مصطلح علم رجال مى باشند.
بن محمد بن عبدالله بن عباد، عبادى هروى، مكنّى به ابوعاصم، از مشاهير محدّثين و فقهاى شافعيّه مى باشد كه بسيار متفنّن و دقيق النّظر بود. در هرات و نيشابور تفقّه كرده و در بلاد بسيارى سياحت نمود. از اكابر وقت اخذ علوم متنوعه نموده و از تأليفات اوست:
در ماه شوال 458 ه. ق در 83 سالگى درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 71]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 36؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 732.
شامى، از ادباى شعراى قرن سيّم هجرت و از اصحاب اسمعى سابق الذكر بود و از اشعار اوست:
و لو اننى اعطيت من دهري المنىٰ *** و ما كلّ من يعطىٰ المنى بمسدد
لقلت لأيام مضين الا ارجعي *** و قلتُ لأيام بقين الا ابعدي
به سال 240 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 733.
ابوعامر، اسماعيل بن محمد --> سيد حميرى
ابوعامر اندلسى، احمد بن عبدالملك بن عمر --> ابن شهيد، احمد بن عبدالملك
بن مروان بن احمد بن عبدالملك بن عمر بن محمد بن عيسى بن شهيد، اندلسى قرطبى اشجعى، مكنّى به «ابوعامر»، در عصر خود اعلم علماى اندلس، بالخصوص در آثار و سير و فنون شعرى و ادبى متفرّد بود. در علم طبّ نيز حظّى وافر داشت. در جود و كرم و بذل مفرط وى نوادرى منقول است. داراى قوّت قلب و شهامت نفس فوق العاده بود. در هيچ گونه از حوادث زمان متغيّرالحال نگشتى و از اشعار اوست:
و ما الان قناتي غمز حادثة *** و لااستخف بحلمي قط انسان
و لااقارض جهالا بجهلهم *** والأمر امري والأيام اعوان
اُهيب بالصبر والشحناء ثائره *** وَ اكْظم الغيظَ والأحقاد نيران
ايضاً
كُلِّفتُ بالحبِّ حتى لو دنا اجلى *** لما وجدتُ لطعم الموت من الم
كلا الندىٰ والهوىٰ قد ما ولعت به *** و بلى من الحب او ويلي من الكرم
از تأليفات اوست:
وفات او به سال 426 ه. ق در قرطبه واقع و در قبرستان ام سلمه مدفون شد. تمامى عمر او به نوشتۀ ابن خلّكان، 44 سال مى باشد كه ولادتش در سا ل 382 ه. ق بوده است. به نوشتۀ معجم الادباء، كه سال ولادت را 312 ه. ق نوشته، مدت عمر او 114 سال است.
بارى، شهيد (بر وزن كميل) كه جدّ هفتم ابوعامر است، صاحب ترجمه به جهت انتساب او به «ابن شهيد» هم معروف بوده و «اشجعى» هم منسوب به اشجع بن ريث بن غطفان است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 74]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 36؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 3، ص 220.
ابوعامر، براء بن عازب انصارى
ابوعامر، بريد بن اسماعيل طائى
ابوعامر، خضر بن عماره
ابوعامر، زرارة بن لطيفۀ حضرمى
ابوعامر، عبدالأعلى بن كثير بصرى
ابوعامر، كعب بن سلامة بن زيد ازدى
ابوعامر، لقمان بن عامر
(هفت شخص مذكور) مصطلح علم رجال مى باشند.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
موكول به علم شريف رجال است.
ابوعباده، وليد بن عبيد يا عتبه --> بحترى، ابوعبادة
ابوالعباس(1)
ابوالعباس، احمد بن على --> رفاعى، سيد احمد بن على
ابوالعباس، احمد بن عمر --> باز اشهب، ابوالعباس
1) . ابوالعباس: در اصطلاح رجالى، احمد بن اصبهبد، احمد بن حسن اسفرايينى، احمد بن حسين مهرانى، احمد بن على بن ابراهيم، احمد بن على بن احمد بن عباس نجاشى، احمد بن على بن حسن بن شاذان، احمد بن محمد بن زكريا، احمد بن محمد بن سعيد، احمد بن محمد بن نوح سيرافى، عبدالله بن ابراهيم، عبدالله بن جعفر، فضل بن عبدالملك بقباق، وليد بن صبيح و جمعى ديگر مى باشد و بعضى از ايشان در همين كتاب با لقب مشهورى شان نگارش يافته و مابقى را موكول به كتب رجاليه مى داريم. اما در اصطلاح مورخين و ارباب تراجم و سير، كنيۀ جمعى زياد از طبقات متنوعه بوده و در باب اول يا سوم اين كتاب شرح حال بسيارى از ايشان، كه تذكر دادن در غايت صعوبت است، به عناوين متفرقه نگارش يافته است، در اينجا نيز بعضى ديگر را، كه تحت عنوان ديگر ذكر نشده، خاطرنشان ارباب رجوع مى نمايد. در بعضى از ايشان، كه اسم مخصوصى ندارند، در محل و مكان و قيد مشهورى ايشان رعايت ترتيب خواهد شد. (مؤلف)
ابوالعباس، احمد بن محمد دارمى --> نامى
از عرفاى قرن سوم هجرى مى باشد كه اصل وى از طوس بوده و به بغداد انتقال نمود.
در ميان اين سلسله شهرت يافت. از اساتيد و مشايخ سرى سقطى و شيخ ابوعلى رودبارى بوده و به جهت انتساب به جدّ مذكورش، گاهى به «ابوالعباس مسروق» نيز موصوفش دارند و از كلمات اوست: «من ترك التدبير عاش فى راحته». در سال 299 ه. ق درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 397.
اندلسى، اندراشى الاصل والولاده، دمشقى الاقامه، از افاضل علماى عامّۀ قرن هشتم هجرت مى باشد كه از مولد خود، بلدۀ اندراش از بلاد اندلس، رجعت كرده و پس از ايفاى وظيفۀ حج در دمشق اقامت گزيد. به ابن زيات و ابوحيّان تلمذ نموده و به مقامى عالى رسيد. جمعى وافر از افاضل علماى وقت نيز از تلامذۀ وى بوده اند. بسيار با امانت و ديانت بوده و به حال انقطاع از مردم امرار حيات مى نمود و از تأليفات اوست:
ولادتش بعد از 690 ه. ق و وفاتش در ماه ذى قعدۀ سال 750 ه. ق به مرض اسهال واقع شد و كتاب هاى خود را وقف اهل علم نمود.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 110-111 در آنجا «احمد بن سعد اللّٰه» آمده است]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 84؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 135.
بغدادى، از علما و مشايخ عرفاى اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد كه تفسير خوبى در معانى قرآن نوشته و با جنيد بغدادى صحبت داشت. پس از آنكه حسين بن منصور حلاّج به امر على بن عيسى، وزير خليفه، كشته شد، روزى وزير از ابوالعباس پرسيد كه چه گويى در حق منصور كه «اناالحق» گفت و به قتل رسيد؟ گفت: «تو در فكر خود باش و قرض مردم را كه در ذمّه دارى، بده والاّ تو چه كسى و چه منزلت دارى كه از
حال حلاّج بپرسى». وزير از اين سخن برآشفت و امر داد تا دندان هاى او را يكان يكان بركنده و به سرش كوفتند تا كشته شد. اين قضيه در ماه ذى قعدۀ سال 309 ه. ق وقوع يافت و ظاهر بعض كلمات خزينة الاصفياء آنكه لفظ «عطا» لقب پدرش، احمد، بوده است.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 185.
كه نامش نيز همين «ابوالعباس» بوده و نام ديگرى براى وى نقل نشده است. از قدماى حكماى خراسان و فضلاى آن سامان بود. در سال 170 ه. ق، كه مأمون به خراسان رفت و هريك از افاضل نواحى به وسيلۀ خدمتى و مدحتى تقرّب مى جسته اند، ابوالعباس نيز، كه در سخنورى به هر دو زبان تازى و درى مهارتى بى نهايت داشت، مدحت ملمّعى مخلوط از كلمات فارسى و عربى نظم و در حضور مأمون انشا كرد و بس پسندۀ طبع شد و به انعام هزار دينار (كه هر دينارى معادل يك اشرفى طلاى ايرانى هيجده نخودى است) به طور استمرار قرين افتخار گرديد. از آن پس، فارسى زبانان بدان شيوه رغبت كردند و طريقۀ نظم فارسى را كه بعد از غلبۀ عرب متروك بوده، مسلوك داشتند تا آنكه اين شيوه در عهد صفاريان و سامانيان و ديگر طبقات ملوك ايرانى رونق تمام گرفت و سخن گويى پارسى به اوج رسيد، لكن ابوالعباس در گفتن شعر پارسى زماناً مقدّم به همۀ شعرا بود و پس از بهرام گور و ابوحفص سغدى، كه از هريكى تنها يك بيت پارسى سر زده، كسى ديگر غير از ابوالعباس مبادرت به شعر فارسى ننموده است، بلكه توان گفت كه در شيوۀ ملمّع گويى، كه كلمات عربى و فارسى مخلوط به همديگر بوده باشد، مبتكر و مقدّم به همه كس بوده و از اشعار قصيده اى است كه به نام مأمون گفته است:
اى رسانيده به دولت فرق خود بر فرقدين *** گسترانيده به فضل و جود در عالم يدين
مر خلافت را تو شايسته چو مردم ديده را *** دين يزدان را تو بايسته چو رخ را هر دو عين
كس بدين منوال پيش از من چنين شعرى نگفت *** مر زبان پارسى را هست با اين نوع بين
ليك از آن گفتم من اين مدحت تو را تا اين لغت *** گيرد از مدح و ثناى حضرت تو زيب و زين
در سال 200 ه. ق درگذشت. نگارنده گويد: بعضى از مراتب مذكوره محتاج به تتبّع زايد است.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 336.
ابوالعباس مسروق --> ابوالعباس، احمد بن محمد بن مسروق
ابوالعباس نامى، احمد بن محمد --> نامى
هذلى، از فقهاى عامّه مى باشد و از انس بن مالك و بعضى از اصحاب ديگر روايت نموده است. چنانچه حسن در بصره و شعبى در كوفه و سعيد بن مسيب در مدينه مقامى عالى داشته اند، او نيز در شامات مشغول فتوا و داراى مقامى بلند بود و در سال 118 ه. ق درگذشت. ازآن رو كه در اصل از اهالى سند و در ميان اسراى كابل وارد شام شده بود، زبانش لكنت داشت و كلمات عربيّه را به طور صحيح ادا نمى كرد و اغلب حروفات را به يكديگر تبديل مى نمود. ظاهراً لفظ «مكحول» لقب بوده و اسمى ديگر به دست نيامد و كنيه اش نيز همان «ابوعبد» است، بى اضافه.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4367.
ابوعبدالرحمان، احمد بن شعيب يا على بن شعيب --> نسائى، احمد بن شعيب
ابوعبدالرحمان، احمد بن محمد بن حنبل --> ابن حنبل
ابوعبدالرحمان، جعفر بن زياد --> احمر، جعفر بن زياد
ابوعبدالرحمان، حاتم بن عنوان --> اصم، حاتم بن عنوان
ابوعبدالرحمان، حسّان --> حسّان
3636 و 3637. ابوعبدالرحمان، خليل بن احمد (100-170 ه. ق)
بن عمرو بن تميم، نحوى لغوى عروضى، ازدى القبيله، يحمدى البطن، فراهيدى الشعبه، بصرى البلده، ابوعبدالرحمان و ابوالصفاالكنيه، عالمى است عامل، صدوق فاضل حكيم اديب عاقل عابد زاهد قانع متواضع، اقوال حكيمانۀ بسيارى بدو منسوب. مردم مى گفتند كه بعد از صحابه كسى متّقى تر از خليل را سراغ نداريم. نضر بن شميل گويد كه خليل در بصره با تمام عسرت مى گذرانيد. قدرت دو فلوس نداشت. شاگردان وى در اثر تعليمات او ثروت بى نهايت داشته اند. در قناعت او
گويند: روزى سليمان بن اهوازى كس نزد او فرستاده و تعليم و تربيت اولاد خود را از وى درخواست نمود. خليل مقدارى نان خشك پيش آن كس فرستاده و پيغام داد كه خداوند اين مقدار روزى را مى رساند. اينك با اين شيوۀ قناعت حاجتى به سليمان ندارم.
خليل در نجوم نيز ماهر، از ائمّه و پيشوايان علم ادب، فضل و كمال و زهد او مشهور، اقوالش حجّت و در كتب نحويّه و ادبيّه منقول و محل استشهاد، در علوم ادبيّه افضل مردم، به تصريح علاّمه و ابن داوود و بعضى ديگر از علماى رجال، امامى مذهب، بلكه موافق آنچه از مستطرفات سرائر ابن ادريس نقل شده، از اكابر مجتهدين اماميّه بوده است.
خليل از تلامذۀ ابوعمرو بن علاء، ايّوب، ابوعمرو عيسى بن عمر و بعضى ديگر و استاد سيبويه و اصمعى و نضر بن شميل و مبتكر و واضع علم عروض بود. گويند كه در مكّۀ معظّمه دعا كرده و از درگاه قاضى الحاجات آن چنان موفقيّت علمى را درخواست و مسئلت نمود كه بى سابقه بوده و پيش از او كسى بر آن سبقت نگرفته باشد. اينك دعاى وى به هدف اجابت برخورد و بعد از مراجعت از مكّه باب علم عروض به روى او مفتوح گرديد. او نخستين كسى است كه آن علم را اختراع كرد.
تمامى اشعار عرب را به پانزده بحر مشهور محصور داشت. اخيراً اخفش نيز بحر خبب را بدانها افزود؛ سپس بعضى از بحرهاى ديگر نيز بدانها علاوه كرده اند؛ به شرحى كه در كتب مربوطه نگارش يافته است. همانا «عروضى» گفتن خليل به همين جهت اختراع و وضع آن علم بوده، نه به جهت تبحّر و تمهّر او؛ چنانچه نحوى و لغوى و اديب گفتن او محض بدين سبب بوده است؛ نيز موافق آنچه از جامى نقل شده، خليل اولين واضع تشديد و همزه و معمّا و روم و اشمام (هر دو از اقسام وقف) نيز بوده و نخستين كسى است كه تمامى حروف هجاى زبان عرب را در يك بيت جمع كرده است:
صف خلق جود كمثل الشمس اذ بزغت *** يحظى الضجيع بها نخلا بقنطار
همچنان كه معروف است، اولين كسى بوده كه لغت عرب را در كتابى، كه كتاب العينش ناميده، ضبط و تمامى الفاظ آن لغت و قواعد و احكام آنها را به ترتيب حروف هجا تدوين نموده است، لكن اساس ترتيب را موافق رويۀ هندوان كه در ترتيب حروف
لغت سنسكريت داشته اند، مبنى بر مخارج حروف داشته و به دستور ذيل از حروف حلق آغاز كرده است: ع ح ه خ غ ق ك ج ش ص ض س ر ط د ت ظ ذ ث ز ل ن ف ب م و ا ى.
موافق رويۀ اتخاذى عرب، كه هر كتاب را به نام لفظ اولش موسوم دارند، خليل نيز همين كتاب را به كتاب العين مسمّى گردانيد؛ مثل كتاب جيم شيبانى و كتاب جيم هروى و كتاب جيم نضر بن شميل و نظاير آنها. خليل علاوه بر مراتب علم و عقل و كمالات متنوعه كه داشته، داراى فطانت و ذكاوت بى نهايت، بلكه به نوشتۀ بعضى، در اين قسمت از آيات خداوندى بوده است.
گويند شخصى دوايى ترتيب مى داده كه در علاج كم نورى چشم نافع و محل حاجت مردم بوده است تا آنكه آن شخص پيش از اكمال آن مرده و احتياج مردم تأمين نگرديد و از نسخۀ آن نيز سراغى ندادند. روزى خليل ظرفى را كه همان دوا توى آن تعبيه مى شده، خواسته و بوييد. از بوى آن پانزده نوع دواهاى متفرقه تشخيص داد و از تركيب آنها دواى چشم را تهيه كرد و مردم براى همان مرام رفع حاجت مى نمودند.
اخيراً اصل نسخه نيز پيدا شد و ديدند كه تمامى اجزاى آن شانزده نوع بوده و خليل فقط يك جزو را ملتفت نشده و پانزده جزو ديگر مطابق تشخيص وى بوده است.
مخفى نماند كه خليل قوۀ شعرى خوبى نيز داشته، ولكن كمتر شعر مى گفته است. دو شعر او ضمن شرح حال ثقفى عيسى بن عمر مذكور افتاد. نيز روزى خليل يك بيت شعر را موافق اصول عروضى تقطيع مى كرد. در آن حال پسرش او را ديده و در ميان مردم گفت: «پدرم ديوانه شده است». پس خليل گفت:
لو كنتَ تعلم ما اقول عذرتنى *** او كنتَ تعلم ما تقول عذلتكا
لكن جهلت مقالتى فعذلتنى *** و علمت انك جاهل فعذرتكا
از تأليفات خليل است:
اما مذهب خليل: موافق آنچه از علاّمه و ابن داوود و بعضى ديگر از علماى رجال
مذكور افتاد، شيعۀ امامى مذهب و مورد تجليل ايشان بود و در تأييد اين مدّعا گوييم:
از او پرسيدند كه در حق على بن ابى طالب عليه السلام چه مى گويى؟ گفت: «چه گويم در حق مردى كه دوستان از خوف و دشمنان از حسد مناقب او را كتمان كردند؛ با وجود اين، آن قدر از فضايلش ظاهر شد كه شرق و غرب عالم را مملوّ گردانيد». نيز پرسيدند كه امام الكل فى الكل بودن على را دليل چيست؟ گفت: «احتياج الكل اليه و استغنائه عن الكل». نيز پرسيدند كه چرا مردم على را با آن همه قرابت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و مقامات علمى بى نهايت كه داشته و زحمات فوق العاده كه در اعلاى كلمۀ حق متحمّل بوده، ترك كرده و به ديگران پيوستند؟ گفت: نور او به انوار ديگران غالب، صفوت او به همه كس در هر مورد فائق بود. مردم نيز به هم شكل و مجانس خودشان مايل تر هستند تا غير ايشان كه گفته اند:
و كلُّ شكل لشكله الف *** اما ترى الفيل يألف الفيلا
پس گفت: نظير اين از عباس بن احنف نيز نقل شده:
و قائل كيف تهاجرتما *** فقلتُ قولا فيه انصاف
لم يك من شكلي فهاجرته *** والناس اشكال و آلاف
امثال اينها بسيار و موكول به كتب مربوطه مى باشند.
اما احمد، پدر خليل، موافق آنچه در روضات از ديگران نقل كرده، از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بود. از آن حضرت روايت نموده و اولين كسى است كه بعد از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به همين اسم (احمد) موسوم مى باشد و پيش از او كسى غير از آن حضرت اين اسم را نداشته است.
ولادت خليل مابين دو سال 96 و 100 ه. ق مردّد و وفات او نيز در يكى از سال هاى 160 يا 170 يا 174 يا 175 يا 177 و يا 180 و يا 190 ه. ق در بصره واقع شد و قول دويمى مشهور و منصور است؛ به هرحال، قول به اينكه تاريخ وفات خليل 130 ه. ق بوده، چنانچه به ابن الجوزى نسبت داده اند، محكوم به غلط يا اشتباه كاتب است. بعد از وفات خليل، در عالم رؤيا از وى پرسيدند كه معاملۀ خدا با تو بعد از مردن چطور گذشت؟ گفت: تمامى علم هاى من ناچيز بود و افضل از «سبحان الله والحمد للّه و لا اله الا اللّه واللّه اكبر» (تسبيحات اربعه) چيزى نديدم.
در نسبت ازدى و يحمدى و فراهيدى هم گوييم: «ازدى» (به فتح اوّل) منسوب به ازد
بن غوث بن نبت بن مالك بن كهلان بن سبا مى باشد كه پدر قبيله اى است در يمن.
انصار نيز تماماً از اين قبيله بوده اند. «يحمد» نيز (به فتح اوّل و ثالث) پدر يكى از بطون قبيلۀ ازد، «فراهيدى» هم به غير قياس منسوب است به فرهود كه پدر يكى از شعب و بطون قبيلۀ يحمد است و در نسبت آن «فرهودى» نيز گويند، ولكن «فراهيدى» گفتن مشهور و كثيرالاستعمال مى باشد.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 63؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 121؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 190؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 113؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 72؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 272؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 2055.
ابوعبدالرحمان، سليمان بن يسار --> فقهاء سبعه
ابوعبدالرحمان، طاووس بن كيسان --> طاووسى، ابوالفضل عراقى
سلمى، از اعلام و ثقات تابعين و خواصّ اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و از قبيلۀ مضر بود. از آن حضرت و عثمان بن عفان و حذيفة و ابن مسعود روايت كرده و در سال 105 ه. ق در نود سالگى درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 111؛ كتب رجاليه.
ابوعبدالرحمان، عبدالله بن ذكوان --> ابوالزناد
ابوعبدالرحمان، عبدالله بن لهيعه --> ابن لهيعه
ابوعبدالرحمان، عبدالله بن محمد --> عدوى، عبدالله
ابوعبدالرحمان، محمد بن حسين بن محمد (... - 413 ه. ق)
سلمى نيشابورى، متوفى به سال 406 يا 412 يا 413 ه. ق، از اكابر عرفا و صوفيّه و اهل طريقت مى باشد كه تأليفاتى داشته به نام:
الاربعين؛ 11. مقامات الاولياء و غير اينها.
به جهت كتاب حقائق مذكور، كه به مذاق صوفيّه تفسير قرآن كرده، مورد طعن ابن جوزى شده است. واحدى نيز گويد كه اگر مؤلف آن به تفسير قرآن بودنش اعتقاد داشته باشد، كافر است.
شرح حال اجمالى صاحب ترجمه را در باب القاب نيز به عنوان سلمى تذكر داده ايم.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 61]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 735.
ابوعبدالرحمان، محمد بن عبدالله يا عبيدالله --> عتبى، محمد بن عبداللّٰه
ابوعبدالرحمان، مفضل بن محمد --> ضبى، مفضل بن محمد
ابوعبدالرحمان، هيثم بن عدى --> بحترى، هيثم بن عدى
بصرى، نحوى اديب، مكنّى به «ابومحمد» يا «ابوعبدالرحمان»، از مشاهير و قدماى نحو و علم ادب، از ائمّۀ نحويّين بصره، از تلامذۀ ابوعمرو بن علاء، از اساتيد فراء و سيبويه و كسائى، فتاوى و اقوال او مشهور و در كتب نحويّه مذكور، در نحو و لغت و وقايع و اخبار و امثال عرب متفرّد، تمامى اوقات او در طلب علم و مذاكرات علميّه مصروف، در حل مشكلات نحو و ادب مرجع طلاّب و نحويّين و ادبا و فصحاى اعراب، به طبقات شعراى عرب عارف بود. با اينكه خودش شعر نمى گفته، در جمع و روايت و انتقاد اشعار عرب مهارتى بسزا داشت و از تأليفات اوست:
وفات يونس به سال 172 يا 173 ه. ق در 88 يا 92 يا 102 سالگى واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 486، س 17؛ ابن نديم، الفهرست، ص 63؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 20، ص 46.
مصطلح رجال است.
ابوعبدالغنى، سليمان بن بنين --> دقيقى، سليمان
ابوعبدالله(1)
ناگفته نماند كه همين كنيه در كتب مقاتل عبارت از حضرت حسين بن على عليهما السلام و در كتب فقه و اصول و اخبار و آثار دينيه حضرت صادق عليه السلام مى باشد و موافق آنچه از رياض العلماء نقل شده، در كتاب هاى شيخ طوسى عبارت از شيخ مفيد و در كتاب هاى سيد فخار بن معد موسوى و نظاير وى عبارت از ابن ادريس مى باشد. (مؤلف)
رودبارى الولاده، ابوعبدالله الكنيه، از اعاظم مشايخ صوفيّه و عرفاى شام مى باشد كه صورت و سيرت نيكو داشت. به علوم شريعت و فنون طريقت دانا و خواهرزادۀ ابوعلى احمد بن محمد رودبارى آتى الذكر بود. در علم حديث و قرائت و فنون تصوف و طريقت كمالى بسزا داشت. در 369 ه. ق در بلدۀ صور از بلاد شام، كه نزديكى درياى شام مى باشد، درگذشت و جملۀ «شه دين» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 64؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 204.
محمد بن عبدالواحد، حافظ مقدّسى حنبلى، ملقّب به «ضياءالدين»، مكنّى به «ابوعبدالله»، از مشاهير علما و محدّثين اواسط قرن هفتم هجرى عامّۀ شام مى باشد كه به مصر و بغداد و مكّه و بلاد خراسان و مرو و موصل و همدان و اصفهان و اقطار ديگر مسافرت ها كرد. از مشاهير هر ديارى استماع حديث نمود. مراتب علميّه را تكميل و عاقبت به دمشق مراجعت كرد. به تدريس و تصنيف اشتغال يافت. يك دارالحديث تأسيس داده و كتاب هاى خود را وقف آنجا نمود و از تأليفات اوست:
1) . ابوعبدالله: در اصطلاح رجالى، جمعى نامحدود، تماماً به كتب رجاليه موكول و همچنين در اصطلاح ارباب سير و تراجم احوال نيز كنيۀ بسيارى از اجلاى هر طبقه مى باشد كه در باب اول و سوم اين كتاب به عناوين مربوطه به آن دو باب نگارش و تذكر آنها در اينجا محض اطناب، بلكه تطويل بلاطائل است. در اينجا شرح حال بعضى از ايشان را، كه در آن دو باب نگارش نيافته، به طور خلاصه تذكر مى دهد.
وفات صاحب ترجمه در سال 643 ه. ق واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 123]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 737 و ج 4، ص 2981.
بن سالم بن فضيلة، معافرى، از علما و ادبا و شعراى قرن هشتم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:
در رمضان 749 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 736؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 3، ص 280.
بن شق الليل انصارى، طليطلى الولاده، از مشاهير ادبا و علماى اندلس مى باشد كه در شهر طليطله از بلاد اندلس متولد شد. به بلاد شرق مسافرت كرد. در اثناى مراجعت به وطن خود به سال 445 يا 455 ه. ق در بلدۀ طلبيره از توابع طليطله درگذشت.
از تأليفات اوست:
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1452]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 736.
از مشاهير علماى اندلس بوده و شعر خوب هم مى گفته و از اشعار اوست كه در مرثيۀ مادرش گفته است:
تقول لي و دموع العين اكفتها *** ما افظع العين والترحال يا ولدي
فقلت اين السرى قالت لرحمة من *** قد عز فى الملك لم يولد و لم يلد
از تأليفات اوست:
اخيراً قاضى القضات قدس شده و هم در سال 795 ه. ق در همان جا درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 735.
عبدرى، از علماى اندلس مى باشد كه نخست شغل صحافى داشت. در نتيجۀ مطالعات كتب موجوده در دكانش به مقامى علمى عالى رسيده و بناى تدريس گذاشت. شعر خوب نيز مى گفته و از غرايب اشعار او مى باشد كه حرف اوّل كلماتش به همان ترتيب حروف هجاى متداولى است:
اُ ساجعة بالواديين تبوأى *** ثمار اجنتها حاليات خواضب
دعي ذكر روض زانه سقُي شربه *** صباح ضحى طى ظباء عصائب
غرام فؤادى قاذف كل ليلة *** متى ما نأى و هنا هواه يراقب
به سال 753 ه. ق در 73 سالگى درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 736.
از مشاهير علماى قرن ششم اندلس مى باشد كه در ادبيّات و فقه و حديث و تفسير و تصوف دستى توانا داشت. مدتى در مرسيه و بلنسيه و شاطبه قاضى و خطيب و مدرّس بود و از تأليفات اوست كتاب شجرة الوهم المسترقيّة الى ذروة الفهم. در سال 565 ه. ق در شاطبه درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 736.
ابوعبدالمعطى، محمد بن عمر --> نووى، محمد بن عمر
مصطلح رجال است.
اندلسى، اديب لغوى، مكنّى به «ابوعبده»، از خانوادۀ جلالت و وزارت و ائمّۀ ادب و لغت و وزير مستظهر باللّه عبدالرحمان بن هشام بود. كتاب ربيعه و كتاب عقيل تأليف
او بوده و از اشعار اوست:
اذا غبت لم احضر و ان جئت لم اسل *** فسيان منى مشهد و مغيب
فاصبحت تيميا و ما كنت قبلها *** بتيم ولكن الشبيه نسيب
پيش از سال 320 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 208، س 9.
بن عبدالله بن عبدالصمد بن على بن عباس، مكنّى به «ابوالعباس»، ملقّب به «ابوالعبر»، اديبى است شاعر ماهر، تمامى صنايع را توانا و قادر، لكن اشعار او نيز مثل اشعار پدرش، كه به عنوان حامض، احمد بن عبداللّٰه در باب اوّل نگارش يافته، احمقانه و نيز مثل پدر در هجو و بدگويى علويّين فروگذارى نداشته و عاقبت به همين جهت، به دست مردى كوفى تيراندازى كشته شد؛ چنانچه روزى به مرام تيراندازى در جنگل هاى كوفه از بغداد بيرون شده بوده؛ پس آن مرد كوفى كلام كفرآميزى كه به حكم شرع مقدّس اسلامى سبب قتل او مى شد، از زبان خودش شنيده و به قتلش آورد. در معجم الادباء تاريخ آن را ننوشته و در تاريخ بغداد گويد: شنيدم كه ابوالعبر احمد بن محمد بن عبدالله بن عبدالصمد بن على بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب در سال 250 ه. ق مرده و بنابراين، زمان زندگانى وى تقريباً معلوم مى گردد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 122؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 5، ص 40.
ابوعبيد(1)
ابوعبيد، احمد بن محمد --> هروى، احمد بن محمد
ابوعبيد، عبدالله بن عبدالعزيز --> بكرى، عبداللّٰه بن عبدالعزيز
دو تن بدين نام مى باشند.
1) . ابوعبيد: در اصطلاح رجالى، جبير بن اسود نخعى، حنظلة بن حذيم بن ضعيف، يحيى بن مهران ثورى كوفى و بعضى ديگر است. (مؤلف)
بن سلاّم (به تشديد لام) بن مسكين بن زيد، هروى، فقيه قارى محدّث اديب كامل لغوى، به قول ابن خلّكان، در فقه و حديث و قرائت و عربيّه و تمامى علوم اسلاميّه متفنّن، در هر فنى امام اهل عصر خود، در نقل اخبار و سنن معتمد بوده است.
بالجمله، ابوعبيد به سال 150 يا 154 ه. ق در هرات متولد شد. در اوايل جوانى به عزمى راسخ فتورناپذير به تحصيل فقه و حديث و قرائت و فنون ادبيّه اشتغال جست.
به فراء و كسائى و اصمعى و ابوعبيدۀ لغوى و جمعى وافر از محدّثين و فقها و لغويّين و ادبا تلمذ نمود تا در فنون فضايل متبحّر، در رديف اكابر اساتيد لغت، معدود و از نوادر علماى عربيّه به شمار مى رفت. مدتى نيز به قضاوت طرسوس از بلاد شام منصوب بود. او نخستين كسى است از عامّه كه در تجويد و قرائت به تأليف كتاب پرداخته؛ مثل حمزة بن حبيب زيات از شيعه.
ابوعبيد تأليفات بسيارى در نحو و لغت و شعر و ادب و معانى قرآن و حديث دارد:
ناگفته نماند ابوعبيد را عادت چنان بوده كه هريكى از تأليفات خود را اتحاف حضور
عبدالله بن طاهر ذواليمينين، والى خراسان، مى نمود و مشمول عنايت بى نهايت وى مى گرديد تا آنكه كتاب غريب الحديث مذكور فوق را موافق عادت معمولى، به نظر وى رسانيد و بيش از اندازه مورد تحسين عبدالله گرديد و گفت: «عقلى كه صاحب خود را به تأليف همچو كتابى وادارد، شايسته نباشد كه پى تحصيل معاش برود»؛ پس ده هزار درهم به طور شهريّۀ استمرارى براى وى مقرّر داشت. وفات ابوعبيد به سال 222 يا 223 يا بنابر مشهور 224 ه. ق در مدينه و يا در مكّه بعد از اتمام اعمال حج واقع گرديد.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 103؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 439؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 55 و 526؛ ابن نديم، الفهرست، ص 106؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 27؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 456؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 254.
ابوعبيد، محمد بن حسان --> بسرى
ابوعبيدالله، عبدالواحد بن محمد --> جوزجانى
ابوعبيدالله، محمد بن عمران --> مرزبانى
حذاء كوفى، معروف به «ابوعبيدۀ حذاء»، از ثقات محدّثين اماميّه مى باشد كه در حضور آل محمد عليهم السلام جليل القدر والمنزله و در سفر مكّه با حضرت باقر عليه السلام هم كجاوه بود. از آن حضرت و حضرت صادق عليه السلام روايت نموده و در عهد حضرت صادق عليه السلام در مدينه وفات يافت و آن بزرگوار بر سر قبر وى به همين كلمات سعادت سمات دعا كرد: «اللهم برد على ابى عبيدة. اللهم نور له قبره. اللهم الحقه بنبيه». (بهشت را چه مى كنم شها! بهشت من تويى). نام او در كلمات علماى رجال مابين «زياد بن عيسى»، «زياد بن رجاء»، «زياد بن ابى رجا منذر» مردّد و اوّلى مشهورتر مى باشد. خواهرش، حماده، نيز از حضرت صادق عليه السلام روايت مى كند.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 28؛ كتب رجاليه.
بن جراح بن هلال بن اهيب (وهيب خ ل) بن ضبة بن حارث بن فهر، يا عامر بن جراح بن هلال بن ضبة بن حارث بن فهر كه به جهت انتساب به پدر يا جدّش، جراح، به «ابوعبيدة بن جراح» معروف، بلكه گاهى لفظ «ابن» را نيز انداخته، «ابوعبيدۀ جراح» گويند. موافق نوشتۀ قاموس الاعلام و بعضى ديگر، در غزوات اسلامى حاضر ركاب مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بود. در بدر پدر خود را، كه در لشكر كفّار بوده، كشته و از كثرت غيرت و شجاعت و امانت، از طرف قرين الشّرف آن حضرت به لقب «امين الأمة» مفتخر و در زمان خلافت ابوبكر و عمر در فتوحات شام مصدر خدمات شايانى بوده است، بلكه در مصالحۀ شام از طرف رومى ها نيز معيّن و مقرّرات مصالحه كه در آن موقع به تصويب و نظر وى وقوع يافته، تا اين اواخر در ميان اروپايى ها نيز مستحسن مى باشد. علاوه بر اينها، به روايت عامّه يكى از عشرۀ مبشّره هم، كه در محل خود اشاره نموديم، به شمار مى رود.
در سال هيجدهم هجرت در اثناى مسافرت جهاد مابين رمله و بيت المقدس مرض عمومى طاعون پديد آمد. ابوعبيده بر جاى بلندى شد و خطبه اى داير بر تشجيع و تسليت فراركنندگان از طاعون و اينكه طاعون نيز يكى از نعمت هاى الهى است، انشا كرد و در حين اتمام خطبه، خودش مبتلا به طاعون شد و درگذشت.
در تنقيح المقال گويد: به مدلول اخبار سقيفۀ منقوله در كتب فريقين، شناعت حال ابوعبيده روشن و حديث مذكور هم از اخبار مجعوله و موضوعه بوده و وى در حقيقت از اركان ظلم و غصب خلافت حقّۀ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و تسليم آن به ديگران مى باشد و تحقيق مطلب موجب اطناب است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 738؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 65.
تيمى القبيله، بصرى الولادة والنشأة والمدفن، ابوعبيدة الكنيه، اديب نحوى لغوى، از مشاهير شعرا و ادباى اوايل قرن سيّم هجرى و از تلامذۀ ابوعثمان مازنى، ابوحاتم سجستانى، ابوعبيد قاسم بن سلام فوق الذكر، ابوعبدالرحمان يونس بن حبيب نحوى، ابوعمرو بن علاء لغوى و نظاير ايشان بوده و در فنون ادب و جميع علوم
عرب، خصوصاً در نحو و حفظ اشعار و انساب و اخبار و تواريخ و سير و وقايع، يدى طولا داشت و اكثر آنها را ضبط و حفظ نموده بود و مورخين قرون اخيره خوشه چين كلمات وى هستند. خودش مى گفته است: «هيچ دو اسبى در زمان اسلام يا جاهليّت به هم نخورده كه خود آنها و راكب آنها را نشناخته باشم».
به زعم بعضى، وى نخستين كسى است كه در غرائب القرآن تأليف كتاب نموده و ديگران نيز بدو اقتفا جسته اند، لكن موافق فهرست شيخ و رجال نجاشى و ديگر كتب رجاليّه، ابان بن تغلب شيعى (متوفى به سال 141 ه. ق) نخستين كسى مى باشد كه در اين موضوع تأليف داده و العجب كه (به نقل معتمد) سيوطى در بغية الوعاة گفته است كه ابان متوفى در سال مزبور در موضوع غريب القرآن تأليف نموده و بعد از آن ابوعبيده (متوفّى به سال 224 ه. ق) را نخستين كسى دانسته كه در اين موضوع تأليف نموده است. بارى، ابوعبيده در رشتۀ خود متبحّر، قول او معتمد، كلماتش مابين علماى ادب و لغت برهان قاطع و محل استشهاد ايشان مى باشد.
تأليفات او در موضوعات متنوعه بسيار و تا دويست كتاب بدو منسوب و از آن جمله است:
ولادت ابوعبيده در بصره، بين سال هاى 108 و 109 و 110 و 111 و 112 و 114 ه. ق مردّد، چنانچه وفات او نيز مابين 207 و 208 و 209 و 210 و 211 و 224 ه. ق محل خلاف ارباب تراجم است؛ به هرحال، وفات وى در بصره واقع شد و به واسطۀ اينكه مايل به هجو بود و كسى از شرّ زبان او ايمنى نداشت و علاوه كه به خوارج مايل، بلكه به نوشتۀ قاموس الاعلام و بعضى ديگر، خارجىّالمذهب و در دين و نسب مطعون و به حب امارده نيز متّهم بوده است، كسى به جنازه اش حاضر نشد؛ لاجرم بعضى از اشخاص را اجرت داده و نعش او را به قبرستان نقل دادند.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 100؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 225؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 322؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب
فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 27؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 55 و 756؛ ابن نديم، الفهرست، ص 79؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 154.
ابوعتاب، زياد بن مسلم
ابوعتاب، عبداللّٰه بن بسطام
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال است.
3653 و 3654. ابوالعتاهيه، اسماعيل (130-221 ه. ق)
بن قاسم يا ابى القاسم بن سويد بن كيسان، عينى الولاده، كوفى النشأه، بغدادى المسكن والمدفن، ابواسحاق الكنيه، ابوالعتاهية اللّقب، عنزى زهرى الولاء، از مشاهير شعراى نامى اوايل قرن سوم هجرت مى باشد كه در سلامت طبع و طلاقت لسان وحيد عصر خود به شمار مى رفت. اشعارش بسيار و به حدّى بوده كه كسى به جمع و تدوين آنها قادر نبود. تماماً به حال طبيعى و بى تكلّف سروده شده و مى گفته است كه مقتدر هستم مكالمات معمولى و عرفى خود را نيز دائماً منظوماً ادا نمايم. اينك او را به تمامى شعراى عصر خودش ترجيح داده و اشعرالناس و بعضى ديگر اشعر انس و جنش مى گفته اند و البته همۀ آنها در درجۀ اعلى نبوده و خالى از شعر ادنى و اوسط نمى باشند. اغلب اشعارش در زهديّات و مذمّت دنيا و بى بقا بودن آن و تذكر موت و اخلاق و پند و نصيحت گفته شده و نقش نگينش هم اين جمله بوده است: «سيكون الذى قضى - غضب العبد او رضى».
غرايب و نوادر بسيارى دربارۀ وى منقول، بين او و مهدى عباسى و هارون الرشيد و مأمون جرياناتى واقع، مدتى از طرف هارون محبوس، در سبب حبس و عشق او به جاريۀ مهدى و وقايع زمان محبوسيّت او اخبارى مذكور و نقل آنها موجب اطناب مى باشد و از اشعار اوست:
الم تر ان الفقر يرجىٰ له الغنىٰ *** و ان الغنىٰ يرجىٰ عليه من الفقر
ايضاً
هب الدنيا تساق اليك عفوا *** اليس مصير ذاك الىٰ زوال
ايضاً
الا اننا كلنا بائد *** و ايُّ بنى آدم خالد
و بدؤهم كان من ربهم *** و كل الى ربه عائد
فيا عجبا كيف يعصى الأل *** ه ام كيف يجحده جاحد
و للّه في كل تحريكة *** و فى كل تسكينة شاهد
و في كل شيىء له آية *** تدلُّ علىٰ أنَّه واحد
ولادت ابوالعتاهيه به سال 130 ه. ق در بلدۀ عين التمر سمت غربى فرات نزديكى شهر انبار از بلاد عراق واقع؛ به همين جهت، به «عينى» موصوف مى باشد؛ چنانچه «زهرى» و «عنزى» گفتن او نيز به جهت آن بوده كه مادرش، ام زيد، از موالى بنى زهره و پدرش، قاسم، هم از موالى عنزة بن اسد، كه پدر يكى از قبايل مشهور عرب است، بوده اند.
وفاتش به سال 209 يا 210 يا 211 يا 213 يا 221 ه. ق در بغداد واقع شد. در ساحل نهر عيسى در مقابل قنطرۀ زياتين به خاك رفت و در روى قبرش نوشته شده است:
اذن حى تسمعى *** اسمعي ثم عي وعي
انا رهن بمضجعى *** فاحذري مثل مصرعي
عشت تسعين حجة *** ثم فارقت مجمعي
ليس زاد سوىٰ التقىٰ *** فخذي منه اودعي
ناگفته نماند در قاموس گويد: عتاهية (بر وزن كراهية) به معنى احمق و مردمان گمراه مى باشد. «ابوالعتاهيه» هم لقب اسماعيل بوده و اينكه جوهرى حمل به كنيه اش كرده، اشتباه و توهّم است. نگارنده گويد: گويا صاحب قاموس به توهّم اينكه اسماعيل پسرى موسوم يا ملقّب به «عتاهيه» نداشته كه «ابوالعتاهيه» كنيه اش باشد، به همين جهت، حمل به لقب كرده و كنيه دانستن جوهرى را هم محمول به توهّم داشته است، لكن كلام تاريخ بغداد صريح است در اينكه محمد پسر اسماعيل ملقّب به «عتاهيه» بوده است؛ چنانچه گويد: محمد بن اسماعيل بن قاسم، مكنّى به «ابوعبدالله»، ملقّب به «عتاهيه»، معروف به «ابن ابى العتاهيه» نيز شاعر ماهر عابد زاهد، اشعار زاهدانۀ او مانند پدرش بسيار بوده و از آن جمله است:
قد افلح الساكت الصموت *** كلام راعى الكلام قوت
ما كل نطق له جواب *** جواب ما يُكْره الصموت
يا عجبا لأمرء ظلوم *** مستيقن انه يموت
بنابراين دور نيست كه اسماعيل دو كنيه داشته و نظير آن بسيار است. بيان بعضى از
مراتب مذكوره و لقب بودن بعضى از الفاظ مصدّر به لفظ «اب» را در ديباچۀ همين مجلّد تذكر داديم. سال وفات محمد به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 102؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 75 و ج 42، ص 67؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 28؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 2، ص 34 و ج 6، ص 250.
مصطلح رجال است.
بن ابراهيم بن دعاس، فارسى حنفى نحوى لغوى، شاعر ماهر فصيح فقيه اديب فاضل، معروف به «ابن دعاس» و «ابوالعتيق»، با سلطان مظفّر معاصر و از وى بسيار بهره ور بود؛ عاقبت به شهر زبيد از بلاد يمن مطرود شد. در ميان اهالى آنجا به سرقت شعريّه متهّم بوده و مى گفته اند وقتى كه روز قيامت شعرا را به موقف حساب آوردند، ابن دعاس مى تواند بگويد كه خدايا من در مدت عمرم شعرى نگفته ام. اين شعر مال فلان شاعر، اين مقطع از فلان و آن مطلع از فلان است. بدين وسيله تبرئه گرديده و اصلاً مورد سؤال شعرى نخواهد شد. يكى از ادبا او را مخاطب داشته و اين مسئلۀ نحويّه را از وى استفسار نمود:
ايها الفاضل فينا أفتِنا *** و ازل عنا بفتواك العنا
كيف اعراب نحاة النحو فى *** انا انت الضاربى انت انا
پس ابوالعتيق بدين روش جواب داد:
انا انت الضاربى مبتدء *** فاعتبرها يا اماما سننا
انت بعد الضاربى فاعله *** و انا يخبر عنه علنا
ثم ان الضاربى انت انا *** خبر عن انت ما فيه انثنا
و انا الجملة عنه خبر *** و هى من انت الى انت انا
ابوالعتيق در جمادى الآخر 676 ه. ق در زبيد درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 135.
عبسى، فقيه فاضل عارف، در نحو متفنّن، در شهر بيت حسين از بلاد يمن قاضى بود و او غير از ابوالعتيق فوق مى باشد و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 135، س 26.
مكّى حنفى، فقيه نحوى لغوى، اديب طبيب منشى، از علماى اواخر قرن هفتم هجرى است و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 135، س 26.
ابوعثمان(1)
صابونى نيشابورى، خطيب مفسّر واعظ محدّث مى باشد كه از حيث سماع و حفظ احاديث و نشر مسموعات و مصنّفات و اقامۀ حوزۀ حديث و علم و ادب يگانۀ عصر خود، به ديگر مشايخ وقت مقدّم، مراتب عالى علمى وى مورد تصديق فحول، در علم و ذكاوت و كثرت عبادت و دفع بدعت ضرب المثل و در بلاد خراسان به «شيخ الاسلام» ملقّب بود و كتاب عقيدة السّلف تأليف او مى باشد كه در مصر چاپ شده است. در محرّم 449 ه. ق در نيشابور درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 7، ص 16.
ابوعثمان، بكر بن محمد --> مازنى، بكر بن محمد
يا سعيد بن اسماعيل، از اكابر علما و عرفاى اواخر قرن سوم هجرت مى باشد كه جامع علوم شريعت و طريقت، صاحب زهد و رياضت، قصص و حكايات و نوادر كلمات و كراماتى بدو منسوب، مرجع و معتمد هر دو فرقه، در هنگام وعظ سخنانش مؤثّر و
1) . ابوعثمان: در اصطلاح رجالى، بكر بن محمد بن حبيب، عبدالواحد بن حبيب، عمرو بن جميع، معلى بن عثمان كوفى و بعضى ديگر و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است. اينك بعضى از اكابر ديگر را كه در اصطلاح ارباب تراجم و سير داير مى باشد، تذكر مى دهد. (مؤلف)
اصل مولد و منشأ وى شهر رى بود؛ عاقبت در محلّۀ حيره نام نيشابور اقامت گزيد و به همين جهت، به «حيرى» شهرت يافته و در آنجا مرجع استفاده شد. عموم اهالى از ارشاد و افادات علميّه اش بهره ور بودند تا در سال 298 ه. ق درگذشت و هريك از دو جملۀ «طالب نور» و «صديق عزيز» مادّۀ تاريخ اوست.
منابع: شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار فى طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 74؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 173؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 362.
از مشاهير ادبا و شعراى اندلس مى باشد كه اكثر اشعارش در زهد و نصيحت، مؤلفاتش از صد متجاوز و اكثر آنها نيز مثل اشعارش متعلّق به زهد و پند است و در فلاحت و هندسه نيز تأليفاتى دارد:
به تلخيص كتب ديگران حرصى قوى داشته و به همين جهت، به «اختصارچى» شهرت يافته است؛ حتى يكى از اكابر اندلس هر موقعى كه شخص بلندبالايى مى ديده، مى گفته است كه اگر ابن ليون اين شخص را مى ديد، او را نيز اختصار مى نمود و از اشعار اوست:
ليس التفضل يا اخى ان تُحسنا *** لأخ يجازى بالجميل من الثناء
ان التفضل ان تجازى من اسا *** لك بالجميل و انت عنه فى غنىٰ
صاحب ترجمه در اواسط قرن هشتم هجرت درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 739.
ابوعثمان، سعد بن محمد --> غسانى، سعد
ابوعثمان، سعدان بن مبارك --> ابن المبارك، سعدان بن مبارك
ابوعثمان، سعيد بن فرج --> رشاشى
ابوعثمان، سعيد بن محمد --> ابن البغونش
ابوعثمان، سعيد بن هارون --> اشناندانى
بن وعله يا سعيد، خالدى، اديب شاعر حافظ، از مشاهير شعرا مى باشد كه مختصرى از شرح حال او را ضمن شرح حال برادرش، محمد بن هاشم، تحت عنوان ابوبكر، محمد بن هاشم نگارش داديم. بازهم گوييم: پس از آنكه حراست كتابخانه ها از طرف سيف الدوله بدين دو برادر مفوّض گرديد و تمامى آنچه را كه از دفاتر فصحا و كتب شعرا تمنّا داشتند، در آنها مهيّا ديدند، ابوعثمان از فرصت استفاده كرده و جمع و تأليف را تصميم داد. در اندك زمانى تأليفاتى نمود كه از آن جمله يكى هم حماسة الشّعراء است.
در سخن پردازى و انشاى اشعار اسلوبى شيرين و سبكى پسنده داشت. به سال 371 يا در حدود 400 ه. ق درگذشت. اين دو برادر با آن همه قوۀ شعرى، باز بالطبيعه به سرقت اشعار خوب ديگران رغبتى وافر داشته اند.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 240؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 431؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 208؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 840.
ابوعثمان، عمرو بن بحر --> جاحظ
متكلّم بصرى معتزلى، نخست از تلامذۀ حسن بصرى و اصحاب او بوده و مرتكب كبيره را منافق مى دانست؛ عاقبت با ارشاد و رهنمايى مؤسّس مذهب معتزله، واصل بن عطا، از حسن منصرف و به قدر معتقد و ديگر حكم به منافق بودن مرتكب كبيره نكرده و به منزلة بين المنزلتين (كفر و ايمان) قائل شد.
در عصر خود رئيس معتزله و بسيار زاهد بود و پدرش، عبيد جولا و از اسراى سيستان و عاقبت از اهل شرطۀ حجّاج بن يوسف بوده است؛ بدين جهت، مردم هر موقع كه اين پدر و پسر را در يك جا مى ديدند، اشاره به پدر كرده و مى گفتند: «هذا شر الناس ابو خير الناس» يا اشاره به پسر كرده و مى گفتند: «هذا خير الناس ابن شر الناس».
پدرش نيز تصديق كرده و مى گفت كه اين ابراهيم و من آذرم. روزى منصور از عمرو
خواستار موعظه گرديد؛ پس شروع به خواندن سورۀ والفجر كرد. همين كه به آيۀ وافى هدايۀ (إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصٰادِ) (فجر، 1(4) رسيد، منصور بسيار گريست و گويا تا آن وقت اين آيه را نشنيده بود؛ سپس باز به درخواست منصور، مواعظ ديگرى گفت؛ پس منصور ده هزار درهم بدو بخشيد. او هم قسم ياد كرد كه اصلاً قبولش نكند؛ پس منصور از حاجت وى پرسيد. گفت: «حاجتم اين است كه احضارم نكنى تا خودم بيايم و چيزى هم به من ندهى تا خودم بخواهم». منصور گفت كه گويا ديگر ملاقات نخواهيم كرد. گفت: «بلى. اصل حاجتم اين است».
با اين همه زهد و ورعى كه داشته، در تاريخ بغداد عقايد و اقوال منكرۀ بسيارى بدو منسوب نموده كه نقل آنها موجب اطناب است. پدرش، عبيد، را گفتند كه پسر تو نزد حسن بصرى تردّد مى نمايد و شايد خيرى از او برآيد. گفت: «از پسر من چه خير خواهد آمد كه پدرش مثل من بوده و با مادرش زنا كرده ام».
احتجاجى كه هشام بن حكم از اصحاب حضرت صادق عليه السلام در مسجد بصره با ابوعثمان كرده، معروف است. وفات ابوعثمان به سال 142 يا 143 يا 144 يا 148 ه. ق واقع شد. منصور چند شعرى در مرثيه اش گفته كه از آن جمله است:
لو ان هذا الدهر القىٰ صالحا *** القىٰ لنا عمروا ابا عثمان
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 418؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 12، ص 166؛ كتب رجاليه.
ابوعثمان، يزيد بن ربيعه --> ابن مفرغ
بن عبدالله بن سعد بن حشرج، طائى القبيله، ابوعدى و ابوسفانة الكنيه، از مشاهير شعرا و رؤسا و اسخياى قبيلۀ بنى طى از قبايل عرب مى باشد كه به جهت انتساب به پسرش، عدى و دخترش، سفانه (با فتح و تشديد به معنى مرواريد شاهوار)، به «ابوعدى» و «ابوسفانه» مكنّى است. وى مردى بوده شجاع و دلير و مظفّر و منصور و نيكوخصال و مهربان و بامروّت. همواره در محاربه غالب بود. اسير خود را آزاد مى كرد. هرچه به دستش مى آمد، بذل و انفاق و هبه مى نمود. سائلى را مأيوس نمى كرد؛ بالجمله، تمامى صفات حميده را دارا، بالاخص در سخاوت و جود و كرم
مشهور دنيا و بى بدل و ضرب المثل بود. اوايل عهد سعادت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را درك كرد، لكن پيش از بعثت درگذشت. دخترش را در ميان اسراى قبيلۀ طى به حضور حضرت رسالت صلى الله عليه و آله آوردند. او نيز با كمال اميدوارى استرحام كرد و به عرض رسانيد كه مرا از قيد اسارت خلاص فرماييد كه در شماتت اعدا نمانده و دشمن كام نباشم كه پدرم رئيس قبيله بوده و اسيران را خلاص مى نمود؛ گرسنه ها را سير مى كرد؛ برهنه ها را لباس مى بخشود؛ تمامى مردم را تواضع كرده و حمايت مى نمود. آن حضرت فرمودند كه اينها همه صفات مؤمن است و آن دختر را محض اينكه پدرش داراى اخلاق كريمه بوده، مستخلص نمودند.
نوادر بسيارى در باب كرم حاتم منقول است. گويند كه در موقع محاربه، حريف او نيزه اش را درخواست نمود. او نيز بى درنگ و انديشه بدو بخشيد. در ماه رجب، كه در زمان جاهليّت نيز بسيار محترم بود و بالخصوص نزد قبيلۀ مضر كه بيش از وصف تعظيمش مى كرده اند، روزى ده شتر نحر مى كرد و اطعام مردم مى نمود و مانند اينها كه بسيار و نقل آنها موجب اطناب مى باشد و از اشعار حاتم است:
هل الدهر الا اليوم او امس او غد *** كذاك الزمان بيننا يتردد
نيز خطاب به مادر خود، ماويه، كرده و گويد:
أماويّ إنّ المال غاد و رائح *** و يبقى من المال الأحاديث والذكر
أماويّ انى لااقول لسائل *** اذا جاء يوما حلّ في مالنا النزر
أماويّ ما يغني الثراء عن الفتى *** اذا حشرجت يوما و ضاق به الصدر
مادرش، ماويه، نيز بسيار باسخاوت بود؛ به حدّى كه برادرانش مى خواستند كه او را محجور و ممنوع التصرف نمايند و شرح حال عدى، پسر حاتم، نيز به عنوان ابوطريف مذكور افتاد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 81؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1903؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 74.
مصطلح رجال است.
محدّث رجالى عامى، شاعر ماهر، مؤلف دو كتاب طبقات علماء افريقيّه و طبقات علماء تونس مى باشد و در سال 303 ه. ق درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 324.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابوالعز، طاهر بن حسن --> زين الدين، طاهر بن حسن
ابوالعز، محمد بن محمد --> ابن الخراسانى
ابوالعز، مظفر بن ابراهيم --> ابن جماعه، مظفر بن ابراهيم
ابوالعز، يوسف بن رافع --> ابن شداد
ابوالعز، يوسف بن نفيس --> ابن المستوفى
مصطلح رجال است.
ابوالعشائر، هبة الله بن زيد --> ابن جميع
ابوعصمت، نوح بن ابى مريم --> جامع
به نوشتۀ ابن النديم، از علماى كوفه بود. وقتى كه متوكل، دهمين خليفۀ عباسى (232-247 ه. ق)، در صدد تعيين معلّم و مؤدّبى براى دو پسرش، معتز و منتصر، برآمد، همين احمد و ابن قادم و چند تن ديگر از ادباى نامى وقت را براى امتحان
استعداد اين مقام احضار نمود. احمد در آخر مجلس پايين تر از همه نشست؛ پس ايشان را امر به مذاكرۀ علمى نمودند تا اندازۀ فضل ايشان معلوم گردد. اينك اين شعر ابن علفا را:
ذرينى انما خطأى صوابي *** على و ان ما انفقت مال
مطرح بحث كرده و گفتند: چون لفظ «مال» مرفوع است، پس بايد لفظ «ان ما» به معنى «الذى» باشد كه در مقام تركيب مبتدا بوده و لفظ «مال» هم خبرش باشد. احمد گفت:
«اين اعراب آن شعر، پس معنى آن و مرام شاعر چيست؟» ايشان درمانده و عقيدۀ او را استفسار نمودند. گفت: «همانا مراد شاعر اين است كه من مورد ملامت نيستم، زيرا كه من مال انفاق كرده ام كه بى اهميّت است و عرض و ناموس انفاق نكرده ام كه قابل جبران نباشد»؛ پس خادم بدو گفت كه اينجا جاى تو نيست. دست او را گرفته و بلندش كرده و در صدر مجلسش نشانيد. احمد گفت: «نشستن در جايى كه از آن بلند شده و در بالاتر از آن بنشينى بهتر از عكس آن است». احمد و ابن قادم را، كه او نيز يكى از ادباى حاضر مجلس بوده، براى تعليم و تربيت پسران متوكّل انتخاب نمودند.
در روضات الجنّات گويد: احمد بن عبيد بن ناصح بن بلنجر، نحوى كوفى، ديلمى الاصل، ابوجعفرالكنيه، ابوعصيدة الشّهره، از موالى و آزادكرده هاى بنى هاشم و از ائمّۀ علماى عربيّه مى باشد.
از اصمعى و واقدى روايت كرده و قاسم انبارى نيز از وى روايت مى نمايد. او معلّم معتز باللّه، پسر متوكّل عباسى، بود. پس از آنكه وليعهد بودن معتز از طرف متوكّل تصميم شد، احمد از رتبۀ او كه نزد وى داشته، كاست، غذاى او را تأخير كرد. او را بدون گناه زده و گوشمالش داد. متوكّل از قضيه مطّلع شد و سبب آن را پرسيد. احمد گفت: «چون وليعهد بودن او تصميم شده، خواستم كه قدر مقام و رتبه را براى او بفهمانم. از فشار مظلوميّت و رنج و الم گرسنگى اش بياگاهانم. اين سه كار را كردم تا بعد از اشغال مقام خلافت، در تنزيل رتبۀ ديگران نكوشد؛ از حال مظلومان و گرسنگان بى اطّلاع نباشد». اين جمله مورد تحسين متوكّل شده و دو هزار درهم بدو بخشيد. در روضات بعد از اين جمله گويد: ابوعصيده شيعى مذهب بود. پس از آنكه از پسر متوكّل شنيد كه پدرش دربارۀ حضرت صديقۀ طاهره عليها السلام ناسزا گفته و سبّ مى نمايد، او را در قتل پدر اجازه داد و گفت: «پس از آنكه از خودش شنيده باشى، در
قتل او محذورى براى تو نبوده و نزد خداى تعالى مورد مؤاخذه نخواهى شد، الاّ اينكه بعد از آن زياده بر شش ماه عمر نمى كنى كه قاتل پدر زياده از اين مدت عمر نمى كند». پسر نيز از ته دل راضى شد و با چندى از غلامان خود تبانى كرده و در دل شب به سرش ريختند و در بدترين حالى به قتلش آوردند و اين قضيه را به تواريخ شيعه و غير آنها نسبت داده است.
نگارنده گويد: ظاهر اين عبارت آنكه مراد روضات از پسر متوكّل، كه ابوعصيده احمد او را اجازۀ قتل پدر داده، همان معتز باللّه مذكور است و در اين صورت، آن مدتى كم كه براى آخرين عمر قاتل پدر معيّن كرده، يا براى امتحان ثبات قدم معتز در محبت خانوادۀ عصمت بوده (كه او به خوبى از عهده برآمده و با در نظر گرفتن كامياب نشدن از عمر و زندگانى آن عمل را انجام داد) و يا از روى تجربيّات پيشينيان، والاّ معتز هشت سال ديگر نيز بعد از متوكّل عمر كرد و به سال 255 ه. ق درگذشت و تخلّف تجربيّات اين جورى، خصوصاً در جايى كه مقرون با بعضى از مصالح موردى و مرجحات دينى باشد، مستبعد نبوده و كثيرالوقوع است. ابوعصيده در سال 273 يا 278 ه. ق درگذشته و از تأليفات اوست:
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 108؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 55.
ابوالعطا، محمود بن على --> خاجو
ابوعقبه، اهبان بن اوس
ابوعقبه، عبدالرحمان فارسى صحابى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوعقيل، حبحاب انصارى
ابوعقيل، يحيى بن متوكّل
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوعقيل، لبيد بن ربيعه --> عامرى، لبيد
مصطلح رجال است.
ابوالعلاء(1)
ابوالعلاء، احمد بن عبدالله --> معرى
بن حسن بن احمد، عطار همدانى، لغوى نحوى حافظ محدّث قارى، مكنّى به «ابوالعلاء» يا «ابوعلى»، از مشاهير نحويّين و لغويّين مى باشد، بلكه موافق آنچه از قفطى و يافعى و ديگر ارباب سير نقل شده، در نحو و لغت و علوم قرآنيّه و حديثيّه و صناعت ادبيّه و زهد و نيكويى طريقت و تمسّك به سنن حسنۀ اسلاميّه پيشواى مردمان بود. در معرفت انساب و سير و تواريخ و رجال بر تمامى حفاظ و رجال عصر خويش برترى داشت. حديث را بى وضو مس نمى كرد. در موضوعات مختلفه تأليفات بسيارى بدو منسوب و از آن جمله است زاد المسافر (در پنجاه مجلّد). وفات او در 569 يا 599 ه. ق واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 946]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 222؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 8، ص 5.
ابوالعلاء، زهر بن عبدالملك --> ابن زهر، زهر
ابوالعلاء، صاعد بن حسن --> ربعى، صاعد بن حسن بن عيسى
ابوالعلاء، محمود --> نظام الدين گنجوى، محمود
يا محمد بن محمد بن يحيى بن بحر، علوى، فقيه نحوى شافعى، ملقّب به «تاج الدين»، از ادباى قرن ششم هجرت مى باشد كه در نحو و شرح كلام متصدر بوده و بعد از سال 540 ه. ق درگذشت.
1) . ابوالعلاء: در اصطلاح رجالى، جابر بن شمير اسدى، حارث بن زياد شيبانى، حماد بن راشد ازدى، حيان بن عبدالرحمان كوفى، خالد بن طهمان، سليمان بن عبدالله و جمعى ديگر است. (مؤلف)
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 47.
ابوالعلاء همدانى --> ابوالعلاء، حسن بن احمد
ابوعلقمه، نحوى نميرى (قرن 2 ه. ق)
وى در كتب تراجم به همين كنيۀ «ابوعلقمه» مشهور است و در استعمال الفاظ منفوره و كلمات وحشيۀ عربيّه متعمّد و در اين رويه متفرّد مى باشد. روزى حجّامى را براى حجامت كردن دعوت كردند؛ پس بدان حجّام گفت: «انظر امرك و ارهف قليلا المباذع و شرشر الموضع...». حجّام گفت: «اينها كه گفتى، از اوصاف جنگ و محاربه است و من اين حجامت را مباشرت نمى كنم». اين را بگفت و حجامت نكرده برگشت. به روايت ديگر گفت كه اين كلمات خون را قطع مى كند. ديگر حجامت لازم نيست يا به روايت ديگر گفت: «اين مرد را صفرا غالب آمده و در اين حال حجامت كردن مناسب نيست». لكن ممكن است كه هر سه را گفته باشد و منافاتى هم ندارند.
نيز كفش دوزى را براى كفش دوختن مى گفت: «خصر نطاقها و غضف معقبها و اقب مقدمها...»؛ پس آن كفش دوز اسباب كار خود را برداشته و مهيّاى برگشتن شد. در جواب استفسار از سبب آن گفت: «نزد ابن القريه كه از مشاهير فصحا و بلغاى خطباى عرب بوده و شرح حالش در باب سيّم خواهد آمد، مى روم كه كلمات تو را براى من ترجمه كند». نيز روزى در راه بصره از غلبۀ صفرا سرگيجه شده بود. جمعى نزد وى گرد آمدند و چنانچه متداول است، انگشت هاى او را فشرده و در گوش وى اذان مى گفتند؛ پس به هوش آمد و گفت: «ما لكم تكأكأتم على كما تكأكأون على ذى جنة افرنقعوا عنى». آن جماعت به يكديگر گفتند كه ويلش كرده و به حال خودش بگذاريد كه شيطانش با زبان هندى حرف مى زند و اين گونه قضاياى وى بسيار است.
اما زمان زندگانى ابوعلقمه اگرچه در كتب تراجم صريحاً نگارش نيافته، لكن در مطوّل تفتازانى قضيۀ غلبۀ صفراى او را، كه مذكور شد، از فائق زمخشرى از جاحظ (متوفى به سال 255 ه. ق) نقل كرده و بنابراين، پيش از اين تاريخ و از رجال اوايل قرن سوم هجرت بوده و يا در قرن دويم مى زيسته است. قضيۀ حجامت مذكور را نيز در حواشى معجم الادباء به كتاب العين ابوعبدالرحمان خليل سابق الذكر (متوفى در حدود سال 170 ه. ق) نسبت داده و بنابراين، ابوعلقمه از رجال اواسط قرن دويم هجرت
مى باشد. اما نام ابوعلقمه چنانچه اشاره شد، در كتب تراجم مذكور نبوده و به همين كنيه شهرت دارد، لكن همان كلماتى را كه به نقل جاحظ، ابوعلقمه در حال غلبۀ صفرا مى گفته (ما لكم تكأكأتم...)، به نقل مطوّل در صحاح جوهرى به عيسى بن عمر نحوى نسبت داده كه در موقع برافتادن از الاغ مى گفته است. از اينجا استكشاف مى شود كه ابوعلقمه همان عيسى بن عمر نحوى است كه استاد خليل بوده و در نقل قضيه، جاحظ با كنيه و جوهرى با اسمش مذكور داشته اند و به عنوان ثقفى هم مراجعه نمايند.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 12، ص 205؛ اطلاعات متفرقه.
ابوالعلمين، سيد احمد بن على --> رفاعى، سيد احمد بن على
ابوعلى(1)
بن قاسم بن منصور، رودبارى الولاده، بغدادى المسكن، از اكابر و قدماى مشايخ صوفيّه و از وزرازادگان سلالۀ كسروى بوده و نسب به انوشيروان مى رساند. روزى با مريدان جنيد بغدادى صحبت داشت. در آن اثنا پاره اى كلمات حقيقت سمات ايشان در وى مؤثر و محبت اهل طريقت در دلش جاگير شد.
در حال، مال و منال و جميع شئونات را ترك كرد و در سلك مريدان جنيد منسلك شد. در اندك زمانى به تحصيل و تكميل علوم شريعت و طريقت و جميع كمالات ظاهر و باطن موفق گرديد. اصول طريقت را از جنيد، فقه را از ابوالعباس بن سريج، ادبيّات را از ثعلب، حديث را از ابراهيم حربى فراگرفت تا تمامى كمالات ظاهرى و باطنى را جامع و در فنون طريقت از كبار مشايخ صوفيّه و اعلم ايشان شد؛ عاقبت به مصر رفته و مرجع استفاضۀ اكثرى از مشايخ عظام گرديد و بعضى از اكابر دربارۀ او گويد: كسى را نديدم كه نسبت به هر سه علم شريعت و طريقت و حقيقت جامع تر از
1) . ابوعلى: در اصطلاح رجالى و ارباب تراجم، كنيۀ جمعى وافر از محدثين و اكابر هر طبقه مى باشد كه بسيارى از ايشان به عناوين مربوطه به باب اول (القاب) و باب سوم (ابناء) نگارش يافته و تجديد تذكر آنها بسيار مشكل و در اينجا فقط بعضى از ايشان را، كه تحت عنوان ديگر مذكور نشده، تذكر مى دهد و چون برخى از اينها اسم خاصى غير از «ابوعلى» ندارند، اينك در مقام ترتيب محل و مكان و يا قيد ديگر ايشان نيز رعايت خواهد شد. (مؤلف)
ابوعلى رودبارى بوده باشد و از كلمات ابوعلى است:
و حقك لانظرتَ لك سواكا *** بعين مودة حتى اراكا
علامة اعراض الله عن العبد ان يشغله بما لاينفعه و فضل المقال على الفعال منقصة و فضل الفعال على المقال مكرمة.
وفات ابوعلى به سال 322 يا 321 ه. ق واقع شد و بنابر اوّل، جملۀ «برهان دين» مادّۀ تاريخ اوست.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 46؛ شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الانوار فى طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 91؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 742؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 3.
ابوعلى حائرى --> ابوعلى، محمد بن اسماعيل
ابوعلى، حسن بن محمد (... - 604 ه. ق)
انصارى، مالقى الولاده، با اينكه به عنوان مالقى، حسن بن محمد اشاره شده، بازهم به طور اجمال تذكر مى دهد كه از ادبا و شعراى اندلس، از بزرگان علماى لغت و عربيّه، به «ابن كسرى» معروف، ولادتش در شهر مالقه از بلاد اندلس بوده و از اشعار اوست:
و خالف بنقصان جميع بني الورىٰ *** فيا سوء ما تلقاه إن كنت فاضلا
الم تر ان البدر يرقب ناقصا *** و يترك منسيا اذا كان كاملا
در سال 604 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 742؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 86، س 30.
ابوعلى رودبارى --> ابوعلى، احمد بن محمد
طوسى، از اكابر عرفاى قرن پنجم هجرت مى باشد كه سكونتش در ديهى فارمد نام از اراضى طوس، «شيخ الشيوخ» بلاد خراسان، كمالات صورى و معنوى وى مسلّم و بر امثال خود مقدّم، نزد عالم و عامى مكرّم، محل رجوع علماى شريعت و طريقت و سلسلۀ فرقۀ فارمديه از سلاسل صوفيّه و خودش از مريدان امام قشيرى و شيخ ابوسعيد ابوالخير و شيخ ابوالحسن خرقانى بود. در سال 447 و يا به قول صحيح،
477 ه. ق درگذشت و هريك از دو كلمۀ «عزت» (477) و «عبادت» (477) مادّۀ تاريخ وفات او بوده و خواجه يوسف همدانى را خليفۀ خود گردانيد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 3، ص 144؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 69؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 527 و ج 2، ص 9.
ابوعلى مالقى --> ابوعلى، حسن بن محمد
بن عبدالجبار بن سعدالدين، طبرسى الاصل، ابوعلى الكنيه، حائرى المدفن والولاده، سينائى النسبه، از افاضل علماى اوايل قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه فقيه اصولى رجالى، از اكابر تلامذۀ آقاى بهبهانى و صاحب رياض المسائل و سيد محسن اعرجى، كه شرح حال ايشان در محل مقتضى از اين كتاب نگارش يافته، اصلش از طبرستان، ولادتش در حائر حسينى (كربلاى معلّى) بود. نسبش به استادالفلاسفه، شيخ ابوعلى سينا، موصول مى شود و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه به سال 1215 يا 1216 ه. ق در كربلاى معلّى وفات يافت و هم در آن خاك پاك مدفون گرديد.
منابع: مازندرانى حائرى، محمد بن اسماعيل، منتهى المقال فى علم الرجال؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 19؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 402.
ابوعمار، ابراهيم بن يزيد --> نخعى، ابراهيم بن يزيد بن اسود
ابوعماره، حمزة بن حبيب --> زيّات، حمزة بن حبيب
مصطلح رجال است.
ابوعمر(1)
ابوعمر، احمد بن محمد بن عاصى --> ابن دراج، احمد بن محمد
ابوعمر، احمد بن محمد بن عبدربه --> ابن عبدربه، احمد
ابوعمر اوزاعى، عبدالرحمان --> اوزاعى
ابوعمر، زاذان --> ابوعمره، زاذان
ابوعمر، زاهد --> كندى، محمد بن يوسف بن يعقوب
ابوعمر، صالح بن اسحاق --> جرمى، صالح بن اسحاق
ابوعمر، عبدالعزيز بن محمد --> ابن جماعه، عبدالعزيز بن محمد
ابوعمر، محمد بن عبدالواحد --> كندى، محمد بن يوسف بن يعقوب
ابوعمر، يوسف بن عبدالله --> ابن عبدالبرّ
ابوعمران(2)
ابوعمران، ابراهيم بن زيد --> ابوعمار
ابوعمران، محمد بن موسى --> سيبويه، محمد بن موسى عبدالعزيز
ابوعمران، موسى بن يونس --> كمال الدين، موسى بن يونس
ابوعمرو(1)
اديب نحوى لغوى، شيبانى القبيله، كوفى الاصل، بغدادى الاقامه، از مشاهير ادبا و محدّثين مى باشد كه در نحو و لغت و حديث و حفظ اشعار و اخبار و وقايع عرب وحيد عصر خود، وسيع العلم، معتمد و مقبول القول و احمد بن حنبل و ابوعبيده قاسم بن سلام و جمعى ديگر از اكابر وقت از تلامذۀ وى بوده و ادبيّات را از وى ياد گرفته و احاديث بسيارى از وى روايت كرده اند. ازآن رو كه از موالى بنى شيبان بوده و مدتى هم در كوفه به تعليم و تربيت اطفال آن قبيله اشتغال داشته، به «شيبانى» شهرت يافته است. پسرش، عمرو، گويد كه پدرم اشعار هشتاد و اندى از قبايل عرب را در دفاتر بسيارى جمع و تدوين كرده بود. هر موقع كه از تدوين اشعار يك قبيله فراغت مى يافت، به شكرانۀ آن، يك قرآن به خط خودش نوشته و وقف مسجد كوفه مى نمود.
اينك بدين وسيله، هشتاد و چند قرآن به خط خودش يادگار گذاشته است.
اشعار القبائل و كتاب الجيم و كتاب الحروف و خلق الانسان و غريب الحديث و غريب القرآن و اللّغات والنّوادر از تأليفات او مى باشد و ظاهر بعضى آنكه كتاب جيم و حروف و لغات و نوادر، اسامى مختلفۀ يك كتاب هستند. موافق نقل معتمد، يك نسخۀ خطّى از كتاب جيم در كتابخانۀ اسكوريال موجود است. وفات ابوعمرو به سال 206 يا 210 يا 213 ه. ق در 110 يا 118 سالگى در بغداد واقع شد و در تمامى عمر قوايش سالم و با دست خودش مى نوشته است.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 101؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 107؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 68؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 100؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 744 و ج 4، ص 2892.
1) . ابوعمرو: در اصطلاح رجالى، ثعلبة بن عمرو، جرير بن عبدالله، حفص بن سليمان، دينار اسدى، زاذان، سعيد بن حسن، سعيد بن يحيى، عاصم بن حفص، عبدالرحمان بن اسود، عبدالله بن دكين، عثمان بن سعيد سفير، عثمان بن عيسى، محمد بن سليمان بن سويد، محمد بن محمد بن نضر، نعيم بن ميسره و بعضى ديگر و در اصطلاح ارباب تراجم و سير نيز كنيۀ گروهى بسيار از اكابر مى باشد كه در تحت عناوين متفرقه در باب اول و سوم از اين كتاب نگارش يافته اند و بعضى را، كه در آن دو باب نگارش نيافته، در اينجا به طور اجمال تذكر مى دهد. (مؤلف)
سلمى نيشابورى، از اكابر عرفاى قرن چهارم هجرى و از كبار اصحاب جنيد بغدادى و ابوعثمان حيرى مى باشد كه در 365 ه. ق در نيشابور درگذشت و از كلمات اوست:
«الأنس بغير الله وحشة. من كرمت عليه نفسه، هان عليه دينه».
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 299.
ابوعمرو دانى، عثمان بن سعيد --> ابن الصيرفى، عثمان بن سعيد بن عثمان
ابوعمرو زاذان --> ابوعمره، زاذان
بن عمار يا عمرو يا عريان بن عبدالله بن حسن بن حارث بن جلهم بن خزاعى بن مازن بن مالك بن عمرو، تميمى مازنى، قارى نحوى لغوى، مكّى الولاده، بصرى الاقامه، بغدادى الوفاة، از اشراف و اعيان عرب و از ائمّۀ نحو و لغت و قرائت و علم ادب مى باشد كه در فنون شعرى و ادبى و علوم قرآنى اعلم زمان خود و يكى از قراء سبعۀ مذكورين در باب اول بود. فرزدق و ديگران وى را ستوده اند و در تواريخ و سير و ادبيّات عربيّه و اشعار و اخبار عرب وحيد عصر خودش دانند.
اصمعى گويد: هزار مسئله از وى پرسيدم و با هزار دليل جواب شنيدم و تمامى مسموعات خود را كه ضبط كرده بود اگر مى نوشت، خانه اش را تا سقف پر مى كرد و ازآن رو كه نوشته هايش مخلوط به اخبار و اشعار زمان جاهليّت بوده، در موقع سفر حج همه را به جهت زهد و تقوا بسوزانيد؛ چنانچه از كثرت تقوا در ماه رمضان شعر نمى خوانده است. ترمدى، عبدالله بن مبارك، اصمعى، يونس، ابوعبيده، ابوزيد انصارى و اكثر قراء و ادبا و نحاة آن زمان از تلامذۀ وى بوده اند.
مخفى نماند كه همين ابوعمرو زبّان نسبت به علم نحو در رديف اشخاص طبقۀ سوم بوده است؛ چنان كه بعد از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، كه واضع و مبتكر قواعد آن علم شريف بوده، ابوالاسود دئلى نخستين كسى است كه غالبى از فروعات نحويّه را روى همان قواعد چيده. بعد از او، عنبسة بن سعدان، ميمون اقرن، يحيى بن يعمر و دو پسر
1) . زبّان: به فتح زاى هوّز و تشديد باى ابجد است. (مؤلف)
خود ابوالاسود، عطا و ابوالحارث، خلف وى گرديدند؛ پس ابواسحاق حضرمى، ابوعمرو عيسى بن عمر ثقفى و صاحب ترجمه، ابوعمرو زبّان بن علاء بصرى، خلف آن پنج نفر شدند. بعد از ايشان نيز ابوعبدالرحمان خليل عروضى سابق الذكر و بعضى ديگر در طبقۀ چهارم بوده اند. در طبقۀ پنجمى كسائى و سيبويه و اصمعى و ديگر اكابر وقت قرار داشتند و بعد از ايشان نيز علماى نحو و ادب به نام بصريّين و كوفيّين به دو فرقه منشعب و در هر زمانى خلف جانشين سلف مى بودند تا آنكه نوبت به متأخّرين علماى عربيّه رسيد. ابن حاجب، ابن مالك، ابن هشام، خالد ازهرى، محمد يا احمد بن حسن جارودى، رضى استرآبادى، جلال الدين سيوطى، عبدالرحمان جامى و ديگر اجلّه پا به عرصۀ وجود گذاشته و دقايقى را كه به نظر سلف نرسيده بوده، به مقام تحقيق آوردند و به مفاخر متأخّرين افزودند. بعد از انقراض ايشان نيز به حكم «كل شيىء جاوز حده انقلب ضده» رو به اضمحلال و محكوم به زوال گرديد (واى اگر از پس امروز شود فردايى). نگارش بعضى از قضاياى داير به همين موضوع كه به خود اين ناچيز تصادف كرده است، خارج از قدرت قلم بوده و جز درد و الم ثمرى ندارد.
(إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ) (بقره، 15(6).
از جملۀ قرائات ابوعمرو است كه حرف ياى متكلّم را در آيۀ (وَ مٰا لِيَ لاٰ أَعْبُدُ اَلَّذِي) (يس، 2(2) به فتحه خوانده است و گويد كه با سكون خواندن آن به شكل وقف بوده و بعد از وقف، «لا اعبد» گفتن به منزلۀ ابتداى كلام مى شود و نفى عبادت را مى فهماند.
پرواضح است كه اين قضيه نهايت حدّت ذهن و توجه بر معانى لطيفه است؛ نيز گويد:
آيۀ شريفۀ (مَنِ اِغْتَرَفَ غُرْفَةً) (بقره، 24(9) را به فتح غين خوانده و در پى شاهدى براى اين قرائت خودم بودم تا آنكه حجّاج بن يوسف امر به احضار پدرم داد. من هم با پدرم به يمن فرار كرديم و در صحراى يمن به كسى تصادف نموديم كه اين اشعار را مى خواند:
اصبر النفس عند كل مهم *** ان فى الصبر حيلة المحتال
لاتضيقن بالامور فقد تكش *** - ف غماؤها بغير احتيال
ربما تجزع النفوس من الام *** - ر له فرجة كحل العقال
پدرم چگونگى را از آن كس پرسيد. گفت كه حجّاج مرده است. ابوعمرو بعد از اين جمله گويد: مفتوح خواندن لفظ «فرجة»، كه دليل مفتوح خواندن لفظ «غرفة» هم بوده
و مدتى در پى تحصيل دليل و شاهد آن بودم، به حدّى مسرورم نمود كه زيادتر از فرح من بر مرگ حجّاج بوده است.
بارى، موافق آنچه ضمن شرح حال بعضى از قرّاء قرآن مجيد تحت عنوان قرّاء سبعه اشاره شد، قرائت هريك از ايشان چند نفر راوى داشته و راويان قرائت ابوعمرو زبّان نيز به نوشتۀ روضات، ابن الدورى و يحيى سوسى و به فرمودۀ مجمع البيان، عباس بن فضل و يحيى بن مبارك يزيدى و شجاع بن ابى بصير (ابى نصر خ ل) است. وفات ابوعمرو به سال 154 يا 155 يا 156 يا 157 يا 159 ه. ق در كوفه و ولادتش نيز در سال 70 ه. ق در مكّه واقع شد. در اسم اصلى او بيست ويك قول است و اسامى پدرانش نيز محل خلاف مى باشد؛ اشهر و اظهر از همه همان است كه در صدر عنوان مذكور داشتيم.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 109؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 299؛ ابن نديم، الفهرست، ص 42؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 421؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 30؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 1، ص 218 و ج 2، ص 100؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 156.
ابوعمرو، عبدالملك بن عمير --> شعبى
مصطلح رجال است.
فارسى، از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، بلكه از خواص ايشان بوده و همان است كه آن حضرت در گوش او اسم اعظم خواند و به بركت و ميمنت آن، حافظ قرآن گرديد؛ چنانچه قطب راوندى در كتاب خرائج و جرائح از سعد خفاف نقل كرده كه از زاذان پرسيد: «قرائت قرآن را از كه ياد گرفته اى كه بدين خوبى مى خوانى؟» پس تبسّم كرد و گفت: «مربّى من حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است كه روزى شعر مى خواندم.
صوت من، كه بسيار خوش بوده، پسندۀ آن حضرت شد و فرمود: چرا قرآن نمى خوانى؟ گفتم كه من قرآن نخوانده ام؛ پس مرا نزديكى خودش خوانده و چيزى
در گوشم گفت كه هيچ نفهميدم؛ پس، از آب دهان مبارك خود به دهانم انداخت».
سعد گويد: «همين كه زاذان كلام خود را بدينجا رسانيد، سوگند خورد كه از همان جا رد نشده بودم تا آنكه قرآن را با همزه و اعرابش از حفظ خواندم و اصلاً حاجتى به پرسش از كسى ندارم». نيز سعد گويد: «اين قضيه را به حضور مبارك حضرت باقر عليه السلام رسانيدم. بعد از تصديق زاذان، فرمود كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در گوش او اسم اعظم خواند». از كتاب ضيافة الاخوان آقا رضى قزوينى نقل است كه اولاد زاذان بعد از او به قزوين منتقل شدند و «زاذانيه» قبيله اى است در قزوين كه علماى بزرگ از ايشان برخاسته اند و كنيۀ او را بعضى «ابوعمر» و برخى «ابوعمرو» نوشته اند.
منابع: مامقانى، عبداللّٰه، تنقيح المقال، [ج 3، الكنى، ص 29]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 122.
بن خليد يا خليل بن سعد، اعرابى، از مشاهير ادبا و شعرا، آزادكردۀ جعفر بن سليمان يا منصور. جدّش، سعد، هم از موالى عباس بن عبدالمطلب بوده است. عبدالله در اصل از مردم رى و كاتب حسين بن طاهر و پسرش، عبدالله بن حسين خزاعى، از رجال دولت بنى عباس بود. شعر خوب مى گفت. به نقل لغت اهتمام تمام داشت. از اشعار اوست كه در حق عبدالله بن حسين مذكور گفته است:
يا من يحول ان تكون صفاته *** كصفات عبدالله انصت و اسمع
فلانصحنك فى المشورة والذى *** حج الحجيج اليه فاسمع اودع
اصدق و عفّ و برّ و اصبرْ و احتمل *** و اصفح و كافِ و دارِ و احلُم و اشجع
و الطف و لن و تأن و ارفق و اتئد *** و احزم و جُد و حام و احمل و ادفع
فلقد نصحتك ان قبلت نصيحتى *** و هديت للنهج الاسد المهيع
روزى ابوالعميثل دست عبدالله بن حسين را بوسيد. عبدالله از راه مطايبه گفت:
«خشونت و درشتى شارب هاى تو دست مرا بخراشيد». در دم گفت: «پنجۀ شير از خارهاى خارپشت متألّم نمى باشد»؛ پس عبدالله پسندش كرده و به جايزۀ نفيسه اش مفتخر نمود. ابوالعميثل تأليفاتى هم داشته و در سال 240 ه. ق درگذشت و لفظ «عميثل» (به فتح اول و دويم و چهارم) از اسامى شير درنده و هم اسبى است كه با تبختر راه رود.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 744؛ ابن نديم، الفهرست، ص 72؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 284.
مصطلح رجال مى باشد.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابوالعنبس يا ابوالعنيس، محمد بن اسحاق --> صميرى
بن اسحاق بن ابراهيم بن زيد، نيشابورى اسفرايينى، از مشاهير علما و محدّثين شافعيّه مى باشد كه در اصل نيشابورى بود. به مرام طلب حديث به يمن و مصر و شامات و حجاز و عراق عرب و عجم و اصفهان و بلاد بسيارى مسافرت ها كرده از مشايخ هر ديارى احاديث بسيارى استماع نمود. كتاب مسند او نيز، كه به مسند ابى عوانه معروف است، يكى از مسانيد معروفۀ اهل سنّت مى باشد؛ عاقبت در اسفرايين توطّن كرده و به نشر و ترويج مذهب شافعى پرداخت و هم در سال 313 يا 316 ه. ق در آنجا درگذشت و در قرب قبر ابواسحاق اسفرايينى مشهور دفن شد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 544]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 745؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 468.
مصطلح رجال مى باشد.
مصطلح رجال مى باشد.
مصطلح رجال مى باشد.
ابوالعيس، محمد بن اسحاق --> صميرى
ابوعيسى، عبدالرحمان --> ابن ابى ليلى، عبدالرحمان
ابوعيسى، محمد بن عيسى --> ترمدى، محمد بن عيسى
بن خلاد بن ياسر، اهوازى الولاده، بصرى الاقامه، ابوعبدالله الكنيه، ابوالعيناءالشّهره، هاشمى الولاء، از مشاهير ادبا مى باشد كه نخست از مولد خود، اهواز، به بصره رفت.
به اصمعى و ابوعبيده و ابوزيد انصارى و ديگر اكابر وقت تلمذ نمود تا به مقام علمى بسيار عالى رسيد؛ به حدّى كه در اشعار و اخبار و نوادر و فنون شعرى و علوم ادبى احفظ و وحيد عصر خودش شمارند. خودش هم فصيح و بليغ و خوش محضر و حاضرالجواب بود و بسيارى از مطالب را با آيات قرآنى جواب داده و از آنها استشهاد مى نموده است.
روزى متوكّل عبّاسى بدو گفت كه سعيد بن عبدالملك بر تو مى خندد. گفت: «(إِنَّ اَلَّذِينَ أَجْرَمُوا كٰانُوا مِنَ اَلَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ) (مطفّفين، 29)». نيز كسى بدو گفت: «ابراهيم بن نوح نصرانى از تو بددل بوده و راضى نيست». گفت: «(وَ لَنْ تَرْضىٰ عَنْكَ اَلْيَهُودُ وَ لاَ اَلنَّصٰارىٰ حَتّٰى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ) (بقره، 12(0)». نوادر و حكايات و لطايف و نكات بسيارى از اين قبيل دربارۀ وى منقول است. در چهل سالگى نابينا شد. از وى پرسيدند كه از اين عارضۀ نابينايى چه زيان ديدى؟ گفت: «يكى سبقت سلام مردم؛ ديگر آنكه گاه باشد در مقام مباحثۀ علميّه طرف من از من اعراض مى كند؛ اظهار كراهت مى نمايد؛ از صحبتم افسرده مى گردد؛ من هم به جهت نابينايى مطلع نمى شوم تا قطع كلام نمايم».
وجه تسميه: گويند وقتى از ابوزيد انصارى مصغّر لفظ «عين» را استفسار نمود. گفت:
«عييناء (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) يا اباالعيناء و از آن به بعد به «ابوالعيناء» مشتهر گرديد.
به سال 282 يا 283 يا 284 ه. ق در بصره يا بغداد وفات يافت. در باب ولادت حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام از كتاب كافى كلينى خبرى هست كه امامى مذهب صحيح العقيده بودن، مشمول عنايت آن بزرگوار بودن ابوالعيناء از آن استظهار مى شود.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 81؛ ابن نديم، الفهرست، ص 181؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 31؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 586؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 286.
ابوالعينين، محمد بن اسحاق --> صميرى
ابوغالب، تمام بن غالب --> تيانى
بن محمد بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين (بر وزن احسن) بن سنسن (بر وزن بلبل)، شيبانى، از وجوه و اعيان و ثقات محدّثين اماميّه، از كبار مشايخ فرقۀ محقّه كه بسيار جليل القدر و كثيرالروايه، نخبه و وجهۀ خاندان آل اعين، از تلامذۀ محمد بن يعقوب كلينى و عبدالله بن جعفر حميرى و نظاير ايشان بود. از ايشان روايت نموده و شيخ مفيد و ابن الغضائرى و اكابر ديگر وقت نيز از وى روايت مى كنند. ابوغالب در زمان غيبت صغرى با سفراى حضرت حجت الله الكبرى - عجل الله فرجه - اختصاص و مؤانستى داشته و عرايض خود را به واسطۀ سفير خاص ناحيۀ مقدّسه به عرض حضور حضرت ظل اللّهى مى رسانيد و به صدور جواب شاهنشاهى مفتخر مى گرديد. از تأليفات ابوغالب مى باشد:
اما «زرارى» گفتن او، كه منسوب به زراره است، نه به جهت انتساب او به زراره از طرف پدر بوده، بلكه موافق آنچه از رسالۀ خود او كه به نوۀ پسرى اش، ابوطاهر زرارى محمد بن عبدالله بن ابوغالب احمد، در شرح حال آل اعين نوشته منقول است، مادر جدّ عالى اش، حسن بن جهم، دختر عبيد بن زرارة بن اعين مى باشد و به همين جهت، منتسب به زراره شده و «زرارى» اش مى گويند و نخست به «اولاد جهم» معروف بوده اند. نيز موافق نقل مذكور اوّلين كسى كه از اين خانواده به «زرارى» شهرت يافته، جدّ ابوغالب، سليمان بن حسن، است كه از طرف قرين الشرف حضرت امام على النقى عليه السلام محض كتمان و اخفاى آل جهم بودن ايشان، كه گويا در آن زمان مبتلاى تقيه بوده اند، به همين لقب (زرارى) ملقّب شده و بعد از سليمان نيز توسعه
يافته و نام خانوادگى ايشان گرديده است.
ابوغالب به سال 368 ه. ق در 83 سالگى در نجف اشرف وفات يافت. ابن الغضائرى احمد بن حسين بن عبيدالله، كه از تلامذۀ وى بوده، متصدى تجهيز و تكفين وى گرديد. ناگفته نماند بعضى از علماى رجال لفظ «زرارى» را به «رازى» تبديل داده و بعضى ديگر نيز لفظ «ابوغالب» را، كه كنيۀ مشهورى صاحب ترجمه است، كنيۀ جدّ او دانسته و از او به «ابن ابى غالب» تعبير نموده اند، لكن اين هر دو فقره اشتباه محض و ناشى از غلط نسخۀ مدركى و يا قلّت تتبّع و يا جهات ديگر است و قضاوت اين موضوع را موكول به كتب رجاليّه و ديگر منابع مربوطه مى دارد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 13؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 622؛ كتب رجاليه.
ابوغالب، عبدالحميد بن يحيى --> كاتب، عبدالحميد بن يحيى
ابوغالب، محمد بن على --> فخرالملك
بن معروف بن محمد، قصرى، از مشاهير ادبا و شعرا، در جرجان كاتب و وزير منوچهر بن قابوس بود كه به سمت سفارت نزد سلطان محمود سبكتكين (387-421 ه. ق) رفته و از اشعار اوست:
تذكر اخي ان فرق الدهر بيننا *** اخا هو فى ذكراك اصبح او امسى
و لاتنس بعد البعد حق اخوتى *** فمثلك لاينسىٰ و مثلي لاينسىٰ
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 746.
ابوغانم، محمد بن هبة الله --> ابن العديم، احمد بن يحيى
مصطلح رجال است.
بن خليل يا حليل بن حبشيه، خزاعى، مردى است از اشراف قبيلۀ خزاعه كه در
حماقت و خسارت و ندامت و حسرت بى بدل و ضرب المثل مى باشد؛ چنانچه در زمان جاهليّت پيش از قريش حاجب و صاحب و پرده دار و كليددار كعبه بوده است.
قبيلۀ خزاعه، كه حجابت و كليددارى و پرده دارى كعبه با ايشان بوده، به سبب استيلاى رعاف و مرض شديد عمومى از مكّه خارج و حليل از آن قبيله، كه حافظ و متصدى امورات مذكورۀ كعبه بود و چندين پسر داشته است، مرد و پسر خود، همين ابوغبشان و دختر خود، حبى، را كه زن قصى بن كلاب قرشى بوده، وصى و جانشين خود نمود و تصدى خدمات مذكورۀ كعبه را به عهدۀ اين دو نفر موكول كرد. قصى از فرصت استفاده نمود؛ پسران خود را بگماشت كه حجابت و سدانت جدّ مادرى شان، حليل، را از مادر خودشان، حبى، درخواست نمايند.
حبى گفت: «من به تنهايى نمى توانم؛ چون برادرم، ابوغبشان، نيز در وصايت اين امر شريك من است». قصى متعهد گرديد كه اين امر را از طرف ابوغبشان نيز انجام دهد تا روزى قصى و ابوغبشان هر دو در طائف تصادف نمودند. قصى او را مست كرد و در همان حال تمامى كليدهاى كعبه را در عوض يك خيك شراب از وى خريد و چند نفر را نيز گواه قضيه قرار داد. كليدها را به پسر خود، عبدالدّار، داده و با كمال سرعت روانۀ مكّه نمود. عبدالدّار وارد مكّه شده و قريش را ندا درداد كه اينك كليدهاى خانۀ پدرتان، اسماعيل، است و خداى تعالى بى زحمت و ظلم و مظلمه به شما عنايت فرمود. از آن طرف ابوغبشان با يك دنيا ندامت جبران ناپذير، از مستى به هوش آمد و ملتفت شد كه شرافت بى نهايت را فداى يك ساعت مستى نموده است. بعد از آن اين كار سراپا حماقت ابوغبشان با عبارات متنوعه زبانزد مردم بوده و مى گفتند: «احمق من ابى غبشان» يا «اخسر صفقة من ابى غبشان» يا «الهف من ابى غبشان» يا «اندم من ابى غبشان» و سپس همۀ اين جمله ها از امثال دايره و سايره گرديد و اشعار بسيارى نيز در اين معنى گفته اند:
باعث خزاعة بيت الله صاحبه *** بزق خمر فما فازوا و لا ربحوا
ايضاً
اذا فخرتْ خزاعةُ فى قديم *** وجدنا فخرها شرب الخمور
و بيعا كعبة الرحمن حمقا *** بزق بئس مفتخر الفخور
ايضاً
ابوغبشان اظلم من قُصيّ *** و اظلم من بنى فهر خزاعة
فلاتلحوا قُصيّا فى شراه *** و لوموا شيخكم ان كان باعه
«غبشان» به فتح و ضمّ اوّل بوده و نام ابوغبشان در جايى به نظر نرسيد. فقط در قاموس الاعلام «محترش» نوشته و پدرش را نيز در آن كتاب «خليل» قيد كرده (با حرف خاء)، ولى در مجمع الامثال «حليل» نوشته (با حرف حاء بر وزن كميل).
منابع: قاموس؛ جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 260]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 746؛ ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، ص 194، 603 و 680.
موكول به علم رجال است.
موكول به علم رجال است.
ابوغسان، حميد بن راشد
ابوغسان، حميد بن سعده
ابوغسان، محمد بن مطرف
(سه شخص مذكور) موكول به علم رجال هستند.
كوفى نهدى، در كتب رجاليّه مهمل الذكر بوده و فقط در تنقيح المقال از مختصر ذهبى نقل كرده است كه بخارى از وى روايت نموده و دربارۀ او گويد كه حجّت و عابد و قانت للّه است. از طبقات ابن سعد هم نقل است كه ابوغسان مالك، صدوق ثقه و متشيّع و شديدالتشيّع بوده و اين مذهب را از استاد خود، حسن بن صالح، اخذ كرده است. از ابوحاتم نيز نقل است كه در كوفه كسى را اتقن از مالك نديدم؛ چه ابونعيم و چه غير او. در پيشانى اش نيز دو اثر سجده بوده است؛ به هرحال، به سال 219 ه. ق در كوفه درگذشت.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الثاني، ش 10013]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 128.
ابوالغصن، دجين بن ثابت --> نصيرالدين، ملا نصرالدين
مصطلح رجال است.
ابوالغنائم، عبدالرزاق بن جمال الدين --> كاشى، ملا عبدالرزاق
ابوالغنائم، محمد بن احمد --> خلاّل، محمد بن احمد بن عمر
ابوالغنائم، محمد بن على بن فارس --> ابن المعلم، محمد
ابوالغنائم، محمد بن على بن محمد --> ابن الصوفى، محمد
طهوى منبجى، از شعرايى است كه مدّاح آل محمد عليهم السلام بود؛ چنانچه بحترى مر ملوك را و از ابيات قصيدۀ داليّه اى است كه در مدح و منقبت حضرات ائمۀ سامراء عليهما السلام گفته است:
اذا ما بلغت الصادقين بنى الرضا *** فحسبك من هاد يشير الى هاد
اذا اوعدوا عفوا، و ان وعدوا وفوا *** فهم اهل فضل عند وعد و ايعاد
كرام اذا ما انفقوا المال انفدوا *** و ليس لعلم انفقوه من انفاد
ينابيع علم اللّه اطواد دينه *** فهل من نفاد ان علمت لأطواد
نجوم متىٰ نجم خبا مثله بدا *** فصلى على الخابى المهيمن والبادي
هم حجج اللّه اثنتي عشرة متى *** عددت فثانى عشرهم خلف الهادى
بميلاده الأنباء جائت شهيرة *** فاعظم بمولود و اكرم بميلاد
در قاموس گويد: طهيّه (به ضمّ اول و فتح ثانى و تشديد ثالث) نام قبيله اى است و در مقام نسبت، «طهوى» گويند (به فتح ثانى و ضمّ و فتح اول). اما منبجى منسوب است به منبج (بر وزن مقتل) و آن شهرى است بزرگ و قديم در ده فرسخى حلب و سه فرسخى ساحل فرات. وفات ابوالغوث در حدود سال دويست و پنجاه و اند از هجرت واقع گرديد.
منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 3، ص 1316]؛ قاموس؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 32؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 12، ص 216.
ابوالغوث، يحيى بن وليد بن عبيد --> بحترى، ابوعباده
مصطلح رجال است.
ابوالغيث، حسين بن منصور --> حلاج، حسين بن منصور
مصطلح رجال است.
