ریحانة الادب حاوى زندگانى متجاوز از پنج هزار تن از فقیهان حکیمان متکلمان ریاضى دانان منجمان مورخان ادیبان طبیبان و جلد 4

ghaemiyeh.com

مشخصات كتاب

‏سرشناسه : م‍درس‌، م‍ح‍م‍دع‍ل‍ی‌‏‫، ‏‫۱۲۵۸‬- ‏‏‏‏‏‏‏۱۳۳۳.‬

‏عنوان و نام پديدآور : ریحانه‌الادب : حاوی زندگانی متجاوز از پنج‌هزار تن از فقیهان، حکیمان ،متکلمان ،ریاضی‌دانان ،منجمان ،مورخان و... [کتاب]/ تالیف محمدعلی مدرس‌تبریزی؛ زیرنظر علیرضا سبحانی؛ تحقیق موسسه امام صادق علیه‌السلام.

‏مشخصات نشر : قم: موسسه امام صادق (ع)‏‫، ۱۳ -‬ ۱۳۹۴.

‏مشخصات ظاهری : 7‏‫ج.‬: مصور ،جدول.

‏شابک : ‏‫دوره‬‏‫:978-964-357-567-0‬ ؛ ‏‫ج.۱‬‏‫:978-964-357-565-6‬‬ ؛ ‏‫ج.۲‬‏‫:978-964-357-566-3‬ ؛ ‏‫ج.۳‬‏‫:978-964-357-568-7‬ ؛ ‏‫ج.۴‬‏‫:978-964-357-569-4‬ ؛ ‏‫ج.۵‬‏‫: 978-964-357-566-3‬ ؛ ‏‫ج.۶‬‬‏‫:978-964-357-572-4‬‬‬ ؛ ‏‫ج.۷‬‏‫:978-964-357-573-1‬‬

‏وضعیت فهرست نویسی : فیپا

‏يادداشت : فهرستنویسی بر اساس جلد دوم : ۱۳۹۴.

‏يادداشت : ج.۲-۷ ( چاپ اول: ۱۳۹۴) ( فیپا).

‏مندرجات : ج.۱. آباده‌ای - حیص بیص.- ج.۲.خاتم‌الحکماء - سیوطی.- ج.۳. شائق- عینی.- ج.۴. غازی- محملی.- ج.۵. محلی- یونسیه.- ج.۶. ابوابراهیم - ابن زهر.- ج.۷. ابن زهره - آل یقطین

‏موضوع : نویسندگان مسلمان -- سرگذشتنامه

‏موضوع : مجتهدان و علما -- سرگذشتنامه

‏شناسه افزوده : س‍ب‍ح‍ان‍ی‌، ع‍ل‍ی‌رض‍ا،‏‫ ۱۳۵۳ - ‏

‏شناسه افزوده : موسسه امام صادق (ع)

‏رده بندی کنگره : CT۲۰۳‭‬ ‭/ف۲۲‏‫‬‭م۴ ۱۳۹۴

‏رده بندی دیویی : ‏‫‬‭‬‭۹۲۰/۰۲

‏شماره کتابشناسی ملی : ۴۱۲۴۱۷۳

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

اشاره

زير نظر حجة الاسلام عليرضا سبحانى

ريحانة الادب

تأليف

آية الله ميرزا محمدعلى مدرس تبريزى

1296-1373 ه‍. ق

1258-1333 ه‍. ش

حاوى زندگانى متجاوز از پنج هزار تن از فقيهان،

حكيمان، متكلمان، رياضى دانان، منجمان، مورخان،

اديبان، طبيبان و...

جلد چهارم

غازى - محملى

تحقيق

مؤسسه امام صادق عليه السلام

1394 ه‍. ش

بسم الله الرحمن الرحيم

باب غين

اشاره

229 غازى، ملا خليل بن غازى --> قزوينى، ملا خليل بن غازى

2274. غازى، محمدقاسم خان مازندرانى (... - 1271 ه‍. ق)

پسر ميرزا حسن، از شعراى ايرانى عهد محمدشاه قاجار و ناصرالدين شاه قاجار مى باشد كه به «شحنه» متخلّص، به «غازى» مشهور و با رضاقلى خان هدايت معاصر بود. در بدايت حال «چاكر» تخلّص مى كرده و از اوست:

ربودند از كف، دلم را دو دلبر *** دو سنگين دل جوركيش ستمگر

يكى روى او همچو مهرى به ظلمت *** يكى زلف او همچو مشكى بر آذر

يكى صيد سازد دلم را به آهو *** يكى بند دارد تنم را به چنبر

يكى قدّ او همچو سروى به بستان *** يكى روى او همچو ماهى منوّر

يكى دانه بنمايد از خال مشكين *** يكى دام بگشايد از سنبل تر

به يك جان چه بازم همى بر دو جانان *** به يك دل چه سازم همى با دو دلبر

در سال 1271 ه‍. ق در مازندران درگذشت.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 367.

•

غاضرى، جابر بن ازرق

•

غاضرى، حفص بن سليمان

•

غاضرى، عباس بن عيسى

(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

2275. غاضرى، محمد بن عباس بن عيسى (قرن 3 و 4 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوعبداللّه»، از ثقات محدّثين اواخر قرن سيم هجرت مى باشد و يا خود

اوايل قرن چهارم را 230 نيز ديده است. با سعد بن عبداللّه اشعرى (متوفّى به سال 299) معاصر بود. حميد بن زياد نينوايى (متوفّى به سال 310 ه‍. ق) از وى روايت كرده و تفسيرى نوشته كه به تفسير غاضرى معروف است. نيز از اوست:

1. كتاب الجنّة والنّار؛ 2. كتاب زيارة ابى عبداللّه عليه السلام؛ 3. كتاب الفرائض؛ 4. كتاب الملاحم و غيرها.

سال وفاتش به دست نيامد و در ميان قبيلۀ بنى غاضرة بن اسد بن وبره از بطون بنى اسد امرار حيات مى نموده است.

منابع: كتب رجاليه.

غافقى

غافقى(1)

2276. غافقى، ابراهيم بن احمد (... - 710 ه‍. ق)

بن عيسى بن يعقوب، مكنّى به «ابواسحاق»، از ائمّۀ نحو و قرائت بود. در علوم عربيّه مقامى عالى داشت و شرح الجمل از تأليفات اوست. در سال 710 ه‍. ق در 71 سالگى درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 49.

غالب خوزستانى يا غالب خوزى، عبداللّٰه بن ابى حفص --> منجى

• غالى، سعيد بن اخت صفوان

مصطلح علم رجال است.

•

غامدى، بكر بن محمد ازدى

•

غامدى، جندب بن زهير

•

غامدى، حجن بن مرقع


1) . غافقى: منسوب است به غافق (بر وزن عاشق) و آن، قلعه اى است در اندلس و هم قصرى است نزديكى طرابلس غرب و يا نسبت آن به قبيلۀ بنى غافق از بطون ازد است كه اولاد غافق بن شاهد بن عك بن عدنان بن عبداللّه و يا غافق بن حارث بن عك بن حارث بن عدنان مى باشند و در اصطلاح رجالى، لقب نجيح بن قبا است. (مؤلف)

•

غامدى، سليمان بن صالح

•

غامدى، عمارة بن سرى

•

غامدى، لوط بن يحيى

•

غامدى، محمد بن سائب

(هفت شخص مذكور) مصطلح علم رجال هستند.

2277. غرّا، سيد اسداللّه (... - 1290 ه‍. ق)

از اساتيد شعراى شيراز مى باشد كه به «غرّا» (به فتح اوّل و تشديد ثانى) تخلّص مى كرد. در اوايل هجو مى گفت. در اواخر توبه كرده و مديحه مى گفته و از اشعار اوست:

231

كرده عشّاق جان نثار، نثار *** دين و دل در رهت قطارقطار

كى به ما بى كسان نظاره كنى *** اى گلى كت بود هَزار، هزار

تا كى از خون عاشقان سازى *** پنجه تا ساعد اى نگار، نگار

اى بسا دين و دل كه در عالم *** كرده آن ديو جان شكار، شكار

هشت جنّت بده به يك ساغر *** گر خدا كردت آن دوچار، دچار

در سال 1290 ه‍. ق درگذشت و در دارالسّلام شيراز مدفون شد. در آثار عجم گويد: سه ساعت پيش از فوتش حاضر بودم كه اوراق خود را خواسته و امر به شستن تمامى هجويّات آنها كرد. به ضبط مدايح ائمّۀ اطهار عليهم السلام تأكيد نمود. قلم و مركب خواسته و تاريخ وفات خود را بالبداهه گفته و وصيّت نمود كه بر سنگ مزارش نقش كنند؛ پس شهادتين گفته و جان داد و تاريخ مذكور اين است:

چو شد سيّد اسد از دار دنيا *** خدا را بنده بود و مصطفى را

شهادت گفت و رفت از اين جهان در *** گواه او ملايك هست يك جا

پى تاريخ خود اين فرد را گفت *** كم آمد «دو الف» از «نام غرا»

كه اگر از عدد جملۀ «نام غرا» (1292) دو كم كنى، مطابق تاريخ فوق مى شود.

منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 562.

• غرّاد، سعيد بن احمد بن موسى

(بر وزن عطّار) مصطلح رجال است.

غرة الفضلاء، على بن محمد --> مزيدى

غرس الدين، خليل بن شاهين --> ابن شاهين

غرناطى

غرناطى(1)

غرناطى، احمد بن ابراهيم بن زبير --> ابن الزبير، احمد بن ابراهيم

232 غرناطى، احمد بن على بن احمد --> ابن بادش، احمد بن على

2278. غرناطى، احمد بن يوسف بن مالك (... - 779 ه‍. ق)

اندلسى غرناطى، مكنّى به «ابوجعفر»، اديبى است نحوى لغوى، در نحو و فنون لغت خبير، در نظم و نثر قادر، بسيار متديّن و متواضع و بااخلاق و نيكومحضر، در عربيّه و غيره تأليفات بسيارى دارد. با ابوعبداللّه محمد بن جابر اعمى، كه از شعراى نامى وقت بوده، رفاقت و مصاحبت داشت. بديعيّۀ همين رفيق خود را شرح كرده و همين دو رفيق است كه به «اعمى» و «بصير» شهرت دارند. به مرافقت همديگر به قاهره رفته و در آنجا با ابوحيّان و غيره ملاقات كردند و اخيراً در حدود سى سال در حلّه اقامت نمود تا آنكه در نيمۀ رمضان 779 ه‍. ق درگذشت و رفيق مذكورش مرثيه اى گفته و از اشعار خود احمد است:

لاتعادِ الناس فى اوطانهم *** قلَّ ما يُرعىٰ غريب الوطن

و اذا ما عشت عيشا بينهم *** خالق الناس بخلق حسن

منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 340؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 85، س 18.

غرناطى، على بن احمد بن خلف --> ابن بادش، على بن احمد بن بادش


1) . غرناطى: (به فتح اول) منسوب است به شهر غرناطه كه به قول مراصد، قديم ترين بلاد ناحيۀ بيره از مضافات اندلس مى باشد و نهر معروف به «قلزم» از وسط آن جارى است. دركشف الظّنون ضمن عنوان «احاطه» گويد كه غرناطه (به فتح و كسر اول) شهرى است از اندلس در چند منزلى سمت شرقى قرطبه. (مؤلف)

• غروى، احمد بن عبداللّه

مصطلح رجال و موكول بدان علم است.

غريب، برهان الدين --> برهان الدين غريب

• غريفى

بنا به بعض نسخ كتب رجاليّه، لقب رجالى حسين بن حسن بن احمد بن سليمان است.

غزال

غزال(1)

2279. غزال، واصل بن عطا (... - 131 ه‍. ق)

مدنى تابعى معتزلى، مكنّى به «ابوحذيفه» و معروف به «غزّال»، كه به جهت بسيار نشستن او در بازار غزّالان، ملقّب 233 به همين لقب بوده، از مشاهير علماى اوايل قرن دويم هجرت، از تلامذۀ حسن بصرى، مؤسّس و سرسلسلۀ فرقۀ معتزله، كه به جهت انتساب به او، «واصليّه» نيز گويند، مى باشد و يا خود واصليّه، يكى از شعبات آن فرقه است. چنانچه معتزله، اخيراً به واسطۀ اختلاف نظر در بعضى از عقايد دينيّه به نام «واصليّه»، «هذليّه»، «نظاميّه»، «جاحظيّه»، «حناطيّه»، «بشريّه»، «معمّريّه»، «مرداريّه»، «ثماميّه»، «هشاميّه»، «حائطيّه»، «جبائيه»، «بهشميّه» و غيرها به شعب مختلفه منشعب و على الترتيب اتباع واصل بن عطا، ابوالهذيل علاّف، ابراهيم نظام، عمرو بن بحر جاحظ، ابوالحسن بن عمر، حناط، بشر بن معتمر، معمّر بن عباد، موسى بن عيسى ملقّب به «مردار»، ثمامة بن اسرائيل، هشام بن عمر، احمد بن الحائط، ابوعلى جبائى و پسرش، ابوهاشم عبدالسلام، بوده و بسط مراتب، خارج از موضوع كتاب است.

فرقۀ معتزله به طور كلى معتقد هستند بر اينكه حسن و قبح اشيا، عقلى و داخل در


1) . غزال: (بر وزن كمال) از اسامى متداوله مابين عرب است. اما (بر وزن بقال) كه صيغۀ مبالغه و از «غزل» - به معنى ريسيدن - اشتقاق يافته، ريسندۀ پشم و پنبه و مانند آنها را گويند و فروشندۀ چيزهاى ريسيده را نيز اطلاق مى كنند. در اصطلاح رجالى، لقب سلمان بن متوكل، سليمان بن متوكل، محمد بن زياد، محمد بن مروان بن زياد و جمعى ديگر بوده و جمعى از علما و محدثين عامه نيز موصوف به همين صفت مى باشند و بالخصوص، لقب مشهورى واصل بن عطا است كه نگارش مى يابد. (مؤلف)

جهنم، مخلّد و قرآن مجيد حادث و مخلوق و صفات اللّه، عين ذات و فاعل خير و شرّ، خود مخلوق بوده و قدرت از خدا مى باشد. در عثمان و قاتلين او نيز گويند كه يكى (غيرمعيّن) فاسق و همچنين يكى (غيرمعيّن) از دو طرف اصحاب جمل و نيز يكى (غيرمعيّن) از فريقين اصحاب صفّين خاطى بوده و شهادت هيچ يك قبول نمى باشد و نيز تجويز كرده اند كه عثمان و على هر دو به خطا رفته باشند.

از جملۀ عقايد معتزله قول به «مَنْزِلَة بَيْنَ المَنْزِلَتَين» است كه مرتكب كبيره را نه مؤمن دانند و نه كافر؛ چنانچه كسى در مسجد به حسن بصرى گفت: «در زمان ما جمعى از خوارج ظهور يافته اند كه معصيت كبيره را كفر و مرتكب آن را كافر دانند و ايشان را «وعيديۀ خوارج» گويند؛ در مقابل، جمعى ديگر از ايشان هستند كه عمل را جزو و ركن 234 ايمان ندانسته و گويند كه معصيت اصلاً خللى به ايمان مؤمن نمى رساند؛ همچنان كه عبادت و طاعت سودى به كافر ندارد و ايشان را نيز «مرجئه» نامند؛ پس كدام يك از اين دو عقيده حق بوده و مورد تصويب است‌؟» حسن در انديشه شد.

واصل بن عطا كه حاضر بوده، گفت: «من نمى گويم كه مرتكب كبيره مؤمن مطلق است و هم نمى گويم كه كافر مطلق است؛ بَلْ هُوَ فىٖ مَنْزلَةٍ بَيْنَ المَنْزِلَتَيْنِ لاٰ مُؤمِن وَ لاٰ كٰافِر». بعد از اظهار «منزلة بين المنزلتين» با جمعى از اصحاب حسن نزديكى يكى از ستون هاى مسجد كناره كشيد و به تقرير و بيان آن مطلب آغاز كرد؛ پس حسن گفت:

«اعتزل عنا واصل»؛ به همين جهت، واصل و اتباع او به «معتزله» شهرت يافتند. در معجم الادباء گويد: در مرتكب كبيره كه خوارج تكفيرش كرده و ديگران از اهل ايمانش دانند، واصل بن عطا، برخلاف دو فرقه به بين المنزلتين معتقد مى باشد و از تأليفات اوست:

1. الخطب (در توحيد)؛ 2. طبقات اهل العلم والجهل؛ 3. المنزلة بين المنزلتين.

وى به سال 131 ه‍. ق در 51 سالگى درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 243؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 769، س 15.

غزالى

غزالى(1)

2280. غزالى، احمد بن محمد (... - 527 ه‍. ق)

بن محمد بن احمد، طوسى غزالى، ملقّب به «مجدالدين»، مكنّى به «ابوالفرج» يا «ابوالفتوح»، از مشاهير علما و فقهاى شافعيّه، برادر كهتر حجة الاسلام غزالى محمد ذيل الترجمه، بسيار حسن المنظر و مليح الكلام والمحضر بود. با آن همه جلالتى كه در فقاهت داشته، باز به واسطۀ كثرت قوۀ ناطقه با واعظى شهرت يافت و پس از آنكه برادر مذكورش از تدريس منصرف شده و منزوى گرديد، به سمت نيابت از او، در مدرسۀ نظاميّۀ بغداد درس مى گفت. او نيز به انقطاع و 235 تجرّد و انزوا رغبتى وافر داشت. مدتى به سياحت رفته و عرفا و صوفيّه را خدمت ها نمود. فنون طريقت و تصوف را از ابوبكر نساج طوسى فراگرفت. علم ظاهر و باطن و شريعت و طريقت را جمع كرد تا آنكه از اكابر و مشايخ عرفايش مى شمارند و از تأليفات اوست:

1. احياء الاحياء يا لباب الاحياء (در تلخيص كتاب احياء العلوم برادر مذكورش)؛ 2. الذّخيرة فى علم البصيرة؛ 3. سوانح العشّاق (كه رساله اى است در تصوف و مراتب عشق)؛ * لباب الاحياء (كه مذكور شد).

روزى نزد او آيۀ شريفه (يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ‌...) (زمر، 5(3) خواندند. او گفت:

«خداوند عالم اهل معصيت را با اضافه دادن به خودش مشرّف گردانيده»؛ پس فروخواند:

و هان على اللوم فى جنب حبها *** و قول الاعادي انه لخليع

اصم اذا نوديت باسمى و اننى *** اذا قيل لى يا عبدها لسميع

از اشعار احمد غزالى است:

چون چتر سنجرى، رخ بختم سياه باد *** با فقر اگر بود هوس ملك سنجرم

تا يافت جان من خبر از ملك نيم شب *** صد ملك نيمروز به يك جو نمى خرم

عريانِ ملك بخشم، گويى كه خامه ام *** خاموشِ نكته گويم، گويى كه دفترم

ايضاً


1) . غزالى: عنوان مشهورى بعضى از علما و ارباب فضل و كمال مى باشد كه به نوشتۀ روضات الجنّات، منسوب به غزال (بر وزن بقال) است كه فوقاً مذكور شد و يا به عقيدۀ بعضى (با فتح و تخفيف نسبت آن) به قريۀ غزاله نامى است از قراء طوس. (مؤلف)

با عشق روان شد از عدم مركب ما *** روشن ز چراغ وصل، دائم شب ما

زآن مى كه حرام نيست در مذهب ما *** تا روز اجل خشك نبينى لب ما

وفات احمد غزالى به سال 517 يا 520 يا 527 ه‍. ق در قزوين واقع گرديد و ابن خلّكان در لفظ «غزالى»، كه عنوان مشهورى احمد است، تشديد را بر تخفيف ترجيح داده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 83]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 75؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3278؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 29؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 127؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 4، ص 54.

2281. غزالى، شاعر مشهدى (قرن 10 ه‍. ق)

از مشاهير شعراى عهد تهماسبى مى باشد كه به هندوستان رفته و با شيخ فيضى دكنى آتى الترجمه صحبت داشت. علاوه بر مراتب علميّۀ متداوله، در اصول طريقت نيز خبير بود. چند مثنوى به نام اسرار مكتوم، اسرار مكنونه، رشحات الحيات، مرآت الكائنات، نقش بديع از آثار قلمى اوست و كليّات او معادل 236 هفتاد هزار بيت مى باشد. مثنوى نقش بديع مذكور را به نام عليقلى خان، حاكم جانپور هند، نوشته و به هر بيتى، يك اشرفى طلا انعام و جايزه گرفته است. بعد از قتل عليقلى خان مورد مراحم اكبرشاه هندى بود تا به سال 970 و يا به قول صحيح، 980 ه‍. ق درگذشت. به نوشتۀ شيخ فيضى مذكور، جملۀ «سنه نهصدوهشتاد» لفظاً و معناً مادّۀ تاريخ او بوده و از اشعار اوست:

در كعبه اگر دل سوى غير است تو را *** طاعت گنه است و كعبه دير است تو را

ور دل به حق است و ساكن بتكده اى *** خوش باش كه عاقبت به خير است تو را

ايضاً

خاك دل آن روز كه مى بيختند *** شبنمى از عشق بر آن ريختند

دل كه بدان رشحه غم اندود شد *** بود كبابى كه نمك سود شد

ايضاً

ديدۀ عاشق كه دهد خون ناب *** هست همان خون كه چكد زآن كباب

بى اثر مهر، چه آب و چه گل *** بى نمك عشق، چه سنگ و چه دل

ايضاً

آهن و سنگى كه شرارى در اوست *** بهتر از آن دل كه نه يارى در اوست

نيست دل آن دل كه در آن داغ نيست *** لالۀ بى داغ در اين باغ نيست

ايضاً

چرخ در اين سلسله پا در گل است *** عقل در اين مرحله لايعقل است

روى بتان گرچه سراسر خوش است *** كشتۀ آنيم كه عاشق كش است

ايضاً

هر بت رعنا كه جفاكيش تر *** ميل دل ما سوى او بيشتر

سوزش و تلخى است غرض از شراب *** ورنه به شيرينى از آن خوش تر آب

بارى، در هيچ يك از مدارك موجوده در نزد اين نگارنده سراغى از اسم و نسب غزالى شاعر پيدا نكرديم. در رياض العارفين گويد كه وفات غزالى شاعر، به سال 957 ه‍. ق در اگره به موت فجأه وقوع يافته، ولكن اين تاريخ، اشتباه محض مى باشد و با مصاحبت فيضى، كه در 1004 ه‍. ق در پنجاه سالگى وفات يافته، منافات بيّن دارد.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 25؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3278؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 196.

237 2282. غزالى، شاعر هراتى (قرن 10 ه‍. ق)

از شعراى هرات اواخر قرن دهم هجرت مى باشد كه با غزالى شاعر مشهدى فوق معاصر بود. او نيز به هندوستان سفر كرده و هر دو با همديگر مطايبه داشتند و اين شعر از اوست:

او در انديشه كه چون خون غزالى ريزد *** من در انديشه كه انديشۀ ديگر نكند

نام و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3278.

2283. غزالى، محمد بن محمد (451-507 ه‍. ق)

بن محمد بن احمد، اشعرى الاصول، شافعى الفروع، طوسى الموطن، ابوحامدالكنيه، زين الدين اللّقب، حجة الاسلام و امام غزالى الشّهره، از اعاظم فقهاى شافعيّه مى باشد كه در 450 يا 451 ه‍. ق در قريۀ طايران يا غزاله از قراء طوس متولد شد. در مدت كمى در اثر ذكاوت فطرى كه داشته، مقدمات را فراگرفت. مقدارى از فقه پيش احمد بن

محمد رازى خواند؛ پس در نيشابور، كه از مراكز مهمّۀ علميّه بوده، در حوزۀ امام الحرمين جوينى اخذ مراتب كمال نمود. در حال حيات آن استاد معظّم خود، مشارٌبالبنان و در سلك علما و محقّقين عرفا منسلك و به تأليف آغاز كرد و مورد تحسين و تصديق وى گرديد و گفت: «مرا زنده در گور كردى». بعد از وفات او به سامره رفت. با جمعى از افاضل، كه در خدمت وزير كبير نظام الملك بوده اند، مباحثه و مناظره كرد و به همۀ ايشان تفوق يافته و به شهرتش افزوده شد و مشمول احترامات آن وزير علم پرور و عالم نواز (آه آه) گرديد.

در سال 484 ه‍. ق به مدرّسى مدرسۀ نظاميّۀ بغداد، كه در آن اوان اهميّت بسيارى داشته، منتصب شد و تا سيصد تن از افاضل وقت حاضر استفاده از بيانات شيواى او بوده اند تا در اندك مدتى علاوه بر آن مقام بزرگ، در امورات دنيوى و سياسى نيز نفوذ فوق العاده احراز نمود؛ به طورى كه كارهاى مهم بدو محول شده و انجام مى يافته است. ازآن رو كه در آن اوان، تمامى مردم بغداد در اظهار مذهب و اعتقاد آزاد بوده اند، غزالى نيز روى اين اصل و در اثر حقيقت طلبى، از فرصت استفاده كرد و با ارباب مذاهب مختلفۀ ديگر آميزش نمود و به اسرار عقايدشان واقف و پس از اعمال فكر عميق 238 در كنه و حقيقت آنها، طريقۀ صوفيّه را برگزيد. تمامى علايق دنيوى را پشت پا زد و ازآن رو كه آن همه تحصيلات و تعليمات مدرّسى دور از نيّت خالص و مشوب به ريا و تزوير و خودنمايى بوده است، خود را از حيطۀ علوم ظاهرى و تحصيلات ريايى و قيل و قال مدرسه كناره كشيد و رهسپار ديار عشق و حقيقت و انزوا شد.

عزلت را بر آن همه عزّت ظاهرى ترجيح داد. قدم به دايرۀ زهد و انقطاع و تصوف گذاشت. به زيارت بيت اللّه مشرّف و به اظهار خودش در آنجا از روح پاك حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله و حضرت ابراهيم خليل اللّه عليه السلام استمداد نمود.

در مراجعت، در مسجد اموى شام بناى تدريس گذاشت. با اينكه اكثر اوقات مشغول فكر و ذكر بوده، بازهم از اشتغالات علمى دست بردار نشد و در فكر نجات و استخلاص غرق شدگان غوطۀ جهالت بوده است. مدتى نيز در بيت المقدس به عبادت پرداخت؛ عاقبت به موطن اصلى خود، طوس، مراجعت نمود و در جوار خانۀ خود مدرسه اى براى طلاّب دينيّه و خانقاهى براى صوفيّه تأسيس داد و اوقات خود را به تدريس علوم باطن و ختم قرآن و مجالست اهل دل و ارباب معنى تقسيم كرد و در

هيچ حال از وظايف مقرّرۀ رياضت و سلوك راه حقيقت دست بردار نبود و به همان حال ترك علايق، ثابت و راسخ ماند و در تصوف و اصول طريقت به شيخ ابوعلى فارمدى انتساب داشته است.

غزالى تأليفات طريفه و منيفۀ بسيارى دارد كه نوعاً در آنها مبتكر و شاهدى عادل و گواهى صادق بر تبحّر وى مى باشند:

1. الاجوبة الغزاليّة فى المسائل الاخراويّة (كه ذيلاً در ضمن اربع رسائل مذكور است)؛ 2. الاجوبة المسكتة عن المسائل المبهتة؛ 3. احياء علوم الدّين (كه بارها در لكناو و مصر و استانبول و غيره چاپ و از شاهكارهاى كتب مواعظ اخلاقى و عرفانى اسلامى و بهترين معرف مقامات عرفانى مؤلفش مى باشد و به تصديق بعضى از اجله، مؤلفين كتب اخلاقى بعد از او، در هر طبقه كه آمده اند، خوشه چين خرمن اين كتاب وى هستند)؛ 4. اخلاق الابرار والنّجاة من الاشرار؛ 5. الادب فى الدّين؛ * اربع رسائل (كه چهار رسالۀ الجام العوام عن علم الكلام، المنقذ من الضّلال، المضنون به على غير اهله، المضنون الصّغير خود غزالى است و در مصر و بمبئى به همين اسم اربع رسائل چاپ شده است و رسالۀ مضنون صغير مذكور همان اجوبة غزاليّة مزبور فوق است)؛ 6. الاربعين فى اصول الدّين (كه قسم چهارم جواهر القرآن مذكور ذيل است)؛ 7. اسرار الحجّ 239 (در فقه شافعى)؛ 8. الاقتصاد فى الاعتقاد (در توحيد و اين هر دو در مصر چاپ شده است)؛ 9. الجام العوام (كه در ضمن اربع رسائل مذكور شد)؛ 10. الاملاء عن اشكالات الاحياء يا الاملاء على مشكل الاحياء (در رد پاره اى اعتراضاتى است كه بعضى از معاصرين او بر كتاب احياء العلوم وارد آورده اند كه در فارس چاپ شده و در حاشيۀ كتاب اتّحاف السّادة سيد مرتضى زبيدى نيز، كه شرح احياء العلوم مى باشد، به طبع رسيده است)؛ 11. بداية الهداية يا بداية الهداية و تهذيب النّفوس بالآداب الشّرعيّة (در تصوف و مواعظ كه بارها در مصر و قاهره چاپ و حاوى ضروريات عبادات وعادات عموم مكلفين و طالبين حق است)؛ 12. البسيط (در فقه شافعى)؛ 13. التّبر المسبوك فى نصيحة (نصائح خ ل) الملوك (كه براى سلطان محمد بن ملكشاه سلجوقى به زبان فارسى تأليف و بارها در مصر و قاهره چاپ و چند مرتبه ترجمه به تركى هم شده است)؛ 14. تحصين الادلّة؛ 15. التّفرقة بين الاسلام والزّندقة (كه در هند با چهار رسالۀ متفرقۀ ديگر اكابر در

يك جا چاپ شده است)؛ 16. تفسير سورۀ يوسف (كه در تهران چاپ شده است)؛ 17. تفسير القرآن (كه ذيلاً به نام ياقوت التّأويل مذكور است)؛ 18. تنزيه القرآن عن المطاعن (كه در مصر چاپ شده است)؛ 19. تهافت الفلاسفة؛ 20. جواهر القرآن و درره (و اين هر دو در مصر و بمبئى چاپ شده است)؛ 21. حقيقة القولين؛ 22. خلاصة التّصانيف (در تصوف، به زبان فارسى)؛ 23. الدّرّة الفاخرة فى كشف علوم الآخرة (كه در مصر و قاهره و پاريس و ليبسيك چاپ شده است)؛ 24. الذّريعة الى مكارم الشّريعة؛ 25. الرّدّ على الباطنيّة؛ 26. الرّسالة القدسيّة بادلّتها البرهانيّة (در علم كلام)؛ 27. الرّسالة اللّدنّيّة (در اثبات علم غيبى)؛ 28. سرّ العالمين و كشف ما فى الدّارين (كه در مصر و هند چاپ شده و بعضى اين كتاب را از غزالى ندانسته و تأليف يكى از باطنيه دانند و در كشف الظّنون نيز اصلاً كتابى بدين نام مذكور نداشته است)؛ 29. السّرّ المضنون (المصون خ ل) والجوهر المكنون (كه به خاتم مشهور بوده و دُرّ نظيم هم گويند و آن را از قواعد جفر استخراج كرده است)؛ 30. سلم السّماوات؛ 31. شرح الاسماء الحسنى (كه ذيلاً به نام مقصد الاسنى مذكور است)؛ 32. شرح جنّة الاسماء (مخفى نماند كه جنّة الاسماء، موافق آنچه در كشف الظّنون از بعض كتب نقل كرده، از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و غزالى آن را شرح كرده است و در ذريعه گويد: آنچه در بيان كيفيّت دعاى جنّة الاسماء، كه بدان حضرت نسبت داده شده، عبارت از يك ارجوزه و دو قصيدۀ تائيّه و رائيّه مى باشد كه ارجوزه در آخر ديوان منسوب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در قاهره چاپ و اوّلش اين است:

الحمد للّه العلى الصادق *** الواحد الفرد العليم الرازق

تا آنجا كه فرمايد:

240

انا عليّ ابن عم الهادى *** المصطفى الداعى الى الرشاد

بعد على قد دعانى حيدرا *** حين غزونا و فتحنا خيبرا

دو قصيدۀ مذكوره نيز در شرح جنّة الاسماء منسوب به غزالى، كه نسخۀ آن در سامرا مستقلاً موجود و در ضمن كتاب ادعيّۀ امير سيد حسن قزوينى هم مندرج است، وارد و مذكور و عنوان آن شرح اين است: «هذا شرح دعاء جنة الاسماء المختارة فى الارض والسماء للامام ابى حامد الغزالى» و اوّل آن شرح اين است:

«الحمد للّه منزل الكتاب ذكرا مفصلا و جاعل الملائكة رسلا». در ذريعه بعد از اين

جمله از خود غزالى نقل كرده است كه در آن شرح گويد: اوقاتى كه در مدرسۀ نظاميّۀ بغداد اقامت داشته، روزى خليفه احضارش كرد و اوراقى را كه از خزانه بيرون آورده بود، بدو داد كه ميان آنها ورقى هم بوده به خطّ مبارك كوفى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه آن حضرت آن را به خواهش ابوالمنذر عبداللّه بن حسان از اجلاّى شيعيان كوفه نوشته و حاوى كيفيّت دعاى جنّة الاسماء و شرايط آن و كيفيّت ترتيب كتابت حروف نوزده گانۀ بسم اللّه، پس حروف نوزده گانۀ آيه، پس اسماء نوزده گانه، پس صور هريكى در ميان دايرۀ جداگانه اى شبيه به سپر (قوس دايره) كه به عربى «جنّة» (بر وزن جثّه) گويند و «جنّة الاسماء» گفتن اين دعا نيز به همين سبب است و آن حضرت تمامى اين تفاصيل را در دو قصيده بيان فرموده است؛ يكى تائيّه كه در حدود چهل بيت بوده و مطلعش، اين است:

لقد بدأتُ ببسم اللّه مفتتحا *** ازكىٰ المحامد حمد اللّه فاتضحت

تا آنجا كه فرمايد:

وسمها جنة الاسماء و الق بها *** اسنة الطعن بالطاعون اذ جرحت

قصيدۀ ديگر هم رائيّه كه حاوى سى و چند بيت بوده و مطلعش، اين است:

احمد اللّه و اُثني شُكره *** فهو مولى زائد من شكره

تا آنجا كه فرمايد:

يا ابا المنذر صن قولا بدا *** من معان قد غدت مستترة

در همان شرح منسوب به غزالى، همين قصيدۀ رائيّه را نيز به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت داده و گويد كه سبب تبديل بحرى به بحرى ديگر و عدول كردن آن حضرت از يك قافيه به قافيۀ ديگر، همانا محض براعت و به ملال نينجاميدن سامع است، نه از راه عجز از اتمام 241 و پايان رسانيدن آن بحر و قافيۀ اولى است، والاّ آن حضرت فصيح ترين كسى است كه شعر گفته، بلكه در تمامى مكالمات خود افصح تمامى مردم بوده است. غزالى بعد از شرح اين دعا و قرائت كردن آن پيش خليفه دو نسخه از آن نوشته است؛ يكى براى خود و ديگرى براى حرز خليفه؛ سپس خليفه مقرّر داشت كه باز آن اوراق را به همان صندوق قفلى كه در خزانه بوده، برگردانند و جاى كليد صندوق را هم با سرب مسدود نمايند كه به دست مردمان نااهل نيفتد. غزالى بعد از اين همه، با ذكر

بعضى از كرامات اين دعا و تأثيرات عجيبۀ آن، شرح خود را خاتمه داده است؛ انتهى كلام الذّريعة ملخّصاً. اين نگارنده ظنّ قوى دارم بر اينكه همين ارجوزه و دو قصيدۀ داير بر جنّة الاسماء، در شمس المعارف كبرى شيخ احمد بونى سالف الترجمه نيز مذكور است)؛ 33. شفاء العليل فى القياس والتّعليل؛ 34. عقيدة اهل السّنّة (در توحيد كه با رسالة قدسيّة مذكور در يك جا در اسكندريه چاپ شده است)؛ * عمدة المحقّقين و برهان اليقين (كه همان تبر مسبوك مذكور فوق است)؛ 35. فاتحة العلوم (در تصوف و در مصر چاپ شده است)؛ 36. فتوح القرآن؛ 37. فضائح الاباحيّة؛ 38. فضائح الباطنيّة و فضائل المستظهريّة (و آن را اهداى حضور مستظهر عباسى (487-512 ه‍. ق) نموده و به همين جهت، مستظهرى هم گويند و در ليدن چاپ شده است)؛ 39. فيصل التّفرقة بين الاسلام والزّندقة (كه با پنج فقره رسالۀ ديگر خود غزالى در مصر چاپ شده و ظاهراً غير از آن است كه به نام تفرقة مذكور شد)؛ 40. القسطاس المستقيم (كه در مصر چاپ شده است)؛ 41. القواعد العشرة؛ 42. قواعد العقائد (در كلام)؛ 43. الكشف والتّبيين فى غرور الخلق اجمعين (در تصوف)؛ 44. كيمياى سعادت (كه پارسى و در اخلاق و مواعظ و بارها در ايران و غيره چاپ شده است)؛ 45. لب يا لباب الاحياء (كه ملخص احياء العلوم فوق است)؛ 46. محك النّظر (در منطق كه در قاهره چاپ شده است)؛ 47. المرشد الامين الى موعظة المؤمنين (كه ملخص احياء العلوم فوق است)؛ * مرشد الطّالبين (و ظاهراً همان مرشد امين مذكور است)؛ 48. المستصفى (در اصول فقه كه در مصر چاپ شده است)؛ * المستظهرى (كه همان كتاب فضائح الباطنية مذكور فوق است)؛ 49. مشكوة الانوار فى لطائف الاخبار؛ 50. المضنون به على اهله (در توحيد، چنانچه بعضى گفته و در قاهره چاپ شده است)؛ 51. المضنون به على العامة (كه در اكسير و ظاهراً همان مضنون الصّغير مذكور در اربع رسائل فوق و يا چنانچه اشاره شد، مضنون الصّغير همان اجوبة غزاليّة مذكور فوق است)؛ 52. المضنون به على غير اهله (بازهم در توحيد كه در ضمن اربع رسائل فوق مذكور شد)؛ 53. معيار العلم (در منطق)؛ 54. مقاصد الفلاسفة (در منطق و حكمت طبيعى و الهى كه در قاهره چاپ شده است)؛ 55. المقصد الاسنى فى شرح اسماء اللّه الحسنى (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 56. المنتحل فى علم الجدل؛ 57. المنقذ 242 من الضّلال والمفصح عن الاحوال

(چنانچه در كشف الظّنون گفته و يا المنقذ من الضّلال والموصل الى ذى العزّة والجلال چنانچه ديگرى گفته و به هرحال، آن مختصرى است در غايت و اسرار علوم و كنه و حقيقت مذاهب و در نيشابور تأليف و در قاهره چاپ شده است)؛ 58. منهاج العابدين الى الجنّة (در تصوف و آخر تأليفات اوست و چندين مرتبه در مصر و قاهره چاپ شده است)؛ 59. ميزان العمل (در علم نفس و طلب سعادت و در قاهره چاپ شده است)؛ * نصيحة الملوك (كه به نام تبر مسبوك مذكور شد)؛ 60. الوجيز؛ 61. الوسيط (هر دو در فقه شافعى بوده و در قاهره چاپ شده اند)؛ 62. ياقوت التّأويل فى تفسير التّنزيل (كه چهل مجلّد است) و غير اينها كه تمامى كتب و رسالات متفرقۀ او را زياده بر نهصد گويند.

تسنّن و تشيّع غزالى هم محل خلاف ارباب تراجم است و قاضى نوراللّه شوشترى، چنانچه عادت او مى باشد، در تشييد مبانى تشيّع وى اهتمام تمام به كار برده و ما نيز قضاوت در اين موضوع را به كتب تراجم احوال موكول مى داريم و بهتر از آنها تأليفات خود اوست؛ خصوصاً آنچه در اواخر عمرش تأليف داده است. اشعار عربى و فارسى او نيز، خصوصاً در تصوف و عرفان، بسيار و از اوست:

حلّت عقارب صدعه فى خدّه *** قمرا فجلّ بها عن التّشبيه

و لقد عهدناه يحلّ به برجها *** فمن العجائب كيف حلّت فيه

ايضاً

كس را پس پردۀ قضا راه نشد *** وز سرّ قدر هيچ كس آگاه نشد

هركس ز سر قياس، چيزى گفتند *** معلوم نگشت و قصّه كوتاه نشد

ايضاً

ما جامه نمازى به سر خم كرديم *** وز آب (كذا) خرابات تيمّم كرديم

شايد كه در اين ميكده ها دريابيم *** آن يار كه در صومعه ها گم كرديم

غزالى به سال 450 يا 449 ه‍. ق متولد شد و بنابر اوّل، كلمۀ «محبت» و جملۀ «نور دين مكمل» و بنابر دويمى، كلمۀ «ماهتاب» مادّۀ تاريخ ولادت اوست. وفاتش نيز بنابر مشهور، روز دوشنبه چهاردهم جمادى الآخر سال 505 و يا به قول بعضى 507 ه‍. ق در قريۀ طابران نامى از قراء طوس واقع گرديد و بنابر اوّل، جملۀ «زينت ابدال» و بنابر قول ديگر، جملۀ «شمس زمين» مادّۀ تاريخ وفات او مى باشد. در مدت عمر و تاريخ

وفاتش گفته اند:

243

نصيب حجت اسلام از اين سراى سپنج *** حيات پنجه وچار و وفات پانصدوپنج

515 بودن سال وفات او چنانچه، در رياض العارفين گفته، اشتباه است. بالجمله، «غزالى» گفتن حجة الاسلام، به جهت انتساب به ديه غزالۀ طوس و يا به جهت شغل نخ تابى داشتن پدرش بوده، چنانچه اشاره نموديم و يا خود به جهت آن است كه پيرزنانى را كه پشم هاى ريسيدۀ خود را براى فروش مى آورده اند، ديده و به فقر و ضعف و ناتوانى ايشان رحم مى كرد و صدقه مى داد و مردمان را به صدقه دادن ايشان امر مى نمود؛ پس به جهت همين مقدار نسبت به زنان نخ ريس و نخ تاب، كه به عربى «غزّاله» (بر وزن دلاّله) گويند، به «غزّالى» مشتهر گرديد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 37؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3277؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 719؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 205؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 160؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 4، ص 101؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 542.

غزالى مشهدى --> غزالى، شاعر مشهدى

غزالى هراتى --> غزالى، شاعر هراتى

• غزلى، عبدويه

رجوع به علم رجال نمايند.

غزنوى

غزنوى(1)

2284. غزنوى، سيد حسن بن ناصر (... - 535 يا 565 ه‍. ق)

علوى، از مشاهير شعرا و عرفا و اكابر اهل سلوك قرن ششم هجرت مى باشد كه با حكيم سنايى معاصر، در زهد و ورع و حسن اخلاق طاق و يگانۀ آفاق و در مقامات


1) . غزنوى: (بر وزن مثنوى) منسوب به غزنه (بر وزن شحنه) مى باشد و آن قصبۀ بلاد زابلستان است كه ولايتى است وسيع در طرف خراسان كه حد و سد مابين هند و خراسان مى باشد. درمراصدگويد كه اسم صحيح قصبۀ غزنه بين العلما، «غزنين» (بر وزن پروين) است. (مؤلف)

سير و سلوك به مقامى بلند رسيد تا مشمول مراحم سلطان وقت، بهرام شاه غزنوى، گرديد؛ لكن عاقبت سلطان بهرام، از كثرت مريدان وى در انديشه شد و به همين جهت، دو شمشير و يك غلاف پيش او فرستاد. اشاره به آنكه در يك شهر دو سلطان ممتنع است؛ مثل ممتنع بودن دو شمشير در يك غلاف. اينك او نيز به حجاز رفت. در موقع تشرّف به زيارت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله قصيده اى غرّا گفت 244 و در نزديكى قبر مطهّر آن حضرت به آواز بلندش خوانده و خواستار صله و خلعت گرديد؛ پس به نوشتۀ رياض العارفين - والعهدة عليه - ناگهان جامۀ خلعتى پيش او گذاشته شد. او نيز آن را برداشته و بر سر گذاشت و پس از اداى وظايف زيارت، به بغداد، پس به خراسان رفت و در سال 535 و يا به قول ديگر، 565 ه‍. ق در بلدۀ جوين اسفرايين درگذشته و از اوست:

تا كى ز جهان پرگزند انديشى‌؟ *** تا چند ز جان مستمند انديشى‌؟

آنچ از تو توان ستد همين كالبد است *** يك مزبله گو مباش، چند انديشى‌؟

ديوان غزنوى حاوى پنج هزار بيت بوده و هنوز چاپ نشده و نسخۀ خطّى آن به شمارۀ 185 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 292؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 313.

غزنوى، عمر بن اسحاق --> سراج الدين، عمر بن اسحاق بن احمد

غزّى

غزّى(1)

غزّى، ابراهيم بن يحيى --> كلبى، ابراهيم بن يحيى

غزّى، محمد بن عبداللّه --> شمس الدين، محمد بن عبداللّه بن احمد

غزّى، محمد بن قاسم --> ابن قاسم، محمد بن قاسم


1) . غزّى: (با فتح و تشديد) منسوب به شهر غزّه (بر وزن مكّه) از بلاد شام است و در شرح حال ابراهيم كلبى خواهد آمد. (مؤلف)

غسانى

غسانى(1)

غسانى، احمد بن على بن ابراهيم --> ابن زبير، احمد بن على

245 2285. غسانى، حسين بن محمد بن احمد (427-498 ه‍. ق)

حافظ جيانى اندلسى، مكنّى به «ابوعلى» و «ابوالعباس»، از مشاهير محدّثين و ادبا و ائمّۀ علم حديث و ادب مى باشد كه در حسن خط و اشعار و نوادر و انساب نيز حظّى وافر داشت. در جامع قرطبه محل استفادۀ اعيان افاضل بود و كتاب تقييد المهمل در ضبط اسامى مشتبهۀ رجال صحيحين از آثار نافعۀ اوست. به نوشتۀ ابن خلّكان، ولادتش در ماه محرّم 427 ه‍. ق در شهر جيان نام اندلس و وفاتش نيز در شب جمعه دوازدهم شعبان 498 ه‍. ق واقع گرديده و در كشف الظّنون سال ولادت مذكور را سال وفات نوشته و اشتباه است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 311]؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 174؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3280.

2286. غسانى، سعد بن محمد بن صبيح (... - 300 يا 400 ه‍. ق)

ملقّب به «استاد»، مكنّى به «ابوعثمان»، قيروانى البلده، غسّانى القبيله، از اعلام علماى عربيّه، نحوى اديب متفنّن بود. تقليد را بسيار نكوهش كرده و مى گفت كه آن ناشى از قلّت عقل و دنائت همّت مى باشد و از تأليفات اوست:

1. الاستيعاب؛ 2. الامالى؛ 3. توضيح المشكل فى القرآن 4. الرّدّ على الملحدين؛ 5. المقالات (در اصول) و غيرها.

موافق آنچه در روضات از بغيه (كه ظاهراً بغية الوعاة سيوطى است) نقل كرده، وفات غسّانى را در حدود 300 ه‍. ق نوشته و در جاى ديگر از همان كتاب گفته است كه در سال 400 ه‍. ق مقتول گرديد.


1) . غسّانى: (با فتح و تشديد) در اصطلاح رجالى، لقب خالد بن سطيح، طلحة بن عبداللّه و ريزة بن محمد و بعضى ديگر و نسبت آن به ديهى غسّان نام است در يمن و ديهى ديگر در يك فرسخى حلب و يا منسوب به قبيلۀ غسّان نامى است از بطون ازد كه به مازن بن ازد بن غوث منتسب بوده و ملوك غسانيان نيز از ايشان مى باشند. «غسان» نام آبى هم هست نزديكى جحفه و يكى ديگر مابين دو بلدۀ زبيد و زمع از بلاد يمن و تعيين اينكه نسبت غسانى به كدام يك از معانى مذكوره است، موكول به قراين خارجيه مى باشد. (مؤلف)

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 309، س 16.

غسانى، عبدالمنعم بن عمر --> جيلانى، عبدالمنعم بن عمر

2287. غسانى، محمد بن على بن خضر (... - 636 ه‍. ق)

فقيه نحوى، لغوى تاريخى، مكنّى به «ابوعبداللّه» و «ابن عسكر»، از افاضل قرن هفتم هجرت بوده و در 246 هريك از فنون مذكوره مصنّفاتى داشته است:

1. الاربعون حديثاً؛ 2. التّكميل والاتمام لكتاب التّعريف والاعلام عبدالرحمان سهيلى؛ 3. السّلوة عن ذهاب البصر؛ 4. المشرع الرّوى فى الزيارة على غريبى الهروى و غير اينها.

از اشعار اوست:

اصبر لما يعتريك تغنم *** غنيمتى راحة و اجر

فإنّ كل الخطوب ليلا *** لا بدَّ يجلوه ضوء فجر

وفاتش در سال 636 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 713؛ الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر.

• غشانى يا غشمانى، احمد بن رزق

موكول به علم رجال است.

غضائرى

غضائرى(1)

غضائرى، احمد بن حسين --> ابن الغضائرى، احمد بن حسين بن عبداللّٰه


1) . غضائرى: در اصطلاح رجالى، فقط لقب عبيداللّه غضائرى است؛ اما پسرش، حسين بن عبيداللّه و نوه اش، احمد بن حسين بن عبيداللّه، را «غضائرى» نگويند، بلكه هريك از ايشان به «ابن الغضائرى» معروف هستند و نسبت آن به «غضائر» - جمع غضاره - و آن، ظرف سفالى است كه از گل ولاى كبودش سازند و گاهى بر مفردش، غضاره، نسبت داده و «غضارى» نيز گويند. يا خود، جمع «غضيره» است و آن، زمين نرم و هموارى را گويند كه آبش شيرين و گوارا بوده و خاكش هم خوب و دلچسب و پاكيزه باشد. «غضائرى» گفتن عبيداللّه مذكور هم يا به جهت آن است كه شغل سفالى سازى مذكور و يا شغل خريدوفروش آن را داشته و يا خود مسكن ايشان زمين آن جورى بوده است؛ به هرحال، لفظ «غضائرى» را لقب رجالى احمد و حسين مذكورين نيز دانستن، چنانچه بعضى گفته، اشتباه است كه در اصطلاح رجالى، ايشان را «ابن الغضائرى» گويند، نه «غضائرى». بلى، در اصطلاح علما، گاهى ايشان را نيز تخفيفاً «غضائرى» اطلاق مى كنند و در اينجا به شرح حال اجمالى حسين مذكور پرداخته و ديگران را موكول به كتب رجاليه مى داريم. (مؤلف)

2288. غضائرى، حسين بن عبيداللّه بن ابراهيم (... - 411 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوعبداللّه» و «ابوجعفر»، در اصطلاح علما، معروف به «غضائرى» يا «غضارى»، عالمى است جليل، محدّث نبيل، رجالى كثيرالروايت، از مشايخ حديث شيعه و وجوه و اعيان فرقۀ محقّه كه با شيخ مفيد توأم و در فضل و كمالات نفسانيّه بر ديگران مقدّم؛ جلالت وى 247 پيش همه مسلم؛ حتى جمعى از علماى عامّه نيز بسيارش ستوده و به «شيخ الرافضه» موصوفش دارند. حسين از صدوق و قلانسى و تلعكبرى و ابوغالب زرارى و ديگر مشايخ كبار روايت كرده و خودش از مشايخ نجاشى و شيخ طوسى و نظاير ايشان مى باشد. چنانچه اشاره شد، در رجال نيز بصير، اقوال او در كتب رجاليّه منقول، ولكن تأليفى در علم رجال بدو نسبت نداده اند. در فقه و امامت و غيره تأليفات بسيارى داشته و در پانزدهم صفر سال 411 ه‍. ق وفات يافته است. در رديف «حسين ها» از نخبة المقال گويد:

و ابن عبيداللّه الغضائرى *** شيخ موثق بلا تناكر

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 206؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 183؛ كتب رجاليه.

2289. غضائرى، محمد (... - 426 ه‍. ق)

رازى، مكنّى به «ابويزيد»، از اكابر شعراى عراق عجم مى باشد كه در رى نشو و نما كرد. مدّاح بهاءالدوله ديلمى بود. در اثر عنايات ملوكانۀ او ثروت بسيارى اندوخت.

بعد از وفات او به غزنه رفته و در دربار سلطان محمود غزنوى نيز تقرّب يافت تا آنكه محسود شعراى نامى وقت گرديد. عنصرى، كه مقدّم و مسلم ايشان بوده، علانيه با وى خصومت ورزيد، قصيدۀ لاميّۀ هفتادونه بيتى او را، كه در مدح سلطان سروده و متضمّن سپاسگزارى از صله و انعامات وى بوده، اعتراضات بارده وارد آورد و يك قصيدۀ هفتادوپنج بيتى با همان وزن و قافيه در جواب آن نوشت. غضائرى نيز ديگرباره با قصيدۀ لاميّۀ نودوشش بيتى ديگرى آن قصيدۀ عنصرى را جواب سخت گفت و هر سه قصيده در مجمع الفصحاء ثبت شده و نقل آنها در اين مقام موجب اطالۀ كلام است و از اشعار قصيدۀ اوّلى مذكورۀ غضائرى است:

صواب كرد كه پيدا نكرد هر دو جهان *** يگانه ايزد دادار بى نظيروهمال

وگرنه هر دو جهان را كف تو بخشيدى *** اميد بنده نماندى به ايزد متعال

وفات غضائرى در سال 426 ه‍. ق واقع شد و شايد «غضائرى» گفتن محمد رازى، كه از عجم مى باشد، به جهت آن بوده كه نسب ايشان به حسين بن عبيداللّه غضائرى فوق و يا به شخص غضائرى ديگرى اتّصال داشته است؛ به هرحال، اينكه در قاموس الاعلام، 248 اين عنوان (غضائرى) را، كه با غين و ضاد است، مابين غصائرى (با غين و صاد) و عضائرى (با عين و ضاد) مردّد داشته، هر دو اشتباه و غفلت از حقيقت حال است.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 368؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3280.

غضارى، احمد --> ابن الغضائرى، احمد بن حسين بن عبداللّٰه

غضارى، حسين --> غضائرى، حسين بن عبيداللّٰه بن ابراهيم

غضارى، محمد --> غضائرى، محمد

•

غطفانى، سالم بن ابى الجعد

•

غطفانى، ربيع بن زياد

•

غطفانى، سليك بن عمرو

(سه شخص مذكور) موكول به رجال هستند.

غفارى

غفارى(1)

2290. غفارى، قاضى محمد (... - 932 ه‍. ق)

از افاضل قرن دهم هجرت مى باشد كه در نثر و نظم و فنون شعريّه فريد عصر خود


1) . غفارى: (بر وزن فدائى) در اصطلاح رجالى، لقب ابراهيم بن ضمره، ابراهيم غفارى، اسماعيل بن عبداللّه، اهبان بن صيفى، بشير بن سحيم، جندب بن جناده، عبيد بن ابراهيم بن ابى عمير و بعضى ديگر مى باشد و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليه است و فقط شرح حال جندب در باب كنى به عنوان ابوذر غفارى خواهد آمد و نسبت آن به قبيلۀ بنى غفار بن مليل بن ضمرة بن بكر بن عبدمنات از بطون و شعب قبيلۀ كنانه مى باشد. شايد در بعض موارد ديگر منسوب به كوهى غفاره نام در مصر و يا ديهى غفاريه نام در ناحيۀ شرقى مصر بوده و يا منسوب به غفاره - به معنى عرقچين معروف - باشد و آن، كلاهى است بسيار نازك به اندازۀ بالاى سر كه غالباً زير كلاه معمولى نيز بر سر گذارند و همۀ اينها با كسر و تخفيف است؛ نيز شايد در بعضى موارد ديگر منسوب به غفّار (بر وزن عطّار) باشد، ولى آنچه مصطلح علماى رجال است، (بر وزن فدايى) و نسبت آن به قبيلۀ مذكوره است. (مؤلف)

بود. مدتى در رى قضاوت نمود و در اشعار، به «وصالى» تخلّص مى كرده و از اوست:

چو من ديوانه اى هرگز قدم در دشت غم ننهاد *** در آن وادى كه من سر مى نهم، مجنون قدم ننهاد

گويند مفتون جوان صادق نامى بوده تا آنكه روزى آن جوان، او را به حوض پرآبى پرت داده و دستش شكسته شد و اين قطعه را انشا نمود:

249

به عشق صادق اگر دست من شكست چه باك *** كسى كه عاشق صادق بود چنين باشد

پى ثبوت، مرا احتياج بيّنه نيست *** گواه عاشق صادق در آستين باشد

در سال 932 ه‍. ق درگذشت و وجه نسبت غفارى در اينجا معلوم نيست كه به كدام يك از معانى مذكوره در فوق است.

منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 303.

•

غفرى، حمزة بن عباد

•

غفرى املى، احمد بن محمد

به نوشتۀ تنقيح المقال (دو شخص مذكور) مصطلح رجالند.

2291. غلابى، محمد بن زكريا بن دينار (... - 298 ه‍. ق)

بصرى البلده، ابوعبداللّه الكنيه، جوهرى النّسبه، غلابى القبيله، از وجوه و اعيان محدّثين اماميّۀ اواخر قرن سيم هجرت مى باشد كه مورّخ اخبارى و كثيرالعلم بود.

تأليفاتى در اخبار فاطمه و جمل و صفّين و مقتل حسين عليه السلام و غيرها بدو منسوب است و در سال 298 ه‍. ق وفات يافت.

لفظ «غلابى» موافق تنقيح المقال، با غين اوّل و باى ابجد آخر و تخفيف لام و نسبت آن به بنى غلاب مى باشد كه در خاتمۀ باب كنى خواهد آمد و مشدّد بودن لام آن و همچنين نون بودن آخر و عين بودن اوّل و مشدّد بودن لام آن، چنانچه هريكى از بعضى نقل شده، اشتباه و يا ناشى از سهو قلم كاتب است.

منابع: كتب رجاليه.

غلام

غلام(1)

درمقباس الهداية نيز گويد: غلام در اصطلاح رجال و درايه، دلالت به هيچ كدام از مدح و ذم نداشته و مراد از غلام فلان، تلميذ او و متأدب به آداب اوست كه در شرح حال اكثر، به همين معنى تصريح كرده اند؛ چنانچه در بكر بن محمد بن حبيب مازنى گويند كه از غلامان اسماعيل بن ميثم است، زيرا كه از وى تأدب كرده و در كشى گويند كه از غلامان عياشى است، زيرا كه مصاحب وى بوده و از وى اخذ مراتب نموده و نظاير آن بسيار و در اغلب موارد از كتب رجاليه لفظ «غلام» به معنى تلميذ و متأدب به آداب شخصى استعمال يافته، بلكه بعضى گويد كه در كتب رجاليه در غير معنى تلميذ اصلاً استعمال نشده است.

بالجمله، پرواضح است كه اين معنى (تلميذ)، در صورتى است كه لفظ «غلام» اضافه به علم شخصى ديگر باشد، مثل غلام فلان و اما در صورت عدم اضافه، لازم است كه به همان معنى لغوى (پسر جديدالبلوغ) حمل شده و يا به قرينۀ مقام، معنى عبد مملوك را اراده نمايند. بارى، بعضى از موصوفين به همين وصف (غلام) را تذكر مى دهد. (مؤلف)

• غلام ابى الجيش، طاهر

مصطلح رجال است.

250 غلام ثعلب، محمد بن عبدالواحد --> مطرز، محمد بن عبدالواحد بن ابى هاشم

2292. غلام خليل، احمد بن محمد بن غالب (... - 275 ه‍. ق)

بصرى البلده، باهلى القبيله، ابوعبداللّه الكنيه، غلام خليل الشّهره، از محدّثين عامّه مى باشد كه بسيار فصيح و در لسان بعضى از اهل فن ممدوح، ولى در كلمات اكثر ايشان با عبارات مختلفۀ «ضعيف الحديث» و «مقطوع الكذب» و «دجّال بغداد» مقدوح بوده و در سال 275 ه‍. ق مرده و به بصره اش نقل دادند.

منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 5، ص 78.

• غلام الخليل الآملى، احمد بن محمد

1) . غلام: در لغت، معروف و عبارت از پسر در اوايل بلوغ است كه موى شارب هايش تازه برآمده باشد و يا خود، پسر را از اول ولادت تا سن جوانى «غلام» گويند و چون به معنى پير هم هست، بدين جهت از اضداد مى باشد و در مؤنث آن «غلامة» گويند. در معنى عبد مملوك استعمال كردن آن مثل استعمال كردن غلامة در معنى كنيز، از قبيل مجاز و استعاره است؛ اما در اصطلاح علماى رجال و درايه، عبارت از شاگرد و تلميذ و تربيت شده مى باشد. درروضات، ضمن شرح حال محمد بن مسعود عياشى سالف الترجمه گويد: از جملۀ تلامذه و غلامان او در اصطلاح علماى رجال، ابوعمرو محمد بن عمر بن عبدالعزيز كشى است.

چنانچه در تنقيح المقال گفته، مصطلح رجال است.

2293. غلام زحل، عبداللّه بن حسن (... - 376 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالقاسم»، از افاضل علماى حساب و نجوم قرن چهارم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:

1. احكام النّجوم؛ 2. الاختيارات؛ 3. الاصول المجرّدة؛ 4. التّيسيرات؛ 5. الشّعاعات.

وى در بيستم محرّم 376 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن قفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء)، ص 151.

2294. غلام سرور (قرن 13 ه‍. ق)

صاحب لاهورى مفتى بن مفتى غلام محمد بن مفتى رحيم اللّه، قريشى اسدى هاشمى، از دانشمندان اواخر 251 قرن سيزدهم هجرى هندوستان مى باشد و يا خود اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت را نيز ديده و به سال 1283 ه‍. ق در قيد حيات بوده است. در نظم و نثر و انشا و نويسندگى دستى توانا داشت. غالباً در اشعار خود به «سرور» تخلّص مى كرد؛ بالخصوص در مادّۀ تاريخ گويى متخصّص و متفرّد و اگر فاقدالنظير هم نباشد، قليل النظير بود؛ چنانچه در ولادت يا وفات و يا وقايع ديگر شخصى به چندين نوع مادّۀ تاريخ نظمى سروده كه از ديگر شعرا و تذكره نويسان نوعاً معهود نبوده است. بلى، كلمات افسانه نماى او هم بسيار است. كتاب خزينة الاصفيا ى او، كه ذيلاً مذكور مى داريم، از اين جهت نسبت به ديگر تذكره ها و كتب تراجم داراى امتياز مخصوصى مى باشد. اين كتاب را، كه در شرح حال اجمالى اكابر دينى و مشايخ صوفيّه و عرفاى هند و ايران است، به هفت مخزن مرتّب نموده است؛ مخزن اول در شرح حال اجمالى حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و ائمّۀ اطهار عليهم السلام و خلفا و ائمّه و پيشوايان اهل سنّت و پنج مخزن ديگر در ذكر مشايخ و اولياى سلسلۀ قادريّه، چشتيّه، نقشبنديّه، سهرورديّه، سلاسل و خانواده هاى متفرقۀ عرفا على الترتيب و مخزن هفتم نيز مشتمل بر شرح حال ازواج و بنات طاهرات حضرت نبوى و جمعى از عرفا و صلحاى نسوان و مجاذيب عقلاى مجانين سلف بوده و چنانچه اشاره شد، در وفات هريك از اشخاصى كه به شرح حالش پرداخته و متجاوز از هزار تن مى باشد، مادّۀ تاريخ مكمّلى گفته، بلكه بسا در ولادت و يا قضاياى ديگر ايشان نيز به چندين وجه

مادّه تاريخى بيان كرده و در اين جنبه متفرّد مى باشد. مراجعه به خود آن كتاب، بهترين مصدّق اين موضوع است و من باب نمونه چندى از آنها را تذكّر مى دهد. چنانچه به تأليف اين كتاب در 1280 ه‍. ق شروع شده و در شوال 1281 ه‍. ق خاتمه يافته و اسم خود اين كتاب، خزينة الاصفيا (1280) بى همزۀ آخر، تاريخ شروع به تأليف آن بوده و با همزۀ آخر، خزينة الاصفياء (1281) تاريخ اختتام آن است و علاوه بر اين، در آخر آن كتاب گويد:

252

گشت پر از عطاى ايزد پاك *** كنز خوبى و گنج محجوبى

ابتدايش «خزينۀ خوب» است(1)*** انتهايش «خزانۀ خوبى»(2)

نيز در ديباچۀ آن كتاب بعد از چند شعرى كه در مدح آن گفته گويد:

سال او خازن خرد فرمود *** گو «مقدس خزينۀ ابرار»(3)

نيز بعد از چند بيت ديگر در مدح آن كتاب گويد:

خازن دل گفت سرور سال او *** «مخزن اسرار گنج اوليا»(4)

نيز در شرح حال خجسته مآل ولىّ ذوالجلال، حضرت صاحب الامر - عجّل اللّه فرجه - تاريخ ولادت آن حضرت را، كه به عقيدۀ او سيزدهم رمضان 258 ه‍. ق بوده، مذكور داشته و يازدهم شعبان 255 ه‍. ق بودن را نيز به روايتى نسبت داده و غيبت آن حضرت را نيز مابين سه سال 264 و 265 و 266 ه‍. ق مردّد داشته و خودش قول آخرى را معتبر دانسته است. هم نقل كرده كه آن حضرت ناف زده و ختنه كرده متولد شد؛ بر بازوى راستش نوشته بود: (جٰاءَ اَلْحَقُّ وَ زَهَقَ اَلْبٰاطِلُ إِنَّ اَلْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً) (اسراء، 8(1) و بعد از تولد، به دو زانو برآمد. انگشت سبّابه به جانب آسمان برداشته، عطسه زده و گفت:

(اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ‌) (فاتحه، 2)؛ نيز بعد از ولادت گفت: (بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى اَلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ اَلْوٰارِثِينَ‌) (قصص، (5)؛ پس از ذكر پاره اى كرامات و خارق عادات ديگر، اين مثنوى را كه حاوى چندين فقره مادّۀ تاريخ ولادت و غيبت آن بزرگوار است، موافق هريك از اقوال مذكوره در هر دو فقره گفته است:


1) . خزينۀ خوب = 1280.

2) . خزانۀ خوبى = 1281.

3) . مقدس خزينۀ ابرار = 1280.

4) . مخزن اسرار گنج اوليا = 1280.

253

هادى خلق مهدى دوران *** نام نامىّ او محمّد دان

از رخش گشت دو جهان روشن *** شد زمين روشن، آسمان روشن

سال توليد آن شه مسعود *** طرفه «سلطان حق» خرد فرمود

سال توليد او چه ها گفته‌؟ *** عقل «مهدى حق نما» گفته(1)

سال توليد او چه گوهر سفت‌؟ *** عقل «سلطان ولى مهدى» گفت(2)

بود او راحم و امام رحيم *** سال توليد اوست نام «رحيم»

سال توليد سيّد والى *** گشت ظاهر بدل ز «پير ولى»(3)

شد چو غايب ز چشم اهل زمن *** سنّ و سالش «سراج»(4)شد روشن

مى شود سال غيبتش مفهوم *** گر شمارى ز «هادى معصوم»

باز تاريخ غيبتش به يقين *** گشت پيدا ز «قطب كامل دين»(5)

گر تو تاريخ غيبتش جويى *** «يوسف حق» چرا نمى گويى(6)

باز تاريخ آن ولى والى *** گفت سرور «ولى حق عالى»(7)

كتاب گلدستۀ كرامات نيز از تأليفات غلام سرور است كه در مناقب عبدالقادر گيلانى بوده و شرح حال عبدالقادر نيز به عنوان محيى الدين، عبدالقادر بن ابى صالح موسى خواهد آمد. سال وفات غلام سرور به دست نيامد، لكن در سال 1283 ه‍. ق زنده بوده و شايد اوايل قرن چهاردهم را نيز ديده باشد. كتاب خزينة الاصفياء به سال 1331 ه‍. ق در مطبعۀ منشى نولكشور بلدۀ كانپور هند چاپ شد و جملۀ «عجب تاريخ پاكيزه» نيز تاريخ چاپ است.

منابع: از خود كتاب خزينة الاصفيا استخراج شد.

• غلام عيّاشى، احمد بن محمد بن حسين ازدى

موكول به علم رجال است.


1) . سلطان حق = 258 / مهدى حق نما = 258.

2) . سلطان ولى مهدى = 255.

3) . رحيم = 258 / پير ولى = 258.

4) . سراج = 264.

5) . هادى معصوم = 266 / قطب كامل دين = 266.

6) . يوسف حق = 264.

7) . ولى حق عالى = 265.

غلام عيّاشى، محمد بن عمر بن عبدالعزيز --> كشى

غلام كسائى، على بن مبارك --> لحيانى، على

غلام المرتضى، عبدالعزيز بن نحرير --> ابن البراج

غلام نفطويه، احمد بن يعقوب --> برزويه

غليمى --> عليمى

• غمشانى

در بعضى از كتب رجاليّه همان احمد بن رزق است كه به عنوان غشانى اشاره نموديم و گويا يكى به ديگرى تحريف شده است.

254 * غنمى، تميم

مصطلح رجال است.

•

غنوى، ابان بن كثير

•

غنوى، ابراهيم بن حمزه

•

غنوى، اسحاق

•

غنوى، انس بن ابى مرشد

•

غنوى، بشير

•

غنوى، حسان بن مهران

•

غنوى، حمزة بن عبداللّٰه

•

غنوى، هارون بن حمزة بن حسين

(هشت شخص مذكور) شرح حالشان موكول بدان علم است.

2295. غواصى، عزالدين (... - 960 ه‍. ق)

يزدى، از مشاهير شعراى ايرانى عهد شاه تهماسب صفوى (930-983 ه‍. ق) مى باشد كه اشعار بسيارى در مدايح حضرت ائمّۀ اطهار عليهم السلام گفته و از اوست:

گر نمردم به سر كوى توام اشك برد *** عاشقى ها كنم آنجا كه فلك رشك برد

ايضاً

بى تو روزم به غم و شب به جنون مى گذرد *** تو چه دانى به من از هجر تو چون مى گذرد

آيد از ديده خيالت به دل و حيرانم *** كه چه سان هر دم از آن دجلۀ خون مى گذرد

از آثار قلمى اوست:

1. روضة الشّهداء (كه منظومه اى است مستقل و يا خود نظم كتاب روضة الشهداى كاشفى است)؛ 2. نظم تاريخ طبرى؛ 3. نظم ذخيرۀ خوارزمشاهى (در طب)؛ 4. نظم قصص الانبياء؛ 5. نظم كليله و دمنه.

وفاتش در سال 960 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3300.

غوث

غوث(1)

غوث اعظم --> محيى الدين، عبدالقادر بن ابى صالح موسى

255 غوث الثقلين --> محيى الدين، عبدالقادر بن ابى صالح موسى

در اصطلاح بعضى از عرفا، شيخ عبدالقادر گيلانى است.

2296. غوث عالم (... - 970 ه‍. ق)

چنانچه فوقاً تحت عنوان غوث مذكور داشتيم، مصداق اين گونه القاب و اوصاف شخصاً و زماناً و مكاناً مختلف مى باشد، لكن با اين لقب، در اصطلاح بعضى از متأخّرين عرفا، بالخصوص شيخ محمد گواليارى را اراده نمايند كه از اكابر مشايخ عرفاى هند و از احفاد شيخ عطّار سالف الترجمۀ نيشابورى بود. از موطن اصلى خود،


1) . غوث: (به فتح اول) به عربى، به معنى نصرت و اعانت بوده و استعمال آن در معنى ناصر و معين و پناه و ملجأ نيز مجاز شايع است؛ اما در اصطلاح اهل علم، خصوصاً عرفا و متصوفه، دور نيست كه با اشخاص و زمان و مكان متفاوت و در هر زمانى يا مكانى يا در اصطلاح هركسى كنايه از شخصى باشد كه به اعتقاد او از مقربين درگاه خداوندى بوده و در دفع شدايد و بلايا چشم به امداد و اعانت او دارند و پرواضح است كه اين گونه القاب و اوصاف شخصاً و زماناً و مكاناً مختلف بوده و فرق خواهد كرد، لكن در اصطلاح عرفا و اهل طريقت، غالباً با لفظ «اعظم» مقيد داشته و در شيخ عبدالقادر گيلانى، كه شرح حالش به عنوان محيى الدين، عبدالقادر بن ابى صالح موسى خواهد آمد، استعمال نمايند. (مؤلف)

نيشابور، به هندوستان رفته و سياحت هاى بسيارى نمود. از مشايخ طريقت هريك از سلاسل متفرقۀ صوفيّه به كسب فيوضات باطنى نائل و به چندين خرقه ممتاز گرديد و از تأليفات اوست:

1. اوراد غوثيّه؛ 2. بحر الحيات؛ 3. جواهر خمسه؛ 4. گلزار ابرار (در شرح حال مشاهير صوفيۀ هندوستان)؛ 5. معراج نامه.

[معراج نامه] حاوى مقامات عروج خود به آسمان مى باشد و بدين سبب، مورد طعن علماى وقت شد. به استناد مخالف شرع بودن آن كتاب، به شاه وقت شكايت برده و در صدد آزار وى برآمدند. او نيز از گواليار به گجرات رفت. علماى آنجا نيز به عداوت او برخاسته و قتل او را تصميم دادند؛ عاقبت شيخ وجيه الدين، كه رئيس ايشان بوده و به شيخ محمد نيز ارادت داشته، خاطرنشانش نمود كه چون مجلس علما منعقد شد و سخن از معراج به ميان آمد، شيخ بگويد كه اين معراج من در عالم خواب بوده، نه بيدارى؛ پس شيخ اين چنين كرد. علما نيز از آزار او صرف نظر نمودند.

وفات شيخ محمد، در پانزدهم رمضان 970 ه‍. ق در هند واقع شد و كلمۀ «ظلم» و جملۀ «محمد متقى سلطان مقبول» مادّۀ تاريخ وفات اوست. قبر او در گواليار و يا به نوشتۀ قاموس الاعلام، در محلّۀ ظهورآباد شهر غازيپور مى باشد كه مزار هندوان بوده و اعتقاد كامل دربارۀ وى دارند.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3302؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 332.

غولچه، سالم بن عبداللّه --> ابومعمر، سالم بن عبداللّٰه

2297. غياثاى حلوايى (قرن 11 ه‍. ق)

از شعراى قرن يازدهم هجرت شيراز مى باشد كه در غزل و قصيده دستى توانا و قدرتى رسا داشت. اخيراً به اصفهان رفت. در دارالشفا 256 منزل كرده و طرف ميل و محبت موزونان گرديد. در همان اوقات آبله آورده و قصيده اى در اين باب گفته كه از ابيات همان قصيده است:

اى فلك! بنگر كه در سامان كدام افزون تريم *** از تو اختر وز بيابان ريگ و از ما آبله

در اواخر نابينا شد و در آن حال، شبى به جهت مهمّى از خانه بيرون شد و از بام افتاد و

درگذشت؛ نيز از اوست:

اى چو قضاى خدا زلف سياهت رسا *** وى دل تسليم جو داده رضا بر قضا

آه چه دور است اين، واى چه نزديكى است *** از دل ما تا به تو وز دل تو تا به ما

اسم و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكره نصرآبادى، ص 238.

2298. غياث الدين، مولا جمشيد بن مسعود (... - 840 ه‍. ق)

بن محمود بن محمد، كاشانى، مفسّر زوارى، حكيم رياضى، منجّم ماهر، از اكابر علما و رياضيّين اواسط قرن نهم هجرت، استاد على بن حسن زوارى سالف الترجمه و با محقّق كركى على بن عبدالعالى آتى الترجمه معاصر بود. چنانچه در شرح حال خواجه نصير طوسى نگارش داديم، كتابى در تكميل زيج ايلخانى خواجه، كه ناقص مانده بوده، تأليف داده و به زيج خاقانى موسومش گردانيد. از تأليفات و آثار علمى اوست:

1. الابعاد والاجرام (كه يك نسخۀ آن در كتب موقوفۀ مدرسۀ فاضل خان مشهد مقدس موجود است)؛ 2. استخراج جيب درجة واحدة؛ 3. الالحاقات العشرة بذيل نزهة الحدائق (كه با خود كتاب نزهة الحدائق در ايران چاپ شده است)؛ 4. تفسير القرآن (كه به تفسير جمشيد معروف است و در ذريعه از بعض فهرست ها استظهار كرده كه سيّد گازر، مؤلف تفسير معروف به تفسير گازر، نيز استاد على بن حسن زوارى باشد؛ چنانچه غياث الدين، استاد او بوده و بعد از آن، احتمال داده كه ايشان متّحد باشند؛ يعنى سيد گازر صاحب تفسير، عبارت از همين غياث الدين باشد و محتمل است كه جمشيد و سيد گازر دو نفر بوده و هر دو استاد على بن حسن مفسّر زوارى باشند. نگارنده گويد: بنابر آنچه تحت عنوان جرجانى، حسين بن حسن نگارش داديم، احتمال قوى مى رود كه سيد گازر صاحب تفسير، همان ابوالمحاسن جرجانى حسين بوده و تفسير گازر 257 هم عبارت از همان تفسير جلاء الاذهان نام جرجانى، حسين باشد و رجوع به همين عنوان جرجانى، حسين بن حسن نيز نمايند. بالجمله، سيّد گازر مفسّر كه تفسيرى هم معروف به تفسير گازر دارد، بين غياث الدين جمشيد و ابوالمحاسن جرجانى، حسين و يا شخصى ديگر

بودن غير ايشان مردّد و تفسير او، كه از جملۀ تفاسير اماميّه معدود و به تفسير گازر معروف است بين جمشيد غياث الدين و تفسير جلاء الاذهان نام ابوالمحاسن جرجانى و يا تفسيرى ديگر بودن غير اين دو تفسير مردّد و هنوز كاملاً منقّح نشده است)؛ 5. تلخيص المفتاح (كه مفتاح الحساب خود را ملخص كرده است)؛ 6. تنوير المصباح فى شرح تلخيص المفتاح مذكور؛ 7. جام جمشيد (كه نام ديگر طبق المناطق اوست و آن آلتى است از اختراعات خود او و كتاب نزهة الحدائق را نيز براى عمل به همين آلت تأليف داده است)؛ 8. زيج التّسهيلات؛ * زيج خاقانى (كه فوقاً اشاره شد)؛ * طبق المناطق (كه همان جام جمشيد مذكور است)؛ 9. محيطيّه؛ 10. مفتاح الحساب؛ 11. نزهة الحدائق (كه در ضمن جام جمشيد مذكور شد).

وفات غياث الدين در 832 يا 840 ه‍. ق واقع گرديد و در بعض موارد از ذريعه صاحب ترجمه را به عبارت «سيد غياث الدين» مذكور داشته و شايد مراد او سيّد لغوى است، نه سيّد نسبى؛ مثل «سيد» گفتن سيد اسماعيل حميرى و امثال آن.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

2299. غياث الدين، چلبى (... - 927 ه‍. ق)

معروف به «پاشا چلبى»، از علماى عثمانى اوايل قرن دهم هجرت مى باشد كه مدتى در استانبول و ادرنه و بروسه مدرّس بوده و به تصوّف نيز نسبت داشت و در 927 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3317.

غياث الدين، سيد عبدالكريم بن احمد --> ابن طاووس، عبدالكريم بن احمد

2300. غياث الدين (حكيم)، على بن كمال الدين حسين (قرن 10 ه‍. ق)

كاشانى، طبيب عالم ماهر، از اطبّاى نامى اواخر قرن دهم هجرت مى باشد كه در سال 987 ه‍. ق از سيد حسين مجتهد كركى آتى الترجمه اجازه داشت. كتاب الادوية المفردة و كشف الاسرار فى بيان الادوية المفردة والمركّبة، كه براى شاه اسماعيل صفوى (984-995 ه‍. ق) تأليف داده، از آثار قلمى او بوده و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 404.

258 غياث الدين، محمد بن حميدالدين --> خواندمير

غياث الدين، ابن همام الدين --> خواندمير

2301. غياث الدين، منصور (... - 949 ه‍. ق)

بن صدرالحكما و صدرالحقيقة امير صدرالدين محمد بن غياث الدين منصور بن صدرالدين محمد بن ابراهيم بن محمد بن اسحاق بن على بن عرب شاه، حسنى حسينى دشتكى، از اعاظم علما و فحول حكماى نامى اسلامى امامى، جامع معقول و منقول، حاوى فروع و اصول، اكمل اهل دقّت و نظر، در كلمات اجلاّى ارباب تراجم و سير به «خاتم الحكما» و «استادالبشر» و «عقل حادى عشر» موصوف، به «غياث الحكما» و «امير غياث الدين» معروف و مشهور، نقش خاتم او، «ناصرالشريعة منصور»، در فنون كلام و حكمت و احاطۀ شرايع اسلام، وحيد ايّام و جلالت علمى او مسلم يگانه و بيگانه مى باشد. منصور در چهارده سالگى داعيۀ جدل و مناظره با علاّمۀ دوانى در مطالب علميّۀ عاليه در خود ديده و در بيست سالگى از تحصيل و ضبط علوم فارغ و در سال 936 ه‍. ق در عهد سلطنت شاه تهماسب صفوى (930-983 ه‍. ق) به صدارت عظمى نائل و به «صدر صدور ممالك» ملقّب و عاقبت در نتيجۀ پاره اى مباحثات علميّه كه در محضر سلطان بين او و شيخ على محقّق كركى وقوع يافته، از صدارت استعفا نمود و به شيراز رفت و اقامت گزيد و مدرسه اى كه به جهت انتساب او به «مدرسۀ منصوريه» معروف است، تأسيس داده و تأليفات طريفه اى دارد كه در اثبات تبحّر و تفنّن وى برهانى قاطع مى باشند:

1. اثبات الواجب تعالى؛ 2. اخلاق منصورى؛ 3. الاساس (در هندسه)؛ 4. الاشارات والتّلويحات (در حكمت الهى و طبيعى)؛ 5. اشراق هياكل النّور عن ظلمات شواكل الغرور (و آن شرح هياكل النّور شيخ شهاب الدين سهروردى است كه در حكمت اشراقى است. در اين شرح به دفع اعتراضاتى كه ملا جلال دوانى به كتاب هياكل النّور مذكور داشته، پرداخته است)؛ 6. التّجريد (در حكمت كه با عبارات موجز و بدون دليل حاوى جميع مباحث الهيات و طبيعيات است)؛ 7. تحفۀ شاهى (كه در هيجده سالگى تأليفش داده است)؛ 8. التّصوف والاخلاق (و آن غير از

259

الصورة

D01

نمونۀ خط غياث الدين منصور (91)

قطعۀ مزبور صفحۀ 62 كتاب المشيخة كنز السّالكين مى باشد.

اخلاق منصورى مذكور فوق است)؛ 9. تعديل الميزان (در منطق)؛ 10. تفسير سورۀ هل اتى (كه با اختصارش، حاوى تحقيقات لطيفه و مباحث شريفه است)؛ 11. جام جهان نما (به پارسى در فنون حكمت كه يك نسخۀ 260 آن در كتابخانۀ عبدالحميدخان اول در استانبول و يك قسمت آن نيز به ضميمۀ تأويل الآيات عبدالرزاق كاشانى از موقوفات نادرشاه در كتابخانۀ رضويه موجود است)؛ 12. الجهات (كه گويا در بيان جهات سته از علم هيأت است)؛ 13. حاشيۀ آداب البحث قاضى عضدالدين ايجى؛ 14. حاشيۀ شرح اشارات خواجه؛ 15. حاشيۀ شرح چغمينى (در هيئت)؛ 16. حاشيۀ شفا ى ابوعلى سينا؛ 17. حاشيۀ مفتاح العلوم سكاكى؛ 18. حجّة الكلام لايضاح محجّة الاسلام (كه تعرض به كلمات حجة الاسلام نام غزالى است)؛ 19. خلاصة التّلخيص (در معانى و بيان)؛ 20. رياض الرّضوان؛ 21. شافيه (در تلخيص معالم الشّفا ى ذيل)؛ 22. قانون السّلطنة؛ 23. اللّوامع والمعارج (در هيئت كه در هيجده سالگى تأليفش داده است)؛ 24. المحاكمات فى مابين الحواشى الدّوانية و حواشى مير صدرالدين (والد خود غياث الدين) بر شرح تجريد؛ 25. المحاكمات فى مابين حواشى آن دو عالم بارع بر شرح مختصر الاصول عضدى؛ 26. المحاكمات فى مابين حواشى دو عالم مذكور بر شرح مطالع؛ 27. معالم الشّفا (در طب)؛ 28. معرفة القبلة؛ 29. معيار الافكار (كه مختصر تعديل الميزان مذكور است)؛ 30. مقالات العارفين و غير اينها.

وفات غياث الدين سال 940 يا 948 يا 949 ه‍. ق در شيراز واقع شد و در بقعۀ منصوريّه نامى از مدرسۀ منصوريّه مدفون است.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 106؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 668؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 169؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 459.

2302. غيرت، ميرزا جعفر (... - 1215 ه‍. ق)

اصفهانى، از شعراى سادات موسوى اصفهان مى باشد كه در سال 1215 ه‍. ق درگذشته و از اوست:

افسوس كه تا بوى گلى بود به گلشن *** صيّاد نياويخت ز گلبن قفس ما

ايضاً

غمگين ز گردش فلك پرده در نى ام *** جور بتان پرده نشين مى كشد مرا

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 368.

2303. غيور، نواب اشجع الدوله (تولد 1145 ه‍. ق)

غيور جنگ بهادر، از اكابر شعراى هندوستان مى باشد كه در سال 1145 ه‍. ق متولد شد و نسب وى بنابر مشهور، به اويس قرنى موصول بوده و از اوست:

سحر چو برق بت سرخ پوش رفت و گذشت *** به يك كرشمۀ او عقل و هوش رفت و گذشت

طريق عشق ز پروانه مى توان آموخت *** كه سوخت جان عزيز و خموش رفت و گذشت


261

باب فاء

اشاره

• فائدى، احمد بن على

مصطلح رجال و موكول بدان علم است.

• فائشى، محمد بن حماد همدانى

مصطلح رجال و موكول بدان علم است.

• فاتك، عبيداللّٰه بن حر

مصطلح رجال و موكول بدان علم است.

فاراب

فاراب(1)

2304. فارابى، اسحاق بن ابراهيم (... - 370 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوابراهيم»، از اكابر ادباى قرن چهارم هجرت و دايى اسماعيل بن حماد جوهرى سالف الترجمه بوده و از تأليفات اوست:

1. بيان الاعراب؛ 2. ديوان الادب (و دو نسخه از آن به رقم 4677 و 4678 در كتابخانۀ اياصوفياى استانبول و چهار نسخه هم در خزانۀ مصريه و ظاهراً دو نسخه نيز به شمارۀ 105 و 106 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 3. شرح ادب الكاتب.

در سال 350 يا 370 ه‍. ق درگذشت.


1) . فاراب: ولايتى است در منتهاى بلاد تركستان كه شوره زار و جنگلستان بوده و مسافت عرض و طول آن كمتر از يك روز مى باشد و هم شهرى است از آن ولايت (ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 3، ص 1011]؛ ث، ص 111، س 20). (مؤلف)

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 6، ص 61.

فارابى، اسماعيل بن حماد --> جوهرى، اسماعيل بن حماد

2305. فارابى، محمد بن طرخان بن اوزلغ (... - 344 ه‍. ق)

يا محمد بن احمد بن طرخان يا محمد بن محمد بن محمد بن طرخان، حكيم تركى فلسفى، ابونصرالكنيه، فارابى الولادة والشّهره، از اكابر فلاسفۀ نامى و حكماى اسلامى 262 قرن چهارم هجرى زمان آل بويه مى باشد كه در قبال ارسطو به «معلم ثانى» نيز معروف و كسى از ايشان به پايۀ وى نرسيده و در قوۀ مدركه داراى اوّلين درجه بوده است. ابن سينا با آن همه جلالت علمى آفاقى كه داشته، از كتاب هاى وى استفاده هاى بسيارى كرده و در مصنّفات خود از انوار علميه اش اقتباس مى نموده؛ اين است كه در كلمات اكابر به «استادالفلاسفه» و «ملك الحكما» موصوفش دارند و نخستين حكيم و فيلسوفى كه در دورۀ اسلام ظهور كرده، او بوده است.

فارابى نخست در مولد خود، شهر فاراب، علوم ابتدايى را اخذ كرد. در بعضى از بلاد ايرانى زبان فارسى و بعضى از السنۀ ديگر را فراگرفت؛ پس به بغداد رفته و زبان عربى را هم در آنجا استوار داشت و علم منطق را از ابوبشر متى بن يونس، كه در آن علم وحيد دهر بوده، ياد گرفت. با صاحب بن عبّاد و شيعيان بغداد مصاحبت داشته؛ پس به حرّان رفت. در حوزۀ درس يوحنّا بن خيلان، حكيم نصرانى، به تكميل آن علم پرداخت. باز به بغداد عودت كرده و به تحصيل رياضيّات و فنون حكمت مشغول و تمامى كتاب هاى ارسطو را تتبّع كرده و ممارست نمود و آنى از مطالعۀ آنها غفلت نكرد. در استخراج معانى مقصوده و اطّلاع بر مطالب مندرجۀ آنها مهارتى بسزا يافت و در طبّ و منطق و موسيقى و تمامى فنون فلسفه به مقامى رسيد كه تا آن اوان دسترس كسى از اسلاميان نبوده است. از او پرسيدند كه كدام يك از تو و ارسطو در فنون فلسفه داناتر هستيد؟ گفت: «اگر من زمان ارسطو را درك مى كردم، هرآينه بزرگ ترين تلامذۀ او مى شدم». گويند كه فارابى در روى كتاب النّفس ارسطو و به خط خودش نوشته بوده كه من اين كتاب را صد مرتبه خواندم؛ چنانچه كتاب سماع طبيعى ارسطو را چهل مرتبه خواندم و مى گفته است كه باز به مراجعۀ آن محتاج تر مى باشم.

قاضى نوراللّه شوشترى فارابى را بسيار ستوده و گويد كه وى معلّم مقالات اهل يونان

و متمّم كمالات نوع انسان بود. نخستين حكيمى است از فلاسفۀ اسلامى كه بر مسند ترجمانى نشست. علم و حكمت را از زبان يونانى به عربى نقل و بين العرب انتشار داد. با معلّم اوّل، ارسطو، در تعليم مطالب فلسفه شركت پيدا كرده و بدو اقتفا نمود و ملقّب به «معلم ثانى» گرديد. يا خود وجه اين لقب (معلّم ثانى) آنكه فارابى به امر و اشارۀ منصور 263 بن نوح سامانى به تكميل و اصلاح ترجمه هاى كتب ارسطو كه ناقص بوده و اصلاح نشده بوده اند، پرداخته و آن اصلاح و تكميل خود را «تعليم ثانى» نام داد و به همين جهت، خودش نيز به «معلم ثانى» مشتهر گرديد؛ به هرحال، عاقبت به مصر و شام رفت و در شام مشمول مراحم ملوكانۀ سيف الدولة بن حمدان، حكمران وقت، گرديد و به طور استمرارى تا حين وفاتش روزى چهار درهم بدو مى داده و او نيز در اثر عزّت نفس قانع و امرار حيات مى نموده است.

گويند - والعهدة عليهم - وقتى، وارد مجلس سيف الدوله، كه پر از افاضل علوم و معارف متنوعه بوده، گرديد. با همان زىّ اصلى تركى نژادى خود كه همواره ملتزمش بوده، به پا ايستاد. پس از اذن جلوس، فارابى گفت: «در جاى خودم بنشينم يا در مكان شما؟» گفت: «در جاى خودت بنشين»؛ پس فارابى از ميان آن جماعت گذشته و خود را به مسند سيف الدوله رسانيد و به جاى وى نشست. سيف الدوله با زبان مخصوصى كه غير از غلامان حاضر خدمت، كس ديگر آشنايش نبوده و در موارد مخصوصه با همان زبان حرف مى زد، بديشان گفت كه چند چيز از وى (فارابى) سؤال خواهم كرد كه اگر جواب ندهد، با طعن نيزه اش بزنيد. فارابى فهميد و با همان زبان گفت كه اى سلطان، صبر كرده و منتظر عاقبت كار باش. سلطان در عجب شده و گفت: «مگر تو اين زبان را هم مى دانى‌؟» پاسخ داد كه بلى. زياده از هفتاد زبان مى دانم؛ سپس با علماى مجلس در هر فنى مناظره شد و در همۀ آنها به همۀ ايشان فائق آمد. ايشان نيز به جلالت وى اذعان كرده و سكوت ورزيدند و به نوشتن مقالات وى آغاز كردند. بعد از رفتن ايشان سلطان با فارابى خلوت كرده و از ميل داشتن او به طعام و شراب استفسار نمود. او هم اظهار بى رغبتى كرد و در جواب استفسار از ميل داشتن سماع اظهار رغبت نمود. اينك تمامى مغنّى ها و خواننده ها به امر سلطان حاضر شدند و هريكى به آهنگ مخصوصى بناى سرود گذاشتند، لكن هيچ كدام مقبول طبع فارابى نگرديد و هر يك يكى را تخطئه نمود. در تعجّب سلطان افزوده شد و پرسيد كه مگر

تو به اصول اين صناعت هم آشنا هستى‌؟ پس فارابى از كيسۀ خود چند دانه عود برآورده و با وضع مخصوصى تركيب داد و بنواخت. در اثر آن، همۀ حضّار خنديدند؛ پس وضعى ديگر تركيب داد و همين كه بنواخت، همه شان 264 گريستند. در مرتبۀ سيّمى بعد از تغيير تركيب، به مجرّد نواختن همه شان حتى دربانان به خواب رفتند؛ پس فارابى ايشان را بدان حال گذاشته و بيرون رفت.

فارابى علاوه بر منطق و موسيقى كه استاد كل آن دو علم بوده و آلت قانون نام از آلات مشهورۀ طرب را اختراع نموده است، كتاب هاى بسيارى در فنون متنوعه نگارش داده كه محل استفادۀ فحول ارباب معقول و به اكثر السنۀ خارجه ترجمه شده اند:

1. آراء اهل المدينة الفاضلة والمدينة الجاهلة والمدينة الفاسقة والمدينة المبدلة والمدينة الضّالّة (كه در مصر و ليدن چاپ و در ذريعه از چندين موضع اين كتاب استظهار كرده كه فارابى شيعۀ امامى مذهب و به عصمت ائمۀ طاهرين عليهم السلام معتقد بوده است)؛ 2. الابانة عن غرض ارسطوطاليس فى كتاب مابعدالطّبيعة (و ظاهراً همان كتاب اغراض مذكور در ذيل است)؛ 3. ابطال احكام النّجوم؛ 4. اثبات المفارقات الاربعة (كه در حيدرآباد هند در هشت صفحه چاپ شده است)؛ 5. الاجتماعات المدنيّة؛ 6. احصاء العلوم (كه در مصر چاپ شده و در موضوع خود بى نظير و محتاج اليه طالب علم است)؛ 7. احصاء القضايا؛ 8. اخلاق فارابى (كه دو نسخه از آن در كتابخانۀ اياصوفياى استانبول به رقم 2820 و 2822 يكى به نام اخلاق و ديگرى به نام الالفاظ الافلاطونيّة و تقويم سياسة الملوكيّة موجود است)؛ 9. ادب الجدل؛ 10. اسباب السّعادة؛ * اغراض ارسطوطاليس (كه در حيدرآباد دكن چاپ و حاوى تحقيق مقالات كتاب حروف نام خود و تحقيق غرض ارسطو در كتاب مابعدالطّبيعة است)؛ * الالفاظ الافلاطونيّة (رجوع به اخلاق فارابى مذكور فوق شود)؛ 11. الايقات؛ 12. البرهان؛ 13. تحصيل السّعادة (در حكمت و در حيدرآباد دكن چاپ شده است)؛ 14. التّعليقات فى الامور العامّة و بعض الطّبيعيّات (كه در حيدرآباد دكن چاپ شده است)؛ 15. التّعليم الثّانى (كه فلسفۀ يونانى را در آن مهذب كرده است)؛ 16. التّنبيه على سبيل السّعادة؛ 17. التّوطئة فى علم المنطق؛ 18. الثّمرة المرضيّة فى بعض الرّسالات الفارابيّة (كه چندين رسالۀ فارابى در ليدن و مصر به همين اسم چاپ شده است)؛ 19. الجزء؛ 20. الجمع بين رأيى الحكيمين افلاطون و ارسطوطاليس

(در حدوث عالم و اثبات صانع و نفس و عقل و مجازات خير و شر و غير اينها و با شرح حكمة الاشراق چاپ شده است)؛ 21. الجنّ و حال وجودهم؛ 22. جوامع السّياسة؛ 23. جوامع كتاب نواميس افلاطون؛ 24. جوامع كتب المنطق؛ 25. الجوهر؛ 26. حركة الفلك و انها سرمديّة؛ 27. الحروف؛ 28. الخطابة؛ * رسائل الفارابى (كه همان ثمرة مرضية مذكور فوق است)؛ 29. السّياسة المدنيّة (در اقتصاد سياسى)؛ 30. شرح الفصوص (كه كتاب فصوص الحكمة خود را شرح كرده است)؛ 31. علم المزاج (و يك نسخه از آن در كتابخانۀ پترسبورگ به رقم 484 موجود است)؛ 32. عيون المسائل (در منطق)؛ 33. فصوص الحكمة؛ 34. القياس؛ * مبادى آراء اهل المدينة الفاضلة (كه به نام آراء اهل المدينة مذكور شد) 265؛ 35. المبادى الانسانيّة؛ 36. مبادى الفلسفة القديمة؛ 37. المدخل الى صناعة الموسيقى (و يك نسخه از آن در خزانۀ مصريه و يك نسخه نيز در كتابخانۀ كوپريلى استانبول به رقم 953 موجود است)؛ 38. مراتب العلوم؛ 39. المغالطة؛ 40. الملّة الفاضلة.

به نوشتۀ احمد رفعت - والعهدة عليه - در اين كتاب [الملّة الفاضلة] تصديق كرده است كه نفوس شريره بعد از موت، معذّب به عذاب ابدى بوده و مبتلاى آلام نامتناهى مى باشند و در كتاب سياست مدنيّه آنها را بعد از مردن فانى محض دانسته و فقط به بقاى ابدى نفوس صالحه معتقد بوده و سعادت را منحصر به همين حيات دنيوى داشته است و بس. بارى، ظاهر كلام بعضى از ارباب تراجم آنكه فارابى داراى قريحۀ شعرى خوبى هم بوده و اين رباعى را بدو نسبت دهند:

اسرار وجود، خام و ناپخته بماند *** وآن گوهر بس شريف، ناسفته بماند

هركس به دليل عقل چيزى گفتند *** آن نكته كه اصل بود، ناگفته بماند

ايضاً از او و خطاب به افلاك است:

اى آن كه شما پير و جوان ديداريد *** ازرق پوشان اين كهن ديواريد (كذا)

طفلى ز شما در بر ما محبوس است *** او را به خلاص همّتى بگماريد

نيز در مقام تردّد و اظهار علاقۀ مفرط قلبى به احباب خود گويد:

ما ان تقاعد جسمي عن لقائكم *** إلاّ و قلبي اليكم شيّق عجل

و كيف يقعد مشتاق يحركه *** اليكم الباعثان الشوق والامل

فان نهضتُ فما لى غيركم وطن *** و كيف ذاك و ما لي عندكم بدل

و كم تعرض بى الاقوام قبلكم *** يستأذنون علىٰ قلبي فما وصلوا

فارابى بسيار زاهد و نسبت به دنيا و منزل و خانه بى رغبت بود. با مردم آميزش نمى كرد. در اوقات اقامت دمشق منزلى هم براى خود معيّن ننمود و همواره در كنار آب و جاى هاى پردرخت مى نشست و مشغول تأليف مى شد. محصّلين و اهل علم نيز در همان حال از وى استفاده مى نمودند و در اثر قناعت، كه گنجى بى نهايت است، با چهار درهم، كه از طرف سيف الدوله براى او مقرّر بوده، امرار حيات مى نمود تا در سال 337 يا 339 يا 340 يا 344 ه‍. ق در حدود هشتاد سالگى در دمشق وفات يافت.

سيف الدولۀ مذكور با جمعى ديگر بر جنازه اش نماز خواندند و در خارج باب صغير آن شهر دفن كردند و 266 به نوشتۀ بعضى از ارباب سير، در اثناى سفر مكّه كه در آخر عمر مى نموده، با قطّاع الطريق مصادف شد و از روى مهارتى كه در تيراندازى داشته، با ايشان مشغول مقاتله و مقابله بوده و عاقبت مقتول گرديد.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 207؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 710؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 191؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3322؛ فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 43؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 157؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 144؛ ابن نديم، الفهرست، ص 368؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

فارس النبى، ابوقتادۀ انصارى --> ابوقتادۀ انصارى

فارسى

فارسى(1)

2306. فارسى، ابراهيم بن على (قرن 4 ه‍. ق)

نحوى لغوى، از ادباى اواخر قرن چهارم هجرت و از تلامذۀ ابوعلى حسن بن احمد فارسى مذكور ذيل و حسن بن على سيرافى سالف الترجمه بود. در عهد سامانيان به بخارا رفته و مورد اعزاز و اكرام شد و جمعى از اولاد رؤسا و اكابر از وى درس خواندند. شرح الجرمى و نقض ديوان متنبّى از آثار قلمى وى مى باشد و سال وفات و


1) . فارسى: در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن محمد بن يحيى، جابر بن يزيد، حسن بن ابى الحسين، حسين بن حسن، خليل بن هشام، حضرت سلمان صحابى و جمعى ديگر مى باشد. (مؤلف)

مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 207؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 1، ص 204؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 220، س 33.

فارسى، ابراهيم بن على بن يوسف شيرازى --> ابواسحاق شيرازى

2307. فارسى، حسن بن احمد (... - 377 ه‍. ق)

يا حسن بن على بن احمد بن عبدالغفار بن محمد بن سليمان بن ابان، فارسى معتزلى نحوى، مكنّى به «ابوعلى»، معروف به «ابوعلى فارسى»، از اكابر نحويّين و محدّثين شيراز مى باشد كه به سال 288 ه‍. ق در شهر فسا از توابع آن شهر متولد شد و به همين جهت، به «فسوى» و «شيرازى» هم موصوف و در عصر خود مقتداى نحويّين و فارس ميدان علم و ادب بود. تحقيقات رشيقۀ او در قواعد عربيّه مشهور و در كتب ادبيّه مذكور و محل استفاده و مراجعۀ اكابر 267 و فحول مى باشند. شيخ طبرسى در مجمع البيان در تفسير آيۀ شريفۀ (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا شَهٰادَةُ بَيْنِكُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ‌) (مائده، 10(6) در اواخر سورۀ مباركۀ مائده بياناتى از وى نقل كرده و گويد كه اين همه از متفرّعات كلام ابوعلى فارسى مى باشد و كافى است در اينكه او يگانه فارس ميدان نحو بوده و با سرانگشت فكر دقيق، كشف حجاب از روى اسرار و مشكلات آن علم نموده است و گويند كه نحو، به فارسى آغاز و به فارسى ختم گرديده و مقصود سيبويه و همين ابوعلى است.

ابوعلى از زجاج و ابن السراج و ديگر افاضل وقت اخذ مراتب علميّه نموده و سيد رضى و ابن جنّى و على بن عيسى ربعى و ديگر اكابر معاصرين ايشان نيز از تلامذۀ وى هستند. جوهرى و تنوخى نيز از وى استماع حديث نموده و از او روايت مى نمايند. ابوعلى مدّتى سياحت كرده و يك چندى در حلب نزد سيف الدولة بن حمدان بود. بارها با ابوالطيب متنبى ملاقات و مباحثه نموده و عاقبت به بلاد فارس رفت. در دربار عضدالدولۀ ديلمى قربى بسزا يافته و به مقامى عالى رسيد و كتاب ايضاح را براى او تأليف داد. عضدالدوله، كه با آن همه سلطنت و عظمت در شمار علماى نحو و ادب و فنون عربيّه مى باشد، مى گفته است كه من در نجوم غلام ابوالحسين رازى صوفى بوده و در نحو غلام ابوعلى مى باشم.

روزى در ميدان شيراز از ابوعلى پرسيد كه كلمۀ «زَيْداً» در جملۀ «قٰامَ القَوْمُ الاّٰ زَيْداً» به چه سبب منصوب است‌؟ ابوعلى گفت: «مفعول فعل مقدّر است كه عبارت از استثنى است». عضدالدوله گفت: «چرا آن فعل مقدّر را امتنع نمى گيرند كه زيد به واسطۀ فاعليّت مرفوع باشد؟» ابوعلى در فكر شده و گفت: «اين جواب ميدانى بوده و جواب شايان بعد از مراجعت به منزل به عرض خواهد رسيد». اينك بعد از عودت، براى اثبات دعواى خويش كلامى بپرداخت كه مورد تحسين سلطان گرديد.

از تأليفات ابوعلى است:

1. ابيات الاعراب؛ 2. اعراب القرآن (كه يك نسخه از آن در كتابخانۀ خديويۀ مصر موجود است)؛ 3. الاغفال فى ما اغفله الزّجاج من المعانى؛ 4. الاوليّات (در نحو و يك نسخه از آن، كه خط خواهرزادۀ خود ابوعلى نيز در روى آن هست، در خزانۀ غرويه (نجف) موجود است) 268؛ 5. الايضاح (در نحو و چنانچه اشاره شد، آن را براى عضدالدوله تأليف داده و پس از آنكه به نظر وى رسيد، صغير و حقيرش تلقى كرده و گفت: «اين كتاب براى اطفال خوب است». پس از آنكه تكمله را تأليف داده و به نظر سلطانش رسانيد، گفت: «غضب بر شيخ مستولى شده و تأليفى كرده كه ما نمى فهميم». بارى، چند نسخه از كتاب ايضاح ابوعلى در كتابخانه هاى استانبول و دو نسخه در خزانۀ مصريه و دو نسخه نيز در كتابخانۀ اسكوريال به رقم 42 و 194 و يك نسخه نيز در كتابخانۀ اياصوفيا به رقم 4451 موجود است)؛ 6. التّذكرة (كه چندين مجلد بوده و ابن جنى تلخيصش كرده است)؛ 7. تفسير القرآن؛ 8. التّكملة (در نحو و يك نسخه از آن در كتابخانۀ عاطف در استانبول موجود است)؛ 9. حاشيۀ كتاب سيبويه؛ 10. الحجّة فى القرائات؛ 11. شرح ابيات ايضاح؛ 12. العوامل المأه؛ 13. مختصر عوامل الاعراب؛ 14. المسائل البصريّات؛ 15. المسائل البغداديّات؛ 16. المسائل الحلبيّات؛ 17. المسائل الشّيرازيّات؛ 18. المسائل العسكريّات؛ 19. المسائل القصريّات؛ 20. المسائل الكرمانيّات؛ 21. المسائل المجلسيّات؛ 22. المقصور والممدود.

گويند كه در مجلس ابوعلى مذاكرۀ شعر شد. گفت: «من در شعر گفتن حال شما را غبطه مى كنم و با آن همه تحقيقاتى كه نسبت به شعر و علوم راجع به شعر دارم، طبع من موافقت با شعر گفتن ندارد». پرسيدند كه هيچ شعرى انشا كرده اى يا نه‌؟ گفت: غير

از اين سه شعر كه دربارۀ پيرى گفته ام، شعرى ديگر از خودم در خاطر ندارم:

خضبت الشيب لما كان عيبا *** و خضب الشيب اولى ان يعابا

و لم اخضب مخافة هجر خل *** و لا عيبا خشيت و لا عتابا

و لكن المشيب بدىٰ ذميما *** فصيرّت الخضاب له عقابا

وفات ابوعلى بنابر مشهور، روز يكشنبه هفدهم ربيع الثانى يا ربيع الاول سال 377 ه‍. ق در بغداد واقع شد و در مقبرۀ شونيزيه مدفون گرديد و به قول ابن النديم، وفات او پيش از 370 ه‍. ق بوده است.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 207؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 219؛ ابن نديم، الفهرست، ص 95؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 143؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 513؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

2308. فارسى، حسن بن حسين بن على (قرن 4 ه‍. ق)

از مشاهير خطّاطان زمان عمادالدولۀ ديلمى (321-338 ه‍. ق) و يا عضدالدولۀ ديلمى (338-372 ه‍. ق) بود. نخستين كسى است كه از سه خط نسخ و رقاع و ثلث، خطّ تعليق را استخراج و ايجاد نمود و مكاتبات و مراسلات دولتى را بدان خط نگاشت.

منشيان وقت نيز تابع وى شدند و آن خط را از وى اخذ و به جهت سلاطين و امرا با همان خط مكاتبه كردند و 269 به همين جهت نوشتن مراسلات دولتى به همين خط تعليق، آن را «خط ترسل» نيز گفتند و بدين اسم معروف و در ميان عثمانى ها و مصرى ها به «خط ديوانى» مشهور گرديد و كلمات اين خط به يكديگر پيچيده و بستگى داشته و تغيير و تبديل در آن متعسر مى باشد وقاآنى هم بدين معنى اشاره كرده است:

اى زلف تو پيچيده تر از خط ترسّل *** بر دامن زلف تو مرا دست توسّل

سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: اطلاعات متفرقه.

2309. فارسى، حسن بن خطير (... - 598 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوعلى»، معروف به «ظهير»، از افاضل حنفيّۀ قرن ششم هجرت مى باشد كه فقيه نحوى، لغوى متكلّم، قارى مورّخ، منطقى حسابى، عروضى طبيب، رياضى

مفسّر خلافى بود. در علوم مذكوره و تمامى علوم متداوله، خصوصاً در تفسير و معرفت ناسخ و منسوخ آيات شريفه دارا و قرآن مجيد را با تمامى قرائات عشره، بلكه با قرائات شاذّه نيز تلاوت مى نمود و در هريك از علوم متداوله كتابى حفظ مى كرد.

حسن از اولاد نعمان بن منذر مى باشد و به همين جهت، خود را در مكتوبات و مراسلاتش به امضاى «حسن نعمانى» معرفى مى نموده؛ چنانچه به جهت اقامت در شيراز، به «فارسى» شهرت داشت. كتاب اختلاف الصّحابة والتّابعين و كتاب الحجّة، كه شرح صحيحين مى باشد، از تأليفات او بوده و وفاتش به سال 598 ه‍. ق در پنجاه سالگى واقع گرديد [به مدخل نعمانى، حسن بن خطير هم رجوع شود].

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 8، ص 100؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 223.

فارسى، روزبهان --> صبرى، روزبهان

2310. فارسى، زيد بن على بن عبداللّه (... - 467 ه‍. ق)

فارسى فسوى، اديب كامل، نحوى لغوى و در بسيارى از علوم متداوله دانا و خبير بود. نحو را از ابوالحسن، خواهرزادۀ ابوعلى فارسى فوق الذكر، اخذ كرد و حديث را نيز از ابوذر هروى فراگرفت. شرح ايضاح ابوعلى مذكور و شرح حماسة ابوتمام از تأليفات وى بوده و در ماه ذى قعده يا ذى حجۀ سال 467 ه‍. ق در طرابلس شام درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 300؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 176.

270 2311. فارسى، سلمان

صحابى نامى تاريخى حضرت رسالت مأبى صلى الله عليه و آله مى باشد. در اصل از مردم شيراز يا اهواز يا شوشتر يا رامهرمز و يا قريۀ تاجى نام از اصفهان، نامش پيش از اسلام «روزبه بن وخشودان» يا «ماهويه يا بهبود بن بدخشان»، از اولاد منوچهر پيشدادى از ملوك ايران، وصىّ وصىّ حضرت عيسى بود. به جز خداوند يگانه به چيزى ديگر سجده نكرد. قبلۀ دينى او سمت مشرق بود. رو به مشرق نماز مى خوانده و در قلب خود سجده به معبود حقيقى مى نمود، لكن پدر و مادرش تصور مى كردند كه او نيز مثل ايشان سجده به آفتاب مى نمايد. روزبه همواره منتظر ظهور نور حضرت پيغمبر

آخرالزمان صلى الله عليه و آله بود. براى طلب آن حجّت خدا به بلاد بسيارى مسافرت ها كرده و جوياى اسرار نبوّت شد. در راه اين مرام مقدّس شكنجه و آزار بسيار ديد تا آنكه مژدۀ ولادت آن حضرت مسموعش شد و مسافرت تهامه را تصميم داد. در اثناى راه اسيرش كردند و به يك نفر يهودى اش فروختند. چون يهودى دانست كه او دوستدار محمّد است، او را به زنى از قبيلۀ بنى سليم فروخت. آن زن نيز او را در محوطه اى كه داشته، گذاشت تا روزى هفت طايفه كه ابر هم سايبان ايشان بوده، از دور نمايان گرديد. سلمان به همان علامت دانست كه در ميان ايشان پيغمبرى هست تا آنكه همه شان بدان محوطه وارد شدند و ابر نيز با ايشان بود. از خرماهاى خشك و پست و زبون مى خوردند و حضرت رسالت صلى الله عليه و آله فرمود: «از آنها بخوريد و چيزى از مال ايشان ضايع نكنيد».

روزبه مى گويد: من مى دانستم كه پيغمبر صدقه نمى خورد، ولكن هديه مى خورد.

اينك براى استكشاف اينكه يكى از ايشان پيغمبر است يا نه، يك طبق رطب با اذن آن زن مالكۀ خودم آورده و به نام صدقه پيش ايشان گذاشتم. حضرت محمّد و علىّ بن ابى طالب و عقيل و حمزة بن عبدالمطلب از خوردن آن امساك فرمودند و آن حضرت به زيد بن حارثه امر نمود كه بخورد. سلمان در قلب خود اين را يك علامت گرفت و طبقى ديگر از رطب، باز به اذن آن مالكه اش آورده و به نام هديه پيش ايشان گذاشت.

آن حضرت «بِسْمِ‌اللّه» گفته و ايشان نيز بعد از امر آن حضرت تناول فرمودند. روزبه اين را نيز يك 271 علامت ديگر براى نبوت گرفت و پشت سر آن حضرت مى گشته و در انتظار كشف حقيقت امر مى بود كه ديگر روشن تر گردد تا آنكه آن حضرت، به نام اصلى اش مخاطب داشته و فرمودند: «يا روزبه! طالب مهر نبوت هستى‌؟» روزبه اظهار رغبت و اشتياق نمود؛ پس آن حضرت لباس را از دوش مبارك رد كرد و روزبه آن مهر مبارك را در ميان دو دوش مبارك ديده و به قدم آن حضرت افتاد و بوسه داد و به شرف اسلام مشرّف گرديد.

آن حضرت، به شرحى كه در كتب مربوطه نگارش يافته، روزبه را از آن زن مالكه اش ابتياع كرده و آزادش نمود و «سلمان» اش نام كرد و به «سلمان الخير» و «سلمان محمدى» ملقّب شد، بلكه در بعضى اخبار از «سلمان فارسى» گفتن نهى و به «سلمان محمدى» گفتن امر وارد شد. هرگاه از هويتش مى پرسيدند، مى گفت كه من سلمان بن

اسلام بوده و از بنى آدم هستم. در روايت باقرى ديگر هست كه چندى از اصحاب حضرت رسالت جمع شدند و هركس با نسب خود مفاخرت مى كرد. عمر از سلمان اصل و نسب او را استفسار نمود. سلمان گفت: «من سلمان بن عبداللّه هستم. اهل ضلالت و فقير و غلام مملوك بودم؛ پس خداى تعالى به بركت وجود مقدس حضرت محمد صلى الله عليه و آله هدايتم كرده و غنى و آزادم گردانيد و حسب و نسب من اين است». به جهت آزادى مذكور، به «مولى رسول اللّه» هم متّصف بوده كه لفظ «مولى»، آزادكرده را نيز گويند.

سلمان از اصحاب كرام حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، كنيه اش «ابوالمرشد» و «ابوعبداللّه» و «ابوالبينات» و به موجب اخبار دينيّۀ وارده از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و حضرات ائمّۀ اطهار عليهم السلام، از حواريّين حضرت رسالت، اول اركان اربعه، در شمار اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام، داناى اسم اعظم و در بعضى از آنها به «باب اللّه» موصوف بود. جلالت قدر و عظمت مقام و رفعت مرتبه و زهد و ورع و تقوا و وفور عقل و علم سلمان مشهور و مسلم اسلاميان بود. ابوذر با آن همه جلالت آفاقى كه دارد، از فهم اسرار و نكات و دقايقى كه معلوم سلمان بوده، قاصر و مانند موسى نسبت به خضر تاب تحمّل اسرار معلومۀ سلمان را نداشته و اگر وقوف يافتى، تكفيرش كرده و يا به قتلش آورده و يا 272 مى گفت: «رحم اللّه قاتل سلمان»؛ چنانچه مدلول اخبار وارده در اين باب است. در چندين خبر، اخبار از مغيّبات سلمان نيز وارد آمده است؛ من جمله وقتى از موضع كربلا عبور مى كرده، خواستار نام آن ارض اقدس گرديد. گفتند: كربلاست. فرمود: «هذه مصارع اخوانى. هذا موضع رحالهم و هذا مناخ ركابهم و هذا مهراق دمائهم. يقتل فيها خير الاولين و يقتل بها خير الآخرين».

چنانچه مذكور شد، سلمان، وصىّ وصىّ حضرت عيسى بوده و گويا به همين جهت، بعد از وفات او، خود حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام متصدّى تغسيل وى گرديد كه به مدلول بعضى اخبار وارده، وصىّ پيغمبر را شخصى ديگر غير از پيغمبر يا وصى پيغمبر غسل نمى دهد و اين قضيه به تنهايى با قطع نظر از ديگر مفاخر سلمان، در افتخار او به جهانيان كافى بوده و سر به ثريّا مى رساند. محض من باب تيمّن و تبرّك همين مقدار نگاشته آمد كه زينت اين اوراق پريشان ما گردد، والاّ فضايل و كرامات سلمان و جلالت و عظمت او بالاتر از قدرت قلم اين ناچيز بوده و شرح حال

سعادت منوال او كتاب مستقلى را لازم دارد و طالب تفصيل، رجوع به اواخر جلد ششم و جلد هشتم بحار الانوار مجلسى كند و يا به كتاب نفس الرّحمان علاّمۀ نورى، حاج ميرزا حسين، مراجعه نمايد.

منابع: كتب رجاليه.

فارسى، عبدالرحمان بن احمد بن عبدالغفار --> عضدى، عبدالرحمان

2312. فارسى، عبدالغافر (... - 529 ه‍. ق)

بن ابى عبداللّه اسماعيل بن عبدالغافر بن محمد، حافظ قشيرى نيشابورى، از مشاهير علما و محدّثين عامّه مى باشد كه در پنج سالگى قرآن مجيد را خوانده و مبادى علوم دينيّه را آموخت. از امام الحرمين جوينى اصول علم حديث و فقه را فراگرفت. از پدر مذكور خود و مادر خود، امة الرحيم دختر عبدالكريم قشيرى و جدّۀ خود، فاطمه دختر ابوعلى دقاق و دايى هاى خود، ابوسعد و ابوسعيد و ديگر محدّثين وقت احاديث بسيارى استماع نموده و اخذ مراتب علميّه كرد. به خوارزم و هند و غزنه رفته و به نشر احاديث پرداخت. اخيراً باز به نيشابور برگشته و مشغول وعظ و خطابه شد. كتاب السّياق (در تاريخ مكمّل نيشابور) و مجمع الغرائب فى غريب 273 الحديث و المفهم فى شرح غرائب صحيح مسلم از تأليفات اوست. وفاتش در سال 529 ه‍. ق در 78 يا 79 سالگى در نيشابور واقع گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 587]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3080؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 331.

فارسى، على بن احمد --> ابن حزم، على بن احمد

فارسى، مجدالدين --> مجدالدين فارسى

فارسى، محمد بن احمد يا حسن بن على --> فتّال، محمد بن احمد بن على

فارسى، محمد بن محمد --> ابوالخير، محمد بن محمد

فارض --> ابن الفارض

فارغ، چلبى بيگ --> علامه چلبى بيگ

فارغا، محمدابراهيم --> عشرتى

برادر آقا على عشرتى است.

فارقى، ابوالقاسم بن اسماعيل --> رشيد فارقى

2313. فارقى، حسن بن ابراهيم بن على (... - 538 ه‍. ق)

فقيه شافعى زاهد متّقى، نخست در مولد خود، ميافارقين، اشتغال علم داشته و اخيراً به بغداد رفت. از شيخ ابواسحاق شيرازى، مؤلف كتاب المهذّب و شيخ ابونصر ابن الصباغ، مؤلف كتاب الشّامل اخذ مراتب علميّه نمود. مدتى در واسط قضاوت كرد و بيش از پيش بر حسن ظنّ اهالى كه دربارۀ او داشته اند، افزوده شد. كتاب فوائد المهذّب از تأليفات او بوده و عبداللّه بن ابى عصرون نيز از تلامذۀ حسن فارقى است.

حسن در سال 528 يا 538 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 279]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 221؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 142.

2314. فارقى، حسن بن اسد بن حسن (... - 487 ه‍. ق)

مكنّى به «ابونصر»، اديب نحوى لغوى، شاعر دقيق الفكر مليح النظم و كثيرالجناس و متمكّن بر وزن قافيه 274 كه اشعار او غالباً خالى از محسنّات بديعيّه نبوده و همواره مشمول مراحم سلطان ملك شاه سلجوقى و وزير اعظم، نظام الملك، بود. به نوشتۀ بعضى از ارباب سير، فارقى معدن ادب و منبع كلام عرب و علاّمۀ زمان خود و مقتداى نحويّين و لغويّين بوده است. كتاب الافصاح و شرح لمع، كه در شرح ابيات مشكلۀ لمع ابن جنّى مى باشد، از اوست و در سال 487 ه‍. ق در شهر حران به امر ابن مروان، صاحب دياربكر، به دارش كشيدند.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 8، ص 54؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 221، س 20.

2315. فارقى، سعيد (... - 391 ه‍. ق)

بن سعد يا سعيد، مكنّى به «ابوالقاسم»، ملقّب به «فارقى»، اديبى است فاضل نحوى كه در فنون عربيّه تقدّم به ديگران داشته و كتاب تفسير المسائل المشكلة فى اوّل المقتضب

للمبرّد و كتاب التّقسيمات (تقسيمات العوامل و عللها) از تأليفات او مى باشد. روز جمعه بيست وسيم جمادى الاولى 391 ه‍. ق در قاهره مقتول گرديد.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 11، ص 217؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 238، س 15.

فارقى، عبدالرحيم بن محمد --> ابن نباته، عبدالرحيم

فارمدى، فضل بن محمد --> ابوعلى فارمدى

2316. فاروقى، احمد (971-1034 ه‍. ق)

سرهندى، ملقّب به «امام ربانى»، از اكابر مشايخ عرفاى نقشبنديّه مى باشد كه با «مجددى» و «مجدد الف ثانى» شهرت داشت. نسب به عمر بن خطّاب، كه لقب «فاروق» داشته، رسانيده و نسبت طريقتى او نيز در سلسلۀ نقشبنديّه به چندين واسطه به شيخ عبدالقادر گيلانى موصول، بلكه در سلسلۀ سهرورديّه و قادريّه و چشتيّه و بعضى از سلاسل ديگر صوفيّه نيز به اكابر آن سلسله نسبت ارادت رسانده و كراماتى نيز بدو منسوب دارند. كتاب الانهار الاربعة (در تصوف) و مكتوبات احمديّه از تأليفات او بوده و در اين كتاب دويمى بسيارى از حالات خود و مقالات نقشبنديّه را نگارش داده است. ولادت او در سال 971 ه‍. ق مى باشد و هريك از دو جملۀ «فقير اشرف» و «احمد رفيع المنزلت» مادّۀ تاريخ ولادت اوست 275 و در سال 1034 ه‍. ق وفات يافت و هريك از دو جملۀ «فيض كمال احمد» و «احمد صراطالمستقيم» مادّۀ تاريخ وفات است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 257؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 1، ص 607.

2317. فاروقى، عبدالباقى بن سليمان (... - 1278 ه‍. ق)

بن ابى الفضائل شيخ على، مفتى حنفى موصلى، عالم فاضل كامل، موصلى المولد، بغدادى المسكن والمدفن، از خانوادۀ علميّه بوده كه فضل و ادب هريك از افراد اين خانواده مشهور و به جهت انتساب به عمر بن خطّاب، ملقّب به «فاروق»، به «عمرى» و «فاروقى» معروف و موصوف بود. عبدالباقى با كثرت ذكاوت و وسعت فكر شهرت داشت و در عصر خود امام الادباء و پيش از بيست سالگى متقلّد كارهاى بزرگ شد و

آثار قلمى بسيارى دارد:

1. الباقيات الصّالحات يا ترياق فاروق (كه ديوان قصايد عبدالباقى مى باشد. خلوص و محبت اهل بيت عصمت عليهم السلام از آن ظاهر است. در سال 1270 ه‍. ق از نظم آن فارغ گرديد و بارها چاپ شده و شيخ جعفر نقدى آتى الترجمه شرحى بر آن نوشته و به وسيلة النّجاة فى شرح الباقيات موسومش داشته است)؛ 2. تخميس همزية البوصيرى (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 3. التّرياق الفاروقى فى منشآت الفاروقى؛ * ديوان اهلة الافكار فى معانى الابتكار يا ديوان قصائد (و ظاهراً اين هر دو عبارت از همان باقيات صالحات مذكور است)؛ 4. قصيدة الباز الاشهب (كه در مدح شيخ عبدالقادر گيلانى است و سيد محمود آلوسى سالف الترجمه نيز كتاب طراز مذهب را در شرح همين قصيدة باز اشهب تأليف داده و با خود قصيده در قاهره چاپ شده است)؛ 5. القصيدة العينيّة در مدح حضرت اميرالمؤمنين كه آلوسى مذكور شرحش كرده و آن را به الخريدة الغيبيّة فى شرح القصيدة العينيّة موسوم داشته و با خود قصيده در مصر چاپ شده است و مطلع آن، اين است:

انت العلى الذى فوق العلى رفعا *** ببطن مكة عند البيت اذ رفعا

6. القصيدة اللاّميّة (كه سيد كاظم رشتى سالف الترجمه شرحش كرده است)؛ 7. نزهة الدّهر فى تراجم فضلاء العصر.

نيز از اشعار عبدالباقى كه علاوه بر قصيدة عينيّة مذكوره در مدح حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفته است:

276

يا ابا الاوصياء انت لطه *** صهره و ابن عمِّه و اخوه

ان للّه فى معاليك سرّا *** اكثر العالمين ما عرفوه

انت ثانى الآباء فى منتهى الدو *** ر و آبائه تعد بنوه

خلق اللّه آدما من تراب *** فهو ابن له و انت ابوه

وفات عبدالباقى به سال 1278 ه‍. ق در 74 سالگى در بغداد واقع شد و جملۀ «نجم العلما غايب» هم مادّۀ تاريخ وفات است.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 18؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

فاروقى، محمد بن محمد --> رشيد وطواط

فاريابى

فاريابى(1)

فاريابى، طاهر بن محمد --> ظهيرالدين طاهر

فاسى

فاسى(2)

2318. فاسى، عبدالقادر بن على (... - 1091 ه‍. ق)

بن يوسف بن محمد، فاسى مغربى، مالكى المذهب، ابومحمدالكنيه، فقيهى است محدّث مفسّر صوفى، از اكابر اتقياى علماى مغرب زمين، جلالت و بى نظير بودن او در تمامى علوم متداوله مسلم تمامى اكابر آن نواحى بوده و از زمان صغر آوازۀ وى عالم گير و تلامذۀ او در علوم شريعت و فنون طريقت بسيار و از تأليفات اوست:

1. الاجوبة الصّغرى؛ 2. الاجوبة الكبرى؛ 3. حاشيۀ صحيح بخارى (و اين هر سه در فاس چاپ شده است)؛ 4. نظم العمل و غيره.

وفاتش به سال 1091 ه‍. ق در 84 سالگى واقع گرديد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3087؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1430.

2319. فاسى، على بن محمد (... - 726 ه‍. ق)

بن احمد بن عمر بن ابى زرع، فاسى مغربى، مكنّى به «ابوالحسن» يا «ابوعبداللّه»، از افاضل قرن هشتم هجرت كه معروف 277 به «ابن ابى زرع» بوده و از تأليفات اوست:

1. كتاب الانيس المطرب و روض القرطاس فى اخبار ملوك المغرب و تاريخ مدينة فاس (كه به كتاب القرطاس معروف و در فاس و نمسا و غيره چاپ شده است)؛ 2. زهرة البستان فى اخبار الزّمان.

1) . فاريابى: در اصطلاح رجالى، لقب جبريل بن احمد و نسبت آن به شهرفارياب نامى است از توابع جوزجان از بلاد خراسان در شش منزلى بلخ در سمت غربى جيحون (ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 3، ص 1014]؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 207، ش 1681]). (مؤلف)

2) . فاسى: منسوب به فاس و آن شهرى است بزرگ و معروف از بربرستان از بلاد مغرب زمين. (مؤلف)

در سال 726 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 119]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 32.

2320. فاسى، محمد (... - 832 ه‍. ق)

بن شهاب الدين احمد بن على، حسينى فاسى مكى، ملقّب به «تقى الدين»، مكنّى به «ابوالطيب»، محدّث حافظ، قاضى مالكى، مورّخ جليل، مشايخ اجازه و سماع او در حدود پانصد تن بوده و از تأليفات اوست:

1. تحفة الكرام باخبار البلد الحرام (كه ملخص شفاء الغرام مذكور ذيل است)؛ 2. ذيل التّقييد؛ 3. شفاء الغرام باخبار البلد الحرام يا شفاء الغرام تاريخ بلد اللّه الحرام؛ 4. العقد الثّمين؛ 5. المقنع من اخبار الملوك والخلفاء و ولاة مكّة الشّرفاء (قسم اوّل اين كتاب تا آخر خلفاى عباسيّه در قازان روسيه چاپ شده است).

فاسى به سال 832 ه‍. ق در 57 سالگى درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1429.

2321. فاسى، محمدمهدى (... - 1052 ه‍. ق)

بن احمد بن على بن يوسف، قصرى الولاده، مالكى المذهب، فاسى المسكن واللّقب، از افاضل اواسط قرن يازدهم هجرت، مؤلف كتاب تحفة الملوك و مطالع المسرّات بجلاء دلائل الخيرات مى باشد و وفاتش در سال 1052 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1431.

2322. فاشانى،(1)احمد (... - 401 ه‍. ق)

بن محمد بن عبدالرحمان يا محمد، هروى فاشانى، مكنّى به «ابوعبيد»، از محدّثين عامّه بوده و ابومنصور ازهرى صاحب كتاب تهذيب اللّغة و جمعى ديگر از اكابر از وى روايت مى كنند. كتاب الغريبين، كه حاوى غرايب حديث و قرآن مجيد است، از او


1) . فاشان: يكى از قراء هرات است كه «باشان» نيز گويند و به همين جهت، احمد را به هريك از «فاشانى» و «باشانى» و «هروى» موصوف دارند. (مؤلف)

مى باشد و در ماه رجب 401 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 29.

278

فاضل

فاضل(1)

فاضل آبى، حسن بن ابى طالب --> آبى، حسن بن ابى طالب

فاضل، ملا آقا --> دربندى، آخوند ملا آقا

فاضل، ميرزا ابوالقاسم بن محمدحسن --> ميرزاى قمى

فاضل، ملا احمد --> تونى، ملا احمد

فاضل، ملا احمد بن على اكبر --> فاضل مراغى

فاضل اردكانى، شيخ محمدحسين --> اردكانى، شيخ محمدحسين

فاضل اصفهانى، محمد بن حسن --> فاضل هندى

2323. فاضل ايروانى، ملا محمد بن محمدباقر (... - 1306 ه‍. ق)

ايروانى الاصل، نجفى المسكن والمدفن، معروف به «فاضل ايروانى»، از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه حاوى فروع و اصول، جامع معقول و منقول، از تلامذۀ صاحب جواهر و صاحب ضوابط و صاحب انوار الفقاهة و شيخ مرتضى انصارى، كه شرح 279 حال هريكى از ايشان در محل خود از اين كتاب


1) . فاضل: به مناسبت معنى لغوى عربى معروف خود، در هر زمانى يا مكانى در اصطلاح شخصى يا صنفى، دربارۀ بعضى از اشخاص كه در واقع يا در عقيدۀ گوينده، صاحب فضل باشد، اطلاق نمايند؛ لكن بالخصوص عنوان و يا جزو عنوان مشهورى جمعى از اكابر و ارباب فضل و كمال مى باشد و در اينجا بعضى از ايشان را به اندازۀ مساعدت وقت و وسايل موجوده تذكر مى دهد. در كتب فقهيه و اصطلاح فقها، در صورت اطلاق و نبودن قرينه، عبارت از علامۀ حلى، حسن بن يوسف سالف الترجمه بوده و در غير او به ضميمۀ قرينه استعمال نمايند؛ مثل فاضل ايروانى يا هندى و امثال آنها. ازآن رو كه اين وصف (فاضل) در حق اغلب اشخاص به ضميمۀ محل و مكان و يا قيود ديگر استعمال يابد، مثل فاضل اردكانى يا فاضل قوشچى و نظاير آنها، ولذا محض سهولت امر به اغلب مراجعه كنندگان، كه اشخاص موصوف به «فاضل» به ضميمۀ همان قيد، مركوز اذهانشان بوده و شرح حال ايشان را نيز به همين شكل مركوز ذهنى خودشان طالب و جويا مى باشند، علاوه بر رعايت ترتيب در اسامى، ترتيب آن قيود منضمى نيز رعايت خواهد شد. (مؤلف)

نگارش يافته است، بود و بعد از وفات شيخ انصارى و حاج سيد حسين كوه كمرى آتى الترجمه تدريس حوزۀ علميّۀ نجف و رياست مذهبى بدو منتهى و مرجع استفادۀ فحول و اكابر گرديد. تخصّص و جامعيّت معقولى و منقولى وى محل انكار و ترديد احدى نمى باشد. در هند و ايران و تركيّه و قفقازيّه و بلاد روسيّه شهرتى تمام داشته و مرجع تقليد اغلب شيعه مذهبان بود. اموال بسيارى به محضر وى ارسال مى گرديد و در ضروريّات طلاّب علوم دينيّه و ديگر مصارف شرعيّه صرف مى شد. از تأليفات اوست:

1. اجتماع الامر والنّهى؛ 2. الاجتهاد والتّقليد؛ 3. الاجزاء؛ 4. الاستصحاب؛ 5. اصالة البرائة؛ 6. اصول الفقه؛ 7. التّعادل والتّراجيح؛ 8. حاشيۀ تفسير بيضاوى؛ 9. حاشيۀ رسائل استاد خود شيخ انصارى؛ 10. حاشيۀ قواعد شهيد؛ 11. حاشيۀ قواعد علامه؛ 12. حاشيۀ مكاسب استاد مزبور خود؛ 13. حجّيّة المظنّة؛ 14. المكاسب المحرّمة.

وفات او در شب چهارشنبه دويم يا سيم ربيع الاول يا ربيع الثانى 1306 ه‍. ق در نجف اشرف واقع گرديد.

منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 198؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

فاضل باغنوى --> ميرزاجان

در كلمات بعضى از اجلّه ملاحبيب اللّٰه باغنوى است.

فاضل بسطامى، طيفور بن عيسى --> ابويزيد بسطامى، طيفور بن عيسى

فاضل تونى، احمد --> تونى، ملا احمد

فاضل تونى، عبداللّه بن محمد --> تونى، ملا عبداللّه بن محمد

2324. فاضل جم، ملا حسين بن ملا محمد (... - 1319 ه‍. ق)

جمى، از فضلاى اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه به «فاضل جم» معروف است و نسبت آن به ديهى جم وزير نام است در چهار فرسخى سيراف از بلاد فارس كه در اين اواخر به «بندر طاهرى» معروف مى باشد. در سال 1319 ه‍. ق وفات يافته و از آثار اوست كتاب جام جم فى آثار العجم كه يك مجلّد بزرگ بوده و حاوى

فوايد علميّه و تاريخيّه مى باشد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 23.

280 2325. فاضل جواد، جواد (قرن 11 ه‍. ق)

بن سعيد يا سعداللّه بن جواد، بغدادى كاظمى، عالمى است فاضل، محقّق جليل القدر از معتمدين علماى قرن يازدهم هجرت كه حاوى فروع و اصول، جامع معقول و منقول بود. در فقه و اصول و معقول و منقول و تفسير و رياضى و ديگر علوم متداوله تحقيقات رشيقه داشت. كثيرالحفظ و شديدالادراك و تمامى اوقات او در اشتغالات علميّه مصروف مى شد. اصل وى از بلدۀ كاظمين بوده و هم در آنجا اقامت داشته و اخيراً به اصفهان آمد و در سلك تلامذۀ شيخ بهائى (متوفّاى 1031 ه‍. ق) منسلك شد تا آنكه از اخصّ خواصّ و اعزّ ندماى وى گرديد و تأليفات طريفه دارد:

1. آيات الاحكام (كه نام اصلى اش مسالك الافهام فى شرح (تفسير خ ل) آيات الاحكام مى باشد و آن بهترين كتابى است كه در اين موضوع تأليف شده است)؛ 2. شرح جعفريّة محقق كركى؛ 3. شرح خلاصة الحساب شيخ بهائى (كه در ايران چاپ سنگى شده و عربى و استدلالى است)؛ 4. شرح دروس شهيد اول؛ 5. غاية المأمول فى شرح زبدة الاصول (كه زبدۀ استاد خود، شيخ بهائى، را به امر او به غايت متانت شرح كرده و نسخۀ خطى آن بسيار و در اغلب كتابخانه هاى عمومى و خصوصى موجود و يك نسخه هم به شمارۀ 921 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ * مسالك الافهام (كه همان آيات الاحكام مذكور فوق است).

سال وفات او به دست نيامد و به حكم قراين خارجه در اواسط قرن يازدهم هجرت بوده است.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 57-58، ش 149]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 155.

فاضل، حسن بن ابى طالب --> آبى، حسن بن ابى طالب

فاضل، ملا حسين بن ملا محمد --> فاضل جم

فاضل خفرى، محمد بن احمد --> خفرى

فاضل دربندى، ملا آقا --> دربندى، آخوند ملا آقا

فاضل رضى، محمد بن حسن --> رضى استرآبادى

فاضل رومى، موسى بن محمود --> قاضى زادۀ رومى

281 فاضل سراب، مولا محمد بن عبدالفتاح --> سراب

فاضل سيورى، مقداد بن عبداللّه --> فاضل مقداد

فاضل شرابيانى، ملا محمد بن فضلعلى --> شرابيانى

فاضل شيروانى، محمد بن حسن --> ملا ميرزا

فاضل، طيفور بن عيسى --> ابويزيد بسطامى، طيفور بن عيسى

فاضل، عبدالرحيم بن على --> قاضى فاضل

فاضل، عبداللّه بن محمد --> تونى، ملا عبداللّه بن محمد

فاضل، مولا عبداللّه بن نجم الدين --> وصال، حاج ملا عبداللّٰه بن نجم الدين

فاضل عينى، محمود بن احمد بن موسى --> عينى

فاضل قاضى، عبدالرحيم بن على --> قاضى فاضل

فاضل قسطنطينى، مصطفى بن عبداللّه --> كاتب چلبى

فاضل قمى، ابوالقاسم بن محمدحسن --> ميرزاى قمى

فاضل قوشچى، على بن محمد سمرقندى --> قوشچى، على بن محمد

فاضل گروسى، محمد --> راوى

فاضل، محمد بن احمد --> خفرى

فاضل، محمد بن حسن استرآبادى --> رضى استرآبادى

فاضل، محمد بن حسن شيروانى --> ملا ميرزا

فاضل، محمد بن حسن هندى --> فاضل هندى

فاضل، مولا محمد بن عبدالفتاح --> سراب

282 فاضل، ملا محمد بن فضلعلى --> شرابيانى

فاضل، محمد گروسى --> راوى

فاضل، ملا محمد بن محمدباقر --> فاضل ايروانى

فاضل، شيخ محمدحسين --> اردكانى، شيخ محمدحسين

فاضل، محمود بن احمد بن موسى --> عينى

2326. فاضل مراغى، ملا احمد بن على اكبر (... - 1310 ه‍. ق)

مراغى الاصل، تبريزى المسكن، نجفى التحصيل، فاضل و فاضل مراغى الشّهره، از اتقياى علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه فقيه اصولى، اديب شاعر متكلّم، از تلامذۀ شيخ مرتضى انصارى سالف الترجمه و حاج سيد حسين كوه كمرى آتى الترجمه و بعضى از اكابر ديگر بود. اخيراً به تبريز مراجعت كرده و به تدريس فقه و اصول و كلام پرداخت و تأليفات خوبى دارد:

1. تحفۀ مظفّريّه (در رد حاج محمدكريم خان كرمانى كه در ايام وليعهدى مظفرالدين شاه قاجار به نام وى نوشته است)؛ 2. التّعليقة الكبيرة على فرائد الانصارى (كه حاشيۀ رسائل شيخ مرتضى مذكور است)؛ 3. تفسير قرآن (به نمطى غريب)؛ * حاشيۀ رسائل (كه مذكور شد)؛ 4. حاشيۀ شرح شمسيّة؛ 5. حاشيۀ شرح صمديّه؛ 6. حاشيۀ شرح قوانين؛ 7. حاشيۀ شرح مطوّل؛ 8. حاشيۀ نهج البلاغة؛ 9. صيغ العقود؛ 10. القيافة و اقسامها و احكامها؛ 11. نكات القرآن و بيان دقائقه و غير اينها كه حواشى بسيارى بر اغلب كتب درسى نوشته است.

وفاتش در پنجم محرّم 1310 ه‍. ق در وباى عمومى تبريز واقع شد و جنازه اش را اخيراً به نجف اشرف نقل داده و در وادى السّلام دفن كردند.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 590؛ اطلاعات متفرقه.

فاضل، مصطفى بن عبداللّه --> كاتب چلبى

2327. فاضل مقداد، مقداد (... - 826 ه‍. ق)

بن عبداللّه يا عبيداللّه بن محمد بن حسين بن محمد، حلّى سيورى الاصل، اسدى القبيله، ابوعبداللّه الكنيه، شرف الدين اللّقب، غروى الموطن والمدفن، عالمى است فقيه متكلّم، محقّق مدقّق، معقولى منقولى، 283 از اكابر علماى اماميّه كه در كتب فقهيّۀ اواخر متأخّرين محض به جهت انتساب او به قريۀ سيور نامى (بر وزن نزول) از قراء حله به «فاضل سيورى» شهرت داشته و از اجلاّى تلامذۀ شهيد اوّل و مجازين وى بوده و محمد بن شجاع قطان حلّى نيز از وى روايت مى كند. تأليفات منيفه دارد:

1. آداب الحج؛ 2. آيات الاحكام (كه ذيلاً به نام كنز العرفان مذكور است)؛ 3. الادعية الثّلثون (كه حاوى سى دعا از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و حضرات ائمۀ اطهار عليهم السلام مى باشد)؛ 4. الاربعون حديثاً؛ 5. ارشاد الطّالبين الى نهج المسترشدين (كه شرح نهج المسترشدين علامۀ حلى است و در بمبئى چاپ شده است)؛ 6. تجويد البراعة فى شرح تجريد البلاغة (كه كتاب تجريد البلاغة ابن ميثم بحرانى را شرح كرده است)؛ 7. تفسير مغمضات القرآن؛ 8. التّنقيح الرائع من المختصر النّافع (كه شرح مختصر نافع محقق حلى است)؛ 9. جامع الفوائد فى تلخيص القواعد (كه ملخص قواعد شهيد اول است)؛ 10. شرح الفيّة شهيد اول؛ 11. شرح باب حادى عشر (كه نامش النّافع يوم الحشر است و بارها در ايران چاپ شده است)؛ 12. شرح سى فصل خواجه نصير طوسى (در نجوم و معرفت تقويم رقمى است)؛ 13. شرح الفصول النّصيريّة المعربة (كه اصل فصول در كلام و فارسى است و ركن الدين محمد بن على جرجانى آن را به عربى ترجمه كرده و اين كتاب مقداد شرح همين ترجمۀ عربى فصول مذكور است)؛ 14. شرح مبادى الاصول علامه؛ * شرح نهج المسترشدين (كه همان ارشاد الطّالبين مذكور فوق است)؛ * كنز العرفان فى فقه القرآن (كه تفسير آيات احكام قرآن مجيد است و در تهران چاپ شده است)؛ 15. اللّوامع الالهيّة فى المباحث الكلاميّة؛ 16. مهج السّداد فى شرح واجب الاعتقاد؛ * النّافع يوم الحشر (كه همان شرح باب حادى عشر فوق است)؛ 17. نضد القواعد (كه شرح قواعد شهيد اوّل است).

وفات فاضل مقداد ظهر روز يكشنبه بيست وششم جمادى الآخر 826 ه‍. ق در نجف واقع گرديد و در روضات الجنّات گويد: گمان قوى دارم كه بقعۀ واقعه در دشت شهروان بغداد، كه در ميان اهالى آن سامان به «مقبرۀ مقداد» معروف است، مدفن همين

فاضل مقداد باشد كه در آنجا وفات يافته و يا به حسب وصيّت خودش، در آنجا دفن كرده اند كه محل عبور و تردّد زوّار عتبات عاليات است و اما مقداد بن اسود صحابى در بقيع مدفون است.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 325، ش 1002]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 666؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

فاضل، موسى بن محمود --> قاضى زادۀ رومى

فاضل همدان، احمد بن حسين --> بديع الزمان همدانى

284 2328. فاضل هندى، محمد بن حسن بن محمد (1062-1137 ه‍. ق)

اصفهانى، ملقّب به «بهاءالدين»، معروف به «بهاء»، كه گاهى به «تاج الفقهاء» و «فاضل اصفهانى» و «عالم ربانى» هم موصوف و گاهى به جهت تأليف كتاب كشف اللّثام، كه ذيلاً مذكور خواهد شد، خودش نيز به «كاشف اللّثام» متّصف مى باشد، از افاضل علماى اواخر دولت صفويّه است. در تمامى علوم رسميّه و حكميّه و جميع فنون دينيّۀ اصليّه و فرعيّه وحيد عصر خود و اعجوبۀ دهر بود. پيش از سيزده سالگى از تحصيل معقول و منقول فراغت يافت و قبل از دوازده سالگى شروع به تأليف كتاب نمود و به واسطۀ پدرش، تاج الدين حسن، كه شرح حالش به عنوان ملا تاجا خواهد آمد، از ملا حسنعلى، پسر ملا عبداللّه شوشترى، كه از مشايخ علاّمۀ مجلسى است، روايت مى كند و مصنّفات طريفۀ بسيارى دارد:

1. احالة النّظر فى القضاء والقدر؛ 2. تفسير القرآن (كه مبسوط است)؛ 3. تلخيص الشّفا (در حكمت كه ملخص شفا ى ابوعلى سيناست)؛ 4. التّمحيص (در علم بلاغت كه ملخص تلخيص المفتاح خطيب دمشقى است)؛ 5. چهار آيينه (به پارسى، در اثبات چهار مطلب كه عبارت است از: اثبات صانع، اثبات عصمت آل عبا از آيۀ تطهير، اثبات اينكه اجماع امت بر امامت غيرمعصوم مستلزم كفر است و اثبات اينكه آيۀ غار دلالت بر ضد مرام ايشان مى كند)؛ 6. حاشيۀ شرح عقائد نسفيّۀ تفتازانى؛ 7. حاشيۀ شرح مواقف سيّد شريف؛ 8. حاشيۀ شرح هدايۀ ميبدى؛ 9. الزّبدة (در اصول دين)؛ 10. شرح العوامل المأة؛ 11. شرح قصيدۀ حميرى؛ 12. شرح الكافية؛ 13. كشف اللّثام عن قواعد الاحكام (كه شرح قواعد علامۀ حلى و اشهر تأليفات او و از مهم ترين مدارك

صاحب رياض در موقع تأليف رياض بوده و صاحب جواهر الكلام اعتقادى عظيم بدين كتاب داشته و هرگاه حاضرش نبودى، چيزى از جواهر را ننوشتى و در تهران چاپ شده است)؛ 14. كليد بهشت (به پارسى، در اصول دين)؛ * ملخّص التّلخيص (كه همان تمحيص فوق است)؛ 15. المناهج السّويّة فى شرح الرّوضة البهيّة و غير اينها كه تا هشتاد كتاب در فنون متنوعه بدو منسوب دارند.

ولادت فاضل هندى در سال 1062 ه‍. ق و وفاتش نيز به سال 1135 يا 1137 ه‍. ق در همان سال فتنۀ افغان، بلكه در همان ايّام مذكوره در اصفهان واقع و در تخت فولاد آنجا بالاتر از قبر خاجوئى مدفون شد. حاج ملا محمد نايينى هم، كه از فضلاى علما بوده و بعضى حكايات متفرقه بدو منسوب دارند، در سال 1263 ه‍. ق وفات يافته و در جنب قبر فاضل هندى مدفون گرديده 285 است و به همين جهت، قبر فاضل هندى را در اصطلاح اهل اصفهان «فاضلان» گويند. صاحب ترجمه را «فاضل هندى» گفتن، با اينكه اصفهانى است، به جهت آن بوده كه در اوايل زندگانى با پدر خود، تاج الدين حسن، به هندوستان رفته و مدتى در آنجا اقامت گزيد و بعد از مراجعت به اصفهان برخلاف رضاى خودش، چنانچه مى گفته است، به «فاضل هندى» مشتهر گرديد.

منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 312-313]؛ شيخ حر عاملى، امل الآمل؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 648؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 402؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

2329. فاضلان

در اصطلاح فقها و اصوليّين و كتب فقهيّه، موافق آنچه در آخر مدارك الاحكام تصريح شده، عبارت از علاّمۀ حلّى و استادش، ابن سعيد، مى باشد كه عبارت از محقّق اوّل است. اينكه ملا صالح مازندرانى در اوّل مبحث مفهوم شرط از حاشيۀ معالم گفته كه مراد از فاضلان در اصطلاح علما، علاّمۀ حلّى و پسرش، فخرالمحقّقين مى باشد، اشتباه است؛ مگر اينكه مراد، اصطلاح خاص خودش باشد و به هرحال، «فاضلان» در اصطلاح اصفهانى ها، در ذيل شرح حال فاضل هندى مذكور شد.

2330. فاطميّون يا فاطميّه

عنوان مشهورى يك سلسله از خلفاى مصر مى باشد كه از سادات جليل القدر علوى فاطمى بوده و به همين جهت، به همين عنوان (فاطميّون و فاطميّه) معروف هستند؛

چنانچه به جهت انتساب به مؤسّس اين خلافت، كه «عبيداللّه» نام داشته، «عبيديّون» يا «عبيديّه» نيز گويند. چهارده تن از ايشان در مصر و نواحى اظهار تشيّع كرده و از سال 296 (رصو) تا 567 ه‍. ق (ث س ز) خلافت رانده اند و به طور اجمال ذيلاً تذكر مى دهد:

اول) عبيداللّه، مكنّى به «ابومحمد» و ملقب به «مهدى» كه به عنوان مهدى خواهد آمد.

فاطميّه

دويم) محمد بن عبيداللّه كه به عنوان قائم خواهد آمد.

سيم) اسماعيل بن محمد بن عبيداللّه كه در ضمن شرح حال پدر مذكورش خواهد آمد.

چهارم) معد بن اسماعيل كه به عنوان معز لدين اللّه خواهد آمد.

پنجم) نزار بن معد بن اسماعيل كه به عنوان عزيز باللّه نگارش داديم.

286 ششم) منصور بن نزار فوق، مكنّى به «ابوعلى» و ملقّب به «حاكم بامراللّه» از طرف پدر وليعهد شد. در سال 386 ه‍. ق بعد از وفات او در تصدّى امور كشورى استقلال يافت. بسيار سخى و خون ريز و به قول ابن خلّكان، سيرت و رفتار او عجيب بود. هر وقتى قانونى مخالف قانون سابق اختراع مى كرد و مردم را به عملى كردن آن وادار مى نمود؛ چنانچه در سال 395 ه‍. ق حكم نمود كه صحابه را سب كرده و آن سب ها را در ديوارهاى مساجد و مقابر و جادّه ها بنگارند. به فاصلۀ دو سال از آن عمل بدفرجام قدغن اكيد كرد و سب كننده را تأديب و نفى بلد مى نمود. نيز به قتل كلاب و تخريب كليساى قمامه و تمامى كليساهاى بلاد مصر و تبعيد منجّمين و مغنّى ها حكم داد. از فروختن فقّاع و مارماهى بى پلاك و فروختن زيت و حمل و نقل آن به بلاد مصر و فروختن مويز و بحث در علم نجوم و بيرون شدن زنان را از خانه شان قدغن اكيد نمود. اينك زنان مدت هفت سال و هفت ماه تمام روز و شب تا زمان فوت منصور خانه نشين بوده اند. نيز فرمان داد كه يهود و نصارى عمامۀ سياه در سر كنند و به جهت امتياز ايشان از يكديگر، نصارى خاچ هايى به طول يك ذراع و به وزن يك رطل در گردنشان آويزند و در موقع رفتن حمام خاچ در گردنشان بماند. يهود نيز ريشه هاى درخت به همان وزن در گردن انداخته و در موقع رفتن حمام زنگ در گردن اندازند كه ميان ايشان و مسلمانان امتيازى بوده باشد. اخيراً حمّامات اين سه فرقه را نيز سوا كرده و قدغن نمود كه هيچ يك از ايشان به حمّام ديگرى نرود و به جهت امتياز

حمّامات نيز بر در حمام نصارى خاچ و بر در يهود ريشۀ درختى نصب گردد و نيز مقرّر داشت كه يهود و نصارى بر مركب زينت دار و به كشتى مسلمانان سوار نشوند.

در پيشگاه او زمين را بوسه دهند. در بالاى منابر او را دعا نكرده و صلوات بدو نفرستند و به عوض اينها، سلام به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بنمايند.

منصور چند مسجد در قاهره تأسيس داد. براى هريك از آنها قرآن ها و اسباب نقره و فرش هاى قيمتى مقرّر داشت. وى انفراد را دوست مى داشت و غالباً تنها سوار مى شد.

از اتّفاقات عجيبه آنكه شب دوشنبه بيست وهفتم شوال 411 ه‍. ق به خارج 287 مصر رفته و تا صبح مشغول گردش بوده؛ پس از طلوع صبح عازم سمت شرقى حلوان(1)گرديده و بعد از آن مفقودالاثر شد. فقط لباس هاى او را، كه اثر و نشان كارد و چاقو در آنها بوده، پيدا كردند. گويند كه خواهرش دسيسه كرده و پنهانى كس فرستاده و به قتلش آوردند؛ به هرحال، على بن منصور، كه شرح حالش را به عنوان ظاهر عبيدى نگارش داديم، خلف وى گرديد.

هفتم) على بن منصور بن نزار، ملقّب به «حاكم بامراللّه» كه شرح حالش را به عنوان ظاهر عبيدى نگارش داديم.

هشتم) معد بن على بن منصور كه به عنوان مستنصر باللّه خواهد آمد.

نهم) احمد بن معد بن على، ملقّب به «مستعلى» كه در ضمن شرح حال پدرش، معد فوق، خواهد آمد.

دهم) منصور بن احمد بن معد، ملقّب به «آمر باحكام اللّه»؛ او نيز در ضمن شرح حال جدّش معد فوق خواهد آمد.

يازدهم) عبدالمجيد بن محمد بن مستنصر فاطمى عبيدى مصرى، موصوف به «حافظ»، مكنّى به «ابوالميمون» كه بعد از قتل منصور بن احمد فوق به مناسبت بلاعقب بودن او، در پانزدهم محرّم 526 ه‍. ق (ثكو) به خلافت عموزاده اش (همين عبدالمجيد) بيعت شد. به نام وى خطبه خواندند و مردم را به سوى او دعوت نمودند تا شب يكشنبه پنجم جمادى الآخر 543 يا 544 ه‍. ق درگذشت و پسرش، اسماعيل بن


1) . حلوان: نزهتگاهى است در حدود دو فرسخى مصر كه عبدالعزيز بن مروان بن حكم اموى در اوقاتى كه از طرف برادر خود، عبدالملك پنجمين خليفۀ اموى (65-86)، حكومت آن نواحى داشته، در آنجا ساكن بوده و هم در آنجا وفات يافت و پسرش، عمر بن عبدالعزيز هشتمين خليفۀ اموى (99-101 ه‍. ق)، در آنجا تولد يافته است. (مؤلف)

عبدالمجيد، خلف وى گرديد.

دوازدهم) اسماعيل بن عبدالمجيد بن محمد كه شرح حالش به عنوان ظافر عبيدى مذكور شد.

سيزدهم) عيسى بن اسماعيل فوق ملقّب به «فائز» كه در ضمن شرح حال پدر مذكورش 288 نگارش يافته است.

چهاردهم) عبداللّه بن يوسف بن حافظ عبدالمجيد كه به عنوان عاضد عبيدى مذكور شد. به موت او در سال 567 ه‍. ق خلافت فاطميّه منقرض گرديد و نوبت سلطنت ديار مصر به ايّوبيان انتقال يافت. در مقدّمۀ ابن خلدون گويد: فقه اهل سنّت با ظهور دولت رافضه (فاطميّون) منقرض و فقه اهل بيت شايع گرديد تا آنكه آن دولت به دستيارى صلاح الدين يوسف بن ايّوب انقراض يافت و باز فقه شافعى معمول و متداول گرديد.

منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 181؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان (مواضع متفرقه).

• فاقانى، حسن بن جعفر

موكول به علم شريف رجال است.

2331. فاكهى، عبداللّه (... - 972 ه‍. ق)

بن احمد بن على، فاكهى مكّى شافعى نحوى، ملقّب به «جمال الدين» يا «عفيف الدين»، از افاضل قرن دهم هجرت مى باشد كه مراتب علميّه را از پدر خود و ديگر افاضل اخذ نمود. در تمامى فنون متداوله حظّى وافر داشت؛ خصوصاً در نحو كه فريد عصر خود و مرجع استفادۀ فضلاى وقت خود بوده و از تأليفات اوست:

1. حدود النّحو (كه در كلكته چاپ شده است)؛ 2. حسن التّوسّل فى آداب زيارة افضل الرّسل (كه در مكه چاپ شده است)؛ 3. شرح اجروميّة؛ 4. الفواكه الجنيّة على متمّمة الاجروميّة؛ 5. كشف النّقاب عن مخدّرات ملحة الاعراب (كه شرحى است مختصر بر ملحة الاعراب حريرى)؛ 6. مجيب النّداء الى شرح قطر النّدى (اين هر سه در قاهره چاپ شده است).

در سال 972 ه‍. ق در 73 سالگى درگذشت.

منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 277؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1431.

2332. فاكهى، محمد (... - 992 ه‍. ق)

بن احمد بن على، فاكهى مكّى حنبلى، مكنّى به «ابوالسعادات»، از اكابر علماى حنابله مى باشد كه در تمامى علوم متداوله دستى توانا داشت. فقه مذاهب اربعه را خوانده و از شاگردان ابن حجر هيثمى و ديگر افاضل و شمارۀ مشايخ او بيشتر از نود تن بود.

الفيّة ابن مالك و تلخيص مفتاح و شاطبيّة تجويد و نور العيون ابن سيدالناس (در تواريخ و سير) و عقائد نسفى و اربعين نواوى را در حفظ 289 داشت و از تأليفات اوست تفسير آية الكرسى و نور الابصار فى شرح مختصر الانوار (در فقه شافعى) و غير اينها. با آن همه جلالت علمى، از ذكر لفظ «فار»، كه به عربى موش است، در غضب مى شد و متغيّرالحال مى گرديد و علتش آن بوده كه بعضى از ظرفا و اشخاص بداخلاق، اين كلمه را لقب برادرش، عبدالقادر، كرده بودند. اين بود كسانى كه در صدد آزار و اذيّتش مى آمدند، اين كلمه (فار) را به زبان مى آوردند و بعضى از ايشان اين استفتا را بدو فرستاد:

يا ايها الشيخ يا من *** هو بدينه فار

يا من اذا ما اشتعل *** فار الذكاء منه فار

ماذا تقول لنا *** فى بركة مات بها فار

تبددت منه اجزائه *** و لم يبق فار

اجب لنا سرعا *** النار فى التنور فار

نگارنده گويد: هنگامى كه رشتۀ قلم بدينجا رسيد، محض رعايت اختصار، در ثبت شرح حال محمد فاكهى متردّد بودم؛ بالاخره براى رفع ترديد به قرآن مجيد استخاره كردم و به آيۀ شريفۀ (فَأَوْحَيْنٰا إِلَيْهِ أَنِ اِصْنَعِ اَلْفُلْكَ بِأَعْيُنِنٰا وَ وَحْيِنٰا فَإِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا وَ فٰارَ اَلتَّنُّورُ) (مؤمنون، 2(7) از سورۀ مباركۀ مؤمنون تصادف نمودم. بارى، اديب على با كثير مكى نيز گويد:

يا علماء العصر ما قولكم *** فى مشكل حيّر كل الامم

رأيتُ فارا عندكم و هو لا *** يقتل فى الحل و لا فى الحرم

فاكهى عاقبت از مكّه، كه وطن او بوده، به هند رفت و روز جمعه بيست ويكم جمادى الاولى 992 ه‍. ق در 69 سالگى در آنجا درگذشت.

منابع: عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 407.

2333. فالى، على بن احمد (... - 448 ه‍. ق)

اديب فاضل، شاعر ماهر، مكنّى به «ابوالحسن»، منسوب به ديهى فال نام در آخر سمت جنوبى نواحى فارس و يا به شهرى فاله نام نزديكى ايذج از بلاد خوزستان بوده كه در بصره اقامت داشت. از مشايخ آنجا استماع و استفاده نمود. عاقبت به سال 448 ه‍. ق در بغداد وفات يافت و در مقبرۀ جامع منصور دفن شد. قضيۀ كتاب جمهرة فروختن او به سيد مرتضى را در ضمن عنوان 290 علم الهدى، على مذكور داشتيم و بدانجا مراجعه نمايند، لكن در معجم الادباء از خطيب تبريزى نقل كرده است كه يك نسخه از كتاب جمهرة ابن دريد را در تبريز در دست ابوبكر بن بديل تبريزى ديدم كه از فالى به پنج دينار خريده بود؛ پس يك نسخه از روى آن نوشتم و در بعضى از مجلّدات آن رقعه اى ديدم كه فالى به خط خودش نوشته بود: «انست بها عشرين حولا» تا آخر پنج شعر كه در عنوان علم الهدى، على مذكور شد؛ پس گويد: اين شعر آخرى (از پنج شعر مذكور) «و قد تخرج...» تضمين بوده و در اصل از يك نفر اعرابى است كه شتر خود را به حمزة بن عبداللّه بن زبير به پنجاه دينار فروخته و بعد از اخذ قيمت با تمام حسرت به شتر نگريسته و آن شعر آخرى را (و قد تخرج...) همى خوانده است؛ پس حمزه شتر و آن پنجاه دينار را نيز بدو بخشيد.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 12، ص 226.

•

فامى، احمد بن على بن حسن بن شاذان

•

فامى، احمد بن هارون

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

2334. فانى، سيد حسن بن حسين (... - 1338 ه‍. ق)

بن اسماعيل بن مرتضى، حسينى يزدى، عالم واعظ شاعر، متخلّص به «فانى»، معروف به «سيد آقايى»، از افاضل قرن چهاردهم هجرت بوده و از تأليفات اوست:

1. اكسير الاخبار (كه چهار مجلد است؛ جلد اولش در توحيد و صفات اللّه بوده و چاپ شده است؛ دويمش در فضايل ائمۀ اطهار عليهم السلام و نصوص امامت ايشان و بعضى از خطب و مواعظ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و دو جلد ديگرش در اخلاق و مواعظ مى باشد)؛ 2. التّوفيقات الالهيّة (در مواعظ شهر رمضان در سى مجلس)؛
3. حرز المؤمنين (در احراز و ادعيه و بعضى از نمازهاى متفرقه)؛ 4. فلاح الايمان (و اين دو آخرى نيز چاپ شده است).

وفاتش در هفدهم ربيع الاول 1338 ه‍. ق در 57 سالگى در اصفهان واقع شد و در تكيۀ ملك از تخت فولاد اصفهان مدفون گرديد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

فانى، ميرزا حسن بن عبدالرسول --> زنوزى، ميرزا حسن بن عبدالرسول بن حسن

فانى، مير على شير جغتايى --> نوايى جغتايى

291 فانى، محمد بن اسعد --> دوانى

فتّال

فتّال(1)

2335 و 2336. فتّال، حسن بن عبدالكريم (قرن 10 ه‍. ق)

ملقّب به «جمال الدين»، از متأخّرين علماى اماميّۀ قرن دهم هجرت مى باشد كه به واسطۀ جمال الدين حسن بن حسين بن مطر جزايرى از جمال الدين احمد بن فهد حلّى (متوفّى به سال 841 ه‍. ق) روايت كرده و ابن ابى جمهور احسائى آتى الترجمه، كه از تلامذۀ او بوده، به عبارات «علاّمة المحقّقين» و «خاتمة الائمّة المجتهدين» موصوفش مى دارد. در روضات گويد: بعيد نيست كه سيد نجفى معروف به «آل فتال»، كه از شهيد ثانى (متوفّى به سال 966 ه‍. ق) روايت كرده و سيد حسين بن سيد حيدر كركى عاملى هم از وى روايت مى كند، منسوب به همين حسن فتال باشد و سال وفات فتال به دست نيامد.


1) . فتّال: (بر وزن بقال) فتيله فروش و فتيله باف و كسى كه نخ و ريسمان و مانند آنها را تاب داده و فتيله مى كند. درروضات الجنّات، ضمن شرح حال محمد بن حسن بن على بن احمد بن على حافظ واعظ فتّال مذكور در ذيل گويد كه گويا «فتّال» گفتن او به جهت طلاقت لسان و رشاقت بيان او بوده كه در مقام تذكير و موعظه داشته است، زيرا به عربى، فتّال (با صيغۀ مبالغه) به معنى بلبل بوده و از «فتل» اشتقاق يافته كه به معنى آوازۀ بلبل است؛ پس گويد كه در ميان عجم تا زمان ما مرسوم است كه خطيب بليغ و واعظ نطّاق را به بلبل تشبيه مى نمايند، بلكه گاه است كه به «بلبل» ملقبش نموده و بلبل فلان شهر گويند؛ چنانچه در صفت واعظ قزوينى، «بلبل عراق» گويند. نگارنده گويد: چنانچه در محل خود اشاره شد، سعدى را نيز گاهى «بلبل هزارداستان» گويند و نظايرش بسيار است و در زمان ما نيز بعضى از منبرى ها را «عندليب الذاكرين» گويند كه «عندليب» نيز به معنى بلبل مى باشد. بارى، در اينجا بعضى از موصوفين به همين صفت (فتال) را تذكر مى دهد. (مؤلف)

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 594، س 14.

فتّال، على بن احمد --> فتّال، محمد بن احمد بن على

موافق آنچه ذيلاً مذكور است، به عقيدۀ مؤلف بحار الانوار و صاحب وسائل، نام مؤلف دو كتاب التّنوير و روضة الواعظين است.

