ghaemiyeh.com
سرشناسه : کنگره بزرگداشت عبدالجلیل رازیقزوینی (1390 : قم)
عنوان قراردادی : نقض . شرح
عنوان و نام پديدآور : مجموعه مقالات کنگره بزرگداشت عبدالجلیل رازیقزوینی (زنده در 560ق.) [کتاب]/جمعی از پژوهشگران؛ ویراستار حسین پورشریف.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، 1391.
مشخصات ظاهری : 2ج.
فروست : مجموعه آثار کنگره بزرگداشت عبدالجلیل رازیقزوینی؛ 5.
شابک : دوره:978-964-493-616-6 ؛ ج.1:978-964-493-619-7 ؛ ج.2:978-964-493-620-3
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : ج.2 (چاپ اول: 1391).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.1. مباحث قرآنی، حدیثی و کلامی.- ج.2. مباحث تاریخی، جغرافیایی و ادبی.
موضوع : عبدالجلیل قزوینی، عبدالجلیل بن ابوالحسین، 504-585؟ق. -- کنگرهها
موضوع : عبدالجلیل قزوینی، عبدالجلیل بن ابوالحسین، 504 - 585؟ ق . نقض فضائح الروافض -- نقد و تفسیر -- مقالهها و خطابهها
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : اهل سنت -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده : پورشریف، حسین، 1354 -، ویراستار
شناسه افزوده : عبدالجلیل قزوینی، عبدالجلیل بن ابوالحسین، 504 - 585؟ ق . نقض فضائح الروافض . شرح
شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
شناسه افزوده : کتابخانه ٬موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی
رده بندی کنگره : BP212/5/ک84 1390
رده بندی دیویی : 297/417
شماره کتابشناسی ملی : 2764699
دكتر محمّد باغستانى
مائده بخشنده
حميد احمدى جلفايى
لئوناردو كَپِتزُنه / مترجم: فريده مهدوى دامغانى
مرتضى وفائى
حسين پورشريف
على ملكى ميانجى
دكتر سيّد محسن موسوى
مهدى غلامعلى
دكتر عبدالرضا مدرّسزاده
مريم غفّارى جاهد
دكتر سيّد حسن اسلامى اردكانى
صديقه لبّانى مطلق
1
گذرى بر ابعاد حيات فرهنگى - تمدّنى شيعيان در تاريخ اسلام،
به روايت عبد الجليل رازى در «نقض»
دكتر محمّد باغستانى(1)
چكيده
آنچه در پى مىآيد، كوششى است در راه واكاوى متن معروف نقض، نوشته عبد الجليل قزوينى رازى. در اين واكاوى، ابعاد گوناگون حيات فرهنگى - تمدّنى شيعيان در تاريخ اسلام به اجمال بررسى خواهد شد و ارزشهاى نهفته در اين متن را در ارائه تصويرى از نقشهاى گوناگونى كه شيعيان اقليت در درون جامعه اكثريت اهل سنّت بر سيماى فرهنگ و تمدّن اسلامى زدهاند، نشان خواهد داد.
كليدواژهها: تاريخ تشيّع، تمدّن اسلامى، فرهنگ، نقض، عبد الجليل رازى.
اين كه با نگاه امروزى بتوان به سراغ متون گذشته رفت و مفاهيم مورد نياز زمانه اكنون را استخراج كرد، كنشى غير عالمانه تلقى نمىشود به آن شرط كه بتوان چارچوب مفاهيم و مصاديق آنها را تعيين نمود و سپس به استخراج همگنانشان از متون گذشته دست يازيد. اصطلاح فرهنگ و تمدّن، اگرچه نو مىنمايد و در سدههاى اخير، كاربرد فراوان يافته، بدان سان كه توانسته كوششها و تكاپوهاى ملل سدههاى دور و ميانه را در جاىجاى اين كره خاكىسامان دهد و به اقتضاى نژاد يا جغرافياى خاص يا زمان
1) . عضو هيئت علمى پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى.
معيّن به آنها منسوب گردد؛ امّا اين بدان معنا نيست كه چون اين اصطلاح، تازه خلق شده، در گذشته چنين مفاهيم و مصاديقى وجود نداشتهاند؛ آنها بودهاند هر چند نه به اين نام و نشان كنونى و فرهنگ و تمدّن هم در مفهوم و مصاديق گوناگون خود از همين مقولهاند. بنا بر اين، كوشش براىاستخراج مفاهيم منطبق بر اين دو و نيز مصاديق آنها از متنى چونان نقض، كنشى غير محقّقانه نخواهد بود. هرچند در اين ارتباط، ميان متنهاى گوناگون هم تفاوت وجود دارد، يعنى همه مفاهيم و مصاديق يك موضوع را از هر متنى نمىتوان به يك اندازه استخراج كرد. با اين مقدّمه، به سراغ متن كتاب نقض مىرويم و به استخراج گزارشهاى فرهنگى و تمدّنى از آن مىپردازيم.
ويژگى متن كتاب «نقض»
مهمترين ويژگى متن اين كتاب، خروج آن از قالب معهود يك متن كلامى است؛ چرا كه در متون كلامى، به اقتضاى اين دانش، به بيان و تبيين شمارى از گزارههاى پذيرفته شده در چارچوبهاى معيّن مذهبى يا دينى پرداخته مىشود و عمدهترين هنر مؤلّف يك متن كلامى، تسلّط بر استدلالهايى منطقى و معقول در باره عقايد مقبول خويش و آگاهى از معايب و مغالطات موجود در عقيده مطرود خويش است و بس.
در متن كتاب نقض، هرچند مؤلّف را در نگاه نخست بايد يك متكلّم دانست و فضاى تدوين كتاب را به گفته خود او در مقدّمه،(1)فضاى كلامى به شمار آورد و بخشهايى پُرحجم از متن را نيز مطابق با چارچوب معهود دانش كلام ارزيابى كرد، امّا اين همه ماجراى اين متن نيست؛ چرا كه بخشهاى قابل توجّهى در متن وجود دارد كه به موضوعات نامعهود در متون كلامى پرداخته و به اصطلاح، فراتر از آن رفته است.
1) . ... مثبتان توحيد و عدل را و مقران نبوّت و امامت را و متابعان شريعت را به تهمت كذب منسوب كرده و سادات بزرگوار و مشايخ كبار را بىحجتى داشته... نقض، ص 5.
در اين متن، دو بخش از اجزاى مهم يك تمدّن، در قالب گفتمان كلامى به گفتگو پرداختهاند. مؤلّف بعض فضائح الروافض خواسته يا ناخواسته، دانسته يا ندانسته، با ادبيات ويژه خود - كه مىتوان گفت بخش مهم آن را عبد الجليل در درون متن نقض قرار داده - ، موضوع نوشته خود را از آغاز، گسترده در نظر گرفته و صرفا به طرح ايرادهاى عقيدتى و معهود كلامى، بر ضد عقيده مطرود خود نپرداخته است؛ بلكه كوشيده تا عقيده مطرود خود را در متن واقعيت تاريخى ديده و آن را تا سرچشمههاى پيدايش در آغاز تاريخ اسلام دنبال كند و ضمن اثبات ناخواسته تداوم تاريخى اين عقيده، موضوع را تا زمان خود پيگيرى نمايد.
همين سبك تدوين متن بعض فضائح الروافض، هر پاسخ دهندهاى را به تقابلى مناسب با خود فرا مىخواند؛ كارى كه عبد الجليل قزوينى نيز در متن خودپرداختهاش با عنوان نقض انجام داده و به فراخور آن متن گسترده و نفوذ فراوانش در ميان عامّه شيعيان،(1)متنى با موضوعات فراوان فراكلامى فراهم كرده است تا بتواند رقابتى همسطح با آن متن و موضوعاتش داشته باشد.
بنا بر آنچه گفته شد، مىتوان ادّعا كرد كه مؤلّف بعض فضائح الروافض كوشيده تا در قالب دعاوى كلامى، هويّت تاريخى و اجتماعى جامعه شيعيان را به نقد بكشاند و نقشهاى مثبت آن را اندك و كمرنگ(2)جلوه دهد و گاه با واژگانى تمسخرآميز به مقصود خويش برسد(3)و در برابر و همزمان، جنبهها و نقشهاى منفى جامعه شيعيان
1) . ... در محافل كبار و حضور صغار بر طريق تشنيع مىخوانند و مردم عام غافل از استماع آن دعاوى بىبيّنت و معانى متحيّر مىمانند همان، ص2.
2) . مانند اين عبارت: ... در اين فتوح على و فرزندانش كجا بودند كه يك ده نه در مشرق و نه در مغرب استدند و خود حاضر .... و يك علوى در اين غزاها اوّل و آخر نبود.... از فرزندان او در دين هيچ اثر پيدا نشد همان، ص 153.
3) . مانند اين عبارت: ... در همه روى زمين از اهل اسلام از ائمّه سلف و قضات و مقريان... هر كسى در علم دينى دستى داشته است... اختيار مذهب رفض نكردهاند مگر شرذمه مجهول كه به زندقه مذهب و حبّ رياست و پيروى از شهوت و فسق و فجور معروف بودندى... همان، ص 184.
را به گمان خويش پُررنگتركرده(1)و آنها را تخطئه نمايد و در پايان بتواند پيدايش فرهنگ و تمدّن اسلامى را به نفع اكثريت اهل سنّت مصادره نمايد.
از دگرسوى، عبد الجليل قزوينى نيز كه به درستى و دقّت، هدف نهايى نويسنده كتاب را درك كرده، با فراهم آوردن استدلالها و شواهد تاريخى متقن و ذكر مصاديق فراوانِ تكاپوهاى فرهنگى - تمدّنى شيعيان از گذشته تا زمان خود، اين هدف را تخريب كرده و با پاسخ به شبهات و پرسشها و قضاوتهاى گوناگون، نقش شيعيان را در ايجاد و تداوم فرهنگ و تمدّن اسلامى در گذر زمانْ آشكار نموده است. از اين رو، اين متن به يك متن پُرچالش و پُررقابت ميان اكثريت و اقليت در درون يك فرهنگ و تمدّن بزرگ جهانى يعنى فرهنگ و تمدّن اسلامى، تبديل شده است.
ويژگى دو نويسنده
با مطالعه دقيق نقض - كه در واقع، در بردارنده «دو متن» در قالب يك كتاب است - به خوبى آشكار مىشود كه سطح انديشه و واژگان به كار رفته و عبارتهاى استفاده شده از سوى دو چالشكننده كه يكى مدافع اكثريت و ديگرى حامى اقليت است، يكسان نيست و نماينده اكثريت در مجموع از واژگان غير متمدّنانه و حقارتآميز و خشونتزا و ناديدهانگار رقيب به فراوانى سود برده است، در حالى كه سبك واژگان و نوع استدلالها و ميزان پذيرش واقعيتها و رعايت ادب مخاطبه در برابر رقيب و ديدن سهم و جايگاه او و عقيدهاش در كلام عبد الجليل قزوينى رازى، بيشتر قابل درك و مشاهده است. ريشه رويكرد عميق و ژرفاى مؤلّف شيعى كتاب نقض در مقالهاى ديگر بررسى شده است.(2)
قلمروهاى فرهنگى - تمدّنى مندرج در كتاب «نقض»
با توجّه به تعاريف گوناگون فرهنگ و تمدّن و نيز اختلافِ آرا در باره نسبت ميان اين دو مفهوم، به اين تعريف بسنده مىشود كه دستاوردهاى معنوى و مادى يك جامعه يا قوم يا ملّت در طول تاريخ آنها، فرهنگ و تمدّن ايشان ناميده مىشود كه رابطه بود و نمود با يكديگر دارند و همين مبنا معيار مراجعه به متن نقض خواهد بود.
الف. علمدوستى
از نخستين مصاديق روشن تعيينكننده سطح فرهنگ و تمدّن در ميان هر جامعه، جايگاه علم و دانش در ميان آنهاست.
مفهوم علمدوستى، مصاديق فراوانى دارد كه در متن كتاب نقض به بعضى از آن اشاره شده است. آن گاه كه مؤلّف بعض فضائح الروافض از كتابهاى اندك شيعه در سراهاى آنها ياد كرده است،(1)مؤلّف كتاب نقض در برابر، به فراوانى اين كتابها در درون و برون سراهاى شيعيان در شهرهاى عراق و خراسان اشاره كرده و وجود آشكار او شناخته شده اين مراكز را آشكارا در همه جا گزارش مىكند.
عبد الجليل براى ردّ ادعاى تقيه در دعاوى مذهبى - كه از سوى مؤلّف بعض فضائح الروافض(2)طرح گرديده - ، به وجود دهها كرسى تدريس و منبرهاى علمى در مساجد و مدارس شيعيان اشاره كرده است(3)كه اين فضاها از تكاپوهاى آشكار علمى شيعيان
1) . ... هيچ سرايى از سراهاى محقّقان ايشان نيست و الاّ از اين كتابها يكى و دو در آن سراها باشد نقض، ص17.
2) . ... رافضى را عادت باشد كه چون مذهب وى فراروى وى دارى، انكار كند و تقيه روا دارد همان، ص 19.
3) . ... كتب شيعه اصوليه، ظاهر و باهر است و بيرون آن كه در سراهاى ايشان باشد، نسختهاى بسيار در كتبخانههاى بلاد اسلام نهاد است... ، به رى در كتبخانه صاحبى و به اصفهان در كتبخانه بزرگ و به ساوه در كتبخانه بوطاهر خاتونى و به همه شهرهاى عراق و خراسان معروف و مشهور ... اين طايفه را در بلاد اسلام و شهرهاى معظم، هزاران كراسى و منابر و مدارس و مساجت است كه در آن تقرير مذهب كنند به ظاهر به حضور ترك و تازى و نوبتهاى عقود مجالس ايشان اظهر من الشمس است و آنچه مذهب ايشان باشد در اصول و فروع پوشيده ندارند در گفت و كتب و فتوى ... در معنى تقيه به وقت نزول مضرّت روا دارند و موافقاند در اين معنى با ايشان همه عقلا و همه طوايف مسلمانان كه دفع مضرت معلوم و مظنون از نفس واجب باشد همان، ص 19.
در آن روزگار خبر مىدهد.
آن گاه كه مؤلّف بعض فضائح الروافض، بنيانگذاران مذهب روافض را گروهى خاص معرفى كرده است،(1)عبد الجليل قزوينى، با منطق علم تاريخ، اين ادّعا را مردود مىكند و ناعالمانه بودن ادّعاى مؤلّف را از طريق ناهمزمانىبودن شخصيتهاى ياد شده توسط او اثبات مىكند. عبد الجليل با اين منطق، هم آگاهى خويش را از تاريخ تشيّع و شخصيتهاى آن اثبات مىكند و هم ناآگاهى مؤلّف به تاريخ شيعه را آشكار مىسازد و سرانجام، با استفاده از منطق علمى، يكى از مهمترين مصاديق علمدوستى را اثبات مىكند.(2)
1) . ... آن گروه كه اين مذهب نهاد محمّد چهاربختان بود و ابو الخطاب محمّد بن ابى زينب و پسران نوبخت و بوزكريا شيرهفروش و جابر جعفى و يونس بن عبد الرحمان القمى الرافضى و محمّد بن نعمان الأحول معروف به شيطان الطاق و محمّد سعيد و ابو شاكر محمّد بن ديصان و هشام بن سالم جواليقى و هشام بن حكم الامامى و محمّد بن محمّد بن نعمان الحارثى المفيد و ابوجعفر محمّد بن الحسن الطوسى و ابو جعفر البابوى و ابو طالب استرآبادى و ابوعبد اللّه از آل بويه المجوسى و زارة بن يمين الفاسى و ابن البرقى همان، ص 23.
2) . ... هر عاقل كه اندكمايه آگاه باشد از علم و تواريخ و آثار و اسامى رجال و آن علومى كه بدان متعلّق است چون در اين اساس تأمّلى به انصاف بكند، غايت جهل و نادانى اين ناقل بداند اوّلاً محمّد چهاربختان در عهد امير احمد عبد العزيز بود به كَرَهِ بودلف بر آن روزگار كه بيشتر از دو سه قرن مردم بگذشتند و او محمّد بن ابى زينت را كجا ديد و كجا بدو رسيد؟ و اتّفاق حضور شرط است در وضع مذهب و طريقت و نوبختيان پس از عهد حسن عسكرى بودند - عليهم السلام - ... و جابر جعفى در عهد جعفر صادق - عليه السلام - بود... او را به اين جماعت كه رسانيد؟ و اينان او را كجا دريافتند... اتفاق عقلاست كه چون جماعتى به مشاركت يكديگر كارى كنند و چيزى اندازند و مذهبى نهند بايد كه حضور ايشان به هم باشد و با مكاتبت و مراسلت، يكديگر را خبر كنند همان، ص24 و 25.
مؤلّف بعض فضائح الروافض در ادّعايى ديگر ابراز كرده كه جماعت شيعه، هيچ لقب علمى - سياسىاى نداشتهاند.(1)عبد الجليل رازى، با اشاره به تاريخ پيدايش لقبها، از دورهاى ياد كرده كه نه اهل سنّت و نه شيعه، هيچيك لقب نداشتند و سپس با اشاره به دوران برپايىِ سلسلههاى سنّى و شيعى، از لقبدار بودن يكسان همه اميران اين سلسلهها ياد كرده است(2)و سپس در مبحث القاب علمى مىكوشد تا پيشگامى علماى شيعه بر اهل سنّت را اثبات كند.(3)پيدايش القاب سياسى، فرع بر پيدايش دولت و نهادهاى سياسى است چنان كه پيدايش القاب علمى نيز فرع بر پيدايش مدارس و نهادهاى علمى و ملزومات آن است و هر دو از مصاديق شكوفايىِ تمدّنى به حساب مىآيند.
1) . ... اين جماعت را بدين اسلام لقب ننوشتندى همان، ص32.
2) . ... عجب آيد از عاقلى كه دعوى علم تواريخ كند اوّلاً در آن عهد پيشين كه لقب عادت نبودى، خود هيچكس را ننوشتندى چه سنّى چه شيعى، چون ابتدا رفت و قاعده افتاد اگر ملوك غزنين را القابى بود چون غياث و مغيث، ملوك ديالم را كه شيعى بودند، القاب سابق بود چون عَضُد و ركن و سيفالدوله و مانند آن و در تواريخ و كتب و اشعار شعراى عرب و عجم، مذكورتر از آن است كه بتوان آن را انكار كرد همان، ص32.
3) . ... چون هيچ دستاربندى را هنوز لقب نبود، ابو القاسم عباد را كه شيعه عَلَم بود، صاحب كافى نوشتندى و بعد از وى لقب صاحب، وزرا را به طفيل اوفتاد و چون حسن على اسحاق را نظام الملك نوشتندى در زيرش ابو الفضل بَراوستانى را مجدالدوله نوشتندى و در آن عهد پيشين خلفا را مقتدر و مستظهر و مكتفى نوشتهاند آنچه شيعه را به اتفاق امّت باقر و صادق و رضا خواندهاند و در آن هنگام كه بوبكر باقلانى را لقب نبود محمّد نعمانى حارثى را شيخ المفيد خواندندى و مرتضاى بغداد را به اتفاق علم الهدى و سيّد اجل خواندندى و در آخر اگر استاد ابو مسلم را ثقة الملك نوشتند، سيّد مرتضاى قم را ذو الفخرين نوشتند و... همان جا.
مؤلّف بعض فضائح الروافض، سپس با ادّعايى تازه، شيعيان را از جلسات مناظره علمى مطرود، داشته است.(1)سدههاى دوم تا ششم هجرى در تاريخ اسلام، پُر از جلسات مناظره علمى بوده و فرقهها با گرايشهاى گوناگون در آن شركت مىكرده و همين
موضوع، خود يكى از عمده عوامل شكوفايى فرهنگ و تمدّن اسلامى بوده است. مطرود بودن يك گروه خاص، حكايت از ناپذيرفته بودن انديشه آن گروه در جمع گروههاى ديگرِ شكل گرفته در جهان اسلامْ تلقّى مىشده است. عبد الجليل قزوينى در پاسخ به اين ادّعا به اين واقعيت تمدّنى اشاره دارد كه وجود مذهب و انديشههاى گوناگون در جهان اسلام، امرى پذيرفته شده است(2)و بالطبع، شيعه هم جزء مذاهب است كه مىتواند مجالس مناظره برگزار كند و در مجالس ديگران هم شركت نمايد.
مؤلّف بعض فضائح الروافض در ادّعاى ديگر خود اعلام كرده كه در روزگار سلجوقيان، ساخت نهادهاى علمى به شيعيان داده نشد.(3)گويا مؤلّف مىخواهد با بيان اين ادّعا، تحقير و بىارزش بودن جامعه شيعيان را در دولت سلجوقيان سنّى مذهبْ نشان دهد و علّت اين ممانعت را مثلاً بىمبنايىِ مكتب شيعه به طور پنهان نتيجه بگيرد؛ امّا عبد
الجليل قزوينى، زيركانه با ارائه نمونههايى از موارد ساخت و ساز نهادهاى علمى از سوى سلاطين سنّى مذهب سلجوقى، ادّعاى مؤلّف را باطل كرده است. عبد الجليل، ضمن اشاره كلّى به وجود مدارس و موقوفات آنها در برخى شهرهاى ايران و شام و
1) . ... در مجالس مناظرات شيعه را تمكين نكردندى همان، ص 33.
2) . ... دور نباشد كه مذاهب شيعه بخشيده شده است و مجالس هر يك پيداست و هر طايفه به جاى خود گويند اگر حنفى را محفلى باشد كه شافعى مذهبى را آن جا تمكين نكنند يا در محفل شافعيان حنفى را گوش ندارند، نقصان مذهب و اعتقاد نكند همان، ص33.
3) . ... به روزگار سلطان ملكشاه و سلطان محمّد - قدّس اللّه روحهما - نگذاشتند كه اينان مدرسه و خانقاه سازند همان، ص 34.
عراق،(1)به تفصيل از شهر رى ياد كرده و نقش سلاطين سلجوقى را در بنيانگذارى(2)و يا تعمير(3)مدارس و نيز خانقاههاى شيعى(4)را به همراه آداب و رسوم موجود و نيز برپايىِ آموزشهاى علوم دينى در آنها را ياد كرده است.(5)
جالب آن كه عبد الجليل قزوينى در نقل اين شواهد توانسته است اصل تساهل و تسامح را نسبت به شيعيان و سادات از سوى دولت سلجوقى نمايان سازد و يكى از علل مهم شكوفايى تمدّن اسلامى را آشكار نمايد؛ چرا كه با وجود جهتگيرى مذهبى سلجوقيان به نفع اكثريت اهل سنّت، امّا آنها رعايت اقليت شيعه اماميه را كرده و توانستهاند اصل رقابت علمى در درون تمدّن اسلامى را در حكومت خود، شاداب نگه دارند.
همچنين او توانسته غيرمستقيم علمجويى و علمدوستى و وجود عالمان و استادان
1) . ... اگر به تحصيل و تعديد مدارس سادات مشغول شويم در بلاد خراسان و حدود مازندران و شهرهاى شام از حلب و هرات و از بلاد عراق چون قم و كاشان و آبه كه مدارس چند است و كى بوده است و اوقاف چند دارد طومارات كتب خواهد شد همان، ص34.
2) . ... اوّلاً مدرسه بزرگ سيّد تاجالدين محمّد كيسكى... نه در عهد طغرل بزرگ - سقاه اللّه رحمته - كردند؟ و در آن جا مدرسه شمس الاسلام حسكا بابويه... نه در عهد دولت اين دو سلطان كردند؟ دگر مدرسهاى ميان اين دو مدرسه متعلّق به سادات... نه هم در عهد سلطان محمّد فرمودند؟ و مدرسهاى به دروازه آهنين... در آن عهد دولت سلطان ملكشاهى كردند و مدرسه فقيه على جاسبى به كوى اصفهانيان... نه در عهد سلطان سعيد ملكشاه فرمودند؟ و مدرسه خواجه عبد الجبار مفيد... نه در عهد مبارك ملكشاهى در روزگار بركيارق كردند؟... مدرسه كوى فيروز نه در عهد اين سلاطين بنياد كردند همان، ص35.
3) . ... خواجه امام ابو اسماعيل حمدانى به اصفهان رفت پيش سلطان محمّد و... مدرسهاش در فتنه خراب كرده بفرمود تا عمارتش كردند و كرسى نهادند و او با سر قاعده و رسم خود رفت و اين مدرسه، هنوز معمور مشهور است (همان، ص26).
4) . ... و خانقاه امير اقبالى نه در عهد كريم غياثى كردند؟ و خانقاه على عثمان... نه در عهد سلطان ملكشاه فرمودند و هنوز معمور مشهور است...؟ ص36.
5) . مثلاً ... قرب نود سال است كه در آن جا ختمات قرآن و نماز به جماعت هر روز پنجبار، و مجلس وعظ هر يك هفته دوبار و يك بار، و در اين مدرسه موضع مناظره و نزول مصلحان در آن جا كه مجاوران اند از اهل علم و زهد و سادات و فقهاى غريب كه رسند و باشند... همان جا.
و متعلّمان شيعى را چنان مهم نشان دهد كه سلاطين سلجوقى سنّى نتوانستهاند آنها را ناديده بگيرند، بويژه كه سلاطين سلجوقى، به عقيده اكثريتْ وابسته بودند.(1)
از ديگر مدّعيات مؤلّف بعض فضائح الروافض، آن است كه شيعيان فقه ندارند.(2)عبدالجليل از راه اثبات كتابهاى فقه و وجود كتابخانههاى فراوان در نزد عالمان شيعه، اين ادّعا را نقض كرده است. او كتابهاى معروفتر و متداولتر در نزد علماى شيعه را شمرده است(3)و بسيار طبيعى است كه اگر در ميان گروهى كتاب و كتابخانه باشد، بويژه در فقه، چگونه مىشود كه دانش فقه وجود نداشته باشد؟!
اين استدلال عبد الجليل، بسيار عالى است. او هم مىتواند رواج دانش فقه را در ميان شيعيان اثبات كند و هم پختگىآنها را در اين دانش، پيش چشم ما نهد، بدان اندازه كه توانستهاند در دانش فقه، كتاب تدوين كنند و توليد كتاب از مهمترين مظاهر
نقشآفرينى در يك تمدّن است.
مؤلّف بعض فضائح الروافض، امر تدريس علوم را در ميان شيعيان مرسوم نمىداند.(4)عبد الجليل اين ادّعا را نيز برنتافته و كرسىهاى تدريس استادان بزرگ شيعه را از سدههاى پيش از خود تا روزگار خويش نام برده است(5)و ضمن نشان دادن تداوم
1) . ... اين گفته منع كردند از مدرسه و مسجد حاشا عنهم صلاتهم فى اعتقادهم همان، ص37.
2) . ... رافضيان را درس فقه و شريعت نباشد همان، ص38.
3) . ... چون مقنعه و عويص و فرائض و مصباح مرتضى و شرايع على حسينان و من لايحضره الفقيه و كتاب علل الشرايع و عمل يوم و ليله و هدايته المسترشد و المراسم العلويه فى الاحكام النبويه و الجمل و العقود و كتاب المغنى فى الفقه به دو جلد و كتاب فقه القرآن به دو جلد و مناسك الزيارات و كتاب عروض العدوى و كتاب وفاق العامه و الخاصه و كتاب المهذب ابن البراج و كتاب المتمسك بجبل آل محمّد همان، ص38.
4) . ... ايشان را درسى نباشد همان، ص39.
5) . ... مرتضى بغداد... در عهد خلفا بنى عبّاس مدرس بود همان، ص39. شيخ مفيد پيش از او مناظرات رفيع كره و تصنيفات كرده... فضل و بزرگى شيخ كبير بوجعفر بابويه... از تصانيف و وعظ و درس از رى تا بلاد تركستان و ايلاق اثر علم اثر آشكار... نوبختيان و محمّد بن شاذان كه فضل ايشان در جهان ظاهر است و ذو الفخرين مرتضى قمى كه از تصانيف و خطب او سرمايه است و... از متأخّران هم خواجه بوجعفر دوريستى و ابو الفرج حمدانى و... و غير اينان از متقدّمان و متأخّران كه به ذكر همه كتاب مطوّل شدند كه مدرّس و متكلّم و فقيه و عالم و مقرى و مفسّر بودند همان، ص41.
كرسىهاى تدريس در ميان شيعه، اهتمام آنها را به امر آموزش علوم به صورت يك پديده ريشهدار نشان مىدهد و با اشاره به تربيت شاگردان فراوان در اين مجالس درسى نيز هم آمار كمّى دانشپژوهان شيعىرا بيان كرده و هم با بيان القاب آنها از كيفيت علمىِ ايشان نيز سخن گفته و توانسته، سهم مهم شيعيان را در يكى از مظاهر تمدّنسازى، يعنى توليد علم و دانش، آشكار سازد.
ب. واقعنگرى
يكى از مظاهر مهمّ رونق تمدّن، واقعنگرى است كه مىتواند در خلق فرصتها و نابودى تهديدها نقش مهمّى داشته باشد.
آن جا كه مؤلّف بعض فضائح الروافض كوشيده تا عملكرد تند سلجوقيان را در مقطعى بر ضد شيعيان، رنگ و بوى مذهبى ببخشد،(1)عبد الجليل رازى، اصل اين برخوردهاى تند را رد نمىكند؛ امّا آن را در چارچوب منطق حفظ قدرت سياسى توجيه مىكند كه همه دولتها فارغ از عقايد مذهبى خود، گاهگاهى به دلايلى همچون ترس و بدگويىها بدان دست مىيازند. سپس با يك استقصاى تاريخى، از عملكرد بعضى از دولتهاى سنّى و شيعه، نمونههايى را ذكر كرده است.(2)چنين ديدگاهى، فراتر از يك ديدگاه كلامى است و به رؤيتى تمدّننگر مىماند
1) . ... در روزگار سلطان سعيد ملكشاه در رى چه استخفافها رفت بر رافضيان همه را بر منبرها بردند كه ايمان بياوريد همان، ص41.
2) . ... جنس اين [رفتارها] دلالت بر نقصان و بطلان مذهب نباشد و چون جماعتى خصمان سعايتى كنند پيش سلطانى واحد در آن حركتى كند در همه شهرها در عهود سلاطين مانند اين رفتار باشد چنان كه در عهد ملوك ديالم به رى با مالكيان و علماى مجبّران رفت و چنان كه در اصفهان در عهد محمودى با مشبّهان رفت و به همدان در عهد سلطان مسعود و به رى در عهد قشقر و اميرعبّاس كه اصحاب بوحنيفه را به محفل پادشاه حاضر كردند به كرّات... در عهد دولت ديلمان كه ايشان امامتى بودند با علماى ديگر طوايف مانند اين كردندى و اين هيچ دلالت بر بطلان مذهب نباشد... . اگر طايفهاى را از قتل و نهب و صلب بطلان مذهب مگر نباشد و نه به جهت اعتقاد محض بوده باشد، بلكه به جهت تقرير سلطنت و قاعده ملك باشد... نهب و قتل و صلب از كشتن سادات كبار و علماى بزرگ و مفتيان و قاضيان چون سيّد اجل بلخ محمّد بن الفقيه النيشابورى... در اصحاب شافعى و... الوف الوف علما و صلحا در آن حادث [در عهد سنجر] كشته آمدند. پس اگر آنچه لشكر غزنين كردند با شيعه روى نقصان مذهب را شايد آنچه غزان كردند با اصحاب سنّت هم دلالت بر بطلان باشد، بلكه همه عاقلان دانند كه مثل اين براى هيبت و تقرير ملك كنند همان، ص43.
كه واقعيتها را ناديده نمىانگارد؛ امّا مىكوشد ماهيت عمل را از وراى ظاهر غلطانداز آن درك كند و ضمن ايجاد فرصت براى گروه خود در نزد نظام سياسى حاكم، زمينه ارتباطات بيشتر را فراهم آورد و امكان بهرهبردارىهاى تعصّبآلود و مذهبى را از رقيب اكثريتى خود بگيرد.
ج. همراهى با فرهنگ و تمدّن اسلامى در شهرهاى شيعهنشين
مؤلّف بعض فضائح الروافض، در يكى از دعاوى خود كوشيد تا بىرونقى آداب و رسوم دينى را در ميان شيعيان ادّعا كند. او حتّى نام بعضى از شهرهاى ايران را هم ذكر كرده كه شيعهنشين اند و فرهنگ اسلامى در آنها رونق ندارد.(1)عبد الجليل رازى، اين ادّعا را بهانه قرار داده و به تكتك شهرهايى كه مدّعى اشاره كرده است پرداخته و در
پايان توانسته رونق و شكوه فرهنگ و تمدّن اسلامى را ميان مردمان شيعى اين شهرها اثبات كند. آنچه از مصاديق فرهنگ و تمدّن اسلامى در اين باره ياد كرده، عبارت اند از:
1) . ... در هيچ شهرى كه رافضيان آن جا غلبه دارند چون بنگرى دين و شريعت را آن جا جمالى نباشد و جمع اهل رفض را بها نبود چون قم و كاشان و آبه و ورامين و سارى و اُرَم كه قرينه الموت است... و در رى در مصلحگاه و در خراسان و سبزوار جماعت نكنند و نه شرع را قوتى باشد و نه مسجدهايشان را نورى همان، ص191.
فرهنگها و تمدّنها در خلأ شكل نمىگيرند؛ علاوه بر وجود گروه يا مردم، نيازمند جغرافيا هم هستند. عبد الجليل به همان شهرها كه مؤلّف اشاره كرده، پرداخته است: قم،(1)كاشان،(2)آبه،(3)ورامين،(4)سارى و اُرَم،(5)سبزوار(6)و پويايى و پايايى فرهنگ و تمدّن اسلامى در اين شهرها را از طريق آثار نشان داده است. او از اين آثار، به شكل زير ياد كرده است:
جوامع: در تاريخ اسلام، مساجد، يكى از معتبرترين جلوهگاه فرهنگ و تمدّن اسلامى بودهاند و توانستهاند توان هنرمندان و معماران مسلمان را جلوهگر سازند. مساجد دو نوع بودهاند: مساجد كوچك كه در محلّهها ساخته مىشدهاند و مساجد جامع كه در مركز شهر و معمولاً در ميان بازار مركزى بنا مىشدند. عبد الجليل در اين جا با ذكر دو نوع از جوامع(7)- كه يكى در بيرون شهر و ديگرى در درون شهر ساخته شدهاند - ، اهتمام شيعيان را به برپايى يكى از مهمترين مظاهر و جلوهگاههاى فرهنگ
و تمدّن اسلامى، نشان داده است.
معمارى جوامع: سپس از معمارى مسجدهاى جامع با عبارات كوتاه امّا مهم، ياد كرده است. به نقل عبد الجليل، اين مساجد جامع در شهرهاى شيعى از اين بخشها تشكيل مىشدهاند:
يك. مقصورههاى بازينت؛ دو. منبرهاى متكلّف؛ سه. منارههاى رفيع.(8)اين گزارش نشان مىدهد كه شيعيان، هم به حكم مسلمانى، به ساخت مهمترين و بزرگترين جلوهگاه تمدّن اسلامى توجه داشتهاند و هم به حكم عقل و
هنردوستىخود، اين مساجد را زيبا ساختهاند. معماران شيعى، زيباترين طرحها را در بنا به كار انداخته و آن را با مقصورهها و منارهها زينت دادند. آنگاه كاشىكاران شيعى، هنر خود را در اين مقصورهها به كار بردهاند و سپس نجّاران شيعى به ساخت منبرها روى آوردهاند و منبتكاران شيعى، با كندن انواع نقوش، بر چشمنوازىِ اين منبرها افزوده و هنر دستِ خود را به نمايش گذاشتهاند.
معماران در طرّاحى اين مساجد جامع، هم بخشهاى ويژه عبادت و نماز و اعتكاف را در نظر گرفتهاند كه كاركردهاى عادى و معمول و پذيرفته شده اين مراكز بوده است و هم بخشهاى ويژه آموزش را در آن ديدهاند. وجود فضاهايى براى قرار گرفتن كرسى تدريس علما و طبيعتا تشكيل حلقههاى درسى كوچك و بزرگ و نيز مكانى براى تشكيل كتابخانه كه عبد الجليل با صفت ملأ، هم فضاى بزرگ كتابخانه را نشان داده است و هم توجّه كتابداران را به گردآورى فراوان كتاب - كه از آثار مهم مراجعهكنندگان فراوان به كتابخانه هم به شمار مىآيد - بيان كرده است. چنان كه حتما و عقلاً در اين كتابخانهها مكانهايى براى مطالعه و قرائت كتب هم در نظر گرفته مىشده است. با توجّه به آن كه مراجعهكنندگان همگى اهل قم نبودهاند و در اين دوره، رحلههاى علمى هم رونق داشته است، مىتوان حدس زد كه مكانهايى در كنار كتابخانه يا مساجد جامع براى استقرار مسافران دانشطلب نيز در نظر گرفته شده باشد.
عبد الجليل، با زيركى و در قالب واژگان كوتاه، هم به توصيف جوامع و معمارى بخشهاى گوناگون آن پرداخته و هم از بخشهاى ديگرى چون وجود بازارى مركزى - كه اين مساجد جامع در دلِ آنها ساخته مىشده - خبر داده است و بالتبع جمعيتهاى انبوهى كه به كسب و كار در كنار اين مساجد مشغول بودهاند و خانهها و ديگر اماكن مربوط به اين جمعيتها. او همچنين اين كتابخانهها را پر از كتابهاى طوايف اعلام كرده تا يكى ديگر از مظاهر تمدّن اسلامى، يعنىاصل تسامح و تحمّل و مدارا نسبت به ديگر عقايد را در مهمترين مراكز علمى شيعيان آن هم در مهمترين شهر آنها نشان دهد.
بخش مهم ديگرى كه در تاريخ اسلام از مظاهر مهمّ فرهنگ و تمدّن اسلامى به شمار مىآيد، مدارس اند. مدارس، سومين نهاد آموزشى پس از مساجدند كه پيدايش آنها مولود گسترش علم و رشتههاى علمى در ميان مسلمانان بود. مدارس برخلاف مساجد، به طور عمده، مركز آموزشهاى تخصّصى در علوم اسلامى به شمار مىآمدند و تربيتيافتگان آنها نيز جذب نظام ادارى خلافت اسلامى مىشدند. عبد الجليل، ويژگىهاى مدارس شيعى را چنين بيان كرده مىكند:
يك. شهرت علمى: او با ذكر نام مدارس، شهرت علمى آنها را نشان داده و همزمان، نام بعضى از استادان را نيز كه مدرسه، به نام آنها شهرت علمى يافته، ذكر كرده است.(1)
دو. معمارى: او با واژه زينت و آلت نشان داده كه در بناى اين مدارس، هنر معمارى به كار رفته و درها و سردرها و پنجرهها و ديوارههاى آن از هنر معماران و كاشيكاران و منبّتكاران، بهرهمند بوده است.(2)
سه. رونق علمى: او با استفاده از واژگان و اصلاحات علمى زير، رونق و تنوّع علمىِ اين مدارس را ياد كرده است.
چهار. درس: اين واژه، نشاندهنده برپاى كرسى تدريس ثابت در اين مدارس بوده است.
پنج. اوقاف: اين واژه، نشان دهنده استقلال اقتصادى مدارس از يكسو و علاقه ثروتمندان شيعه به علم با وقف كردن از سوى ديگر است كه خود از عوامل رونق علمى هم به حساب مىآمده است.
شش. قبول اعظم: اين واژه، حكايت از اعتبار و رونق اين مدارس دارد كه هم مىتواند حجم بالاى مراجعهكنندگان و تحصيلكردگان مدرسه و نيز استادان آن را
نشان دهد و هم كيفيت بالاى دروس و تدريس آن در مدرسه را كه در بيرون مورد پذيرش قرار مىگرفتهاند.
در كنار آنچه گفته شد، عبد الجليل از متخصّصان رشتههاى مقبول و معروف روزگار خود در شهر قم چنين ياد كرده است:
يك. مُقريان فاخر
علم قرائت، از علوم ويژه قرآنى به شمار مىآيد كه از آغاز نزول قرآن كريم، مورد توجّه مسلمانان بوده است و مىتوان آن را نخستين علم اسلامى دانست كه با توجّه به تفاوت در قرائت بعضى از واژگان قرآنى، آرام آرام، قرائات سبعه مقبول شد و بخشى از دانشپژوهان مسلمان هم در روزگار بعدى، كوشش خود را صرف آموختن اين دانش و تسلّط بر آن مىكردند. واژه مقريان فاخر - كه عبد الجليل از آن ياد مىكند - نشان دهنده رونق اين دانش در ميان شيعيان و پيدا شدن طبقهاى به نام قُرّاء در ميان
شيعه دارد. عبد الجليل اين قاريان را به صراحت، عالم به علم قرائتهاى سبعه توصيف مىكند.
دو. مفسّران عالم به منزّلات و مؤوّلات
دومين دانش اسلامى در رتبه پس از علم قرائت، علم تفسير است. اين دانش هم از همان دوران پيامبر صلىاللهعليهوآله آرام آرام مورد توجّه قرار گرفت و بعضى از صحابه همچون امام على عليهالسلام و عبد اللّه بن عبّاس بدان شهرت يافتند. عبد الجليل با زيركى ويژه خود در كوتاهترين واژگان، هم ميزان توجّه شيعيان را به قرآن با اِخبار از وجود طبقه مفسّران
در ميان آنها نشان داده است و هم با آوردن واژه منزَّلات، دانش اين مفسّران به علم اسباب نزول را - كه از مهمترين دانشهاى وابسته به علم تفسير است و مفسّران اهل سنّت در آن مهارت داشتهاند - در ميان شيعيان مفسّر، يادآور شده است. وى سپس با واژه مؤوّلات، از علم التأويل - كه از دانشهاى اختصاصى رايج در ميان شيعيان بوده -
نيز ياد كرده و جامعيت مفسّران شيعه را به رخ كشيده و سهم آنها را در رونق علوم قرآنى، تبيين كرده است.
سه. ائمّه نحو، لغت و اِعراب و تصريف
ادبيات عرب با همه شاخههاى منشعب شده از آن، از ديگر علوم نخستين اسلامى است كه در اوايل سده دوم چنان اوج گرفت كه در درون خود به مكتبهاى متفاوت تبديل شد. بدون ترديد، تسلّط به ادبيات و شاخههاى گوناگون آن از اصول پايهاى و اساسى حضور مقبول علمى در جهان اسلام بوده است. عبد الجليل با واژه ائمّه، از پيشوايان ادبى شيعه در قم ياد كرده و با بيان واژگان تخصّصى نحو، لغت، اِعراب و تصريف نيز تخصّصهاى شيعيان در شاخههاى گوناگون ادبيات عرب را نشان داده و توجّه جامعه علمى شيعيان را به علوم پايه در تمدّن اسلامى، روشن ساخته است.
چهار. شعراى بزرگ
شعر از شاخههاى شاخص ادبيات هر زبانى به شمار مىآيد. به ويژه درگذشته كه از رسانههاى مهم تبليغى هم به شمار مىآمده است. عبد الجليل با اين واژه، ذوق لطيف شيعيان را نيز در سرودن شعر نشان داده است. وجود اين طبقه در ميان شيعيان نيز خود حكايت از يكى از ابعاد قِوام يافته فرهنگ و تمدّن اسلامى در ميان آنهاست. بدون ترديد اين شاعران، داراى ديوانهاى شعر نيز بودهاند و جُنگها و دفترها و ديوانهاى شعر، از جمله عوامل مهمّ رونق تخصّصهايى چون جلدسازى، كتابسازى و صفحهآرايى به شمار مىروند.
پنج. فقها
فقه نيز از مهمترين دانشهاى پيدا شده در تمدّن اسلامى است كه بنياد بسيارى از نگرشها و دانشهاى ديگر را فراهم كرده است. وزن اجتماعى هريك از جمعيتها و گروهها و فرقهها از طريق دانش فقه و فقيهان آنها ارزيابى شده است؛ چرا كه وجود فقها مىتوانسته انديشه پيچيده در تعاملات گوناگون فردى و اجتماعى را در قالب
يك دانش نشان دهد و فقها مىتوانستهاند فضاها و فرصتهاى تازه علمى را از طريق تعامل با فقهاى مذاهب رقيب و نيز دولتهاى حاكم براى ديگر دانشها و دانشوران قوم خود فراهم كنند. فقها مىتوانستند با تنظيم روابط حقوقىدرونگروهى و برونگروهى، به هويّت جمعى فرقه و گروه خود نيز كمك شايان نمايند.
عبد الجليل با واژه و اصطلاح «فقها» از اين طبقه شناخته شده ياد كرده و نشان مىدهد كه چگونه شيعيان در طراز معروف فرهنگ و تمدّن اسلامى روزگار مؤلّف، از توجّه به رشتههاى علمى مهم و معروف و مقبول زمانه غافل نبودهاند. به ويژه كه عبد الجليل با عبارت «از اسلاف به اخلاف رسيده» تداوم كرسى فقه و فقاهت و تربيت فقيهان را يادآور شده است كه ريشهها را در تفكّر علمى شيعه بيان مىكند.
شش. متكلّمان
از ديگر علوم قوام يافته در ميان فرقههاى اسلامى و غنابخش به كيفيت فرهنگ و تمدّن اسلامى، علم كلام است كه اوّلاً بر پايه عقل و خرد استوار است؛ ثانيا قدرت استدلال را بالا مىبرد؛ ثالثا جنبه چالشى دارد و مىتواند رقابت ايجاد كند؛ رابعا در
تاريخ اسلام، مجالس مناظره را برپا كرده است كه خود از مكانهاى مولد علوم به شمار مىآيد؛ خامسا علوم ديگرى چون منطق، فلسفه، تاريخ، فقه و حديث را نيز به كار گرفته و به پرورش آنها نيز كمك كرده است؛ سادسا: به شكلگيرى هويّت فردى و جمعى گروهها و فرقهها نيز كمك شايان كرده است. در نتيجه، توانسته بزرگترين انگيزههاى علمى را در تمدّن اسلامى فراهم آوَرَد. نمونه آن هم همين متن نقض است كه حكايتگر همين انگيزه است.
عبد الجليل، توجّه شيعه به علم كلام و تربيت گروهى به نام متكلّم را نشان مىدهد و همانند فقه، اين دانش را مداوم از گذشته تا زمان خويش بيان مىكند.
فرهنگ و تمدّن اسلامى شيعيان قم
عبد الجليل با دقت، به بخش مهم ديگرى از جلوههاى فرهنگ اسلامى اشاره كرده و آن، وجود آداب و رسوم شناخته شده در فرهنگ اسلامى است كه چگونه در ميان شيعيان قوام يافته است. او با زيركى، دوگونه آداب و رسوم در ميان شيعيان را با عباراتى كوتاه شرح داده است:
الف. آداب و رسوم رايج ميان شيعيان به عنوان يك مسلمان
مسلمان هركجا كه باشد و هر گرايش مذهبىاى كه داشته باشد، در بعضى از آداب و رسوم مذهبى، با ديگر مسلمانان شريك است و نمىتواند از آنها جدا باشد.
عبد الجليل، نخست اين بخش از آداب و رسوم اسلامى را در ميان شيعيان، با واژگان زير وصف مىكند:
زهد و عبادت با توجّه به آموزههاى اسلامى و فرهنگ قرآنى و سيره پيامبر صلىاللهعليهوآلههمواره روشى شناخته شده در ميان گروهى از مسلمانان بوده است؛ كسانى كه در گذر زمان در زهد و عبادتْ سرآمده شده و همواره الهامبخش ديگران شدهاند. همانند «زهّاد ثمانيه» فرهنگ تشيّع نيز با زهد و تعبّد امامان بزرگ خود، با اين دو مفهوم و رسم، نضج گرفته و همراه بوده است. عبد الجليل با يادكرد زهّاد متعبّد نشان مىدهد كه چگونه اين بخش از فرهنگ اسلامى در جامعه شيعه، شناخته شده و افرادى با اين عنوان معروف بودهاند.
حج نيز از اجزاى مهم فرهنگ اسلامى است كه از همان آغاز، مورد توجّه مسلمانان بوده و خود يكى از نشانههاى پايبندى به اسلام به شمار آمده است. عبد الجليل با يادكرد از حاجيان نشان مىدهد كه شيعيان مسلمان، برخلاف تبليغات سوء، چگونه به حج اعتقاد داشته و اين عمل عبادى را گرامى داشتهاند.
سنّت روزه نيز از ديگر فرايض مهم اسلامى است كه هر مسلمان به انجام دادن آن شناخته مىشود. عبد الجليل با عبارت انتخابى خود نشان مىدهد كه شيعيان، نه تنها همچون مسلمانان ديگر به روزه واجب در رمضان پايبندند، بلكه سنّت روزههاى مستحبى را در دوماهِ مانده به رمضان (يعنى رجب و شعبان) نيز و ديگر روزهاى مبارك (ايّام شريفه) به جاى مىآورند و چنان كه گروهى از آنها به انجام اين عبادات شهرهاند.
نماز شب نيز از ديگر سنن استحبابى معروف در ميان مسلمانان و معمول در ميان اهل عبادت بوده است. اين كه عبد الجليل از نمازگزاران نمازهاى واجب ياد نكرده و از نمازگزاران نافله شب ياد مىكند، درصدد نشان دادن تعبّد شيعيان به آداب و خاص و گاه دشوارى چون نماز شب بوده تا خواننده او، خود درك كند كه شيعيان به خواندن نمازهاى واجب عمومى و مرسوم چه اندازه پايبند بودهاند.
اين طبقه كه از سادات و وابستگان به اهل بيت عليهمالسلام بودهاند و مهاجرت آنها به شهرهاى گوناگون از جمله قم به فراوانى رخ داده است، چهره معنوى فوقالعادهاى به اين شهر بخشيدهاند. عبد الجليل با ذكر واژه بيوتات، از تداوم نسل سادات در قم و نيز اعتبار و عزّت ايشان در ميان مردم، مىخواهد از تداوم معنويت در ميان مردم و نيز علاقه ويژه آنها به ساداتْ خاندان رسالتْ پرده برداشته و اين را دليل ديگرى بر رونق فرهنگ اسلامى در شهر شيعهنشين قم قرار دهد.
در اين عبارت نيز عبد الجليل زيركى از خود نشان داده است. از حضور فرهنگ اسلامى به صورت يك رسم پياپى در سحرگاهان - كه يكى از زمانهاى معمولِ خوابيدن براى مردمان هر شهر است - در قم ياد كرده و با اين عبارت دقيق، هم عمق و
ژرفاى ايمان مردم به دين را نشان داده و هم حضور و رونق فرهنگ اسلامى را در عرفانىترين زمانهاىشبانهروز در زندگى آنها اثبات مىكند. عبد الجليل با اين دقت، رونق فرهنگ اسلامى در زندگى روزانه مردم را به قضاوت خوانندهاش وامىگذارد تا او خود استنتاج كند كه مردمانى كه شبانگاهان از خواب خود مىگذرند و به عبادت برمىخيزند، در روز روشن و حال بيدارى به چه اندازه متعبّد و ذاكر خداوندند؟!
عبد الجليل، دگربار زيركى خود را نشان داده و از انجام دادن يك عمل مستحبّى به صورت يك رسم پايدار و معروف ميان شيعيان شهر ياد كرده است. فراگيرى اين رسم را با بيان مكانهاى انجام آن در مسجدهاى بزرگ و كوچك و مدرسههاى معروف و خانههاى افراد مشهور نشان مىدهد.
در اين فقره نيز عبد الجليل با بيان پرداخت وجوهات شرعى همانند انواع زكات و خمس و صدقه، با قيد كسب شده از راه حلال، پيروى شيعيان قم از احكام شريعت را نشان مىدهد. او اين پرداختها را فراوان اعلام كرده و با ذكر دقيق انواع آنها، حاكميت فرهنگ مالى اسلامى را نيز در ميان شيعيان، بيان كرده است.
عبد الجليل از وجود يك منصب مالياتى با عنوان امينان و متديّنان ياد كرده و نظام ادارى مالياتهاى شرعى را در ميان جامعه شيعيان، يادآور مىشود. او نشان مىدهد كه در اين جامعه، جدايى از فرهنگ اسلامى وجود ندارد. هم پرداختهاى شرعى وجود دارد هم متصدّيان امين و متديّن كه نظارت دقيق بر چرخش اين اموال دارند. اين موضوع، يكى از نمادهاى تمدّنى در ميان شيعيانى است كه بدون وابستگى به نظام ادارى اكثريت، خود اقدام به ايجاد ساختار خصوصى ادارى ويژه مالياتهاى شرعى كردهاند.
نظام حِسبه، يكى از بخشهاى مهم اداره اجتماعى در تاريخ اسلام بوده است كه گاه نهادى مستقل بوده و گاه وابسته به نهاد قضا عمل مىكرده است. عبد الجليل از وجود نظام حسبه در شهر شيعى قم ياد كرده و برخوردارى آن را از نهادهاى تمدّنى نشان داده است. سپس با ذكر دو ويژگى تخصّص و برخوردارى از نَسَب عالى محتسب، حال او را در هنگام انجام دادن مأموريتهاى خود در ميان مردم بيان كرده و آن گاه مسئوليتهاى او را به شرح زير توضيح داده است:
اوّل: نهى از منكر؛ دوم: نظارت بر برپايى منظّم و مقرّر جلسات تدريس، مناظره، مجلس وعظ و حلقه ذكر.(1)جالب آن كه در ضمن بيان اين مسئوليتها، عبد الجليل، ذهن خواننده متن خود را به كار گرفته و توانسته براى او بازارهاىشلوغىكه محتسب در آنها راه مىرفته و بر قيمت كالاها نظارت نموده و با متخلّفان برخورد قاطع داشته،
ترسيم نمايد و نيز جلسات درس مدرّسان گوناگون، مجالس مناظره علما و محافل خطبا و حلقههاى ذكر صوفيان را پيش چشم او آوَرَد و با اعلام مسئوليت محتسب در نظارت بر زمان و مكان اين مجموعههاى علمى، وجود آنها را نيز اثبات كرده و از نظم حاكم بر برپايى اين محافل ياد نمايد كه رشد تمدّنى شهر را نشان مىدهد.
ب. فرهنگ و تمدّن اسلامى ويژه شيعيان
شيعيان به خاطر عشق و علاقه شديدى كه به خاندان رسالت داشتهاند، كوشيدهاند در هر كجا ياد آنها را زنده نگه دارند. يكى از راههاى رسيدن به اين مهم، بناى مزار بر محلّ دفن سادات اهل بيت عليهمالسلامبوده است. بناها علاوه بر رونق فرهنگ اسلامى، چون: برگزارى مراسم عبادت و دعا و اعتكاف و ختم قرآن، مايه رونق تمدّن اسلامى نيز
1) . همان، ص195 - 196.
مىشوند؛ چرا كه عامل پيدايش معمارى اسلامى در اشكال گوناگونى چون منارهها، صحنها، رواقها، مقصورهها و انواع هنرهاىظريف همانند كاشيكارى، آينهكارى، منبّتكارى و فلزكارى مىشدهاند. عبد الجليل به مزار حضرت معصومه عليهاالسلام و بركت آن و نيز به مشهد امامزاده على بن محمّد الباقر در نزديكى كاشان هم اشاره كرده است.(1)
عبد الجليل سپس در هنگام وصف رونق فرهنگ اسلامى در شهر آبه، از مراسم ويژه شيعيان هم ياد كرده است كه عبارتاند از: الف. غدير خم؛ ب. شب قدر؛ ج. عاشورا؛ د. برات.
اين چهار مراسم، از نخستين مراسم مهم جوامع شيعى بودهاند كه علاوه بر مراسم عمومى در فرهنگ اسلامى از سوىشيعيان مورد توجّه قرار گرفتهاند و آرام آرام، يكى از وجوه متمايز شهرهاى شيعهنشين از ديگر شهرها شدهاند.(2)
از ديگر ويژگىهاى شيعيان، ارسال تجهيزات مورد نياز مزار امامان عليهمالسلام مثلاً در بقيع و ديگر نقاط است كه به جهت حفظ رونق و آبادانى آنها حتما از سوى شيعيان انجام مىشده است و عبد الجليل، به اين اقدام در هنگام يادكرد از شهر شيعهنشين ورامين، اشاره كرده است.
از ديگر ويژگىهاى آداب و سنن شيعيان، سفرههاى عمومى افطارى در ماه رمضان هر سال بوده كه همه مسلمانان يك شهر، با هر مذهبى مىتوانستند بر سر آن بنشينند و اين رسم، چنان انساندوستانه بوده كه ميهمانان، قابل شناسايى از يكديگر هم نبودند. عبد الجليل به اين رسم هم در هنگام وصف ورامين اشاره كرده است.(3)
از ديگر موضوعاتى كه جوامع شيعى را از اهل سنّت جدا مىساخته، سنّت اذانگويى شيعيان بوده است كه با جمله «حىّ على خير العمل» كه از سوى خليفه دوم حذف شده و به جاى آن جمله «الصلاة خيرٌ من النوم» افزوده شد، استقلال مذهبى خود را نشان مىدادهاند. عبد الجليل نيز اين را ويژگى شيعيان دانسته و در هنگام وصف شهر سارى، از آن ياد كرده است.(1)
عبد الجليل كه شيعه اماميه اصولى را از اخباريان و اهل غلو و مشبّهه و مَلاحده باطنى جدا مىداند(2)و بسيارى از اشكالات وارد شده به شيعه را به عقايد آنها برمىگرداند، يكى ديگر از تمايزات شيعه در فرهنگ اسلامى را «وجوب معرفت خداوند به عقل و نظر» ذكر كرده است و تقليد و تعليم در اين باره را از ويژگىهاى اسماعيليه مىداند. وى با همين معيار هم مردمان سارى را از ساكنان قلعه الموت جدا كرده است.(3)
عبد الجليل همچنين در وصف شهر سبزوار، به عنوان يك شهر شيعهنشين، بخشى از فرهنگ اسلامى آنها را مخالفت با مَلاحده و خصومت با بَواطنه ذكر كرده است(4)و به اين ترتيب، صف اماميه اصولى را از ديگر فِرَق شيعى، از جمله اسماعيليه (مشهور به بواطنه) جدا مىسازد.
1) . همان، ص201.
2) . ... مؤلّف حوالاتى و اشاراتى به متقدّمان اماميه اصوليه كرده كه پُرى از آن مذهب غلات و اخباريه و حشويه است و نفى و تبرّا از آن در كتب اصوليان اثنى عشريه ظاهر است همان، ص3.
3) . ... و چه نيكوتر است كه قرينه الموت آن جا اولىتر باشد كه اهل آن وجوب معرفت خداى را حوالت به تقليد و تعليم كنند و اهل مساوى و اُرَمْ وجوب معرفت را حوالت به عقل و نظر كنند همان، ص201.
4) . ... و لعنت ملاحده و خصومت بواطنه در آن بقعه آشكارا همان، ص202.
تصويرسازى تاريخى از حضور فرهنگى - تمدّنى شيعيان تا عصر مؤلّف آن گاه كه مؤلّف بعض فضائح الروافض، شيعه را به باد اين انتقاد گرفته كه هرگز نام و نشانى در ميان مسلمانان نداشتهاند، عبد الجليل،(1)وارد دفاع از هويّت جوامع شيعى شده و ضمن اثبات تداوم تاريخىِ انديشه تشيّع از آغاز عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله و عدم انقطاع تاريخىِ اين انديشه، به ياد كرد طبقات گوناگون اصناف - كه در جوامع شيعىپيدا شده و در جهان اسلام، شهرت فراوان داشتهاند - پرداخته است. او با نقل اين شواهد تاريخى، نشان مىدهد كه اوّلاً اين شخصيتها سرآمدان شيعيان در رشتههاى گوناگون در دورانهاى مختلف بودهاند؛ ثانيا شهرت آنها به دليل نقش بزرگى است كه علاوه بر جوامع شيعه در سطح كلان جهان اسلام و در پى آن، در فرهنگ و تمدّن اسلامى داشتهاند. طبقات شيعيان مشهورى كه او از آغاز اسلام ياد كرده، عبارت اند از:
الف. شيعيان صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله
او در اين باره، نام يازده صحابى بزرگ رسول صلىاللهعليهوآله را از باب نمونه ذكر كرده كه به داشتن عقايد شيعى مشهور بودهاند.
ب. شيعيان عهد خلافت على عليهالسلام
او در اين مقطع نيز نام چهارده تن از شيعيان امير مؤمنان على عليهالسلام را در عهد خلافت ايشان نام برده است كه بعضى از آنها صحابيان مشهور پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز بودهاند.(2)
ج. شيعيان امامان عليهمالسلام تا پايان عصر امامت
او از: دو قبيله، شهداى كربلا، پنج تن از شخصيتهاى مهم تا پايان دوران امامت امام حسين عليهالسلام و نيز چهارده تن از راويان پُراعتبار ديگر امامان شيعه عليهمالسلام تا پايان عصر حضور، به عنوان نمونه ياد كرده است.(3)
د. عصر غيبت كبرا
عبد الجليل در عصر غيبت كبرا (سده چهارم هجرى) از طبقات عالمان شيعه، با نامهاى زير ياد كرده است:
خاندانهاى علمى: خاندانهايى كه او ياد كرده، عبارت اند از: «خاندان نوبختى كه چهل مرد مشهور آنها همگى مصنّف بودهاند» با ذكر موضوع كتابهاشان(1)و «خاندان دعويدار به قم».(2)
فقيهان.
متكلّمان.
محدّثان.
مذِكّران كه 78 تن را در شهرهاى قم، آبه، كاشان و سبزوار ياد كرده است. اينان بعضى مصنّف دهها جلد كتاب و مربيان دهها شاگرد بودهاند.(3)
مفسّران.(4)
امامان قرائتهاى قرآن.
زُهّاد و عُبّاد و اهل اشارت.
اديبان.(5)
طبقه سياستمداران شيعه كه عبارت اند از:
يك. طبقه سلاطين و جهانبانان؛(6)
دو. طبقه وزرا و اصحاب قلم؛(7)
سه. طبقه مستوفيان معتبر؛(8)
چهار. خواجگان رؤسا؛(9)
پنج. دهخدايان؛(1)
شش. نقيبان؛(2)
در بحث طبقه سياستمداران، عبد الجليل با يادكرد نام مشهورترين آنها كوشيده كه اقدامات مهم ايشان را ذكر كند و اين اقدامات، شامل بناهاى عام المنفعه، چون بيمارستان، راه و ... و نيز بناهاى علمى، چون مدارس و بناهاى مذهبى، چون مساجد و جوامع و بناهاى خاص شيعى، چون بُقاع متبرّكه امامان شيعه در عراق و حجاز مىشود.
عبد الجليل نشان مىدهد كه انديشه تشيّع و شيعيان از آغاز اسلام حضور داشته و تداوم تاريخى يافتهاند. آنها هرگز به صورت فرقهاى جدا از پيكره اصلى جامعه اسلامى نزيستهاند؛ بلكه بخشى از آن به شمار آمدهاند. اين گروه، با حفظ عقايد خود و
دفاع عقلانى و استدلالى از آنچه صحيح مىدانستهاند، به تعامل با اكثريت اهل سنّت پرداختهاند. آنها با رويه مسالمتآميز خويش و دورى گزيدن از فرقههاى تندرو و عقايد ساختارشكن، در دل فرهنگ اسلامى زيستهاند. گسترش جمعيت ايشان توانسته براى آنها شهرها و آبادىهاى پُرجمعيت به ويژه در ايران و عراق و بخشهايى از شام به وجود آورد. آنها همچنين به جز رده خلافت كه تقريبا در اكثر تاريخ اسلامى، به طور مداوم در اختيار اهل سنّت بوده است (مگر دوره كوتاه امام على عليهالسلام در ديگر طبقات ادارى جهان اسلام همچون مناصب سلطنت، وزارت، ولايت شهرها، قضا، نقابت، حسبه و... حضور داشتهاند و در سدههايى چند هم توانستهاند سلسلههاى مستقل به وجود آورند.
جامعه شيعيان، با پرورش دهها فقيه و متكلّم، خطيب، زاهد و محدّث و اديب و مفسّر و ايجاد دهها مدرسه، كتاب و كتابخانه، مسجد و جامع، مزار و... نيز پايبندى به دهها رسم معروف در فرهنگ اسلامى و نيز ابداع رسوم ويژه فرهنگ شيعى، نقش غيرقابل انكارى در تمدّن اسلامى داشتهاند.
نتيجهگيرى
مىتوان از روايت عبد الجليل قزوينى دريافت كه شيعيان، نقشهاى زير را در فرهنگ و تمدّن اسلامى داشتهاند:
مشاركت در تداوم فرهنگ و تمدّن اسلامى در مناطق خود؛
مشاركت در ساختار ادارى فرهنگ و تمدّن اسلامى؛
مشاركت در ساختار سياسى فرهنگ و تمدّن اسلامى؛
مشاركت در ايجاد رقابت فرهنگى درونى در تمدّن اسلامى؛
سهم ايرانيان در شكوفايى فرهنگ شيعى و تمدّن اسلامى.
اين دريافت نيز به دست مىآيد كه با توجّه با اين كه ايران، جايگاه رواج و رونق فرهنگ شيعى تا روزگار مؤلّف بوده است، مىتواند سهم ايرانيان در رونق فرهنگ و تمدّن اسلامى را نيز نشان دهد.
البته ناگفته نماند كه عبد الجليل از ديگر طبقات فرهيخته شيعه كه آنان نيز نقش غيرقابل انكارى در ابعادى از تمدّن اسلامى داشتهاند، همچون پزشكان، فيلسوفان، منجّمان، مورّخان و رياضىدانان ياد نكرده است كه مىتوانسته هم حاصل نگاه متكلّمانه و فقيهانه او باشد و يا اين كه حكايت از كم رونقى اين دانشها در دوران مؤلّف داشته باشد كه خود از علل انحطاط تمدّن اسلامى هم به شمار مىآيد.
2
پراكندگى جغرافياىِ جمعيتى شيعيان اماميه بر مبناى كتاب «نقض»
مائده بخشنده
چكيده
بررسى وضعيت سياسى، اجتماعى و فرهنگى شيعيان در قرن پنجم هجرى در پرتو كتاب ارزشمند نقض، در تعيين جايگاه سياسى، وضعيت اجتماعى و در نهايت، در به تصوير كشيدن جامعه شيعيان، اهميت به سزايى دارد.
نقض، نخستين كتاب نقدى است كه مىتوان آن را نقد تاريخى - كلامى
تلقّى كرد و چنين نقد تاريخىاى به صورت منسجم سابقه ندارد. اين كتاب از جمله گنجينههاى فكرى مسلمانان و از متون قديم فارسى است كه فقط چند سالى پس از چهار مقاله عروضى و مقامات حميدى تأليف شده و مشتمل بر مطالب مهم تاريخى، ادبى، كلامى، جغرافيايى، ملل و نحل و... است. اهميت نقض، تنها در بازگو كردن امور شرعى و آيينى نيست؛ بلكه نويسنده ضمن پاسخگويى و ردّ اتّهامات، نام شهرها و محلّههاى متعدّد شيعهنشين در سدههاى اوّل هجرت، نام بسيارى از علما و خاندانهاى پُرنفوذ شيعه و بسيارى مسائل ديگر را در باره سهم و نقش شيعه در فرهنگ و تمدّن اسلامى بيان كرده است كه اهميت و ضرورت پرداختن به اين بحث را نشان مىدهد.
بدين ترتيب، نوشتار حاضر بر آن است كه به تأمّل در باب جغرافياى جمعيتى شيعيان پرداخته تا بدين وسيله، به ساختار درونى اجتماع شيعيان پى ببرد و اينگونه حضور قابل قبول آنان را در صحنه جامعه تأييد كند.
كليدواژهها: شيعه دوازده امامى (اثنى عشرى)، جغرافياى جمعيتى، سلجوقيانِ ايران، كتاب نقض.
مقدّمه
كتاب نقض، معروف به بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»، از متون ارزشمند و قابل توجّهى است كه در حدود سال 560ق، توسط عبد الجليل قزوينى رازى، شخصيت مبرّز و روحانى سده ششم هجرى به نگارش در آمده است.
از ميان اهالى علم و فرهنگ، افرادى چون علاّمه محمّد قزوينى، مرحوم عبّاس اقبّال آشتيانى، جلال الدين محدّث و بسيارى از پژوهشگران كه در تنظيم لغتنامه دهخدا همكارى داشتند، در جمعآورى نسخههاى اين كتاب، تلاش و همّت فراوان نمودند. نقض، محصول سدههاى پنجم و ششم هجرى است. در اين زمان، پيروان مذاهب مختلف اسلامى با قلم و زبان و در مواردى با شمشير، به جان يكديگر مىافتادند و كتاب نقض نيز نمونهاى از كتبى است كه در اين شرايط زمانى نگاشته شده و مملو از مسائل: كلامى، جدلى، ادبى، تاريخى، اجتماعى و... است. همانطور كه از عنوان كتاب بر مىآيد، موضوع آن، پاسخ دادن و رد كردن نسبتهاى ناروا و تهمتهايى است كه دانشمند سنّى ساكن شهررى (احتمالاً موسوم به شهاب الدين تواريخى شافعى) به شيعيان داده است.
در اين نوشتار، توجّه بر: پراكندگى، تركيب و ساختار جمعيتى شيعيان است. با اين كه دادههاى جمعيتى به طور مشخّص در اين متن اندك است، امّا كلياتى كه در باره تركيب جمعيت به دست مىدهد، تصويرى از ساختار اجتماعى شيعيان آن عصر را نمايان مىسازد كه بيانگر فرايند زندگى اجتماعى اين گروه، در خلال قرن ششم هجرى است.
در اين پژوهش سعى مىشود با رويكردى اجتماعى، به بررسى جغرافياىِ جمعيتى شيعيان پرداخته شود. مىتوان گفت كه تاكنون مطالعه روشمندى به طور
مستقل از اين منظر انجام نگرفته است و بدين ترتيب، پرداختن به اين موضوع، اهميت مىيابد.
مفهوم جمعيت و جمعيت شناسى
واژه جمعيت در اصطلاح جمعيتشناسان، به اجتماعى از افراد مقيم در يك مكان اطلاق مىشود، اعم از اين كه اقامتشان مستمر باشد يا موقّت. در جمعيتشناسى، منظور از جمعيت، تجمّعى است از افرادى كه در يك منطقه زيست مىكنند. جمعيتشناسى، علمى است كه ابعاد، شمار، ساختار، ويژگىها و تحوّل جمعيتها را اصولاً با روش كمّى و رياضى بررسى مىكند و امكان آگاهى و تحليل كيفى جمعيت را فراهم مىسازد. جمعيت، قلمرو وسيعى در زمان و مكان و مباحث اجتماعى، اقتصادى و علمى دارد.(1)
در حقيقت، جمعيتشناسى در بر گيرنده مطالعه علمى اندازه، توزيع جغرافيايى، تركيب جمعيتها و چگونگى تغيير اين عوامل در طى زمان است.(2)
بنا بر اين بر اساس توضيحات ياد شده، بررسى پراكندگى جغرافياى جمعيتى شيعيان بر اساس نقض، از موضوعات مهمّى است كه در شناخت گستره پراكندگى شيعيان، و ساختار و تحوّل جمعيتى آنان حائز اهميّت است.
سير تشيّع و خاندانهاى حكومتگر ايران
در طول تاريخ، وجود سلسلههاى مستقل و متعصّب غير شيعى در ايران، سدّى بر سر راه رشد تشيّع بود. حكومتهاى اوّليه اسلامى در ايران، صرفنظر از مواضع جزئى در مقاطع كوتاه، عمدتا بر تسنّن اصرار داشتند و در مقابل، حكومت آل بويه در فاصله بيش از يكصد سال، كمكى براى پيشرفت تشيّع بود. بعد از آن، در عصر سلجوقيان، دو رويكرد نسبت به شيعيان وجود داشت: رويكرد اوّل، به دوران آغازين حكومت سلجوقيان مربوط است كه همراه با خصومت و آزار بود و رويكرد دوم، همزمان با
دوره دوم اين حكومت است كه در آن، آزادى عمل بيشترى براى شيعيان ديده مىشد.
عصر سلجوقيان در تاريخ تشيّع، به مثابه دوران گذارى بين حكومت آل بويه و مغول است كه در اين دو حكومت، شيعيان از آزادىِ نسبىاى برخوردار بودند. پس از صد و سيزده سال حاكميت خاندان شيعى مذهب بويه، حاكميت سياسى، به دست گروهى مىافتد كه در آغاز با گرايش شيعيانْ ناسازگار بودند و توان نظامى خود را در خدمت خلفاى عبّاسى مىگذاشتند. در واقع، شيعيان دوازده امامى، با خشونت حكّام سلجوقى روبه رو شدند، حتّى شيخ طوسى مجبور به ترك بغداد و اقامت در نجف شد و از نظر اجتماعى - آنگونه كه از متون فرقهشناسى بر مىآيد - ، شيعيان، مورد تحقير و گاه تكفير اكثريت سنّىمذهبان قرار مىگرفتند.
با اين حال، در طول حكومت سلجوقيان، به تدريج نگرش نسبت به شيعيان، دگرگون گرديد. آنان به مناصب ادارى راه يافتند و پس از قتل نظام الملك (485ق) برخى به وزارت رسيده و حتّى در برگزارى مراسم مذهبى خود (نظير بيان مناقب امير مؤمنان عليهالسلام و بزرگداشت قيام حسينى) آزادى عمل داشتند و توانستند به رويارويى با مخالفان انديشههاى خود بپردازند. موقعيت آنان به گونهاى تقويت گرديد كه نه تنها آخرين وزراى واپسين سلاطين سلجوقى، امامىمذهب بودند، بلكه وزيران خليفه عبّاسى ناصر (575 - 622ق) نيز به اين مذهب روى آوردند. علاوه بر وجود اميران شيعىمذهب در دوره سلجوقيان، خود شيعيان نيز از اقتدار سياسى برخوردار بودند و با اشتغال به مناصب ديوانى در حكومت سلجوقى، بر اين اقتدار افزودند.
در حقيقت، تاريخ سلجوقيان با اين بدفهمى همراه شده است كه آنان در سراسر دوران سلطنت خود به مقابله با شيعيان مشغول بودهاند، در حالى كه با بررسىهاى دقيق، به گونه عمل آنان با شيعيان پى برده و در نهايت، به دو رويكرد يادشده مىرسيم.
به تدريج با آمدن مغولان، تصوّف و تسامح دينى گسترش يافت و با بر كنارى خلافت عبّاسى، تشيّع و شريعتگرايى، به رشد خود ادامه داد، به گونهاى كه از آن پس
در قرن هفتم، هشتم و نهم، شيعه در بسيارى از نقاط ايران مستقر شد و در حقيقت، شروع تشيّع در اين سه قرن، زمينهاى براى تشكيل حكومت صفويان گرديد.(1)
پراكندگى جغرافياى جمعيتى شيعيان
در تقسيمبندى شهرهاى شيعهنشين مىتوان سه حوزه جغرافيايى را در نظر گرفت:
حوزه عراق عجم، شامل: قم، كاشان، آوه (آبه)، رى، ورامين؛
حوزه حاشيه خزر، شامل: گرگان، استرآباد، دهستان، جربادقان (خربابقان)، سارى و اُرم و تقريبا تمامى بلاد مازندران و بعضى از ديار طبرستان؛
حوزه خراسان، شامل: سبزوار.
در حقيقت، در نگاه شيخ عبد الجليل، اهالى شهرهاى ياد شده، شيعه امامى و اصولى هستند و بدين ترتيب، در دايره شهرهاى شيعهنشين قرار مىگيرند.(2)در مقابل، شهرهايى چون: اصفهان، همدان، ساوه، بلاد آذربايجان، و سيستان (سِگستان)، در حوزه شهرهاى سنّىنشين گزارش شدهاند و به تعبير نويسنده: «اينان در زمره شهرهايى هستند كه بوى شيعه به آنان نرسيده».(3)
در واقع، در هر ولايتى، يك قوم و طايفه خاص غلبه دارد و بدين ترتيب، خطبهها و سكّههاى آنها مختلفاند و احكام و فتاوى در هر ناحيه، بر اساس مذهب آن ناحيه تعيين مىشود. ولايتى كه پادشاه و مردم آن بر يك مذهب باشند، قدرت آنان بيشتر و غير آنان زبون و خوار مىگردند. مثلاً در آذربايجان، شيعه، زبون است و تيغ و قلم به
دست شافعيان است و بالعكس در مازندران، شافعى، زبون و شيعه، دست به قلم است.(4)
شيخ عبد الجليل هر يك از شهرهاى شيعهنشين را با نام بزرگان آن ديار و صفت نيك مردمان آن شهر توصيف مىكند. او در پاسخ خواجه سنّى كه به طريق استهزا
مىگويد: «و لشكر علويان دانى كه باشد: كفشگران درِ غايش، دبّاغان آوه، و عَوّانان قم،
و گَندهدهنان ورامين و كياكان سارى و اُرْم»،(1)با چنين جملات بليغى پاسخ مىدهد:
اولاً لشگر آل مرتضى دانى كه باشد؟ شير مردان فليسان باشند و سپاهيان درِ غايش و سادات درِ زاد مهران، و جوانمردان درِ مصلحگاه و معتقدان درِ رشقان و ديلمان آبه، و وزيران كاشان، و تازيان و علماء قم، و سادات و شيعت قزوين، و مردان مردانه و رؤسا و مصلحان ورامين، و شبخيزان نرمين و سروهه و معتقدان خوابه، و ملوك و اسپهبدان سارى، و دليران اُرْم، و عارفان سبزوار و شجاعان و مبارزان نيشابور، و مهتران جرجان، و بزرگان دهستان، و مؤمنان جربايقان، و امينان استرآباد، نه مشتى دروغ بازى سياه قفا، ... مروانى رنگ، چون قمار بازان درِ كنده و خردزدان درِ شهرستان و كَرَه، گبريان قزوين، و اجلاف همدان، و كلان آمل و طبرستان و خران مزدقان و خربندگان ساوه، و مشبّهيان اصفاهان، و گاوان آذربيجان، و بىنفسان ابهر و ناكسان زنجان باشند.(2)
در حقيقت، عبد الجليل با بيان ويژگىهاى مردم هر ناحيه، به دفاع از شيعيان پرداخته و وجود جوانمردان، و سپاهيان نيكصفت و در نهايت، حوزههاى مختلف جغرافيايى شيعيان را يادآور گشته است. او در ادامه به وجود هزاران كُرسى، منبر، مدرسه و مسجد در شهرهاى مُعظم اشاره كرده كه شيعيان در آن جا به تقرير مذهب خويش مىپردازند و تركان و تازيان، حضور گستردهاى دارند.
در اين شهرها كتب شيعه اصوليه، فراوان و بسيارى از نسخههاى آن در كتابخانههاى مختلف سرزمينهاى اسلامى موجودند، از جمله اين كتابخانهها، كتابخانه صاحبى در رى، كتابخانه بزرگ در اصفهان و كتابخانه بو طاهر خاتونى در ساوه است كه همه مملو از عدل خدا، مشحون از براهين توحيدى و نفى مشاركت و ردّ بر دشمنان دين مثل: فلاسفه، بواطنه، طبايعه و غُلات.(3)
علاوه بر آن در شهرهاى حوزه خراسان، حدود مازندران ودر شهرهاى شام از حلب تا حَرّان، مدارس سادات، و در حوزه عراق عجم چون قم، كاشان، آبه (آوه)، مدارس اوقافى به تحصيل و تهذيب مشغول بودند.(1)
از ديگر مكانهاى مهم شيعيان، زيارتگاهها و مساجد آنان است. اهل رى به زيارت سيّد عبد العظيم، سيّد ابو عبد اللّه الابيض و سيّد حمزه الموسوى - كه فضل و كمالشان ظاهر است - مىروند، و اهل قم به زيارت فاطمه بنت موسى بن جعفر، اهل كاشان به زيارت على بن محمّدالباقر دربار كرسب (مشهد اردهال كنونى)، اهل آوه به زيارت فضل و سليمان از فرزندان امام موسى بن جعفر الكاظم، و سنّيان و شيعيان قزوين به تقرب، به زيارت ابوعبد اللّه الحسين ابن الرضا مىشوند.(2)
بنابر اهميت، اعتبار و جمعيت شيعه ساكن در يك منطقه، مساجد جامع شيعيان در آن سرزمين احداث مىگرديد:
رى، سه مسجد؛ قم و آوه هر كدام دو مسجد؛ كاشان، ورامين و ديار مازندران، هر كدام يك مسجد.
رى كه از مكانهاى مهم شيعيان است، داراى سه مسجد زير بوده است:
مسجد عتيق شيعه؛
مسجد طغرل مربوط به حنفيان؛
مسجدى واقع در محلّه روده مربوط به اشعرىمذهبان.(3)
حضور در مكانهاى عبادى و زيارتگاهها و توجّه به امر به معروف و نهى از منكر، از مسائل هميشگى در كانونهاى شيعه بوده است؛ در حالى كه خواجه سنّى، شيعيان را اهل امر به معروف و نهى از منكر نمىداند. شيخ عبد الجليل رازى نيز در مقام پاسخگويى، اشاره مىكند كه اين مسئله، حقيقتى است كه بر ديگران پوشيده نيست و
مسلمانان در زمان مناسب، اين امر را انجام مىدهند:
و اگر مقدّرا چنين نكنند، چنگ و چغانه نزنند و نرد و شطرنج نبازند و خمر و فقاع نخورند كه برخى مذاهب اهل سنّت در آن روزگار، اين كارها را مُجاز مىشمردند.(1)
شركت در مجالس ديگران، از ديگر اقدامات دائمى شيعيان است. خواجه سنّى اظهار مىكند كه: «شيعه به مجلس مخالفان خود شود،(2)در حالىكه شيخ عبد الجليل با آوردن آيه هفده سوره زمر:«فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أحْسَنَهُ»، نه تنها اين كار را نكوهش نكرده، بلكه پسنديده نيز به شمار آورده است.(3)
در واقع، شيعيان زمانى به مجلس ديگران مىروند كه بدانند، آن عالم و گوينده، نفاق نمىكند و به طمع سيم دنيا و اميد قبول حضور در ميان عوام و خواص شيعه، در مذهبْ مداهنه نمىكند و تعصّب ندارد. تنها در اين صورت، شركت كردن خود را مجاز دانسته و به مجلس او همچون مجلس مقيمان شهر مىروند تا ثابت كنند كه مداهنه و نفاق و تقيّه به كار نبردهاند.(4)
در اين جا سعى مىشود به بررسى شهرهاى شيعهنشين در سه حوزه اصلىِ: عراق عجم، حاشيه خزر و خراسان پرداخته شود.
الف. حوزه عراق عجم
شهر قم همواره از شهرهاى مهم شيعهنشين ايران بوده است و آن را بايد نخستين شهر شيعه در حوزهاى دانست كه در جغرافياى تاريخى، به نام ايران شناخته مىشود؛ زيرا پيشينه تشيّع آن به ربع آخر قرن اوّل هجرى باز مىگردد. درست در حالىكه ايران آن زمان، هنوز گرفتار كشمكش بين پذيرش اسلام و باقى ماندن بر دين آبا و اجدادى
خود بود، قم با سكونت اعراب، مشى مذهبى خود را برگزيد،(1)و به طور قطع در آنجا يك نفر سنّى هم يافت نمىشد.(2)نام قديم قم در كتاب ياقوت، «كمندان» آمده كه اعراب، پارهاى از حروف آن را حذف نموده و آن را قم ناميدند.(3)
از مهمترين خاندانهاى عرب مقيم قم، طايفه اشعريان بودهاند كه شمار آنان به شش هزار تن مىرسيد و اعتقاد اين طايفه به تشيّع و روحيه ضد اُموى آنها در تاريخ ثبت شده است.(4)
در مورد آمدن اشعريان به قم و ساكن شدن آنان چنين روايت شده است:
چون عرب اشعريان به قم آمدند، در جوانب قم در خيمههايى از موى نزول كردند. چون در اين ناحيت متمكّن شدند، در صحارى هفت ده خطه و منزل ساختند و سراها و بناها و... بنا كردند و فرود آمدند و آن هفت ده: ممجان، قزدان، مالون، جمر، سكن، جلنبادان و كميدان است كه اليوم قصبه و محلّتهاى قم است. چون عرب به قم متمكّن شدند و قرار گرفتند و اعقاب و اولاد ايشان به قم بسيار شد و ضيعتهاى بسيار را مالك شدند و بعضى از ضيعتهاى همدان، رى و اصفهان با آن جمع كردند كه اليوم بدان معروف و مشهورند.(5)
قم در سال 83 ق، به دست بنى سعد بن مالك اشعرى، به صورت شهرى در آمد و فرزند عبد اللّه بن سعد - كه امامىمذهب و تربيت يافته كوفه بود - ، به قم انتقال يافت و در گرايش مردم به تشيّع، نقش مهمّى ايفا كرد.(6)همچنين اكثر منابع، وجود شيعيان اثنى عشرى را در اين منطقه تأييد كردهاند.
ابن حوقل در قرن چهارم هجرى، ضمن توصيف شهر قم مىگويد:
جميع اهل آن بر مذهب شيعهاند، و اغلب مردم آنجا از عرب و زبانشان
فارسى است.(1)
همچنين حمد اللّه مستوفى مىگويد:
مردم آنجا شيعه اثنى عشرى اند و به غايت متعصّب و اكثر آن شهر، اكنون خراب است؛ امّا بارويش بر جاست و حقوق ديوانى آن به تمغا مقرّر است.(2)
اين نكته شايان ذكر است كه نه مستوفى و نه هيچكدام از نويسندگان قديم، نامى از مزار حضرت معصومه عليهاالسلامنياوردهاند، در صورتى كه اين شهر هميشه بهعنوان يكى از مراكز شيعه، شهرت داشته است.(3)در توصيف اصطخرى در مورد اين شهر چنين اشاره مىشود:
مردم اين ناحيه تنگ معيشت باشند، آب چاه خورند و بر مذهب شيعه اند و اصل ايشان بيشتر از عرب است.(4)
در حقيقت، مجموع سخنان نويسندگان قديم، دلالت بر شيعه بودن مردم اين ناحيه دارد و به قول شيخ عبد الجليل:
چون ذكر قم برود، ديگر ذكر مذهب، بىفايده باشد؛ زيرا كه در قم، جز شيعىمذهب نباشد.(5)
آثار اسلام و شعار دين در آنجا به قوّت باقى است؛ منبرهاى باتكلّف، منارههاى رفيع، كراسى علما، عقود مجالس، كتابخانههاى پُر از كتب طوايف، مدرسههاى معروف، مفسّران عالم، ائمّه نحو و لغت، شعرا فقها و متكلّمان بزرگ، زهّاد متعبّد، اهل بيوتات از علوى و رضوى و تازى و ديالم و... همه در اين شهر حضور دارند. هر سحرگاه از چند مسجد و مناره، آواز موعظه و بانگ نماز متواتر و هر روز در مساجد و مدارس و در سراهاى بزرگان، ختم قرآن معهود است. هر سال مالهاى فراوان از
وجوه حلال در خمس و زكات و صدقات صرف مىشود،(1)و نور و نزهت و بركت مشهد فاطمه دختر موسى بن جعفر عليهالسلام ظاهر و سلاطين و وزيران معتقد، آثار خيرات و انوار بركات ايشان را ديده و شنيدهاند.
اخبار فضيلت قم و اهل آن از رسول و ائمّه، بىنهايت روايت شده است، از جمله آنان، وزيران شيعىمذهبى چون فخر الملك اسعد بن محمّد بن موسى البَراوِستانى القمى است كه امر به ايجاد قُبّه براى امامان حسن بن على، زين العابدين، محمّدباقر،
جعفر صادق عليهمالسلام و عبّاس بن عبد المطلّب در بقيع فرمود. همچنين مرقد امام موسى كاظم، امام محمّدتقى و حضرت عبد العظيم حسنى عليهمالسلام را با آلت و عُدّت و شمع كه نشان از صفاى اعتقاد اوست، زيبا و آراسته نمود و خود نيز در مقابل تربت حسين عليهالسلام مدفون است.(2)
ميرابو الفضل عراقى، ديگر وزير شيعىمذهب در زمان سلطان طغرل كبير است. از اقدامات او ايجاد باروى شهر رى و قم، بناى مسجد عتيق و بر افراشتن قبّه براى حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام است.
معتمدان و بزرگان قم، از ديگر افراد زبانزد اين سرزمين هستند. از جمله آنان، شيخ ابى الحسن على بن الحسين بن بابويه القمى معروف به شيخ صدوق است. همواره در باره صحّت اخبار كتبش حكم دادهاند. برادر او حسين بن علىبن بابويه نيز همچون او، مورد اطمينان بود و فرزندان زيادى را از اصحاب حديث برجاى گذاشت. اين خاندان در هر عصر، در ثقه بودن و پرهيزكارى مشهور بودند و اميد است كه خداوند، آنان را از جانب اسلام و مسلمانان، برترين پاداشها عطا فرمايد.(3)
محمّد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه، از ديگر بزرگان قم با كنيه ابا جعفر است. در بين اهل قم مانند او، در به خاطر آوردن و فراوانى علم، كسى نيست و به
تنهايى همانند سيصد نويسنده است. در باره او نوشتهاند كه شخصى بلندمرتبه، حافظ احاديث و آگاه و بينا نسبت به اخبار بود و در آخر اين كه او را علاّمه و پادشاه ناميدهاند.(1)
در مجموع، وجود سادات، نقبا، وزرا و خاندانهاى بزرگ، از ويژگىهاى اين شهر كهن است كه همواره در رشد و گسترش تشيّع، نقش به سزايى داشتهاند.
شهرى نامور و كهنساز در مرز كوير(2)كه ابنيه آن مانند ساختمانهاى قم، غالبا از خشت است. جغرافىنويسان قديم عرب، آن را به صورت «قاشان» نوشتهاند.(3)در ولايتش حدود هجده پاره ده است كه اكثرشان حكيموضع و لطيفطبع اند.(4)اين شهر در
مشرقزمين به ساختن يك نوع آجر معروف به كاشى يا كاشانى معروف است و اين نام در حال حاضر بر آجرهاى آبى و سبزى كه براى آراستن مساجد به كار مىرود، اطلاق مىشود. همچنين، كاسههاى سبزرنگ زيباى آنجا به ديگر سرزمينها صادر مىگردد.(5)
در ذكر مذهب اين مردم، تمامى منابع به شيعه بودن آنان اشاره كردهاند و اهالى كاشان را تماما شيعه اماميه مىدانند. اين شهر با تأثيرپذيرى از قم و همزمان با آن، از اوّلين مراكز شيعه در ايران محسوب مىشود.(6)
كاشان هميشه به نور شريعت و به زينت اسلام مشهور بوده و داراى مدارسى بزرگ و اوقافى است. و مدرّسانى چون سيّد امام ضياءالدين ابو الرضا فضل اللّه بن على الحسنى كه در بلاد اسلام معروف به علم و زهد است، در اين سرزمين حضور داشتند. فقها، علما، مؤذنان و قاضيانى چون: ابو على طوسى و فرزندانش، جمال ابو الفتوح و قاضى خطير ابو منصور، از بزرگان كاشان هستند.
همچنين عمارت مشهد امام زاده على بن محمّد بن الباقر در باركرز يا باركرسب
(مشهد اردهال كنونى)، همواره پذيراى زائران است و مجد الدين از بزرگان اين ديار، به زينت و رونق و نور و بركات آن و صفاى ايمان و نزهت طاعت مؤمنان آن اشاره كرده است.(1)
مقدسى، آن را آوه رى، ياقوت، قريه يا شهرچهاى به نام آبه،(2)و مستوفى، ولايتى با «چهل پاره ده» معرفى مىكند.(3)هماكنون آبه در مغرب قم، از توابع ساوه محسوب مىشود. مردم آن، سفيدچهره و در مذهب، شيعه اثنى عشرى و به غايت متعصّب اند،(4)در حالىكه اهل ساوه، سنّى شافعى اند و همواره اين دو گروه نسبت به يكديگر تعصّب مىورزند.(5)مىگويند بين اهالى ساوه و آبه، نهرى بزرگ است كه هنگامه بهار، اتابك شيرگير، پلى عجيب و شكوهمند - كه داراى هفتاد طاق بود - برآن ساخت كه مانند آن برروى زمين وجود نداشت.(6)
آبه اگر چه شهر كوچكى است، امّا بقعهاى است بزرگوار از شعار مسلمانى و آثار شريعت مصطفوى و سنّت علوى. غدير و قدر و عاشورا و ختم قرآن، در آن جا متواتر و علماى آن چون سيّد ابو عبد اللّه و سيّد ابو الفتح الحسينى، متبحّر و متديّن، همچنين
وجود امامزادگان عبد اللّه موسى، فضل و سليمان از اولاد موسى كاظم عليهالسلام ، اين شهر را
منوّر و مشتهر ساخته است.(7)
از پيامبر روايت است كه فرمود: «در شب معراج، نظرم بر بقعهاى افتاد سفيد و نورانى كه بوى خوش آن برمن رسيد. پرسيدم كه اين كدام بقعه است؟ جبرئيل گفت: اين بقعه را آبه خوانند، كه رسالت تو و آل تو را بر آن عرضه كردند و آنان نيز قبول
كردند. بارى تعالى از آنجا مردانى را آفريند كه متابعت تو و فرزندان تو را دارند. مبارك باد بر آن شهر و بر اهلش ولايت و مودّت شما».(1)
عالمان، فقيهان، وزيران و نقيبان اين ديار، همواره مشهور بودهاند، نظير:
يك. الشيخ الفقيه موفّق الدين الحسن بن محمّد بن الحسن الآبى: معروف به خواجه الساكن كه در روستاى راشده از روستاهاى رى زندگى مىكرد.(2)
دو. محمّد بن محمّد العلوى الحسينى الآوى: از عالمان، سادات و از برترين حديثگويان ثقه بود كه پدربزرگ، پدر و فرزندش نيز از مشايخ بزرگ بودند و جدّ پدريشان ملقّب به زين الفريد و المصحف بود.(3)
سه. ابو العبّاس احمد بن حسين بن عبد اللّه عروضى آبى: عالم، فقيه، محدّث و استاد شيخ صدوق در قرن چهارم هجرى بوده است.
چهار. مجد الدين صاعد: پسر على آبى كه در دوران آل بويه فقيه و واعظ بوده است.
پنج. ابو منصور حسين آوى: اديب، فقيه، شاعر و وزير طبرستان در اوايل قرن چهارم و اوايل قرن پنجم هجرى.
شش. ابو على محمّد بن احمد بن صلت قمى آبى: از عالمان و بزرگان معروف آبه در نيمه اوّل قرن سوم هجرى.(4)
هفت. شمس الدين محمّد آوى: از ديگر بزرگان اين ديار است كه مدّتى از ياران سلطان على بن مؤيّد، پادشاه خراسان بوده است. پس از اين كه تيمور بر اين سرزمين حاكم شد، او به اجبار از آن سرزمين روانه گشت و در حدود سال 795ق، وفات يافت.(5)
هشت. ابو منصور و برادرش اسعد: از وزيران آبه بودند كه بندار رازى در مدح اين دو برادر، 27 قصيده سروده است.
نُه. سعد الملك سعد بن محمّد بن آوى: از ديگر وزيران آوه كه ائمّه و علما او را «صاحب» و «خداوند» نوشته و خواندند.(1)
ده. نقيب طاهر موسوى و خاندان سيّد نقيب جمال الدين شرفشاه الحسينى: از بزرگان و نقيبان آوه هستند كه فضل و رفعت آنان زبانزد است.(2)
پشت عراق و روى خراسان رى است رى *** پشتى چه راست دارد و رويى چه نازنين!
شهررى در گوشه شمال خاورى ايالت جبال واقع است. نويسندگان عرب، هميشه آن را با الف و لام تعريف، به صورت «الرى» مىنوشتند و يونانيان آن را Rhagesمىگفتند.(3)
رى، هم در عهد باستان و هم پس از آن در نزد فرق مذهبى، علمى و سياسى، از اهميت و اعتبار خاصى برخوردار بوده است. نامش در اوستا و تورات درج شده و به همين سبب، شهرى دينى و مقدّس به شمار مىرود. در حقيقت، منظور از رىِ ياد شده در تورات، اوستا و كتيبه بيستون، بخش رى قديم است.(4)
شهر كهن رى كه در قدمت با بابل و نينوا پهلو مىزند، به روزگار باستان، بزرگترين شهر ماد و در قرون نخستين اسلام، پس از بغداد از مهمترين سرزمينها به شمار مىآمد.(5)اين شهر در قرن چهارم هجرى از بزرگترين مراكز چهارگانه ايالت جبال بوده است. ابن حوقل در سفرنامه خود اشاره مىكند كه پس از بغداد، آبادتر از رى شهرى در شرق نيست، جز آنكه نيشابور به وسعت از آن بيشتر و بزرگتر است و مساحت شهررى، يك فرسخ و نيم در يك فرسخ و نيم است.(6)
در واقع، رى، حوزهاى دلگشا و پرآب، با باديههاى گرانمايه است و همين سرزمين بود كه عمر بن سعد را واداشت تا به كشتن حسين بن على عليهالسلام دست بزند. او
اظهار مىكرد كه فرمانروايى رى، روشنىبخش چشمانش است و شايد به خاطر همين مسئله است كه در احاديث، از سرزمين رى، به عنوان سرزمينى نفرين شده - كه كنار توفانى از گرد قرار گرفته و خاكش لعنت زده است - ، ياد مىشود.(1)
گفته شده كه شخصى به نام روى بن بيلان بن اصفهان، رى را پايهگذارى كرده است. او را از فرزندان بيلان بن اصفهان بن فلوج بن سام بن نوح خواندهاند و در بعضى اقوال، به جاى واژه بيلان، بنى شيبان بن اصفهان نيز ديده مىشود. رى داراى قلعهها و مساجد فراوانى است. مسجد جامع رى يا جامع عتيق يا جامع مهدى، بزرگترين مسجد رى در عهد اسلامى و از بناهاى محمّدِ مهدى خليفه عبّاسى بود.
مهدى، در خلافت منصور به رى آمد و شارستان رى را ساخت و گرد آن، خندقى به وجود آورد و در آن، مسجد جامعى احداث كرد. اين كار به دست عماد بن ابى الخصيب انجام پذيرفت. وى نام خويش را بر ديوار مسجد نوشت و تاريخ آن را در سال 158ق، ضبط كرد و براى شارستان، كهندژ يا قلعهاى طرح افكند كه خندقى ديگر آن را در ميان داشت و اين مجموعه را «محمّديه» نام نهاد.(2)
اهالى رى و اكثر ولايات آن، شيعه اثنى عشرى اند، به جز ديه قوهه يا كوهه (در حوالى بىبى شهربانوى كنونى) و چند موضع ديگر كه حنفىاند.
در رى، اهل بيت عليهمالسلام بسيار مدفوناند و از اكابر و اوليا بسيار آسودهاند، همچون: ابراهيم خواص، كسائى سابع قرّاءالسبعة، محمّد بن الحسن الفقيه، شيخ جمال الدين ابو الفتوح و جوانمرد قصّاب.(3)در واقع، شيوخ مقدّم و پيروان محتشم از اقصى بلاد شام، حجاز و مغرب، پاىافزار در پاى كرده و هزار فرسنگ زمين مىپيمايند تا به
زيارت بزرگانى چون: شيخ بايزيد بسطامى، پير محمّد المقدسى و يا به زيارت بو بكر طاهران روند.(1)
در حقيقت، رى، شهر عظيمى است كه زادگاه سردارانى چون: شاپور رازى، بهرام چوبين و دانشمندانى چون: محمّد زكريا، امام فخر رازى و ابو الفتوح رازى بوده است.(2)بزرگان و خاندانهاى شيعىمذهب در رى، بسيار معروف و مشهورند همچون:
يك. شيخ بو جعفر بابويه: در فضل و بزرگى به گونهاى است كه از رى تا بلاد تركستان و ايلاق، اثر علم و فضل و بركات زهد و امانت او پوشيده نيست.(3)
دو. سيّد فخر الدين شمس الإسلام الحسن: از بزرگان سادات است كه به همراه پدرش هر دو رئيس شيعه در رى بودند.(4)
سه. ابو القاسم عبدويه: فردى اصولى مذهب و شيعه كه پادشاه وقت، او را به سبب فتنه و غوغا بر دار آويخت؛ امّا پشيمان شد و او را در مقابل تربت عبد العظيم حسنى دفن كردند.(5)
چهار. سيّد زكى ابو الفتح ونكى؛ قاضى سيّد بوتراب عبّاسى؛ ابو المفاخر قزوينى؛ ابو المحاسن كياكى: هر چهار نفر از شيعيان معتقد، معتمد و مقبولال قول رى بودند.(6)
پنج. خاندان سيّد كامل نقيب؛ سيّد عماد الدين شرف؛ سيّد عماد الدين عبد العظيم حسنى قزوينى: از جمله مناقبخوانان اين سرزميناند. اينان در قطب روده، برشته نرصه، سر بليسان، مسجد عتيق، زادمهران و مصلحگاه، به مدح و منقبت پرداختند و جهاد آنان با ملحدان طوايف معلوم است.(7)
در بررسى تحوّل مذهبى در شهر رى بايد خاطر نشان ساخت كه اين تحوّل، تحوّلى تدريجى بوده كه طى هفت قرن به درازا كشيده است. اين دگرگونى،
از ناصبىگرى آغاز شده و به تشيّع امامى، پايان يافته است. در واقع، در پيشينهيابى
دينىِ اين شهر، به تسنّن قوى در اين شهر مىتوان پى برد كه پس از پيروزى عباسيّان كاهش مىيابد و به مرور زمان و تحت تأثير شهر قم، به تشيّع گرايش پيدا مىكند، به گونهاى كه در قرن پنجم و ششم، مذهب تشيّع به صورت مذهبى قدرتمند در آن خودنمايى مىكند و سرانجام در قرن هشتم، اهل شهر و بيشتر ولايات آن، شيعه اثنى عشرى هستند.(1)
از جمله نمونههايى كه از فرايند تحوّل مذهبى در رى سخن مىگويد، مربوط به عصر اُمويان است. در اين زمان، كثير بن شهاب از سوى مغيرة بن شعبه (والى كوفه) به سِمَت حاكم رى منصوب شد و بر منبر رى به امام على عليهالسلام فراوان دشنام مىداد، در حالىكه در سفرنامه ابو دلف در قرن چهارم هجرى اشاره شده كه شهرى است به نام «سورين» كه مردم از آن كراهت دارند و آن را به فال نيك نمىگيرند و بدان نزديك نمىشوند. سبب را پرسيدند، پيرمردى از اهالى آن سامان گفت: علت آن است كه شمشيرى كه با آن يحيى بن زيد كشته شده، در اين آب شسته شده است.(2)
در واقع، اين گزارش، دوسويه است: از يك جهت، نشانگر علايق غير شيعىِ بخشى از مردم رى در قرن دوم هجرى است و از سوى ديگر، حساسيت و علايق مثبت مردم رى را نسبت به اهل بيت عليهمالسلام در قرن چهارم نشان مىدهد. البته يادآورى اين نكته هم حائز اهميت است كه در ميان دوستداران و بيعت كنندگان با زيد بن على، كسانى از مردم رى نيز وجود داشتند.(3)
آنچه به عنوان تشيّع اصيل در رى پديد آمد، ارتباط برخى از مردم و ساكنان رى با امامان شيعه بود. نخستين روايتى كه به اينگونه تماسها اشاره مىكند، ارتباط يكى از شيعيان رى با امام كاظم عليهالسلام است. در ميان اصحاب امام كاظم و امام رضا عليهالسلام ، چند نفرى
وجود داشتند كه ملقب به «رازى» بودند. اين افراد يا اهل رى بودند و يا چندى را در رى گذرانيده بودند. از ديگر دلايل مهم ارتباط امامان با شيعيان رى و كثرت شيعيان در آنجا، وجود يكى از وكلاى امام عصر به نام ابو الحسن محمّد بن جعفر اسدى در رى است. همچنين از ديگر چهرههاى شاخص اصحاب ائمّه، حضرت عبد العظيم حسنى است كه در شمار اصحاب امام رضا، امام جواد و امام هادى عليهمالسلام بود. آمدن ايشان به رى هم نشانه وجود تشيّع در اين شهر و هم زمينهاى براى رشد دعوت شيعى بوده است.(1)
علاوه بر وجود افراد و شخصيتهاى شاخص، پايهگذارى و اقتدار حكومتهاى شيعهمذهب نيز در گرايش به تشيّع، حائز اهميت است. بنا بر اين، حكومت هشتادساله آل بويه در رى، با ملاحظه گرايشهاى شيعى و وزراى آنان، باعث ترويج هرچه بيشتر تشيّع در اين شهر گرديد. شاهان اين خاندان، خود از مروّجان فرهنگ و فضيلت بودند. همچنين صاحب بن عبّاد، بىنهايت علاقهمند به خاندان نبوّت بوده و بيش از نيمى از اشعارش در ستايش اهل بيت عليهمالسلام است. او در رى، صاحب
كتابخانهاى عظيم بود كه مثل آن را در هيچ عهدى براى هيچ بزرگى ذكر نكردهاند. گويا در آن زمان، اين كتابخانه به ميزان مجموع كتابخانههاى سراسر اروپا كتاب داشته است. دليل اين دعوى نيز سخن آرتور آپهام پوپ است. او اظهار مىكند:
شايد كتابخانه شخصى مانند صاحب بن عبّاد در قرن دهم ميلادى، معادل مجموع كتابخانههاى سراسر اروپا بوده باشد و بديهى است كتابهاى خوشخط مُذهّب اعلى در ميان آنها كم نبوده.(2)
خاندانهاى اصيل شيعى همچون خاندان بابويه، از ديگر عوامل پايدار در گرايش شيعى اين منطقه است. نخستين فرد، على بن حسين بن موسى بن بابويه، پدر شيخ صدوق است كه ابتدا در قم مىزيسته است؛ امّا در رى نيز آمد و شدى داشته است.(3)
از ديگر علماى بزرگ اين شهر، شيخ مرتضى است كه علماى فريقين هر آينه به سلام او مىآيند و سلاطين نيز در وقت انزواى او به نزدش مىروند. حتّى اشاره مىشود كه نظام الملك با همه قدرتش، هر سال چند بار به سراى او مىرفت.(1)او در ايّام وزارت خود چندى در رى اقامت داشت و با آنكه خود، شافعىمذهب بود، در محضر درس عالمان شيعى حضور مىيافت. شيخ عبد الجليل در باب حضور يافتن خواجه در درس عالمان شيعه و رفتن از شهررى به مجلس درس ايشان چنين ذكر كرده:
در هر دو هفته نظام الملك از رى به دوريست (درشت كنونى) رفتى و از خواجه جعفر استماع كردى و بازگشتى. از غايت فضل و بزرگى او و آن خاندانى است به علم و عفّت و ورع و امانت مذكور... .(2)
در حقيقت، وجود بزرگان، اصحاب و حكومتهاى شيعه مذهب در رى، باعث گرديد محلّه و منطقههاى شيعهنشين به وجود آيد. جنوب شرقى، غرب و نيمه شمال غربىِ رى، به شيعيان اختصاص داشته است. حنفيان در مشرق شهر و در نهايت، شافعيان، جايى در مركز شهر به سوى شمال، در حوالى ساربانان (در فاصله تقىآباد و برج طغرل كنونى) در ميان دو فرقه شيعه و حنفى زندگى مىكردند.
محلّههاى شيعهنشين رى يك.
مُصلحگاه (مصلحكان، مصلّاگاه، مسلحگاه، مصلحتگاه)
از اماكن بزرگ شيعيان است و شيخ عبد الجليل اينگونه از آن ياد مىكند:
... ساداتِ درِ زادمهران و جوانمردانِ درِ مصلحگاه و معتقدانِ درِ رشقان... .(3)
دو. درِ غابش (درِ عابس، درِ عابش، درِ عانش)
همه شواهد و قراين در كتاب نقض، نشانى است بر اين كه درِ غابش، از نقاط مهم شيعهنشين بوده و ظاهرا در فاصله جنوبى حرم عبد العظيم قرار داشته است. عبد
الجليل در باب مذهب مردم اين ناحيه چنين مىآورد:
لشكر آل مرتضى كه باشند؟ شيرمردان فليسان، و سپاه سالارانِ درِ غابش و ساداتِ درِ زادمهران... .(1)
سه. باطان
اين محله در مغرب محمّديه و در مشرق و جنوب شرقى دروازه باطان (حوالى ميدان رى كنونى و حرم عبد العظيم تا نزديكى قلعه گبرى فعلى) واقع و از برزنهاى مهم به شمار مىرفته است. در اين محلّه، بزرگى از سادات شيعه مدفون است و بىگمان، مراد صاحب نقض از سيّدى كه در باطان مدفون است و او را به خواب ديدهاند، حضرت عبد العظيم است. البته بخشى از اين محلّه به اهل سنّت مخصوص بوده و عبد الجليل در مقام هجو مردم محلّههاى سنّىنشين چنين مىگويد:
... قماربازانِ درِكنده و رمالان باطان و خربندگان ساوه و مخنثان اصفهان... .(2)
چهار. درِ رشقان
نام اين محلّه در تاريخ رويان اوليا «درِ رشكان»(3)و در تاريخ طبرستان ابن اسفنديار و مرعشى «دزرشكان»(4)و در نقض «در رشقان» ذكر شده است. اين محلّه، مخصوص شيعيان بوده است همچنانكه عبد الجليل مىگويد:
لشكر آل مرتضى كه باشند... جوانمردان در مصلحگاه و معتقدان در رشقان... .(5)
پنج. دروازه آهنين
ذكر اين محل در نقض، در مقام برشمردن نام پارهاى از مدارس رى چنين آمده است:
مدرسهاى به دروازه آهنين كه منسوب است به سيّد زاهد ابو الفتوح نه هم
در عهد دولت ملكشاهى ساختند.(1)
در باب دروازه آهنين جز در نسخه بدل مسالك و ممالك اصطخرى در منابع ديگر ذكرى به نظر نمىرسد و اين برزن، از نقاط شيعهنشين رى به حساب آمد.(2)
شش. دروازه جاروب بندان
به قرينه نام، در اين محل جاروب براى شهر فراهم مىآمده و از محلّههاى شيعهنشين به شمار مىآمده است. در نقض چنين آمده است:
مدرسه خواجه امام رشيد رازى به دروازه جاروب بندان است كه در آن زياده از دويست دانشمند معتبر، درس دين و اصول و فقه و علم شريعت خواندند، كه علاّمه روزگار خويش بودند... .(3)
هفت. زعفرانْ جاى
اين مكان ظاهرا جايى بوده كه شيعيان در آن مراسم عزادارى به پا مىداشتند و احتمالاً بايد در فاصله ميان حرم عبد العظيم و امامزاده عبد اللّه باشد؛ زيرا برحسب عرف و عادت معهود، عزادارى هميشه در نزديكى اماكن مقدّسه برگزار مىشود.(4)
هشت. كوى فيروزه
در نقض چنين آمده است:
و مدرسه كوى فيروزه، نه در عهد اين سلاطين (سلجوقيان) بنياد كردند.(5)
مكان اين كوى معلوم نيست لكن مسلم است كه چون اين مدرسه از آنِ شيعيان بوده، اين محلّه در نيمه غربى و جنوبى رى قرار داشت.
مكانهاى ياد شده در بالا تماما در حوزه محلّههاى شيعهنشين رى قرار مىگيرند، و در مقابل محلّههايى چون: شافعيه، پالانگران، درِ شهرستان، درِ كنده و ساربانان در حوزه محلههاى سنّىنشين قرار مىگيرند.
يكى ديگر از شهرهاى شيعهنشين در حوزه عراق عجم، ورامين است. اين شهر، از پُرجمعيتترين مراكز جمعيتى در ناحيه رى بود؛ امّا در آغاز قرن نهم هجرى، رو به خرابى رفت و بعدها تهران، جاى ورامين را گرفت.(1)
در آغاز ورامين، ديهى بوده است كه از نظر آب و هوا از رى خوشتر و محصول آن، پنبه و غلّه و انواع ميوهها بوده است. اهل آنجا شيعه اثنى عشرى بودند و تكبّر بر طبعشان غالب بود.(2)
ورامين با اين كه يك ده محسوب مىشد، امّا منزلت آن از شهرها باز نماند. آثار شريعت و انوار اسلام، طاعات و عبادات و ملازمت خيرات و احسان در آنجا ظاهر بود. از بركات رضى الدين ابو سعد و پسران او بهرهها بردهاند. همچنين حضور مسجد جامع و مدرسه رضويه و فتحيه با اوقاف معتمد و مدرسان عالم متديّن و فقهاى طالب مجد، پُررنگ است.
در آخر اين كه در هر رمضان، خوان عامى برپا داشته و رسومى كه در ميان همه طوايف اسلام از حنفى و سنّى بىتعصب باشد، در اين شهر ديده مىشود.(3)
ب. حوزه حاشيه خزر
گرگان، طبرستان و ديلمان
موج تشيّع در بلاد شرقى ايران، زاييده قيامى بود كه عبّاسيان به طور پنهانى، آن را رهبرى مىكردند و بسيارى از كسانى كه با انقلاب عبّاسى همراه شدند، از شيعيانى بودند كه بعدها برضدّ عبّاسيان موضع گرفتند و جانبدارى خود را از علويان حفظ كردند. در اخبار مربوط به قيام عبّاسيان آمده: وقتى جمعى از شورشيان از خراسان وارد جرجان شده و يكماه در آنجا ماندند، شيعيان اين شهر، اموال و طلاهاى فراوانى به آنان دادند. +
شايد كهنترين تصريح به حضور تشيّع در گرگان، سخنان مقدسى در قرن چهارم هجرى باشد كه ضمن شرحى از جرجان و نقل خوبىهاى آن از تعصّبهاى فرقهاى در آنجا ياد مىكند. البته بايد خاطر نشان ساخت كه در جرجان و استرآباد، جداى از شيعيان، دو گروه عمده از سنّيان، اهل حديث و اصحاب راى (اصحاب ابو حنيفه) نيز حضور داشتند. اهل سنّت اين ناحيه در قرون نخستين اسلامى، بسيار فراوان و بخشهاى مركزى طبرستان مانند آمل و سارى بر تشيّع بودهاند؛ امّا هر اندازه كه در شرق يا غرب از اين مركز دورتر رويم، سلطه مذهب اهل سنّت بيشتر است.(1)
طبرستان كه حوزهاى است در دشت ساحلى، كوههايى بسيار با بارانى فراوان دارد و قصبه آن، آمل است. مردم اين ناحيه و ديلمان تا روزگار حسن بن زيد، كافر بودند و بعد از او در زمان جانشينش اطروش علوى، گسترش اسلام با موفّقيت بيشترى روبهرو بوده است. از آنجايى كه اسلام آنان از ابتدا با تشيّع زيدى همراه بوده است،
لذا در قرن هشتم، مردم آنجا به شيعه و بواطنه نزديكترند.(2)
سارى و اُرْم از شهرهاى طبرستان، هميشه دار الملك و سريرگاه ملوك مازندران بودهاند. پادشاهان مازندران چون: شهريار، قارن، گردباز، اصپهبد على و شاه شهيد رستمِ على، در جهاندارى، قلعهگشايى، لشگركشى، دشمن كشى و عقل و عدل معروفاند و مقبول سلاطين آل سلجوق. از سادات سارى مىتوان سيّد الحسن و اولاد او، شرف الدين، تاج الدين، قطب الدين و بهاء الدين را نام برد كه داراى فضل و
شرف و نسب عالى هستند.(3)
غربا و بازرگانان در اين شهر، ايمن و شعار مسلمانى در مدارس، مساجد و مجالس آنان ظاهر است. اين شهر در زمان حكومت رستم بن على و پدرش على بن
شهريار، قبة الإسلام بوده و به قول نويسنده نقض: «هر سال ملحد و باطنى را در آنجا طعمه سگان مىكنند».(1)
ج. حوزه خراسان
سبزوار
اين شهر، محل شيعت و اسلام، آراسته به مدارس نيكو، مساجد نورانى و علماى طريقت و شريعت است. در اين بقعه، خصومتى آشكار با ملاحده و بواطنه ديده مىشود. درس و مناظره و مجالس ختم قرآن در آن متواتر و ظاهر.
عبّاس والى رى كه مردى غازى بود و با باطنيه پيوسته جنگ مىكرد،(2)به همراه امير
عادل غازى، اينانج اتابك - كه در بعضى از منابع ايتاخ و يا ايناج نيز آمده - ، به سمت
سبزوار حركت مىكنند و در اين جاست كه بايد در حق سبزوار، سكوت اختيار كرد و زبان به ادب گشود، با اين توضيح كه اين واليان در دامغان، مجبور به غارت و نهب و ملحد كشتن مىشوند؛ ولى در سبزوار چنين وضعى حاكم نيست.(3)
نتيجهگيرى
بررسى سير تشيّع و شكلگيرى آن در مناطق مختلف ايران، از مسائل مهم و حائز اهمّيتى است كه به شناخت هرچه بهتر فرآيند پايهگذارى و تثبيت نهاد تشيّع در ايران مىانجامد.
قرون چهارم و پنجم هجرى - كه به زمان نگارش كتاب نقض، نزديك است - ، با تمام فراز و فرودهايى كه براى شيعيان داشتند، از درخشانترين ادوار در تاريخ تشيّع به حساب مىآيند و همواره دو عامل اصلى در پيشروى آن، نقش عمده داشتند: ابتدا غلبه تركان بر خلافت و تضعيف آن و دوم، شكلگيرى آل بويه و اقدامات آنان در مسير تشيّع.
در حقيقت، يكى از كتب اصلى و مهمّى كه در سايه آن مىتوان به تصويرى مناسب و شايسته از شيعيان قرون پنجم و ششم رسيد، كتاب نقض عبد الجليل قزوينى رازى است كه حاوى مطالب گوناگون: دينى، كلامى، فقهى، جغرافيايى، تاريخى و... است.
در واقع، نقض، كتابى چند بُعدى است كه بررسى آن از هر زاويه و با هر نگرشى، حائز اهميت و ارزش است. در اين جا پراكندگى جغرافيايى - جمعيتى شيعيان بر مبناى اين كتاب، مورد بررسى قرار گرفت. عبد الجليل در كتاب خود به بيان شهرهاى شيعهنشين در سه حوزه عراق عجم، حاشيه خزر و خراسان پرداخته است. بر مبناى كتاب او، قم، كاشان، آوه، رى، ورامين، گرگان، طبرستان، ديلمان و سبزوار در حوزه تشيّع امامى قرار مىگيرند و او، اينگونه حضور دائمى و ظهور آشكار شيعيان در قرون چهارم و پنجم را به اثبات مىرساند.
منابع و مآخذ
منابع و مآخذ
اطلس شيعه، رسول جعفريان، تهران: سازمان جغرافيايى نيروهاى مسلح، 1387ش.
أحسن التقاسيم فى معرفة الأقاليم، ابوعبد اللّه محمّدبن احمد مقدسى، تصحيح: علينقى منزوى، تهران: شركت مولّفان و مترجمان ايران، 1361ش.
برخى از آثار باز مانده از رى قديم، حسين كريمان، تهران: دانشگاه ملّى ايران، 1345ش.
پژوهشى در شاهنامه، حسين كريمان، على ميرانصارى، تهران: سازمان اسناد ملّى ايران، 1375ش.
تاريخ تشيّع در جرجان و استرآباد، رسول جعفريان، تهران: بنياد پژوهشهاى اسلامى، 1383ش.