ابوالفتح(1)
ابوالفتح، احمد بن على بن محمد --> ابن برهان، احمد بن على بن محمد
ابوالفتح، احمد بن مطرف --> عسقلانى، احمد بن مطرف
ابوالفتح، سيد اسحاق --> صفى الدين، سيد اسحاق
ابوالفتح، اسعد بن ابى نصر --> ميهنى
ابوالفتح، سهل بن احمد --> ارغيانى
ابوالفتح شرقه يا ابوالفتح شريفى --> شريفى، ابوالفتح
ابوالفتح، عبدالرحيم بن عبدالرحمان --> عباسى، عبدالرحيم بن عبدالرحمان
ابوالفتح، عبدالواحد بن محمد --> آمدى، عبدالواحد
ابوالفتح، عثمان بن جنى --> ابن جنى
بن حسين بن عميد، قمى، اديبى است شاعر منشى، از مشاهير ادبا و اعاظم وزراى
1) . ابوالفتح: در اصطلاح رجالى، محمد بن جعفر بن محمد مراغى، محمد بن على كراجكى، هلال بن ابراهيم وراق است و شرح حال دويمى به عنوان كراجكى در اين كتاب مذكور است و در اصطلاح ارباب تراجم و سير، كنيه يا نام اصلى بعضى از اكابر مى باشد كه به عناوين مختلفه در اين كتاب نگارش يافته است و بعضى از ايشان را در اينجا اجمالاً تذكر مى دهد و در هرجا كه «ابوالفتح» نام اصلى باشد، در قيد منضمى آن رعايت ترتيب خواهد شد. (مؤلف)
عقلا و عقلاى وزرا، وزير ركن الدوله حسن بن بويه و به جهت انتساب به جدّ عالى اش، عميد، به «ابن العميد» موصوف و به جهت كفايت امورات شمشير و قلم، به «ذوالكفايتين» معروف. جلالت او مشهور و در السنه داير و در تواريخ و سير مذكور.
بلاغت و ادبيّات و عزت نفس و مناعت او زبانزد عامّه بود و صاحب بن عبّاد با آن همه عظمت و شهرت تاريخى كه دارد، او را مى ستود و احترامش مى كرد و مردمان را بر وى مى خواند.
بارى، ابوالفتح بعد از ركن الدوله مدتى در رى و اصفهان متصدى وزارت پسرش، مؤيّدالدوله، هم بود تا در سال 366 ه. ق مؤيّدالدوله نسبت به وى متغيّرالحال شد و در زندانش كرد و شكنجۀ بسيارش داد. نخست ميل آهنين آتشين بر يك چشمش كشيد؛ سپس مثله اش كرد؛ بينى اش را بريد؛ ريش او را بركند و به انواع عذاب معذّبش كرد و هلاكش نمودند و شوكت خانوادۀ آل عميد با موت او منقرض گرديد و در اين باب گفته اند:
آل العميد و آل برمك ما لكم *** قل المعين لكم و زال الناصر
كان الزمان يحبكم فبدا له *** ان الزمان هو الخئون الغادر
ايضاً
مررت على ديار بنى العميد *** فالفيت السعادة فى خمود
فقل للشامت الباغى رويدا *** فانك لم تبشر بالخلود
از اشعار خود ابوالفتح است كه در زندان گفته است:
ما بال قومى يجفونى اكابرهم *** ءان اطاعتهم الأيام والدول
ءان تقاصر عنى الحال تقطعني *** عراهم ساء ماشاءوا و ما فعلوا
اغراهم ان هذا الدهر اسكتنى *** عنهم و تنطق فيه الشاء والابل
قد ما رميت فلم تبلغ سهامهم *** و اخطأ الناس من مرميه زحل
شرح حال ابوالفضل محمد بن حسين، پدر ابوالفتح، نيز در باب سوم به عنوان ابن العميد، محمد خواهد آمد.
منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 211؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 14، ص 191؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 32؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 651.
ابوالفتح، على بن محمد --> بستى، على بن محمد
ابوالفتح، محمد بن احمد ابشهى --> شهاب الدين، محمد بن احمد
ابوالفتح، محمد بن احمد بن عبدالله --> ابن سيدالناس
ابوالفتح، محمد بن عبدالكريم --> شهرستانى، محمد
ابوالفتح، محمد بن عبيدالله --> ابن التعاويذى
ابوالفتح، محمد بن على بن عثمان --> كراجكى
ابوالفتح، محمود بن محمد بن حسين --> كشاجم
ابوالفتح، موسى بن يونس --> كمال الدين، موسى بن يونس
ابوالفتح، ناصر بن ابى المكارم --> مطرزى، ناصرالدين
ابوالفتح، ناصر بن حسين --> ديلمى، ناصر بن حسين بن محمد
ابوالفتح، نصراللّه بن ابى الكرم --> ابن الاثير، ابوالفتح نصراللّٰه
ابوالفتح، سيد نصرالله بن سيد حسين --> مدرس، سيد نصرالله بن سيد حسين
ابوالفتح، نصرالله بن عبدالله --> قاضى نصرالله
ابوالفتح، يحيى بن حبش --> شيخ اشراقى
ابوالفتوح، احمد بن محمد بن سرى --> ابن الصلاح، احمد بن محمد بن سرى
ابوالفتوح، احمد بن محمد بن محمد --> غزالى، احمد بن محمد
فقيه محدّث واعظ صوفى، شافعى المذهب، صوفى المشرب، منتجب الدين يا منتخب الدين اللّقب، عجلى القبيله، ابوالفتوح الكنيه، اصفهانى الاقامه، از افاضل فقها و محدّثين شافعيّه و اكابر مشايخ صوفيّه مى باشد كه با زهد و عبادت و قناعت و مناعت معروف بود. با دسترنج خود امرار معاش مى نمود. براى استماع احاديث شريفه سياحت ها كرده و عاقبت در اصفهان اقامت گزيد. مرجع فتوا بوده و از تأليفات اوست:
ابوالفتوح اسعد به سال 600 ه. ق در اصفهان درگذشته و هم در آنجا مدفون شد. قبرش تا زمان ما معروف است و اينكه بعضى آن را به شيخ ابوالفتوح رازى مفسّر شيعى حسين بن على منسوب دارند، اشتباه و ناشى از وحدت كنيۀ مشهورى ايشان مى باشد، والاّ مدفن ابوالفتوح رازى مذكور، در رى در جوار حضرت عبدالعظيم حسنى و در صحن حضرت امامزاده حمزه و معروف بوده و در اين اواخر تعمير شده است. اما عجلى منسوب به قبيلۀ بنى عجل است كه در خاتمۀ باب كنى خواهد آمد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 101؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 71؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4461.
بن محمد بن احمد بن حسين بن احمد، نيشابورى الاصل، رازى التّوطّن والشّهره، خزاعى القبيله، ابوالفتوح الكنيه، از اعاظم علماى نامى اماميّۀ اواسط قرن ششم هجرت مى باشد. با زمخشرى و فضل بن حسن طبرسى صاحب مجمع البيان و نظاير ايشان معاصر و عالمى است عامل، متكلّم كامل، فقيه اديب فاضل، واعظ مفسر مشهور، در كلمات اجلّه به «امام سعيد» و «ترجمان كلام اللّه مجيد» و «قدوة المفسرين» و نظاير اينها موصوف، جامع فضيلت حسب و شرافت نسب، به قبيلۀ بنى خزاعه منتسب، از اولاد عبدالله بن بديل بن ورقاء خزاعى صحابى كه جلالتش آفتابى و تشيّع بنى خزاعه و محبت ايشان نسبت به خانوادۀ عصمت از قديم الايام معروف و معاويه مى گفته است كه محبت قبيلۀ خزاعه با على به مرتبه اى است كه اگر زنانشان قادر مى بودند، با ما مى جنگيدند تا چه رسد به مردان ايشان.
بالجمله، شيخ ابوالفتوح از پدر خود و عم خود و شيخ عبدالجبّار رازى و شيخ ابوعلى طوسى روايت كرده و به واسطۀ ايشان از شيخ الطايفه شيخ طوسى روايت مى نمايد.
ابن شهرآشوب صاحب مناقب (متوفى به سال 588 ه. ق) و شيخ منتجب الدين بن بابويه قمى صاحب فهرست (متوفى به سال 585 ه. ق) و بعضى از اجلاّى ديگر نيز از تلامذۀ وى بوده و از وى روايت مى نمايند. پسر و خواهرزاده و پدر و جدّ پدر شيخ نيز از اكابر علما و مؤلفين شيعه و خانواده اش از بزرگ ترين خانواده هاى عرب هستند كه در ديار عجم توطّن كرده اند. از تأليفات شيخ ابوالفتوح است:
اينكه خودش آن را بدو منسوب داشته و تأليف او دانسته است. در ذريعة گفته است: حسنيّه رساله اى است در امامت كه به يكى از دختران شيعه منسوبش داشته و گويند كه در آن مناظرات خود را كه در عصر هارون الرشيد با علماى اهل سنّت كرده، تدوين و تأليف داده و يك نسخه از آن در سال 958 ه. ق در دمشق به دست ملا ابراهيم بن ولى اللّه استرآبادى رسيده و آن نسخه را به بلاد خودش برده و به خواهش بعضى از اخيار محض تكثير منفعت به فارسى ترجمه اش كرده است.
بعد از اين به حكم پاره اى قراين ديگر احتمال داده كه ملا ابراهيم مذكور لقب «ضياءالدين» داشته است. نگارنده گويد: آنچه چاپ شده، همين ترجمه است، والا اصل كتاب از شيخ ابوالفتوح هم باشد، بايد به عربى باشد؛ چنانچه واضح است).
سال وفات شيخ ابوالفتوح به دست نيامد. از تاريخ وفات معاصرينش، زمخشرى و طبرسى و نظاير ايشان و دو تلميذش، ابن شهرآشوب و شيخ منتجب الدين كه مذكور شد، استكشاف توان كرد كه در اواسط قرن ششم مى زيسته است. به فرمودۀ بعضى از اهل تتبّع، شيخ ابوالفتوح در سال 552 ه. ق به خط خودش بعضى از تلامذۀ خود را اجازه داده و تأليف تفسير مزبور نيز مابين سال 510 و 556 ه. ق بوده است؛ به هرحال، به حسب وصيّت خودش در صحن حضرت امامزاده حمزة بن موسى بن جعفر عليهم السلام در جوار حضرت عبدالعظيم حسنى از خاك رى مدفون و رجوع به ابوالفتوح، اسعد بن محمود بن خلف مذكور فوق هم نمايند.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 183؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 33؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 325 و 487.
ابوالفتوح، يحيى بن حبش --> شيخ اشراقى
ابوالفتيان، محمد بن سلطان --> ابن حيوس
ابوالفداء، اسماعيل حقى --> حقى، اسماعيل
ابوالفداء، اسماعيل حموى --> ابوالفداء، اسماعيل بن على
ابوالفداء، اسماعيل دمشقى --> ابن كثير، اسماعيل بن عمر
بن محمود بن محمد بن عمر بن شاهنشاه بن ايّوب، شافعى ايوبى، ملقّب به «عمادالدين»، مكنّى به «ابوالفداء»، معروف به «صاحب حماة»، از سلالۀ ملوك ايّوبيّۀ حماة مى باشد. در محارباتى كه مابين ملك ناصر (صاحب مصر) و فرقۀ مغول بوده، معاونت هاى بسيارى در حق ملك ناصر و مدافعۀ مغول نمود و به همين جهت، از طرف ملك ناصر، حكومت استقلالى دمشق و حماة و توابع آنها حسب الوعده بدو مفوض شد و بدان سبب، به «صاحب حماة» شهرت يافت و گاهى «ابوالفداء حموى» و «ابوالفداء دمشقى» نيز گويند. از طرف ملك مزبور هم نخست به «ملك صالح» و اخيراً به «ملك مؤيد» ملقّب و ملك مستقل نواحى مذكوره بود.
خودش شخصاً بسيار شجاع و كريم و عالم فاضل فلسفى جغرافى، در فقه و اصول عربيّه و تاريخ و فنون ادبيّه و طب و فلسفه، داراى بهره اى وافى؛ بالخصوص در هيئت در نهايت خبرت و بسيار علم دوست بود. همواره با علما مجالست نموده و اهل علم را مقرّب مى داشت. در تهيۀ وسايل معاش و آسودگى ايشان اهتمام تمام به كار مى برد.
اثيرالدين ابهرى به جوايز و انعامات وى متنعّم و ابن نباته هم علاوه بر انعامات خصوصى كه در مواقع تشرّف به حضورش داشته، به راتبۀ وافى استمرارى ساليانه نيز مفتخر بود؛ بالجمله، در آداب و مكارم اخلاق طاق و مدايحى را كه شعرا در حق وى سروده اند، كماً و كيفاً در حق هيچ سلطانى سراغ نداده اند.
ابوالفداء شعر نيز مى گفته و از اوست كه در وصف اسبى گفته است:
احسن به طرفا افوت به القضاء *** إن رمتُه فى مطلب او مهرب
مثل الغزالة ما بدت فى مشرق *** الّا بدت انوارها فى المغرب
از تأليفات اوست:
ابوالفداء به سال 732 ه. ق در شصت سالگى در شهر حماة وفات يافت و ابن نباته و ديگران مراثى بسيارى در حق او گفته اند. ابوالفداء كتاب هاى بسيارى جمع كرده بود كه در حال مرض بسيارى از آنها را به اهل علم بخشيد و بعضى را نيز وقف جامع ابن طولون نمود. در ذريعة گويد: با اينكه از شافعيّه اش مى شمارند، لكن از چندين جا از تاريخ او در شرح حال حضرت على بن ابى طالب عليه السلام و والد معظّمش تشيّع وى ظاهر بوده و بسيارى از مناقب آن حضرت را از همين كتاب استخراج كرده اند؛ به هرحال، اين ابوالفداء، كه مورخ مشهور مى باشد، غير از ابوالفداى مفسّر، اسماعيل بن عمر بن كثير، است كه در باب سوم به عنوان ابن كثير، اسماعيل بن عمر خواهد آمد.
اگرچه او نيز مورّخ بوده و كتاب بزرگى در تاريخ دارد، لكن شهرتش با مفسّر بودنش مى باشد و تحقيق مطلب موكول به كتب مربوطه است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 214]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 33؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 71؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 333؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 748؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 371؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 227.
حمصى، از محدّثين قرن هشتم عامّه مى باشد كه صحيح بخارى را از ابوالعباس ابن الشحنه خوانده و روايت مى كند و بعضى از مشاهير محدّثين نيز از وى روايت
مى نمايند. وى در حدود 770 ه. ق درگذشت.
منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 373.
ابوالفداء، اسماعيل بن عمر بن كثير قرشى --> ابن كثير، اسماعيل بن عمر
بن ابى العلاء سعيد بن حمدان بن حمدون، مكنّى به «ابوفراس»، از امراى آل حمدان و از بنى اعمام سيف الدوله و ناصرالدولۀ حمدانى، كه در تحت عنوان ناصرالدوله به شرح حال اجمالى ايشان اشاره نموديم، است. آل حمدان در زمان خلافت بنى عباس در موصل و ديار ربيعه امارت و رياست داشتند و ابوفراس از اعاظم ادبا و شعرا و در علم و فضل و ادب و كرم و مجدت و شجاعت و شعر و بلاغت و عقل و فراست و كياست و فطانت وحيد عصر خود، در دقّت حكيمانه و عزت ملوكانه يگانۀ زمانه، اشعار او در سهولت و حلاوت و جودت معروف است. صاحب بن عباد گويد كه فن شعر به ملكى ابتدا شده و با ملكى ديگر خاتمه يافت و همانا مراد امرؤالقيس و ابوفراس است.
متنبّى با آن همه جلالت شعرى، فضل و كمال ابوفراس را تصديق كرده و حامى و طرفدار وى بود و به دعوى برابرى با وى جرئت نمى نمود، بلكه به خودش ترجيح مى داد. سيف الدولۀ مذكور بسيار محترمش داشته و در تمامى غزوات خود مصاحبش مى كرد و در كارهاى داخلى خود خليفه اش مى نمود تا آنكه ابوفراس در يكى از غزوات روم از رانش زخم دار و اسير خصم شد و به قسطنطنيّه اش بردند و اشعار بسيارى دربارۀ اسارت خود گفت. به فاصلۀ چهار سال مستخلص شده و به وطن خود عودت نمود تا بعد از وفات سيف الدوله (356 ه. ق) بين ابوفراس و خواهرزاده اش، ابوالمعالى پسر سيف الدوله، اختلاف كلمه واقع شد. ابوفراس به فاصلۀ يك سال در 37 سالگى و يا كمتر از آن در حمص مقتول و سرش از بدن جدا گرديد. بدنش همچنان در روى خاك ماند تا آنكه بعضى از اعراب آمده و دفن و كفنش نمودند.
ابن خلّكان گويد كه مادرش، سخينه، بعد از استماع اين قضيه چشم هاى خود را بركند يا آنكه لطمه به صورتش زد تا چشم هايش فروريخت؛ چنانچه در حق مادر محمد بن
ابى بكر نيز گويند كه بعد از شنيدن خبر شهادت پسر، از كثرت غصه و غضب، خون از پستان هايش جارى گرديد. در كيفيت موت يا قتل ابوفراس و مدفن او اقوال ارباب سير مختلف مى باشد؛ در آثار عجم گويد: قبر ابوفراس در قسطنطنيّه است. پدرش، سعيد، نيز در ماه رجب 323 ه. ق در زمان غيبت صغرى به دست برادرزادۀ خود، ناصرالدوله، در موصل مقتول شد. اشعار ابوفراس نوعاً در حماسه و مباهات بوده و در مدايح اهل بيت عصمت عليهم السلام نيز قصايد بسيارى سروده است. ابن شهرآشوب از شعراى اهل بيتش شمرده و بسيارى از اشعارش در يتيمة الدّهر ثعالبى مذكور و ديوان او دو مرتبه در بيروت چاپ و از ابيات بعضى از قصايد اوست:
و لا خير فى دفع الردىٰ بمذلة *** كما ردّها يوما بسوئته عمرو
اين، اشاره به حيلۀ عمرو بن عاص است كه در صفّين با كشف عورتين نفس خود را از حملۀ مرتضويّه مستخلص نمود. قصيدۀ ميميۀ او، كه به شافيه معروف و در مناقب و مظلوميّت اهل بيت رسالت عليه السلام و ظلم بنى عباس و هجو ايشان انشا كرده و تشفى نموده و حاوى پنجاه وچهار بيت است، در نهايت شهرت و داراى تمام فصاحت و بلاغت بوده و از ابيات آن است:
الحق مهتضم، والدين مخترم *** و فيىُء آل رسول الله مقتسم
يا للرجال اما للّه منتصر *** من الطغاة و ما للدين منتقم
بنو عليّ رعايا فى ديارهم *** والامر يملكه النسوان والخدم
فالارض الاعلى ملاكها سعة *** والمال الاعلى اربابها ديم
قام النبى صلى الله عليه و آله لها يوم الغدير لهم *** واللّه يشهد والاملاك والامم
انى ابيت قليل النوم ارقنى *** قلب يصارع فيه الهم والهمم
در اين اواخر شروح بسيارى بر آن نوشته شده و يك شرح آن، كه در ايران به نام شرح شافيه به طبع رسيده، از سيد ابوجعفر محمد بن اميرالحاج حسين حسينى است. شيخ ابراهيم بن يحيى عاملى، كه شرح حالش را در باب اوّل به عنوان عاملى، شيخ ابراهيم بن يحيى نگارش داده ايم، تمامى اين قصيده را تخميس كرده و در منن الرّحمن شيخ جعفر نقدى سابق الذكر بالتمام منقول و ما هم در شرح حال شيخ ابراهيم مذكور تخميس سه بيت آن را نقل كرده ايم. گويند در عهد خلافت بنى عباس و تسلط ايشان بعد از انشاى اين قصيده وارد بغداد شد و به جهت تسلّطى كه ايشان داشته اند، امر كرد كه پانصد يا
بيشتر شمشيردار با شمشيرهاى عريان در پشت سرش صف كشيدند؛ پس در لشكرگاه به آواز بلند همين قصيده را فروخوانده و از دروازۀ ديگر بغداد خارج شد و نيز از اوست:
و واللّه ما اقصرتُ فى طلب العلى *** ولكن كان الدهر عنى غافل
تدافعني الايام عما ارومه *** كما دفع الدين الغريم المماطل
خليلي شد الىٰ على ناقتيكما *** اذا ما بدا شيب من الفجر ناصل
و ما كل طلاب من الناس بالغ *** و لا كل سيّار الى المجد واصل
و ما المرء الا حيث يجعل نفسه *** و انى لها فوق السماكين جاعل
اصاغرنا فى المكرمات اكابر *** اواخرنا فى المأثرات اوائل
اذا صلتُ صولا لم اجد لى مصاولا *** و ان قلت قولا لم اجد من يقاول
ايضاً
لئن خلق الانام لحب كأس *** و مزمار و طنبور و عود
فلم يخلق بنو حمدان الا *** لمجد او لبأس او لجود
نيز در مقام اخوّت و صداقت گويد:
لم او اخذك بالجفاء لانى *** واثق منك بالوداد الصريح
فجميل العدو غير جميل *** و قبيح الصديق غير قبيح
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 206؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 34؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 204؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 49؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 138؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 249؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 748؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 264.
ابوفراس دمشقى، طراد --> بديع دمشقى
عامرى، ملقّب به «مجدالعرب»، مكنّى به «ابوفراس»، از شعراى عرب مى باشد كه در شام و عراق زيسته و ملوك عصر خود را مديحه گفته است. در اواخر به زىّ اتراك افتاده و از اوست:
فارق تجد عوضا عمَّن تفارقه *** في الارض و انصِبْ تلاقي الرشد فى النصب
فالاسد لو لا فراق الغاب ما افترست *** والسهم لو لا فراق القوس لم يصب
در 753 ه. ق در موصل درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4168.
ابوفراس، همام بن غالب --> فرزدق
در روضات الجنّات ضمن شرح حال ابوفراس حمدانى فوق گويد كه اين كنيۀ «ابوفراس» در صورت نبودن قرينه، منصرف به همين ابوفراس همام است و حارث حمدانى را «ابوفراس» گفتن از راه شگون و تفأل و يا تشبيه به همام بن غالب مى باشد، لكن مشهور و اقرب به صحت، عكس اين است؛ چنانچه در منتهى المقال هم گويد:
اگرچه فرزدق را نيز به همين كنيۀ «ابوفراس» مكنّى دارند، لكن معروف بدين كنيه ابوفراس شاعر حمدانى است و بعد از اين جمله به شرح حال ابوفراس حمدانى پرداخته است.
ابوالفرج(1)
ابوالفرج اصفهانى --> ابوالفرج، على بن حسين
از مشاهير شعراى نامى ايرانى قرن پنجم هجرى عهد سلطان ابراهيم بن مسعود، نهمين سلطان غزنوى (445-492 ه. ق) و نديم وى بود. در اشعار، رويّۀ عجيب خاص و سبك مخصوصى داشته و حكيم انورى هم پيرو طرز وى بود و از اشعار ابوالفرج است:
نوروز جوان كرد بدل پير و جوان را *** ايّام جوانى است زمين را و زمان را
مرغ از طلب دانه فروماند كه دانه *** در خاك همى سبز كند روى مكان را
1) . ابوالفرج: در اصطلاح رجالى، عثمان بن ابى زياد، عيسى سندى، محمد بن ابى عمران موسى بن على، محمد بن على بن يعقوب و بعضى ديگر مى باشد و در اصطلاح ارباب تراجم و سير نيز كنيۀ جمعى وافر از طبقات مختلفۀ ارباب كمال است كه در باب اول و سوم اين كتاب بسيارى از ايشان را تحت عناوين متفرقۀ مربوطه به آن دو باب نگارش داده ايم و بعضى ديگر از ارباب اين كنيه را، كه در آن دو موضع نگارش نيافته، در اينجا تذكر مى دهد و در هرجا كه كلمۀ «ابوالفرج» نام اصلى باشد، در اسم پدر و يا قيود منضمى آن رعايت ترتيب خواهد شد. (مؤلف)
بگرفت شكوفه به چمن رهگذر باغ *** چونان كه ستاره بكند كاهكشان را...
سال وفات ابوالفرج به دست نيامد و ظاهراً نام اصلى اش نيز همين لفظ «ابوالفرج» مى باشد و «رونى» منسوب به رونه يكى از دهات نيشابور است.
منابع: اطلاعات متفرقه.
ابوالفرج سنجرى --> سنجرى، ابوالفرج
بغدادى، ابوالفرج يا ابوالكرم الكنيه، نصرانى المذهب، امين الدولة اللّقب، از متميزين اطبّاى اوايل قرن هفتم هجرى عهد ناصر لدين اللّه، سى وچهارمين خليفۀ عباسى (575-622 ه. ق)، مى باشد كه به حسن معالجه و اصابت در امور طبابت معروف بود.
نخست در رديف اطبّاى ناصر بوده و اخيراً به همه شان تقدّم يافت؛ عاقبت در سال 620 ه. ق مقتول گرديد و تفصيل آن خارج از وضع اين كتاب است.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 232.
بن اسحاق نصرانى، معروف به «ابن القف»، ملقّب به «امين الدوله»، از مشاهير فلاسفه و فحول اطبّاى عرب اواخر قرن هفتم هجرت مى باشد كه طب و فلسفه و فنون متداولۀ ديگر را نزد ابن ابى اصيبعه و ديگر اكابر وقت تكميل نمود. در فنون فلسفه مهارتى بى نهايت داشت. مدتى در دمشق و مواضع ديگر مشغول طبابت بوده و در اعمال طبّى جديّت وافى مى نمود و از تأليفات اوست:
در سال 685 ه. ق در 55 سالگى درگذشت و ظاهراً نام اصلى اش «ابوالفرج» است. منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 750؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 232.
بن هيثم يا محمد بن احمد بن هيثم بن عبدالرحمان بن مروان بن عبدالله بن مروان حمار، اموى مروانى النّسب، شيعى زيدى المذهب، ابوالفرج الكنيه، اصفهانى الولادة والشهره، بغدادى المدفن والنشأه، اديب نحوى كاتب شاعر ماهر مورّخ حافظ نسّابه، از خواص اصحاب وزير مهلبى، از مشاهير ادبا و مورّخين و مصنّفين، بلكه به تصديق بعضى از ارباب سير، از رجال دنيا معدود. علاوه بر تبحّر و توسّع وى كه در ادبيّات و نحو و لغت و تواريخ و سير و انساب و غزوات و وقايع عمومى و طب و نجوم و حديث و مانند آنها داشته، اكثر اخبار و اشعار و احاديث و انساب را با سندهاى آنها و اسامى قائلين و ناقلين آنها حافظ. با اينكه اموى النسب و بنابر مشهور از احفاد مروان حمار، آخرين خليفۀ اموى و يا به قول ابن النديم، از نسل دهمين ايشان، هشام بن عبدالملك بوده، مذهب شيعى زيدى را داشته و به همين جهت، از عجايبش مى شمارند كه شيعى بودن بنى اميّه بسيار نادر مى باشد. بعضى از تأليفات طريفۀ ابوالفرج را تذكّر مى دهد:
حسن ترتيب و نظم و نسق گوى سبق از ديگران ربوده و عضدالدوله هم سفراً و حضراً از خودش دور نمى نموده است. انتهى كلام الصاحب ملخّصاً)؛ 7. الاماء الشّواعر؛ 8. جمهرة النّسب؛ 9. دعوة الاطبّاء؛ 10. دعوة التّجّار؛ 11. كتاب التّنزيل فى اميرالمؤمنين عليه السلام؛ 12. كتاب الخمارين والخمارات؛ 13. كتاب الغلمان المغنين؛ 14. مجرّد الاغانى؛ 15. مقاتل آل ابى طالب يا مقاتل الطّالبيّين و اخبارهم و غير اينها. در قاموس الاعلام گويد كه ابوالفرج به نام بنى اميّۀ اندلس، كه در آن اوان در اندلس حكومت داشته اند، كتاب هاى بسيارى تأليف و به طور نهانى به ايشان فرستاده و به انعامات ايشان نائل آمده است و چند فقره كتاب ايّام العرب و تعديل و جمهره و غلمان و پنج كتاب نسب بنى تغلب و بنى شيبان و بنى عبدشمس و بنى كلاب و بنى المهالبه را نيز از همين كتاب هاى مرسوله به اندلس شمرده است.
بارى، وفات ابوالفرج به سال 356 يا 357 و يا در سيصد و شصت و اند از هجرت در بغداد واقع گرديد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 13، ص 94؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 478؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 23؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 362؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 116؛ ابن نديم، الفهرست، ص 166؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 281؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 72؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 749؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 11، ص 398.
كاتب قزوينى، از علماى اماميّۀ قرن پنجم هجرت مى باشد كه ثقه و صحيح الروايه بوده و از تأليفات اوست:
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الثاني، ص 61، ش 10270]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 35.
ابوالفرج، ابن القف --> ابوالفرج طبيب، بن يعقوب
ابوالفضائل، احمد بن موسى بن جعفر --> ابن طاووس، احمد بن موسى بن جعفر
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابوالفضل(1)
ختّلى،(2)از مشاهير عرفاى قرن پنجم هجرى عهد غزنويان مى باشد كه در خراسان مشهور، در حديث و تفسير قرآن مجيد نيز بهره ور، كراماتى بدو منسوب است. لباس متصوفه نپوشيده و بسيار باهيبت و كسى را قدرت حرف زدن در پيش او نبود. در سال 453 ه. ق درگذشته و كلمۀ «جنت» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 1، ص 452]؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 271؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 231.
يا حسن، ابوالفضل الكنيه، سرخسى الولادة والوفاة والنشأه، از كبار عرفاى اواخر قرن چهارم هجرى مى باشد كه همواره منزوى، با زهد و ورع و تقوا موصوف، مريد شيخ ابونصر سراج عبدالله بن على سابق الذكر، پير و مرشد عارف كامل، شيخ ابوسعيد ابوالخير سابق الذكر، بود. گويند هر وقتى كه ابوسعيد را حالت انقباض و دل گرفتگى عارض مى شد، با مريدان خود سر قبر ابوالفضل مى رفت و آن حال انقباض مبدّل به
1) . ابوالفضل: در اصطلاح رجالى و ارباب تراجم، كنيۀ جمعى وافر از محدثين مى باشد كه به كتب رجاليه موكول است و گروهى بسيار از طبقات متفرقۀ ارباب كمال مى باشد كه جمعى از ايشان به عناوين متفرقۀ مربوطه به باب اول و سوم اين كتاب نگارش يافته و بعضى ديگر را نيز، كه در آن دو باب نگارش نيافته، در اينجا تذكر مى دهد. (مؤلف)
2) . ختلى: منسوب است به ختّل (بر وزن مدّت) كه ناحيۀ بزرگ كثيرالبلادى است از تركستان. (مؤلف)
انبساط مى گرديد؛ نيز هر مريدى كه تمنّاى گشايشى داشته و يا انديشۀ حج به سرش مى افتاد، به امر او سر قبر ابوالفضل مى رفت. هفت بار طوافش كرده، فاتحه مى خواند و مرامش حاصل مى شد و خود ابوسعيد اين بيت را مكرّر مى نموده است:
معدن شادى است اين يا منبع جود و كرم *** قبلۀ ما روى يار و قبلۀ هركس حرم
وفات ابوالفضل به سال 400 ه. ق - مطابق 1009 م - در بلدۀ سرخس سابق الذكر (در باب اوّل) واقع گرديد.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 72؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 3، ص 20.
ابوالفضل مورخ --> فيضى
صحابى آزادكردۀ صفوان بن اميۀ صحابى است.
ابوالفوارس، امير حسن بن محمد --> ابن الأعوج
ابوالفوارس، حسين بن على --> ابن الخازن، حسين بن على بن حسين
ابوالفوارس، سعد بن محمد --> حيص بيص
ابوفيد، مؤرج بن عمرو --> سدوسى، مؤرج بن عمرو
ابوالفيض، ثوبان يا فيض --> ذوالنون مصرى
ابوالفيض فيضى، بن شيخ مبارك --> فيضى
ابوالفيض، محمد بن محمد --> زبيدى، محمد بن محمد بن عبدالرزاق
1) . ابوالقاسم: در اصطلاح رجالى، عبارت از جمعى بسيار و موكول به كتب رجاليه مى باشند و در اصطلاح ارباب تراجم نيز كنيۀ جمعى وافر از طبقات مختلفۀ ارباب كمال بوده و ما نيز بسيارى از ايشان را در باب اول و سوم اين كتاب به عناوين متفرقۀ مربوطه به آن دو باب نگارش داده ايم و در اينجا بعضى از ايشان را، كه در آن دو باب نگارش نيافته، تذكر مى دهد و در هرجا كه اسم اصلى صاحب اين كنيه به دست نيامده و يا خود اسم اصلى نيز «ابوالقاسم» باشد، در قيود منضمى آن رعايت ترتيب خواهد شد. (مؤلف)
از كبار مشايخ عرفاى اواخر قرن چهارم هجرى عهد سامانيان مى باشد كه در مولد و منشأ خود، شهر مهنه، از بلاد نيشابور مشغول ارشاد مردمان بود. شيخ ابوسعيد ابوالخير سابق الذكر از ميامن صحبت او به مقامات عالى رسيده است. ابوالقاسم اشعار بسيارى در توحيد گفته كه از آن جمله است:
من بى تو دمى قرار نتوانم كرد *** احسان تو را شمار نتوانم كرد
گر بر تن من زبان شود هر مويى *** يك شكر تو از هزار نتوانم كرد
به سال 380 ه. ق در شهر مذكور درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 269.
بن سيد حسين سيد جعفر كبير، خوانسارى، از اكابر علماى اماميۀ قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه با ميرزاى قمى و صاحب رياض و نظاير ايشان معاصر بود و جدّ صاحب روضات الجنّات و در علم و فضل و زهد و ورع و تقوا و ديانت مقامى شامخ داشت، لكن از كثرت احتياط در دين و تحرّز از هوا و هوس نفسانى در تمامى عمر خود از امامت و رياست و فتوا و قضاوت كناره جست. اوقات خود را در رفع حوايج مضطرّين مصروف مى داشت. در دعا و احراز و اوراد و قلم و مركب او نسبت به شفاى امراض و برآوردگى حاجات و اغراض اثر عجيبى بود. وى مراتب علميّه را نزد اكابر وقت من جمله والد معظّم خودش، كه از اساتيد ميرزاى قمى هم بوده، فراگرفت. نيز از او و سيد بحرالعلوم و صاحب رياض و سيد شهرستانى و ديگر اجلاّى وقت اجازۀ روايت داشت. با تأليفات ملا محسن فيض مأنوس و غالباً به كتاب وافى فيض و وسائل شيخ حرّ عاملى اعتماد مى نمود. حواشى لطيفه بر بسيارى از كتب فقه و حديث نوشته و در سال 1240 ه. ق به رحمت ايزدى پيوست.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 126 (ضمن شرح حال محمدباقر خوانسارى، مؤلف روضات).
ابوالقاسم، خلف بن عباس --> زهراوى، خلف بن عباس
بن على بن رزين بن عثمان بن عبدالرحمان بن عبدالله بن بديل بن ورقاء، خزاعى، معروف به «ابوالقاسم دعبلى»، برادرزادۀ دعبل خزاعى سابق الذكر، از محدّثين شيعه، مقيم واسط، در كتب رجاليّه به ضعيف الحال و كذّاب و جعّال و مختلطالحديث و مختلّالروايه موصوف مى باشد. سال وفاتش معلوم نيست و در سال 272 ه. ق از پدر خود روايت كرده و شيخ طوسى نيز به واسطۀ استاد خود، شيخ هلال صفار، از وى روايت مى كند. كتاب تاريخ الأئمّة و كتاب النّكاح از تأليفات اوست.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 13، ص 67؛ كتب رجاليه.
هيتى، از مشاهير ادبا و شعراى عرب مى باشد كه معاشرت و اطوار و اخلاق و آداب عرفى او به نهايت مستحسن، لكن نسبت به وظايف دينيّه بى مبالات بوده و از اشعار اوست:
المال افضل ما ادخرت فلاتكن *** فى مرية ما عشت فى تفضيله
ما صنف الناس العلوم باسرها *** الّا لحيلتهم على تحصيله
در سال 619 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 754.
كوفى علوى، معروف به «ابوالقاسم كوفى» و «ابوالقاسم علوى»، نسبت او مابين ارباب رجال و سير محل خلاف و نظر مى باشد؛ بعضى، از سادات تقوى و از نسل امام محمد تقى اش شمرده و برخى از احفاد هارون بن امام موسى الكاظم عليه السلام مى دانند. به عقيدۀ جمعى، اصلاً سيّد و هاشمى نسب نبوده و خودش كذباً مدّعى علويّت شده است. اشتهار او با «ابوالقاسم علوى» نيز از اينجا مى باشد؛ به هرحال، نخست امامى مذهب و مستقيم الطريقه بوده، ولى در اواخر كذّاب و غالى و صاحب بدعت شد. مذهب مخمسه را، كه در باب اوّل به همين عنوان اشاره نموديم، اختراع كرد. نزد غالى مذهبان منزلتى عظيم يافت. كتب بسيارى، كه اغلب آنها مبنى بر غلوّ و فساد
مذهب بوده، تأليف نمود؛ چنانچه در حال استقامت عقيده نيز تأليفى داشته است:
وفات ابوالقاسم كوفى در ماه جمادى الاولى از سال 352 ه. ق در موضع كومى نامى از توابع فسا از نواحى شيراز واقع گرديد. اما قضاوت در نسب او كه اشاره شد، موكول به كتب مربوطه مى باشد. از كتاب هاى او آنچه را كه در حال استقامت نوشته، معتبر و هرآنچه را كه بعد از انحراف تأليف داده و يا مشكوك الحال باشد، مردود و از درجۀ اعتبار ساقط است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 35؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 382؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 322؛ كتب رجاليه.
طائى، ملقّب به هلب (بر وزن كتف) كه سرش طاس و بى موى بود. حضرت نبوى صلى الله عليه و آله دست مبارك را به سرش مسح كرده و موى برآمد.
منابع: قاموس، مادۀ «هلب».
3703 و 3704. ابوقتادۀ انصارى (... - 54 ه. ق)
در اصطلاح رجالى، عبارت از عمرو بن ربعى صحابى، نيز حارث بن ربعى خزرجى است كه او نيز نخست از اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله، از حاضرين بدر و فارس آن حضرت و به همين جهت، به «فارس النبى صلى الله عليه و آله» معروف، بعد از آن حضرت از اصحاب حضرت على عليه السلام و در تمامى غزوات در ركاب آن حضرت حاضر بود. به حكومت
1) . به فتح قاف. (مؤلف)
مكّه منصوب شد و هم در عهد خلافت حقّۀ آن حضرت در كوفه در هفتاد سالگى وفات يافت. آن حضرت به جنازه اش نماز خواند. به نوشتۀ بعضى، وفات او به سال 54 ه. ق در مدينه وقوع يافته است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 37؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 159؛ كتب رجاليه.
بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مرة بن كعب، قرشى تيمى، والد ابوبكر خليفه، از اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بود. بعد از وفات ابوبكر در سال 13 يا 14 ه. ق درگذشت.
منابع: قاموس؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 754.
ابوقدامه، حبة بن جوين
ابوقدامه، محمد بن قيس اسدى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
(به كسر قاف) در مرصّع ابن الاثير گويد: كنيۀ حضرت عباس بن على بن ابى طالب عليه السلام است كه در كربلا به درجۀ رفيعۀ شهادت نائل گرديد. سبب اين كنيه آنكه وقتى كه عطش به حضرت حسين بن على عليهما السلام غالب آمد، حضرت عباس مشك خود را، كه به عربى «قربة» گويند، برداشته و به خدمت آن حضرت آورد و سيرابش گردانيد.
نگارنده گويد: شرح قضيه موكول به كتب مربوطه است و ترجمۀ حال مبارك سعادت منوال و ميمنت مآل خود حضرت عباس هم خارج از عهدۀ اين مختصرات مى باشد و كتاب مستقل مبسوطى را لازم دارد.
مصطلح رجال است.
بعضى از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و امام رضا عليه السلام بوده و اسامى شان معلوم نيست.
صيدلانى، از اطبّاى مهدى، سيّمين خليفۀ عبّاسى (158-169 ه. ق)، مى باشد كه در امر طبابت جز تجارب چندى بهره اى نداشت؛ با وجود اين، در سايۀ اقبال و بخت بيدار به معالجات غريبۀ بسيارى موفق بوده است. وقتى بول خيزران، زن مهدى، را كه مادر هارون الرشيد بوده، ديده و به مجرّد معاينه به حامله بودن خيزران و پسر بودن حمل او حكم قطعى داد و بدين جهت، در سلك اطبّاى دربارى منسلك شد. اصرار وافى جرجس بن جبرئيل رئيس الاطبّاى وقت كه در كذب بودن و مخالف موازين علمى بودن حكم مذكور داشته، مؤثّر نيفتاد. عيسى دويمين طبيب دربار بوده تا بعد از وفات جرجس به مقام رئيس الاطبّايى نائل گرديد. نوادر بسيارى از اين قبيل، در تشخيص مرض و معالجات وى منقول است. سال وفات او مضبوط نبوده، ولكن در عهد خلافت هارون، پنجمين خليفۀ عباسى (170-193 ه. ق)، زنده بوده است.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 156؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 755؛ ابن قفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء)، ص 280.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
در مجمع البيان طبرسى ضمن تفسير و سبب نزول آيۀ 187 سورۀ مباركۀ بقره: (أُحِلَّ لَكُمْ)
(لَيْلَةَ اَلصِّيٰامِ اَلرَّفَثُ إِلىٰ نِسٰائِكُمْ)، از على بن ابراهيم از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه در اوّل اسلام، مجامعت نسوان در تمامى رمضان ليلاً و نهاراً و خوردن نيز علاوه بر روزها در شب ها هم بعد از خوابيدن حرام بود. مسلمان ها حق نداشتند كه بعد از بيدارى چيزى بخورند؛ با وجود اين، بعضى از جوانان در شب هاى رمضان مجامعت مى كردند. مطعم بن جبير، پيرمرد صحابى، نيز روزه دار بوده و در خانۀ او تهيۀ طعام افطار قدرى دير شد و بدان سبب، پيش از افطار خوابيد. بعد از بيدارى گفت: «ديگر امشب به حكم دين مقدّس اسلامى چيزى نمى توانم بخورم كه به جهت خواب حرام شده است». آن حال وى مورد رقّت حضرت نبوى صلى الله عليه و آله گرديد و اين آيۀ شريفه نازل شد. مجامعت زنان در شب هاى رمضان و خوردن بعد از نوم نيز تا طلوع صبح در شب هاى رمضان مباح و حكم تحريم هر دو فقره منسوخ گرديد.
در مجمع البيان بعد از اين جمله گويد كه عامّه در نام اين شخص (مطعم بن جبير) كه به جهت او اين آيه نازل شده، مابين «صرمة بن اياس» و «قيس بن صرمة» و «ابوصرمة» و «ابوقيس بن صرمة» به چندين قول اختلاف دارند و پس از آنكه خودش صورت قضيه را به عرض نبوى صلى الله عليه و آله رسانيد، عمر هم گفت: «يا رسول الله! مثل اين خطيئه از من نيز صادر شده و از تو اعتذار مى نمايم كه بعد از نماز عشا مجامعت كرده ام»؛ پس چند نفر ديگر نيز برخاسته و به همان قرار اقرار آوردند تا اين آيه نازل شد.
در كشّاف و تفسير ابى السعود همين قضيۀ عمر و حرام بودن جماع و اكل و شرب در شب رمضان بعد از خوابيدن يا نماز عشا در صدر اسلام را نقل و در تفسير نيشابورى و كتاب ناسخ و منسوخ نحاس نيز هر دو قضيۀ عمرو ابوقيس را روايت كرده اند.
از اعاظم شعراى جاهليّت مى باشد كه به شرف ملاقات حضرت رسالت صلى الله عليه و آله نيز مشرّف و به روايتى متعهد گرديد كه تا يك سال ديگر مذهب اسلام را قبول نمايد، ولكن موفق نشد. در ظرف همان سال، كه سال اوّل هجرت بوده، مرد و پسرش، عقبة بن ابى قيس، اسلام را قبول نمود و در وقعۀ قادسيّه به شهادت رسيد و از اشعار ابوقيس است كه در وصف ستارۀ ثريّا گفته است:
و قد لاح فى الصبح الثريا كما ترى *** كعنقود مُلَّاحية حين نوّرا
در جامع الشّواهد گويد كه اين شعر از احيحة بن جلاح است كه نامش «انس بن مالك»
مى باشد؛ پس گويد كه بعضى آن را به قيس بن اسلت نسبت داده است.
منابع: جامع الشواهد؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1 ص 755.
ابوكاليجار --> آل بويه و عماد لدين اللّٰه
كنيۀ دو تن از ملوك ديالمه مى باشد.
نامش «جزء» و به نوشتۀ مرصّع ابن الاثير، او همان است كه مشركين عرب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را بدو نسبت داده و «ابن ابى كبشه» اش گفتند، زيرا همچنان كه ابوكبشه در بت پرستى مخالفت كرده و ستارۀ شعراى عبور را پرستش نمود، آن حضرت نيز در بت پرستى مخالف ايشان بود و ازاين رو به «ابوكبشه» منسوبش داشته و «ابن ابى كبشه» اش مى گفتند يا به زعم بعضى، ابوكبشه جدّ جدّ مادرى آن حضرت بوده و «ابن ابى كبشه» گفتن به جهت همين نسبت بوده است.
در قاموس اللّغة گويد: مشركين عرب حضرت نبوى صلى الله عليه و آله را «ابن ابى كبشه» گفته و آن حضرت را به ابوكبشه تشبيه مى كردند و او مردى بوده است از قبيلۀ خزاعه كه در بت پرستى با قريش مخالفت داشت يا آنكه «ابوكبشه» كنيۀ وهب بن عبدمناف، جدّ مادرى آن حضرت و يا كنيۀ شوهر حليمۀ سعديه، دايۀ آن حضرت، بوده كه پدر رضاعى آن حضرت مى باشد و يا كنيۀ برادر شوهر حليمه بوده كه عمّ رضاعى آن حضرت است.
ابوالكرم، صاعد بن يحيى --> ابوالفرج طبيب، صاعد بن يحيى
بن فاجر يا فاخر، بن محمد بن يعقوب، نحوى فاضل لغوى، معروف به «ابن الفاجر» (الفاخر خ ل)، مكنّى به «ابوالكرم»، برادر مادرى بارع بغدادى سابق الذكر مى باشد كه در لغت خبير و در نحو به ديگران مقدّم بود. اين علم شريف را از ابن برهان نحوى خواند. از قاضى ابوالطيّب طبرى هم استماع حديث نمود. اخيراً با كذب و دروغ و ادّعاى سماع چيزهايى كه اصلاً به گوشش نخورده، متّهم گرديد كه اين دعاوى كاذبه را وسيلۀ جلب نفوس و مردم فريبى كرده است؛ علاوه بر آن، خطيب تبريزى احترام
طلاّب را نيز كه در حوزۀ درس براى ايشان بلند مى شده است، خرده گرفته و اين شعر را فرومى خواند:
قصَّر فى العلم و أزرى به *** من قام فى الدرس لاصحابه
شرح خطبة ادب الكاتب و المعلم فى النّحو از تأليفات ابوالكرم است. وفات او به سال 500 ه. ق واقع شد. با جيم بودن لفظ «فاجر»، پدر او، در روضات مصرّح بوده و در كشف الظّنون با خاى ثخذ نوشته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 2]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 249، س 14.
ابوالكرم، هبة الله --> بوصيرى، ابوالقاسم
(به ضمّ كاف) كنيۀ يكى از خطباى عرب و فصحاى علماى نسب از قبيلۀ بنى تيم بن ثعلبه مى باشد كه نامش «ورقاء بن اشعر»، بسيار معمّر، از كثرت فصاحت به «لسان» يا «ابن لسان» معروف، گاهى به «ابن الحمره» و «ابن لسان الحمره» و «ابن لبان» هم موصوف، در علم انساب عرب متفرّد و بى بدل، بلكه ضرب المثل بود «و انسب من ابن لسان يا ابن لبان يا من ابن الحمره» از امثال دايره مى باشد.
منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 145 و 298]؛ ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، [ج 2، ص 309].
ابوكهمس، قاسم بن عبيد
ابوكهمس، هيثم بن عبداللّٰه
ابوكهمس، هيثم بن عبيد
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
يا يسير يا رفاعة بن عبدالمنذر بن زبير بن زيد، مدنى انصارى، از اولاد اوس، برادر خزرج، از طايفۀ انصار، از اصحاب كبار و حاضرين بدر بود. يكى از ستون هاى مسجد نبوى صلى الله عليه و آله در مدينه به نام او منسوب و به «ستون توبه» معروف مى باشد كه
ابولبابه از همان ستون گرفته و توبه كرد و توبه اش قبول شد و موافق آنچه در مجمع البيان از حضرت باقر و صادق عليهما السلام روايت كرده، آيۀ 27 و 28 سورۀ انفال: (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَخُونُوا اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ...) نازل شد. معصيت ابولبابه كه از آن توبه كرده، محل خلاف علماى رجال مى باشد؛ بعضى گفته اند كه تخلّف از غزوۀ تبوك بوده و جهات ديگر نيز گفته اند. همين ستون از مواضع شريفۀ مسجدالنّبى بوده و نماز و دعا و جلوس و اعتكاف در پاى آن از مندوبات دينيّه است. وفات ابولبابه بعد از قتل عثمان و يا پيش از شهادت حضرت على عليه السلام واقع و يا تا بعد از پنجاهم هجرت در قيد حيات بوده و دخترش، لبابه، هم زن زيد بن خطّاب بوده است.
منابع: ابن قتيبه، المعارف، ص 142؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 38؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 580.
مصطلح رجال است.
ملقّب به «بابا شجاع الدين»، غلام مغيرة بن شعبه، در اصل نهاوندى بوده و اسير روميان شد و اخيراً مسلمانانش اسير آوردند. به همين جهت بود كه فيروز همين كه صغار اسراى نهاوند را كه در سال 21 ه. ق به مدينه آوردند مى ديد، گريه مى كرد و دست بر سر ايشان مى كشيد و مى گفت كه عمر جگر مرا خورده است. اين حرف اشاره بود به آنكه خليفه مقرّر داشته بوده كه فيروز روزى دو درهم به رسم خراج و ماليات به بيت المال بدهد. چون اين مقدار بدهى به فيروز بس گران بود، لذا به خود خليفه اظهار تظلم نمود. خليفه گفت: «شنيده ام تو قدرت ساختن آسياى بادى را دارى و اين مقدار بدهى با وجود اين صنعت، بسيار نمى باشد». فيروز گفت: «بلى، درست است. براى خليفه هم آسيابى مى سازم كه تا دامنۀ قيامت دائماً در گردش بوده و ابداً سكون نيابد» و يا گفته بود كه در داستان هاى مشرق و مغرب سمر و زبانزد باشد. اين بگفت و رفت. خليفه گفت كه فيروز با اين كلام تهديدم نموده و وعدۀ قتلم داد كه اگر قصاص قبل از جنايت و يا قتل به مجرّد ظنّ و تهمت روا بودى، هرآينه او را مى كشتم.
فيروز بعد از آن روز، اسباب قتل خليفه را به شرحى كه در تواريخ و سير نگارش
داده اند، فراهم نمود.
بعضى از اهل سير قضيۀ آسيا را بدين روش نگارش داده اند كه مغيرة بن شعبۀ مذكور فوق با غلام خود، فيروز، موافق احكام اسلامى مكاتبه كرده بود كه تكسّب كرده و از اندوختۀ خود روزى دو درهم به مولايش، مغيره، بدهد و بقيه هرچه باشد، مال خودش باشد. اين مقدار بدهى به فيروز بسيار سخت بود تا آنكه وقتى مغيره تصميم حجّ داد، فيروز بسيار شاد شد كه در مدينه تظلم به دربار خلافت مى برد و تخفيفى در بدهى مذكور مى گيرد تا بعد از تشرّف به حضور خليفه و اظهار تظلم از آن قضيه، خليفه پرسيد كه چه كار از دست تو برمى آيد؟ فيروز هم چندين صنعت كه مقدورش بوده، شمرده و از آن جمله يكى هم آسياى بادى ساختن بود. خليفه گفت: «كسى كه قدرت اين صنايع را دارد، بدهى روزانۀ دو درهمى بسيارش نباشد». فيروز بسيار متألّم شد و با كمال يأس برگشت؛ پس خليفه از عقبش خواند و به تأسيس يك دستگاه آسياى بادى بيت المالى (دولتى) تكليفش نمود؛ به منظور اينكه غلاّت مستخدمين و ارباب حقوق به هزينۀ بيت المال آرد شود و ديگر آسوده تر باشند. فيروز نيز از ته دل اجابت نمود و به همان دستور مذكور جواب داد و بعد از آن كرد آنچه را كه كرد.
در مجالس المؤمنين گويد: اهل كاشان را عقيدت آن است كه فيروز بعد از قتل عمر به كاشان آمد. از خوف اعدا پنهان و متوارى شد. اهالى كاشان نيز به واسطۀ صحبت خاندان رسالت تعظيمش كرده و محافظت نمودند تا آنكه در آنجا وفات يافته و در خارج شهر مدفون گرديد. اما لقب «بابا شجاع الدين» هم به جهت آن است كه قاتل شخص بزرگ دينى شجاع دين است. «بابا» هم اگرچه در لغت عجم به معنى پدر است، لكن كسى را كه كار بزرگى كرده باشد نيز «بابا» گويند.
در قاموس الاعلام گويد: ابولؤلؤ فيروز غلام مغيره، به روايتى مجوسى و به روايت ديگر نصرانى مذهب و در اصل نهاوندى بود. نخست اسير رومى ها شد. اخيراً در موقع فتح شام اسير مجاهدين اسلام گرديد. در اواخر ذى حجۀ سال 23 ه. ق حضرت عمر بن خطّاب را به ضرب خنجر به شهادت رسانيد و همانا سبب اين جسارت، بدهى همان دو درهم بوده كه از طرف خليفه بدو تحميل و يا به روايتى ديگر به مرام رخنه دار كردن غلبه و شوكت اسلامى به تحريك اجانب بوده است؛ به هرحال، بعد از قتل عمر فرار كرد. هركسى را كه تصادف مى نمود، از چپ و راست با همان خنجر
مى زد تا يك مرد انصارى عبا بر سرش انداخت. او نيز همين كه دستگير شدن خودش را ديد، فوراً با همان خنجر خودش را كشته و با دست خود به مجازات كردار خود رسيد. نگارنده گويد: اصل قتل عمر به حكم بعضى از تواريخ معتمده روز چهارشنبه بيست وششم ذى حجۀ سال 23 ه. ق كه چهارشنبۀ آخر سال عربى بوده، وقت صبح در مسجد يا در اثناى راه در موقع رفتن به مسجد واقع گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 37؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 18؛ كتب تاريخيه.
پسر عبدالمطلب و برادر پدرى جناب عبدالله، والد معظّم حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بود. او را در قرآن مجيد با همين كنيه ذكر كردن (نه با اسم مذكورش) با اينكه كنيه را نوعاً در مقام تجليل و تكريم استعمال نمايند، همانا به جهت منسوب به عزّى نداشتن اوست كه نام يكى از بت هاى زمان جاهليّت بوده و يا خود به جهت اشتهار او به همين كنيه است كه همه كس او را به واسطۀ آن مى شناختند. اما نام مذكورش علاوه بر محذور مزبور غيرمشهور بوده و مورد توهّم و اشتباه به ديگران مى شد؛ به علاوه كه همين كنيه با نتيجۀ كار او كه آتش جهنّم است، انسب مى باشد كه شعلۀ آتش را به عربى «لهب» گويند (بر وزن فلس و فرس)؛ چنانچه مردم شرير را «ابوالشّرّ» و اهل خير را «ابوالخير» و جاهل و نادان را «ابوجهل» گويند و در آيۀ شريفه نيز كلمۀ «ابولهب» را به هر دو وزن خوانده اند و اما كلمۀ «لهب» دويمى بالاتفاق بر وزن فرس است.
به هرحال، ابولهب نسبت به حضرت رسالت صلى الله عليه و آله در بدايت حال بعد از وفات حضرت ابوطالب دوستدار بود. در دستيارى آن حضرت فروگذارى نداشت تا آنكه عاقبت به اغواى ابوجهل و عقبة بن ابى معط كمر عداوت بر ميان بست. علاوه بر عدم قبول اسلام، مانع شدن ديگران و همه گونه آزار و اذيّت آن حضرت را وظيفۀ خود دانست و هنگامى كه آن حضرت بالاى كوه صفا رفته و مردم را صدا زد و بعد از اجتماع، اعلان نبوّت و تبليغ رسالت نمود، ابولهب جسارت كرد و گفت: «تَبّاًلَكَ. آيا ما را براى همين كار دعوت كرده اى؟» اذيّت و آزارى كه از آن منبع شقاوت و زنش به آن حضرت رسيده، مشهور و در السنه داير و سورۀ مباركۀ تَبَّتْ در حق ايشان نازل شده است.
ابولهب در بغض و عداوت خود استمرار داشت تا در سال دويم هجرت هفت روزى
بعد از غزوۀ بدر با مرض عدسه، كه آبله اى است مهلك از جنس طاعون، مرد و لاشه اش تعفّن كرد تا با تمام ذلّت در خاكش كردند.
اما زن ابولهب، كه دختر حرب بن امية بن عبدشمس بن عبدمناف و خواهر ابوسفيان و عمّۀ معاويه و كنيه اش «ام جميل» و نامش «جميله» يا «صخره» يا «عوراء» بوده، نيز خار و خسك جمع مى كرد و سر راه آن حضرت مى ريخت و به همين جهت، در آيۀ شريفه با وصف «حمالة الحطب» مذكور شد و يا خود «حمالة الحطب» گفتن او به جهت نميمه و تفتين و افساد وى بوده است كه شخص همچنانى را «حمّال حطب» (هيزم كش) گفتن متداول و همين كنايه در زبان فارسى و تركى نيز مصطلح و معمول است؛ گويا كه آتش فتنه را شعله ور مى كند. گاه است كه به جهت تأكيد در اين صفت خبيثه حطب را نيز با رطب (به معنى تر) موصوف دارند كه در اين حال گرمى آتش با دود و دخان تر بودن هيزم ممزوج و آزار و اذيّتش ابلغ و اكمل مى باشد. وجوه ديگرى نيز هست كه ذكر آنها اطناب و خارج از وضع كتاب است.
بدن پليد ام جميل نيز مثل ابولهب بعد از مردن تعفّن كرد و سه روز در روى زمين ماند و كسى از خانواده اش قدرت نزديكى نداشت تا آنكه بعضى از زنگى ها را اجير كردند كه در خاكش كنند. اين چند شعر هم كه در ديوان منسوب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است، شاهد اغواى ابوجهل و «صخره» بودن نام زن ابولهب مى باشد:
ابالهب تبت يداك ابالهب *** و صخرة بنت الحرب حمّالةَ الحطب
خذلت نبى الله قاطع رحمه *** فكنت كمن باع السلامة بالعطب
لخوف ابى جهل فاصبحت تابعا *** له و كذاك الرأس يتبعه الذنب
ايضاً
دشمن كه هميشه باد در قيد هلاك *** وز دست اجل باد گريبانش چاك
از جهل چو دين را به دنيا بفروخت *** شد تابع جاهلى سفيهى بى باك
ناگفته نماند كه به نوشتۀ بعضى از ارباب تراجم، ابولهب سارق غزال كعبه مى باشد كه از طلا بوده است. كنيۀ او هم در اصل «ابوعتبه» بوده و «ابولهب» لقبش مى باشد كه به جهت كثرت جمال و گلنارى بودن صورت و يا به جهت اهل دوزخ بودن او ملقّب به «ابولهب» بوده است.
منابع: ابن قتيبه، المعارف، ص 55؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 756؛ تفاسير متفرقه.
ابوالليث سمرقندى، نصر --> سمرقندى، نصر بن محمد
ابوليلى، حسان --> نابغۀ جعدى
ابوليلى، يسار --> ابن ابى ليلى، عبدالرحمان
پدر ابن ابى ليلى است.
ابومالك، حارث بن حارث
ابومالك، ضحاك حضرمى
ابومالك، عيينة بن حصن
ابومالك، كعب بن عاصم
ابومالك، محمد بن ضمره
(پنج شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابومالك، غياث بن غوث --> اخطل
مصطلح رجال است.
ابومجاشع --> ابرش، ابومجاشع بن وليد
ابومجد، غانم بن وليد --> مالقى، غانم بن وليد بن عمر
ابوالمجد، مجدود بن آدم --> سنائى، مجدود بن آدم
بن شيخ محمدحسين بن حاج شيخ محمدباقر بن صاحب حاشيه شيخ محمدتقى اصفهانى، از اجلاّى علماى عصر حاضر ما مى باشد كه فقيه اصولى حكيم متكلّم رياضى عروضى شاعر ماهر، جامع معقول و منقول و فروع و اصول بود. شرح حال سعادت منوال آن عالم ربّانى موافق آنچه در نهم ربيع الثانى 1361 ه. ق به خط خودش نگاشته، بدين طرز است كه پيش از سنّ بلوغ نجاة العباد و نحو خارجى را از سيد ابراهيم قزوينى خواند. رسائل و فصول را نيز در حوزۀ درس والد معظّم خود و
شريعت اصفهانى سابق الذكر ياد گرفت؛ سپس در نجف در حوزۀ فقه و اصول استدلالى آخوند خراسانى و سيد محمدكاظم يزدى سابقى الذكر حاضر شد.
الصورة
شيخ محمدرضا اصفهانى (186)
پس از آنكه سيد محمد فشاركى سابق الذكر (متوفّى به سال 1316 ه. ق) از سامره به نجف مراجعت كرد، صاحب ترجمه او را به تمامى مراجع وقت ترجيح داده و منحصراً در حوزۀ وى حاضر شد و بعد از وفات او ديگر حاضر هيچ درسى نگرديد و فقط با افاضل وقت مشغول مذاكرات علميّه مى بود. علم عروض و حديث و مقدارى از تفسير كشّاف و بيضاوى را نيز نزد شريعت اصفهانى فوق خواند و تأليفات طريفه دارد:
غير اينها و از اين جمله، اوّلى و سومى و آخرى در اصفهان و پنجمى نيز در بغداد چاپ شده است و از اشعار حقايق شعار صاحب ترجمه است:
ألا إنَّ شكل المال فى الدهر منتج *** ولكن شكل العلم فيه عقيم
فمن يشترى منّي جميع فضائلى *** فانى بانحاء العلوم عليم
فقيه اصولى اديب محدث *** طبيب بصير بالنجوم حكيم
و ما ذا انتفاع المرء بالعلم والحجىٰ *** اذا قيل هذا مفلس و عديم
عففت عن الفحشاء فى زمن الصبا *** على ان شيطان الشباب رجيم
صاحب ترجمه به سال 1362 ه. ق در موطن خود، اصفهان، در 75 سالگى وفات يافت.
منابع: مرقومۀ خود صاحب ترجمه؛ اطلاعات متفرقه.
ابوالمحارب، حنين بن سهل --> ابن سهل
ابوالمحاسن، سيد احمد بن فضل الله --> ضياءالدين، فضل الله
ابوالمحاسن، حسين بن حسن --> جرجانى، حسين بن حسن
ابوالمحاسن، عبدالواحد بن اسماعيل --> رويانى، عبدالواحد بن اسماعيل
نخجوانى، مكنّى به «ابوالمحاسن»، از ادبا و شعراى قرن هشتم هجرت مى باشد. كتاب بدرة المعانى فى ترجمة اللّآلى، كه شرح لآلى منثورۀ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام (كلمات قصار) مى باشد، از آثار قلمى نظمى اوست كه در سال 732 ه. ق نظمش كرده و به سال 1215 ه. ق در استانبول چاپ شده و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
ابوالمحاسن، محمد بن نصرالدين --> ابن عنين
ابوالمحاسن، مسعود بن على --> فخرالزمان، مسعود بن على بن عباس
ابوالمحاسن، يوسف بن اسماعيل --> شواء
ابوالمحاسن، يوسف بن تغرى --> ابن تغرى
ابوالمحاسن، يوسف بن رافع --> ابن شداد
موكول به علم رجال است.
چون در السنه داير و معرفت شرح حال اجمالى او محل رغبت بعضى از طبقات است، گوييم: به نوشتۀ خيرات حسان، از اصحاب، نامش غيرمعلوم، به زن شموس نامى از صحابيات انصار عاشق بود. چون راهى به ديدار وى نداشته، لاجرم در عمارتى كه
جنب خانۀ شموس بوده، مزدور شد كه گاه گاهى از روزنه هاى آن عمارت دلدار را ديدار كرده باشد و هر وقتى كه به اين مرام نائل مى شده، اين شعر را مى خوانده است:
و لقد نظرتُ الى شموس و دونها *** حرج من الرحمن غير قليل
عاقبت اين شعر به گوش شوهر شموس رسيد و به عمر شكايت برد. عمر نيز ابومحجن را تبعيد كرد. ابومحجن در هر دو دورۀ جاهليّت و اسلام به كرم و شجاعت معروف و در شرب خمر اصرار داشت. عمر او را چند بار حدّ شرب خمر زد، ولى سودى نداشت و رشادتى كه در جنگ قادسيّه از او به ظهور آمده، مشهور است. سعد بن وقاص بعد از آن جلادت و مردانگى او را نواخته و توبه اش داد و در خارج يكى از دهات تويسركان مزارى است كه گويند قبر ابومحجن مى باشد و ديوان ابومحجن با شرح ابوهلال عسكرى در ليدن و قاهره چاپ شده است.
در تاريخ حشرى گويد: نام ابومحجن، «قدامة بن حصين تميمى» است كه از كبار اصحاب، كثرت شجاعت او در السنه داير، در اكثر غزوات اسلامى حاضر و ملازم ركاب حضرت ابوتراب عليه السلام بود. در غزوۀ قادسيّه كه در سال 15 ه. ق واقع و سعد وقّاص سرلشكرى اسلام را داشت و رستم نامى نيز از طرف يزدجرد، سردار كفّار و به فيل سفيدى سوار و با سى و پنج فيل ديگر در مقابل لشكر اسلام صف كشيده بود، ابومحجن در آن موقع به جهت تهمت شرب خمر در كوشك سعد محبوس و از محبس به محاربۀ طرفين كه در حوالى همان كوشك بوده، نظاره مى كرد. همين كه غلبۀ كفّار را مشاهده نمود، غيرت اسلاميّت بر وى غالب آمد. از كنيز سعد كه آنجا بوده، درخواست نمود كه بند از وى برداشته و اسبى و سلاحى بدو بدهد تا به ميدان رفته و كفّار را منهزم ساخته، باز به حالت محبوسى برگردد. كنيز گفت: «از عقل دور است كه محبوس بعد از رهايى، باز به ارادۀ خود برگشته و به رفتن زير بند تن دردهد».
(چو مرغ از قفس رفت نتوان گرفت). ابومحجن قسم ياد كرد كه برگردد، مگر آنكه كشته شود؛ پس كنيز بند از وى برداشته و اسب و شمشيرى بدو داد. آن غيرتمند نيز نقابى بر روى كشيده و به ميدان رفت. چندى از سرداران كفّار را كشت؛ به همين جهت، اسلاميان نيز قوى دل گشته و به يكباره حمله برده و ايشان را منهزم ساختند.
ابومحجن فوراً برگشته و بند را به خود مرتّب ساخت تا بعد از انجام فتح، سعد به كنيز
خود حكايت مى كرد كه شخصى از غيب ظاهر و كفّار را شكست داد. اسبش نيز مثل اسب من بود؛ پس كنيز صورت قضيه را نقل نمود. سعد هم در دَم بند از ابومحجن برداشته و اعتذار نمود. او نيز در مرتبۀ دويمى جنگ قادسيّه به شهادت رسيد.
«محجن» عصايى را گويند كه سرش چوگان باشد و حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بعد از فتح مكّه چوب چوگان را كه در دست قدامه بوده، گرفته و بت ها را شكسته و چوب را به اميرالمؤمنين عليه السلام داد كه بقيۀ بت ها را بدان چوب به زير انداخته و بشكند و قدامه به سبب همان عصا از طرف قرين الشرف حضرت رسالت صلى الله عليه و آله ملقّب به «ابومحجن» گرديد، انتهى كلام الحشرى ملخصاً. تعجب از حشرى است كه با اين همه، گويد كه قبر ابومحجن در كنار آب شور از محلّۀ سرخاب تبريز ظاهر و معيّن است. بلى، اشتباه اسمى ممكن است.
منابع: تبريزى، محمدامين، تاريخ حشرى؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج 2، ص 116.
3719 و 3720. ابومحدوده يا ابومحذوره، اوس
يا سمرة بن معين يا معير، قرشى جمحى يا جمجمى، مؤذّن حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد كه در شدت صوت و بعد مسافت آن ضرب المثل بود. عمر بن خطّاب بدو مى گفته: «باك ندارى كه در اذان پوست شكمت منشق و پاره گردد؟» پسرش، سليمان، نيز بعد از غزوۀ حنين به شرف اسلام مشرّف و به امر حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به اذان گفتن در مكّۀ معظّمه موظّف شد. همان منصب دينى تا زمان ابن قتيبه (متوفى به سال 270 ه. ق) در خانواده اش باقى و اولاد او مؤذّن مسجدالحرام بوده اند. در سال 59 ه. ق درگذشت و سال وفات خود سمره به دست نيامد.
مخفى نماند اوّلين كسى كه براى آن حضرت اذان گفته، بلال بن رباح، آزادكردۀ ابوبكر، است كه در مدينه و مسافرت ها مؤذّن آن حضرت بوده و ابن ام مكتوم و ابومحذوره نيز مؤذن آن حضرت بوده اند؛ به شرحى كه در كتب مربوطه نگارش داده اند. ابومحذوره در اصطلاح رجالى، مابين اوس و اويس و سلمة و سليمان و سمرة و عمرو مردّد و پدرش نيز مابين لوذان و معير و معين (هر دو بر وزن منبر) متردّد و مرجع، كتب رجاليّه و كتب مربوطه به اصحاب است.
هلالى بصرى، از مشاهير شعرا و اهل لغت مى باشد كه فتاوى و اقوال او محل استشهاد عامّه بود. به جهت سرخى رويش، به لقب «احمر» شهرت داشت و موافق آنچه در روضات از بغية الوعاة سيوطى نقل كرده، راوى ثقه و علاّمۀ وقت خود، به عقيدۀ بعضى، معلّم اصمعى بوده است. اخفش گويد كه كسى را سراغ ندارم كه نسبت به فنون شعرى داناتر از اصمعى و خلف احمر باشد. ابوالطيّب گويد كه علم و شعر در هيچ سينه اى جمع نشده، چنانچه در سينۀ ابن دريد و خلف احمر جمع و ازدحام كرده است. كتاب جبال العرب و ديوان شعرى از آثار قلمى اوست و در حدود 180 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 348]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 270.
ابومحفوظ، معروف بن فيروز --> كرخى، معروف
ابومحلم، محمد بن هشام --> ابن هشام، محمد بن هشام بن عوف
ابومحمد(1)
از مورّخين اوايل قرن ششم هجرت مى باشد. تاريخ طبرى مشهور را، كه از بدو خلقت تا سال 309 ه. ق به نام تاريخ الامم والملوك به قيد تحرير آورده، از عربى به فارسى ترجمه نموده و وقايع مابين طبرى (متوفّى به سال 310 ه. ق) و زمان خود را نيز بدان افزوده است و در 512 ه. ق درگذشت و ظاهراً نامش هم «ابومحمد» است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 758.
خازن اصفهانى، از مشاهير ادبا و شعراى عهد ديالمه و از منسوبين صاحب بن عبّاد
1) . ابومحمد: در اصطلاح رجالى و ارباب تراجم، كنيۀ جمعى نامحصور، طبقۀ اولى موكول به علم رجال و بسيارى از اكابر طبقۀ دويمى نيز در باب اول و سوم اين كتاب (القاب و ابناء) به عناوين متفرقۀ مربوطه به آن دو باب نگارش يافته است و بعضى از ايشان را، كه در آن دو باب ذكر نشده، به طور اجمال در اينجا تذكر مى دهد. (مؤلف)
(متوفى به سال 385 ه. ق) با ابوبكر خوارزمى (متوفى به سال 383 ه. ق) نيز مراسلاتى داشت. اشعارش سلس اللّفظ و لطيف المعنى بوده و از اوست:
لايُحسن الشعر ما لم يسترق له *** حر الكلام و تستخدم له الفكر
انظر تجد صور الاشعار واحدة *** و انما لمعان تعشق الصور
سال وفاتش مضبوط نيست.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 758.
زوزنى، از مشاهير ادبا و شعراى اوايل قرن پنجم خراسان بوده و از اشعار اوست:
لما رايت الزمان نكسا *** و ليس فى الصحبة انتفاع
كل رئيس به ملال *** و كل رأس به صداع
لزمت بيتى وصنت عرضا *** به عن الذلة امتناع
در سال 431 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 759.
بن سعيد بن مخنف بن سليم (سالم خ ل) بن حارث بن عوف بن ثعلبة بن سعد بن مناة، ازدى القبيله، عامدى البطن والشّعبه، كوفى البلده، ابومخنف الكنيه، از وجوه و اعيان شيعه و اكابر و معتمدين محدّثين و مورّخين اماميّه و از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بود. از آن حضرت روايت كرده، بلكه در حضور مبارك آن سرور تلمذ نموده و كتاب هاى بسيارى در تواريخ و سير و ملاحم و مغازى تأليف داده است.
بعضى از اهل فنّ گويد كه واقدى و مداينى و ابومخنف، كه هر سه از اكابر مورّخين هستند، در فتوح شام شريك و مساوى بوده، ولكن واقدى نسبت به تواريخ حجاز، مداينى نسبت به هند و فارس و خراسان، ابومخنف هم نسبت به اخبار و فتوحات به ديگران تقدّم داشته اند. از تأليفات ابومخنف است:
ابى بكر و غير اينها كه بسيار و ذكر آنها اطناب و مجرّد تسويد اوراق است.
وفات او در سال 157 ه. ق واقع، جدّش مخنف بن سليم از اصحاب كبار، در وقعۀ جمل نيز در ركاب مبارك حضرت على عليه السلام حاضر، علمدار قبيلۀ ازد بوده و در سال 36 ه. ق در همان وقعه به شهادت رسيد.
ناگفته نماند مقتل الحسين، از تأليفات ابومخنف اشهر آنها، در السنه داير، در ايران چاپ و به مناسبت نام مؤلف به مقتل ابومخنف معروف است. بعضى از اهل عصرگفته است كه افسوس كتاب مقتل الحسين ابومخنف به تمادى ايّام مفقود و به دست ما نرسيده و اما اين مقتلى كه در دست مى باشد و در آخر عاشر بحار چاپ شده و به ابومخنف بيچاره نسبت مى دهند، از وى نبوده و معلوم نيست كه از كيست. ابوجعفر طبرى در كتاب تاريخ خود بسيارى از مقتل ابومخنف را نقل كرده كه بعد از مقايسه با اين مقتل معروف منتسب به ابومخنف معلوم مى گردد كه ابداً ربطى به همديگر ندارند و در نتيجه گويد:
پس اين مقتل معروف به نام ابى مخنف اعتبار نداشته و به متفرّدات او اعتمادى نيست.
انتهى ملخصاً و نگارنده گويد كه قضاوت در امثال اين قضيه در صورتى كه ضرورتى دينى ايجاب كند، محتاج به تتبّع زايد مى باشد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 38؛ ابن نديم، الفهرست، ص 136؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 763؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 31؛ كتب رجاليه.
ابومدرك، عمارة بن عمارة صحابى
ابومدرك، منيب ازدى صحابى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
بن حسن يا حسين، مغربى انصارى اندلسى، معروف به «ابومدين مغربى»، از اكابر عرفاى اواخر قرن ششم هجرى اندلس مى باشد كه پير و مرشد محيى الدين ابن العربى، در توحيد و توكل سرآمد مشايخ وقت، در كلمات اهل فن به «شيخ المشايخ» موصوف، كتاب انس الوحيد و نزهة المريد فى التّوحيد تأليف اوست و با شرح شهاب الدين احمد بن عبدالقادر در مصر چاپ شده است؛ بالجمله، بسيار صالح
و متّقى، كراماتى بدو منسوب، علاوه بر فنون طريقت و عرفان، در فقه مالكى و ديگر علوم متداوله نيز صاحب يدى طولا بود. وفات او در سال 589 يا 590 يا 594 ه. ق واقع شد و بنابر دويمى، جملۀ «معدن نور يقين» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 76؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 759؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 108.
مصطلح رجال مى باشد.
مصطلح رجال مى باشد.
ابوالمرجى، سالم بن احمد --> منتخب
ابومروان، جعفر بن احمد --> ابن الغاسله
بن ابى العلاء زهرى زهر بن عبدالملك بن محمد بن مروان بن زهر، از مشاهير اطبّاى قرن ششم اندلس مى باشد كه تمامى اقسام طب را نزد پدرش تكميل نمود. در ترتيب ادويۀ مفرده و مركبه و تشخيص مرض و معالجۀ بيماران مهارت بى نهايت داشت.
آوازۀ حذاقت وى عالم گير، در بلاد بعيده منتشر، نوادر و غرايبى در اين باب منقول و به نام اغذيه و تذكره و تيسير و غيره مصنّفاتى دارد كه در تمامى ممالك متمدنه متداول و ترجمۀ آنها پس از وفات او تا زمان اختراع اصول جديد قرن ها در مدارس اوروپا تدريس مى شد و طرز معالجات او دستورالعمل اطبّاى اوروپا بوده است.
وفات او به سال 559 ه. ق در 94 سالگى در اشبيليه واقع و شرح حال پدرش هم در باب سوم به عنوان ابن زهر، زهر خواهد آمد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 760؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 63.
ابومروان، عبدالملك بن سراج --> ابن السراج، عبدالملك بن سراج
1) . بر وزن عطّار. (مؤلف)
ابومروان، عمرو بن عبيد --> ابوعثمان، عمرو بن عبيد
ابوالمرهف، نصر بن منصور --> نميرى، نصر بن منصور بن حسن
ابومريم، بكر بن حبيب بجلى
ابومريم، عبدالغفار بن قاسم بن قيس
ابومريم، نذير غسانى شامى
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
برادر والاگهر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است كه از كثرت احسان فقرا و رأفتى كه دربارۀ ايشان داشته، از طرف قرين الشرف حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بدين لقب مفتخر شد.
بعد از آن توسعه يافت و هركسى را كه دوستدار مساكين و فقرا بوده و وظايف لازمۀ احسان و اكرام ايشان را معمول دارد نيز «ابوالمساكين» گويند. اگرچه مزاياى حال سعادت منوال اين بزرگوار بالاتر از قدرت اين قلم شكسته است، لكن محض از راه تيمّن به طور اجمال زينت بخش اين اوراق مى گردد.
كنيۀ اصلى جناب جعفر «ابوعبدالله»، خَلقاً و خُلقاً شبيه ترين مردم به حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بود. اندكى بعد از اسلام حضرت على عليه السلام به شرف اسلام مشرّف و او سى ودويمين كسى است كه دين مقدّس اسلامى را پذيرفته است. سن و سال آن بزرگوار ده سال از حضرت على عليه السلام بيشتر مى باشد؛ چنانچه برادر ديگرشان، عقيل، نيز ده سال از جعفر، برادر سيّمى شان، طالب، نيز ده سال از عقيل بزرگ تر بوده اند.
جعفر از مهاجرين حبشه هم بود. در سال هفتم هجرت روز فتح خيبر از حبشه مراجعت كرد. حضرت رسالت صلى الله عليه و آله تا دوازده قدم استقبالش نموده و معانقه كرده و فرمود: «ما ادرى بايهما انا اشد فرحا بفتح خيبر ام بقدوم جعفر». در سال هفتم يا هشتم هجرت در 41 سالگى در غزوۀ موته بعد از مقاتلۀ بسيار هر دو دست مباركش مقطوع و اخيراً به شهادت رسيد. هفتاد و چند يا هشتاد و چند جراحت شمشير و نيزه در بدن شريفش ديدند كه تماماً در طرف پيشين بدن بوده اند. حضرت رسالت صلى الله عليه و آله فرمودند كه خداوند عالم عوض دو دست، دو بال به جعفر عنايت فرمود كه به واسطۀ آنها در بهشت طيران مى كند و به همين جهت، جناب جعفر را «طيار» و «ذوالجناحين» و
به جهت مهاجرت حبشه كه مذكور شد، «ذوالهجرتين» نيز گويند (هجرت حبشه و هجرت مدينه).
اما موته كه حرف دويمش واو (بر وزن روزه) و يا با همزۀ روى واو (بر وزن كهنه) مى باشد، به نوشتۀ مراصد، ديهى است از قراء بلقا در حدود شام كه قبر جناب جعفر و زيد بن حارثه و عبدالله بن رواحه در آنجا بوده و روى هر قبرى يك بناى مستقلّى است.
منابع: اطلاعات متفرقه.
ابوالمستهل، حماد بن ابى العطارد طايى
ابوالمستهل، سلمۀ كوفى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوالمستهل، كميت بن زيد اسدى --> اسدى، كميت بن زيد
مصطلح رجال است.
ابومسعود، عقبة بن عمرو
ابومسعود، موسى بن صالح همدانى كوفى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
مصطلح رجال مى باشد.
ابومسلم خراسانى --> ابومسلم، عبدالرحمان بن مسلم
ابومسلم خولانى --> ابومسلم، عبداللّٰه بن ثوب
يا عثمان يا ابراهيم بن عثمان بن يسار، خراسانى الولاده، از مشاهير و شجاعان مسلمين خراسان مى باشد كه در ادبيّات و ديگر علوم متداوله مشارٌبالبنان و از
خردسالى نسبت به اهل بيت رسالت عليهم السلام محبت مفرط بى نهايت و بالعكس نسبت به بنى مروان بغض و خصومت بى پايان در دل داشت. اينك نخست با نقباى خراسان ملاقات كرد و با بعضى از ايشان مسافرت بيت الله الحرام نمود. در اين اثنا به مناسبت رابطۀ دوستى كه با محمد بن على بن عبدالله بن عباس داشته است، با پسرش، ابراهيم بن محمد، ملاقات نمود و پيمان ترفيع ابراهيم به مقام خلافت بين ايشان منعقد و مدتى در خدمت وى بود. اخيراً به سمت نقابت خراسان به وطن خود برگشته و مردم را به بيعت وى دعوت نمود تا در نتيجۀ جسارت فوق العاده كه با فصاحت و قوۀ نطق و بيان توأم بوده، خراسان را مسخر كرد و گروه انبوهى به سر وى گرد آمدند. همين كه مروان حمار، آخرين خليفۀ اموى، مستحضر گرديد، ابراهيم را در سال 129 ه. ق، به شرحى كه در محل خود مذكور است، به قتل آورد؛ پس ابومسلم، به نام ابوالعباس عبدالله سفاح، برادر ابراهيم مذكور، خطبه خواند و با شش صد هزار لشكر به شام حمله ور شد و بعد از محاربات بسيارى در سال 132 ه. ق مروان حمار را مقتول، بنى اميّه را به كلّى منقرض، مردم را به بيعت سفاح مذكور كه در كوفه اعلان خلافت داده بود، دعوت و در حقيقت مؤسّس و بانى دولت عبّاسيّه بوده است.
بعد از تشكيل اين دولت چند سالى در زمان خلافت سفاح حكومت خراسان بدو مفوض بود. بعد از وفات سفاح در سال 136 ه. ق، كه نوبت خلافت به برادرش، ابوجعفر منصور، رسيد، بعضى از قضاياى ابومسلم توليد شبهه در دل منصور كرد و قتل او را تصميم داد تا بنابر مشهور، به سال 137 و يا به قول بعضى، در 136 و بعضى ديگر در 140 ه. ق در مراجعت از سفر مكّه در شهر رومية المدائن، كه از جملۀ مداين كسرى و در ساحل دجله نزديكى انبار در هفت فرسخى بغداد است، با مكر و حيله به قتلش آورد و به حكم عادت روزگار، گرفتار جزاى سنمّارى اش نمود؛ فاعتبر.
ابومسلم نيز خبر قتل خود را از يك نفر نصرانى دويست ساله، كه با اصول مخصوصه از آينده خبر مى داده، شنيده و خودش نيز از كتب ملاحم استنباط كرده بود كه او كشندۀ يك دولت و زنده كنندۀ دولتى ديگر خواهد شد و عاقبت خودش نيز در روم به قتل خواهد رسيد.
از ربيع الابرار زمخشرى نقل است كه ابومسلم در عرفات مى گفته است: «اللهم انى تائب اليك مما لااظنك ان تغفرلى». بدو گفتند: «مگر آمرزش يك نفر چندان بزرگ
است كه مقدور خداوندى نمى باشد؟» گفت: «من لباس ظلمى بافته ام كه در تمامى دورۀ خلافت بنى عباس در بر مردم بوده و در هر ظلمى مورد لعن مردمان خواهم شد.
كسى كه اين جماعت نامحدود خصم وى باشند، چگونه قابل مغفرت خواهد بود؟ علاوه كه در دورۀ نفوذ و اقتدار خودم شش صد هزار تن را به طور قتل صبرى كشته ام». قتل صبرى آن است كه دست و پاى كسى را بسته و بكشند يا آنكه كسى او را گرفته و ديگرى بكشد يا اينكه آن مقدار زندانى اش كنند تا بميرد.
نسب ابومسلم و عربى و عجمى نژاد بودن وى بين ارباب سير محل خلاف و نظر، موافق نوشتۀ بعضى، نام اصلى عجمى او پيش از قبول اسلام «بهزاد» و نام اصلى پدرش هم «بنداد هرمز» بود. بعد از تشرّف به اسلام، نام خودش را به «عبدالرحمان» و پدرش را نيز به «مسلم» يا «عثمان» يا «ابراهيم» تبديل دادند. چنانچه اشاره نموديم، خودش هم علاوه بر عربى نژاد بودن، مدّعى سيادت و هاشميّت بود. محض اينكه در انظار عامّه در عداد خانوادۀ عباسيّه باشد، خود را از اولاد سليط بن على بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب معرفى مى كرد. بعضى ديگر، از اكرادش دانند و ابودلامۀ سابق الذكر در اين اشعار خود بدان اشعار كرده و به عوض «ابومسلم» به «ابومجرم» اش مخاطب داشته و گويد:
ابامجرم ما غير اللّه نعمة *** على عبده حتى يغيره العبد
افى دولة المنصور حاولت عنده *** الا ان اهل الغدر آبائك الكرد
به هرحال، مردى بوده دورانديش و با تمكين و وقار و باكفايت و باناموس و غيرت، در ادبيّات و اشعار هر دو زبان عربى و فارسى داراى فصاحت و بلاغت و طلاقت، در انجام مرام خود همّتى سرشار داشته و از هيچ گونه خون ريزى پروا نمى كرد و به همين جهت، به سفّاكى و خون ريزى شهرت يافته است. در اثر فكر صائب خود يگانه سبب زوال شوكت بنى اميّه و تشكيل دولت عباسيّه بود (كه مذكور شد). از كثرت وقار و متانت از استماع فتوحات عظيمه اثر فرح و انبساطى در وى ظاهر نگشت؛ در شدايد و بلايا هم اندوه و ملال را بر دل خود راه نداد؛ اصلاً حالتش تغيير نكرد. در غير موقع مقتضى خنده نمى كرد. نيز سالى زياده بر يك بار با زن هم بستر نشده و مى گفته است كه مجامعت نسوان جنون است و سالى يك جنون در حق انسان كافى است. از كثرت غيرتى كه دربارۀ خانواده اش داشته، كسى داخل قصر او نمى شد. حتى اسبى را كه شب
زفاف، عروسش بر آن سوار بوده، كشته و زينش را هم سوختند كه مردى ديگر بر آن سوار نشود و به قضيۀ نامۀ سراپا جسارت ابومسلم كه به حضرت صادق عليه السلام نوشته است، در ضمن شرح حال ابوهريرۀ عجلى اشاره خواهد شد.
ناگفته نماند ابن النّديم در كتاب فهرست خود گويد: از جملۀ عقايدى كه بعد از اسلام در بلاد خراسان حادث شد، يكى هم مسلميه است كه اصحاب و اتباع همين ابومسلم بوده و به امامت و حى و مرزوق بودن وى و ظهور او در وقتى كه خودشان مى دانند، معتقد بودند. بعد از قتل او به نواحى عالم متفرّق و يكى از ايشان، كه «اسحاق» نام داشته، به بلاد تركستان (ماوراءالنهر) رفت. مردم را به بيعت ابومسلم دعوت كرده و مى گفته است كه خود ابومسلم در جبال رى محبوس است (چنانچه محمد بن حنفيّه به زعم كيسانيّه در كوه رضوى است) و اسحاق مزبور را هم «اسحاق ترك» گفتن به همين جهت اقامت در تركستان مى باشد، والاّ در اصل ترك نبوده، بلكه به زعم بعضى، عرب علوى نسب از اولاد يحيى بن زيد بن على است كه از بنى اميّه فرار كرده تا به تركستان رسيده و به مرام كتمان امر خود اظهار مذهب مسلميه مى نموده است و به زعم بعضى، اسحاق مذكور در اصل تركى نژاد بوده و ابومسلم را هم پيغمبر مرسل از طرف زردشت مى دانسته است كه مردم را به طرف او به سمت پيغمبرى وى دعوت مى كرده و زردشت را هم زنده مى دانسته است.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 10، ص 207؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 9؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 303؛ ابن نديم، الفهرست، ص 483؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 760.
خولانى، يكى از زهّاد ثمانيه مى باشد كه اسامى شان به طور اجمال تحت همين عنوان از باب القاب مذكور و هم در آنجا اشاره نموديم كه از اشقياى آن هشت نفر بوده است. بالجمله، او نزد اماميّه مردود و مطرود و فاجر و مرائى و مصاحب معاويه بوده و مردم را به محاربۀ على عليه السلام مى شورانيده است و هم از آن حضرت درخواست نمود كه مهاجر و انصار را بر وى تسليم نمايد كه همۀ ايشان را به خون عثمان به قتل رساند.
آن حضرت توقف كرد. پس ابومسلم گفت: «الآن طاب الضراب». اخيراً به قريۀ داريا از ديهات شام مهاجرت كرد و به سال 62 ه. ق در همان جا درگذشت.
بعضى از عامّه به جلالت همين ابومسلم معتقد بوده و گويند كه وى عابد زاهد و از اكابر تابعين بود. در حال حيات حضرت رسالت صلى الله عليه و آله در يمن به شرف اسلام مشرّف، از طرف اسود عنسى، كه در آن اوان مدّعى نبوت بوده، مورد شكنجه و از يمن تبعيد شد.
بعد از وفات آن حضرت وارد مدينه و مشمول الطاف خليفۀ ثانى گرديد و كراماتى هم بدو منسوب دارند؛ چنانچه بعضى از ايشان گويند - والعهدة عليه - اسود عنسى بعد از دعوى نبوت، ابومسلم را احضار كرد و صحت نبوت خود را از وى استفسار نمود.
گفت: «نمى شنوم». اسود گفت: «آيا رسالت محمد بن عبدالله را شهادت دارى؟» گفت:
«بلى». اسود حكم كرد كه در ميان آتش افروخته اش انداختند، لكن آتش در وى اثر نكرد و بدون هيچ گونه گزند و آسيبى به مدينه آمد و بعد از وفات حضرت رسالت صلى الله عليه و آله وارد شد. عمر پرسيد كه اين مرد كجايى است و از كيست؟ گفت: «از اهل يمن هستم».
باز پرسيد: «حال آن كسى كه اسود كذّاب در آتشش انداخت، چطور شد؟» گفت: «من همان شخصم». عمر باور نداشته و استبعاد نمود و به خدايش قسم داد. او نيز قسم ياد كرد. عمر در برش كشيده و گريه گلوگيرش نمود. در ميان خود و ابوبكرش نشاند و گفت: «حمد خدايى را مى كنم كه آن مقدار از اجل امانم داد كه مانندۀ حضرت ابراهيم عليه السلام را در امّت مرحومۀ محمدى ديدم».
نام ابومسلم زاهد بنابر مشهور «عبدالله بن ثوب» و به قول بعضى از علماى رجال، «اهبان بن صيفى غفارى» بوده و ظاهر بعضى ديگر آنكه اهبان غير از عبدالله مذكور و هر دو از زهّاد و كنيۀ هر دو هم «ابومسلم» بوده است. تحقيق مراتب در صورت لزوم موكول به كتب مربوطه بوده و وجه نسبت هريك از «خولانى» و «غفارى» در محل خود از اين كتاب نگارش يافته است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 29؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 761؛ كتب رجاليه.
ابومسلم فرّاء يا ابومسلم هرّاء --> فرّاء، معاذ
مصطلح رجال است.
ابومصعب، عبدالله بن عبدالعزيز --> بكرى، عبدالله بن عبدالعزيز
بن حسن بن محمد بن ابى المضاء، بعلبكى، در دمشق از ابوبكر خطيب و ابوالحسن بن ابى الحديد و ديگر اكابر استماع كرد. در سال 509 ه. ق درگذشت.
بعلبك: (بر وزن بدنظر) شهرى است قديم در سه منزلى دمشق شام و يا به مقياس ديگر در هشتاد كيلومترى شمال غربى دمشق و هشتادوپنج كيلومترى جنوب شرقى طرابلس شام. مركز ناحيه اى است وسيع موسوم به همين اسم، داراى قصرهاى مرمرى و ابنيۀ عظيمۀ قديمه و نهر خوش گوار رأس العين نامى بى نظير از وسط آن جارى است. گويند كه اين شهر مهريّۀ بلقيس بوده و قصر سليمان بن داوود هم، كه بر ستون هاى مرمرى تأسيس يافته، در آنجاست. اين شهر در قديم بسيار بزرگ بود.
معبد بزرگى مخصوص به عبادت بت بعل نامى، كه معبود قوم يونس بوده است، داشته و يك هيكل بزرگى توى آن معبد بوده است.
منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 1، ص 207-208]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 78؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1323.
مصطلح رجال است.
ابومضر، محمود بن جرير --> فريدالعصر
ابوالمطاع، ذوالقرنين بن حمدان --> ناصرالدوله
ابوالمطرب --> ابوالمطرب، احمد
ابوالمطرف، سليمان بن صرد --> اميرالتوابين
ابوالمطرف، عبدالرحمان بن محمد --> لخمى، عبدالرحمان
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابوالمظفر، احمد بن محمد --> خوافى، احمد بن محمد بن مظفر
ابوالمظفر، اسامة بن مرشد --> ابن منقذ
ابوالمظفر، جهانشاه --> حقيقى
ابوالمظفر، حيان بن احمد --> ترمدى، حيان بن احمد
ابوالمظفر، شاه عالم --> آفتاب
ابوالمظفر، عبدالكريم بن احمد --> ابن طاووس، عبدالكريم بن احمد
ابوالمظفر، سيد عبدالكريم بن احمد
ابوالمظفر، محمد بن احمد نعيمى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
نحوى هروى، از پيشوايان نحو و معانى و علوم ادبيّه و استادى است كامل. در استخراج معانى و شرح ابيات و امثال عرب به اكابر عصر خود مقدّم، از تلامذۀ ابوبكر خوارزمى و ابوالعلاء صاعد و بعضى از اجلاّى ديگر، صدرنشين مسند تدريس نحو و صرف و تفسير بود. با اينكه احاديث بسيارى استماع كرده بوده، به واسطۀ اشتغال فنون ديگر، به نقل و روايت آنها نپرداخته است و در اصول عقايد، طريقت عدليّه را مى پيموده و شرح اصلاح المنطق ابن السّكيّت و شرح امثال ابوعبيد و شرح حماسه و شرح ديوان متنبّى از تأليفات اوست. وى در سال 414 ه. ق درگذشت.
منابع: بغية الوعاة، ص 4.
ابوالمظفر، محمد بن احمد --> ابيوردى، محمد بن احمد
ابوالمظفر، منصور بن سليم --> اسكندرى
ابوالمظفر، يحيى بن هبيره --> ابن هبيره
ابوالمظفر، يوسف بن قيزاوغلى --> سبط ابن الجوزى
ابومعاذ، اعين رازى
ابومعاذ، ايّوب بن علاق طايى تيهانى
ابومعاذ، راشد ازدى
ابومعاذ، زهير بن رستم
ابومعاذ، سليمان بن ارقم
ابومعاذ، عبدان بن محمد جويمى
(هفت شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابومعاذ بن برد عقيلى --> بشار
ابوالمعالى(1)
ابوالمعالى، احمد بن على --> ابن الانبارى، احمد بن على بن قدامه
ابوالمعالى، احمد بن هبة الله --> موفق الدين، احمد بن هبة اللّٰه بن ابى الحديد
بن حسن بن محمد، حسينى نقيب نيشابورى، فاضلى است ثقه از معاصرين شيخ طوسى (متوفى به سال 460 ه. ق) و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 13، ص 42، ش 133]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 12، ص 281. ابوالمعالى رازى --> دهخدا، ابوالمعالى
نامش هم «ابوالمعالى» است.
1) . ابوالمعالى: در اصطلاح رجالى، محمد بن حسين بن محمد مى باشد و بعضى از اكابر ديگر را كه در اصطلاح ارباب سير داير است، به ترتيب اسامى شان و يا به ترتيب محل و مكان و قيود ديگر تذكر مى دهد. (مؤلف)
ابوالمعالى، سعد بن على وراق --> دلال الكتب
از افاضل قرن يازدهم هجرى مى باشد كه عالم فاضل شاعر بوده و از تأليفات اوست:
از اشعار اوست:
صحراى فراق سوگناك است *** اينجاست كه بيشه خود پلنگ است
در سال 1046 ه. ق در بنگالۀ هند وفات يافت و ظاهراً نام اصلى اش هم «ابوالمعالى» است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 762.
ابوالمعالى، عبدالملك بن عبدالله جوينى --> امام جوينى
ابوالمعالى، عبدالوهاب --> زنجانى، عبدالوهاب بن ابراهيم
بن حاج محمدابراهيم كرباسى سابق الذكر، از فحول علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى مى باشد كه عالمى است فاضل متبحّر دقيق الفكر كثيرالتتبّع محتاط و متّقى، فقيه اصولى رجالى، تأليفات متنوعۀ بسيارى دارد كه حاكى از مراتب ساميۀ علميّۀ وى مى باشند:
آقا حسين خوانسارى، حفص بن غياث، حماد بن عثمان، سليمان بن داوود، شيخ بهائى، على بن سندى، قاسم بن محمد، محمد بن سنان، محمد بن فضل، محمد بن قيس، نجاشى و جمعى وافر ديگر از اكابر محدّثين و طبقات ديگر كتابى مستقل تأليف داده.
در سال 1315 ه. ق وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 23، ش 78]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 40؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 225.
ابوالمعالى، مجيرالدين --> مجيرالدين
ابوالمعالى، محمد بن اسحاق --> صدرالدين قونيوى
ابوالمعالى، محمد بن حسن --> بهاءالدين، محمد بن حسن
ابوالمعالى، محمد بن عبدالرحمان --> خطيب دمشقى
ابوالمعالى، محمد بن على --> ابن زكى الدين
اصفهانى، از شعراى ايرانى عهد سلاجقۀ ايران مى باشد كه بسيار فاضل و فصيح و خوش بيان، در حسن خط نيز سرآمد معاصرين و از مشاهير خطّاطان به شمار مى رفت. علاوه بر خطوط متداولى، در خط سياق و استيفا نيز ماهر بود. مدتى الب ارسلان و سلطان ملكشاه و سلطان بركياروق و سلطان محمد، دويمين و سومين و چهارمين و پنجمين سلطان سلجوقى (455-498 ه. ق)، را خدمت نمود. چون كمالات او مسموع مستظهر باللّه، بيست وهشتمين خليفۀ عباسى (487-512 ه. ق) گرديد، احضارش كرده و به انواع اشفاقاتش بنواخت تا به مسند وزارتش برنشاند و از اشعار نحاس است:
هوا به طبع لطيف تو نسبتى دارد *** از اين سبب مدد جان خلق گشت هوا
هواست دشمنى تو وزين شود به بهشت *** هرآن كه نهى كند نفس خويش را ز هوا
در سال 509 يا 512 ه. ق درگذشت.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 78؛ ايرانى، عبدالمحمد، پيدايش خط و خطاطان، ص 127.
بن محمد بن عبدالمجيد (الحميد خ ل)، ملقّب به «حميدالدين»، مكنّى به «ابوالمعالى»، از ادبا و شعراى قرن ششم هجرى مى باشد كه ترجمۀ عربى كتاب كليله و دمنۀ معروف را، به شرحى كه در ترجمه حال ابن مقفع خواهد آمد، باز به امر سلطان بهرام شاه، سيزدهمين سلطان غزنوى (522-544 ه. ق)، به نثر فارسى ترجمه كرد.