2337. فتّال، محمد بن احمد بن على (قرن 6 ه‍. ق)

فتال نيشابورى، معروف به «ابن الفارسى»، مكنّى به «ابوعلى»، موافق آنچه در منتهى المقال و تنقيح المقال 292 و غيره از رجال ابن داوود نقل شده، متكلّم جليل القدر فقيه عالم زاهد متّقى بوده و ابوالمحاسن عبدالرزاق، رئيس نيشابور، ملقّب به «شهاب الاسلام» فقط به جرم تشيّع او را به قتل آورده و ديگر كتابى و تأليفى بدو نسبت نداده است. از فهرست شيخ منتجب الدين نقل شده كه شيخ شهيد محمد بن احمد فتال فارسى ثقه و جليل القدر مى باشد و مؤلف كتاب روضة الواعظين است و محمد بن على فتال نيشابورى (بدون وصف شهيد) صاحب تفسير و در نهايت درجه ثقه بوده و تفسير او را جمعى از ثقات از خودش روايت مى كنند؛ يعنى شيخ منتجب الدين (متوفّى به سال 585 ه‍. ق) آن تفسير فتال را به يك واسطه از خود مؤلفش روايت مى كند و تأليف ديگرى غير از تفسير به محمد بن على فتال نسبت نداده؛ چنانچه به محمد بن احمد فتال هم تأليف ديگرى غير از روضة الواعظين نسبت نداده است. اين جمله صريح است در اينكه فتال صاحب تفسير، غير از فتال مؤلف روضة الواعظين و غيره بوده؛ اوّلى محمد بن على فتال و دويمى نيز محمد بن احمد فتال شهيد است.

در امل الآمل و غيره علاوه بر اينكه آن دو فقره را از منتجب الدين نقل نموده اند، از ابن شهرآشوب نيز نقل كرده اند كه محمد بن حسن بن على فتال فارسى نيشابورى، مؤلف دو كتاب التنوير فى معانى التّفسير و روضة الواعظين و بصيرة المتّعظين است و ابن شهرآشوب هر دو كتاب را از خود مؤلفش روايت مى نمايد كه محمد بن حسن فتال از مشايخ ابن شهرآشوب بوده است و البته ابن شهرآشوب، كه از تلامذۀ او بوده، به خصوصيّات و مزاياى احوال استاد خود ابصر و اخبر مى باشد؛ اين است كه شرح حال فتال، نام پدر، اسم تأليفش و بعضى از مشخّصات ديگرش محل اختلاف نظر ارباب تراجم بوده؛ پدرش مابين احمد و حسن و على مردّد؛ نسبت دو كتاب مذكور

تنوير و روضه كه از كدام مى باشد و همچنين «فارسى» و «ابن الفارسى» و يا «نيشابورى» بودن فتال و بعضى ديگر از مزاياى احوال او مابين علماى تراجم و رجال محل خلاف و جدال است.

در تنقيح المقال هم بعد از ذكر محمد بن احمد بن على فتال نيشابورى و توصيف او به اوصافى كه از رجال ابن داوود نقل كرديم، بدون اينكه كتابى بدو نسبت داده باشد، گويد: 293 بعضى از رجال ديگرى هست كه محل اشتباه با همين محمد بن احمد بوده و يكى بودن ايشان مورد توهّم مى باشد؛ اولى، محمد بن على بن احمد فارسى صاحب كتاب روضة الواعظين و تبصرة المتّعظين، چنانچه در بحار گفته است؛ دويمى، محمد بن على فتال نيشابورى صاحب تفسير؛ سيمى، محمد بن احمد فارسى شهيد مصنّف روضة الواعظين؛ چهارمى، محمد بن حسن بن على فتال فارسى كه بنابر آنچه از كلمات ابن شهرآشوب استظهار شده، مؤلف هر دو كتاب تفسير و روضة الواعظين است و در تنقيح المقال بعد از اين جمله در پايان كلامش گويد: محتمل است كه همۀ اينها عبارت از يك نفر باشد. نگارنده نيز همين احتمال را تأييد مى نمايد. عباراتنا شتى و حسنك واحد.

حاصل مرام آنكه شيخ شهيد سعيد عالم نبيل، ابوعلى يا ابوجعفر محمد بن حسن بن على بن احمد بن على نيشابورى معروف به «فتّال» و «فارسى» و «ابن الفارسى» از اكابر و ثقات علماى اماميّۀ قرن ششم هجرت، از مشايخ و اساتيد ابن شهرآشوب (متوفّى 588 ه‍. ق)، با صاحب كشّاف از علماى عامّه و ابوالفتوح مفسّر رازى و فضل بن حسن مفسّر طبرسى و نظاير ايشان از علماى خاصّه معاصر و هم طبقه و عالمى است جليل، فقيه نبيل، زاهد متّقى، متكلّم محدّث، حافظ واعظ، مؤلف دو كتاب التّنوير فى معانى التّفسير و روضة الواعظين و بصيرة المتّعظين و ابن شهرآشوب اين هر دو كتاب را از خود مؤلفش روايت نموده و او هم از شيخ ابوعلى، پسر شيخ طوسى، بلكه از خود شيخ طوسى (متوفّى به سال 460 ه‍. ق) نيز روايت نموده و به واسطۀ پدر خود از سيد مرتضى هم روايت مى نمايد، بلكه در ايّام كودكى درسى را كه پدرش از سيّد مى خوانده، شنيده است.

در مناقب ابن شهرآشوب و غيره، نام و نسب او را گاهى به جهت انتساب به پدرش، «محمد بن حسن» و گاهى به مناسبت نسبت به جدّ خودش، «محمد بن على» و گاهى

به ملاحظۀ نسبت به جدّ عالى اش، «محمد بن احمد» گويند؛ چنانچه از كلمات ابن شهرآشوب هم برمى آيد كه همين استاد خود را در آن كتاب به همين چند نسبت ياد مى نمايد و چنانچه مرقوم شد، عاقبت به دست عبدالرزاق، رئيس نيشابور، مقتول گرديد و سال آن معلوم نيست. شايد منشأ اشتباه شيخ منتجب الدين نيز همين اختلاف نسبت 294 به جدّ و پدر باشد كه در فهرست خود در جايى به عنوان «محمد بن احمد» نوشته و روضة الواعظين را تأليف او دانسته است و در جايى ديگر از آن كتاب، به عنوان «محمد بن على» نوشته و تفسير را بدو نسبت داده؛ غافل از آنكه اين هر دو يك نفر بوده و مؤلف هر دو كتاب است. در مستطرفات بروجردى از بحار و وسائل نقل كرده كه مؤلف آن دو كتاب يك شخص بوده، ولكن نامش «على بن احمد» است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 591؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 208؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 492.

فتّال، محمد بن حسن --> فتّال، محمد بن احمد بن على

فتّال، محمد بن على --> فتّال، محمد بن احمد بن على

چنانچه فوقاً مذكور داشتيم، به عقيدۀ شيخ منتجب الدين، صاحب تفسير و در نهايت درجه ثقه بوده و شيخ منتجب الدين تفسير او را به يك واسطه از خودش روايت مى نمايد و او غير از محمد بن احمد، مؤلف روضة الواعظين است؛ لكن موافق تحقيقى كه شد، اين هر دو يك شخص بوده و مؤلف آن دو كتاب نيز همان يك شخص است، بلكه به فرمودۀ تنقيح المقال، محتمل است كه محمد بن على هم دو نفر باشد.

فتح الدين، محمد بن احمد بن عبداللّه --> ابن سيدالناس

2338. فتحى حكيم، على بن محمد (قرن 6 ه‍. ق)

از شعراى نامى، بلكه از حكماى عهد سلطان بهرام شاه غزنوى بوده و با مختارى غزنوى آتى الترجمه و سنايى سالف الترجمه، كه هر دو در حدود 550 ه‍. ق وفات يافته اند، معاشرت داشته و از اشعار اوست:

تابنده به فرمان تو شد چشمۀ خورشيد *** گردنده به تقدير تو شد گنبد خضرا

ايضاً

تسليم به راه عشق جان يافتن است *** معشوق لطيف را نهان يافتن است

اين را گم كن، اگر تو آن مى طلبى *** كاين گم كردن، براى آن يافتن است

295 سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 392.

2339. فتوحى، اثيرالدين (قرن 6 ه‍. ق)

مروزى، شاعرى است بلندپايه و گران مايه كه مولد و منشأ وى شهر مرو، با سلطان سنجر سلجوقى معاصر، با اديب صابر سالف الترجمه (متوفّاى حدود 550 ه‍. ق) يگانه و معاشر بود. با حكيم انورى طريق مخاصمه و رقابت مى پيمود. قصيده اى در هجو بلخ، كه «قبة الاسلام» اش مى گفتند، سرود و نسبت آن را به انورى داد و به همين جهت، انورى را اخراج كردند و از ابيات همان هجويّه است:

بلخ شهرى است درآگنده به اوباش و رنود *** در همه شهر و نواحيش يكى بخرد نيست

مرو شهرى است به ترتيب و همه چيز در او *** جدّ و هزلش به تساوى و هرى هم بد نيست

حبّذا شهر نشابور كه بر روى زمين *** گر بهشت است همين است وگرنه خود نيست

انورى نيز قصيده اى غرّا در تبرئۀ خود گفته كه نقل آن باعث اطناب و از ابيات آن است:

اى مسلمانان! فغان از دور چرخ چنبرى *** وز نفاق تير و قصد ماه و كيد مشترى

قبّة الاسلام را هجو اى مسلمانان! كه گفت‌؟ *** حاش للّه گر چنين گويد جهود خيبرى

نيز انورى قطعه اى به وزير ملكشاه، كه بعد از سقوط دولت سنجرى در بلخ و نواحى آن امارت داشته، فرستاده و اظهار داشته است لباس هايى كه در بر دارد، از سيد ابوطالب نعمه و ابوالحسن عمرانى است و از ابيات همين قطعه است:

كار، كار ملك و دوران، دوران وزير *** اين ز آصف بدل و آن ز سليمان، ثانى

در چنين دولت، من يك تن و قانع به كفاف *** بيم آن است كه آبم ببرد بى نانى

ملك مصر چه بايد كه ز اهل كنعان *** بى خبر باشد خاصه كه بود كنعانى

تو كه از دور همى بينى پوشيده مرا *** حال بيرون و درونم نه همانا دانى

طاق بوطالب نعمه است كه دارم ز برون *** وز درون پيرهن بوالحسن عمرانى

ابوطالب نعمه ملقّب به «مجدالدين»، از سادات موسوى بلخ بوده و انورى از عطاياى او بهره ها برده و نامش را در اشعار خود ذكر مى كند؛ اما عمرانى، عبارت از ابوالحسن

على بن محمد عمرانى است كه يكى از بزرگان سرخس بود. او نيز لقب «مجدالدين» داشته و از مقرّبين دربار سلطان سنجر به شمار مى رفت. اخيراً به امر سلطان زندانى 296 شد و در سال 545 ه‍. ق مقتول گرديد. فتوحى در جواب اين قطعۀ انورى قطعه اى به امر وزير ملكشاه سروده كه حاوى خرده گيرى بر انورى و ملامت او در دست طلب باز كردن پيش اين و آن بوده و از ابيات آن است:

انورى! اى سخن تو به سخا ارزانى *** گر به جانت بخرند اهل سخا، ارزانى

حجّت حقّى و مدروس ز تو شد باطل *** اوحدالدينى و در دهر ندارى ثانى

گفتى اندر شرف و قدر فزون از ملكم *** بارى، اندر طمع و حرص كم از انسانى

زآب حكمت چو همى با ملكان بنشينى *** آتش آز چرا از دل و جان ننشانى

از پس آنكه به يك مهر دو الف ملكى *** داشت در بلخ ملكشاه به تو ارزانى

وز پس آنكه ز انعام جلال الوزرا *** به تو هر سال رسد مهرى پانصدگانى

اى به دانايى معروف! چرا مى گويى *** در ثنايى كه فرستاده اى از نادانى

طاق بوطالب نعمه است كه دارم ز برون *** وز درون پيرهن بوالحسن عمرانى

چه بخيلى كه به چندين زر و سيم و نعمت *** طاق و پيراهنى دوخت همى نتوانى

نعمت آن راست زيادت كه همى شكر كند *** تو نه اى از در نعمت كه همه كفرانى

سال وفات فتوحى به دست نيامد.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 372.

2340. فتوحى، آقا فتح اللّه (... - 1300 ه‍. ق)

شيرازى، از شعراى شيراز بوده و اشعار استادانه مى سروده كه از آن جمله است:

كنون كه گشت لب كشت رشك باغ بهشت *** به طرف كشت ببايد بساط عيش بهشت

بساز ساز طرب پيش از آنكه دست قضا *** به خشت تا ببرد زين وجود خاكى خشت

در سال 1300 ه‍. ق در شيراز وفات يافت و در دارالسلام آنجا دفن شد.

منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 565.

• فتيانى، مقرن

موكول به علم شريف رجال است.

297 * فحام، حسن بن محمد بن يحيى

استاد شيخ طوسى، موكول به علم رجال است.

2341. فحام، سيد صادق بن سيد حسن (... - 1209 ه‍. ق)

حسينى اعرجى، مشهور به «فحام»، عالم فاضل، فقيه كامل، از افاضل علماى اوايل قرن سيزدهم هجرت كه با سيّد بحرالعلوم مصاحبت داشت. از آثار قلمى او كتاب تاريخ النّجف و شرح شواهد شرح قطر ابن هشام مى باشد. شعر خوب نيز مى گفته و به سال 1209 ه‍. ق در نجف اشرف وفات يافت.

منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 4.

فخر خوارزم، محمود بن عمر --> زمخشرى

2342. فخر رازى، محمد بن حسن (... - 606 ه‍. ق)

قرشى، تميمى رازى، از اكابر فضلاى حكما، نسبش به ابوبكر خليفه موصول و صاحب مصنّفات و رسالات عاليه مى باشد. به سال 606 ه‍. ق در كهنه اورگنج خوارزم وفات يافته و از اوست:

در رهگذرم هزار جا دام نهى *** گويى كشمت اگر در آن گام نهى

يك ذرّه زمين ز دام تو خالى نيست *** گيرى و كشى و عاصى ام نام نهى

نگارنده گويد: محتمل است كه صاحب ترجمه، همان فخر رازى، محمد بن عمر مذكور ذيل است كه در مجمع الفصحاء در مدفن او و نام پدرش اشتباه كرده باشد و يا به جدّ عالى اش، حسن، نسبت داده، لكن ظاهر آن است كه شخصى ديگر غير از فخر رازى مشهور مذكور ذيل پنداشته است.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 374.

2343. فخر رازى، محمد بن عمر (... - 606 ه‍. ق)

بن حسين بن حسن بن على، طبرستانى الاصل، رازى الولاده، هراتى المدفن، قرشى النسب، فخرالدين اللّقب، تميمى بكرى القبيله، ابوعبداللّه الكنيه، امام رازى و فخر رازى و امام فخرالدين الشّهره، به «شيخ الاسلام» و «ابن الخطيب» و «ابن خطيب الرى» هم متّصف، اشعرى الاصول، شافعى الفروع، از فحول حكما و

علماى شافعيّه، جامع علوم عقليّه و نقليّه، در تاريخ و كلام و فقه و اصول و تفسير و حكمت و علوم ادبيّه و فنون رياضيّه وحيد عصر خود و مرجع استفادۀ افاضل بود. از بلاد بعيده حاضر حوزۀ درس و افادۀ او مى شدند، بلكه در موقع سوارى نيز قريب سيصد تن از فقهاى تلامذۀ او به جهت استفادۀ علمى در ركابش مى رفتند؛ بااين همه، 298 بسا بودى كه در اثر ژرف بينى و غوررسى اقوال حكماى يونان و تعمق در جرح و تعديل آنها بعضى از شبهات و شكوكى در مطالب عقلى و دينى ابراز مى كرد و اذهان و افكار مستمعين را در اضطراب و تشويش مى انداخت و از حلّ و مدافعۀ آنها درمى ماند و ازاين رو گاهى به «امام مشكك» هم موصوفش دارند.

از ميزان الاعتدال ذهبى نقل شده است كه فخر بن خطيب رأس ذكاوت و عقليّات و صاحب مصنّفات بوده و در اكثر مسائل دينى تشكيكاتى وارد آورده كه موجب تحيّر مى باشند و ثبوت و بقاى ايمان را از درگاه خداوندى مسئلت مى نماييم. تشكيكات فخر رازى مشهور و زبانزد عموم بوده و موافق نقل معتمد، بعضى از اهالى مغرب زمين گويد كه فخر رازى شبهه را نقداً وارد مى آورد و حلّ آن را به نسيه مى گذاشت. ابن حجر عسقلانى هم در لسان الميزان گويد: فخر رازى با آن همه تبحّر علمى كه داشته، شبهه هاى بسيار سختى در دين وارد مى كرد و از حل آنها درمى ماند و خودش هم مى گفته است: «من التزم بدين العجائز فهو فائز».

فخر رازى عاقبت به خوارزم رفت و به جهت پاره اى مذاكرات دينيّه كه با علماى آنجا نمود، محكوم به اخراج بلد گرديد؛ پس به ماوراءالنهر رفته و باز به همان سبب تبعيد شد و به رى، كه وطن اصلى و مولد او بوده، برگشت. طبيب با ثروتى، كه فقط دو دختر داشته، هر دو را به عقد ازدواج دو پسر او درآورد و به اندك فاصله خود طبيب مرده و تمامى ثروت او به حيطۀ تصرف فخر رازى درآمد؛ پس به خراسان رفته و مورد عنايات ملوكانۀ سلطان محمد خوارزم شاه گرديد. عاقبت در هرات توطّن كرد و به هر دو زبان عربى و فارسى وعظ مى نمود. در حال وعظ، وجد و حالى طارى وى مى شده كه بسيار مى گريسته است. روزى در بالاى منبر اهل بلد را عتاب كرده و اين شعر را فروخواند:

المرء مادام حيّا يستهان به *** و يُعظم الرزء فيه حين يفتقد

نيز به هريك از آن دو زبان، شعر هم خوب مى گفته و از اوست:

299

نهايةُ اقدام العقول عقال *** و اكثرُ سعي العالمين ضلال

و ارواحنا فى وحشة من جسومنا *** و حاصل دنيانا اذى و وبال

و لم نستفد من بحثنا طول عمرنا *** سوى ان جمعنا فيه قيل و قال

و كم قد رأينا من رجال و دولة *** فبادوا جميعا مسرعين و زالوا

و كم من جبال قد علت شرفاتها *** رجال فزالوا والجبال جبال

ايضاً

ارواحنا ليس تدرى اين مذهبها *** و فى التراب توارىٰ هذه الجثث

كون يرى و فساد جاء يتبعه *** اللّه اعلم ما فى خلقه عبث

ايضاً

هرگز دل من ز علم محروم نشد *** كم ماند ز اسرار كه مفهوم نشد

هفتاد و دو سال عمر حاصل كردم *** معلومم شد كه هيچ معلوم نشد

ايضاً

كنه خردم درخور اثبات تو نيست *** و آرامش جان جز به مناجات تو نيست

من ذات تو را به واجبى كى دانم *** دانندۀ ذات تو به جز ذات تو نيست

ايضاً

هرجا كه ز مهرت اثرى افتاده است *** سودازده اى بر گذرى افتاده است

در وصل تو كى توان رسيدن‌؟ كآنجا *** هرجا كه نهى پاى، سرى افتاده است

ايضاً

درويشى جو و روى در شاه مكن *** وز دامن فقر دست كوتاه مكن

اندر دهن مار شو و مال مجو *** در چاه بزى و طلب جاه مكن

مصنفات فخر رازى در فنون و علوم متنوعۀ معقولى و منقولى بسيار است:

1. الاربعين فى اصول الدّين (كه چهل مسئله از مسائل علم كلام بوده و براى پسرش، محمد، تأليفش داده است)؛ 2. اساس التّقديس يا تأسيس التّقديس (در كلام كه براى ملك عادل سيف الدين تأليفش داده و هديه اش نموده و در قاهره چاپ شده است)؛ 3. اسرار التّنزيل و انوار التّأويل (كه به نام اصول و فروع و اخلاق و مناجات و دعوات به چهار قسمت بوده، ولكن پيش از اتمام قسم اول، وفات يافته است و دو نسخه از آن در خزانۀ مصريه موجود مى باشد)؛ 4. اسرار النّجوم (چنانچه به نقل

كشف الظّنون، اين كتاب را ذهبى به فخر رازى نسبت داده و گويد كه آن سحر صريح است)؛ 5. الانارات فى شرح الاشارات (كه اشارات شيخ ابوعلى سينا را به طرز «قال، اقول» شرح و اعتراضات و انتقادات بسيارى بر ابوعلى وارد آورده و اين شرح خود را اخيراً ملخص كرده و لباب الاشارات نامش كرده است)؛ 6. البيان والبرهان فى الرّدّ على اهل الزّيغ والطّغيان؛ * تأسيس التّقديس (كه به نام اساس التّقديس مذكور شد)؛ 7. تحصيل الحق (در كلام)؛ 8. تعجيز الفلاسفة؛ 9. تفسير كبير (كه ذيلاً به نام مفاتيح الغيب مذكور است)؛ 10. تهذيب الدّلائل و عيون المسائل؛ 11. زبدة المعالم فى الكلام؛ 12. السّرّ المكتوم فى مخاطبة الشّمس والقمر والنّجوم (و در كشف الظّنون بعد از نسبت اين كتاب به فخر رازى گويد: در كتابى ديدم كه اين كتاب سرّ مكتوم تأليف ابوالحسن 300 على بن احمد مغربى است و از بعضى ديگر نقل كرده كه اين كتاب را به نام فخر رازى بسته اند و به هرحال شيخ زين الدين سريجا بن محمد ملطى (متوفّى به سال 788 ه‍. ق) ردى به همين كتاب سرّ مكتوم نوشته و آن را انقضاض البازى فى انفضاض الرّازى نام كرده است)؛ * شرح اشارات ابن سينا (كه به نام انارات مذكور شد)؛ 13. شرح سقط الزّند؛ 14. شرح قانون ابن سينا؛ 15. شرح مفصّل زمخشرى؛ 16. شرح نهج البلاغة؛ 17. الطّريقة فى الخلاف والجدل؛ 18. عصمة الانبياء؛ 19. الفراسة (كه كتاب ارسطو را ملخص كرده و پاره اى مطالب مهمه بدان افزوده است)؛ 20. فضائل الصّحابة؛ 21. القضاء والقدر؛ 22. لباب الاشارات (كه ضمن انارات مذكور شد و در قاهره چاپ شده است)؛ 23. اللّطائف الغياثيّة؛ 24. اللّوامع البيّنات فى شرح اسماء اللّه والصّفات (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 25. المباحث العماديّة فى المطالب المعاديّة؛ 26. المباحث المشرقيّة (كه كتابى است بزرگ در علم الهى و طبيعى و تمامى آراء حكما و نتايج اقوال ايشان را با جواب هاى آنها حاوى مى باشد و به فرمودۀ كشف الظّنون، ظاهر بعضى از كلمات آن مخالف ظاهر شريعت حقه بوده، ولكن در مقام تحقيق معلوم مى شود كه در معنى مخالفتى نبوده و فقط مخالفت لفظى است)؛ 27. محصّل افكار المتقدّمين والمتأخّرين من الحكماء والمتكلّمين (كه در قاهره با تلخيص المحصّل خواجه نصير طوسى در يك جا چاپ شده است)؛ 28. المحصول (در اصول فقه كه ملخص دو كتاب مستصفى نام غزالى و معتمد نام ابوالحسين بصرى است)؛ 29. المسائل الخمسون فى

اصول الكلام؛ 30. المطالب العالية فى الكلام؛ 31. المعالم فى اصول الدّين (و شايد همان اربعين مذكور فوق باشد)؛ 32. المعالم فى اصول الفقه؛ 33. المعالم فى الكلام؛ * مفاتيح الغيب (كه تفسير قرآن مجيد و به تفسير كبير معروف و بارها در مصر و استانبول چاپ و به قول ابن خلكان، حاوى تمامى مطالب غريبه مى باشد، لكن خود فخر رازى موفق به اكمال آن نشد. شيخ نجم الدين احمد بن محمد قمولى آتى الترجمه تتمه اى بر آن نوشته و او نيز پيش از تكميل، وفات يافت و قاضى القضات احمد بن خليل خويى سالف الترجمه ناقص ماندۀ آن را تكميل نموده و به پايانش رسانيد)؛ 34. الملخّص (در منطق و حكمت)؛ 35. مناقب الامام الشّافعى؛ 36. نهاية الايجاز فى علم البيان يا فى دراية الاعجاز (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 37. نهاية العقول فى الكلام فى دراية الاصول (يعنى اصول دين) و غير اينها كه در وجود و حدوث و نفس و اخلاق و جوهر فرد و رمل و هندسه و نبض و طب و خلقت و حشر و نشر و اغلب فنون متداوله كتب و رسالات بسيارى تأليف داده و اشهر از همه تفسير كبير مذكور فوق است.

ناگفته نماند از ارشاد الطّالبين شيخ عبدالوهاب شعرانى نقل است - والعهدة عليه - كه فخر رازى بعد از تكميل تحصيلات علوم رسمى اصول سير و سلوك را طالب و راغب بوده و انسلاك در سلك اهل حقيقت و طريقت را تصميم داد. نجم الدين كبرى، كه از 301 بزرگ ترين مشايخ ارباب طريقت است، بدو گفت: «تو مرد ميدان نبوده و قدرت مفارقت از بت و صنم خود را، كه عبارت از اين علوم رسمى ظاهرى مى باشد، ندارى». فخر گفت: «ناچار بايد قدم به دايرۀ سير و سلوك گذاشته و ان شاءاللّه از آن بت مذكور نيز دست بردار خواهم شد»؛ پس نجم الدين به خلوت خانه اش برده و خواست كه مسلوب العلومش گرداند. تاب نياورد و صيحه زد و از خلوت خانه خارج گرديد.

وفات فخر رازى روز دوشنبه عيد فطر اسلامى سال 606 ه‍. ق - مطابق 1209 م - در حدود 62 سالگى در هرات واقع شد و به نوشتۀ بعضى، محض احترام و تجليل بسيارى كه از طرف دولت دربارۀ وى بوده، در دل فرقۀ كراميّه توليد حسد نموده و مسمومش نمودند.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 209؛ شُمّنى، احمد بن محمد، المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام، ص 19؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 48؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 729؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض

العارفين، ص 392؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3345؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 183 و ج 7، ص 97.

فخر شيرازى، حاج ميرزا على --> بيدل، سيد ميرزا محمدرحيم

فخر عراقى، ابراهيم بن شهريار --> عراقى، ابراهيم بن شهريار

فخر قرشى، محمد بن حسن رازى --> فخر رازى

فخرالاسلام، عبدالواحد بن اسماعيل --> رويانى، عبدالواحد بن اسماعيل

فخرالاسلام، محمد بن احمد فارقى مستظهرى --> شاشى، محمد بن احمد بن حسين

فخرالاسلام، محمد بن حسن بن يوسف --> فخرالمحققين

2344. فخرالاسلام، ميرزا محمدصادق (... - 1330 ه‍. ق)

جديدالاسلام ارومى، پدرش از اهل ارومى آذربايجان ايران، كه در اين اواخر به «رضائيه» موسوم شده، بود. خودش هم از قوم سريانى نصارى و از فضلا و دانشمندان كشيشان ايشان به شمار مى رفت. اخيراً مشمول توفيقات نامتناهى الهى و موفق به قبول دين مقدس اسلامى شد و از طرف پادشاه اسلامى ايران، ناصرالدين شاه قاجار (1264-1313 ه‍. ق)، به لقب «فخرالاسلام» ملقّب و به «محمدصادق» مسمّى گرديد و به تأليفات دقيقه در اثبات حقّانيّت اسلام و قرآن و ردّ 302 نصارى موفّق آمد:

1. انيس الاعلام فى نصرة الاسلام والرّدّ على النّصارى (در دو مجلد كه در ايران چاپ شده است)؛ 2. برهان المسلمين (در رد نصارى و مشتمل بر سؤال و جواب مجلسى است كه در تهران با متعلقين عيسوى جريان يافته است)؛ 3. بيان الحقّ والصّدق المطلق (كه ده مجلد است؛ چهار مجلد اولى آن در اثبات قرآن مجيد و نبوت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد كه اول و چهارم، به همت ميرزا على اصغرخان اتابك صدر اعظم وقت ايران و بعضى از تجار وقت به طبع رسيده و هشت مجلد ديگر هنوز به چاپ نرسيده است)؛ 4. تعجيز المسيحيين؛ 5. خلاصة الكلام فى افتخار الاسلام؛ 6. وجوب الحجاب و حرمة الشّراب (و اين سه آخرى نيز در ايران چاپ شده است).

وى در حدود سال 1330 ه‍. ق وفات يافت. رُفِعَ مَقٰامُهُ‌.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

فخرالدوله، على بن ركن الدوله حسن --> آل بويه

فخرالدوله، حاج ميرزا على --> بيدل، سيد ميرزا محمدرحيم

فخرالدوله، سيد ميرزا محمدرحيم --> بيدل، سيد ميرزا محمدرحيم

فخرالدين، ابراهيم بن شهريار --> عراقى، ابراهيم بن شهريار

فخرالدين، احمد بن حسن يا حسين يا سنان --> جاربردى

فخرالدين، احمد بن عبداللّه --> ابن المتوج، احمد بن عبداللّٰه بن سعيد متوج

فخرالدين، احمد بن على بن احمد --> ابن الفصيح

فخرالدين رازى --> فخر رازى

ظاهراً دو تن بدين نام بوده اند.

فخرالدين سماكى، سيد محمد بن حسن --> سماكى

فخرالدين، صدقة بن بهاءالدوله --> سيف الدوله، صدقه

فخرالدين طريحى --> طريحى، فخرالدين

303 فخرالدين، عبدالرحمان بن محمد بن حسن --> ابن عساكر، عبدالرحمان بن محمد

فخرالدين، عثمان بن على --> زيلعى، عثمان بن على بن محجن

فخرالدين عراقى، ابراهيم بن شهريار --> عراقى، ابراهيم بن شهريار

2345. فخرالدين، على (... - 939 ه‍. ق)

بن حسين كاشفى بن على، واعظى است معروف از اكابر قرن دهم هجرت، ملقّب به «فخرالدين» و «صفى الدين» كه گاهى تخفيفاً «صفى» نيز گويند. در مساجد و منابر به وعظ مردم اشتغال داشت. روزى در اثناى وعظ گفت كه طرفدار هركدام از سنّى يا شيعه باشم، مر ديگرى را سخت و گران باشد. اينك من، نه سنّى هستم و نه شيعى.

مذهب عاشق ز مذهب ها جداست *** عشق اسطرلاب اسرار خداست

الصورة

D02

نمونۀ خط فخرالدين على بن حسين كاشفى (92)

قطعۀ مزبور صفحۀ 322 از كتاب المشيخة كنز السّالكين است كه به خطوط علما و شعراى آن عصر است.

304 از آثار قلمى اوست:

1. حرز الامان من فتن الزّمان يا فتن آخر الزّمان (كه فارسى مختصر و مفيد، در علم حروف و اسرار و خواصّ آنها و خواص و آثار آيات قرآنى و امثال اينها از علوم غريبه مى باشد. بعد از حمد و صلوات پيغمبر و آل اطهار آن سرور گويد كه اين كتاب به پنج مقاله، هر مقاله نيز به عدد خمسۀ طاهره به پنج باب، هر بابى هم به عدد ائمّۀ اثناعشر به دوازده فصل است)؛ 2. منظومۀ محمود و اياز.

وى در سال 939 ه‍. ق - مطابق 1532 م - درگذشت و شرح حال پدرش نيز به عنوان كاشفى خواهد آمد. فخرالدين قرشى

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 392؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3344؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 184.

فخرالدين قرشى، محمد بن حسن تميمى رازى --> فخر رازى، محمد بن حسن

فخرالدين، محمد بن احمد --> ابن ادريس، محمد بن احمد

فخرالدين، سيد محمد بن حسن حسينى --> سماكى

فخرالدين، شيخ محمد بن حسن بن زين الدين --> صاحب معالم

فرزند صاحب معالم است.

فخرالدين، محمد بن حسن قرشى رازى --> فخر رازى، محمد بن حسن

فخرالدين، محمد بن حسن بن يوسف --> فخرالمحققين

2346. فخرالدين، محمد بن حسين (قرن 10 ه‍. ق)

حسينى استرآبادى، از علماى اماميّۀ قرن دهم هجرى عهد شاه طهماسب صفوى (930-984 ه‍. ق) بوده و از تأليفات اوست:

1. اثبات اللّه (كه حاشيۀ الهيّات شرح تجريد قوشچى مى باشد كه به نام شاه معظّم، در تاريخ 941 ه‍. ق تأليف شده است. به نوشتۀ ذريعه، وجه اين تسميه به اثبات اللّه، براى اشاره به موضوع و همچنين به جهت مطابقت عدد ابجدى آن با سال مذكور تأليف است، لكن پوشيده نماند كه عدد كلمۀ «اثبات اللّه» 970 است؛ پس اگر اين 305 نام، صحيح و اين علت هم از خود مؤلف باشد، تأليف آن در همين تاريخ بوده، نه تاريخ مذكور و ظاهر هم همين است. بلى، اگر نام كتاب برخلاف نوشتۀ ذريعه، اثبات اله بوده و الف روى حرف لام را هم برخلاف قاعدۀ معمولى، كه حرف مكتوب را به حساب آرند، نه ملفوظ را، به حساب آورده و عدد لفظ «اله» را 37 بگيريم، عدد اسم كتاب مطابق تاريخ مذكور ذريعه، 941 مى باشد)؛ 2. حاشيۀ مبحث جواهر و اعراض شرح تجريد قوشچى (و عدد كلمۀ «حاشية الجواهر» (965) مادّۀ تاريخ تأليف آن است).

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 99 و ج 6، ص 117.

فخرالدين، محمد بن خضر --> ابن تيميه، محمد بن خضر

فخرالدين، محمد بن سعيد --> ابن جنان

2347. فخرالدين، محمد بن عبدالملك (... - 675 ه‍. ق)

بن ابى الحارث بن سهيم، مراغى، مكنّى به «ابوالليث»، از افاضل رياضيّين قرن هفتم هجرت مى باشد كه در علم هندسه و هيئت خبرتى بسزا داشت. بسيارى از كتب رياضى را استنساخ كرده و تمامى اوقات خود را در مطالعه و كتابت مصروف نمود.

كمتر معاشرت مى كرد و در امر رصد مراغه هم از هيئت منتخبۀ خواجه نصير طوسى سالف الترجمه به شمار مى رفت كه از موصل به مراغه احضار و از معاونين او بوده است. وفات فخرالدين ظاهراً به سال 675 ه‍. ق در اصفهان بوده است.

منابع: اطلاعات متفرقه.

فخرالدين، محمد بن على بن شعيب --> ابن الدهان، محمد بن على

فخرالدين، محمد بن عمر بن حسين --> فخر رازى، محمد بن عمر

فخرالدين، محمد بن محمود نيشابورى --> ظهيرالدين، محمد بن محمود

فخرالدين مراغى --> فخرالدين، محمد بن عبدالملك

فخرالزمان، احمد بن حسن يا حسين بن على --> بيهقى، احمد

306 2348. فخرالزمان، مسعود بن على بن عباس (... - 544 ه‍. ق)

بيهقى، مكنّى به «ابوالمحاسن»، معروف به «فخرالزمان»، از افاضل اواسط قرن ششم هجرت و در شعر و فنون ادبيّه وحيد اقران بوده و از تأليفات اوست:

1. اغلاق الملوين و اخلاق الاخوين (كه دو مجلد است)؛ 2. بغية المصادر؛ 3. التّذكرة؛ 4. تفسير قرآن مجيد (كه به تفسير بيهقى معروف است)؛ 5. التّلقيح (در اصول فقه)؛ 6. التّوابع واللّوامع (نيز در اصول)؛ 7. ديوان اشعار؛ 8. شرح الحماسة؛ 9. صيقل الالباب (نيز در اصول).

در سال 544 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 428]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 754؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 148.

فخرالعلماء، آقا عبداللّه مدرّس شيرازى --> كلامى

فخرالكتّاب، حسن بن على بن ابراهيم --> جوينى، حسن بن على بن ابراهيم

فخرالكتّاب، حسين بن على بن محمد --> طغرايى، حسين بن على

فخرالمتكلمين، محمد بن شيخ كمال الدين --> حافظ شيرازى

2349. فخرالمحققين، محمد (... - 771 ه‍. ق)

بن علامۀ حلى حسن بن يوسف سالف الترجمه، ابوطالب الكنيه، فخر المحققين الشهره، سعيد اللّقب و گاهى به «فخرالاسلام» و «فخرالدين» و «رأس المدققين» هم ملقّب، از اعاظم و محقّقين علماى اماميّه و وجوه و اعيان و ثقات و مدققين فقهاى شيعه، كثيرالعلم والفطانه، جليل القدر و رفيع المنزله، جامع علوم عقليّه و نقليّه، جلالت علمى و كثرت علوم او واضح و آشكار و در نهايت اشتهار بود. همين بس كه والد معظّم او با آن همه عظمت آفاقى كه دارد، اعتناى بسيارى به حال وى داشته و بسيار تمجيدش مى كرده. در ديباچۀ اكثر مصنّفات خود نام نامى او را مذكور و در وصاياى آخر كتاب قواعد هم او را به تكميل و اتمام ناقص مانده هاى مصنّفات خود، كه به واسطۀ حلول اجل حتمى موفق به اتمام آنها نباشد، امر كرده و درخواست نموده است كه در آنها با نظر تحقيق، مطالعه كند. در اصطلاح خطا و رفع نواقص آنها بكوشد و به شرح آنچه لازم داند، بپردازد. 307

الصورة

D03

نمونه خط فخرالمحققين (93)

شهيد اوّل سالف الترجمه هم از تلامذۀ فخرالمحقّقين بوده و زياده از حدش مى ستايد، بلكه گويند - والعهدة عليهم - كه در سن ده سالگى به مقام اجتهاد رسيد. در مجالس المؤمنين از حافظ ابرو شافعى نقل كرده كه در مدح فخرالمحقّقين گويد: وقتى كه با پدر خود به خدمت سلطان محمد خدابنده آمد، جوانى دانشمند بزرگ نيكواخلاق پسنديده خصال بوده. در خدمت والد معظّم خود تربيت يافته و در سن

ده سالگى نور اجتهاد از ناصيۀ حال او تافته؛ چنانچه خودش در شرح خطبۀ كتاب قواعد به آن اشعار نموده و فرموده است كه چون در خدمت پدرم معقول و منقول و بسيارى از كتب اصحاب را خواندم، تصنيف كتاب قواعد را التماس و درخواست نمودم، انتهى. در تعليل آن گويد كه بعد از تحقيق تاريخ ولادت او و تاريخ تصنيف كتاب قواعد، ظاهر مى شود كه عمر او در آن موقع كمتر از ده سال بوده است. پس گويد:

تعجب شهيد ثانى در اين باب، چنانچه در حاشيۀ قواعد اظهار نموده، وجهى ندارد، بلكه عجب از تعجب اوست كه خودش در شرح درايه، به شرح حال جمعى كثير، كه خداى تعالى در كمتر از آن عمر توفيق كمال داده، پرداخته و از آن جمله از شيخ فاضل تقى الدين حسن بن داوود نقل كرده كه مى گفته كه دوست و مصاحب او، سيد غياث الدين بن طاووس، در چهار سالگى از معلّم مستغنى گرديد و از ابراهيم بن سعيد جوهرى نيز نقل كرده كه كودك چهار ساله اى را نزد مأمون عباسى آوردند كه قرآن را خوانده و اظهار رأى و نظر و اجتهاد كردى، لكن هرگاه گرسنه مى شد، مانند كودكان ديگر مى گريست. بارى، قضاوت در اين گونه موارد خارج از وضع كتاب بوده و به تأليفات منيفۀ فخرالمحققين مى پردازيم:

308 1. ايضاح الفوائد فى شرح مشكلات القواعد (كه به امر والد معظمش، علامه، تصنيف و به فرمودۀ شيخ بهائى، نظير آن در كتب فقهيۀ استدلاليه تأليف نشده و چنانچه از كلمات خود آن كتاب برمى آيد، تا باب نكاح در حيات خود علامه و بقيه هم تا آخر كتاب بعد از وفات او تأليف يافته است)؛ 2. تحصيل النّجاة (در اصول دين)؛ 3. ثبات الفوائد فى شرح اشكالات القواعد (كه به موجب بعضى از نسخ، نام همان شرح قواعد است كه به نام ايضاح الفوائد مذكور شد و گويا آن كتاب را نخست به همين اسم ثبات موسوم داشته بوده و اخيراً به نام ايضاح تبديلش نموده است)؛ 4. جامع الفوائد فى شرح خطبة القواعد (كه تنها خطبۀ قواعد علامه را شرح كرده است)؛ 5. حاشيۀ ارشاد الاذهان علامه؛ 6. حاشيۀ قواعد علامه (و آن غير از ايضاح مذكور فوق است)؛ * شرح خطبۀ قواعد (كه همان جامع الفوائد مذكور است)؛ 7. شرح مبادى الاصول علامه؛ 8. شرح نهج المسترشدين علامه؛ 9. غاية السّؤل فى شرح تهذيب الاصول علامه؛ 10. الكافية الوافية (در كلام)؛ 11. منبع الاسرار و غير اينها.

الصورة

D04

نمونۀ ديگر خط فخرالمحققين (94)

قطعۀ مزبور در ظهر صفحۀ اول كتاب تحصيل النجاة نگارش يافته و اين كتاب 309 همان نسخه است كه صاحب رياض العلماء ديده و در صفحۀ 398 جزء سوم از ذريعة نوشته شده است.

وفات فخرالمحققين شب جمعه پانزدهم يا بيست وپنجم جمادى الآخر سال 771 ه‍. ق در 89 سالگى واقع شد و عدد ابجدى جملۀ «هشتاد و نه» (771) مادّۀ تاريخ وفات وى مى باشد و بعد از تتبّع بسيار از مدفن وى سراغى نكرديم و در رديف محمدين از نخبة المقال گويد:

فخرالمحققين «نجل»(1)الفاضل *** ذاع للارتحال بعد «ناحل»(2)

منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 459؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 614؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 208؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 119؛ كتب رجاليه.

فخرالمشايخ، على بن محمد بن على --> عمرانى

2350. فخرالملك، محمد بن على بن خلف (... - 407 ه‍. ق)

واسطى الولاده، فخرالملك اللّقب، ابوغالب الكنيه، وزير ابونصر بهاءالدوله بن عضدالدولۀ ديلمى بود و بعد از وفات بهاءالدوله، متصدى وزارت پسرش، سلطان الدوله، گرديد. بعد از ابن العميد و صاحب بن عبّاد، كه ترجمۀ حال هريكى در محل خود از اين كتاب نگارش يافته، بزرگ ترين وزراى ديالمه، بسيار سخى و باهمّت، جزيل العطايا و جميل السجايا بوده و روزى هزار فقير را لباس مى داد. اوّلين كسى مى باشد كه شب نيمۀ شعبان حلوا و شيرينى تقسيم نمود و اكابر شعراى وقت مدايح بسيارى در حق وى سروده اند؛ از آن جمله قصيدۀ نونيّۀ ابن نباته بوده و از ابيات آن قصيده است:

310

لكل فتىٰ قرين حين يسمو *** و فخرالملك ليس له قرين

انخ بجنابه و احكم عليه *** بما املته و انا الضمين

گويند كه شاعرى بعد از اين قصيدۀ ابن نباته، قصيده اى در مدح فخرالملك گفت، ولكن جايزه و انعام او موافق دلخواهش نشد. نزد ابن نباته رفته و گفت كه من به ضمانت تو گول خورده و فخرالملك را مديحه گفتم؛ پس ابن نباته از مال شخصى خودش آن مقدار بدو بخشيد كه خودش راضى شد و چون اين قضيه مسموع


1) . نجل = 771.

2) . ناحل = 89.

فخرالملك گرديد، مالى وافر به ابن نباته عنايت فرمود.

گويند پيرمردى نامه به فخرالملك نوشت كه مشعر بر سعايت از شخصى ديگر بود؛ پس فخرالملك در پشت نامه رقم كرد: «السعاية قبيحة و ان كانت صحيحة. فان كنت اجريتها مجرى النصح، فخسرانك فيها اكثر من الربح» تا آنكه گويد: «فاكتم هذا العيب و اتق من يعلم الغيب». بالجمله، محاسن آداب فخرالملك بسيار بوده و با احترام تمام مى زيسته است تا آنكه به جهت بعضى پيشامدها از طرف سلطان الدوله محكوم به حبس شد و در بيست وهفتم ربيع الاول 407 ه‍. ق در دامنۀ كوهى نزديك اهواز مقتول و در همان جا مدفون گرديد.

عبرت: گويند يكى از خواص فخرالملك، شخصى را به ناحق به قتل رسانيد. زن آن شخص، شكايت پيش فخرالملك برد، لكن به هر وسيله كه بوده، محل توجه نگرديد.

روزى در اثناى راه به فخرالملك گفت: «به شكايت من اعتنايى نشد. اينك من هم شكوه به درگاه خداوند قهّار برده و منتظر فرمان خداوندى هستم». اينك به كيفر آن مسامحه در دادرسى يك ستمديده، مقتول شد و اموالش توقيف گرديد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 178.

2351. فدايى، ميرزا نصراللّه خان (... - 1308 ه‍. ق)

اصفهانى، در حيدرآباد هند از معلّمين فارسى حضور و به لقب «دولت يار جنگ» ملقّب بود. طبع شعرى روان داشته و با «فدايى» تخلّص مى نمود. با معصومعلى شاه، مؤلف كتاب طرائق الحقائق، الفتى تمام داشته و از اشعار اوست كه در وصف رحمتعلى شاه، پدر معصومعلى شاه، گفته است:

تيرى رها نكردى ز ابروى چون كمان ها *** كز جان و دل نگشتيم تير تو را نشان ها

يك جلوه اى نمودى جان ها اسير كردى *** يك جلوۀ دگر كن، آزاد كن روان ها

311 تاريخ حكمرانان هند، كه نامش تركتازان و به زبان درى مى باشد، از تأليفات فدايى بوده و در حدود 1308 ه‍. ق درگذشت.

منابع: معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج 3، ص 241.

فدايى، ميرزا يحيى يزدى --> وامق، ميرزا محمدعلى بن مير محمدباقر

پسر ميرزا محمدعلى است.

2352. فدوى، ملا مهرعلى (... - 1262 ه‍. ق)

خويى تبريزى زنوزى، از فضلا و ادباى اواسط قرن سيزدهم هجرى عهد محمدشاه قاجار مى باشد، بلكه موافق آنچه از كتاب بحر العلوم نام ميرزا حسن زنوزى سالف الترجمه نقل شده، عالم عارف، فاضل جامع، حكيم منجّم كثيرالكنايه و سريع القلم و در اكثر علوم متداوله خبير بود. نخست از فضلاى خوى درس خواند؛ پس به نواحى عراق و خراسان و اصفهان مسافرت كرد و از افاضل آن نواحى بسيارى از علوم را تحصيل نمود و به نجوم و احكام نجومى ديگر راغب تر بود. در مغازله و معاشقه اشعار مليح دارد و قصايد خوبى در مدح ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانى و ديگر اكابر وقت گفته است.

ملا مهرعلى به هر سه زبان عربى و تركى و فارسى شعر خوب مى گفته و به «فدوى» تخلّص مى كرده و با فقر و فلاكت مى گذرانيده است. از اشعار عربى او قصيدۀ رائيّه اى است كه در مدح حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفته و از ابيات آن است:

ها على بشر كيف بشر *** ربّه فيه تجلى و ظهر

هو والمبدء شمس و ضياء *** هو والواجب نور و قمر

فلك فى فلك فيه نجوم *** صدف فى صدف فيه درر

جنس الاجناس عليّ و بنوه *** نوع الانواع الى حادي عشر

كل من مات و لم يعرفهم *** موتَه موت حمار و بقر

ما رمى رمية الاّ و كفى *** ما غزى غزوة الاّ و ظفر

اغمد السيف متى قابله *** كل من جرّد سيفا و شهر

اذ اتى احمد فى خم غدير *** بعلى و على الرحل نبر

قبل تعيين وصى و وزير *** هل ترى مات نبى و هجر

از فكاهيّات فارسى اوست:

312

آن كيست كه خاطر مرا شاد كند *** وين گردنم از بند غم آزاد كند

يا خرج عروسى ام به گردن گيرد *** يا آنكه مرا به خويش داماد كند

از اشعار تركى اوست:

اى معلّم منى اوز حاليمه قوى *** سنه شاگرد اولان استاد اولماز

او رفيقلر كه منيم واريميدى *** ديديلر مهرعلى داماد اولماز

كيم ديير عاشق اولان آغلاماسين *** شط اگر اولماسا بغداد اولماز

عشق گلدى فدوى عقلى بوراخ *** بير عروسه ايكى داماد اولماز

به سال 1262 ه‍. ق در حدود هشتاد سالگى در تبريز درگذشت.

منابع: اطلاعات متفرقه.

فرّاء

فرّاء(1)

• فرّاء، اسحاق بن ابى جعفر

موكول به علم رجال است.

فرّاء، حسين بن مسعود --> بغوى، حسين بن مسعود بن محمد

فرّاء، عبدالملك بن محمد --> ثعالبى، عبدالملك بن محمد

2353. فرّاء، معاذ (... - 190 ه‍. ق)

بن مسلم بن ابى سارۀ انصارى، نحوى كوفى شيعى، مكنّى به «ابومسلم» و «ابوعلى»، ملقّب به «فرّاء» يا «هرّاء»، از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام، ممدوح علماى رجال، او و عموزاده اش، محمد بن حسن بن ابى ساره، هر دو از اساتيد كسايى نحوى مشهور و از خانوادۀ فضل و ادب هستند. علاّمۀ حلّى و جمعى ديگر از اكابر علماى رجال، معاذ را از ثقات شمرده و از رجال كشى روايت كرده اند كه حضرت صادق عليه السلام به معاذ فرمود: «شنيدم كه در مسجد نشسته و مردم را فتوا مى دهى». معاذ تصديق كرده و عرض نمود: «اراده داشتم كه پيش از مرخصى از حضور مبارك 313 به عرض رسانم من در مسجد مى نشينم؛ شخصى آمده و چيزى مى پرسد. اگر يقين كردم كه از مخالفين شماست، موافق رأى ايشان فتوا مى دهم و اگر دانستم كه از مواليان شما اهل بيت است، موافق آنچه از شما رسيده، فتوايش مى گويم و اگر مجهول الحال باشد،


1) . فرّاء: (به صيغۀ مبالغۀ عربى) مشتق از «فرو» - به معنى پوستين - بوده و هريك از پوستين فروش و پوستين دوز را گويند. در كتب رجاليه و ادبيه، عنوان مشهورى بعضى از ارباب كمال است كه تذكر مى دهد. در صورت اطلاق و نبودن قرينه، راجع به يحيى بن زياد مشهور مى باشد و يك معنى ديگر نيز براى «فراء» در ضمن شرح حال يحيى بن زياد فراء مذكور است. (مؤلف)

فتواى قطعى نداده و همين قدر مى گويم كه از فلان شخص چنين رسيده و از فلان هم چنان و قول شما را نيز بدين وسيله نقل مى كنم». آن حضرت فرمودند كه اين چنين كن. من هم اين چنين مى كنم. مثل آن از باب قضاى تهذيب هم نقل شده و در آخرش آن حضرت فرمودند: «رَحِمَكَ اللّهُ‌؛ همچنين بكن».

بارى، موافق آنچه از سيوطى و خالد ازهرى و جمعى ديگر از علماى ادب نقل شده، معاذ بن مسلم نخستين واضع علم صرف مى باشد و تأليفات بسيارى بدو منسوب است. ولادتش در زمان خلافت يزيد بن عبدالملك اموى (101-105 ه‍. ق) و يا خلافت پدرش، عبدالملك بن مروان (65-86 ه‍. ق)، واقع و وفاتش هم در سال 187 يا 190 ه‍. ق بوده و اولاد و احفاد بسيارى كه داشته، تماماً در حال حيات او مردند و قول ثانى مذكور در ولادتش به صحت اقرب و با طويل العمر بودن او، كه زبانزد عامّه بوده و از معمّرينش مى شمارند، انسب مى باشد و بعضى از شعرا در طول عمر معاذ گويد:

ان معاذ بن مسلم رجل *** ليس لميقات عمره امد

قد شاب رأس الزمان و اكتهل ال‍ *** دهر واثواب عمره جدد

چنانچه در اوّل عنوان اشاره شد، لقب معاذ، بين «فرّاء» و «هرّاء» مردّد و ابن خلّكان و اتقان المقال و اكثر اهل رجال «هرّاء» نوشته و ضبط كرده اند كه به معنى فروشندۀ لباس هروى است. در وجيزة مجلسى گويد: معاذ بن مسلم فرّاء، نحوى ثقة است و از ابن داوود و بعضى از نسخ رجال كشى نيز مثل وجيزة مجلسى «فرّاء» نقل شده كه اوّلش حرف فاء باشد.

نگارنده گويد: صحت هر دو لقب مستبعد نمى باشد؛ منتهاش آنكه بعضى از علماى رجال به يكى از آنها استحضار يافته و بعضى ديگر به ديگرى و اصلاً منافاتى هم نبوده و ضرورتى به نسبت اشتباه به بعضى از ايشان و يا به تغليط بعضى از نسخ كتب رجاليّه نداريم. مخفى نماند كه بنابر لقب فرّاء هم او غير از فرّاء نحوى مشهور، يحيى بن زياد مذكور در 314 ذيل بوده؛ بلكه معاذ فرّاء استاد يحيى فرّاء بوده و فرّاء نحوى دو تن مى باشد و در صورت اطلاق و نبودن قرينه، راجع به يحيى است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 346؛ ابن نديم، الفهرست، ص 96؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ص 116؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 218؛ كتب رجاليه.

2354 و 2355. فرّاء، يحيى (... - 208 ه‍. ق) بن زياد اقطع بن عبداللّه بن مروان يا منظور بن مروان، اسلمى ديلمى كوفى، نحوى لغوى، ملقّب به «فرّاء»، مكنّى به «ابوزكريا»، از اكابر نحو و لغت و قرائت معدود، بلكه در تفسير و فقه و حديث و طب و تاريخ و نجوم و ادبيّات و اشعار نيز داراى حظّى وافر و مرجع استفادۀ اكابر و بالخصوص در نحو و لغت و فنون ادبيّه اعلم كوفيّين و از خواص تلامذه و اصحاب كسايى مشهور بود. ثعلب گويد: اگر فرّاء نبودى، علوم عربيّه از كار افتادى و ابن الانبارى گويد: اگر در ميان اهالى بغداد و كوفه كسى ديگر غير از فرّاء و كسايى نبودى، بازهم حق داشتند كه با وجود اين دو تن بر تمامى مردم افتخار نمايند.

فرّاء مشمول عنايات بى نهايت مأمون خليفه بوده تا عاقبت او را به تأديب و تربيت پسران خود بگماشت و ايشان نيز احترام تمام دربارۀ او معمول مى داشتند؛ به حدى كه در پيش گذارى كفش هاى او به همديگر مسابقت مى نمودند؛ عاقبت محض اينكه هر دو به شرف خدمت استاد و عالم مشرّف بوده و فيض اندوز تذلّل بر استاد بوده باشند، تبانى نمودند بر اينكه هريكى يك لنگۀ كفش استاد را پيش آورده باشد و چون اين قضيه مسموع مأمون گرديد، چگونگى را از خود فرّاء استفسار نمود. او هم گفت:

«خواستم كه ايشان را از اين كار باز دارم. ترسيدم كه دل ايشان را شكسته و از مكرمتى كه در آن مسابقه دارند، باز داشته باشم»؛ پس مأمون شاد شد و گفت: «اگر مانع مى شدى، مستحق توبيخ و ملامت بودى».

مأمون در آن ايّام، فرّاء را به تأليف كتابى در علم نحو كه جامع تمامى اصول و قواعد آن باشد، بگماشته و مقرّر داشت كه پيش از اكمال كتابى همچنانى از خانه اش خارج نباشد و براى انجام اين خدمت حجرۀ مخصوصى براى او تعيين نمود و تمامى وسايل معاش و زندگانى و استراحت او را از خادم و پرستار و كنيز و غيرها فراهم آورد و براى 315 كتابت تقريرات و بيانات وى منشيان مخصوصى احضار كرد. او نيز در ظرف دو سال به تأليف كتاب حدود الاعراب، كه در اصول علم نحو و حاوى مسموعات خود از عرب است، موفّق آمد و موافق دستور مأمونى بعد از آن از خانه اش خارج و به تقرير و املاى كتاب معانى القرآن پرداخت و جمعى وافر در مجلس املاى وى حاضر مى بودند كه فقط طبقۀ قضات ايشان هشتاد تن بوده اند. پس

از آنكه از املاى كتاب معانى القرآن هم فراغت يافت، كاتب ها پنهانش داشته و نسخۀ آن را نشر نمى دادند؛ مگر براى كسى كه به هر پنج ورقش يك درهم اجرت بدهد؛ پس مردم شكايت پيش خود فرّاء بردند. او نيز ايشان را احضار نمود، ولى اصرارات او كه در باب نشر دادن نسخه نمود، مؤثّر نيفتاد و گفتند كه مراد ما از مصاحبت تو تأمين معاش بوده. اينك فرّاء به املاى كتابى ديگر در معانى قرآن شروع نمود كه نسبت به اوّلى ابسط و انفع بوده است؛ پس كاتب ها حاضر و به كتابت هر ده ورقى به يك درهم راضى گرديدند.

تأليفات فرّاء در نحو و لغت بسيار است و همۀ آنها را به واسطۀ كثرت حافظه اى كه داشته، بدون كتاب املا مى كرده و شاگردها مى نوشتند و الفاظ و اصطلاحات فلاسفه را بسيار استعمال مى كرده است:

1. آلة الكتابة؛ 2. الايّام واللّيالى والشّهور؛ 3. البهاء (در لغت)؛ 4. الحدود يا حدود الاعراب (كه فوقاً مذكور شد)؛ 5. فعل و افعل؛ 6. اللّغات؛ 7. لغات القرآن؛ 8. مجاز القرآن؛ 9. المذكّر والمؤنّث (كه موافق نقل معتمد، يك نسخه از آن در كتابخانۀ احمديۀ حلب موجود است)؛ 10. المصادر فى القرآن؛ 11. معانى القرآن (چنانچه مذكور شد و يك نسخه از آن در كتابخانۀ خديويۀ مصر موجود است)؛ 12. المفاخر؛ 13. المقصور والممدود؛ 14. النّوادر؛ 15. الوقف والابتداء فى القرآن.

وفات يحيى فرّاء به سال 207 يا 208 ه‍. ق در راه مكّه در شصت و چند سالگى واقع شد. شيعه و امامى مذهب بودن او از رياض العلماء منقول و شايد نسبت معتزلگى بدو دادن، چنانچه از سيوطى و سمعانى نقل شده، ناشى از اختلاط بعضى از اصول مذهب شيعه و معتزله باشد؛ واللّه العالم.

اما زياد، پدر يحيى، از كسانى بوده كه 316 در واقعۀ فخ، با شهيد فخ حسين بن على بن حسن مثلث، حاضر بوده و بعد از شهادت حسين، دست او را نيز بريدند و به همين جهت، به «اقطع» مشهور گرديد. ناگفته نماند كه «فرّاء» گفتن يحيى به نوشتۀ ابن خلّكان، به جهت قطع و شقّ كردن كلام است كه كنايه از موشكافى و غوررسى در كلام مى باشد و اشتقاق آن از «فرى» - به معنى قطع - است، نه از «فرو» - به معنى پوستين - كه فوقاً مذكور شد، زيرا كه يحيى شغل پوستين دوزى يا فروشى را نداشته است.

منابع: افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 210؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 370؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 774؛ ابن نديم، الفهرست، ص 98؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3350؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 117؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 20، ص 9.

• فرائضى، اسحاق بن جندب

مصطلح رجال است.

• فراخ الشيعه، حسين بن منذر بجلى

مصطلح رجال در بعضى نسخ كتب رجاليه «قراح الشيعه» قيد شده است.

•

فرار، جبّار بن حكم

•

فرار، سليمان بن حكم

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

2356. فراهى، محمد (قرن 7 ه‍. ق)

يا مسعود بن ابى بكر بن حسين بن جعفر، اديب لغوى مشهور، مكنّى به «ابونصر»، ملقّب به «بدرالدين» يا «شمس الدين» و مؤلف كتاب نصاب الصّبيان معروف كه لغتى است نظمى از عربى به پارسى و حاوى دويست بيت و موافق آنچه در ديباچۀ آن تصريح شده، به همين سبب، شمارۀ ابياتش، بدين اسم نصاب اختصاص يافته است.

وجه اين علت آنكه، به حكم شرع مقدّس اسلامى، حدّ نصاب زكوة شرعى نقره، دويست درهم مى باشد؛ پس ابونصر ابيات خود را تلويحاً در صفا و جلا و برّاقيّت به نقره تشبيه و هر يك بيت را به يك درهم نقره تمثيل نموده؛ گويا هر بچه اى كه اين دويست بيت را فراگيرد، به منزلۀ آن است كه معلومات آن بچّه، به حد نصاب و اندازۀ كمال رسيده و مى شايد كه زكوة آن اندازه از معلومات را به فقراى علم و ادب نثار نمايد.

مخفى نماند كه كتاب نصاب الصّبيان بارها چاپ و اشعار آن با چندين بحر عمدۀ عروضى منظوم و در اول هر بحرى وزن عروضى آن بحر نيز مبيّن و علاوه بعضى از قواعد هيئت و نجوم و علوم ديگر نيز در آن مندرج است. اينك مى توانيم بگوييم كه

اين اسم (نصاب الصّبيان) محض تواضع و تجنّب از خودنمايى است، والاّ در حقيقت نصاب الرّجال 317 بوده و فهميدن مطالب و دانستن محتويات آن از جملۀ كمالات عاليه مى باشد. بدين جهت است كه محل توجه و اعتناى اكابر بوده و شروح بسيارى بر آن نوشته اند؛ چنانچه سيد شريف جرجانى حاشيه اى بر آن نوشته و كمال بن جمال بن حسام هروى نيز شرح فارسى رياض الفتيان نام تأليف كرده و علاوه بر اينها، بعضى از شروح ديگر نيز در اين اواخر چاپ شده است.

چنانچه اشاره شد، نام و لقب ابونصر مؤلف نصاب الصّبيان در لغت نظمى محل ترديد بوده و به نوشتۀ قاموس الاعلام، نامش «محمد» و لقبش «بدرالدين» و از شعراى سيستان اوايل قرن هفتم هجرى عهد بهرام شاه بن تاج الدين مى باشد. در كشف الظّنون گويد:

نصاب الصّبيان در لغت، كه در دويست بيت منظوم است، تأليف ابونصر مسعود بن ابى بكر بن حسين بن جعفر اديب سنجرى فراهى (متوفّى 640 ه‍. ق) است و بعد از اين جمله گويد: در نسخه اى كه شايد صحيح بوده، به همين قرار است.

بارى، فراهى منسوب است به فراهه كه موضعى است از سيستان. اينك ابونصر را «سيستانى» هم گويند. در نسخۀ كشف الظّنون، كه نزد اين نگارنده بوده، ابونصر را به «سنجرى» موصوف داشته؛ چنان كه مذكور شد، ولكن ظاهراً نسخه غلط و «سجزى» صحيح مى باشد كه «سجز» نام ديگر سجستان معرّب «سيستان» است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 429]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 42.

فراهيدى، خليل بن احمد عروضى نحوى --> ابوعبدالرحمان، خليل بن احمد

فرّخ --> فرّخ زند

2357. فرّخ زند، محمدحسن خان (... - 1237 ه‍. ق)

مشهور به «خانلارخان»، به نوشتۀ مجمع الفصحاء، پسر على مرادخان زند و نوۀ محمدحسن خان قاجار، جدّ عالى سلاطين قاجاريّه و مقرّب دربار فتحعلى شاه قاجار بوده و در سال 1237 ه‍. ق در صفحات كرمان مقتول گرديد و از اشعار اوست:

ملك سرشت و كواكب سپاه و مه رخسار *** جهان پناه و فلك بارگاه و مهرسپر

ولى نواز و مخالف گداز و روشن راى *** فرشته طينت و آدم نژاد و پاك گهر

318 در ذريعه گويد: مثنوى جمشيد و خورشيد از منظومات شاعر اديب متخلّص به «فرّخ» است؛ پس گويد: گمان دارم كه اين فرّخ ناظم مثنوى مذكور، همان فرّخ زند مذكور فوق است كه در مجمع الفصحاء به شرح حالش پرداخته است.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 133؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 383.

2358. فرخى، على (... - 429 ه‍. ق)

بن قلوع يا جولوغ، سيستانى يا ترمدى، از اكابر شعراى ايرانى عهد سلطان محمود غزنوى و از شاگردان عنصرى سالف الترجمه بود. در علوم ادبيّه حظّى وافر داشت.

موسيقى هم آموخته و اشعار نغز و طرفه گفته و با صوتى دلكش مى خواند. همواره مورد عنايات سلطان معظّم بود تا آنكه از مقرّبين و ندماى دربارى گرديده و مال بسيارى اندوخت و كتاب ترجمان البلاغة، كه حاوى صنايع بديعيّه مى باشد، از آثار قلمى اوست و چنانچه در محل خود مذكور شد، رشيد وطواط هم كتاب حدائق السّحر خود را در مقام معارضه با همين كتاب ترجمان البلاغة تأليف داده است. ديوان اشعار فرخى نيز در ماوراءالنهر مشهور بوده و گويند اشعار متنبّى از شعراى عرب و فرخى از شعراى عجم مسلم عموم اهل فن مى باشد و از اشعار فرخى است:

تا پرند نيلگون بر روى پوشد مرغزار *** پرنيان هفت رنگ اندر سر آرد كوهسار

خاك را چون ناف آهو مشك زايد بى قياس *** بيد را چون پرّ طوطى برگ رويد بى شمار

وفات فرخى در سال 429 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3381؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 26.

2359. فردوسى طوسى، حكيم ابوالقاسم حسن (... - 416 ه‍. ق)

بن محمد يا اسحاق بن شرفشاه محمد بن منصور بن فخرالدين احمد، از فحول شعراى نامى ايران، بلكه از اكابر سخنوران جهان، مراتب فضل و كمالات او از حدّ وصف بيرون، در تشبيب و غزل و وعد و وعيد و نويد و تهديد و مدح و قدح و هجا و مرثيه و افتخار و حماسه و تمامى فنون متنوعۀ كلام و اغراض گوناگون شعرى، ماهر و صاحب يد بيضا و دست توانا بود. گوى سبقت از ديگران ربود. شهرت بى نهايت يافت. مورد تجليل اكابر سخنوران عالم 319 گرديده و به «حكيم» و «سلطان الشعرا» و

«اميرالمتكلمين» موصوفش داشتند و گاهى به جهت منتهاى فصاحت او، به سحبان وائل سالف الترجمه، كه فصاحت وى ضرب المثل است، تشبيهش كرده و «سحبان العجم» اش گويند. تمامى فصحاى شعرا به استادى وى اذعان داشته و قول او را محل اعتماد دانند. انورى گويد: نه اينكه فردوسى استاد و ما شاگردان وى هستيم، بلكه او خداى شعر و ما بندگان او مى باشيم. فردوسى علاوه بر فنون سخنورى، به صفت زهد و تقوا نيز موصوف بود و در محبت خانوادۀ عصمت عليهم السلام اهتمام تمام داشت و چنانچه ذيلاً اشاره خواهد شد، دور نيست كه سبب قوى رنج خاطر سلطان نيز همين بوده است و از كلمات او مى باشد كه مشعر به همين موضوع است:

مرا غمز كردند كآن بدسخن *** به مهر نبى و على شد كهن

به مهر نبى و على گفته ام *** گهرهاى معنى بسى سفته ام

نباشد به جز بى پدر دشمنش *** كه يزدان بسوزد به آتش تنش

فردوسى در قريۀ رزان يا شاداب يا باز نامى از قراء طوس متولد شد و از دهقان زادگان طوس بود. در مبادى حال به امر زراعت اشتغال داشت. پدرش هم در باغچۀ فردوس نامى، ملك والى آن نواحى، سمت باغبانى را داشته و از آن جهت ملقّب به «فردوسى» بود. بعد از وفات او، پسرش به همان لقب پدر ملقّب و بلكه آن را تخلّص شعرى خود نمود. بعد از تحصيل مراتب علميّه، به مطالعۀ كتب تواريخ قديمۀ ايرانى پرداخته و اطّلاعات وافى به هم رسانيد؛ عاقبت از والى رنجيده خاطر شده و به غزنه رفت و براى اظهار تظلّم از والى، پى تحصيل وسيلۀ مناسبى به دربار سلطان محمود مى بود تا روزى به حكم تصادف در مجلس عنصرى و عسجدى و فرخى حاضر شد. ايشان هم محض اينكه در مجلس ايشان نباشد، گفتند: «اينجا مجلس مشاعره است و هركسى كه قوۀ شعرى نداشته باشد، حق حضور در اينجا ندارد». فردوسى نيز همين قدر اظهار داشت كه از آن قوّه بى بهره نمى باشد؛ پس تبانى نمودند كه يكى از ايشان مصراعى گويد و ديگران نيز نظيرۀ آن را گفته و استقبالش نمايند. روى اين اصل عنصرى گفت:

320 «چون عارض تو گل نبود در گلشن».

پس عسجدى گفت:

«مانند رُخت ماه نباشد روشن».

پس فرخى گفت:

«مژگانت همى گذر كند از جوشن».

پس فردوسى گفت:

«مانند سنان گيو در جنگ پشن».

ايشان علاوه بر قوۀ شعرى اطّلاعات تاريخى او را نيز استكشاف نمودند و زياده از حد احترامش كرده و داخل در حوزۀ خودشانش گردانيدند و او را شايسته و برازندۀ نظم تواريخ ملوك عجم، كه قبلاً از طرف سلطان به عهدۀ عنصرى محول بوده، ديدند و در حضور سلطانى معرفى اش نمودند. او نيز چند بيتى در مدح سلطان گفت كه از آن جمله است:

چو كودك لب از شير مادر بشست *** به گهواره محمود گويد نخست

گفته هاى او مورد پسند طبع سلطان شد و بعد از بعضى استيضاحات تاريخى داير بر طوس، اطّلاعات تاريخى او را نيز زياده از شنيده ديده و انجام آن خدمت (نظم تواريخ ملوك عجم) را به عهدۀ او موكول و به هر يك بيتى يك دينار (معادل اشرفى طلاى هيجده نخودى) به نام انعام و صلۀ شاهانه مقرّر داشتند. او نيز مدت سى سال از عمر عزيز خود را صرف اين خدمت مهم تاريخى نمود و همين شاهنامۀ متداولى و معمولى را، كه بارها در ايران و غيره چاپ شده، در تاريخ ملوك عجم با عبارات و كلمات مأنوسۀ فصيحه، كه در اثبات علم و حكمت و احاطۀ تاريخى و تبحّر او در فن بديع و بلاغت و فنون سخنورى گواه صادق و برهانى قاطع مى باشد، در حدود شصت هزار بيت به رشتۀ نظم آورد كه در آغاز و انجام هر داستان سخنان حكيمانۀ بسيارى را مشتمل مى باشد.

درباره اين كتاب گويند: نه تنها كتابى تاريخى است كه حاوى شرح حال ملوك و نامداران ايران و حوادث و قضاياى ايشان باشد و بس؛ بلكه كتاب وعظ و اخلاق و حكمت بوده و اغلب فنون ادبيّه را مشتمل و قاموس لغت پارسى و مرجع مهم مورّخين و ادبا مى باشد و در سال 400 ه‍. ق به اتمامش موفّق گرديده و در اين موضوع و مدت نظم و سال اتمامش گويد:

321

بسى رنج بردم در اين سال سى *** عجم زنده كردم بدين پارسى

ز هجرت شده پنج هشتاد بار *** كه گفتم من اين نامۀ شاهوار

با اين همه، در نتيجه اغواى وزراى بدنهاد و حسّاد پست نژاد كه بذل آن مقدار مقرّرى مذكور فوق (هر بيتى يك دينار) براى يك شاعر رافضى شيعى خلاف غبطۀ خزانۀ دولتى مى باشد، دل سلطان را محض توهّم سود و صرفۀ دولتى، كه تعصّب مذهبى نيز توأمش بوده، از آن ارادۀ سنيّه منصرف و به خلف وعدۀ مقرّرى، كه خيانت حقيقى مقام سلطنت بوده و در حقيقت ننگ تاريخى و زيان و خسارت جبران ناپذير ابدى است، الزامش نمودند و زر و طلا را به سيم و نقره تبديل دادند و به عوض شصت هزار دينار مقرّرى، شصت هزار درهم پول نقره (كه هر ده درهمى به وزن پنج مثقال و يك چهارم مثقال است) فرستاده و در حمّام بدو تسليم نمودند. فردوسى نيز همين كه از تبدّل دينار به درهم مستحضر گرديد، همۀ آنها را سه قسمت كرده، يكى را به استاد حمّامى و ديگرى را به شربتچى و سيّمى را به حامل، كه گماشتۀ سلطان بوده، بخشود و يا به هر نحوى كه بوده، همۀ آن انعام را در يك روز به اين و آن بخشيد و خودش چيزى برنداشت و پس از آن به هجويّۀ مشهورۀ سلطان پرداخت كه از ابيات همان هجويّه است:

322

به سى سال بردم به شهنامه رنج *** كه شاهم ببخشد به پاداش گنج

اگر شاه را شاه بودى پدر *** به سر برنهادى مرا تاج زر

اگر مادر شاه بانو بدى *** مرا سيم و زر تا به زانو بدى

چو اندر تبارش بزرگى نبود *** نيارست نام بزرگان شنود

كف شاه محمود والاتبار *** نه اندر نه آمد سه اندر چهار

درختى كه تلخ است وى را سرشت *** گرش برنشانى به باغ بهشت

ور از جوى خلدش به هنگام آب *** به بيخ انگبين ريزى و شهد ناب

سرانجام گوهر به كار آورد *** همان ميوۀ تلخ بار آورد

به عنبرفروشان اگر بگذرى *** شود جامۀ تو همه عنبرى

وگر بگذرى نزد انگِشتگر *** از او جز سياهى نيابى دگر

رود حرمت خود نگهدارد او *** دگر شاعران را نيازارد او

كه شاعر چو رنجد بگويد هجا *** هجا تا قيامت بماند به جا

فردوسى از آنجا فرار كرده و عاقبت به رستمدار رفت. به اسپهبد جرجانى، كه از طرف منوچهر قابوس حكومت آن نواحى داشته، پناهنده شد. سلطان محمود بعد از

اطّلاع، نامه اى به اسپهبد نوشت كه اگر فردوسى را به دربار ما نفرستى، آن قدر فيل بيارم كه كشور تو را بى تير و سنان پايمال گردانند. چون نامه به اسپهبد رسيد، اين آيۀ شريفه را در حاشيۀ آن نوشته و به سلطانش فرستاد: (أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحٰابِ اَلْفِيلِ‌) (فيل، 1). سلطان بعد از مطالعۀ آن، از آن عزيمت خود منصرف گرديد و يا به نوشتۀ بعضى ديگر، فردوسى بعد از آن هجويّه از خوف سلطان مختفى شده و بعد از مدتى به هرات رفت و از آنجا عازم طبرستان شد و عاقبت به بغداد رفته و قصۀ يوسف و زليخا را هم به نام خليفۀ وقت نظم كرد و بالاخره به واسطۀ پيرى و ديرپايى قضيه، به وطن خود مراجعت و به طور اختفا مى زيسته تا در سال 411 ه‍. ق - مطابق 1020 م - و يا در 41(6) ه‍. ق وفات يافت. مدفنش در طوس معروف است و تأليفات بسيارى هم به عربى و پارسى بدو منسوب مى باشد. امام غزالى با آن همه جلالت و تبحّر علمى كه داشته، مى گفته است: كاشكى ممكن بودى كه تمامى تأليفات خود را با اين دو بيت فردوسى مبادله كردمى:

پرستيدن دادگر پيشه كن *** ز روز گذر كردن انديشه كن

بترس از خدا و ميازار كس *** ره رستگارى همين است و بس

نيز گويند: ابوالقاسم گرگانى از علماى طوس به اقتضاى عادت منحوس بعضى از متلبّسين به لباس اهل علم، به جهت مدايح ملوك مجوس كه از قلم فردوسى برآمده، دربارۀ او سوء ظنّى داشته تا در عالم خواب در درجات عالى بهشتش ديده و كدامين عمل سبب آن مقام عالى بودن را استفسار نمود. گفت: همين يك بيت كه در توحيد گفته ام:

جهان را بلندى و پستى تويى *** ندانم چه اى، هرچه هستى تويى

323 از نوادر اتفاقات، روزى سلطان محمود نامه اى به حكمران هند نوشته و در انديشه بود كه اگر جواب آن مخالف مرام آيد، چه بايد كرد و راه چاره را از بعضى از وزرا استفسار نمود. آن وزير هم در دَم اين شعر فردوسى را فروخواند:

اگر جز به كام من آيد جواب *** من و گرز و ميدان افراسياب

پس سلطان به جفاى خود اقرار آورده و بسيار متأثر و متألّم گرديد و بالخصوص تذكر دادن پيرى و ناتوانى و متوارى شدن فردوسى به مراتب تألّم قلبى سلطانى افزوده و سلسله جنبان محبت وى گرديده و فرمان داد كه آن دنانير مقرّرى اوّلى را بار شتر كنند

و به خانۀ فردوسى برند. آن بار از دروازۀ طوس وارد شد و در همان حال جنازۀ فردوسى را از دروازۀ رزان طوس خارج كرده و به قبرستان مى برده اند:

نوشدارو كه پس از مرگ به سهراب دهند *** عقل داند كه بدان زنده نگردد سهراب

على الجمله، شرح حال فردوسى در كتب تراجم به انواع مختلف مرقوم حتى نام و نسب او نيز در آنها مابين «حسن بن اسحاق بن شرف شاه» و «حسن بن محمد بن شرف شاه» و «حسين بن اسحاق بن شرف شاه» و «احمد بن اسحاق بن شرف شاه» مردّد و يا موافق ترجمۀ عربى چاپ مصر كتاب شاهنامه، «منصور بن على» يا «فخرالدين بن احمد بن فرخ» است و اين مختصر گنجايش تحقيق مراتب را نداشته و موكول به كتب تراجم مبسوطه مى دارد.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 382؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 384؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 192؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3386؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 236.

2360. فردوسى طويل (قرن 10 ه‍. ق)

از شعراى قرن دهم هجرى عثمانى عهد سلطان بايزيدخان ثانى، هشتمين سلطان عثمانى (886-918 ه‍. ق)، مى باشد كه علاوه بر قريحۀ شعرى، در تواريخ و سير نيز دستى توانا داشت. او نيز مانند فردوسى طوسى شاهنامه اى محتوى بر سيصد تمام يا سيصدوهشتاد مجلّد، كه شمارۀ ابياتش بالغ به يك مليون و شش صد و پنجاه هزار بيت بوده، به نام سلطان معظّم نظم و اتحاف دربار همايونى نمود؛ پس حسب الامر سلطانى انتخابش كرده و به هشتاد مجلّد تنزيلش دادند. فردوسى از اين معنى افسرده خاطر گرديده و به تقليد فردوسى طوسى هجويّه اى در حق سلطان مذكور گفت؛ پس تاب اقامت 324 نياورده و به خراسان فرار كرده و هم آنجا درگذشت. نام و سال وفات و شعر و مشخّص ديگرى از وى به دست نيامد.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 158؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3388.

2361. فرزدق، همام بن غالب (... - 111 ه‍. ق)

بن صعصعة بن ناجية بن عقال بن محمد بن سفيان بن مجاشع بن دارم بن عوف بن حنظلة بن مالك بن يزيد بن مناة بن تميم، دارمى تميمى، ابوالاخطل و

ابوفراس الكنيه، فرزدق اللّقب والشّهره، از اعاظم شعراى شيعى عرب و كبار تابعين و اهل ادب و گاهى به جهت تشبيه به حسّان بن ثابت سالف الترجمه، به «حسّان ثانى» هم ملقّب و پدرش، غالب، از اشراف قوم بوده و هركسى كه به قبر او پناه بردى، در امان بودى. جدّش، صعصعة، نيز از اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و اشراف بنى تميم بوده و زمان جاهليّت را نيز ديده و در آن زمان 360 دختر را، كه به رسم منحوس خودشان زنده در گور مى كردند، احيا كرده است؛ چنانچه براى هر دخترى يك شتر نرينه و دو شتر ماده فديه مى داد و آزادش مى كرد و خود فرزدق در بعضى اشعار خود به همين معنى اشاره كرده است:

الم تر انا بني دارم *** زرارة منا ابومعبد

و جدي الذى منع الوائدات *** و احيىٰ الوئيد فلم توأد

السنا الذين تميم بهم *** تسامىٰ و تفخر فى المشهد

فرزدق از مبرّزين شعراى عرب و از اصحاب حضرت سجّاد عليه السلام بوده و شرف حضور حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و ديگر اصحاب كرام را درك كرده است. پدرش در ايّام كودكى به حضور آن حضرتش برده و داراى قريحۀ شعريّه بودن او را به عرض رسانيد؛ پس آن حضرت امر به تعليم قرآنش فرمود. اين بود كه به حفظ قرآن پرداخت و مادام كه حفظش نكرده بوده، شعر نمى گفته است. فرزدق با جرير و اخطل، كه ايشان نيز شاعرى بودند بى بدل (شرح حال هريكى در محل خود از اين كتاب نگارش يافته)، معاصر بود و پيوسته با جرير جدل و مهاجاتى داشت و اين مشاعره و مشاجره به قوۀ شعريّۀ هر دو افزوده و از طرف همين معاصر رقيبش، جرير، ملقّب به «ابن القين» شد كه «قين» به زبان عرب، به معنى آهنگر بوده و اين صنعت 325 در ميان ايشان عيب بزرگ و مورد تحقير ايشان است. گويند كه شعر فرزدق حاوى بسيارى از الفاظ عرب و اساليب و قواعد آنها مى باشد. يونس گويد: اگر شعر فرزدق نبودى، ثلث لغت عرب از بين رفتى.

فرزدق با تعظيم و تكريم اهل بيت طهارت عليهم السلام و مدّاحى خانوادۀ رسالت صلى الله عليه و آله معروف مى باشد. روزى هشام بن عبدالملك، دهمين خليفۀ اموى (105-125 ه‍. ق)، به حج رفته بود و بعد از طواف، عزم تقبيل و استلام حجرالاسود را نمود، لكن از كثرت و ازدحام حجّاج دسترس او نشد. ناچار در يك گوشه اى يا روى منبرى نشسته و منتظر

فرصت بود. به ناگاه حضرت سجّاد عليه السلام بعد از طواف، ارادۀ استلام حجر نمود. تمامى حجّاج با تمام تعظيم و احترام كناره كشيدند. هشام با تعجب تمام سؤال نمود كه اين شخص با وقار و عظمت كه بوده كه مورد اين همه اعزاز و اكرام گرديد و يا اينكه مردى شامى اين سؤال را نموده و هشام تجاهل كرد و از خوف توجه اهالى اظهار عدم معرفت نمود. فرزدق، كه حاضر بوده، اظهار داشت كه من او را بهتر مى شناسم. آن مرد شامى پرسيد كه كيست‌؟ فرزدق بالبداهه و ارتجالاً اين قصيدۀ ميميّه را انشا نمود كه در مؤلفات فريقين با اختلاف جزئى در ترتيب ابيات و شمارۀ آنها ثبت شده است و موافق آنچه در ديوان المعصومين از منابع مختلفه نقل و ضبط كرده ايم، از چهل بيت متجاوز مى باشد و در اينجا محض تيمّن و تبرّك يك چندى از آنها را زينت بخش اوراق مى نمايد:

326

يا سائلى اين حلّ الجود والكرم *** عندي بيان اذا طلابه قدموا

هذا الذى احمد المختار والده *** صلىٰ عليه الهي ما جرىٰ القلم

هذا ابن خير عباد اللّه كلهم *** هذا التقي النقي الطاهر العلم

هذا علىّ رسول اللّه والده *** أمست بنور هداه تهتدى الامم

هذا الذى تعرف البطحاء وطأته *** والبيت يعرفه والحل والحرم

هذا ابنَ سيدة النسوان فاطمة *** وابن الوصي الذى في سيفه نقم

بدر له شاهد والشعب من احد *** والخندقان و يوم الفتح قد علموا

و خيبر و حنين يشهدان له *** و فى قريظة يوم صيَلم قتَم

مواطن قد علت فى كل نائبة *** على الصحابة لم اكتم كما كتموا

هذا الذى عمه الطيار جعفر وال‍ *** مقتول حمزة ليث حبه قسم

اذا رأته قريش قال قائلها *** الى مكارم هذا ينتهي الكرم

ينمى الى ذروة العزّ التي قصرت *** عن نيلها عرب الاسلام والعجم

يكاد يمسكه عرفان راحته *** ركنُ الحطيم اذا ما جاء يستلم

لو يعلم الركن من قد جاء يلثمه *** لخر يلثم منه ما وطأ القدم

من معشر حبهم دين و بغضهم *** كفر و قربهم منجى و معتصم

ان عدَّ اهل التقى كانوا ائمتهم *** او قيل من خير خلق اللّه قيل هم

لايقبض العسر بسطا من اكفهم *** سيان ذلك ان اثروا و ان عدموا

و ليس قولك من هذا بضائره *** العرب تعرف من انكرت والعجم

مشتفة من رسول اللّه نبعته *** طابت عناصره والخيم والشيم

هذا ابن فاطمة ان كنت جاهله *** بجده انبياء اللّه قد ختموا

ما قال لاٰ قطّ الاّ فى تشهده *** لو لا التشهد كانت لائه نعم

اللّه فضّله قدما و شرفه *** جرى بذاك له فى لوحه القلم

بعضى اقوال راجع به همين قصيده را در ديوان المعصومين نگارش داده ايم و رجوع بدانجا نمايند. هشام از اين قصيده در خشم شد و فرزدق را در عسفان، كه موضعى است مابين مكّه و مدينه در دو منزلى مكّه، محبوس داشت و همين كه حبس او مسموع حضرت سجّاد عليه السلام گرديد، دوازده هزار درهم بدو انعام و عنايت فرموده و از قلت آن به واسطۀ عدم مساعدت زمان اعتذار فرمودند. فرزدق قبول نكرده و به عرض رسانيد كه خدمت من براى خداست، نه عطا. آن حضرت همان صله را برگردانيده و قسم به حق خودش داد كه آن را بپذيرد و فرمود كه خداى تعالى به حسن نيّت تو داناست. فرزدق در حبس بوده تا بعد از وفات هشام مستخلص شد و يا موافق مشهور، در محبس، هشام را هجو مى گفته و اين دو بيت را نيز به خود هشام فرستاد:

اتُحبسني بين المدينة والتي *** اليها قلوب الناس يهوى منيبها

تقلب رأسا لم يكن رأس سيد *** و عينا له حولاء باد عيوبها

هشام بعد از ديدن اين دو شعر امر به خلاصش نمود و موافق قول ديگر، پس از آنكه حبس فرزدق به طول انجاميد و به امر هشام نام او از دفتر رسمى محو و حقوق مقرّرى او كه داشته، قطع و با قتل تهديد مى شد، شكايت به حضرت سجّاد عليه السلام برد و در اثر دعاى آن حضرت مستخلص 327 و شرفياب حضور مبارك گرديد و موضوع محو اسم و قطع حقوق نيز مذاكره شد؛ پس آن حضرت بعد از استفسار از مقدار حقوقش معادل حقوق چهل سالۀ او را يك جا بدو عطا كرد و فرمود: «اگر مى دانستم كه به زيادتر از اين محتاج مى باشى، هرآينه عطا مى كردم»؛ پس فرزدق چهل سال بعد از آن وفات يافت. اين نيز مانند استخلاص فرزدق از حبس هشام به بركت دعاى حضرت سجّاد عليه السلام با آن همه سوء قصدى كه در برابر كلمات خشونت آميز او داشته، از كرامات آن ولى خداست.

از سلسلة الذّهب عبدالرحمان جامى نقل است كه همين قصيده را با نظم فارسى مذكور

داشته و گفته كه زنى از اهل كوفه فرزدق را در خواب ديد و از جريانات عالم آخرتش استفسار نمود. گفت: «خدا به سبب همين قصيده مرا بيامرزيد»؛ پس جامى گفته كه سزاوار است كه خداى تعالى تمامى عالم را به سبب اين قصيده بيامرزد. در تاريخ ابن خلّكان گويد: به فرزدق كرامتى منسوب دارند كه در آن اميد بهشت است؛ پس به نقل قضيۀ مذكورۀ هشام و حضرت سجّاد عليه السلام پرداخته است. على الجمله، وفات فرزدق به سال 110 يا 111 ه‍. ق در نود سالگى يا در حدود صد سالگى در بصره واقع گرديد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 333؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3391؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 520؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 297؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 219؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 1، ص 262؛ افندى، عبداللّٰه، رياض العلماء، باب هاء؛ كتب اخبار و رجال.

2362. فرزدق يمنى

به نوشتۀ مجمع الفصحاء، از اكابر فضلاى شعراى عهد سلطان محمود غزنوى و يا از معاصرين خاقانى شيروانى بوده و از شرح حال او چيزى به دست نيامد، لكن چند شعر طرفۀ او، كه به نقل مجمع الفصحاء در تذكرۀ تقى اوحدى بدو نسبت داده، تذكّر داده مى شود:

328

نه هركو آيد از كوهى، بود با دعوت موسى *** نه هركو زايد از زالى، بود با سطوت دستان

نه هر بحرى بود عمّان، نه هر چاهى بود زمزم *** نه هر جويى بود دجله، نه هر آبى بود حيوان

محال است اينكه بى همّت، شود كس مير بحر و بر *** گزاف است اينكه بى طاعت، شود كس فخر انس و جان

بدين خير و بدين همّت بدين حكم و بدين حكمت *** بدين قدر و بدين قدرت بدين فرّ و بدين فرمان

ندانم در همه دولت ز احرار فلك همّت *** به جز صدر قضاقدرت، وزير خسرو كيهان

فلك رتبت ملك عصمت قضاقدرت قدربسطت *** قمردولت زحل رفعت زمين ميدان فلك ايوان

درش چرخى است بى فتنه رخش مهرى است بى عقده *** كفش ابرى است بى طوفان دلش بحرى است بى پايان

تا آخر كه همگى بيست وسه بيت است.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 380.

2363. فرشته، محمدقاسم هندوشاه (قرن 11 ه‍. ق)

استرآبادى الاصل والولاده، از مشاهير مورّخين قرن يازدهم هجرى هندوستان مى باشد كه پس از آنكه در مولد و موطن اصلى خود، استرآباد، به تحصيل مراتب علميّه موفّق آمد، به مصاحبت پدرش به هندوستان رفت و در شهر احمدنگر داخل در خدمت مرتضى نظام شاه شده و به مناصب عالى رسيد و كتاب تاريخ تمام را، كه به تاريخ فرشته معروف است، به نوشتۀ بعضى، به نام او تأليف داد و بعد از وفات او در سال 996 ه‍. ق در حدود 38 سالگى به حسب دعوت دلاورخان، وزير ابراهيم عادل شاه ثانى، به بيجاپور رفته و دو كتاب گلشن ابراهيم و نورس نامه را نيز به نام وى تأليف داد. اين كتاب گلشن و تاريخ مذكور هر دو به انگليسى ترجمه و در هندوستان طبع شده و انتشار يافته اند. به فرمودۀ ذريعة، كتاب مذكور را بعد از سال 998 ه‍. ق به نام ابراهيم عادل شاه مذكور تأليف و در سال 1015 ه‍. ق به پايانش رسانده و در سال 1290 ه‍. ق (غرص) در بمبئى و در سال 1281 ه‍. ق (غرفا) در مطبعۀ نولكشور هند چاپ و به يك مقدمه و يك خاتمه و دوازده مقاله مشتمل و حاوى تواريخ هند و شرح حال ملوك و علماى هندوستان و بسط مذاهب اهالى آن سامان و اوّل اسلام مسلمين ايشان مى باشد. در مقالۀ اوّل از شرح حال ناصرالدين سبكتكين 329 (متوفّى به سال 387 ه‍. ق) ابتدا كرده و اوّل كتاب اين است:

پيش وجود همه آيندگان *** بيش بقاى همه پايندگان

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3395؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 195؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 272.

فرشتۀ روى زمين، ابوالوفاء --> خوارزمى، ابوالوفاء

2364 و 2365. فرصت، سيد ميرزا محمدنصير (... - 1339 ه‍. ق)

حسينى شيرازى، ملقّب به «ميرزا آقا»، متخلّص به «فرصت»، معروف به «ميرزا فرصت» بن ميرزا جعفر متخلّص به «بهجت» بن ميرزا كاظم ملقّب به «شرفا» بن ميرزا نصير، از ادبا و شعراى اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه شاعر ماهر و اديبى كامل بود و علاوه بر حساب و هيئت و منطق و اسطرلاب و هندسه و نحو و اشتقاق و ديگر علوم ادبيّه، در فنون نقاشى و صورتگرى نيز دستى توانا داشته و داراى امتياز تمام مى باشد و از تأليفات اوست:

1. آثار عجم يا شيرازنامه كه در تواريخ فارس و آثار عجيبۀ آن بوده و در سال 1313 ه‍. ق از تأليف آن فارغ و يك سال بعد از آن در بمبئى چاپ و در اوّلش اين شعر خود مؤلف است:

از نقش و نگار در و ديوار شكسته *** آثار پديد است صناديد عجم را

2. اشكال الميزان (در منطق كه تمامى مباحث تصور و تصديق را با رسم جداول در اشكال اربعه حاوى است)؛ 3. بحور الحان (به زبان فارسى، در انواع علم موسيقى كه در ايران چاپ شده است)؛ 4. درياى كبير (كه به علوم بسيارى مشتمل است)؛ 5. ديوان اشعار (كه حاوى قصايد و غزليات و ترجيعات و رباعيات بوده و در ايران چاپ شده است)؛ 6. شطرنجيّه؛ 7. منشآت نثر؛ 8. هجرنامه (كه مثنوى است).

وفات فرصت در سال 1338 يا 1339 ه‍. ق واقع و از اشعار اوست:

تو به دلبرى و شوخى ببرى دل پرى را *** پرى از تو دلبر آموخت طريق دلبرى را

نگهى كنى و از كف ببرى ز عاشقان دل *** كه تمام كرده چشمت به نگه فسونگرى را

تو به حسن همچو ليلى چو به شهر شهره گشتى *** همه خوانده اند مجنون من و قيس عامرى را

به هواى مهر روى تو چو ذرّه اى است فرصت *** تو از او دريغ دارى ز چه ذرّه پرورى را؟

ايضاً 330

اين سبزه، خط سبز نگارى بوده است *** سنبل شكن طرّۀ يارى بوده است

آن لاله كه بر طرف چمن مى بينى *** خونين دل تنگ داغدارى بوده است

نرگس به چمن چشم نگارى بوده است *** سنبل سر زلف تابدارى بوده است

وآن گل كه شكفته بر سر شاخ به باغ *** رخسارۀ يار گل عذارى بوده است

شرح حال ميرزا نصير، جدّ عالى فرصت، به عنوان نصيرالدين اصفهانى خواهد آمد.

امّا ميرزا جعفر متخلّص به «بهجت»، پدر فرصت، مقيم اصفهان بوده و بعد از وفات پدرش، ميرزا كاظم شرفا، كه در سال 1235 ه‍. ق (غرله) در حيدرآباد هند وقوع يافته، از اصفهان به شيراز رفته و دختر رجبعلى خان متخلّص به «تسلّى» را ازدواج كرد و فرصت از وى به وجود آمد و به سال 1296 ه‍. ق در 65 سالگى وفات يافت و در دارالسلام شيراز مدفون شد و فرصت در تأثّر از فراق پدر در تاريخ وفاتش گويد:

بهجت! اى باب گرامى! اى كه نيست *** بى تو بهجت از براى خاصّ و عام

در بهشت آسوده اى چون بوده اى *** مادح پيغمبر و آل كرام

جعفر صادق تو را بادا شفيع *** اى به مذهب صادق و جعفر به نام

فرصت خونين جگر فرزند تو *** كه از فراقت در جهان ناديده كام

خواست تاريخ وفاتت، عقل گفت: *** «بهجتى زو يافته دارالسلام»(1)

از اشعار بهجت به دست نيامد.

منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 105 و 320؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 8 و ج 3، ص 112.

فرضى حاسب، محمد بن على --> ابن الدهان، محمد بن على

فرغانى

فرغانى(2)

2366. فرغانى، احمد بن قصير (... - 226 ه‍. ق)

از مشاهير رياضيّين و علماى هيئت عهد مأمونى است كه به امر وى در هيئت علميّه داخل و رصدخانه اى در بغداد 331 تأسيس و كتابى داير بر اصول و مبانى علم هيئت تأليف


1) . بهجتى زو يافته دارالسلام = 1296.

2) . فرغانى: (به فتح اول) منسوب است به فرغانه و آن به نوشتۀ مراصد، شهرى و ناحيه اى است وسيع در ماوراءالنهر در پنجاه فرسخى سمرقند و خجند هم از ولايات آن است و بعد از اين گويد: و گويند كه فرغانه ديهى است از فارس. نگارنده گويد: شايد در بعضى موارد منسوب به فرغان باشد كه از بلاد يمن است. (مؤلف)

داد كه در سال 1080 ه‍. ق به لاتينى ترجمه شده است و در اسطرلاب و ساعات ايّام نيز آثار بسيارى داشته است. هيئت علميّۀ مذكور به سال 217 ه‍. ق در صحراى سنجار با اعمال اسطرلابى دو درجه اى دايرۀ نصف النهار را مساحت كرده و بدان وسيله، حركت و مقدار جسامت زمين را معيّن نمودند كه محيط آن، موافق آنچه در كتب متأخّرين نيز تصريح شده، هشت هزار فرسخ است. احمد در سال 226 ه‍. ق - مطابق 840 م - درگذشت.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 196.

فرغانى، احمد بن محمد --> ابن كثير، محمد بن كثير

فرغانى، على بن ابى بكر --> برهان الدبن، على بن ابى بكر بن عبدالجليل

فرغانى، على بن عثمان --> اوشى

فرغانى، محمد بن احمد --> سعيدالدين

فرغانى، محمد بن كثير --> ابن كثير، محمد بن كثير

2367. فرقتى، ابوتراب بيگ (... - 1026 ه‍. ق)

از اكابر شعراى ايرانى مى باشد كه در اصل انجدانى بوده و در كاشان نشو و نما يافته و ديوان مرتّبى هم داشته و از اوست:

سياه بختى از اين بيشتر نمى باشد *** كه مجلس دگران روشن از چراغ من است

در سال 1026 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3395.

فروغ الدين يا فروغ فرخى --> بهجت، ميرزا محمدمهدى بن ميرزا محمدباقر

2368. فروغى، ميرزا عباس بن موسى (... - 1274 ه‍. ق)

بسطامى، از شعراى نامى ايرانى قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه نخست «مسكين» تخلّص داشته و اخيراً به جهت انتساب به اميرزاده فروغ الدوله، به «فروغى» تخلّص مى كرد. ملخص آنچه در ظهر ديوانش در شرح حال او نگارش يافته، اين است كه در آغاز دولت فتحعلى شاه قاجار از موطن خود، بسطام، به تهران رفته و همّت به نظم

شعر برگماشت و با آن همه بى سوادى كه داشته، در نهايت فصاحت بود. چون تكميل شعر بى خط و كتابت صورت امكانى نداشت، براى يادگرفتن اصول خط چندان رنج برد كه سين را از شين و حاميم را از ياسين باز دانست و 332 نوشتن حروف هجا را آشنا گرديد و پيوسته به اين بيت حكيم سنايى تمثل مى كرده است:

اگر بودى كمال اندر نويسايى و خوانايى *** چرا آن قبلۀ كل نانويسا بود و ناخوانا

در خدمت اميرزادۀ مذكور تربيت يافت تا رفته رفته حلاوت اشعارش مشهور شد و در اين حال قدم به جادۀ عرفان گذاشت و مانند منصور، «انا الحق» به زبان مى آورد؛ پس مردم دربارۀ او مختلف شدند؛ بعضى مريد شيطانش گفته و جمعى مست بادۀ محبتش خواندند. او نيز نه از شنعت ايشان نفرتى داشت و نه از ارادت آنان مسرتى به خود راه مى داد. در عهد فتحعلى شاه و محمدشاه و ناصرالدين شاه با غزل سرايى مى گذرانيد تا آنكه روزى سخن از خودستايى و دعوى خدايى او به عرض ناصرالدين شاه رسيد و امر همايونى به احضارش صادر گرديد. او نيز بعد از آستان بوسى شديداً انكار كرد و گفت: «من هفتاد سال دويدم تا حال به سايۀ خدا رسيدم. من كجا و اين هذيان كجا؟» در اثر آن لطيفه مورد انعام و تحسين و صله و آفرين شاهنشاهى شد و همواره ستايش آن شاه جم جاه را مى نگاشته تا در سال 1274 ه‍. ق درگذشت و از اشعار اوست:

داديم به يك جلوۀ رويت دل و دين را *** تسليم تو كرديم هم آن را و هم اين را

مى ديد اگر لعل تو را چشم سليمان *** مى داد در اوّل نظر از دست نگين را

گر ساكن آن كوى شود جان فروغى *** بيرون كند از سر هوس خلد برين را

ديوان غزليّات او در آخر ديوان قاآنى در تهران چاپ سنگى شده است.

2369. فرهنگ، ميرزا ابوالقاسم (... - 1309 ه‍. ق)

شيرازى، چهارمين پسر وصال شيرازى آتى الترجمه، به نوشتۀ آثار عجم، از شعراى نامى شيراز كه فاضل كامل بلندپايه بود. در فضايل صورى و معنوى قدرى رفيع داشت. خط نسخ و شكسته را خوب مى نوشته است. در كتاب گلشن وصال تأليف روحانى شيرازى، پسر يزدانى بن وصال شيرازى فوق گويد: فرهنگ شاعرى بوده توانا كه در آغاز جوانى ادبيّات و رياضيّات را تكميل و رمل و جفر را نيز آموخت. به تشويق قاآنى زبان فرانسه را تحصيل و در هفت خط پيروى پدر و برادر خود،

داورى، را نموده و همّت بر كسب آنها گماشت؛ جز خط نستعليق كه آن را 333 به درجه اى كه انتظار داشت، نتوانست برساند و ساير خطوط را بسيار نيكو مى نوشت؛ خصوصاً خط ثلث كه نظير ياقوت مستعصمى بوده و چند قرآن به نقشۀ پدرش، كه با چهار خط تمام مى نمود، نوشته و از تأليفات و آثار قلمى اوست:

الصورة

D05

فرهنگ شيرازى (95)

1. ديوان شعر (كه در حدود ده هزار بيت عربى و فارسى است)؛ 2. رسالۀ طبّ البله (در مطايبات كه سكنجبيّه نيز گويند و چند مرتبه چاپ شده است)؛ 3. شرح حدائق السّحر رشيد وطواط (به طرز چهار مقالۀ عروضى)؛ 4. شرح و ترجمۀ كتاب بارع (در علم نجوم)؛ 5. فرهنگ فرهنگ (و از مزاياى آن است كه هر لغت عربى كه فارسى آن را بخواهند، به آسانى ديده مى شود و بالعكس).

از اشعار اوست كه در مدح و ستايش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گويد:

هله شمع بزم صفوت در برج لافتايى *** گل گلشن ولايت مه برج هل اتايى

كه وسيلۀ نجاتى و صحيفۀ وجودى *** و خليفۀ رسولى و لطيفۀ خدايى

ز زلال عمربخشت قدحى به تشنگان ده *** نه ره است تشنه مردن چو تو مى كنى سقايى

من اگرچه درنيايم به شمار بندگانت *** به خدا كه عار دارم ز شهى به اين گدايى

نه ز موج بحر ترسم نه ز انقلاب دريا *** به سفينه اى نشستم كه در او تو ناخدايى

سگ پاسبان كويت چو برهنه پاى ديدم *** به هزار كفش زرّين ندهم برهنه پايى

ز سگان آستان تو گرفتم استخوانى *** كه غذاى روح بخشم به ملائك سمايى

مس كم بهاى فرهنگ چگونه زر توان شد *** نكند اگر عيار قدم تو كيميايى

وفات فرهنگ به نوشتۀ آثار عجم، به سال 1308 ه‍. ق و يا به نوشتۀ گلشن وصال، 1309 ه‍. ق در شيراز واقع شد و بنابر دويّمى، جملۀ «فاز بقول المالك القديم،

(إِنَّ اَلْأَبْرٰارَ لَفِي نَعِيمٍ‌) (انفطار، 13)» مادّۀ تاريخ وفات اوست و شرح حال دو پسرش، آهنگ و اورنگ، در محل 33(4) خود از اين كتاب اجمالاً نگارش يافته است و شايد در ضمن شرح حال وصال شيرازى نيز مذكور گردند.

2370. فريد خراسان، حسن (... - 565 ه‍. ق)

يا حسين يا ابوالحسن بن ابى القاسم زيد بن حسين يا محمد بيهقى و يا خود نامش «حسن» و پدرش «حسين» و يا به نوشتۀ ذريعة، «ابوالحسن على بن ابوالقاسم زيد بن محمد» است؛ به هرحال، از اكابر و متبحّرين علماى اماميّۀ اواسط قرن ششم هجرت و عالمى است فاضل، متكلّم متبحّر، معروف به «فريد خراسان» و از اجلاّى مشايخ ابن شهرآشوب (متوفّى به سال 588 ه‍. ق) و نخستين كسى است كه كتاب مستطاب نهج البلاغه را شرح كرده است؛ چنانچه موافق نقل مستدرك الوسائل گويد كه احدى از فضلاى سلف اين كتاب را شرح نكرده و چند چيز مانع از اين خدمت گرديده است؛ چنانچه كسى كه در اصول متبحّر بوده، در علم امثال و لغت قصور داشته و كامل در آنها نيز از اصول طب و حكمت و علوم اخلاق بيگانه بوده و كسى هم كه در همۀ اينها به درجۀ كمال رسيده، در تواريخ و وقايع ايّام عرب اطّلاعى نداشته و كسانى هم كه در تمامى مراتب مذكوره متبحّر بوده اند، در نسبت دادن مندرجات نهج البلاغه به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام شبهه ناك بوده و اعتقادى به كلام آن حضرت بودن آنها نداشته و برخى هم با استكمال مقدمات مذكوره، درِ توفيق، كه از كنوز مخفيّۀ الهيّه است، به رويشان بسته شده و موفق به اين خدمت مهم دينى نگرديده اند و بعد از اين جمله گويد كه من در اين خدمت و شرح اين كتاب متقدّم به همه كس مى باشم. مقصود از نقل اين جمله همانا استيناس اذهان اهل علم به يك هزارم عظمت اين كتاب مستطاب و تذكّر مقامات علمى و فضلى و كمالى شارح آن مى باشد كه بالاجمال حاوى فروع و اصول و جامع معقول و منقول بوده و در ادبيّات و رياضيّات و علم امثال و لغت و طبّ و اخلاق و حكمت و تواريخ و سير باخبر و متبصّر و متبحّر بوده و مؤسّس سنّت حسنۀ شرح مذكور مى باشد. «جزاه اللّه عن الاسلام و عن اميرالمؤمنين عليه السلام آلاف جزاء» و از تأليفات اوست:

1. اسامى الادوية و خواصها و منافعها (كه به عنوان تفاسير العقاقير معروف است) 335؛ 2. الافادة للشّهادة؛ 3. تاريخ بيهقى؛ * تفاسير العقاقير (كه به نام اسامى مذكور شد)؛
4. جواب يوسف العراقى اليهودى؛ 5. حاشية فصول بقراط؛ 6. شرح نهج البلاغة (كه مذكور شد)؛ 7. مشارب التّجارب.

وى به سال 565 ه‍. ق در 66 سالگى وفات يافت.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 212؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 292؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

2371. فريدالدين، على بن حيدر بن على (... - 699 ه‍. ق)

طوسى، مكنّى به «ابوالحسن»، در عرفان و حكمت ماهر و در اعمال رصدى خبير بود.

در سال 657 ه‍. ق، كه سال تأسيس رصد مراغه است، به مراغه آمد و بعضى از كارهاى مهم رصدى از طرف خواجه نصير طوسى بدو محول شد. بعد از وفات خواجه به بغداد رفته و اخيراً به اصفهان آمد و روز عيد فطر سال 699 ه‍. ق درگذشت. او غير از على بن عبدالكريم باكويى مى باشد كه او نيز كنيۀ «ابوالحسن» و لقب «فريدالدين» داشته و از مبرّزين رياضيّين قرن ششم و مؤلف زيج علايى است كه در سال 541 ه‍. ق تأليفش داده و زمان وفاتش معلوم نيست.

منابع: اطلاعات متفرقه.

فريدالدين، على بن عبدالكريم --> فريدالدين، على بن حيدر بن على

فريدالدين، محمد بن ابراهيم --> عطار، محمد بن ابراهيم

2372. فريدالعصر، محمود بن جرير (... - 507 ه‍. ق)

اصفهانى، مكنّى به «ابومضر»، ملقّب به «فريدالعصر»، در نحو و طب و لغت، فريد عصر و وحيد زمان خود، بلكه در تمامى انواع كمالات بى بدل و ضرب المثل و مدتى در خوارزم مرجع استفادۀ اكابر و زمخشرى سالف الترجمه و جمعى ديگر از اكابر وقت از تلامذۀ وى بوده و از علوم و معارف و مكارم اخلاق وى استفاده نموده و حظّى وافر برده اند. سبب ترويج مذهب معتزله در خوارزم نيز همين صاحب ترجمه بوده و در اثر جلالت و عظمتى كه داشته، مردمان آن نواحى بدان مذهب گراييدند و در سال 507 ه‍. ق در مرو درگذشته و زمخشرى مرثيّه اش گفت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 123.

2373. فريد وجدى، محمد فريد وجدى (1875-1954 م)

بن مصطفى وجدى بن على رشاد، از افاضل عصر حاضر ما بوده و تأليفات وى شاهد صادق و بهترين معرّف 336 مراتب علميّه اش مى باشد:

1. الاسلام فى عصر العلم؛ 2. تطبيق الدّيانة الاسلاميّة على نواميس المدنيّة؛ 3. الحديقة الفكريّة فى اثبات وجود اللّه بالبراهين الطّبيعيّة؛ 4. دائرة معارف القرن الرابع عشر للهجرة (و همۀ اينها در قاهره چاپ شده اند)؛ 5. صفوة العرفان (در تفسير)؛ 6. الفلسفة الحقّة فى بدائع الاكوان؛ 7. كنز العلوم واللّغة (و آن نيز دايرة المعارفى است كه به فصيح لغت عربيّه و خلاصۀ تمامى علوم نقليّه و عقليّه و شرح حال مختصرى از بعض مشاهير و مانند اينها محتوى است) و غير اينها و همۀ اينها در قاهره چاپ شده اند.

ولادتش در سال 1875 م بوده است.

منابع: اطلاعات متفرقه.

• فريعى، سعير بن عداء

مصطلح رجال و موكول بدان علم است.

فزارى

فزارى(1)

2374 و 2375. فزارى، ابراهيم بن حبيب (... - 188 ه‍. ق)

بن سليمان بن سمرة بن جندب، شيعى المذهب، فزارى القبيله، كوفى البلده، ابواسحاق الكنيه، از مشاهير حكما و رياضيّين اسلامى قرن دويم هجرى و منجّم مخصوص منصور دوانيقى (136-158 ه‍. ق) و از اولاد سمرة بن جندب صحابى و در آن اوان در علوم رياضيّه مشهور و نخستين كسى است از مسلمانان كه در دورۀ اسلامى اسطرلاب ساخته و خطوط معهوده بر آن وضع نموده و بدان عمل مى كرده


1) . فزارى: (به فتح اول) لقب رجالى ابان بن ابى عمران، ابراهيم بن حكم بن ظهير، احمد بن داوود، اسحاق و جعفر بن مالك، جعفر بن محمد بن مالك، حسين بن محمد و جمعى ديگر و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف و نسبت آن به فرمودۀ تنقيح المقال، به فزارة بن ذبيان بن بغيض بن ريث بن غطفان است كه پدر قبيله اى است از شعب قبيلۀ بنى غطفان و بنى شمخ و بنى عراب و بنى الشعراء نيز از بطون همين قبيله هستند. (مؤلف)

است و از آثار قلمى علمى اوست:

1. اسطرلاب مسطّح؛ 2. تسطيح الكرة؛ 3. القصيدة فى علم النّجوم؛ 4. كتاب العمل بالأسطرلاب المسطّح؛ 5. مقياس الزّوال يا المقياس للزّوال.

در سال 188 ه‍. ق درگذشت.

337 مخفى نماند كه محمد، پسر همين ابراهيم، مكنّى به «ابوعبداللّه»، نيز اديبى است فاضل منجّم از تلامذۀ اصمعى و مازنى كه در سال 156 ه‍. ق از طرف منصور دوانيقى به تأليف كتابى در نجوم مأمور شد و او نيز كتابى در اين موضوع تأليف و به سند هند ش موسوم داشت كه تا زمان مأمون عباسى معمولٌبه بوده و محمد بن موسى خوارزمى هم همين كتاب سند هند را در زيج مشهور خود كه معمولٌبه بلاد اسلام بوده، ملخّص كرده است و سال وفات محمد به دست نيامد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 1]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 112؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 30؛ ابن قفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء)، ص 42؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 175.

فزارى، اسماعيل بن موسى --> سدى، اسماعيل بن عبدالرحمان

2376. فزارى، على بن غراب (... - 184 ه‍. ق)

كوفى فزارى يا محاربى، مكنّى به «ابوالحسن» يا «ابويحيى»، از محدّثين قرن دويم هجرت مى باشد كه حال او بين علماى رجال محل خلاف و جدال است؛ بعضى از ايشان به ساقط و مدلس و متروك الحديث موصوفش داشته و بعضى ديگر به صدوق و موثّق بودن و تشيّع او، بلكه افراط او در تشيّع تصريح كرده و به قول بعضى، عيبى غير از تشيّع نداشته است. در تاريخ بغداد هم گويد: گمان دارم كه طعن وى به جهت تشيّع بوده باشد، والاّ در روايات خود صادق است و در سال 184 ه‍. ق درگذشت.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 25؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 12، ص 45.

فزارى، محمد بن ابراهيم --> فزارى، ابراهيم بن حبيب

2377. فزونى، ملا فزونى استرآبادى

موافق آنچه در حرف باء از ذريعه از باب القاب رياض العلماء نقل كرده، از علماى عهد صفويّه بوده و كتاب اللّجين الطّبريّة در تواريخ و مناسبات آنها از او و مشتمل بر فوايد جليلۀ تاريخيّه مى باشد و در همين موضع از ذريعة گويد كه بحيره (با صيغۀ مصغّر) فارسى است در حكايات تاريخيّه و احوال طبقات وزرا و غرايب حيوانات و جبال و عيون و انهار و ابنيه و غير اينها، تأليف ملا فزونى استرآبادى معاصر صفويّه و در تهران چاپ شده است. نيز در حرف تاء از ذريعه گويد كه تاريخ بحيره فارسى است و در ايران چاپ شده و تأليف ميرزا عبدالكريم 338 بن عباسقلى قمى تفريشى است، انتهى. از تلفيق اين دو كلام ذريعه استكشاف مى شود كه عبدالكريم بن عباسقلى نام همان ملا فزونى مذكور است. اما اختلاف قمى و تفريشى و استرآبادى سهل و نظاير آن بسيار مى باشد كه بالفرض يكى از بلاد مذكوره موطن اصلى و ديگرى محل ولادت و سيّمى محل اقامت است و هكذا؛ بلكه تفريش از توابع قم بوده و هر تفريشى را قمى گفتن نيز درست باشد.

نگارنده گويد: مقدمه اى كه در اوّل كتاب بحيره نوشته شده، ظاهر است در اينكه عبدالكريم بن عباسقلى قمى تفريشى طابع و ناشر كتاب بحيره بوده، نه مؤلف آن و هم در عهد سلطان احمدشاه قاجار مؤسّس مدرسۀ معارف اسلاميّه در تهران بوده است، ولى مؤلف تاريخ بحيره، چنانچه مذكور شد، در عهد صفويّه بوده و از مطاوى كلمات خودش در بحيره برمى آيد كه در اوايل قرن يازدهم هجرت مى زيسته است؛ من جمله در صفحۀ 483 تاريخ مذكور چاپ تهران سال 1328 ه‍. ق (غشكح) در ضمن عجايب كون مطلبى گفته كه عين عبارتش اين است:

الاعجوبه: آنچه محرّر اين رساله را مشاهده افتاد، آن است كه در اقصاى شرقى هند به تاريخ 1017 ه‍. ق خيرالبشر در يكى از قصبات آن ملك موسوم به «عثمان پور» مارى هر شبه از درختى فرياد مى آورد و تا چهار نوبت اين عبارت را مى گفت كه «حقى حقى» و تا صباح كار او اين بود و قريب به شش ماه كه فقير در آن قصبه بود، يك شب آن مار ترك اين ذكر نكرد و خدا گواه است كه اين كلمه را به فصاحتى ادا كردى كه هيچ تفاوت نبودى از گفتن او تا گفتن آدمى فصيح، انتهى.

اين گونه نوادر و عجايب و غرايب در حدود همان تاريخ و پيش از آن و بعد از آن در

آن كتاب بسيار است، والعهدة عليه. بارى، بعد از اين جمله كه زمان تقريبى فزونى استرآبادى مؤلف بحيره و «عبدالكريم» نبودن اسم او معلوم گرديد، گوييم: در كتاب تذكرة الشعراى موسوم به نگارستان سخن تأليف نورالحسن خان از ادباى هند، كه در سال 1292 ه‍. ق تأليف و هم در آن سال در مطبعۀ شاه جهانى بهوپال از بلاد هند چاپ شده، گويد: فزونى مير محمود استرآبادى به فزونى كمال در اين فنّ (شاعرى) صدر مدرسۀ استادى بوده و از اوست:

شادم به رستگارى روز جزا كه هيچ *** دوزخ به انتقام گناهم نمى رسد

339 در تذكرة الشعراى موسوم به روز روشن تأليف محمد مظفّر حسين متخلّص به «صبا» بن محمد يوسف على از ادباى هند، كه در سال 1296 ه‍. ق تأليف و به فاصلۀ يك سال در مطبعۀ مذكوره چاپ شده، نيز گويد: فزونى استرآبادى نامش «مير محمود» ميان او و ميان فزونى سبزوارى، كه متحدالاسم والتخلّص والعمر والعصر بودند، در شهر اصفهان اتّحاد مكانى و مودّت روحانى اتفاق افتاده و از اوست:

زين آب و گلت نيافريد است اى حور! *** آورده در آفرينشت خالق نور

خاك از مشك بهشت و آب از كوثر *** باد از دم عيسى، آتش از شعلۀ طور

ايضاً

از ضعف بر رخ تو نگاهم نمى رسد *** وز دل به لب ز بيم تو آهم نمى رسد

شادم به رستگارى روز جزا كه هيچ *** دوزخ به انتقام گناهم نمى رسد

در تذكرة الشعراى صبح گلشن نام تأليف مولوى محمد محيى الدين خان (ذوق) كاكورى، كه يك سال بعد از اتمام تأليف آن در سال 1295 ه‍. ق در مطبعۀ فوق چاپ شده، گويد: فزونى استرآبادى مير محمد، خوش طبع و خوش رفتار و خوش گفتار بود؛ در بعض علوم ممارست داشت؛ در بازى شطرنج از شاطران گوى سبقت مى ربود؛ خط شكسته درست مى نگاشت؛ با پير محمد فزونى سبزوارى معاصر بود؛ ماليخوليا پيدا كرده و با فزونى جنون در اصفهان جادّۀ عدم پيمود؛ پس ظاهر كلام آنكه فزونى استرآبادى دو تن بوده و مير محمد فزونى غير از مير محمود فزونى مى باشد، لكن به قرينۀ معاصر بودن فزونى سبزوارى در هر دو تذكرۀ روز روشن و صبح گلشن مصرح است علاوه بر دو رباعى مذكور فوق، كه در روز روشن به مير محمود فزونى استرآبادى نسبت داده بود، در صبح گلشن به مير محمد فزونى استرآبادى منسوب

داشته، اتحاد و يكى بودن آنها در نظر جلوه گر است؛ منتهايش آنكه در يكى از اين دو تذكره نام فزونى اشتباه و يكى از محمود و محمد مشتبه به ديگرى شده و ظاهراً خط نسخۀ مأخذى صبح گلشن جورى بوده كه لفظ «محمود» در كتابت «محمد» خوانده مى شده؛ چنانچه نام فزونى سبزوارى را نيز، كه در روز روشن «مير محمود» بوده، «پير محمد» نوشته است؛ به هرحال، چنانچه مشاهده مى شود، در هيچ كدام از اين سه تذكرۀ گلستان سخن و روز روشن و صبح گلشن به زمان فزونى استرآبادى تصريحاً يا تلويحاً تعرضى نشده و تأليفى نيز بدو نسبت نداده اند. اينك احتمال مى رود كه 340 فزونى استرآبادى مؤلف تاريخ بحيره غير از اينها باشد كه در اين سه تذكره نگارش داده اند.

2378. فزونى استرآبادى، مير محمد

چنانچه فوقاً اشاره شد، ظاهراً همان فزونى استرآبادى، مير محمود است كه در صبح گلشن به هر وسيله اى كه بوده، نامش را «مير محمد» نوشته است.

فزونى استرآبادى، مير محمود --> فزونى، ملا فزونى استرآبادى

2379. فزونى استرآبادى، مير هاشم

پسر ملا جلال، نقاش و پاكيزه طبع و معتدل مزاج و خوش تلاش و از اوست:

پروانه صفت دشمن بال و پر خويشم *** پيوسته تپان بر سر خاكستر خويشم

زمان زندگانى او به دست نيامد.

منابع: تذكرۀ صبح گلشن.

فزونى سبزوارى، مير محمد --> فزونى سبزوارى، مير محمود

2380. فزونى سبزوارى، مير محمود

به نوشتۀ تذكرۀ روز روشن، نامش «مير محمود» و با فزونى استرآبادى متحدالاسم والتخلّص والعصر والعمر بودند. نوبتى به هندوستان آمد و به بلاى ناگهانى ارتكاب جريمۀ خون ناحق در شهر كرنال مبتلا گرديده و چارۀ كار جز گريز به اصفهان نديد و از اوست:

بازآ كه ديده ها به ره انتظار تو *** اميدوار از مژه بيرون نشسته اند

در حيرتم كه بر در و ديوار چون به هم *** بى اضطراب ليلى و مجنون نشسته اند

ديگر اسم و زمان زندگانى او را اصلاً ننوشته است. از تذكرۀ نشتر عشق نقل كرده كه نام فزونى سبزوارى «مير محمد» بوده است. بارى، در تذكرۀ نگارستان سخن نيز بدون ذكر اسم و زمان و عمر و غيره همين قدر گويد: فزونى سبزوارى سرآمد نخل بندان رياض سخن با فزون گل كارى و از اوست:

اين خوارى از تو مى كشم اى دل! تو خون شوى *** ورنه مرا به دوستى او چه كار بود

ايضاً

گرد سرت شوم به فزونى ستم مكن *** آخر چه شد اسير تو شد بندۀ خداست

نگارنده گويد: بهتر از بعض عبارات پردازى ها صرف اوقات در نوشتن اسم و زمان و ديگر مزاياى حال ارباب كمال است.

341 2381. فزونى سمنانى

در تذكرۀ صبح گلشن مذكور فوق، بدون ذكر اسم و نسب و زمان و ديگر مزاياى حالش، گويد: فزونى از خطّۀ سمنان ظهور گرفته و به فزونى نكته دانى شهرت پذيرفته و از اوست:

اى دل! منال چرخ به كام كسى نشد *** فيروزۀ سپهر به نام كسى نشد

گرد سرت شوم به فزونى ستم مكن *** اظهار عشق كرد و غلام كسى نشد

ايضاً

هر شام و سحر سرشك طوفان زايم *** بندد به سلاسل تموج پايم

همچون نى نودميده ايّام نهد *** بندى هر روز تازه بر اعضايم

از تعمق در اشعار و بعضى از مزاياى ديگر، اتحاد و يكى بودن بعضى از اين اشخاص متخلّص به «فزونى» با بعضى ديگر مستبعد نبوده و قضاوت اين موضوع، اگر لازم باشد، موكول به تتبّع خود علاقه مندان است.

• فساطيطى، زويد

موكول به علم شريف رجال است.

فسوى

فسوى(1)

فسوى، حسن بن احمد --> فارسى، حسن بن احمد

فسوى، زيد بن على --> فارسى، زيد بن على بن عبداللّٰه

فسوى، ميرزا كمال الدين محمد بن معين الدين --> ميرزا كمالا

فشاركى

فشاركى(2)

2382. فشاركى، سيد محمد (... - 1318 ه‍. ق)

بن امير سيد قاسم، طباطبايى فشاركى اصفهانى، از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى و از 342 تلامذۀ حاج ميرزا محمدحسن شيرازى آتى الترجمه مى باشد. در حال حيات استاد مذكورش در سامره مرجع تدريس بود. بعد از وفات او به نجف مهاجرت كرد و حوزۀ درس نيز بدان ارض اقدس انتقال يافت و مرجع استفاده اكابر وقت گرديد. حاج ميرزا حسين نايينى آتى الترجمه و حاج شيخ عبدالكريم حائرى سالف الترجمه (به عنوان آية اللّه، حاج شيخ عبدالكريم) و نظاير ايشان نيز از تلامذۀ وى بوده اند و در كلمات بعضى از اجلّه به «استاد كبير» هم موصوف مى باشد. با وجود فراهم بودن وسايل مقتضيه، به امور رياست اعتنايى نكرد و فقط به تدريس و تكميل نفس پرداخت. از آثار قلمى اوست:

1. اصالة البرائة؛ 2. الاغسال؛ 3. الفروع المحمّديّة (در فقه) و غير اينها.

وفات او در سيم ذى قعدۀ سال 1316 يا 1318 ه‍. ق در نجف واقع گرديد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).


1) . فسوى: (با دو فتحه) منسوب است به فسا و آن به نوشتۀ مراصد، (به فتح اول) شهرى است قديم و بزرگ از فارس در هشت فرسخى كازرون و چهار منزلى شيراز كه داراى حصار و خندق و بانزهت ترين بلاد آن نواحى بوده و اهالى آن «بسا» گويند. (مؤلف)

2) . فشاركى: (به كسر اول و فتح رابع) منسوب است به فشارك و آن موضعى است از توابع اصفهان. (مؤلف)

الصورة

D06

ملا محمدحسين فشاركى (96)

2383. فشاركى، ملا محمدحسين بن محمدجعفر (... - 1353 ه‍. ق)

از اكابر علماى اماميّۀ اواسط قرن حاضر چهاردهم هجرت، فقيه اصولى، اديب متكلّم رجالى، از تلامذۀ شيخ زين العابدين مازندرانى و حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى و ميرزاى شيرازى حاج ميرزا محمدحسن بوده و از مشايخ اجازۀ روايتى آقاى نجفى سيد شهاب الدين مقيم قم مى باشد و از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ رسائل؛ 2. حاشيۀ طهارت شيخ انصارى.

شب سه شنبه هشتم ذى قعدۀ 1353 ه‍. ق در اصفهان وفات يافت.

منابع: اطلاعات متفرقه.

343 2384. فصيحى، على بن ابى زيد محمد بن على استرآبادى (... - 516 ه‍. ق)

معروف به «ابن ابى زيد»، اديبى است فاضل نحوى شيعى امامى، مكنّى به «ابوالحسن»، ملقّب به «فصيحى» كه از مشاهير ادبا و نحويّين و شاگرد شيخ عبدالقادر جرجانى و استاد حيص بيص سالف الترجمه و ملك النحاة حسن بن صافى آتى الترجمه بود. پس از مدتى به بغداد رفت و بعد از خطيب تبريزى، يحيى سالف الترجمه به مدرّسى مدرسۀ نظاميۀ بغداد منتصب شد و عاقبت به جهت تشيّع، كه خودش نيز انكار نداشته و مى گفته است كه من از سر تا پا شيعه هستم، از مقام مدرّسى معزول گرديد و به جاى او ابن الجواليقى، موهوب بن احمد آتى الترجمه تعيين شد؛ پس وى عزلت گزيده و از مردم كناره كشيده و تلامذۀ او باز در خانه اش حاضر درس مى شدند. فصيحى اشعارى در ردّ ابن سكرۀ نحوى لغوى بغدادى كه در حرمت متعه انشا كرده بوده، گفته كه در روضات الجنّات و همچنين در تفسير آيۀ شريفۀ (فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ‌) (نساء، 2(4) از تفسير روض الجنان ابوالفتوح رازى منقول است.

فصيحى روز چهارشنبه سيزدهم ذى حجۀ سال 516 ه‍. ق در بغداد وفات يافت و ازآن رو كه كتاب فصيح نام ثعلب نحوى را بسيار مطالعه كرده و تدريس مى نموده، به همين عنوان (فصيحى) ملقّب و مشتهر گرديده است.

منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 116؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 485؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 213؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 374؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3412؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 15، ص 66.

فضل نعمتى --> حروفى

2385. فضلاء خمسه

گاهى در اصطلاح فقها، زراره، بكير، فضيل، بريد، محمد بن مسلم را گويند كه بعضى از ايشان در اين كتاب مذكور و بعضى ديگر موكول به كتب رجاليّه است.

344 2386. فضولى، محمد بن سليمان (... - 976 ه‍. ق)

الصورة

D07

شيخ محمد فضولى (97)

حلّى الولاده، بغدادى المنشأ والاقامه، فضولى الشهره، شاعرى است حقايق ترجمان و آتشين بيان از اكابر شعراى قرن دهم هجرى كه اشعار مؤثّر و سوزناك بسيارى بيشتر با زبان تركى بسيار فصيح و مليح انشا كرده و گاهى به زبان عربى و فارسى نيز شعر مى گفته است. هنگامى كه سلطان سليمان خان قانونى، دهمين سلطان عثمانى (926-974 ه‍. ق)، عازم فتح عراقين بوده، فضولى نيز اشعارى توسط ابراهيم پاشا،

صدر اعظم، تقديم دربار همايونى كرد و مشمول عنايات سلطانى گرديد و فرمانى داير بر توظيف او از مال اوقاف شرف صدور يافت. از آثار قلمى اوست:

1. انيس القلب (كه قصيده اى است فارسى به قافيۀ شين و حاوى يك صدوچهار بيت)؛ 2. بنگ و باده (كه مثنوى تركى و در معارضۀ اين دو دشمن خون ريز عفت و انسانيت است)؛ 3. حديقة السّعداء (كه ترجمۀ تركى روضة الشّهداء است و يا چنانچه ظاهر كلام كشف الظّنون مى باشد، كتابى است مستقل تركى كه وقعۀ كربلا را از روضة الشّهداء و غيره جمع و به ده باب و يك خاتمه مرتب نموده است)؛ 4. ديوان شعر (كه به ديوان فضولى معروف و از تركى و فارسى مخلوط و حاوى غزليات و قطعات و رباعيات و مخمسات و در حدود 3150 بيت بوده و در تبريز و تاشكند و غيره چاپ و دو نسخۀ خطى از آن به شمارۀ 306 و 308 و دو نسخۀ ديگر نيز به ضميمۀ مثنوى بنگ و بادۀ او به شمارۀ 305 و 307 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 5. ساقى نامه؛ 6. صحت و مرض (به پارسى)؛ 7. ليلى و مجنون (كه منظومۀ تركى است)؛ 8. مطلع الاعتقاد (در كلام كه به نوشتۀ كشف الظّنون، موافق مذهب حكما و اماميّه است).

از اين آثار او محبت خانوادۀ رسالت صلى الله عليه و آله ظاهر، بلكه از بعض اشعار او كه هريك از ائمّۀ اطهار عليهم السلام را تا حضرت صاحب الامر - عجل اللّه فرجه - ستوده، شيعۀ اثناعشرى بودن وى استظهار مى شود و از اشعار فارسى اوست:

345

اگر عمرها مردم بدسرشت *** بود همدم حوريان بهشت

در آن محفل پرصفا روز و شب *** ز جبريل خواند فنون ادب

بدان اعتقادم سرانجام كار *** نگردد از او جز بدى آشكار

وگر سال ها گوهر تابناك *** فتد خوار و بى قدر بر روى خاك

بر آنم كه كمتر نشيند غبار *** ز خاكش بر آيينۀ اعتبار

چو از خاك خيزد همان گوهر است *** شهان را برازندۀ افسر است

ايضاً

آسودۀ كربلا به هر حال كه هست *** گر خاك شود نمى شود قدرش پست

برمى دارند و سبحه اش مى سازند *** مى گردانندش از شرف دست به دست

ايضاً

ز بيم دشمنى ام اى رقيب ايمن باش *** كه مهر او به دلم جاى كين كس نگذاشت

نيز از اشعار تركى فضولى است:

يا رب ره عشقونده بنى شيدا قيل *** احكام عبادتين بنا اجرا قيل

نظارۀ صنعنده بنى بينا قيل *** اوصاف جميلنده ديليم گويا قيل

ايضاً

هر گورن عيب ايتدى آب ديدۀ گريانيمى *** ايلديم تحقيق گورمش كيمسه يوخ جانانيمى

هانسى بتدور بيلمرم ايمانيمى غارت ايدن *** سنده ايمان يوخ كه سن آلدون دييم ايمانيمى

اى فضولى جانه يتمشديم گوگلدن شكركيم *** باغلاديم بير دلبره قورتارديم اوندان جانيمى

وفات فضولى به سال 963 يا 970 يا 971 يا 976 ه‍. ق در حلّه واقع شد و بنابر اوّل، جملۀ تركى «گچدى فضولى» مادّۀ تاريخ اوست؛ يعنى فضولى درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 250]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 205؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3416.

• فطحيّه

در مطاوى كلمات رجال و تراجم مذكور و دانستن آن محل توجه ارباب رجوع مى باشد. (با دو فتحه) فرقه اى است از شيعه كه به امامت شش امام تا امام جعفر صادق عليه السلام معتقد بوده و بعد از آن حضرت، فرزندش، عبداللّه افطح، را امام دانند، زيرا كه اكبر اولاد آن حضرت بوده است و ظاهر اين جمله، كه موافق مجمع البحرين و بعضى ديگر نوشته شد، آنكه ايشان هفت امامى بوده و عبداللّه افطح را امام قائم منتظر دانند، لكن در مقباس الهداية گويد كه ايشان سيزده امامى بوده و علاوه بر دوازده امام، عبداللّه افطح را نيز امام دانسته و او را امام هفتم يا موافق قول شهيد، امام هشتمين دانند و از 346 مسالك و منتهى نيز به همين روش نقل شده و به هرحال، ايشان را «فطحيّه» گفتن به جهت انتساب به عبداللّه افطح بوده و آن، كسى را گويند كه سرش يا پاى هايش پهناور باشد و هريك از افراد اين فرقه را «فطحى» نامند.

بارى، لفظ «فطحيّه» در اصطلاح ملا محسن فيض در وافى، چهار تن از آن فرقه است كه در اسانيد روايات تهذيب و كافى واقع و عبارت از احمد بن حسن عن عمرو بن سعيد عن مصدق بن صدقة عن عمّار بن موسى است؛ چنانچه در وافى در موقع نقل

روايتى كه اين چهار تن در سند آن واقع شده باشد، به عوض تعداد اسامى شان به عبارت «فطحيّه» اكتفا مى نمايد.

فغانى --> بابا فغانى

فقها --> اصحاب اجماع

(به ضمّ اوّل و فتح ثانى) جمع فقيه مى باشد و در اصطلاح رجالى، موافق نوشتۀ كشى، بعضى از اصحاب ائمّۀ اطهار عليهم السلام است.

2387. فقهاء سبعه

كه در مطاوى كلمات بعضى از كتب رجال و تراجم مذكور مى باشد، اصطلاح عامّه هفت تن از تابعين است كه در مدينه علم فقه و احكام دينيّه و احاديث نبويّه را از اصحاب حضرت رسالت صلى الله عليه و آله فراگرفته و مسلمين را تعليم مى نمودند. ايشان محور فقه عامّه بودند و احكام فقهيّه از همين هفت تن در اقطار عالم انتشار يافت و همه شان در يك عصر در مدينه جمع و امر فتوا بعد از صحابه بديشان مختص بود و ديگران حق فتوا دادن نداشته اند و اين عنوان (فقهاء سبعه) به همين جهت، بديشان اختصاص يافته است؛ مثل ائمّۀ اربعه، زهّاد ثمانيه، عشرۀ مبشّره، قضات سته، قراء سبعه يا عشره كه هريكى در محل مقتضى از اين كتاب نگارش يافته است، والاّ در همان عصر فقهاى سبعه، بسيارى از علماى تابعين وجود داشته اند و اسامى فقهاى سبعه در اين دو بيت، كه به تصحيح فوائد البهيّة از ابن الابيض آتى الترجمه است، جمع مى باشند:

ألا كل مَن لايقتدى بأئمة *** فقسمته ضيزىٰ عن الحق خارجة

فخذهم عبيداللّه عروة قاسم *** سعيد سليمان ابوبكر خارجة

347 از بعض تواريخ عامّه نقل است كه از خواص اين اسامى هفت گانه آنكه اگر مجموع آنها را نوشته و بر سر ببندى، صداع و دردسر را زايل گرداند و در حبوبات هم از صدمۀ كرمش محفوظ دارد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 98؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 203؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 269؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 690.

در اينجا به شرح حال اجمالى هريك از فقهاى سبعه مى پردازيم:

الف) ابوبكر بن عبدالرحمان (... - 94 ه‍. ق)

بن حارث بن هشام بن مغيرة بن عبداللّه بن عمر بن مخزوم قرشى مخزومى، ملقّب به «راهب قريش»، از سادات تابعين و نامش نيز «ابوبكر» مى باشد كه در سال 94 ه‍. ق، كه به جهت فوت جماعتى از فقها به «سنة الفقها» معروف است، وفات يافت و سالم بن عبداللّه بن عمر خلف وى گرديد و حارث مذكور فوق، برادر ابوجهل و از جملۀ صحابه بوده است. بعضى خود سالم مذكور و برخى ابوسلمة بن عبدالرحمان بن عوف را به عوض ابوبكر از فقهاى سبعه دانند، لكن از فقهاى سبعه بودن شش تن ديگر مذكور ذيل مسلم كل بوده و محل ترديد نمى باشد.

منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 203؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 269؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 185.

ب) خارجة بن زيد بن ثابت (... - 100 ه‍. ق)

انصارى، مكنّى به «ابوزيد»، تابعى جليل القدر كه زمان عثمان بن عفان را ديده و در سال 99 يا 100 ه‍. ق درگذشته و پدرش نيز از اكابر صحابه بوده است.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 185؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 269.

ج) سعيد بن مسيب بن حزن (... - 105 ه‍. ق)

بن ابى وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم، مدنى قرشى مخزومى، مكنّى به «ابومحمد»، از سادات تابعين و افقه فقهاى سبعه، بلكه اعلم تمامى تابعين و به عقيدۀ اهل مدينه، افضل ايشان و علاوه بر فقه و حديث، عابد زاهد متّقى و به عقيدۀ اهل كوفه، مانند اويس قرنى بوده است. مى گفته است كه به اعوان ظلمه با چشم درست نگاه نكنيد و از ته دل در مقام انكار ايشان باشيد كه اعمال صالحۀ شما باطل و ضايع نگردد. مدت سى سال در موقع شروع به اذان در مسجد بود. چهل سال نماز جماعت در فرايض از او فوت نشد و پنجاه سال شب زنده دار بود. شب ها نمى خوابيد و با وضوى نماز عشا نماز صبح مى خواند و با همۀ اينها در سنّ 84 سالگى مى گفته كه ترسناك ترين چيزها نزد من زنان است.

348 عبدالملك بن مروان در خواب ديد كه چهار مرتبه در محراب شاشيد؛ پس هراسان از خواب بيدار شد و تعبير آن را از سعيد خواستار گرديد. سعيد گفت: «چهار پسر صلبى تو به خلافت مى رسند». چنانچه ان شاءاللّه تعالى در خاتمۀ باب كنى در ذيل عنوان بنى اميّه اشاره خواهيم كرد، آن تعبير وقوع يافت و هشام و وليد و سليمان و يزيد، پسران عبدالملك، به خلافت رسيدند. سعيد از سعد بن ابى وقاص و پدرزن خود، ابوهريره و ديگر اصحابه روايت كرده و تسنّن و تشيّع او بين علماى تراجم و رجال محل جدال و تشيّع او مصرّح به بعضى از اخبار صادقيّه و رضويّه هم مى باشد. در روضات الجنّات به استناد دامادى ابوهريره و تلمّذ سعد بن ابى وقاص و مقبول بودن وى نزد عموم عامّه و فتوا دادن او برخلاف مذهب شيعه و منسلك بودن او در سلك فقهاى سبعۀ عامّه و حاضر نشدن او در وقعۀ كربلا و روايت نكردن او از حضرات معصومين عليهم السلام و مواليان ايشان و مانند اينها قطع به تسنّن وى كرده و اصلاً احتمال تشيّع در وى نداده است. بلى، مقام وثاقت غير از تشيّع بوده و مستلزم يكديگر نمى باشند. در تنقيح المقال ثقه و عادل و امامى بودن او را تقويت نموده و ما هم تحقيق مراتب را، اگر لازم باشد، موكول به كتب مربوطه مى داريم. ولادت سعيد در سال دويم خلافت عمر و وفاتش در سال 91 يا 92 يا 93 يا 94 يا 95 و يا در 105 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 269 و 311؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 222؛ شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار فى طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 26؛ كتب رجاليه.

د) سليمان بن يسار (... - 107 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوايوب» يا «ابوعبدالرحمان» يا «ابوعبداللّه»، آزادكردۀ ميمونه، حرم محترم حضرت رسالت صلى الله عليه و آله، يكى از فقهاى سبعه، عالم و عابد و زاهد و قوۀ فهم او از سعيد بن مسيب مذكور فوق هم بيشتر بوده؛ اگرچه سعيد افقه و اعلم مى باشد. زهرى و جمعى از اكابر از وى روايت كرده و او هم از امّسلمه و ابوهريره و ابن عباس روايت مى نمايد.

در سال 94 يا 100 يا 107 ه‍. ق در 73 سالگى درگذشت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 229؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 269.

ه‍) عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبة بن مسعود (... - 102 ه‍. ق)

مخزومى هذلى مدنى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، 349 از اعلام و سادات تابعين و يكى از فقهاى سبعه و برادرزادۀ عبداللّه بن مسعود صحابى بود. اكثر اصحاب را ديده و در سال 98 يا 99 يا 102 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 293؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 269.

و) عروة بن زبير بن عوام بن خويلد (26-94 ه‍. ق)

قرشى اسدى مدنى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، عالم عابد زاهد و يكى از فقهاى سبعه، مادرش اسماء بنت ابى بكر خليفه و پدرش زبير از صحابه و يكى از عشرۀ مبشره و پسر صفيه، عمۀ حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بود. او از خالۀ خود، عايشه، روايت كرده و زهرى نيز از او روايت مى نمايد. وقتى، براى ديدن و ملاقات عبدالملك بن مروان اموى از مدينه مسافرت كرد. در همان سفر مبتلا به شقاقلوس گرديد و يك پاى او را بريدند و در اثر زهد و ورع همين قضيۀ بريدن پا را مجازات باطنى آن مسافرت، كه در نظر اهل حقيقت منافى مقام زهد و تقوا مى باشد، دانند. از كثرت توغل در زهد و عبادت همان شب بريدن پا نيز اذكار و اوراد مقرّرى خود را متروك نگذاشت. در همان سفر پسرش، محمد، نيز از صدمۀ لگد اسب درگذشت. اينك بعد از مراجعت به مدينه مى گفته است: (لَقَدْ لَقِينٰا مِنْ سَفَرِنٰا هٰذٰا نَصَباً) (كهف، 62). عروه به فاصلۀ هشت سال از اين قضيه در سال 93 يا 94 ه‍. ق در ديهى فرع نام از ناحيۀ ربذه در چهار منزلى مدينه درگذشت و ولادتش در سال 22 يا 2(6) ه‍. ق بوده است. او نخستين كسى است كه در مغازى و غزوات تأليف كتاب نموده و چاه عروة هم در مدينه، كه در تمامى مدينه آبى گواراتر از آب آن نيست، از احداثات همين عروة بوده و بدو منسوب است.

نادره: در همان سال بريدن پاى عروه جمعى از بنى عبس، كه در ميان ايشان شخصى نابينا هم بوده، نزد وليد مذكور آمدند. وليد از سبب نابينايى او استفسار نمود. گفت:

«ثروت من از تمامى اين قبيله فزون تر بود. شبى در صحرا به سر مى برديم. به ناگاه سيل عظيم خانه براندازى آمد و تمامى مال و اهل و عيال و اولاد مرا برد. فقط يك شتر چموش و بچۀ نوزادى از صدمۀ آن سيل خلاص يافتند. آن بچه را گذاشته و خواستم كه آن شتر را رام گردانم. صداى بچه به گوشم رسيد كه ديدم گرگش مى خورد؛ پس به طرف شتر رفتم كه نگه دارم. 350 به ناگاه پايش را به رويم زد و هر دو چشمم نابينا شد.

اينك در ظرف يك شب مال و اهل و عيال و فرزندانم بالتمام از دست رفتند و خودم نيز كور شدم». وليد گفت: «اين مرد را نزد عروه ببريد تا ببيند كسانى هستند كه ابتلاى ايشان بيشتر از ابتلاى وى مى باشد».

منابع: شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار فى طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 26؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 343؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 269. فقير

ز) قاسم بن محمد بن ابى بكر خليفه (... - 108 ه‍. ق)

مكنّى به «ابومحمد»، ملقّب به «ديباج»، از سادات تابعين و يكى از فقهاى سبعه بود. از جمعى از صحابه روايت كرده و جمعى از تابعين نيز از او روايت نموده اند و مادرش شاه فرزند دختر يزدجرد بن شهريار، آخرين ملوك عجم بوده. اينك خاله زادۀ حضرت امام سجّاد عليه السلام مى باشد، بلكه به فرمودۀ روضات الجنّات، داماد و به مدلول بعضى اخبار صادقيّه، طرف وثوق آن حضرت هم بوده و در سال 101 يا 102 يا 108 ه‍. ق وفات يافت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 456؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 265.

2388. فقير، مير شمس الدين (... - 1183 ه‍. ق)

اديب شاعر هندى، متخلّص به «فقير»، از شعراى اوردوزبان شهر شاه جهان آباد هند كه با امير قدرت اللّه قاسم آتى الترجمه معاصر بود. از اكابر علماى آن سامان تحصيل فقه و كلام و حديث نمود. غالباً با فقرا و دراويش معاشرت داشت؛ عاقبت از بركت آن معاشرت، ترك علايق كرده و قدم به طريقت گذاشت. بسيار باكمال و شيرين مقال و فصيح و بليغ، در غوامض عروض و قافيه و صنايع بديعيّه خبير و در هريك از آنها اثرى داشته و كرامات دوازده امام معصوم عليهم السلام را با فصاحت تمام نظم كرده و به سعادت ابدى نائل گرديده است. از آثار او كتاب حدائق البلاغة مى باشد كه به نام بيان و بديع و عروض و قوافى و معمّا و سرقات شعريّه به پنج حديقه و يك خاتمه مشتمل و در سال 1263 ه‍. ق در مطبعۀ نولكشور هند چاپ و ديوان فقير هم در حدود هفت هزار بيت بوده و از اوست:

نيست ممكن كه به يك شهر دو سلطان باشد *** در دل هركه غم اوست غم عالم نيست

ايضاً

در ملك وجود پادشاه است على *** جان و تن و عقل را پناه است على

چشم همه كائنات ختم رسل است *** در مردم اين چشم، نگاه است على

351 فقير به سال 1183 ه‍. ق در 68 سالگى مابين هند و بصره در دريا غرق شد.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 199؛ قاسم قادرى، مير قدرت اللّه، مجموعۀ نغز، ج 2، ص 76؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 282.

•

فقيمى، زرّ بن عبداللّٰه

•

فقيمى، عباس بن عمر

•

فقيمى، معمّر بن عطيه

(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

• فقيه

در اخبار و آثار دينيّه بيشتر كنايه از وجود مقدس حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام بوده و گاهى در حضرت صادق عليه السلام نيز استعمال نمايند. بروجردى گويد:

و جعفر شيخ فقيه عالم *** لكن كثيراً المراد كاظم

در اصطلاح فقها، عبارت از على بن بابويه قمى مدفون در قم است كه شرح حالش در باب كنى به عنوان ابن بابويه، على بن حسين خواهد آمد. در اصطلاح عامّه، ابوبكر محمد بن عبدالباقى حنبلى است كه از فقهاى حنبليّه بوده و در منطق و حساب و تاريخ و هيئت و اكثر علوم متداوله خبير و در سال 535 ه‍. ق در حدود 93 سالگى در بغداد وفات و در مقبرۀ باب الحرب نزديكى قبر بشر حافى مدفون گرديد.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 145.

فقيه بلخى، محمد بن عبداللّه --> ابوحنيفۀ صغير

فقيه كاظمى، قاسم بن محمد --> ابن الوندى، قاسم

2389. فقيه يمانى، حميد شهيد بن احمد (قرن 7 ه‍. ق)

معروف به «فقيه شهيد يمانى»، از علماى زيديّۀ قرن هفتم هجرت و مؤلف كتاب الحدائق الورديّة فى احوال ائمّة الزّيديّة مى باشد كه حاوى شرح حال سى تن از اكابر ايشان

است كه اوّلشان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، پس امام حسن مجتبى، پس سيدالشهدا، پس حسن مثنّى، پس زيد شهيد، پس يحيى بن زيد و هكذا و آخرشان امام منصور باللّه عبداللّه بن حمزة بن سليمان (متوفّى به سال 614 ه‍. ق) مى باشد و وفات و مراثى امام منصور را هم بيان كرده است. در ديباچۀ آن مناقب اهل بيت طهارت عليهم السلام را مرقوم و در خاتمه اش نيز مطاعن بنى عباس و مقدارى 352 از مناقب اهل بيت عليهم السلام را نگارش داده و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 291.

فقيه يمانى، عمارة بن ابى الحسن --> نجم الدين، عمارة

فقيهان يا فقيهين --> صدوقين

در اصطلاح علما، صدوقين است.

فكرى خراسانى --> جامه باف

به نوشتۀ رياض العارفين، سيدمحمد جامه باف است.

فلكى

فلكى(1)

2390. فلكى، احمد بن حسن (... - 384 ه‍. ق)

بن قاسم بن حسن، مكنّى به «ابوبكر» و «ابوعلى»، از ادبا و رياضيّين اواخر قرن چهارم هجرت مى باشد كه در عروض و نحو و فنون ادبيّه ماهر و بالخصوص در حساب و نجوم دستى توانا داشت و به همين جهت، ملقّب به «فلكى» (بر وزن فدوى) بوده و گاهى به «حاسب» نيز موصوف است. بسيار باتمكين و وقار و در انظار عامّه داراى جاه و اعتبار بود و در ذى قعدۀ سال 384 ه‍. ق در 81 سالگى درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 3، ص 9.


1) . فلكى: در بعض موارد (بر وزن سعدى) منسوب به ديهى فلك نام است از قراء سرخس از مضافات خراسان و در بعض مواضع ديگر (بر وزن پشتى) منسوب به فلك و سفينه است و در موضعى ديگر (بر وزن فدوى) منسوب به فلك بوده و كسى را گويند كه عالم به علم نجوم باشد و در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن حسن بن على مفسر طوسى فلكى (بر وزن سعدى) است. (مؤلف)

2391. فلكى، محمد يا محمد مؤمن (... - 577 ه‍. ق)

شيروانى، ملقّب به «نجم الدين»، از مشاهير شعراى قرن ششم ايرانى مى باشد كه در قصبۀ شماخى از شيروان نشئت يافته و استاد خاقانى سالف الترجمه بود و يا هر دو از شاگردان ابوالعلاء گنجوى بوده اند؛ به هرحال، شاعرى بوده دانا و توانا از مدّاحان ملوك شيروان و در صنايع و بدايع شعرى مسلم زمان و در هيئت نيز بهره ور و به همين جهت، به «فلكى» مشتهر و ديوان مرتبى هم دارد. گويند چون ابوالعلاء دختر خود را به عقد ازدواج خاقانى درآورد، فلكى رنجيده خاطر 353 شد؛ پس ابوالعلاء احضارش كرده و بيست هزار درهم نقداً بدو داده و گفت: «اى پسر! اين قيمت پنجاه كنيزك باجمال است كه هريكى بهتر از دختر ابوالعلاء خواهد بود». فلكى نيز بسيار خوش دل گرديد و در سال 540 و يا به حسب ظاهر، 577 ه‍. ق در شماخى درگذشت و از اشعار اوست:

خيل خزان به ناگهان بر سپه بهار زد *** خسرو مهرگان علم بر سر كوهسار زد

زاغ سياه طيلسان خطبۀ خسرو جهان *** خواند به نامش آن زمان شاخ زر عيار زد

ايضاً

شب نباشد كه فراق تو دلم خون نكند *** و آرزوى تو مرا رنج دل افزون نكند

هيچ روزى نبود كه انده عشق تو مرا *** دل چو آتشكده و ديده چو جيحون نكند

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 381؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3423.

فلكى، محمد بن موسى --> خوارزمى، محمد بن موسى

فلكى، محمد مؤمن --> فلكى، محمد

فنا، ميرزا عبدالرسول --> زنوزى، ميرزا حسن بن عبدالرسول بن حسن

پدر ميرزا حسن زنوزى است.

فنارى، احمد بن حمزه --> فنارى، محمد بن حمزه

همان فنارى، محمد بن حمزۀ مذكور ذيل است و اينكه در هدية الاحباب نام او را «احمد» نوشته، مأخذى ندارد.

فنارى، حسن بن محمد بن محمدشاه --> چلبى، حسبن محمد بن محمدشاه

2392. فنارى، على بن يوسف (... - 903 ه‍. ق)

بن شمس الدين محمد، نوۀ فنارى، محمد بن حمزۀ مذكور ذيل، لقبش «علاءالدين» و از مشاهير علماى عثمانى مى باشد كه در حساب و هيئت و تصوف و علوم شرعيّه و ادبيّه و رياضيّه و اكثر فنون متداوله دستى توانا داشت. مدتى به هرات و سمرقند و بخارا مسافرت كرد. از اكابر آن ديار علوم متنوعه را فراگرفت. مدتى قاضى عسكر آناطولى و روم ايلى بوده و اخيراً منزوى شد و تا آمدن برف در يكى از كوه هاى بروسه به سر مى برد. به تأليف كتاب اهتمام نداشته و فقط كتابى در 354 حساب و شرحى بر كافيۀ ابن حاجب نوشته و در سال 901 يا 903 ه‍. ق درگذشت.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 28؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3437؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 139.

2393 و 2394. فنارى، محمد بن حمزه (... - 834 ه‍. ق)

بن محمد بن محمد، رومى حنفى، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «فنارى» و «ابن الفنارى» و «علامۀ فنارى»، از اكابر علماى عثمانى قرن نهم هجرت مى باشد كه در معانى و بيان و هيئت و قرائات و تمامى علوم متداوله، وحيد عصر خود بود و يكى از چندين تن رؤساى علمى مى باشد كه در آن زمان هريكى در يك رشته متخصّص و فريد عصر خود بوده اند؛ چنانچه فيروزآبادى در لغت، سراج الدين بلقينى در فقه شافعى، ابوعبداللّه بن عرفه در فقه مالكى، سراج الدين بن الملقن در كثرت مصنّفات فقهيّه و حديثيّه، شيخ زين الدين عراقى در حديث و همين شمس الدين فنارى در اطّلاع و احاطه به تمامى علوم عربيّه و عقليّه و نقليّه.

فنارى از علاءالدين اسود شارح مغنى و جمال الدين آقسرايى و ديگر اكابر وقت اخذ مراتب علميّه كرده و در بيروت و بروسه و قسطنطنيّه قضاوت نمود و اخيراً به منصب «شيخ الاسلامى» مفتخر و در نزد سلطان بايزيدخان (791-804 ه‍. ق) و چلبى سلطان محمدخان (816-824 ه‍. ق) و ديگر سلاطين وقت بسيار محترم و غالباً در امور دولتى نيز محل استشاره بوده و در امورات شرعيّه اهتمام تمام به كار مى برد و حتى در يك قضيه، شهادت سلطان را نيز رد كرد. او نخستين كسى است كه به مرتبۀ شيخ الاسلامى نائل گرديده و يا چنانچه خواهد آمد، محمد بن يعقوب فيروزآبادى نخستين شيخ الاسلام دورۀ اسلامى بوده است. از تأليفات فنارى است:

1. انموزج العلوم (در صد مسئله از صد علم و بنا به نقل كشف الظّنون، صاحب شقائق نعمانيّه از بعضى احفاد فنارى شنيده است كه انموزج العلوم تأليف خود فنارى نيست، بلكه از پسرش، محمدشاه، است و صاحب شقائق بعد از اين جمله گويد كه رساله اى بيست قطعه از تأليفات فنارى را ديدم كه هريكى در فنّى بوده و محض براى امتحان فضلاى عصر خود اسامى آن فنون بيست گانه را به طريق لغز ذكر كرده و آن را در يك روز نگاشته است، لكن 355 تمامى فضلا از تعيين آن فنون مذكوره درماندند تا چه رسد به حل مسائل آنها و پسرش، شاه محمد، همين رساله را شرح و اسامى فنون را معيّن و مشكلات مسائل آن را حل كرده است)؛ 2. تفسير الفاتحة (كه در استانبول چاپ شده است)؛ * حصول البدائع (چنانچه احمد رفعت و قاموس الاعلام گفته اند، لكن اشتباه و نام كتاب فصول البدائع مى باشد كه ذيلاً مذكور است)؛ 3. شرح ايساغوجى؛ 4. عويصات الافكار فى اختبار اولى الابصار (كه حاوى چند مسئله از فنون عقليه است)؛ 5. فصول البدائع لاصول (فى اصول خ ل) الشّرائع (كه در اصول فقه بوده و مشتمل بر تمامى مندرجات مختصر ابن حاجب و محصول رازى و مختصر رازى و چندين كتاب ديگر است و در استانبول چاپ شده و آن را در سى سال تأليف كرده و دو مجلد است)؛ * الفوائد الفناريّة (كه همان شرح ايساغوجى مذكور فوق و در منطق است و ايساغوجى رسالۀ اثيرالدين ابهرى است و همين كتاب فوائد با شرح مزجى آن، كه احمد بن عبداللّه شوقى سالف الترجمه نوشته، به نام شوقى على الفنارى در استانبول چاپ شده است)؛ 6. مصباح الانس بين المعقول والمشهود فى شرح مفتاح غيب الجمع والوجود (كه شرح مفتاح الغيب صدرالدين محمد بن اسحاق قونوى است).

فنارى در آخر عمر نابينا شده و در سال 834 ه‍. ق در 84 سالگى وفات يافت.

چنان كه اشاره شد، پسرش، محمدشاه فنارى، نيز از اكابر حنفيّه و وحيد عصر خود بود. كتاب انموزج العلوم مذكور فوق، كه به تنهايى حاكى از تبحّر و تفنّن و جامعيّت مؤلفش مى باشد، بدو منسوب و كتاب تلخيص الفصول و ترصيص الاصول هم، كه حاشيۀ كتاب فصول البدائع پدرش است، از او مى باشد. نيز رسالۀ بيست قطعۀ مذكور فوق پدرش را، كه تمامى فضلاى وقت از حلّ مسائل آن، بلكه شرح اسامى فنون مندرجه

در آن عاجز و درمانده بودند، به قرار مذكور فوق شرح كرده و تدريس مدرسۀ سلطانيّه در بروسه نيز در حال حيات پدرش بدو مفوّض بوده است. وى در سال 839 يا 840 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 188]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 749؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 213؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3436؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 187.

2395. فنارى، پير محمد بن على (... - 957 ه‍. ق)

ملقّب به «محيى الدين»، مؤلف كتاب لسان الحكمة (در لغت) كه از عربى و پارسى ممزوج است و در سال 957 ه‍. ق درگذشت. حاشيۀ فرائض سراجيّه و حاشيۀ شرح مواقف سيّد شريف و حاشيۀ شرح وقايه نيز از تأليفات او بوده و مدتى هم از طرف سلطان سليم خان 356 اوّل (918-926 ه‍. ق) به قضاوت بروسه و ادرنه منصوب بوده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 230]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 213؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 28.

فنارى، محمدشاه بن محمد بن حمزه --> فنارى، محمد بن حمزه

پسر محمد بن حمزه فنارى است.

فنارى زاده، حسن بن محمد بن محمدشاه فنارى --> چلبى، حسن بن محمد بن محمدشاه

فنايى، بابا فنايى شيرازى --> بابا فغانى

فنايى، امير على شير جغتايى --> نوايى جغتايى

2396. فنايى، محمد بن يحيى (... - 853 ه‍. ق)

نيشابورى، از شعراى ايران بوده و در اشعار خود علاوه بر «فنايى» گاهى به «اسرارى» متخلّص و در بعض موارد به «خمارى» هم تخلّص مى نموده و از اوست:

او تيغ زند بر دل آتش زده و من *** در گريه كه شمشير وى از آب نيفتد

در سال 853 ه‍. ق درگذشت.

منابع: صبح گلشن؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3437.

2397. فنجگردى، على بن احمد بن محمد (... - 513 ه‍. ق)

نيشابورى فنجگردى، اديبى است بارع كامل، ملقّب به «شيخ الافاضل»، مكنّى به «ابوالحسن» از افاضل اوايل قرن ششم هجرت كه با زمخشرى و نظاير وى معاصر و اعجوبۀ زمان و وحيد اقران و نظم و نثر او در غايت سلاست بود. ميدانى هم كتاب السّامى فى الاسامى را به نام او تأليف داده و از اشعار اوست:

لاتنكرن غدير خم انّه *** كالشمس فى اشراقها بل اظهر

فيه امامة حيدر و كماله *** و جلاله حتى القيامة تذكر

ايضاً

ولى الشباب بحسنه و بهائه *** و اتى المشيب بنوره و ضيائه

الشيب نور للفتىٰ لكنه *** نور مهيب مؤذن بفنائه

كتاب تاج الاشعار او سلوة الشّيعة در اشعار حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از تأليفات اوست و چنانچه ضمن شرح حال قطب الدين كيدرى اشاره خواهد شد، همين كتاب يكى از منابع و مدارك كتاب انوار العقول فى اشعار وصىّ الرسول صلى الله عليه و آله تأليف قطب الدين مى باشد و چنانچه 357 نيز در شرح حال قطب الدين خواهد آمد، اين ديوان معمولى منسوب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام هيچ يك از اين دو كتاب تاج الاشعار و انوار العقول نمى باشد.

فنجگردى در سال 503 يا 512 يا 513 ه‍. ق درگذشت و نسبت آن به ديهى فنجگرد نام (به فتح اوّل و ثالث و كسر رابع) از ديهات نيشابور است و چنانچه مذكور شد، نام او «على» و پدرش، «احمد بن محمد» بوده و «على بن محمد» نوشتن، چنانچه در بعضى موارد است، از قبيل نسبت به جدّ است.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 12، ص 270؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 205.

فنجگردى، على بن محمد --> فنجگردى، على بن احمد بن محمد

فندرسكى

فندرسكى(1)

فندرسكى، ميرزا ابوطالب --> فندرسكى، مير ابوالقاسم

نوۀ ميرزا ابوالقاسم فندرسكى است.


1) . فندرسكى: منسوب است به موضعى فندرسك نام از نواحى استرآباد. (مؤلف)

2398 و 2399. فندرسكى، مير ابوالقاسم (... - 1050 ه‍. ق)

معروف به «مير فندرسكى» بن ميرزا بيگ بن امير صدرالدين، موسوى حسينى فندرسكى، حكيمى است موحد متألّه عارف حقيقت جوى و فيلسوف صوفى كامل طريقت پوى، از اكابر حكما و عرفاى اماميّه كه در حكمت طبيعى و الهى و رياضى و تمامى علوم عقليّه يگانه و وحيد زمان و سرآمد حكما و سرسلسلۀ عرفا بود و امور عجيبۀ بسيارى بدو منسوب است. از سلاطين، با شاه عباس كبير صفوى (995-1037 ه‍. ق) و شاه صفى (1037-1051 ه‍. ق) و از علما، با شيخ بهائى (متوفّى به سال 1031 ه‍. ق) و مير داماد (متوفّى به سال 1042 ه‍. ق) و نظاير ايشان معاصر و تدريس قانون و شفا ى او در آن زمان محل توجه اكابر و بيش از ديگران مورد استفادۀ افاضل و اعيان بود. روزى در مجلس او يك مسئلۀ هندسى از كلام خواجه مطرح مذاكره شد. سيّد از كثرت مهارتى كه در رياضيّات داشته، بالبداهه 358 برهانى ذكر كرد و پرسيد كه آيا خواجه آن برهان را ذكر كرده است يا نه. جواب منفى دادند؛ پس چند برهانى ديگر اقامه كرد و باز در پاسخ نظير آن سؤال، در هريك از آنها جواب منفى مى شنيد.

فندرسكى مدت ها سفر هندوستان كرد و رياضت ها كشيد و رنج ها برد و در نزد ملوك هند مانند پادشاهان ايران بسيار محترم و معظّم بود؛ عاقبت باز به ايران مراجعت كرد و با آن همه فضل و كمال و احترامات فوق العاده كه نزد سلاطين و تمامى طبقات مردم داشته، از مجالست اكابر اجتناب مى نموده و اغلب با دراويش و فقرا و ارباب ذوق و حال مى گذرانيد. لباس پشمينه و كم بها مى پوشيد و در تزكيۀ نفس خود مى كوشيد.

پس از آنكه اين حال او و مجالست او با اشخاص ظاهراً فرومايه مسموع شاه عباس گرديد، روزى در اثناى صحبت بدو گفت: «شنيده ام كه بعضى از طلاّب، در سلك اوباش حاضر و به مزخرفات ايشان ناظر هستند». مير مطلب را دريافته و گفت: «من همه روزه در كنار معركه ها حاضر هستم و كسى از طلاّب را در آنجاها نديده ام»؛ پس شاه منفعل و ساكت شد. از تأليفات فندرسكى است:

1. تاريخ الصّفويّة؛ 2. تحقيق المزلة؛ 3. رسالۀ صناعيّه (در تحقيق حقيقت علوم و ذكر جميع موضوعات صنايع)؛ 4. شرح كتاب المهارة (المهابارة خ ل) (از كتب حكماى هند كه معروف به شرح جوك است)؛ 5. مقولة الحركة والتّحقيق فيها.