تاريخ قم، حسن بن محمّد بن حسن قمّى، تصحيح: سيّد جلال تهرانى، تهران، 1313ش.
تاريخ گسترش تشيّع در رى، رسول جعفريان، تهران: آستان مقدس عبد العظيم، 1371ش.
جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، گى لسترنج، ترجمه: محمود عرفان، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1337ش.
جغرافياى تاريخى و انسانى شيعه در جهان اسلام، رسول جعفريان، تهران: انصاريان، 1371ش.
درآمدى بر مطالعات جمعيتى، ديويد لوكاس و پاول مير، ترجمه: حسين محموديان، تهران: دانشگاه تهران، 1378ش.
راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق، محمّد بن على بن سليمان راوندى، محمّد اقبال، مجتبى مينوى، تهران: اميركبير، 1364ش.
روضات الجنّات، محمّد باقر الموسوى الخوانسارى الاصبهانى، تهران: مكتبه اسماعيليان.
سفرنامه ابودلف، ابودلف خزرجى، ولاديمير مينورسكى، ترجمه: ابو الفضل طباطبايى، تهران: زوّار، 1354ش.
سفرنامه ابن حوقل، محمّد حوقل تهران: اميركبير، 1366ش.
مبانى جمعيتشناسى، مهدى امانى، تهران: سمت، 1379ش.
مسالك و ممالك، اصطخرى، ابراهيم بن محمّد، ايرج افشار، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، 1368ش.
معجم البلدان، ياقوت بن عبد اللّه حموى، تهران: اسدى، 1344ش.
نزهة القلوب، حمد اللّه مستوفى، تصحيح: محمّددبير سياقى، تهران: طهورى، 1336ش.
نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»، عبد الجليل قزوينى رازى، تصحيح: جلال الدين محدّث، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
3
يادكردهاى فرقهشناختى عبد الجليل قزوينى
در كتاب «نقض»
حميد احمدى جلفايى(1)
چكيده
يكى از پيشنيازهاى مهم در تحكيم اصول عقايد و اعتقادات اسلامى ، آشنايى با فرقهها و مذاهب و نحلههاى مختلف شكل گرفته در مكتب اسلام و عقايد خاصّ هر كدام از آنهاست .
بديهى است كه در اين راستا ، كتب و منابع نسبتا قديمى و نزديك به عصر پيدايش در هر يك از مكاتب و فرقهها - كه نقل آنها از وقايع و عقايد پيروانِ فرق و مكاتب ، به صورت عَن حسٍّ و شهودى و يا نسبتا عن حسّ و شهودى است - از اهمّيت بسيار ويژهاى برخوردار هستند .
يكى از كتب و منابع قديمى كه در اين راستا ، لازم است مورد استفاده و مراجعه محقّقان اين عرصه قرار بگيرد ، كتاب نقض (اثر مرحوم عبد الجليل قزوينى رازى ، از عالمان سده ششم هجرى قمرى) است. البتّه هر چند كه اصل اين كتاب را به نظر نگارنده ، نمىتوان از جمله آثار قوى و منسجم شيعه به حساب آورد - ؛ چرا كه اشتباهات و تناقضهاى آشكارى در اين كتاب ديده مىشود - ، با اين حال ، از برخى جهات ، اطّلاعات آمده در اين اثر ، به جهت قدمتِ آن ، حائز اهميّت اند .
1) . پژوهشگر پژوهشكده علوم و معارف حديث - قم.
از اين رو ، در اين پژوهش ، به بيان يادكردهاى مصنّف اين كتاب ، در باره عقايد خاصّ هر يك از فرقههاى موجود تا آن زمان ، پرداخته شده و نكات قابل تأمّل آن ، معرفى گرديده است .
كليدواژهها: فرقه ، مذهب، مكتب، نحله ، شيعه ، سنّى .
مقدّمه
مرحوم عبد الجليل قزوينى رازى ، كتاب نقض را در پاسخ به اتّهامات يك نوسنّى عليه شيعه - كه ادّعا نموده است قبل از گرويدن به آيين اهل سنّت ، شيعه بوده - نوشته است .
او در سرتاسر اين كتاب ، سعى كرده است كه ثابت نمايد نوسنّى مذكور ، عقايدِ جبرىگرايانه و بعضا ملحدانه دارد و ادّعاى شيعه بودنش نيز ، مورد ظن و ترديد است.
اين كتاب ، از حيث اطّلاعرسانى و نماياندنِ عناوين فرقههاى شكل گرفته تا آن زمان و نيز بيانِ پارهاى از عقايد و وقايع مربوط به هر كدام از آنها ، و همچنين برخى
فايدههاى ديگر همچون : بيان برخى تفاوتهاى ميان شيعه اصولى و مكاتب انحرافىِ منتسب به اين مكتب ، پراكندگى جغرافيايى هر يك از مكاتب و فرقههاى اسلامى در آن زمان ، يادكردهايى از مدارس و محافل و بقاع دينى و مكاتب علمى مهم شيعه و سنّى ، و اخبار مربوط به برخى از حكومتها در دوران مختلف و مانند آن ، نسبتا مفيد است .
بحث در خصوص تعداد فرقههاى اسلامى
اگر چه در اصل صدور خبر مشهور نبوى «افْتَرَقَتِ الْيَهُودُ عَلى إِحْدى وسَبْعِينَ فِرْقَةً ، وَافْتَرَقَتِ النَّصَارى عَلَى اثْنَتَيْنِ وَسَبْعِينَ فِرْقَةً ، وتَفْتَرِقُ اُمَّتِي عَلى ثَلاَثٍ وَسَبْعِينَ فِرْقَةً ، كُلُّهُمْ فِي النَّارِ إِلاَّ وَاحِدَةٌ»(1)ترديد صورت گرفته است و نيز محقّقان ، در تطبيق اين عدد بر تعداد فرقههاى موجود در اسلام ، به تكلّف افتادهاند، با اين حال، در اين كه پس از
1) . ر . ك : كتاب سليم بن قيس ، ص 332 ؛ الأمالى، طوسى ، ص 523 ، ح 1159 ؛ الاحتجاج ، ج 1 ، ص 391 ؛ مسند ابن حنبل، ج 2 ، ص 332 ؛ سنن ابن ماجة ، ج 2 ، ص 1322 ، ح 3992 ؛ سنن أبى داوود ، ج 2 ، ص 390 ، ح 4596.
عروج ملكوتى پيامبر صلىاللهعليهوآله ، به مرور زمان ، فرقهها و نحلههاى درونْدينى متعدّدى در اسلام شكل گرفته است ، هيچ ترديدى نيست .
با مطالعه و تفحّص در كتاب نقض ، چنين فهميده مىشود كه بسيارى از فرقههاى اسلامى موجود در جهان اسلام ، در زمان مرحوم عبد الجليل قزوينى نيز شكل گرفته بودند و بلكه در آن زمان (يعنى قرن پنجم و ششم هجرى) ، كشمكش و اصطكاك ميان برخى از فرقههاى اسلامى ، از جمله معضلات مهمّ جهان اسلام بوده است .
مرحوم عبد الجليل قزوينى ، در چندين جاى كتاب ، به عدد 73 در بيان تعداد فرقههاى اسلامى تصريح نموده و سپس ضمن خارج نمودن برخى از نحلهها همچون: دهريّه ، طبايعه ، فلاسفه ، ملاحده ، تناسخيّه و نصرانيّه ، از زيرمجموعه 73
فرقه اسلامى ، به نحوه انشعاب همه فرقههاى اسلامى از سه فرقه اصلى (شيعه، حنفيّه و شافعيّه) پرداخته است .(1)
او براى مثال ، فرقههايى همچون : زيديّه ، اخباريّه ، فطحيّه و كيسانيّه را از زيرفرقههاى مكتب تشيّع ، و فرقههايى مانند : نجّاريّه ، معتزله ، باذنجانيّه ، كرّاميّه و بااسحاقيّه را از زيرفرقههاى مكتب حنفيّه ، و فرقههايى مثل : مجبّره ، اشاعره ، مشبّهه ، كلاّبيّه ، جهميّه ، مجسّمه ، حنابله و مالكيّه را از زيرفرقههاى مكتب شافعيّه عنوان نموده است .(2)
ديدگاه تقريبى عبد الجليل در خصوص فرقههاى اسلامى
يكى از جهتگيرىهاى مهمّى كه صاحب نقض ، در مقام ادّعا و شعار در لابهلاى مباحث خود در كتابش اتّخاذ نموده ، برخورد تقريبى و به عبارتى ديگر، تعامل مثبتِ نسبى ، با همه فرقههاى اسلامى است . البته او در مواضعى از كتاب ، به اين ادّعاى خود ، پاىبند نمانده و واكنشهاى ضدّ و نقيضى در مقام نقد برخى از فرقهها و يا پيروان آنها از خود نشان داده و از شتم و سبّى كه در جاهاى مختلف كتاب ، از آن تبرّى جسته ، دورى نكرده است .
براى نمونه ، او در بخشهاى متعدّدى از كتاب ، ضمن تبيين برخى از تفاوتهاى ديدگاه شيعه اخباريّه و شيعه اصوليّه ، از عقايد بعضى فرقههاى غلوگراى مكتب تشيّع همچون : غلوّ در مقام و منزلت اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام ، بينش افراطى نسبت به مباحث شفاعت و توسّل و زيارت و مانند آن ، لعن و تكفير و بىادبى نسبت به صحابه و به ويژه خلفاى اربعه و زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله ، كشاندن دامنه اختلافات موجود در فروع دين به بحثهاى اصولى و عقيدتى ميان شيعه و سنّى ، و مانند آن ، به تصريح سخن گفته و شيعه اصولىِ زمان خود را از اين مسائل ، مبرّا دانسته است ؛ امّا خود ، در
بخشهاى ديگر كتاب ، در مقابل اتّهامات نوسنّى ، رشته منطق از دستش در رفته و از لعن و سبّ و نفرين ، كوتاهى نكرده و به آنچه كه خود ، آن را مذّمت و نكوهش نموده ، مبتلا گرديده است .
از اين گونه ضدّ و نقيضهاى آمده در كتاب - كه در ساير عرصهها هم فراوان ديده مىشود - ، مىتوان چنين برداشت كرد كه گويا عبد الجليل ، كتاب را با استعجال نوشته و در وقت كتابت آن ، تأمّل و دقّت كافى را نداشته و به همين خاطر ، كتاب او ، از انسجام و علميّت لازم ، برخوردار نيست .
از اين رو ، هر چند كه ديدگاه تقريبى عبد الجليل قزوينى در مقام ادّعا و شعار ، نسبت به ديگر ديدگاههايى كه در قرنهاى اخير شكل گرفته ، بسيار گستردهتر و فراتر بوده است ، با اين حال، به دلايلى كه گفته شد ، ضعف و قوّت آن ، از نظر علمى ، قابل
سنجش نيست .
براى نمونه ، او در جايى از كتاب خود ، ضمن اشاره به تعداد فرقههاى اسلامى و عدد 73 ، مىنويسد :
شيعه از اين هفتاد و دو طايفه ، هيچ را كافر ندانند و كافر نخوانند ؛ زيرا كه همه مقرّ اند به خداى و رسول ، و از امّت رسول اند ... .(1)
1) . همان ، ص 462 .
امّا در جاهاى مختلفى از كتاب ، او همين نسبتِ كفر را به برخى از فرقهها و پيروان آنها روا مىداند و به لعن و نفرين آنها مىپردازد .
فرقههاى مورد بحث در كتاب «نقض»
علاوه بر مباحث كلّى آمده در كتاب نقض كه مربوط به عقايد شيعه و سنّى ، در قالب شبهات و پاسخهاى مربوط به آنها آمده است و در اين پژوهش ، به خاطر وسعت دامنه مباحث ياد شده ، از تبيين و استقصاى آنها صرف نظر گرديد ، به طور كلّى از 44 فرقه زير در اين كتاب ياد شده است كه عناوين آنها به ترتيب حروف الفبا عبارت اند از :
اباحتيّه ، اخباريّه ، اسماعيليّه (= ملاحده : قدّاحيان ، دندانيان) ، اشعريّه (= اشاعره) ، اوزاعيّه ، بااسحاقيّه ، باذنجانيّه ، باطنيّه ، بويوسفيّه ، تعليميّه ، تناسخيّه ، جهميّه ، حشويّه ، حلوليّه ، حنابله ، حنفيّه ، خوارج ، زنادقه ، زيديّه ، سبئيّه ،
سندلانيان ، شافعيّه ، صبّاحيّه ، صفاتيّه ، غاليه ، فطحيّه ، قدريّه (معتزله) ، كرّاميّه ، كلاّبيّه ، كيسانيّه ، لاسكيّه ، مالكيّه ، مباقليّه ، متصوّفه ، متولّدان ، مجبّره (جبريّه) ، مجسّمه ، مشبّهه ، معطّليّه ، ناووسيّه ، نجّاريّه ، نزاريان (نزاريّه) ، نواصب ، نوبختيّه .
براى اهل تحقيق در زمينههاى فرقهشناسى ، پوشيده نيست كه برخى از اين فرقهها ، ريشه و خاستگاه كلامى دارند و برخى ديگر فقهى ، و بعضى از آنها را نيز مىتوان از جمله فرقههاى صوفيّه به حساب آورد .
همچنين مصنّف در اين كتاب ، به عناوين برخى فرقهها و يا نحلهها اشاره نموده كه در كتابهاى موجود در زمينه فرقهشناسى ، يادى از آنها نشده است و به نوعى مىتوان آنها را جزء فرقههاى اختصاصىِ مرحوم عبد الجليل به حساب آورد .
بنا بر اين، ما در اين پژوهش ، به بيان يادكردهاى مهمّ عبد الجليل در قالب چهار بخش عمده : فرقههاى كلامى ، فرقههاى فقهى ، فرقههاى مربوط به تصوّف ، و فرقههاى اختصاصى ، خواهيم پرداخت :
الف. فرقههاى كلامى
1 . اباحتيّه
اباحه در لغت ، به معناى حلال كردن و مباح دانستن و جايز شمردن آمده است و اباحتيّه ، عنوان عامّى است براى همه فرقههايى كه اعتقادى به حدود و مناهى و تكاليف شرعى به معناى وجوب و الزامآور بودن ندارند. برخى از شاخههاى اباحتيّه ، نهىهاى قرآن و سنّت را تنها به جهت تبرّا از دشمنان ائمّه و تولاّ براى دوستان آنها ، ممنوع دانستهاند .(1)
مرحوم عبد الجليل ، در جايى از كتاب نقض ، ضمن نقد عقايد حسن صبّاح و فرقه باطنيّه و اشاره به برخى از عقايد صبّاحيان و باطنيان ، نماز اين دسته را به نماز اباحتيّه
تشبيه مىكند كه آنها ، نماز را از روى تكليف و امرِ الزامآور ، به جاى نمىآورند ؛ بلكه آن را همچون ديگر تكاليف شرعى ، امورى اختيارى دانسته و به بهانه اصالت نماز باطن ، در به جاى آوردن نماز ظاهرى - و همچنين ساير اعمال و تكاليف شرعى ظاهرى - سهلانگارى مىكنند .(2)
2 . اسماعيليّه
اسماعيليّه، به فرقههايى گفته مىشود كه به امامت اسماعيل فرزند امام صادق عليهالسلام و برخى از شاخههايش به امامت نواده آن حضرت محمّد بن اسماعيل معتقد بودند و در برخى از بلاد ، از آنها به عناوين ديگرى همچون : ملاحده ، قرامطه ، باطنيّه ، حشيشيّه ، قدّاحيان ، و دندانيان نيز ياد مىشود .
از شاخههاى بعدى اين فرقه - كه تفاوتهاى نسبىاى در ديدگاه و عقيده با اسماعيليّه قديم داشتهاند و به مروز زمان ، در طول تاريخ ، شكل يافتهاند - ، قدّاحيان هستند كه به رهبرى ميمون قدّاح ، سر بر آوردند . نيز دندانيان كه منتسب به شخصى به نام محمّد دندان هستند .
مصنّف در كتاب نقض به بيان ماجراى همدستى اين دو نفر ، در خصوصِ تبليغ آيين اسماعيليّه پرداخته است .
معروف است كه اسماعيليّه به بهشت و دوزخ جسمانى اعتقادى ندارند و بهشت را به حقيقت عقل ، درست مىدانند .(1)
مرحوم عبد الجليل در كتاب نقض ، از اين فرقه ، هم با عنوان «اسماعيليّه» و هم «ملاحده» ، ياد نموده و علاوه بر بيان برخى وقايع مربوط به اين فرقه ، به برخى عقايد خاصّ آنان و نيز به پراكندگى سكونت و يا جغرافياى استقرار آنها در ممالك و بلاد مختلف اسلامى پرداخته است .
در جايى از كتاب ، از كلام مصنّف چنين فهميده مىشود كه اسماعيليّه در زمان حيات او (يعنى در قرن پنجم و ششم هجرى) بيشتر در مصر حضور داشتند .(2)در كلام نوسنّى نيز ، در ضمن بيان شبههاى ، علاوه بر مصر ، از عراق و قهستان و ديلمان نيز نام برده شده است .(3)
عبد الجليل در جاى ديگرى از كتاب ، در جواب اتّهامِ نوسنّى كه پيدايش و احداث مكتب شيعه را به شيعيان على عليهالسلام نسبت مىدهد ، نحوه پيدايش فرقه دندانيان و قدّاحيان را توضيح داده و قريب به مضمون زير ، چنين گفته است :
سعيد قدّاح ، با شخصى از روافض كوفه به نام بو زكريّاى شيرهفروش در «كَرَه» ، در زمان امارت احمد بن عبد العزيز بن دلف بن ابى دلف عجلى - كه امير اصفاهان و كره و گرپايگان بود - ، شخصى از مقرّبان امير احمد به نام محمّد بن الحسن چهاربختان معروف به «محمّد دندان» را - كه داعيهاى بود در الحاد - يافتند و با هم مشورت نمودند كه چگونه الحادگرى را تقويت نمايند . آن گاه ، محمّد دندان به سعيد گفت كه : بهتر است به جاى
ذمّ عرب و عيب محمّد ، ياران محمّد را متّهم كنى كه بتپرست پنهانى و منافق بودند و پس از او ، شريعت او را برگرداندند و بر خاندان او ظلم نمودند و ماجراى عمر و فدك و فاطمه و قتل حسين و مظلوميتهاى فرزندان او را ذكر كن و بجز تبرئه چند تن از ياران رسول - كه كارى از ايشان بر نمىآمد مثل سلمان و بوذر و مقداد و خبّاب - همه را منافق معرفى كن ؛ چرا كه اگر آنها را متّهم كنى ، اعتماد مردم را از شرع كه به واسطه آنها به آنها رسيده ، سلب خواهى كرد و به مقصود خود ، خواهى رسيد . به آنها بگو كه : «پس ، شرع در خُفيه است تا قائم آل محمّد بيايد و شرع را قوّت دهد». پس در اين صورت ، تقيّه و باطن را قوّت كرده باشى .
و سعيد اين سخن را قبول كرد «و همه مغرب را در دعوت خود درآورد و تا امروز ، هنوز ، مصر در دست فرزندان سعيد قدّاح بمانده است . و خود را فرزندان رسول نام نهادند و امام حق دانند ملحدانْ ايشان را و گويند : از فرزندان اسماعيل بن جعفر صادقيم» .
آن گاه مصنّف در جواب او ، به اين مضمون ، سخن گفته است :
اوّلاً سعيد قدّاح در كتب تواريخ ، مذكور نيست و اصل الحاد ، ميمون بن سالم قدّاح است . و سعيد، پسر اين ميمون قدّاح بود . و سالم را بهرى گفتند : غلام مصريان بود . بهرى گويند : اديب بود . و بهرى گفتهاند : فلسفه خوانده بود . و اين پسرش ميمون ، بر دامن زندقه پرورش يافته بود و در جهان مىگشت تا تمهيد دعوت الحاد كند . او بيم داشت كه دعوت او با دو گروه حنيفيان و شيعه درنگيرد. پس به دنبال مشبّهيان در حدود نهاوند و كره و گرباذگان (گربادگان / گربايگان) رفت .
و محمّد دندان ، مشرك زاده و خود و پدرش مشبّهى نمودندى ؛ ولى خودش ملحد و از حدود نهاوند و در خدمت امير احمد بن عبد العزيز گستاخى داشت . و بو زكريّا اصلش از چالگاوانان و شيرفروش بود ، نه شيرهفروش . پس هر سه ، دشمن توحيد خداى بودند و منكر بعث و نشر و رسالت و امامت و در ترتيبِ هدمِ قواعد اصل بودند . پس تصميم گرفتند كه
هر يك به ولايتى روند و مكاتبى را پايهريزى كنند و ريشه توحيد و عدل و دين را بزنند . آنها به ولاياتى كه حنفيان و شيعيان و زيديان بودند ، نرفتند ؛ چون گفتند : سخن ما با ايشان درنگيرد . آنگه اتّفاق كردند كه محمّد دندان در حدود اصفهان و ولايت همدان و كره و نهاوند و هروگرد باشد كه در آن روز ، مشبّهه آن جا بودند .(1)
سپس مصنّف ادامه مىدهد : «و ميمون بن سالمِ قداح ، به مغرب شد و به هدم توحيد و انكار رسالت ، همّت گماشت» و در نهايت ، عقيده خاصّ او را چنين عنوان مىكند :
چون گويم كه : خداى را بى قولِ رسول نشايد دانستن ، و صدقِ رسول خود ، بى فعلِ خداىْ معلوم نشود ؛ موقوف باشد بر يكديگر ، و مردم عوام در آن سرگشته و مدهوش باشند . و مقصود ما حاصل شود .(2)
همچنين او در مواضع ديگر كتاب ، به بيان برخى از عقايد خاصّ آنها مىپردازد ، از جمله آن كه در جايى مىگويد :
مذهب اسماعيلينِ مصر و ديگر بقاع را بنياد بر اين است كه امام ، زيادت از هفت نشايد بر حساب كواكب و هفته ايام و امثال آن از سباعيّات .
گفتند : اوّل على است ، دوم حسن ، سيوم حسين ، چهارم زين العابدين ، پنجم باقر ، ششم صادق ، آنگه دعوى در محمّد اسماعيل كردند كه پسر زاده صادق بود و او را هفتم دانند .
و آمده است كه : جعفر صادق را مولايى بود از پارسى بچگان بر دستِ او - يعنى جعفر - مسلمان شده بود . نامش فرّخ بن طيساب (طيسات / طيسان) ، با محمّد بن اسماعيل به مكتب نشسته بود ، آنگه نام وى با تازى كردند . وقتى مباركش خواندند و وقتى ميمون ، و قدّاح وى را لقب نهادند - يعنى : يقدح العلم بخاطره - چنان كه كودكان يكديگر را لقب نهند و چون او با محمّد اسماعيل مىبود ، بعد از محمّد ، قومى از آن فاسداعتقادان كه
بودند در آن روزگار به او تولاّ كردند كه طبعى و خاطرى نيكو داشت ... .(1)
و در جايى ديگر به دو عقيده مهم دندانيان چنين اشاره مىكند :
1 . خداى تعالى جسيم است و شكل و صعود دارد و نزول كند و چون بر عرش مقيم باشد ، پايى به شرق دارد و پايى به غرب و خايهاش چند كوه احد است .
2 . خداى تعالى ، هر شبِ آدينه ، بر خرى نشيند و به زمين فرود آيد و در مساجد مشبّهه نزول كند و طعام و شراب خورد و خرش را علف بايد و پيش از انقلابِ صبح ، با عرش شود .(2)
او همچنين در جايى از كتاب ، در مقام شمارش برخى از اسماعيليان - كه از آنها به عنوان ملاحده نام مىبرد - ، به بعضى از نوادههاى ميمون قدّاح اشاره مىكند كه خود را قرمطى مىخواندند .(3)اين قرامطه ، از پيروان حمدان قرمط هستند كه بيشتر ايرانى بودند و فتوحات زيادى كردند و كوفه را غارت نمودند و چند هزار حاجى را كشتند . نيز گفته شده است كه : آنها زيارت كعبه را بت پرستى مىدانستند .(4)
3 . باطنيّه (بواطنه)
باطنيّه، به عموم فرقههايى اطلاق مىشود كه اعتقاد دارند هر چيزى و يا هر عملى ، ظاهرى و باطنى دارد و اصل ، در آيات و احاديث و دستورهاى شرعى ، باطن آنهاست و اطاعت از ظواهر آنها ، واجب نيست . براى مثال ، باطن نماز را اطاعت از مولا ، باطن زكات را بذل و بخشش مال براى امام ، باطن روزه را خاموشى از فعل خدا و عيوب مولا و اطاعت محض ، و باطن حج را رفتن به نزد امام و زيارت او دانستهاند . برخى از آنها ، صدور همه محرّمات الهى را صرفا به جهت تبرّا از دشمنان دانسته و بر جاى آوردن آنها را حرام واقعى نمىدانند . همچنين اين فرقه ، معجزات انبيا و وجود ملائكه و ابليس و ديگر مجرّدات را انكار مىكنند و پيغمبران الهى را محبّ رياست و
داراى مرتبهاى از نيرنگ معرفى مىكنند و نيز معتقدند كه جهان ، قديم است .(1)
مرحوم عبد الجليل در مواضعى از نقض ، از اين فرقه ياد كرده است . از جمله آن جا كه اين فرقه را از دشمنان دين عنوان مىكند و مىگويد :
شيعه اصوليّه ، در ردّ بر عقايد اين فرقه ، كتابها نوشتهاند .(2)
همچنين او در جايى ديگر از كتاب ، مذهب حسن صبّاح را باطنىگرى معرفى مىكند و به اعتقاد آنها در خصوص نماز باطن و نماز ظاهر و يا روزه باطن و ظاهر اشاره مىكند و در توضيح آن مىگويد :
نماز باطن ، روى را به الموت و مصر آوردن است و مولانا و سيّدنا را خدمت كردن ، و نماز ظاهر ، اين حركات و سكنات بر وجه [كردن] است كه آن را «رياضة الجسد و عادة البلد ورعاية الأهل والولد» خوانند ... [روزه باطن] سرّ معلّم نگاه داشتن است ، و روزه ظاهر ، امساك است از طعام و شراب و غير آن .(3)
او در جايى ديگر ، پيروان ميمون قدّاح را ملحد و باطنى معرفى مىكند و به دو عقيده مهم آنها اشاره مىكند :
1 . هر ظاهرى را باطنى گويند .
2 . گويند : ما را با هم اسرارى باشد كه ديگران را بر آن اطّلاع نباشد .(4)
او در جايى ديگر ، يكى از عقايد مهم باطنيان و مجبّران را اين مىداند كه آنها معتقدند : «قول را بهرهاى باشد در دانستن حقّ» ؛ و اين ، يعنى كفايت نقل و يا قول امام معصوم و تقليد ، در معرفت خداى متعال .(5)
و در جاى ديگر ، اين اعتقاد آنان را چنين بيان مىدارد كه : «مؤثّر در معرفت بارى تعالى ، تعليم و تقليد است» .(6)
همچنين وى معتقد است كه وقتى حضرت مهدى صاحب عصر عليهالسلام بيايد «قلعههاى باطنيان بكند ...» .(1)
4 . تعليميّه (تعليميان)
تعليميّه، عنوان عامى است براى عموم فرقههايى كه عقل را در معرفت خدا و شناخت اصول دينى بىبهره مىدانند و معتقدند كه تنها از راه نقل و يا تعليم و تقليد مىتوان به شناخت معارف و حقايق دينى دست يافت و به همين خاطر ، در هر عصرى ، بايد امامى معصوم و غير جائز الخطا موجود باشد .
يكى از فرقههايى كه آن را از جمله تعليميان عنوان نمودهاند ، فرقه اسماعيليّه است ، به ويژه اسماعيليه خراسان كه غالبا با اين عنوان از آنها ياد مىشود .(2)
مرحوم عبد الجليل در چندين جاى كتاب ، از اين گروه ياد كرده و در بخشى از كتاب خود ، آنها را جزء ملاحده دانسته و سپس لعنت همه شيعيان را نثار آنها نموده است .(3)
او در بخش ديگرى از كتاب ، محلّ استقرار برخى از تعليميان را در پنجاه فرسنگى و يا حوالىِ رى دانسته و معتقد است كه آنها معرفت خدا را از طريق سمع و قول پيغمبر ، اثبات مىكنند و ... .(4)
نيز در جاى ديگر ، به بطلان اين مذهب و نيز مذهب مقلّدان ، حكم داده است .(5)
5 . صبّاحيان
صبّاحيان ، پيروان حسن بن على بن محمّد بن جعفر بن حسين بن محمّد بن محمّد بن صبّاح حميرى (م 518 ق) هستند كه اساس مذهب او بر تأويلِ تنزيل و اهتمام به باطن اعمال بوده و از اسماعيليّه و باطنيّه محسوب مىشود .(6)
مرحوم عبد الجليل در جايى از كتاب نقض ، به بيان مختصرى از زندگىنامه حسن صبّاح به عنوان پايهگذار اين مذهب مىپردازد و مىگويد كه او در روده (از مناطق شهر رى) در كوى «صوفى» دبير استاد عبد الرزّاقِ بيّاع ، خانه داشت و همكار تاج الملك مستوفى مجبّر بود . او همچنين تاريخ تأسيس اين مذهب را به هشتاد سال قبل از زمان كتابت نقض ، برگردانده و سپس حسن صبّاح را مجبّرِ مجبّر زاده معرفى نموده است .(1)
او در جاى ديگر ، به ذكر برخى از پيروان معروف حسن صبّاح پرداخته است كه از آن جمله عبارت اند از :
يك . ده دارك بوالغنائم ، دروگر اصفهانى مشبهّى كه دعوت صبّاح را اوّلين بار او قبول كرد .
دو . عطّاش اقرع ، مقيم دژ كوه ، كه پدرش پارسى ، ولى خود اصفهانى بود .
سه . بُلفتوح گورخر ، امام جماعت شهر قزوين ، مفتى هشتاد ساله و مدرّس كه از شاگردانش حسنِ وكيلان بود . نام اصلى او ابو الفتوح حسن بن عبد الملك همدانى و از نسل حمدانِ گبر (وزير يزدجرد شهريار) است . قرمط بن حمدان، پسر او بود كه امام صادق عليهالسلام او را به زنديق و ملحد معرفى نموده است و عمر عبد العزيز ، او را به دار آويخت.
مصنّف در جايى از كتاب خود ، در مورد ابو الفتوح گفته است :
اين بُلفتوح ، به يك روز كمتر از پنجاه فتوى ننوشتى و شاگردان را در اطراف عالم به شهرهاى مجبّران فرستادى تا به آخر كار كه الحادش ظاهر شد ... به گواهى خواجه امام عبد الحميد بن عبد الكريم كه معتبر بود و مجتهد بود در اصحاب بو حنيفه ، الحاد برين بُلفتوح درست شد و او را از جوامع و محافل و درس و فتوى و احكام دينى مجهور و ممنوع كردند و... .(2)
چهار . بزرجميد (بزرگ اميد) ، نايب حسن صبّاح ، از ولايت اندجه رود (مراد اندجرود) كه «ناحيه مجبّران و مشبّهيان بود در عهد اوّلين» .
پنج . مسعود زودآبادى (رودآبادى) از فحول علماى خراسان ، شاگرد خواجه ابو المعالى جُوَينى سنّى كه در نود سالگى ، كارش به صبّاحىگرى و مجبّرى رسيد .
و از ديگر كسانى كه نام برده عبارت اند از : احمد جمشاده (از رى) ، عباده پارسى ، روزبه اهوازى (كه هر دو در عهد امير اسفهدار كشته شدند) ، ناصر باوردى ، يوسف اردستانى ، نصرويه كرمانى ، اردشير روّاس دامغانى (در همدان) ، محسّن خالدان (از قزوين) ، محمّد پيلور ساوى (پير نود ساله كه به دست رئيس ساوه محمّد بن ماهيار كشته شد) ، سنان سهان ، بنيمان ناطفى (بتمان باكفى / بنميان باكفى) ، اسماعيل حمدان ، بااسحاق صاحب خراج ملاحده ، احمد على حامدى (كشته شده به دست امير غازى عبّاس) ، و ... .(1)
مصنّف در جاى ديگرى از كتاب ، در مورد حسن صبّاح مىگويد :
حسن صبّاح را پرسيدند كه : چون در اصول مذهب - كه وجوب معرفت است - ، به مجبّره اقتدار كردى ، در فروع چرا همان طريقت نگاه نداشتى؟ گفت : خواستم كه از هر مذهبى اختيارى باشد مرا ... .(2)
او در جاى ديگر ، در اشاره به اشتراك صبّاحيان با مجبّره در معرفت خداوند ، ماجرايى را تعريف مىكند كه در آن، به مجادله با مجبّرى پرداخته است . متن گفته او اين چنين است :
در شهور سنه خمسين و خمسمائه ، مرا روز آدينه به مدرسه بزرگ خود ، نوبت مجلس بود . در آن ميانه ، بر مذهب صبّاحيان، طعنى مىرفت و مردم به لعنت و نفرين آن قوم شوم ، زبانها دراز كرده ، در آن ميانه، مجبّرى متعصّب برخاست و گفت : خواجه امام ، اين قوم در «خير العمل» سر به گريبان تو برآوردهاند . گفتم : در «خير العمل» سر به گريبان من برآوردهاند ؛ امّا در وجوب معرفت ، زبان به دهان تو، به در كردهاند . پس من پيرهن بركنم تا گريبان بنماند كه او سر بركند ، تو را دشخوارتر است كه آن دهان
باشد ، در آن دهان ، زبان باشد .(1)
6 . نزاريّه (نزاريان)
نزاريّه از فرقههاى زيرمجموعه اسماعيليّه به حساب مىآيد كه در «الموت» به پيشوايى حسن صبّاح ، دولت اسماعيليّه نزارى را تشكيل دادند . سپس آنها به شام كوچ كردند .(2)
مصنّف در جايى از كتاب خود ، اين فرقه را از طايفه ملحدان دانسته و آنها را لعنت مىكند(3)و در جاى ديگر ، ضمن لعنت شديدترى كه نثار آنها كرده ، به سمعى و تقليدى بودن معرفتْ در نزد آنها اشاره رفته و چنين مىگويد :
لعنت هفت آسمان و زمين بر همه نزاريان و صبّاحيان و باطنيان باد ؛ تا چرا وجوب معرفت را حوالت به سمع و پيغمبر و معلّم صادق كردند .(4)
7 . اشعريّه
اشعريّه، به پيروان مكتب كلامى ابو الحسن علىّ بن اسماعيل اشعرى (م 324 ق) از نوادگان ابوموسى اشعرىِ صحابى گفته مىشود . ابو بكر باقلانى ، ابن فورك ، اسفراينى ، جوينى ، ابو اسحاق شيرازى ، ابو حامد غزالى ، فخر رازى ، قاضى ايجى ، ميرشريف جرجانى و تفتازانى، از جمله طرفداران اين مكتب بودند كه از برخى از آنها در كتاب نقض نيز ياد شده است .
از ويژگىهاى ممتاز اين فرقه ، عقيده خاصّ آنها در خصوص مسئله جبر و تفويض است . آنها برخلاف جهميّه كه جبرىِ مطلق هستند و اصلاً اختيارى براى انسان قائل نيستند ، نظريه ميانهترى دارند و آن اين كه خداوند را خالق فعل انسان به
وقت اراده فعل، و انسان را كسب كننده آن مخلوق مىدانند و به عبارتى ديگر ، آنها
اراده حق را علّت قريبه فعل، و اراده عبد را علّت بعيده آن معرفى مىكنند ، بر خلاف معتزله كه اراده عبد را علّت قريبه فعل ، تلقّى مىكنند . همچنين آنها معتقد به قِدم قرآن و ضرورت رؤيت خدا در قيامت هستند .(1)
مرحوم عبد الجليل ، در جايى از كتاب نقض ، در جواب اتّهام نوسنّى كه مذهب تشيّع را از مَذاهب مُحْدَث (يعنى نوتأسيس و به عبارتى ديگر، بىاصل و اساس) معرفى مىكند ، ضمن نقد اين گفته ، مذهب اشعريّه را مثالى بارز براى مكاتب و فِرق محدَث معرفى كرده و سپس به واضع و مؤسّس اين مكتب - كه «بُلحسن اشعرى» باشد - اشاره مىكند و مىگويد :
بُلحسن اشعرى ، در عهد بو على و بو هاشم بود و سالها معتزلى بود و اين مذهب را وضع نمود .(2)
در منابع تاريخى آمده است كه او تا چهل سالگى در محضر استادش ابو على جبايى معتزلى ، مشغول تعليم آيين و اصول معتزله بود و سپس بر سر مسئلهاى با او اختلاف پيدا كرد و از او كناره گرفت و مكتب جديدى را براى خود تأسيس نمود .(3)
او در جاى ديگرى از كتاب خود ، اين فرقه را از زيرمجموعههاى مكتب شافعيّه عنوان مىكند كه در زمينه احكام شرعى ، تابع فقه شافعى هستند .(4)
در جايى ديگر ، مصنّف به اين عقيده اشاعره اشاره مىكند كه آنها ذات بارى تعالى را قديم ازلى مىپندارند و هشت قديم ديگر را با او در ازل ، اثبات مىكنند .(5)
او همچنين در جايى از كتاب خود ، به وجود مسجد جامعى در روده (يكى از محلاّت بزرگ رى) اشاره مىكند كه متعلّق به اشعرى مذهبان بوده است .(6)
8 . تناسخيّه
تناسخيّه، به فرقهاى گفته مىشود كه پيروان آن، معتقد هستند روح ، به مجرّد جدا شدن از بدن انسان ، به بدن انسانى ديگر ، نَسْخ ، و يا به بدن حيواناتى مانند چهارپايان و يا درندگان ، مَسْخ ، و يا به بدن نباتات ، فَسْخ ، و يا به اندرون جمادات ، رَسْخ مىشود .(1)
مرحوم عبد الجليل ، در جايى از كتاب خود ، از اين فرقه اسم برده و آنها را جزء فرق برخاسته از مكتب شيعه ، عنوان نموده است .(2)
9 . جهميّه
جهميّه، پيروان ابو محرز جهم بن صفوان راسبى (از موالى بنى راسب) هستند كه تا اواخر قرن پنجم هجرى ، در نهاوند و حوالى آن استقرار داشتند .
جهميّه را از فرقههاى جبريّه خالص به حساب مىآورند ؛ چرا كه آنها به هيچ ارادهاى براى بشر اعتقاد ندارند و مىگويند : بشر به منزله جمادات است و نسبت دادن افعال به او ، از روى مجاز است .
آنها همچنين علم خدا و كلام خدا را حادث و نسبت دادن صفات قابل اطلاق به غير خدا را براى او جايز نمىدانند و معتقدند كه بهشت و دوزخ ، پس از ورود اهل آن به داخل آن ، فانى مىشوند و جز خدا باقى نخواهد ماند .(3)
مرحوم عبد الجليل قزوينى در جايى از كتاب خود ، از اين فرقه نام برده و آنها را از جمله فِرقِ برخاسته از مكتب شافعيّه معرفى نموده است .(4)
او در جايى ديگر ، تصريح مىكند كه آنها «متابعت جهمِ صفوان كنند»،(5)و نيز مىگويد كه : «مثل مجبّره ، به اثبات ظلم و كفر ، متّحد هستند» .(6)
10 . حشويّه
حشويّه ، لقب تحقيرآميزى است از ناحيه علماى كلام اسلامى (مثل معتزله) ، براى گروهى از اصحاب حديث و اخباريّه كه قائل به تجسيم و تشبيه خداوند بودند و به نقلى ، آنها احكام واجب و سنّت و مستحب را در يك مرتبه مىدانستند .
حشو در لغت، به معناى پنبه و پشم مورد استفاده در لحاف و تشك است و مراد از آن ، زائد بودن كلام آنها و يا لغو بودن آن است .(1)
از آنچه كه مرحوم عبد الجليل در كتاب نقض ذكر كرده، چنين فهميده مىشود كه حشويّه، از طرفى مثل اخباريّه ، قائل به عدم كارايى عقل و استنباط و اجتهاد در شناخت معارف دين و از طرفى ديگر مانند مجسّمه ، قائل به تجسيم و تشبيه خداوند بودند . آنها همچنين از غالىترينِ غاليان مكتب شيعه به حساب مىآمدند .
او در سه جا از كتاب خود ، در جواب سه اتّهام نوسنّى براى شيعيان كه عبارت اند از : «تكفير صحابه و زنان پيغمبران و خصومت با آنها» و «نسبت دادن علم غيب به امامان» و «بالاتر دانستن على عليهالسلام از همه پيغمبران الهى» ، شيعه اصوليّه را از همه اين اتّهامات برى مىداند و اين عقايد را به فرقه حشويّه و اخباريّه نسبت مىدهد .
كلام او در مورد شبهه اوّل ، چنين است :
امّا شبهت نيست كه شيعه اصوليّه ، مرتبت هر يك از اين جماعت، به اندازه گويند . گويند : على بهتر است از بو بكر ، و حسن از عمر ، و حسين از عثمان ، و فاطمه از عايشه ، و خديجه از حفصه ، و صادق از ابو حنيفه ، و كاظم از شافعى .
و امامت بو بكر و عمر ، اختيارِ خلق گويند و امامتِ على و اولادش ، نصّ دانند از فعل خدا ، و عاقلان دانند كه اين نه دشمنى بو بكر و عمر باشد و نه دشنام و بد گفتنِ صحابه و تابعين . و اگر به خلاف اين حوالتى هست ، بر حشويّه و غلاة است، نه بر اصوليان ... .(2)
در خصوص اتّهام از ناحيه نوسنّى كه گفته است : «رافضى ، معتقد است كه امامان ، همه غيبدانان باشند و در گور هم ، غيب دانند تا بدان حد كه اگر كسى به زيارت ايشان شود ، بدانند كه منافق كيست و عدد نامها و گامها همه دانند» مىگويد :
شيعه اصوليه چنين اعتقادى ندارد ؛ بلكه اين معنا هم از عقل دور است و هم از شرع بيگانه ، و جماعتى از حشويان كه پيش از اين ، خود را بر اين طايفه بستند ، اين معنى گفتهاند و بحمد اللّه از ايشان ، بسى نماندهاند ... .(1)
در خصوص اتّهام سوم نيز مىگويد :
اين ، اعتقاد شيعه اصوليّه نيست ؛ بلكه بهرى از حشويّه و اخباريّه در سلف ، اين عقيده را داشتهاند و اين ، مذهبى مردود و نامقبول و سخنى بىدليل و بىفايده است ؛ بلكه اصوليّه مىگويند : همچنان كه مصطفى بهتر است از هر يكى از انبيا ، علىّ مرتضى بهتر است از هر يك از اوصيا ... .(2)
11 . خوارج
پس از جنگ صفّين ، حدود دوازده هزار نفر از ياران على عليهالسلام از لشكر جدا شدند و عليه او شورش كردند و خود را «حروريّه» ناميدند و ماجراى حكمين ابوموسى اشعرى و عمرو بن العاص به همان خاطر پيش آمد . از اين رو ، دشمنان ايشان ، آنها را خوارج ناميدند . آنها به تدريج ، عقايد خاصّى براى خود برگزيدند كه برخى از آنها عبارت اند از : جانشين رسول خدا صلىاللهعليهوآله حتّى مىتواند غلام و يا زن باشد ؛ مرتكب گناهان كبيره ، كافر بوده و ريختن خون او مباح است ؛ قرآن ، مخلوق نيست و ... .(3)
مصنّف در دو موضع از كتاب خود ، به محلّ استقرار جغرافيايى آنها اشاره مىكند : نخست آن جا كه مىگويد : در زمان پيدايش مكتب محمّد دندان و ميمون قدّاح
و بو زكريّا ، آنها بيشتر در لرستان و حدود خوزستان بودند .(1)و دوم آن كه او در زمان خودش ، مناطق خراسان و لرستان را بيشتر در غلبه سكونت اين فرقه ، معرفى نموده است .(2)
12 . زنادقه
زنديق، به مسلمان موحّدى گفته مىشود كه تفسيرهاى به رأى و انحرافى او از نصوص شرعيّه مثل قرآن و سنّت ، موجب گمراهى ديگران گردد . نخستين زنديقيان ، از موالى ايرانى ، در كوفه و حيره بودند و عقايد كفرآميزى داشتند .
اوّلين كسى كه اظهار زندقه كرد، جعد بن درهم (م 125ق) در عراق بود . از ساير زنادقه معروف در طول تاريخ كه برخى از آنها با امامان معصوم شيعه نيز مناظراتى داشتهاند، مىتوان به: بشّار بن برد ، صالح بن عبد القدوس ، ابن راوندى ، ابن المقفّع ،
عبد الكريم بن ابى العوجاء ، ابو على ورّاق معتزلى ، و... اشاره كرد .
مذهب زنادقه ، شباهت زيادى به مذهب اباحهگرى دارد و اغلبِ آنها ، ثنوى بوده و به دو اصل نور و ظلمت، اعتقاد داشتند .(3)
مرحوم عبد الجليل ، در مواضع مختلفى از كتاب نقض ، پيروان اين مذهب را منكران توحيد و رسالت بر شمرده(4)و در ضمن برخى از جوابيّههاى خود ، به نقل مناظراتى از آنها با امامان شيعه پرداخته است كه به خاطر حجم وسيع اين مناظرات ، از آوردن آنها صرف نظر گرديد .
13 . زيديّه
زيديّه، از جمله فرقههاى معروف شيعه است كه پيروان آن ، زيد بن علىّ بن حسين بن على عليهمالسلام(م 122ق) معروف به «زيد شهيد» را امام خود مىدانستند . در سال 120ق،
هزار تن از مردم كوفه - كه پيشتر از خوارج و يا از پيروان على عليهالسلام بودند - با زيد بيعت كردند و در ركاب او با امويان جنگيدند . آنها پس از چند روز ، شكست خوردند و زيد در اين جنگ ، به شهادت رسيد و سر او را در شام آويختند و بدنش را سوزاندند و خاكسترش را در آب فرات ريختند . پس از اين ماجرا ، گروهى از شيعيان ، در امامت او توقّف نمودند و خود را زيديّه ناميدند .(1)
مرحوم عبد الجليل ، در كتاب نقض ، از اين فرقه و پيروان آن ، بسيار ياد كرده و بيشتر آنها را اهل خير و تقوا و نيكى معرفى نموده و تنها عيب زيديّه را در اعتقاد به
امامت زيد عنوان كرده است .
او در جايى از كتاب ، مذهب زيديّه را مذهبى مُحدَث معرفى نموده است ،(2)
و در جاى ديگر مىگويد كه آنها در زمان پيدايش مكتب دندانيان ، بيشتر در حدود مكّه و يمن و طائف و جبال ديلمان ، سكونت داشتهاند .(3)در دو جاى ديگر نيز ، از محلّ سكونت آنها در عصر خود ياد كرده و در مجموع ، به مناطق يمن ، طائف ، مكّه ، كوفه ، اكثر بلاد جيلان ، جبال ديلمان و بعضى از بلاد مغرب و رى اشاره مىكند و معتقد است كه حتّى در برخى از اين مناطق ، آنها خطبه و سكّه به نام ائمّه خود مىزنند .(4)
همچنين او در جاى ديگرى از كتاب ، على بو القمران را زيدى معرفى نموده و ادّعاى نوسنّى را مبنى بر معتزلى بودن او رد كرده است .(5)
عبد الجليل در جاى ديگر ، به وجود مدرسههاى معروف در شهر رى اشاره مىكند كه متعلّق به اين فرقه بودهاند .(6)
وى در جايى از كتاب خود ، زيديّه را به صورت اجمالى براى نوسنّى چنين معرفى مىكند :
زيديان طايفهاى اند از مسلمانان و از امّت محمّد كه به عدل و توحيد خداى و به عصمت انبيا معترف باشند و بعد از مصطفى ، امامِ به حق ، علىّ مرتضى را دانند و نصّ خفى گويند و معصوم دانند على را و حسن و حسين را ، و بعد از زين العابدين ، امامت در زيد على عليهالسلام دعوى كنند . و بيشتر فقه ايشان ، فقه بوحنيفه باشد و ايشان را نيز اجتهادى باشد موافق مذهب فريقين . و قياس در مسائل تفريعات روا دارند به خلاف مذهب شيعت ... البتّه در مذهب ، تقيّه نكنند ... در بانگ نماز و قامت ، خير العمل زنند ... .(1)
در ادامه اين بيان ، او به ذكر پارهاى از عقايد آنها به اجمال اشاره مىكند كه عبارت اند از : عصمت انبيا ، اعتقاد به عدل و توحيد الهى ، اعتقاد به امامت على عليهالسلام ، اعتقاد به نصّ خفى در امامت ، اعتقاد به امامت حسن و حسين و امام سجاد عليهمالسلام و همچنين اعتقاد به عصمت آنها ، پاىبندى به فقه ابو حنيفه ، اعتقاد به قياس ، عدم اعتقاد به تقيّه ، و مانند آن .(2)
او در جاى ديگرى از كتاب ، خروج با شمشير را از شروط زيديّه در مسئله امامت معرفى نموده و گفته است كه آنها به همان خاطر ، امامان پس از زيد را امام «مفترض الطاعة» ندانستهاند . او در نهايت ، گفته است كه شيعه اصوليّه ، اين اعتقاد زيديّه را قبول ندارد و نيز زيد را امام مفترض الطاعة نمىداند .(3)
عبد الجليل در جاى ديگرى ، ضمن اشاره به اعتقاد شيعه در خصوص زيديّه ، به كشته شدن دو تن از زيديان به دست مجبّره ، چنين اشاره مىكند :
امّا ائمّه زيديان - كه اسامى ايشان درين فصل ياد كرده است - ، همه اهل صلاح و سداد و عفّت و ورع بودهاند و آمران به معروف و ناهيان از منكر ،
و شيعه در ايشان ، اعتقاد نيكو دارند ؛ امّا امامشان ندانند ، به فقد عصمت و نصّيّت . و غلبة الظن چنان است كه دعوى امامتِ مطلق نكردهاند و بهرى را «صلوات اللّه عليه» نويسند و بهرى را رحمت و رضوان .
و شيعه را با ايشان ، چندان خلاف نيست كه به ميانجى مجبّران حاجت باشد ؛ امّا عجبتر اين است كه بيشتر آنان را خلفاى خواجه كشتهاند به خوارى و زارى ، چون زيد على كه عبد الملك مروان كشت و يحيى زيد را كه هم ايشان كشتند .(1)
14 . سبئيّه
سبئيّه، از جمله فرقههاى غلاة شيعه هستند كه تابع عبد اللّه بن سبأ يمنى بودند . او قبل از اسلام آوردن ، يهودى بود و در انقلاب عليه عثمان شركت داشت و در سال چهلم هجرى در گذشت .
او قائل به غيبت على عليهالسلام و رجعت او به جهان بود .(2)
مرحوم عبد الجليل ، در جايى از كتاب خود ، شبههاى را از ناحيه نوسنّى نقل مىكند كه او شيعه را به عقايد سبئيّه متّهم نموده و گفته است : «او (عبد اللّه بن سبأ) ، بر على اعتراضها كردى كه چرا تولاّ به شيخين مىكنى و سيرت ايشان برنگردانى؟».
آن گاه ، او در جواب نوسنّى مىگويد :
مجبّر ، خبر ندارد كه آن ملعون ، رأس و رئيس نواصب بوده است و بر قول و فعل علىّ مرتضى منكر ... و اين حوالت ، به شيعه ، لايق نيست .(3)
15 . صفاتيّه
صفاتيّه، به فرقههايى گفته مىشود كه معتقدند صفات علم و قدرت و اراده و سمع و
بصر و كلام ، براى خداوند متعال ، ازلى هستند . همچنين آنها صفات جزئيّهاى همچون وجود دست و پا و اعضا و جوارح را براى خدا جايز مىدانند . برخى از فرقهشناسان ، سه فرقه اشاعره ، مشبّهه و كرّاميّه را از صفاتيان دانستند و در برخى از منابع ، احمد بن حنبل و سفيان ثورى و داود بن على اصفهانى و پيروان او ، از صفاتيه معرفى شدهاند .(1)
مرحوم عبد الجليل در جايى از كتاب نقض به نام اين فرقه اشاره نموده و يكى از عقايد مهمّ آنها را اعتقاد به هشت قديمِ قائم به ذات بارى تعالى (و به عبارتى ديگر :
تعدّد قدما به تعدّد صفات الهى) معرفى كرده است .(2)
16 . غاليّه (غلاة)
غاليّه، به فرقههايى از شيعه اطلاق مىشود كه امامان خود را تا مرز خدايى و يا فراتر از آنچه كه هستند پيش مىبرند و يا قائل به حلول جوهر نورانى در آنها هستند . گفته مىشود كه غير از شيعه اصوليّه و بعضى از شاخههاى اسماعيليّه و زيديّه و واقفه و مانند آن ، همگى غالى محسوب مىگردند .(3)
مصنّف در جاهاى مختلفى از كتاب نقض، از اين فرقه نام برده و شيعه اصوليّه را مخالف و دشمن اين فرقهها معرفى كرده است .(4)
او همچنين در مواضع گوناگون از كتاب ، بسيارى از اتّهامات نوسنّى را - كه از غلوّ غاليان سرچشمه گرفته - به فرقه غاليه نسبت داده و چهره شيعه اصوليّه را از آن عقايد ، مبرّا دانسته است . براى مثال ، او در جايى از كتاب ، در جوابِ نوسنّى - كه حديثى را از زراره در ذيل آيه «فَيَوْمَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ أحَدٌ» نقل كرده و مراد از عذاب شونده را مطابق نظر شيعه ، ابو بكر دانسته است - گفته است :
اين حديث ، به اين نحو ، در هيچ يك از كتب شيعه اصوليّه، مسطور نيست ؛ بلكه اين ، عقيده غلاة و اخباريّه و ديصانيّه است .(1)
او همچنين در جاى ديگرى از كتاب ، در جواب نوسنّى - كه شيعه را به خصومت با صحابه و زنان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله متّهم مىكند - ، ادّعا مىكند كه شيعه اصوليّه ، به هيچ وجه ، با آنها دشمنى نمىكند و بد و ناسزا نمىگويد و تكفير نمىكند ؛ بلكه شيعه اصوليّه ، قائل به تفضيل است بر خلاف حشويّه و غلاة . او در نهايت ، عقيده شيعه اصوليّه را در خصوص اين موضوع ، چنين توضيح مىدهد :
امّا شبهت نيست كه شيعه اصوليّه ، مرتبت هر يك از اين جماعت به اندازه گويند . گويند : على بهتر است از بو بكر ، و حسن از عمر ، و حسين از عثمان ، و فاطمه از عايشه ، و خديجه از حفصه ، و صادق از ابو حنيفه ، و كاظم از شافعى .
و امامت بو بكر و عمر ، اختيارِ خلق گويند و امامتِ على و اولادش ، نصّ دانند از فعل خدا ، و عاقلان دانند كه اين نه دشمنى بو بكر و عمر باشد و نه دشنام و بد گفتنِ صحابه و تابعين ، و اگر به خلاف اين حوالتى هست ، بر حشويّه و غلاة است، نه بر اصوليان ... .(2)
البتّه لازم به يادآورى است كه مصنّف ، به اين سخن خود در مواضعى از كتاب ، پاىبند نمانده و خود در مورد خلفا و پيروان آنها ، زبان به شتم و جرح ، گشوده است .
او در جاى ديگر ، «ابن عزافرى» را - كه همان ابوجعفر محمّد بن على شلمغانى است و در برخى منابع ، در مورد او گفته شده : «كان يدّعى أن اللاّهوت حلّ فيه ...»(3)- از طايفه غلات دانسته است .(4)
17 . فطحيّه
فطحيّه ، پيروان عبد اللّه بن جعفر افطح (م 148 ق) هستند. وى بزرگترين فرزند امام
صادق عليهالسلام بعد از اسماعيل است كه منزلتى در نزد پدر نداشت و ادّعاى امامت كرد .
او بعد از پدرش بيش از هفتاد روز عمر نكرد و مردم او را با حلال و حرام آزمودند و چون علمى در او نيافتند ، او را رها كردند .(1)
مرحوم عبد الجليل قزوينى در كتاب نقض ، اين فرقه را جزء فرقههاى محدَث معرفى كرده(2)و آن را از جمله فرقههاى زير مجموعه مكتب تشيّع عنوان نموده است .(3)
18 . قدريّه (معتزله)
قدريّه يا معتزله، فرقهاى بودند كه در زمان بنى اميّه (65 - 86 ق) ظهور كردند و به نفى اراده الهى و تفويض همه امور به اراده و اختيار بشر ، اعتقاد داشتند . آنها اصول پنجگانهاى را براى خود برگزيده بودند كه عبارت اند از : توحيد (به اين معنا كه خداوند نه جسم است و نه عرض ؛ بلكه او خالق همه اعراض و جواهر است) ، عدل (خداوند ، شرّ و فساد را دوست ندارد و آنها را خلق نمىكند) ، وعد و وعيد ، منزلة بين المنزلتين ، امر و نهى .
شاخههايى همچون : واصليّه ، هذيليّه ، نظاميّه ، خابطيّه ، بشريّه ، معمريّه ، مرداريّه ، ثماميّه ، هشاميّه ، جاحظيّه ، خيّاطيّه ، جبائيّه و بهشميّه ، همگى از معتزله
محسوب مىشوند .(4)
مرحوم عبد الجليل ، در جاهاى مختلفى از كتاب خود ، از اين فرقه ، ياد نموده و در جايى از آن ، در بيان پراكندگى جغرافيايى و محلّ سكونت اين فرقه در زمان خود ، از «خوارزم» نام برده است .(5)
او در جايى ديگر ، ضمن اشاره به محدَث بودن اين مذهب ، پايهگذارى آن را به
عمرو بن عبيد نسبت مىدهد .(1)در موضعى ديگر ، ابو الحسن اشعرى شاگرد بو هاشم و داماد بو على جبايى را معتزلى دانسته است(2)و در جايى ، معتزله را از جمله فرقههاى پيرو فقه ابو حنيفه و عدلى مذهب معرفى نموده است .(3)
همچنين ايشان در بيان عقايد خاصّ اين فرقه ، در چندين جا به اين مضمون ، اشاره كرده كه : «گويند : همه كفر و معاصى و بدعتها و ضلالتها ، به قضا و قدر خداى تعالى باشد» .(4)
يا در جاى ديگر ، در جواب اين گفته نوسنّى كه مىگويد : «مجبّره را با معتزله در امامت موافقت است» مىگويد : «معتزله ، على را بر بو بكر و عمر تفضيل دهند در علم و سبقت ، خلاف مذهب خواجه» .(5)
و در جاى ديگر ، در جواب نوسنّى كه گفته : «شيعه با معتزله موافقت كردهاند و صفات خداى را انكار كردهاند و او را خالقِ لم يزلى و رازقِ لم يزلى و سميع و بصيرِ لم يزلى و متكلّمِ لم يزلى و مريدِ لم يزلى نگويند و گويند : سميع و بصير است به معنى عالم و قادر ، و علم و قدرت را خود منكر باشند و گويند : مريد افعال خويشتن است نه مريد افعال ما ، و بيناست به شرط وجود مرئيّات ، و سميع است به شرط وجود مسموعات و هم چنين . و متكلّم است يعنى خالق كلام است و رازق آنگه بود كه رزق آفريند و مدرِك آنگه بود كه مدرَك آفريند . و مذهب اهل حق، آن است كه او هميشه بر صفات كمال بود ، هميشه خالق و رازق و عالم و متكلّم و قادر و غنى و سميع و بصير بود ...» گفته است : «اگر شيعه با اين عقيده معتزله موافق است ، از سوى عقل و نظر است ، نه با همه عقايد آن فرقه ... » .
او سپس به بيان عقيده شيعه در خصوص صفات خدا به صورت مبسوط
مىپردازد ، به اين مضمون كه : صفات خدا سه قسم هستند : واجب ، جايز ، مستحيل . و صفات واجب مثل قادر ، عالم ، حىّ و موجود ، كه از نظر شيعه، ثابت هستند لم يزل ولا يزال ... .(1)
19 . كرّاميّه
كرّاميّه، از جمله فرقههاى اهل سنّت بوده و به پيروان محمّد بن كرّام بن عرّاف بن خزاقة بن براد سيستانى (م 255 ق) گفته مىشود . كرّام به معناى رزبان است و چون پدر او رزبان بوده ، به او كرّام گفته مىشد .
او مَنشى صوفيانه داشت و بر خلاف معتزله ، حركت را به ردّ فعل تمثيل مىنمود و خدا را جوهر و جايگاه حوادث مىدانست و عصمت انبيا را تنها در خصوص گناهانِ منافى عدل و داد و مستوجبِ حَد ، لازم مىدانست .(2)
مرحوم عبد الجليل در جايى از كتاب نقض ، از اين فرقه نيز به عنوان مذهبى محدَث نام برده و واضع آن را ابو عبد اللّه كرّام معرفى كرده است .(3)
او در جايى ديگر ، اين فرقه را از جمله فرقههاى زير مجموعه حنفيّه معرفى نموده ،(4)و در جايى ديگر ، در جواب اين طعنه نوسنّى كه مىگويد : «شيعه هر كجا كه ببينند وصف على گفته مىشود ، اگر چه گوينده ، حنفى يا شافعى باشد حاضر مىشوند» اجمالاً گفته است : شيعه ، به جهت كسب علم و آگاهى از عقايد فرقههاى مختلف ، در اين جلسات شركت مىكنند و «اگر مثلاً مىشنوند كه گويندهاى حنفى مذهب ، سخن مىگويد ، در مجلس او شركت مىكنند تا بدانند آيا او ، كرّامى است يا معتزلى يا نجّارى» .(5)
20 . كُلاّبيّه
به پيروان ابو عبد اللّه بن كلاّب، كلاّبيّه گفته مىشود. او قائل بود كه خداوند را كلامى مسموع نيست و آنچه جبرئيل آورده از خدا نشنيده؛ بلكه به او الهام گرديده است . همچنين او معتقد بود كه كلام الهى ، ازلى و قائم به ذاتِ اوست و تورات و انجيل و زبور و فرقان ، همه يك چيز واحد هستند .(1)
مصنّف ، در جايى از نقض ، ضمن اشاره به محدَث بودن اين مذهب ، واضع آن را ابن الكلاّب عنوان نموده است(2)و در جايى ديگر ، آن را زير مجموعه مكتب شافعيّه قلمداد مىكند .(3)
او همچنين در جايى از كتاب ، اين طايفه را در خصوص اثبات ظلم و كفر ، با مجبّره همعقيده دانسته است .(4)
21 . كيسانيّه
به پيروان مختار بن ابو عبيد ثقفى، كيسانيّه گفته مىشود . او ابتدا دعوت به امام سجّاد عليهالسلام مىكرد ؛ ولى بعد ، مردم را به محمّد حنفيّه دعوت كرد . كيسانيّه معتقد هستند كه محمّد حنفيّه ، پس از كشته شدن برادرش امام حسين عليهالسلام او را فرمانروا و مأمور به خونخواهى كرد و از اين رو پيروان اين فرقه ، قائل به امامت محمّد حنفيّه هستند.(5)ابو الحسن علىّ بن اسماعيل اشعرى در كتاب مقالات الاسلاميّين، فرقههاى زير مجموعه كيسانيّه را يازده قسم دانسته و سپس به معرفى هر كدام از آنها پرداخته است .(6)
عبد الجليل در جايى از كتاب خود ، به محدَث بودنِ اين مكتب اشاره نموده(7)و در
1) . ر . ك : مقالات الإسلاميّين ، ج 1 ، ص 249 - 250 ؛ مذاهب الإسلاميّين ، ج 1 ، ص 165 - 473 .
2) . ر.ك: نقض ، ص 26 .
3) . ر.ك: همان ، ص 457 - 458 .
4) . ر.ك: همان ، ص 482 .
5) . ر . ك : المقالات والفرق ، ص 163 - 165 ؛ الفرق بين الفرق ، ص 26 و 34 ؛ فرق الشيعة، نوبختى ، ص 23 .
6) . مقالات الاسلاميّين ، ج 1 ، ص 91 - 95 .
7) . ر.ك: نقض ، ص 26 .
جايى ديگر ، آن را جزء فرقههاى زير مجموعه مكتب شيعه ، معرفى مىكند .(1)
22 . مجبّره (جبريّه)
مجبّره، به فرقههايى گفته مىشود كه اعتقاد به جبر دارند . به عبارتى ديگر ، اين طايفه ، همه افعال بندگان را به خداى تعالى و قضا و قدر او نسبت مىدهند و اختيار و اراده بشر را ناديده مىگيرند و به همان خاطر ، جزا و عقاب الهى را بى وجه ، قلمداد
مىكنند . گفته مىشود كه جبريّه ، دو گروه هستند : گروهى جبريّه متوسّط و يا اشاعره ناميده مىشوند كه قائل به گونهاى خاص از اختيار به نام «كسب» براى بشر هستند و در بخشهاى قبلى اين پژوهش ، به اين مقوله پرداخته شد ؛ امّا دستهاى ديگر ، جبريّه خالص ناميده مىشوند كه همان جهميّه هستند و هيچ ارادهاى براى بشر ، قائل نيستند .
فرقههايى همچون : اشاعره ، جهميّه ، نجاريه ، كلاّبيّه ، ضراريّه و بكريّه ، همگى از جبريّه به شمار آمدهاند .(2)
از آن جا كه مصنّف در كتاب نقض ، نوسنّى ياد شده را مجبّر و مجبّر زاده معرفى نموده است ، از اين رو ، كلّ كتاب نقض را به نحوى مىتوان جزء يادكردهاى مرحوم عبد الجليل از اين فرقه به حساب آورد ؛ امّا به جهت پرهيز از اطناب كلام ، تنها به موارد مهمّ آن بسنده خواهد شد .
او در جايى از كتاب ، مجبّره را برخاسته از مكتب شافعيه مىداند .(3)در جاى ديگر ، در بيان جغرافياى سكونت اين فرقه ، از طبرستان و مازندران(4)و مطلق اهالى سكزّ (كه به گزارش مرحوم محدّث ارموى ، نام كوهى است در زابلستان و يا مراد ، همان سيستان قديم است) و مطلق اهالى اسدآباد(5)و رى ، نام برده است .
او همچنين در مواضع مختلفى از كتاب ، به ذكر نام برخى از مجبّران معروف و عاقبت شوم آنها پرداخته است كه به اجمال مىتوان از افراد زير ياد كرد : تاج الملك مرزوان (مرزبان) (كه به گفته نوسنّى ، پارهپارهاش بكردند و آواز ملحدىاش برآمده)؛(1)پسران ابو البغل(2)(از دبيران و كاتب خلافت مقتدر و قاهر در اوايل نيمه اوّل
قرن چهارم)؛(3)پسران بسطام(4)(كه در زمان غيبت صغرا در بغداد بودهاند)؛(5)پسران سنگلا(6)(در زمان حامدِ خليفه در مصر و شام)؛(7)بو رضا و بلفتوح اسدآبادى (كه به گفته نوسنّى ، آنها را از قلعههاى رى به زير آوردند و به گفته مصنّف ، اينها ابتدا
مجبّرى و مشبّهى بودهاند)؛(8)صالح بن عبد القدّوس زنديق ؛ بشّار برد ؛ ابو هاشم ؛ عبد الصمد بن عبد الأعلى (كه به گفته عبد الجليل ، همگى در اوّل ، مجبّرى و قدرى بودهاند)؛(9)ابو العلاء معرّى (كه به گفته مصنّف ، در آخر كار ، بر قرآن و محمّد ، انكار كرد)؛ ابو العيناء ؛ ابو الحسن اشعر (كه به گفته مصنّف ، اوّل گبرى بود ، بعد معتزلى شد . و او شاگرد بو هاشم بود و داماد بو على جبّايى معتزلى)؛ جهمِ صفوان ؛ ابن الكلاّب ؛ بو بكر باقلانى (كه رأس و رئيسِ مجبّره بود)؛ حسين منصور حلاّج (كه دعوى انا الحق كرد و آويخته شد)؛ ابو الفتوح حمدانى (كه بعد ملحد شد)؛ مسعود زورآبادى (شاگرد بو المعالى جوينى كه بعد ملحد شد) و ... .(10)
مصنّف در جايى ديگر از كتاب ، گفته است كه سيّد مرتضى ، كتابى به نام غرر دارد كه در آن ، اسامى بهرى از مجبّران را كه ملحد شدهاند، آورده است .(11)
محدّث اُرموى، نام ديگر اين كتاب را امالى مىداند كه به غرر الفرائد و درر القلائد
1) . ر.ك: همان ، ص 169 .
2) . ر.ك: همان ، ص 81 .
3) . تعليقات نقض ، ج 1 ، ص 207 ، ش 42 .
4) . ر.ك: نقض ، ص 81 .
5) . تعليقات نقض ، ج 1 ، ص 207 ، ش 42 .
6) . ر.ك: نقض ، ص 81 .
7) . تعليقات نقض ، ج 1 ، ص 207 ، ش 42 .
8) . ر.ك: نقض ، ص 122 - 123 .
9) . ر.ك: همان ، ص 187 .
10) . همان ، ص 188 - 189 .
11) . همان ، ص 187 .
معروف است.(1)مصنّف در جاى ديگرى از كتاب ، باز از اين كتاب نام مىبرد و سپس مىگويد:
علماى اصحاب ما ، آن كتاب را از امام سعيد عماد الدين حسن استرآبادى - نوّر اللّه قبره - سماع كردهاند كه او را [هم] از پسر قدامه سَماع بود و پسر قدامه از سيّد علم الهدى .(2)
و سعيد عماد الدين حسن استرآبادى ، حنفى مذهب و از مشايخ ابن شهر آشوب و سيّد فضل اللّه راوندى و منتجب الدين بن بابويه و قاضى رى بود و مصنّف در جاهاى مختلفى از كتاب نقض ، از او ياد كرده است .(3)
همچنين مرحوم عبد الجليل ، در جاهاى مختلف از كتاب ، به بيان عقايد خاصّ اين فرقه پرداخته است و ما در اين پژوهش ، به جهت ضيق مقام ، تنها به ذكر چند موردِ مهم از آنها ، بسنده مىكنيم :
او در جايى از كتاب ، در جواب نوسنّى - كه به نقل از كتاب المفصح فى الامامة اثرِ
محمّد نعمان گفته است : «شيعه به عمر ، لقبهايى دادهاند كه بد است» - معتقد است كه به فرض كه باشد و خواجه را اين لقبها بسيار گران آمده ، چه مىگويد در مقابل عقايد مجبّران گمراه كه لقبهايى به ساير انبيا و رسول مىدهند .(4)
او سپس برخى از عقايد جبريّه را به نقل از كتاب زلّة الأنبياء اثرِ بُلفضائل مشّاط ، چنين بر مىشمرد :
1 . آدم را ظالم خوانند ؛ 2 . سليمان را بخيل ؛ 3 . يوسف را متّهم ؛ 4 . يعقوب را كور ؛ 5 . داود را فاسق ؛ 6 . موسى را عاصى ؛ 7 . مصطفى را عاشق و دل از كفر شسته و كافر بچّه ؛ 8 . در تزويج على و فاطمه گويند : ديوانهاى را به كلّى دادهاند .(5)
و در جاى ديگرى ، در همين راستا مىگويد :
به حقيقت آن است كه اگر خداىْ بر همه خلقان رحمت كند ، مقدّرا بر جهود و گبر و ترسا ، هرگز بر مجبّر رحمت نكند كه مجبّره را خصومت با خداى و رسول و امام است و با اين سه خصم ، نجات يافتن ، محال باشد .(1)
او در جاى ديگر ، در جواب نوسنّى كه به اصطلاحِ خود ، فضايحى را براى روافض بر شمرده است ، به اجمال مىگويد كه اين فضايح ، به فرض كه درست باشند ، وقتى موجب ملامت و بازخواست از روافض مىگردند كه خودشان ، فاعل و يا مكتسبِ فعل باشند ؛ امّا در مذهب نوسنّى مجبّرى ، اين روا نيست و نوسنّى ، اعتقادى به اراده و اختيار بشر ندارد .
سپس او در توضيح بيشتر اين عقيده مجبّره مىگويد :
به مذهب خواجه سنّى ، چه كافر چه مؤمن ، چه ملحد چه موحّد ، چه موافق چه منافق ، چه ناصبى چه رافضى ، چه شيعى چه سنّى ، همه مُجْبَر و مكرهاند ، مبرّاء اند از فعل نيك و بد . قدرت موجبه خداى آفريده است ، مكلّف را در افعال ، البتّه اختيارى نيست ؛ كافر ، قادر نيست كه بت نپرستد ، بوجهل نتواند كه ايمان آورد ، ملحد چگونه تواند كه مؤمن شود كه خدايش بر آن داشته است و قضا چنان رانده است ، و او مقهور است ، به خلاف فعل و خواستِ خداىْ نتواند كردن . على را خداى مىكشد ، عبد الرحمان ملجم در ميانه بهانه است . عمر را خداى مىكشد ، بو لؤلؤ در ميانه بهانه است . قتل حسين به رضا و قضاى خداست .
پس با اين مذهب كه مصنّف دارد ، شايد كه فعلهاى بزرگ را بر رافضيان حوالت نكند و ايشان را مجرم نخواند . و عجب است كه هر زنا و لواطه كه خواجه كند ، همه فعل خداىْ باشد ؛ امّا آنچه رافضيان كنند ، همه فعل ايشان باشد .(2)
او در ادامه ، به عقيده ديگرى از آنها مىپردازد و آن اين است كه آنها مىگويند :
جزا بر عمل نيست و او مالك الملك است و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء .(1)
و يا در جاى ديگرى مىگويد :
مجبّر مىبايد كه به حقيقت بداند كه مجبّران را نه در دنيا محلّى هست و نه در قيامت منزلتى و قدرى كه چون :
[الف . ] خدا را ظالم دانند ،
[ب. ] و انبيا را نامعصوم ،
[ج. ] و ايمان را عاريت ،
[د. ] و بر اعمال ، اوميدِ جزا و ثوابْ نَه ،
[ه- . ] و معرفت را حوالت به قول پيغمبر .
پس به دو جهانْ خاسر و خائب و بى قدر و بى منزلت باشند با چنين مذهب بد و اعتقاد بد ، و گويى اين آيت در حقّ مجبّران مُنْزَل است : «خَسِرَ
الدُّنْيَا وَ الْأَخِرَةَ ذَ لِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ» .(2)
همچنين او در اوائل كتاب ، به اين كه نوسنّى در آغاز كتابش ، بر رسولان الهى درود مىفرستد، اعتراض مىكند و مىگويد كه اين درود فرستادن ، با عقيده مجبّره نمىسازد ؛ چرا كه آنها ، رسولان الهى را به دور از عصمت مىدانند و معتقدند كه آنها
نيز ، گناه مىكنند .
البتّه به نظر نگارنده ، درود فرستادن بر انبيا ، منافاتى با عدم اعتقاد به عصمت آنها ندارد.
او در جايى ديگر ، به چند نمونه از عقايد مهم آنها در اين راستا ، چنين اشاره مىكند:
مذهب خواجه و همه مجبّران ، چنان است كه آدم ، در خداىْ عصيان كرد ، و نوح از براى پسرِ كافر ، از خداى تعالى طلبِ امان كرد ، و موسى عمران ، عملِ شيطان كرد ، و ايّوب ، نعمت خداى را كفران كرد تا بارى تعالى ، نفس او را طعمه كرمان كرد و ... .(3)
او همچنين در اعتراض به اين سخن نوسنّى كه موضوع كتاب خود را در باب بيان
فضايح و قبايح شيعه ، عنوان كرده مىگويد : به فرض آن كه همه اين اتّهامها درست باشند ، شيعه سزاوار مذمّت و ملامت نيست ؛ چرا كه به اعتقاد مجبّره - كه نوسنّى نيز
از آنان است - افعال انسانها ، همه خلق خداوند و به مشيئت پروردگار هستند و انسان ، اختيارى در قبال آنها ندارد و به همان خاطر ، در ازاى هيچ عملى قبيح ، سزاوار
نكوهش نيست .(1)
در جايى ديگر ، به اعتقاد اتّحاد اسم و مسمّى در نزد آنها اشاره نموده است ؛ آن جا كه در اوايل كتاب ، وقتى نوسنّى ، كتاب خود را با بسمله شروع مىكند، اعتراض دارد و در ضمن آن به يكى از مهمترين عقايد فرقه مجبّره پرداخته - و آن اين كه ، اين طايفه ، اسم و مسمّى را يك حقيقت مىپندارند - مىگويد :
چون به مذهب مجبّر ، اسم و مسمّى يكى باشد ، فايده «بسم اللّه» معلوم نشود و فرقى ظاهر نباشد ميان خدا و نام خدا . پس نمىتوان دانستن كه ابتدا به خداىْ كرده است يا به نام خداى ، چنان كه در اثبات صفات ، نُه قديم لازم است ، بلكه به عدد اسامى ، هزار و يك خدايش لازم باشد . و چون نام را منكر است و خداى خود ، قديم است به اجماع، به مذهب بدِ مجبّران ، اين اجرا خطا باشد ؛ كه خود فرقى نمىداند كه «بسم اللّه» خداست يا نام خداست .(2)
مصنّف در اين بيان ، به اجمال ، به مهمترين دليلِ نقض اين عقيده - يعنى ملازمه آن با تعدّد قدما - اشاره مىكند كه در كتابهاى مختلف كلامى به آن پرداخته شده است . خلاصه استدلال اين است كه : اگر اسم با مسمّا ، يك حقيقت داشته باشند ، در اين صورت لازم مىآيد تا براى هر يك از صفات ثبوتيّه الهيّه - كه مطابق مشهور متكلّمان شيعه ، هشت صفت است - و نيز به ازاى هر يك از اسماى خداوند - كه از هزار اسم تجاوز مىكند - ، يك مسمّا از نوع قديم و ازلى ، وجود داشته باشد و از اين رو ، تعداد قدما به نُه و بلكه به بيش از هزار مىرسد .
همچنين مرحوم عبد الجليل ، در جواب نوسنّى كه معجزه را براى على عليهالسلام و امامانِ شيعه انكار مىكند مىگويد :
مذهب همه مجبّران عالم اين است كه : در عهد خلافت عمر خطّاب ، به مدينه زلزلهاى با صعوبت پديد آمد و اهل مدينه از خوف آن ، با نفير و فرياد ، پيش عمر آمدند . عمر ، دِرّه برگرفت و از خانه بيرون آمد و به حضور جمهور اصحاب، درّه برآورد و زمين را به هيبت و سهم مىگويد : ساكن شو اگر نه، دمار از تو برآرم ! تا حالى از هيبت عمرى ، زمينِ جماد ، ساكن شد و مردم ايمن شدند .(1)
سپس او خوانندگان را به قضاوت فرا مىخوانَد كه چگونه نوسنّى ، چنين معجزاتى را براى عمر ممكن مىداند ؛ ولى معجزه را از وصىّ بر حقّ رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهنفى مىكند؟!
او در جاى ديگر ، در جواب نوسنّى - كه شيعه را متّهم مىكند به اين كه آنها صورت عايشه را به همراه تصاويرى از ديوها ، بر در و ديوار مىزنند و مىگويند كه او
را لعنت كنيد - چنين احتجاج مىكند كه : شيعه ، هيچ وقت اين كارها را نمىكند ؛ بلكه
اين كارها ، به مذهب مجبّره شباهت زيادى دارد ؛ چرا كه آنها عقيده دارند كه خداوند متعال ، ديو را به صورت سليمان درآورد و ملك سليمان را به آن ديو سپرد و برخى از ملحدان نيز اين عقيده را از همان مجبّره آموختهاند و مىگويند كه : خداوند ، ديوى را
به صورت حضرت مصطفى درآورد و زن پيغمبر را به او داد .
سپس مصنّف ، در پايان تأكيد مىكند كه شيعه اصوليّه ، چنين اعتقادى ندارد و معتقدانِ به اين سخنان را ملحد مىداند .(2)
مشابه اين گونه نزاعها از مصنّف و نوسنّى مذكور ، در جاهاى ديگر كتاب نيز آمده است(3)كه به همين مقدار ، بسنده مىشود .
او همچنين در ميان مباحث خود ، گاهى به برخى از عقايد فقهى مجبّران نيز
پرداخته است كه براى نمونه تنها به يك مورد آن اشاره مىكنيم :
مجبّران را قاعده است كه هر سالْ يك روز از اوّل ماه رمضان بخورند به كورى رافضيان ، و اخباريان را قاعده است كه دو روز از آخر ماه رمضان بخورند به كورى مجبّران .(1)
ملاّ جليل، از لافزنىهاى مجبّران هم مثال مىآورد، آن جا كه مىگويد :
عجبتر اين است كه مذهب همه مجبّران ، چنان است و در كتب اصحابانشان مكتوب است و بر سر كرسى خود به ظاهر لاف زنند كه : «بو بكر طاهران ، به يك عيد ، هم به منا نماز كرده است و هم به ابهر ، با آن كه يك جسم در دو مكان در يك وقتْ محال است به نزديك همه عقلا» .(2)
23 . مجسّمه
مجسّمه، به عموم فرقههايى اطلاق مىشود كه در توحيد ، قائل به تجسيم خداوند هستند و براى او جا و مكان فرض مىكنند . فرقههايى همچون : كرّاميان ، برخى از اصحاب مالك و شافعى ، و عموم اصحاب سفيان ثورى و اسحاق بن راهويه و احمد بن حنبل و مانند آن ، همگى از مجسّمه محسوب مىگردند .(3)
مصنّف ، اين فرقه را زيرمجموعه مكتب شافعيه قلمداد نموده و مناطقى همچون حدود لرستان و خوزستان و كَرَه و گرپايگان و هروگرد و نهاوند را از بلاد محلّ سكونت آنها معرفى كرده است .(4)
او در جاى ديگرى از كتاب نقض ، مجسّمه را در اعتقاد به رؤيت مجاهره ، با مجبّره، همعقيده دانسته است .(5)
24 . مشبّهه
مشبّهه، بيشتر به همان معناى مجسّمه است ، اگر چه در تشبيه ، معناى قياس خداوند
متعال با خلايق و تشبيه كردن به آنها در اعضا و جوارح ، بيشتر تبادر دارد .
مصنّف در كتاب نقض ، هر كجا كه از مجسّمه نام برده ، مشبّهه را هم به آن عطف نموده و علاوه بر آن ، در مناطق همدان ، غلبه جمعيت را با مشبّهه دانسته و گفته است
كه با وجود اين مسئله ، هر ساله مجد الدين مذكّر همدانى ، در موسم عاشورا ، در همدان ، تعزيهدارى مىكند .(1)
او در جاى ديگرى تصريح مىكند كه مشبّهه ، معتقد هستند كه «خداى را بدين چشمِ سر بينيم چنان كه ماه شب چهارده» .(2)
25 . معطّليّه
معطّليّه، به فرقههايى گفته مىشود كه معتقدند عالم هميشه بوده و خواهد بود و عالم ، به خانهاى مىماند كه بى خانه ، خداوند ، معطّل است . همچنين آنها نفىِ صفات و اسما
از خداوند مىكنند و در اين عقيده ، با ملاحده مشترك اند . گفته مىشود كه فرقه باطنيّه
نيز از معطّله محسوب مىشوند .(3)
مرحوم عبد الجليل در جايى از كتاب نقض ، در جواب نوسنّى - كه شيعه را به خاطر نپذيرفتن اين مسئله كه ايمان و كفر ، به توفيق و خذلانِ خدا نيست ، به معطّلى بودن متّهم مىكند - مىگويد :
پندارى (خواجه) معنى تعطيل نداشته است كه معطّلى ، منكر بعثت رسل و شريعت را گويند و آن طايفه خامل ذكرند قليل العدد ، و از جمله دهريان اند كه گويند : شريعت نامعقولى است قبول نشايد كردن ... و از يك وجه ، معطّلى به مجبّرى مشابهت دارد كه معطّله ، نفىِ شريعت كنند من قِبَلِ اللّه ؛ و مجبّره ، خدا و رسول را معزول كنند از بعضى احكام ... .(4)
26 . ناووسيّه
ناووسيّه ، به پيروان عبد اللّه بن ناووس گفته مىشود . او مردى از نواحى «هيت» در شهر انبارِ بصره بود كه معتقد بود امام صادق عليهالسلام از دنيا نرفته و او زنده است و زمانى ظهور خواهد نمود . بنا بر اين ، پيروان اين فرقه ، در امر امامت آن حضرت ، متوقّف شدهاند.(1)
مرحوم عبد الجليل در جايى از كتاب خود ، از اين مذهب ، تحت عنوان مذهبى مُحْدَث نام برده است .(2)
27 . نجّاريّه
نجّاريّه، به پيروان حسين بن محمّد نجّار مىگويند كه اعتقاد دارند خداوند ، افعال را خلق مىكند و بنده، آن را اكتساب مىكند . همچنين آنها در نفى صفات وجوديّه و نفى رؤيت خدا ، با معتزله موافق هستند و كلام خدا را حادث مىدانند و آن را موقع قرائت ، عرض، موقع نوشته شدن ، جسم و اگر با خون نوشته شود ، كلام الهى مىدانند.(3)
مرحوم عبد الجليل ، اين فرقه را نيز از جمله فرقههاى مُحدَث و واضع آن را حسين نجّار معرفى نموده ،(4)و در جاى ديگر ، اين فرقه را از جمله فرقههاى زير مجموعه مكتب ابوحنيفه دانسته است .(5)
28 . ناصبيّه (نواصب)
نواصب، به عموم فرقههايى اطلاق مىشود كه با على عليهالسلام دشمنى دارند و در اين راستا ، تعصّب شديد به خرج مىدهند .(6)
1) . ر.ك: مقالات الإسلاميّين ، ص 100 ؛ فرق الشيعة، نوبختى ، ص 67 ؛ الملل والنحل ، ص 148 ؛ الحور العين ، ص 126 ؛ معرفة المذاهب ، ص 8 .
2) . نقض ، ص 26 .
3) . ر . ك : مقالات الإسلاميّين ، ص 216 - 217 ؛ الملل و النحل ، ص 81 - 82 ؛ الفرق بين الفرق ، ص 126 - 127 ؛ هفتاد و سه ملّت ، ص 57 .
4) . نقض ، ص 26 .
5) . همان ، ص 105 و 457 - 458 .
6) . ر . ك : تبصرة العوام ، ص 208 - 209 ؛ مشارق أنوار اليقين، برسى ، ص 205 .
مرحوم عبد الجليل ، در دو جاى كتاب نقض ، به دو عقيده و مشخّصه مهمّ نواصب چنين اشاره مىكند :
1 . جزا بر عمل را منكر هستند .(1)
2 . نصب امام را حوالت به خود كنند و به عداوت آل مصطفى تظاهر كنند .(2)
29 . نوبختيان
نوبختيان، طايفه معروفى از شيعه هستند كه از نوبختِ فارسى پيروى مىكنند و در علم كلام مشهور هستند و مشاهيرى همچون ابو سهل اسماعيل بن على نوبختى و ابو محمّد حسن بن موسى نوبختى از اين طايفه اند .(3)
اگر چه نمىتوان از اين طايفه ، تحت عنوان يك فرقه نام برد ، با اين حال، از آن جا كه در برخى از مباحث كلامى ، آراى متفاوتى با ديگر متكلّمان اماميّه دارند ، بحث از
اين طايفه ، موضوعيّت مستقلّى در ميان مباحث فرقهشناسى يافته است .
مرحوم عبد الجليل در جايى از كتاب نقض ، در جواب نوسنّى كه پيدايش مذهب شيعه را به محمّد چهاربختان و پسران نوبخت نسبت داده ، ضمن نقد اين سخن ، از اين طايفه به عظمت ياد مىكند و مىگويد :
نوبختيان، بعد از عهد حسن عَدى پيدا شدند و كتب ايشان ، در تقويت توحيد و تربيت اسلام و در ردّ بر فلاسفه و زنادقه و دهريان ، معروف است .(4)
30 . اخباريّه
اخباريّه ، گروهى از شيعيان هستند كه اجتهاد در دين را باطل مىدانند و خود را تنها تابع ظاهر اخبار اهل بيت عليهمالسلام معرفى مىكنند .
مراد از اخباريّه در مباحث فرقهشناسى، دو دسته هستند : پيدايش دستهاى از آنها
به چند قرن گذشته برمىگردد و پايهگذارى آن را به ملاّ محمّدامين استرآبادى (م 1033 ق) نسبت مىدهند كه او در كتابش الفوائد المدنيّة، عليه شيعه اصوليّه قلم زده است و پس از تقريبا دو قرن كشمكش ميان آنها با اصوليّه ، سرانجام در زمان آقا محمّدباقر بهبهانى ، به همّت او ، بساط اين فرقه از ممالك شيعه برچيده شد .
دسته دوم ، اخباريّه قديم هستند كه مرحوم عبد الجليل نيز از آنها نام مىبرد و بسيارى از اتّهامات نوسنّى را به آنها منتسب مىكند و چهره شيعه اصوليّه را از آنها برى مىداند. از گفتههاى مصنّف چنين بر مىآيد كه آنها حداقّل قبل از قرن ششم هجرى در بلاد مختلف اسلامى ، شناخته شده بودهاند و عقايد غلوآميز فراوانى هم داشتهاند و مصنّف ، گاهى از آنها به عنوان حشويّه و يا غلاة نيز نام برده و به بيان برخى از تفاوتهاى مهمّ ميان آنها با مكتب اصولى شيعه پرداخته است .(1)
براى نمونه ، در جايى از كتاب ، مصنّف در جواب شبهه نوسنّى كه گفته است : «روافض ، على را از انبيا بهتر مىدانند» مىگويد :
... [اين مسئله] اعتقاد شيعه اصوليّه نيست ؛ بلكه بهرى از حشويّه و اخباريّه در سلف ، اين عقيده را داشتهاند و اين ، مذهبى مردود و نامقبول و سخن بىدليل و بىفايده است ، بلكه اصوليه مىگويند : همچنان كه مصطفى بهتر است از هر يكى از انبيا ، علىّ مرتضى بهتر است از هر يك از اوصيا ... .(2)
يا در جايى ديگر ، در جواب نوسنّى كه مىگويد : «رافضى بر سنّت مصريان ، دو روز قبل از رمضان روزه گيرند و دو روز مانده به فطر، افطار كنند»، اين گونه سخن مىگويد:
زهّاد و عبّاد شيعه، بيشتر از رمضان روزه در گيرند، امّا نه به نيّت ماه رمضان... و در روز عيد، روزه بگشايند... بلى ، جماعتى اخباريّه كه خويشتن را شيعت خوانند ، اين معنى مذهب ايشان بوده است و از ايشان ، بسى نماندهاند و گر جايى باشند ، اين معنى ، پنهانِ اصوليان كنند كه علم
الهدى و شيخ بو جعفر طوسى و علماى ما از متأخّران بر ايشان انكار كردهاند ... .(1)
در جايى ديگر نيز در جواب شبههاى شبيه همين شبهه مىگويد :
مجبّران را قاعده است كه هر سال، يك روز از اوّل ماه رمضان بخورند به كورى رافضيان ، و اخباريان را قاعده است كه دو روز از آخر ماه رمضان بخورند به كورى مجبّران .(2)
ب. فرقههاى فقهى 1 . اوزاعيّه
اوزاعيّه، از جمله فرقههاى فقهى اسلامى است كه پيروان آن ، تابعِ ابوعمرو و عبد الرحمان بن عمرو اوزاعى (م 158 ق) هستند .
او - كه ابتدا در شام بود - نظريات نسبتا اخبارىگرايانهاى داشت و از قياس و رأى، بيزارى مىجست . سپس مذهب او به حوالى اندلس راه يافت ؛ ولى چندان دوامى نداشت و تقريبا در اواخر قرن دوم هجرى به فراموشى سپرده شد .(3)
مرحوم عبد الجليل در جايى از كتاب خود ، به اسم اين فرقه اشاره نموده است ؛ ولى هيچ توضيح ديگرى در مورد آن ، ارائه نداده است .(4)
2 . بو يوسفيّه
مصنّف ، در جايى از كتاب نقض ، از فرقه و يا گروهى ديگر به نام بو يوسفيّه نام برده است ؛(5)امّا در منابع فرقهشناسى و تاريخى ، فرقه و يا گروهى با اين عنوان يافت نشد ، مگر آن كه مراد از آن ، يكى از طرق صوفيّه باشد كه منتسب به ابو يوسف بن محمّد سمعان (459 ق) است و گاهى از پيروان آن ، با عنوان «بو يوسفيّه» ياد مىگردد .(6)
از عقايد خاص اين فرقه ، اطّلاعى به دست نيامد .
3 . حنابله (حنبليّه)
پيروان مكتب فقهى محمّد بن حنبل شيبانى وائلى (م 241 ق) را حنابله گويند . او ايرانى الأصل ، از اهل مرو ، و از شاگردان شافعى بود. پدرش فرماندار سرخس بود . در زمان مأمون ، قائل به قِدم قرآن شد و برخلاف ابوحنيفه ، توجّهى به رأى نداشت و فقط به كتاب و حديث استناد مىجست .
در قرن دوازدهم هجرى ، مذهب حنبلى به تبليغ محمّد بن عبد الوهّاب و به زور شمشير خانواده آل سعود ، در جزيرة العرب رواج يافت و به نام مذهب وهّابيّت ، شكل ديگرى يافت .(1)
مرحوم عبد الجليل ، از اين فرقه به عنوان يكى از فرقههاى زير مجموعه مكتب شافعيّه نام برده و در برخى از مواضع ، به برخى از نظريات فقهى ابن حنبل نيز اشاره نموده است(2)و ما به جهت پرهيز از اطناب كلام ، از آوردنِ اين موارد ، اجتناب نموديم .
4 . حنفيّه
از جمله مذاهب چهارگانه معروف اسلامى ، حنفيّه است كه ابو حنيفه نعمان بن ثابت بن زوطى بن ماه (م 150 ق) مؤسّس آن است .
او نيز ايرانى الأصل و اهل كابل و زاده كوفه بود و در نزد حمّاد بن ابى سليمان (از علماى قرن اوّل و دوم هجرى) تلمّذ كرده بود . او قائل به رأى و اجتهاد شد و از اهل حديث ، بيزارى جست .(3)
از كلام مرحوم عبد الجليل در جايى از كتاب نقض ، چنين فهميده مىشود كه پيروان اين فرقه ، از ديرباز تعامل مثبتى با شيعه اصوليّه داشتهاند و شايد يكى از زمينههاى اين تعامل ، اشتراك آنها در بيزارى از اهل حديث و اخبار بوده است . او در
موضع ياد شده مىگويد كه در هر دوشنبه ، در جلسات درس او ، متجاوز از پانصد منقبتخوان و عالم و بازارى از حنفيان و شافعيان شركت مىكنند و برخى از آنها مطالب او را مىنويسند .(1)
همچنين مصنّف در جواب اتّهام نوسنّى كه «رستمِ خادم را كه به الحاد نسبت داده و رافضى معرفى مىكند» ، مىگويد :
او به حنفىاى معروفتر بود از اين كه به امامتى ، و او را خود به حوالتِ خيانتِ مال تركان خاتون ، هلاك كرد .(2)
او همچنين در بيان پراكندگى و استقرار جغرافيايى اين فرقه، خراسان و ماوراء النهر را در زمان پيدايش دندانيان و مكتب محمّد دندان ، بيشتر در غلبه ابوحنيفه مىداند و در زمان حاضر ، ولايت اصفهان و همدان را - كه در آن زمان در غلبه مشبّهه بود - در غلبه حنفيان .(3)
عبد الجليل در جايى ديگر ، بلاد خراسان از نيسابور تا اوژكند در ماوراء النهر و سمرقند و حدود بلاد تركستان و غزنين و ماوراء النهر را نيز از مناطق حنفىنشين معرفى مىكند .(4)
و در جايى از كتاب ، فرقههاى نجّاريّه ، معتزله ، باذنجانيان و كرّاميّه و بااسحاقيّه را از جمله فرقههاى برخاسته از مكتب بوحنيفه ، عنوان نموده است .(5)
همچنين در جايى از كتاب ، به يكى از مساجد مهم حنفيان به نام «مسجد طغرل» اشاره مىكند و مىگويد : اين مسجد «از آنِ حنفيانِ محضِ بىخيانت است» .(6)
مرحوم محدّث اُرموى (تنها مصحّح كتاب نقض) در تعليقهاى كه به اين عبارت عبد الجليل زده ، يادآور مىشود كه مراد از حنفيان محضِ بىخيانت در كلام عبد الجليل ، حنفيانى بودند كه خود را به «حنفى سنّى» نامگذارى نمىنمودند و صرفا
حنفى بودند ؛ ولى در مقابل آنها ، دستهاى از حنفيان بودند كه به خاطر ايجاد اصطكاك با شيعيان اصولى ، خود را حنفى سنّى مىخواندند .(1)
مصنّف در جاى ديگرى از كتاب ، در جواب شبهه نوسنّى كه اختلاف ميان فرقههاى مختلف شيعه و عدم اقتداى آنها به همديگر در نماز را دليل بر عدم حقّانيّت اين مكتب تلقّى مىكند ، به وجود اين نوع اختلاف ، در ميان حنفيان و اشعريان (كه از
جمله فرقههاى مكتب شافعيه محسوب مىشوند) نيز اشاره مىكند و مىگويد :
حنفيان هرگز به «جامع روده» نماز نكنند و اقتدا به امام اشعريان نكنند و اشاعره ، اتّفاق است كه به مساجد حنفيان جماعت نكنند و علماى هر دو طايفه فتوا مىكنند كه در نماز هر يك در جماعت ، بدان دگر اقتدا روا نباشد كردن ... .(2)
او همچنين در جاى ديگرى از كتاب ، جمال اقبال و خواجه بلال مسعود را حنفى معتمد معرفى مىكند .(3)
امّا در اشاره به عقايد اين مكتب ، در دو موضع از كتاب ، به چهار عقيده مشترك آنها با شيعه اصوليه اشاره مىكند كه عبارت اند از :
1 . برخلاف مجبّران كه ادّعاى رؤيت مجاهره خداى تعالى كنند ، رؤيت را از طريق علم ثابت مىكنند ، همان گونه كه امام على عليهالسلام فرمودند : «لا أعبد ربّا لم أره» ؛
2 . اعتقاد به توحيد و عدل الهى دارند ؛
3 . اعتقاد به جزا بر عمل دارند ؛
4 . اعتقاد به عصمت انبيا و منزلت ويژه اهل بيت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در نزد خدا دارند .(4)
نيز از كلامى كه عبد الجليل در جايى از كتاب خود ، در ارتباط با وجود تقيّه در ميان برخى از فرقههاى غير شيعى بيان مىدارد ، چنين فهميده مىشود كه حنفيان ، ارادت خاصّى به حضرت على عليهالسلام داشتهاند به گونهاى كه خوارج موجود در زمان عبد الجليل ،
از ترس تركان حنفى ، اعتراف به دوستى على عليهالسلام كردهاند . نصّ كلام او چنين است :
[خوارج] على را دشمن دارند و از بيم تركان حنفى گويند كه : على را دوست داريم .(1)
5 . شافعيّه
پيروان مكتب فقهى ابو عبد اللّه محمّد بن ادريس بن عبّاس بن عثمان بن الشافع هاشمى قرشى (م 204 ق) را شافعيّه گويند .
او در شهر غزّه در فلسطين زاده شد و در بيست سالگى به مقام فتوا رسيد . او ابتدا از پيروان مالك و از اهل حديث بود ؛ ولى بعد براى خود طريقهاى توأم با روش استدلال برگزيد . اين مكتب در زمان عثمانيان ، در ممالك اسلامى، به شكل گستردهاى رواج يافت و از آغاز قرن دهم هجرى به بعد ، ديگر مذاهب را تحت الشعاع خود قرار داد .(2)
مرحوم عبد الجليل در جايى از كتاب نقض ، اين مكتب را جزء مكاتب سه گانه اصلى معرّفى مىكند و فرقههاى مجبّره ، اشاعره ، مشبّهه ، كلاّبيّه ، جهميّه ، مجسّمه ، حنابله و مالكيّه را برخاسته از مكتب شافعى عنوان مىداند .(3)
امّا بديهى است كه مصنّف در اضافه نمودن مالكيّه به فرقههاى زيرمجموعه شافعى ، به نوعى دچار سهو شده است ؛ چرا كه شافعى، خود از شاگردان مكتب مالك بوده و مالك، تقريبا نيم قرن قبل از شافعى از دنيا رفته است ، مگر آن كه بگوييم بسيارى از مالكىها ، بعدا پيرو مكتب شافعى شدهاند و يا اين كه مراد از مالكيّه در اين عبارت ، پيروان مالك ياد شده نيست .
مصنّف در جاى ديگر ، مناطقى همچون آذربايجان تا بدرِ روم و همدان و اصفهان
و ساوه و قزوين و مانند آن را شافعىنشين معرفى مىكند .(1)
نيز در جاى ديگرى مىگويد كه در جلسات روز دوشنبه او ، بيش از پانصد منقبتخوان و عالم و بازارى ، از شافعيان و حنفيان شركت مىكنند .(2)
6 . مالكيّه
مالكيّه، به پيروان مالك بن انس بن مالك اصبحى حميرى (م 179 ق) صاحب كتاب الموطّأ گفته مىشود . او در اجتهاد ، تنها به قرآن و حديث و قياس استناد مىجست . امروزه ، قريب به پنجاه ميليون مسلمان ، پيرو اين مكتب هستند .(3)
مرحوم عبد الجليل در جايى از كتاب نقض ، گفته است :
بعد از امامين بوحنيفه و شافعى ، از مالك بزرگتر فقيه و صاحب مذهب نيست و صد هزار مالكى در شام و بلاد مغرب هستند با قبول و حرمت و مجلس و درس و فتوا .(4)
او در چند جاى ديگر ، به برخى از عقايد آشكار آنها در فقه ، همچون گفتنِ «حىّ على خير العمل» در اذان و اقامه و يا دست روى هم نگذاشتنِ آنها در حال نماز ، اشاره
نموده است .(5)
ج. فرقههاى منتسب به صوفيّه
1 . حلوليّه
حلوليّه ، عنوان عامّى است براى همه فرقههايى كه قائل به حلول خداوند در ارواح انبيا و اوصيا و يا ديگران هستند . آنها به تجسيم و تجسّد خداوند نظر مىدهند و فرقههايى همچون : سبائيّه ، بيانيّه ، خباصيّه ، نجديّه ، عزاقريّه ، حلمانيّه و مانند آن ، از حلوليّه محسوب مىشوند كه همگى به نحوى ، قائل به حلول بودند . همچنين در
برخى منابع فرقهشناسى ، شاخههايى از صوفيّه نيز به اعتقاد به حلول ، متّهم شدهاند .(1)
مرحوم عبد الجليل ، در جايى از كتاب نقض ، حلوليّه را از جمله دشمنان دين اسلام بر شمرده و مىگويد : شيعه اصوليه در ردّ بر اين فرقه ، كتابها نوشتهاند .(2)
او در جاى ديگرى از كتاب ، به نقل از نويسنده بعض فضائح الروافض ، از گروهى سخن مىگويد كه آنها معتقدند روح خداوند ، در على عليهالسلام حلول نموده است . آن گاه وى ، اين اتّهام را نسبت به شيعه اصوليّه ، تكذيب مىنمايد .(3)
2 . متصوّفه
در معناى صوفى و اين كه چرا به اين طايفه ، صوفيّه گفتهاند، در ميان منابع فرقهشناسى ، اختلاف نظر وجود دارد . صوفيّه قديم ، به دو مشخّصه «اعتكاف در محلّى خاصّ براى عبادت» و «دل بيدارى و معرفت نفسانى» معروف بودهاند . در اواخر قرن دوم ، مقولههاى عشق و محبّتمحورى و عرفان و معرفت و بقا و مانند آن نيز به مشخّصههاى آنها افزوده شد . سپس اين طايفه ، وحدت وجود را پذيرفتند و از قرن پنجم به بعد ، خانگاههاى آنها توسعه يافت .
از قرن هفتم به بعد ، عقايد صوفيّه ، رنگ علمى به خود يافت و افرادى مثل ابن عربى در فصوص الحكم ، محى الدين عربى در فتوحات مكّية ، و... ، به بيان علمى مشخّصههاى اين طايفه پرداختند . پس از عهد صفويه ، صوفيّه به سمت درويشمسلكى و گزينش طريقت در منازل سلوك و مانند آن روى آوردند . فرقههاى انحرافى زيادى همچون : اباحىگرى ، احمديه ، بابائيّه ، اكبريه ، بسطاميّه ، و... (قريب به بيست طريق
مختلف) از اين طايفه ، محسوب مىگردند .(4)
از كلامى كه مرحوم عبد الجليل در جايى از كتاب نقض در مورد اين طايفه گفته ،
چنين فهميده مىشود كه تا زمان حيات او ، صوفيّه عقايد مثبت و قابل قبولى در نزد شيعه اصوليه داشتهاند و تنها عيب آنها اين بوده كه برخى از آنها به رياكارى و عوامفريبى مىپرداختهاند و از آن جهت است كه مصنّف گفته است : «شيعه ، متصوّفه بى ريا را دوست دارند» .(1)
د. فرقههاى اختصاصى مصنّف 1 . بااسحاقيّه
مرحوم عبد الجليل ، در جايى از كتاب خود ، از فرقهاى به نام بااسحاقيّه نام برده و آن را از زيرشاخههاى مكتب بوحنيفه عنوان نموده است .(2)
امّا در منابع فرقهشناسى ، فرقهاى به اين عنوان يافت نشد، مگر آن كه مراد از آن ، فرقه اسحاقيّه باشد كه مؤسّسِ آن ، اسحاق ترك (احتمالاً حنفى) از نسل يحيى بن زيد بن على بود و مدّعى امامت و ارتباط با جنّيان داشت .(3)
و يا احتمال دارد مراد از آن ، پيروان اسحاق بن زيد بن حارث از ياران عبد اللّه بن معاويه بن امام صادق عليهالسلام باشند كه على را در نبوّت ، با رسول خدا شريك مىدانستند و از اباحيان به شمار مىروند و به آنها ، اسحاقيه نيز گفته مىشود .(4)
و يا دستهاى ديگر از فرق كيسانيه هستند كه از پيروان مردى به نام اسحاق بن عمرو بودند و اعتقاد داشتند كه امامت ، از اولاد على به اولاد عبّاس انتقال يافته است . آنها همچنين ، به حلول خداوند در حضرت على و ائمّه عليهمالسلام قائل بودند .(5)
2 . باذنجانيّه
مصنّف در دو جاى ديگر از كتاب ، از فرقهاى به نام «باذنجانيّه» نام برده و در جايى
ديگر ، آن را مذهبى محدَث و نوتأسيس معرفى كرده و واضع آن را اسحاق باذنجانفروش عنوان نموده است .(1)
او در جايى ديگر از كتاب ، اين فرقه را از فرقههاى مكتب بو حنيفه معرفى كرده است .(2)
در منابع مربوط به فرقهشناسى ، اطلاّعى از عقايد خاصّ اين فرقه حاصل نشد، جز آن كه در برخى از كتابهاى لغت ، باذنجانيّه را از جمله قريههاى مصر در ناحيه قوسينا ، معرفى نمودهاند .(3)
3 . سندلانيان
مصنّف در جايى از كتاب ، اين قوم را جزء ملحدان معرفى مىكند و مىگويد كه آنها ، هر شب براى خر خداوند ، كاه و جو مىنهادند و ... ؛ ولى اكنون ادّعاى حنفى بودن مىكنند و اين كار آنها ، از تقيّه است .(4)
از اين كه گفته است : «هر شب براى خر خداوند ، كاه و جو مىنهادند و...» فهميده مىشود كه اين فرقه نيز ، همچون مشبّه و مجسّمه ، قائل به تجسّم خداوند و نزول او از آسمان هستند ، به گونهاى كه صالحان در دنيا او را به آغوش مىكشند و در روى زمين ، با الاغى مىچرخد و با بندگانش ديدار مىكند .(5)
4 . لاسكيّه
مصنّف در جايى از كتاب ، در جواب نوسنّى كه استخفاف شيعيان و همه گرفتارىهاى آنها در دوره سلطان سعيد ملكشاه را دليل بطلان و عدم حقّانيّت اين فرقه معرفى نموده ، مىگويد كه : در عهد پادشاهان ديالم ، با فرقه لاسكيّه (لاسكيان) نيز ، شبيه اين
استخفافها شد ، بنا بر اين ، اين مسئله ، به هيچ وجه ، موجبِ سلب حقّانيّت و يا بطلان مذهبى نمىشود .(1)
از اين گفته ، معلوم مىگردد كه اين فرقه ، حداقّل در دوره ديالمه ، شكل گرفته بود .
محدّث اُرموى در تعليقات نقض ، ضبط اين واژه را با عنوان «لاسكيان» اولى دانسته ، هر چند كه در برخى از نسخهها «لاسكنان» نيز آمده است . او دليل آن را استعمال اين كلمه در برخى منابع قديمى ، به عنوان يك فرقه شكل يافته ، دانسته است . از جمله آن جا كه ثعالبى در تتمّة اليتيمة ، شعرى را از ابو بكر احمد بن على صبغى آورده كه او در آن ، از فرقه لاسكيّه چنين تبرّى جسته است : «أم الذى يزعم أنّى لاسكى ...» .(2)
همچنين او در ادامه گفته است كه اديب معروف ، قاضى ابو بكر لاسكى نيز از اين فرقه بوده است كه ثعالبى مىگويد : او از اهالى رى بوده است . و يا ابو الحسن محمّد بن حسين بن طلحه ، رئيس لاسكى بوده و اشعارى از او نقل گرديده است .(3)
از مجموع آنچه كه گفته شد، چنين استفاده مىشود كه :
اوّلاً اين فرقه ، در دوره سياست ديالمه ، موجود بوده است .
ثانيا محل سكونت بيشتر پيروان اين فرقه ، در حوالى رى بوده است .
ثالثا از تبرّى احمد بن على صبغى ، چنين حاصل مىشود كه اين فرقه ، فرقهاى گمراه و باطل و مذموم بوده است .
رابعا از اين كه مصنّف در جواب نوسنّى ، در مقام ذكر شاهد مثال ، اين فرقه را همرديف با مجبّره و مشبّهه ذكر كرده ، چنين بر مىآيد كه گويا ، به نوعى ميان اين چند فرقه ، سنخيّت وجود داشته است .
5 . مباقليّه
مباقليّه ، به پيروان ابو بكر باقلانى گفته مىشود. او از طرفداران سرسخت اشاعره بوده است . مرحوم عبد الجليل در جايى از كتاب نقض گفته است :
[مباقليّه] در جبر و قدر و عداوت على ، مذهب بو بكر باقلانى دارند .(1)
6 . متولّدان
مرحوم عبد الجليل ، در جايى از كتاب خود ، لعنت همه شيعيان را نثار اين طايفه كرده است .(2)
در منابع مربوط به فرقهشناسى ، هيچ اطّلاعى از اين طايفه به دست نياورديم ؛ امّا با توجّه به اين كه مصنّف ، نام اين فرقه را در كنار ملاحده و تعليميان ذكر كرده و هر دو طايفه ، قبل از اين ، مورد پردازش قرار گرفتند ، چنين احتمال داده مىشود كه شايد در اصل نسخه مؤلّف ، به جاى متولّدان ، واژه «متقلّدان» بوده كه در واقع ، همواژه تعليميان و عطف توضيح براى ملاحده و اسماعيليان به حساب مىآيد و اشاره به تقليدى بودن معرفت در نزد آنها دارد .
نتايج كلّى بحث
1 . هر چند كه مصنّفِ كتاب نقض ، در مواردى از يادكردهاى خود در خصوص فرقههاى اسلامى ، مطالبى سودمند ارائه داده است ، با اين حال، نتيجه تفحّص صورت گرفته نشان مىدهد كه به طور كلّى ، مرحوم عبد الجليل ، در نوشتن اين كتاب ، از انسجام فكرى و علمى لازم ، برخوردار نبوده است و به همان خاطر ، اشتباهات و تناقضهاى آشكارى در كتاب او ديده مىشود و برخى از اطّلاعات ارائه شده در آن ، درست به نظر نمىرسند .
2 . برخى از فرقههايى كه مصنّف در كتاب نقض از آنها نام برده ، در هيچ يك از
منابع فرقهشناسى موجود ، يادى از آنها نشده است ؛ از اين رو ضرورى است تا محقّقان اين عرصه ، در خصوص اين دسته از فرقههاى اختصاصى - كه عبارت اند از : بااسحاقيّه ، باذنجانيّه ، سندلانيان ، لاسكيّه ، مباقليّه و متولّدان - پژوهش و رديابى
بيشترى به خرج دهند .
3 . هر چند مصنّف در مواضعى از كتاب خود ، به انديشه تقريب مذاهب اسلامى ، اعتقاد فوق العاده نشان داده ، امّا خود او در لابهلاى مباحثش ، از اصول و موازين آن غفلت نموده و از سبّ و شتم و لعن و تكفير و يا مقابله به مثل در خصوص اتّهامات نوسنّى ، كوتاهى ننموده است .
منابع و مآخذ
1 . الاحتجاج ، ابو منصور احمد بن على الطبرسى ، تحقيق : سيّدمحمّد باقر خرسان ، نجف: دار النعمان، 1386ق .
2 . أحسن التقاسيم فى معرفة الأقاليم ، شمس الدين محمّد بن احمد بن ابى بكر المقدّسى، ليدن: بريل، 1906 م .
3 . آراء الأئمّة الشيعة الإماميّة فى الغلاة ، حاج ميرزا خليل كمرهاى ، تهران: حيدرى، 1350ش .
4 . اُصول الاسماعيّليّه ، برنارلد لوئيس ، قاهره: دار الكتب العربية .
5 . الأمالى ، ابو جعفر محمّد بن حسن الطوسى (الشيخ الطوسى) (م 460 ق) ، تحقيق: مؤسّسه بعثت، قم : دار الثقافة، اوّل، 1414 ق .
6 . اوائل المقالات فى المذاهب والمختارات ، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد) (م 413 ق) ، تحقيق : ابراهيم انصارى ، بيروت: دار المفيد، دوم، 1414 ق .
7 . تاج العروس ، السيّد محمّد المرتضى الحسينى الزبيدى (م 1205 ق) ، تحقيق : على شيرى ، بيروت: دار الفكر، 1414 ق .
8 . تاريخ ادبى ايران ، ادوارد براون (م 1926م) ، ترجمه: على پاشا صالح و على اصغر حكمت و رشيد ياسمى ، تهران: ابن سينا، 1333 ش .
9 . تاريخ الاُمم والملوك (تاريخ الطبرى) ، محمّد بن جرير الطبرى (م 310ق) ، قاهره: دار المعارف ، 1358 ق .
10 . تاريخ شيعه و فرقههاى اسلام تا قرن چهارم ، محمّد جواد مشكور ، سوم ، تهران: اشراقى، 1362ش .
11 . تاريخ مذاهب اسلام (ترجمه فرق بين الفرق) ، به كوشش: محمّد جواد مشكور ، تهران : بنياد فرهنگ ايران .
12 . تاريخ المذاهب الإسلاميّة ، محمّد ابو زهره ، قاهره: دار الفكر العربى، 1959 م .
13 . تاريخ و عقايد اسماعيليّه ، فرهاد دفترى ، ترجمه: فريدون بدرهاى ، تهران: مركز نشر و پژوهش فرزان ، 1386 ش .
14 . تبصرة العوام فى معرفة مقالات الأنام ، سيّد مرتضى داعى حسنى رازى ، به كوشش: عبّاس اقبال آشتيانى ، تهران: چاپخانه مجلس، 1313 ق .
15 . تحفة اثنى عشريّة ، غلام حليم صاحب دهلوى ، چاپ سنگى، نول كشور، 1896م .
16 . تلبيس الإبليس ، ابو الفرج عبد الرحمان بن الجوزى البغدادى ، قاهره: ادارة الطباعة المنيرية، 1928 م .
17 . التنبيه والردّ على أهل الأهواء والبدع ، محمّد بن احمد المَلَطى ، تحقيق : محمّد زاهد الكوثرى ، قاهره: عزّت العطار الحسينى، 1949 م .
18 . تنقيح المقال فى علم أحوال الرجال ، عبد اللّه المامقانى (م 1351 ق) ، نجف: مطبعة مرتضوية .
19 . جامع التواريخ ، خواجه رشيد الدين فضل اللّه همدانى ، به كوشش محمّدتقى دانش پژوه و محمّد مدرّسى زنجانى ، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1338 ق .
20 . جستجو در تصوّف ايران ، عبد الحسين زرّين كوب ، تهران: امير كبير، 1357 ش .
21 . جهانگشاى جوينى ، تصحيح : محمّد قزوينى، تهران: بامداد، 1355 ق .
22 . الحكمة المتعالية فى الأسفار العقليّة الأربعه ، ملاّ صدراى شيرازى (م 1050 ق) ، بيروت: دار احياء التراث العربى ، سوم، 1981 م .
23 . الحور العين ، ابو سعيد نشوان الحميرى ، تحقيق : كمال مصطفى ، قاهره: مكتبة الخانجى، 1948م .
24 . خاندان نوبختى ، عبّاس اقبال آشتيانى ، تهران: طهورى، 1311 ش .
25 . خلاصة الأديان ، محمّدجواد شكور ، تهران: شرق، 1348 ش .
26 . دائرة المعارف الإسلاميّة ، حسن امين ، بيروت: دارالتعارف، 1393 ق .
27 . رجال الكشّى (اختيار معرفهالرجال) ، محمّد بن حسن الطوسى (الشيخ الطوسى) (م 460 ق) ، تحقيق : سيّد مهدى رجائى ، قم: مؤسّسه آل البيت عليهمالسلام، 1404ق .
28 . ريحانة الأدب ، محمّد على مدرّس خيابانى تبريزى ، تهران: كتابفروشى خيّام، 1326 ش .
29 . سنن ابن ماجة ، ابو عبد اللّه محمّد بن يزيد القزوينى (ابن ماجة)(م 275 ق) ، بيروت: دار الفكر .
30 . سنن ابى داود ، ابو داود سليمان بن اشعث السجستانى (م 275 ق) . تحقيق : سيّد محمّد سعيد لحّام ، بيروت: دار الفكر ، اوّل، 1410 ق .
31 . شرح المواقف ، مير سيّد شريف جرجانى ، استانبول: محرم افندى ، 1311 ق .
32 . طبقات الأعلام الشيعة ، آقا بزرگ طهرانى ، قم: اسماعيليان .
33 . الطبقات الكبرى ، محمّد ابن سعد الزّهرى ، بيروت: دار صادر، 1380 ق .
34 . الطريق الصوفيّه و رواسبها فى العراق المعاصر ، كامل مصطفى شبيبى ، بغداد: مكتبة النهضة، 1967م .
35 . الفرق بين الفرق ، ابو منصور عبد القاهر بن طاهر البغدادى (م 429ق) ، به كوشش: محمّد زاهد الكوثرى ، قاهره: نشر الثقافة الإسلامية، 1948 م .
36 . فرق الشيعة ، حسن بن موسى نوبختى ، به كوشش: سيّدصادق بحر العلوم ، نجف: مطبعة الحيدريه .
37 . لغتنامه دهخدا ، على اكبر دهخدا، تهران: دانشگاه تهران (برنامه رايانهاى) .
38 . فلسفة التشريع فى الإسلام (فلسفه قانونگذارى در اسلام) ، صبحى محمصانى ، ترجمه: اسماعيل گلستانى ، تبريز: اميد يزدانى و مؤسّسه انتشارات فرانكلين، 1346ش .