همين ترجمه است كه تا زمان ما باقى و داير و به كليله و دمنه معروف و بارها به طبع رسيده است. ازآن رو كه حاوى بسيارى از الفاظ مغلقه مى باشد، ملا حسين كاشفى سابق الذكر هم همين ترجمه را به عبارات فارسى ساده به نام امير احمد سهيلى از امراى سلطان حسين ميرزا بايقرا تجديد و مهذب نموده و به انوار سهيلى موسومش داشته كه آن هم مشهور و بارها چاپ شده است. ملا على بن صالح رومى (متوفى به سال 950 ه. ق) انوار سهيلى را با انشاى لطيف به تركى ترجمه نموده و همايون نامه اش ناميده است. ملا يحيى افندى و ملا عثمان زاده (متوفى به سال 1136 ه. ق) همين همايون نامه را ملخص نموده اند. وفات ابوالمعالى نصرالله به نوشتۀ كشف الظّنون، به سال 512 ه. ق بوده است، لكن اين تاريخ با تاريخ مذكور فوق سلطان بهرام شاه غزنوى، كه ترجمۀ ابوالمعالى به امر وى شده، منافات داشته و شايد اين امر سلطان مذكور پيش از سلطنت وى بوده است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2533.
ابومعاويه، جاهمة بن عباس بن مرداس
ابومعاويه، درهم
ابومعاويه، عمار بن خباب بجلى
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
ابومعبد، زيد بن ربيعه
ابومعبد، مقداد بن اسود
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند. ابومعبد، عبداللّٰه بن عكيم --> ام معبد
ابومعتب، حسين بن منصور --> حلاج
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابوالمعز، سيد محمد بن سيد مهدى --> قزوينى، سيد محمد بن سيد مهدى
مصطلح رجال است.
بلخى الولاده، قاضى الشهره، حكيم منجّم معروف كه نخست در بغداد از اصحاب حديث و مبغض فلسفه و حكمت و علوم عقليّه بود. تعصّب هاى بسيارى در اين باب به كار مى برد و روى اين اصل با حكيم مشهور فيلسوف العرب ابويوسف يعقوب بن اسحاق كندى سابق الذكر كدورت بى نهايت داشت. اعتراضات بسيارى بدو وارد مى آورد، همواره در تشنيع و بدگويى او اهتمام تمام به كار مى برد و مردم را بر وى مى شورانيد تا آنكه كسى به تحريك نهانى كندى پيش او رفته و محسنات رياضيّات و فلسفه و علوم عقليّه را در نظر وى جلوه گر ساخت؛ به حدّى كه او نيز بعد از سنّ 47 سالگى به تحصيل رياضيّات و حساب و هندسه پرداخت و اخيراً با حرصى قوى به تحصيل و تكميل نجوم و احكام نجومى و علوم عقليّه، كه از جنس معلومات كندى بوده، اشتغال يافت؛ بدين وسيله، تعرّض وى از كندى قطع شد.
ابومعشر در اثر آن حرص قوى و همّت فتورناپذير، در تمامى شعب حكمت، خصوصاً در رياضيّات و نجوم و هيئت، داراى بصيرتى فوق العاده و استاد كلّ وقت و سرآمد اهل فن و منجّم مخصوص خليفۀ وقت عباسى شد. نوادر بسيارى در اصابت
استخراجات نجومى وى منقول و احكام عجيبۀ صادقه بدو منسوب مى باشد.
در وفيات الاعيان گويد: وقتى، يكى از مقصران دولتى از بيم جرم خويش و سياست شاه وقت متوارى شد. چون از اصابت استخراجات نجومى ابومعشر آگاهى داشت، محض اينكه جاى او را از روى قواعد نجومى پيدا نكرده باشد، بدين روش تدبير نمود كه در توى طشتى، خون بسيارى بريزد و هاونى از طلا در ميان آن خون بنهد.
خودش بالاى آن هاون جاى گيرد و اين چنين كرد. جاسوسان سلطان جدّى وافى به كار برده و نشانى از وى نيافتند؛ ناچار ابومعشر را احضار نمود و به جهت اطمينانى كه به اصابت احكام وى داشته، از قواعد علمى او استمداد كرد و تعيين محل اختفاى آن مقصر را از وى خواست. آن دانشمند بعد از اعمال قواعد مربوطه به همين مقصد، متحيّر و ساكت ماند. در جواب استفسار از سبب آن، اظهار داشت كه امرى بس عجيب مشاهده مى كنم و آن مقصر فرارى را بالاى كوهى از طلا مى بينم كه در وسط درياى خون بوده و يك شهر مسينه نيز بدان دريا احاطه دارد و در تمامى عالم، مكانى بدين صفت سراغ نداريم؛ پس حسب الامر سلطانى، تجديد نظر كرد و باز همان حكم را تأييد نمود. سلطان از همه جا نااميد شد و فرمان داد جارچيان جار كشيدند كه خود آن مقصر و آن كسى كه پناهش داده در امان هستند. چون مقصر نداى امان شنيد، با دل آسوده نزد سلطان رفت و آن حيله و چاره جويى را به عرض رسانيد؛ پس آن حيلت وى و حسن اصابت و حكم ابومعشر مورد تحسين گرديد.
احمد رفعت همين قضيه را به طور خلاصه نقل كرده و هم گويد: وقتى، انگشترى قيمتى از پادشاه بلخ مفقود شد و حل اين عقده را از ابومعشر درخواست نمود. آن حكيم گفت كه خدايش اخذ كرده است. اين حكم به حسب ظاهر جالب خنده و مسخره گرديد و به جهلش منتسب داشتند تا آنكه در ميان اوراق قرآن مجيدش پيدا كردند و مهارت آن حكيم بيش از پيش مورد تحسين گرديد.
در عهد مستعين باللّه، دوازدهمين خليفۀ عباسى (248-252 ه. ق)، پيش از وقت به وقوع امرى حكم كرد و مطابق واقع هم آمد، لكن اين معنى اخبار قبل از وقوع ناپسند خليفه شد و محكوم به تازيانه اش نمود. اينك همواره مى گفته: «اصبت فعوقبت.
حكم صواب را كه پاداش چنين باشد، در حكم خطا چه مكافات خواهم ديد».
على الجمله، نظير قضيۀ اوّلى را به خواجه نصير طوسى هم نسبت داده اند كه در قبال
حيلۀ ابن حاجب در هنگام فتح بغداد بوده و به اشخاص ديگر نيز منسوب مى باشد كه موافق نقل معتمد در فلك السّعادة شاهزادۀ دانشمند، اعتضادالسلطنه، به تفصيل آنها پرداخته است.
ابومعشر تأليفاتى در نجوم و رياضى دارد كه بسيارى از آنها در كتابخانه هاى اوروپا موجود است:
وفات ابومعشر در بيست وهشتم رمضان 272 ه. ق به علت صرع در شهر واسط واقع شد. جمعى به تشيّع وى رفته و ظاهر بلكه صريح كلام ذريعه نيز كه به ذكر تأليفات وى پرداخته، تأييد همين مطلب است.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 360؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 121؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 77؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 159؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 40؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 328؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 762؛ ابن نديم، الفهرست، ص 386؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
مصطلح رجال است.
ابوالمعمر، اسماعيل --> بدرالدين، اسماعيل
ابومعمر، جميل بن معمر --> ذوالقلبين
معروف به «غولچه»، از اكابر فقهاى شافعيّه مى باشد كه در علوم متنوعه مقتدا بوده و
در حق او گفته اند كه مثل او از جسر بغداد نگذشته است و كتاب اللّمع فى ردّ اهل البدع (در مسائل اصول اعتقاد و موارد اختلاف اهل سنّت با اهل اعتزال و الحاد) از اوست و در سال 435 ه. ق درگذشت.
منابع: سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 3، ص 165.
مصطلح رجال است.
ابومعمر، يحيى بن محمد --> ابن طباطبا، يحيى
ابوالمعين، ميمون بن محمد --> نسفى، ميمون بن محمد بن محمد
ابومعين، ناصرخسرو --> ناصرخسرو
ابومغيث، حسين بن منصور --> حلاج، حسين بن منصور
ابومغيره، حارث بن مسلم قرشى
ابومغيره، سماك بن حرب
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوالمفاخر، عبدالغفور --> تاج الدين كردرى
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابوالمفضل، محمد بن عبداللّٰه بن محمد بن عبيداللّٰه بن بهلول شيبانى --> شيبانى، محمد بن عبداللّٰه
ابوالمفضل، نصر بن مزاحم عطّار منقرى --> منقرى
ابوالمقدام، ثابت حداد
ابوالمقدام، ثابت بن هرمز فارسى
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
ابوالمكارم، احمد بن محمد --> علاءالدوله
ابوالمكارم، اسعد بن خطير --> ابن مماتى
ابوالمكارم، حمزة بن على --> ابن زهره، حمزه
ابوالمكارم، على اكبر --> صدرالاسلام
ابوالمكارم، محمد بن عبدالرحمان --> شمس الدين، محمد بن عبدالرحمان
ابوالمكارم، محمد بن عبدالملك --> ابن العديم، احمد بن يحيى
ابوالمكارم، محمد بن مصطفى --> دده، محمد بن مصطفى بن حبيب
ابوالمكارم، هبة الله بن على --> بوصيرى، ابوالقاسم
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابومليكه، جرول بن اوس --> حطيئه
از كبار اصحاب و از كتّاب وحى حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بود. در عهد خلافت عمر يا عثمان وفات يافت و همان است كه روايت فضايل سور قرآنى در كتب تفاسير بدو منسوب و به زعم بعضى از علماى رجال، تمامى آن روايات بى اصل و از موضوعات و مجعولات خود ابى است. در تنقيح المقال هم اصل مجعول بودن روايات مذكوره را مسلّم داشته و گويد: جاعل آنها بعد از زمان ابى بوده و خود آن جاعل نيز به جعل
آنها و نسبت دروغى به ابى دادن اقرار آورده كه به غرض ترغيب مردم به تلاوت قرآن بوده، والاّ خود ابى جاعل آنها نبوده است و تحقيق اين مراتب خارج از وضع كتاب است.
ابوالمنذر، جارود بن منذر كندى
ابوالمنذر، جفير بن حكم عبدى
ابوالمنذر، زهير بن محمد
ابوالمنذر، هشام بن محمد بن سائب
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوالمنذر، عبدالله بن حسان --> غزالى، محمد
ابوالمنذر، هشام بن محمد --> كلبى، هشام
ابومنصور(1)
ابومنصور، احمد بن على بن ابى طالب --> طبرسى، شيخ احمد
ابوالمنصور، اسماعيل بن عبدالمجيد --> ظافر عبيدى
ابومنصور بخارى --> ابومنصور، حسن بن نوح
ابومنصور بغدادى، عبدالقادر --> ابومنصور، عبدالقادر
ابومنصور، حسن بن زين الدين --> صاحب معالم
بخارى قمرى، از مشاهير و متبحّرين اطبّاى اسلامى مى باشد كه در هر دو قسمت علمى و عملى طبّ مهارتى بسزا داشت. در اصول و فروع آن علم شريف آشنا، يگانۀ زمان، نزد ملوك سامانيان بسيار محترم بود. به نام علل العلل و غنا (در طب) و مجموعۀ كبير (در ادويۀ مفرده) و معالجات منصورى و غيره تأليفاتى داشته و سال وفاتش
1) . ابومنصور: در اصطلاح رجالى، ظفر بن حمدون و منصور بن حارم و بعضى ديگر است. (مؤلف)
به دست نيامد. به نوشتۀ نامۀ دانشوران، شيخ ابوعلى سينا (متوفى به سال 427 ه. ق) از وى درس خوانده و يا به نوشتۀ قاموس الاعلام، برعكس اين بوده و ابومنصور در اواخر عمر ابوعلى از او درس خوانده است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 272]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3695؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 38.
ابومنصور، حسن بن يوسف --> علامۀ حلى
ابومنصور، حسين بن محمد --> مرعشى، حسين بن محمد
ابومنصور، رشيدالدين --> رشيدالدين، ابوالمنصور بن على
از عرفاى اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد كه با خواجه عبدالله انصارى معاصر و در شمار اهل حال معدود بود. گويند - والعهدة عليهم - وقتى به آتش رفت و نسوخت و از اين جهت، به «سوخته» مشتهر گرديد و مشخص ديگرى به دست نيامد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 4، ص 88.
بن قاسم بن منصور حداد، جزامى اسكندرانى، از مشاهير شعراى قرن ششم هجرى عرب مى باشد كه ديوان شعرى هم داشته است. حافظ ابوطاهر سلفى و ديگر اكابر وقت از وى روايت نموده و از اشعار او مى باشد كه درخصوص سندلى منسوجى گفته است:
انظر بعينك في بديع صنايعي *** و عجيب تركيبى و حكمة صانعي
فكأننى كفا محب شبكت *** يوم الفراق اصابعا باصابع
در 529 يا 546 ه. ق درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 263؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 12، ص 27.
ابومنصور، عبدالرحمان بن محمد --> ابن عساكر، عبدالرحمان بن محمد
يا عبدالقاهر بن طاهر بن محمد، شافعى، بغدادى الولادة والنشأه، فقيه اصولى اديب نحوى متكلّم جليل القدر، از مشاهير ادبا و فقهاى شافعيّه مى باشد كه در فقه و اصول و كلام و ادبيّات و حساب و فرائض متبحّر، در اكثر فنون متداوله متمهّر بود. با مصاحبت پدر از مولد و منشأ خود، بغداد، به نيشابور رحلت كرده و در آنجا توطّن نمود. فقه را از ابواسحاق اسفراينى فراگرفت. بعد از وفات ابواسحاق به جاى او در مسجد عقيل از هفده علم تدريس كرد. به طلبۀ علوم دينيّه محبت مفرط داشت. در رعايت حال ايشان اهتمام تمام به كار مى برد. ناصر مروزى و زين الاسلام قشيرى و ديگر اجلّه از تلامذۀ او بوده اند و از تأليفات اوست:
شعر خوب نيز مى گفته و از اوست:
شبابي و شيبي دليلا رحيلي *** فسمعا لذاك و ذا من دليل
و قد مات من كان لى من عديل *** و حسبي دليلا رحيل العديل
وفات او به سال 429 ه. ق در اسفرايين واقع شد و در جنب استاد خود، ابواسحاق، مدفون گرديد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 323؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 763.
ابومنصور، عبدالملك بن محمد --> ثعالبى، عبدالملك بن محمد
ابومنصور، على بن احمد --> اسدى، على بن احمد
ابومنصور، على بن حسن --> صردر
ابومنصور، قطران --> قطران
ابومنصور، محمد بن احمد بن ازهر --> ازهرى، ابومنصور محمد
ابومنصور، محمد بن احمد بلخى --> دقيقى، محمد بن احمد
ابومنصور، محمد بن اسعد --> حفده
ابومنصور، محمد بن على --> عتابى، محمد بن على
ابومنصور، محمد بن محمد حنفى --> ماتريدى
ابومنصور، مظفر بن ابوالحسن --> عبادى، مظفر بن ابوالحسن بن اردشير
ابومنصور، موهوب بن احمد --> ابن الجواليقى، موهوب بن احمد
ابومنصور، نزار بن سعد --> عزيز باللّه
ابومنصور، هبة الله بن حامد --> عميدالرؤسا
ابوالمواهب، عبدالوهاب --> شعرانى، عبدالوهاب بن احمد بن على
ابوموسى(1)
ابوموسى، جابر بن حيان --> كيمياوى، جابر بن حيان بن عبداللّٰه
ابوموسى، سليمان بن محمد --> حامض، سليمان بن محمد بن احمد
ابوموسى، عبدالله بن قيس --> اشعرى، ابوموسى عبداللّٰه بن قيس
ابوموسى، على بن موسى --> ابن طاووس، على بن موسى بن جعفر
ابوموسى، عيسى بن عبدالعزيز --> جزولى، عيسى بن عبدالعزيز
ابوموسى، هارون بن موسى --> اعور نحوى
بجلى القبيله، جزرى البلده، عنترى التخلّص والشّهره، اديب طبيب فيلسوف حكيم شاعر ماهر، از اعاظم فلاسفه و حكما و مشاهير اطبّا و ادباى اوايل قرن ششم هجرت مى باشد كه به كثرت فضايل و اطّلاع به علوم حكميّه و فنون ادبيّه و صنايع طبّيّه نزد اكابر عصر خود معروف و مسلّم كل بود. بعضى از ارباب سير زياده از حدّش ستوده و
1) . ابوموسى: در اصطلاح رجالى، ابراهيم بن محمد كوفى، ابراهيم بن نصير، حمدويه بن نصير، عبدالله بن قيس اشعرى، عمر بن يزيد بن ذبيان، عيسى بن احمد، عيسى بن مهران و بعضى ديگر است. (مؤلف)
او را در فن حكمت كمتر از هيچ كدام از اكابر حكمايش نشمارند. آن فيلاسوف يگانه را اشعار فصيح بليغى كه شاهد صدق اين مدّعا مى باشند، بسيار است. در بدايت حال نزد عنترة بن عيسى، كه از اجلاّى فقها بوده، تلمذ نموده و احاديث او را مى نگاشت.
اينك محض پاس حقوق استادى، خود را بدو منتسب داشته و به «عنترى» معرفى مى كرد؛ چنانچه «جزرى» گفتن او نيز، كه منسوب به جزيره است، به جهت آن است كه در اواخر عمر، در زمان عمادالدين زنگى سرسلسلۀ اتابكان موصل و حلب (521-540 ه. ق) در شهر جزيره مى زيسته است.
صاحب ترجمه نخست در بغداد به وظايف طبابت مشغول بود. معالجات عجيبه و تدابير غريبه در امزجۀ بيماران از وى به ظهور آمد تا بعد از چهل سالگى معالجه را ترك كرد. از معاشرت مردمان دور و در جزيره متوطن گرديد. اوقات خود را به تدريس كتب طبّ و حكمت مصروف داشت و به تأليفات متنوعۀ بسيارى موفق آمد:
كلمات حكمت آميز وى بسيار و از اشعار حكميه اوست:
من لزم الصمت أكْتسي هيبة *** تخفى عن الناس مساويه
لسان من يعقل في قلبه *** و قلب من يجهل في فيه
احفظ بُنّى وصيتى و اعمل بها *** فالطب مجموع بنص كلامى
قدم على طب المريض عناية *** فى حفظ قوته مع الايام
بالشبه يحفظ صحة موجودة *** والضد فيه شفاء كل سقام
قلل نكاحك ما استطعت فانه *** ماء الحياة تُراق فى الارحام
واجعل طعامك كل يوم مرة *** واحذر طعامك قبل هضم طعام
لاتحقر المرض اليسير فانه *** كالنار تُصبح و هي ذات ضرام
لا تهجرن القيىء شهرك انما *** كيموسه سبب الى الاسقام
ان الحمى عون الطبيعة مسعدا *** شاف من الاسقام والآلام
لاتشربن بعقيب اكل عاجلا *** لاتأكلن بعقيب شرب مدام
و خذ الدواء اذا الطبيعة كدرت *** بالاحتلام و كثرة الاحلام
والطب جملته اذا حققته *** حل و عقد طبيعة الاجسام
بعضى از ارباب تراجم همين قصيدۀ هفده بيتى را به ابن بطلان آتى الترجمه نسبت داده اند، ولكن در نامۀ دانشوران از مورّخ خزرجى نقل كرده كه اين قصيده از همين ابوالمؤيد صاحب ترجمه بوده و در كتاب نور المجتنى او، كه فوقاً ذكر شد، مسطور است. سال وفات او به دست نيامد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 165؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3224.
ابوالمؤيد، محمد بن محمود --> خطيب خوارزمى، محمد بن محمود
ابوالمؤيد، موفق بن احمد --> اخطب خوارزمى
ابوالمهالبه، مهلب بن ابى صفره --> ابوسعيد، مهلب
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
يازدهمين خليفۀ فاطمى است.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
بن محمد بن احمد، نحوى مالكى، ملقّب به «شمس الدين»، از افاضل اواسط قرن نهم
هجرت مى باشد كه از تلامذۀ تنوخى و تاج بن فصيح، داراى فنون متنوعه و محبوب صلحا و بسيار نيكومحضر بوده و در سال 803 ه. ق تدريس مدرسۀ مسلميۀ مصر بدو مفوّض و از تأليفات اوست:
در سال 844 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 456، س 30.
ابوالناقه، احمد يا زيد يا يزيد --> هبنّقه
ابوالنجم، احمد بن يعقوب --> منوچهرى
ابوالنجم، زياد بن منذر --> ابوالجارود
ابوالنجم، فضل بن قدامه --> راجز، فضل بن قدامه
جزرى، ملقّب به «شداد»، مكنّى به «ابوالنجيب»، از شعراى قرن چهارم عهد ديالمه مى باشد كه اشعار بسيارى در مدح عضدالدولۀ ديلمى و وزير مهلبى گفته و نيز از اشعار اوست:
ارى جيل التصوف شرجيل *** فقل لهم و اهون بالحلول
اقال الله حين عشقتموه *** كلوا اكل البهائم وارقصوا لي
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 764.
يا عبدالقاهر بن عبدالله بن محمد بن عمويه، بكرى النسب، ضياءالدين اللّقب، سهروردى البلده، ابوالنجيب الكنيه، از اكابر صوفيّه و مشايخ عرفاى اواسط قرن ششم هجرت مى باشد كه بسيار عابد و زاهد و فاضل، به علوم ظاهريّه و باطنيّه واقف،
نسبش با دوازده يا سيزده واسطه به ابوبكر خليفه موصول، در طريقت به ابوحامد غزالى منسوب و در بغداد مرشد و پير طريقت بود.
تمامى مايملك خود را وقف اولاد كرد. بعد از آن شيخ شهاب الدين عمر سهروردى، برادرزادۀ خود ابوالنجيب، با تمام فقر و احتياج بر وى وارد شد. او هم بسيار ملول و افسرده خاطر گرديد از اينكه از آن مال وقفى چيزى براى خودش ذخيره نكرده كه بدان وسيله اعانتى به شيخ عمر كرده باشد. اينك به پسر خود، عبدالله، اظهار داشت كه چيزى از سهم وقفى خود به شيخ عمر بدهد، لكن عبدالله موافقت نكرد و ابوالنجيب بسيار ملول شد و گفت: «واللّه تو به همين شيخ محتاج خواهى شد.» پس آن قدر نكشيد كه دنيا به شيخ اقبال كرد و به ثروت زياد رسيد و عبدالله بدو محتاج گرديد. از او استرحام نمود. شيخ تا آخر عمر بدو صله مى كرد.
كتاب آداب المريدين از تأليفات ابوالنجيب است و نام او، چنانچه اشاره شد، در كلمات اهل فن مابين «عبدالقادر» و «عبدالقاهر» مردّد مى باشد. وفات او به سال 563 ه. ق در 73 سالگى در دمشق شام و يا بعد از مراجعت از سفر مصر و شام در بغداد واقع شد و در خانقاهى كه خودش در سمت غربى بغداد در ساحل دجله بنا كرده بوده، مدفون گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 606]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 764 و ج 4، ص 2703؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 324؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 229، س 23؛ ابن فوطى، عبدالرزاق بن احمد، الحوادث الواقعة والتجارب النافعة فى المأة السابعة، ص 5.
ابونزار، حسن بن صافى --> ملك النحاة
بن عبدالله بن على بن يحيى بن نزار، يمنى حضرمى صنعانى لغوى، نحوى اديب شاعر مشهور، از علماى اوايل قرن هفتم هجرت مى باشد كه در 84 سالگى درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 283، س 4.
ابونصر(1)
ملقّب به «برهان الدين» و «نصيرالدين» و «حافظالدين»، از اكابر مشايخ نقشبنديّه و جامع اصول شريعت و فنون طريقت بود. در سال 822 ه. ق بعد از وفات پدرش، خواجه محمد پارسا، در هر دو قسمت شريعت و طريقت خليفه و جانشين وى گرديد و به ارشاد عباد اشتغال يافت و كراماتى نيز بدو منسوب دارند. شعر هم مى گفته و از اوست:
صبورى ورز و خرسندى، نكوبين باش و نيكوظن *** كه در اين چار چيز آمد كليد شادمانى ها
صاحب ترجمه در سال 865 ه. ق وفات يافت و جملۀ «سر خدا» مادّۀ تاريخ وفات اوست.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 2، ص 104؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، [ج 1]، ص 576.
منجّم قمى، از منجّمين قرن چهارم هجرى مى باشد و از تأليفات اوست كتاب البارع فى احكام النّجوم والطّوالع يا البارع المدخل الى احكام النّجوم كه حاوى پنج مقدمه و شصت وچهار مقاله بوده و از كتاب هاى فارسى قديم است. بعضى استظهار كرده كه تأليف آن در حدود 327 ه. ق بوده است و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 270]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 8.
ابوالنضر، محمد بن احمد يا اسحاق --> كندى، محمد بن احمد
ابوالنضر، محمد بن عبدالجبار --> عتبى، محمد بن عبدالجبار
ابوالنضر، محمد بن مسعود --> عياشى، محمد
1) . ابونصر: در اصطلاح علماى رجال و ارباب سير، كنيه و يا اسم اصلى جمعى وافر مى باشد و بسيارى از ايشان در باب اول و سوم اين كتاب تحت عناوين متفرقۀ مربوطه به آن دو باب نگارش يافته است و بعضى را هم به طور اجمال اينجا تذكر مى دهد. (مؤلف)
از مشاهير شعراى بصره مى باشد كه به وزراى برامكه منتسب بوده و به انعامات بسيارى از ايشان نائل گرديده است و اشعار بسيارى در مدح ايشان سروده كه از آن جمله است:
اذا كنتُ من بغداد منقطع الثرى *** وجدتُ نسيم الجود من آل برمك
سال وفات او به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 765.
ابونظر، عبدالعزيز بن منصور --> عسجدى
ابوالنعمان، حارث بن حصيره
ابوالنعمان، حفص ابوالنعمان
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
ابونعيم(1)
بن عبدالله يا عبيدالله بن احمد بن اسحاق بن موسى بن مهران، اصفهانى، از اكابر و اعلام محدّثين، از اعاظم ثقات حفاظ و مرجع استفادۀ اجلاّى ايشان مى باشد كه به «حافظ اصفهانى» معروف، در كلمات بعضى از اجلّه به «حافظ دنيا» موصوف و از اجداد مجلسى بود. فقه و تصوف را با حديث توأم ساخت. به زعم روضات و كشف الغمة و ابن شهرآشوب و بعضى ديگر، بلكه مشهور هم هست كه عامىّالمذهب و از اهل سنّت و جماعت بوده است، لكن به فرمودۀ شيخ بهائى و مير محمدحسين خاتون آبادى و بعضى ديگر از اجلّه، شيعىّالمذهب، بلكه به فرمودۀ مجلسى، از خلّصين شيعه بوده و تشيّع او را به واسطۀ پدران خود اباًعن جد از خودش نقل كرده.
بلى، از شدّت تقيه كه در زمان او بوده، تشيّع خود را از مخالفين مذهب كتمان
1) . ابونعيم: (بر وزن كميل) در اصطلاح رجالى، احمد بن عبدالله اصفهانى مذكور ذيل، ربعى بن عبدالله بن عبدالله بن جارود، فضل بن دكين، محمد بن احمد بن محمد همدانى، نصر بن عصام و بعضى ديگر است. (مؤلف)
مى نموده است (و اهل البيت ادرى بما فى البيت). قضاوت در اين باب را موكول به مراجعۀ تأليفات خودش مى داريم:
ولادت ابونعيم در اوايل غيبت كبرى به سال 334 يا 336 و وفاتش نيز به سال 402 يا 403 يا 430 يا 435 و يا 444 ه. ق در اصفهان واقع شد و در قبرستان آب پخشان نام آن بلده مدفون گرديد و در نخبة المقال گويد:
ابونعيم حافظ قد صنفا *** «عام و بعد الشاب»(1)«عمره كفى»(2)
سال 517 ه. ق دانستن تاريخ وفات او اشتباه و قضاوت موكول به مدارك مربوطه است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 74-75]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 75؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 27؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 707؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 766؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 3، ص 7؛ شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار فى طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 56.
ابونعيم اصفهانى --> ابونعيم، احمد
ابونعيم، عبدالملك بن محمد --> جرجانى، عبدالملك بن محمد
بصرى الاصل والاقامه، اديب لغوى، از اعيان فضلاى اواخر قرن چهارم هجرت مى باشد كه در معرفت صحيح و سقيم لغت بابصيرت بود. به اصمعى و ابن دريد و ابن الاعرابى و ديگر اكابر لغويّين اعتراضات بسيارى داشت. در هريك از ايمان ابوطالب و ردّ اصلاح المنطق ابن سكّيت و ردّ مقصور و ردّ ممدود ابن ولاد بغدادى و ردّ نوادر شيبانى و ردّ فصيح ثعلب و ردّ كتاب الحيوان جاحظ و غير اينها تأليفى داشته و در سال 375 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 480؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 13، ص 208؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 181.
بن دكين يا عمرو بن حماد بن زهير، كوفى تميمى، از مشاهير علماى قدماى محدّثين شيعه مى باشد كه حافظ و متقن، روايات او در نهايت اتقان و اعتبار و محل وثوق و اعتماد فريقين و از كبار مشايخ مسلم و بخارى بود، بلكه تمامى اصحاب صحاح ستّه نيز با روايات او احتجاج مى نمايند. مشايخ روايات او بيشتر از صد نفر بود. گويند روزى پسر فضل گريه كنان نزد وى آمد و در سبب گريه اش اظهار داشت كه مردم به او شيعه مى گويند؛ پس فضل بدين دو شعر تمثل نمود:
و ما زال كتمانيك حتى كأننى *** برجع (برد خ ل) جواب السائلى عنك اعجم
لاسلم من قول الوشاة و تسلمي *** سلمت و ماحي من الناس يسلم
ناگفته نماند كه كنيۀ فضل بن دكين در تمامى مدارك موجوده نزد اين نگارنده «ابونعيم» است و فقط در فهرست ابن النديم «ابن ابى نعيم» مذكورش داشته و يك تفسير قرآن هم بدو نسبت داده است. وفات يا قتل ابونعيم به سال 210 يا 218 يا 219 ه. ق در كوفه واقع گرديد.
منابع: ابن قتيبه، المعارف، ص 229؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 75؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 159 و ج 2، ص 120؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 240.
ابونعيم، نافع بن عبدالرحمان --> قرّاء سبعه
ابونواس باطل --> ابونواس، حسن
بن هانى بن عبدالاول بن صباح، حكمى الولاء، بصرى يا اهوازى الولادة والنشأه، بغدادى الاقامه، ابوعلى الكنيه، ابونواس الشهره، از مبرّزين ادبا و شعراى اواخر قرن دويم هجرى مى باشد كه در بديهه گويى شعر و لطافت اشعار در غايت اشتهار، در رديف امرؤالقيس معدود و به تصديق جاحظ، در لغت اعلم مردم بود. اسماعيل بن نوبخت گويد: كسى را نديدم كه احفظ و اوسع العلم از ابونواس باشد. گويند روزى ابوالعتاهيۀ سابق الذكر بدو گفت: «روزى چند بيت نظم مى كنى؟» گفت: «يكى يا دو بيت و گاه است تركيب يك بيت متعسّرم مى شود و در روز ديگر اصلاحش مى كنم».
ابوالعتاهيه گفت: «من روزى صد يا دويست بيت (يا به روايتى هر شبى هزار بيت) نظم مى كنم». ابونواس گفت: اگر مثل اين شعر تو باشد:
يا عتب ما لى و لك *** يا ليتنى لم ارك
پس من روزى هزار يا دو هزار بيت نظم مى كنم و اگر مثل اين شعر من باشد:
من كف ذات حرفى زى ذى ذكر *** لها محبان لوطى و زناء
تو قدرت نظم آن را ندارى، بلكه در تمامى عمر خود نظير آن را نگفته اى.
ابونواس از محبين خلّص خانوادۀ عصمت و مدّاحين اهل بيت طهارت بود و قصايد بسيارى در مناقب حضرت رضا عليه السلام انشا كرده است. روزى آن بزرگوار را ملاقات كرده و به عرض رسانيد كه يا ابن رسول الله صلى الله عليه و آله! چند بيتى دربارۀ شما گفته ام. دوست دارم كه به استماع آنها مفتخرم فرماييد و بعد از صدور اذن، اين اشعار را فروخواند:
مطهّرون نقياتُ ثيابهم *** تتلى الصلاة عليهم اينما ذكروا
من لم يكن علويا حين تنسبه *** فما له فى قديم الدهر مفتخر
فانتم الملا الاعلى و عندكم *** علم الكتاب و ما جائت به السور
آن حضرت فرمود: «كسى بدين ابيات سبقت نكرده. خدا جزاى خيرت بدهد»؛ پس به غلام خود فرمود: «چيزى از نفقات و هزينۀ ما همراه دارى؟» گفت: «سيصد دينار».
(كه هر دينارى معادل طلاى مسكوك هيجده نخودى ايرانى است). آن حضرت همۀ آن را با يك قاطر سوارى به ابونواس عنايت فرمود.
نيز وقتى كه مأمون عباسى آن حضرت را وليعهد كرد و خطبه و سكّه به نام نامى آن
حضرت مقرّر گرديد، تمامى شعراى وقت اشعار طريفه در اين موضوع گفته و به صله و انعامات مأمونى نائل گرديدند، لكن ابونواس شعرى نگفته بود تا روزى مأمون از روى عتاب بدو گفت: «تو كه مقام على الرضا را بهتر از ديگران مى دانى و شاعر زمان خود هستى، به چه بهانه مدحش نگفتى؟» ابونواس بالبديهه اين اشعار را انشا نمود:
قيل لى انت اوحد الناس طرا *** اذ تفوهتْ بالكلام البديه
لك من جوهر الكلام بديع *** يثمر الدر فى يدى مجتنيه
فعلى ما تركت مدح ابن موسى *** والخصال التى تجمعن فيه
قلت لااستطيع مدح امام *** كان جبريل خادما لابيه
قصرت السن الفصاحة عنه *** و لهذا القريض لايحتويه
مأمون دهان او را پر از مرواريد كرد و يا بعد از تحسين، به اشعار تمامى شعرا ترجيحش داد و معادل مجموع صلۀ همۀ ايشان را بدو عنايت فرمود. گويند - والعهدة عليهم - ابونواس به شرب خمر و تغزل به غلمان معروف و اولين كسى بوده كه در اين دو موضوع افراط نموده و دامنۀ تغزل را توسعه داده است.
در روضات از حسين بن ضحاك نقل كرده كه روزى ابونواس وارد خرابه اى شد.
پيرمردى را با جوانكى در آنجا ديد. پيرمرد را مخاطب داشته و گفت: (مٰا هٰذِهِ اَلتَّمٰاثِيلُ اَلَّتِي أَنْتُمْ لَهٰا عٰاكِفُونَ) (انبياء، 52). پير گفت: (نُرِيدُ أَنْ نَأْكُلَ مِنْهٰا وَ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُنٰا وَ نَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنٰا وَ نَكُونَ عَلَيْهٰا مِنَ اَلشّٰاهِدِينَ) (مائده، 113). ابونواس گفت: (فَكُلُوا مِنْهٰا وَ أَطْعِمُوا اَلْبٰائِسَ اَلْفَقِيرَ) (حج، 28)؛ پس آن جوان گفت: (لَنْ تَنٰالُوا اَلْبِرَّ حَتّٰى تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ) (آل عمران، 9(2). بعضى از اين گونه قضايا دربارۀ ابونواس بسيار است. اينك جمعى او را طعن و قدح كرده اند.
در مجالس المؤمنين هم با آن همه شيعه تراشى اش كه معروف است، او را از مخالفين شمرده. در روضات نيز در رديف مخالفينش مذكور داشته، ولكن در منتهى المقال گويد:
حكايات دايره بر مذمّت او بسيار، ولكن هيچ كدام مستند به ناقل موثق و يا كتاب معتمدى نيست و او از خلّصين محبّين و مدّاحين اهل بيت عليهم السلام بوده است. بهتر آن است كه ما هم قضاوت در اين موضوع را به عهدۀ كتب مربوطه محول داشته و بگذاريم و بگذريم.
پدر ابونواس از اهل دمشق و از لشكريان مروان حمار، آخرين ملوك بنى اميّه، بود. به سمت سرحددارى به اهواز رفت. زنى حلبان نام را در آنجا به عقد ازدواج آورد.
ابونواس و ابومعاذ و چند پسر ديگر از وى به وجود آمدند. حلبان ابونواس را به عطّارى تسليم نمود كه مشغول تكسّب باشد تا روزى ابواسامه والبة بن حباب او را ديد و آثار فطانت در او تفطّن كرده و گفت: «حيف است اين آثار را كه در تو مى بينم، ضايع كرده باشى و زود باشد كه شعر خوب مى گويى. بهتر آن است كه مصاحب من گردى تا تربيتت كرده باشم». ابونواس گفت: «تو كيستى؟» بعد از شناسايى گفت كه واللّه من هم جوياى تو هستم. عازم بودم كه محض ملاقات تو به كوفه روم. از معلوماتت بهره ور بوده و اشعارت را شنيده باشم. ابونواس به مصاحبت وى به بغداد رفت و از خردسالى به شعر گفتن آغاز نمود. ده نوع شعر گفته و غرايب لغت را از ابوزيد انصارى و وقايع و ايّام عرب را از ابوعبيده معمّر بن مثنى اخذ و در نحو سيبويه مطالعاتى وافى كرد. ابوعبيده مى گفته كه ابونواس در شعراى متأخّرين مثل امرؤالقيس است در متقدّمين. ديوان ابونواس در هند و مصر و بيروت چاپ گرديد و چنانچه اشاره شد، اشعارش به ده نوع مشتمل و همۀ آنها در نهايت جودت مى باشد.
مخفى نماند كه اشعار ابونواس مرتّب و مدوّن نبوده و بعد از زمان او جمعى از ادبا و فضلا هريكى موافق رويۀ مخصوصى تدوين كرده، اينك نسخ دواوين ابونواس نوعاً با يكديگر مغاير هستند و ديوان چاپى مذكور تدوين على بن حمزۀ اصفهانى است كه تمامى اشعار او را به ترتيب حروف قوافى تدوين نموده است.
وجه شهرت به «ابونواس» دو زلف او بوده كه در دوش هايش حركت مى كرده است و نواس (به ضمّ نون) به معنى حركت مى باشد. اما «حكمى» گفتن او به جهت آن است كه جدّش از موالى جراح بن عبدالله حكمى، والى خراسان، بود و او هم از قبيلۀ بنى حكم از قبايل يمن مى باشد كه اولاد حكم بن سعيد هستند. ولادت ابونواس در سال 136 يا 139 يا 141 يا 145 ه. ق در بصره يا اهواز، وفاتش هم در 195 يا 196 يا 198 يا 199 يا 200 ه. ق در بغداد واقع شد و در مقبرۀ شونيزيه و يا در تلّى معروف به «تلّ يهود» در كنار نهر عيسى به خاك رفت. تركه اش عبارت از دويست دينار (كه هر دينارى معادل يك اشرفى طلاى هيجده نخودى ايرانى است) و دو تا انگشتر بود كه نقش نگين يكى از آنها شهادتين و ديگرى هم اين شعر بوده است:
تعاظمنى ذنبى فلما قرنته *** بعفوك ربي كان عفوك اعظما
بعد از وفاتش اين اشعار را نيز زير بالش او ديدند:
يا ربِّ إن عظمتْ ذنوبى كثرة *** فلقد علمتُ بان عفوك اعظم
ان كان لايرجوك إلّامحسن *** فمن الذى يدعو و يرجو المجرم
ادعوك ربِّ كما امرتَ تضرعا *** فاذا رددتَ يدي فمن ذا يرحم
ما لى اليك وسيلة الّا الرجا *** و جميل عفوك ثم انى مسلم
يا من عليه توكلى و كفايتى *** اغفر لى الزلات انى آثم
نيز از كشكول شيخ بهائى نقل شده كه بعد از مردن ابونواس در خواب از وى پرسيدند كه خداى تعالى با تو چه كرد؟ گفت: به همين دو شعر كه پيش از وفات گفته بودم، مرا بيامرزيد:
من انا عند الله حتى اذا *** اذنبت لايغفر لى ذنبي
العفو يُرجىٰ من بني آدم *** فكيف لاارجوه من ربي
نيز در حسن ظنّ به لطف و رحمت كامله و رأفت شاملۀ پروردگارى گويد:
تكثر ما استطعت من الخطايا *** فانك بالغ ربا غفورا
ستبصر إن وردت عليه عفوا *** و تلقىٰ سيدا ملكا كبيرا
تعض ندامة كفيك ممّا *** تركت مخافة النار السرورا
مانند اينها بسيار است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 27 و 211؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 147؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 62؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 261؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 7، ص 436؛ هاشمى، احمد، جواهر الأدب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 445؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 42.
ابونواس حق --> ابونواس، سهل
بن يعقوب بن اسحاق، مكنّى به «ابوالسرى»، ملقّب به «ابونواس»، در سامره خادم حضرت امام على النقى عليه السلام بود. بسيار مزّاح بود و مطايبه مى نمود و به جهت تقيه، تشيّع خود را به همين طريق مطايبه اظهار مى كرد كه جان خود را حفظ كرده باشد. آن حضرت هر وقتى كه «ابونواس» گفتن او را از كسى شنيدى، فرمودى كه تو ابونواس
حق هستى و ابونواس سابق، ابونواس باطل و ضلالت بود. نگارنده گويد: اين خبر هم قول قاضى نوراللّه و بعضى ديگر را، كه ابونواس مذكور فوق (حسن بن هانى) را از مخالفين شمرده و طعن و قدحش نمايند، تأييد مى نمايد.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأوّل، ص 77، ش 5405].
هارونى نيشابورى، از اكابر عرفاى اوايل قرن هفتم هجرت مى باشد كه جامع علوم شريعت و طريقت و حافظ قرآن و مستجاب الدعوه بود. هفتاد سال از عمر خود را با تمام رياضت گذرانيد؛ چنانچه به نوشتۀ خزينة الاصفياء - والعهدة عليه - در تمامى اين مدت آب و طعام سير نخورد. هر روز يك قرآن ختم مى كرد. اينك هيچ وقتى دعاى او از درگاه معبود برحق ردّ نمى شد و با وجود اين، به سماع نيز ذوق و شوق تمام داشته است. كراماتى هم از قبيل دو ساعت توى آتش سالم ماندن و مسلوب العلم شدن علمايى كه با وى به مقام مجادله آمده بوده اند و نظاير اينها بدو منسوب است. در پنجم شوال 617 ه. ق در 91 سالگى وفات يافت و جملۀ «قطب وقت» مادّۀ تاريخ او مى باشد و «هارونى» گفتن او به جهت سكونت او در موضعى هارون نام از توابع نيشابور بوده است.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 253.
از موالى و آزادشدگان حضرت على عليه السلام و پسر نجاشى، ملك حبشه، مى باشد كه مسلمين به سوى او مهاجرت كرده بودند. آن حضرت او را اسير تاجرى از ايشان ديد و خريد و محض مكافات به اَحسن كردن نيك رفتارى نجاشى، كه دربارۀ مسلمين معمول داشته بوده، آزادش گردانيد تا بعد از وفات نجاشى امورات حبشه مختل و هرج ومرج شد. جمعى را نزد ابونيزر فرستادند كه او را به جاى پدرش نشانده و تاجش بر سر كنند. حكمران و پادشاه خودشانش شناخته و اصلاً تمرّد ننمايند، لكن او قبول نكرد و گفت: «بعد از نعمت اسلام كه خداوندم موفق بدان كرده، ديگر طالب سلطنت نمى باشم».
مخفى نماند كه ابونيزر بسيار بلندبالا و زيباترين مردم محسوب مى شد و رنگ بشره اش هم مثل رنگ اهل حبشه نبود، بلكه عربى نژاد بودن وى از قيافه اش هويدا و هركسى او را ديدى، عربى بودنش را متفطّن شدى. نيز موافق نوشتۀ مراصد و معجم البلدان، عين ابى نيزر، كه موضعى است در حجاز از موقوفات حضرت على عليه السلام و نزديكى جبل رضوى است، منسوب بدين ابونيزر مى باشد.
منابع: ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 2، ص 976]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 766؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 487.
ابووائل، شقيق بن سلمه
ابووائل، عمرة بن زبير
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
ابوالواثق --> عنبرى، ابوالواثق
ابوواثله --> قاضى، اياس بن معاويه
مردى است از عرب كه نخست بى چيز و پست مرتبه بود، ولى اخيراً به جهت رطب خوردن شترهاى او ترقى كرده و به ثروت نائل و به مقامى بس عالى رسيد و در ترقى و عزّت بعد از ذلّت ضرب المثل گرديد.
منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 337].
ابوالوجاهه، شيخ عبدالرحمان --> مرشدى
مصطلح رجال است.
ابووداك، خير بن نوح
ابووداك، شقيق بن سلمه
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
مصطلح رجال است.
ابوالوفاء، ابراهيم بن على --> برهان الدين، ابراهيم بن على
ابوالوفاء، عبدالجبار --> مفيد، عبدالجبار بن عبداللّٰه بن على
ابوالوفاء، على بن محمد بن عقيل --> ابن عقيل، على
ابوالوفاء، مبشر بن فاتك --> ابن فاتك
عرضى حلبى، از علماى قرن يازدهم هجرى حلب مى باشد كه شاعر ماهر و مفتى و واعظ آن بلده بوده و از آثار قلمى اوست:
جلالة الفضل تشفي زلّة الرجل *** و ذلة الجهل توهي صولة البطل
اشعار ديگرش نيز بسيار است)؛ 2. معادن الذّهب فى الاعيان الّذين تشرّفت بهم حلب (فى الاعيان المشرقة بهم حلب خ ل).
در سال 1071 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 288-289]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 767.
ابوالوفاء، محمد بن محمد بن يحيى --> بوزجانى
ابووكيع، جراح بن نميح
ابووكيع، عنترة بن عبدالرحمان
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
ابوولاد، حفص بن سالم
ابوولاد، حفص بن يونس
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
بن امير شاه محمود، شيرازى حسنى، از علماى اماميّۀ اوايل عهد صفويّه بود. از اجلاّى سادات شيراز، فقيه فاضل و متولى روضۀ مقدّسۀ رضويّه بود. اخيراً معزول و متولى اوقاف غازانيه گرديد؛ عاقبت توليت بقعۀ شاه صفى بدو مفوض شد و در زمان شاه عباس اوّل (994-1037 ه. ق) به صدارت نائل و شيخ بهائى هم در نامه اى كه بدو نوشته، مراسم تجليل و تبجيل بى نهايت به كار برد. سيد حسين كركى از تلامذۀ شيخ بهائى، كه شرح حالش را در باب القاب به عنوان مجتهد، سيد حسين بن سيد حيدر بن قمر نگارش داده ايم، از وى روايت كرده و او نيز به واسطۀ پدر خود از شيخ ابراهيم قطيفى سابق الذكر روايت مى نمايد. سال وفاتش به دست نيامد و ظاهراً نام اصلى اش هم همين «ابوالولى» است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 632، س 17؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 166.
ابوالوليد(1)
ابوالوليد، احمد بن عبدالله --> ابن زيدون
ابوالوليد، احمد بن محمد --> ابن الشحنه
ابوالوليد، حسّان بن ثابت --> حسّان، بن ثابت بن منذر
ابوالوليد، حسن بن محمد --> دربندى، حسن بن محمد
ابوالوليد، سليمان بن خلف --> باجى
ابوالوليد، عبدالله بن محمد --> ابن الفرضى
ابوالوليد، عبدالملك --> ابن جريح
ابوالوليد، محمد بن احمد --> ابن رشد، محمد بن احمد بن رشد
ابوالوليد، مسلم بن وليد --> صريع الغوانى، مسلم بن وليد
1) . ابوالوليد: در اصطلاح رجالى، اسماعيل بن كثير، بشر بن جعفر جعفى، حسن بن زياد صيقل، ذريح بن محمد، رفاعة بن عمرو، عمر بن عاصم ازدى و بعضى ديگر است. (مؤلف)
ابوالوليد، هشام بن احمد --> ابن وقشى
ابووهب، جندح يا سليمان --> امرؤالقيس
ابووهب، حارث بن غمين
ابووهب، منبه صحابى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
ابوالهادى، ميرزا جعفر --> قزوينى، ميرزا جعفر
ابوهارون، ابراهيم بن علا
ابوهارون، عمارة بن جويرة
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوهاشم(1)
ابوهاشم، اسماعيل بن محمد --> سيد حميرى
بن اسحاق بن عبدالله بن جعفر طيّار بن ابى طالب، عالم عابد زاهد عاقل متّقى كثيرالروايه، به جهت انتساب به جدّ امجدش، جناب جعفر، به «ابوهاشم جعفرى» مشتهر، فيض حضور پنج امام معصوم عليهم السلام را از حضرت رضا عليه السلام تا حضرت ولى عصر - عجل الله فرجه - درك كرده و نزد ايشان محترم و موثق و محل اعتماد بوده و از ايشان روايت نموده است؛ بالخصوص در امامت حضرت امام على النقى عليه السلام روايات بسيارى از وى منقول مى باشد و خودش گويد: هر وقتى كه شرفياب حضور مبارك عسكريّين عليهما السلام شدم، دليل متقنى بر امامت ايشان ديدم. در اوايل غيبت صغرى از سفراى مسلّم السفارۀ ناحيۀ مقدّسه هم بوده است و در سال 261 ه. ق عازم جنّت گرديد.
1) . ابوهاشم: در اصطلاح رجالى، جعفر بن محمد بن ابراهيم و داوود بن قاسم بن اسحاق و بعضى ديگر است. (مؤلف)
منابع: كتب رجاليه؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 43.
كوفى، شامى الولادة والنشأه، از اكابر عرفاى اوايل قرن دويم هجرت مى باشد كه در اواخر بنى اميّه و اوايل بنى عباس به زهد و تقوا معروف، مرجع استفادۀ بسيارى از اعلام و نخستين كسى است كه در دورۀ اسلام به «صوفى» مشتهر گرديده است، بلكه به نوشتۀ بعضى، اولين مخترع علم تصوف مى باشد. سفيان ثورى سابق الذكر (متوفى به سال 160 ه. ق) دربارۀ وى اعتقادى كامل داشته و گويد كه ابوهاشم حافظ شريعت و طريقت بود. مادام كه او را نديدم، معنى صوفى را ندانستم كه چه بوده است. سال وفات ابوهاشم به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 347، س 5؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 729 و ج 3، ص 158.
ابوهاشم، عبدالسلام بن محمد --> جبائى، ابوهاشم عبدالسلام
ملقّب به «اكبر»، مكنّى به «ابوهاشم»، موافق نقل از مناقب ابن شهرآشوب از علماى تابعين، ثقه و جليل القدر بود. زهرى و عمرو بن دينار از وى روايت كرده و در سال 98 يا 99 ه. ق درگذشت. از عمدة الطّالب نقل است كه ابوهاشم امام كيسانيّه بوده و بيعت امامت از وى به بنى عباس منتقل گرديد. ابن خلّكان گويد: ابوهاشم مذكور عظيم القدر بود. معتقدين امامت محمد بن حنفيّه بعد از وفات او به امامت همين ابوهاشم معتقد بوده اند. او هم در سال 98 ه. ق وفات يافت و محمد بن على بن عبدالله بن عباس را وصى خود كرد و گفت: «صاحب اين امر (امامت) تويى»؛ يعنى در نسل تو خواهد بود و كتاب هاى خود را نيز بدو تسليم نموده و شيعه را از همين قضيه بياگاهانيد. اينك محمد بن على نيز در حين وفات خود، پسر خود، ابراهيم معروف به «امام» را به وصايت معرفى كرد و در آن اوان ابومسلم خراسانى از خراسان نشئت يافته و مردم را به بيعت ابراهيم مذكور دعوت نمود و ابراهيم به همين جهت، مشتهر به «امام» گرديد.
همين قضيه به موجب اخطار نصر بن سيار، كه در آن موقع از
طرف مروان حمار، آخرين خليفۀ بنى اميّه حكومت خراسان را داشته، مسموع مروان مذكور شد. ابراهيم را احضار و زندانى نمود. ابراهيم هم پس از قطع به مرگ خود، برادرش، عبدالله سفاح، را وصى كرد و خودش به فاصلۀ دو ماه در زندان مرد و يا مقتول گرديد و موفق به خلافت نشد تا سفاح اوّلين خليفۀ عباسى گرديد.
نگارنده گويد: پرواضح است كه اين اخبار ابوهاشم از خلافت بنى عباس كه ابن خلّكان نوشته و از طبرى نيز نقل شده، مأخوذ از پدرش، محمد بن حنفيّه، مى باشد كه او نيز از والد بزرگوار خود، مخزن علم الهى حضرت ولى اللّهى اخذ نموده است؛ چنانچه آن حضرت در خطبۀ زوراء و بعضى از خطب ديگر نهج البلاغة ظهور دولت عباسيّه و آمدن لشكر ترك را با لسان مبارك حقايق ترجمان، به عرصۀ بيان آورده اند.
بنا به نقل معتمد، ابن ابى الحديد از ابوجعفر نقيب استفسار نمود كه بنى اميّه از چه راه دانستند كه خلافتشان به بنى عباس منتقل مى شود و اوّلين خليفۀ عباسى هم عبدالله نامى خواهد بود؟ گفت: اصل همۀ اين قضايا محمد بن حنفيّه و پسرش، ابوهاشم، است؛ چنانچه محمد بعد از وفات حضرت على عليه السلام نزد حسنين عليهما السلام رفته و خواستار ارث پدرى گرديد. فرمودند: «خود مى دانى كه پدرت درهم و دينارى نداشته». محمد نيز تصديق كرد و گفت: «غرض من ارث مالى نيست، بلكه ارث علمى مى باشد»؛ پس صحيفه اى را كه حاوى دولت بنى عباس بوده، بدو عنايت فرمودند و اگر بر زياده از آن مطّلعش مى كردند، هلاك مى شد (يعنى به جهت عدم ظرفيّت).
گر بريزى بحر را در كوزه اى *** چند گنجد قسمت يك روزه اى
از عيسى بن على بن عبدالله بن عباس، عمّ سفاح، هم نقل است وقتى كه برادرزاده اش، ابراهيم امام، از طرف مروان زندانى گرديد و ما فرارى شديم، همان صحيفه را كه ابوهاشم به محمد بن على بن عبدالله بن عباس داده بوده و پدران ما هم آن را «صحيفۀ دولت» مى گفتند، در صندوقچۀ مسى گذاشته و در بعضى از نواحى شام زير درخت هاى زيتون دفن كرديم تا پس از آنكه خلافت ما مسلّم گرديد، همان موضع دفن صحيفه را هرچه كاويديم و كنديم، پيدا نشد؛ پس، از روى ناچارى يك جريب زمين مربع را تا به حدى كه به آب برسد، حفر نمودند. بازهم چيزى به دست نيامد؛ نيز ابوجعفر نقيب گويد كه امر خلافت بنى عباس را محمد بن حنفيّه مشروحاً به عبدالله بن عباس خبر داده بود و خود حضرت على عليه السلام تفصيل قضيه را به عبداللّه
بيان نفرموده و فقط با رمز و اشاره فهمانده بودند؛ مثل «ابوالاملاك» گفتن عبدالله و مانند آن و اما ابن حنفيّه پرده از روى كار برداشته بوده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 169؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 28.
از اكابر سادات فضلا مى باشد كه به حسب فاخر و نسب عالى معروف، با صاحب بن عبّاد، اسماعيل (متوفى به سال 385 ه. ق) معاصر و مراسم صداقت و يگانگى بين ايشان داير بود. هريكى مر ديگرى را مى ستودند. وقتى، صاحب بيمار بود و بعد از صحت و بهبودى، ابوهاشم مريض شد؛ پس صاحب اين قطعه را بدو فرستاد:
اباهاشم ما لى اراك عليلا *** ترفق بنفس المكرمات قليلا
لترفع عن قلب النبى حزازة *** و تدفع عن صدر الوصي غليلا
فلو كان من بعد النبيين معجز *** لكنت على صدق النبى دليلا
ابوهاشم در جواب نوشت:
دعوت اله الناس شهرا محرما *** ليصرف سقم الصاحب المتفضل
الى بدني او مهجتي فاستجاب لي *** فها انا مولانا من السقم ممتلي
فشكرا لربي حين حول سقمه *** إلي و عافاه ببرء معجل
و اسئل ربى ان يُديم علائه *** فليس سواه مفزع لبني علي
صاحب نيز بعد از قرائت، اشعار ذيل را انشا كرده و بدو فرستاد:
اباهاشم لم ارض هاتيك دعوة *** و ان صدرت عن مخلص متطول
فلا عيش لى حتى تدوم مسلما *** و صرف الليالى عن فناك بمعزل
فان نزلت يوما بجسمك علة *** و حاشاك منها يا علاء بني علي
فناد بها فى الحال غير مؤخر *** الى جسم اسماعيل دون تحول
سال وفات ابوهاشم و مشخّصات ديگرش به دست نيامد.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 358، ش 1119]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 168؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 107، سطر آخر.
ابوهاشم، على بن منصور --> ظاهر عبيدى
مصطلح رجال مى باشد.
مصطلح رجال مى باشد.
بن حاج محمدابراهيم، كرباسى الشهره، اصفهانى الولادة والوفاة والنشأه، نجفى التحصيل، كمال الدين اللّقب، از اكابر علماى معاصر، عالمى است عامل، فاضل كامل، اديب بارع، فقيه اصولى رجالى، عابد زاهد متّقى، در زهد و ورع و تقوا بى بدل و ضرب المثل، در تجلّى به صفات فاضله و تخلّى از اوصاف نازله طاق، داراى مكارم اخلاق و بعضى از مكاشفات و امور غريبه بدو منسوب است.
الصورة
ميرزا ابوالهدى كرباسى (187)
خلاصۀ ادوار زندگانى سعادت منوال آن منبع كمال به طور اجمال، موافق آنچه در ديباچۀ تأليف منيفش، سماء المقال به قلم سعادت رقم فرزند ارجمندش، آقاى ميرزا محمد كلباسى، نگارش يافته، بدين شرح است: عمدۀ تحصيلات علمى را در اصفهان نزد والد معظّم خود خاتمه داد. به مرام ادامۀ تحصيلات علميّه به نجف مشرّف و در حوزۀ درس استدلالى فقهى و اصولى آخوند ملا كاظم خراسانى و سيد محمدكاظم يزدى سابق الذكر حاضر و به مقام علمى بس عالى نائل گرديده و گوى سبق از ديگران ربود؛ پس به وطن مألوف خود مراجعت نموده و حوزۀ درس فقه و اصول و رجال او مرجع افاضل رجال شد؛ بالخصوص تبحّر رجالى او - كالشّمس فى رابعة النهار - واضح و آشكار و مورد تصديق اكابر بود. از
سيد حسن صدر و ميرزا محمدهاشم خوانسارى چهارسوقى سابق الذكر و حاج ملا على محمد نجف آبادى اجازۀ روايتى داشته و خودش نيز از مشايخ اجازۀ آقاى سيد شهاب الدين نجفى نزيل قم (آقاى نجفى) و سيد حسن خراسانى و شيخ عبدالحسين گروسى بوده و براى هريك از ايشان اجازۀ مبسوطى نوشته است.
از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه در ماه ربيع الثانى 1356 ه. ق در اصفهان به رحمت ايزدى نائل شد و در مقبرۀ مخصوص اين خانواده از تخت پولاد آن بلده جنب والد معظّم خود مدفون گرديد و ظاهراً نام اصلى اش هم همين «ابوالهدى» بوده و همانا تعرّض به شرح حال او محض توهّم كنيه بودن و بعضى از دواعى ديگر مى باشد، والاّ خارج از موضوع اين كتاب و شرح حال اجمالى هريك از والد و جدّ مذكورين او را به عنوان ابوالمعالى كرباسى و كرباسى، حاج ابراهيم از اين كتاب نگارش داده ايم.
ابوالهذيل، بكر بن عبداللّٰه
ابوالهذيل، سيف بن عبدالرحمان
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
بن جذيمة بن عمرو بن جنحور بن جندب، محدّث فقيه حنفى، كه گاهى به جهت انتساب به جدّ يازدهمينش، عنبر، به «عنبرى» موصوفش دارند، از جملۀ اصحاب
حديث مى باشد كه اخيراً مسلك ابوحنيفه را ستوده و در احكام دينيّه به استحسان و رأى و قياس عمل مى كرده است.
گويند شخصى شراب خورده و متردّد بوده است كه زن خود را طلاق داده يا نه. اينك حكم شرعى قضيه را از ابوحنيفه و سفيان ثورى و شريك بن عبدالله على الترتيب استفسار نمود. اولى گفت: «مادام كه قطع به طلاق ندارى، زوجيت باقى و ترديد بى اثر است»؛ دويمى امر به رجوع احتياطى نمود كه اگر در واقع طلاق هست، به واسطۀ رجوع لغو شود و زوجيت به حال اوّلى برگردد، والاّ زوجيت اوليه به حال خود باقى و آن رجوع بى اثر و بى ضرر است». سيمى گفت: «نخست طلاقش داده و بعد از آن رجوع كند كه آن رجوع نيز بى اثر نباشد». در مرتبۀ چهارم مسئله را از همين زفر پرسيده و سه فقره جواب هاى مذكوره را نيز اظهار داشت؛ پس زفر خنديده و گفت:
«مثل اينها بدان ماند كه آب ناودان به جامۀ كسى برخورد و در طهارت و نجاست آن شك داشته باشد؛ پس به قول ابوحنيفه مادامى كه قطع به نجاست نكرده، پاك و نمازش صحيح است. به فتواى ثورى بايد احتياطاً بشويد كه اگر در واقع نجس بوده، پاك باشد، والاّ آن شستن امرى است زائد و بى ضرر. به زعم سومى، نخست بايد بدان جامه شاشيده و بعد از آن تطهير نمايد». بارى، انصاف آن است كه اين تمثيل زفر عيناً مطابق ممثّل بوده و دقّت نظر به خرج داده است. وفات زفر به سال 158 ه. ق در 42 سالگى واقع و پدرش، هذيل، والى اصفهان بوده است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 208.
بن عبدالله بن مكحول، بصرى البلده، عبدىّالولاء، معروف به «علاف»، از موالى عبدالقيس و از اكابر علماى متكلّمين معتزلۀ بصره، بلكه امام و استاد ايشان بود. در تشييد مبانى مذهب اعتزال و تأسيس اصول و قواعد آن مقالات بسيارى داشت. در مناظره و جدل بى بدل بود. ميلاس نامى از علماى يهود، او را با چند نفر ديگر جمع كرده و بناى مباحثۀ مذهبى گذاشت تا بعد از مذاكرات بسيارى علاف غالب و فايق آمد و ميلاس ملزم به قبول دين مقدّس اسلامى شد. علاف نيز به همين جهت، كتاب ميلاس نامى تأليف داد. يك فقره مناظرۀ على بن اسماعيل ميثمى نيز كه در مسئلۀ امامت با علاف داشته، تحت عنوان ميثمى مذكور افتاد. در اواخر عمر نابينا و ناشنوا
گرديد، ولى بازهم از مناظره دست بردار نبود تا به سال 226 يا 227 يا 235 ه. ق در سامره درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 43؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 697؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 54؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3173.
ابوهريرۀ ابار يا ابوهريرۀ بزاز --> ابوهريرۀ عجلى
چنانچه تحت عنوان هريريّه از باب اول اشاره نموديم، نامش «عبدالله» و مؤسّس و سرسلسلۀ هريريّه بوده و مذهب هريريّه و راونديّه بدو منسوب است.
از مشاهير اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد كه نام او محل خلاف و مابين «عبدالله» و «عبدالرحمان بن صخر» و غيره مردّد و تا سى و چند قول نقل كرده اند و اين درجه اختلاف اسمى از مختصات وى بوده و دربارۀ هيچ يك از طبقات متنوعه اين درجه از اختلاف را سراغ نداريم. حال او هم مثل نام او محل خلاف و جدال علماى رجال است. از حياة الحيوان دميرى نقل است كه شطرنج بازى ابوهريره مشهور و هم دروغ گوترين مردم به حضرت رسول صلى الله عليه و آله بود؛ به همين جهت، از طرف خليفۀ ثانى محكوم به تأديب و تازيانه شد و از نقل حديثش قدغن فرمود. عايشه نيز روايات او را رد كرده و متّهم به جعل حديثش مى داشت.
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغة گويد كه معاويه جمعى از صحابه و قومى از تابعين را، كه ابوهريره و عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه نيز از آن جمله بوده اند، براى جعل اخبار كاذبه در قدح و طعن حضرت على عليه السلام و تبرّى از آن حضرت نامزد و معين نمود و حق العمل كافى و وافى براى ايشان تخصيص داد. ايشان نيز موافق دلخواه معاويه معمول مى داشتند و مانند اينها.
در قاموس الاعلام گويد: نام اصلى جاهليّتى او «عبدقيس»، نام اسلامى او «عبدالرحمان»، پدرش «صخر» و در سال غزوۀ خيبر به شرف اسلام مشرّف شد. هم در همان غزوه حاضر و افقر اصحاب بود. كسب و تجارت و ثروت و مشغوليّتى
نداشت. اينك غالباً ملازم حضور حضرت نبوى صلى الله عليه و آله بود؛ به همين جهت و به جهت دارا بودن قوۀ حافظۀ زياد، به استماع و حفظ و روايت احاديث شريفۀ بسيارى موفق آمد. به احفظ صحابه معروف بود و به فرمودۀ بخارى، زياده بر هشت صد نفر از اصحاب و تابعين از ابوهريره نقل حديث مى نمايند.
وجه تسميۀ ابوهريره آنكه وى بسيار گربه دوست بوده؛ به حدّى كه يك مرتبه در موقع تشرّف به حضور حضرت نبوى صلى الله عليه و آله بچه گربه اى در دامن يا آستين داشت؛ پس آن حضرت او را به خطاب «ابوهريره» مخاطب داشت. اينك از آن به بعد لقب مشهورى وى شد و اسم اصلى او به كلّى متروك گرديد. هريرة (با صيغۀ مصغّر) به عربى، به معنى گربۀ كوچك است. وفات ابوهريره به سال 57 يا 59 ه. ق در 78 سالگى در مدينه واقع گرديد.
منابع: شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار فى طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 22؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 121؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 43؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 80؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 767.
ابوهريره عجاج --> رؤبه
پدر رؤبه است.
از مشاهير متقين شعراى اهل بيت عصمت عليهم السلام و مدّاح حضرت صادق عليه السلام بوده و آن حضرت اشعار او را مى ستود. بعد از وفات آن حضرت در همان موقعى كه نعش مبارك را به بقيع نقل مى دادند، در مقام توجّع و تألّم اين مرثيه را گفته است:
اقول و قدرا حوا به يحملونه *** على كاهل من حامليه و عاتق
اتدرون ماذا تحملون الىٰ الثرىٰ *** ثبيرا ثوى من رأس علباء (علياء خ ل) شاهق
غداة حثى الحاثون فوق ضريحه *** ترابا و اولى كان فوق المفارق
ايا صادق ابن الصادقين اليّةً *** بآبائك الاطهار حلفة صادق
لحقا بكم ذوالعرش اقسم في الورىٰ *** فقال تعالىٰ اللّه ربُّ المشارق
نجوم هى اثنى عشرة كن سبقا *** الى اللّه فى علم من اللّه سابق
همين اشعار، كه به ابوهريرۀ عجلى منسوب است، به نقل اعيان الشّيعة در مقتضب الاثر
ابن عياش و همچنين غير از بيت آخرى را نيز در مناقب ابن شهرآشوب به ابوهريرۀ ابار نسبت داده اند. از اينجا استكشاف توان نمود كه ابوهريرۀ عجلى همان ابوهريرۀ ابار است كه بعضى به «عجلى» اش موصوف و ديگرى به «ابار» ش متّصف داشته اند، بلكه يكى بودن آنها مصرّح به بعضى از اجلّه است؛ چنانچه در اعيان الشّيعة از طليعه نقل كرده كه ابوهريرۀ ابار عجلى شاعر عابد و متّقى بوده و حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام را ملاقات نموده و در سال يك صد و پنجاه و چندم هجرى وفات يافت. در مناقب ابن شهرآشوب نيز از بعضى تواريخ نقل كرده كه نامۀ ابومسلم خراسانى وقت شب به حضرت صادق عليه السلام رسيد. آن حضرت بعد از خواندن آن، روى چراغش گذاشته و بسوزانيد. ايلچى گمان كرد كه سوزاندن آن به جهت كتمان اسرار مندرجه در آن بوده؛ پس خواستار جواب گرديد. آن حضرت فرمودند: «جواب همان است كه ديدى». پس ابوهريرۀ ابار از اصحاب آن حضرت در اين موضوع گفت:
و لما دعا الداعون مولاى لم يكن *** ليثنى عليهم عزمه بصواب
و لما دعوه بالكتاب أجابهم *** بحرق الكتاب دون ردِّ جواب
و ما كان مولاي كمشرى ضلالة *** و لا ملبسا منها الردىٰ بثواب
ولكنَّه للّه فى الارض حجة *** دليل الىٰ خير و حسن مآب
چنانچه اشاره نموديم، حضرت صادق عليه السلام شعر ابوهريره را مى ستوده است. از معالم العلماء نقل است كه ابوهريرۀ عجلى از مجاهرين شعراى اهل بيت عليهم السلام بود. به روايت ابوبصير، حضرت صادق عليه السلام فرمود: «كسى هست كه شعر ابوهريره را براى ما بخواند؟» در خلاصۀ علامه هم از عقيقى نقل كرده كه آن حضرت ابوهريرۀ بزاز را به رحمت ياد فرمود.
نگارنده گويد: ظاهر، آن است كه ابوهريرۀ بزاز نيز همان ابوهريرۀ عجلى بود كه گاهى به «بزاز» نيز موصوفش دارند و در نتيجه گوييم: ابوهريره اى كه از اصحاب حضرت صادق و مدّاح اهل بيت عليهم السلام و اشعارش نيز ممدوح و مورد تحسين آن حضرت بوده، ظاهراً يك نفر است و بس كه در كلمات روات و ارباب تراجم به «عجلى» معروف و گاهى به «ابار» متصف و گاهى به «بزاز» موصوف مى باشد؛ به هرحال، در هيچ كدام از مواضعى كه ابوهريرۀ بزاز يا ابار يا عجلى را به همين عنوان كنيه نگارش داده اند، تصريحى به نام وى نشده است. بسط زايد محض اطناب و خروج از وضع كتاب بوده
و محول به كتب مبسوطه مى باشد.
منابع: ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 43؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 174؛ كتب رجاليه.
مصطلح رجال است.
بن سهل بن سعيد بن يحيى بن مهران، عسكرى، از ادباى نامى قرن چهارم هجرت مى باشد كه اديب نحوى لغوى، شاعر ماهر، فقيه فاضل، از تلامذۀ حسن بن عبدالله بن سعيد عسكرى سابق الذكر و خواهرزادۀ او بوده و محض احتراز از ذلّت طمع و دنائت، بزّازى مى كرد؛ مثل ميوه فروشى معاصرش، ابوالفرج و اواء و روفوگرى معاصر ديگرش، سرى رفاء و نظاير ايشان. از اشعار طريفۀ ابوهلال است كه در عدم مساعدت زمان و شكوه از ناملايمات ابناى روزگار گويد:
جلوسي في سوق ابيع و اشترى *** دليل على ان الانام قرود
و لا خير فى قوم تذل كرامهم *** و يعظم فيهم نذلهم و يسود
و يهجوهم عنّي رثاثة كسوتي *** هجاء قبيحا ما عليه مزيد
اذا كان مالى مال من يلقط العجم *** و حالي فيكم حال من حاك او حجم
فاين انتفاعى بالاصالة والحجىٰ *** و ما ربحت كفي من العلم والحكم
و من ذا الّذي فى الناس يُبصر حالتي *** فلايلعن القرطاس والحبر والقلم
اين گونه اشعار طريفه اش بسيار و از تأليفات اوست:
الخاصة؛ 6. المحاسن فى تفسير القرآن و غير اينها.
وفات ابوهلال در اواخر سال 395 ه. ق و يا بعد از آن سال بوده است و از تأليف كتاب اوائل مذكور فوق در دهم شعبان همين سال فراغت يافته و نسبت «عسكرى» به عسكر مكرم از ناحيۀ اهواز است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 273]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1327؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 283؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 44؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 8، ص 258.
مصطلح رجال است.
بن براق احدب مغنى، مكنّى به «ابوهلال»، از شعراى اعراب قرن سوم هجرت مى باشد كه با دعبل خزاعى سابق الذكر (متوفى به سال 245 ه. ق) معاصر بود. در زمان او به بغداد آمده و از اشعار اوست:
فلو ان ما بي بالحصى فلق الحصى *** و بالريح لم يوجد لهن هبوب
و لو انني استغفر الله كلما *** ذكرتك لم تكتب علىَّ ذنوب
و لو ان انفاسي اصابتْ بحرّها *** حديدا اذن ظل الحديد يذوب
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 12، ص 332.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابوهند، بر بن عبداللّٰه دارى
ابوهند، عبداللّٰه بن سعيد مدنى
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
ابوالهندام --> ابوالهيذام
حميرى، مكنّى به «ابوالهول»، از شعراى اوايل عهد خلافت عباسيّه مى باشد كه بسيار بدزبان و هرزه دراى بود. مردمان بسيارى را هجو كرده و فضل بن يحيى، وزير برمكى (متوفى به سال 203 ه. ق)، را نيز در ايّام جوانى اش هجوها گفته است تا آنكه نوبت خلافت به هارون الرشيد رسيد و برمكى ها به مقام صدارت و وزارت نائل و فضل هم به حكومت خراسان منصوب گرديد. روزى فضل امر به احضار شعرا داد. ابوالهول هم در آن جمله حاضر بود. فضل از وى پرسيد كه من و پدرم را به چه نظر مى بينى؟ گفت: «اشعار مرا گوش بده و بعد از آن هرچه اراده دارى، بكن». پس چند شعر فروخواند كه از آن جمله است:
و ما لي الى الفضل بن يحيى بن خالد *** من الجرم ما يخشى عليَّ به الحقد
سوى انني جليت شعري بذكره *** و ما حلّ بي في ذاك قتل و لا جلد
فبتُّ راضيا لا يبتغي منك غيره *** و رايك فى ما كنت عودتنا بعد
فضل از وى راضى شد و به انعام ده هزار درهمش مفتخر گردانيد. سال وفات ابوالهول به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3414؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 12، ص 237.
ابوالهيثم، حصين بن عامر كلبى
ابوالهيثم، خالد بن عبدالرحمان عطار
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
بجلى قسرى، مكنّى به «ابوالهيثم» و «ابويزيد»، از فصحاى خطباى عرب مى باشد كه
بسيار سخى و كثيرالعطا و از طرف هشام بن عبدالملك، دهمين خليفۀ اموى (105-125 ه. ق)، امير كوفه و عراقين بوده و اعرابى دو شعر در حق او گفته است:
لزمت نعم حتى كانك لم تكن *** سمعت من الاشياء شيئا سوى نعم
و انكرتُ لاحتى كأنك لم تكن *** سمعتُ بها فى سالف الدهر والامم
به انعام ده هزار درهم نائل گرديد و شعراى وقت مدايح بسيارى در حق او گفته و به صلات بى شمارى نائل گرديده اند. در سال 120 ه. ق از امارت معزول شد تا در ذى قعدۀ سال 125 يا محرم 126 ه. ق، به شرحى كه ضمن شرح حال ابوبرده، عامر مذكور داشتيم، به قتل رسيد.
ناگفته نماند ابوالفرج اصفهانى گويد كه خالد از اولاد كاهنى شق نام بوده و ابن خلّكان گويد: شق هم خاله زادۀ كاهنى ديگر سطيح نام است كه ظهور حضرت خاتم صلى الله عليه و آله را پيش از وقت خبر داده بود. قصۀ او در تعبير خوابى كه در اين موضوع بوده، مشهور و اين دو خاله زاده از اعاجيب دنيا بوده اند؛ چنانچه سطيح جسدى بوده بى اعضا و جوارح.
روى او در سينه اش بوده و سر و گردن نداشت. قادر بر نشستن نبوده، مگر در حال غضب كه منتفخ و دميده شده و مى نشست. اما شق هم به شكل يك نيمۀ انسانى بوده و فقط يك پا و يك چشم داشته است. هر دو به حكم كهانت از بعضى قضاياى آينده خبر مى دادند و هر دو در يك روز متولد و شش صد سال زندگانى كرده اند.
نگارنده گويد: قضيۀ شق و سطيح و تعبير خواب سيف بن ذى يزن، كه مشعر به ظهور نور مبارك حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و زوال ملك و شوكت او بوده، از بسيارى از كتب متداوله منقول و در جلد عيسى ناسخ التّواريخ مبسوطاً نگارش داده است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 186.
كوفى قطوانى، محدّث معروف، از مشايخ بخارى بوده و در صحيح بخارى از او روايت مى نمايد. به نوشتۀ بعضى، اظهار تشيّع كرده، بلكه غلو و افراط داشته و به نقل معتمد، ابوداوود سجستانى هم، كه يكى از اصحاب ستۀ اهل سنّت و جماعت است، گويد كه خالد بن مخلد صدوق بوده، لكن تشيّع مى كرده است، بلكه همۀ ايشان با علم به مذهب او با احاديث او احتجاج مى نمايند. وى در پانزدهم محرم سال 213 ه. ق در عهد مأمون درگذشت و در كتب رجال شيعه اسمى از وى نديدم.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 101.
انصارى اوسى، از اكابر اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و حاضرين بدر و احد و صفّين و مشاهد ديگر مى باشد. موافق آنچه در عنوان سابقين و اثناعشر از باب اوّل اشاره نموديم، يكى از سابقين بوده و هم يكى از دوازده تن مى باشد كه در مسئلۀ خلافت از در اعتراض وارد و به ابوبكر پند و نصيحت كردند، لكن مؤثّر نيفتاد. اخبار و آثار دينيّۀ بسيارى مشعر بر جلالت و كثرت خلوص و ارادت او وارد است و اين اشعار، كه به خلافت حقّۀ حضرت على عليه السلام اشعار دارد، از اوست:
قل للزبير و قل لطلحة اننا *** نحن الّذين شعارنا الانصار
نحن الّذين رأت قريش فعالنا *** يوم القليب اولئك الكفار
كنا شعار نبينا و دثاره *** نفديه منا الروح والابصار
ان الوصي امامنا و ولينا *** برح الخفا و باحت الاسرار
زمان وفات مالك بين ارباب سير، مابين زمان حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و عمر و اندكى بعد از صفّين مردّد، ولكن مشهور و اقرب به صحت، آن است كه در سال 37 ه. ق در غزوۀ صفّين به شهادت رسيده است و فقرات خطبۀ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه مى فرمايد:
«اين عمار بن ياسر و اين ابن التيهان و اين ذوالشهادتين» تا آنجا كه فرمايد: «و نظرائهم من اخوانى الذين قتلوا بصفين»، نص صريح در اين باب است.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الثانى، ص 48، ش 10024].
عقيلى، عالم اديب لغوى شاعر خطّاط مى باشد كه خط او معروف، در اصول شعر و خط خبير، در اصل از اهالى حرّان بوده كه در باديه اقامت گزيد. كتاب الاراكة و كتاب جامع النّحو و كتاب ما تلحن فيه العامة از تأليفات او بوده و اين شعر هم از اوست:
مسطح اصدر عكلا و له *** ضغث تشجذ قيظ بن فخز
كه تمامى حروف هجاى عرب را بدون تكرار حاوى، مصراع اوّلى تنها حروف بى نقطه و دويمى هم بانقطه است. سال وفات ابوالهيذام به دست نيامد، لكن بعد از 300 ه. ق بوده است. اما لفظ «هيذام» را در معجم الادباء بعد از حرف اوّل ياى حطّى و
ذال نوشته و در فهرست ابن النديم نون و دال نوشته (ابوالهندام) و در جايى ديگر چيزى به نظر نرسيد.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 12؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 20.
ابويحيى(1)
ابويحيى، حماد بن عمر --> عجرد
ابويحيى، زكريا بن احمد --> لحيانى، زكريا بن احمد
ابويحيى، زكريا بن محمد --> انصارى، زكريا بن محمد
ابويحيى، سيد جعفر --> حلى، سيد جعفر
ابويحيى، عبدالرحيم --> ابن نباته، عبدالرحيم
ابويحيى، عبدالله --> جهنى
ابويحيى، على بن غراب --> فزارى، على بن غراب
ابويحيى، عيسى --> حاجرى
ابويحيى، ليث بن بخترى --> ابوبصير، ليث بن بخترى
ابويزيد(2)
ابويزيد بسطامى، طيفور بن آدم --> ابويزيد بسطامى، طيفور بن عيسى
بن آدم بن عيسى بن على بن سروشان و اينكه در بعضى از تراجم «طيفور بن عيسى بن
1) . ابويحيى: در اصطلاح رجالى، ابراهيم بن ابى البلاد، احمد بن داوود بن سعيد فزارى، بحر بن عدى، حبيب بن ابى ثابت، حكم بن سعد، زكريا بن سواده و جمعى بسيار ديگر مى باشد و در اصطلاح ارباب تراجم نيز كنيۀ جمعى وافر بوده و در تحت عناوين متفرقه در اين كتاب نگارش داده ايم و بعضى از ايشان را به ترتيب اسامى شان در اينجا تذكر مى دهد و در هركدام كه اسم خاصى نداشته و يا دسترس ما نشده، ترتيب در قيود منضمى ايشان رعايت خواهد شد. (مؤلف)
2) . ابويزيد: در اصطلاح رجالى، خالد بن يزيد و بعضى ديگر از اصحاب حضرت صادق و حضرت رضا عليهما السلام مى باشد و در اصطلاح ارباب سير نيز كنيۀ جمعى از اكابر بوده و بعضى از ايشان را به ترتيب معهود تذكر مى دهد. (مؤلف)
سروشان» و در بعضى ديگر «طيفور بن عيسى بن آدم بن سروشان» نوشته اند، من باب نسبت به جدّ است كه در اوّلى پدرش، عيسى، را به جدّ سومش منسوب و در دويمى هم جدّش آدم، را به جدّ دويمش، سروشان، منتسب داشته اند؛ به هرحال، لقبش «سلطان العارفين»، شهرتش به جهت انتساب به مولد و موطن خود، شهر بسطام (از بلاد خراسان) «بسطامى» و «فاضل بسطامى»، كنيه اش هم «ابويزيد» است كه به حكم قاعدۀ زبان عرب تخفيف يافته و به «بايزيد» و «بايزيد بسطامى» مشتهر مى باشد. وى از اكابر عرفا و ارباب طريقت است كه زهد و مقامات عرفانى او مشهور و در عداد طبقۀ اوّلى اين سلسله معدود بوده و از جملۀ اولياءاللّهش مى شمارند.
جنيد بغدادى با آن همه شهرت آفاقى كه دارد، گويد كه بايزيد در ميان ما چون جبرئيل است در ميان فرشتگان. وى ولىّ مادرزاد بوده است. ذوالنون مصرى بدو پيغام داد كه تا كى در خواب خواهى شد كه قافله گذشت. ابويزيد هم پيغام داد كه مرد آن است كه شب را تمام بخوابد و با وجود اين صبح پيش از قافله به سرمنزل برسد. ذوالنون گفت كه اين مقام گوارا باد براى او كه ما قابل اين مقام نيستيم.
بالجمله، ابويزيد در اوايل قرن سوم هجرت در زمان معتصم، هشتمين خليفۀ عباسى (218-227 ه. ق)، به مدارج عالى عرفان ارتقا جست. صيت كراماتش كه در كتب مربوطه نگارش داده اند، در تمامى اقطار به نهايت اشتهار رسيد و مسلّم يگانه و بيگانه گرديد. علاوه بر مراتب عرفانى، داراى علوم شريعت، بلكه در بدايت حال به همين عنوان معروف بود و اخيراً قدم به جادۀ عرفان گذاشت تا به رتبتى بلند موفق آمد. به فرمودۀ روضات الجنّات، علاوه بر كتب اهل طريقت، در بعضى از كتاب هاى اهل شريعت نيز به فوز و فلاح و رشد و صلاح و جلالت قدر و تماميّت معرفت و كثرت رياضت معروف و صاحب مقالات نافعۀ بسيارى مى باشد. پرسيدند كه به واسطۀ كدام عمل به مقامات عالى رسيدى؟ گفت: «با بدن عور و شكم گرسنه». نيز گويد: «اگر كسى را ببينيد كه از كثرت كرامت قدرت طيران هوا پيدا نمايد، بازهم بدين حال او فريب نخوريد و حسن خدمت او را در امتثال احكام دينيّه و حفظ حدود و نواميس شرعيّه منظور نظر داريد».
مشايخ ابويزيد: گويند كه صد و سيزده نفر شيخ و مرشد را خدمت كرده و عاقبت در اثر ارشاد حضرت صادق عليه السلام، كه در 148 ه. ق وفات يافته و صد و چهاردهمين پير وى
مى باشد، طريقت حقّه را دريافته و هيجده يا سى سال سقّايى آن خانوادۀ جليله را نمود و از تلامذه، بلكه اهل اسرار آن حضرت نيز بوده است تا آنكه روزى او را امر نمود كه كتابى را از رف خانه بياورد. گفت: «يا ابن رسول الله! رف كجاست؟» آن حضرت فرمود: «در اين مدت كه اينجا هستى، رف خانه را كه بالاى سر توست نشناختى؟» گفت: «در تمامى اين مدت اشتغال تمام فكر من به وجود مقدّس تو و انوار تو بوده و اصلاً به چيزى ديگر توجهى نشده است». آن حضرت فرمود كه پس امر تو به پايان رسيده (يعنى در ارشاد). اينك وقت است كه به بسطام بروى و مردم آنجا را به توحيد و نبوت و طرف اولياءالله دعوت كنى». او نيز اجابت كرد و يا به روايتى، رفيقى موافق و خلعتى را درخواست نمود. آن حضرت نيز جبّۀ شخصى خود را كه در بر داشته، بدو عنايت فرمود. پسرش، محمد، را نيز همراهش نمود؛ پس هر دو به بسطام رفتند و جناب محمد پيش از ابويزيد در همان جا وفات يافت و قبرش هم مزار مردمان مى باشد و ابويزيد مشغول انجام وظيفه بوده است.
جمعى ديگر با در نظر گرفتن سال ولادت و وفات ابويزيد، كه ذيلاً خواهد آمد، ملاقات او را با آن حضرت مستبعد، بلكه ممتنع شمرده و اين ملاقات و استجازه و استرشاد و استنارۀ او از انوار ولايت مطلقه را به حضرت رضا عليه السلام (متوفى به سال 203 ه. ق) منسوب داشته و استرشاد و استجازه و استناره از انوار قدسيّۀ حضرت صادق عليه السلام را، كه در كلمات جمعى ديگر از اهل فن مذكور است، حمل بر عالم معنى كرده اند كه از روحانيّت آن بزرگوار استمداد و اخذ فيوضات الهيّه نموده است يا اينكه از سهو و اشتباه كاتب بوده كه به عوض حضرت رضا، حضرت صادق نوشته و يا اينكه ابويزيد بسطامى از عرفا، دو نفر بوده؛ يكى فيض حضور حضرت صادق عليه السلام را درك كرده و به «كبير» موصوف و ديگرى به شرف حضور حضرت رضا عليه السلام مشرّف و به «صغير» معروف است.
در روضات هم در دفع اشكال مزبور ملاقات ابويزيد با حضرت صادق عليه السلام، همين وجه آخرى را تقويت كرده و به تعدّد بايزيد قائل شده است. در تأييد آن از معجم البلدان نقل كرده كه ضمن شرح شهر بسطام گويد: قبر ابويزيد طيفور بن عيسى بن سروشان، زاهد بسطامى، در وسط همان شهر در جنب بازار است؛ نيز از آن شهر برخاسته طيفور بن آدم بن عيسى بن على زاهد بسطامى اصغر و بعد از نقل اين جمله گويد: بنابراين،
ممكن است كه ابويزيدى كه معاصر حضرت صادق عليه السلام و سمت سقايت دولتسراى آن بزرگوار را داشته، ابويزيد اكبر بوده و آن ديگرى كه زمانش متأخّر و در سال 261 ه. ق وفات يافته (و معاصر حضرت رضا عليه السلام بوده) ابويزيد اصغر باشد. بعد از اين جمله از نفحات جامى نيز نقل كرده كه ابويزيد طيفور در شهر بسطام دو تن بوده اند؛ يكى طيفور بن عيسى كه اكبر است و ديگر طيفور بن آدم بن عيسى بن على كه اصغر است.
در روضات روايتى از كتب بعضى از عرفاى عامّه نقل كرده كه ابويزيد با حضرت ابوجعفر جواد امام محمد تقى عليه السلام ملاقات كرده است و خود صاحب روضات احتمال داده كه در مقام نقل اين قضيه، ابوجعفر جواد به جعفر صادق اشتباه شده و اين روايت از لطايف اخبار و محتوى مقامات معنويّۀ آن امام عالى مقام مى باشد كه بسيار مفصل و نقل آن و همچنين وجوه ديگرى كه در روضات براى تأييد تعدّد ابويزيد طيفور بسطامى ذكر كرده، موجب اطناب است.
بالجمله، ابويزيد قريحۀ شعرى خوبى هم داشته و از رباعيّات عارفانۀ اوست:
اى عشق تو كشته عارف و عامى را *** سوداى تو گم كرده نكونامى را
ذوق لب ميگون تو آورده برون *** از صومعه بايزيد بسطامى را
ايضاً
گر قرب خدا مى طلبى دل جو باش *** اندر پس و پيش خلق نيكوگو باش
خواهى كه چو صبح صادق الوعد شوى *** خورشيدصفت با همه كس يك رو باش
ايضاً
خواهى كه رسى به كام بردار دو گام *** يك گام ز دنيا و دگر گام ز كام
نيكو مثلى شنو ز پير بسطام *** از دانه طمع ببر كه رستى از دام
ولادت و وفات ابويزيد طيفور بن عيسى: موافق آنچه در روضات از بعضى نقل كرده (كه به طور قطع نوشته)، ابويزيد به سال 261 ه. ق در حدود هشتاد سالگى وفات يافته است و بنابراين، ولادت او در حدود 180 ه. ق و چهل ودو سال بعد از وفات حضرت صادق عليه السلام بوده و ملاقات وى با آن حضرت صورت پذير نمى باشد. همچنين است اگر سال ولادت ابويزيد را موافق مشهور سال 160 ه. ق بدانيم كه بيست ودو سال بعد از وفات آن حضرت بوده و بازهم ملاقات ممكن نيست. بلى، اگر ولادت ابويزيد موافق نوشتۀ خزينة الاصفياء سال 136 ه. ق باشد، دوازده سال پيش از وفات آن حضرت بوده
و با اينكه مستبعد مى باشد، بازهم محتمل است كه در همان حال صغر سن با آن حضرت ملاقات كرده باشد، ولكن سقايت خانواده و استرشاد و عوالم ديگرى كه اشاره شد، بازهم ممتنع عادى بوده و دور از صحت مى باشد؛ خصوصاً كه در خزينة الاصفياء سال وفات او را مابين 261 و 262 و 269 ه. ق مردّد داشته است كه در اين حال عمر او نيز مابين 125 يا 126 يا 133 سال مردّد و خودش قول آخرى را، كه بنابر آن مدت عمرش 133 سال مى باشد، اختيار كرده و به همين مقدار بودن عمر وى هم تصريح نموده است. اين مقدار بودن عمر او نيز يك جهت ديگر براى استبعاد ملاقات وى با حضرت صادق عليه السلام مى باشد. در تاريخ وفات ابويزيد سه قول ديگر قريب به هم نيز هست كه در سال 231 يا 232 يا 234 ه. ق بوده است و اين هم شايد يك قرينۀ ديگر براى تعدّد ابويزيد باشد كه يكى در يكى از اين سه تاريخ متقارب وفات يافته و ديگرى نيز در يكى از آن سه تاريخ مذكور فوق، كه نيز قريب به هم هستند، درگذشته باشد. مع ذلك بازهم استبعاد ملاقات با حضرت صادق عليه السلام با اين توجيهات مندفع نمى باشد.
اما لفظ «بسطامى»، چنانچه اشاره شد، از بلاد خراسان است و از تلخيص الآثار نقل شده كه بسطام (به كسر اوّل) شهرى است بزرگ از بلاد قومس نزديكى دامغان در يك فرسخى شاهرود و از عجايب آن شهر است كه عاشق در آن پيدا نمى شود و اگر شخصى مبتلا به عشق هم وارد آن باشد، به مجّرد خوردن آبش عشقش زايل گردد و آبش گند دهن را بيفزايد و درد چشم در آن پيدا نشود و چوب عود در آنجا بوى ندهد و مرغ خانگى هم در آنجا نجس نمى خورد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 261؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 338؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 65؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 81؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 44؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 125؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 68؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1235؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 519.
ابويزيد بسطامى اصغر --> ابويزيد بسطامى، طيفور بن عيسى
ابويزيد بسطامى اكبر --> ابويزيد بسطامى، طيفور بن عيسى
بن عنايت الله بسطامى، از اولاد و احفاد ابويزيد طيفور فوق مى باشد كه او نيز به تصوف مايل، به «ابويزيد و بايزيد ثانى» معروف بود و در اكثر مؤلفات خود با خط خودش، «بايزيد بن عنايت اللّه بايزيدى بسطامى» نوشته و اسم اصلى خود، ابومحمد، را نمى نوشته است و به همين جهت، در رياض العلماء هم در حرف باى ابجد، به عنوان «بايزيد» به شرح حال او پرداخته و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد، لكن با شيخ بهائى (متوفى به سال 1031 ه. ق) معاصر بوده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 341، س 29.
ابويزيد، خالد بن عبدالله --> ابوالهيثم، خالد بن عبداللّٰه بن يزيد
ابويزيد، طيفور --> ابويزيد بسطامى، طيفور بن عيسى
ابويزيد غضارى، محمد رازى --> غضائرى، محمد
فقيه خراسانى، از فضلاى عرفا مى باشد كه با خواجه عبدالله انصارى (متوفى به سال 481 ه. ق) معاصر بوده و همواره مى گفته است كه صحبت مرشد كيميايى است عجيب كه مس وجودم را با يك نظر طلا نموده و خواجه حافظ نيز از همين معنى اقتباس كرده است:
كيميايى است عجب بندگى پير مغان *** خاك او گشتم و چندين درجاتم دادند
سال وفات و اسم و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 227.
ابويزيد، نوف بن فضاله --> بكالى، نوف بن فضاله
ابواليسر، ابراهيم بن احمد --> ابن الجوزى، ابراهيم
ابواليسع، داوود بن راشد
ابواليسع، داوود بن سعيد
ابواليسع، عيسى بن سرى
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
ابواليسير، محمد بن عبدالله بن علاثه --> قاضى الجن
ابويعقوب(1)
ابويعقوب، اسحاق بن ابراهيم --> ابن راهويه
ابويعقوب، اقطع --> اقطع
از عرفاى اواخر قرن سوم هجرت مى باشد كه زمان مقتدر، هيجدهمين خليفۀ عباسى (295-320 ه. ق)، را دريافته، از عرفا به خدمت شيخ ابوالحسين نورى رسيده و از كلمات اوست: «دوستان را در دو موقع بيازماى؛ گاه سختى و هنگام حاجت». سال وفات و شرح ديگرى به دست نيامد. نسبت «عسقلانى» در باب اوّل مذكور است.
منابع: مدرك از نظرم رفته.
ابويعقوب، يوسف بن ابى بكر --> سكاكى، يوسف
ابويعقوب، يوسف بن طاهر --> خويى، يوسف بن طاهر
ابويعقوب، يوسف بن يحيى --> ابن البويطى
ابويعقوب، يوسف بن يعقوب --> نجيرمى
1) . ابويعقوب: در اصطلاح رجالى، احمد بن عباس صيرفى، اسحاق بن بريد طايى، اسحاق بن جرير بن يزيد، اسحاق بن عبدالعزيز، اسحاق بن عمار صيرفى، اسماعيل بن مهران، شعيب بن يعقوب، يزيد بن حماد، يوسف بن سخت و جمعى ديگر است. (مؤلف)
ابويعلى(1)
تميمى موصلى، محدّث حافظ مشهور، از اكابر محدّثين اوايل قرن چهارم هجرى عامّه مى باشد كه كتاب المسند الكبير او بس معروف، يك نسخه از آن در خزانۀ آصفيّه موجود است و در حق اين كتاب گفته اند كه مسندهاى ديگر مانند نهر و مسند ابويعلى چون درياست كه تمامى نهر در دريا جمع مى شوند. ابويعلى در سال 307 ه. ق درگذشت.
منابع: الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 39؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 769.
بن على بن محمد بن عميد قلانسى، تميمى القبيله، دمشقى الموطن، ابويعلى الكنيه، ابن القلانسى الشّهره، از افاضل و اعيان نحويّين و ادبا و مورّخين و شعراى قرن ششم دمشق مى باشد كه كاتب منشى بوده و دو مرتبه رياست ديوان دمشق بدو مفوض گرديده است. به حديث نيز اهتمام تمام داشته و از اشعار اوست:
يا نفسُ لاتجزعي من شدة عظمت *** و ايقني من اله الخلق بالفرج
كم شدة عرضت ثم انجلت و مضت *** من بعد تأثيرها فى المال والمهج
از تأليفات اوست:
1) . ابويعلى: در اصطلاح رجالى، حمزة بن عبدالمطلب سيدالشهداء، حمزة بن قاسم، حمزة بن يعلى اشعرى قمى، سلار بن عبدالعزيز ديلمى، محمد بن حسن بن حمزه و بعضى ديگر مى باشد. در اصطلاح ارباب تراجم و سير نيز كنيۀ جمعى از اكابر طبقات متنوعۀ متقدمين و متأخرين علما و فقهاست كه تحت عناوين متفرقه در باب اول و سوم اين كتاب نگارش يافته اند و در اينجا بعضى ديگر از ايشان را تذكر مى دهد. مشهورتر از همه، كه اين كنيه بيشتر از ديگران بدو اطلاق مى شود، موافق آنچه از رياض العلماء نقل شده، حمزة بن عبدالعزيز ديلمى است كه شرح حالش در باب اول (القاب) از همين كتاب به عنوان سلّار نگارش يافته است. (مؤلف)
وفات حمزه به سال 555 ه. ق در دمشق واقع شد و در جبل قاسيون مدفون گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 218؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 10، ص 278.
ابويعلى، حمزة بن عبدالعزيز --> سلاّر
بن على بن حمزه بن حسن بن عبيدالله بن ابى الفضل العباس بن على بن ابى طالب عليه السلام، علوى عباسى، از ثقات محدّثين اماميّه مى باشد كه بسيار جليل القدر عظيم المنزله و كثيرالحديث بود. على بن محمد قلانسى تمامى تأليفات او را از خودش روايت نموده و نجاشى با دو واسطه از وى روايت مى كند. مدفنش در نزديكى قريۀ مزيديّه در چهار فرسخى سمت شرقى حلّه معروف است و بعضى همين قبر را به حمزة بن موسى بن جعفر عليه السلام منسوب دارند، لكن موافق تحقيقى كه از علاّمۀ شهير، سيد مهدى قزوينى نقل شده، همين قبر از ابويعلى حمزة بن قاسم است.
سال وفات وى به دست نيامد، ولى موافق آنچه از مجالس المؤمنين نقل شده، در سال 339 ه. ق در قيد حيات بوده است و با دو واسطه روايت كردن نجاشى (متوفى به سال 450 ه. ق)، چنانچه اشاره شد، نيز اِشعار به حيات وى در اواسط قرن چهارم دارد.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 376-377، ش 3426]؛ كتب رجاليه.
از علماى قرن پنجم هجرت و از اكابر تلامذۀ سيد مرتضى علم الهدى (متوفى به سال 436 ه. ق) مى باشد كه بسيار عمر نموده است. ابوالفتح جندى گويد كه از وى درس خواندم و از كثرت پيرى قدرت حرف زدن نداشت و او غير از ابويعلى حمزۀ مذكور فوق است كه او در اواسط قرن چهارم و در طبقۀ صدوق اول (متوفى به سال 329 ه. ق) و نظراى وى و از اولاد عباس بن على بن ابى طالب عليه السلام بود و اين، مجهول الاسم و به قرينۀ تلمذ علم الهدى از رجال اواسط قرن پنجم، بلكه دور نيست كه تا اواخر آن قرن نيز در قيد حيات بوده و ظاهراً از احفاد عباس بن عبدالمطلب و هم غير از ابويعلى عباسى ذيل است.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 288.
ابويعلى عباسى هاشمى، محمد بن محمد --> ابن الهباريه
باهلى نحوى، معروف به «ابويعلى»، از اصحاب مازنى بكر (متوفى به سال 230 ه. ق) و در نكت كتاب سيبويه از او و از مبرّد حاذق تر بوده، لكن زود وفات يافته و معلوماتش منتشر نگرديد و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 134، س 31.
