ghaemiyeh.com
سرشناسه : کنگره بینالمللی بزرگداشت ثقةالاسلام کلینی(ره) (1388 : شهرری)
عنوان و نام پديدآور : مجموعه مقالات فارسی کنگره بینالمللی ثقهالاسلام کلینی/ ویراستار حسین پورشریف.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر: سازمان اوقاف و امور خیریه، اداره کل اوقاف و امور خیریه استان قم، 1387.
مشخصات ظاهری : 5ج.
فروست : پژوهشکده علوم و معارف حدیث؛ 192.
مجموعه آثار کنگره بین المللی بزرگداشت ثقه الاسلام کلینی؛ 40، 41، 42، 43، 44.
شابک : 64000 ریال
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.1. مباحث کلی.- ج.2. مباحث کلی.- ج.3. مصادر و اسناد کافی.- ج.4. مباحث فقهالحدیثی.- ج.5. مباحث فقهالحدیثی.
موضوع : کلینی، محمدبن یعقوب - 329ق. -- کنگرهها
موضوع : کلینی، محمدبن یعقوب - 329ق. -- نقد و تفسیر
موضوع : کلینی، محمدبن یعقوب - 329ق. . الکافی -- نقد و تفسیر
موضوع : محدثان شیعه -- ایران -- کنگرهها
شناسه افزوده : پورشریف، حسین، 1354 -، ویراستار
رده بندی کنگره : BP129 /ک8ک2057 1388
رده بندی دیویی : 297/212
شماره کتابشناسی ملی : 1885536
عقل و جهل در روايات «الكافى» .......... 7
سميّه منتظر
عقل و جهل در «الكافى» .......... 39
اكبر فايدى
عقل و دين و سازگارى آن دو در اصول «الكافى».......... 65
على سكندرى
معرفت خدا در روايات «الكافى» .......... 105
محمد بيابانى
شرح روايات «اراده خداوند» در اصول «الكافى»، توسط علاّمه طباطبايى و... .......... 157
حميد حسيننژاد محمّدآبادى
پژوهشى در باره حديث «حدوث اسماء» در «الكافى» .......... 189
حميد احمدى جلفايى
بررسى احاديث «الكافى» در باره «روح القدس» و مقايسه آن با ديدگاه مسيحيت .......... 231
محمّد كاظم شاكر
بَداء در «الكافى» .......... 269
سيّد محمّدحسين كظيمى
قرآن كريم در آيينه روايات اصول «الكافى» .......... 297
محمّد على تسخيرى / مترجم: محمّد مقدّس
قرآن و علوم قرآنى در كتاب «الكافى» .......... 309
رقيه صادقى نيرى
طرح نظاممندى اُنس با قرآن در روايات «الكافى» .......... 333
اصغر هادوى كاشانى
جايگاهشناسى سنّت نبوى در «الكافى» .......... 357
سيّد منذرحكيم، تدوين: سيّد محمّدحسن حكيم
كلينى و تفسير روايى آيات ولايت (تأمّلى در باب «نكت و نتف من التنزيل فى الولاية) .......... 383
حسن نقىزاده
حديث قدسى در «الكافى» .......... 409
رضيهسادات سجادى
علمِ امامان در اُصول «الكافى» نمونهاى از براى چند و چونِ سازشِ «حديث» با «كلام» .......... 433
جويا جهانبخش
آفاق علم امام در «الكافى» .......... 469
اصغر غلامى
عقل و جهل در روايات «الكافى»
سميّه منتظر
چكيده
در اين نوشتار ، سعى بر آن است تا مفهوم عقل و جهل و آثار هر يك از آنها در روايات الكافى بررسى شود . در ابتدا مفهوم عقل ، و ضرورت و ارزش آن بررسى مىشود ، آن گاه ترغيب روايات به استفاده از عقل و آثار محروميت و دورى از عقل يادآور مىگردد .
روش كار نويسنده در مقاله حاضر چنين است كه ابتدا عناوين مربوط به ترغيب به تعقّل ،انذار از بى خردى ، تقويت و ويرانى عقل و اوصاف جاهل و عاقل را از روايات كتاب الكافى استخراج مىنمايد و سپس به بررسى مفاد احاديث عقل و جهل مندرج در اين كتاب (مانند : آفرينش عقل و جهل ، تعارض عقل و دين ، مفهوم علم در احاديث عقل و جهل) مىپردازد . در ادامه ، احاديث عقل و جهل را از لحاظ سندى و دلالى ، مورد مداقه قرار داده و آن گاه به سراغ قرآن رفته و عبارات قرآنى را در مورد واژه جهل و مشتقات آن جويا شده و آثار و پيامدهاى مختلف جهل را از منظرى قرآنى ، مورد تجزيه و تحليل قرار داده است .
تلاش نگارنده بر اين بوده تا ثابت كند بشر امروزى كه مدّعى برخوردارى از علم و عقل است و اين دو عنصر با ارزش را در جايى جداىِ از معارف بلند دينى جستجو مىكند ، در اشتباه بزرگى به سر مىبَرَد ؛ زيرا مراد از عقل در روايات الكافى ، نيرو و ملكهاى است كه به واسطه آن ، خوبىها از بدىها شناخته مىشوند و انسان را وادار به پذيرش خوبىها و پرهيز از بدىها وا مىدارد . اين در حالى است كه بشر امروزى على رغم ادّعاى برخوردارى از عقل ، هنوز نتوانسته است به اين مهم ، دست يابد.
كليدواژهها : عقل، جهل، الكافى، كلينى، آثار عقل، آثار جهل، جنود عقل ، جنود جهل ، چيستىِ عقل .
انسان و پرتوى كه از افق آن به او نگريسته مىشود ، از مفاهيمى است كه سالها فكر بشر را به خود جلب كرده است . با نگاهى به اين واژه و موضوعاتى كه به آن پرداخته شده است ، در مىيابيم كه نظرات مختلف ، از تفاوت مبنايى در نگاه به بشر سرچشمه گرفتهاند و روز به روز ، عميقتر شدهاند .
بشرِ به اصطلاح «مدرن» ، از آن هنگام كه به جاى «تكليف» به دنبال «حقوق» خود قيام كرد ، سعى داشت كه با ايجاد تحوّل در مفاهيم و اصول ، گم شده خويش را بيابد ، غافل از اين كه انجام دادن همان تكاليف ، به احقاق حق او باز مىگشت . از جمله مفاهيمى كه با انقلاب فكرى انسان و متمايل شدن نوك پيكان هدف از خدا به خودِ حيوانىِ بشر ، ضربه خورد ، «عقل» بود . از اين رو ، عقلى كه به عنوان موهبتى جهت رسيدن انسان به سعادت ، به وى بخشيده شده بود ، عنصرى شد در راستاى دور شدن از هدف و ابزارى كه وسيله دريافت مفاهيم الهى بود ، و چماقى شد بر سر تعاليم دينى و راه گريز از تكليف و شرع . لذا تلاش در تبيين واقعيت عقل و چگونگى استفاده از آن و محدوده كارايىاش در جهت خوشبختى بشر ، از جمله موضوعاتى است كه انديشه را به خود جلب مىكند و رغبت را به خود متمايل مىسازد . الكافى نيز به عنوان يكى از معتبرترين منابع روايى در رساندن ما به مفهوم واقعى عقل از نگاه اسلام ، اهميت پيدا مىكند .
واژه عقل در لغت
عقل : فهو الدَّيه وأصله : إنّ القاتل كان إذا قتل قتيلاً جمع الدَّيه من الإبل فعقلها بفناء أولياء المقتول ، أى شرّها فى عقلها ليسلمها إليهم ويقبضوها منه ، فسميت الدَّيه عقلاً بالمصدر ... وفيه «كالإبل المعقلة» أى المشدودة بالعقال والتشديد فيه للتكثير .(1)
1) . النهاية فى غريب الحديث ، ج 3 ، ص 281 و 267 .
العقل : الحجر والنهى . ورجل عاقل وعقول . وقد عقل يعقل عقلا ومعقولا أيضا ، وهو مصدر ، وقال سيبويه ، هو صفة . وكان يقول : إنّ المصدر لا يأتى على وزن مفعول البتة ، ويتأول المعقول فيقول : كأنّه عقل له شىء أى حبس وأيد وشدد . قال : يستغنى بهذا عن المفعل الذى يكون مصدرا .(1)
(عقل) العين والقاف واللام أصل واحد منقاس مطرد يدلّ عظمه على حبسه فى الشىء أو ما يقارب الحبسه من ذلك العقل وهو الجاس عن ذميم القول والفعل .(2)
العقل : نقيض الجهل عقل يعقل عقلا فهو عاقل . والمعقول : ما تعقله فى فؤادك . ويقال : هو ما يفهم من العقل وهو والعقل واحد . كما تقول : عدمت معقولا أى ما يفهم منك من ذهن أو عقل قال وعقل : «فقد أفادت لهم حلما وموعظه لمن يكون له إرب ومعقول» وقلب عاقل عقول ، قال وعقل : بلسان سؤول ، وقلب عقول وعقل بطن العريض بعد ما استطلق استمسك .(3)
چيستىِ عقل
روايات ، به طور كلّى ، سه معنا و مفهوم از عقل را در اختيار ما قرار مىدهند كه عبارتاند از :
1 . نيرويى كه بدان ، خوبىها و بدىها و تفاوتها و زمينههاى آن ، شناخته مىگردد ، و اين ، معيار تكليف شرعى است .
2 . ملكهاى كه انسان را به انتخاب خوبىها و پرهيز از بدىها فرا مىخواند .
3 . تعقّل و دانستن ؛ از اين روست كه در برابر جهل و نادانى قرار مىگيرد ، نه در برابر ديوانگى . بيشترين كاربرد از عقل در احاديث ، معناى دوم و سوم است .(4)
امّا آنچه كه مرحوم كلينى در مفهوم اين موضوع ، در اختيار ما قرار مىدهد ، طبق
روايت اول در الكافى ، به معناى اول و دوم از معانى ياد شده ، باز مىگردد ؛ زيرا اطاعت خداى - تعالى - از سوى عقل ، مورد توّجه قرار گرفته است و طاعت ، مستلزم شناخت نيز هست ؛ لذا تكليف نيز به آن ، متوجّه شده است .(1)
از اينرو ، طبق اين مفهوم زيركى كه به دستيابى منافعى محدود و زودگذر مىانجامد ، در برابر عقل - كه به شناخت و انتخاب منافعى باز مىگردد كه محدوده زمان وسيعترى را شامل مىشود - ، ناچيز شمرده شده است .(2)به همين دليل ، در اين حديث سراسر معرفت ، اجابت حق و علم بيشتر به امر خداوند ، از نشانههاى عقل بهتر ، معرفى شده است ؛ چرا كه بدين ترتيب ، سعادت ابدى به دست مىآيد ؛ سعادتى كه در سايه عقلى حاصل مىشود كه از جانب خدا و از طريق بعثت انبيا و رسل ، پرورش يافته است .
نكتهاى كه با دقّت در يكى از روايات الكافى ، مىتوان بدان رسيد ، اين است كه روايات وارده در ارزش و نيكى عقل ، به گونهاى هستند كه انسان را در به كارگيرى عقل ، تشويق مىكنند تا بدين وسيله ، تمام اين موهبت الهى شكوفا شده ، موجب سعادت گردند . اين ، بدان معنا نيست كه ترغيبى باشد براى حصول عقل ؛ چرا كه طبق روايات ، عقل ، موهبتى است الهى و به رنج و سختى افكندن خويش در اين راستا ، عين نادانى است .(3)
از اينروست كه حضرت ابوالحسن عليهالسلام در پاسخ به حسن بن جهم - كه از افرادى پرسيده بود كه دوستدار اماماند ، ولى تصميم راسخ ندارند - چنين مىفرمايد :
ليس اُولئك ممّن عاتب اللّه إنّما قال اللّه : فاعتبروا يا اُولى الأبصار .(4)
باز به همين دليل است كه باريكبينى خداوند در حساب بندگان در حديث امام باقر عليهالسلام به اندازه عقل آنها تنظيم شده است ، آن جا كه مىفرمايد :
إنّما يداقّ اللّهُ العبادَ فى الحساب يوم القيامةِ على قدر ما اتاهم من العقول فى الدنيا .(1)
لذا از تفكّر در اين روايات ، مشخص مىشود كه وظيفه انسان ، استفاده از استعدادهاى ذهنى و عقلى خود ، در شناخت راه صحيح و التزام به خوبىهاست ، به طورى كه اين التزام ، به عمل بينجامد و مراحل بالاتر كمال و سعادت انسان را فراهم كند .
ضرورت وجود عقل
قبل از ورود به بحث ، بايد گفت كه مقصود از ضرورت در مورد عقل ، به اين معنا نيست كه تكلّف يا سختى به هدف اكتساب آن لازم آيد ؛ چرا كه دريافتيم عقلها خدادادىاند و بشر نمىتواند نقشى در اين زمينه ايفا كند . امّا از آن جايى كه انسان ، موجودى مختار آفريده شده و همواره ، بر سر چند راهى قراردارد ، بايد كه به هوش باشد تا با شناخت و عمل درست ، راه صحيح را انتخاب كند . چه بسيار انسانهايى كه توان شناخت راه درست را از نظر عقلى داشتهاند ، امّا با شناخت نادرست ، خود را به هلاكت افكندهاند . اصولاً واژه عاقل ، بر كسى اطلاق مىشود كه از موهبتى كه در نهادش قرار داده شده ، بهموقع و بهجا استفاده كند . لذا اين بحث ، به ضرورت ، نه با ديد اوّل ، بلكه به مفهوم ضرورت آن براى دستيابى به سعادت مىنگرد تا انگيزه را براى بهكارگيرى آن ، تحريك كند و لازم بودن آن را به اثبات رساند و عبرت را برانگيزد . از جمله اين روايات ، حديث امام صادق عليهالسلام است آن جا كه ورود به بهشت را از راه عقلانيت ، معرّفى مىكند :
1) . همان ، ح 7 .
من كان عاقلاً كان له دينٌ ، ومن كان له دينٌ دخل الجنة .(1)
ضرورت ديگر عقل ، در ارتباط مستقيم با اجر و پاداش ، معنا پيدا مىكند ، آن جا امام صادق عليهالسلام مىفرمايد :
پاداش ، به اندازه عقل است .(2)
سؤالى كه در نگاه اوّل به اين حديث ، به ذهن متبادر مىشود ، اين است كه آيا با عدالت الهى ، سازگار است كه خداوند ، پاداش اينگونه بندگان را چنين تنظيم كند ؟ حتّى مىتوان پرسيد كه شايد عبادت اين بنده ، در برابر چنين خداى ذهنىاى ، استحقاق پاداش بيشترى را داشته باشد ؟ و چه بسا با فراهم شدن شناخت صحيح از خداوند ، عبادت وى بيشتر مىگشت و توان بيشترى را در طاعت او صرف مىكرد؟!
اگر ما عبادت ياد شده در اين روايات را به عنوان «عمل صالح» بپذيريم ، بايد قبول كنيم كه اين عمل صالح ، با شرط ايمان سالم و حقيقى ، از پاداش متناسب با خود ، بهرهمند مىگردد .
همانطور كه مىبينيد ، سؤال اصلى ، بر سر «پاداش» است و روشن شدن اين مفهوم و معيارهاى آن ، در حلّ اين پرسش ، مؤثّر است .
با نگاهى به آيات قرآن كريم و يارى جستن از آن براى رفع اين سؤال ، اساسىترين معيار پاداش ، ايمان و عمل صالح ، معرّفى مىگردد كه در ذيل به نمونههايى از آن اشاره مىشود :
«وَأَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ» .(3)
«فَأَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ» .(1)
«إِلاَّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونِم» .(2)
«إِلاَّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ» .(3)
«وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا كَبِيرًا» .(4)
«وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا» .(5)
البته روايات نيز اين معنا را به ما مىرسانند ؛ آن جا كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد :
الإيمانُ والعملُ أخوان شريكانِ فى قرنٍ ، لا يقبلُ اللّهُ أحدَهما إلاّ بصاحبِهِ .(6)
همچنين در كلامى ديگر مىفرمايد :
لا يقبل إيمانٌ بلا عملٍ ، ولا عملٌ بلا إيمانٍ .(7)
حال بايد به دنبال معناى صحيح ايمان (شرط لازم ديگر براى پاداش) ، جستجو كنيم . با مراجعه به روايات ، در مىيابيم كه «شناخت» ، يكى از عناصر بىبديل ايمان است . همان طور كه پيش از اين گفتم ، لازمه شناخت ، داشتن عقل است و اصولاً يكى از مفاهيم عقل ، به همين معنا باز مىگردد .
در اين خصوص ، رواياتى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آوردهاند :
الإيمانُ معرفة بالقلب ، وقول باللسان ، وعمل بالأركان .(8)
الإيمانُ قولٌ مقولٌ ، وعمل معمول ، وعرفان العقول .(9)
برخى روايات نيز «خرد» را بدون واسطه ، از لوازم ايمان معرفى مىكنند از جمله اين حديث از امام على عليهالسلام كه مىفرمايد :
ثلاثٌ من كنّ فيه كمل إيمانُهُ : العقلُ ، والحلمُ ، والعلمُ .(1)
با اين بررسى ، روشن گرديد كه تناسب پاداش ، با دو محور : «ايمان» و «عمل صالح» ، از لوازم ايجاد شده از سوى پروردگار متعال براساس حكمت و عدالت است . آنگاه كه محور عمل ، فراهم گرديد ، از معيارهاى ارزش آن ، پايههاى ايمانى است كه يكى از آنها خرد است .(2)لذا با نقصان در هر كدام از ايندو ، پاداش آن عمل نيز كاهش مىيابد .
اين پاداش ، با عدالت نيز تناقضى ندارد ؛ چرا كه خداوند متعال ، بر اساس اصل «تسهيل» در اسلام ، تكليف را متناسب باتوان انسان ، در همه زمينهها واجب مىكند و از هيچ كس ، بيش از توان فكرى و عملىاش انتظار نمىرود . لذا سختىِ عملِ آن بندهاى كه بىجهت و بدون شناخت صحيح ، به عملى فراتر از توان خود اقدام مىكند ، متوجّه خود اوست ، نه پروردگار . بدين جهت ، بعضى از روايات ، پاداش را در گرو عقل انسان دانستهاند .(3)
در اينجا ،با توجّه به روايات موجود در جلد اوّل الكافى (كتاب عقل و جهل) ، موضوعاتى كه ضرورت وجود عقل را در آدمى پررنگ مىكنند و حكمت وجودش را در انسانْ نمايان مىسازند ، بهطور اجمالى ، معرّفى مىگردند :
1 . مژده هدايت به صاحب عقل : ص 14 ، ح 12 ؛
2 . اتمام حجّت با عقل : ص 14 ، ح 12 ؛
3 . اثبات ربوبيت با برهان : ص14 ، ح 12 ؛
4 . درك شرح آيات ، از سوى عقلا : ص16 ، ح 12 ؛
5 . عقل ، حجّت پنهان خدا : ص 19 ، ح 12 ؛
6 . عقل ، حجّت خدا بر بندگان : ص 29 ، ح 22 ؛
7 . عقل ، پايه شخصيت انسان : ص 29 ، ح 23 ؛
8 . فقدان عقل ، برابر با فقدان زندگى : ص 32 ، ح 30 ؛
9 . ديندارى با شرط عقل : ص 32 ، ح 32 ؛
10 . كمعقلى ، فاصله ايمان و كفر : ص 32 ، ح 33 ؛
11 . تعقّل ، مايه زندگى با بصيرت : ص 33 ، ح 34 .
بخشى كه به عنوان حسن ختام اين قسمت عرضه مىشود درباره «جايگاه استفاده از عقل» است ؛ چرا كه هر نعمتى را جايگاهى و هر موهبتى را مكانى است ، كه با قرار گرفتن در آن مكان ، به نتيجه مىرسد . اين جايگاهها عبارتند از :
1 . توصيه به عبرتپذيرى : ص 16 ، ح 12 ؛
2 . ناخدايى عقل در مديريت نفس : ص 19 ، ح 12 ؛
3 . وابستگى آموزش به عقل : ص 20 ، ح 12 ؛
4 . شناسايى امام راستگو از دروغگو : ص 28 ، ح 20 .
ارزش عقل
ارزش عقل و انديشيدن ، به بهرهمندى از ثمراتى است كه از به كارگيرى آن ، به دست مىآيد ؛ ثمراتى كه ريشههاى هر يك ، در گرو وجود اين سرمايه خدادادى است . از جمله اين نتايج ، ملازمه حيا و دين با عقل است .(1)در بخش ضرورت عقل ، بيان شد كه ديندارى ، در پرتو درك ضرورت آن براى سعادت آخرت به دست مىآيد و دريافت اين ضرورت ، تنها در سايه تعقّل ، ميسّر است و بنا به فرمايش امام على عليهالسلام ،
1) . همان ، ص 11 ، ح 2 .
اصلاح آن نيز فقط از طريق خرد ، صورت مىگيرد :
الدين لا يصلحُهُ إلاّ العقل .(1)
امّا حيا - كه خود بر دو نوع است - ، به گونهاى ، برخاسته از عقل است . چنانچه على عليهالسلام در غررالحكم مىفرمايد :
أعقَلُ الناس أحياهُم .(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز مىفرمايد :
الحياءُ حياءانِ : حياءُ عقلٍ وحياءُ حمقٍ ، فَحياءُ العَقلِ الحلمُ وحياءُ الحمقِ الجهلُ .(3)
در نتيجه ، ريشه حياى عاقلانه را نيز بايد در علم يافت . امّا اين علم (چنانچه از احاديث بر مىآيد) اطّلاع و درك حضور پروردگار بر عالم است كه نتيجهاش ، ترك عمل زشت است .
قيل للصادق عليهالسلام : على ماذا بنيت أمرك؟ فقال : على أربعة أشياء :... و علمتُ أن اللّه عز و جل مطّلع علىّ فاستحييتُ ... .(4)«عقل» أىّ فهم قبح المعاصى «فاستحيى» من ارتكابها أو عقل أنّ اللّه مطّلع عليه فى جميع أحواله فاستحيى من أيعصيه .(5)
... الرابعه نية من يعبده حياء فإنه يحكم عقله بحسن الحسنات وقبح السيّئات ويتذكّر أنّ الربّ الجليل مطّلع عليه فى جميع أحواله .(6)قال على بن الحسين عليهماالسلام : «خف اللّه تعالى لقدرته عليك ، واستحيى منه لقد ربه منك» .(7)
ارزش ديگر عقل ، در دوستى واقعىاش با انسان و دشمنى جهل با اوست :
الرضا عليهالسلام يقول : صديقُ كلّ امْرئٍ عقْلُهُ وعدوّهُ جهلُهُ .(1)
در حديثى ديگر ، به پوشانندگى عقل اشاره شده است :
العقلُ غطاءٌ ستيرٌ ... .(2)
منشأ آن نيز همانطور كه امام حسن عليهالسلام مىفرمايد ، نگهدارى از سوى عقل است :
إعلموا أنّ العقل حرزٌ ... .(3)
اين نگهدارى در درون (كه با تعريف لغوى عقل هماهنگ است) ، باعث كشتن هوا و هوس شده ، روابط صحيحى را با اطرافيان به ارمغان مىآورد :
... قاتل هواك بعقلك ، تسلم لك المودّة وتظهر لك المحبّةُ .(4)
از ديگر ثمرات عقل و محصولاتى كه براى انسان به ارمغان مىآورد ، با توجّه به كتاب عقل و جهل الكافى ، عبارتاند از :
1 . هوش : ص 29 ، ح 23 ؛
2 . فهم : ص 29 ، ح 23 ؛
3 . حافظه : ص 29 ، ح 23 ؛
4 . دانش : ص 29 ، ح 23 ؛
5 . كامل كردن انسان : ص 29 ، ح 23 ؛
6 . راهنمايى انسان : ص 29 ، ح 23 ؛
7 . بيناكننده انسان : ص 29 ، ح 23 ؛
8 . كليد كار انسان : ص 29 ، ح 23 ؛
9 . شناخت خالق : ص 29 ، ح 23 ؛
10 . علم به مخلوق بودن خود : ص 33 ، ح 34 ؛
11 . علم به مدبّر : ص 33 ، ح 34 ؛
12 . علم به اينكه انسان ، تحت تدبير است : ص 33 ، ح 34 ؛
13 . علم به پايدارى خالق : ص 33 ، ح 34 ؛
14 . علم به فانى بودن خود : ص 33 ، ح 34 ؛
15 . رسيدن به خالق با استدلال بر آفريدهها : ص 34 ، ح 34 ؛
16 . تشخيص زشت و زيبا : ص 34 ، ح 34 ؛
17 . تشخيص اينكه در نادانى : تاريكى و در علم نور است ، ص 34 ، ح 34 ؛
18 . تشخيص نياز به تحصيل علم و ادب : ص 34 ، ح 34 .
كلام گهربار امام صادق عليهالسلام اين بخش را در اين جمله ، خلاصه مىكند :
إنّ أوّل الاُمور و مبدأها وقوّتَها وعمارتها الّتى لاينتفع بشىءٍ إلاّ به العقل الّذى جعله اللّه زينةً لخلقهِ ونورا لهم ... .(1)
ترغيب و ترهيب
در نگاهى گذرا به روايات اسلامى در باب عقل ، با تعدادى از رواياتْ مواجه مىشويم كه برخى از آنها ، مخاطب را در به كارگيرى از عقل سوق مىدهند و او را در اين جهت ، تشويق مىكنند . برخى ديگر نيز از دورى و محروميت از آن ، انذار مىدهند . بهطورىكه اين تنذير ، عاملى مىشود جهت تعقّل ، تا راه سعادت را بر انسان بگشايد .
عناوين داده شده از سوى روايات الكافى ، عبارتاند از :
الف . عناوين ترغيب
1 . جزا دادن بر اساس عقل : ص 12 ، ح 8 و ص 13 ، ح 9 ؛
2 . عقل ، معيار ارزش عبادت : ص 12 ، ح 8 و ص 13 ، ح 9 ؛
3 . برترى عقل : ص 14 ، ح 11 ؛
1) . همان ، ص 33 ، ح 34.
4 . رسالت و پيامبرى با تكميل عقل : ص 14 ، ح 11 ؛
5 . ارزش اعمال ، به دريافت عقلانى آنها : ص 14 ، ح 11 ؛
6 . مژده هدايت به صاحب عقل : ص 14 ، ح 12 ؛
7 . بالاتر بودن مقام عاقل (در دنيا و آخرت) : ص 19 ، ح 12 ؛
8 . عقل حجت پنهان خداوند : ص 19 ، ح 12 ؛
9 . وابستگى آموزش به عقل : ص 20 ، ح 12 ؛
10 . بهترين پرستش متعلّق به عقلا : ص 21 ، ح 12 ؛
11 . دستيابى به سعادتْ با شناختن عقل و لشكريانش و دورى از جهل و لشكريانش : ص 26 ، ح 13 ؛
12 . درجه افراد با مقياس عقل : ص 27 ، ح 18 ؛
13 . عقل ، سودبخشترين مال : ص 30 ، ح 25 ؛
14 . عقل ، بالاترين مخلوق : ص 30 ، ح 26 ؛
15 . مرتبه انسان عابد به عقل است : ص 31 ، ح 28 ؛
16 . وابستگى تعقّل و رستگارى : ص 31 ، ح 29 ؛
17 . تفكّر و تعقّل ، مايه زندگى دلِ شخص با بصيرت : ص 33 : ح 34 ؛
18 . عقل ، پرنعمتترين مكنت : ص 34 ، ح 34 .
ب . عناوين انذار
1 . هلاكت بىخردان : ص 16 ، ح 12 ؛
2 . نكوهش بىخردان : به دليل تقليد كوركورانه : ص 16 ، ح 12 ؛
3 . تشبيه بىخردان به حيوان : ص 16 ، ح 12 ؛
4 . نادانى ، سختترين تهىدستى : ص 30 ، ح 25 ؛
5 . نادانى ، برابر ذلّت : ص 31 ، ح 29 ؛
6 . بدبختى نادان : ص 31 ، ح 29 ؛
7 . خوارى ، به دليل اقدام ناآگاهانه : ص 31 ، ح 29 ؛
8 . ندانستن ، نفهميدن ، سالم نماندن ، عزيز نگشتن ، خُرد شدن ، سرزنش شدن ، پشيمانى : ص 31 ، ح 29 ؛
9 . حماقت ، پستترين تنگدستى : ص 34 ، ح 34 ؛
10 . تباهى دين و دنيا با ويرانى عقل : ص 19 ، ح 12 .
تقويت و ويرانى عقل
اعمال و رفتار انسان ، به گونهاى است كه هر يك ، در ميل به كمال و يا در سقوط آن ،تأثيرگذار است . تعقّل نيز به عنوان يكى از علل رسيدن انسان به كمال ، از اين قاعده ، مستثنا نيست . در اين مختصر نيز ، به موضوعات ارائه شده در مجموعه روايات الكافى در اين باب مىپردازيم كه يا به تقويت و يا به ويرانى آن مىانجامد :
1 . همراهى عقل و علم : ص 16 ، ح 12 ؛
2 . انديشيدن ، رهبر عقل : ص 19 ، ح 12 ؛
3 . خاموشى ، رهبر انديشيدن : ص 19 ، ح 12 ؛
4 . تواضع ، مركب عقل : ص 19 ، ح 12 ؛
5 . صبر ، بر تنهايى نشانه قوّت عقل : ص 19 ، ح 12 ؛
6 . حسن اخلاق دانشمندان ، علّت خيزش عقل : ص 22 ، ح 12 ؛
7 . ظهور امام زمان(عج) و كامل شدن خردها : ص 29 ، ح 21 ؛
8 . بيرون آمدن عمق حكمت ، از طريق عقل : ص 33 ، ح 34 ؛
9 . بيرون آمدن عمق عقل ، از طريق حكمت : ص 33 ، ح 34 ؛
10 . تاريكى فكر ، با آرزوى دراز : ص 19 ، ح 12 ؛
11 . نابودى حكمت ، با گفتار بيهوده : ص 19 ، ح 12 ؛
12 . خاموشى اندرز گرفتن ، با خواهشهاى نفسانى : ص 19 ، ح 12 .