فندرسكى گاهى در اوقات فراغت اشعارى حكيمانه و غزليّات عاشقانه هم مى پرداخته كه از آن جمله است:

شرب مدام شد چو ميسّر، مدام به *** چون مى حرام گشت، به ماه حرام به

يك بوسه از رخت ده و يك بوسه از لبت *** تا هر دو را چشيده، بگويم كدام به

ايضاً

دنيا بگذاشتم به اهل دنيا *** دنيا نكند قبول مرد دانا

الا سه چهار چيز ناچارى را *** آب رز و باده و شراب صهبا

بهتر و معروف تر از همه اين قصيدۀ نغز و طرفۀ او مى باشد كه بس مشهور و محل توجه اكابر و فحول بوده و شروحى بر آن نوشته اند. عدۀ ابيات آن به شهادت مدارك موجوده در نزد 359 اين نگارنده، بالغ به سى ودو بيت بوده و محض رعايت اختصار، يك چندى از آنها را ثبت اوراق مى نمايد:

چرخ با اين اختران نغز و خوش، زيباستى *** صورتى در زير دارد هرچه بر بالاستى

صورت زيرين اگر با نردبان معرفت *** بررود بالا همان با اصل خود يكتاستى

اين سخن را درنيابد هيچ فهم ظاهرى *** گر ابونصرستى و گر بوعلى سيناستى

جان اگرنه عارضستى زير اين چرخ كهن *** اين بدن ها نيز دائم زنده و برپاستى

هرچه عارض باشد آن را جوهرى بايد نخست *** عقل بر اين دعوى ما شاهدى گوياستى

هفت ره بر آسمان از فوق ما فرمود حق *** هفت در از سوى دنيا جانب عقباستى

مى توانى از ره آسان شدن بر آسمان *** راست باش و راست رو كآنجا نباشد كاستى

هركه فانى شد به او يابد حيات جاودان *** ور به خود افتاد كارش بى شك از موتاستى

اين گهر در رمز دانايان پيشين سفته اند *** پى برد در رمزها هركس كه او داناستى

زين سخن بگذر كه آن مهجور اهل عالم است *** راستى پيدا كن و اين راه رو گر راستى

هرچه بيرون است از ذاتش نيايد سودمند *** خويش را او ساز اگر امروز يا فرداستى

نيست حدّى و نشانى كردگار پاك را *** نى برون از ما و نى بى ما و نى با ماستى

قول زيبا نيست بى كردار نيكو سودمند *** قول با كردار زيبا دلكش و زيباستى

گفتن نيكو به نيكويى نه چون كردن بود *** نام حلوا بر زبان بردن نه چون حلواستى

عقلْ كشتى، آرزو گرداب و دانش بادبان *** حق تعالى ساحل و عالم همه درياستى

نفس را اين آرزو پابست دارد در جهان *** تا ببيند آرزويى بند اندر پاستى

خواهشى اندر جهان هر خواهشى را در پى است *** خواستى بايد كه بعد از آن نباشد خواستى

وفات مير فندرسكى در زمان شاه صفى صفوى به سال 1050 ه‍. ق در حدود هشتاد سالگى در اصفهان واقع شد و در تكيه اى، كه به نام «تكيۀ مير» مشهور و در اوّل قبرستان تخت فولاد است، مدفون گرديد و كتاب هاى او را به موجب وصيّت خودش، به كتابخانۀ سلطنتى شاه صفى صفوى نقل دادند و يك پردۀ نقاشى كهنۀ منسوب به مير، در همين تكيه در مقبرۀ 360 حاج حسينقلى خان ايلخانى بختيارى موجود است كه در طرف راست پرده صورت مير و در طرف چپ آن تصوير شيخ بهائى است.

ناگفته نماند كه ميرزا ابوطالب فندرسكى، نوۀ مير فندرسكى، كه پسر ميرزا بيگ بن ابوالقاسم صاحب ترجمه است، شاعرى بوده منشى فاضل از تلامذۀ علاّمۀ مجلسى و با ميرزا عبداللّه افندى صاحب رياض العلماء و نظاير وى معاصر و شريك درس و تأليفاتى در فنون متداوله دارد:

1. ترجمۀ فارسى شرح لمعۀ شهيد؛ 2. حاشيۀ تفسير بيضاوى؛ 3. حاشيۀ حاشيۀ خفرى بر شرح تجريد قوشچى؛ 4. سامى (كه منظومه است)؛ 5. غزوات حيدرى (كه نيز منظومه است)؛ 6. المنتهى (در نجوم)؛ 7. نگارخانۀ چين (كه حاوى تمامى مكتوبات و منشآت عربى و فارسى خودش است) و غير اينها.

سال وفات او به دست نيامد و به قرينۀ زمان جدّش، مير فندرسكى، در اوايل قرن دوازدهم هجرت مى زيسته است.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 3، ص 35]؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 6؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 277؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ص 155؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 197، س 12؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (بعض مواضع).

2400. فواز، سيده زينب (... - 1332 ه‍. ق)

بنت على بن حسين بن عبيداللّه بن حسن بن ابراهيم بن محمد بن يوسف فواز عاملى، از ادباى نسوان اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى مى باشد كه كامل بارع، نجيب فاضل، ولادتش در سوريّه بوده و در مصر نشئت يافته و توطّن كرده و از تأليفات اوست:

1. الدّرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور؛ 2. الرّسائل الزّينبيّة (كه مجموعۀ مقالات اوست).

هر دو در قاهره چاپ شده است؛ اوّلى در رشتۀ خود بى نظير و بالاطراف از مراتب فضل و كمال و اطّلاعات وافى مؤلفّه حاكى و در سال 1310 ه‍. ق - مطابق 1893 م - تأليف آن خاتمه يافته و اديب يگانه، عبداللّه افندى فريج، در همان سال تقريظى نظمى، كه حاوى هر دو فقره مادّۀ تاريخ هجرى و ميلادى اتمام تأليف است، بر آن نوشته و به خود مؤلفّۀ محترمه اتحاف نموده و از ابيات آن است كه بعد از تمجيد خود مؤلفه گويد:

361

و حبّذا تحفة منها قد اشتهرت *** فذكرها فى جميع الكون منشور

مؤلف فيه بالسحر الحلال اتت *** فكل لب به فى الناس مسحور

لها جزيل الثنا منا عليه كما *** لها من اللّه اجر فيه مأجور

والآن اذ جمعه رقّت شمائله *** والكل منه تبدى و هو مسرور

شدا فريج بابيات يقرظه *** و بيت تاريخه بالدر معمور

ابهى كتاب سما جاها لفاضلة(1)*** بالسعد فيه بهى الدر منثور(2)

در سال 1312 ه‍. ق در مطبعۀ اميريۀ قاهره به طبع اين كتاب شروع و به فاصلۀ يك سال خاتمه يافته و سيد محمد حسينى اشعارى در تقريظ آن و تمجيد مؤلفه و مادّۀ تاريخ طبع آن گفته و از آن جمله است:

فهامة نحريرة و ذكية *** شهدت بجودة ذهنها الاعيان

الست زينب فرع دوحة سادة *** شادوا لعلىٰ فى الاكرمين و زانوا

ابدت لنا ذا السفر من آثارها ال‍ *** حسنا و اظهر ضبطه الاوزان

و ازداد بالطبع البهيج جماله *** و كساه حلة زينة الاحسان

و اذا انتهى بالطبع قلت مورخا *** الطبع بالدر النضيد يزان(3)

وفات سيده زينب در سال 1914 م - در حدود 1332 ه‍. ق - واقع گرديد.

منابع: فواز، زينب بنت على، الدرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور.

• فهرى، محمد بن حصين

1) . ابهى كتاب سما جاها لفاضلة = 1893.

2) . بالسعد فيه بهى الدر منثور = 1310.

3) . الطبع بالدر النضيد يزان = 1312.

• فهرى، محمد بن نصير

هر دو را حضرت امام على النقى عليه السلام لعنت كرده و شرح حال ايشان موكول به رجال و كتب مربوطه است.

2401. فهيم افندى (قرن 13 ه‍. ق)

از فضلاى قرن سيزدهم هجرت و مؤلف كتاب سفينة الشّعراء است كه به زبان تركى حاوى شرح حال بعضى از شعرا مى باشد و از تأليف آن در سال 1233 ه‍. ق فراغت يافته و در سال 1259 ه‍. ق در استانبول چاپ شده است و مزاياى ديگرى به دست نيامد.

فيّاض، ابوالفيض هندى --> فيضى

2402 و 2403. فياض، ملا عبدالرزاق بن على بن حسين (... - 1072 ه‍. ق)

جيلانى لاهيجى(1)قمى، عالم عامل، فاضل كامل، حكيم متكلّم، منطقى محقّق، بارع مدقّق، متشرّع اديب، شاعر ماهر مى باشد كه علم را با عمل توأم ساخته و از اكابر علماى اماميّه و اجلاّى تلامذۀ ملا صدراى سالف الترجمه و داماد او هم بود؛ چنانچه ملا محسن فيض آتى الترجمه نيز داماد 362 و تلميذ وى و اين لقب (فيض و فيّاض) هم از استاد معظّمشان مى باشد. اين بود كه زن فيض به پدر خود شكايت كرد كه شوهر مرا لقب «فيض» داده و شوهر خواهر مرا به «فيّاض» ملقّب داشتى كه صيغۀ مبالغه بوده و دلالت بر تفضيل وى بر شوهر من دارد؛ پس ملا صدرا گفت: «اين چنين نبوده و فرق فيض و فيّاض مانند «زيد عدل» و «زيد عادل» است»؛ پس وى نيز قبول نموده و برگشت و همانا مراد به اصطلاح ساده كه قريب به فهم عموم باشد آنكه عدل و فيض خود مادّه و ماهيّت فيض و عدالت بوده، ولكن عادل و فيّاض صاحب عدالت و صاحب فيض را گويند و به عبارت ديگر، اگر فيض نباشد، فيّاض بودن صورت امكانى ندارد. بارى، ملا عبدالرزاق در قم تدريس مى كرده و تأليفات جيّدۀ بسيارى دارد كه حاكى از تبحّر وى مى باشد:

1. حاشيۀ جواهر و اعراض شرح تجريد قوشچى؛ 2. حاشيه بر حاشيۀ خفرى بر الهيّات شرح

1) . لاهج يا لاهجان يا لاهيج: از نواحى گيلان بوده و ابريشم خوب دارد. (مؤلف)

تجريد؛ 3. حاشيه بر حاشيۀ ملا عبداللّه يزدى بر تهذيب المنطق؛ 4. حاشيۀ شرح اشارات خواجه؛ 5. حدوث العالم؛ 6. ديوان شعر (به پارسى كه به نوشتۀ مجمع الفصحاء، قريب به چهار و پنج هزار بيت و به نوشتۀ روضات، بزرگ تر از ديوان فيض و يا به نوشتۀ نصرآبادى، قريب به دوازده هزار بيت است)؛ 7. سرمايۀ ايمان فى اثبات اصول العقائد بطريق البرهان (كه ملخص گوهر مراد مذكور ذيل بوده و در تهران چاپ شده است)؛ * شرح تجريد خواجه (كه ذيلاً به نام شوارق و مشارق مذكور است)؛ 8. شرح الهياكل (در حكمت اشراق)؛ 9. شوارق الالهام فى شرح تجريد الكلام (كه شرحى است متقن بر تجريد خواجه نصير طوسى از اول آن تا مسئلۀ كلام الهى و بارها چاپ شده و داراى تحقيقات عميقه مى باشد)؛ 10. الكلمات الطّيّبة (در محاكمۀ مابين مير داماد و ملا صدرا در اصالت ماهيت يا وجود)؛ 11. گوهر مراد (كه براى شاه عباس ثانى (1052-1078 ه‍. ق) تأليف و بارها در ايران چاپ و در اول آن و سرمايۀ ايمان مقدارى از ضروريات علم منطق را مذكور داشته است)؛ 12. مشارق الالهام فى شرح تجريد الكلام (كه به فرمودۀ روضات الجنّات، غير از شوارق مذكور فوق و تا مبحث امور عامّه است).

از اشعار حقايق شعار اوست:

على را قدر، پيغمبر شناسد *** كه هركس خويش را بهتر شناسد

ايضاً

سنگ، بالين كن و آنگه مزۀ خواب ببين *** تا ببينى كه چه در زير سر مردان است

ايضاً

جنون تكليف كوه و دشت و صحرا مى كند ما را *** اگر تن دردهيم آخر كه پيدا مى كند ما را؟

محبت شمع فانوس است كى پوشيده مى ماند *** غم او عاقبت در پرده رسوا مى كند ما را؟

ايضاً

حيف است كه در گردن حور افكندش كس *** دستى كه به ياد تو در آغوش توان كرد

ايضاً 363

دنيا چاهى است نزد دانا بى ته *** طول امل است ريسمان اين چه

هرچند بود جامۀ عمر تو دراز *** بر قامت طول امل آيد كوته

ايضاً

وقت است كه ترك پير و استاد دهيم *** آموخته ها را همه از ياد دهيم

با جام مى دوساله در ميكده ها *** ناموس هزارساله بر باد دهيم

وفات فيّاض در سال 1051 يا 1072 ه‍. ق در قم واقع گرديد، لكن با در نظر گرفتن تاريخ جلوس شاه عباس ثانى و اينكه تأليف كتاب گوهر مراد به نام او شده و اينكه سرمايۀ ايمان را بعد از آن تأليف داده، ضعف تاريخ اوّل در وفات او ظاهر شده و تاريخ دويمى را تأييد مى نمايد.

فيّاض پسرى داشت ميرزا ابراهيم نام كه مؤلف كتاب القواعد الحكميّة والكلاميّة بوده و چنانچه مشهور است، ميرزا حسن لاهيجى نيز، پسر ديگر فيّاض، فاضلى بوده صالح كه در سال 1121 ه‍. ق در قم وفات و قبرش در سمت شرقى قبرستان بزرگ قم نزديك به شيخان مى باشد و اين نگارنده در ماه رجب 1352 ه‍. ق موقع تشرّف بدان بلدۀ طيّبه، به سر قبر شريفش رفتم و اخيراً در موقع تسطيح طرق و شوارع ملحق به جاده شده است و از تأليفات ميرزا حسن است:

1. آيينۀ حكمت (به پارسى در اصول دين و استقصا كرده است)؛ 2. اثبات الرّجعة (به پارسى)؛ 3. اصول الدّين (به پارسى)؛ 4. الفة الفرقة (در كلام)؛ 5. بدايع الحكم (چنانچه در ذريعه تحت عنوان آيينۀ حكمت گفته است)؛ 6. تأليف المحبّة او تزكية الصّحبة فى ترجمة كشف الرّيبة عن احكام الغيبة (كه كتاب كشف الرّيبة شهيد ثانى را تلخيص و به پارسى ترجمه كرده و تحقيقاتى هم اضافه نموده است)؛ 7. التّقيّة؛ 8. جمال الصّالحين (السّالكين خ ل) فى اعمال السّنّة والآداب المستحسنة (كه آخر تأليفات او بوده و در همان سال مذكور وفاتش تأليف داده است)؛ 9. حاشيۀ وافى ملا محسن فيض؛ 10. روايع الكلم (در حكمت)؛ 11. زواهر الحكم؛ 12. شمع اليقين (در امامت به پارسى)؛ 13. مصابيح الهدى و غيرها.

ناگفته نماند كه ملا عبدالرّزاق لاهيجى صاحب ترجمه، غير از ملا عبدالرزاق رانكويى شيرازى است كه شرح حالش را به عنوان رانكويى، عبدالرزاق بن مولا مير گيلان نگارش داديم و هم غير از ملا عبدالرزاق كاشى است كه به عنوان كاشى، عبدالرزاق خواهد آمد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 352؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3457؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 213؛

هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 391؛ نصرآبادى، محمدطاهر، تذكره نصرآبادى، ص 156؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (بعض مواضع).

فيّاضى، ابوالفيض --> فيضى

364

فيروزآبادى

فيروزآبادى(1)

فيروزآبادى، ابراهيم بن على --> ابواسحاق شيرازى

2404. فيروزآبادى، سيد محمد (... - 1345 ه‍. ق)

الصورة

D08

سيد محمد فيروزآبادى (98)

يزدى، فيروزآبادى الاصل والمولد، نجفى المسكن والمدفن، عالم عابد، فاضل فقيه، مجتهد امامى كه از تلامذۀ آخوند خراسانى سالف الترجمه و آسيد كاظم يزدى آتى الترجمه و مرجع تقليد جمعى از شيعه مى باشد و از آثار قلمى اوست: جامع الكلم فى حكم اللّباس المشكوك كه در نجف چاپ شده است. وى شب جمعه آخر ربيع الاول 1345 ه‍. ق در سامره وفات يافت و جنازۀ او را به نجف اشرف نقل دادند.

منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 2، ص 97؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 69.


1) . فيروزآبادى: منسوب به فيروزآباد است و آن، نام چندين موضع مى باشد؛ ديهى است در سه فرسخى مرو كه آن را «فيروزآباد جرف» گويند؛ موضعى است در خارج هرات كه صوفيه در آنجا خانقاهى دارند؛ نام قلعه اى است در آذربايجان در يك فرسخى خلخال و مشهورتر از همه، فيروزآباد فارس مى باشد كه شهرى است در نزديكى شيراز بناكردۀ فيروز ملك فرس و اكثر اشخاص منسوب به فيروزآباد از همين جا مى باشند (ياقوت حموى، مراصد الاطلاع). (مؤلف)

365 2405. فيروزآبادى، محمد بن يعقوب (729-817 ه‍. ق)

بن محمد بن ابراهيم بن عمر بن ابى بكر صديقى النّسب، شافعى المذهب، مجدالدين اللقب، ابوطاهرالكنيه، شيرازى فيروزآبادى البلدة والنسبه، عالمى است فاضل متبحّر از مشاهير علماى لغت كه وسعت قريحه و كثرت مستحضرات وى مسلم كلّ و جاى ترديد احدى نمى باشد و چنانچه ضمن شرح حال فنارى، محمّد بن حمزه اشاره شد، فيروزآبادى نيز يكى از چند تن اكابر علمى وقت بوده كه هريكى در فنّى تخصّص داشته اند. نخست در بلاد خود تحصيل مراتب علميّه نمود. در هفت سالگى قرآن مجيد را حفظ كرد. در هشت سالگى به شيراز رفته 366 و از علماى آنجا تحصيل مراتب علميّه نمود؛ سپس به بغداد و مصر و شام و روم و حجاز و يمن و اغلب بلاد شرقيّه مسافرت ها كرد. با عشاير و قبايل عرب معاشرت ها داشت. فقه و تفسير و حديث و علوم متنوعه را از اكابر ديار متفرقه اخذ نمود. به هرجا كه مى رسيد، محل توجه اكابر آنجا مى شد؛ بالخصوص مشمول عنايات شاه شجاع، حكمران آذربايجان و امير تيمور گوركانى و سلطان بايزيدخان عثمانى گرديد و به صله و انعامات فوق الغايه نائل آمد. بيشتر از همه در دربار ملك اشرف اسماعيل، حكمران يمن، تقرّب يافت، بلكه ملك اشرف دختر او را هم، كه جمال بى مثال داشته، به عقد ازدواج خود آورد و ديگر سبب مزيّت رفعت و جلالت وى گرديد و بيست سال به قضاوت شهر زبيد، كرسى بلاد يمن، منصوب و بالاخره قاضى القضات تمامى بلاد يمن شد و عاقبت مقام و رتبۀ شيخ الاسلامى را حيازت نمود و به قول بعضى، اوّلين كسى مى باشد كه در دورۀ اسلامى به همين رتبه مفتخر بوده و يا موافق قول بعضى، اوّلين شيخ الاسلام دورۀ اسلامى محمد بن حمزۀ فنارى بوده است؛ چنانچه مذكور شد.

فيروزآبادى در مسافرت هاى خود چندين بار كتاب به همراهى خود برداشته و در هريك از منازل اكثر آنها را مطالعه كرده و باز بار مى كردند و خودش گويد كه هر شبى مادام كه دويست سطر حفظ نمى كردم، به خواب نمى رفتم و صحيح مسلم را از ناصرالدين ابوعبداللّه محمد بن جهبل به طور ضبط و اتقان خوانده و در اين موضوع گويد:

قرأتُ بحمد اللّه جامع مسلم *** بجوف دمشق الشام جوفا لاسلام

على ناصرالدين الامام ابن جهبل *** بحضرة حفاظ مشاهير اعلام

و تم بتوفيق الاله و فضله *** قرائة ضبط فى ثلاثة ايام

الصورة

D09

نمونه خط محمد بن يعقوب فيروزآبادى (99)

قطعۀ مزبور اجازه اى است كه در ظهر نسخه اى از جلد اول قاموس به سال 768 در حال

حيات مؤلف به خط خود وى نگارش يافته و به موجب آن براى كاتب همان كتاب

اجازه داده است.

مصنّفات متنوعه و طريفۀ فيروزآبادى بسيار و در اثبات تبحّر و تفنّن وى دليلى سرشار مى باشند:

1. الاحاديث الضّعيفة (كه چند مجلد است)؛ 2. احاسن اللّطائف فى محاسن الطّائف؛ 3. الاسعاد بالاصعاد الى درجة الاجتهاد (كه سه مجلد بوده و براى اشرف اسماعيل، صاحب يمن، تأليفش داده)؛ 4. اسمار السّراح فى اسماء النّكاح؛ 5. انواء الغيث فى

اسماء اللّيث؛ 6. بصائر ذوى التّمييز فى لطائف الكتاب العزيز؛ 7. البلغة فى تراجم ائمّة النّحو واللّغة؛ 8. تحبير الموشين فى ما يقال بالسّين والشّين (كه در بيروت چاپ شده است)؛ 9. تنوير المقباس فى تفسير ابن عبّاس 367 (چنانچه در كشف الظّنون گفته و چهار مجلد است)؛ 10. تهييج الغرام الى البلد الحرام؛ 11. جليس الانيس فى اسماء الخندريس (كه يك نسخه از آن در كتابخانۀ خديويۀ مصر موجود و «خندريس» به معنى شراب است. در اين كتاب هرآنچه را كه در قرآن و حديث و اقوال علما در موضوع شراب آمده، بيان كرده است)؛ 12. الدّرّ الغالى فى الاحاديث العوالى؛ 13. الدّرّ النّظيم المرشد الى مقاصد القرآن العظيم (در تفسير)؛ 14. روضة الناظر فى ترجمة الشيخ عبدالقادر؛ 15. زاد المعاد فى وزن بانت سعاد (چنانچه در ضمن عنوان «قصيدة بانت سعاد» از كشف الظّنون گويد كه محمد بن يعقوب فيروزآبادى كتابى به همين اسم تأليف داده؛ پس آن كتاب را هم در يك مجلد شرح نموده است)؛ 16. سفر السّعادة (در تفسير كه در حاشيۀ كتاب النّور الكبير مع فتح خبير فى اصول التّفسير در مصر چاپ شده است)؛ 17. شرح صحيح البخارى (كه نامش منح البارى بالسّيح الفسيح المجارى كه فقط ربع آن، كه در عبادات است، در بيست مجلد تمام شده و در نظر داشته كه چهل مجلدش نمايد)؛ 18. شوارق الاسرار العلية فى شرح مشارق الانوار النّبويّة (و مشارق الانوار تأليف رضى الدين حسن بن محمد بن حسن صاغانى سالف الترجمه است)؛ 19. عدّة الحكّام (الاحكام خ ل) فى شرح عمدة الاحكام (و كتاب عمدة الاحكام تأليف عبدالغنى بن عبدالواحد جماعيلى سالف الترجمه است)؛ 20. الغرر المثلّثة والدّرر المبثّثة؛ 21. الفضل الوفى فى العدل الاشرفى؛ 22. القاموس المحيط والقابوس الوسيط الجامع لما ذهب من كلام العرب شماطيط (كه به قاموس اللّغة معروف و بارها در ايران و غيره چاپ شده است)؛ 23. قطبة الخشاف لحل خطبة الكشّاف (كه شرح خطبۀ كشّاف زمخشرى است و به نوشتۀ خود فيروزآبادى، اين كتاب تلف شده و مجدداً كتاب ديگرى در شرح خطبۀ كشّاف نوشته و به نغبة الرشاف من خطبة الكشّاف موسومش داشته است)؛ 24. كورة الخلاص فى فضائل سورة الاخلاص؛ 25. اللاّمع المعلّم العجاب الجّامع بين المحكم والعباب (در لغت. در كشف الظّنون گويد: پنج مجلد از آن را، كه هر مجلدى در حدود ضخامت صحاح جوهرى بوده، به اتمام رسانده، پس به حكم حدس و تخمين در نظر گرفت كه دورۀ لغت،

صد جلد همچنانى را لازم دارد و تحصيل آن خارج از قدرت طلاب مى باشد.

اينك آن را ملخص كرده و به قاموس المحيط موسومش داشت)؛ 26. المتّفق وضعاً والمختلف صقعاً؛ 27. المثلّث (كه دو كتاب بدين اسم دارد؛ يكى صغير كه پنج جزوه بوده و ديگرى كبير كه پنج مجلد است)؛ 28. المرقاة الارفعيّة فى طبقات الشّافعيّة؛ 29. المرقاة الوفيّة فى طبقات الحنفيّة؛ 30. المغانم المطابة فى معالم طابة؛ 31. مقصود ذوى الالباب فى علم الاعراب؛ * منح البارى (كه فوقاً به نام شرح صحيح البخارى مذكور است)؛ 32. منية السّؤل فى دعوات الرّسول صلى الله عليه و آله؛ 33. نخب الظّرائف فى النّكت الشّرائف؛ 34. نزهة الاذهان فى تاريخ اصفهان؛ 35. نغبة الرّشاف (كه فوقاً در ضمن قطبة الخشاف مذكور شد)؛ 36. النّفحة العنبريّة فى مولد خير البريّة؛ 37. الوصل والمنى فى فضل منى و غير اينها.

مشهورتر از همه كتاب قاموس اللّغة مذكور فوق اوست كه به تنهايى در اثبات تبحّر و كثرت احاطۀ مؤلف 368 برهانى قاطع و مرجع استفادۀ فحول و مورد اهتمام تمام اكابر و اعلام بوده و از حيث شرح و تحشيه و تلخيص و غيره محل توجه بوده است و در مدح اين كتاب گفته اند:

مذ مّد مجدُالدين فى ايامه *** من فيض ابحر علمه القاموسا

ذهبت صحاح الجوهرى كانها *** سحر المداين حين القى موسى

ابن نابلسى در رد اين شعر گويد:

من قال قد بطلت صحاح الجوهرى *** لما اتى القاموس فهو المفتري

قلت اسمه القاموس و هو البحران *** يفخر فمعظم فخره بالجوهر

فيروزآبادى در همان ايّام قضاوت يمن چندين مرتبه به طائف و مكّه و مدينه رفته و بسيار آرزومند مرگ در مكّه بوده است، لكن به حكم تقدير ازلى در بيستم شوال 816 يا 817 ه‍. ق در شهر زبيد از بلاد يمن وفات يافت و ولادتش در 729 ه‍. ق بوده و با اين سن و سال هيچ يك از قواى وى كاسته نبوده است و در مقبرۀ شيخ اسماعيل جبروتى مدفون گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 180]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 746؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 185؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3460؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 213.

2406. فيض بخش، شاه قاسم (... - 981 ه‍. ق)

بن سيد محمد نوربخش، سيدى است عارف زاهد و در فنون طريقت خليفۀ پدرش، كه به عنوان نوربخش خواهد آمد، بوده و به حليۀ علم و زهد و تقوا آراسته و تمامى اكابر وقت از باطن فيض بخش او استمداد همّت مى نمودند. مشهور است كه سلطان حسين ميرزا، والى خراسان، از سلطان يعقوب، والى عراق، درخواست نمود كه شاه قاسم را روانۀ خراسان نمايد تا مرضى كه دارد، به بركت قدوم او بهبودى يابد و محض به جهت رخصت دادن شاه قاسم، قصبۀ سمنان را هم پيشكش سلطان يعقوب نمود و در نتيجه، پس از ملاقات شاه قاسم و سلطان حسين، مرض سلطان رفع شد و شاه قاسم بيش از اندازه مورد توجه گرديد و قصبۀ بيابانك را هم تيول و سيورغال وى مقرّر داشتند.

اين قضيه توليد حسد در دل جامى و ديگر مشايخ متصوفه نمود و درصدد تنزيل رتبه و مقام وى برآمدند و به خيال اينكه شاه قاسم در وعظ و علوم رسمى بى بهره است، به سلطان حسين گفتند: اگر مقرّر فرماييد كه شاه قاسم روز جمعه به منبر رفته 369 و با مواعظ شافيۀ خود عموم را مستفيض نمايد، كمال عنايت خواهد شد كه تمامى طبقات مردم از خاص و عام از بركات انفاس قدسيۀ وى بهرور گردند و هم تصميم داده بودند كه بعضى از مطالب مشكله را مطرح مذاكره كرده و سؤال نمايند كه علاوه بر عجز او، كه در وعظ دارد، قصور علمى اش نيز معلوم گردد. سلطان نيز از باطن كار غافل و درخواست ايشان را اجابت كرد و حسب المقرّر، روز جمعه شاه قاسم به منبر رفته و مشغول وعظ شد و شروع به فضيلت ذكر «لاٰ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ‌» نمود؛ پس عبدالرحمان جامى اشكال مشهور را، كه در آن كلمۀ طيّبه در ميان اهل علم محل مذاكره است، القا نموده و به شاه قاسم گفت كه در اين كلمه بحثى دارم؛ مى خواهم سؤال نمايم. شاه به مدد روحانيّت مقدّسه گفت: در عراق شنيده بودم كه تنها در كلمۀ «علىّ ولى اللّه» بحث دارى. اكنون معلوم شد كه در اصل توحيد و كلمۀ «لا اله الااللّه» هم شبهه دارى؛ پس حاضرين مجلس از آن كلام لطافت نظام خنديدند و شاه نيز فاتحه خوانده و مجلس را ختم نمود.

بارى، شاه قاسم همواره مشمول تجليل و تعظيم سلطان حسين بوده و با كمال رفاهيّت مى زيسته است تا در سال 981 ه‍. ق به رحمت ايزدى نائل گرديد.

منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 151.

2407 و 2408. فيض كاشانى يا فيض كاشى، محمد بن شاه مرتضى بن شاه محمود (... - 1091 ه‍. ق)

ملقّب به «محسن»، معروف به «ملا محسن» و «فيض» و «فيض كاشى يا كاشانى»، عالم عامل ربّانى، فاضل كامل صمدانى، عارف سبحانى، از اجلاّى علماى اماميّۀ قرن يازدهم هجرى عهد شاه عباس ثانى مى باشد كه فقيه محدّث، مفسّر محقّق مدقّق، حكيم متكلّم متألّه، اديب شاعر ماهر، علوم عقليّه و نقليّه را جامع، در خبرفهمى و تفطّن به معانى احاديث و اخبار دينيّه بى نظير، در تطبيق اصول ظواهر با بواطن و جمع مابين اصول شريعت و طريقت متفرّد بود. به فرمودۀ روضات الجنّات، نظير او در اين موضوع در تمامى فرقۀ محقّه معلوم نشده و علاوه بر مراتب علميّه در مكارم اخلاق طاق و مشهور آفاق و جلالت مقام او معروف بين الخلايق و مسلم مخالف و موافق و مصدّق يگانه و بيگانه بوده و اشهر از آن است كه محتاج شرح و بيان باشد.

هريك از تأليفات متنوعۀ او آيينۀ حقيقت نماى تبحّر 370 و فضل و كمال و فطانت و ذكاوت و حسن سليقه و استقامت طريقه و كثرت اطّلاع فروعى و اصولى و غايت احاطۀ معقولى و منقولى وى مى باشد. «به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روى زيبا را؟»

الصورة

D10

نمونه خط فيض كاشانى (100)

فيض در قم نشئت و اقامت داشت؛ پس از آنكه ورود شيراز سيد ماجد بحرانى سالف الترجمه مسموعش گرديد، محض براى تحصيل علوم دينيّه مسافرت شيراز را تصميم داد، لكن والد ماجدش، ملا شاه مرتضى، اجازه نمى داد و بالاخره بناى استخارۀ قرآن مجيد گذاشته و بدين آيۀ شريفه تصادف نمودند: (فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي اَلدِّينِ‌) (توبه، 12(2). پس به همين ديوان معروف منسوب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام تفأل كرده و بدين ابيات تصادف نمودند:

تغرّب عن الاوطان فى طلب العلى *** و سافر ففى الاسفار خمس فوائد

تفرج همِّ و اكتسابُ معيشة *** و علم و آداب و صحبة ماجد

اينك علاوه بر موافق نيّت و مرام بودن فال و استخاره، توافق كلمۀ «صحبة ماجد» در اين بيت با مرام اصلى، كه استفاده از سيد ماجد بوده، جالب حيرت گرديد. فيض به شيراز رفت. علوم شرعيّه را از سيد ماجد تكميل و علوم عقليّه را نيز از يگانه فيلسوف اسلامى، ملاّ صدراى سالف الترجمه، بلكه موافق آنچه استظهار مى شود، از مير داماد نيز اخذ نمود و چنانچه در شرح حال ملا عبدالرزاق فيّاض اشاره شد، دختر ملا صدرا را هم ازدواج كرد و اين لقب (فيض و فيّاض) نيز از او بوده است. فيض كاشى

اما نسبت تصوف باطل به فيض كاشانى، موافق آنچه در روضات فرموده و از سيد نعمت اللّه جزايرى سالف الترجمه از اجلاّى تلامذۀ خود فيض و از ديگر اجلّه هم نقل شده، دروغ و تهمت و بهتان است و خود فيض در موارد 371 بسيارى، خصوصاً در كتاب كلمات طريفۀ خود طعن هاى بسيارى بر صوفيّه وارد آورده و مسلك تصوف و اطوار ناشايست و عادات نابايست ايشان را، كه قلم از نگارش آنها در الم است، شديداً انكار كرده و در توبيخ و ملامت ايشان اهتمام تمام داشته است. ملا محمدطاهر قمى و بعضى از اجلاّى ديگر كه در بدايت حال با فيض معاندت داشته اند، اخيراً بعد از اطّلاع بر حقيقت امر با عبارت «يٰا مُحسِنُ قَدْ اَتٰاكَ المُسيٖىُ‌ء» به مقام اعتذار برآمده اند. اگر در كلمات فيض و شيخ بهائى و نراقى و نظاير ايشان تصريحاً يا تلويحاً تعرّضى نسبت به طلاّب و اهل علم بوده باشد، همانا مراد و منظورشان اهل تزوير و ريا و علماء سوء ظاهرپرست دور از حقيقت مى باشد كه گرگان متلبّس به لباس ميش بوده و در اخبار و احاديث متواتره نيز همه گونه مذمّت بر ايشان وارد آمده و عقلاً و شرعاً مذموم و مورد طعن مى باشند.

ايشانند كه علم و تلبّس به لباس اهل علم را سرمايۀ حيات پنج روزه و وسيلۀ خودنمايى مى كنند؛ براى يك لقمه نان هزاران تواضع بر اغنيا نموده و كاسه ليس ايشان هستند و ايشان را در ارتكاب شهوات اذن و در تصرف در شبهات رخصت مى دهند. اى بسا حقوق شرعيّۀ بسيارى را، كه براى تأمين مصارف اساسيّۀ دينيّه منظور نظر شرع مقدّس است، با اندكى مصالحه كرده و مصداق آيات حقايق سمات

بسيارى مى باشند: (أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ اِشْتَرَوُا اَلضَّلاٰلَةَ بِالْهُدىٰ فَمٰا رَبِحَتْ تِجٰارَتُهُمْ وَ مٰا كٰانُوا مُهْتَدِينَ‌) (بقره، 16)، (وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقٰالَهُمْ وَ أَثْقٰالاً مَعَ أَثْقٰالِهِمْ وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ عَمّٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ‌) (عنكبوت، 13)، (لِيَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ كٰامِلَةً يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ مِنْ أَوْزٰارِ اَلَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ أَلاٰ سٰاءَ مٰا يَزِرُونَ‌) (نحل، 2(5).

بارى، مجملى هم در ضمن شرح حال شيخ بهائى دربارۀ پارۀ اعتراضات سخيفه كه از اهل ظاهر و ريا بدو وارد آمده، مذكور داشتيم و رجوع بدانجا نيز نمايند. بهتر اين است قضاوت عادلانۀ اين گونه قضايا را محول به نظر حقايق اثر يگانه قاضى عادل بشر، حضرت ولى عصر - عجل اللّه فرجه - بداريم.

فيض از مشايخ اجازۀ علاّمۀ مجلسى و سيد نعمت اللّه جزايرى و نظاير ايشان بوده و خودش هم از دو استاد معظّم خود، ملا صدرا و سيد ماجد بحرانى و نيز از ملا خليل قزوينى و شيخ بهائى و شيخ محمد بن صاحب معالم و ديگر 372 اساتيد وقت روايت مى كند و چنانچه در صدر عنوان اشاره شد، در تمامى فنون شعرى نيز مهارتى بسزا داشته و اشعار انيقه و طريفۀ بسيارى گفته كه از آن جمله است:

سالك راه حق! بيا نور هدى ز ما طلب *** نور بصيرت از در عترت مصطفى طلب

هست سفينۀ نجات عترت و ناخدا خدا *** دست در اين سفينه زن دامن ناخدا طلب

ايضاً

آن كه مست جانان نيست عارف ار بود عام است *** هركه نيستش ذوقى شعله گر بود خام است

هرزه گردد اسكندر در ميان تاريكى *** آب زندگى باده است چشمۀ خضر جام است

ايضاً

در عهد صبى كرده جهالت پستت *** ايّام شباب كرده غفلت مستت

چون پير شدى رفت نشاط از دستت *** كى صيد كند ماهى دولت شستت‌؟

ايضاً

اى آن كه گمان برى كه دارى همه چيز *** اينك روى از جهان گذارى همه چيز

دريابى باقى اگر ز فانى گذرى *** دارى همه چيز اگر ندارى همه چيز

ايضاً

از آن ز صحبت ياران كشيده دامانم *** كه صحبت دگرى مى كشد گريبانم

ايضاً

بهوش باش كه حرف نگفتنى نجهد *** نه هر سخن كه به خاطر رسد توان گفتن

يكى زبان و دو گوش است اهل معنى را *** اشارتى به يكى گفتن و دو بشنفتن

سخن چو سود ندارد نگفتنش اولى است *** كه بهتر است ز بيدارى عبث خفتن

ايضاً

ذره اى درد به آن مايۀ درمان بردن *** به ز كوه حسنات است به ميزان بردن

ايستادن نفسى نزد مسيحانفسى *** به ز صد سال نماز است به پايان بردن

يك طواف سر كوى ولى حق كردن *** به ز صد حج قبول است به ديوان بردن

تا توانى ز كسى بار گرانى برهان *** به ز صد ناقۀ حمراست به قربان بردن

يك گرسنه به طعامى بنوازى روزى *** به ز صوم رمضان است به شعبان بردن

يك جو از دوش مدين دينى اگر بردارى *** به ز صد خرمن طاعات به ديان بردن

به ز آزادى صد بندۀ فرمان بردار *** حاجت مؤمن محتاج به احسان بردن

373

دست افتاده بگيرى ز زمين برخيزد *** به ز شب خيزى و شاباش ز ياران بردن

نفس خود را شكنى تا كه اسير تو شود *** به ز اشكستن كفّار و اسيران بردن

خواهى ار جان به سلامت ببرى تن درده *** طاعتش را ندهى تن، نتوان جان بردن

سر تسليم بنه هرچه بگويد بشنو *** از خداوند، اشارت ز تو فرمان بردن

ايضاً

طرفى نبستم زين جهان استغفر اللّه العظيم *** خسبيدم و شد كاروان استغفر اللّه العظيم

عمر عزيزم شد تلف اندر پى آب و علف *** كارى نكردم بهر جان استغفر اللّه العظيم

بى حد گناهان كرده ام بس جور و طغيان كرده ام *** زين جرم هاى بى كران استغفر اللّه العظيم

از بس زدم بر توبه سنگ شد توبه بر من عار و ننگ *** از اصل جرم و جبر آن استغفر اللّه العظيم

زين عهدهاى سست و سست زين توبه هاى نادرست *** لحظه به لحظه، آن به آن استغفر اللّه العظيم

ده بار و صد بار و هزار اى فيض! كم باشد بيار *** هر دم جهان اندر جهان استغفر اللّه العظيم

ايضاً

من اين زهد ريايى را نمى دانم نمى دانم *** رسوم پارسايى را نمى دانم نمى دانم

يكى گويم يكى دانم يكى بينم يكى باشم *** دوتايى و سه تايى را نمى دانم نمى دانم

به غير مهر مهرويان كه تابد بر دل و بر جان *** طريق روشنايى را نمى دانم نمى دانم

من ار نيكم وگر بد، فيض گو مردم ندانندم *** زبان خودستايى را نمى دانم نمى دانم

ايضاً

در چهرۀ مهرويان انوار تو مى بينم *** در لعل گهرباران گفتار تو مى بينم

در مسجد و ميخانه جوياى تو مى يابم *** در كعبه و بتخانه زوّار تو مى بينم

از كوى تو مى آيم هم سوى تو مى آيم *** در سير و سلوك خود انوار تو مى بينم

گه قدر مرا كاهى گه قيمتم افزايى *** در سود و زيان خود را بازار تو مى بينم

هرجا كه روم نالم چون بلبل شوريده *** سرتاسر عالم را گلزار تو مى بينم

پروانه به گرد شمع جوياى جمال تو *** بلبل به گلستان ها هم راز تو مى بينم

از خود نه خبر دارم نه عين و اثر دارم *** در نطق و بيان فيض گفتار تو مى بينم

ايضاً 374

حسن رخ مهرويان از روى تو مى بينم *** دلجويى دلداران از جوى تو مى بينم

هرجا كه بود نورى از پرتو روى توست *** هرجا كه بود آبى از جوى تو مى بينم

گبر و مغ و ترسا را جوياى تو مى يابم *** روى همه عالم را در سوى تو مى بينم

بلبل به گلستان ها از بهر تو مى نالد *** بوى گل و ريحان را از بوى تو مى بينم

عاشق سر كو گردد من گرد جهان گردم *** چون جملۀ عالم را من كوى تو مى بينم

اندر دل هر ذرّه خورشيد جهان تابى است *** من تابش آن خورشيد از روى تو مى بينم

در بحر محيط عشق شد غرق وجود فيض *** و اين چشم گهربارش واسوى تو مى بينم

ايضاً

علم رسمى از كجا عرفان كجا؟ *** دانش فكرى كجا وجدان كجا؟

عشق را با عقل نسبت كى توان‌؟ *** شاه فرمان ده كجا دربان كجا؟

دوست را داد آن نشان ديد اين عيان *** در حقيقت اين كجا و آن كجا؟

كى دل بى عشق بيند روى دوست‌؟ *** قطرۀ خون از كجا عمّان كجا؟

دردها را عشق درمان مى كند *** عشق نبود درد را درمان كجا؟

عشق، اين را اين و آن را آن كند *** گر نباشد عشق، اين و آن كجا؟

هم سر ما عشق و هم سامان ما *** عشق اگر نبود سروسامان كجا؟

عشق، خانمان هر بى خانمان *** فيض را بى عشق خانمان كجا؟

ايضاً

از نور نبى واقف اين راه شدم *** وز مهر على عارف اللّه شدم

چون پيروى نبى و آلش كردم *** ز اسرار و حقايق همه آگاه شدم

و غير اينها كه اشعار علمى و اخلاقى طريفه اش بسيار و در مطاوى كلمات مصنّفاتش هم بعضى از آنها مذكور و به ديوان و پاره اى مثنويّات و منظومات او در ضمن تأليفات وى اشاره خواهد شد.

1. آب زلال (كه مثنوى است و به نام «خطاب به حضرت حق» و «خطاب به نفس» به دو جرعه تقسيمش نموده است)؛ 2. آداب الضّيافة (كه منظومۀ فارسى است)؛ 3. آيينۀ شاهى (به پارسى كه ملخص كتاب ضياء القلب مذكور در ذيل خود او مى باشد)؛ 4. ابواب الجنان (به فارسى در وجوب عينى نماز جمعه در هر عصر و آداب آن و فضيلت جماعت و آداب آن و يك نسخۀ خطى آن به شمارۀ 2013 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار تهران موجود است)؛ 5. الاحجار الشّداد والسّيوف الحدّاد فى ابطال (نفى خ ل) الجواهر الافراد (كه در ايام جوانى تأليفش داده)؛ 6. اذكار الصّلوة؛ 7. اذكار الطّهارة؛ 375 8. الاذكار المهمّة؛ 9. الاربعون حديثاً فى مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام؛ 10. الاستقلاليّة (در اثبات ولايت استقلالى پدر در تزويج دختر باكرۀ خود)؛ 11. الاصفى (در تفسير قرآن مجيد و آن ملخص تفسير صافى خود فيض است؛ چنانچه تفسير ديگر موسوم به مصفّى نيز ملخص همين تفسير اصفى است و تفسير اصفى در تهران مستقلاً چاپ شده و در حاشيۀ بعضى از چاپ هاى تفسير صافى نيز به طبع رسيده است)؛ 12. الاصول الاصليّة (الاصيلة خ ل) المستفادة من الكتاب والسّنّة؛ * الاصول الاصليّة فى مأخذ الاحكام بغير ما اشتهر بين الانام (چنانچه بعضى گفته، لكن ظاهراً همان كتاب ماقبلى است)؛ 13. اصول العقائد؛ 14. اصول المعارف (كه ملخص كتاب عين اليقين است)؛ 15. الاعتذار (كه در جواب مكتوبى نوشته و حاوى مجملى از شرح حال و گزارشات و ابتلائات خود و متضمن نصايح اهل زمان، خصوصاً شخص سالك مى باشد)؛ 16. اعمال الاشهر الثّلثة؛ 17. الافق المبين فى كيفيّة التّفقّه فى الدّين (چنانچه به نوشتۀ ذريعة، در بعض نسخه هاست و نام اين كتاب حقّ المبين است كه ذيلاً مذكور است)؛ 18. الفت نامه در ترغيب مؤمنين بر انس و اتحاد و الفت و يگانگى و اتفاق و محبت كه اساس نواميس اسلام و يگانه وسيلۀ حصول مقاصد دينيّه و دنيويّه است و چند بيت طرفۀ داير به همين موضوع را، كه در ذريعة از همين كتاب الفت نامه نقل كرده، ثبت اوراق مى نمايد:

بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيم *** انيس جان غم فرسودۀ بيمار هم باشيم

شب آمد شمع هم گرديم و بهر يكدگر سوزيم *** شود چون روز دست و پاى هم در كار هم باشيم

دواى هم شفاى هم براى هم فداى هم *** دل هم جان هم جانان هم دلدار هم باشيم

به هم يك تن شويم و يكدل و يكرنگ و يك پيشه *** سرى در كار هم آريم و دوش و يار هم باشيم

حيات يكدگر باشيم و بهر يكدگر ميريم *** گهى خندان ز هم گه خسته و افگار هم باشيم

19. الامالى؛ 20. الامكان والوجود (چنانچه در ذريعه نوشته، لكن ظاهراً نسخه غلط و عوض «وجود»، كلمۀ «وجوب» صحيح است)؛ 21. الانصاف فى طريق العلم باسرار الدّين المختصّ بالخواصّ والاشراف و بيان الفرق بين الحقّ والاعتساف (و در ضمن اين كتاب بعضى از حالات خود را نگاشته و عذر پاره اى از مصنفات خود را، كه موافق مذاق فلاسفه و متصوفه تأليف داده، با عبارات واضح و ملمع عربى و فارسى مذكور داشته و اين كتاب مستقلاً و هم با چندين رسالۀ متفرقۀ خود فيض در يك جا به طبع رسيده است)؛ * انصافيّة (چنانچه بعضى نوشته، لكن ظاهراً همان كتاب ماقبلى است)؛ 22. انموزج اشعار اهل العرفان (كه حاوى هفتاد غزل در توحيد از اشعار عرفاست)؛ 23. انوار الحكمة (كه ملخص كتاب علم اليقين مذكور ذيل بوده و پاره اى فوايد حكميه نيز بدان افزوده است)؛ 24. اهمّ ما يعمل (كه حاوى مهمات اذكار و اوراد و اعمال شرعيۀ هفتگى و روزانه و سالانه است)؛ 25. بشارة الشّيعة (كه با چندين رسالۀ ديگر خود فيض در تهران چاپ و در ضمن چهل بشارت ثابت 376 كرده كه فرقۀ ناجيه از فرق اسلاميه كه به موجب اخبار دينيه با مژدۀ بهشتى مستبشر هستند، همانا منحصر به شيعه مى باشد)؛ 26. ترجمة التّذكرة

فى الحكمة الالهيّة؛ 27. ترجمة الحجّ‌؛ 28. ترجمة الزّكوة؛ 29. ترجمة الشّريعة؛ 30. ترجمة الصّلوة؛ 31. ترجمة الصّيام؛ 32. ترجمة الطّهارة؛ 33. ترجمة العقائد الدّينيّة فى الاصول الاعتقاديّة و اثباتها ([هفت اثر مذكور] در آداب و احكام و اسرار هريك از صوم و صلوة و طهارت و حج و زكوة و در معنى شريعت و فايدۀ آن و كيفيت سلوك آن و در اثبات عقايد دينيه با قرآن و اخبار دينيه برخلاف طريقۀ متكلمين)؛ 34. تسنيم (كه مثنوى است)؛ 35. تسهيل السّبيل فى الجنّة فى انتخاب كشف المحجّة للسّيّد بن طاووس (كه با كتاب تحف العقول در ايران چاپ شده است)؛ 36. تشريح العالم (در علم هيئت)؛ 37. التّطهير (كه از نخبۀ فقهيۀ خودش انتخاب كرده و در اخلاق و تطهير باطن است)؛ 38. تفسير الامانة؛ * تفسير القرآن (كه به نام صافى و اصفى و مصفّى و تنوير المذاهب چندين تفسير بر قرآن مجيد نوشته است)؛ 39. تقويم المحسنين فى معرفة السّاعات والشّهور والسّنين (كه بارها چاپ و اخيراً نام آن را به احسن التّقويم تبديل داده است)؛ 40. تنفيس الهموم (كه يكى از مثنويات اوست)؛ 41. تنوير المذاهب فى تعليقات المواهب (كه در تفسير قرآن و حواشى بر تفسير مواهب العلية حسين كاشفى است)؛ 42. التّوحيد؛ * ثبوت الولاية على البكر (كه به نام استقلاليّه مذكور شد)؛ 43. ثناء المعصومين عليه السلام (در انشاى صلوات و سلام و تحيت و ثناء و محامد حضرات معصومين عليهم السلام به اصول دوازده امام خواجه و مبسوطتر از آن)؛ 44. الجبر والاختيار (كه در ضمن مجموعۀ كلمات المحققين چاپ شده است)؛ 45. الجبر والتّفويض؛ 46. جلاء العيون (در انواع اذكار قلبى و گاهى اين كتاب را در بعض مواضع به نام جلاء القلوب نيز مذكور دارند و اين اسم مناسب تر به موضوع كتاب است، لكن از خود فيض نام اولى (جلاء العيون) نقل شده است)؛ * جلاء القلوب (كه همان جلاء العيون است)؛ 47. جواب الابهرى عن كيفيّة علم اللّه تعالى بالموجودات فى الازل؛ 48. جواب السّؤل عن تجدّد الطبائع و حركت الوجود الجسمانى بتجدّد الامثال؛ 49. جواب مسئلة الوجود فى بيان انّه مشترك لفظى او معنوى؛ 50. حاشيۀ رواشح سماوية استاد خود، ميرداماد؛ 51. حاشيۀ صحيفۀ سجّاديّة (كه در حاشيۀ شرح صحيفۀ سيد نعمت اللّه جزايرى در تهران چاپ شده است)؛ 52. الحقائق فى اسرار الدّين و محاسن الاخلاق (كه لباب و ملخص كتاب محجة خود اوست)؛ 53. الحقّ المبين فى كيفيّة التّفقّه فى الدّين؛ 54. الحقّ اليقين؛ 55. خلاصة الاذكار الواردة

لكلّ فعل و وقت و حادثة (و دو نسخۀ خطى آن به شمارۀ 2170 و 2171 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 56. دهرآشوب (كه از مثنويات اوست)؛ 57. ديوان شعر (كه در تهران چاپ و دو نسخۀ خطى آن به شماره هاى 321 و 422 در كتابخانۀ مذكوره موجود و حاوى قصايد و مثنويات و مناجات و غزليات و رباعيات حكيمانه و عارفانه مى باشد)؛ 58. الرّفع والدّفع فى ما ورد فى رفع الآفات و دفع البليّات بالقرآن والدّعاء والعوذة والرّقى والعلاج والدّواء؛ 59. زاد السّالك فى كيفيّة سلوك طريق الحقّ و شرائطه و آدابه؛ 60. السّانح الغيبىّ فى الايمان والكفر؛ 61. سفينة النّجاة (در تحقيق اينكه 377 مأخذ احكام شرعيه منحصر به آيات محكمه و سنت و احاديث اهل بيت عصمت عليهم السلام است و بس)؛ 62. السّبيل (كه يكى از مثنويات اوست)؛ 63. الشّافى (كه ملخص وافى مذكور در ذيل است)؛ 64. شرائط الايمان فى تحقيق معنى الايمان والكفر و مراتبهما؛ 65. شراب طهور (كه يكى از مثنويات مناجاتى اوست)؛ * شرح الصّحيفة السّجّاديّة (و ظاهراً همان حاشيۀ صحيفه است كه مذكور شد)؛ 66. شوق الجمال؛ 67. شوق العشق؛ 68. شوق المهدى (كه هر سه از منظومات اوست)؛ 69. الشّهاب الثّاقب (در اثبات وجوب عينى نماز جمعه در هر زمان به عربى)؛ 70. الصّافى (كه تفسير قرآن مجيد با احاديث است)؛ 71. ضياء القلب فى تحقيق الحكام الخمسة على الباطن (در تفصيل حكومت عقل و شرع و طبع و عرف و عادت به نفس انسانى است)؛ 72. علم اليقين فى اصول الدّين (كه با چند كتاب ديگر خود فيض در تهران چاپ سنگى شده است)؛ 73. العوامل (كه به عوامل ملا محسن معروف و با چندين كتاب مقدماتى ديگر بارها به نام جامع المقدّمات چاپ و به نقل قصص العلماء به عقيدۀ بعضى از فضلا، تأليف همين ملا محسن فيض است و خود صاحب قصص گويد: اينكه بعضى آن را از ملا محسن قزوينى، پسر محمدطاهر قزوينى دانند، اشتباه است؛ پس گويد: بلى، ملا محسن قزوينى همين عوامل ملا محسن فيض را تا آخر عوامل سماعيه شرح كرده؛ چنانچه شرحى هم به نام زينة المسالك بر الفيۀ ابن مالك در چهار جلد نوشته است. نگارنده گويد كه از فيض بودن همين عوامل معروف به عوامل ملا محسن نيز محل ترديد و محتاج به تحقيق است و به هرحال، آن غير از عوامل مأة جرجانى است كه نيز با شرح آن در ضمن جامع المقدّمات مذكور چاپ و از كتب درسى محصلين ابتدايى علوم عربيه

است و شرح حال ملا محسن قزوينى به عنوان قزوينى، ملامحسن بن محمدطاهر خواهد آمد و به آنجا نيز مراجعه نمايند)؛ 74. عين اليقين فى اصول الدّين (كه با كمال اختصار با عبارات واضح و روشن لب معارف و نتايج افكار اعلام و اكابر را جامع و در رشتۀ خود بى نظير و با علم اليقين فوق چاپ شده است)؛ 75. غنية الانام فى معرفة السّاعات والايّام (به عربى)؛ 76. فهرس العلوم (كه انواع و اصناف تمام علوم و موضوعات آنها را حاوى است)؛ 77. فهرست مصنّفات خود (كه اسامى تمامى آنها و موضوع و شمارۀ ابيات و تاريخ تأليف و بعضى مزاياى ديگر هريكى را مشروحاً حاوى است)؛ 78. قرّة العيون فى المعارف والحكم (به زمينۀ همان اصول المعارف مذكور فوق، لكن با سبك و سياقى ديگر)؛ 79. الكلمات الطّريفة فى ذكر منشأ اختلاف الامّة المرحومة؛ 80. الكلمات المخزونة (كه ملخص كلمات مكنونة ذيل است)؛ 81. الكلمات المكنونة فى علوم اهل المعرفة و اقوالهم (كه در تهران چاپ شده است)؛ 82. گلزار قدس (در مراثى و قصايد و رباعيات و غزليات)؛ 83. اللآلى (كه مقدارى از كلمات مكنونة مذكور است)؛ 84. اللّب (كه لب قول در حدوث عالم است)؛ 85. لبّ الحسنات (كه خلاصۀ منتخب الاوراد مذكور ذيل است)؛ * مثنويّات (كه به نام تسنيم و سلسبيل و ندبة العارف و ندبة المستغيث و غيره چند مثنوى دارد)؛ 86. المحجّة البيضاء فى احياء الاحياء (كه در علم اخلاق بى نظير و طاق و كتاب احياء العلوم غزالى را مهذب كرده و بعضى مستحدثات آن را اسقاط و مطالب حقۀ آن را با اخبار و احاديث حضرات معصومين عليهم السلام و كلمات علماى فرقۀ محقه تأييد مى نمايد و در 378 تهران چاپ سنگى شده است)؛ 87. مرآت الآخرة (در معرفت معاد و روز قيامت و با كتاب علم اليقين مذكور فوق چاپ سنگى شده است)؛ 88. المشرق فى كشف معانى الحقائق؛ 89. مشواق (و آن رساله اى است در رد كسانى كه شعر و شاعرى را زندقه و مخالف اسلام و ديانت حقه مى دانسته اند و در تهران چاپ شده و معانى حقيقى و الفاظ و اصطلاحات متداوله مابين عرفا و اهل تصوف را حاوى است)؛ 90. مصباح الانظار؛ 91. المصفّى (در تفسير قرآن و ملخص همان اصفى مذكور فوق است)؛ 92. المعارف فى اصول الدّين المستفادة من الكتاب والسّنّة (كه ملخص كتاب علم اليقين مذكور است)؛ 93. معتصم الشّيعة فى احكام الشّريعة (كه بر مهمات مسائل فقهيه و موارد اختلافات شيعه با ادله و مدارك

آنها با بسط تمام مشتمل بوده و فقط كتاب طهارت و صلوة از آن خاتمه يافته و شبيه ترين كتب به مختلف علامه مى باشد)؛ 94. معيار السّاعات (كه به پارسى مانند غنيۀ مذكور فوق است)؛ 95. مفاتيح الشّرائع (كه تمامى مهمات احكام و مسائل دورۀ فقه را از اول تا آخر حاوى و پارۀ احكام مهمۀ ديگر را نيز، كه در كتب فقهيۀ متداوله معنون نبوده اند، مشتمل و موافق فرمودۀ روضات، از حيث بيان و برهان اجمالى و تعرض اجماعيات و ايجاز عبارات اجمل و اوضح و افصح كتب فقهيه مى باشد)؛ 96. مكارم الاخلاق و مساويها؛ * مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام (كه به نام اربعون مذكور شد)؛ 97. منتخب الاوراد؛ 98. منتخب رسائل اخوان الصّفا؛ 99. منتخب الفتوحات المكّيّة؛ 100. منتخب المثنوى؛ 101. من لايحضره التّقويم (كه سعد و نحس ايام و اوقات و ديگر مطالب متداوله در تقاويم را مطابق اخبار وارده از حضرات ائمۀ اطهار عليهم السلام جمع و يك نسخۀ خطى آن به شمارۀ 2659 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 102. منهاج النّجاة فى بيان العلم الّذى طلبه فريضة على كل مسلم و مسلمة والعمل بموجبه (كه با كتاب علم اليقين مذكور چاپ شده است)؛ 103. ميزان القيامة فى معنى الميزان الاخروى؛ 104. النّخبة فى خلاصة احكام الشّريعة المطهّرة و سننها و آدابها (كه خلاصۀ تمامى دورۀ فقه را در حدود سه هزار بيت حاوى است)؛ 105. ندبة العارف؛ 106. ندبة المستغيث (كه هر دو از مثنويات اوست)؛ 107. نقد الاصول الفقهيّة (كه خلاصۀ فقه و اول تأليفات فيض بوده و در ايام جوانى اش تأليف داده است)؛ 108. نوادر الاخبار كه اخبار غيرمذكوره در كتب اربعه را حاوى است و يك نسخۀ خطى آن به شمارۀ 1847 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 109. الوافى (در جمع و ترتيب و نهايت تهذيب تمامى اخبار كتب اربعه و توضيح و بيان مشكلات آنها و حل متشابهات آنها و تفسير آيات متعلقه به آنها با كمال دقت و متانت و يك مرتبه تمامى آن در سه مجلد بزرگ و يك مرتبه نيز فقط دو جلد اولى آن در تهران چاپ شده است)؛ 110. وسيلة الابتهال (كه ظاهراً يكى از مثنويات اوست)؛ 111. هدية الاشراف (كه ملخص كتاب انصاف مذكور فوق است) و غير اينها.

وفات فيض به سال 1091 ه‍. ق در كاشان واقع شد. قبر و قبّۀ او مشهور و به كرامت معروف و مزار است. 379

مخفى نماند كه ملا شاه مرتضى، پدر فيض، نيز از اكابر علما و فضل او مشهور بود و يك كتابخانۀ عالى داشته است. در حاشيۀ روضات الجنّات گويد: در بعضى از جنگ هاى معتبر ديدم كه بعضى از حشرات توى صندوق كتاب شاه مرتضى رفته و تمامى اوراق و كتاب هايى را كه بوده، خورده و ضايع كردند و فقط يك پارچه جلد باقى ماند كه اين رباعى در روى آن بوده است:

الصورة

D11

نمونه خط ملاشاه مرتضى پدر فيض (101)

كليشۀ فوق از صفحۀ آخر كتاب خلاصة الاقوال از مصنفات شيخ الطايفه علامۀ حلى - اعلى اللّه مقامه - است كه در كتابخانۀ شخصى جناب آقاى فخرالدين نصيرى موجود است.

علمى كه حقيقى است در سينه بود *** در سينه بود هرآنچه درسى نبود

صد خانه تو را كتاب سودى نكند *** بايد كه كتابخانه در سينه بود

يك رباعى به همين مضمون در شرح حال قاسم الانوار نيز خواهد آمد. سال وفات شاه مرتضى به دست نيامد و مخفى نماند كه خانوادۀ فيض كاشانى خانوادۀ علم و فيض و از بزرگ ترين خانواده هاى علميّه معدود و برادرش، نورالدين كاشانى، از علماى اخبارى مسلك و مؤلف كتاب مصفاة الاشباح فى الاخلاق و عجائب الآفاق و پدر مولا محمدهادى، شارح كتاب مفاتيح عمّ خود، فيض كاشانى، است و همچنين برادر ديگرش ملا عبدالغفور بن شاه مرتضى و پسرش، ملا محمدمؤمن بن عبدالغفور، از علماى نامى زمان خود و ملا محمد علم الهدى، فرزند خود فيض، را نيز به همين عنوان علم الهدى، ملا محمد نگارش داديم.

منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 322-333]؛ شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 305، ش 925]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 542؛ سامى، شمس الدين، قاموس

الأعلام، ج 5، ص 3463؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 25؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

2409-2411. فيضى، ابوالفيض (954-1004 ه‍. ق)

بن شيخ مبارك هندى بن شيخ خضر، يمانى الاصل، ناكورى الولاده، فيضى الشّهره، از اكابر علماى اوايل قرن 380 يازدهم هجرى هند مى باشد كه عالم فاضل، مفسّر شاعر ماهر بود. نخست به «فيضى» تخلّص مى نموده و اخيراً به «فياض» تبديل داد و به غرض استعلا به برادر كهتر خود، ابوالفضل، كه به «علاّمى» شهرت داشته، او نيز به «فيّاضى» تخلّص مى كرده و از تلامذۀ پدر خود و خطيب ابوالفضل كازرونى و سيد صفى رفيع الدين صفوى بوده و از اشعار اوست:

چشمى گهرشناس ندارى چه گويمت *** كاين نه صدف چگونه ز يكدانه پر شده است

ايضاً

بايد به ره عشق تكاپو كردن *** پيوسته به خورشيد ازل رو كردن

زين سان كه بود ظهور حق از همه سو *** بايد ز چه روى روى يك سو كردن

ايضاً

آن روز كه كردند شمار من و تو *** بردند ز دست اختيار من و تو

فارغ بنشين كه كارساز دو جهان *** پيش از من و تو ساخته كار من و تو

ايضاً

يا رب! قدمى به راه توحيدم ده *** شوقى به نهانخانۀ تجريدم ده

دل بستگى اى به سرّ تحقيقم بخش *** آزادگى اى ز قيد تقليدم ده

ايضاً

زاهد! سخن ز مشرب توحيد مى كنى *** تحقيق كرده ايم كه تقليد مى كنى

فيضى به سال 954 ه‍. ق در بلدۀ ناكور از توابع اجمير از بلاد هند متولد شد و چندين سال در حوزۀ درس پدر به تحصيلات لازمۀ علميّه پرداخت تا به نوشتۀ تذكرۀ علماى هند - والعهدة عليه - در چهارده سالگى از تحصيلات علمى فارغ و در شعر و عروض و قافيه و خط و انشا و لغت و تاريخ و تفسير بى نظير و در اگره مدرّس بوده و در سال 974 ه‍. ق با اكبرشاه هندى ملاقات نمود. نخست به لقب «ملك الشعرايى» و اخيراً به «اميران» مفتخر بوده و همّت بر تربيت سلطان برگماشت. قصيدۀ طويلى در مدح وى گفت؛ عاقبت از طرف سلطان به نظم خمسه اى به سبك و اسلوب خمسۀ نظامى مأمور

شد. او نيز در سال 993 ه‍. ق به طرح ريزى هر پنج كتاب اشتغال يافت و آنها را به مركز ادوار، سليمان و بلقيس، نل و دمن، هفت كشور و اكبرنامه به همين ترتيب موافق پنج گنج نظامى موسوم و از هريكى قسمتى انشا كرد، لكن هيچ يك را به پايان نرسانيد تا در سال 1003 ه‍. ق امر جديد اكيد به اتمام آنها با مقدّم داشتن نل و دمن، كه از داستان هاى قديم 381 هندى و معاشقۀ نل نامى با دمن نامى را شامل است، صادر شد. او نيز در ظرف چهار ماه نل و دمن را ضمن چهار هزار و دويست بيت به اتمام رسانيد و در آن بين، سلطان را نيز مدح كرد. اما چهار كتاب ديگر كه منظور كرده بود، ظاهر آن است كه عمرش وفا به اتمام آنها نكرد؛ اين است كه در كشف الظّنون نيز فقط نل و دمن را از اين پنج كتاب مذكور داشته و از چهار ديگرى نام نبرده است. بلى، يك نسخه از مركز ادوار، كه حاوى 1442 بيت است (مأمور بود كه آن را در سه هزار بيت به انجام رساند)، به ضميمۀ يك نسخه از نل و دمن به شمارۀ 320 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار تهران موجود است. از تأليفات و آثار قلمى فيضى است:

1. اكبرنامه (كه يكى از ابواب خمسه است)؛ * خمسه (كه فوقاً مذكور شد)؛ 2. ديوان شعر (كه حاوى پانزده هزار بيت مى باشد)؛ 3. سليمان و بلقيس (كه نيز يك قسمت از خمسه است)؛ 4. سواطع الالهام (در تفسير قرآن مجيد كه از اول تا آخر با كلمات بى نقطه تفسير كرده و در تمامى آن حرفى از حروف معجمه (نقطه دار) را به كار نبرده و در اين صنعت متخصص و متفرد و از ساير تفاسير عامه و خاصه ممتاز بوده و به همين جهت، آن را تفسير بى نقطه نيز گويند و در سال 1002 ه‍. ق از تأليف آن فراغت يافته و سورۀ مباركۀ (قُلْ هُوَ اَللّٰهُ‌) (توحيد، 1) (بدون بسم اللّه) مادۀ تاريخ تأليف آن است و در مقابل اين خدمت، ده هزار روپيه از طرف اكبرشاه بدو عنايت گرديد و همين تفسير در سال 1306 ه‍. ق با چندين فقره تقريظات متنوعه، كه آنها نيز مانند خود تفسير بى نقطه هستند، در 780 صفحۀ بزرگ در لاهور هند چاپ شده است)؛ 5. مركز ادوار (كه فوقاً مذكور شد)؛ (6). موارد الكلم (به عربى، در اخلاق و به پنجاه وسه مورد مشتمل و آن نيز مانند تفسير مذكور فوق بى نقطه و اولش اين است: «الحمد للّه ملهم الكلام الصاعد و هو المحمود اولا والحامد...» و در حقيقت در اين كتاب و تفسير فوق قدرت نمايى بى نهايت كرده و اطلاعات فوق العادۀ خود را، كه در لغات عرب داشته است، اعلان عمومى داده و مصداق

«ان البيان لسحرا» مى باشد)؛ 7. نل و دمن؛ 8. هفت كشور (كه فوقاً مذكور شدند).

فيضى در دهم صفر سال 1004 ه‍. ق در اكبرآباد هند وفات يافت و يا به نوشتۀ رياض العارفين، در لاهور درگذشت و اينكه هدايت در دو كتاب رياض العارفين و مجمع الفصحاء تاريخ وفات او را با رقم هندسى 1040 نوشته، اشتباه بوده و يا خود از سهو قلم كاتب است كه صفر اوّلى را به رقم چهار مقدّم كرده كه اگر برعكس باشد (1004)، مطابق همان تاريخ صحيح اوّلى مى باشد. به نوشتۀ 382 تذكرۀ علماى هند، هيچ كدام از ابوالفيض فيضى و برادرش، ابوالفضل علامى مذكور ذيل، چنانچه مشهور است، مقيّد به مذهبى نبوده اند. در مرآت الخيال بعد از ذكر فيضى و تقرّب او نزد اكبرشاه و تاريخ وفات مذكور او گويد: يك چندى به مشاكل طبع سخن آراى خويش دام تلوين در راه نابالغان دارالملك حقيقت گسترده و نسخۀ نل و دمن از تصنيفات او در ايران و توران شهرتى عظيم دارد و او و برادرش، ابوالفضل، كه سرحلقۀ اهل تزوير بودند، در صحبت خاص اكبرشاه راه يافته و خاطر شاه را از جادۀ مستقيم انحراف دادند تا كار به جايى رسيد كه به اداى بعضى از رسوم اهل هند پرداخته و اين دو بيت فيضى از قصيدۀ مدح پادشاه بر آن حال گواه است:

قسمت نگر كه درخور هر جوهرى عطاست *** آيينه با سكندر و با اكبر آفتاب

او مى كند معاينۀ خود در آينه *** اين مى كند مشاهدۀ حق در آفتاب

اين ابيات را اكثرى از هنود دستاويز آفتاب پرستى ساخته و به مدح فيضى رطب اللّسان هستند و عبداللّه خان اوزبك، والى توران، مكاتباتى عتاب آميز به اكبرشاه نوشته و جواب هايى كه ابوالفضل در معذرت آن به عين بى نمكى نوشته، در عنوان مكاتباتش موجود است و آن ضالّ مضلّ پيش از فوت اكبرشاه در راه دكن به اشارۀ نورالدين محمد جهانگير در ملك راجه ترسنكه ديو به قتل رسيده و مال هايى كه به دست آويزى ضلالت گرد آورده بود، در اهتمام راجۀ مزبور بر معبد هنود، كه در سواد شهر متهرا ساخته بود، صرف گرديده و مدلول آيۀ مباركۀ (اَلْخَبِيثٰاتُ لِلْخَبِيثِينَ‌) (نور، 2(5) به ظهور پيوسته و عاقبت آن بتخانه نيز به تيشۀ حكم عالم گيرشاه با خاك برابر شد، انتهى كلام المرآة؛ بااين همه، موافق تحقيقاتى كه در اعيان الشّيعة كرده، شيخ ابوالفضل و برادرش، شيخ ابوالفيض و پدرشان، شيخ مبارك، همه شان شيعى مذهب

بوده اند و سبب عداوت مخالفين مذهب نيز همين تشيّع وى بوده است و بس.

در ذريعة نيز، كه فهرست مصنّفات شيعه است، تفسير سواطع الالهام فيضى و تاريخ اكبرى و تفسير آية الكرسى ابوالفضل علاّمى را مذكور داشته است. 383 نگارنده گويد: قضاوت و اظهار نظر در اين موارد خارج از وضع كتاب است و بالاجمال گوشزد مى نمايد كه معاصرين اين دو برادر در اثر فطانت فوق العادۀ ايشان (خصوصاً فيضى) از در رقابت وارد شدند و با ايشان سازشى نداشته و با بى دينى موصوف داشته و براى مرگ فيضى مادّۀ تاريخ بدى ساخته اند. البته از مراجعه به شرح حال سلف مكشوف مى گردد كه نوعاً اشخاص بافطانت، خصوصاً ارباب علم و معرفت، در هيچ دوره خالى از رقابت نبوده و نخستين سبب كفر و زندقه و متّهم بودن ايشان همانا فضل و كمال و دانش و طبع روان و فطانت خودشان است و بس كه در مقابل آن متاع ديگران فاسد و بازار خودفروشى ايشان كاسد مى گردد. بارى، بگذاريم و بگذريم.

اما ابوالفضل مذكور، برادر كهتر ابوالفيض و پسر دويم شيخ مبارك و معروف و متخلّص به «علامى»، كه «ابوالفضل مورّخ» نيز گويند، در سال 957 يا 958 ه‍. ق متولد شد و موافق نوشتۀ بعضى از ارباب تراجم - والعهدة عليه - در پانزده سالگى از تحصيل معقول و منقول فارغ و از مشاهير علماى هند و افاضل عهد اكبرشاه هندى (متوفّى به سال 1014 ه‍. ق) بوده و با تجرّد و انزوا و عزلت مى گذرانيد تا عاقبت به اصرار احباب، به دربار اكبرشاه راه يافت و در قرب سلطان به تمامى اهل دربار حتى به شاهزادگان عظام نيز تقدّم يافت و مورد الطاف خسروانه گرديد. نخست به سمت منشيگرى و عاقبت به تصدى وزارت مفتخر و بالاخره به مقام صدرالصّدورى ترقى كرد و از تأليفات است:

1. آيين اكبرى يا اكبرنامه يا اكبرى يا تاريخ اكبرى (تاريخى است فارسى كه در سال 1004 ه‍. ق به نام اكبرشاه تأليف و به همين جهت، به اكبرى و اكبرنامه و تاريخ اكبرى نيز موسوم و امور عجيبۀ بسيارى از احوال و عادات و رسوم هند را جامع و نام اصلى آن آيين اكبرى بوده و يك نسخه از آن در خزانۀ رضويّه موجود و به قول نامۀ دانشوران، در تمام عالم به فصاحت و استحكام كلام مشهور و بر تبحّر و اتّساع

بلاغت و براعت مصنّف خود شاهدى است عادل و گواهى است صادق)؛ 2. تفسير آية الكرسى (كه آن را نيز براى اكبرشاه تأليف داده و به همين جهت، آن را تفسير اكبرى نيز گويند)؛ 3. عيار دانش (در اخلاق).

384 ابوالفضل به سال 1011 ه‍. ق در اثر حسد امرا و شاهزادگان، به شرحى كه از مرآت الخيال نقل شد، مقتول و اكبرشاه و شاهزاده سليم، كه در اللّه آباد مقيم بودند، بسيار متأسف گرديدند.

اما شيخ مبارك بن خضر يمانى هندى ناكورى، پدر ابوالفيض و ابوالفضل، از اكابر علماى وقت خود، در مسند رياست مرجعيّت تامّه داشت. به اصول عرفان و تصوف نيز بى رغبت نبود. فن شعر و معمّا را نيز خوب مى دانست. به تدريس علوم دينيّه مشغول و قرآن مجيد را با قرائات عشره حفظ كرده و شاطبى را نيز درس مى گفته است. در آخر عمر كتاب منبع العلوم را، كه چهار مجلّد است، در تفسير قرآن تأليف داد و تأليفات ديگر نيز بدو منسوب است. به سال 1001 ه‍. ق در نود سالگى در لاهور وفات يافت و پدرانشان غالباً از اصحاب كمال و مشايخ صوفيّه و ارباب حال بوده اند.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 823]؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 99؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 200؛ ريوانى، محمد عبدالشكور، تذكرۀ علماى هند، ص 4 و 74؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 639؛ لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال، ص 79؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (بعض مواضع).

2412. فيض تربتى (قرن 10 و 11 ه‍. ق)

به نوشتۀ رياض العارفين، بدون اينكه اسم و زمان و مشخّصات ديگرى بنويسد، گويد:

در زمان اكبرشاه (متوفّى به سال 1014 ه‍. ق) در هندوستان توقف كرد و شيخ فيضى دكنى، ابوالفضل مذكور فوق، به استادى وى گواهى داشته و از اوست:

زاهد! تو ز مستى منگر پستى ما *** صرف ره نيستى شده هستى ما

ما مست محبّتيم و تو مست غرور *** فرق است ز مستى تو تا مستى ما

منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 393.

فيلسوف

فيلسوف(1)

385 2413. فيلسوف الدوله، ميرزا عبدالحسين خان (... - 1360 ه‍. ق)

الصورة

D12

فيلسوف الدوله (102)

بن حاج ميرزا محمدحسن زنوزى سالف الترجمه بن ميرزا محمدكريم بن آقا غلامعلى، زنوزى الاصل، تبريزى الاقامه، كه نخست لقب «ركن الحكما» داشت و اخيراً به «فيلسوف الدوله» شهرت يافت. از مهرۀ اطبّاى نامى عصر حاضر ما مى باشد.

از آقاى آسيد على سيدالحكماى سالف الترجمه و چندى از اطبّاى نامى وقت هر دو قسمت علمى و عملى طب را تكميل نمود. سال ها در تبريز به وظايف مداوا و معالجه اشتغال داشت و در آن اثنا به تأليف بعضى از كتب علميّه نيز پرداخته است:

1. تاريخ تبريز؛ 2. الجدريّة؛ 3. الجذاميّة (در سبب جذام و معالجۀ آن)؛ 4. حاشيۀ تحرير اقليدس؛ 5. مطرح الانظار فى تراجم اطبّاء الاعصار (كه به ترتيب حروف، در سه مجلد بوده و جلد اولش، كه از حرف الف تا ذال است، در تبريز چاپ شده است)؛ 6. معرفة السّموم (كه نيز در تبريز چاپ شده است)؛ 7. مفتاح الادوية و غير اينها.

1) . فيلسوف: از دو لفظ يونانى «فيلا» - به معنى محب و دوستدار - و «سوف» - به معنى حكمت - مركب و كسى را گويند كه عالم به حكمت و فلسفه باشد و به ملاحظۀ همين معنى تركيبى، لقب ارسطو بوده و همچنين لقب يا جزء لقب بعضى از اهل فضل و ارباب كمال مى باشد. (مؤلف)

صاحب ترجمه در اواخر از تبريز قطع علاقه كرده و به قم رفت و چند سال نيز در آنجا مقيم و مدير مريض خانه هم بوده و عاقبت به مشهد مقدس رضوى مهاجرت نمود و به سال 1360 ه‍. ق در آن ارض اقدس وفات يافت.

منابع: اطلاعات متفرقه.

فيّومى

فيّومى(1)

2414. فيّومى، احمد بن محمد بن على (... - 770 ه‍. ق)

مصرى فيّومى حموى، اديبى است فاضل فقيه ضابط كامل لغوى، از تلامذۀ ابوحيّان و از افاضل ادباى 386 اواخر قرن هشتم هجرى. نخست علوم عربيّه را از ابوحيّان تكميل نمود و به اقران خود تقدّم يافت. اخيراً به شهر حماة از بلاد شام رفت و در جامع الدهشة آنجا خطيب بوده و مؤلف كتاب المصباح المنير فى غريب الشّرح الكبير مى باشد كه از كتب معتمدۀ لغت عرب بوده و غرايب شرح كبير كتاب وجيز را با مطالب على حدۀ بسيارى از لغت و غيره جامع مى باشد. مخفى نماند كه اصل كتاب وجيز از ابوحامد غزالى و در فقه شافعى است و رافعى هم دو فقره شرح صغير و كبير بر آن نوشته و شرح كبير را به الكتاب العزيز فى شرح الوجيز موسوم داشته و فيّومى هم همين كتاب مصباح را در سال 734 ه‍. ق در بيان و شرح غرايب لغات همين كتاب عزيز تأليف داده و به همين اسم موسومش داشته است كه كثيرالفايده و حسن الترتيب بوده و بارها در مصر و قاهره و غيره چاپ شده و فيّومى در سال 770 يا هفتاد و چندم هجرت درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 113]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 214؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 91.


1) . فيومى: (به فتح اول و ضمّ و تشديد ثانى) منسوب است به فيوم (با همين حركت) و آن، نام دو موضع است؛ يكى در نزديكى شهر هيت از بلاد عراق و ديگرى يكى از نواحى غربى مصر است در چهار منزلى فسطاط. (مؤلف)

2415. فيّومى، خليل (قرن 12 ه‍. ق)

شافعى مصرى فيّومى، نزيل حمص، عالم فاضل اديب صالح بود. به سال 1107 ه‍. ق در فيّوم مصر متولد و به مصر رحلت كرد و در جامع ازهر به تحصيلات علوم متنوعه پرداخته و به مقامى عالى رسيد و از تأليفات اوست:

1. دوام الرّاحات فى اتّخاذ الخلوات (در تصوف)؛ 2. السّطوة العدليّة بالفرقة الاسماعيليّة (كه در ردّ مذهب اسماعيلى و در رشتۀ خود خوب است). 387

وفات او به سال هزار و صد و شصت و اند از هجرت در شهر حماة شام واقع گرديد.

منابع: مرادى، محمدخليل، سلك الدرر فى اعيان القرن الثانى عشر، ج 2، ص 104.

باب قاف

اشاره

388 2416. قاآنى، ميرزا حبيب اللّه (... - 1271 ه‍. ق)

الصورة

D13

ميرزا حبيب اللّه قاآنى (103)

متخلّص به «قاآنى»، پسر ميرزا محمدعلى متخلّص به «گلشن»، از اكابر شعراى نامى ايرانى عهد فتحعلى شاه و محمدشاه و اوايل ناصرالدين شاه قاجار، با رضاقلى خان هدايت آتى الترجمه معاصر و مولد و موطنش شيراز بود. در هفت سالگى از پدر يتيم شد تا در سن رشد و تميز به خراسان رفت. در مشهد مقدّس رضوى به تحصيلات علميّه پرداخت. از هر گونه علم و هنر حظّى وافر برداشت. در علوم عربيّه و فنون ادبيّه قدرتى بسزا داشت. از اوايل جوانى، بلكه از صغر سن داراى طبعى موزون و بسيار سخنور و قافيه پرداز و در بعضى قوافى مبتكر و از مختصات خودش بوده است. در فنون شعرى از غزل و قصيده و غيره با كمال طلاقت ماهر و در قصيده سرايى همّت بر مضامين عاليه مى گماشته و وى نسبت به شعريّات، مانند شيخ مرتضى انصارى بوده نسبت به شرعيّات و نظير صدرا و ملا هادى سبزوارى نسبت به عقليّات كه هريكى در رشتۀ خود مؤسّس و اوّلين شخص مسلم كل مى باشد؛ اين است كه از طرف فتحعلى شاه به خطاب «مجتهدالشعراء» مخاطب

و از طرف محمدشاه نيز به لقب «حسان العجم» مفتخر بوده است. به جهت تبحّر مقام شعرى اوست كه در همين رشته اشتهار يافته، والاّ چنانچه اشاره شد، در علوم ادبيّه و عربيّه و رياضيّات و كلام و حكمت الهيّه و قواعد منطقيّه نيز حظّى وافر داشته است.

يگانه چيزى كه مايۀ انحطاط قاآنى شده، فقط استعمال الفاظ شنيع الذكر مى باشد كه زياده از حد به كار برده و البته اگر از ديگر طبقات مردم زشت و قبيح باشد، از ارباب كمال اقبح و زشت تر مى باشد. از آثار قلمى قاآنى است:

1. پريشان نامه كه در مقام معارضه با گلستان سعدى تأليفش كرده و گويد:

درين كتاب پريشان چه بينى از ترتيب *** عجب مدار كه چون نام خود پريشان است

2. ديوان اشعار (كه قريب به هفده هزار بيت است و بارها با همان پريشان نامه در ايران چاپ شده و متضمّن مدايح بسيارى دربارۀ سلاطين وقت و اكابر وزراى عصر خود مى باشد).

با اينكه اشعارش مشهور و در السنه داير است، به نقل دو فقره از آنها، كه در ايجاد فرح وترح داراى دو اثر متقابل بوده و رويۀ هر دو از مختصّات وى مى باشد، مى پردازد:

پيركى لال سحرگاه به طفلى الكن *** مى شنيدم كه بدين نوع همى راند سخن

كاى ز زلفت صصصبحم شاشاشام تاريك *** وى ز چهرت شاشاشامم صصصبح روشن

تتترياكى ام و بى شششهد للبت *** صصصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن

طفل گفتا: مممن را تو تو تقليد مكن *** گگگم شو ز برم اى كككمتر از زن

ميميخواهى مممشتى به ككلّت بزنم *** كه بيفتد مممغزت به ميان ددهن

پير گفتا: ووواللّه مممعلوم است اين *** كه كه زادم من بيچاره ز مادر الكن

هههفتاد و ههشتاد و سه سال است فزون *** كه كه گنگ و لالالالم ببخلاق زمن

طفل گفتا: خخدا را صصصد بار ششكر *** كه برستم به جهان از مملال و ممحن

مممن هم گگگنگم مممثل تو تو تو *** تو تو تو هم گگگنگى مممثل مممن

389 در مصيبت حضرت سيدالشهداء - روحى و ارواح العالمين له الفداء - به طريق سؤال و جواب گويد:

بارد چه‌؟ خون ز ديده، چسان‌؟ روز و شب، چرا؟ *** از غم، كدام غم‌؟ غم سلطان اوليا

نامش چه بُد؟ حسين، ز نژاد كه‌؟ از على *** مامش كه بود؟ فاطمه، جدّش كه‌؟ مصطفى

چون شد؟ شهيد شد، به كجا؟ دشت ماريه *** كى‌؟ عاشر محرّم، پنهان‌؟ نه برملا

شب كشته شد؟ نه روز، چه هنگام‌؟ وقت ظهر *** شد از گلو بريده سرش‌؟ نى نى از قفا

سيراب كشته شد؟ نه، كس آبش نداد؟ داد *** كه‌؟ شمر، از چه چشمه‌؟ ز سرچشمۀ فنا

مظلوم شد شهيد؟ بلى، جرم داشت‌؟ نه *** كارش چه بد؟ هدايت و يارش كه بد؟ خدا

اين ظلم را كه كرد؟ يزيد، اين يزيد كيست‌؟ *** ز اولاد هند، از چه كس‌؟ از نطفۀ زنا

خود كرد اين عمل‌؟ نه فرستاد نامه اى *** نزد كه‌؟ نزد زادۀ مرجانۀ دغا

ابن زياد زادۀ مرجانه بد؟ نعم *** از گفته يزيد تخلّف نكرد؟ لا

اين نابكار كُشت حسين را به دست خويش‌؟ *** نه خود روانه كرد سپه سوى كربلا

390

مير سپه كه بد؟ عمر سعد، او بريد *** حلق عزيز فاطمه‌؟ نه شمر بى حيا

خنجر بريد حنجر او را نكرد شرم‌؟ *** كرد، از چه پس بريد؟ نپذرفت از او قضا

بهر چه‌؟ بهر آنكه شود خلق را شفيع *** شرط شفاعتش چه بود؟ نوحه و بكا

كس كشته شد هم از پسرانش‌؟ بلى دو تن *** ديگر كه‌؟ نه برادر و ديگر كه‌؟ اقربا

ديگر پسر نداشت‌؟ چرا داشت، آن كه بود؟ *** سجّاد، چون بد او؟ به غم و رنج مبتلا

ماند او به كربلاى پدر؟ نى به شام رفت *** با عزّ و احتشام‌؟ نه با ذلّت و عنا

تنها؟ نه با زنان حرم، نامشان چه بود؟ *** زينب سكينه فاطمه كلثوم بينوا

بر تن لباس داشت‌؟ بلى گرد رهگذر *** بر سر عمامه داشت‌؟ بلى چوب اشقيا

بيمار بد؟ بلى، چه دوا داشت‌؟ اشك چشم *** بعد از دوا غذاش چه بد؟ خون دل غذا

كس بود همرهش‌؟ بلى اطفال بى پدر *** ديگر كه بود؟ تب كه نمى گشت از او جدا

از زينت زنان چه به جا مانده بد؟ دو چيز *** طوق ستم به گردن و خلخال غم به پا

گبر اين ستم كند؟ نه، يهود و مجوس‌؟ نه *** هندو؟ نه، بت پرست‌؟ نه، فرياد از اين جفا

قاآنى است قائل اين شعرها؟ بلى *** خواهد چه‌؟ رحمت، از كه‌؟ ز حق، كى‌؟ صف جزا

وفات قاآنى در سال 1270 يا 1271 ه‍. ق واقع گرديد و قاآنى عمّ امجد ميرزا محمدتقى شيرازى است كه شرح حال او نيز به عنوان ميرزاى شيرازى، ميرزا محمدتقى خواهد آمد.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، مآثر و آثار، ص 206؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 402؛ قاآنى، حبيب اللّٰه، ديوان شعر.

•

قائد، حسن بن على

•

قائد، يحيى بن سابور

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال بوده و موكول بدان علم است.

2417 و 2418. قائم، محمد بن عبيداللّه (... - 334 ه‍. ق)

مشهور به «نزار» بن مهدى، مكنّى به «ابوالقاسم»، ملقّب به «قائم»، دويمين خليفۀ فاطميّۀ مصر مى باشد كه در حال حيات پدرش، كه شرح حال او به عنوان مهدى خواهد آمد، به وليعهدى او بيعت شد. دو مرتبه از طرف پدر به تسخير بلاد مصر مأمور گرديد. در نهضت دويمى، كه به سال 307 ه‍. ق بوده، فيّوم و اسكندريّه را مسخر نموده و اموال بسيارى به دست آورد تا در سال 322 ه‍. ق به خلافت وى تجديد بيعت شد و مشغول انجام وظايف لازمه بود. در خلال اين احوال، ابويزيد از فرقۀ اباضيه، كه با تزهّد و پشمينه پوشى و الاغ سوارى مى گذرانيده، بناى معارضه با وى گذاشته و تمامى بلاد قيروان را، كه در تصرف وى بوده، مسخّر نمود و شهر مهديّه را هم، كه مقرّ خلافت قائم بوده، محاصره كرده و قائم در آن اوقات محاصره در سيزدهم شوال 334 ه‍. ق وفات يافت.

در همان روز به خلافت پسرش، اسماعيل بن قائم، مكنّى به «ابوالظاهر» و ملقّب به «منصور» عقد بيعت بستند. منصور نيز مثل زمان حيات پدر ثبات ورزيده و وفات پدر را اظهار نمى كرد تا آنكه ابويزيد از مهديّه منصرف شده و شهر سوسه را محاصره نمود. در اين حال منصور از مهديّه عازم سوسه شده و ابويزيد را شكست داد تا در بيست وپنجم محرّم 336 ه‍. ق اسيرش كرد و ابويزيد به فاصلۀ چهار روز مرد. به امر منصور پوستش را برآوردند؛ با كاه يا پنبه مملوّش نموده و به دارش كردند و در محل همين وقعه شهرى بنا نهاده و «منصوريه» اش ناميد. منصور بسيار فصيح و بليغ و شجاع و دلير بوده و خطبه هاى بسيارى انشا مى كرده است.

ابوجعفر احمد بن محمد مروزى گويد كه روز عزيمت ابويزيد با منصور گردش مى كرديم. يكى از دو نيزه كه در دست داشته، بر زمين افتاد؛ پس آن را برداشته و بدو داده 391 و از راه فال نيك اين شعر را خواندم:

فالقت عصاها و استقرت بها النوى *** كما قرّعينا بالاياب المسافر

منصور گفت: چرا كلامى را نگفتى كه از اين شعر بهتر و راست تر است: (وَ أَوْحَيْنٰا إِلىٰ مُوسىٰ أَنْ أَلْقِ عَصٰاكَ فَإِذٰا هِيَ تَلْقَفُ مٰا يَأْفِكُونَ * فَوَقَعَ اَلْحَقُّ وَ بَطَلَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ * فَغُلِبُوا هُنٰالِكَ وَ اِنْقَلَبُوا صٰاغِرِينَ‌) (اعراف، 117-11(9). ابوجعفر گفت: «مولانا! تو پيغمبرزاده هستى و از علم

نبوت كه در نزد شماست، سخن راندى».

بارى، منصور هم چند سال خلافت كرد و در آخر شوال 341 ه‍. ق در مهديّه درگذشت و پسرش، معد بن اسماعيل منصور، كه شرح حال او به عنوان معز لدين اللّه خواهد آمد، خلف وى گرديد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 81 و ج 2، ص 132.

392 2419. قائم مقام، ميرزا ابوالقاسم (... - 1251 ه‍. ق)

الصورة

D14

ميرزا ابوالقاسم قائم مقام (104)

بن ميرزا عيسى بن محمدحسن بن عيسى بن ابى الفتح بن ابى الفخر بن ابى الخير، حسينى فراهانى تهرانى، از افاضل نامى عهد فتحعلى شاه قاجار مى باشد كه اديب فاضل منشى كامل، شاعر ماهر، مترسّل دانشمند، جامع كمالات صورى و معنوى، در نظم و نثر عربى و فارسى سرآمد امثال و اقران خود بود. به «ثنايى» تخلّص مى نمود.

در سال 1237 ه‍. ق بعد از وفات پدرش، ميرزا عيسى قائم مقام، به وزارت شاه معظّم نائل و او نيز به «قائم مقام» ملقّب و اوايل عهد محمدشاه قاجار را نيز ديده و در عهد هر دو سلطان معظّم با تمام اعتبار مى زيسته تا در سال 1251 ه‍. ق درگذشت و يا به سعايت جمعى به امر محمدشاه مقتول گرديد و از آثار قلمى اوست:

1. انشاء (كه حاوى مكتوبات و منشآت اوست. تمامى آنها را بعد از وفات او، حاج فرهادميرزا معتمدالدوله آتى الترجمه جمع و تدوين كرد و در سال 1294 ه‍. ق (غرصد) به امر اويس ميرزا، پسر حاج فرهادميرزا، چاپ و در

دسترس مردم قرار گرفت. به فوايد بسيار علمى و ادبى و تاريخى مشتمل و به انشاى قائم مقام و منشآت قائم مقام معروف است)؛ 2. جلايرنامه (كه مثنوى فكاهى است و به نام غلام جلاير نام خودش نظم كرده و در ضمن ديوان شعر خودش چاپ شده است)؛ 3. الجهاديّة؛ 4. ديباچۀ جهاديّۀ صغراى پدرش، ميرزا عيسى؛ 5. ديباچۀ جهاديّۀ كبراى پدرش؛ 6. ديوان شعر (كه با جلايرنامۀ مذكور چاپ شده است)؛ * منشآت (كه به نام انشاء مذكور شد).

از اشعار اوست:

گر در دو جهان كام دل و راحت جان است *** من وصل تو جويم كه به از هر دو جهان است

در كيش من ايمانى اگر هست به عالم *** در كفر سر زلف چو زنجير بتان است

گر واعظ مسجد به جز اين گويد مشنو *** اين احمق بيچاره چه داند حيوان است

گر مذهب اسلام همين است كه او راست *** حق بر طرف مغبچۀ دير مغان است

او خون دل خم خورد اين خون دل خلق *** باور نتوان كرد كه اين بهتر از آن است

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 87 و بعض مواضع.

2420. قائم مقام، ميرزا عيسى (... - 1237 ه‍. ق)

پدر ميرزا ابوالقاسم قائم مقام مذكور، به «ميرزا بزرگ» مشهور، از وزراى نامى ايرانى عهد فتحعلى شاه قاجار مى باشد كه اديب منشى دانشمند فاضل بوده و از آثار قلمى اوست:

1. اثبات النّبوّة الخاصّة (به زبان فارسى)؛ 2. احكام الجهاد و اسباب الرّشاد (كه رساله اى فارسى است در جهاد كه جهاديّۀ كبرى نيز گويند)؛ 3. الجهاديّة الصّغرى (و چنانچه فوقاً اشاره شد، ديباچۀ اين دو كتاب جهاديّه از ميرزا ابوالقاسم قائم مقام، پسر صاحب ترجمه است).

او را سه پسر ديگر نيز بوده؛ ميرزا معصوم كه در حال حيات پدر فوت شد؛ ميرزا حسن وزير و حاج ميرزا موسى خان متولى مشهد مقدس رضوى كه موقوفات بسيارى داشته؛ من جمله حمّامى است در توى بازار تبريز كه تا زمان حاضر ما داير و به نام خود او معروف است. 393 وفات ميرزا عيسى در سال 1237 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

•

قابوسى، سعيد بن ابى الجهم

•

قابوسى، منذر بن محمد

•

قابوسى، نصر بن قابوس

•

قابوسى، نعيم

(چهار شخص مذكور) مصطلح علماى رجال بوده و شرح حال ايشان نيز موكول بدان علم است.

قادرى

قادرى(1)

2421. قادرى، محمد بن شاه جهان (... - 1069 ه‍. ق)

از ملوك هند كه تخلّص شعرى او «قادرى»، لقب مشهورى اش «داراشكوه»، برادر بزرگ اورنگ زيب، از اكابر عرفاى هند، عالم اديب شاعر و به زبان سانسكرى هم، كه زبان قديمى هند است، آشنا بود. با اينكه پدر و برادرش از ملوك تيموريّۀ دهلى هند بوده اند، خودش قدم به دايرۀ سير و سلوك گذاشت. با ملا شاه بدخشانى آتى الترجمه، كه از سلسلۀ قادريّه بوده، دست ارادت داد و از اشعار اوست:

جهان چيست‌؟ ماتم سرايى در او *** نشسته دو سه ماتمى روبه رو

جگرپاره اى چند بر خوان او *** جگرخواره اى چند مهمان او

ايضاً

با دوست رسيديم چو از خويش گذشتيم *** از خويش گذشتن چه مبارك سفرى بود

از تأليفات و آثار قلمى اوست:

1. حسنات العارفين؛ 2. حق نامه؛ 3. ديوان شعر؛ 4. سرّ الاسرار (كه يكى از كتاب هاى هندى را از سانسكرى به فارسى ترجمه كرده و بسيار نفيس است).

وفات قادرى به سال 1069 ه‍. ق در 45 سالگى واقع گرديد.


1) . قادرى: غالباً هريك از افراد قادريه از سلاسل صوفيه را گويند. اين سلسله در اصول طريقت و تصوف نسبت به محيى الدين عبدالقادر بن ابى صالح موسى آتى الترجمه رسانده و بعد از آن به چندين واسطه به معروف كرخى آتى الترجمه مى رسانند. شايد لفظ «قادرى» در بعضى موارد به جهت انتساب به پدر و جد و شخصى ديگرقادرنام استعمال يابد. (مؤلف)

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 2082؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 208.

394 2422. قادرى، محمد بن طيب بن عبدالسلام (... - 1178 ه‍. ق)

حسنى قادرى، اديب مورّخ صوفى كثيرالحلم و دقيق النظر كه از اكابر وقت خود تفقّه و استرشاد نموده و چندين كتاب تأليف داده است:

1. الاكليل والتّاج فى تذييل كفاية المحتاج؛ 2. مستعاد المواعظ والعبر فى اعيان اهل المأة الحادية والثّانية عشر؛ 3. نشر المثانى فى تراجم اهل القرن الحادى والثّانى (كه تكميل كتاب دوحة النّاشر ابن عساكر بوده و در فاس چاپ و ترجمۀ فرانسوى آن نيز در پاريس طبع شده است).

وفات قادرى محمد به سال 1178 ه‍. ق در 34 سالگى واقع گرديد.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية و المعربة، ص 1479.

قارپوزآبادى، ملا على --> زنجانى، ملا على

قارى

قارى(1)

به هرحال، لفظ «قارى» در اصطلاح رجالى، لقب ابراهيم بن عبداللّه، حارث بن حباب، حزين و

قارى، ابراهيم بن رمضان --> سقّا، ابراهيم بن رمضان

395 2423. قارى، سيد ابوالقاسم (قرن 11 ه‍. ق)

خراسانى مشهدى، معروف به «قارى»، مقيم شيراز، از مشاهير قرّاء عهد شاه عباس ثانى (1052-1078 ه‍. ق) و ناظم نظم اللآلى مشهور است كه منظومه اى است گران بها


1) . قارى: در كتب رجال و تراجم، از اوصاف و القاب بعضى از محدثين و ديگر ارباب كمال بوده و معنى آن به حسب موارد مختلف مى باشد؛ چنانچه گاهى اسم فاعل از قرائت باشد كه معروف است و گاهى براى نسبت به جد و پدر مى باشد؛ چنانچه بنى قاره از قبايل عرب و از بطون و شعبات مضر بوده و در نسبت به آن «قارى» گويند كه به جدشان، قارة بن مليح بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر، منتسب مى باشد. گاهى براى نسبت به محل و مكان است؛ چنانچه قار، ديهى است معروف در خارج مدينه و قاره قلعه اى است نزديكى اومه از بلاد سودان و ديهى است در بحرين و يكى ديگر در رى و سيمى در شام كه به شدت سرما و كثرت برف موصوف است و اين مواضع غير از ذى قار مى باشد كه موضعى است مابين واسط و كوفه كه در آنجا وقعه اى مابين فارس و عرب اتفاق افتاده است.

در تجويد قرآن كه در سال 1061 ه‍. ق آن را نظم كرده و حاوى هشتادونه بيت مى باشد و با آن همه اختصارش، متضمّن مهمّات علم شريف تجويد است و بارها چاپ شده و اين نگارنده نيز شرحى به نام نثر اللآلى بر آن نوشته و توفيق طبع و نشر آن را از درگاه خداوندى مسئلت مى نمايد.(1)از ابيات نظم اللآلى است:

بعد حمد و نعت و مدح آل پيغمبر بدان *** فرض بعد از حق شناسى علم ترتيل قران

در تعلّم كوش و در تعليم جدّ و جهد كن *** خير دنيا آخرت بخشد خدايت بى سخن

در زمان شاه جم جاه سليمان بارگاه *** خسرو صاحب قران عباس ثانى پادشاه

شد در درياى طبعم فيض بخش خاص و عام *** حفظ آن كن تا غنى گردى چو بحر و كان به كام

رشتۀ اين نظم شد پرلؤلؤ اى نيكوخصال! *** «لؤلؤيه»(2)عقد آن «نظم لآلى»(3)نام سال

بيست ونه حرف تهجى دان به قولى بيست وهشت *** در شمار مخرج اقوال است اقوى هفده گشت

سال وفات صاحب ترجمه به دست نيامد و به قول ذريعة، تا سال 1083 ه‍. ق در قيد حيات بوده است؛ به هرحال، او غير از مير ابوالقاسم فندرسكى حكيم الهى سالف الترجمه بوده و همين منظومۀ نظم اللآلى را به فندرسكى نسبت دادن، خطاست.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 364؛ اطلاعات متفرقه.

قارى، احمد بن عبدالعزيز --> ابن هشام، احمد بن عبدالعزيز

قارى، احمد بن عبداللّه بن حسن --> مالقى، احمد بن عبداللّٰه

قارى، اسماعيل بن خلف --> حوفى، اسماعيل بن خلف


1) . كتاب نثر اللاّ لى در شرح نظم اللاّ لى از تأليفات مؤلف جليل القدر اين كتاب بعد از وفات ايشان در اثر مساعى جميل استاد ارجمندم، آقاى ميرزا عبدالوهاب شعارى، با خط آقاى طاهر خوش نويس در سال 1378 هجرى قمرى طى 130 صفحه به طبع رسيد. توفيق طبع و نشر مؤلفات ديگر والد بزرگوار را از درگاه احديت مسئلت دارد. (مؤلف)

2) . لؤلؤيه = 89.

3) . نظم لآلى = 1061.

396 2424. قارى، جعفر بن احمد (... - 500 ه‍. ق)

بن حسين بن احمد بن جعفر سراج، ابومحمدالكنيه، قارى الشّهره، بغدادى المولد والوفاة والنشأه، حافظ عصر و علاّمۀ زمان خود، شاعر ماهر و مرجع استفادۀ جمعى وافر بود. ابوطاهر سلفى سابق الذكربا اينكه صحبت بسيارى از اكابر را دريافته بوده، با ملاقات وى افتخار داشته و از وى روايت مى كند. صاحب ترجمه مصنّفات طريفه دارد:

1. زهد السّودان؛ 2. مصارع العشّاق كه چندين مرتبه در قاهره چاپ شده و خود مؤلف در جلد اوّل آن گويد:

هذا كتاب مصارع العشاق *** صرعتهم ايدى نوى و فراق

تصنيف من لدغ الفراق فؤاده *** و تطلب الراقى فعز الراقى

3. نظم التّنبيه؛ 4. نظم المناسك و غيرها.

از اشعار اوست:

وعدت بان تزورى كل شهر *** فزورى قد تقضى الشهرزورى

و شقة بيننا نهر المعلى *** الى البلد المسمى شهرزور

و اشهر هجرك المحتوم صدق *** ولكن شهر وصلك شهرزور

شب يكشنبه بيست ويكم ماه صفر 500 ه‍. ق در 83 سالگى در بغداد وفات يافت و در باب ابرز مدفون گرديد.

مخفى نماند كه سرّاج (بر وزن عطّار) لقب جدّ سيّمى صاحب ترجمه و از «سرج» - به معنى زين - است كه شغل زين فروشى و يا صنعت زين سازى داشته و به جهت انتساب او صاحب ترجمه را «ابن السراج» نيز گويند. اما «ابن السراج» (به كسر سين و تخفيف ثانى) نيز لقب بعضى از اهل فضل مى باشد كه در باب كنى خواهد آمد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 161؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 121.

قارى، حمزة بن حبيب --> زيّات، حمزة بن حبيب

يكى از قرّاء سبعه است.

قارى، حيان بن عبداللّه --> ابن هشام، حيان بن عبداللّٰه

قارى، خلف بن هشام --> قرّاء ثمانيّه

قارى، زبان بن علاء --> ابوعمرو، زبان بن علاء

397 قارى، عاصم بن ابى النجود --> قرّاء سبعه

قارى، عبداللّه بن عامر --> قرّاء سبعه

قارى، عبداللّه بن كثير --> ابن كثير، عبداللّٰه بن كثير

قارى، على بن ابراهيم --> حوفى، على بن ابراهيم

قارى، على بن حمزه --> كسائى، على بن حمزه

يكى از قرّاء سبعه بود.

2425. قارى، شيخ على بن خازم (... - 637 ه‍. ق)

قارى قرآن، معروف به «ابله»، در تجويد و قرائت قرآن مجيد و حفظ آن از آيات عجيبه بود؛ چنانچه هر سوره را كه اراده مى كرد، از اوّل تا آخر آن سهل است كه برعكس نيز از آخر آن سوره تا به اوّلش مى خواند، بلكه هر سوره را يك آيه از اوّل رو به آخر و يك آيه نيز از آخرش رو به اوّل خوانده و در وسط سوره ختم مى كرد. وقتى من باب امتحان خواندن سه سورۀ جنّ و قمر و الرّحمن را تكليفش كردند، فوراً از آخر هريكى از آنها يك آيه خوانده و بعد از آن آيۀ ماقبلى آن را باز از هر سه سوره خوانده و بدين روش به اوّل هر سه سوره رسيد. با اين همه مبتلاى بلاهت و سفاهت و به بازيچۀ اطفال مايل بود و با آن كبر سنّى كه داشته، در افعال و رفتار خود بديشان تشبّه مى كرده است و به همين جهت، به «ابله» شهرت داشته و در سال 637 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن فوطى، عبدالرزاق، الحوادث الواقعة والتجارب النافعة فى المأة السابعة، ص 133.

2426. قارى، شيخ على بن سلطان محمد (... - 1016 ه‍. ق)

هروى الولاده، مكّى الاقامه، نورالدين اللّقب، حنفى المذهب، معروف به «ملا على قارى»، از افاضل اوايل قرن يازدهم هجرت بود. پس از آنكه در مولد خود به تحصيل بعضى از مراتب علميّه موفق آمد، به مكّه رفته و از مشايخ آن ارض اقدس تكميل

مراتب علميّه نمود تا آنكه آوازۀ او در هر ديار انتشار يافت. به هريك از ائمّۀ اربعۀ اهل سنّت، خصوصاً امام شافعى و اتباع او باب اعتراض باز كرد. بر امام مالك نيز به جهت دست گشاده نماز خواندن اعتراض نمود و رساله اى در اين موضوع تأليف داد و به همين جهت، در شدت و محنت بوده 398 و در سال 1014 يا 1016 ه‍. ق در مكّۀ معظّمه وفات يافت. همين كه وفات او مسموع علماى مصر گرديد، در جامع ازهر با گروهى متجاوز از هزار تن بر وى نماز غيبت خواندند. صاحب ترجمه تأليفات بسيارى به يادگار گذاشته است:

1. الاحاديث القدسيّة والكلمات الانسيّة؛ 2. الحرز الثّمين للحصن الحصين (مخفى نماند كه كتاب الحصن الحصين من كلام سيّد المرسلين صلى الله عليه و آله تأليف شمس الدين محمد بن على جزرى شافعى سالف الترجمه و جامع ادعيه و اذكار و اوراد وارده از حضرت نبوى صلى الله عليه و آله است و صاحب ترجمه، ملا على قارى، نيز همين كتاب حرز ثمين را در شرح آن تأليف داده و در مكه چاپ شده است)؛ 3. فتح الرّحمن بفضائل شعبان؛ 4. مرقاة المفاتيح المشكوة المصابيح (و اين هر دو در قاهره چاپ شده اند) و غير اينها.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 751]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية و المعربة، ص 1791.

قارى، محمد بن احمد --> ابن شنبوذ

قارى، محمد بن محمد --> جزرى، محمد بن محمد

قارى، محمد بن محمود --> ابن نجار، محمد بن محمد

2427. قارى، ملا مصطفى بن ملا ابراهيم (1007-1080 ه‍. ق)

قارى تبريزى مشهدى، از افاضل قرّاء اواخر قرن يازدهم هجرت مى باشد كه در سال 1007 ه‍. ق در حوالى تبريز متولد و در حدود 1080 ه‍. ق وفات يافت و تأليفات طريفه در علم شريف تجويد دارد:

1. ارشاد القارى (در بيان قرائت امام القرّاء عاصم كوفى شيعى به زبان پارسى كه در

كربلاى معلّى به تأليف آن آغاز كرد و به فاصلۀ پنج سال به سال 1076 ه‍. ق در نجف اشرف به اتمامش رسانيد و حاوى زبدۀ مصنّفات ديگرش مى باشد و اوّل آن، اين شعر است:

اى فاتحۀ مصحف حمدت توحيد *** وى نقطه اى از كتاب مجدت خورشيد

ظاهر، آن است كه اين آخر تأليفاتش بوده و اندكى بعد از آن وفات يافته است)؛ 2. تحفة الابرار (در تجويد به قرائت عاصم كه ملخص تحفة القارى است)؛ 3. تحفة القارى يا تحفة القرّاء (كه در بمبئى چاپ شده است)؛ 4. تحفة المقرئين؛ 5. وقوف القرآن.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

399 قارى، نافع بن عبدالرحمان --> قرّاء سبعه

قارى، يزيد بن قعقاع --> قرّاء عشره

2428. قارى الحديث، عبدالصمد (قرن 8 ه‍. ق)

بن خليل بن ابراهيم بن خليل، محدّث حافظ جليل القدر كثيرالرّوايه، از محدّثين عامّه كه كنيه اش «ابواحمد»، لقبش «جمال الدين» و «قارى الحديث» و يكى از مشايخ روايت چهل گانۀ شهيد اول (متوفّى 786 ه‍. ق) مى باشد كه تمامى اخبار و احاديث و مصنّفات عامّه را به واسطۀ ايشان روايت مى كند و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 440.

•

قاسانى، على بن سعيد

•

قاسانى، على بن محمد

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال و موكول بدان علم هستند.

قاسم، احمد بن هبة اللّه --> موفق الدين، احمد بن هبة اللّٰه بن ابى الحديد

2429. قاسم، مير قدرت اللّه (قرن 13 ه‍. ق)

قادرى، از شعراى قرن سيزدهم هجرى هند مى باشد كه اشعار بسيارى به زبان اوردو گفته است. نام اصلى وى «سيّد ابوالقاسم» بوده و به «مير قدرت اللّه» شهرت داشت.

نسب وى به حضرت رضا عليه السلام موصول و در اشعار خود به «قاسم» تخلّص مى كرد و از آثار قلمى او كتاب مجموعۀ نغز (در تذكرۀ شعراى اوردوزبان هند) است كه در سال 1221 ه‍. ق تأليف و در 1933 م در لاهور چاپ شده است و يك معراجيّه هم دارد كه مثنوى است و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: قادرى، قاسم، مجموعۀ نغز.

قاسم، سيد معين الدين سيد على --> قاسم الانوار

2430. قاسم الانوار، سيد معين الدين (... - 838 ه‍. ق)

سيد على بن نصر بن هارون بن ابوالقاسم، حسينى يا موسوى تبريزى، عارفى است فاضل، شاعر ماهر، از اكابر صوفيّه و عرفاى قرن نهم هجرت كه به «معين الدين» و «صفى الدين» ملقّب و به «قاسم» متخلّص و به «قاسمى» و «شاه قاسم» معروف بود. در اصول طريقت و سير و سلوك دست ارادت به سلطان 400 صدرالدين موسى بن شيخ صفى الدين سيد اسحاق اردبيلى سالف الترجمه، جدّ عالى سلاطين صفويّه داد. در خدمت آن پير روشن ضمير رياضات بسيارى كشيد و هم از طرف او به لقب «قاسم الانوار» قرين افتخار گرديد. صحبت شاه نعمت اللّه ولى ماهانى را نيز دريافت.

در قزوين و سمرقند و گيلان و هرات و خراسان سياحت ها كرده و در هرات به ارشاد عباد آغاز نمود و محل توجه عامّه گرديده و نفوذ فوق العاده داشت؛ به همين جهت، شاهرخ ميرزا در هراس شد و صلاح شاهى را در بيرون شدن قاسم از هرات ديدند.

اينك قاسم نيز مدتى در بلخ و سمرقند امرار حيات كرد و مشمول مراحم الغ بيگ گرديد؛ عاقبت در اثناى مراجعت به وطن خود در قريۀ خرجود نامى و يا قصبۀ لنكر نامى از بلاد جام از مضافات نيشابور به مناسبت لطافت آب وهوا اقامت كرد تا به سال 835 يا 837 يا 838 ه‍. ق در همان جا وفات يافت و در اواخر قرن نهم مذكور به امر امير على شير نوايى عمارتى زيبا بر سر قبر وى بنا نهادند. از آثار قلمى قاسم الانوار است:

1. انيس العاشقين (كه منظومۀ مثنوى فارسى است)؛ 2. تذكرة اولياء يا مقامات العارفين (كه نيز مثنوى است)؛ 3. ديوان شعر غزليّات و قطعات و رباعيّات.

ديوانى خوب و اكثر آن در تصوف و نصايح بوده و يك نسخۀ خطّى آن به ضميمۀ ديوان حافظ به شمارۀ 202 و يك نسخۀ ديگر نيز، كه علاوه بر غزليّات و قطعات و

رباعيّات او شامل دو مثنوى قبلى هم بوده و در حاشيۀ ديوان كمال خجندى از اول تا آخر نوشته شده اند، به شمارۀ 266 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است. از اشعار قاسم الانوار است:

از هر طرفى چهره گشايى كه منم *** در هر صفتى جلوه گر آيى كه منم

با اين همه گهگاه غلط مى افتم *** نادان كس و بله روستايى كه منم

ايضاً

نمى توان خبرى داد از حقيقت دوست *** ولى ز روى حقيقت حقيقت همه اوست

ايضاً

از مسجد و ميخانه وز كعبه و بتخانه *** مقصود خدا عشق است باقى همه افسانه

ايضاً

در ملك عاشقى كه دو عالم طفيل اوست *** آن كس قدم نهاد كه اول ز سر گذشت

ايضاً 401

قضا شخصى است پنج انگشت دارد *** چو خواهد از كسى كامى برآرد

دو بر چشمش نهد وآنگه دو بر گوش *** يكى بر لب نهد گويد كه خاموش

ايضاً

از افق مكرمت، صبح سعادت دميد *** محو مجازات شد، شاه حقيقت رسيد

راه به وحدت نبرد هركه نشد در طلب *** جملۀ ذرّات را از دل و از جان بريد

در حرم وصل دوست زنده دلى راه يافت *** كز همه خلق جهان بار ملامت كشيد

وصلت اللّه يافت قاسم و ناگاه يافت *** زآنكه به شمشير لا از همه عالم بريد

قاسم الانوار چهار مرتبه پياده به حج رفته و دو دفعۀ آن پابرهنه بوده است و گويند - والعهدة عليهم - در سه سالگى بدو افاضۀ علم شده؛ چنانچه خودش گويد:

مرا علم ازل در سينه دادند *** عجب علمى ولى درسى ندادند

مرا سه ساله حالى گشت معلوم *** كه شيخ چلّه را در سى ندادند

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 214؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 27؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3532؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 175.

قاسمى، سيد معين الدين سيد على --> قاسم الانوار

•

قاشانى، اسعد بن حميد

•

قاشانى، عبدالرحمان بن حسن

•

قاشانى، عبداللّٰه بن حسين

•

قاشانى، على بن ابى سعيد

•

قاشانى، على بن محمد

(پنج شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.

• قاص، سلمة بن دينار

مصطلح رجال است.

قاضى

قاضى(1)

«قاضى» در كتب فقهيه در صورت اطلاق و نبودن قرينه و يا در جايى كه مقيد به ابن البراج نمايند، راجع به عبدالعزيز بن نحرير است كه شرح حال او در باب كنى به عنوان ابن البرّاج خواهد آمد. موافق آنچه در عنوان علامه و نظاير آن اشاره نموديم، لفظ «قاضى» نيز گاهى به ضميمۀ محل و مكان و بلده و يا قيود ديگر شهرت يافته و مركوز اذهان شده؛ به طورى كه بدون آن ضميمه مأنوس اذهان نبوده و به معرفى آن ضميمه جوياى شرح حال او مى باشند؛ مثل قاضى بيضاوى، قاضى الحرمين، قاضى الخافقين، قاضى خان، قاضى زاده، قاضى القضات و نظاير آنها. اينك محض تسهيل امر به ارباب رجوع، در مقام ترتيب، علاوه بر اسامى، ترتيب آن قيود منضمى نيز رعايت خواهد شد و چون جمعى وافر از قضات به مقام قاضى القضاتى رسيده اند، لذا اگر شرح حال منظورى ارباب رجوع در عنوان قاضى پيدا نشود، به عنوان قاضى القضات مراجعه نمايند. (مؤلف)

قاضى، ابراهيم بن عبداللّه --> ابن ابى الدم

402 قاضى، ابن ابى ليلى محمد بن عبدالرحمان --> ابن ابى ليلى، محمد

قاضى، ابن البرّاج عبدالعزيز --> ابن البرّاج


1) . قاضى: به مناسبت معنى لغوى معروفى، وصف يا لقب و عنوان مشهورى جمعى وافر از اكابر افاضل عامه و خاصه مى باشد كه شرح حال ايشان در كتب فريقين نگارش يافته و ما نيز بعضى از ايشان را، كه بسيار مشهور و در السنه داير هستند، به اندازۀ مساعدت وسايل موجوده، ثبت اوراق نموده و بعضى ديگر را نيز، كه تحت عنوان ديگر نگارش داده ايم، تذكر داده و گوشزد ناظرين مى نماييم. لفظ «قاضى» در كتب رجاليه لقب حسن بن اسحاق، حسين بن محمد، حفص بن غياث و بعضى ديگر بوده و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است.

قاضى، ابن جماعه --> ابن جماعه

قاضى، احمد بن ابى احمد --> ابن القاص

قاضى، احمد بن ابى دواد فرج --> ابن ابى دواد

قاضى، احمد برهان الدين --> قاضى برهان الدين

قاضى، احمد بن عبدالرحمان --> ابن مضا

قاضى، احمد بن على بن قدامه --> ابن الانبارى، احمد بن على بن قدامه

قاضى، احمد بن على بن هبة اللّه --> ابن مأمون

قاضى، احمد بن عمر بن سريج --> باز اشهب

قاضى، احمد بن محمد بن حسين ناصح الدين --> ارجانى

ابوبكر ارجانى كه قاضى تستر و عسكر مكرم بوده است.

قاضى، احمد بن محمد بن عبداللّه --> قاضى الحرمين

2431. قاضى، احمد بن محمد بن محمد (... - 810 ه‍. ق)

بن محمد بن عطاءاللّه بن عوض، اسكندرانى زبيرى، ملقّب به «ناصرالدين»، از افاضل اوايل قرن نهم هجرت 403 مى باشد كه در علوم عربيّه بر ديگران تقدّم داشت. بسيار عاقل و مهربان و كم سخن و پاك فطرت و خوش معاشرت و كسى را قولاً يا فعلاً نرنجانده بود. اينك مورد محبت عموم و در بدايت حال قاضى بلدۀ خود بوده و اخيراً به قاهره رفت و در آنجا نيز با كمال عفّت متصدى قضاوت مالكيّه شد و شرح تسهيل و شرح مختصر ابن حاجب را تأليف داده و در اوّل رمضان سال 810 ه‍. ق درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 87، س 10.

قاضى، احمد بن محمد بن منصور --> ابن منير، احمد بن محمد

قاضى، احمد بن مطرف --> عسقلانى، احمد بن مطرف

قاضى، احمد بن يحيى --> شيخ الاسلام، احمد بن يحيى

قاضى اعز، نصراللّه بن عبداللّه --> قاضى نصراللّه

قاضى اكرم، على بن يوسف --> جمال الدين، ابن القفطى على

2432. قاضى، اياس بن معاوية (... - 122 ه‍. ق)

بن مرة يا قرة بن اياس بن هلال مزنى، مكنّى به «ابوواثله»، در فقه و حديث اعلم زمان خود بود. در خلافت عمر بن عبدالعزيز به قضاوت بصره منصوب شد. در فطانت و فراست و هوش و ذكاوت و فصاحت بى بدل، بلكه ضرب المثل و «اذكى من اياس» از امثال دايره بين الناس بود. نوادر بسيارى در اين باب منقول است؛ چنان كه گويند از سه زن كه هيچ كدام معروفش نبوده، خبر داد كه يكى حامل و ديگرى مرضع و سيّمى بكر است و موافق واقع بود؛ نيز جمع كثيرى استهلال مى كردند؛ پس انس اظهار رؤيت نمود و هرچه سعى مى كرد، ديگران نمى ديدند. اياس ملتفت شد كه موى ابروى انس بر چشم افتاده. به فراست دريافت كه انس آن موى را هلال مى پندارد؛ پس آن موى را از جلو چشم رد كرده و به انس گفت كه جاى هلال را بنماياند. انس هرچه نگريست، ديگر چيزى نديد و نظاير اين بسيار است. اياس در سال 122 ه‍. ق درگذشت و جدّ عالى او، اياس بن هلال، از اصحاب كبار حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بوده است.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 86؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3539؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 246.

404 2433. قاضى، حاج ميرزا باقر (1285-1366 ه‍. ق)

بن ميرزا محمدعلى قاضى (متوفّى به سال 1312) بن حاج ميرزا محسن قاضى تبريزى طباطبايى، از اكابر علماى اماميّۀ تبريز عصر حاضر ما مى باشد كه مراتب ساميۀ علميّه را با محاسن عمل توأم داشت. در اخلاق فاضله طاق و صفات حميده و مكارم پسنديدۀ اجداد طاهرين خود را وارث بالاستحقاق و گوى سبقت از ديگران ربوده بود. خلاصۀ حال سعادت منوال آن جوهرۀ فضل و كمال به طور اجمال آنكه در سال 1285 ه‍. ق در تبريز متولد شد. مقدمات و مبادى فقه و اصول و كلام و علوم عربيّه را در بلدۀ خود از آمير فتاح سرابى و ميرزا محمود اصولى و ميرزا محمدعلى انصارى قراجه داغى و سيد على يزدى صاحب وسائل مظفّرى و ديگر اكابر وقت تحصيل نمود. در سال 1308 ه‍. ق براى ادامۀ تحصيلات علميّه عزيمت عتبات داد. در اخلاق،

الصورة

D15

حاضر حوزۀ قطب العارفين ملا حسينقلى همدانى، در فقه و اصول و ديگر علوم

حاج ميرزا باقر قاضى (105)

متداوله هم حاضر درس حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى و فاضل شرابيانى و صاحب الكرامات ملا اسماعيل قره باغى گرديد تا به مناسبت تصادف بعضى پيشامدها به تبريز مراجعت و به فاصلۀ دو سه سال ديگر به توفيقات خداوندى عازم نجف شد و در حوزۀ آخوند خراسانى و سيد محمدكاظم يزدى و شريعت اصفهانى و شيخ حسن مامقانى و ديگر اجلاّى وقت و مراجع علميّه حاضر گرديد. از هر بلبلى نوايى شنيده و از هر باغى گلى چيده و از هر خرمنى توشه اى برداشت. رنج ها كشيد و گنج ها برد. در مراتب علميّه و اخلاق فاضله مشارٌبالبنان و مغبوط اقران و به اجازات كثيرۀ اجتهادى و روايتى اساتيد معظّم نائل آمد.

در سال 1324 ه‍. ق با كمال موفقيّت به موطن خود، 405 تبريز، مراجعت كرد. در نزد عموم طبقات مردم بسيار محترم و در حدود چهل سال با كمال احترام و عزّت و ورع و تقوا و شهامت مشغول انجام همه گونه وظايف علميّۀ دينيّۀ تدريس و رفع مكروهات ملهوفين بود. در انجاح حوايج مردم با همه گونه وسايل مقتضيه اهتمام به كار برد. تا آخرين لحظۀ زندگانى خويش حبّه و دينارى از وجوهات شرعيّه صرف نكرد و با آن همه مراتب ساميه، بسيار حليم و متواضع بود. از خود آرايى و خود ستايى امتناع اكيد داشت و اصلاً حرفى راجع به فضل و كمال و تأليفات خود به زبان نمى آورد و از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ رسائل شيخ مرتضى انصارى؛ 2. حاشيۀ رياض المسائل؛ 3. حاشيۀ فصول الاصول؛ 4. حاشيۀ مكاسب شيخ انصارى؛ 5. الخيارات و اقسامها و احكامها؛ 6. الدّرر الغرويّة فى الفوائد العلميّة؛ * مخزن الفوائد فى حاشية الفرائد (كه همان حاشيۀ رسائل مذكور است) و غير اينها از رسائل متفرقۀ تفسيرى و اخلاقى و تقريرات متنوعۀ

فقهى و اصولى و كلامى و اخلاقى اساتيد خود كه بسيار و اغلب آنها هنوز صورت مبيضه نگرفته و تا حال تهذيب و تنقيح نشده اند.

صاحب ترجمه در دهم رجب 1366 ه‍. ق در تبريز وفات يافت. پيش از دفن به بلدۀ طيّبۀ قم نقل شد و در آن ارض اقدس دفن گرديد. در تشييع جنازه ازدحام عام بود.

وفات آن فقيد عالم علم را در صفحۀ 1197 جزء عاشر مجلّد سى وسيم سال 1366 ه‍. ق (غش سو) مجلّۀ عربى العرفان، كه در صيدا طبع و نشر مى شود، به عنوان «فقدان عظيم او ثلمة فى الدين لايسدها شىء» ثبت و به سمع عموم رسانيده است، قدس سرّه.

منابع: اطلاعات متفرقه.

قاضى باقلانى، محمد بن طيب --> باقلانى

2434. قاضى برهان الدين، احمد (... - 794 ه‍. ق)

ملقّب به «برهان الدين»، معروف به «قاضى برهان»، عالمى است اديب از قبيلۀ چنگيزخان كه بعد از تسخير توقاد و سيواس و قيساريه از بلاد روم، اعلان استقلال داد و قره عثمان نامى از اكابر قبايل تركمان، كه در يكى از قشلاقات سيواس خيمه نشين بوده، در هر سالى مالى به حسب تعهد به قاضى برهان 406 مى داد تا آنكه از پرداخت آن مال مقرّرى تخلّف ورزيد. قاضى نيز به همين جهت، حملۀ متهورانه نموده و در سال 794 ه‍. ق مقتول و تمامى متصرفات او بدون جنگ و محاربه به يلديريم بايزيدخان، چهارمين سلطان عثمانى (791-804 ه‍. ق) مسلم گرديد.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 2، ص 103.

قاضى بسعادتك، محمد بن عبدالملك --> ابن العديم، احمد بن يحيى

قاضى بيضاوى، عبداللّه بن عمر --> بيضاوى، عبداللّٰه بن عمر بن احمد

2435. قاضى بيضاوى، عمر بن فخرالدين محمد (... - 672 ه‍. ق)

از افاضل روزگار و مشاهير ديار، كنيه اش «ابوالقاسم» بود. در فارس قضاوت داشت.

در سال 672 ه‍. ق درگذشت و آن غير از قاضى بيضاوى مشهور فوق است.

منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 338.

قاضى جعابى، محمد بن عمر بن محمد --> ابن الجعابى، محمد بن عمر

قاضى، شيخ جعفر بن عبداللّه --> حويزى، شيخ جعفر بن عبداللّٰه بن ابراهيم

قاضى، جعفر بن محمد --> ابومعشر بلخى

قاضى الجماعه، احمد بن عبدالرحمان --> ابن مضا

2436. قاضى الجن، محمد بن عبداللّه (... - 168 ه‍. ق)

بن علاثة بن علقمة بن مالك، كلابى حرانى عقيلى، مكنّى به «ابواليسير»، از اهل حران بود. در زمان مهدى عباسى (158-169 ه‍. ق) به قضاوت سمت شرقى بغداد منصوب شد. از اوزاعى و نظاير وى روايت كرده و عبداللّه بن مبارك نيز از وى روايت مى كند.

پس از تصدى امر قضاوت، سفيان ثورى، كه از اصدقاى وى بوده، از او اعراض كرده و اذن ملاقاتش نيز نمى داد تا آنكه روزى بعد از اصرار تمام به توسط عمّار بن محمد، خواهرزادۀ سفيان، پيش او رفت، لكن سفيان نخست توجهى بدو نكرد و عاقبت بدو گفت: «يا ابن علاثه! 407 آيا تحصيل علم كردن تو محض براى اين (قضاوت) بوده‌؟ واللّه اگر يك درهم ماهى خريده و در كوچه هاى كوفه ماهى فروشى مى كردى، بهتر از اين قضاوت بودى». در تاريخ بغداد او را با وثاقت ستوده و گويد: «قاضى جنّ‌» گفتن او براى آن بوده كه در ميان حران و حصار مسلمه چاهى بوده كه هركس از آب آن مى خورد، جن زده مى شد و غشوه اش عارض مى گشت تا آنكه محمد بن عبداللّه بر سر آن چاه ايستاده و جن را خطاب كرد و گفت: «اى گروه جن! ما در ميان شما و انسان بدين روش قضاوت نموديم كه اين چاه روزها مال انسان و شب ها از آن شما باشد».

اينك بعد از آن هركسى كه در روز از آب آن چاه مى خورد، ديگر آسيبى نمى ديد.

وفات او در سال 168 يا در حدود 163 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 5، ص 388.

قاضى چلبى، مولا ابراهيم --> آذرى چلبى

قاضى چلبى، حسن بن محمد بن محمد --> چلبى، حسن بن محمد بن محمدشاه

2437. قاضى الحرمين، احمد بن محمد بن عبداللّه (... - 351 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالحسين»، معروف به «قاضى الحرمين»، از اكابر فقهاى حنفيّۀ قرن چهارم

هجرت و در عصر خود شيخ الفقها بوده و در سال 351 ه‍. ق در نيشابور درگذشت.

منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 36؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 213. قاضى حسن

قاضى، حسن بن احمد بن زيد --> اصطخرى، حسن بن احمد

قاضى، حسن بن عبداللّه بن مرزبان --> سيرافى، حسن بن عبداللّٰه بن مرزبان

قاضى، حسن بن على بن امراللّه --> ابن الحنائى، حسن

قاضى، حسن بن محمد بن محمد --> چلبى، حسن بن محمد بن محمدشاه

قاضى، حسين بن محمد بن حسن --> دياربكرى، حسين بن محمد بن حسن

قاضى، حسين بن نصر بن محمد --> ابن خميس، حسين بن نصر بن محمد

قاضى حموى، ابراهيم بن عبداللّه --> ابن ابى الدم

قاضى حميدى، عمر بن محمود --> حميدى، عمر بن محمد

408 قاضى حويزى، شيخ جعفر بن عبداللّه --> حويزى، شيخ جعفر بن عبداللّٰه بن ابراهيم

قاضى الخافقين، محمد بن قاسم --> شهرزورى، محمد بن قاسم بن مظفر

قاضى دوانى، محمد بن اسعد --> دوانى

قاضى رشيد، احمد بن على بن ابراهيم --> ابن زبير، احمد بن على

2438. قاضى رى، سلمة بن فضل (... - 191 ه‍. ق)

رازى البلده، ابوعبداللّه الكنيه، ابرش اللّقب، اخبار غزوات و مغازى را دو مرتبه از ابن اسحاق استماع كرده و از احاديث نيز معادل اخبار غزوات استماع نموده و به نوشتۀ بعضى، اظهار تشيّع مى نموده است. بسيار اهل نماز و با خضوع و خشوع بود و در سال 191 ه‍. ق درگذشت.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 39.

قاضى رى، على بن عبدالعزيز --> جرجانى، على بن عبدالعزيز

قاضى زاده، ميرزا سيد ابراهيم --> ظهيرالدين، ميرزا سيد ابراهيم

2439. قاضى زاده، احمد بن قاضى محمود (... - 988 ه‍. ق)

خوارزمى، ملقّب به «شمس الدين»، معروف به «قاضى زاده»، عالمى است فاضل محقّق مدقّق، اديب حكيم متكلّم، از اكابر علماى عامّه كه در رياضيّات و حكمت كامل، در سال 963 ه‍. ق به قضاوت حلب، در 971 ه‍. ق به قضاوت استانبول، در 974 ه‍. ق به قضاوت عسكر روم ايلى منصوب بود. اخيراً به واسطۀ دلسردى كه بين او و محمدپاشاى صدر اعظم وقوع يافته، به ادرنه رفت و در دارالحديث آنجا مشغول تدريس شد تا به جهت فوت پسرش، باز به استانبول رفته و مشمول مراحم سلطان مرادخان ثالث (982-1003 ه‍. ق)، كه در آن اوان اوايل جلوسش بوده، گرديده و به مقام شيخ الاسلامى رسيد و در 983 ه‍. ق به صدارت روم ايلى نامزد شد و در 985 ه‍. ق مفتى رسمى گرديده و در 988 ه‍. ق در هفتاد سالگى درگذشت و از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ اثبات الواجب ملا جلال دوانى؛ 2. حاشيۀ الهيات شرح تجريد؛ 3. حاشيۀ 409 تفسير قاضى بيضاوى؛ 4. شرح حاشيۀ حكمة العين؛ 5. حاشيۀ شرح مفتاح؛ 6. حاشيۀ شرح تلويح؛ 7. شرح مواقف عضدى؛ 8. شرح هدايه؛ 9. نتايج الافكار فى كشف الرّموز والاسرار (در فقه حنفى).

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 215؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 99؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 247؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3539.

2440. قاضى زاده، احمد بن قاضى نصراللّه (قرن 10 و 11 ه‍. ق)

دبيلى تتوى سندى،(1)معروف به «قاضى زادۀ تتوى»، از افاضل مورّخين اماميّه مى باشد كه پدرش در شهر تته از بلاد سند از قضات حنفيّه بوده و خودش تشيّع اختيار كرد و در دربار اكبرشاه هندى (963-1004 ه‍. ق) تقرّب يافت و از تأليفات اوست:

1. احسن القصص و دافع الغصص (كه تاريخ الفى نام مذكور ذيل خود را به جهت ضخامت آن، ملخص كرده و به همين اسم موسومش داشته و يك نسخه از آن در

1) . دبيلى: منسوب به شهردبيل نام از بلاد سند است و تتوى هم منسوب به شهرى تته نامى است از بلادمذكوره و سند بلادى است مابين هند و كرمان و سجستان. (مؤلف)

خزانۀ رضويه موجود است)؛ 2. اخلاق التّتوى؛ 3. اسرار الحروف (كه مثل كتاب مفاحص نام صائن الدين على بن محمد تركه مشتمل به رموز اعداد هم مى باشد)؛ 4. الفى يا تاريخ الفى (كه به فرمودۀ ذريعة، تاريخ هزارساله از رحلت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله (سال دهم هجرت) تا عصر خود مؤلف مى باشد و آن را در دو مجلد بزرگ به زبان فارسى براى شاه معظم تأليف داده و نسخۀ هر دو مجلد در خزانۀ رضويه موجود و جلد اولش تا سال 500 رحلت بوده و جلد دويم نيز از 501 تا 984 ه‍. ق رحلت است و در ذريعه بعد از اين جمله گويد كه در آن نسخه تتمۀ هزار سال نبوده)؛ 5. تحقيق الترياق الفاروق؛ 6. خلاصة الحياة (در اخبار حكما).

سبب تشيّع قاضى زاده همانا مصاحبت صلحاى عراق عرب بوده كه در ولايت خود به فيض صحبت ايشان نائل آمد و كمال هم نشين دل نشين وى گرديد. علاوه بر آن موافق آنچه معاصرش، قاضى نوراللّه شوشترى، در مجالس المؤمنين گفته، قاضى زاده در خلال آن احوال حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب ديد كه تفسير كشّاف در دست گرفته و آيۀ مباركۀ (إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ‌) (مائده، 5(5) را گشوده و بدو فرمود كه تفسير اين آيه را مطالعه كن؛ پس، از خواب بيدار شد و مبهوت و متحير جوياى كتاب كشّاف بود تا ميرزا حسن نامى از بزرگ زادگان عراق را ديد كه كتاب كشّاف بر دست دارد و خانۀ قاضى زاده را سراغ مى كند كه آن را حسب الامر رؤيايى آن حضرت بدو برساند. اينك قاضى زاده بعد از مطالعۀ تفسير آن آيه مذهب شيعه را قبول نمود.

وفات قاضى زاده، بنابر آنچه از نامۀ دانشوران نقل شده، در سال 997 ه‍. ق 410 مقتول گرديد، لكن به قرينۀ مدت هزار سال كتاب الفى مذكور فوق او كه اوّلش از رحلت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مطابق دهم هجرت بوده و با در نظر گرفتن اينكه كتاب احسن القصص مذكور فوق را نيز بعد از آن تأليف داده، شهادت او بالقطع بعد از سال 1010 ه‍. ق مى باشد. قاضى نوراللّه شوشترى (متوفّى به سال 1019 ه‍. ق) نيز، كه معاصر او بوده و ابصر به حالش مى باشد، در مجالس المؤمنين گويد كه قاضى زاده بعد از 1010 ه‍. ق در لاهور به شهادت رسيد و در همانجا در بقعۀ مير حبيب اللّه دفن شد.

منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 99، س 21؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه). قاضى زادۀ تتوى

قاضى زادۀ تتوى --> قاضى زاده، احمد بن قاضى نصرالله

قاضى زادۀ خوارزمى --> قاضى زاده، احمد بن قاضى محمود

2441. قاضى زادۀ رومى، موسى بن قاضى ملا محمود (قرن 9 ه‍. ق)

رومى، معروف به «قاضى زادۀ رومى»، از اكابر علماى رياضى قرن نهم هجرت مى باشد كه نخست در بلاد خود بعضى از علوم را تحصيل كرد و در باطن عزم ديار عجم داشت، لكن از خويشاوندان خود كتمان مى كرد و تنها خواهر او بدين عزمش متفطن شد و بسيارى از اسباب زينت خود را در توى كتاب هايش گذاشت كه در ديار غربت كمك خرج او باشد تا آنكه آن عزم را جزم كرد و از اكابر خراسان و ماوراءالنهر مراتب علميّۀ بسيارى تحصيل نمود و به مقامى عالى رسيد و كمالات او در افواه و السنه افتاد و ازآن رو كه پدرش، ملا محمود، قاضى شهر بروسه از بلاد روم بوده، به «قاضى زادۀ رومى» شهرت يافت؛ چنانچه «فاضل رومى» نيز گويند و بالخصوص در رياضيّات صاحب يدى طولا و دستى توانا بود و استاد الغ بيگ، صاحب زيج معروف (814-853 ه‍. ق) و محل توجه و 411 اقبال آن امير كبير علم دوست بوده است و از تأليفات اوست:

1. شرح اشكال التّأسيس (در هندسه كه در سال 815 ه‍. ق كتاب اشكال التّأسيس محمد بن اشرف سمرقندى را شرحى مزجى كرده و لفظ «خيره» مادۀ تاريخ مذكور است)؛ 2. شرح ملخّص (در هيئت كه نيز در سال مذكور و يا در سال 814 ه‍. ق براى الغ بيگ مذكور تأليف و بسيار مشهور و در هيئت قديم بطلميوسى از كتاب هاى درسى بوده و بارها در هند و ايران چاپ شده و آن شرح مزجى كتاب ملخّص نام محمود بن محمد چغمينى است و به همين جهت، خود آن كتاب به چغمينى و همين شرح آن نيز به شرح چغمينى شهرت يافته).

سال وفات قاضى زاده به دست نيامد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 480]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 215؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 99.

2442. قاضى زاده، عبدالخالق (قرن 11 ه‍. ق) قاضى زاده عبدالخالق

گرهرودى، ملقّب به «علاءالدين»، معروف به «قاضى زادۀ گرهرودى» يا «قاضى گرهرودى»، عالم فاضل متكلّم، محقّق مدقّق، شاعر منشى امامى عادل، از علماى قرن

يازدهم هجرت و از تلامذۀ شيخ بهائى (متوفّى به سال 1031 ه‍. ق) و در مجلس شاه عباس صفوى اول (996-1038 ه‍. ق) با قاضى زادۀ خوارزمى فوق مناظره كرده و كتابى در اين باب به امر شاه مزبور تأليف داد كه نسخۀ آن پيش صاحب روضات الجنّات بوده و به تصديق او در حدود ده هزار بيت و بهترين كتابى است كه در اين موضوع تأليف و مشتمل بر تنقيح كامل مسئلۀ امامت مى باشد و از تأليفات اوست:

1. الاعتقاديّة؛ 2. الامامة (كه به نوشتۀ ذريعه، دو كتاب به همين اسم امامة داشته كه يكى كبير و مبسوط بوده و در كتاب تحفۀ شاهيّه مذكور ذيل مطالب را بدان ارجاع مى كند و ديگرى نيز مشتمل بر مناظرات مذكوره در فوق بوده و به تحفۀ شاهيّه معروف است)؛ 3. تحفۀ شاهيّه (كه به امر شاه و به اسم او به پارسى تأليف و چنانچه اشاره شد، يكى از دو كتاب امامة اوست)؛ 4. حاشيۀ اثبات الواجب جلال الدين دوانى (و يك نسخۀ آن در خزانۀ رضويه موجود است)؛ 5. حاشيۀ الهيات شرح تجريد؛ 6. حاشيۀ جواهر شرح تجريد قوشچى.

سال وفات قاضى زاده به دست نيامد. قاضى زاده علاءالدين

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 215؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 99، س 13؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

قاضى زاده، علاءالدين يا قاضى زادۀ گرهرودى --> قاضى زاده، عبدالخالق

412 قاضى زاده، موسى بن قاضى ملا محمود --> قاضى زادۀ رومى

قاضى زادۀ همدانى --> ظهيرالدين، ميرزا سيد ابراهيم

قاضى سخاوى، على بن اسماعيل --> سخاوى، على بن اسماعيل

2443 و 2444. قاضى سعيد، محمدسعيد بن محمدمفيد (... - 1103 ه‍. ق)

قمى، معروف به «قاضى سعيد»، ملقّب به «حكيم كوچك»، از اجلاّى علماى نامى اماميّه و مفاخر فضلاى حديث و حكمت و فنون ادبيّه كه عالمى بوده عارف متشرّع ربّانى و حكيم اديب كامل محقّق صمدانى، در مراتب تأويل و عرفان و حكمت و استنباط نكات خفيه و اسرار مكنونه و دقايق كشفيۀ مخزونه در آيات و احاديث دينيّه

مؤيّد به روح القدس و مشمول تأييدات غيبيّه. به عرفان و تصوف ميل مفرط داشته و در اسماءاللّه قائل به اشتراك لفظى بود. در همين موضوع دو رسالۀ عربى و پارسى تأليف داده و نام همين رسالۀ فارسى كليد بهشت است.

قاضى سعيد از تلامذۀ ملا محسن فيض كاشانى و ملا عبدالرزاق لاهيجى و ملا رجبعلى تبريزى بود. شاه عباس ثانى و اهل دربارش بسيار تجليلش مى نمودند و به زيارت و ديدن وى مى رفتند و از تأليفات طريفۀ اوست:

1. الاربعون حديثاً (كه در سى سالگى تأليف شده و شرح چهل حديث در معارف و مشحون از تحقيقات علمى است)؛ 2. الاربعونيّات لكشف انوار القدسيّات (و اين كتاب از مصنفات ممتاز و برجسته مى باشد و در آن چهل رسالۀ خود را، كه در چهل باب از ابواب معارف و تحقيقات و هريكى اسم خاصى داشته، مثل روح الصّلوة و فوائد رضويّه و حديقة ورديّة و مانند اينها جمع كرده و به همين اسمش موسوم داشته است)؛ 3. اسرار الصّلوة (كه در حاشيۀ شرح هدايۀ ملا صدرا چاپ شده است)؛ 4. اسرار الصّنائع (در صناعات خمسۀ قياسيۀ منطقيه (شعر و خطابه و جدل و برهان و مغالطه) و به تصريح خودش، از صناعيّۀ مير فندرسكى سالف الترجمه هم استمداد نموده است)؛ 5. حاشيۀ اثولوجياى ارسطو؛ 6. حاشيۀ شرح اشارات خواجه؛ 7. الحديقة الورديّة والسّوانح المعراجيّة (كه يكى از رساله هاى چهل گانۀ اربعينيّات مذكور فوق است)؛ 8. حقيقة الصّلوة؛ 9. روح الصّلوة 413 (كه يكى از رساله هاى اربعينيّات مرقوم است و شايد اين هر دو همان اسرار الصّلوة مذكور فوق باشند)؛ 10. شرح توحيد صدوق (كه سه مجلد است)؛ 11. شرح حديث بساط؛ 12. شرح حديث غمام (كه در سال 1099 ه‍. ق در اصفهان تأليف و يك نسخه از آن به شمارۀ 1849 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 13. فوائد رضويّه (كه يكى از رساله هاى اربعينيّات مذكور فوق است)؛ 14. كليدبهشت (كه رساله اى است پارسى در اشتراك لفظى اسماءاللّه؛ چنانچه فوقاً اشاره شد).

قاضى سعيد مدتى متصدى قضاوت قم بوده كه كاشف از تبحّر وى در شرعيّات نيز مى باشد و در آن بلدۀ طيّبه اقامت داشت تا به رحمت ايزدى نائل گرديد. وفاتش موافق آنچه در عنوان حاشيۀ اثولوجيا از كتاب ذريعه تصريح كرده، در سال 1103 ه‍. ق بوده است.

مخفى نماند كه شيخ محمدحسين، برادر قاضى سعيد، نيز از اكابر علماى عصر خود و از تلامذۀ ملا رجبعلى حكيم تبريزى مذكور فوق بود. تفسير بزرگى بر قرآن مجيد نوشته كه حاكى از تبحّر وى مى باشد و در اواخر قرن يازدهم هجرت درگذشته و سال آن معلوم نيست.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 215؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 302، س 22؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

2445. قاضى سعيد، هبة اللّه بن سناءالملك (... - 608 ه‍. ق)

قاضى رشيد ابى الفضل جعفر بن معتمد، شاعر مشهور، معروف به «قاضى سعيد»، از افاضل اوايل قرن هفتم هجرت بوده و از اشعار اوست:

و ما كان تَركي حبَّه عن ملالة *** ولكن لامر يوجب القول بالترك

اراد شريكا في الذى كان بيننا *** و ايمان قلبي قد نهاني عن الشرك

از تأليفات اوست:

1. دار الطّرز (كه ديوان شعر او بوده و تمامى اشعارش از قبيل بدايع و لطايف و موشحات است)؛ 2. روح الحيوان (كه ملخص كتاب الحيوان جاحظ است)؛ 3. مصائد الشّوارد.

در رمضان سال 608 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 324.

قاضى سلمة بن فضل --> قاضى رى

قاضى سليمان بن خلف --> باجى

414 قاضى سنجانى --> سنجانى، مولانا قاضى سنجانى

قاضى سهل بن احمد --> ارغيانى

قاضى سيرافى، حسن بن عبداللّه --> سيرافى، حسن بن عبداللّٰه بن مرزبان

2446. قاضى شريح، بن حارث بن قيس بن جهم (قرن 1 ه‍. ق)

كندى القبيله، ابواميّة الكنيه، از اكابر تابعين بوده و زمان جاهليّت را نيز ديده است. از طرف خليفۀ ثانى به قضاوت كوفه منصوب شد و مدت شصت سال يا هفتادوپنج سال على التوالى قضاوت نموده و اصلاً تعطيل نكرد؛ مگر در فتنۀ ابن زبير در زمان حجّاج بن يوسف كه استعفا كرد و ديگر سه سال تا دم مرگ اصلاً قضاوت ننمود يا پس از آنكه مختار بن ابى عبيدۀ ثقفى به سر كار آمد، شريح را به ديهى، كه مردمانش يهودى بوده اند، تبعيد نمود تا بعد از قتل مختار، كه حجّاج امير كوفه شد، در كوفه اش احضار و باز امر به قضاوتش نمودند، لكن از شرمين و ننگين بودن وى كه در قضيۀ مختار داشت، ديگر قبول نكرده و تا آخر قضاوت ننمود. درخصوص علم و حلم و فطانت او نوادرى منقول و به قول ابن خلّكان، به اصول قضاوت دانا و خبير و بسيار بافطانت و ذكاوت بود.

از ابن عبدالبر نقل است كه شريح شاعرى خوب و يكى از چهار رئيس بزرگوار اطلس بوده كه در روى و صورت ايشان يك تار مو هم نبوده است و سه ديگر نيز عبارت از عبداللّه بن زبير و قيس بن سعد بن عباده و احنف بن قيس مى باشد. اخبار دينيّه در ملعنت و سوء خاتمۀ شريح بسيار و فقط قضاوت او با وجود مقدس حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام جنايتى بزرگ و خيانتى سترگ بوده و به مدلول بعضى از آثار وارده، آن حضرت بدو فرمودند: «يا شريح! جايى را اشغال كرده اى كه در آنجا كسى غير از نبى يا وصى يا شقى نمى نشيند». نيز با قطع نظر از همه چيز ترك يارى و نصرت حضرت حسين بن على عليه السلام اگرچه با يك كلمۀ حق (كه قطعاً نافذ بوده) بودى، در مذمّت و شقاوت وى كافى و بسنده مى باشد، بلكه دور نيست كه سبب قوى در فجايع جان گداز كربلا همين شريح بوده و تفصيل زائد را موكول به كتب مربوطه مى دارد.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأوّل، ص 83، ش 5543]؛ ابن قتيبه، المعارف، ص 191؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 325.

415 قاضى شريك، بن عبداللّه --> نخعى، شريك بن عبداللّٰه

قاضى شهاب الدين، بن شمس الدين --> شهاب الدين، بن شمس الدين بن عمر

قاضى شهرزورى --> شهرزورى

قاضى صميرى، محمد بن اسحاق --> صميرى

قاضى طاهر بن عبداللّه يا قاضى طبرى --> طبرى، طاهر بن عبداللّه

قاضى طبسى، محمد بن عبدالكريم --> شمس الدين، محمد بن عبدالكريم

2447. قاضى عبدالجبار، بن احمد (... - 415 ه‍. ق)

بن عبدالجبار بن احمد بن خليل، همدانى اسدآبادى بغدادى، شافعى الفروع، معتزلى الاصول، ابوالحسن الكنيه، از فحول علماى عامّه مى باشد كه در زمان خود رئيس معتزله بوده. مصنّفات بسيارى در مذهب اعتزال و تمامى فنون ديگر بدو منسوب است كه بالغ به چهارصد هزار ورقش گويند، والعهدة عليهم. اقوال مختلفۀ او در كتب فريقين خصوص در كلام و اصول فقه منقول و از اساتيد سيد رضى و با يك واسطه از مشايخ روايت خطيب بغدادى مى باشد. مناظرۀ او با شيخ مفيد، كه در موضوع حديث غدير و اصحاب جمل وقوع يافته، در شرح حال شيخ مفيد خواهد آمد.

مراتب علم و فضل و كمال او مورد تصديق و اذعان صاحب بن عبّاد بود. اينك به امر آن وزير پاك ضمير از بغداد به رى آمد و به وظايف تدريس قيام نمود و در تمامى بلاد رى قاضى القضات بود. در مجلس وزير معظّم با ابواسحاق اسفرايينى اشعرى، ابراهيم بن محمد، كه شرح حالش به عنوان اسفرايينى، ابراهيم بن محمد گذشته، ملاقات نمود و موافق مذهب معتزله 416 گفت: «سُبْحٰانَ مَنْ تَنَزَّهَ عَنِ الفَحْشٰاءِ‌»؛ پس ابواسحاق نيز موافق مذهب اشعريّت خودش گفت: «سُبْحٰانَ مَنْ لاٰ يَجْرىٖ فىٖ مُلِكهِ اِلاّٰ مٰا يَشٰاءُ‌». از مصنّفات اوست:

1. تنزيه القرآن عن المطاعن (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 2. علم الكيميا؛ 3. العمد فى اصول الفقه.

وفات او در سال 415 يا اواخر 414 ه‍. ق در رى واقع گرديد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 421؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 11، ص 113.

قاضى، عبدالرحمان --> تحسين، قاضى عبدالرحمان

قاضى، عبدالرحمان بن احمد --> عضدى، عبدالرحمان

قاضى، عبدالرحمان بن محمد --> عليمى، عبدالرحمان بن محمد

قاضى، عبدالرحيم بن على --> قاضى فاضل

2448. قاضى، عبدالسلام بن عطاءالحق (... - 1257 ه‍. ق)

از مفسّرين و محدّثين هند مى باشد و كتاب تفسيرى نظمى به نام زاد الآخرة، كه بسيار مطبوع و مقبول انظار است، از تأليفات اوست كه در سال 1244 ه‍. ق خاتمه يافته و نام مذكورش هم كه آخرش حرف تاء باشد، مادّۀ تاريخ آن مى باشد و در سال 1257 ه‍. ق وفات يافت و جملۀ «قاضى حق عبدالسلام» مادّۀ تاريخ وفات است.

منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 391.

قاضى، عبدالعزيز بن محمد --> ابن جماعه، عبدالعزيز بن محمد

قاضى، عبدالعزيز بن نحرير --> ابن البرّاج

قاضى، عبداللّه بن عمر --> بيضاوى، عبداللّٰه بن عمر بن احمد

قاضى، عبداللّه بن محمد --> ابن الفرضى

قاضى، عبدالملك بن عمير --> شعبى

قاضى عسقلانى، احمد بن مطرف --> عسقلانى، احمد بن مطرف

قاضى عسقلانى، عبدالرحيم بن على --> قاضى فاضل

قاضى عسكر، محمد بن يوسف بن حسين --> ابن الابيض، محمد بن يوسف

417 قاضى عضد يا قاضى عضد ايجى يا قاضى عضدالدين يا قاضى عضدى --> عضدى، عبدالرحمان قاضى على

قاضى، على بن اسماعيل --> سخاوى، على بن اسماعيل

قاضى، على بن حسين بن محمد --> ابوالفرج، على بن حسين

قاضى، على بن زيد --> بيهقى، على بن زيدقاضى على

قاضى، على بن عبدالعزيز --> جرجانى، على بن عبدالعزيز

قاضى، على بن محسن --> تنوخى، على بن محسن

قاضى، على بن محمد --> تنوخى، على بن محمد

قاضى، على بن يوسف --> جمال الدين، ابن القفطى على

قاضى، عمر بن احمد بن هبة اللّه --> ابن العديم، عمر بن هبة اللّٰه

قاضى، عمر بن فخرالدين --> قاضى بيضاوى، عمر بن فخرالدين محمد

قاضى، عمر بن محمود --> حميدى، عمر بن محمود

قاضى، عمرو بن محمد --> ابن الجعابى، عمرو

2449. قاضى، عياض بن موسى بن عياض (... - 544 ه‍. ق)

اندلسى مغربى، مالكى المذهب، سبتى الولاده، يحصبى القبيله، ابوالفضل الكنيه، از مشاهير ادبا و محدّثين عامّه مى باشد كه در نحو و لغت و انساب و وقايع عرب و علوم حديثيّه امام وقت خود بود. شعر خوب نيز مى گفته و از مولد و موطن خود، كه سبته بوده، به قرطبه و ديگر مراكز علميّه مسافرت ها كرد. از اكابر هر ديارى اخذ مراتب علميّه نموده 418 و احاديث بسيارى از كبار مشايخ، كه در حدود صد تن مى باشند، استماع كرد. مدتى در مولد خود، سبته و اندكى نيز در غرناطه، كه هر دو از بلاد مغرب زمين (اندلس) مى باشند، قضاوت نموده و عاقبت در مراكش اقامت كرد تا در روز جمعه هفدهم جمادى الآخرة يا رمضان سال 544 ه‍. ق در آنجا وفات يافت و از تأليفات اوست:

1. الاكمال فى شرح صحيح مسلم؛ 2. الالماع فى ضبط الرّواية و تقييد السّماع (و يك نسخه از آن به رقم 433 در خزانۀ اياصوفيا موجود است)؛ 3. انوار المشارق؛ 4. ترتيب المدارك و تقريب المسالك لمعرفة اعلام مذهب مالك (و يك نسخه از آن در خزانۀ مصريه موجود و به تصديق كشف الظّنون، تأليفى غريب بى سابقه است)؛ 5. التّنبيهات؛ 6. الشّفا بتعريف (فى تعريف خ ل) حقوق المصطفى (و اين كتاب داراى

طرزى عجيب بوده و در فاس و استانبول و مصر چاپ شده است)؛ 7. مشارق الانوار على صحاح الآثار (در شرح و تفسير غرائب احاديث موطأ احمد و صحيح مسلم و صحيح بخارى).

[مشارق الانوار] كتابى است نافع و پس از آنكه اين كتاب در دمشق به نظر ابن الصلاح رسيد، بسيار جليلش شمرده و در وصف آن گفت:

مشارق انوار تشب بسبتة *** و ذا عجب كون المشارق بالغرب

اين كتاب در فاس و قاهره چاپ شده است. از اشعار قاضى عياض است:

اذا ما نثرت بساط انبساط *** فعنه فديتك فاطو المزاحا

فان المزاح على ما حكاه *** اولو العلم قبلي عن العلم زاحا

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 216؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 506؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 428؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3540؛ الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 46.

قاضى غسانى، احمد بن على بن ابراهيم --> ابن زبير، احمد بن على

قاضى غفارى --> غفارى، قاضى محمد

2450-2452. قاضى فاضل، عبدالرحيم بن على (... - 596 ه‍. ق)

بن حسين يا حسن بن احمد بن فرج بن احمد، محيى الدين يا مجيرالدين اللّقب، مصرى الموطن، عسقلانى الولاده، بيسانى النشأه، ابوعلى الكنيه، قاضى فاضل الشّهره، كه در ديهى بيسان نام از ديهات شام، سمت قضاوت داشت. در صناعت انشا وحيد عصر و از مفاخر زمان خود و بر پيشينيان مقدّم بوده و نوادر و غرايب بسيارى بدو منسوب مى باشد. روزى عمادالدين كاتب اصفهانى سالف الترجمه، كه از معاصرين وى بوده، سواره اش ديده و گفت: 419 «سر فلاكبابك الفرس»؛ پس قاضى در دَم گفت: «دام علا العماد». اين هر دو جمله داراى صنعت عكس و قلب از محسنات بديعيّه بوده و هر دو از حرف آخر تا به اوّل همين طورخوانده مى شوند. عمادالدين مذكور در كتاب خريده نام خود در وصف قاضى فاضل گويد: «رب القلم والبنان واللسن واللسان والقريحة الوقادة والبصيرة النقادة والبديهة المعجزة والبديعة المطرزة والفضل الذى ما سمع به فى الاوائل ممن لو عاش فى زمانه لتعلق بغباره او جرى فى مضماره فهو

كالشريعة المحمدية التى نسخت الشرايع و رسخت بها الصنايع...». اين بود كه در عهد صلاح الدين ايّوبى و دو پسرش، ملك عزيز و ملك افضل، به صدارت رسيده و صاحب ديوان انشا بود تا در عهد ملك عادل، شب چهارشنبه هفدهم ربيع الاول يا ربيع الثانى 596 ه‍. ق در 67 سالگى در قاهرۀ مصر به موت فجأه درگذشت و در قرافۀ صغرى مدفون گرديد و قريحۀ شعريّه اش نيز بسيار عالى بوده و از اوست:

و اذا السعادة احرستك عيونها *** نم فالمخاوف كلهن امان

و اصطد بها العنقاء فهى حبائل *** و اقتد بها الجوزاء فهى عنان

مخفى نماند كه قاضى اشرف بهاءالدين ابوالعباس احمد، پسر قاضى فاضل، نيز از افاضل عصر خود بود. به استماع حديث و جمع كتب رغبتى مفرط داشت. در نزد اكابر وقت بسيار محترم بود و شب دوشنبه هفتم جمادى الآخرۀ سال 643 ه‍. ق در هفتاد سالگى در قاهره درگذشته و در نزد پدرش مدفون گرديد.

پدر قاضى فاضل هم مثل پسرش به «قاضى اشرف» موصوف و از اهل عسقلان بوده و گاهى به طور نيابت قضاوت هم مى نموده و شب يكشنبه يازدهم ربيع الاول 546 ه‍. ق در قاهره درگذشت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 308 و ج 2، ص 593؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 438.

قاضى فضل يا فضيل --> جمالى بكرى

قاضى قشيرى، عبدالغافر بن اسماعيل --> فارسى، عبدالغافر

قاضى القضات، ابراهيم بن عبدالرحيم --> ابن جماعه، ابراهيم

قاضى القضات، احمد بن ابى دواد فرج --> ابن ابى دواد

420 قاضى القضات، احمد بن خليل --> خويى، احمد بن خليل

قاضى القضات، احمد بن على بن ابراهيم --> ابن زبير، احمد بن على

قاضى القضات، احمد بن على بن حجر عسقلانى --> ابن حجر عسقلانى

قاضى القضات، احمد بن عمر زبيدى --> مزجد

قاضى القضات، احمد بن محمد بن ابراهيم --> ابن خلكان

قاضى القضات، احمد بن محمد بن محمد --> ابن الشحنه، احمد

قاضى القضات، افضل الدين خونجى محمد --> افضل الدين خونجى

قاضى القضات، عبدالجبار بن احمد --> قاضى عبدالجبار بن احمد

قاضى القضات، عبدالرحمان بن محمد --> موفق الدين، عبداللّه بن احمد

قاضى القضات، عبدالعزيز بن محمد --> ابن جماعه، عبدالعزيز بن محمد

2453. قاضى القضات، عبدالقادر بن ابوالقاسم (... - 880 ه‍. ق)

ملقّب به «محيى الدين»، از اكابر علماى عامه، جامع تمامى علوم متداوله و بالخصوص در علم نحو بر تمامى اقران مقدّم بود و جز كافيجى و شمنى كسى به پايۀ وى نمى رسيد. از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ توضيح؛ 2. حاشيۀ شرح الفيه؛ 3. هداية السّبيل فى شرح التّسهيل.

وى در اوّل شعبان 880 ه‍. ق درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 71، س 31.

قاضى القضات، عبداللّه بن عبدالرحمان --> ابن عقيل، عبداللّٰه بن عقيل

قاضى القضات، عبداللّه بن عمر --> بيضاوى، عبداللّه بن عمر بن احمد

قاضى القضات، عبدالوهاب --> تاج الدين، عبدالوهاب بن على

قاضى القضات، عسقلانى --> ابن حجر عسقلانى

421 قاضى القضات، على بن حسين --> علم الهدى، على

قاضى القضات، على بن عبدالعزيز --> جرجانى، على بن عبدالعزيز

قاضى القضات، على بن عبدالكافى --> سبكى، على بن عبدالكافى

2454. قاضى القضات، على بن عثمان بن مصطفى (683-750 ه‍. ق)

يا ابراهيم بن مصطفى بن سليمان، ماردينى حنفى، ملقّب به «علاءالدين»، معروف به «ابن التركمانى»، از اكابر فقهاى حنفيّه مى باشد كه در فقه و تفسير و حديث و اصول و حساب و فرائض و عروض و فنون شعرى مقتداى عصر خود بود. در ماه شوال

748 ه‍. ق متصدى قضاوت شد تا به مقام قاضى القضاتى رسيد و از تأليفات اوست:

1. بهجة الاريب ممّا فى كتاب اللّه العزيز من الغريب؛ 2. تخريج احاديث الهداية؛ 3. الجوهر النّقى فى الرّدّ على البيهقى (كه در حاشيۀ كتاب سنن كبراى ابوبكر بيهقى بوده و در حيدرآباد چاپ و اكثر مطالب آن مناقشه با بيهقى و اعتراضات وارده بر آن است)؛ 4. السّعديّة (در اصول فقه)؛ 5. الضّعفاء (كه در روات و محدثين ضعيف الحال و متروك الحديث است)؛ * غريب القرآن (و ظاهراً همان بهجة الاريب است)؛ 6. الكفاية فى مختصر الهداية؛ * المتروكيّة (و ظاهراً همان كتاب ضعفاى مذكور است)؛ 7. مختصر المحصّل؛ 8. المنتخب فى الحديث.

صاحب ترجمه در سال 744 يا 750 ه‍. ق درگذشت و ولادتش در سال 683 ه‍. ق بوده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 720]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المأة الثامنة؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 4، ص 225.

قاضى القضات، محمد بن ابراهيم --> ابن جماعه، محمد بن ابراهيم

قاضى القضات، محمد بن احمد بن خليل --> ابن الخوبى

2455. قاضى القضات، محمد بن احمد بن عثمان (... - 842 ه‍. ق)

بساطى، طائى القبيله، ابوعبداللّه الكنيه، شمس الدين اللّقب، مالكى المذهب، از اكابر علماى مالكيّه بوده كه به سال 778 ه‍. ق در هيجده سالگى به مصر رفت. در فقه و اصول و معانى و بيان و علوم عربيّه و فنون عقليّه براعت يافت. مدتى در نهايت فقر و تنگ دستى بوده؛ به طورى كه بر روى پوست نى مى خوابيد تا در نتيجۀ صبر و تحمّل، بخت خوابيده اش بيدار شد و به مدرّسى بلاد كثيره منصوب گرديد؛ عاقبت قاضى القضات ديار مصر 422 شد. مدت بيست سال با كمال استقلال به تمشيت امور قضايى اشتغال داشت. امام شمنى و قاضى القضات محيى الدين مالكى و جمعى ديگر از اكابر وقت از وى استفادۀ علميّه نموده اند و از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ شرح مطالع؛ 2. حاشيۀ مطوّل؛ 3. حاشيۀ مواقف؛ 4. شفاء العليل فى شرح مختصر الشّيخ خليل (در فقه مالكى)؛ 5. المغنى (در فقه).

روز پنجشنبه دوازدهم رمضان 842 ه‍. ق به علت قولنج درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 192-193]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 749.