39 . الفهرست ، محمّد بن اسحاق (ابن نديم) (م 380ق) ، تحقيق : رمنا تجدّد ، تهران: اسدى، 1391ق .
40 . كتاب سليم بن قيس ، سليم بن قيس الهلالى (م 76 ق) ، تحقيق : محمّدباقر انصارى ، قم: الهادى، 1420 ق .
41 . نهج الحقّ و كشف الصدق ، الحسن بن يوسف الحلّى (العلاّمة الحلّى) (م 726 ق) ، قم: دار الهجرة، 1414 ق .
42 . لسان الميزان ، احمد بن على العسقلانى (ابن حجر) ، حيدر آباد دكن: دائرة المعارف النظامية، 1331 ق .
43 . مذاهب الإسلاميّين ، عبد الرحمان بدوى ، بيروت: دار العلم للملايين، 1971 م .
44 . مستدرك الوسائل ، ميرزا حسين النورى ، تهران: المكتبة الإسلاميّه، 1383 ق .
45 . مسند ابن حنبل ، احمد بن محمّد الشيبانى (ابن حنبل) (م 241 ق) . تحقيق : دار صادر، بيروت: دار صادر .
46 . مشارق أنوار اليقين ، حافظ رجب البرسى (ق 8ق) ، بيروت: مؤسّسه اعلمى .
47 . معجم البلدان ، ياقوت بن عبد اللّه الحموى ، (م 626 ق) ، بيروت: دار احياء التراث العربى، 1399 ق .
48 . معرفة المذاهب ، محمّدطاهر غزالى (نظام) ، تصحيح : على اصغر حكمت ، تهران .
49 . مقالات الإسلاميّين و اختلاف المصلّين ، على بن اسماعيل اشعرى ، قاهره: مكتبة النهضة، 1389ق .
50 . المقالات و الفرق ، سعد بن عبد اللّه الاشعرى ، تحقيق : محمّدجواد مشكور ، تهران: عطايى، 1963 م .
51 . مقباس الهداية ، عبد اللّه مامقانى ، نجف: مطبعة مرتضوية، 1352ق (به ضميمه رجال مامقانى) .
52 . الملل و النحل ، محمّد بن عبد الكريم الشهرستانى (م 548 ق ) ، تصحيح : شيخ احمد فهمى محمّد ، قاهره: مكتبة الحسين التجارية، 1948 م .
53 . منهاج الكرامة فى إثبات الإمامة ، الحسن بن يوسف الحلّى (العلاّمة الحلّى) (م 726ق)، قم: الهادى، 1379 ش .
54 . نفحات الاُنس ، عبد الرحمان جامى ، تحقيق: مهدى توحيدىپور، تهران: كتابفروشى محمودى .
55 . وفيات الأعيان فى أنباء أبناء الزمان ، احمد بن محمّد البرمكى (ابن خلّكان) ، بيروت: دار صادر، 1310 ق .
56 . هفتاد و سه ملّت (اعتقادات مذاهب) ، مجهول المؤلّف (اثرى از قرن ششم هجرى) ، تصحيح : محمّدجواد مشكور ، تهران: عطايى، 1341 ق .
57 . يتيمة الدهر فى محاسن أهل العصر ، عبد الملك بن محمّد الثعالبى (م 429ق) ، قاهره: مكتبة الحسين التجارية، 1947م .
4
(بحثى در باره كتاب «نقض»)(1)
MADRASA SUNNITE VERSUS DAR AL-'ILM CHIITE? (En marge du Kitab al-Naqd, sur les politiques culturelles et les imageshistoriographiques entre les poques bouyide et seldjoukide)
لئوناردو كَپِتزُنه(2)
رساله دكترى او بدين مضمون بوده است: تنهايى و انزواى آن كودكِ يتيم: آيين تشيّع و فرايند «علم» در اسلام قرون وسطا. او همچنين 56 مقاله به رشته تحرير در آورده است كه مقاله كنونى، آخرين نوشته او به شمار مىرود.
همچنين كتاب الهيّات اسلامى را زير چاپ دارد كه فرهنگنامهاى از دانش تاريخى و مذهبى مسلمانان قرن بيستم است.
وى به ترجمه نوشتههايى مستند در قالب رسالههايى آموزشى در باره اسلام اقدام كرده است كه از جمله آنها مىتوان به كتاب هانرى كُربَن خيال در عرفان ابن عربى اشاره كرد. لئوناردو كپتزونه همچنين به موضوع ادبيات عرب در قرون وسطا توجّه داشته و تعدادى كتاب هم از ميان آثار ادبيات معاصر عرب، ترجمه كرده است.
(استاد دانشگاه سَپيِنزا - رُم)
مترجم: فريده مهدوى دامغانى
چكيده
اقدام سلجوقيان به نابود كردن دار العلمهاى ابو نصر شاپور (وزير شيعى آل
1) . اين مقاله ، ترجمهاى است از متن فرانسوى زير :
2) . وى استاد دانشكده علوم انسانى در دانشگاه سَپيِنزا در شهر رُم است. به تدريس رشته تاريخ مديتِرانه عربى - اسلامى مشغول است؛ رشتهاى كه به عنوان «تاريخ كشورهاى اسلامى» نيز شناخته مىشود. مدرك دكترى خود را در تحقيقاتى كه در تمدّن اسلامى از بُعد تاريخى و ادبشناسى يا همان فيلولوژى به انجام رسانده بود، دريافت نمود. پس از آن كه از بخش خاورميانه دانشگاه ناپل، به دريافت بورس تحصيلى در مقطع فوق دكترى در رشته مطالعات ايرانشناسى نائل آمد، به عنوان استاد قراردادى به تدريس در رشته زبان و ادبيات عرب در دانشگاه معروف بولونيا پرداخت.
بويه) و شريف رضى و شريف مرتضى در بغداد و دار الكتب عضد الدوله بويه در شيراز و كتابخانه صاحب بن عبّاد (وزير شيعى آل بويه) در رى، به گستردگى در منابع تاريخى قرن پنجم و پس از آن، ياد شده و موجب بدنامى سلاجقه - كه متظاهر به مسلمانى و اطاعت از خليفه عبّاسى و بر مذهب شافعى بودند - گرديده است. همزمان، مورّخان و پژوهشگران حوزه تمدّن و فرهنگ، به سهم بزرگ سلجوقيان در شكلگيرى «مدرسه» (و در نتيجه در تاريخ نهادهاى آموزشى در تمدّن اسلامى) اشاره مىكنند و در اين بحث، تلاش اين حكومتگران سُنّى مذهب براى مقابله با مراكز علمى شيعيان (دار العلمها و دار الكتبهاى آل بويه و فاطميان مصر) و نيز اهتمام آنها به جبران خسارتهاى وارد شده بر علم و اهل علم را عاملى مؤثّر و بلكه اصلى مىشمارند؛ امّا مرورى بر كتاب نقض نشان مىدهد كه مؤلّف آن، در بيان آثار و مفاخر شيعه، تا نهايت درجه ممكن، از ذكر نام كتابخانهها و دار العلمها و دار الكتبهاى سوخته و بر باد رفته شيعيان، پرهيز مىكند و در عوض، در يادكرد مؤسّسان شيعى اين مراكز علمى، با زيركى، بر خدمات اجتماعى و عام المنفعه و حسن تدبير و درايت و كشوردارى و مردمدارى آنها تأكيد مىكند و در اين راه، ساختن پُل و نهر و كاريز و بيمارستان و برگزارى مجالس مناظره و... را بر تأسيس دار العلمها و كتابخانههايى كه ويژه اهل علم و مستقر در دربار بودهاند، مقدّم مىدارد.
وى همچنين، تلاش گسترده سلجوقيان را در تأسيس مدارس، مىستايد و به گستردگى به نقش وزيران شيعى در اين توسعه و تجهيز و پشتيبانى مدارس (از طريق موقوفات و عطايا و مَبرّات و...) اشاره مىكند و مىكوشد تا نشان دهد كه مدارس عصر سلجوقى، ادامه طبيعى و تاريخى دار العلمها و دار الكتبها و دار الحكمههاى پيش از خودند (و نه در برابر آنها) و بر همين اساس، به كثرت وزيران و ديوانيان شيعى در دربارهاى سلاجقه (با ذكر نام و منصب) و كثرت مدارس و موقوفات فرهنگى آنها در اين عصر،
افتخار مىكند و از وفادارى و صداقت آنها در خدمت به مخدومان خويش و تبعيّتشان از سياستهاى فرهنگى سلاجقه، شواهد و مؤيّدات فراوان مىآورد. بدين ترتيب، ذهنيت مشهور تقابل و تعصّب شيعه و سنّى را در تحليل تاريخى خود، يك سره به هيچ مىانگارد.
از جمله دلايل و شواهدى كه ديدگاه مشهور تقابل مدارس و دار العلمها را زير سؤال مىبرد و تحليل عبد الجليل رازى را (در كتاب نقض) تقويت مىكند، وجود دار العلمهاى سُنّى، مثل دار العلم ابن سِوار در بصره در روزگار آل بويه و دار العلم مارستانى در بغداد پس از آل بويه و نيز وجود مدارس شيعى متعدّد در قم و رى در روزگار سلجوقيان است.
به علاوه، عبد الجليل، «موقوفه» و «عمومى» شدن مراكز علمى و كتابخانهها در عصر سلجوقى - كه تحوّلى مثبت در نهاد آموزش محسوب مىشوند - و نيز اهتمام سلاجقه به گردآورى كتابهاى دار العلمهاى پيشين و استنساخ آنها را مىستايد و بدين ترتيب، به طور ضمنى اشاره مىكند كه ميراث علمى عصر آل بويه، همچنان محفوظ است و وزيران و ديوانيان سياستمدار سلجوقى، آنها را به در بُرده و به كتابخانههاى مدارس بعدى، منتقل و وقف نمودهاند.
فصل نخست [: دار العلم شيعيان]
در سال 415ق (برابر با 1024 م)، سيّد محمّد بن احمد بن محمّد ابو طاهر بن ابى على الجعفرى، به ساختن «دار الكتبى» در شهر قزوين اقدام كرد. اين كتابخانه، بنا به درخواست مؤسّس و بنيانگذارش - كه از علاقهمندان به رشته «ادب» و «تاريخ» بود - ، به صورت ملكى وقفى در نظر گرفته شد و اين اقدام او، ماهيت «عمومى بودن» آن كتابخانه را بيش از پيش در معرض توجّه قرار مىداد.
در كتاب التدوين، تأليف رافعى نيز خبر ساخته شدن كتابخانهاى به صورت واقعهاى نه چندان پراهميّت گزارش شده است، آن هم به اين خاطر كه اين كتابخانه، درست مقارن با ورود طغرل به شهر بغداد در سال 451 ق (1059 م) تأسيس گرديد
(ر.ك: نقض، ص 529، پاورقى 2). البته اين احتمال وجود دارد كه در گزارش تاريخ اين واقعه، اشتباهى از سوى نگارنده آن، روى داده باشد (يعنى سال 477ق، برابر با 1055 م، صحيح باشد). البته اين تنها مورد نيست. لطفا به كتاب زبدة النصرة و نخبة العسره، اثر عماد الدين بُندارى اصفهانى (ص 10) و نيز كتاب يوسف اِش (ص 116) و كتاب جُرج مَقديسى [استاد دانشگاه پنسيلوانيا در امريكا] (ص 126) مراجعه شود.
بارى، ياقوت نيز به سهم خويش، با نهايت دقّت و اصرار، ورود ارتش سلجوقيان به شهر بغداد را مقارن با سوخته شدن «دار العلمِ» وزير شيعى، شاپور بن اردشير، اعلام مىدارد؛ يعنى همان «دار العلمِ» معروف واقع در بغداد كه نيازى به معرّفى بيشترى ندارد. اين امر نشان مىدهد كه شرح و تفسير تاريخىِ آن واقعه از ديدگاه ضدّشيعى، از همان دوران نيز در برخى از نوشتههاى تاريخى مسلمانان وجود داشته و از نوعى تغيير سياستهاى فرهنگى، خبر مىداده است.
اين وضعيت، همواره از سوى مورّخان، با شكلى مشابه - كه همانا با ورود پيروزمندانه ارتشى فاتح انجام مىگيرد - ، توصيف مىشود. نيز انهدام و ويرانى «كتابخانه»ها كه طبيعتا به عنوان نمادى مشخّص و گويا از نظم و انضباط مطلوب و ايدهآلِ شهرى است كه آن «كتابخانه» در آن بنا نهاده شده بود. در توصيفاتى كه از همين نظم و انضباطِ بسيار مطلوب در دوران حكومت سلجوقيان صورت گرفته است، اين تغيير، همانا به شكلى باز هم آشكارتر و فاحشتر نمايان مىگردد و نماد و مسئله «شهر و شهردارى و ماهيت عمومى بودن اموال شهرى»، از ارتباطى كه «شهر» با «دانشِ» ساكنان آن دارد، خبر مىدهد. لذا يكى از مهمترين عوامل شهرىاى كه داراى بيشترين ميزان اهميّت اجتماعى است، همان است كه در شكل و قالب يك «كتابخانه» (يا همان دار العلم يا دار الكتاب دوران قديم) آشكار مىگردد و بىدرنگ
با يك «مدرسه» جديد التأسيس جايگزين مىشود. ياقوت، با پذيرش اين «جايگزينى»، خود را به عنوان نوعى مفسّر مخصوص براى اعلام و اشاعه احساس و حالتى كه در ميان ديگر همدورهاىهايش نيز وجود داشت، معرّفى مىكند؛ يعنى به
معرّفى كردن ماهيت متعارف و سنّتى و ديرينه آيين سنّى در نزد سلجوقيان مىپردازد.
او اين توصيف را درست پس از فاصله زمانىاى كه با حضور سلسله شيعى آل بويه ايجاد شده بود، به انجام مىرساند. [راوندى در] كتاب راحة الصدور، با تصاويرى
متفاوت، امّا با همان نيّتِ مشابه، به تجليل و ستايش از مباحث مورد علاقه شاهان سلجوقى نسبت به موضوع «دانش» مىپردازد؛ يعنى از علوم قرآنى و بررسى و مطالعه احاديث و اخبار، كه در مقام مخالفت با فلاسفه و پيروان موضوع «تناسخ» و فرقه «دهريه» مطرح بودهاند (راوندى، ص 29 - 30)
با اين حال، به نظر مىرسد كه تعصّبى مشهود و مشخّص، از نوع گزارشى كه ياقوت ارائه كرده است، وجود داشته باشد؛ يعنى همزمانى ورود حكّام سلجوقى با پايان يافتن دورانِ «آكادمى»ها و «كتابخانه»هاى شيعى؛ تعصّبى مشخّص و مشهود كه در وجود محقّقان، در هر دوره از زمان نيز جاى گرفت و تا مدّتها، آنان را در تحقيقاتشان همراهى مىكرد و بر شيوه تحقيقاتشان تأثير مىنهاد؛ زيرا نوع نگرش آنها را نسبت به نظام سازماندهىشده آموزش و تعليم در جهت انتقال دانش كه از سوى «مدارس» صورت مىگرفت و نيز تمام آرمانهاى مطلوب اجتماعىاى را كه «مدارس» در نظر داشتند در جامعه خود برقرار سازند، تحت تأثير قرار مىداد، آن هم به خاطر تضادّى فاحش و مشهود كه ميان دو الگوى كسب دانش در شهرهاى اسلامى وجود داشت؛ يعنى تضادّى كه ميان «آكادمى» و «كتابخانه» كه داراى ماهيت و هسته مركزى كاملاً «شيعى» بودند و «مدرسه» با ماهيت و هستهاى كاملاً «سنّى»، وجود داشت.
از سوى ديگر، همين حالت تعصّبى كه اكثرا در نوشتههاى ياقوت مشاهده مىشود، از سوى منبعى ديگر - كه نگارنده آن از طرفداران سلجوقيان بود - ، تكذيب مىشود؛ متنى كه به زبان عربى، به وسيله بُندارى ترجمه شد و نگارنده آن، كسى جز انوشيروان بن خالد (وزير محمّد بن ملكشاه) نيست. بدين سان، شايد بتوان تا بدان جا پيش رفت و اعلام نمود كه نخستين اقدام و حركت سلجوقيان، در عملكردِ
«سياستِ فرهنگىِ» خود در جامعه، نوعى عملِ «باز پس ستاندنِ» ميراث فرهنگى موجود در «كتاب» بود كه در اغلب اوقات، در منابع گوناگون، همانا به عنوان تصويرى از حفاظت و پاسدارى از «علم و دانش» ظاهر مىگردد (كه به طرزى برگشتناپذير و غيرقابل انكار، تصوير نظم و انضباط و طبقهبندى و سازماندهى ديگرى را به ياد خواننده مىاندازد).
بارى، پس از بىنظمىها و اغتشاشاتى كه درست پيش از ورود طغرل به بغداد صورت پذيرفت، آن واقعه تاريخى، با آتشسوزى «دار العلم» كه به شاپور [وزير شيعى] تعلق داشت (و در برخى منابع، به عنوان «دار الكتاب» از آن ياد مىشود) خاتمه مىيابد. اين
«دار العلم»، در محلّه شيعيان كه با نام «الكرخ» معروف بود، قرار داشت.
در آن هنگام، وزيرِ سلطان كه عميد المُلك كُندرى نام داشت، مردم غارتگر و متهاجمى را كه به حمله كردن و سرقت و غارت و تخريب تالارهاى آن كتابخانه مشغول بودند، پخش و پراكنده ساخت و سپس مجلّدهايى را كه همچنان سالم باقى مانده و شعلههاى آتش، خسارتى به آنها وارد نياورده بود، به جاى امنى منتقل كرد تا بتواند براى بارى ديگر، آن نظمِ از ميان رفته را مستقر سازد (بُندارى، ص 18).
فصل دوم [: مدرسه سنّيان]
در دوران حكومت سلجوقيان، اين «دار العلم»ها با چه پايانى رويارو شدند؟ اين پرسش، به دو دليل صورت مىگيرد: از يك سو، ماهيتِ نمادينِ «دار العلم» و مشهود و مشهور بودن آن از نظر اجتماعى و مدنى، به همراه تمام فعاليّتهايى كه در فضاى ملموس و فيزيكى آن صورت مىگرفت (و شايد حتّى بتوان اذعان داشت كه ماهيت «شهرى» و «عمومى» بودن آن...) كه همانا نشانگر سياستِ فرهنگىِ متعلّق به دوران حكومت سلاطين آل بويه بود، و از طريق تصاوير تاريخىاى كه مورّخان آن دوران ارائه كردهاند، به گونهاى مىنمايد كه گويى با ورود سلسله جديدِ سلجوقيان و مدارسى كه با ورود خود تأسيس نمودند، به كلّى از ميان رفت و محو گرديد. نظامى كه از آن پس جايگزين گرديد، با شيوهاى بسيار دقيق و گاه تشديدآميز، تصوير جديد
و تاريخىاى را كه به اندازه تصاويرِ سابقِ دوران حكومت حكّام آل بويه، از ماهيتى همچنان «شهرى و عمومى» برخوردار خواهد بود و در راستاى علم و دانش و ارتباطاتى كه با زندگى سياسى و اجتماعى شهرهاى اسلامى خواهد داشت، به نمايش خواهد گذاشت.
از سوى ديگر، اين وضعيت همچون اطّلاعاتى از پيش تعيينشده ظاهر مىگردد - كه در اين جا، لازم است عناصر ديگرى را به عنوان تأييديهاى بعدى به اين وضعيت افزود - و ثابت مىكند كه «دار العلم» همچون الگويى تقريبا فىالبداهه و اوّليه، براى
«مدارسِ» بعدى به شمار مىرفته است.
بدون ذرّهاى ترديد، كتاب نقض كه در اواسط قرن ششم هجرى (قرن دوازدهم ميلادى) به وسيله عبد الجليل ناصر الدين بن عبد الحسين بن ابى الفضل قزوينى رازى به رشته تحرير در آمده است، غنىترين و پربارترين منبع از همان دوران به شمار مىرود كه به دست ما رسيده است؛ بويژه به خاطر توجّه وى به چگونگى اوضاع و اهميّتى كه براى ترسيم فضاى شكلگيرى «مدارس» قائل است. در طول دورانى نه چندان نزديك، اين منبع، از لطف و توجّه بسيارى از دانشمندان محقّق در اين زمينه برخوردار بوده است و در سه نوبت، موجب شكلگيرى سه رساله بسيار مهم و حائز اهميّت گرديد: الساندرو بائُزانى در سال 1968م؛ كَلمَر در سال 1971م؛ اسكارچيا اَمُرِتّى در سال 1981م؛رسالههايى كه پس از مطالعه آنها، مقاله كنونى به رشته تحرير در آمده است و به راستى رهين منّت نگارندگان آن سه رساله است.
آرى. آنچه مايليم در اين مقاله درباره آن سخن بگوييم و توجّه خواننده گرامى را بدان معطوف داريم، گستره دادهها و اطّلاعاتى است كه از طريق اين منبع بخصوص [يعنى كتاب نقض] به ما ارائه شده است؛ منبعى كه به غير از نوعى گزارشِ عقيدتى و مذهبى كه تمايل دارد عميقا به نفع سلجوقيان داد سخن دهد و به دفاع از گسترش و شكوفايى «مدارس» در گوشه و كنار اقدام ورزد، همزمانْ مدعى است كه آن نظام، هرگز و به هيچوجه، با هيچ نوع مطالعات آكادميك و نيز وجود نوعى طرح و
برنامهريزى فرهنگى مشخّصى كه معمولاً داراى ماهيت و هستهاى سنّى و نيز كاملاً «مخالف» با سياستهاى فرهنگىِ پيشين خود (در دوران حكومت آل بويه) بوده است، ارتباطى نزديك و جدايىناپذير نداشته است.
بر اساس اين نظريه، «دار العلم» و تمام «كتابخانه»هاى عمومى و يا نيمه عمومى، معمولاً به صورت نمادهايى روشنفكرانه و انديشمندانه از سوى اهل تفكّر و يا داراى ماهيتى تبليغاتى ظاهر مىشدهاند (مَكِنسِن - 1934 - 1935م)؛ يعنى همانا با ماهيتى بسيار «شيعى» (اِش 1967م، ص 67 و كرِمِر 1986م، ص 31). ليكن، گزارشهاى آن منبع ايرانىاى كه موجب گرديده است اين مقاله به رشته تحرير در آيد [يعنى كتاب نقض]، خلاف اين نظريه را به اثبات مىرسانَد و اغلب در پى آن است كه اين وضعيت را با قلمى ظريف و گاه همراه با طنز، بيان دارد و به نقل و آشكار ساختن نكاتى تعصّبآميز عليه آيين تشيّع اقدام ورزد؛ نكاتى كه دقيقا از همين نوع اختلافات
و درگيرىها تغذيه مىشود و تماما بر اساس تصاويرى كه از «دانش» و متفكّران روشنفكر و نخبگان ارائه مىشود، پايهريزى شده است. نكاتى كه از ادغام شدن اين افراد روشنفكر به يك سيستم جديدِ انتقالِ «دانش»، كه در شكل و قالب «مدرسه» ظاهر مىگردد، سخن خواهد گفت.
يكى از اتّهاماتى كه اغلب بيان مىشود و در اين مقاله تلاش شده است پاسخى به آن داده شود، فقدان حضور دانشمندان و نخبگان شيعه در اين برنامههاى انديشمندانه آن دورانِ خاصّ است. در لا به لاى صفحات كتاب نقض، تلاش شده تا نشان داده شود كه آيين تشيّع اماميه، «مدرسه» را وسيلهاى مطلوب براى حضورِ مشهودِ شيعيان در برخى مراكزِ موجود در ايران قرار داده است و با در نظر گرفتن آن به عنوان يك الگو و
يك مدلِ نظاميافته و نظامبخش در جهت انتقال «دانش»، به پافشارى روى اين نكته اصرار مىورزد و اعلام مىدارد كه همانا «مدرسه»، بنا به نوعى ضرورتِ شديد - كه عميقا در فضا و محيط آن دوران احساس مىشده است - ، شكل گرفته و پاسخگوى اين نياز ضرورى در جامعه بوده است؛ چيزى كه مىتوانست موجب تحكيم و
تأييدى انكارناپذير براى موقعيت اجتماعى فقها گردد؛ چيزى كه موجب مىگشت هرگونه اختلاف و درگيرى ميان شيعيان و سنّيان از ميان برود و امكانات و موقعيتهاى فراوانى را براى به نمايش گذاشتنِ چهره عقلانى و روشنفكرانه و انديشمندانه يك قاضى (فقيه و حاكم شرع) فراهم آوَرَد، به گونهاى كه اين امكان ايجاد شود كه اين شخصيّت اجتماعى، به تلاش افتد تا توازن و هماهنگى جديدى را با قدرت حكومتى، ايجاد و برقرار نمايد.
كتاب نقض، به ارائه گزارشى از يك شبكه اطّلاعاتى كه در شُرُف شكلگيرى و گسترش يافتن در سراسر ايرانزمين در دوران سلجوقيان بود، مىپردازد، آن هم در نظام «مدرسه» و در دورانى كه اين نظام، هنوز در مراحل اوّليه شكلگيرى خود به سر مىبرد؛ امّا همزمان در همين منبع، خواننده با نوعى خلأ عجيب و توضيحناپذير در ارتباط با انتقالِ علومى كه به عنوان علوم بيگانه معروف بوده است، روبهرو مىگردد؛ خلأى كه مقديسى نيز به سهم خود، آن را مشاهده كرده بود و ظاهرا نيز هرگز از طريق همان شبكه اطّلاعات جمعآورى شده بسيار وسيع و عظيم پر نگرديد (مَقديسى، ص 78).
اطّلاعاتى كه اغلب در ارتباط با شهر بغداد و دنياى عرب بود و اجازه مىداد كه آدمى از تمايلات عمومى و كلّىِ آن دوران كه از قرن ششم تا قرن هفتم هجرى (يا از قرن دوازدهم تا سيزدهم ميلادى) از ماهيتى ثابت برخوردار بوده است، به يك رشته نتيجهگيرىهاى دقيق و مشخّص دست پيدا كند و دريابد كه در آن دوران، نوعى شكلگيرى دوگانه ذهنى، فقهى و انساندوستانه (اومانيستى) وجود داشته است كه در داخل و خارج از فضاى «مدرسه» حكمفرما بوده است.
به گونهاى سادهتر، چنانچه ما بتوانيم با نهايت دقّت و وسواس براى قرون چهارم و پنجم هجرى (قرون دهم و يازدهم ميلادى)، به بازسازى برخى از برنامهها و دروس فلسفى يا علمى در اماكنى كه با «دانش» سر و كار داشتند و اجازه دادند تا اين برنامهها عملى شوند، اقدام ورزيم (و كافى است در اين مورد، به مسكويه انديشيد كه
محمّد اَرغون به مطالعه آن پرداخت و يا به مسيرِ فكرىِ بوعلى سينا در كتابخانههايى كه در دربارهاى ايرانى وجود داشتند فكر كرد...)، بديهى است كه يك چنين كارى براى قرون بعدى، با مشكلات فراوانى همراه خواهد بود، حتّى با وجود اين كه حضور علومى عملى (رياضيات، فيزيك، نجوم و هندسه) در همان دوران سلجوقيان نيز به عنوان اطّلاعاتى بسيار مهم به شمار مىرفته است.
انواع كتابهاى تَراجم از نوع «طبقات الحكما» يا «طبقات الأطبّاء» صرفا قادرند به ما آگاهى دهند كه براى مثال، كدام استاد در نزد كدام دانشمند عالىمقام به تحصيل دانش خود اقدام كرده بود تا دوران تحصيلات علمى خود را به پايان رسانَد؛ امّا هرگز به ما
نمىگويند كه اين افراد، به كدامين كتابخانهها يا مراكز تحقيقاتى مراجعه مىكردهاند؟
با اين حال و دقيقا به خاطر حضور انكارناپذيرِ علوم عملى (رياضيات، نجوم، فيزيك و هندسه) در دربار سلاطين و يا در جامعه سلجوقى (براى آن كه نمونهاى گويا تقديم كنيم، كافى است نام عمر خيّام را بر زبان برانيم كه در خدمت ملكشاه به سر
مىبرد) و يا به خاطر اهميّت بسيار فراوانى كه فلسفه سياسى با مبدأ و خاستگاهى همزمانْ يونانى و ايرانى دارا بود و تأثير بهسزايى كه در نوع حكومت سلجوقيان داشت (آن چنان كه مطالب فراوانى در سياستنامه در اين زمينه وجود دارد)، نيك مىدانيم كه در قرن ششم هجرى (دوازدهم ميلادى)، تحصيل در رشتههاى فلسفى و علمى براى ورود افراد فاضل و عالم به دربارهاى سلاطين در مقايسه با امكاناتى كه مدرسه ارائه مىكرد ، قالب و چارچوبى مطلوبتر و ماهيتى «نخبهگرايانهتر» داشت. نيز، اين نوع تحصيل فلسفى و علمى، همچنان به مانند گذشته، تحت تسلط انواع اقدامات حمايتگرايانه از سوى پادشاهان و دولتمردانِ وقت قرار مىگرفت، حال آن كه «مدارس» - چنان كه مىدانيد - ، از همين روزگار، خود را از اين وضعيت كنار كشيده و جدا ساخته بودند.
در جهت آن كه نمونهاى مشخّص و آشنا تقديم داريم، كافى است نام فخر الدين رازى را بيان داريم كه در دورانى كه از نظام آموزشى دوگانهاى برخوردار بود، به
تحصيل در رشته فلسفه در شهر مراغه و نزد استاد ماجد الجيلى اشتغال داشت؛ ليكن ما هنوز هم نمىدانيم اقدامات بعدى او براى تحصيل در رشته علمى بسيار پيچيده و تخصّصىاى كه بر آن فائق آمد، چه بوده است، تابدان جا كه بعدها توانست كتاب جامع العلوم را به رشته تحرير در آورد (وِزِل - 1990م).
بدون ترديد كتاب نقض - كه در اين مقاله، مرجعى مهم شمرده مىشود - ، دقيقا به آن خاطر كه منبعى روشن در جهت مردود اعلام كردن ماهيتِ به ظاهر سنّىِ «مدرسه» به شمار مىرود، به طرز قابل پيشبينىاى، آن انتظارى را كه خواننده از يك تصوير تاريخى بسيار دقيق و مفصّلِ مربوط به نظامهاى عمومى و يا نيمه عمومى در سر دارد (و به هيچوجه با قالب «مدرسه» و يا تحصيل در علم فقه سنتّى و متعارف ارتباط ندارند) آشكار نمىسازد.
در واقع، هدف اصلى و اوّليه اين منبع، آن است كه ادغام شدن شيعيان امامى - به عنوان پيروان يك «مذهب» در بُعد و چارچوبِ فقهى - را در شهرهاى اسلامى بيان دارد و اين كار را دقيقا از طريق اهميّت دادن به «مدرسه»، به عنوان يك وسيله و ابزار
مهم و اساسى و همزمانْ نظامبخش، كه اجازه و امكان چنين ادغام شدنى را فراهم مىآورد، نشان مىدهد. با اين حال، حتّى اگر كتاب نقض در بسيارى از مواقع، سعى دارد از گفتن مطالب فراوانى اجتناب ورزد، ليكن خواننده آن كتاب، باز مىتواند كنايات و اشاراتى چند، در باره شكلگيرى و بنيانگذارى «كتابخانه»ها و يا تداومِ فعاليّتهايشان، حتّى در چارچوبى كه به وضوح، شاهد تغييراتى در الگوهاى جديد آن گرديديم و در ارتباط با «شهر» و «دانش» بود، مشاهده كند. اين كنايات، از حضور و عملكردِ عمومىِ «كتابخانه»ها در كنار «مدرسه»، داد سخن مىدهد و اين كار را به شيوهاى بسيار مشخّص و روشن و دقيق به انجام مىرساند.
براى مثال، سخاوت و كرم بهاء الدين كمال ثابت قمى - كه فردى شيعى و از «مستوفيانِ» سلطان محمود بود - ، از طريق بناى انواع مساجد و منبرهاى زيبا براى علما و كرسىهاى مجالس و كتابخانههاى گوناگون، به خوبى آشكار مىشود. در
اين «كتابخانه»ها، انواع آثار «طوائف» و «مدارس» موجود بود.
از سوى ديگر، نكته جالب ديگرى كه مىتواند قابل توجّه باشد، مربوط به «دار العلم» معروفِ صاحب بن عبّاد (م 995ق)در شهر رى است. ياقوت، تخريب آن «كتابخانه» را در كتاب ارشاد الأريب خود گزارش مىدهد. در قرن پنجم هجرى (دوازدهم ميلادى) اين «كتابخانه»، علىرغم شهرتش به عنوان «كتابخانه»اى غنى از انواع مطالبِ متفرقه (به استناد كتاب أخلاق الوزيرين و اَرغون 1970م و كرِمِر 1986م) هنوز وجود داشت. به طور معمول، خواننده مىتواند از به اجرا گذاشته شدنِ قانونِ «وقف» براى كتابهاى موجود در يك «كتابخانه» آگاهى يابد؛ يعنى آثارى كه همواره و به صورت طبيعى و معمول، در فضاى «مدرسه» جايى نداشتند. اين امر، در كتاب راحة الصدور نيز تأييد شده است؛ در بخشى كه به كتب وقفى مربوط مىشود و اين واقعيت كه بعضا و در برخى مواقع، در داخل فضاى «مدارس» و «دار الكتب»ها، مورد غارت و انهدام مردم نيز قرار مىگرفتند.
با در نظر گرفتن اين واقعيت كه در كتاب نقض، آن چنان كه لازم بوده است، از نكات و جزئيات مباحث شيعى، سخنى به ميان نيامده است و با قرار دادن اين اثر در چارچوبى مربوط به فرهنگ همان دورانى كه به رشته تحرير در آمده است، مطالعه آن تأييديهاى است مبنى بر شكلگيرى نوعى تغيير و دگرگونى، بر اساس تاريخنگارى، بر روى عملكرد اجتماعى، سياسى و نيز «عمومى و شهرى»اى كه مربوط به «دانشِ» مرتبط به هر شهر بود. اين موجب مىشود كه آدمى به خاطر آورد كه ماهيتِ وجود داشتن «ضرورتى عمومى» مربوط به وجود داشتن نظامى مشخّص، دقيقا از طريق همين وظيفه شرعى و قانونى كه با عنوانِ «وقف» معيّن مىشود، شكل مىگرفت.
دوران حكومت آلبويه، نشانگرِ از ميان رفتن مالكيت شخصى و خصوصىِ موجود در «بيت الحكمة»، در جهت جايگزين ساختن آن با يك «دار العلمِ» عمومى و همگانى است، به گونهاى كه مردم بيش از پيش بتوانند به آن مكان عمومى كه داراى چارچوبى قانونى نيز هست، مراجعه كنند. در اين موردِ بخصوص، اين وضعيت به
يك شىء منقول و فناپذير قابل مالكيّت به مانند «كتاب»، تسرّى پيدا مىكند و بديهى است كه اين وضعيت، به نوعى در تضاد با اصل قانونى حفظ مطلوب و طولانى مدّتِ مالكيت، در قوانين قضايى و حقوقى قرار مىگيرد.
در دوران حكومت آل بويه، هرگونه پژوهشى، حدّ اكثر در داخل فضاى «دار العلم» صورت مىگرفت، حال آن كه در دوران حكومت سلجوقيان، با نوعى تغيير و دگرديسى در چارچوب اصلى رو به رو مىشويم؛ جايى كه ارتباط ميان «دانش» و «جامعه»، ماهيتى مشخّصتر پيدا مىكند. و از آن پس ، الگوى انتقالِ «دانش» از طريق «مدرسه» شكل مىگيرد. بدين ترتيب، كتاب نقض به عنوان متنى شيعى، نشانگرِ يكسانى و انطباق اين اوضاع نيست؛ بلكه نشانگرِ شركتِ كامل و مطلقِ نخبگانِ انديشمند و هوشمندِ شيعى در برابر اين روند [مثبت] تغيير و دگرگونى است.
اين اثر، به عنوان منبعى متعلّق به دوران سلجوقيان، سرنخهاى مبتنى بر تغييرى كلّى و عمومى را نسبت به تصوّر و انديشه جامعه آن دوران، در برابر مسئله «دانش» نشان مىدهد و از الگوها و نمونههاى ارتباطى و بهرهبردارى آن الگوها داد سخن مىدهد. اندكى بعد، بازتاب اين تغيير را از ديدگاه تاريخى مورد بررسى قرار خواهيم داد، در جايى كه كتاب نقض، به چيزى اشاره خواهد كرد كه به نظر نگارنده اين سطور، تداوم نوعى سبك و شيوه اربابمنشانه و حمايت و پشتيبانى مالى و فكرى به مانند دوران قديم [پيش از سلاجقه ]است.
فصل سوم [: دار العلم، الگوى تقليدى براى مدرسه]
حقيقتا كدامين جنبه اصلى و اساسى از «دار العلم»، به عنوان مدل و الگوى تقليدى براى «مدرسه» برگزيده شد؟ بدون ترديد، نگاهدارى از كتب، به عنوان ضرورتى عمومى و همگانى براى جامعه، نخستين هدف بوده است. در مركزيت موجود در «كتابخانه» (در هر دو نظام موجود)، آدمى مىتواند نوعى يكپارچگى و نظمِ تقريبا آنى را مشاهده نمايد. يعنى نوعى انتقالِ بديهى و مشهود از يك سازماندهى داخلى از سوى نخستين فضاى اجتماعى به دومين فضاى اجتماعى (اين موضوع از سوى اِش
نيز به وضوح بيان شده است: 1967م)؛ از سوى ديگر، فرضيه گذر و انتقال از «مسجد» يا «مسجد - خان» به «مدرسه» در نوشتههاى [جُرج] مقديسى نيز مشهود است و نيز در نقدى كه «متحّده» در سال 1997م بيان داشت).
جنبه مشكلآفرين ديگر همانى است كه اِش نيز بيان داشته است و از نوعى انتقال الگوها و عملكردها و وظايف در يك «مسير مستقيم» داد سخن مىدهد كه در نهايت، به نظام «مدرسه» ختم مىشود؛ «مدرسه»اى كه از دو عنصر مشهود و مشخّص كه در «دار العلمِ» دوران قديم نيز وجود داشته است، برخوردار مىشود: يعنى حضور دانشجويان و استادان مدرّس (اِش 1967م).
اطّلاعاتى كه اِش جمعآورى كرده است تا از وجود برنامههاى آموزشىِ از پيش تدوين شدهاى (كه پيشتر نيز در «دار العلم» وجود داشته است) سخن بگويد، نشانگرِ اين واقعيت انكارناپذير است كه برخورد و واكنش مخصوصى وجود داشته است كه از سوى استادان بزرگ، آشكار مىگرديده است؛ واكنش و تمايلى كه از سوى حاميانِ بانفوذ و وزيرانِ مقتدر دربارى، مورد حمايت و پشتيبانى كامل قرار مىگرفته است. اين تمايل، همانا انجام دادن تعليم و تدريس و آموزش در يك مكان عمومى بوده است؛ مكانى كه مىبايست حتما از مسجد، متفاوت و جدا مىبود؛ مكانى كه ويژگى آن مىبايست حضور كتابهايى بىشمار مىبود و همانا با جمعآورى بيش از پيش مجلّدهاى بىشمار كتابهاى گوناگون تحقّق مىيافت. وفور كتابها، خود مىتوانست عنصرى بيش از پيش تكميلكننده و كامل براى زوجِ نمادينِ «استاد و شاگرد» قرار گيرد و همچون نشانهاى براى كثرتِ ماهيت دائرهالمعارفىِ اطّلاعات و دانش و نيز شكلگيرىهاى انديشمندانه و پرورش عقلانى افراد به شمار رود. تمايلى كه حضور آن مكانِ مشخّص و عمومى، مىتوانست مفهوم و معناى نمادين آن را به بهترين شكلِ ممكن به نمايش گذارد (يعنى همانا تجلّى ارزش اجتماعى و مذهبىِ موجود در «دانش» و حضور دائمى استادانى مشهور و معروف در مكانى «عمومى» و در «شهرى» مشخّص) كه البته حالتى ملموس و واقعى به اوضاع ببخشد (به مانند
سياست حاميان بزرگى كه در دوران آل بويه حضور داشتند و نشانگرِ شخصيّتهاى بزرگى بودند كه در ارتباطى دائمى با اماكن مهم و مقتدر به سر مىبردند).
در ميان نمونههاى بسيار مهمى كه به قرون چهارم تا دهم هجرى تعلق دارند و از سوى اِش در منابع گوناگون، كشف و جمعآورى شدهاند، بهتر است از «دار العلم فاطميّه» واقع در شهر قاهره نام برد كه از حضور استادى در رشته فلسفه و نيز فقهايى از فرقه اسماعيليه و نيز فقهايى سنّى برخوردار بود و آنان را در خود پذيرا مىگرديد.
ما همچنين نمونه استاد مدرّسى را داريم كه از فرقه معتزلى بوده و به صورت دائمى و منظم، به تدريس مناظره(علم جدل و استدلال) در «دار العلمِ» ابن سِوار (كه از اهل سنّت بود و در شهر بصره اقامت داشت) مىپرداخته است.
ما مىتوانيم باز هم نمونههاى ديگرى را بيان كنيم و از فعاليّتهاى آموزشى و تعليماتىاى كه از سوى شريف مرتضى در «دار العلمِ» تحت اختيارش صورت مىگرفت، سخن بگوييم (اعم از علوم مذهبى و علوم انسانى)؛ و يا از برادرش شريف رضى. با اين حال، اطّلاعات بسيار جالب و پربارى كه از سوى اِش در اختيار ما نهاده شده است، هنوز هم قادر نيست مجموعه يكدست و يكپارچهاى را در اختيار ما بگذارد تا ما بتوانيم به درستى به نتايجى دست پيدا كنيم و بفهميم كه نحوه آموزش و تعليم دقيقا به چه شكل بوده است و از ماهيت كلّى و عمومى آن باخبر گرديم؛ يعنى چيزى كه مىتواند مهمترين ويژگىِ «دار العلم» به شمار رود.
به همان اندازه، تأييد اين نكته كه در آغازِ شكلگيرى و بنيانگذارى اين «مدارس»، نوعى «واكنش منفى و تضادگونه» عليه ذهنيّتِ نامتعارف و بدعتآميزى كه در فضاى «دار العلم»ها حكمفرما بود، وجود داشته است، به نظر افراطى مىرسد (چنان كه اِش نيز به انجام دادن اين امر پرداخته است، به گونهاى كه پس از اظهارات او، نظريهاى بر
آن اساس شكل گرفت كه بسيار هم رايج و متداول گرديد). اين نظريه، هيچ كارى جز تجديد و تمديد كردن آن تعصّب ديرينه و قديمى، كه تا آن اندازه نگارنده كتاب نقض عليه آن به مبارزه پرداخته است، نمىكند.
اين تعبير و توضيح، از يك سو، وجودِ شيوه و روندى براى تأييدِ مطالعاتى در زمينه فقه و [مذهب اهل ]سنّت كه تمام نيرو و قدرت خود را از انواع مجادلات و استدلالهايى تقريبا با ماهيتى كاملاً مستقل و عميقا تخصّصى به دست مىآورْد، ناديده مىانگارد و اهميّتى به آن نمىدهد؛ يعنى رويارويى جالب و جدّىاى كه ميان پيروان مذاهب سنّى صورت مىپذيرفت (و بيش از همه، ميان شافعيان و حنفيان) (به نوشتههاى بوليه در سال 1972 مراجعه شود).
اين وضعيت، موردى است كه مىتواند تفكّرى عميق را موجب شود، به گونهاى كه آدمى به انجام دادن تحقيقات متفاوتى در باره اصل و منشأ شكلگيرى «مدرسه» تشويق مىشود (براى مثال، به نوشتههاى سوردِل در سال 1976م و نيز «متحّده» در سال 1980م و سال 1997م مراجعه شود).
از سوى ديگر، اين نوع توضيح و تفسير، به گونهاى تمايل دارد كه به قضاوتى تقريبا شخصى و ذهنى اشاره كند، چنان كه آدمى را بر آن مىدارد كه آغاز شكلگيرى «مدرسه» را با همان اصطلاحاتِ معمول و هميشگى تعريف كند و آن را به عنوان نوعى «بازسازى اصلاحاتى» در نظر بگيرد (يعنى آيين سنّت كه آيين رسمىِ سلجوقيان است، در مقامِ مخالفت و مبارزه با آيين تشيّع و نامتعارف بودن انديشه حكّام آل بويه آشكار مىگردد) و اين نوع تفسير و قضاوت شخصى، ماهيتى كاملاً محافظهكارانه و شايد حتّى مرتجعانه به دست مىآورد و نشانه رجعت و عقبگرد است.
يكى ديگر از نشانههاى بعدىِ اين نوع تعبير و توضيح مىتواند ماهيت تحريم علم و دانش فلسفى و علمى باشد كه در «دار العلم»ها برعكس، به شدّت مورد توجّه قرار مىگرفته است؛ تحريمى كه در پايهريزى و بنيانگذارى نظام «مدرسه» و برنامههاى آموزشى آن، تأثيرى عميق بر جاى مىنهاده است (تيباوى 1962م و مقديسى 1981 م. در باره مواد و رشتههاى علمى در برنامههاى «مدارس»، به كتاب احسان اوغلو 2002 مراجعه شود).
اين نوع تفسير و توضيح موجب مىشود تا اِش نتيجه بگيرد كه «مدرسه»، به ابطال كردن ماهيت وجودىِ «دار العلم» مىپردازد، در حالى كه در آغاز، آن را به عنوان مدل و الگوى خود برگزيده بود (اِش 1967م). مقديسى همچنين با گزينش همين نظريه، معتقد است كه نيروهاى سنّتى و سنّتگرا، به استفاده از انواع شيوههاى اِپيستِمولوژيكى (بخشى در رشته فلسفه كه به مطالعه تاريخ و اصول و شيوههاى كاركرد علمى مىپردازد) اقدام كرده بود و اين شيوهها را در مخالفت با انواع جريانات
فرهنگىاى كه قصد داشتند به مبارزه با آنها بپردازند، مورد استفاده قرار مىدادهاند
(مقديسى 1981م).
امّا آيا اين به راستى مىتواند انگيزه اصلى براى انتقال از نظام «دار العلم» به نظام «مدرسه» به شمار رود؟ و آيا اين به راستى يكى از سياستهاى فرهنگى سلجوقيان بوده است كه از نظر عقيدتى و ايدئولوژيك، در مسير مشخّصى پيشروى كند و از سوى سلجوقيان، ابداع گرديده بوده است؟
اين انتقال، يقينا در شكل و قالب تحكيميافته آيين سنّى، حتّى در انواع اشكال «دانش» براى عموم مردم ظاهر مىگردد؛ امّا آن جا كه آدمى تمايل دارد به تعمّق در باره
اين «مسيرِ انتقالى» اقدام ورزد و به نيّتى دقيقتر در جهت سياستگذارى كردن تمام نظامهاى فرهنگى اشاره نمايد (و شايد بهتر است با اصطلاح «سنّى كردن ديگران» به معرّفى آن پرداخت)، لازم است پيش از هر چيز، به بازتاب تاريخى اين مطالعات فقهى و تمايل شخصيّتِ «فقيه» در جهت آن كه خود را به عنوان يك چهره اجتماعى و همزمان روشنفكر، (همچون «واسطه»اى انكارناپذير ميان قدرت حاكم و توده مردم) معرّفى نمايد، توجّه كرد.
اين تمايل، چيزى بود كه سلجوقيان و تمام كسانى كه اين نوع سياست را براى حكّام سلجوقى در پيش گرفتند، بىاندازه مايل بودند كه عاملان معرّفىكننده آن به شمار روند.
اين تمايل در انواع اشكالِ عمومى در جامعه رشد كرد و نتيجه آن، شكلگيرى نظام
«مدرسه» در جامعه بود (متحّده 1997م و نيز لَمبتُن 1981م). در نتيجه، لازم است كه آدمى، تفاوت ميان تصاوير تاريخىِ موجود براى «دانش» و نيز تمام عملكردهاى واقعى و حقيقىاى را كه در سازماندهى مطالعات و تقسيمبندىِ «دانش» صورت مىگرفت، تشخيص دهد.
اين عملكردهاى واقعى، از طريق طبقهبندىهاى بىشمارى كه در علوم گوناگون در قرن چهارم و پنجم هجرى (قرن دهم و يازدهم ميلادى) صورت گرفته بود، نمايان مىشد: از فارابى و بوعلىسينا گرفته تا غزّالى (آن نيز براى آن كه صرفا چند نام بسيار
مشهور را ذكر كرده بوده باشيم). بدين سان، آدمى نه تنها مىتواند نوعى تنوّع و تفاوت در ارائه انواع تئورىها در ارتباط با مسئله «دانش» به دست آورد، بلكه همزمان از نوعى كتابچه راهنماى ملموس و دقيق براى مسيرهاى متفاوتى كه براى رشتههاى تحصيلى وجود داشت، بهرهمند گرديد. اين وضعيت، به مانند آينهاى است كه اين تفاوتها را در طول جريان مسيرى كه پيموده بودند، به معرض ديد مىگذارد و نشان مىدهد كه در طول دو قرن، شيوههاى گوناگون آموزش و تعليم در يك شهر اسلامى، به چه شكل بوده است.
فصل چهارم [: مدرسه سنّيان در برابر دار العلم شيعيان]
ميزان اطّلاعاتى كه اِش جمعآورى كرده است، به خودى خود نشان مىدهد كه نوعى عدم تجانس در هسته مركزىِ سياست و مذهب در فضاى «دار العلم» وجود داشته است كه البته نمىتوان آن را به عنوان نوعى «تضاد» و اختلاف و درگيرى فاحش با «مدرسه» در نظر گرفت؛ بلكه بايد آن را بيشتر به عنوان چشماندازى از انواع عملكردهاى واقعى از دانشها و معارفى كه تحتالشعاع كثرت انواع رشتههاى تحصيلى موجود در «دار العلم» قرار مىگرفتند، در نظر گرفت. بدين سان، كتابچه مواد و برنامههاى آموزشىِ مربوط به «دار العلمِ» شاپور بن اردشير كه از سوى سبط ابن جوزى محفوظ نگاه داشته شد، به ما نشان مىدهد كه معيار الهامبخشِ
«كتابخانه»، همچنان به سوى الگويى كلاسيك (كه مسئله «تنوّع» و «كثرت»، سخن اوّل را در آن مىگفت) معطوف است و اين كه حجم فراوان كتابها، بر اساس نوعى طبقهبندى بر اساس رشتههاى آموزشى، تنظيم و سازماندهى مىشده است. براى مثال، «علوم دينى» (يعنى مصاحف، تفسير و قرائت قرآن، فقه بر اساس مكاتب گوناگون فقهى، كلام، خلاف و انواع متون مرتبط با اهل بيت) و همين طور «ادب» (كه شامل انساب و شناخت متون ادبى و لغتشناسى تاريخى و دستور زبان و آشنايى با كلمات و تركيبات و شعر و تاريخ مىگرديد) و نيز علوم عقلى (به مانند علم پزشكى، نجوم، فلسفه و هندسه).
در مرحلهاى ثانوى، اين چشمانداز ظاهرا تحت سلطه «مدرسه» قرار داشت؛ زيرا «مدرسه» به عنوان يگانه ماهيتِ مشهود و فاحش، براى ايجاد نزديكى ميان «نخبگان روشنفكر» و سياستِ حمايتگرانه حاميانِ بانفوذ به شمار مىرفت و مديريت كلّى اين امور از سوى سلجوقيان، در قلمرو فرهنگ عمل مىكرد، آن نيز با حضور فضاهاى شهرى و انواع اماكنِ انتقال و تبادل عمومى «علم و دانش» كه با طبقهبندىهاى عمومى از كلّ علومِ موجود مشخّص مىگرديد؛ طبقهبندىاى بسيار مشهور و پيشرفته كه بر اساس تقسيمبندى علوم اسلامى و علوم بيگانه انجام مىگرفت و همچون الگويى تخصّصى از انواع اطّلاعات و آگاهىها و زمينههاى تحقيقاتىِ آنها نمايان مىشد.
و به راستى اِش، براى بارى ديگر، به كشف كردن تعدادى «دار العلم» كه كاملاً پيرو آيين سنّت بودند نائل گرديد، به گونهاى كه برخى از آنها، از همان دوران حكومت سلجوقيان شكل گرفته بودند. بد نيست براى نوبتى ديگر، از «دار العلمِ» ابن سِوار در بصره (در قرن چهارم هجرى مصادف با قرن دهم ميلادى) سخن گفت كه مقدسى [مؤلّف أحسن التقاسيم] از آن نام برده و به نظر مىرسد كه نخستين «كتابخانه»اى بوده است كه با حكم شرعى و برگشتناپذيرِ «وقف» بنا نهاده شده بود؛ و يا آن «دار العلمى» كه باز هم در بصره واقع بود و از سوى قاضى القضات ابوالفرج بن ابى البقاء
بصرى (م 499ق / 1105 م) بنا نهاده شده بود.
اين «دار العلم»، براى انواع مطالعات ادبى و تحصيل در رشته ادبيات و زبانشناسى و لغتشناسى اختصاص داشت (اِش 1967م)؛ و يا آن دار العلمى كه در بغداد واقع بود و به آن فقيه حنبلى، يعنى عبيد اللّه بن على بن نصر مارستانى تعلّق
داشته است (541 - 599 ق / 1146 - 1202 م) كه آن نيز «وقفى» بود و داراى انواع كتب مربوط به ادب و پزشكى و منطق و فلسفه بود (اِش 1967م). اطّلاعاتى كه به راستى مىتواند حائز اهميّت باشد و به هر سه اين «دار العلوم»ها مربوط باشد - كه از سوى افرادى پيرو آيين سنّت تأسيس شده بود - ، اين است كه هر سه، در برابر آن شعارِ معمول و آشنايى كه مدعى است : «مدرسه سنّى درست در نقطه تضاد با دار العلم شيعى» قرار دارد، مغايرت دارند. بدان سان نيز اين سه «دار العلم»، از سياست باز گذاشتن درهايشان براى عموم شهروندان پيروى مىكردهاند و همزمان، از ماهيتى خصوصى و غيردولتى برخوردار بودند.
اين سه مورد، نمونههايى از حمايت و پشتيبانى مالىِ افراد بانفوذى است كه به نظر مىرسد به هيچوجه در چارچوب و قالب طرح و برنامهريزىهاى «سياستِ فرهنگىِ» حاميان و پشتيبانانِ فرهنگ و ادبِ معمول و هميشگىِ آن دوران جاى نمىگرفتهاند و بر اساس آن «سياستهاى فرهنگى»، عمل نمىكردهاند.
در واقع، در جايى كه «دار العلمِ» ابن سِوار در دورانى شكل مىگيرد و تأسيس مىشود كه هنوز بر اساس حمايت و پشتيبانىِ قدرت دولتى، تحت سرپرستى و تكفّل قرار مىگيرد، آن دو «دار العلمِ» بعدى كه متعلّق به دوران سلجوقيان است، در زمانى تأسيس شدند كه قدرتِ دولتى كه پايهگذارِ تمام مراكز «علم و دانش» بود، صرفا به ساختن «مدرسه» مبادرت مىورزيد و نوع كتابهايى كه در اين اماكن جمعآورى مىشد تا ميراث مكتوبى را شكل بخشد، داراى عملكرد و فعاليّتى ظاهرا خودكفا و مستقل بود. در واقع، شايد حتّى بتوان اذعان داشت كه تخصّصى بودن كتبِ موجود در اين مراكز، خود مىتوانست نشانهاى براى همين تغييراتِ وارده باشد.
و لذا بسيار حائز اهميّت است كه اين نكته را به خوبى دريابيم كه براى مثال پس از آتشسوزىِ «دار العلمِ» شاپور بن اردشير، نوعى شتاب براى جايگزين كردن آن شكل گرفته بود كه آن نيز با شكست و عدم تحقّق ، رو به رو گرديد: تلاشهاى نخستين آن بود كه آن «كتابخانه» از نو بازسازى شود و اين كار از سوى هلال الصابى تصميم گرفته شد (مقديسى 1981م). سپس غَرس النعمة تصميم گرفت آن مكان را از نو ايجاد كند (اِش 1967م)؛ امّا هر يك از اين تصميمگيرىها تنها براى مدّت كوتاهى پايدار بر جاى ماند. پس از آن نيز هر دو دار العلم، پس از چندى تعطيل مىشوند، در حالى كه عميقا تحتالشعاع موفّقيت چشمگيرِ «مدرسه نظاميه» قرار گرفته بودند.
اين امر موجب گرديد كه بنيانگذارانِ اين دو «كتابخانه»، حكمِ شرعىِ «وقفى» بودن آن دو مكان را ابطال كنند؛ زيرا تأسيس «مدرسه» بزرگى كه از سوى نظام الملك صورت گرفته و داراى كتابخانهاى وسيع نيز بود، ابقاى اين دو «كتابخانه» قديمى را بيهوده جلوه مىداد. به نظر مىرسد كه اصل و منشأ يك چنين بيهودگى، حضور تعدادِ بىشمار كتابهايى بود كه داراى انواع اشتباهات املايى در لابه لاى صفحات خود بودند.
اين بدان معناست كه به احتمال بسيار زياد، فهرست كتابهاى موجود در «دار العلمِ» شاپور بن اردشير كه در فهرست آن كتابخانه موجود بود، تماما از سوى مدرسه «نظاميه» نسخهبردارى شده بوده است. در واقع، ماجرا تا بدانجا پيش مىرود كه حتّى آخرين كتابخانهدار آن «دار العلم» كه (از پيروان آيين تشيّع نيز بود و) ابو
يوسف بن سليمان اسفراينى نام داشت (م 488ق / 1085 م) جزو كارمندان «نظاميه» گرديد و به عنوان مسئول و مدير آن كتابخانه بزرگ و جديد در بغداد، شروع به كار كرد (اِش 1967ق).
شايد اين نوع تخصّص، در چنين كارهاى خدماتىاى (چنانچه بتوان چنين نامى را بر روى آن نهاد) كه از ويژگىهاى «كتابخانه»هايى است كه به صورت «موازى» و پاى به پاى «مدرسه» شكل گرفتند و تأسيس شدند، بتواند ماهيت تغييرپذيرىِ موجود
ميان [دو] نام «دار العلم» و «دار الكتب» را به گونهاى توضيح دهد. در واقع، از قرن پنجم هجرى (قرن يازدهم ميلادى) به بعد، منابع تاريخى بدين شكل [يعنى با دو تعبير] از كتابخانه شاپور بن اردشير نام مىبرند (براى مثال در الكتاب البغدادى، ج 11، ص 58 و در كتاب ارشاد الأريب ياقوت، ج 1، ص 799 و در كتاب اصفهانى كتاب زبدة النصرة و نخبة العسره، ص 18).
به نظر مىرسد كه اين دو نامِ متفاوت، بيشتر از آن كه در تلاش باشند از نوعى واقعيتِ نامشخّص، امّا همزمان واقعى سخن بگويند، تلاش مىورزند تا از يك تفاوتِ تاريخى داد سخن دهند و به تفاوتى در نحوه انديشه بشرى كه ميان دو شكلِ متفاوت در جهت حفظ ميراث مكتوب وجود داشته است، اشاره كنند. بدين سان، در برابر نامِ قديمى و اوّليه «دار العلم» كه بدون ترديد قادر است حال و هوايى كلاسيك و
سنتّى را به يادِ انسان بيندازد، نامى جديدتر تحت عنوانِ «دار الكتب» آشكار مىگردد
كه براى تمام «كتابخانه»هاى موجود در نظر گرفته شد (يا همان نام فارسى «كتابخانه»).
به همان اندازه، با در نظر گرفتنِ تمايلاتِ متفاوتِ حمايت و پشتيبانىِ حاميانِ فرهنگ در اين زمينه، مىتوان تفاوتى را كه ميان اين دو نظام وجود دارد، بهتر درك كرد.
در يك جا، حامى و پشتيبانى وجود دارد كه به تأسيس يك «دار العلم» مىپردازد، در حالى كه در دوران و زمانى ديگر، حامى و پشتيبان ديگرى وجود دارد كه به ساختن يك «مدرسه» اقدام مىورزد و اين نكته را نبايد فراموش كرد كه هر دوىِ اين افراد، تمام فعاليّت و تلاش خود را براى تأسيس يك «كتابخانه» نيز به انجام مىرسانند.
در هر دوىِ اين نظامهاى فرهنگى، ما با يك ماهيتِ شخصى و فردىِ بسيار مشهود رويارو مىگرديم و مشاهده مىكنيم كه هر يك از اين نظامهاى فرهنگى، دوست داشتهاند چه نوع فعاليّتهايى را در داخل اين اماكن به انجام رسانند. در مورد «دار العلم»، حضور دائمى يك الگوى كلاسيك بسيار مشهود است. اين جنبه، در تصاوير تاريخىاى كه از دربار پادشاهان ارائه شده است (بويژه در دربار وزيران و آن هنگام
كه آدمى به «مجالسى» مىانديشد كه از سوى ابوحيّان توحيدى در «الامتاع وَالمؤانسة» انجام مىگرفته است) به خوبى محفوظ باقى مانده است. يعنى آن جا كه حفاظت و مراقبت از ميراث مكتوب، به هر حال، شيوهاى براى نشان دادن اين واقعيت است كه انواع فعاليّتهاى گوناگون در زمينه ارتقا و شكوفايى «علم و دانش» صورت مىگرفته است و اين كه تا چه اندازه، وزيرى كه حامى و پشتيبانِ فرهنگ و ادب است، از شكوه و جلال والايى نيز برخوردار است.
در دوران حكومت سلسله آلبويه، رشته ارتباط ميان اماكنى كه قدرت حكومتى در آن مستقر بود و آنانى كه صرفا اهل «علم و دانش» بودند (و طبيعتا از ماهيتى نمادين و همزمان بسيار مشخّص و ملموس برخوردار بود)، در هسته مركزىِ فضاى دربارِ شاه واقع بود و انواع مشاغل و فعاليّتهاى عمومى، بر گرد همين فضاى دربار شكل گرفته بود و از آن مكان، مركزى اصلى مىآفريد، به گونهاى كه فضاى شهرى، به سمت آن نقطه مركزى گرايش پيدا مىكرد. و بايد گفت كه اين تصوير، از ماهيتى قديمى و ديرينه برخوردار است؛ يعنى از همان دورانِ آغازين و اوّليه تأسيس «كتابخانه» در دنياى عرب و اسلامى. بدان سان نيز تصويرِ «وزير دربار» كه همزمان حامى و پشتيبان بزرگ و مقتدرى به شمار مىرود، تداومبخش آگاه و فرهيختهاى است كه به انجام دادن سنّت فرهنگىِ ديرينهاى ادامه مىدهد (يعنى همان «بيت الحكمه»اى كه در نزديكى «كتابخانه» وابسته به كاخ سلطنتى قرار داشته است). لذا وزير پيوسته وظيفه دارد كه انواع اقداماتى را كه نشانگرِ حضور نمونه يك «حاكمِ آگاه، روشنفكر و انديشمند» است، بر گردِ خود جمعآورى نمايد. اين تصويرِ تاريخى و بسيار مهم كه از ارتباط ميان «قدرت حكومتى» و «علم و دانش» داد سخن مىدهد و دستكم از زمان مأمون تا سلسله آل بويه ادامه يافته بود، از سوى حاكمى كه مشاورش كسى مگر يك فيلسوف انديشمند نيست، صورت مىگيرد.
حال آن كه «مدرسه»، بر خلاف توضيحاتِ بالا، لازم بود از حالتِ تمركزى كه نسبت به دربار داشت بيرون بيايد و با حالتى محسوس و قابل تشخيص، نقطه توازنى
را ميان «قدرت حكومتى» و «علم و دانش» ايجاد كند. آن نيز بدين خاطر كه «مدرسه»، از نظر ظاهرى و نمادين، در خارج از فضاى دربار قرار داشت و براى «شهرى» كه در آن واقع شده بود، قطب و مركزيت ديگرى ايجاد مىكرد كه اين مركزيت، با حضور يك استادِ فاضل و دانشمند، و يك فقيه و عالِم بزرگ كه براى تدريس به آن مركز فراخوانده مىشد، مشخّص مىگرديد.
در اين جا، تصويرِ مؤسّس و بنيانگذار، ديگر آن تصوير كليدى به مانند دوران استقرار «دار العلم»ها نيست؛ در اين دوران، سياست فرهنگىِ وزير اعظم، اين است كه براى برقرارى ارتباطى نزديك با «شهر»، از تصوير يك استادِ دانشمند يارى بجويد. بدين سان، چونان كه همه مىدانند، نظام الملك، «نظاميه» را تأسيس نمود و فقيه بزرگ، ابو اسحاق شيرازى را كه شافعى مذهب بود، براى تعليم دادن به دانشجويان آن «مدرسه»، به بغداد دعوت نمود.
به همان اندازه، حتّى تصوير «حاكم»، در اين دوران و با اين نوع ديدگاه جديد، در مقايسه با تصويرى كه در دوران گذشته داشت دستخوش تغييراتى مىگردد. در لا به لاى صفحاتِ سياستنامه، ما با تصويرِ حاكمى كه تعليماتى از سوى استادانى عالى مقام دريافت مىدارد، رويارو مىشويم. بدين ترتيب، توبيخ و انتقادهاى فيلسوف كه به عنوان الگويى براى دوران باستان به شمار مىرفته است و همانا به معناى «ارتباط» و «واسطه»اى ميان حاكمى عادل و همچون مشاورى است كه معلّم «ادب» در دوران سلسله عباسى به شمار مىرفت، با فرهيختگى و علم و دانش يك فقيه جايگزين مىگردد (به كتاب فاتحة العلوم غزّالى مراجعه شود. به نظر غزّالى، حضور يك فقيه و پندها و نصايح خردمندانهاى كه به حاكم تقديم مىدارد، قابليت داورى و قضاوت كردن را به آن حاكم عنايت مىكند و همزمان موجب مىگردد تا وى ماهيتى قانونى و شرعى پيدا كند و به همان اندازه، به آن فقيه بسيار دانشمند و فاضل اجازه مىدهد كه بدينترتيب، «مدرسه» - كه پديده جديد و نوظهورى در جامعه آن دوران به نظر آزادى خود را همچنان محفوظ نگاه دارد).
مىرسد - در بُعدِ عمومى، همگانى، نهادى و سازمانىِ خود، تمام موضوعات فرهنگى و بلاغى و خطابى و انسانشناختى را در خود جاى مىدهد؛ يعنى موضوعاتى كه براى سخن و كلامِ اسلامىِ كلاسيك، در باره مسئله «دانش» لازم است. از يك سو، پيشرفت و پرورشِ آموزش و تعليمِ شفاهى، به همراه احساس علاقه و اخلاص و ارادتمندىِ شاگرد نسبت به استادِ خود، از يك ماهيت فعّال در برابر بُعدِ سياسى و اقتصادىِ موجود در آن «شهر» برخوردار مىگردد، و از سوى ديگر، «بركتِ» حضورِ استاد، در منطقهاى محدود كه دقيقا در همان «شهر» واقع شده است، مشخّص مىگردد.
بدين سان، نوعى ماهيت ملموس و اجتماعى - كه با ماهيتِ هميشگى «وقفى» بودن آن مكان همراه است - ، به قدرتِ مفيد و سودبخش «بركتِ» حضور استاد مدرّس افزوده مىشود (دِكُباِر 1993م و چَمبِرلين 1997م. نمونه شهر دمشق، واقعيتى بسيار مشهود را آشكار مىسازد). بدين ترتيب، كمكم نام «دار العلم» كه به «دار الكتب» يا «كتابخانه» تغيير يافته است، از لا به لاى صفحاتِ منابع تاريخى محو مىگردد؛ امّا نه از واقعيتِ موجود. بويژه آن هنگام كه اين منابع، به توصيف و توضيح
دادن الگويى تاريخى - كه در تلاش است از ارتباط جديدى كه ميان «علم و دانش» و بُعد «شهرى و عمومىِ» موجود در «سياستِ فرهنگىِ» سلجوقيان وجود دارد - ، اقدام مىكنند.
به نظر مىرسد كه دقيقا از طريق همين تصاويرى كه از ارتباطى ميان «قدرت حكومتى» و «علم و دانش» داد سخن مىدهند، مركز شهرىِ مهم ديگرى براى انتقال و حفاظت از «علم و دانش» شكل مىگيرد كه در كنار «مدرسه» جاى خواهد گرفت؛ يعنى احداث «بيمارستان» و نيز «كتابخانه»اى كه آن بيمارستان در محدوده خود دارا خواهد بود.
در اين جا، صرفا مايلم چند توضيح كوتاهِ تاريخى - فرهنگى از اين تصويرِ تغييريافته تقديم كنم، بدون آن كه ناگزير باشم انواع توضيحاتِ مُفصّل و پيچيدهاى كه به نظام اجتماعى مربوط است ارائه كنم. آنچه در اين مورد بسيار مشهود و گوياست، همانا شكوه و جلالى است كه در دربارِ خليفه المُستَرشد (1118 - 1135م) وجود
داشته است و بُندارى بدين شكل به توصيف آن مىپردازد:«در طول بارِ عام، آن هنگام كه عموم مردم اجازه شرفيابى به حضور خليفه را پيدا مىكنند، خليفه در برابر ديدگان مردم ظاهر مىشود، در حالى كه با برجستهترين افراد و چهرههاى والامقام دربار خود از راه مىرسد؛ امّا در كنار او، بيش از همه، شاعران و پزشكان و عرفا و فقها حضور دارند...».
لذا جاى كوچكترين ترديدى نيست كه با شكلگيرى «مدرسه» و با «علم و دانشى» كه اين نظام جديد در تلاش است به صورت سازماندهىشده ارائه كند، علم فقه و پزشكى، به عنوان دو شغل بسيار برجسته و والا - كه از بيشترين ماهيت سودمندى براى جامعه و فايده عمومى براى شهروندان برخوردار اند و بهترين اشكالِ ملموسِ «علم و دانش» به شمار مىروند - ، آشكار مىگردند، و اين انديشه، با نهايت روشنى، در نوشته غزّالى (در فاتحة العلوم) به رشته تحرير در آمده است. از اين رو، «مدرسه»، قادر است با ماهيت جديد و بديع خود، بر موضوع تاريخىاى كه درست در مركز اين الگوى جديد قرار دارد تأثير گذارد؛ يعنى همانا حمايت و پشتيبانى مالى و توجّه توأم با علاقهمندى چهرههاى برجسته (شاهان و وزرا) را به بهترين شكلِ ممكن، به معرض نمايش مىگذارد.
فصل پنجم [: سياست فرهنگى وزرا؛ حمايت از دارالعلم يا مدرسه!]
تصاويرِ ارائهشده از وزرا در منابع دوران سلسله آلبويه، از ماهيتى بسيار مشخّص برخوردار است. كافى است به ياد ابن عميدِ فرهيخته و فاضل بيفتيم (م 360ق / 970 م) كه از سوى مسكويه توصيف شده است، و يا به شرح زندگى ابن عميد و نيز ابن عبّاد بينديشيم كه در كتاب أخلاق الوزيرين توحيدى نگاشته شده است.
در اين توصيفات، فعاليّتِ سياسى اين افراد، در سايهاى از ابهام باقى نهاده شده است تا بيشتر به توصيفِ دقيق و سراسر آكنده از جزئياتى نيكو، از حمايت و پشتيبانى مالى و معنوى و نيز توجّه فرهنگى عميقِ اين افراد نسبت به مسئله «دانش»
پرداخته شود. اين توصيفات، به عنوان پيشزمينهاى براى نشان دادن شخصيّت برجسته و ارزشمند اين افراد، مورد استفاده قرار مىگيرد. در دوران حكومت سلجوقيان و با در نظر گرفتن كم بودن اسناد و مدارك بر جاى مانده، آدمى متوجّه مىشود كه اين تلاشهاى معمول و هميشگى، حالت و ماهيتى تغييريافته و معكوس با روند پيشين پيدا كرده بودند. براى مثال، در مهمترين آثار و منابع بر جاى مانده از دوران سلجوقيان (به مانند اخبار بُندارى و راوندى)، نگارندگان وقايع، بيشتر به صفتِ مديريت اين وزرا در ارتباط با سياست توجّه ابراز داشتهاند (كلاسنِر 1973م).
اين منابع، بيشتر از تأثيرات و بازتابهاى مؤثّر و مفيدى كه آنان در انجام دادن كارهاى سياسى بر جاى گذاشته بودند، سخن مىگويند؛ كارهايى كه از آن جمله مىتوان تأسيس انواع «مدارس» را نام برد. بدين سان، از انواع تصميمگيرىها و برخوردهاى اين وزرا، در انواع شورشها و اغتشاشاتى كه در درگيرىهاى موجود ميان شافعيان و حنفيان صورت مىگرفت، سخن به ميان آورده مىشود (به نوشتههاى بُندارى و راوندى مراجعه شود. پس از مطالعه اين نوشتهها، آدمى نتيجه مىگيرد كه «مدارس» و «كتابخانه»ها نيز در برخى از مواقع، دستخوش حريق مىشدند و نابود مىگشتند).
تصويرِ «سياستِ فرهنگى»اى كه اين منابع ارائه مىكنند، تنها از آثارى بسيار مذهبى كه از فايدهاى كلّى براى عمومِ مردم برخوردار بود، سخن مىگويند. كتبى كه حاكمانِ وقت، در طولِ دورانِ حكومتشان، به حمايت و پشتيبانى از آنها اقدام مىورزيدند و سپس پيگيرىهاى بعدى، از سوى وزرا در طول دورانِ وزارتشان و يا از سوى ديگر چهرههاى برجسته و عالىمقام حكومتى انجام مىگرفت. راوندى به شيوهاى سطحى و بدون آن كه زياد وارد جزئيات شود، از كارهايى كه داراى جنبهاى عمومى، در جهت بهبود بخشيدن به وضعيت شهرها و قلمرو دولتى سلجوقيان بود سخن مىگويد؛ «مدارسى» كه به صورت «وقفى» تأسيس شده بودند، و نيز انواع مساجد و كاروانسراها و خانقاهها و جادّهها و كانالهاى آبيارى در زمينهاى زراعى.
جزئيات و توضيحاتى بيشتر در باره اوضاع سياسى و فرهنگى، از نوشتهاى به
زبان عربى (كه اثر بُندارى و مربوط به دوران زمامدارى انوشيروان بن خالد است) به دستمان رسيده است كه همين اثر، از سوى عماد الدين اصفهانى براى نوبتى ديگر، به رشته تحرير در آمده است.
در سال 460ق، شيخ عبد الملك ابومنصور بن يوسف، دار فانى را وداع مىگويد. او مدير بيمارستانى بود كه عضد الدوله در بغداد تأسيس كرده بود. او آن بناى وقفى را تحت مديريت خود گرفت و بيست و هشت پزشك جديد و سه كتابدار براى آن مكان استخدام كرد. بدين سان بد نيست به صورت اجمالى، از فعاليّتهاى حمايتگرانه نظام الملك سخن بگوييم. او مدارس زيادى بنا نهاد و هر يك از آنها را به صورت ملكِ وقفى در آورد و به هر كدام از آنها، يك ساختمان «كتابخانه» نيز اهدا كرد.
در اين منبع، در مورد وزراى حمايتگر، از شمس الملك بن نظام الملك نيز سخن به ميان آمده است؛ همويى كه ارتش سلطان را با يك بيمارستان صحرايى مجهّز كرد و چادرهاى مخصوصى را كه به عنوان فضاى بيمارستان سيّار عمل مىكردند با انواع تجهيزات پزشكى موجود در آن دوران و انواع داروها در اختيار ارتش نهاد، و افراد متخصّصى را براى كار در اين بيمارستان سيّار در نظر گرفت. در اين جا، نگارنده آن وقايع تاريخى، يك تصوير بسيار اخلاقگرايانه نيز از آن وزير ترسيم مىكند كه به نظر مىرسد وجود نوعى آموزشِ ذهنى و روشنفكرانه براى طبقه حاكم جامعه را تأييد مىكرده است؛ آموزشى كه همواره با سنّت كلاسيكِ فلسفهاى سياسى، عجين و آشنا باقى مانده بود؛ يعنى استادى در «ادب» كه همزمان از خرد و فرزانگى و درايتى بهرهمند بود كه صرفا در وجودِ افرادى كه به نيكى حكومت مىكنند، مشاهده مىشود.
همين توصيفات، براى وزير ديگرى به نام تاج الدين بن دارَست فارسى - كه دستور بازسازى و نوسازى «مدرسه تاجيّه» را داد - ، مشاهده مىشود. اين مدرسه در بغداد و از سوى عموى او - كه تاج الملك ابو الغنائم بن دارَست نام داشت - ، تأسيس
شده بود. او همچنين سِمَت «مُدرّس» را براى شيخ شرف الدين يوسف دمشقى تأييد نمود و به دعوت كردن استادان برجسته و فرهيخته ديگر (يا همان «نجوم العلم:
ستارگان آسمان دانش») نيز اقدام كرد.
در دوران وزارت اين وزير، برخى عادات فكرى و روشنفكرانه - كه ديگر وجود خارجى نداشتند - ، ديگر بار فعّال شدند. به خاطر اين وزير، نه تنها كلاسهاى درس «مدرسه» بازسازىشده، ديگر بار، جانى تازه گرفتند، بلكه در مكانى آموزشى كه آدمى بيشتر به ماهيت خصوصى و بسته آن مىانديشد، انواع سمينارها و گفتگوها و نشستهاى فرهنگى و ادبى را ترتيب داد (رَتَّبَ الوزير فى دارهِ المَجالس...) كه ميان استادانِ مكاتب گوناگون و از مدارس فقهى متفاوت صورت مىگرفت (و حضور أئمة الفِرق و فُقَهاءُها للمناظرات...) (بُندارى ، ص 215).
از اين چشمانداز، بدون ترديد، كتاب نقض، با ظرافت بيشترى به اين مبحث مىپردازد. بدان سان نيز تغيير تصوير وزير بيش از پيش مشهود مىگردد . براى دفاع از شكوه و جلال و بزرگى و زهد و تقواى مذهبىِ وزيران شيعى در دوران حكومت سلجوقيان و نيز در جهت آشكار ساختن وفادارى آنان نسبت به آن سلسله حكومتى سنّى مذهب، نگارنده كتاب، به نقل داستانى كوتاه از يك وزير شيعه مىپردازد كه با سياستهاى فرهنگى خود، از هر دو دوران آلبويه و سلجوقى به نيكى مىگذرد؛ داستانى از پشتيبانى و حمايتى فرهنگى و مشهود كه در چارچوبى از تداومى هميشگى كه گويى هرگز از هيچ نوع انقطاع و توقّفى به رنج نيفتاده بود، جاى گرفته است.
حال آن كه در واقعيت، آن وضعيت بر اساس دنبال كردن شيوهاى متفاوت كه بيشتر بر روى تحقّق بخشيدن و ارائه آثارى عمومى - كه نگاه آدمى را به سوى دوران گذشته معطوف مىدارد - ، عمل مىكند. بارى به صورت كلّى، «مدرسه» در ارتباطى بى چون و چرا با «سياست فرهنگىِ» شخصيّت حمايتگرانه وزير ظاهر مىشود، آن نيز از همان صفحه اوّل كتاب [نقض].
نگارنده اثر، با نهايت سهولت و آسانى، اين پيشداورىِ تعصّبآميز را كه بر اساس آن، حاكمان سلجوقى به شيعيان اجازه نداده بودند «مدارس» و خانقاههايى را تأسيس كنند، مردود اعلام مىكند. او حتّى تابدان جا پيش مىرود كه مىنويسد از اين نوع
«مدارس» و خانقاهها، به حدّ وفور وجود داشتند كه از حالت شرعىِ «وقفى» بودن نيز برخوردار بوده و داراى كتابخانههايى نيز براى خود بودند (نقض ، ص 47).
بخش عظيمى از «مدارسى» كه اين نگارنده از آنها نام مىبرد و در شهرهاى رى و قزوين و كاشان و قم واقع بودند، به وسيله وزيران و كارمندان عالى مقامِ شيعى، در نظام دولتى سلجوقى يا تأسيس شدند و يا مورد سرمايهگذارى قرار گرفته شدند (نقض، ص 48 و كَلمَر 1971م).
آن هنگام كه به شكلى بسيار دقيق و مشخّص، مطالبى در باره مديريت سياسى شيعيان در كتاب نقض مىخوانيم، اين فهرست، با اسامى حاكمان سلسله آلبويه آغاز مىشود و سپس به دورانِ گذشته باز مىگردد و براى مثال، فردى به مانند على بن يقطين (وزير هارون الرّشيد) و يا كسى به مانند سهل بن فضل (وزير مأمون) نام برده مىشود تا بارى ديگر، به سوى اسامى وزراى سلسله حكومتى آلبويه بازگردد و در نهايت امر، با نام وزراى سلجوقى به پايان كار خود مىرسد.
لذا تا آن جا كه به آلبويه مربوط مىشود، نگارنده آن اثر، هيچ سخنى از «دار العلم» نمىگويد! يعنى چيزى كه به عنوانِ گل سرسبد و يا دُرّ گرانبهاى سياست حمايت و پشتيبانى مالى و معنوى از فرهنگ به شمار مىرفت و از سوى حكمرانان سلطنتى و وزراى دربارى آن سلسله، مورد حمايت قرار مىگرفت. شايد در مطالبى كه نگاشته «نشده» است، بايد نوعى احتياط قابل پيشبينى را مشاهده نمود؟ احتياط از سوى كسى كه حتّى با مردود اعلام كردن وجودِ هرگونه تعصّب و پيشداورى - كه خود نگارنده نيز گرفتار آن است - ، حتّى از شبح فناناپذير آن نيز بيمناك بوده است... !
از «كتابخانه» عضدالدوله واقع در شهر شيراز، به صورت معمول، به عنوان بنايى اوّليه براى وضعيت وقفىاى كه براى «كتابخانههاى عمومى» در نظر گرفته مىشده است، نام برده مىشود. ابن اثير و ابن جوزى از ماهيت خارق العاده وقف سخن مىگويند، به گونهاى كه «كتابخانه» ابن سِوار نيز دقيقا از آن برخوردار بود؛ زيرا درست پيش از دوران عضدالدوله تأسيس شده بود (اِش 1967م).
با اين حال، كتاب نقض در برابر اين كار بديع و جديد و بسيار مهم، سكوت اختيار مىكند (به اين دليل بسيار مهم است كه «بيت الحكمه»اى كه وابسته به كاخ سلطنتى بود، به «كتابخانه عمومى» مبدّل مىگرديد...) و ترجيح مىدهد كه در ميان آثار مذهبى اين حاكم، از كارهاى بازسازى و نوسازى مربوط به مرقدهاى مطهر حضرت على (مولى الموالى) و حضرت امام حسين - عليهماالسلام - و نيز سلمان فارسى - رضى اللّه عنه - سخن بگويد و از ميان كارهاى مدنى او، از تأسيس بيمارستان عضدى واقع در بغداد - كه تحت چندين وقف به سر مىبرد - صحبت كند.
همچنان كه در كتاب نقض آمده است، بلندنظرى، دست و دلبازى، حمايت و پشتيبانىِ ادبى، مالى و معنوىِ صاحب بن عبّاد، از معناى بسيار ويژه و مخصوصى در اين مقاله برخوردار مىشود، بويژه آن هنگام كه آن را با تصويرى كه از همان شخصيّت و به همان شكلى كه در پيشگفتار كتاب تاريخ قم آمده است و مربوط به
دوران آلبويه بوده، مقايسه مىكنيم.
در آن پيشگفتار، نگارنده به تجليل و تحسينى بلند و بالا از آن حامى و پشتيبان بزرگ مىپردازد و او را به عنوان حامى و پشتيبانِ بسيارى از كارهاى خيريه و سودمند براى شكوفايى و پيشرفت فرهنگى قم معرّفى مىكند. در آن پيشگفتار، با شيوهاى بسيار رسمى و سرشار از جزئياتى دقيق و موبه مو، نگارنده به توصيف از «كتابخانهاى عمومى» كه ابن عبّاد به آن شهر تقديم كرده بود، همّت مىگمارد؛ هديهاى كه موجب گرديد شهر قم، به مركز مطالعاتى بسيار مهمى مبدّل شود و همزمان به عنوان مركزى براى حفظ ميراث مكتوب و نيز توليد انواع كتب به كار خود ادامه دهد (تاريخ قم، حسن بن محمّد بن حسن قمى).
حال آن كه در كتاب نقض، هيچ سخنى از اين اهدايى بسيار مهم و چشمگير به ميان نيامده است (يعنى ممكن است كه در دوران حيات نگارنده كتاب نقض، آن «كتابخانه» ديگر وجود خارجى نداشته است...؟).
بارى، نگارنده از بقاى «كتابخانه»اى در شهر رى - كه بعدها مىبايست به عنوان
«كتابخانهاى ملحد» كه ماهيتِ كفرآميز آن بسيار شهرت خواهد يافت - ، به سرعت مىگذرد (اين «كتابخانه» به ابن عبّاد تعلق داشت) و بيشتر تلاش مىورزد توجّه را به اين موضوع معطوف دارد كه مديريت سياسى و بسيار زيركانه آن مكان، همچنان به عنوان نمونه و الگويى براى دولتها و حكومتهاى بعدىاى كه از راه رسيدند، به شمار مىرفت.
سپس آن هنگام كه نگارنده، از سياست پشتيبانىِ مالى و معنوى وزراى شيعىاى كه در خدمت حكّام سلجوقى انجام وظيفه مىكردند، تغيير سخن مىدهد، سرسپردگى و وفادارىِ عميق خود را به وضوح «اعتراف» مىكند و اين كار را با تشديد كردن بُعدِ اجتماعى و كثرتگرايانه «مذاهب» به انجام مىرساند. اين وزرا، همه شيعه و متّقى و اصولى بودند. لذا تأثيرگذارى و ردّ پاى حمايتگرانه و همراه با پشتيبانىاى كه اينان از خود ابراز مىداشتند، با همان معناى «شهرى و عمومى»، كه از
ويژگىهاى تبادلات موجود ميان «شهر» و «علم و دانش ِ» فقهى به شمار مىرفت و در مكاتب مختلف، از تنوّع فراوانى برخوردار بود، هماهنگى تمام دارد.
با مشاهده فهرستِ اسامى وزراى شيعى در دوران سلجوقيان (كه ضرورتى ندارد در اين مقاله گنجانده شود)، آدمى مىتواند به اين نتيجه دست پيدا كند كه نوعى سبك و شيوه حمايت و پشتيبانى مالى ويژه وجود داشت كه به كمك آن، شهرها مىتوانستند به شكوفايى و غناى فرهنگى و مذهبى لازم و مطلوب دست پيدا كنند و از انواع «مدارس» و مساجد جديد و تازه تأسيسشده كه در راستاى بازسازىها و نوسازىها و ترميمِ بناهاى زيارتگاههاى بزرگ و كوچك قرار داشتند، برخوردار گردند. اين بازسازىها و نيز نام «مدارسى» كه از سوى وزراى شيعى تأسيس شده است، با نهايت دقّت و وسواس از سوى كَلمَر (1971م) مورد بررسى و مطالعه قرار گرفته شدهاند.
ليك به نظر مىرسد كه نوعى وفادارى از همان الگوى پشتيبانى و حمايت مالىِ مربوط به دوران گذشته وجود داشته است و آن نكته بدين شكل نمايان مىگردد كه در
طول دوران كوتاه مدّت وزارت آن وزير شيعى و تمام كارهاى بزرگى كه براى جامعه و عموم مردم به انجام رسانيد، در ميان آثار بهاء الدين كمال ثابت قمى، صرفا وجود مساجد و «مدارس» قيد شده است، حال آن كه اشاره نگارنده به «كتابخانه»هايى كه آن وزير تأسيس كرده بود، در جايى ديگر قيد مىشود، آن هم در خارج از محتوا و چارچوبى مشخّص و دقيق.
بارى، سكوت موجود در كتاب نقض، در ارتباط با ديگر تأسيسات و بناهاى عمومى - به مانند بيمارستانهاى عمومى - بسيار قابل درك است. تعلّق و سرسپردگى به «سياستهاى فرهنگى»اى كه از سوى سران و حكّام سلسله سلجوقى آشكار گرديد و با پشتيبانىها و حمايتهاى وزراى شيعى انجام پذيرفت، دقيقا در صفحات كتاب به معرض ديد و توجّه خواننده گذاشته مىشود تا نوعى تأييد و تثبيتِ تكرارى و مداوم از آيين تشيّع كه درست در برابر ساير مكاتب فقهى و عملكردهاى اجتماعىشان قرار مىگيرد، صورت پذيرد.
لذا دانش فقهى به عنوان اصلِ اوّليه و زمينه تطبيق و بيان اختلافاتِ فقهى عمل مىكند و همين دانشِ فقهى نيز از درونِ هستهاى كه همانا در قالب «مدرسه» آشكار مىگردد، بيرون مىآيد.
لذا طبقهبندىهاى جديدِ علوم و انديشه و اصول يك عملكرد اجتماعى كه به «دانشى» با ماهيت عمومىِ تعليم مربوط اند، بدين شكل شكوفا مىشوند.
بدين سان، «مدرسه» به عنوان تصويرى تاريخى خودنمايى مىكند و در اين نظامِ جديدِ ارتباطى - كه ميان «شهر»ها و «دانش» و نيز «دربارِ» شاهانِ دوره سلجوقى وجود داشته است - ، مدرسه، همچون نمودارى برجسته از كارهايى است كه بايد از طريق آن صورت مىگرفت.
منابع و مآخذ
5
مدارس و محافل علمى و دينى و رجال شيعه در كتاب «نقض»
چكيده
يكى از تأليفات كلامى شيعه كه در قرن ششم هجرى در مقابله و نقد كتابى عليه شيعه نوشته شده، كتاب مشهور به نقض است. اين كتاب به غير از محتواى كلامى و دينى خود، گنجينهاى از اطّلاعات تاريخى، مذهبى، فرهنگى، اجتماعى و ادبى مردم ايران است.
با توجّه به گستردگى و پراكندگى دادههاى كتاب، اين نوشته، تنها به جستجوى گزارشها و اطلاعاتى پرداخته كه مؤلّف در مورد مدارس و مراكز علمى - فرهنگى و نيز برخى عالمان شيعه آن دوره در شهرهاى شيعهنشين ايران، به ويژه ناحيه مركزى آن ارائه نموده است.
كليدواژهها: شهرهاى شيعهنشين، قرن ششم هجرى، مدارس علمى، عالمان شيعى، نقض.
درآمد
كتاب بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»، كه در قرن ششم هجرى توسط يكى از عالمان و متكلّمان رى نگارش يافته، گذشته از اين كه در ظاهر كتابى كلامى است و در ردّ ادّعاهاى يكى از عالمان سنّى معاصر بوده، در كنار آن، مجموعهاى مىيابيم مملو از نكات تاريخى، فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى، ادبى و... .
عبّاس اقبال آشتيانى در باره اين كتاب گفته است:
اين كتاب شيخ عبد الجليل، اگرچه مذهبى و در نقض كتاب يكى از علماى سنّت است كه بر شيعه تاخته بوده، ليكن از لحاظ اين كه يكى از متون قديم فارسى است كه فقط چند سالى بعد از چهار مقاله نظامى عروضى و مقامات حميدى تأليف شده و مشتمل بر بسيارى از مطالب مهم تاريخى و ادبى است، نسخهاى بسيار نفيس و گرانبهاست.(1)
مطالبى كه از لابهلاى صفحات اين كتاب در باره وقايع آن دوره، پيروان مذاهب اسلامى، فرقهها، وضعيت شهرهاى شيعهنشين و باورها و اعتقادات آن مردم به دست مىآيد، ارزش اين كتاب را در نظر اهل تحقيق افزون مىنمايد؛ چه اين كه از نگاههاى متفاوتى مىتوان به آن نگريست و بهره جست.
صاحب كتاب نقض، ضمن ردّ شبهات، ادّعاها و اتّهامات آن عالم سنّى، و در تلاش براى پاسخ گفتن به خردهگيرىهاى او، نكات جالبى از مساجد، مدارس و محافل علمى، عالمان و... ارائه نموده كه منبعى مهم و كمنظير در اين زمينه در اختيار خوانندگانِ پس از خود گذاشته است.
ما در اين نوشته، به رديابى و بازگويىِ اين موارد پرداختهايم و نمايى كلّى از شهرهاى شيعهنشين، تعداد مدارس و عالمان ذكر شده در اين كتاب ارائه كردهايم.
الف. مناطق و شهرهاى شيعهنشين در قرن ششم هجرى
از گزارشهاى عبد الجليل در چند جاى كتاب نقض - كه به مناسبتهاى گوناگون ارائه نموده - ، مىتوان به شهرهاو مناطق شيعهنشين آن دوره در ايران و عراق و شام و تعداد آنها پى برد، كه همه يا تعداد قابل توجّهى از مردم آن ديار، شيعه بودهاند:
1) . نقض، ص ده مقدّمه.
ب. وضعيت شهرهاى شيعهنشين ايران در قرن ششم هجرى
اقتدار و نفوذ تشيّع در سرزمينهاى اسلامى كه از دوره حكومت آل بويه در قرن چهارم هجرى گسترش يافته بود، در زمان غلبه تركان سلجوقى رو به كاهش نهاد و قدرت سياسى و فرهنگى در بيشتر بلاد اسلامى، در اختيار سلجوقيان اهل سنّت بود، چندان كه صاحب كتاب نقض از قول خواجه سنّى مىنويسد:
و همه مشرق و مغرب مشحون است به اصحاب شافعى و بو حنيفه و تيغ و قلم در دست ايشان است.(2)
امّا با همه تعصّب و فشارى كه در اين دوره، سلاجقه عليه شيعيان داشتند، ماهيت شيعىِ شهرهاى شيعهنشين چندان تغيير نكرد و در بسيارى شهرهاى ايران، فقط شيعيان زندگى مىكردند. چنان كه عبد الجليل در پاسخ عالم سنّى كه به منقبتخوانى مناقبخوانان شيعه در آن دوره خرده گرفته، به شيعه بودن تمام مردم برخى شهرها اشاره كرده است:
امّا جواب اين كلمات كه «مناقب براى فريفتن عوام و كودكان ديگر طوايف خوانند» دروغى ظاهر و بهتانى عظيم است و دليل بر اين، آن است كه اگر غرض اين بودى از خواندن مناقب، بايستى كه به قم و كاشان و آبه و بلاد مازندران و سبزوار و ديگر بُقاع كه الاّ شيعه نباشند، نخواندندى.(3)
همچنين حضور و آزادى عمل شيعيان نيز، حتّى در شهرهايى مثل رى - كه متشكّل از فرقههاى مختلف مذهبى بودند - ، كاهش نيافت. ياقوت حموى در
توصيف مذهب مردم رى در همين دوره نوشته است:
نيمى از مردم رى، شيعه و بسيارى حنفى مذهب و اقليتى شافعى اند و روستاهاى رى همگى شيعهاند و تعداد بسيار اندكى حنفى در آن روستاها زندگى مىكنند؛ ولى از شافعيان، اثرى نيست.(1)
خود عبد الجليل در آماردهى از اجتماع شيعيان در مساجد و محافل دينى چنين نوشته است:
در هر جامعى از شيعت و سادات از پنجاه هزار تا به ده هزار و در هر مجلسى از دو سه هزار تا پانصد و بيشتر و كمتر جمع مىشوند... و جمع شيعه... آبادان و حاصل است با كثرت و قوّت و شوكت و نور و انبوه و زينت.(2)
يعنى با وجود تعصّب سلجوقيان، شيعيان با آزادى به فرايض و شعائر مذهبى عمل مىكردند و علما و وعّاظ، هريك به كار تعليم و جلسات وعظ و خطابه مشغول بودند. از سوى ديگر، برخى شيعيان در دربار سلاجقه و در بدنه قدرت، به كار گماشته شده بودند.
همه اين موارد، موجب اعتراض و ناخرسندى برخى سنّيان متعصّب شده بود، چندان كه خواجه سنّى در كتاب بعض فضائح الروافض از اين مسئله، به شدّت اظهار ناخرسندى كرده و اين دوره را با دوره مقتدر عبّاسى مقايسه كرده است: «ودر هيچ روزگار [شيعيان] اين قوّت نداشتند كه اكنون كه دلير شدهاند و به همه دهان سخن مىگويند؛ زيرا كه هيچ سوى نيست از آن تركان، و الاّ ده پانزده رافضى حاكم اند و در
ديوانها، دبيران همه ايشان اند و اكنون به عينه چنان است كه در عهد مقتدر خليفه بود».(3)
و در جاى ديگر به رفاه شيعيان رشك مىبرد و آن را وسيله نكوهش آنان قرار مىدهد و مىگويد: «رافضيان در شهرها مرفّه و آسوده نشستهاند و با ملك و مال».(4)
ج. برپايىِ فرايض دينى و شعائر مذهبى
از گزارشهاى جالب كتاب نقض، رونق انجام دادن فرايض دينى جمعى و شعائر مذهبى شيعه در بين شيعيان آن روزگار بوده است. مواردى همچون برگزارى نمازهاى جماعات، جمعه، اعياد، ختم قرآن، جمعآورى زكوات و نذورات، مراسم عاشورا و شبهاى قدر، زيارت مراقد اهل بيت عليهمالسلام و فرزندان آنها و... .
مثلاً عبد الجليل در پاسخ به اتّهام خواجه سنّى كه گفته بود شيعيان «نماز آدينه نكنند»، مىنويسد:
و بحمد اللّه و منّه در همه شهرهاى شيعت، اين نماز برقرار و قاعده هست و مىكنند با خطبه و اقامت و شرايط چنان كه در دو جامع به قم و به دو جامع به آوه، و يك جامع به قاشان، و مسجد جامع به ورامين، و در همه بلاد شام و ديار مازندران؛ و انكار اين، غايت جهل است.(1)
و نيز در باره انجام دادن ديگر فرايض دينى، گفتن اذان شيعى، ختم قرآن، جمعآورى و مصرف خمس و زكات و...، به تفصيل در باره چند شهر سخن گفته است. وى از قم چنين مىگويد:
... و زهّاد متعبّد و حاجيان بىمر و روزهداران سه ماهه(2)و ايّام شريفه(3)و
نماز كنندگان به شب و اهل بيوتات از علوى و رضوى و تازى و ديالم و غيرهم و هر سحرگاه از چند مسجد و مناره آواز موعظت و بانگ نماز متواتر، و هر روز در مساجد كبير و صغير و مدارس معروف و در سراهاى بزرگان ختم قرآن معتاد و معهود و مالهاى فراوان كه هر سال از وجوه حلال به متابعت شريعت در وجوه زكوات و اخماس و صدقات صرف شود به نظر امنا و متديّنان و محتسب عارف علوى كه بىريا و سمعه دِرّه(4)بر دوش نهاده و همه سال، نهى منكرات را ميان بسته ... و نور و نزهت و بركت مشهد فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهمالسلام ظاهر و باهر، و امرا و سلاطين
و وزيران معتقد با آثار خيرات و انوار بركات كه ديدهاند و شنويده، و اخبار كه در فضيلت قم و اهل قم از رسول او و ائمّه روايت شده بى نهايت است... .(1)
در باره ورامين نيز چنين گفته است:
امّا ورامين، اگرچه دهى است، به منزلت از شهرها باز نماند از آثار شريعت و انوار اسلام از طاعات و عبادات و ملازمت خيرات و احسانى كه آن جا ظاهر است از بركات رضى الدين ابو سعد - اسعده اللّه فى الدارين - و پسران او از بنياد مسجد جامع و خطبه و نماز، ... خيرات ايشان در حرمين مكّه و مدينه و مشاهد ائمّه، از شمع نهادن و برگ فرستادن. و به ورامين در هر رمضان، خوانِ عام نهادن و ادرارات و رسوم كه همه طوايف اسلام را باشد از حنفى و سنّى و شيعى بىتعصّب و تمييز و مانند آن.(2)
عبد الجليل از مراسم مذهبى شهر «آبه»(3)چنين ياد مىكند:
امّا شهر آبه، اگر چه شهرى است به صورت كوچك، بحمد اللّه و منّه بقعه بزرگوار است از شعار مسلمانى و آثار شريعت مصطفوى و سنّت علوى در جامع معمور كبير و صغير با جمعه و جماعات و ترتيب عيدين و غدير و قدر و عاشور و برات و ختمات قرآن متواتر... .(4)
د. مجالس منظّم وعظ و خطابه
با اين كه رى در مقاطعى، مركز حكومت تركان سلجوقى بوده و فشار بر شيعيان در
1) . نقض، 194 - 196 . مؤلّف پس از ذكر خصوصيات شهر قم، به نقل چند روايت در باره اين شهر پرداخته است.
2) . همان، ص 200.
3) . ياقوت حموى مىنويسد: «آبه» شهر كوچكى است در نزديكى ساوه كه نزد عامه مردم به آوه معروف است و اهالى آن، همه شيعه هستند، در حالى كه ساوه اهل سنّت اند و همچنان جنگهاى مذهبى ميان اين دو بر قرار است و ابو سعد منصور ابن حسين آبى وزير مجد الدوله و شاعر و اديب و مؤلّف كتابهاى تاريخ رى و نثر الدرر و ... از اين شهر بوده است معجم البلدان، ج1، ص 50 - 51.
4) . نقض، ص 199.
اين دوره افزايش يافته بود، با اين همه آنچه از گزارشهاى عبد الجليل قزوينى در نقض بر مىآيد، اين است كه شيعيان علاوه بر انجام دادن فرايض دينى و مذهبىخود، از مجالس وعظ و خطابه نيز بهرهمند مىشدند، و برگزارى اين محافل و مجالس، دقيق و منظّم بوده و هريك از واعظان و عالمان، در روز مشخّصى نوبت وعظ داشتهاند، چنان كه صاحب نقض خود مىگويد:
در شهور سنه خمسين و خمسمائه مرا روز آدينه به مدرسه بزرگ خود نوبت مجلس بود. در آن ميانه، بر مذهب صباحيان طعنى مىرفت و مردم به لعنت و نفرين آن قوم شوم، زبانها دراز كرده... .(1)
همچنين در باره مجالس هفتگى در مدرسه سيّد تاج الدين محمّد كيسكى مىنويسد:
مدرسه بزرگ سيّد تاج الدين محمّد كيسكى - رحمة اللّه عليه - به كلاهدوزان كه مبارك شرفى فرموده است و قرب نود سال است كه در آن جا ختمات قرآن و نماز به جماعت هر روز پنج بار، و مجلس وعظ هريك هفته دو بار و يك بار... .(2)
وى در جاى ديگرى اشاره مىكند:
و كدام دوشنبه باشد كه در مجلس ما از ده و بيست و پنجاه و پانصد منقبتخوان و عالم و بازارى از حنفيان و شفعويان كمتر باشند و مىشنوند و بعضى مىنويسند و اين معنى، ظاهر و شايع است.(3)
همچنين به مناسبت ذكر ماجراى مناظره علماى اصولى شيعه رى با برخى عالمان جبرى اهل سنّت، به نوبت مجلس خود در منزل سيّد فخر الدين، اشاره كرده است:
در حيات سلطان مسعود، به روزگار امير عبّاس غازى علويى از بلخ به رى آمد جلال الدين لقب كه عزم سفر حجاز داشت محترم از اهل فضل، روزى
كه مرا به سراى سيّد فخر الدين - رحمه اللّه - نوبت مجلس بود... .(1)
ه . ارتباطات علمى و مذهبى ديگر مذاهب با شيعيان
از كلام فوق عبد الجليل نيز روشن مىگردد كه بسيارى از پيروان مذهب حنفى و شافعى و بعضا عالمان آنها از محافل علمى شيعيان بهره مىبردند و حتى برخى مطالب را مىنوشتند.
در مقابل نيز مىبينيم در جاى ديگرى از كتاب نقض آمده كه وقتى عالمى سنّى، ميهمان شهر مىشده و احيانا مجلسى داشته كه براى شيعيان قابل استفاده بوده، شيعيان نيز در آن شركت مىجستند؛ امّا خواجه سنّى از شركت شيعيان در مجلس عالمى سنّى خرده مىگيرد و كار شيعيان را اين گونه نكوهش مىكند:
اگر دانشمندى حنفى يا شفعوى در شهر آيد و مجلس دارد، اگر فضيلت و منقبت على بو طالب - رضى اللّه عنه - بسيار گويد، معما(2)كه اصول مذهب
خويش را شرح مىدهد، و تفضيل خلفاى راشدين مىگويد، خود را در غلط افكنند و همه بدان مجلس مىشتابند و مست و نيممست، فريضهها رها كرده، در مجلس آن مخالف نعره مىزنند و شادى مىنمايند كه او نام على برده است ... .(3)
عبد الجليل در باره ارتباطات اجتماعى و مذهبى فرقههاى مختلف در شهر ورامين چنين مىنويسد:
و به ورامين در هر رمضان، خوانِ عام نهادن و ادرارات و رسوم كه همه طوايف اسلام از حنفى و سنّى و شيعى بىتعصّب و تمييز و مانند آن.(4)
در مورد تكريم و تجليل عالمان شيعه از سوى خواجه نظام الملك، تعدادى از آنها را نام برده كه هريك در زمينهايى صاحب نام بودهاند: فقيه، مفتى، قارى، مفسّر، راوى احاديث و مصنّف كتابهاى دينى، و... كه همگى مورد تكريم و دريافت صله و
عطايا از نظام الملك قرار گرفتهاند، و مهمتر از آن، شخص نظام الملك به محضر برخى از آنها مىرفته و سخنان ايشان را مىشنيده است. او در مورد شيخ جعفر دوريستى مىنويسد:
... شيخ جعفر دوريستى مشهور در فنون علم و مصنّف كتب و راوى اخبار بسيار و از بزرگان اين طايفه و علماى بزرگ، در هر دو هفته نظام الملك از رى به دوريست(1)رفتى و از خواجه جعفر سماع اخبار كردى و بازگشتى از غايت فضل و بزرگى او و اين خاندانى است به علم و عفّت و امانت مذكور خلفا عن سلف... .(2)
همچنين در باره احترام صاحبمنصبان و دانشمندان غير شيعه از مراقد مطهّر خاندان پيامبر و ارجگذارى آنان به شعائر شيعى چنين نوشته است:
و اهل قم به زيارت فاطمه بنت موسى بن جعفر كه ملوك و امراى عالم حنيفى و شفعوى به زيارت آن تقرّب نمايند... شوند.(3)
و. مدارس و محافل علمى و دينى
مؤلّف كتاب نقض در موارد متعدّدى، وقتى از شهرهاى شيعهنشين سخن رانده، نام مدارس علميه و محافل و حلقههاى درسى آن ديار را نيز آورده و حتّى اساتيد و عالمان را نيز بر شمرده است.
وى در پاسخ خواجه سنّى كه گفته بود: «و به روزگار سلطان ملكشاه و سلطان محمّد - قدّس اللّه روحهما - نگذاشتندى كه اينان مدرسه و خانقاه سازند»، مىگويد:
امّا جواب اين كلمه، ... اگر به تحصير و تعديد(4)مدارس سادات مشغول
1) . دوريست از روستاها و توابع رى بوده. برخى از خاندانهاى بزرگ و علما و فقهاى نامى شيعى نيز از آن برخاستهاند كه خاندان دوريستى، از آن جملهاند. از اين خاندان، عالمانى چون: جعفر بن محمّد دوريستى 380 - 472 ق از شاگردان شيخ مفيد و سيّد مرتضى، و نيز عبد اللّه بن جعفر بن محمّد بن موسى بن جعفر دوريستى متوفاى بعد از سال 600 ق را مىتوان نام برد (ر.ك: معجم البلدان، ج 2، ص 484.
2) . نقض، ص 145.
3) . همان، ص588.
4) . شمارش.
شويم، در بلاد خراسان و حدود مازندران و شهرهاى شام از حلب و حرّان،(1)و از بلاد عراق چون قم و كاشان و آبه، كه مدارس چند است و كى بوده است و اوقاف چند دارد، طومارات كتب خواهد، امّا از براى دفع شبهت را، اشارتى برود به شهر رى كه منشأ و مولد اين قائل است.(2)
اينك ما بنا به اهميت شهرها و ذكر اسامى مراكز علمى آن در كتاب نقض، نام آنها را از زبان خود مؤلّف، بازگو مىكنيم:
اوّلاً مدرسه بزرگ سيّد تاج الدين محمّد كيسكى - رحمة اللّه عليه - به كلاهدوزان كه مبارك شرفى فرموده است و قرب نود سال است كه در آن جا ختمات قرآن و نماز به جماعت هر روز پنج بار، و مجلس وعظ هريك هفته دو بار و يك بار، و در اين مدرسه موضع مناظره و نزول مصلحان در آن جا كه مجاوران اند از اهل علم و زهد و سادات و فقهاى غريب كه رسند و باشند و معمور و مشهور است... .
و در آن جا مدرسه شمس الاسلام حسكا بابويه كه پير اين طايفه بود كه نزديك سراى ايالت است و در آن جا نماز به جماعت و قرائت قرآن و تعليم قرآن كودكان را و مجلس وعظ و طريق فتوى و تقوى ظاهر و معيّن بوده است و هست... .
و دگر مدرسهاى ميان اين دو مدرسه است كه تعلّق به سادات كيسكى دارد كه آن را خانقاه زنان(3)گويند و مصلحان در او مقيم باشند... .
و مدرسهاى به دروازه آهنين كه منسوب باشد به سيّد زاهد بلفتوح هم... .
1) . ياقوت حموى گفته: « حرّان شهرى است بزرگ و مشهور از منطقه جزيره اقور، كه در ميان راه موصل و شام قرار گرفته است. گفتهاند ابتدا به اسم «هاران» نام برادر حضرت ابراهيم بوده كه اوّلين بار آن را بنا كرده است. سپس تعريب گشته و «حران» خوانده شده است... معجم البلدان، ج2، ص235.
2) . نقض، ص 34.
3) . يا «ريان» كه شايد مخفف «رييان» بوده، يعنى مدرسه منسوبان به رى.
و مدرسه فقيه على جاسبى به كوى اصفهانيان كه خواجه اميرك فرموده است كه بدان تكلّف،(1)مدرسهاى در هيچ طايفهاى نيست و سادات دارند و در آن جا مجلس وعظ و ختم قرآن و نماز به جماعت باشد... . در آن تاريخ كه سرهنگ ساوتكين(2)جامع جديد مىكرد براى اصحاب الحديث كه ايشان را در رى مسجد آدينه نبود.
و مدرسه خواجه عبد الجبّار مفيد(3)كه چهارصد مرد فقيه و متكلّم در آن مدرسه درس شريعت آموختند ... و اين ساعت، معروف و مشهور است به درس علوم و نماز به جماعت و ختم قرآن و نزول اهل صلاح و فقها، همه به بركات شرف الدين مرتضى كه مقدّم سادات و شيعه است.
و مدرسه كوى فيروز ... و خانقاه امير اقبالى... .
و خانقاه على عثمان كه پيوسته منزل سادات عالم زاهد و متديّن بوده است، در آن جا نماز بهجماعت و ختم قرآن متواتر و مترادف باشد ... و هنوز معمور و مشهور است.
و مدرسه خواجه امام رشيد رازى به دروازه جاروببندان كه زيادتر از دويست دانشمند در وى درس اصول دين و اصول الفقه و علم شريعت خواندند كه علاّمه روزگار خويش بودند، ... و هنوز معمور و مسكون و در آن جا درس علم مىرود و هر روز ختم قرآن و منزل مصلحان و فقهاست و كتبخانه دارد و به همه انواع مزيّن است.
1) . يعنى بدان خوبى و مبالغه در حُسن بنا و ساختمان و دقّت در ديگر جهات.
2) . سرهنگ ساوتكين از امراى معروف و با كفايت سلاجقه بوده كه از سوى آنها به حكومت بلاد فارس، كرمان و قسمتى از عراق منصوب بوده است ر.ك: تعليقات نقض، ج1، ص 90 - 92.
3) . محدّث اُرموى در تعليقات نقض مىنويسد: پوشيده نماناد كه مدرسه نامبرده از مدارس بسيار معروف در آن زمان بوده است. و شيخ منتجب الدين در مورد خواجه عبد الجبّار مفيد چنين گفته است: «الشيخ المفيد عبد الجبّار بن على المقرئ الرازى، فقيه الأصحاب بالرى، قرء عليه فى زمانه قاطبة المتعلّمين من السادة والعلماء، وهو قد قرأ على الشيخ ابى جعفر الطوسى جميع تصانيفه، وقرأ على الشيخين سلار وابن البراج، وله تصانيف بالعربية والفارسية فى الفقه» فهرست منتجب الدين، ص 75.
و مدرسه شيخ حيدر مكّى به در مصلحگاه... .(1)
و بيرون از اين كه شرح داده آمد در رى چند مدرسه معمور هست كه در آن جا ذكر خير و قرآن و نماز و طاعت مىرود. ... و مساجد و منابر سادات شيعه را خود حدّى نيست از بزرگ و كوچك كه به ذكر همه، كتاب مطوّل شود تا بدانند كه دروغ محض گفته است و حوالت كرده است به نقصان سلاطين كبار؛ و گفته است كه: «منع كردند از مدرسه و مسجد» ... .(2)
مدرسه ديگرى كه در رى بوده كه عبد الجليل در اين جا از آن نامى نبرده، امّا در جاى ديگر كتاب، به مناسبتى نقل كرده، مدرسه خود اوست. وى مىنويسد:
در شهور سنه خمسين و خمسمائه مرا روز آدينه به مدرسه بزرگ خود نوبت مجلس بود... .(3)
در آن روزگار، قم از شهرهاى بزرگ و آباد بود و از نظر دينى و فرهنگى، از مهمترين شهرهاى ايران به شمار مىرفت. جلسات قرائت قرآن و تفسير، همواره بر پا بوده است. در مدارس علمى متعدّد اين شهر، درس و بحث و مجالس علمى بسيارى چون فقه و اصول، صرف و نحو و لغت و... همگى بر قرار بوده است. او مىنويسد:
در شهر قم كه همه شيعتاند آثار اسلام و شعار دين و قوّت اعتقاد چون باشد از جوامع كه بلفضل عراقى كرده است بيرون شهر، وآنچه كمال ثابت كرده است در ميان شهر و مقصورههاى بازينت و منبرهاى با تكلّف و منارههاى رفيع و كراسى علما و نوبت عقود مجالس و كتبخانههاى ملء(4)از كتب طوايف و مدرسههاى معروف چون: مدرسه سعد صلب، و مدرسه اثر الملك، و مدرسه شهيد سعيد عزّ الدين مرتضى - قدّس اللّه روحه - و
مدرسۀ سيّد امام زين الدين اميره شرفشاه كه قاضى و حاكم است، و آن سراى ستّى فاطمه بنت موسى بن جعفر - عليها السلام - با اوقاف و مدرس و فقها و ائمّه و زينت تمام و قبول اعظم، و مدرسه ظهير عبد العزيز، و مدرسه استاد بو الحسن كميج، و مدرسه شمس الدين مرتضى با عدّت و آلت و درس، و مدرسه مرتضى كبير شرف الدين بازينت و آلت و حرمت و قبول، غير آن كه به ذكر همه كتاب مطوّل شود و مساجد بيمر و مقريان فاخر عالم به قرائت و مفسّران عالم به منزلات و مؤوّلات، و ائمّه نحو و لغت و اعراب و تصريف و شعراى بزرگ و فقها و متكلّمان از اسلاف به اخلاف رسيده... و آنچه شعار شريعت و تمهيد قواعد اسلام است از درس و مناظره و مجلس وعظ و حلقه ذكر معيّن و مقرّر.(1)
مؤلّف نقض، در باره كاشان علاوه بر ذكر نام چهار مدرسه علمى، علما و مساجد، به زيارتگاه امامزاده على بن محمّد باقر عليهالسلام نيز اشاره كرده است:
و كاشان بحمد اللّه و منّه منوّر و مشهور بوده است هميشه و هست به زينت اسلام و نور شريعت و قواعد آن از مساجد جامع و مساجد ديگر با آلت و عدّت و مدارس بزرگ چون مدرسه صفويه و مجديه و شرفيه وعزيزيه با زينت وآلت وعدّت و اوقاف و مدرس چون سيّد امام ضياء الدين ابو الرضا فضل اللّه بن على الحسنى، عديم النظير در بلاد عالم به علم و زهد وغير او از ائمّه و قضاة، و كثرت فقها و مقريان و مؤذّنان و عقود مجالس، و ترتيب علماى سلف چون قاضى ابو على الطوسى و اولادش چون قاضى جمال ابو الفتح، و قاضى خطير ابو منصور - حرّس اللّه ظلّهما - و در وى مصلحان بيمر و حاجيان بى عدد و عمارت مشهد امام زاده على بن محمّد الباقر به بار كرز است كه مجد الدين فرموده است در آن حدود با زينت و عدّت و آلت و رونق و نور و بركات آن را همه ملوك و وزرا خريدار و سلاطين و
1) . نقض، 194 - 196.
امرا معترف و غير آن و مانند اين كه همه دلالت است بر صفاى ايمان و نزهت طاعات مؤمنان كاشان ... .(1)
در باره شهر آبه - كه از شهرهاى كوچك ميان ساوه و قم بوده - ، از دو مدرسه علميه و مدرّسان آن ونيز از مشاهد سه امامزاده و دو مسجد جامع كبير و صغير، سخن گفته است.
و مدرسه عزّ الملكى و عربشاهى معمور به آلت و عدّت، مدرّسان چون سيّد ابو عبد اللّه و سيّد ابو الفتح الحسنى عالمان با ورع مجالس علم و وعظ متواتر، مشاهد امامزادگان عبد اللّه موسى و فضل و سليمان اولاد موسى كاظم منوّر و مشتهر علماى رفته و مانده، همه متبحّر و متديّن.(2)
با آن كه كه مؤلّف، ورامين را به عنوان ده ياد كرده، امّا آن را دهى به منزله شهر دانسته كه يك مسجد جامع و دو مدرسه علميه داشته است.
... و مدرسه رضويه و فتحيه با اوقاف معتمد و مدرّسان علم متديّن و فقهاى طالب مجد.(3)
مصنّف نقض در مورد مدرسه امام ابو اسماعيل حمدانى در قزوين، ماجراى جنگ داخلى در اين شهر را كه مربوط به سال پانصد قمرى است نقل كرده و مىگويد كه مدرسه هنوز پابرجاست.
و عجب است كه به سمع خواجه نرسيده است كه در شهور سنه خمسمائه كه پنجاه و شش سال است كه در قزوين فتنه [اى] پديد آمد و شهر جنگى
ببود، خواجه امام ابو اسماعيل حمدانى - رحمة اللّه عليه - به اصفهان رفت پيش سلطان محمّد و آن جا با ملاحده - لعنهم اللّه - ، مناظره كرد و ايشان را منكوس و مخذول كرد. دژكوه بدادند و عطّاش اَقرع كشته شد، سلطان محمّد خواجه ابو اسماعيل را «ناصر الدين» لقب داد و تشريف فرمود، و مدرسهاش [كه] در فتنه خراب كرده بودند بفرمود تا عمارتش كردند، و كرسى نهادند و او باسر قاعده و رسم خود رفت و اين مدرسه، هنوز معمور و مشهور است.(1)
عبد الجليل در باره سبزوار به صورت كلّى به مدارس نيكو و مساجد پُررونق و ... اشاره كرده، امّا آنها را معرفى نكرده است.