سيره عاقلان و جاهلان
هيچ كدام از ما توانايى شناخت افراد و تشخيص ذهنيت آنها و ميزان تعقّلشان را نداريم ، مگر از طريق دقت كردن بر روى سيره عملكردى آنها . شناخت اوصاف افراد عاقل و جاهل ، در تعيين يك همنشين خوب و يا حتّى سعى و تلاش در جهت رساندن خود به آرمان واقعى انسان و بسيارى موارد ديگر ، اهميت پيدا مىكند . دقت و توجّه به هر كدام از عناوين يافت شده ، راه را براى بررسىهاى دقيقتر مىگشايد ، به طورىكه از هر جمله از اين روايات ، مىتوان دريايى از مفاهيم را اخذ كرد ؛ امّا در اين مختصر ، مجالى براى آن وجود ندارد . لذا به بيان اين عناوين ، به اميد عمل به آنها - كه مهمترين هدف از بررسى احاديث است - ، مىپردازيم .
الف . اوصاف جاهل
1 . وسواس ، نشانه انسان كمعقل : ص 13 ، ح 10 ؛
2 . پراكندگى بىخردان : ص 17 ، ح 12 ؛
3 . فراموش كردن خود : ص 17 ، ح 12 ؛
4 . ارتكاب عمل نهى شده : ص 19 ، ح 12 ؛
5 . نداشتن مردانگى : ص 22 ، ح 12 ؛
6 . طمع ، او را از جا بر مىكند : ص 27 ، ح 16 ؛
7 . آرزوهاى بيجا در گروِشان مىگذارند : ص 27 ، ح 16 ؛
8 . نيرنگها به دامشان مىاندازند : ص 27 ، ح 16 ؛
9 . عدم تعقّل نادان : ص 31 ، ح 29 ؛
10 . بدبينى : ص 31 ، ح 29 ؛
11 . فريبنده بودن نادان : ص 31 ، ح 29 ؛
12 . خودبينى ، دليل سستى خرد : ص 32 ، ح 31 ؛
ب . اوصاف عاقل
1 . اندرزپذيرى صاحبان خرد : ص 15 ، ح 12 ؛
2 . شكر و سپاسگزارى : ص 17 ، ح 12 ؛
3 . عدم خيانت : ص 17 ، ح 12 ؛
4 . ايمان : ص 17 ، ح 12 ؛
5 . علم : ص 17 ، ح 12 ؛
6 . ادراك : ص 17 ، ح 12 ؛
7 . حكمت : ص 17 ، ح 12 ؛
8 . رسوخ در علم : ص 17 ، ح 12 ؛
9 . دريافت نشانههاى آفرينش : ص 17 ، ح 12 ؛
10 . دريافت حق : ص 17 ، ح 12 ؛
11 . دريافت تذكّر و پند : ص 17 ، ح 12 ؛
12 . كنارگذاشتن زياده بر نياز دنيا : ص 20 ، ح 12 ؛
13 . در امان بودن مردم از كفر و شرّ وى : ص 21 ، ح 12 ؛
14 . اميد مردم به نيكى و هدايت وى : ص 21 ، ح 12 ؛
15 . بخشيده شدن زيادى مال : ص 21 ، ح 12 ؛
16 . بازداشته شدن زيادى گفتار : ص 21 ، ح 12 ؛
17 . مقدار قوّت معيار بهره وى از دنيا : ص 21 ، ح 12 ؛
18 . سير نشدن از دانش : ص 21 ، ح 12 ؛
19 . دوست داشتن ذلّت با خدا بودن ، از عزّت با غير خداوند : ص 21 ، ح 12 ؛
20 . دوست داشتن تواضع نسبت به شرافت : ص 21 ، ح 12 ؛
21 . زياد پنداشتنِ نيكى اندك ديگران : ص 21 ، ح 12 ؛
22 . اندك شمردن نيكى بسيار خود : ص 21 ، ح 12 ؛
23 . بهتر دانستن همه مردم از خود : ص 21 ، ح 12 ؛
24 . بدتر دانستن خود از همه : ص 21 ، ح 12 ؛
25 . گزينش سخن نيكو : ص 14 ، ح 12 ؛
26 . درك نشانههاى ربوبيت : ص 15 ، ح 12 ؛
27 . درك شرح آيات ، از طريق عقلا : ص 16 ، ح 112 ؛
28 . دانايى بيشتر به فرمان خدا : ص 19 ، ح 12 ؛
29 . حلال ، موجب منع سپاسگزارى او نمىشود : ص 19 ، ح 12 ؛
30 . حرام ، بر صبرش چيره نمىشود : ص 19 ، ح 12 ؛
31 . كنارهگيرى از دنيا و دنياطلبان : ص 19 ، ح 12 ؛
32 . پرداختن به آنچه نزد خداست : ص 19 ، ح 12 ؛
33 . انتخاب زحمت ، در جستجوى پايندهترِ آخرت : ص 20 ، ح 12 ؛
34 . روىگردانى از دنيا : ص 20 ، ح 12 ؛
35 . روىآوردن به آخرت : ص 20 ، ح 12 ؛
36 . دروغ نگفتن : ص 22 ، ح 12 ؛
37 . پاسخ دادن به هنگام پرسش : ص 22 ، ح 12 ؛
38 . چون مردم از سخن درمانده شوند ، او سخن گويد : ص 22 ، ح 12 ؛
39 . اظهار رأيى كه به مصلحت همگان باشد : ص 22 ، ح 12 ؛
40 . طلب حاجت از خردمندان : ص 22 ، ح 12 ؛
41 . خوددارى از آزار : ص 23 ، ح 12 ؛
42 . خبر ندادن از ترس تكذيب مخاطب : ص 23 ، ح 12 ؛
43 . نخواستن با احتمال مضايقه : ص 23 ، ح 12 ؛
44 . وعده ندادن به آنچه توانا نيست : ص 23 ، ح 12 ؛
45 . اميد نبستن به احتمال سرزنش : ص 23 ، ح 12 ؛
46 . اقدام نكردن به كارى كه بترسد در آن درمانَد : ص 23 ، ح 12 ؛
47 . گفتگو با مردم ، به اندازه عقلشان : ص 27 ، ح 15 ؛
48 . خوشخلقى : ص 27 ، ح 17 ؛
49 . عيبپوشى : ص 31 ، ح 29 .
آفرينش عقل و جهل
در حديث موسوم به «جنود عقل و جهل» ، در برابر آفرينش عقل و لشكريانش ، به خلقت جهل و نادانى و لشكرى براى او به درخواست نادانى ، اشاره شده است . بيان اين حديث ، با مبانى توحيدى ما و اوصافى كه از خداى متعال سراغ داريم ، تا حدودى متعارض است ؛ چرا كه ما پذيرفتهايم خداوند فيّاض ، على الإطلاق است و موجودى را كه براى ترقّى و تكامل ، شايستگى دارد ، مىآفريند . گويى اين خلقت ، با حكمت خدا نيز تعارض پيدا مىكند ؛ زيرا نظام آفرينش ، بر طبق آموزههاى اسلام ، نظام احسن است و به سوى آن نيز روان است . لذا وجود خلقتى در اين ميان ، بر خلاف چرخه از پيش تعيينشده ، خلاف عقل حكيم و متين است .
از اينرو ، بعد از بررسىهاى سندى ،(1)بايد ريشههاى اين مسئله را از لحاظ «متنى» جست تا به حقيقت آن ، به گونهاى درست دست يافت . بدين منظور ، به قرآن (جزء ديگر جداناشدنى هدايت) مراجعه مىكنيم تا عباراتش را در مورد واژه جهل ، جويا شويم .
1 . نادانى : «وَجَاوَزْنَا بِبَنِي إِسْرَائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلَىٰ قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلَىٰ أَصْنَامٍ لَهُمْ ۚ قَالُوا يَا مُوسَى اجْعَلْ لَنَا إِلَٰهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ ۚ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ» ؛(2)
2 . نادانى : «وَيَا قَوْمِ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مَالًا ۖ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ ۚ وَمَا أَنَا بِطَارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا
إِنَّهُمْ مُلَاقُو رَبِّهِمْ وَلَٰكِنِّي أَرَاكُمْ قَوْمًا تَجْهَلُونَ» ؛(1)
3 . جرم : «قَالَ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ وَ أُبَلِّغُكُم مَّآ أُرْسِلْتُ بِهِ وَلَٰكِنِّي أَرَاكُمْقَوْمًا تَجْهَلُونَ» ؛(2)
4 . طغيان : «وَنُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَأَبْصَارَهُمْ كَمَا لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَنَذَرُهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ * وَلَوْ أَنَّنَا نَزَّلْنَا إِلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةَ وَكَلَّمَهُمُ الْمَوْتَىٰ وَحَشَرْنَا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْءٍ قُبُلًا مَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ» ؛(3)
5 . عدم آگاهى : «لِلْفُقَرَاءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ لَا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْبًا فِي الْأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِيَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيمَاهُمْ لَا يَسْأَلُونَ النَّاسَ إِلْحَافًا ۗ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ» ؛(4)
6 . حسادت : «قَالَ هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنتُمْ جَاهِلُونَ» ؛(5)
7 . عتاب : «وَعِبَادُ الرَّحْمَٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا» ؛(6)
8 . شرك : «قُلْ أَفَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّى أَعْبُدُ أَيُّهَا الْجَاهِلُونَ» ؛(7)
9 . تمسخر : «وَ إِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تَذْبَحُواْ بَقَرَةً قَالُواْ أَتَتَّخِذُنَا هُزُوًا قَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ» ؛(8)
10 . اعراض از حق (عدم درك حق و هدايت) : «وَإِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدَىٰ لَا يَسْمَعُوا ۖ وَتَرَاهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ * خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ» ؛(9)
11 . درخواست بدون علم : «قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ ۖ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ ۖ فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ ۖ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ» ؛(1)
12 . شهوتگرايى : «قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِى إِلَيْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُن مِّنَ الْجَاهِلِينَ» ؛(2)
13 . سخن لغو : «وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَكُمْ أَعْمَالُكُمْ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ لَا نَبْتَغِي الْجَاهِلِينَ» ؛(3)
14 . نادانى : «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولَٰئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ۗ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا» ؛(4)
15 .نادانى : «وَإِذَا جَاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ ۖ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ ۖ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءًا بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ» ؛(5)
16 . نادانى : «ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابُوا مِنْ بَعْدِ ذَٰلِكَ وَأَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ) ؛(6)
17 . نادانى : «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَىٰ مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ» ؛(7)
18 . نادانى : «ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعَاسًا يَغْشَىٰ طَائِفَةً مِنْكُمْ وَطَائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنَا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ» ؛(8)
19 . هواى نفس ، فسق : «وَأَنِ احْكُم بَيْنَهُم بِمَآ أَنزَلَ اللَّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَآءَهُمْ ... وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ لَفَاسِقُونَ *أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ ۚ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْمًا لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ» ؛(1)
20 . آرايش جاهلانه : «وَ قَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ وَ لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى ... » ؛. سوره سَكِينَتَهُ ... » ؛(2)
22 . عدم علم به قدرت خدا : «وَإِنْ كَانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْرَاضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِيَ نَفَقًا فِي الْأَرْضِ أَوْ سُلَّمًا فِي السَّمَاءِ فَتَأْتِيَهُمْ بِآيَةٍ ۚ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدَىٰ ۚ فَلَا تَكُونَنَّ مِنَ الْجَاهِلِينَ» ؛(3)
23 . ظلم : «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الاْءِنسَانُ إِنَّهُكَانَ ظَلُومًا جَهُولاً» .(4)
طبق بررسى به عمل آمده از 23 مورد به كارگيرى اين واژه و مشتقّاتش ، ده مورد آن ، مستقيما به مسئله نادانى و نبود علم مربوط مىشود كه اين ، خود ، تبعاتى به همراه
دارد ؛ پيامدهايى كه زمينه اعمال و اعتقادات ناشايست ديگر را نيز فراهم مىكند . برخى از اين موارد ، در همين تقسيمبندى يافت مىشود از جمله : جرم ، طغيان ، حسادت ، عتاب ، شرك ، تمسخر ، اعراض از حق ، لغوگرايى و ... .
در اين موضوعات ، از همه مهمتر ، به عنوانى بر مىخوريم به نام «شهوتگرايى» كه در روايات ما عنصر مقابل عقل معرفى شده و گويى نام ديگر جهل است :
إن اللّه عز و جل ركّب فى الملائكة عقلاً بلا شهوة ، و ركّب فى البهائم شهوة بلا عقل ،
وركّب فى بنى آدم كليهما فمن غلب عقله شهوته هو خير من الملائكة ، ومن غلبت شهوته عقله فهو شرّ من البهائم .(1)
شايد بتوان ريشه اصلى جهل و پشتيبان اصلى آن را در تشكيل لشكرش ، به عنوان شهوتگرايى معرفى كرد ؛ چرا كه بر اساس برخى روايات ، هيچ معصيتى بدون برخوردارى از اين پديده ، به وجود نمىآيد .
امام على عليهالسلام مىفرمايد :
ما من معصيةِ اللّه شىءٌ إلاّ يأتى فى شهوَةٍ ، فرَحِمَ اللّهُ امرأً نَزَعَ عن شهوتِهِ ، وقَمَعَ هوى نفسه ؛ فإنّ هذهِ النَّفسَ أبعَدُ شىءٍ منزعا ، وإنّها لا تزالُ تنزِعُ إلى معصيةٍ فى هَوىً .(2)
توضيح اين كه ، پذيرفتن اين مسئله به عنوان وجودى مخلوق پروردگار ، اشكالات وارده به آفرينش جهل را وارد نمىكند ؛ زيرا شهوت (با معناى وسيعش) از لوازمات زندگى بشر است و با حكمت الهى نيز كاملاً سازگارى دارد . در شهوت به طور خاص نيز بايد گفت مباحثى كه به علتيابى ازدواج (فلسفه ازدواج) و هدف توليد نسل مىپردازند ، توجيه گر كامل اين مطلب است ؛ امّا دليل انحراف اين مقوله به گناه و معاصى ، خارج شدن آن ، از محدوده تعيين شده براى اوست ؛ يعنى خارج شدن از خط اعتدال .
اين مطلب هم مستقيما به اختيار انسان باز مىگردد . اختيار ، موهبتى است الهى ، جهت رسيدن به كمال واقعى . منظور از واقعى يا برتر ، در جواب اين شبهه به وجود مىآيد كه اساسا چرا انسان بايد بر پايه اختيار خود ، به كمال دست يابد ؟ مگرنه اين
است كه خداوند ، فيّاض على الإطلاق است ؟ آيا امكان نداشت و بهتر نبود كه اين كمال ، از همان ابتدا به انسان بخشيده مىشد تا ميلياردها انسان بدون انحراف ، همگى
طعم شيرين كمال را دريابند و از رحمت خدا متنعّم گردند ؟ در پاسخ بايد گفت كه «كمال جبرى» ، ارزشى نيست كه قابل تقدير باشد . در مقابل ، «كمال اختيارى» وجود دارد كه نمونه بارز احسن الخالقين است . لذا درمىيابيم كه تمام اين روابط ، در طرح و نقشهاى حكيمانه پىريزى شدهاند .
عناوين ديگر نيز هر كدام به گونهاى ، ريشه در نادانى دارند و خارج شدن از حد اعتدالى را ترسيم مىكنند كه از اصول حتمى سعادت انسان به شمار مىآيد . با نگاهى به لشكريان عقل و جهل نيز اين ريشهيابى مشاهده مىشود .(1)
نكته ديگرى كه اين حديث شريف اعلام مىكند ، اين است كه وزير عقل ، «نيكى» و وزير جهل ، «بدى» است . اين ، اصلىترين شاهراه در ترسيم درختىِ اين دو درخت تنومند است . نيكى ، تنه درخت عقل و بدى ، تنه درخت جهل ؛ چرا كه نيكى و طلب آن ، مستلزم تكامل شاخه شاخه درخت پربرگ و بار عقل است و در مقابل آن ، بدى ، وابسته به درخت جهل .
نبايد از اين نكته نيز غفلت كرد كه ريشه نيكىطلبى و بدىخواهى در كجاست؟ موضوعى كه عامل اصلى سعادت يا شقاوت انسان ، بدان وابسته است و ما براى شناساندن آن ، به كلام گهربار امام صادق عليهالسلام بسنده مىكنيم :
جُعِلَ الشَّرُّ كلّهُ فى بيتٍ وجعل مفتاحُهُ حبَّ الدنيا ، وجعلَ الخير كلُّهُ فى بيتٍ وجعلَ مفتاحُه الزهدَ فى الدنيا .(2)
از اين جا روشن مىشود كه آفرينش جهل و آنچه در نگاه اوّليه برداشت مىشود ، موضوعيت ندارد . نتيجه اينكه با توجّه به ريشهيابى اين مسئله ، عدم دانش و آگاهى در اسلام (كه يكى از علل جهل شناخته شد) ، به هر صورت ، يك معذوريت است و مسئله اصلى ، به ماجراى هميشگى از ابتداى خلقت انسان باز مىگردد : انتخاب
پروردگار و دل كندن از وابستگىهاى دنيا و يا دنياطلبى و افتادن در قعر مذلّت . آرى ! انتخاب يكى از اين دو راه ، يا به تكامل انسان و شكوفايى او در همه زمينهها مىانجامد و يا او را به مرتبه حيوانيت و حتّى كمتر از آن ، تنزّل مىدهد .
تعارض عقل و دين
در ابتدا به عنوان مقدّمه ، ذكر شد كه با تغيير رويكردها در غرب ، بنا به دلايل خاصل خود ، مُهر ضدّيت با دين ، بر پيشانى عقل زده شد . مؤيّد اين مطلب نيز گفتارهاى پريشانوار علمايى است كه در حل اين مسئله ، عاجز شدهاند . ميان ايمان دينى به كلمه اللّه و استفاده از عقل طبيعى در مسائل مربوط به وحى ، تعارض منطقى وجود دارد .(1)
اگوستين ، معتقد است كه راه وصول به حقيقت ، راهى نيست كه از عقل شروع شود و از تعيين عقلى به ايمان منتهى گردد ؛ بلكه بر عكس ، طريقى است كه مبدأ آن ايمان است ؛ فهم پاداش ايمان است ؛ لذا در پى آن نباش كه بفهمى تا ايمان بياورى ، بَلكه ايمان بياور تا بفهمى .(2)
آنسلم ، عقيده دارد كه من در پى آن نيستم كه ابتدا بفهمم ، بعد ايمان بياورم ؛ بلكه ايمان مىآورم تا بفهمم . به اين دليل ايمان مىآورم كه مادام كه ايمان نياوردهام ، نخواهم فهميد .(3)
اين رويكرد ، دينستيزان را در ايجاد شبهه عليه دين و سست كردن پايههاى اعتقادى و عملى اسلام ، يارى كرد . سؤالْ اين است كه به راستى ، نعمتى كه صرفا براى هدايت بشر آفريده شده و علّت برترى وى گرديده ، چهطور به ابزارى براى
دورى از دين و آموزههاى هدايتبخش آن ، تبديل شده است ؟
از آن جايى كه ورود اين عقايد ، ريشه در غرب دارد ، يك علّت را بايد در همانجا جست ؛ آن جايى كه كليساى به ظاهر مذهبى و به واقع تابع كسب قدرت و پول ، نظريههاى علمى و عقلى را نه به خاطر جنس علم بودن ، بلكه به دليل نگرانىِ محروميت از قدرت ، با فشار و تهديد نفى مىكرد . غافل از اينكه دين مبين اسلام را با آن همه تشويق و ترغيب در كسب علم و دانش ، نمىتوان مخالف علم و نظريههاى منطقى قلمداد كرد . لذا همواره ، تلاشهاى بىوقفه بىخبران و مغرضان ناكام مانده و خواهد ماند . ان شاء اللّه !
با دقّت بيشتر در گفتار و نوشتار اين افراد و حاميان آنها ، يك علّت ديگر را نيز مىتوان يافت ؛ علّتى كه برنامهريزى جهت روشن شدن آن در كشور ما و جوامع اسلامى ، از اهميت بيشترى برخوردار است . تفكّرى كه اگر در فكر جوانان و متفكّران ، نظم نيابد و تبيين نشود ، صدمات بىشمار اعتقادى و عملى به بار مىآورد .
توضيح اين كه هر نعمتى را جايگاهى است كه در همان محدوده ، كارآيى دارد .
خردورزى اگر در خدمت آنچه بايد باشد ، قرار نگيرد و با شناخت و استفاده نادرست مستبدانه ، پرچم خودرأيى را بردست بگيرد و هماهنگ با ديگر مواهب الهى حركت نكند ، ثمرهاى جز تباهى و گمراهى نخواهد داشت . نمونه آن ، جوانانى هستند كه هر چند تحت تأثير آموزههاى نادرست بيگانه قرار گرفتهاند ، خود را حامى تعقّل قلمداد مىكنند و در پاسخ به سؤال اطرافيان در رابطه با عدم تقيّد به احكام و لوازمات دين ، نيافتن علّت و علل احكام را از لحاظ عقلى عنوان مىكنند . در ذهن خود نيز به خاطر پيشزمينههاى بيمار فكرى غرب ، نيافتن علّت را همان تضاد مىپندارند و خود را عنصرى عقلگرا معرّفى مىكنند ، غافل از اينكه التزام يافتن به امرى ، صرفا با اثبات دليل عقلى در علّت آن لازم نمىشود .
آرى ! ما براى پذيرفتن اصول عقايد خود ، ناچار به داشتن براهين عقلى هستيم ،
به طورى كه عدم دلايل منطقى و عقلى در اين زمينه ، به نقصان انسان از نظر اعتقادى مىانجامد .
چه بسيار آيات و رواياتى كه بشر را در بهكارگيرى عقل (در اين جهت) ترغيب مىكند و از اعراض آن برحذر مىدارد ؛ امّا بايد پرسيد كه آيا ما در همه اعمال و رفتار خود ، كه مىتواند صرفاً منشأ دينى نداشته باشد ، مكلّف به داشتن دليل عقلى هستيم ؟ به عنوان مثال ، آيا ما توصيههاى پزشكى اثبات شده را تك به تك بررسى كردهايم و به درستى آنها پىبردهايم كه آنها را در زندگى خود پياده مىكنيم و بدان ملتزم هستيم؟
انسان ، موجودى محدود در بستر زمان و مكان است . چه بسيار انديشهها و فرضيههايى كه گذشتگان نمىدانستند و امروز براى ما اثبات شدهاند و چه بسيار فرضيههايى كه در طى قرون ، نظريه خواهند شد و ما از آنها غافليم . همچنين است عقل كه از حساسيت ويژهاى نيز برخوردار است .
هنگامى قضاوت عقل در يك موضوع ، صحيح تلقّى مىشود كه شناخت از آن موضوع و روابط آن با ديگر جنبههاى مادى و معنوى كامل باشد ؛ چرا كه در نظر گرفتن تمام اين روابط ، در حكم نهايى ، تأثيرگذار است ؛ به عبارتى ، سند صحّت آن است ؛ امّا آيا انسان ناآگاه و غير مسلّط به همه روابط پيچيده هستى (از علمى گرفته تا معنوى) ، قادر است كه زندگى محدود خود را صرفا با عقل محدود خود بازسازى كند ، به طورىكه اين ايدئولوژى طرح شده ، تضمين كننده سعادت نهايى وى باشد ؟ آرى ! جامعه غربى ، سالهاست كه در پى اين طريق ، طىّ منازل مىكند و هر از چندى با ايدهاى نو ، ميليونها انسان را با وعدههاى پرآب و رنگ ، به حركت وامىدارد و موجى از پى موجى ديگر ... !
افسوس كه هنوز بشر قرن 21 ، نتوانسته فكر و ذهن خويش را ساماندهى كند و به طرز صحيحى ، سعادت خويش را جويا شود !
از اينرو ، با دقّت در اين مسائل و استفاده صحيح از عقل ، مىتوان دريافت كه عقل به تنهايى ، تضمين كننده همه اين شرايط نيست . همان طور كه امام صادق عليهالسلام در پاسخ به سؤالى ، اين مطلب را اينگونه مىفرمايد :
قيلَ لَهُ : فَهل يكتفى العبادُ بالعقلِ دونَ غيره؟ قال : إنّ العاقلَ لِدلالةِ عقلهِ الّذى جعلَهُ اللّهُ قوامَهُ وزينتَهُ وهدايَتهُ عَلِمَ أنَّ اللّهُ هو الحقُّ وأنّهُ هوَ ربُّهُ وعَلِمَ أنّ لخالِقهِ محبَّةً وأنَّ لهُ كراهةً وأنّ له طاعةً وأنّ له معصيَةً فَلَمْ يجدْ عقلَهُ يَدُلّهُ على ذلك وعَلِمَ أنَّهُ لا يوصَلُ إليهِ إلاّ بالعلمِ وطَلَبِهِ وأنَّهُ لا ينتفِعُ بعقلِهِ إنْ لَمْ يصبْ ذلك بعلمِهِ فَوَجَبَ على العاقِلِ طلبُ العلمِ والأدب الّذى لا قوامَ له إلاّ بِهِ .(1)
مفهوم علم نيز كه در اين حديث بر آن تأكيد شده ، در روايات ما ، به مقصود خاص خود استفاده مىشود كه محتواى كلّى دين را در بردارد (آية محكم ، فريضة عادله ، سنّة قائمه : اصول عقايد ، علم اخلاق ، احكام شريعت) .(2)
در روايات الكافى ، انسانهايى كه به «اهل عقل» معروفاند ، به دو دسته تقسيم شدهاند : افرادى كه عقل خود را به خدا عرضه مىكنند و در محضر او رشد مىدهند و افرادى كه از اين كار اعراض مىكنند و خود ، به دنبال تكميل آناند .
بارورى عقل از جانب خداوند ، با فرستادن رسل صورت مىگيرد .(3)بدين ترتيب ، طبق روايات ، پذيرش نيكوى اين آموزهها ، معرفت بهتر را به ارمغان مىآورد و
1) . الكافى ، ج 1، ص 34 ، ح 34 . عرض شد : آيا بندگان مىتوانند به عقل تنها اكتفا كنند؟ فرمود : «عاقل ، به رهبرى همان عقلى كه خداوند نگهدار او و زينت دهنده اوست و سبب هدايتش قرار داده ، مىداند كه خدا حق است و پروردگار اوست و مىداند كه خالقش را پسند و ناپسندى است و اطاعت و معصيتى ، و عقلش را به تنهايى راهنماى به اينها نمىبيند و مىفهمد كه رسيدن به اين مطلب ، جز با طلب علم ، ممكن نيست و اگر به وسيله علمش به اينها نرسد ، عقلش او را سودى نداده ؛ پس واجب است بر عالم ، طلب علم و ادب ننمايد كه بى آن ، استوار نمانَد .
2) . همان ، ص 37 ، ح 1 .
3) . همان ، ص 19 ، ح 12 .
دانايى بيشتر به فرامين الهى ، نشان از عقل نيكوتر دارد ؛ امّا اعتراض كنندگان از اين تعاليم ، افرادى هستند كه ترس از خداوند ندارند ؛ لذا معرفت و حقيقت ثابتى در درون خود نمىيابند تا بدان وسيله ، بينا شوند . هر كدام از اين دو دسته ، داراى نشانهها و اوصافى هستند كه شناسايى اين اوصاف ، در تشخيص اين افراد ، مفيد است .
1 . نترسيدن كسى كه از جانب خدا خردمند نگردد : ص 21 ، ح 12 ؛
2 . نداشتن معرفت ثابت : ص 21 ، ح 12 ؛
3 . خردمندى از جانب خدا : ص 21 ، ح 12 ؛
4 . يكى بودن گفتار و كردار : ص 21 ، ح 12 ؛
5 . موافقت درون با برون : ص 21 ، ح 12 ؛
6 . دانشمند : ص 29 ، ح 23 ؛
7 . حافظ : ص 29 ، ح 23 ؛
8 . متذكّر : ص 29 ، ح 23 ؛
9 . باهوش : ص 29 ، ح 23 ؛
10 . فهميده : ص 29 ، ح 23 ؛
11 . دانستن چگونگى و چرايى و كجايى : ص 29 ، ح 23 ؛
12 . شناخت خيرخواه و بدخواه : ص 29 ، ح 23 ؛
13 . شناخت روش زندگى : ص 29 ، ح 23 ؛
14 . اخلاص در يگانگى خدا و اعتراف با فرمانش : ص 29 ، ح 23 ؛
15 . حيوان از دست رفته : ص 29 ، ح 23 ؛
16 . تسلّط بر آينده : ص 29 ، ح 23 ؛
17 . دانستن اين كه در چه وضعى است : ص 29 ، ح 23 .
بىشك ، تدبّر در روايات و استفاده از قرآن كريم در پرورش آنها و پايبندى به لوازم و اصول استفاده از آنها ، به داروى شفابخش انسانهايى مىانجامد كه به واقع ، در پى جاودانگى هستند و حاضرند تا براى دستيابى به اين گوهر ارزشمند ، هزينههاى معرفتى و عملى آن را پرداخت كنند ؛ هزينههايى كه در جهان صنعتى امروز ، جايگاه خود را نيافتهاند . لذا بر اهل قلم و تدبّر است كه زمينههاى انتشار معارف اصيل و ناب را گسترش دهند و در جهت تعالى بشر گام بردارند .
اين تلاش اندك نيز در راستاى همين اهداف و با اميد پذيرش رحمت حق و دستگيرى او در اين راه ، ارائه گرديده است .
منابع و مآخذ
1 . آشنايى با برخى مباحث در كلام اسلامى ، سيّد مجتبى برهانى ، قم : بيت الأحزان ، 1383 ش .
2 . الأمالى ، محمّد بن الحسن الطوسى (الشيخ الطوسى) ، تحقيق : مؤسّسه البعثة ، قم : دار الثقافة ، 1414 ق .
3 . الأمالى ، محمّد بن محمّد بن النعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد) ، تحقيق : حسين الاُستادولى و على اكبر الغفارى ، بيروت : دار المفيد ، 1993 م .
4 . بحار الأنوار ، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) ، تحقيق : السيّد ابراهيم الميانجى و محمّد الباقر البهبودى ، بيروت : مؤسسة الوفاء ، 1983 .
5 . خردگرايى در قرآن و حديث ، محمّد محمّدى رى شهرى ، با همكارى رضا برنجكار و عبد الهادى مسعودى ، ترجمه : مهدى مهريزى ، قم : دار الحديث ، 1378 ش .
6 . الصحاح تاج اللغة و صحاح العربّية ، اسماعيل بن حمّاد الجوهرى ، تحقيق : أحمد بن عبدالغفور العطّار ، بيروت : دار العلم للملايين ، 1987 م .