شريف جعفرى، معروف به «ابويعلى»، كه گاهى «محمد بن جعفرى» نيز گويند، از فقها و متكلّمين اماميّه مى باشد كه داماد شيخ مفيد و خليفه و جانشين وى بود. به نيابت از طرف او در مجلس وى نشسته و تدريس مى كرد و از تأليفات اوست:
روز شنبه شانزدهم رمضان 433 يا 443 يا 463 ه. ق وفات يافت. در نخبة المقال قول سيّمى را اختيار كرده و در رديف «محمدين» كه پدرشان هم «حسن» است، گويد:
خليفة المفيد بويعلى جلس *** مجلسه للعلم مات فى «تجس»(1)
در نقد الرّجال در اين تاريخ سيّمى، كه از نجاشى است، اشكال كرده و ديگران نيز تابع وى شده اند به اينكه خود نجاشى سيزده سال پيش از آن در 450 ه. ق وفات يافته؛ پس احتمال داده كه از سهو كاتب باشد و خودش قول اول را (433 ه. ق) اختيار كرده است.
مخفى نماند كه اصل اشكال مزبور نسبت به تاريخ سيّمى صحيح، ولكن تاريخ اولى نيز با در نظر گرفتن اينكه سه سال بعد از آن، در سال 436 ه. ق، همين ابويعلى محمد به همراهى ابويعلى سلار و نجاشى متصدى تجهيز و تكفين سيد مرتضى علم الهدى بوده است، دور از صحت مى باشد. اينك قول دويمى (443 ه. ق) بى اشكال و بى معارض است.
نگارنده گويد: دور نيست كه منشأ قول سيّمى نيز اشتباه به سال وفات ابويعلى سلار
1) . تجس = 463.
مذكور باشد كه به قول بعضى، 463 ه. ق بوده است.
بارى، از رياض العلماء نقل است كه ابويعلى جعفرى، بنابر اصحّ، عبارت از سيد فاضل شريف ابويعلى حمزة بن محمد جعفرى است و گاهى به نوه اش، محمد بن حسن بن حمزۀ مذكور، نيز اطلاق نمايند.
منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 328؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 44؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 1، ص 287.
ابويعلى، محمد بن شداد --> زرقان، محمد بن شداد بن عيسى
ابويعلى، محمد بن محمد بن صالح --> ابن الهباريه
ابواليقظان، سحيم يا عامر --> نسابه، عامر
ابواليقظان، عمار اسدى
ابواليقظان، عمار بن موسى ساباطى
ابواليقظان، عمار بن ياسر صحابى
ابواليقظان، نوح بن حكم
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
مصطلح رجال است.
ابواليمن، احمد بن هبة الله بن احمد --> ابن عساكر، احمد
فقيه فاضل متواضع. مدت بسيارى در حلب مفتى حنفيّه بود. كتاب الدّرّ المنتخب فى تاريخ مملكة حلب از اوست. در سال 1004 ه. ق به حج رفته و در حين ورود دمشق مورد توجه و اقبال عموم اهالى گرديد. در سال 1046 ه. ق در هشتاد سالگى درگذشت و ظاهراً نامش هم «ابواليمن» است.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 526.
ابواليمن، عبدالرحمان بن محمد --> عليمى، عبدالرحمان بن محمد
بن زيد بن حسن بن زيد بن حسن بن سعيد بن عصمت بن حمير بن حارث، قارى حافظ قرآن، تاج الدين اللّقب، بغدادى الولاده، كندى القبيلة والشهره، دمشقى المسكن والمدفن، اديبى است نحوى، لغوى قارى، حافظ قرآن كه در هفت سالگى قرآن مجيد را حفظ كرد. در ده سالگى به تكميل قرائات عشره موفق گرديد تا در علم شريف استاد كل و به تمامى اهل عصر مقدّم و در فنون ادبيّه نيز وحيد عصر خود شد. از اسماعيل جواليقى و ابن الخشّاب و ابن الشّجرى و ساير اجلّه، كه شرح حال هريك در محل خود از اين كتاب نگارش يافته، درس خوانده و استفاده هاى بسيارى نمود. با زمخشرى هم ملاقات كرد. اخيراً در دمشق اقامت گزيد و به امير عزّالدين، برادرزادۀ سلطان صلاح الدين ايّوبى، تقرّب يافت. از كتب نفيسۀ خزاين وى اقتباس نمود. شعر خوب نيز مى گفته و از اوست:
دع المنجم يكْبُو فى ضلالته *** ان ادعىٰ علم ما يجري به الفلك
تفرد اللّه بالعلم القديم فلا *** الانسان يشركه فيه و لا الملك
اعد للرزق من اشراكه شركا *** و بئست العدتان الشرك والشرك
شيخ علم الدين سخاوى، كه از تلامذه اش بوده، در حق وى گويد:
لم يكن فى عصر عمرو مثله *** و كذا الكندى فى آخر عصر
و هما زيد و عمرو انما *** بنى النحو على زيد و عمرو
همانا مراد از زيد در اين شعر همين صاحب ترجمه و از عمرو نيز همان سيبويه معروف است. صاحب ترجمه به سال 520 ه. ق در بغداد متولد شد و وفاتش به سال 597 يا 613 ه. ق در دمشق واقع و در كوه قاسيون مدفون گرديد. از تأليفات اوست كتابى بزرگ در مشيخه به ترتيب حروف هجا.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 300؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 214؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 171؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3895.
3792 و 3793. ابويوسف چشتى، خواجه ابويوسف (375-459 ه. ق)
پسر سيد محمد سمعان در اواسط قرن پنجم هجرت، از اكابر مشايخ عرفاى چشت كه با جمال طريقت و كمال حقيقت، داراى كمالات ظاهره و كرامات باهره بود. از دست خواجه ابومحمد چشتى خرقۀ خلافت پوشيد. در تحت تربيت پدرانۀ آن پير والاگهر به مقامى بس عالى رسيد. نسب شريفش به نوشتۀ خزينة الاصفياء، با پنج واسطه به حضرت امام حسن عسكرى - سلام اللّه عليه - موصول است، بدين روش: سيد ابويوسف چشتى بن محمد سمعان بن سيد ابراهيم بن سيد محمد بن حسين بن سيد عبدالله ملقب به «على اكبر» بن امام حسن عسكرى عليه السلام؛ ليكن اين سلسله بنابر مشهور كه حضرت حسن عسكرى عليه السلام غير از حضرت صاحب الامر - عجّل الله فرجه - فرزند ديگرى نداشته و همچنين بنا به قول بعضى كه غير از حضرت صاحب عليه السلام دخترى هم داشته و بس، صحيح نبوده و شاهد و مدركى هم به نظر نرسيده است. كرامات بسيارى از قبيل ملاقات رجال الغيب و خدمتكارى جنّ و مانند اينها به خواجه ابويوسف منسوب بوده و به سال 459 ه. ق در 84 سالگى درگذشت و جملۀ «صاحب حسن يوسف» (375) مادّۀ تاريخ ولادت و «عارف حق» (459) نيز مادّۀ تاريخ وفات مى باشد و ظاهر، آن است كه «ابويوسف» كنيه نيست، بلكه نام اصلى مادرزادى اش بوده است.
پسرش، خواجه مودود چشتى، نيز از اكابر عرفا و صوفيّه، در كلمات اهل فنّ به «قطب الاقطاب» و «مخزن الانوار» و «صاحب الاسرار» و مانند اينها موصوف است و طيران هوا و كرامات ديگرى نيز بدو منسوب دارند - والعهدة عليهم - و گويند هر وقتى كه شوق طواف كعبه دامن گيرش مى شد، در دَم طيران كرده و طواف مى نمود و بازمى آمد. به سال 527 ه. ق در 95 سالگى درگذشت.
منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 246 و 248.
ابويوسف، شيخ عبدالهادى --> ابيارى
بن حبيب بن سعد بن حبته انصارى، از اكابر و مشاهير فقهاى حنفيّه مى باشد كه حافظ حديث بود. از اكثر فقهاى وقت كسب مراتب علميّه نمود. اخيراً ملازمت ابوحنيفه را
اختيار و در فقه و متعلّقات آن بر وى تلمذ كرد و در عمل به رأى و استحسان تابع وى شد. وى نخستين كسى است كه موافق مذهب ابوحنيفه تأليف كتاب نمود. اقوال و اجتهادات او را در تمامى نواحى انتشار داد و در اغلب موارد مخالفت هم داشته و اخيراً هيجده سال در عهد مهدى و هادى و هارون الرشيد قاضى القضات بغداد شد و به همين جهت، به «ابويوسف قاضى» شهرت يافت. او نخستين كسى است كه اين مقام را حيازت نمود؛ چنانچه اولين كسى بوده كه امتياز خاصى مابين لباس عالم و عامى مقرّر داشت. در هريك از ادب قاضى و بيع و حدود و خراج و زكوة و صلوة و صيد و ذباحه و فرائض و وصايا و وكالت و مانند اينها كتابى تأليف داده و كتاب خراج او، كه در فقه حنفى و به امر هارونش تأليف داده، در قاهره و ترجمۀ فرانسوى آن نيز در پاريس به طبع رسيده است. ابويوسف يعقوب
وفات ابويوسف در ربيع الثانى 182 ه. ق در 69 سالگى در بغداد واقع گرديد. احمد بن حنبل و بعضى ديگر از اكابر وقت نيز از تلامذۀ وى بوده اند. از فتاوى ابويوسف است:
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 142؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 288؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 461؛ اطلاعات متفرقه.
ابويوسف، يعقوب بن ابراهيم قاضى
ابويوسف، يعقوب بن اسحاق بن سكيت
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
ابويوسف، يعقوب بن اسحاق دورقى --> ابن السكيت
ابويوسف، يعقوب بن اسحاق بن صباح --> كندى، يعقوب بن اسحاق
ابويوسف، يعقوب بن صابر --> نجم الدين، يعقوب بن صابر
ابويوسف، يعقوب بن عبداللّٰه
ابويوسف، يعقوب بن عيثم
ابويوسف، يعقوب بن نعيم
ابويوسف، يعقوب بن يزيد بن حماد انبارى
(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.
مصطلح رجال است.
از طبقات مذكور در اول كتاب
ابوعبداللّه الكنيه، ابن آجروم الشّهره، فاسى الوفاة والولاده، صنهاجى القبيله، از اكابر نحويّين قرن هشتم هجرى قمرى مى باشد كه اديبى است نحوى فقيه رياضى، علاوه بر تبحّر نحوى، در حساب و فرائض و ادبيّات و تجويد و قرائات قرآنى نيز حظّى وافر داشت. نحو و قرآن را در مسجد محلّۀ اندلسى ها از شهر فاس تدريس مى كرد. شرحى بر منظومۀ حرز الامانى نام شاطبى، كه در تجويد است، نوشته. مصنفات و ارجوزه هاى بسيارى نيز در فنون متفرقه دارد كه مشهورترين آنها مقدمۀ اوست در علم نحو كه به مقدّمة الآجروميّة فى مبادى علم العربيّة معروف و مختصر كتاب جمل عبدالرحمان بن اسحاق زجاجى و در مكّۀ معظّمه هنگامى كه روى به كعبه داشته، تأليف كرده است. اين كتاب بسيار نافع و محل توجه فحول و اكابر مى باشد كه شروح متنوعۀ مختصر و مفصلى بر آن نوشته اند و بارها در مصر و بيروت و غيره مستقلاً و با ترجمۀ انگليسى و فرانسوى و با شرح خالد ازهرى و بعضى از شروح ديگر به طبع سنگى و حروفى رسيده است. وفات ابن آجروم به سال 723 ه. ق در 41 يا 51 سالگى در شهر فاس واقع شد و هريك از فاس و صنهاج در محل خود از اين كتاب مذكور و لفظ «آجروم» نيز (به ضمّ جيم و تشديد راء) به زبان بربرى، به معنى فقير صوفى مى باشد و نخستين كسى كه به همين لقب (آجروم) شهرت يافته، داوود، جدّ صاحب ترجمه است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 145]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 25؛ اطلاعات متفرقه.
ابن الآلوسى --> آلوسى
عنوان مشهورى چند تن مى باشد.
خولانى القبيله، ابوجعفرالكنيه، ابن الابارالشهره، اشبيلى البلده كه به شهر اشبيليه از اعظم بلاد اندلس منتسب، از مشاهير شعراى عرب، در تمامى فنون شعرى داراى براعت، فضل و جودت او مسلّم كلّ بوده و از اشعار اوست:
لم تدر ما خلدت عيناك فى خلدى *** من الغرام و لا ما كابدت كبدى
اردت توسيده خدِّي و قلتُ له *** فقال كفك عندي افضل الوسد
بدين نمط قطعه هاى بسيارى داشته و ديوانى هم دارد و در سال 433 ه. ق درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 46.
بن ابى بكر بن عبدالرحمان بن ابى بكر، بلنسى البلده، قضاعى القبيله، ابوعبدالله الكنيه، ابن الابارالشّهره، فقيه فصيح، محدّث اديب، مورّخ رجالى و از ائمّۀ فنون عربيّه بوده و از تأليفات اوست:
در سال 658 ه. ق در 63 سالگى به امر صاحب تونس مظلوماً به قتل رسيد. ظاهر ذريعه و بعضى از تأليفات مذكوره تشيّع ابن الابار است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 127]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 16؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 406.
موكول به رجال است.
موكول به رجال است.
عموزادۀ عبدالله فوق و موكول به علم رجال است.
ابن الابرز، حسن بن على --> عزالدين، حسن بن على بن محمد
اندلسى شنتميرى، نحوى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن الابرش»، از ائمّۀ لغت و علوم عربيّه مى باشد كه در فقه و اصول و حديث و كلام نيز حظّى وافر داشت. بسيار زاهد و قانع بود. به تدريس و امامت اقبالى نداشت. تكليف قضاوت را ردّ كرده و با كمال انقطاع مى گذرانيد تا به سال 532 ه. ق در قرطبه درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 272.
ابن الابريسمى، جعفر بن محمد بن جعفر بن محمد --> ابن نما، جعفر
قرشى القبيله، فهرى الشعبه، غرناطى البلده، ابن الناظر و ابن ابى الاحوص الشهره، از افاضل اواخر قرن هفتم هجرت مى باشد كه فقيه محدّث حافظ قارى اديب نحوى، به افاده و استفاده بسيار حريص بود. از شلوبين اكبر و على بن جابر دباج و ديگر اجلّه تحصيل مراتب علميّه نموده و از تأليفات اوست:
ابوحيّان نحوى مشهور تمامى آنها را از خودش خوانده و روايت مى نمايد. وفات ابن ابى الاحوص به سال 699 يا 700 ه. ق در 96 يا 97 سالگى در غرناطه از بلاد اندلس واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 256.
بن مزيد يا زيد، يا محمد بن احمد بن مزيد بن محمود بن ابى الازهر منصور بن راشد، مكنّى به «ابوبكر» يا «ابوالازهر»، معروف به «ابن ابى الازهر»، محدّث نحوى اخبارى، شاعر بوسنجى، از محدّثين و فضلاى قرن چهارم هجرت مى باشد. از مبرّد روايت نموده و دارقطنى و جمعى ديگر از وى روايت مى نمايند. حال او بين ارباب تراجم و رجال محل خلاف است؛ بعضى، از مصنّفين شيعه اش شمرده و خطيب بغدادى گويد: محل وثوق نمى باشد و به نام ثقات روات جعل حديث مى كرده و احاديث منكرى روايت نموده و كذّاب ترين اهل حديث است.
نگارنده گويد: موافق بعضى از علماى رجال حال او مجهول و ظاهر، آن است كه قدح و طعن خطيب، محض به جهت اخبارى است كه در تاريخ خود از همين ابى الازهر در فضايل و مناقب حضرت اميرالمؤمنين و حضرت حسين عليهما السلام روايت نموده است؛ به هرحال، كتاب اخبار عقلاء المجانين و اخبار قدماء البلغاء و اخبار الهرج والمرج فى اخبار المستعين والمعتز از تأليفات ابن ابى الازهر بوده و به تصريح بعضى، مشتمل بر اكاذيب بسيارى مى باشند. در سال 325 ه. ق درگذشت و نام پدرش مابين «زيد» و «مزيد» مردّد و «ابوالازهر» هم كنيۀ جدّش، محمود و يا جدّ عالى اش، منصور و كنيۀ خودش هم بوده است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 34]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 182؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 3، ص 288؛ ابن نديم، الفهرست، ص 211.
ابن ابى اسحاق، سيد جعفر --> كشفى، سيد جعفر بن ابى اسحاق
كيمياوى عراقى، از اكابر قرن هشتم هجرت مى باشد كه به «ابن ابى الاصبع» معروف و يك قصيدۀ نونيه در كيميا دارد. در 762 ه. ق درگذشته و ايدمر جلدكى سابق الذكر آن قصيده را شرح كرده و شرح خود را به كشف الاسرار للافهام موسوم داشته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 194].
يا عبدالسلام بن عبدالواحد بن ظافر بن عبدالله، قيروانى مصرى، زكى الدّين اللّقب، عدوانى القبيله، ابوبكر يا ابو محمد الكنيه، ابن ابى الاصبع الشّهره، از مشاهير ادبا و شعراى اواسط قرن هفتم هجرت مى باشد كه در شعر و انشا و ادب، وحيد عصر خود بوده و از تأليفات اوست:
يك نسخه از آن، كه تاريخ كتابتش سال 707 ه. ق به خط محمد بن احمد بن شيبان بوده، در خزانۀ مصريه موجود است)؛ 2. التّحبير فى علم البديع؛ 3. تحرير التحبير (كه ملخص تحبير مذكور است)؛ 4. الجواهر والسّوانح فى سرائر القرائح.
از اشعار اوست:
اعر مقلتي ان كنت خير موافق *** دموعا لتبكى فقد حب مفارق
فقد نضبت يوم الوداع مدامعي *** و شابت لتشتيت الفراق مفارقى
در سال 654 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 585]؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 28؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 592؛ سيوطى، عبدالرحمان، الاتقان فى علوم القرآن، ج 2، ص 83.
بن قاسم يا ابوالقاسم بن ابى اصيبعه خليفة بن يونس، معروف به «ابن ابى اصيبعه»، مكنّى به «ابوالعباس»، ملقّب به «موفق الدين»، مورّخ طبيب، خزرجى شافعى، از مشاهير مورّخين و مهرۀ اطبّاى اواسط قرن هفتم هجرى مى باشد كه علاوه بر آن دو علم شريف، در فقه و حديث و نجوم و فلسفه نيز خبير، از تلامذۀ ابن البيطار آتى الذكر، بيشتر در قاهره و مولد خود، دمشق، اقامت داشته و در بيمارستان قاهره مشغول طبابت بود. به سال 668 ه. ق در شهر صرخد نامى از بلاد شام در 68 سالگى درگذشت و به نام ادويۀ مركبه و اصابة المنجّمين و حكايات الاطبّاء و عيون الانباء فى طبقات الاطباء و معالم الامم تأليفاتى دارد و «ابواصيبعه» كنيۀ جدّش، خليفة بن يونس، است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 96]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات
الجنات، ص 85؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ص 37.
بن ابى اصيبعه خليفة بن يونس، حكيم اديب طبيب عارف صوفى، خزرجى انصارى مصرى، ملقّب به «رشيدالدين»، موصوف به «علامه»، معروف به «ابن ابى اصيبعه»، از مهرۀ اطبّا و حكماى اوايل قرن هفتم هجرت مى باشد كه در مصر و قاهره نشو و نما يافت. ادبيّات را از كندى نحوى اخذ كرد. در 25 سالگى به طبّ و معقول اشتغال ورزيد تا به مقامى عالى رسيد. در موسيقى نيز صاحب يدى طولا بوده و آواز خوب داشت. به هر دو زبان تركى و فارسى نيز حرف زده و شعر مى گفت. در دمشق از دست شيخ الشيوخ صدرالدين بن حمويه خرقۀ تصوف پوشيد. به نام اسطقسّات و مساحت و موجز مفيد و غيره تأليفاتى دارد. وفات او به سال 616 ه. ق در 37 سالگى واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 487؛ اطلاعات متفرقه.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
اشعرى بصرى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن ابى بشر»، در بدايت حال معتزلى مذهب، به عدل الهى و خلقت قرآن و ديگر عقايد مذهبى معتزله معتقد بود.
اخيراً توبه كرده و به مذهب اشعرى گراييد و روز جمعه در مسجد جامع بصره روى كرسى به آواز بلند ندا درداد: «من عرفنى فقد عرفنى و من لم يعرفنى فانا اعرفه نفسى»؛ پس گفت: «من فلان بن فلان به خلقت قرآن و فاعل فعل شر بودن خودم و عدم امكان رؤيت خدا معتقد بودم و اكنون توبه كرده و به ردّ معتزله معتقد مى باشم»؛ پس فضايح و معايب ايشان را بيان نمود و از تأليفات اوست:
والتّفصيل فى الرّدّ على اهل الافك والتّضليل؛ 4. اللّمع؛ 5. الموجز.
وفاتش پيش از ابن النديم (متوفى به سال 385 ه. ق) بوده و سال آن مضبوط نيست.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 275.
ابن ابى بكر، محمد بن احمد بن عبدالله --> ابن سيدالناس
ابن ابى البلاد، ابراهيم --> ابوالبلاد
فرزند ابوالبلاد است.
يا محمد بن احمد بن عبدالله بن اسماعيل بن ابى الثلج، كاتب بغدادى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن ابى الثلج»، كه «ابوالثلج» در اصل، كنيۀ جدّ اوّلى يا دويمى يا سيّمى يا چهارمى اوست (على اختلاف التعابير بين علماء الرجال). در زمان غيبت صغرى از ثقات و اعيان محدّثين شيعه، كثيرالحديث، از تلامذۀ محمد بن جرير طبرى و مشايخ روايت ابومحمد هارون بن موسى تلعكبرى بود. هارون از سال 322 تا 325 ه. ق از وى استماع حديث كرده و هم از او اجازه داشته است. وفات ابن ابى الثلج هم در همين سال آخرى واقع شد و يا به نوشتۀ تاريخ بغداد، كه او نيز توثيقش كرده، در سال 322 يا 323 ه. ق واقع و ولادتش هم در سال 237 ه. ق بوده است. از تأليفات اوست:
ابن النديم گويد: ابن ابى الثلج ابوبكر محمد بن احمد بن محمد بن ابى الثلج، كاتب فاضل متديّن متّقى و خاصى و عامى بود (يعنى موافق هر دو مذهب عامّه و خاصّه رفتار مى كرده است)، لكن اغلب تشيّع مى كرده و از اخبار عامّه بسيار روايت نموده و مصنّفاتى در اين باب دارد و كتاب السّنن والآداب على مذاهب العامة و كتاب فضائل الصّحابة تأليف او هستند. نگارنده گويد: ظاهر، آن است كه اين همان ابن ابى الثلج مذكور مى باشد و تحقيق بعضى از موارد اختلاف در صورت لزوم موكول به تتبّع و تحقيق خود ارباب رجوع است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 1، ص 343، ش 1796]؛ كتب رجاليه؛ ابن نديم، الفهرست، ص 326؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 279 و 338.
بن اسماعيل بن ابى الثّلج، رازى الاصل، ابوبكر الكنيه، ابن ابى الثلج الشّهره، از محدّثين عامّه مى باشد كه در صحيح بخارى از وى روايت نموده و نوه اش، ابن ابى الثلج شيعى مذكور فوق، هم از وى روايت كرده است. در سال 250 ه. ق درگذشت و عنوان فوق، كه موافق تاريخ بغداد مذكور افتاد، صريح است در اينكه ابوالثلج جدّ عبدالله بوده و در عقب آن بلافاصله گفته كه «ابوالثلج» كنيۀ عبدالله مى باشد و هر دو ممكن است.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 5، ص 425.
يا احمد بن محمد بن احمد بن على بن احمد بن ابى جامع، عاملى، ملقّب به «جمال الدين» يا «شهاب الدين»، معروف به «ابن ابى الجامع»، عالمى است فاضل متّقى، از اكابر علماى اماميّۀ قرن دهم هجرى و كتاب الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز تأليف اوست كه با آن همه ايجازش حاكى از تمام فضل مؤلف و احاطۀ او در علوم متنوعه مى باشد. سال وفاتش به دست نيامد، لكن در سال 928 ه. ق در نجف اشرف از محقّق كركى شيخ على بن عبدالعالى سابق الذكر اجازه دارد.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 281؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 183.
3809 و 3810. ابن ابى الجامع، شيخ عبداللطيف (قرن 11 ه. ق)
بن على بن احمد بن ابى جامع، عاملى، عالمى است عامل، فقيه فاضل صالح، محقّق مدقّق، از علماى اماميّۀ قرن يازدهم هجرت، از اكابر تلامذۀ شيخ بهائى (متوفى به سال 1031 ه. ق) و صاحب معالم (متوفى به سال 1011 ه. ق) و از تأليفات اوست:
على بن احمد، پدر صاحب ترجمه، از اكابر علما و اجلاّى تلامذۀ شهيد ثانى (متوفى به سال 966 ه. ق) مى باشد كه شرح لمعه را از خود شهيد خوانده است و جدّش، احمد، نيز فوقاً به عنوان ابن ابى الجامع، احمد بن محمد بن ابى الجامع مذكور شد.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 111، ش 103]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 362.
ابن ابى جراده(1)
ابن ابى جراده، احمد بن يحيى --> ابن العديم، احمد بن يحيى
بن ابوالحسن على بن عبدالله بن محمد، حنفى، مكنّى به «ابوعلى»، از اولاد ابوجرادۀ سابق الذكر مى باشد كه اديبى است فاضل كاتب شاعر، در هر دو خط نسخ و رقاع در نهايت مهارت، اوّلى را به اصول ابن مقله و دويمى را به شيوۀ على بن هلال در غايت ملاحت مى نوشته و از اشعار اوست كه به برادر خود، عبدالقاهر مذكور ذيل، نوشته است:
فليت الصبا تسرىٰ بمكنون سرنا *** فتخبرنى عنكم و تخبركم عني
و ليت الليالى الخاليات عوائد *** علينا فنعتاض السرور من الحزن
در سال 551 ه. ق درگذشت و او را «ابن العديم» نيز گويند.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 12.
ابن ابى جراده، عبدالقاهر --> ابوالبركات، عبدالقاهر
برادر ابن ابى جراده، حسن مذكور فوق است.
مكنّى به «ابوالحسن»، از اولاد ابوجرادۀ سابق الذكر مى باشد كه در حلب مرجع امورات دينيّه و علوم ادبيّه بوده و اشعار دلربا مى گفته است. خط او هم دل چسب و در
1) . ابن ابى جراده: عنوان جمعى از اكابر و از خانوادۀ ابوجرادۀ سابق الذكر بوده و بعضى از ايشان را تذكر مى دهد و بعضى ديگر هم، كه «ابن العديم» نيز گويند، به همين عنوان خواهند آمد و بنى عديم يك شعبه از خانوادۀ بنى ابى جراده مى باشد. (مؤلف)
نهايت صحت و ملاحت و مرجع استفادۀ عبدالكريم سمعانى سابق الذكر و ديگر اكابر وقت بوده و او را نيز «ابن العديم» مى گفته اند و در وصف طول ليل گويد:
فيا لك ليلة طالت و دامت *** فليس لصبحها عنها انسفار
اسائلها لابلغ منتهاها *** لعل الهمّ يذهبه النهار
در سال 548 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 10.
ابن ابى جراده، هبة الله بن احمد --> قاضى هبة الله
مصطلح رجال است.
ازدى اندلسى، مكنّى به «ابومحمد»، از اجلاّى قرّاء و اكابر عرفا مى باشد كه كرامات بسيارى بدو منسوب است و كتاب جمع النّهاية فى بدء الخير والغاية، كه مختصر صحيح بخارى بوده و بارها در مصر و قاهره چاپ شده، تأليف اوست. در سال 695 ه. ق در مصر درگذشت. چنانچه موافق بعضى از مدارك موجوده مذكور داشتيم، لفظ «جمره» با جيم و راء مى باشد و ترتيب حروفى كتاب كنى و القاب فاضل معاصر قمى نيز حاكى از اين است و دور نيست كه با حاء و زاء نوشتن در اين كتاب (ابن ابى حمزه) از اشتباهات چاپخانه باشد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 1، ص 191]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 27.
ابن ابى جمعه، كثير --> ابوصخر، كثير بن عبدالرحمان
بن على بن ابراهيم بن حسن بن ابراهيم بن حسين بن ابراهيم بن ابى جمهور، احسائى هجرى، كه به انتساب جدّ عالى خودش به «ابى جمهور» مشهور مى باشد، از اكابر علماى اماميّۀ قرن دهم هجرت و عالمى است عارف ربّانى، محقّق مدقّق، حكيم كامل، متكلّم فاضل، محدّث متبحّر ماهر، با محقّق كركى سابق الذكر (متوفى به سال
940 ه. ق) معاصر، از تلامذۀ شيخ على بن هلال جزايرى و حسن بن عبدالكريم فتال سابق الذكر و بعضى ديگر بوده و از تأليفات اوست:
وفاتش بعد از سال 901 ه. ق واقع شد و تاريخ آن به دست نيامد. تصوف و پاره اى مطاعن ديگر منسوبه به او را با جواب هاى شافى آنها در خاتمۀ مستدرك الوسائل نگارش داده است.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 733؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 623؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 361؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 45.
مصطلح رجال است.
بن احمد بن محمد بن ابى جيد طاهر قمى، اشعرى، مكنّى به «ابوالحسين»، از مشايخ روايت نجاشى (متوفى به سال 450 ه. ق) و شيخ طوسى (متوفى به سال 460 ه. ق) مى باشد و مشخّص ديگرى به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 383، س 4؛ كتب رجاليه.
بن ابى بكر بن عبدالواحد ابى حجله يا عبدالواحد بن ابى حجله، مغربى، تلمسانى الولاده، ابن حجلة و ابن ابى حجلة الشّهره، ابوجعفر يا ابوحفص يا ابوالعباس الكنيه، شهاب الدين اللّقب، حنفى يا حنبلى المذهب، از افاضل ادباى قرن هشتم هجرت مى باشد كه با ابوحيّان نحوى و خطيب دمشقى و نظاير ايشان معاصر، در فنون شعرى و ادبى ماهر، كثيرالفضل والاطّلاع بوده و نسبت به آنها حرصى قوى داشت، بلكه به حكم تأليفات بسيار متجاوز از هشتاد كتاب كه در علوم متفرقه بدو منتسب مى باشند، در دو علم شريف فقه و حديث نيز متمهّر بود كه از آن جمله است:
چنانچه اشاره شد، در فنون شعرى نيز مهارتى بسزا داشت. علاوه بر آثار قلمى فوق، پنج ديوان شعر نيز در مدايح نبويّه داشته كه همۀ آنها را به موجب وصيّت خودش دفن كردند و از ابيات آنهاست:
بقاف اقسم عين الشمس ليس لها *** لو لاه شين و لا راء و لا فاء
ما كامل بعد خير الرسل فى احد *** سواه ميم و لا دال و لا حاء
ولادت او به سال 725 ه. ق و وفاتش در آخر ذى قعدۀ 776 و يا 762 ه. ق در طاعون واقع شد. به نوشتۀ ابن حجر، با اينكه حنفى مذهب بوده، به عقايد حنبليّه تمايل مى نمود و گويا به همين سبب، بعضى حنبلى اش دانند. نسبت به عرفا و اهل وحدت، خصوصاً ابن الفارض بسيار بدبين و بدگو بود. مع ذلك در اواخر عمر بعد از زيارت مكّه در قاهره شيخ خانقاه صوفيّه بوده است. از نوادر اوست كه پسر خود را برخلاف متعارف به «جناح الدين» ملقّب داشته بوده است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 113]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ص 329؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 113؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 28.
ابن ابى الحديد، احمد بن هبة الله يا محمد --> موفق الدين، احمد بن هبة اللّٰه بن ابى الحديد
يا هبة الله بن محمد بن حسين بن ابى الحديد، مداينى الولاده، بغدادى الوفاة، معتزلى الاصول، شافعى الفروع، عزالدين اللّقب، ابو حامد الكنيه، ابن ابى الحديد الشهره، چون نام پدرش مابين «هبة اللّه» و «محمد» مردّد مى باشد، به همين جهت گاهى به «ابن هبة الله» نيز موصوفش دارند. وى از فحول و اكابر علماى معتزلۀ سابق الذكر، فقيهى است اصولى، حكيم متبحّر، متكلّم متمهّر، شاعر ماهر، منشى فاضل، كاتب كامل. با اينكه در زىّ اهل سنّت و جماعت و در سلك عامّه منسلك، در اصول به معتزلى بودن مشهور، در فروع نيز به نوشتۀ قاموس الاعلام، شافعى مذهب بوده، از مواليان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام بود.
در محاكمۀ بين الفريقين نهايت انصاف را به كار برده و به داير مدار حق بودن حضرت على عليه السلام اقرار صريح آورده است. توان گفت كه او نسبت به علماى عامّه مثل عمر بن عبدالعزيز مى باشد نسبت به خلفاى بنى اميّه. شرح نهج البلاغۀ او، كه در اقطار عالم مشهور و بارها در مصر و ايران چاپ شده، شاهد صدق مدعا بوده و بالصراحه حاكى از موالات وى نسبت بدان حضرت و خانوادۀ رسالت عليهم السلام مى باشد؛ خصوصاً هزار فقره از احاديث و كلمات قصار علويۀ مرتضويّه كه به شرح مذكورش الحاق نموده، ديگر مؤيّد قضيه بوده و برتر از همه قصايد سبع علويۀ اوست كه در فضايل و مدايح آن حضرت سروده است و رضى استرآبادى و صاحب مدارك و جمعى ديگر از اجلّه شروح بسيارى بر آن نوشته اند.
اينك به استناد مراتب مذكوره جمعى به تشيّع وى معتقدند. در مجمع البحرين گويد:
ابن ابى الحديد در اصل معتزلى و به فرقۀ معتزله منسوب بوده و مى گفتند كه اين فرقه در عدل و توحيد به اميرالمؤمنين (حضرت على عليه السلام) استناد دارند و موافق تحقيق بعضى از افاضل، جملۀ «الحمد للّه الذى قدم المفضول على الفاضل...» را نيز، كه در
اوّل نهج البلاغۀ او مندرج و ظاهراً منافى مذهب عدليّه است، پيش از رجوع به حق (مذهب شيعه) گفته است؛ به قرينۀ اينكه در كلمات خود اقرار به حقانيّت و تقدم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام (على) و تبرّى از ديگران مى نمايد و در مجمع البحرين بعد از اين جمله اين توجيه بعضى از افاضل را تجويد كرده است، بلكه بعضى از اهل سنّت نيز كه در مقام مذاكرۀ مذهبى از جواب كلمات منصفانۀ مشعر به تشيّع ابن ابى الحديد كه از طرف شيعه مذهبان در مقام الزام عامّه مطرح شده، درمانده، از روى لاعلاجى تسنّن او را انكار كرده و به تشيّع وى رفته اند.
از تأليفات منيفه و آثار قلمى ابن ابى الحديد است:
تاريخ و اشعار و منشآت و منظومات خودش را حاوى است)؛ 7. الفلك الدّائر على المثل السّائر كه انتقاد كتاب مثل السّائر نام ابن الاثير مى باشد كه در سيزده يا پانزده روز تأليف و در هند چاپ شده و برادرش، احمد، بعد از تأليف اين كتاب بدو نوشت:
المثل السائر يا سيدى *** صنفت فيه الفلك الدائرا
لكن هذا فلك داير *** اصبحت فيه المثل السائرا
الم تخبر الاخبار فى فتح خيبر *** ففيها لذى اللب الملب اعاجيب
و فوز علي بالعلىٰ فوزها به *** فكل الى كل مضاف و منسوب
و كم كسرت جيشا لكسرى و قصرت *** يدى قيصر تلك القنان الشناخيب
وفات ابن ابى الحديد به سال 655 ه. ق در هفتاد سالگى در بغداد واقع شد و علاّمۀ حلّى به واسطۀ پدر خود، شيخ سديدالدين يوسف، از او روايت مى كند.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 507]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 45؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 422؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 593.
ابن ابى الحزم، على بن ابى الحزم --> ابن نفيس
ابن ابى الحسين، يحيى --> نسابه، يحيى بن ابى الحسين
مصطلح رجال است.
ابن ابى الحكم، محمد --> ابوالمجد، محمد بن ابى الحكم
مصطلح رجال است.
ابن ابى حمزه، حسن بن على بن حمزه --> بطاينى
مصطلح رجال است.
ابن ابى حمزه، عبدالله بن سعد --> ابن ابى جمره
ابن ابى حمزه، على بن ابى حمزه سالم --> بطاينى
مصطلح رجال است.
بن ابى حاتم محمد، حافظ رازى، مكنّى به «ابومحمد»، از مشاهير علماى عامّۀ اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد كه در فقه و حديث و ديگر علوم متداوله، به نام تفسير كبير و جرح و تعديل و ردّ مجسّمه و مسند و غير اينها تأليفاتى بدو منسوب است و در سال 327 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 513]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 758.
ابن ابى الخطاب، محمد بن ابى الخطاب قرشى --> ابن ابى الخطاب، محمد بن حسين
بن ابى الخطاب زيد زيات ثقۀ همدانى قرشى، مكنّى به «ابوزيد» يا «ابوجعفر»، بعد از تلفيق مطالب مدارك ذيل مى نگارد: صاحب ترجمه در اواسط قرن سيّم يا دويم هجرى از روات اشعار عرب بود. منتخباتى از اشعار شعراى زمان جاهليت و صدر اسلام را به نام جمهرة اشعار العرب تأليف داد كه در اين اواخر در قاهره چاپ شده و در مصر نيز به نام نيل الارب فى قصائد العرب به طبع رسيده و كتاب الامامة و كتاب التّوحيد نيز از اوست.
چنانچه اشاره شد، زمان او مابين اواسط قرن سيّم و دويم مردّد و در آداب اللّغة العربيّة اواسط قرن سيّم نوشته و از سال وفاتش نامى نبرده است. به نوشتۀ ذريعه، وفات او به سال 262 ه. ق بوده؛ پس اينكه در معجم المطبوعات وفات او را در حدود سال 170 ه. ق نوشته، اشتباه مى باشد، لكن دور نيست كه محمد بن حسين بن ابى الخطّاب زيد، كه در ذريعة تنها دو كتاب امامت و توحيد را بدو نسبت داده و كنيه اش را هم «ابوجعفر» نوشته، غير از صاحب جمهرة باشد كه ابوزيد محمد بن ابى الخطّاب قرشى بوده و وفاتش هم در حدود 170 ه. ق وقوع يافته؛ چنانچه در بعضى از مدارك ديگر است.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 109؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 334 و ج 2، ص 481؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 313.
ابن ابى خميصه، احمد بن محمد --> حرمى
ابن ابى خيثمه، احمد بن ابى خيثمه --> نسائى، احمد بن ابى خيثمه
ملقّب به «علايى»، از اكابر منجّمين قرن پنجم هجرت بوده و يا خود اوايل قرن ششم را نيز ديده است. با عمر خيّام (متوفى به سال 509 ه. ق) معاصر، در احكام نجومى بصير، بيشتر در گرگان و استرآباد اقامت داشت و دو كتاب روضة المنجّمين و نزهت نامۀ علائى نيز از تأليفات او بوده و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
ابن ابى الخير، فضل الله بن ابى الخير صوفى --> ابوسعيد، فضل الله بن ابى الخير
بن عمادالدوله ابى الخير بن موفق الدوله على، همدانى (چنانچه از اوّل نسخۀ مطبوعۀ تاريخ غازانى مذكور ذيل نقل شده) و يا موافق درر كامنه، فضل الله بن ابى الخير بن غالى (با غين) همدانى، يا به نوشتۀ قاموس الاعلام (برخلاف مشهور) محمد بن عمادالدوله، مكنى به «ابوالفضل»؛ به هرحال، از افاضل ادبا و اطبّا و وزراى اوايل قرن هشتم هجرت مى باشد كه لقبش «رشيدالدين» يا «رشيدالدوله»، شهرتش «خواجه رشيد» و «خواجه رشيدالدين» و «خواجه رشيدالدوله» و «رشيد طبيب» و «رشيد وزير»، طبيب مخصوص سلطان اولجايتوخان معروف به «شاه خدابنده» بود.
در اوايل با شغل عطّارى در نهايت پريشانى مى گذرانيد؛ سپس در خط و انشا و ادب و فنون شعريّه و طبّ و تاريخ و فلسفه و فقه و تفسير و فنون رياضى رنج بى پايان كشيده و به گنج شايگان رسيد. طبيب مخصوص غازان شاه بن ارغون خان بن هلاكوخان، هفتمين ملوك ايلخانيۀ ايرانى (696-703 ه. ق)، گرديد. اخيراً چند گاهى متصدى وزارت وى هم شد تا بعد از وفات او طبيب مخصوص و وزير برادرش، محمّد،
معروف به «شاه خدابنده» (703-716 ه. ق) گرديد. در حسن ادارۀ امور كشورى كمال استقلال را داشته؛ به حدّى كه خود شاه خدابنده نيز بى تصويب او اقدام به امرى نمى نمود؛ بدين سبب، به ثروت فوق العاده نائل آمد و در اثر حسد اهل كينه به تسبيب موت خدابنده متّهم شد. اينك خود او و پسر شانزده ساله اش، ابراهيم، در همان سال وفات خدابنده و يا دو سال بعد از آن در سال 718 ه. ق به امر پسر خدابنده، سلطان ابوسعيد، نهمين ملوك ايلخانيّه و آخرين ايشان (716-736 ه. ق) مقتول و تمامى ثروتش مصادره گرديد. بسط زائد در شرح حال او و مظلوميّت و تهمت و سبب قتل و اسباب حيله و بدانديشى معاندين و مبتلا به كيفر اين كردار بد شدن ايشان پيش از يك سال را موكول به كتاب روضة الصّفا و منابع ديگر مى داريم. جملۀ «طاب ثراه» مادّۀ تاريخ قتل اوست.
قلعۀ رشيديۀ تبريز، كه در شمال شرقى آن بلده در دامنۀ كوه سرخاب معروف به «عينعلى» واقع و به «ربع رشيدى» موصوف، در زبان اهالى محل به «رشيديه» معروف است، از آثار خيريّۀ وى مى باشد كه اموال بى شمارى در تأسيس آن صرف كرده و موقوفات بسيارى براى آن تخصيص داده بود؛ از آن جمله شصت هزار مجلّد كتب مختلفه در اشعار و تواريخ و علوم متنوعه، دو هزار مجلّد قرآن مجيد كه چهارصد از آنها با آب طلا نگارش يافته، شش جلد از آنها به خط ياقوت مستعصمى و بيست جلد هم به خطوط ديگر اكابر خطّاطين بوده است. اين قلعه در زمان ما مدت هاست ويران شده و اثرى از آن كتاب ها و موقوفات ديگر نمانده و معلوم نيست در كجا هستند. آه آه آه. «خدايا زين معمّا پرده بردار». به نوشتۀ تاريخ يزد، مدرسۀ رشيديّۀ يزد نيز از آثار خيريّۀ همين وزير سعيد شهيد است كه در ايّام اندك اقامت خود در آنجا تأسيس داده و غير از اينها موقوفات بسيار ديگرى نيز داشته است. از تأليفات و آثار قلمى اوست:
تهران موجود است)؛ 3. تفسير قرآن (كه به تفسير رشيدى معروف و مباحث بسيارى از علم تفسير را حاوى بوده و به همين جهت، بيشتر از دويست دانشمند تقريظاتى بر آن نوشته اند)؛ 4. تقسيم الموجودات؛ 5. التّوضيحات؛ * جامع التّواريخ يا جامع رشيدى (كه عنوان ديگر تاريخ فوق هستند و گاهى لفظ جامع رشيدى را به مجموع مؤلفات صاحب ترجمه، كه به مجموعۀ رشيدى موسوم و يكى هم تاريخ غازانى مذكور است، اطلاق نمايند. در كشف الظّنون گويد: آن را در مجلد بزرگى ديدم كه چندين رساله بوده در هر فنى و حاوى تقريظات اكابر بود. خود خواجه رشيد چندين نسخه از آن را نويسانده و همۀ آنها را براى مدرسۀ خود، كه در شهر تبريز بوده، وقف كرده و چنانچه در اولش نوشته، وظايفى براى حافظ و ناسخ آن مقرر داشته است)؛ 6. الجزء الّذى لايتجزّى (كه در جواب سؤال فخرالمحققين، پسر علامۀ حلى، نوشته و وجود جزء لايتجزى را، كه به عقيدۀ متكلمين، مادۀ تركب اجسام مى باشد، ثابت نموده است و در مطاوى آن به كتاب توضيحات و مفتاح التّفاسير و بعضى از تأليفات ديگر خودش حواله مى نمايد)؛ 7. جوابات المسائل الكلاميّة (كه سؤالات متفرقۀ فخرالمحققين مذكور و عضدالدين مطرزى و نجم الدين زركوب و نجم الدين دامغانى و غير ايشان مى باشند)؛ 8. ديوان شعر؛ 9. مجموعۀ رشيدى (كه به نام جامع رشيدى مذكور شد)؛ 10. مفتاح التّفاسير (كه ظاهراً غير از تفسير رشيدى مذكور فوق است) و غير اينها كه به نوشتۀ ذريعه، تأليفات او به پنجاه ودو كتاب بالغ و كتاب درسى بوده اند.
از اشعار اوست:
پيريم، ولى چو بخت دمساز آيد *** هنگام وصال و طرب و ناز آيد
از زلف دراز تو كمندى فكنيم *** بر گردن عمر رفته تا بازآيد
اما عقيدۀ مذهبى خواجه رشيد، به نوشتۀ قاموس الاعلام، موسوى بوده است. در درر كامنه نيز گويد كه جسد او را بعد از قتل مثله كردند. هريك از اعضاى او را به شهرى فرستادند. سر بريدۀ او را نيز به تبريز نقل داده و داد مى زدند كه اين، سر يهودى ملحد بى دين است.
از ذهبى نقل شده كه خواجه رشيد را به جهت تفسير قرآن او، كه موافق مذاق فلاسفه بوده، به الحاد و دين فلاسفه و حكماى سلف منتسب داشته است، لكن به حكم
قضاوت عادلانۀ تواريخ و سير و تأليفات خود خواجه رشيد، اصل اسلاميّت او مسلّم و اصلاً جاى ترديد و شبهه نمى باشد و به طور قطع توان گفت كه حسد و تعصّب ناقلين سبب اين همه و متّهم داشتن او به تسبيب موت خدابنده مى باشد كه مسمومش كرده و يا در حال مرض و كمال ضعف و ناتوانى او، يك مسهل قوى فوق الطاقه اش داده و سبب فوت او گرديده است و چنانچه اشاره شد، خود و پسرش در روى اين اصل مقتول و تمامى ثروت فوق العادۀ او، كه در اوقات نفوذ و اقتدارش تحصيل و يك عامل قوى ديگرى در توليد رقابت بوده، مصادره گرديد.
والاّ خود ابن حجر، كه يكى از ناقلين نقل سر بريدۀ او به قرار مذكور است، گويد كه پدر خواجه رشيد، عطّار يهودى مذهب بوده، ولى خودش مسلمان شد؛ به غازان (شاه) ارتباط يافته و نزد او از طبابت به وزارت رسيد؛ بسيار سخى و متواضع بود؛ در حق علما و صلحا بذل و بخشش بسيارى داشت؛ در نصيحت و خيرخواهى مسلمين و مدافعه از ايشان و حفظ نفوس ايشان سعى و كوشش مى نمود و در تبريز آثار خيريّۀ بزرگى دارد، بلكه توان گفت كه خواجه رشيد مذهب شيعى داشته است و موافق آنچه از زبدة التّواريخ نقل شده، ترويج علم و علما كردن غازان شاه و برادرش شاه خدابنده، تأسيس مدرسۀ سيّار، تعظيم سادات و مشاهد ائمّۀ اطهار عليهم السلام نمودن ايشان، در اثر مساعى جميلۀ وى مى باشد و خود را به شافعى منتسب داشتن او، از روى صلاح امر دنيوى و مقتضيات وقت بوده است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 821-822]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 5، ص 104، ش 437]؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 37؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 594 و ج 3، ص 2281؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 3، ص 232.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابن ابى داوود، عبدالله بن سليمان --> سجستانى، عبداللّٰه
پدرش نيز به عنوان ابى داوود نگارش يافته است.
بن عبدالله بن ابى الدم، حموى، ملقّب به «شهاب الدين»، معروف به «ابن ابى الدم»، از فقها و علماى شافعيّۀ اواسط قرن هفتم هجرت مى باشد كه قاضى شهر حما بود؛ به همين جهت، به «قاضى حموى» نيز معروف و از تأليفات او كتاب تاريخ مظفرى است كه مشتمل بر شش جلد و منحصر به تواريخ ملل اسلاميّه بوده و يك نسخه از آن به رقم 2868 در خزانۀ بانگى فور موجود است. به سال 642 ه. ق در شهر مذكور درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 592؛ الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 87.
يا عبيدالله بن محمد بن عبيد، بغدادى، قرشى الولاء، ابوبكرالكنيه، از ادبا و افاضل قرن سيّم هجرت مى باشد كه در فنون ادب و تواريخ و سير دارا و باخبر، در اوايل زندگانى مكتفى باللّه، هفدهمين خليفۀ عباسى (289-295 ه. ق)، معلّم او و جمعى از اولاد خلفا بود. بسيار زاهد و متّقى و خوش محضر، تأليفات او از صد متجاوز و از آن جمله است: ذمّ الملاهى و الفرج بعد الشّدّة و فضائل عشر ذى الحجّة و قرى الضّيف و مكارم الاخلاق كه نسخۀ خطّى اولى و پنجمى در برلين، سيّمى در ليدن، چهارمى در كتابخانۀ لاند برج موجود است. دويمى نيز در مصر چاپ شده و چند نسخۀ خطّى آن در ليدن و برلين موجود مى باشد. وفات عبدالله روز سه شنبه چهاردهم جمادى الآخرۀ 281 ه. ق واقع گرديد.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 262؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 172؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 89.
بن ابى دواد (به ضمّ دال) فرج بن جرير بن ملك بن عبدالله ايادى، مكنّى به «ابوعبدالله»، قاضى القضات بغداد، به جهت انتساب به جدّ عالى هيجدهمينش،
اياد بن نزار بن معد بن عدنان، برادر مضر و ربيعه، به «ايادى» موصوف و از مشاهير قضات عهد بنى عباس مى باشد. ولادت او به سال 160 ه. ق در قنسرين يا بصره واقع شد. در اوايل جوانى در صحبت پدر، كه براى تجارت عازم شام بوده، در دمشق مقيم گرديد. در تحصيل علوم متنوعه، خصوصاً فقه و حديث و كلام و ادبيّات رنج ها كشيد تا در زمان معتصم و يا در زمان مأمون و واثق و متوكّل نيز به مقام قاضى القضاتى رسيد. موافق مذهب معتزله مسئلۀ خلقت و حدوث قرآن را اهميّت داده و هريك از مخالفين آن عقيده را فراخور حال خود تحقير و مجازات مى نمود. حتى در رمضان 220 ه. ق به حكم معتصم كه در اين مسئله با وى موافقت داشته، به احمد بن حنبل نيز، كه از جملۀ مخالفين و به قدم قرآن معتقد بوده، سى وهشت تازيانه زدند، لكن احمد اصلاً متأثّر نشد و با وجود اينكه در مجلس مناظره اى كه براى مذاكرۀ همين مطلب تشكيل داده بودند، محكوم و ملزم شد و اصلاً قدرت جواب علمى از ادلّۀ حدوث قرآن را نداشت، بازهم در همان عقيدۀ قدم قرآن ثبات قدم مى ورزيد.
صاحب ترجمه علاوه بر مراتب علميّه در امور سياسى نيز مسلّم بود. خلفاى وقت در خلوت و جلوت بى تصويب وى به كارى اقدام نمى كردند. مأمون برادر و وليعهد خود، معتصم، را وصيّت نمود كه هيچ موقع از او جدا نشوند و در مهمّات امور بى مشورت وى كارى انجام ندهند كه رأى او به تنهايى مغنى از رأى هر مشير و وزير است. اين بود كه معتصم همين كه به سال 218 ه. ق بعد از وفات مأمون به خلافت رسيد، يحيى بن اكثم، قاضى القضات وقت را عزل و صاحب ترجمه را به قاضى القضاتى نصب نمود. او نيز با تمام عزّت و نفوذ و قدرت مى زيست؛ به حدّى كه بسيارى از اشخاص محكوم به اعدام را نجات داد و در عين حال، بناى مخاصمت با خانوادۀ رسالت عليهم السلام گذاشت و به شرحى كه در محل خود نگارش داده اند، در قتل حضرت جواد امام محمد تقى عليه السلام تفتين و سعايت كرد و معتصم را به قتل آن امام معصوم مظلوم بشورانيد.
اينك به كيفر اين سوء سريرۀ خود، در پايان كار بسيار خوار شد؛ آن همه عزّت مبدّل به ذلّت و تمامى اندوختۀ عمرى او در اندك زمانى به جريمه و تاوان بى پايان گماشتگان متوكّل صرف گرديد و در سال 240 ه. ق به مرض فلج، كه طرف راست بدن او اصلاً حس و حركتى نداشته، در بغداد درگذشت يا خود به سال 233 ه. ق در زمان خلافت
متوكّل به فلج مبتلا و پسرش، ابوالوليد محمد، متصدى قضاوت شد تا در سال 237 ه. ق هر دو مورد غضب متوكّل شدند. يك صدوبيست هزار دينار (طلاى مسكوك هيجده نخودى) و يك جوهر گران بهايى كه چهل هزار دينار ارزش داشته، از محمد جريمه گرفت و از سامره به بغدادش تبعيد نمود و به هرحال:
سهل كارى نيست خون آل احمد ريختن *** خاك غم بر فرق فرزند پيمبر ريختن
ايضاً
ديدى كه خون ناحق پروانه شمع را *** چندان امان نداد كه شب را سحر كند
ايضاً
لدغته افعاله اىّ لدغ *** رب نفس افعالها افعاها
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 22؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 11؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 29؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 594.
ابن ابى ذويب، اسماعيل بن عبدالرحمان --> سدى، اسماعيل بن عبدالرحمان
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ملقّب به «شهاب الدين»، معروف به «ابن ابى الربيع»، از فلاسفه و افاضل قرن سيّم هجرت مى باشد كه در كلمات بعضى از اجلّه به «علامه» موصوف بوده و كتاب سلوك المالك فى تدبير الممالك را براى هشتمين خليفۀ عباسى، معتصم بن هارون الرشيد (218-227 ه. ق)، تأليف داده و در قاهره به طبع رسيده است. سال وفاتش به دست نيامد و در آداب اللّغة العربيّة از وضع كتاب و اسلوب آن، كه به شكل مشجر بوده و حاكى از روش فكرى مؤلف و نضج علم در زمان او مى باشد و همچنين از لقب «شهاب الدين» كه از القاب و اسامى متداوله در قرون اخيره است، استظهار نموده كه
صاحب ترجمه از رجال قرن هفتم بوده و كتاب مذكور را هم براى مستعصم عباسى (متوفى به سال 656 ه. ق) تأليف داده و بعد از زمان مؤلف، لفظ «مستعصم» به «معتصم» تحريف يافته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1000]؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 214.
يا عبدالله بن احمد بن عبيدالله بن محمد بن عبدالله بن ابى الربيع، قرشى اموى عثمانى اشبيلى، مكنّى به «ابوالحسين» كه گاهى ابوالربيع را من باب نسبت به جدّ، كه بسيار متداول است، پدر احمد مذكور مى نويسند؛ به هرحال، صاحب ترجمه قارى نحوى، بلكه در زمان خود پيشواى نحويّين بود و آن علم شريف را از شلوبين اخذ نموده و از تأليفات اوست:
وى در سال 688 ه. ق در 89 سالگى درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 649]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 465.
ابوعبدالله الكنيه، معافرى القبيله،(1)شاطبى الولاده،(2)اسكندرى الوفاة والاقامه، از جملۀ عرفا و اهل سير و سلوك و ارباب طريقت و مؤسّسين قواعد شريعت و حقيقت، جامع علم و عمل، به زهد و تقوا معروف و در صحبت اجلّه استماع حديث نموده بوده و قرآن مجيد را با قرائات سبعه خوانده و تأليفات بسيارى بدو منسوب دارند:
الجامعة فى العلوم النّافعة؛ 4. المسلك القريب فى ترتيب الغريب؛ 5. المنهج المفيد فى ما يلزم الشّيخ والمريد.
در رمضان 672 ه. ق در 87 سالگى در اسكندريّه درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 704؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 125.
ابن ابى ربيعه، امية بن ابى الصلت --> ابن ابى الصلت، امية بن ابى الصلت
مخزومى القبيله، از مشاهير شعراى غزلى اوايل اسلام مى باشد كه تمامى اشعار او در اوصاف نسوان و اظهار تعشق با ايشان است. با آن همه استنكافى كه عموم مسلمين در صدر اسلام از تعرّض زنان داشتند، بازهم به استظهار قدرت قبيلۀ خود از آن عادت منحوسه اش دست بردار نشد و در موسم حج، احرام مى بست و حلل فاخره مى پوشيد و در حين طواف و مشاعر حجّ، به مشاهير زنان عرب و اجمل ايشان به نظر خيانت مى نگريست و اوصاف ايشان را به نظم مى آورد و از اين راه بسيارى از ايشان مورد تعشّق وى بودند. برادرش، حارث، شديداً از شعر گفتن منع مى نمود و به وعدۀ مال بسيار تطميعش مى كرد، لكن اصلاً مؤثّر نمى شد. هشام بن عروه توصيه مى كرد كه اشعار او را به جوانان خود ياد ندهيد كه مبتلاى امر قبيح نباشند.
بالجمله، عمر با دخترى ثريّا نام امويّه بنت على بن عبدالله بن حارث اموى، كه در حسن و جمال شهرتى بسزا داشته، تعزل مى كرد تا آنكه ثريّا با سهيل بن عبدالرحمان بن عوف ازدواج كرده و به همراهى او به مصر رفت. عمر بسيار متأثّر شده و گفت:
ايها المنكح الثريا سهيلا *** عمرك اللّه كيف يجتمعان
هى شامية اذا ما استقلت *** و سهيل اذا استقل يمانى
ديوان غزليّات او در مصر و ليبسيك چاپ شده است. در سال 93 ه. ق، كه در دريا مشغول جنگ بودند، كشتى ايشان را آتش زدند و او هم بسوخت.
لطيفه: ولادت همين عمر بن ابى ربيعه در شب قتل عمر بن خطّاب (كه بيست و ششم ذى حجۀ سال 23 ه. ق بوده) وقوع يافته است.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 1، ص 288؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 411.
بن محمد بن ابى الرجال، قاضى فقيه مورّخ شاعر، زيدى المذهب، صفى الدّين اللّقب، از افاضل علماى زيديّۀ اواخر قرن يازدهم هجرت مى باشد كه تمامى عمر خود را در يمن به سر برد. نزد اكابر علماى زيدى و شافعى و حنفى و مالكى كه در يمن ساكن بودند، تحصيل مراتب علميّه كرد. عاقبت در صنعاى يمن اقامت گزيده و وظايف فتوا و خطيبى و كتابت اسناد و پيمان هاى رسمى آن نواحى از طرف فرمانرواى وقت بدو مفوض شد و از تأليفات اوست:
وى به سال 1092 ه. ق در 63 سالگى در صنعاى يمن درگذشت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 21، ص 152، ش 4382]؛ اطلاعات متفرقه.
خشنى اندلسى جيانى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن ابى الركب»، اديب شاعر، نحوى لغوى، از اكابر نحويّين اواسط قرن ششم هجرى و از مفاخر اندلس مى باشد كه در اتقان كتاب سيبويه متخصص و خطيب جامع غرناطه بوده و شرح كتاب سيبويه از مصنّفات اوست. در ربيع الاول 544 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 54.
بن محمد بن خلف بن سليمان بن ايّوب، قرشى، فهرى النسب، شافعى يا مالكى المذهب، طرطوشى يا طرسوسى الولاده،(1)ابوبكرالكنيه، از اجلاّى علما و فقها و ادبا و شعراى وقت خود مى باشد كه نخست در موطن خود تحصيل، سپس در بغداد و بصره مراتب علميّه را تكميل نمود و در بسيارى از علوم متداوله بهره ور بود.
1) . «طرسوسى» در محل خود مذكور و «طرطوشى» هم (به ضمّ هر دو طاء) منسوب است به طرطوشه و آن شهرى است در سمت شرقى اندلس در ساحل دريا كه آخر بلاد مسلمين است. (مؤلف)
مدتى هم در شام تدريس مى كرد و اخيراً در اسكندريّه اقامت گزيده و به نشر علوم پرداخت. علاوه بر مراتب علميّه، بسيار زاهد و متّقى بوده و از مصاحبت ملوك و اكابر اجتناب داشت و از تأليفات اوست:
الناس يُهدون على قدرهم *** لكننى اُهْدي على قدري
يُهدون ما يفنى و اُهدي الذي *** يبقىٰ علىٰ الايام والدهر
اين كتاب در قاهره و اسكندريّه به طبع رسيده است)؛ 3. الكتاب الكبير فى مسائل الخلاف؛ 4. مختصر تفسير الثّعالبى.
صاحب ترجمه به سال 520 ه. ق در هفتاد سالگى در اسكندريّه درگذشت و اشعار او نيز آبدار و دقيق المعنى بوده و از آن جمله است:
اُقلِّب طرفي في السماء ترددا *** لعلّي ارىٰ النجمَ الذي انتَ تَنظُر
و استعرض الركبان مِنْ كلِّ وجهة *** لعلّي بمن قد شم عُرْفَك اظفَرُ
و استقبل الارواحَ عند هبوبِها *** لعلّ نسيمَ الريح عنك يُخبر
صاحب ترجمه را در كشف الظّنون «مالكى طرطوشى» نوشته و در يك جا از قاموس الاعلام «مالكى طرسوسى» و در موضع ديگر از آن «شافعى طرطوشى» نگاشته، ولكن اين گونه اختلافات منافى هم نمى باشد و دور نيست كه در بعضى از ادوار زندگانى خود، در يكى از آن دو بلده مى زيسته و به يكى از آن دو مذهب مى رفته و در بعضى ديگر به بلدۀ ديگر و مذهب ديگر انتقال يافته و نظاير آن بسيار است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 53؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 595 و 698.
مصطلح رجال است.
ابن ابى زرع، على بن محمد --> فاسى، على بن محمد
ابن ابى زرعه، محمد بن ابى زرعه --> ابويعلى، محمد بن ابويعلى
بن وليد بن عثمان بن جعفر بن كلاب، كلابى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن ابى الزلازل»، از ادباى اواسط قرن چهارم هجرت مى باشد كه اديب كاتب لغوى شاعر بود. فنون ادب را از زجاجى و اكابر ديگر فراگرفت. كتاب انواع الاسجاع از تأليفات وى بوده و از اشعار اوست:
لقد عرفتك الحادثاتُ نفوسَها *** و قد ادّبت ان كان ينفعك الادب
و لو طلب الانسان من صرف دهره *** دوامَ الذى يخشىٰ لاعياه ما طلب
در سال 354 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 10، ص 118.
ابن ابى الزناد، عبدالرحمان --> ابوالزناد
پسر ابوالزناد است.
ابن ابى الزناد، محمد --> ابن ذكوان
ابن ابى زياد، اسماعيل --> سكونى، اسماعيل بن ابى زياد مسلم
يا عبيدالله بن ابى زيد عبدالرحمان يا عبدالرحمان بن ابى زيد، قيروانى، مالكى المذهب، نفزى البلده،(1)ابومحمدالكنيه، از معاصرين ابن النديم آتى الذكر، از اكابر فقهاى مالكيّه، فصيح القلم و كثيرالحفظ والروايه، شارح اقوال مالك بود و به همين جهت، به «مالك صغير» شهرت يافته و تأليفات او از سى متجاوز است:
1) . نفزى: منسوب به بلدۀ نفزه از توابع اندلس است. (مؤلف)
وفات او در آخر شعبان 386 يا 389 يا 390 ه. ق در قيروان واقع شد.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 283؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 32.
ابن ابى زيد، على --> فصيحى
كاتب نعمانى، مكنّى به «ابوعبدالله»، از ثقات و اجلاّى مشايخ حديث اماميّۀ قرن چهارم هجرى مى باشد كه بسيار عظيم القدر و رفيع المنزله و كثيرالروايه و از تلامذۀ محمد بن يعقوب كلينى بود. از آن شيخ جليل و محمد بن عبدالله حميرى و على بن حسين مسعودى و بعضى از اجلاّى ديگر روايت كرده و در كلمات اهل فن به «عالم ربانى» موصوف و به «نعمانى» و «ابن ابى زينب» يا «ابن زينب» معروف و جدّ مادرى وزير مغربى سالف الاشاره است كه فاطمه، مادر وزير مذكور، دختر نعمانى بوده و از تأليفات نعمانى است:
سيد مرتضى در رسالۀ ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه خود، كه در ايران چاپ شده، از تفسير مذكور نقل كرده و به نقل معتمد در بحار الانوار مجلسى نيز از آن نقل مى كند.
ظاهر بعضى آنكه اين تفسير نعمانى فقط در تفسير ناسخ و منسوخ آيات قرآنى است، نه تمام قرآن. مخفى نماند كه نعمانى به شهر نعمان نامى مابين واسط و بغداد و يا به ديهى نعمان نام از مصر منسوب و اخيراً به بغداد و سپس به شام رفته و هم در آنجا وفات يافته است و سال آن معلوم نيست.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 232، ش 691]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 555؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 525؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 46.
ابن ابى زينب، محمد بن ابى زينب مقلاص --> ابوالخطاب، محمد بن ابى زينب
پسر ابى ساره على نيلى انصارى كوفى، مكنّى به «ابوعلى» مى باشد كه اصلاً از كوفه، در نيل ساكن و از موالى انصار و از ثقات اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام بود.
پسر حسن مذكور، به «ابوجعفر» مكنّى، به جهت بزرگى سرش به «رواسى» ملقّب، شيعى مذهب و از اكابر نحويّين و علماى ادب محسوب و در علوم عربيّه تقدّم داشت.
استاد فرّاء (متوفى به سال 187 ه. ق) و كسائى (متوفى به سال 179 ه. ق) بود.
او نخستين كسى است از كوفيّين كه در علم نحو تأليف كتاب نمود. كتاب او مرجع استفادۀ خليل بن احمد معروف نيز شد. كسائى و فرّاء در كتاب هاى خودشان از وى بسيار نقل كرده اند و همانا مراد سيبويه هم از لفظ «كوفى» در كتاب خود همين ابن ابى ساره است. به نام اعراب القرآن و تصغير و فيصل و معانى القرآن و وقف و ابتداء تأليفاتى داشته و سال وفاتش به دست نيامد. چنانچه ان شاءالله تعالى تحت عنوان آل ابى ساره از خاتمۀ باب كنى اشاره خواهد شد، اصل خانوادۀ ابوساره از خانواده هاى جليلۀ علميّه و اغلب از اصحاب ائمۀ اطهار عليهم السلام بوده اند.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 235، ش 935]؛ ابن نديم، الفهرست، ص 96؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 187؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 253.
ابن ابى ساره، معاذ --> فرّاء، معاذ
ابن ابى السرايا، عبدالعزيز --> صفى الدين، عبدالعزيز بن سرايا
مصطلح رجال است.
بن اسلمى ربيعة بن رياح بن قرة (مرة خ ل) بن حارث بن مازن، از قبيلۀ مزينه از بطون مضر بن نزار بن معد بن عدنان بوده و به همين جهت، به «مزنى» موصوف مى باشد. از مشاهير مخضرمين شعراى نامى عرب محسوب است كه هر دو دورۀ جاهليّت و
اسلام را درك كرده و موافق آنچه تحت عنوان اصحاب معلقات سبعه اشاره نموديم، يكى از ايشان و قصيدۀ ميميّه اش هم يكى از معلّقات مذكوره مى باشد. او يكى از شعراى ثلاثۀ عرب است كه به اتفاق اهل فن، به تمامى شعراى ديگر تقدّم دارند. دو تن ديگر نيز امرؤالقيس و نابغۀ ذبيانى است كه شرح حال اجمالى هريك را در محل مقتضى از اين كتاب نگارش داده ايم، بلكه جمعى از اهل فن او را به همين دو تن مذكور نيز ترجيح داده و مقدّم شمارند.
از جرير سابق الذكر شاعرترين مردم را پرسيدند. گفت: «در جاهليّت زهير و در اسلام فرزدق كه منبع شعر است». عباس بن احنف نيز وى را به قول مطلق اشعر شعرا دانسته، بلكه عمر بن خطّاب هم او را اشعر شعرا گفته است و در جواب ابن عباس كه سبب آن را استفسار نمود، فرمود كه زهير اصلاً حرف زائد نگفته؛ در كلمات خود تعقيد و ابهام به كار نبرده؛ كسى را خارج از اندازه و به اوصافى كه فاقد آنهاست، مدح نكرده، بلكه فقط حقايق را گفته و از موهومات اجتناب دارد.
زهير در تنقيح اشعار خود اهتمام داشته است؛ چنانچه در مدت چهار ماه يك قصيده گفته؛ چهار ماه ديگر هم خودش به تهذيب آن پرداخته؛ چهار ماه ديگر نيز به نظر شعراى وقت مى رسانيد. اينك در اين باب ضرب المثل، اشعار او منقّح و مهذّب و در نهايت جودت بوده و داراى حكمت و موعظه و امثال و حكم كثيرۀ نافعه و اذعان به مبدأ و معاد و خالى از تعقيد و كلمات وحشيه بوده و با آن همه اختصار و قلّت الفاظ، متضمّن معانى متقنۀ بسيارى مى باشند. بالقطع توان گفت كه تفوق قصيدۀ معلّقۀ وى، كه نخبۀ تمام اشعار يك عمر او بوده و از راه افتخار به اهل روزگار از در كعبه آويخته بودند، نسبت به ساير اشعارش مثل تفوق خود او به ديگر شعرا بوده است؛ مع ذلك كلّه به مجّرد نزول قرآن مجيد، محض از خوف رسوايى در مقابل آيات بيّنات آن كتاب مقدّس آسمانى، مثل معلقات ديگر از در كعبه اش دور انداختند. از ابيات قصيدۀ معلقۀ اوست:
امِن اُمّ أوفىٰ دمْنة لم تُكلّم *** بحومانة الدراج فالمتثلم
فاقسمت بالبيت الذى طاف حوَله *** رجال بنوه من قريش و جرْهم
فلاتكتمن اللّه ما فى نفوسكم *** ليخفىٰ و مهما يكتم اللّه يعلم
يؤخر فيوضع فى كتاب فيدخر *** ليوم الحساب او يعجل فينقم
و من يك ذا فضل فيبخل بفضله *** علىٰ قومه يستغن عنه و يذمم
و من هاب اسبابَ المنايا ينلنه *** و انِ يرق اسبابَ السماء بسلم
و من يغترب يحسب عدوّا صديقه *** و من لايكرم نفسه لايكرم
و مهما تكن عند امرء من خليقة *** و إن خالها تخفىٰ على الناس تعلم
ديوان زهير با شرحش در مصر و معلقۀ او نيز در ليبسيك چاپ شده و از اشعار طريفۀ اوست:
و انك ان اعطيتنى ثَمن الغنى *** حمدت الذي اُعطيك من ثمن الشكر
و ان يفن ما تعطيه فى اليوم اوغد *** فان الذي اُعطيك يبقىٰ على الدهر
ايضاً
الا ليت شعرى هل يرى الناس ما ارىٰ *** من الامر او يبدو لهم ما بداليا
بدا لى ان اللّه حق فزادنى *** الى الحق تقوى اللّه ما كان باديا
بدا لى انى لست مدرك ما مضى *** و لا سابق شيئا اذا كان جائيا
و ما إن ارى نفسي تقيها منيتى *** و ما ان تقى نفسي كرائم ماليا
الم تر ان اللّه اهلك تبعا *** و اهلك لقمان بن عاد و عاديا
و اهلك ذا القرنين من قبل ما ترىٰ *** و فرعونَ جباراً طغىٰ والنجاشيا
ربيعه، پدر زهير، اسعد بن عزيز دايى او، سلمى و خنسا، خواهران، كعب و بجير، برادران وى، تماماً از افصح شعراى وقت بودند و كعب مذكور مدّاح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بوده و صاحب قصيدۀ مشهورۀ بانت سعاد مى باشد كه شروح بسيارى از ابن هشام و ديگر اكابر بنام بر آن نوشته اند.
وفات زهير به نوشتۀ بعضى از اهل سير، به سال 631 م در حدود 11 ه. ق واقع شده و بنابراين، چنانچه در صدر عنوان اشاره شد، از مخضرمين بوده و هر دو دورۀ جاهليّت و اسلام را ديده، ولكن اسلام آوردن او معلوم نيست. به نوشتۀ بعضى، عهد سعادت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را ديد و در صد سالگى شرفياب حضور مبارك هم گرديد، لكن دورۀ اسلام را درك نكرد.
در اواخر عمر در خواب ديد كه يك نفر او را به آسمان بلند نمود؛ به حدى كه نزديك بود كه دست او به آسمان برسد؛ پس پرتش كرده و به زمينش انداخت. همين خواب را در حال احتضارش به پسرش، كعب، نقل كرده و در تعبيرش گفت: «قطع دارم بر
اينكه بعد از مرگ من يك خبر آسمانى وقوع خواهد يافت. همين كه واقع شد، با تمام سرعت به طرف آن رفته و تمسّكش كنيد». سپس يك سال پيش از بعثت درگذشت. به روايت ديگر در خواب ديد كه طنابى از آسمان به زمين آويزان شده و مردم بدان تمسّك مى نمايند، لكن براى او ممكن نمى باشد. اين خواب را بدين روش تعبير نمود كه پيغمبر آخرالزمان، كه حبل ممتدّ و واسطۀ مابين خالق و مخلوق است، ظهور خواهد كرد، لكن او موفق به درك زمان بعثتش نخواهد بود. اينك اولاد خود را وصيّت نمود كه در وقت ظهور آن حضرت ايمان آورده و به شرف اسلام مشرّف گردند. اين بود كه پسرش، كعب مذكور، اسلام آورد و مدايحى در حق حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گفته؛ به شرحى كه در محل خود مذكور است.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 64؛ غلايينى، مصطفى، رجال المعلقات العشر، ص 129؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 523، س 7.
مكنّى به «ابوسعيد»، از مشاهير شعراى عرب اواخر قرن دويم هجرت مى باشد كه به حسن صوت و مغنيگرى نيز معروف و به بنى اميّه منسوب بوده. در انقراض ايشان مراثى بسيارى گفت و تا زمان پنجمين خليفۀ عباسى، هارون (170-193 ه. ق)، مى زيسته و از ابيات يك قصيدۀ اوست:
لقد طفتَ سبعا قلت لما قضيتها *** الا ليت هذا لا عليّ و لا ليا
يَسائلنى صحبى فما اعقل الذى *** يقولون من ذكر لليلى اعترانيا
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 596.
بن شبيب يا ابى شبيب بن شاكر بن ربيعه، شاكرى، از شهداى كربلا، رئيس و شجاع و خطيب و عابد و متهجّد بود، بلكه تمامى بنى شاكر از مخلصين ولايت خانوادۀ رسالت عليهم السلام و از شجاعان عرب بوده اند. حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام روز صفّين دربارۀ ايشان فرمود كه اگر عدۀ ايشان بالغ به هزار مى شد، حق عبادت پروردگارى به عمل مى آمد. اوست كه در هنگام بيعت مردم با مسلم بن عقيل، خطبۀ بليغ انشا نموده و
اظهار همه گونه نصرت و جان فشانى مى نمود. هم در روز عاشورا به عرض حضرت حجة اللّهى رسانيد كه نزد من در تمام روى زمين چيزى عزيزتر و محبوب تر از تو نمى باشد و اگر چيزى عزيزتر از جان مى داشتم، به جهت دفع ظلم و قتل، فداى وجود نازنينت مى كردم. بعد بدين عبارت: «السَّلاٰمُ عَلَيْكَ يٰا اَبٰاعَبْدِالله! اَشْهَدُ اَنَّكَ عَلىٰ هُدٰيكَ وَ هُدىٰ اَبيٖكَ» سلام وداع كرده و به لشكر مخالف تاخت آورد و مبارز طلبيد؛ پس به امر عمر بن سعد، سنگ بارانش مى نمودند. همين كه آن حال را ديد، نيزه و زره را فروافكنده و با آن حال مدافعه مى نموده تا شربت شهادت چشيد و در اين معنى گفته اند:
جوشن ز بر گرفت كه ماهم نه ماهى ام *** مغفر ز سر فكند كه بازم نى ام خروس
بى خود و بى زره به در آمد كه مرگ را *** در بر برهنه مى كشم اينك چو نوعروس
نام پدر عابس، در كلمات اهل فن مابين «شبيب» و «ابوشبيب» مردّد و در بعضى از زيارات وارده نيز، كه شهدا را با اسامى مخصوصۀ ايشان مشرّف به سلام نموده اند، همين طور است: «السلام على عابس بن شبيب الشاكرى».
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأوّل، ص 112، ش 5994]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 188؛ ديگر كتب مربوطه.
ابن ابى الشخباء، حسن بن عبدالصمد --> عسقلانى، حسن
ابن ابى شعبه --> آل ابى شعبه
عنوان چند تن از اكابر اماميّه بوده است.
بن عبدالله بن عباس بن محمد بن عبدالملك بن ابى الشوارب، قرشى اموى، مكنّى به «ابوالحسن»، به نوشتۀ هدية الاحباب، از عهد متوكّل (متوفّى به سال 247 ه. ق) تا زمان مقتدر عباسى (متوفى به سال 320 ه. ق) قاضى بغداد بود و در سال 417 ه. ق درگذشت، لكن پرواضح است كه معاصر بودن دو خليفۀ مذكور اشتباه و با تاريخ وفات مذكورش، كه موافق تاريخ بغداد بوده و اقرب به صحت است، منافات كلى دارد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 46؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 5، ص 47.
بن عبدالملك بن ابى الشوارب، فقيه قاضى، قرشى اموى، در زمان متوكّل عباسى به قضاوت منصوب و بسيار سخى و با وفا و مروّت بود. وى به سال 261 ه. ق در بغداد و يا بعد از اداى مناسك حج در مكّه درگذشت.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 7، ص 410.
بن محمد بن عبدالملك بن ابى الشوارب، اموى، مكنّى به «ابوالعباس»، قاضى بغداد، كه از طرف مكتفى باللّه عباسى به قضاوت بغداد منصوب شد و به سال 298 يا 301 ه. ق در بغداد مرده و در قرب مقابر باب الشام به خاك رفت.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 10، ص 10.
بن عبدالله بن على بن محمد بن عبدالملك بن ابى الشوارب، محدّث قرشى اموى، مكنّى به «ابوالحسن»، قاضى بغداد، در سال 333 ه. ق به قضاوت منصوب شد و بالاخره در اثر اخذ رشوت زياد و ارتكاب پاره اى اعمال ناشايست و نابايست غيرقابل الذكر معزول گرديد و به سال 347 ه. ق در 55 سالگى درگذشت.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 2، ص 200.
ابن ابى شيبه(1)
بن ابى شيبه ابراهيم بن عثمان، كوفى، مكنّى به «ابوجعفر»، محدّث امامى كثيرالروايه، در علم حديث و فهم معانى آن بصير، وثاقت او مابين علماى رجال محل خلاف است و در سال 297 ه. ق در بغداد درگذشت.
1) . ابن ابى شيبه: در اصطلاح رجالى، يكى از محدثين مى باشد كه عالم فاضل بوده و كفعمى در حاشيۀ مصباح خود از وى روايت مى كند. در تنقيح المقال گويد: كلينى هم در باب نوادر از آخر كتاب طهارت كافى به واسطۀ داوود بن فرقد از ابن ابى شيبه روايت مى كند، لكن اسم و مشخصات ديگرى از او به دست نيامد. نگارنده گويد: دور نيست كه ابن ابى شيبۀ مذكور در كافى همان ابن ابى شيبه اى باشد كه مذكور مى گردد. (مؤلف)
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 3، ص 42.
مصطلح رجال است.
ابن ابى الصقر، سالم بن احمد --> منتخب
بن حسن بن عمر، واسطى الولادة والوفاة، ابوالحسن الكنيه، از مشاهير شعرا و فقهاى شافعيّه مى باشد كه دربارۀ اين فرقه تعصّب بسيارى داشت و قصايدى در مدافعه از آن مذهب سروده كه به قصائد شافعيّه موسوم است. شهرتش در شعر و فنون ادبيّه از فقاهتش بيشتر است. در جودت شعر و حسن خط و بلاغت به حدّ كمال بود. ديوان مرتبى هم داشته و از اوست:
كل رزق ترجوه فى مخلوق *** يعتريه ضرب من التعويق
و انا قائل و استغفر اللّ *** - ه مقال المجاز لا التحقيق
لست ارضى من فعل ابليس شيئا *** غير ترك السجود للمخلوق
به سال 498 ه. ق در 89 سالگى درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 117؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 596.
موكول به علم رجال است.
قرشى، از شعراى زمان جاهليّت مى باشد كه بسيار باذكاوت بود. در اشعار خود به بعضى حقايق اشاره و بطلان بت پرستى را اشعار داشته و به دعوى نبوت آغاز كرد. به مجّرد بعثت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مأيوس و شرفياب حضور مبارك آن حضرت گرديد، ولى با تصديق حقّانيت اسلام باز ايمان نياورد و از اشعار اوست:
كل عيش و ان تطاول دهرا *** منتهى امره الىٰ ان يزولا
ليتني كنتُ قبل ما قد بدا لى *** فى رؤوس الجبال ارعى الوعولا
إجعل الموتَ نصبَ عينك و احذر *** غولة الدهر إن للدهر غولا
در جايى ديدم كه او را «ابن ابى ربيعه» هم گويند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1045؛ اطلاعات متفرقه.
ابن ابى الصلت، امية بن عبدالعزيز --> ابوالصلت، امية
مصطلح رجال است.
بن ابى طاهر طيفور بغدادى بن ابى الفضل قاسم، مكنّى به «ابوالفضل»، اديبى است كاتب شاعر مورّخ نيكواخلاق و خوش معاشرت، در اصل ايرانى و از اكابرزادگان مرورود خراسان كه به سال 204 ه. ق در بغداد متولد شد. نخست مربى و معلّم بعضى از خاندان هاى بزرگ بود. اخيراً از آن شغل منصرف و در بازار كتاب فروشان دكانى براى خود تهيه كرده و به استنساخ كتب پرداخت. در كلمات بعضى از ارباب تراجم به امام شعر و ادب و كتابت موصوف بود. بعضى ديگر او را عامى و بى سواد و بى علم شمرده و به كثرت تصحيف و غلط و سرقت نصف بيت و ثلث بيت موصوفش داشته اند؛ به حدّى كه در يك شعر، ده و چند جا غلط خوانده است و در فهرست ابن النديم بيشتر از چهل كتاب بدو نسبت مى دهد:
وفات او به سال 280 ه. ق در بغداد واقع شد و در مقبرۀ باب الشام مدفون گرديد.
طيفور، كه مرغكى است جهنده، لقب پدر اوست.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 209؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 4، ص 211؛ اطلاعات متفرقه.
حلبى، معروف به «ابن ابى طى»، از مورّخين اوايل قرن هفتم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:
وى در سال 630 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 523]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 3، ص 142، ش 489].
ابن ابى الطيب، على بن عبدالله --> نيشابورى، على بن عبداللّٰه بن احمد
ابن ابى عاصم، احمد بن ابراهيم --> لؤلؤى، احمد بن ابراهيم بن ابى عاصم
ابن ابى عباد، ابراهيم --> ابن ابى عباد، حسن بن ابى عباد اسحاق
ابراهيم برادر حسن است.
3849 و 3850. ابن ابى عباد، حسن بن ابى عباد اسحاق (... - 590 ه. ق)
نحوى يمنى، مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن ابى عباد»، در بلاد يمن امام نحويّين و مرجع استفادۀ افاضل بود. كتاب مختصر نامى در آن علم شريف تأليف داده كه حاكى از تبحّر مؤلف و به ميمنت و سعادت معروف مى باشد، زيرا كه آن را در مقابل كعبۀ معظّمه تأليف داده است و هر موقع كه از يك باب آن فراغت مى يافت، به شكرانۀ آن، هفت شوط به دور كعبه مى كرد و قارى آن را به دعاى خير ياد مى نمود. وفات او در حدود سال 590 ه. ق واقع شد.
برادرش، ابراهيم بن ابى عباد يمنى، نيز از اكابر نحويّين يمن بود. او نيز كتاب
مختصر تلقين نامى و يكى ديگر مختصر نامى، كه به مختصر ابراهيم معروف و هر دو در نحو است، تأليف داده و سال وفات او به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 222؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 1، ص 164 و ج 8، ص 53.
ابن ابى العتاهيه، محمد بن اسماعيل --> ابوالعتاهيه
يا حسن بن على بن ابى عثمان، موكول به علم رجال است.
از مؤلفين تاريخ و جغرافيا مى باشد كه در مواضع بسيارى از كتاب معجم البلدان ياقوت حموى با كلمات وى استشهاد نموده است. اسم و زمان و مشخّصات ديگرى از وى به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 597.
از اجلاّى علما و افاضل فقهاى اماميّۀ قرن هفتم هجرت مى باشد كه به همراهى شيخ سديدالدين يوسف بن مطهّر (پدر علاّمۀ حلّى) و سيد مجدالدين محمد بن حسن بن طاووس، براى طلب امان و نگهدارى از فتنۀ مغول از حلّه تا قرب بغداد نزد هلاكوخان مغولى رفته و پيش از فتح بغداد با وى ملاقات كردند و بالنتيجه، سبب امان حلّه و نواحى آن گرديدند.
شرح اجمالى قضيه موافق آنچه از كشف اليقين علاّمه نقل شده، در ضمن اخبار از مغيّبات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گويد: از آن جمله است خبر دادن آن حضرت به عمارت بغداد و سلطنت بنى عباس و مسترد شدن ملك ايشان به مغول كه پدرم آن را نزد هلاكو روايت كرد و سبب سلامتى حلّه و كربلا و نجف و كوفه از قتل و غارت گرديد.
وقتى كه هلاكو به بغداد مى آمد، پيش از فتح آن بلده و قتل خليفه اكثر اهل حلّه به سمت حجاز فرار كردند و فقط جمع اندكى كه من جمله پدر من و ابن طاووس و
ابن ابى العز (مذكورين فوق) بوده اند، باقى ماندند. هر سه متّفقاً نامه اى مشعر به تحت امر بودن ايشان به هلاكو نوشته و توسط يك نفر از عجم فرستادند. هلاكو نيز فرمانى صادر كرد و امر داد كه حاضر دربار باشند. آن دو نفر به جهت معلوم نبودن مآل كار انديشناك شدند و تنها شيخ سديدالدين، پدر علاّمه، به مصاحبت دو نفر ايلچى هلاكو، نزد وى رفت. هلاكو گفت كه پيش از استعلام عاقبت امر من و خليفۀ شما، به چه جسارت پيش من آمدى؟
سديدالدين گفت: «اين اقدام ما به جهت حديثى مى باشد كه از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به ما رسيده و در خطبۀ زوراء فرموده است: زوراء مكانى است كه داراى درختان بزرگ و قوى، بناهاى مستحكم، سكنۀ بسيار، رؤسا و خزينه داران است. اولاد عباس استيطانش مى كنند؛ در عمارات پرنقش ونگار آن سكونت كرده و مكان لهو و لعبش مى نمايند. در آنجا خوف و جور و ظلم، بسيار مى شود. پيشوايان فاجر و امراى فاسق و وزراى خائن روى كار مى آيند. اولاد فارس و روم خدمتكار ايشان باشند. امر به معروف و نهى از منكر را امتثال ننمايند. مردان با مردان، زنان با زنان شهوترانى مى كنند (اشاره به سحق و لواط است).
در اين حال، اهل زوراء در اثر سطوت ترك و قهر و غلبۀ ايشان مبتلاى همّ و غمّ و آه و ناله و گريه و نوحه مى شوند. ترك گروهى است كه حدقۀ چشم ايشان كوچك، روى هاى ايشان مانند سپر گرد و مدوّر، بدن هايشان صاف و ساده و بى مو، لباس هايشان از آهن باشد. پيشواى ايشان پادشاهى است كه از كشور خودشان آمده.
بسيار قوى شوكت و بلندآوازه و بلندهمّت باشد. به هر شهرى كه مى رسد، فتح مى نمايد. هر بيدقى را كه مقاومتش كند، سرنگون مى سازد. واى واى به حال كسى كه با وى مخاصمت نمايد».
شيخ سديدالدين بعد از نقل اين جمله، به هلاكو گفت: «چون اين صفات را كه از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به ما رسيده در شما ديدم، با اميد تمام پيش شما آمدم». اينك هلاكو نيز آسوده خاطر شد و فرمانى به نام شيخ سديدالدين بنگاشت كه اهالى حلّه و مضافات آن ايمن و آسوده گرديدند.
منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 3، ص 463.
ابن ابى العزاقر، محمد بن على --> شلمغانى
بن محمد ابى السرى بن هبة الله بن مطهر بن على بن ابى عصرون، موصلى حديثى،(1)معروف به «ابن ابى عصرون» يا «ابن عصرون»، ملقّب به «شرف الدين»، مكنّى به «ابوسعد»، از مشاهير فقهاى شافعيّۀ اواخر قرن ششم هجرى موصل مى باشد كه در طفوليّت قرآن مجيد را با قرائات عشره خواند. در بلاد شام مسافرت ها كرد. فقه و اصول و ديگر علوم متداوله را از اكابر آنها اخذ نمود. مدتى در موصل و سنجار و دمشق و حلب تدريس و ساليان درازى در بغداد و واسط و نصيبين و حران و بلاد مذكوره قضاوت نمود. در حماة و بعلبك و حمص و حلب مدارسى به نام او تأسيس يافت. در اواخر عمر نابينا شد. باز در منصب قضاوت باقى و پسرش، محيى الدين، به نيابت پدر متصدى انجام امور قضايى بود. يك جزوه هم در جواز قضاوت اعمى (برخلاف مذهب شافعى) تأليف داده و از تأليفات ابن ابى عصرون است:
ابن ابى عصرون شعر خوب نيز مى گفته و از اوست:
و ما الدهر الا ما مضىٰ و هو فائت *** و ما سوف يأتى و هو غير محصل
و عيشك فى ما انت فيه فانه *** زمان الفتى من مجمل و مفصل
اؤمل وصلا من حبيب و انّني *** علىٰ ثقة عما قليل افارقه
تجارى بنا خيل الحمام كانما *** يسابقنى نحو الردىٰ و اسابقه
فيا ليتنا متنا معا ثم لم يذق *** مرارة فقدى لا و لا انا ذائقه
وفات او به سال 585 ه. ق - مطابق 1189 م - در دمشق شام واقع شد و در جوار مدرسه اى كه خودش تأسيس داده بوده، مدفون گرديد. اينكه در روضات الجنّات تاريخ
1) . حديثى: منسوب به شهر كوچك حديثه نامى است از توابع موصل كه در سمت شرقى دجله واقع و آن غير از حديثۀ فرات است كه در چند فرسخى شهر انبار و به «حديثة النورة» نيز موسوم و در وسط فرات است؛ به طورى كه فرات بدان احاطه دارد. (مؤلف)
وفات او را از كتاب جريدۀ عماد كاتب، سال 535 ه. ق نقل كرده، ظاهراً در نقل اشتباه شده و يا خود نسخۀ روضات مغلوط بوده است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 276؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 451؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 137؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 597.
ابن ابى عقيل(1)
عمانى، ملقّب به «حذاء»، معروف به «عمانى» و «ابن عقيل» و «ابن ابى عقيل»، مكنّى به «ابومحمد»، از ثقات متقدّمين و مشايخ اماميّه و اكابر و افاضل و وجوه و اعيان فقها و متكلّمين شيعۀ اثناعشريّه مى باشد كه با كلينى (متوفى به سال 329 ه. ق) معاصر و از مشايخ شيخ ابوجعفر بن قولويه (متوفى به سال 368 ه. ق) بوده و شيخ مفيد او را به غايت ستوده است. او نخستين كسى است كه در اوّل غيبت كبرى فقه را مهذّب كرده و با قواعد اصوليّه تطبيقش نمود. طريق اجتهاد و تطبيق احكام با ادلّه و اصول آنها را باز كرد. بعد از او ابن جنيد اسكافى سابق الذكر هم همان طريق را پيمود؛ اين است كه در اصطلاح فقها از اين دو فقيه جليل القدر به «قديمين» تعبير نمايند.
بالجمله، علم و فضل و جلالت و وثاقت و فقه و كلام ابن ابى عقيل جاى كلام نبوده و فتاوى و اقوال او محل توجه و اعتناى اجلّه، خصوصاً محقّق و علاّمه و متأخّرين از ايشان است. از فتاوى نادرۀ اوست عدم تنجس آب قليل به مجّرد ملاقات نجس، وجوب اذان و اقامه در نماز صبح و شام و بطلان نماز در صورت ترك آنها. از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد. عمانى منسوب به عمان يمن يا عمان شام است كه در محل خود از اين كتاب نگارش داده ايم و نام و نسب صاحب ترجمه به فرمودۀ اكثر علماى رجال، به قرار مذكور فوق مى باشد و تنها شيخ طوسى پدرش را «عيسى» و كنيه اش را «ابوعلى» نوشته است.
1) . ابن ابى عقيل: در اصطلاح رجالى، گاهى حسن بن ايوب را گويند، ولكن مشهور حسن بن على بن ابى عقيل عمانى مذكور ذيل است، بلكه در صورت اطلاق، خصوصاً در اصطلاح فقها، منصرف به همين است و بس. (مؤلف)
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 46؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 168؛ كتب رجاليه.
ابن ابى العلا، احمد --> حرمى
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
بن ابى عمير زياد بن عيسى، ازدى الولاء، بغدادى الاصل والاقامه، ابواحمد يا ابومحمدالكنيه، از اجلاّى مشايخ اماميّه و يكى از اصحاب اجماع است كه تحت همين عنوان مذكور و مراسيل ايشان را مثل مسانيد ديگران تلقّى به قبول نمايند.
صاحب ترجمه فيض زمان سعادت توأمان حضرت امام موسى بن جعفر و امام رضا و امام جواد عليهم السلام را درك كرده و از آن بزرگواران روايت نموده و بسيار جليل القدر و عظيم المنزله و اوثق و اورع و اعبد و ازهد مردم، فضل و فقاهت و جلالت او مسلّم عامّه و خاصّه مى باشد. در سال 217 ه. ق عازم گلزار جنّت گرديد و چندين كتاب در اختلاف حديث و استطاعت و امامت و بدا و توحيد و حج تأليف داده است.
از صدوق نقل است كه ابن ابى عمير شغل بزّازى را داشت؛ پس سرمايه ش از دست رفته و به تنگ دستى افتاد. شخصى ديگر، كه ده هزار درهم بدهكار او بوده، خانۀ مسكونى خود را به معادل همين مبلغ فروخته و بالتمام به خدمت او آورد كه دين خود را تأديه كرده باشد. او پرسيد كه اين چه پولى است؟ گفت: «همان طلب توست كه در ذمّۀ من بوده است». محمد گفت كه از ارث به تو رسيده و يا ديگرى به تو بخشيده و يا از عايدى مستغلات است؟ گفت: «هيچ كدام نيست»؛ پس، از كجا بودن آن را استفسار نمود. گفت كه بهاى خانۀ مسكونى خودم مى باشد. محمد گفت: «ذريح محاربى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه لايخرج الرجل عن مسقط رأسه بالدين». يعنى شخص را از مولد خود به جهت دين بيرون نمى كنند (كه به اصطلاح
فقهى از مستثنيات دين است). به لفظ جلاله قسم ياد كرد در اين حال كه محتاج يك درهم هستم، با وجود اين احتياجى كه دارم، يك درهم از اين پول كه بهاى خانه مسكونى توست داخل در ملك من نمى شود.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 46؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 677؛ كتب رجاليه.
از زنادقه و ملاحدۀ عرب عهد حضرت صادق عليه السلام مى باشد كه از تلامذۀ حسن بصرى، دايى معن بن زائدۀ شيبانى، در باطن از پيروان كيش مانى، شيطانى بوده به صورت انسانى، زنديقى بوده به كسوت اسلامى و صانع و نبوت را منكر. به احكام و آداب و مشاعر مقدّسۀ دينيّه و بالخصوص نسبت به مكّه معظّمه مسخره هاى بسيارى داشت.
وساوس و تسويلات او در عقايد مسلمين و موضوعات وى در احكام دين مبين مشهورتر از كفر ابليس لعين مى باشد. از كثرت غرورى كه در جدل داشته، چندين بار با حجّت كردگار به مقام مجادله و معارضه برآمد. در قبال حجج ساطعۀ آن حجّت بالغه ملزم به حق و محكوم به بى حقى شد؛ مع ذلك بازهم در اثر قساوت قلب و طينت شيطانى كه داشته، به عناد و تمرّد خود مى افزود و اخبار بسيارى در همين موضوع وارد و اكثر آنها در كتاب احتجاج طبرسى و جلد چهارم بحار الانوار مجلسى مذكور مى باشد.
عاقبت كه زندقه و الحادش مشهور گرديد، محمد بن سليمان كه از طرف منصور دوانيقى والى كوفى بوده، به سال 155 ه. ق به قتلش آورد و در همان حال كه قطع به قتل خود نمود، مى گفت كه چهار هزار حديث دروغ جعل و در احاديث شما قاتى كرده ام و در پاسخ استفسار از سبب ترك مذهب استاد خود، حسن بصرى و اختيار كردن راهى بى اصل و بى حقيقت، گفت: «صاحب من (حسن) زير بار مذهب ثابت معينى نرفته بود. گاهى به قدر معتقد و گاهى به جبر ملتزم مى شد».
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 1، ص 201-202]؛ ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 2، ص 970]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 47؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 697؛ اطلاعات متفرقه.
بن محمد بن احمد بن ابى عون، عالمى بوده اديب و كتاب تشبيهات نامى تأليف داده است. در اوايل قرن چهارم هجرى به شلمغانى سابق الذكر ملحق شد و در سلك خواص اصحاب او منسلك گرديد و از كسانى بوده كه دربارۀ وى غلوّ مفرط مى كردند و به خدايى اش اعتقاد داشته و مى گفتند كه خدا در آدم و شيث و ساير انبيا و اوليا و اوصيا على الترتيب حلول كرده تا در جسد حضرت حسن عسكرى عليه السلام و سپس در قالب شلمغانى قرار يافته است و روى اين خيال فاسد، حرم و اموال خودشان را بدو مباح مى دانستند كه موافق ارادۀ خود تصرف نمايد؛ عاقبت به طورى كه در شرح حال شلمغانى اشاره شد، به سال 322 ه. ق او را با خدايش در دار كرده و جسدشان را سوختند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 597؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 746؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 1، ص 233.
مصطلح رجال است.
بصرى مهلبى، از شعراى اواخر قرن دويم هجرى عهد برامكه و از معاصرين ابونواس و اصمعى سابق الذكر بود و در مقام اظهار اشتياق وطن خود، بصره، گويد:
فان اشك من ليلىٰ بجرجان طوله *** فقد كنت اشكو منه بالبصرة القصر
فيا نفس قد بدلت بؤسا بنعمة *** و يا عين قد بدلت من قرة عبر
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 598.
ابن ابى الغنائم، على بن محمد --> ابن الصوفى، على بن محمد
ابن ابى فاخته --> ابوالجهم، ثوير
ابن ابى الفوارس، عمر بن مظفر --> ابن الوردى
مصطلح رجال است.
ابن ابى ليلى، حماد بن ابى ليلى شاپور --> راويه
3859 و 3860. ابن ابى ليلى، عبدالرحمان (... - 83 ه. ق)
بن ابى ليلى يسار، انصارى، از اولاد احيحة بن جلاح، مكنّى به «ابوعيسى»، ملقّب به «ايسر»، از اكابر تابعين كوفه و پدر ابن ابى ليلى محمد ذيل الذكر مى باشد كه از حضرت على عليه السلام و عثمان و ابوايّوب انصارى استماع احاديث نبويّه نمود و به سال 81 يا 82 يا 83 ه. ق در دجيل مقتول و يا در نهر بصره غرق گرديد. نام پدرش، ابوليلى، مابين «يسار» و «بلال» و «بليل» و «داوود» و «عمرو» مردّد مى باشد؛ به هرحال، به نوشتۀ ابن خلّكان، در وقعۀ جمل حاضر و بيدق دار و حامل لواى حضرت على عليه السلام بود. به نوشتۀ خطيب بغدادى، در صفّين هم حاضر ركاب حضرت على عليه السلام و هم از كسانى بوده كه در حضور آن حضرت وارد مداين شده بودند و جمعى از اولاد او مشهور به فقاهت مى باشند. ابوليلى از خود حضرت رسالت صلى الله عليه و آله روايت كرده و اخيراً در كوفه اقامت گزيده است و سال وفاتش معلوم نيست.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 1، ص 186 و ج 10، ص 199؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 598؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 296.