امّا سبزوار بحمد اللّه و منّه هم محلّ شيعت و اسلام است، آراسته به مدارس نيكو و مساجد نورانى و علماى خلف از سلف و طريقت و شريعت آموخته و لعنت ملاحده و خصومت بواطنه در آن بقعه آشكارا، و درس و مناظره و مجلس و ختمات قرآن، متواتر و ظاهر.(2)
مؤلّف در باره سارى و اُرم(3)از آن به قبّة الاسلام ياد كرده است؛ زيرا در آن روزگار، غالب اهالى مازندران از شيعيان بودهاند و ظاهرا حاكمان آن ديار نيز شيعه بودهاند و مراودات حسنهاى با حاكمان دربار سلجوقى داشتهاند به نحوى كه به گفته مؤلّف نقض، حاكمان سلجوقى، دختران خود را به اميران مازندران تزويج مىنمودند و هر ساله، خلعتها ردّ و بدل مىشده است؛ امّا جداگانه به نامهاى مدارس يا مساجد اين خطّه، اشاره نكرده است.
امّا سارى و ارم، معلوم است كه هميشه دار الملك و سريرگاه ملوك مازندران بوده است، و غربا و بازرگانان در او ايمن، و شعار مسلمانى از مجامع و مدارس و مساجد و مجالس، ظاهر، و اكنون خود به دولت شاه شاهان رستم بن على - ايّده اللّه به نصره - و پدرش ملك مازندران على بن شهريار - رحمه اللّه عليه - قبّة الاسلام است كه به سالى هزاران ملحد و باطنى را در آن حدود طعمه سگان مىكند... .(1)
ز. عالمان شيعى در اين دوره
عبد الجليل در چند جاى كتاب خود، از عالمان، فقيهان، مفسّران و اديبان شيعى، در دوره خود و پيش از آن، ياد كرده است. به خصوص در پاسخ به ادّعاى خواجه سنّى كه گفته بود: «در جهان، هرگز رافضيى نبوده كه او را در دين و دولت قدرى، يا قدمى، يا جاهى، يا منزلتى، يا حرمتى، يا نامى بوده است» به بر شمردن نام بزرگان شيعه پرداخته
و پس از يادكرد اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و اصحاب و راويان ائمّه عليهمالسلام و علماى متقدّم، به ذكر متبحّران علماى متأخّر پرداخته است. از آن ميان ما تنها عالمان مربوط به حدود يك سده پيش از وفات خود عبد الجليل را بر مىشماريم.(2)
السيّد الرئيس محمّد الكيسكى.
سيّد ابو الفتح الحسينى.
ابو النّجم محمّد بن عبد الوهّاب السمّان.(3)
1) . نقض، ص 200 - 201.
2) . گفتنى است كه در اين نوشتار براى شمارش عالمان شيعه ذكر شده در كتاب نقض، سعى شده است كه يكدوره صد و چند ساله نزديك به حيات عبد الجليل انتخاب شود؛ يعنى دورهاى كه از بعد از سال 460ق - وفات شيخ طوسى - آغاز و تا سال 566ق كه احتمالاً وفات عبد الجليل بوده، ادامه داشته است.
3) . منتجب الدين ره گفته: «الفقيه أبو النّجم محمّد بن عبد الوهّاب بن عيسى السمّان ورع فقيه حافظ له كتب فىالفقه». و شيخ جليل عماد الدين أبو جعفر محمّد بن أبى القاسم الطبرى (ره) در بشارة المصطفى در دوازده مورد از اين بزرگوار نقل روايت كرده است (ر.ك: ص 43 - 44، 59، 77، 82، 91، 95، 100، 116، 124، 129 و 136) و نصّ عبارت او در مورد نهم اين است: «أخبرنا الشّيخ الفقيه أبو النّجم محمّد بن عبد الوهّاب بن عيسى الرازىّ بالرىّ فى درب زامهران بالمشهد المعروف بالغرىّ قراءة عليه فى صفر سنة عشرة و خمسمائة...» (تعليقات نقض، ج1، ص 143).
الفقيه ابو طالب الاسترآبادى.
الفقيه ابو طالب البزوفرى (بمشهد أمير المؤمنين).
الفقيه ابو طالب القزوينى.
ابوطالب بابويه.(1)
سيّد ابو عبد اللّه.(2)
السيّد ابو عبد اللّه الزاهد الحسنى.
السيّد ابو محمّد الموسوىّ الرّازى.
ابو يعلا سلار (م 463).(3)
المراسم العلويّة و الأحكام النّبويّة؛ أخبرنا بها الوالد عن أبيه عنه - رحمهم اللّه -».
علاّمه حلى در خلاصة الأقوال گفته: «سلّار بن عبد العزيز الديلمىّ أبو يعلى - قدّس اللّه روحه - شيخنا المتقدّم فى الفقه و الأدب و غيرهما، كان ثقة وجها؛ له المقنع فى المذهب، و التقريب فى اُصول الفقه، و المراسم فى الفقه، و الردّ على أبى الحسن البصرىّ فى نقض الشافى، و التذكرة فى حقيقة الجوهر، قرأ على المفيد ره و على السيّد المرتضى (ره)» (خلاصة الاقوال، ص 167).
شيخ آقا بزرگ (ره) در الذريعه گفته: «المراسم العلويّة فى الفقه و الأحكام النّبويّة للشيخ المتقدّم الفقيه أبى يعلى حمزة الملقّب بسلّار أو سالار بن عبد العزيز الديلمىّ المدفون بقرية خسرو شاه على ستّ فراسخ من تبريز، و المتوفّى كما فى الرياض عن نظام الأقوال ... سنة ثلاث و ستّين و أربعمائة» (تعليقات نقض، ص 104).
1) . پسر عمّ منتجب الدّين است كه وى در فهرست، او را چنين ترجمه كرده است: «الشّيخ الثقة أبو طالب اسحاق بن محمّد بن الحسن بن الحسين بن بابويه، قرأ على الشّيخ الموفّق أبى جعفر جميع تصانيفه، و له روايات الأحاديث و مطوّلات و مختصرات فى الاعتقاد عربيّة و فارسية» تعليقات نقض، ج1، ص 150.
2) . عبد الجليل، وى و سيّد ابو الفتح حسينى را از علماى با ورع آوه و مدرّسان مدارس آن جا دانسته است. ر.ك: نقض، ص199.
3) . منتجب الدّين در فهرست گفته: «الشّيخ أبو يعلى سالار بن عبد العزيز الديلمىّ فقيه ثقة عين له كتاب،
1) . منتجب الدين گفته: «الشيخ زين الدّين محمّد بن أبى نصر القمّى اديب فاضل طبيب»... و در الثقات العيون از طبقات أعلام الشيعه ص 244 و ص 253 آمده: « محمّد بن الحسن بن ابراهيم هو الأديب ابو الحسن بن الأديب أبى محمّد الراوى عن الشيخ أبى عبد اللّه جعفر بن محمّد بن أحمد الدوريستىّ يروى عنه محمّد بن أبى نصر القمّى المتطبّب كما ذكره فى إجازته لجمال الدين علىّ بن محمّد بن الحسين المتطبّب فى 587 و أقول: هو الشيخ زين الدّين محمّد بن أبى نصر بن محمّد بن عليّ كما سرد نسبه كذلك فى آخر إجازته لتلميذه القارى عليه نهج البلاغة فى سلخ رجب سنة 587، و تلميذه هو الشيخ أبو نصر علىّ بن أبى سعد محمّد بن الحسن بن أبى سعد الطّبيب كتب الاجازة له بخطّه على ظهر نسخة النّهج ...» تعليقات نقض، ج1، ص 587.
2) . ياقوت نيز در معجم البلدان، تحت عنوان «مهاباذ» گفته: «قرية مشهورة بين قم و اصبهان ينسب إليها أحمد بن عبد اللّه المهاباذىّ مصنّف شرح اللمع أخذه عن عبد القاهر الجرجانىّ». ظاهرا «ماهاباد» منطقهاى بوده نزديك اردستان ميان قم و كاشان.
3) . منتجب الدين ره در فهرست گفته: «الشيخ الامام أفضل الدين الحسن بن علىّ بن احمد الماهابادىّ علم فى الأدب فقيه صالح ثقة متبحّر له تصانيف منها شرح النهج، شرح الشهاب، شرح اللمع، كتاب فى ردّ التنجيم، كتاب فى الاعراب، ديوان شعره، ديوان نثره؛ أجازنى بجميع تصانيفه و رواياته عنه». شيخ آقا بزرگ طهرانى (ره) در الثّقات العيون از طبقات اعلام الشيعة (ص 61) بعد از ترجمه او گفته: «و هو يروى عن والده علىّ عن جده أحمد بن علىّ الماهاباديّ المذكور فى المائة الخامسة». و در باره جدّ وى منتجب الدين گفته: «الشيخ الأفضل أحمد بن علىّ الماهاباذىّ فاضل متبحّر له كتاب شرح اللمع، و كتاب البيان فى النحو، و كتاب التبيان فى التصريف، و المسائل النادرة فى الاعراب أخبرنا بها سبطه الامام العلّامة أفضل الدين الحسن بن علىّ الماهاباذىّ عن والده عنه». محدّث اُرموى مىگويد: عبارت صاحب نقض در اين مورد مبهم است و مىتواند با هر يك از سبط و جدّ منطبق باشد (تعليقات نقض، ج1، ص584).
4) . منتجب الدين ره در حق او چنين گفته: «الشيخ الواعظ أبو الحسن علىّ بن زيرك القمىّ فاضل محدّث فقيه راوية؛ قرأ على الفقيه أمير كابن أبى اللجيم بقزوين». و اين عالم پسرى دارد كه منتجب الدين در باره او چنين گفته: «الشيخ الامام نصرة الدين أبو محمّد الحسن بن علىّ بن زيرك القمىّ» (تعليقات نقض، ج1، ص 150).
السيّد الإمام مانگديم الرّضى.(1)
الفقيه الحسين الدينآبادىّ.
الفقيه القائينىّ.
السيّد المنتهى الجرجانى.
خواجه امام ابو الفتوح الرازى.(2)
السيّد امام شهاب الدين محمّد الكيسكى.(3)
امام ضياء الدين ابو الرضا فضل اللّه بن على الحسنى.(4)
امام قطب الدين كاشى.
امير شمس الدين آوى.(5)
السيّد أبو البركات الحسينى (بمشهد الرّضا).
الشيخ الإمام أبو الحسن الفريد.
الشيخ أبو الحسين هبة اللّه الراوندىّ.
1) . منتجب الدين در الفهرست، او را چنين معرّفى كرده: «السيّد الامام رضى الدين مانگديم بن اسماعيل بن عقيل بن عبد اللّه بن الحسين بن جعفر بن محمّد بن عبد اللّه بن محمّد بن الحسن بن الحسين بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن أبى طالب - عليهم السّلام - فاضل ثقة» تعليقات نقض، ج1، ص139.
2) . منتجب الدين در باره او چنين گفته: «الشّيخ الامام جمال الدين أبو الفتوح الحسين بن علىّ بن محمّد الخزاعىّ الرازىّ عالم واعظ مفسّر ديّن له تصانيف منها التفسير المسمّى بروض الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن عشرون مجلّدة، و روح الأحباب و روح الألباب فى شرح الشّهاب قرأتهما عليه» تعليقات نقض، ج1، ص 151.
3) . منتجب الدين در ترجمهاش گفته: «السيّد الامام شهاب الدين محمّد بن تاج الدين بن محمّد الحسينىّ الكيسكىّ عالم ورع واعظ» و اين همان عالم است كه مصنّف در آغاز كتاب ص 4 از او به اين عنوان نام برده است: «اتّفاق را نسخه اصل به دست سيّد امام شهاب الدين محمّد بن تاج الدين كيسكى افتاد» (تعليقات نقض، ج1، ص 139).
4) . عبد الجليل او را از علماى كاشان و در علم و زهد «عديم النظير» منحصر به فرد معرفى كرده است (نقض، ص 198).
5) . او نيز از علماى آوه معرفى شده است همان، ص199.
الشيخ أبو القاسم المذكّر (بسبزوار).
أبو جعفر الإمامىّ (بسارى).
الإمام أبو جعفر النيسابورىّ (نزيل قم).(1)
الإمام أبو سعيد الحمدانىّ الملقّب بناصر الدين.
أبو سعيد نيسابورى الخزاعى.(2)
الشيخ أبو علىّ الطبرسى.
القاضى أبو علىّ الطوسى(بكاشان) (م529).(3)
السيّد أبو ليلى الحسينى.
المفيد أمير كا القزوينىّ (م514).(4)
الامام أوحد الدين القزوينى.
خواجه بُلحسن.(5)
1) . منتجب الدين در ترجمه وى گفته: «الشيخ الإمام قطب الدين أبو جعفر محمّد بن علىّ بن الحسن المقرئ النّيسابورىّ ثقة، عين، استاد السيّد الإمام أبى الرضا، و الشيخ الإمام أبى الحسين، له تصانيف منها: التعليق، الحدود، الموجز فى النحو، أخبرنا بها الإمام أبو الرضا فضل اللّه بن عليّ الحسنيّ الراوندىّ عنه» تعليقات نقض، ج1، ص 150.
2) . منتجب الدين در الفهرست، در باره او گفته: «الشيخ المفيد أبو سعيد محمّد بن أحمد بن الحسين النّيسابورىّ ثقة عين حافظ له تصانيف؛ منها: الروضة الزهراء فى تفسير فاطمة الزهراء، الفرق بين المقامين و تشبيه علىّ بذى القرنين، كتاب الأربعين عن الأربعين فى فضائل أمير المؤمنين، كتاب منى الطالب فى ايمان أبى طالب، كتاب المولى» تعليقات نقض، ج1، ص 141.
3) . منتجب الدين او را در الفهرست چنين ترجمه كرده است: «القاضى زين الدين أبو علىّ عبد الجبّار بنالحسين بن عبد الجبّار الطوسىّ بن أخى علىّ بن عبد الجبّار الطوسىّ فاضل فقيه واعظ ثقة» تعليقات نقض، ج1، ص 148.
4) . منتجب الدين در الفهرست او را چنين ياد كرده: «الفقيه الثقة معين الدين أميركا بن أبى اللجيم بن أميرة المصدرىّ العجلىّ مناظر حاذق وجه، استاد الشّيخ الامام رشيد الدين عبد الجليل الرازىّ المحقّق، و له تصانيف فى الاُصول، منها: التعليق الكبير و التعليق الصغير، الحدود، مسائل شتّى،...» تعليقات نقض، ج1، ص 138.
5) . عبد الجليل رازى در باره او گفته: و خواجه بُلحسن همچنين معروف و معتبر نقض، ص 144.
بُلمعالى امامتى.(1)
بو عبد اللّه افضل الدين الحسن ابن فادار القمّى.(2)
السيّد پادشاه الراوندى.
السيّد تاج الدين الكيسكى.
شيخ جعفر دوريستى.(3)
شمس الاسلام حسكا.(4)
صاحب رياض العلما نيز گفته: «حسكا : بفتح الحاء المهملة، و فتح السين المهملة، و الكاف المفتوحة، و بعدها ألف لينة، مخفّف حسن كيا، والكيا لقب له، ومعناه بلغة دار المرز من جيلان و مازندران و الرى : الرئيس، أو نحوه من كلمات التعظيم، ويستعمل فى مقام المدح» (رياض العلماء، ج1، ص 172).
1) . عبد الجليل در كتاب نقض، او را عالم و مفتى و واعظ و مقرى خوانده است همان جا.
2) . عبد الجليل رازى، هنگام نام بردن وى، او را «عديم النظير» مىخواند. منتجب الدين نيز گفته: «الشيخ الأديب أفضل الدين الحسن بن فادار القمّى، امام اللغة». گفته شده وى از خانوادههاى ايرانى الاصل قم بوده؛ زيرا فادار معرب پادار به معناى استوار و پا برجاست تعليقات نقض، ج1، ص 588.
3) . عبد الجليل در كتاب خود، او را چنين معرفى كرده: در فنون علم مشهور بوده و مصنّف كتابها و راوى اخبار بسيار است و از بزرگان اين طايفه و از علماى بزرگ ايشان است نقض، ص 145. قاضى نور اللّه در مجالس المؤمنين گفته: «الشّيخ المعظّم المدعوّ بخواجه جعفر بن محمّد بن موسى بن جعفر أبو محمّد الدوريستىّ الرازىّ - رحمهم اللّه - نسب شريفش بحذيفة بن اليمان كه از اكابر و اخيار صحابه رسول است صلىاللهعليهوآله منتهى مىشود...» تعليقات نقض، ج1، ص132. ياقوت حموى تحت عنوان «دوريست» گفته: «دوريست را در اين زمان «درشت» به فتح دال و سكون شين معجمه مىگويند و در كتاب معجم گويد كه: دوربست به ضمّ دال و سكون واو و راء نيز به التقاء ساكنين و بعد از آن باء مفتوحه و سين مهمله ساكنه و تائى كه دو نقطه در بالا دارد از جمله قريههاى رى است». و از جمله منتسبان آن جا عبد اللّه بن جعفر بن محمّد بن موسى بن جعفر أبو محمّد دوريستى است كه خود را از اولاد حذيفة بن اليمان مىدانست و او يكى از فقهاى شيعه اماميّه است و در سال 566 به بغداد آمد و مدّتى در آن جا اقامت نمود و از احاديث ائمّه اهل البيت كه از جدّ خود محمّد بن موسى فرا گرفته بود، در آن جا روايت نمود و بعد از آن به وطن اصلى مراجعت كرد و بعد از سال ششصد به اندك زمانى وفات كرد» (معجم البلدان، ج 2، ص 484؛ تعليقات نقض، ج1، ص 133).
4) . او جدّ منتجب الدين صاحب الفهرست است كه در آن جا وى را چنين ترجمه كرده است: «الشّيخ الإمام الجدّ شمس الاسلام الحسن بن الحسين بن بابويه القمّىّ نزيل الرىّ المدعوّ حسكا فقيه ثقة وجه قرأ على شيخنا الموفّق أبى جعفر - قدّس اللّه روحه - جميع تصانيفه بالغرىّ على ساكنه السلام، و قرأ على الشيخين سلّار بن عبد العزيز و ابن البرّاج جميع تصانيفهما، و له تصانيف فى الفقه منها كتاب العبادات، و كتاب الاعمال الصالحة، و كتاب سير الأنبياء و الأئمّة...» فهرست منتجب الدين، ص46؛ تعليقات نقض، ج1، ص 146.
خواجه حسن بن جعفر دوريستى.(1)
السيّد الحسين الشّجرى (برى).
الشيخ الفقيه الحسين الطحالى.
الشيخ الحسين بن مظفّر الحمدانى.(2)
المظفّر بن علىّ الحمدانىّ، نزيل قزوين، ثقة وجه كبير قرأ على شيخنا الموفّق أبى جعفر الطوسىّ جميع تصانيفه مدّة ثلاثين سنة بالغرىّ ...، و له تصانيف منها: هتك أستار - الباطنيّة، و كتاب نصرة الحقّ، و كتاب لؤلؤة التفكّر فى المواعظ و الزواجر» تعليقات نقض، ج1، ص 137.
1) . عبد الجليل از او به عنوان عالم و شاعر ياد كرده كه در مناقب و مراثى قصايد بسيارى گفته نقض، ص231.
2) . منتجب الدين در الفهرست خود در باره او چنين گفته: «الشيخ الامام محيى الدين أبو عبد اللّه الحسين بن
3) . منتجب الدين در الفهرست گفته: «السيّد الأجل المرتضى ذو الفخرين أبو الحسن المطهّر بن أبى القاسم علىّ بن أبى الفضل محمّد الحسينىّ الديباجىّ من كبار سادات العراق و صدور الأشراف، انتهى منصب النقابة و الرياسة فى عصره إليه، و كان علما فى فنون العلم، له خطب و رسائل لطيفة، قرأ على الشيخ الموفّق أبى جعفر الطوسىّ فى سفر الحجّ. روى لنا عنه السيّد نجيب السادة أبو محمّد الحسن الموسوىّ» تعليقات نقض، ج1، ص 129.
4) . منتجب الدين در الفهرست، او را چنين ياد كرده: «الفقيه الثقة معين الدين أمير كابن أبى اللجيم بن أميرة المصدرىّ العجلىّ مناظر حاذق وجه، استاد الشيخ الامام رشيد الدين عبد الجليل الرازىّ المحقّق، و له تصانيف فى الأصول، منها: التعليق الكبير و التعليق الصغير، الحدود، مسائل شتّى، أخبرنا بها الشيخ الامام رشيد الدين عبد الجليل الرازىّ المحقّق عنه».
السيّد الزاهد عزّ الأشراف الحسنى.
السيّد زيد بن الدّاعى.
الإمام سديد الدين أبو القاسم الأسترآبادى.
السيّد شرف الدين المنتجب السارىّ.
السيّد العالم عزيزى بن العراقىّ الحسنىّ القزوينى.
المفيد عبد الجبّار الرازىّ.(1)
عبد الجليل بن عيسى.(2)
الامام الرشيد عبد الجليل بن مسعود.(3)
المفيد عبد الرحمان (النيسابورى).(4)
1) . در الفهرست آمده: «فقيه الأصحاب بالرىّ قرأ عليه فى زمانه قاطبة المتعلّمين من السادة و العلماء و هو قد قرأ على الشيخ أبى جعفر الطوسىّ جميع تصانيفه، و قرأ على الشيخين سالار و ابن البرّاج، و له تصانيف بالعربيّة و الفارسيّة فى الفقه». و قال السيّد علىّ بن طاووس فى المهج: «انّه قد حدّث... الشيخ المفيد شيخ الاسلام عزّ العلماء أبو الوفاء عبد الجبّار بن عبد اللّه بن علىّ الرازىّ فى مدرسته بالرىّ فى شعبان سنة ثلاث و خمسمائة ...». سال وفات مفيد عبد الجبار به دست نيامد و لكن از نقل سيّد بن طاووس بر مىآيد كه وى تا اوايل قرن ششم در قيد حيات بوده است تعليقات نقض، ج1، ص 96.
2) . منتجب الدين در الفهرست آورده: «الشيخ العالم أبو سعيد عبد الجليل بن عيسى بن عبد الوهّاب الرازىّمتكلّم فقيه متبحّر، استاد الأئمّة فى عصره، و له مقامات و مناظرات مع المخالفين مشهورة، و له تصانيف اُصوليّة» تعليقات نقض، ج1، ص 143.
3) . عبارت منتجب الدين در الفهرست اين گونه است: «الشيخ المحقّق رشيد الدين أبو سعيد عبد الجليل بن أبى الفتح مسعود بن عيسى المتكلّم الرازىّ استاد علماء العراق فى الاُصولين، مناظر ماهر حاذق له تصانيف؛ منها نقض التصفّح لأبى الحسن البصرىّ، الفصول فى الاُصول على مذهب آل الرّسول، جوابات علىّ بن القاسم الأسترابادىّ المعروف ببلقمران، جوابات الشيخ مسعود الصوابىّ، مسألة فى المعجز، مسألة فى الإمامة، مسألة فى الاعتقاد، مسألة فى نفى الرؤية، شاهدته و قرأت بعضها عليه» تعليقات نقض، ج1، ص 144.
4) . منتجب الدين در الفهرست گفته: «الشيخ المفيد أبو محمّد عبد الرحمان بن أحمد بن الحسين النيسابورىّ الخزاعىّ شيخ الأصحاب بالريّ حافظ واعظ ثقة سافر فى البلاد شرقا و غربا و سمع الأحاديث عن المخالف و المؤالف، و له تصانيف؛ منها: سفينة النجاة فى مناقب أهل البيت، العلويّات، الرضويّات، الأمالى، عيون الأخبار، مختصرات فى المواعظ و الزواجر، أخبرنا بها جماعة منهم السيّدان المرتضى و المجتبى ابنا الداعى الحسنىّ و ابن أخيه الشيخ الامام أبو الفتوح الخزاعيّ عنه - رحمهم اللّه -. و قد قرأ على السيّدين علم الهدى المرتضى و أخيه الرضىّ و الشيخ أبى جعفر الطوسىّ و المشايخ سالار و ابن البرّاج و الكراجكىّ - رحمهم اللّه -» تعليقات نقض، ج1، ص 140.
سيّد عبد اللّه الجعفرىّ القزوينى.
الشّيخ الإمام عزّ الدين أبو منصور أحمد بن علىّ الطبرسى.
السيّد على الجعفرى القزوينى.
الشيخ علىّ المتكلّم الرازى.
الفقيه علىّ المغازبى.
خواجه على عالم.
على ماهابادى.
قاضى ابن البرّاج (م 481).(1)
و قال المحدّث القمّى فى الكنى و الألقاب: «لقّب بالقاضى لكونه قاضيا فى طرابلس مدّة عشرين أو ثلاثين سنة قال المحقّق الكركى فى بعض اجازاته فى حق ابن البراج: الشيخ السعيد خليفة الشيخ الامام أبى جعفر محمّد بن الحسن الطوسيّ بالبلاد الشاميّة عزّ الدين عبد العزيز بن نحرير البرّاج - قدّس اللّه روحه - فهرست منتجب الدين، ص77؛ تعليقات نقض، ص117.
سيّد قطب الدين أبو عبد اللّه.
الفقيه المتديّن أبو الحسن علىّ الجاسبى.
السيّد المجتبى ابن الداعى الرازى.
السيّد المجتبى بن حمزة الحسينى.
1) . منتجب الدين آورده: «القاضى سعد الدين عزّ المؤمنين أبو القاسم عبد العزيز بن نحرير بن عبد العزيز بن البرّاج وجه الأصحاب و فقيههم، و كان قاضيا بطرابلس، و له مصنّفات منها المهذّب، المعتمد، الروضة، الجواهر، المقرّب، عماد المحتاج فى مناسك الحاجّ، و له الكامل فى الفقه، و الموجز فى الفقه، و كتاب فى الكلام».
محمّد الفتّال النيسابورى.(1)
السيّد محمّد المامطيرى.
محمّد بن الحسين المحتسب.
محمّد بن مؤمن الشيرازى.
محمّد ماهابادى.
السديد محمود ابن أبى المحاسن.
السديد محمود الحمصىّ.
السيّد المرتضى ابن الداعى الرازى
الشيخ مسعود بن محمّد الصوابى (بسبزوار).
السيّد مهدى شرف المعالى.
نجيب الدين أبو المكارم الرازى.
نصير الدين ابو الرشيد عبد الجليل قزوينى رازى.(2)
وزير المرداسىّ.
نتيجه
با توجّه به گزارشهايى كه عبد الجليل در كتاب نقض از شهرهاى شيعه به دست داده، مىتوان چنين نتيجه گرفت كه در آنها، به ويژه شهرهاى بزرگ، مدارس و محافل علمى زيادى در دوره عبد الجليل فعال بوده و از ميان آنها عالمان و فقيهان
1) . منتجب الدين در الفهرست گفته: «الشيخ محمّد بن عليّ الفتال النيسابورىّ صاحب التّفسير ثقة و أىّ ثقة أخبرنا جماعة من الثقات عنه بتفسيره». ابن شهر آشوب نيز گفته: «محمّد بن الحسن الفتّال الفارسىّ النيسابورىّ له التنوير فى معانى التفسير، روضة الواعظين و بصيرة المتّعظين». ترجمه ديگرى نيز كه منتجب الدين، تحت عنوان «الشيخ الشهيد محمّد بن أحمد الفارسىّ الفتّال ثقة جليل مصنّف كتاب روضة الواعظين» در آخر حرف ميم، ذكر كرده است، راجع به اين عالم است.
2) . از علما و واعظان شهر رى بوده كه ظاهرا در اواخر قرن پنجم به دنيا آمده و تا سال 566 كه تأليف كتاب نقض را به پايان برده در قيد حيات بوده است ر.ك: نقض، ص بيست و دو و بيست و سه، مقدّمه مصحّح.
بسيارى تربيت شده و چراغ تشيّع را همچنان پُر فروغ نگه داشتهاند؛ چه اين كه تنها در مدرسه خواجه عبد الجبّار مفيد، چهارصد مرد فقيه و متكلّم، درس شريعت، و در مدرسه رشيد رازى، بيش از دويست دانشمند، درس اصول دين و اصول الفقه و علم شريعت آموختند.(1)
با شمارش مدارس و محافل علمى هريك از شهرها، مواردى كه با نام از آنها ياد شده، مجموعا 32 مورد است. اين عدد، صرف نظر از مواردى است كه صاحب نقض جهت اختصار يا ندانستن نام دقيق آنها به ذكر عبارت «مدارس معمور» يا «مدارس نيكو» و... بسنده كرده است.
رى: ده مدرسه و دو خانقاه،(2)«و چند مدرسه معمور».(3)
قم: هشت مدرسه و يك مدرس متعلّق به بارگاه حضرت فاطمه معصومه - عليهاالسلام - .(4)
كاشان: پنج مدرسه.(5)
آوه: دو مدرسه.(6)
ورامين: دو مدرسه.(7)
قزوين: يك مدرسه.(8)
سبزوار: عبد الجليل بدون ذكر نام مدارس مىگويد: «سبزوار ... آراسته به مدارس نيكو و مساجد نورانى و علما خلف از سلف...».(9)
سارى و اُرم: وى بدون ذكر نام مدارس آن مىگويد: «شعار مسلمانى از مجامع و مدارس و مساجد و مجالس ظاهر»(1).(2)
منابع و مآخذ
أمل الآمل، محمّد بن حسن حرّ عاملى، تحقيق: سيّد احمد حسينى، قم: دار الكتاب الاسلامى، 1362ش.
تعليقات نقض، سيّد جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
خلاصة الأقوال، الحسن بن يوسف الحلّى (العلاّمة الحلّى) تحقيق: جواد قيومى، قم: مؤسّسة النشر الإسلامى، 1417ق.
رياض العلماء و حياض الفضلاء، عبد اللّه افندى اصفهانى، تحقيق: سيّد احمد حسينى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى، 1401ق.
فهرست منتجب الدين، منتجب الدين بن بابويه الرازى، تحقيق: مير جلال الدين محدّث اُرموى، قم: مهر، 1366ش.
معجم البلدان، ياقوت حموى، بيروت: دار إحياء التراث العربى، 1399 ق / 1979م.
نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»)، ابو الرشيد عبد الجليل قزوينى رازى، به تصحيح: مير جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
6
شعراى شيعىِ ياد شده در كتاب «نقض»
حسين پورشريف(1)
چكيده
موقعيت تاريخى عبد الجليل قزوينى رازى (به خاطر نزديكى زمانىاش به كسانى كه مذهبشان را ياد كرده است) و منزلت اجتماعى وى (به عنوان عالم و متكلّم شيعى برجسته روزگار خود) و اعتبار و كاركرد اثرِ وى (كه كتابى در مناظره و جدل است و ناگزير، بر مطالب ترديدآميز و ضعيف و دوپهلو و محلّ اختلاف، تكيه نمىكند)، از كلام وى و كتاب وى، منبع تاريخى معتبرى در شناخت مذهب بسيارى از عالمان و مصنّفان و سياستمداران و ديوانيان و ... و از جمله شعرا ساخته است.
با دقّت در آثار تراجمنگاران متأخّر شيعه (همچون: مجالس المؤمنين، أمل الآمل و ذيلهاى آن، رياض العلماء، روضات الجنّات و قصص العلماء)، متوجّه مىشويم كه به دليل گُسست تاريخى گزارشها و آسانگيرى مؤلّفان در نسبت دادن مذهب به افراد بر اساس شواهد و قرائن ضعيف و اِجمالى و محدود (و به تعبير امروز: شيعهتراشى آنان)، چندان قابل اعتنا و استناد به نظر نمىرسند، در حالى كه گزارشهاى عبد الجليل، از جهت قُرب تاريخى و معاصرت، كمنظيرند.
در اين نوشتار، سعى بر آن است تا با آوردن فهرستى از نام شعراى «شيعى»
1) . كارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسى، پژوهشيار «پژوهشكده علوم و معارف حديث».
خوانده شده (ياد شده به تشيّع) در كتاب نقض، به ترتيب دوره تاريخى، آشنايى گسترده عبد الجليل با ادبيات فارسى و عربى روزگار خود و پيش از آن و نيز مهارت وى را در به كارگيرى ادبيات و تاريخ ادبيات در مجادلات كلامى، نشان دهيم.
ابتدا شرح حال مختصرى از شعرا و آثار آنها ارائه مىگردد و در ادامه، نمونه شعرى از آنها آورده مىشود كه تا حدى، افكار و عقايد مذهبى آنها را نشان دهد.
كليدواژهها: شعرا، تاريخ تشيّع، ادبيات شيعى، منقبت، نقض، عبد الجليل.
درآمد
الف. ادبيات و مذهب
ادبيات، بر بسترى از فرهنگ، شكل مىگيرد و مذهب، بخش مهمّى از فرهنگ هر جامعه است؛ بخشى كه بدون شناخت آن، درك بسيارى از مفاهيم و مضامين، اصطلاحات و تركيبات و حتّى آثار و پديدههاى ادبى امكانپذير نخواهد بود. عناصر زبانى و شبكه معنايى مرتبط با مذهب، چنان پُردامنه و تأثيرگذارند كه شارحان، ناقدان
ادبى، تاريخنگاران ادبيات، تحليلگران مكاتب ادبى و كلامى و حتّى نقّالان و قوّالان و خُنياگران، بدون آشنايى با آنها، نزديك شدن به اثرى ادبى را بر خود، روا نمىشمرند و
هم بر اين اساس است كه تحليلگران تاريخ و تمدّن، پژوهشگران حوزههاى اجتماعى (مردمشناسى، روانشناسى اجتماعى و جامعهشناسى تاريخى)، زبانشناسان، باستانشناسان و ...، در آستانه تمامى پژوهشهاى خود، به مطالعه باورهاى مردمانِ حوزه پژوهش خويش، اهتمام مىورزند.
ب. برخى دشوارىها
اگر چه دستيابى به باورهاى پيشينيان، براى درك بهتر آثارى كه آفريدهاند، ضرورى است، امّا دشوارى اين راه نيز بر كسى پوشيده نيست. از جمله اين دشوارىها مىتوان به نمونههاى زير، اشاره كرد:
1 . هميشه باورهاى شفاهى و نانوشته، بيش از باورهاى مكتوب بودهاند؛
2 . آثار مكتوبِ مشتمل بر باورها، عمدتا گزارش دهنده هنجارها، عقايد رسمى و فرهنگهاى غالب اند و نه خُردهفرهنگها و عقايد غير رسمى (زير زمينى) و حاشيهها؛
3 . تحوّلات فرهنگى و تغيير آيينها و باورها در زندگى ملّتها، پيوسته اتفاق افتادهاند و اطلاع از زمان وقوع و زمينهها و پيامدها و نتايج آنها، دشوارى مضاعفى است؛
4 . تحوّل در عقايد و انديشههاى پديدآورندگان آثار نيز غير قابل انكار است، چه اين تحوّل را علنى و اعلام كرده باشند و چه نكرده باشند.
بر اين سياهه مشكلات، همچنان مىتوان افزود كه اكنون مجال آن نيست؛ امّا آنچه در اين مقاله بدان خواهيم پرداخت، اثبات و مستندسازى (و در مواردى نيز پردهبردارى و رازگشايىِ) مذهبِ گروهى از شاعران، از خلال گزارشهاى يكى از متكلّمان برجسته شيعه (عبد الجليل رازى قزوينى) در يكى از معتبرترين منابع تاريخى (كتاب نقض) است.
ج. عبد الجليل و كتاب «نقض»
موقعيت تاريخى عبد الجليل (به خاطر نزديكى زمانىاش به كسانى كه مذهبشان را ياد كرده است) و منزلت اجتماعى وى (به عنوان عالم و متكلّم شيعى برجسته روزگار خود) و اعتبار و كاركرد اثرِ وى (كه كتابى در مناظره و جدل است و ناگزير، بر مطالب ترديدآميز و ضعيف و دوپهلو و محلّ اختلاف، تكيه نمىكند)، از كلام وى و كتاب وى، منبع تاريخى معتبرى در شناخت مذهب بسيارى از عالمان و مصنّفان و سياستمداران و ديوانيان و اُدبا و ... و از جمله شعرا ساخته است.
پيش از طبع و نشر كتاب نقض به همّت استاد پرتلاش دانشمند مير جلال الدين محدّث اُرموى، غالب گزارشها در خصوص مذهب شاعران، مستند به آثار تراجمنگاران متأخّر شيعه (همچون: مجالس المؤمنين، أمل الآمل و ذيلهاى آن، رياض العلماء، روضات الجنّات و قصص العلماء) بودند كه به دليل گُسست تاريخى گزارشها و آسانگيرى مؤلّفان در نسبت دادن مذهب به افراد بر اساس شواهد و قرائن ضعيف و
اِجمالى و محدود (و به تعبير امروز: شيعهتراشى آنان)، چندان قابل اعتنا و استناد به
نظر نمىرسيدند، در حالى كه گزارشهاى عبد الجليل، از جهت قُرب تاريخى و معاصرت و نيز كارآيىگزارشها در مناظره (كه بر اعتبار آنها مىافزايد و شهرت يا قوّت آنها را مىرسانَد)، كمنظيرند. آنچه عبد الجليل در باره مذهب حكيم سنايى غزنوى (م پس از 525 ق) و فخر الدين اسعد گرگانى (م پس از 466 ق) آورده است، از اين دست اطلاعات كمنظير تاريخى است.
د. روش ما در اين نوشتار
قبل از هر چيز، نقل عين عبارات كتاب نقض در يادكرد تشيّع شاعران، ذيل عنوان «سياهه شعراى شيعى از زبان عبد الجليل».
آوردن فهرستى از نام شعراى «شيعه» شمرده شده در كتاب نقض، به ترتيب دوره
تاريخى، جهت نشان دادن آشنايى عبد الجليل با ادبيات فارسى و عربى روزگار خود و پيش از آن.
يك. شرح حال مختصر و نمونه شعرى از آنها كه تا حدّى افكار و عقايد مذهبى آنها را نشان دهد و ارجاع خوانندگان براى مطالعه بيشتر، به منابع؛
دو. اشاره به مواردى كه عبد الجليل، مذهب شاعرى را به صراحت، ياد كرده و يا وى را مدافع آيين تشيّع دانسته است؛
سه. اشاره به مواردى كه عبد الجليل، شعرى را از شاعرى نقل و بر اساس آن، به مذهب وى اشاره كرده است؛
چهار. اشاره به مواردى كه عبد الجليل، شاعرى را نه از بابت مقام شاعرى يا ذكر نمونه شعر، بلكه به عنوان ديگرى (چون: فقيه، مفسّر، وزير، شغل ديوانى و ...) ياد كرده و او را شيعه شمرده است؛
پنج. بررسى شعرايى كه عبد الجليل، آنها را بدون هيچ شكّ و شبههاى شيعه دانسته؛ امّا در باره سنّى بودن بعضى از آنها (مانند سنايى) شواهدى در دست است.
گفتنى است كه اوّلاً شناخت همه شعراى شيعى ياد شده در كتاب نقض، به دليل كثرت شخصيتهاى نام بُرده شده در كتاب و ناشناخته بودن برخى از آنان، دشوار است، بويژه اگر بدانيم كه بسيارى از آنان با عنوان ديگر و در موضوع ديگرى بجز ادبيات (مثلاً وزارت، ديوانسالارى، امامت جمعه، خطابه و وعظ، و ...) در اين كتاب، ياد شدهاند.
ثانيا در تاريخ ادب فارسى و عربى، مذهب بسيارى شاعران، روشن نيست و نيازمند تحقيقات دامنهدار تاريخى و كلامى است و كتاب نقض از اين جهت، منبع مفيد و معتبرى شمرده مىشود.
ه . سياهه شعراى شيعى از زبان عبد الجليل
عبد الجليل در پاسخ به اين ادّعاى صاحب بعض فضائح الروافض كه: «در جهان، هرگز رافضىاى نبوده است كه او را در دين و دولت، قَدْرى يا قدمى يا جاهى يا منزلتى يا حرمتى يا نامى بوده است»،(1)نام بزرگان شيعه را با عناوين مختلفى چون: ياوران اميرمؤمنان على عليهالسلام ، رُوات و ثِقات ائمّه متقدّم و متأخّر، مفسّران، متكلّمان، فقها، ائمّه قرائت، زهّاد و عُبّاد، ائمّه لغت، سلاطين، وزرا، مستوفيان، خواجگان و رؤسا، نقيبان،
شعراى متقدّم و متأخّر عرب و پارسى و... برمى شمارد(2)و به تعبير خود وى بايد: «اسامىِ جماعتى از فنونِ طبقات ذكر كرده شود تا شبهت برخيزد...».(3)
در اين ميان، علاوه بر شخصيتهايى كه صاحب نقض، آنها را به عنوان شاعر معرفى كرده است، به شاعرانى بر مىخوريم كه عبد الجليل آنها را به عنوان مفسّر، زاهد، لغتشناس، و وزير و... شناسانده است؛ امّا هر كدام داراى ديوان و شعرهاى منقبتى فراوانى هستند كه بررسى اين شعرا را نيز بر خود لازم دانستيم.
در اين جا نام تمام شعراى شيعى ياد شده در كتاب نقض را بر اساس تقسيمبندى
عبد الجليل، به صورت يك جا از متن كتاب مىآوريم و سپس به بررسى تكتك شاعران مىپردازيم.
قطعه يك:
و ياوران و انصاران امير المؤمنين على مرتضى [چون]... و«ابو الأسود الدئلى» و... .(1)
قطعه دو:
و از مفسّران بعد از متقدّمان، چون:... و «الشيخ أبوعلى الطَّبْرِسى» صاحب التفسير بالعربية... و «امام قطب الدين كاشى (راوندى)»، مصنّف كتب بسيار از تفسير و فقه و كلام و جمله علوم و... .(2)
قطعه سه:
و امّا زهّاد و عبّاد و اهل اشارت و اهل موعظت... جماعتى از آن طايفه كه بلا شبهه، شيعى مذهب و اصولى و معتقد بودهاند، [چون]:... و «بهلول مجنون» و... .(3)
قطعه چهار:
و از ائمّه لغت، «خليل احمد»، شيعى بوده است و «ابن السِّكّيت» صاحب اصلاح
المنطق و «اديب ماهابادى» و... .(4)
قطعه پنج:
و اگر شبهه در وزرا و اصحاب قلم است، هم بودهاند بزرگانِ معتبر و وزيران مشتهر چون: ... و در عجم، «ابو القاسم ابن العبّاد بن العبّاس» و... و «بو العلاء حسّول» كه وزير شاهنشاه بود، شيعى و معتقد بوده است... و «وزير مغربى» با جزالت فضل و بزرگىِ قدر هم شيعى و معتقد بوده است... و «بوبكر خوارزمى»، معروف است كه شيعى و معتقد بوده است و... «بديع همدانى» و... .(5)
قطعه شش:
امّا از شعراى متقدّمان كه بى شبهت، شيعى معتقد و مستبصر بودهاند و متأخّران از پارسيان و تازيان:
اوّلاً «حسّان ثابت»... بعد از آن «فرزدق»، شاعر شيعى بود... و «كميت بن زيد الأسدى»... و «أبوفراس الحارث بن سعيد الحَمْدانى»... و «دعبل بن على الخُزاعى»... و «السيّد اسماعيل بن محمّد الحميرى»... و «أبو نؤاس هانئ بن هانئ»... و «بُحترى» شاعى بوده است... و «ابوتمام الطائى»، شيعى بوده است و «ابوبكر بن الرومى» و «ابن حجّاج البغدادى» و «القاضى التنوخى» و «الأديب المهابادى»... و اين همه، شيعيان معتقد بودهاند.
و «كثيّر عَزّه»... و «مهيار بن مردويه (ديلمى)» و «كُشاجم»... و «خواجه حسن بن جعفر الدوريستى»... .
امّا شعراى پارسيان كه شيعى و معتقد و متعصّب بودهاند هم اشارتى برود به بعضى. اوّلاً «فردوسى طوسى» شيعى بوده است... و «فخرى جرجانى»، شاعى بوده است و «كسائى»... و «عبد الملك بنان»... و «ظفر همدانى»... و «اسعدى قمى» و «خواجه على متكلّم رازى» عالم و شاعر و «امير اقبالى»... و «قائمى قمى» و «معينى» و
«بديعى» و «احمدچه رازى» و «ظهيرى» و «بردى» و «شمسى» و «فرقدى» و «عنصرى» و «مستوفى» و «محمّد سمّان» و «سيّد حمزه جعفرى» و «خواجه ناصحى» و «امير قوامى»... و غير اينان... و اگر به ذكر همه شعراى شيعى مشغول شويم، از
مقصود باز مانيم و «خواجه سنايى غزنوى» كه عديم النظير است در نظم و نثر و خاتم الشعرايش نويسند، او را منقبتِ بسيار است... .
و اين جماعت را كه از طبقات النّاس، اسامى و القاب و انسابْ ياد كرده شد، همه شيعى و معتقد و مستبصر بودهاند و به ذكر همه كبار و گزيدگان ساداتِ شيعه بنتوان رسيد و... به ضرورت، مُجملى گفته آمد تا بدانند كه به خلاف اين است كه ياد كرده است.(1)
1) . همان، ص 227 - 233.
ابو الوليد حسّان بن ثابت انصارى، در سال 563 ميلادى (حدودا هشت سال قبل از ولادت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله) در يثرب متولّد شد. يثرب در آن زمان، ميدان نزاع و ابراز خصومت بين اوس و خزرج بود.
حسّان، در حدود شصت سالگى، اسلام مىآورد و توان شاعرى و قدرت و قريحه شعرى خدادادى خود را در خدمت دين قرار مىدهد؛ حملههاى دشمنان را با شعر خود پاسخ مىگويد و از اسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسلمانان و ارزشهاى دينى، دفاع مىكند.
پس از وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله كه بين مهاجرين و انصار كشمكشهايى رخ مىدهد، حسّان، طرفدار انصار مىشود و به همين جهت، لقب انصارى مىگيرد. وى سرانجام در سال 54 ق، در صد و يازده سالگى وفات يافت.
از حسّان بن ثابت انصارى ديوانى به جاى مانده است كه آن را ابوسعيد سكرى، از ابن حبيب بغدادى روايت كرده است.
تأثيرپذيرى شعر حسّان از دين اسلام و تأثير قرآن بر شعر او كاملاً احساس مىشود تا جايى كه اين امر باعث شده است معانى جديدى به شعر عرب وارد شود.
پس مىتوان وى را بنيانگذار و مؤسّس شعر دينى اسلامى دانست.
عبد الجليل، از حسّان بن ثابت به عنوان اوّلين شاعر متقدّم شيعى، سخن به ميان آورده و تعبير وى اين گونه است:
امّا از شاعران متقدّمان كه بى شبهت شيعى و معتقد و مستبصر بودهاند... اوّلاً حسّان ثابت بود كه تظاهر كرد و او را در اميرمؤمنان و غزواتِ او اشعار بسيار است. روز فتح خيبر گويد:
وكان علىّ أرمدَ العين يبتغى *** دواءا فلمّا لم يحسّ مداويا.
1) . ر.ك: تاريخ ادبيات عربى، ذيل «حسّان بن ثابت»؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 1، ص 337 - 341، ذيل «حسّان بن ثابت»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 902، ذيل «حسّان بن ثابت». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر حسّان بن ثابت، ر.ك: حسان بن ثابت الأنصارى حياته و شعره، يوسف عيسى؛ حسان بن ثابت (حياته و شعره)، احسان النص؛ «حسان بن ثابت»، محمّد محمّد خليفه، مجلّة البحوث الإسلامية، ش 2، ص 213 - 240.
... و در روز غدير خم گويد:
يُناديهمُ يومَ الغدير نبيُّهُم *** بخُمٍّ و أسمِع بالرسولِ مُناديا.(1)
اين قطعه شعر حسّان، ارادت خاص وى را به امير مؤمنان عليهالسلام مىرساند:
علىّ أمير المؤمنين أخو الهدى *** و أفضل ذى نعل و من كان حافيا
و أوّل من أدّى الزكاة بكفّه *** و أوّل من صلّى و من صام طاويا
فلمّا أتاه سائل مدّ كفّه *** إليه و لم يبخل و لم يك جافيا
فدسّ إليه خاتما و هو راكع *** و ما زال أواها إلى الخير داعيا
فبشّر جبريل النبىّ محمّدا *** بذلك و جاء الحقّ فى ذاك ضاحيا.(2)
ظالم بن عمرو، معروف به «ابو الأسود دوئلى»، از علماى تابعيان و شعرا و خطباى نامى عصر خويش بود. او زمان پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله را درك كرده؛ ولى ايشان را نديده است.
ابو الأسود از اصحاب و مواليان امير مؤمنان، امام حسن، امام حسين و امام سجاد عليهمالسلام بود و همچنين از طرف عمر بن خطّاب، عثمان و على عليهالسلام در بعضى بلاد اسلامى حاكم بوده است.
ابو الأسود، شخصى حاضرجواب و داراى اشعار زيبايى بود. او با راهنمايىهاى امير مؤمنان عليهالسلام اوّلين كتاب را در علم نحو نوشت و قرآن را نقطهگذارى كرد.
وقتى از وى پرسيدند: علم نحو را از كجا به دست آوردهاى؟ پاسخ داد: اصول آن را
1) . نقض، ص 227. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه» قطعه شش.
2) . ر.ك: الغدير، ج 2، ص 35 - 65.
3) . معجم الاُدباء، ذيل «ظالم بن عمرو بن سفيان»؛ مجالس المؤمنين، ج 1، ص 323؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 2، ص 361 - 364، ذيل «أبو الأسود الدؤلى». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر ابو الأسود، ر.ك: أبو الأسود الدؤلى دراسة فى شخصيته و شعره، محمّدهادى المنصور؛ «أبو الأسود الدؤلى (صفحة ناصعة فى التاريخ)»، عبد الغنى ايروانى، مجلّة آفاق الحضارة الإسلامية، ش 22، ص 415 - 440؛ «أبو الأسود الدؤلى: شخصيته و آثاره»، عبد المجيد زراقط، مجلّة المناهج، ش 4، ص 207 - 225.
از على عليهالسلام گرفتم و سپس بر آن افزودم.
وقتى ابو الأسود آنچه را كه در باره نحو نوشته بود، خدمت امير مؤمنان عليهالسلام آورد، ايشان فرمود: «چه زيبا اين نحو را ترتيب دادهاى». و اين علم بعد از آن «علم نحو» ناميده شد.
وى سرانجام در سال 69 هجرى در 85 سالگى به مرض طاعون در بصره از دنيا رفت.
عبد الجليل قزوينى، ابو الأسود را از ياوران دوران امير مؤمنان عليهالسلام و شيعه و پيرو او دانسته است.(1)
بخشى از شعر ابو الأسود در رثاى امير مؤمنان على عليهالسلام را مىآوريم:
ألا يا عين ويحك فاسعدينا *** ألا فابكى أمير المؤمنينا
رزئنا خير من ركب المطايا *** و خيسها، و من ركب السفينا
و من لبس النعال و من حذاها *** و من قرأ المثانى والمئينا
وكنّا قبل مقتله بخير *** نرى مولى رسول اللّه فينا
يقيم الدين الا يرتاب فيه *** و يقضى بالفرائض مستبينا.
ابو صَخْر كُثَيّر بن عبد الرحمان، شاعر عشقپيشه مشهور، در اوايل قرن نخست هجرى، در مدينه به دنيا آمد. بيشتر عمرش را در مصر سپرى كرد.
ماجراى عشق پاك او به «عَزَّه بنت حُمَيل» معروف است و داستانهايى از اين عشق در كتب ادبى نقل شده و كتابهاى مستقلّى با عنوان «اخبار كُثَير و عَزَّة» تأليف گرديده است.
1) . نقض، ص 208. نيز، ر.ك: درآمد مقاله، بند «ه»، قطعه يك.
2) . ر.ك: تاريخ الأدب العربى، شوقى ضيف، ج 1، ص 319 - 323؛ تاريخ الأدب العربى، عمر فروخ، ج 1، ص 617 - 621؛ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 439 - 440؛ تاريخ آداب اللغة العربية، جرجى زيدان، ج 1، ص 287؛ الأعلام، ج 5، ص 219؛ ريحانة الأدب، ج 5، ص 157. فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 2، ص 1722، ذيل «كثيّر عَزَّة»؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 3، ص 383 - 385، ذيل «كثير عزّه». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر كثيّر عزّه، ر.ك: كثير عزّه عصره، حياته، شعره، احمد محمّد عليان.
وى از خواصّ عبد الملك بن مروان بود. با اين وصف، برخى او را از غلاة شيعه گفتهاند. عدّهاى نيز او را برترين شاعر اهل حجاز در عصر اسلامى شمردهاند.
محدّث اُرموى، تشيّع كثيّر را به معناى اعمّ آن دانسته است؛ يعنى كسانى كه امير مؤمنان عليهالسلام را خليفه بلافصل مىدانند، نه به معناى خاص آن كه مراد اثناعشريان است.(1)
عبارت صاحب نقض در باره كُثيّر عزّه اين گونه است:
و كُثَيّر عَزَّه كه شاعر عبد الملك مروان بود، شاعى بوده است تا در شعر مىگويد.(2)
در اين جا عبد الجليل، نظر داشته است كه شاهد مثالى بيان كند كه گويا موفّق به اين كار نشده است و به گمان محدّث اُرموى، مراد وى، همين چند بيت معروف است كه به وى نسبت دادهاند:
ألا انّ الأئمّة من قريشٍ *** وُلاة الحقّ أربعة سواء
علىّ والثلاثة من بنيه *** هم الأسباط ليس بهم خَفاء
فسبطٌ سبط ايمانٍ وبِرٍّ *** وسبطٌ غيبته كربلاء
وسبطٌ لا يذوق الموت حتّى *** يقود الخيل يقدمه اللّواء
تغيب لا يرى فيهم زمانا *** برضوى عنده عسل و ماء.(3)
ابو فراس حمام بن غالب بن صعصعه، ملقّب به فرزدق، حدود سال بيستم هجرى در بصره متولّد شد. پدرش از بزرگان قبيله «بنى تميم»، به بزرگوارى شهرت داشت
1) . ر.ك: تعليقات نقض، ج 2، ص 959. 2. نقض، ص 229. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
3) . ر.ك: همان جا پاورقى 6.
4) . ر.ك: معجم الاُدباء، ذيل «همّام بن غالب بن صَعْصعه»؛ تاريخ ادبيات عرب، ذيل «فرزدق»؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 5، ص 230 - 235، ذيل «الفرزدق»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 2، ص 1613، ذيل «فرزدق»؛ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 492 - 498. براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر فرزدق، ر.ك: فرزدق حياته و شعره، كمال ابو مصلح و احمد الاسكندرى و ابو الفرج الاصفهانى؛ فرزدق (حياته و شعره)، محمّدرضا مروه؛ «تحليلى در باره شخصيت فرزدق و قصيدة ميمية او»، عبّاس ظهيرى، مجلّه كيهان انديشه، ش 51، ص 177 - 199.
و فرزدق، همواره ياد او را گرامى مىداشت، تا جايى كه خواسته هر نيازمندى را كه به قبر پدرش پناه مىبرد، برآورده مىكرد.
اشعار بسيارى در مدح و نيز ذمّ خلفاى اموى سروده و اشعار بسيار زيبايى نيز در مدح خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآلهكه مشهورترين آنها در باره امام زين العابدين عليهالسلام است. با اين كه فرزدق، مدح خلفاى بنى اميه را زياد گفته، امّا در درون خود، همواره ارادتى خاص و دلبستگى به خاندان على بن ابى طالب عليهالسلام داشته است.
اشعارى را فرزدق كنار مسجد الحرام براى ستايش على بن الحسين عليهالسلام سروده است. فرزدق، ديوان مشهورى دارد كه بارها چاپ شده است. وى سالها پس از واقعه كربلا زنده بود و نقل شده كه به خانه حضرت سكينه (دختر امام حسين عليهالسلام ) مىرفت و براى اشعارش از او صله مىگرفت.
در سالى كه فرزدق به حج رفته بود، امام زين العابدين عليهالسلام را در حال طواف ديد. هشام بن عبد الملك نيز از قضا آن جا بود. مردى امام عليهالسلام را به هشام نشان داد و از او پرسيد: اين مرد را مىشناسى؟ هشام گفت: نه، نمىشناسم. فرزدق آن جا بود، گفت: من او را مىشناسم و فى البداهه، قصيدهاى در ستايش ايشان سرود كه عبد الجليل نيز مطلع آن را آورده است. عبد الجليل مىگويد:
... فرزدق شاعر شيعى بود كه اين قصيده غَرّاء در حقّ زين العابدين مىگويد:
هذا الذى يعرف البطحاء وطأته *** و البيت يعرفه و الحِلّ و الحَرَمُ.(1)
كميت بن زيد اسدى، معروف به «ابو المستهل»، در سال شصت هجرى در كوفه به دنيا
1) . ر.ك: الكواكب السماوية فى شرح قصيدة الفرزدق العلوية، محمّد السماوى.
2) . ر.ك: تاريخ ادبيات عرب، ذيل «كميت بن زيد الأسدى»؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 4، ص 8 - 12، ذيل «الكميت الأسدى»؛ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 498 - 502؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 2، ص 1752 - 1753، ذيل «كميت اسدى». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر كميت اسدى، ر.ك: كميت بن زيد الأسدى بين العقيدة و السياسة؛ تشيّع در شعر كميت بن زيد اسدآبادى؛ كميت اسدى: حديث حرّيت؛ «كميت اسدى 60 - 126 ق»، محمّدرضا حكيمى، مجلّه نامه آستان مقدّس، ش 12، ص 31 - 38.
آمد. در دوران زندگىاش هوادارىِ شديدى از بنى هاشم مىكرد و با سرودههايش آنان را مىستود. مشهورترين شعرش «هاشميات» است.(1)وى خطيب و فقيه والايى بود. اين شاعر برجسته، زبان شعرى خويش را در راه دفاع از ولايت و بيان فضايل ائمه هدايت و مظالم دشمنان خاندان طهارت، به كار گرفت. مورد علاقه و محبّت شديد و دعاى خاص ائمّه بود و از بزرگترين مرثيهسرايان عاشورا به شمار مىرفت. به بركت دعاى امام سجاد عليهالسلام پايان عمرش ختم به شهادت شد. او كه مدّتى متوارى بود، در دوران خلافت مروان به سال 126 ق، به شهادت رسيد و در همان كوفه و در مقبره بنىاسد دفن شد.
امام باقر عليهالسلام در حق او دعا فرمود كه: «همواره تا زمانى كه از خاندان ما دفاع مىكنى، مؤيّد به روح القدس باشى!».(2)
عبد الجليل در باره كميت، اين گونه آورده است:
و كميت بن زيد الأسدى است كه سيّد - عليه السلام - در حقّ او گفته است:
«قائل إلىّ فى الجنّة» و هاشميّات بأسرها او راست در آل مصطفى - عليهم السلام - .(3)
از جمله ابيات قصيده هاشميات اوست در باره شهيد كربلا:
قَتيلٍ بِجَنْبِ الطف مِنْ آلِ هاشِمٍ *** فَيالَك لَحْما لَيسَ عَنْهُ مُذَببٌ
وَ مُنعَفَرِ الخَدَّينِ مِن آلِ هاشِمٍ *** ألا جَندا ذاك الجَبينُ المُتَرَّبُ.(4)
خليل بن احمد فراهيدى، در سال صد هجرى در بصره به دنيا آمد. علوم نحو و قرائت
1) . ر.ك: شرح الهاشميات، ص 20.
2) . وسائل الشيعة، ج14، ص598.
3) . نقض، ص 227. نيز، ر.ك: درآمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
4) . ر.ك: الغدير، ج 2، ص 180 - 212.
5) . ر.ك: معجم الاُدباء، ج 1، ص 537 - 541، ذيل «خليل بن أحمد بن عمرو فراهيدى»؛ مجالس المؤمنين، ج 1، ص 550 - 554؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 2، ص 111 - 114، ذيل «الخليل الفراهيدى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 1009، ذيل «خليل فراهيدى». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر خليل بن احمد، ر.ك: الخليل بن احمد الفراهيدى: اعماله و منهجه، مهدى مخزومى.
و حديث را در آن جا آموخت و لغت را در ميان قبايل بدوى ياد گرفت. آشنايى زيادى با علم موسيقى داشت و اين آشنايى او منجر به اختراع و وضع قواعد براى علم عروض توسط او شد.
خليل، مردى بسيار پرهيزگار و در عين حال، فقير و تهىدست بود. زندگىاش در بصره مىگذشت.
بعضى از دانشمندان علم رجال شيعه، همچون: علاّمه حلّى، سيّد حسن صدر، قاضى نور اللّه شوشترى و بهبهانى و ... او را شيعه مىدانند. از خليل پرسيدند كه در
حق على بن ابيطالب چه مىگويى؟ گفت: «چه گويم در حق مردى كه دوستان از ترس و دشمنان از حسد، مناقب او را پنهان كردند. با وجود اين، آن قدر فضايلش آشكار است كه شرق و غرب عالم را پر كرده است».
خليل، اوّلين كسى است كه براى زبان عربى، لغتنامهاى به نام العين نوشت. وى لغات را بر اساس مخارج حروف نوشت و از حروف حلقى آغاز كرد. كتابهاى ديگرى هم از او به جاى مانده از جمله: الصرف، النعم، العروض، الجمل و ديوان شعر ... .
وى سرانجام در بصره حدود سال 170 تا 175 ق، از دنيا رفت.
عبد الجليل، وى را شيعى مىداند و مىگويد:
و از ائمّه لغت، خليل احمد، شيعى بوده است.(1)
از اشعار اوست در ديوانش:
للناس مالٌ و لى مالان مالهما *** إذا تحارس أهل المال حراس
مالى الرضا بالذى أصحبت أملكه *** و مالى اليأس عما حازه الناس.
1) . نقض، ص 213. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه چهار.
ابو هاشم اسماعيل بن محمّد بن زيد حِمْيرى، ملقّب به «سيّد حميرى»، به سال 105 هجرى در وادى نعمان، نزديك ساحل فرات در شام متولّد شد. پدر و مادر سيّد، اباضىمذهب بودند و منزل آنها در غرفه بنى ضبه بصره بود. سيّد مىگفت: در اين غرفه، امير مؤمنان عليهالسلام را بسيار دشنام دادهاند.
در باره علل و چگونگى تغيير عقيده سيّد و ترك مذهب خوارج، تفصيلى در دست نيست، فقط مىدانيم كه آن ايام كه دولت اموى در حال سقوط و داعيان بنى هاشم در ايران پراكنده بودند، مذهب تشيّع در بصره و اهواز، رونق تازهاى گرفت. سلم بن عقبه، امير بصره، حامى و مدافع شيعه بود و شيعيان را حمايت و سرپرستى مىكرد. سيّد ابتدا به مذهب كيسانيه (يعنى امامت محمّد بن حنفيه) گراييد و از آن پس، با ديدن معجزهاى از امام صادق عليهالسلام در خصوص بطلان مذهب كيسانيه، به اماميّه گرويد. در اواخر عمر سيّد كه حالش وخيم شده بود، امام صادق عليهالسلام به همراهى محمّد بن نعمان به خانه وى رفتند و بر بالين او نشستند و او را به اسم صدا كردند. سيد، چشمهاى خود را باز كرد و به امام نگاه كرد؛ امّا نمىتوانست حرف بزند. امام عليهالسلام لبهاى او را لمس كرد و فرمود: «سخن بگوى تا خدا بيمارى تو را شفا دهد و تو را بيامرزد و به بهشتى كه به اولياى خود وعده داده، تو را داخل كند». آن گاه اسماعيل لب باز كرد و اشعارى را خواند:
تجعفرتُ باسم اللّه واللّه اكبر *** وأيقنتُ باللّه يعفو ويغفر
به نام خدا جعفرى مذهب شدم. اللّه اكبر و يقين كردم كه خدا مىبخشد و مىآمرزد ... .
1) . مشاهير شعراء الشيعة، ج 1، ص 190 - 193، ذيل «السيد الحميرى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 2، ص 1285، ذيل «سيد حميرى» ؛ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 502 - 517؛ معجم المؤلّفين، ذيل «السيد الحميرى». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر سيّد حميرى، ر.ك: سيّد حميرى: سالار شاعران؛ شاعر العقيدة: السيد الحميرى؛ «سيد حميرى در محضر قرآن»، مصطفى شيروى خوزانى، مجلّه صحيفه مبين، ش 29 و 30، ص 29 - 37؛ «سيد حميرى و شعرش»، محمّد صحّتى سردرودى، مجلّه آينه پژوهش، ش 34، ص 86 - 90.
امام صادق عليهالسلام نيز او را «سيّد الشعرا» خواند و فرمود: «تو اكنون سيّد شاعرانى!» و از آن پس بود كه او را «سيّد» ناميدند (و «سيّد» در لقب او، ربطى به بنى هاشم ندارد).
سيد، در سال 173 يا 178ق، در بغداد به خاك سپرده شد.
طبق بيان محدّث اُرموى، نويسندگان تاريخ ادبيات عرب، چون: شوقى ضيف (تاريخ الأدب العربى، ج 1، ص 309 - 314)، جرجى زيدان (تاريخ آداب اللغة العربية، ج 1، ص 366 - 367) و عمر فروخ (تاريخ الأدب العربى، ج 2، ص 109 - 111) همگى، تشيّع و عشق شديد سيّد حميرى به على عليهالسلام و اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآلهرا ذكر كردهاند.(1)
تعبير صاحب نقض در باره سيّد حميرى، اين گونه است:
و السيّد اسماعيل بن محمّد الحميرى است - رحمة اللّه عليه - كه او را بسى قصايد است در على و آل على، و اين قصيده بائى كه آن را قصيده «المُذَهَّبة» گويند، او راست كه:
هلاّ وقفت على المكان المعشب *** بين الطّويلع فالّلوى من كبكب
و اين ابيات نيز او راست كه:
أيا راكبا نحو المدينة جسرة *** عُذافرةً تطوى بها كلّ سبسب.(2)
نيز از اشعار اوست در منقبت خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله:
بيت الرسالة والنبوة والذي *** ن نعدّهم لذنوبنا شفعاءا
الطاهرين الصادقين العالمي *** ن العارفين السادة النجباءا
إنّى علقت عليهم متمسكا *** أرجو بذاك من الاله رضاءا.
ابو وهيب بُهلول بن عمرو صيرفى كوفى، معروف به «بهلول مجنون»، در اوايل قرن
1) . ر.ك: تعليقات نقض، ج 2، ص 933.
2) . نقض، ص 228. نيز ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
3) . ر.ك: مشاهير شعراء الشيعة، ج 5، ص 256 - 258، ذيل «بهلول الصيرفى»؛ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 14؛ ريحانة الأدب، ج 5، ص 206 - 214؛ تاريخ الأدب العربى، بروكلمان، ج 1، ص 154؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 696، ذيل «بهلول بن عمرو».
دوم هجرى، در كوفه به دنيا آمد. معاصر هارون الرشيد بود. وى در كوفه نشو و نما يافت و مردم محل، او را با نام فارسى «بهلول دانا» مىناميدند. هارون و خلفاى ديگر از او موعظه مىطلبيدند. او در همان شهر، به كودكان ادب مىآموخت و سپس به صورت ديوانگان درآمد.
وى شيعه بود و حدود سال 188ق، هارون الرشيد را ملاقات كرد. بهلول را از شاگردان امام جعفر صادق عليهالسلام دانستهاند. زمانى كه از سوى هارون الرشيد در معرض خطر قرار گرفت، خود را به جنون زد؛ ولى در مواقع لزوم، به مردم پند و اندرز مىداد.
وى در سال 190 يا 192ق، وفات يافت.
مقبره بهلول در بغداد قرار دارد و سنگ قبرى به تاريخ 501 ق، لقب او را «سلطان مجذوب» نوشته است.
عبد الجليل، وى را از زهّاد و عبّادى معرّفى مىكند كه بلاشبهه، شيعى مذهب و اصولى و معتقد بودهاند.(1)
از اشعار اوست:
يا خاطب الدنيا إلى نفسه *** تنحّ عن خطبتها تسلمِ
ان التى تخطب غدارةٌ *** قريبة العرس إلى المأتم.
حسن بن هانى، مشهور به «ابو نؤاس» حدود سال 145ق در اهواز و يا بصره به دنيا آمد. پدرش هانى به روايتى ايرانى و به روايتى، اهل شام و از لشكريان مروان (آخرين
1) . نقض، ص 213. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه» قطعه سه.
2) . تاريخ ادبيات عرب، حنّا الفاخورى، ذيل «ابو نؤاس»؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 1، ص 404 - 407، ذيل «أبو نؤاس»؛ تاريخ الأدب العربى، شوقى ضيف، ج 1، ص 220 - 237؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 401، ذيل «ابو نؤاس». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر ابو نؤاس، ر.ك: أبو نؤاس سطور من صفحات حياته؛ أبو نؤاس فى تاريخه و شعره؛ «أبو نؤاس و الكفر بين مؤيديه و معارضيه»، خيريه عجرش، مجله العلوم الإنسانية، ش 14، ص 101 - 116.
خليفه اموى) بود كه در سفرى به اهواز با زنى به نام گلبان يا حلبان اهوازى ازدواج مىكند. علّت شهرتش به ابو نؤاس، دو زلف او بود كه بر دوشهايش حركت مىكرد. ابو نؤاس، در كودكى پدرش را از دست داد و مادرش او را به عطّارى برد تا كسب و كارى داشته باشد، تا اين كه روزى ابو اُسامه والبة بن حباب (شاعر معروف) او را در بصره ديد و با او آشنا شد. اين آشنايى، تأثير زيادى در تكوين شخصيت او داشت.
وى نه تنها در شعر و ادب، بلكه در علوم قرآنى و حديث، كلام، صرف و نحو و... نيز مبرّز شد.
پس از اين كه در بصره مشهور شد، به بغداد، مركز حكومت عبّاسى (هارون الرشيد) رفت. ابو نؤاس، گاه هارون را تا مقام الوهيت مدح مىكرد و گاه به خاطر هجوگويى و سرودههاى نازيبايش، مورد خشم هارون قرار مىگرفت و حتّى به زندان هم افتاد تا جايى كه در دربار هارون، پايگاهش را از دست داد.
او حدود سال 198ق، در بغداد از دنيا رفت و در مقبره «شونيزيه» و يا در تلى معروف به تل يهود در كنار نهر عيسى، مدفون است.
عبد الجليل رازى، ابو نؤاس را از شيعيانى معرفى مىكند كه مذهبشان را نشان نمىدهند: تعبير وى اين گونه است:
و ابو نؤاس هانئ بن هانئ، اگرچه مذهبش ظاهر نيست، در حقّ على بن موسى الرضا عليهالسلام گويد:
قيل لى: أنت أشعر الناس طُرّا *** إذ تفوّهت بالكلام البديه
لك من جوهر الكلام قريض *** يثمر الدّر فى يدى مُجْتَنيه
فلما ذا تركت مدح ابن موسى *** والخصال التى تجمعنّ فيه
قلت: لا أهتدى لمدح امامٍ *** كان جبريل خادما لأبيه.(1)
شعرى نيز در منقبت اهل بيت عليهمالسلام دارد كه زيباست:
1) . نقض، ص 228. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
مستمسكا بمحمّد و بآله *** إن الموفق من بهم يستعصم
ثمّ الشفاعة من نبيك أحمد *** ثمّ الحماية من على أعلم
ثمّ الحسين و بعده أولاده *** ساداتنا حتّى الإمام المكتمُ
سادات حرّ ملجأ مستعصم *** بهم ألوذ فذاك حصن محكم.
ابو تمام، حبيب بن اوس طائى، در جاسم (قريهاى نزديك دمشق) به سال 180ق، متولّد شد. پدرش مسيحىاى يونانى الأصل به نام «ثيود وسيوسل» بود. چون شاعر اسلام آورد، نام پدر را به اوس تغيير داد و به قبيله طيىء انتساب جست و به طائى شهرت يافت.
وى يكى از رؤساى طايفه اماميه و از بزرگان بى مانند ادب شيعه در روزگار گذشته و از پيشوايان لغت و فيضبخشان فضيلت و كمال است. همگان به پيشگامىاش در مسابقه شعر و شيفتگىاش به ولاى دودمان بزرگوار پيغمبر صلىاللهعليهوآله همعقيدهاند. وى هوش و حافظه بىمانندى داشته است تا جايى كه گفتهاند: چهار هزار ديوان شعر را از حفظ بود و اين، غير از قطعات و قصايد بود.
ابوتمام در مصر پرورش يافت. سپس به انجمن ادبا راه يافت و از آنها بهره برد و علم آموخت. وى مردى هوشيار و دانا بود و به شعر مهر مىورزيد و از آن دست برنداشت تا اين كه كه خود به شاعرى پرداخت و به خوبى از عهده آن بر آمد و به نام شد و شعرش دست به دست گرديد و خبر به معتصم رسيد. او را به نزد خود در سامرا خواند. ابو تمام، چكامهاى چند در بارهاش سرود و معتصم به وى
1) . ر.ك: تاريخ ادبيات عرب، حنّا الفاخورى، ذيل «ابو تمام»؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 1، ص 320 - 324، ذيل «ابو تمام»؛ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 540 - 542؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 348، ذيل «ابو تمام طائى»؛ ريحانة الأدب، ج 7، ص 45. براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر ابو تمام، ر.ك: أبو تمام الطائى حياته و حياة شعره، البهبيتى؛ أبو تمام الطائى (حياته و شعره)، هاشم صالح مناع؛ أبو تمام (حياته، شعره)، محمّدرضا مروه؛ «أبو تمام حبيب بن أوس الطائى»، عبد المجيد زراقط، مجلّه المناهج، ش 14، ص 130 - 161.
صله داد و او را بر شعراى روزگارش مقدّم داشت. سپس در عراق و ايران به گشت و گذار پرداخت.
ابو تمام، علاوه بر ديوان شعر، هفت مجموعه شعرى ديگر نيز دارد كه عبارتاند از: كتاب الاختيارات من اشعار القبايل؛ كتاب الفحول؛ كتاب الحماسة؛ اختيار القطعات؛ مختارات من شعر المحدّثين؛ نقائص جرير؛ الاخطل.
ابو تمام در سال 228 يا 232 ق در موصل در گذشته و همان جا به خاك سپرده شده است.
عبد الجليل، به صراحت وى را شيعى شمرده است. عبارت نقض اين گونه است:
و أبو تمام الطّائى، شيعى بوده است.(1)
از شعرهاى اوست كه براى اهل بيت عليهمالسلام سروده است:
ربى اللّه والأمين نبيى *** صفوة اللّه و الوصى إمامى
ثمّ سبطا محمّد تالياه *** و على و باقر العلم حامى
و التقى الزكى جعفر الطي *** ب مأوى المعتر و المعتام
ثم موسى ثمّ الرضا علم الفض *** ل الذى طال سائر الأعلام
و المصطفى محمّد بن على *** و المعرى من كل سوء و ذام
و الزكى الامام مع نجله القا *** ثمّ مولى الأنام نور الظلام.
يعقوب بن اسحاق ابو يوسف بن سكّيت، معروف به «ابن سكّيت»، حدود سال 197ق، به دنيا آمد. از بزرگان اهل لغت و ادب و شخصيتهاى بسيار بزرگ و ممتاز
281 - 284، ذيل «ابن السكّيت»؛ تاريخ الأدب العربى، عمر فروخ، ج 2، ص 281 - 283؛ مجالس المؤمنين، ج 1، ص 555 - 556؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 163، ذيل «ابن سكّيت» . براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر ابن سكّيت، ر.ك: مفاخر خوزستان: سيرى در زندگى و آثار ابن سكّيت؛ «ابن سكّيت، معلّم سر به دار»، مصطفى محمّدى اهوازى، مجلّه كوثر، ش 37.
زمان خود بود. او در علوم عربى و ادبيات، تأليفات زيادى دارد. ابن سكّيت در فصاحت و بلاغت در صف مقدم قرار دارد و همه نويسندگان لغت و صرف و نحو، از آثار گرانقدر او استفاده كرده و مىكنند. خاندان او اصالتا ايرانى و خوزى بودند و پدرانش در دورَق خوزستان زندگى مىكردند كه از آن جا به بغداد منتقل شدند.
رجال شيعه در كتب خود، ابن سكّيت را از شيعيان مخلص و از اصحاب امام جواد عليهالسلام و امام هادى عليهالسلام ذكر نمودهاند. او براى بيان مسائل ادبى، مجلسى داشت و مردم هم پيرامون او جمع مىشدند. در عين حال، اهل ادب و لغت، اجماع كردهاند كه بعد از ابن اعرابى، داناترين فرد به لغت و ادبيات، ابن سكّيت بوده است.
كسانى كه شرح حال او را نوشتهاند، تصريح كردهاند كه او از محبّان و شيعيان على عليهالسلام بوده و با امام جواد و امام هادى عليهالسلام رفت و آمد داشته است. بعد از اين كه به سامرا آمد و به تعليم كودكان خليفه (متوكّل) مشغول شد، رقيبان او از اين نقطه، به تضعيف مقام او مشغول شدند و سابقه او را به متوكّل گفتند.
متوكّل براى آزمايش كردن او در يكى از روزها، در حالى كه كودكانش نزد او بودند، وارد مجلس درس او شد و به ابن سكّيت گفت: «اين دو كودك من نزد شما عزيزتر هستند يا حسن و حسين فرزندان على بن ابى طالب؟». ابن سكّيت اگر چه معلّم كودكان خليفه بود و در دربار زندگى مىكرد و از دنياى مادى و رفاه كامل بهره مىبرد، ولى ايمان و عقيده ثابت او و اخلاصش به امام على عليهالسلام و فرزندان ايشان در دلش رسوخ كرده بود. با كمال شجاعت، دست از همه چيز كشيد و خود را در معرض خطر انداخت و گفت: «اى متوكّل! قنبر خادم على عليهالسلام از دو كودك تو بهتر بود تا چه رسد به فرزندان او!».
با اين پاسخ، هوش از سر متوكّل رفت و بلافاصله دستور داد تا زبان او را از پشت گردنش بيرون كشيدند و شكمش را زير پاهاى خود له كردند. سپس بدن نيمهجان او را به منزلش بردند. او نيز سرانجام در رجب سال 243 ق، درگذشت.
ابن سكّيت در زندگى خود كتابهاى فراوانى تأليف كرد؛ ولى افسوس كه اين آثار
ارزنده ادبى و تاريخى، در حوادث روزگار از بين رفته و فقط كتاب اصلاح المنطق او باقى مانده است.
عبد الجليل، در قسمت معرفى بزرگان لغت شناسِ شيعى، نام وى را برده است.(1)
از اشعار اوست:
إذا اشتملت على اليأس القلوب *** وضاق لما به الصدر الرحيبُ
و أوطنت المكاره واستقلت *** و أرست فى أماكنها الخطوبُ
ولم تر لانكشاف الضرِّ وجها *** ولا أعنى بحيلته الأريبُ
اتاك على قنوط منك غوث *** يمنّ به اللطيف المستجيب
و كلّ الحادثات إذا تناهت *** فموصول بها فرج قريب.
ابو عباده وليد بن عُبَيد بن يحيى بحترى، به سال 206 ق، در مَنْبِجْ و در خانوادهاى از بحتر (شاخهاى از قبيله طَى)، به دنيا آمد. بحترى هرگز پيوند خود را با زادگاهش نگسست؛ بلكه با ثروت سرشارى كه طى ساليان دراز از راه شاعرى دربار فراهم آورده بود، املاك فراوانى در آن شهر خريد و با استفاده از اصل و نسب خود، مناسبات پُرمنفعتى نيز با اولياى امور برقرار كرد.
در جوانى، به بغداد رفت. در آن جا به حلقههاى درس علماى مشهور پيوست و به اميد راهيابى به دربار خليفه، به مدح بزرگان پرداخت. پس از به خلافت رسيدن متوكّل، بحترى به بغداد بازگشت و با هميارى ابن مُنجَّم، توجّه فتح بن خاقان را به
1) . نقض، ص 213. نيز، ر.ك: در آمد مقدّمه، بند «ه»، قطعه چهار.
2) . ر.ك: تاريخ ادبيات عرب، حنّا الفاخورى، ذيل «بحترى»؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 5، ص 251 - 254، ذيل «البحترى»؛ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 542 - 543؛ معجم الاُدباء، ذيل «وليد بن عبيداللّه بن يحيى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 602، ذيل «بحترى». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر بُحترى، ر.ك: البحترى: عصره، حياته و شعره، نديم مرعشلى؛ حياة البحترى و فنّه، احمد البدوى؛ «البحترى»، مجيد أمين أفندى الحدّاد، مجلّه الضياء، جزء 5، ص 136 - 141.
خود جلب كرد، و فتح، او را به خدمت خليفه برد و روزگار پرجلال بحترى در مقام شاعر دربار، از همين زمان آغاز شد.
بحترى، پس از اتّهام به معاونت در قتل متوكّل و فتح، مصلحت چنان ديد كه در مَنْبِج عزلت گزيند؛ امّا ديرى نپاييد كه بار ديگر با مديحهاى كه براى مُنْتَصِر سروده
بود، به بغداد بازگشت. سپس مدايحش را به احمد بن خَصيبِ وزير تقديم كرد؛ امّا چندى بعد، مستعين را بر ضدّ او برانگيخت. بحترى در روزگار مُعْتَز، بار ديگر به شهرت رسيد و در مدح او قصايد بسيار سرود كه در آنها بازتاب شورشهايى كه ايالات سرزمين اسلامى را به خون كشيده بود، ديده مىشد. با اين همه، بحترى، چنان كه گويى اتفاقى نيفتاده است، به استقبال مُهْتَدى شتافت و براى خوشايند او چندى به جامه شاعر زهد و پرهيز درآمد. پس از آن، عراق را ترك كرد و بار ديگر شاعر دربار خُمارَوَيه بن طولون شد و عاقبت به زادگاهش بازگشت و پس از يك بيمارى طولانى، به سال 284 ق، در همان جا درگذشت.
بحترى، ديوان قطورى موسوم به سلاسل الذهب دارد كه بارها به چاپ رسيده است. آثار ديگر او كتاب الحماسه و معانى الشعر است.
عبد الجليل، بحترى را شاعرى شيعى معرفى كرده است و بيتى را از وى نقل كرده كه محدّث اُرموى، اين بيت را در آثار بحترى نيافته است:
محنة منّى لأولاد الزّنا *** بغضهم آل النبى المصطفى.(1)
ابو الحسن على بن عبّاس بن جُرَيج، مشهور به ابن رومى، در سال 221 ق، در بغداد متولّد شد. پدرش جورجيوس (جريح) رومى بود و مادرش حسنه، ايرانى بود. وى از
1) . نقض، ص 229. نيز، ر.ك: در آمد مقدّمه، بند «ه»، قطعه شش؛ تعليقات نقض، ج 2، ص 942.
2) . تاريخ ادبيات عرب، حنّا الفاخورى، ذيل «ابن الرومى»؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 3، ص 192 - 194، ذيل «ابن الرومى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 146 - 147، ذيل «ابن رومى». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر ابن رومى، ر.ك: ابن الرومى: حياته من شعره؛ ابن الرومى حياته و شعره.
مفاخر عالم تشيّع و شاعرى با ويژگىهاى ممتاز است. زيبايى و ظرافت اشعار طلايىاش، رونقبخش بلاغت عربى است.
در دوستى او با خاندان پيغمبر صلىاللهعليهوآله و مديحهسرايىاش براى آنان، و دفاع از آنان در برابر حملات مخالفان، از حقايق آشكار زندگى اوست. عدّهاى او را از شعراى امام حسن عسكرى عليهالسلام شمردهاند.
ابن رومى همچنين در زندگىاش هشت نفر از خلفاى عبّاسى را درك كرده است. محمّد بن حبيب راويه، بر اثر تيزهوشى و قريحهاش، او را مورد توجّه خاص خود قرار داد. با اين كه زبان فارسى مىدانست، ولى مثل كسى نبود كه در دامن مادرى كه فقط به زبان فارسى حرف مىزند و غير فارسى نداند، بزرگ شده باشد.
مهمترين اثر ابن رومى، ديوان مفصّل اوست. نامههاى وى به قاسم بن عبد اللّه و برخى از دوستانش نيز چاپ شدهاند. رسالهاى نيز با عنوان نبذة فى تفضيل النرجس، از او باقى مانده است.
وى سرانجام در سال 283 يا 286 ق، به دست قاسم بن عبيد اللّه، وزير معتضد عبّاسى، مسموم شد و در همان بغداد به خاك سپرده شد.
عبد الجليل، وى را با نام ابوبكر بن الرومى، از شاعران متقدّم عرب شيعى معرفى مىكند.(1)
از اشعار اوست در منقبت على عليهالسلام :
قال النبى له مقالاً لم يكن *** يوم الغدير لسامعيه مُمَجْمجا
من كنت مولاهُ فذا مولى لهُ *** مثلى وأصبح بالفخار متوّجا
وكذاك إذا منع البتول جماعةً *** خطبوا وأكرمه بها إذ زوّجا.
1) . نقض، ص 229. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
دعبل بن على بن رزين خُزاعى، در سال 148 ق، به دنيا آمد. اصلش از كوفه بود و بعضى مىگويند از قرقيسيا. بيشتر در بغداد سكونت داشت و از آن جا به دمشق و مصر رفت. وى شاعرى هجوگوى و تندزبان بود. هيچ يك از خلفا و وزرا و فرزندان ايشان و نيز مردم صاحب جاه، خواه در حق او نيكى كرده باشند يا نه، از زبان او در امان نماندند. از آثار او مىتوان به طبقات الشعراء و ديوان شعر، اشاره كرد. وى را يكى از شعراى مشهور شيعه به شمار مىآورند. قصيده «تائيه» او در مدح اهل بيت عليهمالسلام، از نيكوترين شعرها و مدايح بلند است.(2)قصيده را نزد على بن موسىالرضا عليهالسلام به خراسان برد و ايشان به او ده هزار درهم و يكى از جامههايش را صله داد. مردم قم سى هزار درهم براى آن جامه به او دادند؛ امّا دعبل نپذيرفت. سرانجام تصميم گرفتند كه تكّهاى از آن را به او بدهند تا آن را بر كفنش ببندد. آنها آستينى از آن را به او دادند. نيز مىگويند كه او قصيده را در پارچهاى نوشت و آن را احرام حج خود قرار داد و وصيت كرد كه جزئى از كفنش باشد.
عبد الجليل نيز در باره دعبل، به اين قصيده اشاره مىكند:
و دعبل بن على الخُزاعى - رحمه اللّه - كه اين قصيده تائى، او راست در على و آل على.(3)
1) . ر.ك: معجم الاُدباء، ذيل «دعبل بن على بن رزين»؛ معجم المؤلّفين، ج 4، ص 145؛ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 517 - 526؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 1050 - 1051، ذيل «دعبل خُزاعى». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر دعبل، ر.ك: دعبل بن على الخزاعى: شاعر آل البيت دراسة تحليلية لحياته وشعره؛ كندوكاوى در حيات و انديشه سياسى دعبل خزاعى؛ «دعبل خزاعى، شاعر علوى»، سيدرضا تقوى دامغانى، مجلّه پيام اسلام، ش 5، ص 41 - 51؛ «دعبل الخزاعى و مكانته الأدبية و الشعرية»، عبد الكريم الأشتر، مجلّه زبان و علوم قرآن، ش 1 و 2، ص 94 - 102.
2) . مرحوم محدّث اُرموى، براى قصيده تائيه، دو شرح را معرّفى كرده است: يك. شرح عربى كمال الدين محمّد قنوى فارسى شيرازى؛ دو. شرح فارسى علاّمه مجلسى.
3) . نقض، ص 228. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
مدارس آياتٍ خلت من تلاوةٍ *** و منزل وحى مقفر العرصات
لآل رسول اللّه بالخيف من منى *** وبالبيت والتعريف والجمرات...
ديار على والحسين وجعفرٍ *** وحمزة والسجّاد ذى الثفنات ...
وسبطَى رسول اللّه وابنى وصيته *** ووارث علم اللّه والحسنات.
نيز شعر اوست در منقبت على عليهالسلام :
سقيا لبيعة أحمد ووصيه *** أعنى الإمام وليّنا المحسودا
أعنى الذى نصر النبى محمّدا *** قبل البرية ناشئا و وليدا ... .
ابو القاسم على بن محمّد تنوخى، معروف به قاضى تنوخى، به سال 278 ق، در انطاكيه، به دنيا آمد. در همان شهر بزرگ شد تا اين كه در جوانى به سال 306 ق، به بغداد آمد. در آن جا فقه را به مذهب ابو حنيفه فرا گرفت. علم نجوم را نزد البتانى، منجّم صاحب زيج خواند. در سال 310 ق، در زمان حكومت مقتدر باللّه، به مقام قاضى عسكرى شهرهاى مختلفى درآمد. آن گاه در زمان حكومت المطيع للّه، به مقام قضاوت رسيد، تا آن كه قاضى القضات شد. پس از چندى، المطيع للّه، سمت قاضى القضاتى وى را بر اثر كينهتوزى و سعايت برخى از دشمنان از او گرفت.
تصنيفاتش در ادبيات از اين قرار است: كتاب فى العروض، كتاب علم القوافى و ديوان شعر. از آثار ديگر او، فرج بعد الشدّة، نشوار المحاضرة، و المستجاد من فعلات الأجواد است.
سخنان تذكرهنويسان در مورد مذهب تنوخى، نشانه آن است كه اينان مذهبِ خود را پنهان مىداشتند و در هر گوشه و كنارى فرود مىآمدند، به مذهب اهل آن محل، تظاهر
1) . معجم الاُدباء، ذيل «على بن محمّد بن ابى الفهم داوود تنوخى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 753، ذيل «تنوخى»؛ مجالس المؤمنين، ج 1، ص 541 - 543؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 3، ص 239 - 240، ذيل «التنوخى الكبير». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر قاضى تنوخى، ر.ك: «ديوان القاضى التنوخى الكبير»، هلال ناجى، مجلّه المورد، ش 49، ص 31 - 74.
مىكردند. وفات تنوخى، عصر روز هفتم ماه ربيع الأول 342 ق، در بصره اتفاق افتاد.
عبد الجليل رازى، وى را از شعراى عربزبان شيعى شناسانده است.(1)
تنوخى، غديريه بسيار زيبايى دارد كه بيتهايى از آن را مىآوريم:
من ابن رسول اللّه و ابن وصيه *** إلى مدغل فى عقبة الدين ناصب
يعيب عليا خير من وطأ الحصى *** و اكرم سار فى الأنام و سارب
وزيرى على السبطين سبطى محمّد *** فقل فى حضيض رام نيل الكواكب
وزير النبى المصطفى و وصيه *** و مشبهه فى شيمة و ضرائب
و من قال فى يوم «الغدير» محمّد *** و قد خاف من غدر العداة النواصب
أما إنّنى اولى بكم من نفوسكم *** فقالوا: بلى، قول المريب الموارب
فقال لهم: من كنت مولاه منكم *** فهذا أخى مولاه بعدى و صاحبى
أطيعوه طرّا فهو منّى بمنزل *** كهارون من موسى الكليم المخاطب.
حارث بن سعيد حمدانى تغلبى، به سال 320 ق، در موصل متولّد شد. پدرش عرب و مادرش رومى بود. هنوز به سه سالگى نرسيده بود كه پدرش كشته شد و پسر عمويش سيف الدوله (حاكم حلب)، تربيت او را به عهده گرفت. شكوه فرماندهى، با لطف ظرافت شعر در وى به هم پيوسته و شمشير و قلم براى او برآمده است. نه جنگى او را مىهراساند و نه قافيه بر او تنگ مىآمد. از اين رو، پيشرو شعرا و فرماندهان معاصرش بود.
1) . نقض، ص 229. نيز، ر.ك: در آمد مقدّمه، بند «ه»، قطعه شش.
2) . تاريخ ادبيات عرب، حنّا الفاخورى، ذيل «ابو فراس الحمدانى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 388، ذيل «ابو فراس حَمْدانى؛ مجالس المؤمنين، ج2، ص 412 - 415؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 1، ص 313 - 315، ذيل «أبو فراس الحمدانى». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر ابو فراس، ر.ك: ابو فراس الحمدانى: حياته و شعره؛ ابو فراس حمدانى: شهريار شعر؛ «ابو فراس الحمدانى»، محمّدعلى آذرشب، مجلّه رسالة التقريب، ش 28، ص 206 - 221.
سيف الدوله از قصايد ابى فراس بسيار خوشش مىآمد و براى او احترام فراوانى قائل بود. در جنگها وى را همراه خود مىبُرد و در كارهايش او را جانشين خود مىساخت.
ابو فراس ساكن «منبج» بود و در حكومت پسر عمويش سيف الدوله، به بلاد شام منتقل گرديد و در چند نبرد كه در ركاب او با روم جنگيد، شهرت يافت.
پس از مرگ سيف الدوله در سال 356 ق، پسرش ابو المعالى سعد الدوله به جاى او نشست. سعد الدوله، خواهر زاده ابو فراس بود. ابوفراس تلاش مىكرد كه بار ديگر زمينهاى خود را در حمص به دست آورد. اين خبر به سعد الدوله رسيد. سپاهى بر سر او فرستاد. در اين نبرد، ابو فراس در دوم جمادى الاُولى سال 357 ق، در سى و شش سالگى در ميدان نبرد كشته شد.
عبد الجليل، از ابو فراس به عنوان شعراى پيشرو عرب شيعى نام مىبرد و مىگويد:
و ابو فراس الحارث بن سعيد الحَمْدانى است امير و شاعر و شيعى و معتقد كه او را قصايد بسيار است در امير المؤمنين و آل او، و يكى از آن جمله، اين قصيده ميمى است كه گويد:
الحقّ مهتضم والدين مخترم *** و فىء آل رسول اللّه مقتسم.(1)
از قصايد معروف او «قصيده شافيه» است كه آن را در مناقب آل رسول و مثالب بنى عبّاس سروده است.(2)
ابو فراس، در منقبت على عليهالسلام اين گونه سروده است:
أ نسيتُمُ يوم الكِساء وأنّهُ *** ممّن حواهُ مع النبى كِساءُ؟!
يا ربّ إنّى مُهتدٍ بهُداهم *** لا أهتدى يوم الهُدى بسِواهُ
أهوى الذى يهوى النبى و آلَهُ *** أبدا و أشنأُ كُلّ من يشناهُ.
ابو الفتح محمود بن حسين بن شاهك رملى، معروف به كُشاجم، ايرانى الأصلى است كه در رمله فلسطين به دنيا آمد. وى تنها شاعر نبود؛ نويسنده، متكلّم، منجّم، منطقى، اهل حديث، طبيب زبردست، محقّق موشكاف، و اهل بخشش بود. به همين جهت، خود را كشاجم ناميد كه هر يك از حروف پنجگانه، اشاره به يكى از فنون متداول داشت: «ك» كاتب، «ش» شاعر، «ا» اديب، «ج» جدلى، «م» متكلّم يا منطقى يا منجّم.
دوره زندگى كشاجم، دورهاى است كه آرا و مذاهب و دستهبندىهاى دينى پديد آمده است. برخى، افكار و عقايد قلبىِ خود را صريحا اظهار كردهاند، و جمعى، شرط احتياط را از كف ننهاده، افكار عمومى را در نظر گرفتهاند؛ ولى كشاجم از اين راه و روشها بر كنار بود. او يك شيعه امامى است كه در تشيّع و موالات اهل بيت عليهمالسلام صادقانه قدم برداشته و فداكارى نموده است. دشمنى جدّ كشاجم، سندى بن شاهك، با خاندان طهارت، و فشار و سختگيرى او نسبت به امام موسى بن جعفر عليهالسلام در زندان هارون الرشيد بر كسى پوشيده نيست. امّا فرزندزادهاش كشاجم، در اين جبههبندى شيطانى، كاملاً از جدّش كناره گرفته است و آشكارا به صف شعرا و قصيدهسرايان اهل بيت عليهمالسلام مىپيوندد و به حمايت از آن بزرگواران بر مىخيزد.
تأليفات وى عبارتاند از: 1. ادب النديم؛ 2. رسائل؛ 3. ديوان شعر؛ 4. مصايد و مطارد؛
وى در سال 360 ق، از دنيا رفت. كشاجم، «غديريه» بلند و زيبايى نيز سروده است.
1) . تاريخ ادبيات عرب، ذيل «كشاجم»؛ تاريخ الأدب العربى، عمر فروغ، ج 2، ص 505 - 509؛ مشاهير شعراء
الشيعة، ج 5، ص 74 - 76، ذيل كشاجم؛ تاريخ آداب اللغة العربية، ج 1، ص 651؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 2، ص 1736، ذيل «كُشاجم». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر كشاجم، ر.ك: «شعر كشاجم»، شفيق جبرى، مجلّه المجمع اللغة العربية بدمشق، ش 18، ص 304 - 306؛ «كشاجم»، عبد الجواد الطيب، مجلّه الرسالة: ش 894، ص 949 - 951 و ش 896، ص 1004 - 1007.
عبارت عبد الجليل در باره شيعه بودن كشاجم، اين گونه است:
و كُشاجم شاعر بصرى و سُمّى كشاجم لأنّه كان كاتبا و شاعرا [وأديبا و جامعا] ومنجّما و در تشيّع بدين صفت است كه از ابيات او يكى اين است:
حبّ علىٍ علوّ همّته *** لأنّه سيّد الأئمّة
ميّز مُحبّيه هل تراهم *** إلّا ذوى ثروةٍ ونعمة
بين رئيسٍ إلى أديبٍ *** قد أكمل الظرف و استتمه
فهم إذا خلّصوا ضياء *** والنصب والناصبون ظلمة.(1)
كشاجم، چكامهاى در باره دوستى امير مؤمنان على عليهالسلام دارد كه چنين مىستايد:
حُبُّ الوصىّ مبرة و صلة *** و طهارة بالأصل مكتفلة
و الناس عالمهم يدين به *** حُبّا و يجهل حقه الجهلة
و يرى التشيع فى سراتهم *** و النصب فى الأرذال و السفلة.
محمّد بن عبّاس خوارزمى، در سال 323 ق، در خوارزم به دنيا آمد. از آن جا كه پدرش اهل خوارزم و مادرش از مردم طبرستان بود، خود را گاه «خوارزمى» و گاه «طبرى» معرفى مىكرد! ديگران نيز گاه او را با نسبتى مركب از اين دو لفظ، «طبرخزمى» و يا «طبرخزى» خواندهاند.
وى از نوجوانى به دانشاندوزى و به خصوص حفظ اشعار كهن پرداخت. در همان احوال، پدر را از دست داد و به علت كجرفتارى اطرافيان، از ميراث پدرى چشم
1) . نقض، ص 230. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
2) . ر.ك: معجم الاُدباء، ذيل «محمّد بن عبّاس خوارزمى»؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 4، ص 233 - 235، ذيل «أبو بكر الخوارزمى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 343، ذيل «ابوبكر خوارزمى». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر ابو بكر خوارزمى، ر.ك: أبو بكر الخوارزمى: حياته و أدبه؛ رسائل ابو بكر خوارزمى و حيات ادبى وى؛ «أبو بكر الخوارزمى و رسالته إلى شيعة نيسابور»، أمين ترمس، مجلّه نور الإسلام، ش 123 - 124، ص 31 - 35.
پوشيد و تهىدست، خوارزم را ترك كرد و راهى عراق و شام شد.
در بغداد از محضر ابو على اسماعيل بن محمّد صفّار و ابن كامل بهره برد. در حلب نيز به دربار سيفالدوله حمدانى پيوست و با ادبا و علماى دربار، همنشينى يافت. در همان جا بود كه با متنبى ديدار كرد و شيفته او گرديد.
وى سرانجام با توشهاى گرانقدر از ادب و تاريخ، انساب و اخبار عرب و لغت، به شرق بازگشت و در بخارا به ملازمت ابوعلى بلعمى، وزير سامانيان درآمد؛ امّا دوستى ميان دو اديب، چندان نپاييد. خوارزمى سپس به نيشابور رفت. اقامت وى در نيشابور نيز ديرى نپاييد. از آنجا به طبرستان رفت و سپس رو به سوى اصفهان نهاد.
سرانجام در سال 382 يا 393 ق، در نيشابور به خاك سپرده شد.
گرايش وى به تشيّع در بسيارى از رسائل وى به چشم مىخورد و حتّى گاه صريحا خود را شيعه معرفى مىكند.
با اين كه ابوبكر، زبان مادرى خود (فارسى) را نيك مىدانسته، امّا اثرى از فرهنگ فارسى در اشعارش يافت نمىشود. آثار خوارزمى عبارت اند از: رسائل و ديوان شعر. شرح ديوان المتنبى نيز از آثار اوست كه متأسفانه امروزه نسخهاى از اين كتاب در دست نيست.
عبد الجليل، ابوبكر خوارزمى را از وزراىِ اهل قلم شيعى معرّفى مىكند و مىگويد:
و بوبكر خوارزمى، معروف است كه شيعه و معتقد بوده است و فضل و قدر او را فضلا انكار نكنند. اين بيتها او راست كه مىگويد، اگر چه مصنّف گفته است: شيعى هرگز بوبكر نام نبوده است:
بآمل مولدى و بنو جرير *** فأخوالى، و يحكى المرء خاله
فمن يك رافضيّا عن تراثٍ *** فإنّى رافضى عن كلاله.(1)
1) . نقض، ص 218. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه پنج.
حسين بن احمد بن محمّد حجّاج نيلى بغدادى، در سال 330 ق، در بغداد به دنيا آمد. مقام بلندش در علوم دينى و كاردانى و شهرتش در مناصب مذهبى بدان پايه بود كه در مركز خلافت اسلامى آن روز، سرپرستى امور حسبيه را به او سپرده بودند. اين سرپرستى، خود منصبى از مناصب با شكوه علمى بود كه توليت آن مخصوص پيشوايان دين و رهبران مذهب بوده است.
ابن حجّاج، فراوان زبان به ثنا و ستايش اهل بيت گشوده و دشمنانشان را نكوهش كرده و دشنام گفته تا آن جا كه نقّادان سخن، بر او خرده گرفتهاند؛ ولى بايد گفت كه
شاعر، از ظلم و ستمى كه بر سادات اهل بيت رفته، دلى پر خون داشته است.
ابن حجّاج در جمادى الآخر سال 391 ق، در «نيل» (شهركى در كنار فرات، بين بغداد و كوفه) از دنيا رفت. پيكر او را به بقعه مباركه امام كاظم عليهالسلام بردند و در آنجا، دفن كردند. وى وصيت كرده بود كه در پايين پاى دو امام، دفنش كنند.
عبد الجليل، وى را از شعراى عرب شيعى معرفى كرده است.(2)
ابن حجّاج، غديريه معروف خود را چه زيبا سروده است:
يا صاحب القبّة البيضاء فى النجف *** من زار قبرك و استشفى لديك شفى
زوروا أبا الحسن الهادى لعلكم *** تحظون بالأجر و الإقبال و الزلف
زوروا لمن تسمع النجوى لديه فمن *** يزره بالقبر ملهوفا لديه كفى
إذا وصلت فأحرم قبل تدخله *** ملبيا و اسع سعيا حوله و طف
حتّى إذا طفت سبعا حول قبته *** تأمل الباب تلقى وجهه فقف
و قل سلام من اللّه السلام على *** أهل السلام و أهل العلم و الشرف.
1) . ر.ك: معجم الاُدباء، ذيل «حسين بن احمد بن محمّد»؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 2، ص 13 - 16، ذيل «ابن الحجّاج»؛ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 544 - 545؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 104، ذيل «ابن حجّاج»؛ ريحانة الأدب، ج 7، ص 466. براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر ابن حجّاج، ر.ك: ابن حجّاج: شاعر معروف قرن چهارم؛ ابن الحجّاج النيلى حياته و أدبه.
2) . نقض، ص 229. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
ابو القاسم اسماعيل بن عبّاد، ملقّب به «صاحب» و مشهور به صاحب بن عبّاد، به سال 326 ق، در اصفهان ديده به جهان گشود. پدر و اجدادش از بزرگان و سرشناسان اصفهان بوده و مرتبه وزارت داشتند. اوّلين استاد صاحب، پدرش بود كه علاوه بر ايفاى پدرى، استادى مهربان و دلسوز براى وى به حساب مىآمد. صاحب، پس از فراگيرى مقدّمات، به تحصيل فقه، حديث، تفسير، كلام و ديگر علوم رايج پرداخت.
پس از چندى، به رى - كه از مراكز علم و ادب آن زمان بود - مهاجرت كرد و در آن شهر، به حلقه درس «ابن عميد» - وزير دانشمند و شهير آل بويه - پيوست.
در سال 366 ق، مؤيد الدوله بويه، حاكم اصفهان، صاحب را به وزارت برگزيد. صاحب در دوران اقامت در اصفهان، بساط علم و ادب را در آن شهر گسترانيد و به نشر و ترويج فضل و دانش و تشويق دانشمندان و فرزانگان پرداخت. او در اصفهان، به اعتقاد استوار در تشيّع اشتهار داشت و عقيده و مذهب خود را نيز ترويج مىكرد و در اين راه، سعى وافر مبذول مىداشت.
صاحب در دانشهايى چون: علوم قرآن و تفسير، حديث، كلام، لغت، نحو، عروض، نقد ادبى، تاريخ و طب، تسلّط و تبحّر داشت.
آثار متعدّدى در زمينه علوم ياد شده از وى باقى مانده كه عبارت اند از: كتاب
الابانه؛ الاقناع؛ الامثال السائره؛ التذكرة؛ ديوان اشعار؛ رسائل صاحب؛ رسالهاى در فضايل حضرت عبد العظيم حسنى عليهالسلام و... .
صاحب بن عبّاد، سرانجام در 24 صفر سال 385ق، از دنيا رفت.
1) . ر.ك: معجم الاُدباء، ج 1، ص 296 - 316، ذيل «اسماعيل بن عبّاد بن عبّاس بن عبّاد»؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 1، ص 185 - 188، ذيل «الصاحب بن عبّاد»؛ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 446 - 452؛ تاريخ الأدب العربى، عمر فروخ، ج 2، ص 561 - 565. براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر صاحب بن عبّاد، ر.ك: صاحب بن عبّاد شرح احوال و آثار؛ صاحب بن عبّاد، و زيد دين پرور؛ «صاحب بن عبّاد طالقانى»، محمّدعلى جعفريان، مجلّه كيهان فرهنگى، ش 224، ص 66 - 69.
عبد الجليل رازى، بدون هيچ شكّ و شبههاى، صاحب بن عبّاد را از وزراىِ صاحب قلم شيعى شناسانده است و عبارت او گوياست:
و در عجم، دستاربندى به فضل و عدل از صاحبِ كافى، بزرگتر نبوده است ابو القاسم ابن العبّاد بن العبّاس كه هنوز وزرا را به حرمت او «صاحب» نويسند، و توقيعات و خطوط و رسوم او هنوز مقتداى اصحابِ دولت است، و كتبخانه صاحبى به روده، او نصب فرموده است، در تشيّع به صفتى بوده است كه كتابى مفرد تصنيفِ اوست در امامتِ دوازده معصوم و ابيات و اشعار او كه دلالت است بر مذهبِ او بسى است و يك بيت از او اين است كه گفته است:
إنّ على بن أبى طالبٍ *** إمامنا فى سورة المائدة
فقل لمن لامَكَ فى حُبّه *** خانتك فى مولدك الوالدة.(1)
صاحب در مدح امير المؤمنين عليهالسلام ، 27 قصيده سروده كه در هر يك از قصيدهها يكى از حروف به كار نرفته است. قصيده بيست و هشتم كه از حرف واو خالى بود، ناتمام ماند.
برخى از اين سرودههاى او از اين قرار است:
حبّ على بن أبى طالب *** هو الذى يهدى إلى الجنّة
إن كان تفضيلى له بدعة *** فلعنة اللّه على السنّة.
حكيم ابو القاسم حسن بن محمّد طوسى، معروف به فردوسى، در حدود سال 329 ق، در روستاى پاژ در نزديكى طوس در خراسان متولّد شد. پدر فردوسى، از «دهقانان» بود كه در آن زمان به زمينداران بزرگ گفته مىشد. پس مىتوان نتيجه گرفت كه فردوسى، زندگى
1) . نقض، ص 217. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه پنج.
2) . ر.ك: مجالس المؤمنين، ج 2، ص 584 - 609؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 1، ص 347 - 349، ذيل «الفردوسى»؛ اثر آفرينان، ج 4، ص 272 - 273، ذيل «فردوسى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 2، ص 1612، ذيل «فِردَوْسى». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر فردوسى، ر.ك: از پاژ تا دروازه رزان؛ فردوسى زندگى، انديشه و شعر او؛ فردوسى و شعر او؛ «فردوسى، شيعه مظلوم»، غلامرضا ستوده، مجلّه سوره، ش 22، ص 9 - 11.
نسبتا مرفّهى داشته است. كودكى و جوانى فردوسى در دوران سامانيان بوده است.
فردوسى پس از آگاهى از مرگ دقيقى طوسى و ناتمام ماندن گشتاسبنامه او، به وجود شاهنامه ابومنصورى - كه به نثر بوده و منبع دقيقى در سرودن گشتاسبنامه - پى برد. به دنبال آن به بخارا، پايتخت سامانيان رفت تا كتاب را پيدا كند و بقيه آن را به نظم در آورد. فردوسى در اين سفر، شاهنامه ابومنصورى را نيافت؛ ولى در بازگشت به طوس، اميرك منصور (كه شاهنامه ابومنصورى به دستور پدرش ابو منصور محمّد بن عبد الرزاق جمعآورى و نوشته شده بود) كتاب را در اختيار فردوسى قرار داد و قول داد در سرودن شاهنامه از او حمايت كند.
فردوسى براى سرودن شاهنامه در حدود پانزده سال بر اساس شاهنامه ابومنصورى كار كرد و آن را در سال 372 ش، پايان داد. فردوسى از آن جا كه به قول خودش هيچ پادشاهى را سزاوار هديه كردن كتابش نديد (نديدم كسى كش سزاوار بود)، مدّتى آن را مخفى نگه داشت و در اين مدّت، بخشهاى ديگرى نيز به مرور به آن افزود.
پس از ده سال (در حدود سال 382 ش در سن 65 سالگى) فردوسى كه فقير شده بود، تصميم گرفت كه كتابش را به سلطان محمود تقديم كند. تدوين دوم كتاب در حدود سال 388 ش، پايان يافت كه بين پنجاه هزار تا شصت هزار بيت داشت. فردوسى آن را در شش يا هفت جلد براى سلطان محمود فرستاد.
به گفته خود فردوسى، سلطان محمود به شاهنامه نگاه هم نكرد و پاداشى را كه مورد انتظار فردوسى بود برايش نفرستاد. از اين واقعه تا پايان عمر، فردوسى بخشهاى ديگرى نيز به شاهنامه اضافه كرد كه بيشتر به اظهار نااميدى و اميد به بخشش بعضى از اطرافيان سلطان محمود اختصاص دارد.
فردوسى در دو جاى شاهنامه به سنّ خود اشاره كرده است: يكى حدود هشتاد سالگى (كنون عمر نزديك هشتاد شد / اميدم به يك باره بر باد شد) و يكى هفتاد و شش سالگى (كنون سالم آمد به هفتاد و شش / غنوده همه چشم ميشار فش).
سال مرگ فردوسى را با توجّه به اين اشارهها مىتوان بين سالهاى 411 و 416 ق دانست.
پس از مرگ، جنازه فردوسى اجازه دفن در گورستان مسلمانان را نيافت و در باغ خود وى يا دخترش در طوس دفن شد.
عبد الجليل، نام شعراى پارسى شيعى را با فردوسى طوسى آغاز مىكند و مىگويد:
اوّلاً فردوسى طوسى، شيعى بوده است و در شاهنامه در مواضع به اعتقاد
خود، اشارت كرده است.(1)
مخالفان فردوسى كه در مقام قدح او بودند، در نزد سلطان محمود غزنوى، اين ابيات وى را دليل رافضى بودن او دانستند:
به گفتار پيغمبرت راه جوى *** دل از تيرگىها بدين آب شوى
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى *** خداوند امر و خداوند نهى
كه من شهر علمم عليّم در است *** دُرست اين سخن، قول پيغمبر است
گواهى دهم كاين سخن راز اوست *** تو گويى دو گوشم بر آوازِ اوست
منم بنده اهل بيت نبى *** ستاينده خاك پاك وصى ...
بدين زادم و هم بدين بگذرم *** چنان دان كه خاك پى حيدرم ...
نبى و على، دختر و هر دو پور *** گزيدم وز آن ديگرانم نفور
هر آن كس كه در دلْشْ كين على است *** از او خوارتر در جهان مرد كيست؟!
ابو اسحاق مجد الدين كسايى، در سال 341 ق، در مرو به دنيا آمد. وى علاوه بر قريحۀ
1) . نقض، ص 231. نيز ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
2) . تاريخ ادبيات ايران، شفق، ص 122 - 126؛ اثرآفرينان، ج 5، ص 36، ذيل «كسايى مروزى»؛ مشاهير شعراء الشيعة، ج 4، ص 40 - 42، ذيل «الكسائى المروزى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 2، ص 1734 - 1735، ذيل «كسائى مَرْوَزى». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر كسايى، ر.ك: اشعار حكيم كسايى مروزى و تحقيقى در زندگانى و آثار او؛ كسايى مروزى و شعر و زندگى او، امامى؛ كسايى مروزى: زندگى، شعر و انديشه او، رياحى؛ «كسايى مروزى، شاعرى ولايتمدار»، سيّد مصطفى موسوى گرمارودى، مجلّه گلستان قرآن، ش 47، ص 30 - 31.
شاعرى، در مراتب علمى و به ويژه در علم صرف، بر ديگران مقدّم بود. در اواخر عهد سامانى و اوايل عهد غزنوى مىزيست. در آغاز كار، مدّاح وزيرانى چون عبيد اللّه بن احمد عتبى، و شاهانى چون نوح بن منصور سامانى و سلطان محمود غزنوى بود؛ ولى در اواخر عمر، از اين كار پشيمان شد و به تهذيب نفس و تصفيه باطن پرداخت و در كسوت زهد و ورع زيست.
از شعرهاى كسايى برمىآيد كه تا پنجاهسالگى زنده بوده است؛ ولى پس از آن از او آگاهى درستى در دست نيست و آشكار نيست كه چند سال پس از آن زيستهاست. مرگ او را حدود سال 391 ق دانستهاند.
عبد الجليل معتقد است كه در شيعه بودن كسايى، شبههاى وجود ندارد. عبارت وى اين گونه است:
در [شيعه بودن] كسائى، خود خلافى نيست كه همه ديوان او مدايح و مناقب مصطفى و آل مصطفى است - عليه و عليهم السلام - .(1)
اعتقاد كسايى، از اين قطعه، به خوبى بر مىآيد:
مدحت كن و بستاى كسى را كه پيمبر *** بستود و ثنا كرد و بدو داد همه كار
آن كيست بدين حال و كه بوده است و كه باشد *** جز شير خداوند جهان حيدر كرّار؟
اين دين هدا را به مثل دايرهاى دان *** پيغمبر ما مركز و حيدر خط پرگار
علم همه عالم به على داد پيمبر *** چون ابر بهارى كه دهد سيل به گلزار.
1) . نقض، ص 231. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
كسايى، مرثيهاى نيز براى امام حسين عليهالسلام سروده است:
باد صبا در آمد، فردوس گشت صحرا *** آراست بوستان را نيسان به فرش ديبا...
بيزارم از پياله، وز ارغوان و لاله *** ما و خروش و ناله، كُنجى گرفته مأوا
هم نگذرم سوى تو، هم ننگرم سوى تو *** دل ناورم سوى تو، اينك كنم تبرّا
دست از جهان بشويم، عزّ و شرف نجويم *** مدح و غزل نگويم، مقتل كنم تقاضا
ميراث مصطفى را، فرزند مرتضى را *** مقتول كربلا را، تازه كنم تولّا
آن مير سر بُريده، در خاك و خون تپيده *** از آبْ ناچشيده، گشته اسير غوغا...
آن پنج ماهه كودك، بارى چه كرد - ويحك - *** كز پاى تا به تارَك، مجروح شد مفاجا؟!
تخم جهان بى بَر، اين است و زين فزونتر *** كِهتر، عدوى مِهتر! نادان، عدوى دانا!
بر مقتل اى كسايى! برهان همىنمايى *** گر هم بر اين بپايى، بى خار گشت خرما
تا زندهاى چنين كن، دلهاى ما حزين كن *** پيوسته آفرين كن، بر اهل بيت زهرا.
ابو الفضل احمد بن حسين بن يحيى بن سعيد همدانى، ملقّب به «بديع الزمان» يا «بديع»، در سال 358 ق، در همدان به دنيا آمد. وى از نامدارترين اديبان عربىنويس ايرانى قرن چهارم به حساب مىآيد. او مبتكر «مقامهنويسى» است و در اين فن، در زبانهاى عربى و فارسى و تركى و عبرى و... مقلّدان بسيار داشته است.
بديع الزمان پس از تكميل تحصيلات خود، در 380ق، به درگاه صاحب بن عبّاد در رى رفت و مورد توجّه خاص او قرار گرفت. وى مدتى نزد اسماعيليان جرجان بود تا در 382 ق، به نيشابور رفت و در آن جا در مناظرات مفصّلى با ابو بكر خوارزمى، بر او پيشى جست و نام خويش را در شرق و غرب عالم اسلامى گسترد. وى چند سالى را با گردش در شهرها و رسيدن به حضور اميران و بزرگان دانشپرور گذراند. سرانجام در هرات مقيم و متأهّل و صاحب مِلك شد؛ امّا به طور ناگهانى در سال 398 ق، درگذشت.
وى با آن كه ايرانى بوده، ولى بجر چند ملمّع، آثار فارسى پديد نياورده است. رسائل او متنوّع و ارزشمند است؛ هم نشانههايى از ساختار قصّه و حكايت دارد و هم صنايع بديعى. شاهكار بديع الزمان، كتاب مقامات اوست.
از وى كتابهاى ديوان شعر، أمالى و مناظراتش با ابوبكر خوارزمى، به چاپ رسيده است.
عبد الجليل رازى، نام بديع الزمان همدانى را جزو وزرا و بزرگان صاحب قلم
1) . مشاهير شعراء الشيعة، ج 1، ص 85 - 86، ذيل «بديع الزمان الهمدانى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 614، ذيل «بديع الزمان همدانى»؛ تاريخ الأدب العربى، عمر فروخ، ج 2، ص 595 - 612. براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر بديع الزمان همدانى، ر.ك: پارسيان عربىنويس: عبد الحميد كاتب، بديع الزمان همدانى؛ بديع الزمان الهمدانى، مارون عبّود؛ «بديع الزمان همدانى»، ع. قويم، مجلّه ارمغان، ش 3، ص 120 - 121؛ «بديع الزمان همدانى»، فيروز حريرچى، مجلّه وحيد، ش 34، ص 842 - 852.