7 . العين ، خليل بن أحمد الفراهيدى ، تحقيق : مهدى المخزومى ، إبراهيم السامرائى ، قم : دار الهجرة ، 1409 ق .
8 . عيون الحكم والمواعظ ، على بن محمّد الليثى الواسطى ، تحقيق : حسين الحسنى البيرجندى ، قم : دار الحديث ، 1376 ش .
9 .الكافى ، محمّد بن يعقوب الكلينى الرازى ، ترجمه و شرح : سيد جواد مصطفوى ، تهران : دفتر نشر فرهنگ اهل بيت عليهمالسلام .
10 . كنز العمّال ، على المتقّى بن حسام الدين الهندى ، تحقيق : بكرى حيانى و صفوة السقّا ، بيروت : مؤسسه الرسالة ، 1989 م .
11 . مشكاة الأنوار فى غرر الأخبار ، على بن الحسن الطبرسى ، تحقيق : مهدى هوشمند ، قم : دار الحديث ، 1418 ق .
12 . معجم مقاييس اللغة ، أبوالحسن أحمد بن فارس ، تحقيق : عبد السلام محمّد هارون ، قم : مكتبة الإعلام الإسلامى 1404 ق .
13 . ميزان الحكمة با ترجمه فارسى ، محمّد محمّدى رى شهرى ، مترجم : حميد رضا شيخى ، قم : دار الحديث ، 1379 ش .
14 .النهاية فى غريب الحديث ، مبارك بن محمّد الجَزَرى (ابن الأثير) ، تحقيق : طاهر أحمد الزاوى و محمود محمّد الطناحى ، قم : مؤسسة إسماعيليان ، 1367 .
15 . نهج البلاغة ، محمّد بن الحسين الموسوى (الشريف الرضى) ، مترجم : محمّد مهدى فولادوند ، تهران : صائب ، 1381 ش .
عقل و جهل در «الكافى»
اكبر فايدى
چكيده
مقاله حاضر ، به بررسى ماهيت عقل و جهل و مفهوم عاقل و جاهل ، با توجّه به روايات باب «العقل و الجهل» در اصول الكافى پرداخته و با رويكردى عقلانى ، به شرح اين مقوله مىپردازد . نگارنده به تعابير مختلفى كه از عقل و جهل در روايات الكافى آمده ، توجّه نموده و نورانى بودن و ظلمانى بودن جهل و ولايت داشتن عقل و عداوت داشتن جهل و تعابيرى از اين دست را مورد شرح و بررسى قرار مىدهد .
در قسمت ديگرى از مقاله ، به بحث در باره فضيلت عاقل بر جاهل و آثار و ثمرات عقل در دنيا و آخرت با توجّه به روايات مندرج در باب «العقل و الجهل» اصول الكافى پرداخته و به تفسير لشكر عقل و جهل در اين روايات مىپردازد . وى تعابير مختلفى را كه در تمجيد از عقل و نكوهش جهل در روايات الكافى آمده است ، توضيح داده و حجّت بودن عقل و مفهوم و ملازمه بين عقل و دين در روايات اصول الكافى را شرح مىنمايد .
از نظر نگارنده ، منظور از عقل در بيشتر احاديث وارده در كتاب عقل و جهل اصول الكافى ، همان قوّه ادراك و تشخيص خير و شر و مناط تكليف براى بشر است و منشأ همه خيرات و بركات و نورانيتها . در مقابل ، جهل قرار دارد كه منشأ تمامى شرور و مفاسد و گمراهىها ، تاريكىها ، فاقد بودن نورانيت نفسانى و منشأ مضرّات است . معصومان عليهمالسلام براى عقل ، اهميّت فوق العادهاى در روايات اصول الكافى قايل شدهاند .
كليدواژهها : عقل ، جهل ، الكافى ، روايت ، معرفت .
مقدّمه
الكافى ، نسبت به ديگر كتب اربعه ، از استحكام و دقّت بيشترى در نقل اسناد و متون ، برخوردار است و در ميان كتب اربعه ، تنها كتابى است كه بخشى از رواياتش را تنها با سه واسطه از معصوم عليهالسلام نقل كرده است. در الكافى ، غالبا سندها به صورت كامل نقل شده و بيشتر آنها عين عبارات اهل بيت عليهمالسلام هستند .(1)
نخستين بخش از الكافى را كتاب عقل و جهل تشكيل مىدهد . مرحوم شيخ كلينى ، در مورد سبب اختيار كتاب عقل و جهل در بخش نخست الكافى مىگويد :
عقل ، عبارت از يك قطب و محورى است كه همه مدار ، بر آن استوار است و سود و زيان ثواب و عقاب ، متوجّه اوست .(2)
در ابتداى اين كتاب ، روايتى از امام باقر عليهالسلام نقل شده است كه مىفرمايد :
آن گاه كه خدا عقل را آفريد ، از او بازپرسى كرد و به او گفت : پيش آى . پيش آمد . گفت : باز گرد . بازگشت . فرمود : به عزّت و جلالم سوگند ، مخلوقى كه از تو پيش من ، محبوبتر باشد ، نيافريدم و تو را تنها به كسانى كه دوستشان دارم ، به طور كامل عطا كردم! امر و نهى و كيفر و پاداشم متوجّه توست .(3)
مراد از عقل (چنان كه از جميع روايات باب عقل و جهل الكافى استفاده مىشود) ، همان قوّه تشخيص و ادراك ، و وادار كننده انسان به نيكى و صلاح ، و بازدارنده او از شرّ و فساد است . چنان كه در روايت سوم ، عقل ، وسيله پرستش خدا و به دست آوردن بهشت معرفى شده و در حديث چهاردهم ، 75 خاصيت و اثر آن ، به نام «لشكر عقل» توضيح داده شده است ؛ پس عاقل كامل ، كسى است كه آن اثر در او باشد . مراد از پيش آمدن و بازگشتن عقل نيز اين است كه اين موجود ، در برابر اوامر و نواهى خالقش ، كاملاً منقاد و مطيع است . جمله آخر حديث هم ، آن طور كه در روايات
ديگر ، توضيح داده شده ، اين است كه كيفر و پاداش مردم در روز جزا ، به مقدار عقل ايشان است .(1)
ماهيت عقل و جهل
عقل در لغت، مصدر عَقَلَ يَعقِلُ ، به معناى درك كردن و فهميدن و تدبّر است . گاهى مىگويند : ما فعلت منذ عقلت ؛ يعنى از وقتى درك كردم ، چنين كارى نكردم .(2)گاهى هم به معناى عقال و قيد و بستن و گره زدن آمده است . لذا ادراكاتى را كه انسان ، در دل پذيرفته و عقدِ قلبى نسبت به آنها بسته است ، عقل مىگويند .(3)
به عبارت ديگر ، عقلْ در اصل لغت ، به معناى تعقّل اشيا و فهم و درك آنهاست و در اصطلاح ، بر شش معنا اطلاق شده است: 1 . قوّه ادراك و تشخيص خير و شرّ ، كه مناط تكليف و پاداش و كيفر است ؛ 2 . قوّه و ملكه نفسانى ، كه آدمى را به انجام دادن خيرات و اختيار منافع و اجتناب از شرور و مضرات فرا مىخواند ؛ 3 . قوّه تدبير زندگى يا عقل عملى ، كه به امور زندگانى مردم نظم مىدهد ؛ 4 . عقل نظرى ، كه علم به حقايق اشياست و چهار مرتبه دارد: عقل هيولانى، عقل بالملكه، عقل بالفعل، و عقل بالمستفاد ؛ 5 . عقل به معناى نفس ناطقه انسان ، كه او را از ديگر حيوانات جدا مىكند ؛ 6 . جوهرى كه ذاتا و فعلاً از مادّه و آثار آن مجرّد است ، كه اساس و پايه جهان ماوراى طبيعت و عالم روحانيت است ، يعنى عقل به معناى صادر اوّل و دوم و ... .(4)
بيشتر احاديث وارده در كتاب عقل و جهل الكافى ، در دو معناى نخستْ ظهور دارد . البته گاهى هم ، معانى ديگر آن ، در نظر گرفته شده است .(5)مثلاً منظور از عقل
1) . ر. ك : اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 11 .
2) . المنجد ، ص 520 .
3) . قاموس قرآن ، ج 5 ، ص 28 ؛ تربيت عقلانى ، ص 17 - 19 ؛ غرر الحكم ودرر الكلم ، ص 482 .
4) . تربيت عقلانى ، ص 20 - 22 ؛ رساله شرح حديث علوى ، ص 703 - 705 ؛ غررالحكم ودررالكلم ، ص 483 ؛ الحكمة المتعالية فى الأسفار العقلية الأربعة ، ج 3 ، ص 418 - 421 و 428 - 433 .
5) . مرآة العقول ، ص 25 - 27 .
در روايت نخست ، «نفس ناطقه» است و آن ، جوهرى است كه در مقام ذات ، از مادّه مجرّد است و در مقام فعل و تصرّف و تدبير ، متعلّق به بدن است كه به اعتبار تعلّقش به بدن، «نفس» ناميده مىشود و به اعتبار تجرّد و نسبتش به عالم قدس، «عقل» ناميده مىشود كه از اين لحاظ ، خود را از ارتكاب شرور و مفاسد ، منع مىكند ؛ جوهر مجرّدى كه شش مرتبه و حالت دارد و هر يك از اين مراتب و حالاتش ، عقل ناميده مىشود :
1 . قوّه و استعداد كسب كمالات (يعنى عقل بالقوه يا هيولانى) ؛ 2 . قوّه درك بديهيات (يعنى عقل بالملكه) ؛ 3 . قوّه درك نظريات (يعنى عقل بالفعل) ؛ 4 . قوّه درك ذاتىِ صور علمى و مطالب يقينى (يعنى علم اليقين يا عقل بالمستفاد) ؛ 5 . قوّه درك صور علمى و مطالب يقينى در ذات مفيض يا عقل فعّال (يعنى حالت عين اليقين) ؛ 6 . قوّه اتّصال و اتّحاد روحانى با ذات مفيض (يعنى حالت حق اليقين) . تمامى اين حالات نفس آدمى، عقل ناميده مىشود .
امّا جهل ، در لغت ، به معناى نادانى و در اصطلاح قرآن و روايات ، بيشتر در حكم مقابلِ عقل و به معناى سفاهت و بى اعتنايى به حقايق است كه ضدّ حلم است ، نه عدم علم. نفس انسان ، به اعتبار وابستگىاش به بدن و داشتن حالاتى متقابل با حالات ششگانه ياد شده ، به جهل و غفلت دچار مىشود و نيرنگ و شيطنتْ نام مىگيرد كه منشأ ظلمت و فقدان نورانيت نفس و روى آوردنش به شرور و مفاسد و گمراهى مىگردد .(1)
ولايت عقل و عداوت جهل
از آن جا كه عقل ، حلال و حرام ، مبدأ و معاد و حقّ و باطل را مىشناسد ، همانند يك دوست خيرخواه، آدمى را به سوى خيرات و جلب منافع و دفع مضرّات مىكشاند ؛
1) . قاموس قرآن ، ج 2 ، ص 80 - 81 ؛ شرح اُصول الكافى ، ص 65 - 68 .
ولى چون جهل ، فاقد اين تشخيص و آگاهى است ، همانند يك دشمن بدخواه ، انسان را به گمراهى و شرور و مضرّات دچار مىكند . در اين خصوص ، امام رضا عليهالسلام مىفرمايد :
دوست هر انسانى ، عقل او، و دشمنش جهل اوست .(1)
ابن سنان مىگويد : به امام صادق عليهالسلام عرض كردم: مرد عاقلى را مىشناسم كه در وضو و نماز خود ، گرفتار وسواس است . امام فرمود : «چه عقلى كه فرمانبرى شيطان مىكند؟» . گفتم : چگونه فرمان شيطان مىبرد؟ فرمود : «از او بپرس وسوسهاى كه به او
دست مىدهد از چيست؟ به يقين خواهد گفت : از عمل شيطان است» .(2)
شخصى از امام صادق عليهالسلام پرسيد : عقل چيست؟ فرمود : «عقل ، چيزى است كه با آن ، خدا عبادت مىشود و بهشتْ به دست مىآيد» . آن شخص گفت : پس آنچه معاويه داشت چه بود؟ فرمود : «آن ، نيرنگ و شيطنت است كه نمايش عقل را دارد ، ولى عقل نيست» .(3)
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود :
طمعها دلهاى جاهلان را از جا بر مىكَنند و آرزوهاى بىجا در گروشان
مىگذارند و نيرنگها به دامشان مىاندازند .(4)
پاداش و كيفر ، به اندازه عقل است
عقل مردم ، مراتب و درجات متفاوت دارد . مرتبه بالاى كمال عقل ، از آنِ انبيا و اوصياى الهى است و بقيه مردم ، به درجات گوناگون از كمالْ بهرهمندند . هر كس
1) . الكافى ، ج 1 ، ص 11 ، ح 11 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 12 ؛ شرح اُصول الكافى ، ص 76 ؛ فرهنگ علوم فلسفى و كلامى ، ج 1 ، ص 203 و ج 2 ، ص 145 و 151 .
2) . الكافى ، ج 1 ، ص 12 ، ح 10 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 14 .
3) . الكافى ، ج 1 ، ص 11 ، ح 3 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 12 .
4) . الكافى ، ج 1 ، ص 23 ، ح 16 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 27 .
عقلش بيشتر باشد ، تكليفش نيز بيشتر است . در روز قيامت ، آدميان ، به اندازه درجه عقل خود مؤاخذه مىشوند. چنان كه ابوجارود از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند :
خدا در روز قيامت ، نسبت به حساب بندگانش به اندازه عقلى كه در دنيا به آنها عطا كرده ، باريك بينى مىكند .(1)
همان طور كه پاداش ، به اندازه عقل است ، كيفر هم به اندازه عقل است. پاداش عبادت شخص عاقلِ كامل، بيشتر است و پاداش عبادت انسان كمعقل ، كمتر . از طرف ديگر ، مجازات گناه انسان عاقلِ كامل هم بيشتر از مجازات گناه فرد عاقل كمعقل است. پاداش كسى كه از روى علم و آگاهى كامل عبادت كند ، بيشتر از پاداش عابد سادهدلى است كه از عقل اندك و ضعيفى برخوردار است.
البته بايد گفت كه ضعف عقل، آدمى را از اصل ايمانْ خارج نمىكند ؛ چنان كه سليمان ديلمى مىگويد : به امام صادق عليهالسلام عرض كردم : فلانى ، در عبادت و ديانت و فضيلت ، چنين و چنان است . فرمود : «عقلش چگونه است؟» . گفتم : نمىدانم . فرمود : «پاداش ، به اندازه عقل است . مردى از بنى اسرائيل ، در يك جزيره سر سبز و پر آب و درخت ، خدا را عبادت مىكرد . يكى از فرشتگان عرض كرد : پروردگارا! مقدار پاداش اين بندهات را به من نشان بده . خداوند ، به او نشان داد و او آن مقدار را كوچك شمرد . خدا به او وحى كرد همراه او باش . پس آن فرشته ، به صورت انسانى نزد وى آمد . عابد گفت : تو كيستى؟ گفت : مردى عابدم . چون از مقام و عبادت تو در اين مكانْ آگاه شدم ، نزد تو آمدم تا با تو عبادت خدا كنم . پس آن روز را با او بود . چون صبح شد ، فرشته به او گفت: جاى پاكيزهاى دارى كه تنها براى عبادت خوب است. عابد گفت: اين جا يك عيب دارد. فرشته گفت: چه عيبى؟ عابد گفت: خداى ما چهارپايى ندارد . اگر او خرى مىداشت ، در اين جا مىچرانديمش ؛ به راستى اين علف ، از بين مىرود! فرشته گفت: خدا كه خر ندارد . عابد گفت: اگر خرى
1) . الكافى ، ج 1 ، ص 11 ، ح 7 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 13 ؛ شرح اُصول الكافى ، ص 79 .
مىداشت ، چنين علفى تباه نمىشد . پس خدا به فرشته وحى كرد: همانا او را به اندازه عقلش پاداش مىدهم (يعنى حال اين عابد ، مانند مستضعفان و كودكان است كه چون سخنش از روى سادهدلى و ضعف خرد است ، مشرك و كافر نيست ؛ لكن عبادتش هم پاداش عبادت عالم خداشناس را ندارد) .(1)
در جاى ديگرى نيز امام صادق عليهالسلام از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه :
چون خوبىِ حالِ مردى (مانند نماز و روزه و عبادت بسيارش) به شما رسيد، در خوبى عقلش بنگريد ؛ زيرا به ميزان عقلش پاداش مىيابد .(2)
امام باقر عليهالسلام فرمود :
چون خدا عقل را آفريد ، به او فرمود : پيش بيا . پيش آمد ، فرمود : برگرد . برگشت . فرمود : به عزّت و جلالم سوگند ، مخلوقى بهتر از تو نيافريدم! امر و نهى و پاداش و كيفرم متوجّه توست .(3)
خواب عاقل ، بهتر از شبزندهدارى جاهل است
اصل عقل ، يك موهبت الهى است كه به واسطه علم و عمل ، استكمال مىيابد . شخص عاقل ، به اندازه ضرورت و براى كسب قوّه عبادت ، مىخوابد و شبزندهدارى جاهل براى عبادت ، موافق شرايط معتبر و با نيّتهاى صحيح نبوده و عبادتش باطل و ناقص است . لذا خوابيدن عاقل ، بهتر از شبزندهدارى جاهل است . آدمى ، تنها با عقل و معرفت مىتواند واجبات را به طور شايسته به جاى آورد .(4)
امام صادق عليهالسلام مىفرمود:
مكنتى پر نعمتتر از عقل نيست و تنگدستى ، پستتر از جهل و نادانى نيست .(5)
1) . الكافى ، ج 1 ، ص 11 - 12 ، ح 8 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 13 .
2) . الكافى ، ج 1 ، ص 12 ، ح 9 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 14 .
3) . الكافى ، ج 1 ، ص 26 ، ح 26 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 30 .
4) . مرآة العقول ، ص 37 ؛ فرهنگ علوم فلسفى و كلامى ، ج 2 ، ص 139 و 146 و 149 .
5) . الكافى ، ج 1 ، ص 29 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 34 .
هم او از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نيز نقل كرده است كه فرمود:
اى على! هيچ فقرى ، سختتر از نادانى و هيچ مالى ، سودبخشتر از عقل نيست .(1)
عقل ، مناط جميع فيوضات دنيوى و اخروى است و جهل در مقابل عقل ، از هر چيزى پستتر است . افضل نعمتهاى خداوند بر بندگانش عقل است. الهى! آن را كه عقل دادى ، چه ندادى و آن را كه عقل ندادى ، چه دادى؟ عاقل ، با طهارت و دعا مىخوابد و ملائكه براى او طلب آمرزش مىكنند و برايش ثواب نماز مىنويسند. خواب عاقل ، در واقع ، «معراج» اوست ؛ چون به قدر ضرورت و نياز و براى آمادگى جهت عبادت بعدى مىخوابد و اين چنين خوابى ، خودش يك نوع عبادت مستند به علّت و عقل محسوب مىشود ؛ ولى شبزندهدارى جاهل براى عبادت ، يك عبادت مستند به عقل نيست . از اين رو ، خواب عاقل ، بهتر از شبزندهدارى جاهل است.
چنان كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود :
خدا چيزى بهتر از عقل به بندگانش عطا نكرده است ؛ زيرا خواب عاقل ، از شببيدارى جاهل ، بهتر است و در منزل بودن عاقل ، از مسافرت جاهل (به سوى حج و جهاد) ، بهتر است . خداوند ، پيامبر را جز براى تكميل عقل ، مبعوث نساخته است (تا عقلش را كامل نكند ، وى را مبعوث نمىسازد) و عقل او بايد بهتر از عقول تمام امّتش باشد . آنچه پيغمبر در خاطر دارد، از اجتهاد مجتهدان نيز بالاتر است . تا بندهاى ، واجبات را به عقل خود در نيابد ، آنها را انجام نمىدهد . هيچ عابدى ،
در فضيلت عبادتش به پاى عاقل نمىرسد . عقلا همان صاحبان خردند كه خداوند درباره ايشان فرموده : تنها صاحبان خرد ، اندرز مىگيرند .(2)
عقل ، سبب حصول حكمت است و حكمت ، موجب استكمال عقل
عمق حكمت ، به وسيله عقل و عمق عقل ، به وسيله حكمتْ بيرون مىآيد . حكمت ، عبارت است از : علوم حق و معارف يقينىاى كه خير كثير است . عقل ، با بصيرتش
معارف الهى و حكمت ربّانى را به دست مىآورد و آن حكمت ، بعد از حصولش ، موجب كمال و افزايش بصيرت عقل مىگردد . لذا هر يك از آن دو (عقل و حكمت) ، موجب خروج ديگرى از حدّ نقص ، به حدّ كمال مىشود ، بدون اين كه مستلزم دور گردد . ترقّى در كمال عقل ، به قوّه و استعداد ، وابسته است . با تعلّم حكمت، عقلْ ترقّى مىيابد و با ترقّى عقل ، حكمت جديدى حاصل مىشود كه قبلاً استعداد آن را نداشت. اثر عقل ، رسيدن به عمق حكمت و نيل به نهايت كمال آن است و اثر حكمت ، رسيدن به عمق عقل و نهايت كمال آن است .(1)
چنان كه امام صادق از على عليهالسلام نقل مىكند :
عمق حكمت ، با عقل و عمق عقل ، با حكمتْ بيرون مىآيد ، و با حسن تدبير، ادب شايسته ، به دست مىآيد . تفكّر و تعقّل ، مايه حيات دل شخص با بصيرت است ، همانند رونده در تاريكى ، كه به وسيله نور گام برمىدارد ، به خوبى رهايى مىيابد و اندكى در راه ، درنگ مىكند .(2)
مراد از حكمت ، حقايق علوم الهى و معارف دينى است كه تنها راه رسيدن به آن ، عقل است و چون با درجهاى از عقل ، به درجهاى از حكمت مىرسد ، عكس العملش اين است كه عقلش پرتو بيشترى مىگيرد و به واسطه ترقّى حكمت ، عقل هم ترقّى و كمال مىيابد و مراد از ادب ، حفظ حدّ هر چيز ، به شكل پسنديده آن است ، مانند اخلاق حميده و انجام دادن اعمال شرعى كه اينها در صورتى به دست مىآيند كه معلّم مدبّر و با سياستى براى فرد يا جامعه ، وجود داشته باشد .(3)
اهل عقل و فهم ، رستگارند ؛ ولى بيشتر مردم ، تعقّل نمىكنند
مقصود اصلى و تكيهگاه سخنان مفصّل امام موسى كاظم عليهالسلام خطاب به هشام بن حكم ، در حديث دوازدهم كتاب عقل و جهل الكافى ، عقل و عاقل است ، چه در اصل سخن خود حضرت ، چه در آيات كريمهاى كه از قرآن استشهاد مىنمايد و چه در اخبارى كه از اجداد بزرگوارش نقل مىفرمايد . حتّى نكوهش اكثريت و ستايش اقلّيت ، از اين لحاظ است كه بيشتر مردم ، تعقّل نمىكنند و شكرگزاران مؤمن نيكوكار ، همواره در اقليتاند .(1)مضمون برخى از سخنان گهربار امام عليهالسلام ، به قرار زير است :
هدف از آفرينش انسان، شناخت خداوند و پرستش اوست و دستيابى به اين هدف ، تنها با به كار بردن عقل و فهم ، امكانپذير است . لذا خداوند در قرآن كريم ، به اهل عقل و فهم ، بشارت تكريم و هدايت مىدهد .(2)صاحبان عقل سليم - كه اقوال و عقايد صحيح را از نادرست ، تشخيص مىدهند - با لطف الهى ، به خير دنيا و آخرت و رستگارى مىرسند ؛ ولى اهل ضلالت و جهالت ، چون از شناخت و تشخيص حسن و قبح افعال و صحّت و سُقم اقوال و عقايد ، كوتاهى مىكنند ، راه سعادت نمىيابند .(3)
فكر و انديشه در ابواب معارف و احوال مبدأ و معاد و پيامدهاى آن دو ، دليل و راهنماى عقل است ؛ چرا كه عقل ، به واسطه آن تفكّر ، از عالم جهل و عالم سُفلا ، به عالم حقيقى و علوى منتقل مىشود و از لواحق ناسوتى ، رها و به فضايل لاهوتى ، آراسته مىشود .(4)و علم ، با تعلّم حاصل مىشود و تعلّم ، از طريق عقل و تفكّر صورت مىگيرد . لذا علم ، با عقل به دست مىآيد و از لوازم عقل است .(5)
از طرف ديگر ، ارتكاب منهى عنه ، از آثار و علائم جهل است كه جاهل را از عالم لذّات جسمانى ، به اسفل السافلين منتقل مىكند. عقل ، با مركب تواضع ، به اعلى علّيين مىرسد و انسان ، با مركب مناهى ، به اسفل السافلين منتقل مىشود .(1)
افراد عاقل كامل ، از عقل پيروى مىكنند ؛ ولى بيشتر مردم ، به عقل در نمىيابند . لذا چنين نيست كه مذهبى كه بيشتر مردم به آن بگروند ، حق باشد. كثرت معتقدان به يك مذهب ، ملاك حقّانيت آن مذهب نيست .(2)
عقل سليم ، آتش شهوت را خاموش مىكند
خواهشهاى نفسانى انسان ، هميشه او را تهييج و به ستم و كار زشت ، تحريم مىكنند ؛ ولى انسان عاقل ، با عقلش شهوت را خاموش مىكند و روى آنها پرده مىاندازد تا از طرف آن ، آزارى به مردم نرسد و به راستى ، مردم را دوست داشته باشد . اگر عاقل ، بعضى از صفات نيك را ندارد يا ناقص دارد ، به سبب نيكى و احسانى كه به مردم مىكند ، جلوهاى پيدا كرده و محبّت آنها را نسبت به خود جلب مىنمايد . چنان كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود :
عقل ، پردهاى پوشاننده ، و فضل ، جمالى هويداست . پس نادرستىهاى اخلاقت را به فضلت بپوشان و با عقلت ، هوست را بكُش تا دوستى مردم برايت سالم بماند و محبّت تو بر آنها آشكار گردد .(3)
لشكريان عقل و جهل
در حديث چهاردهم ، 75 خاصيت و اثر آن ، به نام «لشكر عقل» توضيح داده شده است و عاقل كامل ، كسى است كه آن اثر در او باشد ، و 75 خاصيت ديگر ، با اثر خاص
خود به عنوان «لشكر جهل» ذكر شده است . مقصود از جهل در اين روايت ، يا شيطان است كه با صاحبان عقول كامل معارضه مىكند و يا همان قوّهاى است كه انسان را به كار زشت و گناه دعوت مىكند و به شرور ، وسوسه مىنمايد . اين قوّه ، در فرشتگان ، موجود نيست ، از اين جهت ، هيچ يك از 75 لشكر جهل - كه در اين حديث شريف نام برده شده - ، در اختيار ملائكه نيستند و انسان ، آن گاه از فرشته برتر مىشود كه با وجود آن كه استعداد پذيرش اين صفات زشت را دارد ، به آنها متّصف نمىگردد و آنها را در خود راه نمىدهد . مراد از عقل هم (چنان كه در ابتداى بحث گفتيم) ، قوّهاى است كه انسان را به فضايل و كارهاى نيك فرا مىخواند و لشكريان او هم در برابر لشكريان جهل ، صف كشيدهاند و هميشه نفس انسان ، ميدان معركه و محلّ زد و خورد و كارزار اين دو صف است .(1)
پس منظور از جهل در اين روايت ، «جهل بسيط» يا «جهل مركّب» نيست كه يك امر عدمى است ؛ چرا كه عدم نمىتواند متعلّق خلق و جعل قرار گيرد . منظور از جهل در اين جا ، مبدأ شرور و شيطان درونى يعنى قوّه جاهله نفس است كه در صفات خبيثه ، خود همانند شيطان و ابليس است . منظور از عقل هم ، قوّه عاقله نفس است كه منشأ و مبدأ خيرات است .(2)
به عبارت ديگر ، منظور از عقل در اين روايت ، «قوّه عاقله» يا نفس انسان به لحاظ قوّه و استعدادش به سير و سلوك در طريق حق است كه مبدأ پيدايش علم است . منظور از جهل هم ، عبارت است از قوّه جاهله يا نفس انسان ، به لحاظ قوّه و استعدادش براى سلوك در طريق باطل كه موجب فقدان علم است .
علم و جهلى كه ملكه و عدم ملكه بوده و در مقابل هم قرار دارند ، از جنود و
لشكريان عقل و جهل مورد بحث در اين روايت است ، نه خود آن دو .(1)
چنان كه گفته شد ، در اين روايت ، شمارش اعوان و انصار يا لشكريان عقل ، به 75 مورد رسيده است و چون جهل ، در مقابل عقل است ، لشكريان جهل نيز در مقابل لشكريان عقل ، به همان تعداد مطرح شدهاند . در اين روايت ، برخى از فضايل و رذايل نفسانى ، به عنوان لشكريان عقل و جهل ، آمدهاند كه نيازمند به توضيح است .عقل و جهل در «الكافى»
اجناس فضايل از نظر حكما ، عبارتاند از : حكمت ، شجاعت ، عفّت و عدالت . نفس انسان ، داراى سه قوّه ناطقه و غضبيه و شهويه است . قوّه ناطقه انسان يا نفس ملكى ، مبدأ فكر در معقولات و نظر در حقايق اشياست ، قوّه غضبى يا نفس سبعى ، مبدأ قهر و غضب و برترى بر غير است و قوّه شهوى يا نفس بهيمى و حيوانى ، مبدأ شهوت و طلب غذا و زناشويى است .
آن گاه كه قوّه ناطقه انسان ، به حدّ اعتدال برسد ، فضيلت علم و حكمتْ حاصل مىشود و اعتدال قوّه غضبى و اطاعت آن از قوّه عاقله ، موجب پيدايش حلم و شجاعت مىشود و با اعتدال و انقياد قوّه شهوى نسبت به قوّه عاقله ، فضيلت عفّت و سخاوت ، به دست مىآيد . از تركيب اين فضايل سه گانه ، فضيلت «عدالت» تحقّق مىيابد و انواع بىشمارى از فضايل ، در سايه هر يك از اين چهار فضيلت قرار دارند .