بن عبدالرحمان بن ابى ليلى مذكور فوق، انصارى عامى كوفى، قاضى كوفه، به سال 74 ه. ق در كوفه متولد شد. فقه را از شعبى خواند. از اساتيد سفيان ثورى و از قدماى فقها و اصحاب رأى، از مشاهير قضات عامّه مى باشد كه سى سال يا سى وسه سال متوالياً از طرف خلفاى اموى و عباسى در كوفه قضاوت نموده و با رأى خود فتوا داد.
چنانچه فوقاً در شرح حال پدرش عبدالرحمان، اشاره نموديم، از اولاد احيحة بن جلاح، ولكن مدخول النسب و نسبش محل طعن بوده؛ اينك عبدالله بن شبرمه در هجو او گويد:
و كيف ترجى لفصل القضا *** و لم تصب الحكم في نفسكا
فتزعم انك لابن الجلاح *** و هيهات دعواك من اصلكا
ابن ابى ليلى كتابى در فرائض و كتاب ديگرى فردوس نام دارد كه گاهى علماى اماميّه نيز در باب مناقب از آن استشهاد مى نمايند. او را با ابوحنيفۀ كوفى منافرتى بوده و جرياناتى در بعضى از مسائل فقهيّه بين ايشان وقوع يافته كه در كتب مربوطه نگارش داده اند.
گويند روزى بعد از وقت رسمى قضاوت به خانۀ خود مى رفت. در اثناى راه زنى را ديد كه مردى را فحش داد و به «ابن الزّانيين» مخاطبش داشت؛ پس به مسجد، كه دارالقضاى او بوده، برگشت. آن زن را احضار كرد و به پايش داشت. در حال قيام و ايستادگى در مقابل دو قذف (نسبت زنا) دو فقره حد قذفش زدند. اين قضيه مسموع ابوحنيفه شد و از چندين جهت قاضى را تخطئه نمود: اجراى دو حد در مسجد در حال قيام و برهنگى بدون تظلّم و درخواست طرف و مراجعت از وسط راه، كه منافى جلالت قاضى است، از منهيّات دينيّه مى باشد و علاوه نسبت زنا دادن كه به يك كلمه باشد، فقط مستلزم يك حد است؛ اگرچه منسوب به زنا، متعدّد و جمعى كثير باشند و بر تقدير لزوم تعدّد حد هم يك مجلس بودن آنها خلاف شرع مقدّس بوده و حدّ ثانى را بايد بعد از بهبودى الم و خستگى حدّ اوّلى جارى نمود؛ چنانچه حدّ زنان را بايد در حال نشستگى از روى لباس معمول دارند.
همين كه اين قضيۀ تخطئه گوشزد ابن ابى ليلى گرديد، شكايت از ابوحنيفه پيش والى كوفه برده و خواستار عدم تعرّض وى گرديد. والى هم ابوحنيفه را اكيداً از فتوا دادن منع نمود. اين بود كه ابوحنيفه بعد از آن محض امتثال و اطاعت اولى الامر فتوا نگفت؛ حتى دخترش يك مسئلۀ روزه از وى پرسيد. به عذر ممنوع از فتوا بودن، جواب آن را به پسر خود، حماد، محول داشت.
على الجمله، روزى چيزى از مناقب معاويه را از ابن ابى ليلى استفسار نمودند. گفت:
«پدرش با حضرت رسالت صلى الله عليه و آله محاربه كرد. مادرش، هند، جگر حضرت حمزه، عمّ آن حضرت، را خورد. خودش با حضرت على عليه السلام به سر مقاتله آمد. پسرش هم سر مبارك جگرگوشۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را از تن جدا نمود. ديگر منقبتى بالاتر از اين چه خواهد بود؟» نگارنده گويد: همين منقبت را حكيم سنائى به نظم آورده است:
داستان پسر هند مگر نشنيدى *** كه از او و سه كس او به پيمبر چه رسيد
پدر او در دندان پيمبر بشكست *** مادر او جگر عمّ پيمبر بمكيد
او به ناحق، حق داماد پيمبر بستاد *** پسر او سر فرزند پيمبر ببريد
بر چنين قوم تو لعنت نكنى شرمت باد *** لعن اللّه يزيدا و على آل يزيد
وفات ابن ابى ليلى به سال 148 ه. ق در كوفه واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 691؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 25؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 376؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 47؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 194؛ ابن نديم، الفهرست، ص 285.
بن ابى الفضل حسن بن ابى المجد، حلبى، ملقّب به «علاءالدين»، مكنّى به «ابوالحسن»، از فقهاى اماميّه و مؤلف كتاب اشارة السّبق الى معرفة الحقّ فى اصول الدّين و فروعه العباديّة مى باشد كه اصول دين و ابواب فقه را نيز از طهارت تا آخر امر به معروف و نهى از منكر حاوى بوده و در اصطلاح متأخّرين از همين كتاب به لفظ اشاره تعبير نمايند. مراد فاضل هندى هم در هرجا از كتاب كشف اللّثام كه از اشاره نقل مى كند، همين كتاب اشاره السّبق بوده و همين است كه با چند كتاب ديگر به نام جوامع الفقه در ايران چاپ شده است و به حكم بعضى از قراين خارجه، نسخۀ آن نزد فاضل هندى بوده و يك نسخه نيز، كه تاريخ كتابتش سال 708 ه. ق مى باشد، نزد شيخ اسدالله كاظمى صاحب مقابس و كشف القناع بوده است؛ بالجمله، زمان و مشخّص ديگرى از ابن ابى المجد به دست نيامد و ظاهراً از علماى قرن پنجم هجرت است.
منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 435]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 99؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 128، س 21.
شيرازى فسوى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن ابى مريم»، از افاضل قرن ششم هجرت مى باشد كه اديب نحوى و خطيب شيراز، در امور شرعيّه و مشكلات ادبيّه مرجع و از تأليفات اوست:
وفات او در سال 565 ه. ق واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 491]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 224.
يا مسعود بن ابى المعالى يا ابى الحوارى، ملقّب به «تاج الدين»، از افاضل اواخر قرن ششم هجرى مى باشد. اديبى بوده شاعر لغوى. در نظم و نثر دستى توانا داشت. در علم و فضل و فنون ادب وحيد عصر خود بوده و از مصنّفات اوست كتاب ضالّة الاديب فى الجمع بين الصّحاح والتّهذيب كه تمامى لغات صحاح اللّغة اسماعيل جوهرى و تهذيب اللّغة ابومنصور محمد بن احمد ازهرى را جامع و انتقادات بسيارى بر جوهرى دارد. به سال 580 ه. ق در قيد حيات بوده و سال وفاتش معلوم نيست.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1085]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 135؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 111، س 14.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
اخسيكتى حنفى، ملقّب به «حسام الدين»، مكنّى به «ابوالوفاء»، معروف به «ابن ابى المناقب»، از افاضل قرن هفتم هجرت مى باشد كه در اصول و فروع از اكابر وقت خود بوده و از تأليفات اوست المنتخب فى اصول المذهب كه به منتخب حسامى معروف، بسيار مختصر و محل توجه اكابر بوده و شروح بسيارى بر آن نوشته اند و در سال 644 ه. ق وفات يافت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 123]؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 188.
بن احمد بن خديو، مكنّى به «ابوالوفاء»، معروف به «ابن ابى المناقب» و «ابن خديو»، اديبى است فاضل صالح، از ائمّۀ لغت كه در تواريخ و سير نيز با خبر بوده و شعر خوب هم مى گفته و از اوست:
اذا المرء اعطى نفسه كل ما اشتهت *** و لم يُنهها تاقت الى كل باطل
و ساقت اليه الاثم والعار بالذي *** دعته اليه من حلاوة عاجل
از آثار قلمى اوست اختيار البكر من الثيب من شعر ابى الحسن بن ابى الطيب يا الاحسن من شعر على بن الحسن كه منتخبات اشعار على بن حسن باخرزى نيشابورى است و در آخر ذى حجۀ سال 522 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 44.
ابن ابى منصور، احمد بن يحيى بن على --> منجّم نديم
ابن ابى منصور، عبدالله --> خواجه، عبدالله انصارى هروى
ابن ابى منصور، على بن هارون --> ابن ابى منصور، هارون بن على
ضمن شرح حال پدرش خواهد آمد.
ابن ابى منصور، على بن يحيى --> منجّم نديم
3867 و 3868. ابن ابى منصور، هارون بن على (... - 288 ه. ق)
بن يحيى بن ابى منصور منجم، بغدادى، مكنّى به «ابوعبدالله»، كه گاهى من باب نسبت به جدّ، «هارون بن على بن منجم» نيز گويند، اديبى است فاضل، شاعر ماهر، از ظرفاى ادبا، به منادمت خلفاى وقت مايل، حافظ و راوى اشعار بسيار، نيكومحاوره و لطيف المجالسه. از تأليفات و آثار قلمى اوست:
بوده و على الترتيب هر لاحق تذييل سابق خود مى باشد، يتيمة الدّهر نيز تذييل همين كتاب بارع نام هارون است. مؤلفين اينها در همين موضوع بدو اقتفا جسته و به منوال او ساخته اند. كتاب بارع حاوى شرح حال 161 تن از شعرا مى باشد كه از بشّار بن برد افتتاح و در محمد بن عبدالملك بن صالح خاتمه داده و اشعار طرفۀ هريك از ايشان را بالتمام نقل نموده و از دواوين ايشان مستغنى مى سازد)؛ 2. اخبار النّساء.
وفات هارون در سال 288 ه. ق واقع گرديد.
على بن هارون، پسر صاحب ترجمه، نيز اديبى است شاعر ظريف متكلّم منجّم، از ظرفاى ندماى چندى از خلفا و وزرا كه با صاحب بن عبّاد نيز مجالست ها داشته و صاحب در تجليل او گويد:
لبني المنجم فطنة لهبية *** و محاسن عجمية عربية
مازلت امدحهم و انشر فضلهم *** حتى عرفت بشدة العصبية
از اشعار على بن هارون است:
بيني و بينك فى الهوىٰ اسباب *** و الى المحبة ترجع الانساب
يا غايبا بوصاله و كتابه *** هل يرتجىٰ من غيبتيك اياب
لا ياس من روح الاله فربما *** يصل القطوع و يقدم (يحضر خ ل) الغياب
از تأليفات على بن هارون كتاب الرّدّ على الخليل (در عروض) و كتاب القوافى و كتاب النّوروز والمهرجان مى باشد و وفاتش به سال 352 ه. ق در 76 سالگى واقع گرديد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 15، ص 112 و ج 19، ص 262؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 391 و ج 2، ص 331.
منجّم موصلى، از معاريف اهل رصد و دانشمندان بزرگ علم نجوم و فلك مى باشد كه در احكام نجومى دارا، نزد فضل بن سهل ذوالرياستين مقرّب، احكام نجومى او متّبع، بعد از وفات فضل، نديم و منجّم مخصوص مأمون عباسى نيز بوده و نزد او بسيار محترم و يكى از اشخاصى است كه از طرف خليفه به امر رصد تصميم گرفت و از تأليفات اوست:
العود والملاهى؛ 5. كتاب المعاريض و غيرها.
اولاد او نيز از دانشمندان و علماى نجوم بوده اند. بعضى از ايشان را فوقاً نگارش داده و بعضى ديگر را نيز تحت عنوان منجّم نديم تذكر داده ايم و ثعالبى در يتيمة الدّهر خود باب مستقلّى براى شرح حال ايشان منعقد ساخته و جماعتى از ايشان را نگارش داده است. به نوشتۀ ابن خلّكان، ابومنصور، پدر يحيى، منجّم ابوجعفر منصور دوانقى و مجوسى مذهب بوده و خود يحيى نيز به كيش مجوس بوده و عاقبت به دست مأمون اسلام آورد.
وفات يحيى در حدود سال 220 ه. ق در شهر روم و يا به نوشتۀ ابن خلّكان، در بغداد واقع شد و در مقابر قريش مدفون گرديد و امر رصد، كه از چند سال پيش در سال هاى 215 و 216 و 217 ه. ق در جريان بوده، به انجام نرسيد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 331 و 379؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 5، ص 146؛ ابن نديم، الفهرست، ص 213 و 384.
ابن ابى منصور، يحيى بن على بن يحيى بن ابى منصور --> منجّم نديم
مصطلح علم رجال و موكول بدان علم است.
ابن ابى نصر، احمد بن محمد بن ابى نصر --> بزنطى
ابن ابى نعيم، فضل بن دكين --> ابونعيم، فضل
ابن ابى الوفاء، عبدالقادر بن ابى الوفاء محمد --> محيى الدين، عبدالقادر بن ابى الوفاء محمد
ابن ابى هراسه، احمد بن رجاء شيبانى
ابن ابى هراسه، احمد بن نصر بن سعيد
ابن ابى هراسه، احمد بن هوذه
(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند و «هوذه» لقب نصر بوده است.
بن ابى يعفور واقد يا وقدان، كوفى، چنانچه مصطلح علماى رجال است، از ثقات
محدّثين اماميّه مى باشد كه قارى جليل القدر و در مسجد كوفه قرائت قرآن مى نمود. از خواصّ اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام، بلكه از جملۀ حواريّين آن دو بزرگوار بود. حضرت صادق عليه السلام فرمودند: «كسى را نيافتم كه وصاياى مرا قبول كرده و مطيع اوامر من بوده باشد، مگر عبدالله بن ابى يعفور» و نيز اوست كه به عرض حضور حضرت صادق عليه السلام رسانيد: اگر يك انار را دو قسمت كرده و بفرمايى كه نصف آن حلال و نيمۀ ديگرش حرام است، من شهادت مى دهم كه حلال كردۀ تو حلال و حرام كردۀ تو حرام است؛ پس آن حضرت دعاى خيرش كرده و فرمود: «رحمك اللّه، رحمك اللّه». بارى، وثاقت و جلالت ابن ابى يعفور جاى ترديد نبوده و در حال حيات حضرت صادق عليه السلام به رحمت ايزدى نائل شد و كتابى دارد كه جمعى از اماميّه از آن روايت مى كنند.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 47؛ كتب رجاليه.
ابن ابى يعقوب، محمد بن اسحاق نديم --> ابن النديم، محمد
بن ابوعتيق محمد بن ابى ليلى عبدالرحمان بن ابى بكر خليفه، از مشاهير دزدان عرب مى باشد، لكن پدرش، ابوعتيق محمد، از اكابر و مشاهير تابعين، از ائمّۀ فقه، صاحب رأى و فتوا بود و همانا مقصود از ابن ابى ليلى در اصطلاح فقها، همين محمد و در اصطلاح محدّثين، پدرش، عبدالرحمان، مى باشد. اين جمله از يك نسخۀ خطّى مرصّع ابن اثير، كه نزد نگارنده بوده، نگاشته آمد، لكن نسب مذكور و صحت دو فقره اصطلاح محدّثين و فقها محل ترديد و محتاج به نظر و تتبّع مى باشد و ظاهراً نسخۀ مذكوره مغلوط بوده است و رجوع به دو عنوان ابن ابى ليلى، عبدالرحمان و ابن ابى ليلى، محمد هم نمايند.
بن حسين بن عبدالله، حلبى، معروف به «ابن الابيض»، مشهور به «قاضى عسكر»، از افاضل حنفيّه مى باشد كه مراتب علميّه را از پدر خود فراگرفت و در رمضان 614 ه. ق در 48 سالگى درگذشت و رجوع به عنوان فقهاى سبعه نيز نمايند.
منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 203.
كه به جهت مجهول النسب بودنش، معاويه محض مكر و حيله و جلب به طرف خودش، به پدر خود، ابوسفيانش ملحق كرده و برادرش خواند، والاّ «سميّه» نام مادرش مى باشد و همين است كه پدر عبيدالله بن زياد سرخيل اهل ظلم و فساد بوده و رجوع به عنوان ابن زياد هم نمايند.
ابن الاثير(1)
بن سعيد بن محمد بن اثير (يا اسماعيل بن محمد بن سعد بن احمد بن اثير)، قاضى شافعى، ملقّب به «عمادالدين»، معروف به «ابن الاثير حلبى»، از علماى شافعيّۀ اواخر قرن هفتم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:
وى در سال 696 يا 699 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 213]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 28.
1) . ابن الاثير: در اصطلاح علماى رجال و تراجم، از عناوين مشتركه مى باشد كه علاوه بر اشخاص ديگر، هريك از سه پسر اثيرالدين ابوالكرم محمد بن محمد بن عبدالكريم بن عبدالواحد شيبانى موصلى جزرى، كه همه شان از ادبا و افاضل و اكابر ارباب كمال و صاحب مصنفات نافعۀ مشهوره مى باشند، به «ابن الاثير» معروف هستند و شايد در اغلب موارد به يكديگر مشتبه شده، بلكه همه را يكى پندارند، مثلاً سه كتاب مشهور كامل ابن اثير و مثل السّائر ابن اثير و نهايۀ ابن اثير را، كه هر سه در ميان اهل علم معروف مى باشند، اثر يك مؤلف دانند و حال آنكه چنانچه مذكور مى شود، مؤلف هريكى از آنها غير از ديگرى است؛ خصوصاً هر سه از اهالى جزيرۀ ابن عمر بوده و موصوف به «جزرى» مى باشند كه در حرف جيم از باب القاب مذكور داشتيم. (مؤلف)
بن ابى الكرم محمد مذكور فوق، شيبانى موصلى جزرى، ملقّب به «عزالدين»، مكنّى به «ابوالحسن»، اديبى است محدّث مورّخ مشهور، از اجلاّى علماى شافعيّه كه از حيث سنّ و سال، پسر وسطين اثيرالدين ابوالكرم مزبور مى باشد. ولادتش به سال 555 ه. ق در جزيرۀ ابن عمر از مضافات موصل واقع شد. بعد از حدّ رشد در خدمت پدر و دو برادر مذكور ذيل خود در موصل اقامت كرد و از اكابر هر فن تحصيل علوم متنوعه نمود تا آنكه در حفظ حديث و مبادى و متعلّقات آن پيشواى محدّثين گرديد.
در تواريخ و انساب و سير و وقايع و حروب و ايّام مشهورۀ عرب نيز متبحّر و در فنون عربيّه هم متمهّر بود. ابن خلّكان در حلب با وى ملاقات كرده و گويد كه او را در تواضع و اخلاق كريمه مكمّل ديده و با وى مراوده داشتم و از تأليفات نافعۀ اوست:
وفات ابن اثير به سال 630 يا 638 ه. ق واقع گرديد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 378؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 631؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 3، ص 30؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 599.
بن ابى الكرم محمد مذكور فوق، شيبانى موصلى، جزرى الولاده، ابو السعادات الكنيه، مجدالدين اللّقب، شافعى المذهب، از اكابر علماى شافعيّه مى باشد كه از حيث سنّ و سال بزرگ ترين پسر اثيرالدين ابوالكرم مزبور فوق است. در ماه ربيع الاول يا ثانى 544 ه. ق در جزيرۀ ابن عمر مذكور فوق متولد شد. تمامى علوم متداولۀ متنوعه را از اكابر وقت تكميل كرد. در شعر و ادبيّات عرب ماهر، در فقه و اصول و حديث و
تفسير و كلام و لغت و بسيارى از فنون معقول و منقول از مشاهير فحول، در كلمات اجلّه به «علامه» و «علامۀ جزرى» موصوف بوده و در اكثر فنون معموله تأليفات خوب و آثار قلمى مرغوب دارد:
ابن الاثير شعر نغز و طرفه نيز مى گفته و از آن جمله در موقع لغزش قاطر اتابك صاحب موصل، گفته است:
ان زلت البغلة من تحته *** فان فى زلّته عذرا
حمله من علمه شاهقا *** و من ندىٰ راحته بحرا
صاحب ترجمه روز پنجشنبه سلخ ذى حجۀ 606 ه. ق در موصل به مرض فلج دست و پا درگذشت و گويند تمامى مصنّفات فوق را در اوقات همان مرض و خانه نشينى خود پرداخته است كه او املا كرده و ديگران مى نوشته اند.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 2-3]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 685؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 12؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17،
ص 171؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 599.
ابن الاثير جزرى، محمد بن نصراللّٰه بن ابى الكرم --> ابن الاثير جزرى، ابوالفتح نصراللّٰه
3877 و 3878. ابن الاثير جزرى، ابوالفتح نصرالله (558-637 ه. ق)
بن ابى الكرم محمد، شيبانى موصلى، جزرى الولاده، ابوالفتح الكنيه، شافعى المذهب، ضياءالدين اللّقب، اديبى است فاضل، منشى كامل، نحوى لغوى بيانى، از علماى شافعيّه كه در سال 558 ه. ق در جزيرۀ ابن عمر متولد شد. در كودكى قرآن را حفظ كرده و بسيارى از احاديث نبويّه را ياد گرفت. ديوان متنبّى و بحترى و ابوتمام را بالتمام در بر داشت. در تمامى فنون انشا و كتابت مهارت بى نهايت يافت و به همين جهت، در كلمات اجلّه به «منشى» و «كاتب» و «كاتب جزرى» موصوف شد.
مدتى در دمشق متصدى وزارت ملك افضل نورالدين بن سلطان صلاح الدين ايّوبى بود. در خلال اين احوال به جهت بعضى پيشامدها قتل او از طرف اهالى تصميم شد؛ به همين سبب، حاجب ملك افضل به طور نهانى در توى صندوقش به مصر فرستاد؛ عاقبت به وزارت ملك ظاهر غازى، صاحب حلب، نائل و به سمت سفارت به بغداد رفت و به سال 637 ه. ق در همان جا درگذشت و در سمت غربى مقابر قريش مدفون گرديد. از تأليفات و آثار قلمى اوست:
پسرش، محمد بن نصرالله بن ابى الكرم، ملقّب به «شرف الدين»، معروف به «ابن اثير» نيز اديبى است معروف و چندين كتاب نظمى و نثرى نافعه تأليف داده و در سال
622 ه. ق در 37 سالگى درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 492]؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 287؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 35؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 599 و 600.
ابن الاثير حلبى --> ابن الاثير، اسماعيل بن احمد
ابن الاجدابى، ابراهيم --> اجدابى
موافق آنچه در باب اوّل (القاب) تحت عنوان زهّاد ثمانيه اشاره نموديم، يكى از چهار تن اشقيا و مطعونين ايشان است كه محض تدليس و تلبيس و مكر و حيله و مردم فريبى، مصوّر به زهد صورى بوده اند. مسروق عشّار معاويه بوده و در اثناى همان خدمت سراپامشئمت مرد و عازم مقرّ خود گرديد. به نقل معتمد، در شرح نهج البلاغۀ ابن ابى الحديد گويد كه مسروق يكى از سه تن مى باشد كه حضرت على بن ابى طالب عليه السلام از شرّ ايشان ايمن نبوده و دو ديگرى هم عبارت از مرة و شريح است. در بعضى از روايات وارده، شعبى نيز چهارمين ايشان مى باشد. مخفى نماند كه اين مسروق زاهد، غير از مسروق بن اجدع بن مالك، ممدوح بعضى از علماى رجال مى باشد و بسط زايد موكول به كتب رجاليّه است.
ابن اخت، عباس --> يمامى
ابن اخت غانم، محمد بن معمر --> مالقى، محمد بن معمر
نحوى، مكنّى به «ابوالحسين»، خواهرزادۀ ابوعلى فارسى حسن بن احمد سابق الذكر و به همين جهت، به همين عنوان (ابن اخت الفارسى) مشهور. فاضلى است ماهر، استاد عبدالقاهر جرجانى و از اكابر تلامذۀ ابوعلى و غالباً از وى روايت مى نمايد.
ابوعلى او را در رى نزد صاحب بن عبّاد فرستاد. در خدمت آن وزير علم دوست و پاك ضمير بسيار محترم بود؛ پس به اسفرايين و نيشابور و خراسان و مكّه و غزنه مسافرت ها كرد. اخيراً در جرجان اقامت گزيده و با صاحب مراسلاتى داشت و كتاب
مائيّة الشّعر و كتابى در هجا از تأليفات او مى باشد و در سال 421 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 220، س 34.
مكنّى به «ابوبكر»، از افاضل معتزله و زهّاد و صلحاى ايشان بود. نصف اكثر درآمد املاك خود را كه داشته، در طريق علم و اهل علم مصروف داشت. بسيار فصيح و در فقه و علوم عربيّه خبير، منزلش در دروازۀ معروف به «درب احشاد» بوده و به همين جهت، خودش نيز به «احشاد» شهرت داشته است. كتاب الاجماع و كتاب اختصار تفسير الطّبرى و كتاب نقل القرآن و غيرها از تأليفات او مى باشد. در شعبان سال 322 يا 326 ه. ق درگذشت.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 245.
بن ابى نصر مبارك بن ابى القاسم محمود، حافظ حنبلى، جنابدى الاصل، بغدادى الولادة والاقامه، ابومحمدالكنيه، ابن الاخضرالشّهره، از مشاهير محدّثين حنابله مى باشد كه در حال صغر از مشايخ بسيارى استماع حديث كرد. در آن علم شريف تأليفات بسيارى نمود و در اكثر آنها از تاريخ بغداد خطيب بغدادى اخذ نموده و از آن جمله است معالم العترة النّبويّة و معارف اهل البيت الفاطميّة. على بن عيسى اربلى در كتاب كشف الغمّة همين كتاب را به واسطۀ تاج الدين على بن انجب بن الساعى از خود مؤلفش روايت مى نمايد. بارى، در كشف الظّنون صاحب ترجمه را «عبدالعزيز بن اخضر» نوشته و گويا لفظ «اخضر» لقب پدر و يا يكى از اجداد عبدالعزيز بوده است.
وفات او در ششم شوال 611 ه. ق در 86 سالگى در بغداد واقع و در باب الحرب مدفون گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 579]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 199.
اشبيلى، اديب نحوى لغوى از مشايخ قاضى عياض سابق الذكر و جمعى ديگر بود.
شرح حماسه و شرح شعر ابى تمام از آثار قلمى او بوده و در نوزدهم رجب 514 ه. ق در اشبيليه درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 199.
عطّار، مكنّى به «ابوالفضل»، از علما و محدّثين قرن ششم هجرت مى باشد كه براى استماع حديث و تحصيل علوم متنوعه به بلاد رى و خراسان و طبرستان مسافرت ها كرد. به جهت خوبى خط كه داشته، كتب بسيارى استنساخ نمود. شعر خوب نيز مى گفته و از اوست:
الدهر كالميزان يرفع ناقصا *** ابدا و يخفض زائد المقدار
و اذا انتحىٰ الانصاف عادل عدله *** فى الوزن بين حديدة و نضار
در سال 548 ه. ق در شيراز درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 600.
يا محمد بن منصور بن احمد بن ادريس بن حسين بن قاسم بن عيسى، حلى عجلى، ملقّب به «فخرالدين»، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن ادريس»، از مفاخر علماى شيعۀ اواخر قرن ششم هجرت است و از خانوادۀ علم و كمال، فقيه اصولى، محقّق مدقّق عميق الفكر و دقيق النظر، از تلامذۀ ابن زهره حمزۀ آتى الذكر و بعضى از اكابر ديگر، از مشايخ اجازۀ ابن نما محمد بن جعفر آتى الذكر و نظاير وى مى باشد.
در مجالس المؤمنين گويد كه در اشتعال فهم و بلندپروازى از فخر رازى بيش، در علم فقه و نكته طرازى از محمد بن ادريس شافعى در پيش است. او ابحاث و اعتراضات بسيارى بر مصنّفات و احكام فقهيّۀ جدّ مادرى خود، شيخ طوسى، داشت و بعضى از فتاوى نادره از وى ناشى شده و گويند به همين جهت اسائۀ ادب كه دربارۀ شيخ الطائفه معمول داشته، در حال جوانى، در سنّ و سال كمتر از 25 سالگى وفات يافت، لكن اين مطلب دور از تحقيق و منافى قول مشهور در مدت عمر اوست كه ذيلاً مى نگاريم.
علم و فضل و كمال و علوّ مقام ابن ادريس مسلّم و بعضى فتاوى نادرۀ او كه مخالف اكثر فقهاى شيعه مى باشد، اگر حاكى از دقّت نظر و كثرت تحقيق و فطانت او نباشد،
قادح در جلالت علمى وى نيز نمى باشد و بعضى از آنها را تذكر مى دهد:
اول، نجاست ولدالزنا؛ اگرچه اظهار تشيّع هم بكند. دويم، نجاست غير اثناعشرى؛ اگرچه از ساير فرق شيعه باشد. سيم، جواز شستن روى در وضو از پايين به بالا و شستن دست ها از سر انگشتان تا مرفق (با كراهت شديده). چهارم، مبطل روزه و موجب قضا و كفّاره نبودن قى عمدى. پنجم، شرط نبودن فقر در جواز اخذ خمس بنى هاشم و غير اينها. از تأليفات اوست:
ولادت ابن ادريس به سال 543 ه. ق و وفاتش به سال 578 ه. ق در 35 سالگى واقع شده (چنانچه به نقل معتمد در بحار از شهيد اول نقل كرده) ولكن موافق آنچه به واسطۀ كفعمى از پسر خود ابن ادريس نقل گرديده، وفات او ظهر روز جمعه هيجدهم شوال 598 ه. ق در 55 سالگى واقع و در نخبة المقال هم در رديف «محمدين» گويد:
ثم ابن ادريس من الفحول *** و متقن الفروع والاصول
عنه النجيب بن نما الحلّي حكىٰ *** جاء مبشرا مضى بعد البكاء
كه عدد كلمۀ «مبشرا» (543) تاريخ ولادت و عدد كلمۀ «البكاء» (55) هم مدت عمر اوست.
بالجمله، نوۀ بلاواسطۀ شيخ طوسى بودن ابن ادريس كه مادرش دختر شيخ باشد، چنانچه از لؤلؤة البحرين نقل شده، دور از صحت، بلكه با در نظر گرفتن تاريخ ولادت ابن ادريس خارج از حدود امكان مى باشد [شيخ طوسى متوفى به سال 460 ه. ق است].
بلى، دور نيست كه از احفاد مع الواسطۀ شيخ بوده و تحقيق مطلب در صورت اقتضا موكول به تتبّع خود علاقه مندان است.
منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 426-427]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 12، ص 155، ش 1041]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 48؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 598؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 239.
ابن ادريس، محمد بن ادريس --> شافعى، محمد بن ادريس
بصرى، از مشايخ حديث بصريّين اماميّه، از ثقات و وجوه و اعيان ايشان و از اصحاب حضرت صادق عليه السلام مى باشد. از آن حضرت روايت نموده، بلكه به نوشتۀ بعضى، از اصحاب امام موسى عليه السلام نيز بوده و صاحب كتاب فرائض و راوى كتاب سليم بن قيس هلالى، كه از اصول معتمدۀ شيعه است، مى باشد. اخيراً از مهدى عباسى فرارى شد و در يمن وفات يافت. نام و نسب او بين «عمر بن اذينه»، «عمر بن محمد بن عبدالرحمان بن اذينه»، «محمد بن عمر بن اذينه»، «احمد بن عمر بن اذينه» مردّد و بسط زائد موكول به كتب رجاليّه است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 48؛ كتب رجال.
از مشاهير شعراى عرب قرن اوّل هجرت مى باشد كه به هريك از «ابن ارطاة» و «ابن سيحان» معروف، بسيار ظريف و نكته سنج، اخبار و وقايع و نوادر بسيارى را واقف و به همين جهت، در بزم عشرت معاويه و يزيد حاضر، نديم وليد بن عتبه و مروان بن حكم و ديگر حكام مدينه بود. حكايات بسيارى دربارۀ وى منقول و از اشعار اوست:
امسى اعاطيه كأساً لذّ مشربها *** كالمسك حفت بنسرين و ريحان
انا لنشربها حتى تميل بنا *** كما تمايل وسنان بوسنان
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 600.
از فضلاى شعراى عرب اوايل قرن ششم هجرت مى باشد كه خطيب شهر صور از بلاد سوريا بوده و تاريخ مفصلى براى شهر مذكور نوشته، ولكن به اتمام آن موفق نيامده است. به جهت حسن خطّى كه داشته، كتب بسيارى با خط خود استنساخ نموده و از اشعار اوست:
عجبتُ و قد حان توديعنا *** و حادىٰ الركائب فى اثرها
و نار توقد في اضلعي *** و دمع تصعد من قعرها
فلا النار تطفئها ادمعي *** و لا الدمع ينشف من حرّها
در 509 ه. ق در 66 سالگى درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 601.
بن ازهر بن عيسى، از مورخين قرن سيّم هجرت مى باشد و كتاب التّاريخ تأليف او از بهترين كتب تاريخيّه است و در سال 279 ه. ق در 79 سالگى درگذشت.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 164.
مصطلح رجال است.
ابن اسحاق، عبدالرحمان بن اسحاق --> زجاجى، عبدالرحمان بن اسحاق
ابن اسحاق، محمد بن اسحاق بن اسباط --> كندى، محمد بن احمد
مطلبى مدنى، نزيل عراق، مكنّى به «ابوبكر» يا «ابوعبدالله»، از اصحاب حضرت باقر و صادق عليهما السلام مى باشد. مدحى براى او در كتب رجال شيعه نگارش نيافته، ولكن در كتب عامّه گاهى با صدوق و بحرالعلوم، گاهى با اميرالمؤمنين بودن در حديث، گاهى با كثيرالثبت بودن و متّهم نبودن در حديث، گاهى با صاحب المغازى والسير موصوف است. در قاموس الاعلام گويد: از قدماى محدّثين و از ائمّۀ علم مغازى و سير بوده، در حيره با ابوجعفر منصور ملاقات كرده و كتاب المغازى را به نام او تأليف داده است.
بارى، وفات او به سال 144 يا 150 يا 151 يا 152 يا 153 ه. ق در بغداد واقع شد و در قبرستان خيزران به خاك رفت.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الثانى، ص 79، ش 10377]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 202؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 58؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 601.
بن عبدالله بن ابى اسحاق، بصرى حضرمى، مكنّى به «ابومحمد» و «ابويوسف»، از مشاهير قرّاء قرآن مجيد مى باشد و چنانچه تحت عنوان قرّاء عشره تذكر داديم، دهمين ايشان است. در فقه و علوم عربيّه و فنون قرائت اعلم عصر خود و سرآمد تمامى فقها و لغويّين و قرّاء وقت بود. قرائت او يكى از قرائات عشره، در تمامى قرائات قرآنى امام اهل بصره و مرجع استفادۀ اكثر اجلّه محسوب و همواره در شمارۀ اصحاب خود عدد آيات قرآنى را منظور داشته و اگر تصادفاً يكى كم بودى، عوض او را تهيه نمودى. يعقوب اصول قرائت را از سلام بن سليمان از عاصم از عبدالرحمان سلمى از حضرت على بن ابى طالب عليه السلام اخذ كرد و روح و رويس و زيد راويان قرائت او هستند. يعقوب علاوه بر مراتب علميّه، بسيار زاهد و متّقى بود؛ به حدّى كه در حال نماز عبايش را دزديده و بازپس آوردند، لكن از كثرت خضوعى كه در نماز داشته، اصلاً ملتفت قضيه نگرديد. دو كتاب جامع و وقف التّمام از تأليفات يعقوب است.
وفاتش در جمادى الاولى يا ذى حجۀ سال 205 ه. ق در 88 سالگى واقع شد و به نوشتۀ ابن خلّكان، مقدار عمر هريك از پدر و جدّ و برادرش نيز همين مقدار بوده است.
منابع: مجمع البيان، [ج 4، ص 496]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 20، ص 52؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 467؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 787، س 17.
ابن اسحاق، يعقوب بن اسحاق بن صباح --> كندى، يعقوب بن اسحاق
ابن اسد، حسن بن اسد --> فارقى، حسن بن اسد بن حسن
بن على بن سعيد، كاتب قارى، مكنّى به «ابوالحسن»، از مشاهير خطّاطين و محدّثين و از مشايخ خطيب بغدادى بود. از جماعتى نقل حديث كرده و خطيب هم از وى روايت مى نمايد. در خط و كتابت نيز استاد خطّاط شهير، ابن البواب آتى الذكر، مى باشد. در دويم محرّم سال 410 ه. ق در بغداد درگذشته و در مقبرۀ شونيزيه دفن شد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 224؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 2، ص 83.
ملقّب به «نجم الدين»، مكنّى به «ابوالمعالى»، معروف به «ابن اسرائيل»، از مشاهير شعراى عرب قرن هفتم هجرت و با اشعار طريفه كه در مدح اكابر و موضوعات ديگر سروده، حايز شهرت بود. اخيراً به شيخ شهاب الدين سهروردى سابق الذكر دست ارادت داده و طريق تجرّد و انقطاع پيش گرفت و فقيرانه مى زيست و از اشعار توحيديّۀ اوست:
و ما انت غير الكون بل انت عينه *** و يفهم هذا السر من هو فائق
در وفات ابوالحسن حريرى نيز از كثرت خلوص و مودتى كه داشته، مرثيه هاى بسيارى گفته و از ابيات قصيده اى است كه در موقع دفن او، كه برف هم مى باريده، گفته است:
بكت السماء عليه ساعة دفنه *** بمدامع كاللؤلؤ المنثور
و اظنها فرحت بمصعد روحه *** لما سمت و تعلقت بالنور
اوليس دمع الغيث يُهمى باردا *** و كذا تكون مدامع المسرور
به سال 677 ه. ق در 74 سالگى درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 601.
بن محمد اسلمى بن عيسى، اندلسى، فقيه نحوى، مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن الاسلمى»، از علماى عامّۀ اواسط قرن پنجم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:
وى در سال 410 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 450]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 446، س 28.
كاتب اصفهانى كرمانى، محدّث اديب لغوى شاعر امامى، معروف به «ابوالاسود» و «ابن الاسود كاتب»، از مجاهرين شعراى اهل بيت رسالت عليهم السلام مى باشد كه با اكابر و امرا منادمت داشت. در سال 312 يا حدود 320 يا بيست و چندم هجرت در بيشتر از
صد سالگى وفات يافت و از تأليفات اوست:
صلى الاله على ابن عم محمد *** منه صلاة تغمد بجنان
و له يقول محمد اقضاكم *** هذا و اعلمكم لدى التبيان
اني مدينة علمكم و اخي لها *** باب وثيق الركن مصراعان
فأتوا بيوت العلم من ابوابها *** فالبيت لايؤتىٰ من الحيطان
لو لا مخافة مفتر من امتى *** ما فى ابن مريم يفتري النصرانى
اظهرت فيك مناقبا في فضلها *** قلب الاريب يظل كالحيران
اصبحت مني يا علي كمثل ما *** هاروَن اصبح من فتى عمران
الا النبوة انها محظورة *** من ان تصير سواى فى انسان
و له اذا ذكر الغدير فضيلة *** لم ننسها مادامت الملوان
قام النبى له بشرح ولاية *** نزل الكتاب بها من الديان
اذ قال بلغ ما امرتَ به وثق *** منه بعصمة كالئ حنان
فدعا الصلاة جماعة و اقامه *** علما بفضل مقالة و بيان
نادى الست وليكم قالوا بلى *** حقا فقال فذا الولي الثاني
فدعا له و لمن اجاب بنصره *** و دعا الاله على ذوى الخذلان
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 17، ص 127-128، ش 665]؛ قمى، شيخ
عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 303؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 4، ص 720؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 47.
بن محمد بن اشرس، مكنّى به «ابوالفتح»، اديبى است فاضل، نحوى لغوى وسيع العلم و كثيرالحفظ. فنون علميّه را از اصحاب ابوعلى فارسى سابق الذكر فراگرفت و مابين دو سال 415 و 420 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 209.
كوفى الاصل، مصرى المسكن، ابوعلى الكنيه، از اعاظم محدّثين متقدّمين اماميّۀ زمان غيبت صغرى مى باشد كه در بسيارى از كتب رجاليّه به وثاقت موصوف، مؤلف كتاب حديثى است كه اكثر ابواب كتب فقهيّه را با همان ترتيب معمولى حاوى هزار حديث با يك سند بوده و همۀ آنها را به واسطۀ موسى بن اسماعيل بن امام موسى بن جعفر عليهما السلام از پدرش، اسماعيل، از والد ماجدش، امام موسى بن جعفر عليهما السلام، از والد معظّمش، امام جعفر صادق عليه السلام، از آباء گرام خود على الترتيب از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله روايت كرده است. همين كتاب از كتب معتمدۀ قديمۀ اماميّه مى باشد. علاّمۀ حلّى در اجازۀ بنى زهره مذكورش داشته و عظيم الشأنش شمرده. شهيد اوّل نيز در دو كتاب بيان و ذكرى از آن روايت كرده و همين است كه در اصطلاح اواخر به نام جدّ مؤلفش به اشعثيّات معروف، چنانچه به جهت انتساب سلسلۀ روايت آن به امام جعفر صادق عليه السلام، به جعفريّات نيز موسوم است و سيد بن طاووس هم در كتاب اقبال از همين كتاب به نام جعفريّات روايت مى نمايد.
نسخۀ اين دسترس مجلسى و ملا محسن فيض و شيخ حرّ عاملى با آن همه جدّى وافى كه در تتبّع اخبار آل محمد عليهم السلام داشته اند، نبوده تا يك نسخه از آن ضمن مجموعه اى دسترس صاحب مستدرك سابق الذكر شد. صحت و اعتبار آن را در اوّل خاتمۀ مستدرك با براهين متقنه ثابت نمود، بلكه همين نسخه، يگانه داعى تأليف كتاب مستدرك بوده كه بعد از پيدايش آن، منابع صحيحۀ ديگر را نيز كه در اوّل خاتمۀ مستدرك نگارش داده، گرد آورد و به تأليف آن كتاب مستطاب، كه در حقيقت يكى از
جوامع كتب اخبار است، موفق آمد.
سال وفات ابن الاشعث به دست نيامد، لكن تلعكبرى در سال 313 ه. ق در روايت كتاب مذكور از خود مؤلف اجازه داشته و ابومحمد عبدالله بن محمد معروف به «ابن السّقّا» نيز يك سال بعد از آن، همان كتاب را از مؤلف روايت مى نمايد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 5، ص 112، ذيل ش 459]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 554؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، ص 179، ش 11318].
ابن اشناس، حسن بن على بن اشناس (... - بعد از 437 ه. ق)
(چنانچه در روضات و امل الآمل شيخ حرّ عاملى است) يا حسن بن اسماعيل بن اشناس (چنانچه از كتاب اثبات الهداة شيخ حرّ مذكور نقل شده) يا حسن بن محمد بن اسماعيل بن محمد بن اشناس (چنانچه در ذريعه و مستدرك الوسائل است)؛ به هرحال، موافق ذريعه همۀ اينها عبارت از يك شخص مى باشد و بنابراين، شرح حال اجمالى او را موافق اسم و نسب آخرى به عنوان حزين، حسن بن محمد نگارش داده ايم و بازهم گوييم كه وى از متقدّمين علماى اماميّه بوده و سيد على بن طاووس در مصنّفات خود توثيقش نموده و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد، لكن صحيفۀ سجّاديّه را از ابوالمفضل شيبانى (متوفّى به سال 387 ه. ق) روايت كرده و نسخۀ اصل كتاب عمل ذى الحجّة نيز، كه به خط خودش در 437 ه. ق نوشته بوده، به نظر سيد بن طاووس مذكور رسيده است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 225؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 177، س 13.
ابن اشناس، حسن بن محمد --> ابن اشناس، حسن بن على بن اشناس
مصطلح رجال است و گاهى به حسن و مالك و محمد و على بن احمد، اولاد اشيم، نيز اطلاق نمايند.
1) . بر وزن اعلم. (مؤلف)
از مشاهير اطبّاى اندلس مى باشد كه در زمان سلطنت و امارت بنى عبدالمؤمن و ملوك الطوايف اندلس، در شهر اشبيليه رايت فضيلت افراشت. آوازۀ مهارتش در تمامى اقطار عالم انتشار يافت. در تشخيص مرض و اصول معالجه داراى قوۀ استدلاليّه بود. به حسّ نبض و ديگر ادلّۀ معمولى اطبّا كمتر مى پرداخت. اساس عمدۀ استدلالش مبنى بر قاروره (شيشه اى است مخصوص كه اطبّا در تجزيۀ بول مريض به كار برند) بود. به مجّرد رؤيت آن، در معالجۀ مريض و حفظ الصحۀ مريض به طورى حكم مى نموده كه آن منتهى به سوء حال و اين مبدّل به مرض نمى گرديد، بلكه از رؤيت قاروره غذا و شراب مصروفى صحيح و مريض را هم به طور قطع معيّن مى نمود كه كدام نوع از اغذيه و اشربه را صرف نموده است. معالجات عجيبه و نادرۀ محيّرالعقولى در حكم قاروره از وى منقول و تفصيل آنها خارج از وضع اين مختصر مى باشد. سال وفات و اسم ابن الاصم به دست نيامد و به تخمين بعضى از اهل تتبّع، در حدود اوايل 600 ه. ق زنده بوده است.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 711.
يا محمد بن على اعثم، كوفى، مورّخ اخبارى شيعى، مكنّى به «ابومحمد»، از مشاهير مورّخين شيعۀ اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:
اوردو ترجمه و به نام تاريخ اعثم در هند به طبع رسيده است).
وفات ابن اعثم در حدود سال 314 ه. ق واقع شد. لفظ «اعثم» لقب پدرش، على، بوده و گاهى خود او را نيز «اعثم» و كتاب تاريخ مذكورش را تاريخ اعثم هم گويند، چنانچه اشاره نموديم، والاّ تاريخ اعثم كوفى تأليف ابن اعثم است، نه پدرش، على، ملقّب به «اعثم».
منابع: مجمع الادبا؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 205؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 220 و 234.
به نوشتۀ اكمال الدين صدوق، از اهل يمن و از كسانى است كه به شرف ملاقات حضرت ولىّ عصر - ارواحنا فداه - مشرّف و به معجزۀ آن حضرت وقوف يافته و اسم او را ذكر نكرده است.
ابن الاعرابى، احمد بن محمد --> ابوسعيد، احمد بن محمد بن عبدالجليل
كوفى، مكنّى به «ابوعبدالله»، شاعرى است ماهر، نحوى فاضل، لغوى كامل، راوى اشعار قبايل و حافظ آنها. در كوفه از اكابر ائمّۀ لغت و علماى عربيّه، از تلامذۀ كسائى و ناپدرى خودش (مفضل بن احمد) و بعضى از اكابر ديگر بود. ابن سكيت و ثعلب و جمعى ديگر از اكابر وقت، كه قريب به صد نفر بوده اند، فنون ادبيّه را از وى اخذ كرده و از بلاد بعيده حاضر حوزۀ او مى شده اند. ثعلب گويد: ده و چند سالى حاضر حوزۀ او بودم. در اين مدت اصلاً كتابى در دست او نديدم، بلكه حاضرين محضر او پيش وى خوانده و مشكلات را از وى سؤال مى كردند. او هم بدون كتاب، املا و انشا مى نمود و املائات او بار چندين شتر مى باشد. در غرايب كلام نيز امتياز خاصى داشت. اصمعى و ابوعبيده را، كه از متخصصين اين رشته بوده اند، حمل بر قصور مى داشته است. ولادت ابن الاعرابى در سال 150 ه. ق شب وفات ابوحنيفه، وفات او هم سال 231 يا 232 ه. ق در سامره واقع شد و قاضى ابن ابى دواد سابق الذكر بر جنازه اش نماز خواند. از اشعار اوست كه در وصف كتاب گفته است:
لنا جلساء ما نملّ حديثهم *** الباء مأمونون غيبا و مشهدا
يفيدوننا من علمهم علم ما مضىٰ *** و عقلا و تأديبا و رأيا مسدَّدا
فلا فتنة نخشىٰ و لا سوء عشرة *** و لا نتقي منهم لسانا و لا يدا
فان قلتُ اموات فلستُ بكاذب *** و ان قلتُ احياء فلستُ مفندا
از تأليفات اوست:
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 696؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 68؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 125؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 602؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 48؛ ابن نديم، الفهرست، ص 102.
ابن الاعرج، سيد عبدالمطلب --> عميدى، سيد عبدالمطلب
بن حسن (حسين خ ل)، علوى، از منجّمين قرن چهارم هجرت مى باشد كه در فنون حكميّه دانا، در هيئت و نجوم و ارقام و احكام نجومى و اعمال رصدى بينا، مشمول مراحم ملوكانۀ عضدالدولۀ ديلمى بود. از طرف آن سلطان سعادت توأمان علم دوست، فرمانى به تأسيس رصدخانه صادر شد. او نيز بعد از تهيۀ اسباب لازمه به دستيارى چند نفر ديگر كه در انجام اين عمل خطير لزوم داشته اند، در بغداد به اتمامش موفق آمد و زيجى تنظيم داد كه از كثرت اتقان و صحت مورد توجه و اهتمام منجّمين و مأخذ استخراج احكام نجومى گرديد و زيج يحيى بن ابى منصور را، كه پيش از آن در كار بوده، ملغى نمودند.
ابن اعلم با كمال احترام و عزّت مى زيست تا آنكه بعد از وفات عضدالدوله، عزّت را در عزلت ديده و به تأليف كتب متنوعه پرداخت تا به سال 374 يا 375 ه. ق در حين مراجعت از سفر مكّه در منزل ثعلبيّه درگذشت. از تأليفات او علاوه بر زيج مذكور در هريك از احوال منجمين دورۀ اسلام، ارقام نجومى، استخراج مطالب نجوميه، عمل اسطرلاب، فوايد علم نجوم، مشكلات آن علم و مسئلۀ معاد، رسالۀ مستقلّى است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 603؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 612؛ ابن قفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء)، ص 157.
ابن اعمى، على بن محمد بن مبارك --> ابن المبارك، على بن محمد بن مبارك
شامى، حموى الولادة والنشأه، ابوالفوارس الكنيه، ابن الاعوج الشّهره، از علماى امرا و امراى علماى قرن يازدهم هجرت مى باشد كه نجابت اصل و نسب را با براعت فضل و ادب توأم كرد. در تمامى اوقات خود به نظم اشعار و تحصيل علم و ادب اشتغال داشت و اشعار طريفه اش بسيار است. گويند وقتى، امير موسى بن حرفوش، والى بعلبك را با امير على بن سيفا در موضعى عزير نام اتّفاق حرب افتاد. مقارن آن حال ابن الاعوج نامه اى داير بر تحريص قتال و مدافعۀ امير على، به امير موسى نوشت كه از مندرجات آن نامه است:
عزير طور و نار الحرب موقدة *** و انت موسى و هذا اليوم ميقات
الق العصا تتلقف كل ما صنعوا *** و لاتخف ما حبال القوم حيات
وفات ابن الاعوج شب نيمۀ شعبان 1019 ه. ق واقع گرديد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 313؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 206؛ محبى، محمد، خلاصة الاثر، ج 2، ص 45.
بن احمد بن يحيى بن خلف بن افلح باجى خضراوى، مكنّى به «ابوالعباس»، اديبى است نحوى لغوى حافظ جليل القدر كثيرالروايه كه براى طلب علم به بسيارى از بلاد اندلس مسافرت ها كرده و در بعضى از آنها به قضاوت رسيد. در علوم متداوله به ديگران تقدّم داشت و مرجع استفادۀ اهل علم بود. اوست كه برخلاف مشهور، بلكه اجماع نحويّين گويد: اگر دو كلمۀ «كان» و «صار» را، كه از افعال ناقصه هستند، يك حمزۀ تعديه الحاق نموده و «اكان» و «اصار» گويند، در اين حال مثل افعال قلوب دو مفعول را نصب دهند. چنانچه به نقل روضات در شرح تسهيل بدو نسبت داده، وفات ابن افلح به سال 500 يا 542 ه. ق واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 79.
ابن الافليلى، ابراهيم بن محمد --> افليلى
ابن الاقليشى، احمد --> تجيبى، احمد بن معد بن عيسى
ابن الاكفانى، حارث بن نعمان --> اكفانى، حارث بن نعمان بن سالم
قاضى اسدى، مكنّى به «ابوعبدالله»، مدتى در شهر منصور و نواحى ديگر قضاوت نموده و اخيراً قضاوت تمامى بغداد و نواحى آن بدو مفوض گرديد و در سال 405 ه. ق درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 44.
ابن الاكفانى، محمد بن ابراهيم --> اكفانى، محمد بن ابراهيم بن ساعد
يا محمدقاسم بن محمد بن جواد، كاظمى نجفى، معروف به «فقيه كاظمى» و «ابن الوندى»، از علماى اواخر قرن يازدهم هجرت مى باشد و يا اوايل قرن دوازدهم را نيز ديده و از تأليفات اوست:
وفات او در سال 1100 ه. ق و يا بعد از آن وقوع يافته است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 17 و ج 5، ص 39.
ابن الوندى، محمد بن خالد --> آجرى، محمد بن خالد
هروى، مكنّى به «ابوالقاسم»، از اولاد فراعنه و از فضلاى اهل نجوم بود. سى سال در
رصد اشتغال داشته و از تأليفات اوست:
وى در اوايل قرن چهاردهم هجرت درگذشت.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 390.
مصطلح رجال و ملقّب به «امام بن محمد» است.
از اصحاب حضرت امام سجّاد عليه السلام و مصطلح رجال است.
هذلى صحابى، مكنّى به «ابوعبدالرحمان»، معروف به «ابن ام عبد»، از قدماى اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد كه بسيار قانع و متّقى و سليم و حليم، حافظ قرآن كريم، به نهايت درجه جليل القدر و عظيم المنزله، به دو هجرت و نماز دو قبله موفق، ششمين كسى است كه به شرف اسلام مشرّف، در مجالس حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و در بدر و احد و خندق و ديگر غزوات آن حضرت و بعد از وفات آن حضرت نيز در غزوۀ تبوك و در نماز و دفن حضرت صديقۀ طاهره عليها السلام و در تجهيز و تكفين و دفن ابوذر غفارى حاضر و يكى از عشرۀ مبشره و هم يكى از دوازده تن بوده كه تحت عنوان اثناعشر تذكر داديم. او نخستين كسى است كه در مكّۀ معظّمه قرآن مجيد را جهراً و علناً خوانده و در محضر حضرت نبوى صلى الله عليه و آله نيز جهاراً مى خوانده است و با آن همه فشارى كه از كفّار بدو مى رسيده، اصلاً منصرف نمى گشت؛ نيز از طرف عمر براى تعليم قرآن و احكام دينيّه به كوفه رفت و وزارت عمّار بن ياسر، كه امارت آن بلده را داشته، نيز از طرف خلافت بدو مفوض شد و خليفه كتباً اشعار داشت كه اين دو نفر از نجباى اصحاب بوده و هم عبدالله را به نفس خودش ترجيح داد.
عبدالله علاوه بر علم قرآن مجيد، در حديث نيز متبحّر و احاديث شريفۀ بسيارى استماع و حفظ نمود. ابن عباس و جماعت بسيارى از اصحاب و تابعين از وى روايت حديث مى نمايند. مخفى نماند كه اشتهار عبدالله به «ابن ام عبد» به جهت انتساب به
مادرش مى باشد كه كنيۀ «امّعبد» داشته و او نيز از صحابيات نسوان است.
وفات عبدالله به سال 32 ه. ق در مدينه واقع شد. در بقيع مدفون گرديد و زبير بن عوام يا عمّار بن ياسر به جنازه اش نماز خواند. احمد رفعت گويد - والعهدة عليه - كه در حوالى 40 و 50 ه. ق در شام وفات يافت و مسواك و نعلين حضرت رسالت را هم وسيلۀ مفخرت و سعادت جهان قيمت خود داشتى. در تاريخ حشرى گويد: عبداللّه بن مسعود قاتل ابوجهل و از اصحاب صفّۀ حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله بوده و مرقد او در قصبۀ دهخوارقان (هشت فرسخى تبريز) است، والعهدة عليه.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 206؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 48؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 13؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3105؛ كتب رجاليه؛ اطلاعات متفرقه.
بن قاسم بن عبدالله بن على، مرادى القبيله، مراكشى الاصل، مصرى الولاده، ابومحمدالكنيه، ابن ام قاسم الشّهره، بدرالدين اللّقب، مالكى المذهب، از علماى ادباى قرن هشتم هجرت مى باشد كه فقيه اصولى، اديب نحوى، لغوى قارى، از ائمّۀ علوم عربيّه بود. تمامى آنها و هريك از فقه و اصول و قرائات را از ابوحيّان و ديگر افاضل وقت تكميل و در علوم متداوله متفنّن و متبحّر بوده و از تأليفات اوست:
وفات او روز عيد فطر در سال 749 و يا 755 ه. ق واقع شد. ام قاسم، كه نامش هم «زهرا» مى باشد، جدّۀ پدرى حسن، نخست در موقع آمدن از مراكش، به «شيخه» شهرت داشته و به همان جهت، حسن نيز به انتساب وى معروف به «ابن ام قاسم» گرديد يا به نوشتۀ بعضى، «امّقاسم» كنيۀ زنى بوده از خانوادۀ سلطنتى كه حسن را تبنّى كرده و به پسرى اش قبول نموده و اين شهرت (ابن ام قاسم) نيز به همين جهت بوده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 225؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 32.
يا عبدالله بن عمرو بن شريح بن قيس بن زائدة بن اصم، يا عبدالله بن شريح بن مالك بن ربيعه (ابى ربيعه خ ل)، فهرى عامرى، موافق آنچه تحت عنوان ابومحدوده اشاره نموديم، يكى از مؤذّنين حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد. وى از مهاجرين اصحاب و از قبيلۀ بنى عامر از شعبۀ فهر بن غالب بود. اندكى بعد از غزوۀ بدر اعمى و نابينا شده و به مدينه مهاجرت كرد. به نوشتۀ قاموس الاعلام و بعضى ديگر، در بدر و احد و خندق و ديگر غزوات آن حضرت حاضر و در نماز جماعت نايب آن حضرت بود. در جنگ قادسيّه نيز با يك علم سياه حاضر و بعد از مراجعت، در زمان خلافت عمر بن خطّاب در مدينه وفات يافت و مادرش به عنوان ام مكتوم خواهد آمد و به نوشتۀ بعضى، نام ابن ام مكتوم «قيس بن شريح» بوده است؛ به هرحال، همان است كه به قول بعضى از مفسّرين، سورۀ مباركۀ عبس در حق او نازل شده؛ به شرحى كه در محل خود نگارش داده اند.
منابع: ابن قتيبه، المعارف، ص 126؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 48؛ كتب رجاليه؛ اطلاعات متفرقه.
بن اميرالحاج حسين بن محمد، حسينى، مكنّى به «ابوجعفر»، از افاضل ادبا و شعراى اواخر قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه نسب شريفش با بيست ودو واسطه به حضرت امام سجّاد عليه السلام موصول بوده و از تأليفات و آثار قلمى اوست:
لو امير الحاج يدري ما نظم *** نجله فى نجل طه لابتسم
در همين منظومه پس از آنكه اسامى پدران خود را به حضرت رسالت صلى الله عليه و آله
رسانده، اسامى آبا و اجداد آن حضرت را نيز متوالياً نگارش داده و نسب مبارك آن بزرگوار را با پنجاه ويك واسطه كه عدد ركعات فرايض و نوافل شبانروزى است، به حضرت آدم ابوالبشر رسانده است، چنانچه يك ثلث ايشان، كه هفده تن به عدد ركعات فرايض است، انبيا، يك ثلث ديگر عبّاد و زهّاد و يك ثلث باقى هم ملوك و سلاطين مى باشند)؛ 2. ارجوزة فى تواريخ المعصومين الاربعة عشر؛ 3. شرح شافيۀ ابوفراس (كه به همين اسم معروف و در سال 1174 ه. ق تأليف و در اين اواخر در ايران چاپ سنگى شده است).
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 44 و 466.
ابن امير حاج، محمد بن محمد --> كمال الدين، محمد بن همام الدين عبدالواحد
مصطلح رجال است.
مكنّى به «ابوالمعالى»، قاضى انبار، از مشاهير و اجلّۀ اواخر قرن پنجم هجرت، در عداد ابن الانبارى عبدالرحمان مذكور ذيل معدود، گاهى به «انبارى» نيز موصوف مى باشد. كتابى در قوافى و يكى ديگر در نحو تأليف داده و در سال 486 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 4، ص 45.
ابن الانبارى اول، محمد بن قاسم --> ابن الانبارى، محمد
ابن الانبارى ثانى، عبدالرحمان بن محمد --> ابن الانبارى، عبدالرحمان بن محمد
بن ابى الوفاء محمد انبارى، معروف به «ابن الانبارى»، ملقّب به «كمال الدين»، مكنّى به «ابوالبركات» (گاهى خود او نيز مثل پدرش به «انبارى» موصوف و گاهى به جهت امتياز از ابن الانبارى محمد مذكور ذيل، به كلمۀ «ثانى» مقيد و به عبارت «ابن الانبارى ثانى» مذكور مى باشد)، از اجلاّى ادبا و نحاة و فقها و علماى شافعيّه مى باشد كه در
نحو و فقه و جدل و مناظره و بسيارى از علوم متداوله مبرّز بود. فقه شافعى را از سعيد بن رزاز، لغت و ادبيّات را از ابومنصور جواليقى و هبة الله ابن الشجرى به حدّ كمال رسانيد تا آنكه مشارٌبالبنان و مرجع استفادۀ اكابر آن زمان شد. در مدرسۀ نظاميّۀ بغداد تدريس مى نموده و درس او را ميمون و مبارك مى شمردند (كه هركه از وى درس مى خواند، به مقامى عالى مى رسيد). علاوه بر مراتب علميّه، بسيار عابد و زاهد و قانع و متّقى و با شهامت بود. از هيچ كس چيزى قبول نمى نمود. با خوراكى كم و پوشاكى درشت امرار حيات مى كرد تا در آخر عمر انقطاع كلّى حاصل و در خانۀ خود منزوى شد و به تأليف و عبادت اشتغال ورزيد و از تأليفات اوست:
از اشعار اوست:
اذا ذكرتك كاد الشوق يقتلني *** و ارقتني احزان و اوجاع
و صار كلّي قلوبا فيك دامية *** للسقم فيها و للآلام اسراع
فان نطقت فكلّي فيك السنة *** و ان سمعت فكلّي فيك اسماع
در 577 ه. ق در بغداد وفات يافت و در مقبرۀ ابواسحاق شيرازى دفن شد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 425؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 300؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 399.
ابن الانبارى، قاسم بن محمد --> انبارى، قاسم بن محمد بن بشار
بن قاسم مذكور فوق، انبارى بغدادى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «انبارى» و «ابن انبارى» (گاهى به جهت امتياز از ابن الانبارى عبدالرحمان فوق، به كلمۀ «اوّل»
مقيد داشته و «ابن الانبارى اول» گويند)، از اكابر ادبا و نحويّين و لغويّين قرن چهارم هجرت مى باشد كه بسيار زاهد و متواضع و از تلامذۀ ثعلب نحوى و پدر خود بود. در نحو و لغت و علوم عربيّه و فنون ادبيّه وحيد زمان خود محسوب، بلكه در تفسير و حديث نيز ماهر و اشعار و نوادر بسيارى در حفظ داشت. به كثرت حافظه معروف بود. در حفظ و سرعت خاطر و بديهه گويى بى بدل و ضرب المثل و فنون ادبيّه را بيشتر از همه در حفظ داشته و نوادرى افسانه نما در كتب تراجم دربارۀ حافظه اش منقول است؛ چنانچه گويند - والعهدة عليهم - سيصد هزار بيت شعر، كه همۀ آنها شواهد قرآن مجيد بوده اند و صدوبيست تفسير قرآن را با سند آنها حافظ بود. روزى مقدار محفوظات او را از خودش سؤال كردند. گفت: «سيزده صندوق در حفظ دارم».
نيز روزى كنيز راضى باللّه تعبير خواب را از وى استفسار نمود. او نيز با اينكه بى اطّلاع بوده، در جواب آن اظهار مهارت كرد؛ پس همان روز كتاب تعبير خواب كرمانى را حفظ نموده و فرداى آن روز معبّرى ماهر گرديد.
از كثرت اشتياقى كه در علم و مطالعه داشته، كنيزكى خوب رويى را كه راضى باللّه، بيستمين خليفۀ عباسى (322-329 ه. ق)، براى او فرستاده بوده، قبول نكرده و فوراً به عذر اينكه از مطالعات علميّه اش بازمى دارد، برگردانيد؛ پس راضى باللّه گفت كه علم در سينۀ هيچ كس شيرين تر از ابن الانبارى نمى باشد. ابن الانبارى در نحو و لغت و فنون ادبيّه و علوم قرآنيّه و غرايب حديثيّه تأليفات بسيارى دارد. سيد مرتضى در كتاب غرر و درر و كسانى كه در غرايب و مشكلات قرآنى و حديثى تأليف كتاب داده اند، با كلمات وى استشهاد مى نمايند.
وفات ابن الانبارى شب عيد اضحى از سال 327 يا 328 ه. ق در 57 يا 58 سالگى واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 707؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 81؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 182؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 306؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 382؛ ابن نديم، الفهرست، ص 112؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 49.
ابن انجب، على بن انجب بن عثمان --> ابن الساعى
بن انجب بن ابى المكارم مفضل، مكى، مالكى المذهب، مقدسى الاصل، اسكندرانى الولادة والاقامه، ابوالحسن الكنيه، فقيهى است محدّث حافظ، از مشاهير علم حديث و اكابر حفاظ، قطعات شعريّه اش نيز بسيار بوده و از اوست:
ثلاث بائات بلينا بها *** البق والبرغوث والبرغش
ثلاثة اوحش ما فى الورىٰ *** و لست ادرىٰ ايها اوحش
تجاوزت ستين من مولدى *** فاسعد ايامى المشترك
يسائلنى زائري حالتي *** و ما حال من حلّ فى المعترك
روز جمعه غرۀ شعبان 611 ه. ق در 67 سالگى در قاهره درگذشت و مقدسى منسوب به بيت المقدس است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 356.
ابن انس، مالك --> ائمۀ اربعه
مصطلح رجال است.
ابن اوس، سعيد بن اوس --> ابوزيد، سعيد بن اوس
ابن اوس، معن بن اوس --> مزنى، معن بن اوس
بن ابى القاسم بن احمد، عامى صوفى يمنى، سيّدى است جليل القدر، از اكابر صوفيۀ قرن يازدهم هجرت كه نسب وى با نوزده واسطه به حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام و يا با بيست ودو واسطه به حضرت امام سجّاد عليه السلام موصول مى شود. اوقاتش به تدريس و ديگر اعمال صالحه مصروف بوده و از تأليفات اوست:
به سال 1035 ه. ق در 51 سالگى درگذشت.
«ابن الاهدل» گفتن او به جهت انتساب به جدّ يازدهمش، على ملقّب به «اهدل» است كه در زبان عرب، انسان و شتر لب فروهشته را گويند. موافق قول بعضى، شاخ فروهشتۀ درخت را هم، كه از كثرت ميوه نزديك به زمين گردد، «اهدل» گويند. اين لقب اشاره به تواضع و فروتنى اوست.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 628.
بن اياز بن عبدالله، بغدادى، مكنّى به «ابومحمد»، ملقّب به «جمال الدين»، موصوف به «علامه»، از اكابر ادبا مى باشد كه در نحو و صرف، وحيد زمان خود و در مستنصريه استاد كل بوده و از تأليفات اوست:
وى در سال 681 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 308، س 26.
مصرى حنفى، مكنّى به «ابوالبركات»، از افاضل ادبا و مورّخين قرن دهم هجرى و از تلامذۀ جلال الدين سيوطى بوده و از تأليفات اوست:
در قاهره چاپ شده است)؛ * تاريخ مصر (كه به نام بدائع مذكور شد)؛ 2. مرج الزّهور فى وقائع الدّهور (كه تاريخ عمومى انبياست)؛ 3. نزهة الامم فى العجائب والحكم؛ 4. نشق الازهار فى عجائب الاقطار (الامصار خ ل) (كه از نفايس كتب است).
در سال 930 ه. ق در 78 سالگى درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 231]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 42.
ابن ايبك، خليل بن ايبك --> صفدى
مكنّى به «ابوعثمان»، از قدماى متكلّمين و مشايخ معتزله مى باشد كه عابد زاهد فاضل صالح، افعالش موافق اقوالش بود. با حسن بصرى معاصر و از آثار قلمى او خطب و رسائل و بعضى از تأليفات متفرقه است. به سال 144 ه. ق در 64 سالگى در موضع مران نامى درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 604.
بن محمد بن باباى قمى، از كذّابين مشهور مى باشد كه ادّعاى نيابت و بابيّت كرده و بدان وسيله اموال بسيارى گرد آورد. به مدلول خبر كشى، حضرت امام على النقى عليه السلام لعنش نموده و اظهار تبرّى كرده و مواليان خود را از وى تحذير فرموده است.
منابع: كتب رجاليه.
بن بابشاذ بن داوود بن سليمان، مصرى، مكنّى به «ابوسعيد»، اديبى است فاضل نحوى محاسب رياضى نيكوفهم و كثيرالذكاوة كه در نحو و حساب و جبر و مقابله و اغلب فنون ادبيّه حظّى وافر داشت. فقه حنفى را از قاضى ابوعبدالله صيمرى خواند. قرآن مجيد را با چندين قرائت حافظ و با خطيب بغدادى معاصر بود. احاديث بسيارى از همديگر روايت نموده اند و به سال 439 ه. ق در بغداد درگذشت و در مقبرۀ شونيزيه به خاك رفت و پدرش در اصل مذهب يهودى داشته و اخيراً به شرف اسلام مشرّف
بوده است. لفظ «بابشاذ» به نوشتۀ روضات، به معنى فرح و سرور است. نگارنده گويد:
گويا اين كلمه (با ذال) معرّب بابشاد فارسى (با دال) است و اين اصل فارسى هم از دو كلمۀ «باب» (مخفّف بابا) به معنى پدر و «شاد» به معنى معروف، مركب مى باشد.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، [ج 7، ص 317، ش 3823]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 85.
بن احمد بن بابشاذ بن داوود بن سليمان، مصرى نحوى، مكنّى به «ابوالحسن»، از ائمّۀ علم نحو و فنون عربيّه، عزيز مصر و وحيد عصر خود بود. در اوايل حال به جهت اصلاح اغلاط و خبط و خطاى نحوى و لغوى ديوان انشاى دولتى مستخدم دولت بود تا آنكه روزى در اثناى صرف طعام، گربه اى را ديد كه طعمۀ مأخوذى خود را برداشته و از بالاى ديوار براى گربۀ نابيناى ديگرى مى برد؛ پس با خود انديشيد خداوندى كه معاش آن حيوان عاجز را بدين وسيله تأمين نمايد، البته هيچ كس را ضايع نمى گذارد. اين بود كه از آن خدمت استعفا نمود و با تمام توكل به تحصيل علم پرداخت و تأليفاتى نمود و بدين بيت كار بست:
للقمة من جريش الملح آكلها *** الذ من تمرة تحشى بزنبور
از تأليفات اوست:
در رجب سال 469 يا 454 ه. ق در مصر از بالاى مناره به سطح مسجد افتاده و درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 429]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 85 و 338؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 49؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 255.
بن منصور بن حسن بن بابك، مكنّى به «ابوالقاسم»، از مشاهير شعراى نامى عرب بغداد مى باشد كه اشعارش غايت رقّت و سلاست و كثرت و جودت را جامع بود.
سياحت ها كرد و مدايح بسيارى دربارۀ عضدالدولۀ ديلمى و اكابر ديگر گفته و به صله و انعامات بسيارى نائل گرديد و صاحب بن عبّاد در اوّل ملاقات از وى پرسيد: «انت ابن بابك» (به فتح حرف سيّم). جواب داد: «انا ابن بابك» (به كسر آن)؛ پس اين لطيفۀ او به غايت مورد تحسين صاحب گرديده و جايزۀ بسيارى بدو بخشيد و از اشعار اوست:
يا صاحبى امزجا كأس المدام لنا *** كيما يضيئى لنا من نورها الغسق
خمرا اذا ما نديمى هم يشربها *** اخشى عليه من اللالاء يحترق
لو رام يحلف انّ الشمس ما غربت *** في فيه كذبه فى خدِّه الشفق
صاحب ترجمه در 410 ه. ق در بغداد درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 604؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 321.
ابن بابويه(1)
بن حسين بن موسى بن بابويه، قمى، برادر ابن بابويه محمد صدوق معروف. بهره اى از فقاهت و روايت نداشت. تمامى عمر خود را در زهد و عبادت صرف كرده و با وحدت و انزوا مى گذرانيده است. سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 524.
برادر ديگر ابن بابويه صدوق معروف مى باشد. كنيه اش «ابوعبدالله»، از ثقات محدّثين و فقهاى اماميّه، جليل القدر و كثيرالروايه بود. از برادرش، صدوق و پدرش، على بن بابويه و جمعى ديگر روايت كرده و سيد مرتضى بلاواسطه و شيخ نجاشى هم به واسطۀ حسين بن عبيدالله غضائرى از وى روايت مى نمايند.
چنانچه مصرّح به كلمات علماى رجال مى باشد، ولادت او و برادرش، صدوق، در اثر
1) . ابن بابويه: در اصطلاح علماى رجال و ارباب تراجم، هريك از اولاد و احفاد بابويه به همين عنوان (ابن بابويه) مذكور و ايشان بسيار و اكثرشان از اجلاى علما بوده اند. با اينكه محقق بحرانى سابق الذكر رساله اى مستقل در تعداد ايشان نوشته، بازهم بسيارى از ايشان را به قيد تحرير نياورده است و در اينجا چند تن از ايشان را، كه ديگر مشهورتر بدين عنوان هستند، تذكر مى دهد. (مؤلف)
دعاى حضرت ولىّ عصر - عجّل الله فرجه - بوده است كه پدرشان، على بن بابويه، مدفون در قم را از زن اوّلى اش، كه دخترِ عمويش، محمد بن موسى بن بابويه، بوده، فرزندى نيامد؛ پس به واسطۀ حسين بن روح نوبختى، سفير سيّم ناحيۀ مقدّسه، عريضه نگار پيشگاه مقدّس آن حضرت شد و درخصوص فرزند فقيهى خواستار دعاى خير گرديد. حسين بن روح نيز وظيفۀ سفارت به جا آورد. به فاصلۀ سه روز توقيع رفيعى از ناحيۀ مقدّسه شرف صدور مشعر بر اينكه براى او فرزندى از آن زن قديمى مقدّر نيست، ولكن زود باشد كه مالك كنيزكى ديلمى شده و خداوند عالم از آن كنيزك، دو پسر فقيه (خير خ ل) بدو عنايت خواهد فرمود.
اينك بعد از آن، على بن بابويه كنيزكى ديلمى را تملك نمود. سه پسر از او به وجود آمد؛ يكى، حسن بن على كه فقيه و محدّث نبوده و فوقاً مذكور داشتيم؛ دو تن ديگر محمد بن على و همين حسين بن على كه هر دو فقيه و محدّث و كثيرالحافظه، كثرت محفوظات و خدمات دينيّۀ زبانى و قلمى اين دو برادر والاگهر حيرت آور و فقط در اثر عنايت ملوكانۀ حضرت حجة الله الكبرى - عجّل الله فرجه - بوده است و همواره با تولد خودشان با دعاى امام زمان افتخار مى كردند. محمد بن على در سال 381 ه. ق وفات يافت و شرح حالش را هم به عنوان صدوق، محمد بن على نگارش داده ايم. وفات حسين بن على هم بعد از آن واقع شد و سالش غيرمعلوم و از تأليفات اوست:
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 183؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 4؛ كتب رجاليه.
بن موسى بن بابويه، قمى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن بابويه» (گاهى از كثرت استعمال «بابويه» هم گويند)، از علماى اماميّۀ زمان غيبت صغرى مى باشد كه فيض حضور مبارك حضرت ابومحمد امام حسن عسكرى عليه السلام را درك كرده است. در اصطلاح فقها، گاهى به «فقيه» موصوف و گاهى در مقابل پسرش، صدوق محمد بن على سابق الذكر، به «صدوق اول» موسوم، از كبار مشايخ شيعه و اركان شريعت و ثقات فقهاى اماميّه، از مشايخ روايت تلعكبرى و پسر خودش، صدوق و ديگر اجلّه، در عصر خود شيخ اهل قم و پيشوا و فقيه و ثقه و معتمد ايشان بود.
از كثرت وثاقت اوست كه به فرمودۀ شهيد اوّل و شيخ بهائى و بعضى از اجلاّى ديگر، فتاوى وى نزد علماى دينيّه به منزلۀ نصّ معصومى مى باشد؛ خصوصاً در مواردى كه نصّ خاصى دسترس نمى شد، از رسالۀ او، كه پسرش، صدوق هم در من لايحضره الفقيه از آن نقل مى كند، حكم شرعى مى كردند. بالاتر از همه، توقيع رفيع همايونى است كه از طرف قرين الشّرف حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام شرف صدور يافته كه علاوه بر فوايد دينيّۀ ديگر در غايت جلالت و نهايت فضيلت وى كافى و موافق آنچه در روضات الجنّات از احتجاج طبرسى و غيره نقل كرده، از طرف آن حضرت به خطاب «شيخى» و «معتمدى» و «فقيهى» مخاطب شده و رايت مباهات به عالميان افراشته است. قضيۀ عريضه نگارى او به آستان قدس حضرت ولىّ عصر عليه السلام و صدور جواب مباهات انتساب را هم فوقاً ضمن شرح حال فرزند ارجمندش، حسين بن على، به طور اجمال تذكر داديم.
وفات ابن بابويه على به سال 329 يا 328 ه. ق در قم واقع شد و در جوار حضرت فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهم السلام مدفون و داراى يك قبّه و بقعۀ عالى و از مزارات متبرّكه مى باشد. قضيۀ خبر دادن على بن محمد سمرى كه روز وفات ابن بابويه را بدون سابقه معيّن كرده بود، تحت عنوان سمرى نگارش داديم. مخفى نماند كه سال وفات ابن بابويه آخر غيبت صغرى و اوّل زمان غيبت كبرى و به «سنۀ تناثر نجوم و تهافت نجوم» معروف است كه در يكى از آن دو سال (على الخلاف) مردم ديدند كه شهاب هاى بسيارى از آسمان ساقط و فرود مى آيند. مردم اين قضيۀ عجيبه را حمل بر موت علما داشتند و اين حدس ايشان به واقع اصابت كرد، زيرا در همان سال علاوه بر ابن بابويه، محمد بن يعقوب كلينى از علماى شيعه و على بن محمد سمرى مذكور، سفير چهارمى ولىّ عصر عليه السلام و جمعى ديگر از اكابر فريقين وفات يافتند.
ابن بابويه على در هريك از اخوان و امانت و تسليم و تفسير و توحيد و حج و صلوة و طب و مواريث و نكاح و موضوعات ديگر تأليفى دارد. در نخبة المقال در رديف اشخاص مسمّى به «على» كه پسر حسين هستند، گويد:
بوالحسن الطبرى وكيل وثقا *** صدوق الاول عدل صدقا
دعا له الحجة بابنيه و صح *** اليه للشيخ و فى «الصرح»(1)سرح
1) . الصرح = 329.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 377؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 49؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 527؛ اطلاعات متفرقه.
ابن بابويه، محمد بن على --> صدوق، محمد بن على
بن جمال الدين بن باجريقى، از علماى جزيرة العرب اوايل قرن پنجم هجرت مى باشد كه از مردم انقطاع گزيده و به داعيۀ ارشاد عباد، طريقت مخصوصى مغاير احكام شرعيّه پيش گرفت. انبيا را در هدايت به راه خداشناسى متّهم به دور و دراز كردن راه اين مرام كرد. خودش مدّعى اقتدار به كوتاه كردن طريق حق (برخلاف رويّۀ معمولى انبيا) بود؛ از اين جهت، محكوم به قتل شد و مختفياً به مصر و بغداد و دمشق رفت. در همۀ آنها باز محكوم به اعدام بود تا عاقبت به سال 424 ه. ق در دمشق در حال اختفا عازم مقرّ خود گرديد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 604.
ابن باجه، محمد بن يحيى --> ابن الصائغ، محمد بن يحيى
بن احمد بن خلف يا بادش بن محمد، انصارى غرناطى، مكنّى به «ابوجعفر»، معروف به «ابن بادش» يا «ابن بادش ثانى»، اديبى است نحوى قارى، در اعراب و فنون ادبيّه بصير، نزد پدر خود و اكثر اساتيد پدر تلمذ كرده و كتاب الاقناع فى القرائات السّبع، كه در موضوع خود بى نظير و بى سابقه است، تأليف او مى باشد. به سال 540 يا 546 ه. ق درگذشت و گاهى او را در مقابل پدرش، كه نيز معروف به «ابن بادش» است، «ابن بادش ثانى» گويند.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 84]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 71.
انصارى غرناطى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن بادش» يا «ابن بادش اول»
(در مقابل پسر فوق خود)، از ادباى نامى قرن ششم هجرت مى باشد كه بسيار فاضل و زاهد و متديّن، در نحو و اتقان علوم عربيّه و معرفت رجال، وحيد زمان خود به شمار مى رفت. در فنون ديگر نيز بى بهره نبوده و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه در سال 528 ه. ق درگذشت.
بن عبدالرحيم بن ابراهيم بن هبة الله بن مسلم بن هبة الله، قاضى حموى، ملقّب به «شرف الدين»، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن البارزى» (كه جدّش لقب «بارزى» و «شمس الدين» داشته)، از اكابر علماى شافعيّۀ قرن هشتم هجرت مى باشد كه نزد پدر و جدّ و ديگر اكابر وقت تفقّه نمود. قرائات سبعه و ديگر علوم متداوله را نيز از اساتيد وقت فراگرفت تا آنكه در فقه به تمام معاصرين خود تقدّم يافته و در اكثر علوم و فنون متداوله به حدّ كمال رسيد. چهل سال قاضى القضات بلدۀ حماة بوده و در اين مدت كسى از وى رنجيده خاطر نشد. از كسى چيزى قبول نمى نمود. از قضاوت بلاد مصر كه تكليفش كردند، امتناع ورزيد. با آن همه نفوذ و جلالتى كه داشته، بسيار متواضع و صالح و علم دوست بود. در طلب علم، جدّى وافر داشت. دربارۀ صلحا و طلاّب علوم دينيّه محبت مى نمود. به ديدن ايشان رفته و احسان و اكرام تمام مبذول مى داشت و از لطايف كلمات اوست: «سور حماه بربها محروس» كه داراى صنعت عكس مى باشد؛ يعنى از حرف آخر به اوّل همان طور خوانده مى شود كه از اوّل به آخر؛ مثل: «كل فى فلك» و «دام علا العماد» و نظاير آنها. از تأليفات اوست:
در آخر عمر نابينا شد. در سال 738 ه. ق درگذشت. پدرش لقب «نجم الدين» و جدّش
هم موافق آنچه از كلمات كشف الظّنون و درر كامنه استظهار مى شود، علاوه بر «شمس الدين» لقب «بارزى» هم داشته و هر دو قاضى القضات بوده اند.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 507]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 4، ص 401؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 136؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 6، ص 248.
بن نصر بن حسين بازيار، كاتب حلبى، مكنّى به «ابوعلى»، معروف به «ابن البازيار»، از فضلاى قرن چهارم هجرت مى باشد كه تهذيب البلاغة و كتاب اللّسان از تأليفات او بوده و در 352 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 64]؛ ابن نديم، الفهرست، ص 189.
يا على بن معالى بن مسعود بن حسين، حلّى، نحوى، مكنّى به «ابوعلى»، معروف به «ابن الباقلانى»، از افاضل قرن هفتم هجرت مى باشد كه بسيار با فهم و ذكاوت و در عصر خود از ائمّۀ نحو و علوم عربيّه بود. كلام و حكمت را از خواجه نصير طوسى، فقه حنفى را از ابوالمحاسن يوسف بن اسماعيل حنفى خواند. با سنّ پيرى و ضعف باصره حرصى قوى به مطالعه داشته و محفوظات او بسيار است. در نهايت تواضع و وقار بود. با ياقوت حموى معاصر و در بدايت حال مذهب حنفى داشته و اخيراً به مذهب شافعى عدول كرد. در سال 637 ه. ق در 69 سالگى درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 9، ص 198؛ ابن فوطى، عبدالرزاق بن احمد، الحوادث الواقعة والتجارب النافعة فى المأة السابعة، ص 137.
ابن الباقلانى، محمد بن طيب --> باقلانى
يا على بن حسان بن باقى يا على بن حسين بن حسان بن باقى، قرشى، معروف به «ابن باقى» و «سيد ابن باقى»، عالمى است عامل عابد زاهد صالح، از علماى اماميّۀ قرن هفتم هجرت كه با سيد على بن طاووس مؤلف كتاب اقبال (متوفى به سال 664 ه. ق) و
محقّق حلّى (متوفى به سال 676 ه. ق) و نظاير ايشان معاصر بوده و از تأليفات اوست كتاب الاختيار من المصباح يا اختيار المصباح كه در ادعيّه و اعمال دينيّه و ملخّص كتاب مصباح شيخ طوسى مى باشد كه در سال 653 ه. ق تأليف، نزد علماى بحرين بس مشهور، ادعيّه و اعمال آن معمولٌ به، يك نسخه از آن نزد ميرزا عبدالله افندى صاحب رياض العلماء موجود و كفعمى هم در مصباح خود از آن نقل مى كند. سال وفات ابن باقى به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 1، ص 364، ش 1909]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 396.
بن فضل بن محمد باكثير، مكّى شافعى، كه به جهت انتساب جدّش، محمد ملقّب به «باكثير»، به «ابن باكثير» معروف، اديبى است محدث فاضل، از اكابر ادباى حجاز كه داراى مقام علمى عالى بود. در زايجه و اوفاق و علوم فلكيّه يدى طولا داشت. نزد اشراف مكّه بسيار معزّز و محترم و كتاب حسن المآل فى مناقب الآل و يا وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل از تأليفات او مى باشد و در سال 1047 ه. ق در مكّه درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 214؛ محبى، محمد، خلاصة الاثر، ج 1، ص 170.
بن سليمان بن راشد، كه آزادكردۀ يوسف بن عمرو ثقفى بوده و به جهت انتساب به مادرش، بانه دختر روح، به «ابن بانه» شهرت يافته است، از مشاهير مغنيان و خنياگران زمان شوكت بنى عباس، در رشتۀ خود ممتاز، با وجود علت برصى كه داشته، نديم و مغنى خلفاى وقت، خصوصاً نزد متوكّل بسيار مقرّب و مأنوس بود. كتاب مجرّد الاغانى (در سرود و نغمه) تأليف او مى باشد و شعر خوب نيز مى گفته و در هجو طاهر بن حسين ذواليمينين گويد:
يا ذا اليمينين و عين واحدة *** نقصان عين و يمين زائدة
به سال 278 ه. ق در سامره مرد. پدرش منشى و از اكابر كتّاب بوده است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 606؛ ابن نديم، الفهرست، ص 207؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 426.
ابن البخترى، ليث بن بخترى --> ابوبصير، ليث بن بخترى
بن عيسى بن بختويه، واسطى، مكنّى به «ابوالحسين»، از مشاهير اطبّاى اسلامى مى باشد كه در كتب حكماى سلف بصير، در فنون طب مهارتى بسزا داشت. در موطن خود، شهر واسط، به معالجه و تدريس علوم حكمت پرداخته و منصب خطابت نيز داشته است و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد و به نقل مطرح الانظار، به تخمين بعضى از اهل تتبّع، در سال 420 ه. ق زنده بوده، ولكن در قاموس الاعلام به رقم هندسى نوشته است كه تأليف كتاب كنز الاطبّاى مذكور در تاريخ 140 ه. ق مى باشد و اين دو تاريخ به غايت متغاير، اوّلى اقرب به صحت و قضاوت محتاج به مراجعۀ منابع ديگر است.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 45؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 606.
بن على بن محمد، واسطى، مكنّى به «ابوالعباس»، فقيهى است فاضل، اديب كامل، نحوى لغوى كه در لغت و فنون ادبيّه معرفتى بسزا داشت. مدتى در واسط قضاوت نمود. دو كتاب تاريخ البطائح و كتاب القضاة از تأليفات وى مى باشد. در جمادى الآخر سال 552 ه. ق در بغداد درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 231.
حضرمى اشبيلى سبتى، مكنّى به «ابومروان»، معروف به «ابن بدرون»، از ادباى قرن ششم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست شرح قصيدۀ رائيّۀ ابن عبدون عبدالمجيد آتى الذكر كه در قاهره و ليدن چاپ شده است و نامش كمامة الزّهر و فريدة الدّهر است و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 45.
بن عمر بن على بن بذوخ، از حكماى قرن ششم هجرت مى باشد كه در طب و فنون حكمت و تفسير و حديث و خواص ادويۀ مفرده و تركيبات آنها و تشخيص امراض و فنون معالجه در نهايت خبرت، در استخراج مطالب كتب ابن سينا و ديگر حكما بصيرتى بسزا داشت. شعر خوب نيز مى گفته و بيشتر اوقات او در مطالعۀ كتب حديثيّه و طبّيّه مصروف مى شد؛ بااين همه، علم را وسيلۀ ارتزاق نكرده بود. با شغل عطّارى امرار معاش مى نمود. معاجين و سفوفات و حبوبات معموله در طبابت را خودش تهيه كرده و به بيماران مى فروخت؛ بااين حال، زمان طويلى در شهر دمشق به سر برده و عمرى زياد كرد تا آنكه بدن، ضعيف، از حركت عاجز و چشم نابينا شد.
حواشى قانون ابن سينا و شرح فصول بقراط از تأليفات او مى باشد و از اوست:
يا رب سهل لى الخيرات افعلها *** مع الانام بموجودي و امكاني
يا ذا الجلالة والاكرام يا املي *** اختم بخير و توحيد و ايمان
ان كان مولاي لايرجوك ذوزلل *** بل من اطاعك من للمذنب الجانى
عشر الثمانين يا مولاي قد سلبت *** انوار عيني و سمعي ثم اسناني
و ما بقي فى لذيذ يستلذّ به *** لي لذّة غير تنصيت لقرآن
فالشيخ تعميره يُفضي الى هرَم *** يُذلُّه اوعمى اوداء ازمانِ
نعوذ باللّه من شر الحيات و من *** شر الممات و شر الانس والجان
يا خالقَ الخلق يا من لا شريك له *** قد جئتُ ضيفا لتقرينى بغفران
مولاى ما لي سوى التوحيد من عمل *** فاختم به منعما يا خيرَ منّان
در 576 ه. ق درگذشت.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 45.
بن نحرير بن عبدالعزيز بن برّاج، شامى حلبى طرابلسى، مكنّى به «ابوالقاسم»، ملقّب به «قاضى» و «سعدالدين»، موصوف به «عزالدين» و «عزالمؤمنين»، از اكابر فقهاى اماميّۀ اواخر قرن پنجم هجرت، از وجوه و اعيان ايشان، از تلامذۀ سيد مرتضى
علم الهدى بود. ماهى هشت دينار (طلاى مسكوك هيجده نخودى) از طرف سيد شهريه داشت و به همين جهت تلمذ سيّد، لقب «غلام المرتضى» نيز داشته است؛ چنانچه تحت عنوان غلام تذكر داديم كه لفظ «غلام» در اصطلاح رجال و درايه، شاگرد و تلميذ را گويند. گويا او را «خليفة المرتضى» گفتن هم، چنانچه در بعض مواضع به نظر رسيده، به جهت نيابت وى از طرف سيد مرتضى در تدريس يا قضاوت او در طرابلس از طرف سيّد بوده است؛ به هرحال، بعد از وفات سيد مرتضى حاضر درس شيخ طوسى شد. مراتب علميّه را تكميل نمود و از طرف شيخ در بلاد شام نيابت داشت و به همين جهت، در كلمات بعضى از اجلّه به «خليفة الشيخ» هم ملقّب بوده و گاهى ابوالصلاح حلبى را نيز «خليفة الشيخ» گويند و بنا به تصريح راوندى، مراد شيخ طوسى از كلمۀ «شيخ فاضل» در اوايل بعضى از كتاب هاى خود همين قاضى ابن البراج است.
ابن البراج از دو استاد معظّم خود و از ابوالصلاح تقى و ابوالفتح كراجكى روايت كرده و شيخ عبدالجبار مفيد رازى كه در ولايت رى فقيه اماميّه بوده و جمعى از اكابر وقت نيز از وى روايت مى كنند. قضاوت ابن البراج در طرابلس كه اشاره نموديم، بيست يا سى سال بوده و به همان جهت، به لقب «قاضى» شهرت يافت، بلكه موافق آنچه تحت عنوان قاضى تذكر داديم، اين كلمه در كتب فقهيّه در صورت اطلاق و نبودن قرينه، راجع به همين ابن البراج است و بس. در اصول و فروع تأليفاتى دارد:
وفات او شب جمعه نهم شعبان 481 ه. ق در حدود هشتاد سالگى در طرابلس واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 354؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 480؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 50؛ اطلاعات متفرقه.
از فرسان عرب مى باشد كه در تاخت و تاز و اسب دوانى ضرب المثل و «اعدى من ابن براق» از امثال دايره است. گاهى در همين مثل «من ابن براقه» هم گويند. قضيه اى كه بين او و شنفرى سابق الذكر (متوفى به سال 510 م) و تأبط شرا سابق الذكر (متوفّى به سال 530 م) وقوع يافته، در جمهرة الامثال ابوهلال عسكرى مذكور است و رجوع بدانجا نمايند.
منابع: عسكرى، ابوهلال، جمهرة الامثال، [ج 1، ص 152]؛ جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 93-94].
ابن براقه، عمرو بن براق --> ابن براق
شاعرى است از قبيلۀ همدان.
ابن البرخثى يا ابن البرخشى، احمد بن محمد --> ابوطاهر، احمد بن محمد بن عباس
ابن البردعى، محمد بن يحيى --> ابن هشام، محمد بن يحيى بن هشام
بن محمد بن يوسف بن محمد بن يوسف، ملقّب به «برزالى»، كه مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن البرزالى»، ملقّب به «علم الدين» است، از اكابر علما و حفاظ محدثين عامّۀ قرن هشتم هجرت مى باشد. وى حافظ رجالى بود. به بلاد بسيارى سياحت ها كرد. هريك از فقه و قرائات و حديث و ديگر علوم متداوله را از اكابر وقت تكميل نمود. عدۀ مشايخ اجازه اش از هزار متجاوز و مشايخ سماعش نيز بالغ به دو هزار بود.
كتب بسيارى به خط خودش، كه بسيار خوب بوده، استنساخ نموده و همۀ آنها را در حين وفاتش با املاك خودش وقف نمود. از آثار قلمى و تأليفات اوست:
وفات ابن البرزالى به سال 738 يا 739 ه. ق در اثناى مسافرت مكّه واقع شد و در قريۀ خليص نامى نزديكى مكّه مدفون گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 830]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 606؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 3، ص 237.
مصطلح رجال است.
حنفى، از اكابر علماى حنفيّه مى باشد كه در سال 738 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 71، س 12.
شافعى، مكنّى به «ابوالفتح»، معروف به «ابن برهان»،(2)از اكابر علما و فقهاى شافعيّه مى باشد كه در اصول و فروع مذهب خود متبحّر، در مسائل خلافيه و وفاقيّه متبصّر بود. فقه را از ابوحامد غزالى و بوبكر شاشى و الكيا هراسى اخذ نمود. در اصول فقه مابين علماى عامّه ضرب المثل بود. كتاب وجيز نامى در آن فن شريف تأليف داده و بيشتر او را «ابوالفتح بن برهان اصولى» گويند. در 520 ه. ق درگذشت و در قاموس الاعلام سال وفات او را به رقم هندسى 250 نوشته و آن اشتباه و ناشى از تحريف كاتب است كه رقم 5 را به رقم 2 مقدّم داشته است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، س 71؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 30؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 606.
يا عمران بن اسحاق بن ابراهيم بن برهان، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن برهان» (به فتح باء) اسدى القبيله، عكبرى الاقامه، اديب نحوى لغوى. مورّخ متكلّم صوفى حنبلى حنفى، از اكابر نحويّين و لغويّين و مورّخين و متكلّمين و صوفيّه مى باشد كه در نحو و لغت و ادبيّات عربيّه و معرفت دقايق فن اعراب و وقايع ايّام عرب و براهين
اصول عقايد دينيّه از مشاهير علماى وقت و مشايخ عهد خود معدود و نخست در عداد منجّمين و حنبلى مذهب بود. پس از زمانى در سلك نحويّين منسلك و به مذهب حنفى عدول كرد. تعصب ابوحنيفه را بيش از اندازه رعايت مى كرد. نزد حنفى ها بسيار محترم مى زيست. هنگامى كه وزير روشن ضمير، عميدالدين، وارد بغداد شد، ابن برهان را احضار كرد. ازآن رو كه محاوراتش پسندۀ خاطر گرديد، مالى بدو بخشيد، لكن وى از كثرت زهدى كه داشته، قبولش نكرد؛ پس قرآنى به خط ابن البواب و عصايى كه از رومش آورده بودند، بدو بخشيد. او نيز آنها را قبول نمود.
ابوعلى بن وليد متكلّم بدو گفت: «قرآن را حافظ هستى و عصايى هم در دست دارى كه تكيه گاه تو باشد؛ پس چرا چيزى شبهه ناك را قبول كردى؟»
ابن برهان در دَم پيش ابن الدامغانى قاضى القضات وقت رفت و گفت: «نزديك به هلاك بودم تا آنكه ابوعلى بن وليد، با اينكه در سن و سال از من كمتر است، از غفلتم بيدار نمود». اينك درخواست نمود كه آن قرآن و عصا را باز به خود عميدالدين مسترد دارد. قاضى نيز اجابت كرد و هر دو را به عميدالدين رد نمود.
ابن برهان در مجلس درس خلقى خشن داشت. شاگردان را با زبان بى پرواى خود مى رنجانيد و همواره با اولاد اغنيا با كبر و مناعت مى گذرانيد. با غربا و زيردستان با كمال تواضع رفتار مى كرد و ازاين روى، به رعايت آداب عرفيّه و حفظ شأن و مقام خود نمى پرداخت. قلندرانه و لااباليانه با سر برهنه مى گشت. شلوار هم نمى پوشيد و به نقل معتمد، سيوطى گويد: اگر مردم مقام تقوا و زهد ابن برهان را رعايت نمى كردند، البته او را به سبب آن حالت منكر و هيئت منفور سنگسارش مى كردند.
از فوات الوفيات محمد بن شاكر نقل است كه ابن برهان با آن همه زهد و تقوا، خواستار روى خوش و دلكش بود. از نظر كردن به ساده رويان و تقبيل ايشان پروايى نداشت.
پدرانشان نيز به اقتضاى حسن عقيدتى كه به پارسايى وى داشته اند، آن عمل او را حمل بر مهربانى و محبت مى نمودند. بارى، وفات ابن برهان در جمادى الاولى يا آخرۀ سال 450 ه. ق در بغداد واقع گرديد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 6؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 71، س 12؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 606.
ابن برهان الدين، على بن ابراهيم --> حلبى، برهان الدين على بن ابراهيم
ابن برى، عبدالله بن ابى الوحش برى --> مقدسى، عبداللّٰه بن ابى الوحش برى
بن شهاب بن يوسف، كردرى خوارزمى، ملقّب به «حافظالدين»، معروف به «بزازى» و «ابن البزاز»، از افاضل اوايل قرن نهم هجرت مى باشد كه فروعاً و اصولاً فريد زمان خود بوده و از تأليفات اوست:
وى در سال 827 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 634]؛ اطلاعات متفرقه.
بن محمد بن احمد بن عكرمه، جزرى الموطن، شافعى المذهب، زين الدين و جمال الاسلام اللّقب، ابوالقاسم الكنيه، ابن البزرى الشهره، از اكابر فقهاى شافعيّه و مفتى جزيرۀ ابن عمر بود. نخست در همان جا از ابوالغنائم فارقى تفقّه كرد. اخيراً در بغداد به ابوبكر شاشى و ابوحامد غزالى و برادرش، احمد، تلمذ نمود. باز به جزيره برگشته و به تدريس اشتغال يافت و از تأليفات اوست كتاب الاسامى والعلل من كتاب المهذّب كه اسامى رجال كتاب مهذّب نام شيخ ابواسحاق شيرازى را كه در فقه شافعى مى باشد و مشكلات و غرايب آن را شرح كرده است. وى به سال 560 ه. ق در 89 سالگى در جزيره درگذشت. شرح اجمالى اين جزيره تحت عنوان جزرى مذكور شد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 414.