شيعى آورده و مىگويد:
و مانند اين قطعه هست بديع الزمان همدانى را كه بر سرِ تربتِ على موسى الرضا - عليهما السلام - مىگويد:
يا دار معتكف الرسالة *** يا بيت مختلف الملائك
أنا حائك إن لم أكن *** مولى أولئك و ابن حائك
أنا مع اعتقادى فى التسنّن *** رافضىّ فى ولائك
و إن اشتغلتُ بهؤلاء *** فلست أغفل عن أولئك.(1)
از اشعار اوست در باره اعتقاداتش:
يقولون لى: ما تحبّ الوصى *** فقلت: الثرى بفم الكاذبِ
اُحبّ النبى و آل النبى *** و أختص آل أبى طالب
و اعطى الصحابة حقّ الولا *** ء و أجرى على سنن الواجب
فان كان نصبا ولاء الجمي *** ع، فإنّى كما زعموا ناصبى
و إن كان رفضا ولاء الوصى *** فلا برح الرفض من جانبى.
ابو الحسن مهيار بن مردويه ديلمى، در سال 364 ق، به دنيا آمد. در سال 394 ق - كه سى سال از عمر مهيار گذشته بود - ، به دست سيّد رضى، اسلام آورد.
تاريخنگاران فراوانى بر مجوسى بودن و مسلمان شدن مهيار تكيه كردهاند و گويى اين موضوع را نقيصهاى براى او پنداشتهاند، خاصه كه برخى از اين مورّخان، شيعه شدن او را هم به گونهاى بيان داشتهاند كه گويا زيانى به اسلام او داشته است.
المؤمنين، ج 2، ص 532 - 533؛ معجم المؤلّفين، ج 13، ص 32. براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر مهيار ديلمى، ر.ك: مهيار الديلمى، حياته و شعره؛ «مهيار ديلمى 364 - 428ق»، محمود مهدوى دامغانى، مجلّه دانشكده الهيات و معارف اسلامى دانشگاه مشهد، ش 25، ص 97 - 117.
مهيار به راستى شاعرى چيرهدست و تواناست. متأسّفانه محقّقان، به شعر و يا اثرى از او به زبان فارسى دست نيافتهاند. اقامت ممتد او در عراق و پيوستگى تا آخر عمر به مراكزعلمى آن سرزمين - كه در آن روزگار فقط زبان عربى را به رسميت مىشناختهاند - ، او را از سُرودن شعر و يا تأليف و تصنيف به زبان فارسى، منصرف ساخته است.
مهيار پس از64 سال عمر در شب يكشنبه پنجم جمادى الثانى سال 428 ق در گذشت.
عبد الجليل رازى، مهيار ديلمى را از شاعران شيعى مىداند و مىگويد:
و مهيار بن مردويه الكاتب از فرزندانِ انوشروان عادل است و مىگويد:
و ما الخبيثان ابن هندٍ و ابنه *** و إن طغى خطبهما بعد و جلّ
بمبدعين بالذى جاءا به *** و انّما تقفّيا تلك السبل.(1)
مهيار، در عين حال كه به نژاد ايرانى خود مباهات مىنمايد، از بيان اين نكته كه از لحاظ اعتقادى، پيرو اسلام و متدين به دين محمّد صلىاللهعليهوآله است، نه تنها غفلت نكرده است، بلكه آن را مانند سندى از ارزندهترين اسناد افتخارى نقل مىكند. ابيات زير شاهدى بر اين مدّعاست:
و ابى «كسرى» على ايوانه *** اين فى الناس أبٌ مثل ابى
سورة الملك القدامى و على *** شرف الإسلام لى و الادب
قد قبست المجد من خير اب *** وقبست الدين من خير نبى
وضممت الفخر من اطرافه *** سوءدد الفرس و دين العرب.
وى با اشاره به شركت اعراب در شهادت امام بزرگوار على عليهالسلام و ستم يزيد بر خاندان رسول اكرم، چنين مىگويد:
و قد شهدتم مقتل ابن عمّه *** خير مصلّ بعده و صائم
و ما استحلّ باغيا إمامكم *** «يزيد» بالطفّ من ابن فاطم.
1) . نقض، ص 230. ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه ششم.
ابو القاسم حسين بن على بن حسين مغربى، در سال 370 ق، در مصر به دنيا آمد. ابتدا قرآن را آموخت. سپس نحو، لغت، حساب و جبر را فرا گرفت. پيش از هفده سالگى كتاب اصلاح المنطق را تلخيص كرد. او پس از كشته شدن پدرش، به رَملَه رفت و حسّان بن مُفّرج بن جراح را به شورش بر ضد الحاكم (خليفه فاطمى) واداشت. سپس وى را به امير مكّه، ابو الفتوح حسن بن جعفر علوى، نزديك كرد و در پى آن به نام ابو
الفتوح با لقب «الراشد باللّه» خطبه خوانده شد. الحاكم با صرف مال فراوان، حسّان را
به خود نزديك كرد. از اين رو، ابو الفتوح به مكّه بازگشت و ابو القاسم نيز به عراق نزد
فخر الملك، وزير عبّاسى رفت.
ابو القاسم پس از درگذشت فخر الملك در سال 414 ق، به بغداد رفت و در آن جا منصب وزارت يافت و سپس به ديار بكر نزد احمد بن مروان رفت و وزير او شد و تا هنگام مرگ يعنى سال 418 ق، در آنجا ماند. به وصيت ابو القاسم، او را در جوار حضرت على عليهالسلام دفن كردند.
وزير مغربى در بلاغت، لغت، تاريخ، كتابت و نيز نجوم، تبحّر داشت. همچنين، وى را از محدّثان دانستهاند و داراى تأليفات بسيارى است كه از جمله آنهاست: ادب
الخواص فى المختار من بلاغات قبائل العرب؛ الايناس بعلم الأنساب؛ رسالهاى در پاسخ به سؤالاتِ ابن بسّام در باره لغت و ادب.
عبد الجليل رازى، وى را از بزرگان معتبر و وزيران مشتهر مىداند و مىگويد:
و وزير مغربى با جزالتِ فضل و بزرگىِ قدر هم شيعى و معتقد بوده است و اين بيتها او راست كه دلالت است بر صفاى اعتقادش:
قبور ببغدادٍ و طوسٍ و طَيبةٍ *** و فى سُرّ من را و الغرىّ و كربلا
1) . ر.ك: مشاهير شعراء الشيعة، ج 2، ص 50 - 53، ذيل «الوزير المغربى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 2، ص2104 - 2105، ذيل «وزير مغربى»؛ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 442 - 443؛ تاريخ الادب العربى، عمر فروخ، ج 3، ص 78 - 80 . براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر وزير مغربى، ر.ك: الوزير المغربى: دراسته و أدبه مع ما تبقى من آثاره.
إذا ما أتاهم عارفٌ بحقوقهم *** ترحَّل عنهم بالذى كان آملا.(1)
نيز شعرى دارد در ستايش امام على عليهالسلام :
عرفنا عليّا بطيب النجار *** و فصل الخطاب و حسن المخيلة
تطلَّع كالشمس رأد الضحى *** بفضل عميم و أيد جزيلة
فكان المقدّم بعد النبى *** على كل نفس بكل قبيلة.
فخر الدين اسعد گرگانى در نيمه اوّل قرن پنجم هجرى به دنيا آمد. علاوه بر شعر، در فلسفه و علوم ديگر نيز دستى داشت. او از بزرگْ شاعرانى است كه در زمان حكومت سلطان ابو طالب طغرل بيك سلجوقى به شهرت رسيد و در اواخر حكومت همين سلطان در سال 446 ق، چشم از جهان فروبست. منظومه «ويس و رامين» شاهكارى است كه توسط فخر گرگانى نگاشته شد.
آوردهاند كه فخر گرگانى داستان «ويس و رامين» را به دستور حاكم اصفهان «عميد ابو الفتح مظفّر نيشابورى» از زبان پهلوى به نظم در آورده است. از آن جا كه در به نظم در آوردن اين داستان جاودانه، شاعر، نهايت فصاحت و بلاغت و روانى را رعايت داشته، منظومه او سرمشق شاعرانى قرار گرفت كه در سرودن داستانهاى عاشقانه در زبان فارسى به شهرت رسيدند.
عبد الجليل، فخرى گرگانى را از شعراى پارسى شيعى و معتقد معرفى كرده است و مىگويد:
و فخرى جُرجانى، شاعى بوده است.(3)
1) . نقض، ص 218. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه پنج.
2) . ر.ك: مشاهير شعراء الشيعة، ج 1، ص 175 - 176، ذيل «الفخر الگرگانى»؛ اثرآفرينان، ج 4، ص 265، ذيل «فخرى گرگانى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 2، ص 1607، ذيل «فخر الدين گرگانى». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر فخر الدين اسعد گرگانى، ر.ك: مجموعه مقالات همايش فخر الدين اسعد گرگانى، دانشگاه آزاد اسلامى واحد گرگان.
3) . نقض، ص 231. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
امّا با جستجو در كتب تذكره و تراجم و اشعار او، به سند يا شاهد مثالى مبنى بر شيعه بودن او دست نيافتيم.(1)
از اشعار اوست در نعت پيامبر صلىاللهعليهوآله:
چراغ دين ابو القاسم محمّد *** رسول خاتم و ياسين و احمد
به پاكى سيّد فرزند آدم *** به نيكى رهنماى خلق عالم
خدا از آفرينش آفريدش *** ز پاكان و گزينان برگزيدش
نبوّت را بدو داده دو برهان *** يكى فرقان و ديگر تيغ بُرّان.
ابو العلاء محمّد بنحسّول رازى، در شهر همدان به دنيا آمد؛ امّا در رى، نشو و نما يافت. پدرش اديب و كاتب بود. وى از صاحب بن عبّاد و ابن فارس، ادب آموخت. ابتدا در دستگاه آلبويه رى، عهدهدار ديوان رسائل بود. سپس به وزارت ابو طالب مجد الدوله رسيد و با تسلّط محمود غزنوى بر رى، به غزنويان پيوست و به دبيرى گمارده شد.
اين اديب و شاعر و خوشنويس شيعى، در سال 434 ق، به هنگام تسلّط تركان سلجوقى بر رى، به خدمت آنها درآمد و منشى عميد الملك كندرى شد. از آثار وى مىتوان به تفضيل الأتراك على سائر الاجناد و مناقب الحضرة السلطانيه اشاره كرد.
تعبير عبد الجليل در باره ابن حسّول، اين گونه است:
و بوالعلاء حسّول كه وزير شاهنشاه بود، شيعى و معتقد بوده است و در آخر قصيده بائى او اين بيتها او راست كه:
سيشفع لابن بطّة يوم يُبلى *** مَحاسنَهُ الترابُ أبو تُرابٍ.(3)
و سخن سرايان همدان، ج 1، ص 31 - 34؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 109، ذيل «ابن حسّول همدانى».
3) . نقض، ص 217 - 218. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه پنج.
از اشعار اوست در باره ولايت على عليهالسلام :
علىّ إمامى بعد الرسول *** سيشفع فى عرصة الحقّ لى
ولا أدّعى لعلىّ سوى *** فضائل فى العقل لم تشكل
ولا أدّعى أنّه مرسل *** ولكن إمام بنصّ جلىّ
وقول الرسول له اذ أتى *** له شبّه الفاضل المفضل
ألا إنّ مَن كنتُ مولا له *** فمولاه من غير شكّ على.
ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد بن احمد دوريستى رازى، در اوايل قرن پنجم هجرى در دوريست (بخشى از شهر رى كه اكنون «درشت» نام دارد) به دنيا آمد. وى يكى از علما و راويان بزرگ شيعه در قرن پنجم و از رجال كثير الروايه در كتب شيعه محسوب است. او از شاگردان شيخ مفيد، سيّد مرتضى و سيّد رضى است و از آنها نقل روايت مىكند.
دوريستى با شيخ طوسى معاصر بوده و اغلب علماى بزرگ قرن ششم هجرى مانند محمّد بن ادريس حلّى، شاذان بن جبرئيل، ابن شهر آشوب و سيّد مهدى مرعشى حسينى از وى نقل روايت نمودهاند. وى تأليفاتى به نام الكفاية در عبادات، يوم
و ليلة، الردّ على الزيدية و كتاب الإعتقادات را از خويش به جا گذاشت.
نوشتهاند دوريستى نزد خواجه نظام الملك طوسى خيلى مقرّب بود و خواجه، هر ماه، چند بار به ديدن او مىرفت و از همنشينى با او لذّت مىبرد. وفات ابو عبد اللّه در اواسط نيمه قرن پنجم (حدود 470 ق) بوده است.
عبد الجليل، در ذكر شعراى متقدّم عرب شيعى، با معرّفى خواجه حسن دوريستى، كار را به پايان مىرساند و به سراغ شعراى پارسى مىرود. عبارت صاحب
1) . ر.ك: مشاهير شعراء الشيعة، ج 1، ص 353، ذيل «الدوريستى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 1، ص 1063، ذيل «دُوْرستى»؛ مجالس المؤمنين، ج 1، ص 482؛ معجم المؤلّفين، ج 3، ص 144؛ أعيان الشيعة، ج 21، ص 148 - 149؛ روضات الجنّات، ج 2، ص 179.
نقض اين گونه است:
و خواجه حسن بن جعفر الدوريستى، عالم و شاعر بوده است و او را در مناقب و مراثى، قصايد بسيار است كه به شرح همه نتوان رسيد و بهرى بيان كرده شد و اين قطعه لطيفه در حقّ رضا عليهالسلام او راست:
يا معشر الزوّار طاب مزاركم *** حيّوا بطوس معالما و رسوما
و إذا رأيتم قبر مولانا الرضا *** صلّوا عليه و سلّموا تسليما.(1)
خواجه عبد الملك بُنان قمى، مشهور به پوربنان قمى، يكى از شاعران پارسىزبان شهر قم در سده پنجم هجرى است. از آثار و احوال اين شاعر، جز مطالبى كه در كتاب نقض آمده، در هيچ جا اطلاعاتى يافت نشد. عبد الجليل در پنج مورد از وى ياد كرده(2)و او را شاعرى پارسىسراى و شيعى مذهب و مؤيّد به تأييد الهى معرفى كرده است(3)و از او اين دو بيت را در مدح مولاى متّقيان على بن ابى طالب عليهالسلام نقل نموده است:
جمله گفتند: اى على! إلّا تو را كس را نبود *** سيّد سادات عصرى قبله اهل تقا
هر چه گفتى، راست گفتى يا امير المؤمنين *** لال باد آن كو به گفتار تو در گويد كه: لا.(4)
ابو المجد مجدود بن آدم سنايى، در شهر غزنين به دنيا آمد. او در آغاز جوانى، شاعرى دربارى و مدّاح مسعود بن ابراهيم غزنوى و بهرام شاه بن مسعود بود؛ ولى بعد از سياحت در بلاد خراسان و ملاقات با مشايخ تصوّف، تغييرى عميق در روحيات و
1) . نقض، ص 231. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
2) . ر.ك: نقض، ص 231، 327، 539، 545 و 577.
3) . همان، ص 231.
4) . همان، ص 327.
5) . ر.ك: مشاهير شعراء الشيعة، ج 4، ص 42 - 44، ذيل «سنائى الغزنوى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 2، ص 1268، ذيل «سنائى»؛ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 77 - 98؛ ريحانة الأدب، ج 3، ص 79 - 87. براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر سنايى، ر.ك: حكيم اقليم عشق؛ تازيانههاى سلوك؛ در مدرسه حكيم سنايى غزنوى.
اخلاقيات او ايجاد شد و در نهايت، به زهد و انزوا و تأمّل در حقايق عرفانى روى آورد.
سنايى در طريقت و سير و سلوك، مريد شيخ ابو يوسف يعقوب همدانى بود و مولانا جلالالدين رومى، با وجود كمال فضل، خود را از پيروان او مىدانست.
سنايى پس از بازگشت از سفر مكّه، مدّتى در بلخ به سر برد و از آن جا به سرخس و مرو و نيشابور رفت. وى در هر مكان، مدّتى به سير و سلوك و عرفان پرداخت.
در واقع، ظاهرا سنايى اوّلين شاعر ايرانى پس از اسلام به شمار مىرود كه حقايق عرفانى و معانى تصوّف را در قالب شعر، ارائه كرده است.
سنايى در عصر خودش، يك شاعر نوگرا بود. بيشتر محقّقان، او را پايهگذار شعر عرفانى مىدانند. شيوهاى كه او آغاز كرد، با عطّار نيشابورى تداوم يافت و در شعر جلال الدين محمّد بلخى، به اوج خود رسيد.
سنايى بجز واژههاى عرفانى و اصطلاحات عرفانى، نوعى تفكّر اجتماعى را نيز وارد شعر كرد. سنايى در حوزه قصيده عرفانى نيز نوآورىهايى داشت.
سنايى سرانجام در شهر غزنين به سال 545ق، در گذشت.
آثار او عبارتاند از: حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة، سير العباد إلى المعاد، ديوان
قصايد و غزليات، عقلنامه، طريق التحقيق، تحريمة القلم، مكاتيب سنايى، كارنامه بلخ، عشقنامه و سنايىآباد.
عبد الجليل، نام شعراى پارسىِ شيعى را با سنايى به پايان مىبَرَد و مىگويد:
خواجه سنايى غزنوى - كه عديم النظير است در نظم و نثر و خاتم الشعرايش نويسند - ، او را منقبتِ بسيار است و اگر خود اين يكى بيت است كه در فخرىنامه (حديقة الحقيقه) گويد، كفايت است:
جانب هر كه با على نه نكوست *** هر كه خواهگير، من ندارم دوست
هر كه چون خاك نيست بر درِ او *** گر فرشته است خاك بر سرِ او.(1)
1) . نقض، ص 232. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
از شعرهاى اوست:
اى سنايى به قوّت ايمان *** مدح حيدر بگو پس از عثمان
با مديحش مدائح مطلق *** زهق الباطل است و جاء الحق.
در ستايش حضرت على عليهالسلام نيز اين گونه سروده است:
هم نبى را وصى و هم داماد *** جان پيغمبر از جمالش شاد
نايب مصطفى به روز غدير *** كرده در شرع خود، مر او را مير
بهر او گفت مصطفى به اله *** كاى خداوند، والِ مَن والاه.
البته عدّهاى نيز به سنّى بودن سنايى اشاره كردهاند؛(1)ولى با توجّه به صراحت عبد الجليل مبنى بر شيعه بودن وى، جاى تأمّل بيشتر دارد.
علاّمه امين الإسلام، ابو على فضل بن حسن طَبْرِسى، به سال 468 ق، در تفرش ديده به جهان گشود. دوران كودكى و تحصيل خود را در مشهد گذراند و پس از چند سال حضور در مكتب، و فراگيرى خواندن و نوشتن و يادگيرى قرائت قرآن، خود را به منظور تحصيل علوم اسلامى و شركت در جلسه درس بزرگان دين آماده ساخت. او در فراگيرى علومى چون: ادبيات عرب، قرائت، تفسير، حديث، فقه، اصول و كلام، فوقالعاده تلاش كرد، بدان حد كه در هر يك از آن رشتهها صاحبنظر گرديد.
امين الإسلام طبرسى، حدود 54 سال در مشهد مقدّس سكونت داشت و سپس بنابر دعوت بزرگان سبزوار، و با توجّه به امكانات بسيارى كه در آن شهر موجود بود .
1) . ر.ك: احوال و آثار حكيم سنايى غزنوى، خليل الله خليلى؛ با كاروان حلّه، زريّنكوب؛ «پژوهشى در عقايد كلامى سنايى غزنوى»، جلال مروّج؛ لب لباب آرا در همانديشى سنايى شناسان، به كوشش: مريم حسينى.
2) . ر.ك: مشاهير شعراء الشيعة، ج 3، ص 339 - 341، ذيل «الشيخ الطبرسى»؛ مجالس المؤمنين، ج 1، ص 490؛ معجم المؤلّفين، ج 8، ص 66؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 2، ص 1419، ذيل «طبرسى». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر طبرسى، ر.ك: الشيخ الطبرسى امام المفسّرين فى القرن السادس حياته و آثاره؛ كاوشى در زندگانى علاّمه فضل بن الحسن بن فضل طبرسى.
و زمينه تدريس، تأليف و ترويج دين را براى او فراهم مىساخت، در سال 523 ق، راهى آن ديار گرديد.
نخستين اقدام شيخ، پذيرش مسئوليت «مدرسه دروازه عراق» بود كه با سرپرستى و راهنمايى او، مدرسه، به حوزه علميه وسيع و با اهميتى مبدّل گشت. شاگردان دانشمند و بلندآوازه ذيل، ثمره تلاش علمى شيخ است: رضى الدين حسن طَبْرِسى (فرزند وى)، ابن فندق بيهقى، قطب الدين راوندى، محمّد بن على بن شهر آشوب، ضياء الدين فضل اللّه حسنى راوندى، شيخ منتجب الدين قمى، شادان بن جبرئيل قمى، عبد اللّه بن جعفر دوريستى، و... .
آثار متعدّدى از طبرسى به يادگار مانده است كه همگى از فضل و دانش آن عالم كوشا و انديشمند توانا حكايت مىكند. برخى از آثار او بدين شرح است: أسرار الإمامة، إعلام الورى بأعلام الهدى، تاج المواليد، جوامع الجامع، الجواهر، حقائق الاُمور، العمدة فى اُصول الدين، غنية العابد و منية الزاهد، الفائق، الكافى الشافى، مجمع البيان، مشكاة الأنوار فى الأخبار، و... .
عبد الجليل، وى را از مفسّران متأخّر شيعى معرّفى كرده است؛(1)امّا چون طبرسى، در حوزه شعر نيز وارد شده و اشعارى از او به جاى مانده است، به بررسى وى به عنوان شاعر پرداختيم.
از اشعار اوست در منقبت معصومان عليهمالسلام:
إلهى بحقّ المصطفى و وصيّه *** وسبطيه و السجاد ذى الثفناتِ
و باقر علم الأنبياء و جعفر *** و موسى نجىّ اللّه فى الخلواتِ
و بالطهر مولانا الرضا و محمّد *** تلاه علىّ خيرة الخِيراتِ
و بالحسن الهادى و بالقائم الذى *** يقوم على اسم اللّه بالبركاتِ
أنلنى الذى قد كنتُ أرجو بحبِّهم *** و بدِّل خطياتى بهم حسناتِ.
1) . نقض، ص 212. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه دو.
سعيد بن هبة اللّه راوندى، ملقّب به قطبالدين، در راوند به دنيا آمد. اطلاعات دقيقى از نياكان او به دست نيامده است؛ امّا همين اندازه معلوم است كه پدر و جدّ قطبالدين، از عالمان و برجستگان آن ديار بودهاند. با تأسّف، تاريخچه و شرح حالى از تولّد و دوران كودكى او نيز به دست نيامده است.
قطب الدين علاوه بر پدر، از محضر بزرگان ديگرى چون: شيخ صدوق، سيّد مرتضى، سيّد رضى و شيخ طوسى، سود جسته است.
قطب الدين راوندى، خود به قرآن عشق مىورزيد و در راه نشر معارف آن پرتلاش بود؛ امّا تأثير نفس قدسى استادش فضل بن حسن طبرسى، در انديشه و آثار او نقش به سزايى داشت. وى، فقيه، محدّث، متكلّم، مفسّر و شاعر زبردستى بود.
قطب الدين راوندى در زمره مردان بزرگى است كه با دانش فراوان خود، پس از بهرهمندى از علوم مختلف و تبحّر در آنها، حلقه زرّينى در سلسله حافظان و راويان معارف اسلامى گرديد و در بيشتر رشتههاى علوم اسلامى، تبحّر و تخصّص خود را به نمايش گذارد كه در اين مقال، تنها به بيان چند اثر وى، بسنده مىكنيم: الخرايج و الجرايح؛ فقه القرآن؛ ضياء الشهاب؛ لب اللباب؛ المزار؛ الدعوات؛ قصص الأنبياء؛ ديوان اشعار.
راوندى در چهاردهم شوال 573 ق، در شهر قم از دنيا رفت.
صاحب نقض، راوندى را از مفسّران بزرگ شيعى معرّفى كرده است؛(2)امّا چون از ايشان ديوان شعرى به جاى مانده، نام وى را جزو شاعران شيعى ياد شده در كتاب نقض آورديم.
1) . ر.ك: مشاهير شعراء الشيعة، ج 2، ص 231 - 233، ذيل «قطب الدين الراوندى»؛ معجم المؤلّفين، ج 4، ص 233؛ ريحانة الأدب، ج 4، ص 467 - 469؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 2، ص 1095 - 1096، ذيل «راوندى». براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر قطب الدين راوندى، ر.ك: «الشيخ قطب الدين الراوندى»، عبد الصاحب الربيعى، مجلّه الفرات، ش 117.
2) . نقض، ص 212. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه دو.
از اشعار اوست در وصف معصومان عليهمالسلام:
محمّد و علىّ ثمّ فاطمة *** مع الشهيدين زين العابدين على
و الصادقين و قد سارت علومهما *** و الكاظم الغيظ و الراضى الرضى على
ثمّ التقى النقى الأصل طاهره *** محمّد ثمّ مولانا النقى على
ثمّ الزكى و من يرضى بنهضته *** أن يظهر العدل بين السهل والجبل
إنى بحُبهم يا ربّ معتصم *** فاغفر بحرمتهم يوم القيامة لى.
ظفر الدين كافى همدانى، از شاعران بزرگ ايران در عهد سلجوقيان است. عوفى، وى را در شمار شاعران آل سلجوق در عراق (جبال) و معاصر ملكشاه بن آلب ارسلان (م 465 - 485 ق) آورده است؛ ليكن مىتوانيم او را معاصر معين الدين ملكشاه بن محمود (م547 - 548 ق) نيز بدانيم، و از آن جايى كه سبك كلام وى به سبك شاعران عراق در قرن ششم نزديكتر است، تا حدّى ما را بر آن مىدارد كه حدس ثانوى را در
مورد ايشان بپذيريم. اشعار اندكى از او به جاى مانده است؛ امّا همان مايه شعر بر علوّ پايه او در سخنورى، شاهدى صادق و بر لطافت طبع او دليلى روشن است. از آن جمله، اين ابيات نقل مىشود:
هنرى باش و هرچه خواهى كن *** نه بزرگى به مادر و پدر است
نافه مشك را ببين به مَثَل *** كاين قياسى بديع و معتبر است.
نيز از وى است:
من نصيب عيش، دوش از عمر خود برداشتم *** كز سمن، بالين و از شمشاد، بستر داشتم
1) . ر.ك: تاريخ ادبيات در ايران، ج 2، ص 598 - 600؛ اثرآفرينان، ج 5، ص 20 - 21، ذيل «كافى همدانى»؛ لغتنامه دهخدا، ذيل «كافى همدانى»؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ذيل «كافى ظفر همدانى» ج 2، ص 1716.
ماه و مشك و نرگس و گلنار و سرو و سيم و گل *** تا به هنگام سحر، هر هفت در برداشتم.
بين سنّى بودن و شيعه بودن كافى همدانى، ترديد وجود دارد؛ امّا عبد الجليل، وى را جزو شاعران پارسىِ شيعى معرّفى مىكند و مىگويد:
ظفر همدانى، اگر چه سنّى بوده است، او را مناقبِ بسيار است در على و آل على عليهالسلام و در ديوانش مكتوب است تا تُهمتش نهند به تشيّع.(1)
افضل الدين حسن بن على مهابادى (ماه آبادى)، در سال 504 ق، به دنيا آمد. وى از مشاهير علماى حديث و فقه بود و در علوم ادبى عصر خويش همتايى نداشت. افضل الدين از خانوادهاى اهل علم و ادب بوده است و از پدرش و از جدّش احمد بن على روايت مىكرده است. از جمله آثار اوست: شرح الشهاب؛ شرح اللمع؛ رد التنجيم؛ الإعراب؛ ديوان شعر؛ رسالاتى در نثر؛ و شرح نهج البلاغه. طبق نقل تاريخ طبرستان، مهابادى در مرثيه عزالدين يحيى (م 592 ق) - كه نقيب سادات عراق (رى و جبال) بوده و به حكم خوارزمشاه به قتل رسيده - اين گونه سروده است:
سلام اللّه ما طلع الثريا *** على المظلوم عزّ الدين يحيى
شهيد كالحسين بغير جرم *** قتيل مثل هابيل و يحيى.
عبد الجليل، نام اديب مهابادى را جزو ائمّه لغت شيعى آورده است(3)و هم از شاعران عرب شيعى و مىگويد:
والأديب المهابادى اديب و عالم و شاعر، بى شبهت، شاعى بوده است.(4)
محمّد بن عمر فرقدى خراسانى، اهل خراسان و از شعراى دوران سلجوقيان بود. در زمان سلطان غياث الدين محمّد بن سام (536 - 559 ق)، از سلاطين سلسله آلشنسب - كه زمام امور مملكت غور (در افغانستان و پاكستان كنونى) را در دست داشتند - مىزيست كه به دربار وى راه يافت و به مدح او پرداخت. در هيچ كتابى، ذكرى از مذهب وى يافت نشد؛ ولى همعصر عبد الجليل است و وى، فرقدى را شيعه خوانده است.(2)از فرقدى، اشعار اندكى باقى مانده است:
اى تيغ تو بى حجاب تأخير *** چون تيغ سپيده دم، جهانگير
در عالم كهل، يك جوان بخت *** مثل تو نديده گنبد پير
اى بر در بارگاه جاهت *** نُه حلقه چرخ، همچو زنجير.
شرف الشعرا يا اشرف الشعرا بدر الدين امير قوامى رازى، از شاعران شيعى نيمه اوّل قرن ششم است كه به مواعظ و حِكم و ذكر مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. با توجّه به تسلّط شاعران اهل سنّت بر دربارها و محيطهاى ادبى در قرن ياد شده و نيز حمايت پادشاهان از اين نوع شاعران و محدوديت شاعران شيعى، اهميت و ارزش قوامى نمايانتر مىشود.
يكى از معدود شاعرانى كه با اقرار به شيعه اثنى عشرى بودن خود، در اين حيطه،
1) . ر.ك: اثرآفرينان، ج 4، ص 277، ذيل «فرقدى خراسانى»؛ تاريخ ادبيات در ايران، ج 2، ص 718 - 720؛ فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج 2، ص 1615، ذيل «فرقدى».
2) . ر.ك: نقض، ص 231. نيز، ر.ك: در آمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
3) . ر.ك: مشاهير شعراء الشيعة، ج 1، ص 232 - 233، ذيل «القوامى»؛ مجالس المؤمنين، ج 2، ص 616؛ فرهنگ
اعلام تاريخ اسلام، ج 2، ص 1700، ذيل «قوامى رازى»؛ «قوامى رازى، ستايشگر شيعه»، عليرضا نبىلو چهرقانى، فصلنامه شيعهشناسى، ش 17، ص 7 -27. براى آگاهى بيشتر از زندگى و شعر قوامى رازى، ر.ك: ديوان شرف الشعراء بدر الدين قوامى رازى، تصحيح: محدّث اُرموى.
داد سخن در داده است و به كرّات، به امير مؤمنان على عليهالسلام و خاندان او اشاره كرده و مضامين متعدّد شعرى ايجاد كرده است، قوامى رازى است.
عبد الجليل، در چند جاى كتاب نقض از قوامى رازى نام برده و از اشعار او شاهد مثال آورده است (1)و وى را از شاعران پارسىِ شيعى، معرّفى كرده است.(2)
يكى از عمدهترين مضامين شعرى او تفكّرات شيعى و بخصوص مدح و منقبت على عليهالسلام و خاندان اوست:
وز بعد مصطفى به على ناز و سرفراز *** نيكو شناس در درج دين كمال او
حامل تنزيل قرآن، حافظ شرع رسول *** كش به فضل اندر گواهى، آيت قرآن دهد.
امير مؤمنان على عليهالسلام ، در ديدگاه قوامى، دشمنان زيادى داشت؛ هر كس كه بغض او را در دل بگيرد، از نظر عقلى، خون و مالش حلال است. در مقابل، هر كس شيعه اوست، بهشتى است:
واللّه كه هر كه بغض على در دلش بود *** نزد خرد، حلال بود خون و مال او.
من نگويم مرتضى را تو نمىدانى امام *** كاين زيادت بر تو بستن علم را نقصان دهد.
بر شيعتش نثار بود رحمت خداى *** لعنت كند فرشته بر بدسگال او.
زين الدين على بن محمّد رازى، معروف به متكلّم رازى، از علماى متكلّم و شاعر شيعى قرن ششم هجرى است. آثارى را براى وى ذكر كردهاند: مناظرات؛ مسائل فى
المعدوم و الأحوال؛ دقائق الحقائق و الواضح. وى را داراى آثار منظومى نيز دانستهاند؛ ولى در كتب تراجم و شرح حال، بيتى از او يافت نشد.
عبد الجليل رازى، در جاىجاى كتاب نقض، از خواجه على متكلّم رازى نام مىبرد و وى را عالمى متكلّم و شاعرى شيعى و معتقد معرّفى مىكند و به وى مىبالد.(1)
سخن پايانى
با بررسى زندگىنامه و اشعار شاعرانى كه در كتاب نقض، نسبت شيعى بدانها داده شده است، در مىيابيم كه بسيارى از اين شعرا در طول زندگىشان، آشكارا مذهب خود را اعلام نكردهاند و نويسندگان، بيشتر، از آثار آنها توانستهاند به مذهبشان پىببرند.
در قرون اوّليه هجرى، مذاهب اسلامى، به شكل كمنظيرى ظهور كردند و اختلافات مسلمانان در اين زمينه، به درجهاى بود كه مىتوان گفت بيشتر فرقهها در سه قرن اوّليه نهاده شدند.
علّت اين امر، آن بود كه در نخستين قرنهاى دوره اسلامى، مسلمانان هنوز در جستجوى حقايق دين اسلام و درك و حلّ معضلات مسلمانى و بويژه يافتن معتقدات راستين اسلامى از ميان معتقدات جامعه و روزگار خود بودند.
در اين ميان، اختلافات سياسى و مناقشات مسلمانان در مسائلى از قبيل: خلافت و امامت و چگونگى اداى وظايف دينى و دنيوى، به ضرورت در سه قرن اوّليه، مىبايست ادامه داشته باشد تا از ميان دستههاى گوناگون، چند دسته در هر باب بر ديگران غلبه جويند و معتقداتشان مورد قبول عدّه بيشترى از مسلمانان گردد.
و اين نتيجه در قرن چهارم و پنجم حاصل شد و مذاهب معيّنى، مورد قبول قرار گرفتند و مابقى به ضعف گراييدند و اندك اندك از ميان رفتند. پيداست كه اين مناقشات، در افكار و اسلوبهاى فكرى مسلمانان و در نتيجه، در شعر و نثر هم مؤثّر افتاد. گذشته از آن كه خود، موجب ايجاد ادبيات پردامنه دينى مسلمانان در اين روزگار گرديد.
1) . ر.ك: نقض، ص 231، 539، 545 و 577. نيز، ر.ك: درآمد مقاله، بند «ه»، قطعه شش.
در قرن چهارم و اوايل قرن پنجم، فرقه شيعه (خواه شيعه اثنى عشريه، خواه زيديه و خواه اسماعيليه)، وضع خوبى داشتند. علّت اين امر، آن بود كه در تمام قلمرو سادات طالبيه و نيز در قلمرو امراى طبرى و ديلمى، تشيّع مىتوانست يك مذهب علنى و مشروع قلمداد شود. در همان حال، اسماعيليه نيز كه با تشكيل دولت فاطمى مصر (297 ق) قوّتى يافته و به تبليغات وسيع خود در ايران پرداخته بودند، روز به روز، پيروان بيشترى به دست مىآوردند. فعاليّتهاى شيعه در اين دوران، در واقع، مبدأ ترقّيات اين فرقه در قرون آينده گرديد و به ظهور آثار معروف علماى شيعه در همين قرن و قرن پنجم انجاميد.
به اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم كه مىرسيم، به خلاف دوره پيشين - كه دوره آزادى اعتقادات و مذاهب بود - ، با سختگيرى حكّام و سلاطين رو به رو هستيم. خلفاى بغداد - كه در دوره قدرت آل بويه، بسيار ضعيف شده بودند - ، قدرت پيشين خود را به دست آوردند و در قتل و آزار شيعه زيدى، اثنى عشرى و مخصوصا اسماعيلى، مبالغه نمودند و خيلى از مردمان، در ظاهر مجبور بودند كه خود را از اهل تسنّن نشان دهند تا از آزار و اذيت آنها در امان باشند. شعرا و ادبا نيز از اين قاعده، مستثنا نبودند و به اين كار دست زدند و مذهب خود را پنهان نمودند.
با تمام اين احوال، تشيّع در اين عهد در حال توسعه بود و تعصّبات ميان اهل سنّت و تشيّع نيز چه در آثار منظوم و مكتوب و چه در صحنههاى اجتماعى، به شدّت رايج بود.
شيعيان، شروع به تأليف كتابهايى در شيوه مذهبى خود يا اثبات عقايد خويش نمودند و شاعران شيعى، اشعارى در اثبات حقّانيت پيشوايان خود و ذكر مناقب آنان سرودند.(1)
نزديكى زمانى عبد الجليل قزوينى با شعرايى كه در اين نوشتار ذكر شدند و ويژگى شخصيتى عبد الجليل و عدم استفاده وى از مطالب ترديدآميز و دوپهلو در
1) . ر.ك: تاريخ ادبيات ايران، ج 1، ص 11 - 14، 68 و 186 - 190.
كتاب نقض، ما را بر اين داشت كه به اين كتاب به عنوان منبعى تاريخى در شناخت مذهب بسيارى از شعرا بنگريم.
خود عبد الجليل در نقض آورده: «اين كتاب، بر وجهى مرتّب شد كه خواص را دافع شبهات باشد و عوام را مثمر دلالات به عبارتى سهل و آسان، نه بر قاعده ديگر مصنّفاتِ ما ...».(1)
با دقّت در كتاب نقض و بررسى شعرايى كه عبد الجليل به فراخور موضوع براى پاسخ گفتن به نويسنده كتاب بعض فضائح الروافض از آنها ياد كرده است، اين نكات، قابل تأمّل به نظر مىرسند:
عبد الجليل، در مورد شعرايى كه ترديدى در شيعه بودن آنها وجود دارد، با احتياط، نام مىبَرَد و تا اطمينان كامل به دست نياورده، كسى را شيعى نمىخوانَد.(2)
عبد الجليل قزوينى، در بخشى از كتاب، شعرايى را نام مىبرد و معتقد است كه همه آنها شيعى و معتقد بودهاند؛ ولى پس از بررسى در كتب تراجم، از برخى از آنها چون: اسعدى قمّى، امير اقبالى، قائمى قمّى، معينى، بديعى، عنصرى، محمّد سمّان، خواجه ناصحى، احمدچه رازى، و بردى، اطلاعى به دست نيامد. در باره برخى ديگر چون: ظهيرى، شمسى، مستوفى و سيّد حمزه جعفرى، احتمالاتى به نظر مىآيد؛ ليكن چون تحت عنوان هر يك از اين نامها، شعراى بسيارى در تذكرهها ياد شدهاند، بدين جهت، از روى قطع و يقين نمىتوان در باره مصاديق اين نامها قضاوت كرد.(3)
شعراى شيعى ياد شده در كتاب نقض، 51 نفرند كه در اين نوشتار، به 37 نفر از آنها پرداخته شد و در باره 14 شاعر ديگر، اطلاعاتى به دست نيامد.
از ميان اين شعرا، 23 نفر آنها عرب زبان، هشت نفر، فارسىزبان و شش نفر آنها نيز دوزبانه اند.
نُه تن از اين شعرا در قرن اوّل و دوم هجرى مىزيستند، چهارده شاعر در قرن سوم و چهارم هجرى، و چهارده شاعر نيز در قرن پنجم و ششم هجرى.
عبد الجليل رازى براى شناساندن بزرگان شيعه، آنها را با عناوين گوناگونى چون: مفسّر، لغتشناس، وزير، شاعر و... معرّفى كرده است؛ امّا به اين دليل كه ما قصد بيرون كشيدن شعرايى را داشتهايم كه به نظر عبد الجليل شيعىاند، لذا شاعران را
با هر عنوانى، معرفى كردهايم كه عبارت اند از: ياوران و انصاران امير المؤمنين: يك
نفر؛ مفسرّان: دو نفر؛ زهّاد و عبّاد: يك نفر؛ ائمّه لغت: سه نفر؛ وزرا و اصحاب قلم:
پنج نفر؛ شعراى عرب و عجم: چهل نفر.
اديب مهابادى، شاعرى است كه عبد الجليل، وى را هم در بخش ائمّه لغت شيعى آورده و هم جزو شاعران شيعى.
در كتاب نقض، از شاعران ديگرى نيز كه مذهبشان شيعه است (مانند بُندار رازى) نام برده شده؛ ولى چون شيوه ما در اين نوشتار، بيان شاعرانى است كه عبد الجليل، به شيعه بودن آنها اشاره داشته، از معرّفى شاعران شيعىاى كه فاقد اين تصريح هستند، صرفنظر شد.
منابع و مآخذ
الف. كتابها
ابن الحجّاج النيلى (حياته وأدبه)، على فقيهى، پاياننامه كارشناسى ارشد زبان و ادبيات عرب، قم: دانشگاه آزاد اسلامى.
ابن الرومى (حياته و شعره)، روفون گست، مترجم: حسين نصار، بيروت: دار الثقافة، 1944 م.
ابن الرومى: حياته من شعره، عبّاس محمود العقّاد، بيروت: دار الكتاب العربى، 1968 م.
ابن حجّاج: شاعر معروف قرن چهارم، ناصر باقرى بيدهندى، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1377ش.
ابو الأسود الدؤلى (دراسة فى شخصيته و شعره)، محمّد هادى المنصور، قاهره: معهد الدراسات الإسلامية العالى، 1369 ق.
أبو بكر الخوارزمى: حياته وأدبه، احمد امين مصطفى، قاهره: الهيئة المصرية العامة للكتاب، 1985م.
أبو تمام الطائى (حياته و حياة شعره)، نجيب محمّد البهبيتى، بيروت: دار الفكر، 1945م.
أبو فراس الحمدانى: حياته و شعره، عبد الجليل حسن عبد المهدى، عمان: مكتبة الأقصى، 1401ق.
أبو فراس حمدانى: شهريار شعر، محمّدباقر پورامينى، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1380 ش.
أبو نؤاس: سطور من صفحات حياته، مصطفى عبد الرزّاق، قاهره: الهلال، 1315 ق.
أبو نؤاس فى تاريخه و شعره، محمّد بن مكرّم المصرى (ابن منظور)، بيروت: دار الجيل، 1972م.
أبو تمام (عصره، حياته، شعره)، محمّدرضا مروه، بيروت: دار الكتب العلمية، 1411ق.
أبو تمام الطائى (حياته و شعره)، هاشم صالح مناع، بيروت: اعلام الفكر العربى، 1999 م.
اثرآفرينان (زندگىنامه نامآوران فرهنگى ايران، از آغاز تا سال 1300 ش) (6 ج)، به كوشش: كمال حاج سيّد جوادى و ديگران، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1377 - 1380 ش.
احوال و آثار حكيم سنايى غزنوى، خليل الله خليلى، كابل: مؤسّسه انتشاراتى كابل، 1356ش.
از پاژ تا دروازه رزان (جستارهايى در زندگى و انديشه فردوسى)، محمّدجعفر
ياحقّى، تهران: سخن، 1388 ش.
اشعار حكيم كسايى مروزى و تحقيقى در زندگانى و آثار او، مهدى درخشان، تهران: دانشگاه تهران، 1364ش.
الأعلام (8 ج)، خير الدين الزِركلى، بيروت: دار العلم للملايين، 1990 م.
أعيان الشيعة (10 ج)، السيّد محسن الأمين، تصحيح: السيّد حسن الأمين، بيروت: دار المعارف للمطبوعات،1406 ق.
با كاروان حلّه، عبد الحسين زرّين كوب، تهران: علمى، 1370ش، ششم.
البُحترى: عصره، حياته، شعره، نديم مرعشلى، دمشق: دارطلاس، 1960 م.
بديع الزمان الهمدانى، مارون عبّود، قاهره: دار المعارف، 1971 م.
پارسيان عربىنويس: عبد الحميد كاتب و بديع الزمان همدانى، فيروز حريرچى، تهران: فروغى، 1345 ش.
«پژوهشى در عقايد كلامى سنايى غزنوى»، جلال مروّج، مجلّه دانشكده ادبيات دانشگاه تهران، ش 22، ص 1354ش.
تاريخ آداب اللغة العربية، جرجى زيدان، بيروت: دار الفكر، 1416 ق.
تاريخ ادبيات ايران (4 ج)، ذبيح اللّه صفا، تهران: كتب جيبى، 1357 ش، دوم.
تاريخ ادبيات ايران، صادق رضازاده شفق، شيراز: دانشگاه شيراز، 1352 ش.
تاريخ ادبيات در ايران (5 ج در 8 مجلّد)، ذبيح اللّه صفا، تهران: امير كبير، 1356 ش.
تاريخ ادبيات زبان عربى، حنّا الفاخورى، ترجمه: عبد الحميد آيتى، تهران: توس، 1378 ش، چهارم.
تاريخ الأدب العربى (10 ج)، كارل بروكلمان، ترجمه: عبد الحليم نجّار، قاهره: دار المعارف، 1959 م.
تاريخ الأدب العربى (6 ج)، عمر فروخ، بيروت: دار العلم للملايين، 1984 م.
تاريخ الأدب العربى، شوقى ضيف، قاهره: دار المعارف،1977 م.
تازيانههاى سلوك (نقد و تحليل چند قصيده از حكيم سنايى)، محمّدرضا شفيعى
كدكنى، تهران: آگاه، 1372 ش.
تشيّع در شعر كميت بن زيد اسدآبادى، اسماعيل يونسپور، پاياننامه كارشناسى ارشد زبان و ادبيات عرب، اهواز: دانشگاه شهيد چمران، 1379 ش.
تعليقات نقض (2 ج)، مير جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358 ش، اوّل.
حسّان بن ثابت (حياته و شعره)، احسان النص، دمشق: دار الفكر، 1985 م.
حسّان بن ثابت الأنصارى (حياته و شعره)، يوسف عيسى، بيروت: دار الكتب العلمية، 1977 م، اوّل.
حكيم اقليم عشق (تأثير متقابل دين و ادبيات در زندگى و آثار حكيم سنايى غزنوى)، يوهانس توماس پيتر دو بروين، ترجمه: مهيار علوى مقدم و محمّدجواد مهدوى، مشهد: آستان قدس رضوى، 1378 ش.
حياة البحترى و فنّه، احمد البدوى، قاهره: مكتبة الانجلو المصرية، 1375 ق.
الخليل بن احمد الفراهيدى: اعماله و منهجه، مهدى مخزومى، بيروت: دار الرائد العربى، 1406 ق.
در مدرسه حكيم سنايى غزنوى، محمود حكيمى، تهران: قلم، 1387 ش.
دعبل بن على الخزاعى: شاعر آل البيت (دراسة تحليلية لحياته و شعره)، عبد الكريم الأشتر، دمشق: دار الفكر، 1984 م.
ديوان شرف الشعراء بدر الدين قوامى رازى (از گويندگان نيمه اوّل قرن ششم)، تصحيح: مير جلال الدين حسينى اُرموى، تهران: چاپخانه سپهر، 1334 ش.
رسائل ابوبكر خوارزمى و حيات ادبى وى، محمّدمهدى پورگل، تهران: دانشگاه تهران، 1380 ش.
روضات الجنّات (8 ج)، محمّدباقر خوانسارى، تهران: اسماعيليان، 1390 ق.
ريحانة الأدب (8 ج)، محمّدعلى مدرّسى خيابانى، تهران: خيّام، 1374 ش.
سيّد حميرى: سالار شاعران، محمّد صحّتى سردرودى، تهران: سازمان تبليغات اسلامى، 1373 ش، اوّل.
شاعر العقيدة: السيّد الحميرى، السيّد محمّدتقى الحكيم، بيروت: المؤسسة الدولية، 1422 ق.
شرح الهاشميات، محمّد محمود الرافعى، قاهره: محمّد محمود الرافعى، 1329 ق.
شرح شافية أبى فراس فى مناقب آل الرسول و مثالب بنى العبّاس، محمّد بن امير حاج الحسينى، تحقيق: صفاءالدين البصرى، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1374 ش.
الشيخ الطَّبْرسى امام المفسّرين فى القرن السادس (حياته و آثاره)، جعفر سبحانى، قم: مؤسّسه امام صادق عليهالسلام ، 1382 ش.
صاحب بن عبّاد (شرح احوال و آثار)، احمد بن محمّد على بهمنيار كرمانى، تهران: دانشگاه تهران، 1344 ش.
صاحب بن عبّاد، وزير دينپرور، سعيد بابايى، تهران: سازمان تبليغات اسلامى، 1373 ش.
الغدير (22 ج)، عبد الحسين امينى نجفى (علاّمه امينى)، ترجمه: محمّدتقى واحدى و ديگران، تهران: كتابخانه بزرگ اسلامى،1363 - 1370 ش.
فردوسى (زندگى، انديشه و شعر او)، محمّدامين رياحى، تهران: طرح نو، 1375 ش.
فردوسى و شعر او، مجتبى مينوى، تهران: دهخدا، 1354 ش.
فرزدق (حياته و شعره)، كمال ابو مصلح و احمد الاسكندرى، بيروت: المكتبة الحديثه، 1987 م.
فرزدق (حياته و شعره)، محمّدرضا مروه، بيروت: دار الكتب العلمية، 1411 ق، اوّل.
فرهنگ اعلام تاريخ اسلام (2 ج)، سيّد غلامرضا تهامى، تهران: شركت سهامى انتشار، 1385 ش، اوّل.
الفهرست منتجب الدين، منتجب الدين على بن بابويه القمى، تصحيح: جلال الدين محدّث اُرموى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى، 1366 ش.
كاوشى در زندگانى علاّمه فضل بن الحسن طَبْرِسى، حسين نوّاب، تهران: علاّمه طبرسى، 1381 ش.
كثيّر عزّه (عصره، حياته، شعره)، احمد محمّد عليان، بيروت: دار الكتب العلمية، 1412 ق.
كثيّر عزّه: حياته و شعره، احمد الربيعى، قاهره: دار المعارف بمصر، 1346 ق، اوّل.
كسايى مروزى و شعر و زندگى او، نصر اللّه امامى، تهران: جامى، 1374 ش.
كسايى مروزى: زندگى، شعر و انديشه او، محمّدامين رياحى، تهران: توس، 1368ش.
كميت اسدى: حديث حرّيت، محمّد صحّتى سردرودى، تهران: سازمان تبليغات اسلامى، 1373 ش، اوّل.
كميت بن زيد الاسدى بين العقيدة و السياسة، على نجيب عطوى، بيروت: دار الأضواء، 1408 ق.
كندوكاوى در حيات و انديشه سياسى دعبل خزاعى، عليرضا ميرزا محمّد، تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، 1388 ش.
الكواكب السماوية فى شرح قصيدة الفرزدق العلوية، محمّد السماوى، نجف: مطبعة مرتضوية، 1360 ق.
لب لباب آرا درهم انديشى سنايى شناسان، به كوشش: مريم حسينى، تهران: دانشگاه الزهرا، 1387ش، اوّل.
لغتنامه دهخدا (14 ج)، على اكبر دهخدا، تهران: دانشگاه تهران، 1373 ش.
مجالس المؤمنين (2 ج)، قاضى نور اللّه شوشترى، تهران: كتابفروشى اسلاميه، 1365 ش، سوم.
مجموعه مقالات همايش فخر الدين اسعد گرگانى، به كوشش: دانشگاه آزاد اسلامى واحد گرگان، با همكارى واحد على آباد و واحد آزادشهر، گرگان: دانشگاه آزاد، 1382ش.
مشاهير شعراء الشيعة (5 ج)، عبد الحسين الشبسترى، قم: المكتبة الأدبية المختصّة، 1421 ق، اوّل.
معجم الاُدباء (إرشاد الأريب) (7 ج)، ياقوت حَمَوى، تحقيق: احسان عبّاس، بيروت: دار الغرب الاسلامى، 1993 م.
معجم الاُدباء (2 ج)، ياقوت حَمَوى، ترجمه و پيرايش: عبد المحمّد آيتى، تهران: سروش، 1381 ش، اوّل.
معجم المؤلّفين (8 ج)، عمر رضا كحّاله، بيروت: دار إحياء التراث العربى، 1957 م، اوّل.
مفاخر خوزستان: سيرى در زندگى و آثار ابن سكّيت، عبد الكاظم علىنژاد، تهران: روزنامه جمهورى اسلامى، 1374 ش.
مهيار الديلمى: حياته و شعره، عصام عبد على، بغداد: مكتبة الوطنية، 1396 ق.
نقض (بعض مثالب النواصب فى «نقض فضائح الروافض»)، نصير الدين ابو الرشيد عبد الجليل قزوينى رازى، تصحيح: مير جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358 ش، اوّل.
الوزير المغربى: دراسة فى سيرته و أدبه مع ماتبقى من آثاره، احسان عبّاس، عمان: دار الشروق، 1988 م.
ب. مقالات
«ابن سكّيت، معلّم سر به دار»، مصطفى محمّدى اهوازى، مجلّه كوثر، ش 37، فروردين 1379ش.
«أبو الأسود الدؤلى (صفحة ناصعة فى التاريخ)»، عبد الغنى ايروانى، مجلّه آفاق
الحضارة الإسلامية، ش 22، مهر 1387 ش.
«أبو الأسود الدؤلى: شخصية و آثاره»، عبد المجيد زراقط، مجلّه المنهاج، ش 4، زمستان 1375 ش.
«أبو بكر الخوارزمى و رسالته إلى شيعة نيسابور»، أمين ترمس، مجلّه نور الإسلام، ش 123 - 124، 1429 ق.
«أبو تمام حبيب بن أوس الطائى»، عبد المجيد زراقط، مجلّه المناهج، ش 14، تابستان 1378 ش.
«أبو فراس الحمدانى»، محمّدعلى آذرشب، مجلّه رسالة التقريب، ش 28، تير 1379ش.
«أبو نؤاس و الكفر بين مؤيّديه و معارضيه»، خيريه عجرش، مجلّه العلوم الإنسانية، سال چهاردهم، ش 14، 2007 م.
«البحترى»، مجيد أمين أفندى الحدّاد، مجلّه الضياء، سال ششم، جزء 5، 15 دسامبر 1903 م.
«الشيخ قطب الدين الراوندى»، عبد الصاحب الربيعى، مجلّه الفرات، ش 117، شعبان 1432 ق.
«بديع الزمان همدانى»، ع. قويم، مجلّه ارمغان، دوره بيست و ششم، ش 3، خرداد 1336ش.
«بديع الزمان همدانى»، فيروز حريرچى، مجله وحيد، ش 34، مهر 1345ش.
«حسّان بن ثابت»، محمّد محمّد خليفه، مجلّه البحوث الإسلامية، شماره 2، شوّال
1395 ق.
«دعبل الخزاعى و مكانته الأدبية و الشعرية»،عبد الكريم الأشتر، مجلّه زبان و علوم قرآن، ش 1 و 2، بهار و تابستان 1379 ش.
«دعبل خزاعى، شاعر علوى»، سيّدرضا تقوى دامغانى، مجلّه پيام اسلام، ش 5، آبان 1358 ش.
«ديوان القاضى التنوخى الكبير»، هلال ناجى، مجلّه المورد، ش 49، بهار 1363 ش.
«سيّد حميرى در محضر قرآن»، مصطفى شيروى خوزانى، مجلّه صحيفه مبين، ش
29 و 30، بهار و تابستان 1382 ش.
«سيّد حميرى و شعرش»، محمّد صحّتى سردرودى، مجلّه آئينه پژوهش، ش 34، مهر و آبان 1374 ش.
«شخصيت فرزدق و قصيده ميميه او»، عبّاس ظهيرى، مجلّه كيهان انديشه، ش 51، آذر و دى 1372 ش.
«شعر كشاجم»، شفيق جبرى، مجلّه المجمع اللغة العربية بدمشق، ش 18، جمادى
الثانيه و رجب 1362 م.
«صاحب بن عبّاد طالقانى»، محّمدعلى جعفريان، مجلّه كيهان فرهنگى، ش 224، خرداد 1384ش.
«فردوسى، شيعه مظلوم»،غلامرضا ستوده، مجلّه سوره، ش 22، دى 1369ش.
«قوامى رازى، ستايشگر شيعه»، على رضا نبىلو چهرقانى، فصلنامه شيعهشناسى، سال پنجم، شماره 17، بهار 1386 ش.
«كسايى مروزى، شاعرى ولايتمدار»، سيّد مصطفى موسوى گرمارودى، مجلّه گلستان قرآن، ش 47، دى 1379ش.
«كشاجم»، عبد الجواد الطيّب، مجلّه الرسالة، ش 894 و 896، 7 و 21 ذى القعده 1369ق.
«كميت اسدى (60 - 126 ق)»، محمّدرضا حكيمى، نامه آستان مقدّس، ش 12، خرداد 1341 ش.
«مهيار ديلمى (364 - 428 ق)»، محمود مهدوى دامغانى، مجلّه دانشكده الهيات و معارف اسلامى دانشگاه مشهد، ش 25، زمستان 1356ش.
7
جغرافياى رى و قزوين در كتاب «نقض»
على ملكى ميانجى(1)
چكيده
رى و قزوين، دو شهر مهم از نواحى مركزى ايران هستند. ناحيه رى به عنوان منطقهاى مهم از دوران مادها تا زمان حاضر، اهميت سياسى خود را با نوساناتى حفظ كرده است. مركز اين ناحيه، شهر رى در سدههاى نخستين اسلامى تا عصر مغول، از مهمترين شهرهاى جهان و اُمّ البلاد شمرده مىشده است. در دوره اسلامى، ابتدا اين شهر، داراى مذهب اهل سنّت با گرايش اُمَوى بود؛ امّا كم كم تشيّع در آن رواج يافت، به گونهاى كه در عصر مؤلّف نقض، در ميانه سده ششم هجرى، غالب جمعيت آن را شيعيان تشكيل مىدادند. با اين همه، مذاهب و فرقهها و نحلههاى اعتقادى مختلفى در آن مىزيستند. كتاب نقض، بازتاب اطلاعات سودمندى از اين شهر است. جغرافياى رى در اين نوشتار، با عنايت به اين اثر تدوين يافته است.
شهر قزوين، شهرى مهم در شمالِ ناحيه مركزى ايران قرار دارد كه قدمت آن به دوران ساسانيان مىرسد. اين شهر در سدههاى نخستين اسلامى، رشد و گسترش چشمگيرى يافت. تا عصر مؤلّف نقض، مذهب اين ناحيه،
1) . استاد و پژوهشگر تاريخ، جغرافيا و كلام.
ممزوجى از شيعه و سنّى و برخى فرقههاى ديگر بود با وجود اينكه شيعيان اين منطقه در آن دوران، در اقليت قرار داشتند، امّا از نفوذ و اقتدار فراوان برخوردار بودند. بخشى از حقايق گذشته اين شهر در كتاب نقض گزارش شده است. جغرافياى قزوين در اين نوشتار، با عنايت به اين معلوماتْ سامان يافته است.
كليدواژهها: جغرافياى رى، جغرافياى قزوين، نقض، سده ششم هجرى.
رى و قزوين، دو شهر مشهور از نواحى مركزى ايران هستند كه در بسيارى از منابع تاريخى و جغرافيايى و ديگر آثار، از آنها ياد شده است. نوشتار حاضر در شناخت موجز جغرافياى اين دو شهر، با عنايت به متن كهن كتاب نقض اثر عبد الجليل قزوينى
رازى در سده ششم هجرى، سامان يافته است و حاوى تمام اطلاعات جغرافيايى اين دو ناحيه نيست.
الف. جغرافياى رى
ناحيه رى به عنوان منطقهاى مهم از دوران مادها تا زمان حاضر، اهميّت سياسىِ خود را با نوساناتى حفظ كرده است. در طول اين دوران، پايتخت، پايتخت فصلى، مركز ناحيهاى وسيع، و مركز استان بوده است. مركز اين ناحيه، شهر رى در سدههاى نخستين اسلامى تا عصر مغول، از مهمترين شهرهاى جهان و اُمّ البلاد شمرده مىشد. اگر چه بعد از يورش، ويرانگر مغول، اين شهر مركزيت سياسى و رونق پيشين خود را از دست داد، امّا ناحيه رى همچنان عظمت خود را حفظ نموده است؛ چرا كه ميراث شكوه و بزرگى شهر رى به شهر همجوارش تهران منتقل شد؛ شهرى كه روزگارى يكى از قصبات و شهرهاى كوچك حومه شهر رى به حساب مىآمد و از دوران صفويه تا زمان حاضر، استمرار ارتقا و اعتلاى سياسى آن تا حد كمال، تداوم يافته است.
سده ششم هجرى، آخرين سده عظمت و بزرگى رى پيش از حادثه غمبار حمله
مغول است. در اين دوران، اكثريت جمعيت رى، شيعه امامى بودند، با اين همه، مذاهب و فرقهها و نحلههاى اعتقادى گوناگونى در آن رواج داشت. كتاب نقض بازتاب اطلاعات ارزشمندى از اين شهر است كه راقم سطور در تدوين اين نوشتار، از آن بهره فراوانى برده است.
رى در دوران تاريخى پُر سابقه خود، اسمها و لقبهاى متعدّدى را بر گرفته است. فهرستى از اين اسمها، اين چنين است:
آرساسيا، آرساكيا، ارازى، ارساگيا، ارشكيه، اروپوس، اَلرِّى، اورپا، اورپس، اورپوس، ائوروپوس، بت رازيكايه، حضرت عبد العظيم، دورا، رِ، راجيس، راجيش، راجيك، راز، رازى، رازوك، راژس، راك، راكس، راكيا، راگ، راگا، راگاى، راگز، راگس، راگو، راگيا، راگيانا، رام اردشير، رام پيروز (رام فيروز)، رائى، راورپُس، راى،
رغه، رك، رگ، رگا، رگس، رگه، رى اردشير، رىشهر، شيخ البلاد، ماد پايين، ماد راجيانا، ماد رازى، ماد راگيان، ماد راگيانا، ماد رگيانا، ماد سفلى، محمّديه، مدى، ئوروپوس، عروس البلاد، امّ البلاد ايران، ماه جان، باب الأبواب الأرض، سوق العالم، بلدة البلاد، مهديه، راگ كا آن، ازارى.(1)
در پيش از اسلام، نام رى در دو منبع متعلّق به يهود در توبيت، به صورت «راگس» (Rages) و در ژوديت، «راگو» (Ragu) و در اوستا، «رغه» (Ragha)و در كتيبه بيستون (كتيبهاى از داريوش هخامنشى)، «رگا» (Raga)ذكر شده است. نام رى را در منابع يونانى، «راگو» (Rhagoe)، «راگا» (Rhaga)، «راگيا» (Rhageia)، در سريانى «Rai»، در ارمنى «Re»، در پهلوى «Rak»، «Rag»، «Rahg»، «Rai» و در زبانهاى اروپايى نيز بدان
1) . فرهنگنامه تطبيقى نامهاى قديم و جديد مكانهاى جغرافيايى ايران و نواحى مجاور، عليرضا چنكگى، ص 212؛ هفت اقليم، امين احمد رازى، ج 3، ص 3؛ نزهة القلوب، حمد اللّه مستوفى، ص 52؛ مجمل التواريخ والقصص، مؤلّف ناشناخته، ص 43؛ سياحتنامه شاردن، ترجمه: محمّد عبّاسى، ج 3، ص 55؛ تطبيق لغات جغرافيايى قديم و جديد ايران، محمّد حسنخان اعتماد السلطنة، ص 95؛ آكام المرجان، اسحاق بن حسين منجّم، تحقيق: فهمى سعدى، ترجمه: محمّد آصف فكرت، ص 67.
صورت كه در توبيت آمده ناميدهاند. نيز سلوكيان، رى را «اورپا» (Europa)يا «اورپوس» و «اورپُس» (Europus)، (Europos) و اشكانيان «ارشكيه» (Arsakia)گفتهاند.(1)
در عهد ساسانيان، به گفته ارباب مسالك و تواريخ، آن را «رى» و «رى اردشير» و «رام اردشير» يا «رىشهر» و نيز «رام فيروز» مىناميدهاند.(2)از مشهورترين نامهاى دوران اسلامى اين شهر «رى» و «محمّديّه» است.(3)
در مورد پيدايش رى، ديدگاههاى مختلفى عرضه شده است. حمد اللّه مستوفى در بناى نخستين اين شهر مىنويسد:
شهر رى را شيث بن آدم پيغمبر عليهالسلام ساخت. هوشنگ پيشدادى [از شاهان اساطيرى باستان ]به عمارت آن افزود و شهرى بزرگ شد. بعد از خرابى، منوچهر بن ايرج بن فريدون، تجديد عمارتش كرد.(4)
ايزيدور خاراكسى يونانى در باره وى مىگويد:
رى از تمامى شهرهاى ماد، بزرگتر بود.(5)
در يكى از نوشتههاى پارسى ميانه - كه به زبان و خط پهلوى است - ، نام رى به عنوان يكى از شهرستانهاى كوست آتور پاتكان آمده است.(6)
ابن خردادبه در سده سوم هجرى مىنويسد:
و دانشمندان گويند: بهترين زمينهاى آفريده شده، رى است كه در آنجا (خيابانهاى) سُرُّ و سَرْبان نيكو است.(7)
ابن رسته در كتابش الاعلاق النفيسه - كه در سال 290 ق تأليف شده - ، در گزارش اوصاف رى، آن را شهرى بزرگ دانسته است.(8)
1) . رى باستان، ج 1، ص 67 و 68.
2) . همان، ص 68.
3) . جغرافياى سرزمينهاى خلافت شرقى، لسترنج، ترجمه: محمود عرفان، ص 231.
4) . نزهة القلوب، ص 53.
5) . ايران باستان، پيرنيا، ج 3، ص 2645.
6) . چهار سو، حسين شهيدى، ص 71.
7) . المسالك و الممالك، ابن خردادبه، ترجمه: حسين قرهجانلو، ص 147.
8) . الاعلاق النفيسة، ابن رسته، ترجمه: حسين قرهجانلو، ص 198.
ابن فقيه در وصف رى مىگويد:
فهى عروس الأرض و سكة الدنيا و واسطة خراسان و جرجان و العراق و طبرستان و هى أحسن الأرض مخلوقة.(1)
پس آن (رى) عروس زمين و گذرگاه و چهارراه دنيا و حلقه پيوند خراسان و گرگان و عراق و طبرستان است و آن، بهترين زمين آفريده شده است.
استخرى، اوصاف جغرافيايى مختلف رى و توابع را شرح مىدهد و رى را بزرگترين شهر ناحيه شرق مىداند.(2)ابودلف، جهانگرد سده چهارم، جيهانى، مقدسى، مؤلّف حدود العالم و مؤلّف آكام المرجان نيز رى را با عظمت و بزرگى توصيف كردهاند.(3)همچنين ابو عبيد بكرى اندلسى، و شريف ادريسى از جغرافىدانان سده پنجم و ششم، از شهرت و بزرگى رى ياد كردهاند.(4)در كتاب نقض - كه متعلّق به اوايل ميانه دوم سده ششم هجرى است - ، آمده است:
رى از امّهات بلاد عالم است.(5)
اطلاعات مبسوطى در مورد جغرافياى رى در منابع پس از مؤلّف نقض هم عرضه شدهاند كه فقط به نقل يك مورد از منابع مشهور و نزديك به آن بسنده مىشود. معجم البلدان ياقوت حموى (م 626ق) از جمله اين منابع است. وى مىنويسد:
وهى - الرّى - مدينة مشهورة من اُمّهات البلاد وأعلام المُدن، كثيرة الفواكه
1) . مختصر كتاب البلدان، ابن الفقيه، ص 540.
2) . مسالك و ممالك، استخرى، ترجمه: قرن پنجم / ششم، به اهتمام: ايرج افشار، ص 170.
3) . سفرنامه ابودلف، تحقيق: مينورسكى، ترجمه سيّد ابو الفضل طباطبايى، ص 71 - 76؛ اشكال العالم، ابو القاسم بن احمد جيهانى، ترجمه: على بن عبد السلام كاتب، تعليقه: فيروز منصورى، ص 146 - 147؛ احسن التقاسيم، مقدسى، ص 384 - 399؛ حدود العالم، مؤلّف ناشناخته، ترجمه: مير حسين شاه، مقدّمه: بارتولد، تعليقات: مينورسكى، تصحيح: مريم احمدى، غلامرضا ورهرام، ص 391 - 392؛ آكام المرجان، اسحاق بن حسين منجّم، ترجمه: محمّد آصف فكرت، ص 67.
4) . معجم ما استعجم، ابو عبيد اللّه عبد اللّه بن عبد العزيز البكرى، ج 1 و 2، ص 690؛ نزهة المشتاق، شريف ادريسى، ج 1، ص 453 و ج 2، ص 673.
5) . نقض، عبد الجليل رازى، ص 399.
والخيرات، وهى محطّ الحاجّ على طريق السابله وقصبة بلاد جبال.(1)
و آن - رى - شهرى مشهور و يكى از امّهات بلاد و شهرهاى سرشناس است. داراى ميوهها و نعمتهاى فراوان، منزلگاه حاجيان است به راه سابله، و مركز بلاد جبال است.
رى از نظر شأن سرزمينى و محدوده سياسى و جايگاهش در مجموعه كشورى و منطقهاى، از اهميت ويژهاى برخوردار بوده است. اين سامان در ادوار مختلف تاريخى، وابستگى تقسيمات كشورى و ناحيهاى خاصى را سير كرده است كه اين چنين است: پيش از اسلام: از شهرهاى بزرگ ماد، ماد راگيانا، ماد پايين، رَگَ، پَهله،
پادوسپان شمال؛ بعد از اسلام: از نواحى جبال (كوهستان)، ديلم و طبرستان، خراسان، عراق عجم، عراق، خره رى، تومان رى، الكاى رى، بيگلربيگى رى، دار الخلافه تهران، ولايت تهران، استان دوم، استان مركزى و استان تهران.(2)
در بررسى تاريخى اين نواحى روشن مىشود كه بيشتر مورّخان و جغرافىدانان در اكثر ادوار تاريخى، رى را از نواحى ماد يا جبال عراق عجم برشمردهاند. هر چند در پارهاى از مقاطع، به خاطر سلطه حكومتها و يا تغيير تقسيمات كشورى، اين چنين نبوده است. يا در مقاطعى از تاريخ، رى از نظر تقسيماتى، در شمار نواحى خاصّه و تيول واحدهايى از نظامِ وقت كشور محسوب مىشده است.(3)
جبال يا عراق عجم - كه منطبق با ماد بزرگ است - مشتمل بر نواحى مركزى و غربى ايران است. اين نواحى در خلال چندين سده نخستين اسلامى، جبال يا قهستان و عراق خوانده مىشد،(4)و در عصر عبد الجليل قزوينى و پس از آن نيز ادامه داشت.
شريف ادريسى از معاصران وى بلاد جبال را از ناحيه پهلويين [پهله] برشمرده است
و قزوين و رى را از شهرهاى آن دانسته است.(1)
در كتاب نقض به مناسبت، چندين مورد نام قهستان آمده و بر آن اوصافى بيان شده است.(2)از جمله در يك مورد اين چنين آمده است.
و ملوك ديلمان در بلاد و ديار قهستان، همه شيعيان و مجاهدان راه حق ... و مانند اين جماعت كه به ذكر همه نتوان رسيد.(3)
افزون بر واژه قهستان، يك بار نيز از عبارت «عراق قهستان» استفاده شده است. محدّث اُرموى در توضيح پانوشت خود بر اين عبارت، آن را معادل «عراق عجم» دانسته است.(4)عراق عجم، نامى است كه در برخى مصادر، بر بلاد جبل يا قهستان اطلاق مىگرديد. لسترنج بعد از تعريف محدوده بلاد جبال مىنويسد:
اين نام بعدها متروك شد و در قرن ششم هجرى در زمان سلجوقيان، به غلط، آن را عراق عجم ناميدند تا با عراق عرب - كه مقصود قسمت سفلاى بين النهرين بود - ، اشتباه نشود.(5)
ديدگاه لسترنج نيازمند تحقيق و بررسى است.
سرزمين رى به لحاظ موقعيت فرهنگى، سياسى، اقتصادى و ارتباطى در پيش از اسلام و پس از آن، از جايگاه شايستهاى در مركزيت سياسى و ادارى برخوردار بوده است. دامنه و ابعاد اين اهميت، با شدّت و ضعف و فراز و فرودهايى همراه بوده است. حتّى بعد از حمله مغول نيز با وجود تغييرات در مركزيت آن، اعتبار ناحيهاىِ اين سامان، نه تنها تداوم يافت، بلكه بيش از دو قرن است كه پايتخت و مركزيت سياسى كشور بزرگ آسياى جنوب غربى يعنى ايران، در اين سرزمين واقع است.(6)
شهر رى در تاريخ طولانى خود، داراى درجات مختلف مركزيت سياسى و ادارى بوده است، همانند: پايتخت، پايتخت دوم، مركز منطقهاى وسيع، مركز منطقه نسبتا وسيع، مركز منطقهاى در حدود استان و كوچكتر از آن.
شمس الدين دمشقى (م 727 ق)، شهر رى را پايتخت پادشاهان آل بويه و محلّ سكونت مهدى، سومين خليفه عبّاسى به هنگام ولايتعهدى پدرش نوشته است.(1)نيز همو نوشته است كه اشكانيان بر عراق عرب و عجم فرمانروايى داشتند و جايگاه دولتشان در رى بود.(2)همچنين آتنه، معتقد است كه رى، پايتخت بهاره اشكانيان بوده است.(3)نيز اين شهر كهن، پايتخت آل زيار و چندين تن از پادشاهان آل بويه و سلاجقه بزرگ بود.(4)
عبد الجليل قزوينى به برخى از امرا و سادات و صاحبمنصبان رى اشاره كرده است:
جستان كه بر ملك خود از رى به بغداد رفت.(5)
از متملّكان و رؤسا و سادات رى و قزوين از متقدّمان چون سيّد ابو القاسم دو گيس از كلار و كُجور به رى آمد و امير و پادشاه رى شد. [وى] از اولاد حسن بن على عليهماالسلام و پسرش سيّد حسين عباد و منزلت او، و سيّد ابراهيم، و سيّد حمزه شعرانى كه بندار رازى را در مدح ايشان قصايد است كه چون بخوانند، بدانند.(6)
چون رى از نظر تاريخى، به سرزمين ماد وابسته است، زبان مردم رى در گذشته، مادى بوده است. اين زبان، با فارسى باستانْ قرابت داشته و زبان شاهان قوم ماد و مردم مغرب و مركز ايران بوده است. اين زبان در روند تاريخ خود، بىتأثير از ديگر
زبانهاى ايرانى و همچنين زبانهاى بيگانه نماند. با اين همه در سدههاى نخستين اسلامى به حيات خود ادامه داده است.(1)
بُندار رازى (م 401ق) از شعراى معاصر آل بويه است. افزون بر مجد الدوله، در مدح ابو منصور و برادرش ابو سعيد آوى - كه از وزيران شيعى آل بويه بودند - 27 قصيده غرّا سروده است. برخى او را نخستين شاعرى به شمار آوردهاند كه به لهجه محلّى شعر سروده است.(2)عامه مردم به آنچه بندار رازى و ديگران در لهجه پهلوى رى - رازى خوانده مىشد - نظم مىكردند، شوق و علاقه بيشترى نشان مىدادند.(3)
عبد الجليل رازى به قصايد بندار رازى در مدح برخى از بزرگان سادات حسنى، اشاره كرده است.(4)محتمل است كه اين اشعار، با لهجه محلّىِ پهلوى رازى بوده است. صفا در تبيين تحوّلات ادب فارسىِ سده چهارم و پنجم هجرى، بُندار رازى را از جمله شاعرانى نوشته است كه سرگرم سرايندگى با لهجه رازى بودهاند.(5)البته از اين سخن صفا بر نمىآيد كه بندار، منحصرا به لهجه پهلوى رازى شعر مىسروده است. بررسى سوانح حيات ادبى و شعرى اين شاعر، خارج از حوصله اين نوشتار است؛ امّا آنچه قابل توجّه است، حيات زبان پهلوى مركزى و غربى در سدههاى چهارم و پنجم است كه بنا بر شواهد روشن، اين حيات، نه تنها در سده ششم عصر صاحب نقض، بلكه در سدههاى بعد نيز تداوم داشته است. حمد اللّه مستوفى در نيمه سده هشتم، زبان برخى از شهرهاى نيمه غربى ايران را زبان پهلوى نوشته است. از جمله، وى، زبان زنجان را «پهلوى راست»(6)و زبان مراغه را «پهلوى معرّب»(7)توصيف كرده است.
مذهب مغها مذهب رسمى مادها بود.(1)شهر رى در ديدگاه زرتشتيان، از جايگاه ويژهاى برخوردار بود و اين مذهب، قرنها در اين سامان رواج داشت. پيش از اسلام، اقليّتى از يهود هم در رى زندگى مىكردند. نيز خرّمدينان هم در رى نفوذ داشتند.(2)
پس از ظهور اسلام - كه به سقوط ساسانيان انجاميد - ، رى توسط مسلمانان به سال 23ق فتح شد.(3)سرانجام مردم اين ناحيه، مذهب تسنّن را پذيرفتند. در دوران بنى اميّه، شهر رى، يكى از نواحى هوادار امويان بود؛(4)امّا طولى نكشيد كه مذهب شيعه نيز در رى گسترش يافت. ياقوت حموى نوشته است كه احمد بن حسن ماردانى - كه مذهب شيعه داشت - در سال 275ق، بر رى سلطه يافت و مذهب تشيّع را در آن جا رايج گردانيد.(5)
امّا نفوذ علويان به رى و كثرت راويان و اصحاب رازى امامان معصوم از زمان امام باقر عليهالسلام تا زمان امام عسكرى عليهالسلام ، بيانگر وجود رجال شيعىِ اهل رى، پيشتر از تاريخ ذكر شده است و اين، حاكى از نفوذ و سابقه ديرينهتر تشيّع در رى است. همچنين تدوين قديمىترين جوامع حديثى شيعه، كتاب شريف الكافى توسط ثقة الاسلام كلينى رازى - كه در سده سوم و چهارم هجرى مىزيست - ، نشانى بر قدمت تشيّع در ناحيه رى است.(6)
رى به عهد علويان و ديالمه و ديگر حكومتهاى محلّى شيعه ناحيه شمال ايران، شاهد گسترش بيشتر مذهب تشيّع بود؛ امّا شيعيان رى در حمله غزنويان، متحمّل خسارات سنگينى گرديدند. با اين همه، بنا بر آنچه در نقض مذكور است: در دوره
سلاجقه، اكثريت رى، شيعه [اثنا عشرى] بودند(7)و رونق و قدرت شيعيان فزونى
گرفت و در مناصب و مقامات عالى سياسى، نفوذ يافتند.(1)
همچنين بنا بر نوشته وى، بخشى از جمعيت رى از جمله كن، ونك و فرحزاد را زيدىها تشكيل مىدادند(2)و اسماعيليه هم پيروانى داشته است.(3)
در برابر تشيّع، فرقههايى از اهل سنّت نيز در رى سكونت داشتند. بنا بر نوشته ياقوت در نواحى اطراف رى، جز شيعيان نمىزيستند و اندكى داراى مذهب حنفى بوده و شافعى در ميان آنها وجود نداشت و اهل شهر، نصفش شيعه و بقيه، شافعى و حنفى بودند كه كمترشان شافعى، و بيشترشان حنفى بودند.(4)ديدگاه كجورى نيز مشابه گزارش ياقوت است.(5)
بخشى از حنفىها و شافعىها نسبت به مراسم عزادارى امام حسين عليهالسلام با شيعيان همگرايى داشتند. عبد الجليل رازى، از برخى مشايخ حنفى و شافعى نام مىبرد و به توصيف عزادارى پُرشور آنان مىپردازد؛(6)امّا در همه ادوار، اين فضاى آرام بر رى حاكم نبوده است و تغيير و تحوّلات سياسى و خصومتهاى فرقهاى، موجب درگيرى و كشتارهايى گرديده است. از جمله در همان سده ششم به سال 582ق، جنگ خونين ميان شيعه و سنّى در رى درگرفت.(7)
در شهر رى، آرا و فِرَق و نحلههاى مذهبى و كلامى متعدّدى وجود داشته است. مرحوم كريمان مىنويسد:
حدود ده فرقه اسلامى و دو فرقه غير اسلامى در شهر رى مقيم بودند.(8)
بخش مهمّى از هويت اين فرقهها با استناد به كتاب نقض است. عبد الجليل رازى، اسامى فرقههاى كلامى و فقهىاى كه بيشتر آنها در رى حضور داشتهاند، اين چنين ياد
كرده است: اشاعره، كُلاّبيان، مجسّمه، مشبّهه، نجاريان، معتزله، مجبّره، قدريّه، زعفرانيه، ناصبيان، خوارج، ملاحده، معتزليان، حنفيان، اصحاب حديث، جهميان، صفاتيان، مياقليان، حنبليان، شافعيان، زيديه، شيعه اخباريه و اصوليه.(1)
كريمان در يك جمعبندى در باره جغرافياى مذهبى محلههاى رى نوشته است:
قسمتى از مغرب باطان، در رشقان، در عابس، در مصلحگاه، دروازه آهنين، دروازه جاروب بندان، ديرينه قبه، قسمتى از شمال و جنوب روده، زامهران، زعفران جاى، فخرآباد، قسمتى از مشرق فليسان، كاهدوزان، كوى اصفهانيان، كوى فيروزه، ناهك يا ناهق، مشهد امير المؤمنين، سرداب از محلههاى شيعهنشين رى بودند.(2)قسمتى از مشرق باطان، پالانگران، جيلاباد، در شهرستان، در كنده، مركز روده يا قطب روده، رويان، ساربانان، سراى ايالت، سيزين، مهدى آباد هم از محلههاى سنّىنشين رى به شمار مىرفتند.(3)
در صحّت برخى از اين اظهارات مرحوم كريمان، ترديدى نيست؛ امّا بخشى از آنها نيازمند تحقيق و بررسى و عرضه شواهد و قراين متقن است. در اين راستا اگر نام برخى از محلّهها را برگرفته از شهرهاى مبدأ مهاجرت يا به خاطر آمد و شد اهالى آن شهرها از دروازه و محلّههاى ياد شده بدانيم،(4)انطباق مذاهب شهرهاى مبدأ با محلاّت هم نام، هماهنگ نيستند. براى نمونه، در مذاهب محلّههاى رويان و گيلاباد دقّت شود.
پهنه شهر باستانى رى از نظر قدمت و تازگى، به دو بخش ممتاز تقسيم مىگردد: رى كهنه باستانى و رى مستحدث ادوار بعد. بخش نخستين را «رى برين» يا «رى عليا»
مىگفتهاند و بخش دوم را «رى زيرين» يا «رى سفلى» مىناميدهاند.(1)
در مجمل التواريخ (نوشته شده به سال 520ق) معاصر مؤلّف نقض آمده است:
[بعد از خرابى كامل رى] منوچهر بدين جايگاه از نو بنا نهاد. و آن را «ماه جان» نام كرد و آن خرابه را «رى برين» خواندندى و ديگر «رى زيرين» مهدى امير المؤمنين در آن بيفزود، محمّديه خواندند.(2)رى همانند ديگر شهرهاى بزرگ، از سه قسمت تشكيل مىيافت: يكى شهرستان (شهر درونى، يا شارستان) و ديگرى كهندژ (شهر بيرونى يا قلعه) و سوم بازار (ربض). همچنين ارك بر بالاى كوهى منفرد و كوچك قرار داشت كه از آنجا تمام شهر ديده مىشد.(3)
بسيارى از شهرها در منابع و مآخذ جغرافيايى، فاقد شرح تفصيلى اجزاى شهرى اند. با وجود بزرگى شهر رى، نام معدودى از محلاّت آن در منابع كهنْ ياد شده است؛ امّا كتاب نقض، اين كاستى را به صورت نسبى جبران نموده است. نام اين محلاّت بدون اطلاعات تفصيلى در جدال كلامى ميان صاحب بعض فضائح الروافض و صاحب بعض مثالب النواصب معروف به نقض - كه هر دو از اهالى رى بودهاند - ياد شده است. در كتاب رى باستان، اين محلاّت با استناد به متون كهن و با عنايت به منبع پيشگفته، تبيين و تشريح شدهاند.(4)در اين جا با توجّه به اين تحقيقات و جستجو از كتاب نقض، محلّههاى رى گزارش شدهاند:
باطان: باطان، يكى برزنهاى رى به شمار مىرفت كه بخشى از آن سنّى مذهب بودند.(5)صاحب نقض در مقام هجو محلّههاى سنّىنشين، با وصف «رهالان باطان»(6)و
«خرگولان باطان»(1)ياد كرده است. نيز نوشته است:
بندانسته است كه در بيشتر بقاع كه تربتهاى سادات است، سنّيان خواب ديدهاند، چنان كه ... به ناهق و باطان رى... .(2)
بىگمان، مراد صاحب نقض از سيّدى كه در باطان مدفون است و او را به خواب ديدهاند، حضرت عبد العظيم حسنى است.(3)
پالانگردان: عبد الجليل رازى در مقام طنز و هجو از اين محلّه ياد مىكند،(4)و اين، نشانگر سنّىنشين بودن اين محل است.
جيلآباد يا گيلاباد: نام اين محلّه در منابع سده چهارم(5)و هفتم آمده است؛(6)امّا در نقض به آن اشاره نشده است.
درشقان: نام اين محله در تاريخ رويان، «در رشكان»(7)آمده است و در نقض، «در رشقان» و محلّهاى شيعهنشين بوده است:
لشكر آل مرتضى كه باشند ... جوانمردان در مصلحگاه و معتقدان در رشقان... .(8)
در شهرستان: اين محلّه از مناطق سنّىنشين رى بوده و عبد الجليل رازى در مقام هجو از آن نام برده است.(9)
درعايش: نام اين برزن، در پنج جاى كتاب نقض آمده و از نقاط شيعهنشين بوده است. چنان كه عبد الجليل نوشته است:
لشكر آل مرتضى كه باشند شير مردان فليسان باشند و سپاه سالاران درعايش... .(10)
دركنده: اين محله از مناطق سنّىنشين رى بوده و در نقض از مردمان آنجا با
اوصاف «رندان»(1)و «قماربازان»(2)ياد شده است.
در مصلحگاه: نام اين برزن در نقض، دوازده بار ذكر شده است و جوانمردان در مصلحگاه از لشكر آل مرتضى قلمداد شده است.(3)
همان جا.
اين محلّه، از مناطق مهم شيعهنشين بوده است. شمس الدين لاغرى، سنّى متعصّب در خصومت با مناطق شيعهنشين گفته است:خسروا جاى باطنيان *** قم و كاشان و آبه و طبرش
آبروى چهار يار بدار *** و اندرين چار جاى زن آتش
پس فراهان بسوز و مصلحگاه *** تا چهارت ثواب گردد شش.(4)
دروازه آهنين: عبد الجليل رازى به هنگام بر شمردن نام مدرسههاى رى، از اين محلّه نام برده است،(5)و از محلاّت شيعهنشين بوده است.(6)
دروازه جاروببندان: جاروببندان، از محلّههاى شيعهنشين بوده است.(7)در كتاب نقض آمده است:
مدرسۀ خواجه امام رشيد رازى به دروازه جاروببندان، كه در وى زياده از دويست دانشمند معتبر درس دين و اصول و فقه و علم شريعت خوانند.(8)
ديرينه قبّه: يكى از محلّههاى شيعهنشين بوده است.(9)نام آن در يكى از نسخ نقض آمده است.(10)
روده: يكى از محلّههاى مهم رى به شمار مىرفت و در چندين منبع كهن جغرافياى تاريخى، از آن ياد شده است.(11)اين محلّه در رى برين قرار داشته و داراى
1) . همان، ص 278.
2) . همان، ص 437.
3) .
4) . راحة الصدور، محمّد بن على بن سليمان راوندى، ص 395.
5) . نقض، ص 35.
6) . رى باستان، ج 2، ص 88.
7) . همان جا.
8) . نقض، ص 36.
9) . رى باستان، ج 2، ص 88.
10) . همان، ج 1، ص 196.
11) . برگزيده مشترك ياقوت حموى، ترجمه: محمّد پروين گنابادى، ص 101؛ مسالك و ممالك، استخرى، ص 170.
بازار طولانىاى بوده است كه قسمت علياى آن را سر روده يا رأس الروده، و ميانه آن را قطب روده يا وسط روده و پايين آن را اسفل روده مىگفتهاند.(1)قسمتى از شمال و جنوب روده، شيعه مذهب بودهاند و مركز روده يا قطب روده، سنّىنشين بوده است.(2)
در نقض آمده است:
پندارى نديده و نشنيده است كه مناقبخوانان در قطب روده ... همان خوانند كه به در زاد مهران... .(3)
رويان: ياقوت، رويان را يكى از محلاّت رى نوشته است؛(4)امّا در نمايه كتاب نقض، اين نام نيامده است.
زادمهران: محلّه مهران، از اماكن مشهور و معروف رى باستان و از مراكز شيعيان آن شهر بوده است.(5)در نقض، شش مورد از اين مكان نام برده است. از جمله نوشته است:
لشكر آل مرتضى دانى كه باشند؟ شيرمردان فليسان ... سادات در زامهران... .(6)
زعفرانجاى: شيعيان در اين مكان، عزادارى مىكردند. عبد الجليل رازى با اشاره به عزادارى باشكوه شهاب مشّاط سنّى مذهب اشاره كرده و نوشته است:
زيادت از آن بود كه به زعفرانجاى كنند شيعت... .(7)
قوامى رازى در مرثيهاى گفته است:
آرَد به زعفران جا هر سال گريهها *** آن زعفران كه خاصيتش خنده آوَرَد.(8)
ساربانان: اين محلّه از اماكن آباد سنّىنشين رى بوده و بازار ساربانانى در آنجا قرار داشته و نهر جيلانى يا گيلانى و قنات شاهى، آنجا را مشروب مىكرده و به وسط شارستان مىرفتهاند.(9)ياقوت آن را با واژه «سَربان» به عنوان محلّهاى در رى آورده و
زيبايىهاى آن را ستوده است.(1)
سراى ايالت: يكى از مكانهاى شهرىِ رى را «سراى ايالت» مىگفتند كه همان كاخ سلجوقيان بوده است.(2)در نقض آمده است:
مدرسه شمس الاسلام حسكا بابويه ... كه نزديك است به سراى ايالت.(3)
علما در خدمت سيّد فخر الدين به سراى ايالت رفتند.(4)
سِينِرَين: ياقوت، سينرين را از محال رى نوشته است.(5)مرحوم كريمان نيز آن را از محلّههاى رى دانسته است.(6)
محله شافعيه: ياقوت، محلّه معروف شافعيه رى را كوچكترين محال رى نوشته است.(7)
فخرآباد: فخر الدوله ديلمى، بناها و كاخها و خزاين قلعه كهن رى را بازسازى و گسترش داد و نام آنجا را فخرآباد ناميد.(8)
فليسان: فليسان از محلّهها و دروازههاى معروف رى بوده است. نام آن در مختصر البلدان در شعر ابن كربويه رازى - كه يكى از اصحاب حسين بن احمد علوى در قزوين بوده - ، مذكور است.(9)عبد الجليل رازى از اين ناحيه، به نيكى ياد كرده است و اين، بيانگر آن است كه حدّاقل بخشى از آن شيعهنشين بوده است. آنجا كه مىنويسد:
لشكر آل مرتضى دانى كه باشند؟ شيرمردان فليسان باشند... .(10)
كلاهدوزان: در كتاب نقض به هنگام برشمردن مدارس، از اين محلّه نام برده شده است.(11)
كوى اصفهانيان: عبد الجليل رازى در مقام برشمردن مدارس، از اين كوى نام برده است:
و مدرسه فقيه على جاسبى به كوى اصفهانيان ...(1)
كوى فيروزه: در نقض، در باره اين كوى آمده است:
و مدرسه كوى فيروزه، نه در عهد اين سلاطين بنياد كردند.(2)
مهدىآباد:ياقوت نوشته است:
براى كسانى كه در سيل خانه آنها دچار آسيب شده بود و خواهان خانه بودند، به دستور مهدى عبّاسى، محلّه مهدىآباد براى آنان ساخته شد.(3)
ناهق: مرحوم كريمان، ناهق را در شمار محلّههاى رى ذكر كرده است.(4)در كتاب نقض از مكانى به نام ناهق نام برده شده است:
... چنان كه به بار كرسب و ساوه و به ناهق و باطان رى ...(5)
نصر آباد: ياقوت، آن را از محلّههاى علياى رى نوشته است.(6)
مشهد غرىّ و مسجد الغرىّ: ابو جعفر محمّد بن ابى القاسم على طبرى، در نقل استماع چند حديث به مكان آنها اشاره كرده است. وى از مسجد غرّى در محلّه زامهران رى(7)
بشارة المصطفى، عماد الدين طبرى، ج 2، ص 126. در دو نسخه خطى از اين كتاب، مسجد غربى و مسجد غرىّ آمده است.
و مشهد معروف به غرّى(8)در محلّه زامهران نام برده است.كوى صوفى: عبد الجليل رازى از كوى صوفى در شهر رى، با موضعى منفى در مقايسه با برخى از محلّههاى شيعهنشين نام مىبرد.(9)و موضع روشن وى، بيانگر آن است كه همه يا بخش قابل توجّهى از ساكنان اين محل، سنّى بودهاند.
رى، داراى بازارهاى وسيع و آباد بوده است و در بسيارى از متون كهن جغرافياى تاريخى، به آن اشاره شده است. از جمله، استخرى از بازارهاى رى اين چنين ياد كرده است:
و بازارها و محلّههاى معروف در رى هست چون: روده و بليسان، دهك نو، نصرآباد، ساربانان، باب الجبل، در هشام. و روده از همه، آبادانتر است و كاروانسراها و بازارها و بازرگانىهاى بسيار آنجا باشد.(1)
مرحوم كريمان با استناد به مقدسى نيشابورى، استخرى، ابن حوقل، ياقوت، ابن اسفنديار و ابن فقيه، به شرح بازارهاى رى پرداخته است كه در اين جا به نام آنها بسنده مىگردد: باب الجبل، باب السين، باب هشام، بليسان، چهار سوق يا چهار بازار رى، دهك نو، روده، ساربانان، نرمه يا رسته نرمه و نصرآباد.(2)
شهر رى از زمانهاى بسيار دور، از سويى مركز تجارت و معبر بازرگانان و قافلهها و بازار تبادل كالاهاى مختلف بوده و از سوى ديگر، به سبب آبادى و شهرت و اعتبار و عظمت، مطمح نظر جهانداران و كشورگشايان مختلف قرار داشته است. بدين سبب، در چهار جهت آن دروازههاى آبادى داشت كه به وسيله دژهاى معتبرى كه در نزديكى آنها پى افكنده بودند، حمايت مىشد و در عهد اسلامى نيز كه شهر جديد احداث گرديد، دروازههاى آهنين بر آن تعبيه كرده بودند.(3)
اهميت دروازههاى رى به اندازهاى است كه شرح تفصيلى آنها در ادوار تاريخى پيش از اسلام و پس از آن، نيازمند نوشتارى درازدامن است. لذا در اين جا به ذكر اسامى آنها و شرحى مختصر بسنده مىشود:
دروازه آهنين، دروازه باطان، دروازه بليسان، دروازه جاروب بندان، باب الحرب،
دروازه حنظله، دروازه خراسان، دروازه دولاب، در رأس الروده، در رشقان، در زامهران، باب سين يا باب الصين، باب الطبريين، در عابس، در عثاب، در كنده، دروازه كوهكين، باب المدينة يا در شهرستان، در مصلحگاه و دروازه هشام.(1)از اين دروازهها ظاهرا دروازه هشام، مكررِ دروازه خراسان و دروازه رشقان، مكررِ دروازه دولاب است.(2)
با وجود ذكر نام بسيارى از اين دروازهها در متون سدههاى نخستين اسلامى و سدههاى معاصر عبد الجليل رازى و پس از آن، تمام اين نامها در كتاب نقض نيامده است و به مناسبت، از برخى از آنها در جايگاه محلاّت و جغرافياى بافت مذهبى ياد شده است، از اين قرار: باطان،(3)
نقض، ص 437.
در رشقان،(4)در شهرستان،(5)در عايش،(6)در كنده،(7)در مصلحگاه،(8)دروازه آهنين،(9)جاروب بندان(10)و زاد مهران.(11)سرزمين تاريخىِ رى، داراى روستاها و قصبات و شهرهاى متعددى بوده و نام تعداد زيادى از آنها در متون كهن آمده است و اين به علّت موقعيت ممتاز رى به ويژه مركزيت ارتباطى آن است كه در حوادث مهم يا عبور مسافران از اين نواحى، نام آنان ثبت شده است. مرحوم كريمان، 240 ناحيه از اين نواحى را بر شمرده است كه تعدادى از آنها تكرارى اند و در صورت حذف مكرّرات هم شمارشان قابل توجّه است.(12)نكته قابل تذكّر، آن است كه صحّت برخى از تحقيقات و ديدگاههاى مؤلّف
1) . همان، ص 237 - 264.
2) . همان، ص 264.
3) .
4) . همان جا.
5) . همان جا.
6) . همان، ص 82، 276، 436 و 437. در دو صفحه آخر اين محل، با واژه در غايش آمده است.
7) . همان، ص 278.
8) . همان، ص 36 و يازده صفحه ديگر.
9) . همان، ص 35.
10) . همان، ص 36.
11) . همان، ص 74 و پنج صفحه ديگر.
12) . ر.ك: رى باستان، ج 2، ص 476 - 642.
رى باستان در باره جغرافياى تاريخىِ رى، نيازمند تأمّل و تحقيق است.
بخشى از اين توابع، در حال حاضر به صورت استانها و شهرستانهاى مستقل در آمدهاند و برخى ديگر، در قلمرو ديگر مناطق قرار گرفتهاند و بعضى نيز هماكنون نيز در تابعيت سياسى ناحيه رى شامل استانهاى تهران و كرج قرار دارند.
اَعلام جغرافياى تاريخى مؤلّف نقض در باره جغرافياى تاريخىِ توابع رى در گذشته، محدود و كم است. از سويى اين مقدار محدود، خود مشتمل بر سه ويژگى ياد شده در بالاست. يعنى برخى از آنها مناطقى هستند كه فقط در برههاى از زمان، تابع رى بودهاند نه هميشه و هويّت بعضى به روشنى معلوم نيست. در اين جا تلاش گرديد به موارد روشن يا مكانهايى كه هم اكنون در محدوده استانهاى تهران و كرج قرار دارند، اشارهاى كوتاه شود:
ايون: همان «اوين» در شمال تهران است كه يك بار نامش در نقض آمده است.(1)
كن: كن، يكى از بخشهاى شهرستان تهران و در شمال غرب آن واقع شده است. از اين ناحيه نيز يك بار در نقض نام برده شده است.(2)
برزاد: كه فرزاد نيز خوانده شده است، همان «فرحزاد» در شمال تهران است. ياقوت، فرزاد را از روستاهاى رى ذكر كرده است.(3)عبد الجليل نيز يك بار از آن نامبرده است.(4)
دوريست: ياقوت نوشته است:
يكى از روستاهاى رى است. عبد اللّه بن جعفر كه كمى پس از سال ششصد هجرى درگذشت، يكى از فقهاى شيعه اماميه به آنجا منسوب است.(5)
مؤلّف نقض نيز يك بار از اين مكان و برخى دانشمندان آن نام برده است.(6)كريمان، دوريست را منطبق بر «طرشت» دانسته است.(7)
طالقان: ناحيه طالقان در شمال غرب شهرستان كرج در دامنه البرز قرار گرفته است. مؤلّف نقض، سه بار از اين مكان نام برده است.(1)
ورامين: شهرستان ورامين در جنوب شرق رى قرار دارد. پس از ويرانى رى از سوى مغول، اين شهر به عنوان مركز ناحيه رى انتخاب گرديد. حمد اللّه مستوفى نوشته است:
ورامين در ما قبل ديهى بوده و اكنون قصبه(2)شده و دار الملك آن تومان(3)گشته [است].(4)
نام ورامين پانزده بار در نقض آمده است.(5)عبد الجليل رازى بارها به شيعه بودن مردم اين شهر تأكيد كرده است و از اين شهر و مردم آن، با وصف «مصلحان ورامين» تكريم نموده است.(6)
عيالاناباد: عبد الجليل رازى اين منطقه را يكى از روستاهاى نواحى رى نوشته است.(7)
چال گاويان: ابن اسفنديار چال گاويان را از نواحى رى در حدّ مزدقان [ساوه] نوشته است.(8)مؤلّف نقض از اين منطقه نام برده است.(9)
قوسين: قوسين از رستاقهاى رى به شمار مىرفته است.(10)عبد الجليل رازى در
1) . نقض، ص 110 و 374 و 480.
2) . قصبه به مركز و پايتخت گفته مىشود. نيز به روستاهاى بزرگ كه در حد شهر كوچكند قصبه گويند.
3) . تومان يكى از واحدهاى تقسيمات كشورى سده هشتم هجرى بوده است. وسعت تومانها يكسان نبود ولى مىتوان گفت بيشتر تومانها معادل يك استان كوچك يا متوسط امروزى بود و در مواردى حتى بر قلمرو يك استان بزرگ نيز شامل مىگرديد.
4) . نزهة القلوب، ص 55.
5) . نقض، ص 94، 111، 127، 194، 200، 276، 309، 364، 395، 436، 437، 439، 587، 593، 605.
6) . همان، ص 437.
7) . همان، ص 305.
8) . تاريخ طبرستان، بهاء الدين محمّد بن حسن بن اسفنديار كاتب، قسمت سوم، ص 110.
9) . نقض، ص 305.
10) . مسالك و ممالك، استخرى، ص 171.
شمار شهرهاى شيعهنشين از آن نام برده است.(1)
نرمين، سروهه، خوابه: عبد الجليل رازى از اين سه منطقه، به نيكويى ياد كرده است و اين نشان شيعه بودن اين مناطق است. عبارت وى چنين است:
شب خيزان نرمين و سروهه و معتقدان خوابه ...(2)
مزدقان: ياقوت نوشته است كه مزدقان، شهركى معروف از نواحى رى، ميان رى و ساوه قرار دارد.(3)مؤلّف نقض، دو مورد از اين شهر ياد كرده و مذهبش را سنّى نوشته است؛(4)امّا مردم اين شهرك، در ادوار بعد به تشيّع گرويدند. مزدقان هم اكنون در بخش نوبران ساوه قرار دارد.(5)
ب. جغرافياى قزوين 1 . جغرافياى تاريخى قزوين
قزوين، يكى از شهرهاى مشهور ناحيه شمال مركزى ايران است كه از پيشينه كهنى برخوردار است. در جغرافياى سدههاى نخستين اسلامى، عدهاى اين شهر را در شمار شهرهاى بلاد جبل يا مادِ بزرگ يا پَهله شمردهاند و برخى نيز آن را از ناحيه ديلم
دانستهاند كه در ادامه به آنها اشاره مىشود.
بلاذرى در گزارش فتح قزوين به دست براء بن عازب نقل كرده است:
دژ قزوين را به فارسى كشوين گويند.(6)
ابن خردادبه، در شرح بلاد پهلويان از قزوين و دو شهر «موسى» و «المبارك» در آن، نام برده است.(7)
ابن حوقل نيز نوشته است:
قزوين شهرى است داراى حصار و در درون آن شهرى كوچك هست و
مسجد جامع در آن قرار دارد.(1)
استخرى در تقسيمات خود، قزوين را يك بار در بلاد جبال آورده، نيز اين شهر و چند شهر ديگر را جدا كرده و در شمار ناحيه ديلم به حساب آورده است.(2)همچنين يعقوبى راههاى مواصلاتى قزوين با شهرهاى ديگر را بيان كرده و مردم آنجا را آميختهاى از عرب و عجم دانسته است و به وجود آثارى از عجم و آتشكدههايى در آنجا اشاره كرده است.(3)مقدسى نيشابورى هم قزوين را در شمار شهرهاى عراق [عجم ]ذكر كرده است.(4)
قدامة بن جعفر از مؤلّفان كهن، از قزوين با وصف كوره(5)ياد كرده است و مقدار خراج آن را به سال 237 ق بيان كرده است.(6)همچنين در تاريخ قم اثر سده چهارم
هجرى آمده است:
چنانج دو رستاق(7)دستبى كه يكى را دستبىِ رى مىخوانند و آن ديگر را دستبىِ همدان و هر دو را موسى بن بغا جمع كرده و هر دو را يك كوره گردانيد و غزوين نام نهاد.(8)
مؤلّف تاريخ قم ضمن بيان ارتقاى درجه تقسيمات كشورى قم در عصر اوّل عبّاسى و كوره گردانيدن قم از سوى حمزة بن اليسع اشعرى و منبر نهادن(9)وى در قم
1) . صورة الأرض، ابن حوقل، ج 2، ص 323.
2) . مسالك و ممالك، استخرى، ص 166 و 172.
3) . البلدان، ص 36.
4) . أحسن التقاسيم، ص 386.
5) . كوره، معرب خُره به معناى شهرستان، ناحيه است. نيز كوره معادل استان است فرهنگ معين، ج 3، ص 3121؛ جغرافياى رى، ص 120.
6) . الخراج وصناعة الكتابة، قدامة بن جعفر، ص 174.
7) . رستاق، يكى از واحدهاى تقسيمات كشورى قديم بوده است كه تقريبا معادل محدوده يك شهرستان و يا يك بخش بوده است.
8) . تاريخ قم، ص 174.
9) . وجود منبر در ناحيهاى، بيانگر وجود يك واحد سياسى تقسيمات كشورى همانند بخش و بخشدارى يا شهرستان و فرماندارى در آن ناحيه است.
به والى و حاكم شدن ابن يسع در شهر قم و قزوين و بيرون آوردن كاريزى به قزوين كه آب آن در عرصه قزوين جارى و روان است، اشاره كرده است.(1)
اهميت شهر قزوين موجب گرديده كه در آثار جغرافياى تاريخى در سدههاى مختلف، از قزوين ياد شود. شرح و بيانِ هر چند كوتاه آنها خارج از حوصله اين نوشتار است و در اين جا فقط به برخى از آنها اشارهاى كوتاه شده است.
2 . پيدايش قزوين
اعتماد السلطنه نوشته است:
بعضى از علماى جغرافى گفتهاند يكى ديگر از شهرهاى قديم مدى [ماد] «ارساس» بوده كه قزوين حاليه باشد و اين شهر را يونانيان «سيروپولى» مىناميدهاند؛ يعنى شهر سيروس.(2)
در يك اثر جغرافيايى مشهور دهه نخست سده چهارم هجرى خورشيدى آمده است:
همينقدر قدمت اين شهر (قزوين) از اين جا معلوم مىشود كه پيش از تمام شهرهاى شمالى وجود داشته و بحر خزر كه اروپايىها آن را درياى قزوين يا كاسپين نامند، به اسم اين شهر معروف شده است.(3)
در بررسى اين سخن، قابل ذكر است كه شهرت درياى خزر به عنوان درياى قزوين، بىترديد بيانگر اهميّت اين شهر است؛ امّا تقدّم پيشينه آن بر تمام شهرهاى شمال، نيازمند ارائه مستندات لازم است و مواردى وجود دارد كه صحّت اين ديدگاه را مورد ترديد قرار مىدهد. از جمله تقدّم قدمت گرگان بر قزوين است. يكى از نامهاى كهنِ گرگان، هيركانى بوده است. هيركانى از ساتراپهاى هخامنشيان به شمار مىرفته است.(4)از سويى يكى از نامهايى كه بر درياى خزر اطلاق شده، درياى
هيركانى است.(1)همچنين معناى واژه كاسپين و وجه اشتقاق آن، نيازمند بررسى است.
حمد اللّه مستوفى آورده است:
احمد بن ابى عبد اللّه(2)در كتاب البيان [التبيان] نوشته است كه شهر قزوين را شاپور بن اردشير ساخته است و شادشادپور نام كرده است.(3)قزوين، معرب كشوين است كه از سخن يكى از فرماندهان اكاسره برگرفته شده است.(4)
همچنين مستوفى نوشته است:
در كتاب تدوين مسطور است كه حصار شهرستان قزوين كه اكنون محلّتى است در ميان شهر، شاپور ذوالاكتاف ساسانى ساخته ... اطلال آن بارو هنوز باقى است.(5)
وى در ادامه نوشته است:
در عصر عثمان، والى او، حصار را به مردم مسكون گردانيد و شهرى شد. و موسى بن مهدى، مشهور به هادى باللّه [چهارمين خليفه عبّاسى] در آن حوالى، شهرستانى ديگر ساخت و مدينه موسى خواند و غلامش مبارك تركى، شهرستان ديگرى ساخت و مباركآباد ناميد. در عهد هارون الرشيد، او بارويى محيط به اين سه شهر و ديگر محلاّت را پى افكند؛ امّا با مرگ هارون اين بنا ناتمام ماند. تا به سال 254 ق، در عصر معتز خليفه عبّاسى، عامل او موسى بن بقا عمارت اين بارو را به اتمام رسانيد و به مردم مسكون گردانيد و شهرى بزرگ شد.(6)
1) . مرآت البلدان، ج 1، ص 296.
2) . احمد بن ابى عبد اللّه محمّد بن خالد [كوفى] برقى، منسوب به برقه يا برق رود قم در گذشته به سال 274ق يا 280ق يكى از آثار وى را التبيان نوشتهاند. رجال النجاشى، ابو العباس نجاشى، ص 73؛ الطبقات، احمد بن محمّد بن برقى، ص 23 مقدّمه؛ روضات الجنّات، سيّد محمّدباقر خوانسارى، ج 1، ص 44؛ قاموس الرجال، محمّدتقى شوشترى، ج 1، ص 390.
3) . تاريخ گزيده، حمد اللّه مستوفى قزوينى، ص 773.
4) . همان جا.
5) . نزهة القلوب، ص 56.
6) . همان، ص 57.
در سال 373 ق، خرابى به اين بارو راه يافت، صاحب بن عبّاد، وزير فخر الدوله ديلمى، آن را تجديد بنا نمود.(1)در سال 411 ق، در اثر درگيرى مردم قزوين با سالار ابراهيم بن مرزبان، خرابى به بارو راه يافت. امير ابو على جعفرى به مرمت آن پرداخت.(2)اين بارو يك بار ديگر نيز در 572 ق، مورد مرمّت واقع گرديد تا در حمله مغول خراب گرديد.(3)
قزوين، داراى نامها و القاب متعدّدى بوده است از اين قرار:
دار الموحّدين، شادپور، شاهشاپور، غازبين، كازبين، كازوين، كاسپين، كاشوين، كزبين، كزوين، كژوين، كسوين، كشوين، باب الجنّة(4)و دار السنّة.(5)
باب الجنّة (در بهشت) از مشهورترين القاب قزوين است. اين به سبب رواياتى است كه سنّىها در فضيلت اين شهر از پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند.(6)دو تن از جغرافىدانان پرآوازه سده هفتم و هشتم هجرى، عماد الدين زكرياى قزوينى و حمد اللّه مستوفى قزوينى - كه هر دو قزوينى و سنّى مذهب اند - ، مطالب مبسوطى را در باره جغرافياى قزوين نگاشتهاند.(7)از جمله در فضايل قزوين، رواياتى را نقل كردهاند. مستوفى، بالغ بر 42 روايت آورده است كه 36 تاى آن را از كتاب تدوين رافعى شافعى قزوينى (م 623 ق) نقل كرده است.(8)
ياقوت حموى غير شيعى، روايتى را به صورت مرسل از امام جعفر صادق عليهالسلام با
1) . همان جا.
2) . همان، ص 58.
3) . همان جا.
4) . فرهنگنامه تطبيقى نامهاى قديمى و جديد و مكانهاى جغرافيايى ايران و نواحى مجاور، ص 235.
5) . نقض، ص 109.
6) . نزهة القلوب، ص 56.
7) . ر.ك: آثار البلاد و اخبار العباد، زكرياى قزوينى، ص 434 - 440؛ تاريخ گزيده، ص 758 - 814؛ نزهة القلوب، ص 56 - 59.
8) . تاريخ گزيده، ص 758 - 773.
عبارت «رضى اللّه عنه» آورده است كه قزوين، شوم و ملعون قلمداد شده است.(1)علاّمه مجلسى، روايتى را از امام موسى كاظم عليهالسلام و ايشان از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده است:
قزوين باب من أبواب الجنّة.(2)
قزوين، درى از دربهاى بهشت است.
شهرت اين نام و صفت قزوين به گونهاى است كه يكى از تكنگارىهاى مبسوط معاصر در باره قزوين، با نام مينودر نگارش يافته است.(3)
در كتاب نقض، نام قزوين، 39 بار آمده است و اغلب آنها در ضمن بيان وقوع حوادث به ويژه تقابل با اسماعيليان از اين شهر ياد شده است و بخشى نيز در مورد وضعيت مذهبى قزوين است. يك مورد هم ماهيت جغرافياىِ انسانى دارد و از القاب و اوصاف قزوين با واژه دار السنّة ياد شده است.
... در دار السنّة كه قزوين است ... .(4)
پس از فتح قزوين توسط فاتحان مسلمان، مردم اين شهر نيز مثل بيشتر مناطق جهان اسلام، مذهب سنّى (مذهب خلفا) را پذيرفتند، امّا بعدها مهاجرت سادات به اين شهر و وجود واليان شيعه، موجب گرايش بخشى از جمعيت اين ناحيه به تشيّع گرديد. مستوفى نوشته است:
يكى از مساجد كهن قزوين، «توت بابكنان» است كه اوّلين نماز جمعه قزوين در اسلام در آنجا برگزار شد. اهل شيعه به تصوّر آنكه در عهد بنى اميّه در آن مسجد، امير المؤمنين على بن ابى طالب - كرّم اللّه وجهه - [را] لعنت كرده باشند، آن مسجد را دشمن دارند.(5)
در عصر هارون، قزوين به مدّت دو سال به دست يحيى بن عبد اللّه صاحب ديلم افتاد.(1)در ميانه سده سوم، عدّهاى از سادات پس از درگيرى با دُلَفيان،(2)به قزوين مهاجرت كردند و بر شهر حاكم گرديدند؛ امّا با يورش موسى بن بُغا فرمانده معتز خليفه عبّاسى منهزم گشته، به داعى كبير، بنيانگذار سلسله علويان طبرستان پيوستند.(3)قزوين در تصرّف داعى بود. در حمله فرمانده مذكور، نيروهاى داعى هزيمت شدند و اين شهر به دست نيروهاى خليفه عبّاسى افتاد؛(4)امّا اين شكست مقطعى بود. دو باره سادات در رى و قزوين سر بر آوردند و از حاكمان و سروران اين نواحى شدند، آن چنان كه ممدوح شاعران گشتند و اشعار در توصيف آنان سروده شد.(5)عبد الجليل رازى نوشته است:
و از متملّكان و رؤسا و سادات رى و قزوين از متقدّمان چون سيّد ابو القاسم دو گيس از كلار و كجور به رى آمد، و امير و پادشاه رى شد از اولاد حسن بن على عليهماالسلام و پسرش سيّد حسين بن [عباد] و منزلت او، و سيّد ابو ابراهيم، و سيّد حمزه شعرانى كه بُندار رازى را در مدح ايشان قصايد است كه چون بخوانند بدانند و از متأخّران چون خاندان سيّد علوى رئيس و حاكم، و خاندان سيّد كامل نقيب و برادرش سيّد ابو العبّاس و درجه و مرتبت سيّد كبير شمس الدين الحسنى ... و پسرش امير سيّد كبير جمال الدين على عديم النظير ... و سيّد عماد الدين شرف نقيب و رئيس و مقبول و محترم و برادرش عزّ الدين پادشاه، و امير على هر دو معروف و معتبر، و
1) . سيماى تاريخ و فرهنگ قزوين، پرويز ورجاوند، ج 1، ص 123. طبرى درگيرى عبّاسيان با يحيى بن عبد اللّه را در حوادث سال 176ق، آورده است (تاريخ طبرى، ابن جرير طبرى، ج 10، ص 54).
2) . دلفيان، يكى از حكومتهاى محلّى ايران در سده سوم هجرى بود كه بر بخشى از نواحى مركزى و غربى ايران سيطره داشتند.
3) . ر. ك: تاريخ قم، ص 641.
4) . تاريخ گزيده، ص 775.
5) . ر.ك: تاريخ ادبيات در ايران، ج 2، ص 65. ذبيح اللّه صفا از خاندانهاى مشهور عراق [عجم] به خاندانهاى نقباى رى و قم اشاره كرده و نوشته است: غالب آنان ممدوح شعراى بزرگ قرن ششم واقع شدهاند. كاستى اين گزارش، فقدان ذكر جايگاه سادات قزوين است.
سيّد عماد الدين عبد العظيم حسنى القزوينى امام جيلان و ديلمان و نقيب حضرت سلطان و جهاد او با ملحدان، همه طوايف را معلوم است و جاه و تمكين او پيش سلاطين و حمايت كردن علماى اهل سنّت و جماعت در وقايع و حوادث كه به قزوين افتاد، پوشيده نيست بر فضلا و عقلا و غير اينان كه به ذكر همه نتوان رسيدن.(1)
ناصر خسرو نوشته است:
به هنگام عبور از قزوين در چهارده مرداد ماه برابر نهم محرم 438ق، رئيس اين شهر، مردى علوى بود.(2)
در اين عصر و دوره، سادات متنفّذ و قدرتمند خاندان جعفرى يا «جعافره»، حكمرانان قزوين بودند. اين خاندان را از احفاد جعفر طيّار نوشتهاند.(3)شش نفر از خاندان جعفرى در قزوين، به حكومت رسيدهاند كه نخستين آنها ابو القاسم على بن احمد جعفرى (م 383ق) و آخرين آنها ابو على فخر المعالى ذو السعادات شرفشاه بن ابى طاهر محمّد بن احمد بن محمّد جعفرى (م 484ق) است. وى ممدوح برهانى و امير معزّى از شعراى مشهور دوره سلجوقى به شمار مىرود. و در دوره الب ارسلان و ملكشاه حكمران قزوين بود.(4)خاندان جعفرى از اصيلترين خاندانهاى علمى شيعه در ايران شناخته شدهاند.(5)مؤلّف نقض، در باره اين خاندان نوشته است:
خاندان سيّد ابو طاهر جعفرى به قزوين از فضل و حرمت او، و پسرش اميرشرفشاه جعفرى كه ورثه او زر و جواهر به كيله(6)قسمت كردند و املاك
1) . نقض، ص 225.
2) . سفرنامه ناصر خسرو، به كوشش: نادر وزينپور، ص 5.
3) . سيماى تاريخ و فرهنگ قزوين، ج 1، ص 134.
4) . همان، ص 135. مستوفى از ابو على محمّد جعفر و شرفشاه جعفرى دو تن از جعفريان را نام برده است و به ثروت انبوه آنان اشاره كرده است تاريخ گزيده، ص 795.
5) . همان جا.
6) . كيله: پيمانهاى براى كشيدن غلاّت فرهنگ نوين، ص 611.