قاضى القضات، محمد بن حسن (شيخ حرّ) --> حر عاملى، محمد بن حسن

2456. قاضى القضات، محمد بن عبدالرحمان (قرن 8 ه‍. ق)

دمشقى عثمانى شافعى، ملقّب به «صدرالدين»، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از اكابر اواخر قرن هشتم و اوايل قرن نهم هجرت و مؤلف كتاب رحمة الامّة فى اختلاف الائمّة (در فقه) مى باشد كه در سال 780 ه‍. ق از تأليف آن فراغت يافته و قاضى القضات بلاد صفديّه بوده است و سال وفات او به دست نيامد و كتاب مذكور در مصر و قاهره چاپ شده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 170].

قاضى القضات، محمد بن عبدالرحمان بن عمر --> خطيب دمشقى

قاضى القضات، محمد بن محمد بن محمد --> ابن الشحنه، محمد بن محمد بن محمد

قاضى القضات، محمد بن ناماور --> افضل الدين خونجى

قاضى القضات، محمد بن يعقوب بن محمد --> فيروزآبادى، محمد بن يعقوب

قاضى القضات، محمود بن احمد بن موسى --> عينى

قاضى القضات، يعقوب بن ابراهيم --> ابويوسف قاضى

2457. قاضى قضاعى، محمد بن سلامه (... - 454 ه‍. ق)

بن جعفر بن على بن حكمون، مغربى شافعى، ابوعبداللّه الكنيه، قضاعى القبيله، از اكابر علماى قدماى شافعيّه مى باشد كه در فقه و حديث و اكثر علوم متداوله متبحّر و با شيخ طوسى و سيد مرتضى و 423 سيد رضى و نظاير ايشان معاصر و در مصر متصدى امر قضاوت بود و از طرف اهالى مصر به سمت سفارت به بلاد روم رفت و مصنّفات بسيارى دارد:

1. الانباء بانباء الانبياء (كه تاريخ عمومى عالم را از بدو خلقت تا سال 417 ه‍. ق

نگاشته و يك نسخه از آن در برلين موجود است)؛ 2. تفسير القرآن (در بيست مجلد)؛ 3. خطط مصر (كه نام اصلى آن المختار فى ذكر الخطط والآثار است)؛ 4. دستور معالم الحكم و مأثور مكارم الشيم من كلام اميرالمؤمنين عليه السلام (كه با شرح محمد سعيد رافعى در مصر چاپ شده است)؛ 5. دقائق الاخبار و حقائق الاعتبار فى المواعظ والنّصائح والاذكار (كه با ترجمۀ تركى آن در استانبول چاپ شده است)؛ 6. الشّهاب فى الحكم (المواعظ خ ل) والآداب يا شهاب الاخبار فى الحكم والامثال والآداب؛ * عيون المعارف و فنون اخبار الخلائف (كه حاوى اخبار انبيا و تواريخ خلفا و ولايات ملوك و امرا و شرح حال فاطميون مى باشد و ظاهر، آن است كه اين كتاب همان كتاب انباء مذكور فوق است)؛ * المختار (كه به نام خطط مذكور شد)؛ 7. مسند الشّهاب يا اسناد الشّهاب (كه اسانيد روايات مذكوره در كتاب شهاب فوق را در آن مشروحاً ذكر كرده و از پنج معادل خود كتاب شهاب زيادتر و نسخۀ آن در كتابخانۀ خديويۀ مصر موجود است)؛ 8. مناقب الشّافعى؛ 9. نزهة الالباب و غير اينها.

اشهر از همه كتاب شهاب مذكور فوق است كه بسيار مختصر و حاوى يك هزار و دويست حديث شريف نبوى صلى الله عليه و آله در آداب و امثال و مواعظ و وصايا مى باشد كه سند آنها را ذكر نكرده و با ادعيّۀ نبويّه ختمش نموده و علاّمۀ حلّى آن را با چهار واسطه از مؤلفش روايت مى نمايد. اين كتاب در بغداد چاپ و چند نسخۀ خطّى نيز در برلين و پاريس و ليدن و خديويّۀ مصر موجود و با آن همه اختصارش، بسيار مفيد و محل توجه و اهتمام علماى فريقين بوده و علاوه بر علماى عامّه، شيخ ابوالفتوح رازى و قطب الدين راوندى و سيد ضياءالدين راوندى و بعضى ديگر از اعاظم علماى خاصّه نيز شروح بسيارى بر آن نوشته اند؛ اين است كه بعضى از اجلّه، به حكم اين اهتمام تمام كه از علماى شيعه بدان كتاب مستطاب شده، به تشيّع مؤلفش، قاضى قضاعى، معتقد بوده و علاوه كه اكثر احاديث آن در كتب شيعه نيز مذكور و هركدام هم كه در آنها نباشد، مخالف اصول و قواعد مذهبى شيعه نمى باشد. اين وصف از خصايص همين كتاب شهاب بوده و هيچ يك از كتب عامّه داراى اين مزيّت نمى باشد و در مستدرك الوسائل پاره اى قراين ديگر بر تشيّع قاضى قضاعى مذكور داشته 424 كه شرح آنها خارج از وضع اين عجاله است. وفات قاضى قضاعى شب پنجشنبه شانزدهم ذى القعدة الحرام 454 ه‍. ق در قاهره واقع و در قرافه مدفون گرديد.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 216؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 465؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 36؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 367؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 323؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 3، ص 62.

قاضى كواكبى، ملا ابراهيم --> كواكبى، ملا ابراهيم

قاضى لاغر، سيستانى --> لاغر

قاضى، محسن بن على بن محمد --> تنوخى، محسن بن على بن محمد

قاضى، محمد بن احمد بن على --> ابن شاهويه

قاضى، محمد بن احمد بن محمد بن جعفر --> ابن الحداد، محمد بن احمد بن محمد

قاضى، محمد بن اسحاق --> صميرى

قاضى، محمد بن اسعد --> دوانى

قاضى، محمد بن حسن --> ابن ابى الشوارب، محمد بن حسن

قاضى، محمد بن سلامة بن جعفر --> قاضى قضاعى

قاضى، محمد بن صبح يا صبيح --> ابن السماك

قاضى، محمد بن طيب ابوبكر باقلانى --> باقلانى

قاضى، محمد بن عبدالرحمان بغدادى --> ابن قريعه

قاضى، محمد بن عبدالرحمان بن يسار --> ابن ابى ليلى، محمد

قاضى، محمد بن عبداللّه بن محمد بن حمدويه --> ابن البيع

قاضى، محمد بن عبداللّه بن محمد بن عبداللّه --> ابن العربى، محمد بن عبداللّٰه

قاضى، محمد بن عبدالملك --> قاضى بسعادتك

قاضى، محمد بن زكى الدين على --> ابن زكى الدين قاضى محمد

قاضى، محمد بن عمر بن مبارك --> بحرق

425 قاضى، محمد بن عمر بن محمد --> ابن الجعابى، محمد بن عمرقاضى محمد

قاضى، محمدسعيد بن محمدمفيد --> قاضى سعيد، محمدسعيد بن محمدمفيد

قاضى معافى، بن زكريا --> نهروانى

2458. قاضى منصور، عبداللّه بن على (... - 799 ه‍. ق)

بخارى، سجستانى الولاده، تاج الدين اللّقب، قاضى منصورالشّهره، ابوعبداللّه الكنيه، از اكابر علماى حنفيّه مى باشد و از تأليفات اوست:

1. البحر الجارى فى الفتاوى (كه حاوى فتاوى مذاهب اربعۀ اهل سنت است)؛ 2. المختار (در علم فقه؛ چنانچه در فوائد البهيّة گفته و در كشف الظّنون گويد كه تاج الدين عبداللّه بن على كتاب مختار نام مجدالدين عبداللّه بن محمود موصلى حنفى را، كه در فقه حنفى است، نظم كرده و ممكن است هر دو باشد)؛ 3. نظم السّراجيّة (كه كتاب سراجيّه را، كه در فرائض است، نظم كرده).

در سال 799 ه‍. ق در 77 سالگى درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1623 و ج 5، ص 468]؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 103.

قاضى موصل، محمد بن عمر بن محمد --> ابن الجعابى، محمد بن عمر

قاضى موصل، يوسف --> بديعى دمشقى

قاضى، مير حسين بن معين الدين --> ميبدى

قاضى ناصح الدين يا قاضى ناصر، احمد بن محمد بن حسين --> ارجانى

قاضى ناصرالدين، احمد بن محمد بن منصور --> ابن منير، احمد بن محمد

قاضى نخعى، شريك بن عبداللّه --> نخعى، شريك بن عبداللّٰه

2459. قاضى، نصراللّه بن عبداللّه (... - 567 ه‍. ق)

بن مخلوف بن على بن عبدالقوى بن قلاقس، ازهرى اسكندرى، مكنّى به «ابوالفتح»، ملقّب به «قاضى اعز»، معروف به «ابن قلاقس»، از مشاهير و فضلاى شعراى عرب و از اشعار اوست كه دربارۀ كنيزكى حبشيۀ سياه رنگ گفته است:

426

رب سوداء و هى بيضاء معنى *** نافس المسك عندها الكافور

مثل حب العيون يحسبه النا *** س سوادا و انما هو نور

در سيّم شوال 567 ه‍. ق در 35 سالگى در شهر عيذاب نامى در قرب درياى جدّه وفات يافت. «قاضى» گفتن او هم مجرّد لقب مى باشد، والاّ قضاوتى نداشته است. ديوان او نيز به نام ديوان ابن قلاقس در مصر چاپ شده است.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 287.

قاضى، نعمان بن محمد مصرى --> ابوحنيفۀ شيعه

قاضى، نوراللّه بن سيد شريف الدين --> صاحب مجالس المؤمنين

قاضى، وهب بن وهب --> ابوالبخترى، وهب

2460. قاضى، هبة اللّه بن احمد (... - 488 ه‍. ق)

مدتى قضاوت حلب و نواحى آن نمود. بسيار محترم و جليل القدر و نسب او به ابوجراده از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام موصول و اشعار او در نهايت فصاحت و بلاغت و حاوى دقت معنى و حلاوت و ملاحت لفظ بوده و از اوست:

و ما الذلُّ الا ان تبيتَ مؤِّملا *** و قد سهرتْ عيناك و سنان هاجعا

أ اخشى امرء او اشتكى منه جفوة *** اذا كنت بالميسور فى الدهر قانعا

وفات او در سال 488 ه‍. ق در حلب واقع گرديد.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 21.

قاضى، هبة اللّه بن سناءالملك --> قاضى سعيد، هبة اللّه بن سناءالملك

2461. قاضى هجيم، محمد بن اسفنديار (قرن 8 ه‍. ق)

يا محمد بن حسن بن اسفنديار، آملى مازندرانى، مورّخى است نامى. با رستم بن اردشير از ملوك طبرستان، معاصر و مؤلف تاريخ طبرستان مى باشد كه وقايع مازندران و احوال ملوك مازندران را، كه از سادات مرعشيّه بوده اند، تا سال 750 ه‍. ق نگارش داده و اسامى و القاب ايشان را در بالاى منابر خوانده، بلكه بنا به ظاهر كلام ذريعه، در روى نقود و مسكوكات 427 هم نقش كرده است و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 262.

قاضى هروى، احمد بن يحيى --> شيخ الاسلام، احمد بن يحيى

قاضى، يوسف بن رافع --> ابن شداد

2462. قالى، اسماعيل بن قاسم بن عبدون (... - 356 ه‍. ق)

محدّث نحوى لغوى دياربكرى بغدادى، مكنّى به «ابوعلى»، از مشاهير ادبا و ائمّۀ لغت مى باشد كه به سال 303 ه‍. ق از مولد خود، كه قصبۀ منارجرد از ولايت دياربكر بوده، به موصل رفت. احاديث بسيارى از ابويعلى استماع نمود. به فاصلۀ دو سال به مصاحبت تجّار قاليقلا از مضافات ارمنيّه از بلاد دياربكر به بغداد رفت و به همين جهت، به «قالى»، كه منسوب بدان شهر را گويند، ملقّب و مشتهر گرديد. در بغداد از زجاج و اخفش صغير و ابن دريد و ابن الانبارى و نفطويه و درستويه و ديگر اكابر وقت نحو و فنون ادبيّه را فراگرفت. در علم لغت حافظترين مردم بود. در نحو نيز مذهب بصريين را ستوده و اخيراً در شهر قرطبه از بلاد اندلس اقامت گزيده و مشمول مراحم حكم بن عبدالرحمان، ملك اندلس، كه بسيار علم دوست بوده، گرديد تا در سال 356 ه‍. ق وفات يافت و از تأليفات اوست:

1. الابل و نتاجها؛ 2. الامالى (كه در مصر و ليدن و قاهره چاپ شده است)؛ 3. البارع (در لغت)؛ 4. تفسير السّبع الطّوال؛ 5. حلى الانسان؛ 6. خلق الانسان؛ 7. شرح القصائد المعلّقات؛ 8. فعلت و افعلت؛ 9. مقاتل الفرسان؛ 10. المقصور والممدود؛ 11. النّوادر و غير اينها.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 103؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 7، ص 25؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3560.

قاموسى، شيخ باقر --> آل قاموسى

2463. قانع، مير فدا حسين (... - 1293 ه‍. ق)

لكهنويى، از شعراى هند، آثار نظمى و نثرى او بسيار و ديوانى مرتب هم دارد و از اوست:

در بحر سخن طبع روانى دارم *** دلسوز نوا حزين فغانى دارم

المنة للّه كه در گلشن نظم *** چون بلبل خوش لهجه زبانى دارم

428 وفات او به سال 1293 ه‍. ق در كلكته واقع گرديد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3582.

قاينى

يا

قايينى

قايينى(1)

2464. قايينى، سيد ابوطالب (... - 1300 ه‍. ق)

عالم جليل، فقيه خبير، رجالى متبحّر، از علماى اماميّه كه در بلاد خراسان نافذالحكم و مرجع كل بوده و مصنّفات وى حاكى از تبحّر و كثرت اطّلاعات علمى مصنّف مى باشند و از آن جمله است كتاب السّبع السّيّارة و از تلامذۀ سيد محمد باقر حجة الاسلام سالف الترجمه بوده و در سال 1290 يا 1300 ه‍. ق درگذشت.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 6، ص 454.

2465. قايينى، ملا خليل (... - 1136 ه‍. ق)

يا محمدخليل بن محمداشرف، قايينى اصفهانى، كه در سال 1134 ه‍. ق بعد از استخلاص از محاصرۀ افغان در قزوين اقامت كرده و از علماى قرن دوازدهم هجرت مى باشد. موافق نقل ذريعه، شرح حال او را در تتميم امل الآمل شيخ عبدالنبى قزوينى مبسوطاً نگارش داده و بسيارش ستوده است. از تأليفات اوست:

1. البداء؛ 2. حاشيۀ شرح اشارات خواجه؛ 3. شرح حديث عمران صابى.

در سال 1136 ه‍. ق در قزوين وفات يافت و كلمۀ «الظهر» مادّۀ تاريخ وفات اوست و از اين تاريخ مكشوف مى گردد كه از تلامذۀ شيخ بهائى (متوفّى به سال 1031 ه‍. ق) بودن او، چنانچه بعضى گفته اند و ما هم ضمن شرح حال شيخ اشاره نموديم، دور از صحت بوده و محض اشتباه است؛ مگر اينكه بسيار معمّر بوده و اقلاً در حدود 130 سال يا بيشتر عمر داشته باشد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 54 و ج 6، ص 111.


1) . قاينى يا قايينى: منسوب است به قاين يا قايين و آن، قصبه و مركز قهستان و يا شهرى است نزديكى طبس مابين نيشابور و اصفهان و لفظ «قاينى» در اصطلاح رجالى، لقب محمد بن محمد بن ابراهيم است و استعمال دويمى (قايينى) معروف تر است. (مؤلف)

429 * قبة الديباج، امّحكيم بيضا

دختر حضرت عبدالمطلب است.

•

قبسى، احمد بن سليم

•

قبسى، نوح بن تغلب جريرى

•

قبطى، جبر بن عبداللّٰه

•

قبطى، عبدالملك بن عمير

(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.

قبلة الكتّاب، سلطانعلى (... - 926 ه‍. ق)

مشهدى، ملقّب به «نظام الدين»، معروف به «سلطان الخطاطين» و «قبلة الكتّاب»، از مشاهير خطّاطان و خوش نويسان خط نستعليق مى باشد كه در اثر محبت هاى پدرانۀ اظهر تبريزى (متوفّى به سال 880 ه‍. ق)، كه در آن اوان در مشهد اقامت داشته، نخست علوم عربيّه و ادبيّه را تكميل نمود؛ آنگاه اظهر، او را به تحصيل حسن خط برگماشته و دائماً از راه نصيحت اين شعر را بدو مى خوانده است:

در مشق كوتاهى نكن پيوسته اى سلطانعلى! *** در روز كن مشق خفى در شام كن مشق جلى

اين است كه در اندك مدتى در خوش نويسى طاق و حسن خطّش نيز مانند اخلاق ستوده و كمالات عاليه اش شهرۀ آفاق و استادى او در آن خط در تمامى بلاد خراسان مسلم و تالى مير على تبريزى، واضع آن خط، معدود و شاگردان او در خراسان و تركستان به تعليم آن اشتغال داشته اند؛ عاقبت در اثر اين شهرت در دربار سلطان حسين ميرزاى بايقرا (872-911 ه‍. ق) و وزير روشن ضميرش، امير على شير نوايى، داخل خدمت كتابت شد و مشمول عنايات شاهانه و الطاف اميرانه گرديد و تمامى كتيبه هاى مساجد و ابنيۀ خيريّۀ هرات را، كه از بناهاى آن سلطان و امير بوده اند، با خط نستعليق خوب نگاشته و همه روزه هنرى تازه از نوشتن مرقّعات و قطعات و تذهيب كارى و رسّامى برجسته از وى بروز مى كرد كه جالب حيرت و انبساط خاطر امراى دولت مى گرديد تا آنكه روزى سلطان حسين از حسن خط او در شگفت مانده و بعد از تحسين بسيار به تهيۀ سنگ مزارى براى خود آن سلطانش برگماشت. او نيز از انجام اين خدمت شديداً امتناع داشت تا بالاخره در نتيجۀ امر اكيد و تذكّر دادن عدم

بقاى افراد انسانى و بر باد شدن حشمت 430 جهانبانى، تصميم انجام خدمت نمود و با خطوط رقاع و نسخ و نستعليق و نقوش مختلفه سنگى بساخت كه هر بيننده را مجذوب مى نموده و بيش از پيش به انعامات شاهانه نائل گرديد.

وفات سلطانعلى به سال 919 يا 926 ه‍. ق در هرات واقع شد و جنازه اش به مشهد مقدّس رضوى نقل گرديد و در پايين پاى حضرت رضا عليه السلام در قرب گنبد امير على شير نوايى دفن شد. [به مدخل سلطان الخطاطين هم مراجعه شود].

منابع: ايرانى، عبدالمحمد، پيدايش خط و خطاطان، ص 158؛ اطلاعات متفرقه.

• قبى

لقب رجالى حيّان بن معاويه مى باشد و به موجب بعضى از نسخ كتب رجاليّه، لقب احمد بن سليم هم هست.

• قتاب، احمد بن جابر

مصطلح رجال است.

• قتابى، محمد بن جعفر

مصطلح رجال است.

•

قتات، عروه

•

قتات، حكم

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال و شرح حالشان موكول بدان علم است.

قتالى، محمود خوارزمى --> پوريار ولى

• قتبانى، جابر بن ياسر

موكول به علم رجال است.

قتبى --> قتابى

قتيبى، على بن محمد بن قتيبه

موكول به علم رجال است.

2466. قتيل، ميرزا محمدحسن (... - 1231 ه‍. ق)

از شعراى هندوستان مى باشد كه در دهلى نشو و نما كرده و برهمنى مذهب بود. اخيراً به شرف اسلام مشرّف و به لكهنو هجرت نمود و از آثار قلمى اوست:

1. چهار شربت (كه منظومه است)؛ 2. ديوانى مرتب؛ 3. شجرة الامانى (كه نيز منظومه است)؛ 4. نهر الفصاحة (در قواعد فارسى).

اشعار بسيارى به زبان فارسى و اوردو گفته و در سال 1232 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3603.

قتيل الغواشى يا قتيل الغوانى، على يا محمد بن عبدالواحد --> صريع الدلاء

431 قتيل اللّه، يحيى بن حبش يا حسين --> شيخ اشراقى

•

قدّاح، سعيد بن سالم

•

قدّاح، ميمون مكى

•

قدّاح، عبداللّٰه بن ميمون

(سه شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

2467. قدرت، شاه قدرت اللّه (... - 1205 ه‍. ق)

از شعراى دهلوى هندوستان مى باشد كه ديوان مرتبى بيست هزار بيتى و منظومه اى موسوم به نتايج الافكار داشته و به سال 1205 ه‍. ق در مرشدآباد هند درگذشته و از اشعار اوست:

ز فيض نم چشم گريان ما *** بود دامن ابر دامان ما

گناهى كه از خلق ناكرده ماند *** قضا بسته آن هم به دامان ما

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3604؛ بعضى از تذكره هاى هند.

2468. قدرت، شيخ قدرت اللّه (... - 1280 ه‍. ق)

از شعراى هندوستان مى باشد كه منشى حاكم بهوپال بود و آثار قلمى نظمى و نثرى دارد:

1. ازهار قدرت؛ 2. اكوان قدرت؛ 3. تماشاى قدرت؛ 4. حكايات قدرت؛ 5. ديوان قدرت؛ 6. رقعات قدرت؛ 7. عجايبات قدرت؛ 8. كيمياى قدرت؛ 9. گلزار قدرت؛ 10. مجراى قدرت؛ 11. مجربات قدرت (از اين جمله چهارمى و ششمى و هفتمى و يازدهمى نثر و بقيه نظم مى باشد).

از اشعار او به دست نيامد و در سال 1280 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3602.

• قدريّه

(با دو فتحه) كه به مدلول بعضى از آثار دينيّه، مجوس اين امّت بوده و به زبان هفتاد پيغمبر ملعون هستند، عبارت از فرقۀ مجبره است كه تمامى خير و شر را به مجرّد قضا و قدر الهى مستند داشته و گويند اراده و قدرت انسانى را اصلاً مدخليّتى در آنها نمى باشد و يا عبارت از مفوّضه است كه برعكس ايشان، تمامى خير و شر و افعال عباد را مستند به اراده و قدرت خودشان داشته و مشيّت ازليّه و قضا و قدر خداوندى را اصلاً مدخليتى در آنها نمى دهند و به مؤثّر و صانع غير خدا نيز معتقد مى باشند؛ مثل مجوس كه به يزدان و اهرمن قائل هستند و هريك از اين دو فرقه اخبار و آثار 432 وارده در مذمّت قدريّه را حمل بر ديگرى نمايند.

ظاهر كلام بروجردى آنكه فرقۀ اوّلى قدريّه (با دو فتحه) هستند كه افعال را قضا و قدر الهى دانند و اما دويّمى ممكن است كه (به ضمّ قاف) و منسوب به قدرت باشد كه افعال را اثر اراده و قدرت خود مخلوق دانند و بروجردى بعد از اين جمله گويد كه در اخبار به هريك از دو معنى مذكور قدريّه مساعدت وارد و حق، آن است كه هريك از اين دو فرقه در تكفير و تضليل ديگرى ذى حق باشد و خير و شرّ و افعال عباد، نه مثل عقيدۀ فرقۀ اوّلى صرف مستند به قضا و قدر الهى است كه جبر بوده و ثواب و عقاب و ارسال رسل و انزال كتب لغو باشد و نه محضاً اثر اراده و قدرت خود مخلوق است كه تفويض باشد، بلكه در واقع منزلة بين المنزلتين است كه توفيق و تهيۀ اسباب از خدا و اراده از مخلوق باشد و بسط زائد را موكول به كتب مربوطه مى دارد.

منابع: مستطرفات بروجردى.

2469. قدس ايران (قرن 14 ه‍. ق)

زنى است محترمۀ فاضلۀ ايرانى عصر حاضر ما كه در سال 1321 ه‍. ق متولد و مدتى در طريقت بابيّه نشو و نما كرد تا آنكه به توفيق خداوندى حقيقت اسلام بر وى منكشف گرديد و از ته دل از آن طريقت باطله منصرف و تابع اين دين مقدّس شد و كتابى به نام بارقۀ حقيقت به زبان پارسى در ردّ بابيّه و كشف فضايح ايشان تأليف داده و حقايق را به مرحلۀ ظهور آورد و آن كتاب در سال 1345 ه‍. ق چاپ شده است. جزاها اللّه عن الاسلام واهله خير الجزاء.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 9.

2470. قدسى، حاج محمدخان (... - 1050 ه‍. ق)

از شعراى ايران، در سخن سرايى و راستى فكر و طبع، وحيد عصر خود و مصدوقۀ اين شعر بوده است:

نور معنى در سواد شعر اوست *** چون سحر در زلف عنبربار شب

در اصل طوسى و از اهالى مشهد مقدّس رضوى بوده و به همين جهت، تخلّص «قدسى» داشت. در اوايل جوانى به زيارت مكّه و مدينه مشرّف و از آنجا نيز به مساعدت بخت و دولت به هندوستان رفت و مشمول مراحم شاه جهان گرديده و به منصب ملك الشعرايى مفتخر شد. 433 يك ديوان مرتب و يك منظومۀ ظفرنامه (در فتوحات شاه جهان) از آثار قلمى او بوده و از اوست:

عالم از نالۀ من بى تو چنان تنگ فضاست *** كه سپند از سر آتش نتواند برخاست

ايضاً

اينجا غم محبت آنجا سزاى عصيان *** آسايش دو گيتى بر ما حرام كردند

در سال 1050 ه‍. ق در هند وفات يافت.

منابع: لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال، ص 85؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3607.

قدوة الكتّاب، خواجه مير على --> تبريزى، خواجه مير على

2471. قدورى،(1)احمد بن محمد (... - 428 ه‍. ق)

بن احمد بن جعفر، فقيه حنفى، ابوالحسين الكنيه، بغدادى الوفاة والولاده، از اكابر علماى حنفيّه مى باشد كه در عصر خود رئيس ايشان بود. ابوحامد اسفرايينى، رئيس فقهاى شافعيّه، تعظيم و تكريمش كرده و بسيارش مى ستوده و معارضاتى با وى داشته است. قدورى از مشايخ روايت خطيب بغدادى بوده و از تأليفات اوست:

1. التّجريد يا تجريد القدورى (كه يك مجلد بزرگ و به هفت سفر مشتمل و حاوى خلافيات حنفى و شافعى است)؛ 2. التّقريب (در فقه حنفى بى استدلال)؛ 3. شرح مختصر الكرخى؛ 4. المختصر يا مختصر القدورى (در فقه حنفى كه بسيار متين و معتبر و محل توجه اكابر بوده و شروح بسيارى بر آن نوشته اند و بارها در هند و قازان و تركيه و غيره چاپ و دو نسخۀ خطى آن نيز به شمارۀ 2373 و 2374 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است. فرقۀ حنفيه با خواندن آن در ايام و با تبرك نموده و هم گويند كه حافظ آن از فقر ايمن باشد)؛ 5. مسائل الخلاف بين الحنفيّين.

وفات قدورى روز يكشنبه پنجم رجب 428 ه‍. ق در 66 سالگى در بغداد واقع گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 74]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 66؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 21؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3607؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 30.

2472. قرّاء

(به ضمّ اوّل و تشديد ثانى) جمع قارى مى باشد كه به عربى، خواننده و قرائت كننده و بالخصوص قرائت كنندۀ قرآن مجيد را گويند و 434 در صورت اطلاق و نبودن قرينه، منصرف به همين معنى است و بس. پيش از شروع به شرح حال بعضى از مشاهير همين وصف (قارى) خاطرنشان ارباب رجوع مى نمايد كه علم قرائت قرآن اقدم علوم شرعيّۀ اسلاميّه بوده و در صدر اسلام، كه مردم نوعاً امّى و بى سواد و قارى قرآن كم و عدّۀ ايشان اندك بوده، به همين جهت بسيار محترم و مقامشان عالى و به جهت


1) . قدورى: (به ضمّ اوّل و ثانى) منسوب به قدور، جمع قدر - به معنى ديگ - است كه خود احمد و يا يكى از پدران او صنعت ديگ سازى و يا حرفت ديگ فروشى داشته اند و يا خود نسبت قدورى به ديهى قدوره نام از ديهات بغداد است، ولكن ابن خلّكان گويد كه وجه اين نسبت را ندانستم. (مؤلف)

تميز از ديگران، ايشان را «قرّاء» و هريكى را «قارى» مى گفته اند تا پس از آنكه مصاحف در بلاد مختلفه منتشر گرديد، متدرجاً اختلاف قرائت در ميان جماعت پيدا شد و در هر بلدى قاريان مخصوصى ظهور يافته و ديگران نيز تابع قرائت هر كسى كه محل وثوق و اطمينان ايشان بوده، گرديده و آن را نقل مى كردند تا آنكه هفت قرائت از آن جمله متواتر و هريكى به نام قارى خود، كه ذيلاً به عنوان قرّاء سبعه نگارش يافته اند، مشتهر و ملاك صحت قرائت بوده و در ازمنۀ متتاليه با يكى از آنها تطبيق مى نمودند.

همين قرّاء سبعه را گاهى به «بدور سبعه» نيز موصوف دارند و بعضى از اهل فنّ قرائت، خلف بن هشام بزّاز را نيز، كه غير از قرّاء سبعه است، از قرائات مشهوره و معتمده شمرده و ارباب آنها را به عنوان «قرّاء ثمانيه» مذكور دارند و بعضى ديگر قرائت يعقوب بصرى و ابوجعفر يزيد بن قعقاع را نيز از قرائات معتمده دانسته و اصحاب آنها را «قرّاء عشره» نامند.

هريك از اين قرائات مشهوره دو يا چند تن راوى دارد كه آن را از صاحبش روايت مى نمايد و مشهور، آن است كه هريك از قرائات سبعه متواتر بوده و تلاوت قرآن با هريك از آنها جايز و روا باشد، لكن اگر اصل تواتر هم مسلم نباشد، چنانچه مختار على بن طاووس و نراقيين و سيد نعمت اللّه جزايرى و رضى استرآبادى و بعضى از اكابر بوده و ظاهر هم همان است، جواز قرائت به يكى از آنها مسلم بوده و جاى ترديد نمى باشد و مرجح منصوصى هم سراغ نداريم و علاوه كه در اخبار بسيارى از حضرات ائمّۀ اطهار عليهم السلام رسيده است كه: «اِقْرَؤا كَمٰا يَقْرَءُ النّٰاسُ‌».

اشهر قرائتى كه در ميان مردم آن زمان استقرار يافته، همين قرائات سبعه بوده و بس و دور نيست مراد كسانى كه مدّعى تواتر اين قرائات بوده، بلكه ادّعاى اجماع نيز به متواتر بودن آنها نموده اند، همانا تواتر جواز تلاوت با يكى از آنهاست؛ بدين معنى كه 435 جواز تلاوت با آنها به طريق تواتر از معادن عصمت و طهارت عليهم السلام رسيده، نه اينكه خود آن قرائت هاى هفت يا هشت يا ده گانه از قرّاء سبعه يا ثمانيّه يا عشره متواتر بوده و يا از حضرت صاحب وحى صلى الله عليه و آله متواتر باشد، زيرا كه به واسطۀ دو يا چند راوى، تواتر اصطلاحى تحقّق نيافته و بطلان تواتر همۀ آنها از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله ديگر واضح تر مى باشد كه اگر راوى قرائت از خود قراء مذكورين دو تن بوده، لكن خود هريك از ايشان در روايت قرائت خود از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله يك نفر مى باشد و شرط تواتر، كه

متواتر بودن عدد روات در هر طبقه است، موجود نمى باشد.

سبب اختلاف قراء همانا بى اعراب و نقطه بودن مصاحف منتشره در آن زمان و يا تشابه رسم الخط بعضى از حروف به بعضى ديگر و يا اختلاف سليقۀ كتّاب و نويسندگان آنها در اصول كتابت مى باشد كه هريكى از ايشان موافق استحسان فكرى و يا رأى خود كه در عقايد يا نحو و صرف و لغت داشته، تصرف كرده و اظهار نظر نموده اند؛ مثل اختلافى كه در نحو و ديگر مسائل ادبيّه دارند.

سبب عمده در استقرار امر قرائت به همين هفت تن و تجويز تلاوت كردن قرآن با اصول ايشان (نه قرّاء ديگر) همانا انتساب قرائات ايشان به حضرت رسالت صلى الله عليه و آله است كه هريكى، قرائت خود را با يك يا چند واسطه بدان حضرت منتسب دارد و علاوه كه ايشان در اين علم متخصّص و با كثرت علوم ديگر (از فقه و تفسير و حديث و غيره) كه دارا بوده اند، در اين علم شريف اهتمام به كار برده و در تحقيق مزاياى آن عنايت بى نهايت مصروف و احاطۀ كامل و بصيرتى بسزا داشته اند و همين علت كه نسبت به قراء سبعه مذكور داشتيم، به زعم بعضى از اهل فن، در هشت تن جارى و به زعم ديگرى، در ده تن جارى و بسط زائد را موكول به كتب اصوليّه و فقهيّه مى داريم.

مخفى نماند كه غير از قرّاء سبعه يا ثمانيّه يا عشره، قاريان بسيار ديگر نيز در مكّه و مدينه و شام و يمن و ديگر بلاد اسلامى اشتهار يافتند و بعضى از ايشان قرائات نادره و عجيبه اى احداث كردند كه ابن النديم آنها را «قرائت شاذّه» و ايشان را «قرّاء شواذّ» 436 نام كرده است. ايشان با مرور زمان كثرت يافتند و خلفاى وقت هم از خوف تفرقه جلوگيرى كرده و با قتل و استتابه و ديگر وسايل مقتضيه مدافعه مى كرده اند. گاهى غير از قرائات سبعه را «قرائت شاذّه» گفته و گاهى قرائت شاذّه قرائات مطروحه را گويند كه اصلاً معمول نشده اند؛ مثل قرائت سليمان اعمش و حسن بصرى و مطوعى و ابن شنبوذ و نظاير اينها. على الجمله، شرح حال اجمالى مشاهير قرّاء و ارباب قرائات معتمده را، كه اشاره شد، ذيلاً تذكر مى دهد.

2473. قرّاء ثمانيه

عبارت از قرّاء سبعۀ ذيل و خلف بن هشام بن ثعلب يا طالب بزّاز قارى مى باشد كه اصول قرائت را از مالك بن انس و حماد بن زيد و ابوعوانه اخذ كرد و عباس دورى و محمد بن جهم هم راوى قرائت او بوده و يا راوى قرائت او ادريس حداد و اسحاق

وراق بوده اند. در روز شنبه هفتم جمادى الآخرۀ سال 229 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 190؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 264، س 9.

2474. قرّاء سبعه

كه در السنه داير است، موافق آنچه فوقاً اشاره شد، هفت تن از اكابر قرّاء قرآن مجيد مى باشند كه اصول قرائات ايشان از مدّ و تشديد و وقف و وصل و ادغام و غيره متّبع و گاهى به «بدور سبعه» يا «مشايخ سبعه» موصوف و مسئلۀ متواتر بودن قرائات ايشان فوقاً مذكور و شرح حال اجمالى ايشان را تذكر مى دهد:

اول) حمزة بن حبيب كوفى كه به عنوان زيات، حمزه بن حبيب نگارش يافته است.

دويم) زبان بن علاء بصرى كه در باب كنى به عنوان ابوعمرو، زبان بن علاء خواهد آمد.

سيم) عاصم بن ابى النجود بهدلۀ كوفى، از موالى بنى جذيمة بن ملك يا مالك بن نصر بن تعين كه اصول قرائت را از زر بن حبيش و ابوعبدالرحمان سلمى و سعد بن اياس شيبانى اخذ و ابوعبدالرحمان هم از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله فراگرفته و ابوعمرو بزاز حفص بن سليمان بن مغيرۀ كوفى اسدى و ابوبكر شعبة بن عياش هم از عاصم اخذ و روايت مى كنند. به اتفاق اهل صناعت، عاصم اصوب و اجمل قرّاء سبعه بوده و در استنباط جواهر قرآنى و استخراج نكات و دقايق آن كتاب آسمانى به ديگران 437 تقدّم داشته است. رسم و عادت نيز بدان جارى بوده كه اصل مصاحف را با خط سياه، كه نوعاً اصل معمولى در كتابت است، موافق قرائت عاصم نوشته و قرائات هريك از قرّاء ديگر را نيز با تعيين اسم قارى آن با خط سرخ در حواشى مى نوشتند.

علاّمۀ حلّى در منتهى فرمايد كه اضبط قرائات سبعه نزد اهل بصيرت، قرائت عاصم است با روايت ابوبكر بن عياش؛ پس گويد: محبوب ترين قرائت ها نزد من قرائت ابوعمرو بن علاء و قرائت عاصم است با روايت ابوبكر مذكور و اين دو قرائت، اولى و بهتر از قرائت حمزه و كسائى است كه آنها مشتمل بر ادغام و اماله و زيادات ديگرى مى باشند كه همۀ آنها تكلّف محض هستند. بارى، عاصم به سال 127 يا 128 يا 129 ه‍. ق در كوفه وفات يافت و يا در اثناى مسافرت شام در سماوه درگذشته و هم در

آنجا مدفون گرديد و صاحب مجالس المؤمنين و بعضى ديگر به تشيّع عاصم تصريح كرده اند.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 299 و 418؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 264؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 1، ص 218؛ ابن نديم، الفهرست، ص 43؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 113.

چهارم) عبداللّه بن عامر يحصبى شامى دمشقى، مكنّى به «ابوعمران»، از طبقۀ اوّلى تابعين مى باشد كه قرائت خود را از عثمان بن عفان و فضالة بن عبيد و مغيرة بن ابى شهاب مخزومى و بعضى ديگر از صحابه روايت كرده و يا از عثمان نيز به واسطۀ همين مغيره و بعضى ديگر از صحابه روايت نموده و هشام بن عمّار و عبداللّه بن ذكوان و سعيد بن عبدالعزيز و يحيى بن حارث نيز راويان قرائت او هستند. وفات عبداللّه به سال 118 ه‍. ق در دمشق واقع شد و لفظ «حسن» مادّۀ تاريخ اوست.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 43؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 263، س 28؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 1، ص 218.

پنجم) عبداللّه بن كثير كه در باب كنى به عنوان ابن كثير، عبداللّٰه بن كثير خواهد آمد.

ششم) على بن حمزۀ نحوى كه به عنوان كسائى خواهد آمد.

هفتم) نافع بن عبدالرحمان بن ابى نعيم تابعى اصفهانى الاصل، مدنى الموطن، ابورويم الكنيه و يا خود كنيه اش «ابوالحسن» يا «ابوعبداللّه» يا «ابوعبدالرحمان» يا «ابونعيم» بوده كه بسيار سياه رنگ و در فن قرائت، امام اهل مدينه و رأى و قرائت او محل اعتماد ايشان 438 بوده و ورش و قالون، كه اوّلى لقب عثمان بن سعيد و دويّمى نيز لقب عيسى بن ميناور است، راويان قرائت او بوده اند و او هم قرائت خود را از يزيد بن قعقاع قارى و ابوميمونه آزادكردۀ امّسلمه، زوجة النّبى صلى الله عليه و آله از ابوهريره از ابن عباس از حضرت رسالت صلى الله عليه و آله روايت مى نمايد. در سال 159 يا 169 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 42؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 279؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4551.

2475. قرّاء عشره

چنانچه فوقاً اشاره شد، به زعم بعضى، ده تن از مشاهير قرّاء هستند كه اقوال و آراء ايشان را در قرائت محل اعتماد دانند و نهمين ايشان بعد از قرّاء ثمانيّۀ مذكور فوق

يزيد بن قعقاع مدنى است كه به «ابوجعفر» مكنّى و به «مدنى اول» معروف و آزادكردۀ امّسلمه، حرم محترم حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و يا عبداللّه بن عياش مخزومى بوده و اصول قرائت خود را به توسط همين عبداللّه و عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن على و ابوهريره از حضرت نبوى صلى الله عليه و آله روايت كرده و نافع بن عبدالرحمان فوق و سليمان بن مسلم و عيسى بن وردان نيز راويان قرائت او هستند و در سال 128 يا 130 يا 132 يا 133 ه‍. ق در مدينه وفات يافت. اما دهمين ايشان عبارت از يعقوب بن اسحاق بن زيد است كه در باب كنى به عنوان ابن اسحاق، يعقوب بن اسحاق بن زيد خواهد آمد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 413؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 1، ص 218؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 263، س 31.

2476. قراجه داغى، حاج ميرزا محمدعلى (... - 1310 ه‍. ق)

بن احمد، قراجه داغى تبريزى، كه به محال قراجه داغ نام معروف به «قره داغ» از نواحى تبريز، كه نام آن در اين اواخر از طرف فرهنگستان ايران مبدل به «ارسباران» گرديده، منسوب مى باشد، از علماى آذربايجان كه در فقه و اصول و حديث و رجال و علوم عربيّه و فنون ادبيّه ماهر و تأليفات وى بهترين معرّف مراتب علميّه اش مى باشند:

1. اربعين؛ 2. اسرار الحج؛ 3. الاصول المهمّة فى اصول الدّين؛ 4. الامر بين الامرين؛ 5. البداء؛ 6. التّحفة المحمّديّة؛ 7. تفسير سورة يس؛ 8. التّنقيحات الاصوليّة؛ 9. حاشيۀ رسائل شيخ مرتضى انصارى؛ 10. حاشيۀ رياض المسائل؛ 11. حاشيۀ فصول؛ 12. حديقة البساتين فى شرح القوانين؛ 13. حديقة الرّوضة (كه حاشيۀ شرح لمعۀ معروف شهيد است)؛ 14. شرح 439 اخبار الطّينة؛ 15. صيغ العقود والايقاعات؛ 16. العروض والقافية؛ 17. الفتوحات الرّضويّة فى الاحكام الفقهيّة الاستدلاليّة؛ 18. فضائل بلدة قم؛ 19. اللّمعة البيضاء فى شرح خطبة الزهراء و غيرها.

در سال 1310 ه‍. ق وفات يافت.

منابع: اطلاعات متفرقه؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

قراح الشيعه، حسين بن منذر --> فراخ الشيعه

• قراطيسى، اسماعيل بن صدقه
•

قراطيسى، خيران خادم

•

قراطيسى، عبدالعزيز

(سه شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.

قرافى

قرافى(1)

2477. قرافى، احمد بن ادريس بن عبدالرحمان (... - 684 ه‍. ق)

منهاجى مصرى مالكى، معروف به «قرافى»، ملقّب به «شهاب الدين»، مكنّى به «ابوالعباس»، از مشاهير فقهاى مالكيّه كه در فقه و اصول و علوم عقليّه وحيد عصر خود و رياست مذهبى بدو منتهى گرديده و از تأليفات اوست:

1. الاجوبة الفاخرة عن الاسئلة الفاجرة (در رد اهل كتاب)؛ 2. انوار البروق فى انواء الفروق (در اصول فقه)؛ 3. شرح تنقيح الفصول فى اختصار المحصول؛ 4. مختصر تنقيح الفصول.

در سال 684 ه‍. ق در مصر وفات يافت و در مقبرۀ قرافه دفن شد.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية و المعربة، ص 1051.

• قرامطه

موافق آنچه ضمن عنوان اسماعيليّه اشاره شد، شعبه اى است از همين فرقۀ اسماعيليّه و ظاهر، آن است كه لفظ «قرامطه» جمع قرمطى است كه به جهت انتساب به قرمطويه نام، مؤسّس اين شعبه، هريك از افراد آن را «قرمطى» گفته و در جمع آن «قرامطه» گويند؛ مثل ديالمه در جمع ديلمى و نظاير آن.

440 2478. قرّة العين (... - 1264 ه‍. ق)

دختر ملا صالح برغانى سابق الذكر، نام او «زرين تاج»، يا به زعم زينب فوازه در كتاب درّ منثور خود «سلمى»، زنى بوده عالمه و فاضله كه طبعى وقاد هم داشته و به «طاهره»


1) . قرافى: (به فتح اول) منسوب است به ديهى قراف نام در يكى از جزاير بحر يمن يا به قرافه كه به نوشتۀ مراصد، موضعى است در اسكندريه و هم خطه اى بوده در فسطاط مصر كه اخيراً مقبرۀ اهل مصر آنجا بوده و به بازارى داير و ابنيۀ جليله و مواضع وسيعه و مقابر صلحا و اكابر مشتمل و قبر امام شافعى و ابن طولون هم در آنجاست. (مؤلف)

تخلّص مى كرد. پدرش و شوهرش، ملا محمد، مجتهد بودند؛ عاقبت شيفتۀ كلمات سيد على محمد باب شد و خود را برخلاف حكم شريعت اسلامى مطلقه كرده و به سيد باب، تلميذ شيخ احمد احسائى، كه فلسفه و تصوف را به شريعت مخلوط كرده بوده، تابع گرديد. اصحاب وى نيز پروانه وار بر سر وى گرد آمدند و به جهت حسن و جمال او به «بدرالدجى» و گاهى به «شمس الضحى» موصوفش مى داشتند و به مناسبت اينكه سيد باب در مكاتبات خود او را به «قرة العين» مخاطب داشتى، همين وصف (قرة العين) لقب ثابت آخرى وى گرديد. در ترويج مسلك سيد باب اهتمام تمام به كار برد. براى انجام اين مرام مسافرت ها كرد. بى حجاب به منبر رفته و مردم را با منسوخ بودن دين اسلام و نرسيدن احكام دين تازه و بى تكليف دينى بودن آن روزى (تا رسيدن احكام دين تازه) و امثال اينها از همه گونه وسايل متصوره مستبشر مى نمود. اينك بعضى از حاضرين متردّد شدند. برخى ديگر، كه در دين مقدّس اسلامى ثابت قدم بودند، از حقيقت قضيه واقف و به كلى منصرف گرديدند و گروهى از ساده لوحان خصوصاً جمال پرستان نيز شيفتۀ وى گرديدند و در اثر آن مژدۀ رفع تكليف و مانند بهايم آزاد مطلق بودن، دچار هرج و مرج گرديده و همه گونه قبايح و فجايع را مرتكب مى شدند.

عمويش، ملا محمدتقى برغانى سابق الذكر، به حكم وظيفۀ دينى، اهتمام تمام به كار مى برده كه او را از اين اقدامات خود منصرف سازد، ليكن اصلاً مثمر ثمر نمى شد، بلكه بالعكس قرّة العين به واجب القتل بودن وى حكم كرده و جماعت بابيّه را به قتل وى برگماشت تا در سال 1264 ه‍. ق، كه سال اوّل جلوس ناصرالدين شاه بوده، به شرحى كه تحت عنوان برغانى، ملا محمدتقى بن محمد نگارش داده ايم، به قتلش آوردند. خود قرّة العين نيز در همين سال در بندر كجور از اعمال مازندران دستگير مأمورين دولتى شد و تحت الحفظ به تهرانش برده و پس از امتناع از قبول نصايح مشفقانه خفه اش كرده و در چاهش انداختند. اشعار و بعضى از جريانات ديگر قضيه را موكول به كتاب 441 درّ منثور زينب فوازه و تذكرة الخواتين و مآثر و آثار و منابع ديگر مى داريم.

قرشى

قرشى(1)

لفظ «قرشى» در اصطلاح رجالى، عبارت از احمد بن حسن بن سعيد، احمد بن حسين، احمد بن محمد بن حسن و جماعت بسيار ديگر است. (مؤلف)

قرشى، اسماعيل بن عمر --> ابن كثير، اسماعيل بن عمر

2479. قرشى، خواجه ايوب (... - 1155 ه‍. ق)

لاهورى، از عرفاى قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه با زهد و ورع و تقوا، جامع كمالات شريعت و كاشف اسرار حقيقت بوده و كراماتى بدو منسوب است. از تأليفات او شرح مثنوى رومى و مخزن عشق بوده و شرح مثنوى او معروف به شرح ايّوب مى باشد و خودش گويد: در شرح كردن مثنوى با شوق تمامى كه داشتم، بازهم به جهت قدرت فهم مطالب آن متردّد بودم؛ بالاخره به خود آن كتاب تفأل كردم و بدين شعر تصادف نمودم؛ پس با دل قوى به مرام آغاز كردم:

اى ضياءالحق حسام الدين بيا *** وى مقال روح سلطان هدا

مثنوى را شرح مشروحى بده *** صورت امثال او را روح ده

وفات خواجه ايّوب به سال 1155 ه‍. ق در لاهور واقع شد و جملۀ «مهتاب بهشت» مادّۀ تاريخ اوست.

منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 370.

442 قرشى، زبير بن بكار --> زبيرى، زبير

قرشى، عبدالقادر بن ابى الوفاء محمد --> محيى الدين، عبدالقادر بن ابى الوفاء محمد


1) . قرشى: (به ضمّ اول و فتح ثانى) منسوب است به قريش (بر وزن كميل) و آن، اشرف و افضل و بزرگ ترين قبايل عرب و اولاد نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر و مورد تجليلات ديگر قبايل بوده و به همه شان رياست داشته و وجود مقدس حضرت رسالت صلى الله عليه و آله نيز از همين قبيله بوده است. من باب تأكيد «المدح بما يشبه الذم» فرمايد: «انا افصح من نطق بالضّاد» يا «افصح العرب بيد انّى من قريش». به زعم بعضى، قريش اولاد فهر بن مالك بن نضر بوده و هركه از ايشان نباشد، «قرشى» نگويند و به هرحال، هريك از افراد اين قبيله را به جهت انتساب آن، «قرشى» گفته و در مقام نسبت، حرف سيم آن را حذف نمايند. بلى، گاهى به اقتضاى ضرورت شعر حذف نكرده و «قريشى» گويند، بلكه گاهى در غير شعر هم «قريشى» اطلاق مى كنند. تحقيق زائد را از وجه تسميۀ قريش و نضر يا فهر بودن پدر اين قبيله و شعبات متفرقه و ديگر مباحث راجع به همين موضوع را موكول به كتب مربوطه مى داريم.

قرشى، محمد بن طلحه --> كمال الدين، محمد بن طلحه

قرشى، محمد بن عمر بن خالد --> جوهرى، اسماعيل بن حماد

قرطبى

قرطبى(1)

2480. قرطبى، احمد (... - 656 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالعباس»، ملقّب به «جمال الدين»، از اكابر محدّثين عامّه مى باشد كه به «شيخ المحدثين» معروف و در سال 656 ه‍. ق درگذشته و از تأليفات اوست:

1. شرح صحيح البخارى؛ 2. مختصر الصّحيحين؛ 3. المفهم لما اشكل من تلخيص كتاب مسلم.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 271.

قرطبى، احمد بن محمد بن محمد --> ابن حجت، احمد بن محمد

قرطبى، محمد بن احمد بن رشد --> ابن رشد، محمد بن احمد بن رشد

2481. قرطبى، يحيى بن سعدون (... - 567 ه‍. ق)

بن تمام بن محمد، ازدى اندلسى قرطبى، ملقّب به «صائن الدين»، مكنّى به «ابوبكر»، در حديث و نحو و لغت و تجويد و قرائت و علوم قرآنيّه از اكابر وقت و مرجع استفاضۀ مشايخ عصر خود بود. به سال 443 567 ه‍. ق در موصل وفات يافت. ابن شداد قاضى با ملاقات او و درس خواندن از او فخر مى كرده است.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 368.

• قرعاء، احمد بن يونس

موكول به رجال است.


1) . قرطبى: (به ضمّ اول و ثالث) منسوب است به شهر قرطبه (بر وزن سنبله) كه به نوشتۀ مراصد، مركز و بزرگ ترين بلاد اندلس بوده و اخيراً خراب و مردمانش متفرق و يكى از بلاد متوسط مى باشد. درروضات الجنّات علاوه بر ذكر عرض و طول و مركز خلافت بنى اميه بودن و بعض مزاياى ديگر آن گويد كه مسجد آن از بزرگ ترين مساجد اسلامى و كليساى آن نيز نزد نصارى بسيارى معتبر بوده و از عادات منحوسۀ اهالى آن، آن است كه همه ساله در شب عاشورا جشن بى نهايت مى كنند و حركات نابايستى از اجامر و اراذل ايشان به عمل آيد كه قلم را قدرت تحرير آنها نباشد. (مؤلف)

قرقشندى، احمد بن على --> قلقشندى

2482. قرمانى، احمد بن يوسف بن احمد (... - 1019 ه‍. ق)

معروف به «احمد بن سنان»، دمشقى قرمانى، مكنّى به «ابوالعباس»، منشى اوقاف مكّه و مدينه بوده و مؤلف كتاب اخبار الدّول و آثار الاول كه در بغداد و قاهره چاپ، به تاريخ قرمانى معروف و ملخّص كتاب تاريخ جنابى امير ابومحمد سالف الترجمه بوده و بعض مطالب ديگر بدان افزوده و بسيارى از دول را هم ذكر نكرده است. قرمانى به سال 1019 ه‍. ق در دمشق در هشتاد سالگى وفات يافت و در مقبرۀ فراديس مدفون گرديد.

ظاهر آنكه قرمانى منسوب به موضع قرمان نامى است از مضافات دمشق و در مراصد موضعى بدين اسم ننوشته و گويد: قرما (با دو فتحه) ديهى است در يمامه. نگارنده گويد: دور نيست كه قرمانى منسوب به همين قرما بوده و زيادت نون در مقام نسبت، مانند زياده كردن آن در «ربّانى» و «صمدانى» و نظاير آنها باشد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 159]؛ ياقوت حموى، مراصد الاطّلاع، [ج 3، ص 1081].

2483. قرنى، اويس (... - 39 ه‍. ق)

بن عامر يا انيس، مرادى قرنى، از اكابر تابعين و خيار فقراى صابرين و يكى از چهار تن اتقياى زهّاد ثمانيّۀ سالف الذكر بوده و زهد و ورع و تقوا و وثاقت و مكارم و علوّ مقام او مسلم فريقين و در عبارت بعضى از اجلّه به «سيدالتابعين» موصوف و به موجب اخبار وارده، افضل تابعين و يا از خيار ايشان و از حواريّين اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و عهد سعادت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را درك كرده است. غايبانه بدون ارشاد احدى محض توفيق سبحانى و الهام ربّانى محبت آن حضرت در دلش جاگير شد و دين مقدّس اسلام را قبول كرد و با آن همه عشق مفرطى كه به زيارت جمال عديم المثال آن حضرت داشته، به جهت خدمت گذارى دائمى مادر ضعيفه اى كه داشته، به شرف حضور مبارك مشرّف نگرديد. آن حضرت روزى به اصحاب خود بشارت داد به وجود مردى 444 از امّت كه او را «اويس قرنى» گويند و شفاعت او در مثل قبيلۀ مضر و ربيعه قبول مى شود؛ پس به عمر فرمود كه اگر او را درك كردى، سلام مرا بدو برسان. اينك عمر نيز در موسم حج احضارش كرد و بعد از تبليغ سلام آن

حضرت، قضيۀ شفاعت كردن او را چنانچه مذكور شد، بيان نمود. اويس به سجده افتاد و بسيار گريه مى كرد تا سر برداشته و مردم از وى تبرّك مى جستند؛ پس به عمر گفت: «مشهورم كرده و هلاكم نمودى». اشاره به اينكه حظ نفس و حيات حقيقى او در عزلت و انقطاع و گمنامى بوده است. بعد از آن در صفّين به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت كرد تا به درجۀ رفيعۀ شهادت فايز گرديد. در نخبة المقال گويد:

ثم اويس القرنى الزاهد *** من الثماني شافع و عابد

در حديث نبوى ديگر هست كه آن حضرت فرمودند: «اِنّىٖ لاَجِدُ نَفَسَ الرَّحْمٰن مِنْ طَرَفِ (قبل خ ل) اليَمَنِ‌» و يا «اِنّىٖ لاَسْتَنْشِقُ رُوحَ الرَّحْمٰن مِنْ جٰانِبِ (ناحية خ ل) اليَمَنِ‌». در مثنوى ملاى رومى نيز در پايين قضيۀ مژده دادن بايزيد از زادن ابوالحسن خرقانى پيش از سال ها با نام و نشان و صورت و سيرت او گويد:

گفت بوى بوالعجب آمد به من *** همچنان كه مر نبى را از يمن

كه محمد گفت بر دست صبا *** از يمن مى آيدم بوى خدا

بوى رامين مى رسد از جان ويس *** بوى يزدان مى رسد هم از اويس

از اويس و از قرن بوى عجب *** مر نبى را مست كرد و پرطرب

چون اويس از خويش فانى گشته بود *** آن زمينى آسمانى گشته بود

آن هليله پروريده در شكر *** چاشنىّ تلخى اش نبود دگر

آن هليله رسته از ما و منى *** نقش دارد از هليله طعم نى

آن كسى كاز خود به كلى درگذشت *** اين منى و مايى خود درنوشت

اين سخن پايان ندارد بازگرد *** تا چه گفت از وحى غيب آن شيرمرد

شهادت اويس به سال 37 يا 39 ه‍. ق در صفّين بود و بنابر اوّل، يكى از سه كلمۀ «اول» و «زكى» و «هادى زاهد» و بنابر دويم، نيز يكى از سه كلمۀ 445 «حال» و «هادى واحد» و «حبيب زاهد» مادّۀ تاريخ وى مى باشد.

اول اوليا است ذات او *** سال ترحيل او ز «اول»(1)جو

اهل حال است ذات او همه حال *** حاصل آيد ز «حال»(2)سال وصال

نسبت مرادى به قلعۀ مراد نامى است نزديكى قرطبۀ اندلس و يا به قبيلۀ مراد نامى است


1) . اول = 37.

2) . حال = 39.

از قبايل يمن كه اولاد مراد بن مذحج و يا مراد بن مالك بن داوود بن زيد بن يشحب بن عريب بن زيد بن كهلان بن سبا هستند و مراد در اينجا يكى از دو معنى آخرى است. اما قرنى منسوب است به قرن (با دو فتحه) و آن، نام يكى از بطون قبيلۀ مراد نامى است از قبايل يمن كه به قرن بن ردمان يا رومان بن ناجية بن مراد از اجداد اويس انتساب دارند. اينكه در صحاح جوهرى اويس را به موضع قرن نامى كه آن را «قرن المنازل» و «قرن الثعالب» هم گويند و ميقات احرام اهل طائف و نجد است، منسوب داشته و آن را نيز با دو فتحه ضبط كرده، از هر دو جهت اشتباه و مورد تخطئۀ قاموس و شرح لمعۀ شهيد و ديگر اجلّه مى باشد كه قرن بدين معنى ميقاتى به سكون حرف راء است، نه فتح آن و اويس هم بدان منسوب نمى باشد. در مجمع البحرين نيز اويس را به همين قرن المنازل نسبت داده، ولكن ظاهر كلامش سكون حرف راء است و بنابراين، فقط در نسبت دادن اويس بدانجا اشتباه شده است.

منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 65؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 1110؛ معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج 2، ص 22؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 14، ص 106؛ شعرانى، عبدالوهاب، لواقع الانوار فى طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 24؛ كتب رجاليه؛ شهيد ثانى، شرح لمعه، باب حج.

2484. قره باغى، ملا اسماعيل (قرن 14 ه‍. ق)

از اكابر علماى اماميّۀ قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه عالم عابد زاهد متّقى، جامع معقول و منقول و كراماتى بدو منسوب است. در بدايت حال از موطن اصلى خود، قره باغ از بلاد روسيه به تبريز آمد. در مدرسۀ حاج صفرعلى اقامت گزيد. از اكابر علماى آنجا به تحصيل كمالات پرداخت تا به اصفهان رفته و به تحصيل معقول و منقول اشتغال يافت. زمانى در مشهد مقدّس رضوى مشغول و در مقبرۀ شيخ بهائى تدريس كرد؛ سپس مدتى هم در تهران در حوزۀ حاج ميرزا حسن آشتيانى سالف الترجمه و حاج ملا على كنى آتى الترجمه حاضر شد و اخيراً در سال 446 1300 ه‍. ق عزيمت مجاورت عراق عرب داد. هرچه اصرار در اقامت در تهران كردند و به تهيۀ همه گونه وسايل معاش و زندگانى مستظهرش نمودند، سودمند نشد. به فيض عتبه بوسى ائمّۀ عراق نائل آمد و در حدود دو سال در حوزۀ درس حاج ميرزا محمدحسن شيرازى آتى الترجمه مشغول استفاده شده و بعضى از طلاّب را هم

تدريس مى كرد؛ سپس در نجف حاضر درس فاضل ايروانى سالف الترجمه بوده و بيش از اندازه مورد تبجيل و احترامات تمامى علماى آن ارض اقدس گرديد.

به جهت زهد و ورع او، تمامى اهل علم و خواص در نماز در صحن مقدّس مرتضوى با كمال اطمينان خاطر بدو اقتدا مى كردند. در هر وقفۀ زيارت با پاى پياده به زيارت كربلا مشرّف مى شد و هر روز پنجشنبه نيز به مسجد سهله و كوفه رفته و اعمال مقرّرۀ آنها را به جا مى آورد. بعد از وفات فاضل ايروانى مذكور، به تدريس متون فقه و اصول و معقول و منقول اشتغال داشته و از فتوا دادن اكيداً امتناع مى نمود و حاشيۀ فصول الاصول از آثار قلمى اوست و هنوز چاپ نشده و اصل نسخۀ آن در دو مجلّد با خط خود مؤلف در كتابخانۀ شخصى تلميذ محترمش، آقاى حاجى ميرزا باقر قاضى طباطبايى تبريزى سالف الترجمه، موجود بوده است.

منابع: اطلاعات متفرقه.

قره خواجه --> علاءالدين، على بن عمر اسود

2485. قره دده، كمال الدين (... - 975 ه‍. ق)

ملقّب به «دده خليفه»، معروف به «قره دده»، از افاضل قرن دهم هجرت مى باشد كه در فقه و تفسير دستى توانا داشت و علاوه بر رسايل بسيارى كه در فنون مختلفه دارد، از آثار قلمى اوست حاشيه بر شرح تصريف تفتازانى كه مطالب زيادى بدان شرح گرد آورده و به نقل اقوال بسيارى از علما و دانشمندان و فقها و عرفا و مفسّرين و ادبا و نحويّين و صرفيّين و لغويّين پرداخته است و اين مجموعه و حاشيه را دده جنگى گويند و در استانبول و قاهره چاپ شده و يك نسخۀ خطّى آن نيز به شمارۀ 3119 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار 447 جديد تهران موجود است. قره دده در سال 973 يا 975 ه‍. ق درگذشت.

منابع: اطلاعات متفرقه.

• قريب، حسين بن محمد قاضى

موكول به علم شريف رجال است.

• قريعى، جرموز جهيمى يا هجيمى

موكول به علم شريف رجال است.

قزّاز

قزّاز(1)

2486. قزّاز، محمد بن جعفر (... - 412 ه‍. ق)

نحوى لغوى تميمى قيروانى، كنيه اش «ابوعبداللّه»، شهرتش «قزّاز قيروانى»، اديبى است معروف، شاعر ماهر و كتاب هاى بسيارى براى بعضى از ملوك فاطميّۀ مصر تأليف داده است كه همۀ آنها ضايع بوده و به دست نيامده و از اشعار اوست:

اضمروا لى ودا و لاتظهروه *** يهده منكم الى الضمير

ما ابالي اذا بلغت رضاكم *** في هواكم لايِّ حال اصير

به سال 412 ه‍. ق در هفتاد سالگى در شهر قيروان از بلاد آفريقا درگذشت.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 216؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 717؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 93؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 105.

قزوينى

قزوينى(2)

2487. قزوينى، سيد مير آصف (قرن 12 ه‍. ق)

عالم عامل، فاضل كامل، زاهد متّقى، از علماى اماميۀ اوايل قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه از علماى اصفهان تحصيل مراتب علميّه نموده و به مقامى عالى رسيد و مورد تجليل علماى قزوين بود و شرح خطبۀ همام نهج البلاغة از آثار قلمى او و حاكى از كمال قدرت علمى او مى باشد. در 448 سال 1135 ه‍. ق، كه اصفهان از طرف افغان محاصره شده و قحط و غلا به نهايت رسيده بوده است، مواسات بسيارى با برادران دينى كرده و قضايايى در اين باب از وى منقول است.


1) . قزّاز: (بر وزن بزّاز) صيغۀ مبالغه از قز - به معنى ابريشم - بوده و منسوب به عمل قز و بيع و فروش آن است و در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن حسن، ايوب بن شعيب، زياد بن حسن و بعضى ديگر است. (مؤلف)

2) . قزوينى: منسوب است به قزوين از بزرگ ترين و معروف ترين بلاد ايران و در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن حمدان، احمد بن على، بابا بن محمد و جمعى ديگر است. (مؤلف)

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 9.

قزوينى، امير ابراهيم بن مير محمد معصوم --> قزوينى، سيد حسين

قزوينى، احمد بن فارس --> ابن فارس، احمد بن فارس

2488. قزوينى، شيخ اسماعيل بن على بن معصوم (قرن 12 ه‍. ق)

قزوينى، از علماى اماميّۀ اواخر قرن دوازدهم هجرت و يا اوايل قرن سيزدهم را نيز ديده و از تأليفات اوست انباء الانبياء فى اثبات النّبوّة الخاصّة من الكتب السّماويّة به زبان فارسى كه تمامى آيات قرآنيّه و احاديث قدسيّه و فقرات كتب انبياى سلف را، كه دلالت بر نبوت خاصۀ مصطفويه دارند، در آن جمع كرده و غير اينها را نيز ترجمه به فارسى نموده و سال وفاتش به دست نيامد و پسرش، ملا عباس، از سيد بحرالعلوم (متوفّى به سال 1212 ه‍. ق) اجازه داشته است.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 48؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 13، ص 73.

2489. قزوينى، ميرزا جعفر (... - 1298 ه‍. ق)

بن سيد مهدى بن سيد حسن حسينى، مكنّى به «ابوالهادى»، معروف به «قزوينى»، از اكابر علماى اماميّۀ خانوادۀ آل قزوينى مى باشد كه كاتب بليغ، شاعر ماهر، اديب لغوى، در حلّه ساكن، داراى رياست مذهبى، در نزد اولياى امور و طبقات ديگر بسيار محترم، اوقات او در انجام مهمّات مردم مصروف و ممدوح شعراى عصر خود بود و يك قسمت ديوان سيد حيدر حلّى در مدح وى مى باشد. سيد ميرزا جعفر از شاگردان پدر خود و شيخ مرتضى انصارى و فاضل ايروانى بوده و كتاب اشراقات (در منطق) و تلويحات (در اصول فقه) از تأليفات او مى باشد. اشعارش نيز بسيار متين و حاوى رقّت الفاظ و دقّت معانى بوده و در اوّل محرّم سال 1297 يا 1298 ه‍. ق در حال حيات پدر 449 در حلّه وفات يافت و جنازه اش دوش به دوش نقل به نجف گرديد.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 17، ص 267.

2490-2492. قزوينى، سيد حسين (... - 1208 ه‍. ق)

بن امير ابراهيم بن امير محمدمعصوم بن محمدفصيح بن امير اولياء، حسينى قزوينى،

الصورة

D16

نمونه خط سيد حسين قزوينى (106)

يك نسخۀ خطى از محاسن برقى، كه تاريخ كتابت آن روز دوشنبه 24 ذى حجه 1089 بوده و آقاى نجفى از قم فرستاده بود، در صفحۀ آخر آن، كه آخر باب مرافق آن كتاب بود، آقاى سيد حسين قزوينى در سال 1161 ه‍. ق مقابله و صحت آن را تصديق فرموده و عين خط آن عالم ربانى است كه گراور شده است.

از اعيان و ثقات علماى اماميّه و فقها و مجتهدين اوايل قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در وثاقت و زهد و ورع و تقوا وحيد عصر، جامع معقول و منقول، كرامات وخوارق عادات بسيارى در حياتش بدو منسوب، از معاصرين آقا محمدباقر بهبهانى و اساتيد صاحب رياض و ميرزاى قمى و از مشايخ اجازۀ روايتى سيد مهدى بحرالعلوم سالف الترجمه بود. بحرالعلوم نيز در اجازه اى كه به شيخ عبدعلى بن محمد بن عبداللّه بحرانى داده، بسيارش ستوده و سيد حسين نيز به واسطۀ والد معظّم خود از علاّمۀ مجلسى و شيخ جعفر قاضى و آقا جمال خوانسارى روايت كرده و اغلب تلمذ او نيز از والد مذكورش بوده و از تأليفات اوست:

1. اختيار المذهب فى ما يصحبه الانسان من الذّهب (كه يكى از رساله هاى مندرجه در درّ ثمين مذكور ذيل است)؛ 2. ايضاح المحجّة فى حلّ الظّهر يوم الجمعة بالحجّة (و اين هم يكى از رساله هاى مذكوره است)؛ 3. الدّرّ الثّمين فى الرّسائل الاربعين (كه حاوى چهل رسالۀ مفردۀ خودش است)؛ 4. مستقصى الاجتهاد فى شرح ذخيرة العباد (در ارث)؛ 5. المشتركات (در رجال)؛ 6. معارج الاحكام فى شرح مسالك الافهام و شرائع الاسلام (كه به مقدّمات سودمندى مشتمل است).

صاحب ترجمه در سال 1208 ه‍. ق وفات يافت و قبر شريفش در قزوين و مزار مشهور و دعاى سيفى نسخۀ بحرالعلوم از اين سيد جليل است.

امير ابراهيم قزوينى، والد معظم سيد حسين، نيز عالمى است كامل، از اجلاّى علماى 450 اماميّۀ اواسط قرن دوازدهم هجرت، بسيار عابد و زاهد و قانع و محتاط و متعبد و

فقيه، حكيم متكلّم و بحرى بوده است موّاج و متلاطم كه از تمامى علوم متداوله حظّى وافر داشت. تمامى عمر خود را در تحصيل علم بگماشت و چنانچه فوقاً اشاره شد، از تلامذۀ آقا جمال خوانسارى و مجلسى ثانى و شيخ جعفر قاضى و پدر خود، امير محمدمعصوم، بوده و از ايشان و جمعى ديگر از اجلّه اجازۀ روايتى داشته و از اساتيد شيخ عبدالنبى قزوينى مذكور ذيل مى باشد و از تأليفات اوست:

1. اجوبة المسائل الفقهيّة والعقليّة؛ 2. تتميم امل الآمل؛ 3. تحصيل الاطمينان فى شرح زبدة البيان (كه شرح آيات الاحكام اردبيلى است و به نظر استادش، آقا جمال، رسيده و مورد تحسين وى بوده و تقريظى هم بر آن نوشته است)؛ 4. تحقيق البدا؛ 5. تحقيق الصّغيرة والكبيرة؛ 6. تحقيق العلم الالهى؛ 7. حاشيۀ شرح لمعه؛ 8. حاشيۀ مدارك الاحكام؛ 9. حاشيۀ مسالك الافهام؛ 10. سلاح المؤمنين (در ادعيه)؛ 11. مقامات (مانند مقامات حريرى و غير ذلك).

امير ابراهيم اشعار خوبى نيز در مدايح حضرات ائمّۀ اطهار عليهم السلام گفته و من جمله قصيده اى غرّا در قبال قصيدۀ فوز و امان شيخ بهائى در مدح حضرت ولىّ عصر - عجل اللّه فرجه - دارد و در سال 1145 يا 1148 ه‍. ق در حدود هشتاد سالگى وفات يافت.

امير محمدمعصوم قزوينى، جدّ امجد سيد حسين صاحب ترجمه، نيز از فحول علماى اواخر قرن يازدهم هجرت، از تلامذۀ ميرزا رفيعاى نايينى آتى الترجمه، از معاصرين آقا حسين خوانسارى و ملا محسن فيض و ملا محمدتقى مجلسى، جامع معقول و منقول و در حديث و رياضيّات و حكمت و علوم عربيّه مهارت كامل و بصيرتى بسزا داشت. از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ الهيات شرح اشارات خواجه؛ 2. حاشيه بر حاشيۀ خفرى بر شرح تجريد قوشچى؛ 3. حاشيۀ شفا؛ 4. منتخب الملل والنحل.

در سال 1091 يا 1099 ه‍. ق به موت فجأه وفات يافت.

451 منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 307، ش 930]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 200؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 384؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 470؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

2493. قزوينى، ملا خليل بن غازى (... - 1089 ه‍. ق)

قزوينى الاصل والمسكن والمدفن، از اكابر و فحول علماى اماميّۀ اواخر قرن يازدهم هجرت مى باشد كه فقيه محدّث حكيم مدقّق، متكلّم محقّق، در اخلاق فاضله طاق، جامع كمالات و فضايل، كراماتى بدو منسوب، گاهى به مناسبت نام پدرش، به «غازى» موصوف، از معاصرين شيخ حرّ عاملى و علاّمۀ مجلسى و ملا محسن كاشانى و نظاير ايشان، از تلامذۀ شيخ بهائى و مير داماد و شريك درس خليفة السلطان و در نزد ملوك صفويّه و امرا و حكام و طبقات ديگر بسيار محترم و محل اعتماد بود. پيش از سن سى سالگى يك چندى توليت موقوفات حضرت عبدالعظيم بدو مفوض و در آن آستان شريف مشغول تدريس بوده است تا بعد از مدتى از آن مقام منفصل و به مكّه رفته و زمانى در آن ارض اقدس مجاورت نمود و حاشيۀ مجمع البيان را نيز در آنجا تأليف داده و در سلافة العصر سيد على خان مدنى بسيارش ستوده است.

مخفى نماند كه ملا خليل مسلك اخبارى داشت. طريقۀ اجتهاد را شديداً انكار مى نمود. نماز جمعه را در زمان غيبت حرام مى دانست؛ همچنين استعمال دخانيات را نيز اصلاً تجويز نكرده و اكيداً حرام مى شمرد. رساله اى در اين موضوع تأليف داده و در تنقيح و تهذيب آن اهتمام تمام به كار برد. اخيراً نسخۀ خوبى از آن رساله نوشته و با جلد ظريف و لطيفى مجلّدش كرد. توى ظرف قماش نفيسى گذاشته و به خدمت مجلسى ارسالش داشت كه بلكه به واسطۀ مطالعۀ آن از صرف قليان كه افراط تمام در آن داشته، منصرف گردد. مجلسى بعد از استحضار از مضمون آن در همان ظرف قماش تنباكوى خوبى گذاشته و نزد مؤلفش عودت داده و هم بنگاشت كه ما آن رساله را مطالعه كرده و چيزى قابلش نديديم، الاّ اينكه چون ظرف آن براى تنباكو گذاشتن بسيار خوب و شايسته بود، لذا آن را پر از تنباكو كرده و به خدمتتان فرستاديم تا اجرت زحماتى باشد كه در تنقيح اين مرام متحمّل شده ايد.

از مكارم اخلاق وى آنكه در سر مسئله اى بين او و ملا محسن فيض كاشانى بحثى طولانى واقع بوده و در گفتۀ خود اصرار تمام داشت تا بعد از مدتى خطا و اشتباه خود در آن مسئله به خودش 452 منكشف گرديد. محض براى عذرخواهى با پاى پياده از قزوين به كاشان رفت. در خانۀ فيض را زده و از پشت در صدا زد كه «يٰا مُحْسِن قَدْ اَتٰاكَ المُسيٖىُ‌». فيض هم از صدايش شناخته و در دَم درآمد. بعد از معانقه و ملاطفت و

اعتذار از آن مسئله بعد از ساعتى ديگر عازم قزوين شد و اصرار فيض هم كه مقدارى توقف نمايد، كارگر نگرديد و مراجعت نمود كه مبادا خلوص نيّت او مشوب باشد.

از جملۀ كرامات او نيز، چنانچه اشاره شد، آنكه روزى يكى از مأمورين دولتى كه برات جوى به عهدۀ يكى از رعايا در دست داشته، در يكى از كوچه هاى قزوين بدو مصادف شد و آن برات را بدو داد كه بخواند تا معلوم باشد به عهدۀ كيست تا اينكه برود و جو را از او بگيرد. ملا خليل بعد از خواندن برات محض اينكه غيرمشروع و حوالۀ دولتى بوده، نخواست كه در آن امر غيرمشروع شركتى داشته باشد. آن كس را نشان نداده و گفت كه اين برات به عهدۀ من است. او را به خانه اش برده و با رضا و رغبت خود آن جو را بدان مأمور تسليم نمود. آن مأمور هم آن را برده و به معلف اسب ها ريخت، لكن اسب ها بدان رغبت نكرده و نخوردند. اينك مورد حيرت مطّلعين شد و بالاخره قضيه مسموع سلطان گرديد و بعد از استكشاف باطن قضيه معلوم شد كه آن جو را ملا خليل از مال شخصى خودش داده است و ديگر بر مراتب جلالت و عظمت وى بيفزود و از تأليفات اوست:

1. الجمل (در نحو، چنانچه در روضات گفته، ولكن موافق آنچه از رياض العلماء نقل شده، نام اين كتاب مجمل است به زيادت ميم در اول)؛ 2. حاشيۀ شرح شمسيّۀ قطب رازى؛ 3. حاشيۀ عدّة الاصول شيخ طوسى (كه ذيلاً به نام شرح عدة مذكور است)؛ 4. حاشيۀ مجمع البيان طبرسى (كه در مكۀ معظمه تأليفش داده است)؛ 5. رسالۀ حرمت توتون؛ 6. رسالۀ حرمت نماز جمعه در زمان غيبت؛ 7. رسالۀ قميّه؛ 8. رسالۀ نجفيّه؛ 9. رموز التّفاسير الواقعة فى الكافى والرّوضة؛ 10. الشّافى فى شرح الكافى (كه شرح عربى كافى كلينى است تا اواسط كتاب طهارت و آن را به امر خليفة السلطان تأليف كرده است)؛ * شرح عدّة الاصول شيخ طوسى (و جمعى از علما بر آن حاشيه نوشته اند)؛ * شرح كافى عربى (كه به نام شافى مذكور شد)؛ 11. شرح كافى فارسى (كه تمامى كافى مذكور را در ظرف بيست سال، كه مدت تأليف اصل كافى هم بوده، به امر شاه عباس ثانى شرح كرده و به صافى موسومش داشته است)؛ * الصّافى فى شرح الكافى (كه مذكور شد)؛ * المجمل (كه به نام جمل مذكور شد).

وفات ملا خليل به سال 1089 ه‍. ق در 88 سالگى در قزوين واقع و در مدرسه اى كه به نام خودش معروف است، مدفون گرديد.

منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 263-265]؛ استرآبادى، محمد بن على، منهج المقال فى تحقيق احوال الرجال، [ج 2، ص 112، ش 314]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 267؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 176.

453 2494. قزوينى، زكريا بن محمود (... - 682 ه‍. ق)

يا زكريا بن محمد بن محمود، انصارى، قاضى قزوينى الولاده، ابويحيى يا ابوعبداللّه الكنيه، جمال الدين اللّقب، گاهى به «عمادالدين» يا «عميدالدين» نيز ملقّب و به «عماد قزوينى» موصوف، عالمى است عامى اديب فاضل و فقيه محدّث كامل نيكوسيرت، خط او نيز در نهايت جودت، نسبش به مالك بن انس، خادم حضرت رسالت صلى الله عليه و آله، موصول. در عهد مستعصم عباسى (640-656 ه‍. ق) قضاوت واسط و حلّه على الترتيب بدو مفوض بوده و در اوقات قضاوت او خلافت عباسيّه منقرض گرديد. زكريّا از تلامذۀ اثيرالدين ابهرى سالف الترجمه بوده و از تأليفات اوست:

1. آثار البلاد و اخبار العباد (و در آن هر چيزى را كه از خصايص عباد و بلاد ديده و شنيده، درج كرده. اينك حاوى غث و سمين و زشت و زيبا مى باشد و در شهر غوطه با يك مقدمۀ آلمانى چاپ شده است)؛ 2. عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات (و اصل آن، كه عربى مى باشد، با كتاب آثار البلاد مذكور در ليبسيك چاپ و يك مرتبه نيز در حاشيۀ حيات الحيوان دميرى در مصر چاپ و ترجمۀ فارسى آن هم در تهران با تصاوير مقتضيه به طبع رسيده و به اكثر السنۀ اروپايى نيز ترجمه شده است).

وفات زكريّا به سال 682 ه‍. ق در واسط واقع و جنازه اش به بغداد نقل و در مقبرۀ شونيزيّه مدفون گرديد.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 216؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 300؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3658.

قزوينى، عبدالكريم بن ابى سعيد محمد --> رافعى، عبدالكريم

2495. قزوينى، شيخ عبدالنبى بن محمدتقى (قرن 12 ه‍. ق)

قزوينى الاصل، يزدى الاقامه، عالمى است جليل متبحّر از معاصرين سيد مهدى

بحرالعلوم (متوفّى به سال 1212 ه‍. ق) و مؤلف كتاب تتميم امل الآمل مى باشد كه آن را به امر سيّد مذكور در سال 1191 ه‍. ق تأليف داده و سيد هم مدح بليغى دربارۀ آن كتاب مى نمايد. هريك از ايشان با اجازۀ مدبجه كه بين القدما مرسوم بوده، از ديگرى روايت مى نمايد و سال وفات او به دست نيامد.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 171؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 337.

قزوينى، عبيداللّه بن سعد --> ضياءالدين، عبيداللّه بن سعد

454 2496. قزوينى، سيد على بن سيد اسماعيل (... - 1298 ه‍. ق)

موسوى، عالمى است فاضل، عابد زاهد، فقيه اصولى، محدّث رجالى مفسّر، معقولى منقولى، از فحول علماى اواخر قرن سيزدهم هجرت كه اغلب اوقات قوانين الاصول ميرزاى قمى را تدريس مى كرده و از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ قوانين مذكور (كه بسيار مرغوب و بين العلما محل توجه و مطلوب و از تبحر و رشاقت بيان مؤلف خود حاكى و در تهران چاپ شده است)؛ 2. حاشيۀ معالم الاصول؛ 3. قاعدۀ لا ضرر.

در سال 1298 ه‍. ق وفات يافت.

منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 125؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 177.

2497. قزوينى، ملا محسن بن محمدطاهر (قرن 12 ه‍. ق)

قزوينى طالقانى، اديب نحوى، از ائمّۀ علوم عربيّه و از افاضل تلامذۀ ميرزا قوام الدين محمد قزوينى معاصر مجلسى بوده و از تأليفات اوست:

1. رشح الحساب (كه شرح نظم الحساب استاد مذكورش مى باشد و تأليف آن در سال 1128 ه‍. ق بوده است)؛ 2. زينة المسالك فى شرح الفيّة ابن مالك؛ 3. شرح العوامل المأة (كه عوامل مأة عبدالقاهر جرجانى را شرح كرده و همين شرح به عوامل ملا محسن معروف و از كتب درسى محصلين ابتدايى علوم عربيه است و اينكه در قصص العلماء عواملى را كه ملا محسن قزوينى شرحى بر آن نوشته، از ملا محسن

فيض دانسته است، ظاهراً اشتباه بوده و چنانچه در ضمن تأليفات فيض اشاره شد، معلوم نيست كه او تأليف عوامل نامى داشته باشد و بازهم در صورت لزوم محتاج به تحقيق زائد است)؛ 4. شرح نظم الحساب استاد مذكورش؛ 5. منظومه اى در معانى و بيان.

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ر. ك: ص 324-326]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 549، س 28.

قزوينى، محمد بن عبدالرحمان --> خطيب دمشقى

2498. قزوينى، محمد بن مبارك (... - 966 ه‍. ق)

قزوينى، معروف به «حكيم شاه محمد»، از مشاهير علما و اطبّاى نامى قرن دهم هجرت مى باشد. نخست از علماى قزوين تحصيل مراتب علميّه نمود. اخيراً مدتى به ملاّ جلال دوانى سالف الترجمه تلمذ كرد تا بعد از تكميل علوم عقليّه و نقليّه به مكّه رفته و اقامت گزيد. در طب نيز مهارتى بسزا داشت و پس از آنكه مقامات علمى او نزد سلطان بايزيدخان ثانى (886-918 ه‍. ق) 455 مذكور افتاد، در قسطنطنيّه اش احضار و طبيب خاص دربارى گرديد. بعد از سلطان بايزيد در عهد سلطان سليم (918-926 ه‍. ق) و سلطان سليمان (926-974 ه‍. ق) نيز به طبابت خاص دربارى مفتخر بود تا در سال 966 ه‍. ق وفات يافت و از تأليفات اوست:

1. ترجمۀ تذكرة الشّعراء (كه ذيلاً در عنوان ذيل تذكره مذكور است)؛ 2. ترجمۀ تركى حياة الحيوان دميرى؛ 3. ترجمۀ فارسى حياة الحيوان دميرى؛ 4. تفسير قرآن (كه از سورۀ نحل تا آخر و يا از سورۀ فتح تا آخر قرآن است)؛ 5. حاشيۀ تهافت خواجه زاده مصطفى بن يونس؛ 6. حاشيۀ شرح عقائد نسفى؛ * ذيل تذكرة الشّعراى على شير نوايى (كه اصل تذكره به تركى تاتارى و نامش مجالس النّفائس است و حكيم شاه هم شعراى روم را نيز بدان اضافه كرده و خود تذكره را از تركى تاتارى به تركى رومى ترجمه نموده است)؛ 7. ربط السّور والآيات؛ 8. ايساغوجى؛ 9. شرح عقائد ملا جلال دوانى؛ 10. شرح كافيۀ ابن حاجب و غير اينها.

دور نيست حكيم محشى سيوطى هم، كه حواشى او در اكثر چاپ هاى آن كتاب به طبع

رسيده، عبارت از همين حكيم شاه باشد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 229]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1970 و ج 5، ص 3658.

2499. قزوينى، سيد محمد بن سيد مهدى (... - 1335 ه‍. ق)

بن سيد حسن بن سيد احمد بن حسين بن امير ابوالقاسم حسينى، قزوينى الاصل، حلّى الولاده، ابوالمعزّالكنيه، از اكابر علماى اماميّۀ عصر حاضر ما مى باشد كه در حدود بلوغ با دو برادرش، سيد حسين و ميرزا جعفر، از حلّه به نجف مهاجرت كرده و معقول و منقول را متقن داشت و برعكس والد معظّم مذكور در ذيل او تأليفاتش كم بوده و هرچه را كه تأليف مى كرده، بعد از تجديد نظر تغييرش مى داده است. فقط ديوان شعر و رساله اى در تجويد و منظومه اى در ارث از او باقى مانده؛ عاقبت به اصرار اهل حلّه در سال 1313 ه‍. ق باز به حلّه مراجعت كرده و مورد اكرامات بى نهايت تمامى طبقات مردم گرديد و اصلاح نهر حلّه و تعمير قبور علماى حلّه نيز از آثار خيريّۀ او مى باشد. در سال 1335 ه‍. ق وفات يافت. جنازه اش به نجف اشرف نقل شد و در مقبرۀ مخصوص آل قزوين مدفون گرديد. مخفى نماند كه نسب صاحب ترجمه به محمد بن زيد شهيد بن الامام السجّاد عليه السلام موصول مى شود و جدّ او، سيد احمد، نخستين كسى است از اين خانواده 456 كه از قزوين به نجف مهاجرت كرده و جدّ ديگرش، امير ابوالقاسم، نيز در عهد صفويّه امير حاج بوده است.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 51.

قزوينى، ملا محمدتقى بن محمد --> برغانى، ملا محمدتقى بن محمد

قزوينى، ملا محمدصالح بن محمد --> برغانى، ملا محمدصالح بن محمد

قزوينى، ملا محمدصالح بن باقر --> روغنى

قزوينى، امير محمدمعصوم --> قزوينى، سيد حسين

2500. قزوينى، سيد محمدمهدى يا سيد مهدى (... - 1300 ه‍. ق)

قزوينى الاصل، حلّى التوطّن، معزالدين اللّقب، كه نسب و رحلت اجداد او از قزوين به عراق عرب و بعضى از مزاياى ديگرش فوقاً در ضمن شرح حال فرزند

ارجمندش، سيد محمد قزوينى، تذكّر داده شد، از اعاظم علماى اماميّۀ اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه در بيست سالگى به درجۀ اجتهاد رسيد. جامع همه گونه كمالات و فضايل و از مشايخ اجازۀ علاّمۀ نورى صاحب مستدرك الوسائل بوده و در آن كتاب مستطاب به «سيدالفقهاء الكاملين» و «سيدالعلماء الراسخين» و «افضل المتأخرين» و «اكمل المتبحّرين» و «فخرالشيعه» و «تاج الشريعه» و مؤيد به الطاف خفيه و جليه و ديگر اوصاف فائقه اش ستوده و گويد: او كسى است كه سه مرتبه شرف اندوز حضور باهرالنور حضرت صاحب الامر - عجل اللّه فرجه - گرديده و آيات بيّنات و معجزات باهرات آن بقية اللّه را مشاهده كرده است.

سيد مهدى علاوه بر تبحّرى كه در فقه و اصول و كلام و توحيد و امامت و تفسير و حديث و غير آنها داشته، در كمالات نفسانيّه نيز بى نظير و كرامات بسيارى بدو منسوب و شطرى از آنها در دار السّلام و نجم ثاقب و جنّة المأوى علاّمۀ نورى منقول است. در مراقبت نفس و مواظبت سنن و نوافل و قرائت با آن همه كبر سنّى كه داشته، اهتمام تمام به كار مى برد و بعد از مهاجرت به حلّه در حدود صد هزار نفر، بلكه بيشتر از اهالى آن ديار در نتيجۀ دعوت و هدايت او شيعۀ خالص امامى مذهب گرديدند. نيز در مستدرك گويد كه در طريق حج ذهاباً و اياباً با وى هم سفر بوده و در مسجد غدير و مسجد جحفه با وى 457 نماز خوانده و در مراجعت از آن سفر مقدّس در دوازدهم ربيع الاول 1300 ه‍. ق پنج فرسخ به سماوه مانده، به رحمت ايزدى نائل گرديد و در حين احتضار كرامتى باهره در محضر جمعى از مخالف و موافق از وى به ظهور آمد كه مورد شگفت حاضرين شد و جنازۀ او به نجف اشرف نقل و در مقبرۀ آل قزوين دفن گرديد و از مصنّفات اوست:

1. آيات المتوسّمين (در حكمت الهى)؛ 2. آيات الوصول الى علم الاصول (كه كتابى است بس شريف و تمامى مطالب اصوليه را از مباحث الفاظ و ادلۀ عقليه از آيات قرآنيه استنباط كرده و به هر مطلبى به يكى از آيات شريفه استشهاد نموده است)؛ 3. الارث؛ 4. اساس الايجاد فى علم الاستعداد لتحصيل ملكة الاجتهاد (علم استعداد از فروع اصول فقه مى باشد و او اولين كسى است كه اين علم را اختراع نموده و اين كتاب را نيز در همين علم تأليف و به يك مقدمه و يك خاتمه و چندين تأسيس

مرتب نموده است)؛ 5. استنباط القواعد الفقهيّة (كه از هفتادوپنج قاعده بيشتر است)؛ 6. اسماء القبائل؛ 7. الانسان و ماله من التّكليف بحسب عوالمه الّتى تتقلّب فيها من بدء الوجود الى عالم الآخرة؛ 8. بصائر المجتهدين فى شرح تبصرة المتعلّمين (كه تمامى تبصرۀ علامه را غير از باب حج شرح كرده و اگر باب حج را شرح مى كرد، به ضخامت جواهر الكلام مى شد)؛ 9. تفسير سورۀ توحيد؛ 10. تفسير سورۀ فاتحه؛ 11. تفسير سورۀ قدر؛ 12. حلية المجتهدين (كه تلخيص بصائر مذكور است)؛ 13. شرح شعر بحر العلوم در درّۀ نجفيّه: «و مشى خير الخلق بابن طاب - يفتح منه اكثر الابواب» (كه هشتاد باب از آن استخراج كرده كه چهل باب در اصول و چهل باب هم در فقه است)؛ 14. شرح اللّمعتين (كه تمام نشده است)؛ 15. الصّوارم الماضية لردّ الفرقة الهاوية و تحقيق الفرقة النّاجية؛ 16. الفرائد (در اصول تا آخر نواهى و پنج مجلد است)؛ 17. فلك النّجاة فى احكام الهداة؛ 18. قلائد الخير فى اصول العقائد؛ 19. مشارق الانوار فى شرح مشكلات الاخبار؛ 20. مضامير الامتحان فى ميادين المسابقة والرّهان (در كلام كه فقط امور عامه و يك قسمت هم از مبحث جواهر از قلمش برآمده است)؛ 21. مواهب الافهام فى شرح شرائع الاسلام (كه تا آخر مبحث وضو و شش مجلد است)؛ 22. المهذّب (در اصول)؛ 23. النّفائس (در فقه به ترتيب كشف الغطاء)؛ 24. الودائع (در اصول در حدود ضخامت قوانين) و غير اينها.

صاحب ترجمه از تلامذۀ شيخ مرتضى انصارى سالف الترجمه و ميرزاى شيرازى حاج ميرزا محمدحسن آتى الترجمه بوده و صاحب مستدرك الوسائل و جمعى ديگر از تلامذه اش بوده و از او روايت مى كنند.

منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 400؛ خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 85؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

•

قسرى، احمد بن محمد بن عيسى

•

قسرى، اسد بن كرز

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

458

قسطلانى

قسطلانى(1)

قسطلانى، احمد بن على بن حجر عسقلانى --> ابن حجر عسقلانى

2501. قسطلانى، احمد بن محمد (... - 923 ه‍. ق)

بن ابى بكر بن عبدالملك بن احمد بن حسين، مصرى النشأه، ابوالعباس الكنيه، شهاب الدين اللّقب، شافعى المذهب، از مشاهير علماى عامّه قرن دهم هجرت مى باشد كه در مصر نشو و نما كرده و در عصر خود اعلم علماى آن سامان و حافظ قرآن بود. در حديث و تجويد و قرائت قرآن و وعظ و خطابه بى نظير و در جامع عمرى و جوامع ديگر وعظ مى كرد. شرح او كه بر صحيح بخارى نوشته، بهترين شروح آن كتاب بوده و خالد ازهرى سالف الترجمه و جمعى ديگر از مشايخ وى مى باشند و از تأليفات طريفۀ اوست:

1. ارشاد السّارى لشرح صحيح البخارى (كه در قاهره با بعضى از شروح ديگر صحيح بخارى چاپ شده است)؛ 2. الانوار المضيئة فى شرح البردة (چنانچه بعضى گفته و ذيلاً به نام مشارق الانوار مذكور است)؛ 3. تحفة السّامع والقارى بختم صحيح البخارى؛ 4. الرّوض الزّاهر فى مناقب الشّيخ عبدالقادر؛ 5. شرح الشّاطبيّة (در تجويد)؛ * شرح قصيدة البردة (كه همان مشارق الانوار مذكور ذيل است)؛ 6. العقود السّنيّة فى شرح المقدّمة الجزريّة (در تجويد)؛ * الفتح الدّانى شرح حرز الامانى (كه همان شرح شاطبيّۀ مذكور فوق بوده و حرز الامانى هم نام همان قصيدۀ شاطبيّه در تجويد است)؛ 7. الكنز فى وقف حمزة و هشام على الهمزة؛ * مشارق الانوار المضيئة فى شرح الكواكب الدّرّيّة (و كواكب درّيّة نام قصيدۀ بردۀ مشهور است)؛ 8. المواهب اللّدنّيّة بالمنح المحمّديّة فى السّيرة النّبويّة (كه در مصر چاپ شده و كتابى است جليل القدر و

1) . قسطلانى: به حسب ظاهر، منسوب به قسطلان است، ولكن موضعى يا قبيله اى يا چيز ديگرقسطلان نامى به نظر اين نگارنده نرسيد. درمراصدگويد كه قسطله (به فتح اول و ثالث با تشديد رابع) شهرى است در اندلس و قسطل (بر وزن سندل) هم موضعى است مابين دمشق و بلقا سر راه مدينه و يكى ديگر هم مابين حمص و دمشق كه منزلگاه قافله است و گاهى تمامى آن ناحيه را گويند؛ پس بنابراين، دور نيست كه لفظ «قسطلانى» به يكى از اين دو موضع قسطل دمشق و يا قسطلۀ اندلس، اگرچه اولى اظهر است، منسوب بوده و نظاير آن در زيادتى الف و نون هم بسيار و موقع مقتضى بسط نيست. (مؤلف)

459 كثيرالمنفعه و در رشتۀ خود بى نظير). در كشف الظّنون گويد كه سيوطى، معاصر قسطلانى، تحقيرش كرده و به سرقت مطالب متهمش داشته كه از كتاب هاى او استمداد مى كند، بدون اينكه به او نسبت داده باشد و در اين موضوع در محضر شيخ الاسلام زكرياى انصارى اقامۀ دعوى نموده و ادعاى خود را به مرحلۀ ثبوت رسانيد. قسطلانى هم به جهت جلب رضايت سيوطى رفته و در را زده و صدا زد كه من قسطلانى هستم و پابرهنه آمده ام كه از من راضى باشى. سيوطى نيز در را باز نكرده و از پشت در جواب داد كه راضى شدم؛ 10. نزهة الابرار فى مناقب الشّيخ ابى العبّاس احمد الحرار؛ 11. نفائس الانفاس فى الصّحبة واللّباس.

وفات قسطلانى به سال 923 ه‍. ق به علت فلج در 72 سالگى در قاهره واقع شد و در مدرسۀ عينى قرب جامع ازهر مدفون و در همان روز وفات او سلطان سليم خان عثمانى مصر را تملك كرده و وارد آن سرزمين گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 216؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3661؛ عيدروس، عبدالقادر بن شيخ، النور السافر عن اخبار القرن العاشر، ص 113؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 8.

2502. قسطلانى، محمد بن احمد (... - 686 ه‍. ق)

مكى البلده، ابوبكرالكنيه، قسطلانى الشهره، قطب الدين اللّقب، مالكى المذهب، از اكابر علما و شعراى مصر مى باشد كه مدتى در قاهره به تدريس حديث اشتغال داشت، بلكه به نوشتۀ شعرانى، در هر دو رشتۀ علم ظاهر و علم باطن تدريس و مردم را به طرف خدا دعوت مى كرده و خرقه پوش طريقت سهرورديّه و مؤلف كتاب عروة التّوثيق فى النّار والحريق است كه در حريق مسجد نبوى و آتشى كه در حجاز ظاهر شده بوده، تأليف و امور عجيبى در آن ذكر كرده است. در سال 676 يا 686 ه‍. ق درگذشت.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 217؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3673؛ شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الانوار فى طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 137.

قسطلى، ابوعمر احمد بن محمد --> ابن درّاج، احمد بن محمد

•

قشرى، انس بن مالك

•

قشرى، على بن حسن

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

قشور، حسين بن على بن ابراهيم --> جعل

460

قشيرى

قشيرى(1)

2503. قشيرى، عبدالرحيم (... - 514 ه‍. ق)

بن عبدالكريم قشيرى مذكور ذيل، مكنّى به «ابونصر»، از اكابر علماى عامّه، در وعظ و علوم متنوعه نظير پدر و اشعار و نوادر بسيارى حفظ نموده بود. نخست در حوزۀ درس پدرش حاضر شد و بعد از وفات او از امام الحرمين جوينى سالف الترجمه اخذ مراتب علميّه نمود؛ پس به بغداد رفته و در مدرسۀ نظاميّه و رباط شيخ الشيوخ بناى وعظ گذاشته و مواعظ او مورد قبول گرديد؛ عاقبت بين او، كه طرفدار اشعريّين بوده، و فرقۀ حسينى ها فتنۀ بزرگى برپا و جمعى وافر از طرفين مقتول و قشيرى به حسب دعوت نظام الملك، كه آن موقع در اصفهان بوده، بدانجا رفت و با كمال اعزاز و اكرام به موطن اصلى اش، نيشابور، اعزامش داشتند و در آنجا نيز مشغول درس و موعظه بوده تا در روز جمعه هيجدهم جمادى الآخرۀ 514 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 325.

قشيرى، عبدالغافر بن اسماعيل --> فارسى، عبدالغافر

2504. قشيرى، عبدالكريم بن هوازن (... - 465 ه‍. ق)

بن عبدالملك بن طلحه، قشيرى القبيله، نيشابورى البلده، ابوالقاسم الكنيه، صوفى المسلك، اشعرى الاصول، شافعى الفروع، از اكابر علماى اواسط قرن پنجم هجرت مى باشد كه فقيه محدّث، مفسّر عارف، متصوّف اديب، اصولى كاتب، شاعر


1) . قشيرى: (به ضمّ اول و فتح ثانى) منسوب است به قشير بن كعب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوازن كه پدر قبيله اى است از بطون قبيلۀ هوازن كه به «بنى قشير» معروف و يكى از قبايل عظيمه و مشهورۀ عرب و از جمله قبايلى است كه در اصل به بلاد خراسان مهاجرت كرده اند و لفظ «قشيرى» در اصطلاح رجالى، لقب داوود بن ابى هند و ثور بن عزره و بعضى ديگر است. (مؤلف)

ماهر، در همۀ فنون مذكوره علاّمۀ وقت خود، علوم عقليّه و نقليّه را جامع، در اصول شريعت و فنون طريقت بارع، در وعظ و خطابه بى نظير و از مشايخ خطيب بغدادى و داماد شيخ ابوعلى دقاق سالف الترجمه بوده و علوم 461 باطنيّه را از وى اخذ و علوم ظاهريّه را نيز از ابواسحاق اسفرايينى احمد بن محمد سالف الترجمه و ديگر اكابر وقت فراگرفت. روزى اسفرايينى بدو گفت كه اين علم به محض سماع حاصل نشده و ناچار به وسيلۀ كتابت ضبط بايد نمود؛ پس قشيرى تمامى مسموعات چندين روزۀ خود را از اوّل ورود حوزۀ درس بازپس خواند و بيش از اندازه موجب حيرت گرديد.

اسفرايينى گفت كه ديگر حضور مجلس درس را لازم ندارى و فقط مطالعۀ مصنّفات ما تو را كافى است و از تأليفات اوست:

1. التّيسير فى التّفسير (كه به قول كشف الظّنون، از اجود تفاسير است)؛ 2. الرّسالة القشيريّة (فى التصوف و رجال طريقت و عرفا و صوفيه)؛ 3. كتاب الضّعفاء والمتروكين فى رواة الحديث؛ 4. لطائف الاشارات (در تفسير كه پيش از 410 ه‍. ق تأليفش داده است)؛ 5. مختصر المحصّل؛ 6. مختصر الهداية؛ 7. المنتخب (در حديث)؛ 8. المؤتلف والمختلف.

وفات قشيرى صبح روز يكشنبه شانزدهم ربيع الثانى 465 ه‍. ق در نود تمام يا 89 سالگى در نيشابور واقع شد و نزد قبر شيخ طريقت خود، ابوعلى دقاق، مدفون گرديد و جملۀ «محب عالى قدر» مادّۀ تاريخ وفات او مى باشد و از اوست:

و من كان فى طول الهوى ذاق سلوة *** فاني من ليلىٰ لها غير ذائق

و اكثر شيئى نلته من وصالها *** اماني لم تصدق كخطفة بارق

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 217؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 444؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 324؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 11؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 3، ص 243.

2505. قشيرى، مسلم بن حجاج (... - 267 ه‍. ق)

بن مسلم بن ورد بن كرشان، حافظ نيشابورى، مكنّى به «ابوالحسين» يا «ابوالحسن»، از اعاظم محدّثين و حفاظ عامّه مى باشد كه در حجاز و عراق و نيشابور و بلاد ديگر از محمد بن اسماعيل بخارى و احمد بن حنبل و ديگر مشايخ وقت استماع حديث

نمود و كتاب جامع صحيح مذكور ذيل او يكى از صحاح ستّۀ معتمده است. از ابوعلى حسين بن على نيشابورى نقل است كه تحت سقف آسمان كتابى صحيح تر از كتاب مسلم وجود ندارد و اين كتاب بارها در مصر و قاهره و استانبول و كلكته چاپ شده است و در كشف الظّنون آن را به همين نام جامع صحيح مذكور داشته و آن را صحيح مسلم و مسند مسلم نيز گويند. از تأليفات مسلم است:

462 1. جامع مذكور؛ 2. علل الحديث؛ 3. المنفردات والوحدان (در روات حديث و در حيدرآباد هند با كتاب ضعفاء صغير بخارى و ضعفاء و متروكين نسائى در يك جا چاپ شده است).

وفات مسلم در سال 261 يا 267 ه‍. ق در نيشابور واقع گرديد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 209؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 210؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 11؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية و المعربة، ص 1745.

قصاب

قصاب(1)

2506. قصاب آملى، ابوالعباس احمد (قرن 4 ه‍. ق)

بن محمد بن عبدالكريم، از عرفاى نامى قرن چهارم هجرى عهد عضدالدولۀ ديلمى مى باشد كه از بزرگان اهل حقيقت و مشايخ طريقت و در ميان اين طبقه به كرامات و خوارق عادات معروف بود و شيخ ابوسعيد ابوالخير مشهور هم در فنون طريقت بدو منسوب مى باشد. گويند كه بى سواد محض و از علوم ظاهرى بى بهره بود؛ با وجود اين، در اثر فراست فوق العاده غوامض مسائل هر فنّى را كه سؤال مى كردند، به آسانى جواب مى داده و مشكلات اصول دين و دقايق توحيد را، كه از وى استكشاف مى كردند، حل مى فرمود و در اواخر قرن مذكور درگذشت.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 340؛ معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج 2، ص 227.


1) . قصاب: (با فتح و تشديد) لقب رجالى منهال و بعضى ديگر بوده و موكول بدان علم شريف است. (مؤلف)

قصبانى

قصبانى(1)

2507. قصبانى، فضل بن محمد (... - 448 ه‍. ق)

بن على بن فضل، نحوى بصرى، مكنّى به «ابوالقاسم»، از ائمّۀ فنون ادبيّه و از اكابر علوم عربيّه مى باشد كه كثيرالعلم والفضل و خانۀ او قبلۀ آمال فضلا بود. از بلاد بعيده براى استفاده از مراتب علميّه اش شدّ رحال مى نموده اند. خطيب تبريزى و حريرى صاحب مقامات هم از تلامذۀ او مى باشند 463 و از تأليفات اوست:

1. الامانى؛ 2. حاشيۀ صحاح جوهرى؛ 3. الصّفوة (در اشعار عرب)؛ 4. كتابى در نحو.

از اشعار اوست:

في الناس من لايرتجى نفعه *** إلّا اذا مسّ باضرار

كالعود لايطمع فى ريحه *** الاّ اذا احرق بالنار

وفات او در سال 444 يا 448 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 218؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 524.

•

قصرى،(2)اسماعيل بن عباد

•

قصرى، حسين بن عبدالواحد

•

قصرى، عبداللّٰه بن قصير

•

قصرى، يونس بن ابى وهب

(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

قصير، محمد بن حاج ميرزا معصوم --> سيد قصير


1) . قصبانى: (با دو فتحه) در اصطلاح رجالى، لقب عباس بن عامر بن رباح و عيينة بن ميمون و بعضى ديگر مى باشد و موافق آنچه از سمعانى نقل شده، نسبت آن به قصب و بيع و فروش آن است، به غير قياس. (مؤلف)

2) . قصرى: منسوب به قصر است و آن در لغت عرب، حبس و هر بناى عالى و مستحكم را گويند و با قيد اضافه به چيزى ديگر، مثل «قصر انس» و «قصر باجه» و نظاير آنها اسم و علم و مواضع بسيارى مى باشد كه درمراصدبيشتر از شصت موضع از آنها را مذكور داشته و گويد كه در مقام نسبت به هريك از آنها به جهت طويل نبودن، اضافه را قطع كرده و «قصرى» گويند. (مؤلف)

•

قصير، اسماعيل

•

قصير، عبدالرحمان بن زياد

•

قصير، عبدالرحمان بن عتيك

•

قصير، محمد بن مسلم

(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

2508. قضات سته يا علماى سته

در اصطلاح علماى عامّه، شش تن از اصحاب كبار حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بوده و عبارتند از: حضرت على عليه السلام، عمر، عبداللّه، ابى بن كعب، ابوموسى و زيد بن ثابت. در بعضى از روايات عامّه وارد است كه علم در اصحاب آن حضرت در اين شش تن بوده در روايت ديگر قضات اصحاب آن حضرت همين شش تن بوده اند.

•

قضاعى،(1)اسعد بن عطيه

•

قضاعى، نعيم قضاعى

464 (دو شخص مذكور) موكول به رجال مى باشند.

قضاعى، محمد بن سلامه --> قاضى قضاعى

قضاعى، محمد بن عبداللّه --> ابن الابار

قطّان

قطّان(2)

قطّان، محمد بن شجاع --> ابن القطّان، محمد بن شجاع قطّان


1) . قضائى: (به ضمّ اوّل) منسوب است به قضاعه كه لقب عمرو بن مالك بن مرة بن زيد بن مالك بن حمير بن سبا بوده و پدر يكى از قبايل يمن و قبيلۀ قضاعه به نام او مشهور و هريك از افراد آن قبيله را «قضاعى» گويند و يا موافق بعضى از علماى انساب، قبيلۀ قضاعه اولاد قضاعة بن معد بن عدنان و تحقيق مطلب در صورت لزوم موكول به كتب انساب است. (مؤلف)

2) . قطّان: (بر وزن عطار) به معنى پنبه فروش و لقب رجالى احمد بن حسن از مشايخ صدوق و حسن بن محمد و كثير بن عباس و يحيى بن سعيد و بعضى ديگر بوده و شرح حال ايشان موكول بدان علم شريف است. در اصطلاح رجالى و علماى عامه نيز لقب احمد بن محمد بن احمد، احمد بن محمد

2509. قطّان، يحيى بن سعيد بن فروخ (... - 198 ه‍. ق)

بصرى، (1) مكنّى به ابوزكريا يا ابوسعيد، محدّث عصر خود و از اصحاب حضرت صادق عليه السلام است. صريح نقد الرجال عامى موثق و ظاهر شيخ طوسى امامى موثق بودن او مى باشد و به نوشتۀ محدّث معاصر، اصحاب صحاح ستّه با احاديث وى احتجاج كرده اند و در سال 198 ه‍. ق وفات يافت.

منابع: ابن قتيبه، المعارف؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 3، ص 68]؛ كتب رجاليه.

قطب

قطب(1)

قطب اعظم --> جنيد بغدادى

قطب الاقطاب، سيد محمد --> قطب الدين شيرازى، سيد محمد

465 قطب تحتانى، محمد بن محمد --> قطب الدين رازى

قطب جامى، يحيى --> جامى، يحيى

قطب الدين اشكورى، محمد بن على شريف --> قطب الدين لاهيجى

قطب الدين بويهى --> قطب الدين رازى

2510. قطب الدين تونى يا قطب الدين حيدر (... - 618 ه‍. ق)

موسوى، سيّدى است جليل القدر و عظيم الشأن، عارف موحد كه نسب شريفش به چندين واسطه به عبداللّه بن موسى بن جعفر عليهما السلام موصول و سرى پرشور و دلى پرنور داشته و سرسلسلۀ فرقۀ حيدرى از فرق عرفا و صوفيّه مى باشد كه آن فرقه محض به جهت انتساب او، به همين اسم (حيدرى) شهرت يافته است. به نقل روضات الجنّات، در مجالس المؤمنين از شرح فصوص سيد حيدر عبيدلى سالف الترجمه نقل كرده كه آهن در دست قطب الدين حيدر مثل موم نرم شده و كرامات ديگرى نيز بدو منسوب


1) . قطب: گاهى به تنهايى و غالباً به ضميمۀ قيدى مثل «قطب اعظم» و «قطب الاقطاب» و «قطب تحتانى» و «قطب تونى» و «قطب الدين» و نظاير آنها عنوان مشهورى بعض از علما و اكابر طبقات ديگر مى باشد. اينك با رعايت ترتيب حروف در آن قيد منضمى نيز بعضى از ايشان را تذكر مى دهد. (مؤلف)

دارند. شيخ عطّار سالف الترجمه صحبت او را درك كرده و موافق آنچه در شرح حالش اشاره نموديم، كتاب حيدرى نامه را هم به نام وى تأليف داده است و يك نسخۀ خطّى به نام ديوان قطب الدين حيدر هم به شمارۀ 248 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است. ولادت او در شهر تون از بلاد خراسان بوده و مدتى در تبريز اقامت گزيد. مذهب اثناعشرى را ترويج كرد و جمع كثيرى هم به مسلك وى درآمدند و در سال 618 ه‍. ق در آنجا وفات يافت.

منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 73؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 204، س 1 و ص 736.

2511. قطب الدين رازى، محمد بن محمد بن ابى جعفر (... - 776 ه‍. ق)

رازى بويهى، مكنّى به «ابوجعفر»، ملقّب به «قطب الدين» و «قطب المحققين»، از اكابر علماى نامى اسلامى مى باشد كه فقيه نبيه محقّق، حكيم الهى، منطقى مدقّق، جامع معقول و منقول، در كلمات اجلّه به «علامۀ رازى» و «سلطان المحقّقين والمدقّقين» 466 موصوف، آفتاب فضايلش از مطلع شرح مطالع او طالع و انوار محكمات حكمت او از افق كتاب محاكمات ساطع، در اصل از بلدۀ ورامين از مضافات رى و ولادت و نشئت وى نيز در آنجا بوده و به همين جهت، به «رازى» اشتهار يافته كه منسوب به رى است.

نسبش نيز به آل بويه، كه سلاطين ديالمه است، منتهى و يا موافق آنچه از اجازۀ شهيد ثانى كه به شيخ حسين عاملى، پدر شيخ بهائى، داده استظهار كرده اند، از آل بويۀ قمى، جدّ عالى شيخ صدوق، مى باشد.

به هرحال، قطب الدين رازى موافق نقد الرّجال و وجيزۀ مجلسى و بعضى ديگر از اكابر اهل فن، از اعيان علماى فرقۀ اماميّه، بسيار جليل القدر و عظيم المنزله و از اكابر تلامذۀ علاّمۀ حلّى بوده است. قواعد علاّمه را با خط خودش نوشته و علاّمه نيز در پشت آن به سال 713 ه‍. ق در قصبۀ ورامين براى او اجازه نوشته و با عبارت «شيخ فقيه عالم فاضل محقق مدقق زبدة العلماء والافاضل قطب الملة والدين محمد بن محمد رازى» اش ستوده است. شهيد اوّل هم در روايت جميع مرويّات و مصنّفات معقولى و منقولى او اجازه داشته و بنا به نقل معتمد گويد كه در اواخر شعبان 776 ه‍. ق در دمشق با وى ملاقات كرده و دريايى بى پايانش ديدم و مرا اجازه داد به جميع آنچه جايز است از او روايت كردن آن؛ پس در دوازدهم ذى قعدۀ همان سال وفات يافت. در مقبرۀ صالحيّه

دفن شد؛ پس به موضعى ديگر نقل دادند و بيشتر از معتبرين دمشق در نمازش حاضر شدند و بى شك و شبهه امامى بوده و خودش به همين مطلب تصريح كرده و من (شهيد) از خودش شنيده ام و انقطاع او به اهل بيت عليهم السلام معلوم بود. انتهى ما نقل عن الشهيد ملخصاً.

با وجود اين، مراتب تشيّع و تسنّن قطب الدين رازى محل خلاف است. در روضات الجنّات در اثبات تسنّن او اهتمام تمام به كار برده و ادلّۀ بسيارى، كه اصلاً تاب معارضه با ادلّۀ تشيّع وى ندارند، اقامه نموده است و عجب تر آنكه خود صاحب روضات ضمن شرح حال تفتازانى به امامى بودن قطب تصريح مى نمايد و شرح زائد در صورت لزوم موكول به كتب رجاليّه و بالخصوص مستدرك الوسائل علاّمۀ نورى مى باشد.

مخفى نماند كه قطب رازى با يك نفر ديگر، كه لقب «قطب» داشته، در يك مدرسه مشغول تحصيل بودند و به جهت امتياز و رفع اشتباه اسمى، او را كه در طبقۀ پايين مدرسه 467 منزل داشته، «قطب تحتانى» گفته و آن ديگرى را نيز كه در طبقۀ فوقانى منزل داشته است، «قطب فوقانى» مى گفته اند و از تأليفات قطب الدين است:

1. بحر الاصداف (كه حاشيه و شرح تفسير كشّاف است)؛ 2. تحرير القواعد المنطقيّة فى شرح الشّمسيّة (كه به شرح شمسيّه معروف و بارها در ايران و غيره چاپ شده است)؛ 3. تحفة الاشراف فى شرح الكشّاف (كه چندين مجلد بوده و بزرگ تر از بحر الاصداف است)؛ 4. تحقيق معنى التّصور والتّصديق يا رسالة التّصورات والتّصديقات (كه در تونس چاپ شده و يك نسخه از آن با شرح محمد بن زاهد هروى كه بر آن نوشته، در كتابخانۀ خديويّه مصر موجود است)؛ * التّصور والتّصديق (كه همان ماقبلى است)؛ 5. تقسيم العلم؛ 6. حاشيۀ قواعد علامه (كه حواشى قطبيّه گويند)؛ * حاشيۀ كشّاف (كه همان بحر الاصداف مذكور فوق است)؛ * الرّسالة القطبيّة فى شرح الشّمسيّة (كه به نام تحرير القواعد مذكور شد)؛ 7. شرح الاشارات؛ * شرح الشّمسيّة (كه همان تحرير القواعد فوق است)؛ 8. شرح مطالع (كه كتاب مطالع الانوار قاضى سراج الدين ارموى سالف الترجمه را، كه در منطق و كلام است، براى غياث الدين وزير شرح كرده و نام اصلى اين شرح لوامع الاسرار فى شرح مطالع الانوار بوده و فقط قسمت منطق آن بارها در ايران و غيره چاپ و محل توجه اكابر و فحول است)؛
• لوامع الاسرار (كه مذكور شد)؛ 9. المحاكمات بين شرحى الاشارات (كه محاكمه مابين دو شرح اشارات فخر رازى و [شرح اشارات] خواجه نصير طوسى است).

وفات قطب الدين در سال 766 و يا موافق آنچه از شهيد اوّل نقل شد 776 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: استرآبادى، محمد بن على، منهج المقال فى تحقيق احوال الرجال، [ج 2، ص 300-301، ش 908]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 530؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 217؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 165؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 447؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 6، ص 31؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 2241.

2512. قطب الدين راوندى، سعيد بن هبة اللّه بن حسن (... - 573 ه‍. ق)

راوندى، ملقّب به «قطب الدين»، مكنّى به «ابوالحسن» يا «ابوالحسين»، معروف به «قطب راوندى»، عالمى است عامل، فاضل كامل، فقيه محقّق، متكلّم مدقّق، محدّث متمهّر، مفسّر متبحّر، شاعر ماهر جليل القدر، از اعيان علماى اماميّه و از خانوادۀ علميّه كه جدّ و پدر و برادر و فرزندانش هم از اكابر علما بوده اند. از شيخ ابوعلى طبرسى صاحب مجمع البيان سالف الترجمه و عمادالدين طبرى سالف الترجمه و سيّد مرتضى رازى و برادرش، سيد مجتبى و والد ماجد خواجه نصير طوسى و جمعى ديگر از اكابر فريقين وقت روايت كرده و به واسطۀ شيخ عبدالرحيم بغدادى معروف به «ابن الاخوه» از فاضلۀ جليله، دختر سيد مرتضى علم الهدى، از عمّ او سيد رضى هم روايت نموده و از مشايخ ابن شهرآشوب معروف و شيخ منتجب الدين مى باشد 468 و با تأليفات متنوعۀ خود خدمت بزرگى به عالم ديانت مقدّسۀ اسلاميّه نموده است:

1. آيات الاحكام (و به نوشتۀ ذريعة و موافق آنچه از رياض العلماء نقل شده، همان فقه القرآن ذيل است و به نوشتۀ امل الآمل، غير هم هستند و به هرحال، قطب راوندى اول كسى است از علما كه به شرح و تفسير آيات الاحكام پرداخته است)؛ 2. احكام الاحكام؛ 3. اختلافات الواقعة بين الشّيخ المفيد والسّيّد المرتضى فى بعض المسائل الكلاميّة (و تا نودوپنج مسئلۀ اختلافى آن دو عالم متبحر را مذكور داشته و گويد كه ذكر همۀ آنها موجب اطالۀ كتاب است)؛ 4. اسباب النّزول (كه از مدارك بحار الانوار

مجلسى بوده است)؛ 5. الاعراب (الاغراب خ ل) فى الاعراب؛ 6. امّ القرآن (و در روضات احتمال داده كه همان فقه القرآن مذكور ذيل و يا يكى از تفاسير ديگر صاحب ترجمه باشد)؛ 7. الانجاز فى شرح الايجاز (كه كتاب ايجاز نام شيخ طوسى را، كه در فرائض است، شرح كرده است)؛ 8. البحر؛ 9. بيان الانفرادات؛ 10. تحفة العليل فى الادعية والاحراز والآداب و احاديث البلاء و اوصاف جملة من المطعومات؛ 11. التّغريب فى التّعريب (و ظاهراً غير از كتاب اغراب مذكور فوق است)؛ 12. تفسير القرآن (كه به تفسير قطب معروف و مختصر و دو مجلد بوده و آن غير از تفسير كبير مسمى به خلاصة التّفاسير ذيل است كه آن ده مجلد است و همچنين غير از فقه القرآن ذيل مى باشد)؛ 13. تهافت الفلاسفة (كه يك نسخه از آن در خزانۀ رضويه موجود است)؛ 14. جنى الجنّتين فى ذكر ولد العسكريين عليه السلام؛ 15. جواهر الكلام فى شرح مقدّمة الكلام؛ 16. الخرائج والجرائح (در معجزات حضرات معصومين عليهم السلام)؛ 17. خلاصة التّفاسير (كه ده مجلد بوده و در ذريعة از فهرست كتابخانه هاى استانبول استظهار كرده است كه نسخۀ آن در كتابخانۀ على پاشا، كه متصل به توپخانه مى باشد، موجود است)؛ 18. الدّعوات (كه ذيلاً به نام سلوة الحزين مذكور است)؛ 19. الرّائع فى الشّرائع (كه دو مجلد است)؛ 20. زهر المباحثة و ثمر المناقشة؛ 21. سلوة الحزين (در ادعيه كه به دعوات راوندى معروف است)؛ * شرح آيات الاحكام (كه به نام آيات الاحكام مذكور شد)؛ * شرح ايجاز (كه به نام انجاز مذكور شد)؛ 22. شرح الذّريعة (كه ذيلاً به نام مستقصى مذكور است)؛ 23. شرح الشّهاب (كه ذيلاً به نام ضياء الشّهاب مذكور است)؛ 24. شرح العوامل المأة؛ 25. شرح الكلمات المأة لاميرالمؤمنين عليه السلام؛ 26. شرح النّهاية (كه ذيلاً به نام مغنى مذكور است)؛ 27. شرح نهج البلاغة (كه ذيلاً به نام منهاج مذكور است)؛ 28. ضياء الشّهاب فى شرح الشّهاب (كه كتاب شهاب نام قاضى قضاعى سالف الترجمه را شرح كرده است)؛ * فقه القرآن (رجوع به آيات الاحكام مذكور فوق نمايند)؛ 29. قصص الانبياء؛ 30. اللّباب فى فضل آية الكرسى؛ 31. لبّ اللّباب (و شايد همان لباب و يا مختصر آن باشد)؛ 32. المزار؛ 33. المستقصى فى شرح الذّريعة (كه شرح ذريعۀ سيد مرتضى و سه مجلد است)؛ 34. مشكلات النّهاية (و شايد همان مغنى مذكور ذيل باشد)؛ 35. المعجزات (و شايد همان خرائج مذكور فوق باشد)؛ * المغنى فى شرح النّهاية (كه ده مجلد بوده و ظاهراً

شرح نهايۀ شيخ طوسى است)؛ 36. منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة (و ابن ابى الحديد در شرح خود مناقشاتى به همين شرح قطب وارد آورده و هم گويد كه او اولين شارح نهج البلاغه مى باشد و از رياض العلماء نيز نقل است كه 469 قطب راوندى را اولين شارح نهج البلاغه دانسته، ولكن موافق تحقيق مستدرك الوسائل اولين شارح نهج البلاغه ابوالحسن بيهقى است)؛ 37. النّاسخ والمنسوخ من القرآن؛ 38. نفثة المصدور (كه منظومات اوست)؛ 39. النّيّات فى جميع العبادات و غير اينها.

اشعار بسيارى در مدح حضرت اميرالمؤمنين و اهل بيت عصمت عليهم السلام گفته كه از آن جمله است:

بنو الزهراء آباء اليتامى *** اذا ما خوطبوا قالوا سلاما

هم حجج الاله على البرايا *** فمن ناواهم يلق الاثاما

فكان نهارهم ابدا صياما *** و ليلهم كما تدرى قياما...

ايضاً

قسيم النار ذو خير و خير *** يخلصنا الغداة من السعير

فكان محمد فى الدين شمسا *** على بعد كالبدر المنير

و قال له النبى و انت منى *** كهارون و انت معى وزيرى...

وفات قطب راوندى روز چهارشنبه چهاردهم شوال 573 ه‍. ق در بلدۀ طيّبۀ قم واقع شد و در صحن بزرگ حضرت فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهم السلام مدفون گرديد و قبر شريفش تا زمان ما معروف و محل زيارت و تبرّك مى باشد.

چنانچه اشاره شد، جد و پدر قطب نيز از علما و همچنين دو پسرش، عمادالدين ابوالفرج على بن سعيد و ظهيرالدين ابوالفضل محمد بن سعيد، نيز فقيه عادل ثقه و هكذا پسر ديگرش، نصيرالدين ابوعبداللّه شيخ حسين بن سعيد، نيز عالم صالح شهيد و از اعلام علماى عصر خود و داراى فضايل كسبى و موروثى بوده و سال شهادتش معلوم نيست و نوه اش، محمد بن على بن سعيد، نيز عالم فاضل بوده است.

منابع: استرآبادى، محمد بن على، منهج المقال فى تحقيق احوال الرجال، [ج 2، ص 125-127، ش 356]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 218؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 301؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 489؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

قطب الدين، سعيد بن هبة اللّه --> قطب الدين راوندى قطب الدين سعيد

2513. قطب الدين شيرازى، سيد محمد (... - 1103 ه‍. ق)

حسينى النسب، شيرازى البلده، ذهبى المسلك، معروف به «قطب الاقطاب»، از اكابرعرفا و از اجلاّى مشايخ سلسلۀ ذهبيّۀ اماميّه بوده و از آثار قلمى اوست:

1. ارجوزة فى شرح حديث اميرالمؤمنين عليه السلام «انّ فساد العامّة من الخاصّة والخاصّة خمسة اقسام العلماء والزّهاد والتّجّار والغزاة والحكّام»؛ 2. ارجوزة فى الصّرف؛ 3. ارجوزة 470 فى العوامل النّحويّة؛ 4. ارجوزة فى الفقه والاصولين والموازين الشّرعيّة؛ 5. انوار الولاية؛ 6. شمس الحكمة؛ 7. فصل الخطاب؛ 8. قصيدۀ عشقيّه؛ 9. كنز الحكمة؛ 10. نور الهداية و غيرها.

در سال 1103 ه‍. ق درگذشت و اجدادش نيز از اكابر و پسرش، سيد على، نيز از اجلاّى علما بوده و با علماى يهود مناظره كرده و زياده بر صد تن از ايشان را به دين مقدّس اسلامى درآورده است.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 482؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (بعضى از مواضع).

2514. قطب الدين شيرازى، محمود بن مسعود بن مصلح (... - 716 ه‍. ق)

فارسى شيرازى كازرونى، اشعرى الاصول، شافعى الفروع، ملقّب به «قطب الدين»، معروف به «قطب شيرازى»، مكنّى به «ابوالثناء»، از اكابر علماى نامى اوايل قرن هشتم هجرت مى باشد كه عالمى بوده است فاضل، حكيم متكلّم، محقّق مدقّق، در علم معقول وحيد عصر خود، از تلامذۀ خواجه نصير طوسى سالف الترجمه و صدرالدين قونيوى و كاتبى قزوينى على بن عمر آتى الترجمه و اكابر ديگر وقت.

منطق را از كاتبى قزوينى، هيئت و هندسه را از مؤيّدالدين عرضى، عرفان و فنون طريقت را از صدرالدين مذكور فراگرفت و موافق آنچه از ديباچۀ تأليف منيف او شرح كليات قانون نقل شده، در اثر بلندى همّت كه در تحصيل كمالات عاليه داشته، به اندكى قانع نبوده و به معلومات متداولۀ مأخوذى خود قناعت نكرد و نزد دو نفر از اطبّاى حاذق وقت به تكميل علم طب و حل مشكلات قانون شيخ ابوعلى سينا اشتغال يافت، لكن آن دو نفر متخصّص علم طب نيز از عهدۀ مشكلات مذكور برنيامدند و

مرام دل قطب الدين، كما هو حقّه، حاصل نگرديد تا در سال 658 ه‍. ق شرف اندوز حضور خواجه نصير شد و به حل مشكلات، موافق دلخواه خود موفق و رياضيّات را نيز از آن منبع علوم و معارف اخذ نمود. مدتى هم در مصر و عراق عجم و عراق عرب و بلاد خراسان مسافرت ها كرده و از هر گلشنى گلى چيد و فنون متداولۀ عصر خود را تكميل نموده و در عمل رصدى مراغه از اعوان خواجه بوده است و از كثرت جلالت علمى و جامعيّت فنون متنوعه، به «علامۀ شيرازى» شهرت يافته و به «قطب المحققين» نيز موصوفش دارند. در اوايل 471 حال مدت ده سال نيز در بيمارستان شيراز در جاى پدر و عموى خود، كه شغل طبابت را داشته اند، به طبابت و معالجه اشتغال داشته و آراء قطب شيرازى در كتب حكمت و اصول فقه و معانى و بيان منقول و از تأليفات جليلۀ اوست:

1. اختيارات المظفّرى (كه براى مظفرالدين يولق ارسلان تأليف و به چهار مقاله مشتمل مى باشد؛ اولى در مقدمات و سه ديگر نيز در هيئت اجرام علويه و هيئت زمين و ابعاد اجرام و كتابى است مفيد، حاوى حل مشكلات مجسطى و اشكالات متقدمين)؛ 2. انموزج العلوم (كه ذيلاً به نام درّه مذكور است)؛ 3. التّحفة الشّاهيّة (كه براى وزير كبير امير شاه محمد بن صدر سعيد تأليف داده است)؛ 4. ترجمۀ تحرير اقليدس؛ * حل مشكلات المجسطى (و ظاهراً همان اختيارات مذكور فوق است)؛ * درة التّاج لغرّة الدّيباج (الدّباج خ ل) (كه به پارسى و جامع تمامى اقسام حكمت علمى و عملى و به انموزج العلوم معروف است)؛ 5. سزاوار افتخار؛ 6. شرح حكمة الاشراق (كه در تهران چاپ سنگى شده است)؛ 7. شرح كليات قانون ابن سينا؛ 8. شرح مختصر الاصول حاجبى؛ 9. شرح مفتاح العلوم سكاكى (كه فقط قسم سيم آن را، كه در معانى و بيان و عروض است، شرح مزجى كرده و به مفتاح المفتاح موسومش داشته و نسخۀ خطى آن به شمارۀ 299 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 10. شرف الاشراف؛ * مفتاح المفتاح (كه به نام شرح مفتاح مذكور شد)؛ 11. نهاية الادراك فى دراية الافلاك (در هيئت و به همان ترتيب اختيارات مذكور فوق به چهار مقاله مرتب و يك نسخه از آن در خزانۀ مصريّه و يكى هم به رقم 956 در كتابخانۀ كوپريلى استانبول و دو نسخه نيز به رقم 2060 و 2061 در خزانۀ بانگى فور موجود است).

قطب شيرازى در هر موقع كه مشغول تأليف شدى، قائم الليل و صائم النهار بودى.

چنانچه اشاره شد، به بلاد بسيارى مسافرت كرد. مدتى هم در سيواس و ملاطيه قضاوت نمود. يك چندى هم به سمت سفارت به مصر و روم رفته و عاقبت در تبريز اقامت كرد تا در اواخر عمر از اشتغال علوم حكميّه منصرف و تتمّۀ زندگانى را در مراسم عبادت و تلاوت و تعليم قرآن و ديگر وظايف اخرويّه مصروف داشت و فرايض يوميّه را دائماً با جماعت مى خواند. صاحب ترجمه در بيست وچهارم رمضان 710 يا به قول بعضى، 716 ه‍. ق در 76 يا 82 يا 86 سالگى در آنجا وفات يافته و در قبرستان چرنداب گجيل نزد قبر قاضى بيضاوى مدفون گرديد و ابن الوردى در مرثيّۀ او گفته است:

472

لقد عدم الاعلام حبرا مبرزا *** كريم السجايا فيه من بعده قرب

عجبت و قد دارت رُحى العلم بعده *** و هل للرحىٰ دور اذا عدم القطب

در تاريخ وفات او گفته اند:

بازى اى كرد چرخ كج رفتار *** در مه روزه آه از آن بازى

ذال و يا (ذى) رفته از گه هجرت *** رفت در پرده قطب شيرازى

از اشعار خود قطب شيرازى است:

ايا رب تخلق ما تخلق *** و تنهىٰ عبادك ان يعشقوا

خلقت الملاح لنا فتنة *** و قلت اعبدوا ربكم و اتقوا

اذا كنت انت خلقت الملاح *** فقل للملاح بنا يرفقوا

ايضاً

يك چند به ياقوت تر آلوده شديم *** يك چند پى زمرّد سوده شديم

آلودگى اى بود ولكن تن را *** شستيم به آب توبه وآسوده شديم

در مجمعى كه از سنّى و شيعه تشكيل يافته بود، افضليّت كدامين از على و ابوبكر را از وى پرسيدند. بالبديهه گفت:

خير الورى بعد النبى من بنته فى بيته *** من فى دجى ليل العمى ضوء الهدى فى زيته

نظير اين قضيه را به ابن الجوزى عبدالرحمان نيز، كه شرح حالش در باب كنى خواهد آمد، منسوب دارند و توارد خاطر ممكن بوده و هم ممكن است كه قطب از وى اقتباس كرده باشد.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 219؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 6، ص 248؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 753 و ص 532، س 34؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2896 و ج 5، ص 3673.

2515. قطب الدين، شيخ عبداللّه (قرن 10 ه‍. ق)

معروف به «قطب» بن محيى بن محمود، انصارى خزرجى سعدى، مقيم شيراز كه به جهت انتساب به پدرش، به «قطب محيى» معروف و صاحب مكاتيب معروفه و به نوشتۀ ذريعة، موافق آنچه از كلمات خودش برمى آيد، سجّاده نشين ارشاد بوده است.

در اواخر قرن نهم مى زيسته و يا خود اوايل قرن دهم را نيز ديده و از مكاتيب اوست:

1. ابواب الخير (در اعمال و آداب كه مكتوبى است بزرگ از مكاتيب او كه آن را براى بعضى از اكابر نوشته و به ده بابش مبوّب نموده و در باب دهم گزارشات خود را تا رسيدن او به درجۀ بيعت و سجّاده نشينى مذكور و در غرّۀ رجب 999 ه‍. ق 473 به پايانش رسانده است)؛ 2. تخمين الاعمار (كه يكى ديگر از مكاتيب قطب محيى بوده و مكتوبى است فارسى و مبسوط در حدود صد بيت كه به مواعظ سودمند مشتمل و به همين جهت، قاضى نوراللّه هم ضمن شرح حال سيد ابوالرضا فضل اللّه كاشانى، آن را به تمامه نقل كرده است).

سال وفات شيخ عبداللّه به دست نيامد و فاضل محدّث معاصر گويد كه قطب الدين كوشكنارى محمد، معروف به «قطب المحيى»، عالم حكيم متكلّم از مشايخ صوفيّه، صاحب مكاتيب فارسيۀ مشهوره به مكاتيب قطب محيى، استاد ملا جلال دوانى و وفاتش در اوايل قرن دهم هجرت بوده است. نگارنده گويد: ظاهر به قرينۀ زمان و اشتهار به «قطب محيى» و صاحب مكاتيب بودن، آن است كه قطب الدين كوشكنارى همان قطب الدين خزرجى منقول از ذريعه بوده و تعدّد آنها بعيد و اما اختلاف اسم و مردّد بودن آن مابين «محمد» و «عبداللّه» محتاج به تحقيق زائد بوده؛ اگرچه قول ذريعه اتقن و اقرب به صحت است. قطب الدين عبداللّٰه

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 3، ص 74]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 219؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 78 و ج 4، ص 14.

• قطب الدين قزوينى، محمد بن حسين بن ابى الفضل

مصطلح رجال است.

قطب الدين قسطلانى، محمد بن احمد --> قسطلانى، محمد بن احمد

قطب الدين كندرى --> قطب الدين كيدرى

قطب الدين كوشكنارى، شيخ عبداللّه يا محمد --> قطب الدين، شيخ عبداللّه

2516. قطب الدين كيدرى يا قطب الدين كيذرى،(1)ابوالحسن محمد (قرن 6 ه‍. ق)

بن حسين بن حسن، كيدرى بيهقى نيشابورى، از علماى اعلام و فقهاى بنام قرن ششم هجرت مى باشد كه عالم عامل، فقيه فاضل، اديب شاعر ماهر، در اكثر علوم متداوله اكمل علماى زمان خود، از تلامذۀ فضل بن حسن طبرسى سالف الترجمه و عماد طوسى محمد بن على، اقوال او در فقه مشهور و در مختلف و غاية المراد و مسالك و كشف اللّثام 474 و غير آنها منقول است. مجلسى نيز در كتاب سماء و عالم از شرح نهج البلاغۀ او بسيار نقل كرده و گويد كه ابن ميثم در بعض موارد بدو اقتفا جسته و از تأليفات اوست:

1. الاصباح فى فقه الاماميّة؛ 2. انوار العقول من اشعار وصىّ الرّسول صلى الله عليه و آله (كه ديوان اشعار منسوب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى باشد و قافيه هاى آن به ترتيب حروف هجا مرتب و تا حال چاپ نشده و به تصريح ذريعة، غير از اين ديوان مشهور متداولى منسوب بدان حضرت است كه بارها چاپ و آن هم مرتب القوافى بوده، ولكن بسيارى از اشعار مذكوره در انوار العقول و همچنين اسناد و مدارك اشعار را ذكر نكرده است. در اوّل انوار العقول گويد كه اشعار داير بر آداب و حكم و عبرت و مواعظ را جمع كرده و آن را به الحديقة الانيقة موسوم داشتم؛ سپس تمامى اشعار منسوب بدان حضرت را بعد از فحص و كوشش بسيار از روى مدارك آنها جمع و تدوين نموده و به همين اسم انوار العقول موسومش داشتم و از جملۀ مدارك

1) . «كيدرى»: (با دال) منسوب است به كيدر (بر وزن حيدر) از بلاد بيهق از نواحى خراسان و معرّب آن كيذر (با ذال) است و ازكشف اللّثام نقل است كه حرف دويّم آن را نون و (بر وزن بلبل) ضبط كرده است (كندر). كندر نيز ديهى است در قزوين؛ يكى هم در نيشابور؛ يكى ديگر نيز در خجند از بلاد تركستان، لكن آنچه در نسبت قطب الدين معروف و در السنه داير و از اساتيد هم مسموع افتاده، همان وجه اوّلى مذكور است كه حرف دويّم آن حرف ياء و بر وزن حيدر است. (مؤلف)

مذكوره علاوه بر كتب سير و تواريخ معتمده، سه فقره ديوان حاوى اشعار آن حضرت را مذكور داشته است كه يكى تاج الاشعار فنجگردى على بن احمد سالف الترجمه و ديگرى مجموعۀ سيد ابوالبركات هبة اللّه بن محمد حسينى كه اسم خاصى ندارد و سيّمى هم مجموعۀ بعضى از اعلام كه آن نيز اسم خاصى نداشته و مبسوطتر از تاج الاشعار است و چندين نسخه از انوار العقول به نظر شريف صاحب ذريعة رسيده است و از اينجا معلوم مى شود كه اين ديوان مشهور و متداول منسوب بدان حضرت غير از انوار العقول مى باشد و همچنين غير از تاج الاشعار فنجگردى است كه موافق نقل معتمد در اوّل تاج الاشعار، دويست بودن ابيات آن مصرح بوده و شمارۀ ابيات اين ديوان مشهور چندين معادل آن است. بلى، محتمل است كه اين ديوان مشهور يكى از آن دو مجموعۀ ديگر سيّد ابوالبركات و يا بعضى از اعلام مذكورين فوق باشد)؛ 3. البراهين الجليّة فى ابطال الذّوات الازليّة؛ 4. حدائق الحقائق فى تفسير دقائق احسن الخلائق (كه شرح نهج البلاغة بوده و آن را در سال 576 ه‍. ق بعد از دو شرح معارج و منهاج نام قطب الدين راوندى سالف الترجمه تأليف داده و به تصديق روضات الجنّات، مشتمل به نوادر لغت و امثال و دقايق نحو و بلاغت و غوامض 475 علم كلام و علوم اوايل و طب و هيئت و علم اخلاق و آداب شريعت و مطالب طريفۀ تاريخى و غير آنها مى باشد و يك نسخه از آن در كتابخانۀ فاضليّۀ مشهد مقدّس موجود است)؛ 5. الحديقة الانيقة (كه فوقاً در ضمن انوار العقول مذكور شد)؛ 6. الدّرر فى دقائق علم النّحو؛ * شرح نهج البلاغة (كه به نام حدائق مذكور شد)؛ 7. كفاية البرايا فى معرفة الانبياء والاولياء؛ 8. لبّ الالباب فى بعض مسائل الكلام؛ 9. مباهج المهج فى مناهج الحجج.

سال وفات به دست نيامد، لكن در سال 576 ه‍. ق، كه تاريخ تأليف حدائق مذكور فوق است، در قيد حيات بوده است. چنان كه اشاره شد، كيدرى در عروض و فنون شعرى نيز ماهر بوده و از اشعار اوست كه در شرح اين كلام حقيقت انتظام حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام «من ابطأ به عمله لم يسرع به نسبه» دربارۀ اشخاصى گفته است كه خودشان از زيور فضل و كمال عارى بوده و با فضل و كمال اسلاف و پدرانشان افتخار نمايند:

اغرك يوما ان يقال ابن فاضل *** و انت بحمد اللّه اجهل جاهل

فان زانك الفضل الذى قد بدا به *** فقد شانه ان لست تحظى بطائل

و ان لم يكن ذا الجهل عنك بزائل *** اليك فذاك الفضل ليس بزائل

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 3، ص 74]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 604؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 219؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

2517. قطب الدين لاهيجى، محمد بن على (قرن 11 ه‍. ق)

بن عبدالوهاب شريف، ديلمى لاهيجى اشكورى، از علماى اماميّۀ قرن يازدهم هجرت مى باشد كه از تلامذۀ مير داماد (متوفّى به سال 1042 ه‍. ق)، با شيخ حرّ عاملى (متوفّى به سال 1104 ه‍. ق) معاصر و عالمى است فاضل عامل، متألّه كامل متبحّر، شاعر ماهر جليل القدر و از تأليفات اوست:

1. ثمرة الفؤاد (كه حاوى اسرار احكام دينيه و حقايق اعمال است؛ از عبادات و معاملات و غيرها 476 از اول فقه تا آخر ديات و يك نسخه از آن، كه در سال 1075 ه‍. ق در حال حيات مؤلف نوشته شده، در خزانۀ رضويه موجود است)؛ 2. رساله اى در عالم مثال؛ 3. محبوب القلوب.

سال وفاتش به دست نيامد، ولكن چنانچه روشن شد، بعد از سال 1075 ه‍. ق و يا در خود آن سال بوده است.

منابع: استرآبادى، محمد بن على، منهج المقال فى تحقيق احوال الرجال، [ج 2، ص 285، ش 845]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 217؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 5، ص 15.

قطب الدين، محمد بن حسين --> قطب الدين كيدرى

قطب الدين، سيد محمد حسينى --> قطب الدين شيرازى، سيد محمد

قطب الدين، محمد بن على --> قطب الدين لاهيجى

قطب الدين، محمد كوشكنارى --> قطب الدين، شيخ عبداللّه

قطب الدين، محمد بن محمد بن ابى جعفر --> قطب الدين رازى

قطب الدين، محمود بن مسعود --> قطب الدين شيرازى، محمود بن مسعود بن مصلح

قطب الدين، مظفر بن ابوالحسن --> عبادى، مظفر بن ابوالحسن بن اردشير

قطب الدين نيشابورى، محمد بن حسين --> قطب الدين كيدرى

قطب الدين واعظ --> عبادى، مظفر بن ابوالحسن بن اردشير

قطب الدين، يحيى --> جامى، يحيى

قطب رازى، محمد --> قطب الدين رازى

قطب راوندى، سعيد --> قطب الدين راوندى

قطب ربانى، شيخ ابوبكر --> عيدروس، شيخ ابوبكر بن عبداللّٰه

قطب شيرازى --> قطب الدين شيرازى

قطب عبادى --> عبادى، مظفر بن ابوالحسن بن اردشير

قطب العلوم --> جنيد بغدادى

477 قطب فوقانى --> قطب الدين رازى

قطب قسطلانى، محمد بن احمد --> قسطلانى، محمد بن احمد

قطب كيدرى، محمد بن حسين --> قطب الدين كيدرى

قطب لاهيجى، محمد بن على --> قطب الدين لاهيجى

قطب المحققين --> قطب الدين رازى

قطب المحققين --> قطب الدين شيرازى

قطب محيى --> قطب الدين، شيخ عبداللّه

قطب مكه، عبداللّه بن اسعد --> يافعى

2518. قطران، بن منصور (... - 465 ه‍. ق)

ديلمى جبلى يا رومى يا ترمدى الاصل، تبريزى المنشأ و يا خود از اصل از اهالى قريۀ شادباد دو فرسخى تبريز آذربايجان و مدّاح امراى آن سامان و به «حكيم قطران» هم موصوف مى باشد. شرح حال او از حيث اسم و زمان زندگانى و بعضى مزاياى ديگر، كه در كلمات ارباب تراجم و سير نگاشته اند، غالباً مغاير هم، بلكه بعضى از ايشان به دو قطران قائل شده اند؛ يكى ترمدى كه بيشتر عمر خود را در بلخ گذرانده و استاد حكيم انورى (متوفّى حدود سال 550 ه‍. ق) بوده و ديگرى نيز تبريزى كه عبارت از همين صاحب ترجمه است. نام او محل خلاف مى باشد؛ چنانچه بعضى از ارباب تراجم «قطران» نوشته و بعضى ديگر نام او را هم مثل كنيه اش «ابومنصور» دانسته اند.

به هرحال، شاعرى است ماهر، استاد باهر، از مشاهير شعراى عهد ديالمه كه با عضدالدّولۀ ديلمى (338-371 ه‍. ق) معاصر بوده و مدايحى دربارۀ او گفته و به همين جهت، گاهى به «عضدى» هم موصوفش دارند. «رشيدالدين وطواط» اشعار او را بسيار تقديس و تحسين مى نمايد و ناصرخسرو هم، كه وفات او چنانچه خواهد آمد، مابين سال هاى 428 يا 431 يا 481 ه‍. ق مردّد، بلكه به عقيدۀ مجمع الفصحاء سال 534 ه‍. ق است، در سفرنامۀ خود (بنا به نقل معتمد) گويد كه قطران در تبريز ديوان خود را نزد من آورد و اشعار خوب داشت، ولى فارسى را درست نمى دانست 478 و ديوان منجيك و ديوان دقيقى را هم آورده و پيش من مى خوانده و مشكلات آنها را از من ياد گرفته و مى نوشت؛ انتهى موضع الحاجة.

نسخۀ خطّى ديوان قطران به شمارۀ 250 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود و سه نسخۀ بسيار نقيس نيز در كتابخانۀ شخصى آقاى آميرزا جعفر سلطان القرائى تبريزى موجود است و گويند كه تمامى اشعار قطران مابين هشت هزار و ده هزار مى باشد. مدتى هم در بلخ زيسته و منظومۀ قوس نامه را در آنجا به نام امير احمد بن قماج، حاكم بلخ، از امراى سلطان سنجر نظم كرده و ظاهر، آن است كه اين منظومه غير از ديوان او مى باشد و از اشعار اوست:

يافت زين دريا دگر بار ابر گوهربار بار *** باغ و بستان يافت ديگر ز ابر گوهربار بار

هركجا گلزار بود اندر جهان گلزار شد *** مرغ شب گيران سرايان بر گل گلزار زار

باد بفشاند همى بر سنبل و عنبر عبير *** ابر بفروزد همى بر لاله و گلنار نار

گر هزارستم دهان در هريكى سيصد زبان *** شكر نيكى هات نتوانم يكى گفت از هزار

گويند كه قطران در بدايت امر دهقان بوده و كم كم به شعر گفتن آغاز كرد تا آنكه از مشاهير شعرا گرديد و به «امام الشعرا» موصوف و ملقّب شد و اين شعر او نيز اشاره به همين مطلب است:

يكى دهقان بدم شاها! شدم شاعر به نادانى *** مرا از شاعرى كردن تو كردى باز دهقانى

اشعار بسيارى در مدح امير ابى منصور و هسودان، كه تا حدود 350 ه‍. ق در تبريز سلطنت داشته، سروده است. وفات قطران موافق مجمع الفصحاء، در سال 465 ه‍. ق واقع گرديده و مخفى نماند بنابراين، تاريخ وفات با ملاقات ناصرخسرو، كه به عقيده مجمع الفصحاء در 534 ه‍. ق بوده است، منافات بيّن داشته و بسيار مستبعد مى نمايد.

بلى، با اقوال ديگر كه در تاريخ وفات ناصرخسرو اشاره نموديم، انسب مى باشد؛ چنانچه بنا به مدّاحى عضدالدوله و امير ابى منصور هم كه مذكور داشتيم، قطران در اواسط قرن چهارم مى زيسته؛ برخلاف قول مجمع الفصحاء و ملاقات ناصرخسرو كه اواسط 479 قرن پنجم را تأييد مى نمايد. قضاوت در اين موضوع را نيز مثل بعضى اشكالات ديگر موكول به مدارك ديگر مى دارد.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 60؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 466؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3575.

2519. قطرب، محمد بن مستنير بن احمد (... - 206 ه‍. ق)

بصرى نحوى لغوى اديب بارع، مكنّى به «ابوعلى»، ملقّب و معروف به «قطرب»، از مشاهير قدماى علماى نحو و لغت و ادبيّات و از ادباى مجلس ابودلف عجلى و معلّم اولاد او بوده است. در نحو و تفسير و لغت دستى توانا داشت. فنون ادبيّه را از سيبويه و اكابر علماى بصره فراگرفت. در باب كوچ حجّاج از منى روايتى هم از حضرت صادق عليه السلام نموده و تأليفات بسيارى هم داشته است:

1. الاصوات؛ 2. الاضداد؛ 3. اعراب القرآن؛ 4. الرّدّ على الملحدين؛ 5. العلل فى النّحو؛ 6. غريب الحديث؛ 7. الفرق؛ 8. القوافى؛ 9. المثلّثات؛ 10. مجازات القرآن؛ 11. معانى القرآن؛ 12. النّوادر و غير اينها.

مثلثّات مذكور منظومه اى است مشتمل بر شصت و چند بيت و حاوى لغاتى است كه اوّل آنها به هر سه حركت بوده و معانى آنها نيز با اختلاف حركات مختلف مى باشند و

چند نسخه از آن در كتابخانه هاى ليدن و پاريس و اسكوريال و خديويّۀ مصر موجود بوده و به لاتينى نيز ترجمه نموده اند و او اوّلين مخترع اين موضوع بوده و بعد از او مثلّثات مبسوطى نوشته اند. اين دو شعر نيز به قطرب منسوب است:

ان كنت لست معى فالذكر منك معي *** يراك قلبي اذا ما غبت عن بصري

والعين تبصر من تهوىٰ و تفقده *** و باطن القلب لايخلو من النظر

لفظ «قطرب» در اصل (بر وزن بلبل) جانوركى است كه در تمامى شب در جولان و جنبش بوده و اصلاً نخوابيده و نياسايد و جملۀ «اجول من قطرب و اسهر من قطرب» از امثال دايره مى باشد. اما وجه ملقب بودن محمد بن مستنير بدين لقب آنكه از كثرت شوقى كه به تعلم و تحصيل علم داشته، صبح هر روز پيش از ديگر محصّلين در محضر استاد خود، سيبويه، حاضر مى شد تا روزى سيبويه به همين جهت زود آمدن او، بدو گفت: «ما انت الا قطرب ليل»؛ پس لقب مشهورى وى گرديد. وفات قطرب به سال 206 ه‍. ق در بغداد واقع شد و نام او هم، چنانچه مذكور داشتيم، «محمد بن مستنير» بوده و بعضى «احمد بن محمد» و برخى 480 «حسن بن محمد» هم نوشته اند و به نقل اعيان الشّيعة، نجاشى به تشيّع وى تصريح كرده است.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 220؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 70؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 695؛ ابن نديم، الفهرست، ص 78؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3675؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 3، ص 298؛ شُمّنى، احمد بن محمد، المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام، ص 138.

• قطربلى يا قطرنبلى

(على اختلاف النسخ) لقب رجالى عبداللّه بن حسين است.

•

قطعى، حسين بن محمد بن فرزدق

•

قطعى، سعيد بن يحيى

•

قطنى، محمد بن جعفر

(سه شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.

قطوانى، خالد بن مخلد --> ابوالهيثم، خالد بن مخلد

قطيفى

قطيفى(1)

2520. قطيفى، شيخ ابراهيم بن سليمان (قرن 10 و 11 ه‍. ق)

قطيفى حلّى نجفى، مكنّى به «ابواسماعيل»، از اعاظم فقها و مجتهدين و اكابر محدّثين اماميّۀ قرن يازدهم هجرى عهد شاه تهماسب صفوى (930-984 ه‍. ق)، از مشايخ اجازۀ بسيارى از اكابر علماى وقت خود و عالمى است فاضل، محقّق مدقّق، عابد زاهد، متّقى تارك دنيا، در علوم شرعيّه صاحب يدى طولا و در بسيارى از آنها با معاصر خود، محقّق كركى، مناظره داشته است. چندين رساله در مسائل فقهيّه اى كه فى مابين ايشان محل مشاجره بوده، نگاشته و تشرّف او به شرف حضور مبارك حضرت ولىّ عصر - ارواحنا فداه - در لؤلؤة البحرين شيخ يوسف بحرانى مذكور و مصنّفات بسيارى هم دارد:

1. اثبات الفرقة النّاجية (كه تعيين الفرقة النّاجية هم گويند)؛ 2. ادعية سعة الرّزق و قضاء الدّين؛ 3. الاربعون حديثاً؛ 4. الامالى؛ 5. ايضاح النّافع (در شرح مختصر نافع محقق)؛ * تعيين الفرقة النّاجية (كه همان اثبات الفرقۀ مذكور است)؛ 6. الحائريّة فى تحقيق المسئلة السّفريّة (و اثبات اينكه در ده روز قاطع سفر توالى لازم است؛ برخلاف معاصرش، محقق كركى، كه لازم نمى دانسته و در اين رساله پاره اى مباحثاتى را كه در اثناى سفر مشهد مقدس رضوى فى مابين 481 ايشان جريان يافته، مذكور داشته است)؛ 7. حاشيۀ ارشاد علامه (و ظاهراً غير از شرح ارشاد مذكور ذيل است)؛ 8. حاشيۀ الفيّۀ شهيد اول؛ 9. حاشيۀ شرائع الاسلام محقق؛ 10. حاشيۀ مختصر نافع محقق (و ظاهراً غير از ايضاح النّافع مذكور فوق است)؛ 11. السّراج الوهّاج فى ردّ رسالة قاطعة اللّجاج فى حلّ الخراج للمحقّق الكركى؛ 12. شرح الاسماء الحسنى؛ 13. محرّمات الذّبيحة؛ 14. نفحات الفوائد؛ 15. نوادر الاخبار الطّريفة؛ 16. الهادى الى الرّشاد فى شرح الارشاد و غير اينها.

سال وفاتش به دست نيامد، لكن از تأليف كتاب نفحات مذكور فوق در سال 945 ه‍. ق فراغت يافت و يك سال پيش از آن هم سيد شريف الدين، پدر قاضى نوراللّه


1) . قطيفى: (به فتح اول) منسوب به شهرقطيف نامى است از بلاد بحرين كه بزرگ ترين آنها و قصبه و كرسى آن ديار است و در اصطلاح رجالى و فقهى، عبارت از شيخ ابراهيم مذكور ذيل و عبدالعلى قطيفى و بعضى ديگر است. (مؤلف)

شوشترى را، كه از تلامذۀ او بوده، اجازه داده و بسيارش ستوده است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 7؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 220؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 1، ص 524؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

2521. قطيفى، شيخ احمد بن صالح بن طعان (... - 1315 ه‍. ق)

بحرانى قطيفى، از علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت و از تلامذۀ شيخ مرتضى انصارى سالف الترجمه بوده و از تأليفات اوست:

1. التّحفة الاحمديّة للفرقة الجعفريّة فى المنشآت الصّادقيّة والادعية الجعفريّة (كه در ادعيۀ شخص شخيص آن حضرت و همچنين ادعيه اى كه آن حضرت از اجداد طاهرين خود با رعايت ترتيب معمولى ابواب كتب فقهيه روايت كرده و به همين جهت، آن را صحيفۀ صادقيّه نيز گويند و در سال 1307 ه‍. ق از تأليف آن فراغت يافته و جملۀ «ختامه وسائل المسائل» مادۀ تاريخ آن است)؛ 2. ديوان اشعار (كه چاپ شده است)؛ 3. رساله اى در شرح حال استاد مذكور خود.

به سال 1315 ه‍. ق در 65 سالگى در بحرين وفات يافت.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 411.

2522. قطيفى، شيخ على بن حسن (... - 1340 ه‍. ق)

بن على بن سليمان بن احمد، بحرانى، ساكن بلدۀ قطيف، از افاضل عصر حاضر ما كه از تلامذۀ شيخ احمد قطيفى مذكور فوق و بعضى از اكابر ديگر بوده و از تأليفات اوست:

1. انوار البدرين و مطلع النّيّرين فى تراجم علماء الاحساء والقطيف والبحرين؛ 2. التّوحيد.

وفات او در سال 1340 ه‍. ق واقع گرديده است.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 420 و ج 4، ص 480.

482

قفّال

قفّال(1)

قفّال شاشى، محمد بن احمد بن حسين --> شاشى، محمد بن احمد بن حسين


1) . قفّال: (بر وزن بقّال) قفلگر و كسى كه در عمل قفل سازى مهارت داشته باشد. (مؤلف)

قفّال شاشى، محمد بن على بن اسماعيل --> شاشى، محمد بن على بن اسماعيل

قفّال صغير --> قفّال، عبداللّه بن احمد بن عبداللّٰه

2523. قفّال، عبداللّه بن احمد بن عبداللّه (... - 427 ه‍. ق)

فقيه فاضل شافعى، مكنّى به «ابوبكر»، معروف به «قفال مروزى»، از اهالى مرو بود و گاهى در مقابل قفّال كبير ذيل، او را نيز به «قفّال صغير» موصوف دارند. عمر خود را در عمل قفل سازى صرف نموده و در آن صنعت مهارت كامل داشت. در سى سالگى يا در كبر سنّ به تحصيل علم اشتغال يافته و به مقامى رسيد كه در فقه و زهد و ورع و تقوا وحيد زمان خود شد. فتاوى و اقوال او در كتب فريقين مذكور و در آثارى كه در مذهب شافعى به يادگار گذاشته، متفرّد بوده و نظير آنها دسترس هيچ كس از معاصرين وى نگرديده است. در ترويج آن مذهب زحمت بسيارى كشيده و مرجع استفادۀ جمعى از اكابر شد كه هريكى از ايشان انگشت نماى عصر خود بوده و علوم او را در اطراف و آفاق نشر مى دادند. اين قفّال همان است كه در حضور سلطان محمود سبكتكين يك نماز موافق مذهب ابوحنيفه و نمازى ديگر نيز به اصول مذهب شافعى به شرحى كه دميرى و ابن خلّكان نگاشته اند، به جا آورد و به جهت همين نماز، آن سلطان را از مذهب حنفى به مذهب شافعى منصرف گردانيد. وفات او در سال 417 يا 427 ه‍. ق در سجستان واقع گرديد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 273؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 320؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 448؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 3، ص 198.

قفّال كبير، محمد بن على بن اسماعيل --> شاشى، محمد بن على بن اسماعيل

قفّال مروزى --> قفال، عبداللّه بن احمد بن عبداللّٰه

483 2524. قفطان، شيخ ابراهيم بن حسن بن على (... - 1279 ه‍. ق)

سعدى رياحى نجفى مشهور به «قفطان»، عالم عامل، فقيه فاضل كامل، از تلامذۀ صاحب جواهر و در مسائل مشكله مرجع فحول بوده و از آثار قلمى اوست:

1. اقلّ الواجبات فى حجّ التّمتّع (كه نامش هداية النّاسكين بوده و از كتاب جواهر

استادش استخراج كرده است)؛ 2. المتعة (كه آن را نيز به امر صاحب جواهر نگاشته است).

وفات او به سال 1279 ه‍. ق در هشتاد سالگى در نجف واقع گرديد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 275.

2525. قفطان، شيخ احمد بن حسن (... - 1293 ه‍. ق)

برادر شيخ ابراهيم قفطان فوق، اديبى است فاضل شاعر كه اشعار و قصايد بسيارى داشته و شيخ محمد طه نجف صاحب اتقان المقال سالف الترجمه از وى نقل كرده است كه به شرف حضور حضرت ولىّ عصر - عجل اللّه فرجه - نائل و در باب تأخير ظهور به مقام جسارت آمده و با آن حضرت معاتبه كرده و آن حضرت در جواب فرمودند:

لنا اوبة من بعد غيبتنا العظمىٰ *** فنملاءها عدلا كما ملئت ظلما

سينجز وعدي قل لمن يكفرون لى *** لقد كان ذاحقا على ربنا حتما

در سال 1293 ه‍. ق در نجف وفات يافت.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 64.

قفطى، على بن يوسف --> جمال الدين، ابن القفطى على

•

قفلى، حماد بن ابى حنيفه

•

قلاء، احمد بن محمد بن على بن رباح

•

قلاء، سويد بن سعيد

•

قلاء، على بن محمد

•

قلاء، عمر بن رباح

•

قلاء، محمد بن دراج

•

قلاء، محمدالقلاء

•

قلاء ثقفى، علاء بن رزين

(هشت شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.

484 * قلاعى، محمد بن عبداللّٰه

مصطح رجال است.

• قلالى، اسيد بن عبدالرحمان

مصطلح رجال است.

•

قلانسى، آدم بن محمد

•

قلانسى، احمد بن محمد

•

قلانسى، جعفر بن محمد

•

قلانسى، محمد بن احمد بن خاقان

•

قلانسى، حسن بن مختار

•

قلانسى، حسين بن مختار

(شش شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.

• قلعانى، حذيفه

مصطلح رجال مى باشد.

2526. قلقشندى، احمد بن على بن احمد (... - 821 ه‍. ق)

شافعى قلقشندى مصرى، ملقّب به «شهاب الدين»، مكنّى به «ابوالعباس»، اديبى است شاعر منشى قوى الحافظه، از ادباى اوايل قرن نهم هجرت و از تأليفات و آثار قلمى اوست:

1. صبح الاعشى فى صناعة الانشاء (كه تمامى مطالب داير به همين موضوع را از خرد و بزرگ مذكور داشته و يك باب آن را به علم خط و اسباب آن تخصيص داده و در مطبعۀ دارالكتب المصريه در چهارده مجلد به طبع رسيده است)؛ 2. ضوء الصّبح المسفر و جنى الدّوح المثمر؛ 3. قصيده اى در مدح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله (كه با كتاب سبل الرّشاد شيخ احمد دمنهورى در اسكندريه چاپ شده است)؛
4. نهاية الارب (الادب خ ل) فى معرفة قبائل العرب (كه در بغداد چاپ شده).

در هدية الاحباب از اوايل جلد دويم كتاب صبح اعشى مذكور نقل كرده كه از غرايب حكايات آنكه شخصى مالى از جمعى به عنوان برد و گرو گرفت كه اگر معاويه را با آن همه حلمى كه داشته، به غضب آرد، آن مال خطير را مالك باشد؛ پس در حال نماز معاويه، دست به سرين او زده و گفت: «ما اشبه هذه العجيزة بعجيزة هند»؛ يعنى اين سرين و كفل چه شبيه است به سرين هند، مادر معاويه. واعجبا اصلاً تغيير حال نكرد و بعد از اتمام نماز رو بدان شخص كرده و گفت: «پدرم، ابوسفيان، محتاج تر بود بدين تشبيه از مادرم، هند»؛ پس گفت: «اگر كسى مالى و گروى براى اين عمل تو مقرّر داشته، برو آن را بگير».

قلقشندى به سال 821 ه‍. ق در 65 سالگى وفات يافت و نسبت آن به ديهى قلقشنده نام است از مصر در سه فرسخى قاهره كه «قرقشنده» نيز گفته و در مقام نسبت، «قرقشندى» هم گويند.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 221؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية و المعربة، ص 1521.

2527. قليوبى، احمد بن احمد (... - 1069 ه‍. ق)

قليوبى مصرى شافعى، ملقّب به «شهاب الدين»، از اكابر علماى شافعيّۀ قرن يازدهم هجرت مى باشد كه جلالت و نبالت او مسلم كل بود. حديث و مراتب علميّه را از اكابر مشايخ وقت فراگرفت. بسيار 485 باوقار و فقرادوست بوده و با اغنيا مراوده نداشت. در تدريس بسيار خوش بيان و در فهمانيدن مطالب علميّه جدّى وافر به كار مى برد. در طب نيز مهارتى بسزا داشته و از تأليفات اوست:

1. تحفة الرّاغب فى سيرة جماعة من اهل البيت الاطائب (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 2. التّذكرة (در طب كه نيز در قاهره چاپ شده است)؛ 3. نوادر القليوبى (كه به مطالب نفيسه و لطايف و حكايات و عجايب بسيارى مشتمل و در مصر و كلكته و غيره چاپ شده).

در سال 1069 ه‍. ق درگذشت.

• قماص، حسن بن علويه

مصطلح رجال است.

•

قماط، خالد بن زيد

•

قماط، صالح بن خالد

•

قماط، صالح بن سعيد

•

قماط، صدقة بن عمير

(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

قمرى، سراج الدين --> سراج الدين قمرى

2528. قمرى، ميرزا محمدتقى (قرن 13 و 14 ه‍. ق)

دربندى شيروانى، از شعراى تركى زبان نامى از اهالى دربند شيروانات روسيّه مى باشد كه در بدايت حال شبيه گردانى مى نموده و قصايد و غزليّات خوب مى گفته و به «قمرى» تخلّص مى كرده است. اخيراً به هر وسيله كه بوده، از شبيه گردانى نادم و منصرف شده و بناى روضه خوانى گذاشت و اشعار طريفه و آبدار بسيارى در مصائب جان سوز كربلا انشاد نموده كه ديوان او به نام كنز المصائب چاپ شده و از اشعار اوست از زبان جناب على اكبر عليه السلام در موقعى كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام بدو فرمودند كه به همراهى، كه منظور نظر مادرش است، به مدينه برگردند؛ لشكر، مخالف خود آن حضرت است و بس:

گوروم خراب اولا بو جهان بناسندن *** اماندى قووما منى كربلا مناسندن

نه نوع صبر ايليوب بيله سوز لره دوزرم *** بابا جوانلار ايچنده نه نوع من گزرم

اماندى اولما رضا عالم ايچره خار اولام *** بو عاريلن گوزى ياشلى مدينيه قوولام

سال وفاتش به دست نيامد، لكن در اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت در قيد حيات بوده است.