1) . بزرى: منسوب به بزر به معنى تخم و عمل آن و خريد و فروش آن است. ابن خلّكان گويد: بزر در آن بلاد، روغنى است كه از تخم كتان اخذ مى كنند و بدان استصباح كرده و چراغ را با آن روشن نمايند. (مؤلف)
مصطلح رجال است.
ابن بسام، على بن محمد --> بسامى، ابوالحسن
بن بسطام بن سابور زيات، معروف به «ابن بسطام»، از اكابر علما و محدّثين و روات اخبار قدماى اماميّۀ زمان غيبت صغرى، از معاصرين كلينى (متوفى به سال 329 ه. ق) و ابن قولويه (متوفى به سال 368 ه. ق) مى باشد و كتاب طبّ الائمّة از آثار قلمى اوست كه به اعانت برادرش، ابوعتاب، تأليفش داده و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 182؛ كتب رجاليه.
ابن بشر، محمد بن سائب --> كلبى، محمد بن سائب
ابن بشر، هشام بن محمد --> كلبى، هشام
مكنّى به «ابوغالب»، معروف به «ابن بشران» و «ابن الخالة»، از مشاهير علماى ادباى اواسط قرن پنجم هجرت مى باشد كه در حديث و نحو و لغت و تواريخ و سير خبير، در تمامى علوم متداوله بصير، مرجع استفادۀ اكابر وقت و در شعر و معانى اشعار نيز حظّى وافر داشته و از اوست:
بلغ رعاك الله سُكان الغضا *** عني التحية إن عرضت معرضا
و قل انقضى عصر الشباب و ودنا *** باق على مرّ الليالى ما انقضى
ان كان قد حكم الزمان ببعدكم *** ابدا فتسليما لما حكم القضا
و نضا الشباب قناعه لما رأى *** سيف المَشيب على المفارقِ منتضىٰ
در پانزدهم رجب 462 ه. ق در 82 سالگى در واسط وفات يافت.
منابع: از مسوده هاى خودم نقل و مأخذ از نظرم رفته است.
بن مسعود بن بشكوال بن يوسف بن داحة بن داكة بن نضر، خزرجى انصارى اندلسى
قرطبى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن بشكوال»، كه گاهى «ابن داحه» و «ابن داكه» نيز گويند، از علما و مورّخين قرن ششم اندلس مى باشد كه بسيار صالح و متواضع و سليم النفس و كثيرالروايه بود. در حديث و وقايع تاريخيّۀ قديمه و جديدۀ اندلس اطلاعات بسزا داشت. در روايت احاديث شريفه نيز اهتمام تمام به كار مى برد و از تأليفات اوست:
در اين كتاب آخرى كرامتى به مالك بن دينار بصرى نسبت داده كه در شرح حال خود مالك تحت عنوان ابن دينار مذكور خواهد شد.
وفات ابن بشكوال در 94 سالگى به سال 578 ه. ق در قرطبه واقع گرديد و در مقبرۀ ابن عباس دفن شد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 607؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 190؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 46.
مصطلح رجال و مكنّى به «ابوجعفر» است.
از مشاهير اطبّا و مورّخين نصاراى عرب اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد كه در هريك از علم طب و تاريخ ماهر، به امور مذهبى نصرانيّت نيز، كه مذهب خودش بوده، واقف، در سال 321 ه. ق به سمت بطريقى به اسكندريّه رفت. كتابى در طب و چندين كتاب ديگر متعلق به امور مذهبى نصارى تأليف نمود. كتاب نظم الجواهر هم كه شرح حال سلاطين و خلفا و بطريق ها و اكثر قضاياى نصارى و اعياد و وقايع ايشان را از عهد آدم تا سنوات هجرت حاوى مى باشد و اصل عربى آن با ذيل يحيى بن سعيد بن بطريق (كه از سال وفات صاحب ترجمه تا سال 425 ه. ق بر آن نوشته) در پاريس
چاپ و يك مرتبه هم با ترجمۀ لاتينى در اوكسفورد طبع شده، از آثار قلمى او مى باشد. وى به سال 328 ه. ق در 66 سالگى با مرض اسهال در اسكندريّه درگذشت.
«بطريق» (به فتح و كسر اوّل) سرلشكر روميان را گويند كه فرمانده ده هزار نفر باشد؛ چنانچه فرمانده پنج هزار نفر را «ترخان» و دويست نفر را «قومس» نامند و آن غير از «بطريرك» مى باشد كه نزد يهود، عالم و دانشور و نزد نصارى يكى از مناصب روحانيّين است كه مادون مطران و مافوق قسيس است و لفظ «بطريق» معرّب بتريسيون لاتينى است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 607؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 200.
بن حسين بن على بن محمد بن بطريق، حلّى اسدى، مكنّى به «ابوالحسن» و «ابوزكريا»، ملقّب به «شرف الاسلام» و «شرف الدين» و «شمس الدين»، از علماى اماميّۀ قرن ششم هجرت مى باشد كه محقّق محدّث فاضل، صدوق ثقه، با ابن ادريس سابق الذكر معاصر بود و از ابن شهرآشوب مازندرانى و شيخ عمادالدين طبرى روايت كرده و سيد فخار بن معد موسوى و بعضى از اجلاّى ديگر نيز از او روايت نموده و شهيد اوّل نيز به واسطۀ محمد بن جعفر مشهدى از وى روايت مى نمايد.
از تأليفات اوست:
وى در سال 600 ه. ق درگذشته و معنى «بطريق» هم فوقاً مذكور شد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 50؛
خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 771؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 15، ص 222؛ افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، باب ياء.
يا محمد بن عبدالله، يا محمد بن محمد بن عبدالله بن محمد بن ابراهيم بن يوسف، طنجى الولاده، شمس الدين اللّقب، ابوعبدالله الكنيه، ابن بطوطه الشّهره، از مشاهير سيّاحان عرب قرن هشتم هجرت مى باشد كه در كم و كيف سياحت به تمامى سيّاحان ديگر تقدّم داشت و كسى را سراغ نداده اند كه به اندازۀ وى سياحت كرده باشد.
به سال 702 يا 703 ه. ق در شهر طنجه از بلاد مغرب زمين متولد شد. بعد از تحصيلات متداوله، در 22 يا 23 سالگى بناى سياحت گذاشت. در مدت بيست وپنج سال در مصر و شامات و فرانسه و عراق و جزيرة العرب و هند و اندلس و يمن و ايران و بلاد چين و سودان و تاتارستان و تركستان و سرانديب و اواسط افريقا و جزاير بحر محيط و اكثر بلاد مشرق زمين سياحت ها كرد. با گروه بسيارى از ملوك و مشايخ و طبقات مختلفه ملاقات و مصاحبت نمود. مدتى هم در هند به امر حكومت محل به قضاوت پرداخت؛ عاقبت باز به بلاد مغرب برگشته و با سلطان ابوعنان از ملوك بنى مرين، كه در فاس و نواحى حكومت داشته اند، ارتباط يافت.
به امر او وقايع و قضايا و نوادر اخبار و تمامى احوال و مشاهدات و محفوظات خود را، كه در آن مسافرت ها ديده و از طبقات متنوعۀ مردمان بلاد مختلفه استفاده كرده بود، براى ابوعبدالله محمد بن محمد بن جزى كلبى از علماى مغرب زمين املا و تقرير كرد. كلبى نيز همۀ آنها را با روش ادبى نگاشته و در قيد تحرير درآورده و منقّح نمود و يك قسمت از نسخۀ كلبى مذكور (متوفّى به سال 757 ه. ق) به خط خودش در كتابخانۀ ملى پاريس موجود است.
به نوشتۀ قاموس الاعلام، همين سياحت نامه، كه در دسترس عموم مى باشد و به رحلة ابن بطوطه معروف است و چندين مرتبه در مصر و اوروپا و غيره چاپ و منتشر و به زبان هاى اوروپايى ترجمه شده، همان است كه محمد كلبى مذكور به امر حكمران فاس نوشته و آن ملخّص سياحت نامۀ مفصلى مى باشد كه خود ابن بطوطه نوشته است كه دسترس عموم نبوده و در يكى از فاس و قاهره محفوظ است. ازآن رو كه كلبى هم تمامى مسموعات خود را بدون تحقيق و محاكمه نوشته، حاوى بعضى از خوارق
عادات (افسانه ها) مى باشد؛ مع ذلك نسبت به اطلاعات و معلومات مربوطه به افريقاى وسطى و اقطار بعيده كه نگارش داده و داراى اهميت بسيار است و اگر اصل مفصل مذكور نيز دسترس عموم باشد، خدمت بزرگى نسبت به جغرافياى ممالك اسلامى و جغرافياى عمومى قرون وسطى خواهد شد.
بارى، سياحت نامۀ ابن بطوطه، كه به رحلت ابن بطوطه معروف و به نام تحفة النّظار فى غرائب الامصار و عجائب الاسفار بارها در مصر و قاهره چاپ شده، همان تقرير ابن بطوطه و نگارش و تحرير كلبى است. وفات ابن بطوطه به سال 777 يا 779 يا 780 ه. ق در مراكش واقع گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 48؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 607؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 3، ص 480؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 51؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 30.
بن محمد بن حمدان بن بطۀ عكبرى، محدث سنى حنبلى، مكنّى به «ابوعبدالله»، از اكابر فقها و محدثين اهل سنّت و جماعت مى باشد كه به سال 387 ه. ق در 83 سالگى درگذشت و خطيب بغدادى بسيارش طعن و قدح مى نمايد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 50؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 508؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 10، ص 371.
بن احمد بن بطه، قمى شيعى، مكنّى به «ابوجعفر»، اديبى است نحوى لغوى كبيرالمنزله كثيرالعلم والفضل و در حديث مسامحه داشته و به حكم پاره اى قراين قويّه، از رجال اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد كه زمان غيبت صغرى را ديده است. با كلينى معاصر بود. كتاب تفسير اسماء اللّه و ما يدعى به و كتاب قرب الاسناد و غير آنها از تأليفات او مى باشد و سال وفاتش غيرمعلوم و مدح و قدحش موكول به كتب رجاليّه است.
مكنّى به «ابوعثمان»، از مشاهير فلاسفه و اطبّاى اواسط قرن پنجم هجرت مى باشد كه طبّ و منطق و فلسفه و هندسه و رياضيّات را در شهر قرطبه تكميل نمود. به مولد خود، طليطله، مراجعت كرد. در فنون معالجه و تشخيص مرض مهارت فوق العاده داشت. با ظافر اسماعيل، حكمران آنجا، تقرّب يافته و اخيراً به مقام صدارت نائل گرديد. در اواخر از آن مقام و مطالعات علميّه نيز منصرف و تمامى اوقات خود را به تلاوت قرآن مجيد مصروف داشت تا 444 ه. ق در 75 سالگى درگذشت و كتابى در كليات طب دارد.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 49؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 608.
هروى، بغوى الاصل، بغدادى المولد والمنشأ، مكنّى به «ابوالحسين»، ملقّب به «نورى» و «اميرالقلوب» و «شمس العرفا»، از اكابر و مشاهير عرفاى اواخر قرن سيّم هجرت مى باشد. مراتب عرفان را از شبلى و سرى سقطى و جنيد بغدادى و ذوالنون مصرى تكميل نمود. به زهد و تقوا و خوش زبانى معروف و به «بغوى» و «ابن البغوى» مشهور و جدّش از مردمان شهر بغشور مابين مرو و هرات بود. پدرش به بغداد منتقل و خودش هم در آنجا متولد و ازآن رو كه به نور فراست از اسرار باطن و قلوب مردم خبر مى داده، او را به «نورى» و «اميرالقلوب» و «شمس العرفا» نيز ملقّب مى داشتند يا «نور» و «شمس» گفتن او به جهت آن بوده كه گويند نورى ديدند كه مثل آفتاب از بام صومعۀ او درخشيده و به بالا مى رفت.
احمد هميشه خرابه نشين بود. فقط در ايّام جمعه به شهر مى آمد، بلكه بعض اوقات تا يك سال از مردم عزلت گزيده و در صحراها و ويرانه ها مى گذرانيد. گاهى هم چند سال سكوت كرده و اصلاً حرف نمى زد تا به سال 285 يا 286 يا 295 ه. ق درگذشت و جنيد بعد از فوت او گفت كه نصف علم عرفان و تصوف با موت نورى رفت.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 2، ص 122؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 367 و ج 3، ص 150؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 60، س 9.
ابن بقاح، حسن بن على بن بقاح
ابن بقاح، حسن بن على بن يوسف بن بقاح
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
مكنّى به «ابوبكر»، از مشاهير شعراى قرطبۀ اندلس بوده و از اشعار اوست:
اكل بنى الآداب مثلي ضايع *** فاجعل ظلمي اسوة فى المظالم
ستبكي قوافي الشعر ملأ جفونها *** على عربي ضاع بين اعاجم
در سال 540 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 608.
بن بكر بن بقيه، عبدى نحوى، فاضل ماهر، مكنّى به «ابوالعباس» يا «ابوطالب»، معروف به «ابن بقيه»، از فضلاى نحويّين، از قبيلۀ عبدالقيس، از تلامذۀ سيرافى و رمانى و ابوعلى فارسى و شرح كتاب ايضاح نام ابوعلى مذكور بوده و در هشتم رمضان 408 ه. ق درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 30.
يا محمد بن محمد بن بقيه، مكنّى به «ابوطاهر»، ملقّب به «ناصح» و «نصيرالدوله» يا «ناصرالدوله»، وزير عزّالدوله بختيار بن معزّالدولة بن بويه، از اكابر وزرا و اعيان اسخيا مى باشد كه در بدايت حال متصدى امور مطبخى معزّالدوله بود. بعد از وفات او نزد پسرش، عزّالدوله، تقرّب يافت تا آنكه در اثر خدمات شايان به مقام وزارت رسيد.
كثرت سخاوت هاى او پرده پوش ايّام گذشته اش گرديد؛ چنانچه در ظرف بيست روز بيست هزار خلعت عنايت كرد و محض زيادت تقرّب به عزالدوله، عموزاده اش، عضدالدوله، را به عناوين مختلفه از خود رنجانيده و مابين ايشان نايرۀ محاربه مشتعل ساخت؛ پس عزالدوله احضارش كرده و ميل آهنين به چشم هايش كشيده و به بغداد نزد عضدالدوله اش فرستاد. عضدالدوله نيز روز جمعه هفتم شوال 367 ه. ق زير پاى
پيلانش افكند و بعد از مردن در باب الطاق در دارش كردند و مدت مديدى در سر دار ماند. ابوالحسن محمد بن عمر انبارى، كه از مشمولين مراحم و الطاف او بوده، در مرثيۀ همان حال او قصيده اى بيست ويك بيتى گفته كه از ابيات همان قصيده است:
علوّ فى الحيات و فى الممات *** لحق انت احدى المعجزات
خود ابوالحسن همين قصيدۀ تائيه را نوشته و در طرق و شوارع بغداد انداخت تا آنكه مسموع عضدالدوله گرديد و آرزومند بوده كه كاش او را در دار مى كردند و اين مرثيه را دربارۀ وى مى گفتند؛ سپس امر به احضار ابوالحسن داد، لكن تا يك سال دسترس نشد؛ عاقبت وزير روشن ضمير، صاحب بن عبّاد، امان نامه اى منتشر ساخت.
ابوالحسن به مجّرد اطّلاع در محضر صاحب حاضر شد و در جواب استفسار از گويندۀ آن قصيده اقرار صريح آورد كه خود اوست؛ پس به امر صاحب، شروع به خواندن تمامى قصيده كرد. همين كه اين شعر را فروخواند:
و لم ار قبل جذعك قطُ جذعا *** تمكّن من عِناق المكرمات
صاحب با وى معانقه كرد و دهانش را بوسيد و پيش عضدالدوله اش فرستاد. او نيز در جواب استفسار از سبب مرثيه گفتن دشمنش (ابن بقيه) اظهار داشت كه محض پاس حقوق ديرينه اش بوده است و بس؛ پس به امر عضدالدّوله دو شعر لطيف هم درخصوص شمعى كه پيش او فروزان بوده، گفته و به انعام يك اسب و يك خلعت و يك كيسه وجه نقدى مفتخر گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 219؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 175؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 212؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 608.
3961 و 3962. ابن بكس، ابراهيم بن بكس (قرن 4 ه. ق)
مكنّى به «ابواسحاق»، از مشاهير اطبّاى اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد كه از متميّزين اين طبقه بوده و كتب بسيارى را از يونانى به عربى ترجمه نموده است. سال وفاتش به دست نيامد.
پسرش، ابوالحسن على بن ابراهيم، نيز از مهرۀ اطبّا و هر دو قسمت علمى و عملى طبّ را نزد پدر تكميل كرده و سرآمد اقران خود به شمار مى رفت. او نيز مانند پدر از مترجمين اين طبقه بوده و كتب طب و حكمت بسيارى را از يونانى به عربى ترجمه
نموده است. در آخر عمر نابينا شد و در سال 394 ه. ق درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 3، ص 26 و 27.
ابن بكس، على --> ابن بكس، ابراهيم بن بكس
پسر ابراهيم است.
در اصطلاح رجالى، چند تن از اولاد و احفاد بكير بن اعين بن سنسن شيبانى كه تحت عنوان آل اعين از خاتمۀ باب كنى اشاره خواهد شد و مشهورترين ايشان عبدالله بن بكير است كه تحت عنوان اصحاب اجماع تذكر داده ايم.
نحوى لغوى، مكنّى به «ابوعبدالله»، از ادباى قرن پنجم هجرت و تلامذۀ ابوخالويه مى باشد. با سيرافى و ابوعلى فارسى مصاحب و در شعر و فنون ادب به ديگران مقدّم بود و در سال 410 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 249.
ابن بلنجر، احمد بن عبيد --> ابوعصيده
يا احمد بن محمد بن عثمان، دانشمند فاضل مراكشى ازدى عدوى، مكنّى به «ابوالعباس»، معروف به «ابن البناء»، از رياضيّين قرن هشتم هجرت مى باشد كه نخست در مولد خود، مراكش، سپس در فاس مراتب علميّه را تكميل نمود. به نوشتۀ بعضى از اهل تتبّع، در فنون معقول و منقول، خصوصاً در فقه و حديث و تفسير و نجوم و هيئت و طب و رياضيّات متخصّص و مرجع استفادۀ ديگران شد، لكن با آن همه مهارتى كه در طب داشته، به امر معالجه نمى پرداخت.
علاوه بر مقامات ظاهرى، طريق سلوك و رياضت و مكاشفه را نيز مى پيمود. با ابوزيد عبدالرحمان صوفى پيوسته و بسا روزها منزوى بوده و روزه مى گرفت. ابن حجر، كه به واسطۀ قرب زمان به حال وى ابصر مى باشد، در درر كامنه گويد: اخيراً خشكى دماغش عارض، مدتى از خوردن حيوانى مجتنب و بعضى از حالات غيرمنتظره از
وى بروز يافت كه از ضماير مردم خبر مى داد. اهل بيت او به دستور ابوزيد مذكور از معاشرت و مخالطت مردمش بازداشتند تا به فاصلۀ يك سال بهبودى يافته و با مردم معاشرت كرد و عجايبى از آن حالات گذشتۀ خود نقل مى نمود؛ من جمله رؤيت بعضى از صور علويۀ نورانى است كه با اسلوبى عجيب به علوم بسيارى متعلّق به قرآن مجيد تكلّم مى كرده اند. از تأليفات ابن البناء است:
نسخه اى از همين كتاب و كتاب تلخيص مذكور و چند كتاب ديگرش در موزۀ بريطانيا موجود است.
در سال 721 يا 723 يا 740 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 104]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 278؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 50؛ اطلاعات متفرقه.
بغدادى حنبلى، فقيه نحوى قارى، مكنّى به «ابوعلى»، معروف به «ابن البناء». كتاب ايضاح نام ابوعلى فارسى را شرح كرده و در علوم ديگر نيز يك صدوپنجاه كتاب تأليف داده است كه همۀ آنها حاكى از قلّت فهم او مى باشند.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 219، س 34.
بنان انبارى، مصرى الولادة والنشأه، ابوطاهرالكنيه، از مشاهير ادباى اواخر قرن ششم هجرت مى باشد كه علاوه بر فنون ادبى، در حديث و شعر نيز ماهر بوده و خط خوبى داشت. يك تفسير قرآن و كتاب منظوم و منظور نامى از آثار قلمى او مى باشد و كتاب هاى بسيارى به خط خودش استنساخ نموده و از اوست كه در حق يكى از دوستان خود گفته است:
عجبا لى و قد مررت بآثا *** رك كيف اهتديت نهج الطريق
اترانى نسيت عهدك فيها *** صدقوا ما لميت من صديق
به سال 596 ه. ق در 89 سالگى درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 730.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابن بنت الياس، حسن بن على --> وشّاء، حسن بن على
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابن بندار، على بن محمد بن بندار
ابن بندار، محمد بن جعفر بن بندار
(دو شخص مذكور) موكول به علم شريف رجال هستند.
ابن بندره، عبدالله --> ابن بيذره
از شعراى اوايل قرن سيّم هجرت و معروف به «ابن البواب» مى باشد كه پدرش بوّاب و دربان ابوجعفر منصور، بلكه خودش نيز دربان عبدالله مأمون، هفتمين خليفۀ عبّاسى (198-218 ه. ق)، بسيار ظريف و سخندان، به اخبار و وقايع خلفا واقف، اشعارش سلس و لطيف بوده و از ابيات قصيده اى است كه در مدح مأمون گفته است:
قد صفتْ بك الدنيا *** للمسلمين و دين
عينك نور جلال *** و نور ملك مبين
القول منك فعال *** والظن منك يقين
ما من يديك شمال *** كلتا يديك يمين
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 609.
كاتب بغدادى، مكنّى به «ابوالحسن»، ملقّب به «علاءالدين» و «قبلة الكتّاب»، معروف به «ابن البواب»، از فحول ادبا و فضلا و مشاهير قرّاء و خطّاطين و خوش نويسان اوايل قرن پنجم هجرت و از تلامذۀ ابن اسد محمد كاتب سابق الذكر و ديگر اساتيد وقت بود. مدت ها نزد ايشان به تكميل خط پرداخته تا به درجۀ استادى رسيد. پس از آنكه ابن مقلۀ آتى الذكر خطّ كوفى معمول وقت را به صورت خطّ نسخ متداولى آورده و به شكل ديگر انداخت، ابن بواب نيز رنج ها برد. همان شيوۀ جديدۀ اختراعى ابن مقله را مهذّب نموده و به اسلوب مرغوب انداخت و به لباس خوشش، كه همانا به نام خط نسخ و خط ثلث به مرور دهور زينت در و ديوار و اوراق و سطور است، ملبّس گردانيد.
در حسن خط و فنّ كتابت مشارٌبالبنان و شهرۀ جهان گشت و از خطّاطين نامى و مرجع استفادۀ مشاهير خطّاطان آن زمان شد، بلكه در متقدّمين و متأخّرين كسى را سراغ نداده اند كه شبيه خط او را نوشته باشد. با اينكه نوعاً داعيۀ هركس زيادتر از استعداد خود بوده و پاره اى مزاياى خارج از قابليّت را به خود مى بندد، اما كسى پيدا نشده كه خودش را رديف ابن بواب شمرده و يا دعوى همسرى با وى نمايد.
بالجمله، استادى ابن بواب در حسن خط، بلامعارض و مسلّم كل مى باشد و به همين جهت انفرادى اش به خوش نويسى و خطّاطى شهرت يافته و آوازۀ حسن خطّش عالم گير شده است، والاّ چنانچه اشاره نموديم، از فحول ادبا و قرّاء محسوب، بلكه در اكثر علوم متنوعه متمهّر و در فقه نيز خبير است. بلى ابن مقله از جنبۀ اختراعى خطّ و تقدّم زمانى متفرّد و داراى فضيلت بى نهايت مى باشد، الفضل للمتقدم. به نوشتۀ بعضى از ارباب تراجم، مبتكر خط ريحانى و خط محقّق همين ابن بواب بود. بعد از اختراع اين دو خط آموزشگاهى براى فراگرفتن خط تأسيس داد كه تا زمان ياقوت مستعصمى برقرار بوده است. ابن بواب حافظ قرآن مجيد هم بوده و شصت وچهار نسخه از آن كتاب مقدّس را به خط خودش نوشته است. سلطان سليم اوّل يكى از آنها
را، كه به خط ريحانى بوده، به مسجدلاله لى قسطنطنيّه اهدا نموده و در آنجا محفوظ است. يك نسخه از ديوان سلامة بن جندل، شاعر جاهلى، نيز به خط ابن البواب در كتابخانۀ اياصوفيا موجود مى باشد.
ابن البواب علاوه بر حسن خط و كمالات ديگر، طبع شعر سرشارى نيز داشته و از ابيات قصيدۀ رائيّۀ غرّايى است كه در قاعده و ترتيب خط و ترغيب بر كتابت و وصف قلم و كاغذ و مركب سروده و طالب خوش نويسى را مخاطب داشته و گويد:
يا من يريد إجادة التحرير *** و يروم حسنَ الخط والتصوير
ان كان عزمك فى الكتابة صادقا *** فارغب الىٰ مولاك فى التيسير
اعدد من الاقلام كل مثقف *** صلب يصوغ صياغة التحرير
و ارغب لنفسك ان تخط بنانها *** خيرا تخلفه بدار غرور
فجميع فعل المرء يلقاه غدا *** عند التقاء كتابه المنشور
وفات ابن البواب به سال 423 يا 413 ه. ق در بغداد واقع شد و در جوار احمد بن حنبل مدفون گرديد. اما وجه شهرت ابن البواب آن است كه پدرش، هلال، دربان آل بويه و پرده دار ايشان بود و به همين جهت، لقب «بواب» (دربان) و «سترى» منسوب به ستر (پرده) داشته و پسرش، على، را هم «ابن البواب» و «ابن السترى» مى گفته اند.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 298؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 376؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 218؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 84؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 15، ص 120؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 609؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 51؛ ايرانى، عبدالمحمد، پيدايش خط و خطاطان، ص 109.
مصرى بويطى، مكنّى به «ابويعقوب»، معروف به «بويطى» و «ابن البويطى»، از محدّثين عامه مى باشد كه به قدم قرآن معتقد، مصاحب امام شافعى و زينت حوزۀ درس او بود. احاديث نبويّه را از او و عبدالله بن وهب، فقيه مالكى، استماع نموده و ترمدى، ابراهيم بن اسحاق حربى و بعضى از محدّثين ديگر نيز از وى روايت مى كنند. در عهد خلافت واثق باللّه، نهمين خليفۀ عباسى (227 ه. ق)، از مصر در بغداد احضار شد و تكليفش نمودند كه به حدوث و خلقت قرآن معتقد باشد و از قول به
قدم آن، كه معتقدش بوده، منصرف گردد، لكن او اكيداً امتناع نموده و در اصرار خود افزود و به همين جهت، زندانى شد تا به سال 231 يا 232 ه. ق در زندان درگذشت و كتاب الفرائض و المختصر الصّغير و المختصر الكبير از تأليفات اوست.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 517.
ابن بهته، محمد بن عمر --> طاقى، محمد بن عمر
بن بيذرة يا بندره، در حماقت، زيان در سودا و معامله، خسارت در تجارت ضرب المثل بود و «احمق من شيخ مهو» و «اخسر صفقة(1)من ابن بيذرة» از امثال دايره مى باشد. مهو پدر شعبه اى است از قبيلۀ عبدالقيس و شيخ و بزرگ آن شعبه نيز همين ابن بيذره است. صورت قضيه و اصل و مورد اين مثل چنان است كه طايفۀ اياد همواره با فسوه (باد بى صداى راه پايين) مورد طعن و ملامت و سرزنش بودند تا آنكه مردى از ايشان در بازار عكاظه به پا شد و دوتا جامۀ حبرى يمنى به دست گرفته و ندا درداد كه من از قبيلۀ اياد هستم. كدام يك از شما اين ننگ و عار را در عوض اين دو جامه از ما خريدارى مى كنند؟
پس ابن بيذره برخاسته و اين معامله را پذيرفت و آن ننگ را در عوض آن دو جامه خريد و قبول نمود. يكى از آنها را بر كمر بسته و ديگرى را به دوش انداخت و تمامى قبايل حاضرۀ عرب را شاهد اين معامله گرفت و به سوى قوم خود برگشت و در جواب استفسار ايشان كه از بازار عكاظه چه آورده اى، گفت: «ننگ و عار ابدى» و يا اين جمله را به مجّرد رسيدن به قوم خود بدون سؤال ايشان خبر داد. راجز در اين باب گويد:
يا من رأى كصفقة ابن بيذرة *** من صفقة خاسره مخسرة
المشترى الفسو ببردى حبرة *** شلّت يمين صافق ما اخسره
اشعار ديگر نيز در اين باب گفته اند كه بعضى از آنها را در كتاب جمهره نگارش داده است.
منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 97-99]؛ عسكرى، ابوهلال، جمهرة الامثال، [ج 1، ص 84 و 99].
1) . كنايه از معامله و خريد و فروش است. (مؤلف)
بن احمد يا حميد بن بيطار، اندلسى مالقى، مكنّى به «ابومحمد»، ملقّب به «ضياءالدين» و «عشاب» و «نباتى»، معروف به «ابن البيطار»، از اكابر اطبّا و اجلاّى علما و دانشمندان معرفة النبات، پيشواى علماى گياه شناسى، از بزرگ ترين خدّام تمدن اسلامى مى باشد و شهرت او به «نباتى» و «عشاب» نيز از همين باب بوده است كه از عشب - به معنى گياه و نباتات تازه - اشتقاق يافته است.
ابن البيطار پس از آنكه علوم و فنون متداوله و علم معرفة النبات را در مولد خود در شهر مالقه از بلاد اندلس به حدّ كمال رسانيد، از سنّ بيست سالگى براى غوررسى نباتات، ساليان درازى به صوب شامات و مراكش و جزاير و تونس و يونان و ايتاليا و روم و افريقا سياحت ها كرد. با جمعى كثير از دانشمندان معرفة النبات ملاقات نموده و به تحقيقات بسيارى در مزاياى آن علم شريف موفق آمد. در تحقيق نباتات و خواص و اسامى و مواضع آنها با آن همه اختلافات بى پايان كه دارند، علاّمۀ وقت و وحيد عصر خود شد؛ عاقبت به مصر رفته و به خدمت ملك كامل محمد بن ابى بكر ايّوبى، حكمران وقت، وارد و به رياست گياه شناسان منصوب و مشمول مراحم شاهانه گرديد.
در حضور او به شام رفته و با ابن ابى اصيبعه موفق الدين ملاقات كرد. موفق الدين با آن همه تبحّرى كه در فن معرفة النبات داشته، از كثرت احاطۀ وى در حيرت ماند و گويد: به مرام معاينۀ نباتات و كسب اطّلاع از مزاياى آنها به همراهى ابن بيطار به نواحى دمشق رفتيم. هر نباتى را كه مى ديد، اسم عربى و يونانى و خواص طبّى و محصول كجا بودن و منابت آن را كاملاً بيان مى كرد. سهو و خطاى هريك از جالينوس و ديسقوريدوس و ديگر دانشمندان معرفة النبات را، كه هريك از آنها داشته اند، روشن مى ساخت. ابن بيطار بعد از وفات ملك كامل باز به مصر رفته و نزد پسرش، ملك صالح نجم الدين، نيز به همان خدمت و عزت سابق خود باقى و در نتيجۀ زحمات بى پايان خود به تأليفات طريفه موفق آمد:
وفات ابن بيطار به سال 646 ه. ق در دمشق واقع گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 51؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 30؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 609.
بن محمد بن حمدويه بن نعيم، نيشابورى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن البيع»، فقيه قاضى محدّث حافظ كثيرالمشايخ، از اكابر فقها و محدّثين نيشابور مى باشد كه در عصر خود امام اهل حديث و جلالت او مسلّم اكابر وقت بود و حق فضل و حرمت او را رعايت مى كردند. شمارۀ مشايخ او، كه از ايشان استماع حديث كرده، در حدود دو هزار نفرند. از طرف سامانيان به قضاوت نيشابور منصوب و به همين جهت، به «حاكم نيشابورى» نيز معروف و يا خود «حاكم» گفتن او به مناسبت معنى اصطلاحى حديثى آن است كه در شرح لفظ «حافظ» مذكور داشتيم. خودش گويد كه آب زمزم خورده و توفيق حسن تصنيف از خدا خواستم؛ اين است كه تأليفات او به تصديق اهل فن، در موضوع خود متفرّد بوده و مسبوق به نظير نمى باشند.
در روضات او را در رديف علماى عامّه نوشته، ولكن به نوشتۀ بعضى از اهل عصر، جمعى از فريقين به تشيّع وى تصريح كرده اند. در ذريعه نيز، كه فهرست مؤلفات شيعه مى باشد، تأليفات او را مذكور داشته است؛ نيز او نخستين كسى است كه علم درايه را وضع نموده و كتاب معرفة علوم الحديث را در آن موضوع تأليف داد. از تأليفات اوست:
يا تاريخ علماى نيشابور (كه به قول شيخ حر عاملى، از كتب معتمدۀ شيعه است و يك نسخه از آن در كتابخانۀ سلطان محمد فاتح در استانبول موجود است)؛ 5. تخريج الصّحيحين؛ 6. فضائل فاطمة الزّهراء عليها السلام؛ * المدخل الى الاكليل (كه فوقاً اشاره شد)؛ * المدخل الى علم الصّحيح (كه فوقاً اشاره شد)؛ 7. المستدرك على الصّحيحين؛ 8. معرفة الحديث يا معرفة علوم الحديث (كه يك نسخه از آن به رقم 4044 در كتابخانۀ اياصوفياى استانبول موجود و به نوشتۀ بعضى، همان كتاب اصول مذكور فوق است) و غير اينها.
وفات ابن البيع به سال 403 يا 405 ه. ق در نيشابور واقع گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 51؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 716؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 59؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 610.
بن عبدالمجيد بن عبدالله، يمنى مكّى مخزومى، مكنّى به «ابوالمحاسن»، ملقّب به «تاج الدين» و «جمال الدين»، از اعيان ادبا و اكابر فضلاى قرن هشتم هجرت مى باشد كه در نظم و نثر يدى طولا داشت. به فقه و اصول و فنون ادب صرف اوقات مى نمود.
به يمن و مصر و شام و بيت المقدس مسافرت ها كرده و مرجع استفاده بوده و از تأليفات اوست:
به سال 743 ه. ق در 63 سالگى درگذشت و به نوشتۀ كشف الظّنون و درر كامنه، لقب «تاج الدين» داشته و فقط قاموس الاعلام به عنوان «ابن تاج الدين» مذكورش داشته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 495]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 610؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 315.
ابن التركمانى، على بن عثمان --> قاضى القضات، على بن عثمان بن مصطفى
بن عبيداللّٰه يا عبدالله يا محمد بن عبدالله، مكنّى به «ابوالفتح»، معروف به «تعاويذى» و «ابن التعاويذى» و «سبط ابن التعاويذى»، از مشاهير ادبا و شعرا و نويسندگان قرن ششم هجرت و كاتب ديوان مقاطعات بغداد. بسيار خوش طبع و شيرين زبان، اشعارش مشهور و در غايت لطافت و حلاوت بود. بسيارى از معانى دقيقه را در قالب الفاظ رشيقه به عرصۀ بيان مى آورد. به تصديق ابن خلّكان، وحيد عصر خود محسوب و از دويست سال پيش از زمان او، نظيرش نيامده بود.
ديوان او مشهور، در قاهره چاپ، يك نسخۀ خطّى آن به شمارۀ 2719 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود. خودش آن را در حال صحت چشم مرتّب كرده بود. اشعارى را هم كه بعد از نابينايى گفته است، زيادات نام كرده و به بعضى از نسخه هاى ديوانش ملحق شده است. چنانچه اشاره شد، در اواخر عمر از هر دو چشم نابينا شد. در مرثيۀ چشم ها و ايّام جوانى و قدرت و توانايى خود اشعار فصيح گفته و از اشعار اوست كه در حق ابوجعفر احمد بن محمد، وزير مستنجد باللّه، سى ودويمين خليفۀ عباسى (555-566 ه. ق)، كه ارباب دواوين را عزل كرده و در حبس و ديگر سياسات ايشان فروگذارى نمى كرد، گفته است:
يا رب اشكو اليك ضرّا *** انت على كشفه قدير
اليس صرنا الى زمان *** فيه ابوجعفر وزير
بعضى از ارباب تراجم نسبت تشيّع بدو داده و پاره اى اشعار صريح در اين معنى و مرثيۀ حضرت خامس آل عبا عليه السلام را بدو منسوب دارند. مخفى نماند كه صاحب ترجمه محمد، نوۀ دخترى ابومحمد مبارك بن مبارك معروف به «ابن التعاويذى» بوده كه پدر ابومحمد به جهت افسونى و دعانويس بودنش، به «تعاويذى» شهرت داشت كه جمع «تعويذ» - به معنى بازوبند - است و «سبط ابن التعاويذى» گفتن محمد هم از همين راه بوده؛ چنانچه من باب نسبت به جدّ، «ابن التعاويذى»، بلكه به همان وصف جدّ عالى اش موصوف داشته و «تعاويذى» اش نيز گويند. وفات او به سال 583 يا 584 ه. ق در بغداد واقع شد و در مقبرۀ باب ابرز مدفون گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 630]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2،
ص 123؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 235؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 610.
بردى قاهرى حنفى، جمال الدين اللّقب، ابوالمحاسن الكنيه، مصرى الولادة والوفاة والنشأه، از مشاهير مورّخين قرن نهم هجرت و از تلامذۀ مورّخ شهير تقى الدين احمد مقريزى سابق الذكر مى باشد كه علاوه بر تبحّر تاريخى، در فقه و ادبيّات و ديگر علوم متداوله نيز دستى توانا داشت. نزد شمس الدين محمد رومى و ديگر اكابر وقت تفقّه نمود. نحو را از شمنى و بديع و ادبيّات را از ابن حجر عسقلانى و شهاب بن عربشاه فراگرفت. از كثرت ميل و علاقۀ مفرطى كه نسبت به علم تاريخ داشته، با مورّخين عصر مصاحبت نموده و اهتمام تمام در وصول اين مرام به كار برد تا به مساعدت جودت ذهن و حدّت فكر و صحت سليقه كه توأم با آن مساعى جميله بوده، به مقامى بس عالى رسيد و تأليفات طريفۀ بسيارى به يادگار گذاشت:
وفات ابن تغرى به سال 874 ه. ق در 61 سالگى در مصر واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 560]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 757.
مردى بوده عاقل و هوشمند از قبيلۀ عاد كه در ذكاوت و فطانت ضرب المثل و
«اعقل من ابن تقن» از امثال دايره بود؛ چنانچه به جهت كثرت مهارتى كه در تيراندازى داشته، جملۀ «ارمى من ابن تقن» نيز از امثال سائره مى باشد.
در مجمع الامثال ميدانى علاوه بر اين جمله (در جاى ديگر از آن كتاب) گويد كه ابن تقن دو نفر بوده؛ يكى عمرو و ديگرى برادرش، كعب. لقمان نامى با هر دو برادر عناد و عداوت داشته و مى خواست كه گوسفندان خود را با شتران ايشان مبادله كند، لكن ايشان به هيچ وجه راضى نبودند. اينك لقمان منتظر وقت و اغتنام فرصت مى بود كه به هر وسيله باشد، اشتران را متصرف گردد، لكن در اثر اهتمام ايشان كه در حفظ و حراست داشتند، موفق به مرام نمى شد تا آنكه بالاى درختى كه در بيابان به بارگاه ايشان بوده، كمين كرد. در وقت آمدن عمرو تيرى به پشتش زد و عمرو گفت: «احدى حظيات لقمان»؛ پس اين جمله نيز مثل داير گرديد و در حق كسى گويند كه عمل قبيحى را بكند كه پيش از آن بارها كرده باشد و يا در حق شريرى گويند كه تمامى فنون شرارت را به كار برده و فقط يك فن باقى مانده باشد.
منابع: ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، ص 23 و 428 (چاپ تهران).
بن صاعد بن ابراهيم بن تلميذ يا على يا نام و نسب او موافق نوشتۀ وفيات الاعيان، هبة الله بن ابى الغنائم بن تلميذ طبيب صاعد بن هبة الله بن ابراهيم بن على است؛ به هرحال، كنيه اش «ابوالحسن»، لقبش «امين الدوله» و «موفق الملك»، شهرتش «ابن التلميذ» و در كلمات بعضى از ارباب تراجم به «سلطان الحكما» موصوف. طبيبى است نصرانى، از اكابر قسيسين نصارى و از اجلاّى اطبّاى قرن ششم هجرى عرب كه در طبابت و تشخيص مرض در نهايت مهارت، بقراط عصر و جالينوس وقت، نوادرى از وى منقول، در دربار خلفاى عباسى وقت با تمام احترام و عزت زيسته و در بغداد مدير و حكيم باشى بيمارستان عضدى بود.
علاوه بر مراتب علميّه، بسيار قانع و متواضع، داراى اخلاق فاضله و عزت نفس و به جز ملوك و اكابر از ساير مردم اجرت طبابت نمى گرفت؛ بالخصوص علما و فقها را با تمام احترام خدمت مى كرد. بيماران ايشان را به بيمارستان نبرده و در خانۀ شخصى خود به معالجه و مداواى ايشان مى پرداخت. تا آخر عمر تنها به وظيفۀ طبابت و معالجه اكتفا نكرده، بلكه به تدريس علوم طبّيّه نيز اشتغال داشت.
خانه و حوزۀ درس او مرجع افاضل اطبّا بود. به نام حواشى قانون ابن سينا و قرابادين و شرح احاديث نبويّه در مسائل طبّيّه و غير اينها تأليفات بسيارى دارد. گويند با آن همه نصرانيّت، در شرح كلمات مباركۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله كمال انصاف را به كار مى برد.
كتاب قرابادين او نيز مشهور و مدت ها دستورالعمل اطبّاى اسلامى بوده است.
ابن التلميذ علاوه بر تبحّر طبّى، در شعر و ادبيّات عربى و ديگر فنون متداوله نيز خبير و صاحب رأى و نظر، با اوحدالزمان ابوالبركات طبيب بلدى هبة الله يهودى سابق الذكر معاصر بود. او در حكمت و فلسفه متمهّر و اين در فنون طبابت متبحّر و هر دو سال ها در خدمت خلفاى عبّاسيّه بودند. با همديگر طريق رقابت پيموده و در تحقير يكديگر مى كوشيدند و از اشعار ابن التلميذ است:
لاتعجبوا من حنين قلبى *** اليهم و اعذر و اغرامى
فالقوس مع كونه جمادا *** تئن من فرقة السهام
وفات او به سال 560 ه. ق در 94 سالگى واقع گرديد [به مدخل ابوالبركات، طبيب بلدى هم مراجعه شود].
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 327؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 276؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 221؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 610.
مصطلح رجال است.
ابن تميم، محمد --> ابوالعرب
يا عبدالسلام بن عبدالله بن ابى القاسم بن تيميه، يا عبدالله بن خضر بن محمد بن على بن تيميه، يا نضر بن عبدالله بن تيميه، حرانى الولاده، ابوالعباس الكنيه، ابن تيمية الشهره، حنبلى المذهب، تقى الدين اللّقب، از مشاهير علماى نامى اوايل قرن هشتم هجرت مى باشد كه در فقه و اصول فقه و اصول كلام و حديث و تفسير و ديگر علوم متداوله، معقولاً و منقولاً، متبحّر بود. در هفت سالگى در اثر تعدّيات تاتاريان با پدر و خانواده شان از مولد خود، حران، به دمشق رفت. علوم عربيّه و فقه و اصول و
كلام و حديث و تفسير را در كمتر از بيست سالگى به حدّ كمال رسانيد. به مقام اهليّت تدريس و فتوا نائل و با وجود اساتيد و مشايخ خود در عداد اكابر علما معدود شد.
قوّت حافظه و كثرت احاطه و سرعت استحضار مطالب علميّه و اطلاعات واسعۀ او از مذاهب مختلفه، جالب حيرت عموم گرديد.
اقوال علماى رجال و تراجم احوال دربارۀ وى مختلف است. جمعى كثير از مشايخ و قضات و فقهاى اهل سنّت، كه من جمله ابن بطوطه و ابن حجر هيثمى و تقى الدين سبكى و عزالدين بن جماعه و ابن حيّان ظاهرى اندلسى و نوربكرى و ابن مخلوف قاضى مالكيه و شرف الدين حرانى قاضى حنبلى و بعضى از اكابر ديگر هستند، به جهت بعضى از عقايد باطله و بدع محدثه و فتاوى فاسده (از قبيل مجسمه بودن و صفات حقيقيۀ خدا دانستن روى و ساق دست و پا، اعتقاد به جانب و طرف در حق خداى تعالى، از عرش به آسمان اوّل آمدن خدا، مخالفت او با ائمّۀ اربعۀ اهل سنّت در چندين مسئله به استناد كتاب و سنّت و قديم و قائم به ذات خدا دانستن قرآن و مخلوق و حادث نبودن و مركب از اصوات و حروف نبودن آن، نسبت دادن هفده يا سيصد خطا به على بن ابى طالب، يك يا خطاهاى بسيارى به عمر بن خطّاب، حجت ندانستن اجماع امّت، تجويز طلاق در ايّام عادت، قبول نكردن محلّل، ابعدالاجلين نبودن عدۀ زن حاملۀ شوهرمرده با اينكه صريح قرآن هستند، معاف از زكات بودن ماليات دهنده و مانند اينها) تكفير و محكوم به حبسش نموده اند. از تدريس و فتوا ممنوع كرده و بارها در مصر و اسكندريّه و مراكش و دمشق و شام محبوسش داشته اند و معتقدين عقايد او را هم محكوم به كفر و مهدورالنفس والمال دانسته اند.
مخفى نماند كه ابن تيميه علاوه بر اينها، به بسيارى از مذاهب اسلاميّه حمله برده و فلسفۀ يونانى ها و اتباع آن را نيز تخطئه مى نموده است. نيز چنانچه واضح و روشن است، مذهب تازۀ وهابى ها نيز، كه در زمان ما در اراضى حجاز رواج دارد، از بعض فتاوى ابن تيميه مأخوذ و از آن سرچشمه آب خورده است.
گروهى ديگر تجليلش كرده اند؛ او را با علم و فهم و حلم و تبحّر و زهد و تقوا و كرم و شجاعت در اظهار حق و عدم اعتنا به طعن و اعتراض ديگران و سرعت استنباط احكام شرعيّه از آيات قرآنيّه و از آيات اللّه بودن خود او در تفسير قرآن مجيد و درياى علم بى پايان بودن و قبول نكردن انعامات اكابر و امرا و مانند اينها ستوده اند. ذهبى بعد
از مدايح بسيارى كه در حق او گفته، گويد كه از هر دو فرقۀ خيرخواه و بدخواه ابن تيميّه در اذيّت و آزار مى باشم؛ هركه عارف به حق اوست، اين مدايح را كم مى شمارد و مرا به تقصير منسوب مى دارد؛ بالعكس هركه او را نشناخته و عارف به حق او نباشد، به غلوّ و افراطم متّهم دارد. اين فرقه كه جانبداران ابن تيميه هستند، طعن و تكفير اكابر را، كه فوقاً تذكر داديم، حمل بر حسد و رقابت و عداوت معاصرين او دارند كه ناشى از كثرت تبحّر علمى و توجه مردم به او و شهرت آفاقى او و كساد بازار خودفروشى ايشان است.
قضاوت عادلانه در اين موضوع با قطع نظر از اينكه تخطئۀ يك نفر بهتر از جمعى از اكابر مى باشد، حكميت تأليفات خود ابن تيميه است:
وفات ابن تيميه شب دوشنبه بيستم ذى قعدۀ سال 728 ه. ق در 68 سالگى در دمشق شام واقع شد. مراثى بسيارى در حق او گفتند. كثرت حاضرين نماز و تشييع جنازۀ او ضرب المثل است و كمترين شمارۀ ايشان به نوشتۀ بعضى، پنجاه هزار نفر بوده و بعضى زياده بر شصت هزار نوشته اند و بعضى گويند - والعهدة عليهم - دويست هزار مرد و پانزده هزار زن از راه هاى دور و دراز حاضر و ازدحام عام بود. به جهت تبرّك، آب غسل او را مى خوردند. باقى ماندۀ سدر او را خريده و بين خودشان تقسيم
مى كردند. نخى را هم كه ابن تيميه در حال حيات خود زيبقش زده و براى دفع شپش به جسدش آويخته بوده است، به يك صدوپنجاه درهم خريدارى نمودند.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 51؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 102؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 55؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 611؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 144؛ دائرة المعارف اسلامى، ج 1، ص 168.
ابن تيميه، عبدالسلام --> شيخ الاسلام، عبدالسلام بن عبداللّٰه
عبدالسلام جدّ احمد بن عبدالحليم بن تيميه است.
بن محمد بن خضر بن على بن عبدالله، حرانى الولاده، فقيه محدّث حافظ خطيب مفسّر واعظ، ملقّب به «فخرالدين»، مكنّى به «ابوعبدالله»، از فضلاى فقهاى حنبليّه مى باشد كه وحيد بلاد خود بود. اغلب اوقات در بغداد به تدريس علم تفسير اشتغال داشت. يك تفسير قرآن مجيد و بعضى تأليفات فقهيه داشته و امر خطير خطابت حران نيز در عهدۀ وى و بعد از او در خانواده اش بود. در سال 621 يا 622 ه. ق در هشتاد تمام يا 81 سالگى درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 98؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 611.
مصطلح رجال است.
بن على بن جابر، اندلسى الاصل والولاده، ابوعبدالله الكنيه، ابن جابرالشّهره، از نحويّين قرن هشتم هجرت مى باشد. با اينكه اعمى و نابينا بوده، قرآن و فقه و حديث را در بلاد خود خواند؛ پس به مصاحبت احمد بن يوسف رعينى به مصر رفت (ابن جابر نظم و املا مى كرده و رعينى مى نوشته است). همين دو نفر است كه به «اعمى» و «بصير» مشهور و تا آخر عمر به همين روش بوده اند. از تأليفات ابن جابر و آثار قلمى اوست شرح الفيّۀ ابن مالك و قصيدۀ ميميّۀ بديعيّه در مدح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله كه
با كتاب سبيل الرّشاد شيخ احمد دمنهورى در مصر طبع شده و رعينى مذكور هم شرحش نموده است. نظم فصيح ثعلب نيز از آثار ابن جابر است. اخيراً هر دو به شام رفته و بعد از اندكى به حلب مهاجرت كردند. در قريۀ بيره از توابع حلب اقامت نمودند و در حدود پنجاه سال به همين منوال زندگانى كردند. وفات ابن جابر به سال 780 ه. ق در 82 سالگى در قريۀ مذكوره واقع گرديد.
منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 3، ص 339.
ابن جابر، محمد بن سنان --> بتانى
از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
ابن الجبى، محمد بن موسى --> سيبويه، محمد بن موسى عبدالعزيز
كوفى اسدى خزرجى، مكنّى به «ابوعبدالله» يا «ابومحمد»، از اعلام و مشاهير فضلا و صلحاى تابعين، از اصحاب حضرت امام سجّاد عليه السلام و ممدوح آن حضرت بود. از ابن عباس اخذ مراتب علميّه كرد. در فقه و حديث و تفسير داناترين مردم و وحيد عصر خود و جلالت وى مسلّم مى باشد. روزى حجّاج بن يوسف بدو گفت كه تو شقى ترين كس هستى. گفت: «مادرم اعرف به اسم من مى باشد كه «سعيد» م نام كرده است». پس حال ابوبكر و عمر را از وى پرسيد كه بهشتى هستند يا جهنّمى. گفت:
«وقتى كه به بهشت يا جهنّم رفتيم، معلوم خواهد شد». پرسيد كه در حق خلفا چه مى گويى؟ گفت: (لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ) (انعام، 6(6). پرسيد: «كدام يك از ايشان نزد تو محبوب تر است؟» گفت: «اَرْضٰاهُمْ لِخٰالِقِهِ». پرسيد: «كدام يك از ايشان مشمول اين جمله است؟» گفت: «علم اين مطلب نزد پروردگار عالم به بواطن و اسرار است».
حجّاج گفت: «مرا تصديق نكردى». گفت: «دوست ندارم كه تكذيب كنم». حجّاج گفت: «حالا قتل تو واجب آمد. بگو كه به چه شكلت بكشم». سعيد گفت: «هرطور كه
پسندۀ خودت باشد». پس در ماه شعبان 94 يا 95 ه. ق در 49 سالگى در شهر واسط به امر حجّاج محض به جهت تشيّع و كثرت محبت خانوادۀ رسالت صلى الله عليه و آله مقتول شد.
قبرش در خارج شهر واسط معروف و مزار و در حال قتل مى گفته است: «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ للّهِ». حجّاج گفت از قبله منحرفش ساختند. گفت: (فَأَيْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اَللّٰهِ) (بقره، 115). حجّاج گفت بر رويش افكندند. گفت: (مِنْهٰا خَلَقْنٰاكُمْ وَ فِيهٰا نُعِيدُكُمْ) (طه، 5(5).
پس امر به ذبحش كرد. او نيز بعد از شهادتين گفت: «اَللّٰهُمَّ لاٰ تُسَلِّطْهُ عَلىٰ اَحَدٍ بَعْدىٖ».
اين بود كه حجّاج نيز بعد از او در ماه شوال 95 ه. ق با مرض و خستگى وحشتناكى در 54 سالگى مرد.
در اين مدت با آن همه نفوذ و اقتدار بى نهايت كه داشته، ديگر به كسى مسلّط نشد، بلكه گويند كه همه شب ابن جبير را در خواب مى ديد كه بدو مى گفته است: «يا عدو اللّه فيم قتلتنى» و به همين جهت نيز در غايت آزار و شكنجه بوده است؛ بااين همه، حال ابن جبير مابين علماى رجال محلّ بحث مى باشد و شرح زائد موكول به كتب رجاليّه است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 310؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1928 و ج 4، ص 2578؛ كتب رجاليه.
اندلسى كنانى، مكنّى به «ابوالحسن» يا «ابوالحسين»، معروف به «ابن جبير»، از مشاهير ادبا و شعرا و سيّاحان اندلس مى باشد كه داراى اخلاق فاضله و وقتى محرم اسرار ابوسعيد عبدالمؤمن، حكم فرماى غرناطه، بود؛ به همين جهت، گاهى در موقع مخصوصى ناچار از نوشيدن نوشابه مى شد؛ عاقبت به جهت توبه و كفارۀ اين گناه عازم زيارت بيت الله گرديد. از آنجا به مدينه و كوفه و بغداد و موصل و دمشق و مصر و جزيره و حلب رفت. با علما و ادباى هر محل ملاقات كرد. اخيراً يك مرتبه نيز به سياحت مشرق زمين رفت. سياحت نامه و سرگذشت و شرح مسافرت هاى او كه نوشته است، يكى از مهم ترين مؤلفات عرب و به رحلة ابن جبير معروف و در ليدن و قاهره چاپ، معتمد و محل استفادۀ علما بوده و ابن بطوطه هم از آن نقل مى نمايد.
ابن جبير در آخر عمر طريق زهد و تقوا و انقطاع و انزوا پيش گرفت و از همه كس قطع علاقه نمود و از اشعار اوست:
صبرتُ على غدر الزمان و حقده *** و شاب لي السمّ الزعاف بشهده
و جربت اخوان الزمان فلم اجد *** صديقا جميل الغيب فى حال بعده
به سال 614 ه. ق در اسكندريّه درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 52؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 612.
ابن جحام، محمد بن عباس --> ابن ماهيار
تيمى القبيله، ابوزهيرالكنيه، ابن جدعان الشهره، برادرزادۀ ابوبكر خليفه مى باشد كه در بدايت حال از اشرار و دزدان و جنايتكاران بود. پند و اندرز پدر و قبيله كارگر نيفتاد تا در انظار عامّه مبغوض و منفور شد؛ عاقبت پدرش از خانه دورش كرده و سوگند ياد نمود كه ديگر به خانه راهش ندهد؛ اين بود كه در كوه هاى مكّه حيران و سرگردان مى گشت تا آنكه غارى به نظرش آمد. محض اينكه بلكه مارى از آن غار آمده و هلاكش كند تا از آن آزار و فشار آسوده باشد، به غار رفته و اژدهاى بزرگ و مهيبى ديد كه چشم هايش مانند چراغ براق بود. بعد از وحشت زياد مكشوفش گرديد كه آن اژدهاى مصنوعى از طلا و چشم هايش نيز از ياقوت است. آن را شكسته و آن چشم ها را برآورد و به خانه اى كه در آن غار بوده، داخل شد. جثّه هاى بلندبالايى بر روى تخت ديد كه به مجّرد دست زدن محو مى گشتند.
در بالاى سر ايشان لوحى از نقره يا مرمر بوده كه تاريخ حيات ايشان در آن ثبت و از ملوك جرهم بوده اند. يكى از ايشان خود را بدين روش معرفى كرده بوده كه من نفيله و از احفاد هود پيغمبر هستم. براى طلب مجدت و ثروت ظاهر و باطن زمين را سياحت كردم، لكن هيچ يك از آنها از مرگ نجاتم ندادند. در وسط آن خانه نيز قبّۀ بزرگى از ياقوت و مرواريد و طلا و نقره و زبرجد بود. مقدارى وافى از آنها اخذ كرد و به همان غار علامتى گذاشت و آن مال ها را به پدرش فرستاده و استعطاف و استرضا نمود و تمامى عشيرۀ خود را صله بخشيد و دائماً از آن خزينه انفاق و اطعام نموده و خيرات و مبرّات به جا مى آورد. كاسۀ طعام او چندان بزرگ بوده كه شترسواران از آن طعام مى خوردند و كودكى در آن افتاد و غرق شد.
از غريب الحديث ابن قتيبه نقل است كه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله در سايۀ آن كاسه استظلال مى نمود. روزى عايشه به عرض آن حضرت رسانيد كه آيا اين طعام و مهمان نوازى و خيرات و مبرّات ابن جدعان سودى براى او در قيامت دارد يا نه؟ آن حضرت فرمود:
«نه، زيرا روزى نشد كه بگويد رَبِّ اِغْفِرْلىٖ خَطيٖئَتىٖ يَوْمَ الدّيٖنِ» و به روايت ديگر فرمود كه ابن جدعان از حيث عذاب مخفّف ترين اهل جهنم مى باشد، زيرا كه اطعام مى كرده است.
ابن جدعان از كسانى بوده كه در زمان جاهليّت شراب را با آن همه رغبتى كه داشته، بر خودش حرام نمود؛ به علت اينكه شبى در حال مستى مى خواست كه نور ماه را بگيرد. حاضرين خنده كرده و بعد از هشيارى به خودش نقل قضيه نمودند. اينك سوگند ياد نمود كه ديگر شراب نخورد. نيز بعد از پيرى او، قومش از بذل و انعام منعش كرده و ملامتش نمودند. بعد از اين ملامت، اشخاص را نزد خودش مى خواند.
سيلى آهسته به آنها زده و مى گفته است كه ديۀ سيلى خودتان را بخواهيد؛ پس باز به بهانۀ ديه اكرام و احسانشان مى نمود.
منابع: دميرى، محمد بن موسى، حياة الحيوان، مادۀ «ثعبان».
از ادبا و شعراى اواخر قرن سيّم هجرت مى باشد كه در تاريخ نيز آشنا و خبير بود.
كتاب الشّعر والشّعراء و كتاب الورقة (در شرح حال شعرا) و غير آنها از تأليفات او بوده و از اشعار اوست:
اذ ذهب الناس فلا ناس *** و صار بعدا لطمع الياس
وساس امر القوم ادناهم *** و صار تحت الذنب الراس
در 296 ه. ق مذبوحاً درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 613.
بن عبدالعزيز بن جريج يا جريح (با دو جيم يا جيم اوّل و حاى آخر)، قرشى اموى مكّى بصرى، مكنّى به «ابوخالد» يا «ابوالوليد»، از علماى عامّۀ قرن دويم هجرت مى باشد كه از حضرت باقر عليه السلام روايت نموده و فيض حضور حضرت صادق عليه السلام را نيز
درك كرده است. با ابوحنيفه مصاحبت داشت. احمد بن حنبل او را صندوق علم مى گفته و مدت بسيارى در مكّه اقامت نمود و از اشعار اوست:
خلت الديار فسدت غير مسوّد *** و من الشقاء تفردّي بالسؤدد
به زعم بعضى، او نخستين كسى است كه در دورۀ اسلام به تأليف كتاب پرداخته و كتاب جامع او، كه حاوى تفسير قرآن مجيد و احاديث نبويّه مى باشد، مشهور و در كشف الظّنون به نام تفسير ابن جريج عنوانش كرده است، لكن نخستين مؤلف دورۀ اسلامى بودن او دور از تحقيق و به مختصر مراجعه به كتب رجال و تراجم فساد آن واضح مى گردد. وفات ابن جريح در سال 144 يا 149 يا 150 ه. ق واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 623]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 346؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 613؛ كتب رجاليه.
ابن جريح، على بن عباس --> ابن الرومى
ابن جرير، محمد بن جرير بن رستم --> طبرى، ابن جرير شيعى
ابن جرير، محمد بن جرير بن يزيد --> طبرى، ابن جرير سنّى
افريقى، قيروانى الولادة والنشأه، ابوجعفرالكنيه، ابن جزارالشهره، از مشاهير اطبّاى اسلامى قرن چهارم هجرت مى باشد. پس از آنكه هر دو قسم علمى و عملى طبّ را در مولد خود به حدّ كمال رسانيد، بناى تدريس و معالجه گذاشت. در تشخيص مرض و تداوى بيماران داراى يد بيضا و نفس مسيحى بود. محض رعايت شرافت مقام علم، به خانۀ كسى از ملوك و امرا نمى رفت. معاينۀ بيماران را در جايى ديگر جز خانۀ خود قبول نمى كرد. در تاريخ و اقسام طب و بعضى از ديگر علوم متداوله تأليفاتى به نام ابدال الادوية و اعتماد (در ادويۀ مفرده) و بغيه (در ادويۀ مركبه) و بلغه (در حفظالصحة) و زاد المسافر (در طب) و طبّ الفقراء و نصائح الابرار و غير اينها داشته است. وفات او در 400 و يا در حدود آن در قيروان واقع و به نوشتۀ مطرح الانظار، مقتول شده است.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 51؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2؛ ص 136؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 613.
جزرى شافعى، مكنّى به «ابوبكر»، از علماى اوايل قرن نهم هجرت مى باشد. وى مؤلف كتاب الحواشى المفهمة لشرح (فى شرح خ ل) المقدّمة است كه مقدّمۀ جزريّۀ پدرش را، كه در علم تجويد مى باشد، به سال 806 ه. ق در شهر ادرنه شرح كرده و اين شرح در قاهره چاپ و شرح حال پدرش به عنوان جزرى، محمد بن محمد مذكور، خودش نيز گاهى به «جزرى» موصوف و در سال 827 ه. ق در حال حيات پدر درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 123]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 62.
حلبى، اديب فاضل لغوى، شاعر ماهر، اشعار او به حسن رشاقت الفاظ و رقّت و حلاوت معانى آراسته و اين دو شعر را در وصف جوانى گفته كه چشمش درد مى كرده است:
و ما رمد فى عين حبى لعلة *** ولكنني انبيكم بوجوده
اراد يرى ما فى محياه من سنا *** فاثّر فيه جرم شمس خدوده
او را به اشعار ابوالعلا حرصى قوى بوده و از الفاظ و معانى آنها استفاده ها مى كرد.
خودش گويد: شبى ابوالعلا را در خواب ديدم كه ديوان لزوم ما لايلزم او را بر وى مى خوانم و بعد از بيدارى همين جمله از تقريرات رؤيايى او در لوح خاطرم نقش بود: «الخير كل الخيرما اكرهت النفس الطبيعية عليه والشر كل الشر ما اكرهتك النفس الطبيعية عليه»؛ يعنى تمام خير و خوبى در كارى است كه تو نفس اماره را بدان وادارى كه كنايه از تسلّط بر نفس است و هرگونه شر در كارى است كه نفس اماره تو را با اكراه بدان وادارد. ابن الجزرى علاوه بر مراتب ادبيّه، در معرفت قوانين شرعيّه نيز حظّى وافر داشت. در سال 1032 يا 1033 يا 1034 ه. ق در 35 سالگى در شهر حماة درگذشت و در قبرستان مشهور به عليليات به خاك رفت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 328.
جزرى، مورّخ، ملقّب به «شمس الدين»، از مورخين قرن هشتم هجرت مى باشد كه
بسيار سليم الباطن و نيكومعاشرت و باصداقت، گاهى به «جزرى» هم موصوف بود.
كتاب حوادث الزمان و انبائه تأليف اوست كه ذيل و متمم تاريخ مرآت الزّمان سبط ابن الجوزى بوده و يك نسخۀ خطّى ناقص آن در كتابخانۀ پاريس موجود است.
ابن الجزرى به سال 739 ه. ق در 81 سالگى در دمشق وفات يافت و در مقبرۀ باب الصغير مدفون گرديد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 696.
ابن الجزرى، محمد بن محمد بن على --> جزرى، محمد بن محمد
يا عيسى بن على بن جزله، بغدادى، طبيب بلكه متطبّب نصرانى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن جزله»، از مشاهير اطبّاى اواخر قرن پنجم هجرت مى باشد كه در هر دو قسمت علمى و عملى طب مهارتى بسزا داشت. در عهد مقتدى باللّه، بيست وهفتمين خليفۀ عباسى (467-487 ه. ق)، به انجام وظايف معالجه پرداخت. فقرا و محتاجين را بى اجرت معالجه كرده و مجاناً دوا مى داد.
در يازدهم جمادى الآخر 466 ه. ق حسب الارشاد استادش، ابوعلى بن وليد معتزلى، كه به جهت تحصيل منطق ملازم خدمت او بوده، از كيش نصارى عدول و دين مقدّس اسلامى را قبول كرد. كتابى خطاب به راهبى الياس نام در ردّ يهود و نصارى، كه حاوى مفاسد مذهبى ايشان و محاسن دين مبين اسلامى و براهين حقّانيّت آن است، تأليف داد. آياتى را كه در تورات و انجيل در باب ظهور نور خاتمى مى باشند، نقل كرد و به كتمان يهود و نصارى مر آنها را تصريح مى نمايد. از تأليفات اوست:
عربى الالفاظ و سريانى الخط است، در كتابخانۀ ديرشرقه از لبنان موجود است).
ابن جزله علاوه بر مراتب عاليۀ طبّى، در فنون ادبيّه نيز خبير، خطّش نيز بسيار خوب و ممتاز بود. كتاب هاى بسيارى به خط خود استنساخ نموده و در آخر عمر همۀ آنها را با تمامى كتابخانۀ خود وقف مقبرۀ ابوحنيفه نمود و در آخر ماه شعبان 493 يا 473 ه. ق وفات يافت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 519]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 410؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 614؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 63.
غرناطى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن جزى»، از مشاهير علماى غرناطۀ اندلس مى باشد كه تأليفاتى در فقه و حديث و تفسير دارد:
لكل بني الدنيا مراد و مقصد *** و ان مرادي صحة و فراغ
به سال 741 ه. ق در 48 سالگى درگذشت. سه پسرش، ابوعبدالله، ابوبكر احمد، ابومحمد عبدالله، نيز از فضلاى وقت خود، به «ابن جزى» معروف، در ادبيّات و فنون متداوله مشهور، در بعضى از بلاد اندلس متصدى قضاوت و اشعار ايشان نيز در بعضى از كتب ادبيّه منقول است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 614.
يا عمر بن محمد بن سلام بن براء، قاضى معروف به «ابن الجعابى»، مكنّى به «ابوبكر»، به نوشتۀ ابن النديم، از افاضل شيعه، نزد سيف الدولۀ حمدانى (متوفى به سال 356 ه. ق) بسيار معزّز و محترم، كتابى در شرح حال كسانى از اهل علم و فضل كه متدين به محبت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده اند، تأليف داده و اقامۀ ادله هم نموده است، ظاهراً مراد ابن النديم از آن كسان، بعضى از فضلاى اهل سنّت و جماعت
هستند كه با تسنّن مشهور، ولى به حكم ادلۀ خارجيه شيعه بوده اند.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 279؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 53.
بن محمد بن سالم، محدّث حافظ امامى تميمى كوفى بغدادى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن الجعابى»، كه گاهى خود او را نيز «جعابى» گويند، از اجلاّى علماى اماميّۀ اواسط قرن چهارم هجرت، از مشايخ روايت شيخ مفيد و دارقطنى و تلعكبرى و بعضى ديگر بوده و او نيز از ابن عقده روايت مى كند. كثرت حافظه اش مشهور و خودش مى گفته است كه چهار صد هزار حديث در حفظ داشته و شش صد هزار حديث نيز مذاكره مى كنم، والعهدة على الراوى. علاوه بر حفظ فوق العاده كه در حديث داشته، در معرفت علل حديث و كنيه و القاب و اسامى روات و ضعفا و ثقات و ولادت و وفات ايشان نيز به حدى بصير بوده كه در اواخر عمر خود در اين علم متفرد بود. مدتى هم در موصل قضاوت كرد و به همين جهت، به «قاضى موصل» و «قاضى جعابى» نيز شهرت يافت و از تأليفات اوست:
در سال 344 يا 355 ه. ق عازم جنان گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 3، ص 26؛ كتب رجاليه.
از مشاهير شعراى بغداد مى باشد كه اشعار او با لطافت و عذوبت معروف بوده و از اوست:
و لائم لام فى اكتحالي *** يوم استباحوا دم الحسين
فقلتُ دعني احق عضو *** البس فيه السواد عيني
در سال 528 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 614.
ابن الجلاء، احمد بن يحيى بن جلاء --> رملى، احمد بن يحيى بن جلاء
اندلسى قرطبى، مكنّى به «ابوداوود»، معروف به «ابن جلجل»، از اطبّاى قرن چهارم هجرت مى باشد كه در عهد هشام بن حكم بن عبدالرحمان، دهمين خليفۀ امويۀ اندلس (366-403 ه. ق)، در شهر قرطبه از بلاد اندلس به معالجه و تدريس طبّى اشتغال داشت. طبيب مخصوص هشام بوده و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه در سال 380 ه. ق درگذشت.
منابع: ابن قفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء)، ص 130؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 53؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 614.
ابن جماعة(1)
بن عبدالرحيم يا عبدالرحمان بن محمد بن سعداللّه، يا محمد بن ابراهيم بن سعداللّه بن جماعه، ملقّب به «برهان الدين»، معروف به «ابن جماعه»، نوۀ ابن جماعه محمد بن ابراهيم مذكور ذيل، از افاضل اواخر قرن هشتم هجرت مى باشد كه در بدايت حال در مولد خود، قاهره، نزد پدر و عمو و جدّ پدرى خود و بعضى ديگر از مشايخ وقت تحصيل، پس در شام تكميل مراتب علميّه نمود تا آنكه رياست مذهبى بدو منتهى شد. كسى در اظهار حق و قلع و قمع ريشۀ فساد و كثرت بذل و احترام و عزت، معادل وى نبود. بعد از وفات پدر به تدريس و وعظ و خطابۀ بيت المقدس منصوب و اخيراً دو مرتبه با كمال عزت و جلالت و مهابت و عفت قاضى القضات مصر و قاهره گرديد.
1) . ابن جماعه: عنوان خانوادگى بعضى از دانشمندان مى باشد كه اصل ايشان از شهر حماة از بلاد شام بوده و تحت عنوان حموى تذكر داديم. گاهى به جهت اشتراك عنوان، به همديگر مشتبه بوده و چند تن از ايشان را تذكر مى دهيم. چنانچه از شرح حال ايشان مكشوف مى گردد، «ابن جماعه» گفتن ايشان همانا به جهت «جماعه» نام داشتن پدر يا يكى از اجداد ايشان است. (مؤلف)
بعضى از كسانى را كه نسبت قلت علم بدو مى داده اند، سياست كرده و چندين مرتبه استعفاى او مورد قبول نگرديد و با جلالت بيشتر از سابق در همان مقام قضاوت ابقا شد. بعد به قضاوت دمشق منصوب شد. يك تفسير ده جلدى، كه حاوى فوايد و غرايب مطالب بوده، با بعضى از مجموعه هاى ديگر او، كه به خط خودش بوده اند، به نظر ابن حجر رسيده است. در ماه شعبان 790 ه. ق در 65 سالگى در دمشق وفات يافت.
منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 38.
شافعى، قاضى دمشق بوده و همان است كه در سال 786 ه. ق به همراهى قاضى برهان الدين مالكى به قتل شهيد اوّل سابق الذكر فتوا داد. در اواخر قرن هشتم زنده بوده و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 52.
بن ابراهيم بن سعداللّه بن جماعة بن صخر يا جماعة على بن حازم بن صخر بن حجر، حموى كنانى شافعى، ملقّب به «عزالدين»، مكنّى به «ابوعمر»، از افاضل شافعيّۀ اواسط قرن هشتم هجرت مى باشد كه قاضى القضات مصر و شام و نيكومحضر بود.
در امور و قضاياى وارده و فيصل دادن محاكمات مردم نهايت تصميم و اهتمام به كار مى برد. دوستدار علم و اهل علم و كثيرالحج و كثيرالمشايخ بود.
از ابوحيّان و پدر خود و مشايخ بسيارى، كه شمارۀ ايشان بالغ به يك هزار و سيصد تن مى باشد، تفقّه و استماع حديث كرد. بسيار آرزو مى كرد كه از قضاوت معزول شود و در يكى از مكّه يا مدينه معزولاً مرده باشد تا آنكه عاقبت به آرزوى ديرينۀ خود نائل آمد. در سال 765 ه. ق از قضاوت استعفا نمود و استعفاى خود را به واسطۀ قسم دادن به قرآن مجيد قبولانيده و در قاهره مشغول تدريس شد تا در ماه جمادى الاولى يا جمادى الآخر سال 767 ه. ق در مكّه درگذشت و در حجون به خاك رفت.
منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 3، ص 378.
پدر ابن جماعة عبدالعزيز مذكور فوق، فقيه حموى شافعى كنانى، مكنّى به
«ابوعبدالله»، ملقّب به «بدرالدين»، از اجلاّى فقها و علماى شافعيّه مى باشد كه در فقه و اصول و حديث و تفسير و بسيارى از فنون متداوله صاحب يدى طولا و دستى توانا و علاّمۀ وقت خود به شمار مى رفت. بسيار عاقل و متديّن و زاهد و حليم و باوقار و خوش رفتار و نيكواخلاق، نزد جماعت بسيار محترم و باجلالت، در اظهار حق داراى تمامى شهامت، قاضى القضات بيت المقدس و بلاد مصر و شامات على الترتيب بود.
از كثرت حلمى كه داشته، از هجو نصير حمامى:
قاضي القضاة المقدسى *** صحب الامور المطاعة
سألته عن ابيه *** فقال لى ابن جماعة
عفو و اغماض كرده و انعام و احسانش نمود. در اواخر نابينا، به ثقل سامعه مبتلا، در حدود شش سال منزوى شد. در خانۀ خود نيز مرجع استفاده بوده تا در جمادى الآخر سال 733 ه. ق در 94 سالگى در مصر درگذشت. در قرافه نزديكى شافعى مدفون گرديد. رساله اى در اسطرلاب و تأليفاتى در فقه و حديث بدو منسوب دارند.
منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 3 يا 4، ص 280؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 615.
بن عبدالعزيز مذكور فوق، حموى متكلّم اصولى نحوى لغوى بيانى جدلى فقيه محدّث اديب مفسّر، بدرالدين يا عزالدين اللّقب، شافعى المذهب، ابوعبدالله الكنيه، ابن جماعة الشّهره، ينبوعى الولاده، از افاخم علماى شافعيّه، از تلامذۀ ابن خلدون و سراج بلقينى و بعضى از اجلاّى ديگر وقت و در حسن تقرير اعجوبۀ زمان خود بود.
گاهى شعر عجيب نيز مى گفته كه اكثر آنها بى وزن بود. با كثرت تأليفاتش، كه متجاوز از هزار و غالباً از قبيل حواشى و تعليقات بوده، حظّى از آنها نداشت. با اينكه در كبر سنّ به تحصيل علم پرداخته، علاوه بر علوم مذكوره، در رمل و كيميا و شعب حكمت و فلسفه نيز مهارتى بسزا داشت. خودش مى گفته است كه من سى علم مى دانم كه اهل عصر من از اسامى آنها بى اطّلاع هستند.
مدتى در قاهره به طبابت و تدريس فلسفه پرداخت. در پانزده روز تمامى قرآن مجيد را حفظ نمود؛ چنانچه در هر روز دو جزو از آن را حفظ مى كرد. از بسيارى از مشايخ وقت در نقل حديث اجازه داشته و ابداً بى وضو به روايت حديث نمى پرداخت. از
مردم كناره كشيده و در تمامى عمر خود ازدواج نكرد و حج ننمود و از تأليفات اوست:
در سال 819 يا 833 ه. ق به مرض طاعون درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 42؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 748.
بن جماعة بن على، مكنّى به «ابوالعز» و ملقّب به «موفق الدين»، اديبى است نحوى شاعر اعمى، از ادباى قرن هفتم هجرى قمرى كه علاوه بر ديوان شعر، كتابى هم در عروض تأليف داده كه حاكى از حذاقت وى مى باشد و از اشعار اوست:
قبلته فتلظى ورد وجنته *** وفاح من عارضيه العنبر العبق
و حال بينهما ماء و من عجب *** لاينطفى ذا و لا ذامنه يحترق
در تاسوعاى محرم 623 ه. ق در 79 سالگى در مصر درگذشت و در دامنۀ كوه مقطم مدفون گرديد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 216؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 14.
بن نورالدين على بن ابى بكر بن احمد، انصارى خزرجى مكّى، معروف به «ابن الجمّال»، از اكابر علماى شافعيّۀ قرن يازدهم هجرى مكّه مى باشد كه در اندك زمانى فقه و اصول و حديث و تفسير و تصوف و عروض و معانى و بيان و كلام و ادبيّات و وجوه قرائات را تكميل نمود. در مسجدالحرام مسندنشين تدريس و مرجع استفادۀ اعلام شده و از تأليفات اوست:
1) . جمّال: به تشديد ميم است. (مؤلف)
در 1072 ه. ق در هفتاد سالگى درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 419.
يا زين بن حسن بن يعقوب بن حسن بن افرائيم بن يعقوب بن اسماعيل بن جميع، اسرائيلى، مكنّى به «ابوالعشائر»، ملقّب به «شمس الرياسه» و «موفق الدين»، از اطبّاى نامى اواخر قرن ششم هجرت مى باشد كه هر دو قسمت علمى و عملى طب را در مولد و منشأ خود، فسطاط مصر، تكميل نمود. در حسن تفطّن به مرض و اسباب و علل آن و مزاياى حال مريض به مقامى رسيد كه با يك نظر از تمامى حالات آيندۀ مريض خبر مى داد. اينك به تمامى اطبّاى مصر تفوق يافته و طبيب مخصوص ملك ناصر ابوالمظفّر صلاح الدين ايّوبى يوسف بن ايّوب، مؤسّس سلطنت ايّوبيۀ مصر (567-589 ه. ق)، گرديد. ترياقى به نام «ترياق فاروق» براى او ترتيب داده و مشمول مراحم فوق الغايۀ وى شد.
گويند چون نسخۀ قانون شيخ الرئيس را به مصر آوردند، ابن جميع بعد از امعان نظر، كتاب التّصريح بالمكنون فى تنقيح القانون را در ردّ آن تأليف داد. چون نسخۀ همين كتاب تصريح در بغداد به نظر يوسف بن محمد، نخستين طبيب عراق رسيد، گفت: «اگر ابن جميع در فهميدن عبارات قانون صرف اوقات مى كرد، بهتر از آن بودى كه در ردّ آن تضييع عمر نموده است». در نامۀ دانشوران گويد: روزى ابن جميع در بازار مصر روى سكويى نشسته بود. در آن حال ديد كه جنازه اى را روى تابوت به قبرستان مى برند و جمعى از اكابر هم در تشييع او حاضر هستند؛ پس به حدس صائب دريافت كه آن جنازه نمرده و هنوز زنده است. قضيه را اظهار كرد و گفت: «دفن كردن آن، زنده در گور نهادن است». جمعى به صدد انكار آمدند و بعضى ديگر گفتند كه امتحان خالى از ضرر است. آن دانشمند همه را مراجعت داد. جنازه را به حمام برده و آب گرم بر بدنش ريخته و امر به مالش نمود. با معطّسات قوى الاثر به عطسه اش آورد. كسان او را بشارت دادند؛ سپس چند روز ديگر نيز معالجه كرد تا به كلى بهبودى يافت.
انتشار اين قضيه ديگر سبب عمدۀ اشتهار وى گرديد. در جواب استفسار از سبب تفطّن حيات آن جنازه گفت كه هر دو پايش در تابوت، راست و رو به بالا بودند؛ در صورتى كه اگر شخصى مرده و روح حيوانى به كلى قطع علاقه از جسد كرده باشد،
قدمين او مايل به يمين و يسار مى شوند. از تأليفات ابن جميع است:
وفات ابن جميع در سال 594 ه. ق واقع گرديد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 393؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 54؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 615.
شاطبى، ملقّب به «فخرالدين»، معروف به «ابن جنان»، مكنّى به «ابوالوليد»، با اينكه از فقهاى حنفيّه بوده، در عداد ادبا و شعرا معدود، اديبى بوده فاضل، به مزاح و معاشرت مايل، همواره با اكابر معاشر، نخست مذهب مالكى را داشته و اخيراً حسب الارشاد كمال الدين ابن العديم و پسرش، قاضى القضات مجدالدين، مذهب حنفى را اختيار كرد و در مدرسۀ اقباليّه تدريس مى نمود. از اشعار اوست:
ولى كاتب اضمرت فى القلب حبَّه *** مخافة حُسّادى عليه و عذالى
له صنعة فى خط لام عذاره *** ولكن سها اذ نقط اللام بالخال
به سال 675 ه. ق در شصت سالگى در مولد خود، شهر شاطبه، از بلاد اندلس درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 615؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 183.
بن عمران بن موسى نهشلى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن الجندى»، از محدّثين شيعۀ اماميّه، استاد نجاشى (متوفى به سال 450 ه. ق) و از مشايخ او بود. در اكثر مواضع بسيارش ستوده و از تأليفات اوست:
در كتب رجال شيعه در زمان وفات او چيزى به نظر اين نگارنده نرسيد. در تاريخ بغداد گويد: احمد بن محمد بن عمران در سال 305 يا 306 يا 307 ه. ق متولد شد. اوّل
استماع حديث او در سال 313 ه. ق بود. از مشايخ بسيارى روايت نموده و خود خطيب نيز به واسطۀ جمعى از وى روايت كرده و گويد كه در سال 396 ه. ق درگذشت. از بعضى نقل كرده كه به جهت تشيّع او در مذهب و روايت او طعن مى كرده اند، ولكن همين ابن الجندى بودن احمدى كه در تاريخ بغداد نوشته، ظاهراً مستبعد بوده و قضاوت موكول به مدارك است.
منابع: كتب رجال؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 5، ص 77.
اديب صرفى نحوى، شاعر ماهر شيعى، ابوالفتح الكنيه، موصلى الولادة والنشأه، بغدادى المسكن والخاتمه، از اكابر ادبا و صرفيّين و نحويّين عصر خود مى باشد كه در نحو طريقه اى متوسط مابين نحو كوفى و نحو بصرى اتخاذ كرد. از مشايخ علوم عربيّه و فنون ادبيّه و از تلامذۀ ابوعلى نحوى فارسى به شمار مى رفت كه در بغداد نحو را از او خوانده و تا آخر عمرش ملازم خدمت او، از اساتيد سيد مرتضى و سيد رضى و بعضى از اجلاّى ديگر و ممدوح علماى ادب بود. در حل مشكلات ادبيّه و فتح مقفلات اعراب مانندۀ او را ناياب دانند. به واسطۀ تمهّر در فنون ادبيّه و تبحّر در مطالب نحويّه بدان اشتهار يافته، والاّ قريحۀ شعريّه اش نيز مطبوع و از مهرۀ شعرا محسوب است و در حق جوانى اعور (واحدالعين) گويد:
له عين اصابت كل عين *** و عين قد اصابتها العيون
از تأليفات اوست:
وفات ابن جنّى روز جمعه بيست وهشتم صفر 392 يا 393 ه. ق در بلدۀ كاظمين واقع
شد. در مقبرۀ شونيزيه (مقابر قريش) جنب استادش، ابوعلى فارسى، مدفون گرديد.
جنّى، پدر او (به كسر جيم و تشديد نون) غلامى بوده رومى از مماليك سليمان بن فهد بن احمد ازدى موصلى.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 652]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 615؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 53؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 169؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 339؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 466؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 12، ص 81؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 115؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 11، ص 311؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
ابن جنيد، محمد بن احمد بن جنيد --> اسكافى، محمد بن احمد بن جنيد
ابن الجواليقى، اسماعيل --> جواليقى، اسماعيل بن موهوب
بن محمد يا حسن بن خضر، بغدادى، اديب نحوى لغوى، مكنّى به «ابومنصور»، معروف به «جواليقى» و «ابن الجواليقى»، كه پدرش، احمد، نيز به همين وصف (جواليقى) معروف بوده، از ائمّۀ فنون ادبيّه مى باشد كه مابين علماى اهل سنّت به تواضع و وقار و وفور عقل و وثاقت حديث و غزارت فضل و ملاحت خط و كثرت ضبط موصوف بود. نخست در مولد خود، بغداد، اصول خط و كتابت را تكميل كرد؛ پس هفده سال ملازم حوزۀ درس خطيب تبريزى شد. اساس قوانين ادبيّات را استوار داشته و حديث را هم از ابوالقاسم بشرى و ديگر مشايخ وقت استماع نمود. بعد بناى تعليم و تدريس گذاشت. زمخشرى و ابن الانبارى كمال الدين و ابوالفرج ابن الجوزى و ديگر اكابر عصر از تلامذۀ او مى باشند و از تأليفات اوست:
صاحب ترجمه به سال 536 يا 539 ه. ق در بغداد وفات يافته و در مقبرۀ باب الحرب مدفون گرديد. در نسبت «جواليقى» گوييم: جوالق به نوشتۀ قطر المحيط، (به ضمّ اوّل و
فتح و كسر لام) لنگۀ بزرگ، به نوشتۀ قاموس (به كسر جيم و لام و به ضمّ جيم و فتح و كسر لام) ظرفى است معروف و جمع آن به نوشتۀ هر دو «جوالق» و «جواليق» و «جوالقات» است (به فتح اوّل و كسر لام)؛ بنابراين، در مقام نسبت، «جواليقى» يا «جوالقى» (به فتح اوّل) گفتن شاذّ و مخالف قياس باشد كه در نسبت به جمع، ردّ آن به صيغۀ مفرد را لازم دانند و اگر كلمۀ «جوالقى» با حركات مذكوره لفظ مفرد باشد، از قبيل نسبت به مفرد بوده و شاذّ و خلاف قياس نمى باشد، بلكه توان گفت كه ردّ جمع به مفرد قاعدۀ مطرده نبوده و نسبت دادن به لفظ جمع هم داير و كثيرالاستعمال است؛ مثل سماهيجى و عتايقى و غضائرى و قواريرى و اشباه آنها.
به هرحال، ظاهر، آن است كه جوالق، عربىّالاصل نبوده و معرّب «جوال» فارسى است و آن ظرفى است منسوج بزرگ كه غالباً بار اسب و ديگر چاروايان بارى مى نمايند و مؤيّد مدّعا قول بعضى از اهل فن مى باشد كه در كلمات عربى، جيم و قاف در يك كلمه مجتمع نگردند. صاحب ترجمه، موهوب بن احمد، را هم «ابن الجواليقى» گفتن به جهت آن است كه گويا پدر و يا يكى از اجداد او شغل جوال بافى يا جوال فروشى را داشته است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 269؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 494؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 113؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 205.
بن احمد بن محمد بن موسى، انصارى، مكنّى به «ابواليسر»، معروف به «ابن الجوزى»، از فقها و شعراى عامّۀ اواسط قرن چهارم هجرت مى باشد كه شعر خوب مى گفته و از اشعار اوست كه به صديق خود، محمد بن اصبغ، كه دوا خورده بوده، فرستاده است:
فانى لما اظهرته من تألم *** اشدّ لما تشكوه منك تألما
ارى بى من الاوصاب ما بك بل ارى ال *** - ذى بى لعمري منك ادهى و اعظما
فلازلتُ طول الدهر فى كل نعمة *** معافي علىٰ رغم الحسود مسلما
اخيراً از موطن اصلى خود، موصل، به بغداد آمده و به نقل حديث پرداخت تا در سال 353 ه. ق درگذشت.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 6، ص 11.
يا عبدالرحمان بن على بن محمد بن على بن جوزى، صدّيقى قرشى بكرى بغدادى تيمى (تميمى خ ل)، فقيه حنبلى، ملقّب به «جمال الدين»، مكنّى به «ابوالفرج» و «ابوالفضائل»، معروف به «ابن الجوزى»، فقيهى است مفسّر واعظ محدّث حافظ، بلكه در طب و تاريخ و تصوف و اكثر فنون متداوله نيز متبحّر، خصوصاً در حديث و وعظ و خطابه، علاّمۀ عصر و امام وقت خود بود. در مجلس وعظ او ازدحام عام مى شد.
شعر خوب هم مى گفت. نسبش با شانزده واسطه به قاسم بن محمد بن ابى بكر صدّيق موصول و در اظهار مطاعن و نقايص ديگران بى پروا بود. به غزالى به جهت تصوّف او طعن مى كرد و مى گفت: در كتاب احياء العلوم مطالبى به قالب زده كه شايستۀ علما نمى باشد و كتاب اعلام الاحياء باغلاط الاحيا را در ردّ آن تأليف داده است.
ابن الجوزى بسيار بديهه گو و حاضرالجواب بود. بعضى از سؤالات وارده در مجالس وعظ عمومى را، كه مجمع فريقين بودى، جواب هاى طريفه و عجيبه مى گفته است؛ من جمله در جواب استفسار از عدد ائمّه گفت: «الى كم اقول اربعة اربعة اربعة». نيز در جواب سؤال از فضيلت كدام يك از ابوبكر و حضرت على عليه السلام كه مابين سنّى و شيعه محل مشاجره بوده و او را حكم نموده بودند، در بالاى منبر گفت: «افضلهما من بنته فى بيته يا من كانت بنته فى تحته». در دَم از منبر فرود آمد كه مبادا سؤال را اعاده دهند و محتاج به توضيح باشد و آن جمله را هريك از فريقين حمل بر عقيدۀ مذهبى خود نمودند.
مخفى نماند كه اين قضيه از چندين جهت اِشعار، بلكه دلالت بر تشيّع وى دارد؛ اول تن دادن شيعى بر حكميّت او؛ دويم پوشيده و مبهم جواب دادن او، به طورى كه تطبيق به هريك از هر دو مذهب توان كرد و حال آنكه غلبه و تعصّب اهل سنّت در آن زمان، خصوصاً در بغداد كه مركز لواى عبّاسيّه و بحبوحۀ شوكت آن خانواده بوده، مسلّم و جاى ترديد نبوده و مانعى از صريح و آشكارا گفتن افضليت ابوبكر جز اينكه خلاف معتقد او بوده، نبوده است؛ سيم فى الحال فرود آمدن از منبر كه ديگر اعادۀ سؤال نكرده و به مقام استيضاح برنيايند كه در جواب اين استيضاح تصديق افضليت على عليه السلام منافى تقيۀ زمانى و مكانى بوده و تصديق ابوبكر نيز خلاف معتقد او بوده است و تقيه
از فرقۀ شيعه هم اگر خارج از امكان نيز نباشد، به غايت مستبعد است. از قراين تشيّع ابن الجوزى، روايت كردن او حديث ردّ شمس براى حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام است كه اين حديث را در مجلس عمومى بالاى منبر نقل نمود. همچنين به نقل معتمد، در تذكرۀ سبط ابن الجوزى يوسف سابق الذكر گويد كه در سال 596 ه. ق از جدّم شنيدم كه در مجلس وعظ اين دو بيت را مى خواند:
اهوىٰ عليّا و ايمانى محبته *** كم مشرك دمه من سيفه و كفا
ان كنت ويحك لم تسمع فضائله *** فاسمع مناقبه من هل اتى و كفى
لكن همۀ اينها محمل ديگرى غير از تشيّع هم داشته و ابن الجوزى علاوه بر شهادت بعضى از تأليفات خودش، به تصريح حاجى خليفه و ابن خلّكان و نامۀ دانشوران و بعضى ديگر از تواريخ و سير، در طريقت حنبلى و مروّج آن مذهب بوده است و تحقيق زائد را در صورت اقتضا موكول به كتب مربوطه مى داريم.
در كثرت احاطۀ حديثى او گويند: تراشه هاى قلم خود را كه براى نوشتن احاديث به نوبه مى تراشيده، با دقّت تمام جمع مى كرد و در جايى نگه مى داشت و وصيّت كرده بود كه بعد از مردن، جنازۀ او را با آبى كه با آن تراشه ها گرم كرده باشند، غسل دهند.
بعد از عمل به وصيّت، بازهم آن تراشه ها تمام نگرديد؛ پس توان دانست كه چه مقدار حديث نوشته و چقدر از عمر عزيز خود را صرف اين خدمت دينى نموده است.
ابن الجوزى تأليفات متنوعۀ بسيارى در تفسير و حديث و تاريخ و مواعظ و ديگر موضوعات مختلفه دارد:
مصر موجود است)؛ 15. تذكرة الاريب فى التّفسير؛ 16. تذكرة المنتبه فى عيون المشتبه (در قرائت)؛ 17. تلبيس ابليس فى تفصيل انواع المحرّمات؛ 18. تنوير الغبش فى فضل السّودان والحبش يا فى تفسير احوال الاعيان من الحبش (كه طرايف حكايات لقمان حكيم و فضلاى سودان را حاوى است)؛ 19. الذّهب المسبوك فى سير الملوك؛ 20. الرّدّ على المتعصّب العنيد المانع عن لعن (ذّم خ ل) يزيد؛ 21. روح الارواح (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 22. زاد المسير فى علم التفسير (كه چهار مجلد بوده و حاوى مطالب عجيبه است)؛ 23. سيرة عمر بن عبدالعزيز (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 24. سيرة العمرين؛ 25. صفوة الصّفوة (كه ملخص حلية الاولياى ابونعيم اصفهانى بوده و بسيارى از فضايل اهل بيت عصمت عليهم السلام در آن مذكور است)؛ 26. عجائب النّساء؛ 27. عجالة المنتظر فى شرح حال الخضر (كه در آن به استناد آيۀ شريفۀ (وَ مٰا جَعَلْنٰا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ اَلْخُلْدَ) (انبياء، 34) زنده بودن خضر نبى را رد كرده و معتقدين آن را منسوب به وسواس داشته است)؛ 28. عجب الخطب (كه به سى خطبه مشتمل و هريكى از آنها از يكى از حروف هجا خالى است؛ چنانچه خطبۀ اولى بى الف، دويمى بى حرف باء و بدين روش تا آخر و يك خطبه اش تماماً با حروف بى نقطه و يكى ديگر نيز تماماً با حروف نقطه دار است)؛ 29. كتاب الحمقاء والمغفلين؛ 30. كشف مشكل الصّحيحين؛ 31. كمأة (كمامة خ ل) الزّهر و فريدة الدهر؛ 32. اللّباب فى قصص الانبياء؛ 33. ما يلحن فيه العامة؛ 34. مثير الغرام السّاكن الى اشرف الاماكن (كه ظاهراً در رد ابن تيميه است)؛ 35. المجتبى فى انواع من العلوم (مثل قرائت و تواريخ و سير و مانند آنها)؛ 36. المغنى فى التّفسير؛ 37. ملتقط الحكايات (كه در حاشيۀ مختصر رونق المجالس شيخ عثمان ميرى چاپ شده است)؛ 38. مناقب الامام احمد بن حنبل؛ 39. مناقب عمر بن عبدالعزيز (كه با يك مقدمه به زبان لاتينى در برلين چاپ شده است)؛ 40. مناقب عمر بن خطاب؛ 41. مناقب معروف كرخى؛ 42. المنتظم فى تاريخ الامم (كه تاريخى است مبسوط به ترتيب سنوات تا زمان خلافت مستضىء، سى وسيمين خليفۀ عباسى (566-575 ه. ق) و بيشتر از دوازده مجلد بوده و چند نسخه از آن در كتابخانه هاى اوروپا موجود است)؛ 43. منهاج اهل الاصابة فى محبّة الصّحابة؛ 44. منهاج القاصدين (در اخلاق به اصول احياء العلوم با اسقاط احاديث واهيه و مذاهب بى اساس صوفيه)؛ 4(5). منهاج الوصول الى علم
الاصول؛ 46. الموضوعات الكبرى (در احاديث موضوعه و مجعوله)؛ 47. مولد النّبى صلى الله عليه و آله (كه در مصر و بيروت چاپ شده است)؛ 48. نرجس القلوب والدال الى طريق المحبوب؛ 49. نزهة الاعين النّواظر فى علم الوجوه والنّظائر؛ 50. النّطق المفهوم (كه از اعجب مصنّفات اوست) و غير اينها كه بسيار و اغلب در اخلاق و مواعظ است.
وفات ابن الجوزى شب جمعه دوازدهم رمضان 597 ه. ق در بغداد واقع شد. در مقبرۀ باب الحرب مدفون گرديد و به موجب وصيّت خودش، بر قبرش نوشتند:
يا كثير الصفح عمن *** كثر الذنب لديه
جائك المذنب يرجو *** العفو عن جرم يديه
انا ضيف و جزاء *** الضيف احسان اليه
اما لفظ «جوزى» بنا به ظاهر كلمات كشف الظّنون و بعضى ديگر كه در بيان اسم و نسب ابن الجوزى گفته اند، نام يا لقب يكى از پدران وى بوده و «ابن الجوزى» گفتن نيز به جهت انتساب به او مى باشد و به نوشتۀ ابن خلّكان، منسوب به فرضة الجوز است كه موضعى است مشهور از بغداد يا منسوب به مشرعۀ جوز است كه آن نيز موضعى ديگر از بغداد مى باشد كه مسكن بعضى از اجداد ابن الجوزى بوده است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 520-523]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 301؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 262؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 426؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 53؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 72 و ج 3، ص 46؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 749.
ابن الجوزى، يوسف بن قيزاوغلى --> سبط ابن الجوزى
از مشاهير ادبا و شعراى قرن دهم هجرى دمشق بوده و از اشعار اوست:
خيالك فى عيني يلوح و كلما *** ذكرتك يجرى دمع عيني على الخد
و ما كان ظني بالتفرق بيننا *** اذا حكم المولىٰ فما حيلة العبد
بعد از سال 1030 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 689.
مصطلح رجال است.
بن بدر بن جهم، عربى قرشى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن الجهم»، از فصحاى شعراى عرب اواسط قرن سيّم هجرت مى باشد كه قريحۀ شعريّه اش بسيار خوب، اشعارش لطيف و رقيق، به فنون شعريّه خبير، از مقرّبين متوكل، دهمين خليفۀ عباسى (232-247 ه. ق)، از ندماى مجلس او و از حضرت على عليه السلام منحرف بود.
اظهار تسنّن مى كرد. شيعه و آل ابوطالب را هجوها مى گفت؛ عاقبت گرفتار اين رويۀ ميشوم خود شد. در اثر سعايت هاى بى حقيقت او كه از ندماى دربار خلافت مى كرده، كذّابى او مكشوف و به بهانۀ هجو خود خليفه زندانى گرديد و اخيراً به سمت خراسان تبعيدش نمودند. طاهر بن عبدالله، والى وقت خراسان، نيز به حسب دستور خليفه در شادياخ از بلاد نيشابور محبوسش داشت؛ سپس يك روز تمام با تن برهنه در دارش كرد و در آخر روز، خلاصش نمودند؛ پس باز به عراق آمد و از اشعار اوست:
بلاء ليس يعدله بلاء *** عداوة غير ذى حسب و دين
يبيحك منه عرضا لم يصنه *** و يرتع منك فى عرض مصون
ايضاً
نوب الزمان كثيرة و أشدُّها *** شمل تحكم فيه يوم فراق
يا قلب لِمَ عرضتَ نفسك للهوى *** او ما رأيتَ مصارعَ العشاق
نيز بعد از خلاصى در مدح زندان گفته است:
قالوا حبست فقلت ليس بضائرى *** حبسى و اى مهنّد لايُغمد
او ما رايت الليث يألف غيلة *** كبرا و اوباش السباع تردد
والشمس لو لا انها محجوبة *** عن ناظريك لما اضاء الفرقد
والبدر يدركه السرار فتنجلى *** ايّامه و كانه متجدد
به سال 249 ه. ق در حلب درگذشته و يا مقتول گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 238؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 384؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 615؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 80؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 11، ص 367.