اجناس رذايل هم چهار مورد است : جهل ، جبن ، شره و ستم كه با فضايل چهارگانه ياد شده ، در تضادند و از هر كدام ، رذايل فراوان ديگرى نيز منشعب مىشود .(2)
پايه شخصيت انسان ، عقل است
ستون و پايه شخصيت انسان و انسانيت او را عقل تشكيل مىدهد . حقيقت انسان ، عبارت است از عقل او كه منشأ معارف و كمالات و مبدأ علوم و ملكات و كامل كننده انسان است . شخص جاهل كه اين معارف و ملكات را ندارد و داراى اضداد اين كمالات (يعنى شرور و آفات) است در واقع ، انسان نيست . چنان كه امام على عليهالسلام فرمود : پايه شخصيت انسان ، عقل است و هوش و فهم و حافظه و دانش ، از عقل سرچشمه مىگيرند . عقل ، انسان را كامل مىكند و رهنما و بينا كننده و كليد كار اوست . آن گاه كه عقلش به نور الهى مؤيّد باشد ، عالم و حافظ و متذكّر و با هوش و فهميده است . از اين رو بايد بداند چگونه آمده و به كجا مىرود و خيرخواه و بدخواه خود را بشناسد و چون آن را شناخت ، روش زندگى و پيوست و جدا شده خويش را نيز بشناسد . در اعتراف به يگانگى خدا و فرمانبرى از او ، خلوص نيّت پيدا كند و چون چنين كند ، از دست رفته را جبران كرده و بر آينده ، مسلّط شده است و بايد بداند كه در چه وضعى است و براى چه در اين جاست و از كجا آمده و به كجا مىرود . اينها همه از تأييد عقل است .(1)
عقل ، رهنماى مؤمن است
مؤمن ، با راهنمايى نور عقل ، از مرتبه هيولانى ، به استكمال قوّه نظرى و عملى ، و از مهد غفلت ناسوتى ، به استماع نداى حق و طى مراحل عرفان و رستگارى مىرسد . چنان كه امام صادق عليهالسلام فرمود : عقل ، راهنماى مؤمن است .(2)
كسى كه نينديشد و يا از حكم عقل خود پيروى نكند و عقلش بر خواهشهاى
نفسانى ، غلبه نكند ، رستگار نمىشود .(1)رستگارى و نيل به سعادت دنيوى و اخروى بدون عقل و بدون استيلاى آن بر قوّه غضبى و شهوى ، ميسّر نمىشود ؛ عقلى كه مبدأ همه خيرات و منشأ تمامى كمالات است . فقدان حقيقت علم نيز موجب انتفاى حقيقت عقل است ؛ چون تحقّق حقيقت عقل و قوام و مراتب آن ، تنها وابسته به علم است . پس آن گاه كه علم و آگاهى منتفى شود ، عقل نيز كارآيى خود را از دست خواهد داد و دست آدمى ، از خوشبختى ، كوتاه خواهد شد .(2)
چنان كه امام صادق عليهالسلام فرمود : اى مفضّل! كسى كه نمىانديشد ، رستگار نمىگردد و كسى كه نمىداند ، تعقّل نمىكند . كسى كه بفهمد ، نجيب مىشود و كسى كه صبر كند ، پيروز مىشود . دانش ، سپر بدبختى است . راستى ، عزّت است و نادانى ، ذلّت . فهميدن ، بزرگوارى است ، سخاوت ، كاميابى است و خوشخلقى ، دوستى آورنده است . كسى كه به اوضاع زمانش آگاه باشد ، اشتباهات بر او هجوم نمىآورند . دورانديشى ، همان بدبينى است . نعمت وجود شخص عالِم ، واسطه بين انسان و رسيدن به حقيقت است و شخص نادان ، در اين ميان ، بدبخت است . خداوند ، دوست كسى است كه او را شناخت و دشمن كسى است كه خودسرانه ، خويش را در زحمت شناسايىاش انداخت . خردمند ، آمرزنده است و نادان ، فريبنده . اگر مىخواهى بزرگوار شوى ، به ملايمتْ رفتار كن و اگر مىخواهى خوار شوى ، درشتى كن . شريفْطينت ، نرمدل است و بد اصل ، سختدل .
كسى كه در كارها كوتاهى مىكند ، به پرتگاه مىافتد و كسى كه از عاقبت مىترسد ، از نسنجيدهكارى ، سالم مىماند . كسى كه ندانسته ، كارى را آغاز مىكند ، خود را به نهايت خوارى انداخته است . هر كس كه نمىداند ، نمىفهمد و هر كس كه نمىفهمد ، سالم نمىماند و هر كس كه سالم نمىماند ، عزيز نمىشود و هر كس كه عزيز
نمىشود ، خوار مىشود و هر كس كه خوار مىشود ، سرزنش مىگردد و هر كس كه چنين باشد ، سزاوار است كه پشيمان گردد .(1)
عقل ، حجّت باطنى است
حجّت خدا بر مردم ، دو گونه است : يكى «حجّت ظاهرى» ، كه همان انبيا و امامان عليهمالسلام هستند . آنان مردم را به راه نجات و رستگارى فرا مىخوانند و از بدىها و تاريكىها به سوى فضايل و كمالات و سعادت مىكشانند . ديگرى «حجّت باطنى» كه همان عقل است . عقل ، حقّ و باطل و صواب و خطا و سعادت و شقاوت و حسن و قُبح و خير و شر را از هم تميز مىدهد و انسان را به خيرات و پيروى از راهنمايى انبيا ، فرا مىخوانَد .(2)عقل ، با اين كه حجّت باطنى است ، ضامن حجّيت حجّت ظاهرى نيز هست ؛ چرا كه عقل ، ابتدا خدا و نبوّت را اثبات مىكند و سپس ، ضرورت پيروى از خدا و رسولش را نشان مىدهد .(3)
از طرف ديگر ، عقل ، در برخى مسائل اعتقادى و تمامى مسائل عملى و فقهى ، نيازمند «وحى» است ؛ هر چند وحى هم در مقام اثبات و فهم ، نيازمند عقل است . انسان ، بسيارى از چيزهايى را كه براى او حياتى و ضرورىاند ، نمىفهمد و جز وحى ، به آن راهى ندارد . لذا حكمت خداوند ، اقتضا مىكند كه نقص معرفت انسان را در زمينه شناخت راه و رسم زندگى سعادتآور ، با ارسال رُسل و انزال كتب ، تكميل نمايد .
در امورى كه عقل انسان از ادراك آنها عاجز است ، بايد به شرع رجوع كرد ؛ زيرا خداوند ، از طريق وحى ، حلّ آنها را به آدمى ارزانى مىدارد .(4)
1) . الكافى ، ج 1 ، ص 26 - 27 ، ح 29 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 31 .
2) . شرح اُصول الكافى ، ص 151 ؛ الكافى ، ج 1 ، ص 16 ، ح 12 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 19 ؛ تحف العقول عن آل الرسول صلىاللهعليهوآله ، ص 407 .
3) . الكافى ، ج 1 ، ص 25 ، ح 22 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 29 .
4) . كلام جديد در گذر انديشهها ، ص 758 ؛ تاريخ فلسفه در جهان اسلامى ، ص 664 - 665 .
در بسيارى از آثار ملاّصدرا ، آمده است كه علم راستين را بايد از طريق وحى ، فرا گرفت .(1)معرفت و شناخت واقعى خداوند و روز قيامت ، از طريق نبوّت و پيامبران ، به دست مىآيد ؛ چون عقل آدمى براى درك اين حقايق ، كفايت نمىكند .(2)فلاسفه نيز صرفا با تكيه بر عقل خود نمىتوانند از عهده شناخت نفس برآيند ؛ بلكه براى شناخت نفس ، فراگيرى مبانى وحيانى لازم است .(3)
عقل و دين ، با هم متلازماند
در شأن و عظمت نعمت عقل ، همين بس كه حيا و دين ، لازمه و همراه عقلاند .(4)عقل با حيا و دين ، لازم و ملزوماند و از يكديگر جدا نمىشوند . پس خداوند ، به هر كس عقل عنايت مىكند ، حيا و دين هم عنايت كرده است و كسى را كه باحيا و متديّن مىيابيم ، بايد او را عاقل هم بدانيم .(5)
تلازم ميان عقل و حيا و دين ، از روايت دوم كتاب عقل و جهل الكافى استفاده مىشود . در آن جا آمده كه اصبغ بن نباته ، از على عليهالسلام روايت مىكند كه جبرئيل بر حضرت آدم عليهالسلام نازل شد و گفت : «اى آدم! من مأمور شدهام كه تو را در انتخاب يكى از سه چيز ، مخيّر سازم . پس يكى را برگزين و دو تا را رها كن» . آدم گفت : «آن سه چيز چيست؟» . گفت : «عقل و حيا و دين» . آدم گفت : «عقل را برگزيدم» . جبرئيل ، به حيا و
دين گفت : «شما باز گرديد و او را واگذاريد» . آن دو گفتند : «اى جبرئيل! ما مأموريم
هر جا كه عقل باشد ، با او باشيم» . گفت : «ملازم شأن خود باشيد» و بالا رفت .(6)
1) . شرح الاُصول من الكافى ، ج 1 ، ص 166 ؛ الحكمة المتعالية فى الأسفار العقلية الأربعة ، ج 9 ، ص 179 ؛ العرشية ، ص 218 ؛ مبدأ و معاد ، ص 298 .
2) . شرح الاُصول من الكافى ، ج 1 ، ص 183 .
3) . العرشية ، ص 234 - 235 .
4) . مرآة العقول ، ص 32 .
5) . اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 12 .
6) . الكافى ، ج 1 ، ص 10 ، ح 2 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 11 .
مراد از عقل در اين روايت ، قوّه نفسانى و حالت نورانىاى است كه آدمى از طريق آن ، حقايق اشيا را درك مىكند و ميان خير و شر ، و حقّ و باطل ، تميز مىدهد .(1)
دين ، لازمه عقل است ؛ چون عاقل ، احوال مبدأ و معاد و خير دنيا و آخرت را مىشناسد ، لذا با اين آگاهى ، مانع خروج انسان از راه مستقيم و دين مىشود . عاقل ، به مصلحت افعال خير ، علم دارد ؛ لذا به آن ، عمل مىكند و در صراط مستقيم و راه بهشت قرار مىگيرد . دين ، همان صراط مستقيم است كه انسان را به بهشت مىرساند ؛ امّا كسى كه جاهل است ، گمراه و بىدين مىشود و از فيض رسيدن به بهشت ، محروم مىماند . چنان كه اسحاق بن عمّار مىگويد : امام صادق عليهالسلام فرمود : «هر عاقلى ، ديندار است و ديندار ، به بهشت مىرود» (پس هر كه عاقل است ، به بهشت مىرود) .(2)
كسى كه عقلش كامل نباشد ، دينش نيز كامل نخواهد بود و كسى كه عقل نداشته باشد ، مروّت نخواهد داشت و كسى كه مروّت نداشته باشد ، دين ندارد ؛ پس كسى كه عقل ندارد ، دين ندارد . كسى كه از حقيقت مروّت ، برخوردار نيست ، حقيقت دين براى او تحقّق نمىيابد و كسى كه از حقيقت و كمال عقل برخوردار نباشد ، حقيقت و كمال مروّت براى او به دست نمىآيد و نتيجه اين كه كسى كه عقلش كامل نباشد ، دين كامل نخواهد داشت . چنان كه امام موسى بن جعفر عليهماالسلام خطاب به هشام بن حكم مىفرمايد :
كسى كه مروّت نداشته باشد ، دين نخواهد داشت .(3)
على بن أبى حمزه مىگويد : شنيدم كه امام صادق عليهالسلام مىفرمود :
دين را خوب بفهميد ؛ زيرا هر كه دين را خوب نفهمد ، مانند صحراگرد است . خداوند در قرآن مىفرمايد : «تا در امر دين ، دانش اندوزند و چون بازگشتند ، قوم خود را بيم دهند . شايد كه آنها بترسند» (1).(2)
امام صادق عليهالسلام به بشير فرمود :
هر يك از اصحاب ما كه فهم دين ندارد ، خيرى ندارد . اى بشير! هر مردى از ايشان كه از نظر فهم دين ، بىنياز نباشد ، به ديگران محتاج مىشود و چون به آنها نيازمند شد ، او را در گمراهى خويش وارد مىكنند و او نمىفهمد .(3)
امام باقر عليهالسلام فرمود :
راه رسيدن به كمال نهايى انسان ، سه چيز است : شناخت عميق دين ، صبر در برابر بلايا ، و تدبير صحيح حيات اقتصادى .(4)
كسى كه دين ندارد ، ايمن نيست و كسى كه عقل ندارد ، زندگى ندارد . حيات نَفْس ، به عقل و معرفت است ، همان طور كه حيات بدن ، به نفس است . از اين رو ، نمىتوان به عقل ، بدون دين و دين ، بدون عقل و يا به غير آن دو اكتفا كرد ، چنان كه امير مؤمنان عليهالسلام فرمود :
اگر آگاه شوم كه كسى بر يكى از صفات خوب ، استوار است ، مىپذيرم و از نداشتن صفات ديگرش مىگذرم ؛ ولى از نداشتن عقل و دين ، چشم نمىپوشم ؛ زيرا جدايى از دين ، جدايى از امنيت است . زندگى با حراس ، گوارا نيست و فقدان عقل ، فقدان زندگى است ؛ چون بىخردان فقط با مردگان ، قابل مقايسهاند .(5)
مراد از عقل در اين روايت ، «عقل هيولانى» نيست كه در همه آدميانْ موجود است و آنها را از حيوانات ، ممتاز مىكند ؛ بلكه «عقل بالفعل» است كه ملكه ادراك
1) . سوره توبه ، آيه 123 .
2) . الكافى ، ج 1 ، ص 31 ، ح 6 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 12 - 13 .
3) . الكافى ، ج 1 ، ص 33 ، ح 6 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 12 - 13 .
4) . الكافى ، ج 1 ، ص 32 ، ح 4 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 12 .
5) . الكافى ، ج 1 ، ص 27 ، ح 30 ؛ اُصول الكافى ، ج 1 ، ص 32 ؛ مرآة العقول ، ص 92 .
معارف الهى است . مراد از دين نيز معرفت شريعت آسمانى و اطاعت از اوامر و نواهى آن است . كسى كه پيرو دين است ، از كفر و عذاب و باطل و عقاب ، ايمن مىماند .(1)
ممكن است كه انسان ، به واسطه يكى از صفات نيك (مانند سخاوت ، حيا ، غيرت ، عدالت و راستگويى) نجات يابد و سعادتمند گردد ، به شرط آن كه آن صفت ، ملكه راسخه او شود و هميشه برآن ، پايدار و ثابت باشد . چنان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله شخصى را فقط به خاطر راستگويىاش ، اهل بهشت دانست . در بعضى از روايات نيز حاتم طايى را به سبب سخاوت و انوشيروان را به جهت عدالت ، اهل نجات شمردهاند ؛ ولى دو صفت دين و عقل است كه در هر حال براى انسانْ لازم است ؛ زيرا مردمى كه دين ندارند ، امنيت ندارند و آنها كه عقل ندارند ، حيات انسانى ندارند .(2)
كمعقلى ، واسطه ميان كفر و ايمان است
نور عقل ، موجب قرب الهى است و كمى و كوتاهى عقل ، موجب دورى از درگاه خداوند . لذا شخص كم عقل ، به علّت برخوردارى از نور عقل ، كافر حقيقىِ محض نيست و به علّت قصور و كوتاهى عقل ، مؤمن حقيقى و كامل هم نيست . پس نتيجه مىگيريم كه انسان كم عقل ، منزلت و جايگاهى ميان كفر و ايمان دارد. عاقل كامل ، مؤمن كامل است و انسان بىعقل ، كافر ؛ ولى شخص كمعقل و كوتاهفكر ، نه مؤمن كامل است و نه كافر محض ؛ بلكه واسطه و حال ميان آن دو است . چنان كه امام صادق عليهالسلام فرمود : «ميان ايمان و كفر ، فاصلهاى جز كم عقلى نيست» . عرض شد : چگونه اى پسر پيغمبر؟ فرمود : «بنده خدا ، متوجّه مخلوقى مىشود (و حاجت خود را از فقيرى مانند خود مىخواهد) ، در صورتى كه اگر با خلوص نيّت ، رو به سوى
خدا كند ، آنچه مىخواهد ، در نزديكتر از آن وقت ، به او مىرسد» .(1)
حسن بن جهم مىگويد : به حضرت ابوالحسن عليهالسلام عرض كردم : نزد ما دستهاى هستند كه دوستدار اماماند ؛ ولى آن تصميم راسخ را ندارند كه بتوانند در راه عقيده خويش ، از جان و مالشان بگذرند ، و تنها از محبّت امام ، دم مىزنند . فرمود :
آنها به واسطه كوتاهى عقل و قصور ادراكشان ، از جمله كسانى كه مورد سرزنش خدا قرار گرفتهاند ، نيستند كه خدا مىفرمايد : عبرت گيريد اى صاحبان بصيرت ! و ايشان صاحب بصيرت نيستند .(2)عقل و جهل در «الكافى»
نتيجهگيرى
منظور از عقل در بيشتر احاديث وارده در كتاب عقل و جهل الكافى ، عبارت است از : قوّه ادراك و تشخيص خير و شر كه مناط تكليف و پاداش و كيفر است ؛ آن قوّه و ملكه نفسانىاى كه آدمى را به انجام دادن خيرات و اختيار منافع و اجتناب از شرور و مضرّات فرا مىخواند . امّا جهل ، درست در نقطه مقابل عقل قرار دارد كه منشأ ظلمت و غفلت و فقدان نورانيت نفس و روى آوردنش به شرور و مفاسد و گمراهى مىگردد .
عقل ، در برابر اوامر و نواهى خالقش كاملاً منقاد و مطيع است و كيفر و پاداش مردم در روز جزا ، به مقدار عقل ايشان است . هر كس عقلش بيشتر باشد ، تكليفش نيز بيشتر است و در روز قيامت ، آدميان به اندازه درجه عقل خود ، مؤاخذه مىشوند .
عقل ، از برترين نعمتهاى خداوندى و يك موهبت الهى است كه به واسطه علم و عمل ، استكمال مىيابد و مناط جميع فيوضات دنيوى و اخروى است و جهل ، در
حكم مقابل عقل و از هر چيزى پستتر است .
عقل ، با روشنايى خود ، معارف الهى و حكمت ربانى را به دست مىآورد و آن حكمت ، بعد از حصولش موجب كمال عقل و افزايش بصيرتش مىگردد . لذا هر يك از آن دو (عقل و حكمت) ، موجب خروج ديگرى از حدّ نقص ، به حدّ كمال مىشود ، بدون اين كه مستلزم دور شود . ترقّى در كمال عقل ، به قوّه و استعداد ، وابسته است ؛ با تعلّم حكمت ، عقل ، ترقّى مىيابد و با پيشرفت عقل ، حكمت جديدى حاصل مىشود كه قبلاً استعداد آن را نداشت .
افراد عاقل كامل ، از عقل پيروى مىكنند ؛ ولى بيشتر مردم ، به عقل در نمىيابند . صاحبان عقل سليم كه اقوال و عقايد صحيح را از نادرست تشخيص مىدهند ، با لطف الهى ، به خير دنيا و آخرت و رستگارى مىرسند ؛ ولى اهل ضلالت و جهالت كه حسن و قبح افعال و صحّت و سقم اقوال و عقايد را نمىشناسند ، راهى به سوى سعادت نمىيابند .
پايه شخصيت انسان و انسانيت انسان را عقل تشكيل مىدهد . مؤمن ، با راهنمايى نور عقل ، از مرتبه هيولانى ، به استكمال قوّه نظرى و عملى راه مىيابد و از مهد غفلت ناسوتى ، به استماع نداى حق و طى مراحل عرفان مىرسد . كسى كه نمىانديشد و يا از حكم عقل خود پيروى نمىكند و عقلش نمىتواند بر خواهشهاى نفسانى غلبه كند ، رستگار نمىشود . رستگارى و نيل به سعادت دنيوى و اخروى ، بدون عقل و بدون استيلاى آن بر قوّه غضبى و شهوى ، امكانپذير نيست ؛ عقلى كه مبدأ همه خيرات و منشأ تمامى كمالات است . از طرفى ، فقدان حقيقت علم ، موجب انتفاى حقيقت عقل است ؛ چون تحقّق حقيقت عقل و قوام و مراتب آن ، تنها وابسته به علم است . پس آن گاه كه علم و آگاهى منتفى مىشود ، عقل نيز كارآيى خود را از دست خواهد داد و دست آدمى ، از خوشبختى كوتاه خواهد شد .
حجّت خدا بر مردم ، بر دو گونه است : يكى حجّت ظاهرى ، كه همان انبيا و
امامان عليهمالسلام هستند . آنان مردم را به راه نجات و رستگارى فرا مىخوانند و از بدىها و تاريكىها به سوى فضايل و كمالات مىكشانند . ديگرى حجّت باطنى كه همان عقل است . عقل ، حقّ و باطل و صواب و خطا و سعادت و شقاوت و خير و شر را از هم تميز مىدهد و انسان را به خيرات و پيروى از راهنمايى انبيا ، فرا مىخوانَد .
دين ، لازمه عقل است ؛ چون عاقل ، احوال مبدأ و معاد و خير دنيا و آخرت را مىشناسد و به مصلحت افعال خير ، علم دارد . لذا به آن عمل مىكند و در صراط مستقيم و راه بهشت قرار مىگيرد . دين ، همان صراط مستقيم است كه انسان را به بهشت مىرساند ؛ امّا كسى كه جاهل است ، گمراه و بىدين مىشود و از فيض رسيدن به بهشت ، محروم مىمانَد .
منابع و مآخذ
1 . اُصول الكافى ، محمّد بن يعقوب الكلينى ، ترجمه و شرح : جواد مصطفوى ، تهران : گلگشت ، 1375 ش .
2 . تاريخ فلسفه در جهان اسلامى ، حنّا الفاخورى ، ترجمه : عبدالمحمّد آيتى ، تهران : سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى ، 1367 ش .
3 . تحف العقول عن آل الرسول صلىاللهعليهوآله ، حسين بن على الحرّانى (ابن شعبة) ، تحقيق : على اكبر غفّارى ، انتشارات كتابچى ، 1376 ش .
4 . تربيت عقلانى ، محسن ايمانى ، تهران : امير كبير ، 1378 ش .
5 . ترجمه خلاصهاى از اصول كافى شيخ كلينى ، علىاصغر خسروى شبسترى ، كتابفروشى اميرى ، 1351 ش .
6 . التعليقات على شرح اُصول الكافى للمازندرانى ، ابوالحسن شعرانى ، بيروت : دار احياء التراث العربى ، 1421 ق .
7 . تهذيب الأخلاق و تطهير الأعراق ، احمد بن محمّد بن يعقوب الرازى ، تهران ، 1314 ش .
8 . الحكمة المتعالية فى الأسفار العقلية الأربعة ، صدر الدين محمّد شيرازى (ملاّ صدرا) بيروت : دار إحياء التراث العربى ، 1981 م .
9 . ديباچه بر خلاصهاى از اصول كافى شيخ كلينى ، حسين عمادزاده ، ترجمه : على اصغر خسروى شبسترى ، كتابفروشى اميرى ، 1351 ش .
10 . رساله شرح حديث علوى (چاپ شده در : مجموعه رسالههاى حكيم سبزوارى) ، مقدمه و تصحيح : سيّدجلال الدين آشتيانى ، تهران : اسوه ، 1370 ش .
11 . شرح اُصول الكافى ، محمّد صالح المازندرانى ، تصحيح : على عاشور ، بيروت : دار إحياء
التراث العربى ، 1421 ق .
12 . شرح الاُصول من الكافى ، صدر الدين محمّد شيرازى (ملاّ صدرا) تصحيح : محمّد خواجوى ، تهران : مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى ، 1366 ش .
13 . الشيخ الكلينى البغدادى و كتابه الكافى «الفروع» ، ثامر هاشم حبيب العميدى ، قم : مكتب الإعلام الاسلامى ، 1372 ش .
14 . العرشية ، صدر الدين محمّد شيرازى (ملاّ صدرا) ترجمه و تصحيح : غلامحسين آهنى ، اصفهان : انتشارات مولى ، 1341 ش .
15 . غرر الحكم ودرر الكلم ، عبد الواحد الآمدى التميمى ، ترجمه و شرح : سيد هاشم رسولى محلاّتى ، تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، 1377 ش .
16 . فرهنگ علوم فلسفى و كلامى ، جعفر سجّادى ، تهران : امير كبير ، 1375 ش .
17 . قاموس قرآن ، علىاكبر قرشى ، تهران : دار الكتب الإسلامية ، 1376 ش .
18 . الكافى ، تصحيح و تعليق : على اكبر غفّارى ، تهران : دار الكتب الإسلامية ، 1388 ق .
19 . كلام جديد در گذر انديشهها ، به كوشش : على اوجبى ، تهران : مؤسسه فرهنگى انديشه معاصر ، 1375 ش .
20 . مبدأ و معاد ، صدر الدين محمّد شيرازى (ملاّ صدرا) ترجمه : احمد حسينى اردكانى ، تهران : مركز نشر دانشگاهى ، 1362 ش .
21 . مرآة العقول ، محمّدباقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) ، تصحيح : سيّد هاشم رسولى محلاّتى ، تهران : دار الكتب الإسلاميه ، 1363 ش .
22 . المنجد ، لويس معلوف ، بيروت : دار المشرق ، 1360 ش .
عقل و دين و سازگارى آن دو در اصول «الكافى»
على سكندرى
چكيده
واژههاى «عقل» و «دين» و بحث سازگارى آن دو ، از موضوعات تطبيقى در فلسفه بوده ، يكى از حوزههاى فعّال و جذّاب آن است . اين موضوع ، در مراكز علمى و تعليمى مسلمانان ، كمتر مورد توجّه بوده و اساسا بحث تطبيقى ميان دو تفكّر شرق و غرب - كه به دو حوزه فكرى و فرهنگى متفاوت متعلّقاند - ، كار آسانى نيست ، بويژه در اين عصر كه بحث «دهكده جهانى» مطرح است . ظرافتها و دقّتهاى بسيار ريز علمى ، سبب شده كه تمام كاركردهاى انسان ، با عينك صِرف عقل ، مورد مطالعه و مداقّه قرار گيرد .
دين در اين روزگار با توجّه به رسالت بزرگى كه بر دوش دارد ، مورد بىمهرى دو جريان قرار گرفته است : جريان نخست ، دشمنان انسانها و سودجويان بزرگ دنيا هستند كه به دليل رسالت روشنگرىِ دين ، به جدال با آن برخاستهاند و جريان ديگر ، دوستان نادان دين هستند كه با دفاعهاى ناشيانه و جاهلانه ، به بىخاصيت كردن دين ، كمك نمودهاند .
نگارنده ، در تلاش است كه پس از بيان ديدگاههاى مختلف در باره ماهيت عقل و دين و نسبت بين آن دو ، و با توجّه به روايات رسيده از ائمّه اطهار عليهمالسلام ، به تعريفهاى جديدى برسد و به اين پرسش پاسخ بدهد كه : آيا بين دين و عقل ، سازگارى وجود دارد ؟
بايد گفت كه عقل در روايات اسلامى ، از جايگاه والايى برخوردار است . به همين دليل ، شيخ كلينى ، نخستين كتابش را در مجموعه روايى الكافى - كه يكى از معتبرترين مجموعههاى روايى شيعه است - ، «كتاب عقل و جهل» نامگذارى نموده است .
نگارنده ، پس از طرح ديدگاههاى مختلف دانشمندان ، با رويكرد اثباتگرايانه ، به اين پرسش پاسخ مىدهد و براى اثبات ادّعاى خود ، با توجّه به روايات الكافى ، ده دليل مىآورد .
كليدواژهها : عقل ، دين ، الكافى ، كتاب العقل والجهل .
مقدّمه
آنچه مرا واداشت تا اين موضوع را برگزينم ، وجود ديدگاههاى مختلف در موضوع سازگارى دين و عقل در بين صاحبان انديشه و بالطبع جامعه است . اين مسئله ، سالهاست كه ذهن نگارنده را نيز همانند ديگران به خود مشغول ساخته است كه : آيا بين دين و عقل ، سازگارى وجود دارد يا نه؟ اين تعارضها و تضادها به گونهاى شكل يافتهاند كه به هر دوى آنها ضربه وارد نموده است. افرادى ، با گمانها و برداشتهاى مختلف ، از نسبت بين عقل و دين ، و عقل و ايمان ، سخن مىرانند ، در حالى كه ارجاعى به منابع دينى و عقلى ندادهاند . با توجّه به اين رويكرد، شايسته دانستم كه در حدّ توانم ، با توجّه به روايات اصول الكافى ، به اين موضوع بپردازم.
براى تبيين و توضيح اين مقوله ، ابتدا ضرورى است كه مرورى به ديدگاههاى مختلف در باره عقل و دين و سازگارى آن دو داشته باشيم.
چيستىِ عقل
نخست، چيستى عقل به لحاظ لغوى و اصطلاحى و با نظرگاه دانشوران بررسى مىشود.
الف . عقل در لغت
لغتشناسان براى واژه عقل ، معانى گوناگونى ذكر كردهاند. برخى آن را نقيض جهل، و جهل را نقيض علم دانستهاند؛ كه در نتيجه ، عقل را علم معنا كردهاند.(1)
1) . كتاب العين، ص 158 و 565 .
معناى ديگر آن را رشد و خرد ، در برابر حماقت و ابلهى دانستهاند.(1)واژهشناسان عرب نيز از به كار بردن عقل در معناى «قلب»، «تمييز»، «تأمّل كردن در كارها»، «قلعه و حصن» و«استعدادى كه با آن آگاهى و علم تحقّق مىيابد» سخن گفتهاند.(2)در نتيجه ، عقل در معناى لغوى ، همان عِقال كردن و بستن هواى نفس است تا انسان به تمييز حق از باطل ، و فهم صحيح نايل آيد. در تعريف ديگر ، عقل ، به معناى علمى آمده است كه توسط قوّه عقل به دست مىآيد، يعنى مدركات قوّه عاقله. نيز به معناى علمى كه مقدّمه انجام دادن كارهاى نيك و دورى جستن از كارهاى بد است ، به كار رفته است.(3)
عقل از نظر محمّد بن زكرياى رازى ، اين گونه است : معناى لغوى، كلمه عربى و قرآنى آن ، بستن پاى شتران، بند نهادن بر زبان و بازدارش از سخن ، نيست، بلكه به مفهوم واژه اوستايى و پهلوى «خرد» ، يعنى قوّه مدركه انسانى، عزم و تصميم باشد، و گوهر اين نيروى دريافت انديشگى ، همانا نور يزدانى و خرد، معبّر از «اورمزدا» به معناى دانا و حكيم است، همان كه علم و معرفت و خودآگاهى را به جان (روح و نفس) آدمى ارزانى مىدارد، رهاننده از جهل و ظلمت و بىخبرى است .