منابع: اطلاعات متفرقه.

486 2529. قمولى، احمد بن محمد (... - 727 ه‍. ق)

بن مكى بن ياسين، قرشى، مخزومى القبيله، قمولى البلده، ابوالعباس الكنيه، نجم الدين اللّقب، از علماى عامّه قرن هشتم هجرت مى باشد كه نحوى اصولى و فقيه متمهّر بوده و مدتى متصدى قضاوت قوص و اخميم و سيوط و مواضع ديگر شد و به تصديق بعضى، افقه علماى مصر بوده و از تأليفات اوست:

1. البحر المحيط فى شرح الوسيط (كه كتاب وسيط نام غزالى را، كه در فقه شافعى مى باشد، در حدود چهل مجلد شرح كرده و به همين اسم بحر المحيط موسومش داشته است؛ سپس آن را ملخص كرد و به جواهر البحر موسومش گردانيد)؛ 2. تكملۀ تفسير فخر رازى (كه خود فخر رازى به اكمال همين تفسير كبير معروف خود موفق نشد و قمولى تتمه اى بر آن نوشت. او نيز پيش از تكميل وفات يافته و احمد بن [خليل] خويى سالف الترجمه به پايانش رسانيد)؛ * جواهر البحر (كه مذكور شد)؛ 3. شرح الاسماء الحسنى؛ 4. شرح مقدمة ابن الحاجب.

وفات قمولى در سال 727 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 105]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ص 304؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 87، س 14.

قمى

قمى(1)

قمى، سيد ابراهيم رضوى --> صدرالدين قمى

برادر سيد صدرالدين است.


1) . قمى: منسوب است به قم و آن از بلاد عظيمۀ ايرانى مى باشد كه در حدود بيست وپنج فرسخى تهران واقع و قبر شريف حضرت فاطمه بنت امام موسى بن جعفر عليهم السلام هم در آنجا و از مشاهد مقدسۀ شيعى مذهبان است. در تمامى سال از بلاد بعيده براى آستان بوسى آن خاتون معظمه شد رحال مى نمايند و از صدر اسلام تا عصر حاضر ما در هر دوره جمعى وافر از اكابر محدثين و علما از آنجا برخاسته اند كه مصدر همه گونه خدمات متنوعۀ دينى و ممدوح حضرات ائمۀ اطهار عليهم السلام بوده اند. در اصطلاح فقها و علماى رجال، لقب آدم بن اسحاق، ابراهيم بن محمد، ابراهيم بن هاشم و پسرش، على بن ابراهيم بن هاشم صاحب تفسير معروف و جمع بسيارى ديگر مى باشد كه از حد احصا بيرون و ظاهراً در صورت نبودن قرينه، منصرف به آخرى است. لفظ «قم» در السنه با تخفيف معروف و درمراصدبا ضم و تشديدش ضبط كرده است. (مؤلف)

2530. قمى، حاج ميرزا سيد حسن (قرن 14 ه‍. ق)

رضوى قمى، از علماى اماميۀ عصر حاضر ما و مؤلف كتاب نهاية المأمول فى شرح كفاية الاصول مى باشد كه كفايۀ 487 آخوند خراسانى سالف الترجمه را شرحى مزجى كرده و از جلد دويّم آن، كه فقط شرح مبحث قطع و ظن بوده و در تهران هم چاپ شده، در سال 1339 ه‍. ق فراغت يافته است.

منابع: رضوى قمى، حسن، نهاية المأمول فى شرح كفاية الاصول.

قمى، سيد صدرالدين --> صدرالدين قمى

2531. قمى، حاج شيخ عباس (... - 1359 ه‍. ق)

الصورة

D17

حاج شيخ عباس قمى (107)

بن محمدرضا بن ابى القاسم، از افاضل علماى عصر حاضر ما مى باشد كه عالم فاضل كامل، محدّث متتبّع ماهر بوده و همانا مراد اين نگارنده نيز از جملۀ «فاضل محدث معاصر» در اين كتاب عبارت از آن جناب است. شرح حال اجمالى او آنكه در بدايت حال در مولد خود، قم، به تحصيلات مقتضيه پرداخت تا در سال 1316 ه‍. ق به نجف اشرف عازم و ملازم خدمت حاج ميرزا حسين نورى آتى الترجمه بوده و استفاده هاى بسيارى نمود و در عين حال، مساعدت هاى زيادى در بعضى از تأليفات استاد معظّم خود به كار برد. در روايت مؤلّفات اماميّه، كه در فقه و اصول و تفسير و كلام و حديث و غير آنها دارند، تحصيل اجازه كرد كه همۀ آنها را با طرقى كه در آخر مستدرك الوسائل نگارش يافته، از مؤلفين آنها روايت نمايد. در سال 1320 ه‍. ق بعد از وفات استاد معظّم خود به موطن اصلى خود، قم، مراجعت نمود و در خلال اين احوال سه مرتبه به زيارت بيت اللّه الحرام مشرّف شد و عاقبت در موطن خود، قم، مقيم گرديد 488 و تمامى اوقات او در تأليف و انجام وظايف دينيّه مصروف بوده و از

تأليفات اوست:

1. الانوار البهيّة فى تواريخ الحجج الالهيّة (كه چاپ شده است)؛ 2. الباقيات الصّالحات فى الادعية و الصّلوات المستحبّات؛ 3. بيت الاحزان فى مصائب سيّدة النّسوان؛ 4. تحفة الاحباب؛ 5. التّحفة الطّوسيّة؛ 6. الحكمة البالغة (در شرح صد كلمه از كلمات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام)؛ 7. الدّرّة اليتيمة فى تتمّات الدّرّة الثّمينة (كه شرح نصاب الصّبيان معروف و تتمۀ شرح فاضل يزدى است)؛ 8. الدّرّ النّظيم فى لغات القرآن العظيم؛ 9. سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار (كه به منزلۀ فهرست و ملخص مجلدات بحار الانوار است)؛ 10. شرح وجيزۀ شيخ بهائى؛ 11. علم اليقين (كه ملخص حقّ اليقين مجلسى است)؛ 12. غاية المرام فى مختصر دارالسّلام؛ 13. الفصول العليّة فى المناقب المرتضويّة؛ 14. الفوائد الرّجبيّة فى ما يتعلّق بالشّهور العربيّة (كه مشتمل بر وقايع ايام و مقدارى از اعمال شهور است)؛ 15. الفوائد الرّضويّة فى احوال العلماء الاماميّة؛ 16. فيض العلاّم فى وقايع الشّهور و عمل الايّام؛ 17. فيض القدير فى ما يتعلّق بحث الغدير؛ 18. قرّة الباصرة فى تاريخ الحجج الطّاهرة؛ 19. كحل البصر فى سيرة سيّد البشر؛ 20. الكنى والالقاب؛ 21. مختصر الشّمائل ترمدى؛ 22. مفاتيح الجنان؛ 23. مقامات عليه (كه مختصر معراج السّعادة است)؛ 24. منازل الآخرة؛ 25. منتهى الآمال فى مصائب النّبى والآل؛ 26. نفثة المصدور؛ 27. نفس المهموم؛ 28. نقد الرّسائل؛ 29. هدية الاحباب؛ 30. هدية الزّائرين و غير اينها و اغلب آنها به طبع رسيده اند.

وفات او در بيست وسيّم ذى حجۀ سال 1359 ه‍. ق در نجف اشرف واقع و در صحن مقدّس مرتضوى نزد استاد مزبور خود مدفون گرديد.

منابع: اطلاعات متفرقه.

2532. قمى، على بن ابراهيم (قرن 3 و 4 ه‍. ق)

بن هاشم بن قمى، مكنّى به «ابوالحسن»، از اكابر و اجلاّ و ثقات روات و محدّثين اماميّه، بلكه از علما و فقهاى شيعه مى باشد كه موثق و معتمد و از مشايخ روايت كلينى (متوفّى به سال 329 ه‍. ق) و ديگر مشايخ حديث بوده است. صدوق هم گاهى به واسطۀ پسرش، احمد بن على و گاهى به واسطۀ ديگر از وى روايت مى كند و از تأليفات اوست:

1. اختيار القرآن؛ 2. الانبياء؛ 3. التّفسير؛ 4. التّوحيد والشّرك؛ 5. الشّرائع؛ 6. فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام؛ 7. قرب الاسناد؛ 8. المغازى؛ 9. المناقب؛ 10. الناسخ والمنسوخ.

سال وفاتش به دست نيامد، لكن حمزة بن قاسم از اولاد حضرت ابوالفضل عليه السلام در سال 307 ه‍. ق از او روايت مى كند.

منابع: كتب رجاليه.

489 2533. قمى، حاج ميرزا محمد (... - 1341 ه‍. ق)

الصورة

D18

حاج ميرزا محمد ارباب قمى (108)

مجتهد قمى، معروف به «ارباب»، از اكابر علماى اماميّۀ قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه در اوايل جوانى از قم به عتبات رفت. در حوزۀ درس ميرزاى شيرازى حاج ميرزا محمدحسن آتى الترجمه و حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى و آخوند خراسانى سابق الذكر حاضر و مراتب علوم دينيّه را تكميل نمود تا آنكه اجتهاد و فقاهت وى مسلم و مورد تصديق اساتيد و حوزۀ درس او مرجع استفادۀ اكابر و مورد تبجيل و تجليل تمامى علماى وقت خود شد و تمامى اوقات او در تدريس و حكومات شرعيّه و ترويج دين مصروف بود. در اعمال وظايف نهى از منكر قلبى قوى داشته و اهتمام تمام به كار مى برد و كتاب الاربعين الحسينيّة از تأليفات او بوده و چاپ شده است. وفات او سال 1341 ه‍. ق در 65 سالگى واقع گرديد.

منابع: اطلاعات متفرقه.

قمى، ملا ميرزا محمد بن ملا محمدرضا --> مشهدى، ملا ميرزا محمد

2534. قمى، ملا محمدطاهر بن محمدحسين (... - 1098 ه‍. ق)

شيرازى الاصل، نجفى المنشأ، قمى الموطن، اخبارى المشرب، از مشاهير علماى

اماميّۀ عهد شاه سليمان صفوى و از مشايخ اجازۀ شيخ حرّ عاملى و ملا محمدباقر مجلسى و از وجوه و اعيان علماى عهد خود مى باشد كه فقيه متكلّم، محقّق مدقّق، محدّث ثقه صالح و واعظ متبحّر جليل القدر و عظيم الشأن، در قم شيخ الاسلام و نافذالامر و مطاع تمامى طبقات بود. نماز جمعه مى خوانده و به تاركين آن انكار شديد داشت. معاند مذاق فلاسفه و صوفيّه 490 بوده و بين او و ملا خليل قزوينى، كه نماز جمعه را در زمان غيبت حرام مى دانسته، جرياناتى واقع شد و همچنين در مسئلۀ تصوف نيز مكاتباتى بين او و يكى از علماى نامى وقت به عمل آمد و رساله اى در ردّ صوفيّه نوشته و جمعى از عرفا و علما را رد كرده است، بلكه گويند كه در چند رسالۀ خود سماع و خرقه پوشى و پشمينه پوشى و چلّه نشينى و عزلت و انقطاع از مردم و به زبان آوردن لفظ طريقت و حقيقت و قول به عشق حقيقى و مكاشفات عرفانيّه و نظاير اينها را از بدعت هاى مهلكه شمرده است و مصنّفات بسيارى دارد:

1. الاربعون حديثاً و دليلاً فى امامة الائمّة الطّاهرين عليهم السلام؛ 2. بهجة الدّارين (در حكمت)؛ 3. تحفة الاخيار (در شرح قصيدۀ رائيّۀ فارسى مونس الابرار نام خود اوست كه در حدود هزار بيت در مدح حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و رد صوفيه است و اين شرح نيز فارسى است)؛ 4. حجّة الاسلام فى شرح تهذيب الاحكام؛ 5. حكمة العارفين فى ردّ شبه المخالفين من المتصوّفين والمتفلسفين؛ 6. الفوائد الدّينيّة فى الرّدّ على الحكماء والصّوفية؛ 7. موعظة النّفس؛ 8. مونس الابرار (كه در ضمن تحفه مذكور شد)؛ 9. هديۀ سليمانى و غير اينها.

شيخ حرّ عاملى تمامى مؤلّفات او را از خود مؤلف روايت مى نمايد. وفات او به سال 1098 ه‍. ق در قم واقع شد و در قبرستان بزرگ روبه روى صحن بزرگ در پشت مرقد زكريا بن آدم مدفون گرديد.

منابع: استرآبادى، محمد بن على، منهج المقال فى تحقيق احوال الرجال؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 336؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

2535. قمى، شيخ محمدعلى بن محمدجعفر (... - 1354 ه‍. ق)

قمى حايرى، از علماى عصر حاضر ما مى باشد. نخست مقدمات را در قم و تهران

الصورة

D19

حاج شيخ محمدعلى حايرى قمى (109)

خواند؛ سپس براى ادامۀ تحصيلات خود به عتبات مشرّف شد و داخل حوزۀ درس آخوند خراسانى سالف الترجمه و ميرزاى شيرازى ميرزا محمدتقى آتى الترجمه گرديد. حاشيه اى به هر دو جلد كفاية الاصول استاد خود، آخوند خراسانى، تأليف داد كه در نجف چاپ شده است. اخيراً به قم مراجعت كرده و به وظايف علميّه اشتغال داشت تا به سال 1354 ه‍. ق در آن ارض اقدس به رحمت خداوندى نايل گرديد.

منابع: اطلاعات متفرقه.

2536. قميان

491 در اصطلاح وافى ملا محسن فيض، عبارت از ابوعلى احمد بن ادريس اشعرى عن محمد بن ابى الصهبان عبدالجبار است؛ چنانچه نيز در اصطلاح او فقط اوّلى را «قمى» گفته و تنها دويّمى را «صهبانى» نامد.

قنالى زاده، حسن بن على --> چلبى، حسن بن على بن امراللّٰه

• قنانى،(1)على بن عبدالرحمان بن عيسى

موكول به علم رجال مى باشد.

• قنبره، اسماعيل بن محمد قمى

موكول به علم رجال مى باشد.

• قنبرى، يحيى بن يسار

1) . نسبت آن به نهرقنانه نامى است در عراق. (مؤلف)

• قنبرى، كثير بن طارق

(دو شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.

• قندى، زياد بن مروان

موكول به علم رجال مى باشد.

• قنسى، احمد بن ابراهيم

موكول به علم رجال مى باشد.

قنوجى، رستمعلى --> قنوجى، ملا على اصغر

پسر ملا على اصغر است.

2537 و 2538. قنوجى، ملا على اصغر (... - 1140 ه‍. ق)

از اكابر علماى هند مى باشد كه در صرف و نحو و منطق و معانى و فقه و حديث و تفسير يدى طولا داشته و از تأليفات او تفسير ثوابت التّنزيل است. صاحب ترجمه در سال 1140 ه‍. ق درگذشت و جمله «مجمع فضل عباد» مادّۀ تاريخ او مى باشد.

پسرش، ملا رستمعلى قنوجى، نيز از علماى هند بوده و در علوم مذكوره دستى توانا داشت و اوقات او در تدريس و تعليم و تربيت مردم مصروف مى شد و تفسير جامع صغير نام نيز از آثار اوست و در سال 1178 ه‍. ق درگذشت و جملۀ «عاشق بهشت» مادّۀ تاريخ اوست.

منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 368 و 372.

• قنوى، محمد بن سوقة ابى بكر كوفى

مصطلح رجال است.

قواريرى --> جنيد بغدادى

492 * قواس، اسلم

مصطلح رجال است.

قوام الدين، شيخ جعفر بن عبداللّه --> حويزى، شيخ جعفر بن عبداللّٰه بن ابراهيم

قوام الدين، حسن بن على بن اسحاق --> نظام الملك

قوام الدين، عبدالكريم بن ابى بكر محمد --> سمعانى، عبدالكريم بن ابى بكر محمد

2539. قوام الدين، سيد محمد بن محمدمهدى (... - حدود 1150 ه‍. ق)

حسينى سيفى قزوينى، ملقّب به «قوام الدين»، مشهور به «ميرزا قوام الدين»، سيّدى است فقيه فاضل كامل، اديب لبيب، شاعر ماهر، از اكابر علماى عهد صفويّه، از تلامذۀ شيخ جعفر قاضى و در شعر طبعى روان داشت. اشعار بسيارى در مراثى حضرات معصومين عليهم السلام و لعن اعداى دين بدو منسوب است و بعضى از اشعار طريفۀ او را، كه در مرثيۀ استاد مذكورش گفته، تحت عنوان حويزى، شيخ جعفر بن عبداللّٰه بن ابراهيم نگارش داديم و از تأليفات و آثار علمى اوست:

1. ارجوزة فى الاخلاق؛ 2. ارجوزة فى الاسطرلاب (كه نظم صحيفة الاسطرلاب شيخ بهائى است)؛ 3. ارجوزة فى اصول الفقه (كه منظومۀ زبدۀ شيخ بهائى و حاوى 1031 بيت است)؛ 4. ارجوزة فى البيان (كه ذيلاً به نام منظومة البيان مذكور است)؛ 5. ارجوزة فى التّجويد (كه نظم شاطبيّه است)؛ 6. ارجوزة فى الحساب (كه ذيلاً به نام نظم الحساب مذكور است)؛ 7. ارجوزة فى الخط (كه منظومۀ مبحث خط شافيۀ ابن حاجب است)؛ 8. ارجوزة فى الصّرف (كه ذيلاً به نام وافيه مذكور است)؛ 9. ارجوزة فى الطّبّ (كه ذيلاً به نام مفرّح القوام مذكور است)؛ 10. ارجوزة فى الفقه (كه همان تحفۀ قواميۀ مذكور ذيل است)؛ 11. ارجوزة فى النّحو (كه ذيلاً به نام صافية مذكور است)؛ * التّحفة القواميّة فى فقه الاماميّة (نظم لمعۀ دمشقيّۀ شهيد اول است كه تمامى ابواب فقه را با كمال سلاست نظم كرده و در حاشيۀ بعضى از چاپ هاى شرح لمعه چاپ شده و آن را به نام شاه سلطان حسين صفوى نظم كرده است)؛ * الصّافية فى نظم الكافية (كه كافيۀ نحو ابن حاجب را نظم كرده است)؛ * مفرّح القوام (كه ارجوزه اى است در طب و منظومۀ قانونچۀ طب است)؛ * منظومة البيان (كه ارجوزه اى است در علم بيان و حاوى 274 بيت بوده و عدد ابجدى اين اسم (منظومة البيان) تاريخ نظم آن است)؛ * نظم الحساب (كه منظومۀ خلاصة الحساب شيخ بهائى و حاوى 661 بيت است)؛ * الوافية فى نظم الشّافية الصّرفيّة (كه منظومۀ شافيۀ ابن حاجب است).

وفات ميرزا قوام الدين در حدود سال 1150 ه‍. ق وقوع يافت و 493 اينكه فاضل محدّث معاصر تاريخ وفات او را سال 1115 ه‍. ق نوشته، اشتباه بوده و ناشى از آن است كه در روضات الجنّات شرح حال ميرزا قوام الدين را در ضمن شرح حال استاد مذكورش، شيخ جعفر قاضى (متوفّى به سال 1115 ه‍. ق)، نوشته و او هم تاريخ مذكور را، كه صاحب روضات براى وفات شيخ جعفر نوشته، تاريخ وفات قوام الدين پنداشته است.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 221؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 149؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

2540. قوام الدين مرعشى، بن سيد صادق (قرن 8 ه‍. ق)

از اجداد سيد شهاب الدين سابق الذكر مى باشد و نسب او با هفت واسطه به سيد على مرعش موصول مى شود؛ چنانچه سيد على نيز با سه واسطه نسب به جناب حسين اصغر بن امام زين العابدين عليه السلام پيوندد. سيد قوام الدين، كه به «مير بزرگ» معروف و سرسلسلۀ ملوك قواميّۀ مرعشيّه مى باشد، در بدايت حال در بلاد خراسان به وظايف سير و سلوك اشتغال داشت. اخيراً به وطن اصلى خود، مازندران، برگشته و در سال 760 ه‍. ق فرمانرواى آن سامان گرديد تا در سال 781 ه‍. ق درگذشته و در آمل مازندران مدفون شد؛ پس چهارده تن ديگر از اولاد و احفاد و خانوادۀ او على التعاقب فرمان فرماى بلاد مازندران بودند تا در سال 972 ه‍. ق به موت آخرين ايشان، مير عبدالكريم بن مير عبداللّه خان، منقرض گرديدند و شرح حال اين خانوادۀ جليله را در اغلب تواريخ و سير نگارش داده اند. مخفى نماند چون جمعى از اكابر علمى، كه در اين وجيزه به شرح حال ايشان پرداخته شده، به همين خانوادۀ قواميّۀ مرعشيّه انتساب دارند، لذا محض زيادت تبصّر مراجعين، شرح حال قوام الدين تذكّر داده شد، والاّ به حسب ظاهر خارج از موضوع اين كتاب است.

منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 199.

قوام الدين، يحيى بن ابى الفرج --> ابن زباده

2541. قوامى خافى، نصراللّه (... - 830 ه‍. ق)

ملقّب به «قوام الدين»، موصوف به «خافى» و معروف به «قوامى»، از عرفاى قرن نهم هجرت مى باشد كه نخست از ملازمان سلطان وقت بود تا يك حكم او منشأ مظلوميّت پيرزنى شد و آن پيرزن بدو گفت: «از خدا 494 شرم ندارى كه بر همچو منى ستم روا دارى‌؟» قوامى بسيار متأثّر شد. قلم را در زير سنگ شكسته و از شغل خود منصرف و طريق عبادت پيش گرفت و كتابى به نام جنون المجانين تأليف داد و از اوست:

آخر بكند فلك شمار من و تو *** باز اندازد بر حشر كار من و تو

هم پيش من و پيش تو آرد آن روز *** كردار من و تو، كردگار من و تو

در سال 830 ه‍. ق در 96 سالگى درگذشت.

منابع: اطلاعات متفرقه.

2542. قوامى مطرّزى، محمد (قرن 6 ه‍. ق)

يا احمد، خباز گنجى، ملقّب به «قوام الدين»، مكنّى به «ابوالفضائل»، موصوف به «استادالشعرا»، از سخنوران نامى قرن ششم هجرت بوده و يا خود اوايل قرن هفتم را نيز دريافته است. برادر يا عمو يا عموزادۀ نظامى گنجوى آتى الترجمه بوده و اشعار متنوعۀ او در زهد و ذوقيات و مواعظ و معارف بسيار و قصيدۀ رائيّۀ صنايع الاسحار از قصايد مشهورۀ اوست كه به جميع صنايع بديعيّه و نكات ادبيّۀ شعريّه مشتمل و آن را در مدح قيزيل ارسلان سروده و قصيدۀ مصنوعۀ قواميّه اش نيز گويند و از اشعار همين قصيده است:

غم دل گر ببست بازارم *** مدح شه برگشايدم بازار

نيز از اوست:

ز عكس روى و لب عارضش برند صفا *** يكى سهيل و دويم زهره و سوم جوزا

مخفى نماند كه ميرزا فضل اللّه بدايع نگار همين قصيدۀ مذكور قوامى را شرح كرده و به بدايع الاشعار فى شرح صنايع الاسحار موسومش داشته و در سال 1336 ه‍. ق در مشهد مقدّس رضوى طبع شده است. سال وفات قوامى مطرزى به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 62؛ اطلاعات متفرقه.

• قوسنى، حسن بن ابى شروان

مصطلح رجال است.

• قوسينى، احمد بن على بن اميركا

مصطلح رجال است.

495 2543. قوشچى،(1)على بن محمد (... - 879 ه‍. ق)

سمرقندى، ملقّب به «علاءالدين»، معروف به «ملا على قوشچى»، كه گاهى «فاضل قوشچى» نيز گويند، از مشاهير علماى عامّه مى باشد كه عالم فاضل، محقّق متكلّم، مدقّق رياضى بود. نخست در سمرقند اغلب علوم متداوله را از علماى آن شهر تحصيل و هيئت و رياضيّات را از قاضى زادۀ رومى سالف الترجمه و الغ بيگ بن شاهرخ بن امير تيمور، سلطان ماوراءالنهر، كه نسبت به فنون رياضى ميل مفرطى داشته، اخذ نمود؛ پس بى اجازۀ سلطان به كرمان رفت و بعد از تكميل تحصيلات علميّه باز به سمرقند مراجعت و از سوء ادب خود با حلّ بعض جهات اشكال قمرى، كه از قديم الايّام در تحت ابهام و اشكال بوده، اعتذار نمود و رساله اى را كه در اين موضوع نگاشته بوده، به نظر سلطانى رسانده و بيش از اندازه مورد تحسين گرديد. از كثرت تقرّبى كه در نزد آن سلطان علم دوست داشته، به خطاب فرزندى مخاطب بود و او را به تكميل رصدخانه اى كه در سمرقند تأسيس داده بوده، بگماشت. او نيز آن امر مهم را با كمال همّت خاتمه داده و زيج الغ بيگى را، كه به زيج جديد معروف بوده و غياث الدين جمشيد و قاضى زادۀ رومى كه پيش از او متصدى آن بوده، ولكن به جهت حلول اجل موفق به اتمام آن نبوده اند، به پايان رسانيد، لكن بعد از وفات آن سلطان قدردان، در اثر قدرندانى علم و عالم كه از اولاد و اعقاب وى احساس نمود، به جهت ايفاى وظايف حج تحصيل اذن نمود.

در تبريز مورد توجّهات اوزون حسن (873-882 ه‍. ق) از حكمرانان زبردست آق قويونلى، كه تبريز را هم پايتخت نموده بود، گرديد و به جهت عقد مصالحه بين او


1) . قوشچى: لفظى است تركى كه از دو لفظ «قوش» - به معنى مرغ - و «چى» - حرف نسبت - تركيب يافته است. ازآن رو كه ملا على در بدايت حال مرغ بان الغ بيگ و موظّف به حفظ و حراست مرغان شكارى او بوده و يا از فرط محبتى كه الغ بيگ در حق او داشته، گاه بودى كه در شكارگاه مرغ شكارى مخصوص خود را بدو دادى، به همين لقب (قوشچى) مشتهر گرديد. (مؤلف)

و سلطان محمدخان ثانى عثمانى (855-886 ه‍. ق) به استانبول رفت؛ پس از ايفاى وظايف سفارت، اقامت او در استانبول را درخواست نمودند. او نيز با وعدۀ عودت، به آذربايجان رفت و در عقب، گماشتگان دولتى اعزام و با تمام اعزاز و اكرام باز به استانبولش بردند. او نيز بعد از ورود، رسالۀ محمّديّه را در علم حساب به نام سلطان محمدخان نوشت و ماهى دويست درهم براى خود او معيّن بود و هريك از اولاد و توابع وى نيز به منصبى مفتخر گرديدند و اخيراً به مدرّسى مدرسۀ اياصوفيا منسوب شد و با خواجه زاده، قاضى استانبول، ملاقات 496 نموده و علم و آثار او مورد تحسين گرديد و به همين جهت، دختر خود را به عقد پسر خواجه زاده آورد و دختر خواجه زاده را نيز معقودۀ نوۀ دخترى خود گردانيد. آه «آن مصر مكرمت كه تو ديدى خراب شد». از تأليفات قوشچى است:

1. حاشيۀ شرح كشّاف تفتازانى؛ 2. شرح تجريد خواجه (كه بارها چاپ شده و موافق آنچه در شرح حال شمس الدين محمود اشاره نموديم، اين شرح به شرح جديد معروف است)؛ 3. العنقود الزّواهر فى نظم الجواهر (در علم صرف)؛ 4. محبوب الحمائل فى كشف المسائل (كه بيست متن را، كه هريكى در علمى بوده، جمع كرده و بدين اسم موسومش داشته و همه وقت در سفر و حضر مورد مطالعۀ او بوده و بعضى از غلامان او با خود همراهش داشتى)؛ 5. هيئت فارسى (كه بارها با خلاصة الحساب شيخ بهائى در يك جا چاپ شده و از كتب درسى علم هيئت مى باشد و بنابر مشهور مابين اهل علم به قوشچى منسوبش دارند).

وفات قوشچى به سال 879 ه‍. ق در استانبول واقع و در جوار قبر ابوايّوب انصارى مدفون گرديد.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 221؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 5، ص 83؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3197.

2544. قوصى، عبدالرحمان بن وهيب (... - 640 ه‍. ق)

ملقّب به «زكى الدين»، از مشاهير ادبا و شعراى عرب مى باشد كه عاقبت به وزارت سلطان مظفّر، صاحب حما، نائل و مشمول مراحم وى گرديد تا به سال 640 ه‍. ق در زندان خفه اش كردند و در همان موقع گفته است:

اعطيتنى الالف تعظيما و تكرمة *** يا ليت شعرى ام اعطيتنى ديتى

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3074.

2545. قومشهى، ميرزا محمدرضا (... - 1306 ه‍. ق)

اصفهانى، از اهالى قومشۀ اصفهان، حكيمى است متألّه مشهور، از اكابر مدرّسين اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت كه نخست در اصفهان به تدريس كتب عرفانى اشتغال داشت. اخيراً به تهران آمد و 497 در مدرسۀ صدر جلو خان مسجد شاه، كه از آثار خيريّۀ ميرزا شفيع خان، صدر اعظم ايران است، مشغول افاده شد و كتب حكمت و مصنّفات عرفا و متصوفه، خصوصاً كتب محيى الدين عربى و شروح آنها را تدريس مى كرد. بسيار خوش اخلاق و درويش نهاد و باادب بوده و از تأليفات اوست:

1. الاسفار الاربعة و تحقيقها (كه رساله اى است بسيار مختصر و در حاشيۀ شرح هدايۀ ملا صدرا در تهران چاپ سنگى شده است)؛ 2. حاشيۀ اسفار ملا صدرا؛ 3. حاشيۀ تمهيد القواعد ابن تركه؛ 4. حاشيۀ شرح قيصرى بر فصوص الحكم؛ 5. الخلافة الكبرى؛ 6. رساله اى در وحدت وجود؛ 7. موضوع العلم.

گاهى نيز شعر گفته و به «صهبا» تخلّص مى كرده و از اوست:

ساغر ز خون ماست به اندازه نوش كن *** اين جام باده نيست كه لبريز مى كنى

در بيست وهفتم محرّم يا غرّۀ صفر 1306 ه‍. ق در تهران وفات يافت و در جوار ابن بابويه نزديك قبر حاج آخوند محلاتى دفن شد.

منابع: معصومعلى شاه، طرائق الحقائق؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، مآثر و آثار؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

قونيوى

قونيوى(1)

قونيوى، محمد بن اسحاق --> صدرالدين قونيوى

قوى، حسين بن حسون --> سخاوى، حسين بن حسون


1) . قونيوى: منسوب است به قونيه كه موضعى است از آفريقا و هم شهرى است مابين شام و قسطنطنيه. (مؤلف)

قهپايى

قهپايى(1)

2546. قهپايى، مولا عنايت اللّه (قرن 11 ه‍. ق)

بن شرف الدين على بن محمود بن شرف الدين على، قهپايى الاصل، نجفى المسكن، ملقّب به «زكى الدين»، 498 معروف به «زكى نجفى»، از اكابر علماى اماميّۀ قرن يازدهم هجرى قمرى و از تلامذۀ مقدّس اردبيلى (متوفّى به سال 993 ه‍. ق) و شيخ بهائى (متوفّى به سال 1031 ه‍. ق) و بعضى ديگر از اكابر وقت بود. در تمامى علوم دينيّۀ متداوله متبحّر و بالخصوص در رجال و درايه كه بصيرتى فوق الغايه داشت. نخست به امر شاه عباس اول (996-1037 ه‍. ق) در قهپايه ساكن بوده و اخيراً در نجف اقامت گزيد و تأليفات نافعه دارد:

1. ترتيب رجال شيخ طوسى؛ 2. ترتيب رجال كشى؛ 3. ترتيب رجال نجاشى؛ 4. ترتيب فهرست شيخ طوسى؛ 5. حاشيۀ نقد الرّجال معاصر خود، مير مصطفى تفريشى؛ 6. مجمع الرّجال (كه در سال 1016 ه‍. ق تأليف و از بهترين كتب رجاليّه مى باشد).

سال وفات او به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 417؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

2547. قهپايى، امير فيض اللّه (قرن 11 ه‍. ق)

بن غياث الدين محمد، طباطبايى قهپايى، از علماى اماميّۀ قرن يازدهم هجرى مى باشد كه از تلامذۀ مقدس اردبيلى (متوفّى به سال 993 ه‍. ق) و از مشايخ ملا محمدتقى مجلسى (متوفّى به سال 1070 ه‍. ق) بوده و از تأليفات اوست حاشيۀ مبحث الهيّات شرح تجريد قوشچى و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 115.

2548. قهپايى، قاسم بن محمد (قرن 11 ه‍. ق)

حسنى حسينى طباطبايى، كه سيد عالم فاضل محدّث ماهر بوده و از استاد خود، شيخ


1) . قهپايى: منسوب است به قهپايه، معرب كوه پايه (يعنى دامنۀ كوه) كه در اين زمان به «كوپا» مشهور و آن قصبه اى است در دو منزلى سمت شرقى اصفهان. (مؤلف)

بهائى و نظاير وى روايت كرده است. از مشايخ روايت ملا محمدباقر مجلسى و مولا محمد سراب سابق الذكر و داراى تحقيقات شريفه در علم رجال مى باشد و ملا محمدعلى استرآبادى صاحب كتاب مشتركات الرّجال و ديگر افاضل وقت آن علم شريف را از وى فراگرفته اند. سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 417.

• قهرمان، حسن بن ابى الحسن بن ابى محمد ورامينى

مصطلح رجال است.

• قهرى، سفيان بن عيينه

مصطلح رجال است.

قيام الدين، شاعر اصفهانى --> حيرت، قيام الدين

499

قيروانى

قيروانى(1)

قيروانى، ابراهيم بن عثمان --> ابن الوزان

قيروانى، ابراهيم بن على --> حصرى، ابراهيم بن على بن تميم

2549. قيروانى، حسن بن رشيق (... - 463 ه‍. ق)

يا حسن بن على بن رشيق، ازدى قيروانى، اديبى است نحوى، لغوى عروضى، شاعر ماهر، مكنّى به «ابوالعباس» يا «ابوعلى»، معروف به «قيروانى»، از افاضل ادبا و بلغاى عرب بوده و نخست فنون ادبيّه را در موطن خود، محمديّه، از محمد بن جعفر قزّاز سابق الذكر فراگرفت؛ سپس به مرام ادامۀ تحصيلات علميّه به قيروان رفته و در آنجا شهرت يافت تا آنكه عرب بدانجا استيلا يافته و ويرانش نموده و مردمانش را به قتل آوردند. حسن به جزيرۀ صقليه از جزاير اندلس رفته و در شهر مازر اقامت گزيد تا به


1) . قيروانى: منسوب است به قيروان و آن به نوشتۀ مراصد، شهرى بوده بزرگ از بلاد آفريقا كه عمرو بن عاص به دستيارى عقبة بن يافع قرشى آن را محاصره كرد و پس از آنكه مسخر عرب شد، اهالى آن متفرق شدند و غير از فقرا و دزدان كسى ديگر در آنجا نماندند و از ابن خلكان نقل است كه قيروان كرسى و مركز بلاد آفريقا و آفريقا هم اقليم بزرگى است از بلاد مغرب كه در زمان عثمان مفتوح اسلاميان گرديده است. (مؤلف)

سال 456 يا 463 ه‍. ق در آنجا وفات يافت و از مصنّفات اوست:

1. الانموزج فى اللّغة؛ 2. الشّذوذ فى اللّغة (كه هر كلمه را كه در باب خود شاذ بوده، ذكر كرده و شرحش نموده است)؛ 3. العمدة فى صناعة الشّعر (در معرفت صنعت شعر و نقد و عيوب آن و در مصر و تونس چاپ شده و به قول ابن خلدون، اين كتاب در رشتۀ خود بى نظير بوده و مانند آن پيش از آن و بعد از آن تأليف نشده است)؛ 4. قراضة الذّهب فى نقد اشعار العرب (و يك نسخۀ خطّى آن در پاريس موجود است).

قيروانى اشعار طريفه هم داشته و از اوست:

500

اُحبّ اخى و ان اعرضت عنه *** و قل علىٰ مسامعه كلامى

ولي فى وجهه تقطيب راض *** كما قطبت فى وجه المدام

و رب تقطب من غير بغض *** و بغض كامن تحت ابتسام

فى الناس من لايرتجى خيره *** الاّ اذا مس بأضرار

كالعود لايطمع فى طيبه *** الاّ اذا احرق بالنار

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 144؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 217؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 8، ص 110؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 8، ص 288.

2550. قيروانى، على بن عبدالغنى (... - 488 ه‍. ق)

فهرى حصرى قارى، مكنّى به «ابوالحسن»، از مشاهير قرّاء و ادباى عرب مى باشد كه استاد صناعت و به طرق تمامى قرائات متنوّعه دارا و خاله زادۀ ابراهيم بن على حصرى سالف الترجمه بود. ديوانى مرتب و منظومه اى در قرائات مختلفه و يكى ديگر نيز در قرائت نافع داشته است. پس از تخريب قيروان، چنانچه فوقاً اشاره شد، به حسب دعوت ملوك اندلس بدانجا رفته و مشمول مراحم ايشان گرديد و عاقبت به سال 488 ه‍. ق در شهر طنجه درگذشته و از اوست:

اقول و قد حيا بكاس *** لها من مسك ريقته ختام

امن خديك تعصر قال كلا *** متى عصرت من الورد المدام

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 373؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3193 و ج 5، ص 3799.

قيروانى، محمد بن جعفر --> قزّاز

قيسى

قيسى(1)

2551. قيسى، ابراهيم بن محمد بن ابراهيم (... - 742 ه‍. ق)

قيسى مالكى سفاقسى، مكنّى به «ابواسحاق»، ملقّب به «برهان الدين»، موصوف به «علامه»، معروف به «قيسى»، از اكابر نحويّين و از تلامذۀ زينب بنت الكمال و ابوحيّان محمد بن يوسف آتى الذكر و بعضى از اكابر ديگر بوده و گاهى به «برهان قيسى» و «علامۀ قيسى» نيز متّصفش 501 دارند و از تأليفات اوست:

1. اعراب القرآن يا تركيب القرآن؛ * المجيد فى اعراب القرآن المجيد (كه نام اصلى همان اعراب القرآن مذكور است).

به سال 742 ه‍. ق در حدود 44 سالگى درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 15]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 55؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 48.

2552. قيسى، مكى (... - 437 ه‍. ق)

بن ابى طالب حموش بن محمد بن مختار، نحوى قيسى مقرى يا معرى، مكنّى به «ابومحمد»، قيروانى الاصل، قرطبى المسكن، محدّث نحوى قارى كه در مصر و مكّه استماع حديث نموده و علوم قرآنيّه را فراگرفت. بسيار تيزفهم و بااخلاق و عاقل، در علوم قرآنيّه متبحّر بود. در جامع قرطبه خطبه خوانده و به اصلاح حال و مستجاب الدّعوه بودن شهرت بى نهايت يافته و مرجع استفادۀ جمعى وافر بود و از تأليفات اوست:


1) . قيسى: (به فتح اول) لقب رجالى ابان بن ارقم، احمد بن سليم، اسد بن عامر، امية بن على و غير ايشان مى باشد و نسبت آن موافق آنچه در شرح حال ابان مذكور از تنقيح المقال نوشته، به قيس عيلان است كه پدر قبيله اى است از عرب، نامش «ناس بن مضر» و برادر الياس. نگارنده گويد: شايد در موارد على حده به شخصى قيس نام ديگر منتسب بوده و يا منسوب به موضع قيس نامى باشد. درمراصدگويد: قيس ديهى است در مصر و يا ناحيه اى بوده از مصر در سمت غربى نيل كه خراب شده است و هم جزيره اى است نيكومنظر در بحر عمان كه باغات و عمارات خوبى داشته و ايستگاه كشتى هاى هند و فارس مى باشد و محل غوص مرواريد هم آنجاست. (مؤلف)

1. اعراب القرآن؛ 2. التّبصرة فى القرائات السّبعة؛ 3. جمع الجوامع (در نحو)؛ 4. شرح الوقف التّام؛ 5. الموجز فى القرائات؛ 6. الوقف فى كلا و بلى؛ 7. الهداية الى بلوغ النّهاية فى معانى القرآن الكريم؛ 8. الهداية فى الوقف على كلا (و ظاهراً غير از كتاب وقف مذكور است).

در سال 437 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 470]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 49، س 3.

2553. قيصرى، شيخ داوود بن محمود بن محمد (... - 751 ه‍. ق)

قرمانى، رومى الاصل، نزيل مصر، عالم محقّق، از اكابر عرفا و صوفيّۀ اواسط قرن هشتم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:

1. شرح فصوص الحكم محيى الدين ابن العربى؛ 2. مطلع خصوص الكلم فى معانى فصوص الحكم (كه در سال 1300 ه‍. ق به نام شرح فصوص الحكم قيصرى چاپ شده است. در كشف الظّنون گويد كه اين كتاب به نام مقدّمۀ شرح الفصوص معروف است، لكن كتابى است مستقل در تمهيد مقدّمات تصوف).

وفات قيصرى در سال 751 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 361]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 126.

5

باب كاف

كابلى

كابلى(1)

كابلى، آقاى حيدرقلى بن نورمحمدخان (قرن 14 ه‍. ق)

الصورة

D20

سردار كابلى (110)

سردار كابلى، از مفاخر علماى اماميّۀ عصر حاضر ما مى باشد كه فقيه اصولى، محدّث رجالى، اديب مورّخ رياضى، جامع معقول و منقول، داراى علوم قديمه و جديده و فنون غريبه، لغات و ادبيّات عربى و فارسى و سانسكريت و انگليسى و هندى و لاتينى و عبرى را آشنا، در مطالب مهمّۀ كتب آن زبان ها بصير و بينا، راه همه گونه استفاده از آنها به روى وى باز و دانشمند جامعى بدين مزايا از سلف و پيشينيان سراغ نداريم.

با اينكه مجملى از شرح حال وى به عنوان سردار نگارش يافته، بازهم محض پاس خدمات دينيّۀ آن يگانه 6 خادم اسلامى، پاره اى از مزاياى حال او را، كه بعداً به اطّلاع اين نگارنده رسيده، ثبت اوراق مى نمايد: در سال 1297 ه‍. ق


1) . كابلى: در اصطلاح رجالى، لقب بشر، اردشير بن ابى الماجد، كنگر ابى خالد، وردان ابى خالد و وردان اصغر است. (مؤلف)

در چهار سالگى او والد ماجدش گرفتار انقلابات سياسى افغانستان، كه تعصّب امير عبدالرحمان خان نيز با آنها توأم بوده، گرديد؛ به حدّى كه ديگر قادر به حفظ مال و جان نبود؛ پس، از روى اضطرار به لاهور هند رفت. در اين اثنا آقاى حيدرقلى نيز در اثر معاشرت هندوبچه ها زبان هندى را ياد گرفت. در هشت سالگى به تحصيل خواندن و نوشتن پرداخت. استعداد فوق العادۀ او كه در تحصيل علم داشته، جالب حيرت پدر و معلّم گرديد. به فاصلۀ شش ماه ايشان را به فراهم كردن وسايل تعلم رياضيّات و زبان انگليسى واداشت تا در حدود يازده سالگى او، پدرش به جهت گرماى غير قابل تحمّل لاهور عزيمت عراق عرب داد و يك نفر معلّم انگليسى را نيز، كه در رياضيّات متخصّص بوده، براى تعليم وى استخدام و در اواخر سال 1304 ه‍. ق آن معلّم را نيز با افراد خانواده به عراق برده و شش سال در آنجا اقامت نمود. آقاى حيدرقلى از فرصت استفاده كرد و در ظرف اين شش سال علاوه بر تكميل علوم جديده به تحصيل علوم قديمه نيز پرداخت و در خدمت شيخ على اصغر تبريزى و ديگران به تعلّم فقه و حديث و كلام و حكمت و ادبيّات زبان عرب اشتغال يافت تا در سال 1310 ه‍. ق در خدمت پدر عازم ايران شد و در شهر كرمانشاه با شيخ عبدالرحمان مكى، كه از اعاظم علماى مكّه و در علوم و ادبيّات عربيّه از نوادر و در ضبط لغات و معانى كلمات عرب قاموسى متحرّك بوده، ملاقات و مجذوب كمالات وى گرديد؛ به همين جهت، در همان شهر اقامت گزيد و در نزد آن دانشمند يگانه ادبيّات عرب را تكميل نمود و علم حروف و اوفاق و نجوم و رمل و اعداد و ديگر علوم غريبه را نيز تحصيل كرد و به فاصلۀ چند سالى پدرش در اواخر زندگانى خود لقب «سردار» و سرپرستى خانواده را به همين فرزند دلبند خود، آقاى حيدرقلى، موكول داشته و بدرود جهان گفت.

آقاى حيدرقلى از آن به بعد به «سردار كابلى» شهرت يافته و به بلاد بسيارى مسافرت كرد و در اثر مصاحبت علما و اكابر و مذاكرات علميّه، آفتاب كمالات وى درخشان و 7 چنانچه در عنوان سردار اشاره شد، به اجازۀ اجتهادى و روايتى جمعى از اكابر نائل آمد و اخيراً در كرمانشاه متوطّن و با همّتى فتورناپذير مشغول تتبّع و تحقيق و تأليف و انجام وظايف متنوعۀ علميّه شد و در نتيجه، با تأليفات طريفۀ منيفۀ خود تمامى اهل علم، بلكه عالم اسلام را رهين قلم ميمنت شيم خود نموده است:

1. الاربعون؛ 2. انجيل برنابا؛ 3. تبصرة الحرّ فى تحقيق الكرّ؛ 4. تحفة الاجلّة؛ 5. تحفة الاحباب؛ 6. ترجمۀ انجيل برنابا (كه هر سه با دو فقرۀ اولى در عنوان سردار مذكور شدند)؛ 7. ديوان حضرت ابوطالب عليه السلام و شرح لاميّۀ آن؛ 8. شرح خطبۀ حضرت زينب عليها السلام در كوفه؛ 9. العلم الشّاخص فى اسرار ظلّ الشّاخص فى الاعمال الفلكيّة؛ 10. غاية التّعديل فى معرفة حقيقة الاوزان والمكائيل؛ 11. قبله شناسى يا قبله نماى جهان (كه ترجمۀ فارسى تحفة الاجلّة مذكور فوق بوده و مطالب مهمۀ ديگرى بدان افزوده و در كرمانشاه چاپ شده است)؛ 12. الكنز المبذول للغنىّ والفقير و غير اينها.

تا موقع طبع همين مجلّد، كه 1369 ه‍. ق مى باشد، در قيد حيات است و توفيق ادامۀ خدمات دينيّۀ برجستۀ او را از درگاه خداوندى خواهانيم.

كابلى، وردان --> ابوخالد، وردان

كاتب

كاتب(1)

كاتب، احمد بن ابراهيم --> نديم، احمد بن ابراهيم

2554. كاتب، احمد بن ابى طاهر طيفور (... - 280 ه‍. ق)

مروزى خراسانى بغدادى، ورّاق كاتب، مكنّى به «ابوالفضل»، از علماى اماميّۀ زمان غيبت صغرى قرن سيّم هجرت و مؤلّف كتاب بلاغات النّساء موسوم به منثور و منظوم مى باشد. مجلسى هم در كتاب بحار الانوار، خطبۀ حضرت فاطمه عليها السلام را، كه در مدينه خوانده و خطبه هاى نسوان اهل بيت عصمت عليهم السلام را كه در كوفه و شام و موارد ديگر خوانده اند، از همان كتاب روايت مى نمايد. وفات احمد به سال 280 ه‍. ق در 76 سالگى واقع گرديد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 142.

8 كاتب، احمد بن حسن --> مالقى، احمد بن حسن بن سيد اديب

كاتب، احمد بن حسين --> بديع الزمان همدانى


1) . كاتب: از القاب و اوصاف جمعى وافر از ارباب كمال است و بعضى از ايشان را با رعايت ترتيب در قيود منضمى نيز كه در بعضى هست، چنانچه در نظايرش مذكور شده، تذكر مى دهد. (مؤلف)

كاتب، احمد بن عبدالعزيز بن هشام --> ابن هشام، احمد بن عبدالعزيز

كاتب، احمد بن عبداللّه بن حسن --> مالقى، احمد بن عبداللّٰه

كاتب، احمد بن محمد بن فضل --> ابن الخازن، احمد بن محمد

كاتب، احمد بن يحيى بن جابر --> بلاذرى

كاتب اسكافى، محمد بن احمد بن جنيد --> اسكافى، محمد بن احمد

كاتب اسكافى، محمد بن همام --> اسكافى، محمد بن همام

كاتب اصفهانى، محمد بن صفى الدين --> عمادالدين كاتب

كاتب الهى، ميرزا محمدشفيع --> وصال، ميرزا محمدشفيع

كاتب بستى، على بن محمد --> بستى، على بن محمد

كاتب بغدادى، حسين بن احمد بن حجاج --> ابن الحجاج، حسين بن احمد بن حجاج

كاتب بغدادى، على بن عبداللّه بن وصيف --> ناشى اصغر

2555. كاتب بغدادى، قدامة بن جعفر بن قدامه (... - 337 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالفرج»، از مشاهير شعرا و ادبا و فصحا و بلغا و فضلاى فلاسفۀ اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد؛ بالخصوص در منطق مشارٌبالبنان و در بلاغت بى بدل و ضرب المثل و وحيد زمان خود و در بدايت حال نصرانى مذهب بوده و به دست هفدهمين خليفۀ عباسى، مكتفى باللّه (289-295 ه‍. ق)، به شرف اسلام مشرّف و در عهد دولت عباسيّه به مقامات عالى رسيد و از تأليفات اوست:

1. ترياق الفكر (چنانچه در كشف الظّنون گفته يا درياق الفكر، چنانچه در معجم الادباء است. ترياق يا درياق دوايى است دافع سمومات كه از اجزاى بسيارى، كه گويند هفتادودو 9 جزء است، تركيب يافته)؛ 2. جلاء الحزن؛ 3. الخراج (كه كتابى است خوب و هرآنچه را كه محتاج اليه كاتب است، حاوى و در ليدن چاپ شده است)؛ * درياق الفكر (كه به نام ترياق مذكور شد)؛ 5. زهر الرّبيع فى الاخبار؛ 5. السّياسة؛ 6. صابون الغم (چنانچه در معجم الادباء است و يا صابون الفم، چنانچه در نسخۀ كشف الظّنون است)؛ 7. صرف الهم؛ 8. صناعة الجدل؛ 9. نزهت القلوب و زاد المسافر؛
10. نقد الشّعر فى البديع (كه حاوى بيست نوع از محسنات بديعيه بوده و معاصر او، ابن المعتز واضع علم بديع، هفده نوع از آنها را جمع كرده و در هفت نوع هر دو متفق و در سيزده نوع ديگر قدامه متفرد و مجموع آنها بالغ به سى نوع بوده و ديگر ادبا در تأليف و گردآورى محسنات بديعيه بعد از ايشان بديشان تابع شده اند و موافق آنچه در شرح حال صفى الدين حلى اشاره شده، تا صدوپنجاه، بلكه بيشتر از آنها را به قيد بيان آورده اند)؛ 11. نقد النّثر (كه يك نسخۀ خطّى آن در اسكوريال موجود و اين هر دو كتاب آخرى در استانبول چاپ شده).

در اعيان الشّيعة و بعض موارد ديگر تشيّع قدامه مصرح بوده و از همين آخرى نيز استظهار كرده اند. وفات قدامه به نوشتۀ كشف الظّنون، در تحت عنوان نزهة القلوب، در سال 310 ه‍. ق بوده، ولكن موافق آنچه در معجم الادباء از ابوحيّان نقل كرده، در سال 320 ه‍. ق در قيد حيات بوده است. نيز از ابن الجوزى نقل كرده كه وفات قدامه در سال 337 ه‍. ق بوده و بعد از اين نقل گويد كه ابن الجوزى كثيرالتخليط بوده و به متفردات او اعتمادى ندارم. ناگفته نماند در معجم الادباء از بعض اهل ادب نقل كرده است كه قدامه كاتب آل بويه بوده و او را در اين قول به جهالت نسبت داده، زيرا كه قدامه قديم العهد بوده و زمان ثعلب و مبرد و ابن قتيبه و نظاير ايشان را دريافته است. نگارنده گويد:

قول اين بعض، استبعادى نداشته و به تصديق خود ياقوت چنانچه مذكور داشتيم، قدامه در سال 320 ه‍. ق زنده بوده و شايد چند سال ديگر بعد از آن نيز عمر كرده و كاتب آل بويه، كه اوّل سلطنت ايشان 321 ه‍. ق بوده است، بوده باشد و اين قول بعض، قول مذكور فوق ابن الجوزى را، كه به نقل خود ياقوت وفات قدامه را 337 ه‍. ق دانسته، تأييد مى نمايد.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 17، ص 12؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 172؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (بعضى از مواضع).

كاتب بغدادى، محمد بن اسحاق --> ابن النديم، محمد

10 كاتب بغدادى، محمد بن حسن بن محمد بن على --> بهاءالدين، محمد بن حسن بن محمد بن على بن حمدون

كاتب بغدادى، محمد بن همام --> اسكافى، محمد بن همام

كاتب بلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر --> بلاذرى

2556. كاتب جرجرايى،(1)احمد بن محمد (قرن 5 ه‍. ق)

بن احمد بن طرخان، كندى جرجرايى، كاتب منشى، از ثقات شيعه كه صحيح السماع(2)بوده و مؤلف كتاب ايمان ابى طالب مى باشد و معاصر و صديقش، نجاشى (متوفّى به سال 450 ه‍. ق)، بعد از توصيف او به اوصاف مذكوره، گويد كه به دست شخصى معروف به «ابن العباس» محض به زعم علوى بودن او مقتول گرديد.

منابع: كتب رجاليه.

كاتب جزرى، نصراللّه بن ابى الكرم --> ابن الاثير جزرى، ابوالفتح النصراللّٰه

كاتب جوينى، حسن بن على --> جوينى، حسن بن على بن ابراهيم

2557. كاتب چلبى، مصطفى بن عبداللّه (1017-1067 ه‍. ق)

قسطنطينى المولد والمنشأ، حنفى المذهب، اشراقى المشرب، از مشاهير علماى عثمانيّه مى باشد كه بين العلما به «كاتب چلبى» معروف، بين اهل ديوان به «خليفه» و «حاجى خليفه» مشهور، گاهى در كلمات بعضى از اجلّه به «فاضل قسطنطينى» موصوف، جامع معقول و منقول و مورّخى است خبير متتبّع اديب بصير.

شرح حال اجمالى وى آنكه در ذى قعدۀ سال 1017 ه‍. ق متولد شد. در پنج و شش سالگى قرآن مجيد و مقدمۀ جزريّه را، كه در تجويد است، اخذ كرد؛ پس تصريف و عوامل و اصول خط را فراگرفت. در چهارده سالگى داخل زمرۀ سلحداريّه، كه پدرش نيز در آن زمره بوده، گرديد. قواعد حساب و ارقام و سياق را تكميل نمود تا 11 به مصاحبت پدر به بغداد رفت و در آنجا نه ماه در محاصره بوده و قحط و غلا و غلبۀ اعدا و حرب و قتال و شدايد بسيارى را در اسوء احوال ديد و با كمال يأس مراجعت كرد. در اين اثنا در ذى قعدۀ سال 1035 ه‍. ق پدرش در موصل وفات يافت و خودش با بعضى از اقربا به استانبول برگشت.


1) . جرجرايى: (به فتح هر دو جيم) منسوب به شهرجرجرانامى است مابين واسط و بغداد از توابع نهروان كه آن هم مثل اكثر بلاد ديگر نهروان خراب شده است. (مؤلف)

2) . صحيح السماع: در اصطلاح رجالى، عبارت از كسى است كه فقط از ثقه روايت كرده و يا از كسى روايت مى كند كه او از غير ثقه روايت نمى كند. (مؤلف)

روزى در جامع سلطان محمدخان فاتح مجلس درس قاضى زاده شيخ محمد بن مصطفى باليكسرى را ديده و مجذوب بيانات شيواى وى شد و تحصيلات علميّه را تصميم داد. در ظرف يك سال مقدمات لازمه را تجديد نظر نمود. در سال 1039 ه‍. ق حاضر درس قاضى زادۀ مذكور گرديد و بعد از مراجعت از سفر بغداد و همدان، تفسير بيضاوى و شرح مواقف سيد شريف و احياء العلوم غزالى و كتاب طريقت محمديّه را، كه در فقه حنفى مى باشد، در حوزۀ درس قاضى زاده تكميل نمود. در خلال اين احوال با اُردوى دولتى بعضى مسافرت ها كرده و به زيارت بيت اللّه الحرام مشرّف شد تا در سال 1047 ه‍. ق از تمامى خدمات رسميّه منصرف و تمامى اوقات خود را در تحصيل علوم متداوله از تفسير و منطق و معانى و بيان و فقه و اصول و هيئت و طبّ و كلام و حكمت مصرف و از اكابر وقت تكميل مراتب علميّه نمود و به اجازۀ روايتى كتب حديث مشايخ نائل آمد و به تدريس علوم مذكوره مشغول و همّت خود را در تأليف و تصنيف برگماشته و به مصنّفات طريفه موفق گرديد:

1. تحفة الاخيار فى الحكم والامثال والاشعار (كه محاضرات و لطايف ادبيات و نوادر كتب تاريخيه را با ترتيب حروف حاوى است)؛ 2. تحفة الكبار فى اسفار البحار؛ 3. تقويم التّواريخ (كه تواريخ معموله و مستعمله و وقايع آنها را به شكل تقويم هاى معمولى در جداول مخصوصه با زبان تركى نوشته و به مثابۀ فهرست كتب تواريخ است)؛ 4. جهان نما (در جغرافيا به زبان تركى، با ترتيب حروف و شرح حال اقاليم جديده را نيز، كه بعد از قرن نهم كشف شده، حاوى است)؛ 5. سلم الوصول الى طبقات الفحول؛ 6. الفذلكة (كه تاريخ حيات صدوپنجاه نفر از ملوك است)؛ 7. كشف الظّنون عن اسامى الكتب والفنون؛ 8. ميزان الحق فى اختيار الاحق (كه در سال وفاتش تأليف داده و آخرين تأليفات او مى باشد).

اشهر از همۀ آنها كتاب كشف الظّنون مذكور مى باشد كه به نوشتۀ بعضى، نام چهارده هزار و پانصد كتاب را غالباً با اسامى و وفيات مؤلفين 12 آنها ضبط و با ترتيب حروف در قيد تحرير آورده و از نفايس كتب قرون اخيره است و چندين مرتبه در مصر و استانبول و غيره چاپ و نوعاً مؤلفات عامّه را در قيد تحرير آورده و گاهى به ذكر بعضى از مؤلفات شيعه نيز پرداخته و در اين قسمت اشتباهاتى هم دارد و ذيل هاى بسيارى بر اين كتاب نوشته اند و تا اين اواخر كتابى بدين جامعيّت نسبت به مؤلفات

شيعه نبوده تا اينكه علاّمۀ وقت آقاى آشيخ آقابزرگ تهرانى در تعقيب همين موضوع مشمّر و كتاب نفيسى بى نظير به نام الذّريعة الى تصانيف الشّيعة تأليف و تا موقع طبع همين مجلّد ريحانه، هفت مجلّد از آن كتاب ذريعة از حرف الف تا آخر حرف خاء از چاپ درآمده و مجموع اين هفت مجلّد حاوى اسامى 14179 كتاب از مؤلفات شيعه با اسامى و وفيات مؤلفين آنها با رعايت تمام ترتيب مى باشد. وفات كاتب چلبى در سال 1067 ه‍. ق در استانبول واقع گرديد.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 66؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3806؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 222؛ حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، مقدمه.

2558. كاتب، حسن بن مفضل بن سهلان (... - 412 ه‍. ق)

رامهرمزى، مكنّى به «ابومحمد»، از اكابر و اعيان شيعه و وزراى سلطان الدولۀ ديلمى (404-415 ه‍. ق) و از جملۀ كتّاب و منشيان شيعه معدود و در سال 412 ه‍. ق مقتول گرديد.

منابع: اطلاعات متفرقه.

كاتب، حسين بن احمد --> ابن الحجاج، حسين بن احمد

كاتب، حسين بن اسحاق --> ابن كرنيب

كاتب، حسين بن على بن حسين --> ابن الخازن، حسين بن على بن حسين

كاتب خوارزمى، محمد بن عباس --> خوارزمى، محمد بن عباس

كاتب دمشقى، احمد بن محمد بن على --> ابن الخياط، احمد بن محمد

كاتب زهرى، محمد بن سعد --> ابن سعد

كاتب سلطانى، مير على هروى --> هروى، مير على

13 كاتب سيارى، احمد بن محمد بن سيار --> سيارى، احمد بن محمد

كاتب شريشى، احمد بن عبدالمؤمن --> شريشى، احمد بن عبدالمؤمن

كاتب طغرايى، حسين بن على بن محمد --> طغرايى، حسين بن على

2559. كاتب، عبدالحميد بن يحيى (... - 132 ه‍. ق) كاتب عبدالحميد

بن سعديا سعيد، مكنّى به «ابوغالب»، كاتب بليغ منشى فصيح معروف، از مشاهير ائمّۀ انشا و كتابت و فنون ادبيّه مى باشد كه در فصاحت مكتوبات و بلاغت منشآت خود بى بدل و ضرب المثل بود و جملۀ «فتحت الرسائل بعبدالحميد و ختمت بابن العميد» از امثال دايره و مشهوره است. رسائل و منشآت وى مدوّن و مرجع استفادۀ جمعى وافر از مترسّلين و اهل انشا بوده و اصول او را اتّخاذ مى نمودند. وقتى، يكى از گماشتگان مروان، آخرين خليفۀ اموى، غلام سياه رنگى اهدايش كرد كه كمّاً و كيفاً مخالف ميل مروان بود؛ پس به عبدالحميد، كه منشى اش بوده، گفت مكتوبى در توبيخ آن گماشته بنگارد. عبدالحميد نوشت: «لو وجدت لونا شرأ من السواد و عددا اقل من الواحد لاهديته والسلام».

عبدالحميد در جميع وقايع مروان حاضر بود؛ حتى در هنگام مغلوبيّت و فرارى بودن او از ابومسلم خراسانى نيز از وى مفارقت نكرد و هماره راه وفا و صداقت همى پيمود تا روز دوشنبه سيزدهم ذى حجۀ سال 132 ه‍. ق هر دو در مصر مقتول گرديدند و يا به نوشتۀ بعضى، عبدالحميد در موقع قتل مروان در جزيره مختفى بود تا در نتيجۀ سعايت دستگير شد و به صاحب شرطه (رئيس نظميّه) تسليم گرديد. او نيز لگنى تافته بر سرش نهاد تا جان داد و يا به امر ابوجعفر منصور، دوّيمين خليفۀ عباسى، احضار شد و وقوع تمامى دواهى را بدو منتسب داشته و بدان بهانه امر داد كه دست ها و پاى هايش را بريده و سر از بدنش جدا كردند.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 332؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3065.

كاتب، عبداللّه بن مقفع --> ابن مقفع

كاتب عتابى، كلثوم بن عمرو --> عتابى، كلثوم بن عمرو بن ايوب

14 كاتب، على بن جعفر بن على --> ابن القطاع

كاتب، على بن حسين بن محمد --> ابوالفرج، على بن حسين

كاتب، على بن هلال --> ابن البواب، على بن هلال

كاتب، عمر بن هبة اللّه --> ابن العديم، عمر بن هبة اللّٰه

كاتب، قدامة بن جعفر --> كاتب بغدادى، قدامة بن جعفر بن قدامه

كاتب قزوينى، محمد بن ابى عمران موسى --> ابوالفرج قزوينى

كاتب كشاجم، محمود يا محمد --> كشاجم

كاتب، محمد بن ابراهيم --> ابن ابى زينب، محمد بن ابراهيم بن جعفر

كاتب، محمد بن حسين بن عميد --> ابن العميد

كاتب، محمد بن عبيداللّه --> ابن التعاويذى

كاتب، محمد بن على --> ابن مقله

كاتب مسبحى، امير مختار --> مسبحى

كاتب مفجع، محمد بن احمد بن عبداللّه --> مفجع

كاتب ملكى، ياقوت بن عبداللّه --> ملكى، ياقوت بن عبداللّٰه

كاتب واقدى، محمد بن سعد --> ابن سعد

• كاتب الوحى، زيد بن ثابت

موكول به علم رجال است.

كاتب، يحيى بن منصور --> تاج الدين، يحيى بن منصور بن جراح

2560. كاتبى ترشيزى، محمد بن عبداللّه (... - 850 ه‍. ق)

نيشابورى الاصل، ترشيزى الولادة والمنشأ، شمس الدّين اللّقب، از شعراى عرفاى نامى ايرانى مى باشد كه در علوم ظاهريّه و باطنيّه و صوريّه و معنويّه بهرور، اشعارش آبدار و مقبول طباع 15 صغار و كبار و داراى اخلاق حميده بود. در جوانى به نيشابور رفت و مريد سيّد نسيمى شيرازى آتى الذكر شد. اصول خط و كتابت را از وى فراگرفت و از كثرت شهرتى كه در شعر و حسن خط به دست آورد، محسود آن پير و استاد خود گرديد؛ به ناچار به هرات و شيروان و تركمان على التعاقب رفته و بايسنقرميرزا و ابراهيم شاه شيروانى و اسكندر بن قره يوسف تركمانى را مدايحى گفت و فقط صله و انعام بسيارى از ابراهيم شاه بدو عايد شد. اخيراً در نتيجۀ قدرندانى

اكابر ديگر به اصفهان رفت و در حوزۀ ارشاد خواجه ضياءالدين داخل و طريق عزلت و انزوا پيش گرفت؛ پس به استرآباد رفت و در سال 838 يا 839 يا 844 يا 889 يا در حدود 850 ه‍. ق در وباى عمومى درگذشت. علاوه بر اختلاف تذكره ها كه در تاريخ وفات او دارند، در كشف الظّنون هم مختلف و در بعض مواضع، تاريخ دوّيمى و بعض ديگر سيّمى و در جايى هم تاريخ آخرى را نوشته است. بارى، كاتبى دربارۀ وباى استرآباد گويد:

ز آتش قهر وبا گرديد ويران ناگهان *** استرآبادى كه خاكش بود خوش بوتر ز مشك

اندر او از پير و برنا هيچ كس باقى نماند *** آتش اندر بيشه چون افتد نه تر ماند نه خشك

از بعض اشعارش تشيّع او استظهار مى شود و از ابيات قصيده اى است كه در مدح حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفته است:

اى دل! سخن ز دست و دل بوتراب كن *** آباد ساز كعبه و خيبر خراب كن

خاك عدو به باد ده از گرد دلدلش *** از ذكر تيغ او جگر خصم آب كن

با هركه آن جناب گرفت انس، انس گير *** وز هركه اجتناب نمود، اجتناب كن

تسبيح خارجى كه نه در ذكر حيدر است *** در گردن سگان جهنّم طناب كن

سرچشمه گر به جز اسداللّه باشدت *** بشكن سبوى جسم و سفال كلاب كن

مناجات و اشعار و قصايدى در مناقب ائمّۀ اطهار عليهم السلام بدو منسوب است و از بعض اشعار او شائبۀ جبريّت هم ظاهر مى گردد:

چو خير و شر نه به دست من است يك سر مو *** اگر ثواب ندارم مرا گناهى نيست

16 چنانچه در صدر عنوان اشاره شد، همين صاحب ترجمه محمد بن عبداللّه كاتبى ترشيزى را گاهى به مناسبت اصل و نژاد وى، «نيشابورى» هم گويند؛ چنانچه به مناسبت منشأ و مولد او، كه شهر ترشيز بوده، «ترشيزى» گويند و در ضمن تأليفات و آثار قلمى او نيز ذيلاً اشاره خواهد شد و در مجالس المؤمنين نيز «كاتبى نيشابورى» عنوان كرده و اين شعر را نيز بدو نسبت داده است:

همچو عطّار از گلستان نشابورم ولى *** خار صحراى نشابورم من و عطّار، گل

بعد از آن، از تذكرۀ دولتشاهى نقل كرده كه مولد و منشأ وى شهر ترشيز است و اين كلام مجالس المؤمنين هم صريح است در اينكه همين كاتبى ترشيزى صاحب عنوان را «نيشابورى» گفتن نيز صحيح است و علاوه كه ترشيز هم به نوشتۀ بعضى، از توابع

نيشابور بوده و اين هم صحت هر دو نسبت را شاهد صادق مى باشد. بارى، از آثار قلمى محمد بن عبداللّه كاتبى است:

1. بهرام و گل اندام (كه منظومه اى است فارسى و در كشف الظّنون و مجمع الفصحاء آن را به محمد بن عبداللّه كاتبى منسوب داشته، لكن در اولى به «نيشابورى» و دويمى به «ترشيزى» اش موصوف مى دارد)؛ 2. حسن و عشق (كه مثنوى لطيف و فارسى است)؛ 3. ديوان اشعار (كه به ديوان كاتبى معروف و يك نسخه از آن، كه حاوى غزليات و مقطعات و بعضى از رباعيات بوده و مجموع آن در حدود يك هزار بيت مى باشد، به شمارۀ 279 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 4. مجمع البحرين (كه منظومه اى است ذوبحرين و ذوقافيتين)؛ 5. محب و محبوب؛ 6. ناظر و منظور يا ناصر و منصور (كه هر دو از مثنويات لطيفۀ فارسى اوست).

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 190]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 250؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 28؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 214؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3807.

2561. كاتبى قزوينى، على بن عمر بن على (... - 675 ه‍. ق)

شافعى، ملقّب به «نجم الدين»، مكنّى به «ابوالحسن» و «ابوالمعالى»، معروف به «دبيران» و «كاتبى قزوينى»، موصوف به «علامه»، از اكابر علما و حكما و دانشمندان رصد و رياضيّات شافعيّه مى باشد كه به منطق و هندسه و فنون حكمت عارف، در آلات رصديّه ماهر و متبحّر، از اساتيد معقولى علاّمۀ حلّى سالف الترجمه و قطب الدين محمود شيرازى سابق الذكر، از تلامذۀ خواجه نصير طوسى و از كسانى بوده كه در سال 657 ه‍. ق به حسب پيشنهاد خواجه به امر هلاكوخان براى كمك و شركت در عمل رصدخانه در مراغه احضار شده بودند.

كاتبى در قزوين تدريس مى كرد. حوزۀ درس او مجمع افاضل بوده و به تشيّع هم 17 رغبتى وافر داشت تا روزى مسائل بسيارى از مشكلات كلاميّه از خواجه در حالتى كه مهياى سوارى بوده، پرسيد. خواجه نيز در همان حال به همۀ آنها جوابى شافى داد.

كاتبى خيال نمود كسى كه فهم و ذكاوت و احاطه و جودت او بدين پايه باشد، بعيد

نيست كه امر مذهب را نيز با امثال اين گونه مطالب عاليۀ دور از افهام عامّه مشتبه سازد.

اينك بدين خيال فاسد از آن عزم و رغبت مفرط كه به تشيّع داشته، منصرف گرديد و از مصنّفات كاتبى است:

1. بحر الفوائد فى شرح عين القواعد (كه شرح مزجى كتاب عين القواعد مذكور ذيل است)؛ 2. جامع الدّقائق فى كشف الحقائق (در منطق كه كتابى است بزرگ و حاوى تمامى اصول و فروع علم منطق)؛ 3. حكمة العين (كه مباحث الهيات و طبيعيات حكمت را جامع و از اكابر فريقين حواشى و شروح بسيارى بر آن نوشته اند و علامۀ حلى نيز شرحى به نام ايضاح المقاصد بر آن نوشته است)؛ 4. الشّمسيّة (در منطق كه براى خواجه شمس الدين صاحب ديوان جوينى تأليفش داده و ملا سعد تفتازانى سابق الذكر و قطب الدين رازى محمد سابق الذكر و ديگر اكابر، شروح بسيارى بر آن نوشته اند و شرح قطب الدين به تحرير القواعد المنطقيّة فى شرح الشّمسيّة موسوم و معروف ترين شروح شمسيّه بوده و بارها در ايران و غيره چاپ و از كتب درسى طلاب است)؛ 5. عين القواعد (در منطق و حكمت).

وفات كاتبى در سال 675 ه‍. ق واقع گرديد. در قاموس الاعلام كاتبى را «كاشى» نوشته و آن اشتباه و يا سهوالقلم كاتب است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 713]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 610؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 222؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4568.

كاتبى نيشابورى، محمد --> كاتبى ترشيزى

كازرونى

كازرونى(1)

كازرونى، ابراهيم بن شهريار --> ابواسحاق

• كاسولا، قاسم بن محمد قمى

موكول به علم رجال است.


1) . كازرونى: منسوب است به كازرون و آن، شهرى است از بلاد فارس در سه منزلى شيراز كه مشتمل بر قصور و باغات بسيارى مى باشد. (مؤلف)

كاشانى، ابوبكر بن مسعود --> علاءالدين، ابوبكر بن مسعود بن احمد

2562. كاشانى، ملا ابوالحسن بن ملا محمد (... - 966 ه‍. ق)

ابيوردى الاصل، كاشانى المسكن، از علماى اماميّۀ قرن دهم هجرى عهد شاه تهماسب صفوى 18 (930-984 ه‍. ق) مى باشد كه عالم فاضل، فقيه متكلّم، جامع معقول و منقول و از اساتيد مجتهد كركى سيد حسين بن سيد حيدر آتى الذكر بوده و از تأليفات اوست:

1. اثبات الواجب و صفاته؛ 2. اركان الايمان (در امامت)؛ 3. الحسنى (در حكمت طبيعى)؛ 4. روض الجنان يا روضة الجنان (در كلام و حكمت)؛ 5. شرح فرائض خواجه نصير طوسى؛ 6. الشّوارق (در كلام)؛ 7. مقدار الدّيات و احكامها؛ 8. المنطق و غيرها.

در سال 966 ه‍. ق وفات يافت.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 6، ص 288.

2563. كاشانى، سيد ابوالقاسم بن سيد احمد (... - 1318 ه‍. ق)

كاشانى الاصل، نجفى المسكن، از افاضل علماى اماميّۀ اين اواخر بوده و از تأليفات اوست:

1. كشف الاسرار الخفيّة فى شرح الدّرّة النّجفيّة (كه منظومۀ فقه درّة نجفيّة نام سيد بحرالعلوم را با كمال اتقان شرح كرده و دو مجلد از آن برآمده كه تا باب اغسال است)؛ 2. كشف المهمّات فى الالغاز والمعمّيات (به پارسى).

در سال 1298 يا 1318 ه‍. ق وفات يافت.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 101.

2564. كاشانى، ملا حبيب اللّه (... - 1340 ه‍. ق)

بن على مدد بن رمضان، كاشانى، از علماى اماميّۀ قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه عابد و زاهد و متّقى و عرفان مسلك و صاحب اخلاق حميده بوده و به شهادت تأليفات طريفۀ متنوعۀ او، علاوه بر علوم دينيۀ متداوله، در بعضى از علوم غريبه نيز خبير و داراى قريحۀ شعرى هم بوده است و شرح حال اجمالى او را موافق آنچه در كتاب لباب الالباب خودش نگارش يافته، ملخصاً مى نگارد كه در چهارده سالگى از نحو و صرف و مقدمات لازمۀ متداوله فارغ و نزد حاج سيد حسين

و بعضى ديگر به تحصيل فقه و اصول پرداخت و مقدارى از فصول را نزد شيخ محمد اصفهانى، خواهرزادۀ خود صاحب فصول و يك قسمت عمده از رسائل شيخ مرتضى انصارى را از حاج ميرزا ابوالقاسم كلانترى تهرانى آتى الترجمه خواند و مقدارى از حكمت هم از اكابر تلامذۀ حاج ملا هادى سبزوارى فراگرفت. در شانزده سالگى به تحصيل اجازۀ روايتى و در هيجده سالگى به اجازۀ اجتهادى استاد خود، حاج سيد حسين مذكور، نائل آمد و در تمامى عمر خود با كمال انزوا مى گذرانيد. عزّت را در عزلت ديده و اوقات 19 خود را به تدريس و تأليف مصروف مى داشت و از تأليفات اوست:

الصورة

D21

ملا حبيب اللّه كاشانى (111)

1. اسرار العارفين فى الاخلاق والمعارف؛ 2. اصطلاحات الصّوفيّة؛ 3. اصطلاح علم الجفر؛ 4. الانوار السّانحة فى تفسير الفاتحة؛ 5. ايضاح الرّياض (كه حواشى رياض المسائل است)؛ 6. تذكرة الشّهداء؛ 7. تشويقات السّالكين الى معارج الحقّ واليقين؛ 8. تفسير سورۀ جمعه؛ 9. تفسير سورۀ دهر؛ 10. تفسير سورۀ فتح؛ 11. تفسير سورۀ ملك؛ 12. توضيح البيان فى تسهيل الاوزان (كه در تهران چاپ شده است)؛ 13. توضيح السّبل فى بيان الاديان؛ 14. جذبة الحقيقة فى شرح دعاء كميل؛ 15. جنّة الحوادث فى شرح زيارة الوارث؛ 16. حقائق النّحو؛ 17. الدّرّ المكنون فى شرح ديوان المجنون؛ 18. رجوم الشّياطين فى ردّ الملاعين يعنى البابيّة؛ 19. رياض الحكايات (در قصص و امثال مضحكه كه در تهران چاپ شده است)؛ 20. السّرّ المستتر فى الطّلسمات والدّعوات؛ 21. شرح دعاى جوشن صغير؛ 22. شرح دعاى سحور؛ 23. شرح دعاى صنمى قريش؛ 24. شرح دعاى عديله؛ 25. شرح زيارت عاشورا؛ 26. شرح قصيدۀ حميرى؛ 27. شرح قصيدۀ فرزدق؛ 28. شرح لامية العجم؛ 29. العشرة الكاملة

(در تجويد)؛ 30. عقائد الايمان (كه شرح فارسى دعاى عديلۀ كبرى است)؛ 31. القواعد الرّبّانيّة (در اخلاق)؛ 32. كشف السّحاب فى شرح الخطبة الشّقشقيّة؛ 33. لباب الالباب فى القاب الاطياب؛ 34. مصاعد الصّلاح فى شرح دعاء الصّباح؛ 35. منتخب الامثال فى الامثال العربيّة؛ 36. منتقد المنافع فى شرح المختصر النّافع؛ 37. نخبة التّبيان فى علمى المعانى والبيان؛ 38. وسيلة الاخوان الى احكام الايمان؛ 39. وسيلة المعاد؛ 40. هداية الضّبط فى علم الخّط و غيرها. منظومه هاى بسيارى هم در فقه و اصول و عقايد و بيان و بديع و درايه دارد.

در بيست وسيّم جمادى الآخرۀ سال 1340 ه‍. ق وفات يافت و در مادّۀ تاريخ او گفته اند:

دريغا رفت از اين دار فانى *** مهى كافزون بدى از ماه، جاهش

20

چو تاريخ از خرد كردم طلب گفت: *** «بهشت جاودان آرامگاهش»(1)

منابع: كاشانى، حبيب اللّٰه، لباب الالباب فى القاب الاطياب؛ اطلاعات متفرقه.

2565. كاشانى، ملا فتح اللّه بن ملا شكراللّه (... - 988 ه‍. ق)

الصورة

D22

نمونه خط ملا فتح اللّه كاشانى (112)

عالمى است جليل فقيه محقّق، متكلّم مدقّق، مفسّر متبحّر، از اكابر علماى اواخر قرن دهم هجرت از تلامذۀ على بن حسن زوارى سابق الذكر كه به واسطۀ او از محقّق كركى روايت مى كند. در تمامى علوم دينيّۀ متداوله متبحّر؛ خصوصاً در تفسير كه بحرى بوده بى پايان و تأليفات طريفۀ او بهترين معرّف تبحّر وى مى باشد:

1. ترجمۀ احتجاج طبرسى (كه ذيلاً به نام كشف الاحتجاج مذكور است)؛ 2. ترجمۀ قرآن به فارسى (و آن غير از سه فقره تفسير قرآن مذكور در ذيل است)؛ 3. تنبيه الغافلين و تذكرة العارفين (كه شرح فارسى نهج البلاغة بوده و در ايران چاپ

1) . بهشت جاودان آرامگاهش = 1340.

شده است)؛ 4. خلاصة المنهج (كه ملخص تفسير منهج الصّادقين مذكور ذيل است و در ايران چاپ شده است)؛ 5. زبدة التّفاسير (كه تفسير قرآن مجيد است به عربى و آن بعد از دو تفسير فارسى منهج و خلاصة المنهج تأليف و اخبار اهل بيت عصمت عليهم السلام را حاوى و اغلب از كشّاف و تفسير بيضاوى و مجمع البيان و جوامع طبرسى نقل مى كند)؛ * كشف الاحتجاج (كه ترجمۀ فارسى احتجاج طبرسى مى باشد و براى شاه تهماسب صفوى تأليف و يك نسخۀ خطى آن در خزانۀ شيخ صفى از شهر اردبيل آذربايجان به نظر ميرزا عبداللّه افندى صاحب رياض العلماء رسيده است)؛ 6. منهج الصّادقين فى الزام المخالفين (كه تفسير بزرگى است به فارسى و در تبريز و تهران چاپ شده است).

وى در سال 988 ه‍. ق وفات يافته و در مادّۀ تاريخ او گفته اند:

مفتى دين متين كاشف قرآن مبين *** واقف سرّ قدر عالم اسرار قضا

قدوۀ اهل فقاهت كه به مصباح دروس *** همه را بود به ارشاد به حق راهنما

فقها را چو ملاذى به جز آن قدوه نبود *** بهر تاريخ نوشتند «ملاذالفقها»(1)

قضيۀ زنده شدن در قبر ملا فتح اللّه را، چنانچه مشهور است، در ضمن شرح حال طبرسى، فضل بن حسن بن فضل اشاره نموديم.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 508؛ اطلاعات متفرقه.

21 كاشانى، محمد بن شاه مرتضى --> فيض كاشانى

2566. كاشانى، حاج سيد مصطفى بن حاج سيد حسين (... - 1337 ه‍. ق)

كاشانى الاصل، تهرانى المسكن، از اكابر علماى اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه سال ها در تهران حامل لواى رياست علميّه و داراى مرجعيّت عموميّه بود.

تمامى اوقات او در تأييد دين مبين و دادرسى مسلمين و اعمال وظايف امر به معروف و نهى از منكر و اعلاى كلمۀ حق و انجام وظايف علميّه از مطالعه و تدريس و افاده و غيرها مصروف مى شده است. در بدايت حال بعد از تحصيل مقدمات لازمۀ متداوله، فقه و اصول و معقول و منقول و اخلاق و كلام و رياضيّات و رجال را در حوزۀ درس والد معظّم خود تكميل كرد. بعد از وفات او به اصفهان رفته و حوزۀ علمى فراخور


1) . ملاذالفقها = 988.

الصورة

D23

سيد مصطفى كاشانى (113)

استفادۀ خود نديد؛ پس عزيمت نجف اشرف داده و در آن ارض اقدس يكى از مراجع علميّه و حوزۀ درس او مرجع استفادۀ افاضل بوده است. علاوه بر مراتب علميّه، در محاسن اخلاق هم طاق و داراى قريحۀ شعرى صاف بوده و اشعار او فصاحت و محسنّات بديعيّه را جامع مى باشد. ديوانى هم در مناقب و مراثى حضرات معصومين عليهم السلام داشته و در هريك از استصحاب و تجزى و تفسير مختصر قرآن و حاشيۀ ارشاد علامه و حاشيۀ شرائع و قاعدۀ لا ضرر و منجّزات مريض تأليفاتى داشته، لكن اكثر آنها تلف شده است. در شب نوزدهم رمضان 1337 ه‍. ق در كاظمين وفات يافت و در جوار حضرت امام موسى عليه السلام مدفون گرديد.

منابع: اطلاعات متفرقه.

كاشف --> منصف

تخلص شعرى شريفا است.

22 2567. كاشف الحيل، عبدالحسين آيتى (1287-1372 ه‍. ق)

بن حاج ملا محمد، مشهور به «حاج آخوند» بن حاج ملا محمد آية اللّه، تفتى يزدى، از افاضل عصر حاضر و از خانوادۀ علم و عرفان مى باشد و نسب او از طرف مادر به ابراهيم ادهم سالف الترجمه موصول مى شود. ولادتش در سال 1287 ه‍. ق واقع شد و تا 25 سالگى به تحصيل ادبيات و علوم عربيّه پرداخت؛ سپس امام جماعت و مرجع امور شرعيّه و صاحب منبر و محراب گرديد تا در سال 1320 ه‍. ق به مسلك بهاييگرى گراييده و در آن بساط محرم اسرار شد و ماه ها در جوار عبدالبها و عباس افندى به سر برده و سال ها در شرق و غرب سياحت ها كرد و در احكام و مسائل استدلاليّه و هر مطلبى از مطالب بهاييّه تحقيقات عميقه نمود تا در سال 1341 ه‍. ق مشمول توفيق

خداوندى گرديد و با كمال جديّت و شهامت دامن از بهايى ها چيده و مرئيات و مسموعات و اطّلاعات بيست سالۀ خود را، كه به اسرار و دسايس ايشان به هم رسانده بود، به نام كشف الحيل تأليف داده و در دسترس عموم گذاشت و خودش نيز به مناسبت همين كتاب كشف الحيل، موصوف به «كاشف الحيل» مى باشد.

سپس براى تقويت و پشت بند همين كتاب، مجلّۀ ادبى به نام نمكدان داير و پنج دوره از آن را در مدت هفت سال به قلم خود تحرير و با سرمايۀ خويش اداره نمود و تا موقع طبع اين مجلّد ريحانه، كه 1369 ه‍. ق مى باشد، در اين مبارزه بوده و در اين مدت متمادى از طرف بهايى ها يك كلمه جوابى بر مندرجات كشف الحيل ننوشته و اصلاً تكذيب هم نكرده اند. از قرار اطّلاعات واصله گويا اين سكوت ايشان از بيم رسوايى است كه اگر يك كلمه بنويسند، كاشف الحيل صد كلمه جواب خواهد داد و هرچه هم كه ناگفته مانده، گفته خواهد شد و قطعاً بعد از وفات او ترّهاتى نشر خواهند داد، ولى چه فايده‌؟ همه كس دانسته است كه جوابى نداشته اند، والاّ در حيات خودش مى نوشتند؛ چنانچه هرچه را كه به صلاح ايشان است، نشر مى دهند و از قانون كشورى، كه نبايد كتب گمراه كننده نشر بشود، نمى انديشند. خوشبختانه بعد از انتشار كشف الحيل، آقاى حاج ميرزا حسن نيكو، مؤلف كتاب فلسفۀ نيكو كه او نيز از بهاييّت منصرف شده 23 و بعضى از هم قطاران ديگر كاشف الحيل در تأييد كتاب كشف الحيل تأليفاتى كرده و مندرجات آن را با عبارات مختلفه تصديق و تقويت نموده اند.

از آثار قلمى ديگر كاشف الحيل تاريخ يزد و خردنامۀ منظوم و روش نگارش و فرهنگ و قصيدۀ قرآنيّه و نغمۀ دل بوده و آخرين آنها كتاب نبى (به ضمّ نون) است و آن ترجمه و تفسير موجز قرآن مجيد بوده و علاوه بر فايدۀ عمومى، بالخصوص بعضى از آيات شريفه را، كه اهل بهاء منشأ استدلال بى ربط و سفسطه و مغلطه نموده اند، جواب داده و راه مغالطه را مسدود كرده است. كاشف الحيل شعر خوب هم مى گويد و قوۀ شعرى او از مجلّۀ نمكدان او معلوم است و در بدايت حال متخلّص به «ضيائى» بوده؛ سپس به «آواره» تبديل داده و اخيراً به «آيتى» تخلّص مى نمايد.

منابع: از مرقومات خود كاشف الحيل تلخيص شد.

كاشف الغطاء

كاشف الغطاء(1)

2568. كاشف الغطاء، شيخ احمد (... - 1344 ه‍. ق)

بن شيخ على بن رضا بن موسى بن جعفر بن خضر، نجفى المولد والتحصيل والمسكن والمدفن، از علماى اماميّۀ عصر حاضر ما مى باشد كه عالم فاضل عامل، فقيه مجتهد عادل، از تلامذۀ حاج آقا رضا همدانى و آخوند خراسانى بوده و اخيراً در حوزۀ درس آقاى سيد محمدكاظم يزدى آتى الذكر داخل و تأليفات منيفۀ او حاكى از علوّ مقام علمى اش مى باشد:

1. احسن الحديث فى احكام المواريث؛ 2. سفينة النّجاة (كه به دو جزو بوده؛ اولش در عبادات و دويمش در عقود و ايقاعات و اين هر دو كتاب در نجف چاپ شده اند)؛ 3. قلائد الدّرر فى مناسك من حجّ واعتمر (كه در بغداد چاپ شده) و غير اينها.

در سال 1344 ه‍. ق در بغداد كه براى معالجه رفته بوده، وفات يافت. جنازه اش به نجف نقل شد و در مقبرۀ مخصوص اين خانواده دفن گرديد. در اكثر مواضع اقامۀ عزا كرده و مرثيه ها 24 گفتند و چنانچه فوقاً اشاره شد، گاهى «آل كاشف الغطاء» نيز گويند.

منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 2، ص 104.

2569. كاشف الغطاء، شيخ جعفر (... - 1228 ه‍. ق)

بن شيخ خضر بن شيخ يحيى، حلّى جناحى الاصل، نجفى المسكن والمدفن، به «شيخ اكبر» معروف و گاهى به «شيخ نجفى» موصوف، نسب شريفش به مالك اشتر موصول، از اكابر علماى اماميّه و اعاظم فقها و مجتهدين اثناعشريّه، علم الاعلام، سيف الاسلام، فقيه اهل بيت، شيخ الفقها، صاحب كشف الغطاء و بالجمله قلم و رقم از تحرير مقامات عاليۀ علميّه و اخلاقيّه و كمالات نفسانيّه اش عاجز و كرامات باهره و مقامات عاليۀ علمى و عملى او مشهور و در كتب تراجم مذكور مى باشد. به فرمودۀ


1) . كاشف الغطاء: عنوان مشهورى شيخ جعفر بن شيخ خضر مى باشد كه به مناسبت تأليف منيفش، كشف الغطاء، به همين لقب ملقب گرديده است و بعد از او عنوان خانوادگى وى گرديده و اين خانواده را «آل كاشف الغطاء» و گاهى هريك از افراد اين خانواده را هم «آل كاشف الغطاء» گويند و در اينجا بعضى از ايشان را به اندازۀ مساعدت وسايل موجوده ثبت اوراق مى نمايد. (مؤلف)

مستدرك الوسائل، از آيات عجيبۀ خداوندى، زبان در وصف وى عاجز، عقول از ادراك او قاصر، در عبادات و آداب و سنن و مناجات اوقات سحر و محاسبة النفس مواظبت بى نهايت داشته است.

از تلامذۀ آقاى بهبهانى، سيد مهدى بحرالعلوم، سيد صادق فحام و ديگر اكابر وقت بوده و صاحب جواهر و حجة الاسلام رشتى و شيخ محمدتقى صاحب هداية المسترشدين و سيد صدرالدين موسوى عاملى و سيد جواد صاحب مفتاح الكرامة و شيخ عبدالحسين اعسم و حاجى كلباسى و نظاير ايشان نيز از تلامذۀ او بوده و از او روايت نموده اند و شرح حال هريك از اساتيد و تلامذۀ او در محل مقتضى از اين كتاب نگارش يافته و از تأليفات طريفۀ اوست:

1. اثبات الفرقة النّاجية من بين الفرق الاسلاميّة؛ 2. احكام الاموات (الجنائز خ ل)؛ 3. بغية الطّالب فى معرفة المفروض والواجب (كه رساله اى علميه و مطلب اول آن در اصول عقايد و دويم آن هم در احكام طهارت و صلوة است)؛ 4. الحقّ المبين فى تصويب المجتهدين و تخطئة جهّال الاخباريين (و در آن حقيقت مذهب طرفين را نگاشته و گويد كه هر دو در اصول دين متحد و در فروع نيز مرجع هر دو روايات ائمه عليهم السلام است و در حقيقت مجتهد، اخبارى و اخبارى نيز مجتهد و فضلاى طرفين ناجى و طعن كنندگان در هلاكت هستند)؛ 5. شرح قواعد علامه (كه بعضى از ابواب مكاسب آن را تا مبحث خيارات شرح كرده است)؛ 6. العقائد الجعفريّة؛ 7. كشف الغطاء عن مبهمات الشّريعة الغرّاء (كه در سفر تأليف شده و گويند كه نزد او كتابى غير از قواعد علاّمه 25 و يا به جز شرح قواعد و يكى از متون فقهيّه نبوده است).

اين كتاب [كشف الغطاء] شريف بهترين معرّف مقامات عاليۀ علميّۀ مؤلف خود و حاكى از كثرت علم و فهم و جودت فكر و حسن سليقه و كثرت احاطۀ علميّۀ وى و حاوى اصول و فروع علوم دينيّه مى باشد. شيخ مرتضى انصارى سابق الذكر مى گفته كسى كه قواعد اصوليّۀ آن كتاب را متقن سازد، مجتهد مسلّم مى باشد وخود كاشف الغطاء مى گفته است كه اگر تمامى كتب فقهيّه را بشويند، من همۀ آنها را از طهارت تا ديات از حفظ خاطر مى نويسم. مخفى نماند كه شيخ جعفر به جهت همين كتاب كشف الغطاء به عنوان «كاشف الغطاء» شهرت يافت، بلكه عنوان مشهورى اولاد و اعقاب وى هم گرديده كه هريك از ايشان را نيز به «كاشف الغطاء» متّصف دارند و گاهى مثل اين

خانواده به «آل كاشف الغطاء» نيز موصوف مى دارند.

شيخ اكبر نزد سلاطين و ملوك و امرا و تمامى طبقات رعايا محترم و معظّم و مهابتى عظيم و مقبوليّت عامّه داشته و داراى مقام رياست علميّۀ اسلاميّۀ بلامعارض بود. با اين همه صولت و هيبت و وقار و قدرت، بسيار حليم و متواضع و در اعانت فقرا و ضعفا و دستگيرى مساكين و عجزه اهتمام تمام داشته و مساعى جميله به كار مى برد.

بسا بودى كه خودش بشخصه مباشرت مى نمود و در ميان صفوف جماعت دامن خود را پهن كرده و وجوهات اعانۀ فقرا از مردم گرفته و بديشان مى داد و حكاياتى در اين باب دارد كه نقل آنها و همچنين ذكر كرامات منسوبه بدان عالم ربّانى موجب اطناب است.

وفات او به سال 1227 يا 1228 ه‍. ق در نجف اشرف واقع شد و در محلّۀ عماره در مقبرۀ مخصوص اين خانواده مدفون گرديد و قبر شريفش معروف و مزار مردم است.

مخفى نماند كه بسيارى از اولاد و احفاد شيخ اكبر از اكابر علماى اماميّه و مصدر خدمات عاليۀ دينيّه بوده اند و شرح حال اجمالى بعضى از ايشان را ذيلاً به اندازۀ مساعدت وسايل موجوده ثبت اوراق مى نمايد؛ چنانچه شيخ احمد از آن جمله را فوقاً نگارش داديم. شيخ جعفر علاوه بر مراتب عاليۀ علميّه از ادباى شعرا هم بوده و از اوست:

26

انا أشعر الفقهاء غير مدافع *** فى الدّهر بل انا افقهُ الشعراء

شعري اذا ما قلتُ دونه الورىٰ *** بالطبع لا بتكلف الالقاء

كالصوت فى قلل الجبال اذا علا *** للسمع هاج تجاوب الاصداء

نيز در مدح استاد خود، سيد مهدى بحرالعلوم سالف الترجمه گويد:

لساني عن احصاء فضلك قاصر *** و فكري عن ادراك كنهك حاسر

جمعتَ من الاخلاق كل فضيلة *** فلا فضلَ الّا عن جنابك صادر

يُكلّفني صحبي نشيدَ مديحكم *** لزعمهم أني علىٰ ذاك قادر

فقلتُ لهم هيهات لست بقائل *** لشمس الضحى يا شمسُ ضوئك ظاهر

و ما كنتُ للبدرِ المنير بناعت *** له ابداً بالنور والليل عاكر

و لا للسماء بُشراك انتَ رفيعة *** و لا للنجوم الزهرهنّ زواهر

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 413؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات،

ص 151؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 178؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

2570. كاشف الغطاء، شيخ حسن (... - 1262 ه‍. ق)

بن شيخ جعفر نجفى مذكور فوق، فقيه متفرّد مشهور، مفخر فقهاى دهور، از مفاخر علماى راسخين اماميّۀ اواسط قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه معدن معارف دينيّه و علوم اسلاميّه، بسيار عابد و زاهد و متّقى و به آداب و سنن شرعيّه مواظب بود. مردم را با اقوال و افعال خود به صوب ديانت سوق مى داد. در ترويج علم اهتمام تمام داشت.

رياست مذهبى شيعه در عهدۀ او و معاصر جليلش، شيخ الفقها صاحب جواهر بود.

فقاهت او مسلّم كل بوده؛ به حدّى كه كسى را قدرت عروج ادنى مدارج آن نبودى و به تصديق بعضى از اجلّه، از معاصر معظم خود فقيه تر بوده است. صاحب ترجمه در مجلسى كه در بغداد (براى تحقيق حال ملحدى كه سيد على محمد باب براى دعوت فرستاده بوده) حسب الامر والى از علماى فريقين تشكيل داده بودند، حاضر و سرآمد ايشان و به شرحى كه در محل خود نگارش يافته، مايۀ افتخار و سربلندى شيعه گرديده است و از تأليفات اوست:

1. انوار الفقاهة (كه از كتب نفيسۀ فقهيه و به جز حدود و ديات و صيد و ذباحه و سبق و رمايه تمامى ابواب فقهيه و احكام و ادله را حاوى و در كثرت فروعات و احاطه به نوادر فقهيه بى نظير و از مراتب تحقيق و تدقيق مؤلف خود حاكى است)؛ 2. تتميم شرح قواعد علامۀ والد معظم خود (كه ناقص بوده و صاحب ترجمه نيز آن را از مبحث خيارات تا آخر باب بيع تكميل 27 كرده است)؛ 3. شرح اصول و مقدمات كتاب كشف الغطاء والد معظم خود و غير اينها.

وفات صاحب ترجمه در ذى قعدۀ سال 1262 ه‍. ق در 61 سالگى در وباى عمومى عراق عرب واقع و در حاير مقدّس مدفون گرديد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 181؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 402؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 170.

2571. كاشف الغطاء، شيخ محمدحسين (قرن 14 ه‍. ق)

الصورة

D24

شيخ محمدحسين كاشف الغطاء (114)

بن شيخ على بن رضا بن موسى بن شيخ اكبر شيخ جعفر مذكور فوق كه موافق آنچه فوقاً اشاره شد، به مناسبت جدّ امجد عالى اش، به «آل كاشف الغطاء» معروف و بيشتر به «كاشف الغطاء» نيز موصوف و از فحول و متبحّرين علماى اماميّه و از عدول و ثقات فقهاى اثناعشريّه مى باشد. در كثرت تتبّعات متنوعه وحيد عصر و فريد دهر، تبحّر او در فقه و اصول و كلام و حديث و رجال و درايه و تفسير و ديگر علوم دينيّه مسلّم يگانه و بيگانه، از اكابر حُماة دين مبين و مدافعين شرع سيدالمرسلين صلى الله عليه و آله، يگانه مبارز هجوم معاندين، حامل امانت شرع شريف و كفيل حوزۀ دين حنيف است. عمر عزيز او در اعلاى لوا و حفظ حدود و ثغور دين مقدّس اسلامى مصروف و تمامى همّت او به مدافعه از حملات ريشه برانداز مخالفين معطوف مى باشد. همواره اساس شبهات اجنبى را قلع و تصرفات بيگانه را از حومۀ آن دين پاك بى آلايش و آك قطع كرده و مصدر خدمات بزرگ دينى و مايۀ افتخار شيعه به ساير فرق اسلامى، بلكه اسلام به ديگر ملل اجنبيّه است. رشحات قلم ميمنت شيم او برهانى قاطع بر صدق مدّعا 28 بوده و با هريك از تأليفات طريفه و منيفه و متنوعه و مبتكرۀ خود، عموم مسلمين را رهين قلم خود فرموده و مصداق حقيقى «مِدٰادُ العُلَمٰاءِ اَفْضَلُ مِنْ دمٰاءِ الشّهداءِ‌» مى باشد.

1. الآيات البيّنات (كه پنج رساله بوده و در نجف چاپ شده است)؛ 2. اصل الشّيعة و اصولها (كه شش مرتبه در نجف چاپ شده و ترجمۀ فارسى چاپ آخرى آن هم، كه به پاره اى مهمات ديگر نيز مشتمل بوده، در طهران به طبع رسيده است)؛ 3. تحرير المجلّة (كه پنج مجلد بوده و چاپ شده است)؛ 4. التّربة الحسينيّة (كه دو مرتبه در نجف چاپ شده است)؛ 5. حواشى عين الحياة (در فقه كه در بمباى چاپ

شده است)؛ 6. الدّين والاسلام (كه دو مجلد است و در صيدا چاپ شده است)؛ 7. سؤال و جواب عربى و فارسى فقه (كه دو مرتبه در نجف چاپ شده است)؛ 8. السّياسة الحسينيّة (دو مرتبه در نجف چاپ شده است)؛ 9. المراجعات الرّيحانيّة (كه دو مجلد بوده و در بيروت چاپ شده است)؛ 10. الميثاق العربى الوطنى (در نجف چاپ شده است)؛ 11. نقد كتاب ملوك العرب للرّيحانى (كه در جريدۀ نجف چاپ و منتشر شده است)؛ 12. وجيزة الاحكام (كه متن فقه است و چهار مرتبه در نجف چاپ شده) و غير اينها كه بسيار و از هشتاد متجاوز و اغلب آنها به طبع رسيده و محل استفادۀ عموم مسلمين مى باشند).

صاحب ترجمه تا تاريخ طبع همين مجلّد، كه 1369 ه‍. ق مى باشد، در قيد حيات است و توفيق ادامۀ خدمات متنوعۀ دينيّۀ وى را با زبان لال از درگاه حضرت پروردگار ذوالجلال مسئلت مى نماييم.

منابع: اطلاعات متفرقه.

2572. كاشف الغطاء، شيخ موسى (... - 1243 ه‍. ق)

بن شيخ كبير شيخ جعفر مذكور فوق، از متبحّرين فقهاى شيعه و از اساتيد كبار فقه، بلكه به تصديق بعضى از اجلّه، خلاّق فقه و به اصول و قواعد آن بصير بوده و چشم روزگار مانند او را نديده است. والد معظّمش نيز او را به تمامى فقهاى شيعه غير از محقّق و شهيد اوّل ترجيح مى داد و شرح رسالۀ والد خود در دو مجلّد از اوّل طهارت تا آخر صلوة از تأليفات او مى باشد و در حدود سال 1242 يا 1243 ه‍. ق وفات يافت.

منابع: اطلاعات متفرقه.

كاشف اللّثام، محمد بن حسن --> فاضل هندى

مؤلف كشف اللّثام است.

29 2573. كاشفى، حسين بن على (... - 910 ه‍. ق)

بيهقى، سبزوارى الاصل، كاشفى التخلّص، واعظالشّهره، كمال الدين اللّقب، از فحول علماى ايرانى، مفسّر محدّث، حافظ خبير، متبحّر رياضى، شاعر ماهر، جفرى اعدادى حروفى، جامع علوم دينيّه و عارف معارف الهيّه و كاشف اسرار عرفانيّه، داراى فنون غريبه، در نجوم و رياضيّات متبحّر، در اصول موعظه و خطابه متمهّر مى باشد. در

زمان سلطان حسين ميرزا بايقرا در هرات و نيشابور مشغول وعظ و ارشاد بود و با صوتى خوش و آهنگى دلكش آيات قرآنيّه و احاديث نبويّه را با عبارات و اشارات مناسب بيان مى كرد. اينك با آن همه تبحّر علمى كه داشته، با «واعظ» شهرت يافت. در مجلس وعظ او ازدحام تمام مى شد و بسا بود كه در تلاوت قرآن مجيد از خود رفتى و از ابيات قصيده اى است كه در مدح حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفته است:

«ذرّيّتى» سؤال خليل خدا بخوان *** وز «لاينال» عهد جوابش بكن ادا

گردد تو را عيان كه امامت نه لايق است *** آن را كه بوده بيشتر عمر در خطا

از همين شعر و كتاب روضة الشّهداء او، كه در مقاتل خانوادۀ رسالت صلى الله عليه و آله است، تشيّع او و از ملازمت امير على شير نوايى آتى الذكر و آيزنه بودن ملاّ عبدالرّحمان جامى و پاره اى قراين ديگر تسنّن وى استظهار شده، اينك حال مذهبى او مابين ارباب سير محلّ خلاف و نظر است. در هرات، كه مردمانش از اهل سنّت و جماعت بوده اند، به شيعگى متّهم و در سبزوار، كه مركز تشيّع بوده، بسيار خوار و به تسنّن اشتهار داشته و قضاوت در اين موضوع در صورت لزوم موكول به كتب مبسوطۀ مربوطه است و بهتر صرف اوقات در مصنّفات اوست: 30

1. آيينۀ اسكندرى (به زبان فارسى، در استخراج مطلوب و حاوى هشت جدول و بيست دايره است و در كتابخانۀ رضويه از موقوفات سال 1145 ه‍. ق نادرشاه افشار موجود و آن را جام جم نيز گويند)؛ 2. الاختيارات يا اختيارات النّجوم (كه به يك مقدمه و يك خاتمه و دو مقاله مشتمل و نامش به نوشتۀ ذريعة، الواح القمر است)؛ 3. اخلاق محسنى (كه دو مرتبه چاپ شده و آن را به نام شاه سلطان حسين ميرزا بن بايقرا و پسرش، محسن ميرزا، در سال 900 ه‍. ق به عبارات ساده تأليف كرده و جملۀ «اخلاق محسنى» هم تاريخ آن و 31 نامش جواهر الاسرار است)؛ 4. الاربعون حديثاً (در مواعظ كه نامش الرّسالة العليّة فى الاحاديث النّبويّة و فارسى بوده و چهل حديث را جامع و آن را به هشت اصل، كه هر يك اصل هم به پنج فصل مشتمل مى باشد، مرتب نموده است)؛ 5. اسرار قاسمى (به پارسى در سحر و طلسمات و نيرنجات و علوم غريبه كه به نام مير سيد قاسم از امراى دولت صفويه تأليف شده است)؛ * الواح القمر (كه همان اختيارات مذكور فوق است)؛ 6. انوار سهيلى (كه به نام امير احمد مشهور به «سهيلى» به پارسى ساده تأليف و آن

الصورة

D25

نمونه خط ملا حسين كاشفى (115)

قطعۀ مزبور صفحۀ 172 از كتاب المشيخة كنز السّالكين مى باشد.

ملخص و توضيح كتاب كليله و دمنۀ مشهور بوده و بارها چاپ شده است)؛ 7. بدايع الافكار فى صناعة الاشعار؛ 8. تحفة الصّلوات (به پارسى)؛ 9. التّحفة العليّة فى علم الحروف و بيان اسرارها؛ 10. تفسير حسينى (كه همان مواهب العليّة مذكور ذيل است)؛ 11. تفسير زهراوين (كه ذيلاً به عنوان عروس مذكور است)؛ 12. تفسير سورۀ يوسف (كه ذيلاً به نام جامع السّتّين مذكور است)؛ * تفسير قرآن مجيد (كه چند فقره

بوده و ذيلاً با اسامى مخصوصۀ آنها مذكور هستند)؛ * جام جم (كه به نام آيينۀ اسكندرى مذكور شد)؛ * جامع السّتّين (در تفسير فارسى عرفانى ادبى اخلاقى تاريخى سورۀ يوسف بوده و آن را در شصت مجلس املا و اصحابش نوشته اند و آيات آن سورۀ مباركه را در شصت فصل تفسير نموده و براى بيان كامل مراد، شواهدى از اخبار و قصص و حكايات و اشعار فارسى و آيات ديگر آورده است و يك نسخۀ خطى آن به شمارۀ 2001 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ * جواهر الاسرار (موافق ذريعة، كاشفى دو كتاب بدين اسم تأليف داده؛ يكى نام اصلى همان اخلاق محسنى مذكور فوق است و يكى هم شرح اسرار قاسمى مرقوم مى باشد و در تحت عنوان مثنوى از كشف الظّنون نيز گويد كه مثنوى ملاى رومى را كاشفى منتخب كرده و آن را به اللّباب المعنوى فى انتخاب المثنوى موسوم داشته؛ پس گويد كه نام آن در نسخۀ ديگر جواهر الاسرار و زواهر الانوار است و بنابراين سه كتاب كاشفى نام جواهر الاسرار دارد)؛ * جواهر التّفسير لتحفة الامير (كه ذيلاً به نام عروس مذكور است)؛ * ده مجلس (كه تلخيص روضة الشهداء مذكور ذيل است)؛ * الرّسالة العليّة فى الاحاديث النّبويّة (كه به نام اربعون مذكور شد)؛ 13. روضة الشّهداء (كه به پارسى در مقاتل خانوادۀ رسالت است)؛ 14. سبعۀ كاشفيّه (كه هفت رساله است در علم نجوم)؛ 15. شرح اسرار قاسمى (كه به نام جواهر الاسرار مذكور شد)؛ 16. شرح الاسماء الحسنى (كه ذيلاً به نام مرصد مذكور است)؛ 17. شرح مثنوى؛ * عروس (كه نام اصلى اش جواهر التّفسير لتحفة الامير بوده و عروس نيز گويند. آن را به زبان فارسى براى وزير كبير امير على شير نوايى آتى الترجمه تأليف و در اول آن علوم و فنون متعلقه به تفسير را با بيست ودو عنوان در ضمن چهار اصل مذكور داشته است كه ظاهراً به اكمال آن موفق نيامده و از اول قرآن تا آيۀ هشتادوچهارم سورۀ نسا بوده و زياده بر پنجاه هزار بيت است و آن را تفسير زهراوين نيز گويند كه تفسير دو سورۀ كامل بقره و آل عمران است و آن را به نام مختصر تلخيص كرده و بعد از آن نيز تفسير مواهب العليّة را تأليف داده است و دو نسخۀ خطى از همين جواهر التّفسير به شمارۀ 1948 و 1949 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 18. فضل الصّلوة على النّبى صلى الله عليه و آله؛ 19. اللّباب المعنوى 32 فى انتخاب المثنوى (كه به نام جواهر الاسرار مذكور شد)؛ * لوائح القمر

(و ظاهراً همان الواح القمر مذكور فوق است)؛ 20. مختصر الجواهر (كه در ضمن عنوان عروس فوقاً مذكور شد و تا آخر قرآن در حدود بيست هزار بيت است)؛ 21. مخزن الانشاء (به پارسى)؛ 22. المرصد الاسنى فى شرح اسماء اللّه الحسنى؛ 23. مطلع الانوار؛ * منتخب مثنوى (كه به نام لباب مذكور شد)؛ 24. المواهب العليّة (كه تفسير حسينى نيز گويند و در تهران چاپ شده است).

دو نسخۀ كامل خطّى آن [المواهب العلية] به شمارۀ 1988 و 1989 و يك نسخۀ جلد اوّل آن از اوّل قرآن تا آخر سورۀ كهف به شمارۀ 1992 و دو نسخه از جلد دوّيمى، كه از سورۀ مريم تا آخر قرآن است، به شمارۀ 1990 و 1991 و يك نسخه هم، كه ده جزو اوّل قرآن است، به شمارۀ 1942 و يك نسخه نيز، كه از سورۀ يس تا آخر قرآن است، به شمارۀ 1944 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود هستند و غير اينها و اغلب آنها به زبان فارسى است.

وفات كاشفى به سال 910 يا 906 ه‍. ق در هرات واقع شد و بنابر اوّل، لفظ «شيخ» و بنابر دويمى، كلمۀ «شوخ» مادّۀ تاريخ وفات او مى باشد. پسرش، فخرالدين صفى على، نيز از اكابر بوده و كتاب اسرار قاسمى پدرش را به نام كشف الاسرار شرح نموده و در بمبئى چاپ شده است و شرح حال اجمالى او را به عنوان فخرالدين، على نگارش داديم.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 316]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 20، ص 309، ش 3133]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 256؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 113؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1960.

كاشى

كاشى(1)

2574. كاشى، حسن (قرن 7 و 8 ه‍. ق)

آملى المولد والمنشأ، كاشانى الاصل، امامى المذهب، كاشى اللّقب و گاهى به «احسن المتكلمين» ملقّب، از افاضل شعراى قرن هفتم هجرت و يا خود اوايل قرن هشتم را نيز ديده است. شاعرى است ماهر متّقى جليل القدر و عظيم الشأن، معاصر


1) . كاشى: ظاهراً مخفف لفظ «كاشانى» است. (مؤلف)

علاّمۀ حلّى (متوفّى به سال 726 ه‍. ق) كه در محبت خانوادۀ رسالت صلى الله عليه و آله قدمى ثابت و قلبى راسخ داشت و مدايح بسيارى در حق ايشان گفته و به جز مديحۀ ايشان اصلاً شعرى نسروده و پيرامون مدح اكابر وقت خود نگرديده و از آثار قلمى اوست:

33 1. الانشاء (كه بر علم و ادب و شعر و حكمت مشتمل است)؛ 2. هفت بند كه هفت قصيده به زبان فارسى در مدح حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفته و از ابيات آن است:

شمار جود تو برنايد ار شود به مثل *** سپهر كيل و قضا عامل و قدر كيّال

ستارگان فلك سربه سر فروريزند *** اگر برند ز ديوان هيبت تو مثال

خرد ز رفعت قدر تو قاصر است كه نيست *** به قدر قدّ تو اندازۀ قباى مقال

از تذكرۀ دولتشاهى نقل است كه ملا حسن كاشى بعد از زيارت مكّه و مدينه به زيارت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مشرّف شد و در محاذى باب حرم ايستاده و قصيدۀ خود را فروخواند. مطلع آن، اين است:

اى به دور آفرينش پيشواى اهل دين *** وى ز عزّت مادح بازوى تو روح الامين

در همان شب آن حضرت را در خواب ديد كه بدو فرمود: از راه دور آمده اى و در عهدۀ ما دو حق دارى؛ يكى حق مهمانى و يكى هم حق صلۀ شعر. اكنون به بصره برو و به تاجرى مسعود بن افلح نام كه در آنجاست، سلام ما را رسانده و بگو كه در سفر بحر عمّان كه كشتى تو مشرف به غرق بوده، هزار دينار (معادل هزار اشرفى طلاى هيجده نخودى) براى ما نذر كردى كه كشتى و متاع آن به سلامتى به ساحل نجات برسد.

اكنون آن نذر را وفا كن و بعد از اين جمله فرمود كه آن هزار دينار را گرفته و در ضروريّات خود صرف كن. ملاحسن از خواب بيدار شده و به بصره رفت. پيغام آن حضرت را به همان تاجر رسانيد. تاجر از كثرت فرح نزديك به حال غشوه شده و سوگند خورد كه آن قضيه را به كسى نگفته بوده است. فى الحال آن هزار دينار را تسليم ملا حسن كاشى نموده و به شكرانۀ آن نعمت عظمى خلعتى فاخر هم علاوه كرد و وليمه اى بسزا به فقراى بلد داد.

كاشى را حكايات طريفه اى است كه در رسوخ او در عقيدۀ اماميّه و تبرّى او از منافقين برهانى قاطع هستند. در زمان سلطان محمد خدابنده به سلطانيّه رفت و از شعراى مجلس عالى وى بوده و هم در آنجا وفات يافت و در سمت قبلۀ آن شهر مدفون و مزار اهالى آن ديار است يا موافق آنچه در ذريعة از سيد حسن صدر نقل كرده، قبر

كاشى بنابر مشهور، 34 در بلدۀ كاظمين در حجرۀ شبكه دارى است كه به بازار كهنه باز شده و نزديك مقبره اى است كه به نام «سيد مرتضى» مشهور مى باشد كه در سال 1353 ه‍. ق آن بازار خراب و آن حجره ملحق به جاده گرديده است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 171؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 244؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1952؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 150.

2575. كاشى، ملا عبدالرزاق (قرن 8 ه‍. ق)

بن جمال الدين يا جلال الدين اسحاق، كاشانى سمرقندى، مكنّى به «ابوالغنائم»، ملقّب به «كمال الدين»، از مشاهير عرفا و متصوفۀ علماى اماميّه، عالمى است عارف كامل و در مراتب تأويل و علوم تنزيل محقّق و از تأليفات اوست:

1. اصطلاحات الصّوفيّة (كه پس از آنكه بعضى از كتاب هاى مشتمل بر اصطلاحات صوفيه و عرفا تأليف داد، محض بيان مراد از آن اصطلاحات مذكوره كتابى به نام لطايف الاعلام فى اشارات الافهام (الالهام خ ل) تأليف كرد و اخيراً آن را به همين نام اصطلاحات الصّوفيّة ملخص نمود و اولش اين است: «الحمد للّه الذى نجانا من مباحث العلوم الرسمية بالمن والافضال» و با شرح منازل مذكور ذيل چاپ شده است)؛ 2. تأويل الآيات يا تأويلات القرآن (و آن تفسير قرآن است با تأويلات موافق اصطلاحات صوفيه و يك نسخه از آن در كتابخانۀ رضويه موجود و به تصديق شهيد ثانى، اين كتاب در موضوع خود بى نظير بوده و مثل آن تأليف نشده است)؛ 3. تحفة الاخوان فى خصائص الفتيان؛ 4. شرح فصوص الحكم محيى الدين ابن العربى؛ 5. شرح منازل السّائرين خواجه عبداللّه انصارى (كه در تهران چاپ شده است)؛ 6. القضاء والقدر؛ * لطائف الاعلام (كه فوقاً مذكور شد).

در مجالس المؤمنين به استناد بعضى از كلمات كاشى مثل صاحب ذريعة به تشيّع وى رفته و در روضات الجنّات هم به استناد بعضى ديگر از آنها اشكال نموده است. وفات كاشى به قول صاحب روضات، در 735 ه‍. ق و در چند جا از كشف الظنّون 730 ه‍. ق و به نوشتۀ معجم المطبوعات، 751 ه‍. ق و به نوشتۀ قاموس الاعلام، 720 ه‍. ق واقع و در تحت عنوان تأويلات القرآن از كشف الظنّون، عبدالرزاق كاشى را به «سمرقندى» نيز موصوف داشته و وفات او را سال 887 ه‍. ق ضبط كرده است و در تحت عنوان مطلع السّعدين هم،

كه در وقايع عصر سلطان ابوسعيد بوده و به پاره اى حوادث ربع مسكون هم مشتمل است، آن را تأليف كمال الدين بن عبدالرزاق جلال الدين اسحاق 35 سمرقندى (متوفاى همين تاريخ 887 ه‍. ق) دانسته است؛ پس ظاهر، آن است كه در عبدالرزاق كاشى، مؤلف تأويلات القرآن با عبدالرزاق سمرقندى، مؤلف مطلع السّعدين، اشتباه اسمى شده است، واللّه العالم و در ذريعه نيز وفات عبدالرزاق كاشى را مابين دو تاريخ اوّلى مردّد داشته است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 567]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 2، ص 122، ش 491]؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1541؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 135؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3811؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 353، س 14.

كاشى، محمد بن شاه مرتضى --> فيض كاشانى

كاغذى، حسين بن على --> جعل

2576. كافى اوحد، احمد بن ابراهيم (... - 399 ه‍. ق)

ضبى، مكنّى به «ابوالعباس»، ملقّب به «كافى اوحد»، از وزراى عقلا و عقلاى وزرا و اكابر و فضلاى شعراى مجاهرين اهل بيت عصمت عليهم السلام بوده و ثعالبى سابق الذكر گويد كه او خليفه و قائم مقام صاحب بن عبّاد و اخگرى بوده از آتش فضل و هنر آن وزير روشن ضمير و نهرى بوده از آن بحر محيط كه از كودكى همواره ملازم خدمت صاحب و با وى مصاحب و به آداب و تربيت او متأدّب بوده و از انوار علميّه اش اقتباس نموده است تا از كثرت استعداد فطرى كه داشته، در اثر تعليم و تربيت آن وزير سعادت تخمير در حال حياتش به كارهاى شخصى او اختصاص يافته و اخيراً در امور وزارتى نيز خليفه و جانشين وى بوده و بعد از وفات او نيز به وزارت فخرالدولۀ ديلمى (373-387 ه‍. ق) منصوب و در اواخر به مصاحبت ابوعلى حسن بن احمد، كه او نيز از تربيت شده هاى صاحب و از مبرّزين ارباب قلم و فضل و كمالش مسلّم بوده، متصدى امور وزارتى بوده تا به سال 399 ه‍. ق در بروجرد وفات يافت.

به موجب وصيّت خودش، جنازه اش را به كربلاى معلّى نقل دادند و پسرش، ابوالقاسم سعيد، نامه اى به ابوبكر خوارزمى نوشت و وصيّت پدرش را تذكر داده و درخواست نمود كه محلى در آن ارض اقدس براى دفن پدرش ابتياع كند و به امورات

دفن او قيام نمايد؛ اين بود كه بعد از ورود جنازه به بغداد، ابوبكر از شريف طاهر ابواحمد، پدر سيد مرتضى، درخواست نمود كه به مقدار مدفنى به پانصد دينار (معادل اشرفى طلاى هيجده نخودى) 36 بفروشد. ابواحمد گفت: «اين مردى است كه به جوار جدّ من پناهنده شده و ما نيز براى مدفن او بهايى قبول نمى كنيم»؛ پس مقرّر داشت كه جنازه را به براثا برده و با اشراف و فقها بر وى نماز خوانده و به توسط پنجاه نفر از بستگان خود به كربلا نقل و در همان محلى كه خودش معيّن كرده بوده، مدفون آن خاك پاك گرديد. مهيار ديلمى قصيده اى عالى در مرثيه اش گفته و از اشعار خود كافى اوحد است كه به صاحب بن عبّاد نوشته است:

أكافي كفاة الارض ملكك خالد *** و عزّك موصول فأعِظمً بها نعمى

نثرت على القرطاس دُرّا مبدَّداً *** و آخر نجما قد فرعت به النجما

جواهرُ لو كانت جواهر نظمت *** ولكنّها الاعراض لا تُقبل النظما

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 2، ص 105 و ج 8، ص 377؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 8؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 105.

2577. كافيجى،(1)محمد بن سليمان (... - 879 ه‍. ق)

بن سعد بن مسعود رومى، برغمى المولد، حنفى المذهب، محيى الدين اللّقب، ابوعبداللّه الكنيه، از اكابر علماى حنفيّه مى باشد كه در نحو و لغت و صرف و معانى و بيان و جدل و منطق و فلسفه و هيئت و فقه و اصول و حديث و تفسير و كلام و فنون حكمت و اقسام علم معقول دستى توانا داشت. نخست از مولد خود، كه شهر برغمه از بلاد روم بوده، به تبريز و بلاد تاتار و عجم مسافرت ها كرد. فنون معرفت را از اكابر هر ديارى فراگرفت؛ پس به قاهرۀ مصر رفته و به نشر علوم متنوعه پرداخت و مرجع استفادۀ جمعى از اكابر شد. جلال الدين سيوطى نيز از وى تلمذ نموده و در حديث و تفسير و علوم متنوعه، خصوصاً در علوم عقليّه مصنّفات بسيارى بدو منسوب است:

1. التّيسير فى علم التّفسير (كه رساله اى است كوچك. در كشف الظّنون مى نويسد كه گويند كافيجى با اين كتاب خود به خيال اينكه بى سابقه است، افتخار مى كرده؛

1) . كافيجى: معرّب و مخفّف «كافيه چى» است كه به جهت كثرت اشتغال او به كتاب كافيۀ نحو، بدين لقب شهرت داشته است. (مؤلف)

پس گويد: گويا كافيجى كتاب برهان زركشى را نديده است، والاّ خجالت مى كشيد)؛ 2. شرح قواعد الاعراب؛ 3. شرح كلمتى الشّهادة؛ 4. المختصر (در علوم حديث) و غيرها.

سيوطى گويد: چهارده سال ملازم حضور كافيجى بودم و در هر مرتبه تحقيقات و مطالب عجيبى از وى كه پيش از آن نشنيده بودم، استفاده كردم. وفات كافيجى به سال 873 يا 879 ه‍. ق در نود سالگى به مرض اسهال واقع 37 گرديد.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 223؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 749.

كافى الكفاة، اسماعيل بن عباد --> ابن عباد، اسماعيل بن عباد

كافى الكفاة، محمد بن حسن بن محمد --> بهاءالدين، محمد بن حسن بن محمد بن على بن حمدون

2578. كامى سبزوارى (قرن 9 ه‍. ق)

از شعراى ايرانى، با عبدالرّحمان جامى (متوفى به سال 898 ه‍. ق) معاصر و در هرات وفات يافته و از اوست:

سوى گلشن رفتم از كوى توام آمد به ياد *** روى گل ديدم گل روى توام آمد به ياد

نام و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3817.

2579. كامى قزوينى، ميرزا علاءالدوله (... - 981 ه‍. ق)

از شعراى ايرانى مى باشد كه به هندوستان رفته و داخل خدمت اكبرشاه هندى شد و كتاب نفائس المآثر (در شرح حال سيصدوپنجاه نفر از شعراى عصر خود) از آثار قلمى اوست. در سال 981 ه‍. ق وفات يافته و از اشعار او به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3817.

•

كاهلى، احمد بن زيد

•

كاهلى، اسحاق بن يحيى

•

كاهلى، اسماعيل بن زيد

• كاهلى، عبداللّه بن يحيى

(چهار شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.

2580. كاهى، ابوالقاسم نجم الدين محمد (... - 988 ه‍. ق)

كابلى المولد، معروف به «ملا قاسم كاهى»، از مشاهير شعراى ايرانى و از شاگردان عبدالرحمان جامى مى باشد كه علوم رسمى را از وى خواند؛ پس بدانها قانع نشده و روى به علم باطن آورد؛ عاقبت به هندوستان رفته و به سيد محمدشاه كرمانى الاصل معروف به «شاه جهانگير» دست ارادت داده و از اكابر سلسلۀ نعمت اللّهى گرديد.

مدتى در بنارس و اگره اقامت كرد تا به سال 988 ه‍. ق در 110 سالگى در اگره وفات يافت و از اشعار اوست:

چشمه كه مى زايد از اين خاكدان *** اشك مقيمان دل خاك دان

چشم بتان است كه گردون دون *** بر سر چوب آورد از گل برون

ايضاً 38

بزن بر سينۀ من خنجرى چند *** ز رحمت بر دلم بگشا درى چند

وفا نايد دلا! از تنگ چشمان *** مسلمانى مجو از كافرى چند

در تذكرۀ علماى هند گويد: ملا قاسم كاهى در علم تفسير و هيئت و كلام و تصوف بهرۀ تمام داشته و در موسيقى تصنيف دارد و اگرچه صحبت مشايخ متقدّمين و زمان جامى را ديده، اما تمام عمر را به الحاد و زندقه مى گذرانيده است؛ مع ذلك صفت بذل و ايثار و آزادگى بر وجه اتمّ داشته و ديوان اشعار او مشهور است. يك مثنوى گل نشان نامى در جواب بوستان سعدى قافيه به قافيه گفته و مطلع آن، اين است:

جهان آفرين را به جان، آفرين *** به جان آفرين صد جهان، آفرين

منابع: ريوانى، محمد عبدالشكور، تذكرۀ علماى هند، ص 167؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3535؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 212.

2581. كبريت، محمد بن عبداللّه (... - 1070 ه‍. ق)

حسينى موسوى مدنى، ملقّب به «كبريت»، موافق آنچه از خلاصة الاثر محبّى نقل شده، از افاضل قرن يازدهم هجرت مى باشد. در مولد خود، مدينۀ منوّره، علوم عقليّه و نقليّه را تحصيل نمود. در اخذ فنون متنوّعه از اعاجيب مردم و كثيرالنوادر بود. در

سال 1039 ه‍. ق به روم رفت و محض خدمت به شيخ الاسلام يحيى بن زكريّا كتاب رحلت عجيبى تأليف داده و در سال 1070 ه‍. ق درگذشت. از آثار قلمى اوست:

1. الجواهر الثّمينة فى محاسن المدينة؛ 2. رحلة الشّتاء والصّيف (كه در قاهره چاپ شده است) و غير اينها.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1630.

كبوترآهنگى --> مجذوب، حاج محمدجعفر

2582. كبّه،(1)شيخ محمدحسن بن حاج محمدصالح (... - 1336 ه‍. ق)

كبّه بغدادى، از فقهاى قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد و از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ رسائل شيخ مرتضى انصارى (كه دو فقره است؛ يكى به تمام رسائل و ديگرى هم از اول آن تا دليل انسداد و مقدارى از مبحث استصحاب است)؛ 2. حاشيۀ طهارت شيخ انصارى؛ 3. حاشيۀ فصول الاصول؛ 4. حاشيۀ مدارك (از اول آن تا مبحث وضو)؛ 5. حاشيۀ مكاسب شيخ انصارى؛ 6. حجّيّة حكم الحاكم فى الموضوعات على غير مقلّديه؛ 7. حجّيّة الظّنّ فى عدد الرّكعات.

39 در سال 1336 ه‍. ق وفات يافت.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

كبير، شيخ احمد --> صغير، شيخ احمد

كتبى، محمد بن شاكر --> ابن شاكر

كتكانى، سيد هاشم --> بحرانى، سيد هاشم بن سليمان

• كحيى، محمد بن ابى القاسم طبرى

موكول به علم رجال است.

كذاب صنعا، عهيلة بن كعب --> ذوالحمار


1) . بر وزن مكّه. (مؤلف)

كرابيسى

كرابيسى(1)

2583. كرابيسى، حسين بن على بن يزيد (... - 248 ه‍. ق)

مهلبى بغدادى، اشعرى الاصول، شافعى الفروع، ابوعلى الكنيه، از اكابر اصحاب امام شافعى مى باشد كه در حوزۀ درس او نايب وى گشته و در حفظ اساس مذهب او اهتمام تمام به كار برد. در فقه و حديث عارف بود و جمع كثيرى فقه را از وى اخذ كرده اند. در اصول و فروع فقهيّه تأليفاتى داشته كه از آن جمله كتاب الامامة و كتاب المدلّسين فى الحديث مى باشد و در اوّلى طعن هايى به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام دارد و در سال 245 يا 248 ه‍. ق درگذشت.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 223؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 158.

2584. كراجكى، محمد بن على بن عثمان (... - 449 ه‍. ق)

ابوالفتح الكنيه، كراجكى الشّهره، از اعاظم علما و فقها و متكلّمين اماميّه مى باشد كه فقيه قاضى محدّث جليل القدر، از ثقات مشايخ حديث، در سلسلۀ اجازات بسيارى واقع، موافق آنچه از تاريخ مرآت الجنان يافعى نقل شده، به نحوى لغوى طبيب منجّم متكلّم هم موصوفش 40 داشته است. از تلامذۀ شيخ مفيد و سلاّر بن عبدالعزيز ديلمى و نظاير ايشان بود. به سيّد مرتضى هم تلمذ نموده و از اكابر اصحاب او بود. در حل مشكلات بسيارى بدو مراجعه مى كرده و از اساتيد خود روايت مى نمايد. براى تحصيل فقه و حديث و ادب به بلاد بسيارى مسافرت ها كرده و توطّن عمدۀ او در قاهره و ديگر بلاد مصريّه بوده است. شهيد اوّل با آن همه جلالت علمى كه دارد، او را به صفت «علاّمه» مذكور مى دارد؛ با وجود اينكه علاّمۀ حلّى را با آن عظمت آفاقى كه داشته، بلكه علاّمۀ على الاطلاق مى باشد، به عبارت «فاضل» ذكر كرده و با عبارت «علاّمه» تعبير نمى نمايد. مصنّفات كراجكى در فقه و حديث و امامت و اصول دين و نجوم و هيئت و ديگر علوم متداوله بسيار و بعضى از آنها را تذكّر مى دهد:


1) . كرابيسى: (به فتح اول) منسوب به كرابيس است كه جمع كرباس بوده و هريك از كرباس باف و كرباس فروش را گويند و لفظ «كرباس» (به فتح اول) فارسى است؛ پس معربش كرده و به اصول زبان عرب جمع بسته اند و لفظ «كرابيسى» در اصطلاح رجالى، دبيس بن يونس و عمرو و غير ايشان است. (مؤلف)

1. الابانة عن المماثلة فى الاستدلال لاثبات النّبوّة والامامة (و آن در موضوع خود بى نظير بوده و ثابت مى نمايد كه طريق اثبات نبوت خاصه و امامت خاصه بر منكر هريك از آنها مساوى مى باشد؛ چنانچه مجلسى فرض مى كند كه امامى و معتزلى و يهودى در آن حاضر بوده و احتجاج نبوت خاصه را بر يهودى ذكر كرده و بعد از آن نظير همان احتجاج را براى معتزلى در امامت خاصه ذكر مى نمايد)؛ 2. الاستطراف فى ماورد فى الفقه فى الانصاف او فى ذكر النّصف فى الفقه (كه در موضوع خود بى سابقه است)؛ 3. الاستيصار يا الاستنصار يا الانتصار فى النّصر على الائمّة الاطهار عليهم السلام (كه حاوى اخبارى است كه در امامت ائمۀ اطهار عليهم السلام از طرف عامه و خاصه وارد شده است)؛ 4. الاصول فى مذهب آل الرّسول عليهم السلام؛ 5. الاقناع عند تعذّر الاجماع؛ 6. انتفاع المؤمنين بما فى ايدى السّلاطين؛ 7. الانتقام ممّن غدر باميرالمؤمنين عليه السلام؛ 8. الانساب المشجرة؛ 9. الانيس (كه داراى همه گونه فنون متنوعه است)؛ 10. ايضاح السّبيل الى علم اوقات اللّيل (در ذكر منازل 28 گانۀ قمر و كواكبى كه مادۀ تركيب هريك از آن منازل هستند و وضعيت هريكى با ديگرى و كيفيت استدلال به تعيين اوقات و ساعات شب از آنها)؛ 11. الايضاح عن احكام النّكاح؛ * ايضاح المماثلة بين طريقى الاستدلال على صحّة النّبوة والامامة (كه به نام الابانة مذكور شد)؛ 12. البرهان على طول عمر صاحب الزّمان عليه السلام (كه با كنز الفوائد مذكور ذيل چاپ شده و حاوى قضاياى معمرين و قصۀ معمر مغربى و معمر مشرقى و نظاير آنها است)؛ 13. البستان (در فقه و آن را مشجّر نيز گويند كه ابواب فقه را به عنوان شجره بيان كرده و پيش از او كسى اين رويه را معمول نداشته است)؛ * التّشجير فى المعقبين من ولد الحسن والحسين (كه همان انساب مشجرۀ مذكور فوق است)؛ 14. التّعجب من اغلاط العامّة فى مسئلة الامامة (كه با كنز الفوائد مذكور 41 ذيل چاپ و حاوى اقوال متناقض و افعال مخالف اقوال و يا نفرت آور عامّه است كه روز عاشورا مرتكب شده و اولاد كسانى را كه در قتل و شهادت حضرت حسين عليه السلام به عناوين مختلفه مصدر كارى و خدمتى جزئى به يزيد و ابن زياد بوده اند، تجليل و تبجيل نمايند؛ چنانچه بنى العرج اولاد كسانى هستند كه اسب هاى خود را براى دواندن بر روى جسد مطهّر حضرت حسين عليه السلام زين كرده بوده اند و بعضى از ايشان به مصر آمده و نعل هاى اسب هاى خود را كنده و از راه تبرّك به در خانۀ

خودشان نصب كردند و اين ننگ تاريخى ابدى را در اخلافشان باقى گذاشتند و در در خانه هاى بسيارى نعل آهنين نصب نمايند و بنى السنان اولاد كسى هستند كه رأس اطهر آن بزرگوار در سر نيزۀ او بوده است و بنى الطشتى اولاد شخصى هستند كه در شام حامل طشتى بوده كه آن راس اطهر را در آن گذاشته بودند و بنى القضيب اولاد كسى هستند كه در شام چوب خيزران را نزد يزيد آورد.

بنى المكبرى اولاد كسى هستند كه در منازل كوفه و شام پشت سر آن حضرت تكبير مى گفته است. آه سبحان اللّه.

و يكبّرون بان قُتِلتَ و انما *** قَتلوا بك التكبيرَ و التهليلا

و غير اينها از بنى الدرجى و غيره)؛ 15. تهذيب المسترشدين (و وجوب عينى نماز جمعه را از آن نقل نمايند)؛ 16. الجليس (كه حاوى آداب و سير ملوك و قضاياى طريفۀ حكما و اشعار و آداب لطيفه و مليحه را حاوى و در موضوع خود بى نظير و مثل آن تأليف نشده است)؛ 17. حجّة العالم فى هيئة العالم (كه در اثبات كروى بودن عالم و ابطال مخالفين آن است)؛ 18. روضة العابدين (در ادعيه و در مصباح كفعمى از آن نقل مى كند)؛ 19. شرح استنصار مذكور فوق؛ 20. شرح جمل العلم سيد مرتضى؛ 21. الكر والفر (در امامت)؛ 22. كنز الفوائد (كه از نفيس ترين كتب بوده و با چندين تأليف مختصر خود كراجكى در تبريز چاپ و نفايس علوم متنوعه را حاوى و مرجع استفادۀ افاضل است)؛ 23. مختصر التّذكرة باصول الفقه للمفيد؛ 24. المراشد المنتخب من غرر الفوائد (در تفسير)؛ * المشجّر (كه به نام بستان مذكور شد)؛ 25. معدن الجواهر و رياضة الخواطر؛ 26. معونة الفارض فى استخراج سهام الفرائض؛ 27. المنهاج فى معرفة مناسك الحاج و غير اينها كه بسيار است.

وفات كراجكى در سال 449 ه‍. ق واقع، گاهى به «قاضى» هم موصوف، كنيۀ او چنانچه در صدر عنوان مذكور داشتيم، بنابر مشهور «ابوالفتح» مى باشد و در قصص العلماء مابين «ابوالفتح» و «ابوالقاسم» مردّد داشته، ولكن در جايى ديگر به نظر نرسيد.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 287-288، ش 857]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 507؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 325؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات). كراع النمل

42 كراع النمل، على بن حسن --> دوسى، على بن حسن

كرّام، عبدالكريم بن عمرو خثعمى --> كراميّه

2585. كرامات، سيد محمدتقى بن مير مؤمن (... - 1270 ه‍. ق)

حسينى قزوينى، معروف به «كرامات»، از علماى اماميّۀ قرن سيزدهم هجرت مى باشد و از آثار قلمى او حاشيۀ رياض المسائل بوده و در 1270 ه‍. ق وفات يافت.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 100.

• كرّاميّه

به نوشتۀ بروجردى، عنوان مشهورى يكى از فرق باطله مى باشد كه به عبدالكريم بن عمرو ملقّب به «كرّام» منسوب بوده و معتقد هستند بر اينكه معبود، جوهرى است كه در بالاى عرش استقرار يافته يا خود به محمد بن كرّام نامى منسوب هستند. در مجمع البحرين هم گويد: كرّام (با فتح و تشديد) لقب پدر ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه از مشبّهه مذهب بوده و گويد كه خدا جوهر بوده و بر عرش استقرار يافته و فرقۀ كرّاميّه نيز بدو منتسب مى باشند.

2586-2588. كرباسى، حاج ابراهيم (1180-1262 ه‍. ق)

الصورة

D26

حاج محمدابراهيم كرباسى (116)

يا محمدابراهيم بن محمدحسن، خراسانى كاخى، اصفهانى المولد والمسكن والمدفن، معروف به «كرباسى»، عالمى است عامل ربّانى، از فحول علما و متبحّرين فقهاى اماميّۀ قرن سيزدهم هجرت كه فقيه اصولى، عابد زاهد قانع كثيرالاحتياط، ركن الشيعه، قطب الشريعه، مصدر حكم و آثار، مركز دايرۀ فضلاى نامدار، در عبادت بسيار خضوع و خشوع و حضور قلب داشت و با آن همه عزّت و مناعت و قدرت و استطاعت كه داشته، قدم از جادۀ قناعت، كه گنجى است بى نهايت و تمام زينت اهل علم و علماى دينيّه است، كنار نگذاشت.

از كثرت ورع و زهد و تقوا به مرافعات و محاكمات مردم مباشرت نمى كرد و 43 تمامى

آنها را به صلحاى علما محول مى فرمود، بلكه از كثرت احتياط رسالۀ عمليّه هم ننوشته و مى گفته است كه استخوان بدنم طاقت آتش جهنّم ندارد تا آنكه به اصرار ميرزاى قمى، رساله اى نوشت و هر مسئله كه مى پرسيدند، جواب شفاهى نگفته و امر به مراجعۀ آن رساله مى نمود و اگر مقتضى مى شد كه به شهادتى رسيدگى نمايد، از احكام شرعيّۀ شغل و حرفت شاهد استفسار مى نمود كه موثّق و مقبول الشهاده بودن و نبودن او را استكشاف كرده باشد. گويند كه غسّالى براى امر مهمّى پيش او به شهادت رفت. او نيز احكام و آداب غسل ميّت را از وى پرسيد. غسّال تمامى آداب غسل را موافق ميزان شرع مقدّس به عرض رسانيد و گفت: «در آخر كار چيزى هم به گوش ميّت مى گويم». فرمود كه آن چيست‌؟ گفت: مى گويم كه خوشا به سعادت تو كه مردى و براى شهادت پيش كرباسى نرفتى.

صاحب ترجمه در شهر ربيع الثانى 1180 ه‍. ق در اصفهان متولد شد. بعد از تحصيل مقدّمات متداوله به عتبات رفت. فقه و اصول و ديگر علوم دينيّه را از سيد مهدى بحرالعلوم و شيخ جعفر كاشف الغطاء و سيد على صاحب رياض و ديگر اجلاّى وقت تحصيل نمود تا به مقامى عالى رسيد؛ به حدّى كه كالشّمس فى رابعة النهار مشهور آفاق گرديد و از مصنّفات اوست:

1. اشارات الاصول (در دو مجلد بزرگ كه در تهران چاپ شده است)؛ 2. الايقاظات (نيز در اصول)؛ 3. شوارع الهداية الى شرح الكفاية (كه در فقه و شرح كفايۀ محقق سبزوارى است)؛ 4. منهاج الهداية الى احكام الشّريعة (نيز در فقه و در كثرت فروعات نظير قواعد و تحرير علاّمه است) و غير اينها كه در تقليد ميّت و مناسك حج و مبطل روزه بودن شرب توتون و تنقيح مسئلۀ صحيح و اعمّ و حواشى و رسائل متفرقه كه بسيار است.

وفات كرباسى به سال 1262 ه‍. ق در اصفهان واقع شد و قبر شريفش نزد مسجدى كه به «مسجد حكيم» معروف است، مشهور و حوزۀ درسش نيز در همان مسجد منعقد بود. اين مسجد از آثار خيريّۀ صاحب بن عبّاد و در اصل به «مسجد جوجو» شهرت داشت تا در اواخر خراب شد و حكيم داوود هندى تجديد عمارتش كرد و به «مسجد حكيم» مشتهر گرديد.

44 ناگفته نماند كه حاج محمدحسن، والد ماجد كرباسى، نخست در محلّۀ حوض

كرباس نام هرات متوطّن بود و به همين جهت، لقب «كرباسى» داشت؛ سپس مدتى هم در كاخ از حدود خراسان اقامت كرد و بدين سبب به «كاخى» نيز موصوف گرديد تا آنكه اخيراً در اصفهان متوطّن شد و صاحب ترجمه، چنانچه مذكور شد، در آنجا به وجود آمد و به لقب مذكور پدر (كرباسى) مشتهر گرديد كه همانا به جهت انتساب به محلّۀ حوض كرباس است و «كلباسى» گفتن او، چنانچه مشهور است، وجهى نداشته و محرّف «كرباسى» است. اما «حوض كرباس» گفتن محلّۀ مذكورۀ هرات همانا به جهت آن است كه زنى شيعى، از نخ و ريسمان حلالى كه خودش ريسيده بوده، كرباسى بافته و آن را فروخته و به بهاى آن، حوضى درست كرد و آن حوض را وقف شيعيان آن بلده نمود؛ پس به همين جهت، آن حوض را «حوض كرباس» گفتند و آن محلّه را نيز «محلّۀ حوض كرباس» ناميدند و لفظ «حوض» را نيز متدرجاً از راه تخفيف انداخته و «محلّۀ كرباس» گفته و اهالى آن را «كرباسى» ناميدند.

ملا محمدمهدى كرباسى، پسر صاحب ترجمه، نيز از اكابر وقت خود بود. كتابى در اجتهاد و تقليد نوشته و حاشيه اى بر شرح تصريف ملا سعد تفتازانى نيز تأليف داد. وفات او به نوشتۀ جلد اوّل ذريعة، در سال 1292 ه‍. ق و به نوشتۀ جلد ششم ذريعة، چهارم جمادى الآخرۀ 1278 ه‍. ق واقع گرديد. اما ابوالمعالى، پسر ديگر صاحب ترجمه، نيز در باب كنى خواهد آمد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 14، ص 237، ش 2363]؛ تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 117-122]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 10؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 227؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 5، ص 255.

كرباسى، ابوالمعالى --> ابوالمعالى كرباسى

كرباسى، ملا محمدمهدى --> كرباسى، حاج ابراهيم

پسر حاج محمدابراهيم كرباسى مذكور است.

45

كرخى

كرخى(1)

2589. كرخى، عبداللّه بن حسن (... - 340 ه‍. ق)

بغدادى كرخى، مكنّى به «ابوالحسن»، از فقهاى نامى عراق عرب و محل استفاده و مراجعۀ ديگر فقهاى وقت بود. كتاب المختصر (در فقه) از اوست و در ماه شعبان 340 ه‍. ق درگذشت.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 225؛ ابن نديم، الفهرست، ص 293.

2590. كرخى، معروف (... - 206 ه‍. ق)

بن فيروز يا فيروزان، بغدادى كرخى، مكنّى به «ابومحفوظ»، از مشاهير عرفا و پدر و مادرش نصرانى مذهب بوده اند. او را در هفت سالگى پيش معلّمى نصرانى بردند.

معلّم بدو گفت: «بگو ثالث ثلاثة». (و اين اشاره به عقايد نصارى است كه به نام «اب» و «ابن» و «روح القدس» به سه اصل «اقانيم ثلاثة» معتقد مى باشند كه «اب» خداى تعالى، «ابن» عيسى، «روح القدس» جبرئيل است و در قرآن مجيد هم در ردّ ايشان فرموده:

(لَقَدْ كَفَرَ اَلَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَةٍ‌) (مائده، 73). معروف شديداً انكار كرد و گفت: «لا بل هُوَ اللّهُ اَحَدْ»؛ پس معلّم برآشفته و سيلى بر رويش زد. او نيز فرار كرده و مدتى غايب شد تا آنكه پدر و مادرش آرزومند بودند كه كاش او برگردد و هر دينى را كه قبول كند، ايشان نيز موافقت نمايند تا آنكه حسب الارشاد حضرت امام رضا عليه السلام در هفت سالگى دين مقدّس اسلامى را قبول كرد و به خانه شان آمد. پدر و مادرش از وى استفسار نمودند كه با كدام دين برگشتى‌؟ گفت: «با اسلام». اينك ايشان نيز اسلام آوردند و 4(6) لفظ «فيروز» يا «فيروزان» هم نام نصرانيّت پدرش مى باشد. ظاهر كلام روضات كه صاحب ترجمه را به عنوان «معروف بن على» مذكور داشته، آنكه نام پدرش را بعد از قبول


1) . كرخى: (به فتح اول) منسوب است به كرخ كه نام چندين موضع مى باشد؛ يكى در سامره كه آن را «كرخ فيروز» نيز گويند؛ ديگرى در بصره؛ سيمى در خوزستان كه غالباً «كرخه» گويند؛ چهارمى در سواد عراق، پنجمى در نهروان و غير اينها و مشهورتر از همه كرخ بغداد است كه محله اى است در آن و يا دهى است به فاصلۀ يك ميل از سمت بالاى آن كه اهلش يهود و شيعۀ غالى هستند و معروف كرخى مشهور هم از همين كرخ بغداد مى باشد. لفظ «كرخى» در اصطلاح رجالى، لقب ابراهيم بن ابى زياد، احمد بن عبداللّه، حجاج، حسين بن يحيى، معروف بن فيروزان و غير ايشان مى باشد و در اينجا فقط معروف بن فيروزان از ايشان با بعضى ديگر از معروفين به «كرخى» را تذكر مى دهد. (مؤلف)

اسلام تبديل به «على» داده اند. بارى، به مناسبت نام اصلى مذكور پدر، او را «ابن فيروز» هم گويند و به سبب مذهب اصلى پدر، او را «ترسازاده» نيز نامند.

شبسترى گويد:

به ترسازاده ده دل را به يك بار *** مجرّد شو ز هر اقرار و انكار

معروف در مراتب سير و سلوك و تجريد و تفريد بى نظير است. صوفيّه و عرفا در حق او ارادتى فراوان و عقيدتى بى پايان دارند. از مشايخ كبارش شمرده و مستجاب الدّعوه اش دانند. قبر او را ترياق مجرّب گفته و از آن استشفا مى نمايند.

كرامات بسيارى بدو نسبت داده و از اصحاب و مواليان حضرت رضايش مى پندارند، بلكه بعضى از ايشان دربان آن حضرتش دانند.

آنچه در روضات الجنّات از كتاب مجلى ابن ابى جمهور احسائى نقل كرده، جنيد بغدادى از دست دايى خود، سرى سقطى، خرقۀ ولايت پوشيده و سرى هم از معروف كرخى و معروف نيز از دست مبارك حضرت حجة اللّه على بن موسى الرضا عليهما السلام خرقه پوش ولايت بوده است. از سيد حيدر آملى نيز نظير اين را نقل كرده؛ اين است كه يك سلسله از عرفاى صوفيّه هستند كه سند طريقتى خودشان را به معروف كرخى مى رسانند و به واسطۀ او بدان حضرت موصول داشته و به همين جهت، به «معروفيّه» شهرت دارند. ايشان نيز به نام «نعمت اللّهى» و «نوربخشى» و «نقش بندى» و «سقطيان» و «جنيديان» و غيره به چندين شعبه منشعب هستند و به جهت همين كثرت شعب است كه اين سلسلۀ معروفيّه به «ام السلاسل» معروف و شرح حال اجمالى سرشعبۀ هريك از شعبات مذكوره را در همين كتاب به عنوان ولى و نوربخش و بهاءالدين نقش بند و سرى سقطى و جنيد بغدادى نگارش داده ايم.

ابن خلّكان نيز گويد كه اخبار و محاسن معروف، خارج از اندازه و حيطۀ حدّ و شمار است؛ بااين همه، در هيچ كدام از كتب رجاليّه، كه به شرح حال هريك از اصحاب و خواصّ و خدّام و موالى ائمّۀ اطهار عليهم السلام پرداخته و ولادت هريك از مشاهير و مجاهيل و ثقات و ممدوحين 47 و مذمومين ايشان را مى نگارند، اصلاً تعرّضى به شرح حال معروف كرخى نشده و مدحاً يا قدحاً تصريحاً يا تلويحاً نامى از او مذكور نداشته اند.

اينك سمت دربانى او نسبت به حضرت رضا عليه السلام، بلكه از اصحاب آن حضرت بودن او محلّ ترديد و نظر بوده و بسيار مستبعد مى نمايد. علاّمۀ مجلسى هم در كتاب

عين الحيات خود به همين جهت و چند دليل ديگر سمت دربانى او را نسبت به حضرت رضا عليه السلام شديداً انكار كرده است و تحقيق زايد و صحّت و سقم ملاقات وى با حضرت صادق عليه السلام و بعضى مزاياى احوال معروف، موكول به روضات الجنّات و تنقيح المقال و ديگر كتب معتمدۀ مربوطه است و بالاجمال مسلم امامى مذهب عابد عارف بودن وى در نظر اين نگارنده دور از صحت نمى باشد.

وفات معروف در دوّيم يا هشتم محرّم سال 200 يا 202 يا 206 ه‍. ق در بغداد واقع شد و بنابر اوّل، هريك از سه جملۀ «زبدۀ آفاق» و «زبدۀ اصفيا» و «مصباح جهان» و بنابر دويّمى، كلمۀ «رب» و جملۀ «قطب اكمل» و بنابر سيّمى، جملۀ «قطب الدين» مادّۀ تاريخ او مى باشند. در مرض موت به او گفتند وصيّتى بكن. گفت: «وقتى كه مشرف به موت شدم، پيراهن مرا صدقه بدهيد كه چنانچه به دنيا عريان آمده ام، عريان رفته باشم».

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 224؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 755؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 224؛ شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار في طبقات السادة الاخيار، ج 1، ص 61؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 13، ص 199.

كردويه، ابوالحسن يا ابوالحسين --> ابن الصباغ، على بن حميد

• كردين، مسمع بن عبدالملك

(به ضمّ اول) موكول به علم رجال است.

كرزى، سليمان --> كوزى

كركى

كركى(1)

2591. كركى، سيد حسن (... - 933 ه‍. ق)

بن سيد جعفر بن سيد فخرالدين، اعرجى حسينى موسوى كركى عاملى، از اكابر


1) . كركى: منسوب است به كرك و آن به نوشتۀ مراصد، (بر وزن عرش) ديهى است در دامنۀ كوه لبنان و (بر وزن قمر) قلعۀ مستحكمى است از نواحى بلقا در طرف شام و در جايى ديگر ديدم كه (بر وزن قمر) ديهى است بسيار كوچك از ناحيۀ جبل عامل در نزديكى قريۀ جبع كه جمعى از علماى اماميه نيز از آنجا برخاسته اند؛ به هرحال، لفظ «كركى» در اصطلاح رجالى، لقب حسن بن جعفر، حسين بن شهاب الدين و در اصطلاح فقها، على بن عبدالعالى است كه به عنوان محقق كركى خواهد آمد. (مؤلف)

علماى اماميّۀ قرن دهم هجرت و از اساتيد 48 و مشايخ روايت شهيد ثانى مى باشد و شهيد با عبارات «فقيه كبير اجلّ اعلم اكمل، رئيس الفقهاء، صاحب نفس طاهرۀ زكيه، افضل متأخّرين» در هر دو قوۀ علميّه و عمليّه و نظاير اينها او را ستوده و بعضى از كتاب هاى او را از خودش خوانده و روايت مى كند. او نيز از شيخ على بن عبدالعالى ميسى و خاله زادۀ خود، محقّق كركى، روايت مى نمايد. از فتاوى نادرۀ او مطهّر بودن يك قطره از باران است و از تأليفات اوست:

1. شرح الطّيّبة الجزريّة فى القرائات العشر؛ 2. العمدة الجليّة فى الاصول الفقهيّة (و به اكمال آن موفق نشده است)؛ 3. المحجّة البيضاء والحجّة الغرّاء (كه جامع فقه و حديث و تفسير آيات احكام و ديگر مباحث دينيه است)؛ 4. مقنع الطّلاّب فى ما يتعلّق بكلام الاعراب (كه كتابى است خوب در نحو و صرف و معانى و بيان).

پيش از اكمال قسم سيّمى آن در سال 933 ه‍. ق وفات يافت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 178.

كركى، سيد حسين بن حسن --> مجتهد، سيد حسين بن حسن بن محمد

كركى، سيد حسين بن سيد حيدر --> مجتهد، سيد حسين بن سيد حيدر بن قمر

2592. كركى، شيخ حسين بن شهاب الدين (... - 1076 ه‍. ق)

بن حسين بن محمد بن حيدر، شامى عاملى كركى، عالمى است كامل، حكيم فاضل، متكلّم منشى، اديب شاعر ماهر فصيح اللّسان حاضرالجواب دقيق الفكر عميق النظر كثيرالحفظ والاطّلاع، از معاصرين شيخ حرّ عاملى و نظاير وى. در بدايت حال به اصفهان و بلاد بسيارى سياحت ها كرد؛ عاقبت در حيدرآباد هند اقامت گزيد. اشعار او نغز و طرفه؛ خصوصاً در مدايح خانوادۀ عصمت و رسالت اشعار آبدار بسيارى دارد.

در سلافة العصر بسيارش ستوده و جدّ عالى او را هم به عوض محمد بن حيدر، «خاندار» نوشته است و از تأليفات و آثار قلمى اوست:

49 1. ارجوزة فى المنطق؛ 2. ارجوزة فى النّحو؛ 3. الاسعاف؛ 4. حاشيۀ تفسير بيضاوى؛ 5. حاشيۀ مطوّل؛ 6. ديوان شعر؛ 7. شرح نهج البلاغة؛ 8. عقود الدّرر فى حلّ ابيات المطوّل؛ 9. كتابى در طب؛ 10. مختصر الاغانى؛ 11. هداية الابرار و غير اينها.

از اشعار اوست:

فخاض اميرُالمؤمنين بسيفه *** لظاها و أملاك السماء له جند

و صاح عليهم صيحة هاشمية *** تكاد لها شمُّ الشوامخ تنهد

غمام من الاعناق تهطل بالدماء *** و مِن سيفه برق و من صوته رَعدُ

وصىّ رسولِ اللّه وارثُ علمِه *** و من كان في خمّ له الحل والعقد

لقد ضلّ من قاسَ الوصيَّ بضده *** و ذوالعرش يأبىٰ ان يكون له ندّ

لك الخير لا زيد يدوم و لا عمرو *** و لا ماء يبقىٰ فى الدنان و لا خمر

فبادرِ الى اللّذاتِ غيرَ مراقب *** فما لك ان قصّرتَ في نيلها عذر

فإن قيل فى الشيب الوقارُ لاهله *** فذاك كلام عنه في مسمعي وقر

و قالوا نذيرُ الشيب جاء كما ترى *** فقلتُ لهم هيهات ان تُغنى النذرُ

لئن كان رأسي غيّر الشيبُ لونَه *** فرقّة طبعي لايُغيّرها الدهرُ

يقولون دعْ عنك الغواني فإنما *** قصاراك لحظُ العين والنظر الشزر

و ما للغواني و ابن سبعين حجة *** و حلم الهوىٰ جهل و معروفه نكر

فقلتُ دعوني فالهوىٰ ذلك الهوىٰ *** و ما العمر الا العامُ واليومُ والشهرُ

نشأتُ أحبَّ الغيد طفلا و يافعا *** و كهلا و لو اوفىٰ على المأة العمر

وفات شيخ حسن به سال 1076 ه‍. ق در حدود 64 سالگى و يا در 68 سالگى در حيدرآباد هند واقع گرديد.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 70-74، ش 66]؛ سيدعلى خان مدنى، سلافة العصر في محاسن الشعراء بكل مصر، ص 355؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 657.

كركى، شيخ عبدالعالى بن على --> محقق كركى

پسر محقق كركى است.

كركى، شيخ على بن عبدالعالى --> محقق كركى

كركى، محمد بن على بن احمد --> حرفوشى

كرمانى

كرمانى(1)

2593. كرمانى، محمد بن عبداللّه (قرن 4 ه‍. ق)

بن محمد بن موسى، بكرى نحوى لغوى، كه صحيح النّقل بوده و خط مليحى داشت.

با اجرت كتابت مى نمود. 50 خط او محل رغبت عامّه بوده و از تأليفات اوست:

1. الجامع (در لغت)؛ 2. ما اغفله الخليل فى كتاب العين و ما ذكر انّه مهمل و هو مستعمل و ما هو مستعمل و هو مهمل؛ 3. الموجز (در نحو).

سال وفاتش به دست نيامد و از كلمات بعضى از ادبا برمى آيد كه مصاحب اخفش، سعيد بن مسعد (متوفى به سال 315 ه‍. ق) بوده است.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 118؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 216، س 7.

كرمانى، محمد بن يوسف بن على --> شمس الدين، محمد بن يوسف

2594. كرمانى، حاج محمدكريم خان (... - 1288 ه‍. ق)

بن ابراهيم خان قاجار كرمانى، از علماى نامى اواخر قرن سيزدهم هجرت، از تلامذۀ سيد كاظم رشتى سابق الذكر و يا موافق آنچه از بعضى مسموع افتاد، درس شيخ احمد احسائى سالف الترجمه را نيز ديده و رئيس و سرسلسلۀ يك فرقه از طايفۀ شيخيّه (اتباع شيخ احمد مذكور) مى باشد كه به انتساب او، به «حاج كريم خانى» معروف هستند و گاهى ايشان را محض از راه تجليل و تبجيل، «آقايى» نيز گويند.

محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، كه مجملى از شرح حال او به همين عنوان اعتمادالسلطنه در مجلّد اوّل اين كتاب نگارش يافته و با صاحب ترجمه معاصر بوده است، در كتاب مآثر و آثار گويد: حاج محمدكريم خان كرمانى از كبراى علما معدود و در جميع فنون عقليّه و نقليّه دعوى استادى مى نمود.


1) . كرمانى: منسوب به كرمان است و آن، بنابر آنچه در زمان ما مشهور است، بلكه مخالفى نشنيده ايم، به كسر اول مى باشد، لكن درمراصدگويد كه گاهى اول آن مكسور مى شود و مفتوح بودن آن معروف به صحت است؛ به هر صورت، يكى از ايالات مشهور ايران است كه بر ديهات و بلادى مشتمل بوده و مركز آن نيز به همين اسم (كرمان) موسوم مى باشد. همين نسبت (كرمانى) در اصطلاح رجالى، لقب بكر، حسن، على بن حسنويه، محمد بن حسن، محمد بن يوسف و بعضى ديگر بوده و در اينجا بعضى از اكابر معروف به همين نسبت را تذكر مى دهد. (مؤلف)

از جماعت شيخيّه بعد از سيد كاظم رشتى گروهى بر وى گرويدند و او را ركن چهارم از اركان اصول عقايد خويش گرفتند. سيد على محمد باب در تلفيقات مضحكۀ خود، كه نامش را بيان گذارده و سفاهت خويشتن را برهان نهاده، خواسته است كه اين دانشمند را فريب دهد. در شأنش گفته: «ان الكريم كان فى الكرمان كريما». زمانى كه اين عالم جليل به تهران آمد، به حكم 51 ناصرالدين شاه قاجار رساله اى در ردّ باب بنگاشت و به طبع رسيده و اصل اين دانشمند بزرگ از ايل قاجار و مردم در حق وى راه افراط و تفريط پيموده و در سال 1288 ه‍. ق در كرمان وفات يافت. انتهى كلام المآثر ملخصاً. صاحب ترجمه تأليفات بسيارى به يادگار گذاشته و بعضى از آنها را به اندازۀ مساعدت وسايل موجوده مى نگارد:

الصورة

D27

حاج محمدكريم خان كرمانى (117)

1. ارشاد العوام (در عقايد، به زبان فارسى كه چند مرتبه در ايران و غيره چاپ شده است)؛ 2. تقويم العوج (در رد ايراداتى كه بر شيخيه كرده اند)؛ 3. جوامع العلاج (در طب، به عربى و ميرزا حسن بن على اكبر محيط كرمانى آن را به پارسى ترجمه نموده است)؛ 4. جهاديّه (به فارسى و دو نسخۀ خطى آن به شمارۀ 2534 و 2535 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود و آن را در سال 1273 ه‍. ق هنگامى كه انگليس قشون خود را به بوشهر وارد كرده بوده، براى تشويق مردم به جنگ ايشان با انشايى خوب تأليف و داراى يك مقدمه در معنى ايمان و لزوم

اطاعت پادشاه و يك خاتمه در مفاسد فاتحيت كفار و شش باب مى باشد:

الف) در سر جهاد؛ ب) فضيلت جهاد و كشته شدن در راه خدا؛ ج) ترجمۀ بعضى از مواعظ دايره بر جهاد وارده از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام؛ د) اقسام جهاد؛ ه‍) دفاع دزد و امثال آن؛ و) دفاع كفارى كه حمله بر بلاد اسلام نمايند)؛ 5. حدائق الاصول (در اصول فقه بوده و در آن عاملين به ظن را هم رد كرده است و نسخۀ آن در كتابخانۀ رضويه موجود است)؛ 6. دقائق العلاج (در طب)؛ 7. رجوم الشّياطين (و اين هر دو در ايران چاپ شده است)؛ 8. الفطرة السّليمة والطّريقة المستقيمة؛ 9. فصل الخطاب (در حديث كه اخبار كتب اربعه را بدون ذكر سند و روات آنها 52 با ترتيب خوب جمع كرده و در تهران چاپ شده است) و غير اينها كه در عقايد و اغلب فنون متداوله كتاب ها پرداخته است.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، مآثر و آثار، ص 147؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

كرمانى، نفيس بن عوض --> ناظم الاطبّاء

• كره، احمد بن يحيى

موكول به علم رجال است.

كريمة الدارين --> ست نفيسه

كسائى

كسائى(1)

2595. كسائى، ابوبكر (... - 280 ه‍. ق)

مقرى دينورى، از كبار مشايخ صوفيّه و از قدماى اصحاب و اقران جنيد بغدادى است كه در ميان اين طبقه به رياضت و قناعت معروف و سماع صوت قرآن از سينۀ او در وقت خواب مشهور مى باشد. هزار مسئله نوشته و به جنيد فرستاد. جنيد هم همۀ آنها را جوابى شافى نوشت. او نيز همۀ آنها را اندكى پيش از وفات خود با آتش سوزاند.


1) . كسائى: (به كسر اول) منسوب است به كسا و آن، لباسى است معروف و بافنده يا فروشندۀ آن را «كسائى» گويند. در اصطلاح رجالى، لقب جرير بن عجلان، على بن محمد، معاذ بن كثير و شرح حال ايشان موكول بدان علم است و در اينجا بعضى ديگر معروف به همين عنوان را تذكر مى دهد. (مؤلف)

جنيد از استماع اين خبر بسيار خوشحال گرديد. كسائى در سال 280 ه‍. ق درگذشت و كلمۀ «كريمى» مادّۀ تاريخ اوست.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 83.

كسائى، شيخ حسين --> شيخ كسائى

2596. كسائى، على بن حمزه (... - 193 ه‍. ق)

بن عبداللّه بن فيروز يا عثمان يا بهمن بن فيروز عجمى، فارسى الاصل، كوفى المنشأ، بغدادى المسكن والموطن، اسدى القبيله، كسائى الشّهره، ابوالحسن يا ابوعبداللّه الكنيه، اديبى است لغوى نحوى قارى، از مشاهير و اساتيد نحو و لغت و قرائت و علوم ادبيّه. يكى از قراء سبعۀ 53 مشهورۀ سابق الذكر كه در ادبيّات و فنون مذكوره امام كوفيّين بود. نحو را از معاذ هراء، يونس نحوى، خليل بن احمد عروضى و بعضى از اكابر ديگر اخذ كرد و فرّاء و ابوعبيد قاسم بن سلام و جمعى از افاضل از تلامذۀ او مى باشند. كسى به فرّاء گفت كه خودت نظير كسائى هستى. ديگر چرا حاضر حوزۀ او مى باشى‌؟ فرّاء گويد: اين جمله غرورى در نفس من توليد كرد؛ برخلاف جلسات سابق بناى مناظره گذاشته و به اصول هم رديفان داخل مذاكره مى شدم؛ پس خود را مثل مرغى ديدم كه با منقار خود آب از دريا برمى دارد. امام شافعى گويد: هركه خواهد در نحو متبحّر شود، پس او عيال و طفيلى كسائى است. كسائى قرائت را نيز از حمزة بن حبيب زيات، اعمش، عبدالرحمان بن ابى ليلى و بعضى از اساتيد ديگر اخذ كرد و در هرجا كه قرائت او مخالف قرائت حمزه است، موافق قرائت همين ابن ابى ليلى مى باشد كه موافق قرائت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است.