به قرعه، و وزير او دهخداى اعرابى و خاندان او با رفعت و تمكين... همه شيعى و معتقد.(1)
بنابر شواهد تاريخى، در عصر جعفريان شيعى و پس از آنان، اكثريت ناحيه قزوين، سنّىمذهب بودند و تا چندين سده، اين وضعيت تداوم داشت تا سرانجام همه مردم اين سامان به تشيّع گرويدند. عبد الجليل قزوينى رازى، ضمن برشمردن مناطق شيعه و سنّى، نوشته است:
بعضى از قزوين و نواحى آن... همه شيعىِ اصولى و امامتى باشند.(2)
همچنين وى نوشته است:
اهل قزوين، سنّى و شيعه به تقرّب به زيارت ابو عبد اللّه الحسين بن الرضا عليهالسلام شوند.(3)
نيز برخورد هجوآلود مؤلّف نقض با مردم قزوين، بيانگر اكثريت مذهبى سنّى قزوين در آن عصر است. وى در دو مورد، قزوينيان را با اوصاف گبريان(4)و گبركان(5)ياد كرده است و در يك مورد نيز در شمار مناطق سنّىنشين نام برده است.(6)
حمد اللّه مستوفى، مورّخ و جغرافىدان نيمه نخست سده هشتم نزديك به يك و نيم قرن پس از عصر عبد الجليل رازى، در باره جغرافياى مذهبى شهر قزوين نوشته است:
مردم نواحى قزوين، اهل زهرا و بعضى دشتبى و ابهر رود شيعى باشند و مردم ناحيت بشاريات و سفح حنفى و ديگر نواحى شافعى مذهباند. ده اك قاقزان و دستجرد سفح در خفيه، مزدكى باشند. و تمام مذاهب، در مذهب خود به غايت صلب باشند.(7)
عصر جعفريان شيعى، يكى از دورانهاى عظمت قزوين به شمار مىرود. در اين دوران، استان قزوين و استان زنجان و بخشى از استانهاى گيلان و آذربايجان شرقى
و مركزى در قلمرو قزوين قرار گرفت. مستوفى در اين مورد نوشته است:
چون حكومت به جعفريان رسيد، ابهر و زنجان و طارمين و رودبارها و ديلمان و خرگام و رحمتآباد و خستجان و سجاس و سهرود و درآباد و كاغذكنان و مزدقان داخل [قلمرو حكومت ]قزوين كردند.(1)
در سال 535 ق مقتفى خليفه عبّاسى غلام خويش «يرنقش بازدار» را به حكومت قزوين فرستاد. او و فرزندانش 116 سال حاكم بودند و املاك و اسباب فراوان به دست آوردند. آخرين ايشان ملك ناصر الدين بن مظفّر الدين الب ارغو ابن يرنقش بازدار بود.(2)
همان، ص 796.
مؤلّف نقض در عصر حكومت «بازداران»(3)زندگى مىكرده است و به مناسبت در سه جا از اين خاندان نام برده است.(4)سلطه فرقه اسماعيليه و حسن صباح و جانشينان وى بر قلعههاى كوهستانى نزديك قزوين در الموت، موجب گرديده بود كه اين شهر در مبارزه با فرقه ياد شده، از حساسيت ويژهاى برخوردار شود. عبد الجليل قزوينى رازى در لابهلاى مجادلات كلامى خويش در مواردى چند، حوادثى از اين فرقه و مجاهده با آنان و نيز حوادثى از شهر قزوين را بر مىشمارد.(5)از جمله، در باره فتنه حسن صباح نوشته است:
و خواجه حسين حمدانى كه مقتداى شيعت بود به قزوين، فتوى كرد به خون ملاحده، و تركان و اصحاب حكم را تحريض كرد بر قتل ايشان.(6)
در سراى ايالت به قزوين ... خواجه امام ابو اسماعيل حمدانى كه رئيس شيعت بود و اوّل فتوى به خون ملاحده در خانه ايشان كردند.(7)
منابع و مآخذ
آثار البلاد و أخبار العباد، زكريا بن محمّد بن محمود قزوينى، ترجمه با اضافات: جهانگير ميرزا قاجار، تصحيح و تكميل: مير هاشم محدّث، تهران: اميركبير، 1373ش، اوّل.
آكام المرجان فى ذكر المدائن المشهورة فى كل مكان (متن جغرافيايى سده چهارم هجرى)، اسحاق بن حسين منجّم، ترجمه: محمّد آصف فكرت، تحقيق: فهمى سعد، مشهد: بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1370ش، اوّل.
أحسن التقاسيم فى معرفة الأقاليم، محمّد بن احمد مقدسى نيشابورى، قاهره: مكتبة مدبولى، 1411 ق / 1991م، سوم.
أشكال العالم، ابو القاسم بن احمد جيهانى، ترجمه: على بن عبد السلام كاتب، تصحيح و تعليق: فيروز منصورى، مشهد: آستان قدس رضوى، 1368ش، اوّل.
الأعلاق النفيسه، احمد بن عمر ابن رسته، ترجمه و تعليق: حسين قره جانلو، تهران: امير كبير، 1365ش، اوّل.
ايران باستان، حسن پيرنيا، تهران: دنياى كتاب، 1362ش، دوم.
بحار الأنوار، محمّدباقر مجلسى، تهران: دار الكتب الاسلاميّه، 1386 ق.
برگزيده مشترك ياقوت حموى، ترجمه: محمّد پروين گنابادى، تهران: اميركبير، 1362ش، دوم.
بشارة المصطفى لشيعة المرتضى، تحقيق: جواد قيّومى اصفهانى، قم: دفتر نشر اسلامى، 1420ق، اوّل.
البلدان، احمد بن ابى يعقوب (ابن واضح يعقوبى)، نجف: منشورات حيدريه، 1377 ق / 1957 م، سوم.
تاريخ ادبيات در ايران، ذبيح اللّه صفا، تهران: اميركبير، 1356ش.
تاريخ رويان، مولانا اولياء اللّه آملى، تصحيح: عبّاس خليلى، تهران: كتابخانه اقبال، 1313ش.
تاريخ طبرستان، بهاء الدين محمّد بن حسن بن اسفنديار كاتب، تصحيح: عبّاس اقبال، به كوشش: محمّد رمضانى، تهران: كلاله خاور، 1320ش.
تاريخ طبرى، ابن جرير طبرى، بيروت: دار القاموس الحديث.
تاريخ قم، حسن بن محمّد اشعرى قمى، ترجمه: تاج الدين حسن بن بهاء الدين على قمى، تحقيق: محمّدرضا انصارى قمى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى نجفى، 1427ق، اوّل.
تاريخ گزيده، حمد اللّه مستوفى، به كوشش: عبد الحسين نوائى، تهران: اميركبير، 1364ش، دوم.
تاريخ مردم ايران، عبد الحسين زرّين كوب، تهران: اميركبير، 1381ش، هفتم.
تاريخ مفصّل ايران، عبّاس اقبال آشتيانى، به كوشش: محمّد دبير سياقى، تهران: كتابخانه خيام، 1346ش.
تطبيق لغات جغرافيايى قديم و جديد ايران، محمّدحسن خان اعتماد السلطنه، تصحيح: مير هاشم محدّث، تهران: اميركبير، 1363ش.
جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، گاى لسترنج، ترجمه: محمود عرفان، تهران: علمى و فرهنگى، 1364ش، دوم.
جغرافياى رى، على ملكى ميانجى، قم: دار الحديث، 1383ش، اوّل.
جغرافياى مفصّل ايران (3ج)، مسعود كيهان، تهران: مطبعه مجلس شوراى ملى، 1311ش.
جنة النعيم و العيش السليم، محمّدباقر كجورى، تهران، چاپ سنگى، 1296 ق.
چهارسو و نگرشى كوتاه بر تاريخ و جغرافياى تاريخى، حسين شهيدى، تهران: اميركبير، 1365ش، اوّل.
حدود العالم، مؤلّف ناشناخته، ترجمه مير حسين شاه، تصحيح: مريم احمدى و غلامرضا ورهرام، مقدّمه: واسيلى بارتولد، تعليقات: ولاديمير مينورسكى، تهران: دانشگاه الزهراء، 1372ش.
الخراج و صناعة الكتابة، قدامة بن جعفر كاتب بغدادى، تحقيق: محمّد حسين زبيدى، بغداد: دار الرشيد للنشر، 1981 م.
دايرة المعارف بزرگ اسلامى، زير نظر: كاظم موسوى بجنوردى، تهران: مركز دائرة المعارف بزرگ اسلامى، 1374ش.
ديوان بدر الدين قوامى رازى، تصحيح: مير جلال الدين محدّث اُرموى، 1334ش، اوّل.
راحة الصدور وآية السرور در تاريخ آل سلجوق، محمّد بن على بن سليمان الراوندى، تصحيح: محمّد اقبال، تهران: علمى.
رجال النجاشى، ابو العباس احمد بن على نجاشى، تحقيق: موسى شبيرى زنجانى، قم: مؤسسه نشر اسلامى، 1416 ق، پنجم.
روضات الجنّات، محمّدباقر موسوى خوانسارى، تهران و قم: اسماعيليان، 1390ق.
رى باستان، حسين كريمان، تهران: انجمن آثار ملّى، 1345ش.
سفرنامه ابودلف در ايران (در سال 341 ق) با تعليقات و تحقيقات ولاديمير مينورسكى، ترجمه: سيّد ابو الفضل طباطبايى، تهران: زوّار، 1354ش، دوم.
سفرنامه ناصرخسرو، به كوشش: نادر وزينپور، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1372ش، نهم.
سياحتنامه شاردن، ترجمه: محمّد عبّاسى، تهران: اميركبير، 1350ش.
سيماى تاريخ و فرهنگ قزوين، پرويز ورجاوند، تهران: نشر نى، 1377ش، اوّل.
صورة الأرض، محمّد بن حوقل النصيبى (ابن حوقل)، بيروت: منشورات دار مكتبة الحياة، 1979 م.
طبرسى و مجمع البيان (ج1)، حسين كريمان، تهران: دانشگاه تهران، 1361ش.
فتوح البلدان، احمد بن يحيى بلاذرى، بيروت: مكتبة الهلال، 1988 م.
فرهنگنامه تطبيقى نامهاى قديم و جديد مكانهاى جغرافيايى ايران و نواحى مجاور، عليرضا چكنگى، مشهد: بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1378ش، اوّل.
قاموس الرجال، محمّدتقى شوشترى، تهران: مركز نشر الكتاب، 1379 ق.
الكامل فى التاريخ، على بن محمّد الشيبانى الموصلى (ابن اثير)، بيروت: مؤسسة التاريخ العربى، 1414 ق / 1994 م، چهارم.
لغتنامه، علىاكبر دهخدا، زير نظر: محمّد معين و سيّد جعفر شهيدى، تهران: دانشگاه تهران، 1377ش، دوم از دوره جديد.
مجمل التواريخ و القصص، مؤلّف: ناشناخته، تصحيح: ملك الشعراى بهار، به كوشش: محمّد رمضانى، تهران: كلاله خاور، 1318ش.
مختصر كتاب البلدان، احمد بن محمّد الهمدانى (ابن الفقيه)، بيروت: عالم الكتب، 1416ق، اوّل.
مرآت البلدان، محمّدحسن خان اعتماد السلطنه، تصحيح: عبد الحسين نوايى و مير هاشم محدّث، تهران: دانشگاه تهران، 1367ش.
المسالك و الممالك، ابن خردادبه، ترجمه: حسين قره جانلو، تهران: حسين قره چانلو، 1370ش، اوّل.
مسالك و ممالك، ابو اسحاق ابراهيم استخرى، ترجمه فارسى قرن پنجم / ششم
هجرى، به كوشش: ايرج افشار، تهران: علمى و فرهنگى، 1368ش، سوم.
معجم البلدان، ياقوت حموى، بيروت: دار بيروت للطباعة والنشر، 1408 ق / 1988 م.
معجم ما استعجم من أسماء البلاد و المواضع، عبد اللّه بن عبد العزيز البكرى الاندلسى، تصحيح: مصطفى السقّا، بيروت: عالم الكتب، 1403 ق / 1983 م، سوم.
مينودر يا باب الجنّة قزوين، سيّد محمّدعلى گلريز، قزوين: انتشارات طه، 1368ش، دوم.
نخبة الدهر فى عجائب البر و البحر، محمّد بن ابى طالب انصارى دمشقى، ترجمه: سيّد حميد طبيبيان، تهران: فرهنگستان ادب و هنر ايران، 1357ش.
نزهة القلوب، حمد اللّه مستوفى، تصحيح: گاى ليسترانج، تهران: دنياى كتاب، 1362ش، اوّل.
نزهة المشتاق، شريف ادريسى، بيروت: عالم الكتب، 1409 ق / 1989 م، اوّل.
نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»)، نصير الدين ابو الرشيد عبد الجليل قزوينى رازى، تصحيح: مير جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
هفت اقليم، امين احمد رازى، تصحيح: جواد فاضل، تهران: كتابفروشى علمى و كتابفروشى ادبيه، 1340ش.
8
خاندان بابويه در كتاب «نقض»
دكتر سيّد محسن موسوى(1)
چكيده
كتاب نقض، از جمله آثار شيعىاى است كه اطّلاعات سودمندى را در باره شخصيتهاى مهمّ شيعه تا عصر خود به دست مىدهد. برخى از دانشيانى كه عبد الجليل رازى، خود يا به تبع نويسنده سنّى، از آنها نام مىبَرَد و يا بخشى از اقوال و نظريات و آثار ايشان را نقل يا نقد مىكند، از يك خاندان دانشى اند.
از جمله اين خانوادههاى علمى، خاندان «بابويه» است. نام پنج نفر از دانشوران خاندان بابويه در اين كتاب آمده است كه در اين نوشته به ايشان پرداخته مىشود: على بن بابويه (پدر شيخ صدوق)؛ محمّد بن على بن بابويه (شيخ صدوق)؛ شمس الدين حسن بابويه؛ ابو طالب اسحاق بابويه؛ و ابو عبد اللّه بابويه.
كليدواژهها: خاندان بابويه، نقض، صدوق.
كتاب نقض، از جمله آثار شيعىاى است كه قابليت بررسى از نظرگاههاى مختلف در آن وجود دارد. كتاب نقض را مىتوان از ديدگاه كلامى، فقهى، تاريخى و ... مورد نقد و بررسى قرار داد و مطالب نو و پُربهرهاى را از آن استخراج كرد. يكى از زمينههاى قابل
1) . عضو هيئت علمى دانشگاه مازندران.
بررسى و پژوهش در كتاب نقض، شخصيتهاى علمى و مذهبىاى هستند كه در اين كتاب از ايشان نام برده شده است.
عبد الجليل رازى در كتاب نقض، به دو گونه، از عالمان پيشين شيعه ياد مىكند. گاه، در هنگام برشمارى افتخارات شيعه، نام دانشمندان امامى را فهرست مىكند و برترين شخصيّتهايش را به رخ حريف مىكشد و گاه، هنگام بيان نظريات شيعه و استدلال عليه سخنان نويسنده سنّى، از علماى گذشته نام مىبَرَد و از نوشتههايشان بهره مىجويد. همچنين در مقام پاسخگويى به ادّعاهاى بىاساس او، در انتساب برخى متون يا بدفهمى آنها، از آثار اين عالمانْ استفاده مىكند.
عالمانى كه عبد الجليل رازى از آنها نام برده و با استفاده از آثارشان سخن مىگويد، بسيارند؛ امّا در اين ميان، چند تن از نامبردگان، منتسب به يك خانوادهاند. چند نمونه
از اين دست، در كتاب نقض قابل پيگيرى است. از جمله دانشمندان منسوب به يك خاندان، پنج نفر از دانشمندان از «آل بابويه» هستند.
عبد الجليل رازى در باره اين پنج تن - كه عبارت اند از: على بن بابويه (پدر شيخ صدوق)، محمّد بن على بن بابويه (شيخ صدوق)، شمس الدين حسن بابويه، ابو طالب اسحاق بابويه و ابو عبد اللّه بابويه - ، اطلاعات سودمندى را به خواننده، پيشكش مىكند. در نوشته حاضر، اطّلاعاتى كه از اين خاندان علمى ارائه مىگردد، دو دسته فايده علمى را به دست مىدهد. بخشى از اطّلاعاتى كه پيشروى ماست، در منابع پيش از نقض موجود است و فايده بازگويى آنها، تأييد و تأكيد بر درستى اطّلاعات پيشگفته است. بيشتر آنچه كه در اين نوشته در باره صدوقين (پدر و پسر) آمده، از اين دست اند.
بخش ديگرى از مطالب برگرفته از كتاب نقض كه در اين نوشته جاى گرفتهاند، اطّلاعاتى هستند كه در منابع پيش از كتاب نقض، موجود نيستند و عبد الجليل رازى، كهنترين نويسندهاى است كه اين اطّلاعات علمى را ارائه كرده است. بيشتر مطالبى
كه در باره شمس الدين حسن بابويه، ابو طالب اسحاق بابويه بويژه ابو عبد اللّه بابويه در اين نوشته آمده، از اين دست اند.
عبد الجليل در يادكرد عالمان خاندان بابويه نيز به شيوههاى گوناگون عمل مىكند. گاه در ضمن اسامى بزرگان علم و دين، نام چند تن از بزرگان آل بابويه را ذكر مىكند،
بدون آن كه از آنها تعريف كند يا وصفى از ايشان را بيان نمايد. در برخى موارد ديگر،
پارهاى از اوصاف و ويژگىهاى ايشان را برمىشمرد يا شرحى از خدمات علمى و فرهنگى ايشان را بيان مىكند. مواردى چند از يادكردهاى عبد الجليل رازى از علماى خاندان بابويه نيز به ذكر عناوين كتابهاى ايشان يا نقل بخشى از متون و اقوال منسوب به آنهاست.
پس از بيان چند مورد از مواردى كه نام عالمان خاندان بابويه، به صورت جمعى در كنار عالمان ديگر، ذكر شده، به بررسى شخصيتهاى مهم خاندان بابويه كه در كتاب نقض، نامبرده شدهاند، مىپردازيم.
وى در بخشى از پاسخ به ادّعاهاى نويسنده سنّى، به تلاشهاى علمى برخى دانشمندان شيعه، مانند سيّد مرتضى و شيخ مفيد اشاره مىكند. در اين مقام، نام برخى از عالمان خاندان بابويه را ذكر مىكند:
... و فضل و بزرگى شيخ كبير بوجعفر بابويه - رحمة اللّه عليه - را خود چگونه انكار توان كرد... .(1)
سپس نام برخى از متأخّران را نقل مىكند كه نام دو تن ديگر از علماى خاندان بابويه در آن است:
... و از متأخّران چون.... خواجه حسكا و ابو طالب بابويه... .(2)
نويسنده سنّى هم در مواردى كه نام برخى بزرگان شيعه را بيان مىكند، از برخى رجال آل بابويه، سخنبه ميان مىآوَرَد. او در آغاز كتاب، مذهب شيعه را ساخته
تعدادى از افراد - كه البته از علماى شيعهاند - دانسته است. نام بزرگانى از قرن اوّل تا پنجم را بيان مىكند كه نام كسانى چون: شيخ مفيد، سيّد مرتضى و شيخ طوسى نيز در اين جمع است. دو تن از اين جمع نامبرده، به تعبير نويسنده، «ابو جعفر البابويى و ابو عبد اللّه از آل بابويه المجوسى»، از خاندان دانشىِ آل بابويه هستند.(1)
در جايى ديگر از كتاب هم، متنى از نويسنده سنّى نقل مىشود: «و در رى، هر كه را دعوى دانشمندى از اينها كردى، چون حسكا بابويه و بوطالب بابويه و...».(2)
هنگامى كه نويسنده سنّى، سخن از توبه كردن طلحه و زبير و عايشه به ميان مىآوَرَد، عبد الجليل، ابتدا صورت ادّعا را تبيين مىكند و مىگويد:
چگونه معلوم خواجه شد كه چون غبار مصاف بنشست، هر دو را كشته يافتند و چون پيغمبرى بعد از آن كه واقعه افتاد، به خواجه نيامد و.... و اگر جايز باشد كه به روا دارند كه طلحه و زبير به حالت نزع از عداوت و خصومت على توبه كردند و نجات يافتند، پس به كَرَم و تفضّل بر اين اصل جايز بايد داشتن كه... (مولّف در اين جاى متن، نامهاى عالمان شيعه را برمىشمارد. ...) و مانند ايشان همه در حال نزع از عداوت بو بكر و عمر توبه كرده باشند و نجات يافته و رافضى نباشند.(3)
مؤلّف در ضمن نامهاى، از علمايى چون: شيخ بوجعفر بابويه، شيخ حسكا بابويه و شيخ ابو طالب بابويه نيز نام مىبَرَد.(4)
الف. ابو الحسن على بن الحسين بن موسى بن بابويه قمى
ابو الحسن على بن الحسين بن موسى بن بابويه قمى (م 329ق) معروف به «ابن بابويه» و «صدوق اوّل»، از بزرگان خاندان بابويه و از دانشمندان بنام عصر خود بود. نجاشى، وى را «شيخ القمّيين» در زمان خود و متقدّم آنها و فقيه و مورد اعتماد ايشان معرفى كرده
است.(1)شيخ طوسى در فهرست خود، او را «فقيه جليل و ثقه» خوانده است.(2)
امام حسن عسكرى عليهالسلام در نامهاى به ابن بابويه، او را شيخ فقيه و مورد اعتماد خود معرّفى كرده و در حقّ وى دعا كرده است. متن سخن امام چنين است:
امّا بعد اُوصيك يا شيخى و معتمدى و فقيهى أبا الحسن على بن الحسين القمى وفّقك اللّه لمرضاته و جعل من صلبك أولادا صالحين برحمته... .(3)
ابن بابويه، هنگامى كه در عهد نيابت خاص ابو القاسم حسين بن روح، به عراق رفت، با وى ديدار كرد و پرسشهايىاز وى نمود.
سپس از وى خواست كه نامهاى را به امام برساند و از ايشان بخواهد تا براى فرزنددار شدن او دعا كند. امام مهدى عليهالسلام در پاسخ نوشتند:
قد دعونا اللّه بذلك و سترزق ولدين ذكرين خيرين.(4)
پس از آن، خداوند به وى دو پسر به نامهاى ابو جعفر و ابو عبد اللّه عطا كرد. شيخ صدوق، خود با اشاره كردن به اين واقعه، بدان افتخار مىكرده و مىگفته:
انا ولدت بدعوه صاحب الأمر عليهالسلام .(5)
شيخ طوسى نيز داستان اين ولادت به دعاى امام را نقل مىكند.(6)
سال تولّد على بن بابويه معلوم نيست؛ امّا با توجّه به صدور نامه از امام حسن عسكرى عليهالسلام خطاب به وى - كه وى را شيخ و فقيه خوانده - بايد در آن زمان، مرد كاملى بوده باشد. شهادت امام در سال 260ق و وفات على بن بابويه در 329ق، نشانگر عمر طولانى اوست. محدّث نورى با اشاره به اين نكته كه اگر سال صدور نامه امام، همان سال وفاتش باشد، ابن بابويه، هفتاد سال پس از آن عمر كرده است، مىگويد:
اگر در آن زمان، شيخ بود، پس وى از معمّران به شمار مىآيد و اگر جوان
بود كه اين تعبيرات امام، نشان از مقام والاى وى دارد.(1)
ابن بابويه، علاوه بر آن كه عهدهدار تدريس در علوم اسلامىاى چون: فقه و حديث و كلام بود، نويسندهاى پُركار در اين زمينهها نيز به شمار مىآيد. در فهرستها
و كتابهاى رجالى، حدود بيست كتاب از وى ثبت شده است كه بنا بر شواهد، تعداد تأليفات وى بيش از اينهاست. برخى به استناد گزارش ابن نديم از يك نسخه، كتابهاى ابن بابويه را دويست عنوان دانستهاند. او مىگويد:
به خطّ فرزند ابن بابويه، ابو جعفر محمّد بن على، بر پشت كتابى ديدم كه نوشته بود: قد اجزت لفلان بن فلان كتب أبى على بن الحسين و هى مائتا كتاب و كتبى وهى ثمانية عشر كتابا(2).(3)
على بن بابويه در علم كلام، كتاب التوحيد و نيز كتاب الامامة و التبصرة من الحيرة را نوشته و كتابى در تفسير قرآن و كتابهاى الصلاة، الجنائز، النكاح، الشرايع و مناسك الحج و.... را در فقه و كتابى در طب و آثارى ديگر را به رشته تحرير درآورده است.(4)
شيخ عبد الجليل در پاسخ به ادّعايى از نويسنده سنّى از كتاب الشرايع على بن بابويه در فقه نام برده است. نويسنده سنّى در بخشى از نوشته خود گفته است: زيرا كه رافضيان را درس فقه و شريعت نباشد. عبد الجليل پاسخ داده است:
چگونه درس فقه و شريعت نباشد جماعتى را كه كتابخانههاى ايشان مملو باشد از كتب اصولى و فروعى كه تعديد و تحصير آن متعذّر باشد و در اسامى رجال از روات و مصنفّان ايشان مجلّدى مفرد باشد؛ امّا چون اشاره به فقه و شريعت كرده است، كتابى چند كه متداولتر است و معروفتر گفته آيد تا شبهت بدان زايل شود و اين چون مقنعه و عويص و ... .(5)
1) . خاتمة المستدرك، ج3، ص278 .
2) . الفهرست، ابن نديم، ص246.
3) . برخى نويسندگان و محقّقان، در درستىِ اين متن ترديد كردهاند به اين كه جاى شمارگان كتابهاى صدوق با پدرش جابهجا شده است و تعداد كتابهاى ابن بابويه هجده تاست كه با گزارش فهرستها و كتابهاى رجال موافق است و دويست عنوان، تعداد كتابهاى شيخ صدوق تا زمان نگارش اين اجازهنامه است.
4) . الفهرست، طوسى، ص157.
5) . نقض، ص 38.
عبد الجليل در ضمن برشمارى اين كتابها، از يك كتاب على بن بابويه و دو كتاب فرزندش، نام مىبرد. با اين عبارت: و شرايع حسينان(1)و مجلدات من لايحضره الفقيه و كتاب علل الشرايع ... .
مراد از شرايع على حسينان، همان است كه نجاشى، آن را در ترجمه ابو الحسن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى، والد ابو جعفر محمّد صدوق چنين ياد كرده: «كتاب الشرايع و هى الرسالة إلى ابنه»؛ و شيخ طوسى در فهرست در ترجمه علىِ نامبرده، آن را چنين معرفى كرده است: «و كتاب الشرايع و كتاب الرساله إلى ابنه محمّد بن على».
گمان اين است كه در عبارت فهرست، كلمه هو يا هى كه در اصل بوده، به كلمه «كتاب» تحريف شده و اصل چنين بوده است: و كتاب الشرايع و هى الرسالة إلى ابنه. و در اين صورت، با كلام نجاشى منطبق شده و شرايع با رساله على به پسرش صدوق يكى مىشود.
شيخ آقابزرگ در الذريعه گفته:
الشرايع و يقال كتاب الشرايع أيضا لشيخ القميين الشيخ ابى الحسن على بن حسين بن موسى بن بابويه القمى والد الشيخ الصدوق ..... كانت هذه الرسالة مرجع الأصحاب عند اعواز النصوص المأثورة المسندة لقول مؤلّفه فى أوّله: إن ما فيه مأخوذ عن ائمّة الهدى ... . و قال الشيخ ابو جعفر الصدوق فى مقدّمة من لا يحضره الفقيه: و جميع ما فيه مستخرج من كتب مشهوره عليها المعوّل و إليها المرجع مثل كتاب حريز بن عبد اللّه السجستانى... و رسالة أبى - رضى اللّه عنه - إلىّ.(2)
1) . در باره علّت شهرت على بن بابويه به على حسينان، بايد گفت كه نام دقيق وى، على بن حسين است و در بيان عاميانه برخى نقاط ايران، حسين به حسينان تغيير كرده و على فرزند حسين به على حسينان تبديل شده است. تعليقهاى از مرحوم محدّث ارموى در توضيح نام «حسكا» مىآيد كه علّت اين نامگذارى را هم بيشتر روشن مىكند.
2) . الذريعة، ج 13، ص 46.
محمّد تقى مجلسى در شرح الفقيه در ذيل اين جمله گفته است:
چون صدوق در قم اخبار بسيار اخذ كرد از پدرش و ابن وليد و ساير مشايخ قم، به سفر رفت به سبب زيادتى علم و طلب حديث، پدرش رسالهاى نوشت كه به آن عمل نمايد و صدوق، رساله پدرش را به منزله نص مىداند . چون غير از نص نمىنوشتند و عمل نمىكردند، از اين جهت، رساله را متفرّق ساخته است در اين كتاب و در هر بابى، چيزى از آن نقل مىكند با آن كه مؤدّاى آن از اخبار متواتره داشته است... .(1)
شيخ عبد الجليل در جاى ديگرى از اين كتاب نيز از الشرايع نام برده است و در ضمن ابن بابويه را سفير امام عسكرى عليهماالسلام در قم معرّفى مىكند و آن هنگامى است كه عبد الجليل به سخن ديگرى از نويسنده سنّى پاسخ مىدهد. او گفته است: «... كه در جهان، هرگز رافضىاى نبوده است كه او را در دين و دولت، قدرى يا قدمى يا جاهى يا منزلتى يا حرمتى يا نامى بوده است».(2)
عبد الجليل در مقام پاسخ، نام تعدادى از بزرگان دين و اصحاب امامان و روات حديث و نيز علماى متأخّر را برمىشمرد و وصفشان مىكند، كه از آن جمله است:
و از متبحّران علماى متأخّران... و آنگه على حسينان قمى، صاحب كتاب الشرايع، سفير امام حسن عسكرى عليهالسلام به قم... .(3)
ب. شمس الإسلام حسن بن حسين بن حسن بن حسين بن على بن حسين بن بابويه
يكى ديگر از نامبردگان خاندان بابويه در كتاب نقض، حسن بابويه (م512 ق) است. او ساكن رى بود و به «حسكاى بابويه» معروف بود. او جدّ شيخ منتجب الدين است. وى از مشايخ طبرى در كتاب بشارة المصطفى است كه در سال 510ق، بر وى حديث گفته است.(4)
شمس الإسلام، پيشواى شيعه و فقيه موثّقى بود كه تمام مصنّفات شيخ طوسى را در نجف بر آن بزرگوار خوانده و نيز تأليفات شيخ سلاّر بن عبد العزيز و ابن البرّاج را بر آن دو فقيه، قرائت كرده است. وى داراى تأليفاتى در فقه و علوم ديگر است. كتاب العبادات در فقه و كتاب الاعمال الصالحه و كتاب سير الأنبياء و الائمّة از تأليفات اوست.(1)
محدّث ارموى در باره نامگذارى اين دانشمند به «حسكا» گفته است:
و امّا مراد از خواجه حسكا، جدّ منتجب الدين صاحب فهرست است كه در آن جا وى را چنين ترجمه كرده است: الشيخ الامام الجد شمس الإسلام الحسن بن الحسين بن بابويه القمى نزيل الرى، المدعو حسكا، فقيه ثقه وجه قرأ على شيخنا الموفّق ابو جعفر - قدّس اللّه روحه جميع تصانيفه بالغرى على ساكنه السلام - و قرأ على الشيخين سلاّر بن عبد العزيز و ابن البرّاج جميع تصانيفهما و له تصانيف فى الفقه منها كتاب العبادات و كتاب الاعمال الصالحه و كتاب سير الانبياء و الائمّة، اخبر بها الوالد عنه.
... و فى الرياض حسكا مخفّف حسن كيا و الكيا لقب له و معناه بلغة دار المرز جيلان و مازندران و الرى الرئيس أو نحوه من كلمات التعظيم و يستعمل فى مقام المدح.(2)
محدّث قمى در الكنى و الألقاب در ترجمه صاحب فهرست، تحت عنوان لقب منتجب الدين، به ترجمه اين بزرگوار خواجه حسكا - كه جدّش است - نيز اشاره كرده و حسكا را مخفّف «حسن كيا» دانسته است.
مقدسى در أحسن التقاسيم گفته:
اهل الرى يغيرون أسمائهم يقولون لعلى و حسن و أحمد علكا، حسكا و حمكا و أهل همدان أحمدلا محمّدلا و عليلا و بساوه ابو العبّاسان و حسنان و جعفران و أكثر كنى أهل قم ابو جعفر و أهل اصفهان ابو مسلم و بقزوين ابو الحسين.(3)
دكتر جعفرشعار در مقاله «پسوندهاى زايد و نقش آنها در زبان فارسى» گفته:
و امروز در يزد در آخر اسمهاى خاص، كاف ماقبل مضموم مىآورند. مثلاً على و حسن را عليوك و حسنوك مىگويند و در قم، هاى غير ملفوظ مىافزايند: عليه و حسنه و در اصفهان چى مىآورند عليچى و حسنچى.(1)
نويسنده سنّى، در ادامه نقل متون كتابهاى علماى شيعه در اثبات اين نكته كه عالمان شيعه، بر اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله لعن مىكنند، متنى ديگر از حسكاى بابويه آورده و مىگويد: «حسكاى بابويه گفت: من هيچ شب نخسبم تا صد بار لعنت به معاذ جبل نكنم و معاذ جبل - رضى اللّه عنه - ، امين و كاردار رسول بود بر اعمال يمن و تعليم شرعيات و رسول - عليه السلام - در حقّ او گفته بود: أعلمكم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل. نمىشايد كه يك شب بر پير دانشمند رافضى بازگردد تا او را چند بار لعنت بكند، فكيف بر آنها كه خلافت و امامت كردند».(2)
نويسنده كتاب نقض هم در پاسخ به او، گفته است:
امّا جواب اين كلمات همان است كه دروغ و بهتان است و وزر و وبال به گردن آن كس كه گويد و روا دارد دروغى بر پيرى زاهد عالم، مقدّم نهادن، كه سيرت و طريقت شمس الإسلام حسكا - رحمة اللّه عليه - همه علماى فريقين را معلوم باشد از عفّت نفس و كوتاهزفانى و پاكنفسى و نمىدانم كه اين لفظ، خودِ مصنّف شنويده است يا از كسى نقل مىكند؟ اگر خود شنيده است بر آن معتمدى نيست كه قولش در مثل اين دعوى مسموع باشد و مانند آن دروغ است كه ... و گر حوالت به اصحاب خبر كند، همه، اعداى حسكا باشند هم مسموع نباشد و شيعه خود اين حوالت نكنند و گر ما نيز خواهيم به دروغ به علماى او حوالت كنيم، توانيم. امّا آن كس را كه به قيامت و بعث و نشور، ايمان درست باشد، همانا كه روا نداند كه به دروغ كند به علماى مرده و زنده.(3)
شيخ حسكاى بابويه، مدرسهاى در رى داير كرده بود كه در آن، به تدريس علوم دينى و تبليغ معارف دين پرداخته مىشد. هنگامى كه نويسنده سنّى، نسبتِ نداشتن مسجد و مدرسه به شيعه مىدهد، عبد الجليل پاسخ مىگويد كه اگر بخواهيم مدارس خراسان و مازندران و... را بشمريم، طومارات كتب مىشود و فقط چند مدرسه از محلّ تولّد خودش - شهر رى - را برمىشمرد. در لابهلاى اين مدارس، از مدرسه حسكاى بابويه نام مىبرد:
و در آن جا مدرسه شمس الإسلام حسكا بابويه كه پير اين طايفه بود كه نزديك سراى ايالت است و در آن جا نماز به جماعت و قرائت قرآن و تعليم قرآن كودكان را و مجلس وعظ و طريق فتوا و تقوا ظاهر و معيّن بوده است و هست، نه در عهد دولتِ اين دو سلطان كردند كه خواجه اشارت كرده است.(1)
نويسنده سنّى در جايى از كتابش ادّعا كرده بود كه خواجه نظام الملك،(2)شيخ حسكا بابويه را مورد احترام قرار نداده است. عبد الجليل در اين باره نوشته است:
و امّا آنچه بعضى از اسامىِ اين طايفه را ياد كرده است كه خواجه نظام الملك ايشان را كمحرمتى داد، خلاف راستى است كه از اين جماعت از نظام الملك، عطاياى بسيار و صلتهاى عظيم ستدهاند و علم و امانت و زهد و ورع شمس الإسلام حسكا بابويه، همه طوايف اسلام را معلوم است.(3)
عبد الجليل در پاسخ به سخن ديگرى از نويسنده سنّى كه گفته است: «در جهان، هرگز رافضىاى نبوده است كه او را در دين و دولت، قدرى يا قدمى يا جاهى يا منزلتى يا حرمتى يا نامى بوده است»،(4)نام تعدادى از بزرگان دين و اصحاب امامان و روات حديث و نيز علماى متأخّر را برمىشمرد و وصفشان مىكند، كه از آن جمله است:
و از متبحّران علماى متأخّران... و ابو جعفر الكبير البابويى مصنّف سيصد
مجلّد از اصول و فروع...(1)و شمس الإسلام حسكا بابويه... .(2)
يكبار ديگر هنگامى كه در باره امام حسين عليهالسلام سخن مىگويد، نام برخى از علماى شيعه را نقل مىكند كه شيخ صدوق و حسكاى بابويه از آن جملهاند:
تا اين روز زين العابدين و باقر و صادق كجا بودند؟ مؤمن طاق و هشام حكم و شيخ مفيد و سيّد مرتضى و بو جعفر بابويه و بو جعفر طوسى و حسكا بابويه و... كجا بودند؟(3)
شيخ حسكا داراى مقام فتوا هم بوده است. نويسنده سنّى، انتقاد بر شيعه كرده كه نام فرزندان خود را به نام ابو بكر و عمر و عثمان نمىنهند. عبد الجليل، اين سخن را نپذيرفته و از شيعه، شواهدى مىآورد و عمل امام على عليهماالسلام در نامگذارى به اين اسامى را هم نقل مىكند. سپس تهمتى از سنّيان بر اين عمل نقل مىكند كه برخى شيعيان، فرزندان خود را بدين نامها مىخوانند و دارندگان اين اسامى را كافر و ملحد مىخوانند و به فرزندان خود اشاره مىكنند. وى سبب ترك نامگذارى به اين نامها را استفتاى از علماى شيعه مبنى بر رفع اين تهمت دانسته است. وى مىگويد:
و چون حال بدين انجاميد، شيعت اين حال رفع كردند بر خواجه على عالم و بو المعالى امامتى و شمس الإسلام حسكا و بو طالب بابويه و... ايشان گفتند چون در اين اختيار، بر شما تشنيع مىزنند، ترك اين تبرّك كنى و اين اسامى - كه سنّت است - بر فرزندان منهيد... .(4)
ج. شيخ ابو طالب اسحاق بن محمّد بن حسن بن حسين بابويه القمّى
از ديگر افراد خاندان بابويه - كه هم نويسنده سنّى و هم عبد الجليل رازى از وى نام مىبرند - ، ابو طالب بابويه است. نويسنده سنّى، چنان از وى ناراحت است كه به او نسبت «گبر بودن»(5)مىدهد. او از شاگردان مشهور شيخ طوسى است. معمولاً در
ليست شاگردان شيخ طوسى، از او نام مىبرند. شيخ نمازى شاهرودى، او را از مشاهير شاگردان شيخ طوسى و «ثقه جليل فاضل نبيل» خوانده است. او تأليفات شيخ طوسى را بر وى قرائت كرده و آثارى در حديث و اعتقادات، به زبان فارسى و عربى به نگارش درآورده است.(1)
وى برادر اهل علمى به نام ابو ابراهيم اسماعيل بن محمّد(م500ق) دارد كه او نيز از شاگردان شيخ طوسى بود.(2)شيخ حرّ عاملى در أمل الآمل، او را با عنوان «الشيخ الثقة» ترجمه مىكند.(3)
مرحوم محدّث اُرموى در يكى از تعليقاتش مىگويد:
... و مراد از ابو طالب بابويه، پسر عمّ منتجب الدين است كه وى در فهرست، او را چنين ترجمه كرده است: الشيخ الثقه ابو طالب اسحاق بن محمّد بن الحسن بن الحسين بن بابويه قرأ على الشيخ الموفّق أبى جعفر جميع تصانيفه و له روايات الأحاديث و مطوّلات و مختصرات فى الإعتقاد عربيّه و فارسيّه أخبر بها الشيخ الوالد موفّق الدين عبيداللّه بن الحسن بن الحسين بن بابويه عنه(4).(5)
عبد الجليل، متنى را نقل مىكند كه گوياى آن است كه نويسنده سنّى نيز وى را از عالمان عصر خود دانسته است. سخن وى اين چنين است:
و در رى، هر كه را دعوى دانشمندى از اينها كردى، چون حسكا بابويه و بوطالب بابويه و... .(6)
نويسنده سنّى، ابو طالب بابويه را در شمار واضعان مذهب تشيّع معرفى كرده است. عبد الجليل، ذيل اين ادّعا مىگويد:
امّا جواب اين كلمات كه هر عاقل كه اندك مايه آگاه باشد از علم تواريخ و آثار و اسامى رجال و آن علومى كه بدان متعلّق است، چون در اين اسامى،
تأمّلى به انصاف بكند، غايت جهل و نادانى اين ناقل بداند... و بو جعفر طوسى، شيخ كبير بو جعفر بابويه را كجا ديد؟ و ابو طالب و ابو عبد اللّه بابويه در عهد ما بودند، ايشان متقدّمان را كجا دريافتند؟(1)
نويسنده سنّى در ضمن ادّعاهايش، نسبت كمحرمتى از سوى خواجه نظام الملك به شيخ ابو طالب بابويه مىدهد كه عبد الجليل به او پاسخ داده و شيخ را به نيكى مىستايد و مىگويد:
و امّا آنچه بعضى از اسامىِ اين طايفه را ياد كرده است كه خواجه نظام الملك ايشان را كمحرمتى داد، خلاف راستى است كه اين جماعت از نظام الملك، عطاياى بسيار و صلتهاى عظيم ستدهاند ... و بو طالب بابويه، سالها واعظ و مذكّر مسلمانان بوده است و امانت و فضل او ظاهر و باهر.(2)
د. ابو عبد اللّه بابويه
از ديگر دانشوران خاندان بابويه، ابو عبد اللّه بابويه است كه از بزرگان عصر خود بوده است تا جايى كه نويسنده سنّى، او را از واضعان مكتب شيعه دانسته و با تعبير «مجوسى» از وى ياد كرده است.(3)اگر چه كنيه ابو عبد اللّه براى چند تن از افراد خاندان بابويه وجود دارد، ولى با زمان زندگى فرد مورد بحث فرق مىكند. با تأسّف، چهره وى براى ما به خوبى روشن نيست و اين ابهام، به گونهاى است كه حتّى محدّث اُرموى در بارهاش به اشتباه افتاده است. اُرموى در ذيل نام ابو عبد اللّه بابويه، در چاپ نخست كتاب، ابو عبد اللّه بابويه را همان شيخ منتجب الدين دانسته است؛ ولى در چاپ بعد، آن را بدين شكل اصلاح كرده است:
مراد از ابو عبد اللّه بابويه، بهطور قطع، غير منتجب الدين صاحب الفهرست است؛ زيرا وى در زمان تأليف كتاب نقض، آن شهرت را نداشته كه عبد الجليل، نام وى را جزء بزرگان شيعه ياد كند؛ بلكه بسيار كوچك بوده است.
زيرا طبق تحقيق، وفات منتجب الدين بعد از 600ق بوده است و مخصوصا با توجّه به اين كه مصنّف گفته كه در عهد ما بودند. بديهى است كه مستفاد از كلمه «بودند»، آن است كه آن دو نفر در زمان تأليف نقض، درگذشته بودهاند. بنا بر اين مراد يكى ديگر از بزرگان خاندان بابويه خواهد بود كه به جلالتْ مشهور بوده و نزديك به زمان تأليف نقض، وفات كرده بود. پس معلوم شد آنچه كه در تعليقات اوّل گفتهايم مراد، منتجب الدينْ صاحب فهرست معروف است، مبنى بر اشتباه است.(1)
نويسنده سنّى در صفحات آغازين كتاب، مذهب شيعه را ساخته تعدادى از افراد - كه البته از علماى شيعهاند - دانسته است . نام بزرگانى از قرن اوّل تا پنجم را ذكر مىكند كه نام بزرگانى چون: شيخ مفيد، سيّد مرتضى و شيخ طوسى نيز در اين جمع است. دو تن از اين جمع نامبرده به تعبير نويسنده، ابو جعفر البابويى و ابو عبد اللّه از آل بابويه المجوسى، از خاندان دانشى آل بابويه هستند.(2)
عبد الجليل، ذيل اين عبارت مىگويد:
امّا جواب اين كلمات كه هر عاقل كه اندكْ مايه آگاه باشد از علم تواريخ و آثار و اسامى رجال و آن علومى كه بدان متعلّق است، چون در اين اسامى، تأمّلى به انصاف بكند، غايت جهل و نادانى اين ناقل بداند... و بو جعفر طوسى، شيخ كبير بو جعفر بابويه را كجا ديد؟ و ابو طالب و ابو عبد اللّه بابويه در عهد ما بودند، ايشان متقدّمان را كجا دريافتند؟(3)
ه . شيخ ابو جعفر محمّد بن على بن بابويه
در كتاب نقض، بارها با نام شيخ صدوق و آثار او روبه رو مىشويم. عبد الجليل رازى، شيخ صدوق را به بزرگى مىستايد و با عباراتى چون: «ابو جعفر الكبير البابويى»،(4)«شيخ كبير بو جعفر بابويه - رحمة اللّه عليه - »(5)و «بو جعفر بابويه، شخصى بزرگوار و
استاد همه اصحاب» و ...(1)از او ياد مىكند. وى در ضمن پاسخش به ايرادات نويسنده سنّى، به تلاشهاى علمىِ برخى دانشمندان شيعه (مانند: سيّد مرتضى و شيخ مفيد) اشاره مىكند. او در باره شيخ صدوق مىگويد:
... و فضل و بزرگى شيخ كبير بو جعفر بابويه - رحمة اللّه عليه - را خود چگونه انكار توان كرد از تصانيف و وعظ و درس و از رى تا بلاد تركستان و ايلاق، اثر علم و فضل و بركات زهد و امانت او پوشيده نيست... .(2)
نويسنده سنّى نيز، چهره بدى از شيخ صدوق در ذهن داشته و به خوانندهاش ارائه مىدهد. او صدوق را «ابن بابويه القمى الرافضى»(3)خوانده و وى را داراى ميل به گبرگى(4)دانسته است. نويسنده سنّى، در متنى، مسئله احترام به صحابه را مطرح مىكند و بر شيعه و علماى آن اعتراض مىنمايد. او گفته است: همه طوايف اسلام كه نام صحابىاى و بزرگى برآيد، ترحّم كنند و گويند ما مذهب ايشان داريم مگر رافضى كه از همه بيزارى جويد. او نام بو جعفر طوسى، بو جعفر بابويه، مرتضى علوى و بو سهل نوبختى و... را در شمار كسانى مىآورد كه نسبت به صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله بىاحترامى روا مىدارند.(5)
نويسنده سنّى در متنى ديگر، با عنوان «فصل آخر»، گفته است كه: «بدان اى برادر كه در همه روى زمين از اهل اسلام، از ائمّه سلف و قضات و مقريان و مفسّران و همه انواع علما و هر كس كه در علم دينى، دستى داشتهاند و يا در زهد، قدمى زدهاند، اختيار مذهب رفض نكردهاند مگر شرذمه مجهول كه به زندقه و خبث مذهب و حبّ رياست و پيروى شهوت و فسق و فجور، معروف بودندى، چون بو سهل نوبختى و... و بو جعفر بابويه و بو طالب بابويه كه ميلشان هنوز به گبركى بود...».(6)
عبد الجليل پاسخ مناسب به وى داده و فضل افرادى را كه نويسنده به طعن ياد
كرده بود، با عباراتى چون: «و بو جعفر بابويه، شخصى بزرگوار و استاد همه اصحاب»، برمىشمرد.(1)
يكى از اشكالاتى كه نويسنده سنّى در كتابش مطرح كرده و بارها تكرار مىكند، ساختگى بودن مذهب شيعه است. او شيخ صدوق را نيز در شمار جاعلان اين مذهب برمىشمارد. شيخ عبد الجليل، پس از نقل سخن نويسنده سنّى در باره انتساب مذهب شيعه به ابن المقفّع و ديگران مىگويد:
مذهب محدّثْ آن باشد كه نسبت كنند به شخصى معيّن و در شيعه عادت نرفته باشد كه گويند ما مذهب مفيد و بو جعفر و مرتضى داريم؛ بلكه گويند: ما مذهب امير المؤمنين و باقر و صادق داريم. پس مذهب، مذهب اعتزال باشد كه... .(2)
وى پس از اتّهام نويسنده سنّى به وضع مذهب شيعه، امامان شيعه را يك به يك نام مىبَرَد و پس از آن مىگويد:
ابو جعفر بابويه، فقيهى است مقدّم و شيخ مفيد، مفتىاى محترم و سيّد مرتضى، محقّقى است و ابو جعفر طوسى، مبرّزى است در دين. كذلك هر يك را كه اسامى ياد كرده است، نه واضع اند نه صاحب مذهب؛ نه مطاع اند نه مقتدا؛ ناقلانى اند معتمد، مستنبطانى اند امين كافى... .(3)
يكبار ديگر، هنگامى كه در باره امام حسين عليهالسلام سخن مىگويد، نام برخى از علماى شيعه را نقل مىكند كه شيخ صدوق و حسكاى بابويه از آن جملهاند:
تا اين روز، زين العابدين و باقر و صادق كجا بودند؟ مؤمن طاق و هشام حكم و شيخ مفيد و سيّد مرتضى و بو جعفر بابويه و بو جعفر طوسى و حسكا بابويه و.... كجا بودند؟(4)
نويسنده سنّى در چند جايگاه از كتابش، از شيخ صدوق، نقل قول و روايت مىكند و
شيخ عبد الجليل نيز آنها را به نقد مىكشد. سه مورد از اين نقلها و نقدها در پى مىآيند:
يكم. در بيان فضيحت اوّل، نويسنده سنّى، متونى از كتابهاى علماى شيعه را نقل و نقد مىكند. در يكى از اين متون مىگويد: «و ابن بابويه القمّى الرافضى در كتاب آورده است كه چون بو بكر از دنيا برفت، وامخواهان او، پيش پسرش محمّد ابو بكر آمدند و تقاضا كردند و او در حجر على بود كه مادرش اسماء بنت عميس، زن على بود. على او را گفت : محراب پدرت را بازشكاف و بتى زرّين برگير و با وام ده».(1)
عبد الجليل، اين گونه پاسخ مىدهد:
امّا جواب اين دعاوى و بهتان آن است كه: اين معنى در هيچ كتابى نيست از كتب اصوليه شيعه و گر هست، اشاره بايد كردن و بازنمودن . و در آخر اين كتاب، اين مصنّف آورده است كه از ابو بكر و از هر يك از صحابه، بسيارى تركه بازماند و آن را شرحها داده است. پس بايست كه محمّد بو بكر، از آن تركه، ردّ دين پدرش بكردى، تا بدان بت مدفون، حاجت نيفتادى.
و ديگر آن كه على غيب نداند؛ چه دانست كه بتى جايى پنهان است و گر بوده باشد بر سبيل گنج و ذخيره باشد، نه از جهت عبادت و سجده و پيغمبر مگر خبر داده باشد على را واللّه اعلم! و مذهب شيعه در حقّ صحابه كفر و شرك نيست، آن است كه با وجود ... .(2)
چنان كه عبد الجليل رازى گفته است، چنين مطلبى در كتابهاى موجود صدوق، وجود ندارد.
دوم. نويسنده سنّى در كتابش، تحت عنوان فضيحت هفتم، مطلبى را به شيعه نسبت مىدهد و آن، اثبات صفت حالت براى خداوند است. او گفته است: «فضيحت هفتم، آن است كه رافضى گويد كه خداى را صفتى است كه آن را صفت حالت گويند و خداى بدان مخالف است، مخالف خود را و هيچ فريشتهاى و پيغمبرى آن صفت نداشته است و ندانند و بر اين قول لازم آيد كه ملائكه و رسل، بر صفت اخصّ بارى
تعالى جاهل بودهاند و اين صفت بر ايشان پوشيده بود».(1)
عبد الجليل در پاسخ به او، شيخ صدوق را در شمار باورمندان به اين عقيده و محقّقان مذهب شيعه برشمرده و مىگويد:
مذهب محقّقان شيعه اصوليه چون علم الهدى مرتضاى بغداد و شيخ كبير بو جعفر و همه محقّقان اصوليه، موافقت اكثر اهل عدل را چنان است كه بارىتعالى موصوف است به صفتى كه آن را صفت حالت گويند و مخالفت ثابت است ميان قديم و جواهر و اعراض بدان صفت و آن صفت خداى است كه غير قديم را آن صفت و مثل آن صفت و قبيل آن صفت نيست و بارىتعالى بدان صفت در كون معلومى آيد، دون صفات اربعه كه مقتضيات است و آن، صفت همه پيغمبران دانند و همه فريشتگان، خداى تعالى را بر آن صفت شناسند و همه ائمّه و علما و اوليا، خداى تعالى را بر اين صفت دانند و از اهل عدل، كس خلاف نكرده است در اين معنى، و گر خلافى هست، در اجراى عبارت است و در اين معنى، كتب ساختهاند و مفردات با حجّت و دليل اثبات كرده و تصنيفها ساخته است كه بارىتعالى به خلاف همه خلايق است و او به هيچ نماند و هيچ بدو نماند: ليس كمثله شىء و هو السميع البصير. پس اگر مذهب شيعت بر آن وجه بودى كه خواجه انتقالى آورده است كه آن صفت، نه انبيا دانند و نه ملائكه، هيچ عاقل قبول نكند كه عقل مثبتان اين صفت، بيشتر و كاملتر نيست از عقول انبيا و ملائكه و ائمّه. و علما خداى را بدان صفت دانند و آن، صفت الهيت است كه مقتضاى صفات اربعه است و علماى شيعت را خلافى نيست با يكديگر مگر عوام را با قلّت علم گفت و گويى باشد و گرنه، مثبتان و نافيان همه ناجى اند و خداى را به خلاف خلقان گويند و معدوم معلوم دانند و گرچه شىء نگويند براى ايهام خطا را باشد ... .(2)
سوم. در فضيحت پنجاهم، مطلبى را از ابن بابويه، شيخ صدوق نقل قول كرده،
مىگويد: «رافضى، اخبار به دروغ روايت كند از راويان متّهم، و بو جعفر بابويه در كتاب خود آورده است از سعد بن عبد اللّه از محمّد بن الحسن الصفّار از جعفر الصادق، و اين همه، راويان مجعول و مطعون اند، كه جعفر گفت از پدران خود كه سيّد - صلوات اللّه عليه - روزى در سراى اُمّ سلمه رفت. جبرئيل آمد و وحى آورد. سيّد - عليه السلام - گفت: يا اُمّ سلمه! اسمعى و اشهدى؛ بشنو و گواه باش كه على، قاضى دين من است و حامل لواى من است و على، عالمترِ همه امّت من است و اوست كه در قيامت، منبرى بنهد از نور بر راست عرش، تا او بر آن جا نشيند و هر كه را خواهد به جنّت و هر كه را خواهد به دوزخ مىفرستد و منادى در قيامت ندا مىكند كه: اى معشر الخلايق! اين است على. دوزخ و بهشت در فرمان او كرديم تا هر چه او خواهد مىكند و على صاحب الجنّة و على صاحب النّار. و اوّل، آنها را به دوزخ فرستد كه در امامت با او منازعت كرده باشند و بنياد ظلم نهاده و متابعان خود را به بهشت فرستد كه در آخر زمان باشند، ايشان را رافضى خوانند.
و از اين معنى بسى خرافات و ترهات به اسنادهاى دروغ آوردند و آن روات را هرگز ائمّه دين و اصحاب الحديث تزكيه نكنند و نام ايشان نبرند و دروغ از آن روايات ركيكه فرو مىبارد...».(1)
نويسنده سنّى، پس از نقل روايات به نقد اين حديث پرداخته و آن را ساختگى مىداند. وى در ادامه نقد خود، بار ديگر نام شيخ صدوق را مىآورد كه: «و آنچه بو جعفر بابويه و بو جعفر طوسى سرگشته و ... بديدند، بعد از اند سال صحابه پاك نديدند؟»
عبد الجليل رازى، پس از نقل اين مطلب، به دفاع از آن پرداخته و بخشهاى مختلف اين موضوع را اعم از راويان و و سند روايت و محتواى آن، به درستى به اثبات مىرساند و در آخر، از نويسنده مىخواهد كه به كتابخانههاى ساوه و همدان و قزوين و اصفهان كه رافضى نباشند و از راويان سنّى معتمد بشنود تا بداند كه نه
1) . همان، ص 597 - 599.
ساخته بو جعفر بابويه و نه انداخته بو جعفر طوسى است كه صد هزار لعنت بر دشمنان سه مرتضى (امام على عليهالسلام ، سيّد مرتضى علم الهدى و سيّد مرتضى رازى) و دو بو جعفر(بو جعفر بابويه و بو جعفر طوسى) و دو مفيد (شيخ مفيد و مفيد عبد الجبّار) باد!(1)
گفتنى است كه شيخ صدوق، اين حديث را در كتاب معانى الأخبار در فصل معناى ناكثين و قاسطين و مارقين، نقل كرده است.(2)
در بخشهايى از كتاب نقض نيز به آثار و نوشتههاى شيخ صدوق اشاره رفته است. نويسنده سنّى، در بخشى از نوشته خود گفته است: «زيرا كه رافضيان را درس فقه و شريعت نباشد» و عبد الجليل، اين گونه پاسخ داده است:
چگونه درس فقه و شريعت نباشد جماعتى را كه كتبخانههاى ايشان مملو باشد از كتب اصولى و فروعى كه تعديد و تحصير آن متعذر باشد و در اسامى رجال از از روات و مصنّفان ايشان مجلّدى مفرد باشد. امّا چون اشاره به فقه و شريعت كرده است، كتابى چند كه متداولتر است و معروفتر، گفته آيد تا شبهت بدان زايل شود و اين چون مقنعه و عويص و ... .(3)
عبد الجليل در ضمن برشمارى اين كتابها، از دو كتاب شيخ صدوق و يك كتاب نوشته پدرش، با عبارت: «و شرايع حسينان و مجلدات من لايحضره الفقيه و كتاب علل الشرائع» نام مىبَرَد. در ادامه مىگويد:
و كتب صغار و مسائل خرده كه آن را حدّى نيست، همه به شرح و بسط تمام، منقول و مسند از ائمّه طاهرين به اسناد معتمدان و ناقلان ثقه از علما و فقها و هر يك از اين كتب را هزاران نسخه، در اطراف عالم. پس اگر با اين
همه حجّت و بيان، انكار كند اين طايفه را فقهى و درسى نيست، إذا لم تستحى فاصنع ما شئت.(1)
وقتى محدّث اُرموى در تعليقاتش به نام كتابهاى شيخ صدوق در اين قسمت از كلام شيخ عبد الجليل مىرسد، آنها را مشهورتر از آن مىداند كه در بارهاش توضيح دهد. وى مىگويد:
من لايحضره الفقيه و علل الشرايع و هر دو از تأليفات بسيار مشهور و مهمّ شيخ بزرگوار ابو جعفر محمّد بن على بن حسين بن بابويه صدوق - رضوان اللّه عليه - است كه هر دو، مستغنى از شرح و بيان و بىنياز از توضيح و تبيان است.(2)
رازى به تعداد كتابهاى صدوق هم اشاره مىكند. عبد الجليل در پاسخ به سخن ديگرى از نويسنده سنّى كه گفته است كه: «در جهان، هرگز رافضىاى نبوده است كه او را در دين و دولت، قدرى يا قدمى يا جاهى يا منزلتى يا حرمتى يا نامى بوده است»،(3)نام تعدادى از بزرگان دين و اصحاب امامان و روات حديث و نيز علماى متأخّر را برمىشمرد و وصفشان مىكند. در اين متن، به تعداد تأليفات شيخ صدوق اشاره مىكند:
و از متبحّران علماى متأخّران... و آنگه على حسينان قمى، صاحب كتاب الشرائع سفير امام حسن عسكرى عليهالسلام به قم... و ابوجعفر الكبير البابويى، مصنّف سيصد مجلّد از اصول و فروع... .(4)
منابع و مآخذ
أمل الآمل، محمّد بن حسن حرّ عاملى (م1104ق)، تحقيق: سيّد احمد حسينى، بغداد: مكتبة أندلس، اوّل، 1385ق.
تعليقات نقض، جلال الدين محدّث اُرموى (1358ش)، تهران: انجمن آثار ملّى، اوّل، 1358ش.
خاتمة المستدرك، ميرزا حسين نورى (م1320ق)، تحقيق: مؤسّسة آل البيت عليهالسلام ، قم: مؤسّسة آل البيت عليهمالسلام، اوّل، 1415ق.
رجال الطوسى، محمّد بن حسن الطوسى (الشيخ الطوسى) (م 460ق)، تحقيق: جواد قيّومى، قم: مؤسسه نشر اسلامى، اوّل، 1415 ق.
رجال النجاشى (فهرست أسماء مصنّفى الشيعة)، أحمد بن على النجاشى الكوفى (م 450 ق)، قم: مؤسسه نشر اسلامى، پنجم، 1416ق.
الغيبة، محمّد بن حسن الطوسى (الشيخ الطوسى) (م 460ق)، تحقيق: عباد اللّه تهرانى و على احمد ناصح، قم: مؤسسه معارف اسلامى، اوّل، 1411 ق.
الفهرست، منتجب الدين على بن بابويه رازى (م 585 ق)، تحقيق: سيّد جلال الدين محدّث اُرموى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى، اوّل، 1366 ش.
الفهرست فى أخبار العلماء المصنّفين من القدماء و المحدّثين و اسماء كتبهم، محمّد بن اسحاق ابن النديم (م 380ق)، تحقيق: رضا تجدّد، اوّل، 1350ش.
مستدركات علم رجال الحديث، على نمازى شاهرودى (م1405ق)، تهران: نمازى، اوّل، 1412ق.
معانى الأخبار، محمّد بن على بن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق) (م381ق)، تحقيق: على اكبر غفّارى، قم: دفتر انتشارات اسلامى، اوّل، 1361 ش.
معجم رجال الحديث و طبقات رواة الحديث، سيّد ابو القاسم موسوى خويى (م1413ق)، قم: مدينة العلم، سوم، 1403ق.
مناقب آل ابى طالب، محمّد بن على بن شهر آشوب مازندرانى (م588ق)، نجف : حيدرى، اوّل، 1376ق.
نقض(بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»)، نصيرالدين ابو الرشيد عبد الجليل قزوينى رازى، تصحيح: جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، اوّل، 1358ش.
9
سيطره سبك مناقبنگارى
در «سده ششم و هفتم هجرى»
مهدى غلامعلى(1)
چكيده
سدههاى ششم و هفتم هجرى را مىتوان نقطه عطفى در تاريخ تشيّع دانست؛ دورانى كه با وجود دشوارىهاى طاقتفرسا، دانشيان شيعى توانستند از انديشه شيعى در مقابل سيل شبهات و اتّهامات عامه و دستگاه حاكميت به نيكى پاسدارى كنند. از اين دوران در تاريخ حديث شيعه، همواره با عناوين دوران فترت يا ركود ياد مىشود. اگرچه در مقايسه با سدههاى پيشين، اين تعبير صحيح است، امّا بايد توجّه داشت، دشمنىهاى مخالفان، بسيار شديد بوده است و نويسندگان براى مقابله با هجمههاى مختلف حاكمان، از هيچ تلاشى فرو گذار نكردهاند. سبكهاى مناقبنگارى و اربعيننويسى، نمادى از تلاش سترگ ايشان است كه بيش از ديگر سبكها در اين بازه زمانى در تاريخ تدوين حديث شيعه رخ نمود. اين شيوهها داراى نقاط قوّت و ضعف بوده است. رشد و سيطره منقبتنگارى در اين دو سده، بيش از پيش قابل توجّه است، به گونهاى كه حدود شصت اثر در اين راستا در دويست سال تأليف شده است. چرايىِ اين افزايش، نيازمند بررسى كتابهاى مناقبِ باقى مانده و گزارههاى
1) . عضو هيئت علمى دانشكده علوم حديث.
تاريخى است كه اين پژوهش، عهدهدار آن شده است. كتاب نقض، اثر عبد الجليل قزوينى، يكى از مهمترين آثارى است كه به موضوع مناقبخوانى پرداخته و به خوبى، فضاى مهآلود اين دوران را ترسيم كرده است. اين كتاب، منبع خوبى براى شناسايى علل و عوامل فزونى مناقبنگارى در اين سدههاست. به نظر مىرسد كه عوامل متعدّد سياسى، علمى و فرهنگى، سبب اين جهش نگارشى شده كه به برخى از آنها در اين نوشتار اشاره شده است.
كليدواژهها: مناقبنگارى، فضائلنويسى، سده ششم هجرى، سده هفتم هجرى، سبكشناسى، تاريخ حديث.
درآمد
كتاب نقض، اثر شيخ عبد الجليل قزوينى رازى، عالم فرهيخته سده ششم هجرى، منبع بسيار كارآمدى در ترسيم و نمايانسازى فضاى ديجور سده ششم هجرى است. بازخوانى اين اثر، به خوبى نيازهاى اجتماعىِ شيعه به منابعى چون كتابهاى مناقب را آشكار مىسازد. چه اين كه خاستگاه كتابهاى مناقب و كتابهاى احتجاجى همچون نقض و الاحتجاج يكى است و آن پاسخ به هجمههاى علمى - فرهنگى اهل سنّت است. اكنون كه به همّت موسسه علمى - فرهنگى دار الحديث، «كنگره بزرگداشت عبد الجليل رازى قزوينى» برپا شده است، بسيار نيكوست كه سبك نگارشى مناقبنگارى، كه همسو با آثار عبد الجليل است - ، در پژوههاى مستقل بررسى شود. در جاىجاى كتاب نقض به واژگان منقبت، مناقب، مناقبيان، مناقبخوانان، فضايل، فضايليان و فضايلخوانان بر مىخوريم. اين واژگان، در تاريخ تدوين حديث، نقش بهسزايى دارند. به ويژه آن كه در دو سده ششم و هفتم هجرى، آثار مناقبمحور و همچنين احتجاجگونه، رشد فزايندهاى داشتهاند. در اين نوشتار، بر آنيم تا با سير و تطوّر اين گونه نگارشى، چيستىِ مناقب و مناقبنگارى، پيشينه آن و چرايى فزونى اين سبك نگارشى در سدههاى شش و هفت هجرى
بپردازيم و به صورت اجمالى نيز با آثارى كه به اين سبك در اين دو سده تأليف شدهاند، آشنا شويم.
الف. قرن شش و هفت هجرى، بستر منقبتنگارى
قرن ششم هجرى، دوران حاكميت تركان سلجوقى بر مشرقزمين است. شاهان و اميران سلجوقى، همانند غزنويان و سامانيان، از تسنّن حنفى و خلافت عبّاسى حمايت مىكردند و با شيعه درگير بودند. گرچه بيشتر اين درگيرىها با اسماعيليه و باطنيه بود، با اين حال، شيعيان امامى نيز از اين تعرّضاتْ بىنصيب نبودند. «در اين دوره، يكى از اركان رشد تشيّع، نفوذ شيعيان امامى مذهب در ساختار ادارىِ دولت سلجوقى بود. اين امر با سپر تقيّه و با استفاده از ديگر مجوزهاى شرعى، عملى مىشد و نتايجى مهم را براى شيعيان و دفاع از آنها در برابر سرداران ترك دربرداشت».(1)
در قرن هفتم نيز ادامه اين اختلافات و درگيرى ها مشاهده مىشود؛ ولى ظهور مغولان، رنگ و بوى هر گونه حساسيت دينى را نسبت به گذشته، تغيير داده است. التهابات چهل ساله حركت صحرانشينان مغول از شرق بلاد اسلامى تا غرب آن، هول و وحشت را در جاىجاى اين خطّه از بلاد اسلامى، حكمفرما نموده بود تا اين كه سر انجام به سال 656ق، آنها توانستند بر مركز حكومت عبّاسى غلبه يافته و اين حكومت را براى هميشه منحل سازند. آغاز حكومت مغولان، با خلافت الناصر لدين اللّه همراه بود. وى شديدا تمايلات شيعى داشت و پس از او نيز وجود بزرگان شيعى همچون ابن علقمى و خواجه نصيرالدين طوسى (597 - 672ق) و شمس الدين جوينى در آزادىهاى شيعيان مؤثّر بود؛ امّا نمىتوان اختلافات و گاه تعصّبات ديرينه شيعه و سنّى را از ياد برد. اين اختلافات همچنان در مراكز علمى و گروههاى اجتماعى نمود داشت و در نوع نگارشهاى اين دو سده، كاملاً نمايان گرديد. در طول اين دويست سال، بيان مناقب اهل بيت عليهمالسلام در جلسات مذهبى، بيش از پيش شيوع پيدا كرده بود و
1) . تاريخ تشيّع در ايران، ج 2، ص 477.
نويسندگان نيز كتابهايى مناقبمحور و يا مناظرهگونه را مىنگاشتند. با بررسى اوضاع اين دوران مىتوان نتيجه گرفت كه شيعيان فراز و نشيبهاى گوناگونى را در اين دوران در رويارويى با سلاطين تجربه كردهاند. البته اين دگرگونىها در مناطق جغرافيايى و حكومتهاى محلّى، بسيار متفاوت بوده است.
ب. واژهشناسى فضايل و مناقب
دو واژه «فضايل» و «مناقب» در ادبيات دينى، جايگاه ويژه و پُر كاربردى دارند. با تعريف اين واژگان، آشنا مىشويم:
در عرف محدّثان، به كلامى كه گوياى خصال نيك و اوصاف پسنديده شخصيتهاى شناخته شده است، منقبت يا فضيلت گفته مىشود و به كتابهايى كه دربردارنده اينگونه گزارشهاست، «مناقب» يا «فضائل» گويند، مانند، كتاب الفضائل، اثر جابر بن يزيد جعفى (م 128ق)، كتاب مناقب الامام امير المؤمنين، اثر قاضى محمّد بن سليمان كوفى (ق 3ق) و مناقب آل ابى طالب از ابو جعفر محمّد بن على بن شهرآشوب مازندرانى (489 - 588 ق) و فضائل الصحابه اثر احمد بن شعيب نسايى (م 303 ق).
اگرچه معناى لغوى اين دو واژه، همافق است، با اين حال، در گذر زمان، هر كدام هويّت مذهبى پيدا كردهاند. به گونهاى كه اهل سنّت، بيشتر از واژه فضايل و شيعيان از واژه مناقب براى يك هدف واحد، استفاده مىكنند.
در اين نوشتار، فضايل و مناقب را مترادف يكديگر فرض مىكنيم و مقصودمان از اين واژگان «درجه رفيع و كارهاى شايسته» است.
دو واژه پيشگفته، در علم حديث راه يافته و عنوان سبكهاى نگارشىاى شدند. با نگاهى به كتابهاى مناقب و مثالب، مىتوانيم اين دو سبك را چنين تعريف كنيم:
مناقب و فضائل: به كتابهاى حديثىاى مىگويند كه بيانكننده خصال نيك و اوصاف پسنديده شخصيتهاى شناختهشده باشد.
مثالب: عنوان كتابهاى حديثىاى است كه بر خلاف مناقب، بيانكننده عيبها و زبونىهاى افراد فرومايهاى است كه معمولاً به گزاف، صاحب مقام و اعتبار شدهاند.
ج. مناقبخوانى
مباهات و استناد به نقاط قوّت و برترى خود در درگيرىها امرى متداول و چه بسا عقلى است. از اين رو در هر حادثه مهم تاريخى مىبينيم كه گروهى به پيشينه نيكوى خود مباهات مىورزند تا بدين گونه طرف مقابل را تضعيف و خود را بر حق جلوه دهند. در تاريخ عرب، همواره رجزخوانى در ابتداى جنگها مرسوم بود. اين رجزخوانىها را مىتوان كهنترين موارد منقبتخوانى دانست. شايد بتوان گفت كه مهمترين زمان پس از اسلام كه استناد به مناقب انجام شد، در جريان «سقيفه» بود.
نخستين و جدّىترين عرصه رويارويى دو گروه از مسلمانان، براى دستيابى به يك آرمان مهمّ سياسى، رخداد سقيفه است؛ رخدادى كه در پى آن، دو گروه مهمّ جامعه اسلامى آن روزگار، يعنى مهاجران و انصار، رو در روى يكديگر ايستادند و با ناديده گرفتن بسيارى از حقوق و حقايق، براى در دست گرفتن جايگاه مهمّ خلافت، به اثبات لياقت خويش پرداخته، فضايل و مناقب خويش را پيش كشيدند.
گذشته از درستى يا نادرستى گفتههاى اين دو گروه، آنچه مهم است، آن است كه در اين رويداد مهم تاريخى، براى نخستين بار به فضايل و مناقب فردى و گروهى، استشهاد شده است.(1)
شواهد متعدّدى در دست است كه در دورههايى همچون دوران خلافت امام على عليهالسلام و همچنين عصر ائمّه عليهمالسلام بهويژه دوران امام حسن مجتبى عليهالسلام و ائمّه متأخّر، بر خوانى فضايل كلّى امامان توسط اصحابْ وجود داشته است. اين منقبتخوانىها همان واگويه نمودن روايات معصومان عليهمالسلام در جامعه بوده است. در عصر امام رضا عليهالسلام نيز منقبتگويى، به صورت آشكارا و در سطح قابل توجّهى رخ نموده است. در خراسان، بين سدههاى سوم تا پنجم هجرى، بيان مناقب اهل بيت عليهمالسلام حتّى در ميان
برخى از اهل سنّت وجود داشته و شيخ صدوق، بسيارى از اين گونه روايات را گزارش كرده است؛ امّا خاستگاه شيوع مناقبخوانى در ايران را بايد بيشتر در سده پنجم جستجو كرد.
از جمله رسوم شيعىِ رايج در ايران در قرن پنجم تا هفتم هجرى، منقبتخوانى بوده است كه به صورت علنى در مراكزى كه شيعيانْ حضورى پُررنگ داشتند، رواج داشته است. خاستگاه مديحهسرايىهايى را كه امروزه در ايران به طور فراوان رايج است، مىتوان در منقبتخوانى پيشينيان جستجو كرد.
مناقبخوانى شيعيان كه در تمامى شهرها و مناطق شيعهنشين رواج داشت، مردم را به تشيّع متمايل مىكرد و بر نفوذ سادات و علويان - كه شيعيان اصيل بودند - مىافزود.(2)خواندن مناقب در ديار شيعه، بيشتر رواج داشته به گونهاى كه شواهدْ
1) . «درآمدى بر مناقبنگارى اهل بيت عليهمالسلام»، حسن اصغرپور، فصلنامه علمى - پژوهشى علوم حديث، ش 45 - 46، ص268.
2) . تاريخ تشيّع در ايران، ج 2، ص 687 - 688. زمانى كه معتضد عبّاسى خواست تا صحيفهاى در فضايل اهل بيت خوانده شود، از شورش اهل سنّت، هراسى به دل راه نداد؛ امّا وقتى به او گفته شد كه علويان از آن بهره خواهند برد، وحشت كرد و نخواند.
حاكى از آن است كه مناقبيان در شهرهايى چون: قم، كاشان، آوه، رى، شهرهاى مازندران، سبزوار، نيشابور و مراكز تجمّع شيعه، بيشتر حضور داشتهاند.(1)همين دليل خوبى است كه انگيزه مناقبيان، بيشتر درونگروهى بوده است تا فرامذهبى. البته بنا بر گزارش عبد الجليل، مناقبخوانان در نقاط مركزى شهرهايى كه اعم از شيعه و سنّى بوده نيز همانند محلّههاى تمام شيعى، مناقب اهل بيت عليهمالسلام را مىخواندند:
آنگه گفته «كه در بازارها جمع شوند و مناقب خوانند»، پندارى نديده است و نشنيده كه مناقبخوانان در قطب روده(2)و به رسته نرمه و سر فليسان و مسجد عتيق همان خوانند كه به در زاد مهران و مصلحكان(3).(4)
اين جلسات، به صورت منظّم و عمومى در روزهاى معيّنى برپا مىشده و در اين جلسات، شيعه و سنّى شركت مىكردند. جلسه شيعيان مناقبخوان در «رى»، روزهاى دوشنبه بر پا مىشده است. عبد الجليل مىنويسد:
و كدام دوشنبه باشد كه در مجلس ما از ده و بيست و پنجاه و پانصد منقبتخوان و عالم و بازارى از حنفيان و شفعويان كمتر باشند و مىشنوند و بعضى مىنويسند ... .(5)
مؤلّف كتاب بعض فضائح الروافض،(6)گزارشهاى متعدّدى از جلسات منقبتخوانى شيعيان ارائه كرده است. او كه از مخالفان منقبتخوانان و منقبتخوانى بوده است، مىنويسد: «در بيرانهها، جمع شوند و مناقب خوانند ... رافضيان، اين همه
1) . نقض، ص 77.
2) . گويا مراد از قطب روده، جايى بوده كه در آن محله مركزيت داشته است ر.ك: نقض، پاورقى، ص 77.
3) . در مصلحكان و زاد مهران، نام دو محله اصيل شيعى در رى بوده است ر.ك: همان جا.
4) . همان، ص 77.
5) . همان، ص 106.
6) . بعض فضائح الروافض، در سال 556 ق، به دست يكى از نويسندگان متعصّب اهل سنّت، عليه شيعه نوشته شده است. اين كتاب در باره شيعيان و امامان معصوم عليهمالسلام مفادى زننده به كار برده است. در سال 560ق، عبد الجليل قزوينى رازى كتابى با عنوان بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض» در ردّ آن نگاشت كه به نام نقض، مشهور است.
مناقبها بدان خوانند تا عوام الناس و كودكان دگر طوايف را از راه ببرند و فرا نمايند كه آنچه عَلى كرد، مقدور آدمى نبوده است و صحابه، همه دشمن على بودند».(1)
عبد الجليل رازى قزوينى - كه در كتاب نقض، مطالب بسيارى را در باره اينگونه جلسات از بعض فضائح الروافض نقل مىكند - ، ضمن دفاع از شيعه به جلسات فضايلخوانى اهل سنّت اشاره مىكند و در گزارشى بيان مىدارد كه از اهل سنّت، عجيب است كه چرا منقبتخوانى شيعيان را برنمىتابند در حالى كه فضايلخوانى اهل سنّت در هر كوى و برزن مشهود است. او بر اين باور است كه بيشتر منقبتخوانان، از نيكان روزگارند، و براى كسب رضاى خدا منقبت مىخوانند، در حالى كه بيشتر فضايلخوانان، تنها به قصد تأمين معاش به اين كار مىپردازند و از طبقه نكوهيده جامعه برخاستهاند.(2)
گفتنى است كه گاه برخى از مناقبخوانان توسط حكّام و برخى از متعصّبان، مورد حمله واقع مىشدند. ابو طالب مناقبى، نمونه مشهورى است كه عبد الجليل و صاحب كتاب فضائح، آن را بيان كردهاند.(3)
از مجموع گزارشهاى تاريخى مىتوان دريافت كه عالمان شيعى در اين دوران، بيشتر به قصد تخريب تبليغات فرهنگىدشمنان و تهاجم به بدنه فرهنگى حكومت، به مناقبخوانى روى مىآوردند كه البته ثمرات ارزشمند ديگرى نيز براى جمعيت شيعى دربرداشت و اهل سنّت نيز در دفاع از خود، شيوه فضايلنگارى را بناكردند. دليل ديگرى كه مىتوانست به رواج مناقب و فضايل در ميان شيعه و اهل سنّت در اين دوران بينجامد، حكمفرمايى تفكّر كلامى - معتزلى بر حوزههاى علميه تا قرن پنجم هجرى بود. با توجّه به اين فضاى حاكم، بيشتر بحثهاى هر دو گروه، عقلى بود؛ امّا از قرن ششم به بعد، نقل و گزارش حديثْ گسترش يافت. طبيعى بود كه در چنين جوّى، روايت كردن احاديث مناقبگونه - كه مخاطبان خوبى داشت - ، رونق يابد.
د. پيشينه مناقبنگارى
ترتيب تاريخىِ مناقبنگارى و مناقبخوانى، به روشنى مشخص نيست؛ ولى به نظر مىرسد كه در سه سده نخست هجرى، بيان روايات شفاهى، سبب نگارش كتابهاى مناقب گرديد. از سدههاى پنجم به بعد بود كه قرائت مناقب اهل بيت از يك كتاب مناقب، به «مناقبخوانى» شهره شد. بنا بر اين به نظر مىرسد كه اصطلاحات «مناقبخوانى» و «مناقبخوانان» - كه در كتاب نقض آمده است - ، همان بازخوانىِ منقبتها توسط مناقبيان از روى كتابهاى تأليف شده، به اين سبك است.
مناقبنويسى، تقريبا از سبكهاى اختصاصى شيعيان است كه از قرن دوم به بعد در ميان ايشان شايع شده است و تنها به مدايح و اوصاف پسنديده اهل بيت عليهمالسلام مىپردازد.(1)البته بعدها بعضى عالمان اهل سنّت نيز به همين شيوه، كتابهايى را تدوين كردهاند؛ امّا اين كتابها تنها به مناقب اختصاص ندارند و گاه علاوه بر بخشهايى كه اوصاف نيكوى افراد را بيان مىكنند، اضافاتى مانند تاريخ زندگانى فرد يا معجزات شخصيت مورد نظر نيز در آنها ديده مىشود. مفاد اين كتابها گاهى به غلو و مبالغه آميخته مىشود و مطالب ضعيف و دور از واقعيت هم در آن ديده مىشود. بنا بر اين، در استفاده از اين گونه كتابها مىبايست ابتدا از دانايى و توانايىِ
نويسنده آن آگاه شد و سپس روايات آن را با بررسى دقيق و موشكافانه مطالعه نمود.
گمانهاى بر اين استوار است كه اهل سنّت در مقابل سبك مناقب، شيوهاى را با
1) . بنا بر نقل نجاشى در كارنامه علمى افراد زير، «كتاب المناقب» وجود داشته است. تمام اين نويسندگان، پيش از سده ششم بودهاند: أحمد بن محمّد بن حسين قمى م 350ق، بكر بن أحمد بن إبراهيم بن زياد (از شاگردان امام جواد عليهالسلام )، جعفر بن أحمد بن يوسف أزدى، حسين بن سعيد أهوازى، عبد اللّه بن أبى خالد، على بن إبراهيم بن هاشم قمى، على بن حسن بن محمّد طائى طاطرى، محمّد بن أحمد بن على بن حسن بن شاذان قمى، محمّد بن أورمة قمى، محمّد بن حسن بن فروخ صفار قمى (م 290ق)، محمّد بن عبد الواحد مطرز أبيوردى (م 345 ق)، سيّد محمّد بن على بن حسين علوى (زنده در سال 478ق)، شيخ مفيد أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن نعمان (م 413) و نصر بن مزاحم منقرى عطّار كوفى (ر.ك: رجال النجاشى، ذيل عناوين هر يك از اسامى راويان).
عنوان «فضايل» (برترىها) ابداع كردهاند(1)كه بيشتر به مدايح خلفاى راشدين و برترىهاى صحابه مىپردازد.(2)براى نمونه، در كارنامه نگارشىِ افرادى چون احمد بن حنبل (قرن سوم)، احمد بن شعيب نَسايى (قرن چهارم) و ابنحجر عسقلانى (قرن نهم)، كتابهايى با عنوان «فضائل الصحابه» ديده مىشود.
مثالب، سبك مشتركى است كه شيعه و اهل سنّت، كتابهاى متعدّدى را به اين شيوه تأليف كردهاند. گفتنى است كه مناقب و مثالب، يكى از هشت جزء كتابهاى جوامع اهل سنّت است.
ه . كتابهاى مناقب در سدههاى ششم و هفتم هجرى
آقا بزرگ تهرانى در الذريعة، دهها عنوان كتاب را كه همگى يا با عنوان و يا در موضوع مناقب تدوين شدهاند، نام مىبَرَد. پس از تأمّلى در تاريخ نگارش كتابهاى مناقب، در مىيابيم كه بيشتر اين آثار در دو سده شش و هفت هجرى تدوين شدهاند، به گونهاى كه مىتوان گفت تعداد كتابهاى شناخته شده به اين شيوه نگارشى در اين دو سده، چند برابر تعداد كتابهاى مناقبى است كه در سدههاى سوم تا پنجم و همچنين هفتم تا معاصر تأليف شدهاند. كتابهاى مناقب و فضائل در اين دوران، بيشتر به بيان منقبتهاى امام على عليهالسلام و همچنين در مرحله بعد، به مناقب اهل بيت عليهمالسلامپرداخته شده است. براى دستيابى به كتابهاى مناقبمحور در اين دو سده، افزون بر جستجوى رايانهاى، كليدواژههاى مرتبط در نرمافزارهاى علوم اسلامى، مجلّدات مرتبط با موضوعات مناقبى سدههاى ششم و هفتم هجرى از كتابهاى الذريعة، موسوعة طبقات الفقهاء و
1) . اثبات مقدّم بودن سبك مناقب بر فضايل و يا اختصاص داشتن يقينىِ اين سبكها به گروهى از مسلمانان، دشوار است.
2) . مناقب، تنها در باره افراد نگاشته مىشد؛ ولى گستره و شمول فضايل، بيش از افراد بوده است؛ چرا كه نويسندگان فضايل، به برترىهاى شهرها، قبيلهها، مذهبها و ... نيز مىپرداختند. براى نمونه، ر.ك: فضائل العرب از احمد بن محمّد اشعرى، فضل الكوفه و فضل قم از سعد بن عبد اللّه اشعرى و ابنعقده، فضائل الشيعة از حسين بن محمّد فزارى و شيخ صدوق.
فهرس التراث نيز به صورت كتابخانهاى مطالعه شد. حاصل اين پژوهش، گردآورى عناوين شصت كتاب مناقبمحور در اين دو سده شد كه در ادامه، با آنها آشنا خواهيم شد. خوشبختانه بيشتر اين آثار يا منتشر شدهاند و يا نسخه خطى آنها موجودند. عناوين اين آثار، به صورت گذرا و به تفكيك تاريخ حيات مؤلّفان چنين هستند:
1 - 2. كتابهاى «الإحتجاج» و «فضائل الزهراء عليهاالسلام»
نويسنده: ابو منصور احمد بن على بن ابى طالب طبرسى (م حدود 500ق)، استاد ابن شهرآشوب است.(1)كتاب الإحتجاج وى بارها به چاپ رسيده است.
نويسنده: سيّد ابو إبراهيم ناصر بن رضا بن محمّد بن عبد اللّه علوى حسينى (ق 6 ق). شاگرد شيخ طوسى.(2)
نويسنده : ابن عيسى رمانى (زنده در دهههاى نخست سده ششم هجرى)، وى سبط شيخ طوسى و شاگرد دايىاش ابو على بن الشيخ بوده است.(3)
نويسنده : محمّد بن حسن بن على بن احمد بن على، مشهور به «فتّال نيشابورى» (م508ق).(4)بخش قابل توجّهى از اين كتاب به مناقب و فضائل اهل بيت عليهمالسلام پرداخته است. خوشبختانه، اين اثر نيز بارها منتشر شده است.
نويسنده: حافظ محمّد بن مؤمن نيشابورى (م حدود 526ق) از اساتيد منتجب الدين رازى (م585ق) است و ابن شهر آشوب (م588ق) او را كرّامى معرفى كرده است.(5)
7 - 8. كتابهاى «إعلام الورى بأعلام الهدى» و «تاج المواليد»
نويسنده: ابو على الفضل بن الحسن بن الفضل الطبرسى (470 - 548ق). وى مؤلّف آثار مشهورى چون تفسير مجمع البيان و جوامع الجامع است.(1)دو كتاب إعلام الورى بأعلام الهدى و تاج المواليد(2)در مناقب اهل بيت نيز بارها به چاپ رسيده است.
نويسنده: ضياء الدين ابى الرضا فضل اللّه بن على بن هبة اللّه حسنى راوندى كاشانى (زنده در سال 548ق). بنا به نقل سيّد على بن طاوس در كتاب اليقين (حديث 26)، احاديث اين مجموعه در فضائل امام على عليهالسلام بوده است.(3)
نويسنده : شيخ عماد الدين ابو جعفر محمّد بن ابى القاسم على بن محمّد بن على بن رستم ابن يزديان طبرى كجى آملى، مشهور به محمّد بن على طبرى (زنده در سال 553ق).(4)كتاب وى بر اساس آنچه خودش بيان داشته، در بيان منزلت تشيّع و درجات شيعيان و كرامات اوليا بوده كه در هفده جزء نگاشته شده است؛ امّا آنچه امروزه باقى است، تنها بخشى از آن است.
نويسنده : ابن شهريار الخازن (زنده در سال 554ق). وى سبط شيخ طوسى است و پدرش خازن، راوى صحيفه سجاديه بوده است. كتاب فوق در اختيار سيّد بن طاووس (م 664ق) بوده و وى در كتاب اليقين (باب 138) از آن استفاده كرده است.(5)
1) . همان جا.
2) . اين كتاب، با مقدّمه مرحوم آيت اللّه مرعشى در مجموعهاى با عنوان مجموعة نفيسة، توسط انتشارات بصيرتى قم به سال 1396ق، و سپس در سال 1406 ق، نيز مجددا به چاپ رسيده و در نرم افزار كتابخانه اهل بيت نيز موجود است.
3) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج1، ص 424، ش 2173.
4) . فهرس التراث، ج1، ص 553 - 605.
5) . همان جا.
12-14. كتابهاى «الفضائل»، «درر المناقب فى فضائل على بن ابى طالب» و «الروضة فى المناقب»
نويسنده : ابو الفضل سديد الدين شاذان بن جبرئيل بن اسماعيل بن ابى طالب قمّى مدنى (زنده در سال 558ق).(1)كتاب الفضائل بارها در ايران و عراق به چاپ رسيده است و از اين، كتاب گاه با عنوان المناقب نيز ياد شده است.(2)به نظر مىرسد كه اين كتابها با يكديگر متفاوت بوده باشد. براى نمونه وى در ابتداى الروضة فى المناقب تصريح كرده است كه اين كتاب را بعد از كتاب درر المناقب نگاشته است.(3)كتابهاى الروضة فى المناقب و الفضائل به چاپ رسيدهاند.
نويسنده: هاشم بن محمّد على (زنده در سال 558ق). اين كتاب از منابع بحار الأنوار و كتب مورد اعتماد سيّد هاشم بحرانى بوده(4)و بخشهايى از آن تا عصر حاضر باقى مانده و استاد محمّدحسين جلالى، از روى نسخه خطى شيخ شير محمّد همدانى رونويسى كرده است.(5)
نويسنده: شيخ ابو الفتوح رازى (زنده در سال 552ق).(6)اين رساله، به زبان فارسى است.
نويسنده: الشيخ الامام عماد الدين ابو جعفر محمّد بن على بن حمزة طوسى مشهدى، مشهور به ابن حمزه طوسى (زنده در سال 560ق).(7)كتاب الثاقب فى المناقب با تحقيق
نبيل رضا علوان (در انتشارات انصاريان قم به سال 1412 ق)، منتشر شده است.
نويسنده: ابو محمّد عبد اللّه بن احمد بن محمّد بن احمد بن عبد اللّه النصر، ابن خشّاب نحوى حنبلى، مشهور به ابن خشاب بغدادى (567ق). اين كتاب نيز با مقدّمه آية اللّه مرعشى در سال 1406 ق، به چاپ رسيده است.(1)
نويسنده: موفّق الدين محمّد بن احمد مكى خوارزمى (م568 ق). كتاب مناقب خوارزمى توسط انتشارات جامعه مدرّسين قم، به چاپ رسيده است.(2)
نويسنده: ابو القاسم على بن حسن بن هبة اللّه بن عبد اللّه بن حسين شافعى دمشقى، مشهور به حافظ ابن عساكر (499 - 571ق). استاد محمّدحسين حسينى جلالى مىنويسد: «اگرچه ابن عساكر پرورشيافته مكتب خلفاست، امّا در كتاب تاريخ مدينة دمشق - كه به سبك تاريخ بغداد خطيب نگاشته است - ، مباحث مربوط به علويان و اخبار ايشان را به دقّت و امانت گزارش كرده است». برخى از محقّقان معاصر، بخشهايى از كتاب وى را كه مربوط به روايات مرتبط با اهل بيت بوده، به صورت مستقل، منتشر ساختهاند.(3)
كتاب فضل أمير المؤمنين على بن ابى طالب عليهالسلام ، با تحقيق عبد الحسن محمّد على البقّال (در مدرسه و چاپخانه مسجد چهل ستون تهران، در سال 1403 ق) منتشر شده است.
1) . فهرس التراث، ج1، ص 553 - 605.
2) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج22، ص315، ش 7253.
3) . ر.ك: الاكتفاء بما روى فى اصحاب الكساء من روايات ابن عساكر، تلخيص و تعقيب: محمّدحسين جلالى و كتابهاى: ترجمة الإمام على بن أبى طالب عليهالسلام ، ترجمة الإمام الحسن عليهالسلام ، ترجمة الإمام الحسين عليهالسلام ، ترجمة الإمام زين العابدين عليهالسلام ، تحقيق: محمّدباقر محمودى.
نويسنده: قطب الدين ابو الحسين سعيد بن هبة اللّه بن حسن بن عيسى راوندى (م573ق). قطب الدين راوندى، سى و سه كتاب داشته و بخشى از آثار وى تا به امروز باقى ماندهاند.(1)كتاب الخرائج و الجرائح وى تا كنون بارها به چاپ رسيده است.
نويسنده : ابو عبد اللّه محمّد بن مسلم بن ابى الفوارس الرازى (زنده در سال581ق). او در سال 581ق براى سيّد بن طاووس حديث گفته است.(2)استاد محمّدحسين جلالى، از نسخه خطى كتاب الأربعين فى مناقب أمير المؤمنين عليهالسلام ، رونوشتى تهيه كرده است.(3)
نويسنده: ابو عبد اللّه محمّد بن مسلم بن ابى الفوارس رازى (م حدود 581ق)،(4)استاد سيّد عزّ الدين على بن فضل اللّه راوندى است. على بن عيسى اربلى در كشف الغمّة، و سيّد بن طاووس در كتاب اليقين، از اين كتاب نقل كردهاند و نسخه خطى اين كتاب در كتابخانه نظاميه بغداد موجود است.(5)
نويسنده: ابو الحسن على بن عبيد اللّه بن حسن بن حسين بن حسن بن حسين بن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى رازى، مشهور به منتجب الدين رازى (م585 ق). نام كامل كتاب اربعين چنين است: الأربعون حديثا عن أربعين شيخا من أربعين صحابيا فى فضائل الإمام أمير المؤمنين على بن أبى طالب عليهالسلام ».(6)اين اثر را انتشارات مدرسة الامام المهدى عليهالسلام در قم به چاپ رسانده است.
25 - 26. كتابهاى «مناقب آل ابى طالب» و «الأربعون حديثا فى مناقب سيدة النساء فاطمة الزهراء - سلام اللّه عليها - ».(1)
نويسنده: رشيد الدين ابو عبد اللّه محمّد بن على بن شهرآشوب بن ابى نصر بن ابى جيش سروى مشهور به ابن شهر آشوب (م 588 ق). كتاب مناقب آل أبى طالب توسط
سيّد هاشم رسولى محلاّتى تصحيح و در چهار مجلد به چاپ رسيده است.(2)
نويسنده: ابو الخير احمد بن اسماعيل بن يوسف بن محمّد بن عبّاس طالقانى قزوينى (512 - 590ق). اين كتاب با تحقيق سيّد عبد العزيز طباطبايى، در مجلّه تراثنا (ش 1، سال 1405ق) به چاپ رسيده است.(3)
28 - 30. كتابهاى «خصائص الوحى المبين فى فضائل أمير المؤمنين»، «عمدة عيون صحاح الأخبار فى مناقب إمام الأبرار» و «المستدرك المختار فى مناقب وصىّ المختار»
نويسنده: ابو الحسين يحيى بن حسن بن حسين بن على بن محمّد اسدى حلّى ربعى، معروف به ابن بطريق حلى (م 600 ق).(4)
نويسنده: أسعد بن إبراهيم بن حسن بن على بن على حلّى (زنده در سال 610ق). نويسنده، رواياتى را از اساتيد سنّىاش در يك جلسه كه در سال 610 ق برگزار شد، براى شاگردانش بيان كرده است. او در ابتداى كتاب مىنويسد: «از بسيارىاز اساتيد حديثم و همچنين حكايت شده از امام شافعى و امام احمد بن حنبل كه مقصود پيامبر از حفظ أربعين حديثا، يعنى چهل حديث در مناقب أهل البيت عليهمالسلام». نسخه خطى اين كتاب در كتابخانههاى نجف، تهران و تبريز، موجود است.(5)
نويسنده: خليفة عبّاسى الناصر لدين اللّه احمد بن المستضىء بأمر اللّه الحسن بن المستنجد العبّاسى (ولادت 552 ق، آغاز خلافت 575 ق، وفات 622 ق). وى اظهار تشيّع مىنموده و سيّد فخّار بن معد موسوى (م 630 ق) استاد سيّد بن طاووس، از وى روايت شنيده است.(1)
نويسنده: ابن ابى يحيى بن حميد حلبى (م 630 ق).(2)آقا بزرگ تهرانى مىنويسد: اين كتاب، يكى از منابع ميرزا محمّدحسين بن محمّد مؤمن شيرازى، شاگرد مجلسى دوم در حاشيهاى است كه بر إرشاد شيخ مفيد به سال 1088ق، نگاشته است.(3)
نويسنده: أبو السعادات أسعد بن عبد القاهر بن سفرويه اصفهانى (زنده در سال 635ق). سيّد بن طاووس در الطرائف مىنويسد: «در اين كتاب، نصوص صريحى از پيامبر مبنى بر خلافت امام على و مناقب روشن آن حضرت گرد آمده است». نسخه خطى اين اثر، در نجف موجود است.(4)
نويسنده: اسعد بن عبد القاهر بن اسعد اصفهانى (زنده در سال 635ق)،(5)از شاگردان
محقّق طوسى و شيخ ميثم بحرانى.(6)
نويسنده: ضياء الدين أبو عبد اللّه محمّد بن عبد الواحد بن احمد بن عبد الرحمان بن
اسماعيل بن منصور سعدى مقدسى حنبلى جماعيلى، مشهور به محمّد مقدسى (569 - 643ق). كتاب مناقب جعفر بن أبى طالب با تحقيق شيخ محمّد حسن آل ياسين (در چاپخانه المعارف بغداد) به سال 1389 ق، منتشر شده است.(1)
نويسنده: ابو الفضل محمّد بن ابو المكارم علوى حسينى. تأليف كتاب به سال 649ق بوده و نويسنده، اين رساله را در اثبات برترى اهل بيت عليهمالسلام بر ديگران و در قالب گفتگويى با يكى از عالمان اهل سنّت تدوين كرده است.(2)
نويسنده: ابو عبد اللّه حسين بن جبير(م حدود 648 ق). شيخ على بن سيف بن منصور در كنز جامع الفوائد و سيّد هاشم بحرانى در آثارش از كتاب نخب المناقب بسيار روايت كردهاند.(3)نسخه خطى اين كتاب در كتابخانه آية اللّه مرعشى در قم موجود است.(4)
39 - 40. كتابهاى «مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول» و «زبدة المقال فى فضائل الآل»
نويسنده: كمال الدين ابو سالم، محمّد بن طلحة بن محمّد بن الحسن القرشى العدوى الحفّار، وزير شافعى، مشهور به ابن طلحة قرشى (582 - 582ق). كتاب مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول، در نجف و قم منتشر شده است. نويسنده در ديباچه كتابش از كتاب ديگرش زبدة المقال نيز ياد كرده است.(5)
كتاب عمدة المطالب فى ترجمه المناقب نيز ترجمه فارسى كتاب مطالب السؤول است كه به دستور شاه طهماسب صفوى، توسط ابو الحسن على بن حسن زوارى
1) . فهرس التراث، ج1، ص 636.
2) . تاريخ تشيّع در ايران، ج 2، ص 546 به نقل از: ميراث اسلامى ايران، ش2، ص 503 - 526.
3) . أعيان الشيعة، ج 5، ص 465. اين كتاب، تلخيصى از مناقب ابن شهر آشوب است و گمانهاى بر آن است كه مناقب موجود به جهت كاستىهايى كه در آن است، چه بسا همين نخب المناقب شاگرد ابن شهر آشوب است.
4) . فهرس التراث، ج 1، ص 639.
5) . مطالب السؤول، ص 17.
انجام شده است.(1)
نويسنده: نا شناخته (زنده در سال 652ق). مدينة المعاجز از اين اثر در ذيل مناقب أمير المؤمنين عليهالسلام گزارش كرده است.(2)
42 - 43. كتابهاى «مناقب الطاهرين فى فضائل اهل بيت المعصومين» و «الأربعون حديثا فى فضائل أمير المؤمنين عليهالسلام »
نويسنده: عماد الدين حسن بن على بن محمّد بن على بن حسن طبرى. به تعبير مؤلّف، مناقب را در تولاّ و كتاب ديگرش كامل بهايى يا الكامل فى السقيفة را در تبرّا تدوين كرده است. طبرى در سال 673ق، مناقب را نگاشته است.(3)
افزون بر اين آثار او أربعون حديثا (4)را نيز به سبك منقبتنگارى به زبان فارسى ساده(5)براى مردم اصفهان نوشته است. وى مىنويسد: «در شهر اصفهان بودم و علماى آن بقعه را يافتم كه جمعى تفضيل صحابه مىنهادند بر اهل بيت و عترت رسول عليهمالسلام، و طايفهاى تفضيلِ عترت مىنهادند بر صحابه».
مؤلّف به طرفدارى از گروه دوم، چهل حديث از احاديث اهل سنّت را در فضيلت و برترى امام على بر ديگران ذكر مىكند.(6)
1) . الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج15، ص341، ش 2175.
2) . همان، ج11، ص302، ش 1799.
3) . همان، ج 22، ص 329، ش 7311.
4) . همان، ج 1، ص414، ش 2143.
5) . متن فارسى نگاشتههاى او بسيار ساده و روان و نزديك به فهم همگان است، تا آن جا كه گويا او در سادهنويسى، تعمّد داشته است، چنان كه در پايان كتاب كامل بهايى گفته است كه نخست اين كتاب را با «عباراتِ مشكله و الفاظ عويصه» نوشته، و چون ديده است كه استفاده از آن براى همگان دشوار است، به نگارش دوباره آن اقدام كرده است «اربعين طبرى»، نجيب مايل هروى، مجلّه مشكوة، ش 12 و 13، ص 113.
6) . اين كتاب به دست آقاى نجيب مايل هروى در سال 1365 ش، در مشهد تصحيح و چاپ شده است. متن كتاب را مجلّه مشكوة در شماره 12 و 13 پاييز و زمستان 1365، ص 110 - 140، منتشر كرده است.
اين كتاب به أربعين البهائى نيز شهره است؛ چه اين كه نويسنده، اثرش را به دستور وزير بهاء الدين محمّد بن وزير شمس الدين محمّد جوينى، متولّى حكومت بلاد ايران در دولت هلاكوخان نگاشته است.(1)
نويسنده: حسين بن محمّد بن حسن (م حدود سال 656ق). برخى وى را نزديك به عصر شيخ صدوق دانستهاند؛ ولىاستاد محمّد حسين جلالى، با ارائه ادلّهاى مستند، بر اين باور است كه وى در نيمه سده هفتم مىزيسته است.(2)نسخه خطى (و ناقص) كتاب مقصد الراغب فى فضائل على بن ابى طالب عليهالسلام در كتابخانه دانشكده الهيات مشهد موجود است.(3)
نويسنده: شرف الدين ابو محمّد عمر بن شجاع الدين موصلى (م 657ق). وى شيخ شافعيه بوده است و كتابش با تحقيق علاّمه سيّد على عاشور در بيروت به سال 1424ق، به چاپ رسيده است.(4)
نويسنده: ابو عبد اللّه محمّد بن يوسف بن محمّد نوفلى قرشى كنجى شافعى (م658ق). اهل سنّت وى را اهل علم و فضل دانسته و معاصر او مىگويد: «كان من أهل العلم بالفقه و الحديث لكنّه كان فيه كثرة كلام و ميل إلى مذهب الرافضة». در ذكر
حوادث سال658 ق، آمده است: «فثار العلوم بدمشق و قتلوا الفخر محمّد بن يوسف بن محمّد الكنجى فى جامع دمشق، و كان المذكور من أهل العلم لكنّه كان فيه شرّ و ميل إلى مذهب الشيعة». وى كتاب كفاية الطالب را در 112 باب به سال647 ق، در شهر
موصل نگاشت. اين كتاب با تحقيق محمّد هادى امينى (در مطبعة الحيدريه نجف) در سال 1356 ق، منتشر شده است.(1)
47 - 50. كتابهاى «اليقين باختصاص مولانا على عليهالسلام بإمرة المؤمنين»، «التحصين لأسرار ما زاد من أخبار كتاب اليقين»، «طُرَفٌ من الأبناءِ و المَناقِب فى شَرَفِ سيدِ الأنبياء و عِترَتِه الأطائِب»، و «الطرائف»
نويسنده: رضى الدين ابو القاسم على بن موسى بن جعفر بن محمّد، مشهور به سيّد على بن طاووس (589 - 664ق). اين دو كتاب آخر نيز كه از جهاتى منحصر به فردند، بارها منتشر شدهاند. نام كامل كتاب نخست چنين است: الطرف من الأنباء و المناقب فى شرف سيّد الأنبياء و الأطائب و طرف من تصريحه بالوصيّة و الخلافة لعلى بن أبى طالب.(2)
نويسنده: حسن بن بدر الدين علوى (م670ق). نسخه خطى بخشى از اين كتاب در كتابخانه مرعشى قم موجود است.(3)
52 - 53. كتابهاى «عين العبرة فى غبن العترة» و «بناء المقالة الفاطمية فى نقض الرسالة العثمانية»
نويسنده: جمال الدين ابو الفضائل سيّد احمد بن موسى بن جعفر، مشهور به سيّد احمد بن طاووس (م673ق). اين كتاب، پيشتر در سال 1369ق، در نجف و سپس توسط دار الشهاب قم به چاپ رسيده است. نويسنده در اين اثر، به دنبال آن است تا روايات و حوادثى را كه بيانگر برترى امام على عليهالسلام بر ديگراناند، گردآورد.(4)
54 - 55. كتابهاى «الأربعين عن الأربعين فى فضائل أمير المؤمنين» و «الدر النظيم فى مناقب الأئمّة اللهاميم»(5)
نويسنده: جمال الدين يوسف بن حاتم بن فوز بن مهند مشغرى شامى، مشهور به يوسف الشامى (زنده در سال 676ق). نسخه خطى كتاب الأربعين در كتابخانه شيخ
على محمّد نجفآبادى اصفهانى و نسخه خطى كتاب الدر النظيم در كتابخانه امام امير المؤمنين نجف موجود است.(1)
نويسنده: ابو الحسن على بن عيسى بن ابى الفتح اربلى (م 693 ق). اربلى كتابش را در سال 687ق، نگاشته است. اين كتاب در شمار بهترين و مشهورترين كتابهاى مناقب و تاريخ اهل بيت عليهمالسلاماست كه بارها با تحقيقهاى مختلف، به چاپ رسيده است.(2)
نويسنده: سيّد عبد الكريم بن طاووس حسنى (693 - 647 ق). اين كتاب نيز با تحقيق سيّد تحسين آل شبيب الموسوى (توسط مركز الغدير للدراسات الاسلامية، در سال 1419ق) به چاپ رسيده است.(3)
58 - 59. كتابهاى «ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى» و «مناقب أمير المؤمنين على بن أبىطالب»
نويسنده: محبّ الدين ابو العبّاس احمد بن عبد اللّه طبرى شافعى مشهور به حافظ محب الدين طبرى (615 - 694ق). وى امام جماعت مسجد الحرام بوده است. كتاب وى نيز بارها در عراق، و لبنان به چاپ رسيده است.(4)
نويسنده: زين الدين على بن يوسف بن جبير، مشهور به سبط ابن جبير (ق 7ق). اين كتاب در مشهد به سال 1418 ق، توسط مجمع امام هادى عليهالسلام منتشر شده است.(5)
گفتنى است كه برخى از آثار نيز همسو با اهداف مناقبنگارى در اين دوران تأليف شدهاند كه مىتوان به اين آثار اشاره كرد: الاعتماد فى الردّ على أهل العناد، از ابن رزّيك مصرى (م556ق)، الأربعين حديثا، اثر ظهيرالدين راوندى (زنده در
سال580ق)، الحجّة على الذاهب إلى تكفير أبى طالب (ايمان ابى طالب)، از فخّار بن معد موسوى (زنده در سال 630ق)، نزهة الكرام و بستان العوام، از محمّد بن حسين رازى (زنده در سال 658ق) به زبان فارسى در بحثهاى روايى امامت.
و. ويژگى كتابهاى مناقب 1. ويژگىهاى ساختارى
كتابهاى مناقب از يك نگاه، به دو دسته اصلى تقسيم مىشوند:
يك. ويژه مناقب امام على عليهالسلام
به نظر مىرسد كه بخش قابل توجّهى از كتابهاى مناقب، تنها به مناقب امام على عليهالسلام پرداختهاند. به بيان ديگر، بيشتر كتابهاى مناقب، دست كم در دو سده ششم و هفتم هجرى در اين دسته جا دارند. اين كتابها را نيز مىتوان به گروههاى ديگرى تقسيم نمود:
يك. فضائل امام على در قرآن : مانند كتاب نزول القرآن فى شأن أمير المؤمنين، اثر محمّد بن مؤمن نيشابورى (م526ق) و كتاب خصائص الوحى المبين فى فضائل أمير
المؤمنين اثر ابن بطريق حلى (م600ق).
دو. فضائل امام على از زبان پيامبر خدا: مانند كتابهاى بشارة المصطفى لشيعة المرتضى، اثر محمّد بن على طبرى (زنده در سال 553ق)، الفضائل، اثر شاذان بن جبرئيل (زنده در سال 558ق)، كتابهاى عمدة عيون صحاح الأخبار فى مناقب إمام الأبرار و المستدرك المختار فى مناقب وصى المختار، از ابن بطريق حلّى (م600ق).
سه. فضائل گوناگون: مقصد الراغب فى فضائل على بن أبى طالب، اثر حسين بن محمّد بن حسن (زنده در سال 656ق)، كفاية الطالب فى مناقب على بن أبى طالب، اثر محمّد بن يوسف الكنجى (م658ق) و أنوار اليقين فى فضائل أمير المؤمنين، اثر حسن بن بدر الدين علوى (م670ق).
دو. ويژه مناقب ديگر معصومان يا بزرگان
ديگر كتابهاى مناقب، به منقبتهاى معصومان عليهمالسلام و گاه افرادى از نزديكان ايشان پرداختهاند.
كتابهايى نظير تاج المواليد، اثر ابو منصور طبرسى (م500ق)، إعلام الورى بأعلام الهدى، از ابو على طبرسى (م548 ق)، مصباح الأنوار فى فضائل الأئمّة الأطهار، اثر هاشم بن محمّد على (زنده در سال 558ق)، الثاقب فى المناقب، اثر ابن حمزه طوسى (زنده در سال 560ق)، تاريخ مواليد الأئمّة و وفياتهم، از ابن خشاب بغدادى (م 567 ق)، الخرائج و الجرائح، اثر قطب الدين راوندى (م573ق)، مناقب آل أبى طالب، از ابن شهر آشوب (م 588ق)، نخب المناقب لآل أبى طالب، از حسين بن جبير (زنده در سال 648ق)، مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول، اثر ابن طلحة القرشى (م652ق)، مناقب آل محمّد، از عمر بن شجاع الدين موصلى (م657ق)، عين العبرة فى غبن العترة، از سيّد احمد بن طاووس (م673ق)، الدر النظيم فى مناقب الائمّة اللهاميم، از يوسف الشامى (زنده در سال 676ق)، كشف الغمّة فى معرفة الأئمّة، از بهاء الدين اربلى (م693ق)، ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى، اثر حافظ طبرى (م694ق).
يكى از مشكلات غالب كتابهاى مناقب، اين است كه روايات آنها فاقد اسناد است و
بيشتر روايات آنها مرسل بوده و گاه حتّى نام منبع خود را نيز ذكر نكردهاند. برخى از نويسندگان در آغاز كتاب، دليل اين شيوه نگارشى را شهرت داشتن اين گونه روايات دانستهاند. طبرسى در ابتداى كتاب احتجاج مىنويسد: «و اسناد بسيارى از اخبار را به دلائلى چون اجماع، عقل، و تواتر در كتب فريقين نياوردم».(1)
الاحتجاج، ج1، ص 14.
برخى نيز در فصل نخست كتاب، اسناد خود را تا كتابهاى منبع اعلام كرده و به اعتماد به همين اسناد، روايات را بدون سند تقديم خوانندگان نمودهاند، مانند كتاب مناقب آل أبى طالب. اين كمتوجّهى به اسناد سبب شده كه با از بين رفتن برخى از منابع موجود در سدههاى پيشين، بخشى از روايات مناقبى، فاقد سند شده و امروزه از اعتبار ساقط شود. در حال حاضر، روايات بسيارى در كتابهاى مناقب به چشم مىخورد كه از منفردات اين آثار به شمار مىرود.گفتنى است كه برخى از كتابهاى مناقب، نظير بشارة المصطفى و العمدة، روايات خود را تقريبا به طور كامل با سند كامل آوردهاند و در برخى كتابهاى مناقب، چون عين العبرة و اعلام الورى نيز اسناد كامل در كنار روايات مرسل ديده مىشود.
دو. تاريخنامه
بيشتر كتابهاى مناقب، به ويژه آن دسته از كتابهايى كه مناقب تمام معصومان را در بر دارند، به بيان شمّهاى از تاريخ زندگانى هر يك از امامان نيز پرداختهاند. از اينرو
مىتوان اين آثار را در شمار منابع تاريخى دانست.
سه. استفاده از جاذبهها
نويسندگان مناقب، به فراخور ذوقيات خويش از جاذبههايى نظير شعر و داستان سود جستهاند. براى نمونه، ابن شهر آشوب در سرتاسر كتاب مناقب آل أبى طالب، از اشعار و داستانهاى آموزنده، بهره برده است.
1) .
يك. فضاى مناظره
فضاى بيشتر كتابهاى مناقبمحور را مىتوان فضاى مناظره دانست. همان گونه كه در فنّ مناظره، حاضر جوابى و اسكات خصم، از اهمّيت بهسزايى برخوردار است، و گاه فرد مناظره كننده، بيش از آن كه به دنبال بيان درست مطلب باشد، خاموش كردن مخالف را مىپسندد، در برخى از كتابهاى مناقبمحور نيز اين گونه است. بنا بر اين، گاه بعضى از روايات كتابهاى مناقب، از استوارىِ چندانى برخوردار نيستند.
دو. تساهل عمومى
تساهل عمومى، در بيان فضائل و مناقب از ديرباز وجود داشته است. حتّى متقدّمان از بزرگان شيعه نيز در بيان مناقب، دچار اين تساهل بودهاند.
سه. اسطورهسازى
زيادهگويى يا اسطورهسازى نيز اشكالى است كه به برخى از راويان و مناقبگويان وارد است. مناقبگويان، گاه كوه سازى از كاه را عملى مقدّس مىشمارند و از اين راه، آسيبها و خراشهايى را به صورت زيباى تشيّع وارد ساختهاند.
چهار. كاربرد واژگان توهينآميز
در كتابهايى كه در پاسخ به فرد يا گروه خاصى تأليف شده است، گاه واژگانى توهينآميز ديده مىشود كه از ساحت نقد علمى به دور است.(1)البته توهينهاى علمى قزوينى رازى در كتاب نقض، تنها خطاب به مخاطبش نويسنده بعض فضائح الروافض است و نه تمام اهل سنّت. اين در حالى است كه مخاطب وى در توهينهاى خويش به تمام شيعيان، جسارت كرده است.
1) . عبد الجليل در كتاب نقض، بارها به مخاطب خويش توهين كرده است، اگرچه مخاطب او نيز در توهين، پيشدستىكرده است؛ امّا شايسته نبود كه رازى تلافى كند. قزوينى مخاطبش را معمولاً با عبارات «خارجى ملعون، ناصبى، مجبّر مشبّهى و...» خطاب مىكند.
ز. چرايىِ فزونى مناقبنگارى در اين دوران 1. عوامل علمى - فرهنگى يك. وجود اختلاف شديد در باره أمير المؤمنين و خلفا
بازخوانىِ مقدّمه كتابهاى منتشر شده در دو سده شش و هفت هجرى، و نوع نگارشهاى كلامى اين دوره، نشان از آن است كه مخالفان مذهب تشيّع به شبههپراكنىِ بسيارى روى آورده بودند و در برخى موارد نيز شيعيان، دست از تشيّع كشيده و افراد مايل به شيعه نيز از حقْ رويگردان شده بودند. اين اختلافات - كه ناشى
از تلاشهاى عالمان عامّه بوده - ، در آثار متعدّد اين دوران به خوبى نمايان است. ابن
شهر آشوب (م 588 ق) مهمترين انگيزه خود را از نگارش كتاب مناقب آل ابىطالب همين نكته مىداند:
محمّد بن على بن شهرآشوب مازندرانى گويد: هنگامى كه كفر و ناسپاسى دشمنان و خوارج را نسبت به امير المؤمنين ملاحظه كردم و در يافتم كه شيعه و سنّى در شخصيت آن حضرت اختلاف دارند و بيشتر مردم، از ولايت اهل بيت رويگردان هستند و از يادكرد ايشان گريزان و به علوم اهل بيت طعنه مىزنند و نسبت به اظهار محبّت به ايشان اكراه دارند، از خواب غفلت بيدار شدم و اين جريانات توفيقى شد تا احوال برايم آشكار شود و به مسائل و اقوال اختلافى واقف شوم و به سراغ منابع عامّه رفتم و ملاحظه كردم كه اين مطالب، برگرفته از روايات عامّه است كه مشحون از احاديث مورد اختلاف، و اخبار مضطربى است كه از راويانى ضعيف و مجروح با گرايشهاى ناكثين، قاسطين، مارقين، خاذلين، واقفه، خوارج و شاكّين گزارش شده است و «وما آفة الأخبار إلاّ رواتها؛ راويان، تنها آفت روايات هستند»؛ چه اين كه اين گروه از عالمان عامّه، گرد هم آمدهاند تا نور الهى را خاموش سازند. آيا نديدى كه پاكترينهاى ايشان، حديث انگشتر و قصّه غدير و خبر طير و روايات مربوط به آيه تطهير را از آثارشان حذف كردهاند؟ ... و خوبهايشان هم به احاديث «أنا مدينة العلم و على بابها، و حديث لوح» ايراد مىگيرند؟ مشهورترينهاى ايشان نيز از نقل حديث
وصيّت، خوددارى مىكنند؟ پس مىگويم: «إن هذا لشىء عجاب، أفبهذا الحديث أنتم مدهنون فماذا بعد الحق إلاّ الضلال فأنى تصرفون».(1)
بهاء الدين اربلى (م693ق) در كشف الغمّة فى معرفة الأئمّة بيان كرده كه با برخى از قاضيان و مدرّسان عامّه، آشنا بوده و مىنويسد:
با آنها گاه به به زيارت حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام مىرفتيم؛ ولى آنها به داخل عتبه نمىآمدند و حال آن كه قبور فقرا و صوفيه را زيارت مىكردند... و هر گاه كه به يكى از ايشان نسبت مىدادند كه محبّ اهل البيت عليهمالسلام است، سريعا انكار و اعتذار مىنمود، و هر كتابى را كه مىديدند كه اخبار و فضايل اهل بيت عليهمالسلام را در بر دارد، آن را بيهوده مىشمردند.(2)
اين بيان به خوبى روشن مى كند كه نگاه عمومىِ عالمان عامه بر كتب مناقب در اين سدهها چگونه بوده است. اين شيوه عملكرد و پرهيز از اين كه خود را محبّ اهل بيت عليهمالسلام بدانند كه خلاف نص قرآن است، بىترديد آتش اختلاف را شعلهورتر مىساخته است.