در نگاه رازى ، عقل (خرد) ، گوهر خدايى است كه با فلسفه ، شناخته مىشود و نيرو مىيابد .
عقل در روايات ائمّه معصوم عليهمالسلام به معناى ملاك تشخيص حق از باطل،(4)ريشه و تكيهگاه شخصيت انسان،(5)راهبر انسان در ميان تلاطمهاى روزگار(6)و خلاصه اين كه عقل ، ملاك تكليف است و بىعقل ، انسان نه تكليف دارد و نه حساب ، ميزان ، پاداش و عقوبت.(7)
1) . الصحيح، ج 5 ، ص 1768 .
2) . معجم مقاييس اللغة، ذيل «عقل» ؛ مفردات ألفاظ القرآن، ج 3 ، ص 54 .
3) . مجمع البحرين، ج 5 ، ص 426 .
4) . بحار الأنوار، ج 1 ، ص 105؛ شرح اُصول الكافى ، ملاّ صدرا ، ج 1، ص 17 ، ح 12 .
5) . بحار الأنوار ، ص 82 ، 90 و 94 ؛ شرح اُصول الكافى ، ملاّ صدرا ، ج 1 ، ص 16 ، ح 12 .
6) . بحار الأنوار ، ج 1 ، ص 96 ؛ شرح اُصول الكافى ، ملاّ صدرا ، ص 19 ، ح 12 .
7) . شرح اُصول الكافى ، ملاّ صدرا ، ج 1 ، ص 12 ، ح 7 .
از مجموعه اين نظريات به اين نتيجه مىتوان رسيد كه عقل ، همان قوّهاى است كه انسان را از مسيرهاى نادرست باز مىدارد ؛ خواه اين عقل به معناى عقال يا نقيض جهل و يا به معناى خرد و دانايى باشد. آنچه مهم است معناى هدايتگرى و رهبرى او به سوى حق و حقيقت است .
ب . تعريف اصطلاحى عقل
درباره معناى اصطلاحى عقل ، به رغم همه وضوحى كه در نگاه نخستين براى اين واژه به نظر مىرسد ، اختلاف شده و تعريفهاى متفاوتى را براى آن آوردهاند. فخر رازى عقل را چنين تعريف مىكند:
مشهور آن است كه عقل ، مناط تكليف است و عبارت است از علم به وجوب واجبات و استحاله محالات .(1)
خواجه نصير الدين طوسى نيز ، چندين تعريف را آورده است:
مىگويم: ابوالحسن اشعرى گفته: عقل ، عبارت است از علومى خاص . معتزله ، علومى را كه عقل بر آنها مشتمل است ، علم به حُسن حَسن و قُبح قبيح ، نيز افزودهاند ؛ زيرا آنان اين علم را در شمار بديهيات مىدانند . قاضى ابوبكر گفته: آن
عبارت است از علم به وجوب واجبات، استحاله محالات و مجارى عادات . محاسبى كه از اهل سنّت است نيز گفته: غريزهاى كه به كمك آن به شناختْ نايل آيند .(2)
در علم كلام ، قضاياى ضرورى و مورد پذيرش همگان يا اكثريت ، عقل خوانده مىشود. علماى علم اخلاق ، بخشى از نفس انسانى را كه منشأ انتخاب افعال ارادى يا پرهيز از آنهاست ، عقل مىخوانند.(3)در علم منطق، عقل ، قوّهاى است كه مدركات حسّى ، خيالى و وهمى را دور مىزند، صحيح آنها را از ناصحيح جدا مىسازد، كلياتى را انتزاع مىكند و با سنجش مدركات با يكديگر ، موجب انفعال از معلوم به مجهول
مىگردد.(1)در فلسفه ، گاه عقل را با علم مرادف مىدانند(2)و زمانى آن را قوّهاى براى نفس ناطقه انسانى به شمار مىآورند.(3)قطب الدين رازى در اين باره مىگويد :
نفس انسان ، دو نيرو دارد: يكى مبدأ ادراك اشيا و ديگرى منشأ تصرّف در بدن. نيروى اوّل را عقل نظرى و دوم را عقل عملى مىنامند .(4)
در ديدگاه علاّمه طباطبايى ، منظور از عقلى كه اسلام آن را سفارش و ستايش كرده ، فطرت است ؛ گوهرى كه در همه آدميان به يكسان وجود دارد. همه انسانها ، امور فطرى و مطابق با سرنوشت خود را خواه ناخواه مىپذيرند و اختلاف و نزاعى در آن ندارند و اگر هم نزاعى باشد (از قبيل مشاجره در بديهيات) ، ناشى از عدم دقّت در اطراف موضوع است. طريق صحيح تفكّر و ادراك عقلى مقبول تعاليم اسلامى، به كارگيرى و استفاده از استدلال و برهان است.(5)
فلاسفه ، عقل را بر وجودهاى مجرّدى كه هر كدام تربيت نوعى از انواع را به عهده دارند ، اطلاق مىكنند. چنان كه مؤّف الأسفار الأربعه نوشته است:
برخى چنان باور دارند كه تربيت هر نوعى از انواع بسيط و مركّب ، بر عهده موجودى مجرّد است. همو اين موجود را عقل مىنامد، چنان كه مثال افلاطونى و ربّ النوع نيز خوانده مىشود .(6)
در قرآن ، واژه عقل ، كاربردى نداشته است ؛ وليكن از مشتقّات آن استفاده شده است و افزون بر اين ، از عقل با واژههايى همچون «حجر» و «نهى» ياد مىكند و صاحبان خرد را «ذى حجر»(7)و «اُولو النُهى» خوانده است.(8)
در اصول الكافى به نقل از امام رضا عليهالسلام در خصوص عقل آمده است:
عقل ، گوهرى است كه به آن ، خداوند پرستش مىشود و بهشتها به دست مىآيد.(1)
عقل ، نخستين آفريده مجرّدى است كه خداوند آن را در نور خود از جانب راست عرش آفريد .(2)
عقل ، گوهرىترين نعمتى است كه خدا به انسان عنايت فرموده است.(3)
در متون روايى ، تعريفهاى مرسومى كه از سوى دانشمندان ارائه شده ، يافت نمىشود ؛ ولى با تأمّل در روايات در مىيابيم كه انسان ، قوّهاى دارد كه خير و شرّ را درك و از يكديگر جدا مىكند. اين قوّه كه انسانها را به گزينش خير و اجتناب از شرّ دعوت مىكند، در متون روايى ، عقل خوانده مىشود. چنان كه علاّمه مجلسى، با بيان رواياتى به تبيين معانى عقل و اصطلاح آن مىپردازد و مىگويد:
اخبارى كه درباره عقل وارد شده است، در معناى اوّل، قوّهاى كه خير و شرّ را درك و جدا مىكند و انسان را بر تشخيص اسباب و موانع امور خير و شرّ توانا مىسازد و دوم ، حالتى نفسانى كه انسان را به گزينش خير و سود و دورى جستن از شرّ و زيان فرا مىخواند كه در واقع به يك معنا باز مىگردند، ظهور دارد .(4)
جواد مصطفوى ، در شرح اوّلين حديث از كتاب عقل و جهل اصول الكافى مىنويسد:
مراد به عقل ، چنانچه از جميع روايات اين باب استفاده مىشود ، همان قوّه تشخيص و ادراك و واداركننده انسان به نيكى و صلاح ، بازدارنده او از شرّ و فساد
است . چنانچه در روايت سوم، عقل وسيله پرستش خدا و به دست آوردن بهشت معرفى شده و در حديث چهارم ، 75 خاصيت و اثر آن به نام لشكر عقل توضيح داده شده است .(1)
بنا بر اين مىتوان از عقل ، همان تعريفى كه علاّمه طباطبايى داشته، پذيرفت : «فطرى بودن عقل و نيرويى كه خير و شرّ را درك و از يكديگر جدا مىسازد» .
تقسيمات عقل
از عمده مسائلى كه فارابى به بحث در باره آن پرداخته، عقل است. ارسطو ، نخستين كسى است كه به اين موضوع توجّه داشته ، ولىگفتهاند آنچه آورده، پيچيده و مشوّش است. همه شارحان فلسفه ارسطو، در اين مبحث وارد شدهاند ، چنان كه كِندى نيز بدان پرداخته است ؛ ولى تنها فارابى توانست مكتبى روشن و دستگاهى صحيح و منسجم بنا نهد كه در فلسفه غرب و اسلام ، تأثيرى به سزا داشته است. دكتر ابراهيم مدكور، نظريه فارابى را در عقل بدين سان خلاصه نموده است :(2)
در روايات الكافى نيز اين تقسيمات وجود دارد ؛ چنانچه صدر الدين محمّد شيرازى (ملاّ صدرا) در شرح اصول الكافى، عقل را به غريزى، نظرى، عملى و جوهرى ، تقسيم نموده است.
از نظر او ، عقل غريزى، عقلى است كه مميّز انسان از حيوان و وسيله كسب علوم نظرى است و همه انسانها نسبت به آن ، از سهم يكسانى برخوردار نيستند.(1)عقل نظرى، عقلى است كه در برابر عقل عملى قرار دارد و آن ، قوّهاى است از قواى ادراكى نفس كه هستها و حقايقى را كه مربوط به افعال آدمى نيستند، درك مىكند.(2)
عقل نظرى انسان ، از مراتب چهارگانه عقل هَيولايى، عقل بالملكه، عقل بالفعل و عقل مستفاد تشكيل شده است.(3)كاركردهاى عقل نظرى ، عبارتاند از : استدلال، تعريف و تحديد شيئى، ادراك كليات اعم از تصوّرات و تصديقات كلّى، تطبيق مفاهيم بر مصاديق ، تطبيق كبرا بر صغرا و تقسيم و تحليل .(4)
عقل عملى ، قوّهاى از قواى نفس آدمى است كه بايدها و حقايقى را كه مربوط به افعال آدمى است درك مىكند.(5)عقل جوهرى، موجودى است مجرد كه ذاتاً و فعلاً تجرّد دارد.(6)
بايد گفت كه معناى لغوى عقل كه حبس و ضبط نفس است ، در اكثر موارد قرآنى و روايى ، مورد توجّه قرار گرفته است. امّا در زمينه معانى اصطلاحى عقل نيز ، صاحبنظران به بحث و گفتگو پرداختهاند ، چنان كه صدر المتألّهين، معانى عقل
نظرى و عملى و عقل جوهرى را در روايات ، به عقل نسبت مىدهد(1)و غزالى ، عقل
را به معناى عقل عاقبتانديش مىداند.(2)در نهايت ، مراد از عقل ، همان عقل فطرى است كه خداوند به انسان بخشيده و مبناى سازگارى عقل و دين قرار مىگيرد.
چيستىِ دين
واژه «دين» ، همانند عقل ، از جهت ريشهشناسى و اصطلاحى ، قابل كند و كاو و پژوهش است .
ريشهشناسى دين
دانشمندان لغتشناس در زمينه ريشهشناسى واژه دين ، نظريات متفاوتى ارائه كردهاند. اين ديدگاهها را مىتوان به سه دسته تقسيم نمود: 1 . دين ، واژهاى كرامى و عبرى است ، به معناى حساب ؛ 2. دين ، واژه خالص عربى است و به معناى عادت و استعمال ؛ 3 . دين ، واژهاى است فارسى و به معناى ديانت ، يعنى كيش و ديندارى.
برخى لغتشناسان ، معتقدند كه دين ، واژهاى پارسى بوده است كه در زبان عربى عصر جاهلى نيز به كار رفته است. چنانچه در حواشىِ برهان قاطع ، ذيل مدخل «دين» آمده است كه اين واژه ، در پهلوى و اوستايى ، به معناى كيش، خصايص روحى، تشخّص معنوى و وجدان ، به كار رفته است. از جمله ، دين ، در زبانهاى اَكَّدى و آرامى ، به معناى قانون ، حق و داورى بوده و از اين راه ، وارد زبان عربى شده است.(3)
از ميان معانىِ مختلف دين ، به گواهى كتب لغت و تفسير ، واژه دين در آيات قرآنى، غالباً در دو معناى طاعت و جزا، و گاه در معناى قرض ، حساب و حكم
به كار رفته است ؛ در معناى طاعت : «لاَ إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ» ،(1)در معناى جزاء : «مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ»،(2)در معناى حساب: «ذَ لِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»،(3)در معناى حكم: «لاَ تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِى دِينِ اللَّهِ»،(4)در معناى پيروى : «لا يدينون دين الحق (اى لا يطيعون)».(5)
از بررسى مجموع موارد استعمال كلمه دين اسلام در قرآن و تفسير ، چنين استفاده مىشود كه به معناى تسليم، اطاعت و كُرنش در برابر خدا به عنوان تمام حقيقت است و تا موقعى كه پذيرش واقعى و كامل حقيقت در فردى وجود داشته باشد ، آن فرد ، مسلمان است و دينى دارد كه مورد تأييد قرآن ، اسلام و روايات ائمّه معصوم عليهمالسلام است .
تعريف اصطلاحى دين
تعاريف موجود از دين ، نشان از تفسيرهاى متفاوت و فراوان از دين است ؛ چون عمدتاً بين تعاريف موجود ، تفاوتهاى گستردهاى ميان سنّتهايى كه عموماً دين قلمداد شدهاند ، وجود دارد . امروزه بسيارى از فيلسوفان ، به مشكلِ تعريف و تنوّع اديان ، از زاويهاى مثبت مىنگرند.
تعريف دين از نظر جان ناس ، همان ماهيت دين است. او مىگويد:
دين عبارت از يك نظام الهى است كه براى صاحبان خرد ، وضع شده و مشتمل بر اصول و فروع است .(6)
وى در ادامه، تعريفى غايتانگارانهاى از دين ارائه مىكند و مىگويد:
دين ، وضعى است الهى كه صاحبان خرد را به سوى رستگارى در دنيا و حُسن عاقبت در آخرت ، سوق مىدهد .(1)
جيمز مارتينو معتقد است كه دين ، اعتقاد به خداى سرمدى است . يعنى اعتقاد به اين كه حكمت و ارادهاى الهى ، بر جهان حكم مىراند ، خدايى كه با بشر مناسباتى اخلاقى دارد .(2)
هربرت اسپنسير ، معتقد است كه تمام اشيا، تجلّيات قادرى هستند كه فراتر از شناخت ماست .(3)
فريزر ، بر اين باور است كه:
من دين را اين گونه مىفهمم كه نوعى استمالت و دلجويى از قدرتهايى است كه از انسان برترند و اعتقاد به آن است كه جريان طبيعت و حيات انسانى را هدايت و كنترل مىكنند .(4)
اف. اچ. برادلى نيز عقيده دارد كه دين ، تلاشى است براى نشان دادن واقعيت كامل خوبىها ، از طريق تمام جنبههاى وجودى انسان .(5)
انديشمندان و متكلّمان اسلامى نيز با توجّه به تعاريف لغوى، قرآنى و حديثى، به تعاريف اصطلاحى دين پرداختهاند.
علاّمه طباطبايى ، دين را نظام عملى مبتنى بر اعتقادات دانسته و مقصود از اعتقاد در اين مورد را تنها علم نظرى نمىداند ؛ زيرا علم نظرى ، به تنهايى، مستلزم عمل نيست ؛ بلكه مقصود از اعتقاد، علم به وجوب پيروى بر طبق مقتضاى علم قطعى است.(6)
آية اللّه جوادى آملى مىگويد:
دين ، مجموعه عقايد، اخلاق، قوانين و مقرّراتى است كه براى اداره امور جامعه انسانى و پرورش انسانها باشد. گاهى همه اين مجموعه ، حق و گاهى همه آنها ، باطل و زمانى مخلوقى از حق و باطل است. اگر مجموعه حق باشد ، آن را دين حق و در غير اين صورت، آن را دين باطل و التقاطى از حق و باطل مىنامند . دين حق، دينى است كه عقايد، قوانين و مقرّرات آن از طرف خداوند نازل شده و دين باطل ، دينى است كه از ناحيه غير خداوند تنظيم و مقرّر شده است .(1)
جعفر سبحانى در تعريف دين گويد:
دين ، يك معرفت و نهضت همه جانبه به سوى تكامل است كه چهار بُعد دارد:
اصلاح فكر و عقيده، پرورش اصول عالى اخلاقى انسان، حُسن روابط افراد و اجتماع، حذف هرگونه تبعيضهاى ناروا.(2)
تعاريف فوق ، تعاريف عامى از دين است ؛ ولى معناى خاص آن به تصريح قرآن كريم، اسلام است و جز اسلام ، هيچ آيينى از كسى پذيرفته نيست. يعنى خداى بزرگ آن را نمىپذيرد : «إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الاْءِسْلَامُ»(3)و «وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلَامِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ».(4)و اين از آن روست كه شهادت گفتن و ايمان آوردن به آنچه رسول آورده، همانا فرمانبردارى از فرمانهاى خداست، بى آن كه كاستى و تباهى بدان راه يابد.(5)
اسلام در اين معنا ، دين تمام پيامبران پيش از اسلام نيز هست كه سعادت جهان آخرت در پيروى از خداوند است. همه پيامبران ، بر اين موضوع تصريح كردهاند كه راه رستگارى، تسليم در برابر خداوند و فرمانبردارىِ صادقانه از او است . تأكيد
بر سعادت اين جهان و رستگارى آن جهانى در تعريف دين ، از اين معنا حكايت مىكند كه دين از ديدگاه اسلام ، تنها حكايت رابطه انسان با خدا نيست ؛ بلكه تنظيم روابط فردى و اجتماعى انسان و آنچه در تأمين اين روابط ضرورى مىنمايد نيز از جمله مسائلى است كه در دين ، مورد توجّه خاص قرار دارد.
پيشينه سازگارى عقل و دين
موضوع سازگارى ميان عقل و دين، فلسفه و دين و يا عقل و وحى ، از مقولاتى است كه از زمانى كه انسان ، صاحب شعور بوده و خواسته است كه ميان عقل و دادههاى ايمان و دين خود ، ارتباط و سازگارى برقرار كند ، ذهن او را به خود مشغول ساخته است.
با نگاهى گذرا به تاريخ فكر انسان ، در مىيابيم كه از ديرباز ، موضوع تعامل ميان عقل و دين، در ميان خردگرايان و نقلىمسلكان پيروان اديان مختلف ، اعم از مسيحى، يهودى و مسلمان ، مطرح بوده است. اين نزاع ، در ميان برخىاز لايههاى جامعه در دورههاى گوناگون بروز كرده و در يكسو ، برخوردهاى عالمانه و محقّقانه همراه با تأمّل ، تدبّر و حفظ حريم علم و عالم را به ارمغان آورده و در سوى ديگر ، پنجه به پنجه انداختن جاهلانه ، تكفير ، تفسيق و بدنام كردن را به دنبال داشته است.(1)
در اين بخش ، تلاش بر اين است تا پيشينه سازگارى و يا ناسازگارى ميان عقل و دين را با توجّه به ديدگاههاى انديشمندان غربى و اسلامى و در نهايت اصول الكافى ، مطرح نماييم.
الف . ديدگاه انديشمندان غربى
از نظر فلاسفه و متكلّمان قرون وُسطا ، ميان عقل و دين و يا فلسفه و دين ، هيچ گونه تعارضى وجود نداشته است ؛ چون كه وحى ، از عقل، مطالبه ايمان مىكند و هر
1) . ر.ك: روح فلسفه قرون وسطى، ص 13 8 ؛ تاريخ فلسفه در اسلام، ج 1 ، ص 40 - 48 ، 106 و 105 ؛ تاريخ فلسفه در قرون وسطى و رنسانس ، ص 13 - 17 .
لحظه ، عقل ، مورد خطاب قرار مىگيرد . عقل و دين، دو رويه يك واقعيتاند. عقل و اصول آن، همگى مخلوق خداوند هستند. بر اين اساس ، بين عقل و دين ، تعارضى وجود ندارد.(1)
از جمله آنها يوستينوس (165 م) بر اين باور بود كه ايمان ، همان فلسفه است و سازگارى عقل و دين براى او مانند بسيارى از متفكّران يونانى مآب ، حكمت را تشكيل مىدهد. عقل از نظر او ، عقل اشراقى است ، نه عقل حسابگر يا عقل طبيعتشناس .(2)بنا بر اين ، در قرون وسطا ، در حجّيت عقل و وحى يا دين ، سخنى نبود ؛ تنها نزاع بر سر ميزان توانايىِ عقل و تطابق عقل و دين و تقدّم بر ديگرى بود.
ژيلسون ، ديدگاههاى انديشمندان غربى را در خصوص سازگارى عقل و دين يا وحى ، به قرون وسطا و عصر جديد تقسيم نموده است. وى ديدگاههاى قرون وسطايى را به سه دسته تقسيم نموده است:
1 . گروهى از متألّهان مسيحى، وحى را جانشين همه معارف بشرى، اعم از علوم تجربى، اخلاقى و ما بعد الطبيعه دانستهاند. (3)بنا بر اين نظرگاه، آنچه براى رسيدن به رستگارى لازم است، در كتاب مقدس آمده است. پس صرفاً بايد شريعت را آموخت و نياز به چيز ديگرى از جمله فلسفه نيست . از نظر آنها ، ميان عقل و دين ، تعارض منطقى وجود دارد.(4)
2 . گروه دوم ، بر اين باورند كه طريق رسيدن به حقيقت، راهى نيست كه از عقل آغاز شده باشد و از يقين عقلى ، به ايمان منتهى گردد ؛ بلكه برعكس، راهى است كه آغاز آن ، ايمان است و از وحى و دين ، به عقل منتهى مىشود . آگوستين ، از جمله
آنهاست كه مىگويد: «فهم ، پاداش ايمان است. لذا در پى آن نباش كه بفهمى تا ايمان آورى ؛ بلكه ايمان بياور تا بفهمى».(1)از نظر او ، ايمان از يك اولويت برخوردار است ، به اين لحاظ كه پيشنياز يك فلسفه مسيحى است ؛ امّا در عين حال ، معتقد بود كه ايمان به تنهايى ، نوعى صعود كور و بىهدف است كه بايد از طريق عقل ، تقويت و معقول شود.
آنسلم ، همانند آگوستين ، به دنبال آن نبود كه بفهمد تا باور كند ؛ بلكه مىخواست باور كند تا بفهمد .(2)امّا علاّمه طباطبايى ، نظرى خلاف اين دارد و معتقد است كه تفكّر ، تدبّر و استدلال عقل آزاد، بر ايمان ، تقدّم دارد ؛ زيرا عامل مؤّر در پيدايش تفكّر فلسفى و عقلى در ميان شيعيان و به وسيله شيعيان در ميان ديگران ، ذخاير علمى بوده است.(3)
3 . گروه سوم ، كسانى هستند كه هرگونه تعارض ميان عقل و دين را منتفى نمىدانند. ابن رشد ، سردسته اين گروه، معتقد است كه فلسفه و عقل ، با دين مخالف نيست ؛ بلكه موجب استوارىِ مبانى دين و تفسير رموز و اسرار آن است و در صورت تناقض ، هر دو آموزههاى عقل و وحى را معتبرند. اين گروه بر اين باورند كه اوّلين وظيفه بشر ، به كار انداختن عقل خدادادى است و اگر ميان عقل و دين اختلاف است ، بايد به تأويل پرداخت.
ابن رشد ، با استدلال به قرآن، نظر عقلى را واجب دانسته و اين به فرا گرفتن فلسفه به طور مطلق و فلسفه ارسطو به خصوص ، منجر مىشود. وى آن گاه به اين نكته اشاره مىكند كه مردم از حيث نظر و قريحه يكسان نيستند و از اين روى ، در شرع ،
ظاهر و باطن است و براى باطن قرآن ، نياز به قواعدى است كه مرد متفكّر با آن مىتواند بر تأويل آن نايل آيد و ظاهر آيات و عقايد را كه شرع براى عامّه مردم خواسته است ، بشناسد.(1)او مىگويد :
اگر شريعت اسلام ، حق است و مردم را به نگريستن ، امر مىكند تا به حق رسند، ما مسلمانان مىدانيم كه نظر برهانى هرگز به مخالفت با آنچه در شرع آمده است ، منجر نمىگردد ؛ چه حق ، با حق معارضه ندارد، بلكه همواره موافق با آن است و بدان شهادت دهد .(2)
عبد الحسين خسروپناه ، معتقد است كه در عصر روشنگرى نيز به سه رويكرد ميان عقل و دين اشاره شده است :
رويكرد نخست ، از آنِ روشنگرانى است كه دين طبيعى و دين الهى را پذيرفتهاند و باورشان اين بوده كه از راه وحى و قوانين طبيعى مىتوان به خدا اعتقاد ورزيد . رويكرد دوم، جانبداران دين طبيعى بودند كه وحى را تخطئه مىكردند و رويكرد سوم از آنِ كسانى است كه انواع صورتهاى دين طبيعى و الهى را تخطئه كردند و تنها به توانايى عقل در حوزههاى علم و دين و تمام شئون حيات انسانى اعتراف داشتند. نهضت روشنگرى، واكنشهايى از سوى كليسا، رومانتيسم در ادبيات، و پارسامنشى در نهضت فلسفى را در پى داشت.
ديويد هيوم ، فيلسوف انگليسى قرن هجدهم ، با نفى ضرورت علّى و معلولى، دفاع عقلانى از مسيحيت را بىحاصل دانست و كانت، فيلسوف نامآور آلمانى نيز اثبات خدا و آموزههاى دينى را از حدّ توانايى عقل نظرى خارج شمرد و تمام فيلسوفان پس از خود و از جمله : كىيركگارد، هگل، هوسرل، و مكاتب فلسفىاى چون : پديدارشناسى اگزيستانسياليسم، پوزيتويسم منطقى و تحليل زبانى را متأثّر
ساخت .
امروزه ، اين مطلب از مسلّمات فلسفه غرب است كه باورهاى دينى ، تحقيقپذير يا اثباتپذير عقلانى نيستند و تنها از طريق كاركردهاى آن تجربه دينى مىتوان ايمان دينى را توجيه كرد. كانت ، علم را حاصل همكُنشى ذهن و عين مىدانست و ذهن را آينه تمامعيار واقع معرّفى نمىكرد. وى با قالبهاى دوازدهگانه ذهن ، به تأثير دستگاه ذهن يعنى زمان و مكان، نقد عقل نظرى و ناتوانىعقل در اثبات امور ماوراى طبيعى از جمله وجود خداوند را پىريزى كرد. البته وى آن را در انكار هستى نيز ناتوان مىدانست. كانت از اين نكته مهم معرفتشناختى ، غفلت كرد كه نظام معرفتشناختى او به نسبيتگرايى مىانجامد و لازمه اين آفت، فروپاشى نظام كانت است.
با اين مقدّمه ، روشن شد كه عقلگرايى در قرن هجدهم و نوزدهم ، كاربردى كاملاً منفى داشته و بر نهضت ضد دينى و الهى دلالت مىكرده است. برخلاف عقلگرايى قرن شانزدهم و هفدهم كه در برابر تجربهگرايى بود و كاملاً مؤّد و مدافع دين تلقّى
مىشد. براى نمونه مىتوان به عقلگرايى دكارت - كه مفهوم خداوند را از مفاهيم فطرى مىشمرد - و عقلگرايى لايب نيتز و مالبرانش - كه با دلايل عقل به اثبات خداوند مىپرداختند - اشاره كرد .(1)
ب . ديدگاه انديشمندان اسلامى
دستاوردهاى فراوان و گوناگون علمى، فكرى و معرفتى، نشر و گسترش آثار مختلف در حوزه تمدّن اسلامى، نگاه هر محقّق منصف را به خود جلب مىكند ؛ چرا كه ابداع ، اختراع و تأسيس حوزههاى مختلف فكرى ، در تمدّن اسلامى ، كم نبوده ، بويژه در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله كه بزرگترين دستاوردهاى جامعه انسانى ،
1) . كلام جديد، ص 3 64 .
تمدّنسازى بر اساس انديشه الهى بود. در اين زمان ، عقل و دين ، دو بال و دو حجّت خدادادى بودند كه سعادت بشرى را در پى داشتند .
مشكلات پيش آمده در جامعه اسلامى ، زمانى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از جمع امّت خويش هجرت ابدى كرد؛ زيرا تا زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله حضور داشت، جامعه اسلامى، مدارى مطمئن و تكيهگاهى استوار داشت و از نظر مرجعيت فكرى و نظرى و محوريت سياسى و مديريتى ، مورد قبول مسلمانان بود.
امّا با رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله ، جامعه اسلامى در هر دو جهت ، با بحران روبهرو شد : با پايان يافتن وحى، اتّكاى انسان به عقل و دريافتهايى كه از امور وحيانى و غير وحيانى داشتند ، بيشتر شد و از سوى ديگر ، جدالهاى سياسى بر سر قدرت ، جايگاهى پيدا نمود.