كسائى در فنّ قرائت استاد كل و مرجع استفادۀ افاضل بود. بر روى كرسى مى نشسته و تلاوت مى نمود. حاضرين حوزه نيز قرائات او را با تمامى مزاياى فصل و وصل و مدّ و تشديد و غيره ضبط مى كردند. نخست موافق حمزه قرائت مى كرده و عاقبت قرائت مخصوصى اتّخاذ نمود. حفص و دورى دو نفر راوى مشهور قرائات وى هستند و جمعى ديگر نيز قرائات او را روايت مى كنند. در عهد خلافت هارون عباسى نيز با همين قرائت خود تلاوت مى نمود و پيش از خلافت هارون معلّم و آموزگار وى بود و بعد از خلافت نيز به تعليم و تربيت دو پسرش، امين و مأمون، منصوب گرديد و

بسيار محترم بود و نظير قضيۀ پيش گذاشتن نعلين كه در يحيى بن زياد فراء نسبت به پسران مأمون مذكور شد، دربارۀ كسائى نيز منقول مى باشد؛ چنانچه روزى هارون از دور نظاره مى كرده. ديد كسائى خواست كه نعلين خود را در پا كند. امين و مأمون در پيش گذارى نعلين به همديگر مسابقت مى كنند و كسائى نيز سر و دست ايشان را بوسيده و سوگند داد كه ديگر اين كار را نكنند؛ پس هارون از حاضرين دربار استفسار نمود كه خادم كدام يك از شما به خدّام ديگر برترى داشته و عزيزتر است‌؟ همه گفتند كه البته خادم اميرالمؤمنين (هارون). هارون گفت: «چنين 54 نيست، بلكه خادم كسائى مزيّت به همۀ خدّام دارد، زيرا كه خادم او عبارت از امين و مأمون است»؛ پس قضيه را بيان كرد. آه.

كسائى در شعر بى بهره بوده و «فلان اجهل بالشعر من الكسائى» از امثال دايره مى باشد. مناظرۀ كسائى با سيبويه در مسئلۀ زنبوريّه و غيره و مظلوميّت سيبويه در آن قضيه مشهور و در مغنى ابن هشام و بعض موارد ديگر مذكور و در ضمن شرح حال سيبويه، عمرو بن عثمان نيز اشاره نموديم و در اينجا محض فايدۀ علمى ادبى، بعضى از قضاياى ديگر كسائى را ثبت اوراق مى نمايد:

روزى كسائى در محضر هارون از ابويوسف قاضى، كه شرح حالش در باب كنى خواهد آمد، سؤال نمود كه غلام تو مقتول شده و كسى بگويد اَنَا قٰاتِلٌ غُلاٰمَكَ (با تنوين لام) و ديگرى بگويد: اَنَا قٰاتِلُ غُلاٰمِكَ (بى تنوين لام و با اضافه به سوى غلام) آيا كدام يك از اين دو كس را قاتل و جانى مى دانى‌؟ قاضى گفت: «هر دو را، زيرا كه جملۀ مذكوره در هر دو حالت اقرار به قتل است»؛ پس در دَم هارون تخطئه كرد و گفت: «جملۀ مذكوره در حالت دويّمى، كه با اضافه باشد، اقرار به قتل است، زيرا كه اسم فاعل در حالت اضافه به معنى ماضى است؛ به خلاف حالت اوّلى كه بى اضافه است، زيرا كه اسم فاعل در اين حال محتمل الحال والاستقبال بوده و قاتل آن اقراركننده محسوب نمى شود».

نيز روزى كسائى در مجلس خليفه به محمد بن حسن فقيه شيبانى، كه بدو تقدّم كرده و تصدّر مى نموده، گفت: «بهتر آن است كه با همديگر مباحثۀ علميّه كنيم؛ هركه تفوق يابد، تقدّم و تصدّر حق او باشد؛ چنانچه شما از من مسئلۀ فقهيّه بپرسى و من با قواعد نحويّه تطبيقش كرده و جواب گويم و بالعكس من هم از شما مسئلۀ نحويّه بپرسم،

شما با قواعد فقهيّه موازنه كرده و جواب بگوييد». محمد نيز موافقت كرد و از كسائى پرسيد كه سهو در سجدۀ سهو موجب سجدۀ سهو ديگر مى باشد يا نه‌؟ كسائى فوراً گفت: «نمى شود، زيرا كه از قواعد مقرّرۀ نحويّه است: اَلمُصَغَّرُ لاٰيُصَغَّرُ». بعد از آن كسائى نيز نظير همان مسئلۀ اقرار راجع به قتل غلام را سؤال كرده و گفت: «اگر كسى نزد شما بگويد اَنَا سٰارِقُ ثَوْبِ فُلاٰنٍ (به ضمّ قاف با اضافه) و ديگرى نيز همان جمله را با تنوين قاف و بى اضافه بگويد، در اين صورت وظيفۀ دينى 55 اسلامى چه بوده و كدام يك از آن دو كس محكوم به سارقيّت و قطع يد است‌؟» محمد بن حسن نيز مثل ابويوسف قاضى در مسئلۀ اولى گفت: «جملۀ مذكوره در هر دو حالت اضافه و عدم اضافه، اقرار به سرقت بوده و هر دو كس محكوم به قطع يد مى باشند»؛ پس كسائى به همان روش مذكور تخطئه نمود.

ابن خلّكان گويد: روزى كسائى در مجلس هارون به محمد بن حسن گفت: «هركس در علوم عربيّه متبحّر گردد، در تمامى علوم بهره ور باشد». اينك محمد بن حسن همان مسئلۀ سجدۀ سهو را پرسيد و همان جواب را شنيد. نيز پرسيد كه اگر كسى طلاق را معلّق به وقوع ازدواج نمايد (بدين معنى كه زيد با صيغۀ عربى پيش از ازدواج به هند بگويد كه اگر ازدواج كنيم تو مطّلقه هستى) آيا بعد از ازدواج آن طلاق وقوع مى يابد يا نه‌؟ كسائى گفت: «نمى شود، زيرا كه از امثال مشهور است: السيل لايسبق المطر». بارى، از تأليفات كسائى است:

1. الحروف؛ 2. العدد؛ 3. القرائات؛ 4. لحن العامّة يا ما تلحن فيه العوام؛ 5. متشابه القرآن (به نوشتۀ سيوطى؛ كسائى نخستين كسى است كه در متشابهات قرآنى تأليف داده، لكن چنانچه در عنوان زيات، حمزة بن حبيب مذكور داشته ايم، حمزة بن حبيب زيات، استاد كسائى، نيز متشابه القرآن تأليف داده است)؛ 6. المصادر؛ 7. معانى القرآن؛ 8. مقطوع القرآن و موصوله؛ 9. النّوادر الاصغر؛ 10. النّوادر الاوسط؛ 11. النّوادر الكبير؛ 12. الوقف والابتداء فى القرآن و غير اينها.

كسائى به سال 179 يا 182 يا 183 يا 185 يا 189 يا 192 يا 193 ه‍. ق با هارون خليفه، مسافرت طوس كرد و در اثناى سفر در قريۀ زنبوريّه نامى از اعمال رى وفات يافت و محمد بن حسن فقيه شيبانى مذكور فوق نيز، كه همسفر بوده، در آن روز در همان قريه بدرود حيات گفت. هارون گفت كه فقه و علم عربيّه را در خاك رى دفن كرديم و

به نوشتۀ ابن النديم، ابويوسف قاضى مذكور فوق نيز در همان روز وفات كسائى درگذشت و به نوشتۀ بعضى از ارباب تراجم، وفات كسائى در طوس واقع شده است.

اما وجه لقب «كسائى» آنكه در كسا احرام حج بسته بوده و يا خود در مجلس درس اساتيد خود با كسا حاضر مى شده و برخلاف تلامذۀ ديگر كه با حلّه هاى 56 مخصوصى حضور مى يافتند.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 44 و 97؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 471؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 358؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 13، ص 167؛ شوشترى، نوراللّٰه، مجالس المؤمنين، ص 113؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 11، ص 403؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3859.

2597. كسائى، حكيم مجدالدين (341 ه‍. ق -...)

مكنّى به «ابواسحاق» يا «ابوالحسن»، از مشاهير و افاضل قدماى شعراى ايرانى عهد سامانيان مى باشد كه در اصل از اهالى مرو بوده و به همين جهت، به «كسائى» مروزى شهرت يافته است. كسائى بسيار نيكو اعتقاد و مدّاح اهل بيت امجاد عليهم السلام بوده و اظهار تشيّع مى كرد؛ بالخصوص در مدح حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام اشعار بسيارى بدو منسوب است. علاوه بر قريحۀ شعريّۀ صافيه، مراتب علميّۀ او هم مسلّم و بالخصوص در علم صرف بر ديگران مقدّم و مدتى در خدمت آل سامان بود. عهد سلطنت سلطان محمود غزنوى (387-421 ه‍. ق) را نيز دريافته و مدايحى در حق وى گفته است؛ عاقبت به مرام تصفيۀ باطن و تهذيب نفس منزوى شد. كلاه فقر در سر و كسوت زهد و ورع در بر كرد و به همين جهت، به «كسائى» شهرت يافت.

سال وفاتش به دست نيامد، لكن بعد از ملاحظۀ تاريخ ولادت او، كه سال 341 ه‍. ق نوشته اند، با در نظر گرفتن اينكه در كلمات بعضى از ارباب تراجم از معمّرينش شمرده و به طول عمرش موصوف داشته اند، توان گفت كه اواسط قرن پنجم را نيز دريافته است و به ناصرخسرو (متخلّص به «حجّت») فرستادن قصيدۀ داليّۀ خود، قرينۀ قويّه، بلكه شاهد صادق همين مدّعا مى باشد. اين قصيده در نهايت دقّت و لطافت و فصاحت بوده و در اثبات مراتب فضل و كمالات نفسيّه و متّصف به حكيم بودن او برهانى قاطع مى باشد و از اشعار آن است:

جان و خرد رونده بر اين چرخ اخضرند *** يا هر دوان نهفته در اين گوى اغبرند

57

عالم چرا كه نيست سخن گوى و جانور *** گر جان و عقل هر دو در اين عالم اندرند

ور در جهان نى اند على الحال غايبند *** ور غايبند در تن ما چون كه حاضرند

وآنگه كزين مزاج مهيّا جدا شوند *** چيزند يا نه چيز و عرض وار بگذرند

گر چيز نيستند برون از مزاج تن *** امروز نيز لاشى و مجهول و ابترند

57 ور لاشى اند فعل نيايد ز چيز نى *** وين هر دو در تن تو به افعال ظاهرند

آن كو جدا كند به خرد جوهر از عرض *** داند كه اين دو چيز لطيفند و جوهرند

اهل تميز و عقل از اين دامگاه صعب *** غافل نى اند گرچه در اين دامگه درند

گيتى چو جسم و صورت ايشان در او بصر *** عالم درخت پُربَر و ايشان در او برند

درهاى حكمتند حكيمان روزگار *** وينها كه چون خرند همه از پس درند

آن عاقلان كه زير قدم روز عزّ و فخر *** جز فرق مشترى و سر ماه نسپرند

گيتى همه بيابان، ايشان رونده رود *** مردم همه مغيلان، ايشان صنوبرند

اى حجّت زمين خراسان! بسى نماند *** تا اهل جهل روز و شب خويش بشمرند

ناصرخسرو نيز در جواب آن، قصيده اى نوشته كه بعضى از ابيات آن را مى نگارد:

اندر مشيمۀ عدم از نطفۀ وجود *** هر دو مصوّرند ولى نامصوّرند

محسوس نيستند و نگنجند در حواس *** نايند در نظر كه نه مظلم نه انورند

پروردگان دايۀ قدسند در قدم *** گوهر نى اند اگرچه به اوصاف گوهرند

زين سوى آفرينش و زآن سوى كاينات *** بيرون و اندرون زمانه مجاورند

اندر جهان نى اند هم ايشان و هم جهان *** در ما نى اند و در تن ما روح پرورند

گويند هر دو هر دو جهانند از اين قبيل *** در هفت كشورند نه در هفت كشورند

اين روح قدس آمد و آن ذات جبرئيل *** يعنى فرشتگان پرانند و بى پرند

من چاكر و غلام كسائى كه او بگفت *** جان و خرد، رونده بر اين چرخ اخضرند

روزى دهان پنج حواس و چهار طبع *** خالى گران نه فلك و هفت اخترند

هان! تا از آن گروه نباشى كه در جهان *** چون گاو مى خورند و چو گرگان همى درند

يا كافرى به قاعده يا مؤمنى به حق *** همسايگان ما نه مسلمان نه كافرند

از نور تا به ظلمت و از اوج تا حضيض *** از باختر به خاور و از بحر تا برند

هستند و نيستند و نهانند و آشكار *** هم بى تواند و با تو به يك خانه اندرند

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 92؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص 482؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3589.

58 2598. كسروى، على بن مهدى (قرن 3 ه‍. ق)

اصفهانى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «كسروى»، اديب شاعر راوى تواريخ و سير و به كتاب العين خليل بن احمد عارف بوده و از تأليفات اوست:

1. الاعياد والنّواريز؛ 2. الخصال (در اشعار و حكم و امثال)؛ 3. مراسلات الاخوان و محاورات الخلاّن.

بين كسروى و ابن المعتز عبداللّه، كه شرح حالش در باب كنى خواهد آمد، مراجعات بسيارى بوده و وقتى ابن المعتز بدو نوشت:

ابا حسن انت ابن مهدى فارس *** فرفقاً بنا لستَ ابن مهدى هاشم

و انت اخ فى يوم لهو و لذة *** و لست اخا عند الامور العظائمِ‌

كسروى در پاسخ بنگاشت:

ايا سيدّى ان ابن مهدى فارس *** فداء و من يهوىٰ لمهدي هاشم

بَلوت اخا فى كل امر تحبه *** و لم تُبله عند الامور العظائم

و انك لو نبّهته لمَلَمَّةٍ *** لانساك صولات الاُسود الضراغم

وفات كسروى در عهد خلافت معتضد عباسى (279-289 ه‍. ق) واقع گرديد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 447، س 12.

2599. كسعى،(1)محارب

بن قيس يا غامد بن حرث، از قبيلۀ بنى كسع از قبايل يمن، شاعرى است معروف، در ندامت ضرب المثل، جملۀ «اندم من الكسعى» از امثال دايره مى باشد. گويند در علفزارى مشغول شترچرانى بود. در آن اثنا درختى را ديده و به جهت تير و كمانش بريد. يك كمان و پنج تير از آن تهيه نموده و در شكار گاهى در كمين نشست تا يك گلّه حمار وحشى پديدار شد. يكى از آنها را تيرى پرتاب زد؛ چنانچه از طرف ديگرش خارج و به كوه برخورده و آتش نمايان گرديد. به خيال اينكه تيرش اصابت نكرده و به خطا رفته، بار ديگر كمين كرده و به همان روش يكى ديگر را زد. باز به خيال خطا و


1) . به ضمّ اوّل و فتح ثانى. (مؤلف)

عدم اصابت پنج مرتبه على التوالى كمين نمود. در هريك از آنها نخست از ساختن تير و كمان اشعارى با وجد و حال و داير بر وسعت روزى خواند؛ عاقبت در هريك از خطاهاى خيالى خود نيز اشعارى داير بر يأس و حرمان و عدم مساعدت مقدّرات آسمانى 59 مى سرود. در تير آخرى نيز به خيال عدم اصابت، كمان را از كثرت افسردگى شكسته و خوابيد تا صبح بعد از بيدارى، پنج شكار و پنج تير خود همه را خون آلوده ديد. از شكستن كمان نادم شد و از كثرت ندامت انگشت شست خود را بريده و اين اشعار را فروخواند:

ندمتُ ندامة لو ان نفسي *** تطاوعني اذا لقطعت خمسي

تبيّن لي سفاه الرأي منى *** لعمر ابيك حين كسرتُ قوسي

فرزدق نيز در ندامتى كه به جهت طلاق زنش، نوار داشته، همين ندامت كسعى را ضرب المثل كرده و گويد:

ندمتُ ندامة الكسعى لما *** غدت منى مطلقة نوار

و كانت جنتي فخرجت منها *** كآدم حين لجّ به الضرار

و كنت كفاقأ عينيه عمدا *** فاصبح ما يضييء له النهار

منابع: ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، [ج 2، ص 310-311]؛ عسكرى، ابوهلال، جمهرة الامثال، [ج 1، ص 202].

2600. كشاجم، محمود بن محمد (... - 350 ه‍. ق)

بن حسين رملى بن سندى بن شاهك (چنانچه در ذريعة گفته) يا محمود بن حسين بن سندى بن شاهك (چنانچه در اعيان الشيعة است). در كشف الظّنون نيز در دو جا «محمود بن حسين» و در يك جا «محمود بن حسن» نوشته و به اسم اجدادش متعرّض نشده و ظاهر، آن است كه «حسن» در نام پدر او از سهو كاتب است. «محمود بن حسين» گفتن هم از قبيل نسبت به جدّ بوده و نامش «محمود» و پدرش هم موافق ذريعة، «محمد بن حسين» است. با وجود اين همه، نام و نسب او را موافق نقل معتمد در مروج الذّهب، «محمد بن حسن بن سندى بن شاهق» نگاشته است.

به هرحال، كنيه اش، چنانچه بس مشهور است، «ابوالفتح» يا موافق نوشتۀ بعضى، «ابونصر»، شهرتش «كشاجم» و به جهت انتساب به جدّش، به «سندى» نيز معروف و به سبب اقامت او در بلدۀ رمله از بلاد فلسطين در چهار فرسخى بيت المقدس، به

«رملى» ملقّب و از مشاهير شعراى خانوادۀ رسالت قرن چهارم هجرت مى باشد كه كاتب شاعر اديب جامع منجّم بوده و حرف اوّلى هريك از اين مراتب علميّۀ پنج گانه را با يكديگر تركيب داده و به «كشاجم» شهرتش داده اند كه اشارۀ اجمالى به كمالات متنوعۀ وى باشد يا به نوشتۀ بعضى، لفظ «كشاجم» اشاره به كاتب و 60 شاعر و منجّم و متكلّم است كه در همۀ اين مراتب بهره اى بسزا داشته است. از تأليفات و آثار قلمى اوست:

1. ادب النّديم (كه در مصر و اسكندريه چاپ و در قاهره نيز به نام ادب النّدماء و لطايف الظّرفاء به طبع رسيده است)؛ 2. البيزرة (كه نسخۀ خطى آن در كتابخانۀ غوطا موجود است. در كشف الظّنون گويد: بيزره علمى است كه در آن از احوال جوارح بحث مى شود؛ از حيث حفظ صحت و ازالۀ مرض و علامات قوه و ضعف آنها در صيد كردن)؛ 3. ديوان شعر (كه مرتب القوافى بوده و در بيروت به نام ديوان كشاجم چاپ شده است)؛ 4. المصائد والمطارد.

وفات كشاجم به سال 350 ه‍. ق واقع و اينكه در يك جا از كشف الظّنون در حدود 500 ه‍. ق نوشته، اشتباه و مخالف ديگر مواضع خود آن كتاب است و از اشعار كشاجم به دست نيامد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 226؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 251.

كشّاف المعارف --> عطّار، محمد بن ابراهيم

2601-2603. كشفى، سيد جعفر بن ابى اسحاق (... - 1267 ه‍. ق)

موسوى علوى، دارابى الاصل، بروجردى الموطن، كشفى الشّهره، از اجلاّى علماى اماميّۀ قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه اصل ايشان از دارابجرد فارس و با صاحب جواهر سابق الذكر و سيد محمدباقر حجّة الاسلام سالف الترجمه و نظاير ايشان معاصر بوده و عالمى است اديب، نحوى عارف، فقيه اصولى، محدّث مفسّر، متكلّم جليل القدر و عظيم المنزله؛ بالخصوص در حديث و تفسير بى نظير و از تأليفات اوست:

1. اجابة المضطرّين فى اصول الدّين و بعض فروعه والاخلاق الكريمة (كه حاوى بيانات ايقانيه و تحقيقات عرفانيه بوده و در هند و ايران چاپ شده است)؛ 2. ارجوزة فى الكلام؛ 3. ارجوزة فى المنطق؛ 4. ارجوزة فى النّحو و از ابيات آن است:

ام العلوم النحو والصرف اب *** و كل علم بعد ذين يُطلب

5. برق و شرق (كه شرق و غرب نيز گويند، در شرح بعضى از احاديث دينيه كه به پارسى فصيح مسجع و مقفى موافق مشرب اهل ذوق و عرفان شرح كرده؛ چنانچه اصل حديث را به عنوان «برق» نوشته؛ پس به عنوان «شرق» هم شرحش كرده است)؛ 6. البلد الامين (كه منظومه اى است در اصول عقايد و از هزار بيت متجاوز بوده و كتاب الحصن الحصين فى شرح البلد الامين هم، كه تأليف ميرزا ابوالحسن 61 اصطهباناتى، نوۀ سيد جعفر است، شرح همين كتاب بلد الامين است)؛ 7. تحفة الملوك فى السّير والسّلوك كه كتابى است در عقل و جهل و تعديل قواى آنها و آن را به پارسى به نام فتحعلى شاه قاجار تأليف و در آخرش قصيده اى در مدح سلطان معظّم گفته و از ابيات آن است:

مه مه اى طوطى! سخن بسيار شد *** زين سخن هر صفحه اى طومار شد

داستان عقل بى پايان بود *** آنچه نايد در بيان عقل آن بود

8. سنابرق.

مخفى نماند كه نام پدر سيد جعفر را در اعيان الشيعة و چند جا از ذريعة «اسحاق» نوشته اند، لكن در چند جاى ديگر از ذريعة «ابواسحاق» نوشته و سيد حسين بروجردى سالف الترجمه نيز، كه از تلامذۀ خود كشفى و البته ابصر و اخبر است، «ابى اسحاق» نوشته، بلكه تحت عنوان سنابرق مذكور فوق از خود كشفى نيز ابى اسحاق نقل كرده است. بارى، ترديدى نيست در اينكه نام پدر كشفى «اسحاق» نيست، بلكه «ابى اسحاق» بوده و يا خود «ابى اسحاق»، كنيه و نام اصلى اش چيزى ديگر بوده است. وفات كشفى در سال 1267 ه‍. ق واقع شد و در نخبة المقال، با اشاره به استادى او و اسم پدر و مدت عمر و سال وفات و مادّۀ تاريخ وى گويد:

سيدنا الاصفى الجليل جعفر *** ابن ابي اسحاق المفسر

قد كان بدراً لسماء العلم *** و بعد «لمح» «غاب نجم العلم»(1)

ناگفته نماند كه كشفى به نام «سيد مصطفى» و «سيد روح اللّه» و «سيد ريحان اللّه» و «سيد يحيى» چهار پسر داشته است كه سيد ريحان اللّه، كه در همان سال مذكور وفات پدر يا سال پيش از آن متولد بوده، در اواسط عمر خود از بروجرد به تهران رفت؛ عاقبت از مشاهير علماى آنجا معدود و صاحب محراب و منبر و تدريس شد. در فقه و اصول و ادبيّات و رجال و شرح حال علما خبرتى بسزا داشت و به سال 1328 ه‍. ق در حدود 62 سالگى درگذشت.

اما برادرش، سيد يحيى، از اكابر معروف بابيّه مى باشد كه در اوايل سال 1266 ه‍. ق با عدۀ كثيرى از اتباع خود، قلعۀ نيريز 62 فارس را متصرف شد و چندى با مأمورين دولتى محاربه نمود تا به فاصلۀ چند ماه مغلوب گرديد و در شعبان همان سال در حال حيات پدر مقتول و اتباعش نيز بعضى مقتول و بعضى متفرق گرديدند.

منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 103؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 359؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

2604. كشفى، مير صالح (... - 1061 ه‍. ق)

بن سيد عبداللّه مشكين قلم اكبرآبادى، از عرفاى عالى مقام سلسلۀ قادريّه مى باشد كه خوارق و كراماتى هم بدو منسوب است. منشى خوش نويس و شاعر ماهر بود. اشعار نغز و طرفه مى گفت. در اشعار فارسى به «كشفى» و در هندى به «سبحانى» تخلّص مى كرد. در دربار شاه جهان به درجۀ امارت رسيد. در سال يك 1060 يا 1061 ه‍. ق درگذشت. بنابر اوّل، جملۀ «قطب هادى مير صالح متقى» مادّۀ تاريخ وفات او بوده و از اشعارش به دست نيامد. شرح حال پدرش نيز به عنوان وصفى خواهد آمد و به نوشتۀ خزينة الاصفياء، 135 سال عمر داشته است.

منابع: لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 350؛ اطلاعات متفرقه.


1) . لمح = 78 / غاب نجم العلم = 1267.

كشى

كشى(1)

2605. كشى، محمد بن عمر بن عبدالعزيز (قرن 4 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوعمرو»، از وجوه و اعيان و ثقات علما و محدّثين اماميّه مى باشد كه بسيار جليل القدر، حسن الاعتقاد والمذهب، از اصحاب و تلامذۀ محمد بن مسعود عيّاشى سابق الذكر بوده 63 و از او روايت نموده و تلعكبرى نيز از كشى روايت مى نمايد.

چنانچه تحت عنوان غلام اشاره نموديم، به همان جهت تلميذ عياشى بودنش، او را «غلام عياشى» نيز گويند. كشى در رجال و اخبار، خصوصاً آنچه متعلّق به احوال رجال است، بصير و صاحب كتاب رجال مى باشد كه به نام خود او معروف و نام اصلى آن معرفة اخبار الرّجال و يا معرفة النّاقلين عن الائمّة الصّادقين عليهم السلام، اكثر احاديث متعلّقه به احوال رجال را شامل و پرفايده و كثيرالعلم بوده، لكن موافق فرمودۀ علماى رجال، روات عامّه و خاصّه را جمع و به يكديگر خلط كرده بود. اينك شيخ طوسى تلخيصش كرد. زوايد و اضافات را اسقاط نمود و به روات خاصّه تخصيصش داده و اختيار الرّجال يا اختيار الكشى اش ناميد. همين اختيار الرّجال است كه تا زمان حاضر داير و در اواخر در بمباى چاپ شده است. اما اصل كتاب رجال كشى به نوشتۀ بعضى از اكابر، دسترس نگرديده و كسى آن را نشان نداده است. سال وفات كشى هم مثل استادش، عيّاشى، به دست نيامد، لكن با كلينى و صدوق اوّل (على بن بابويه) و نظاير ايشان معاصر و از رجال قرن چهارم بود و تلعكبرى هارون بن موسى، كه از وى روايت مى كند، در سال 385 ه‍. ق وفات يافته است و در نخبة المقال گويد:

بوعمرو الكشى و هو ابن عمر *** عدل جليل ذوالرجال والخبر


1) . كشى: (به فتح اول و تشديد ثانى) لقب رجالى ابراهيم بن نصير، محمد بن سعيد، محمد بن عمر بن عبدالعزيز صاحب رجال و در صورت اطلاق و نبودن قرينه، منصرف بدو مى باشد. نسبت لفظ «كشى» به نوشتۀ مراصدوتنقيح المقال، به ديهى كش نامى (بر وزن حق) است در سه فرسخى جرجان. نيز درمراصدگويد: كس (با سين) شهرى است مشهور در ارض سند و هم يكى از بلاد سمرقند است و آن در زبان مردم سمرقند و بخارا، به كسر اول و تشديد سين و در زبان اهل عراق و غير ايشان، به فتح اول است و اينكه بعضى تصحيفش كرده و با شين خوانند، خطا و يا به قول بعضى، كس (با سين) معرب كش (با شين) است. بارى، مقصود از اين جمله، تذكر دادن مغايرت «كس» و «كش» است، والاّ محمد بن عمر صاحب رجال مذكور فوق، چنانچه ظاهر علماى رجال است، از همان كش جرجان مى باشد، ولكن به قرينۀ اينكه استادش، عياشى، از اهل سمرقند بوده، احتمال مى رود كه كشى نيز از همان كش سمرقند بوده است. (مؤلف)

منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 529؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 556، س 35؛ كتب رجاليه.

2606. كعب الاحبار يا كعب الحبر، ابواسحاق كعب

بن مانع يا ماتع، از اكابر علماى يهود يمن بود. كتاب هاى بسيارى خوانده و به نوشتۀ فريد وجدى، شرفياب حضور مبارك حضرت نبوى صلى الله عليه و آله گرديد، لكن هنوز اسلام نياورد و منتظر تحقّق علامات ديگرى، كه در كتاب هاى قوم خود دربارۀ پيغمبر عربى آخرالزمان خوانده بود، مى بود تا آنكه در عهد خلافت عثمان تحقّق آنها در نظرش محرز شد. اسلام آورده و اعلان رسمى نمود.

پدرش نيز از علماى يهود بود. در عهد سعادت خود حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به شرف اسلام مشرّف شد و از اكابر اصحاب بوده است. به نوشتۀ قاموس الاعلام و بعضى ديگر، عهد سعادت را درك كرده، ولكن به فيض حضور مبارك نائل نگرديده و در زمان خلافت ابوبكر يا عمر يا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام اسلام آورد و از مشاهير تابعين بود. احوال و خبر دادن او در 64 مجلس معاويه از فتن آخرالزمان و وقعۀ جان سوز كربلا و غير اينها مشهور است و به همين جهت كثرت علم و احاطۀ او، به همين عنوان (كعب الاحبار) شهرت يافت كه «كعب» نام او و «احبار» جمع حبر - به معنى عالم يهود - مى باشد و اضافۀ «كعب» نيز از قبيل اضافۀ زيدالخيل است؛ يعنى كعب العلما كه كنايه از اعلم العلما باشد؛ چنانچه زيد را به جهت كثرت علاقه و محبت و اختصاصى كه به اسب و اسب سوار دارد، به «خيل» - كه به معنى اسب و اسب سوار هر دو آمده - «زيدالخيل» گويند.

اينكه در قاموس گفته كه اصل صحيح «كعب الحبر» گفتن بوده و «كعب الاحبار» درست نباشد، گويا به زعم اين است كه لفظ «احبار» را هم مثل لفظ «حبر» وصف «كعب» تصور كرده و پرواضح است كه به حكم قواعد عربيّه، وصف مفرد هم بايد مفرد باشد، لكن در السنه و كتب رجال و غيره همان «كعب الاحبار» معروف بوده و چنانچه روشن گرديد، «احبار» وصف «كعب» نيست، بلكه مضاف اليه بوده. بلى، «كعب الحبر» اگر استعمال شود، چنانچه قاموس گفته، از قبيل صفت و موصوف مى باشد؛ يعنى كعبى كه خودش حبر و از علماى يهود است. «حبر» به فرمودۀ مجمع البحرين، (به فتح و كسر اوّل) عالم يهود را گويند و جمع اوّلى، «حبور» و دويّمى، «احبار» است.

در قطر المحيط نيز گويد: «حبر» (به فتح اوّل) مطلق عالم يا عالم صالح و هريك از كهنۀ يهود را گويند و (به كسر اول) نيز عالم يا عالم صالح يا عالم فاضل بوده و هريك از احبار يهود را نيز گويند و در جمع هر دو «حبور» و «احبار» اطلاق مى كنند. كلمات علماى رجال دربارۀ كعب مختلف است. از مناقب ابن شهرآشوب خبرى مشعر به مدح وى نقل شده، لكن به مدلول روايتى باقرى عليه السلام، كعب كاذب مى باشد. مجلسى هم در بحار الانوار گويد كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرموده كه كعب كذّاب است و كعب از آن حضرت منحرف بوده. از شرح ابن ابى الحديد هم نقل است كه به روايت جمعى از اهل سير، آن حضرت كعب را كذّاب مى گفته و كعب هم از آن حضرت منحرف بوده است. در نخبة المقال گويد:

و كعب الحبر او الاحبار *** منحرف يكذب فى الاخبار

65

كعبى

كعبى(1)

كعبى، حسين بن نصر --> ابن خميس، حسين

2607. كعبى، عبداللّه بن احمد بن محمود (... - 317 ه‍. ق)

بلخى، معروف به «كعبى»، مكنّى به «ابوالقاسم»، از مشاهير علماى معتزلۀ اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد كه رئيس ايشان و يا يك فرقه از ايشان بود. در علم كلام پاره اى عقايد و مقالات مخصوصى دارد و آن فرقه نيز به جهت انتساب او، به «كعبيه» شهرت دارند. فريد وجدى گويد: كعبيّه يكى از فرق مسلمين و اتباع ابوالقاسم عبداللّه بن احمد معروف به «كعبى» هستند. اين فرقه يك شعبه از قدريّه و در موارد بسيارى با بصريّين معتزله مخالف بوده و گويند كه معنى سميع و بصير در خدا راجع به علم الهى است و بس؛ يعنى چيزهايى را كه ديگران مى بينند و مى شنوند، خدا مى داند، والاّ حقيقت سمع و بصر در ذات خدا صورت صحّتى ندارد؛ همچنين اراده،


1) . كعبى: در اصطلاح رجالى، لقب انس بن ثابت، جبلة بن اشعر، جديع بن نذير، حراش بن اميه و بعضى ديگر بوده و نسبت آن موافق آنچه تحت عنوان «انس بن ثابت» ازتنقيح المقال گفته، به قبيلۀ بنى كعب از قبايل عرب مى باشد و به همين اسم، چند قبيله هست كه يكى اولاد كعب بن ربيعة بن عامر بن صعصعه بوده و ديگرى اولاد كعب بن عوف بن ابى بكر بن كلاب مى باشند و قبايل ديگرى غير از اين دو قبيله نيز به نام «بنى كعب» هستند. (مؤلف)

به معنى معروف، در خدا نيست و هرجا كه بگويند خدا فلان فعل را اراده كرده، همانا مراد خود كردن آن فعل است و اگر بگويند كه خدا فلان كار را از بندگان خود اراده كرده، همانا مراد امر به آن كار است. در هر دو صورت، نسبت اراده به خدا مجاز است؛ مثل نسبت آن به جدار در آيۀ شريفۀ (جِدٰاراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ‌) (كهف، 7(7).

بالجمله، تمامى افعال خدا بى مشيّت و اراده واقع بوده و در هيچ يك از آنها اراده و مشيّتى نمى باشد و غير اينها. در ذريعه گويد: بعيد نيست كعبى با آن همه تجاهر كه در مذهب اعتزال داشته و اشكالاتى در اين موضوع نگاشته و فرقۀ كعبيّه هم بدو منتسب مى باشند، در اثر معاشرت و مصاحبت با ابوزيد بلخى شيعى، در باطن شيعه و مستبصر و عارف 66 به حقّ بوده و از راه تقيّه كتمان مى نموده است، بلكه ظاهر آن است كه استبصار تلميذش، ابن قبه، نيز از قبل همين استاد خود، كعبى، بوده است؛ منتهايش آنكه كعبى به جهت وزارت سلطان احمد بن سهل مروزى، والى بلخ و معاشرت مردم و تصدى مناصب دولتى قادر به اظهار حق نبوده و ابن قبه به جهت فقدان موانع مذكوره، قادر بوده است. وفات كعبى در سال 317 ه‍. ق واقع شد و ظاهر، آن است كه اين كعبى همان صاحب شبهۀ اصوليّۀ معروفۀ مذكوره در كتب اصوليّه مى باشد كه به زعم اينكه تمام مباحات، مقدمۀ ترك حرام بوده و به همين جهت، آنها نيز مثل ترك حرام واجب مى باشند، حكم مباحى را انكار كرده؛ به شرحى كه در محل خود مذكور است.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 3، ص 116]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 226؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 273؛ كتب رجاليه؛ وجدى، فريد، دائرة المعارف القرن العشرين، ج 8، ص 160.

• كفرثوثانى يا كفرثوثى، ادريس بن زياد

(با دو فتحه) حرف چهارم و ششم آن هر دو ثاء و يا اوّلى تاء و نسبت به ديهى كفرثوث نام است در خراسان و تحقيق مراتب موكول به كتب رجاليّه است.

2608. كفرطابى، محمد (... - 503 ه‍. ق)

بن يوسف عمر بن على بن منيره، معروف به «ابن منيره»، نحوى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از ادباى قرن پنجم بوده و يا اوايل قرن ششم را نيز ديده و از تأليفات اوست:

1. بحر النّحو (و در آن بسيارى از قواعد نحويين را نقض كرده است)؛ 2. غريب القرآن؛ 3. نقد الشّعر.

در سال 453 يا 503 ه‍. ق درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 78]؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 142.

كفعمى

كفعمى(1)

2609-2612. كفعمى، شيخ ابراهيم بن على (840-905 ه‍. ق)

بن حسن بن محمد بن صالح بن اسماعيل، جبل عاملى، جبعى الاصل، لوذى يا لويزى المسكن، كفعمى 67 الولادة والشّهره، امامى المذهب، تقى الدين اللّقب، حارثى النسب، عالمى است عامل عادل، محدّث ثقه و صالح متّقى، عابد زاهد، اديب شاعر ماهر، از اكابر علماى اماميّه و وجوه و اعيان محدّثين شيعه كه كثيرالتتبّع بوده و در علوم ادبيّه و انواع علوم متفرقه يدى طولا داشته و مصنّفات طريفۀ او، كه ذيلاً مذكور مى داريم، بهترين دليل تبحّر و تنوع وى مى باشند. خطّ او نيز بسيار ممتاز بود و ولادت او در قريۀ كفعم از قراء جبل عامل و موافق 68 آنچه در بديعيّۀ خودش تصريح كرده، در سال 840 ه‍. ق است. تاريخ وفات او موافق آنچه تحت عنوان نور حدقه از كتاب كشف الظّنون گفته و در چندين موضع از ذريعة نيز تصريح كرده، به سال 905 ه‍. ق وقوع يافته و مؤيّد اين است آنچه از رياض العلماء نقل شده كه عصر كفعمى متّصل به زمان ظهور شاه اسماعيل صفوى اول بوده و معلوم است كه ظهور شاه مذكور در سال 906 ه‍. ق مى باشد.


1) . كفعمى: (بر وزن جعفرى) منسوب به ديهى كفعم نام است از قراء جبل عامل؛ چنانچه هريك از جبع و لوذيا لويز نيز از قراء جبل عامل هستند و از خط شيخ بهائى و اكابر ديگر نقل است كه در لغت جبل عامل، لفظ «كف» و در سريانى لفظ «كفر» به معنى قريه و «عيما» نيز نام قريه اى است در آنجا و لفظ «كفعم» هم مركب و در اصل، «كف عيما» يا «كفر عيما» بوده؛ يعنى قريۀ عيما و در مقام نسبت نيز «كفعيماوى» يا «كفرعيماوى» مى گفته اند تا از كثرت استعمال، تخفيف يافته و «كفعمى» اطلاق مى كنند؛ چنانچه در نسبت به «عبدشمس» و «عبدالدار» و «حصن كيفا»، «عبشمى» و «عبدرى» و «حصكفى» گويند و نظاير آنها بسيار است. (مؤلف)

الصورة

D28

نمونه خط شيخ ابراهيم كفعمى (118)

قطعۀ مزبور يكى از صفحات كتاب دروس شهيد اول است كه در تاريخ 856 تماماً به خط خود كفعمى نگارش يافته و در كتابخانۀ جناب آقاى فخرالدين نصيرى موجود است. اسم و نسب كفعمى، كه در پايان كتاب فوق به خط خودش مرقوم شده، بدين شرح است:

ابراهيم بن على بن حسن بن محمد بن صالح بن اسماعيل.

اما مدفن كفعمى: در اعيان الشّيعة گويد: كفعمى مدتى در كربلا اقامت داشت. موضعى را هم براى دفن خودش معيّن نمود، لكن اخيراً به جبل عامل مراجعت كرده و هم در قريۀ جبشيث نامى از آنجا وفات يافت. آن قريه به مرور زمان خراب و قبر شريفش در زير خاك مانده و مستور بوده. كسى آن را نمى شناخت تا آنكه بعد از قرن يازدهم در موقع شخم كردن زمين، قبرى ظاهر شد كه در سنگ مزارش نوشته بودند: «هذا قبر الشيخ ابراهيم بن على الكفعمى رحمه اللّه». اينك بدين وسيله قبرش مكشوف شده و تعميرش كردند و مزار مردم گرديد. نيز گويند كه موقع شخم كردن زمين، گاوآهن به سنگى برخورد و آن را از محل خودش تكان داد. از زير آن جسدى با كفن تر و تازه برخاسته و با حيرت تمام بر راست و چپ نگاه كرده و گفت: «هل قامت القيامة‌؟» پس باز به قبر برگشت. آن مرد زارع از ديدن قضيه بى هوش افتاد و پس از آنكه به هوش آمد، اهل قريه را مطّلع ساخته و مكشوف داشتند كه آن قبر شيخ ابراهيم كفعمى است، لكن اين قضيه دور از صحت بوده و مدرك معتمدى ندارد و منشأ انكشاف قبر

كفعمى همان سنگ مزار مزبور است و بس. كفعمى تأليفات و آثار قلمى بسيارى دارد كه غرايب اخبار و طرايف آثار و احاديث ائمّۀ اطهار عليهم السلام را مشتمل بوده و بعضى از آنها را مى نگارد:

1. اختصار تفسير على بن ابراهيم القمى؛ 2. اختصار جوامع الجامع طبرسى؛ 3. اختصار الحدود والحقائق فى تعريف الالفاظ الشّرعيّة (و اصل كتاب حدود و حقائق تأليف سيد مرتضى علم الهدى است)؛ 4. اختصار علل الشّرائع صدوق؛ 5. اختصار غريب القرآن محمد بن عزيز سجستانى؛ 6. اختصار الغريبين هروى؛ 7. اختصار قواعد الشّهيد؛ 8. اختصار لسان الحاضر والنّديم؛ 9. اختصار المجازات النّبويّة للسيد رضى؛ 10. اختصار مغرب اللّغة؛ 11. اختصار نزهة الالباء؛ 12. ارجوزه اى در ايّام شريفه اى كه روزۀ آنها مستحب است 69؛ 13. البديعيّة (كه قصيده اى است ميميه و مشتمل بر تمامى محسنات مذكوره در علم بديع)؛ 14. البلد الامين والدّرع الحصين (در ادعيه و بزرگ تر از مصباح مذكور ذيل است)؛ 15. تاريخ وفيات العلماء؛ 16. تلخيص مجمع البيان؛ 17. جنّة الامان الواقية و جنّة الايمان الباقية (كه به مصباح كفعمى معروف و در تهران و بمبئى چاپ و تأليف آن در سال 895 ه‍. ق بوده است)؛ 18. حاشيۀ كشف الغمّة؛ 19. الحديقة النّاضرة؛ 20. الرّسالة الواضحة فى شرح سورة الفاتحة؛ 21. شرح بديعيّۀ فوق؛ 22. شرح صحيفۀ سجّاديّه (كه نامش الفوائد الطريفة است)؛ 23. صفوة الصّفات فى شرح دعاء السّمات؛ 24. العين المبصرة؛ 25. فرج الكرب؛ 26. فروق اللّغة؛ * قراضة النّضير فى التّفسير (كه همان تلخيص مجمع البيان مذكور فوق است)؛ 27. الكوكب الدّرّى؛ 28. مجموع الغرائب؛ 29. محاسبة النفس؛ * مصباح كفعمى (كه به نام جنّة الامان مذكور شد)؛ 30. المقصد الاسنى فى شرح الاسماء الحسنى؛ 31. ملحقات الدّروع الواقية؛ 32. المنتقى فى العوذ والرّقى؛ 33. النّحلة؛ 34. نور حديقة البديع؛ 35. نهاية الادب (الارب خ ل) فى امثال العرب و غير اينها.

كفعمى علاوه بر كثرت تأليفات متنوعه، خطب و اشعار طريفه و مبتكره اش نيز بسيار و در نهايت فصاحت و بلاغت مى باشد. در يكى از خطب خود، كه در شرح بديعيّۀ خودش گفته، تمامى سور قرآنى را مندرج ساخته و بعد از خطبۀ مذكوره قصيده اى چهل بيتى نيز در مدح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله به همان روش انشا نموده كه حاوى اسامى تمامى سور قرآنى مى باشد و از ابيات همين قصيده است:

مولى له الانعام والاعراف و ال‍ *** ‍انفال والحكم التي لاتجهل

يا نورُ يا فرقانُ يا من مدحُه *** نطقتْ به الشعراء و هو المرسَل

و دنا له القمر المنير و شقه ال‍ *** رحمن واقعة له لاتجهل

در بعضى از قصايد خود نيز درج اسامى كتاب ها را ملتزم شده و نظاير اينها بسيار است.

شيخ احمد بن زين الدين على كفعمى، كه برادر شيخ ابراهيم كفعمى است، نيز از اجلاّى علما بوده و كتاب زبدة البيان فى اعمال شهر رمضان از او مى باشد كه در حال حيات شيخ ابراهيم وفات يافت و شيخ ابراهيم گاهى از آن كتاب روايت مى كند.

همچنين شمس الدين محمد بن على جبعى (متوفى به سال 886 ه‍. ق)، جدّ عالى شيخ بهائى، نيز برادر ديگر شيخ ابراهيم كفعمى و از اكابر وقت خود بوده و شيخ ابراهيم، عموى شيخ عبدالصّمد عاملى، جدّ شيخ بهائى، بوده است.

همچنين شيخ زين الدين على كفعمى، پدر شيخ ابراهيم، نيز از 70 اعاظم و متّقين فقها بوده و در هر دو كتاب مصباح و بلد الامين از وى نقل كرده و به عبارت «فقيه اعظم اورع» اش مى ستايد.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 1، ص 28-29، ش 5]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 6؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

كفعمى، شيخ احمد بن زين الدين على --> كفعمى، شيخ ابراهيم بن على

كفعمى، شيخ زين الدين على بن حسن --> كفعمى، شيخ ابراهيم بن على

2613. كلابزى، ابراهيم (... - 316 ه‍. ق)

بن حميد يا محمد، از ادباى اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد كه در نحو و لغت تقدّم داشته و فنون ادب را از مبرد ياد گرفته و در 312 يا 316 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 3.

• كلابى،(1)ابراهيم بن ابى زياد

1) . كلابى: (به كسر كاف) نسبت آن به نوشتۀ تنقيح المقال، به كلاب بن مرة بن ربيعة بن صعصعه است. (مؤلف)

•

كلابى، جبير بن حويرث

•

كلابى، جعفر بن عثمان

•

كلابى، حارث بن عمران

(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

• كلاعى، ايقع بن عبد

موكول به علم رجال است.

2614. كلامى، آقا عبداللّه (... - 1299 ه‍. ق)

مدرّس شيرازى، ملقّب به «فخرالعلماء»، متخلّص به «كلامى»، فرزند مرحوم آقا على اشرف متخلّص به «آگه»، از فضلاى زمان خود ممتاز و در سال 1299 ه‍. ق در شيراز وفات يافت و در بقعۀ شريفۀ امامزاده سيد محمد، برادر والاگهر حضرت سيد احمد شاه چراغ، مدفون شد و از اشعار اوست:

سرحلقۀ زلفش چو شدى پابستم *** از پيچ و خم زمانه يكسر رستم

هشيارى عشق بين كه از روى صفا *** ناخورده مى از خمار چشمش مستم

منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 477.

2615 و 2616. كلانترى، ميرزا ابوالقاسم (... - 1292 ه‍. ق)

بن حاج محمدعلى بن حاج هادى، نورى الاصل، تهرانى الولادة والمسكن، از اكابر علماى اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه به جهت انتساب به خال خود، محمودخان كلانتر، كه به امر ناصرالدين شاه قاجار در سال مجاعه مصلوب شده، به «كلانترى» شهرت يافته، عالمى است عامل، فاضل كامل، 71 فقيه اصولى، جامع معقول و منقول، در حدود شانزده سالگى مقدمات لازمه را تكميل و علم معقول را نيز در تهران از ملا عبداللّه زنوزى تحصيل نمود؛ سپس براى ادامۀ تحصيلات علميّه، عازم عتبات عرش درجات شد. فقه و اصول را از سيد ابراهيم صاحب ضوابط و شيخ مرتضى انصارى خواند. در حدود بيست سال حاضر حوزۀ شيخ انصارى بوده و تمامى مطالب و بيانات آن استاد معظّم خود را بعد از درس به حاضرين حوزه تقرير مى كرده و همين تقريرات اصولى اوست كه به نام مطارح الانظار در تهران چاپ شده و

شيخ انصارى بارها به اجتهاد وى تصريح كرده است.

الصورة

D29

ميرزا ابوالفضل تهرانى (119)

در سال 1277 ه‍. ق باز به تهران مراجعت و مرجع خاصّ و عامّ بود. هفت سال در مدرسۀ فخريّه (از آثار خيريّۀ حاج محمدحسين خان فخرالدوله) به تدريس فقه و اصول مشغول و مجلس درس او محل استفادۀ اكابر وقت بود. در هريك از اجاره و اجتماع امر و نهى و اجتهاد و تقليد و اجزا و احكام خلل و احياى موات و ارث و استصحاب و اصل برائت و اقتضاى فساد كردن نهى و تعادل و تراجيح و حجّيت ظن و حجيّت قطع و حسن و قبح شرعى و عقلى و رهن و زكات و صحيح و اعم و صلوة مسافر و طهارت و غصب و لقطه و مجمل و مبين و مشتقّ و مطلق و مقيّد و مفهوم و منطوق و مقدّمۀ واجب و وقف تأليفاتى دارد و اگر يكسر هم نباشد، اكثر آنها تقريرات استاد خود، شيخ انصارى است؛ هرآنچه كه مربوط به فقه است، چاپ نشده و همۀ آنچه كه مربوط به اصول است (غير از حجيّت ظنّ و قطع و استصحاب و مشتق و تعادل و تراجيح) در يك جا به نام مطارح الانظار به طبع رسيده است.

در سيّم ربيع الثانى يا اوّل سال 1292 ه‍. ق در 56 سالگى وفات يافت و در جوار حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام در مقبرۀ شيخ ابوالفتوح مفسّر رازى مدفون گرديد و پسرش، حاج ميرزا ابوالفضل تهرانى، قصيده اى عربى در مرثيه اش گفته و از ابيات آن قصيده است:

دعِ العيشَ والآمال و اطوء الأمانيا *** فما انت طول الدهر واللّه باقيا

رمىٰ الدهر من سهم النوائب ماجدا *** اعزّ كريما طاهر الاصل زاكيا

و قد نلتُ من عبدالعظيم جواره *** جوارا له طول المدى كنتُ راجيا

72 ناگفته نماند كه حاج ميرزا ابوالفضل مذكور نيز عالمى است فاضل اديب، شاعر ماهر، فقيه اصولى، حكيم رياضى رجالى، در تواريخ و سير نيز باخبر و مستحضر، بسيار نيكومحضر، حكمت را از ميرزا ابوالحسن جلوۀ سابق الذكر، فقه و اصول را نيز در

عتبات از حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى و ميرزاى شيرازى حاج ميرزا محمدحسن، رجال را از حاج ميرزا حسين نورى اخذ كرد. بعد از وفات ميرزاى شيرازى به تهران آمده و اقامت گزيد. به تدريس و تأليف و انجام وظايف دينيّه اشتغال داشت. با اينكه عجمى نژاد و فارسى زبان است، در اشعار عربى ملكۀ عجيبى داشته و مبتكر معانى دقيقه و نكات بديعه مى باشد و از تأليفات اوست:

1. تميمة الحديث (در علم درايه)؛ 2. حاشيۀ رجال نجاشى؛ 3. حاشيۀ مكاسب شيخ مرتضى انصارى؛ 4. الدّرّ الفتيق (در رجال)؛ 5. ديوان شعر عربى؛ 6. شفاء الصّدور فى شرح زيارة العاشور (كه در بمباى چاپ شده است)؛ 7. ميزان الفلك (كه منظومه اى است در هيئت).

از اشعار اوست:

عشق اللّه ذاتَه فتجلّى *** عشقه فى مظاهر الاشياء

كلّما في الوجود قد نالَ حظّا *** و نصيباً مِن هذه الصهباء

و اختلاف الهيوليات دليل *** لاختلاف الحظوظِ والانصباء

ايضاً

لو لا تمنطقه يوما و منطقه *** ما اثبتوا ابدا خصراً له و فما

نيز دربارۀ شخص مليحى كه تسبيح در دست داشته، گويد:

بنفسي من فازت بيمناه سبحة *** يعد بها قتلي نواظره النجل

فقلت له لاتتعين بعدهم *** فلست بمحصيهم و هم عدد الرمل

نيز خطاب به حضرت صاحب الامر ولىّ عصر - عجّل اللّه فرجه - گويد:

مولاى يا بابَ الحوائج انني *** بك لائذ و الىٰ جنابك ارتجي

لاارتجى احدا سواك لحاجتي *** احداً سواك لحاجتي لاارتجى

ايضاً

يا رحمة اللّه الذي عمّ الانامَ تطولا *** و ابن الذى فى فضله نزل الكتاب مرتّلا

لذنا ببيتك طائفين تخضعا و تذللا *** فعسى نفوز برحمة من ربنا رب العلا

73 در هشتم صفر 1316 ه‍. ق در تهران وفات. يافت جنازه اش را به نجف اشرف نقل داده و در وادى السلام دفنش كردند. در اعيان الشّيعة گويد: نام اصلى ميرزا ابوالفضل، «احمد» بوده ولى به همين كنيۀ ابوالفضل شهرت داشته، ولكن در جاى ديگر نديدم.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 35؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 1، ص 138؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 83 و 397؛ خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 164؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 435.

2617. كلاه، على (... - 780 ه‍. ق)

شيرازى، ملقّب به «زين الدين»، معروف به «كلاه»، از مشاهير عرفاى قرن هشتم هجرت مى باشد كه با حافظ شيرازى همدرس بود و در سال 780 ه‍. ق درگذشته و از اوست:

از سرّ عشق بى خبرى حال ما مپرس *** ما غرقه گشته ايم و تو دريا نديده اى

ازآن رو كه هميشه دستار سياهى به سر مى بسته، به همين وصف (كلاه) شهرت يافته است كه به نوشتۀ رياض العارفين، رنگ سياه را «كلاه» گويند.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 179.

كلباسى --> كرباسى

سه تن مى باشند.

كلبى

كلبى(1)

2618. كلبى، ابراهيم بن يحيى (441 ه‍. ق -...)

بن عثمان بن محمد، اشهبى غزى، مكنّى به «ابواسحاق»، از مشاهير شعراى اوايل قرن ششم هجرت مى باشد كه اشعارش لطيف و حاوى معانى طريفه بود. به بغداد و


1) . كلبى: (به فتح اول) در اصطلاح اماميه، لقب رجالى اسامة بن زيد، اسد بن حارثه، اسماعيل بن عمر بن ابان، حسن بن علوان و برادرش، حسين بن علوان و جمعى بسيار ديگر مى باشد. در خبرى آمده است كه كلبى نسابه در دين خدا ثابت و تا دم مرگ محب و دوستدار اهل بيت عليهم السلام بود. درنقد الرجال گويد كه گويا اين كلبى عبارت از حسن بن علوان است. در اصطلاح عامه، لقب مشهورى محمد بن سائب و پسرش، هشام، مى باشد كه به شرح حال اجمالى ايشان مى پردازيم. بيان اينكه لفظ «كلبى» در صورت نبودن قرينه، به يكى از اين دو آخرى منصرف بوده و يا منصرف به حسن بن علوان مذكور مى باشد، موكول به كتب رجاليه است؛ به هرحال، نسبت آن به قبيلۀ بنى كلب از شعب قبيلۀ قضاعه مى باشد كه اولاد كلب بن وبرة بن تغلب بن حلوان بن حافى بن قضاعه هستند، والاّ نسبت آن به جبل كلب در يمامه و يا موضع كلب نامى مابين رى و قرمس نيست. (مؤلف)

خراسان رفت. دربارۀ اكابر آنها مدح 74 و مرثيه گفت و اشعارش انتشار يافت. يك ديوان شعر هزار بيتى نيز بدو منسوب و از اوست:

قالوا هجرتَ الشعر قلتُ ضرورة *** باب الدواعى والبواعث مغلق

خلتِ الديارُ فلا كريم يُرتجى *** منه النوالُ و لا مليح يُعشق

«غزى» گفتن كلبى به جهت آن است كه ولادت او در سال 441 ه‍. ق در شهر غزّه (بر وزن مكّه) از بلاد شام بوده كه شهرى است كوچك نزديكى عسقلان در ساحل بحر شام كه از سمت ديار مصر در اوايل بلاد شام است كه ييلاق اهل شام بوده و «رحلة الصيف»، كه در قرآن مجيد مذكور مى باشد، عبارت از آن است كه به اتفاق مفسّرين، «رحلة الشتاء» بلاد يمن و «رحلة الصيف» هم بلاد شام بوده و تجّار و اكابر قريش در تابستان به بلاد شام و در زمستان نيز به بلاد يمن رحلت مى كرده اند. شهر غزّه را «غزّۀ هاشم» نيز گويند كه قبر شريف جناب هاشم، جدّ امجد حضرت نبوى صلى الله عليه و آله، در آنجا بوده و اوّل تأسيس عادت اين دو رحلت صيف و شتا نيز از آن بزرگوار بوده است.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 14.

كلبى، حكم بن حزن --> كلفى

2619. كلبى، محمد بن سائب (... - 148 ه‍. ق)

يا محمد بن مالك بن سائب بن بشر يا مبشر بن عمرو بن حارث كلبى كوفى، مكنّى به «ابونصر» يا «ابوالنضر»، از مشاهير علماى كوفۀ قرن دويم هجرت و از اصحاب حضرت باقر و صادق عليهما السلام كه مفسّرى بوده نسّابه. در تفسير و اخبار و وقايع و انساب دستى توانا داشت. روزى عبداللّه بن حسن مثنّى نام اصلى حضرت سكينه بنت الحسين عليها السلام را از وى استفسار نمود. گفت: «اميمه بوده». عبداللّه نيز تصديقش نمود.

از تأليفات اوست:

1. آيات الاحكام (كه نامش احكام القرآن است و او اولين كسى است كه در آيات احكام تأليف كتاب مستقل نموده است)؛ 2. تفسير كبير (كه تفسير كلبى نيز گويند و به تصديق سيوطى، ابسط تفاسير است)؛ 3. تقسيم القرآن.

مخفى نماند كه، سائب، پدر كلبى و بشر، جدّ او و عبيد و عبدالرحمان، دو عموى او،

در محاربۀ صفّين و جمل از حاضرين حضور حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده اند و خود كلبى به زعم بعضى، سبائى مذهب و از تابعين عبداللّه بن سبا، كه به عدم وفات آن حضرت و ظهور او در آخرالزمان معتقد مى باشد، بوده است، لكن چنانچه مذكور شد، 75 از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام بوده و در اعيان الشّيعة اين زعم فاسد را تكذيب كرده و از اصحاب حضرت سجّاد و باقر عليهما السلام داند. وفات كلبى در سال 146 يا 148 ه‍. ق در كوفه واقع گرديد.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 139؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 227؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 69؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

2620. كلبى، هشام (... - 206 ه‍. ق)

بن محمد كلبى مذكور فوق، ابوالمنذرالكنيه، كوفى النشأه، ابن الكلبى الشّهره، از مشاهير مورّخين و حفاظ قرآن مجيد مى باشد كه به «حافظ كلبى» نيز موصوف، به «نسابه» معروف، در اخبار و وقايع و انساب و مطاعن و محاسن عرب، اعلم اهل عصر خود بود. انساب و ديگر مراتب علميّه را از پدر خود اخذ كرد. پدرش نيز نسب قريش را از ابوصالح و ابوصالح هم از عقيل بن ابى طالب فراگرفته است. بالجمله، هشام با علم و فضل مشهور، شيعۀ امامى و ممدوح علماى رجال و از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بود. آن حضرت او را در محضر مبارك خود هرچه نزديك تر نشانده و با كلمات حقايق سمات خود به فرح و نشاطش مى آورد. حافظۀ هشام هم از نوادر بود و موافق آنچه از خودش نقل شده، قرآن مجيد را در سه روز حفظ كرده است. گويد به واسطۀ مرض شديدى نسيانم عارض و تمامى معلوماتم از يادم رفت.

شرفياب حضور مبارك آن حضرت گرديدم؛ پس در كاسه اى علم را به من سقايت فرمود و تمامى معلومات من به حال اوّلى برگشت. سيد حسين بروجردى در تحفة المقال به همين معنى اشاره كرده و گويد:

و ابن محمد هشام قد سقىٰ *** كاسا من العلم بكاس الصادق

تأليفات بسيارى دارد:

1. اجراء الخيل؛ 2. اخبار اسد بن عبدالعزى؛ 3. اخبار بنى تغلب؛ 4. اخبار قريش؛ 5. اخبار مسيلمة الكذّاب؛ 6. اخبار لقمان؛ 7. اخبار ملوك الطّوائف؛ 8. ملوك كنده؛ 9. ملوك اليمن؛
10. اديان العرب؛ 11. ازواج النّبى صلى الله عليه و آله؛ 12. اسماء احياء العرب؛ 13. اسماء الارضين؛ 14. اسماء فحول العرب؛ 15. اسواق العرب؛ 16. اشتقاق البلدان؛ 17. اصحاب الكهف؛ 18. الاصنام (كه در مصر و قاهره چاپ شده)؛ 19. الاقاليم؛ 20. القاب ربيعة؛ 21. القاب قريش؛ 22. القاب قيس بن غيلان؛ 23. القاب اليمن؛ 24. امّهات الخلفا؛ 25. امّهات النبى؛ 26. انساب الامم؛ 27. انساب قريش؛ 28. الاوائل؛ 29. اولاد الخلفا؛ 30. بيوتات ربيعة؛ 31. بيوتات قريش؛ 32. بيوتات يمن؛ 33. تاريخ اجناد الخلفا؛ 34. تفرق عاد؛ 35. تنكيس الاصنام؛ 36. الجمل؛ 37. الجمهرة؛ 38. الجن؛ 39. الحكمان؛ 40. صفّين؛ 41. صنايع قريش؛ 42. العجائب الاربعة؛ 43. فتوح الشّام؛ 44. فتوح العراق؛ 45. فتوح فارس؛ 76 46. قيام الحسن عليه السلام؛ 47. مثالب بنى اميّة؛ 48. مثالب ثقيف؛ 49. المعمرون؛ 50. مقتل اميرالمؤمنين عليه السلام؛ 51. مقتل الحسين عليه السلام؛ 52. مقتل عثمان؛ 53. منازل اليمن؛ 54. من فخر باخواله من قريش؛ 55. من نسب الى امه من قبايل العرب؛ 56. الموئودات؛ 57. النهروان و غير اينها داشته كه از 150 متجاوز مى باشد.

ابن النديم نيز در فهرست خود به شرح اسامى آنها با تقسيم به موضوعات مختلفه پرداخته است. وفات هشام كلبى در سال 204 يا بنابر مشهور، 206 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 140؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 227؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 332؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 324؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 287؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 14، ص 45؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 149.

• كلفى، حكم بن حزن

(به ضمّ اوّل و فتح ثانى) مصطلح رجال و نسبت آن به قبيلۀ بنى كلفة از بطون حنظله از شعب بنى تميم مى باشد كه اولاد كلفة بن حنظلة بن مالك بن زيد مناة بن تميم و يا كلفة بن عوف بن نصر بن معاوية بن بكر بن هوازن هستند و بعضى حرف سيّم آن را به عوض فاء، حرف باء نوشته اند.

كلنترى(1)--> كلانترى


1) . بر وزن سمندرى. (مؤلف)

• كلوذانى، عباس بن عمر بن عباس

مصطلح رجال مى باشد و آن، به نوشتۀ نامۀ دانشوران، منسوب است (به غير قياس) به ديهى كلواذا نام در يك فرسخى بغداد و در تنقيح المقال از ايضاح نقل كرده كه اوّل آن مكسور است و هم گويد كه نسبت آن به كلواذا است و زيادت نون به جهت ادخال حرف نسبت است.

2621. كلواذانى، محفوظ بن احمد

بن حسين بن احمد، مكنّى به «ابوالخطاب»، از ائمّۀ فقهاى حنبليّۀ بغداد مى باشد كه مفتى و محدّث وقت خود بود. در بغداد به اتباع ابن حنبل فتوا مى داد. در بين ايشان به صحت عقيده و مواظبت احكام دينيّه و كثرت حفظ و فرط فضل و حسن معاشرت معروف بود. در نظم نيز طبعى وقّاد و خاطرى نقّاد داشته و از اوست:

لئن جار الزمان علىّ حتى *** رماني منه في ضنك و ضيق

فاني قد حمدتُ له صروفا *** عرفتُ بها عدوي من صديقي

نيز قصيده اى چهل وچهار بيتى در اصول عقايد حنبلى مذهب گفته و در آن به كافر و ملحد بودن مجسّمه و مشبّهه تصريح كرده؛ پس گويد: خداى تعالى به جز جهت علوى مكانى ديگر 77 ندارد و موافق آنچه پيغمبر صادق فرموده، بر فراز تختى نشسته و كسانى كه پيرو شرع محمدى هستند، اثبات نزول هم كرده و گويند گاهى از فراز به نشيب آيد، لكن كيفيّت نزول در هيچ كتاب مسند منقول نيفتاده است؛ نيز راه يافتگان و مردمان نيكوسرشت خدا را مى بينند. قرآن را قديم، افعال عباد را مخلوق خدا و مراد خدا دانند كه تماماً در اثر ارادۀ خدا به وجود آمده است. آفريدگارى جز خداى تعالى نبوده و عباد را اختيارى در آنها نمى باشد؛ اگرچه فعل قبيح هم باشد. نعوذ باللّه.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 17.

2622. كليبرى، ميرزا عبدالرحيم بن نصراللّه (... - 1334 ه‍. ق)

انصارى جابرى قراجه داغى، كليبرى الاصل، هجرنديسى المولد، نجفى التحصيل، تبريزى المسكن والمدفن، از علماى اماميّۀ قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه فقيه اصولى اديب منشى فصيح، حاوى فروع و اصول، از تلامذۀ آخوند خراسانى و حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى سابقى الذكر و شيخ حسن مامقانى آتى الترجمه بود.

الصورة

D30

ميرزا عبدالرحيم كليبرى (120)

علاوه بر مراتب علميّه در قوۀ املا و انشا ممتاز، در حسن خط و ربط نيز داراى امتياز.

هر دو خط نسخ و نستعليق را بسيار خوب مى نوشت. سال ها در تبريز به تدريس فقه و اصول پرداخته و متصدى فصل خصومت و مرافعات شرعيّه بود تا روز جمعه نهم صفر 1334 ه‍. ق در حدود 62 سالگى در تبريز وفات يافت و از تأليفات اوست:

1. الاجتهاد والتّقليد؛ 2. بهجة العناوين (در مواعظ)؛ 3. جُنگ (كه كتابى است كشكولى و داراى مطالب متنوعۀ علميه)؛ 4. الحقّ والحكم؛ 5. الشّرط المتأخّر؛ 6. صراط النّجاة (در اصول دين به پارسى)؛ 7. الطّلب والارادة؛ 8. عقد الجمان فى شرح دعاء النّدبة؛ 9. فرحة الدّاعى و قرّة السّاعى (كه در ادعيه و عربى است)؛ 10. قاعدۀ لا ضرر؛ 11. مشكوة السّالك فى ظلم المسالك (در ادعيه و پارسى است و در تبريز با صراط النّجاة مذكور در يك جا چاپ شده است)؛ 12. نيل الامانى 78 فى شرح دعاء اليمانى و غيرها.

گاهى شعر هم مى گفته و بعضى از اشعار او در مشكوة السّالك مزبور چاپ شده است.

قراجه داغ دهستانى است از آذربايجان كه ضمن عنوان قراجه داغى مذكور شد. كليبر نيز از مضافات دهستان مذكور. هجرنديس هم، كه مخفّف و محرّف هجران دوست است، از ديهات كليبر و مولد صاحب ترجمه بوده است.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (اطلاعات متفرقه).

• كليبى، عباد بن صهيب

(با صيغۀ مصغّر) موكول به رجال است.

2623. كليم كاشانى، ابوطالب (... - 1061 ه‍. ق)

از شعراى قرن يازدهم هجرت مى باشد كه به «كليم» متخلّص بود و بيشتر به «طالب» موسومش دارند. با صائب تبريزى سابق الذكر معاصر و در اصل همدانى، ولى در كاشان تربيت شده و به همين جهت، به «كاشانى» شهرت يافته است. كليم ملك الشعراى شاه جهان (1037-1068 ه‍. ق) از ملوك تيموريّۀ هند بود. ظفرنامۀ شاه جهانى هم از آثار اوست و ديوان شعرى هم دارد كه شمارۀ ابيات آن از مثنويّات و غيرها به نوشتۀ تذكرۀ نصرآبادى، قريب به بيست وچهار هزار و به نوشتۀ بعضى ديگر، سى هزار بوده و يك نسخۀ خطى آن به شمارۀ 247 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود و اوّلش اين است:

ز بس كه شوق ثنايش به حرفم آورده *** زبان من چو جرس بى مخاطبى گوياست

نيز از اشعار طالب كاشانى است:

پيرى رسيد و مستى طبع جوان گذشت *** ضعف تن از تحمّل رطل گران گذشت

وضع زمانه قابل ديدن دو بار نيست *** رو پس نكرد هركه از اين كاروان گذشت

طبعى به هم رسان كه بسازى به عالمى *** يا همّتى كه از سر عالم توان گذشت

بدنامى حيات دو روزى نبود بيش *** گويم كليم با تو كه آن هم چِسان گذشت

يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن *** روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت

وفات كليم در سال 1061 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 220.

79

كلينى

كلينى(1)

2624. كلينى، محمد بن يعقوب بن اسحاق (... - 329 ه‍. ق)

كلينى رازى، معروف به «ثقة الاسلام»، مكنّى به «ابوجعفر»، شيخ مشايخ شيعه، رئيس


1) . كلينى: در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن ابراهيم، زينان بن ابى دلف، على بن محمد، محمد بن عقيل، محمد بن يعقوب و جمعى ديگر مى باشد و در اصطلاح فقها، در صورت نبودن قرينه، منصرف به آخرى است كه به شرح حال او پرداخته و ديگران را موكول به علم شريف رجال مى دارد. اما نسبت آن به كلين است و حاصل كلام تنقيح المقال آنكه در رى دو موضع كلين نام است؛ يكى بر وزن امير و ديگرى بر وزن زبير و محمد بن يعقوب كلينى مشهور هم از همين دويمى بوده و قبر پدرش، يعقوب، نيز در آنجاست و اينكه درقاموس، محمد بن يعقوب كلينى را به اولى نسبت داده، اشتباه است. (مؤلف)

محدّثين علماى اماميّه، از وجوه و اركان فرقۀ محقّه كه اوثق و اعدل و اثبت و اضبط ايشان و مروّج مذهب شيعه در غيبت امام عليه السلام، ممدوح خاص و عام، مفتى طوايف اسلام، جلالت وى مسلّم فريقين، عامّه و خاصّه در فتاوى بدو مراجعه مى كردند و روى اين اصل به «ثقة الاسلام» شهرت يافته است و او نخستين كسى است كه در دورۀ اسلامى بدين لقب اختصاص يافت. به فرموۀ ابن اثير مبارك بن ابى الكرم در كتاب جامع الاصول، اين عالم ربّانى مجدّد مذهب اثناعشرى در رأس قرن سيّم هجرت بوده؛ چنانچه حضرت باقر عليه السلام مجدّد قرن اوّل و حضرت رضا عليه السلام مجدّد رأس قرن دويم و سيد مرتضى علم الهدى نيز مجدّد رأس قرن چهارم بوده اند.

بالجمله، جلالت و عظمت كلينى در علم و فقه و حديث و ورع و تقوا و خدمات دينيّه، بالاتر از آن است كه قلم و رقم را قدرت تحرير و بيان باشد. موافق آنچه در اول اين كتاب نگارش داده ايم، كلينى يكى از محمدين ثلاثۀ اصحاب كتب اربعه و صاحب كتاب كافى مى باشد كه يكى از آن چهار كتاب بوده و در مدت بيست سال تأليفش داده و تمامى شيعه مذهب، خصوصاً علماى دينيّه را رهين قلم ميمنت شيم خود نموده است كه در عقايد حقّۀ اسلاميّه و استنباط احكام دينيّه مرجع اكابر و محل استفادۀ فحول فقها و محدّثين عظام و به تصديق شيخ مفيد، اجلّ كتب اسلاميّه و اعظم مصنّفات اماميّه 80 و حاوى 16199 حديث و به نام «اصول» و «فروع» و «روضه» به سه قسمت مشتمل مى باشد و در ايران چاپ سنگى شده است. نسخۀ خطى آن نيز بسيار و در كتابخانه هاى عمومى و خصوصى منتشر و سه نسخۀ خطّى آن به شمارۀ 1718 و 1719 مكرّر و هفده نسخۀ خطّى، كه هريكى مشتمل بر يك مقدار از آن كتاب است، به شماره هاى 1701-1717 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است.

كلينى اولين محدّث امامى است كه به جمع و نظم و ترتيب و تبويب اخبار دينيّه پرداخته و تا آن زمان اصول اربع مأۀ اصحاب ائمّه عليهم السلام متداول بوده است. كلينى از سعد بن عبداللّه اشعرى، حميد بن زياد نينوايى، عبداللّه بن جعفر حميرى، على بن ابراهيم قمى صاحب تفسير معروف و خال خود، علان كلينى، كه از مشايخ وقت بلكه از وجوه و اعيان ايشان بوده، روايت كرده و «عدۀ كلينى» را نيز، كه به واسطۀ آن روايت مى كند، در محل خود نگارش داديم. شيخ جعفر بن محمد بن قولويه، ابوغالب زرارى احمد بن محمد، هارون بن موسى تلعكبرى، محمد بن عبداللّه بن مطلب

شيبانى و بعضى ديگر از اكابر مشايخ محدّثين قرن چهارم نيز از كلينى روايت مى كنند.

از تأليفات كلينى است:

1. تعبير الرّؤيا؛ 2. ردّ قرامطه؛ 3. رسائل الائمّة؛ 4. الكافى (كه فوقاً مذكور شد)؛ 5. كتاب الرّجال؛ 6. ما قيل فى الائمّة من الشّعر.

در اينجا چند مطلب را تذكر مى دهد:

اول) كلينى از علماى زمان غيبت صغرى، وفات او شصت ونه سال بعد از وفات حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام در ماه شعبان 329 ه‍. ق، كه به «سنۀ تناثر نجوم» معروف است، در بغداد واقع شد. ابوقيراط محمد بن جعفر حسنى يا حسينى هم به جنازه اش نماز خواند. قبر شريفش در باب الكوفۀ بغداد، توى بازار نزديكى جسر، مشهور و مزار عموم است. اينكه بعضى گفته اند كه زمان حضرت عسكرى عليه السلام را نيز درك كرده، ظاهراً بى مأخذ بوده و سال ولادت كلينى و مدت عمر او را در جايى سراغ نداريم كه شاهد اين قضيه باشد. بارى، جملۀ «لسقوط النجم» علاوه بر اينكه مادّۀ تاريخ كلينى مى باشد، اشاره به سنۀ تناثر نجوم هم هست كه وفات وى در آن سال بوده 81 است و در رديف «محمدين» از نخبة المقال گويد:

ثم ابوجعفر الكليني *** هو ابن يعقوب بغير مين

قد جمع الكافى بهذا النظم *** و قد توفى «لسقوط النجم»(1)

چنانچه فوقاً اشاره شد، قبر پدرش، شيخ يعقوب، هم در قريۀ كلين (بر وزن زبير) از رى است.

دويم) كلينى با سفراى حضرت ولىّ عصر عليه السلام، كه شرح حال ايشان به عنوان نوّاب اربعه تذكر داده خواهد شد، معاصر و در معنى پشتيبان ايشان بوده كه به سمت محدّثى به طور علنى متصدى ترويج مذهب و جمع و تدوين و ترتيب و نشر اخبار آل محمد عليهم السلام بود؛ برخلاف ايشان كه به جهت سفارت و نيابت خاصّه كه داشته اند، تمامى وظايف تقيّه را رعايت مى نموده اند و دور نيست كه كلينى نيز در روى سيّم اين اصل بديشان مراجعه نكرده و از ايشان روايت نمى كند و يا موافق آنچه مجلسى اول در شرح فارسى اصول كافى فرموده، ممكن است هر حديثى كه در كتاب كافى به عنوان «قد قال العالم» يا به عنوان «فى حديث آخر» و يا امثال اينها باشد، در حقيقت نقل از


1) . لسقوط النجم = 329.

حضرت صاحب الزمان عليه السلام است كه به توسط يكى از سفرا از آن بزرگوار روايت كرده باشد.

سيم) گويند كه كتاب مستطاب كافى به نظر مبارك حضرت صاحب الامر عليه السلام رسيده و مورد تحسين آن حضرت گرديده است و فرموده اند: «الكافى كاف لشيعتنا». مجلسى اول هم در شرح فارسى كافى گويد ممكن است كه اين كتاب (كافى) به نظر اصلاح آن حضرت رسيده باشد. از شرح تهذيب سيد نعمت اللّه جزايرى نقل است كه بعضى از معاصرين او در سبب اينكه كتاب كافى به نظر حقايق اثر حضرت صاحب الامر عليه السلام رسيده، مى گفته است كه در زمان غيبت صغرى سفراى عالى مقام آن حضرت در اكثر اوقات قادر به شرفيابى حضور مبارك آن حضرت بوده و مكتوبات صادره از آن ناحيۀ مقدّسه را به شيعيان مى رسانيدند؛ پس متصور نمى شود كه كلينى كتابى بدين عظمت به مرام مدرك و مرجع استنباط احكام دينيّه بودن تأليف دهد و با آن همه فراهمى وسايل به ناحيۀ مقدّسه نرساند كه اعتبار احاديث مندرجه در آن را محرز نموده و صحيح آنها را از سقيم تشخيص داده باشد. خود سيد نعمت اللّه نيز بعد از اين جمله اين بيان معاصر خود را قريب شمرده و گويد كه خالى از قرب نيست. 82 نگارنده گويد كه اين گونه مطالب نظرى و در صورت اقتضا موكول به نظريّۀ مجتهد مستنبط است.

چهارم) گويند كه يكى از حكام بغداد قبر كلينى را نبش كرد و ديد كه جسد با كفن همچنان صحيح و سالم و يك بچۀ با كفن نيز با او مدفون و اصلاً تغييرى نكرده اند؛ پس امر به پوشيدن قبر كرد و قبّه اى در روى آن بنا نهاد. در سبب اين نبش هم گويند آن حاكم همين كه دانست آن قبر مربوط به يكى از علماى شيعه است، محض تعصّب مذهبى اين كار را كرد و بعضى در سبب آن گفته اند كه چون آن حاكم كثرت زوّار حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام و ازدحام عامّ و توجه تمام مردم را كه به زيارت آن آستان ملايك پاسبان دارند، مشاهده نمود، باز محض تعصّب مذهبى به مرام موقوف داشتن و برهم زدن آن سنّت حسنه اظهار داشت كه به اعتقاد شيعه مذهب، اجساد ائمّۀ ايشان بعد از مردن نمى پوسد و مثل حال حياتشان با طراوت مى ماند. اينك بايد قبر آن حضرت نبش شود و دروغ شيعه مكشوف و اين شيوۀ زيارت موقوف گردد، لكن وزير او مانع از اجراى اين مرام شد و گفت كه شيعه مذهب علاوه بر ائمّۀ خودشان دربارۀ اكابر علمايشان نيز همين عقيده را دارند. بهتر آن است كه اين امتحان در قبر

كلينى، كه اينك حاضر و يكى از علماى كبار ايشان است، معمول و مجرى گردد؛ اين بود كه قبر كلينى را به شرح مذكور فوق نبش كردند.

منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 396-398]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 550؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 526؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 227.

كمال

كمال(1)

كمال اصفهانى، اسماعيل --> كمال الدين، اسماعيل بن جمال الدين عبدالرزاق

2625. كمال اصفهانى، زياد

ملقّب به «كمال الدين»، از فحول حكماى زمان خود بوده كه همّت بر انزوا و عزلت مى گماشته و از اوست:

83

در لاله نگر به چشم عبرت *** كآن عارض خوب نوجوانى است

رنگ رخ زرد عاشقان است *** هرجاى كه برگ زعفرانى است

بر گلبن اگر گلى بخندد *** بگرى كه لب شكربيانى است

از خاك، بنفشه اى كه رويد *** مى دان كه كلالۀ جوانى است

زمان و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 394.

كمال الهى، حسين بن خواجه شرف الدين --> الهى، حسين

كمال خجندى، شيخ مسعود --> شيخ كمال

كمال الدين، ابن الزملكانى محمد بن على --> كمال الدين، محمد بن على


1) . كمال: عنوان مشهورى بعضى از ارباب فضل و كمال است كه به شرح حال اجمالى ايشان مى پردازد و ازآن رو كه غالباً مخفف لفظ «كمال الدين» مى باشد، لذا اگر شرح حالى كه منظور نظر است در همين عنوان (كمال) به دست نيايد، به عنوان كمال الدين مراجعه نمايند و موافق رويه اى كه در عنوان رشيدورضى و نظاير آنها مذكور داشتيم، در مقام ترتيب قيود منضمى نيز كه در بعض موارد هست، رعايت خواهد شد؛ مثل كمال اصفهانى و نظاير آن. (مؤلف)

2626. كمال الدين، اسماعيل بن جمال الدين عبدالرزاق (... - 635 ه‍. ق)

اصفهانى، ملقّب به «خلاق المعانى»، فاضلى است دانشمند از اكابر شعرا و سخن سرايان ايرانى و ازآن رو كه اشعار و سخنانش حاوى معانى دقيقه و نكات بديعه و طريفه بوده، وى را به «خلاق المعانى» مى ستوده اند. ديوان مرتّبى دارد كه به قصايد و مقطّعات و غزليّات و رباعيّات و چند مثنوى مشتمل و يك نسخه از آن، كه در هند چاپ شده، در كتابخانۀ ملى تبريز موجود و سه نسخۀ خطّى نيز، كه شمارۀ ابيات آن در حدود سيزده هزار مى باشد، به شماره هاى 262 و 263 و 265 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار تهران موجود و دو بيت اوّل يكى از آنها اين است:

دست از طلب بدار گرت برگ اين ره است *** كآن را كه راه توشه نه فقر است بينواست

نه فقر صورتى كه بود هم عنان كفر *** بل فقر معنوى كه بدو فخر انبياست

اول يكى ديگر نيز اين است:

دردمندان غمت را در بيابان بلا *** مرغ شوقت مغز خورده استخوان انداخته

نيز در موعظه و حكمت گويد:

84

وقت آن است دلم را كه بسامان گردد *** كار دريابد و از كرده پشيمان گردد

عشق بازى و هوس نوبت خود داشت كنون *** وقت آن است كه دل تا به سر ايمان گردد

در قيامت نرسد شعر به فرياد كسى *** ور سراسر سخنت حكمت يونان گردد

جاودان رستى اگر حبّ رسول و اصحاب *** بر سر نامۀ اعمال تو عنوان گردد

ايضاً

هر لحظه زبان خود چو شمشير كنى *** وز مدح، سگى را صفت شير كنى

انبان دروغ را زبر زير كنى *** تا اين شكم گرسنه را سير كنى

كمال الدين در اواخر فقر را اختيار كرده و قدم به سير و سلوك گذاشت. خرقه پوشيده و با لباس فقر ملبّس و با ياد حق هم نفس شد. دست ارادت به شيخ شهاب الدين سهروردى داد و در زاويه اى، كه خارج شهر اصفهان است، به عبادت قيام نمود. تا آنكه در موقع قتل عام اصفهانيان نيز مورد احترام مغول مى بود و در همان ايّام قتل عام، بعضى از اهالى اموال خودشان را در چاهى كه در آن زاويه بوده، پنهان كرده بودند. از قضا روزى يك نفر مغولى در همان زاويه گشت مى كرد تا زهگير كمانى كه در دست داشته، به سوراخى كه به همان چاه بوده، افتاد. آن شخص خواست كه زهگير

را بيرون كند؛ چاه باز شد و از آن دفينه مستحضر گرديد و به همان جهت، كمال الدين را شكنجه داده و به قتل رسانيد. او هم در همان روز قتل خود اين رباعى را با خون خود به ديوار نوشت:

دل خون شد و شرط جان گدازى اين است *** در حضرت او كمينه بازى اين است

با اين همه هم هيچ نمى يارم گفت *** شايد كه مگر بنده نوازى اين است

گويند كه او را اسباب دنيوى فراهم آمده بود. همواره درماندگان را از مال شخصى خود دستگيرى مى نمود تا آنكه به جهت بدرفتارى بعضى از مردم اصفهان به ستوه آمده و اين ابيات را انشا كرد:

اى خداوند هفت سيّاره! *** كافريمان فرست خون خواره

تا در و دشت را چو دست كند *** جوى خون آورد ز جوباره

عدد مردمان بيفزايد *** هريكى را كند به صد پاره

پس عن قريب لشكر اوكتاى خان از اولاد چنگيزخان به سال 635 ه‍. ق دررسيد و كمال الدين نيز در آن حمله مقتول گرديد.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 395؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3882؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 63.

85 كمال الدين الهى، حسين بن خواجه شرف الدين --> الهى، حسين

كمال الدين، جعفر بن ثعلب --> ادفوى

2627. كمال الدين، حسين (... - 973 ه‍. ق)

اصفهانى، معروف به «ضميرى»، از مشاهير شعراى ايرانى شاه تهماسب صفوى (930-984 ه‍. ق) مى باشد و شش منظومه به نام اسكندرنامه و بهار و خزان و جنّة الاخيار و ليلى و مجنون و ناز و نياز و وامق و عذرا داشته و در سال 973 ه‍. ق درگذشته و از اوست:

گريۀ من سوز و سوزم گريه مى آرد ز درد *** دردمندم گريه و سوزم اثر دارد بسى

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2980.

كمال الدين، حسين بن خواجه شرف الدين --> الهى، حسين

كمال الدين، حسين بن على --> كاشفى

2628. كمال الدين، حسين هراتى (... - 974 ه‍. ق)

از مشاهير خطّاطين ايرانى مى باشد و با وجود اينكه اعور و يك چشم بوده، تمامى خطوط شش گانۀ نسخ، نستعليق، ثلث، رقاع، تعليق و بالخصوص نستعليق را بسيار خوب مى نوشت. در تلاوت قرآن نيز بى نظير بود و به سال 974 ه‍. ق در مشهد مقدس رضوى عليه السلام درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3884.

كمال الدين خجندى، شيخ مسعود --> شيخ كمال

كمال الدين، دده خليفه --> قره دده

كمال الدين، زياد --> كمال اصفهانى، زياد

كمال الدين، شاه فتح اللّه شيرازى --> شاه فتح اللّه

كمال الدين، عبدالرحمان بن محمد بن ابراهيم --> ابن العتايقى

كمال الدين، عبدالرحمان بن محمد بن ابى الوفا --> ابن الانبارى، عبدالرحمان بن محمد

86 كمال الدين، عبدالرزاق بن احمد --> ابن الفوطى

2629. كمال الدين، عبدالرزاق (... - 887 ه‍. ق)

سمرقندى، مؤلف مطلع السّعدين (در وقايع عصر سلطان ابوسعيد) مى باشد و موافق آنچه در تحت عنوان كاشى، ملا عبدالرزاق (متوفى در حدود 730 ه‍. ق) مؤلف اصطلاحات الصّوفيّة و شرح منازل السّائرين و غيره اشاره شد، ظاهراً غير هم هستند و وفات اين عبدالرزاق سمرقندى در 887 ه‍. ق بوده است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 576]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3075.

كمال الدين، عبدالرزاق كاشى --> كاشى، ملا عبدالرزاق

2630 و 2631. كمال الدين، على بن سليمان (قرن 7 ه‍. ق)

بحرانى، ملقّب به «كمال الدين»، كه گاهى به «جمال الدين» نيز موصوف و ملقّبش دارند، عالمى است حكيم ربّانى، فاضل جليل صمدانى كه در علوم عقليّه و نقليّه خبير

و به قواعد حكما بصير و از معاصرين خواجه نصير طوسى (متوفّى به سال 672 ه‍. ق)، استاد ابن ميثم بحرانى، شارح نهج البلاغة و از مشايخ اجازۀ وى بوده و از تأليفات اوست:

1. الاشارات (در علم كلام كه تلميذش، ابن ميثم مذكور، شرحش نموده است)؛ 2. شرح قصيدۀ ابن سينا در نفس؛ 3. مفتاح الخير فى شرح رسالة الطّير ابن سينا.

سال وفاتش مضبوط نبوده و قبرش در ديه مستره از بلاد بحرين در جنب قبر استاد خود، شيخ احمد بن على بن سعيد مى باشد. صاحب ترجمه يك رسالۀ همين استاد خود را، كه در علم و صفات الهى و داراى بيست وچهار مسئله بوده، بعد از وفات او به خدمت خواجه فرستاده و خواستار حلّ مشكلات آن گرديد. خواجه نيز شرحى بر آن رساله نوشته و مؤلّف و مؤلَّف را زياده از حد ستوده است؛ به طورى كه حاكى از جلالت قدر اصل مؤلف رساله، شيخ احمد بن على و فرستنده اش، على بن سليمان و عظمت آن كتاب و كاشف از حسن اخلاق خود خواجه مى باشد و خواجه در اول آن شرح، چند شعرى گفته كه مطلع آنها اين است:

اتاني كتاب فى البلاغة منته *** الى غاية ليست تقارب بالوصف

مخفى نماند كه شيخ احمد مذكور نيز ملقّب به «كمال الدين» و مكنّى به «ابوجعفر» و از فحول 87 متكلّمين و معاصر خواجه بود. زمان وفات او نيز به دست نيامد و قبرش به قرار مذكور و از قضيۀ ارسال رسالۀ او مكشوف مى گردد كه وفات او پيش از خواجه بوده است.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 189، ش 560]؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 3، ص 462.

2632. كمال الدين، على بن محمد نبيه (... - 619 ه‍. ق)

بن حسن بن يوسف بن يحيى، مصرى، معروف به «ابن النبيه»، از مشاهير ادبا و شعراى عرب مى باشد كه مدايح بسيارى در حق ملوك ايّوبيّۀ مصر گفته است. به سال 619 ه‍. ق در شصت سالگى در نصيبين وفات يافت. ديوان او هم بزرگ و مرتّب و در بيروت و قاهره چاپ شده و از اشعار اوست:

جَدّ وَجْدي بحب لاه و اودىٰ *** بفؤادى تذكاره و هو ناس

من بني الترك لين العطف قاسى ال‍ *** قلب سهل القياد صعب المراس

ضيّق العين و هى من صفة البخ‍ *** ل فان جاد كان ضد القياس

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 488؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3883.

2633. كمال الدين، على بن محمد مبارك (... - 692 ه‍. ق)

از مشاهير ادباى عرب و اكابر شعراى دولت ناصريّۀ شام و مدتى خطيب بيت المقدس بود. به جهت اعمى بودن پدرش، به «ابن الاعمى» نيز شهرت داشت. قصيدۀ او، كه در هجو منزل مسكونى خود گفته، بين الادبا و با لطافت مذكور و از ابيات آن است:

دار سكنت بها اقل صفاتها *** ان تكثر الحشرات فى حَجراتها

الخير عنه نازح متباعد *** والشرّ دان من جميع جهاتها

و بها خفافيش تطير نهارها *** مع ليلها ليست على عاداتها

فترى ابا غزوان منها هاربا *** و ابا الحصين يروغ من طرقاتها

و بها خنافس كالطنافس افرشت *** في ارضها و علتْ على جنباتها

در سال 692 ه‍. ق درگذشت.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 95.

كمال الدين، عمر بن هبة اللّه --> ابن العديم، عمر بن هبة اللّٰه

كمال الدين، غزال --> امين الدوله، كمال الدين غزال بن ابى سعيد

88 2634. كمال الدين، محمد بن طلحة (... - 652 ه‍. ق)

بن محمد بن حسن وزير، قرشى عدوى نصيبينى شافعى، مكنّى به «ابوسالم»، از اكابر و رؤساى علماى شافعيّه مى باشد كه در فقه و اصول و حديث و علم خلاف و ترسّل و انشا به ديگران تفوّق داشته و اندكى در نصيبين قضاوت نموده است. اخيراً به حلب رفته و به سال 652 ه‍. ق در هفتاد سالگى در آنجا وفات يافت و از تأليفات اوست:

1. الدّرّ المنظّم فى السّرّ الاعظم المعظّم يا فى اسم اللّه الاعظم؛ 2. العقد الفريد للملك السّعيد (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 3. مطالب السّئول فى مناقب آل الرّسول صلى الله عليه و آله (كه با كتاب تذكرة الخواص سبط ابن الجوزى در ايران چاپ شده است).

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 1، ص 734-735 و ج 2، ص 1152].

2635. كمال الدين، محمد بن عبداللّه بن قاسم (... - 572 ه‍. ق)

شهرزورى، مكنّى به «ابوالفضل»، فقيه متكلّم، اصولى خلافى، اديب كاتب شاعر شافعى، از فقهاى شافعيّه و خوش محضر و از جمعى از اكابر وقت تفقّه و استماع حديث نمود. در موصل قضاوت كرده و مدرسه اى براى شافعيّه بنا نهاد. در مدينه نيز كاروان سرايى تأسيس داده و اوقاف بسيارى در دمشق و نصيبين و موصل به يادگار گذاشت. مدتى هم به وزارت نورالدين محمود بن زنگى نائل و مراحل بسيارى در ترقى و تنزل طى كرده و از اشعار اوست:

و لقد اتيتك والنجوم رواصد *** والفجر و هم فى ضمير المشرق

و ركبتُ في الاهوال كلَّ عظيمة *** شوقا اليك لعلنا أنْ نلتقي

نيز در حالت پيرى و ناتوانى بسيار مى گفته است:

يا ربّ لاتحينى الى زمن *** اكون فيه كلّاً على احد

خذ بيدى قبل ان اقول لمن *** القاه عند القيام خذ بيدى

وفات او به سال 572 ه‍. ق در هشتاد سالگى در دمشق واقع و در جبل قاسيون مدفون گرديد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 46.

كمال الدين، محمد بن عبدالواحد سيواسى --> كمال الدين، محمد بن همام الدين عبدالواحد

2636. كمال الدين، محمد بن على (... - 727 ه‍. ق)

انصارى سماكى، ملقّب به «جمال الاسلام»، از مشاهير ادبا و فقهاى شافعيّه مى باشد كه در 25 سالگى 89 به فتوا دادن آغاز كرد. امورات خزانه و بيت المال بعضى از ملوك شام بدو مفوض و مدتى در حلب قاضى القضات بود. اخيراً به قضاوت شام منصوب شد و اشعار و منشآت و رسائل بسيارى بدو منسوب است و قصيدۀ مفصّلى هم در ذكر مكّۀ معظّمه و مدح حضرت رسالت صلى الله عليه و آله سروده و عجالة الرّاكب نامش كرده است. در سال 727 ه‍. ق در بلبيس درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 2783.

كمال الدين، محمد بن معين الدين --> ميرزا كمالا

كمال الدين، محمد بن موسى --> دميرى

2637 و 2638. كمال الدين، محمد بن همام الدين عبدالواحد (... - 861 ه‍. ق)

بن عبدالحميد بن مسعود، اسكندرى الولاده، سيواسى النّشأه، ابن الهمام الشّهره، حنفى المذهب، كمال الدين اللّقب، از مشاهير علماى عامّه مى باشد كه در فقه و اصول و تصوف و نحو و صرف و معانى و بيان و موسيقى و غيرها علاّمۀ وقت خود و بالخصوص در اصول مرجع فحول بود. در بدايت حال طريق عزلت و تجرّد مى پيمود. عاقبت به ملاحظۀ اينكه معلومات او محل احتياج مردم مى باشد، به حسب ارشاد اكابر طريقت، ترك تجرّد گفت و مصنّفات بسيارى دارد:

1. التّحرير فى اصول الفقه (كه مطالب علميۀ بسيارى را حاوى و از كثرت ايجاز، در كسوت الغاز و معماست. اينك تلميذ او، محمد بن محمد بن امير حاج حلبى (متوفى به سال 879 ه‍. ق)، آن را شرحى مزجى كرده و اين شرح را موسوم به التّقرير والتّحبير داشته است و همين شرح با اصل كتاب در قاهره چاپ شده است)؛ 2. فتح القدير للعاجز الفقير (در فقه حنفى كه شرح هدايۀ شيخ الاسلام برهان الدين على بن ابى بكر حنفى مرغينانى است و در قاهره با بعضى از حواشى و كتاب هاى ديگر چاپ شده است)؛ 3. المسايرة فى العقائد المنجيّة فى الآخرة (كه در قاهره با شرح كمال بن شريف كه به آن نوشته، چاپ شده است).

وفات ابن الهمام به سال 861 ه‍. ق در حدود 72 سالگى واقع گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 201]؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 69.

كمال الدين، مسعود --> شيخ كمال

90 2639. كمال الدين، موسى بن يونس (... - 639 ه‍. ق)

بن منعة بن مالك، فقيه شافعى، مكنّى به «ابوعمران» يا «ابوالفتح»، موصوف به «ابن منعه»، از اكابر علما و حكماى عامّه مى باشد كه در نحو و صرف و فقه و حديث و تفسير و طب و تاريخ و موسيقى و هندسه و حكمت و هيئت و اكثر علوم شرعيّه و ادبيّه و حكميّه و رياضيّه وحيد عصر خود بود. در اندك زمانى شهرت بى نهايت يافته و مرجع استفادۀ افاضل گرديد. از بلاد بعيده حاضر حوزۀ درس او مى شده اند، بلكه گويند كه انجيل و تورات را نيز با دقّت تمام شرح كرده و علماى يهود و نصارى نيز

براى حل مشكلات و فهم دقايق آنها بدو مراجعه كرده و درس مى خوانده اند. از تأليفات اوست:

1. الاسرار السّلطانيّة؛ 2. عيون المنطق؛ 3. كشف المشكلات و ايضاح المعضلات؛ 4. اللّغز؛ 5. مفردات الفاظ القانون.

وفات او در سال 639 ه‍. ق واقع و احمد رفعت برخلاف تراجم ديگر، نام او را «يونس» نوشته است، نه «موسى بن يونس».

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 2783؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 256؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 95.

كمال الدين، ميثم بن على --> ابن ميثم، ميثم بن على بن ميثم

كمال الدين، يونس --> كمال الدين، موسى بن يونس

به زعم احمد رفعت، همان كمال الدين موسى بن يونس است.

2640. كمالى سبزوارى (... - 1020 ه‍. ق)

از شعراى عهد شاه عباس صفوى ماضى مى باشد كه محاربات او را نظم كرده و عباس نامه اش ناميده است و قصايد بسيارى هم داشته و اسم و مشخّص ديگرى به دست نيامد. در سال 1020 ه‍. ق درگذشته و از اوست:

چنان تنگ شد عرصۀ داروگير *** كه چون آستين خورد صد چين نفير

دليران آهن قبا را شكاف *** چو مقراض از فرق سر تا به ناف

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3887.

2641. كمپانى، شيخ محمدحسين (... - 1361 ه‍. ق)

بن شيخ محمدحسن نجفى اصفهانى، معروف به «كمپانى»، از فحول و متبحّرين علماى اماميّۀ قرن حاضر 91 چهاردهم هجرى مى باشد كه حاوى فروع و اصول، جامع معقول و منقول، در هريك از فقه و اصول و حديث و تفسير و كلام و حكمت و تاريخ و اخلاق و عرفان و ديگر علوم عقليّه و نقليّه بحرى بوده موّاج و بى پايان. در فنون شعرى هم قريحۀ وقّاد و طبعى نقّاد داشت. به هر دو زبان عربى و فارسى اشعار طريفۀ مشتمله بر معانى لطيفه در كمال سلاست مى گفت. اشعارش مشحون از لآلى فلسفه و

الصورة

D31

شيخ محمدحسين كمپانى (121)

عرفان و حكمت و لطايف معانى بوده و مصداق «اِنَّ مِنَ الشّعْرِ لَحِكْمَة» مى باشند.

صاحب ترجمه فنون فلسفه را از حاج ميرزا محمدباقر اصطهباناتى اخذ كرد و مراتب فقه و اصول را هم از سيد محمد فشاركى و آخوند ملا محمدكاظم خراسانى و آقا رضا همدانى، كه شرح حال هريك از ايشان در محل خود از اين كتاب نگارش يافته و ديگر اكابر وقت تكميل و مرجع تقليد جمعى وافر از شيعه شد. علاوه بر مراتب عاليۀ علميّه، داراى ملكات فاضله و اخلاق كماليّه بود. علاوه بر مجالس معمولى درسى، در ديگر مجالس و محاورات عرفيّه اش نيز مرجع استفادۀ افاضل بوده و در تمامى اوقات، خوشه چين خرمن كمالات وى بوده اند؛ «هُوَ الْبَحْرُ مِنْ اَىِّ النَّواحىٖ اَتَيْتَهُ‌» و بهتر اين است كه از اين مرحله درگذشته و به ذكر تأليفات و آثار قلمى طريفه اش بپردازيم:

92 1. الاجارة؛ 2. الاجتهاد والتّقليد والعدالة؛ 3. اخذ الاجرة على الواجبات (كه طبع شده است)؛ 4. اربع قواعد فقهيّة (كه عبارت از قاعدۀ تجاوز و فراغ و يد و اصالت صحت است)؛ 5. الانوار القدسيّة (كه حاوى بيست وچهار قصيده در تاريخ حيات حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و اعمام آن بزرگوار و دوازده امام معصوم عليهم السلام و بعضى از اولاد ايشان است)؛ 6. تحفة الحكيم كه منظومه اى است در فلسفه و اول آن، اين است:

يا مبدءَ الكل اليك المنتهى *** لك الجلالُ والجمال والبهاء

يا مبدع العقول والارواح *** و منشىء النفوس والاشباح

7. حاشيۀ حجّيّة قطع رسائل شيخ مرتضى انصارى؛ 8. حاشيۀ مكاسب انصارى؛
9. الحقيقة الشّرعيّة؛ 10. ديوان شعر فارسى (در مدايح و مراثى خانوادۀ عصمت عليه السلام)؛ 11. ديوان غزليات حكميّه و عرفانيّه؛ 12. الشّرط المتأخّر؛ 13. الصحيح والاعم؛ 14. صلوة الجماعة؛ 15. صلوة المسافر؛ 16. الطّلب والارادة؛ 17. علائم الحقيقة والمجاز؛ 18. المشتق؛ 19. المعاد؛ 20. موضوع العلم؛ 21. نهاية الدّراية فى شرح الكفاية (كه ادق و امتن شروح كفاية الاصول استاد خود، آخوند خراسانى سابق الذكر بوده و در تهران چاپ شده است)؛ 22. الوسيلة فى اهمّ ابواب الفقه (كه در بغداد چاپ شده) و غير اينها كه بسيار است.

از اشعار اوست كه در حق والدالائمّه عليهم السلام و شيخ الامّه حضرت ابوطالب، عمّ امجد حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گفته است:

نورُ الهدى فى قلبِ عمِّ المصطفى *** في غاية الظهور فى عين الخفا

93

في سرّه حقيقة الايمان *** سر تعالى شأنه عن شان

ايمانه بمثل الواجب فى *** مقام غيب الذات والكنز الخفى

ايمانه المكنون سام اسمه *** الا المطهرون لايمسّه

و هو كفيلُ خاتم النبوة *** و عنه قد حامىٰ بكل قوة

ناصره الوحيد في زمانه *** و ركنه الشديد في اوانه

عميد اهله زعيم اُسرته *** و كهفه الحصين يوم عسرته

حجابه العزيز عن اعدائه *** و حرزه الحريز فى ضَرّائه

فما اجل شرفا و جاها *** من حرز ياسين و كهف طاها

قام بنصرة النبى السامي *** حتى استوتْ قواعد الاسلام

جاهد عنه اعظم الجهاد *** حتى علا امر النبي الهادي

حماه عن اذى القريش الكفرة *** بصولة ذلّت لها الجبابرة

صابر كل محنة و كربة *** والشعُب من تلك الكروب شعبة

كفاه فخرا شرف الكفالة *** لصاحب الدعوة والرسالة

لسانه البليغ فى ثنائه *** امضى من السيف على اعدائه

له من المنظوم والمنثور *** ما جعل العالم ملاءَ النور

واشرقت ام القرى بنوره *** و كل نور هو نور طوره

و كيف لا و هو ابوالانوار *** و مطلع الشموس والاقمار

مبدء كل نيّر و شارق *** و كيف و هو مشرق المشارق

ازكى فروع دوحة الخليل *** فيا له من شرف اصيل

و كيف لا و هو كفيل المصطفى *** ابوالميامين الهداة الخلفا

و والد الوصي والطيّار *** و هو لعمري منتهىٰ الفخار

بضوئه اضائت البطحاء *** لا بل به اضائت السماء

والنيّر الاعظم فى سمائه *** مثل السها في النور من سيمائه

كيف و من غُرّته تجلّى *** لاهله نورُ العلى الاعلى

بل هو فخر البلد الحرام *** بل شرف المشاعر العظام

و قبلة الآمال والاماني *** بل مستجار كعبة الايمان

ما تمت الدعوُة للمختار *** لولاه فهو اصل دين البارى

كيف و ظل اللّه في الانام *** في ظله دَعىٰ الى الاسلام

وانتشر الاسلام فى حماه *** مكرمة ما نالها سواه

رأيته علتْ بعالي همِّته *** كفاه هذا في علوّ رتبته

ذاك ابوطالب المنعوت *** من قصرت عن شأنه النعوت

يَجلُّ عن اي مديح قدرهُ *** لكنّه يحيى القلوب ذكره

پس اشاره به كسانى كه به اسلام نياوردن حضرت ابوطالب معتقد بوده و طعن در حق وى نمايند، كرده و فرمايد:

و ما به رماه عابد الوثن *** افك و زور و شقاء و احن

فانه اولى بما رماه *** فما أضلّه و ما اعماه

فقد رمىٰ الوصي بالالحاد *** و سنّ سبّه على الاعواد

در پنجم ذى حجۀ سال 1361 ه‍. ق در نجف اشرف وفات يافت.

منابع: كمپانى، محمدحسين، الانوار القدسيه؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (اطلاعات متفرقه).

كمره اى،(1)شيخ جعفر --> حويزى، شيخ جعفر بن عبداللّٰه بن ابراهيم

كمره اى، شيخ على --> آقا شيخ كاشانى


1) . كمره: به نوشتۀ مراصد، (بر وزن طلبه) از قراء بخارا است. (مؤلف)

94 * كمندانى يا كميدانى

لقب رجالى على بن موسى، موسى بن جعفر و بعضى ديگر بوده و نسبت آن به كمندان است كه نام قديمى شهر قم و يا يكى از ديهات آن و يا يكى از محلات آن مى باشد كه تحقيق مراتب و همچنين تحقيق حركات و نون و يا ياء بودن حرف سيّم آن و دال يا ذال بودن حرف چهارم آن موكول به كتب رجاليّه است.

•

كناسى،(1)احمد بن فضل

•

كناسى، بريد

•

كناسى، بشير

•

كناسى، حفص اعور

•

كناسى، حفص بن عبد ربه

•

كناسى، صالح بن خالد

•

كناسى، ضريس بن عبدالملك

(هفت شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند و نسبت آن به موضع كناسه نامى است از كوفه.

•

كنانى،(2)ابراهيم بن سلمه

•

كنانى، ابراهيم بن نعيم كندى

•

كنانى، اياس

•

كنانى، جبله

(چهار شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند و نسبت آن به كنانه مى باشد كه پدر قبيلۀ بنى كنانه از قبايل عرب است.

كنتورى، سيد اعجاز حسين --> مفتى


1) . به ضمّ اول. (مؤلف)

2) . به كسر كاف. (مؤلف)

سيد اعجاز پسر سيد محمدقلى مفتى است.

• كنجى

لقب رجالى يحيى بن زكريّا و نسبت آن به شهر گنجه نامى است از بلاد قفقازيۀ روسيه يا به ديهى گنجه نام است از نواحى كردستان مابين اصفهان و خوزستان يا به ديهى بزرگ گنج نام است مابين بادغيس و مرورود در دو منزلى هرات.

كندرى، محمد بن حسين --> قطب الدين كيدرى

كندى

كندى(1)

كندى، احمد بن محمد --> كاتب جرجرايى

95 كندى، جندح بن حجر --> امرؤالقيس

كندى، زيد بن حسن --> ابواليمن كندى

2642. كندى، على بن ثروان بن حسن (... - 565 ه‍. ق)

نحوى، اديب فاضل كامل، مكنّى به «ابوالحسن»، پسرعم زيد بن حسن كندى فوق، از تلامذۀ ابومنصور جواليقى مى باشد كه به سال 565 ه‍. ق در حدود 65 سالگى درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 492؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 12، ص 275.

2643. كندى، محمد بن احمد (قرن 4 ه‍. ق)

يا اسحاق بن اسباط، مصرى، نحوى منطقى هندسى، مكنّى به «ابونصر» يا «ابوالنضر»، از ادباى قرن چهارم هجرت و از تلامذه و اصحاب ابراهيم زجاج نحوى (متوفّى در حدود 310 ه‍. ق) و ازتأليفات اوست:


1) . كندى: لقب رجالى ابراهيم بن مرشد، ابراهيم بن يوسف، اجلح بن عبداللّه و بعضى ديگر و نسبت آن به قبيلۀ كنده نامى است از قبايل عرب كه اول آن بنابر مشهور، مكسور و بنابر آنچه از كتب انساب نقل شده، مفتوح است؛ به هرحال، بعضى از ارباب كمال را كه همين لفظ (كندى) عنوان مشهورى و يا جزو عنوان ايشان است، تذكر مى دهد. (مؤلف)

1. العيون والنّكت (در نحو)؛ 2. المغنى فى النّحو (كتاب مغنى نام بسيار، ولكن به نوشتۀ روضات الجنّات، مغنى كندى اولين كتابى است كه بدين اسم اختصاص يافته است)؛ 3. الموقظ والتّلقين.

سال وفات او به دست نيامد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1751 و ج 6، ص 159]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 457؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 14.

2644. كندى، محمد بن يوسف بن يعقوب (قرن 4 ه‍. ق)

كندى مصرى تجيبى، مكنّى به «ابوعمر»، مورّخ نسّابه، از افاضل اواسط قرن چهارم هجرت مى باشد كه به سير و احوال مصر و اهل مصر و آداب و انساب ملوك و طوايف آن نواحى خبير و از تأليفات اوست:

1. الاجناد العربيّة؛ 2. اخبار قضاة مصر (كه شرح حال ايشان را تا سال 246 ه‍. ق جمع كرده است)؛ 3. تاريخ مصر؛ 4. تسمية ولاة مصر؛ 5. خطط مصر؛ 6. سيرة مروان بن جعد؛ 7. الموالى؛ 8. الولاة والقضاة (كه تاريخ ولات و قضات مصر بوده و در بيروت و لندن و ليدن چاپ شده است).

وفات او در سال 350 يا 355 ه‍. ق 96 واقع شد و يا موافق آنچه از كلمات بعضى از ارباب تراجم ظاهر مى شود، در سال 362 ه‍. ق در قيد حيات بوده است؛ به هرحال، اينكه در كشف الظّنون تحت عنوان تاريخ مصر سال وفات او را 246 ه‍. ق نوشته، ظاهراً اشتباه است.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 46]؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 319؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1571.

2645. كندى، يعقوب بن اسحاق (... - 255 ه‍. ق)

بن صباح بن عمران بن اسماعيل بن محمد بن اشعث بن قيس بن معديكرب، ابويوسف الكنيه، كندى النسب والشّهره، از اكابر حكما و فلاسفه و رياضيّين قرن سيّم هجرت و شريف الاصل، جدّش، قيس، حكمران تمامى قبايل كنده بوده و اعشى چهار قصيدۀ طولانى در مدح وى گفته است. يعقوب بسيارى از علوم متنوعۀ متداوله را از مشاهير علما و حكماى عصر خود فراگرفت، در اثر جدّى وافى و استعداد

فطرى شهرت بى نهايت يافت. در طب و حساب و نجوم و منطق و فلسفه و موسيقى و اعداد و هندسه وحيد عصر خود بود تا آنكه به «ابوالحكما» موصوف و به جهت عربى خالص بودنش (كه تمامى پدرانش از نسل عرب بوده اند) به «فيلسوف العرب» ملقّب و در دربار خلفاى وقت مقرّب و در دورۀ مقدّسۀ اسلامى نخستين كسى بوده كه به لقب فيلسوفى مفتخر گرديده و عهد مأمون عباسى را تا عصر متوكّل دريافته است.

يعقوب از مهرۀ مترجمين بود. كتب حكمت بسيارى را از يونانى به عربى ترجمه كرد.

مشكلات آنها را حل نمود و در تأليفات خود مسلك ارسطو را ترويج مى نموده است.

حنويه و نفطويه و ابومعشر بلخى و ديگر مشاهير وقت از تلامذۀ وى مى باشند.

مصنّفات بسيارى در فنون مختلفه داشته كه در اثبات تبحّر وى مغنى از اقامۀ برهان و بيّنه مى باشند. در قاموس الاعلام و فهرست ابن النديم به شرح و بسط اسامى آنها پرداخته و ما در اينجا به ذكر اعداد آنها به حسب فنون مختلفه مى پردازيم: 97

الصورة

D32

يعقوب رساله اى هم در ابطال دعوى صنعت نقره و طلاى غيرمعدنى نوشته و گويد:

اساس آن بر حيله و نيرنگ بوده و به ذكر مكر و خدعۀ اهل آن صنعت پرداخته است.

محمد بن زكريّاى رازى كتابى نيز در ردّ آن نوشته و مسعودى نيز قول رازى را تأييد

كرده و حكم به امكان آن عمل و صنعت نموده است. وفات يعقوب در سال 240 يا 246 يا 255 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 212؛ ابن نديم، الفهرست، ص 357؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3896؛ الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 148.

كنگر، وردان --> ابوخالد، وردان

98 2646. كنى، حاج ملا على (1220-1306 ه‍. ق)

الصورة

D33

حاج ملا على كنى (122)

تهرانى رازى كنى، از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه فقيه اصولى رجالى و بسيار جليل القدر و محقّق مدقّق بود. ولادت او به سال 1220 ه‍. ق در ديهى كن نام (بر وزن حق) در دو فرسخى تهران واقع شد. بعد از آنكه مقدمات لازمه و ادبيّات معموله را در مدت كمى تحصيل نمود، به عتبات عاليات رفته و حاضر حوزۀ صاحب جواهر و صاحب ضوابط گرديد تا آنكه در اثر مساعى جميله، در لغت و فقه و اصول و حديث و رجال و تفسير و اكثر علوم متداوله متبحّر و عاقبت به تهران مراجعت نمود و مرجع استفادۀ اكابر و مشغول انجام وظايف دينيّه شد و از تأليفات اوست:

1. الاستصحاب؛ 2. الاوامر؛ 3. ايضاح المشتبهات فى تفسير الكلمات المشكلة القرآنيّة؛ 4. البيع؛ 5. تحقيق الدّلائل فى شرح تلخيص المسائل خود كنى؛ 6. تلخيص المسائل؛ 7. توضيح المقال فى علم الدّراية والرّجال (كه با كتاب منتهى المقال ابوعلى رجالى در تهران چاپ شده است)؛ 8. الصّلوة؛ 9. الطّهارة؛ 10. القضاء والشّهادات (كه در تهران چاپ سنگى شده است) و غير اينها.

وفات او صبح پنجشنبه بيست وهفتم محرّم سال 1306 ه‍. ق در تهران واقع گرديد و در

بين الحرمين در جوار حضرت عبدالعظيم عليه السلام در همان جا كه مدفن ناصرالدين شاه قاجار هم هست، مدفون شد. ميرزا حيدرعلى مجدالادباى متخلّص به «ثريّا» در تاريخ وفاتش گفته است:

سرود مرتجلاً مجد بهر تاريخش *** «على بنزد محمد» به خلد كرد مقام(1)

منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 101؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، مآثر و آثار، ص 138 و 226.

2647. كواشى، احمد بن يوسف (... - 680 ه‍. ق)

بن حسن بن رافع، كواشى موصلى، فقيه مفسّر شافعى، ملقّب به «موفق الدين»، از مشاهير علماى شافعيّه مى باشد كه در تفسير و قرائت و علوم عربيّه بر ديگران مقدّم، در زهد و صلاح و صدق نيّت بى نظير، به هيچ كدام از اكابر وقت اعتنايى نداشته و چيزى از ايشان قبول نمى كرد و از 99 تلامذۀ پدر خود و على بن محمد سخاوى سابق الذكر بود و دو كتاب تفسير صغير و تفسير كبير تأليف داده كه محل رجوع و اعتماد جلال الدين سيوطى و جلال الدين محلى مى باشند كه در تفسير خودشان، كه معروف به تفسير جلالين است، از آن دو تفسير كواشى استفاده كرده اند. كواشى ده سال در آخر عمر نابينا شد و در ماه جمادى الآخره سال 680 ه‍. ق در موصل درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 83.

كواكبى

كواكبى(2)

2648 و 2649. كواكبى، ملا ابراهيم (قرن 11 ه‍. ق)

از صوفيّه و علما و فقهاى قرن يازدهم هجرت مى باشد كه نخست در مولد خود، حلب، به تحصيل علم پرداخت؛ پس به استانبول رفته و از اكابر وقت تحصيل مراتب علميّه نمود؛ عاقبت در سال 1039 ه‍. ق به قضاوت مكّه منصوب شد و به همين جهت، به «قاضى كواكبى» هم موصوف گرديد. براى انجام آن مرام قضاوت با كشتى روانۀ حجاز بوده كه در حوالى جدّه از كشتى به دريا افتاد و غرق گرديد.


1) . على بنزد محمد = 1306.

2) . كواكبى: عنوان مشهورى بعضى از افاضل مى باشد كه تذكر مى دهد و وجه نسبت آن نيز در ضمن شرح حال ملا ابراهيم كواكبى مذكور است. (مؤلف)

«كواكبى» گفتن او به جهت آن است كه پدر عالى او، محمد بن ابراهيم، در بدايت حال به صنعت آهنگرى امرار معاش مى كرد و بيشتر نوعى از مسمار مى ساخته كه آن را در عرف مردم آن نواحى «كواكبى» مى ناميدند؛ به همين جهت، او را «كواكبى» گفته و سلسله و اولاد او را نيز «بنى الكواكبى» نامند و چنانچه معمول است، گاهى هريك از اين خانواده را نيز مجازاً «كواكبى» گويند. در سلك الدّرر در شرح حال ابوالسعود بن احمد گويد كه بنى الكواكبى طايفۀ بزرگى است اهل فضل و رياست و داراى طريقتى مشهور به «طريقت اردبيليّه» كه به جدّ عالى شان، شيخ صفى الدين اسحاق اردبيلى (جدّ سلاطين صفويّه)، موصول و به همين جهت، داراى شرافت سيادت هم مى باشند.

بارى، عاقبت چنان افتاد كه محمد بن ابراهيم مذكور به صدد تحصيل علم و كمال آمده و در سلك ارباب سلوك منسلك و به دستور مشايخ 100 عرفا و متصوفه عمل مى كرد. در شام و نواحى آن شهرت بى نهايت يافت. در منقولات و علوم سمعيّه نيز رتبتى عالى داشته و در سال 897 ه‍. ق در حلب درگذشت و در جوار مسجد مشهور به «جامع كواكبى» به خاك رفت.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 121؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 580.

كواكبى، سيد عبدالرحمان --> سيد فراتى

كواكبى، محمد بن ابراهيم --> كواكبى، ملا ابراهيم

2650. كواكبى، محمد بن حسن (... - 1096 ه‍. ق)

بن احمد بن ابى يحيى، كواكبى حلبى، مفتى حلب، از افاضل قرن يازدهم هجرت، بسيار تيزفهم و تندذهن و سريع الانتقال، داراى اخلاق حميده و مسلّم تمامى علماى وقت خود بود. با آن همه مراتب علميّه، در مجالس غنا و طرب نيز حاضر شده و مى گفت: معصيتى كه سبب تواضع باشد، بهتر از طاعتى است كه توليد كبر و غرور نمايد و از تأليفات اوست:

1. ارشاد الطّالب الى منظومة الكواكب (در علم اصول كه در حاشيۀ كتاب فوائد ذيل چاپ شده است)؛ 2. الفوائد السّميّة فى شرح النّظم المسمّى بالفرائد السّنيّة على مذهب

ابى حنيفة (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 3. نظم المنار.

وفات او در سال 1096 ه‍. ق در 78 سالگى واقع گرديد.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1576، نقل از خلاصة الاثر.

2651. كوثر، حاج ملا رضا (... - 1247 ه‍. ق)

يا حاج محمدرضا بن حاج محمدامين همدانى، از فحول علما و عرفاى قرن سيزدهم هجرى عهد فتحعلى شاه قاجار بوده كه قريحۀ شعريّه اش هم وقّاد و صاف و اشعار عرفانى گفته و به «كوثر» تخلّص مى نموده است؛ عاقبت در اثر رقابت و عداوت علماى همدان، به تبريز رفته و مشمول اكرامات عباس ميرزا نايب السلطنه (پسر فتحعلى شاه) و ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانى گرديد. در سال 1247 ه‍. ق با مصاحبت نايب السلطنه به كرمان رفت و در ماه جمادى الاولى همان سال در آنجا وفات يافت و در خارج شهر مدفون شد و از اشعار اوست:

101

صد گونه بلا راضى ام آيد به سر دل *** يك مرتبه دلدار درآيد ز در دل

كوثر! به بصيرت بنگر نور خدا را *** دانى چه بود چشم بصيرت‌؟ بصر دل

از تأليفات اوست:

1. الدّرّ النّظيم فى تفسير القرآن الكريم؛ 2. ردّ مستر مارفين مسيحى؛ 3. مثنوى (مشتمل بر هشت هزار بيت).

منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 448.

2652. كوثر هندوستانى

از اكابر اهل حال و مشايخ سلسلۀ شطاريۀ صوفيّه مى باشد كه از وطن خود به ايران آمد. به زيارت عتبات عاليات رفت. در آن نواحى و ولايات ديگر به تربيت طالبان حقيقت همّت بگماشت و از اوست:

كوثر! چه خوش است عيش تنها كردن *** در بسته به روى غير و دل واكردن

آموخته ام ز مردم ديدۀ خويش *** در خانه نشست و سير دنيا كردن

اسم و زمان و مشخصّات ديگر به دست نيامد.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 488.

2653. كورانى، ابراهيم بن حسن بن شهاب الدين (1025-1101 ه‍. ق)

كردى شهدانى شهرزورى، از مشاهير علما و مشايخ سلسلۀ نقشبنديّۀ قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه لقب «برهان الدين» داشت. ولادت او به سال 1025 ه‍. ق در بلدۀ شهدان از توابع شهرزور از جبال كرد واقع شد. در بدايت حال به مصر و شام رفت و از صفى الدين قشاشى و ديگر اكابر آن ديار تحصيل مراتب علميّه نمود. از شهاب خفاجى و بعضى از اجلاّى وقت اجازه داشت؛ عاقبت به مدينه رفته و بناى تدريس گذاشت و مرجع استفادۀ فضلاى وقت گرديد. از بلاد بعيده حاضر حوزۀ درس وى مى شدند و از مصنّفات اوست: 102

1. اتّحاف الخلف بعقيدة السّلف؛ 2. اشراق الشّمس بتعريب الكلمات الخمس؛ 3. افاضة العلاّم بتحقيق مسئلة الكلام؛ 4. انباه الانباه على تحقيق اعراب «لا اله الا اللّه»؛ 5. بلغة المسير الى توحيد العلى الكبير؛ 6. تحقيق التّوفيق بين كلامى اهل الكلام و اهل الطّريق؛ 7. تكميل التّصريف (در صرف)؛ 8. شرح عوامل جرجانيّة؛ 9. عجالة ذوى الانتباه بتحقيق اعراب «لا اله الا اللّه»؛ 10. قصد السّبيل الى توحيد الحقّ الوكيل؛ 11. مسلك السّداد الى مسئلة خلق افعال العباد يا مسلك الاعتدال الى مسئلة خلق الافعال؛ 12. النّبراس لكشف الاقتباس الواقع فى الاساس و غير اينها كه از صد متجاوز مى باشد.

در شهر ربيع الآخر 1101 ه‍. ق درگذشت.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 17؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 580؛ مرادى، محمدخليل، سلك الدرر في اعيان القرن الثاني عشر، ج 1، ص 5.

2654. كوزه كنانى، حاج ملا احمد بن عبداللّه (... - 1327 ه‍. ق)

الصورة

D34

ملا احمد كوزه كنانى (123)

تبريزى، كه به ديهى كوزه كنان نام در حدود هشت فرسخى تبريز انتساب دارد، از افاضل علماى اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه در نجف اشرف اقامت داشت.

مسلك اخبارى را مى ستود. از تلامذۀ شيخ حسن مامقانى آتى الترجمه بوده و از وى روايت مى نمايد. در اخبار آل محمد عليهم السلام تتبّعات بسيارى داشته و از تأليفات اوست:

1. ايقاظ العلماء و تنبيه الامراء؛ 2. روضة الامثال (و در آن تمامى آياتى را كه مشتمل بر لفظ «مثل» است جمع و تفسير نموده است)؛ 3. هداية الموحّدين (در اصول دين به فارسى و سه جلد بزرگ است) و اين هر سه تأليف او در تبريز چاپ شده اند.

در پنجم ربيع الاول 1327 ه‍. ق در ارض اقدس كاظمين وفات يافت. جنازه اش به نجف اشرف نقل و در مقبرۀ استاد معظّم خود دفن گرديد.

منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 110؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 504.

كوزه كنانى، ميرزا محمد --> رحمت، ميرزا محمد

103 * كوزى، سليمان بن سماعه

• كوزى، عاصم بن سليمان

(دو شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند و نسبت آن به كوز است كه نام يكى از بطون قبايل است و اينكه بعضى آن را تبديل به «كرزى» داده اند، كه حرف دويّم آن به عوض واو حرف راء باشد، اشتباه است.

2655 و 2656. كوسج، سهل بن سابور (قرن 3 ه‍. ق)

از مشاهير اطبّاى اوايل عهد عباسيان بود. به جهت ريش پهن و بزرگى كه داشته، با ضد آن، كوسج، كه معرّب «كوسه» است، شهرت يافت؛ «برعكس نهند نام زنگى كافور» و ازآن رو كه در اصل از اهالى خوزستان بوده، به «خوزى» نيز معروف و در اوايل قرن سوم هجرت درگذشت.

پسرش، سابور بن سهل، نيز به همان جهت، به «خوزى» مشهور و از اجلاّى اطبّاى عصر خود محسوب، در طبّ و بسيارى از علوم ديگر از پدرش برتر و محل توجه متوكّل عباسى و خلفاى ديگر بوده و از تأليفات اوست:

1. ابدال الادوية؛ 2. اقرابادين كبير؛ 3. الرّدّ على حنين فى الفرق بين الغذاء والدّواء المسهل؛ 4. قوى الاطعمة و مضارّها و منافعها؛ 5. النّوم واليقظة.

در سال 255 ه‍. ق درگذشت.

منابع: ابن قفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء)، ص 134 و 141؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 2470 و 2705.

كوشكنارى، شيخ عبداللّه يا محمد --> قطب الدين، شيخ عبداللّٰه

2657. كوشيار، ابوالحسن بن لبان (قرن 5 ه‍. ق)

جيلى باشهرى، از مشاهير منجّمين قرن پنجم هجرى مى باشد كه در سال 459 ه‍. ق بناى رصد گذاشته و زيجى برآورد كه به نام خود او منسوب و به زيج كوشيار معروف است. كتاب المدخل فى صناعة احكام النّجوم، كه يك نسخه از آن به رقم 2069 در خزانۀ بانگى فور و چهار نسخه نيز در خزانۀ مصريّه موجود است، از تأليفات اوست. سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 158.

• كوفى

منسوب به كوفه را گويند و در اصطلاح رجالى لقب جمعى بسيار غيرمعدود و بالخصوص حسن بن على و ابوسمينه محمد بن على 104 صيرفى است كه در صورت نبودن قرينه، به فرمودۀ وافى، راجع به اوّل و به فرمودۀ بحار، منصرف به دويّم مى باشد.

2658. كوفى، فرات بن ابراهيم بن فرات (قرن 3 و 4 ه‍. ق)

از اجلاّى محدّثين و اكابر مفسّرين و صاحب كتاب تفسيرى است كه به نام خودش مشهور (تفسير فرات) و در السنه داير و در عداد تفسير عياشى و تفسير على بن ابراهيم قمى معدود و حاوى اخبارى است كه در تفسير آيات قرآنى وارد و اكثر آنها در شأن حضرات ائمّۀ اطهار عليهم السلام مى باشد. فرات از مشايخ روايت على بن بابويه قمى (متوفى به سال 329 ه‍. ق) بوده و تفسير مذكور هم محل اعتماد مجلسى و شيخ حرّ عاملى مى باشد كه در بحار و وسائل از آن بسيار روايت مى كنند. سال وفات او به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 511؛ كتب رجاليه.

كوفى، محمد بن علاء --> ابن كريب، محمد بن علاء بن كريب

كوفيون --> مدنيان

2659. كوكب، ميرزا عبدالعلى (قرن 13 ه‍. ق)

پسر ميرزا محسن، خراسانى يزدى، از فضلاى شعراى عهد فتحعلى شاه قاجار (متوفى به سال 1250 ه‍. ق) مى باشد كه در اصل خراسانى بوده و خودش در يزد تولد يافت و به تحصيل كمالات پرداخت. در خطوط متداوله مهارتى بسزا داشت؛ خصوصاً در خط نسخ كه در رديف ميرزا احمد نيريزى، خطّاط مشهور، معدود مى باشد. سفراً و حضراً مقرّب دربار سلطانى بوده و عاقبت به مقام وزارت و صدارت مفتخر گرديده و از اشعار اوست:

دل كه رسوا شد و در كوى ملامت بنشست *** به دو عالم ندهد گوشۀ رسوايى را

ايضاً

اى مهر تو مرهم دل خستۀ من *** وى مهر تو بر لب فروبستۀ من

عفو و كرم و عطاست زيبندۀ تو *** جرم و گنه و خطاست شايستۀ من

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 426.

2660. كوكب، درويش محمد (... - 1149 ه‍. ق)

معروف به «كوكب»، از مشاهير خطّاطين و خوش نويسان و از شاگردان حافظ عثمان مى باشد كه در تمامى خطوط شش گانۀ 105 نسخ و نستعليق و ثلث و رقاع و ريحانى و شكسته مهارتى بسزا داشت. در سال 1149 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3923.

2661. كوكب، ميرزا مهدى خان بن محمدنصير (قرن 12 ه‍. ق)

استرآبادى، منشى مخصوص نادرشاه افشار بود كه شعر خوب نيز مى گفت. به سمت سفارت به استانبول رفت. در حين مراجعت در بغداد خبر قتل نادرشاه را، كه در شب يكشنبه يازدهم جمادى الآخرۀ سال 1160 ه‍. ق بوده، شنيد و ازآن رو گوشۀ وحدت را اختيار كرده و منزوى گرديد و از اشعار اوست:

ز شوق عشق تسكين دل بى تاب خود كردم *** ز آتش چارۀ بى تابى سيماب خود كردم

از تأليفات اوست:

1. انشائات؛ 2. تاريخ نادرى (كه بارها در ايران چاپ و نام اصلى اش جهانگشاى نادرى بوده و نادرنامه نيز گويند)؛ 3. درّۀ نادرى (كه چاپ شده).

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3923؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

• كوكب الدم، ابويحيى زكريّاى موصلى

موكول به علم رجال است.

2662. كوه كمرى، سيد حسين (... - 1299 ه‍. ق)

بن محمد بن حسن بن حيدر، حسينى تبريزى كوه كمرى، از فحول علماى اماميّه و متبحّرين فقهاى اثناعشريّۀ اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه نسب شريفش با بيست وچهار واسطه به حضرت امام حسين عليه السلام موصول مى شود. والدۀ ماجده اش در شير دادن او اهتمام تمام به كار مى برده و هرگز در حال جنابت شيرش نمى داده است.

صاحب ترجمه بعد از تحصيل مبادى و مقدمات لازمه در تبريز به ميرزا احمد مجتهد تبريزى و پسرش، حاج ميرزا لطفعلى امام جمعه و در عتبات عاليات هم به صاحب فصول، صاحب ضوابط، صاحب جواهر، شريف العلماى مازندرانى، شيخ مرتضى انصارى، كه شرح حال هريكى در محل مقتضى از اين كتاب نگارش يافته است، تلمذ نموده تا به مقام علمى بس عالى رسيد. گوى سبقت از اغلب اكابر وقت ربود. بعد از وفات استاد معظّم خود، شيخ انصارى، نوعاً مرجع تقليد شيعه شد. 106 مجلس درس او اعتبار تمام يافته و به ديگر حوزه هاى درسيّه مقدّم گرديد. در فقه و اصول شيوۀ حسنۀ اقتصاد را مرعى داشت. اينك ديگر جالب رغبت و توجه اكابر شد و شمارۀ تلامذۀ او بيشتر از ديگران گرديد و در حدود شش يا هفت صد تن از افاضل وقت حاضر درس او مى شده اند.

حاج ميرزا موسى تبريزى صاحب اوثق الوسائل سابق الذكر و شيخ حسن مامقانى آتى الذكر و نظاير ايشان هم از جملۀ تلامذۀ وى بوده اند و معروف است كه شيخ انصارى در موارد احتياط به مراجعۀ فتاوى او امر مى نموده است. صاحب ترجمه در هريك از اجاره و ارث و استصحاب و حج و زكات و صلوة و قضا و مقدمۀ واجب و مانند

اينها كتابى تأليف داده، لكن اكثر تأليفات او به مناسبت بدى خط و عدم رابطه در ذيل اوراق از بين رفته است. وفات او در بيست وسيّم رجب يا نهم شعبان 1299 ه‍. ق در نجف اشرف واقع شد و مقبره اش به نام خودش معروف و در مقابل مقبرۀ صاحب جواهر است.

منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 158؛ اطلاعات متفرقه.

كوهى، شيخ على يا محمد --> باباكوهى

كوهى، ويجن بن رستم --> ابوسهل، ويجن

كهنبانى، شاه نعمت اللّه --> ولى

2663. كياالهراسى، على بن محمد (450-504 ه‍. ق)

طبرى شافعى بغدادى، مكنّى به «ابوالحسن»، ملقّب به «عمادالدين» كه گاهى به «عماد طبرى» يا «عمادالدين طبرى» يا «عماد كيا» يا «عمادالدين كيا» نيز موصوفش دارند، از مشاهير و فحول فقها و اصوليّين شافعيّه مى باشد كه در علم حديث نيز حظّى وافر داشت. از رفقاى ابوحامد امام غزالى و مقرّر درس او بوده كه بعد از تمام شدن درس، مطالب و تقريرات او را تكرار كرده و بار ديگر به حاضرين حوزه تقرير مى نمود. در نيشابور هم از امام الحرمين تفقّه نموده و در بيهق و مدرسۀ نظاميّۀ بغداد على الترتيب تدريس مى كرد. مدتى هم داخل خدمت بركيارق بن ملكشاه سلجوقى (485-498 ه‍. ق) شد و عهده دار قضاوت آن دولت و مشمول انعامات 107 گرديد تا به سال 504 ه‍. ق در بغداد وفات يافت و در جوار شيخ ابواسحاق شيرازى مدفون شد. ولادت او نيز در سال 450 ه‍. ق در طبرستان بوده و از تأليفات او كتاب احكام القرآن است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3933؛ الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 25.

كيدرى يا كيذرى، محمد بن حسين --> قطب الدين كيدرى

• كيسانيّه

(به فتح اوّل) فرقه اى است از شيعه كه به امامت آخرالزمان جناب محمد بن حنفيّه

معتقد بوده و اتباع و اصحاب غلام كيسان نام حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و يا مختار بن ابوعبيدۀ ثقفى مى باشند كه لقب مختار و يا نام اصلى او هم «كيسان» بوده است. ايشان نيز به چندين شعبه مى باشد و اكثرشان گويند كه محمد بن حنفيّه امام چهارم بوده و نمرده و امام غايب مهدى منتظر هم اوست كه در كوه رضوى (بر وزن صفرا) از جبال يمن يا مدينه غايب بوده و در آخرالزمان هم ظهور خواهد كرد و بسا باشد كه در ليالى جمعه در همان كوه اجتماع مى كنند و به عبادت اشتغال مى ورزند. بعضى از ايشان گويند كه امام فقط دو نفر بوده و امامت بعد از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به همين پسرش رسيده و چنانچه مذكور شد، نمرده و در آخرالزمان ظهور خواهد كرد و امام حسن و امام حسين عليهما السلام هم نبوده اند، بلكه مردم را به سوى وى دعوت مى كرده اند.

بعضى ديگر از ايشان معتقد هستند كه محمّد امام بوده و مرده و امامت به اولاد او منتقل گرديده است. بعضى ديگر گويند كه محمد مرده، ولكن مهدى آخرالزمان هم اوست كه زنده شده و قيام و ظهور خواهد كرد. چنانچه در شرح حال سيد اسماعيل حميرى مذكور داشتيم، او نيز نخست كيسانى مذهب بوده كه اخيراً موفق به توبۀ نصوح گرديد و رجوع بدانجا نمايند.

بارى، تمامى شعب مذكورۀ فرقۀ كيسانيّه منقرض گرديده اند، الحمد للّه. ناگفته نماند كه اقوال و اخبار در حق مختار مختلف، ولكن اظهر شيعۀ امامى ممدوح بودن او بوده و بسط اين موضوع را موكول به كتب مربوطه مى دارد.

•

كيسكى، حسن بن تاج الدين

•

كيسكى، حسين بن حسن

•

كيسكى، شروان شاه بن حسن

•

كيسكى، على بن تاج الدين

•

كيسكى، محمد بن حسين

(پنج شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

108 * كيسلى يا كيلكى يا كيلى، ابراهيم بن محمد بن تاج الدين

(على اختلاف النّسخ) موكول به علم شريف رجال است.

كيمياوى، ايدمر بن عبداللّه --> جلدكى

2664. كيمياوى، جابر بن حيان بن عبداللّه (... - 200 ه‍. ق)

طرسوسى يا طوسى خراسانى كوفى، معروف به «صوفى»، مكنّى به «ابوموسى» يا «ابوعبداللّه»، از مشاهير حكماى بزرگ عرب قرن دويم دورۀ اسلامى، از تلامذه و اصحاب حضرت امام جعفر صادق عليه السلام و اصحاب اسرار آن حضرت، از كبار شيعه و فيلسوفى است جامع طبيب رياضى منطقى منجّم رصدى، از قدماى علماى كيميا و ليميا و هيميا و سيميا و ريميا (كله سر) و جفر جامع و طلسمات و اوفاق و اعداد و علم احجار و حيل و عزايم و نيرنجات و ديگر علوم غريبۀ اسراريّه كه در كلمات بعضى از اجلّه به «استاد كبير» و «استاد كل» موصوف مى باشد. تمامى متمهّرين علوم غريبه و صناعات عجيبۀ قرون اخيره خوشه چين كلمات وى هستند.

بالجمله، جابر از عجايب دهر و مخترع يا مروّج كيمياى قديم، كه از تحويل و تبديل معدنى به معدنى ديگر بحث كرده و حكماى عصر حاضر كيمياى باطلش گويند، بوده و همچنين مؤسس شيمى و كيمياى جديد، كه در آن از احوال و خصايص احجار و نباتات و عناصر و قواعد تركيب و تحليل آنها بحث مى شود و حكماى عصر حاضر ما «كيمياى صحيح» اش نامند، مى باشد و بنيان اصلى ترقيات زياد علماى شيمى امروزى اروپا از همين جابر عرب مى باشد؛ چنانچه در جزوۀ هشتم مجلّۀ سال دهم الهلال در شرح حال اين حكيم گويد كه فرنگى ها بيشتر از عرب در شرح حال جابر اهتمام تمام دارند. خود او و تأليفات او را بسيار ستوده و اقرار صريح دارند بر اينكه او نخستين واضع اساس كيمياى جديد مى باشد و كتاب هاى او در كتابخانه هاى اروپا منتشر و تا آخر دهر مايۀ افتخار شرقيّين خواهد بود. در نخبة المقال در رديف اشخاص مسمّى به «جابر» گويد:

109

و صاحب الاسرار بن حيان *** امام فن صنعة الاكوان

يعنى اكوان سبعۀ ناقصه كه مراد علم كيمياست و در حاشيۀ آن گويد كه خداى تعالى براى جابر بسيارى از اسرار را، كه من جمله علم كيميا بوده، تعليم نمود تا آنكه زياده

بر صد كتاب در آن علم شريف تأليف داد. از رسالۀ نجوم سيد بن طاووس نقل كرده كه جابر از اصحاب امام جعفر صادق عليه السلام و از دانايان علم نجوم بود و در كتب كيميا از وى بسيار نقل مى كنند. ابن خلّكان در شرح حال حضرت امام جعفر صادق عليه السلام گويد كه آن حضرت كلامى در زجر و فال و صنعت كيميا داشت و شاگردش، ابوموسى جابر بن حيّان صوفى طرسوسى، يك كتاب هزار ورقى تأليف داده كه تمامى رسائل آن حضرت را، كه پانصد رساله بوده، حاوى مى باشد. در روضات بعد از نقل اين جمله گويد كه اين قول ابن خلّكان غريب است. جابر را بعضى حرانى و جمعى كوفى و برخى طوسى و گروهى طرسوسى دانند و چنانچه ضمن تراجم احوال ديگران نگارش داده ايم، صحت همه ممكن بوده و بعيد نمى باشد كه يك شخص از حيث اصل و نژاد و ولادت و تحصيل و توطّن و اقامت و ادوار ديگر زندگانى خود به چندين موضع و بلده منتسب باشد، لكن نسبت كوفى ديگر مشهورتر است. از بعضى نقل شده كه جابر به جهت صحت و مساعدت هواى كوفه بيشتر در آنجا اقامت داشته و به صنعت اكسير اشتغال مى ورزيد. جمعى تأسيس علم جبر را نيز به جابر نسبت داده و اشتقاقش را نيز از اسم او دانسته اند.

تأليفات جابر بسيار و خارج از حدّ معمول و متعارف است. علاوه بر علوم مذكوره، در زهد و موعظه نيز تأليفاتى بدو منسوب مى باشد كه بعضى از آنها موجود و به زبان هاى اروپايى ترجمه شده و به طبع رسيده است. به نوشتۀ بعضى از ارباب تراجم، فقط تأليفات كيمياوى او بالغ به پانصد كتاب است. در ذريعة نيز گويد كه جابر آن پانصد رساله را، كه فوقاً ضمن كلام ابن خلّكان اشاره شد، از املاى حضرت صادق عليه السلام نوشته است؛ يعنى نوشته و تأليف خود آن حضرت نمى باشند؛ چنانچه ظاهر كلام ابن خلّكان است، بلكه آن بزرگوار املا كرده و جابر نوشته است.

110 به نوشتۀ بعضى ديگر، جابر پانصد كتاب در طب، پانصد هم در ردّ فلاسفه، 1300 كتاب در علم حيل داشته و به نوشتۀ اعيان الشّيعة، تأليفات جابر زياده بر 3900 كتاب در فلسفه و علوم عقليّه و غريبه مى باشد. نگارنده گويد: اين مقدار تأليفات با آن همه انس و آشنايى كه به كتب مبسوطه، خصوصاً تأليفات متأخّرين هست، شديداً جاى استبعاد بلكه محمول بر گزاف و لاف و اغراق مى شود، لكن اين نكته را خاطرنشان مى نمايد كه بسا هست در يك موضوع و مطلبى تحقيقى نوشته يا چند فقره حديث راجع بدان

موضوع را يك جا جمع و آن را يك كتاب كرده و به اسم مخصوصى هم موسومش دارند؛ مثلاً گاه است كه فقيهى فقط در وضو يا غسل يا تيمّم يا نماز ميّت يا جهر و اخفات زنان در نماز يا زكات مال التجاره و نظاير اينها مجموعه اى مى نويسد و آن را به اسمى موسوم داشته و منتشر مى نمايد و همچنين در حساب و هندسه و علوم ديگر، خصوصاً علوم غريبه كه نوعاً موضوع تأليفات جابر و اساس آنها مبنى بر رمز و اشاره و ايما بوده و غالباً معادل يك صفحه يا دو صفحه از اين كتاب هاى مأنوس ما را، كه در علوم غريبه نوشته شود، يك كتاب مى گويند و نظاير آن بسيار و محتاج به ذكر مثال نمى باشد. با اين همه با عدد تأليفات جابر كارى نداشته و فقط بعضى از آنها را، كه در كتب تراجم با پاره اى مشخّصات مذكور داشته اند، ثبت اوراق مى نمايد:

1. الاحجار (كه در هند چاپ شده است)؛ 2. ارض الاحجار (كه برتيلو، مؤلف فرانسوى، آن را از روى نسخه اى كه در ليدن بوده، چاپ كرده و يك نسخۀ خطى آن نيز در كتابخانۀ اهليۀ پاريس موجود است)؛ 3. الاسرار (و شايد همان است كه يك نسخۀ خطى آن به نام سرّ الاسرار يا سفر الاسرار در متحف بريتانيا موجود است)؛ 4. اسرار الكيميا (يا كشف الاسرار و هتك الاستار نيز گويند و ذيلاً به همين اسم مذكور است)؛ 5. الاسرب (و نسخۀ خطى آن در اهليۀ پاريس موجود است)؛ 6‏-‏8. اسطقسّ الاسّ اوّل و اسطقسّ الاسّ ثانى و اسطقسّ ثالث (كه سه رساله از رسائل يازده گانۀ جابر است كه ذيلاً به عنوان مجموعه مذكور هستند)؛ 9. الاصول (كه نسخۀ آن در متحف بريتانى موجود و به لاتينى ترجمه شده است)؛ 10. اصول الكيميا (كه چاپ شده است)؛ 11. الايجاز (كه يك نسخه از آن در كتابخانۀ اهليۀ پاريس موجود است)؛ 12. الايضاح (در كيميا كه پنج صفحه بوده و بيان رموزاتى است كه در كتب حكما محض براى منصرف ساختن جهال از اين علم مصطلح شده و به فرمودۀ ذريعة، دو نسخه از آن در كتابخانۀ آصفيه موجود است)؛ 13. البيان 111 (در كيميا و اين هر دو يكى از رسائل يازده گانۀ اوست كه ذيلاً به عنوان مجموعه مذكور است)؛ 14. التّبويب (كه يك نسخه از آن در متحف بريتانى موجود است)؛ 15. التّجريد (و آن نيز مثلِ بيان مذكور فوق است)؛ 16. التّجميع (كه برتيلو، مؤلف فرانسوى، از روى نسخه اى كه در كتابخانۀ ليدن بوده، چاپش كرده است)؛ 17. التّدابير (در كيميا و به نوشتۀ ذريعة، يك نسخه از آن در خزانۀ آصفيه

موجود است)؛ 18. التّذكير (كه نسخۀ آن در متحف بريتانى موجود است)؛ 19 و 20. التّركيب الاول و التّركيب الثانى (و از هريكى يك نسخه در كتابخانۀ اهليۀ پاريس موجود است)؛ 21. تفسير كتاب اسطقسّ (كه ذيلاً در عنوان مجموعه مذكور است)؛ 22. تليين الحجارة فى علم الصّنعة (كه بعد از تأليف، به منصور بن احمد برمكى اتحافش نموده است)؛ 23. الجامع در اسطرلاب علمى و عملى (كه هزار و چند باب بوده و حاوى مطالب عجيبى است كه پيش از او ذكر نكرده اند)؛ 24. الجفر الاسود (در ذريعة ذيل عنوان جفر اسود بعد از نقل كلام مذكور فوق ابن خلكان گويد:

ظاهر، آن است كه اين كتاب جفر اسود هم يكى از آن پانصد رسالۀ املائى حضرت صادق عليه السلام باشد و آن غير از كتاب جفر خود آن حضرت است كه ابن قتيبه در ادب الكاتب بدان بزرگوار نسبت داده و گويد: هرآنچه كه تا روز قيامت محتاج به علم آن هستند، در آن مندرج است و نيز در عنوان جفر صادقى از ذريعة بعد از نقل كلام مذكور ابن قتيبه گويد: شايد اين جفر صادقى هم از املائات آن حضرت بوده و يا آن را از خط جدش، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، نقل كرده است)؛ 25. الحجر (كه ذيلاً در عنوان مجموعه مذكور است)؛ 26. الحدود (و يك نسخه از آن در كتابخانۀ قاهره موجود است)؛ 27. الخارصينى (كه يك نسخه از آن در كتابخانۀ اهليۀ پاريس موجود است)؛ 28. خمسة عشر (و يك نسخۀ خطى آن در كتابخانۀ اكسفورد موجود است)؛ 29. الخواصّ (و نسخۀ خطى آن در متحف بريتانى موجود است)؛ 30. خواصّ اكسير الذّهب (و يك نسخۀ خطى آن در كتابخانۀ اهليۀ پاريس موجود و به انگليسى ترجمه شده است)؛ 31. الدّرّة المكنونة (و يك نسخۀ خطى آن در متحف بريتانى موجود است)؛ 32. الرّحمة الصّغيرة (كه برتيلو، مؤلف فرانسوى، چاپش كرده و يك نسخۀ خطى از آن در كتابخانۀ اهليۀ پاريس موجود و يكى از رسائل يازده گانۀ جابر مى باشد كه در عنوان مجموعه ذيلاً مذكور است)؛ 33. الرّحمة الكبيرة؛ 34. الرّياض الاكبر (كه يك نسخۀ خطى آن در كتابخانۀ بودلى و يكى ديگر نيز در متحف بريتانى موجود است)؛ 35. الزّيبق (كه برتيلو، مؤلف فرانسوى، دو كتاب به نام زيبق شرقى و زيبق غربى چاپ و هر دو را از كتابخانۀ ليون نقل كرده است)؛ 36. السّبعون (و نسخۀ خطى آن در متحف بريتانى موجود است)؛ * سرّ الاسرار (كه به نام اسرار مذكور شد)؛ 37. السّموم (كه معروف ترين

تأليفات جابر و يك نسخه از آن در كتابخانۀ تيموريۀ مصر موجود و در شمارۀ 58 و 59 مجلۀ المقتطف چندين مقالۀ مشتمل بر فوايد عظيمه از آن نقل كرده است)؛ 38. السّهل (كه يك نسخه از آن در متحف بريتانى موجود است)؛ 39. شرح مجسطى (كه به لاتينى ترجمه شده و يك نسخۀ خطى آن در كتابخانۀ بودلى موجود است)؛ 40. الشّعر (و يك نسخۀ آن در متحف بريتانى موجود است)؛ 41. الشّمس (و يك نسخۀ آن در كتابخانۀ اهليۀ پاريس موجود است)؛ 42. الصّافى 112 (و يك نسخۀ آن در متحف بريتانى موجود است)؛ 43. الضّمير فى خواصّ الاكسير (كه نسخۀ آن در كتابخانۀ اهليۀ پاريس موجود است)؛ 44. الطّلسمات (كه پنجاه مقاله بوده و علوم عجيبه و افعال طبايع و تأثيرات آنها و افعال و صور و خواص كواكب را حاوى است)؛ 45. العفو (و يك نسخه از آن در متحف بريتانى موجود است)؛ 46. علم الصّنعة الالهيّة والحكمة الفلسفيّة (و يك نسخه اش در كتابخانۀ قاهره موجود است)؛ 47. العوالم (و يك نسخۀ آن در كتابخانۀ اهليۀ پاريس موجود است)؛ * كشف الاسرار و هتك الاستار (كه اسرار الكيميا نيز گويند و يك نسخه از آن در كتابخانۀ قاهره و يكى ديگر در متحف بريتانى موجود و در لندن نيز با ترجمۀ انگليسى چاپ شده است)؛ 48. الكيميا (و يك نسخه از آن در كتابخانۀ قاهره موجود است)؛ 49. مجموعة احد عشر كتاباً فى علم الاكسير الاعظم (كه به نام اسطقسّ الاسّ اوّل و اسطقسّ الاسّ ثانى و اسطقسّ ثالث و ايضاح و بيان و تجريد و تفسير كتاب اسطقسّ‌ و حجر و رحمة و ملك و نور حاوى يازده رساله بوده و در سال 1892 م (غض صب) به همين اسم مجموعه در سى وپنج صفحه در بمبئى چاپ سنگى شده)؛ 50. مصحّحات افلاطون (و نسخۀ آن در قسطنطنيه در كتابخانۀ بودلى موجود است)؛ 51. مصحّحات سقراط؛ 52. المعروف (و نسخۀ آن در كتابخانۀ اهليۀ پاريس موجود است)؛ 53. المفتاح (در صور درجات و تأثيرات آنها در احكام نجومى)؛ 54. المقابلة والمماثلة (و نسخۀ آن در كتابخانۀ برلين موجود است)؛ 55. المكتسب يا نهاية الطّلب (در كيميا و در بمبئى با شرح فارسى جلدكى چاپ شده است)؛ 56. الملك (و فوقاً در ضمن عنوان مجموعه مذكور و يك نسخۀ خطى آن در اهليۀ پاريس هم موجود و برتيلو، مؤلف فرانسوى، هم همين كتاب ملك را از روى نسخه اى كه در ليدن بوده، چاپ كرده و اين سه فقره كتاب ملك

مغاير يكديگر مى باشند و دور نيست كه جابر سه كتاب ملك نام داشته باشد)؛ 57. منافع الاحجار (و نسخۀ خطى آن در كتابخانۀ برلين موجود است)؛ 58. نار الحجر (و برتيلو آن را از روى نسخه اى كه در كتابخانۀ ليون بوده، چاپش كرده و يك نسخۀ خطى آن نيز در اهليۀ پاريس موجود است)؛ 59. النّحاس (و نسخۀ آن در اهليه موجود است)؛ 60. النّور (كه فوقاً در ضمن عنوان مجموعه مذكور شد)؛ 61. نهاية الطّلب (كه همان مكتسب مذكور فوق است)؛ 62 و 63. الواحد الصّغير و الواحد الكبير (كه اولى را واحد ثانى و دويمى را واحد اوّل گويند و از اين هر دو دو نسخه در اهليۀ پاريس موجود است)؛ 64. الوجيه (كه ترجمۀ لاتينى آن چندين مرتبه چاپ شده و يك نسخۀ خطّى آن در متحف بريتانى موجود است) و غير اينها كه چنانچه اشاره شد، بسيار است.

مذهب جابر، چنانچه موافق ذريعة و اعيان الشّيعة و بعضى از مدارك ديگر نگاشته آمد، شيعۀ امامى و از تلامذه و اصحاب حضرت صادق عليه السلام، بلكه از اصحاب اسرار آن بزرگوار بود. علاّمۀ معاصر سيّد هبة الدين شهرستانى آتى الترجمه هم كتابى مستقل به نام 113 جابر والكيميا در شرح حال او تأليف داده و تشيّع و تلمذ او بدان حضرت را مبرهن داشته است. در روضات الجنّات شرح حال او را در رديف علماى عامّه نگارش داده و ابعد از آن صابئى مذهب دانستن اوست؛ چنانچه در قاموس الاعلام به بعضى نسبت داده و ديگر بعيدتر شخصى موهوم دانستن جابر است كه در واقع شخصى با اين احوال و مزايا اصلاً وجود نداشته و صرف وهم و خيال است؛ چنانچه نيز در قاموس الاعلام به بعضى نسبت داده است.

امّا وفات جابر: در حدود 160 ه‍. ق بودن آن مظنون قاموس الاعلام مى باشد و در معجم المطبوعات 161 ه‍. ق نوشته، لكن به نوشتۀ ذريعة و بعضى ديگر در سال 200 ه‍. ق در طوس وفات يافته است و اين عقيده بنابر تحقيقى كه تحت عنوان «تدابير» در كتاب ذريعة كرده، اقرب به صحت مى باشد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 156؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ص 301؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1745؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 694؛ امين عاملى،

محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 115؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

2665. كيمياوى، سيد ميرزا فتح اللّه (... - 1293 ه‍. ق)

حسينى مرعشى شوشترى، معروف به «كيمياوى»، از علماى اماميّۀ قرن سيزدهم هجرت مى باشد و حاشيۀ مغنى ابن هشام از تأليفات اوست و در حدود سال 1293 ه‍. ق درگذشت.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 6، ص 212.

2666. كيوانى، احمد بن حسين پاشا (... - 1173 ه‍. ق)

بن مصطفى بن حسين بن كيوان، دمشقى المولد والمنشأ والمدفن، كيوانى الشّهره، از ادباى شعراى قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه نظم و نثر او دقيق المعنى و رقيق اللّفظ بود. سال ها به مصر رفته، نحو و فقه و اصول خطّ و كتابت را از اكابر آنجا اخذ نمود.

اخيراً باز به دمشق برگشته و در سال 1173 ه‍. ق در آنجا وفات يافت و از آثار قلمى اوست:

1. حانوت الطّرب (كه ارجوزه اى است در اخلاق و مواعظ)؛ 2. ديوان شعر (كه اوّلى در مصر و دويّمى هم در دمشق به نام ديوان كيوانى چاپ شده است).

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1582.

114

باب كاف پارسى

اشاره

گازر --> غياث الدين، مولا جمشيد بن مسعود

گازر --> جرجانى، حسين بن حسن

2667. گازر، ابومنصور (قرن 5 ه‍. ق)

از مشاهير عرفاى قرن پنجم هجرت مى باشد كه درويشى با شكوه و از معاصرين خواجه عبداللّه انصارى (متوفّى به سال 481 ه‍. ق) بود. به خدمت اكابر و مشايخ بسيارى از اين طبقه رسيده و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 4، ص 88.

2668. گاوكلاه، ابومنصور (قرن 4 ه‍. ق)

سرخسى، از مشاهير عرفاى قرن چهارم هجرت و از مشايخ فرقۀ ملامتيّه و مرجع ايشان بوده و سال وفات و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 4، ص 86.

گردويه، على بن حميد --> ابن الصباغ، على بن حميد

گرهرودى

گرهرودى(1)

گرهرودى، عبدالخالق --> قاضى زاده، عبدالخالق

2669. گرهرودى، ملا محمدحسين بن محمدمهدى (... - 1314 ه‍. ق)

گرهرودى سلطان آبادى، از علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت و از


1) . گرهرودى: منسوب به ديهى گرهرودنام است مابين اصفهان و همدان. (مؤلف)

اكابر تلامذۀ ميرزاى شيرازى حاج ميرزا محمدحسن آتى الترجمه بوده و از تأليفات اوست:

1. الاشارات اللّطيفة الحسان فى احوال ابى حنيفة النّعمان؛ 2. اشرف الوسائل الى فهم 115 الرّسائل؛ 3. اصول المذاهب (به پارسى)؛ 4. كشف المحجّة؛ 5. منتهى الوصول؛ 6. هدايه المجاهدين.

در سال 1314 ه‍. ق در كاظمين وفات يافت.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

گلستانه، ميرزا محمد بن شاه ابوتراب --> علاءالدين، ميرزا محمد

2670. گلشنى، شيخ ابراهيم (... - 940 ه‍. ق)

بن محمد بن ابراهيم بن شهاب الدين، بردعى، از كبار مشايخ صوفيّه و پيران طريقت مى باشد كه اصلاً و مولداً آذربايجانى، تخلّصاً «گلشنى»، لقباً «هيبتى»، نسباً از طرف پدر به اوغوزآتا، واضع لغت ترك و از جانب مادر به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام موصول بود. از دده عمر روشنى تبريزى، خليفۀ سيد يحيى خلوتى، اخذ فيض و كمالات باطنيّه نمود. به حقايق علوم متنوعه عارف و مسندنشين ارشاد بود و سلسلۀ گلشنيان از سلاسل عرفانى در مصر و تركيّه نيز بدو انتساب دارند. علاوه بر اصول طريقت و عرفان، در كلام و تفسير و حديث و علوم نقليّه نيز بصيرتى بسزا داشت.

ديوانى عارفانه و قصيده اى نظير قصيدۀ تائيّۀ ابن فارض و بعضى منظومه هاى على حده از آثار وى مى باشد و كتابى معنوى نام، كه حاوى چهل هزار بيت و مشتمل بر نكات و دقايق است، در مقابل مثنوى ملاّى رومى نظم كرد و هنگامى كه شاه اسماعيل صفوى اعلان تشيّع داد، گلشنى ترك وطن گفت و به مصر رفت. در قاهره اقامت كرد. در سال 926 ه‍. ق خانقاهى بنا نهاد و جماعتى زياد در مجلس وعظ او حضور مى يافتند و به سال 940 ه‍. ق - مطابق 1533 م - در نود سالگى در مصر وفات يافت و جملۀ «مات قطب الزمان ابراهيم» مادّۀ تاريخ وفات اوست.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 690؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 1، ص 80.

2671. گل كار، ميرزا محمد (قرن 13 ه‍. ق)

مشهور به «گل كار» و «ناصر اصفهانى»، ملقّب به «درويش ناصرعلى»، از عرفاى قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه از مريدان نورعلى شاه (متوفى به سال 1212 ه‍. ق) بود.

اغلب اوقات در بيرون شهر به سر مى برد و كراماتى بدو منسوب دارند و از اوست:

116

خراباتى كه رندان را مقام است *** برو صوفى! كه خامان را حرام است

سال وفاتش به دست نيامد و اصلاً مالك چيزى نبوده و حاج محمدحسين اصفهانى به وظايف دفن و كفن او قيام نمود.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 598.

گنابادى، ملا سلطانعلى --> جنابدى، سلطان محمد

2672. گنابادى، ملا مظفر بن محمدقاسم بن مظفر (قرن 11 ه‍. ق)

از مشاهير منجّمين و رياضيّين عهد شاه عباس اول (995-1037 ه‍. ق) مى باشد كه با شيخ بهائى (متوفى به سال 1031 ه‍. ق) معاصر بوده و از تأليفات اوست:

1. اختيارات النّجوم؛ 2. تنبيهات المنجّمين (در احكام نجومى كه براى شاه تأليف و در دهم صفر 1024 ه‍. ق به پايانش رسانده است)؛ 3. الحاتميّة (در بيان خط نصف النهار و معرفت سمت قبله و به همين جهت، آن را قبلة الآفاق نيز گويند و آن را به نام خواجه ناصرالدوله والدين حاتم بيگ، كه از اكابر اركان دولت و وزير شاه عباس بوده، تأليف نموده است)؛ 4. شرح بيست باب ملا عبدالعلى بيرجندى (در معرفت تقويم رقمى كه در ايران چاپ و به بيست باب ملا مظفر معروف است)؛ * قبلة الآفاق (كه به نام حاتميّه مذكور شد)؛ 5. منتخب التّنبيهات (كه كتاب تنبيهات مذكور خود را ملخّص كرده است).

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

گنجوى، نظام الدين الياس --> نظامى گنجوى

گنجى

گنجى(1)

2673. گنجى، محمد بن يوسف بن محمد (... - 658 ه‍. ق)

حافظ، گنجى البلده، شافعى المذهب، ابوعبداللّه الكنيه، از اكابر علماى شافعيّۀ اواسط قرن هفتم هجرت بوده و از تأليفات اوست:

1. البيان فى اخبار صاحب الزّمان عليه السلام (كه در تبريز با غيبت شيخ طوسى در يك جا چاپ شده است)؛ 2. كفاية الطّالب فى مناقب على بن ابى طالب (آل ابى طالب خ ل).

در سال 658 ه‍. ق 117 وفات يافت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 127]؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 101؛ گنجى، محمد بن يوسف، البيان فى اخبار صاحب الزّمان.

گويا، كامران --> جويا

كامران گويا برادر جويا است.

گيلانى، عبدالقادر --> محيى الدين، عبدالقادر بن ابى صالح موسى

2674. گيلانى، شيخ عبدالوحيد بن نعمت اللّه بن يحيى (قرن 11 ه‍. ق)

گيلانى يا استرآبادى، از علماى قرن يازدهم هجرت مى باشد كه از تلامذۀ شيخ بهائى (متوفى به سال 1031 ه‍. ق) و فقيه مفسّر متكلّم بوده و از تأليفات اوست:

1. الآيات البيّنات فى خلق اللّه الارض والسّماوات؛ 2. الحبل المتين فى آداب الدّعاء والدّاعى و غير اينها.

به نقل ذريعة، شرح حال او را با پنجاه و چند كتاب از مصنّفات او در رياض العلماء مذكور داشته است. سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 46 و ج 6، ص 239.

گيلانى، محمد يا محمدرفيع بن فرج --> ملا رفيعا


1) . گنجى: (به فتح اول) منسوب است به گنجه از بلاد عظيمۀ قفقازيه يا ديهى گنجه نام از نواحى كردستان مابين اصفهان و خوزستان يا ديهى ديگرگنج نام در دو منزلى هرات و به هرحال، در اصطلاح رجالى، لقب يحيى بن زكرياست. (مؤلف)

118

باب لام

اشاره

• لاحقى، محمد بن عبداللّه بن عمرو

موكول به علم رجال است.

لارى

لارى(1)

لارى، ميرزا ابوالحسن --> محقق اصطهباناتى

لارى، ملا عبدالغفور --> عصام الدين، ابراهيم بن محمد بن عربشاه

2675. لارى، ملا مصلح الدين محمد (... - 979 ه‍. ق)

بن صلاح بن جلال بن كمال بن محمد، لارى البلدة والموطن، شافعى المذهب، مصلح الدين اللّقب، از مشاهير علماى عامّه مى باشد كه در بدايت حال در مولد خود، لار، ادبيّات و مقدمات لازمه و علوم عقليّه و نقليّه را از اكابر تلامذۀ ملاّ جلال دوانى سالف الذكر و ديگر مشاهير وقت فراگرفت. در عهد همايون شاه هندى (937-963 ه‍. ق) به هندوستان رفته و مشمول مراحم سلطانى گرديد. بعد از وفات او به زيارت بيت اللّه الحرام رفت؛ پس از ايفاى وظايف مقرّرۀ حج به بلاد روم رهسپار شد و شهرت بى نهايت يافت؛ عاقبت عازم دياربكر شده و به معلّمى اسكندرپاشا، والى آنجا و فرزندان او منصوب گرديد. در سال 979 ه‍. ق در همان جا وفات يافته و تأليفات طريفه به يادگار گذاشت:


1) . لارى: منسوب است به لار و آن به نوشتۀ مراصد، جزيره اى است بزرگ مابين قيس و سيراف كه به چندين قريه مشتمل مى باشد و به نوشتۀ بعضى ديگر، شهرى است از بلاد فارس ايران در جنوب غربى شيراز و به خليج فارس منتهى مى شود و درمعجم المطبوعات گويد كه لار مملكتى است مابين هند و شيراز. (مؤلف)

1. حاشيۀ شرح تهذيب ملا جلال دوانى؛ 2. حاشيۀ شرح جامى (كه كثيرالفايده مى باشد و اين، غير از شرح جامى عبدالغفور لارى مذكور فوق است؛ چنانچه صريح كلام كشف الظّنون بوده 119 و در ضمن شرح حال عصام الدين ابراهيم نيز اشاره نموديم، آن به شرح غفور معروف و اين به شرح لارى مشهور و مقدارى از هر دو، در حواشى بعضى از نسخ شرح جامى چاپ شده است و مصلح الدين در حاشيۀ خود اعتراضاتى بر حواشى عصام و عبدالغفور لارى، كه نيز بر شرح جامى نوشته اند، وارد آورده است)؛ 3. حاشيۀ شرح طوالع اصفهانى؛ 4. حاشيۀ شرح مواقف عضدى؛ 5. حاشيۀ شرح هدايۀ ميبدى (و در استانبول چاپ شده است)؛ 6. شرح تذكرۀ خواجه (در هيئت)؛ 7. شرح تهذيب المنطق تفتازانى؛ 8. شرح هيئت فارسى ملا على قوشچى؛ 9. مرآة الادوار و مرقاة الاخبار (در تاريخ كه از اوّل خلقت تا سال 974 ه‍. ق نگاشته و به يك مقدمه و ده بابش مرتّب نموده است).