ابن بطريق حلّى (م600ق) نيز نخستين دليل نگارشش را بحث اختلافات موجود مىداند و تصريح مىكند كه:
... هنگامى كه اختلافات شيعه و سنّى در مناقب امير المؤمنين على بن ابى طالب فزونى يافت، و مردم هر كدام به مذهبى گرويدند، و هر فرقهاى بر مقدار توانش و آنچه به ايشان رسيده بود، مناقب آن امام را نگاشت و از سوى ديگر، نظريات هر فرقهاى در اعتقاد به امامت ايشان، از جهت تقديم و تأخيرش متفاوت بود و حال آن كه ساير مسلمانان در اصل امامت ايشان اجماع داشتند ... (3)
در يك اثر نفيس در اين دوران - كه خالقش سيّد بن طاووس است - ، اين اختلافها آشكارتر از ديگر آثار، نمايان شده است. سيّد در كتاب الطرائف، خود را يك
ذمّى غير مسلمان فرض كرده كه در بدو آشنايى با مسلمانان، با اختلافات گوناگون مذاهب اسلامى روبهرو مىشود و سعى مىكند تا از بين متون اكثريت مسلمانان يعنى اهل سنّت، حق را بيابد.(1)بنا بر اين، جمعى از نويسندگان با انگيزه حلّ اختلافات، قدم به عرصه مناقبنگارى گذاشتهاند. چه بسا اين گروه، نگارش خود را فرا مذهبى مىدانستند و بر اين باور بودند كه اگر هر كدام از عامّه نيز با رويكرد انصاف، اين آثار
را مطالعه كنند، نگاهشان تغيير خواهد كرد.
دو. دانشافزايى شيعيان
تبليغات دستگاههاى حاكمان از يك سو و نشر روايات فضايل صحابه و فرافكنى عالمان عامّه از سوى ديگر سبب مىشد كه رسانههاى اصلى، همواره مروّج انديشه عامّه باشند. افزون بر اين، سختگيرىهاى حاكمان بر شيعيان نيز در اين دو سده، بسيار مشهود بوده است. اين مجموعه عوامل، سبب رويگردانى بيشتر مردم از ولايت شده بود.(2)
به نظر مىرسد كه گروهى از مناقبنويسان در اين دوران، با هدف حلّ اختلافات شيعه و سنّى، به نگارشهاى مناقبمحور روى آوردهاند. برخى نظير ابن بطريق و ابن شهر آشوب، به اين نكته تصريح كردهاند. البته گروهى ديگر نيز براى حفظ انديشههاى شيعى و پاسدارى از كيان تشيّع، دست به قلم گرفتهاند. گروه دوم، اصرارى بر نقل مطالب از منابع عامّه نداشتهاند، هرچند از باب «الفضلُ ما شَهِدَت به الأعداء» كه يعنى فضيلت آن است كه دشمنان نيز به آن اعتراف كنند، گاه به سخنان عامّه نيز توجّه كردهاند. تلاش طبرى در بشارة المصطفى، بيشتر تلاشى درونگروهى است. اين دسته از نويسندگان، به هدف دانشافزايى شيعيان، آثارى را خلق كردند تا
شيعيانى را كه از ضعف عقيدتى برخوردارند، در مقابل هجمههاى دشمنانْ مجهّز كنند. شيخ محمّد بن على طبرى (زنده در سال 553ق) در ديباچه كتاب بشارة المصطفى لشيعة المرتضى مىنويسد:
... امّا آنچه سبب شد كه من اين كتاب را سامان دهم، اين است كه مشاهده كردم جمع كثيرى و گروه بسيارى كه آنها را شيعه مىنامند، تشيّع را نمىشناسند و مرتبه و مقام آن را نمىدانند و حقش را اداء نمىكنند و حرمتش را پاس نمىدارند. حال آن كه بر عاقل واجب است كه اگر با چيزى همراه است، آن را به خوبى بشناسد تا اگر محترم است، بتواند به خوبى اكرامش كند و اگر عزيز است، عزيزش دارد و آن را از پلشتىها نگاه دارد. من اين كتاب را گرد آوردم تا مجموعهاى باشد از مباحثى كه در بردارنده منزلت تشيّع و درجات شيعه و كرامات اولياى الهى يعنى ائمّه اطهار باشد.(1)
سه. مناظره و پاسخگويى به عالمان عامّه
يكى ديگر از عواملى كه سبب فزونى كتابهاى مناقبمحور و نظير آن در اين دوران شد، پاسخگويى به عالمان عامّه بوده است. شيوه پاسخگويىها گاه به صورت مناظره نظير كتاب نقض و الاحتجاج و گاه به صورت بيان مناقب از منابع عامّه نظير مناقب آل ابى طالب و العمدة بوده است.
در همين راستا، عبد الجليل قزوينى رازى، كتاب نقض، ابو منصور طبرسى (م500ق) كتاب الاحتجاج، ابن رزّيك المصرى (م556ق) كتاب الاعتماد فى الرّد على أهل العناد، فخّار بن معد موسوى (زنده در سال 630ق) كتاب الحجّة على الذاهب إلى تكفير أبى طالب (ايمان أبى طالب) و محمّد بن حسين رازى (زنده در سال 658ق) كتاب
نزهة الكرام و بستان العوام (به فارسى) را نگاشتهاند.
همچنين كتاب بناء المقالة الفاطمية فى نقض الرسالة العثمانية اثر ابو الفضائل احمد بن موسى بن طاووس (م 673 ق)، از مهمترين آثارى است كه در پاسخگويى به
1) . مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 13.
شبهات القا شده بر شيعه و همچنين اثبات ولايت امير المؤمنين على عليهالسلام در سده هفتم نگاشته شده است.(1)احمد بن طاووس در سراسر اين كتاب، با ادلّه عقلى و نقلى فراوان، شبهات و القائات جاحظ را در كتاب الرسالة العثمانيه(2)پاسخ داده است. نمونه ديگر، رساله فارسى فضائل الأئمّة و اهل بيت اثر شيخ ابو الفتوح رازى (زنده در سال 552ق) است. بنا بر آنچه كه در ابتداى رساله آمده است، «چون شيخ ابو الفتوح رازى به قصد حج به اصفهان رسيد، شنيد كه جمعى نابكار، سبّ شاه دلدل سوار يعنى حيدر كرّار مىكردند. رفع اين قضيه را فرضتر از حج دانسته ...»(3)و گويا همين رساله را به نيّت پاسخگويى به ياوهسران عامّه در اصفهانْ تأليف كرده است.
نويسندگان شيعى اين دوره، جملگى بر اين باورند كه روايات ولايت و مناقب امام على عليهالسلام و برخى از اهل بيت عليهمالسلام در منابع عامّه به وفور وجود دارد و اين گونه روايات، ساخته انديشه شيعى نيستند. عبد الجليل قزوينى رازى مىنويسد:
و اخبار در امامت و ولايت و فرض طاعت و قربت و قرابت و سخاوت و فضل و اخوّت و مناقب امير المؤمنين، بيش از آن است كه سنّى و حنفى و شيعى روايت كردهاند كه بگفت صد هزار خارجى و ناصبى و مبتدع پنهان و باطل نشود بايد كه تا جانش برآيد به كتبخانه ساوه و همدان و قزوين و اصفهان شود كه رافضى نباشند و از راويان سنّى معتمد بشنود تا بداند كه نه ساخته بو جعفر بابويه و [نه] انداخته بو جعفر طوسى است كه صدهزار لعنت بر دشمنان سه مرتضى، و دو بو جعفر، و دو مفيد باد اخبار است به اسناد مذكور در كتب أئمّه مسطور، نه خرافات و نه ترّهات است، همه أئمّه
1) . گفتنى است كه احمد بن طاووس، كتاب ديگرى نيز با عنوان الروح دارد كه پاسخ به ابن ابى الحديد معتزلى است.
2) . رساله عثمانيه، نوشته جاحظ عمرو بن بحر م 255ق، در سال 1374 ق، در مصر به چاپ رسيده است.
3) . تاريخ تشيّع در ايران، ج 2، ص 546 (به نقل از فهرست نسخههاى خطّى كتابخانههاى رشت و همدان، ص 1549).
قبول كردهاند و همه اصحاب الحديث تزكيه كرده، كه مادر به مرگ ناصبيان نشيناد خود عقل را استعمال نكنند كه إمام نصّ مىبايد، و از قرآن برنخوانند كه الاّ معصوم امامت را نشايد، و از اخبار بنبينند كه امام بايد كه عالمتر باشد به احكام شريعت از همه امّت.(1)
ابن بطريق در العمده و سيّد بن طاووس در الطرائف براى اثبات وجود روايات مناقب در آثار عامّه، تنها به منابع روايى ايشان اكتفا كردهاند. ابن بطريق حلّى بر اين باور است كه پيش از وى هيچ كس از سنّيان منصف يا شيعيان، مانند اين اثر را خلق نكرده است. از اين رو، وى سخنان خداوند و كلمات پيامبر صلىاللهعليهوآله را از اين منابع عامه گردآورده است:
دو كتاب صحيح مسلم و بخارى و همچنين از كتاب الجمع بين الصحيح البخارى و مسلم، اثر ابى عبد اللّه محمّد بن ابى نصر حميدى، كتاب الجمع
بين الصحاح الستّة، اثر شيخ ابى الحسن رزين بن معاوية بن عمّار عبدرى، مسند أحمد بن حنبل و تفسير القرآن ابو اسحاق أحمد بن محمّد بن ابراهيم ثعلبى.(2)
در اين سدهها روايات مناقبىِ مقبول فريقين، آسيبهايى را از ناحيه عامّه به خود ديده است. يكى از مهمترين آسيبها را مىتوان «تأويلهاى نادرست» اين روايات برشمرد. ابن شهر آشوب به اين نكته چنين اشاره مىكند:
و گروهى را يافتم كه اخبار اجماعى را به تأويل مىبرند؛ آيات و رواياتى نظير «إنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ» و «أنت منّى بمنزلة هارون من موسى» و «إنّى تارك فيكم الثقلين». آرى اينان مصداق اين آيات هستند: «وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أنْفُسُهُمْ ظُلْما وَ عُلُوًّا؛ با آن كه در دل به آن يقين آورده بودند، ولى از روى ستم و برترىجويى انكارش كردند».(3)«وَ ما مَنَعَ النّاسَ أنْ
يُؤمِنُوا إذْ جاءَهُمُ الْهُدى وَ يَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ؛ مردمان را چون به راه هدايت فرا خواندند، هيچ چيز از ايمان آوردن و آمرزش خواستن، بازشان نداشت»(1).(2)
ابن شهر آشوب با همين انگيزه، سعى كرده است تا به اين گونه موارد در كتاب مناقب خويش پاسخ گويد.
گروهى از عامّه، وجود روايات مناقب را در منابع خودشان منكر نبودهاند؛ امّا به دنبال از حجّيت انداختن اين روايات، صدور آنها را منكر شده و آنها را ساختگى دانسته و يا تضعيف كردهاند. گفتنى است كه اين، شيوه متداول عامّه بوده و در سراسر كتابهاى الموضوعات، ميزان الاعتدال، لسان الميزان و الكامل، روايات مناقبى مشاهده مىشود و يكى از ادلّه اصلى تضعيف روايات المستدرك على الصحيحين حاكم نيز گزارش رواياتى نظير روايت «طير مشوى» است. ابن شهر آشوب با اشاره به همين نكته مىنويسد:
و گروهى از عامّه، اكثر مناقب را مانند احاديث حباب، ثعبان، اسد، جان، سفرجل و رمان را نقل مىكنند؛ ولى مىگويند: «هذا إفك قديم وبهتان عظيم»... . و گروهى از عامّه راويان روايات مناقب را جرح و قدح مىكنند و يا الفاظ روايات را مشكلدار مىدانند و در معانى آن خدشه مىكنند.(3)
برخى نيز متون روايات را خلاف عقل و نقل دانسته و از اين رو، اين روايات را انكار مىكنند. نويسنده كتاب بعض فضائح الروافض به برخى از اين امور اشاره كرده و عبد الجليل رازى نيز بر مبناى مناظره، پاسخ گفته است. وى در كتاب نقض چنين آورده است:
امّا آنچه گفته است: «گويند: آنچه على كرد، مقدور آدميان نباشد» هر كه را از عقل و علم، اندك مايه بهرهاى باشد، اين معنى نگويد و به روا ندارد،
آنچه على كرده است، همه از امثال آن است كه دگر آدميان كردهاند و بر امثال آن قادر باشند، و آنچه آدميان بدان و امثال آن قادر نباشند چون خلق اجسام عالم و اعراض مخصوصه، على نيز بر آن قادر نباشد و جنس آن، داخل نباشد تحت مقدور بشر.(1)
كتاب نقض به خوبى بازگو كننده تضعيفات گسترده عامه نسبت به رواياتى است كه در متون خودشان آوردهاند. در بخشى ديگر، عبد الجليل به نويسنده مخالف خويش - كه بر روايات مناقب خرده گرفته و آن را تضعيف نموده - اين گونه پاسخ مىدهد:
و امّا آن خبر كه رد كرده است و تعجّب نموده كه از اُمّ سلمه روايت كردهاند دگر باره به حساب كورتر است كه راويان خبر، بيشتر سنّى و حنفىاند و در كتب فريقين ظاهرتر است كه در كتب شيعت، اوّلاً راوى اين خبر، قاضى بو بكر احمد بن كامل بن خلف است سنّى بوده است كه او روايت كرده است از قاسم بن العبّاس المعشرى و هم شيعى نيست، و او روايت كرده است از زكريّا بن يحيى الخزّار المقرى كه عدلى مذهب بوده است كه او روايت كرده است از اسماعيل بن عبّاد كه او روايت كرده است از شريك، و شريك از منصور، و منصور از ابراهيم، [و ابراهيم ]از علقمه [و علقمه] از عبد اللّه
عبّاس پدر خلفا كه گفت: خرج رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فلم يلبث أن جاء علىّ عليهالسلام و اين حديث بطوله زيادت از آن است كه ناصبى آورده است اين راويان بر اين وجه از مصطفى در حقّ على روايت كردهاند كه به ذكر خبر و معنى آن كتاب بيفزايد. رسول گفته است، و اُمّ سلمه شنوده است و روايت كرده، و گر چهار هزار خبر را راوى عايشه مىشايد و يكى مردود نيست؛ اُمّ سلمه فاضلتر است و بزرگتر از بسيارى از زنان رسول، مگر بدان مردود باشد كه او را با على و فاطمه و آل ايشان خصومتى و عداوتى نبوده است؟(2)
يكى از دلايل يا محورهاى پاسخگويى شيعيان به عالمان عامّه، تحريف روايات
مناقب از جانب ايشان است. اين تحريفها گاه با زيادت در روايت، گاه با كم كردن بخشى از روايت و گاه با دگرگونى كامل روايت، به وقوع پيوسته است. ابن شهر آشوب با توجّه به اين گونه روايات در سرتاسر كتاب مناقب، به اين موارد اشاره كرده و در ديباچه كتابش نيز آورده است:
و گروهى از عامّه، روايات را كم يا زياد نمودهاند. به عنوان نمونه، روايت «من كنت مولاه فعلى مولاه» را آوردهاند؛ ولى دعاى پس از آن را حذف كردهاند و همچنين روايات «أنت منّى بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبى بعدى» و «الحسن والحسين سيّدا شباب أهل الجنّة» را گزارش كردهاند؛ ولى ادامه آن را روايت نكردهاند... وگروهى ديگر از عامّه، در مقابل هر حقّى، باطلى را ساختهاند. آنها در مقابل اين روايات «الحسن والحسين سيّدا شباب أهل الجنة» و «كان أحبّ الناس إلى رسول اللّه من الرجال على، و من النساء فاطمة»، و نظاير آن روايات را تحريف نمودهاند. «وَ يُجادِلُ الَّذينَ كَفَرُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ؛ و كافرانى كه مىخواهند به نيروى باطل، حق را از ميان ببرند جدال مىكنند»(1).... و گروهى ديگر از عامّه، مناقب اهل بيت عليهمالسلام را براى افراد ديگر دگرگون ساخته و اسامى ديگرى را جايگزين كردهاند، مانند حديث سدّ الأبواب، صالح المؤمنين، الاسم المكتوب على العرش، و تسليم جبرئيل. «الَّذينَ يَسْتَحِبُّونَ الْحَياةَ الدُّنْيا عَلَى الاْخِرَةِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجا أُولئِكَ فى ضَلالٍ بَعيدٍ؛ آنان
كه زندگى دنيا را از آخرت دوستتر دارند و ديگران را از راه خدا باز مىدارند و آن را منحرف مىخواهند، سخت در گمراهى هستند»(2).(3)
نظير آنچه كه ابن شهر آشوب گزارش كرده، در كتابهاى روايىِ افرادى نظير امين الاسلام طبرسى، ابن حمزه طوسى، اربلى، سيّد على بن طاووس، سيّد احمد بن طاووس، عبد الجليل قزوينى و ديگر نويسندگان اين دوره مشاهده مىشود.
در متون عامّه آمده است كه ابو بكر از امام على عليهالسلام شجاعتر بوده، و مرحب را محمّد بن مسلمة كشت، ذو الثدية در مصر كشته شد، و ابوبكر در اَداى سورة برائت بر على عليهالسلام امير بود. انس بن مالك، سوره برائت را قرائت كرد. محسن فرزند حضرت فاطمة در زمان پيامبر به دنيا آمد و در همان زمان نيز سقط شد و... و حتّى جاحظ گفته بود كه ايمان على، ايمان درستى نيست؛ چه اين كه او كودك بوده است و شجاعت او نيز شجاعت نيست؛ چراكه پيامبر خبر داده بود كه او را ابن ملجم خواهد كشت و جنگهاى على اشتباه بوده و مسلمين را عمدا كشته است و... .(1)
شيعيان در سدههاى ششم و هفتم هجرى در بيشتر نقاط ممالك اسلامى، به عنوان يك اقليت مذهبى - سياسى تحت ستم ويا انزواى حاكمان قرار داشتند. البته برخى از مناطق همچون حلّه و حلب، داراى حكومتهاى محلّى بودند و در سرزمينهايى چون مصر، حكومت مقتدر فاطمى بر سر كار بودند كه تقريبا تمام اين حكومتهاى شيعى در اين دو سده، مقهور حكومتهاى سنّى شدند و از بين رفتند.
يك. ستم حاكمان بر شيعيان
ظهور حكومتهاى مخالف شيعى نظير سلجوقيان در مشرقزمين و ايّوبيان در غرب ممالك اسلامى، منجر شد تا حكومتهاى محلّى شيعى و فاطميان مصر منحل شوند. پيش از اين نيز در سده پنجم هجرى، حكومت مقتدر و علمدوست آل بويه توسط تركان سلجوقى منقرض شده بود. برخوردهاى حاكمان و درگيرىها در اين دو سده، بيشتر با اسماعيليه و باطنيه بوده؛ امّا شيعيان امامى نيز از آن بىنصيب نبودهاند.
عماد الدين طبرى در كتاب مناقب الطاهرين (نوشته به سال 673 ق) با توجّه به همين ستمها مىنويسد:
ششصد سال خلفاى بنى اميّه و بنى عبّاس، اخفاى مناقب اهل بيت
1) . همان جا.
مىكردند و راويان را مىكشتند و دفترها و احاديث اهل بيت را مىسوختند.(1)
برخى از مهمترين ويژگىهاى سياسى اين دوران را مىتوان اين گونه شماره كرد:
هجمه بر فلسفه و فيلسوفان و توجّه به تصوّف.
گسترش و شيوع كرامات اوليا و صوفيه، و تأليف آثارى مانند: كنز الأولياء، عبد القادر گيلانى (م 561 ق) در اين راستا.(3)
در سده هفتم هجرى نيز با ظهور مغول و قتل عامهاى وحشيانه در حدود نيم قرن، مجموعه ممالك شرق در حيرت و ترس زندگى مىكردند.
بازخوانى حوادث مهم سالشمار اين دو سده، خود به خوبى بازگو كننده فشارهاى عمومى حكّام بر شيعه و انديشه شيعى است. در اين نوشتار، برخى از مهمترين حوادث اين دو قرن را واگويه كردهايم:
سال 500 ق: در اين سال، سلطان محمّد، قلعه موسوم به «شاه دز» را كه نزديك اصفهان واقع شده بود و فرقه باطنيه، آن را در اختيار داشتند، به تصرّف درآورد و فرمانرواى
«در ذىالحجّه سر بريده احمد بن عبد الملك بن عطاش، پيشواى فرقه باطنيه در قلعه اصفهان و سر فرزندش را به بغداد فرستادند. آنها دوازده سال بر اصفهان سيطره داشتند».
3) . در أخبار الحكماء ص 154 آمده است: «حكم الخليفة الناصر لدين اللّه بإحراق كتب الفلسفة التى وجدت عند عبد السلام عبد القادر الجيلى البغدادى، و أمر بسجنه حتّى عام 589 ق، و صعد عبيد اللّه بن على التميمى المعروف بابن المارستانية (م 599 ق) المنبر و خطب خطبة لعن فيها الفلاسفة، و كان يخرج الكتب كتابا كتابا و يبالغ فى ذمّه و ذمّ مصنّفه ثمّ يلقيه فى النار، و كان منها كتاب الهيئة لابن الهيثم فأخذه و هو يقول: و هذه الداهية الدهياء و النازلة الصماء و المصيبة العمياء ... ، و بعد اتمام كلامه مزّق الكتاب و ألقاه فى النار». (ر.ك: فهرس التراث، ج1، ص 551).
قلعه، احمد بن عبد الملك بن عطاش و پسرش را كشت.(1)
501 ق: حمله سلجوقيان بر شيعيان و كشتن امير شيعى سيف الدوله صدقه.
508 ق: آغاز مجدّد حملات سلجوقيان و استمرار آن تا سال 555 ق.
509 ق: پديدار شدن فتنه و اختلافات بين شيعه و سنّى در بغداد.
510 ق: پديدار شدن فتنه و اختلافات بين شيعه و سنّى در طوس.
518 ق: تشكيل حكومت اسماعيليه در اَلَموت و وفات حسن صباح در آن جا.
520 ق: قتل وزير شيعه اثنى عشريه درمصر.
524 ق: ترور الحاكم باللّه الفاطمى ابن المستعلى باللّه.
526 ق: ترور ابو على بن كفيات، وزير فاطميان در مصر. وى نخستين كسى است كه مذهب اماميه را در مصر اعلام و اظهار نمود.
529 ق: قتل امير شيعى دبيس بن صدقة بن منصور اسدى شيعى در حلّه توسط سلطان مسعود.
540 ق: استيلاى امير شيعى، على بن دبيس بن صدقه بر حلّه.
541 ق: حمله مسيحيان به آندلس.
545 ق: وفات على بن دبيس بن صدقة بن منصور اسدى، آخرين امير شيعه در حلّه.
550 ق: اعلام موجوديت دولت شيعى قرهباغ درقفقاز.
554 ق: پديدار شدن فتنه و اختلافات بين شيعه و شافعيه در استرآباد ايران.
556 ق: ترور امير صالح بن زريك، شيعه اماميه (495 - 556 ق) در مصر.
558 ق: حمله سلجوقيان بر قبيله شيعى بنى اسد در حلّه و قتل عام ايشان و فرار بازماندگانشان.
563 ق: آخرين سال جنگهاى صليبى.
566 ق: عزل قاضيان شيعه در مصرو اعلام روز عاشورا به عنوان روز عيد، از سوى صلاح الدين ايّوبى.
1) . الكامل فى التاريخ، ج 24، ص 33.
567 ق: خطبه خواندن به نام عبّاسيان در مصر و انقراض دولت علويان.
568 ق: مرگ امير شيعى يزداد جاوانى در بغداد، و قتل عام جمع كثيرى از شيعيان در بغداد.
579 ق: ورود صلاح الدين ايّوبى به حلب، و حكمرانى بر شيعيان حلب.
589 ق: مرگ صلاح الدين ايّوبى در دمشق.
600 ق: قتل عام و سوزاندان افراد فرقه باطنيه در منطقه واسط.
614 ق: گرويدن خوارزم شاه به مذهب شيعه و خلع خليفه عبّاسى الناصر، و دعوت به تشكيل خلافت شيعه علوى بعد از فتواى علما.
616 ق: آغاز جنگهاى مغولان به فرماندهى چنگيزخان در شرق ممالك اسلامى.
624 ق: غارت بلاد اسماعيليه توسط جلال الدين خوارزمشاه.
641 ق: منع حكومتى و جلوگيرى شيعيان از خواندن مقتل امام حسين عليهالسلام توسط معتصم در محله كرخ بغداد.
648 ق: پايان دادن به دولت ايّوبيان در مصر توسط دولت مماليك.
655 ق: پديدار شدن فتنه بين شيعه و سنّى در بغداد، و غارت خانههاى شيعيان (و خانه ابن علقمى).
656 ق: استيلاى مغول بر بغداد، و قتل عام وحشيانه و كشتن المعتصم باللّه، آخرين خليفه عباسيان.
656 ق: تقاضاى امان از سوى علماى شيعه حله از هولاكوخان و موافقت وى.
657 ق: وفات وزير محمّد بن احمد علقمى.
699 ق: ظهور دولت عثمانى به رهبرى عثمان بن ارطغرل بن سلمان تركمانى در بلاد روم و آسياى صغير.
دو. حكومتهاى شيعى
همانگونه كه گذشت، در سدههاى ششم و هفتم هجرى، شيعيان، بيشتر در انزواى حكومتها قرار داشتند و اين برخورد سياسى حكّام در پيدايش آثارى براى حفظ انديشه شيعى از سوى عالمان شيعى در تدوين متونى چون مناقبْ رقم خورد.
امّا بايد دانست در گوشه و كنار ممالك اسلامى، حكومتهاى محلّى شيعىاى وجود داشتند كه حاكمان آنها گاه براى مقاصد گوناگون، درخواست تأليفاتى در راستاى تقويت تشيّع داشتهاند و يا حكومت ايشان بستر مناسبى براى تأليفاتى اين چنينى را فراهم مىساخت. وجود وزيران شيعى يا متمايل به شيعه همچون ابن علقمى، خواجه نصير الدين طوسى (م 672ق)، عطاملك جوينى، برادرش شمس الدين جوينى، بهاء الدين محمّد جوينى (فرزند شمس الدين) و خلافت الناصر لدين اللّه در سده هفتم و همچنين حكومتهاى محلّى وگاه كوتاهمدت در شمال ايران، اصفهان، واسط، موصل، حلب، نواحى شمال عراق و... همگى در شكلگيرى كتابهاى مناقب و فضايل ويا آثار احتجاجگونه مؤثّر بودهاند.
براى نمونه، امين الاسلام طبرسى (م548ق) در مازندران، از حضور حاكمى شيعى و عدلگستر بهرهمند بوده و توانسته آثار متعدّدى را منتشر سازد. او در ابتداى
كتاب مناقبمحورش يعنى إعلامالورى، افزون بر يك صفحه، از شاه مازندران ياد مىكند و در بخشى از اين توصيفات ترديدآميزش مىنويسد:
.... و بعد فإن أشرف الكلام عند الخاص و العام ما وجه إلى أشرف من حاز اللّه له رواء الملك إلى بهاء العلم و سناء الحلم و إمضاء الحكم لا زال مبرا على ملوك الدهر و ولاة النهى و الأمر بما آتاه من علوّ الشأن و جلالة القدر و ميّزه بجلائل من المجد و الجلال و فواضل القدر من الفضل و الإفضال لا يندرج أدناها تحت القدرة و الإمكان و لا ينال أقصاها بالعبارة و البيان و هذه صفة الأصفهبد الأجل الملك العادل المؤيّد المنصور شرف الدنيا و الدين ركن الإسلام و المسلمين ملك مازندران علاء الدولة شاه فرشوا ذكر أبى الحسن على بن شهريار بن قارن أعلى اللّه شأنه و نصر سلطانه إذ هو باتفاق
الأولياء و الأعداء و إطباق القرباء و البعداء واحد الدهر و ثمال أهل العصر و غرّة الأفلاك الدائرة و عمدة العترة الطاهرة لا جرم قد ملكه اللّه زمام الدهر و أنفذ حكمه فى البر و البحر و.... .(1)
همچنين كتاب مناقب آل محمّد يا النعيم المقيم لعترة النبأ العظيم، اثر شيخ شافعيه شرف الدين ابو محمّد عمر بن شجاع الدين موصلى (م657ق) در موصل، ظاهرا به درخواست حاكم عترتدوست موصل تدوين شده است. نويسنده اين اثر نيز در مقدّمه، از مناقب حاكم آن ديار، بسيار سخن گفته است. آنچه قدرى جاى تأمّل دارد، اين است كه در مناطق مصر و حكومت فاطميان، انتظار آن است كه اين گونه آثار بيش از ديگر مناطق بوده باشد و حال آن كه چنين نيست. عماد الدين طبرى صاحب كتاب مناقب الطاهرين (نوشته به سال 673ق) نيز اثرش را به نام خواجه بهاء الدين محمّد جوينى، پسرخواجه شمس الدين جوينى نگاشت(2)و اربلى نيز كتاب كشف الغمّه را به احتمال قوى، تحت تأثير كرامتهاى جوينى نگاشته است؛ چه اين كه وى كاملاً از جهات مادّى، مديون خاندان جوينى است و به اين نكته نيز اشاره مىكند.
بنا بر آنچه، گذشت به خوبى روشن شد كه در دو سده ششم و هفتم هجرى، كتابهاى مناقب، رشد دو چندانى داشتهاند كه آمار آنچه به دست ما رسيده، حكايت از آن دارد كه در هيچ بُرههاى از تاريخ اسلام، اين تعداد كتاب به اين شيوه، نگاشته
نشده است. چرايىِ اين فزونى، نيازمند به تحليل جدّى و بازخوانىِ آثار اين دوران است. در اين پژوهش سعى شد تا دلايلى را براى پاسخ دادن به اين چرايى تبيين كنيم. مهمترين دلايل را در دو عامل سياسى و همچنين علمى - فرهنگى مىتوان يافت. با توجّه به اهمّيت سبك مناقب و عدم پژوهشهاى مستقل و بنيادى، بسيار مناسب است كه پژوهشهاى مستقلّى در اين باره سامان يابد.
منابع و مآخذ
إعلام الورى بأعلام الهدى، أبو على فضل بن حسن الطبرسى، تحقيق: مؤسّسة آل البيت عليهمالسلاملإحياء التراث، قم: مؤسّسة آل البيت عليهمالسلام لإحياء التراث، 1417 ق.
الاحتجاج، احمد بن على طبرسى، مشهد: نشر المرتضى، 1403 ق.
أعيان الشيعة، السيّد محسن الأمين الحسينى العاملى، بيروت: دار التعارف، 1403ق.
أقرب الموارد فى فصح العربية و الشوارد، سعيد خورى شرتونى، بيروت: مكتبة لبنان، 1994م.
تاريخ تشيّع در ايران، رسول جعفريان، قم: انصاريان، 1375 ش.
تعليقة أمل الآمل، ميرزا عبد اللّه الأفندى الاصفهانى، قم: كتابخانه آية اللّه مرعشى نجفى، 1410 ق.
الذريعة إلى تصانيف الشيعة، محمّد حسن بن على المنزوى (آقا بزرگ تهرانى)، بيروت: دار الأضواء، سوم، 1403 ق.
الصحاح تاج اللغة و صحاح العربية، اسماعيل بن حمّاد الجوهرى، بيروت: دار العلم للملايين، 1410ق.
الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف، على بن موسى الحلّى (سيّد بن طاووس)، قم: چاپخانه خيّام، 1399 ق.
«درآمدى بر مناقبنگارى اهل بيت عليهمالسلام»، حسن اصغرپور، فصلنامه علمى - پژوهشى علوم حديث، ش 45 - 46، پاييز و زمستان 1386ش.
عمدة القارى (شرح صحيح البخارى)، محمود بن احمد العينى، بيروت: دار احياء التراث العربى.
عمدة عيون صحاح الاخبار فى مناقب إمام الأبرار(العمدة)، يحيى بن حسن الأسدى الحلّى (ابن البطريق)، قم: مؤسّسة النشر الاسلامى، 1407 ق.
فهرس التراث، محمّدحسين حسينى جلالى، قم: دليل ما، 1422ق.
الكامل فى التاريخ، على بن اثير محمّد الشيبانى (ابن الأثير)، ترجمه: ابو القاسم حالت و عبّاس خليلى، تهران: مؤسّسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.
كشف الغمّة فى معرفة الأئمّة، على بن عيسى بن ابى الفتح الإربلى، بيروت: دار الأضواء، 1405 ق.
لسان العرب، محمّد بن مكرّم المصرى الأنصارى (ابن منظور)، بيروت: دار صادر، 1410 ق.
لغتنامه، على اكبر دهخدا و ديگران، تهران: دانشگاه تهران، 1372ش.
مجمع البحرين، فخر الدين الطريحى، تحقيق: سيّد احمد حسينى، تهران: مكتبة نشر الثقافة الاسلامية، 1408ق.
«اربعين طبرى»، نجيب مايل هروى، مجلّه مشكوة، ش 12 و 13، پاييز و زمستان 1365ش.
مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول، محمّد بن طلحة النصيبى الشافعى، تحقيق: ماجد احمد العطيّة، بيروت: مؤسّسة اُمّ القرى، 1420ق.
مقدّمه نقض و تعليقات آن، مير جلال الدين حسينى اُرموى، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى كشور، 1376ق.
مناقب آل أبى طالب، محمّد بن على المازندرانى (ابن شهر آشوب)، بيروت: دار الاضواء، 1991م.
مناقب آل محمّد (النعيم المقيم لعترة النبأ العظيم)، عمر بن محمّد الموصلى، بيروت: مؤسّسة الأعلمى للمطبوعات، 1424ق.
موسوعة طبقات الفقهاء، جعفر سبحانى، قم: مؤسّسه امام صادق عليهالسلام ، 1418 ق.
نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»)، ابو الرشيد عبد الجليل قزوينى رازى، به تصحيح: مير جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
اليقين باختصاص مولانا على عليهالسلام بإمرة المؤمنين ويتلوه التحصين لأسرار ما زاد من أخبار كتاب اليقين، على بن موسى الحلّى (سيد بن طاووس)، تحقيق: محمّدباقر الأنصارى، قم: مؤسسة الثقلين لإحياء التراث الإسلامى و مؤسّسة دار الكتاب، 1413ق.
10
ويژگىهاى سبكى، ساختارى و فكرى كتاب «نقض»
دكتر عبدالرضا مدرّسزاده(1)
چكيده
زبان و ادبيات فارسى، به دليل ارتباط مستقيمى كه برخى از شاعران با مراكز قدرت سياسى روزگار خود داشتهاند، تقريبا آينه بازتاب دهنده باورهاى رايج و رسمىاى است كه با محوريت اعتقادات اهل سنّت و جماعتْ همراه بوده است.
هر چند چهرههاى درخشان ادب فارسى با وجود گرايش مذهبى به اهل سنّت در گرامىداشت و شأن خاندان مصطفوى (اهل بيت عليهمالسلام) كوتاهى نكردهاند، امّا به هر روى، مباحث فقهى و كلامى مورد توجّه شاعران، بر پايههاى باور مذهبى شكل گرفتهاند.
كتاب نقض - كه نويسنده مخلص و پاكاعتقاد آن، به دفاع از باورهاى آيين تشيّع پرداخته است - ، يادآور روزگارى است كه رويارويىها و چالشهاى مذهبى، به اوج خود مىرسند (قرن ششم هجرى) كه در طول سدههاى پس از تأليف، با وجود اهميتش، كمتر مورد توجّه واقع شده است.
مقاله حاضر، كوششى مختصر است در معرّفى سبك و ساختار و ارزشهاى ادبى اين كتاب مستطاب كه مىتواند پايهاى براى پرداختن به «ادبيات شيعى» باشد.
كليدواژهها: نقض، نثر فارسى، سبكشناسى، ادب شيعى.
1) . دانشيار زبان و ادبيات فارسى دانشگاه آزاد اسلامى كاشان.
پيشدرآمد
طلوع شعر فارسى در ايران، همزمان با روزگارى است كه اُمراى محلّى و ملّى ايرانزمين به دلايل سياسى و اجتماعىو براى تقويت مبانى قدرت خود، به خلافت عبّاسى بغداد گرايش نشان مىدهند و در مقابل قدرتِ اندك خاندانىكاسب و بازارى مانند صفّاريان كه شجاعانه به مقابله با اين سلطه عربى - سنّى مىپردازند، غزنويان با
حكومت خود در اجراى منويات و فرمانهاى خلفاى ظالم عبّاسى، سنگ تمام مىگذارند كه قتل عام شعيان در رى، يكى از نمودهاى آن است.
در چنين شكلى از ساختار قدرت كه در ايران رسم شده است و بهرهبردارى از گرايشهاى مذهبى و اطاعت صرف از خليفهاى در بغداد است و جانشين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خوانده مىشود، شاعران و اديبان - كه دربار و صاحبان قدرت را بهترين محل و كس براى عرضه هنر خود و گذران زندگى مىدانستند - ، از همراهى با اين تزويرورزىها چارهاى نديدند و اگر اعدام وزير متّهم به تشيّع (حسنك وزير) در ميان بود، همراهى كردند و اگر شاعرى با قدرت حاكم درافتاد و گرايشى در مذهب داشت (ناصرخسرو)، او را از خود دور ساختند.
از سوى ديگر، تفرّق و چنددستگى مذهبى كه از لحظه ارتحال پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله جامعه اسلامى را فرا گرفت و موجب شد كه بيشتر دقّت و انديشه اصحاب درس و منبر، صرف بيان اختلافات و تحليل آنها و بر شمردن باور خود بر ديگران شود، تقريبا فضايى را پيش مىآورد كه انتخاب سره از ناسره، در جستجوى «فرقه ناجيه» براى مردم، دشوار و گاهى ناممكن بود.
با گسترش علوم اسلامى و تأسيس مدرسههاى گوناگون و تربيت نسل علما و اصحاب قيل و قال، جريان اين بيان اختلافات مذهبى و باور خود را برتر شمردن، البته از نَفَس نيفتاد و حتّى فراتر از بحثهاى مستدلّ تاريخى و كلامى، به دشنامها و درشتگويىهايى كشيده شد كه در عرصه شعر و ادب، گونهاى هجو و قدح را پيش
آورد و در كتابهاى علمى و كلامى، دشنامهاى صريح سرشار از اتّهام به رفض و قرمطى و نصب و... را در برداشت.
هرچند كه نفس نوشتن كتابهايى در ردّ و تأييد مذاهب موجود پسنديده است و مىتواند گونهاى روشنگرىِ منجر به روشنفكرى را پيش آورد، امّا به دليل غلبه شدن احساسات ايرانى بر فضاى مباحث از يك سو و رواج عنصر تعصّب از سوى ديگر، معمولاً مباحث، بى نتيجه رها مىشده است و تنها نتيجه، اين بوده است كه هر كدام از دو طرف بحث، حرفهاى خود را زدهاند و گذشتهاند.
كتابهايى مانند نقض عبد الجليل قزوينى و حتى كتاب بعض فضائح الروافض، از اين دستهاند، هر چند كه مقايسه و كنار هم آوردن اين دو كتاب، منصفانه نيست؛ زيرا قزوينى رازى با تمسّك به شيوه راستين ائمّه هدى، آغازگر جدال و نقد نيست؛ امّا با تعهّد دينىاى كه دارد، سكوت را در برابر هتّاكىها و تهمتها و افتراهاى مذهبى، جايز ندانسته است.
وضع ادبى در قرن ششم هجرى
راست اين است كه وضع ادبى قرن ششم در ايران آن روزگار، با پارهاى دگرگونىها رو به روست كه علمىتر شدن فضاى ادبيات و توجّه شاعران و اديبان به مدارس و نظاميهها و راه يافتن مباحث كلامى و فلسفى به شعر، مصداق اصلى آن است و البته دور شدن شعر از دربارها و مراكز قدرت و راهيابى مفاهيم عرفانى به شعر فارسى هم در اين تغيير رويكرد، بىتأثير نبودهاند.
به همان اندازه كه «تأسيس مدارس و آشنايى با كتب زبان عربى و رواج علوم، شاعران را فاضل مىساخت»(1)به دليل «تسلط فكر مذهبى»، «دامنه تعصّبات مذهبى به همه جا كشيده شده بود»(2)كه نه تنها جدال ميان مذاهب اصلى (شيعه و سنّى) را در پى داشت، بلكه نحلههاى درون يك مذهب (شافعى و حنفى) هم بسيار درگير نزاعها و اختلافهاى خونآلود بودند.
اين كه شاعرى چون شيخ عطّار نيشابورى در آغاز منظومه منطق الطير، از ترك تعصّبات مذهبى سخن رانده است و به نوعى، آن را مغاير شيوه و سلوك عرفانى مىداند، نشان مىدهد كه اين نوع اوضاع اسفبار تا روزگار او در قرن هفتم هم رواج داشته است و عطّار در پايان مدح خلفاى اسلامى مىگويد:
دايما در بغض و در حب مانده
پس چرا دم در تعصّب مىزنى.(1)
اين هم كه شاعرى چون حكيم سنايى غزنوى در حديقة الحقيقه - مثنوى نامدار
خود - از خلفاى اسلامى در كنار پنج تن مقدس عليهمالسلام ياد كرده است و هم ابو حنيفه و هم شافعى را ستوده است، نشان از اقدام عملى اين شاعر حكيم در رفع اختلافات مذهبى دارد، كمتر توفيقى به دست آورده است؛ زيرا در همين روزگار سياسى، كتابهاى تندى عليه ارباب و اصحاب مذاهب گوناگون نوشته مىشود.
چرا قرن ششم؟
در اين جا سخن اين است كه در مقطع قرن ششم هجرى، چرا شاهد اين نگارشهاى متعصّبانه هستيم؟ به نظر مىرسد با توجّه به اين كه اتفاقات فرهنگى، دفعتا و آنى شكل نمىگيرند، بتوان دلايلى را برشمرد تا به اين نتيجه رسيد كه چرا در قرن ششم، كتابهاى «بعض» و«نقض» نوشته مىشوند؟!
نظاميهها و مدارسى مانند آن از قرن پنجم هجرى، سخت در تكاپوى پرورش دانشوران مذهبى هستند كه البته بر اساس تأكيد مؤسّس اين مدارس - خواجه نظام الملك - سختگيرى و تعصّب مذهبى، بخشى از اين آموزشها را تشكيل مىدهد.
اعمال قدرت بلامنازع خلفاى عبّاسى در ايران از قرن چهارم به بعد، اين ذهنيت را پيش آورده است كه زمينه براى ناديده گرفتن بخشى از باور مسلمانان - شيعيان - فراهم است.
1) . منطق الطير، ص 253.
حضور اكثريت سنّى مذهب در همه اركان و شئون تاريخ و فرهنگ و اجتماع ايرانى، مؤكّد آن ذهنيت نادرست بوده است كه اصحاب ولايات ديگر از ميان رفتهاند و در شهرهاى محدود (رى - قم - كاشان) منحصر شدهاند و نمود و وجودى ندارند.
غرور علمىِ بر آمده از مدارس دينى در برتر شمردن يك مذهب بر ساير مذاهب، دخالت تام دارد، به گونهاى كه اين نزاعها حتّى به ميان شافعيان و حنفيان - دو گروه عمده اهل سنّت - هم كشيده مىشود و خانهها در آتش قهر و تعصّب، سوزانده مىشوند... .
از سوى ديگر، نتيجه تلاشهاى علمى، تحقيقى و متعهّدانه فقهاى بزرگ اماميه (شيخ مفيد، شيخ طوسى و...) در اين قرن، خود را نشان مىدهد و به دليل جايز نبودن سكوت در برابر ابهامات و اتّهامات متعصّبان، دامنه بحث به خودى خود گسترده مىشود و سراسر قرن ششم هجرى را فرا مىگيرد.
كتاب «نقض» چه مىگويد؟
برخى عالمان اهل سنّت به دلايل پيشگفته و از جمله، خود را به بهانه در اكثريت بودن، برتر دانستن، بخشى از تلاش و كوشش علمى خويش را صرف باطل شمردن آرا و عقايد اصحاب مذاهب ديگر به ويژه مذهب شيعه اماميه كردند و از اين رو، در حدود سالهاى نزديك به 555 ق، كتاب بعض فضائح الروافض نوشته شد كه توضيح محتواى آن، نياز به گفتن ندارد. يك سال پس از نگارش اين كتاب غير محترمانه و تهمتآلود در حدود ربيع الأول سال 556 ق، علماى شيعه در جستجوى نسخهاى از آن بودند كه پس از يافتن نسخه اصل اين كتاب، آن را براى شيخ عبد الجليل قزوينى فرستادند و او بىدرنگ به پاسخ دادن بندبند اين كتاب سرگرم شد و در حدود سالهاى 556 تا 560ق، كار خود را به اتمام رسانيد و كتاب نقض متولّد شد كه به نام:
بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض» نامدار شد.(1)
1) . تاريخ ادبيات در ايران، ص 985.
نكتهاى كه نبايد از نظر دور داشت، توان علمى و حوصله و دقّت نظر عبد الجليل قزوينى است كه عدّهاى از اكابر علماى تشيّع در رى پس از دريافت كتاب بعض فضائح الروافض به اين نتيجه رسيدند كه كار پاسخگويى در توان اين نويسنده متعهّد است و كتاب را برايش مىفرستند به گونهاى كه او خود گفته است:
و پيش از وصول اين كتاب به ما مگر زمرهاى از خواص علماى شيعه، اين كتاب را مطالعه كرده بودند. بر لفظ گهر بار سيّد السادات برفته كه عبد الجليل قزوينى مىبايد كه در جواب اين كتاب بر وجه حق، شروعى كند چنان كه كسى انكار آن نتوان كرد.(1)
نويسنده، اين كتاب را به نام و تأئيد حضرت «صاحب الزمان مهدى بن الحسن بن على... - عليهم الصلوة و السلام - » آغاز كرده است و به گونهاى نوشته است كه «خواص را دافع شبهات و عوام را مثمر دلالات باشد».(2)
غفلت تاريخى از كتاب «نقض»
پيشتر يادآور شديم كه به دلايلى، شاهد غلبه فرهنگ و ادب و هنرِ شكل گرفته بر پايه باورهاى اهل سنّت و جماعت بودهايم و انبوه شاعران و نويسندگان ايرانى پيش از دولت صفوى، غالبا در مذهب اهل سنّت جاى داشتهاند و از اين رو، هم چنان كه در هيچ كجاى ادب فارسى ذكر و يادكرد و به ويژه نقل شعر و تضمين و استقبال از ناصر خسرو قباديانى علوى (پيرو آيين شيعى اسماعيلى) به چشم نمىآيد، استناد و يادكردى نسبت به كتاب نقض و نويسنده آن هم در ميان نيست. حتّى شگفت اين است
كه بعدها شاعران شيعى مذهب هم براى دفاع از معتقدات خود و ترويج اصول فكرى و آيينى مطلوب خويش از اين كتاب مرجع، ياد نكردند.
به هر روى، اين كتاب، مرجعى مفيد در مباحث اعتقادى به شمار مىرود كه با وجود ارزش و محتواى سرشار آن، كمتر مورد توجّه واقع شده است.
ساختار نثر كتاب «نقض»
كتاب عبد الجليل قزوينى در قرن ششم هجرى نوشته شده است و در تاريخ ادب فارسى، اين قرن، دوره فنّىنويسى و گرايش به زبان و ادب عربى و بهرهمندى از اشعار و امثال عرب در متونى مانند كليله و دمنه و مرزباننامه و ... است. به گونهاى كه حتّى «در نثرهاى نقلى و خبرى نيز معانى در زير توده انباشته الفاظ دشوار، نه تنها صراحت و روشنى، بلكه پيوستگى و تسلسل و توالى خود را نيز از دست داد».(1)
البته اين شيوه نثر غير قابل فهم و دشوارياب، بيشتر در متونى كه نويسنده داعيه فضلمدارى و هنرنمايى دارد، به چشم مىآيد و گرنه در همين قرن ششم و در بحبوحه فنّىنويسى و عربىگرايى، آثارى با موضوعات عرفانى (أسرار التوحيد و كشف الأسرار) و اخلاقى (كيمياى سعادت) وجود دارند كه براى جذب مخاطب و انتقال دانش و بينشِ مورد توجّه نويسنده، به زبانى كاملاً ساده نوشته شدهاند.
نثر كتاب عبد الجليل قزوينى، دقيقا اين گونه است. آشكار است كه نويسنده، آن مقدار دانش و فضل و سواد ادبى داشته است كه بتواند كتابى مصنوع و سرشار از هنرورىهايى بنويسد كه در برابر طيف اكثريت نويسندگان و شاعران سنّىمذهب، نمونهاى به يادگار باشد؛ امّا رسالت او و در واقع، چيزى كه از او درخواست كردهاند، مانع از اين گونه هنرورزىهايى است كه سراسر قرن ششم را در بر گرفته است. هر چند ذهن وسوسه مىشود كه به زبانْ بيان كند كه اصلاً شايد قزوينى رازى، به عمد به شيوهاى از نثر فارسى پناه برده است كه كمتر همخوانى و همسانى با نثر معيار روزگار خود داشته باشد كه امتياز آن در دست اديبان سنّى مذهب است.
هر چند نثر عبد الجليل قزوينى، فخامت ادبى و سلامت و روانى شاعرانه متونى چون تاريخ بيهقى و قابوسنامه را ندارد، امّا او مانند ديگر كسانى كه نثر تعليمى نوشتهاند «روشنى بيان، قوّت تعبير، ايجاز غير مخل و جاذبه تصوير را در نثر تعليمى
1) . فنّ نثر در ادب فارسى، ص 139.
خويش به كار گرفته است».(1)
با وجود اين شايد بتوان با دقّتى سرشار از وسواس و خردهگيرى، به نكات و مواردى در متن كتاب رسيد كه ارزش ادبىكتاب را به گونهاى تنظيم كند كه يادآور سابقه نامطلوب «نثر علمى و مذهبى فارسىنويسان عصر صفوى» باشد.(2)
پاره مختصّات كتاب «نقض»
الف. ويژگىهاى زبانى
واژههاى كهن فارسى كه از بيش از اسلام و صدر دوره اسلامى در زبان ايران رواج داشت، با روندى روبه كاهش همچنان تا قرن ششم هم به چشم مىآيد. با اين كه نويسنده نقض در پى كاركردهاى زبانى نيست، امّا كاربرد اين واژگان كهن نشان مىدهد كه در زبان معيار قرن ششم هجرى، اين واژگان حضور داشتهاند و اكنون مشخّصه سبكى به شمار مىروند.
اين واژگان يا تلفّظ و گويش كهنه دارند، مانند خورآسان به جاى خراسان، يا حالت ابدال دارند مانند بيران به جاى ويران، ورده به جاى برده يا قلب هجا دارند سرخاب به جاى سهراب.
برخى واژگان كهن ديگر چنين است: اشنان؛ افروشه؛ اوستين؛ چفسيدن؛ تلاويدن؛ دوغبا؛ زفان: مكرر؛ گرماوه؛ كياك؛ كلارگر؛ كندوج؛ هزبر.(3)
به دليل دانش و تخصّصى كه نويسنده در ادب عربى دارد و متون علمى و فقهى آن روزگار كه به زبان عربى نگاشته مىشدهاند، برخى ويژگىهاى نحو و صرف عربى در
متن فارسى كتاب، قابل ملاحظه است كه برخى نمونههاى آن اشاره مىكنيم.
يك. واژگان عربى كم كاركرد
قزوينى، برخى واژگان را كه در ذهن داشته است و كم كاربرد هم بودهاند، آورده است، مانند: شفير (آستانه)؛ شطارت(بدكارى)؛ طنفسه (زيرانداز).(1)
دو. عربى شدن ساخت جمله فارسى
اين ويژگى در آثار كسانى مانند ابو الفتوح رازى (مفسّر بزرگ هم روزگار با عبد الجليل قزوينى) و بعدها در آثار واعظ كاشفى هم قابل يافتن است كه بيشتر از توغّل و ممارست نويسنده در متون ادب عرب و تأثيرپذيرى از نگارش و جملهبندى بر سياق صرف و نحو عرب ناشى شده است، مانند اين نمونهها:
اين اسامى كه ياد كردهاند نه واضع اند نه صاحب مذهب نه مطاع اند نه مقتدا؛ ناقلانى اند معتمد، مستنبطانى اند امين كافى.(2)
چگونه درس فقه و شريعت نباشد جماعتى را كه كتبخانههاى ايشان مملو باشد از كتب اصولى و فروعى؟
مگر به سمع اين قائل نرسيده است كه مرتضاى بغداد را چهار صد شاگرد فاضل متبحّر بودهاند دون از دگران؟(3)
سه. ساير موارد
در متن كتاب نقض، مواردى مانند تكيه كلام عربى (على زعمه،(4)ممكن(5)) جمع بستن جمعهاى عربى (بركاتها،(6)اصحابان(7)) جمع مكسر بستن واژه فارسى رهبان (رهبانيه) معرب كردن واژه فارسى(كاشان/ قاشان(8)) هم به چشم مىآيد.
نثر كتاب نقض، برخى ويژگىهاى دستورى (نحوى) هم دارد كه اگر با كتابهاى همروزگارش مقايسه شود، پارهاى نكات تازه در مورد وفادارى نويسنده به زبان فارسى يا انحراف او از شيوه و هنجار فارسىنويسى، آشكار خواهد شد.
يك. فعل در وجه وصفى (ماضى نقلى ناقص)
دو. «ى» استمرار آخر فعل
سه. رعايت «ى» شرط
چهار. كاربرد خاص حروف اضافه
را به معنى به:
را به معنى براى:
پنج. آوردن «ب» بر سر فعل
شش. آوردن اولىتر به جاى اولى
ب. ويژگىهاى ادبى
با آن كه عبد الجليل قزوينى، مستقيما در پى به كارگيرى هنرها و آرايههاى ادبى نبوده است، امّا گاهى سبك و سياق سخن او به سوى هنرورزى كشيده شده است كه به نمونههايى از آنها اشاره مىكنيم.
سجع:
جناس خط:
ترتيب:
تكرار مصوّت كوتاه:
تنسيق الصفات:
عبد الجليل قزوينى براى بيان مقصود خود، برخى تركيبها را برساخته است كه شمارى از آنها زيبا و داراى ارزش ادبى و هنرى هم هستند. نمونهاى از اين تركيبها -
كه شايد بتوان برخى از آنها را تكيه كلام اهل فقه و مدرسه دانست - چنين است:
ابله ديدار؛ اموى صفت؛ پاى خوانان؛ بر خود خنديدن؛ بغض مادر آورده؛ پالانگر؛ پستجو؛ دستاربند؛ ريش به نماز نبودن؛ صاحب وضو؛ عداوت مادر آورده؛ كلام خواستن؛ گل گير؛ نوسنّى.(1)
با وجود كراهتى كه شعر نزد فقهاى اماميه داشته است و نيز قزوينى نمىخواسته است از شعر شاعران سنّى مذهب بهرهمند شود مگر اين كه شاعر سنّى، در ستايش حضرت علوى عليهالسلام سروده باشد و شاعران شيعى هم در اقليت بودهاند، باز نويسنده از ارزش هنرى و كاربردىِ آوردن شعر در متن خود، غافل نمانده است و جاىجاى سخن خويش را به شعر آراسته است.
عبد الجليل، گاهى شعر شاعران سنّى مذهب را كه موافق باور خود اوست، مىآورد، مانند اين ابيات سنايى در منقبت على عليهالسلام :
جانب هر كه با على نه نكوست *** هر كه خواه گير من ندارم دوست
هر كه چون خاك نيست بر در او *** گر فرشته است خاك بر سر او.(2)
نيز اين نمونهها:
در مواردى قزوينى با آوردن شعر شاعران اهل سنّت، از حماسه باستانى ايرانزمين روىگردان مىشود؛ امّا او بهره خود را از اين شيوه بر مىدارد و نگاه مذهبى - شيعى خود را به نفى حماسه ملّى دارد:
چند برخوانى ز شهنامه حديث روستم *** در جمل بد مرد كاو چون روستم جمال داشت
جمله مقهور آمدند از ذوالفقار مير دين *** زان كه بارنده بر ايشان ذوالفقار آجال داشت.(2)
مواقعى هست كه نويسنده، با شعر، خشم و تندىِ خود را به مخالف آن خود نشان داده است:
گفتيم كه نويسنده، هوادار و دوستدار شاعران شيعى بوده است. شاعرانى كه معمولاً در تذكرههاى ادبى - كه نويسنده آنان سنّى مذهب بودهاند - كمتر از آنها نام و نشانى در ميان است، در جايى بر مناسب از اين شاعران شيعى ياد مىكند:
... كجا اشعار و ابيات بزرگ در چشمش آيد چون شعر كسايى و اسعدى و عبد الملك بنان معتقد و خواجه على متكلّم و احمدچه و خواجه ناصحى و امير قوامى و قائمى و معينى كه هر بيتى را به جهانى سزد.(4)
مؤلّف از اشعار عربى هم استفاده كرده است كه يادآور صبغه فقهى و مذهبى و گرايش او به زبان عربى است. اين اشعار هم البته از جنس همان اشعار فارسى و بيشتر در اثبات ولايت ائمّه هدى عليهمالسلام است، مانند پنج بيت عربى در وصف مولا على عليهالسلام و جنگ خيبر.(5)
ج. ويژگىهاى فكرى
از شيوه طرح مطلب در كتاب نقض بر مىآيد كه موضوع چيست و نويسنده، چه در نظر داشته است. نويسنده در مقدّمه توضيح مىدهد كه انتشار كتاب بعض فضائح الروافض، چه بازتابى نزد علماى شيعه داشته است. به نظر نويسنده، آن معاند و مغرض «از سر بغض و عداوت امير المؤمنين على عليهالسلام »،(1)كتاب را فراهم آورده بوده است.
بنا بر اين، ارزش فكرى و بيان انديشه در اين كتاب، دفاع از آيين مظلوم و معصوم شيعه اثنى عشرى اماميه است و البته سبب غربت اين كتاب در سدههاى پس از نگارشش، يكى به دليل غلبه رسمى و حكومتى آيين سنّت بوده است.
در كنار اين ارزش فكرى كتاب مىتوان مواردى را به دست داد كه در حاشيه اين هدف والا، قابل ياد كردناند؛ چه اين كه نويسنده متعهّد به خوبى از پس كار، بر آمده است.
برخى نكات مندرج در جنبه فكر و تعليم اين كتاب چنين است:
نويسنده فاضل نقض، با درايت و تدبّر عالمانه خود، موفّق شده است از آيات نورانى و تعبيرات آسمانى قرآن براى اثبات بيان خويش يارى بگيرد كه به راستى و در نظر همه فرقههاى اسلامى، محكمترين سند و بهترين برهان است.
يكى از شگردهاى قزوينى اين است كه در پاسخ دادن و در واقع دفاع كردن از معتقدات خود، نويسنده مغرض و هتّاك را با نمونههايى كه مورد اعتقاد و پسند خود آنان است، پاسخ داده است:
فرمان پدر نمىبرد؟ و عمر را بسى پسر عمان بودند كه فرمان او نمىبردند.(1)
در جاى ديگر آن جا كه معترض، معجزات امام بر حقّ شيعه را نادرست دانسته است، قزوينى هوشمندانه يكى از داستانهاى مجعول و داراى كرامت و اعجاز خليفه ثانى را - كه مورد اتّكا و استناد اهل سنّت است - مىآورد و مىگويد: «همه ساله بر منبرها لاف مىزنند كه پيرى از ولايت مصر نزد عمر آمد كه هر سال، رود نيل قوّت گيرد. دخترى را به وى(نيل) اندازد تا ساكن گردد. امسال نوبت من است. در همه جهان دختركى دارم و تو امام جهانى. اگر مرا از اين محنت برهانى، توانى عمر حالى نامه نوشت به رود نيل كه بايد ساكن شوى و بگذرى و گرنه بيايم و تو را خشك گردانم ... خواجه ناصبى در عمر دعوى خدايى كند آنگه به تشنيع باز گويد كه شيعت امام را معجز گويند ...».(2)
نيز آن جا كه بر ثواب زيارت حضرت امام على بن موسى الرضا - عليه آلاف التحيه و الثناء - ايراد مىگيرد، قزوينى مىگويد:
ناصبى مگر فراموش كرده است هزار فرسنگ مىپيمايند تا به زيارت شيخ بايزيد بسطامى رسند، آن بدعت نيست و تشنيع را بنشايد؛ امّا شيعه چون به توس روند به زيارت پارهاندام مصطفى نايب و فرزند مرتضى جگر گوشه حضرت زهرا على بن موسى الرضا بر ايشان عار باشد.(3)
نويسنده سنّى مذهب در آسمان و ريسمانهاى خود، مطالبى را گرد آورده است كه بسيارى از آنها با هم متناقض اند و قزوينى توانسته است مشت او را با مطالب خودش باز كند.
مثلاً در جايى نويسنده سنّى گفته است كه امام حسين عليهالسلام را روافض (شيعيان)
كشتند. قزوينى با استناد به اين سخن خودِ نويسنده كه گفته است واضع مذهب رفض، ابن مقفّع بوده، او را رسوا كرده است.(1)
نيز سنّى گفته است كه دين هدى دولتش به رسول خداى بود و رونقش به عمر. قزوينى مىگويد:
پندارى فراموش كرده است آنچه در فصل پيشين بيان كرده است كه اگر نه محمّد بودى، على و عمر شتربانان ديگر بودندى و اين جا مىگويد رونقش به عمر بود؛ بل عمر را بر رسول ترجيح داده است.(2)
در جايى كه نويسنده سنّى گفته است شيعيان، سجده بر نيم روى كنند، قزوينى مىگويد:
پندارى در آن مدت كه مىگويد رافضى بودم، يك نماز نكرده است.(3)
قزوينى در مواردى براى اثبات مدّعاى خويش از سيره عملى اهل بيت عليهمالسلام ياد كرده است، با اين هدف كه وقتى استناد سنّى به روش و سيره فقهاى اربعه (قرن دوم هجرى) است، چرا استناد به سيره روش فرزندان حضرت رسالت صلىاللهعليهوآله - كه هم متقدّم و هم مطهّرند - جايز نباشد؟!
مثلاً در مورد نماز خواندن با دستهاى افتاده مىگويد:
اقتدا به مصطفى و به امير المؤمنين و به همه ائمّه هدى - عليه و عليهم السلام - است.(4)
در مورد سر برهنه نماز كردن هم قزوينى به مذهب اهل بيت عليهمالسلام استشهاد كرده،(5)و نيز شيوه وضو را به ائمّه هدى استناد كرده است.(6)
قزوينى به نام عالمى متبحّر و شيعه متعهّد، آداب بحث با مخالفان را نيك مىدانسته است. او خاطرهاى را نقل مىكند كه يك سنّى در مناظره گفته است كسى كه نماز تراويح را در رمضان به جماعت نخواند، ملحد است و قزوينى شرح مىدهد كه با بحث صحيح و چند پرسش ساده به سنّى تفهيم مىكند كه پندارش نادرست است و سرانجام:
«بى چاره ناصبيك بى آلت و خام متحيّر فروماند و مبهوت بماند. گفتم: اى بيچاره! سنّت بهتر از فريضه مىدانى؟ عمر را بهتر از مصطفى مىشناسى؟ تارك جماعت فريضه خداى را مسلمان مىخوانى، تارك جماعت تراويح عمر را چرا ملحد مىدانى؟ معترف و پشيمان گشت و بر مفتيان ناانصاف خود نفرين كرد.(1)
البته سراسر كتاب نقض به دليل پاسخ دادن به ادعاها و اتّهامات سنّى، همين حالت روش درست بحث و جدل را با خود دارد.
يك نمونه مستند اين بحثها هم اين است كه قزوينى با استفاده از حالت نزاع و خلاف كه ميان اصحاب مذاهب اهل سنّت (مانند حنفى و شافعى) است، سنّى را سرزنش مىكند كه اختلاف فقهى حنفى و شافعى جايز است؛ امّا براى شيعه چنين نيست؟!(2)
قزوينى به دليل بهرهمندى از شواهد و دلايل گوناگون براى مجاب كردن مخالف خود، به پارهاى نكات اشاره مىكند كه امروز ارزش تاريخى آنها محفوظ است كه نمونههايى از آنها چنين است:
يك. نامگذارى فرزند به نام خلفا
قزوينى در دفاع از اين كه شيعيان اهل دشنام دادن به خلفا نيستند و نيز تعصّب در نامگذارى فرزند ندارند، مواردى را مىآورد كه نام فرزندان شيعيان از جمله نام برخى
فرزندان على عليهالسلام هم نام خلفاى صدر اسلام است.(1)
دو. سابقه زيارتگاههاى مورد توجّه شيعيان
قزوينى در بيان زيارتهاى عدويان از برخى امامزادگان در ايران ياد مىكند كه مورد توجّه بودهاند. ارزش اين يادآورى آن است كه امروز برخى گمان مىكنند كه اين زيارتها و امامزادهها در اين سه دهه اخير مورد توجّه واقع شدهاند! قزوينى در شهرهاى گوناگون ايران، نام اين اماكن و مشاهد را مىآورد.(2)
رى : سيّد عبد العظيم، سيّد ابوعبد اللّه ابيض، سيّد حمزه موسوى.
قم: زيارت فاطمه بنت موسى بن جعفر (كه ملوك و امراى حنفى و شافعى به زيارت آن جا مىروند)؛
كاشان : زيارت على بن محمّد الباقر؛
آوه : زيارت فضل و سليمان بن موسى بن جعفر؛
قزوين : ابو عبد اللّه حسين بن الرضا.
سه. بيان آداب و رسوم گذشته
از متن بحث قزوينى با صاحب بعض فضائح الروافض برمىآيد كه شيعيان در كفن مرده، دو تكّه چوب مىنهادهاند و داستان آن را به زمان آدم و آوردن اين دو چوب از بهشت به دست جبرييل نسبت مىدهند.(3)
نتيجهگيرى
كتاب نقض ارزشهاى ادبى، زبانى و فكرى شايستهاى دارد كه مىتوان بهتر و بيشتر به آن پرداخت و مقاله حاضر، مشتى از خروار است.
غلبه فرهنگ و سياست با صبغه باورهاى اهل سنّت به مقدار زيادى فرهنگ و
رفتارهاى شيعيان را تحت تأثير خود قرار داده است كه از ميانْ رفتن شعر و نام شاعران شيعى، نمونهاى از آن است.
با وجود رسميت داشتن و قدرت غلبه بىرقيب مذهب سنّت و حمايت سياسى از آن، كوششهاى علماى شيعه در راهاندازى و اداره و استفاده از مدارس و مساجد جامع و حوزههاى علميه، قابل توجّه است.
شيعيان در بحث و جدلهاى مذهبى، بسيار قوى و با دست پُر ظاهر مىشدهاند.
نويسنده بىنام و نشان كتاب بعض فضائح الروافض و ادّعاى او در اين كه از مذهب شيعه برگشته است، شائبه ساختگى بودن اين ادّعا را براى تضعيف روحيه شيعيان و روى آوردن به جنگ روانى پيش مىآورد.
ظاهرا طرح برخى مباحث و يا پرداختن بيش از حد به آنها، براى خود عبد الجليل، در محدوده خطّ قرمز بوده است، مثلاً وى از ماجراهاى فدك، سقيفه، شهادت محسن بن على و ... چندان بهرهبردارى نكرده است.
منابع و مآخذ
فن نثر در ادب پارسى، حسين خطيبى، تهران: زوّار، 1375ش، دوم.
از گذشته ادبى ايران، عبد الحسين زرّينكوب، تهران: الهدى، 1375ش.
نقش بر آب، عبد الحسين زرّينكوب، تهران: معين، 1370ش.
حديقة الحقيقه، ابو المجد سنايى غزنوى، تصحيح: محمّدتقى مدرّس رضوى، تهران: دانشگاه تهران، 1364ش.
سبكشناسى شعر، سيروس شميسا، تهران: ميترا، 1383ش.
تاريخ ادبيات در ايران، ذبيح اللّه صفا، تهران: فردوس، 1367ش، هفتم.
منطق الطير، فريدالدين عطّار نيشابورى، تصحيح: محمّدرضا شفيعى كدكنى، تهران: سخن، 1383ش.
نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»)، نصير الدين ابو الرشيد عبد الجليل قزوينى رازى، تصحيح: مير جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
بررسى فرم زبانى كتاب «نقض» با اشاراتى به موضوعات محتوايى آن
11
با اشاراتى به موضوعات محتوايى آن
مريم غفّارى جاهد(1)
چكيده
كتاب نقض، تأليف عبد الجليل رازى قزوينى، دانشمند شيعىِ قرن ششم است كه در ردّ كتاب بعض فضائح الروافض نوشته شده است. اين كتاب - كه حدود پنجاه سال پيش از حمله مغول تأليف شده - از جهت اطلاعات مفيدى كه در باره نام كتابها و محلاّت و مدارس و كتابخانههاى شيعه در شهرهاى ايران مىدهد - كه از برخى از آنها اثرى نيست - ، قابل توجّه است. كتاب نقض در نيمه قرن ششم به رشته تحرير در آمده و از نظر زبانى، تحت تأثير سه جريان سبكى قرار دارد :سبك نثر دوره سامانى، سبك نثر دوره غزنوى و سلجوقى اوّل و سبك نثر فنّى. همچنين از ديدگاهى ديگر برخى واژهها و تركيبات اين كتاب، تحت تأثير لهجه اهالى رى است. در بخش اوّل اين مقاله، به محتواى اين كتاب از جهت اهميت و ارزش مطالب، پرداخته شده و در بخش دوم، پس از توضيح ويژگىهاى سبكى سه دوره نثر فارسى، با آوردن نمونههايى از متن كتاب، جلوههاى اين سه دوره، همچنين نقش زبان رى در اين كتاب، بررسى شده است.
كليدواژهها: فرم زبانى كتاب نقض، دوره سامانى، دوره غزنوى، دوره سلجوقى، نثر فنّى، آرايههاى ادبى.
1) . كارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسى، پژوهشگر و مدرّس دانشگاه.
مقدّمه
كتاب نقض، در پاسخ به نوشتههاى شخصى به رشته تحرير در آمده كه ابتدا داراى مذهب شيعه بوده است و سپس به اهل سنّت متمايل گشته و كتابى در ردّ عقايد شيعه نوشته است به نام بعض فضائح الروافض. عبد الجليل رازى، به قصد ردّ نوشتههاى شخص ياد شده، كتاب نقض را تأليف نموده است. مصحّح نقض در باره اهميت اين كتاب و هدف نشر آن مىنويسد:
هدف از طبع و نشر اين كتاب، آن است كه يكى از گنجينههاى فكرى ما مسلمانان احيا گردد و فوايد كلامى و تاريخى رجالى و ادبى و جغرافيايى و ملل و نحلى و نظاير آنها - كه در لابهلاى آن به طور وفور مندرج است - در دسترس اهل فضل و دانش قرار گيرد؛ زيرا تأليف آن پنجاه و چند سال قبل از حمله مغول بوده است كه هر چه از بدو اسلام تا آن تاريخ از مفاخر و مآثر جمع شده و ذخيره گرديده بوده و اسلاف، توقّع آن را داشتهاند كه به اخلاف برسد، آن حمله خانمانسوز و بنيادكن، از بيخ و بن بر انداخت و با خاك يكسان ساخت.(1)
سبك اين كتاب، از دو جهت قابل بررسى است: يكى از نظر ويژگىهاى لفظى و كاربرد واژهها و نحو جملات و ديگر از جهت نحوه پاسخگويى و ابزارى كه براى ردّ ادّعاى مؤلّف «نوسنّى» به كار رفته است . اين مقاله در دو بخش به اين موارد مىپردازد.
الف. مختصرى در باره محتواى كتاب اهميت مطالب كتاب و روش پاسخگويى به شبهات
مؤلّف كتاب، به دليل اطلاعات فراوانى كه دارد، در هنگام پاسخگويى به نوشتههاى شخص نوسنّى، با استفاده از روشهاى مختلف پاسخگويى، اطلاعات مفيدى را در جاى جاى كتاب گنجانده كه بر اهميت كتاب افزوده است.
1) . نقض، ص چهل و شش مقدّمه.
اطلاعاتى كه اين كتاب در باره تاريخ اجتماعى، فرهنگى، مذهبى و جغرافياى شهر رى در قرون پنجم و ششم به دست مىدهد كه در هيچ متن ديگرى نيست. نام بسيارى از دانشمندان شيعه و نام شمارى از معاريف رى، فقط در اين كتاب آمده است و بس. نام بسيارى از تأليفات علمى و مذهبى دانشمندان شيعه را نيز در اين كتاب مىبينيم كه در جاى ديگرى به آنها اشاره نشده است. همچنين نام بسيارى از محلّهها و كوچههاى رى، قم، ساوه و كاشان نيز در كتاب آمده كه در جاى ديگر نيست.(1)
به برخى از اين موارد به اختصار اشاره مىگردد:
بحمداللّه تعالى كتب شيعه اصوليه، ظاهر و باهر است و بيرون آن كه در سراهاى ايشان باشد، نسختهاى بسيار در كتبخانههاى بلاد اسلام نهاده است . به رى در كتبخانه صاحبى و به اصفهان در كتبخانه بزرگ و به ساوه در كتبخانه بوطاهر خاتونى.(2)
كتابى بزرگ كه آن را زَلّة الأنبياء خوانند ابو الفضائل مشّاط كرده است رد بر كتاب تنزيه الأنبياء كه سيّد علم الهدى مرتضى كرده است.(3)
كتابهايى كه شيعه اصوليه اماميه كردهاند در نقض قاعده ملاحده - لعائن اللّه عليهم - از مختصر و مطوّل آن را نهايتى نيست و در همه طوايف اسلام، ملحدان را دشمنتر شيعه اصوليه اند.(4)
در پاسخ صاحب بعض فضائح الروافض كه گفته است «در جهان هرگز رافضىاى نبوده است كه او را در دين و دولت، قدرى يا قدمى يا جاهى يا منزلتى يا حرمتى يا نامى بوده است»،(5)صفحاتى چند به آوردن نام بزرگان شيعه از فقيه و متكلّم و شاعر و راوى و
وزير و اصحاب قلم اختصاص داده است و از شعرا شعرهايى آورده است.
عبد الجليل در پاسخ اين نوشتهها كه: «شيعه، مدرسه نيارستند كرد» و «منع كردند از مساجد و مدرسه»،(1)بسيارى از مدارس را در شهرهاى مختلف از جمله قم، كاشان و... نام برده است:
مدرسه فقيه على جاسبى، مدرسه خواجه عبد الجبار مفيد، مدرسه شمس الإسلام حسكا بابويه، مدرسه سيّد تاج الدين محمّد كيسكى.(2)
و بيرون از اين كه شرح داده آمد در رى چند مدرسه معمور هست كه در آن جا ذكر خير و قرآن و نماز و طاعت مىرود؛ امّا اين جمله كه ياد كرده شد، آن است كه در عهد اين سلاطين كردهاند كه خواجه اشارت كرده است.(3)
در باره واضع مذهب رفض كه «مرد نوسنّى» كسانى را نام برده، مؤلّف با تطابق تاريخى، نفى نموده است:
روزگار كه بيشتر از دو سه قرن مردم بگذشتند و او محمّد ابن ابى زينب را كجا ديد و كجا بدو رسيد و اتفاق حضور شرط است در وضع مذهب و طريقت و نوبختيان پس
از عهد حسن عسگرى بودند.(4)
است كه در شهور سنه خمسمائه كه پنجاه و شش سال است كه در قزوين فتنهاى پديد آمد و شهر جنگى ببود خواجه امام ابواسماعيل حمدانى - رحمهاللّه عليه - به اصفهان رفت پيش سلطان محمّد و آن جا با ملاحده - لعنهم اللّه - مناظره كرد و ايشان را منكوس و مخزول كرد ... .(1)
مؤلّف، جمله به جمله گفتهها را با استناد به اعتقاد خودِ مجبّران پاسخ گفته و نقض كرده است. استنادات گاه از كتاب خدا و گاه اشاره به سيره و روايات است. نويسنده كتاب، جبرى مذهب است و عبد الجليل او را مجبّر مىخواند، به همين دليل، جوابهاى خود را در ردّ وى با ارجاع به اعتقادات كلامى آنها بيان مىكند. اوّلين چيزى كه به آن اشاره مىگردد، اين است كه وى در ابتدا نوشته است: «پس بر سبيل اختصار بدان اى برادر(3)كه مؤلّف به آن، ايراد گرفته است:
امّا جواب اين لفظ كه بر سبيل امر اشارت كرده است كه «بدان اى برادر» آن است كه به مذهب اين قائل اين برادر بايد كه فاعل و مخيّر باشد و او را در فعل خويش اختيارى باشد تا بداند اگرنه اين امر و اشارت لغو و بى فايده باشد.(4)
صحابه را - رضى اللّه عنهم - گفتن و نوشتن بر مذهب مجبّره خطا باشد كه رضاى خدا چون در مشيت باشد اگر نخواهد راضى نباشد تا در اجراى الفاظ مذهب فراموش نكند.(5)
اهميت ديگر اين جوابگويى، در شرح عقايد مجبّره است كه در كلمه كلمه گوينده، شبهه ايجاد كرده و خرده گرفته است:
ب. ويژگىهاى لفظى و زبانى
كتاب نقض در نيمه قرن ششم هجرى (566ق) به رشته تحرير درآمده و به طور طبيعى، داراى ويژگىهاى نثر اين دوره است. براى بررسى سبك اين كتاب، نخست بايد با سبكهاى رايج در اين دوره و دوره پيش از آن آشنا شويم.
سبكهاى رايج در قرن ششم 1. دوره سامانى
اوّلين دوره نثر فارسى بعد از اسلام، نثر دوره سامانى است كه از 300 تا 450 هجرى رواج داشته است. ويژگىهاى نثر اين دوره، عبارت است از: ايجاز و اختصار؛ كوتاهى جملات؛ تكرار فعل؛ كمى لغات عربى؛ كاربرد پيشاوندهاى قديم فعل؛ كاربرد كلمات قديم فارسى؛ «ب» تأكيد بر سر فعل؛ جمع عربى به صيغه فارسى؛ استعمال مصدر تمام به جاى مرخّم؛ مطابقت عدد و معدود در جمع؛ جمع كلمات فارسى و عربى با «ان»؛ نيز به معنى ديگر؛ ايدون به جاى چنين؛ به سوى به معنى براى؛ حذف «تر» صفت تفضيلى؛ اندر به جاى در؛ و... .
1) . همان، ص 10 - 11.
اين سبك، دنباله سبك قديمترى را كه چند قرن مدّت آن بوده است، گرفته با تصرّفاتى چند از قبيل: ادخال لغات تازه وارد عربى و به كار بستن قانون ترجمه از زبان تازى و تقليدى مختصر از نثر قرن سوم هجرى عرب سبك قديم را با احتياجات جديد تطبيق كردهاند.(1)
نمود ويژگىهاى نثر سامانى در كتاب «نقض» يك. مطابقت صفت و موصوف
دو. كاربرد واژهها و تركيبات فارسى در شكل و معناى كهن آنها
«زفان» به جاى «زبان»: همه علماى فريقين را معلوم باشد از عفّت نفس و كوتاه زفانى و پاك نفسى.(3)
«دستورى» به معناى «اجازه و فرمان»: هر چه كردى به دستورى خداى كردى.(4)
«در شدن» به معناى «داخل شدن»: و موسى تنها به چهل حاجبگاه، در شد.(5)
«تن زدن» به معناى «ابا كردن»: دخترش به رضاى وى بِبَرند و مىدارند و او تن مىزند.(6)
«واخود نهادن» به معناى «به خود واگذاشتن»: اين هم از آن دروغهاست كه رافضيان، واخود ها نهند.(7)
«گوش داشتن» به معناى «هشيار بودن و مواظب بودن»: گوش مىداشتند كه مگر براى نفى تهمت به شهرى از شهرهاى اسلام سر بر كند.(8)
«يارستن» به معناى «توانستن»: اگر به او غدرى در دل دارد، از بيم تو نمىيارد.(1)
«واسر گرفتن» به معناى «آغاز كردن»: ايمان واسر گير كه كافر شدى.(2)
«با» به جاى «به»: او با سر قاعده و رسم خود رفت.(3)
سه. كاربرد افعال به معانى غير معهود
«كرده بودند» به جاى «ساخته بودند»: در شهرهايى كه ايشان كرده بودند.(4)
فعل كمكىِ «كرده» در جاى غير لازم: فتح بنى اميه و مروانيان اين بود كه بيان كرده شد.(5)
فعل «آمد» به جاى «شد»: به تيغ على كشته آمد.(6)
فعل «شد» به جاى «رفت» يا «گذشت»: مدتى دراز شد كه من طالب آن نسخه بودم.(7)
چهار. كاربرد حرف نفى «م» به جاى «ن»
پنج. كاربرد «با»ى زينت بر سر فعل
اگر انبيا اين معنى ندانستند و خداى تعالى ايشان را معلوم بنكرد.(9)
اين قدر بندانسته باشد كه ملحدان هرچه كنند، تمويه و زرق و شعبده باشد.(10)
شش. كاربرد «ى» استمرارى در آخر فعل
هفت. كاربرد مصدر تمام به جاى مرخّم
در سيره و تاريخ وارد شده و هنگامى كه گفته است بزرگان ائمّه ما گفتهاند كه ايمان ملحد و توبه رافضى، قبول نشايد كردن.(2)
از فتحهاى مروانيان آنچه از آن باز توان گفتن، يكى آن بود كه هزار ماه كم پنجاه ماه، على مرتضى را بر منابرها و منارها، لعنت آشكار مىكردند.(3)
هشت. كاربرد افعال پيشوندى
به ما نقل افتاد كه كتابى به هم برآوردهاند.(4)
هر چه مىگويد دروغ مىگويد و همه دعوى باطل است روايت دروغ، قول بى حجّت كه نه عقل قبول كند و نه قرآن فرا پذيرد.(5)
مسلم را بدين امانت و زنهار به خويشتن قبول كردند و در سر دعوت و بيعت مىكردند و در سر فرا آمدن و شدن گرفتند.(6)
نُه. كتابت «تا»ى تأنيث
ده. «را»ى اضافه
يازده. «را»ى فكّ اضافه
دوازده. «بدين» به جاى «به اين»
نمىبايد كه مال مسلمانان و نعمت جهان بدين ملحدان و بددينان رسد.(3)
دومين دوره نثر فارسى كه از سال 450 تا 551 ق، رواج داشت، سبك دوره غزنوى و سلجوقى اوّل است.
در اين يك قرن... به سبب انقراض سامانيان و تقسيم خراسان و ماوراء النهر ميان خانان ترك (تركان سمرقندى) و ملوك غزنين (غزنويان)، خريداران علم و ادب بويژه دوستداران زبان فارسى، كم شد و آن اهتمامى كه دربار بخارا در ايجاد تمدّن تازه فارسى و فرهنگ نو و ادبيات درى داشت، در توقّف ماند.(4)
در اين دوره، ويژگىهاى ديگرى در نثر فارسى پديد آمد كه برخى از آنها عبارت است از: اطناب؛ توصيف؛ استشهاد؛ تمثيل؛ تقليد از نثر عربى؛ حذف افعال به قرينه؛ حذف قسمتى از جمله؛ كاربرد لغات عربى و امثال.
جلوه سبك دوره غزنوى و سلجوقى اوّل در كتاب «نقض» يك. استشهاد
اين كتاب، شامل: 267 آيه قرآن، 198 حديث،76 بيت عربى، 26 بيت فارسى، 79 مَثَل فارسى است كه خود، آرايههاى تلميح، و شواهد شعرى و استدلالات قرآنى را در بر مىگيرد:
معنى آن بى خبر مانده كه بارى تعالى گفت: «فَوَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» و قال تعالى «وَيْلٌ
لِكُلِّ أفّاكٍ أثيمٍ ...».(1)
عبد الجليل، در پاسخ به اين نوشته كه: «دين و دولت و خلافت به نسبت گفتن، مذهب گبركان است» از قرآن شاهد آورده:
دو. حذف فعل به قرينه
در دوره پيش، افعال حذف نمىشد و تكرار مىگشت؛ امّا در اين دوره، فعل به قرينه فعل جمله قبل، حذف مىشود:
سه. ضرب المثل
ضرب المثلهاى رايج فارسى و عربى، از اين دوره به ادب فارسى راه يافته و در نظم و
نثر به كار رفته است كه به محتواى اثر غنا مىبخشد:
اگر به اجماع مسلمانان و نزول آيت بدين فتح و ظهور قول مصطفى و شعر شعرا خواجه نوسنّى انكار مىكند، بغداد كم زنبيلى گير.(1)
اكنون چون خبث عقيده و كينه سينه او، معلومِ خواجگان ديندار شده است و بدو التفاتى نمىكنند، زبان و قلم به مساوى و مثالب ايشان تباه و سياه كرده و بر اين گونه تصنيف مىسازد و خود نمىداند بگفت چنو خسى دَنَسى ناكسى شوم، رويى خسيسطبعى غبار تهمت بر چهره اهل دين و دولت ننشيند كه: آب دريا كزو گهر زايد، به دهان سگى نيالايد.(2)
نقل بى اصل امّا «كلّ إناءٍ يرشح بما فيه»، در سينهاى كه بغض پسر ابو طالب مأوا گرفت، يك ذرّه طرفه نشايد داشتن.(3)
چهار. تمثيل
مثالهاى حكمى براى روشن شدن مطلب، از ويژگىهايى است كه در نثر اين دوره، كم كم جا باز مىكند و در نثر فنّى، گستردهتر مىشود. در اين كتاب نيز مؤلّف از اين
روش سود برده است:
پنج. به كار بردن واژههاى عربى
واژههاى عربى، به وفور در كتاب نقض يافت مىشود؛ واژههايى چون: شهور، سنه، ثلاث و ثلاثين و خمسمائه، كتاب، مفرد، طالب، ميسّر، علما، طايفه، وقوف، استقصا، تفحّص، وقوف، استبعاد و... كه ذكر آنها موجب تطويل است و تنها به بيان مواردى، اكتفا مىشود.
من در شهور سنه ثلاث و ثلاثين و خمسمائه، كتابى مفرد ساختهام ... .(1)
مدّتى دراز شد كه من طالب آن نسخه بودم ميسّر نمىشد و خود ندانستم كه گروهى از علماى هر طايفه، به استقصاى تمام، تفحّص اوراق آن كتاب نمودهاند و بر كلمات نيك و بدش وقوفى يافتهاند و استبعاد و تعجّب نموده كه اصول و فروع مذاهب بر علما و فضلا پوشيده نباشد و شتم و لعن و زور و بهتان در كتب معتاد و معهود نبوده است بى دليل و الزام.(2)
پس از اين دو، دوره نثر متكلّف و فنّى پيدا شد:
قرن ششم را بايد قرن نثر فنّى ناميد. در اين دوره، انقلاب بزرگى در ايران به سبب ظهور تام و تمام نژاد آلتايى در خراسان و سپس در ايران و بلاد اسلام به وجود آمد.(3)
برخى از ويژگىهاى نثر فنّى، به قرار زير است:
در نثر قرن ششم مانند شعر، به استعمال صنايع و تكلّفات صورى و سجعهاى مكرّر و آوردن جملههاى مترادف المعنى و مختلف اللفظ متوسّل گرديدند و در همانحال براى اظهار فضل و عربى دانى، الفاظ و كلمات تازى بى شمار به كار برده شد و شواهد شعريه از تازى و فارسى بسيار گرديد و تلميحات و استدلالات از قرآن كريم در همه آثار اين قرن پديد آمد.(4)
نشانههاى نثر فنّى در كتاب «نقض»
يك. جملات طولانى
يكى از ويژگىهاى نثر فنّى، طولانى شدن جملات است كه موجبات تعقيد لفظى را فراهم مىآورد. در سطور آتى، جملاتى را مىبينيم كه بسيار طويل و به هم
پيوستهاند و براى فهم معانىشان بايد چند بار خوانده شوند . در اين سطور، شاهد تتابع اضافات، تلميع، تلميح، سجع، واجآرايى، تشبيه و استعاره هستيم. اصطلاحات عرفانى و فلسفى و كلامى هم وجود دارد. جمع شدن اين تعداد آرايه از ويژگىهاى نثر فنّى است:
همان طور كه ديديم، تمام واژههاى به كار رفته در اين جملهها، عربى هستند، مگر حروف اضافه، حروف ربط و برخى افعال مثل «است» و «باد» و «آرند» و به ندرت اسمهايى چون: دل و زبان و دريا به كار رفتهاند.
دو. اطناب
اطناب نيز يكى از ويژگىهاى اين كتاب است كه در قالب نثر فنّى مىگنجد. جملات طولانى و تكرارى بىتأثير كه حوصله خواننده را سر مىبرد.
1) . نقض، ص 1.
آلتِ پاى خوانان و دستآويز فتّانان شود و از آن جا تولّد فساد گران ممكن گردد كه بيشتر وِزر و وبال آن و نكال آن به دنيا و آخرت، در گردن مؤلّف بماند كه: «مَن سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً فَعَلَيهِ وِزرَها وَ وِزرَ مَن عَمِلَ بِها اِلى يَومِ القيامَةِ».(1)
بجز سبكهاى رايج در اين دوره، برخى واژهها و تركيبات به كار رفته در كتاب نقض، به گويش اهل رى مربوط است:
مؤلّف اين كتاب، اهل رى بوده است . در آن زمان، هنوز در رى به گويش خاصى صحبت مىشده كه «زبان رازى» ناميده مىشده است. البته اين گويش، به سبب آن كه رى بر سر راههاى اصلى ايران قرار داشته، با فارسى رسمى تفاوت عميقى نداشته است. در نقض، گاهىبه لغات و شكلهايى بر مىخوريم كه در متون ديگر فارسى (بويژه آنهايى كه در خراسان نوشته شدهاند)، ديده نمىشود. از اين جهت حدس زده مىشود كه اين واژهها و شكلها مربوط به زبان مادرى شيخ عبد الجليل يا زبان رازى باشد.(2)
يك. كاربرد پيشوند فعلى «ها»
يكى از كاربردهاى خاص گويش قديم رى - كه در گويشهاى مجاور و همخانواده و نيز در گيلكى و مازندرانى و سمنانى هم ديده مىشود - ، كاربرد پيشوند فعلى «ها» است. اين پيشوند در اصل، صورتى از پيشوند «فرا» است. در افعال، گاهى مىتوان به جاى آن «فرا» و «ب» گذاشت. مثالهاى اين پيشوند در نقض عبارت اند از:
ها پذيرفتن: امّا نصيحت من هاپذير.(1)
ها نمودن: خواسته كه باطل به حق ها نمايد.(2)
ها نهادن: به خويشتن ها نهادهاند.(3)
دو. اضافه شدن حرف «ه» به آغاز كلمات با مصوّت «الف»
ديگر اضافه شدن آواى «ه (h)» به آغاز بعضى كلمات است كه با مصوّت «a» شروع مىشوند. مانند «هَما» به معنى «ما» كه از پهلوى «اَما(ama)» گرفته شده و در صفحه 339 (مأخوذ از نسخه ع كه قديمىترين نسخه كتاب است) به كار رفته است. كلمه «هنار» به جاى انار (در ص 121) نيز مربوط به همين موضوع است. استعمال كلمه هست به جاى است (در ص 47 و ص4) نيز احتمالاً مربوط به همين مسئله است.(4)
سه. كاربرد لغات به شكل پهلوىِ آنها
بعضى از كلماتى كه در پهلوى با «و» به كار مىرفتهاند و در فارسى به «ب» بدل شدهاند، در نقض به شكل قديمىشان به كار رفتهاند:
«ورده» به جاى «برده»: سيصد ورده، آزاد فرموده.(5)
«نياود» به جاى «نيابد»: چنين تهمت، به شيعه اصوليه، راه نياود و نيافته است.(6)
خللى به حكمى از احكام الهى، راه نيابد.(7)
كلمه آستين در اين كتاب، يك بار به شكل «آوستى» و بار ديگر به شكل «اوستين» به كار رفته است:
صورت اخير، با شكل «اوستيم» كه در برهان قاطع ضبط شده، نزديكتر است. اين شكلها نيز بى شك مربوط به گويش محلّى شيخ عبد الجليل بوده است.
همچنين كلمه درويش، چند بار به صورت «درغويش» به كار رفته است:
چهار. حذف «د» از شناسه دوم شخص جمع
از ديگر ويژگىهاى زبان كتاب نقض، حذف «د»از شناسه دوم شخص جمع است:
«بيارى» به جاى «بياريد»: الزام نكنند كه ايمان بيارى و دست از مجبّرى بداريد.(3)
«مكنى» به جاى «مكنيد» و «اختيار كنى» به جاى «اختيار كنيد»: زنهار بر على بيعت مكنى و ديگرى را اختيار كنى.(4)
عبد الجليل رازى، بعضى كلمات عربى را نيز به صورتى خاص به كار مىبرد كه ظاهرا در رى متداول بوده است، مثلاً تركيب «انزله كردن»(5)را به معنى نازل كردن و فرو فرستادن آيه قرآن و عبارت «انزله بودن»(6)را به معناى نازل شدن به كار برده است.
همچنين «حث» به معنى برانگيختن را به شكل «حثه» در تركيب «حثه كردن»(7)به كار برده است كه در شرح شهاب الأخبار نيز به همين صورت آمده است.(8)
جمعبندى
با توجّه به موارد بيان شده، نوع نثر اين كتاب از نظر لفظى، متأثّر از سه دوره نثر فارسى و همچنين لهجه غالب در رى است؛ امّا از نظر محتوا، متمايل به دوره دوم و سوم و به
طور كلّى، نثرى قابل فهم و در اكثر موارد به دور از تكلّفات لفظىِ معمول نثر فنّى است كه توجّه به لفظ، آن را از معنا بازداشته باشد؛ امّا به دليل كثرت لغات عربى و انواع سجع، از نثر دوره اوّل فارسى تا حدودى فاصله گرفته و به نثر فنّى، نزديك شده است، با اين تفاوت كه واژههاى مشكل عربى - كه براى همه قابل فهم نيستند - ، كمتر
در آن به كار رفتهاند. در كتاب نقض، شكل، در خدمت محتوا قرار گرفته و لفظ و معنا در راستاى هم قرار دارند و هيچ كدام تحت الشعاع ديگرى نيست. بنا بر اين، كتاب نقض، از نمونههاى خوب اين دوره به شمار مىرود كه علاوه بر اين كه براى همگان قابل استفاده است، زبان و گويش اين دوره در ايران بويژه در رى را نيز به ما نشان مىدهد.
منابع و مآخذ
سبكشناسى، محمّدتقى بهار، تهران: امير كبير، 1368ش.
نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»)، نصير الدين ابو الرشيد عبد الجليل قزوينى رازى، تصحيح: مير جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
«تحقيق در زبان كتاب نقض»، على اشرف صادقى، كتاب ماه كليات، ش119، آبان
1386ش.
12
اخلاق و آيين جدل در كتاب «نقض»
دكتر سيّد حسن اسلامى اردكانى(1)
چكيده
مقاله حاضر، در پى گزارش و تحليل شيوه پاسخگويى عبد الجليل رازى به مدّعيات نويسنده كتاب بعض فضائح الروافض است. پاسخهاى رازى و شيوه او يكدست و يكسان نيستند؛ برخى پاسخها دقيق، سنجيده، تحليلى و اخلاقى اند و پارهاى از آنها جدلى. با اين همه، كتاب رازى، فاقد ساختارى روشن است و نويسنده، عمدتا در پى آن بوده است تا پا به پاى اشكالات كتاب بعض فضائح الروافض پيش برود و به اشكالات مندرج در آن پاسخ دهد. به همين سبب، اين مقاله مىكوشد تا شيوه پاسخگويى وى را استخراج و نمونههاى مختلفى از آن را كه در سراسر كتاب پراكنده اند، طبقهبندى كند. با اين رهيافت، نوشتار حاضر در شانزده محور، نكات كليدىِ شيوه عبد الجليل رازى را طبقهبندى و تحليل كرده است. برخى از اين محورها عبارت اند از: مناقشه در پيشينه تشيّع مدّعى؛ اشاره به الزامات خاص تفكّر اشعرى كه مدّعى به آن وابسته است، امّا از آنها بىخبر است يا بدانها پايبند نيست؛ حفظ حريم خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله در سراسر مناقشات، برخلاف مدّعى؛ به كارگيرى قياس ذوحدّين بر ضدّ حريف و به دام انداختن وى؛ آشكار كردن منطق يك بام و دو هواى مدّعى؛ تفكيك بين
1) . دانشيار دانشگاه اديان و مذاهب.
حقّانيت شخص از رفتار پيروانش؛ نشان دادن اشكالات نامرتبط با مسائل اعتقادى؛ به كارگيرى منطق توضيح و تبيين مسائل و ابهامزدايى؛ نشان دادن مغالطه همسويى؛ و به كارگيرى منطق كلوخ و سنگ.
كليدواژهها: اخلاق جدل، عبد الجليل رازى، نقض، بعض فضائح الروافض، مدّعى، ناقض.
درآمد
كتاب معروف به نقض،(1)نه تنها يك جدلنامه تمامعيار است، كه در عين حال، آينه شيوه و آيين جدل در قرن ششم هجرى به شمار مىرود و در خلال آن، افزون بر نكات فراوان كلامى، فلسفى، فرهنگى، مىتوان شاهد شيوه مواجهه اصحاب مذاهب با يكديگر بود.
يكى از عالمان اهل سنّت ساكن رى، در نيمه قرن ششم (تقريبا 555 هجرى) در نقد و ردّ شيعيان، كتابى مىنويسد و آن را بعض فضائح الروافض نام مىگذارد و در آن به تفصيل، به عقايد شيعيان مىتازد و در پايان كتاب، شصت و هفت فضيحت از فضايح رافضيان را بر مىشمارد. اين كتاب، دست به دست مىگردد و آن را «در محافل كِبار و صغار بر طريق تشنيع مىخوانند و مردم عامِ غافل، از استماع آن دعاوى بىبيّنت و معانى متحيّر مىمانند».(2)در باب نام واقعى نويسنده اين كتاب حجيم، گزنده و هتّاكانه، چندان چيزى نمىدانيم،(3)جز آن كه به ادّعاى خودش در آغاز، شيعه بوده است و پس از بيست و پنج سال از اين مذهبْ رويگردان شده و به تسنّن گرويده است.
وى بدون كمترين مجاملهاى بر همه باورها، رفتارها، شعائر و شيوه زيست شيعيان خرده مىگيرد، از شيوه وضو گرفتن تا نحوه عزادارى بر سالار شهيدان؛ از
اعتقاد به ضرورت وجود نص بر امام معصوم تا پاى ناشُسته و گرمابه نديده يا كمگرمابه ديده برخى شيعيان؛ از پيشانىِ پينه بسته و سياه زاهدان شيعى تا نحوه تدفين
و در گور كردن مردگان. وى در اين راه، نه تنها به همه چيز خرده مىگيرد، بلكه از هر
گونه تشبيه و استعاره بهره مىجويد تا بطلان باورهاى شيعى را نشان دهد. در اين راه،
گاه شيوه صورت شستن آنان را به گربه تشبيه مىكند، گاه بر اين نكته طعنه مىزند كه فُقّاع را حرام مىشمارند؛ امّا در مسجد مىخورند. گاه از اين كه معجزاتى براى امامان
خود بر مىشمارند، حيرت مىكند و زمانى به دليل آن كه سنّت نماز تراويح را فروگذاشتهاند، ملحدشان مىشمارد.
وى تا جايى پيش مىرود كه حتّى فقر و درويشى برخى از شيعيان را دليل نادرستى معتقداتشان مىشمارد و آنان را مانند جهودان، ترسايان، گبركان، و دهريان قلمداد مىكند.
زمانى با كمترين شباهتى، حكم كافران را بر شيعيان جارى مىكند و به صِرف آن كه رايت يا پرچم سفيد دارند و ملاحده نيز چنين هستند، آنان را همسنگ مىشمارد.
در برابر اين شيوه پيكار و «شتم و لعن و زور و بهتان» كه «در كتبْ معتاد و معهود نبوده است»،(1)عبد الجليل رازى تصميم مىگيرد تا پاسخى درخور و مفصّل به آن كتاب دهد. ارمغان اين كوشش، كتاب بعض مثالب النواصب فىنقض «بعض فضائح الروافض» است كه به كتاب نقض معروف شده است. وى كتاب را نه به شيوه ديگر آثار فنّى خود، بلكه به سبكى آسانياب و ساده نوشته است «تا هر خواننده كه بخواند و هر نويسنده كه بنويسد و هر شنونده كه بشنود، از آن بهره تمام برگيرد و فايده بسيار حاصل كند».(2)
عبد الجليل قزوينى در آغاز نوشته خود، صورت نوشته مدّعى را از محتواى آن تفكيك مىكند و اولى را مىستايد و در وصف آن مىگويد: «الحق عباراتى است درست و خوش و سهل»، با اين حال، بر نادرستى محتواى آن اين گونه تأكيد مىكند: «امّا كلماتى
مشبع از سر تعصّب و جهل».(1)وى در برابر اين كتاب كه «از سر تعصّب و جهل» فراهم شده و در آن سخنانى دور از «جاده حقيقت» و «تشبيهاتى سقيم» و معارضاتى نامعقول و «اشاراتى نامنقول نامقبول»(2)فراوان وجود دارد، گاه با همان شيوه با حريف در مىپيچد، زمانى فيلسوفانه به تحليل مواضع و تفاوت آنها مىپردازد، گاه مغالطات مدّعى را آشكار مىكند، زمانى به تناقضهاى او اشاره مىنمايد و گاه نيز استدلال حريف را تا نهايت منطقى دنبال مىكند و بر آن، نتايجى استوار مىسازد كه حريف را ياراى پذيرش آنها نيست؛ امّا همه اينها لابهلاى كتاب و در ميان جملات بلند و حاشيهرفتنهاى مكرّر گم مىشوند و پى گرفتن خطّ استدلال را بر خواننده دشوار مىكنند.
اين كتاب، با همه تنوّع و غناى محتوا و نكتههاى تاريخى، فرهنگى و كلامى خود، فاقد ساختار و نظم است. عبد الجليل رازى، به جاى آن كه نخست دلايل حريف را دستهبندى كند و سپس به پاسخ آنها دست بزند، پا به پاى كتاب حريف پيش مىرود و يكايك اشكالات او را نقل و رد مىكند. به همين سبب در اين نوشته مىكوشم تا ساختارى مقدماتى به استدلالهاى عبد الجليل در پاسخ حريف به دست دهم و نمونههايى از كاربرد آنها را به شرح زير بيان كنم.
با مرور كتاب و بررسى اشكالات و شيوه پاسخگويى به آنها، مىتوان شاهد گستره شگفتانگيز مسائلى كه در نقد و رد مطرح شدهاند، بود؛ امّا در اين جا به دليل نوع رويكرد اين مقاله و صرفا به دلايل عملى، چند محور زير انتخاب و برجسته شدهاند. با اين نگرش، نگارنده كوشيده است تا موارد عمدهاى را كه ذيل اين محورها مىگنجند، انتخاب و گزارش كند. زبان كتاب بعض فضائح الروافض هتّاكانه بوده است. عبد الجليل نيز از نقل عين آنها، پرهيزى نداشته است. نگارنده نيز هم براى بازسازى
فضاى مناقشات آن زمان و هم براى نشان دادن نحوه مواجهه عبد الجليل، گاه عين تعبيرات تند را آورده و از هر گونه توضيحى پرهيز كرده است. هدف از اين كار،
عمدتا فهم درستتر و دقيقتر بخشىاز تاريخ مجادلات كلامى ميان مذاهب اسلامى و درسگيرى از آنها بوده است.
گفتنى است كه برخى از مسائلى كه ذيل محورهاى مختلف آمدهاند، بهنحوى همپوشى دارند و چه بسا بتوان يك مسئله را ذيل چند محور گنجاند. به همين سبب، انتخاب موارد و آوردن آنها ذيل محورى خاص، چه بسا چندان دقيق نباشد و اين، زاده خصلت بحث در سراسر اين كتاب و به دست ندادن كليدى از سوى خود عبد الجليل براىدستهبندى مسائل بوده است. محورهاى پيشنهادى زير، صرفا انتخابى شخصى براى تسهيل مباحث بوده است، نه بيشتر.
براى رعايت اختصار در سراسر بحث، از اين پس از نويسنده كتاب بعض فضائح
الروافض كه به شيعيان تاخته است به نام «مدّعى» و گاه «حريف» ياد خواهم كرد و از عبد الجليل قزوينى رازى كه به او پاسخ داده است، به نام «ناقض» يا «پاسخگو».
الف. محورهاى بحث
امّا محورهاى انتخاب شده براى اين بحث به شرح زير هستند:
مناقشه در پيشينه تشيّع مدّعى؛
تأكيد بر الزامات تفكّر اشعرىگرايانه؛
حفظ حريم خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله؛
آشكار كردن تناقضها؛
به كارگيرى قياس ذوحدّين؛
آشكار كردن منطق يك بام و دو هوا؛
تفكيك بين حقّانيت شخص از رفتار پيروانش؛
اشاره به مسائل بىربط با اعتقادات؛
تكذيب ادّعاها؛
اشكال به شيعه يا قرآن؛
توضيح و تبيين مسائل؛
نشان دادن مغالطه همسويى؛
به كارگيرى منطق كلوخ و سنگ؛
عيان كردن گزافهگويىها؛
خردهگيرىهاى ريزبينانه؛
يارى گرفتن از طنز.
مناقشه در پيشينه تشيّع مدّعى
مدّعى در كتاب خود نوشته بود كه در آغاز، شيعه بوده است و پس از بيست و پنج سال، از اين مذهبْ روى گردانده است. اين نكتهاى است كه ناقض، هرگز از ياد نمىبرد و در سراسر كتاب به لوازم آن اشارهها مىكند. كسى كه خود را در آغاز شيعى مىداند، بايد با مبانى، مسائل، شخصيتها، شعائر، كتابها، و اعمال دينى آنان نيك آشنا باشد و اگر بر آنان خرده مىگيرد، با توجّه به آنها باشد. حال آن كه مدّعى بارها
نشان داده است كه اندك آشنايىاى نيز با تشيّع ندارد. به همين روى، اوّلين اشكال عمومى ناقضْ آن است كه حريف، فرمان خداوند متعال را كه از پيروىِ نادانسته منع كرده و فرموده است: «وَلاَ تَقْفُ مَا لَيسَ لَك بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كلُّ أُولئِك كانَ
عَنْهُ مَسْؤُولاً»،(1)ناديده گرفته و «قلم در ميدان هذيان افكنده، مُثبِتان توحيد و عدل را و مقرّان نبوّت و امامت را و متابعان شريعت را به تهمت كذب منسوب كرده» و در منقصت آنان سخن دراز كرده است.(2)
سپس مواردى را در سراسر كتاب ياد مىكند كه خلاف واقع اند و كسى كه خويشتن را شيعه مىدانسته، نبايستى چنين سخنانى بگويد و اين قبيل ادّعاها را پيش بكشد.
ناقض، مدّعى را به چند ويژگى معرّفى مىكند: نخست، جبرى بودن و دوم، سابقه شيعى داشتن. در سراسر متن، بارها شاهد حمله ناقض به مدّعى بر اساس همين دو
ويژگى هستيم. ساختار عمومى حمله، اين گونه است. كسى كه جبرى است، نبايد اين گونه اشكالى را پيش كشد؛ زيرا خرده گرفتن بر رفتار يا اعتقاد كسى، به شكل ضمنى، مستلزم آن است كه وى مىتوانسته است رفتار يا اعتقاد ديگرى داشته باشد و اين يك، مستلزم مختار دانستن وى است. حال آن كه از نظر مدّعى، افراد در رفتار و باورهاى خود اختيارى ندارند. در چند فقره زير، بهخوبى اين سبك استدلال را مىتوان ديد.
مدّعى، كتاب خود را با «بسم اللّه الرحمن الرحيم» آغاز كرده است و ناقض از همان ابتدا بر او خرده مىگيرد كه «چون به مذهب مجبرّ، اسم و مسمّا يكى باشد، فايده بسم اللّه معلوم نشود».(1)
مدّعى مىنويسد: «بدان اى برادر! ...» و ناقض بر او خرده مىگيرد كه لازمه دانستن، اختيار و آزادى اراده است و كسىكه چنين انتظارى دارد يا بايد دست از مذهب جبر بكشد و يا آن كه چنين حرفى نزند.(2)
سپس مدّعى مىگويد: «اين مجموعهاى است در او شرح فضايح و قبايح رافضيان». ناقض بر او خرده مىگيرد كه اين فضايح، از سه حالت خارج نيستند. يا همه فعل خداست، يا همه فعل رافضيان است و يا «بهرى فعل خداست و بهرى فعل رافضيان». اگر همه، فعل خدا باشد، نسبت دادن آنها به رافضيان، خطايى عظيم است و بايد طبق منطق جبرى بگويد اين شرح فضايحى است كه خدا آفريده و بديشان حوالت داده است. اگر هم آنها را فعل اختيارى رافضيان مىداند، در اين صورت، «مرحبا بالوفاق»؛ امّا بايد دست از مذهب جبر بكشد. در صورت سوم نيز بايد مشخّص كند كدام بخش از آنِ خدا و كدام فعل رافضيان است.(3)
مدّعى نوشته بود: «خودِ حسن، خلافت به معاويه تسليم كرد و حسين را روافض به زارى بكشتند».(4)
ناقض در گزاره اوّل مناقشه مىكند كه اين داورى، مبنى بر آن است كه امام حسن عليهالسلام حقّ انتخاب داشته و خودخواسته خلافت را واگذار كرده باشد و اين يعنى پذيرفتن اختيار و انكار جبر. حال آن كه مذهب مدّعى، انكار جبر است.
مدّعى در كتاب خود، خويشتن را مجاز شمرده بود تا به همه معتقدات شيعى حمله كند و به شيعيان نسبتهاىخلاف واقع بدهد. ناقض نيز در مواردى سخت بر مدّعى مىتازد و با همان حربه، به او پاسخ مىدهد. با اين همه، با دقّت، حريم خاندان پيامبر
خدا - كه يكى از آماج حملات مدعى بود - و تا حدّى صحابه پيامبر، حفظ مىشود و ناقض در مجموع، در اين ميان، حسابشده عمل مىكند. يكى از اتّهامات مكرّر مدّعى به شيعيان اعتقاد آنان نسبت به يكى از همسران پيامبر خدا، يعنى عايشه است. در اين باره ناقض، به تفصيل، يكايك اتّهامات او را مىآورد و رد مىكند.
مدّعى نوشته بود كه رافضيان «در ميان خمر و زمر، صحابه پاك را و زنان پيغمبر را دشنام مىدهند، يعنى عايشه و حفصه را مىخواهند».(1)ناقض، اين تهمت را يكسره انكار مىكند و پاسخ مىدهد: «مذهب اماميه اصوليه، خلفا عن سلف چنان است كه زنان رسولان خداى طاهرات و مطهرات اند كه اگر خلاف اين باشد، آن نقصان عايد باشد با انبياى معصوم عليهمالسلام». سپس گامى بلندتر بر مىدارد و نسبت خيانتى كه در قرآن كريم به زن نوح و همسر لوط داده شده است، به آشكار كردن راز آن دو تفسير مىكند كه مبادا گرد بدنامى بر دامانشان بنشيند!(2)
سپس تأكيد مىكند كه حفصه و عايشه را كه «از امّهات المؤمنين اند، چگونه قذف كنند و فحش گويند» و با نقل ماجراىافك و فتنهگرى عدّهاى، تصريح مىكند كه: «حاشا عنها كه هفده آيت محكم از قرآن بيامد به برائت ذمت وى».(3)
افزون بر آن، ناقض، خود در سال 533ق، كتاب مستقلى در اين باره به نام كتاب فى تنزيه عايشه نوشته است تا كسانى كه مىخواهند عقايد شيعه را بدانند، آن را بخوانند و «اعتقاد شيعه اماميه را در حقّ ازواج رسول بدانند تا مگر زبان در حقّ ايشان بهدروغ و بهتان نجنبانند».(1)
سپس با صراحتى تكان دهنده، اعتقاد شيعه را در اين باره بيان مىكند: «هر كس كه عايشه را يا حفصه را يا يكى [ديگر] از زنان مصطفى و دگر انبيا را به زنا تهمت نهد، ملحد و كافر و ملعون باشد و خون و مالش حلال بود از بهر آن كه [...] گفته باشد،
رسولان را».(2)
مدّعى در دفاع از مبناى خود از آن كه به مقدّسات مقبول خودش نيز توهين كند و به دخت پيامبر اكرم نيز بتازد، كوتاهى نمىكند، تا جايى كه مىنويسد: «بُلفضائل را گفتند كه در تزويج على و فاطمه كلمتى بگو. گفت: ديوانهاى را به كلى دادند. چندينى عظمت نداشت».(3)در اين جاست كه ناقض، سخت بر مىآشوبد و به گوينده حمله مىكند: «خاكش به دهان كه چنين گويد و لعنت بر آن باد كه اين اعتقاد دارد كه در عالم
از دورِ آدم تا به مُنقَرَض عالم چنين عروسى نبوده است و نباشد!».(4)
با اين همه، ناقض از حمله متقابل در اين عرصه خوددارى مىكند و حتّى در مواردى از صحابه به احترام ياد مىكند و چون مدّعى در كتابش خلفا را مىستايد، ناقض، همسويى نشان مىدهد و مىگويد: «بر آن انكارى نيست. بزرگان دين اند از مهاجر و انصار».(5)
بخش قابل توجّهى از كتاب نقض، صرف آشكارسازى تناقضهايى است كه حريف در سراسر كتابش مرتكب شده است. وى در جايى به شيعيان نسبتى مىدهد و در
جاى ديگر، نسبت ديگرى كه اين دو با هم راست نمىآيند و قبول يكى، مستلزم انكار ديگرى است. براى مثال، در جايى مدّعى، تشيّع را برساخته قرنهاى بعد مىداند و در جاىديگرى ادعا مىكند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به امام على عليهالسلام فرمان داد تا رافضيان را بكشد. اين دو گزاره به ظاهر مستقل و بىربط با هم، عملاً با هم تناقض دارند و مدّعى
يا بايد بپذيرد كه رافضيان در زمان امام على بودهاند، در آن صورت، اين مذهب بعدها پديد نيامده است. يا بايد همچنان موضع پيشين خود را حفظ كند، در اين صورت، فرمان پيامبر خدا به امام على عليهالسلام لغو خواهد بود. نمونههايى از اين قبيل مواجهه را در زير مىتوان يافت.
در آغاز مدّعى مىگويد كه مذهب رفض را زنى نهاده است؛ امّا در جاى ديگر مدّعى مىشود: «رافضيان اين روزگار همچنان اند كه رافضيان عهد على مرتضى».(1)ناقض بر او خرده مىگيرد كه: «در اوّل كتاب بيان كرده است كه اين، مذهبى مُحدَث است و زنى نهاده است و ابن المقفّع، واضع آن بوده است و اين جا گويد كه در عهد على، رافضيان بودهاند».(2)
مدّعى، گاه نام بنيادگذاران تشيّع را نام مىبرد و عدهاى را بر مىشمارد، از جمله هشام بن حكم، شيخ مفيد، شيخ طوسى، و شيخ صدوق. ناقض بر او خرده مىگيرد كه افراد نام بردهشده، در زمانهاى مختلفى زندگى مىكردند و فاصله زمانى ميان آنها گاه دويست تا سيصد سال بوده است، حال آن كه همزمانى و «اتفاقِ حضور شرط است در وضع مذهب و طريقت».
البته مدّعى در باره بنيادگذاران تشيّع، سخن ثابتى ندارد. گاه زنى را واضع اين مكتب مىداند و گاه مىگويد كه رافضيان نزد ابن مقفّع شدند تا برايشان مذهبى برگزيند،(3)و گاه نام كسان ديگرى را مىبرد و اين همه، نشان مىدهد كه وى در
پى بحثى تاريخى در باب واضعان مذهب تشيّع نيست؛ بلكه در پى ستيزهگرى با شيعيان است.
برخى از خردهگيرىهاى ناقض، خواندنى اند. براى مثال، مدّعى گفته بود كه رافضيان نزد ابن مقفّع شدند تا برايشان مذهبى انتخاب كند و او بديشان گفت كه بر مذهب خود بمانيد. ناقض از اين گونه داورىها شگفتزده مىگويد: «اىعجب! اگر متقدّمان خود رافضى بودند، آمدن و اختيار ابن المقفّع كردن، باطل و بىفايده باشد».(1)
مدّعى مىنويسد كه شيعيانْ ملحد هستند و طبق فتواى بزرگان دين، توبه آنان پذيرفته نمىشود. ناقض بر او اشكال مىكند كه در اين صورت، مدّعى و هممسلكانش خود را از خدا و پيامبرانش عالمتر مىدانند؛ زيرا كه «مدار بعثت رسل و انزال همه كتب، قبول توبه است» و اگر كسى هفتاد هزار سال نيز منكر توحيد و رسالت باشد، همين كه توبه كرد، توبه او پذيرفته مىشود. حال چگونه مىتوان در باره شيعه چنان حكم گزافى كرد.(2)
افزون بر آن، چگونه از نظر مدّعى، توبه وحشى، قاتل حمزه عموى پيامبر، پذيرفته مىشود، امّا توبه شيعيان ناپذيرفتنى است؟ تناقض آن گاه به اوج خود مىرسد كه همين كسان مىگويند كه توبه «كُشنده عثمان و قاتل حسين» پذيرفتنى است؛ «امّا چون نوبت به رافضيان رسيد، شريعت برگشت و حكم باطل شد و درِ توبه بسته آمد؟».(3)
مدّعى نوشته بود كه: «در مساجد شيعت اعتقاد اهل سنّت بر نوشته كه: خير الناس بعد رسول اللّه ابوبكر الصدّيق، و در بعضى مساجد هنوز مانده است».(4)ناقض پاسخ مىدهد كه اين ادّعا با ادّعاى ديگر مدّعى كه شيعيان به او دشنام مىدهند، سازگار نيست.