در كنار ستيزههاى سياسى، گونهاى از تحرّك و پويايى در حوزه انديشه و فرهنگ پديد آمد. اگر پايان قرن سوم هجرى را دوره شدّت يافتن انحطاط در امر سياست بدانيم، همين قرن را نيز بايد قرن به شكوفه نشستن جريان فكرى و علمى به حساب آوريم كه بذر آن را اسلام در دلها افشانده بود، و آن عقلانيت مسلمانان بود.(1)
با تأمّل در آموزههاى اسلام بويژه قرآن مجيد و روايات پيشوايان دين در كتب حديثى (بويژه اصول الكافى)، اهميت و منزلت عقل نمايان مىشود. در دين اسلام، تعقّل ، مبناى ايمان گرفته و قرآن ، همواره انسان را به تفكّر ، تدبّر و پرهيز از تقليد
كوركورانه فرا مىخوانَد و پليدى را از آنِ غير اهل تعقّل مىداند.(2)
عقل در روايات معصومان عليهمالسلام ، محبوبترين مخلوق نزد خداوند و معيار پاداش و كيفر آدميان و حجّت و رسول باطن معرفى شده است.(3)
پس از وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله ، خلفا ، توجّه بيشترى به قرآن نمودند و از سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله فاصله گرفتند. در حالى كه گسترش مرزهاى اسلام و آميختگى تمدّنها و آشنايى مسلمانان با ملل ديگر، مقتضى بهرهمندى بيشتر از عقل و سنّت بود ؛ زيرا با وجود گروههاى غيرمسلمان در جامعه اسلامى (مانند زرتشتيان، نصارا و يهوديان) ، نيازمندى مسلمانان به زبان مشترك (يعنى عقل) را بيش از هر زمانى نمايان مىساخت.(1)
از سوى ديگر ، در اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم هجرى ، با طرح مباحث عقلى در جامعه اسلامى و طرح پرسشهاى جدّى از نسبت ميان عقل و دين يا فلسفه و وحى ، جريانهاى متفاوتى به وجود آمدهاند كه محمّد خاتمى ، آنها را به چهار جريان عمده فكرى ، تقسيم نموده است:
1 . آنچه به نام «فلسفه اسلامى» معروف است ، در واقع هدفش جمع بين فلسفه و وحى يا عقل و دين بود. ابونصر محمّد بن محمّد بن طرخان اوزلغ ، مشهور به فارابى ، نامدارترين شخصيت فلسفى سده چهارم هجرى و بنيانگذار فلسفه اسلامى ، در اين دوره است.
2 . جريانى كه ديانت را پندارى مىداند كه در مقايسه با داورىِ خرد و برهان عقلى، جايى براى رويكرد خردمندان به سوى آن نيست كه سر دسته آنها احمد بن طبيب سرخسى و ابن راوندى (297 م) و محمّد بن زكرياى رازى (م313 يا 320 ه ق) هستند .
3 . جريان عرفان و تصوّف كه دست عقل و فلسفه عقلى را از دامن حقيقت ، كوتاه مىداند و پرواز به سوى جانان را با بال دل پيشنهاد مىكند و پاى چوبينِ عقل استدلال را بىتمكين و ناتوان از طى مسير و نيل به مقصود مىداند.
1) . ر . ك : تاريخ علوم عقلى در تمدن اسلامى تا اواسط قرن پنجم، ج 1 ، ص 29 - 35 .
4 . جريانى كه هيمنه عقل بشرى را در برابر برداشت ظاهرى از دين و شريعت ، در هم مىشكند و عقل را اگرنه دام شيطان ، دست كم چيزى در حدّ شيطنت ذهنِ بازيگرِ آدمى ، به حساب مىآورد ؛ ذهنى كه اگر خود با ظاهر شريعتْ مهار نشود ، نه راهنماى مطمئن به سوى حقيقت كه رهزنِ سلامت آيين و سعادت جاويد آدمى خواهد بود.(1)
در همين زمان كه نزاعهاى فكرى در بين جريانهاى كلامى و فلسفى ، بويژه اشاعره و معتزله پديد آمد ، جنبشهاى ديگرى پيش آمدند كه جهتهاى افراط و تفريطى را دنبال مىكردند. در اين بين ، متكلّمان شيعى ، گرفتار افراط و تفريط جريانهاى موجود نشدند ؛ بلكه شيوه بهتر و معقولترى را پيشه خود ساختند و از عقل ، غافل نماندند و با توجّه به احاديث اهل بيت عليهمالسلام ، به مشكل تعارض عقل و وحى مواجه نشدند، تا به ترجيح عقل بر وحى يا وحى بر عقل فتوا دهند. به همين دليل ، شاهد كتابهايى هستيم كه با صبغه عقلى و استدلالى ، چاپ و منتشر گرديد.(2)
ج . ديدگاه ايرانيان باستان
نويسنده كتاب حكيم رازى ، با توجّه به متون تاريخى و فلسفى ، به تاريخچه عقل و دين در ايران باستان پرداخته كه شايسته بيان آن است . وى پس از ريشهيابى كلمه دين ، با طرح اين مسئله كه فلاسفه اخوان الصفايى ، همچون مكتبستان ايران باستان (مزدايى - زرتشتى) ، در اتّحاد مجدّد و آشتى آن دو كوشيدهاند ، به اين موضوع مىپردازد كه ايرانزمين ، به عنوان «كشور دينها» شناخته آمده، چنان كه بوندهشن ايرانى ، ضمن بيان هفت كشور و شرح «خوينرس» (ايرانشهر) گويد كه بِهْدينى هم در اين جا پديد آمد و هم از اين جا آن را به ديگر كشورها ببرند.
از ديرباز ، زندگى ايرانيان را مبتنى بر اصل «دينى» ياد كردهاند و ديگر اين كه حكمت كه يك كلمه ايرانى با مفهوم عميق وجدان و شعور انسانى است ، امروزه با تعريف نهايى «فلسفه» پهلو مىزند و مرادف آن است. منتها از ديرباز ، محقّقان بر اين
عقيده بودهاند كه دين ، اختصاص به ايرانيان ، و فلسفه ، اختصاص به يونانيان داشته، حال آن كه در واقع در نزد فرزانگان ايران، «دين» و «حكمت» ، هر دو مقوله واحدى بوده است. اقبال لاهورى در اشاره به فلسفه ايران باستان مىگويد :
شايد تعقّل فلسفى ايران ، بر اثر نفوذ فرهنگهاى سامى ، سخت با دين آميخته است. انديشمندان نوآور ، همواره بنيادگذاران جنبشهاى دينى بودهاند .
او معتقد است كه نگرههاى جهانشناسى، انديشههاى فلسفى و باورداشتهاى دينى ايرانيان باستان، اساساً جوانب معرفتى از يك مقوله كلى بودهاند . به عبارت ديگر، دين ، دانش و حكمت ، در آن روزگاران ، ابداً از هم جدا نبودهاند و هر سه ، در
واقع وجوهى از يك هرم معرفتىاند . ايران، سرزمين اديان ، به واقع سرچشمه «حكمت» جهان بوده است . تجريد فلسفى را يونانيان در مقولات ، از ايرانيان آموختهاند . يك گواه بر اين همانىِ دين و فلسفه در ايران، اين كه زرتشت پيامبر را بانىِ فلسفه در جهان دانستهاند و به قول سيّد مرتضى رازى ، «در بيان فلسفيت مجوس» : «بدان كه هيچ مذهب ، نزديكتر به مذهب فلاسفه از مذهب مجوس نيست» .
بايد گفت آن تمدّن يا فرهنگ و دانشآورىِ شهرآسايى، كه مبدأ يا مشخّصهاش ظهور دين زرتشتى دانسته شده، به همين دليل (لمّى) ، علوم منسوب بدان ، صبغه يا جنبه دينى داشته است. اين همان سيماى ديگر از وجوه هرم معرفتى است كه ياد كرديم كه دين ، دانش و حكمت در مشرق زمين، خصوصاً در ايران باستان، خود مقولهاى واحد باشند. بنا بر اين ، فلسفه از دين جدا نبوده و علم نيز از دين و هم فلسفه ، جدايى نداشته است. همه متون اين سه ، جمعاً در «كتاب دين» ، يعنى نسكها
و دفترهاى «اوستا»يى و زندها (تفاسير) آن ، مدوّن بوده است.
اذهانى كه برحسب تربيت يونانى مآبانه چارهناپذير، همواره يك ديوار چين بين فلسفه و دين ، و علم و دين ، حائل و فاصل مىدانند، بايستى هم بدانند كه به قول اولمستد:
در شرق باستان ، دانش ، بر ضد دين نبوده ؛ بلكه خود در زير سايه معبد و مسجد رشد مىكرد ؛ گواه بر اين اينهمانى دين و دانش ، يشت شانزدهم اوستاست، به نام «چيستا» كه فرشته علم باشد. اسم ديگر آن ، همانا «دينيشت» است كه از همين دانسته مىآيد . دين و دانش ، همبر يكديگر بودهاند. چيستى يا چيستا ، به معناى دانش و معرفت - كه آن را به علم ترجمه كردهاند - ، مناسبت تامّى با «دئنا» دارد كه همايزد دين مزديناست . و تمام «دين يشت» ، يعنى ستايش «دين» ، در اوصاف «راستترين علم مزدا آفريده» است و نام خداى ايرانى «مزدا» ، خود انتزاعاً به مفهوم «خرد و دانايى» و همانا مسمّاى الهى «عقل» ، «عرفان» و «فلسفه» است .(1)
د . ديدگاه اصول «الكافى»
با ورود علوم - بخصوص بخش عقلى آن - ، به جهان اسلام ، توجّه به عقل و خرد در ميان مسلمانان ، بيشتر شد و از جمله نتايج آن ، تأسيس و بسط پديدهاى به نام فلسفه اسلامى بود. ولى پيش از آن ، جريانهايى به وجود آمدند كه ديدگاههاى مختلفى در باره سازگارى عقل و دين يا عقل ايمان و وحى داشتند. در اين ميان ، شيعيان و معترليان ، به صاحبان عقل و عدل شهرت يافتند. در همين زمان بود كه بزرگانى از حوزه درس امامان شيعه - بخصوص امام صادق عليهالسلام - برخاستند. هشام بن حكم ، از چهرههاى بارز اين مكتب است كه آغازگر مباحث كلامى شيعه است .
در كتاب عقل و جهل الكافى ، گفتگوى مفصّلى بين امام كاظم عليهالسلام و وى ، در باره مسائل كلامى و بخصوص عقل صورت گرفته كه بهترين دليل بر متعادل بودن ديدگاه
1) . حكيم رازى ، ص 621 و 622 .
شيعه در باره مباحث كلامى است.(1)آنها با فراتر رفتن از مفهوم ابتدايى نصّ و سنّت و ظاهر منقول و با داورى عقل ، به دفاع از آيين ، همّت گماردند و پيش از آن نيز بويژه در گفتار پُر ارزش امامِ سخن ، حضرت على عليهالسلام در نهج البلاغه ، عقلگرايى و راهگشايى به سوى حقيقت با چراغ عقل ، مورد توجّه قرار گرفت.
نكته مهمّى كه بايد به آن توجّه شود، اين است كه ثقة الاسلام كلينى ، زمانى اهتمام به گردآورى اصول الكافى مىپردازد كه جريانهاى مختلف عقلستيز و دينستيز - كه بدان اشاره شد - ، در حال رشد بودند. چنان كه كلينى در مقدمه اين كتاب به اين موضوع اشاره كرده و در جواب تقاضاى يكى از علماى شيعه كه از روزگار خويش به وى شكايت مىكند و مىنويسد: «مردم ، زبان علم و دانش را رها كرده و در جهل و نادانى غوطهور شدهاند. نام خود را مسلمان گذاشتهاند و از مقرّرات واقعى اسلام ، خبرى ندارند. تنها از روى عادت و تقليد از نياكان خود ، اعمالى را به نام دين انجام مىدهند و مىگويند ما در هر مطلبى ، به عقل خود رجوع مىكنيم . آيا چنين طريقه و روش ، صحيح است و مردم مىتوانند بدين رويه ادامه دهند؟» ، با استناد به آيات و روايات ثابت مىكند كه : «چون خداى تعالى بر انسان منّت نهاد و به او عقل، هوش و استعداد عنايت فرمود، لياقت يافت كه پيغمبران و نمايندگان خود را براى هدايتش بفرستد و كتب آسمانىِ خود را بر آنها نازل كند و اوامر و نواهىِ خود را - كه موجب ثواب و كيفر است - ، به ايشان برساند و معلوم است كه ثواب و پاداش به كسى مىدهد كه اوامر را طبق دستورى كه خود او معين كرده ، انجام دهد.
اين اوامر و مقرّرات را تنها به وسيله پيغمبران و حجّتهاى خويش ابلاغ كرده و از مردم خواسته كه مقرّراتش را از روى يقين و بصيرت انجام دهند و به گمان و تقليد ، اعتماد نكنند . پس روش آن مردم كه تو گفتى ، خداپسندانه نيست.
1) . اُصول الكافى، مصطفوى، ج 1 ، ص 14 ، ح 1 .
از من تقاضا كردى كتابى بنويسيم كه شامل جميع علوم دينى از گفتار امام باقر و صادق عليهماالسلام و سنّتهاى استوارى كه بايد طبق آن عمل كرد، بوده باشد».(1)
در پايان يادآورى مىشود كه : «من اين تصنيفم را با كتاب عقل و فضايل علم و بلندى درجه و ارجمندى دانشمندان و نقص جهل و پستى و بى ارزشى جاهلان شروع مىكنم ؛ زيرا عقل ، محورى است كه همه مدار بر آن است و سود و زيان ، و ثواب و كيفر ، متوجّه اوست».(2)
الكافى ، از مهمترين آثار كلينى و حتّى جامعه شيعى به شمار مىرود كه مشتمل بر سى كتاب است . اوّلين آن ، عقل و جهل و دومى ، فضل علم و سپس توحيد و آخرين آن ، روضه است . وى بر اساس نيازى كه احساس كرد ، متحمّل رنجها و سختىها گرديد و مسافرتهاى زيادى انجام داد تا بتواند احاديث معصومان عليهمالسلام را از مكانهاى مختلف سرزمين اسلامى ، گردآورى نمايد و بدين شكل ، پاسخگوى نيازهاى جامعه اسلامى باشد .
اين موضوع ، بسيار جالب توجّه است كه در آغاز قرون وسطا كه اروپا در جهل و بىخبرى به سر مىبُرد ، در سراسر دنياى اسلام ، دانشمندان مسلمان به فراگيرى و انتشار علم و دانش اشتغال داشتند ، آن هم به اين گونه كه در بزرگترين و معتبرترين كتاب حديث شيعيان، نخستين كتاب ، مشتمل بر بحث عقل و دفاع از عقل ، مقام و ارزش و به كار بستن نيروى فكر و خرد و نكوهش از جهل و نادانى و بىاعتنايى به رهنمودهاى عقل خداداد قرار دارد.
پس از اين كه خواننده به اهميت عقل پى مىبَرَد، به جايگاه علم و دانش راهنمايى مىگردد و در اين زمان از عقل خدادادى و اهميت آن آگاه مىشود ، در پرتو آن به شناخت خداوند مىرسد و صفات خداوندگار را مىيابد . اين كتاب ، حاصل چندين
سال كوشش كلينى است كه جاى تقدير دارد.
عقل و دين ، مكمّل يكديگر
با توجّه به اين مقدمه و احاديث موجود در اصول الكافى مىشود به اين نتيجه پى برد كه عقل و دين ، نه اين كه در تعارض و تقابل يكديگر قرار دارند ، بلكه مكمّل يكديگرند و در راه سعادت بشر ، در كمال تعاون و سازگارى ، گام برمىدارند.
در اثبات اين ادّعا ، مىتوان دلايل و احاديث فراوانى آورد كه در اين جا به چند مورد از آنها اشاره مىشود :
اوّلين دليل بر اين ادعا، جايگاه والا و بسيار ارزشمند عقل در نگاه كلينى است ؛ زيرا وى در تدوين كتاب ارزشمند خود ، اوّلين مبحث را به عقل اختصاص داده و در آن جا يادآور شده است كه نخستين چيزى كه بدان آغاز مىنماييم ، كتاب عقل و فضايل علم و بلندى درجه دانشمندان و ارجمندى قدرشان و نارسايى جهل و فرومايگى نادانان و پستى مرتبه ايشان است . وى معتقد است كه عقل در انسان ، محورى است كه همه مدار بر آن استوار است ؛ مايه قواى ادراككننده و حركتدهنده است ؛ و مركزى است كه تمامى مدارك و حواس بدان باز مىگردد ؛ نورى است كه انسان بدان در تاريكىهاى بيابان دنيا و درياى آخرت ، هدايت و راهنمايى مىشود. با عقل ، اقامه حجّت و دليل مىشود ؛ يعنى بر درست دانستن درستكار و خطا گرفتن از خطاكار و راستى حق و لغو باطل و «پاداش براى او ، كيفر متوجّه اوست» ؛ يعنى روز حساب و بازگشت در بهشت و جايگاه عذاب «و خدا تنها توفيقدهنده است» .(1)
1) . شرح اُصول الكافى ، ملاّ صدرا ، ج 1 ، ص 146 و 147 ؛ الكافى ، ج 1 ، ص 9 - 10 .
در اين نگاه ، عقل همانند دين ، راه رستگارى را به انسان نشان مىدهد.
در حديث 1 ، 13 و 23 و ... ، به اين موضوع اشاره شده است. از امام محمّدباقر عليهالسلام نقل شده است كه فرمود:
چون خداوند ، عقل را آفريد ، او را به سخن آورده و فرمود: «پيش آى» . پيش آمد . فرمود : «بازگرد» . بازگشت. فرمود: «سوگند به عزّت و جلالم ! آفريدهاى كه از تو نزدم دوستدارتر باشد ، نيافريدم . و تو را جز در وجود آنان كه دوستشان دارم ، كمال نبخشيدم . همانا كه فرمانم ، نهيَم، و كيفر و پاداشم متوجّه اوست .(1)
صدر المتألّهين ، در تفسير اين روايت ، به استناد روايت ديگر مىگويد:
به تو [عقل] شناخته مىشوم و به تو مىگيرم و به تو مىبخشم و به تو كيفر و پاداش مىدهم . پس تمامى اينها ، حال پيغمبر صلىاللهعليهوآله است ؛ چون هر كسى پيغمبر را به نبوّت و رسالت شناخت ، خداوند را آن گونه كه بايد ، شناخته است ، اگر چه او را هزار دليل بر معرفت الهى باشد .(2)
در حديث 23 نيز امام صادق عليهالسلام مىفرمايد :
پايه و مايه انسان ، عقل انسان است. انسان به واسطه عقل ، كمال مىيابد و آن ، راهنما و بيناكننده و كليد كار اوست .(3)
در سخن ملاّ صدرا ، عقل ، همان پيامبرى است كه هدفش ، رسالت پيغمبران است و اين كه انسانها و كسانى كه خداوند دوستشان دارد، به واسطه عقل ، به كمال مىرسند ، در واقع مىتواند كاملكننده عقل و دين و انسان باشد ؛ چرا كه تا انسانها
كمال پيدا نكنند ، ديندار نمىشوند و تا انسان ديندار نشود ، خردمند نخواهد شد و سرانجام وقتى كه خردمند گرديد ، كمال خواهد يافت.
چندين روايت وجود دارد كه از آن دو (عقل و دين) ، به عنوان حجّت خداوند در روى زمين ياد شده است. هشام بن حكم مىگويد كه امام موسى بن جعفر عليهماالسلام به من فرمود:
خداى متعال ، به واسطه عقل ، حجّت را براى مردم تمام كرده است و پيغمبران را به وسيله بيان ، يارى كرده و به سبب برهانها ، به ربوبيت خويش دلالتشان نموده و فرموده است: خداى شما، خدايى است يگانه كه جز او خدايى نيست و رحمان و رحيم است. در آفرينش آسمانها و زمين و تفاوت شب و روز و كشتىهايى كه به سود مردم در دريا رواناند ، و آبى كه خدا در آسمان فرود آورد كه زمين را بعد از مرده شدنش زنده گردانْد و از همه جنبندگان در آن پراكند ، و گردش بادها و ابرى كه بين آسمان و زمين زير فرمان اوست ، نشانههايى است بر ربوبيّت ما ، براى مردمى كه تعقّل كنند .
سپس امام با اشاره به اين آيه كه: «شب و روز و خورشيد و ماه را به خدمت شما گماشت و ستارگان تحت فرمان اويند . در اينها براى گروهى كه عقل خود را به كار اندازند ، نشانههاست» ، در ادامه مىافزايد:
خدا پيغمبران و رسولانش را به سوى بندگان نفرستاد مگر براى آن كه از خدا خردمند شوند. پس هر كه نيكو پذيرد، معرفتش بهتر است . آن كه به فرمان خدا داناتر است ، عقلش نيكوتر است و كسى كه عقلش كاملتر است ، مقامش در دنيا و آخرت بالاتر است .
امام پس از اين به هشام مىگويد:
خدا بر مردم دو حجّت دارد: حجّت آشكار و حجّت پنهان. حجّت آشكار ، رسولان و پيغمبران و اماماناند و حجّت پنهان ، عقل مردم است.(1)
در حديث ديگرى نيز به همين موضوع اشاره شده است كه خداوند با ارسال
1) . اُصول الكافى ، مصطفوى، ج 1 ، ص 16 - 19 ؛ شرح اُصول الكافى ، ملاّ صدرا ، ج 1 ، ص 193 و 333 - 335 .
رسولان براى امّتشان ، حجّت را بر آنان تمام كرد و در زمانى كه پيامبرى از سوى خدا براى مردم نيست ، عقل ، حجّت خدا بر روى زمين است و مردم به وسيله آن مىتوانند راه درست را برگزينند.(1)
از امام على عليهالسلام روايت شده است كه :
جبرئيل بر آدم فرود آمد و گفت : من مأمورم كه تو را در انتخاب يكى از سه چيز ، مخيّر گردانم . يكى را انتخاب كن و دو ديگر را واگذار . آدم گفت : آن سه چيز كدام است؟ گفت : عقل ، حيا و دين. آدم گفت: عقل را انتخاب كردم. جبرئيل به حيا و دين گفت : بازگرديد و او را واگذاريد. گفتند : ما مأموريم هر جا كه عقل باشد ، با او
باشيم. گفت : باشيد . خود ، به آسمان عروج نمود .(2)
صدر المتألّهين در خصوص اين كه چرا آدم ، عقل را برگزيد، مىگويد :
شكى نيست كه عقل ، بهترين خوىها و ارجمندترين آنهاست ؛ زيرا بدان ، حق شناخته شده و از باطل جدا مىگردد و بدان ، ايمان كامل شده و به سوى خداوند تقرّب حاصل مىآيد . او خداوند را دوست مىدارد و خداوند هم او را دوست مىدارد .(3)
پا را از اين نيز فراتر مىتوان نهاد كه نه تنها عقل ، همرديف دين است ، حتّى بالاتر از آن است : اوّلاً ، دين به واسطه عقل فهميده مىشود و از سوى ديگر ، آدم از بين سه گزينه ، بهترين چيز را برگزيد كه همان عقل است.
5 . تلازم بين عقل و دين
يك قاعده فقهى داريم مبنى بر اين كه: «كلّ ما حكم به العقل ، حكم به الشرع ،
و كلّما حكم به الشرع حكم به العقل». اين قاعده ، استنتاج از رواياتى است كه ائمّه معصوم و اهل البيت عليهمالسلام به آن توجّه داشتهاند. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
هر كه عاقل است ، دين دارد و هر كس دين دارد ، به بهشت مىرود .(1)
ملاّ صدرا ، در توضيح اين حديث ، به بيان منطقىِ آن مىپردازد و اظهار مىدارد كه مراد از عاقل ، كسى است كه داراى انديشه نيك و فكر صحيح در كار زندگى و بازگشت خود است و به مقتضاى رأى درست و نظر راست خود عمل مىنمايد . پس لازم مىآيد كه ديندار باشد ؛ چون اگر فكرش و رأيش درباره پايان كار و عاقبت خود ، راست نباشد ، او عاقل نيست ، بلكه جاهل است و اگر به مقتضاى فكر درست و رأى راست خود عمل ننمايد ، او كمخرد و غيرعاقل است. پس ثابت شد كه هر عاقلى ، متديّن و ديندار است ؛ زيرا هر كس كه عاقل و بينا و ديندار باشد و به مقتضاى عقل و ايمان خود عمل نمايد، درخورِ فضل و رحمت الهى است و شايستگىهمسايگى و بهشت او را دارد و خداوند سبحان ، از آن برتر است كه مستحق را از فضل و بخشش و نيكويىِ خود باز دارد، در حالى كه او كسىاست كه آفريدهاش را بدون استحقاق و لياقت پيشين ، وجود بخشيد.
پس اگر با استحقاق و شايستگى و ايمان و عمل به مقتضاى عقل و عرفان همراه باشد، چگونه دورى از آمرزش و خشنودى رحمان و دستيابى به بهشت جاويدان صورت مىبندد؟(2)
حديث ديگرى نيز مبيّن اين مدّعاست كه اگر كسى ، دو صفت دين و عقل را نداشته باشد ، چشمپوشى نمىكنم ؛ چرا كه جدايى از دين ، جدايى از امنيت است و زندگى با هراس ، گوارا نيست و نداشتن عقل ، نداشتن زندگى است و اين افراد ، تنها با مردگان مقايسه مىشوند و بس.(3)
امام على عليهالسلام در اين جا انسانِ بدون عقل و دين را با مردگان مقايسه كرده است و حديث 32 نيز بر اين امر تأكيد دارد كه انسان ديندارى كه عقل ندارد ، اعتنايى به او نيست .(1)با توجّه به اين احاديث ، اين چنين استنباط مىشود كه عقل و دين ، لازم و ملزوم يكديگرند و از همديگر جداناپذيرند و نزد خداوند ، اعمال انسان بدون داشتن هر يكى از آن دو ، مقبول نخواهد افتاد.
6 . سودبخش نبودنِ عبادت بدون عقل
عبادت بدون عقل ، سودبخش نيست، همچنان كه ديندارى بدون عمل. روايت شده است كه فردى به امام صادق عليهالسلام گفت : فدايت شوم ! همسايهاى دارم كه بسيار نماز مىخواند و صدقه فراوان مىدهد و حج زيادى مىرود و عيبى ندارد . امام فرمود: «عقلش چه طور است؟» . گفت : فدايت شوم ! عقل درستى ندارد. امام فرمود: «آن اعمال ، بالايش نمىبرند».(2)
از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه فرمود:
عقل ، چيزى است كه به واسطه آن ، خداوند پرستش مىشود و با آن ، بهشتْ فرا چنگ مىآيد.(3)
بنا بر اين گفتار ، مىتوان گفت كه پذيرش دين و عبادات صحيح و سودبخشى آنان ، به واسطه عقل است. انسانى كه عاقل نيست ، ممكن است اعمال عبادىِ او درست انجام نگيرد . وقتى كه اعمالش درست نباشد ، اين اعمال ، سودى براى انسان در بر نخواهد داشت. زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به حضرت على عليهالسلام مىفرمايد: «هيچ مالى سودمندتر از عقل نيست»،(4)معنايش چه مىتواند باشد؟ غير از اين كه شريعت ، مؤّید
عقل است و اعمال انسان بدون آن دو ، بىمعناست و سودبخش نخواهد بود.
7 . وجوب تكليف انسان ، مشروط به وجود عقل
از ديگر ادلّههاى سازگارى عقل و دين، مشروط بودن احكام تكليفىشرع و دين به عقل است. چنانچه فقهاى اسلامى همه بر اين مسئله توافق دارند كه قبول اعمال و تكاليف انسانهاى مسلمان ، مشروط به چند موضوع است كه يكى از آنها عقل است. مبناى فقهى آنها علاوه بر دليل عقلى و قاعده «قبح عقاب بلا بيان» ، آيات و رواياتى است كه به آن پرداختهاند. حديث رفع ،(1)از جمله رواياتى است كه در آن آمده: اگر انسان ، دچار جنون باشد ، تكليفى بر او بار نيست. به عبارت ديگر، اگر انسان ، صاحب عقل و خرد نباشد ، مكلَّف نمىگردد و عقوبت و مؤخذه نخواهد شد. بنا بر اين ، ديندارى و تكليف شرعى ، مشروط به عقل انسانى است ؛ چرا كه خداوند اين چنين خواسته است . عقل ، دوركننده از منكر و فرماندهنده به معروف است.
8 . عدم مذمّت از عقل
در متون دينى، آثار بسيارى به عقل و تعقّل نسبت داده شده است؛ آثارى فراتر از آنچه در ابتدا به ذهن انسان مىگذرد. در روايات ، طاعت و عبادت خداوند ، انجام دادن واجبات و ترك محرّمات، غلبه بر هوا و هوس، تسلّط بر زمان، پيراسته شدن از عيوب و اصلاح آنها، معرفتهاى خداوند و حجّتهاى صادق، استقامت و همراهى با حق، دورى از هر نوع ناهنجارى و آراسته شدن به هنجارهاى اخلاقى و اجتماعى، آگاهى، حفظ علم و ... ،(2)به عقل و كاربرد آن نسبت داده شده است.
1) . منتهى المطلب فى تحقيق المذهب ، ج 1 ، ص 202 - 382 ؛ الكافى، ج 2 ، ص 462، ح 1. لازم به توضيح است كه اين حديث ، در بيش از نُه منبع ، با تعابير گوناگونى نقل شده است.
2) . در اين زمينه ، روايات فراوان است. حتى گاه براى بيان يك اثر از آثار ياد شده ، بيش از ده حديث وجود دارد (ر. ك: الكافى ، ج 1، كتاب العقل و الجهل ؛ بحار الأنوار، ج1، كتاب العقل و الجهل؛ ميزان الحكمة، ج 5 ، ص 2033 ح 13311) .
در روايات آمده است كه به برخى از موجودات از جمله انسان ، نيرويى (عقل) داده شده است كه بر اساس آن ، مصلحت يا مفسده موجود در افعال را درك مى كند و آنچه مصلحت دارد را «حَسَن» و هر چه مفسده دارد را «قبيح» مىشمارد.(1)فاعل فعل اوّل (حسن) را مىستايد و مستحقّ پاداش مىبيند و فاعل فعل دوم (قبيح) را سرزنش مىكند و سزاوار كيفر مىداند. با اين نيرو ، با نهادها و گزارههايى كه خارج از حسّ و خيال است، ارتباط برقرار مىسازد. درك مىكند كه خدا هست و اجتماع دو ضد ، محال است.
نكته قابل توجّه اين است كه تمام آثار نسبت داده شده به عقل و تعقّل ، آثارى ارزشى و مثبتاند . در هيچ آيه يا روايتى ، اثر منفى و ناهنجارى به عقل و تعقّل نسبت داده نشده است. از اين رو ، برخى روايات مىكوشند كه حوزه عقل را از توهّم عقل جدا سازند تا از يكديگر ممتاز گردند.(2)
از ديگر دلايل سازگارى عقل و دين، زمانى است كه انسان ، با آرزوهاى دور و دراز، گفتارهاى بيهوده و خواهشهاى نفس، عقلش را تباه مىسازد. چنانچه امام موسى بن جعفر عليهماالسلام به هشام بن حكم فرمود :
عاقل ، كسى است كه حلال ، او را از سپاسگزارى باز ندارد و حرام ، بر صبرش چيره نشود . و هر كس سه چيز را بر سه چيز مسلّط سازد، به ويرانى عقلش كمك كرده است: آن كه پرتوِ فكرش را به آرزوهاى درازش تاريك كند و آن كه شگفتىهاى حكمت را به گفتار بيهودهاش نابود كند ... آن كه پرتو اندرز گرفتن
خود را به خواهشهاى نفسش خاموش نمايد. هر كس اين چنين كند گويا هوس خود را بر ويرانى عقلش كمك داده و كسى كه عقلش را ويران كند ، دين و دنياى خويش را تباه ساخته است.(1)
بنا بر اين ، ويرانىِ عقل ، مساوى است با ويرانىِ دين و ويرانى دين ، برابر است با ويرانىِ عقل.