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 251]؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3966 و ج 6، ص 4312؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 230.

لاعب، احمد بن عبداللّه --> انماطى، ابوالحسن احمد

2676. لاغر، احمد

سيستانى، از مشاهير شعراى ايرانى مى باشد كه قضاوت سيستان هم بدو مفوض بود.

به جهت ضعيف و نحيف بودن بدن، به «لاغر» تخلّص مى كرده و به «قاضى لاغر» شهرت يافته است. وقتى از حاكم بلد رنجيده خاطر گشته و به قندهار رفت، اين شعر را گفته و به حاكم فرستاد:

شهنشها! ز كرم عذر بنده را بپذير *** ز صحبت دو سه روزى اگر كناره كنم

زياده منع تو نتوانم و نكويم نيست *** كه مى خورند حريفان و من نظاره كنم

زمانش به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3969.

2677. لامعى اكبرآبادى، شيخ جمال اللّه

از شعراى هند عهد بهادرشاه مى باشد كه ديوانى مرتّب داشته و از اوست:

شود گر دشت پيما نالۀ مجنون به سودايت *** به فرياد آورد مانند نى شاخ غزالان را

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3974.

2678. لامعى جرجانى (قرن 5 ه‍. ق)

از شعراى ايرانى عهد سلجوقيان مى باشد كه بيشتر در خراسان و كرمان امرار حيات مى نمود. با حجّة الاسلام غزالى (متوفى به سال 505 ه‍. ق) صحبت داشت. مورد اكرامات نظام الملك (متوفى به سال 485 ه‍. ق) 120 بوده و از اشعار اوست:

هست اين ديار يار اگر، شايد فرود آرم جمل *** ترسم رباب و دعد را حال از رسوم و از ملل

جويم رفيقى را اثر، كو دارد از ليلى خبر *** داند كزين منزل قمر كى رفت و كى آمد زحل

وفاتش در سمرقند بوده و سال آن معلوم نيست.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3974.

2679. لامعى دهلى (قرن 11 ه‍. ق)

از شعراى فارسى زبان مى باشد كه در عهد جهانگيرشاه هندى (1015-1037 ه‍. ق) در شهر دهلى مى زيسته است. آدمى قلندرى مشرب بوده و از اشعار اوست:

لذّت اندر ترك لذّت بود اى آزادگان! *** ما گدايان ترك اين لذت نمى دانسته ايم

اسم و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3974.

لاهجى --> لاهيجى

2680. لاهوتى، سيد ميرزا مهدى بن مصطفى (تولد 1279 ه‍. ق)

حسينى تفريشى، نزيل طهران، از افاضل علماى اماميّۀ قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه شعر خوب هم مى گفت و به «لاهوتى» تخلّص مى كرد. از حاج ميرزا حسين نورى و شيخ محمدحسين كاظمينى روايت نموده و از تأليفات اوست:

1. افتضاح الكافرين فى اختلافات التّورات والانجيل؛ 2. بدائع الاحكام فى فقه الاسلام (كه فقه پارسى و اقوال ائمۀ اربعۀ اهل سنت را نيز حاوى؛ در سال 1318 ه‍. ق از تأليف آن فارغ؛ در 1324 ه‍. ق چاپ شده و آن ترجمۀ كتاب ديگر عربى بدائع المهدويّة فى فقه الاثنى عشريّة نام خود صاحب ترجمه است)؛ 3. بدائع الاسرار (كه به زبان پارسى

و در ترجمۀ اخبار ائمۀ اطهار عليهم السلام بوده و در ايران چاپ شده است)؛ 4. بدائع الانوار فى احوال سابع الائمّة الاطهار عليهم السلام (كه در سال 1300 ه‍. ق تأليف شده و در ايران چاپ شده است)؛ 5. بدائع الحساب (به پارسى و منتخب از خلاصۀ شيخ بهائى است)؛ 6. بدائع الحكمة (در معقول)؛ 7. بدائع المواليد فى ذكر الاقوال الموجودة فى مواليد المعصومين عليهم السلام و وفياتهم مع تعيين مختاره فى الباب؛ * البدائع المهدويّة (كه فوقاً در ضمن بدائع الاحكام مذكور شد)؛ 8. بدائع الوصول الى علم الاصول (كه فارسى و در اصول فقه است)؛ 9. البديعيّة فى شرح الفيّة ابن مالك (كه در ايران چاپ شده است)؛ 10. ديوان اشعار (كه مفصّل است).

نگارنده گويد: گويا به جهت مصدر 121 به كلمۀ «بدايع» بودن تأليفات صاحب ترجمه است كه از طرف ناصرالدين شاه قاجار ملقّب به «بدايع نگار» بوده است. سال وفات او به دست نيامد و ولادتش در سال 1279 ه‍. ق بوده است.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

2681. لاهورى، سيد ابوالقاسم بن حسين بن نقى (... - 1324 ه‍. ق)

رضوى نقوى قمى، حائرى، كشميرى المولد، لاهورى المدفن، از مشاهير علماى هند و عالمى است فقيه، فاضل جليل، مفسّر متبحّر و از تأليفات اوست:

1. الابانة عن سبب مصاهرة بعض الصّحابة (به زبان فارسى)؛ 2. ابطال التّناسخ او بطلان النّسخ والمسخ (كه در لاهور چاپ شده و فارسى است)؛ 3. ازالة الغين فى رؤية العين (كه در هند چاپ شده است)؛ 4. الاصابة فى تحقيق حال بعض الصّحابة؛ 5. برهان شقّ القمر و ردّ النّيّر الاكبر (كه به سال 1296 ه‍. ق (غرصو) براى نواب ناصرعلى خان تأليف و به فاصلۀ پنج سال چاپ و برخلاف تأليفات ديگرش، كه تماماً به زبان اوردو يا فارسى هستند، عربى است. در اين كتاب معجزۀ شق القمر و دو مرتبه رد شمس براى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را ثابت و مبرهن نموده است)؛ 6. البشرى بالحسنى فى شرح رسالة مودّة القربى (به زبان فارسى و اصل رساله، كه تأليف سيد على بن شهاب الدين همدانى مى باشد، عربى است)؛ 7. تخريج الآيات والاحاديث فى اثبات الامامة للائمّة الاثناعشر (كه فارسى است)؛ 8. تذكرة الملاء الاعلى (در علم كلام، به زبان فارسى)؛ 9. تكليف المكلّفين (كه فارسى و دو مجلد بوده؛ يكى در

اصول و ديگرى در فروع و هر دو در هند چاپ شده است)؛ 10. حاشيۀ كشف المراد علامة؛ 11. حاشيۀ فصول نصيريّۀ معربۀ فاضل مقداد؛ 12. حجج العروج على اهل اللّجوج (در رد منكرين معراج)؛ 13. زبدة العقائد و عمدة المقاصد (در بعض مسائل كلاميه)؛ 14. الصّراط المستقيم؛ 15. لوامع التّنزيل و سواطع التّأويل (به زبان پارسى كه در دو مجلد چاپ شده است)؛ 16. معارف الملّة النّاجية والنّاريه؛ 17. ناصر العترة الطّاهرة؛ 18. نفى الاجبار عن الفاعل المختار؛ 19. نفى الرّؤية (كه در هند چاپ شده است).

وفات او در بعضى از مواضع ذريعة در چهاردهم محرّم 1324 ه‍. ق واقع و در بعضى مواضع ديگر از آن كتاب از مشاهير علماى هند نقل كرده كه در هزار و سيصد و ده و اندى بوده است و توان گفت كه بين اين دو تاريخ در حقيقت منافاتى نمى باشد. ظاهر بلكه صريح كلمات ذريعة آنكه صاحب ترجمه، يعنى مؤلف تأليفات نوزدگانۀ فوق، يك نفر بوده و عبارت از سيد ابوالقاسم بن حسين بن نقى مذكور فوق است، لكن در اعيان الشّيعة بعد از شرح حال دو نفر از علما، كه هر دو موسوم به 122 «سيد ابوالقاسم بن سيد حسين» مى باشند، يك نفر ديگر نيز به همين اسم ذكر كرده و گويد: مولوى، سيد ابوالقاسم بن حسين نقوى يزدى حائرى هندى، عالمى است فاضل و مؤلف كتاب تكليف المكلّفين مذكور فوق است و بعد از ذكر سه نفر موسوم به «سيد ابوالقاسم» گويد كه ايشان موافق مداركى كه دستم بوده، سه نفر مى باشند، والاّ خودم شخصاً به صاحبان آنها و مؤلفات ايشان اطّلاعى ندارم و محتمل است كه به ملاحظۀ اشتراك در بعضى نسبت ها بعضى از ايشان متّحد با ديگرى باشد (يعنى در واقع دو يا يك نفر بوده باشد)؛ خصوصاً كه يك تفسير لوامع التّنزيل را به دو نفر نسبت داده اند كه بعيد است دو نفر تفسيرى به يك اسم داشته باشند؛ پس گويد: لكن اشتراك در بعض نسبت ها و همچنين اشتراك در اسم بعض مؤلّفات نيز دليل اتحاد و يكى بودن ايشان نمى باشد؛ انتهى ملخصاً.

چنانچه ظاهر است، صاحب اعيان الشّيعة در حال ترديد مانده و اصلاً نسبت به وحدت و تعدّد سيد ابوالقاسم رضوى اظهار نظرى نكرده است. بالفرض در نظر او تعدّد و سه نفر بودن ايشان نيز ارجح باشد؛ البته مدلول كلمات ذريعة، كه اتّحاد و يكى بودن سيد ابوالقاسم مؤلف تمامى تأليفات نوزده گانۀ فوق مى باشد، اتقن و امتن و شايان تأييد است.

منابع: امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 109؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

لاهورى، عبدالغفور --> عصام الدين، ابراهيم بن محمد بن عربشاه

ظاهراً همان عبدالغفور لارى است و در قاموس الاعلام اشتباهاً «لارى» را تبديل به «لاهورى» داده است.

لاهيجى

لاهيجى(1)

لاهيجى، ميرزا حسن --> فياض

پسر ملا عبدالرزاق لاهيجى است.

لاهيجى، ملا عبدالرزاق --> فياض

123 2682. لاهيجى، ميرزا محمدباقر بن محمد بن محمد (قرن 13 ه‍. ق)

لاهيجى الاقامه، اصفهانى الموطن، رازى المدفن، نواب الشّهره، كه بيشتر «ميرزا باقر نواب» گويند، از اكابر حكماى علماى قرن سيزدهم عهد فتحعلى شاه قاجار بود. در حكمت يدى طولا و در نجوم نيز مهارتى بسزا داشت. در تفسير قرآن اوحد زمان خود بود. از زايجۀ طالع ولادت جعفرخان زند استخراج نمود كه جعفرخان پس از فوت كريم خان به سلطنت خواهد رسيد و پس از آنكه صدق قضيه به وقوع پيوست، جعفرخان نيز نوّاب را به وزارت منصوب داشت. بعد از وفات جعفرخان در اصفهان مشغول تدريس معقول شد و بسيار محترم مى زيسته و از تأليفات اوست:

1. تحفة الخاقان فى تفسير القرآن (كه به خواهش فتحعلى شاه قاجار با طرزى جديد

1) . لاهيجى: لاهج و لاهجان (به كسر حرف هاء) ناحيه اى است از بلاد گيلان و هم شهرى است از آن ناحيه كه نهرى بزرگ از وسط آن جارى است و در مقام نسبت به حسب قاعده «لاهجى» و «لاهجانى» هر دو صحيح، ولكن اولى معروف تر مى باشد. بيشتر در ميان دو حرف هاء و جيم حرف ياء نيز افزوده و «لاهيج» و «لاهيجان» گويند و ظاهر، آن است كه اين اضافۀ حرف ياء فقط در مقام كتابت و براى دلالت بر كسرۀ حرف هاء است و ما هم محض رعايت رسم الخط غالبى، چنانچه سليقۀ معمولى اين كتاب است، در اينجا عنوانش كرديم، والاّ نظر به ملاحظۀ اصل ملفوظى كلمه، لازم بود كه در ميان دو عنوان «لامعى» و «لاهوتى» به ذكر آن پرداخته شود. (مؤلف)

مخالف تفاسير ديگر تأليف داده است؛ چنانچه به نوشتۀ ذريعة على الترتيب به آيات القصص، آيات الاحكام، آيات المعارف، آيات المواعظ و آيات الوعيد به پنج قسمت كرده و براى هر قسمتى يك مجلد تخصيص داده و از ملحقات جلد اول آن، كه در قصص دوازده امام معصوم است، در سال 1233 ه‍. ق فراغت يافته است و يا به نوشتۀ روضات، به نام قصص و مواعظ و احكام و وقايع قيامت و بهشت و جهنم به چهار جلد مى باشد و يك نسخۀ خطى از جلد اول آن به شمارۀ 2020 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد طهران موجود است)؛ 2. شرح نهج البلاغه (كه باز به اشارۀ فتحعلى شاه تأليفش داده و به دو مجلّد مشتمل بوده و در تهران چاپ شده است).

سال وفات نواب به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 661؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 431.

2683. لاهيجى، ملا محمدباقر بن محمدتقى (قرن 11 ه‍. ق)

لاهيجانى، از اكابر علماى اماميّۀ اواخر قرن يازدهم هجرت، با مجلسى معاصر و مؤلف تعبير الرّؤيا و كتاب تذكرة الائمّۀ معروف مى باشد كه حاوى تواريخ ولادت و وفات و ديگر حالات حضرات معصومين عليهم السلام بوده و در سال 1085 ه‍. ق از تأليف آن فراغت يافته است. در ذريعة 124 به واسطۀ استاد خود، حاج ميرزا حسين نورى آتى الترجمه، از رياض العلماء نقل كرده كه مؤلف مذكور تذكرة الائمّة با علاّمۀ مجلسى معاصر و در اسم و اسم پدر متّفق بوده اند. پرواضح است كه با اين تصريح صاحب رياض، ميرزا عبداللّه افندى، كه از اكابر تلامذۀ مجلسى و استاد علم تراجم احوال مى باشد، تأليف تذكرة الائمّة را به مجلسى نسبت دادن، چنانچه در السنه داير است، محض اشتباه و توهّم بوده و همانا ناشى از وحدت اسم و زمان و اسم پدر مى باشد؛ علاوه بر اين، مير محمدصالح حسينى بن امير عبدالواسع خاتون آبادى، كه داماد و تلميذ مجلسى بوده، فهرست جامعى براى تأليفات و آثار قلمى او نوشته و حتى يك رسالۀ مختصر پنجاه بيتى را نيز به قيد تحرير آورده و با وجود اين، به ذكر تذكرة الائمّة نپرداخته و نامى از آن نبرده است و رجوع به تأليفات مجلسى آتى الذكر نيز نمايند.

سال وفات لاهيجى به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 118؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 26 و 207.

2684. لاهيجى، ملا محمدجعفر بن محمدصادق (قرن 13 ه‍. ق)

از حكماى عهد محمدشاه قاجار مى باشد (1251-1264 ه‍. ق) و از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ حاشيۀ خفرى بر شرح تجريد قوشچى؛ 2. حاشيۀ شرح تجريد قوشچى (كه فقط بر قسم الهيات آن كتاب است و در سال 1255 ه‍. ق تأليف شده است)؛ 3. شرح مشاعر ملاصدرا.

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

2685. لبنانى

از مشاهير شعراى ايرانى، از مردمان ديهى لبنان نام است در نزديكى اصفهان و در مدح فخرالدين زيد بن حسن حسينى گويد:

جانا! حديث عشق ندانى كجا رسد *** هرگز بود كه دولت وصلت به ما رسد؟

من خود كى ام كه دولت وصلت طمع كنم‌؟ *** اينم نه بس كه دورى هجرت به ما رسد؟

اسم و سال وفات و مشخّص ديگر به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3985.

2686. لجلاج، ابوالفرج محمد بن عبيداللّه (قرن 4 ه‍. ق)

از علماى شطرنج قرن چهارم هجرت مى باشد كه با ابن النّديم، صاحب فهرست، معاصر بود و كتاب 125 منصوبات الشّطرنج از تأليفات او بوده و در سال سيصد و شصت و اندى درگذشت.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 222.

•

لحّام،(1)حماد بن بشر وركان

•

لحّام، عبداللّٰه


1) . بر وزن بقّال. (مؤلف)

• لحّام، يحيى

(سه شخص مذكور) مصطلح رجال هستند.

• لحمى، محمد بن حجّاج

مصطلح رجال مى باشد.

لحيانى

لحيانى(1)

2687. لحيانى، زكريا بن احمد (... - 727 ه‍. ق)

بن محمد بن يحيى بن عبدالواحد بن عمر لحيانى هيتانى، صاحب تونس، فقيهى است عامى، اديب فاضل، شاعر ماهر، به اسرار و غوامض ادبيّات عرب بصير، در فنون شعرى خبير، مدتى به وزارت عموزاده اش، مستنصر اوّلين خليفۀ عباسى مصر (659-701 ه‍. ق)، منصوب و اخيراً در 680 ه‍. ق به سلطنت تونس رسيده، پس خلع شد. پاره اى جريانات واقع و عاقبت به اسكندريّه رفت و در سال 727 ه‍. ق در آنجا يا در قاهره درگذشت. در روضات بعد از شرح حال او گويد: ظاهر، آن است كه شيخ الاسلام زكريّاى معروف به «ابويحيى انصارى» و موصوف به «خاتمة المتأخرين» عبارت از همين زكريّا بن احمد لحيانى است و از تأليفات اوست حاشيه بر شرح الفيّۀ ابن النّاظم.

منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنه، ج 2، ص 113؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 299.

2688. لحيانى، على (قرن 3 ه‍. ق)

بن مبارك يا حازم نحوى لغوى، مكنّى به «ابوالحسن»، از تلامذۀ كسائى (متوفّى در حدود 190 ه‍. ق) بوده. اينك به «غلام كسائى» نيز موصوف است. به اصمعى و ابوعبيده و ابوعمرو شيبانى نيز تلمذ نموده و استاد ابوعبيد قاسم بن سلام (متوفّى به سال 224 ه‍. ق) مى باشد و كتاب النّوادر از تأليفات اوست و سال وفاتش به دست نيامد.


1) . لحيانى: (به كسر اول) مردم بزرگ ريش و بلندريش را گويند و هم منسوب است به لحيان بن هذيل بن مدركه كه پدر يكى از قبايل عرب بوده و بنى لحيان بدو انتساب دارند و (به فتح اول) منسوب است به لحيان كه نام قصر ابيض نعمان در حيره است. (مؤلف)

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 71؛ شُمّنى، احمد بن محمد، المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام، ص 18؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 14، ص 106.

126

لخمى

لخمى(1)

لخمى، ابراهيم بن موسى --> شاطبى، ابراهيم بن موسى بن محمد

2689. لخمى، عبدالرحمان (... - بعد از 460 ه‍. ق)

بن محمد بن عبدالكريم بن يحيى بن وافد يا واقد بن مهند، طبيب اندلسى، مكنّى به «ابوالمطرف» كه به جهت انتساب به جدّ عالى اش، معروف به «ابن وافد» يا «ابن واقد» مى باشد، از متبحّرين اطبّاى قرن پنجم هجرت، در عصر خود در حلّ مشكلات كتاب ارسطو و جالينوس بى نظير، در اصول معالجه و طبابت عملى و علم ادويۀ مفرده به غايت بصير بود. با امكان تداوى غذايى، طبابت دوايى را روا نمى ديد و مادامى كه معالجه با دواى مفرد ميسورش بودى، دواى مركّب را تجويز نمى فرمود و در موقع ضرورت هم مركّب قليل الاجزا را به كثيرالاجزا مقدّم مى داشت. وفاتش بعد از سال 460 ه‍. ق واقع و از تأليفات اوست:

1. الادوية المفردة؛ 2. تدقيق النّظر فى علل حاسّة البصر؛ 3. المغيث؛ 4. الوساد.

منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 361؛ فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج 1، ص 94.

2690. لخمى، على بن انجب (... - 611 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالحسن»، از مشاهير ادبا و شعرا و فقها و محدّثين مالكيّه كه مقدسى الاصل، لخمى القبيله، اسكندرى الولادة والنشأه بود. فقه و حديث و ادبيّات و ديگر علوم متداوله را از علماى عصر خود تكميل كرد؛ پس در اسكندريه و مصر و


1) . لخمى: (به فتح اول) به لخم بن عدى بن حرث بن مرة بن ادد، يا لخم بن قنص بن معد بن عدنان، يا لخم بن عدى بن اشرس بن سكون منسوب و به هرحال، پدر يكى از قبايل عرب و قبيلۀ بنى لخم هم بدو منسوب و ملوك عرب هم در جاهليت از ايشان بوده اند. در جاى ديگر ازتنقيح المقال گويد كه لخم قبيله اى است از كهلان از قبايل قحطانيه كه ملوك حيره در عراق از ايشانند. بارى، لفظ «لخمى»، در اصطلاح رجالى، لقب ادهم بن حظره، جبلة بن مالك، حسن بن سعيد، سعيد بن ابى الجهم و بعضى ديگر است. (مؤلف)

قاهره تدريس مى نموده و از طرايف اشعار اوست:

127

تجاوزت ستين من مولدى *** فاسعد ايامى المشترك

يسائلنى زائرى حالتى *** و ما حال من حل فى المعترك

ثلاث بائات بلينا بها *** البق والبرغوث والبرغش

ثلاثة اوحش ما فى الورى *** و لست ادرى ايها اوحش

وفات او به سال 611 ه‍. ق در 67 سالگى واقع گرديد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3197 و ج 5، ص 3988.

لخمى، محمد بن احمد --> ابن هشام، محمد بن احمد بن هشام

لخمى، محمد بن على --> جده

2691. لذكه، حسن بن عبداللّه (قرن 4 ه‍. ق)

اصفهانى، مكنّى به «ابوعلى»، معروف به «لُذْكَه» (به ضمّ لام) كه «لغذه» نيز گويند، از مشاهير ادبا، در موارد قياس و فنون ادبيّه خبير، از پيشوايان نحو و لغت معدود، از زجاج (متوفّى در حدود سال 310 ه‍. ق) و بعضى از اكابر ديگر اخذ مراتب علميّه نمود. اخيراً با زجاج بناى مخالفت گذاشت. با ابوحنيفه دينورى (متوفّى در حدود سال 290 ه‍. ق) هم طبقه بوده و با يكديگر معارضاتى داشته اند. در اواخر عمر خود در عراق نظيرى نداشته و از تأليفات اوست:

1. التّسمية؛ 2. خلق الانسان؛ 3. خلق الفرس؛ 4. الرّدّ على ابن قتيبة فى غريب الحديث؛ 5. مختصر النّحو؛ 6. نقض علل النّحو؛ 7. النّوادر؛ 8. الهشاشة والبشاشة و غير اينها.

از اشعار اوست:

ذهب الرجال المقتدىٰ بفعالهم *** والمنكرون لكل امر منكر

تا آخر كه همگى پنج بيت است و اين اشعار در ديوان مشهور منسوب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز ثبت و بدان حضرت نسبت داده اند. سال وفات لُذْكَه به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 216.

لسان الدين، احمد بن محمد --> ابن الشحنه، احمد

2692. لسان الدين، محمد بن عبداللّه (713-776 ه‍. ق)

بن سعيد بن عبداللّه بن سعيد بن على بن احمد، سلمانى اندلسى، قرطبى الاصل، لوشى الولاده، غرناطى النّشأه، ابوعبداللّه الكنيه، ابن الخطيب الشّهره، لسان الدين اللّقب و گاهى به «لسان المتكلمين» ملقّب، از اجلاّى علماى قرن هشتم هجرى اندلس، فقيه حكيم، اديب كاتب منشى، شاعر ماهر، 128 در املا و انشا و فنون شعرى متمهّر، مرجع ادباى اندلس و محسود اقران بوده است. ولادت او به سال 713 ه‍. ق در موضع لوشه نامى در يك منزلى غرناطه واقع شد و در غرناطه نشو و نما كرد. قرآن مجيد و فنون ادبيّه و علوم عربيّه و طبّ و منطق و حساب را از اكابر وقت تحصيل، حكمت و فلسفه را نيز نزد فيلاسوف مشهور، يحيى بن هذيل، تكميل نمود؛ عاقبت به مقام صدارت و وزارت ابوالحجاج يوسف بن ابى ايّوب بن نصر از ملوك بنى احمر نائل آمد و بعد از قتل يوسف در سال 755 ه‍. ق در وزارت پسرش، محمد، نيز استمرار داشت تا بعد از يك سلسله جرياناتى كه ذكر آنها موجب اطناب است، به سال 776 ه‍. ق در اثر سعايت بعضى از اهل حسد، متّهم به زندقه شد. در زندانش كرده و خفه اش نمودند و فرداى روز دفن ديدند كه بدنش را بيرون آورده و در كنار قبرش سوزانده اند؛ چنانچه موى هايش بالتمام سوخته و بدنش هم سياه بوده؛ پس باز به قبرش گذاشتند. از تأليفات اوست:

1. الاحاطة فى اخبار (تاريخ خ ل) غرناطة (كه شرح حال مشاهير غرناطه و چندين مجلد بوده و دو جلد از آن در مصر چاپ شده است)؛ 2. الاختيار (معيار الاختيار خ ل) فى ذكر المعاهد والديار (كه در فارس چاپ شده است)؛ 3. اعمال الاعلام فى من بويع قبل الاحتلام من ملوك الاسلام و ما يتعلّق بذلك من الكلام (كه به دو قسمت بوده؛ يكى در تواريخ خلفا و دول مشرق زمين و مماليك بحريه و دول علويۀ مكه و مدينه و ديگرى مخصوص به اندلس مى باشد و اين قسمت دويمى در ايتاليا چاپ شده است)؛ 4. الاكليل الزّاهر فى من فضل عند نظم التّاج من الجواهر (كه ظاهراً مستدرك كتاب تاج مذكور ذيل و شرح حال كسانى است كه در آن كتاب ذكر نشده اند)؛ 5. التّاج المحلّى (المعلّى خ ل) فى بيان الادباء الكائنة فى المأة الثّامنة (و اين هر دو در شرح حال ادباى مغرب زمين و عبارات آنها بالتمام مسجع هستند)؛ 6. حمل الجمهور على السّنين والشّهور؛ 7. ديوان شعر (در دو مجلد)؛ 8. رقم الحلل

فى نظم الدّول (كه منظومه است و در تونس چاپ شده است)؛ 9. طرفة العصر فى دولة بنى نضر (يعنى دولت ملوك بنى احمر اندلس و سه مجلد است)؛ * معيار الاختيار (كه فوقاً به نام اختيار مذكور شد)؛ 10. نفاضة الجراب فى علالة الاعراب؛ 11. اليوسفى (در طب و دو مجلد است) و غير اينها.

از اشعار اوست:

ما ضرّني ان لم أجئ متقدّما *** السبقُ يعرف آخر المضمار

و لئن غدا ربع البلاغة بلقعا *** فلربّ كنز في اساس جدار

ايضاً 129

حلفتُ لهم بانك ذو يسار *** و ذو ثقة و ذو كفِّ امين

ليستندوا اليك لحفظ مال *** فتأكل باليسار و باليمين

منابع: ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة في اعيان المائة الثامنه، ص 469؛ هاشمى، احمد، جواهر الادب في ادبيات و انشاء لغة العرب، ص 463؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1588.

لسان الغيب، محمد بن شيخ كمال الدين --> حافظ شيرازى

لسان المتكلمين --> لسان الدين، محمد بن عبداللّٰه

2693 و 2694. لسان الملك، ميرزا محمدتقى خان بن محمدعلى (... - 1297 ه‍. ق)

متخلّص به «سپهر»، ملقّب به «لسان الملك»، اديبى است كامل، مورّخ شهير ماهر فاضل، مستوفى ديوان، از نجبا و اكابر كاشان و مقيم تهران. در بدايت حال به مرام تحصيل كمالات رنج ها كشيد. از علوم و معارف اكابر علما و حكماى وقت گنج ها برد. در رياضيّات و فنون حكمت و فلسفه، بلكه در جفر و رمل و اكثر علوم غريبه حظّى وافر داشت. در مآثر و آثار گويد: بايد او را از فحول رجال ايران دانست كه در نويسندگى و سخنورى بحرى زخّار و سپهرى دوّار بود.

لسان الملك علاوه بر كمالات و مراتب علميه، در فنون شعريّه نيز متمهّر و داراى قريحۀ وقّاد و طبع نقّاد بود. نخست مدتى در خدمت شاهزادگان به مدحت گويى به سر مى برد تا بعد از جلوس محمدشاه قاجار قصايد و مدايحى در حق آن شهريار كامكار گفته و منشى و مستوفى ديوان گشت. در نتيجۀ توجّهات شاهانه، بر مدارج

عزّت و اعتبارش افزوده شد و به نگارش تاريخ مبسوطى از زمان باستان تا آن اوان موظّف و مأمور گرديد. اينك در مدت ده و اند سالى وقايع عالم را از بدو خلقت تا ظهور نور مقدّس اسلامى به طرزى خوب و اسلوبى مرغوب در رشتۀ تحرير آورده و به ناسخ التّواريخ موسومش گردانيد. پس از آنكه نوبت سلطنت به ناصرالدين شاه قاجار رسيد، فرمانى مجدّد به اتمام آن نامۀ نامى و انجام آن تاريخ گرامى صادر شد و اسباب لازمۀ تتميم آن، از هر مقوله كه مقتضى بوده، فراهم آمد و به واسطۀ كمال فصاحت و بلاغت بيان و براعت و طلاقت لسان از طرف آن شاه جلالت دستگاه به لقب «لسان الملك» مفتخر گرديد و از تأليفات اوست:

1. آيينۀ جهان نما (كه مشتمل است بر پنجاه هزار اسم از سلاطين و حكما و عرفا و فقها 130 و اطبا و امرا و اعيان و قضات و نحات و مدعيان امامت و مهدويت و معاريف استادان كيميا و خوش نويسان انواع خطوط و شعراى عرب و عجم و اديان مختلفۀ عالميان و تعيين سال و زمان هريك از اين اسامى)؛ 2. اسرار الانوار فى مناقب الائمّة الاطهار عليهم السلام (به پارسى)؛ 3. براهين العجم فى قوانين المعجم (به زبان فارسى، در عروض و قافيه و قوانين اشعار فارسى و آن را به نام اعتمادالدوله ميرزا آقاخان صدر اعظم نورى، كه بعد از قتل ميرزا محمدتقى خان اميركبير در سال 1268 ه‍. ق به صدارت نائل بوده، تأليف داده و در تهران به طبع رسيده است)؛ 4. جُنگ التّواريخ (كه ملفق از كتب عربى و فارسى و مصنفات متفرقۀ گوناگون است)؛ 5. ديوان اشعار (و موافق نوشتۀ خود لسان الملك تمامى اشعارش كمتر از صد هزار نبوده و از آن جمله بيست هزار بيت انتخاب كرده است)؛ 6. ناسخ التّواريخ.

[ناسخ التّواريخ] در رشتۀ خود بى نظير و به چندين مجلّد بزرگ مشتمل و چنانچه اشاره شد، بعضى از اينها به امر محمدشاه قاجار و بعضى ديگر نيز به امر ناصرالدين شاه تأليف يافته و به واسطۀ حلول اجل حتمى، بعضى از مجلّدات آن نيز از آثار قلمى فرزندش، عباسقلى خان سپهر مى باشد و از كثرت شهرت حاجتى به شرح و بيان اين مراتب نداريم.

از اشعار لسان الملك است:

خداى بى بدل و بى نظير ربّ جليل *** براى نفع كثير آفريد شرّ قليل

به نيم پشه برآرد دمار از نمرود *** بود در آتش سوزان نگاهبان خليل

هم از مراتع جنّات عدن كبش فدا *** گسيل كرد و مصون خواست جان اسماعيل

پى رعايت موسى كه نفس محترم است *** چه نفس ها كه به يك دم غريق ساخت به نيل

براى آنكه مسيحا ز عذر خصم رهد *** شمايل دگرى را نمود از او تبديل

نيز در مدح و مرثيۀ حضرت سيدالشهداء - ارواح العالمين فداه - گويد:

131

مرد كو تا تن دراندازد به ميدان بلا *** هر زمان مردانه گردد در بلايى مبتلا

رنج را داند چو راحت، مرگ را گويد پزشك *** زهر را خايد چو شكّر، درد را خواند دوا

دردمند دوست با راحت نگيرد دوستى *** آشناى عشق با شادى نگردد آشنا

ماه را ماند كه در فانى شدن يابد فروغ *** شمع را ماند كه در گردن زدن يابد بقا

جان دهد بى آنكه بشناسد همى جان را ز جسم *** سر دهد بى آنكه وابيند همى سر را ز پا

آب شمشيرش به كام اندر همى بخشد حيات *** برق پيكانش به چشم اندر همى باشد ضيا

در مصاف عشق خون خواره به فتواى خرد *** شاد و خندان اندر آيد چون حسين كربلا

قرّة العين بتول و درّة التّاج رسول *** چشم جان مجتبى و نور چشم مرتضى

علّت هفت و چهار و مصدر هر دو گهر *** سيّم هشت و چهار و پنجم آل عبا

وفات لسان الملك روز چهارشنبه دوازدهم يا هفدهم ربيع الاول 1297 ه‍. ق در سنّ بيشتر از هشتاد سالگى در تهران واقع شد و جنازه اش را به نجف اشرف نقل دادند.

دو فرزند دانشمند از او مانده؛ يكى ميرزا هدايت اللّه مستوفى كه «لسان الملك ثانى» هم گويند و ديگرى، مشير افخم، مستوفى اوّل ديوان همايون اعلى و وزير تأليفات و مجلس شوراى كبرى، تاج المورّخين عباسقلى خان سپهر كه در مقابل والد معظّم مذكورش، «سپهر ثانى» نيز گويند. مورّخى است جليل القدر عظيم المنزله، مظهر كمالات و معارف والد معظّم خود و مصدوقۀ «الوَلَدُ سِرُّ اَبيِه» كه از فضايل موروثى و مكتسبى حظّى وافر داشته و تأليفات طريفۀ او، كه سرلوحۀ ارباب تأليف و بالخصوص دستورالعمل مورّخين مى باشند، بهترين معرّف مقامات علميّه و كثرت احاطۀ وى هستند:

1. تحفۀ مظفّرى (كه جامع صنوف اشعار بوده و براى ادبا و ظرفا و ندما و اهل انشا در هر كارى به كار است)؛ 2. خلاصة تاج المآثر مظفّرى (كه كتاب تاج المآثر صدرالدين حسن بن محمد نظامى را ملخص كرده و به نام مظفرالدين شاهش

تأليف داده است؛ چنانچه در ذريعة گفته، لكن خود مؤلف در اول شامل التّواريخ مزبور ذيل، اين كتاب را به نام مختصر مظفّرى مذكور داشته و گويد كه آن ملخص دو كتاب تاريخ آيين اكبرى و تاج المآثر مذكور بوده و به پانزده هزار بيت مشتمل است. نگارنده گويد: آيين اكبرى تاريخى است فارسى تأليف ابوالفضل بن مبارك هندى، برادر ابوالفيض فيضى سابق الذكر و آن را در سال 1004 ه‍. ق به نام جلال الدين محمد اكبرشاه بن همايون (متوفى به سال 1014 ه‍. ق) تأليف داده و عادات و احوال عجيبۀ هندوان را مشتمل و يك نسخه از آن در كتابخانۀ رضويه موجود است)؛ 3. سلوك الملوك مظفّرى (در ضبط اقوال سلاطين معدلت آيين و حكما و دانشمندان پيشين)؛ 4. شامل التّواريخ مظفّرى (در حالات چنگيزخان و سلاطين مغول كه روز شنبه پنجم جمادى الآخرۀ 1316 ه‍. ق از تأليف آن فارغ و در ذى حجۀ سال مذكور نيز ديباچه و فهرستى براى آن نوشته است. اصل نسخه 132 به خط خود مؤلف محترم، در كتابخانۀ شخصى آقاى آميرزا جعفر (سلطان القرايى) تبريزى موجود مى باشد كه در دو جا با مهر اسم بيضى شكل خود مؤلف ممهور است؛ چنانچه در وسط آن توى يك خط بيضى جملۀ «مشير افخم عباسقلى سپهر» و گرداگرد آن مابين خط بيضى مذكور و خط بيضى محيط مهر، اين جمله بوده: «ابن محمدتقى لسان الملك بن محمدعلى بن رفيع الدوله بن محمدعلى بن محمدرضا عضدالدوله الشريف)؛ 5. طراز المذهب مظفّرى (در احوال ولية اللّه العظمى، حضرت زينب كبرى عليها السلام، كه يكى از مجلدات ناسخ التّواريخ پدرش معدود و به جلد زينبيّه معروف و بارها چاپ شده و آن را بعد از وفات پدرش به امر مظفرالدين شاه قاجار در تكميل ناسخ التّواريخ تأليف داده است)؛ 6. كتاب حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام (كه سه مجلد بزرگ مى باشد و در اين اواخر در تهران چاپ و عصر روز جمعه شانزدهم شعبان 1340 ه‍. ق تأليف آن به پايان رسيده است)؛ 7. محمود التّواريخ مظفّرى (در شرح حال سلطان محمود سبكتكين)؛ * مختصر مظفّرى (كه فوقاً ضمن عنوان خلاصه مذكور شد).

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: سپهر، محمدتقى، ناسخ التواريخ، ديباچۀ جلد فاطمه؛ سپهر، عباسقلى خان، شامل التواريخ مظفرى، ديباچه؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 156؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، مآثر و آثار، ص 187؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

2695. لسانى شيرازى (... - 941 ه‍. ق)

از مشاهير شعراى ايران مى باشد كه اكثر عمر خود را در تبريز و بغداد گذرانده است.

ديوانى ده هزار بيتى دارد و گويند كه تمامى اشعارش در حدود صد هزار بيت بوده و قصايد بسيارى در حق حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام سروده و من جمله در راه زيارت آن حضرت گويد:

مى رسم از گرد راه، رقص كنان چون صبا *** باد جنون در دماغ، عاشق سردرهوا

بر سر من ريخته، سنگ حصار ستم *** بر رخ من بيخته، گرد ديار بلا

گوهر بى قيمتم، در صدف آسمان *** دانۀ بى قوّتم، در دهن آسيا

سرمۀ كورى به چشم، پنبۀ غفلت به گوش *** بند ندامت به دست، خار ملامت به پا

غير گناه از دلم، صادر و وارد نگشت *** كرده غلط بر غلط، گفته خطا بر خطا

تا آخر كه همگى چهل وهفت بيت است و نيز از اوست:

گويند لسانى گسلد از بندش *** ور خاك شود وجود حاجتمندش

باللّه كه ز مشرق دلش سر نزند *** جز مهر على و يا زن و فرزندش

ايضاً

هرگز غبار خاطر مورى نبوده ام *** اين سلطنت به ملك سليمان برابر است

133 گويند به واسطۀ اخلاصى كه نسبت به حضرات ائمّۀ اطهار عليهما السلام داشته، تاج دوازده ترك شاهى را از سر نمى نهاد تا آنكه سلطان سليمان خان قانونى عثمانى (926-974 ه‍. ق) در سال 940 يا 941 ه‍. ق عزيمت تسخير تبريز داد. اتفاقاً در آن موقع لسانى در مسجد جامع تبريز مشغول تعقيب نماز بود. چون خبر نزديكى سلطان را شنيد، دست از تعقيب كشيده و دعا نمود كه خدايا من تاب برداشتن اين تاج را ندارم. مرا به درگاه رحمت خود واصل گردان؛ پس سر به سجده نهاد و جان به مالك جانان سپرد و در مقبرۀ سرخاب تبريز مدفون گرديد. از نام اصلى او ذكرى نشده و در مدارك موجوده نزد اين نگارنده به همين تخلّص (لسانى) معرّفى شده است.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 104؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 257؛ افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 312؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 5، ص 3990.

لص، ابوالعباس احمد بن على --> مالقى، احمد بن حسن بن سيد

2696. لطفى توقادى (... - 900 ه‍. ق)

اصلاً سارى، لطيف شهرتاً، به نوشتۀ احمد رفعت، از علماى عثمانى مى باشد كه در رياضيّات و علوم غريبه يدى طولا داشت. در دربار سلطان بايزيدخان ثانى، هشتمين سلطان عثمانى (886-918 ه‍. ق) تقرّب يافت؛ به همين جهت، مورد حسد رقبا گرديد. به كفر و زندقۀ او اقامۀ شهود نموده ودر 900 ه‍. ق در ميدان اسب دوانى به قتلش آوردند و از تأليفات و آثار قلمى اوست:

1. حاشيۀ شرح مطالع (چنانچه احمد رفعت گفته يا حاشيۀ حاشيۀ سيّد شريف بر شرح مطالع، چنانچه در كشف الظّنون نوشته و گويد: اين حاشيۀ لطفى، حاوى تحقيقاتى است كه در كتب پيشينيان نبوده و قدر فضيلت مصنفش بعد از مطالعه معلوم مى شود)؛ 2. حاشيۀ شرح مفتاح سيّد شريف؛ 3. ديوان شعر (چنانچه ذيلاً مذكور است)؛ 4. كتابى در اقسام علوم متنوعه.

در طرائق الحقائق گويد: مولانا لطفى از سخنوران روزگار، در نظم اشعار فارسى و تركى با اقتدار. نخست به تحصيل علوم پرداخت؛ عاقبت روى به سير و سلوك آورده و در آن روش تا آخر عمر ثابت قدم بود و در اواخر عمر اين مطلع را نظم كرده:

گر كار دل عاشق با كافر چين افتد *** به زآنكه به بدخويى بى مهر چنين افتد

134 و به نظر عبدالرحمان جامى اش (متوفى به سال 898 ه‍. ق) رسانيد كه بعد از تحسين، در ديوان خودش ثبت كند و همچنين نمود. نگارنده گويد: ظاهر، آن است كه اين لطفى مذكور در طرائق، همان لطفى مزبور فوق منقول از تاريخ احمد رفعت است كه يك ديوان غزليّات و رباعيّات تركى مشتمل بر 1600 بيت، كه در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران به نام ديوان لطفى به شمارۀ 174 موجود است، از همين لطفى مذكور مى باشد و او غير از لطفى شيرازى مذكور ذيل است.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 139؛ معصومعلى شاه، طرئق الحقائق، ج 3، ص 45.

2697. لطفى شيرازى

از مجرّدان زمان و سيّاحان اوان خود بود كه در ممالك هند و ايران سياحت نموده و از اشعار اوست:

شد عارف و عامى همه را عار از من *** بدنامى بت پرست و دين دار از من

بى قدرى سبحه ننگ زنّار از من *** هفتادودو ملتند بيزار از من

وفاتش در هندوستان واقع شد و نام و زمان و مشخّص ديگرى به دست نيامد.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 398.

2698. لعلى، ميرزا على خان (1252-1325 ه‍. ق)

فرزند حاج آقا ميرزا ايروانى، از مشاهير اطبّاى نامى قرن حاضر چهاردهم هجرى تبريز مى باشد كه ولادتش به سال 1252 ه‍. ق در شهر ايروان از بلاد روسيّه واقع شد.

در بيست سالگى به همراهى والد ماجد خود به تبريز مهاجرت كرده و به تجارت پرداخت؛ درعين حال، به اقتضاى استعداد فطرى به تحصيل علوم مقدماتى نيز اشتغال داشت تا بعد از وفات پدر از تجارت منصرف شد و تمامى همّت و همۀ اوقات خود را به تحصيل علم شريف طبّ مصروف نمود. در حوزۀ درس ميرزا ابوالحسن حكيم باشى حاضر و به مراتب علمى بسيار عالى نائل آمد؛ سپس به مرام ادامۀ تحصيلات مقتضيه به استانبول رفته و در دانشگاه پزشكى آنجا به تكميل آن علم شريف پرداخت. در اثر رنج هاى بى پايان گنج هاى فراوان حيازت و به درجۀ دكترى نائل و در هر دو قسمت علمى و عملى طبابت متفرّد گرديد. بعد از مراجعت به تبريز، 135 با تمام مهارت مشغول معالجه و طبابت شد. در معالجات خود نوعاً موفق به اصابت بود و طبيب مخصوص وليعهد وقت، مظفرالدين ميرزا قاجار، گرديد.

نوادرى در معالجات وى منقول و در السنه داير است. در اواخر به تهران رفت. در اثر كمالات علميّه در آنجا نيز معروف و با اكابر و درباريان مألوف شد. در رديف ملتزمين ركاب ناصرالدين شاه به اروپا رفت. در زمان سلطنت مظفرالدين شاه نيز به لقب «شمس الحكما» ملقّب گرديد. در موقع نهضت ملى ايران و تبديل سلطنت استبدادى به مشروطه هم از آزادى خواهان بود. در مشروطيّت ايران اهتمام تمام فكرى و عملى به كار برده و اصلاً فروگذارى نكرد. در اواخر به زيارت ائمّۀ عراق عليهم السلام مشرّف و به مصر و استانبول و قفقازيّه نيز مسافرت ها كرد؛ عاقبت در تفليس قفقازيّه در سال 1325 ه‍. ق وفات يافت و در همان جا مدفون و نام و نشان و تاريخ فوت آن مرحوم در سنگ مزارش ثبت گرديد. آقاى حاج محمد آقا تاجر تبريزى نخجوانى، كه خواهرزادۀ لعلى مى باشد، در مادّۀ تاريخش گفته است:

چو پرسند از سال تاريخ فوتش *** «به سوى جنان گو روان گشت لعلى»(1)

لعلى علاوه بر مراتب علميّۀ طبّيه، در تاريخ و ادبيّات نيز حظّى وافر و در فنون شعرى هم قريحه اى وقّاد و طبعى نقّاد داشت. به هر دو زبان فارسى و تركى اشعار نغز و طرفه مى گفت؛ معانى بكر را در قالب الفاظ فصيحۀ سلس و روان خالى از تعقيد و تنافر كلمات، به سمع اهل ذوق و كمال مى رسانيد و بعضى از لطايف طبع او ميان خاصّ و عام مشهور و زبانزد تبريزيان و در شمار امثال سائره معدود است. سجع مهر او آيۀ شريفۀ (إِنَّهُ‌... لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ‌) (زخرف، (4) بوده و اين خود به تنهايى حاكى از رقّت فكرش مى باشد كه نامش «على» و تخلّص شعريش «لعلى» و در رشتۀ علميّه نيز «حكيم» بوده كه به اصطلاح معمولى غالبى طبيب را گويند و خودش در اين باب گويد:

136

تو اين پيام متين را ز قول من برسان *** صبا بگو به حسودان كه سست پيمانند

به طبع شعر مرا خود نه افتخار بود *** كه جمله صاحب طبع سليم مى دانند

مرا به قول خداوند در كلام قديم *** و انه لعلى حكيم مى خوانند

از اشعار فارسى لعلى است كه در تهنيت ميلاد حضرت رسالت صلى الله عليه و آله گفته است:

اى به كاخ فضل تو برجيس، حاجب *** پاس ايوانت به كيوان فرض و واجب

در بر اعداد قدرت چرخ عالى *** نقطۀ صفرى است بر خطّ مراتب

فهم تو در مشكلات فنّ حكمت *** مر معانى راست مقناطيس جاذب

كوه پيش علم تو چون كاه، لاغر *** ماه پيش روى تو چون صبح كاذب

اى تو را در مكتب تعليم و حكمت *** صد هزاران بوعلى طفل ملاعب

نيز به زبان تركى آذربايجانى در اربعين حضرت حسين بن على عليهما السلام گويد:

گلون شيعه لر يكسر آه و نوايه *** دو تاخ اربعين شاه گلگون قبايه

همان گوندى گويا كه زهراى ازهر *** گلور كربلايه پريشان و مضطر

ديير اى اوغول اى حسين جان مادر *** گوز آچ گور عيالون گلوب كربلايه

يتوپ كاروان عزا قبرون اوسته *** هامى زار و گريان و نالان و خسته

كيمى دست بسته كيمى دل شكسته *** بوحاليله مشغول اولوبلار عزايه

يتوب زينب اول قبر پاك اوزره نالان *** ديدى اى اولان تشنه لب حقّه قربان

دور اى پيكر پاكى آلقانه غلطان *** گيچن باشى ظلميله نوك جدايه


1) . به سوى جنان گو روان گشت لعلى = 1325.

بيزى شام شومه ايدنده روانه *** عجب ظلملر گلدى قرداش عيانه

ويروپ شمر باشيمه چوخ تازيانه *** گران اولدى بوظلم چوخ مصطفايه

ديوان اشعار لعلى در تبريز چاپ شده است.

منابع: لعلى، على، ديوان اشعار؛ اطلاعات متفرقه.

لغذه، حسن بن عبداللّه --> لذكه

• لغوى، محمدحسن بن دريد ازدى

مصطلح رجال است.

• لفائفى، صالح

مصطلح رجال است.

• لفافى، محمد بن بشر

مصطلح رجال است.

137 2699 و 2700. لنبانى، آقا حسين بن ملا حسن (... - 1129 ه‍. ق)

گيلانى ديلمانى، اصفهانى لنبانى، عالم عامل، فاضل كامل جامع، حكيم فقيه بارع مجتهد محدّث اديب، از علماى قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه با ميرزا عبداللّه افندى سابق الذكر و نظاير وى معاصر بود. نخست در ديلمان گيلان سكونت داشت.

اخيراً با پدرش به اصفهان رفته و در محلّۀ لنبان نام آنجا اقامت گزيد؛ به همين جهت، به «لنبانى» شهرت يافت و در مسجد مدرسۀ آن محله تدريس مى نمود. در مراصد گويد:

لنبان ديهى است بزرگ در اصفهان كه يكى از دروازه هاى آن بدان منسوب است (دروازه لنبان) و از تأليفات اوست:

1. زيارات؛ 2. شرح ذخيرۀ سبزوارى؛ 3. شرح صحيفۀ سجّاديّه؛ 4. شرح مفاتيح فيض كاشانى.

وى در بيست وششم رمضان 1129 ه‍. ق وفات يافت و در نزديكى بقعۀ آقا حسين خوانسارى مدفون شد و ظهور پاره اى كرامات از آنجا مشهور است.

پدرش، ملا حسن ديلمانى، نيز حكيم صوفى، در علوم حكمت ماهر، به مراتب

عرفانى مايل بود. از پاره اى لغزش هاى صوفيّه اعتذار نموده و اصلاح مى كرد و در جامع كبير شاه عباسى اصفهان مشغول تدريس بوده و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 198.

2701. لوايى قمى، بابا سلطان (قرن 11 ه‍. ق)

از شعراى ايران و عرفاى نامى عهد شاه عباس ماضى (955-1037 ه‍. ق) مى باشد كه در تكيه و خانقاه چهارباغ اصفهان پوست نشين ارشاد بود و يك مثنوى داشته و از اوست:

عربى در ميان مكّه و شام *** كسب اسباب مى نمود مدام

بهر تحصيل مال و كسب هنر *** از حضر رخت بست سوى سفر

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4005.

2702. لودى، امير على شيرخان بن على امجدخان (تولد 1060 ه‍. ق)

اديبى است شاعر از فضلاى قرن دوازدهم هجرى قمرى كه ولادت او در حدود 1060 ه‍. ق و از آثار قلمى اوست:

138 1. اخلاق؛ 2. عروض و قوافى؛ 3. علم النّفس؛ 4. مرآت الخيال؛ 5. موسيقى.

كتاب مرآت الخيال از تذكره هاى معروف و شرح حال جمعى وافر از متقدّمين و متأخّرين شعراى ايرانى را حاوى و اكثر ايشان از شعراى عهد سلطان شهاب الدين محمد شاه جهان (متوفى به سال 1077 ه‍. ق) بوده و آن را به نام سلطان محمد اورنگ زيب عالم گيرشاه (متوفى به سال 1118 ه‍. ق) براى شاه جهان مذكور در سال 1102 ه‍. ق (غقب) تأليف داده و جملۀ «مرآت الخيال بى پرده» مادّۀ تاريخ تأليف آن است؛ يعنى اگر عدد لفظ «پرده» را، كه 211 است، از عدد كلمۀ «مرآت الخيال»، كه 1313 مى باشد، كسر كنى، باقى مانده 1102 ه‍. ق مى شود و در بمباى چاپ و چند رسالۀ ديگر اخلاق و عروض و قوافى و علم النّفس و موسيقى را هم در آن مندرج ساخته و در ضمن چند عنوان احكام رؤيا و قواعد تعبير خواب و فراست و قيافه را نيز در آن بسط داده است. بالجمله، از مطاوى كلمات او مراتب فضل و كمال و تشيّع وى استظهار مى شود. سال وفات او به دست نيامد.

منابع: لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 47.

لوكرى

لوكرى(1)

2703. لوكرى، ابوالحسن على بن محمد (قرن 4 ه‍. ق)

غزالى لوكرى، از فحول فضلا و مقبولين شعرا، شعرش را طعم شهد و طيب مشك و طراوت گل و لطافت نسيم بوده و قصيده اى در مدح امير رضى ابوالقاسم نوح بن منصور بن نوح سامانى (365-387 ه‍. ق) گفته است:

139

نگار من آن كرد گوهر پسر *** كه زين است و حسن از قدم تا به سر

ز عنبر زره دارد او بر سمن *** ز سنبل گره دارد او بر قمر

به رخ برزد آن زلف عنبرفراش *** به نى برزد انگشت وقت سحر

هم او گفت در نى كه اى لوكرى! *** غم خدمت شاه خوردى مخور

نيز در مدح وزير ابوالحسن عبيداللّه بن احمد عتبى گويد:

عبيداللّه بن احمد وزير شاه سامانى *** همى تابد شعاع او از آن پرنور پيشانى

به صورت آدمى آمد به معنى نور سبحانى *** خدايا! چشم بد خواهم كز آن صورت بگردانى

بخارا خوش تر از لوكر خداوندا! همى دانى *** و لكن كرد نشكيبيد از دوغ بيابانى

و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: عوفى، محمد، لباب الالباب، ج 2، ص 15.

2704. لوكرى، ابوالعباس (قرن 5 ه‍. ق)

فيلاسوفى است شاعر از اهالى مرو، از تلامذۀ بهمنيار (متوفى به سال 458 ه‍. ق) كه در آخر عمر نابينا شد و در مرو درگذشت. در ترجمۀ كتاب نزهة الارواح شمس الدين محمد بن محمود شهرزورى گويد كه ابوالعباس لوكرى امام حكمت و علاّمۀ ادب، مبرّز ميدان فصاحت و بلاغت، شاگرد بهمنيار، فيلسوف معروف و صاحب تصنيفات فائقه و اشعار رائقه و سبب انتشار علوم حكميّه در خراسان و از اجلّه و اعيان آن سامان و در مرو صاحب بيوتات قديمه بود. در اواخر عمر نابينا گشته و بسيار اظهار


1) . لوكرى: منسوب است به لوكر (بر وزن رونق) و آن به نوشتۀ مراصد، ديهى است بزرگ در ساحل غربى نهر مرو نزديكى پنج ده كه در اواخر خراب شده و كثرت خرابه هاى آن حاكى است كه شهرى بزرگ بوده است و آن در مقابل ديهى ديگرى است در سمت شرقى نهر كه آن را «بركۀ زلوكره» گويند. (مؤلف)

تألّم نمود. هميشه شوق خود به عالم بقا را گوشزد تلامذه كرده و آرزوى مرگ نموده و مى گفته است: «از علم و معرفت خود مأيوس و از ضعف و نابينايى ام عاجز شده ام؛ ديگر رفتن به دار عقبى بهتر از ماندن در دنياست»؛ تا روزى كلّۀ بريان خورده و به همراهى يكى از شاگردان خود به گرمابه رفت. بعد از بيرون آمدن مريض بسترى شد.

كسانش براى معالجه طبيبى حاضر نمودند. ابوالعباس گفت: «مرا به حال خودم به خداى خود واگذاريد كه شفا و موت به دست اوست و بيشتر آرزوى من رفتن به آخرت است». اينك طولى نكشيد كه بدرود جهان گفت.

در روضات الجنّات ضمن شرح حال بهمنيار گويد: از كتاب تعديل الميزان امير غياث الدين منصور حسينى شيرازى نقل شده كه بهمنيار از تلامذۀ حكيم مصنّف لوكرى نيز بوده است؛ يعنى بهمنيار علاوه بر شيخ ابوعلى سينا بر لوكرى نيز تلمذ نموده است. 140 نگارنده گويد: چنان كه فوقاً مذكور شد، مطلب برعكس اين و لوكرى از تلامذۀ بهمنيار بوده است؛ پس اگر مقصود از حكيم مصنّف لوكرى، همين ابوالعباس لوكرى باشد، منافى كلام فوق خواهد شد؛ مگر اينكه مقصود، لوكرى ديگر غير از ابوالعباس باشد. از مصنّفات ابوالعباس و همچنين اسم و زمان وفات و مشخّص ديگرى نيز به دست نيامد، لكن از رجال قرن پنجم بوده است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 140؛ ترجمه نزهة الارواح فوق.

لؤلؤى

لؤلؤى(1)

2705. لؤلؤى، احمد بن ابراهيم بن ابى عاصم (... - 318 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوبكر»، از مشاهير نحويّين و شعرا مى باشد كه در علوم عربيّه و فنون شعريّه بصير بود. در آخر عمر شعر را ترك كرد و به فقه و حديث اهتمام داشت تا به سال 318 ه‍. ق در 46 سالگى درگذشت.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 218.


1) . لؤلؤى: منسوب است به لؤلؤ (به ضمّ دو لام و سكون دو همزه) - به معنى مرواريد - كه به حسب رسم خط، روى واو مى نويسند. در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن حسن بن حسين و خود حسن بن حسين، حسن بن على، قاسم بن محمد، يحيى بن زكريا است و به ملاحظۀ همين رسم الخط در همين جا در رديف «ل و» نوشته شد. (مؤلف)

2706. لؤلؤى، حسن بن زياد (... - 204 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوعلى»، از قدماى علماى حنفيّه و از اصحاب ابوحنيفۀ كوفى مى باشد كه عالمى بوده فاضل، به آراء ابوحنيفه دانا و از تأليفات اوست:

1. ادب القاضى؛ 2. الخراج؛ 3. الخصال؛ 4. الفرايض؛ 5. المعانى؛ 6. النّفقات؛ 7. الوصايا.

در سال 184 يا 204 ه‍. ق درگذشته و دوازده هزار حديث از ابن جريح روايت كرده است.

منابع: ابن نديم، الفهرست، ص 288؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 3، ص 1945.

•

لهبى، عباس بن عتبه

•

لهبى، عبدالرحيم بن عتبه

•

لهبى، عبدالكريم بن عتبه

•

لهبى، عبدالملك بن عتبه

•

لهبى، على بن ابى على

(پنج شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

141

ليثى

ليثى(1)

ليثى سمرقندى، ابوالقاسم بن بكر --> سمرقندى، ابوالقاسم

ليثى واسطى، على بن محمد --> واسطى، على بن محمد


1) . ليثى: لقب رجالى ابان بن راشد، اكيمه، اياس بن ابى بكر، بهرام بن يحيى و غيرهم مى باشد. (مؤلف)

142

باب ميم

اشاره

2707. ماتريدى، محمد بن محمد (... - 333 ه‍. ق)

حنفى، مكنّى به «ابومنصور»، از اكابر علماى حنفيّۀ قرن چهارم هجرت مى باشد كه در فقه و كلام اعلم زمان خود بود و به همين جهت، به «امام المتكلمين» شهرت داشت و سند روايت او با سه واسطه به ابوحنيفه منتهى مى گردد. از تأليفات اوست:

1. اوهام المعتزلة؛ 2. تأويلات اهل السّنّة؛ 3. التّوحيد؛ 4. الرّدّ على القرامطة؛ 5. مآخذ الشّرايع و غيرها.

وى در سال 333 ه‍. ق درگذشت. ماتريد يا ماتريت در جايى ديدم كه از محلاّت سمرقند است و در مراصد گويد: ماتيرب محلّه اى است در سمرقند و دور نيست كه يكى از اينها محرّف ديگرى باشد.

منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 1، ص 78؛ لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 195.

ماجشون

ماجشون(1)

2708. ماجشون، عبدالعزيز (... - 164 ه‍. ق)

بن ابى سلمه دينار يا ميمون يا عبدالعزيز بن عبداللّه بن ابى سلمه، قرشى تيمى مدنى، مكنّى به «ابوالاصبغ» يا «ابوعبداللّه»، ملقّب به «ماجشون»، از محدّثين عامّه مى باشد كه از حضرت صادق عليه السلام روايت نموده و كتاب هايى در احكام تأليف داده است. در تاريخ بغداد گويد: عبدالعزيز عالم فقيه محدّث صدوق ثقه و كثيرالحديث بود. موقعى كه


1) . ماجشون: معرب «ماهگون» و معنى آن شبيه ماه و ماه رنگ مى باشد و از بعضى نقل شده كه معنى آن سفيد مايل به سرخى است. ابن خلكان گويد: ماجشون به معنى مورد است؛ يعنى آنچه رنگش سرخ و سفيد باشد و در اصطلاح رجالى، به عبدالعزيز اطلاق مى شود كه مذكور مى گردد. (مؤلف)

ابوجعفر منصور عباسى به سفر حج مى رفته، به پسرش، مهدى، گفت كه تقاضاى سوقاتى از وى بنمايد. مهدى هم مرد عاقلى را درخواست نمود. 143 اينك ابوجعفر در موقع مراجعت از حجّ‌، عبدالعزيز ماجشون را براى پسرش مهدى ارمغان آورد.

روزى مهدى از وى پرسيد كه هنگام وداع فقهاى مدينه چه گفتى‌؟ ماجشون گفت: اين را گفتم:

ان الزمان راى الف السرور بنا *** فدبَّ بالهجر في ما بيننا و سعىٰ

ما كان واللّه شؤم الدهر يتركني *** حتىٰ يجرعني من غيظه جرعا

و ليصنع الدهر بي ما شاء مجتهدا *** فلا زيادة شيئى فوق ما صنعا

پس مهدى گفت: «واللّه تو را غنى خواهم كرد»؛ پس ده هزار دينار (معادل ده هزار اشرفى طلاى زمان ما) بدو عنايت فرمود. او نيز به مدينه برگشت. وفات ماجشون به سال 164 ه‍. ق در بغداد واقع شد و مهدى مذكور بر وى نماز خواند و در مقابر قريش مدفون گرديد. بعضى ديگر از محدّثين عامّه نيز لقب «ماجشون» داشته اند.

منابع: كتب رجاليه؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 461؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 10، ص 436.

2709-2711. ماجيلويه، محمد (قرن 3 ه‍. ق)

بن ابى القاسم عبيداللّه يا عبداللّه بن عمران، برقى خبابى يا جنابى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، ملقّب به «ماجيلويه»، عالم فاضل، فقيه ثقه و اديب جليل القدر، به نوادر و فنون شعر و ادب خبير، از اكابر علماى اماميّۀ اهل قم، داماد محمد بن خالد برقى و يا پسرش، احمد بن محمد برقى سابق الذكر (متوفى در حدود سال 280 ه‍. ق) مى باشد.

علم و ادب را از احمد مذكور فراگرفت. صدوق هم با يك واسطه از وى روايت مى كند و از تأليفات اوست:

1. تفسير حماسۀ ابى تمام؛ 2. كتابى در طب؛ 3. المشارب.

پسرش، على بن محمد، مكنّى به «ابوالحسن» نيز اديب فاضل فقيه ثقه بوده و از جدّ مادرى خود، احمد برقى مذكور فوق، تأدّب نموده است.

همچنين محمد بن على بن محمد بن ابى القاسم نيز، كه نوۀ صاحب ترجمه است، از ثقات محدّثين اماميّه بوده و از جدّ مذكور خود روايت نموده و صدوق نيز از خود او بلاواسطه بسيار روايت مى كند و ايشان نيز لقب «ماجيلويه» داشته اند.

وجه اين لقب را در جايى نديدم و محدّث معاصر گويد: شايد مركّب از دو كلمۀ 144 «ويه» و «ماجل» باشد كه اوّلى كلمۀ تحريص و اغرا بوده و دوّيمى نيز موضعى است در باب مكّه معظّمه كه هرچه به مكّه جلب مى شود، در آنجا جمع مى نمايند. چون اين بزرگوار از اكابر قميّين و عالم و فقيه و ثقه و عارف به شعر و ادب و جامع كمالات بوده، او را «ماجيلويه» گفتند و حرف ياء از اشباع جيم حاصل شده است؛ چنانچه كتاب نوادر الحكمة را دبّة الشّبيب مى گفتند و «شبيب» نام مردى بوده در قم كه دبّه اى داشته. هر روغنى كه از او مى خواستند، از همان دبّه مى داده و اين كتاب را به همان دبّه تشبيه كرده اند. سال وفات هيچ كدام به دست نيامد.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 228؛ كتب رجاليه.

ماحوزى، شيخ سليمان بن عبداللّه --> محقق بحرانى

مادرانى

يا

ماذرانى

منسوب به مادران است و آن به نوشتۀ مراصد، (با ذال) قلعه اى است نزديكى همدان كه به «قلعۀ يسير» معروف است كه يسير نامى آن را فتح كرده و نگارنده گويد كه بنابراين با دال بودن آن، چنانچه مشهور است، از راه تصحيف مى باشد و به هرحال، «مادرانى» لقب رجالى ابومحمد عبدالوهاب است و تحقيق زائد اين لفظ موكول به تنقيح المقال و ديگر كتب مربوطه است.

2712. مادرانى، احمد بن حسن (قرن 3 ه‍. ق)

قاضى نوراللّه گويد: مردمان رى در اصل از اهل سنّت و جماعت بودند تا آنكه احمد بن حسن مادرانى در سال 275 ه‍. ق در عهد معتمد على اللّه، پانزدهمين خليفۀ عبّاسى (256-279 ه‍. ق)، بدانجا استيلا يافته و مذهب تشيّع را اظهار كرده و در مقام تربيت شيعه برآمده و مردم نيز با تصنيف كتب در مذهب شيعه بدو تقرّب جستند و از آن جمله ابوحاتم عبدالرحمان بوده كه در فضايل اهل بيت عليهم السلام و غير آن كتاب ها تأليف داده و سال وفات احمد به دست نيامد.

منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 19؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 106.

• ماربى، ابيض بن جمال

145 موكول به علم رجال است.

ماردينى، على بن عثمان --> قاضى القضات، على بن عثمان بن مصطفى

در معجم المطبوعات عنوان «ماردينى» را به عنوان «سبطالماردينى» محوّل داشته و در آن عنوان نيز شرح حال دو نفر را نوشته و ما نيز در تحت سبطالماردينى مذكور داشتيم.

مارقين --> حروريّه

جمع مارق - به معنى خارج از دين - و عنوان خوارج نهروان است.

مازندرانى

مازندرانى(1)

2713-2716. مازندرانى، شيخ زين العابدين بن مسلم (... - 1309 ه‍. ق)

الصورة

D35

شيخ زين العابدين مازندرانى (124)

بارفروشى مازندرانى، عالمى است ربّانى، فقيه صمدانى، از اكابر علماى اماميۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى، از تلامذۀ صاحب جواهر و صاحب ضوابط و سعيدالعلماى مازندرانى كه شرح حال هريكى در محل خود از اين كتاب نگارش يافته است. با حسن تقرير و بيان، بين معاصرين خود ممتاز، جلالت علمى او در تمامى اقطار در نهايت اشتهار و مرجع تقليد جمعى وافر از شيعيان هند و عراق و ايران بوده و از تأليفات اوست:


1) . مازندرانى: منسوب است به مازندران كه نام ولايت طبرستان ايران بوده و افاضل بسيارى از آنجا برخاسته اند كه بعضى از ايشان را به اندازۀ مساعدت وسايل موجوده ثبت اوراق مى نمايد. در اصطلاح رجال و فقها، عبارت از صالح بن منصور، على بن احمد، محمد بن على بن شهرآشوب و بعضى ديگر است. (مؤلف)

1. ذخيرة المعاد (به فارسى كه به سؤال و جواب معروف، بارها چاپ و جمعى از اكابر، حواشى بسيارى بر آن 146 نوشته اند)؛ 2. زينة العباد (به عربى و فارسى كه در بمبئى چاپ شده است)؛ 3. مناسك الحجّ‌ و غير اينها.

وفات او در شانزدهم ذى قعدۀ سال 1309 ه‍. ق واقع گرديد. صاحب ترجمه چند فرزند داشت؛ يكى شيخ على صاحب فهرست جواهر؛ ديگرى حاج شيخ محمدحسين كه عالمى بوده عامل؛ حوزۀ درس او مرجع استفادۀ افاضل؛ در زمان خود مرجع تقليد جمعى از شيعه كه به سال 1339 ه‍. ق در 66 سالگى درگذشت؛ يكى هم شيخ عبداللّه كه برخلاف مسلك پدر و برادر، در سلك صوفيّه منسلك و از اكابر مشايخ ايشان مى باشد.

منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 117؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، مآثر و آثار، ص 50.

2717. مازندرانى، شيخ عبداللّه بن محمدنصير (... - 1330 ه‍. ق)

گيلانى مازندرانى نجفى، از اكابر علماى اماميّۀ عصر حاضر ما مى باشد كه از تلامذۀ حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى سالف الترجمه و يكى از اركان ثلاثۀ نهضت ملى ايران و تبديل اوضاع سلطنت استبدادى به مشروطه بود. دو تن ديگر نيز عبارتند از: ملاّ محمدكاظم خراسانى و حاج ميرزا حسين خليلى و شرح حال ايشان را نيز به عنوان آخوند خراسانى و خليلى، حاج ميرزا حسين بن حاج ميرزا خليل نگارش داده ايم و غير از رسالۀ عمليّۀ اهبة العباد فى يوم المعاد نامى تأليف ديگرى از وى سراغ نداريم. وفات او به سال 1330 ه‍. ق در نجف الاشرف واقع شد و در مقبرۀ شيخ جعفر شوشترى مدفون گرديد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 248؛ اطلاعات متفرقه.

مازندرانى، محمد بن على --> ابن شهرآشوب

مازندرانى، ملا محمدسعيد --> سعيدالعلماء

2718 و 2719. مازندرانى، ملا محمدصالح (... - 1086 ه‍. ق)

معروف به «ملاّ صالح» بن ملاّ احمد، سروى مازندرانى، عالمى است عامل، فاضل كامل، عابد زاهد، محقّق مدقّق، حاوى فروع و اصول، جامع معقول و منقول، داراى اخلاق فاضله و صفات حميدۀ كامله، بسيار جليل القدر و به «حسام الدين» ملقّب، آيزنۀ مجلسى ثانى، ملاّ محمدباقر و داماد مجلسى 147 اوّل، ملا محمدتقى و از تلامذۀ وى بود. به شيخ بهائى و ملا عبداللّه شوشترى و پسرش، ملا حسنعلى شوشترى نيز كه

شرح حال هر دو را به عنوان تسترى نگارش داده ايم)، تلمذ نموده و از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ شرح لمعه؛ 2. حاشيۀ شرح مختصر الاصول عضدى؛ 3. حاشيۀ معالم (كه با حاشيۀ معالم سلطان العلماء در يك جا چاپ شده و آن را در صغر سن تأليف داده است)؛ 4. شرح اصول كافى (كه احسن و اجمل شروح آن كتاب و خالى از افراط و تفريط بوده و اعتراضاتى بر شرح ملاصدرا دارد)؛ 5. شرح روضۀ كافى؛ 6. شرح زبدة الاصول شيخ بهائى (كه شرح مزجى است)؛ 7. شرح قصيدۀ برده؛ 8. شرح من لايحضره الفقيه.

الصورة

D36

نمونۀ خط

ملا صالح مازندرانى (125)

• قطعۀ مزبور در حاشيۀ صفحۀ 4 يك نسخۀ خطى از اصول و فروع كافى تا آخر باب صوم، كه در سال 1073 ه‍. ق به خط محمدرضا بن عليرضاى عباسى نوشته شده، مرقوم و در كتابخانۀ شخصى جناب آقاى فخرالدين نصيرى موجود است.

ملا محمدصالح را از زن خود، آمنه بيگم، دختر مجلسى اوّل، چندين فرزند به وجود 148 آمده و يكى از دخترانش والدۀ ماجدۀ آقاى بهبهانى (آقا محمدباقر) سالف الترجمه مى باشد. اينك بهبهانى در كلمات خود از مجلسى ثانى به خال و از مجلسى اوّل به جدّ تعبير مى نمايد. وفات ملا محمدصالح به سال 1080 يا 1081 يا 1086 ه‍. ق در اصفهان واقع و در مقبرۀ مجلسى مدفون شد و بنابر قول اوّل، در مادۀ تاريخ وفاتش گفته اند:

«صالح دين محمد شده فوت». ناگفته نماند كه آمنه بيگم، زن ملاّ صالح، در فضل و دانش و ديانت شهرت داشت؛ در مراتب علميّه به حدّ كمال بود؛ حتى ملا محمدصالح در شب اوّل زفاف محض به جهت شكر الهى در زاويۀ اطاق بعد از حمد و شكر خداوندى مشغول مطالعه بود؛ اتفاقاً به مسئلۀ مشكلى برخورده و از حلّ آن عاجز شد. آمنه بيگم واقع مطلب را به فراست دريافت تا صبح آن شب، ملا محمدصالح به قرار معهودى به درس رفت. آمنه بيگم همان مطلب را حل كرده و مشروحاً نوشته و در همان جا گذاشت. چون شب ديگر برآمد و ملا صالح كتاب را براى مطالعه بازكرد، آن نوشته را ديد. از غايت خوشحالى به سجدۀ شكر افتاد. باز تا صبح مشغول عبادت و مطالعه بود و بدين منوال تا سه شب متوالى شرط زفاف وقوع نيافت.

الصورة

D37

نمونۀ خط آقا هادى مازندرانى (126)

قطعۀ مزبور از صفحۀ آخر حاشيۀ آقا هادى مازندرانى است كه بر كتاب ميراث قواعد الاحكام علامۀ حلى نوشته است و در كتابخانۀ شخصى فاضل ارجمند، جناب آقاى فخرالدين نصيرى، موجود است.

آقا هادى مازندرانى، فرزند ملا صالح، نيز عالمى است اديب فاضل مقدّس جليل، از مشاهير فضلاى فقها و مادرش، آمنه بيگم مزبوره بود و به جهت ترجمۀ قرآن مجيد، چنانچه ذيلاً مذكور خواهد شد، لقب «مترجم» را نيز داشته و از تأليفات اوست:

149 1. ترجمۀ فارسى قرآن مجيد (با شأن نزول و نيك و بد استخاره هاى آيات قرآنيه)؛ 2. حاشيۀ تفسير بيضاوى (به فارسى)؛ 3. حاشيۀ مواريث قواعد علاّمة؛ 4. الحدود والدّيات (به فارسى)؛ 5. شرح فارسى شافيۀ ابن حاجب (كه چاپ شده است)؛ 6. شرح شرح شمسيّه (به فارسى)؛ 7. شرح صحيفۀ سجّاديّه (به فارسى)؛ 8. شرح قواعد علّامة (و محتمل است كه همان حاشيۀ مذكور فوق باشد)؛ 9. شرح كافيۀ ابن حاجب (به فارسى)؛ 10. شرح معالم (به فارسى).

الصورة

D38

نمونۀ ديگر خط

آقا هادى مازندرانى (127)

مخفى نماند كه يك نسخه از كتاب من لايحضره الفقيه

از باب قضا و احكام تا آخر آن در سال 1083 ه‍. ق

(غفج) به خط محمدابراهيم بن حاج مير اسماعيل

سوركى نوشته شده و در ذيل صفحۀ آخر آن آقا هادى

مزبور اين جمله را، كه گراور شده، به خط خودش

نوشته است.

وفات آقا هادى به سال 1120 ه‍. ق در اصفهان واقع شد و نزد والد معظّم مذكور فوق خود مدفون گرديد. در قصص العلماء - والعهدة عليه - نظير قضيۀ سكتۀ فضل بن حسن طبرسى را، كه در شرح حالش مذكور داشتيم، در حق همين آقا هادى مازندرانى نسبت به ترجمۀ قرآن مذكور داشته است.

منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 228-230]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 331؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 176؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

مازندرانى، آقا هادى --> مازندرانى، ملاّ محمدصالح

آقا هادى فرزند ملا محمدصالح است.

مازنى

مازنى(1)

2720. مازنى، بكر بن محمد (... - 248 ه‍. ق)

بن حبيب بن بقيه، مكنّى به «ابوعثمان»، منسوب به مازن بنى شيبان، از اكابر ادباى اماميّه كه نحوى لغوى اديب ثقه و متّقى، در نحو و لغت و علوم ادبيّه و عربيّه در بصره


1) . مازنى: منسوب است به مازن و آن، پدر قبيله اى است از قيس و يكى ديگر از بنى شيبان و يكى هم از بطون قبيلۀ تميم و نامش مازن بن مالك بن عمرو بن تميم و بنى مازن چندين قبيله از نسل ايشان هستند و كلمۀ «مازنى» در اصطلاح رجالى، لقب ابيض بن حمال، اسمر بن ساعد، بكر بن محمد، تميم بن زيد، حارث بن سهل و بعضى ديگر است. (مؤلف)

پيشواى اهل عصر خود بود. در جدل نيز دستى توانا داشت. در مقام مناظره و مجادله به همه كس فايق مى آمد. تقدّم او به ديگران مسلّم اهل عصر خود بود. مبرّد، كه از تلامذۀ او بوده، گويد: بعد از سيبويه كسى نحو را بهتر از مازنى نمى دانست. ابوليلى محمد بن ابى زرعۀ بابلى نحوى نيز مثل مبرّد از تلامذۀ وى بود. هر دو فنون ادبيّه را از مازنى فراگرفته و مبرّد روايات بسيارى از مازنى دارد كه در كتب تراجم به نقل آنها پرداخته اند. مازنى نيز از تلامذۀ اصمعى و 150 ابوعبيده و بعضى از اكابر ديگر بوده و چنانچه در شرح حال عباس بن فرج رياشى مذكور داشتيم، رياشى و مازنى به يكديگر تلمذ نموده اند.

علاوه بر مراتب علميّه، تقوا و زهد و ورع مازنى نيز مسلّم و در كتب عامّه و خاصّه نگارش يافته و از مبرّد نقل است كه وقتى يك نفر از اهل ذمّه از ابوعثمان مازنى تدريس كتاب سيبويه را درخواست كرده و متقبّل گرديد كه براى اين عمل يك صد دينار (معادل يك صد اشرفى طلاى هيجده نخودى اين زمان) بدهد، مازنى با آن همه فقر و پريشانى كه داشته، قبول ننمود و در جواب اعتراض مبرّد گفت كه كتاب سيبويه سيصد و چند آيه از قرآن مجيد را مشتمل است و محض غيرت و حميّت مذهبى رضا نمى دهم كه مرد ذمّى به آنها راه يابد. نگارنده گويد كه البتّه اقتضاى موقع نيز منظور نظر مازنى بوده است. اتفاقاً جاريه اى مغنّيه در حضور واثق باللّه، نهمين خليفۀ عباسى (227-232 ه‍. ق)، بدين شعر عرجى تغنّى نمود:

اَظَلُومُ إِنَّ مُصٰابَكَ رَجَلاً *** اَهْدىٰ السَّلاٰمَ تَحِيَّةً ظُلْمٌ‌

يعنى اى ستمكار! دردمند كردن تو كسى را كه درود براى شما به هديه فرستاده، ظلم و ستم است. حضّار مجلس در اعراب لفظ «رجلاً» اختلاف كرده؛ بعضى با نصبش خواندند تا آنكه اسم «انّ‌» باشد؛ برخى به جهت خبر بودن آن مرفوعش خواندند و خود جاريه نيز اصرار داشته كه مازنى منصوبش داند. واثق، مازنى را احضار كرد و از قبيلۀ وى استفسار نمود. گفت: «بنى مازن». پرسيد: «از كدام مازن مى باشى‌؟ آيا مازن تميم يا مازن قيس يا مازن ربيعه‌؟» گفت: «مازن ربيعه». چون مردم آن قبيله، حرف باء و ميم را به يكديگر قلب داده و در موقع هريك، مر ديگرى را استعمال نمايند؛ پس واثق روى همين اصل از وى پرسيد: «با اسمك»، به عوض «ما اسمك» و لازم بود كه مازنى نيز در جواب اين سؤال نام خود را، كه «بكر» است، به اقتضاى همان اصل،

«مكر» گفتى، لكن به لغت قبيلۀ خود تكلّم ننمود و در جواب گفت: «يا اميرالمؤمنين! نام من بكر است» و خودش گويد نخواستم كه نزد خليفه به طور مواجهه لفظ «مكر» به زبان آورده باشم.

خليفه به مقصود وى متفطّن شد و از حدّت هوش و ذكاوت او اظهار شگفت نمود و 151 آن شعر مذكور عرجى را فروخواند و از رفع و نصب لفظ «رجلا»، كه محل خلاف بود، استفسار نمود. مازنى نيز نصب را تصويب كرده و در سبب آن گفت كه «مصاب» مصدر ميمى است و لفظ «رجلا» هم منصوب به مفعوليّت است. يزيدى، كه يكى از حضار بود، شروع به مناظره كرد. مازنى گفت: «اين جمله نظير اين است كه بگويى: اِنَّ ضَرْبَكَ زَيْداً ظُلْمٌ‌» و دليل اين مطلب آنكه جملۀ مذكوره در شعر، بدون لفظ «ظلم»، كه در آخر آن است، ناتمام بوده و افادۀ معنى نمى كند و اين خود قرينۀ قويّه است بر اينكه خبر «انّ‌» لفظ «ظلم» است؛ پس اسمش لفظ «مصاب» بوده و «رجلاً» هم معمول اسم مى باشد.

اين كلام مازنى مستحسن افتاده و مطبوع طبع خليفه شد. يك هزار دينار به مازنى داده و با احترام تمام به موطنش، بصره، مراجعت داد. مبرّد گويد: بعد از ورود بصره به من گفت: معاملۀ خدا را كه با ما كرده، چگونه مشاهده كردى كه ما براى رضاى او آن يك صد دينار مرد ذمّى را ردّ نموديم او هم در عوض آن، يك هزار دينار به ما عنايت فرمود و به نوشتۀ ابن النديم، عطيۀ واثق كه در اين قضيه به مازنى بخشيده، پنج هزار درهم بوده است.

مازنى نخستين كسى است كه در علم صرف تأليف برآورده و تدوينش نمود و اين علم شريف، پيش از او در ضمن كتب نحويّه مندرج بوده است و از تأليفات اوست:

1. الالف واللاّم؛ 2. التّصريف؛ 3. التّعليق؛ 4. تفاسير كتاب سيبويه؛ 5. الدّيباج فى جوامع كتاب سيبويه؛ 6. العروض؛ 7. علل النّحو؛ 8. القوافى؛ 9. ما يلحن فيه العامّة و غيرها.

وفات مازنى به سال 230 يا 236 يا 247 يا 248 يا 249 ه‍. ق در بصره واقع شد و بنابر قول چهارم، كه اقرب به صحت است، كلمۀ «رحم» مادّۀ تاريخ او بوده و سيد حسين بروجردى در رديف اشخاصى كه نامشان «بكر» و پدرشان «محمد» است، گويد:

والمازنى جده حبيب *** «رحم» قبضا عالم اديب(1)


1) . رحم = 248.

منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 180؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 98؛ ابن نديم، الفهرست، ص 84؛ عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامۀ دانشوران، ج 2، ص 634؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 229؛ شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص 116؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 110؛ كتب رجاليه.

مازنى، زبان بن علاء --> ابوعمرو، زبان بن علاء

152 2721. مازنى، نضر بن شمبل (... - 204 ه‍. ق)

بن خرشة بن يزيد بن كلثوم، بصرى مازنى تميمى، از مشاهير افاضل اوايل قرن سيّم هجرت مى باشد كه در نحو و شعر و فقه و حديث و نوادر و ادبيّات عرب و معرفت وقايع عرب صاحب يدى طولا و از اصحاب خليل بن احمد عروضى بود. در بصره نشئت يافت؛ عاقبت به جهت ضيق معيشت، تصميم خراسان داد. در حدود سه هزار نفر از اهل بصره، كه تماماً محدث و نحوى و لغوى و عروضى و اخبارى بوده اند، مشايعتش مى نمودند تا آنكه در مريد، كه يكى از محلات بصره و يا موضعى است در يك فرسخى آن، نشسته و آن جماعت را مخاطب نمود و گفت: «مفارقت شما بر من دشوار است. واللّه اگر روزى يك كيله باقلا دسترسم مى شد، هرگز از شما مفارقت نمى كردم. از آن جماعت يك نفر پيدا نشد كه متكفّل آن قوت محقّر گردد»؛ پس وداع كرده و در مرو اقامت نمود. بارها به نيشابور نيز مى رفت و به تدريس فقه و حديث و علوم ادبيّه مى پرداخت تا به ثروت بسيارى نائل گرديد. هنگامى كه مأمون در خراسان بوده، با او نيز مصاحبت داشت و انعامات بسيارى ديد و حاجتى به ذكر تأليفات او نداريم. وفات نضر به سال 204 ه‍. ق در مرو واقع گرديد.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 291؛ قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 2، ص 426؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4583.

•

ماصر، عبداللّٰه بن قيس

•

ماصر، عمر بن قيس

(دو شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.

• ماطرى، على بن مهدى

موكول به علم رجال است.

2722. مافروخى، عبدالعزيز بن احمد (قرن 4 ه‍. ق)

مكنّى به «ابومحمد»، از مشاهير اهل ادب قرن چهارم هجرت مى باشد كه علم و جلالت او در نهايت شهرت بود. در اشعار و لغت عرب حافظۀ فوق العاده داشت. در زبان او لكنت بود. روزى يكى از گماشتگان او مسافرت كرده و پسر خود را كه او نيز مثل مافروخى لكنت داشته، جانشين خود گردانيد. روزى مافروخى آن پسر را مخاطب داشته و به اقتضاى لكنت چندين مرتبه «و و و» گفت. آن پسر نيز به اقتضاى لكنت، به همان روش جواب داد؛ پس مافروخى حمل بر تقليد او كرده و امر به ضرب شديدش نمود؛ عاقبت به واسطۀ قسم و سوگند جمعى كثير كه لكنت، 153 حالت طبيعى آن پسر نيز هست، اعتذار نموده و خلاصش كرد و گفت: «تقصير در پدرش مى باشد كه شخص همچنانى را جانشين خود گردانيده است». سال وفات مافروخى به دست نيامد.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 129.

مالقى

مالقى(1)

مالقى، ابوبكر بن يحيى --> خفّاف، ابوبكر بن يحيى بن عبداللّٰه

2723. مالقى، احمد بن ابى الربيع (... - 409 ه‍. ق)

فقيه محدّث نحوى بوده كه در 409 ه‍. ق درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 86، س 29.

2724 و 2725. مالقى، احمد بن حسن بن سيد (... - بعد از 560 ه‍. ق)

اديب نحوى، شاعر بليغ كاتب، مكنّى به «ابوالعباس»، از اكابر ادبا و نحويّين اندلس بوده و اندكى بعد از سال 560 ه‍. ق درگذشت و او غير از ابوالعباس احمد بن على بن محمد بن عبدالملك بن سليمان بن سيدۀ كنانى اشبيلى، اديب نحوى، لغوى قارى،


1) . مالقى: (به فتح لام) منسوب است به مالقه و آن، شهرى است آباد از بلاد ناحيۀ ريه از نواحى اندلس و اين شهر به جزيرة الخضراء متصل است. (مؤلف)

محدّث مورّخ است؛ اگرچه اتحاد اسم و زمان و كنيه منشأ اشتباه مى باشد. اين احمد، استاد شلوبين بود. از كثرت سرقت اشعار ديگران به «لص» (دزد) اشتهار داشت و در سال 577 ه‍. ق درگذشت. از اتفاقات عجيبه آنكه يك نفر والى به اشبيليّه آمد. ادباى وقت نيز به جهت تبريك مقدم او، مدايحى مى گفتند. اينك احمد بن على لص نيز هرچه خواست مديحه اى بگويد، لكن چيزى به نظرش نيامد. بالاخره در ميان اوراق خود قصيده اى از ابوالعباس اعمى پيدا كرده و نام والى را در آن مندرج ساخت. در موقعى كه ادبا در مجلس والى مدحيّۀ خودشان را مى خواندند، او نيز همان قصيده را فروخواند. در دَم شخصى ديگر از حاضرين بلند شد و عين همان قصيده را بيرون آورده و معلوم شد كه او نيز مثل احمد بن على سرقت كرده و نام والى را نيز گنجانده است؛ پس اين توارد بر يك چنين سرقتى مورد خنده و شگفت و حيرت والى و حاضرين گرديد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 86، س 10.

154 2726. مالقى، احمد بن حسن (... - 728 ه‍. ق)

بن على زيات، اديب نحوى قارى، بلشى المولد والمدفن، ابوجعفرالكنيه، از مشاهير ادبا بود. بالخصوص در نحو يدى طولا داشت. فنون ادبيّه را از ابن الصائغ و ديگر اكابر وقت فراگرفت. بسيار متواضع و در اخلاق فاضله به ديگران مقدّم بوده و از تأليفات اوست لذّات السّمع فى القرائات السّبع و غيره. وى در ماه شوال 728 ه‍. ق در 88 سالگى درگذشت.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 2، ص 1548]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة في اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 121؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 86، س 26.

2727. مالقى، احمد بن عبداللّه (... - 652 ه‍. ق)

بن حسن بن احمد بن يحيى بن عبداللّه، مالقى الولاده، انصارى القبيله، ابوبكرالكنيه، حميدالشّهره (بر وزن كميل)، از افاضل قرن هفتم هجرت كه نحوى كامل، فقيه فاضل، اديب كاتب، قارى محدّث، ضابط حافظ، شاعر ماهر و كثيرالبكاء و سريع البكاء بوده و در رشتۀ ديانت قدمى راسخ داشت. هرگز رغبتى به دنيا و صحبت دنيا نمى كرد. اصلاً

با قهقهه نمى خنديده و بسيار كم تبسّم مى نمود. آن را نيز فوراً با گريه و توبه تدارك مى كرد. در خوراك و پوشاك نيز پيوسته طريقۀ حسنۀ احتياط را مى پيمود. در اواخر عازم زيارت بيت اللّه الحرام شد. در مصر مورد تجليل اهالى گرديد. هم در آنجا مريض شده و سلطان به عيادتش رفت، لكن او اجازۀ ملاقات نداد و بالاخره با اصرار تمام ملاقات شد. سلطان هرچه خواست كه مالى بدو بدهد، قبولش ننمود. به سال 652 ه‍. ق در 45 سالگى در مصر وفات يافت. سلطان و اركان دولت در تشييع جنازه اش حاضر بوده اند و از اشعار اوست:

مطالب الناس فى دنياك اجناس *** فاقصد فلا مطلب يبقىٰ و لا ناس

و ان علتك رؤس و ازدرتك ففى *** بطن الثرى يتساوى الرجل والراس

و ارض القناعة مالا والتقىُّ حسبا *** فما على ذى تقي من دهره بأس

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 86؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى و الالقاب و الانساب، ص 229.

2728. مالقى، احمد بن عبدالنور (... - 720 ه‍. ق)

بن احمد بن راشد، مكنّى به «ابوجعفر»، از افاضل اوايل قرن هشتم هجرت مى باشد كه استاد عروض و علوم عربيّه بوده و به ديگران تقدّم داشت. در شعر متوسط بوده و از تأليفات اوست:

155 1. رصف المبانى فى حروف المعانى؛ 2. شرح جزوليّة؛ 3. شرح مقرب ابن هشام و غير اينها.

وفات او در ربيع الآخر سال 702 يا 720 ه‍. ق در شهر مريه از بلاد اندلس واقع گرديد.

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 5، ص 103]؛ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على، الدرر الكامنة في اعيان المائة الثامنه، ج 1، ص 194؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 86، س 26.

2729. مالقى، احمد بن على (... - 645 ه‍. ق)

بن محمد بن على، مالقى انصارى، نحوى لغوى قارى، معروف به «فحام»، مكنّى به «ابوجعفر»، از فضلاى قرن هفتم هجرت مى باشد كه احاديث بسيارى از ابن ابى الاحوص و ابن الطباع و جمعى ديگر روايت نموده است. وى در سال 645 ه‍. ق

با دعاى خود به موت فجأه درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 86، س 24.

2730. مالقى، حسن بن محمد (... - بعد از 600 ه‍. ق)

انصارى، مكنّى به «ابوعلى»، معروف به «ابن كسرى»، از افاخم علماى لغت و عربيّه بوده و بعد از 600 ه‍. ق درگذشت [به مدخل ابوعلى، حسن بن محمد هم مراجعه شود].

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 86، س 30.

مالقى، عبدالرحمان بن عبداللّه --> سهيلى، عبدالرحمان بن عبداللّٰه

2731. مالقى، غانم بن وليد بن عمر (قرن 5 ه‍. ق)

مالقى قرشى مخزومى، نحوى، مكنّى به «ابومجد» يا «ابومحمد»، از محقّقين اهل ادب قرن پنجم هجرت مى باشد. در زمان او اديب را منحصر به سه نفر مى دانستند: غانم در مالقه، اعلم در اشبيليه و ابومروان بن سراج در قرطبه، لكن غانم به سبب معرفت طب و فقه و كلام و حديث نيز به دو نظير مذكور خود تقدّم داشته و سال وفاتش مضبوط نيست.

منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 16، ص 167؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 48، س 18.

مالقى، محمد بن على بن محمد --> شلوبين، محمد بن على بن محمد

2732. مالقى، محمد بن معمر (قرن 6 ه‍. ق)

لغوى، معروف به «ابن اخت غانم»، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از علماى قرن ششم هجرى مالقه مى باشد كه در اكثر علوم متداوله متفنّن و بالخصوص در لغت يدى طولا داشت.

اكثر تأليفات او هم در آن علم شريف بوده و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 86، س 25.

156 مالكى --> ائمه اربعه

منسوب است به مالك و در اصطلاح، به يكى از مذاهب چهارگانۀ اهل سنّت و جماعت اختصاص يافته كه نسبت آن به مالك بن انس اصبحى مى باشد.

• مالكى، حسن بن احمد

موكول به علم رجال است.

• مامطيرى، محمد بن اسماعيل

موكول به علم رجال است.

مامقانى

مامقانى(1)

2733. مامقانى، حاج شيخ عبداللّه (1290-1351 ه‍. ق)

الصورة

D39

شيخ عبداللّه مامقانى (128)

بن محمدحسن بن ملا عبداللّه، مامقانى الاصل والشّهره، نجفى الولاده، از اكابر و فحول علماى اماميّۀ عصر حاضر ما مى باشد كه عالم عامل، فقيه كامل، اصولى رجالى، محدّث اديب، حاوى فروع و اصول، داراى كمالات نفسانيّه و اخلاق فاضله و مرجع تقليد جمعى وافر از شيعه بوده و گوى سبقت از افاضل وقت ربوده است. در بعضى از علوم غريبه نيز حظّى داشت و خلاصۀ ادوار زندگانى آن عالم ربّانى را موافق آنچه در كتاب تنقيح المقال خودش نگارش داده، ملخّصاً ثبت اوراق مى نمايد:

در ماه ربيع الاول 1290 ه‍. ق در نجف اشرف متولد شد. در پنج سالگى شروع به تعلم قرآن مجيد كرد؛ پس به تحصيل نحو و صرف و مقدمات متداوله پرداخت تا بعد از تكميل ادبيّات و مبادى لازمه در ربيع الاول 1308 ه‍. ق در حوزۀ درس اصول استدلالى و در پانزدهم محرّم


1) . مامقانى: منسوب به قصبۀ بزرگ و معمورمامقان نامى (به فتح ثالث) است در حدود هشت فرسخى تبريز كه مردمانش نوعاً باهوش و ذكاوت بوده و اكابر بسيارى از آنجا برخاسته اند و بعضى از ايشان را به اندازۀ مساعدت وسايل موجوده تذكر مى دهد. (مؤلف)

1309 ه‍. ق نيز در حوزۀ فقه استدلالى خارجى والد معظّم مذكور در ذيل خود حاضر و تقريرات هر دو درس خارجى را نوشته و در تمامى عرض سال جز روز عاشورا تعطيل نمى كرد. با همّت فوق العادۀ فتورناپذير ليلاً و نهاراً مشغول مطالعه و مباحثه بود تا در اواسط همين سال نهم از كثرت تعطيلات مشتغلين در هر پنجشنبه و جمعه و ايّام اعياد و وفيات علما 157 و اكابر و اوقات زيارت مخصوصه و نظاير اينها، كه از اندازه خارج و علاوه بر تضييع عمر گران بها مخالف عادت و سليقۀ شخصى اشتغال دائمى شبانه روزى وى بوده، متألّم و افسرده خاطر گرديد.

قضيه را به استاد درس سطحى فقهى خود، شيخ حسن خراسانى ملقّب به «ميرزا» اظهار داشت. او نيز در مقام چاره جويى آن مطالعات محضۀ دائمى خسته كننده، كه اغلب به جهت تعطيلات مذكوره مباحثه و مذاكره هم در بين نبوده است، امر به تأليف و تصنيفش نمود كه مطالعۀ دائمى بالطبّع خسته كننده مى باشد؛ برخلاف تحرير كه مشوّق بوده و رفع خستگى مى نمايد. در مقام استشاره در موضوع تأليف نيز دستور داد كه از باب ديات فقه شروع نمايد كه به حكم تجربه هركه شروع به آن نمايد، تأليفش انجام پذير گردد. اينك صاحب ترجمه نيز حسب الارشاد استاد، در همان اوان، كه جمادى الآخرۀ سال 1309 ه‍. ق بوده، شروع به شرح باب ديات شرائع كرد و آن را به منتهى مقاصد الانام فى نكت شرائع الاسلام موسوم داشت و بعد از اتمام آن به تحرير باب نكاح پرداخت و در خلال اين احوال تأليف كتابى در اصول فقه را تصميم داد و در ظرف نه ماه كتابى با طرزى خوب و اسلوبى مرغوب در آن علم شريف تأليف نمود 158 و آن را به مطارح الافهام فى مبانى الاحكام موسوم كرد و فقط مباحثى را نگارش داد كه مبناى احكام شرعيّه بوده و حاوى ثمرات فقهيّه هستند و از تطويلات بى فايده و تشكيكات بيهوده، كه در اواخر معمول و در حقيقت تيشه بر رشتۀ عمر زدن بوده، اجتناب ورزيد. بعد از اتمام مطارح الافهام باز به تكميل مباحث باب نكاح پرداخت و به تصريح خود صاحب ترجمه، تا تاريخ تأليف تنقيح المقال، كه اين شرح حال نيز از آن اقتباس شده، شصت وسه مجلّد از كتاب منتهى المقاصد مذكور فوق موجود است.

از تأليفات صاحب ترجمه است:

1. ارشاد المتبصّرين (كه دورۀ متنى فقه و قدرى بزرگ تر از تبصرۀ علامه است)؛
2. تحفة الخيرة فى احكام الحجّ والعمرة (كه فارسى و مبسوط است)؛ 3. تحفة الصّفوة فى الحبوة (كه در تبريز چاپ شده است)؛ 4. تنقيح المقال فى احوال الرّجال (كه در نجف اشرف در سه مجلد بزرگ چاپ شده و به حسب اطلاعات واصله، از كتاب بهجة الآمال حاج ملا على عليارى سابق الذكر هم استفاده نموده است)؛ 5. الدّرّ المنضود فى صيغ الايقاعات والعقود؛ * سراج الشّيعة (كه ترجمۀ مرآة الكمال است)؛ 6. السّيف البتّار فى دفع شبهات الكفّار (كه حاوى اصول خمسه با ادلۀ عقليۀ متقنه مى باشد)؛ 7. مرآة الرّشاد فى الوصيّة الى الاحبّة والاولاد؛ 8. مرآة الكمال لمن رام درك مصالح الاعمال؛ 9. المسائل البصريّة (كه حاوى 285 مسئلۀ مهم است)؛ 10. المسائل الخوييّة؛ 11. المسائل العامليّة؛ 12. مطارح الافهام فى مبانى الاحكام (كه فوقاً مذكور شد)؛ 13. مقباس الهداية فى علم الدّراية (كه يك مرتبه مستقلاً و يك مرتبه نيز در آخر جلد سيم تنقيح المقال در نجف چاپ و در چاپ دويمى اضافاتى از خود مؤلف هست كه در اولى نبوده است)؛ 14. مناهج المتّقين فى فقه ائمّة الحقّ واليقين (كه از متون فقهيه و سه مجلد بوده و در كثرت فروعات فقهيه بى سابقه است)؛ 15. منتهى مقاصد الانام فى نكت شرائع الاسلام (كه فوقاً مذكور شد)؛ * نتايج التّنقيح (كه ملخص و فهرست تنقيح المقال مذكور فوق بوده و در اول جلد اول خود تنقيح در نجف چاپ شده است)؛ 16. نهاية المقال فى تكملة غاية الآمال (كه حاشيۀ خيارات مكاسب شيخ مرتضى انصارى است؛ چنانچه غاية الآمال هم حاشيۀ مكاسب مزبور از اوّل تا مبحث خيارات تأليف والد معظّم او بوده است). 159

اين كتاب نهاية المقال در نجف در سه مجلّد چاپ و مجلّد سيّمش حواشى ملحقات شش گانۀ مكاسب است كه عبارت از تقيّه و عدالت و مواسعه مضايقه و قضا از ميّت و قاعدۀ ضرر و قاعدۀ «من ملك شيئا ملك الاقرار به» است و نام اين مجلّد سيّم قلائد ثمينه مى باشد) و غير اينها كه رساله هاى مبسوط بسيارى در انتصاف مهر با موت قبل از دخول، جواز تقبيل اعتاب مقدّسه، جمع بين الفاطميّتين، شرح حال والد ماجد خود، فروع علم اجمالى، فوايد طبّيه، مسقط وضو بودن همۀ اغسال و موضوعات متفرقۀ ديگر نگارش داده و مجموع آثار قلمى او سه معادل دورۀ جواهر الكلام مى باشد و همۀ اينها به بركت اظهار عنايت شاهانه اى است كه در عالم رؤيا از طرف قرين الشّرف حضرت صادق عليه السلام در حق صاحب ترجمه مبذول شده؛ به شرحى كه در

تنقيح المقال نگارش داده است. «چه شود اگر ز ره كرم نظرى به سوى گدا كنى».

اجازۀ اجتهادى و روايتى صاحب ترجمه: اجتهاد و داراى قوۀ استنباط بودن وى بارها از طرف والد معظّم ذيل الترجمه اش (با آن همه احتياط فوق الغايه كه داشته و با آن همه اهميّت و عظمت مقام اجتهاد كه در نظرش جلوه گر بوده) تصديق و با اجازۀ اجتهادش مفتخر فرموده و صورت اجازات وى در كتاب مخزن المعانى خود صاحب ترجمه درج و سند اجازات روايتى او نيز در تنقيح المقال ضبط و نقل آنها در اينجا موجب اطناب است. وفات صاحب ترجمه در پانزدهم شعبان 1351 ه‍. ق واقع شد و در نجف در مقبرۀ والد معظّم مذكور در ذيل خود مدفون گرديد. قدس سرّه.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، [ج 3، ص 447، ش 1623]؛ مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 2، القسم الأول، ص 208].

2734. مامقانى، شيخ محمدحسن (... - 1323 ه‍. ق)

الصورة

D40

شيخ محمد حسن مامقانى (129)

بن ملا عبداللّه بن محمدباقر، مامقانى الاصل والمولد، نجفى المسكن والمدفن، از متبحّرين علماى اماميّۀ اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرى قمرى مى باشد كه عالمى است عامل ربّانى، فقيه كامل صمدانى، اديب لغوى اصولى، عابد زاهد متّقى متواضع، در بلاد اسلاميّه از اكابر مراجع تقليد شيعه. حوزۀ درس فقهى و اصولى او مجمع علماى امصار و محل استفادۀ افاضل هر ديار بود. نسبت به اهل علم و سادات محبّتى مفرط داشت. در انجام همه گونه وظايف اسلاميّه و ايصال حقوق دينيّه به مصارف مقرّرۀ شرعيّه اهتمام تمام به كار مى برده و طريق احتياط مى پيمود و مصداق مضمون حديث شريف «مطيع لمولاه مخالف لهواه حافظ لدينه صائن لنفسه» 160 بود.

در تأدّب به آداب دينيّه حاوى قدح معلّى، با فضايل نفسانيّه متحلّى از رذايل و اخلاق ذميمه متخلّى؛ بالجمله، مراتب عاليۀ علميّه و عمليّۀ او مسلّم يگانه و بيگانه و رفتار و

اطوار او بعد از رياست تامّه مانند ايّام سلف پيش از رياست بوده و اصلاً تغييرى نكرده بود. نسبت به مال دنيا بسيار بى رغبت و چيزى از ظلمه قبول نمى كرد و تلمذ او نخست به شيخ مرتضى انصارى و بعد از وفات شيخ حاضر حوزه سيد حسين كوه كمرى سالف الترجمه و بعضى از اكابر ديگر شد و بعد از وفات سيّد به تدريس و تصنيف اشتغال داشت تا روز هيجدهم محرّم 1323 ه‍. ق در نجف اشرف وفات يافت و در مقبرۀ مخصوص خود، كه تقريباً دو ماه پيش از وفاتش از طرف بعضى از مقلّدين او تهيه شده بوده، دفن گرديد. از تأليفات اوست:

1. بشرى الوصول الى اسرار علم الاصول (كه هشت مجلد است)؛ 2. ذرائع الاحلام فى شرح شرائع الاسلام (كه فقط باب طهارت و صلوة و صوم و خمس و زكات آن برآمده و باب طهارت در دو مجلد بزرگ در تبريز چاپ سنگى شده است)؛ 3. غاية الآمال (كه حاشيۀ مكاسب استاد خود، شيخ مرتضى انصارى است و در تهران چاپ سنگى شده است و مبحث خيارات آن بسيار مختصر و بيع آن مبسوط و مكاسب محرّمه اش مبسوطتر مى باشد) و غير اينها.

هركس طالب تفصيل حالات صاحب ترجمه باشد، رجوع به رسالۀ مخزن المعانى، كه فرزندش حاج شيخ عبداللّه مامقانى مذكور فوق، در اين باب نوشته و در آخر چاپ استقلالى مقياس الهداية در نجف چاپ شده است، مراجعه نمايد.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 3، ص 105، ش 10574]؛ خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص 169.

161

ماوردى

ماوردى(1)

2735. ماوردى، على بن محمد بن حبيب (364-450 ه‍. ق)

بصرى المولد، بغدادى المسكن والمدفن، ماوردى الشهره، ابوالحسن الكنيه، معتزلى الاصول، شافعى الفروع، از اكابر فقهاى شافعيّه مى باشد كه در فقه شافعى توسّعى وافى و تبحّرى كافى داشت. استاد خطيب بغدادى (متوفى به سال 463 ه‍. ق) و


1) . ماوردى: (به فتح واو) منسوب به ماورد مخفف «ماءالورد» - به معنى گلاب - است و لقب جمعى از محدثين و غير ايشان مى باشد كه گلاب سازى يا فروشى، كار خودشان يا پدرشان بوده است. در اصطلاح رجالى، لقب خلف بن محمد بن ابى الحسن بصرى و بعضى ديگر مى باشد. (مؤلف)

از تلامذۀ ابوحامد اسفرايينى سابق الذكر (متوفّى به سال 406 ه‍. ق) بود كه در بغداد از وى تفقّه نموده و مدتى در اكثر بلاد قضاوت كرده و لقب اقضى القضاتى را داشت. در نزد ملوك ديالمه مقرّب و در مواقع مقتضى از طرف ايشان به سفارت و ايلچيگرى منصوب مى شد و امضا و معاهدات او را به موقع تنفيذ و قبول مى گذاردند. از تأليفات اوست:

1. الاحكام السّلطانيّة (در امامت و خلافت و وزارت و قضاوت و ديگر قواعد شرعيه كه تماماً به بيست باب مبوب بوده و در قاهره چاپ شده است)؛ 2. الامثال والحكم؛ 3. الحاوى الكبير (در فقه شافعى كه بيست وسه مجلد بوده و در اثبات تبحر فقهى او برهانى قاطع مى باشد)؛ 4. تفسير قرآن (كه به تفسير ماوردى معروف است)؛ 5. النّكت والعيون (در تفسير) و غير اينها.

از اشعار ماوردى است:

و فى الجهل قبل الموت موتُ لاهله *** فاجسادهم دون القبور قبور

و ان امرء لم يُحيَ بالعلم صدرَه *** فليس له حتى النشور نشور

وفات ماوردى به سال 450 يا 445 ه‍. ق در بغداد واقع شد و در مقبرۀ باب حرب مدفون گرديد و ولادتش هم در سال 364 ه‍. ق بوده است.

منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 353؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 333؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 229؛ سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج 3، ص 303.

ماهابادى

ماهابادى(1)

2736. ماهابادى، حسن بن على (قرن 6 ه‍. ق)

بن احمد بن على، ملقّب به «افضل الدين»، فقيه صالح، اديب متبحّر، از ثقات علماى اماميّۀ اوايل قرن ششم 162 هجرت و بالخصوص در علوم ادبيّه وحيد عصر خود و محل توجه افاضل بلاد ديگر هم بوده است. شيخ منتجب الدين (متوفّى به سال 585 ه‍. ق)


1) . ماهابادى: منسوب به ديهى ماهابادنام است مشهور مابين اصفهان و قم نزديكى كاشان كه مردمانش شيعۀ امامى هستند و در اصطلاح رجالى، لقب احمد بن على و حسن بن على بن احمد مى باشد و به شرح حال اجمالى دويمى مى پردازد. (مؤلف)

تمامى تأليفات او را از خودش روايت مى نمايد؛ چنانچه ظاهر كلام خود منتجب الدين است كه در ذريعة نقل كرده، اگر صريحش هم نباشد و يا موافق آنچه در روضات و تنقيح المقال از منتجب الدين نقل كرده اند، روايت او از ماهابادى به واسطۀ افضل الدين حسن بن قادر (وفادار خ ل) است. نگارنده گويد: اصلاً منافاتى نبوده و ممكن است كه شيخ منتجب الدين در بعضى موارد بلاواسطه از خود ماهابادى و در موارد ديگر با واسطۀ غير روايت كند. از تأليفات ماهابادى است:

1. الاعراب؛ 2. ديوان شعر؛ 3. ردّ تنجيم؛ 4. شرح شهاب؛ 5. شرح لمع؛ 6. شرح نهج البلاغه.

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، [ج 1، ص 292، ش 2672]؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 2، ص 233؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 170.

ماهانى، شاه نعمت اللّه --> ولى

2737. مبارك، عبداللّه بن مبارك (قرن 1 ه‍. ق)

كه بيشتر در محاورات عامّه لفظ «بن» را هم انداخته و «عبداللّه مبارك» گويند، به فرمودۀ نتايج التّنقيح، دو تن مى باشد؛ يكى را فقط به همين نام (عبداللّه بن مبارك) نوشته و از ثقاتش شمرده است؛ ديگرى را فقط به «نهاوندى» مقيّد داشته و گويد كه امامى مذهب و مجهول الحال مى باشد و در تنقيح المقال از غيبت نعمانى نقل كرده كه عبداللّه بن مبارك كوفى از ثقات مشايخ اماميّه است. نگارنده گويد: ظاهر، آن است كه اسم «عبداللّه بن مبارك» در صورت اطلاق و نبودن، قرينه راجع به همين آخرى باشد كه به مدلول بعضى از اخبار وارده، معاصر حضرت باقر عليه السلام و به مدلول بعضى ديگر، با حضرت امام سجّاد عليه السلام نيز معاصر بوده است؛ چنانچه در تنقيح المقال از مناقب روايت كرده كه عبداللّه بن مبارك گويد:

سالى به عزم حجّ به مكّه رفتم. در اثناى راه كودكى را ديدم 163 كه هفت يا هشت ساله بوده و دورتر از قافله راه مى رفت؛ راحله و زادى هم نداشت؛ پس جلوتر رفته و بعد از سلام گفتم كه به مصاحبت كه اين بيابان را طى مى كنى‌؟ گفت: «به مصاحبت حضرت بارى تعالى». جلالت و عظمت وى در نظرم جلوه گر شد. گفتم: «يا ولدى! زاد و

راحله ات كجاست و مقصودت چيست‌؟» فرمود: «زادى تقواى و راحلتى رجلاى و قصدى مولاى»؛ يعنى زاد و توشۀ راه من تقوا، راحله و مركب من پاى هايم و مقصودم نيز مولاى من است. عظمت وى ديگر جلوه گر شده، گفتم: «يا ولدى! از كدامين خانواده هستى‌؟» فرمود: «مطلبى». گفتم: «ديگر بيانم كن». فرمود: «هاشمى». گفتم:

«ديگر بيانم» كن. گفت: «علوى فاطمى». بعد از اين جمله حديث شعر آن حضرت را نقل كرده و گويد كه پس، از نظرم غايب شد تا آنكه بعد از اداى وظايف حج گروهى را ديدم كه در ابطح دور هم گرد آمده اند. نزديك رفته و ديدم كه همان بزرگوار است كه در راه مكّه ديده بودم. از حاضرين درخواست معرّفى كردم. گفتند كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام است.

بالجمله، اين عبداللّه بن مبارك كه با حضرت امام باقر و حضرت امام سجّاد عليهما السلام معاصر بوده و راوى خبر حج مذكور است، غير از عبداللّه بن مبارك نهاوندى مذكور فوق مى باشد كه به فرمودۀ مناقب، از اصحاب حضرت امام رضا عليه السلام بوده است كه علاوه بر اختلاف زمان، آن كوفى و از ثقات مشايخ بوده و اين نهاوندى و مجهول الحال است. بلى، دور نيست كه عبداللّه بن مبارك نهاوندى همان عبداللّه بن مبارك مروزى باشد كه شرح حالش در باب كنى به عنوان ابن المبارك، عبداللّٰه بن مبارك مروزى خواهد آمد.

منابع: كتب رجاليه.

2738. مبارك، عبداللّه بن مبارك (... - 1242 ه‍. ق)

كه در اينجا نيز تخفيفاً «عبداللّه مبارك» گويند، عالمى است ربّانى، عارفى است سبحانى، داراى فضايل ظاهرى و باطنى كه سر مزارش محلّ استجابت دعا مى باشد و مكرّر به تجربه رسيده است. به سال 1242 ه‍. ق در شيراز وفات يافت و در سمت شمالى صحن بى بى دختران مدفون شد.

منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 458.

مباركيّه --> اسماعيليّه

شعبه اى است از اسماعيليّه.

164 2739. مبرّد، محمد بن يزيد بن عبدالاكبر (220-286 ه‍. ق)

بغدادى المسكن والمدفن، بصرى الولاده، ابوالعباس الكنيه، مبرّدالشّهره، ازدى القبيله، ثمالى الشعبه كه به جهت انتساب به جدّ پانزدهمش، ثمالة بن اجحن از بطون و شعب قبيلۀ ازد، به «ثمالى» نيز موصوف و از مشاهير ادبا و نحويّين و لغويّين مى باشد. در نحو و لغت و ديگر علوم عربيّه و ادبيّه دستى توانا داشت. علاوه بر تبحّر فضلى، بسيار فصيح و بليغ و سخنور، از نوادر وقايع تاريخيّه باخبر، خوش محضر و حاضرجواب و در جدل بى بدل بود. هر مسئله را كه مى پرسيدند، بدون تأمّل جواب مى داد. در مناظرۀ علميّه به همه كس فائق مى آمد و مورد تصديق حاضرين مى شد؛ به همين جهت، معاصر او، ابوالعباس ثعلب، كه در مراتب علميّه نظير وى بوده، محض به جهت قلت جربزه و ذكاوت و عدم مهارت در اصول جدل از مباحثه با او خوددارى مى نمود و بالعكس او نيز به همين جهت، ميل مفرط به مباحثۀ وى داشته است. اينك منافرت مابين ايشان مشهور و ضرب المثل است و يكى از شعرا گويد:

نروح و نغدو لاتزاور بيننا *** و ليس بمضروب لنا يوم موعد

فأبداننا فى بلدة والتقاؤنا *** عسير كأنا ثعلب والمبرد

مبرّد در بدايت حال در وطن اصلى خود، بصره، به تحصيل علم پرداخت؛ پس به بغداد رفته و به ابوعثمان مازنى و ابوحاتم سجستانى و ابوعمرو جرمى و ديگر اكابر وقت تلمذ كرد و بعد از جرمى و مازنى و سجستانى مقتداى علوم عربيّه گرديد.

نفطويه و ديگر افاضل وقت نيز از تلامذۀ او بوده اند. از تأليفات اوست:

1. ادب الجليس؛ 2. الاشتقاق؛ 3. اعراب القرآن؛ 4. التّعازى (و يك نسخۀ خطى آن به رقم 534 در كتابخانۀ اسكوريال موجود است)؛ 5. الخطّ والهجاء؛ 6. الرّوضة؛ 7. طبقات النّحاة البصريّين؛ 8. القوافى؛ 9. الكامل فى اللّغة (كه به كامل مبرّد معروف و در استانبول و قاهره چاپ شده است)؛ 10. المدخل الى كتاب سيبويه (و ظاهراً شرح كتاب سيبويه است كه در كشف الظّنون نوشته)؛ 11. المذكّر والمؤنّث؛ 12. معانى القرآن؛ 13. المقتضب فى الخطب (و يك نسخۀ آن در خزانۀ مصريه و يكى ديگر نيز در مسجد كوپريلى استانبول به رقم 1507 موجود است)؛ 14. المقصور والممدود و غير اينها كه ابن النّديم تا چهل وپنج كتاب بدو نسبت داده است.

مبرّد علاوه بر مراتب علمى و كمالات مذكور فوق، بسيار كريم الطّبع و سخى و

مهمان دوست و داراى اخلاق 165 فاضله بود. با مهمانى كه بدو وارد مى شد، از سخاوت و مهمان نوازى حضرت خليل سخن مى راند و اگر خودش ميهمان كسى ديگر مى شد، با ميزبان خود از زهد و قناعت حضرت عيسى مى گفت و اين اشعار را بسيار مى خوانده است:

جسمى معى غير ان الروح عندكم *** فالجسم فى غربة والروح فى الوطن

فليعجب الناس مني ان لي بدنا *** لا روح فيه و لي روح بلا بدن

ايضاً

يا من تلبس اثوابا يتيه بها *** تيهَ الملوك على بعض المساكين

ما غيّر الجل اخلاق الحمير و لا *** نقش البرادع اخلاق البراذين

در روضات از كتاب وافى بالوفيات صفدى نقل كرده كه مبرّد گويد: از حضرت امام رضا عليه السلام سؤال كردند كه خداى تعالى بندگان را به چيزى غيرمقدور تكليف مى كند يا نه‌؟ آن حضرت فرمود: «خداوند عادل تر است از اينكه اين تكليف را بكند»؛ پس گفتند: «آيا بندگان قادر هستند كه هرچه را اراده كردند، بكنند؟» فرمود: «هُمْ اَعْجَزُ مِنْ ذٰلِكَ‌»؛ يعنى ايشان عاجزتر هستند از انجام اين مرام. در روضات بعد از نقل اين خبر گويد: در اين خبر، اشارۀ جليه بر شيعۀ امامى بودن مبرّد مى باشد. نگارنده گويد: جملۀ اوّلى اين خبر دليل صريح بر عدم جبر و دوّيمى نيز دليلى واضح بر عدم تفويض بوده و امر بين الامرين را ثابت مى نمايد. گويند كه مبرّد به جهت كثرت حفظ و اطّلاع بر غرايب لغات، متّهم به جعل بوده است. به جهت امتحان اين قضيه تبانى كردند كه لغتى بى اصل از وى استفسار نمايند و قبلاً در مقام تقطيع اين شعر:

ابا منذر افنيتَ فاستبق بعضنا *** حنانيك بعض الشرّاهون من بعض

كلمۀ «ق بعضنا» در ميان ايشان در جريان و مطرح مذاكره بود؛ پس نزد مبرّد رفتند و به طريق اغفال معنى لفظ «قبعض» را از وى سؤال نمودند. در دَم گفت: «به معنى پنبه است؛ چنانچه شاعر گفته: كان سنامها حشى القبعضا»؛ پس به همديگر گفتند كه اين جواب و اين معنى و اين شاهد اگر در واقع درست باشد، بدين زودى گفتن مورد تعجّب است و اگر خلق الساعه و بى اصل بوده و مبرّد از خودش جعل كرده، ديگر بيشتر محل تعجب و حيرت باشد.

در وجه تسميۀ «مبرد» گويند: وقتى كه مازنى كتاب الالف واللاّم را تأليف داد، مشكلات 166

آن را از همين محمد بن يزيد استفسار نمود. در همۀ آنها جوابى شافى شنيد و گفت:

«قم فانت المبرد» (به كسر حرف راء) كه اسم فاعل باب تفعيل و به معنى تبريدكننده است و كنايه از تبريد قلب با حل اشكال مى باشد. گويا نظر صاحب روضات نيز، كه مبرّد را به مثبت حق ترجمه نموده، به همين معنى كنايى است. به هر صورت، بعد از آن كوفيّين تحريفش داده و با فتح حرف راء خوانده و مشهور ساختند كه اسم مفعول باب تفعيل باشد. وفات مبرّد در ماه ذى قعده يا ذى حجۀ سال 285 يا 286 ه‍. ق در بغداد واقع شد. در مقبرۀ باب الكوفه مدفون گرديد. ولادت او نيز در سال 207 يا 210 يا 220 ه‍. ق بوده و معاصر معارض مذكور او، ثعلب نحوى، در وفاتش گفته است:

ذهب المبرد و انقضت ايامه *** وليذهبن مع المبرد ثعلب

بيت من الاداب اصبح نصفه *** خربا و باقي النصف منه سيخرب

فتزودوا من ثعلب فبكاس ما *** شرب المبرد عن قريب يشرب

اوصيكم ان تكتبوا أنفاسَه *** إن كانت الانفاسُ مما تكتب

ابن خلّكان اين شعر را نيز بعد از شعر دوّيمى افزوده است:

فابكوا لما سلب الزمان و وطّنوا *** للدهر انفسكم على ما يسلب

گويد كه اين اشعار از ابوبكر حسن بن على معروف به «ابن العلاف» بوده و ابن الجواليقى هم آنها را بسيار مى خوانده است. نگارنده گويد: ظاهر مضمون خود اشعار نيز از ثعلب نبودن آنها را تصديق مى نمايد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 700؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 2، ص 71؛ ابن نديم، الفهرست، ص 87؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 19، ص 111؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 229؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 4247.

مبركشاه، امير نسيم الدين محمد --> صاحب روضة الاحباب

امير نسيم الدين محمد پسر امير عطاءاللّه است.

2740. مبرمان، محمد بن على بن اسماعيل (... - 345 ه‍. ق)

عسكرى، ملقّب به «مَبْرَمٰانْ‌»، مكنّى به «ابوبكر»، اديبى است فاضل، نحوى كامل، از شاگردان زجاج و مبرّد و از اساتيد فارسى و سيرافى. با آن همه توسّع علمى، بسيار خسيس الطّبع و كم مروّت و پست فطرت بود. بسا مى شد كه هنگام رفتن به اماكن

بعيده خود را به پشت حمّالى 167 مى بست. در آن حال بعضى از ميوه ها را خورده و هسته اش را به سر مردمان مى انداخت و بعد از آن اعتذار مى نمود. در تدريس و تعليم نيز بسيار بخيل بود. براى تدريس كتاب سيبويه به كمتر از صد دينار (طلاى مسكوك هيجده نخودى) راضى نمى شد و تأليفاتى بدو منسوب بوده و در سال 345 ه‍. ق درگذشت.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 712؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 18، ص 254.

2741. متأخرين

مانند كلمۀ «متقدّمين» در السنه داير و در ضمن شرح حال اغلب اكابر مذكور و دانستن معنى مراد از آنها محل توجه اهل فضل مى باشد. پرواضح است كه اين قبيل الفاظ از امور نسبيّه مى باشد و ممكن است كه چيزى يا شخصى نسبت به مبدئى ديگر متأخّر باشد، لكن در ميان هر قومى مبدء مخصوصى مصطلح شده كه اشخاص پيش از آن را «متقدّمين» و اشخاص بعد از آن را «متأخّرين» نامند و اصطلاحات عامّه و خاصّه مختلف، بلكه اصطلاح هريك از افراد فريقين نيز با همديگر متغاير است و آنچه را كه در كلمات اهل فن به نظر رسيده، ثبت اوراق مى نمايد:

در فوائد البهيّة گويد كه «سلف» از ابوحنيفه است تا محمد بن حسن و «خلف» از محمد بن حسن است تا شمس الائمّه حلوانى (متوفى 448 يا 449 ه‍. ق) و «متأخرين» از «شمس الائمّه» است تا زمان قسطالدين بخارى. اگرچه كلمۀ «متقدّمين» را ذكر نكرده، لكن به حكم مقابله معلوم مى شود كه «متقدّمين» نيز پيش از شمس الائمّه را گويند. در قاموس الاعلام گويد: ازآن رو كه تأليفات تفتازانى از جهت شرح و تدريس و تحشيه محل رغبت عموم بوده و اكثر كتاب هاى سلف را منسوخ گردانيد، او را حد فاصل قرار داده و علماى پيش از زمان او را «متقدمين» و بعد از زمان او را «متأخرين» نامند، ولكن خود ملا سعد تفتازانى در خاتمۀ مطوّل گويد: تخلص، كه انتقال يافتن از مقدمۀ كلام به اصل مقصد است با رعايت مناسبت، در كلمات متقدّمين كمتر بوده و متأخّرين به ملاحظۀ دلالت كردن آن بر براعت شاعر بدان 168 رويّه تكلّم كرده اند و به فاصلۀ ده و دوازده سطر از كلمات او استكشاف توان نمود كه «متقدّمين»، عرب جاهليّت و هم عرب اوايل اسلام است كه هر دو دوره را ديده اند و بالمقابله «متأخّرين» اشخاص بعد

از آن دوره مى باشند؛ چنانچه بعد از مراجعه به آخر كتاب مطوّل معلوم خواهد شد.

اصل مقصود ما از نقل كلام مطوّل اثبات اين است كه ملا سعد حدّ وسط متقدّمين و متأخّرين نيست، چنانچه قاموس الاعلام گفته، زيرا كه خودش اين دو كلمه را مذكور داشته و استعمال كرده است. اين جمله موافق اصطلاحات عامّه بوده؛ اما در اصطلاح خاصّه به نوشتۀ تنقيح المقال، «متقدّمين» عبارت از كسانى است كه پيش از محقّق و علاّمه بوده اند و «متأخّرين» هم بعد از ايشان و «متأخرين متأخرين» هم بعد از زمان صاحب مدارك است. از بعضى از اجلّه هم مسموع گرديد كه حدّ وسط علاّمۀ حلّى است كه پيش از او را «متقدّمين» و بعد از او را «متأخّرين» نامند، لكن اين دو عبارت در كلمات خود علاّمه نيز در كار است.

از همۀ اين اختلافات استظهار مى شود كه اصطلاح مضبوطى در بين نيست و چنانچه مذكور داشتيم، از امور نسبيّه بوده و هركس مقاربين زمان خود را كه به نظر خودش نزديك تر به او مى باشد، «متأخّرين» و كسانى را كه به نظر خود دورتر از عهد او بوده اند، «متقدّمين» ناميده است. بلى، غالباً علماى پيش از زمان شيخ طوسى (متوفى به سال 460 ه‍. ق) را «متقدّمين» و بعد از او را «متأخّرين» نامند و اظهر همين معنى است و در صورت اطلاق و نبودن قرينه و اصطلاح مخصوص، همين معنى را اراده نمايند و از كلمات ديباچۀ امل الآمل نيز همين معنى را استظهار توان نمود.

مترجم، آقا هادى --> مازندرانى، ملاّ محمدصالح

پسر ملاّ محمدصالح مازندرانى است.

•

متطبب، على بن محمد

•

متطبب، محمد بن ابى طيفور

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

متقدمين --> متأخرين

169 * متكلم، سعيد بن طالب

• متكلم، على بن عبدالجليل

(دو شخص مذكور) مصطلح رجال مى باشند.

2742. متلمس، جرير بن عبدالمسيح (... - 550 م)

صعبى، خالوى طرفة بن عبد سابق الذكر، از مشاهير شعراى عرب جاهليّت مى باشد و خليل بن احمد عروضى معروف گويد: احسن اشعار متلمس است:

و اعلم علم حق غير ظن *** لتقوى اللّه خير فى المعاد

و حفظ المال خير من فناه *** و ضرب فى البلاد بغير زاد

و اصلاح القليل يزيد فيه *** و لايبقى الكثير مع الفساد

نيز از اشعار اوست كه در باب بديع مطوّل براى تقسيم، كه سيزدهمين محسنّات بديعيّه است، به آنها استشهاد نموده است:

و لايقيم على ضير يراد به *** الا الاذلّان عير الحي والوتد

هذا على الخسف مربوط برمتّه *** و ذا يُشجّ فلايرثي له احد

ديوان متلمس در ليبسيك چاپ شده است. وفات او نيز مثل خواهرزاده اش، طرفة بن عبد، در سال 550 م بوده كه هفتاد سال پيش از هجرت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله مى باشد.

منابع: اطلاعات متفرقه.

2743. متنبى، احمد بن حسين (... - 356 ه‍. ق)

بن حسن بن عبدالصمد، متنبى الشّهره، ابوالطيب الكنيه، جعفى القبيله، كوفى البلده، كندى المحلّه، كه در محلّۀ كنده از شهر كوفه تولد يافته است، از فحول و اكابر شعرا و ادباى عرب مى باشد. در شعر و لغت و ادبيّات عرب مهارتى بسزا داشت. اشعار او در اوّلين درجۀ فصاحت و بلاغت بود. از استعمال لغات غريبه و وحشيه و اجنبيّه با بصيرت كاملى كه در معرفت آنها داشته، اجتناب مى كرد و همۀ آنها داراى متانت مبانى و دقّت معانى بود و به همين جهت است كه ابوالعلاء معرّى، متنبى و ابوتمام را از شعرا نشمرده و در عداد حكما معدود دارد. ديوان اشعار متنبى به ترتيب حروف ابجدى مرتّب و بارها در مصر و بيروت و قاهره و برلين و بمباى و كلكتّه و غيرها چاپ شده و در تمامى اقطار در غايت اشتهار مى باشد و افاضل نامدار هر ديار، مثل ابن جنى، ابراهيم افليلى، ابن المستوفى، كمال الدين انبارى، 170 ابوالحسن واحدى مفسّر، ابوالعلاء معرّى و غير ايشان شرح هاى مختصر و مطوّل بسيارى، كه متجاوز از چهل مى باشد، بر آن نوشته اند كه انفع و اشهر از همه شرح خطيب تبريزى است.

متنبى به نفطويه، ابن درستويه، ابواسحاق زجاج، ابوالحسن اخفش، ابن دريد، ابوعلى

فارسى، ابوعمر زاهد و بعضى از اكابر ديگر تلمذ نموده است. حافظۀ عجيبى داشت.

سى ورق را به يك نگاه كردن حفظ مى كرد. هر لغتى را كه از وى مى پرسيدند، بالبداهه جوابى شافى داده و از كلمات نظمى يا نثرى فصحاى عرب شاهد مى آورد و نوادر بسيارى در حافظه و ذكاوت وى منقول است كه شرح آنها خارج از وضع اين مختصر است.

سرقت متنبى: مخفى نماند كه متنبّى با آن همه كمالات مذكوره كه در حق وى نگاشته اند، در كلمات بعضى از ادبا، به سرقت الفاظ و معانى بديعه و طريفۀ شعراى ديگر منسوب بوده و كتابى هم به نام سرقات المتنبّى تأليف و در ديباچۀ آن گويد: وقتى كه متنبّى ديوان خود را تأليف مى داده، تا حدود هزار ديوان از دواوين شعراى ديگر را جمع نموده بود تا هركدام و هر شعرى را كه داراى الفاظى خوب و معانى طريفه باشد، با اندك تغييرات لفظى به خودش منتسب سازد. بعد از كشتن او ديوان طالبيّين از خرجينش پيدا شد كه با خط خودش نوشته و در حواشى آن بعضى از اشعارش را به واسطۀ علامت مخصوصى معيّن كرده بود كه معانى آنها را با قالبى ديگر به نام خودش انتشار دهد.

در وجه اين لقب و تسميه به «متنبى» كه به معنى ادعاى نبوت كننده است، گويند كه احمد بن حسين، صاحب ترجمه، از كثرت غرورى كه به فصاحت و بلاغت خود داشته، در باديۀ سماوه به دعوى نبوت آغاز كرد و پاره اى كلمات و سور و آياتى بافته و به نام كتاب آسمانى منزل به خودش فروخواند كه از آن جمله است: «والنجم السيار والفلك الدوار والليل والنهار ان الكافر لفى اخطار امض على سننك واقف اثر من قبلك من المرسلين فان اللّه قامع بك زيغ من الحد فى دينه و ضل عن سبيله»؛ به همين جهت، به «متنبى» ملقّب و معروف گرديد و گروهى از قبيلۀ بنى كلب و غيره نيز بدو گرويدند تا آنكه لؤلؤ، امير حمص، از قضيه مستحضر شد. خود متنبى و اتباع او را اسير كرده و مدتى حبس نمود. اخيراً توبه اش داده و 171 محضرى داير بر بطلان دعوى او و رجوع وى به دين مقدّس اسلامى نويسانده و خلاصش گردانيد. اينك بعد از اين فشار فقط طالب شهرت ادبى گرديد و ازآن رو كه اشعار او رواجى تمام داشت، مورد توجه ملوك وقت بوده و در احضار او به يكديگر مسابقت مى كردند. اينك به شام و مصر و بغداد و فارس على الترتيب مسافرت ها كرد. محل عنايت سيف الدولة بن

حمدان، ملك شام و كافور اخشيدى، والى مصر و خليفۀ وقت بغداد و عضدالدولۀ ديلمى، حكمران فارس، گرديد؛ پس به مصاحبت پسرش، محسد و غلامش، مفلح، به بغداد مراجعت نمود تا فاتك بن ابى جهل اسدى با چندى از ياران خود در اثناى راه در موضعى صافيه نام در قرب نعمانيّه در سمت غربى بغداد با وى مصادف شده و مقاتله كرده و به قتلش آورد و يا به نوشتۀ بعضى، متنبى بعد از احساس مغلوبيّت رو به فرار گذاشت؛ پس غلامش مفلح گفت: روا نباشد كه اين شعر را:

الخيل والليل والبيداء تعرفني *** والسيف والرمح والقرطاس والقلم

گفته باشى و در اين حال فرار كنى؛ پس متنبّى بسيار متأثّر شد و ثبات ورزيد. مقاتله را از سر گرفت تا آنكه خود و توابعش مقتول گرديدند. اينك مشهور است كه متنبى مقتول اين شعر خود گرديد؛ به هرحال، وقوع اين قضيه روز چهارشنبه يا دوشنبه بيست ودويم يا چهارم يا پنجم يا هفتم يا هشتم رمضان المبارك سال 354 يا 356 ه‍. ق در 51 يا 53 سالگى بوده است. «زبان سرخ سر سبز مى دهد بر باد».

على الجمله، به نوشتۀ بعضى از ارباب سير، لقب متنبى نه به جهت ادعاى نبوت، بلكه به جهت اين كلام خود اوست: «انا نبى الشعراء» يا «انا اول من تنبى بالشعر» و از خودش نيز نقل است كه اين لقب به جهت اين شعر خودش بوده است:

انا ترب الندىٰ و ربّ القوافي *** و سمام العدىٰ و غيظ الحسود

انا في امة تداركها اللّ‍ *** ه غريبا كصالح فى ثمود

ما مقامي بارض نحلة الّا *** كمقام المسيح بين اليهود

واحدى دربارۀ اشعار متنبى گويد:

172

ما رأى الناس ثاني المتنبى *** أىّ ثان يرىٰ لبكر الزمان

و هو فى شعره نبىّ ولكن *** ظهرت معجزاته في المعانى

همانا مراد از اين مصراع آخرى آنكه متنبى با آن همه جلالت آفاقى كه در شعر داشته، پاره اى معانى طريفه كه از ابتكارات اوست، بر نظمش غالب بوده است. ابن خلّكان نيز گويد: با اينكه متنبى در شعر و نظم معروف و مشهور است، لكن در پاره اى معانى، مبتكر بوده كه آنها را در نثر، ديگر بهتر ادا مى كرده است. به جهت شهرت اشعار متنبى و كثرت اشعار ديوان او، فقط به چهار شعر مذكور فوق او كفايت كرده و حاجتى به نقل اشعار ديگر نمى باشد. بلى، فقط دو شعر ذيل او را، كه به نوشتۀ ابن خلّكان در

ديوانش ثبت نشده، تذكر مى دهد:

ابعين مفتقر اليك نظرتني *** فأهنتني و قذفتني من حالق

لستَ الملوم انا الملوُم فانني *** انزلتَ حاجاتي بغير الخالق

لكن به نقل روضات الجنّات، صلاح الدين صفدى در كتاب ذيل وفيات الاعيان همين دو بيت را به ابوالفرج اصفهانى نسبت داده كه دربارۀ وزير مهلبى گفته است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 61؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 230؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 38؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 181؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4151؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 4، ص 102.

متنبى غرب يا متنبى مغرب، محمد بن هانى اندلسى --> ابن هانى، محمد بن هانى

2744. متوج

لقب سعيد، جدّ احمد بن عبداللّه بن سعيد معروف به «ابن المتوج» آتى الذكر است.

2745. متوكل، جعفر (... - 247 ه‍. ق)

بن محمد معتصم باللّه بن هارون الرشيد، مكنّى به «ابوالفضل»، ملقّب به «متوكل على اللّه»، معروف به «متوكل»، دهمين خليفۀ عباسى (232-247 ه‍. ق) كه در سال 232 ه‍. ق در 26 سالگى او، بعد از وفات برادرش، واثق باللّه هارون بن معتصم، به خلافت وى بيعت شد. خطيب بغدادى زياده از حدّش مى ستايد و در قاموس الاعلام گويد كه متوكّل بسيار حليم و كريم بوده و محبت عموم را به خود جلب نمود، لكن برخلاف سليقه و طريقۀ اسلاف و پدران خود در احياى طريقت اهل سنّت كوشيده و تعصّب بسيارى به كار برد. در اثر همين تعصبّى كه نسبت به مذهب اهل سنّت داشته، كثرت زوّار قبر مطهّر و مشهد شريف سبط 173 اكرم سلطان الشهدا، حضرت امام حسين عليه السلام، را تحمّل نكرد. در نتيجۀ هدم آن قبر مبارك جالب نفرت عمومى شد. اكثر شعرا در اين موضوع هجويّه ها گفتند.

از مقاتل الطّالبيّين ابوالفرج اصفهانى نقل است: از جملۀ كينه و عداوت متوكّل كه نسبت به آل ابى طالب داشته، قصّۀ جان سوز قبر حضرت حسين عليه السلام و محو آثار آن است و بعد از ذكر اين قضيه گويد: عمر بن فرج، كه از طرف متوكّل عامل مكّه و مدينه بوده، مردم

را از نيكى كردن به آل ابى طالب ممنوع مى داشت. هركسى را كه اظهار محبتى جزئى نيز بديشان مى نمود، به كيفر خود مى رسانيد تا امر به جايى رسيد كه چند نفر سيّد علوى بر سبيل نوبه در يك پيراهن نماز خوانده و بعد از آن عور و برهنه مى نشستند تا آنكه نوبت خلافت بعد از قتل متوكّل به پسرش، مستنصرباللّه محمد، رسيد. او برخلاف رويۀ پدر، اكرام تمام دربارۀ آل على معمول مى داشت. محض به جهت طعن بر پدر، اظهار نفرت از بدرفتارى او مى كرد. در جميع افعال خود با وى مخالفت مى نمود و مقرّر داشت كه اموال بسيارى در ميان ايشان تقسيم نمودند. احمد رفعت گويد: غضب و خسّت و دنائت و مستى و عيّاشى متوكّل مشهور است.

ابن خلّكان گويد كه پيش متوكّل از حضرت امام على النقى عليه السلام سعايت كردند كه در منزل او اسلحه و نامه هاى شيعيان وجود وارد و درصدد قيام كردن است. اينك جمعى از اتراك، حسب الامر متوكّل على الغفله در دل شب وارد خانۀ آن بزرگوار شده و ديدند كه تنها با لباس پشمينه، در روى ريگ و سنگ ريزه، مشغول تلاوت قرآن مجيد و آيات وعد و وعيد مى باشد. به همان حال نزد متوكّلش آوردند؛ در حالتى كه پيالۀ شراب در دست متوكّل بود. با همان حال وظايف تعظيم و احترام را به جا آورد و بهانه اى بر آن سعايت پيدا نكرد و با كمال بى شرمى پياله را تعارف نمود. آن حضرت فرمود كه يا اميرالمؤمنين! خون و گوشت من هرگز آلوده به شراب نگشته. معذورم داريد. متوكّل درخواست شعرى نمود كه پسندۀ وى باشد. فرمود كه من در شعر قليل الروايه هستم تا بعد از اصرار، چند شعر مشهور را كه در كتب فريقين ثبت است، فروخواند و اوّل آنهاست:

174

باتوا على قلل الاجبال تحرسهم *** غُلبُ الرجال فما اغنتهم القللُ‌

بعضى مطالب راجع به همين ابيات را در ديوان المعصومين نگارش داده ايم و بدانجا مراجعه نمايند. حاضرين در انديشه شدند كه شايد سوء قصدى در حق آن حضرت باشد، لكن متوكّل از كثرت تأثّر از آن كلام حقيقت انتظام، بسيار گريه كرد؛ به طورى كه ريش او تر شد. امر به برداشتن شراب نمود و حاضرين نيز به گريه آمدند. پس چهار هزار دينار (طلاى مسكوك هيجده نخودى) بدان حضرت تقديم نمود و با احترام تمام به خانه اش برگردانيد.

از مناقب ابن شهرآشوب نقل است كه متوكّل، اشعر مردم را كه در فنون شعرى به تمامى شعراى وقت تقدّم داشته باشد، از على بن جهم، كه شرح حالش در باب كنى به عنوان ابن جهم، على بن جهم خواهد آمد، استفسار نمود. او نيز چندى از شعراى جاهليّت و اسلام را به شمار آورد؛ سپس همين مطلب را از حضرت امام على النقى عليه السلام سؤال نمود. آن حضرت فرمودند: اشعر شعرا محمد بن على علوى حمانى است؛ چنانچه گويد:

لقد فاخرتنا من قريش عصابة *** بمط خدود و امتداد اصابع

ترانا سكوتا والشهيد بفضلنا *** عليهم جهير الصوت في كل جامع

فلمّا تنازعنا المقال قضى لنا *** عليهم بما نهوىٰ نداء الصوامع

فان رسول اللّه احمد جدنا *** و نحن بنوه كالنجوم الطوالع

متوكّل پرسيد كه «نداء صوامع» چيست‌؟ فرمود: «اشهد ان لا اله الا اللّه و اشهد ان محمدا رسول اللّه جدّ من است يا جدّ تو؟» پس متوكّل خنديد و گفت: «جدّ توست و او را از دست تو كناره نمى كشيم». مخفى نماند كه متوكّل جعفر، غير از متوكّل على اللّه محمد بن معتضد، هفتمين خليفۀ سلسلۀ دوّيمى بنى عباس و غير از متوكّل على اللّه عبدالعزيز بن يعقوب، پانزدهمين خليفۀ آن سلسله، است كه هفده تن ديگر نيز از اين خانواده بعد از انقراض سلسلۀ اوّلى از سال 659 ه‍. ق تا سال 924 ه‍. ق در مصر خلافت كرده اند و شرح مراتب را در خاتمۀ باب كنى ان شاءاللّه نگارش خواهيم داد.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 118؛ ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج 1، ص 349؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 4، ص 3062 و ج 6، ص 4151؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 182؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 7، ص 165.

2746. متولى، عبدالرحمان (... - 478 ه‍. ق)

بن ابى محمد مأمون بن على، فقيه شافعى نيشابورى، از علماى شافعيّه مى باشد كه در فقه و اصول و علم 175 خلاف دستى توانا داشت. بعد از وفات ابواسحاق شيرازى در مدرسۀ نظاميّۀ بغداد تدريس نمود و در سال 478 ه‍. ق در بغداد درگذشت.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، [ج 3، ص 145].

مجاشعى

مجاشعى(1)

2747. مجاشعى، على بن فضال (... - 479 ه‍. ق)

بن على بن غالب، فرزدقى قيروانى تميمى مجاشعى، مفسّر اديب، لغوى نحوى، از اكابر مفسّرين و علم ادب مى باشد كه در نحو و صرف و لغت و تاريخ يدى طولا داشت و شعر خوب مى گفته است. نخست به خراسان رفت. مدتى در غزنه اقامت گزيده و مورد توجه اهالى گرديد. اخيراً باز به عراق مراجعت كرده و به خواجه نظام الملك پيوست و در بغداد به نقل حديث از مشايخ غربى خود پرداخت و مصنّفات بسيارى دارد:

1. الاشارة فى تحسين العبارة؛ 2. الاكسير فى علم التّفسير؛ 3. اكسير المذهب (در نحو)؛ 4. تفسير العميدى؛ 5. شجرة الذّهب فى معرفة ائمّة الادب؛ 6. شرح «بسم اللّه الرحمن الرحيم»؛ 7. شرح عنوان الاعراب؛ 8. شرح معانى الحروف؛ 9. العروض؛ 10. العوامل والهوامل؛ 11. الفصول فى معرفة الاصول؛ 12. كتاب الدّول (در تاريخ)؛ 13. المقدّمة (در نحو)؛ 14. معارف الادب؛ 15. النّكت فى القرآن و غير اينها.

از اشعار طريفۀ اوست:

ما هذه الالف التي قد زدتم *** فدعوتم الخوان بالاخوان

ما صحّ لى احد فأجعله أخاً *** فى اللّه محضاً أو ففي الشيطان

إمّا مول عن ودادي ما له *** وجه و إمّا من له وجهان

ايضاً

و اخوان حَسَبْتهُم دروعا *** فكانوها ولكن للاعادي

و خِلْتَهمُ سهاما صائبات *** فكانوها ولكن في فؤادي

و قالوا قد صَفَتْ منا قلوب *** لقد صدقوا ولكن عن ودادي

وفات مجاشعى به سال 479 ه‍. ق در بغداد واقع شد و در مقبرۀ باب ابرز مدفون گرديد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 484؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 230؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 14، ص 90.


1) . مجاشعى: (به ضمّ ميم و كسر شين) منسوب به قبيلۀ بنى مجاشع از شعب و بطون قبيلۀ بنى تميم بوده و اولاد خانوادۀ مجاشع بن دارم بن مالك بن حنظلة بن مالك بن زيد مناة بن تميم هستند و در اصطلاح رجالى، لقب اصبغ بن نباته و اعين بن ضبيعه و سعيد بن مسعده و غير ايشان است. (مؤلف)

176 * مجاور، على بن عيسى

مصطلح رجال است.

مجاهد، سيد محمد --> صاحب مناهل، على بن احمد

مجتبى، على بن احمد --> انطاكى

مجتهد

مجتهد(1)

2748. مجتهد، ميرزا احمد (... - 1265 ه‍. ق)

بن لطفعلى خان بن محمدصادق، آذربايجانى مغانى تبريزى، از اكابر علماى اماميّۀ اواسط قرن سيزدهم هجرى تبريز مى باشد كه نخست منشى دولت بوده و اخيراً از آن مقام رسمى منصرف و يكدل و يك جهت كمر همّت به تحصيل مراتب علميّه بست.

براى انجام اين مرام مقدّس به عتبات عازم شد. در كربلاى معلّى حاضر حوزۀ آقاى سيد على صاحب رياض سالف الترجمه گرديده و به مقامى بس عالى رسيد. بعد از مراجعت به تبريز، رياست علميّه بلامعارض بدو منتهى و سال ها با كمال استقلال در ايفاى وظايف دينيّه و قضاى حوايج مردم و رفع ظلم از مظلومين و دادرسى ستمديدگان، كه نخستين وظيفۀ بشريّت و انسانيّت است، اهتمام تمام به كار برد.

مساعى جميلۀ او منظور نظر عموم و مورد تقدير علماى وقت بود و در نزد دولت و طبقات متنوعۀ ملت بسيار محترم مى زيست تا روز بيست وهفتم ماه رجب 1265 ه‍. ق در تبريز وفات يافت. جنازۀ او به نجف اشرف نقل، در مقبرۀ مخصوص خود مدفون و در روز وفات او تعطيل و تشييع عمومى شد. جملۀ «باغ ارم جاى او» 177 مادّۀ تاريخ وفات اوست. از اشعار قصيده اى است در مدح حضرت صاحب الامر - عجّل اللّه فرجه - كه به صاحب ترجمه نسبت داده شده است:

ولي الالهُ صاحبَ الامر في الورىٰ *** بسيفه شمل الحق يُرُجى انتظامه


1) . مجتهد: در لغت عرب، كسى را گويند كه در سر كارى كوشيده و در تحصيل آن بذل قدرت نمايد. در اصطلاح علماى دينيه، فقيهى را گويند كه در استنباط احكام شرعيه از ادله و مدارك متداولۀ آنها بذل قدرت و طاقت كرده و اهتمام تمام بنمايد يا خود كسى است كه قوه و ملكۀ اين استنباط را داشته باشد؛ به شرحى كه در كتب اصوليه مبسوطاً نگارش يافته است؛ به هرحال، فتوا دادن در احكام شرعيه موقوف به نيل به اين مقام مقدس بوده و علماى صاحب فتوا عموماً داراى اين مقام عالى بوده اند، ولكن بعضى از ايشان بالخصوص به همين وصف معروف هستند كه به طور اجمال تذكر مى دهد. (مؤلف)

امام الهدى بحر الندىٰ من به اقتدىٰ *** مسيح فطوبىٰ من به ايتمامه

هو الشمس في الاشراق لولا افولها *** هو البدر فى الانوار لولا اغتيامه

هو الخلف المهدي من آل احمد *** عنانُ الهدىٰ في كفّه و زمامه

سيملا دهراً قسطه بعد ما ملأ *** بسيط البسيط ظلمه و اهتضامه

و لولاه دين الحق ذلّ و ما بدىٰ *** علىٰ كل دين عزُّه و تمامه

فديتك قد طال المدىٰ و اعتدىٰ العدىٰ *** و ركن الهدىٰ والعدل بان انثلامه

و قد غيّروا دين النبى بجهلهم *** فحرم حل الشرع حلَّ حرامه

كرام الورى فى الدهر صاروا اذلة *** و ساد على الاشراف فيها لِآمه

الى مَ أُقاسي لوعة الوجد فى النوىٰ *** بقلبي جرح ليس يُرجىٰ التيامه

كتاب منهج الرّشاد فى شرح الارشاد بدو منسوب مى باشد كه شرح ارشاد علاّمه است.

خانوادۀ صاحب ترجمه از بزرگ ترين خانواده هاى علميّه بوده و شرح حال بعض از مشاهير ايشان را، كه دسترس اين نگارنده گرديده، ذيلاً ثبت اوراق مى نمايد.

منابع: اطلاعات متفرقه.

2749-2752. مجتهد، حاج ميرزا باقر (... - 1285 ه‍. ق)

بن ميرزا احمد فوق الذكر نيز از اكابر علما و رؤساى علمى ايران، داراى نفوذ تمام و عزّت و احترام ما لاكلام و مرجع طوايف انام بود. در انفاذ حوايج مردم مساعى جميله به كار مى برد و در آذربايجان كلمۀ «مجتهد» بدو منصرف است و از تلامذۀ صاحب جواهر و شيخ مرتضى انصارى و والد معظّم خود بوده و در پنجم رجب 1285 ه‍. ق در تهران عازم جنان گرديد.

فرزند ارجمندش، آقاى حاج ميرزا حسن، در تمامى كمالات نفسانيّه وارث بالاستحقاق وى، در شمار اكابر علماى وقت خود معدود، فقيه اصولى متبحّر، اديب متمهّر، از تلامذۀ حاج سيد حسين كوه كمرى و حاج ميرزا محمدحسن شيرازى و ملا على نهاوندى، كه شرح حال هريكى در محل خود از اين كتاب نگارش يافته است، در قوت حافظه و 178 دقّت نظر و ذكاوت و فطانت مشهور و اجتهاد او مسلّم علماى وقت بود. در حدود چهل سال در تبريز به فتوا و تدريس و مرافعات شرعيّه با تمام دقّت و احتياط و درستكارى متصدّى و در احقاق حق متداعيين و تشخيص حق از باطل و صدق و كذب شهود قضيّه مهارتى بسزا داشت. در مقام مرافعه، عالى و دانى در نظر

وى يكسان بود و در ردّ بعض عقايد مخالف اعتقاد حقّۀ اثناعشريّه اهتمام تمام به كار مى برد. «لاتأخذه فى اللّه لومة لائم». از تأليفات اوست تشريح الاصول و آن غير از تشريح الاصول استاد خود، ملا على نهاوندى مذكور فوق، است كه در تبريز در آخر بعضى از چاپ هاى فصول به طبع رسيده است. وى در جمادى الآخر سال 1338 ه‍. ق در تبريز وفات يافت.

الصورة

D41

ميرزا مصطفى تبريزى (130)

فرزند ارجمندش، آقاى حاج ميرزا مصطفى، نيز از افاضل علماى تبريز مى باشد كه بسيار كريم النّفس و مهذّب الاخلاق، در حدّت ذهن و ذكاوت طاق، فقيه اصولى، اديب فلكى، رياضى عروضى، شاعر ماهر، در فنون شعريّه و ادبيّه و علوم عربيّه استاد، به هر دو زبان عربى و فارسى اشعار نغز و طرفه گفته و مراتب فضل و كمال وى مسلّم مخالف و موافق و يگانه و بيگانه و اجتهاد او مورد تصديق والد معظّم خود بوده است.

نخست مقدمات لازمه و فقه و اصول سطحى را در تبريز از والد معظّم خود و ديگر افاضل وقت تكميل نمود؛ پس به مرام ادامۀ تحصيلات علميّه عازم عتبات عرش درجات شد. در حوزۀ درس آخوند ملا كاظم سابق الذكر، شريعت اصفهانى، سيد محمدكاظم يزدى، ميرزا ابوالقاسم اوردوبادى و ديگر اكابر وقت حاضر گرديد.

از هر گلشنى گلى و از هر خرمنى سنبلى چيده و از هر بلبلى نوايى شنيد تا در علوم و كمالات متنوعه به مقامى عالى رسيد و در مضمار مسابقت گوى سبقت از ديگران ربود. معاصر و معاشرش، شيخ محمدرضا اصفهانى، كه شرح حالش به عنوان ابوالمجد، شيخ محمدرضا در باب كنى 179 خواهد آمد، اين اشعار را به خودش فرستاده است:

علوت فى الفضل السها والسماك *** و انت بدر والمعالى سماك

لاغرو ان فُقت الثريا علا *** فانت فى ذلك تقفو اباك...

علاّمۀ شهير شيخ محمدحسين كاشف الغطاى سابق الذكر نيز در حق وى گويد:

تُركتْ سيوف الهند دونك في الفتكِ *** على العرب العربا و انت من الترك

تبرزتَ مِن تبريز ربَ فصاحة *** بها مدنّيا قد حسبناك او مكي

فكم لك من نظم و نثر تزينت *** بنفسهما المسكى كافورةُ المسك...

از اشعار قصيده اى است كه حاج ميرزا مصطفى در حق حضرت سيدالشهداء عليه السلام گفته است:

اناخ على قلبي الكآبةُ والكرب *** عشيةَ زمّ العيسَ للظعن الركبُ

و قد فقدتْ عينى الرقاد بفقدهم *** فلم يلق مذ لم ألقهم هدباً هدب

و قائلةِ لى عزِّ قلبك بعدهم *** فقلت اصبتُ النصحَ لو كان لى قلب

فاضحىٰ امام المسلمين مجرّدا *** وحيدا فلا آل لديه و لا صحب

فظلّ و ليلُ النقع داج تحفُّه *** تصول القنا كالبدر حُفت به الشهبُ

و قد ولي الهنديُ تفريَق جمعهم *** فصح لتقسيم الجسوم به الضربُ

الى ان قضىٰ ظمآن والماء دونه *** «مباح على الرّواد منهله العذبُ‌»

بنفسى يا مولاي خدَّك عافرا *** و جسمك مطروحا أضرّ به السلبُ

فان جعلوا للخيل صدرك مركضا *** فقد علموا ان المجالَ لها رحب

و ان نهبُوا تلك الخيام بكفرهم *** فوفرك قِدْماً بين اهل الرجا نهب

و ان برزتْ تلك الوجوه فانما *** عليها عن الابصار مِن هيبة نقب

از تأليفات و آثار قلمى حاج ميرزا مصطفى است:

1. ارجوزه در عروض و قافيه (به عربى كه ابوالمجد مذكور فوق شرحش كرده و چاپ شده است)؛ 2. حاشيۀ كفاية الاصول استاد خود، آخوند خراسانى ملا محمدكاظم؛ 3. حاشيۀ لسان الخواص آقا رضى قزوينى؛ 4. العروض؛ 5. قاعدة الخطائن؛ 6. اللّباس المشكوك و غير اينها از رسائل متفرقه در فلكيّات و رياضيات و موضوعات مختلفۀ فقهيّه و مانند آنها.

وى در اواخر به فلج شديد مبتلا شد و در سال 1337 ه‍. ق به رحمت ايزدى نائل گرديد.

فرزند ارجمندش، آقاى آميرزا عبداللّه، كه از افاضل عصر حاضر ما مى باشد، در تمامى 180 مراتب علميّه و اخلاقيّه خلف وى گرديده و نعم الخلف؛ داراى همه گونه كمالات و شرف، در فقه و اصول و حديث و رجال و ديگر علوم متداوله، صاحب يدى طولا، با كثرت تنوع اطّلاعات تاريخى و ادبى ممتاز، در اخلاق فاضله طاق، جدّ

امجد و پدر والاگهر خود را وارث بالاستحقاق و از آقاى حاج شيخ عبدالكريم، كه شرح حالش را به عنوان آية اللّه، حاج شيخ عبدالكريم نگارش داده ايم، اجازۀ اجتهاد دارد. وفقه اللّه للخدمات الدينية.

منابع: اطلاعات متفرقه.

2753. مجتهد، حاج ميرزا جعفر (... - 1262 ه‍. ق)

برادر حاج ميرزا باقر مجتهد فوق نيز از علماى اعلام وقت و از تلامذۀ صاحب جواهر بود. رساله اى در عصير عنبى و شرحى بر شرائع نوشته است. اجتهاد او مورد تصديق استاد مذكور و شيخ حسن آل كاشف الغطاء صاحب انوار الفقاهة و بعضى از اجلاّى ديگر بود. به سال 1262 ه‍. ق در حال حيات پدر به مرض وبا وفات يافت.

منابع: اطلاعات متفرقه.

2754. مجتهد، حاج ميرزا جواد (... - 1313 ه‍. ق)

الصورة

D42

ميرزا جواد مجتهد (131)

بن ميرزا احمد مجتهد مذكور فوق، از اعاظم علماى اماميۀ آذربايجان اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت، از تلامذۀ حاج سيد حسين كوه كمرى سابق الذكر و علاوه بر مراتب علميّه، در اصول سياست هم نابغۀ عصر خود بود. در فطانت و ذكاوت و سخاوت و شهامت وى نوادر بسيارى منقول است. بعد از وفات برادر والاگهر خود، حاج ميرزا باقر مجتهد فوق الذكر، رياست مطلقۀ علميّه، كه توأم با نفوذ و اقتدار بى نهايت بوده، بدو منتهى شد و لفظ «مجتهد» در صورت اطلاق و نبودن قرينه بدو

منصرف مى باشد. ساليان دراز با نفوذ تمام حامل لواى رياست تامّه بوده و كارهاى مهم بسيارى را با كمال شهامت و موفقيّت از پيش برده است. در نزد امرا و حكام و درباريان و طبقات متنوعۀ ملت با تمام احترام و عزّت زيسته، بلكه در اثر وجهۀ ملى فوق العاده كه داشته، امرا و حكام وقت از وى ترسناك و انديشناك بودند. اوامر و احكام او را با كمال تذلّل قبول و اجرا مى كردند و اصلاً قدرت ردّ آنها را نداشتند. 181

در تنفيذ حكم ميرزاى شيرازى حاج ميرزا محمدحسن آتى الترجمه كه در حرمت استعمال دخانيّات صادر بوده، شهامت بى نهايت به خرج داد و به سال 1313 ه‍. ق در تبريز وفات يافت و در مقبرۀ معروف سيد حمزه دفن شد و مراثى بسيارى در حق وى گفتند. اخيراً جنازه اش را به نجف اشرف نقل داده و در مقبرۀ مخصوص اين خانواده به خاك سپردند. موقع وفات او چند روز تعطيل عمومى شد و در تمامى بلاد ايران مجالس ترحيم منعقد گرديد و هنگام ورود جنازه به نجف نيز مرثيه هاى بسيارى گفته شد و از آن جمله است:

دفنوك فى ارض الغرى موسدا *** بحمى الوصي و سوف تلتقيان

جاورت سلطانا و روحك لم تزل *** قبل الممات بحضرة السلطانِ‌

منابع: اطلاعات متفرقه.

مجتهد، حاج ميرزا حسن --> مجتهد، حاج ميرزا باقر

ميرزا حسن پسر ميرزا باقر است.

2755. مجتهد، سيد حسين بن حسن بن محمد (... - 1001 ه‍. ق)

كركى عاملى، معروف به «مجتهد كركى» و «مير سيد حسين مجتهد»، از متبحّرين علماى اماميّۀ عهد شاه تهماسب و شاه عباس صفوى مى باشد كه خاله زادۀ ميرداماد و نوۀ دخترى محقّق كركى آتى الترجمه بود. بعد از وفات محقّق، در نزد تمامى امرا و سلاطين وقت قائم مقام او و 182 داراى اعتبار تمام بوده و چندى در قزوين سكونت داشت؛ پس به امر شاه عباس اوّل به سمت شيخ الاسلامى به اردبيل رفت. از تاريخ عالم آرا نقل است كه شاه تهماسب را نيز همين صاحب ترجمه غسل داده و بر وى نماز كرد و از تأليفات اوست:

1. الاشراف على سيادة الاشراف (در اثبات سيادت اشخاصى كه از طرف مادر از

بنى هاشم هستند)؛ 2. الاقتصاد فى ايضاح الاعتقاد فى الامامة والاعتقادات الحقّة؛ 3. التّبصرة فى العقائد الحقّة؛ 4. تحقيق معنى السيّد والسّيادة؛ 5. تذكرة الموقنين فى تبصرة المؤمنين فى اصول الدّين (و اين غير از تبصرۀ مذكور است)؛ 6. تفسير (أُحِلَّ لَكُمُ اَلطَّيِّبٰاتُ وَ طَعٰامُ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ حِلٌّ لَكُمْ‌) (مائده، 5)؛ 7. حاشيۀ صحيفۀ سجّاديّه؛ 8. حاشيۀ عيون اخبار الرّضا عليه السلام؛ 9. دفع المناواة عن التّفضيل والمساوات فى شأن على عليه السلام بالنّسبة الى سائر اهل البيت عليهم السلام؛ 10. رفع البدعة فى حلّ المتعة؛ 11. شرح روضۀ كافى؛ 12. الطّهماسبيّة (كه رساله اى است در امامت)؛ 13. عيون الاخبار؛ 14. اللّمعة فى عينيّة صلوة الجمعة؛ 1(5). النّفحات الصّمديّه و غير اينها.

وفات او به سال 1001 ه‍. ق در اردبيل و يا به قول بعضى، در همان سال در اثر طاعون شديد در قزوين واقع شد و به هرحال، جنازۀ او را به امر سلطان به عتبات عاليات نقل دادند.

كراماتى نيز به سيد حسين منسوب است؛ من جمله هلاكت شاه اسماعيل صفوى ثانى است كه بسيار شقى، به هر مقدمه اى كه بوده، اعلان تسنّن داده و سيد را نيز بارها با قتل تهديد كرده بود تا شبى سيّد به دعاى علوى مصرى توسّل نمود و در همان شب كه شاه اسماعيل با بعضى از دل بسته ها و پاسوخته هاى خود در حال مستى و لاشعورى به كوچه و بازار رفته بود، ناگهان مبتلا به اختناق شد و با يك دنيا حسرت و ندامت درگذشت و تمام سلطنت او در حدود يك سال بوده است. شرح اين قضيه و تفصيل اعلان تسنّن شاه اسماعيل موكول به روضات الجنّات و تاريخ عالم آراى عباسى و منابع ديگر است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 185؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 2، ص 951؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

2756. مجتهد، سيد حسين بن سيد حيدر بن قمر (قرن 11 ه‍. ق)

حسينى كركى عاملى، از اكابر علماى اماميّۀ اوايل قرن يازدهم هجرى، به «عزالدين» ملقّب، به «ابوعبداللّه» مكنّى، به «مجتهد» يا «مجتهد كركى» معروف، گاهى به «مفتى» و «مفتى اصفهان» موصوف و از تلامذۀ شيخ بهائى بوده است. در روايت تمامى كتب فقه و تفسير و حديث 183 و غيرها از وى اجازه داشت. از مشايخ محقّق سبزوارى و ملاّ محمدتقى مجلسى اوّل و نظاير ايشان بود. خودش نيز در حدود 1010 ه‍. ق از شيخ

بهائى و در 1029 ه‍. ق از شيخ محمد بن صاحب معالم با اجازه روايت كرده و از ميرداماد و ديگر اكابر وقت نيز روايت مى كند. از تأليفات او كتاب الاجازات مى باشد و بعضى رسائل متنوعۀ ديگرى نيز در مسائل متفرقه داشته است. اينكه بعضى از ارباب تراجم سه كتاب دفع المناواة و رفع البدعة و نفحات صمديّة را نيز، كه در شرح حال سيد حسين بن سيد حسن كركى مذكور فوق نگارش داديم، به همين سيد حسين بن سيد حيدر كركى نسبت داده اند، همانا ناشى از اشتباه اسمى و شهرتى است؛ به هرحال، بنابر تحقيقاتى كه صاحب روضات كرده، «مجتهد كركى سيد حسين» نام دو نفر مى باشد؛ يكى پسر حيدر و ديگرى فرزند سيد حسن و ما هم تحقيق مطلب را محول بدانجا مى داريم.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 190.

مجتهد، حاج ميرزا لطفعلى بن احمد بن لطفعلى --> تبريزى، حاجى ميرزا لطفعلى

وى علاوه بر مؤلفات مذكوره تفسيرى هم داشته در دو مجلّد بزرگ كه از اواسط قرآن مجيد بوده تا ربع آخر آن و در اغلب مواقع متعرّض مطالب كلاميّه نيز مى باشد و اجتهاد او مورد تصديق والد معظّم خود بوده است.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، ص 311.