يا محمد بن على بن جهم، يا محمد بن على بن محمد بن جهم يا جهيم، معروف به «ابن جهم» يا «ابن جهيم»، ملقّب به «مفيدالدين» (كه تخفيفاً «مفيد» هم گويند)، عالمى است فاضل اديب فقيه اصولى متكلّم، از اجلاّى علماى اماميّه، از تلامذۀ محقّق حلّى (متوفى به سال 676 ه. ق)، از مشايخ اجازۀ علاّمۀ حلّى (متوفى به سال 726 ه. ق) و بعضى از اجلاّى ديگر بود. محقّق در جواب سؤال خواجه نصير طوسى، كه اعلم مردم به اصول فقه و اصول كلام را استفسار نمود، فرمود كه اعلم به اصولين، ابن جهم و يوسف بن مطهّر است. بارى، وى همان است كه در سند اجازات به عبارت «مفيد بن جهم» مذكور مى باشد و در روضات گويد: مشهور در لفظ «جهم» مصغّر بودن آن است (جهيم بر وزن كميل). سال وفات و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 570؛ تنكابنى، محمد، قصص العلماء، ص 335.
ابن الجيرانى، احمد بن هبة الله --> شواء
بن يعقوب بن يوسف بن داوود، همدانى القبيله، يمنى البلده، ابومحمدالكنيه، ابن الحائك الشهره، اديبى است كامل شاعر نحوى لغوى، از اكابر ادباى عصر خود و از تلامذۀ ثعلب نحوى مشهور، بالخصوص در نحو و لغت نادرۀ زمان خود بود. در جغرافيا اشعارى گفته كه حاوى عجايب يمن و جزيرة العرب و اسامى بلاد و صحارى آنها و ساير جزئيات همين موضوع مى باشد و از تأليفات اوست:
عاقبت به جهت پاره اى هجويات ناشايست و ناگفتنى، در زندان مولد خود، صنعاى يمن، در سال 334 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 269]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 73؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 238؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 204.
مصطلح رجال است.
ازدى القبيله، اشبيلى البلده، ابوالعباس الكنيه، ابن الحاج الشّهره، اديبى است قارى اصولى لغوى محدّث، حافظ لغات عرب، از تلامذۀ ابوعلى عمر بن محمد شلوبين و از معاصرين ابن عصفور نحوى، در عروض و قوافى و فنون عربيّه وحيد عصر. در لسان عرب به تمامى اهل عصر خود مقدّم بوده و از تأليفات اوست:
در سال 501 و يا 647 يا 651 ه. ق وفات يافت، لكن تاريخ اوّل منافى تلميذ بودن شلوبين (متوفى به سال 645 ه. ق) و معاصر بودن ابن عصفور (متوفى به سال 663 ه. ق) بوده. اينك يكى از دو تاريخ آخرى را تأييد مى نمايد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 86؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 275؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).
بن محمد بن حيدره، قفطى قناوى يا قباوى، ملقّب به «ضياءالدين»، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن الحاج»، از اكابر ادباى اواخر قرن ششم هجرت مى باشد كه نحوى لغوى عروضى، در علوم عربيّه و فنون ادبيّه بر ديگران مقدّم، از تلامذۀ ابوطاهر سلفى و ديگر اساتيد وقت، بسيار باوقار و نزد اكابر و امرا محترم بوده و از تأليفات اوست:
در سال 598 يا 599 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 419]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 277.
نحوى قرطبى، معروف به «ابن الحاج»، از اكابر نحويّين قرن هفتم هجرت و مشاهير اساتيد وقت بوده و از تأليفات اوست:
در سال 641 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 121].
بن محمد بن حاج عبدرى فارسى يا فاسى قيروانى تلمسانى، معروف به «ابن الحاج»، مكنّى به «ابوعبدالله»، فقيه محدّث مالكى مذهب، از اكابر مشايخ وقت، زهد و ورع او مشهور بود. نخست از مشايخ بلاد خود استماع حديث كرد. اخيراً به مصر رفته و با گروهى از صلحا و ارباب حقيقت ملاقات و با اخلاق ايشان متخلّق و فنون طريقت را از ايشان اخذ نمود و از تأليفات اوست:
وفات ابن الحاج در جمادى الاولى 737 ه. ق در هشتاد سالگى يا بيشتر در قاهره واقع گرديد.
منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 4، ص 237.
بن ابى بكر بن يونس، مصرى اسكندرى دمشقى، كردى الاصل، مالكى المذهب، جمال الدين اللّقب، ابوعمروالكنيه، ابن حاجب الشهره، اسنوى الولاده، فقيه اصولى قارى نحوى، از مشاهير فقها و ادبا و اصوليّين و نحويّين مالكيّه مى باشد كه به سال 570 يا 571 ه. ق در قصبۀ اسنا از بلاد صعيد مصر متولد شد. در اوايل زندگانى اصول
عربيّه و فنون ادبيّه و وجوه قرائات را از شاطبى و ابن البناء اخذ كرد. قرآن مجيد را حفظ و فقه مالكى را نزد ابومنصور ابيارى تكميل و متقن نمود. در اندك زمانى در اثر فطانت و ذكاوت و جودت قريحه، در اغلب علوم و فنون متداوله متبحّر و از كثرت تبحّر به «علامه» مشهور گرديد. ديرى در مدرسۀ فاضليّۀ قاهره تدريس كرد. اخيراً به دمشق رفته و در مسجد امويّه مشغول تدريس و مرجع استفادۀ اكابر شد.
قاضى ابن خلّكان گويد كه ابن حاجب چندين مرتبه براى اداى شهادت حاضر محضر قضاوت گرديد. از هر مسئلۀ مشكل عربى كه از وى سئوال مى كردم، جوابى شافى و وافى داده و با كمال وقار و متانت حرف مى زد. تأليفات و آثار قلمى طريفۀ منيفۀ ابن حاجب بهترين معرّف كمالات علميّه اش مى باشند:
اشعار علميّۀ طريفۀ ابن حاجب نيز بسيار و با اينكه نقل آنها مستلزم اطناب و خروج از وضع كتاب است، بازهم تكثير فايدۀ علمى را در نظر گرفته و دو فقره از آنها را ثبت
اوراق مى نمايد: در اسامى اقداح عشرۀ معموله در زمان جاهليّت كه بعضى از مفسّرين كلمۀ «ازلام» از آيۀ سيّم سورۀ مباركۀ مائده را هم بدانها تفسير كرده اند، گويد:
هي فذّ و توأم و رقيب *** ثم حلس و نافس ثم مسبل
والمعلى والوغد ثم سفيح *** و منيح و ذى الثلاثة تهمل
ولكل ممن عداها نصيب *** مثله ان تعدّ أوّل اوّلِ
در توضيح اجمالى اين جمله گوييم: از عادات معمولۀ زمان جاهليّت بوده است كه ده تن از ايشان يك شتر را مى كشتند. گوشت آن را به بيست وهشت حصّه قسمت مى كردند. به موجب ده قرعه، كه به «قداح عشره» موسوم بوده و در سه تا از آنها كلمۀ «وغد» و «سفيح» و «منيح» و در هفت تاى ديگر نيز هفت كلمۀ «فذ» و «توأم» و «رقيب» و «حلس» و «نافس» و «مسبل» و «معلى» نوشته مى شد، تكليف آن بيست وهشت حصّه را چنين تعيين مى كردند كه اصحاب سه قرعۀ اوّلى علاوه بر اينكه مهمل و بى نصيب بودند، تمامى بهاى آن شتر را نيز اثلاثاً مى دادند؛ به خلاف اصحاب هفت قرعۀ ديگر كه به همان ترتيب، بيست وهشت سهم مذكور را به طور مجّانى متصاعداً مى بردند؛ چنانچه صاحب «فذ» يك سهم و «توأم» دو سهم تا صاحب «معلّى» هفت سهم.
در قطر المحيط و خبرى كه در مجمع البيان در تفسير آيۀ سيّمى سورۀ مائده: (وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلاٰمِ) از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده نيز اسامى ذى نصيب و بى نصيب قداح عشره به همان قرار ابن حاجب مى باشد، ولى در ترتيب آنها در خبر مذكور «مسبل» و «نافس» و «حلس» و «رقيب» را به همين ترتيب سيّمى و چهارمى و پنجمى و ششمى شمرده و در قطر هم گويد: «نافس»، كه در ترتيب ابن حاجب پنجم است، به زعم بعضى، چهارم بوده و «مسبل» را هم، كه در ترتيب ابن حاجب ششم است، مابين ششم و پنجم بودن مردّد گرفته و بنابر تفسير مذكور در آيۀ مزبوره نهى صريح از اين برد و باخت فرموده است.
از اشعار علمى مفيد ابن حاجب قصيدۀ نونيّه اى است كه در شمارۀ مؤنّثات سماعيۀ مشهورۀ زبان عرب سروده و آنها را به نام «واجب التأنيث» و «جايزالتأنيث» به دو قسمت كرده كه به عقيدۀ او، اوّلى شصت تمام و دويمى هفده تا است، لكن چنانچه ذيلاً اشاره خواهيم كرد، بعضى از افراد هر دو قسمت، محل خلاف بعضى از اهل فن
بوده و به هرحال، حفظ آن براى محصلين و اهل علم عربيّت در غايت اهميت است:
نفسي الفداء لسائل وافانى *** بمسائل فاحت كغصن البان
اسماء تأنيث بغير علامة *** هى يا فتىٰ فى عرفهم ضربان
قد كان منها ما يُؤنث ثم ما *** هو ذو خيار لاختلاف معان
امّا التي لا بد من تأنيثها *** ستون منها العين والاذنان
والنفس(1)ثم الدار ثم الدلو من *** اعدادها والسن والكتفان
و جهنم ثم السعير و عقرب *** والارض ثم الإست(2)والعضدان
ثم الجحيم و نارها ثم العصا *** والريح منها واللظى ويدان
والغول والفردوس والفلك(3)التى *** فى البحر تجرى و هى فى القرآن
و عروض شعر(4)والذراع و ثعلب *** والملح ثم الفاس(5)والوركان(6)
والقوس ثم المنجنيق و ارنب *** والخمر ثم البئر والفخذان
و كذاك فى ذهب و فهر(7)(ذئب و فهد) حكمهم *** أبدا و فى ضرب(8)بكل مكان
والعين للينبوع(9)والدّرع(10)التى *** هي من حديد قط والقدمان
و كذاك في كبد(11)و في كرش(12)و في *** سقر و منها الحرب والنعلان
و كذاك فى فرس و كأس(13)ثم في *** افعىٰ و منها الشمس والعقبان(14)
1) . به معنى معروف روح و نفس ناطقۀ انسانى، اما به معنى شخص، مذكر است. (مؤلف)
2) . است: (به كسر اول) نشستنگاه. (مؤلف)
3) . يعنى فلك (بر وزن قفل) به معنى كشتى، اما (بر وزن فرس) مذكر است، لكن (بر وزن قفل) نيز ظاهراً به نوشتۀ قطر المحيط، واجب التأنيث نبوده و جايزالوجهين است. (مؤلف)
4) . و همچنين عروض اسم مكه و اسم مدينه. (مؤلف)
5) . (بر وزن فلس) تبر. (مؤلف)
6) . تثنيۀ ورك (بر وزن خجل) سرين. (مؤلف)
7) . (بر وزن حبر) سنگ كوچك. (مؤلف)
8) . (بر وزن فرس) عسل سفيد. (مؤلف)
9) . يعنى به معنى ينبوع و قنات، اما «عين» - به معنى چشم - در شعر چهارمى فوق مذكور شد و «عين» به معانى ديگر هم مذكر است. (مؤلف)
10) . (بر وزن حبر) به معنى زره، لكن به نوشتۀ قطر المحيط، جايزالوجهين است و اما «درع» به معنى پيراهن، مذكر است. (مؤلف)
11) . (بر وزن خجل) جگر. اين هم به نوشتۀ بعضى، جايزالوجهين است. (مؤلف)
12) . (بر وزن حبر) شكنبه. (مؤلف)
13) . (بر وزن فلس) جام پر از شراب. خالى را «قدح» گويند. (مؤلف)
14) . تثنيۀ عقب (بر وزن خجل) پاشنه و پى پا. (مؤلف)
والعنكبوت تحوك والموسى(1)معا *** ثم اليمين(2)و اصبع الانسان
والرجل منها والسراويل(3)التى *** فى الرجل كانت زينة العريان
و كذا الشمال(4)من الاناث و مثلها *** ضبع(5)و منها الكف والساقان
اما الذى قد كنتَ فيه مخيّرا *** هو كان سبعة عشر فى التبيان
السلم(6)ثم المسك(7)ثم القدر(8)فى *** لغة و منها الحال(9)كل اوان
والليث منها والطريق و كالسرىٰ(10)*** و يُقال في عنق كذا و لسان
و كذا السماء و كالسبيل مع الضحى *** ثم السلاح لقاتل طعان
والحكم هذا فى القفا ابدا و فى *** رحم(11)و فى السكين والسلطان
و قصيدتى تبقى و إنّي اكتسي *** ثوبَ الفناء و كل شيىء فان
در شرح حال على بن محمد سخاوى از كتاب روضات الجنّات از كتاب درّ منثور شيخ على سبط الشهيد نقل كرده است كه جدّ او، شهيد ثانى، همين قصيده را به سخاوى مذكور نسبت داده و بعد از بيت آخرى مذكور، اين بيت را نيز افزوده است:
و اقمت ذكر الرب ارجو عفوه *** واللّه يغفر زلّة الانسان
مخفى نماند كه مؤنّثات سماعيّه منحصر به همين هفتادوهفت نبوده و چنانچه اشاره نموديم، گويا نظر ناظم به تعداد مشهورات آنهاست. چون ابوبكر، پدر صاحب ترجمه، حاجب و دربان امير عزّالدين صلاحى بوده، به همين جهت، او هم به «ابن حاجب» شهرت يافته است.
وفات او روز شانزدهم يا بيست وششم شوال 646 ه. ق در اسكندريّه واقع شد و در
1) . تيغ دلاكى. (مؤلف)
2) . دست راست؛ همچنين «يسار» به معنى دست چپ، لكن ناظم آن را نگفته است. (مؤلف)
3) . به معنى شلوار و زيرجامه و اين هم به نوشتۀ بعضى، جايزالوجهين است. (مؤلف)
4) . (به كسر اول) دست چپ. (مؤلف)
5) . (بر وزن عضد) كفتار. (مؤلف)
6) . (بر وزن حبر و فلس) آشتى و بعضى آن را واجب التأنيث دانند. (مؤلف)
7) . (بر وزن حبر) مشك و اما بر وزن و معنى ديگر مذكر است. (مؤلف)
8) . (بر وزن حبر) ديگ و بعضى آن را نيز واجب التأنيث شمرده اند. (مؤلف)
9) . يعنى حال به معنى وقت و اوان. (مؤلف)
10) . (بر وزن دعا) راه رفتن در شب. (مؤلف)
11) . (بر وزن خجل) بچه دان. (مؤلف)
خارج باب البحر در مقبرۀ شيخ صالح بن ابى شامه مدفون گرديد، لكن مشهور آنكه در واقعۀ هلاكوخان، ابن حاجب با چند تن ديگر از علماى عامّه در بغداد مقتول گرديده است. در روضات الجنّات نيز اين قول را به كتاب تحفة الابرار حسن بن على طبرسى، صاحب كامل بهائى، از علماى اماميّه نسبت مى دهند. از حاشيۀ شرح جامى عصام نيز آن را استظهار كرده و در قصص العلماء هم كيفيّت قتل او را با بعضى از جريانات ديگر مبسوطاً نگارش داده است، لكن خود صاحب روضات قول اوّل را، كه وفات در اسكندريّه مى باشد، تقويت كرده و قول دويمى مشهور را شديداً انكار مى نمايد و در مقام جمع بين القولين احتمال داده كه در آن زمان دو تن از علماى اهل سنّت به «ابن حاجب» شهرت داشته است؛ يكى همين ابن حاجب عثمان بن عمر مشهور كه پيش از استيلاى هلاكوخان در اسكندريّه وفات يافت؛ ديگرى هم در بغداد به قتل رسيد. واللّه العالم.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 468؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 340؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 45؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 31؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 616.
ابن الحاجه --> ابن حجت، على بن احمد
ابن الحاشر، احمد بن عبدالواحد --> ابن عبدون، احمد
فقيه محدّث حافظ، مكنّى به «ابوحامد» يا «ابوحاتم»، از فقها و محدّثين اواسط قرن چهارم شافعيّه مى باشد كه در طبّ و نجوم و ديگر علوم متداوله نيز بى بهره نبود. براى تحصيل علم سال ها از مولد خود، شهر بست، از بلاد سيستان مسافرت ها كرد؛ عاقبت قاضى سمرقند شد. اخيراً به تهمت زندقه از قضاوت منفصل و به نقل حديث پرداخت تا در 354 ه. ق در هشتاد سالگى درگذشت و از تأليفات اوست:
رجوع به عنوان ابوالشيخ هم نمايند.
1) . بر وزن عطّار. (مؤلف)
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 44-45]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 616.
ابن الحبى، محمد بن موسى --> سيبويه، محمد بن موسى عبدالعزيز
ابن حبيب، طاهر بن حسن --> زين الدين، طاهر بن حسن
بن محمد بن عبدالله بن يوسف بن ابى عيسى بن حبيش، انصارى اندلسى مرسى، قاضى محدّث نحوى، مكنّى به «ابوالقاسم»، از ادبا و محدّثين اندلس مى باشد كه نخست در جزيرۀ شقر و اخيراً در شهر مرسيه از بلاد اندلس قضاوت نمود. در آن نواحى در عداد ائمّۀ حديث و غريب الحديث معدود بود. كتاب المغازى در چند جلد تأليف داده و در سال 584 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 426.
يا احمد بن محمد بن جعفر بن حجاج، شيعى امامى، كاتب، بغدادى نيلى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن الحجاج»، اديبى است فاضل شاعر ماهر، با سيد مرتضى و سيد رضى معاصر، در عهد ديالمه از اكابر و از شعراى صميمى اهل بيت رسالت عليهم السلام، اشعارش طبيعى و خالى از تصنّع و تكلّف بود. گويند كه ابن الحجاج و امرؤالقيس در فنّ شاعرى در يك درجه و هريك مخترع طريق خاصى بوده اند و ثالثى ندارند.
ابن الحجاج در هجو اعداء دين هم اشعارى گفته، ولكن غالب اشعارش در هزل و مطايبه بوده و در جدّ نيز اشعار بسيارى دارد. روزى به حسب دعوت، به همراهى جمعى مهمان رفت. احضار غذا در خانۀ ميزبان قدرى دير شد؛ پس ابن الحجاج اين دو شعر را انشاء نمود:
يا ذاهبا فى داره جائيا *** من غير معنى لا و لا فائدة
قد جنّ اضيافك من جوعهم *** فاقرء عليهم سورة المائدة
قصيدۀ فائيّۀ او، كه هشت اندر هشت و به شصت وچهار بيت مشتمل و در مدح حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام سروده، مشهور و از لطايف قصايد مى باشد و بعضى از ابيات آن را محض تبرّك و تيمّن زينت بخش اوراق مى نمايد:
يا صاحبَ القبة البيضا على النجف *** من زار قبرك و استشفىٰ لديك شفى
زوروا ابا الحسن الهادى لعلّكم *** تحظون بالاجر والاقبال والزلف
اذا وصلت فاحرم قبل مدخله *** ملبيا واسع سعيا حوله وطف
حتى اذا طفتَ سبعا حول قبته *** تأمل الباب تلقا وجهه فقف
و قل سلام من اللّه السلام على *** اهل السلام و اهل العلم والشرف
انى اتيتك يا مولاى من بلدي *** مستمسكا من حبال الحق بالطرف
راج بانك يا مولاى تشفع لى *** و تُسقني من رحيق شافي اللهف
لانك العروة الوثقى فمن علقت *** بها يداه فلن يشقىٰ و لم يخف
و انك الآية الكبرى التى ظهرتْ *** للعارفين بانواع من الطرف
و قصة الطائر المشوى عن انس *** تُخبر بما نصّه المختار من شرف
لا قدس اللّه قوما قال قائلهم *** بخ بخ لك من فضل و من شرف
و بايعوك بخم ثم اكّدها *** محمد بمقال منه غير خفي
عاقوك و اطرحوا قول النبى و لم *** يمنعهم قوله هذا اخى خلفي
هذا وليكم بعدى فمن علقت *** به يداه فلن يخشى و لم يخف
تا آنكه عنان قلم را به طرف ابن سكره محمد بن عبدالله آتى الذكر، كه منافرت مابين ايشان مثل منافرت جرير و فرزدق معروف است، معطوف داشته و گويد:
قل لابن سكرة ذى البخل والخرف *** عن ابن حجاج قولا غير منحرف
يا ابن البغايا الزوانى العاهرات و من *** سلقلقاتهم قد حضن من خلف
در آخر قصيده گويد:
بحب حيدرة الكرار مفتخرى *** به شرفت و هذا منتهى شرفى
يك مجلّد از ديوان ابن الحجّاج، كه حاوى قصايد داليّه و رائيّۀ اوست، در موزۀ بريتانيا موجود مى باشد و بعضى گويند ديوان ابن الحجاج حسين، ده مجلّد بوده كه سيد رضى آن را منتخب كرده و الحسن من شعر الحسين ناميده است. بديع اسطرلابى سابق الذكر هم آن ديوان را به 141 باب، كه هر بابى در يكى از فنون شعريّه مى باشد، مرتّب نموده و آن را درّة التّاج فى شعر ابن الحجّاج نام كرده و نسخۀ آن در پاريس است.
از نوادر قضايا كه در روضات الجنّات از كتاب درّ النّضيد سيد جليل القدر زين الدين على بن عبدالحميد نجفى حسينى، صاحب كتاب الانوار المضيئة، نقل كرده و دليل غايت
جلالت و تقرّب ابن الحجاج نزد خانوادۀ عصمت عليهم السلام مى باشد، آنكه پس از آنكه سلطان مسعود بن بويۀ ديلمى در نجف حصار صحن مقدّس مرتضوى عليه السلام را بنا نهاده و از تعميرات قبّۀ مباركه فراغت يافت، داخل حرم مبارك شده، با كمال ادب نشست.
در آن حال ابن الحجّاج در مقابلش دم در مبارك حرم ايستاده و شروع به خواندن همين قصيدۀ فائيّه كرد تا به هجويّات بعضى از معاندين، كه در ضمن قصيده بوده، رسيد. سيد مرتضى، كه نيز حاضر بوده، در غلظت شد و از خواندن آنها در حضور مبارك حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام صريحاً نهى فرمود. ابن الحجاج نيز در همان جا قطع كلام نمود. شب آن حضرت را در خواب ديد كه تسليت خاطرش داده و فرمود:
دلتنگ مباش كه سيد مرتضى را امر كرديم براى اعتذار به خانۀ تو آيد و تو استقبالش نكن كه او به تو وارد شود.
تصادفاً همان شب سيد نيز حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و ائمّۀ اطهار عليهم السلام را در خواب ديده و سلام داد، لكن توجهى نديده و از اين جهت افسرده شد. عرض نمود كه اى موالى من! من بنده و فرزند شما هستم و به چه سبب سزاوار اين عدم توجه شده ام؟ فرمودند:
محض به جهت شكستن خاطر شاعر ما، ابن الحجاج. اينك به منزلش رفته و اعتذار كن. نزد ابن بويه اش برده و خاطر ابن بويه را نيز از عنايتى كه دربارۀ وى داريم، مستحضر گردان؛ پس سيد از خواب بيدار شد و حسب الامر جهان مطاع، در دَم برخاسته و رفته و درِ حجرۀ ابن الحجاج را زد. ابن الحجّاج ندايش كرد كه يا سيدى! همان كسى كه تو را نزد من فرستاده، مرا نيز امر كرده است كه به سوى تو بيرون نشده و استقبالت نكنم. سيد گفت: «بلى، اطاعت امر ايشان واجب است». سيد وارد شده و اعتذار نمود. او را پيش ابن بويه برده و قصۀ خوابى را كه ديده بودند، بدو نقل نمود و مشمول انعام وى گرديد و به امر او همان قصيده را از اوّل تا آخر فروخواند.
ابن الحجاج روز سه شنبه بيست وهفتم جمادى الآخرۀ 391 ه. ق در شهر نيل مابين بغداد و كوفه وفات يافت و به وصيّت خودش، جنازه اش به بغداد نقل شد. در سمت پايين پاى حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام دفن گرديد و بر قبر او نوشتند: (وَ كَلْبُهُمْ بٰاسِطٌ ذِرٰاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ) (كهف، 1(8) و سيد رضى قصيده اى در مرثيه اش انشا نموده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 239؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 54؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 170؛
ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 9، ص 206؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 228.
ابن الحجاج، مسلم بن حجاج --> قشيرى، مسلم بن حجاج
ابن حجام، محمد بن عباس يا عياش بن على --> ابن ماهيار
بن على بن عبداللّٰه يا محمد بن حجت، حموى الولاده، قادرى المسلك، حنفى المذهب، تقى الدّين اللّقب، ابن حجت الشهره، از فضلاى قرن نهم هجرت مى باشد كه اديبى است شاعر ماهر، در فنون شعر و ادب عارف، در نظم و نثر بصير.
مدايحى در حق اكابر دمشق گفته و ابن حجر او را شاعر انحصارى عصر خود معرفى كرده است و از آثار قلمى ابن حجت است:
وفات ابن حجت به سال 837 ه. ق در بيشتر از شصت سالگى واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 731]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 55؛ هاشمى، احمد، جواهر الأدب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 675؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 76.
1) . در اصل: اللّشام.
بن محمد بن محمد، قرطبى، مكنّى به «ابوجعفر»، نحوى قارى، محدّث حافظ، محقّق واعظ، زاهد متورع متواضع، معروف به «ابن حجت» و «ابن ابى حجت»، از اكابر اساتيد وقت، زهد و ورع و كثرت فضل او مشهور، قرآن و نحو و حديث را در قرطبه خوانده؛ پس مدتى در اشبيليه متصدى قضاوت و وعظ و خطابه بود تا به سال 642 يا 643 ه. ق در هشتاد تمام يا 81 سالگى درگذشت و از تأليفات اوست:
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 94]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 87؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 55.
ابن حجت، شيخ زين الدين بن على بن احمد شهيد ثانى --> ابن حجت، على بن احمد
بن محمد بن جمال الدين بن تقى الدين بن صالح، ملقّب به «نورالدين»، معروف به «ابن حجت» يا به نوشتۀ بعضى، «ابن الحاجه»، والد ماجد شهيد ثانى سابق الذكر و از افاضل عصر خود بود. شهيد هم مقدارى از فقه و علوم عربيّه را از وى خوانده و هر روز نسبت به اندازۀ محفوظات علمى وظيفه اى مقرّرى از وى داشت. به سال 925 ه. ق در چهارده سالگى شهيد وفات يافت. جميع اجداد شهيد از اكابر علمى وقت خود و جدّ اعلايش، شيخ صالح مذكور، هم از تلامذۀ علاّمۀ حلّى بوده است. از بعضى كلمات روضات الجنّات استظهار مى شود كه خود شهيد ثانى شيخ زين الدين بن على را نيز «ابن حجت» گويند.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 1، ص 261]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 129، س 19؛ اطلاعات متفرقه.
ابن حجت، على بن عبدالله --> ابن حجت، ابوبكر
در بعضى از مواضع كشف الظّنون نامش را «على بن عبدالله» نوشته و «ابوبكر» را كنيه قرار داده است.
ابن حجر، احمد بن على بن حجر --> ابن حجر عسقلانى
ابن حجر، احمد بن محمد بن على --> ابن حجر هيثمى
ابن حجر، امرؤالقيس (... - 566 م)
از شعراى نامى زمان جاهليّت و يكى از اصحاب سبعۀ معلّقه مى باشد. با اينكه در باب اوّل به همين عنوان (امرؤالقيس) نگارش داده ايم، بازهم گوييم: چنان كه مذكور شده، نامش «جندح» يا «سليمان» پسر حجر (بر وزن قفل) كندى، حكمران بنى اسد در حيره و تهامه و به نوشتۀ قاموس، يازده تن به همين عنوان (امرؤالقيس) معروف هستند كه هشت تن از ايشان از مشاهير شعرا بوده اند و همۀ ايشان را در مقام نسبت، «امرئى» و فقط «ابن حجر» را «مرقسى» گويند (كه از مجموع دو كلمه، يك كلمه اشتقاق داده و حرف نسبت را بدان الحاق نمايند؛ مثل «عبدرى» گفتن در نسبت به عبدالرحمان و نظاير آن).
شمنى در حاشيۀ مغنى در وصف امرؤالقيس گويد كه مادرش در شيرخوارگى او مرد.
به واسطۀ پيدا نشدن دايه و مرضعه، با شير سگش تربيت نمودند؛ اين بود كه در موقع عرق كردن، بوى سگ از وى مى آمد. امرؤالقيس به واسطۀ معاشقه با نامادرى خود و غزل هايى كه دربارۀ او سروده بوده، از طرف پدرش مطرود شد. مدتى در ميان قبايل عرب امرار وقت نمود، اخيراً به عزم انتقام از پدر و يا به نوشتۀ بعضى، بعد از كشته شدن پدرش به عزم خون خواهى پدر و ضبط تخت موروثى او به دستيارى بعضى از قبايل عرب به ولايت بنى اسد، كه مقرّ حكومت پدرش بوده، حمله برد. بعد از اندك محاربه كسانش فرار كردند. او نيز ناچار به قيصر روم پناهنده شد.
اخيراً به واسطۀ تغزّل با دختر قيصر و يا موافق آنچه در عنوان امرؤالقيس اشاره شد، به تهمت هجو كردن قيصر محكوم به اعدام گرديد. در آن حال كه در انقره بوده، پيراهن سم دارى به رسم خلعت شاهانه با نهايت احترام براى او فرستادند كه به مجّرد پوشيدن آن، بدنش در اثر سمّ ريش شده و درگذشت و پسران او زمان اسلام را درك كرده اند. ديگر مزاياى حال او را تحت عنوان امرؤالقيس نگارش داده ايم.
منابع: شُمّنى، احمد بن محمد، المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1035؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 259.
يا موافق آنچه در صفحۀ الحاقى به اوّل جلد اوّل درر كامنه نوشته، احمد بن على بن محمد بن محمد بن على بن احمد، مشهور به «ابن حجر» (بر وزن قمر) عسقلانى الاصل، مصرى الولادة والاقامه، مكّى الاقامه، اشعرى الاصول، شافعى الفروع، شهاب الدين اللّقب، ابوالفضل الكنيه، ابن حجرالشّهره، فقيهى است محدّث حافظ رجالى اديب كامل جامع و از اكابر فقها و محدّثين شافعيّۀ قرن نهم هجرت مى باشد. وى به سال 773 ه. ق در مصر و يا در بلدۀ عسقلان از اعمال فلسطين در ساحل بحر شام، كه به «عروس الشّام» هم موسوم و از سرحدات مسلمين بوده و مشهد رأس الحسين عليه السلام هم در آنجاست، متولد شد.
بعد از تحصيل مقدمات متداوله و حفظ قرآن مجيد، هريك از فقه و اصول و حديث و عروض و ادبيّات و فنون متداوله را نزد اساتيد وقت متقن داشت. رياست بلامعارض مذهبى بدو منتهى و گاهى در كلمات بعضى از اجلّه به «قسطلانى» نيز موصوف بود.
غالباً در مصر و قاهره و بلاد مصر اقامت داشت. شيخ الاسلام و قاضى القضات آن نواحى بوده و اخيراً مدتى هم در مكّه مجاورت نمود. اغلب اوقات او در بلاد مصر و شام و حجاز در علم حديث مصروف مى شد. حافظ وقت بدو منحصر و اكثر تأليفاتش نيز، كه از صد و پنجاه متجاوز است، در آن علم شريف مى باشد:
وفات ابن حجر به سال 852 يا 853 ه. ق در قاهره واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 128]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 94؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 616؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 32؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 55.
ابن حجر كندى --> ابن حجر، امرؤالقيس
ابن حجر مكى --> ابن حجر عسقلانى و ابن حجر هيثمى
بن محمد بن على بن حجر (بر وزن قمر)، مصرى سعدى، هيثمى الولاده، مكّى النشأة والاقامه، ابوالعباس الكنيه، ابن حجرالشهره، شهاب الدين اللّقب، شافعى المذهب، در سال 909 ه. ق در محلۀ هيثم نام مصر متولد شد. در حال صغر او پدرش مرد؛ پس در تحت كفالت بعضى از اجلاّى وقت به جامع ازهر رفته و مشغول تحصيل گرديد. فقه شافعى و اصول و كلام و ادبيّات و ديگر علوم متداوله را متقن داشت و به اكابر وقت مقدّم شد. با آن تبحّر علمى، برخلاف ابن حجر عسقلانى فوق الذكر، نسبت به مذهب اهل سنّت بسيار متعصّب بود. كمر عداوت شيعه را بر ميان بسته و كتاب صواعق محرقۀ مذكور ذيل را در ردّ شيعه نوشت. از سال 940 ه. ق تا آخر عمر در مكّه اقامت كرده و مفتى حجاز بود. به تدريس و تأليف و فتوا اشتغال داشت تا در سال 973 يا 974 يا 994 ه. ق مرد و از تأليفات اوست:
شده است)؛ 3. الجوهر المنظّم (المنتظم خ ل) فى زيارة القبر المكرّم (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 4. الخيرات الحسان فى مناقب الامام الاعظم ابى حنيفة النّعمان (كه در مصر چاپ شده و در رد مطاعنى است كه غزالى به ابوحنيفه وارد آورده است)؛ 5. شرح قصيدة البردة (كه در مصر چاپ شده است)؛ 6. الصّواعق المحرقة على اهل الرّفض والزّندقة يا الصّواعق المحرقة فى الرّد على اهل البدع والزّندقة يا الصّواعق المحرقة لاخوان الابتداع والضّلال والزّندقة (كه در قاهره چاپ و يك نسخۀ خطّى آن به شمارۀ 1783 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود و صاحب مجالس المؤمنين، قاضى نورالله شوشترى سابق الذكر، هم كتاب صوارم مهرقه را، كه در اين اواخر در تهران چاپ شده، در ردّ همين كتاب صواعق تأليف داده است) و غير اينها.
«هيثمى» چنانچه اشاره شد، به محلۀ هيثم نام مصر منسوب و حرف سيّم آن را در كشف الظّنون و مواضع ديگر با ثاى ثخذ نوشته اند و فقط در كتاب نور سافر با تاى قرشت نوشته و گويد كه نسبت آن به محلۀ ابوالهيتم از سمت غربى مصر مى باشد كه در اواخر مسكن ابن حجر بوده است. «سعدى» نيز منسوب به محلۀ سعد نامى است در سمت شرقى مصر كه مسكن اوّلى او مى باشد. اما «ابن حجر» گفتن وى، چنانچه از عنوان فوق ظاهر مى شود، به جهت مسمّى به «حجر» بودن جدّ عالى او مى باشد و دور نيست كه لفظ «حجر» لقب بوده و جدّ مذكورش را به همان لقب معرفى كرده و اسم اصلى او را ننوشته باشند. در نور سافر گويد: «ابن حجر» گفتن به جهت آن است كه به زعم بعضى، يكى از اجداد او بسيار كم سخن بوده و بدون ضرورت حرف نمى زده است و بدين سبب، او را «حجر» مى گفتند كه گويا سنگى است در گوشۀ خانه افتاده تا متدرجاً لقب مشهورى وى گرديد و اولاد او نيز به «ابن حجر» معروف شدند. ابن حجله
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 146]؛ عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 287؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 98؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 55.
ابن حجله، احمد بن يحيى --> ابن ابى حجله
قرطبى، مكنّى به «ابواسحاق»، معروف به «ابن الحداد»، از قدماى علماى اندلس و از اكابر لغت و علوم عربيّه بود. در سال 399 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 314، س 31.
ابن الحداد، احمد بن محمد حداد --> جمال الدين، احمد بن محمد
نحوى لغوى، معروف به «ابن الحداد»، مكنّى به «ابوالفضل»، از ادباى اواخر قرن سيّم هجرت مى باشد كه در نحو و لغت مرجع استفادۀ جماعت بوده و در سال 289 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 7، ص 205؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 7، ص 192.
غسانى، مكنّى به «ابوعثمان»، ملقّب و معروف به «ابن الحداد»، در لغت و علوم عربيّه دستى توانا داشت. در اكثر فنون متداوله استاد كل و بالخصوص در جدل بى بدل بود و از تأليفات اوست:
زمان زندگانى اش به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 314، س 17.
يا حداد، اندلسى قيسى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن الحداد»، از مشاهير ادبا و شعراى قرن پنجم هجرى اندلس مى باشد كه ديوانى مرتب معروف به ديوان ابن الحداد و كتابى در عروض داشته و در سال 480 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 75]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 617.
بن جعفر، كنانى مصرى، فقيه قاضى شافعى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن الحداد»، از اكابر محقّقين فقهاى شافعيّه مى باشد كه در نحو و لغت و تاريخ و فقه و حديث و تفسير و علوم قرآنيّه و فنون ادبيّه وحيد عصر خود، داراى استنباط و قوۀ متصرّفه، مرجع استفادۀ عامّه بود. در مصر بساط تدريس گسترده و متصدى امور قضاوت شد. نزد ملوك و امرا و عموم طبقات رعايا بسيار محترم مى زيست. كتاب الفروع فى مذهب الشّافعى، كه بسيار مختصر و مدقّقانه و محقّقانه و محل حيرت و مورد توجه اكابر بوده و شروح بسيارى بر آن نوشته اند، تأليف اوست. به سال 344 يا 345 ه. ق در هشتاد تمام يا 81 سالگى در مصر درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 42]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 31؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 617.
بن محمد، يا احمد، تميمى اندلسى قرطبى مالكى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن الحذاء» (به صيغۀ مبالغه)، فقيه محدّث خطيب بليغ اديب بارع كه در فنون ادبيّه به ديگران تقدّم داشته و در علم تعبير نيز بصير بود و از تأليفات اوست:
وى به سال 410 يا 416 ه. ق در سرقسطه درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 63]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 108.
مصطلح رجال است.
(بر وزن درهم) مردى است شاعر طبيب حاذق، از قبيلۀ بنى تيم الرباب، به مهارت در طبّ معروف و بى بدل و ضرب المثل و طبيب ترين عرب بود و جملۀ «اطب من ابن حذيم» از امثال دايره مى باشد. اسم و زمانش به دست نيامد و او را «ابن حذام» نيز گويند. او نخستين كسى است كه بر بلاد فانيه و آثار باقيه گريه و ندبه كرده و در بعضى
از اشعار امرؤالقيس و بعضى از شعراى ديگر اشاره به همين مطلب شده است. لفظ «حذيم» با خاء مشهورتر از حاء است و يا به قول بعضى، ابن حذيم دو نفر بوده؛ يكى با خاء و ديگرى با حاء.
منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 144]؛ ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، [ج 1، ص 456].
فارس شاعر جعفى، صاحب نسخه اى است كه آن را از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده. در سال 68 ه. ق مقتول شد و يا از خوف دستگيرى در فتنۀ مصعب بن زبير خود را در فرات انداخته و غرق گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 254؛ كتب رجاليه.
ابن الحريرى، قاسم بن على --> حريرى، قاسم بن على
يا محمد بن حزم، يا محمد بن سعيد بن حزم بن غالب بن صالح، ظاهرى فارسى اندلسى، قرطبى الولاده، ابومحمدالكنيه، اموى النسب، ابن حزم الشّهرة واللّقب، فقيهى است محدّث حافظ اديب شاعر طبيب ماهر، از اكابر علما و ادباى اواسط قرن پنجم هجرى، در فقه و تفسير و حديث و ادبيّات متداوله و علوم بسيارى متفنّن و به همين جهت، در كلمات اهل فن به «علامه» موصوف، در ذكاوت و كثرت و سرعت حفظ و صفاى قريحۀ شعرى و فنون فصاحت و بلاغت در نهايت شهرت و وحيد عصر خود.
نخست در مذهب شافعى بوده و به احكام وى عمل مى نمود.
اخيراً در فقه، رويّۀ داوود بن خلف اصفهانى را، كه از اهل ظاهر بوده، ستوده و طريق استقلال پيمود و خودش احكام دينيّه را از ظواهر كتاب و سنّت استنباط مى نموده و به همين جهت، مورد تشنيع فقها شد و تبعيدش نمودند يا خود تبعيد او به جهت بدزبانى او بوده كه احترام هيچ يك از علماى وقت را رعايت نمى كرد و كسى از شرّ زبان او ايمن نبود؛ به حدّى كه زبان او و شمشير حجّاج بن يوسف را برادر و برابر مى شمردند؛ عاقبت اسباب نفرت حكومت و افراد ملت را نيز فراهم آورد تا او را از مولد خود، قرطبۀ اندلس، تبعيد نمودند. بالاخره در باديۀ لبله يا لبلبه نامى به سال 456 ه. ق در 72 يا 73 سالگى درگذشت و از اشعار اوست:
لئن أصبحتُ مرتحلا بجسمي *** فروحي عندكم ابدا مقيم
ولكن للعيان لطيف معنىٰ *** له سأل المعاينة الكليم
از تأليفات اوست:
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 690]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 55؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 369؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 12، ص 235؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 617.
مكنّى به «ابوالوليد»، معروف به «ابن حزم»، از مشاهير شعراى اندلس و عموزادۀ ابن حزم فوق بوده و از اوست:
اتجزع من دمعى و انت اسلته *** و من نار احشائي و منك لهيبها
بعد از سال 500 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 617.
از فصحاى شعراى شيرين زبان ايرانى مى باشد كه اشعارش نمكين و آبدار بوده و از اوست:
آن كيست كه تقرير كند حال گدا را *** در حضرت شاهى
كز غلغل بلبل چه خبر باد صبا را *** جز ناله و آهى
هرچند نى ام لايق درگاه سلاطين *** نوميد نى ام هم
كز روى ترحّم بنوازند گدا را *** گاهى به نگاهى
در سال 737 ه. ق درگذشت و اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد. خواف هم در
ضمنِ عنوان شاه سنجان مذكور است.
منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 115؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 618.
(مولانا) معروف به «ابن حسام»، ملقّب به «شمس الدين»، از مشاهير شعراى قهستان بوده و منظومه اى شيوا به نام خاورنامه در غزوات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام دارد و از اشعار اوست:
دوشم به چمن وقت سحرگه گذرى بود *** دلتنگ تر از شام غريبان سحرى بود
هر ذرّه كه چون سرمه مرا در نظر آمد *** برخاسته از ديدۀ صاحب نظرى بود
از طعم لب نوش دهانى اثرى داشت *** هر شاخ دلاويز كه او را ثمرى بود
در مجالس المؤمنين گويد: وى از شعراى عالى مقام شيعه بوده و در نظم اشعار طبعى وقّاد داشت. با وجود شيوۀ شاعرى، از اهل انقطاع و تجرّد بود. با زراعت نان مى خورد. صباح كه به صحرا رفتى، اشعارى را كه تا شام مى گفته، در دستۀ بيل مى نوشته و بعضى او را از اوليا دانند. قصايد بسيارى در مدح حضرت رسالت عليه السلام و اهل بيت عصمت عليهم السلام گفته و از اوست:
كسى را كه باشد سليمان نديم *** ز ديو ستمكاره او را چه بيم؟
چو با كشتى نوح گشتى در آب *** برستى ز طوفان درياى آب
گر آتش بگيرد جهان اى سليم *** تو چون با خليلى ز آتش چه بيم؟
نخواهى كه در ره شوى پايمال *** برو جانب مصطفى جوى و آل
نخواهى كه باشى ز كم بودگان *** مزن دست در دامن آلودگان
نگيرد دو دستم ز راه صفا *** به جز دامن عترت مصطفى
ايضاً
اى رُفته آستان تو رضوان به آستين *** جاروب فرش مسند تو زلف حور عين
ماه منير مملكت آراى طا و ها *** شاه سرير مسند اعلاى يا و سين
تا آخر كه هفده بيت مى باشد. وفات ابن حسام به سال 875 ه. ق واقع گرديد.
منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 254؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 617؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 213.
مصطلح رجال است.
ابن الحلبى، ابراهيم بن محمد --> حلبى، ابراهيم بن محمد بن ابراهيم
از رياض العلماء همين مقدار نقل شده است كه كتاب غرر الدّلائل والآيات فى شرح السّبع العلويّات لابن ابى الحديد (متوفى به سال 655 ه. ق) و كتاب المجموع العتيق بدو منسوب است. ديگر چيزى از اسم و مشخصات ديگرش نگفته، ولكن او بالقطع، غير از على بن حماد مذكور ذيل مى باشد و رجوع بدانجا هم نمايند.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 6، ص 64.
بن عبيدالله بن حماد، عدوى بصرى بغدادى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن حماد»، از اكابر علما و فضلاى ادبا و شعراى اماميّۀ قرن چهارم هجرت مى باشد كه با صدوق ابن بابويه (متوفى به سال 381 ه. ق) و نظاير وى معاصر، از مشايخ اجازه و روايت ابن الغضائرى معروف، حسين بن عبيدالله غضائرى و نظاير وى بود.
نجاشى (متوفى به سال 450 ه. ق) او را ديده و با يك واسطه از او روايت مى نمايد.
اشعار و قصايد ابن حماد، كه در مناقب و مراثى خانوادۀ عصمت و طهارت عليهم السلام خصوصاً حضرت حسين بن على عليهما السلام گفته، مشهور و در كتب اماميّه، خصوصاً در منتخب طريحى و مناقب ابن شهرآشوب، مذكور و از آن جمله است:
قرن الاله و لائه بولائه *** لما تزكى و هو حان يركع
سمّاه رب العرش نفس محمد *** يوم البهال و ذاك ما لايدفع
والشمس قد ردت عليه بخيبر *** و قد ابتدت ظهر الكواكب تطلع
و ببابلَ ردت عليه و لم يكن *** واللّه خيرا من عليّ يوشع
نيز از ابيات قصيدۀ تائيّۀ مشهورۀ اوست:
بقاع فى البقيع مقدسات *** و اكناف بطف طيبات
و فى كوفان آيات عظام *** تضمنها العُرىٰ المتوثقات
و فى الغريّ و بغداد و طوس *** و سامرا نجوم زاهرات
مشاهد تشهد البركات فيها *** و فيها الباقيات الصالحات
ظواهرها قبور دارسات *** يواطنها بدور لامعات
جبال العلم فيها راسيات *** بحار الجود فيها زاخرات
معارج تعرج الاملاك فيها *** و هن بكل امر هابطات
اناس تقبل الحسنات منا *** بحبهم و تمحى السيئات
و لاتُتقبل الصلوات إلّا *** بحبهم و لاتزكو الزكوة
فان المرتضى الهادى عليا *** ليقصر عن مناقبه الصفات
وزير محمد حيّا و ميتا *** شواهده بذلك واضحات
اخوه كاشف الكربات عنه *** و قد همت اليه الداهيات
ترى اسيافه يضحكن ضحكا *** بها هام الفوارس باكيات
صوارمه يزوجها نفوسا *** و للابدان هن مطلقات
له كفان واحدة حيات *** اذا جائت و واحدة ممات
هو البحر الذى خبرت عنه *** ولكن مائه عذب فرات
تا آخر قصيده كه مجموعاً 92 بيت مى باشد. شيخ جليل، ابوالفتوح رازى، هم در تفسير خود با بعضى از اشعار ابن حماد استشهاد مى نمايد. ظاهر كلام مجالس المؤمنين آنكه اين على بن حماد بصرى بغدادى معاصر صدوق، غير از على بن حماد بصرى ازدى مشهور است كه از متأخرين بوده و از ابيات قصيدۀ بائيّۀ منسوبه به اوست (هر دو از مخلصين و مدّاحين آل رسول عليهم السلام بوده اند).
الدهر فيه طرائف و عجائب *** تترى و فيه فوائد و مصائب...
و يُقال يا ذا الحق حقك باطل *** و يقال يا ذا الصدق قولك كاذب
تا آخر قصيده كه 57 بيت است؛ به هرحال، سال وفات ابن حماد به دست نيامد.
نگارنده گويد: دور نيست كه اين على بن حماد ازدى همان شارح قصايد ابن ابى الحديد باشد كه فوقاً به عنوان ابن حماد علوى حسينى تذكر داديم.
منابع: ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 161؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 231.
بن اسماعيل بن اشناس، مكنّى به «ابوعلى»، معروف به «ابن الحمامى بزاز»، محدّث
امامى مذهب و از مشايخ خطيب بغدادى بود. از جمعى از اكابر وقت استماع حديث نمود و از خطيب نقل است كه وى صحيح الحديث بود، الاّ اينكه مذهب رافضى داشته و در خانۀ خود از محلۀ كرخ بغداد به گروه شيعه، كه نزد او حاضر مى شدند، مطاعن صحابه و معايب سلف را بيان مى كرده است. در سال 439 ه. ق وفات يافت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 188.
ابن حمدون، احمد بن ابراهيم --> نديم، احمد بن ابراهيم
مصطلح رجالى نيز همين است.
ابن حمدون، محمد بن حسن بن محمد بن على --> بهاءالدين، محمد بن حسن
بن ابى بكر بن محمد بن حمديس، صقلى ازدى، مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن حمديس»، از مشاهير شعراى اوايل قرن ششم هجرى عرب مى باشد كه در فنون شعرى ماهر بود. معانى لطيف را با الفاظ ظريف بيان مى كرده و ديوان شعرى هم دارد و در اظهار اشتياق مولد خود، صقليه، گويد:
ذكرت صقلية والاسى *** يجدد للنفس تذكارها
فان كنت اخرجت من جنة *** فانى احدث اخبارها
و لو لا ملوحة ماء البكاء *** حسبت دموعى انهارها
به سال 527 ه. ق در 81 سالگى درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 618؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 327.
ابن الحمره --> ابوالكلاب
1) . ابن حمزه: در اصطلاح رجال و تراجم، جمعى وافر از علما و محدثين مى باشد و در اينجا بعضى از مشاهير ايشان را تذكر داده و ديگران را موكول به كتب رجال و تراجم مبسوطه مى داريم. (مؤلف)
بن عبدالله بن جعفر بن حسن بن على، طوسى مشهدى، ملقّب به «نصيرالدين»، مكنّى به «ابوطالب»، عالم فاضل فقيه صالح و ثقه، از اعيان علماى اماميّۀ قرن ششم هجرت، تأليفات بسيار بدو منسوب، در كلمات اجلّه به «علامه» موصوف، با شيخ منتجب الدين (متوفى به سال 585 ه. ق) معاصر بود. به سال 573 ه. ق قطب الدين كيدرى در سبزوار از وى درس خوانده و با دو واسطه از مشايخ روايت علاّمۀ حلّى است. سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 257؛ كتب رجاليه.
بصرى، لغوى نحوى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن حمزه»، از اكابر نحو و لغت مى باشد كه ردهاى بسيارى به جمعى از اجلاّى ايشان نوشته است و كتاب التّنبيهات على اغاليط الرّواة، كه يك نسخه از آن در خزانۀ مصريّه موجود مى باشد، تأليف اوست و در سال 375 ه. ق درگذشت.
منابع: الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 125.
ابن حمزه، محمد بن احمد بن حمزه --> شافعى صغير
ابن حمزه، محمد بن حسن بن حمزه --> ابويعلى، محمد بن حسن بن حمزه
ابن حمزه، محمد بن على بن حمزۀ طوسى مشهدى --> عماد طوسى
حنفى حسينى، معروف به «ابن حمزه»، از افاضل اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه مفتى دمشق شام و سال ها نقيب الاشراف بود. هريك از فقه و اصول و كلام و تفسير و معانى و بيان و حساب و فرايض و عروض و حديث را از اساتيد وقت تكميل نمود. فضل و كمال او مشهور و به اجازات اساتيد خود نائل آمد. محبوب تمامى طبقات مردم و ملل مختلفه بود. علاوه بر مراتب علميّه، اصول خط و كتابت را نيز متقن داشت. در چندين خط متفنّن و به خطّاطى و خوش نويسى نيز شهرت يافته و گويند - والعهدة عليهم - تمامى سورۀ فاتحه را روى دو ثلث يك دانۀ برنج نوشته
بود و از تأليفات اوست:
وفات او به سال 1305 ه. ق در هفتاد سالگى واقع گرديده است.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1706.
بن على بن ابراهيم، علوى يمنى، معروف به «ابن حمزه»، از فضلاى قرن هشتم هجرت مى باشد كه در يمن لقب «اميرالمؤمنين» داشته و از تأليفات اوست:
به سال 749 ه. ق در هشتاد سالگى درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1944.
ابن حمويه، ابراهيم بن سعدالدين --> حموئى، ابراهيم بن سعدالدين محمد
سرخسى الاصل، شامى النشأه، ابومحمدالكنيه، ابن حموية الشهره، از افاضل اواسط قرن هفتم هجرت مى باشد كه مدت مديدى در اندلس و بلاد مغرب زمين سياحت ها كرده و از تأليفات اوست:
به سال 653 ه. ق در دمشق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 618.
بن على بن احمد بن حميده، يا على بن حميده، حلّى، معروف به «ابن حميده»، مكنّى به «ابوعبدالله»، نحوى لغوى، از تلامذۀ ابن الخشاب نحوى آتى الذكر مى باشد و از تأليفات اوست:
در سال 550 يا 555 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 92]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 727؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 252.
ابن الحنائى، حسن (... - 1012 ه. ق)
بن على بن امراللّه يا اسرافيل، قاضى چلبى، معروف به «قنالى زاده»، با اينكه به عنوان چلبى، حسن بن على بن امراللّٰه نگارش داده ايم، بازهم گوييم كه وى به «ابن الحنائى» نيز معروف و از افاضل اوايل قرن يازدهم هجرى عثمانى مى باشد كه در فقه و فنون ديگر حظّى وافر و در منشآت تركى و ترسلات بديعه طبعى وسيع داشت.
اشعار شعراى آل عثمان را كه از آغاز تشكيل آن دولت تا عصر خودش در قلمرو ايشان بوده اند، جمع كرده و تذكرة الشّعرا يش ناميده و به همين سبب، خودش نيز به «صاحب تذكره» شهرت يافته است. در اواخر قرن دهم هجرت به قضاوت حلب و قاهره و حكومت شرعيّۀ ادرنه و مصر و بروسه و ايدنجك و كليبولى و ابوب و اسكى زغره و ناحيۀ رشيد على الترتيب منصوب و اخيراً به مجّرد ورود آن ناحيه، در شوال 1012 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 290]؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 214.
معروف به «ابن الحنائى»، پدر ابن الحنائى فوق مى باشد كه در بروسه تدريس مى كرد.
در علم اخلاق و حكمت عملى كتابى به زبان تركى عثمانى در سال 963 ه. ق در شام تأليف داده كه تمامى اقسام حكمت عملى و محتويات اخلاق جلالى و محسنى و
ناصرى را با زيادات بسيار مطلوبى حاوى، در ظرف يك سال به اتمام آن موفق، به جهت انتساب به نام على پاشا، اميرالامراى شامات، به اخلاق علائى موسومش داشتند. خودش در مادّۀ تاريخ تأليف مذكور به تركى عثمانى گويد:
لاجرم ختمنه تاريخ اونون *** اولدى «اخلاق علائى احسن»(1)
وفات ابن الحنائى به سال 979 ه. ق در ادرنه واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 748]؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 106.
يا احمد بن حنبل بن محمد بن هلال بن اسد، شيبانى النّسل والنسب، عزّالدّين اللّقب، ابوعبدالله و ابو عبدالرحمان الكنيه، مروزى الاصل، بغدادى الولادة والوفاة والنشأه.
پدرش از اهل مرو بود. در ايّام حاملگى مادرش در سال 164 ه. ق به بغداد آمد. ولادت احمد هم در همين سال در بغداد واقع شد و يا به روايتى در مرو متولد و در ايّام شيرخوارگى او، پدر و مادرش به بغداد آمده اند؛ به هرحال، وى چهارمين ائمۀ اربعۀ اهل سنّت و جماعت بوده و مذهب حنبلى هم، كه يكى از مذاهب چهارگانۀ فروعيۀ ايشان است، بدو منسوب مى باشد.
ابن حنبل نخست بعد از تكميل مراتب علميّه، به مكّه و مدينه و شام و يمن و بصره و كوفه و جزيره و بعضى از بلاد ديگر مسافرت ها كرد. از مشاهير محدّثين وقت استماع احاديث شريفۀ بسيارى نمود. به نوشتۀ ابن خلّكان و احمد رفعت، زياده از سيصد هزار حديث را حافظ بود، بلكه به تصريح بعضى، كه افسانه نماست، هزار هزار (يك مليون) حديث در حفظ داشته و از كثرت محفوظات به «امام المحدثين» معروف بوده است. بخارى و مسلم و ديگر اكابر محدّثين نيز از وى روايت مى كنند و ابن الجوزى و احمد بن حسين بن على بيهقى و بعضى از اكابر ديگر كتاب هايى در مناقب او تأليف داده اند. ابن حنبل از تلامذه و خواصّ اصحاب امام شافعى و ملازم حضور او بود. موقعى كه شافعى به مصر مى رفته، گفت: از بغداد رفتم و كسى را كه در فقه و تقوا نظير ابن حنبل باشد، نگذاشتم. از تأليفات اوست:
1) . اخلاق علائى احسن = 963.
ابن حنبل به قدم قرآن مجيد معتقد بود؛ به همين جهت، در سال 220 ه. ق در دربار معتصم، هشتمين خليفۀ عباسى (218-227 ه. ق)، احضار شد. پس از اقامۀ ادلۀ قاطعه، به اعراض از آن عقيده و معتقد به حدوث و مخلوق بودن قرآن تكليفش كردند، لكن او شديداً انكار كرده و در امتناع خود مى افزود تا آنكه مورد سياست خليفه شد و محكوم به تازيانه و زندان گرديد. از كثرت ضرب تازيانه بى هوش و بدنش پاره پاره شد. بازهم در امتناع از قبول آن تكليف و اصرار در عقيدۀ اوّلى افزود.
در تازيانۀ اوّلى «بسم اللّه»، در دويمى «لا حول و لا قوة الا باللّه»، در سيمى «القرآن كلام اللّه غير مخلوق»، در چهارمى (قُلْ لَنْ يُصِيبَنٰا إِلاّٰ مٰا كَتَبَ اَللّٰهُ لَنٰا) (توبه، 5(1) بر زبان مى آورد؛ پس در زندان كرده و مقيدش نمودند. مدتى در زندان بود.
چون نوبت خلافت به متوكل، دهمين خليفۀ عباسى (232-247 ه. ق) رسيد، از زندان خلاص و مورد اكرام و اعزاز شد تا در دوازدهم ربيع اول يا آخر سال 241 ه. ق در بغداد وفات يافت و در مقبرۀ باب الحرب، كه به حرب بن عبدالله از اصحاب منصور دوانقى نسبت دارد، مدفون گرديد. گويند - والعهدة عليهم - در تشييع جنازۀ او هشتاد يا هشت صد هزار مرد و شصت هزار زن حاضر بودند و بيست هزار تن از مجوس و يهود و نصارى هم از بركت آن جنازه مذهب مقدّس اسلامى را قبول كردند.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 48]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 16؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 51؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 141؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 98؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 788؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 55.
بن اميرالمؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السلام كه نام والدۀ ماجده اش «خولة بنت جعفر بن قيس بن سلمة بن ثعلبة بن يربوع بن ثعلبة بن دول بن حنيفة بن لجيم» از قبيلۀ بنى حنيفه و به همين جهت، به «حنفيه» ملقّب بود و محمد را «ابن الحنفيه» و همچنين بعضاً «محمد حنيف» و «محمد حنفى» گفتن نيز از همين راه است. ولادت او در سال 21 ه. ق واقع شد و در تحت تعليم و تربيت حضرت على عليه السلام در علوم حقّۀ دينيّه مانند ابن عباس به مقامى عالى رسيد. علم و ورع و تقوا و صولت و قوت و شجاعت او معروف و به موجب خبر مرتضوى عليه السلام، يكى از محامد اربعه بوده كه اصلاً به معصيت خداوندى رضا نداده بوده اند. سه ديگر عبارت از محمد بن ابى بكر و محمد بن جعفر و محمد بن ابى حذيفه مى باشد. در شدت قوت او نوادرى در تاريخ ابن خلّكان و غيره منقول، بيش از حد طرف توجه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و بعد از سبطين، اكمل و ارشد اولاد آن حضرت و در صفّين و جمل نيز علمدار بوده است.
اما ادّعاى امامت كردن او كه بعد از واقعۀ كربلا (به شبهۀ اينكه حضرت حسين عليه السلام تعيين امام نكرده) خود را به واسطۀ كبر سن و كفو و همدوش بودن برادرش (در اينكه هر دو فرزند على عليهم السلام بوده اند) اولى به امامت مى دانست، اخيراً در نظر خودش واضح البطلان بود. پس از آنكه حضرت امام سجّاد عليه السلام امامت خود را، كه حضرت حسين عليه السلام در مدينه پيش از مسافرت عراق، در كربلا پيش از شهادت وصيّت كرده بوده، متذكر شد و هم تذكّرش داد كه خداوند عالم وصيّت و امامت را در نسل حسينى قرار داده است، از آن دعوى منصرف و آن شبهه مرتفع گرديد. بالخصوص بعد از محاكمه پيش حجرالاسود و شهادت صريحۀ حجر به وصايت و امامت حضرت سجّاد عليه السلام، به شرحى كه در كتب مربوطه مشروحاً نگارش يافته، ديگر نادم و به امامت آن حضرت معتقد شد، بلكه به موجب بعضى از اخبار وارده، بعد از شهادت دادن حجر، به قدم هاى آن حضرت افتاد و ديگر اصلاً به مقام منازعه برنيامد.
وفات او به سال 71 يا 72 يا 73 يا 80 يا 81 ه. ق بنابر مشهور در مدينه واقع و در بقيع مدفون گرديد يا به قولى در طايف وفات يافته و هم در آنجا مدفون است؛ به هرحال، اصل وفات او مسلّم و جاى ترديد نمى باشد و اينكه فرقۀ كيسانيۀ سابق الذكر، امام
غايب حى و مهدى منتظرش دانند، باطل و دور از صحت بوده و تحقيق آن موكول به كتب مربوطه است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4190؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 19؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 55.
قرشى دمشقى، معروف به «ابن الحورانى»، مكنّى به «ابوالبيان»، فقيه اديب لغوى، شاعر ماهر، عابد زاهد و ناظم منظومۀ صاد و ضاد مى باشد و در 551 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 213.
بن سليمان بن داوود بن عبدالرحمان بن سليمان بن عمر بن حوطاللّه اندلسى، معروف به «ابن حوطاللّه» (به فتح حاء)، مكنّى به «ابومحمد»، فقيه جليل اصولى اديب نحوى شاعر ماهر كاتب متّقى متديّن، از مشاهير علما و ادباى مغرب زمين و اكابر نويسندگان آن نواحى مى باشد كه با عقل و فضل معروف، نزد اكابر و ملوك محترم و مدتى با تمام درستكارى متصدى قضاوت قرطبه و مرسيه و اشبيليه بود. خط بسيار خوبى هم داشت و به جهت ممكن نبودن دست راست، همواره با دست چپ مى نوشته و دست راست را زير لباس پنهان مى داشته است و كسى به سرّ آن واقف نبود. به سال 612 ه. ق در 63 سالگى در غرناطه درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 453.
ابن حوقل، محمد بن حوقل --> نصيبى، محمد بن حوقل
بن حسين بن حى، از رياضيّين قرن پنجم هجرى قرطبه مى باشد كه در نجوم و هيئت و اعداد و هندسه ماهر بود. به مصر و يمن مسافرت كرده و نزد امير يمن محترم و به رسم سفارت از طرف او نزد قائم بامراللّه، بيست وششمين خليفۀ عباسى (422-467 ه. ق) رفت. زيجى از مصنّفات او بوده و از اشعار اوست:
نأمل صورة العدد *** فمن ينظر اليه هدى
كما الاعداد راجعة *** و ان كثرت الى الاحد
كذاك الخلق مرجعهم *** لرب واحد احد
در 456 ه. ق در يمن درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 10، ص 158.
ابن حيان، جابر بن حيان --> كيمياوى، جابر بن حيان
عبدى، موافق آنچه تحت عنوان زهّاد ثمانيه اشاره شد، هرم يكى از چهار تن اتقياى ايشان، از خواصّ اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است. اين نگارنده به اشعار باب هاء از نخبة المقال الحاق نموده ام:
ثم ابن حيان التقى هرم *** من الثمان زاهد محترم
از اصحاب تواريخ و سير نقل است كه هرم مصاحب اويس قرنى، كه او نيز يكى ديگر از زهّاد مذكورين است، بود. در اوّل ملاقات (بى سابقۀ شناسايى) بدين روش سلامش داد: «السلام عليك يا اويس بن عامر». اويس هم در جواب گفت: «و عليك السلام يا هرم بن حيان». هرم گفت: «من تو را با علامات و صفاتى كه شنيده بودم، شناختم، لكن تو مرا چطور شناختى؟» اويس گفت: «ارواح مؤمنين عطر و بوى يكديگر را دريافته و ادراك مى كنند». سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد و «هرم» بر وزن خجل است.
منابع: كتب رجاليه.
بن محمد بن حيّوس (به فتح اوّل و تشديد ثانى) بن محمد، ملقّب به «صفى الدوله»، مكنّى به «ابوالفتيان»، از مشاهير شعراى قرن پنجم شام مى باشد كه مدايح بسيارى در حق آل مرداس، ملوك حلب، گفته و از اين راه ثروت بسيارى اندوخته است. از ابيات قصيده اى است كه در مدح نصر بن مرداس، صاحب حلب، گفته و پيش از آن مدحى نيز در حق پدر نصر گفته و هزار دينار (معادل هيجده نخود طلاى مسكوك) صله گرفته بوده است:
و انجز لي رب السماوات وعده ال *** كريم بان العسر يتبعه اليسر
فجاد ابونصر بالف تصرمت *** و اني عليم ان سيخلفها نصر
و انى بآمالى لديكم مخيم *** و كم فى الورى ثاو و آماله سفر
پس از آنكه اين قصيده را، كه ابن خلّكان چهارده بيت از آن را نقل كرده، نزد نصر فروخواند، او نيز مثل پدر هزار دينار بدو عنايت كرده و قسم ياد نمود كه واللّه اگر به عوض جملۀ «سيخلفها نصر»، «سيضعفها نصر» مى گفتى، آن هزار را مضاعف كرده و چندين هزار مى دادم. نيز بعد از وفات پدر نصر، قصيده اى مشعر بر تهنيت جلوس و تعزيت و تسليت پدرش گفته كه از ابيات آن است:
كفى الدين عزّا ما قضى لك الدهر *** فمن كان ذا نذر فقد وجب النذر
صبرنا على حكم الزمان الذى سطا *** على انه لولاك لم يكن الصبر
وفات ابن حيوس به سال 473 ه. ق در هشتاد سالگى در حلب واقع گرديده و ديوان بزرگى دارد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 74]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 619؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 114.
ابن خاتون(1)
بن حسن بن على بن احمد بن محمد بن على بن خاتون، عاملى، از علماى اماميّۀ اواخر قرن يازدهم هجرت و مؤلف كتاب قصص الانبياء من طرق الشّيعة مى باشد كه در
1) . ابن خاتون: عنوان مشهورى هريك از افراد خانوادۀ آل خاتون (بنى خاتون) مى باشد كه از خانواده هاى علمى قديمى جبل عامل، بلكه قديم ترين ايشان و با علم و فضل معروف هستند. «خاتون» بنابر مشهور، نام جد عالى اين خانواده، از معاصرين محقق و علامه و از علما و زهاد عصر خود بوده است. در اعيان الشّيعة گويد: «خاتون» كلمه اى است پارسى به معنى سيده و اميره و آن، نام يكى از دختران ملوك ايوبيه بوده كه پدرش در يكى از مسافرت هاى خود در قريۀ اميه از قراء جبل عامل، كه در اين اواخر خراب و نزديكى قريۀ ارشاف مى باشد، نزول كرد. تمامى طبقات مردم به ديدن و زيارت وى رفتند، مگر شوهر خاتون (كه بعد از اين قضيه شوهرش شد). اينك ملك كس فرستاده و از سبب نرفتنش استفسار نمود و منضجر بودن خودش را اظهار داشت؛ پس بدين حديث شريف جواب داد: «اذا رأيتم العلماء على ابواب الملوك فبئس العلماء و بئس الملوك و اذا رأيتم الملوك على ابواب العلماء فنعم الملوك و نعم العلماء». ملك در اثر اين جواب حقايق مآب، به چشم عظمتش نگريسته و دختر خود، خاتون، را به ازدواجش درآورد. ذريه اش نيز به جهت انتساب، به «بنى خاتون» (آل خاتون) شهرت يافتند. در اعيان الشّيعة بعد از اين جمله گويد كه اين خبر در ميان اهل جبل عامل مشهور و مستفيض بوده و اكابر مورخين و علما، خلفاً عن سلف، نقل مى كنند. از اين خانوادۀ آل خاتون علماى بسيارى در جبل عامل و عراق و هند و عجم و غيرها نشئت يافته و يكى از ايشان به وزارت بعضى از ملوك قطب شاهيۀ هند نائل گرديده است. علم و فضل در ايشان استمرار داشته تا در اين اواخر به حكم تطور زمان و اهل زمان پر گشته اند، انتهى. ما نيز بعضى از افراد اين خانواده را به حسب مساعدت وسايل موجوده تذكر مى دهيم. (مؤلف)
سال 1092 ه. ق از تأليف آن فراغت يافته و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 142.
بن على بن محمد بن محمد بن خاتون، عاملى، ملقّب به «جمال الدين»، مكنّى به «ابوالعباس»، عالمى جليل و فقيهى نبيل از علماى اماميّۀ قرن دهم هجرت مى باشد كه شهيد ثانى (متوفى به سال 966 ه. ق) از وى روايت كرده و او هم از محقّق كركى على بن عبدالعالى (متوفى به سال 940 ه. ق) روايت نموده و شريك درس وى هم بوده است كه هر دو از شيخ محمد، پدر صاحب ترجمه، درس خوانده و از او اجازه دارند.
سال وفات صاحب ترجمه به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 21؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 261؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 11، ص 38.
بن على بن احمد فوق، عالم فاضل، عابد زاهد، اديب شاعر، با صاحب معالم (متوفى به سال 1011 ه. ق) و نظاير وى معاصر، از اجلاّى علماى اماميه، خود او و پدرش هر دو از اساتيد و مشايخ اجازۀ مولا عبدالله تسترى سابق الذكر بوده اند. از تأليفات صاحب ترجمه كتاب مقتل الحسين عليه السلام مى باشد. سال وفاتش به دست نيامد و به نوشتۀ اعيان الشّيعة، نام اصلى پدر احمد، «على» بوده و «نعمت الله» لقبش مى باشد.
منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 140؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 21، س 32.
بن نعمت الله بن على، نيز از اكابر علماى اماميّۀ قرن يازدهم هجرت مى باشد و از تأليفات او حاشيۀ الفيّۀ شهيد است كه به سال 1003 ه. ق در مكّۀ معظّمه به خط خودش نوشته و در سال 1008 ه. ق هم در مكّه به ميرزا ابراهيم حسينى همدانى، كه شرح
حالش را به عنوان ظهيرالدين، ميرزا سيد ابراهيم نگارش داده ايم، اجازه داده و سيد ماجد بحرانى سابق الذكر هم از او اجازه دارد. سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 261؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 22، س 20.
ابن خاتون، محمد بن على بن خاتون --> ابن خاتون، محمد بن على بن نعمت اللّٰه
الصورة
نمونه خط ابن خاتون عاملى محمد بن على (188)
بن على، كه گاهى «محمد بن على بن خاتون» هم مى نويسند، از اجلاّى علماى اماميّۀ قرن يازدهم هجرت مى باشد كه از اكابر تلامذۀ شيخ بهائى، عالمى اديب محقّق جليل القدر بارع و فنون بسيارى را جامع بوده و از تأليفات اوست:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 169، ش 172]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 56؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 21، س 15.
يا على بن احمد، عاملى، عالمى است فاضل جليل اديب شاعر، از اجلاّى علما و فقهاى اماميّه و چنانچه فوقاً ضمن شرح حال پسرش، احمد، اشاره شد، از اساتيد و مشايخ اجازۀ مولا عبدالله تسترى سابق الذكر مى باشد و او هم از شهيد ثانى (متوفى به سال 966 ه. ق) و جمعى ديگر از اجلاّى وقت روايت مى نمايد، بلكه به واسطۀ طول عمرى كه داشته و خارق عادتش هم شمارند، از محقّق كركى (متوفى به سال 940 ه. ق) هم روايت كرده و از تلامذۀ او مى باشد. رسالۀ مختصرى در عدالت نوشته و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 189، ش 204]؛ افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، باب نون.
بن احمد بن محمد بن على، از علماى اماميّه و يكى از معروفين به «ابن خاتون» مى باشد. با صاحب مدارك و شيخ حسين، پدر شيخ بهائى، معاصر و از اساتيد و مشايخ روايت مولا عبدالله فوق بوده و او نيز از محقّق كركى مرقوم روايت مى نمايد و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، باب نون.
بن فضل بن عبدالخالق، مكنّى به «ابوالفضل»، دينورى الاصل، بغدادى المولد والمدفن، كاتب بارع، شاعر ماهر، از مشاهير ادبا و خطّاطين اوايل قرن ششم هجرت مى باشد كه در حسن خط و كتابت نادرۀ عصر خود محسوب مى شد. روزى به حسب دعوت در خانۀ حكيم ابوالقاسم هبة الله بن حسين، طبيب اهوازى، مهمان و مشمول نوازش هاى آن ميزبان بود. به باغچه و حمامى كه در آن خانه بوده، رفته و در همين باب گويد:
وافيت منزله فلم ار حاجبا *** الا تلقانى بسن ضاحك
والبشر فى وجه الغلام امارة *** لمقدمات حياء وجه المالك
و دخلت جنته و زرت جحيمه *** فشكرت رضوانا و رأفة مالك
بعضى از اهل فن همين اشعار را به خود حكيم ابوالقاسم مذكور منسوب دارند و نيز
از ابن الخازن است:
من يستقم يحرم مناه و من يزغ *** يختص بالاسعاف والتمكين
انظر الى الالف استقام ففاته *** عجم و فاز به اعوجاج النون
تمامى اشعار او خوش سبك و نيكومقصد بوده و ديوانى دارد كه بعد از وفات او، پسرش، نصرالله كاتب، تدوينش كرده است. وفات ابن الخازن به سال 512 يا 518 ه. ق واقع شد و ولادت او در سال 451 ه. ق بوده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 56؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 49؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 619.
كاتب، مكنّى به «ابوالفوارس»، معروف به «ابن الخازن»، نيز از فضلاى اوايل قرن ششم هجرت مى باشد كه با ابن الخازن فوق معاصر، از مشاهير خطّاطين، علاوه بر تفرّد حسن خط، در كثرت كتابت نيز بى نظير بود. كتاب هاى بسيارى استنساخ كرده و پانصد قرآن نوشته و مقدار كتابت او در كثرت، دسترس كسى نبوده است. شب سه شنبه بيست وششم ذى حجۀ 502 ه. ق به موت فجأه درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 178؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 619.
حائرى، مكنّى به «ابوالحسن»، ملقّب به «زين الدين»، معروف به «ابن الخازن»، عالم فقيه فاضل كامل، از تلامذۀ شهيد اوّل (متوفى به سال 786 ه. ق) و از اساتيد شيخ احمد بن فهد حلّى (متوفى به سال 841 ه. ق) و مشايخ اجازۀ او بود. خودش نيز از شهيد اجازۀ عالى داشته و سال وفاتش به دست نيامد. مخفى نماند كه صاحب ترجمه را «على بن خازن» گفتن، چنانچه مشهور است، من باب نسبت به لقب جدّ مى باشد، والاّ پدرش حسن بن محمد بوده و محمد هم خازن آستان مقدّس حسينى عليه السلام بوده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 56؛ اطلاعات متفرقه.
دقاق، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن الخاضبه»، از مشاهير قرّاء، صحت قرائت او
مشهور و مسلّم اهل زمان خود بود. با كتابت حديث امرار معاش مى كرده و از خودش نقل است كه در اوقات تمام تنگ دستى، شبى مشغول كتابت حديث بودم. به ناگاه موشى از سوراخ خود آمد و پيش من دوندگى كرد. بعد از ساعتى موشى ديگر نيز آمده و در دوندگى شريك او شد تا نزديكى چراغ رسيدند. يكى به طرف من آمد.
طاسى را كه دم دست داشتم، برداشته و بر روى آن موش گذاشتم؛ پس رفيقش رفته و بعد از ساعتى يك دينار صحيح از سوراخ خود آورده و پيش من گذاشت، لكن اعتنايش نكردم و مشغول كتابت بودم تا بعد از لمحه اى برگشته و دينارى ديگر آورده و منتظر استخلاص رفيقش شد. بازهم اعتنايى ننمودم. دينار سيّمى آورده و بدين روش چهار يا پنج دينار پيش من روى هم گذاشت و منتظر شد. بازهم اعتنايى نكردم تا بالاخره برگشته و يك كيسۀ پوستين پردينارى آورده و پيش من گذاشت؛ پس يقين كردم كه ديگر چيزى در سوراخ نمانده است؛ لذا آن طاس را برداشتم. هر دو موش برگشتند. من هم آن دينارها را صرف ضروريّات خودم نمودم.
ياقوت حموى پس از آنكه قضيه را به واسطۀ سمعانى از ابوالمناقب از خود ابن الخاضبه به همين روش نقل كرده، گويد: اگرچه اين قضيه به حسب ظاهر محال است، لكن به جهت وثاقت ناقل و دقّت او در نقل قضايا نقل شد تا اگر در واقع صحيح است، خواننده را حظّى عجيب باشد و در صورت عدم صحت نيز مثل افسانه هاى ديگر مورد التذاذ قرار گيرد. وفات ابن الخاضبه در سال 489 ه. ق واقع گرديد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 226.
بن عبيدالله بن خاقان بن عبدالقيس، قيسى اشبيلى، يا موافق دو موضع از كشف الظّنون، فتح بن عيسى بن خاقان يا بنا به ظاهر كلام قاموس الاعلام، اصل نامش محمد بن عبيدالله است؛ به هرحال، كنيه اش «ابونصر»، شهرتش همان «ابن خاقان» و «فتح بن خاقان»، از وزراى نامى و از مشاهير ادبا و فضلا و شعراى اشبيليه از بلاد اندلس مى باشد كه به بلاد بسيارى مسافرت ها كرده و كلمات و عباراتش در نهايت ملاحت و عذوبت، مصدوقۀ سحر حلال بوده و از تأليفات اوست:
قاهره چاپ، حاوى شرح حال و اشعار اكابر وقت بوده و به چهار قسمتش نموده است؛ اولى، در ملوك، دويمى در وزرا، سيمى در قضات و علما، چهارمى در ادبا و شعرا)؛ 2. مطمح الانفس و مسرح التّأنّس فى ملح اهل الاندلس (كه آن نيز در قاهره چاپ شده و حاوى شرح حال اكابر كتّاب و بلغا و قضات و علما و فقها و ادبا، كثيرالفايده و حاكى از تبحّر فضلى مؤلفش مى باشد و سه كتاب بدين اسم تأليف داده كه به قيد كبرى و وسطى و صغرى امتياز يابند و ظاهراً آنچه چاپ شده، همين صغرى است).
ابن خاقان به سال 535 ه. ق در مراكش مقتول گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 814]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3341؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1434.
بن احمد بن خالويه بن حمدان، يا حمدان بن خالويه، همدانى الاصل والولاده، بغدادى النشأه، ابوعبدالله الكنيه، ابن خالويه الشّهره، حلبى المسكن والمدفن، از مشاهير ادبا و شعرا و نحويّين و افاضل قرن چهارم هجرى اماميّه مى باشد كه نحوى لغوى قارى شاعر ماهر، جامع فنون فضل و ادب، عارف به فنون عربيّه بود. در سال 314 ه. ق از مولد خود، همدان، به بغداد رفته و فنون ادبيّه را از ابوعمر زاهد و نفطويه و ابن الانبارى و ديگر اكابر وقت اخذ نمود. وجوه قرائات را هم از ابوسعيد سيرافى فراگرفت تا آنكه آوازۀ او در تمامى بلاد منتشر و محل توجه و استفادۀ اكابر آفاق گرديد.
نزد سيف الدولة بن حمدان و ديگر اكابر آل حمدان قربى بسزا داشته و مورد اكرام و احترام و مرجع استفادۀ علميّۀ ايشان هم بود. خودش گويد: روزى وارد مجلس سيف الدوله شدم. در اذن جلوس گفت: «اقعد» و نگفت: «اجلس»؛ پس دريافتم كه به اسرار كلام عرب اطّلاع كامل دارد، زيرا كه قعود، نشستن از قيام است و جلوس، نشستن از نيام؛ به عبارت ديگر، قعود از بالا به پايين منتقل شدن است و جلوس برعكس آن. روزى سيف الدوله، كه اوّلين اديب بوده، از جمعى از علماى وقت كه حاضرش بودند، پرسيد كه آيا اسم ممدودى سراغ داريد كه جمعش مقصور باشد؟ همه شان اظهار بى اطّلاعى كردند. ابن خالويه گفت: دو اسم همچنانى را سراغ دارم و
محض براى اظهار قدردانى هزار درهم صله لازم دارد و آن دو اسم عبارت از «صحراء» و «عذراء» است كه هر دو ممدود و جمع آنها «صحارى» و «عذارى» (بر وزن نصارى) مى باشد. ابن خالويه گويد: بعد از چند ماهى، دو اسم ديگر هم در كتاب تنبيه جرمى پيدا كردم كه عبارت از «صلفاء» و «خبراء» بوده و جمع آنها «صلافى» و «خبارى» (بر وزن نصارى) است؛ اوّلى به معنى زمين غليظ و درشت، دويمى زمين رطب و نمناك. بعد از بيست سال ديگر يك اسم پنجمى نيز پيدا كردم كه عبارت از «سبتاء» و «سباتى» مى باشد؛ به معنى زمين درشت و خشن. از اشعار ابن خالويه است:
اذا لم يكن صدر المجالس سيدا *** فلا خير في من صدّرته المجالس
و كم قائل ما لي رأيتك راجلا *** فقلت له من اجل انك فارس
او را در مجلس سيف الدوله مباحثاتى و مشاجراتى با متنبّى مشهور جريان يافته كه نقل آنها مخالف وضع اين عجاله است. از تأليفات اوست:
وفات ابن خالويه به سال 370 ه. ق در حلب واقع گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 237؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 491؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 173؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 301؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 9، ص 200؛ ابن نديم، الفهرست، ص 124؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 619.
بن يوسف بن مهجور، فارسى، معروف به «ابن خالويه»، مكنّى به «ابوالحسن»، از مشايخ حديث قرن چهارم هجرت و محل توثيق جمعى از علماى رجال مى باشد و
نجاشى (متوفى به سال 450 ه. ق) به واسطۀ عدّۀ خود كه در حرف عين مهمله (بى نقطه) اشاره نموديم، از وى روايت مى كند و او مؤلف سه كتاب عمل رجب و عمل رمضان و عمل شعبان بوده و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 56؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 238، س 17؛ كتب رجاليه.
ابن الخاله، محمد بن احمد بن سهل --> ابن بشران
4070 و 4071. ابن خانبه، احمد بن عبدالله (قرن 3 ه. ق)
بن مهران بن خانبه، كرخى، مكنّى به «ابوجعفر»، معروف به «ابن خانبه»، كه در عبارات بعضى از اجلّه به «احمد بن خانبه» و «احمد بن عبدالله بن خانبه» نيز مذكور است، از ثقات اماميّه مى باشد كه اصلاً از عجم و از غلامان يونس بن عبدالرحمان از خواص اصحاب حضرت امام رضا عليه السلام بود. به حضور مبارك آن حضرت هم مكاتبه داشت، كتاب التّأديب، كه كتاب يوم و ليلة است، از او بوده و موافق آنچه از كتاب تتمّات و فلاح السّائل سيد بن طاووس نقل شده، ابن خانبه همان كتاب را به نظر مبارك حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام رسانيد. آن حضرت بعد از ملاحظه و قرائت، حكم به صحت آن كرده و به عمل به محتويات آن امر فرمودند. سال وفات ابن خانبه به دست نيامد. اينكه بعضى سال 234 ه. ق را نوشته اند، منافات بيّن با قضيۀ مذكورۀ ابن طاووس دارد، زيرا كه اصل ولادت حضرت عسكرى عليه السلام در 232 ه. ق، امامتش به سال 253 ه. ق، وفاتش در 260 ه. ق وقوع يافته است.
اما محمد بن احمد كرخى، پسر صاحب ترجمه، كه كنيه اش «ابوجعفر» و شهرتش «ابن خانبه» مى باشد، نيز از ثقات محدّثين اماميّه بوده و به نام كتاب الحجّ و كتاب الزّكاة چندين كتاب داشته است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 1، ص 275]؛ كتب رجاليه.
ابن خانبه، محمد بن احمد --> ابن خانبه، احمد بن عبداللّٰه
ضمن شرح حال پدرش احمد بن عبداللّٰه آمده است.
بن احمد بن معالى بن منصور بن على، اربلى موصلى، نحوى لغوى، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «ابن الخباز»، از اساتيد نحو و لغت و عروض و فرايض بوده و از تأليفات اوست:
وفاتش بنا به نوشتۀ كشف الظّنون و روضات الجنّات، در سال 637 ه. ق واقع گرديد، لكن به موجب يك نسخۀ خطّى خوب از شرح الفيّۀ مذكور، كه تاريخ كتابتش 687 ه. ق به خط بسيار عالى عثمان بن عمر حجار بوده و به نظر اين نگارنده رسيده، تأليف شرح مذكور روز دوشنبه بيست وسيّم صفر 639 ه. ق به پايان رسيده است. وفات مؤلف هم روز شنبه هفتم رجب همين سال وقوع يافت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 95]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 57؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 85؛ اطلاعات متفرقه.
ابن خديو، محمد بن قاسم --> ابن ابى المناقب، محمد بن محمد بن قاسم
بن محمد بن مواهب بن محمد، نحوى عروضى شاعر كاتب، مكنّى به «ابوالعز»، معروف به «ابن الخراسانى»، از مشاهير ادباى قرن ششم هجرت مى باشد كه در نحو و ادب علاّمۀ زمان خود بود. از ابومنصور جواليقى درس خوانده و به عروض اهتمام تمام داشت. طبع شعرش مثل آب جارى روان بود كه در ظرف يك ساعت هر مقدار از شعر كه اراده داشتى، انشا مى نمود. ديوان شعر او پانزده مجلّد مى باشد. كتابى در عروض و چندين كتاب ديگر در فنون ادبيه تأليف داده و از اشعار اوست:
انا راض منكم بايسر شيىء *** يرتضيه لعاشق معشوق
بسلام من الطريق اذا ما *** جمعتنا بالاتفاق طريق
ايضاً
ان شئت ان لاتعد عمرا *** فخلِّ زيدا معا و عمروا
و استعن اللّه فى امور *** مازلن طول الزمان امرا
و لاتخالف مدىٰ الليالى *** للّه حتى الممات امرا
و اقنع بما راج من طعام *** و البس اذا ما عريت طمرا
در سال 576 ه. ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 46؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 114، س 8.
اشبيلى الولاده، ازدى القبيله، ابومحمدالكنيه، ابن الخراطالشّهره، از علماى اواخر قرن ششم اندلس مى باشد كه در انقلابات آن نواحى به بجايه فرار كرده و در آنجا مشغول تدريس و تأليف شد و از تأليفات اوست:
در سال 581 يا 582 ه. ق درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 503]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 620.
يا عبيدالله بن عبدالله، يا عبدالله بن عبدالله بن احمد بن خردادبه، خراسانى، مكنّى به «ابوالقاسم»، معروف به «ابن خردادبه»، از مشاهير مورّخين و جغرافيّين اواخر قرن سيّم هجرت مى باشد. از ندما و مقرّبين دربار معتمد على اللّه، پانزدهمين خليفۀ عباسى (256-279 ه. ق)، بوده و از تأليفات اوست:
مسعودى گويد: از حيث نظم، ابرع و از حيث اشتمال بر اخبار ملوك و امم، اجمع
كتب است و آن را تاريخ ابن خردادبه نيز گويند).
وفات ابن خردادبه در حدود سال 300 ه. ق در حوالى نود سالگى و جدّش خردادبه، اصلاً عجم و در كيش مجوس بوده و اخيراً به دست برامكه مشرّف به شرف اسلام گرديده است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 645]؛ ابن نديم، الفهرست، ص 212؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 620.
ابن خرقه، محمد بن محمد بن نصر --> سكونى، محمد بن محمد
ضياءالدين اللّقب، ابوالحسن الكنيه، ابن خروف الشّهره، قيسى القبيله، قرطبى الولادة والنشأه، از شعراى اندلس است كه به بلاد شرقيه مسافرت ها كرده و از اشعار او مى باشد كه در وصف نيل گفته است:
ما اعجب النيل ما ابهى شمائله *** فى ضفتيه من الاشجار ادواح
من جنة الخلد فياض على ترع *** تهب فيها هبوب الريح ارواح
ليست زيادته ماء كما زعموا *** و انما هى ارزاق و ارباح
به سال 603 ه. ق در حلب درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 620.
بن خروف، يا على بن محمد بن على بن محمد بن خروف، حضرمى اندلسى اشبيلى، مكنّى به «ابوالحسن»، ملقّب به «نظام الدين»، معروف به «ابن خروف»، لغوى نحوى، محقّق مدقّق، از ائمّه و متمهّرين علوم عربيّه مى باشد كه با عبدالرحمان سهيلى سابق الذكر مناظراتى داشت. طبع شعرش نيز بسيار خوب بوده و از تأليفات اوست:
مى باشد. بعد از اتمام آن اهداى دربار صاحب اندلسش كرد و به صلۀ هزار دينار، كه دينار معادل يك مثقال طلاى مسكوك هيجده نخودى است، نائل گرديد).
از اشعار ابن خروف است كه درخصوص جوانى زيبا، كه به حكم قاضى زندانى بوده، گفته است:
اقاضي المسلمين حكمت حكما *** اتىٰ وجه الزمان به عبوسا
حبست على الدراهم ذاجمال *** و لم تسجنه اذ سلب النفوسا
نيز در باب استعفا از تصدّى امور بيمارستان نورى كه شخص سيد نامى (بر وزن عيد، به معنى گرگ) دربانش بوده، به قاضى القضات محيى الدين بن زكى فرستاده است:
مولاي مولاي اجرني فقد *** اصبحتْ في دار الاسىٰ والحتوف
و ليس لى صبر على منزل *** بوابه السيد و جدى خروف
«خروف» در زبان عرب به معنى برّه و بچۀ گوسفند مى باشد. مخفى نماند كه ابن خروف در تمامى عمر خود ازدواج نكرد. در كاروان سراها امرار حيات نمود.
كسب خيّاطى داشته و هرچه عايدش مى شد، با استاد خود، ابوالحسن بن طاهر، تنصيف مى كرد. در اواخر عمر مجنون و ديوانه شد. در كوچه و بازار عريان و برهنه و مكشوف العوره مى رفت تا در سال 605 يا 606 يا 609 يا 610 ه. ق درگذشت و موافق آنچه از شهاب الدين قوصى، كه از تلامذه اش بوده، نقل شده، شبى در چاه افتاد و مرد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 83 و 486؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 373؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 15، ص 75؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 620؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 57.
بن خزيمة بن مغيرة بن صالح، حافظ سلمى نيشابورى، شافعى، مكنّى به «ابوبكر»، از مشاهير فقها و محدّثين شافعيّه مى باشد كه در فقه و حديث طاق، استاد علماى عراق، به «امام الائمه» موصوف، تأليف زياده بر يك صد و چهل كتاب بدو منسوب، از آن جمله كتاب التّوحيد والصّفات و كتاب فقه الحديث مى باشد و به سال 311 ه. ق در 88 سالگى درگذشت.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 32؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1،
ص 620؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 265.
بلخى قلاسى(1)حنفى، معروف به «ابن خزيمه»، از افاضل حنفيّه و از مشايخ حديث بلخ مى باشد و كتاب اختيارات (در مذهب) از آثار قلمى او بوده و در 314 ه. ق درگذشت.
منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 168.
بن احمد بن احمد بن عبدالله بن نصر بن خشاب، بغدادى، مكنّى به «ابومحمد»، معروف به «ابن الخشاب»، اديبى است نحوى لغوى شاعر محدّث مفسّر قارى منطقى، از مشاهير ادباى وقت خود. در انساب و فرايض و حساب و تفسير و حديث و هندسه و حكمت و فلسفه و ديگر علوم متداوله نيز حظّى وافر داشته و حافظ قرآن بود. آن كتاب آسمانى را با اكثر قرائات متداوله مى خواند. خط و كتابتش نيز در غايت جودت و به تصريح بعضى از ارباب سير، نسبت به افاضل عصر خود مانند آفتاب بوده نسبت به كواكب و يا مثل دريا بوده است نسبت به استخر و بركه.
ابن الحديد در شرح نهج البلاغه از استاد خود، مصدق بن شبيب، كه از تلامذۀ ابن الخشاب بوده، نقل مى كند كه ابن الخشاب خطبۀ شقشقيّۀ مذكوره در نهج البلاغه را در كتاب هايى كه دويست سال پيش از ولادت سيد رضى، مؤلف نهج البلاغه، تأليف شده، ديده است. همانا منظور او از اين جمله ردّ كسانى است كه آن خطبۀ مباركه را از خود حضرت على عليه السلام ندانند.
در معجم الادباء گويد: ابن خشاب با آن همه مراتب علميّه كه داشته، ابداً شرف و ناموس علم را رعايت نمى كرد. بسيار كثيف و چركين بوده و مقيد به وظايف دينيّه نبود. در وسط راه با عوام شطرنج بازى مى نمود؛ با لباس و معاش بسيار پست مى گذرانيد؛ در معركه هاى شعبده بازى و خرس بازى و ميمون بازى و مارگيرى حاضر مى شد؛ هرگاه ارادۀ خريد كتابى را داشتى، صاحب آن را اغفال مى كرد و يك ورق آن را درمى آورد تا به بهانۀ نقصان آن، به بهاى ارزانش ابتياع نمايد. كتاب امانتى را نمى داد و مى گفت كه
1) . قلاسى: منسوب به قلس - به معنى طناب كشتى دريايى - است. (مؤلف)
توى كتاب ها رفته و ديگر قدرت بيرون آوردنش را ندارم. نگارنده در اين موضوع قضاوت نكرده و همين مقدار گوييم كه صدور اين گونه نسبت ها و تهمت ها از اهل حسد و رقابت كثيرالوقوع است. از اشعار ابن الخشاب چيزى به دست نيامد و از تأليفات اوست:
ابن الخشاب در ماه رمضان 567 يا 568 ه. ق در 75 سالگى در بغداد وفات يافت و در مقبرۀ احمد بن حنبل نزديكى قبر بشر حافى به خاك رفت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 57؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 451؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 289؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 353؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 12، ص 47.
بغدادى، مكنّى به «ابوالحسين»، به نوشتۀ معجم الادباء، كاتب بليغ فصيح شاعر بود. سه كتاب صناعة البلاغة و فوائد و نثر موصول به نظم هم تأليف او مى باشد و ديگر از زمان او چيزى ننوشته است. نگارنده گويد: شرح حال پدرش، على بن وصيف، را به عنوان خشكنانچه نگارش داده و نيز تذكر داديم كه وفاتش در زمان حيات معاصر و معاشرش، ابن النديم (متوفى به سال 385 ه. ق)، بوده و همين سه كتاب مذكور نيز تأليف على است، نه پسرش، احمد؛ بنابراين، احمد از رجال اواخر قرن چهارم بوده و يا به احتمال قريب اوايل پنجم را نيز ديده و سه كتاب مذكور هم از او نبوده است.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 1، ص 229؛ اطلاعات متفرقه.
بن اسماعيل بن ابراهيم بن خصيب بن عبدالحميد، اديب نحوى لغوى كاتب منشى فصيح بليغ شاعر ماهر، از فضلاى قرن سيّم هجرت مى باشد كه در فنون بلاغت خبير،
در فنون شعرى بصير و به ديگران مقدّم بود. با معاصر خود، ابن المعتز (متوفى به سال 296 ه. ق)، طريق مودت پيموده و مكاتبات و مراسلاتى داشته اند. از تأليفات احمد است:
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 227.
طبيب، ملقّب به «رأس عينى»، از اطبّاى عصر مستعصم، سى وهفتمين خليفۀ عباسى و آخرين ايشان (640-656 ه. ق) و طبيب خاص سلطان غياث الدين، يازدهمين سلطان سلجوقى روم (636-644 ه. ق) و خانواده اش بود. نزد ايشان بسيار محترم، عاقبت علاوه بر طبابت، سمت معاشرت و منادمت را نيز داشته و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 284؛ اطلاعات متفرقه.
ابن الخطاب، حسن بن على بن حسن --> ورّاق، حسن بن على
ابن الخطيب، محمد بن عبدالله --> لسان الدين، محمد بن عبداللّٰه
ابن الخطيب، محمد بن عمر بن حسين --> فخر رازى، محمد بن عمر
ابن الخطيب، يحيى بن على --> خطيب تبريزى، يحيى بن على
بن احمد بن محمد، معروف به «ابن خطيب الدهشه»، ملقّب به «نورالدين»، حموى الولادة والنشأه، مدتى به مصر و شام مسافرت كرده و از علماى آن نواحى استماع حديث و اخذ مراتب علميّه نمود. مدتى هم قضاوت حماة و رياست مذهبى آن نواحى بدو موكول بوده و از تأليفات اوست:
كافيۀ ابن مالك در نحو و كتابى نظمى مبسوط بوده و الفيۀ معروف ملخّص آن است.
صاحب ترجمه نيز نخست در سال 805 ه. ق يك صد و پنج بيت در تتميم آن به نام وسيلة الاصابة نظماً نوشت؛ سپس اصل و متمم را شرح كرد).
در سال 834 ه. ق درگذشت. مخفى نماند كه در معجم المطبوعات اسم و نسب و شهرت صاحب ترجمه را موافق عنوان فوق، «ابن خطيب الدهشه» نوشته، ولى تحت عنوان كافيۀ شافيه از كشف الظّنون گفته است كه آن را ابوالثناء محمود بن محمد بن خطيب الريفه ذيل (متمم) نوشته (به شرحى كه اشاره شد).
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 410]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 93.
ابن خطيب الرى، محمد بن عمر بن حسين --> فخر رازى، محمد بن عمر
ابن خطيب الريفه --> ابن خطيب الدهشه
بن ابوالفتح بن عبدالله بن خفاجه، اندلسى، مكنّى به «ابواسحاق»، معروف به «ابن خفاجه»، از شعراى اوايل قرن ششم هجرى اندلس مى باشد كه به سال 450 ه. ق در جزيرۀ شقر (بر وزن هنر) از اعمال شهر بلنسيه از بلاد اندلس متولد شد. با توجه بر اينكه شعرا مشمول اكرامات ملوك وقت هستند، هيچ يك را مديحه نگفته و از مولد خود بيرون نگرديد تا به سال 533 يا 523 ه. ق در همان جا درگذشت و از اشعار لطيفۀ اوست:
ما للعذار كان وجهك قبلة *** قد خط فيه من الدجى محرابا
و ارىٰ الشباب و كان ليس بخاشع *** قد خر فيه راكعا و انابا
و لقد علمت بكون ثغرك بارقا *** ان سوف يزجى للعذار سحابا
در غزل و مرثيه اشعار خوب گفته كه اغلب آنها در وصف كائنات جوّ و منظره هاى طبيعى است. ديوانش هم بسيار خوب، در مصر و قاهره چاپ، يك نسخۀ خطّى آن به شمارۀ 152 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 13؛ هاشمى، احمد، جواهر الأدب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 458؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 621.
از مشاهير شعراى قرن ششم هجرت مى باشد كه در فقه نيز يدى طولا داشته و از اشعار اوست:
قلتُ لها لاتقتلي مدنفا *** هواك قد هيج بلباله
ما زال يرجو منك وصلا الىٰ *** ان قطع الهجران اوصاله
فابتسمت تيها و قالت و كم *** قد قتلت عيناى امثاله
در سال 552 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 621.
بن مبارك بن محمد بن عبدالله بن محمد بغدادى، مكنّى به «ابوالحسن» و «ابوالبقاء»، از فقهاى شافعيّه مى باشد كه خط او نيز مرغوب و بسيار خوب بود. مردم بدون ضرورت، محض به بهانۀ به دست آوردن خط او استفتاى مسائل دينيّه مى نمودند.