10 . معارضه نداشتن حق با حق
همان طور كه پيش از اين يادآور شديم كه عقل و دين ، هر دو حجّت خداوند براى مردم روى زمين هستند(2)، مىتوان گفت كه چون آن دو ، لباس حق بر تن دارند ،(3)هيچ گاه حق با حق ، در تعارض همديگر قرار ندارند. چنانچه ابن رشد بر اين باور است كه :
و اگر شريعت اسلام حق است و مردم را به نگريستن امر مىكند تا به حق برسند، ما مسلمانان مىدانيم كه نظر برهانى ، هرگز به مخالفت با آنچه در شرع آمده ، منجر نمىگردد ؛ چه حق با حق ، معارضه ندارد ؛ بلكه همواره موافق با آن است و بدان شهادت مىدهد .(4)
نتيجهگيرى
انديشه رويارويى عقل ودين كه از زمانهاى بسيار دور رواج داشته، انديشهاى ناصواب است و در جهل به دين و شريعت از يك سو و به حقيقت عقل از سوى ديگر ، ريشه دارد. گاه دين و شريعت را مجموعهاى از امور تعبّدى و فوق عقل تفسير كردند و زمانى آن را عاطفه محض - كه در مقابل عقل قرار مىگيرد - . گروهى نيز دين
را رهاورد انفعالاتى چون ترس از بلا و اميد به بهرهيابى يا بهبود كار به شمار آوردند. روشن است شريعت برآمده از اين دين ، تا چه پايه ، عقلستيز است. با اين رويكرد ، عقل به مصيبت دين گرفتار شده و از سوى ديگر در زندان تدبير ، سياست و شيطنت درآمده است. با اين ديدگاه ، جنگى موهوم بين دين وعقل و بدون چشمانداز صلح، ميان آن دو پديد مىآيد. اينها همه بر خلاف آموزههايى است كه در آيات وروايات معصوم عليهالسلام به ما رسيده است.
با توجّه به آنچه بيان شد، عقل و دين ، دو موهبت و نعمت گرانبهايى هستند كه از سوى خالق و دادار هستى براى بشر به ارمغان آمدهاند . در اين رهگذر ، عزّت و شرافت انسانى در گروىِ برخوردارى از آن دو مخلوق پروردگار جهان است . توجّه كردن به يكى و دورى جستن از ديگرى و ايجاد ناسازگارى ، عدم همكارى و هميارى بين آنها، خسارت و تهديدهاى جبرانناپذيرى را به دنبال خواهد داشت. آنچنان كه گفته شد ، تكيه كردن به عقل صِرف و دورى جستن از دين ، باعث سركشى و ناهنجارى در جامعه مىشود؛ زيرا اين پديده ، در طول تاريخ بشر در برخى از جوامع انسانى ، وجود داشته و دارد. زاييده اين نوع نگرش ، به بحران انسانى منجر گرديد. انسان در اين حوزه ، در بىهويّتى، پوچانگارى و بدون انگيزه صحيح و مشخّص ، به سر مىبرد و پايان زندگى او در همين دنيا ختم مىشود.
از سوى ديگر، جدانگارى دين از عقل، دچار انحرافاتى مىشود ؛ چون كه از قدرت عقل و فهم ، بهره برده نمىشود. اين نگرش نيز سبب مىگردد تا خرافهپرستى و خرافهگويى و تحريفهاى گوناگونْ صورت گيرد و در نهايت ، تحجّر و جُمود فكرى ، شخص را احاطه و به ورطه نابودى بكشاند.
عقل در مكاتب مختلف ، از ساختارهاى گوناگونى تشكيل يافته است. براى نمونه، فيلسوفان غربى ، به دو دسته عقلگرايان و تجربهگرايان تقسيم مىشوند. عقلگرايان نيز از ساختار يكسان عقلى برخوردار نيستند؛ زيرا ساختار عقلگرايى
دكارت ، لايب نيتز ، كانت و هگل ، با هم تفاوتهاى آشكارى دارند. عقل آدمى با همه ارزش و عظمتى كه دارد، در دامنه محدودى به سر مىبرد. گر چه در معرفت دينى، نقش اساسى دارد و در اثبات حقّانيت وحى و ضرورت بعثت پيامبران و تحليل عقلى مفاهيم دينى و تفسير گزارههاى دينى ، تواناست، ولى در برخى از مسائل ، ناتوان و قادر به درك آنها نيست و بدون دين ، در رسيدن به هدف انسانى ناتوان خواهد بود.
با اين رويكرد ، عقل و دين ، دو بالى هستند كه انسان خاكى را آسمانى مىكنند و او را به بلندمرتبهترين مرحله رشد انسانى و خدايى مىكشانند؛ كسى مىشود كه خداوند او را «خليفة اللّه» بر روى زمين معرفى و جايگزين مىسازد. بنا بر اين ، عقل و دين ، به عنوان دو حجّت الهى و دو بال كمال انسانى براى رشد و سعادت بشر ، لازم و ملزوم يكديگرند و فقدان آن دو ، مساوى با نقصان انسانى است .
منابع و مآخذ
1 . آيين و انديشه در دام خودكامگى ، سيّد محمّد خاتمى ، تهران : طرح نو، 1378 ش.
2 . إحياء علوم الدين ، ابو حامد محمّد غزالى ، بيروت: دار الإحياء التراث العربى .
3 . الأسفار الأربعة، صدر الدين محمّد الشيرازى (ملاّ صدرا) ، قم : مكتبة المصطفوى .
4 . اُصول الكافى، محمّد بن يعقوب الكلينى ، ترجمه و شرح : جواد مصطفوى، تهران : دفتر نشر فرهنگ اهل بيت، 1348 ش .
5 . اُصول الكافى، محمّد بن يعقوب الكلينى ، تحقيق : محمّد جواد المغنية ، بيروت : دار الأضواء ، 1413 ق .
6 . العين (ترتيب العين) ، خليل بن احمد الفراهيدى ، تحقيق : محمّدحسن بكايى ، قم : مؤسّسه نشر اسلامى ، 1414 ق .
7 . بحار الأنوار، محمّدباقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) ، بيروت : مؤسّسة الوفاء ، 1403 ق .
8 . برهان قاطع، محمّد حسين بن خلف تبريزى (برهان) ، به كوشش : محمّد معين ، انتشارات دانشگاه تهران ، 1335 ش .
9 . پنجاه فيلسوف بزرگ از تالس تا سارتر ، دايان كالينسون ، ترجمه : محمّد رفيعى مهرآبادى، تهران: عطايى ، 1379 ش .
10 . تاريخ جامع اديان، جان ناس ، ترجمه : على اصغر حكمت، تهران : انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى .
11 . تاريخ علوم عقلى در تمدّن اسلامى تا اواسط قرن پنجم، ذبيح اللّه صفا ، تهران : دانشگاه تهران، 1364 ش.
12 . تاريخ فلسفه اسلامى، هانرى كربن ، ترجمه : سيّد جواد طباطبايى، تهران : كوير، 1373 ش .
13 . تاريخ فلسفه در اسلام ، ميان محمّد شريف ، ترجمه : نصر اللّه پورجوادى ، تهران : مركز نشر دانشگاهى ، 1362 ش .
14 . تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، حنا الفاخورى و خليل الجرّ ، ترجمه : عبد الحميد آيتى، تهران : زمان، 1358 ش .
15 . تاريخ فلسفه در قرون وسطى و رنسانس، محمّد ايلخانى ، تهران : سمت ، 1382ش.
16 . حكيم رازى، محمّد بن زكريا، پرويز اذكايى ، تهران: طرح نو، 1384 ش.
17 . دايرة المعارف تشيّع ، تهران : نشر شهيد سعيد محبّى ، 1384 ش .
18 . دين و چشماندازهاى نو ، مايكل پيتر آلستون و ميلتون يينگر و محمّد لگنهاوزن ، ترجمه : غلامحسين توكّلى ، قم : بوستان كتاب ، 1380 ش.
19 . روح فلسفه قرون وسطى، اتين ژيلسون ، ترجمه : علىمراد داوودى، تهران : علمى و فرهنگى، 1366 ش .
20 . شرح اُصول الكافى ، صدرالدين محمّد الشيرازى (ملاّ صدرا) ، ترجمه : محمّد خواجوى ، تهران : مؤسّسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى ، 1366 ش.
21 . شرح اُصول الكافى ، تحقيق و شرح : محمّد صالح مازندرانى ، تهران : مكتبة الإسلامية، 1342 ش .
22 . شريعت در آيينه معرفت، عبد اللّه جوادى آملى ، تهران: مركز نشر فرهنگى رجاء، 1373 ش.
23 . شيعه در اسلام ، سيّد محمّد حسين طباطبايى ، قم : دفتر انتشارات اسلامى ، 1362 ش.
24 . الصحاح العربية ، اسماعيل بن حمّاد الجوهرى ، تحقيق : احمد عبد الغفار عطّار ، بيروت : دار العلم للملايين ، 1990 م .
25 . عقل و استنباط فقهى، حسين صابرى ، مشهد: بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى ، 1381 ش .
26 . عقل و اعتقاد دينى، مقدّمهاى بر فلسفه دين، مايكل پترسون و همكاران ، ترجمه : احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، تهران : طرح نو، 1376 ش.
27 . عقل و وحى در قرون وسطى، اتين ژيلسون ، ترجمه : شهرام پاژوكى، تهران: مؤسّسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1371 ش .
28 . علم اصول (مرحله اوّل و دوم) ، سيّد محمد باقر صدر ، ترجمه : نصر اللّه حكمت، تهران : اميركبير، 1364 ش.
29 . فلسفه دين در قرن بيستم، چارلز تاليافرو ، ترجمه : ان شاء اللّه رحمتى، تهران : دفتر پژوهش و نشر سهروردى، 1382 ش .
30 . كلام جديد، عبدالحسين خسروپناه ، قم : حوزه علميه قم، 1379 ش.
31 . گفتار در روش راه پروردن عقل، رنه دكارت ، ترجمه : محمّد على فروغى ، تهران : سازمان كتابهاى جيبى، 1342 ش .
32 . ماجراى فكر فلسفى در جهان اسلام، غلامحسين ابراهيمى دينانى ، تهران : طرح نو، 1376 ش.
33 . مجمع البحرين، فخرالدين الطُرَيحى ، تهران : مرتضوى ، 1363 ش .
34 . المحاكمة بين شرح الاشارات (چاپ شده در ذيل الإشارات و التنبيهات)، قطب الدين محمّد رازى ، نجف : مطبعة الحيدرى، 1377 ق .
35 . محصّل أفكار المتقدّمين و المتأخّرين من العلماء و المتكلّمين، عبد الرؤوف سعد طه ، بيروت : دار الكتاب العربى ، 1404 ق .
36 . معجم المقاييس اللغة ، ابن فارس ، تحقيق : عبد السلام محمّد هارون، قم: مكتب الإعلام الإسلامى، 1404 ق .
37 . مقدمهاى بر سير تفكّر در قرون وسطى، محمّد رضا فشاهى ، تهران : گوتنبرگ ، 1354 ش .
38 . منتهى المطلب فى تحقيق المذهب، حسن بن يوسف الحلّى ، مشهد : بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1382 ش .
39 . المنطق، محمّدرضا مظفّر ، نجف : النعمان ، 1388 ق .
40 . ميزان الحكمة ، محمّد محمّدى رىشهرى ، بيروت : دار الحديث ، 1419 ق .
41 . الميزان فى تفسير القرآن، سيّد محمّد حسين طباطبايى ، تهران : بنياد علمى فكرى علاّمه طباطبايى .
42 . الميزان فى تفسير القرآن، سيّد محمّد حسين طباطبايى ، تهران : دار الكتب الاسلاميه .
43 . فصلنامه نقد و نظر ، ش 3 .
44 . نهايه الحكمة ، سيّد محمّد حسين طباطبايى ، قم : مؤسّسة النشر الإسلامى، 1364 ش .
45 . واژههاى دخيل در قرآن مجيد، آرتور جفرى ، ترجمه: فريدون بدرهاى، تهران : توس ، 1372 ش .
46 . هرمنوتيك ، كتاب و سنّت، محمّد مجتهد شبسترى ، تهران : طرح نو، 1375ش .
معرفت خدا در روايات «الكافى»
محمد بيابانى
چكيده
در نوشتار حاضر ، اهمّيت معرفت خدا و راههاى كسب آن و همچنين ابعاد اين معرفت ، با استفاده از روايات مندرج در كتاب الكافى ، بيان گرديده است . نگارنده ، نخست به بيان مفهوم معرفت و تفاوت آن با علم پرداخته و آراى صاحبنظران را در اين زمينه ، مطرح مىنمايد . آن گاه به دستهبندى روايات الكافى در خصوص «معرفت اللّه» مىپردازد و روايات وارده در اين زمينه را شرح مىنمايد .
در اين دستهبندى ، وى ابتدا به «معرفت اللّه باللّه» اشاره كرده و در اين باب ، هفت روايت از الكافى نقل و ديدگاه شيخ كلينى و فيض كاشانى را در اين خصوص ، منعكس مىكند . در قسمت ديگرى از دستهبندى روايات ، نگارنده ، به صفات فعل بودن معرفت و هدايت خدا اشاره مىكند و در اين زمينه نيز احاديثى را مطرح و شرح مىنمايد . وى در اين قسمت ، توضيح مىدهد كه معرفت ، فعل خداست يا فعل بنده و آيا معرفت اكتسابى است يا ضرورى ؟ نگارنده ، در مورد فطرى بودن معرفت خدا نيز رواياتى از الكافى نقل را شرح و بررسى اجمالى مىنمايد .
بررسى نقش عقل در معرفت خداوند سبحان ، جواز يا عدم جواز تفكّر در باب خداوند ، مسئله عقل و اثبات خدا و انعكاس نظريه كلينى رحمهالله در اين باره ، به همراه شرح رواياتى از الكافى در اين موضوعات ، از ديگر مندرجات اين مقاله به شمار مىآيد .
كليدواژهها : معرفة اللّه ، هدايت ، الكافى ، فيض كاشانى ، فطرت ، عقل .
الف . كليات 1 . اهمّيت معرفت خدا
فضل و ارزش اصل معرفت و شناخت ، براى احدى پوشيده نيست. اهمّيت شناختِ هر چيزى ، به اعتبار و ارزش آن وابسته است. از آن جا كه خداوند متعال ، قابل مقايسه با هيچ موجودى نيست ، بنا بر اين ، معرفت او هم با هيچ معرفت ديگرى قابل مقايسه نخواهد بود. امام صادق عليهالسلام در اين خصوص مىفرمايد:
لَوْ يَعْلَمُ النَّاسُ مَا فِى فَضْلِ مَعْرِفَةِ اللَّهِ عز و جل ، مَا مَدُّوا أَعْيُنَهُمْ إِلَى مَا مَتَّعَ اللَّهُ بِهِ الْأَعْدَاءَ مِنْ زَهْرَةِ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ نَعِيمِهَا . وَكَانَتْ دُنْيَاهُمْ أَقَلَّ عِنْدَهُمْ مِمَّا يَطَئُونَهُ بِأَرْجُلِهِمْ ، وَ لَنُعِّمُوا بِمَعْرِفَةِ اللَّهِ - جَلَّ وَ عَزَّ - وَ تَلَذَّذُوا بِهَا تَلَذُّذَ مَنْ لَمْ يَزَلْ فِى رَوْضَاتِ الْجِنَانِ مَعَ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ . إِنَّ مَعْرِفَةَ اللَّهِ عز و جل آنِسٌ مِنْ كُلِّ وَحْشَةٍ وَ صَاحِبٌ مِنْ كُلِّ وَحْدَةٍ وَ نُورٌ مِنْ كُلِّ ظُلْمَةٍ وَ قُوَّةٌ مِنْ كُلِّ ضَعْفٍ وَ شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ سُقْمٍ ؛(1)
اگر مردم ، ارزش معرفت خداوند متعال را مىدانستند ، چشمانشان را به نعمتها و زرق و برق دنيا - كه خداوند ، دشمنان را از آن بهرهمند كرده است - نمىدوختند . و دنياى آنها نزد ايشان ، بسيار كوچكتر از آن مىشد كه زير پايشان لگدمال مىكنند. و با معرفت خدا ، به نعمت و لذّتى مىرسيدند همچون لذّت كسى كه تا ابد ، در باغهاى بهشت با اولياى الهى است.
همانا معرفت خداى عز و جل ، انسان را در هر وحشتى ، انس و در تنهايى ، مصاحب و در تاريكىها ، نور و از هر ضعفى، قوت و از هر بيمارى، شفاست.
كسى كه با خداى سبحان ، آشنايى پيدا كرده و با او الفتى برقرار كرده است ، به يقين مىداند كه ارزش و كمال همه اشيا ، به ارتباطشان با خداوند سبحان است و هر چيزى كه انسان را از او دور كند و مايه غفلت او از خداى تعالى باشد ، هيچ ارزشى ندارد. خداوند متعال ، صاحب همه نعمتهاى دنياست و بديهى است كسى كه با صاحب و
1) . الكافى ، ج 8 ، ص 147 .
مالك نعمتها ، در ارتباط باشد و با او آشنايى پيدا كند و با او باشد ، ديگر به آنچه در دست ديگران است ، نياز نخواهد داشت و همه زرق و برق نعمتهاى دنيوى ، در چشم او بىارزش خواهند شد. كسى كه با خداى خود الفتى برقرار كرده است و او را در كنار خويش احساس مىكند و خود را آشناى او مىيابد ، وحشت و ترسى براى او نيست. تاريكىها، تنهايىها، ناتوانىها و بيمارىها ، براى او با نور ، توانايى ، سلامتى و بهبودى ، جايگزين خواهد شد ؛ چون كه او با حقيقتى در ارتباط است كه همه روشنايىها ، سلامتىها و توانايىها از اوست.
2 . معناى معرفت و فرق آن با علم
در كتب لغت ، معرفت ، به علم و دانش معنا شده است. فِيُّومى مىنويسد:
عَرَفْتُه عِرفَةً و عِرفاناً، عَلِمتُهُ بحاسّة من الحواسّ الخمسِ. و المعرفة ، اسم منه ؛(1)
عَرَفتُه، يعنى او را به يكى از حواس پنجگانه دانستم. و معرفت ، اسم از عَرَفَ است.
ابن منظور مىگويد:
العِرفان: العلم...و عرّفه الأمر: أعلمه إيّاه. و عرّفه بيته: أعلمه بمكانه، و عرّفه به : وَسَمه.(2)
احمد بن فارس ، براى «عَرَفَ» ، دو معناى اصلى ذكر مىكند : يكى امورى كه پشت سر هم و متّصل به هم باشند و ديگرى ، سكون و آرامش. وى ، معرفت و عرفان را به معناى دوم بر مىگرداند و مىنويسد:
العين والراء والفاء، أصلان صحيحان . يدلّ أحدهما على تتابع الشىء متّصلا بعضه ببعض و الآخر على السكون والطمأنينة... .
والأصل الآخر ، المعرفة والعرفان . تقول: عَرَف فلان فلاناً عرفاناً و معرفةً ، و هذا أمرٌ معروف. و هذا يدلّ على ماقلناه من سكونه إليه ، لأنّ من أنكر شيئاً توحّش منه
و نَبَأ عنه. (1)
از اين عبارت ، استفاده مىشود كه معرفت ، دانشى است كه آرامش و سكون به همراه دارد و جمله «من أنكر شيئاً توحّش منه و نبأ عنه» ، دلالت دارد كه سكون ، وقتى براى انسان حاصل مىشود كه انسان ، با چيزى كه برخورد مىكند ، آشنا باشد . يعنى علم جزئى و تفصيلى به آن داشته باشد نه كلّى و اجمالى.
بنا بر اين به نظر مىرسد كه معرفت ، از ديدگاه روايت مذكور - كه كلينى در الكافى ذكر نموده - ، با آنچه در مقاييس اللغة در معناى آن ذكر شده ، مناسبت تام دارد و فرق آن با علم ، فقط در اين است كه معرفت ، از نظر لغت عرب ، صرفاً در مورد ادراكاتى به كار مىرود كه انسان با رسيدن به آن ، از وحشت ، دلهره و اضطراب بيرون مىآيد. بديهى است اين آرامش و سكونى كه با ادراك خاص براى انسان پديد مىآيد ، با توجّه به متعلّق ادراك ، درجات متعدد پيدا مىكند. و ممكن است معرفت چيزى ، انسان را به اندازهاى مشغول كند كه امور ديگر ، برايش هيچ اهميتى نداشته باشد.
بنا بر اين معرفت ، در حقيقت ادراك و دانش خاص است(2)و علم و ادراك ، معناى عامى است كه در مورد معرفت نيز به كار گرفته مىشود . اما سكون و آرامش ، در معناى ادراك و علم اخذ نشده است. و از آن جا كه معرفت ، ادراكى همراه با ويژگى سكون و آرامش است و در علم و ادراك ، چنين ويژگى وجود ندارد ، پس نمىتوان از علم و ادراك ، ويژگى مزبور را استفاده كرد .
حال با توجه به اين مطلب ، به تفاوت علم و معرفت از نظر برخى صاحبنظران اشاره مىكنيم:
3 . تفاوت علم و معرفت در بيان برخى صاحبنظران
يك . ابى هلال عسكرى ، مىگويد:
إنّ المعرفة ، أخصّ من العلم . لأنّها عِلمٌ بعين الشىء منفصلاً عمّا سواه . والعلم ، يكون مجملاً و مفصّلاً ؛(1)
همانا معرفت ، اخصّ از علم است ؛ زيرا معرفت ، عبارت است از علم تفصيلى به عين شئ ، با توجّه به جهات تمايز آن از اشياى ديگر و علم ، اعمّ از اجمالى و تفصيلى است.
وى ، در صفحه ديگر مىنويسد:
قيل: المعرفة ، إدراك البسائط والجزئيات والعلم ، إدراك المركّبات والكليّات . ومن ثمّ يقال: عرفتُ اللّه ولا يقال: عَلِمتُه .
وقيل: هى عبارة عن الإدراك التصوّرى . والعلم ، هو الإدراك التصديقى ... .
وقيل: المعرفة ، إدراك الشىء ثانياً بعد توسّط نسيانه . لذلك يسمّى الحقّ تعالى ، بالعالم دون العارف . وهو أشهر الأقوال فى تعريف المعرفة.
و قيل: المعرفة ، قد تقال فيما تدرك آثاره و إن لم يدرك ذاته . والعلم ، لايكاد يقال إلاّ فيما أدرك ذاته. و لذا يقال: فلان يعرف اللّه ولا يقال: يعلم اللّه ؛(2)
گفته شده است: معرفت ، ادراك بسائط و جزئيات است وعلم ، ادراك مركبات و كليّات . و به همين جهت است كه گفته مىشود: خدا را شناختم . و گفته نمىشود: خدا را دانستم.
و گفته شده است: معرفت ، ادراك تصوّرى است و علم ، ادراك تصديقى.
و گفته شده است: معرفت ، ادراك ثانوى شئ است بعد از فراموشى آن. به همين جهت است كه به خدا عارف گفته نمىشود ، ولى متّصف به عالم مىشود. و اين مشهورترين اقوال در تعريف معرفت است.
و گفته شده است: معرفت ، در جايى به كار مىرود كه چيزى ، به آثارش درك
شود ، اگرچه ذاتش درك نشود . و علم غالباً در جايى به كار مىرود كه ذات شئ درك گردد. و به همين جهت گفته مىشود: فلانى خدا را مىشناسد . و گفته نمىشود : خدا را مىداند.
دو . مرحوم شيخ بهايى ، مىنويسد:
قال بعض الأعلام: أكثر ما تطلق المعرفة على الأخير من الإدراكين للشىء الواحد ، إذا تخلّل بينهما عدم ، بأنّ أدركه أوّلاً ثمّ ذهل عنه ثمّ أدركه ثانياً ، فظهر له أنّه هو الّذى كان قد أدركه أوّلاً . و من ها هنا سمّى أهل الحقيقة بأصحاب العرفان ، لأنّ خلق الأرواح قبل خلق الأبدان كما ورد فى الحديث . وهى كانت مطّلعة على بعض الإشراقات الشهوديّة مقرّة لمبدعها بالربوبيّة ، كما قال سبحانه: «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى» . لكنّها لإلفها بالأبدان الظلمانيّة وانغمارها فى الغواشى الهيولانيّة ، ذهلت عن مولاها و مبدعها ، فإذا تخلّصت بالرياضة من أسر دار الغرور و ترقّت بالمجاهدة عن الإلتفات إلى عالم الزور ، تجدّد عهدها القديم الّذى كاد أن يندرس بتمادى الأعصار والدهور و حصل لها الإدراك مرّة ثانية . وهى المعرفة الّتى هى نور على نور ؛(1)
بعضى از بزرگان مىگويند: معرفت ، غالباً به ادراك دوم از دو ادراك شئ گفته مىشود كه بين آنها عدم ، فاصله انداخته باشد . به اين صورت كه اوّل ، آن را درك كند ، سپس از آن غافل شود و دوباره به ادراك آن نايل آيد و برايش روشن شود كه اين ، همان است كه پيشتر ، آن را درك كرده بود. و به همين جهت است كه اهل حقيقت را اصحاب عرفان ناميدهاند ؛ زيرا خداوند ، ارواح را پيش از ابدان آفريد ، همان طور كه در حديث وارد شده است. و ارواح ، در آن هنگام بر برخى از اشراقات شهودى آگاهى داشتند و بر آفريدگار خويش اقرار مىكردند ، چنان كه خداى تعالى مىفرمايد: «آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: چرا.» امّا با انس و الفتى كه با بدنهاى ظلمانى پيدا كردند و با فرو رفتن در حجابهاى هيولانى ، از
1) . الأربعون حديثاً ، ص 78 ؛ نيز ر.ك : منهاج البراعة ، ج 1 ، ص 318 ؛ مجمع البحرين ، ج 2 ، ص 1198 ؛ بحار الأنوار ، ج 69 ، ص 290.
مولا و پروردگار خويش غافل گشتند. پس وقتى كه با رياضت ، از اسارت خانه غرور و فريب ، خلاص مىشوند و با مجاهده ، از التفات به عالم دروغ و باطل ترقّى مىكنند، عهد و پيمان قديمشان - كه نزديك است با مىگذشت روزگاران و عوالم از بين رود - ، مجدّداً تازه مىشود و براى بار دوم ، برايشان ادراك پروردگار حاصل مىآيد . و اين ، همان معرفتِ نورٌ على نورٌ است.
سه . آية اللّه صافى گلپايگانى ، مىنويسد :
معرفت و عرفان، ادراك شئ است به انديشه و تدبير در اثر آن چيز ، كه اخصّ از علم است ؛ زيرا علم ، مطلق ادراك است و به تفكّر در خود شئ نيز حاصل مىشود. به عبارت ديگر مىتوان گفت: معرفت ، اعمّ است.(1)
ايشان ، بعد از ذكر وجوهى در شرح حديث «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» ، مىنويسد:
امّا معرفت ربّ ، بنا بر تمام وجوه ، به تدبّر در آثار حاصل مىشود. لذا گفته مىشود : فلان كس خدا را مىشناسد و گفته نمىشود : خدا را مىداند ؛ چون معرفت بشر به خدا ، به تدبّر در آثار اوست ، نه به انديشه در ذات او .(2)
4 . مناقشه در رأى صاحبنظران
يك . تفسير معناى معرفت به ادراك شىء به آثارش ، نه تنها با معناى لغوى معرفت - كه از كتب لغت ذكر شد - سازگارى ندارد ، بلكه از نظر كاربردهاى حديثى آن نيز ناسازگار است ؛ زيرا در حديثى كه از الكافى نقل شد، در معرفتِ خدا ، به آثار ، هيچ توجّهى نشده است و التفات و توجّه تام به خود خدا ، مطرح است . چنين معرفتى ، از خداست كه با هيچ چيزى قابل مقايسه نيست و مايه دلگرمى انسان در تمامى گرفتارىهايش است . اضافه بر اين كه «معرفت بشر به خدا به تدبّر در آثار او نه به انديشه در ذات او» ، در صورتى صحيح است كه معرفت به خود خدا ، حاصل شود .
يعنى خود خدا ، مورد ادراك قرار گيرد اگرچه از راه آثار .
ممكن است گفته شود ميان ادراك شئ از طريق آثار آن ، با ادراك شئ از طريق توجّه به خود آن شئ (بدون اين كه نظرى به آثارش شده باشد) ، فرق است. مثلاً گفته شود ادراك شئ از طريق آثار ، ادراكى مبهم و مجمل است ، ولى ادراك از طريق توجه به خود آن (بدون توجّه به آثار) ، ادراكى احاطى است. جوابْ اين است كه معرفت اجمالى و مبهم ، در مورد خداوند سبحان ، بىمعناست . خدايى كه اظهر از هر ظاهرى است ، چگونه مىشود مبهم و مجمل باشد؟! خداشناسى ، اگر از طريق خودِ او صورت بگيرد ، هيچ ابهام و اجمالى در آن نخواهد بود ؛ امّا اگر از غير طريق تعريف الهى باشد ، اصلاً معرفت خدا نيست . اين مطلب به تفصيل ، مورد بحث خواهد شد. اضافه بر همه اينها ، اين نظريه با معناى لغوى معرفت - كه ادراكِ عين شىء است - ، منافات دارد . با توجّه به آثارى كه براى معرفت در روايات ذكر شده است، روشن است كه اين معنا با آن در تخالف است ؛ زيرا از آثار معرفت ، انس با خدا و آرامش و سكون است و اين آثار ، با توجّه به معرفت خودِ خدا ، براى انسان حاصل مىشود. البته ممكن است كه شناخت برخى از آيات الهى ، اين چنين آثارى را داشته باشند ، ولى اگر اثر ، از شناخت خود آن آياتْ مستقل باشد ، نمىتوان آن را به معرفت خدا مرتبط كرد و اگر به اعتبار آيه و اثر بودن ، بوده باشد ، در حقيقت ، به معرفت خدا بازگشت مىكند.