مجتهد، حاج ميرزا مصطفى --> مجتهد، حاج ميرزا باقر

مجتهد، حاج ميرزا موسى --> تبريزى، حاج ميرزا لطفعلى و صاحب اوثق الوسائل

مجتهدالشعراء، ميرزا حبيب اللّه --> قاآنى

مجتهدالشعراء، سيد حسين طباطبايى --> مجمر

مجتهدالشعراء، سيد محمد حسينى --> سحاب

184 2757. مجدالادباء، ميرزا حيدرعلى (قرن 14 ه‍. ق)

از شعراى عهد ناصرالدين شاه قاجار (1264-1313 ه‍. ق) و معلّم فرح السلطنه، دختر شاه (متولدۀ 1295 ه‍. ق)، مى باشد كه به «ثريا» تخلّص مى كرد. اشعار او نغز و طرفه و قصايد او كه دربارۀ ائمّۀ اطهار عليهم السلام گفته، به نام خير الكلام فى مدائح الكرام مدوّن و در مادّۀ تاريخ گفتن بسيار چالاك بود و بعضى از مادّه تاريخ هاى او را ضمن عنوان

عرب، ميرزا سيد صالح بن سيدحسن نگارش داديم و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، مآثر و آثار.

2758 و 2759. مجدالاشراف، سيد محمد (... - 1330 ه‍. ق)

الصورة

D43

سيد محمد مجدالاشراف (132)

بن ميرزا ابوالقاسم بن محمد نبى، حسينى شريفى شيرازى، ذهبى المسلك، ملقّب به «مجدالاشراف» و «جلال الدين»، خازن امامزادۀ اعظم سيد احمد شاه چراغ و مؤلّف كتاب تامّ الحكمة است كه به منزلۀ ديباچۀ كتاب قوائم الانوار و طوالع الاسرار والد مذكور خود، سيد ابوالقاسم، بوده و در تبريز چاپ شده است. نيز از تأليفات اوست تحفة الوجود (در عرفان و حكمت) كه آن هم در ايران چاپ شده و در آثار عجم ضمن شرح بقعۀ شاه چراغ از بقاع متبرّكۀ شيراز گويد: توليت موقوفات حضرت شاه چراغ عليه السلام بالفعل، كه حدود سال 1313 ه‍. ق بوده، در دست قدوۀ اصحاب حال و زبدۀ ارباب كمال، عارف كامل و مرشد فاضل فخرالسالكين جناب ميرزا جلال الدين محمد حسينى ملقّب به «مجدالاشراف» سرسلسلۀ فرقۀ ذهبيّه مى باشد. وفات مجدالاشراف در حدود سال 1330 ه‍. ق واقع گرديده است.

والد معظّم او، ميرزا ابوالقاسم، مشهور به «ميرزا بابا» نيز داراى همين مقام، عارف معتمد و جامع علوم شريعت و فنون طريقت و حقيقت، متولّى بقعۀ مباركۀ شاه چراغ بوده و از تأليفات اوست:

185 1. آيات الولاية (به زبان فارسى و حاوى تفسير هزارويك آيه مى باشد كه از آن جمله سيصد آيه به اتفاق تمامى مفسرين و بقيه هم به حكم تفاسير وارده از اهل بيت عصمت عليهم السلام در حق آن خانوادۀ رسالت عليهم السلام و ولايت ايشان نازل شده و

اين كتاب در دو مجلد چاپ و مجلد اول آن تا سورۀ انبياء است)؛ 2. تباشير الحكمة (در معارف و در ايران چاپ شده است)؛ 3. ترجمة تفسير العسكرى عليه السلام؛ 4. السّبع المثانى (كه به منزلۀ جلد هفتم مثنوى مولوى است)؛ 5. قوائم الانوار و طوالع الاسرار (در عرفان و آداب سير و سلوك و شرايط عمدۀ چهارده گانۀ طريقت و معارف حقيقت كه در تبريز چاپ شده است)؛ 6. قواطع الاوهام فى نبذ من مسائل الحلال والحرام؛ 7. معالم التّأويل والتّبيان فى شرح اسرار خطبة البيان (خطبة البيان منسوب به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را به سال 1281 ه‍. ق هنگام مراجعت از زيارت حضرت امام رضا عليه السلام ظرف دو سال در تهران با اصول عرفانى شرح كرده و نسخۀ خطّى آن نزد اين نگارنده موجود است).

سال وفات ميرزا ابوالقاسم به دست نيامد.

منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص 448؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 8، ص 162؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

مجدّد

(بر وزن معلّم) به لغت عربى، تازه كنندۀ هر چيز و در اصطلاح علما، يكى از اكابر دينى و مذهبى هر قرن را گويند كه در سر آن قرن بعضى از رسوم و آداب دينى و مذهبى را، كه به جهت كثرت انس و عادت از طراوت و اهميتى كه شايد و بايد افتاده باشد، تجديد نمايد. در توضيح اجمالى اين معنى گوييم: در خبرى نبوى آمده است كه خداى تعالى در هر صد سال (قرن) كسى را براى اين امّت مبعوث گرداند كه دين ايشان را تجديد نمايد. اينك در اصطلاح هريك از علماى فريقين، اقتباساً از اين خبر نبوى كسى را از اكابر دينى 186 كه در آخر هر قرنى مصدر خدمات مهم دينى بزرگى بوده اند، به همين صفت متّصف داشته و مجدّد آن قرنش شمارند. از ابوالقاسم على بن حسين بن عساكر نقل است كه بعد از ذكر اين خبر گويد: مجدّد دين و مذهب در سر قرن اول عمر بن عبدالعزيز، در سر قرن دوم محمّد بن ادريس شافعى، سوم احمد بن سريج، چهارم ابوبكر باقلانى، پنجم ابوحامد غزالى، ششم فخر رازى است. كلام ابن اثير راجع به مجدّدين مذهب شيعه را نيز در شرح حال محمد بن يعقوب كلينى مذكور داشتيم. حاج ميرزا محمدحسن شيرازى آتى الذّكر را نيز «ميرزاى مجدد» گفتن، روى همين اصل مى باشد كه مجدّد مذهبى سر قرن سيزدهم هجرت بوده است.

در نخبة المقال نيز مجلسى ثانى و آقاى بهبهانى سابق الذكر را مجدّد شمرده كه اوّلى مجدّد رأس قرن يازدهم و دوّيمى هم مجدّد رأس قرن دوازدهم بوده اند و در اصطلاح عرفانى، در هر هزار سال يك نفر مجدّد آيد؛ به شرحى كه در محل خود مذكور است.

مجدّد الف ثانى يا مجدّدى، احمد سرهندى --> فاروقى، احمد

مجدالدوله، رستم بن فخرالدوله على --> آل بويه

از حكّام ديالمه بود.

مجدالدين، احمد بن محمد غزالى --> غزالى، احمد بن محمد

مجدالدين، اسعد بن ابى نصر --> ميهنى

مجدالدين، عبدالسلام بن عبداللّه --> شيخ الاسلام، عبدالسلام بن عبداللّٰه

2760. مجدالدين، على بن حسن (قرن 7 ه‍. ق)

بن ابراهيم بن على بن جعفر بن محمد بن على بن حسن بن عيسى بن محمد بن عيسى بن على بن امام جعفر صادق عليه السلام، حلبى عريضى، معروف به «سيد مجدالدين حلبى»، عالمى است فاضل جليل القدر از مشايخ محقّق حلّى (متوفى به سال 676 ه‍. ق) كه با دو يا سه واسطه از شيخ طوسى (متوفّى به سال 460 ه‍. ق) روايت مى كند. سال وفاتش به دست نيامد و جدّ اعلايش على بن امام جعفر عريضى، به طور خلاصه تحت عنوان عريضى، على بن امام جعفر صادق عليه السلام نگارش يافته و به اختلاف در قبر شريف او نيز در آنجا اشاره نموديم.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 230؛ كتب رجاليه.

187 2761. مجدالدين فارسى (قرن 7 ه‍. ق)

معروف به «خواجه مجدالدين»، شاعر فاضل هنرمند خوش نويس و نيكوبيان، از فضلاى قرن هفتم هجرت كه با استعداد ظاهر و باطن آراسته و از معاصرين سعدى شيرازى (متوفى به سال 691 ه‍. ق) بوده و در حل مشكلات شعرى بدو مراجعه مى كرده اند. گويند همه روزه با اتابك سعد بن ابوبكر زنگى نرد باختى؛ عاقبت اتابك ترك كرده و يك سال بدين منوال گذشت؛ پس مجدالدين چند بيتى بدو فرستاد و از

آن جمله است:

ياد مى دارم از آن شب كه به من مى گفتى *** عمر باقى بنشين خوش چو نشستى با من

و آن شب آن بود كه در سر هوس نردت بود *** نرد من بردم و عمداً تو شكستى با من

اتابك نيز اين شعر را در پشت نامۀ مجدالدين نوشته و بدو فرستاد:

از خزهاى مصرى يك خز و الف دينار *** بى لعب نرد كردم هرساله بر تو اقرار

ظاهر آنكه «مجدالدين» نام اصلى وى مى باشد و سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: لودى، شيرعلى خان، مرآت الخيال، ص 36.

مجدالدين، مبارك بن ابى الكرم --> ابن الاثير جزرى، ابوالسعادات مبارك

مجدالدين، محمد بن ابى بكر بن رشيد بغدادى --> واعظ، محمد بن ابوبكر

مجدالدين، محمد بن ابى يزيد طيفور --> سجاوندى، محمد بن ابى يزيد طيفور

2762. مجدالدين، سيد محمد بن سيد عزالدين (... - 673 ه‍. ق)

بن حسن بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاووس، داوودى حسنى حلّى، برادرزادۀ سيد رضى الدين على بن طاووس، از علماى اماميّۀ قرن هفتم هجرت مى باشد كه كتاب البشارة را تأليف داده و هديۀ دربار هلاكوخان نمود. اينك در اثر آن خدمت دينى نيل و حلّه و كربلا و نجف از قتل و غارت و صدمات لشكر هلاكو، كه در سال 656 ه‍. ق وارد بغداد بودند، محفوظ و در امان ماند و نقابت بلاد فراتيه نيز از طرف هلاكو بدو مفوض گرديد تا به سال 673 ه‍. ق در حلّه وفات يافت و جنازه اش را به نجف اشرف نقل دادند.

منابع: ابن فوطى، عبدالرزاق بن احمد، الحوادث الواقعة والتجارب النافعة فى المأة السابعة، ص 382.

188 مجدالدين، محمد بن يعقوب --> فيروزآبادى، محمد بن يعقوب

مجدالدين همگر --> همگر

مجدالملك، اسعد بن محمد --> براوستانى، اسعد بن محمد بن موسى

2763 و 2764. مجدويه، احمد بن ابى بكر بن ابى محمد (... - 850 ه‍. ق)

خاورانى، اديب نحوى، ملقّب به «مجدويه» (به فتح ميم و دال و واو) اديب كامل

نحوى بارع فاضل، جوهرۀ ذكاوت و حافظ قرآن بود. از ياقوت حموى نيز درس خوانده و صاحب كتاب شرح مفصّل و غيره مى باشد و در سال 620 ه‍. ق در حدود سى سالگى درگذشت. صاحب ترجمه غير از ابن المجدى مشهور مى باشد كه نامش «احمد بن رجب»، لقبش «شهاب الدين» و فقيهى بوده است نحوى قارى رياضى شافعى، در بعضى از علوم و معارف متفرّد و محل استفادۀ مردم و در سال 850 ه‍. ق وفات يافته و مصنّفاتى هم بدو منسوب است.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 230؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 85، س 33؛ ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج 2، ص 238.

• مجدى، مخلد بن عبداللّه

مصطلح رجال است و رجوع بدان علم نمايند.

2765. مجذوب، ميرزا محمد (قرن 11 ه‍. ق)

يا ميرزا محمدرضا بن محمّد، تبريزى، عالمى است شاعر صوفى مسلك، از فضلاى قرن يازدهم هجرت كه به «مجذوب» معروف، داراى اخلاق حميده و اوصاف پسنديده بوده و از آثار قلمى اوست مثنوى شاهراه نجات (در آداب سير و سلوك) و قصايد بسيارى هم دربارۀ ائمّۀ اطهار عليهم السلام گفته و از اشعار اوست:

ترك ديوانگى از طعنۀ مردم نكنم *** شهر گر تنگ بود دامن صحرايى هست

ايضاً

مرد را دردى اگر باشد خوش است *** درد بى دردى علاجش آتش است

ايضاً

خانقاهى كه به خرجش نكند دخل وفا *** صرفۀ وقت در آن است كه ميخانه شود

سال وفاتش به دست نيامد.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4169.

2766. مجذوب، حاج محمدجعفر (... - 1239 ه‍. ق)

بن حاج صفرخان بن عبداللّه بيگ، همدانى، ملقّب به «مجذوبعلى شاه»، معروف به «كبوترآهنگى»، از افاضل علما 189 و عرفاى قرن سيزدهم هجرت، از طايفۀ قراگوزلو از

طوايف قزلباش، از تلامذۀ ملا مهدى نراقى و ميرزاى قمى بوده و اجازۀ اجتهاد داشت. در همان اوقات تحصيل فقه و اصول و علوم دينيّه، به اوراد و اذكار و نوافل ليليّه و نهاريّه مواظبت مى كرد. در مطالعۀ كتب ابن طاووس، خواجه نصير، ابن فهد، ابن ميثم، شيخ بهائى، ميرداماد، ميرفندرسكى، مجلسى اوّل، فيض كاشانى و جمعى ديگر از اكابر و محقّقين علما، كه روح عرفانى داشته اند، اهتمام تمام به كار برده و قدم به دايرۀ سير و سلوك گذاشت. در تهذيب اخلاق و رياضات شرعيّه كوشيده و به عبادت و انزوا مى گذرانيد. ديگر به اجازۀ اجتهاد و مراتب ساميه، كه در علوم رسميّۀ متداوله داشته، نمى پرداخت. حكايات عجيبى از وى منقول است و فضلاى وقت سلمان عصرش مى گفتند و علاوه بر مراتب علميّه، طبع شعر هم داشته و از اوست:

من نگويم خدمت زاهد گزين يا مى فروش *** هركه حالت خوش كند، در خدمتش چالاك باش

ايضاً

در عشق موى دوست به مانند مو شدم *** وز ياد او چنان شدم آخر كه او شدم

ايضاً

ز خاموشى بريدم من زبان هرزه گويان را *** دو لب برهم نهادم كار شمشير دودم كردم

از آثار قلمى اوست:

1. اثبات النّبوّة الخاصّة (به زبان فارسى و نسخۀ خطى آن در خزانۀ رضويه موجود است)؛ 2. مرآت الحق؛ 3. مراحل السّالكين.

وفات او به سال 1239 ه‍. ق در تبريز واقع شد و در حوالى مقبرۀ معروف سيد حمزه مدفون گرديد.

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 450؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 533؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 1، ص 101.

مجذوبعلى شاه --> مجذوب، حاج محمدجعفر

2767. مجرم، مرتضى قلى بيگ (... - 1020 ه‍. ق)

بن سلطان حسن شاملو، از رؤساى عشاير اتراك مى باشد كه شاعرى بوده متوسّط، در موسيقى و خطّاطى نيز ماهر. به هندوستان رفته و به سال 1020 ه‍. ق در آنجا درگذشت. اشعار او را به موجب وصيّت خودش، تقى اوحدى جمع و تدوين نموده

و ديوانى مرتّب شد و از اوست:

زآن گونه غريبانه به زندان تو مرديم *** كايّام نشد آگه و تقدير ندانست

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4169.

190

مجريطى

مجريطى(1)

2768. مجريطى، احمد (... - 395 ه‍. ق)

يا سلمة يا مسلمة بن احمد بن رضاع، اندلسى قرطبى مجريطى، معروف به «حكيم مجريطى»، مكنّى به «ابوسلمه» يا «ابوالقاسم» يا «ابومحمد»، از حكماى نامى اسلامى اواخر قرن چهارم هجرى قمرى مى باشد كه در نجوم و احكام آن و رصد كواكب مهارت زياد داشته و از تأليفات اوست:

1. اخوان الصّفا (كه ذيلاً به نام رسائل مذكور است)؛ 2. تاريخ فلاسفة العرب؛ * رسائل اخوان الصّفا (و مرامش در اين كتاب تفسير فلسفه با ديانت بوده و غير از رسائل اخوان الصّفا و خلاّن الوفاى معروف طبع شده است كه آن، موافق آنچه تحت عنوان اخوان الصفا مذكور داشتيم، تأليف جمعيتى بوده و اين فقط تأليف حكيم مجريطى است. بلى، اين هم به طرز و اسلوب آن بوده و شباهتى بدان دارد و به همين جهت، محل اشتباه جمعى شده و كتاب رسائل اخوان الصّفا نام را يكى پنداشته اند و يك نسخۀ خطى از اين رسائل مجريطى در كتابخانۀ خديويۀ مصر موجود است؛ 4. غاية الحكيم (الحكم خ ل) و احق النّتيجتين بالتّقديم (در علم سحر و طلسمات).

[غاية الحكيم] موافق طريقۀ يونانى ها انواع سحر و طلسمات را حاوى و آن را از 224 كتاب از كتب حكما جمع كرده است. مدت شش سال به تهذيب آن پرداخت. تأليف آن در سال 348 ه‍. ق خاتمه يافت و يك نسخه از آن به رقم 2443 در خزانۀ اياصوفيا موجود است. وفات حكيم مجريطى به سال 395 ه‍. ق واقع شد و اينكه بعضى از رياضيّين معاصر، وفات او را در سال 898 ه‍. ق قبل از فتنۀ اندلس نوشته اند، اشتباه است.


1) . مجريطى: منسوب به مجريط و آن نام شهرى بوده از بلاد اندلس (اسپانيا) كه در اوقات حكومت و استيلاى عرب، به همين اسم موسوم بود. پس از استيلاى اروپايى ها در اصطلاح جغرافيين ايشان، آن اسم اولى به «مادريد» تبديل يافته و پايتخت دولت اسپانيا مى باشد. (مؤلف)

منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، [ج 6، ص 432]؛ جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 2، ص 343؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 10، ص 254؛ الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص 177؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 3، ص 273.

191

مجلسى

مجلسى(1)

2769. مجلسى، ملا محمدباقر (1037-1111 ه‍. ق)

الصورة

D44

علامه ملا محمدباقر مجلسى (133)

اين عكس از روى تصوير قلمى كه در اصفهان در

مقبره اش موجود مى باشد، برداشته شده است.

بن محمدتقى بن مقصودعلى، مجلسى اصفهانى، از متبحّرين علماى اماميّه و فحول و اعيان فقهاى اثناعشريّه، از عدول و ثقات محدّثين طريقت جعفريّه و عالمى است عامل ربّانى، فقيهى است كامل سبحانى، محقّق مدقّق متكلّم، جامع معقول و منقول، در فقه و تفسير و حديث و درايه و رجال و اصول فقه و كلام و ديگر علوم دينيّه مسلّم خاص و


1) . مجلسى: در اصل، لقب و تخلص شعرى مقصودعلى، شاعر اصفهانى، بوده و بعد از او هم لقب مشهورى پسرش، ملا محمدتقى، گرديد و در نوه اش، ملا محمدباقر بن ملا محمدتقى مذكور ديگر مشهورتر است؛ به طورى كه در صورت اطلاق و نبودن قرينه، فقط راجع به او مى باشد. در جايى كه از لفظ «مجلسى» ملا محمدتقى مذكور را اراده نمايند، مقيد به «اول» كرده و «مجلسى اول» نامند و گاهى «مجلسى كبير» نيز گويند؛ چنانچه گاه است كه در مقابل آن، ملا محمدباقر را نيز «مجلسى ثانى» اطلاق مى كنند. در مستطرفات بروجردى گويد: شايد «مجلسى» گفتن ايشان به جهت انتساب مقصودعلى مذكور به بعضى از ديهات بوده باشد و در جايى ديدم كه چون مقصودعلى بسيار نيكومحضر و مجلس آرا بوده و اشعار خوب مى سروده، به همين لقب (مجلسى) ملقب و هم بدان متخلص گرديده است. بارى، لفظ «مجلسى» عنوان بعضى از شعرا هم مى باشد كه شرح حال اجمالى ايشان را مى نگارد. (مؤلف)

الصورة

D45

نمونۀ خط علامۀ ملامحمدباقر مجلسى (134)

192

عام، در اصفهان امام جمعه و جماعت، از طرف سلاطين وقت شيخ الاسلام و داراى نفوذ تمام، يگانه حامى دين مبين و مجدّد سنن و شرايع سيّدالمرسلين صلى الله عليه و آله و محيى آثار ائمّۀ طاهرين عليهم السلام بود. خدمات دينيّۀ متنوعۀ او از حيث تأليف و تدريس و احقاق حقوق و امر به معروف و نهى از منكر و ترجمۀ احاديث و اخبار آل محمد عليهم السلام و نشر آنها در بلاد عجم و قضاى حوايج مردم و دفع شرّ ظلمه و قلع و قمع صوفيّه و اهل بدعت و ديگر وظايف دينيّه در غايت اشتهار و كالشّمس فى رابعة النّهار واضح و آشكار، دقّت نظر و تبحّر او خارج از حيطۀ بيان بوده و اين مختصرات گنجايش يك هزارم آنها را ندارد.

193 از عبدالعزيز ناصبى دهلوى نقل است كه اگر دين شيعه را دين مجلسى نامند، به جا و به موقع خواهد شد كه رونق آن دين از مجلسى مى باشد؛ پس بهتر آن است كه از در عجز وارد و به قصور قلم شكستۀ خود از شرح مقامات عاليۀ علميّه و مراتب ساميۀ عمليّۀ آن يگانه مفخر عالم اسلامى اعتراف كرده و طالبين شرح زائد را به كتاب فيض قدسى علاّمۀ محدّث جليل، حاج ميرزا حسين نورى - قدّس سرّه - كه فقط در تاريخ حيات ادوار زندگانى آن علاّمۀ دهر است، هدايت نمايد.

در اينجا به طور اجمال تذكّر مى دهد كه در ترويج دين و احياى شريعت سيدالمّرسلين صلى الله عليه و آله شايد كمتر كسى به پايۀ او برسد؛ خصوصاً نشر آثار شريعت مقدّسه در بلاد عجم كه همه گونه اخبار فقه و ادعيّه و قصص و حكايات راجعه به غزوات و معجزات و ديگر شرعيّات را به زبان فارسى ترجمه كرده و در تمامى بلاد اسلامى انتشار داده و سبب هدايت اغلب مردم گرديده و كمتر خانه اى است كه در آن از تأليفات فارسى او نباشد. مؤلّفات و مصنّفات طريفۀ متنوّعۀ او مثل نام نامى اش در غايت اشتهار، مرجع استفادۀ صغار و كبار، اكابر و فحول عرب و عجم، عالم و عارف، خواصّ و عوام، زنان و اطفال است. سيد مهدى بحرالعلوم، كه اسم سامى اش حاكى از مسمّى مى باشد، با آن همه عظمت و تبحّرى كه داشته، آرزو مى كرده است كه تمامى مصنّفاتش در ديوان و نامۀ اعمال مجلسى ثبت شود. در 194 مقابل، يكى از تأليفات فارسى مجلسى هم، كه در حقيقت احياى عمومى آثار ائمّۀ اطهار عليهم السلام و وسيلۀ ارشاد و هدايت اكثر عوام است، در نامۀ اعمال او مندرج گردد. توان گفت كه علاوه بر احياى دين و شريعت، حفظ و حراست كشور و مملكت نيز به واسطۀ قلّت تدبير شاه سلطان

حسين صفوى بسته به وجود مجلسى بوده؛ چنانچه در سال وفات او قندهار مسخّر بيگانه شد و بعد از آن هم وضع سلطنت و حكومت رو به انحطاط گرديد.

يك خدمت دينى مجلسى را، كه در حقيقت از مختصّات و امتيازات وى مى باشد و كسى ديگر از علماى اسلامى به نظير آن موفق نگرديده، زينت بخش اوراق مى نمايد:

از مقامات سيد نعمت اللّه جزايرى نقل است پس از آنكه اجراى احكام شرع و تمشيت امور مسلمين در دهۀ نهم قرن يازدهم هجرت از طرف شاه سليمان صفوى در شهر اصفهان، كه در آن موقع پايتخت ايران بوده، به عهدۀ مجلسى مفوّض گرديد، او نيز چنانچه بايد و شايد به انجام وظايف لازمه اشتغال ورزيد تا روزى مسموعش افتاد كه جماعتى از كفّار هند در پنهانى به بتى كه در آن بلده بوده، مى پرستند؛ پس حكم شرعى به شكستن آن بت صادر كرد و سعى و تلاش كفّار مؤثّر نيفتاد و هرچه مال و منال و هدايا تقديم دربار همايونى نمودند كه بلكه آن داهيه را از سر معبود خودشان دفع كرده باشند، سودى نبخشيد و برحسب حكم نافذ آن عالم ربّانى بت را شكستند. بعد از آن يك نفر هندو، كه خادم مخصوص آن بت بوده، تاب مفارقت معبود خود را نياورد و از كثرت تأثّر طنابى در گردن انداخته و خود را خفه نمود، (فَاعْتَبِرُوا يٰا أُولِي اَلْأَبْصٰارِ) (حشر، (2). از تأليفات علاّمۀ مجلسى است:

1. آداب تجهيز الاموات؛ 2. آداب الحجّ‌؛ 3. آداب الرّمى يا آداب السّبق والرّماية؛ 4. اثبات الجنّ و وجوده؛ 5. الاجازات (كه مجلد آخر بحار الانوار و اجازات علماى اماميه را از اوايل زمان غيبت تا عصر خودش حاوى و در حدود 120 اجازه است)؛ 6. اختيارات الايّام صغير (به فارسى در حدود پانصد بيت)؛ 7. اختيارات الايّام كبير (به فارسى كه بارها چاپ شده و مشهور است. در ذريعة اين هر دو كتاب اختيارات را به مجلسى نسبت داده و بعضى آنها را نيز مثل تذكرة الائمّه و صراط النّجاة مذكورين ذيل به ملا محمدباقر لاهيجى سابق الذكر نسبت داده اند و صاحب روضات نيز بدين عقيده گراييده است)؛ 8. الاربعون حديثاً فى الاصول والفروع والخطب والمواعظ و ما يحتاج اليه النّاس فى امور دينهم (با شرح مبسوط عربى آنها كه تماماً از مشكلات 195 احاديث بوده و در ايران چاپ شده است)؛ 9. الاربعون حديثاً (در امامت با شرح فارسى و نيز در ايران چاپ شده است)؛ 10. اوقات الظّهر والعصر ونوافلهما (به فارسى)؛ 11. بحار الانوار فى اخبار الائمّة الاطهار عليهم السلام (كه همه گونه اخبار

و احاديث متنوعۀ تمامى كتب حديث را غير از كتب اربعۀ مشهوره با شرح و بيان آنها (در اغلب موارد) جمع و با ترتيب صحيح و اسلوب مرغوب در بيست وشش مجلد بزرگ مرتب و مهذب نموده و از نهج البلاغة نيز بسيار كم روايت نموده است. تمامى مجلدات اين كتاب مستطاب در دورۀ ناصرالدين شاه قاجار چاپ و بعد از آن نيز بعضى از مجلداتش به طبع رسيده و نسبت به اخبار و آثار اهل بيت عصمت عليهم السلام كتابى بدين احاطه و جامعيت تا زمان ما تأليف نيافته و كسى از سلف و خلف موفق به همچو خدمتى نشده است)؛ 12. تحفة الزّائر (به فارسى و چندين مرتبه در ايران چاپ شده است)؛ 13. تذكرة الائمّة (چنانچه بعضى گفته اند، بلكه مشهور هم هست، لكن موافق آنچه تحت عنوان لاهيجى، ملا محمدباقر بن محمدتقى مذكور داشتيم، اين كتاب تأليف ملا محمدباقر بن محمدتقى لاهيجانى است و نسبت دادن آن به مجلسى همانا ناشى از وحدت اسم و زمان و اسم پدر است)؛ 14. ترجمۀ باب حادى عشر؛ 15. ترجمۀ توحيد مفضّل؛ 16. ترجمۀ حديث جبر و تفويض؛ 17. ترجمۀ حديث رجاء بن ابى الضّحّاك؛ 18. ترجمۀ حديث ستّة اشياء ليس للعباد فيها صنع؛ 19. ترجمۀ حديث سعد بن عبداللّه القمى عند تشرفه بلقاء الحجّة عليه السلام و اخذ مسائله منه؛ 20. ترجمۀ حديث عبداللّه بن جندب؛ 21. ترجمۀ حديث مفضل در رجعت و ظهور حجّت؛ 22. ترجمۀ خطبة الرّضا عليه السلام فى التّوحيد؛ 23. ترجمۀ دعاى جوشن صغير؛ 24. ترجمۀ دعاى سمات؛ 25. ترجمۀ دعاى كميل؛ 26. ترجمۀ دعاى مباهله؛ 27. ترجمۀ ذهبيّۀ معروف به طبّ الرّضا عليه السلام؛ 28. ترجمۀ زيارت جامعه؛ 29. ترجمۀ عهدنامۀ مالك اشتر؛ 30. ترجمۀ فرحة الغرى سيّد بن طاووس؛ 31. ترجمۀ قصيدۀ تائيّۀ دعبل خزاعى (كه تماماً به پارسى ترجمه شده اند)؛ 32. تعبير الرّؤيا يا تعبير منام (چنانچه بعضى گفته اند، ولكن آن هم مثل تذكرة الائمّة مذكور تأليف ملا محمدباقر بن محمدتقى لاهيجى است و رجوع بدانجا نمايند. والدليل الدليل)؛ 33. تفسير آيۀ (اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ‌) (واقعه، 10)؛ 34. تفسير آية النّور (در سورۀ نور)؛ 35. تفضيل اميرالمؤمنين عليه السلام على من عدا خاتم النّبيين صلى الله عليه و آله؛ 36. جلاء العيون (به فارسى در تواريخ حيات و مصائب و معجزات و ديگر مزاياى حال چهارده معصوم عليهم السلام كه بارها در ايران چاپ شده است)؛ 37. جوابات المسائل الطّوسيّة؛ 38. حاشيۀ اصول كافى؛ 39. حاشيۀ امل الآمل؛ 40. حاشيۀ تهذيب الاحكام شيخ طوسى؛ 4(1). حقّ اليقين

(در اصول دين، به فارسى كه بارها در ايران چاپ و تأليف آن در سال 1109 ه‍. ق و يك يا دو سال پيش از وفات او و آخرين تأليف اوست)؛ 42. حلية المتّقين (به فارسى، در آداب و سنن و بارها در ايران چاپ شده است)؛ 43. حيات القلوب (به فارسى كه سه مجلد بوده؛ اولى در تاريخ انبيا و احوال ملوك معاصر ايشان؛ دويمى در احوال حضرت رسالت صلى الله عليه و آله؛ سيمى در امامت و بارها در ايران چاپ شده است)؛ 44. ربيع الاسابيع (در ادعيه، به فارسى و چاپ شده است)؛ 45. زاد المعاد (به فارسى كه از كثرت شهرتش محتاج به ذكر مزاياى او نمى باشد)؛ 46. شرح الاسماء الحسنى؛ 47. شرح دعاى جوشن كبير؛ 48. شرح روضة الكافى؛ 49. صراط النّجاة (در شرح معاصى كبيره و بعضى اين را نيز مثل 196 تذكرة الائمة و اختيارات مذكورين فوق به ملا محمدباقر لاهيجى سابق الذكر نسبت داده است)؛ 50. صواعق اليهود (در جزيه)؛ 51. عين الحياة (به فارسى، در وعظ و زهد و مذمت دنيا و بارها در ايران چاپ شده است)؛ 52. الفرق بين صفات الذّات و صفات الفعل (به فارسى)؛ 53. الفوائد الطّريفة فى شرح الصّحيفة الشّريفة؛ 54. مرآة العقول (كه شرح عربى اصول و فروع كافى است و در چهار مجلد بزرگ در ايران چاپ شده است)؛ 55. المسائل الهنديّة (و آن مسائلى است كه برادرش، ملا عبداللّه، از هند به او نوشته است)؛ 56. مشكوة الانوار (به فارسى، در فضيلت قرائت قرآن و چاپ شده است)؛ 57. مقباس المصابيح (به فارسى، در تعقيبات نماز)؛ 58. ملاذ الاخيار فى شرح تهذيب الاخبار؛ 59. الوجيزة (در رجال كه در تهران چاپ شده) و غير اينها.

رساله هاى متفرقۀ بسيارى در اذان و استخاره و اعتقادات و تحديد كرّ و تعقيبات و حدود و حكم مال نواصب و ديات و رجعت و رضاع و زكات و زيارت اهل قبور و سهو و شك و قصاص و كفارات و مقادير و مناسك حج و نماز شب و غير اينها تأليف و اسلام و اهل اسلام را رهين قلم ميمنت شيم خود نموده و بالخصوص كتاب هاى متنوعۀ فارسى او كه تأثيرات فوق العاده در قلوب اغلب عوام كه آشنا به اصل زبان مقدّس عربى دينى نبوده اند، بخشيده و هريكى از آنها بعد از وفات مؤلفش نيز به نظر حقيقت يك مبلّغ جدّى كافى بوده است. جزاه اللّه عن الاسلام و اهله خير الجزاء.

ولادت مجلسى به سال 1037 ه‍. ق واقع و عدد ابجدى جملۀ «جامع كتاب بحارالانوار» مادّۀ تاريخ ولادت مى باشد كه گويا خلقت او براى انجام اين خدمت مهم دينى بوده

است. وفات او نيز در سال 1111 ه‍. ق واقع و هريك از دو جملۀ «حزن و غم» و يا «خازن جنت» مادّۀ تاريخ وفات مى باشد و سيد حسين بروجردى در نخبة المقال گويد:

والمجلسى ابن تقي باقر *** له بحار كلها جواهر

مجدّد المذهب بالوجه الأتم *** و «عد» عمراً قبضه «حزن و غم»(1)

بعضى از ارباب تراجم وفات مجلسى را در 1110 ه‍. ق نوشته اند و بنابراين نيز يكى از چهار جملۀ «رونق از دين برفت» يا «مقتداى جهان ز پا افتاد» 197 يا «عالم علم رفت از عالم» يا «باقر علم شد روان بجنان» مادّۀ تاريخ وفات او مى باشد، لكن بهتر از همه اين شعر است كه بدون اطناب و تكلّف علاوه بر سال وفات، روز و ماه آن را نيز متضمّن است:

ماه رمضان چو بيست وهفتش كم شد *** تاريخ وفات باقر اعلم شد

زيرا كه عدد جملۀ «ماه رمضان» به حساب ابجدى 1137 است و چون بيست وهفت از آن كم كنى، 1110 مى شود كه سال وفات اوست و روز وفات هم بيست وهفتم رمضان همان سال مى باشد.

قبر شريف مجلسى در جامع عتيق اصفهان در بقعۀ والد ماجدش، ملا محمدتقى مجلسى اوّل واقع، و مزار مردم است. ملا محمدعلى استرآبادى، آيزنۀ او و ملا مهدى هرندى و ميرزا محمدتقى الماسى و ملا صالح مازندرانى، آيزنۀ ديگر او و پسرش، آقا هادى مازندرانى و بعضى از اجلاّى ديگر نيز در همان بقعه و در جوار آن يگانه خادم دين مقدّس اسلامى مدفون هستند. اساتيد و مشايخ روايت مجلسى بسيارند و از هريك از شيخ حرّ عاملى و صدرالدين سيد على خان مدنى شيرازى، كه شرح حال هريكى در محل خود از اين كتاب نگارش يافته، به طور اجازۀ مدبجه روايت مى نمايد؛ يعنى ايشان نيز از او روايت مى نمايند. تلامذۀ مجلسى نيز بسيارند. ميرزا عبداللّه افندى صاحب رياض العلماء، سيد نعمت اللّه جزايرى، ملا صالح مازندرانى، امير محمد صالح حسينى خاتون آبادى و اجلاّى ديگر وقت نيز از آن جمله بوده اند و بنابر آنچه از ميرزا عبداللّه مذكور نقل شده، شمارۀ ايشان بالغ به هزار نفر بوده و تفصيل مراتب را موكول به كتب مربوطه مى دارد.

منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 204-228]؛ شيخ حر عاملى، امل الآمل،


1) . عد = 74 / حزن و غم = 1111.

[ج 2، ص 248-249، ش 733]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 118؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 230؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 408؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

2770. مجلسى اصفهانى (قرن 11 ه‍. ق)

از شعراى ايران و از شاگردان محتشم كاشانى آتى الترجمه (متوفى به سال 996 ه‍. ق) مى باشد كه به هندوستان رفته و در اوايل قرن يازدهم هجرت در آنجا وفات يافت. نام و سال وفاتش به دست نيامد و از اشعار اوست:

در جهان هرجا بلايى بود از ما درگذشت *** غير بخت تيره كو چون سايه بر دنبال ماست

198 به ظنّ نگارنده، همان مقصودعلى، جدّ مجلسى محمدباقر فوق است.

منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4170.

2771-2773. مجلسى اول، ملا محمدتقى بن مقصودعلى (... - 1070 ه‍. ق)

اصفهانى، مشهور به مجلسى، از متبحّرين علماى دينيّۀ اثناعشريّه و متمهّرين علوم اسلاميّه و از ثقات و معتمدين محدّثين اخبار خانوادۀ عصمت عليه السلام، فقيه محدّث رجالى عابد زاهد، حاوى فضايل علميّه و عمليّه، مؤيّد به تأييدات الهيّه، اعبد و ازهد علماى وقت بود. در فهم اخبار آل محمد عليهم السلام و احياى آثار اهل بيت عصمت عليهم السلام اهتمام تمام داشت و از تلامذۀ شيخ بهائى و ملا عبداللّه شوشترى بوده و از ايشان روايت كرده و از محقّق كركى نيز روايت مى نمايد و فرزند ارجمندش، ملا محمدباقر مجلسى فوق الذكر و آقا حسين محقّق خوانسارى و اغلب اكابر وقت هم از او روايت مى كنند و در رديف «محمدين» از نخبة المقال گويد:

ثم ابن مقصود تقي مجلسي *** عن البهائى روىٰ والتسترى

بالجمله، صاحب ترجمه در فقه و تفسير و حديث و رجال، افضل اهل عصر خود و در زهد و ورع و تقوا و عبادت و اجتناب از شبهات، تالى استاد خود، ملا عبداللّه شوشترى و پيوسته مشغول تهذيب اخلاق و رياضات دينيّه و مجاهدات نفسيّه و ترويج احاديث ائمّۀ اطهار عليهم السلام و سعى در انجام حوايج مؤمنين و ارشاد و هدايت عباد بود. نخستين كسى است كه بعد از ظهور دولت صفويّه به نشر احاديث شيعه پرداخته و در اثر همّت فتورناپذير او اخبار آل محمد عليهم السلام انتشار يافت. در عمل به مدلول اخبار،

جمودى وافر داشته و عمل به ظواهر قرآن مجيد را شديداً انكار مى نمود؛ حتى از بعض كلمات او نقل شده كه لااقل احتياط در ترك عمل به ظواهر كتاب است؛ مادامى كه تفسيرى از اخبار نرسيده باشد.

گاهى صاحب ترجمه را به تصوف منسوب دارند، لكن علاّمۀ مجلسى مذكور فوق از طرف وى مدافعه كرده و شرحى در اين موضوع نگاشته كه حاصلش اين است: مبادا دربارۀ والد معظّم به خطا رفته و از صوفيّه اش پندارى كه اين خيال، فاسد و كاسد مى باشد. بلى، محض اينكه ايشان را موافق عقيده و مذاق خودشان ردّ كرده و ملزم نموده باشد، چنانچه مقتضاى مجادله به احسن است، گاهى اظهار تصوف مى كرده است.

بعضى كرامات و منامات صالحۀ صادقه نيز به صاحب ترجمه منسوب و در كتب مربوطه مذكور و نقل آنها اطناب و خارج از وضع كتاب بوده و فقط به نقل يك فقره از منامات او مى پردازد: تشرّف او به زيارت نجف اشرف مصادف به فصل زمستان شد و به جهت مساعدت هواى عربستان تصميم داد كه تمامى زمستان را در آن ارض اقدس توقف نمايد تا شبى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب ديد كه بعد از اظهار لطف بسيار بدو فرمود كه ديگر اينجا توقف نكن و به شهر خودت، اصفهان، برگرد كه نفع وجود تو در آنجا بيشتر است، ولى مجلسى در اثر اشتياقى كه در اقامت آن آستان مقدّس داشته، در استدعاى رخصت توقّف، مبالغه مى نمود، لكن آن حضرت قبول نكرده و فرمود كه در اين سال شاه عباس وفات خواهد يافت؛ شاه صفى جانشين وى خواهد شد؛ در بلاد شما فتنه هاى سخت بروز خواهد كرد. خدا خواسته است كه تو در چنين موقع حسّاس در اصفهان باشى و در هدايت خلق سعى و كوشش كنى. تو مى خواهى كه تنها خودت به درگاه خداوندى بيايى، ولى خدا مى خواهد كه در اثر هدايت تو هفتاد هزار نفر به طرف خدا بيايند. لابد بايد برگردى. مجلسى حسب الامر مبارك لازم الاذعان رؤيايى آن خليفة الرحمن مراجعت به اصفهان كرد، خواب خود را براى يكى از خواص خود گفت. او نيز به شاه صفى نقل نمود. اتفاقاً به فاصلۀ چند روزى شاه عباس در سفر مازندران به رحمت الهى نائل شد و شاه صفى به تخت سلطنت نشست و صدق آن رؤياى رحمانى اين عالم ربّانى به وقوع پيوست.

الصورة

D46

نمونۀ خط ملا محمدتقى مجلسى اول (135)

199

قطعۀ مزبور از صفحۀ آخر كتاب لوامع صاحبقرانى (شرح فارسى) است كه نسخۀ اصل به

خط خود مجلسى اول مى باشد.

تأليفات مجلسى اوّل بهترين معرّف صحت سليقه و مذاق و تبحّر علمى و خدمات دينى وى مى باشند:

200 1. احياء الاحاديث فى شرح تهذيب الحديث (كه شرح تهذيب شيخ طوسى است)؛ 2. الاربعون حديثاً (كه به درخواست ميرزا شرف الدين على گلستانه تأليفش داده و مشايخ خود را در آن ذكر كرده است)؛ 3. حاشيۀ صحيفۀ سجّاديّه؛ 4. حاشيۀ نقد الرّجال؛ 5. حديقة المتّقين فى معرفة احكام الدين لارتقاء معارج اليقين (به فارسى كه در هند چاپ شده و يك نسخۀ خطى ناقص آن نيز به شمارۀ 1863 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 6. روضة المتّقين (كه شرح عربى 201 من لايحضره الفقيه بوده و چهار نسخۀ خطى آن به شماره هاى 1888-1891 در كتابخانۀ مدرسۀ مذكوره موجود است)؛ 7. شرح زيارت جامعه؛ 8. شرح صحيفۀ سجّاديّه (به عربى)؛ 9. شرح صحيفۀ سجّاديّه (به فارسى و ظاهراً اين دو شرح غير از حاشيۀ صحيفۀ مذكور فوق است)؛ 10. لوامع صاحبقرانى (كه شرح فارسى من لايحضره الفقيه بوده و سه نسخۀ خطّى آن به شماره هاى 1873 و 2439 و 2664 در كتابخانۀ مذكور موجود است) و غير اينها و در افعال حج و رضاع و مقادير و موضوعات ديگر نيز رساله هاى متفرقه دارد.

وفات مجلسى اوّل به سال 1070 ه‍. ق در اصفهان واقع شد. در جامع عتيق اصفهان مدفون گرديد و هريك از سه جملۀ «صاحب علم رفت از عالم» و «مسجد و منبر از صفا افتاد» و «افسر شرع اوفتاد بى سروپا گشت فضل» مادّۀ تاريخ وى مى باشند.

مقصود از اين مصراع آخرى آنكه اگر اوّل لفظ «شرع» و اوّل و آخر لفظ «فضل» را بيندازى، مجموع عدد سه حرف باقى 1070 ه‍. ق مى باشد و چنانچه در شرح حال شيخ بهائى مذكور داشتيم، مقلوب اين مصراع هم مادّۀ تاريخ شيخ است: «افسر فضل اوفتاد بى سروپا گشت شرع».

مجلسى اوّل علاوه بر ملا محمدباقر علاّمۀ مجلسى فوق دو پسر على حده نيز داشته؛ يكى ملا عزيزاللّه كه اكبر اولاد او بوده و چهار سال بعد از وفات والد ماجد خود درگذشته و حاشيۀ تهذيب شيخ طوسى و حاشيۀ من لايحضره الفقيه هم از تأليفات اوست؛ ديگر ملا عبداللّه كه نيز از متبحّرين عصر خود بوده و به سال 1134 ه‍. ق در بلاد هند وفات يافته و از آثار قلمى او حاشيۀ حديقة المتّقين والد معظّم خودش است كه حاكى از

فضل و تبحّر وى مى باشد و نسب مجلسى از طرف پدر به ابونعيم اصفهانى منتهى مى گردد كه شرح حال او در باب كنى خواهد آمد.

منابع: استرآبادى، محمد بن على، منهج المقال في تحقيق احوال الرجال؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 129؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 232؛ معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج 1، ص 144.

مجلسى ثانى، سيد عبداللّه بن سيد رضا --> شبّر، سيد عبداللّٰه بن محمدرضا

مجلسى ثانى --> مجلسى، ملا محمدباقر

2774. مجلسى خراسانى

به نوشتۀ قاموس الاعلام، شاعرى است ايرانى و ديگر اسم و زمان و مشخّص ديگرى مذكور نداشته و از اوست:

202

دائم ز ديده ما را خون دل است حاصل *** حاصل كه در عذابيم از دست ديده و دل

سر رشتۀ محبت در گردن ارادت *** آسان نمود اوّل، آخر فتاد مشكل

مجلسى كبير --> مجلسى اول

2775. مجلسى هراتى

به نوشتۀ قاموس الاعلام، شاعرى است ايرانى. اسم و زمان و مشخّص ديگرى ننوشته و فقط اين شعر را بدو نسبت داده است:

هر زمان گردى ز كوى دوست سر برمى كند *** تا كدام افتاده آنجا خاك بر سر مى كند

مجلسيان، ملا محمدتقى و ملا محمدباقر --> مجلسى اوّل و مجلسى، ملا محمدباقر

• مجلى، موسى بن قاسم بن معاوية بن وهب بجلى

موكول به علم رجال است.

2776. مجمر، سيد حسين (... - 1225 ه‍. ق)

طباطبايى اردستانى اصفهانى، از شعراى عهد فتحعلى شاه قاجار مى باشد كه قصايد و غزليّات فصيح و مليح مى گفت. به منادمت مجلس شاهزادگان مفتخر و از كثرت تبحّر و تمهّرى كه در فنون شعرى داشته، مشمول عنايات ملوكانه و به لقب «مجتهدالشعرا»

ملقّب بود. ديوان او در حدود پنج و شش هزار بيت و در تهران چاپ شده است. به سال 1225 ه‍. ق در 35 سالگى درگذشته و در خاك پاك قم مدفون گرديد و از اشعار اوست كه در تهنيت عيد فطر گويد:

المنة للّه كه بدل گشت دگربار *** سجّاده به پيمانه و تسبيح به زنّار

رفت آنكه گشودند در صومعۀ شيخ *** رفت آنكه ببستند در خانۀ خمّار

صد سبحۀ زاهد به غبارى ز ره دوست *** صد دفتر واعظ به حديثى ز لب يار

صد بانگ مؤذّن به سرودى ز دل چنگ *** صد ذكر مسيحا به نوايى ز رگ تار

زاهد نه اگر بيهده گفت از چه به قولش *** ناورد يكى از پس سى روز جز انكار

سى روز پى روزه گرفتيم و نديديم *** جز ضعف دل و رنج تن و زردى رخسار

ايضاً 203

نه قابل تكليفى و نه لايق حشرى *** نه در غم امروزى و نه در غم فردا

زين بانگ جرس راه به جايى نتوان برد *** كو خضر رهى تا كه شود راهبر ما؟

منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 465؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 538.

2777. مجنون

كه به عربى ديوانه مى باشد، عنوان مشهورى بعضى از عقلا است كه به جهت پاره اى اسباب و علل و مقتضيات زمانى و مكانى، تجنّن كرده و خود را به ديوانگى زده اند و آن جنون ظاهرى را وسيلۀ جلب منفعت يا دفع ضرر يا مقدمۀ پاره اى مقاصد مهمّۀ دينى يا دنيوى نموده و به پشتيبانى آن موفق به مرام خود آمده اند. اينك اسامى و مجارى حالاتشان در تواريخ و سير، مذكور و اقوال و افعال و اطوار بعضى از ايشان سرمشق ارباب سير و سلوك و اهل طريقت بوده و بعضى ديگر نيز دستورالعمل اهل شريعت مى باشد كه براى انجام يك مقصد دينى تا آنجا كه مقدورشان بوده، مساعدت هاى لازمه و مقتضيه را جاناً و مالاً، قولاً و فعلاً، موافق دستور شرع مقدّس معمول داشته اند؛ بالاخره براى پيشرفت مرام مقدّس دينى، غير از جنون و ديوانگى علاجى نديده اند و در راه مرام، عقل و هوش را نيز كه حقيقت آدميّت و بشريّت و انسانيّت بوده و تنها امتياز انسان از حيوان و يگانه وسيلۀ افتخار افراد انسانى به يكديگر است، از خود سلب كرده اند. وجود خودشان را اسباب مسخره و مضحكۀ

ديگران نموده و همه گونه طعن و توهينات قولى و فعلى ايشان را، كه هريكى به تنهايى هزاران مرتبه صعب تر از مرگ است، متحمّل شده اند. چنان كه اشاره شد و از مراجعه به شرح حال و اطوار متجنّنين روشن مى گردد، هدفشان مختلف مى باشد و بعضى از اسباب تجنّن ايشان را تذكّر مى دهد:

اول) بعضى از عقلا، تجنّن و اظهار حماقت را وسيلۀ تحصيل ثروت و مال و منال كرده اند كه به حكم «كبوتر با كبوتر باز با باز» بدين وسيله همرنگ جماعت شده و به مقصود خود نائل گرديده اند.

ان كنتَ تهوىٰ ان تنال المالا *** فالبسْ من الحَمقِ غداً سربالا

حسن بن محمد نيشابورى در كتاب عقلاء المجانين گويد: شخص اديب عاقل شاعر با فهم 204 عامر نامى با آن همه فضل و كمال و علم و ادبى كه داشته، از حظّ دنيوى محروم بود.

به اقتضاى طبيعت اهالى كه خريدار علم و ادب نبوده اند، چاره را در تجنّن و اظهار ديوانگى و حماقت ديد. يكى از دوستانى در ديهى ديد كه بچه ها اسباب مضحكه و مسخره اش كرده اند. گفت: «اى عامر! از كى بدين حال مبتلا هستى‌؟» پس اين شعر را انشا نمود:

جننتُ نفسي لكي أنالَ غنى *** فالعقلُ في ذا الزمان حرمان

يا عاذلى لاتلم اخا حمق *** تْضحك منه فالحمق الوان

نيز يك نفر اديب، مجنونى را ديد كه خود به خود حرف مى زند. بعد از استماع معلوم شد كه كلماتش متقن و راجع به اصول دين مى باشد. پرسيد كه چه چيز تو را بدين حال واداشته است‌؟ گفت:

لما رأيت الحظ حظ الجاهل *** و لم أر المغبون مثل العاقل

دخلتُ عيشا من كرام نائل *** فصرتُ من عقلي على مراحل

على بن صلوة قصرى نيز با اينكه از طراز اوّل شعراى وقت بوده، روى همين اصل تجنّن و تحامق نمود. اشعار لطيفى مناسب همين حال جنونى گفت و بدان وسيله بازار كاسد قديمش رواج يافته و كارش بالا گرفت؛ به حدّى كه اشراف و ملوك و اكابر نيز به منادمت وى رغبتى وافر داشته اند.

طاب عيش الرقيع فى ذا الزمان *** والجهول الغفول والصفعان

فاغتنم حمقك الذى انت فيه *** تحظ بالمكرماتِ والاحسان

ايضاً

تحامق تطب عيشا و لا تك عاقلا *** فعقل الفتىٰ في ذا الزمان عدوه

فكم قد رأينا ذا نُهىٰ صار خاملا *** و ذا حمق فى الحمق صار سموُّه

دوم) بعضى ديگر تجنّن را وسيلۀ استخلاص از بلا و آفت كرده اند و چنان كه در فتنۀ عثمان كسى به اهل خود گفت كه من ديوانه شده ام؛ در زنجيرم كنيد تا از شرّ من ايمن باشيد تا بعد از قتل عثمان گفت: «زنجير را برداريد كه به هوش آمده ام و حمد مى كنم خدايى را كه مرا از قتل عثمان نجات داد». نيز خليفۀ وقت، كه قائل به قدم قرآن و مخلوق نبودن آن بوده، از ابوالصّلت عبدالسلام بن صالح، كه به حدوث و مخلوق بودن قرآن مجيد معتقد بوده، حدوث و قدم قرآن را استفسار نمود. او در جواب بناى تعزيت و تسليت و سرسلامتى 205 گذاشت. خليفه گفت: «مگر كه مرده و براى چه تسليتم مى دهى‌؟» گفت: «از طرف (قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ) (توحيد، (1) كه مرده است» و در جواب سؤال از كيفيّت مردنش هم گفت كه هر چيز حادث و هر مخلوق مى ميرد؛ پس خليفه امر به اخراجش كرد كه ديوانه شده است.

سيم) بعضى از عقلا نيز محض فرار از تحميل فوق الطاقه يا تكاليف غيرمشروع، تجنّن مى كردند و بدان وسيله دين و دنياى خودشان را حفظ و حراست مى نمودند.

قضيۀ بهلول در اين باب معروف بوده و خواهد آمد و نظير آن است كه مردى از معاشرت زنان به ستوه آمده و قسم ياد كرده بود كه ديگر ازدواج نكند، مگر بعد از استشاره با صد نفر. با نودونه نفر استشاره كرده بود. روزى از خانه اش بيرون شد تا با اوّلين كسى كه تصادف كند، مشورت كرده و صد نفر را تمام كند. اوّلين مصادف او ديوانه اى بوده نى سوار كه استخوان ها را گردن بند خود نموده و رويش را هم سياه كرده بود. بدو گفت: «سؤالى دارم». ديوانه گفت: «هر مطلبى كه به تو سودى رساند، سؤال كن، والاّ نپرس». آن مرد قضيه را نقل كرد. ديوانه گفت كه زن سه قسم است؛ يكى به نفع توست و ديگرى به ضرر تو و سيّمى هم خالى از نفع و ضرر. اما اوّلى زن بكر دوشيزه است كه از خير تو تشكر مى كند و شرّ تو را نيز حمل بر عموم مى نمايد كه تمامى شوهران همين طور هستند؛ دوّيمى زن بيوۀ بچه دار است كه از شوهر ديگر فرزندى دارد. وى پوست تو را برمى كند و ذخيرۀ اولاد خود مى نمايد؛ سيّمى زن بيوۀ بى بچه است كه از خير تو قدردانى نمى كند و حمل بر واجب و وظيفه مى نمايد كه

حتمى است و بايد بكند و منّتى به من ندارد و در شرّ تو هم باز دلش منصرف به شوهر اوّلى گردد. همين كه آن مرد، اين كلام عاقلانه را از آن ديوانه شنيد، در شگفت ماند و قسمش داد كه بيان كند به چه سبب خود را بدين حال انداخته است. گفت: «شرط ما اين بود؛ چيزى را كه به تو نفعى ندارد، نپرسى». بالاخره پس از اصرار گفت: «تكليف قضاوتم كردند. قبولش نكردم و اين حال را كه مى بينى، بر قضاوت ترجيح دادم».

مجنون، ابوالشريك --> ابوالشريك مجنون

206 2778. مجنون، بهلول بن عمرو (... - 190 ه‍. ق)

كوفى صوفى، عالم عارف كامل، كاشف از اسرار فنون و معروف به «بهلول مجنون»، به نوشتۀ روضات، نام اصلى او «وهب» و «بهلول» لقبش بوده است كه (به ضمّ اوّل) به معنى سيّد و بزرگ جامع خيرات مى باشد. در مجالس المؤمنين گويد: بهلول بن عمرو، وُهَيْبْ بن عمرو است و ظاهر آن نيز آنكه «بهلول» لقب وى بوده و نامش «وُهَيْبْ‌» (با صيغۀ مصغّر) است. ظاهر كلمات طبقات شعرانى و بعض ديگر از ارباب تراجم آنكه «بهلول» نام اصلى وى بوده است. در حاشيۀ كتاب عقلاء المجانين چاپ مصر گويد:

ابووهيب بهلول بن عمرو صيرفى مجنون كوفى، از عقلاى مجانين بوده و كلمات مليحه و نوادر و اشعارى دارد و ظاهرش آنكه نام اصلى او «بهلول» و «ابووهيب» كنيۀ وى مى باشد؛ اما لفظ «صيرفى»، ظاهر آن است كه تحريف و تصحيف همان لفظ «صوفى» است كه از روضات نقل شد. بارى، بهلول از اعقل عقلا و اعرف عرفا بود، اشعار طريفه مى گفت. با ابوحنيفه و ديگران مباحثاتى ظريفه داشت و نوادر بسيارى بدو منسوب است.

به نوشتۀ روضات الجنّات، از خواص تلامذۀ حضرت امام جعفر صادق عليه السلام و به فنون آداب و حكم و معارف عارف و از جملۀ مفتيان زمان خود بود و موافق طريقت حقّۀ جعفريّه فتوا مى داد تا وقتى كه هارون قتل حضرت امام موسى بن جعفر عليهما السلام را تصميم داده و خواستار فتواى شرعى گرديد. همۀ مفتيان بلد به بهانۀ داعيۀ خروج، به مهدورالدّم بودن آن امام معصوم عليه السلام فتوا دادند. فقط بهلول خوددارى نمود و قضيه را پنهانى به عرض حضور آن حضرت رسانيده و خواستار هدايت و ارشاد طريق نجات گرديد. حسب الاشارۀ آن حضرت تجنّن كرده و در انظار ايشان اظهار سفه و هذيان

مى نمود تا بدان وسيله حفظ ديانت و احقاق حق و ابطال باطل كند و موفق به وظايف امر به معروف و نهى از منكر گردد؛ چنان كه جابر جعفى سابق الذّكر نيز، كه از اصحاب اسرار ائمّۀ اطهار عليهم السلام بوده، محض اينكه در نشر مناقب ايشان اهتمام داشته، والى كوفه مأمور به قتل او و فرستادن سرش نزد خليفه گرديد؛ بدين جهت، هنگام رفتن به كوفه از طرف قرين الشرف حضرت امام باقر عليه السلام مأمور 207 به تجنّن شد و بدان وسيله مستخلص گرديد. در روضات بعد از اين جمله گويد: الاّ اينكه جنون جابر ادوارى و به جهت قلّت تقيّه در زمان امام باقر و امام صادق عليهما السلام مخصوص به همان اوقات بوده؛ به خلاف جنون بهلول كه به جهت كثرت و شدت تقيّه در زمان او اطباقى و در تمامى عمر خود به حالت جنون بوده است.

موافق آنچه مشهور است و از غرائب الاخبار سيد نعمت اللّه جزايرى نيز نقل شده، تجنّن بهلول محض به جهت فرار از تحمّل بار گران قضاوت بوده است و بس؛ چنانچه هارون به جهت تكليف قضاوت، امر به احضارش داده و خواستار اعانت در عمل خلافت گرديد. بهلول كيفيّت اعانت را سؤال نمود. گفت: «با عمل قضاوت».

بهلول گفت كه من شايسته و سزاوار قضاوت نمى باشم. هارون گفت: «تمامى اهل بغداد به صلاحيت و شايستگى تو متّفق هستند». بهلول گفت: «سبحان اللّه. من نسبت به نفس خود اعرف از ديگران هستم وآنگهى اگر من در اين حرف خودم كه لايق قضاوت نيستم، صادق هستم، فبها و اگر كاذب باشم؛ البته شخص كاذب شايستۀ امر خطير قضاوت نمى باشد». با اين همه باز به اصرارشان مى افزودند تا آنجا كه اگر قبول نكند از آن مجلس مستخلص نخواهد شد. آن شب را استمهال نمود كه در اطراف قضيه فكرى كرده باشد؛ پس شب به خانه رفته و طرف صبح خود را به ديوانگى زد. به نى سوار شده و به بازار رفت و مردم را از لگد زدن آن اسب خود ترسانيده و خبردار مى كرد. قضيه را به هارون خبر دادند. گفت: «ديوانه نشده، بلكه به بهانۀ اظهار ديوانگى ترك ما كرده است».

مباحثات و مناظرات و ملح نوادر بهلول كه اشاره شد، بسيار و در كتب تراجم و سير مشروحاً مذكور و حاوى منافع دينيّۀ اصوليّه يا فروعيّه يا اخلاقيّه و يا لااقل وسيلۀ انبساط خاطر و نوعاً حاكى از كثرت عقل و هوش و فراست و علوّ مقامات عرفانى او مى باشند. از مجالس المؤمنين نقل شده كه شخصى از معاصرين او سه مسئلۀ معذّب

بودن شيطان در نيران و فاعل مختار بودن بندگان در افعال خودشان و عدم امكان رؤيت خداوند عالميان را كه از حضرت صادق عليه السلام شنيده بوده، انكار داشته (به خيال واهى اينكه شيطان از آتش خلق شده و آتش به آتش ضررى نمى رساند كه هم جنس اوست؛ 208 همچنين ظاهر بعضى از ادلّۀ دينيّه فاعل مختار نبودن بندگان و جبر ايشان است و نيز خدا موجود است و وجود، مستلزم امكان رؤيت مى باشد) و هر سه فقره را رد مى نموده است. اينك بهلول به الهام خداوندى كلوخى بر روى او زده و زخم دارش نمود. مردم بر سرش ريخته و پيش خليفه اش بردند و آن شخص زخم دار شاكى نيز حاضر بود. بهلول مخاطبش داشته و گفت: «براى چه تظلّم به حضرت خليفه كرده و از من شكايت دارى‌؟» گفت: «براى آزار و اذيّتى كه از كلوخ زدن تو دارم». بهلول گفت: «آن آزار و اذيّت كجاست كه رؤيت نمى شود و علاوه كه خلقت تو از خاك بوده و خاك به خاك ضررى نرساند كه هم جنس اوست و با قطع نظر از همۀ اينها زننده من نيستم، زيرا بنده در افعال خود مجبور بوده و تمام كارها به دست خدا و با ارادۀ اوست». آن شخص مبهوت شد و با تمام شرمندگى از محضر خليفه بيرون رفته و ملتفت شد بر اينكه غرض بهلول از آن كلوخ زدن دفع شبهات سه گانۀ وى بوده است و بس.

گويند روزى هارون در عمارتى نوساخت خود تفرّج مى نموده. بهلول وارد شد.

هارون از وى درخواست نمود كه بر ديوار آن عمارت چيزى بنويسد. بهلول انگِشتى برداشته و اين جمله را بنگاشت: «رفعت الطين و وضعت الدين. رفعت الجص و وضعت النص. فان كان من مالك فقد اسرفت. واللّه لايحب المسرفين و ان كان من مال غيرك، فقد ظلمت. واللّه لايحب الظالمين».

نقل است كه روزى بهلول بر سر قبرى كهنه ايستاده و با خاك بازى مى نمود. سرىّ سقطى پرسيد: «اينجا چه كار دارى‌؟» گفت: «در ميان جماعتى هستم كه در حضورم آزارم نمى دهند؛ در غيابم غيبتم نمى كنند؛ در غفلتم موعظه ام مى كنند». در طبقات شعرانى گويد: بهلول مستجاب الدعوه بوده و صلۀ هارون را رد كرد و گفت: «آن را به كسانى ده كه از ايشان گرفته اى؛ پيش از آنكه در آخرت مطالبه نمايند و تو هم دست خالى بوده و چيزى پيدا نكنى كه به ايشان بدهى و جلب رضايت خاطرشان بنمايى»؛ پس هارون بگريست و بهلول اين اشعار را بسيار مى خوانده است:

209

دع الحرص على الدنيا *** و فى العيش فلا تطمع

و لاتجمع من المال *** فما تدرى لمن تجمع

فان الرزق مقسوم *** و سوء الظن لاينفع

فقير كل ذي حرص *** غنى كل من يقنع

گويند وقتى عمر بن عطاى عدوى، كه مدّعى علم و فضل بوده، نزد محمد بن سليمان والى حاضر بود. مردم هم به جهت استفاده از معلومات او عازم مجلس او بودند و هرچه اصرار داشتند كه بلكه بهلول نيز حاضر شده و مناظرۀ دينى نمايد، لكن بهلول حاضر نمى شد و به حضور ايشان نيز تن درنمى داد كه بسا باشد مجادلۀ اهل باطل بر جسارت و جرئتشان مى افزايد و اهل بصيرت را هم در شبهه مى اندازد؛ عاقبت والى، امر به احضارش نمود. عمر بن عطا نيز در مناظرۀ او استيذان نمود. اينك حاضر و در حين ورود مجلس گفت: «السلام على من اتبع الهدى و تجنب الضلالة والغوى». عمر گفت: «و على المسلمين السلام»؛ پس بهلول را اذن جلوس داد. بهلول گفت: «مرا امرى مى كنى كه حق تو نيست و بر والى تقدم مى نمايى. مثل تو نسبت به والى مثل طفيلى است كه با خوان طعام اظهار منّت و انعام به ديگران نمايد». عمر مبهوت شد.

والى گفت: «در مناظرۀ او استيذان كردن از كجا و در بدو امر ساكت شدن از كجا؟» بهلول گفت: «ايّها الامير! جاى تعجب نيست، فَبُهِتَ الَّذىٖ كَفَرَ»؛ پس والى بهلول را اذن جلوس داد. عمر ترك مطايبه و هزل را درخواست كرده و گفت: «اگر اهل ايمان هستى، حقيقت ايمان را بيان كن». بهلول گفت: «از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام شنيده ام كه فرمود: الايمان عقد بالقلب و قول باللسان و عمل بالجوارح والاركان».

عمر گفت: «از كلام تو مفهوم مى شود كه غير از جعفر بن محمد عليه السلام كسى ديگر صادق نبوده است». بهلول گفت: «همانا اين اعتراض به جدّ تو، عمر بن خطّاب، نيز وارد آيد كه ابوبكر را صدّيق ناميده و حال آنكه خداى تعالى فرمايد: (وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ أُولٰئِكَ هُمُ اَلصِّدِّيقُونَ‌) (حديد، 1(9) و حضرت نبوى صلى الله عليه و آله هم به يكى از اصحاب خود فرمود:

اِذٰا فَعَلْتَ الْخَيْرَ كُنْتَ صَديقاً». عمر از كثرت اضطراب از شاخى به شاخى مى رفت و از ديوارى به ديوارى برمى جست و عاقبت پرسيد كه امام تو كيست‌؟ گفت: «امامى من سبح فى كفه الحصى و كلمه الذئب اذ عوى و ردت له الشمس بين الملاء و اوجب الرسول صلى الله عليه و آله على الخلق له الولاء و تكاملت فيه الخيرات و تنزه عن الاخلاق الدنيات

فذلك امامى و امام البريات». عمر گفت: «واى بر تو! مگر به امامت هارون معتقد نيستى‌؟» 210 بهلول گفت: «واى بر تو كه هارون را داراى اين اوصاف نمى دانى. اينك تو منافق هستى كه در ظاهر خلافت هارون را تصديق مى كنى و در باطن معاند وى مى باشى و اگر خليفه از اين حرف تو مستحضر باشد، البته اشكنجه ات خواهد داد».

والى خنديده و عمر را بسيار ملامت كرد و از مجلس اخراجش نمود. بهلول را گفت:

«تمام عقل و فضل و كمال در تو بوده و مجنون كسى است كه تو را مجنون گويد؛ پس بيان كن على افضل است يا ابوبكر؟» گفت: «حضرت على نسبت به حضرت نبوى صلى الله عليه و آله مثل نسبت شىء است به خود آن شىء يا عضوى نسبت به عضوى ديگر و مثل بازوست نسبت به ذراع و ابوبكر داراى اين نسبت ها نمى باشد».

والى پرسيد كه آيا آل على شايستۀ خلافت هستند يا آل عباس‌؟ بهلول ساكت شد و در جواب سؤال از علّت سكوتش گفت: «مجنونى مثل من چگونه ياراى تحقيق حق در امثال اين امر خطير داشته باشد؟ بهتر آن است كه از گذشتگان ياد نكنى و آنچه را كه صلاح كنونى ما در آن است، انجام دهى كه بسيار گرسنه هستم». حسب الامر والى، اقسام طعام و نان خورش حاضر كردند. بهلول گفت: «اصلح اللّه الامير. كسى را كه خوف و دهشت غلبه كند، هرگز طعامش گوارا نباشد. بهتر آن است كه مرخص فرماييد كه اين طعام در خارج صرف شود»؛ پس والى اذن داد. او نيز همۀ آنها را در دامن ريخته و خارج شد و اين اشعار را مى خواند:

ان كنتَ تهواهم حقا بلا كذب *** فالزم جنونك في جدّ و في لعب

اياك من ان يقولوا عاقل فطن *** فتبتلى بطوال الكدّ والنصبِ

مولاك يعلم ما تطويه من خلق *** فما يضرك ان سبّوك بالكذب

اطفال بر سر وى گرد آمده و آن طعام ها را از دست او گرفتند. بهلول از ايشان گريخته و در مسجدى رفت. در آن مسجد را بسته و به پشت بام مسجد برآمد و اين آيۀ شريفه را بر ايشان همى خواند: (فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بٰابٌ بٰاطِنُهُ فِيهِ اَلرَّحْمَةُ وَ ظٰاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ اَلْعَذٰابُ‌) (حديد، 1(3). والى بسيار خنديده و آن اطفال را پراكنده نمود.

اشعار متنوعۀ بهلول نيز بسيار و دقيق اللّفظ و رقيق المعنى، مثل كلمات نثرى اش 211 نوعاً داير بر زهد و اخلاق و موعظه مى باشند كه بعضى از آنها در مطاوى كلمات فوق مذكور شد و نيز از اوست:

حقيق بالتواضع من يموت *** و حسْب المرء من دنياه قوت

فما للمرء يُصبح ذا اهتمام *** و شغل لاتقوم له النعوت

صنيع مليكنا حسن جميل *** و ما ارزاقنا مما يفوت

فيا هذا سترحْلُ عن قريب *** الى قوم كلامهم السكوت

ايضاً

يا خاطبَ الدنيا الىٰ نفسه *** تَنحَّ عن خطبتها تسلم

ان التي تخطب غدارة *** قريبة العرس من المأتم

ايضاً

اذا خان الاميرُ و كاتباه *** و قاضي الارض داهن فى القضاء

فويل ثم ويل ثم ويل *** لأهل الأرضِ مِنْ أهل السماء

روزى على بن عبدالصمد بغدادى بدو گفت كه شعرى در رقت بشره گفته اى‌؟ گفت:

بنويس:

اضمر من (ان خ ل) اضمر حبي له *** فيشتكى اضمار اضمارى

رق فلو مرت به ذرة *** لخضبته بدم جارى

على گفت: «رقيق تر از اين را طالب هستم». گفت:

اضمَرَ أن يأخذ المرآة لكي *** يُبصر وجها له فَأدناها

فجاء و هم الضمير منه الى *** وجنته فى الهوىٰ فَأدماها

على گفت: «اى استاد! رقيق تر از اين را طالب هستم». گفت: استاد نيستم، لكن بنويس:

شبهته قمرا إذ مرّ مبتسما *** فكاد يُجرحه التشبيه او كلما

و مر فى خاطرى تقبيل وجنته *** فسيلّت فكرتى فى وجنتيه دما

على گفت: «خواستار رقيق تر از اين مى باشم». بهلول گفت: «ديگر رقيق تر از اين نمى شود؛ پس ببينم در خانه هريره اى هست يا نه كه آن در مذاق شما رقيق تر از اين است» (اشاره بر آنكه به جهت غلبۀ جسمانيّت فقط قدرت تشخيص رقّت غذاى مادى را دارى، والاّ تشخيص رقّت معانى را، كه همانا اثر روحانيّت و كار روح لطيف مى باشد، ندارى).

بعضى از ملح و نوادر بهلول را نيز تذكّر مى دهد: روزى وزير بدو گفت: «خوشدل باش كه خليفه تو را والى گرگ ها و خوك ها كرده است». گفت: «مواظب باش كه

مخالفت امر من 212 نكرده باشى، والاّ مورد سياست من خواهى شد». نيز گويند: بهلول اندوخته هاى خود را در جايى دفن مى كرد و در موقع ضرورت به كار مى برد. روزى از روى همان عادت، ده درهم در خرابه اى دفن مى كرده. شخصى ديگر مطلّع شد و بهلول هم از مطّلع بودن او باخبر گرديد. بعد از رفتن بهلول، همان شخص آن ده درهم را بدزديد. بهلول آمده و خواست كه بيرونش كند. ديد به سرقت رفته است و از فراست فهميد كه كار آن شخص مطّلع مى باشد. محض اينكه او انكار قضيه نكرده باشد، پيش او رفت و گفت: «اى برادر! مرا دراهم بسيارى است كه در چندين مكان متفرقه دفن كرده ام، ولكن محكم تر از همه، جاى ده درهمى است كه در فلان خرابه است (و جاى همان ده درهم مذكور را معيّن نمود) و چون من خودم از جمع كردن همۀ آنها و دانستن مقدار مجموع آنها عاجز هستم، شما مجموع آنها را كه يك يك مى شمارم، به من بگوييد تا مقدار مجموع آنها را بدانم و در همان جا دفن كنم». بعد، شروع كرد به شمردن آنها كه مثلاً بيست درهم در فلان جا دارم و پنجاه درهم در فلان مكان تا آنكه مجموعاً سيصد درهم شد؛ سپس از آنجا برخاسته و رفت. آن شخص خيال كرد بهتر آن است كه آن ده درهم مسروقى را به جاى خود از همان خرابه برگرداند و پس از آنكه بهلول تمامى آن سيصد درهم را در آنجا دفن نمود، همۀ آنها را يكجا بدزدد. بعد از آن بهلول آن ده درهم خود را برداشته و جاى آن را ملوّث كرد و خاك ريز نمود. همان شخص كه در كمين بهلول بوده، با كمال عجله رفته و همان محل را كند، ولى دستش ملوث گرديده و به حيلۀ بهلولى ملتفت گرديد. بعد از چند روز، بهلول به دكان آن شخص رفته و به تعداد دراهم خود پرداخته و گفت: «آقاى من! بيست درهم يك فقره و پانزده درهم نيز يك فقره روى آن سيصد درهم آورده و مجموع را به من بگوى و سپس دست خود را بو كن. آن شخص در خشم شده و خواست كه بهلول را بزند. فرار نمود».

وقتى، بهلول را گفتند كه ديوانگان بصره را بشمار. گفت: «از كثرت ممكن نيست. بايد عقلا را بشمارم». نيز يكى از ظرفا بدو گفت كه به موجب حديث، در روز قيامت عبادت شيخين به عبادت تمامى امّت برترى خواهد نمود. گفت: «يا حديث بى اصل مى باشد و 213 يا خود، آن ميزان و ترازويى كه مقياس اين كار است، معيوب است».

براى يكى از امراى كوفه فرزندى متولد شد. به جهت دختر بودن آن مولود بسيار

اندوهگين بود. ديگر چيزى نمى خورد و نمى آشاميد. در را هم بسته و به امورات مردم رسيدگى نمى كرد. بهلول بعد از استيذان وى ملاقات كرد و گفت: «ايّها الامير! اين غم و غصّه براى چيست‌؟ آيا جزع مى كنى براى مولودى كه صورت آن را خداوند متعال با قلم قدرت خود تسويه كرده است‌؟ آيا خوش هستى كه خدا عوض اين دختر، پسرى مثل من به تو عطا فرمايد؟» گفت: «مرحبا به تو كه شادم كردى و غم و اندوهم را برطرف نمودى»؛ پس طعام حاضر كرده و مردم را اذن ورود داد.

روزى بهلول و عليان مجنون سابق الذكر هر دو نزد هارون رفته و در جواب مكالمات وى حرف هاى غليظ و درشت به زبان آورند. هارون در غضب شد و امر به احضار پوست و شمشير كرد. عليان گفت: «ما در اين شهر دو نفر ديوانه بوديم. اكنون سه نفر شديم» و غير اينها كه لطايف و ظرايف و ملح و نوادر اين مرد عاقل ديوانه نما و سعادت انتما بسيار و در كتب مواعظ و تراجم و سير مذكور و اين مختصر گنجايش بسط آنها را ندارد.

نسب بهلول، چنانچه اشاره شد، بنابر آنچه مشهور است و در مجالس المؤمنين از تاريخ گزيده هم نقل كرده، از بنى عباس، عموزادۀ هارون و پدرش، عمرو، عموى هارون بوده است. در اعيان الشّيعة به استناد اينكه در اين صورت لازم بود كه در شرح حال او على الاصول او را به هاشمى عباسى نيز موصوف داشته و تنها به «كوفى صوفى» يا «صيرفى» اكتفا ننمايند، در اين موضوع ترديد كرده؛ پس گويد: شايد با بهلول بن محمد كوفى صيرفى كه قطعاً غير از اين بهلول بن عمرو مجنون و از محدّثين شيعه بوده و از حضرت صادق عليه السلام روايت مى نمايد، اشتباه اسمى شده است.

وفات بهلول بنابر آنچه در حاشيۀ كتاب عقلاء المجانين تصريح كرده و از كتاب الاعلام احمد زركلى نيز نقل شده، در سال 190 ه‍. ق واقع گرديد، ولكن از بعضى نقل شده كه بهلول تا زمان متوكّل عباسى (232-247 ه‍. ق) در 214 قيد حيات بوده است. در جامع الاخبار نيز گويد: بهلول به متوكّل وارد شد. متوكّل وضع خوب و بد قصر خود را از وى پرسيد. گفت: «خوب است اگر دو عيب نباشد». پرسيد كه آن دو عيب كدام است‌؟ گفت: «اگر از مال حلال است، اسراف شده، (إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُسْرِفِينَ‌) (انعام، 141) و اگر از مال حرام است، خيانت كرده اى (إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ اَلْخٰائِنِينَ‌) (انفال، 5(8)».

از منتخب طريحى نيز نقل است كه بهلول تا زمان متوكّل زنده بوده و هنگامى كه متوكل

آب بستن و تخريب و محو آثار قبر مطهّر حضرت حسين بن على عليهما السلام را تصميم داده و زوّار آن مطاف ملائكه را با قتل تهديد مى نمود، اين قضيه در مصر مسموع زيد مجنون، كه او نيز مانند بهلول داراى عقلى متين و رأى متقن بوده و اكثر مخالفين را در مقام مناظره محكوم و ملزم مى نموده است، گرديد. با ديدۀ گريان و با كمال تأثّر از مصر به كوفه رفت. با بهلول ملاقات نمود. پس از آنكه وحدت مرام ايشان معلوم گرديد، دست يكديگر را گرفته و به كربلا رفته و ديدند كه اصل قبر مطهّر سالم، ولكن بنيان آن منهدم مى باشد و هرچه تلاش مى كنند كه آب به سوى آن قبر مطهّر روان نمايند، آب جريان نمى كند. در روضات همين مقدار از منتخب و غيره نقل كرده و گفته كه در آخر اين قصّه كرامتى هم به زيد نسبت داده و بعد از اين همه گويد: اين مقدار عمر كردن بهلول به نهايت درجه دور از اعتبار است و شاهدى از تواريخ و سير ندارد؛ پس گويد: محتمل است كه بهلول متجنّن، متعدّد باشد.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 136؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 15، ص 209 و ج 17، ص 555؛ شعرانى، عبدالوهاب، لواقح الأنوار في طبقات السادة الاخيار، ص 58؛ فوات الوفيات، ج 1، ص 82.

مجنون، سعدون --> سعدون مجنون

مجنون شاه، سيد ابوالقاسم --> نباتى، سيد ابوالقاسم

2779 و 2780. مجنون عامرى (... - 80 ه‍. ق)

در السنۀ هر طبقه، به همين لقب (مجنون) معروف و مشهور (اسم اصلى اش «مهجور» بوده است)، بلكه همين لقب از صفات خاصۀ وى گرديده؛ به حدّى كه لفظ «مجنون» با آن همه كثرت عقلاى تاريخى موصوف به «مجنون»، كه بعضى از ايشان در اين مختصر نگارش يافته، بازهم بدو منصرف مى باشد و در صورت اطلاق و نبودن قرينه، غير او به خاطر كسى خطور نمى كند. نام و نسب و قبيلۀ او بين ارباب سير 215 محل خلاف و نظر و بنابر مشهور، قيس بن ملوح بن معاذ بن مزاحم بن عدى بن ربيعة بن جعدة بن كعب بن ربيعة بن عامر بن صعصعه، از قبيلۀ بنى عامر است و «عامرى» گفتن نيز از همين راه مى باشد و گاهى به جهت انتساب به معشوقه اش، ليلى عامريّه، «مجنون ليلى» نيز گويند.

نام و نسب او غير از قول مشهور مذكور، مابين معاذ، اقرع بن معاذ، عامر، بحترى بن جعد، مهدى بن ملوح بن مزاحم، قيس بن معاذ بن شامة بن نضير، مردّد و موافق آنچه شيخ بهائى در اوايل جلد اوّل كشكول گفته، نامش «احمد» و «قيس» لقبش بوده و قبيله اش نيز مابين جعدى و قشيرى و كلابى و عامرى متردّد و كيف كان، كنيۀ مجنون مشهور، «ابوالمهدى» مى باشد. با جودت شعر و اطّلاع بر وقايع عرب معروف و از ايّام طفوليّت با دخترعموى خود، ليلى، نسبت به يكديگر علاقه و محبت مفرط داشتند. در يك جا بزرگ شده و با همديگر به گوسفندچرانى اشتغال مى ورزيدند تا آنكه ليلى از روى حرص و شوقى كه به استماع اشعار و وقايع عرب داشته، از مجنون درخواست و تقاضاى نقل و مذاكرۀ آنها را مى نمود. مجنون هم، كه در اين رشته تخصّص داشته، با تشويق و تحريك آن محبّت قلبى با هزاران وجد و شعف به مذاكره و نقل آنها مى پرداخت و بدين سبب، بازار صحبتشان ديگر گرم تر مى شد و آناً فاناً آتش عشق مشتعل مى گرديد. تا آنكه پدر و مادر ليلى از ملاقات قيسش ممنوع داشتند و بدين جهت، جنونى به قيس عارض شد و يا به نوشتۀ احمد رفعت، بعد از آنكه ليلى را از ملاقات قيس ممنوع كردند، او را به ازدواج عرب زشت رويى آورده و قيس را متهّم به جنون نمودند و به هرحال، قيس پس از حرمان ديدار ليلى اين شعر را گفت:

تعلقت ليلى و هي ذات تمائم *** و لم يبد للاتراب من ثديها حجم

صغيرين نرعى البهم يا ليت أننّا *** الى الان لم نكبر و لم تكبر البهم

سپس ديوانه وار واويلاكنان رو به صحرا گذاشت. علف خوردن و الفت وحوش را بر مؤانست اين مردمان غدار ترجيح داد تا آنكه يكى از اكابر عرب بر حال وى رحم كرده و بدو گفت كه اين اندازه جنون براى يك دخترك سيه فام و ضعيف اندام روا نباشد. دخترى تزويجت مى نمايم كه كمال و حسن و جمالش هزاران مرتبه فزون تر از ليلى باشد. مجنون گفت: 216 «تو چشم ليلى بين ندارى. ليلى را با ديدۀ من ببين كه به مزاياى حسن و اسرار جمال او واقف گردى». اين بگفت و رو به صحرا نهاد. ليلى نيز بعد از اين جريان از كثرت سوز و گداز قلبى سخت بيمار شد و در آن حال بيمارى گفت:

لم يكن المجنون فى حالة *** الّا و قد كنت كما كانا

لكنه باح بذّل الهوىٰ *** فيه و إنى متُ كتمانا

ايضاً

باح مجنون عامر بهواه *** و كتمتُ الهوى فمتُّ بوجدي

فاذا كان فى القيامة نودي *** من قتيل الهوى تقدمتُ وحدي

اين شعر اشاره به آن است كه از ليلى پرسيدند: «محبت تو و مجنون كه نسبت به يكديگر داريد، كدام يك بيشتر است‌؟» گفت كه محبت من به مجنون بيشتر مى باشد تا محبت او به من، زيرا كه محبت او مشهور و محبت من مستور است. ليلى با همان مرض مرد. بعد از دفن او مجنون مطّلع شد. گريان و لطمه زنان به قبرستان آمد تا از قبر وى جويا شد، لكن سراغى ندادند؛ پس خاك قبرها را يك يك مى بوييد و مى گذشت تا آنكه به رهنمونى محبت، به سر قبر ليلى رسيده و اين شعر را انشا نمود:

ارادوا ليخفوا قبرَها عن محبِّها *** و طيبُ تراب القبر دلّ علىٰ القبر

اين را تكرار كرده و شهقه كشيد. در همان جا جان داده و نزد معشوقه اش دفن شد و اين قضيۀ وفات مجنون به سال 65 يا 68 يا در حدود 80 ه‍. ق در 45 سالگى واقع گرديد. نظير اين است آنچه در درّ النّظيم (به نقل منن الرحمن) از هشام بن محمد نقل كرده، وقتى كه به امر متوكّل عباسى آب به قبر مطهّر حضرت حسين عليه السلام بستند، يك نفر اعرابى از بنى اسد آمده و خاك آن حوالى را قبضه قبضه مى بوييد تا بعد از استشمام خاك پاك قبر مطهّر (كه بوى مشك و عنبر ساطع بوده) بر رو افتاد و گفت: «بابى انت ما كان اطيبك و اطيب قبرك و تربتك» و اين شعر را انشا نمود:

ارادوا ليخفوا قبره عن وليّه *** و طيبُ تراب القبر دلّ علىٰ القبر

اصمعى گويد: قبيلۀ قيس به پدرش گفتند كه او را در موسم حج به مكّه برده و دعا بكند تا 217 بلكه محبت ليلى از دل قيس برود و همچنان كردند تا موقع رمى جمره اسم ليلى از بعض خيمه هاى حجّاج به گوشش آمد. به مجرّد شنيدن اسم معشوقه، غش كرد و بيهوش افتاد؛ پس از اينكه به هوش آمد، گفت:

دعا باسم ليلىٰ غيرها فكأنما *** أطار بقلبي طائراً كان فى صدري

اذا ذكرت يرتاح قلبي لذكرها *** كما انتقض العصفور من بلل القطر

بعضى گفته اند كه مجنون و ليلى هر دو را بعد از اشتهار معاشقۀ ايشان در زندان كردند.

روزى خواستند كه مجنون را از زندان بيرون كنند. راضى نشد و اظهار داشت: «در زندان با دوست به سر بردن بهتر از آزادى بدون دوست مى باشد»؛ پس گفت:

و سجنى مع المحبوب فردوس جنتي *** و نارى مع المحبوب فى النار أنوار

ليل الحبيب مع الحبيب نهار *** و كذاك ايام الوصال قصار

ناگفته نماند كه قصّۀ معاشقۀ مجنون و ليلى با آن شهرت آفاقى كه داشته و در متون كتب و سير نگارش يافته است، به عقيدۀ بعضى، از قبيل افسانه و از مخترعات جوانى از اولاد بنى اميّه است كه در زمان مجنون و ليلى به دخترعمّ خود عشق مفرط داشته و اظهار آن را مناسب شأن و مقام عرفى خود نمى ديد و روى اين اصل اين قضيه را جعل و مرتّب نمود. اشعارى هم كه به نام مجنون و ليلى شهرت دارد، از منشآت او بوده و محض كتمان امر خود بديشان نسبت داده و بعد از آن هركس چيزى بدان افزوده است. در آداب اللّغة العربيّة نيز همين عقيده را تأييد نموده و معتقد است كه اكثر اشعار منسوبه به مجنون، منسوب به ديگران مى باشند.

نگارنده گويد: اين مطلب در صورت صحّت، خود برهانى قوى بر سابقۀ معاشقۀ مجنون و ليلى مى باشد كه بين ايشان رابطۀ معاشقه و محبّت، مستحكم بوده و اشعارى هم گفته و اين جوان اموى هم معاشقه و اشعار عاشقانۀ خود را به زبان ايشان نشر داده است، والاّ درصورتى كه اساساً مجنون و ليلايى نبوده و يا خود، هم عيار اين اشخاص عادى معمولى بوده و اصلاً رابطۀ معاشقه با همديگر نداشته اند، اين معاشقۀ جوان اموى را 218 به نام ايشان شهرت دادن و اشعار عاشقانۀ خود را نيز به نام ايشان منتشر كردن، اساساً بى ربط بوده و مورد قبول نمى باشد؛ البته ممكن است اشعار ديگرى به اشعار مجنون و ليلى مخلوط گردد كه امتياز و تفكيك آنها تتبّعى وافى را لازم خواهد داشت.

چنان كه مسموع افتاده، بعضى ديگر اين قضيۀ معاشقۀ مجنون و ليلى را اساساً تكذيب كرده و از افسانه هاى عرفانى اش پنداشته اند كه بعضى از اكابر عرفا محض اينكه اصول و آداب محبت اللّه و عشق حقيقى را به ارباب طريقت و اهل سير و سلوك تلقين نموده و دستورالعملى بديشان داده باشند، اين قضيه را جعل نموده و در دسترس ايشان گذاشته اند.

نگارنده گويد: اينكه اين قضيه به طور اكمل و طابق النعل بالنعل قابل تطبيق با اصول محبت اللّه و عشق حقيقى مى باشد، از اوضح واضحات بوده و جاى ترديد نمى باشد كه محب بايد در راه محبوب همه گونه شدايد غيرمتصوره و غيرمنتظره را تحمّل

نمايد و تمامى اوصاف او را كه در نظر بيگانه زشت و بدنما باشد، كمال حسن و وجاهت پندارد. هرچه را كه از محبوب عايد گردد، تمام رأفت و عطوفت تلقى كند.

علاوه بر خود او شبيه او را نيز محض شباهت با وى دوستدار باشد. نه تنها وصل، بلكه شنيدن اسم او را حيات حقيقى تصور كرده و به مجرّد شنيدنش بيهوش افتد و نظاير اينها كه در قضيۀ مجنون و ليلى نگارش داده اند؛ با وجود اين، نشايد و نبايد كه اصل قضيۀ مجنون و ليلى را، كه مصرّح به بسيارى از ارباب سير مى باشد، تكذيب نموده و به داستان و افسانه حمل كرد.

در رياض العارفين گويد (والعهدة عليه): عشق مجازى مجنون عامرى قنطرۀ محبت حقيقى گرديد. روى از خلق برتافته و راه بيابان پيش گرفت و به حدّ كمال رسيد؛ چنانچه گويند چون از فوت ليلى خبردار شد، گفت: «من طالب آن ليلى هستم كه نمى ميرد». همانا ليلى مجازى را بهانه نموده و مجنون ليلى حقيقى گرديد. نيز تذكّر مى دهد، به قول احمد رفعت، برادر رضاعى امام حسن مجتبى بودن مجنون عامرى روايت شده است، لكن ظاهر اين است كه در اين مطلب اشتباه اسمى شده و آن كه برادر رضاعى امام مجتبى يا امام حسين عليهما السلام مى باشد، قيس بن زريح است، نه قيس بن ملوح كه عبارت از مجنون عامرى 219 است. در رياض العارفين گويد: قيس نام در عرب متعدد مى باشد و از آن جمله است قيس بن زريح صاحب (عاشق) لبنى، برادر رضاعى حضرت حسين بن على عليهما السلام كه او نيز از مشاهير اهل ذوق و عشق است. گويند كه بر لبنى (بر وزن پشتى) بنت حباب عاشق شد. بعد از بى قرارى بسيار به اشارۀ حضرت امام حسن عليه السلام پدر لبنى او را به ازدواج قيس درآورد. پس از چندى والدين قيس به طلاقش وادار كردند. قيس هم بعد از طلاق پريشان حال گرديده و طريقۀ جنون و بى تابى ورزيد تا لبنى مرد و قيس بر سر قبر او جزع بسيارى كرد و به اندك فاصله او نيز درگذشته و نزد قبر معشوقه اش به خاك رفت. حال اين دو قيس با يكديگر اختلاط يافته و منشأ اشتباه بعضى شده است. در كتاب تزيين الاسواق، قيس بن زريح عاشق لبنى بنت حباب را كه از بنى كعب بوده، برادر رضاعى امام حسين عليه السلام دانسته و در شرح حال مجنون عامرى چيزى راجع به اين مطلب ننوشته است؛ اما شرح حال ليلى، معشوقۀ مجنون عامرى، نيز در باب كنى به عنوان امّمالك خواهد آمد.(1)


1) . آنچه در اينجا نگارش يافته است، مورد پذيرش مؤلف نيست؛ لذا مى گويد: والعهدة عليه. اين مطلب افسانه است؛ نه سندى دارند و نه قرينه بر صحت.

منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج 1، ص 293؛ رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج 6، ص 186؛ ابوالفرج اصفهانى، على بن حسين، الاغانى، ج 1، ص 167؛ هدايت، رضاقلى خان، رياض العارفين؛ تزيين الاسواق. مجنون على

مجنون، على يا عليان --> عليان

مجنون، قيس بن زريح --> مجنون عامرى

مجنون، قيس بن ملوح --> مجنون عامرى

مجنون ليلى --> مجنون عامرى

2781. مجنون، ميمون (قرن 1 ه‍. ق)

واسطى، از اعقل عقلا و عابد و زاهد و بسيار فصيح و بليغ بود. او را نزد حجّاج بن يوسف آوردند. حجّاج گفت: «چگونه روا باشد كه اين چنين مرد فصيح را مجنون گويند؟» ميمون گفت: «همواره اهل بطالت اهل محبّت را «مجنون» نامند؛ چنانچه اهل بطالت در نظر اهل محبت دور از ايمان مى باشند. اگر تو هم ايمان كامل به خدا داشته باشى، نرم پوش و خوش علف نخواهى بود. اهل اطاعت و عبادت سه فرقه هستند؛ فرقه اى محض شوق ذات اقدس الهى 220 به عبادت اشتغال دارند؛ پيوسته دل هايشان مشغول است؛ از كاسۀ محبت اللّه سيراب هستند و به غير ذات اقدس الهى، حتى به بهشت و جهنّم نيز توجهى ندارند؛ فرقۀ دوّم از خوف جهنّم و سيّمى به طمع بهشت رو به درگاه خدا آرند تا بعضى از اوصاف بهشت را نيز مبيّن داشت». حجّاج گفت: «از بهشت سخن راندى، لكن از حور و ازواج بهشتى چيزى نگفتى. اكنون كنيزكى به نظر تو مى رسانم كه هوشت را از سر بربايد»؛ پس املس نامى را صدا زد. كنيزكى معتدل القامه با قباى نازك كه گيسوها بر دوش انداخته بوده، از حرم سرا خارج شد كه در زيبايى مانندى نداشت. همين كه نظر ميمون بدو افتاد، گفت: «اى حجّاج! اين كنيزك را چه خواهى كرد كه اجلش محدود و ايّامش معدود است». يك قرص نان خشكى از آستين بيرون آورد و گفت: «اگر اين را به گرسنه اى بدهم، خداوند عالم به من كنيزكى عطا فرمايد كه از كثرت زيبايى بدان مثابه باشد كه آفتاب از ميان دو چشمش طلوع كند.

تمامى حركات او غنج و دلال و طرب آور باشد و از تكلماتش

محظوظ و متنعّم خواهم شد و گمان دارم كه همين ساعت به جهت همين قول حق و ترك هواى نفس مستوجب همين كنيزك گرديدم».

حجّاج گفت: «مرا مدحى بگو تا به جايزۀ كاملت مفتخر سازم». گفت: «واللّه در تو كار خيرى سراغ ندارم كه بگويم و اگر آنچه را كه مى دانم بگويم، بر مذمّت تو تمام خواهد شد، لكن مذمّت مردم هم دور از شيوۀ من است كه اصلاح عيوب خودم بهتر از ذكر عيوب ديگران مى باشد». حجّاج امر كرد كه چهار هزار درهم بدو بدهند. گفت: «آن مال را به همان محل رد كن كه از آن سرقت شده است. دزد سخى نباش و مال ديگران را به كسى نده. كسى كه مذمّتش به تو زيانى نمى رساند، مدحش نيز سودى نمى بخشد؛ پس از خدا توفيقى و قوتى مسئلتى مى نمايم كه مرا از عطاياى تو و امثال تو بى نياز گرداند». اين بگفت و رفت. ميمون واسطى را در موقعى كه حجّاج قاذورات به كعبه مى انداخته، جريانات و مكالمات ديگرى است كه نقل آنها موجب اطناب است. «دلا ديوانه شو ديوانگى هم عالمى دارد».

منابع: نيشابورى، حسن بن محمد، عقلاء المجانين.

221 2782. مجنون، ميمونه (قرن 2 ه‍. ق)

ابراهيم بن ادهم گويد: در خواب ديدم گوينده اى به من مى گفت كه ميمونۀ سوداء (سياه رنگ) در بهشت زن توست. اينك طالب ديدار وى بودم تا سراغ او را در حمص گرفتم گفتند كه او ديوانه شده و با كسى الفت ندارد و در جبانه مشغول گوسفندچرانى است. به جبانه رفته و ديدم كه ميمونه مشغول نماز است و گوسفند و گرگ در يك جا ايستاده اند. با تمام تعجب توقف نمودم تا از نماز فارغ شد و به من گفت: «يا ابراهيم! وعده گاه من بهشت است، نه اينجا». از فطانت وى بر تعجبم افزوده شد و گفتم كه تو، امين حراست اين گوسفندان هستى؛ پس چرا رها كرده و پاسبانى نمى كنى تا آنكه گرگ در ميان ايشان داخل شد؟ گفت: «آنها را به خالق خودشان سپرده ام كه چنانچه حشمت مابين من و خودش را برداشته، حشمت و دهشت مابين گرگ و گوسفند را نيز برمى دارد». اين بگفت و رفت و اين شعر را همى خواند: مجنون ميمونه

قلوبُ العارفين لها عيون *** ترى ما لايراه الناظرونا

و السنة بسرّ قد تناجي *** بغيب عن الكرام الكاتبينا

و اجنحة تطير بغير ريش *** الىٰ ملكوت رب العالمينا

فتسقيها شراب الصدق صرفا *** و تشرب من كئوس العارفينا

منابع: نيشابورى، حسن بن محمد، عقلاء المجانين، ص 129.

• مجوجى، عمارة بن سويد

موكول به رجال است.

2783. مجوسى، على بن عباس (... - 384 ه‍. ق)

مكنّى به «ابوالحسن»، ملقّب به «رئيس»، موصوف به «مجوسى» و «ابن المجوسى»، از مهرۀ اطبّاى اواخر قرن چهارم هجرت مى باشد و كتاب كامل الصّناعة الطّبّيّة، كه براى ملك عضدالدولۀ ديلمى تأليف شده و به همين جهت، «ملكى» نيز گويند، از اوست.

اين كتاب حاوى بيست مقاله مى باشد كه ده مقاله در طبّ علمى و ده مقالۀ ديگر نيز در طب عملى و در آن اوان از كتاب هاى درسى بوده است تا آنكه قانون شيخ الرئيس متداول شده و از اين كتاب اعراض نمودند. قانون در قسمت علمى طب اثبت و اين كتاب در قسمت عملى ابلغ و در قاهره چاپ و در ليدن نيز با ترجمۀ لاتينى به طبع رسيده است.

على در سال 384 ه‍. ق درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1619.

222 مجيد، حسن بن عبدالصمد --> عسقلانى، حسن

2784. مجيرالدين، ابوالمعالى (... - 594 ه‍. ق)

بيلقانى، از مشاهير شعراى ايرانى مى باشد كه به قصبۀ بيلقان از بلاد آذربايجان منسوب است. از اقران خاقانى و ظهيرالدين فاريابى بود. از طرف اتابك ايلدگز لقب ملك الشعرايى يافت، ديوان مرتبى داشته و از اوست:

شمع دل كس نى ام، پس چه سبب همچو شمع *** مرده نفس مى زنم بر سر اين خاكدان‌؟

دهر مرا همچو شمع، بى گنه آويخته است *** گر بفروشد رواست گر بگدازد همان

در سال 594 يا 589 ه‍. ق درگذشته و يا مقتول گرديد.

منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص 53؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4172.

•

محاربى، ابان

•

محاربى، ابراهيم بن حسن

•

محاربى، اسود بن هلال

•

محاربى، بكرويه

•

محاربى، تليد بن سليمان

•

محاربى، محمد بن حسن بن على

(شش شخص مذكور) موكول به علم رجال مى باشند.

2785. محاسبى، حارث بن اسد (... - 243 ه‍. ق)

بغدادى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، عابد زاهد، فقيه متكلّم و كتاب التّفكّر والاعتبار از او بوده و كتب بسيارى در زهد و اصول ديانت و ردّ معتزله بدو منسوب مى باشد. در قاموس الاعلام گويد: حارث بن اسد بصرى محاسبى، از مشاهير عرفا و رجال حقيقت، علوم ظاهريّه و باطنيّه را جامع، با جنيد بغدادى و ديگر مشايخ وقت صحبت داشت.

تأليفاتى در اصول كلام و زهد و تصوف دارد كه از آن جمله است كتاب الرّعاية.

بالجمله، گويند كه حارث محاسبى از متقدّمين مشايخ و مستجاب الدعوه، پدرش قدرى مذهب بوده و خودش برخلاف آن مذهب مى رفته است. اينك بعد از وفات پدر، كه سى هزار دينار يا هفتاد هزار درهم تركه داشته و ارثاً بدو اختصاص يافته بوده، از كثرت ورعى كه داشته، چيزى از آنها اخذ نكرد و محض براى اختلاف مذهب، اصلاً در مال پدر تملك ننمود و در حين مردن محتاج يك درهم بوده است. نيز گويند:

در اثر عنايت حق تعالى كه بدو داشت، هر وقتى كه به طعام شبهه ناكى دست مى برد، يك رگ انگشت او به حركت مى آمد و قادر به برداشتن لقمه نمى شد و از آن طعام اجتناب مى نمود. وفات او در سال 243 يا 241 ه‍. ق واقع شد و بنا 223 بر دوّيمى، جملۀ «قطب مكمل» مادّۀ تاريخ وفات اوست. «محاسبى» گفتن او هم به جهت كثرت محاسبة النفس بوده كه از اهمّ آداب سير و سلوك است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 206؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4173؛ لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج 2، ص 142.

2786. محامده

(به فتح ميم اوّل و كسر ثانى) جمع محمّد است و به موجب خبرى كه كشى از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده، عبارت از ابن الحنفيه محمد، فرزند خود آن حضرت و محمد بن ابى بكر و محمد بن ابى حذيفه مى باشد.

محاملى

محاملى(1)

2787. محاملى، حسين بن اسماعيل بن محمد (... - 330 ه‍. ق)

محاملى ضبى بغدادى، محدّث عالم فاضل مى باشد كه از بخارى استماع حديث كرد.

طبرانى و دارقطنى و نظاير ايشان هم از وى روايت نموده اند. گويند در مجلس املاى درس او ده هزار نفر حاضر مى شدند. شصت سال در كوفه قضاوت نمود و در ربيع الآخر سال 330 ه‍. ق در 94 يا 95 سالگى درگذشت.

منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج 3، ص 126؛ خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج 8، ص 19.

2788. محب الدين، احمد بن عبداللّه (... - 694 ه‍. ق)

بن محمد بن ابى بكر بن ابراهيم، طبرى مكّى، از اكابر علماى عامّۀ قرن هفتم هجرت مى باشد كه به «شيخ الحرم» و «حافظالحجاز» موصوف و معروف و از تأليفات اوست:

1. الاحكام (در حديث)؛ 2. خلاصة السّير فى بيان بعض احوال سيّد البشر صلى الله عليه و آله؛ 3. الرّياض النّضرة فى مناقب الاصحاب العشرة (كه در قاهره چاپ شده است)؛ 4. صفة حجّ النّبى صلى الله عليه و آله؛ 5. مناقب ذى القربى.

وى در سال 694 ه‍. ق در مكّه وفات يافت.

منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 233؛ سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1232.

محب الدين، عبداللّه بن حسين --> ابوالبقاء، عبداللّٰه بن حسين


1) . محاملى: (به فتح ميم اول و كسر ثانى) منسوب است به محامل كه جمع محمل - به معنى كجاوه - مى باشد و جمعى از محدثين عامه و خاصه به جهت بيع و فروش آن، به همين نسبت (محاملى) معروف هستند و در اصطلاح رجالى، خاصه لقب شعيب محاملى و صالح بن خالد و بعضى ديگر است. (مؤلف)

224 محب الدين، محمد بن عبداللّه --> ابن هشام، محمد بن عبداللّٰه

محب الدين، محمد بن عمر --> سبتى، محمد بن عمر

محب الدين، محمد بن محمد --> ابن الشحنه، محمد بن محمد بن محمد

محب الدين، محمد بن محمود --> ابن نجار، محمد بن محمود

محبوبى، عبيداللّه بن ابراهيم --> ابوحنيفۀ ثانى

2789. محبى، محمدامين بن فضل اللّه (... - 1111 ه‍. ق)

بن محب اللّه بن محب الدين محمّد، حموى الاصل، حنفى المذهب، دمشقى المولد والمسكن، از مشاهير شعرا و ادبا و افاضل اوايل قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه وحيد عصر خود، خطّش نيز بسيار خوب و مرغوب، اشعارش طرفه و مطلوب بود.

فنون متنوعه را از پدر خود و شيخ عبدالغنى نابلسى و ديگر اكابر وقت اخذ كرد و در صناعت شعر و انشا و فنون ادبيّه به مقامى عالى رسيد و تأليفات طريفه دارد:

1. الامالى؛ 2. خلاصة الاثر فى اعيان القرن الحادى عشر (كه به قول بعضى، حاوى شرح حال 1289 نفر از اعيان فضلا و امراى قرن يازدهم هجرت مى باشد و در قاهره در چهار مجلد چاپ شده است)؛ 3. الدّرّ المرصوف فى الصّفة والموصوف؛ 4. ديوان شعر؛ 5. قصد السّبيل فى ما فى لغة العرب من الدّخيل؛ 6. المثنّى الّذى لايكاد يتثنّى؛ 7. المعوّل عليه فى المضاف والمضاف اليه؛ 8. النّاموس فى حاشية القاموس؛ 9. نفحة الرّيحانة و رشحة طلاء الحانة (كه تذييل كتاب ريحانۀ شهاب خفاجى است).

از اشعار محبّى است در مجلسى كه كمالات او حيرت انگيز بعض اكابر بوده، بالبداهه گفته است:

لئن اصبحتُ ادنى القوم سنَّا *** فعدّ فضائلى لايستطاع

كشطرنج ترى الالباب فيه *** حيارى و هو رقعته ذراع

محبّى در تصوف طريقت خلوتيّه را برگزيد و اصول و آداب آن را از شيخ محمد عباسى خلوتى فراگرفت و در هيجدهم جمادى الاولى 1111 ه‍. ق در 51 سالگى درگذشت.

منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص 1620؛ مرادى، محمدخليل، سلك الدرر في اعيان القرن الثاني عشر، ج 4، ص 86.

225 2790. محتشم قايينى، پسر ميرزا هادى (قرن 11 ه‍. ق)

از شعراى شهر قايين اواخر قرن يازدهم هجرت مى باشد و يا خود اوايل قرن دوازدهم را نيز ديده است. در علوم ظاهرى بى بهره نبوده و در نجوم و هندسه بعضى از احكام غريبه از وى مشاهده مى شده و از اشعار اوست:

خلوت ناز تو بر خيل ملك در بسته است *** گردش چشم تو راه دور ساغر بسته است

خون ز پروازش چو مرغ نيم بسمل مى چكد *** نامۀ شوقى كه بر بال كبوتر بسته است

مبتلاى رنج باريك است از دوران چرخ *** هركه همچون رشته دل بر جمع گوهر بسته است

نام و سال وفاتش به دست نيامد و شايد كه «محتشم» نام اصلى وى باشد؛ اگرچه ظاهراً مستبعد است. پدرانش از فضلا و عموى او، ميرزا كافى، با شيخ بهائى معاصر و در آن زمان با فضيلت مشهور بوده است.

منابع: نصرآبادى، محمدطاهر، تذكرۀ نصرآبادى، ص 191.

2791. محتشم كاشانى (... - 1000 ه‍. ق)

از اعاظم شعراى ايرانى عهد شاه تهماسب صفوى (930-984 ه‍. ق) مى باشد كه مدايح بسيارى در حق آن شاه گفته است. در ايّام شباب با شاطر جلال نامى محبت ها داشت.

غزل ها گفته و جلاليّه اش ناميد. شرحى نثرى بر آن نوشته و به نقل عشّاق موسومش كرد.

دو منظومۀ ديگر به نام صبابيّه و شبابيّه و قصايد و معمّيات و بعض تأليفات ادبى هم بدو منسوب است و يك ديوان فارسى موسوم به جامع اللّطايف نيز دارد.

محتشم براى برادر خود، عبدالغنى، كه در سفر مكّه وفات يافته بوده، نوحه گرى مى كرد و اشعار مصيبت مى گفت تا شبى در عالم رؤيا بدو گفتند: «اين چه كارى است مى كنى‌؟ اگر مى خواهى دنيا و آخرتت معمور شود، براى ما اشعار مصيبت بگو. مگر نشنيده اى كه من قال فينا بيتا بنى اللّه له فى الجنة بيتا؟» محتشم از خواب بيدار شده و همين دوازده بند معروف را انشا نمود كه مطلع آن، اين است:

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است‌؟ *** باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است‌؟

اين دوازده بند محتشم كه در مراثى حضرت حسين بن على عليهما السلام و وقايع 226 جان سوز كربلا گفته، در تمامى اقطار در نهايت اشتهار است. روى منسوجات متنوعه با خطّ

جلى بسيار عالى مى نويسند و زينت در و ديوار تكايا و مجالس عزاى حسينى مى نمايند. از زمان خود محتشم تا عصر ما، با وجود همه گونه تبدّلات كونى و زمانى اصلاً مشمول مرور زمان نشده و مثل اصل مصيبت خود آن بزگوار كهنه نگرديده، بلكه آناً فآناً در تجدّد مى باشد. از كثرت تأثيرى كه در قلوب عموم محبّين خانوادۀ رسالت عليهم السلام و دوستداران اهل بيت عصمت عليهم السلام دارد، به مثابۀ اين است كه با قلم اندوه و غم نگاشته اند و تار و پود كلماتش را با حروف غصّه و الم نسج داده اند و در حقيقت، در مضمار مسابقت گوى سبقت از ديگران ربوده است. كسى ديگر از شعرا سراغ نداريم كه حايز اين سعادت بوده و شعر مذهبى او بدين پايه رواج عمومى داشته باشد و اين قضيه كاشف از بزرگى و عظمت، كثرت معرفت، خلوص نيّت، اخلاص و صداقت او مى باشد كه به خانوادۀ عصمت عليهم السلام داشته است. فيا سبحان اللّه.

از اكابر شعراى نامى هر ديارى اشعار بسيارى در استقبال همين دوازده بند با همان وزن و قافيه گفته و صنعت ها به كار برده و زحمت ها كشيده اند و البته جزاى خير خدمت دينى خودشان را نيز خواهند ديد، لكن نسبت به اثر و سوز و گداز قلبى و رواج عمومى اصلاً طرف مقايسه با دوازده بند محتشمى نمى باشد. «ما للثرى و الثريا».

اين امتياز تنها اثر خلوص نيّت محتشم مى باشد كه فقط و فقط براى خدمت به اهل بيت عصمت عليهم السلام اين اشعار را گفته؛ خصوصاً كه با امر رؤيايى آن خانواده بوده است (چنانچه اشاره شد) و اما شعراى ديگر علاوه بر خدمت دينى، استقبال اشعار محتشم را نيز در نظر داشته اند.

نگارنده گويد: دور نيست كه سبب امتياز و رواج عمومى اين دوازده بند، دو مصراع آن باشد كه در عالم رؤيا از طرف قرين الشرف خانوادۀ عصمت عليهم السلام به محتشم القا شده كه به نظر حقيقت، نمك آش و چاشنى اين غذاى روحى شده است. چنان كه از بعضى از اهل تتبّع مسموع افتاد، محتشم بعد از وفات برادرش، عبدالغنى، چنانچه اشاره شد، بى تابى مى كرد. نوحه و مراثى بسيارى دربارۀ او مى گفت تا شبى در رؤيا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد كه بدو فرمود: «چرا در مصيبت برادرت مرثيه گفته و براى فرزندم، 227 حسين، مرثيه نمى گويى‌؟» عرض كرد كه يا اميرالمؤمنين! مصيبت حضرت حسين عليه السلام خارج از حدّ و حصر است و به همين جهت، آغاز سخن را پيدا نمى كنم و متحيّر هستم كه از چه مصيبت شروع كنم و از كدام در وارد مقصد شوم. فرمودند:

بگو: «باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است». محتشم بيدار شد، درحالى كه مصراع دوّيمى آن را مى گفته است: «باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است».

اين دو مصراع مطلع دوازده بند وى شد و مشغول انجام اين خدمت دينى بوده تا آنجا كه گفت: «هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال». در مصراع دوّيمى همين مصراع باز مبهوت و متحيّر بود كه هرچه بگويد، شايستۀ مقام ذوالجلالى نخواهد بود تا در خواب از طرف حضرت ولىّ عصر - عجّل اللّه فرجه - مأمور به گفتن اين مصراع گرديد: «او در دل است و هيچ دلى نيست بى ملال»؛ پس بيدار شده و اين مصراع آن حضرت را به مصراع مذكور خود ملحق كرده و آن بند را به انجام رسانيد. بعضى از مزاياى اين قضيه را هم به فكر سليم خود ارباب رجوع موكول مى داريم. ديوان محتشم چاپ شده و اشعار او مشهور است؛ خصوصاً دوازده بند او در السنه داير و ديگر مشهورتر مى باشد و در اينجا محض تيمّن فقط اين دو شعر را نيز كه از ابيات دوازده بند مذكور است، ثبت اوراق مى نمايد:

از آب هم مضايقه كردند كوفيان *** خوش داشتند حرمت مهمان كربلا

زآن تشنگان هنوز به عيّوق مى رسد *** فرياد العطش ز بيابان كربلا

مخفى نماند كه محتشم علاوه بر قوۀ لطيفۀ شعرى، در مادّه تاريخ گويى نيز دستى توانا داشت. در جلوس شاه اسماعيل ثانى صفوى، كه سال 984 ه‍. ق مى باشد، شش رباعى انشا كرده كه عدد ابجدى هريك مصراع از آنها مطابق عدد مذكور سال جلوس مى باشد:

مى شد چو ز صنع رازق پاك جليل *** ملك و ملك و فلك به دارا تحويل

هر لطف و تجمّل كه اهم بود از ملك *** دهر آن همه افكند بشاه اسماعيل

ايضاً 228

مى كرد چو سكه حى صاحب تنزيل *** نقدى كه عيار بودش از اصل جليل

سكّه چو رسانيد به تمييز ملوك *** فرق كه و مه داد بشاه اسماعيل

ايضاً

در تكيه گه واسع اين بزم جليل *** اندر دم امتياز با سعى جميل

چون درك يكايك از شهان بيند دور *** فوق همه باد درك شاه اسماعيل

ايضاً

از ملك ملوك ما درين بيت جليل *** كآراسته صد بلده از آيين جميل

هر گنج كز آبادى گيتى و دهور *** گرد آمده باد وقف شاه اسماعيل

ايضاً

اين ساعى اگرچه باشد از حسّ قليل *** بى دانايى و راه علم و تحصيل

در هر فنش دلا به از اهل جهان *** دانند بلاف مهر شاه اسماعيل

ايضاً

آن راهى كه از حال سبيلست جميل *** از ميل درو به كه نمايم تعجيل

كآشوب و نواى فرح نو در دل *** افكند طرب نامۀ شاه اسماعيل

در اين رباعيّات شش گانه، كه بيست وچهار مصراع است، علاوه بر اينكه عدد ابجدى هريك مصراع 984 بوده و مادّۀ تاريخ جلوس مى باشد، هريك از حروف منقوطه و بى نقطۀ مجموع هر دو مصراع نيز مطابق عدد مذكور بوده و يك مادّۀ تاريخ ديگرى است و عدد ابجدى حروف بى نقطۀ هر مصراعى با عدد حروف منقوطۀ آن مصراع معادل همديگر بوده و هريكى 492 مى باشد كه نصف عدد مادّۀ تاريخ مذكور است.

لطيفه: خود محتشم چند شعرى راجع به همين رباعيّات خود گفته و اشعار داشته است كه 1128 تاريخ از آن برمى آيد:

ازين شش رباعى كه كلكم نوشت *** براى جلوس خديو جهان

هزار و صد و بيست تاريخ از او *** قدم زد برون هشت افزون بر آن

بدين سان كه از هر دو مصرع زنند *** به هم خالداران دم از اقتران

دگر سادگان پس گروه نخست *** به ثانى و برعكس آن همچنان

چو شد زين چهار اقتران در عدد *** هزار و صد و چار مطلب عيان

ز هر مصرعى نيز بر وى فزود *** يكى از تواريخ معجز بيان

229 توضيح اين اجمال، چنانچه از خود اشعارش استنباط مى شود، آنكه حروف بانقطۀ مصراع اوّل با حروف بانقطۀ بيست وسه مصراع ديگر بيست وسه تاريخ و همچنين منقوطۀ مصراع دوّيم با منقوطۀ مصاريع ديگر بيست ودو و منقوطۀ مصراع سيّمى با منقوطۀ باقى مصاريع بيست ويك تاريخ بوده تا آخر كه منقوطۀ مصراع بيست وسيّمى با منقوطۀ مصراع آخرى بيست وچهارمى هم يك تاريخ بوده و مجموع اينها، كه تماماً راجع به جمع منقوطه با منقوطه بوده، 276 مى باشد و به همين رويه است حروف

منقوطۀ مصراع اوّل با بى نقطۀ مصاريع ديگر؛ بعد از آن منقوطۀ مصراع دوّيمى و سيّمى تا آخر با بى نقطۀ باقى مصاريع كه آن هم بالغ به همان عدد بوده و هكذا تركيب حروف بى نقطۀ اوّل و دوّيم تا آخر با منقوطۀ مصاريع ديگر و با بى نقطۀ آنها كه هريكى نيز بالغ به همان عدد 276 بوده و مجموع اين چهار فقره 1104 مى باشد و هريك از مصاريع بيست وچهارگانه نيز، چنانچه مذكور شد، به تنهايى يك تاريخ مستقلّى بوده و همگى آنها 1128 تاريخ مى باشد و بر اهل تتبّع پوشيده نيست كه اگر محتشم در اصل مادّه تاريخ گويى نظمى هم متفرّد نبوده و چنانچه در شرح حال ناطق اصفهانى و ميرزا محمدطاهر نصرآبادى و وحشى بافقى خواهد آمد، ساير شعرا بلكه بعضى از شعراى عرب نيز همين سليقه را معمول داشته اند، لكن اين رويّه كه علاوه بر مادّۀ تاريخ بودن يك شعر يا مصراع، مادّه تاريخ بودن هريك از حروف منقوطه و بى نقطه به تنهايى است، نوعاً از مختصّات و متفرّدات محتشم بوده و مصداق «ان من البيان لسحرا» مى باشد. بلى، در شرح حال معاصرش، وحشى، نيز مثل آن با مزيّتى ديگر خواهد آمد.

اسم محتشم در هيچ كدام از مجمع الفصحاء و آتشكدۀ آذر و قاموس الاعلام و تاريخ عالم آراى عباسى و هدية الاحباب و بعضى از مدارك ديگر كه نزد اين نگارنده بوده و به شرح حال اجمالى وى پرداخته اند، اصلاً ذكر نشده و فقط به عنوان «محتشم كاشانى» و «ملاّ محتشم» و «مولانا محتشم» مذكور داشته اند. ظاهر، بلكه به حكم قراين قويّه هم آنكه لفظ «محتشم» فقط تخلّص شعرى او بوده و نام اصلى مادرزادى اش نمى باشد.

بعد از تفحص بسيارى 230 به واسطۀ معتمد از ميرزا هادى واعظ خراسانى مقيم نجف، كه بسيار متتبّع و در تواريخ و سير باخبر و رؤساى علمى وقت نيز در حلّ اشكالات تاريخى خودشان بدو مراجعه مى كرده اند، نقل گرديد كه مكرّراً مى گفته است نام محتشم كاشانى «حاج محمدابراهيم» مى باشد و اخيراً از ديوان خود محتشم، كه به سال 1304 ه‍. ق در بمباى چاپ شده، استكشاف نموديم كه نام پدرش «خواجه مير احمد» و اسم شخصى خودش نيز «على» بوده؛ چنان كه در صفحۀ دوازدهم ديوان مذكور در تاريخ وفات پدرش گويد:

والد من خواجه مير احمد كه بود از اعتقاد *** رشتۀ مهر اميرالمؤمنين حبل المتين

با گناه بى حد از دنيا چو رحلت مى نمود *** داشت اميد شفاعت زآن شفيع المذنبين

لاجرم تاريخ فوتش هركه كرد از من سؤال *** گفتمش «بادا شفيع وى اميرالمؤمنين»(1)

نيز در صفحۀ 96 ديوان مذكور اشعارى در منقبت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفته كه «على» بودن نام وى از آنها برمى آيد و از آن جمله است:

اى وجود اقدست روح روان مصطفى *** مصطفى معبود را جانان، تو جان مصطفى

گر نباشد حرمت شأن نبوّت در ميان *** فرق نتوان كرد شأنت را ز شأن مصطفى

من كه باشم تا كه گويم اين زمان در مدح تو؟ *** آن چنانم من كه حسان در زمان مصطفى

اين گمان دارم ولى كز دولت مدّاحى ات *** هست نام من على در خاندان مصطفى

اين شعر آخرى علاوه بر اينكه شاهد «على» بودن نام وى مى باشد، اشعارى هم بر سيادت وى دارد و «خواجه مير احمد» بودن نام پدرش نيز، كه نوعاً از اسامى سادات است، تأييد مطلب مى نمايد. بنا به نقل معتمد، شيخ عبدالنبى قزوينى هم در تكملۀ امل الآمل خود، محتشم را به عبارت «سيد شعراءالعجم» مذكور داشته، ولكن هيچ يك از وجوه مذكوره برهان قطعى سيادت نبوده، بلكه از جملۀ قراين مى باشند.

وفات محتشم موافق آنچه از تذكرۀ واله داغستانى نقل شده، به سال 996 ه‍. ق و موافق آنچه از تذكرۀ ناظم تبريزى نقل گرديده، به سال 1000 ه‍. ق واقع و تاريخ وفات پدرش هم فوقاً مذكور و برادرش، عبدالغنى، هم به سال 949 ه‍. ق 231 در راه مكّه وفات يافته است. محتشم در مصيبت او بى تابى كرده و يازده بند دربارۀ او گفته كه در ديوانش مذكور و از آن جمله است:

ستيزه گر فلكا! از جفا و جور تو داد *** نفاق پيشه سپهرا! ز كينه ات فرياد

سرم فداى تو اى باد صبحدم! برخيز *** برو به عالم ارواح از اين خراب آباد

نشان گمشدۀ من بجو ز خُرد و بزرگ *** سراغ يوسف من كن ز بنده و آزاد

به جلوه گاه جوانان پارسا چو رسى *** ز رخش عزم فرودآ و نوحه كن بنياد

چو ديده بر رخ عبدالغنىّ من فكنى *** ز روى درد برآر از زبان من فرياد

منابع: محتشم كاشانى، ديوان اشعار؛ اطلاعات متفرقه؛ هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 2، ص 36؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 233؛ سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج 6، ص 4174.

محدث اخبارى يا محدث استرآبادى، ملا محمدامين --> استرآبادى، مولا محمدامين


1) . بادا شفيع وى اميرالمؤمنين = 962.

محدث بحرانى، شيخ يوسف --> صاحب الحدائق الناضرة

محدث بغداد، ابراهيم بن اسحاق --> حربى، ابراهيم بن اسحاق

محدث توبلى، سيد هاشم --> بحرانى، سيد هاشم بن سليمان

محدث جزايرى، سيد نعمت اللّه --> سيد جزايرى، سيد نعمت اللّٰه بن عبداللّٰه بن محمد

محدث كاشانى يا محدث كاشى، محمد بن مرتضى --> فيض كاشانى

• محرّر، حسين بن عبيداللّٰه

موكول به علم رجال است.

• محض، عبداللّٰه

مصطلح علم رجال و پدر ابراهيم بن عبداللّه است.

محقق

محقق(1)

2792. محقق، شيخ جعفر بن حسن (... - 676 ه‍. ق)

بن ابى زكريا يحيى بن حسن بن سعيد، هذلى حلّى، مكنّى به «ابوالقاسم»، ملقّب به «نجم الدين»، از مفاخر علماى 232 اماميّۀ قرن هفتم هجرت، بسيار جليل القدر و عظيم الشأن، رئيس العلما و فقيه الحكما و بدرالعرفا، وارث علوم ائمّۀ هدى عليهم السلام، تبحّر او در تمامى علوم متنوعۀ دينيّه، تمهّر وى در شعر و انشا و فنون ادب، تحقيق و وثاقت و تدقيق و فصاحت و جامعيّت فضايل نفسانيّه و مكارم اخلاق كماليّه، كالشّمس فى رابعة النّهار، واضح و آشكار و شهرۀ آفاق و محقّق على الاطلاق مى باشد كه در مضمار مسابقت گوى اين مكرمت را از ديگران ربوده و چنانچه فوقاً اشاره شد، لفظ «محقق» در صورت اطلاق و نبودن قرينه، با آن همه كثرت محقّقين و فحول علما، تنها به او


1) . محقق: به مناسبت معنى لغوى مشهورى آن، از صفات و كمالات خاصۀ جمعى از اكابر علما و ارباب تحقيق و نظر مى باشد و در اصطلاح علما، در جايى كه مطلق و بدون قرينه ذكر كنند و يا مقيد به كلمۀ «اول» يا لفظ «حلى» نمايند، عبارت از شيخ جعفر بن حسن صاحب شرائع بوده و در جايى كه مقيد به كلمۀ «ثانى» يا «كركى» نمايند، عبارت از شيخ على بن عبدالعالى است و گاهى از اين هر دو به عبارت «محققان» تعبير مى كنند و شرح حال بعضى از اكابر را كه موصوف به همين وصف (محقق) هستند، به ضميمۀ قيود منضمى شان مثل «اردبيلى» و «بحرانى» و مانند آنها مى نگارد. (مؤلف)

منصرف است. بسيار سريع الاستحضار، در اثبات مطالب حقّۀ غامضۀ اصليّه و فرعيّه و رياضيّه و عقليّه و نقليّه ابصر و در حل مشكلات علميّه افطن اهل عصر بود.

بالجمله، در ميان علماى شيعه آفتابى است درخشان. اشراقات انوار علميّه اش نورافكن تمامى بلاد اسلامى گرديده است.

الصورة

D47

نمونۀ خط محقق اول، صاحب شرايع (136)

قطعۀ مزبور در ظهر يك نسخۀ شرائع، كه تماماً به تصحيح ايشان

است، مرقوم شده و در كتابخانۀ شخصى جناب آقاى فخرالدين

نصيرى مى باشد.

روزى خواجه نصير طوسى حاضر درس محقّق گرديد. محقّق خواست كه محض تجليل مقام خواجه، درس را قطع كند، لكن خواجه مانع شد و اكمال درس را درخواست نمود؛ پس محقّق بازهم مشغول بود تا رشتۀ كلام به «استحباب تياسر در قبلۀ اهل عراق» رسيد؛ پس خواجه فرمود: «من القبلة او الى القبلة» (حاصل اين اعتراض آنكه اگر «تياسر» - يعنى ميل به طرف چپ كردن - از نقطۀ قبله به غير آن است، حرام و اگر از غير نقطۀ قبله به سوى نقطۀ قبله است، واجب است و در هر صورت استحباب بى مورد مى باشد). محقّق در جواب فرمود: «بل من القبلة الى القبلة». خواجه نيز

سكوت ورزيد. محقّق بعد از اين قضيه، رسالۀ مفرده اى درخصوص استحباب تياسر قبلۀ عراقى تأليف داده و به خواجه فرستاده و مورد استحسان خواجه گرديد. بديهى است كه حضور خواجه با آن همه عظمت علمى آفاقى كه داشته، در درس محقّق و 233 جواب فورى كثيرالمعنى و قليل اللّفظ محقّق از آن اشكال تياسر قبله و مورد استحسان خواجه بودن جواب و رسالۀ مفردۀ داير به همين موضوع هريكى برهانى متقن بر تبحّر و تنوع علمى محقّق و رشاقت بيان و تمهّر وى در رياضيّات هم مى باشد و عين آن رساله در مهذّب البارع ابن فهد حلّى و روض الجنان شهيد ثانى درج و با خود روض الجنان در تهران چاپ شده است. چنان كه اشاره شد، محقّق علاوه بر فقاهت و جامعيّت علوم عقليّه و نقليّه، در فصاحت و بلاغت و املا و انشا و قريحۀ شعرى نيز بى نظير بوده و از اشعار اوست:

234

يا راقداً والمنايا غير راقدة *** و غافلا و سهام الدهر ترميه

بما اغترارك والايام مرصدة *** والدهرُ قد ملأ الاسماعَ واعيه

اما أرتك الليالي قبحَ دخلتها *** و غدرها بالذي كانت تصافيه

رفقا بنفسك يا مغرور إن لها *** يوما تشيب النواصى من دواهيه

نيز محقّق گويد كه در ايّام نو سالگى گاهى شعرى هم مى گفتم تا آنكه اين چند بيت را كه در اثر جهالت كودكى و نو سالگى متضمّن مدح خودم مى باشند، به والد ماجد خودم فرستادم:

ليهنك اني كلَ يوم الى العلىٰ *** اقدم رجلا لاتزلّ بها النعل

و غير بعيد ان تراني مقدما *** على الناس حتى قيل ليس له مثل

تطاوعني بكر المعانى و عونها *** و تنقاد لى حتى كأنّي لها بعل

و يشهد لى بالفضل كل مبرز *** و لا فاضل إلّاولي فوقه فضل

والد معظّم، روى آن اشعار در مقام اشعار به مذمّت شعر و شاعر بنگاشت: «لئن احسنت فى شعرك، لقد اسأت فى حق نفسك اما علمت ان الشعر صناعة من خلع العفة و لبس الحرفة والشاعر ملعون و ان اصاب و منقوص و لو اتى بالشيئى العجاب و كأنى بك قد اوهمك الشيطان بفضيلة الشعر، فجعلت تنفق ما تلفق بين جماعة لم يعرفوا لك فضيلة غيره فسموك به و هو وصمة عليك آخر الدهر اما تسمع - و لست ارضى ان يقال شاعر تبا لها من عدد الفضائل». محقّق گويد كه بعد از آن،

قريحۀ شعرى من به طورى راكد شد كه گويا اصلاً در نظمى را نزده و حجاب از روى شعرى برنداشته ام.

تلامذۀ محقّق بسيار و اكثر فقهاى نامى وقت خوشه چين خرمن كمالات وى بوده اند.

سيد عبدالكريم بن احمد بن طاووس، سيد محمد رضى الدين على بن طاووس، ابن داوود شيخ حسن صاحب رجال، صفى الدين عبدالعزيز بن سراياى حلّى، دو خواهرزادۀ 235 خود محقّق، علاّمۀ حلّى و برادرش شيخ على بن يوسف صاحب العدد القويّة و نظاير ايشان از آن جمله مى باشند. اساتيد و مشايخ محقق هم عبارت از جدّ و والد معظّم خود و سيد بن زهره و سيد فخار بن معد موسوى و بعضى از اجلاّى ديگر بوده و از تأليفات و آثار قلمى محقّق است:

1. استحباب التّياسر لاهل العراق (كه فوقاً مذكور شد)؛ 2. تلخيص الفهرست (كه ملخص فهرست شيخ طوسى است)؛ 3. شرائع الاسلام فى مسائل الحلال والحرام (در تمامى دورۀ فقه اثناعشرى كه نسبت به كتب فقهيه، مانند آفتاب درخشان به ساير كواكب بوده و از زمان خود محقق تا عصر حاضر محل توجه فحول است.

همه گونه اهتمام دربارۀ آن مبذول و شروح و حواشى بسيارى بر آن نوشته شده و محل تدريس و تدرس و عنوان درس استدلالى اغلب اكابر و متبحرين و بارها در ايران چاپ و از قرار مسموع در لندن نيز به طبع رسيده است)؛ 4. شرح نكت النّهاية (كه در فقه اماميه و شرح نهايۀ شيخ طوسى است و با يازده كتاب ديگر به نام جوامع الفقه در ايران چاپ شده است)؛ 5. الكهنة (در منطق)؛ 6. مختصر المراسم (كه ملخص كتاب مراسم سلار بن عبدالعزيز ديلمى است)؛ 7. المسائل الغريّة؛ 8. المسائل المصريّة؛ 9. المسلك فى اصول الدّين؛ 10. المعارج يا معارج الاحكام (در اصول فقه)؛ 11. المعتبر شرح المختصر (كه فقط مبحث عبادات و يك قسمت از باب تجارت آن برآمده و دو مرتبه در ايران چاپ شده است)؛ 12. النّافع مختصر الشّرائع (كه با شرحش، رياض المسائل، بارها در ايران چاپ و نسخۀ خطى آن نيز بسيار است)؛ 13. نكت النّهاية (كه همان شرح نكت فوق است)؛ 14. نهج الوصول الى علم الاصول و غيرها.

وفات محقّق در ماه ربيع الآخر سال 676 ه‍. ق در 74 سالگى در حلّه واقع و هم در آنجا مدفون گرديد. قبر شريفش مشهور و مزار عامّه مى باشد و جملۀ «زبدة المحققين

رحمه اللّه» مادّۀ تاريخ اوست كه به قاعدۀ حساب اعداد، حرف «ة» آخر كلمۀ «زبده» و امثال آن را به ملاحظۀ صورت خط پنج حساب مى نمايند و سيد حسين بروجردى در رديف اشخاص مسمّى به «جعفر» گويد:

ثم ابوالقاسم نجم الدين *** ابن الحسين بن نجيب الدين

هو المحقق الجليل المعتمد *** مولده «بتر» و عمره «نكد»(1)

مخفى نماند كه نام پدر محقّق موافق آنچه در عنوان «مسئله» موافق كتب رجال و تراجم نگارش داديم، «شيخ حسن» مى باشد و اينكه سيد بروجردى نام او را در نخبة و مستطرفات 236 خود «حسين» نوشته، اشتباه بوده و از متفرّدات اوست. حسن بن يحيى، پدر محقّق و يحيى بن حسن بن سعيد، جدّ او، نيز از اجلاّى علما بوده و چنانچه اشاره شد، هر دو از مشايخ محقّق هستند.

منابع: استرآبادى، محمد بن على، منهج المقال في تحقيق احوال الرجال؛ امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج 16، ص 371؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 146؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 233؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 473؛ كتب رجاليه.

محقق اردبيلى، ملا احمد بن محمد --> مقدس اردبيلى

محقق استرآبادى، ميرزا محمد بن على بن ابراهيم --> صاحب الرّجال

محقق استرآبادى، مولا محمدامين --> استرآبادى، مولا محمدامين

2793. محقق اصطهباناتى، ميرزا ابوالحسن بن اسماعيل (... - 1338 ه‍. ق)

لارى، معروف به «محقق اصطهباناتى»، از افاضل علماى اماميّۀ قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه سبط سيد جعفر كشفى سابق الذكر و به عرفان و تصوف مايل بود؛ بالخصوص در رياضيّات دستى توانا داشته و از تأليفات اوست:

1. حاشيۀ تحرير اقليدس خواجه؛ 2. شرح تشريح الافلاك شيخ بهائى (كه در تهران چاپ شده است).

وفات او در سال 1338 ه‍. ق واقع گرديد.

منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).


1) . بتر = 602 / نكد = 74.

2794. محقق اعرجى، سيد محسن (... - 1240 ه‍. ق)

بن سيد حسن بن سيد مرتضى، حسينى كاظمى بغدادى اعرجى، معروف به «مقدس كاظمى»، از اكابر علماى اماميّه و مفاخر شيعۀ اواسط قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه فقيه نبيه، محقّق مدقّق، مروّج علوم دينيّه، بسيار عابد و زاهد و متّقى و ناقد بصير بود.

از كثرت زهد شمعدانى نداشته و شمع را روى آجرى يا كلوخى مى گذاشته است.

اعرجى از تلامذۀ آقاى بهبهانى محمدباقر بن محمداكمل و سيد صدرالدين قمى بود.

سيد صدرالدين عاملى و حجة الاسلام سيد محمدباقر رشتى و سيد عبداللّه شبر و بعضى از ديگر اكابر وقت از تلامذۀ وى بوده و از او روايت نموده اند. او نيز از ميرزاى قمى صاحب قوانين و از شيخ سليمان بن معتوق 237 عاملى روايت كرده و به واسطۀ شيخ سليمان از صاحب حدائق، شيخ يوسف بحرانى، نيز روايت مى نمايد. از تأليفات و آثار قلمى اوست:

1. ارجوزة فى الفقه (در اشباه و نظاير مسائل فقهيه كه به فقهيّة مستطرفة موسوم و به اسلوب نزهة النّاظر يحيى بن سعيد حلى است)؛ 2. اصالة البرائة؛ 3. تلخيص الاستبصار؛ 4. حاشيۀ مصباح المنير؛ 5. حاشيۀ وافى ملا محسن فيض؛ 6. حاشيۀ وافيۀ ملا عبداللّه تونى (و آن غير از دو فقره شرح وافيۀ اوست كه يكى موسوم به وافى و ديگرى مسمى به محصول است)؛ 7. سلالة الاجتهاد؛ 8. شرح مقدّمات الحدائق او جرحها؛ 9. عدّة الرّجال؛ 10. المحصول فى شرح وافية الاصول؛ 11. الوافى فى شرح الوافية (كه نيز شرح ديگر وافية الاصول است)؛ 12. الوسائل (در فقه كه اشهر تأليفات او و از كتب نفيسۀ جامعه بوده و كتاب قضاى آن بهترين كتابى است كه در اين موضوع نگارش يافته است).

اشعار خوب نيز مى گفته و مراثى بسيارى در مصائب اهل بيت عصمت عليهم السلام سروده است. وفات او به فرمودۀ مستدرك، به سال 1240 و به فرمودۀ ذريعة، 1227 ه‍. ق در كاظمين واقع شد و در كوچه اى قريب به صحن مطهّر مدفون است.

منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 399؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 549؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

محقق اول --> محقّق، شيخ جعفر بن محمد

2795. محقق بحرانى، شيخ سليمان بن عبداللّه (1076-1121 ه‍. ق)

بن على بن حسن بن احمد بن يوسف بن عمار، بحرانى ماحوزى، مكنّى به «ابوالحسن»، معروف به «محقق بحرانى»، عالمى است عامل ربّانى، فاضل كامل سبحانى، فقيه محقّق مدقّق، خطيب شاعر ماهر، حافظ محدّث جليل، از افاخم و ثقات علماى اماميّۀ اوايل قرن دوازدهم هجرت كه در حفظ و دقّت و سرعت انتقال و حسن تقرير و جودت تحرير، وحيد عصر خود و از نوادر دهر معدود و جامع جميع علوم عقليّه و نقليّه بود. مراتب علم و فضل و كمالات او مسلّم جميع علما و مورد تصديق تمامى حكما مى باشد؛ بالخصوص در حديث و رجال و تواريخ و سير باخبر و دستى توانا داشت. شيخ عبداللّه سماهيجى و سيد هاشم بحرانى صاحب تفسير برهان و شيخ احمد بحرانى، پدر صاحب حدائق، از تلامذۀ او بوده و از او روايت نموده و او نيز از علاّمۀ مجلسى و ديگر اجلاّى وقت روايت مى نمايد. حوزۀ 238 درس او مرجع استفادۀ افاضل بوده و در ايّام جمعه نيز بعد از نماز، در مسجد صحيفۀ سجّاديّه را تدريس مى كرده و از تأليفات و آثار قلمى اوست:

1. الاربعون حديثاً فى الامامة من طرق العامّة و بيان دلالتها؛ 2. الاستقلاليّة (در اثبات استقلال پدر در تزويج دختر باكرۀ رشيده)؛ 3. الاشارات فى الكلام؛ 4. البلغة (در رجال كه مثل وجيزۀ مجلسى است)؛ 5. تاريخ علماء البحرين؛ 6. جواب السّؤال عن التّولّى عن الجائر (در آن ثابت كرده است كه تولى از طرف حاكم جائر دربارۀ كسى كه اطمينان داشته باشد به ايصال نفع بر شيعيان و عدم اضرار بر ايشان، جايز و بى اشكال مى باشد؛ مانند على بن يقطين، محمد بن اسماعيل بن بزيع، عبداللّه بن سنان، عبداللّه بن زربى، ابن خانبه، حسين بن روح، سيد رضى، سيد مرتضى، خواجه نصير طوسى و نظاير ايشان)؛ 7. حاشيۀ تهذيب الاحكام شيخ طوسى؛ 8. حاشيۀ خلاصة الاقوال علامه؛ 9. حاشيۀ مشرق الشّمسين شيخ بهائى؛ 10. السّرّ المكتوم فى حكمة تعلّم علم النّجوم؛ 11. الشّفاء فى الحكمة النّظريّة؛ 12. الشّمسيّة فى ردّ الشّمس لاميرالمؤمنين عليه السلام؛ 13. المعراج (در شرح فهرست شيخ طوسى و به جهت همين كتاب او به «ذوالمعراج» و «صاحب المعراج» نيز موصوف مى باشد)؛ 14. هداية القاصدين الى عقائد الدّين و غير اينها كه بسيار است.

در هريك از اسرار صلوة، امامت، بدا، حج، حرمت ارتماس صائم، حرمت تسميۀ امام

زمان در غيبت، قرعه، مقدمۀ واجب، منطق، وجوب عينى نماز جمعه در زمان غيبت، وجوب غسل جمعه، نحو و مانند اينها رساله هاى مفرده اى نوشته است.

ولادت او در شب نيمۀ رمضان سال 1070 يا 1075 يا 1076 ه‍. ق و وفات او هم در هفدهم رجب 1121 ه‍. ق در ديهى دونج نام از قراء ماحوز واقع و در همان جا در مقبرۀ شيخ ميثم، جدّ ابن ميثم معروف شارح نهج البلاغة، مدفون گرديد و در رديف اشخاص مسمّى به «سليمان» از نخبة المقال گويد:

ثم ابن عبداللّه ذوالبيان *** معتمد محقق بحرانى

والد «سف» عنه جليل قدره *** «جائك ذوالمعراج» «دام» عمره

چنانچه فوقاً اشاره شد، محقّق بحرانى از مشايخ پدر شيخ يوسف بن احمد بحرانى صاحب حدائق بوده و لفظ «سف» در اين شعر اشاره به «يوسف» است كه نام صاحب حدائق مى باشد؛ يعنى پدر شيخ يوسف از او روايت كرده است و عدد جملۀ «جائك ذوالمعراج» (1076) تاريخ ولادت او بوده و عدد لفظ «دام» (45) نيز مدت عمر اوست.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 304؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 388؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

239 محقق بهبهانى، مولا محمدباقر بن محمداكمل --> آقا

محقق ثالث --> آقا

گاهى محقق بهبهانى را «محقق ثالث» گويند.

محقق ثانى، شيخ على بن عبدالعالى --> محقق كركى

محقق حلى، شيخ جعفر بن حسن --> محقق، شيخ جعفر بن حسن

2796. محقق خوانسارى، آقا حسين بن جمال الدين محمد (... - 1099 ه‍. ق)

از افاخم و ثقات علماى اماميۀ اواخر قرن يازدهم هجرت مى باشد كه عالم عامل، فقيه كامل، محدّث فاضل، اصولى رجالى، حكيم متكلّم، محقّق مدقّق، جامع معقول و منقول، حدّت ذهن و كثرت فطانت و سرعت انتقال وى معروف بود. در فهم مطالب عميقه و نكات دقيقه محتاج به فكرى زائد نمى شد. مشكلات علميّۀ عقليّه و نقليّه را با ادنى توجهى حل مى نمود. در كلمات سيدعلى خان مدنى و ديگر اجلاّى اهل فن به

240

الصورة

D48

نمونۀ خط آقا حسين محقق خوانسارى (137)

كليشۀ مزبور صفحۀ 17 از كتاب سفينة است كه شامل خطوط علما

بوده و در كتابخانۀ جناب آقاى فخرالدين نصيرى موجود است.

«علاّمه» و «فريدالدّهر» و «وحيدالعصر» و «استادالحكماء والمتكلّمين» و «مربّى الفقهاء والمحدّثين» موصوف مى باشد. در هريك از معقول و منقول تدريس مى كرد؛ به همين جهت، به «استادالكل فى الكل» موصوف و به جهت لقب «جمال الدين» داشتن هريك از پدر و پسرش، به لقب «ذوالجمالين» نيز ملقّب بود.

رياست علمى مذهبى در زمان خود بدو منتهى و ملجأ مساكين و فقرا بود. در انجام مهمّات ايشان اهتمام تمام به كار مى برد، بلكه نقل است كه شاه سليمان صفوى در بعضى از سفرهاى خود از وى درخواست كرد كه در مجلس سلطانى بنشيند و به سمت نيابت، به امورات رعيّت و مملكت رسيدگى نمايد. او نيز قبول نمود.

صاحب حدائق در سبب اشتغال محقّق خوانسارى به حكمت و فلسفه، كه قسمت اعظم عمر خود را مصروف آن داشته، گويد: اساس اصول فلسفه و صولت قواى آن، كه مخالف ظواهر كتاب و سنّت و اعتقاد به آنها موجب ضلالت و از زمان ارسطو و فارابى و ابن سينا به اين طرف مستحكم و شايع و منتشر و مسلّم كل مى باشد، از بركت اشتغال عالم متبحّر محقّق خوانسارى به حكمت منهدم شد و رونق بازار آنها از بين رفت و بساط آنها 241 برچيده گرديد؛ زيرا كسى پيش از او قوۀ علمى انكار نداشت و احدى در اين صدد برنيامده بود. اينك حق وى در دين مقدّس اسلامى بزرگ ترين حقوق علماى اسلام مى باشد.

اساتيد محقق خوانسارى: صاحب ترجمه پيش از بلوغ، به مرام تحصيل علوم و معارف به اصفهان رفت. در مدرسۀ خواجه ملك جنب مسجد شيخ لطف اللّه در ميدان شاه مشغول تحصيل شد. معقول را از ميرفندرسكى و منقول را هم از ملا محمدتقى مجلسى اوّل و خليفة السلطان و محقّق سبزوارى و ديگر اكابر وقت اخذ و تكميل نموده و به مقامى علمى بس عالى رسيد و به تمامى معاصرين خود مقدّم و مراتب علميّۀ وى مسلّم گرديد. نقل است كه در اوقات مدرسه از شدّت سرما در رنج بوده و قدرت تحصيل آتش نداشت. لحافى كهنه بر خود پيچيده و دور حجره را مى گرديد تا به سبب حركت، گرم شود؛ عاقبت به جايى رسيد كه شاه سليمان صفوى جبّۀ عاليۀ

سلسله دوز خود را، كه چشم روزگار مانند آن را نديده بوده، براى او فرستاد و از لايق نبودن شأن رفيع او اعتذار كرده و درخواست عفو نمود. سيد نعمت اللّه جزايرى، شيخ جعفر قاضى، ملا ميرزا شيروانى، آقا جمال خوانسارى فرزند خود آقا حسين و جمعى ديگر از افاضل وقت از تلامذۀ وى بوده اند و از مصنّفات اوست:

1. ترجمة الصّحيفة السّجّاديّة؛ 2. ترجمة القرآن؛ 3. تفسير سورة الفاتحة؛ 4. تواريخ وفيات العلماء؛ 5. الجبر والاختيار؛ 6. الجزء الّذى لايتجزى؛ 7. حاشيۀ الهيّات شفا (كه دو فقره است و نسخۀ خطى يكى از آنها به شمارۀ 1333 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 8. حاشيۀ شرح اشارات خواجه؛ 9. حاشيۀ شرح تجريد قوشچى؛ 10. حاشيۀ شرح لمعه؛ 11. حاشيۀ محاكمات قطب الدين رازى؛ 12. حاشيۀ معالم الاصول؛ 13. شرح كافيۀ ابن حاجب؛ 14. شرح هيئت فارسى قوشچى؛ 15. مشارق الشّموس فى شرح الدروس (كه شرح دروس شهيد اوّل بوده و در تهران چاپ سنگى شده و يك نسخۀ خطّى آن نيز به شمارۀ 2308 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است) و غير اينها كه بسيار و چند كتاب ديگر نيز در كلام و حكمت دارد.

مخفى نماند كه محقّق خوانسارى در شعر نيز طبعى روان داشته و از اشعار اوست:

242

اى باد صبا! طرب فزا مى آيى *** از طرف كدامين كف پا مى آيى

از كوى كه برخاسته اى راست بگو *** اى گرد به چشم آشنا مى آيى

وفات آقا حسين به سال 1098 يا 1099 ه‍. ق در 82 سالگى در اصفهان واقع شد. در قبرستان تخت فولاد آنجا در نزديكى مقبرۀ بابا ركن الدين مدفون گرديد. شاه سليمان صفوى قبّه اى بس عالى بر مرقد او بنا كرد. مقبرۀ او مزار عامّه مى باشد. آقا جمال الدين و آقا رضى الدين، پسران خود آقا حسين، نيز در آنجا مدفون و به «تكيۀ خوانسارى ها» معروف است. بنابر دوّيمى، جملۀ «ادخل جناتى» و بنابر اوّلى نيز هريك از دو جملۀ «ادخل جنتى» و «امروز هم ملايكه گفتند يا حسين» مادّۀ تاريخ وفات است؛ اگر حرف ماقبل كاف از كلمۀ «ملايكه» را ياى حطّى بخوانيم.

منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، [ج 2، ص 101، ش 276]؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 196؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 234؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 408؛ هدايت،

رضاقلى خان، رياض العارفين، ص 316؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

محقق خوانسارى، محمد بن حسين --> آقا جمال خوانسارى

243 در صورت نبودن قرينه، مراد از محقق خوانسارى، آقا حسين محقق خوانسارى است.

محقق دوانى، محمد بن اسعد --> دوانى

الصورة

D49

نمونۀ خط محقق سبزوارى (138)

قطعۀ مزبور صفحۀ 19 از كتاب سفينه مى باشد كه شامل

خطوط علما است و در كتابخانۀ شخصى جناب آقاى

فخرالدين نصيرى موجود است.

2797. محقق سبزوارى، ملا محمدباقر بن محمّدمؤمن (... - 1090 ه‍. ق)

خراسانى، سبزوارى الاصل، اصفهانى المسكن، محقّق سبزوارى الشهره، از اكابر علما و محدّثين شيعه و مفاخر حكما و متكلّمين اثناعشريّه مى باشد كه عالم فاضل، محقّق مدقّق، فقيه اصولى، محدّث رجالى، حكيم متكلّم جليل القدر از اكابر اصحاب مجلسى اوّل و از فحول تلامذۀ شيخ بهائى و خال مفضال آقا جمال خوانسارى و برادرزن آقا حسين محقّق خوانسارى مذكور فوق و استاد او بود. در اصفهان سكونت داشت. امامت جمعه و جماعت و منصب شيخ الاسلامى و

تدريس مدرسۀ ملا عبداللّه شوشترى بدو مفوّض بود. با ملا محسن فيض رابطۀ الفت و يگانگى داشت و در اثر عنايات ملوكانۀ شاه عباس ثانى (1051-1078 ه‍. ق) و محبت هاى وزير كبير خليفة السلطان (سلطان العلما) مذكور بسيار محترم و به ديگران مقدّم، در معقول از تلامذۀ ميرفندرسكى و در منقول هم از تلامذۀ ملا حسنعلى شوشترى و بعضى از اكابر ديگر بوده و از مصنّفات اوست:

244 1. جامع الزّيارات العبّاسى (كه به زبان فارسى براى شاه تأليف داده است)؛ 2. حاشيۀ الهيّات شفا؛ 3. حاشيۀ شرح اشارات؛ 4. ذخيرة المعاد فى شرح الارشاد (كه تا آخر باب حج است و در تهران چاپ شده و به جهت همين كتاب، به «صاحب ذخيره» نيز موصوف است)؛ 5. روضة الانوار فى آداب الملوك؛ 6. شرح زبدة الاصول شيخ بهائى؛ 7. كفاية الفقه (كه در تهران چاپ شده) و غير اينها.

اين رباعى نيز از اوست:

در عالم تن چه مانده اى بى مايه *** پايى بردار و بگذر از نه پايه

از مشرق جان بر تو نتابد نورى *** تا از پى تن همى روى چون سايه

وفات او به سال 1090 ه‍. ق در اصفهان واقع شد و جنازه اش به مشهد مقدّس رضوى عليه السلام نقل گرديد و در مدرسۀ ميرزا جعفر در سردابى محاذى قبر شيخ حرّ عاملى مدفون است. در مادّۀ تاريخ وفاتش گفته اند: «شد شريعت بى سر و افتاد از پا اجتهاد» كه مجموع عدد شريعت بى شين و اجتهاد بى دال مادّۀ تاريخ است.

منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 116؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 386؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 235.

محقق طوسى، محمد بن محمد بن حسن --> خواجه نصير طوسى

محقق قمى، ابوالقاسم بن محمدحسن --> ميرزاى قمى

2798 و 2799. محقق كركى، شيخ على بن عبدالعالى (... - 940 ه‍. ق)

عاملى كركى، مكنّى به «ابوالحسن»، ملقّب به «نورالدين»، معروف به «محقق كركى» و

«محقق ثانى» و به هريك از «شيخ علائى» و «مروج المذهب» و «المولى المروج» و «عالم ربانى» موصوف و نام و نسب او بنا به نوشتۀ روضات و چندين موضع از ذريعة «على بن حسين بن عبدالعالى» و در بعضى از مواضع «على بن حسين بن على بن عبدالعالى» بوده و بنابراين دور نيست كه «على بن عبدالعالى» گفتن او، چنانچه مشهور است، از قبيل نسبت به جدّ باشد كه بسيار متداول است؛ به هرحال، وى از فحول علماى قرن دهم عهد شاه تهماسب صفوى (930-984 ه‍. ق) و عالمى است عامل، فقيه كامل، مجتهد اصولى، محقّق مدقّق، نادرۀ زمان و علاّمۀ وقت 245 خود كه شهيد ثانى و على بن عبدالعالى ميسى و پسرش، ابراهيم معروف به «ظهيرالدين» و اغلب اكابر وقت از تلامذۀ او بوده و از وى روايت مى نمايند. او نيز از تلامذۀ احمد بن فهد حلّى و على بن هلال جزايرى و محمد بن خاتون عاملى و بعضى از اكابر وقت بوده و از ايشان روايت مى نمايد.

وثاقت و دقّت نظر و جلالت علمى و عملى و كثرت تحقيق و تدقيق و جودت تأليف و متانت تصنيف او از كثرت شهرت محتاج به اقامۀ برهان و بيّنه نمى باشد؛ «به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روى زيبا را».

محقّق كركى نخست از علماى شام و بصره على الترتيب اخذ مراتب علميّه نمود؛ سپس مدتى هم در عراق عرب اقامت گزيد. اخيراً مسافرت ايران كرد و به جهت شهرت و آوازه اى كه داشته، نزد شاه ايران تقرّبى زياد يافته و شيخ الاسلام رسمى شد و بدين وسيله، به خدمات دينى و مذهبى بسيارى موفق آمد. به تصديق بعضى از ارباب تراجم، بعد از زمان خواجه نصير طوسى كسى را سراغ نداده اند كه در ترويج مذهب جعفرى و اعلاى كلمۀ حق اسلامى و قلع و قمع قوانين بدعت و محافظت اوقات جمعه و جماعت و دفع شرور و رفع فسق و فجور و نهى از منكر و برهم زدن مسكرات و مانند اينها بيشتر از محقّق كركى كوشش و جان فشانى كرده باشد. از كثرت مهارتى كه در قواعد متقنۀ هيئت و رياضيّات داشته، قبلۀ اكثر بلاد عجم را محض

به جهت مخالفت قواعد مسلّمۀ مذكوره از وضع اصلى قديمى آنها تغيير داد.

از خصايص و امتيازات محقّق كركى بين السلف والخلف آنكه شاه وقت سلطنت را بدو مفوض داشت و به همۀ ايالات و ولايات ايران فرمان شاهى صدور يافت كه تمامى آحاد رعايا امتثال امر شيخ را لازم شمارند كه او نايب حضرت ولىّ عصر عليه السلام بوده و سلطنت حقّه حق او مى باشد. خود را نيز يكى از عمّال شيخ معرفى نمود. اينك شيخ نيز احكامى به اطراف و ولايات نوشت و در كيفيّت سلوك عمّال با رعايا در اخذ و جمع خراج و ماليات و مقدار و مدت آن دستوراتى داده و امر به اخراج علماى مخالف 246 داد كه سبب اضلال ديگران نباشند و هم مقرّر داشت كه در هر قريه و بلدى پيش نمازى معيّن كنند كه نماز جماعت بخواند و وظايف تعليمات دينى را معمول دارد. بالجمله، در استحكام اساس و مبانى دولت و ترويج اصول مذهب اثناعشرى مساعى جميله مبذول داشت تا آنكه بعضى از مخالفين، او را به «مخترع مذهب شيعه» ملقّب داشتند.

گويند سفيرى از طرف سلطان روم به حضرت شاه تهماسب وارد و شيخ (محقّق كركى) را هم در آنجا شناخته و از راه تعرّض و فتح باب جدل گفت: يا شيخ! مادّۀ تاريخ اختراع اين مذهب شما كلمۀ «مذهب ناحق» (906) است؛ يعنى مذهب باطل كه كلمۀ «نا» در زبان فارسى حرف نفى است و اين اشاره به تاريخ آغاز سلطنت صفويّه مى باشد. شيخ بالبديهه و بدون تأمّل گفت: بلى، همين جمله، مادّۀ تاريخ رواج مذهب ماست. ما عرب هستيم و اين جمله هم عربى است: «مذهبنا حق»؛ يعنى مذهب ما حق است و لفظ «نا» هم در زبان عرب ضمير جمع متكلّم و به معنى «ما» مى باشد. فرمان شاهى مذكور به نقل روضات الجنّات فارسى و بتمامه در رياض العلماء ثبت و بسيار مبسوط است. خود روضات نيز به نقل بعضى از فقرات مهمّۀ آن پرداخته و از بعضى مواضع معتبره نقل كرده كه شاه تهماسب در مطاوى آنچه در تجليل و تبجيل محقّق كركى نوشته، اين جمله را نيز به خط شريف خودش نگارش داده است:

بسم اللّه الرحمن الرحيم چون از مؤداى حقيقت انتماى كلام امام صادق عليه السلام كه «انظروا الى من كان منكم قد روى حديثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا، فارضوا به حكما، فانى قد جعلته حاكما؛ فاذا حكم بحكم، فمن لم يقبله منه، فانما بحكم اللّه استخف و علينا رد و هو راد على اللّه و هو على حد الشرك» لايح و واضح است كه مخالفت حكم مجتهدين، كه حافظان شرع سيدالمرسلينند، با شرك در يك درجه است، پس هركه مخالفت خاتم المجتهدين وارث علوم سيدالمرسلين و نائب الائمّة المعصومين عليهم السلام - لا يزال كاسمه العلى عليا عاليا - كند و در مقام متابعت نباشد، بى شائبه ملعون و مردود و در اين آستان ملايك آشيان مطرود است و به سياسات عظيمه و تأديبات بليغه مؤاخذه خواهد شد. كتبه طهماسب بن شاه اسماعيل الصفوى الموسوى.

نيز در روضات، از بعض مواضع معتبره نقل كرده كه شاه اسماعيل صفوى، پدر 247 شاه تهماسب، نيز در هر سالى هفتاد هزار دينار شرعى (طلاى مسكوك هيجده نخودى) به خدمت محقّق كركى مى فرستاد كه به جماعت مشتغلين و طلاّب علوم دينيّه قسمت كند و براى تحصيل علوم دينيّه انفاقش نمايد. از تأليفات محقّق كركى است:

1. اثبات الرّجعة؛ 2. احكام الارضين يا اقسام الارضين؛ 3. اسرار اللاّهوت فى وجوب لعن الجبت والطّاغوت (و نام اصلى آن نفحات اللاّهوت است)؛ 4. ترجمة الجزيرة الخضراء (كه در هند چاپ شده و كتاب الجزيرة الخضراء تأليف فضل بن يحيى طيبى است)؛ 5. جامع المقاصد فى شرح القواعد (كه شرح قواعد علامۀ حلى تا اواسط باب نكاح و در ايران چاپ شده و مرجع استفادۀ فحول علما مى باشد. از صاحب جواهر نقل است كه هركه نزد او جامع المقاصد و وسائل الشّيعة و جواهر باشد، از عهدۀ فحص از ادلۀ احكام كه در اخذ و استنباط مسائل فقهيه بر مجتهد لازم و ضرور است، برآمده و محتاج به كتابى ديگر نخواهد بود و چهار نسخۀ خطى جامع المقاصد، كه هريكى يك قسمت از آن است، به شماره هاى 2226 و 2246 و 2247 و 2538 در

كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است)؛ 6. الجعفريّة فى الصّلوة و مقدّماتها (و يك نسخۀ آن در كتابخانۀ رضويه موجود است)؛ 7. حاشيۀ ارشاد علامۀ حلّى (و دو نسخۀ تمام آن از طهارت تا ديات در كتابخانۀ رضويه و دو نسخۀ ديگر نيز به شمارۀ 2488 و 2600 در كتابخانۀ مدرسۀ فوق موجود است)؛ 8. حاشيۀ الفيّۀ شهيد؛ 9. حاشيۀ تحرير علامه؛ 10. حاشيۀ دروس شهيد اول؛ 11. حاشيۀ ذكرى شهيد اول؛ 12. حاشيۀ شرائع الاسلام؛ 13. حاشيۀ قواعد علامه (كه غير از جامع المقاصد مذكور فوق است)؛ 14. حاشيۀ مختصر نافع؛ 15. حاشيۀ مختلف علامه (و از هريك از اين دو آخرى يك نسخه در كتابخانۀ رضويه موجود است)؛ 16. شرح ارشاد علامه (و آن غير از حاشيۀ ارشاد مذكور فوق است)؛ 17. شرح الفيّۀ شهيد اول؛ 18. شرح قواعد علامه (كه همان جامع المقاصد مذكور فوق است)؛ 19. صيغ العقود والايقاعات؛ 20. قاطعة اللّجاج فى حلّ الخراج؛ 21. النّجميّة (در كلام)؛ 22. نفحات اللاّهوت (كه همان اسرار اللاّهوت مذكور فوق است) و غير اينها و در هريك از احكام اموات و بيع معاطاة و جبيره و جمعه و رضاع و عدم جواز تقليد ميّت و موضوعات بسيارى ديگر رساله اى مفرده دارد.

از كرامات محقّق كركى، كه به نقل روضات الجنّات در رياض العلماء ثبت كرده، آنكه محمودبيگ مهردار، كه از جملۀ حسودان و مبغضين محقّق بوده، روزى در ميدان صاحب الامر تبريز در محضر سلطانى با جمعى ديگر مشغول چوگان بازى و اسب دوانى بودند. محقّق 248 هم مشغول قرائت دعاى سيفى و دعاى انتصاف مظلوم منسوب به حضرت امام حسين عليه السلام بود؛ همين كه به اواسط همين دعاى دوّيمى رسيد، محمودبيگ از اسب افتاده و سرش شكسته و لگدكوب اسب ها گرديد و در رياض، بعد از اين جمله از بعضى تواريخ ديگر نيز نقل كرده است كه محمودبيگ مذكور با جمعى ديگر تبانى كرده و تصميم داده بودند كه در همان روز به خانۀ محقّق حمله برده و در اسوء احوال به قتلش آرند؛ «كار پاكان را قياس از خود مگير».

وفات محقّق كركى روز غدير از ماه ذى حجۀ سال 940 يا 937 يا 938 ه‍. ق در نجف اشرف واقع شد و بنابر تاريخ اوّل كه صحيح تر است، جمله «مقتداى شيعه» مادّۀ تاريخ وفات مى باشد و در رديف اشخاص مسمّى به «على» از نخبة المقال گويد:

ثم علي بن عبدالعالي *** محقق ثان و ذوالمعالى

بالحق امحى السنةَ الشنيعة *** للفوت قيل «مقتداي شيعه»

بعد از وفات محقّق مذكور، شيخ على منشار، پدرزن شيخ بهائى، كه از افاضل تلامذۀ محقّق بوده، جانشين وى و مقرّب دربار سلطانى شد. در اصفهان شيخ الاسلام رسمى گرديد و بعد از وفات او نيز همين منصب عالى به شيخ بهائى انتقال يافت. از ابن عودى و شيخ حسين، والد ماجد شيخ بهائى، نقل است كه محقّق كركى مسموماً درگذشته و ظاهر، آن است كه مسموميّت وى از طرف بعضى از امناى دولت بوده است. مخفى نماند كه محقّق كركى على بن عبدالعالى غير از معاصرش شيخ على بن عبدالعالى ميسى است كه شرح حال او به عنوان ميسى، على بن عبدالعالى خواهد آمد.

شيخ عبدالعالى بن على، فرزند محقّق كركى، نيز از اجلاّى علماى حقّه و فقيهى است فاضل محقّق، متكلّم مدقّق، محدّث عابد زاهد جليل القدر و عظيم المنزله و كثيرالحفظ و از تلامذۀ والد ماجد خود و خالوى ميرداماد و از مشايخ اجازۀ او و حاشيۀ مختصر نافع و رساله اى در معرفت قبله و شرح ارشاد علامة و شرح الفيّۀ شهيد از تأليفات وى مى باشد و 249 يك نسخۀ خطّى از شرح ارشادش به شمارۀ 2486 در كتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار جديد تهران موجود است. وفات او نيز به سال 993 ه‍. ق، كه سال وفات مقدّس اردبيلى مى باشد، در 67 سالگى واقع شد و العجب كه جملۀ «ابن مقتداى شيعه» مادّۀ تاريخ آن است كه مادّۀ تاريخ پدرش نيز جملۀ «مقتداى شيعه» بوده؛ چنان كه مذكور شد. شرح حال ميرداماد، دخترزادۀ محقّق كركى، به عنوان ميرداماد خواهد آمد و دخترزادۀ ديگرش، سيد حسين، نيز به عنوان مجتهد، سيد حسين بن حسن بن محمد مذكور افتاد.

منابع: تنكابنى، محمد، قصص العلماء، [ص 346-348]؛ قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص 236؛ نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص 434؛ خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص 365 و 402؛ آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (متفرقات).

محقق ميسى، شيخ على بن عبدالعالى --> ميسى

2800. محققان

محقّق اوّل و محقّق كركى است كه هر دو را نگارش داديم.

• محملى، ناصح بن عبداللّٰه

موكول به علم رجال است.

پايان جلد چهارم