اينك تمامى اوقات او در جواب نوشتن آنها مصروف و در زحمت بى نهايت بود تا آنكه بالاخره ملتفت قضيه شد. جواب مسائل را با قلم شكسته و ساييده مى نوشت.
اين بود كه مردم بعد از آن، استفتا كردن را موقوف داشتند. تلميذش، خطيب مصرى، از او روايت كرده است كه اين اشعار را بسيار مى خواند، ولى از قائل آنها اسمى نبرده است:
في زخرف القول تزيين لباطله *** والحق قد يعتريه سوء تعبير
تقول هذا مجاج النحل تمدحه *** و ان ذممتَ فقل قيىء الزنابير
مدحا و ذما و ما جاوزت وصفهما *** حسن البيان يرى الظلماء كالنور
وفات ابن الخل به سال 552 ه. ق در بغداد واقع شد و جنازه اش را به كوفه نقل دادند.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 40.
يا عبدالرحمان بن محمد بن محمد بن محمد بن حسن بن خلدون، قاضى القضات حضرمى، اشبيلى الاصل، تونسى الولاده، ابوزيد يا ابومسلم الكنيه، ابن خلدون الشّهره، مالكى المذهب، ولى الدين اللّقب، از اكابر و مشاهير مورّخين اوايل قرن نهم هجرت
مى باشد كه به واسطۀ تحقيقات و انتقادات و محاكماتى كه در كتاب تاريخ خود معمول داشته و به سبب افكار حكيمانه اى كه در مقدمۀ آن كتاب به عرصۀ ظهور آورده، هزاران شايان تمجيد است. گوى سبقت از مورّخين ربوده و بين ايشان مقامى بس عالى حيازت نموده است. علاوه بر فن تاريخ كه يكّه سوار اين مضمار مى باشد، در فقه و انشا و كتابت و فنون شعرى و علوم ادبيّه نيز متمهّر و صاحب يدى طولا مى باشد.
جدّ اعلاى او، خلدون، در اصل از اهالى خطّۀ حضرموت جزيرة العرب بود. بعد از فتح اندلس، در قرمونيه از نواحى اندلس توطّن كرد. اولاد او نيز در اوايل قرن سيّم هجرت در اشبيليه متوطّن بوده اند.
پس از آنكه اشبيليه مسخّر اجانب گرديد، جدّ عبدالرحمان در تونس از بلاد افريقا اقامت كرد. عبدالرحمان نيز همان جا در اوّل رمضان 732 ه. ق متولد شد. قرآن مجيد و ادبيّات و علوم و فنون متنوعۀ متداوله و علوم عقليّه را از پدر خود و ديگر اساتيد و حكماى مغرب زمين با حرصى قوى و همّتى فتورناپذير كه نسبت به تحصيل كمالات و فضايل داشته، در اندك زمانى تحصيل، كتب اشعار را حفظ، تا در سال 749 ه. ق ابوين و اقارب و اساتيد او از طاعون عمومى فوت كردند. ناچار به بعضى از بلاد جزاير و مغرب زمين مسافرت ها كرد.
در هرجا بسيار محترم مى زيست. در سنّ جوانى آوازۀ كمالات او در تمامى اقطار در نهايت اشتهار، در هريك از بلاد متفرقه متصدى بعضى از مشاغل سياسى دولتى، از قبيل وزارت و كتابت و غيره بود. اخيراً حظّ علم را به همۀ مراتب دولتى ترجيح داد و چند سال در حدود صحرا به تأليف همين كتاب تاريخ معروف و شرح قصيدۀ برده و تلخيص بسيارى از كتب ابن رشد و تأليفات ديگرى در حساب و منطق و اصول فقه و ادبيّات متداوله پرداخت. در سال 797 ه. ق از تدوين كتاب تاريخ مزبور فراغت يافت.
در بعضى از مواضع دچار حبس نيز بود. اخيراً در مصر به امر سلطان برقوق، حكمران آن نواحى، قاضى القضات مذهب مالكى مصر يا حلب شد. در هنگام استيلاى تيمور لنگ، مورد تجليل و عنايات تيمورى نيز گرديد. به قول بعضى، اسير شده و در عين حال اسارت، نديم تيمور هم بود و اسيراً و نديماً به سمرقند رفت تا روزى بدو گفت: «من كتاب تاريخى حاوى تمامى وقايع را دارم كه در مصر مانده و خوف آن را دارم كه دستبرد اين مجنون (سلطان برقوق) باشد»؛ پس بعد از اذن تيمور
باز به مصر برگشت و در قاهره مشغول تدريس بوده و از تأليفات اوست:
وفات ابن خلدون به سال 806 يا 808 ه. ق به موت فجأه در قاهره واقع شد و در خارج باب النصر در مقابر صوفيّه مدفون گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 529]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 57؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 32؛ هاشمى، احمد، جواهر الأدب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 465؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 621؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 95.
حضرمى اشبيلى، مكنّى به «ابومسلم»، از اشراف و مشاهير علماى اشبيليۀ اندلس مى باشد كه در نجوم و هندسه و طب و فلسفه ماهر و استاد ابن الصفار طبيب بود. به سال 449 ه. ق در اشبيليه درگذشت.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 56؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 621.
مكنّى به «ابوزكريا»، برادر ابن خلدون عبدالرحمان مذكور فوق، اديبى است بارع، از افاضل قرن هشتم هجرت، مؤلف كتاب بغية الرّواد فى ذكر الملوك من بنى عبدالواد كه ملوك تلمسان هستند. اين كتاب دو جلد بوده و با ترجمۀ فرانسوى آن در تونس چاپ شده است.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 99.
ابن خلف، احمد بن عبدالعزيز --> ابن هشام، احمد بن عبدالعزيز
ابن خلف، سيد على خان --> حويزى، سيد على خان
بن اسماعيل خلفه، حلّى، معروف به «ابن خلفه»، از فضلاى شعراى قرن سيزدهم هجرى قمرى مى باشد كه به سال 1242 ه. ق در اوّل طاعون عمومى در حلّه وفات يافت و جنازه اش به نجف اشرف نقل شد و از آثار او تخميس قصيدۀ ميميّۀ مشهورۀ فرزدق است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 11.
بن محمد بن ابراهيم بن ابى بكر بن خلّكان، هكارى، اربلى الولاده، برمكى النسل، اشعرى الاصول، شافعى الفروع، شمس الدين اللّقب، ابوالعباس الكنيه، ابن خلكان الشّهره، از مشاهير مورّخين و قضات و علماى نامى قرن هفتم هجرت، از معاصرين خواجه نصير طوسى و محقّق حلّى و علاّمۀ حلّى و نظاير ايشان بود. به سال 608 ه. ق در شهر اربل از بلاد ناحيۀ هاكريه يا هكاريه (با فتح و تشديد) از نواحى موصل متولد شد و به همين جهت، به «اربلى» و «هكارى» هم موصوف گرديد (كه بنابر اوّل، محرّف «هاكرى» است). نسبش به چندين واسطه به يحيى بن خالد برمكى، وزير هارون عباسى، موصول مى باشد.
نخست در مولد خود از پدرش و ديگر اكابر وقت، فقه و ادبيّات و علوم متداوله را تكميل و به نواحى مصر و شام و حلب مسافرت ها كرد. در مدارس بسيارى تدريس نموده و در ادبيّات يدى طولا داشت. در فنون شعرى نيز خبير و بسيار شعردوست بود؛ خصوصاً موافق آنچه در شرح حال محمد بن عمران مرزبانى اشاره نموديم، نسبت به اشعار يزيد بن معاويه رغبتى وافر به خرج مى داد. در مصر قضاوت مذاهب اربعه بدو موكول شد. اخيراً در سال 651 ه. ق قاضى القضات دمشق گرديد. ده سال با كمال درستكارى انجام وظيفه نمود. در سال 660 ه. ق معزول و در 676 ه. ق باز به قاضى القضاتى منصوب شد و در رجب 681 ه. ق در مدرسۀ تجيبيۀ دمشق وفات يافت و در دامنۀ كوه قاسيون مدفون گرديد. كتاب وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان تأليف
منيف او مى باشد كه به تاريخ ابن خلكان معروف، اتقن و اجمل كتب تاريخى، شرح حال 864 يا 865 نفر از مشاهير طبقات متنوعۀ اسلامى را حاوى، با تحقيقات عميقه و دقيقه معروف، تلخيصاً و تذييلاً و ترجمتاً محل توجه اكابر، به تركى و اكثر السنۀ اوروپايى ترجمه و بارها در مصر و ايران و غيره چاپ شده است و فقط به شرح حال تابعين و متأخّرين از ايشان تا زمان خود پرداخته و از اصحاب و خلفاى راشدين به جهت شهرت ايشان نامى نبرده است.
با آن همه مراتب علميّه، از متعصّبين اهل سنّت بود. زياده از وصف، طريق عصبيّت مى پيمود و از اشعار اوست:
انا واللّه هالك *** آيس من سلامتى
او ارى القامة التى *** قد اقامت قيامتى
لفظ خلكان، كه لقب جدّ صاحب ترجمه مى باشد، به فتح خاى معجمه و كسر لام مشدّد يا به ضمّ اوّل و فتح و تشديد ثانى يا به كسر هر دو (على الخلاف) است. در وجه و مناسبت اين لقب بنابر وجه اوّلى گفته اند كه جدّ مذكور او، كه صاحب اين لقب مى باشد، روزى در مجلسى با مفاخر آبا و اجداد خود، كه از آل برامكه بوده و سمت وزارت بنى عباس را داشته اند، تفاخر كرده و مى گفته است كه «كان ابى كذا و كان جدى كذا». حاضرين بدو گفتند: «خَلِّ كٰانَ»؛ يعنى «كان ابى كذا و جدى كذا» گفتن را ترك كن و مفاخر شخصى خود را بشمار:
ان الفتى من يقول ها انا ذا *** ليس الفتى من يقول كان ابى
اين بود كه اين جملۀ «خَلِّ كٰانَ» لقب مشهورى جدّ مذكورش گرديد و شايد دو وجه ديگر نيز تحريف آن باشند.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 87؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 33؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 623؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 5، ص 14.
بن ابى القاسم محمد خلوف بن عبدالرحمان، حميرى القبيله، اندلسى تونسى البلده، ابوالعباس الكنيه، ابن خلوف الشهره، شهاب الدين اللّقب، مالكى المذهب، از ادباى اواخر قرن نهم هجرت مى باشد كه قريحۀ شعرى هم داشته و از آثار قلمى اوست:
در سال 899 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 787؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 99.
ابن خليل، على بن خليل --> علاءالدين، على بن خليل
بن سوار بن بأبأ بن بهرام، مكنّى به «ابوالخير»، به نوشتۀ ابن النديم (متوفى به سال 385 ه. ق)، در زمان او از افاضل منطقيين و در نهايت ذكاوت و فطانت بود. در تحصيل علوم اصحاب خود اهتمام تمام داشت. ولادت او در ربيع الاول 331 ه. ق بوده و از تأليفات اوست:
ظاهرش آنكه ابن الخمار از رجال قرن چهارم هجرت بوده و يا اوايل قرن پنجم را نيز ديده است، لكن در نامۀ دانشوران پس از آنكه اسم و نسب و كنيه و شهرت او را به همان قرار مذكور فوق (با تبديل نام جدّ عالى اش، بهرام به بهنام) نوشته، گويد كه او طبيب و حكيم باشى سلطان محمود غزنوى (387-421 ه. ق)، ترجمۀ بسيارى از كتب سريانى به عربى بدو منسوب، از اجلاّى حكماى عصر خود محسوب، معاصرش، شيخ ابوعلى سينا، همواره آرزومند ديدار او بوده و در بعضى از تصنيفات خود بى نهايتش تبجيل مى نمايد.
اين دانشمند با آن همه مقامات عالى كه داشته، با فقرا با كمال تواضع رفتار مى كرد. با اكابر و اغنيا متكبّرانه و با تمام وقار و متانت مى گذرانيد. در بدايت حال نصرانى بود و سلطان معظّم نيز به اقتضاى علاقۀ قلبى كه به ديانت داشته و محبت مفرط آن دانشمند كه در دلش جاگير بوده، همواره او را به قبول دين مقدّس اسلامى تحريص مى نمود و او هم در انكار خود مى افزود تا روزى عبوراً شنيد كه يك طفل دبستانى آيات مباركۀ
(الم * أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ) (عنكبوت، 1-(2) را به آواز بلند مى خواند؛ پس از استماع كلام حقيقت نظام، حالش دگرگون شد. قدرى دم در دبستان ايستاده و به حال خود گريسته و به منزل خود رفت. در عالم رؤيا ديد كه حضرت خاتم الانبيا صلى الله عليه و آله بدو فرمود: «يا اباالخير امثال تو را با اين همه كمال علمى كه دارى، انكار نبوّت برازنده نباشد»؛ پس در حال منام به شرف اسلام مشرّف و بعد از بيدارى نيز قبول اسلام نمود.
على الجمله، اين حكيم دانشمند زياده بر صد سال عمر كرد. همواره با سلاطين غزنوى به سر مى برد تا در سال 489 ه. ق، كه يك صد و هشت سال داشته، روزى حسب الاحضار سلطان ابراهيم بن سلطان مسعود بن سلطان محمود (445-492 ه. ق) بر اسب خاص سلطانى سوار و عازم دربار بود. در بازار كفشگران، اسب او از شتر رم خورده، به زمينش زد و در دَم جان داد. به نام تدبير المشايخ و معالجات الحميات و غير اينها تأليفات بسيارى دارد. نگارنده گويد: اين تاريخ وفات و تاريخ ولادت هم، كه از مدت عمر او معلوم مى شود، با معاصر بودن ابن النديم و از افاضل عصر او بودن ابن الخمار، چنانچه فوقاً مذكور شد، منافات كلى داشته و بسيار مستبعد است و جز قول به تعدّد ابن الخمار قابل اصلاح ديگر نمى باشد و تحقيق زايد در صورت اقتضا موكول به عهدۀ ارباب رجوع است.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 51؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 113؛ ابن نديم، الفهرست، ص 370؛ اطلاعات متفرقه.
مصطلح رجال است.
بن نصر بن محمد، يا احمد بن حسين بن قاسم بن خميس بن عامر، قاضى موصلى البلده، جهنى كعبى القبيله، ابن خميس الشّهره، ابوعبدالله الكنيه، تاج الاسلام و مجدالدين اللّقب، شافعى المذهب، از اكابر فقهاى شافعيّه مى باشد كه علم حديث را در مولد خود، موصل، فقه و اصول و بعضى از علوم ديگر را هم در بغداد از امام غزالى و بعضى ديگر از اكابر وقت اخذ نمود. به قضاوت رحبۀ مالك منصوب گرديد. اخيراً
در موصل مقيم شد و در ربيع اول يا ثانى سال 552 ه. ق درگذشت. تأليفاتى دارد به نام:
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 313]؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 218؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ص 218؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 623.
تلمسانى، مكنّى به «ابوعبدالله»، معروف به «ابن خميس»، از مشاهير شعراى مغرب زمين مى باشد كه بسيار صالح و خوش طبع و به تصوف مايل بود. در اشعار و ادبيّات و اخبار عرب نيز يدى طولا داشت. مدت ها در غرناطه تدريس كرد. قسمت عمدۀ عمر او در عزلت و سياحت مصروف بوده و از اشعار اوست:
و ما كنتُ إلّازهرة فى حديقة *** تبسَّم عنِّي ضاحكات الكمائم
فقبلت من طور لطور فها انا *** اقبل افواه الملوك الاعاظم
به سال 708 ه. ق در غرناطه مقتول شد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 623.
بن خليل بن سعادة خوبى، قاضى القضات شافعى نحوى، معروف به «ابن الخوبى»، مكنّى به «ابوعبدالله»، ملقّب به «شهاب الدين»، از اكابر علماى شافعيّه مى باشد كه در صغر سن به تحصيلات علمى پرداخت. در نحو و معانى و بيان و فقه و اصول و كلام و حساب و هندسه و فرايض و تفسير و اكثر فنون متداولۀ ديگر مهارتى بسزا يافت. به اجازات جمعى از اكابر اصفهان و بغداد و مصر و شام نائل و مرجع استفادۀ افاضل شد. مدتى در شام و حلب و بيت المقدس به قضاوت منصوب و در بلاد مصريّه هم قاضى القضات گرديد و از تأليفات اوست:
وى به سال 693 ه. ق در 79 سالگى درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 742.
بن على بن يحيى بن صدقه، تغلبى، اديب شاعر كاتب دمشقى، مكنّى به «ابوعبدالله»، از مشاهير ادبا و شعراى دمشق اوايل قرن ششم هجرت مى باشد كه ديوانش مشهور و اشعارش در غايت جودت و ملاحت بود. در بلاد بسيارى سياحت ها كرده و مدايحى گفت. به بلاد عجم نيز رفته و در حلب با ابن حيوس سابق الذكر ملاقات و شعر خود را بدو اظهار داشت. ابن حيوس نيز بعد از تحسين بسيار گفت كه اين جوان خبر مرگ به من داد، زيرا به حكم تجربه هركسى در فنى مهارت يافته و به مقامى عالى برسد، دليل وفات استاد سابق آن فن مى باشد. يك مرتبه نيز با نهايت فلاكت وارد حلب شده و اين دو بيت را به ابن حيوس نوشته و استرحام نمود:
لم يبق عندى ما يباع بحبة *** و كفاك علما منظري عن مخبري
الا بقية ماء وجه صنتها *** عن ان يباع و اين اين المشتري
ابن حيوس مستحضر شده و گفت كه اگر در مصراع آخرى «و انت نعم المشترى» مى گفت، ديگر بهتر مى بود. در رمضان 517 ه. ق در 67 سالگى درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 47؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 270.
بن ابى سعد يا سعيد بن ابى الفرج خياط، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن الخياط»، عالم صالح واعظ متّقى، از علماى اماميّۀ اواخر قرن پنجم هجرى بوده و يا خود اوايل قرن ششم را نيز ديده و مؤلف كتاب الجامع فى الاخبار است. شيخ منتجب الدين (متوفى به سال 585 ه. ق) به واسطۀ پدر خود همين كتاب را از خود مؤلف روايت مى نمايد و آن غير از كتاب جامع الاخبار معروف است كه بارها چاپ و اشتباهاً به صدوق ابن بابويه منسوبش دارند. سال وفات ابن الخياط به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 5، ص 27، ش 120].
بن احمد بن منصور خياط، سمرقندى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن الخياط»، از اكابر علماى نحو و لغت مى باشد كه از بلد خود، سمرقند، به بغداد آمد. با ابراهيم بن سرى زجاج و ابوعلى فارسى ملاقات كرده و با ايشان مناظراتى داشت و از تأليفات اوست:
در زمان غيبت صغرى به سال 320 ه. ق درگذشت.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 121؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 706؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 141.
اندلسى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن خياط»، از مشاهير علماى اندلس مى باشد كه در نحو و طبّ و فنون شعريّه و ادبيّه و هيئت و هندسه و احكام نجومى شهرت داشت. رساله اى در حفظ الصّحّة و كتابى در علم نجوم تأليف داده و از اشعار اوست:
لم يخل من نوب الزمان اديب *** كلا فشأن النائبات عجيب
و غضارة الايام تأبى ان يُرى *** فيها لابناء الذكاء نصيب
به سال 447 ه. ق در شهر طليطله از بلاد اندلس در هشتاد سالگى درگذشت.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 56؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 313؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 624.
ابن خيام، عمر بن ابراهيم --> خيام
ابن خيران، احمد بن على --> نوبختى، على بن احمد بن نوبخت
بن هبة اللّه بن ابراهيم، نحوى حنفى، معروف به «ابن الخيزرانى»، مكنّى به «ابوالمظفر»، از ادباى قرن ششم هجرت، از معاصرين جاراللّه زمخشرى (متوفى به سال 548 ه. ق) و هر دو از تلامذۀ ابن الجواليقى موهوب بن احمد (متوفى به سال 536 ه. ق) بوده اند و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 114، س 7.
ابن داحه --> ابن ابى داحه
در اصطلاح رجالى گاهى ابن ابى داحه را گويند.
ابن داحه، خلف بن عبدالملك --> ابن بشكوال
مصطلح رجال است.
ابن الداعى، سيد مرتضى --> سيد مرتضى رازى
ابن داكه، خلف بن عبدالملك --> ابن بشكوال
بن على بن داوود، حلّى، ملقّب به «تقى الدين»، از اكابر و فحول علماى اماميّه مى باشد كه فقيه فاضل محقّق اديب رجالى مدقّق بارع مجتهد جامع شاعر ماهر، با خواجه نصير طوسى و علاّمۀ حلّى و نظاير ايشان معاصر، از تلامذۀ سيد احمد بن طاووس و سيد عبدالكريم بن طاووس و محقّق حلّى و بعضى ديگر از اكابر وقت بود. از ايشان روايت نموده و شهيد اوّل هم به واسطۀ ابن معيه از وى روايت كرده و با مبرّز بودن او در نحو و عروض و ملك النّثر والنّظم بودنش ستوده است و در اجازات خود هم او را با «سلطان الادباء والبلغاء» و «تاج المحدثين والفقهاء» مى ستايد. ابن داوود در فقه و اصول دين و منطق و نحو و عروض و رجال و علوم عربيّه تأليفات و آثار قلمى نثرى و نظمى مختصر و مطول دارد. نخستين كسى است كه براى هريك از كتب رجاليّه و حضرات معصومين عليهم السلام رمز مخصوصى، كه فعلاً در كتب رجاليّه متداول مى باشد، وضع كرده است. هم اوّلين كسى است كه اسامى خود رجال و آبا و اجداد ايشان را به ترتيب حروف هجا كاملاً مرتب نموده و اين دو رويه پيش از او معمول نبوده است. از تأليفات و آثار قلمى اوست:
در اصفهان موجود است)؛ 4. التّحفة السّعديّة (در فقه)؛ 5. الجوهرة فى نظم التّبصرة كه ارجوزه اى است در فقه و آن نظم تبصرۀ علامۀ حلى بوده و اولش اين است:
الحمد للّه الذى تقادما *** سلطانه و شأنه معظما
سال وفات او به دست نيامد، لكن در سال 707 ه. ق، كه تاريخ اتمام تأليف كتاب رجال مذكور مى باشد، در قيد حيات بوده است. ولادتش هم در پنجم جمادى الآخرۀ سال 647 ه. ق واقع شد و جملۀ «ربى حبيب الفقراء» مادّۀ تاريخ ولادت بوده و در نخبة المقال در رديف اشخاصى كه نامشان «حسن» و پدرشان «على» است، گويد:
و سبط داود و عن طس (ابن طاوس) اخبرا *** ميلاده «ربى حبيب الفقراء»(1)
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 293، ش 2692]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 17، ص 73، ش 381]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 176؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 442.
بن احمد بن داوود بن على، قمى بغدادى، مكنّى به «ابوالحسن»، از فقهاى اماميّه و مشايخ حديث فرقۀ محقّه مى باشد كه در وقت خود عالم و فقيه ايشان، شيخ اهل قم، ممدوح نجاشى و علاّمه و ديگر علماى رجال بود. شيخ مفيد و ديگر اجلّه از وى روايت نموده اند. ابن الغضائرى، كه از اكابر مشايخ است، گويد: كسى را نديدم كه افقه و احفظ از ابن داوود و يا نسبت به حديث اعرف از او باشد. از تأليفات او مى باشد:
1) . ربى حبيب الفقراء = 647.
به سال 368 ه. ق در بغداد وفات يافته و در مقابر قريش مدفون گرديد.
منابع: كتب رجاليه.
4105 و 4106. ابن الدايه، احمد (... - 334 ه. ق)
بن ابى يعقوب يوسف بن ابراهيم، مكنّى به «ابوجعفر»، معروف به «ابن الدايه» كه پدرش پسر دايۀ ابراهيم بن مهدى، برادر هارون عباسى و رضيع او بوده، از فضلاى مصر مى باشد. در طب و نجوم و حساب و فنون ادب مقامى عالى داشت. در سال 334 ه. ق وفات يافته و از تأليفات اوست:
از كلمات كشف الظّنون در مى آيد كه «ابن الدايه» عنوان مشهورى دو نفر بوده؛ يكى همين صاحب ترجمه، احمد كه مؤلف سه فقره كتاب سيّمى و چهارمى و پنجمى مذكور در فوق؛ ديگرى هم پدرش، يوسف بن ابراهيم، كه كنيه اش «ابوالحسن» و مؤلف دو كتاب اوّلى مرقوم مى باشد و سال وفاتش را ذكر نكرده است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 60]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 5، ص 154؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 11، ص 352.
ابن الدايه، يوسف --> ابن الدايه، احمد
ضمن شرح حال پسرش احمد آمده است.
ابن الدباس، حسين بن محمد --> بارع بغدادى
بن قاسم بن سهل، ازدى قرطبى، محدّث حافظ، مكنّى به «ابوالقاسم»، از بسيارى از فضلاى وقت اخذ مراتب نمود. ابوالوليد فرضى و ابوعمرو دانى و بعضى ديگر از وى روايت كرده اند. كتابى در زهد تأليف داده و به سال 393 ه. ق در 68 سالگى درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 272.
بن سعيد بن يحيى بن على، ابوعبدالله الكنيه، واسطى الولاده، بغدادى الخاتمه، ابن الدبيثى الشّهره، از فقها و مورّخين و محدّثين و حفاظ شافعيّه مى باشد كه در حديث و تاريخ و رجال از مشاهير وقت خود بوده و از تأليفات اوست:
به سال 637 ه. ق در 79 سالگى در بغداد درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 100؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 624.
ابن درّاج(2)
بن عاص بن احمد بن سليمان بن عيسى بن درّاج، اندلسى، قسطلّى الولاده، ابن دراج الشّهره، ابوعمرالكنيه، بغدادى الخاتمه، از اكابر ادبا و شعراى اندلس مى باشد كه كاتب شاعر متمهّر، در آن نواحى مثل متنبّى بوده است در نواحى شام. اشعار او مقبول عموم و با اشعار ابونواس و متنبّى مقايسه مى شد و در حق منصور بن ابى عامر، خليفۀ وقت، گويد:
اذا نحن اثنينا عليك بصالح *** فانت كما نُثني و فوق الذى نُثني
و ان جرت الالفاظ منا بمدحة *** لغيرك انسانا فانت الذى نعني
ايضاً
ان كان واديك ممنوعا فموعدنا *** وادى الكرى فلعلي فيه القاكا
ديوانش دو مجلّد، وفاتش به سال 421 ه. ق در بغداد واقع شد. ولادتش نيز به سال 347 ه. ق در قصبۀ قسطلّه (به فتح اوّل و ثالث و فتح و تشديد رابع) از بلاد اندلس بوده است.
1) . دبيثى: بر وزن كميلى منسوب به قريۀ دبيثا از قراء واسط است.
2) . ابن دراج: عنوان رجالى ايوب بن نوح بن درّاج و جمعى ديگر مى باشد و بعضى ايشان را تذكر مى دهد و در ضمن شرح حال ايوب از تنقيح المقال گويد كه درّاج با فتح و تشديد بر وزن شداد و از اسامى متعارفۀ متداوله بوده و بعد از اين احتمال داده است كه با ضم اول باشد كه با اسم مرغ معروف تسميه مى كرده اند. (مؤلف)
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 73]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 44؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 743 و ج 5، ص 3661.
4110 و 4111. ابن درّاج، جميل (قرن 2 ه. ق)
بن دراج بن عبدالله، نخعى القبيله، كوفى البلده، ابوعلى الكنيه، از ثقات محدّثين اماميّه، وجوه و اعيان فرقۀ محقّه، بلكه موافق آنچه تحت عنوان اصحاب اجماع تذكر داديم، يكى از ايشان و از اكابر اصحاب حضرت صادق و كاظم عليهما السلام مى باشد كه از آن دو بزرگوار گاهى بلاواسطه و گاهى مع الواسطه روايت نموده است. بسيار جليل القدر بود. از زرارة بن اعين نيز اخذ مراتب علميّه نمود. در آخر عمر نابينا شد. كتابى هم دارد كه ظاهراً يكى از اصول اربعمأة است و در عهد سعادت حضرت رضا عليه السلام وفات يافت. در تنقيح المقال گويد كه شخصى موثق از شخصى موثق خبير نقل نمود كه قبر جميل بن دراج در طارميه ساحل دجله در محاذات جايى است كه در اين ايّام «سميكه» گويند و آنجا قبرى است موسوم به قبر شيخ جميل بن كاظم و آن قبر همين جميل بن دراج است.
اما نوح بن دراج، برادر كهتر جميل نيز بنابر مشهور، شيعۀ امامى و از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بود. قبول قضاوت كوفه از طرف خليفۀ وقت هم از راه ضرورت بوده است؛ به شرحى كه در كتب مربوطه نگارش داده اند.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 1، ص 283-284]؛ كتب رجاليه.
ابن درّاج، نوح بن درّاج --> ابن درّاج، جميل
ضمن شرح حال برادرش جميل آمده است.
بن جعفر بن محمد بن درستويه بن مرزبان، فسوى الاصل، بغدادى المسكن والمدفن، ابومحمدالكنيه، ابن درستويه الشّهره، از مشاهير ادبا و نحويّين قرن چهارم هجرت مى باشد كه در بسيارى از علوم بصريّين متفنّن بود. در نحو و لغت رويّه و اصول ايشان را اختيار كرده و با قواعد ايشان استشهاد مى نمود. دربارۀ ايشان تعصّب بى نهايت به كار برده و از آراء كوفيّين اعراض مى نموده است. فنون ادبيّه را در بغداد از مبرّد و ثعلب و بعضى ديگر از اكابر وقت اخذ كرده و به مقام عالى علمى رسيد تا
مرجع استفادۀ افاضل وقت خود شد. دارقطنى و عبيدالله مرزبانى و بعضى از اجلاّى ديگر نيز از تلامذۀ وى مى باشند. به نام اخبار النّحويين و ادب الكاتب و ارشاد (در نحو) و اسرار النّحو و شرح فصيح ثعلب و غريب الحديث و معانى الشعر و غير اينها تأليفات بسيارى بدو منسوب است. وفات او بنابر مشهور در 347 يا 346 ه. ق واقع شد، لكن به نوشتۀ فهرست ابن النديم (متوفى به سال 385 ه. ق)، كه به واسطۀ قرب زمان، بلكه معاصر بودن ايشان ابصر به حال او مى باشد، در سال سيصد و سى و چندم وقوع يافته است. اما لفظ «درستويه» به قول ابن سمعانى، به ضمّ اوّل و ثانى و رابع و فتح سادس و به قول ابن ماكولا، به فتح اوّل و ثانى و رابع و خامس و سكون باقى است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 446]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 624؛ ابن نديم، الفهرست، ص 93؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 577؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 448؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 273؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 9، ص 428.
بن حسن يا حسين بن دريد بن عتاهية بن خيثم، بصرى الولاده، ازدى القبيله، ابوبكرالكنيه، ابن دريدالشّهرة واللّقب، قحطانى النسب، كه نسب او با سى وپنج واسطه به يعرب بن قحطان موصول و گاهى به جهت انتساب به جدّ عالى اش، به «ابن العتاهيه» نيز موصوف مى باشد، از اكابر و مشاهير ادباى شعرا و شعراى ادبا مى باشد كه نحوى لغوى، شاعر ماهر كثيرالحفظ، از اساتيد سيرافى و ابوعبدالله مرزبانى و جمعى ديگر، حافظه اش از نوادر معدود بود. گويند - والعهدة عليهم - هرگاه ديوان شعرى را نزد او مى خواندند، تمامى آن را از اوّل تا آخر حفظ مى كرد.
بالجمله، جامع كمالات متنوعه، حافظ بسيارى از اشعار و وقايع عرب، از ائمّۀ شعر و ادب، بالخصوص در لغت وحيد عصر خود و قائم مقام خليل بن احمد، نكات و دقايقى را درج كتاب هاى خود نموده كه دور از حيطۀ فهم پيشينيان بوده است.
نخست در مولد خود، بصره، تكميل مراتب علميّه نمود. در موقع استيلاى زنگيان به عمان فرار كرد. به فاصلۀ دوازده سال باز به بصره برگشته و با ابن ميكال اسماعيل بن عبدالله بن محمد بن ميكال، كه از طرف خليفۀ وقت عباسى حكومت نواحى فارس را داشته، ارتباط يافت. به مصاحبت او به فارس رفته و كتاب جمهرة اللّغة را، كه از اقدم و
اصحّ كتب لغت عرب مى باشد، براى اوتأليف داد. هم او و برادرش را با قصيده اى، كه به مقصورۀ ابن دريد معروف و در حدود دويست وشصت بيت مى باشد، مديحه گفته و به صله و انعام كامل نائل گرديد. از ابيات همين مقصوره است.
يا ظبية اشبه شيىء بالمها *** ترعى الخزامى بين اشجار النقىٰ
اما ترى رأسي حاكي لونه *** طرة صبح تحت اذيال الدجىٰ
و اشتعل المبيض فى مسوده *** مثل اشتعال النار في جزل الغضا
اين مقصورۀ ابن دريد بس مشهور و محل توجه اكابر و فحول بوده و شروح و حواشى بسيارى بر آن نوشته اند و بارها در ايتاليا و قاهره و غيره مستقلاً و به ضميمۀ ترجمه و شروح مربوطه چاپ شده و اكثر اخبار نادره و حكم بالغه و مواعظ نافعه و امثال دايره و اغلب كلمات مقصورۀ زبان عرب را مشتمل مى باشد.
مخفى نماند كه تسنّن و تشيّع ابن دريد محل خلاف و نظر مى باشد؛ ابن شهرآشوب و شيخ حرّ عاملى و صاحب مجالس المؤمنين، قاضى نورالله شوشترى، به تشيّع وى رفته، بلكه از شعراى اهل بيت عصمتش شمارند. از اشعار اوست كه در اظهار محبت و ولايت آن خانوادۀ طهارت گفته است:
اهوى النبى محمدا و وصيه *** و ابنيه و ابنته البتول الطاهرة
اهل العباء فانني بولائهم *** ارجو السلامةَ والنجا في الآخرة
و ارىٰ محبةَ من يقول بفضلهم *** سببا يجير من السبيل الجائرة
ارجو بذاك رضا المهيمن وحده *** يوم الوقوف على ظهور الساهرة
لكن اكثر ارباب تراجم به تسنّن وى قائل، قضاوت در اين موضوع خارج از وضع كتاب و از تأليفات و آثار قلمى اوست:
وفات ابن دريد روز چهارشنبه هيجدهم شعبان يا رمضان سال 321 يا 322 ه. ق در بغداد واقع شد. در مقبرۀ عباسيّه مدفون گرديد يا موافق تاريخ بغداد، ابن دريد و
ابوهاشم جبائى، كه نيز در همان روز وفات يافته بوده، هر دو در مقبرۀ خيزرانيّه به خاك رفته اند و مردم مى گفتند كه با مردن اين دو نفر، علم لغت و علم كلام هم مردند. چنانچه در شرح حال كسائى تذكر داديم، نظير اين جمله، از هارون الرشيد نيز روز دفن كسائى و محمد بن حسن شيبانى، كه در خاك رى بوده، صدور يافته است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 58؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 705؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 188؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 683؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 74؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 127؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 115؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 2، ص 195.
ابن دعاس، ابوبكر بن عمر بن ابراهيم --> ابوالعتيق، ابوبكر بن عمر
ابن دقماق، ابراهيم بن محمد --> صارم الدين
قشيرى مصرى، مكنّى به «ابوالفتح»، ملقّب به «تقى الدين»، معروف به «ابن دقيق» يا «ابن دقيق العيد»، از مشاهير علما و فقها و محدّثين شافعيّۀ مصر مى باشد كه بسيار باذكاوت بوده و مطالعات بسيارى نمود. در فقه و حديث و تفسير و ادبيّات و ديگر علوم متداوله متمهّر و مدتى قاضى القضات مصر بود. از تأليفات اوست:
به سال 702 ه. ق در 77 سالگى درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 140]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب،
[ج 1، ص 285]؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 33؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 624.
ابن دمينه، عبدالله بن عبيدالله --> ابوالسراء
مكنّى به «ابوسعيد»، معروف به «ابن دوست»، از مشاهير ادباى اواخر قرن چهارم هجرى خراسان مى باشد و يا خود اوايل قرن پنجم را نيز ديده است. علم لغت را از اسماعيل بن حماد جوهرى سابق الذكر، صاحب صحاح اللّغة، خوانده و در حال صغر تدريس مى كرده است. در نحو و منطق و علوم ديگر تأليفاتى داشته و از اشعار طريفۀ اوست:
عليك بالحفظ دون الجمع فى كتب *** فان للكتب آفات تفرقها
الماء يغرقها، والنار تحرقها *** والفأر يخرقها، واللص يسرقها
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 625.
مصطلح رجال است.
ابن الدهان(1)
ابن الدهان، حاسب --> ابن الدهان، محمد بن على
بن محمد بن على بن رجاى، معتزلى نحوى لغوى، معروف به «ابن الدهان»، مكنّى به «ابومحمد»، از اكابر نحويّين و لغويّين قرن پنجم هجرت مى باشد كه فضل او در نحو مشهور و به معاصرين خود مقدّم، در لغت هم متبحّر و از اساتيد هر دو فن بود. در فقه و اصول نيز حظّى وافر داشت. فنون عربيّه را از رمانى و يوسف بن سيرافى اخذ كرد.
خطيب تبريزى سابق الذكر و ديگران نيز از تلامذۀ وى بوده اند. با آن همه مراتب
1) . ابن الدهان: عنوان مشهورى جمعى از لغويين و نحويين ادبا مى باشد كه چندى از ايشان را تذكر مى دهد و در ضمن بعضى از ايشان به وجه تسميه نيز اشاره خواهد شد. (مؤلف)
علمى، بسيار فقير و ژوليده و پريشان حال بود. از كثرت كثافت و چركينى لباس و هيئت، به همين لقب (ابن الدهان) شهرت داشته است. در سال 447 ه. ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 315، س 21 (نقل از بغيۀ سيوطى).
بن مبارك بن على بن عبدالله، مكنّى به «ابومحمد»، ملقّب به «ناصرالدين»، معروف به «ناصح» و «ابن الدهان»، از مشاهير نحويّين و اساتيد علوم عربيّۀ قرن ششم هجرت مى باشد كه وحيد دهر و سيبويه عصر خود بود. او را بر معاصرين خود، كه من جمله ابن الجواليقى و ابن الخشاب و ابن الشجرى مى باشد (هريكى از ائمّۀ نحو بوده اند)، ترجيح مى داده اند. اخيراً از مولد خود، بغداد، به موصل رفت. با وزير كبير، جمال الدين اصفهانى، ارتباط يافته و مشمول اكرام و تفقّدات كريمانۀ وى شد تا غرق سيلاب شدن كتاب هاى او در بغداد، كه نتيجه و اندوختۀ يك عمر بوده اند، مسموعش شد؛ پس از آنكه به موصل نقل داده و خواستند كه بلكه به واسطۀ تبخير چاره اى كرده باشند، علاوه بر چاره پذير نبودن كتب، خودش نيز در اثر كثرت بخار از يك چشم نابينا شده و عمرش به هدر رفت. ابن الدهان شعر خوب نيز مى گفته و از اوست:
لاتجعل الهزل دأبا فهو منقصة *** والجدَّ يعلو به بين الورى القيم
و لايغرنك من ملك تبسمه *** ما تصخب السحب الا حين يبتسم
از تأليفات اوست:
وفات ابن الدهان روز يكشنبه غرۀ شوال سال 569 يا 568 يا 566 ه. ق در موصل واقع شد. ولادتش نيز در رجب 494 ه. ق بوده است و شرح حال پسرش، يحيى، نيز ذيلاً به عنوان ابن الدهان، يحيى مذكور است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 391]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان،
ج 1، ص 224؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 448؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 314؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 219.
بن اسعد بن على بن عيسى، موصلى الولادة والنشأه، حمصى المسكن والاقامه، ابوالفرج الكنيه، ابن الدهان الشهره، مهذب اللّقب، شافعى المذهب، از افاضل فقها و ادبا و شعراى قرن ششم هجرت مى باشد كه در فنون شعريّه خبير، بسيار لطيف الشعر و مليح السبك، اشعارش معانى دقيقه را با الفاظ رشيقه جامع و ازاين رو با اينكه از فقها بوده، به سمت شاعرى شهرت يافته است. ديوان مرتب كوچكى دارد كه تمام اشعارش لطيف و پرمعنى، از آن جمله است كه در حق جوانى گفته كه لبش از نيش زنبور آماس كرده است:
بابى من لسعته نحلة *** آلمت اكرم شيىء و اجل
اثرت لسعتها فى شفة *** ما براها اللّه الا للقبل
حسبت ان بفيه بيتها *** اذرأت ريقته مثل العسل
در ماه شعبان 581 يا 582 ه. ق در حدود شصت سالگى در شهر حمص درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 277؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 315، س 18.
ابن الدهان فرضى --> ابن الدهان، محمد بن على
بن سعيدالدين يا سعيد بن ابى السعادات، يا مبارك بن ابى طالب، يا مبارك بن مبارك بن سعيد، حنبلى حنفى شافعى، نحوى لغوى صرفى عروضى، واسطى الولاده، بغدادى النشأه، ملقّب به «وجيه الدين»، كه گاهى تخفيفاً به «وجيه» نيز ملقّب بوده و در مقابل وجيه صغير ابراهيم سابق الذكر، به «وجيه كبير» نيز موصوف مى باشد، از اساتيد نحو و صرف و عروض و لغت مى باشد كه در فقه و تفسير و حديث و طب و نجوم و معانى اشعار و تعليل قرائات هم يدى طولا داشت. فنون ادبيّه را از ابن الخشاب و ابن الانبارى اخذ كرد. حديث را هم از طاهر مقدّسى فراگرفته و از اساتيد ياقوت حموى بود. با هفت زبان عربى و پارسى و تركى و حبشى و رومى و زنجى و ارمنى
حرف مى زد. هر شاگردى كه از فهميدن زبان عربى قاصر مى بود، مرام خود را به زبان اصلى آن شاگرد ادا مى نمود. تمامى اطوار و حالات و كندفهمى شاگردان را متحمّل شده و با كمال حلم و ملايمت مى گذرانيد. اصلاً حالت غضب را به خود راه نمى داد.
اين خلق كريم او شهرت يافته بود. حتى بعضى از خلفا هرچه سعى كردند كه او را به سر غضب و خشم آرند، موفق نشدند؛ با وجود اين، حظّى از تلامذه اش نداشته است؛ مطالبى را كه از وى اخذ مى كردند، به نام خودشان انتشار مى دادند.
ابن الدهان نخست حنبلى بوده؛ پس حنفى شد. اخيراً به واسطۀ اينكه در مدرسۀ نظاميّۀ بغداد سمت تدريس داشته و واقف هم مدرّسى مدرسه را به شافعى مذهب تخصيص داده بوده، به مذهب شافعى گراييد و يكى از تلامذه اش در همين موضوع گويد:
و من (الا خ ل) مبلغ عنى الوجيه رسالة *** و ان كان لاتجدى اليه الرسائل
تمذهبت للنعمان بعد ابن حنبل *** و ذلك لما اعوزتك المآكل
و ما اخترت قول الشافعى تدينا *** ولكنما (لكن لان خ ل) تهوى الذى منه حاصل
و عما قليل انت لا شك صائر *** الى مالك فافطن لما انا قائل
از بغية سيوطى نقل است كه بعد از ذكر اين قضيه گويد: عادت تلامذه بدين جارى شده كه از دولت اساتيد، به مقامى عالى مى رسند و بعد از آن، ايشان را هجو مى كنند. «لا قوة الا باللّه».
بارى، ولادت ابن الدهان به سال 532 ه. ق و وفاتش در 612 يا 613 ه. ق در بغداد واقع شد و در مقبرۀ ورديه به خاك رفت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 16؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 412؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 58؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 315، س 25.
بن على بن شعبة بن بركة بن دهان، يا محمد بن على بن دهان بغدادى، اديب نحوى فرضى حاسب رياضى نجومى فاضل متفنّن، مكنّى به «ابوشجاع»، ملقّب به «عزالدين» و «فخرالدين» و «برهان الدين»، معروف به «ابن الدهان»، از افاضل اواخر قرن ششم هجرت مى باشد كه در نحو و تاريخ و ادبيّات و نجوم و رياضيّات و حساب و فرايض و حلّ زيج و مشكلات نجومى يدى طولا داشت. مصنّفاتى بدو منسوب و قلمش
نسبت به بيان زبانى اش ابلغ بود. نخستين كسى است كه فرايض را به شكل منبرى متداول بعضى از كتب فقهيّۀ اواخر درآورده و به همين جهت، به «فرضى» نيز مشهور و از تأليفات اوست:
اشعار ابن الدهان نيز لطيف و شيوا و پرمعنى مى باشد و به زيد بن حسن كندى فرستاده است:
يا زيد زادك ربى من مواهبه *** نعماء يقصر عن ادراكها الامل
لابدل اللّه حالا قد حباك بها *** ما دار بين النحاة الحال والبدل
النحو انت احق العالمين به *** اليس باسمك فيه يضرب المثل
نيز از اشعار اوست كه به يكى از رؤسا، كه از مرض بهبودى يافته بوده، نوشته است:
نذر الناس يوم برئك صوما *** غير انى نذرت وحدى فطرا
عالما ان يوم برئك عيد *** لا ارى صومه و لو كان نذرا
وفات او در ماه صفر 590 ه. ق واقع گرديد؛ چنانچه در حين مراجعت از سفر حج به واسطۀ لغزش شتر مركبى او در حين ورود حلّۀ سيفيه، سرش به چوب كجاوه برخورد و در دَم جان تسليم نمود.
اما «ابن الدهان» گفتن او نيز به نوشتۀ روضات الجنّات، به جهت پيرمرد بدخلقت و قبيح المنظر و آبله رو بودن وى بوده است؛ چنانچه نظير آن را فوقاً در ابن الدهان، حسن نيز مذكور داشتيم. نگارنده گويد: صاحب ترجمه را تحت عنوان غريب الحديث از كشف الظّنون به عبارت «محمد بن على بن دهان» نوشته و در ضمن عنوان «سعيد بن مبارك» از روضات الجنّات هم از بغية سيوطى به عبارت «محمد بن على بن شعبة بن بركة بن دهان» نقل كرده؛ چنانچه در صدر عنوان به هر دو اشاره نموديم و ظاهر اين عبارت بغية مثل صريح عبارت كشف الظّنون آنكه كلمۀ «دهان» اسم يا لقب جدّ عالى و يا جدّ بلاواسطۀ خود محمد بوده و «ابن الدهان» گفتن نيز به جهت انتساب به همان جدّ مذكور اوست كه گويا شغل دهن (روغن) فروشى را داشته است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 316، س 7 و ص 728؛ سامى، شمس الدين،
قاموس الأعلام، ج 1، ص 625؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 229.
بن سعيد بن دهان، يا يحيى بن سعيد بن مبارك بن على بن عبدالله بن دهان، نحوى لغوى، اديب شاعر صوفى، مكنّى به «ابوزكريا»، معروف به «ابن الدهان»، از فضلاى ادبا و شعراى عصر خود مى باشد كه در حال كبر سنّ پدر متولد شد. مژدۀ ولادت او را به پدرش دادند؛ پس اين شعر را فروخواند:
قيل قد جائك نسل ولد شهم وسيم *** قلت عزّوه بفقدي ولد الشيخ يتيم
پس در حال صغر، بلكه در ايّام شيرخوارگى او، پدرش وفات يافت. او هم بعد از سن رشد، نحو را از مكى بن ريان خواند و به خاطرخواهى پدرش محل توجه او بوده و از اشعار خود يحيى مى باشد كه در ايّام پيرى و خميدگى گفته است:
و عهدي بالصبى زمنا و قدى *** حكى الف ابن مقلة فى الكتاب
فصرت الان منحنيا كأني *** افتش في التراب علىٰ شبابي
در 616 ه. ق درگذشت. وجه شهرت به «ابن الدهان» هم از نسب فوق مكشوف مى گردد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 625؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 15؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 316، س 1 (نقل از بغيه).
بن على بن حمد بن عمر بن على بن يوسف، يمنى، زبيدى الولاده، شيبانى القبيله، ابوعبدالله الكنيه، ابن الديبع الشّهره، وجيه الدين اللّقب، شافعى المذهب، از افاضل علماى عامّۀ قرن دهم هجرت مى باشد. در 866 ه. ق در شهر زبيد از بلاد يمن متولد شد. پدرش از يك سالگى او مفقودالخبر گرديد. اينك تحت تربيت جدّ مادرى اش بزرگ شد. در ده سالگى قرآن مجيد را حفظ نمود. قرائات سبعه و فرايض و حساب و جبر و مقابله و هندسه و علوم عربيّه را نزد خال خود، علاّمۀ فرضى، خواند. حديث و تفسير و فقه و صحاح ستّۀ معروفه و بسيارى از ديگر كتب حديثيّه را از مشايخ وقت اخذ و بالاخره مرجع استفادۀ اكابر شد و از نواحى بعيده حاضر حوزۀ علميّۀ وى مى شدند. عدۀ اساتيد و مشايخ او در حدود صد نفر بوده و از تأليفات اوست:
وفات ابن الديبع در رجب سال 944 ه. ق واقع گرديد و لفظ «ديبع» (به كسر اوّل و فتح ثالث) در زبان اهل نوبه، به معنى ابيض و سفيد است كه در كودكى، يكى از غلامانشان او را بدين اسم مى خوانده تا آنكه علم و لقب مشهورى وى گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 545]؛ عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 104.
شخصى بوده كه در اوايل اسلام در سمت كوفه به مرام ايجاد دينى تازه ظهور كرد.
آفتاب را پدر و ماه را مادر كائنات مى دانست. با آن همه فواحش و منكراتى كه در باطن داشته است، محض در اثر زهد ظاهرى، بعضى از اهالى يمن و مغرب زمين بدو گرويدند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 625.
بصرى، مكنّى به «ابويحيى»، عالم زاهد قانع متّقى، همواره با اجرت و دستمزد كتابت قرآن مجيد امرار معاش مى كرده و مناقب بسيارى داشته است. ابن بشكوال سابق الذكر در كتاب مستغيثين نام خود گويد - والعهدة عليه - روزى مردى نزد ابن دينار رفته و دربارۀ خلاصى زن آبستنى كه چهار سال از درد حمل در شدت و تعب بوده، التماس دعاى خير نمود. ابن دينار از كثرت افسردگى قرآنى را كه در دست داشته، بر هم زد و گفت: «مردم تصور مى كنند كه ما انبيا هستيم»؛ پس قدرى از قرآن تلاوت و اين دعا را خواند: «اللهم ان هذه المرأة ان كان فى بطنها جارية فابدلها لها غلاما فانك تمحو ما
تشاء و تثبت و عندك ام الكتاب». پس كسى آمده و آن مرد را گفت كه زن خود را درياب. هنوز مالك از دعا فارغ نبوده كه آن مرد از مسجد بيرون رفت و يك بچۀ موى پيچيده و دندان برآورده و ناف نبريدۀ چهارساله برآورده و عاقبت آن بچه از كبار سادات گرديد. مالك در سال 131 ه. ق در بصره درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 11.
يكى از ملوك حمير مى باشد كه در بلاد يمن فرمانروا بوده اند. سيف در قصاص و خون خواهى ضرب المثل و پدرش، ذى يزن، از طرف ابرهه، كه از حبش آمده بوده، مغلوب و به جهت استمداد از سلطان روم به قسطنطنيّه رفت، ولكن سودى نديد. نزد نوشيروان، شاه ايران، رفته و در آنجا وفات يافت؛ پس سيف با لشكر ايران به يمن رفته و مسروق، پسر ابرهه، را مغلوب كرد. حبش ها را از جزيرة العرب اخراج نمود.
اول زمان سعادت توأمان حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را نيز درك كرد. حضرت عبدالمطلب را به نبوّت آن حضرت مستبشر گردانيد. بشارت او به ظهور آن حضرت پيش از بعثت مشهور و در تواريخ و سير مذكور است.
منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 180]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2766.
(على الخلاف) مصطلح علم رجال است.
مكنّى به «ابومنصور»، معروف به «ابن الرائض»، كاتب خطّاط حافظ قرآن بود. قرائات عشره را از ابن عساكر خوانده و از مشاهير خطّاطين مى باشد. به شيوه و اصول ابن البواب على سابق الذكر مى نوشته و به سال 609 ه. ق در 57 سالگى درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 215.
ابن رائطه، محمد بن عبدالله --> ابن سكره
بن على بن حسن بن راجح، حسينى تونسى، مكنّى به «ابوعبدالله»، از مشاهير ادبا و
شعرا و محدّثين تونس مى باشد كه بسيار خوش خلق و شيرين گفتار، اشعارش لطيف و آبدار، مشايخ حديثش نيز از صد متجاوز بود. با لسان الدين ابن الخطيب سابق الذكر مشاعره داشته و در مقام اعتذار بدو نوشته است:
لقد اشعرتنى النفس انك معرض *** عن الوامق الآتي لبابك يستهدي
فان زلة مني بدت لك جهرة *** فصفحا و ما واللّه اذنبت عن قصد
در شعبان 765 ه. ق در حدود هفتاد سالگى درگذشت.
منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 4، ص 62؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 676.
يا بالعكس على بن احمد، قمى ايلاقى، نزيل رى، معروف به «ابن الرازى»، مكنّى به «ابومحمد»، از محدّثين اماميّه و از مشايخ روايت صدوق (متوفى به سال 381 ه. ق) مى باشد؛ چنانچه او نيز تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام را از صدوق روايت كرده و از جمعى ديگر نيز، كه هم طبقۀ صدوق بوده اند، روايت مى كند و از تأليفات اوست:
زمان وفاتش به دست نيامد، لكن به قرينۀ مشايخ، از رجال اواخر قرن چهارم هجرت بوده و دور نيست كه اوايل قرن پنجم را نيز ديده باشد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 143؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 386؛ ج 5، ص 31؛ كتب رجاليه.
در اصطلاح رجالى چند تن بوده و موكول بدان علم شريف است.
بن يحيى بن محمد بن اسحاق، مروزى، راوندى الاصل، بغدادى المسكن، مكنّى به «ابوالحسن» يا «ابوالحسين»، معروف به «ابن الراوندى»، از افاضل متكلّمين عصر خود مى باشد. مقاله اى در علم كلام نوشته و در بعضى از عقايد متفرّد بوده كه در كتب متكلّمين نگارش داده اند. حال او مابين اهل فن، بلكه مابين علماى شيعه نيز محل خلاف است. در شرح شعر مشهور: «كم عاقل...» از كتاب جامع الشّواهد معروف گويد:
قائل آن (ابن الراوندى) از زنادقه بوده و از ابن شهرآشوب نقل است كه ابن الراوندى بالقطع مطعون و مورد طعن است. از ابن الجوزى نقل شده كه زنادقۀ اسلام سه نفر بوده اند: ابن الراوندى و ابوحيّان توحيدى و ابوالعلاء معرّى.
در قاموس الاعلام گويد: ابن الراوندى در اصل از متكلّمين معتزله بود. اخيراً ملحد و لامذهب شد و اصلاً زير بار مذهبى نرفت. به عقيدۀ مخصوصى مقيّد نبود. در اهواز در خانۀ يك نفر يهودى ابوعيسى نامى اقامت داشت. اغلب كتب ضلال و لامذهبانۀ خود را در آن خانه تأليف داد؛ به همين جهت، ابوعيسى توقيف شد. خود ابن الراوندى به يهودى ديگر ابن لاوى نامى پناهنده شد و كتاب دامغ نام را هم در ردّ قرآن و حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به نام او تأليف داد و چهار هزار درهم از يهوديان سامرا گرفته و كتاب بصيرت نامى در ردّ اسلام نوشت. اكثر تأليفات او كفريّات مى باشد؛ چنانچه كتاب التّاج را در قدم عالم و كتاب الزّمرّد را هم در انكار نبوت تأليف داده و اين آخرى حاوى كلمات جسارت آميز در حق انبيا مى باشد.
در قاموس الاعلام گويد: از اينكه خود ابن الراوندى اكثر كتاب هاى خود را ردّ كرده، مكشوف مى گردد كه وى آدمى مجنون و ديوانه و بى فكروهوش بوده و هم گويند كه در آخرين نفس توبه كرده است. از شيخ منتجب الدين هم نقل است كه ابن الراوندى يهودى مذهب بوده و اخيراً اسلام آورد. به امامت عباس بن عبدالمطلب معتقد گرديد.
به نقل روضات الجنّات در رياض العلماء گويد: گمان دارم كه سيد مرتضى در مطاوى كلمات شافى يا غير آن به تشيّع و حسن عقيدۀ ابن الراوندى تصريح كرده و ابن شهرآشوب نيز بعد از قطع به طعن ابن الراوندى، چنانچه مذكور شد، از كتاب شافى سيد مرتضى نقل كرده كه تأليفات مشعر بر سوء عقيدۀ ابن الراوندى، كه مورد طعن و
1) . راوند: ديهى است در نواحى اصفهان. (مؤلف)
تشنيع وى شده محض براى مغالطه و اعتراض بر معتزله مى باشد، خودش علناً از آنها تبرّى كرده و تمامى آنها را به ديگران نسبت مى داده است، والاّ تأليفات متقن ديگرى نيز دارد؛ مثل كتاب الامامة و كتاب العروس.
در اعيان الشّيعة نيز به تشيّع وى تصريح كرده و گويد: تمامى آن كتاب ها را، كه مشعر بر سوء عقيدۀ وى مى باشند، در اوقاتى تأليف داده كه خودش از معتزله مذهب بوده و بعد از استبصار و قبول مذهب اماميّه آنها را ردّ و نقض كرده است و در پايان كلامش گويد: زبدۀ قول درخصوص ابن الراوندى اين است كه در آن قسمت از تأليفات خود كه از كتب ضلال هستند، به خطا رفته؛ خواه از روى عقيده باشد و خواه از روى اعتراض و مغالطه، الاّ اينكه چون خودش اكثر آنها را نقض كرده و توبۀ او هم نقل شده است، قطع به زندقه و الحاد او نتوان كرد؛ اگرچه در تأليف كتاب هاى همچنانى بالقطع به خطا رفته است؛ بالجمله، از زنادقه شمردن او محض به جهت تأليفات مذهب معتزله مى باشد كه پس از آنكه خودش آنها را نقض كرده و به مذهب شيعه گراييد، مورد طعن معتزله شد و به زندقه اش متّهم داشتند. بارى، از تأليفات اوست:
از اشعار ابن الراوندى است:
سبحان من وضع الاشياء موضعها *** و فرق العز والاذلال تفريقا
كم عاقل عاقل اعيتْ مذاهبه *** و جاهل جاهل تلقاه مرزوقا
هذا الذى ترك الاوهام حائرة *** و صيّر العالمَ النحرير زنديقا
وفات ابن الراوندى به قول كشف الظّنون، تحت عنوان كتاب التّاج به سال 301 ه. ق بوده و
به قول ابن خلّكان، كه البته اتقن مى باشد، به سال 245 ه. ق در چهل سالگى در رحبۀ مالك وقوع يافته است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 55]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 626؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 54؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 28؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 11، ص 339؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 59.
بن ابراهيم بن مخلد بن ابراهيم، مروزى، فقيه محدّث حافظ، مكنّى به «ابويعقوب»، معروف به «ابن راهويه» (كه پدرش، ابراهيم، لقب «راهويه» داشته، از مشاهير محدّثين قرن سيّم هجرت و از مشايخ بخارى و مسلم و ترمدى مى باشد و هر سه، كه از اصحاب صحاح ستّه هستند، از وى روايت مى كنند. او از اجلاّى اصحاب احمد بن حنبل بود. از سفيان بن عيينه و امام شافعى و ديگر هم طبقه هاى ايشان روايت كرده، بلكه هم عنان امام شافعى محسوب است. از خودش نقل است كه هفتاد هزار حديث در حفظ داشته و يك صد هزار هم تحت مذاكره بوده و نيز گويد: «هيچ اتّفاق نيفتاده كه چيزى از مسموعاتم را حفظ نكرده و يا از محفوظات خود را فراموش كرده باشم». در تاريخ بغداد نيز گويد كه ابن راهويه در علم، از اعلام دين و جامع فقه و حديث و حفظ و صدق و زهد و ورع بوده است.
بالجمله، ابن راهويه يكى از موثقين مشايخ حديث و از كسانى مى باشد كه حديث مبارك سلسلة الذّهب (لاٰ اِلٰهَ اِلاّ اللّهُ حِصنىٖ...) را در شهر نيشابور از زبان مبارك حضرت رضا عليه السلام استماع نموده و ثبت اوراق و دفاتر كرده اند؛ چنانچه صدوق ابن بابويه در كتاب عيون اخبار الرّضا به چند واسطه از ايشان روايت نموده است و شرح قضيه و كثرت حاضرين استماع آن حديث و حاضر كردن چندين هزار دوات براى ثبت و ضبط آن و ديگر مزاياى قضيه را در كتب مربوطه نگارش داده اند. در كشف الغمّه نيز بعد از آنكه اصل حديث شريف را با سندى ديگر روايت كرده، از شيخ ابوالقاسم قشيرى نقل نموده است كه چون اين حديث شريف با اين سند مسموع يكى از امراى سامانيّه گرديد، آن را با طلا نوشته و وصيّت نمود كه با جسدش دفن نمايند. از تأليفات ابن راهويه، تفسير قرآن و كتاب السّنن (در فقه) و كتاب المسند (در حديث) مى باشد.
وفات او در 238 يا 237 ه. ق وقوع يافت. ابن خلّكان گويد: راهويه (به سكون هاء و فتح واو) لقب ابراهيم، پدر اسحاق صاحب ترجمه، است كه ولادتش در طريق مكّه بوده است و به زبان فارسى، «راه» به معنى طريق و «ويه» نيز به معنى وجد (به صيغه ماضى مجهول) مى باشد (يعنى يافته شده).
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 197]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 68؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 100؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 479؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 59؛ ابن نديم، الفهرست، ص 321.
ابن رباح، احمد بن رباح
ابن رباح، اسماعيل بن رباح
(دو شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.
ابن رباط، اسحاق
ابن رباط، حسن
ابن رباط، حسين
ابن رباط، عبداللّٰه
ابن رباط، على
ابن رباط، يونس
(شش شخص مذكور) اولاد رباط و مصطلح رجال هستند.
بن احمد بن عبدالعزيز ناصرالدين، دمشقى قونوى، معروف به «ربوه» يا «ابن الربوه»، از اعيان و اكابر علماى حنفيّه مى باشد كه فقيه اصولى مفسّر محدّث جدلى اديب نحوى لغوى و در مدرسۀ مقدميّۀ دمشق مدرّس بوده و از تأليفات اوست:
محمد بن عبدالرشيد سجاوندى سابق الذكر است).
صاحب ترجمه به سال 764 ه. ق در 85 سالگى درگذشت.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 162]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 3، ص 327؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 156.
ابن الربيب، حسن بن ابى طالب --> آبى، حسن بن ابى طالب
ابن الربيع، ابوالعاص لقيط --> ابوالعاص
ابن الربيع، عبدالرحمان --> ابن الديبع
چنانچه در ذريعه نوشته [يعنى در ذريعه «ابن الربيع» ضبط شده است].
معافرى، مكنّى به «ابوعبدالله»، از مشاهير علماى صلحاى اندلس مى باشد كه به بلاد شرقيّه رحلت كرد. پس از آنكه در دمشق و غيره تحصيل مراتب نمود، در اسكندريّه مقيم شد و اوقات خود را در عبادت مصروف داشت تا در سال 672 ه. ق درگذشت و از تأليفات اوست:
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 738.
بن احمد بن رجب، محدّث حافظ بغدادى حنبلى، ملقّب به «زين الدين»، مكنّى به «ابوالفرج»، معروف به «ابن رجب»، از محدّثين اواخر قرن هشتم هجرت بوده و از تأليفات اوست:
چاپ شده است)؛ 3. طبقات الحنبليّة (و يك نسخه از آن به رقم 2466 در خزانۀ بانگى فور و يك نسخه نيز در سه مجلد در خزانۀ مصريه موجود است)؛ 4. كشف الكربة فى وصف حالة اهل الغربة (كه شرح حديث «بدء الاسلام غريباً» بوده و در مصر چاپ شده است)؛ 5. لطائف المعارف (در مواعظ).
وفات او در سال 750 يا 795 ه. ق واقع گرديد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 527]؛ الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 101؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 107.
بن محمد بن عبدالرحمان، اندلسى نحوى، مكنّى به «ابوالقاسم»، از تلامذۀ ابن خروف على بن محمد بن يوسف سابق الذكر بوده و به سال 649 ه. ق در شهر سبته از بلاد اندلس درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 426، س 18.
ابن رستم، ويجن يا ويژن بن رستم --> ابوسهل، ويجن
مكنّى به «ابومحمد» و پسر ابن رشد مذكور ذيل، از اطبّاى نامى عصر خود مى باشد كه در هر دو قسمت علمى و عملى طب متمهّر، طبيب مخصوص و حكيم باشى محمد بن يعقوب ملقّب به «ناصر»، حكمران اندلس و بسيار محترم بوده و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 728؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 60.
يا محمد بن احمد بن محمد بن رشد، يا محمد بن احمد بن محمد بن احمد بن احمد بن رشد، قاضى مالكى اندلسى، قرطبى الولادة والنّشأه، ابوالوليدالكنيه، ابن رشدالشّهره، از اعاظم فلاسفه و حكماى اسلامى اواخر قرن ششم هجرت مى باشد كه در فنون حكمت و فلسفه و هر دو قسمت علمى و عملى طبّى وحيد عصر
خود، در فقه و حديث و ادبيّات و علم خلاف و منطق و ديگر علوم متداوله نيز متبحّر، با فرط ذكاوت و كثرت مطالعات علميّه معروف، از نوادر روزگار معدود، با آن همه مقامات عاليۀ علميّه و عرفيّه كه داشته، بسيار متواضع بوده است. فنون حكمت را از مشاهير فلاسفۀ وقت اخذ نمود. طب را نيز از ابومروان بن جزيول فراگرفت. هريك از علوم ديگر را هم از اكابر وقت خواند تا به مقامات عاليه رسيد. با اكابر علمى و سياسى ارتباط يافت. نزد ملوك اندلس مقرّب، مشمول عنايات ايشان و قضاوت مولدش، قرطبه، پس اشبيليّه بدو مفوّض گرديد.
عاقبت به هر عنوانى كه بوده، از روى حقيقت و يا حسد و رقابت، با الحاد و زندقه و بى ديانتى در ترويج مطالب مخالف اسلام فلسفه متّهم و مورد اعتراض و بارها تكفير شد و تابعين افكار او هم مورد تعقيب گرديدند و يعقوب بن يوسف ملقّب به «منصور»، حكمران وقت اندلس، را بر وى شورانده و به سر خشم و غضب آوردند تا عاقبت به استناد اين نسبت ها، كه توأم با رفتار متكبرانۀ او با منصور بوده (وى را از كثرت كبر و غرور علمى به لفظ «يا اخى» (برادرا) مخاطب مى داشته است)، به خروج از موطن خود، قرطبه و به اقامت در شهر يسانه، كه نزديكى قرطبه و اختصاص به يهودى ها داشته، محكوم گرديد تا اينكه به سر لطف آمد. در سال 595 ه. ق به مراكش احضار و مشمول مراحم شاهانه شد و همان سال در 75 يا 81 سالگى وفات يافته و دفن شد و اخيراً جنازه اش را به قرطبه نقل دادند و از تأليفات اوست:
(و خودش ذيل و متممى هم بر آن نوشته است)؛ 10. فلسفة ابن رشد (كه سه كتاب فصل المقال مذكور و ذيل آن و كتاب كشف نام مذكور ذيل به همين نام فلسفة ابن رشد در قاهره چاپ شده است)؛ 11. الكشف عن مناهج الادلّة فى عقائد الملّة (كه اشاره شد)؛ 12. كلام فى الكلمة والاسم المشتق؛ 13. الكلّيّات (كه شرح ارجوزۀ طبى ابن سينا است)؛ 14. كيفيّة وجود العالم فى القدم والحدوث؛ 15. مابعدالطّبيعة؛ 16. مختصر المجسطى؛ 17. المسائل (و يك نسخۀ آن به رقم 632 در كتابخانۀ اسكوريال موجود است)؛ 18. المقدّمات الممهّدات (در فقه) و غير اينها كه بسيار و زياده از صد كتاب بدو منسوب و در هريك از اثبات مادة المواد و ترياق و جرم سماوى و حركت فلك و حميات و قياس و مزاج و وجود زمانى و وجود سرمدى و موضوعات ديگر مقاله اى نوشته و بسيارى از كتب حكمت و طبّ و نفس و مزاج و اخلاق و مابعدالطبيعه و سماع طبيعى و حميات و اسطقسات ارسطو و جالينوس و ديگر اكابر را شرح يا تلخيص كرده است. بسيارى از تأليفات او به لاتينى و غيره ترجمه و مدت مديدى در مدارس اوروپا تدريس مى شد و ترجمۀ بعضى از آنها، كه نسخۀ عربى اش ازبين رفته، باقى است.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 339؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 79؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 627؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 58؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 107.
ابن رشيد، محمد بن ابى بكر بن رشيد --> واعظ، محمد بن ابى بكر
ابن رشيق، حسن بن رشيق --> قيروانى، حسن بن رشيق
4137 و 4138. ابن الرضا، عيسى بن جعفر (قرن 4 ه. ق)
بن امام على النقى عليه السلام، معروف به «ابن الرضا»، عالم فاضل محدّث كامل امامى، از مشايخ اجازه مى باشد. هارون بن موسى تلعكبرى در سال 325 ه. ق از وى استماع حديث كرده و اجازه گرفته است و از اشعار ابن الرضاست:
يا بنى احمد أُناديكم اليو *** م و انتم غداً لرد جوابى
الف باب اعطيتم ثم افضى *** كل باب منها الى الف باب
لكم الامر كله و اليكم *** ولديكم يؤل فصل الخطاب
برادرش، محسن بن جعفر، مكنّى به «ابوالرضا»، در زمان مقتدر، هيجدهمين خليفۀ عباسى (295-320 ه. ق)، در نواحى دمشق مقتول شد. سر او را به بغداد آورده و در جسر به دار كردند. سال وفات هيچ يك از اين دو برادر به دست نيامد.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأوّل، ص 359، ش 9289]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 280.
بن رضوان بن على بن جعفر، طبيب، مصرى المولد والمنشأ والمدفن، ابوالحسن الكنيه، ابن رضوان الشّهره، از مشاهير و اعاظم اطبّاى نامى اسلامى اواسط قرن پنجم هجرى مصر مى باشد كه در طب و فنون فلسفه در عصر خود بى عديل، رياست اطبّاى وقت بدو منحصر، به «رئيس الاطبا» مشهور، مرجع استفادۀ اكابر نزديك و دور، نزد ملوك فاطميّين وقت بسيار محترم بود و اعتراضات بسيارى به اطبّاى معاصر خود و كتب سلف مى نمود؛ بالخصوص با ابن بطلان سابق الذكر، چنانچه در شرح حالش اشاره نموديم، مناظره ها داشته و اغلب مطالب يكديگر را رد مى كردند. نيز ابن رضوان مدّعى بوده بر اينكه تنها چند كتاب، قابل تدريس و تدرّس بوده و غير آنها لايق كتابخانه نمى باشند - والانصاف كما قبل - در علم نجوم نيز متمهّر و هم معتقد بوده بر اينكه در طب عملى از احكام نجومى استفاده توان كرد. به سال 453 يا در حدود 460 ه. ق در مصر وفات يافت و از تأليفات اوست:
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 657؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين،
مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 605؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 628؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 487، س 30.
ابن الرفاعى، سيد احمد بن على --> رفاعى، سيد احمد بن على
ابن روح، حسين بن روح --> روحى، حسين بن روح بن ابى بحر
سفير حضرت ولى عصر عليه السلام است.
بن عباس بن جريح يا جورجيس، بغدادى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن الرومى»، كه گاهى به «ابن جريح» نيز موصوفش دارند، از مشاهير شعراى اواخر قرن سيّم هجرت مى باشد كه با فصاحت و بلاغت و تمهّر در فنون شعرى معروف، در عداد ابن البخترى و نظاير وى معدود و صاحب نظمى عجيب بود. بسيارى از معانى طريفه و نادره را، كه به خاطر اغلب مردم خطور نمى كرد، با الفاظى فصيح و زيبا و نمكين و شيوا ادا مى نمود. در هر موضوعى كه بناى سخنرانى داشتى، استقصا مى كرد و به حدّ كمالش مى رسانيده و در نظر مخاطب و مستمع مجسّمش مى نمود. غالباً طرف معنى را اهميت مى داد. معانى ظريفه را به نظم مى آورد و به خشونت و ركاكت الفاظ مقيد نمى شد و از اوست:
ارى فضل مال المرء داء لعرضه *** كما ان فضل الزاد داء لجسمه
فليس لداء العرض شيىء كبذله *** و ليس لداء الجسم شيىء كحسمه
ايضاً
دهر علا قدر الوضيع به *** و ترى الشريفَ يحطّه شرفه
كالبحر يرسب فيه لؤلؤة *** سفلا و تعلو فوقه جيفه
ايضاً
رأيت الدهر يرفع كل وغد *** و يخفض كل ذى شيم رضية
كمثل البحر يغرق فيه حيّ *** و لاتنفك تطفو فيه جيفة
او الميزان يخفض كل واف *** و يرفع كل ذى زنة خفيفة
اشعار ابن الرومى مرتب و مدوّن نبوده و ابوبكر صولى آنها را مرتّب به ترتيب حروف نمود. ابوالطيب وراق بن عبدوس نيز از چندين نسخه آنها را جمع و در حدود هزار
بيت به همان نسخۀ مرتّبى صولى افزود و جلد اول ديوان ابن الرومى در قاهره چاپ شده است.
چنان كه بس مشهور است، ابن الرومى به تطيّر و بدفالى مبتلا بود. هرچه را كه مى ديد يا مى شنيد، فال بد زده و به چشم بدش نگاه مى كرد. خودش نيز از اين مرض روحى و طبع ناموزون خود در شكنجه و فشار قلبى بود؛ ازاين رو با كسى مراوده نمى نمود كه مبادا به جهت بعضى تصادفات ناگوار مخالف طبع، دچار دلخستگى باشد و نوادر بسيارى در اين موضوع از وى منقول مى باشد.
روزى يكى از دوستانش مجلس انسى ترتيب داده و خوش داشت كه ابن الرومى نيز در آنجا باشد. اينك محض سدّ راه بدفالى او، يك جوان اقبال نام نيكوصورت زيبا با لباسى ديبا براى دعوتش فرستادند كه در آن مجلس حاضر باشد. ابن الرومى بعد از رؤيت حسن منظره و لباس معطّر ابريشمى كه ديگر جاى بدفالى نبوده، از اسم وى استفسارنمود، همين كه اقبال بودن آن را شنيد، گفت: «مقلوب اقبال، لابقا است»؛ پس به حكم آن مرض روحى فال بد زده و آن دعوت را اجابت نكرد. در را بسته و برگشت. نيز على بن عباس نوبختى، كه از تلامذۀ ابن الرومى و ناقل بعضى از اخبار و اشعار اوست، گويد: در ايّام مرض ابن الرومى به عيادتش رفتم. در جواب احوال پرسى من گفت: «چگونه باشد حال كسى كه مردنى است». گفتم: «بشره ات صاف و هنوز آثار مرگ در تو احساس نمى شود». گفت: «شخص مردنى يك روز پيش از مرگ، آثار بهبودى در وى ظاهر مى گردد». گفتم: «خدا صحت و عافيت مى دهد».
گفت: «داستانى دارم كه اگر بعد از شنيدن آن قاطع به مرگ من نباشى، حق به جانب تو باشد و هرچه خواهى بكن»؛ پس گفت: «مايل بودم كه در شهر ابوجعفر سكونت نمايم. در اين موضوع با يكى از رفقاى خود كه كنيه اش «ابوالفضل» بوده، مشورت كردم. جواب داد كه بعد از عبور از قنطره به طرف ايمن (دست راست) در كوچۀ نعيميّه خانۀ معافى را سراغ كرده و در آنجا اقامت كن؛ پس مخالفت كرده و نرفتم و حال آنكه از همه جهت آثار فال نيك ظاهر و هويدا بود: ابوالفضل از افضال، ايمن از يمن، نعيميّه از نعمت، معافى از عافيت اشتقاق داشتند و اين نيست مگر از بدبختى و نزديك شدن اجل حتمى؛ سپس با دوست ديگر جعفر نامى مشورت كردم. پاسخ داد كه بعد از عبور از قنطره به طرف ايسر در كوچۀ عباس از خانۀ قليب سراغ كرده و در آنجا
اقامت كن. با اينكه شوم و از هرجهت فال بد بود: جعفر از جوع و فرار مشتق، عباس حاكى از عبوس، قليب مشعر بر انقلاب بود، بازهم اقامت كرده و به همين حال افتادم كه مى بينى. بالاتر از اين آنكه همه روزه گنجشك ها در همين خانه گرد آمده و در مقابل من سيق سيق مى زنند كه حاكى از سياقت (نزع روح) من مى باشد». على بن عباس گويد: بعد از اين مذاكره، از نزد ابن الرومى بيرون آمدم. فرداى آن روز باز به عيادتش رفته و ديدم كه مرده است. نيز روزى به جايى مى رفته. در اثناى راه، دو سبد متّصل به هم ديد كه زير آنها قدرى تمر (خرما) بود و اتصال آن دو سبد جورى بوده كه شكل حرف «لا» تصور مى شد؛ پس كلمۀ «تمر» را، كه در زير آنها بوده، فعل مضارع از مرور گرفته و با حرف «لا» تركيبش داد و معنى نهى از مرور استخراج كرده و برگشت.
ابن الرومى بسيار بدزبان و هجوگو بود. قضيه اى داير بر اين موضوع در شرح حال اخفش على بن سليمان نگارش يافته و در هجو مفضل بن سلمه نيز گويد:
لو تلففت فى كساء اليمانى *** و تفريت فروة الفراء
و تخللت بالخليل و اضحىٰ *** سيبويه لديك رهن سباء
و تكونت من سواد ابى الاس *** - ود شخصا تكنىٰ ابا السوداء
لابى اللّه ان يعدك اهل ال *** - علم الّا من جملة الاغبياء
عاقبت ابوالحسين قاسم بن عبداللّه يا عبيدالله بن سليمان بن وهب، وزير معتضد باللّه، شانزدهمين خليفۀ عباسى (279-289 ه. ق)، از خوف هجو او و يا بعد از هجو مسمومش گردانيد؛ چنانچه در دربار وزارتى احضارش كرد. او نيز بعد از خوردن خشكنانچه اى كه قبلاً مهيّا شده بود، در حال، ملتفت شده و برخاست. وزير پرسيد كه ارادۀ كجا دارى؟ گفت: «همان جا كه توام فرستادى». وزير گفت كه به پدر مرحومم سلامم را برسان. گفت كه جهنّم سر راه من نيست؛ پس بيرون شد و به فاصلۀ چند روزى در بيست وهشتم جمادى الاولى 283 يا 284 يا 286 يا 288 يا 290 ه. ق در بغداد مسموماً درگذشت و در مقبرۀ باب البستان مدفون گرديد. موافق تصريح بعضى از اهل فن، ابن الرّومى شيعه و از مدّاحان و پروردگان آل نوبخت سابق الذكر بود. مراحم و عنايات ايشان را كه دربارۀ وى مبذول داشته اند، در مدايح خود تذكر داده است و اين دو شعر را نيز بدو منسوب دارند:
ترابُ ابى تراب كحل عيني *** اذا رمدتْ جلوت بها قذاها
تلذ لى الملامة فى هواه *** لذكريه و استحلى اذاها
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 674]؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 158؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 385؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 473؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 629.
بن محمد بن مفرح يا مفرج بن ابى الخليل، طبيب نباتى اموى اندلسى، اشبيلى الولادة والوفاة، مكنّى به «ابوالعباس»، علاوه بر اينكه از اركان نباتيين اطبّا و در هر دو قسمت علمى و عملى طب متمهّر و در علم معرفة النبات متبحّر بوده، از اكابر فقها و محدّثين نيز مى باشد كه در فقه و حديث نيز گوى سبقت از ديگران ربوده و در اين دو علم شريف به منزلۀ دو نفر فقيه و محدّث كامل بود؛ بااين همه، باز براى توسعۀ علمى به بلاد مصر و شام و عراق و حجاز مسافرت ها كرد. از مشايخ بسيارى استماع حديث نمود. نباتات و علفيّات بسيارى را كه در ديار اندلس (مغرب زمين) وجود نداشته، معاينه كرد. مشمول عنايات ملك عادل ابوبكر بن ايّوب، صاحب مصر بود، ولى از كثرت استغناى طبع به خدمت اكابر رغبت نمى كرد و تأليفات طريفه دارد:
وفات ابن الروميه به سال 637 ه. ق در 77 سالگى در اشبيليه از بلاد اندلس واقع گرديد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 690؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 127.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
مصطلح رجال است.
بن على بن مبارك بن عبدالباقى، نحوى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن الزاهده»، از تلامذۀ ابن الخشاب سابق الذكر و ابن الشجرى آتى الذكر بود. در علم نحو بصيرتى بسزا داشت. در سيّم ذى حجۀ 594 ه. ق درگذشت. مادرش، امة الاسلام، دختر على بن ابوالحسن بن ابوالحربش هم از مشاهير وعاظ و روات حديث بوده و به «زاهده» شهرت داشته است.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 14، ص 108.
بن ابوالفرج سعيد بن ابوالقاسم هبة اللّه بن على بن قيزاوغلى بن زباده، واسطى الاصل، بغدادى الولادة والمسكن والمدفن، شيبانى القبيله، ابوطالب الكنيه، قوام الدين و عميدالدين اللّقب، از اكابر علمى اواخر قرن ششم هجرت مى باشد كه علاوه بر فقه و اصول و كلام و ديگر علوم متداوله كه با دانشمندان ديگر وقت شركت داشته، در حساب و فنون انشا و كتابت متفرّد، بسيار جيّدالفكر و مليح العباره و لطيف الاشاره بود. بيشتر از رعايت طرايف سجع و قافيه در رعايت دقايق معانى اهتمام تمام به كار مى برد و از اشعار اوست:
لاتغبطن وزيرا للملوك و ان *** اناله الدهر منهم فوق همته
و اعلم بان له يوما تمور به ال *** أرض الوقود كما مارت لهيبته
هارون و هو اخو موسى الشقيق له *** لولا الوزارة لم يأخذ بلحيته
ديوان رسائل هم دارد و در ذى حجۀ 594 ه. ق در 72 سالگى درگذشته و در سمت غربى مرقد مطهّر حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام مدفون گرديد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 399.
بن الزبعرى بن قيس، سهمى قرشى، از مشاهير بلغاى شعراى قريش مى باشد كه مسلمين را هجو مى كرد و با اشعار مهيّج و شيواى خود كفار قريش را بر سر ايشان
مى شورانيد. در غزوۀ احد نيز حاضر بود؛ عاقبت خود وجود مقدّس حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را نيز بدگويى كرده و اعتراضاتى بر قرآن مجيد وارد آورد؛ از آن جمله بعد از نزول آيۀ شريفۀ (إِنَّكُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ) (انبياء، 98) گفت كه اگر محمد را پيدا كنم، با همين آيه مخاصمه خواهم كرد كه معبودها، چگونه وارد جهنّم مى باشند و حال آنكه معبود يهود عزير، معبود نصارى عيسى و ديگران ملائكه هستند. چون اين خبر مسموع آن حضرت گرديد، فرمود: «آيا نمى داند كه در زبان عرب لفظ «ما» در غير ارباب عقول و كلمۀ «من» در ارباب عقول استعمال يابد؟» پس اين آيه نازل گرديد: (إِنَّ اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىٰ أُولٰئِكَ عَنْهٰا مُبْعَدُونَ) (انبياء، 10(1).
ابن الزبعرى به جهت همين بدگويى ها و جسارت هاى خود روز فتح مكّه فرار كرده و اخيراً شرفياب حضور مبارك آن حضرت گرديده و توبه نمود و عذرها آورد و به شرف اسلام مشرّف، عذر و توبه اش قبول و مورد عفو و اغماض و رأفت آن بزرگوار گرديد و از عذريّات اوست:
انى لمعتذر اليك من الذى *** اسديتَ اذ انا فى الضلال اهيم
فاغفر فدا لك والداي كلاهما *** زللي فانك راحم مرحوم
و لقد شهدت بان دينك صادق *** حق و انك فى العباد جسيم
از ابيات قصيده اى است كه پيش از قبول اسلام در غزوۀ احد گفته است:
يا غراب البين اسمعت فقل *** انما تنطق شيئاً قد فعل
ان للخير و للشر مدىٰ *** لكلا ذينك وقت و اجل
يزيد بن معاويه - لعنة اللّٰه عليه - هم هنگامى كه رأس اطهر حضرت حسين بن على عليهما السلام را در پيش رو گذاشته و چوب بر لب و دندان مبارك آن حضرت مى زد، به همين اشعار ابن الزبعرى تمثّل مى كرده است:
ليت اشياخى ببدر شهدوا *** جزع الخزرج من وقع الاسل...
لفظ «زبعرى» (به كسر اوّل و فتح ثانى با الف مقصورۀ آخر) در اصل به معنى مرد بدخلق و باغلظت مى باشد و ظاهر كلمات اهل فن آنكه نام اصلى پدر عبدالله صاحب ترجمه است.
منابع: جزرى، ابن اثير، المرصّع، [ص 197]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 282؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 630.
ابن زبير(1)
بن زبير بن محمد بن ابراهيم بن زبير، عاصمى، جيانى الولاده، غرناطى النشأه، ابوجعفرالكنيه، از اكابر علمى اوايل قرن هشتم هجرت مى باشد كه استاد ابوحيّان توحيدى نحوى سابق الذكر و محدّثى است جليل القدر نحوى اصولى اديب فصيح قارى مفسّر مورّخ و لفظ «ابن الزبير» در صورت اطلاق و نبودن قرينه، بدو منصرف.
نخست قرآن و نحو و حديث را در مالقه و غرناطه و بعضى از بلاد ديگر خواند. ديگر علوم متداوله را نيز از اكابر وقت تكميل نمود و از تأليفات اوست:
ابن الزبير به سال 708 ه. ق در حدود 81 سالگى درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 77، س 16.
بن ابراهيم بن محمد بن حسين بن زبير، ازدى القبيله، غسّانى الشعبه، زبيرى يا ابن زبيرالشهره، ابوالحسين الكنيه، مصرى اسوانى البلده (به شهر اسوان نامى از بلاد مصر منتسب است)، به «رشيد» يا به جهت امتياز از رشيد وطواط و نظاير وى به «رشيد اسوانى» و «رشيد بن زبير» ملقّب، اغلب به «قاضى رشيد» و «قاضى غسانى» موصوف، از مشاهير علما و شعراى قرن ششم هجرت مى باشد كه در شرعيّات و رياضيّات و ادبيّات يدى طولا داشت. فقيه نحوى لغوى منطقى كاتب منشى شاعر عروضى بود.
در طب و نجوم و موسيقى و هندسه و اكثر فنون متداوله متمهّر، كاتب منشى شاعر عروضى بود. در طب و نجوم و موسيقى و هندسه و اكثر فنون متداوله متمهّر و مدتى در يمن قضاوت نمود تا به لقب «قاضى قضاة اليمن» و «داعى دعاة الزمن» ملقّب گرديد؛ پس هواى خلافت بر سرش افتاد. گروهى هم اجابتش كرده و به
1) . ابن زبير: در اصطلاح رجالى، على بن محمد بن زبير قرشى كوفى و بعضى ديگر و لفظ «زبير» اغلب بر وزن كميل و در يك جا بر وزن امير است؛ چنانچه اشاره خواهد شد. (مؤلف)
نام وى سكّه زدند؛ ازاين رو مغلولاً به شهر قوص از بلاد صعيه مصرش برده و در آنجا به امر طرخان والى در مطبخ زندانى شد. به فاصلۀ يك يا دو شب به توصيۀ كتبى طلايع بن زريك از وزراى خلفاى فاطميّه خلاص گرديد. در اواخر ايشان به جهت مرثيه اى كه دربارۀ ظافر عبيدى، دوازدهمين خليفۀ فاطمى سابق الذكر، انشا كرده و در مجلس عزا و ماتم خوانده بود، به مقام عالى رسيد (كه از ابيات آن است):
افكربلاء بالعراق *** و كربلاء بمصر اخرى
به سمت سفارت به بلاد يمن اعزام شد. در آنجا به مدّاحى بعضى از اكابر پرداخت؛ ازاين رو، تمامى دارايى او در مصر ضبط دولت گرديد. بعد از مراجعت، خودش را نيز در سال 562 يا 563 ه. ق به دار كشيدند. از تأليفات و آثار قلمى اوست:
در معجم الادباء گويد: ابن الزبير احمد بن على با اخلاق خوبى كه داشته، بسيار قبيح المنظر و كوتاه قد و سياه چرده بود. بينى پهن و لب كلفت و درشت داشت. از شريف محمد بن عبدالعزيز نقل كرده كه ابن زبير با ما انسى تمام داشته و يك روز بى ملاقات ما نبود تا آنكه روزى برخلاف عادت معمولى خود در اواخر روز حاضر شد. در جواب استفسار از سبب ديرپايى لبخندى كرده و جوابى نداد و گفت: «اين مطلب را سؤال نكنيد». تا بعد از اصرار گفت: «امروز عبوراً زن جوانى را ديدم كه با نظر تمام به قدّ و قامت من نگاه مى كند. من هم از صورت و هيئت خودم غفلت كرده و پنداشتم كه محبت جمال من در دلش جاگير شده و بالخصوص كه به آستينش هم اشاره نمود؛ پس به جانب وى رفتم تا آنكه چند كوچۀ پيچ اندرپيچ رفته و به خانه اى وارد شد و مرا نيز خواند. نقاب از جمالش كه نمونۀ ماه چارده شبه بوده، برداشت.
دخترك خود را نزد خودش خوانده و گفت كه اى بچه! اگر بعد از اين در جامۀ خواب خودت شاش كنى، اينك مولانا قاضى (اشاره به من) حاضر است و تو را مى خورد.
بعد ازآن رو به من كرده و اعتذار نمود و گفت: «لا اعد منى اللّه تفضلك يا سيدنا القاضى»؛ پس بيرون شدم؛ در حالتى كه از كثرت همّ و غم و خجلت قدرت حركت را نداشته و راه را پيدا نمى كردم». بارى، ظاهر بلكه صريح ذريعه و اعيان الشّيعة تشيّع
صاحب ترجمه است.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 1، ص 296-297]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 76؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 51؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 4، ص 51؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 84؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 153؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3280.
اسدى، از شعراى عصر بنى اميّه و مدّاح ايشان مى باشد. بسيار بدزبان و هرزه دهان بوده و مردم از شرّ زبان وى انديشناك بوده اند. همواره تعصّب بنى اميّه را رعايت مى نمود. در آخر عمر، بصرش نيز مثل بصيرتش شد و در زمان عبدالملك بن مروان، پنجمين خليفۀ اموى (65-86 ه. ق) مرد. اكثر مدايح او در حق بشر بن مروان اموى بوده و از آن جمله است:
كأن بنى امية حول بشر *** نجوم وسطها قمر منير
هو الفرع المقدم من قريش *** اذا اخذت مآخذها الامور
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 1، ص 272؛ اطلاعات متفرقه.
(بر وزن امير) اسدى، از شعراى شيعه مى باشد. ابوالفرج اصفهانى در كتاب اغانى براى شرح حال او بابى منعقد ساخته و چندى از اشعار او را نقل كرده است. به فرمودۀ سيد ابن طاووس در كتاب ملهوف، در مرثيۀ مسلم بن عقيل و هانى بن عروه گفته است:
اذا كنت لا تدرين ما الموت فانظرى *** الى هاني بالسوق و ابن عقيل
الى بطل قد هشّم السيف وجهه *** و آخر يهوى من طمار قتيل
سال وفاتش به دست نيامد و به حكم قراين قويّه، او غير از ابن الزبير اموى مذكور فوق، شاعر بنى اميّه است.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأوّل، ص 182، ش 6855]؛ كتب رجاليه.
بن عوام بن خويلد بن اسد بن عبدالعزى بن قصى بن كلاب، قرشى اسدى، مكنّى به «ابوبكر» و «ابوخبيب» كه مادرش، اسماء، دختر ابوبكر بن ابى قحافه و پدرش، زبير،
نيز يكى از عشرۀ مبشرۀ سابق الذكر است، در سال اوّل هجرت و يا بيست ماه بعد از آن در مدينه متولد شد. بعد از آن حضرت، طريق الحاد پيموده و دعوى خلافت كرد. در ايّام دعوى خلافت تا چهل جمعه در خطبه، صلوات بر پيغمبر نگفته و با رغم انف بعضى از اشخاص اعتذار مى نمود. روزى به عبدالله بن عباس گفت: «چهل سال است كه عداوت اين اهل بيت در دلم جاگير است». بالخصوص مبغض حضرت على عليه السلام بود. روزى در خطبۀ خود نسبت به آن حضرت بدگويى كرد. اين خبر مسموع جناب محمد بن حنفيّه شد. در دَم در اثناى خطبۀ ابن زبير حاضر و روى يك كرسى نشسته و خطبۀ او را قطع كرد. خودش خطبۀ بليغى انشا نموده و فضايح او را گوشزد حاضرين نمود؛ به شرحى كه در كتب مربوطه نگارش داده اند. ابن زبير عاقبت روز سه شنبه هفدهم جمادى الآخرۀ سال 73 ه. ق به دست حجّاج بن يوسف ثقفى مقتول و مصلوب گرديد.
منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأوّل، ص 181-182، ش 6854] (نقل از ابن ابى الحديد و كلبى و واقدى و ديگر ارباب سير).
ابن الزبير، عروة بن زبير بن عوام --> فقهاء سبعه
بن محمد بن زبير، امامى قرشى كوفى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «ابن الزبير»، از مشايخ محدّثين اماميّه مى باشد كه در غايت علم و فضل و وثاقت و جلالت بود.
اكثر اصول شيعه را از صاحبانش و كتب على بن حسن بن فضال را نيز از خودش روايت كرده و تلعكبرى و ابن عبدون نيز از وى روايت نموده اند. به سال 348 ه. ق در 96 سالگى در بغداد وفات يافت و در نجف دفن گرديد. كتابى در رجال تأليف داده كه ابن النديم در فهرست خود از آن نقل مى كند. به قول وافى، كلمۀ «ابن زبير» در كتب رجاليّه در صورت عدم قرينه، منصرف به همين على بن محمد است.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 1، ص 295]؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأوّل، ص 304، ش 8472]؛ كتب رجاليه.
از طرف برادر خود، عبدالله بن زبير بن عوام مذكور فوق، والى بصره شد. كوفه را ضبط نمود و جناب مختار بن ابوعبيدۀ ثقفى را كشت. خودش نيز در سال 71 ه. ق به
دست حجّاج بن يوسف مقتول شد و سرش را نزد عبدالملك بن مروان، پنجمين خليفۀ اموى (65-86 ه. ق) فرستاد و قضيه نادرۀ راجع به همين موضوع را در ضمن عنوان شعبى تذكر داديم.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4311.
مصطلح رجال است.
ابن الزرقاء، مروان بن حكم --> اوقص
مكنّى به «ابوالحسن»، از مشاهير شعراى عرب مى باشد كه به «ابن الزقاق» معروف و اشعار لطيف و بسيارى در مدح اكابر و ديگران گفته و از ابيات قطعه اى است كه براى نوشتن در سنگ مزارش سروده است:
أ اخواننا والموت قد حال دوننا *** و للموت حكم نافذ فى الخلائق
سبقتكم للموت والعمر طبه *** و اعلم ان الكل لا بد لاحق
در 528 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 630.
بن يونش (با شين)، نحوى اندلسى، اشبيلى الاصل، دمشقى المسكن، از فضلاى اواخر قرن هفتم هجرت مى باشد كه شرح جمل (در چهار مجلّد) و مفردات قرائات را تأليف داده و در سال 605 ه. ق درگذشته و پدرش نيز از اكابر قراء بوده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 486.
ابن زكريا، محمد بن زكريا --> رازى، محمد بن زكريا
بن زكى الدين على بن محمد، قاضى دمشقى شافعى، ملقّب به «محيى الدين»، مكنّى به «ابوالمعالى»، معروف به «ابن زكى الدين»، از افاضل اواخر قرن ششم هجرت مى باشد
كه نسبش به عثمان بن عفان موصول، در فصاحت و بلاغت و فقه و ادبيّات و ديگر فنون متداوله مشهور و از اكابر عصر خود بود. اشعار مليح و خطب و رسايل بسيار فصيح انشا نمود و نزد سلطان صلاح الدين ايّوبى، مؤسّس سلطنت آل ايّوب مصر (567-589 ه. ق)، مكانت و تقرّبى بسزا داشت. پس از آنكه در هيجدهم صفر 579 ه. ق بلاد حلب از حيطۀ تصرف فرنگ مستخلص و مفتوح اسلاميان گرديد، قضاوت و حكومت شرعيّۀ آن ديار از طرف سلطان معظّم بدو مفوّض گرديد. او نيز قصيدۀ بائيه اى در نهايت جودت و لطافت انشا نمود كه از ابيات آن قصيده است:
و فتحك القلعة الشهباء فى صفر *** مبشر بفتوح القدس فى رجب
پايان قضيه همان طور شد كه به زبان او جارى شده بود: در بيست وهفتم رجب 583 ه. ق بيت المقدس نيز فتح گرديد. در اوّل جمعه كه نماز را آنجا خواندند، صاحب ترجمه خطبۀ فصيح و بليغى با حضور خود سلطان و اركان دولت خوانده كه در كتب مربوطه مذكور است. در سال 588 ه. ق نيز قضاوت دمشق بدو موكول شد و به سال 598 ه. ق در 48 سالگى در همان جا كه مولدش هم بوده، درگذشت و در دامنۀ كوه قاسيون مدفون گرديد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 41؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 630.
بن عبدالكريم، معروف به «ابن الزملكانى»، از افاضل اواسط قرن هفتم هجرت و مؤلف كتاب التّبيان فى علم البيان مى باشد و در سال 651 ه. ق درگذشت. شيخ ابوالمطرب احمد بن عبداللّه مخزومى هم كتاب التّنبيهات على ما فى التّبيان من التّمويهات را در انتقاد كتاب مذكور تأليف داده است و يك نسخه از كتاب تبيان مذكور در خزانۀ مصريّه موجود مى باشد.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون؛ الندوى، محمد هاشم، تذكرة النوادر، ص 132.
ابن الزملكانى، محمد بن على --> كمال الدين، محمد بن على
ليثى مصرى، از فضلاى علما و مورّخين قرن چهارم مصر مى باشد كه به «ابومحمد» مكنّى، به قبيلۀ ليث بن كنانه منسوب و به جهت انتساب به جدّ هشتم زولاق نام خود، به
«ابن زولاق» معروف و از تأليفات اوست:
در ذى قعدۀ 386 يا 387 ه. ق در 80 يا 81 سالگى درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 60؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 146؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 320؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 7، ص 225؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 630.
بن عبدالملك بن محمد بن مروان بن زهر، مكنّى به «ابوالعلاء»، از مشاهير حكما و اطبّاى اندلس مى باشد كه در تشخيص مرض و اصول معالجه وحيد عصر خود بود. در ادبيّات و طبيعيّات و فنون حكمت نيز يدى طولا داشت. خانواده شان نيز به «ابن زهر» معروف و از بزرگ ترين خاندان هاى اشبيليه مى باشد. به نام ادوية مفردة و حلّ شكوك الرّازى و رد بر ابن سينا و مجرّبات و نكت طبّيّه و غيرها تأليفاتى دارد و در سال 525 ه. ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 741.
ابن زهر، عبدالملك بن ابى العلاء زهر --> ابومروان، عبدالملك بن ابى العلاء زهرى
پسر ابن زهر فوق است.
بن عبدالملك بن ابى العلاء فوق، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «ابن زهر»، علاوه بر اينكه اديب فاضل شاعر لغوى بوده، مانند پدرش از مشاهير اطبّاى وقت خود محسوب مى شد. در سال 595 يا 596 ه. ق درگذشت و اين اشعار را به حسب وصيّت خودش بر سر قبر او نوشتند:
تأمل بحقك يا واقفا *** و لاحظ مكانا دفعنا اليه
تراب الضريح علىٰ وجنتى *** كأنى لم امش يوما عليه
اُداوي الانام حذار المنون *** و ها انا قد صرت رهنا لديه
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 112.
پايان جلد ششم