مدّعى نوشته بود كه خير العمل گفتن در اذان و «دست فروگذاشتن نشان ملحدان
است». ناقض، پاسخ مىدهد كه در واقع مالك، از امامان چهارگانه مذاهب اهل سنّت و پيشواى مالكيان، درست به اين دو مسئله فتوا مىدهد و آنها را درست مىشمارد و «انكار اين جحود محض است».(1)
مدّعى در نقد عملكرد امام على نوشته بود: «به روز حرب جمل، بيست هزار مرد كشته آمدند». ناقض بر او خرده مىگيرد كه گويا وى فراموش كرده است كه پيشتر اشاره كرده بود كه على اگر هم كارى كرد و شجاعتى از او آشكار گشت، تنها در زمان پيامبر خدا بود و پس از آن، «عاجز و درمانده بود و هيچ ظفرى نيافت».(2)
مدّعى در سراسر كتاب خود، اتّهاماتى بر شيعه وارد مىكند و نسبتهاى ناروايى به آنان مىزند. ناقض با توجّه به نوع اتّهام و آن نسبت، شيوههاى مختلفى براى پاسخگويى در پيش مىگيرد. گاه آنها را تكذيب مىكند، گاه توضيحىقانعكننده مىدهد و گاه آنها را در قالب قياسى ذو حدّين مىگنجاند و چنان بحث را پيش مىبَرَد
كه در نهايت، چند نتيجه منطقى حاصل مىشود؛ امّا همه به زيان حريف است و پذيرش هر كدام به ابطال اصل ادّعاى او مىانجامد. اين كار، مستلزم دقّت نظر و هوشمندى خاصى است كه ناقض در مواردى بهخوبى از خود نشان مىدهد. چند نمونه از اين نوع قياس را در زير مىخوانيم.
مدّعى مىنويسد: «حسنِ(3)على خلافت به معاويه فروخت». ناقض پاسخ مىدهد كه اگر حسن، حق فروش خلافت را نداشت، اين بيع باطل است و خلافت معاويه، بىاصل و بنياد. اگر هم حق داشت و خلافت از آنِ او بود، يا به سبب نص بود يا انتخاب مردم. اگر به سبب نص بود، در اين صورت، حقّواگذارى آن را نداشت. اگر هم برآمده از انتخاب مردم بود، وى حق نداشت بدون اجازه آنان خلافت را بفروشد. پس
در هر صورت، انتقال خلافت به معاويه، طبق مبناى خود مدعى، نادرست است و او هرگز خليفه به شمار نمىرود. حال آن كه وى معاويه را به عنوان خليفه به رسميت مىشناسد.(1)
مدّعى بر شيعه خرده مىگيرد كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به امام على عليهالسلام خبر داد: «جماعتى رافضيان خواهند بودن». سپس به او دستور مىدهد آنان را هر جا يافت بكشد. ناقض، نخست اشكال مىكند كه لازمه اين فرمان، انكار جبر و پذيرش اختيار است. افزون بر آن، يا بايد على چنين كسانى را يافته باشد يا نيافته باشد. اگر نيافته باشد، پس پيامبر صلىاللهعليهوآله به او خبر دروغ داده است و اگر هم يافته باشد و نكشته باشد. «على خيانت كرده باشد». اگر هم مدّعى راه سومى را بپويد و ادّعا كند على آنان را يافت و كشت، تكليف خواننده با اين ادّعاى وى كه عبد الرحمان بن ملجم رافضى بود، چه مىشود؟(2)مىدانيم كه امام على او را نكشت و او پس از شهادت وى به قصاص كشته شد. حال طبق منطق مدّعى، يا بايد بگوييم على خيانت كرده است و يا مدّعى دروغگوست و ابن ملجم، رافضى نيست.
همچنين مدّعى گفته است كه توبه رافضيان، هرگز پذيرفته نمىشود. حال، ناقض بر مدّعى، خرده مىگيرد و مىگويد: وى كه به گفته خودش 25 سال شيعه بوده است، و مىگويد كه توبه كرده و سنّى شده، «يا دروغ مىگويد و هنوز رافضى است» و در حال تقيّه است، يا آن كه اين ادّعا كه توبه رافضى پذيرفتنى نيست، خود، دروغى بزرگ است.(3)از اين نوع قياسهاى ذو حدّين و در بنبست انداختن مدّعى در سراسر اين كتاب، فراوان ديده مىشود.
يكى از شيوههاى ناقض در رويارويى با مدّعى، نشان دادن دوگانگى وى در گزارش و داورى است. از اين منظر، اگر كارى از سوى شيعيان صورت گيرد، خطاست؛ امّا اگر
همان كار را اهل سنّت انجام دهند، صواب است. اگر شيعيان در فضايل پيشوايان خود سخنانى بگويند، نارواست؛ امّا كتب اهل سنّت سرشار از فضايلى از اين دست در وصف رهبرانشان است. ناقض بارها بر دوگانگى در روش و داورى مدّعى، خرده مىگيرد و مىگويد كه وى در يك مسئله، دو گونه حكم مىراند و تابع منطق يك بام و دو هواست. در نتيجه، اگر اُمراى سنّى، گرفتار و كشته شوند، اشكالى ندارد؛ امّا اگر همين اتّفاق براى اميران شيعى يا علاقهمندان به آنان رخ دهد، «گويد از شومى رافضيان بود و اگر مقتدر كشته شود، عارى و عيبى نباشد؛ امّا چون زيدِ على را بكشند بر حساب نقصان گيرد».(1)
اين دوگانگى در نامگذارى و لقب دادن نيز خود را نشان مىدهد. معاويه را سبب آن كه خواهر اُمّ حبيبه است، «خال المؤمنين خواند براى آن كه خصم على است. و محمّدِ بوبكر را هرگز خال المؤمنين نخواند اگر چه برادر عايشه است» چون كه وى شاگرد امير المؤمنين است. باز معاويه (هرچند در بيست و هفت موضع بر ضدّ على شمشير كشيده است) توبهاش پذيرفته مىشود؛ امّا «رافضيان كه بوبكر و عمر را دوست ندارند، هرگز توبهشان قبول نباشد».(2)
مدّعى بارها از اين كه شيعيان، كراماتى از امامان خود نقل مىكنند، خشمگين مىشود و آنها را «محالات» مىشمارد؛ امّا مانند همانها را براى رهبران خود نقل مىكند. براى مثال، مدّعى در وصف يكى از سرداران اهل سنّت مىنويسد كه چون گرفتن شهرى در خوزستان ناممكن گشت، «گفت: مرا بر سپرى نهيد و بر سر نيزهها بر باروى شهر نهيد. چنان كردند و او به تنها شهر بستد». ناقض در اين ادّعا مناقشه نمىكند؛ امّا بر مدّعى خرده مىگيرد كه همين شخص، هنگام بر شمردن ادّعاهاى محال شيعيان بر آنان مىتازد كه، «على را در منجنيق نهادند و تنها در قلعهاى رفت كه اند هزار مرد در وى بودند. واللّه كه اين معنى چگونه روا باشد!».(3)
ناقض حيرت مىكند از اين كه مدّعى، همه شيعيان عالم را «رافضى خواند و كافر داند» و در عين حال، اميد دارد كه «ايشان او را مؤمن دانند و مسلمان خوانند و اين تمنّاى محال است».(1)
مدّعى اشكال كرده است كه شيعيان از «جعفر و پدرانش» احاديث خود را نقل مىكنند. ناقض پاسخ مىدهد: «عجبتر اين است كه خواجه اسناد اخبار از پاچهفروش و رسنتاب و جواليقى و حلاّج و شانهتراش مىبرد تا به انس مالك و بوهريره» و اين سلسله سند را مىپذيرد و به مضامين غير عقلى موجود در اين گونه احاديث تن مىدهد؛ امّا به شيعه كه مىرسد بر آنان اعتراض مىكند و «اگر شيعه اخبارى روايت كنند موافق عقل قرآن به اسانيد صحيحه از ائمه»اى كه معصومشان مىداند، از نظر مدّعى، كارشان خطاست.(2)
همين مسئله در باب معجزات و خوارق عادات پيش مىآيد. مدّعى بر شيعه مىتازد كه «معجزات رسولان در حقّ على اثبات مىكنند». ناقض بر سبيل جدل به او پاسخ مىدهد كه گويى وى احوال هممذهبان خود را نيك نمىداند كه آنان چنان كراماتى براى برخى از مشايخ صوفيه اثبات مىكنند كه از «معجز بليغتر است». براى مثال، حضرت موسى عليهالسلام با درجه نبوّت، مسير مصر تا مدين را طى يك هفته مىپيمايد و پيامبر صلىاللهعليهوآله «كه سيّد انبياست، به چند روز از مكّه به مدينه مىآيد»؛ امّا «شيخ جنيد به روزى از بغداد به شام آمد و شيخ شبلى به ساعتى از كوفه به بيت الحرام آمد و معروف كرخى را از ميانه سنگ، طعام آمد، ابو الحسن نورى را از درخت سلام آمد». حال آن كه اين ادّعا نه تنها گزافه است، با واقعيت سازگار نيست و «آن پيران نكوطريقت، هرگز اين دعوى ناكرده و اين طامات به خود راه ندادهاند».(3)
باز مدّعى اين معجز را از امام رضا عليهالسلام نقل مىكند كه به تصوير شيرى كه بر بالشى
ديبا بود، اشاره كرد و آن را جان بخشيد. آن گاه بر آن خرده مىگيرد و آن را «محالى عظيم» مىشمارد. ناقض پاسخ مىدهد كه محال بودن اين حادثه، به چه دليل است؟ آيا خداوند قدرت چنين كارى ندارد؟ در اين صورت، با داستان عصاى موسى و تبديل شدن آن به اژدها چه بايد كرد؟ يا آن كه مدّعى، امام رضا عليهالسلام را داراى چنين منزلتى نمىداند؟ در آن صورت، مگر فراموش كرده است كه «مُذكِّران و عارفان سنّى، همه سال بر سر كرسىها گويند و لاف زنند كه شيخ حسين منصور الحلاّج روزى بر شيرى سهمناكِ غضوب نشسته بود و اژدهايى دمان را در دست گرفته بود زنده، از دروازه بغداد درآمد و از گرد شهر بگذشت و انا الحق بزد».(1)
مدّعى بر شيعيان خرده مىگيرد كه «گويند آفتاب از بهر على باز گرديد».(2)ناقض
تأييد مىكند و رواياتى به سود اين ادّعا مىآورد. آن گاه از موضع اين «خواجه نوسُنِّى» تعجب مىكند كه معجزاتى شبيه اين را براى ديگران اثبات مىكند و بر اين باور است كه «روا مىدارد كه چون عمر خطّاب را روزه تباه شود، آيه قرآن به حكم روزه بعد از نمازِ خفتن تا به وقت صبح منسوخ كنند براى فضيلت عمر بىدعاى مصطفى»؛ امّا همين قدر را براى على روا نمىدارد.(3)
همچنين مدّعى در نقد شيعيان مىنويسد: «گويند ذوالفقارِ على از آسمان آوردند» و خود مىافزايد كه چنين نيست؛ بلكه اين شمشير از غنائم جنگ بدر است كه حضرت رسول آن را به على بخشيد.(4)ناقض در پى جواب مفصّلى به اين اشكال، از او مىخواهد كه وصف تازيانه عمر را از عالمان اهل سنّت بپرسد و دريابد كه «يكى مىگويد: از پوست ناقه صالح بود و ديگرى مىگويد: از جلد كبش ابراهيم بود و ديگرى مىگويد: از پوست گوسفندانِ شعيب بود. و نمىدانم كه آن پوست كه نگاه مىداشت دو سه هزار سال؟ اگر آن رواست و جايز و مصوَّر، اين نيز هم روا بايد داشتن».(5)
مدّعى، اعتقاد شيعه را در باره شكافته شدن سقف خانه و غايب شدن امام زمان، محال و گزافه مىشمارد.(1)ناقض، داستان پيرى از صوفيان به نام ثابت البُنانى را نقل مىكند كه درگذشت و مريدانش او را دفن كردند؛ امّا چون بر سر تربيت او آمدند «البته
كالبد شيخ در خاك نيافتند»، ناگزير براى فهم حقيقت نزد دختر هفت ساله شيخ رفتند و بى آن كه سؤالى كرده باشند، آن دختر گفت: «پندارم پير را در خاك طلبيديد و نيافتيد» و سپس اشاره مىكند كه دعاى پدرش مستجاب شده و خداوند او را در خاك رها نكرده است «كه جاى مردان، روضه پاك است، نه ميانه خاك است».(2)
پس از نقل اين ماجرا - كه در متون اهل سنّت آمده است - ، ناقض مىپرسد: «پس اى نامنصف! روا باشد كه ثابت بُنانى را از ميان خاك ببرند چنان كه كس نبيند و دخترش غيب داند و امام سنّى در تصنيف شرح دهد و غريب نباشد؛ امّا روا نباشد كه بقيه ذريه طاهره از آل مصطفى كه خائف باشند بر وى از اعدا [... ]بارى تعالى از سقف خانه او را بيرون برد؟!».(3)
مدّعى به شيعيان حمله مىكند كه آنان دو خليفه نخست را «دوست ندارند و پنهان ايشان را لعنت كنند». ناقض پاسخ مىدهد كه گويا وى خود فراموش كرده است كه هممذهبانش در عهد خلفاى بنى اميّه و مروانيان، يعنى نهصد و پنجاه ماه، آشكارا و
بر سر منبرها على را «لعنت مىكردند بر منبرهايى كه خطبه به نام بوبكر و عمر و عثمان مىكردند».(4)
مدّعى گفته بود كه شيعيان بر اين باور هستند كه مقصود از تين، در سوره تين، پيامبر صلىاللهعليهوآله و مراد از زيتون، «على است».(5)ناقض پاسخ مىدهد كه غالب مفسّران، تين و زيتون را به همان معناى لغوىاش تفسير كردهاند. بهرى نيز اين دو را نام دو كوه
دانستهاند؛ امّا از آن سو عبد الوهّاب حنفى در فصول خود مىگويد: «مراد از تين، بوبكر است و مراد از زيتون، عمر است و طور سينين، عثمان است».(1)
هنگام اشاره به اكثريت جمعيت شيعيان در شهر رى، مدّعى مىنويسد: «به عدد بسيار اعتبار نيست». ناقض مىپرسد چه طور هنگامى كه بحث حقّانيت على پيش كشيده مىشود، وى به اكثريت صحابه استناد مىكند و در آن جا «اعتماد بر كثرت مهاجر و انصار باشد و اين جا كه رازيان، بيشتر شيعى باشند، بر كثرت، اعتمادى و التفاتى نباشد؟!».(2)
مدّعى، بارها در مقام نقد و نقص امامان و رهبران شيعى، به رفتارى كه پيروانشان با آنان داشتند، اشاره مىكند و بر اساس آن نتيجه مىگيرد كه اين رهبران، براى مثال، شايستگى امامت و خلافت را نداشتند. از اين منظر، يكى از اشكالات امام حسن عليهالسلام آن است كه يارانش به او خيانت كردند. ناقض در برابر اين قبيل استدلالها، دو راه در
پيش مىگيرد: نخست، نشان مىدهد كه منطقا بر اساس رفتار پيروان نمىتوان بر رهبران حكم راند و آنان را مسئول دانست؛ دوم، آن كه عين اين اشكال بر رهبران اهل سنّت نيز وارد است. نمونههايى از اين گونه استدلال را در زير مىتوان خواند.
مدّعى نوشته بود، «خودِ حسن، خلافت به معاويه تسليم كرد و حسين را روافض بهزارى بكشتند».(3)ناقض در باره گزاره دوم مىگويد: به فرض كه چنين باشد، اين كشتن خللى به شخصيت امام حسين وارد نمىكند، همان گونه كه «عثمان را نه نواصب بكشتند و امامتش را بهشهادت خللى نبود».(4)
مدّعى در خردهگيرى بر امام على عليهالسلام نوشته بود: «عقيل، فرمان على نمىبرد» ناقض، در عين انكار چنين ادّعايى، از سر جدل پاسخ مىدهد: «محمّدِ بوبكر فرمان
پدر نمىبرد تا او را به دوستى على عاقْ خواندند و عمر را بسى پسر عمَّان بودند كه فرمان نمىبردند و نه مذهب سنّيان است كه عمر، پسر را بكشت كه فرمانش نمىبرد؟ و خود بولهب فرمان مصطفى را نمىبرد؟».(1)حال همان گونه كه از اين نافرمانىها نمىتوان حكمى بر ضدّ كسانى كه نافرمانىشدهاند صادر كرد، از نافرمانى عقيل، نمىتوان نتيجهاى بر ضدّ على به دست آورد.
مدّعى نوشته بود: «كُشندگان حسين، همه خدمت پدرش على مرتضى كرده بودند» و اين را نقصى بر امام مىشمارد. ناقض پاسخ مىدهد: «كذلك كُشندگان عثمان، همه خدمت بوبكر و عمر كرده بودند و يكى خود محمّد بوبكر است».(2)
مدّعى نوشته بود: «بدان اى برادر، كه رافضيى دهليز ملحدى و بلكه خود، اساس الحاد است».(3)آن گاه مىكوشد تا به استناد برخى افراد بدنام يا علويان ملحد شده، تشيّع را با همان ميزان بسنجد. ناقض پاسخ مىدهد كه گناه كسى را به پاى ديگرى نخواهند نوشت و اگر پسر نوح پيامبر «كافر باشد، به اجماع همه مسلمانان نقصان نبوّت او نكند» و باز طبق ديدگاه مدّعى مبنى بر كفر والدين، شخص محمّد مصطفى، «نقصان رسالتش نباشد». از اين منظر، «ملحد، ملحد باشد از هر مذهب كه انتقال كند و اصحاب آن مقالت را خللى نباشد: «وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةً وِزْرَ أُخْرَى»(4)».(5)
برخى اشكالات مدّعى، بهواقع، نه تنها اشكالى جدّى به شمار نمىروند، اساسا ربطى به موضوع ندارند و پيش كشيدن آنها نيز بيش از آن كه به شيعيان آسيب بزند، گوياى ناتوانى وى در مواجهه درست با مسائل عقيدتى است. وى در راهى كه در پيش گرفته، از هيچ ترفندى روىگردان نيست و به هر نكتهاى، با ربط و بىربط اشاره مىكند تا
نشان دهد كه اين مذهب، باطل است و توبه پيروانش ناپذيرفتنى است. ناقض نيز از اين موقعيت بهنيكى استفاده مىكند و مواضع ضعف حريف را هويدا مىسازد و آن را به حربهاى بر ضدّ او بدل مىكند. در نمونههاى زير، بهخوبى اين شيوه را مىتوان ديد.
مدّعى مىنويسد: «من به قم بودم. در مسجدى رفتم، سگى را ديدم» و آن را نقصى بر شيعه مىشمارد كه از مساجد خود نگهدارى نمىكنند. ناقض پاسخ مىدهد: «در مساجد بيران شده كه در و ديوار ندارد، سگ و سگشكلان در شوند، اگر به قم باشد و اگر به اصفهان و آن نقصان و بطلان مذهب را نشايد و عُقلا اين معنى دانند».(1)
مدّعى مىنويسد كه حاكمان، «علماى شيعه را از مجالس منع كردهاند». ناقض پاسخ مىدهد كه مشابه اين رفتارها با عالمان اهل سنّت نيز صورت گرفته است و چنين اقداماتى «نقصان مذهب و اعتقاد نكند».(2)
مدّعى رفتار تند و خشن برخى از حاكمان را با شيعه و سركوب كردنشان، مانند رفتار لشكريان غزنين با شيعيان رى را دليلى بر نادرستى معتقداتشان مىشمارد. ناقض مىگويد كه شبيه اين گونه رفتارها نيز با اهل سنّت شده است و نبايد بر اساس رفتار سياسى حاكمان در باره يك مكتبْ داورى كرد. اقداماتى از اين دست، در واقع «به جهت تقرير سلطنت و قاعده ملك باشد» و ربطى به حقانيت يا بطلان يك ديدگاه ندارد.(3)
همچنين مدّعى اشاره مىكند كه «آن خاتون زبان بوطالب مناقبى را بريد». ناقض پاسخ مىدهد: «راست است و انكار نشايد كردن»؛ امّا ربطى به مسئله دين ندارد؛ بلكه زاده تهمتى است كه بر او نهادند و مانند آن از حاكمان سنّى نيز صادر شده است. براى مثال، «خواجه بوبكر خسروآبادى سنّى كه حاكم قزوين بود، او را گفتند: صديقك فضايلى دشمنِ على و آل او، تو را لعنت كرده است. بفرمود تا او در دار السنه كه قزوين است، آن فضايلخوانِ سنّى را پارهپاره بكردند و پادشاهان در شهرها مانند اين
بسيار كردهاند و كنند» و اين مسئله، نقصى به مذهب به شمار نمىرود.(1)
مدّعى، فصلى بلند در عظمت كسانى چون شافعى و ابوحنيفه مىنويسد. ناقض به اين «مصنّفِ رافضى بُده سنّىشده» پاسخ مىدهد: «اگر بوحنيفه بزرگ است، تو را چه!
و اگر شافعى بلند است تو را چه! ثبّت العرش ثمّ انقش عليه».(2)
ناقض در مواردى، مستقيما به تكذيب ادّعاهاى مدّعى روى مىآورد و خلاف آنها را نشان مىدهد. در اين گونه موارد، وى به يارىِ اطلاعات تاريخى، فقهى و كلامى خود، خطاهاى ناقض را بر ملا مىكند. براى مثال، مدّعى نوشته بود: «هيچ مفسّر و مُقرى و زاهد و عالم، اختيارِ مذهب رفض نكردهاند». ناقض، نخست پاسخ مىدهد كه در اين جا گويا مدّعى، مبناى خود را كه جبرگرايى است، فراموش كرده و به مردم حق اختيار مذهب داده است، حال آن كه «بنده، مخيرَّ و فاعل نيست، على زعمه».(3)آن گاه بزرگانى
را نام مىبرد كه در طول تاريخ، مذهب رفض اختيار كردند، از جمله، «شافعى مطلبى رضى اللّه عنه» را چون «به رافضيى متّهم كردند، قال رحمة اللّه عليه:
لو كان رفضى حبّ آل محمّد *** فليشهد الثقلان أنّى رافضى».(4)
مدّعى گفته بود كه شيعيان، عقايد اصلى خود را پنهان مىنمايند و تقيّه مىكنند. ناقض به او خرده مىگيرد كه چنين نيست و اين «طايفه را در بلاد اسلام و شهرهاى معظم هزاران كراسى و منابر و مدارس و مساجد است كه در او تقرير مذهب كنند بهظاهر به حضور ترك و تازى».(5)
يكى از اشكالات مدّعى، آن است كه «به روزگار ملكشاه و سلطان محمّد - قدّس اللّه روحهما- ، نگذاشتندى كه اينان مدرسه و خانقاه بسازند».(6)ناقض در پاسخ،
مدارس بزرگ موجود در شهرهاى مختلف را به تفصيل نام مىبَرَد و تأكيد مىكند كه ساخت اين مدارس، «همه به اشاره امثله سلاطين و به مدد نواب و شحنگان ايشان» بوده است.(1)
مدّعى گفته بود: «رافضيان را درس فقه و شريعت نباشد و خود به اجتهاد مجتهدان و رأى و قياس و اخبار صحيح بنگويند». ناقض پاسخ مىدهد كه چگونه اين ادّعا پذيرفتنى است، در حالى كه «كُتبخانههاى ايشان مملو باشد از كتب اصولى و فروعى كه تعديد و تحصير آن متعذر باشد». آن گاه تعدادى از كتابهاى معروف فقهى، همچون مقنعه، عويص، مصباح، علل الشرائع، و من لايحضره الفقيه، را نام مىبرد تا «شبهت بدان زايل شود».(2)
مدّعى، يكى ديگر از فضيحتهاى شيعيان را آن مىداند كه «زيارت طوس را بر حجّ كعبه، ترجيح دهند». ناقض به صراحت، اين ادّعا را «دروغى محض» مىشمارد و تصريح مىكند كه زيارت مرقد امامان، امرى مستحب است و اگر «هزار بار كسى به زيارت رضا شود - عليه السلام - ، يك حج از گردن او بنيفتد؛ چون واجب باشد و مذهب و اعتقاد شيعت اين است».(3)
مدّعى، نوشته بود كه شيعيان را به نامهاى مختلفى خواندهاند، از جمله «اينها را غُرابى خوانند». ناقض حيرتزده پاسخ مىدهد: «ما سَمِعْنَا بِهَذَا فِى آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ»؛(4)ما هرگز نشنويدهايم».(5)
مدّعى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه فرمود: «يهود هذه الاُمّة الرافضة». ناقض پاسخ مىدهد كه اين سخن دروغ است و «در هيچ كتابى مسطور نيست و از هيچ محدّثى مذكور نيست» و بدين ترتيب، مدّعى خود را جزو كسانى قرار داده است كه به
عمد بر پيامبر خدا دروغ بستهاند.(1)
مدّعى، برخى نسبتها به شيعه مىدهد كه ناقض در پاسخ شگفتزده مىگويد: «اين نوناصبى كهنْ رافضى، از كتابهايى حكايت مىكند كه بيشتر شيعه نديدهاند و نخوانده».(2)
در مواردى، مدّعى، اشكالاتى پيش مىكشد كه در واقع، بيش از آن كه به زيان شيعيان باشد، نشان مىدهد كه چنين اشكالى، به فرض صحّت، بر قرآن وارد است و مدّعى يا بايد دست از اشكال خود بكشد و يا آن اشكال را بر قرآن نيز وارد سازد. ناقض بهخوبى در برابر اين گونه اشكالات، به يارى آيات متعدد قرآنى، نشان مىدهد كه هدف مدّعى، ستيزهگرى، حتّى به قيمت ناديده گرفتن منطق قرآن است. نمونه اين اشكال و پاسخ آن را در بحث امامت مىتوان ديد.
مدّعى بر ديدگاه شيعه در باره نص بر خلافت و نسبت امامان شيعى به پيامبر مىتازد و مىنويسد: «دين و دولت و خلافت به نسبت گفتن، مذهب گبركان است». ناقض در آغاز تأكيد مىكند كه صرف نسبت داشتن از شرايط امامت نيست؛ امّا گويى مدّعى، قرآن را نخوانده است؛ زيرا طبق منطق وى، هنگامى كه حضرت ابراهيم از خداوند خواست تا امامت را در ميان فرزندانش بگذارد، «بايستى خداى تعالى خليل را گفتى كه: اين سخن مگوى كه اين سيرتِ گبركان است». و چون حضرت موسى از خداوند خواست تا برادرش هارون را به وزارتش برگمارد، «بايستى كه كليم را گفتىكه: اين حديث ممكن كه اين طريقه گبركان است». در برابر درخواست زكرياى پيامبر(3)نيز خداوند بايد همين پاسخ را مىداد.(4)
مدّعى نوشته بود كه على عليهالسلام هنگام مسلمان شدن، كودك بود، حال آن كه «عمر تمام
الأربعين بود در اسلام» و به دليل كودكى على «قريش بدو اعتبار نكردند».(1)ناقض پاسخ مىدهد كه در اين صورت، تكليف ما با حضرت يحيى و عيساى پيامبر كه به تصريح قرآن، در كودكى به نبوّت برگزيده شدند، چه مىشود؟ سپس نمونههايى از دلاورى على و احاديثى در منقبت او مىآورد.
همچنين مدّعى مىنويسد: «خبيثى ديگر بود نامِ او بُلعميد مناقبى [...] به فرجام در آخر عمر شكلش بگرديد و سرش به لقوه چون سر خوكان شد و بمرد». ناقض پاسخ مىدهد كه خداوند كيفر كافران و ملحدان را به آخرت موكول كرده است و به رسولش گفته است: «وَمَا كانَ اللّهُ لِيعَذِّبَهُمْ وَأَنتَ فِيهِمْ».(2)امّا مدّعى، «رافضيان را كه دشمن بوبكر و عمر اند على زعمه، عقوبت به دنيا مىكند تا بر اين اصل درجه بوبكر و عمر زيادهتر
و بهتر باشد از درجه خداى و رسول خداى».(3)
سپس توضيح مىدهد كه بيمارى و مصيبت دنيايى، تابع مذهب و اعتقادات فرد نيست؛ بلكه ناظر به مصالح مردم است. به همين سبب، ايّوب پيامبر عليهالسلام دچار اين مصائب شد و اسير سى نوع بيمارى شد: «كمينه آن بود كه كرمانِ زنده از قروح اندامش بيرون مىآمدند و به ديگر موضع فرو مىشدند». حال يا بايد گفت كه او به دليل رافضىبودن و شتم شيخين دچار اين گونه بيمارىها شده بود، يا اساسا بيمارى، ربطى به مناقشات مذهبى ندارد. افزون بر آن، يكى از ناصبيان فضائلخوان دوستدار شيخين نيز دچار ده گونه بيمارىِ هولناك شد كه يكى از آنها لقوه بود و اين دوستى، مانع آن بيمارىها نگشت.(4)
ناقض، گاه در مواجهه با برخى اشكالات به شكلى فيلسوفانه و متكلّمانه به تحليل مفاهيم مىپردازد و مىكوشد نشان دهد كه مقصود شيعيان در اين باره چيست. نمونه
اين رويكرد را در مسئله وجوب هدايت بر خداوند مىتوان ديد. از نظر مدّعى، يكى از فضايح رافضيانْ آن است كه معتقدند «بر خداى تعالى واجب است كه امام» نصب كند و اگر چنين نكند، «اخلال به واجب كرده باشد». ناقض در پاسخ اين فضيحت مىنويسد: «معنى اين وجوبْ آن باشد كه چون خداى حكيم، بندگان خود را تكليفى كند و آن تكليف به تمام نباشد الاّ به لطفى كه مِن قِبَل اللّه و من فعل اللّه باشد، بر قديم تعالى باشد كه آن لطف بكند تا آن تكليف عبث نباشد و خلل در حكمت بارى تعالى نكند».(1)اين همان پاسخى است كه بعدها به صورت تفكيك بين معانى وجوب، يعنى «وجوب من اللّه» در برابر «وجوب على اللّه» كه اندكى رهزن است، جا مىافتد.
البته گاه اين توضيح با زبانى گزنده، به سبك مدّعى صورت مىگيرد. براى مثال، مدّعى، يكى از فضيحتهاى شيعيان را سياه بودن پيشانىشان مىشمارد و در نقض آنان مىنويسد: «پيشانىشان سياه باشد». ناقض پاسخ مىدهد: «بيچاره نداند كه از كثرت سجود باشد».(2)
گاه ناقض در پاسخ به يك ادّعا، همزمان چندين شيوه را در پيش مىگيرد. براى نمونه، به تناقض روشى يا منطق يك بام و دو هواى مدّعى كه اشاره مىكند، بىربط بودن اشكال را نشان مىدهد و سرانجام، پاسخى حلّى به آن مىدهد و مسئله را تبيين مىكند.
مدّعى به بُلعميد مناقبى - كه مناقبخوان اهل بيت عليهمالسلام بود - اشاره مىكند كه در آخر عمر بر اثر بيمارى «لقوه شكلش بگشت» و آن را دليل بر نادرستى اعتقاد رافضيان مىشمارد. ناقض، نخست اصل خبر را دروغ مىشمارد. آن گاه گامىفراپيش گذاشته، مىگويد كه طبق اين منطق بايد دشمنان پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نيز دچار لقوه و ديگر بيمارىها شوند. حال آن كه به گفته قرآن چنين نشدند. در اين صورت، با اين نوع استدلال، مدّعى، مقام خلفا را از پيامبر بالاتر برده و ادّعا كرده است كه دشمنانش در همين دنيا كيفر ديدهاند. سپس اين مسئله را تبيين و تأكيد مىكند كه: «نزول امراض
و اسقام تعلّق به مصلحت عباد دارد، نه به مذهب و اعتقاد» و در مقام شاهد اين سخن، داستان حضرت ايّوب و مرارتهايش را نقل مىكند.(1)
در جايى، مدّعى بر شيعيان خرده مىگيرد كه آنان تقيّه مىكنند، و تقيّه، همان كفر و نفاق است. ناقض در پاسخ نخست، واقعيت تقيّه را روشن مىكند و نشان مىدهد كه كسانى مانند عمّار ياسر نيز تقيّه كردهاند. سپس مىافزايد كه مدّعى خود در آغاز كتاب،
خويشتن را «سنّى مطلق» ناميده بود؛ امّا اينك از بيم تُركان خود را «حنفى سنّى مىخواند و تقيّه همين باشد».(2)
مدّعى به داستان تزويج دختر على با عمر روى مىآورد و نسبتهايى به شيعه مىدهد كه با مسلّمات تاريخ ناسازگار است. ناقض در پاسخ اين داستان بلند، مىگويد: «على بهتر نيست از مصطفى و نه برابرِ مصطفى هست و دختر علىبهتر نيست از دختر مصطفى و عمر به اتّفاق سُنّيان، بهتر است از عثمانِ عفان. و شيعت انكار نكنند كه سيّد - عليه السلام - دو دختر به عثمان داد، پس چو آن روا باشد و بوده است، اين نيز روا باشد و هر نقصان كه اين جا باشد، آن جا باشد و هر مصلحت كه آن جا بوده باشد، اين جا نيز در اين مناكحت بوده باشد».(3)
شصت و ششمين فضيحت رافضيان از نظر مدّعى، آن است كه «رافضى هرگز نماز وتر نكند و به نزديك امام بوحنيفه، واجب است و به نزديك شافعى، سنّت». نخست ناقض پاسخ مىدهد كه مدّعى اگر «كور» نيست، كافى است به كتابهايى چون مصباح كبير مراجعه كند تا ببيند كه «به مذهب شيعه، نماز وتر چگونه مؤكّد است» و چه دعاهايىدارد و اركان آن چيست.(4)سپس گامى فراتر پيش مىنهد و فتواى آن دو پيشواى اهل سنّت را تحليل مىكند. از نظر ابو حنيفه، اين نماز «واجب است»؛ امّا نبايد در آن نيّت وجوب كرد. حال آن كه از نظر شافعى، اين نماز مستحب و «سنّت
است، الاّ به نيّت سنّت نكنند». حال مدّعى كه سنّى حنفى است، بايد نماز وتر را با دو نيّت به جاى آورد و «اين روا نباشد و چون نيّت كند، حنفى سنّى نباشد». در نتيجه، «اولىتر آن كه وتر نكند نه مصنّف و نه هيچ حنفى سنّى كه مذهبش مركّب باشد».(1)
يكى از شيوههاى مدّعى، آن است كه مىگردد و شباهتى هرچند اندك، ميان يكى از باورها يا شعاير شيعيان با پيروان مذاهب يا اديان ديگر مىيابد و سپس حكم آن دين يا مذهب را بر شيعيان جارى مىسازد و آنان را همانند مىشمارد. اين باور، ممكن است درست يا نادرست باشد؛ امّا چون از نظر مدّعى خطاست، به صرف مشابهت در اين باور، مىتوان اين شباهت را تعميم داد و شامل جنبههاى ديگر اعتقادى نيز دانست. اين شيوه استدلال، نوعى مغالطه است كه در كتابهاى منطقى و تفكّر انتقادى از آن به عنوان مغالطه همنشين بد،(2)نام برده مىشود. طبق اين مغالطه، به نوشته واربرتون،عقيدهاى كه شما داريد، فلان شخص يا گروه شرور يا كودن دارند. پس اين عقيده، بد است. براى مثال، اگر دانشمندى با تحقيقاتى به درستى نوعى دورآگاهى معتقد شود، چون عوام نيز چنين انديشهاى دارند، باطل است.(3)
ناقض در برابر اين نوع استدلال مغالطى، گاه عين همان را از باب جدل بر ضدّ حريف به كار مىبندد و گاه بهدقت نشان مىدهد كه درستى يا نادرستى يك عقيده، بر اساس حقّ و باطل و با ميزان خرد سنجيده مىشود، نه بر اثر مشابهت با عقايد فلان گروه يا بهمان دسته. براى نمونه، يكى از فضايح شيعه از نظر مدّعى، آن است كه آنان در مواردى، مانند يگانگى ذات و صفات با معتزله همعقيده هستند.(4)
ناقض پاسخ مىدهد كه درستى يا نادرستى اعتقادات را بايد بر اساس موافقت با عقل و نظر سنجيد: «نه موافقت زيديه و معتزله»؛ زيرا در اين صورت مىتوان با همان معيار گفت كه مدّعى و هممذهبانش در برخى باورها مانند رؤيت خداوند با اهل تشبيه و تجسيم و در اثبات ظلم و كفر با كلابيه و جَهميه، همسو هستند.(1)
مدّعى نوشته بود كه پرچم رافضيانْ سفيد است و پرچم ملحدان نيز سفيد. و از اين مشابهت، به يگانگى كيش و روش رسيده بود. ناقض بر او خرده مىگيرد كه اين مشابهت «پندارم دلالت مانندگى نكند كه اتّفاق است» و پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله دو پرچم داشته است: سفيد و سياه. پرچم سفيد را به على داد و سياه را به عبّاس. عبّاسيان همچنان رنگ سياه را براىخود حفظ كردهاند. حال اگر رنگ سفيد، دليل بر الحاد باشد، با توجّه به آن كه اهل تشبيه و تجسيم، همه رنگ سياه دارند، با همان منطق، بايد مذهب خواجه نوسُنّى را باطل شمرد و او بايد از آن مذهب، تبرّى جويد.(2)
در مواردى، ناقض از بىمرّوتى مدّعى و تشبيهات و استعارههاى او سخت خشمگين مىشود و با همان شيوه به او پاسخ مىدهد. براى مثال، مدّعى يكى ديگر از فضايح شيعيان را آمين نگفتن در نماز و در نتيجه، محروم شدن از ثواب آن مىداند و آنان را از اين جهت با جهودان برابر مىشمارد. در اين جا ناقض از اين توهين آزرده شده، پاسخ مىدهد: «جواب اين بىادبى، آن است كه اوّلاً اى خر مجبّر! از ثواب آمين آن مبتدع محروم باشد كه ثواب در مشيت گويد، و در غضب آن ناصبى باشد كه چيزى در قرآن افزايد كه نه از قرآن باشد، و با جهودانْ مجبّران برابر باشند كه خداى تعالى را رؤيت مجاهره اثبات كنند».(3)
از نظر مدّعى، بيست و چهارمين فضيحت رافضيانْ آن است كه «به همه چيزى به
جهودان مشابهت كرده باشد، فريضه پنج است در شبانروزى. ايشان با سه كرده باشند و جهود سجده بر نيم روى كند، رافضى نيز چنين كند». ناقض با همين منطق به مدّعى پاسخ مىدهد كه كسانى با جهودان مشابهت كردهاند كه قائل به رؤيت حسى خداوند هستند.(1)
ناقض با همين منطق، گاه در قالب كنايه و تشبيه از توهين به حريف خوددارى نمىكند، مانند دعوت وى به باز ايستادن از بدگويى در حق «بزرگان دين و دولت» كه «به زبان سگ، درياى بزرگ آلوده نشود».(2)
مدّعى، طبق تصويرى كه ناقض از او به دست مىدهد، از هيچ گونه نسبت ناروا و نامعقولى به شيعيان پرهيزى ندارد و در اين ميان، سره و ناسره را با هم مىآورد. ناقض نيز هشيارانه «محالگويىهاى» او را عيان مىكند. براى نمونه، مدّعىبر شيعيان مىتازد كه آنان تهمتهاى ناروايى به ابوبكر مىزنند، از جمله در كتابهاى خود مىنويسند: پيامبر از ترس آن كه مبادا وى جايش را به دشمنان بگويد، او را با خود به غار ثور بُرد. با اين حال، وى براى آن كه ردّ پايى از خود باقى بگذارد، در طول مسير، ريشه دستار و «گاورس» يا ارزن به زمين مىريخت. ناقض سوگند مىخورد كه چنين ماجرايى را تا كنون نشنيده است. وانگهى «و حديث گاورس؛ ندانم كه بوبكر در آن نيم شب تاريك در مكّه بىاتّفاق و عزم، آن همه گاورس از كجا آورد تا بدانى كه حوالات به محالات است».(3)
مدّعى بر اين باور است كه در جريان جنگ جمل، «حق با على بود»؛(4)امّا براى حلّ اشكالى كه ممكن است به ذهن برسد و ناقض نيز بدان اشاره كرده است، در ادامه مىنويسد: «و عايشه و طلحه و زبير توبه كردند».(5)ناقض، هشيارانه و همچون
بازپرسى نكتهسنج، مىپرسد كه وى از كجا به توبه طلحه و زبير پى برده است؛ زيرا: «چون غبار مصاف بنشست هر دو را كشته يافتند»؟(1)
همچنين مدّعى نوشته بود: «عمر چند ضيعت و ديه به طعمه على كرده بود». ناقض پاسخ مىدهد كه: «هر عالمى كه داند كه عُمَر به فدك ملكى با فاطمه محمّد چندان منازعت كند، داند كه ديه و ضيعت به على ندهد و آن قصّه معروف است كه فدكِ دختر مصطفى باز گرفتند. پس چگونه زيادت آن كار چيزى به على دهند؟».(2)
مدّعى بر شيعيان خرده مىگيرد كه اشعار «شاعران بداعتقادِ مفسدِ بىنماز خمار»(3)
را كه در مناقب سروده شده است، با لذّت در مجالس خود نقل و تكرار مىكنند. ناقض پاسخ مىدهد كه آگاهى از احوال دل، تنها در قدرت خداوند است و بس و دوم آن كه مدّعى كه حتّى پيامبران را معصوم نمىداند و آنان را به گناه منسوب مىكند، چگونه چنين توقعى از شاعران شيعى دارد كه تافتهاى جدا بافته باشند؟!(4)
در مواردى، شاهد آن هستيم كه ناقض، در پى مچگيرى حريف است و با كمترين لغزش زبانى و قلمى، بر او مىتازد و به سبك همو، با وى گلاويز مىشود. برخى از اين اشكالات، بسيار جزيىاند و نام بردنشان چندان مفيد نيست؛ امّا براى آشنايى با شيوه جدلى ناقض و فهم بهتر فضاى آن روزگار، موارد زير آورده مىشود.
مدّعى، پس از نام بردن از خداى متعال، كتاب خود را به خطبهاى عربى آراسته است و ناقض بر او خرده مىگيرد كه: «اين مايه از عرف معلوم نكرده كه كتاب پارسى را خطبه به تازى معهود و معتاد نباشد».(5)
همچنين مدّعى در آغاز كتاب و هنگام درود بر پيشوايان دين، امام على عليهالسلام را «قاتل
الكفّار» وصف كرده است. مدّعى بر او خرده مىگيرد و مىگويد با توجّه به آن كه وى در كتاب خود نوشته است كه «على مبتلا گشت به قتال و قتل مسلمانان»، لازم بود كه در آغاز كتاب نيز مىنوشت: «قاتل المسلمين و الكفار، تا اوّلِ سخن با آخر ماننده بودىْ بىاعتراض».(1)
مدّعى نوشته بود كه «از حال طفوليت تا بيست و پنج سالگى بر مذهب رفض بودم». ناقض اشكال مىكند چگونه كسى كه خود را شيعه دانسته است، «حدّ تكليف نداند و وقت بلوغ نشناسد كه مانند اين طفلى را مذهبى و اعتقادى نباشد».(2)
مدّعى گفته بود «چون از خبث عقيدت» شيعيان آگاه شد، از آنان روى گرداند. ناقض بر او مىتازد كه در اين سخن، وى «دعوى خدايى كرده و با فرعون و نمرود، شريك شده است»؛ زيرا بر نهانخانه دل، جز خدا كسى آگاهى ندارد.(3)
مدّعى نوشته بود: «در دست كودكى رافضى مصحفى بگرفتند». ناقض پاسخ مىدهد كه: «عُقلا كودك را به رفض چگونه منسوب كنند؟».(4)
همچنين گاه ناقض بر اشكالات ساختارى و تكرار فصول در نوشته مدّعى خرده مىگيرد و مىنويسد: «يك فصل دو بار در كتاب آوردن بعينه، الاّ دلالت نباشد بر جهل منصف».(5)هرچند لزوما چنين نيست.
مدّعى در حملات خود، متوجّه نيست كه چه بسا خود را بيشتر در معرض پاتك ناقض قرار مىدهد، تا تقويت موضع خويش. به همين سبب، ناقض از شيوههاى گوناگونى براى از پاى درآوردن حريف بهره مىگيرد كه يكى از آنها به كاربستن طنز و طعنه است. در يكى از اين موارد، مدّعى مىنويسد كه در عهد سلطان محمّد ملكشاه،
«اگر اميرى كدخدايى داشتى رافضى، بسى رشوت به دانشمندان سنّى دادى تا ترك را گفتندى: او رافضى نيست، سنّى يا حنفى است. اكنون كدخدايان همه تركان و حاجب و دربان و مطبخى و فرّاش بيشتر رافضىاند و بر مذهب رفض مسئله مىگويند و شادى مىكنند بىبيمى و بىتقيهاى».
ناقض، اين اعتراف ضمنى را فرصتى براى حمله مىشمارد و از استمرار خيانت و رشوهخوارى در ميان برخى از عالمان اهل سنّت سخن به ميان مىآورد و مىگويد: « ما پنداشتيم كه دانشمندان مجبّره اكنون است كه نامعتمدند و فتوا بهدروغ كنند و رشوت ستانند. پس به قول اين مجبّر معلوم شد كه هميشه اين سيرت داشتهاند و از سلف به خلف رسيده است. مبارك باد و تا باد چنين باد كه همه دشمنان على مرتضى،خائن و نامعتمد و حرامخواره و دروغزن باشند!».(1)
آن گاه بر اين اعتراف، سه نتيجه بار مىكند: نخست آن كه آنان رشوه مىگرفتهاند، حال آن كه رسول خدا رشوهدهنده و رشوهگيرنده را لعنت كرده است. دوم آن كه وى به دروغگويى عالمان مقبول خود «گواهى داده است كه رافضى را سنّى خوانند و بر تركانِ مسلمانان تلبيس كنند و حق بازپوشند و باطل ظاهر گردانند براى سيم دنيا». سوم، آن كه به خيانتكارى آنان در امانت و بىاعتبارىشان اعتراف كرده است. از اين منظر، كسانى كه براى امور دنيوى حاضر به شهادت دروغ هستند، چگونه مىتوان در امور دينى بر آنان اعتماد ورزيد؟ «لا إيمان لمن لا أمانه له».(2)
ب. ملاحظاتى در باب اين كتاب
كتاب حاضر، سخت جدلى است با آميزهاى از نگرش كلامى و استدلالى، و همان گونه كه نويسنده گفته است، مانند ديگر كتابهايش نيست و نبايد انتظار آن دقتها را از آن داشت. در واقع، در موارد متعدّدى، هدف اين كتاب، «اسكات» يا «افحام» خصم
است و نويسنده، خود گاه اشاره مىكند كه پاسخى «مُسكت» داده است.(1)
با اين همه، انتظار مىرود كه برخى حدّاقلها در نگارش آن رعايت مىشد كه با نگاه امروزى به نظر مىرسد كه نشده است. همچنين شاهد برخى بىدقّتىها و احكام شتابزده و خلطهاى تاريخىاى هستيم كه پرداختن به آنها از عهده اين نوشتار، خارج است؛ ولى اشاره به موارد زير، بد نيست.
يك. عبد الجليل رازى، فلاسفه، دهريان و مزدكيان را يكى مىگيرد و آنها را همسنگ مىشمارد و از اين جهت، نه تنها از نظر تاريخى به خطا رفته، بلكه در فهم مدّعيات آنها و يكى شمردنشان، دچار همان خطايى شده است كه نويسنده كتاب بعض فضائح الروافض را به آنها متّهم كرده است. وى در مواردى احكام نادقيقى صادر
مىكند و نشان مىدهد كه اطلاعات تاريخىِ درستى ندارد و با يك چوب، همه را مىراند. براى مثال، در جايى فلاسفهاى چون ارسطو و طبيبىچون بقراط را بنيادگذار مزدكيان يا به تعبير وى «مزادكه» و دهرىمسلكان قلمداد و ادعا مىكند: «معلوم همه فضلا و علما و مسلمانان نيكواعتقاد است كه سرِ همه دهريانْ حكماى اوّل بودند و رؤوس مزادكه چون ارسطوطاليس و بقراطيس و زردشت خره و بهرام مدعى كه دهريى نهاندند».(2)اين نمونهاى از خلط واقعيتهاى تاريخى با باورهاى عاميانه است كه دامنگير نويسنده كتاب نقض و رقيب وى شده است.
دو. عبد الجليل رازى در جايى دچار مغالطه اشتراك لفظى مىشود و واژه «شيعه» در قرآن را كه معناى لغوى آن مورد نظر بوده است، بر شيعه اصطلاحى منطبق مىسازد و از آن بر ضد حريف خود سود مىجويد. مدّعى بر رافضيان تاخته بود كه آنان هرگز در جهان، قدر و منزلتى نداشتهاند. عبد الجليل يا ناقض در اين جا بهدرستى تأكيد مىكند كه مقصود مدّعى از رافضى، همان شيعى است. سپس در عظمت شيعه از قرآن و داستان انبيا آغاز مىكند كه خداوند، ابراهيم نبى را يكى از شيعيان نوح
مىشمارد و مىگويد: «پس اين لقب چو از آدم بگذرى همه انبيا را بشايد و همه اوليا را محتمل باشد»؛(1)امّا به نظر مىرسد كه در اين جا ناقض، اشتباه كرده است. مقصود مدّعى از تعبير رافضيان يا شيعيان، پيروان على عليهالسلام و معتقدان به خلافت بلافصل اوست. حال آن كه تعبير شيعه در قرآن كريم، به معناى لغوى و مرادف «پيرو و ياور و مقتدى» است. لذا يكى شمردن اين دو و اين گونه پاسخ دادن به مدّعى، با منطق برهانى سازگار نيست.
سه. عبد الجليل رازى در نوشته خود، اشارهوار به ستيز با فلاسفه مىپردازد و در برابر تهمت همسويى شيعيان با فلاسفه، ادعا مىكند كه: «كتب ايشان در تقويت توحيد و تربيت اسلام و ردّ بر فلاسفه و زنادقه و دهريان معروف و مشهور است».(2)
چنين ادّعاى گزافى و اين گونه زنادقه را در كنار فلاسفه نهادن، بيشتر با منطق آن مدّعى سازگار است، نه كسى كه از قوّت عقل و نظر سخن مىگويد. بويژه آن كه وى خود سخت متأثّر از واژگان، ادبيات و ساختار فلسفىاست و حتّى تعبير فلسفى «قديم تعالى» را در مقام نام بردن از خداوند به كار مىگيرد.(3)
چهار. در طول اين جدلنامه، گاه شاهد اشارات و داستانهايى هستيم كه از نگاه امروزين، زننده قلمداد مىشود، مانند داستان آن عجوزه(4)كه به پيشبرد بحث چندان كمكى نمىكند. مگر آن كه عرف آن روزگار را سازگار با اين گونه داستانها بدانيم.
پنج. گاه نيز شاهد اشارات طنزآميزى در اين كتاب هستيم، مانند تعريض عبد الجليل به مدّعى در تعبير «قمى رافضى» و تأكيد بر اين كه با بودن «قمى» نيازى به تأكيد بر رافضى بودن او نيست.(5)
شش. وى اشاره مىكند كه حضرت موسى عليهالسلام هنگامى كه به مدين مىرفت، «با
درجه نبوّت» بود.(1)حال آن كه ظاهرا چنين نبود و بعدها و هنگام بازگشت از مدين به مقام نبوّت رسيد.
هفت. عبد الجليل رازى در سراسر بحث مىكوشد كه جانب انصاف و ادب را نگه دارد و از توهين و تندى به حريف دورى كند. با اين حال، گاه عنان اختيار از كف مىدهد و بر حقكشى اين مدّعى چنين مىتازد: «آن گه گفته است خاكش به دهان...»،(2)
يا: «و هر كس كه اين فصل بخواند، نامنصفى و جحود اين قائل بداند».(3)حاصل آن كه وى آگاه است كه زبانش گاه درشتناك شده است. به همين سبب، در پايان كتاب از خداوند مىخواهد «كه اگر خللى يا زللى يا سهوى در قول و قلم آمده باشد، ما را عفو كند كه هر تعصّب و سخنان سخت كه نوشته آمد، بر سبيل جواب بود نه بر سبيل ابتدا».(4)
هدف اين نوشتار، به دست دادن تصويرى حتى المقدور دقيق از آيين و اخلاق جدل در اين كتاب، همراه با برخى ملاحظات انتقادى بود. توجّه به اين قبيل كتابها، جدا از ابعاد اعتقادى - تاريخى آن، براى روزگار ما و منش جدلى لازم در اين زمان آشوبناك، ضرورى است. مناقشات پيش كشيده شده در اين كتاب، فراموش نشدهاند، تنها صورت ديگرى به خود گرفتهاند. امروزه نيز شاهد جدال ميان ناصبىها يا «نواصب» و رافضىها يا «روافض» هستيم؛ امّا به شكلى تازه،(5)و بايد با مرور گذشته، بياموزيم تا در اين مسير درست حركت كنيم و از مسير حقجويى و حقيقتخواهى دور نيفتيم.
13
مناظره و وحدت در كتاب «نقض»
صديقه لبّانى مطلق(1)
چكيده
نقض، كتابى است در ردّ اتّهامات و شبهات وارد شده بر شيعه كه توسّط عالم بزرگوار، عبد الجليل قزوينى رازى، به طريق مناظره نگاشته شده است. عبد الجليل را از نخستين نظريهپردازهاى تشيّع دانستهاند كه با داشتن روشى صحيح در انجام مناظره، گامى اساسى در جهت تقريب مذاهب برداشته است. اين نوشتار، در صدد يافتن روشى مناسب براى جمع ميان «مناظره مذهبى» و «وحدت مذاهب اسلامى» است كه عبد الجليل قزوينى، اين جمع را به خوبى نمودار ساخته است؛ چرا كه با رعايت جوانبى از قبيل: تسليم در برابر حق و توجّه به وجوه اشتراك دو طرف و ... مناظره مطلوبى را در جهت ايجاد و حفظ وحدت اسلامى انجام داده است.
كليدواژهها: نقض، عبد الجليل قزوينى، مناظره، وحدت.
مقدّمه
اسلام، بيش از هر دينى، به «گفتگو» به عنوان يك «اصل» در جهت آگاهسازى مردم از حقايق هستى و آشنا ساختن آنان با روش تكاملى خود و دستيابى به آيين و روش
1) . كارشناس ارشد الهيات دانشگاه الزهرا - تهران.
برتر، پافشارى كرده است. بزرگترين معجزه پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله براى آشنا ساختن مردم با حقيقت، آموزههاى اسلامى «كلام» است.
اين كلام (قرآن كريم)، بر به كارگيرى فراوان گفتگو در آشناسازى مردم با حقايق در عصر رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله دلالت مىكند. دشمنان اسلام كه از مقدار كارايى و بلاغت كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله آگاهى داشتند، به هر شيوهاى، از همكلام شدن و گفتگوى مردم با ايشان پيشگيرى مىكردند.
امّا مضاف بر آن كه گفتگو، راهى است براى اثبات حقانيت يك انديشه و نقد سالم انديشه و باور ديگر، ليكن از جنبه ديگرى نيز قابل توجّه و داراى ضرورت است و آن اين است كه مناظره، ابزارى است براى نزديكسازى افكار به يكديگر و در نتيجه، نزديكىِ افراد جامعه اسلامى به يكديگر.
قرآن كريم نيز با توجّه به اين ضرورتهاست كه با بشارت ويژهاى در صدد فراخوانى مسلمانان به اين اصل مهم است:
«فَبَشِّرْ عِبادِ * الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أحْسَنَهُ اُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللّهُ وَ اُولئِكَ هُمْ اُولُوا اْلأَلْبابِ».(1)
پس بندگان مرا بشارت ده؛ همان كسانى كه سخنان را مىشنوند و از نيكوترين آنها پيروى مىكنند. آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده و آنها خردمنداناند».
قرآن كريم آنچنان اهميت ويژهاى براى گفتگو قائل شده است كه نمىتوان آن را از موضوعات نادر در قرآن به شمار آورد؛ بلكه مجموعه گونهگونى از گفتگوها وجود دارد كه قرآن كريم، آنها را در مواضع گوناگونى مطرح كرده است و نگاه به اين مجموعه متنوّع، ميزان اهميت گفتگو و جايگاه آن را در نگرش قرآن نشان مىدهد.(2)
يكى از جنبههايى كه سبب اين توجّه قرآن كريم به امر گفتگو شده، توجّه به بحث
وحدت امّت اسلامى است كه نه تنها به عنوان يك دستور دينى مطرح است، بلكه يك ضرورت عينى است و اصولاً همبستگى به عنوان يك «اصل» جهت محقّق نمودن اهداف سياسى و اجتماعى و ... در فضاى جامعه جهانى و امّت اسلامى، لازم و ضرورى است.(1)
اين دو اصل، يعنى برپايى كرسىهاى بحث و مناظره از يك سو و توجّه بزرگان دين به مسئله وحدت اسلامى، مسائلى است كه در طى تاريخ اسلام به صورت چشمگير، قابل مشاهده است.
بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله، امير مؤمنان على عليهالسلام ، از اوّلين كسانى است كه دلسوزانه در جهت حفظ وحدت مسلمانان تلاش مىكند و البته با ايجاد فضاى گفتگو، سعى در نمودارسازى حق و حقيقت دارد.(2)بعد از ايشان نيز ديگر امامان معصوم عليهمالسلامتوجّه ويژه خود را بر اين دو اصل، مبذول داشتهاند. بعد از ايشان نيز كم نبودند علماى مسلمان كه در جهت احيا و حفظ اين اصول تلاش كردهاند؛ چه در ميان علماى تشيّع و چه از ميان علماى اهل سنّت.(3)البته چه بسيار جاى تأسّف است كه با اين حجم گسترده از فعاليتهايى كه در اين زمينه صورت گرفته، امروزه هنوز يكى از مسائل اسفناك در جامعه مسلمانان، اختلاف بين فِرَق مختلف است و از جمله عواملى كه همچنان نقش به سزايى در اختلاف ميان آنها دارد، بىاطلاعى مسلمانان از آموزههاى مذهبى يكديگر و ناآگاهى آنان نسبت به تعاليم و احكام فقهى و فرعى مذاهب اسلامى است كه متأسّفانه، نقش عمدهاى را در ايجاد تعصّبات جاهلانه دارد و هنوز يكى از بهترين راهكارهاى موجود براى حل اين مشكل اساسى، آن است كه بر اساس اصول اسلام و ضمن احترام به ديدگاههاى يكديگر و ارزيابى خوشبينانه، زمينه را
براى گفتگويى سالم و مؤثّر فراهم نماييم و با نقد و تحليل علمى و اقامه دليل و برهان، زمينهساز تعاملى باشيم كه نتيجه آن، تقويت مبانى برادرىِ دينى و تلطيف چنين روحيهاى خواهد بود.
البته در اين بين، بازيگران اصلى گفتگوى بين مذاهب، عالمان و نخبگان دينى اند كه در طى قرنهاى متمادى، يكى پس از ديگرى، تلاشهاى بىشائبهاى را در اين راه مبذول داشتهاند كه البته ذكر تلاشهاى اين بزرگان، خارج از توان اين نوشتار است. عالمانى نظير: شيخ مفيد، سيّد مرتضى، شيخ طوسى، سيّد جمال الدين اسدآبادى، علاّمه شرف الدين، محمّدحسين كاشف الغطا، شيخ محمّدتقى قمى، آية اللّه بروجردى و امام موسى صدر از عالم تشيّع و علمايى چون: عبد الرحمان كواكبى، محمّد عبده، مصطفى عبد الرزّاق، شيخ سليم البِشرى، شيخ محمود محمّد المدنى، شيخ محمود شلتوت و محمّد الغزّالى از اهل سنّت و در اين بين، عبد الجليل قزوينى رازى، يكى از پيشگامانى است كه گامهاى بزرگى را در جهت تبيين عقايد مذهب تشيّع و رفع شبهات وارده بر اين مذهب و سرانجام نزديكى فِرَق اسلامى به يكديگر برداشته است.
در اين نوشتار، سعى بر آن است كه كتاب نقض را - كه ردّيهاى است بر كتاب بعض فضائح الروافض و پاسخى است به شبهات و اشكالاتى كه بر مذهب شيعه وارد شده است و بر طريق مناظره، تدوين يافته - ، مورد بررسى قرار دهيم تا با روش و كاركرد علماى بزرگى چون عبد الجليل قزوينى رازى آشنا شويم و راه انجام گفتگوى همراه با ايجاد و حفظ وحدت را از اين بزرگان فرا گيريم.
الف. مفهوم مناظره
مناظره در لغت، از ماده «نظر» به معناى نگاه كردن است و گاهى مراد از آن، تدبّر و تأمّل و دقّت است و گاهى مراد، معرفت حاصله بعد از فحص و تأمّل است.(1)و در اصطلاح، ناظر به گفتگوى دو مدّعى است كه هر يك براى اثبات نظر خويش تلاش مىكنند و
1) . المفردات فى غريب القرآن، ص 812.
شاهدى مىآورند.(1)مناظره به وضع تعيّنى، مباحثهاى كلامى است كه هر يك از دو طرف گفتگو، با ايمان به حقّانيت خويش در صدد اسكات و اقناع طرف مقابل است.(2)
ب. استقبال اسلام از مناظره
مناظره و آزادى بحث و انتقاد در مسائل مذهبى، يكى از ويژگىهاى فرهنگ اسلام است. آنچه از آيات قرآن و احاديث معصومان عليهمالسلام و سيره عملى پيامبر اسلام و ائمّه اطهار در اين زمينه به دست مىآيد، اين است كه اسلام از گفتگو استقبال مىكند، مادامى كه دشمن، در صدد لجاجت بر نيامده باشد. قرآن كريم به عنوان يك دستور تبليغى به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«ادْعُ إلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتى هِيَ أحْسَنُ.(3)
با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به گونهاى كه نيكوتر است، مجادله نما».
آيه شريف، بيان عامى است شامل هرگونه بحث با هر شخص يا گروهى كه در پى يافتن حقيقت است.
اسلام از منطق گفتگو، با آغوش باز استقبال مىكند و دليل اين استقبال، شايد اين باشد كه اساسا انسانها در قلمروهاى گوناگون معرفتى، يك سلسله يقينياتى دارند كه بايد براى تحقّق آن تلاش مشتركى انجام دهند و در باره مسائلى كه مورد اختلاف است بايد سعى داشته باشند كه با همكارى، به جوابهاى منطقى و مطمئن و يقينىترى نائل شوند كه يكى از راهها، بحث و گفتگو و مناظره است و تا زمانى كه در اين مسائل به نتايج يقينى نرسيدهاند بايد روابط سالم و دوستانهاى با همديگر داشته باشند تا با تلاش مشترك بتوانند در جهت حلّ آن مسائل به يكديگر كمك كنند.(4)
امّا گذشته از اين مطلب، آنچه در تاريخ زندگى پيامبر اسلام و رهبران تشيّع به كرّاتْ قابل مشاهده است، آن است كه ايشان پا را فراتر نهاده و علاوه بر آن كه به مخالفان حقيقتجو، به راحتى امكان و فرصت بحث و مناظره مىدادند و انتقادهاى آنها را به اصول و فروع اسلام و مذهب خويش مىشنيدند و بدون كوچكترين مشكلى، ايرادهاى آنان را مورد نقد و بررسى قرار مىدادند، حتّى با افرادى هم كه با حس لجاجت و عناد به نزد اين بزرگواران مىآمدند و از روى مخاصمه با ايشان بحث مىكردند، باز با سعه صدر رو به رو مىشدند و پاسخ آنها را با منطق و دليل و برهان مىدادند. از جمله، ابن ابى العوجا بود كه با صراحت، خدا را انكار مىنمود و بارها با امام صادق عليهالسلام در مسئله وجود خدا و مسائل ديگر، به بحث نشست و با وجود اين حس لجاجت و مخاصمه، باز هم در جامعه اسلامى، آزادانه زندگى مىكرد و كسى مزاحم وى نمىشد.
به هر حال، آنچه در انديشه اسلامى، در باره مسئله مناظره و گفتگو وجود دارد، آن است كه در دين مبين اسلام، مناظره، از يك طرف، ابزارى است براى اتمام حجّت و رسيدن به كلام حق و از طرف ديگر، ابزارى است براى ايجاد پيوند؛ پيوندى بر پايه منطق و كلام استوار؛ امّا آنچه در انديشه اسلامى در باب مناظره، كاملاً مورد مذمّت قرار گرفته، روحيه تشديد خصومت و دشمنى بين دو طرف گفتگوست و اين همان است كه قرآن كريم از آن، تعبير به «مراء» كرده است:
«فَلا تُمارِ فيهِمْ إلاّ مِراءً ظاهِرًا.(1)
و تو در باره آنها جز به ظاهر، مجادله مكن».
پس اگر «جدال» را «مُمارات» خواندهاند، براى اين است كه شخص مجادله كننده، با كلام خود مىخواهد همه حرفهاى طرف مقابل خود را از او دور كرده و رد كند.(2)
مِراء، يعنى طورى با يكديگر بحث و جدال كنى كه خود را عرضه نمايى و علم و فهم و كمال خويش را به رخ ديگران بكشى. قرآن كريم، مراء را به رسميت نشناخته است؛ بلكه در موضوع مَنهيات قرار داده است و از نبايدها محسوب مىشود. تلاش
اسلام بر اين است كه بيشتر از مسير خوشگمانى به يكديگر، كدورتها و كينهها جايگاه خود را به محبّت و صميميت بدهد. به عبارت ديگر، بهتر است كه آغاز مناظره، بر مشتركات تكيه شود نه بر اختلافات، تا زمينه خوشگمانى و خوشبينى در دلها فراهم شود:
«قُلْ يا أهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ.(1)
بگو اى اهل كتاب! بياييد بر سر سخنى كه ميان ما و شما يكسان است، بايستيم».
اين نكته مهم بايد هميشه در ذهنمان باشد كه خط مشى مناظره كنندگان بر محور رسانيدن يكديگر به سخن حق در گسترش اشتراكات و به نقطه صفر رساندن وجوه اختلاف است.(2)
با توضيحاتى كه گذشت، آنچه مسلّم شد، استقبال دين مبين اسلام از فرهنگ مناظره و گفتگو براى رسيدن به حقّانيت و براى اتمام حجّت بين خلق و براى ايجاد پيوند منطقى و عقلانى بين طبقات مخالف جامعه است و اين مسئله، امرى است كه در سيره پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآله و ائمّه معصوم عليهمالسلام به خوبى قابل مشاهده است.(3)
مجالس مناظره متعدّدى از امامان شيعه، خصوصا امام صادق عليهالسلام و امام رضا عليهالسلام گزارش شده است و آنچه بيشتر جلب توجّه مىكند، اجازه خاص ايشان به بعضى از ياران و شاگردانشان براى ورود به بحث و مناظره است.
طيّار مىگويد: به امام صادق عليهالسلام گفتم: شنيدهام كه از گفتگوى ما با مردم ناخشنودى و مناظره را نمىپسندى؟ امام فرمود:
اما كلام مثلك للناس فلا نكرهه، من إذا طار أحسن أن يقع و أن وقع يحسن أن يطير،فمن كان هكذا فلا نكره كلامه.(4)
از سخن گفتن امثال تو ناخشنود نيستم. انسانهايى كه اگر بال گسترند، خوش مىنشينند و اگر بنشينند نيك اوج مىگيرند، گفتگوى چنين افرادى را ناخوش نمىدارم.
از بررسى اين روايت، استفاده مىشود كه مناظره، فنّ و مهارت خاصّى است و در مورد بعضى از افراد كه براى اين امر مناسباند، نه تنها بر ايشان در ايجاد مجلس بحث و مناظره اشكالى وارد نيست، بلكه در بعضى مواقع، به عنوان وظيفهاى شرعى از ايشان توقّع مىرود و اين چنين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمّه عليهمالسلام به اين وادى گام نهادهاند و همزمان با حيات ائمّه عليهمالسلام بسيارى از ياران و شاگردان ايشان به اين امر، همّت گماردهاند و قرنها بعد نيز در زمان غيبت، اين وظيفه، به عهده علما و بزرگان دين گذارده شد تا از حريم و كيان شريعتْ دفاع نمايند.
ج. كتاب «نقض»
كتاب نقض، اثرى گرانبها از دانشمند فاضل، فقيه فصيح و زبانآور، عبد الجليل قزوينى رازى است. وى از علماى قرن ششم هجرى است.
در عصر شيخ عبد الجليل قزوينى، يكى از علماى متعصّب اهل سنّت، كتابى به فارسى به نام بعض فضائح الروافض در ردّ مذهب شيعه مىنويسد و با استفاده از آزادىاى كه اهل سنّت داشتهاند و محدوديتى كه شيعيان آن عصر (عهد سلجوقيان) با آن، دست به گريبان بودند، سخت بر شيعيان مىتازد و تا آن جا كه قدرت داشته، در تخطئه مذهب و معتقدات شيعه مىكوشد. شيخ عبد الجليل، آن موقع در مدرسه بزرگ خود در رى به درس و بحث اشتغال داشته و روزهاى جمعه، به موعظه خلق مىپرداخته، و چنان كه به دست مىآيد، عالمى بزرگ در علوم گوناگون بوده و بالاخص در علم كلام، مهارتى به سزا داشته و از جمله مردان بلندآوازه مذهب تشيّع بوده است. به همين جهت، چون كتاب فضائح - كه عالم سنّى، در ردّ شيعه نوشته بود - مشتمل بر تهمتها و دروغها و مطالب بىاساس بوده و تا آن تاريخ، كتابى بدان گونه از روى تعصّب بيجا و خارج از نزاكت در ردّ شيعه، نوشته نشده بود، سيّد مرتضى قمى (نَقيبُ النُّقَبا كه از اعيان شيعيان و مرد بانفوذ رى بوده)، از ميان علماى شيعه، فقط
شيخ عبد الجليل قزوينى را نامزد مىكند كه ردّى بر آن بنويسد!
شيخ عبد الجليل هم به خوبى از عهده اين كار مهم برآمده و با نگارش ردّى بر كتاب ياد شده - كه آن را بعض مثالب النواصب ناميدهاند و ما نقض مىناميم - ، حقّى بزرگ بر گردن تمام شيعه دارد؛ زيرا اين مرد عالىقدر، آن روز دست رد بر سينه دشمن زد و حملات آنها را از حريم تشيّع دور ساخت و شيعيان ضعيف الإيمان را از خطر گمراهى، حفظ نمود.
آنچه در باب صاحب كتاب نقض و انتخاب ايشان جهت اين اقدام اساسى، قابل توجّه است، ويژگىهاى علمى و شخصيتى ايشان است كه در انجام اين اقدام، بسيار كارساز بوده است؛ چرا كه براى انجام دادن هر كارى، به وسيله مخصوص آن كار، نياز داريم. بدون استفاده از ابزار ويژه نمىتوان به هدف و منظور خود رسيد.
د. ابزار مناظره
در باره هر مطلبى، شناخت و معرفت آن، اوّلين وسيلهاى است كه به آن نيازمنديم تا بتوانيم با آگاهى كامل و اطلاعات لازم، در آن وارد شويم و بى هيچ عيب و نقصى، هدف مورد نظر را بيابيم و كار را به پايان رسانيم. كار كارشناسى براى هر موضوعى، از
ضروريات است كه عقل، آن را تأييد مىكند و در هر چه بنگريم، علم و دانش، از اساسىترين اجزاى تشكيل دهنده آن به حساب مىآيد. بنا بر اين، انسان تا خود را به علم و معرفت زينت نداده و صاحب نظر نشده، نبايد در هيچ ميدان مناظرهاى وارد شود؛ چرا كه به قول معروف: اگر مىخواهيد چيزى را بكوبيد، از آن بد دفاع كنيد.(1)عبد الجليل قزوينى - چنان كه ذكر شد - در زمان خود، از علماى مشهور و صاحب كرسى و مجالس درس و بحث بوده و حتّى در حال حاضر نيز نگاهى به كتاب نقض، نشان دهنده سطح علمى اين عالم بزرگوار است.
1) . روش گفتمان يا مناظره، ص 14.
عالم تندمزاج و زودرنج يا كسى كه بسيار فورى، عكس العمل از خود نشان مىدهد، براى مناظره كردن مناسب نيست. اين كار، انسان بردبار و حليم مىخواهد كه هر چه مىشنود، او را برافروخته نكند و صبر و شكيبايىِ او را زائل نگرداند؛ از كوره در نرود و حالت مدارا و سازش را از دست ندهد و به عكس، با متانت، ملاطفت و خويشتندارى، فقط از علم خود استفاده كند و در جهت متقاعد كردن طرف مناظره اقدام نمايد.(1)
يكى از عوامل بسيار مهم و تأثيرگذار در شخصيت پيامبر صلىاللهعليهوآله در طى 23 سال
رسالت ايشان، همين صبر و بردبارىشان بود كه پيمودن مسير را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله ممكن ساخت. امام على عليهالسلام مىفرمايد:
لن يثمر العلم حتّى يقارنه الحلم.(2)
درخت دانش، به بار نمىنشيند تا آن گاه كه بردبارى، با او همنشين گردد.
آنچه در مورد عبد الجليل قزوينى و كتاب وى كاملاً قابل مشاهده است، صبر و تحمّل ايشان در برابر تهمتها و دروغهايى است كه به مذهب شيعه، نسبت داده شده است. در كتاب نقض شاهديم كه اتّهامات و شبهات، عبارت به عبارت و موضوع به موضوع و كاملاً جزئى و ريز، در كمال صبر و آرامش و با تكيه بر معارف غنى عالم تشيّع، پاسخ داده شده و حتّى زمانى كه اتّهامى، تكرار شده، باز هم در كمال حوصله، مورد توجّه بوده و پاسخ لازم براى آن بيان گرديده است. تهيه كتابى با اين حجم و پاسخگويىهاى عبارت به عبارت، نشان از صبر و حوصله و دقّتى دارد كه اين عالم بزرگوار در اين امر، مبذول داشته است.
چنان كه بيان شد، هر شخصى، مجاز به انجام دادن مناظره نيست؛ چرا كه لازم است كه عالم و كارشناس بحث، علاوه بر علم و حلم، داراى مهارت كافى در اين امر
نيز باشد. آنچه امام صادق عليهالسلام از آن، چنين تعبير مىنمايند: «كه چون بال گسترند، خوش مىنشينند و اگر بنشينند، نيك اوج مىگيرند». اين كه شخص بداند كه در هر جايگاهى، با چه ادلّهاى و به چه كلام و حجّتى پاسخگو باشد، بخشى از آن مهارتى است كه در مناظره، جزيى از ضروريات است.
عبد الجليل قزوينى، شخصى با قدرت بيان فوق العاده و در فن وعظ و خطابه، صاحب منصب بوده است. او در روزهاى جمعه، بر كرسى وعظ و خطابه مىنشسته و اين تبحّر ايشان سبب گشته تا معاصران وى، از او با عنوان «واعظ قزوينى» ياد كنند كه نشان از مهارت ايشان در اين زمينه دارد. وجود اين سه عامل اصلى، به خودى خود، زمينه را براى تقريب دو طرف مناظره فراهم مىآورد؛ چرا كه وقتى طرفين مناظره، با صبر و بردبارى و با احترام به كلام يكديگر گوش فرا داده و در مقام پاسخ، با تكيه بر اصول علمى و با داشتن مهارت كافى جهت متقاعد كردن طرف مناظره سخن بگويد، آنچه كه خود به خود شكل مىگيرد، تلطيف روابط و در پى آن، تقريب عقايد است.
عبد الجليل قزوينى در اين مجموعه، با داشتن اين سه عامل يا ويژگى اصلى، گامهاى مهم و اثربخشى را در اين راستا برداشته است.
از طرف ديگر، يكى از جنبههايى كه در اين كتاب كاملاً مورد توجّه قرار گرفته، توجّه به روشهاى پسنديده مناظره و اصول آن است.
ه . اصول مورد نياز در مناظره پسنديده
شايد مهمترين نكتهاى كه در مناظره بايد به آن توجّه شود، به دست آوردن علم و آگاهى نسبت به طرف مقابل، خود است. سنجيدن ظرفيت فكرى و عقل و درايت طرف مقابل، باعث مىشود كه بدانيم چگونه بايد با او به احتجاج و سخن پرداخت.(1)
اين اصل، به عنوان يكى از اصول مناظره پسنديده، به طور كامل در كلام
1) . روش گفتمان يا مناظره، ص 25.
عبد الجليل و در كتاب نقض، هويداست؛ چرا كه وى با شناخت روحيه صاحب بعض فضائح الروافض، سعى كرده است كه لحن سخن و نوع بيان و احتجاجات خود را به گونهاى مطرح كند كه جاى هيچ شبههاى باقى نمانَد. و البته در عين حال، عبد الجليل، گروه ديگرى را نيز به عنوان مخاطبان خود مورد توجّه قرار داده و با توجّه به شرايط سخت شيعيان در آن دوران و كثرت هجمهها و اتّهامات، سعى نموده است تا پاسخهاى موجود را در سطح فهم عموم مطرح كند تا همگان از جمله عامه مردم بتوانند ابزارى ارزشمند در دفاع از عقايد خود داشته باشند.
از ديگر اصولى كه در يك مناظره پسنديده بايد لحاظ گردد، «حقپذيرى» است. آنچه در مناظره، محوريت دارد و بايد مانند كعبه بر دورش طواف كرد و برگردش چرخيد، حقپذيرى است؛ چون آنچه در جايگاه مناظره به دنبالش هستيم، حق است، تا آن را بيابيم و در برابرش سر تسليم فرود آوريم. اين امر، برخاسته از حقگرايى فطرى انسان است كه بايد با مقابله با حسّ لجاجت، آن را در ظاهر بيدار كنيم.(1)
امير مؤمنان على عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
الزموا الحقّ تلزمكم النجاة.(2)
ملازم حق باشيد تا رستگارى، ملازم شما گردد.
در جاى ديگر نيز مىفرمايد:
الحقّ أفضل سبيل.(3)
حق، بهترين راههاست.
عبد الجليل قزوينى، شخصيتى حقگرا و حقپذير است و در كتاب نقض، اين مطلب را به روشنى، نشان داده است. اين حقگرايى تا آن جا ادامه مىيابد كه گروهى از
متعصّبان، او را فردى متمايل به اهل سنّت مىدانند؛ امّا شيخ آقا بزرگ تهرانى، به نقل از صاحب رياض العلماء بعضى از نوشتههاى كتاب نقض را از روى تقيّه مىداند.(1)
براى مثال در زمينه حقگرايىِ عبد الجليل، به اين گفتههاى وى بنگريد:
آنگه [خواجه سُنّى] گفته است: و زرارة بن اعين الرافضى گفته است كه از صادق عليهالسلام پرسيدند تأويل اين آيت «فَيَوْمَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ أحَدٌ * وَ لا يُوثِقُ وَثاقَهُ أحَدٌ»(2)اين در شأن كيست؟ گفت: در شأن بو بكر است كه بارى تعالى مىگويد: به قيامت، بو بكر را عذابى كنند كه هيچ خلق را آن عذاب نكنند؛ زيرا كه به نا حق، پاى بر منبر نهاد، به دليل آن كه در غار پايش را مار بزد. سيّد عليهالسلام دعا كرد. حالى نيك شد و او را گفت: (چون) اين پاى بر جايى نهى كه تو را نباشد، به درد آيد. چون بر منبر نهاد، به درد آمد و از درد، به بانگ افتاد كه: اقيلونى اقيلونى و چنين خرافاتها و بهتانها ايشان را فراوان است.
امّا جواب اين جمله، آن است كه: اين نقل بر اين وجه، در هيچ كتابى از كتب اصوليان شيعت، مسطور نيست و صادق عليهالسلام از آن، بزرگوارتر است كه تفسير قرآن خطا گويد و از آن، عالمتر است كه سبب نزول هر آيت نداند. اكنون بداند كه اين آيت از سوره الفجر است كه بارى تعالى مىگويد، «كَلاّ بَلْ لا تُكْرِمُونَ الْيَتيمَ» و اين، نه صفت ابو بكر است كه او خدمت سر همه يتيمان كرده بود. آنگه گفت: «وَ لا تَحَاضُّونَ عَلى طَعامِ الْمِسْكينِ» و اين نيز نه هم صفت بو بكر است كه معلوم است كه بذل مال كرد. آنگه گفت: «وَ تَأْكُلُونَ التُّراثَ أكْلاً لَمّا» و اين هم نه صفت بو بكر است كه او مقتصد و قانع بوده است در نفقه. آنگه گفت: «وَ تُحِبُّونَ الْمالَ حُبّا جَمّا»واين هم نه صفت بو بكر است كه نه مذهب خواجه است كه از موروث و مكتسب او گليمى بماند. پس اين آيت، وعيد است در عقوبت آن جماعت كه اين صفات دارند.(3)
از ديگر اصولى كه در يك مناظره پسنديده بايد مورد توجّه قرار گيرد، «رعايت حقّ سخن» است. اطاله كلام در مناظره، از لحاظ روحى و روانى، تأثير مثبتى بر جريان مناظره نخواهد داشت. در هنگام پاسخگويى به طرف مناظره بايد دقّت لازم را در نظر گرفت تا سخن، كوتاه و پُرمغز مطرح شود و به اصطلاح معروف: «خير الكلام ما قّل و دلّ».(1)
در كتاب نقض نيز اين مسئله، كاملاً قابل درك است؛ چون بيشتر شبهات در حد سه يا چهار خط پاسخ داده شده و آن جا كه صاحب بعض فضائح الروافض، اين اصل را رعايت نكرده و شبهاتى را به صورت تكرارى مطرح كرده است، عبد الجليل، اين نكته را يادآور مىشود و رفته رفته، پاسخ به شبهات تكرارى را خلاصه مىكند، مثلاً:
امّا آنچه دگر باره تكرار كرده است بيفايده كه: «همه هلاك باشند مگر كفشگران درِ غابش و جولاهكان و رامين و دغلان و سناردك و عوانان قم و خربندگان...»، بارها جواب گفتيم كه نجات و هلاك، به شهر و محله و پيشه تعلّق ندارد؛ به ايمان درست و اعتقاد پاك و عمل صالح و طاعت و ترك معاصى تعلّق دارد. هر كس كه مؤمن مطيع باشد، به بهشت رود و گرچه جولاهه و كفشگر باشد و گر صد بار اين شبهه بياورد، جوابش همين است كه گفته شد.(2)
البته در جايى نيز اين خلاصه كردن پاسخ تا آن جا پيش مىرود كه مىگويد:
آنگه گفته است: «فضيحت بيست و سيم» رافضى بر مرده پنج تكبير كند. امّا جواب اين فصل در فصول ما تقدّم به شرح بسط گفتهايم و تكرار ملال بيفزايد.(3)
از ديگر اصول در اين زمينه، توجّه به وجوه اشتراك بين دو طرف مناظره است؛ چون
با تكيه بر وجوه اشتراك است كه امكان متقاعد كردن طرف مقابل، وجود دارد. اين اصل، همان اصلى است كه در قرآن چنين مطرح مىشود:
«تَعالَوْا إلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ.(1)
بياييد بر سر سخنى كه ميان ما و شما يكى است، بايستيم».
اگر از همان ابتدا تنها و تنها بر نكات افتراق و اختلاف تكيه شود، ديگر نه راهى به وحدت نظر وجود دارد و نه راهى به حفظ سلامت فكر و اين همان نوع مناظرهاى است كه دين اسلام نيز از آن بر حذر مىدارد.
در كتاب نقض نيز به اين اصل، كاملاً توجّه شده و چنان كه در بحث احتجاجات خواهيم آورد، عبد الجليل، چنانچه از اوّليات و محسوسات و فطريات (كه در نظر تمام ابناى بشر، قابل تأييد است) استفاده نكرده باشد، از مسلّمات و مشهورات و مقبولات نزد طرفين، استفاده نموده است. در بسيارى از موارد، از قرآن كريم مدد جسته و آن جا كه به رواياتْ متوسّل شده، رواياتى هستند كه در نزد شيعه و سنّى، قابل تأييدند. مثلاً آن جا كه مىگويد:
آنگه گفته است كه: «رسول خدا عليهالسلام را "صلوات اللّه عليه" نويسند و على را هم اين نويسند» جواب اين كلمات، آن است كه بخشايش آيد بر كسى كه تصنيف سازد و از لغت، اين مايه نداند كه معنى صلوات از خدا، رحمت باشد و از ملائكه، استغفار و از مؤمنان، دعا و بارى تعالى در قرآن عزيز، كمينه مسلمانى را كه مصيبت رسد، صلوات مىفرستد آن جا كه گفت: «الَّذينَ إذا أصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُونَ * اُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ اُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ».(2)
و به صلوات تنها قناعت نكرده و رحمة بر سر نهاده و به ديگر موضع، بر عموم همه مؤمنان را گفت: «هُوَ الَّذى يُصَلّى عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إلَى النُّورِ».(3)
پس اگر روا باشد كه خداى تعالى بر ما صلوات فرستد، روا باشد كه ما و
همه مؤمنان بر على عليهالسلام و آل على عليهالسلام از معصومان، صلوات فرستيم.(1)
از ديگر اصول در اين زمينه، «توجّه به نفس سخن» است و نه توجّه به گوينده.
امام على عليهالسلام مىفرمايد:
خذ الحكمة أنّى كانت، فإنّ الحكمة ضالّة كلّ مؤمن.(2)
حكمت را هر جا كه هست، فرا گير كه به راستى، حكمت، گمشده هر مؤمنى است.
در كتاب نقض، بسيار بيش از آن كه مورد توقّع است، به اين مطلب توجّه شده است؛ چرا كه با توجّه به اين كه عبد الجليل قزوينى، شناخت نسبتا كاملى نسبت به صاحب بعض فضائح الروافض دارد، در هيچ جاى كتاب، اشارهاى به اين شخصيت نمىكند و نامى از او نمىبَرَد؛ بلكه تنها ايرادات و شبهات را مورد توجّه قرار داده و اصلاً از شخص «ابو الحسين بصرى» به عنوان صاحب كتاب نام نمىبرد. البته جا دارد به اين نكته توجّه كنيم كه بعضى قائلاند كه نام نبردن عبد الجليل، به علّت آن است كه خطر و تهديدى متوجّه صاحب اين كتاب نشود؛ امّا به هر حال، نكتهاى كه قابل ذكر است، اين است كه عبد الجليل قزوينى در ردّ شبهات و اتّهامات، كوچكترين توجّهى به نگارنده آن ندارد و اصل توجّه، معطوف به نفس كلام و اتّهامات و شبهات وارده است و در جهت پاسخ به آنها بر آمده است.
و. «نقض» و اقسام مناظره
مناظره و گفتگو، داراى پنج قسم است كه در كتاب نقض، از بعضى از اين انواع استفاده شده است.
مناظره برهانى، مناظرهاى است كه مقدّمات استدلال در آن، مقدّمات يقينى (يعنى اوّليات و محسوسات و متواترات) باشد و يا اين كه به مقدّمات يقينى (از قبيل:
فطريات و حدسيات) منتهى شود.
بهترين نوع مناظره و گفتگو، مناظره برهانى است؛ زيرا مناظره كننده در آن مىتواند با بهرهگيرى از ادلّه متقن و مبرهن در جهت اثبات حق، زودتر به نتيجه برسد.
«اوّليات»، قضايايى هستند كه نفس تصوّر موضوع و محمول و توجّه به نسبت بين آنها براى تصديق و حكم آن قضيه، كافى است و نيازمند به استدلال و اقامه برهان نيست، مثل قضيه «كل، بزرگتر از جزء خود است». «محسوسات (مشاهدات)»، قضايايى هستند كه از طريق حواس ظاهرى يا باطنى، ادراك مىشوند. «متواترات»، قضايايى هستند كه به جهت گزارش تعداد زيادى كه توافق بر دروغ ندارند، يقين به صدق قول آنها حاصل شود. «فطريات»، قضايايى هستند كه با تصوّر اجزايشان در ذهن، تصديق به آنها حاصل مىشود و احتياج به بيان ندارد، مثل زوجيت براى عدد چهار.
به قضايايى كه از راه حدس قوى، به آنها تصديق حاصل مىشود، مثل اين كه نور ماه از خورشيد است، «حدسيات» مىگويند.
در كتاب نقض، از اين دست احتجاجات، فراوان است از جمله:
امّا آن كه گفته است: «ايشان را درسى نباشد» مگر سمع اين قائل نرسيده است كه مرتضاى بغداد را چهارصد شاگرد فاضل متبحّر بود دون از دگران و... .(1)
در اين پاسخ، عبد الجليل، تعدادى از علماى شيعه را نام مىبرد و مجالس درس و بحث آنها را يادآور مىشود و مخاطب را به شواهد عينى ارجاع مىدهد كه اين احتجاج، از نوع برهانى است.
اين نوع مناظره، بر دو نوع است:
الف. جدال احسن: در اين نوع مناظره، مقدّمات جدل (از مسلّمات و مشهورات و
1) . نقض، ص 39.
مقبولات) نزد طرفين است، گرچه برهانى نباشد.
ب. جدال باطل: مناظره جدلىِ غير احسن، آن است كه مقدّمات جدل، نه از معقولات و برهانيات باشد و نه از مسلّمات. در كتاب نقض، تنها جدال از نوع احسن
را شاهد هستيم، از جمله:
و امّا آنچه گفته است كه: «على، علومى دانست كه ديگر صحابه ندانستند يا رسول صلىاللهعليهوآلهبه او اسرارى گفت كه به ديگران نگفت از صحابه و اهل بيت هم» طرفه نبايد داشتن كه انكار قرآن، نه طريقه علما و دينداران باشد كه رسول خداى صلىاللهعليهوآله با بعضى زنان خويش سرها گفته است پنهانى و گفته كه: كسى را مگوييد. چنان كه قرآن بيان مىكند: «وَ إذْ أسَرَّ النَّبِيُّ إلى بَعْضِ أزْواجِهِ حَديثا»(1)و به امير المؤمنين هم گفته است و آية النجوى ظاهر است «يا أيُّها الَّذينَ آمَنُوا إذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً»(2)و على بن ابى طالب عليهالسلام مخصوص آمد بدين درجه كه ده دِرَم بداد و ده سِر بكرد و آيه منسوخ شد تا دگران طمع بردارند و إلاّ على [كسى] به آن عمل نكرد.(3)
در اين نمونه، جدال احسنى را شاهد هستيم كه در آن، عبد الجليل قزوينى با استناد به آيات قرآن كريم - كه از مقبولات طرفين است - ، در صدد پاسخگويى بر آمده است.
مناظرهاى است كه در آن، از قضاياى اقناعى استفاده شود. در كتاب نقض، به جهت توانمندى نويسنده در امر خطابه، شاهديم كه در بيشتر مواضع، احتجاجات به نوعى مطرح مىشوند كه مىتوان به سبب آن، عموم مردم را در امرى كه توقّع حصول تصديق به آن است، به مقدار امكان قانع نمود و اين امر، همان است كه در مناظره خطابى انتظار مىرود. در اين كتاب، گاه مشاهده مىشود كه تنها با تكيه بر
مهارت نويسنده و فقط در حدّ امكان، اين تصديق براى عموم حاصل مىشود. مثلاً آن جا كه مىخوانيم:
و آنچه گفته است كه: «اند سال بر منبرهاى اسلام، على را لعنت كردند»، انصاف اين است كه چون خواجه مصنٌف باشدآن منبر كه بر وى على عليهالسلام را لعنت كنند، آن را منبر اسلام خواند كه اسلام به دوستى على عليهالسلام اسلام باشد و آن منبر كه بر آن على عليهالسلام را لعنت كنند، منبر بدعت و كفر و ضلالت باشد.(1)
از آن جا كه بيشتر انسانها تحت تأثير احساسات و تخيّلات و عواطفاند، لذا مناظره كننده نيز در برخى موارد به جهت تأثيرگذارى بر عواطف مردم، از شعر استفاده مىكند. شعر، كلامى است خيالانگيز كه از گفتههاى هموزن و قافيه مساوى، تشكيل شده باشد.
در كتاب نقض، نمونههاى شعرى بسيار است؛ امّا آن جا كه در مقام احتجاج به كار گرفته شده باشند، بسيار موردى و اندك اند. امّا به هر ترتيب، از اين نمونههاى شعرى است:
و آنچه از سر بى ادبى و غايت بغض و خارجئى گفته است كه: «علويان را نه هنر بود و نه زهره»، از ... مجبّرى نداند كه مايه هر هنرى و اصل هر شجاعتى، ايشاناند و از نعت و منقبت ايشان قرآن، ملان است و اخبار، بىنهايت و اشعار، بسيار تا آن كه شعراى عالم واحد الوف مدايح ايشان به نظم آوردهاند تا شاعرى مىگويد:
إليكم كلّ مكرمة تؤول *** إذا ما قيل: جدُّكُمُ الرسول
كفاكم من مديح الخلق طرّا *** إذا ما قيل: اُمُّكُمُ البتول.(2)
مغالطه و سفسطه، آن است كه انسان، از قياساتى كه شبيه برهان است براى محكوم كردن دشمن خود استفاده كند، در حالى كه در واقع، آن را نمىتوان برهانى ناميد؛ زيرا يا در شكل و صورت قياس اشكال دارد يا از
نظر ماده قياس. مغالطه كننده نيز از ترفندها و تاكتيكهايى استفاده مىكند تا به هر نحو ممكن، بر حريف برترى جويد.
عبد الجليل قزوينى در كتاب نقض خود، در پاسخ به شبهات و اتّهامات، از انواع مختلف احتجاج بجز دو نوع آنها، با نسبتهاى گوناگونْ بهره جسته است و آن دو نوع احتجاج را كه در اين كتاب نمىتوان يافت، نوع مغالطهاى و نوع جدال باطل است.
نتيجهگيرى
وحدت و يكپارچگى مسلمانان، همواره يكى از اصول اساسى جهت تحقّق بخشيدن به اهداف كلان سياسى و اجتماعى و فرهنگى و ... در جامعه اسلامى است؛ امّا امروزه، موانع متعدّدى سبب گشته تا اين اصل، از جايگاه اصلى خويش فاصله بگيرد. يكى از بزرگترين اين موانع، عدم آگاهى فِرَق مختلف اسلامى، از عقايد و رويكرد ديگر مذاهب است و البته رفتهرفته با گسترش اين عدم آگاهى، راه براى ورود تعصّبات جاهلانه نيز در جوامع مسلمانان، باز شده است.
اين عدم آگاهى و وجود تعصّبات نابهجا، از جمله موانع اثرگذار در راه رسيدن به وحدت اسلامىاند كه گويا راهكارى جز رفتن به سوى برپايىِ كرسىهاى بحث و مناظره و پرداختن به گفتگويى سالم براى بر طرف كردن آنها وجود ندارد؛ گفتگويى بر اساس اصول دينى و علمى و با رعايت ارزشهاى اخلاقى و چارچوبهاى عقلايى كه سبب تأليف قلوب و تقريب عقايد مىگردد.
كتاب نقض - چنان كه گفته شد - نه تنها كتابى است كه در جهت شناساندن و معرّفى مذهب تشيّع به اقشار گوناگون جامعه، بسيار موفّق عمل كرده است، بلكه نمونهاى بسيار موفّق در گفتگو و مناظرهاى است كه اصول و ارزشها را رعايت نموده و گام بزرگى را جهت رفع موانع پيشگفته برداشته و راه را براى رسيدن به وحدت اسلامى، به عنوان يك اصل اساسى، هموار نموده است.
منابع و مآخذ
آداب گفتگو و مناظره از ديدگاه قرآن و روايات، على اصغر رضوانى، قم: دليل ما، 1387ش.
بحار الأنوار، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (علاّمة المجلسى)، تهران: دار الكتب الإسلامية، 1362ش.
بحث آزاد در اسلام، محمّد محمّدى رىشهرى، قم: مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1368ش.
الذريعه إلى تصانيف الشيعة، محمّد محسن بن على المنزوى (آقا بزرگ الطهرانى)، بيروت: دار الأضواء، 1978م.
روش گفتمان يا مناظره، نصرت اللّه جمالى، قم: انتشارات مهديه، 1386ش.
سرگذشت تقريب، محمّد تقى القمّى، ترجمه: محمّد مقدّس، تهران: مجمع جهانى تقريب مذاهب اسلامى، 1389ش.
طلايهداران تقريب، گروه نويسندگان، تهران: مجمع جهانى تقريب مذاهب اسلامى، 1383 - 1390ش.
غرر الحكم و درر الكلم، عبد الواحد الآمدى التميمى، شرح و ترجمه: هاشم رسولى محلاّتى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1383ش.
گفتگوى تمدّنها در قرآن و حديث، محمّد محمّدى رىشهرى، ترجمه: محمّدعلى سلطانى، قم: دار الحديث، 1379ش.
المفردات فى غريب القرآن، حسين بن محمّد الراغب الإصفهانى، دمشق: دار العلم و بيروت: الدار الشاميه، 1412ق.
مناظره و گفتگو در اسلام، محمّد محمّدى رىشهرى، قم: دار الحديث، 1384.
الميزان فى تفسير القرآن، محمّد حسين طباطبايى، قم: دفتر انتشارات اسلامى، 1417ق.
نقض، عبد الجليل بن ابى الحسين قزوينى رازى، تعليق و تصحيح: مير جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: سپهر، 1331ش.
الوحدة الإسلامية فى الأحاديث المشتركة بين السنّة و الشيعة، السيّد شهاب الدين الحسينى، تهران: مجمع جهانى تقريب مذاهب اسلامى، 1386ش.
فهرست تفصيلى مطالب
گذرى بر ابعاد حيات فرهنگى - تمدّنى شيعيان در تاريخ اسلام، به روايت عبد الجليل رازى در «نقض»
چكيده......... 7
ويژگى متن كتاب «نقض»......... 8
ويژگى دو نويسنده......... 10
قلمروهاى فرهنگى - تمدّنى مندرج در كتاب «نقض»......... 11
الف. علمدوستى......... 11
وجود فضاهاى علمى......... 11
منطق علمى......... 12
القاب علمى - سياسى......... 13
داشتن جلسات ويژه مناظره علمى......... 14
ساخت و ساز نهادهاى علمى شيعه در عهد سلجوقيان......... 14
تدوين كتاب......... 16
كرسى تدريس و تربيت شاگرد......... 16
ب. واقعنگرى......... 17
ج. همراهى با فرهنگ و تمدّن اسلامى در شهرهاى شيعهنشين......... 18
نام مناطق جغرافيايى......... 19
مدارس......... 21
متخصّصان علوم......... 22
يك. مُقريان فاخر......... 22
دو. مفسّران عالم به منزّلات و مؤوّلات......... 22
سه. ائمّه نحو، لغت و اِعراب و تصريف......... 23
چهار. شعراى بزرگ......... 23
پنج. فقها......... 23
شش. متكلّمان......... 24
فرهنگ و تمدّن اسلامى شيعيان قم......... 25
الف. آداب و رسوم رايج ميان شيعيان به عنوان يك مسلمان......... 25
زُهّاد متعبّد......... 25
حاجيان بى مَر (بى شمار)......... 25
روزهداران سه ماهه و ايام شريفه......... 26
نمازگزاران به شب......... 26
اهل بيوتات......... 26
عبادت سحرگاهى......... 26
ختم روزانه قرآن......... 27
پرداخت وجوهات شرعى......... 27
متصدّيان دريافت مالياتهاى شرعى......... 27
محتسِب......... 28
ب. فرهنگ و تمدّن اسلامى ويژه شيعيان......... 28
بناى زيارتگاه......... 28
مراسم شيعى......... 29
ارسال تجهيزات مورد نياز قبور امامان عليهمالسلام......... 29
اطعام عمومى مسلمانان از سوى شيعيان......... 29
اذان ويژه......... 30
مَنزلت عقل در خداشناسى......... 30
دشمنى با مَلاحده و باطنىها......... 30
تصويرسازى تاريخى از حضور فرهنگى - تمدّنى شيعيان تا عصر مؤلّف......... 31
الف. شيعيان صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله......... 31
ب. شيعيان عهد خلافت على عليهالسلام ......... 31
ج. شيعيان امامان عليهمالسلام تا پايان عصر امامت......... 31
د. عصر غيبت كبرا......... 32
نتيجهگيرى......... 34
پراكندگى جغرافياىِ جمعيتى شيعيان اماميه بر مبناى كتاب «نقض»
چكيده......... 35
مقدّمه......... 36
مفهوم جمعيت و جمعيت شناسى......... 37
سير تشيّع و خاندانهاى حكومتگر ايران......... 37
پراكندگى جغرافياى جمعيتى شيعيان......... 39
الف. حوزه عراق عجم......... 42
قم......... 42
كاشان......... 46
آوه (آبه)......... 47
رى......... 49
محلّههاى شيعهنشين رى......... 54
يك. مُصلحگاه (مصلحكان، مصلّاگاه، مسلحگاه، مصلحتگاه)......... 54
دو. درِ غابش (درِ عابس، درِ عابش، درِ عانش)......... 54
سه. باطان......... 55
چهار. درِ رشقان......... 55
پنج. دروازه آهنين......... 55
شش. دروازه جاروب بندان......... 56
هفت. زعفرانْ جاى......... 56
هشت. كوى فيروزه......... 56
ب. حوزه حاشيه خزر......... 57
گرگان، طبرستان و ديلمان......... 57
ج. حوزه خراسان......... 59
سبزوار......... 59
نتيجهگيرى......... 59
منابع و مآخذ......... 61
يادكردهاى فرقهشناختى عبد الجليل قزوينى در كتاب «نقض»
چكيده......... 63
مقدّمه......... 64
بحث در خصوص تعداد فرقههاى اسلامى......... 64
ديدگاه تقريبى عبد الجليل در خصوص فرقههاى اسلامى......... 65
فرقههاى مورد بحث در كتاب «نقض»......... 67
الف. فرقههاى كلامى......... 68
1 . اباحتيّه......... 68
2 . اسماعيليّه......... 68
3 . باطنيّه (بواطنه)......... 72
4 . تعليميّه (تعليميان)......... 74
5 . صبّاحيان......... 74
6 . نزاريّه (نزاريان)......... 77
7 . اشعريّه......... 77
8 . تناسخيّه......... 79
9 . جهميّه......... 79
10 . حشويّه......... 80
11 . خوارج......... 81
12 . زنادقه......... 82
13 . زيديّه......... 82
14 . سبئيّه......... 85
15 . صفاتيّه......... 85
16 . غاليّه (غلاة)......... 86
17 . فطحيّه......... 87
18 . قدريّه (معتزله)......... 88
19 . كرّاميّه......... 90
20 . كُلاّبيّه......... 91
21 . كيسانيّه......... 91
22 . مجبّره (جبريّه)......... 92
23 . مجسّمه......... 99
24 . مشبّهه......... 99
25 . معطّليّه......... 100
26 . ناووسيّه......... 101
27 . نجّاريّه......... 101
28 . ناصبيّه (نواصب)......... 101
29 . نوبختيان......... 102
30 . اخباريّه......... 102
ب. فرقههاى فقهى......... 104
1 . اوزاعيّه......... 104
2 . بو يوسفيّه......... 104
3 . حنابله (حنبليّه)......... 105
4 . حنفيّه......... 105
5 . شافعيّه......... 108
6 . مالكيّه......... 109
ج. فرقههاى منتسب به صوفيّه......... 109
1 . حلوليّه......... 109
2 . متصوّفه......... 110
د. فرقههاى اختصاصى مصنّف......... 111
1 . بااسحاقيّه......... 111
2 . باذنجانيّه......... 111
3 . سندلانيان......... 112
4 . لاسكيّه......... 112
5 . مباقليّه......... 114
6 . متولّدان......... 114
نتايج كلّى بحث......... 114
منابع و مآخذ......... 116
(استاد دانشگاه سَپيِنزا - رُم)......... 121
«مدرسه» سنّيان در برابر «دار العلمِ» شيعيان (بحثى در باره كتاب «نقض»)
چكيده......... 121
فصل نخست [: دار العلم شيعيان]......... 123
فصل دوم [: مدرسه سنّيان]......... 126
فصل سوم [: دار العلم، الگوى تقليدى براى مدرسه]......... 133
فصل چهارم [: مدرسه سنّيان در برابر دار العلم شيعيان]......... 138
فصل پنجم [: سياست فرهنگى وزرا؛ حمايت از دارالعلم يا مدرسه!]......... 146
منابع و مآخذ......... 154
مدارس و محافل علمى و دينى و رجال شيعه در كتاب «نقض»
چكيده......... 157
درآمد......... 157
الف. مناطق و شهرهاى شيعهنشين در قرن ششم هجرى......... 158
ب. وضعيت شهرهاى شيعهنشين ايران در قرن ششم هجرى......... 159
ج. برپايىِ فرايض دينى و شعائر مذهبى......... 161
د. مجالس منظّم وعظ و خطابه......... 162
ه . ارتباطات علمى و مذهبى ديگر مذاهب با شيعيان......... 164
و. مدارس و محافل علمى و دينى......... 165
رى......... 166
قم......... 168
كاشان......... 169
آبه......... 170
ورامين......... 170
قزوين......... 170
سبزوار......... 171
سارى و اُرم......... 171
ز. عالمان شيعى در اين دوره......... 172
نتيجه......... 181
منابع و مآخذ......... 184
شعراى شيعىِ ياد شده در كتاب «نقض»
چكيده......... 185
درآمد......... 186
الف. ادبيات و مذهب......... 186
ب. برخى دشوارىها......... 186
ج. عبد الجليل و كتاب «نقض»......... 187
د. روش ما در اين نوشتار......... 188
ه . سياهه شعراى شيعى از زبان عبد الجليل......... 189
ابو الأسود دوئلى (م 69 ق)......... 193
كُثَيّر عَزَّه (م 105 ق)......... 194
فَرَزدَق (20 - 114 ق)......... 195
كُمَيت بن زيد اسدى (60 - 126 ق)......... 196
خليل بن احمد فراهيدى (100 / 105 - 170 / 175 ق)......... 197
سيّد حِمْيرى (105 - 178 / 173 ق)......... 199
بهلول مجنون (م 190 / 192 ق)......... 200
ابو نؤاس (145 - 198 ق)......... 201
ابو تمام طائى (180 - 228 / 232ق)......... 203
ابن سِكّيت (ح 197 - 243 ق)......... 204
بُحْتُرى (206 - 284 ق)......... 206
ابن رومى (221 - 283 / 286 ق)......... 207
دِعْبِل خُزاعى (148 - 246 ق)......... 209
قاضى تنوخى (278 - 342 ق)......... 210
ابو فراس حَمْدانى (320 - 357 ق)......... 211
كُشاجم (م 350 / 360 ق)......... 213
ابو بكر خوارزمى (323 - 382 / 393 ق)......... 214
ابن حجّاج بغدادى (330 - 391 ق)......... 216
صاحب بن عبّاد (326 - 385 ق)......... 217
فردوسى (329 / 330 - 411 / 416 ق)......... 218
كسايى مروزى (341 - 391 ق)......... 220
بديع الزمان همدانى (358 - 398 ق)......... 223
مهيار ديلمى (364 - 428 ق)......... 224
وزير مغربى (370 - 418 ق)......... 226
فخر الدين اسعد گرگانى (م 446 ق)......... 227
ابن حسّول رازى (م 450 ق)......... 228
دوريستى (ق 5 ق)......... 229
پوربُنان قمى (ق 5 ق)......... 230
سنايى غزنوى (م 535 ق)......... 230
فضل بن حسن طَبْرِسى (468 - 548 ق)......... 232
قطب الدين راوندى (م 573 ق)......... 234
ظفر الدين كافى همدانى (ق 5/6 ق)......... 235
اديب مهابادى (504 - پس از 484 ق)......... 236
فَرقَدى خراسانى (ق 6 ق)......... 237
قوامى رازى (ق 6 ق)......... 237
متكلّم رازى (ق 6 ق)......... 238
سخن پايانى......... 239
منابع و مآخذ......... 243
الف. كتابها......... 243
ب. مقالات......... 249
جغرافياى رى و قزوين در كتاب «نقض»
چكيده......... 253
الف. جغرافياى رى......... 254
جغرافياى تاريخى رى......... 254
وابستگى منطقهاى رى......... 258
مركزيت سياسى رى......... 259
زبان مردم رى......... 260
مذهب مردم رى......... 262
ساختار شهرى رى در گذشته......... 264
محلّههاى رى......... 265
بازارهاى رى......... 271
دروازههاى رى......... 271
جغرافياى تاريخى توابع رى......... 272
ب. جغرافياى قزوين......... 275
1 . جغرافياى تاريخى قزوين......... 275
2 . پيدايش قزوين......... 277
نامهاى ديگر قزوين......... 279
جغرافياى مذهبى قزوين تا اواخر سده ششم هجرى......... 280
فتنه اسماعيليان و قزوين......... 284
منابع و مآخذ......... 285
خاندان بابويه در كتاب «نقض»
چكيده......... 291
الف. ابو الحسن على بن الحسين بن موسى بن بابويه قمى......... 294
ب. شمس الإسلام حسن بن حسين بن حسن بن حسين بن على بن............ 298
ج. شيخ ابو طالب اسحاق بن محمّد بن حسن بن حسين بابويه القمّى......... 302
د. ابو عبد اللّه بابويه......... 304
ه . شيخ ابو جعفر محمّد بن على بن بابويه......... 305
منابع و مآخذ......... 313
سيطره سبك مناقبنگارى در «سده ششم و هفتم هجرى»
چكيده......... 315
درآمد......... 316
الف. قرن شش و هفت هجرى، بستر منقبتنگارى......... 317
ب. واژهشناسى فضايل و مناقب......... 318
ج. مناقبخوانى......... 319
د. پيشينه مناقبنگارى......... 323
ه . كتابهاى مناقب در سدههاى ششم و هفتم هجرى......... 324
1 - 2. كتابهاى «الإحتجاج» و «فضائل الزهراء عليهاالسلام»......... 325
مناقب آل الرسول......... 325
كشف الغمّة فى فضائل الأئمة......... 325
روضة الواعظين......... 325
نزول القرآن فى شأن امير المؤمنين عليهالسلام ......... 325
7 - 8. كتابهاى «إعلام الورى بأعلام الهدى» و «تاج المواليد»......... 326
الأربعون حديثا......... 326
بشارة المصطفى لشيعة المرتضى......... 326
تسمية على عليهالسلام بأمير المؤمنين......... 326
12-14. كتابهاى «الفضائل»، «درر المناقب فى فضائل على بن ابى طالب» و............ 327
مصباح الأنوار فى فضائل الائمّة الأطهار......... 327
رساله «فضائل الائمّة و اهل بيت»......... 327
الثاقب فى المناقب......... 327
تاريخ مواليد الائمّة و وفياتهم......... 328
المناقب......... 328
فضل أمير المؤمنين على بن ابى طالب عليهالسلام ......... 328
الخرائج و الجرائح......... 329
الأربعين فى مناقب أمير المؤمنين عليهالسلام ......... 329
الأربعون حديثا فى المناقب......... 329
الأربعين عن الأربعين من الأربعين......... 329
25 - 26. كتابهاى «مناقب آل ابى طالب» و «الأربعون حديثا فى مناقب سيدة............ 330
28 - 30. كتابهاى «خصائص الوحى المبين فى فضائل أمير المؤمنين»،............ 330
الأربعون حديثا فى الفضائل و المناقب......... 330
فضائل أمير المؤمنين عليهالسلام ......... 331
مناقب الأئمة الاثنى عشر......... 331
الفائق على الأربعين فى مناقب أمير المؤمنين عليهالسلام ......... 331
منبع الدلائل و مجمع الفضائل......... 331
مناقب جعفر بن أبى طالب......... 331
رسالهاى در امامت......... 332
نخب المناقب لآل ابى طالب......... 332
39 - 40. كتابهاى «مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول» و «زبدة............ 332
42 - 43. كتابهاى «مناقب الطاهرين فى فضائل اهل بيت المعصومين» و............ 333
مقصد الراغب فى فضائل على بن ابى طالب و أهل بيته أئمّة الهدى و............ 334
مناقب آل محمّد (النعيم المقيم لعترة النبأ العظيم)......... 334
كفاية الطالب فى مناقب على بن ابى طالب......... 334
47 - 50. كتابهاى «اليقين باختصاص مولانا على عليهالسلام بإمرة المؤمنين»،............ 335
52 - 53. كتابهاى «عين العبرة فى غبن العترة» و «بناء المقالة............ 335
54 - 55. كتابهاى «الأربعين عن الأربعين فى فضائل أمير المؤمنين» و............ 335
كشف الغمّة فى معرفة الأئمّة......... 336
فرحة الغرى فى تعيين قبر أمير المؤمنين على عليهالسلام ......... 336
58 - 59. كتابهاى «ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى» و «مناقب............ 336
و. ويژگى كتابهاى مناقب......... 337
يك. ويژه مناقب امام على عليهالسلام ......... 337
دو. ويژه مناقب ديگر معصومان يا بزرگان......... 338
يك. فاقد اسناد......... 338
دو. تاريخنامه......... 339
سه. استفاده از جاذبهها......... 339
يك. فضاى مناظره......... 340
دو. تساهل عمومى......... 340
سه. اسطورهسازى......... 340
چهار. كاربرد واژگان توهينآميز......... 340
ز. چرايىِ فزونى مناقبنگارى در اين دوران......... 341
يك. وجود اختلاف شديد در باره أمير المؤمنين و خلفا......... 341
دو. دانشافزايى شيعيان......... 343
سه. مناظره و پاسخگويى به عالمان عامّه......... 344
وجود روايات مناقبى در منابع عامّه......... 345
تأويل نادرست روايات مقبول فريقين......... 346
تضعيف روايات مناقب......... 347
تحريف روايات مناقب......... 348
يك. ستم حاكمان بر شيعيان......... 350
حوادث سده ششم......... 351
حوادث سده هفتم......... 353
دو. حكومتهاى شيعى......... 354
منابع و مآخذ......... 356
ويژگىهاى سبكى، ساختارى و فكرى كتاب «نقض»
چكيده......... 359
پيشدرآمد......... 360
وضع ادبى در قرن ششم هجرى......... 361
چرا قرن ششم؟......... 362
كتاب «نقض» چه مىگويد؟......... 363
غفلت تاريخى از كتاب «نقض»......... 364
ساختار نثر كتاب «نقض»......... 365
پاره مختصّات كتاب «نقض»......... 366
الف. ويژگىهاى زبانى......... 366
واژگان كهن فارسى......... 366
تأثيرپذيرى زبان فارسى از نحو عربى......... 366
يك. واژگان عربى كم كاركرد......... 367
دو. عربى شدن ساخت جمله فارسى......... 367
سه. ساير موارد......... 367
يك. فعل در وجه وصفى (ماضى نقلى ناقص)......... 368
دو. «ى» استمرار آخر فعل......... 368
سه. رعايت «ى» شرط......... 368
چهار. كاربرد خاص حروف اضافه......... 368
پنج. آوردن «ب» بر سر فعل......... 368
شش. آوردن اولىتر به جاى اولى......... 368
ب. ويژگىهاى ادبى......... 369
آرايههاى ادبى......... 369
تركيبسازى......... 370
به كار بردن شعر فارسى......... 370
ج. ويژگىهاى فكرى......... 372
بهرهمندى از قرآن در اثبات حقّانيت اهل بيت عليهمالسلام......... 372
پاسخدهى با رفتارهاى خود اهل سنّت......... 372
مشت نويسنده را با مطالب خودش باز كردن......... 373
بيان سيره عملى اهل بيت عليهمالسلام......... 374
روش درست بحث و جدل كردن......... 375
نكات و اشارات از نظر افتاده......... 375
يك. نامگذارى فرزند به نام خلفا......... 375
دو. سابقه زيارتگاههاى مورد توجّه شيعيان......... 376
سه. بيان آداب و رسوم گذشته......... 376
نتيجهگيرى......... 376
منابع و مآخذ......... 378
بررسى فرم زبانى كتاب «نقض» با اشاراتى به موضوعات محتوايى آن
چكيده......... 379
مقدّمه......... 380
الف. مختصرى در باره محتواى كتاب......... 380
اهميت مطالب كتاب و روش پاسخگويى به شبهات......... 380
اشاره به نام بسيارى از كتابها و نويسندگان و محل نگهدارى آنها......... 381
اشاره به اسامى بزرگان شيعه و مدارس......... 381
اشاره به سيره و تاريخ براى نقضگفتههاى نويسنده كتاب......... 382
اشاره به حوادث تاريخى......... 382
اشاره به عقايد گوينده......... 383
ب. ويژگىهاى لفظى و زبانى......... 384
سبكهاى رايج در قرن ششم......... 384
نمود ويژگىهاى نثر سامانى در كتاب «نقض»......... 385
يك. مطابقت صفت و موصوف......... 385
دو. كاربرد واژهها و تركيبات فارسى در شكل و معناى كهن آنها......... 385
سه. كاربرد افعال به معانى غير معهود......... 386
چهار. كاربرد حرف نفى «م» به جاى «ن»......... 386
پنج. كاربرد «با»ى زينت بر سر فعل......... 386
شش. كاربرد «ى» استمرارى در آخر فعل......... 386
هفت. كاربرد مصدر تمام به جاى مرخّم......... 387
هشت. كاربرد افعال پيشوندى......... 387
نُه. كتابت «تا»ى تأنيث......... 387
ده. «را»ى اضافه......... 387
يازده. «را»ى فكّ اضافه......... 388
دوازده. «بدين» به جاى «به اين»......... 388
جلوه سبك دوره غزنوى و سلجوقى اوّل در كتاب «نقض»......... 388
يك. استشهاد......... 388
دو. حذف فعل به قرينه......... 389
سه. ضرب المثل......... 389
چهار. تمثيل......... 390
پنج. به كار بردن واژههاى عربى......... 390
نشانههاى نثر فنّى در كتاب «نقض»......... 391
يك. جملات طولانى......... 391
دو. اطناب......... 392
يك. كاربرد پيشوند فعلى «ها»......... 393
دو. اضافه شدن حرف «ه» به آغاز كلمات با مصوّت «الف»......... 394
سه. كاربرد لغات به شكل پهلوىِ آنها......... 394
چهار. حذف «د» از شناسه دوم شخص جمع......... 395
جمعبندى......... 395
منابع و مآخذ......... 397
اخلاق و آيين جدل در كتاب «نقض»
چكيده......... 399
درآمد......... 400
الف. محورهاى بحث......... 403
مناقشه در پيشينه تشيّع مدّعى......... 404
تأكيد بر الزامات تفكّر اشعرىگرايانه......... 404
حفظ حريم خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله......... 406
آشكار كردن تناقضها......... 407
به كارگيرى قياس ذو حدّين......... 410
آشكار كردن منطق يك بام و دو هوا......... 411
تفكيك بين حقّانيت شخص از رفتار پيروانش......... 416
اشاره به مسائل بىربط با اعتقادات......... 417
تكذيب ادّعاها......... 419
اشكال به شيعه يا قرآن......... 421
توضيح و تبيين مسائل......... 422
نشان دادن مغالطه همسويى......... 425
به كارگيرى منطق كلوخ و سنگ......... 426
عيان كردن گزافهگويىها......... 427
خردهگيرىهاى ريزبينانه......... 428
يارى گرفتن از طنز......... 429
ب. ملاحظاتى در باب اين كتاب......... 430
مناظره و وحدت در كتاب «نقض»
چكيده......... 435
مقدّمه......... 435
الف. مفهوم مناظره......... 438
ب. استقبال اسلام از مناظره......... 439
ج. كتاب «نقض»......... 442
د. ابزار مناظره......... 443
علم......... 443
حلم......... 444
مهارت......... 444
ه . اصول مورد نياز در مناظره پسنديده......... 445
شناخت روحيه و فكر مخاطب......... 445
حقپذيرى......... 446
رعايت حق سخن......... 448
توجّه به وجوه اشتراك طرفين مناظره......... 448
توجّه به نفس سخن......... 450
و. «نقض» و اقسام مناظره......... 450
مناظره برهانى......... 450
مناظره جدلى......... 451
مناظره خطابى......... 452
مناظره شعرى......... 453
مناظره مغالطى......... 453
نتيجهگيرى......... 454
منابع و مآخذ......... 455