دو . صحّت اطلاق «عَرَفتُ اللّه» و عدم صحت «عَلِمتُ اللّه» ، از اين باب نيست كه ادراك خداوند سبحان به صورت جزئى يا از طريق آثار است ؛ بلكه از اين جهت است كه اين ادراك ، لذّتآور و آرامشبخش است ، و اطلاق علم و ادراك اين جهت را ندارد. به علاوه ، در روايات مىبينيم همان طور كه معرفت ، در مورد خداوند سبحان به كار رفته ، علم نيز به او ، اطلاق گرديده است ؛ چرا كه ادراك خداوند سبحان ، در همه حال ، داراى چنين خصوصيتى نيست . به عنوان مثال ، انسان در گرفتارىها و
شدايد و قطع اميد از ماسوى اللّه ، به درك خداوند نايل مىشود ؛ ولى چنين دركى معمولاً با لذّت همراه نيست .
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
ثَلَاثٌ هُنَّ مِنْ عَلاَمَاتِ الْمُؤمِنِ : عِلْمُهُ بِاللَّهِ وَ مَنْ يُحِبُّ وَ مَنْ يُبْغِضُ .(1)
نيز مىفرمايد :
أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ ، الْعِلْمُ بِاللَّه .(2)
سه . معرفت خداوند سبحان ، منحصر به معرفت از طريق آثار نيست ؛ بلكه اصل معرفت خدا ، با تعريف مستقيم خود او ، نفس خويش را به بندگانش ، حاصل مىشود و آثار هم ، انسان را به معروف سابق خويش دلالت مىكنند . دلالت آثار هم ، به اوست ، نه اين كه ذاتى آنها باشد.(3)همچنين اگر قرار باشد معرفت ، به آثار و تفكّر در آنها حاصل شود و راه بشر جز اين نباشد ، آيا در مورد پيامبران و ائمه اطهار عليهمالسلام هم ، معرفت خداوند انحصاراً با تفكّر در آثار به وجود مىآيد؟ و اگر جواب در آنها منفى است (يعنى در مورد آنها راه ديگرى براى معرفت وجود داشته باشد) ، پس امكان آن در بقيه هم وجود خواهد داشت.
ب . معرفت اللّه در روايات «الكافى»(4)
كلينى ، در كتاب شريف الكافى ، روايات فراوانى در ابواب مختلف در ارتباط با معرفت خداوند سبحان آورده است كه ما آنها را در چند گروه ، دستهبندى و ذكر مىكنيم.
1 . معرفت اللّه باللّه
كلينى ، در الكافى ، بابى با عنوان «باب أنّه لا يعرف الاّ به» ،(1)باز كرده و سه روايت در اين باب ذكر نموده است با اين مضمون كه خداوند را بايد به خود او شناخت. در باب بعدى ، با عنوان «باب أدنى المعرفة» نيز سه روايت ذكر كرده است . در روايت سوم باب ياد شده هم به اين امر تصريح شده است. همچنين بابى با عنوان «باب البيان و التعريف و لزوم الحجّة» ،(2)باز كرده و در آن ، شش روايت آورده كه روايت اوّل ، به همين امر ، دلالت روشن دارد. در «باب حجج اللّه على خلقه»(3)هم چهار روايت آمده كه روايت اوّل ، صريح در اين مضمون است. در «باب الإضطرار إلى الحجّة» ،(4)روايت سومِ باب «إنّه لا يعرف إلاّ به» را به صورت كامل آورده است. همين روايت در باب «فرض طاعة الأئمة» ،(5)به صورت كاملتر ، ذكر گرديده است .
دعاى معروف در زمان غيبت «اللهم عرّفنى نفسك...»(6)را نقل كرده كه به صراحت بر مضمون مورد بحث دلالت دارد. در جاى ديگر همين دعا را با اندكى تغيير نقل نموده است .(7)
مجموع اين روايات كه كلينى در ابواب مختلف ذكر كرده ، هفت روايت است كه در ميان آنها ، برخى موثّق و صحيحِ اصطلاحى هستند. البته روايات «باب معرفة اللّه باللّه» ، به اين تعداد ختم نمىشود ؛ بلكه در باب معرفت ، گروههاى ديگرى از روايات وجود دارند كه مضمون اين روايات را تأييد مىكنند ، نظير : روايات فطرى بودن
معرفت خدا، فعل اللّه بودن معرفت خدا، خارج از قواى ادراكى بودن معرفت خدا ، كه در ادامه به آنها خواهيم پرداخت. اينك روايات دسته اوّل را مورد بررسى قرار مىدهيم:
حديث اوّل . امير المؤمنين عليهالسلام مىفرمايد :
اعْرِفُوا اللَّهَ ، بِاللَّهِ وَ الرَّسُولَ ، بِالرِّسَالَةِ وَ أُولِى الْأَمْرِ ، بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ الْعَدْلِ وَ الاْءِحْسَانِ ؛(1)
خدا را به خدا و رسول را به رسالت و اولى الأمر را به امر به معروف و عدل و احسان بشناسيد.
حديث دوم . على بن عقبة بن قيس مىگويد: از اميرالمؤمنين عليهالسلام سؤال شد:
بِمَ عَرَفْتَ رَبَّكَ؟ قَالَ : بِمَا عَرَّفَنِى نَفْسَهُ. قِيلَ: وَ كَيْفَ عَرَّفَكَ نَفْسَهُ؟ قَالَ: لَا يُشْبِهُهُ صُورَةٌ وَ لَا يُحَسُّ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا يُقَاسُ بِالنَّاس ؛(2)
پروردگارت را به چه چيزى شناختى؟ فرمود: «به همان چيزى كه نفس خودش را به من شناساند» . گفته شد: چگونه نفس خودش را برايت تعريف كرد؟ فرمود: «هيچ صورتى ، شبيه او نيست . با حواس ، حسّ نمىشود و به مردم ، قياس نمىگردد» .
حديث سوم . منصور بن حازم مىگويد: به امام صادق عليهالسلام عرض كردم:
إِنِّى نَاظَرْتُ قَوْماً فَقُلْتُ لَهُمْ: إِنَّ اللَّهَ - جَلَّ جَلاَلُهُ - أَجَلُّ وَ أَعَزُّ وَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يُعْرَفَ بِخَلْقِهِ ، بَلِ الْعِبَادُ يَعْرِفُونَ بِاللَّهِ. فَقَالَ: رَحِمَكَ اللَّهُ ؛(3)
با گروهى مناظره كردم و به آنها گفتم: خداوند - عزّ و جلّ - بزرگتر و ارجمندتر و گرامىتر از آن است كه به خلقش شناخته شود ، بلكه بندگان [خدا را] به او مىشناسند. حضرت فرمود: خداى رحمتت كند!
حديث چهارم . امام صادق عليهالسلام فرمود:
إِنَّ أَمْرَ اللَّهِ ، كُلَّهُ عَجِيبٌ ، إِلاَّ أَنَّهُ قَدِ احْتَجَّ عَلَيْكُمْ بِمَا قَدْ عَرَّفَكُمْ مِنْ نَفْسِهِ ؛(1)
همانا كار خدا ، همهاش عجيب است ، جز اين كه او به آنچه از نفس خويش معرفى كرده ، بر شما احتجاج مىكند.
حديث پنجم . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
إِنَّ اللَّهَ احْتَجَّ عَلَى النَّاسِ بِمَا آتَاهُمْ وَ عَرَّفَهُمْ ؛(2)
همانا ، خداوند ، بر مردم به آنچه به آنها داده و معرفى كرده ، احتجاج مىكند.
دلالت اين حديث بر معرفت اللّه باللّه ، با توجّه به روايت چهارم روشن است ؛ زيرا يكى از مصاديق معرّفى خداوند سبحان ، معرفى او ، نفس خويش را بر بندگانش است .
حديث ششم . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
لَيْسَ لِلَّهِ عَلَى خَلْقِهِ أَنْ يَعْرِفُوا وَ لِلْخَلْقِ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُعَرِّفَهُمْ وَ لِلَّهِ عَلَى الْخَلْقِ إِذَا عَرَّفَهُمْ أَنْ يَقْبَلُوا ؛(3)
براى خدا بر عهده خلق نيست كه بشناسند و براى خلق بر عهده خداست كه معرّفى كند . و آن گاه كه خدا معرفى كرد ، براى خدا به عهده خلق است كه بپذيرند.
اين حديث هم با توجّه به حديث چهارم ، دلالت دارد كه خداشناسى هم بايد از ناحيه خودِ خدا شروع شود و بر اوست كه خود را به خلق معرفى كند و بر عهده آنهاست كه تعريف او را بپذيرند و بر آن گردن نهند.
حديث هفتم . دعاى معروفى از امام صادق عليهالسلام است كه ايشان ، خواندن آن را در زمان غيبت توصيه مىكند:
اللَّهُمَّ عَرِّفْنِى نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِى نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْكَ . اللَّهُمَّ عَرِّفْنِى نَبِيَّكَ
فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِى نَبِيَّكَ لَمْ أَعْرِفْهُ قَطُّ . اللَّهُمَّ عَرِّفْنِى حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِى حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِى ؛(1)
خداوندا! خود را به من معرفى كن كه اگر خود را به من معرفى نكنى ، تو را نخواهم شناخت. خداوندا! پيامبرت را به من معرفى كن كه اگر او را به من معرفى نكنى ، هيچ گاه او را نخواهم شناخت. خداوندا! حجّت خويش را به من معرّفى كن كه اگر او را به من معرّفى نكنى ، از دين خويش گم خواهم شد.
معلوم است كه اين دعا را كسى مىخوانَد كه معرفت خدا و معرفت پيامبر و حجّت او را دارد . و اين هيچ مشكلى در اصل مضمون دعا و سازگارى آن با روايات پيشين ايجاد نمىكند ؛ چرا كه داعى با اين دعا، استمرار و تداوم معرفى خداوند و ازدياد درجات معرفت را طلب مىكند. اين دعا از اين جهت ، نظير آيه شريفه «اهْدِنَا الصِّرَ طَ الْمُسْتَقِيمَ»است ؛ زيرا اين آيه را حتى پيامبر صلىاللهعليهوآله وسلم و ائمّه اهل بيت عليهمالسلام و مؤمنان نيز مىخوانند ، با آن كه يقيناً در صراط مستقيم هستند و در عين حال باز هم هدايت به صراط مستقيم را از خداوند طلب مىكنند و مرادشان استمرار و تداوم هدايت و ازدياد درجات آن است .(2)
پس مضمون دعاى شريف عصر غيبت ، با روايات قبلى ، همخوانى كامل دارد . در نتيجه ، مضمون همه اين روايات ، همديگر را مورد تأييد قرار مىدهند و همگى ، انسان را به اين نكته اساسى توجّه مىدهند كه معرفت خداوند سبحان ، به تعريف خود او تحقّق پيدا مىكند.
همچنين از ظاهر اين رواياتْ استفاده مىشود كه اين تعريف ، به طور مستقيم از سوى خداى سبحانْ صورت مىگيرد و با تفكّر و تدبّر در آثار ، حاصل نمىشود. در نتيجه ، روشن است كه منظور از دعاى «اللّهم عرّفنى نفسك» ، تفكّر در آثار نيست ؛
بلكه اين هم مثل آيه شريفه «اهْدِنَا الصِّرَ طَ الْمُسْتَقِيمَ» ، اين نكته را يادآورى مىكند كه معرفت خدا را از خودِ خدا بايد طلب كرد.
در روايت ديگرى كه مرحوم صدوق نقل كرده ، به صورت خيلى روشن ، بر اين معنا تأكيد شده است ، جايى كه امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
إِنَّمَا عَرَفَ اللَّهَ مَنْ عَرَفَهُ بِاللَّهِ فَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ . بِهِ فَلَيْسَ يَعْرِفُهُ . إِنَّمَا يَعْرِفُ غَيْرَه...فَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُؤمِنُ بِمَا لَا يَعْرِفُ فَهُوَ ضَالٌّ عَنِ الْمَعْرِفَةِ . لاَ يُدْرِكُ مَخْلُوقٌ شَيْئاً إِلاَّ بِاللَّهِ وَ لاَ تُدْرَكُ مَعْرِفَةُ اللَّهِ إِلاَّ بِاللَّه ؛(1)
خداشناس ، فقط كسى است كه خدا را به خود او بشناسد. كسى كه خدا را به خود او نشناسد ، خدا را نشناخته و غير خدا را شناخته است....و كسى كه مىپندارد ايمان به خداى ناشناخته دارد ، او از معرفت خدا گم شده است. مخلوق ، هيچ چيزى را جز به خدا نمىشناسد و معرفت خدا جز به او درك نمىشود.
در اين حديث شريف ، به روشنى معرفت به واسطه غير ، به كلّى نفى شده است و تصريح گرديده كه راه معرفت ، تنها به خود اوست ، نه غير او ، و معرفت خدا به غير او ، معرفت غير اوست ، نه معرفت او. حتّى معرفت غير او به عنوان غير او بودن هم ، به او حاصل مىشود. به عبارت ديگر ، انسان وقتى مىتواند بگويد «اين غير اوست» كه قبلاً او را شناخته باشد.
علاّمه طباطبايى رحمهالله در توضيح حديث سدير صيرفى ،(2)اين گونه بيان مىكند:
فالسبيل الحقّ فى المعرفة ، أنْ يعرفَ هو أوّلا ثم تعرف صفاته ثم يعرف بها ما يعرف من خلقه لابالعكس . و لو عرّفناه بغيره لن نعرفه بالحقيقة و لو عرّفنا شيئاً من خلقه لا به بل بغيره . فذلك المعروف الّذى عندنا يكون منفصلاً عنه تعالى غير مرتبط به...فيجب أن يعرف اللّه سبحانه قبل كل شىء ، ثمّ يعرف كلّ شىء بماله من
الحاجة إليه حتّى يكون حقّ المعرفة ؛(1)
پس راه حق در معرفت خداوند ، آن است كه ابتدا ، خودِ خدا شناخته شود و آن گاه صفات او شناخته شود و پس از آن ، خلق به او شناخته شود ، نه بر عكس. اگر ما خدا را به غير او بشناسيم ، هرگز او را نشناختيم و اگر چيزى از خلق خدا را ، نه به او ، بلكه به غير او بشناسيم، معرفت ما نسبت به آن شىء ، جدا از معرفت خدا است و آنچه شناختهايم ، هيچ ارتباطى باخدا پيدا نمىكند... پس بايد خداوند ، پيش از هر چيزى شناخته شود و آن گاه همه موجودات ، با تمام نيازهايشان به او شناخته شوند تا معرفت حقيقى ، تحقّق پيدا كند .
يك . نظر كلينى در معناى روايات «معرفة اللّه باللّه»
ايشان در شرح روايت «اعرفوا اللّه باللّه» مىنويسد:
مَعْنَى قَوْلِهِ عليهالسلام : اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ ، يَعْنِى أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْأَشْخَاصَ وَ الْأَنْوَارَ وَ الْجَوَاهِرَ وَ الْأَعْيَانَ، فَالْأَعْيَانُ الْأَبْدَانُ وَ الْجَوَاهِرُ الْأَرْوَاحُ . وَ هُوَ - جَلَّ وَ عَزَّ - لاَ يُشْبِهُ جِسْماً وَ لاَ رُوحاً . وَ لَيْسَ لِأَحَدٍ فِى خَلْقِ الرُّوحِ الْحَسَّاسِ الدَّرَّاكِ ، أَمْرٌ وَ لاَ سَبَبٌ . هُوَ الْمُتَفَرِّدُ بِخَلْقِ الْأَرْوَاحِ وَ الْأَجْسَامِ ، فَإِذَا نَفَى عَنْهُ الشَّبَهَيْنِ ، شَبَهَ الْأَبْدَانِ وَ شَبَهَ الْأَرْوَاحِ ، فَقَدْ عَرَفَ اللَّهَ بِاللَّهِ . وَ إِذَا شَبَّهَهُ بِالرُّوحِ أَوِ الْبَدَنِ أَوِ النُّورِ ، فَلَمْ يَعْرِفِ اللَّهَ بِاللَّهِ ؛(2)
معناى سخن امام عليهالسلام كه مىفرمايد: «خدا را به خدا بشناسيد» ، اين است كه خالق اشخاص ، انوار ، جواهر و اعيان، خداوند سبحان است. اعيان ، عبارت از ابدان است و جواهر ، عبارت از ارواح. خداوند متعال ، نه به جسم شباهت دارد و نه به روح. هيچ كسى در آفريدنِ روح حسّاس و درك كننده، امرى و دخلى ندارد ؛ بلكه خالق ارواح و اجسام، تنها خداى تعالى است.
پس وقتى شباهت به ابدان و ارواح، از خداوند سبحان نفى شود ، خداى تعالى به
خود او شناخته مىشود و آن گاه كه به روح يا بدن يا نور تشبيه گردد، خدا به خدا شناخته نشده است.
كلام كلينى را مىتوان به دو گونه بيان كرد . اوّل اين كه معرفت حقيقى خداوند سبحان ، تنها به تعريف او صورت مىگيرد و انسان ، حقيقتاً با تعريف خدا ، نفس خويش را به او، خداشناس مىشود . خداوند سبحان و معرفت او ، هيچ گونه سنخيتى با هيچ مخلوقى ندارد . از سوى ديگر ، به طور طبيعى ، اگر بخواهيم كسى را به خداى معروف نزد او متوجّه كنيم ، بايد از الفاظ مشترك ميان او و خلق استفاده كنيم . بديهى است كه معانى متبادر به ذهن از الفاظ هم غالباً امورى خلقىاند و ذهنها بيشتر با آنها مأنوساند . پس متكلّمى كه مىخواهد مخاطبان خويش را متوجّه خدا كند ، چارهاى ندارد جز اين كه همراه با صفات ثبوتى و در كنار آنها ، از صفات سلبى هم استفاده كند و خدا را از هر گونه شباهت تنزيه كند.
دوم اين كه مراد از كلام كلينى ، نفى هر گونه معرفتى به خداوند سبحان ، جز از طريق تنزيه و تشبيه باشد. به عبارت ديگر ، منظور كلينى اين باشد كه معرفت خداوند سبحان ، عيناً همان تنزيه و نفى تشبيه به خلق است. بديهى است كه اين سخن نامعقولى است ؛ زيرا روشن است كه نفى تشبيه ، وقتى معنا پيدا مىكند كه موضوعى در كار باشد و انسان ، با آن آشنايى داشته باشد و آن را از مشابهت به امور ديگر تنزيه كند ؛ امّا اگر هيچ گونه معرفتى به موضوع نداشته باشد و موضوع ، مجهول مطلق باشد ، نفى تشبيه و تنزيه او ، امرى نامعقول و غير قابل فهم خواهد بود. بنا بر اين چارهاى نيست جز اين كه كلام كلينى و همين طور رواياتى كه در باب نفى تشبيه و تنزيه خداى سبحان از شباهت به خلق داده شده است، به معناى اوّل حمل شود.
دو . اشكال فيض كاشانى بر نظريه كلينى
مرحوم فيض كاشانى ، يكى از شارحان اصول الكافى است. ايشان ، نظريه كلينى را
مبهم و مجمل شمرده ، مىنويسد:
امّا تفسير الكلينى رحمهالله ففيه إجمال و إبهام و هو لا يوضح المطلوب حقّ الإيضاح ؛
امّا تفسير كلينى رحمهالله ، اجمال و ابهام دارد و مطلوب را چنان كه بايد توضيح نمىدهد.
سپس ايشان معناى «معرفة اللّه باللّه» را به اين صورت بيان مىكند كه:
إنّ لكلّ شىء ماهيّة ، هو بها هو . و هى وجهه الّذى إلى ذاته، كذلك لكلّ شىء حقيقة محيطة به ، بها قوام ذاته و بها ظهور آثاره و صفاته و بها حوله عما يرديه و يضرّه و قوّته على ما ينفعه و يسرّه؛ و هى وجهه الّذى إلى اللّه سبحانه و إليها أشير
بقوله - عزّ و جلّ - : «وَاللهُ بِكُلِّ شَىءٍ مُحِيطٌ»(1)و بقوله سبحانه : «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ»(2)... فإن تلك الحقيقة ، هى الّتى تبقى بعد فناء الأشياء. فقوله عليهالسلام :
«اعرفوا اللّه باللّه» ، معناه انظروا فى الأشياء إلى وجوهها الّتى إلى اللّه سبحانه بعد ما أثبتم أن لها ربّا صانعاً ؛(3)
338.
هويّت هر چيزى ، به ماهيّت آن است و ماهيّت هر چيزى ، جهت ذاتى آن است. و هر چيزى را غير از ماهيّت، حقيقتى است محيط به آن شىء كه قوام ذات آن و ظهور آثار و صفات و قوّت آن است ، از همه آنچه او را نابود مىكند و ضرر مىرساند يا به او منفعت مىرساند و خوشحالش مىكند. اين حقيقت وجه او به خداوند سبحان است و آيات شريفه «خداوند به هر چيزى محيط است» و «او هر جا كه باشيد ، با شماست» و...به اين حقيقت اشاره دارند كه بعد از فناى اشيا ، باقى مىمانَد.
پس قول امام عليهالسلام كه مىفرمايد: «خدا را به خدا بشناسيد» ، به اين معناست كه در اشيا ، به وجهى كه به خدا دارند نگاه كنيد ، بعد از آن كه اثبات كرديد كه آنها را ربّ و صانعى است.
ايشان ، تصريح مىكند كه در هر چيزى ، دو جهت وجود دارد: يكى جهت ماهيت
شئ است كه هويت آن به اوست. جهت دوم ، جهت الهى اوست كه محيط بر آن است و همه آثار و صفات آن شئ به اوست. روشن است كه از نظر اصطلاح حكمت متعاليه - كه مرحوم فيض كاشانى هم از بزرگان آن به شمار مىرود - هر چيزى را دو جهت وجود دارد كه عبارت است از ماهيت و وجود. ماهيت ، عبارت است از جنبه تعيّنى آن شئ كه موجب امتياز آن از امور ديگر مىشود. يعنى در حقيقت ، هويت و شخصيت شئ ، يعنى ما به الإمتياز آن شئ از ديگران ، به آن واسطه است. جهت ديگر نيز عبارت از وجود شئ است كه آثار و صفات شئ ، به واسطه آن جهت ظاهر مىشود.
اگر كسى در اشيا ، به جهت وجود بدون جهت ماهيّت آنها ، نظر كند ، در اين جا معرفة اللّه باللّه تحقّق پيدا مىكند ؛ زيرا وجود اشيا ، كه قوام آنها به اوست ، در حقيقتْ همان خداست و همه تأثير اشيا ، به او تحقّق پيدا مىكند. اين معنا با توجّه به استشهادى كه به آيات شريفه كرده است ، خيلى روشن و واضح است ؛ زيرا تصريح مىكند كه آيه «إنّهُ بِكُلِّ شَىءٍ مُحِيطٌ»به همان جهت الهى اشيا ، نظر و اشاره دارد كه محيط بر همه چيز است. پس مراد مرحوم فيض از «وجهه إلى اللّه» ، يعنى خداى تعالى در اين شئ البته بدون توجّه به «در اين شئ بودن» با اين خصوصيت ، فنايى براى آن نيست و محيط به همه اشياست.
2 . معرفت خدا و هدايت ، فعل خداست
خداوند متعال ، در آيات قرآن كريم به صراحت ، هدايت را بر عهده خدا گرفته و خلق را از تكليف به آن برى كرده است.
«إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَى» ؛(1)
هدايت ، منحصراً به عهده ماست.
1) . سوره ليل ، آيه 12.
«لَّيْسَ عَلَيْكَ هُدَاهُمْ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يَهْدِى مَن يَشَآءُ» ؛(1)
هدايت آنها بر عهده تو نيست ؛ بلكه خداست كه هر كس را بخواهد هدايت مىكند.
در اين آيات شريف ، متعلَّق هدايت ، ذكر نشده است ؛ بلكه هدايت يافتن به طور مطلق ، از خلق نفى گرديده است و خداى تعالى ، آن را بر عهده خود گرفته است ؛ امّا روشن است كه اين هدايت ، در ارتباط با تكليف است ؛ يعنى منظور هدايت ، نسبت به چيزى است كه انسان با راه يافتن به او برايش تكليف لازم مىآيد. بديهى است كه در رأس چنين هدايتى ، هدايت به خداوند سبحان و معرفت او قرار دارد ؛ زيرا منشأ تكليف انسانى ، از اوست و اوست كه مولا ، صاحب نعمت ، مالك و مدبّر انسان و همه مخلوقات است. بنا بر اين انسان با شناخت او ، به نور عقل خويش متوجّه مىشود كه بايد در مقابل او خضوع كند و حرمت او را نگه دارد و بىاذن او دست به كارى نزند.
كلينى ، در كتاب شريف الكافى ، رواياتى به همين مضمون نقل كرده است. در اين دسته از روايات ، تصريح شده كه معرفت ، فعل خداست و انسان ، مكلّف به معرفت نيست. ذيلاً برخى از روايات و شرح آنها مطرح مىگردد.
حديث اوّل . عبد الأعلى مىگويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم:
أَصْلَحَكَ اللَّهُ ، هَلْ جُعِلَ فِى النَّاسِ أَدَاةٌ يَنَالُونَ بِهَا الْمَعْرِفَةَ؟ قَالَ: فَقَالَ: لاَ. قُلْتُ: فَهَلْ كُلِّفُوا الْمَعْرِفَةَ؟ قَالَ: لاَ. عَلَى اللَّهِ الْبَيَانُ: «لاَ يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا»(2)وَ «لاَ يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلاَّ مَا آتَاهَا ۚ»(3)؛(4)
خدا خيرت دهد! آيا در مردم ، ابزارى قرار داده شده كه با آن، خدا را بشناسد؟
فرمود: «نه» . پرسيدم: آيا آنها را به معرفت ، تكليف كرده است؟ پاسخ داد: «نه،
تنها به عهده خداست كه بيان كند : «خداوند هيچ كسى را تكليف نمىكند مگر به اندازه توان او» و «خداوند هيچ كس را تكليف نمىكند مگر به اندازهاى كه به او عطا كرده است»» .
گر چه به ظهور اولى در اين حديث شريف ، معرفت ، به طور مطلق نفى شده است ؛ ولى با توجّه به اين كه سؤالكننده از ابزار معرفت پرسيده است، معلوم مىشود كه سؤال ، به معرفت خداوند سبحان و امور ديگرى كه بشر با قواى ادراكى خود از معرفت آنها ناتوان است ، اختصاص دارد ، مانند افعال الهى. از سوى ديگر ، امام عليهالسلام در جواب ، با استشهاد به دو آيه مذكور ، به اين نكته اشاره كرده است كه معرفت ، از توان بشر خارج است و معلوم است اوّلين معرفتى كه از عهده و توان قواى ادراكى بشر خارج است ، معرفت خداوند سبحان است.
حديث دوم . محمّد بن حكيم مىگويد: به امام صادق عليهالسلام عرض كردم:
الْمَعْرِفَةُ مِنْ صُنْعِ مَنْ هِىَ؟ قَالَ: مِنْ صُنْعِ اللَّهِ ، لَيْسَ لِلْعِبَادِ فِيهَا صُنْعٌ ؛(1)
معرفت ، كار كيست؟ فرمود: «كار خداست و بندگانْ در معرفت ، كارهاى نيستند» .
حديث سوم . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
سِتَّةُ أَشْيَاءَ لَيْسَ لِلْعِبَادِ فِيهَا صُنْعٌ: الْمَعْرِفَةُ وَ الْجَهْلُ وَ الرِّضَا وَ الْغَضَبُ وَ النَّوْمُ وَ الْيَقَظَةُ ؛(2)
شش چيز است كه كارِ بندگان نيست: معرفت و جهل، رضايت و غضب، خواب و بيدارى.
در اين دو حديث ، هر معرفتى به طور مطلق ، فعل خداوند شمرده شده است ، نه فعل بندگان. بر اساس اين دو روايت ، به يقين و بى هيچ شك و ترديد مىتوان گفت كه همه معارفى كه ما به آن دست پيدا مىكنيم ، از ناحيه خداوند سبحان به ما عطا مىشوند ؛ ولى آيا معرفت همه آنها را خداوند سبحان به يك نحو به ما عطا مىكند يا
به طرق و اسباب مختلف؟
روشن است كه خداوند براى هر معرفتى ، طرق و اسباب و آلاتى قرار داده است كه انسان با استفاده از آنها و با قرار گرفتن در طريق آنها ، به آن معارف دست مىيابد ؛ يعنى خداوند سبحان ، معرفت آنها را از اين طرق و اسباب به ما مىرسانَد و آنها واقعا ابزار معرفتاند. يعنى خداوند ، شناخت و معرفت را در ذات آنها قرار داده است. نور عقل ، ذاتش كشف است و ذاتا كاشفيت دارد ؛ يعنى خدا آن را با اين ويژگى ذاتى ، آفريده است. بنا بر اين اين ابزار ، چون ذاتش كشف كردن و شناساندن است ، به هر كس داده شود ، او را از كشف و شناخت بهرهمند خواهد نمود ؛ امّا آيا معرفت خود خداوند سبحان و اوصاف و افعال او هم از طريق ابزار و آلات و اسباب صورت مىگيرد؟
معلوم است كه جواب منفى است ؛ زيرا روشن است كه همه قواى ادراكى بشر ، حتّى عقل ، از راهيابى به معرفت خداى متعال و اوصاف و افعالش عاجز و ناتوان است.(1)
اتّحاد مضمون اين گروه از آيات و روايات كه ذكر گرديد ، با روايات معرفت اللّه باللّه كه پيش از اين بيان گرديد ، روشن و واضح است . هر دو طايفه ، در بيان اين امر هستند كه راه معرفت خداوند سبحان ، تنها اوست و بندگان ، هيچ راهى و ابزارى براى رسيدن به شناخت او ندارند و بر عهده خداست كه خود را بر بندگانش معرفى كند و بندگان ، هيچ تكليفى در به دست آوردن آن ندارند.
ممكن است كه گفته شود، چون عقل ، فضل و احسان خداست ، پس چيزى را كه به واسطه عقل درك مىكند ، آن هم فعل خدا محسوب خواهد شد ؛ اما مراد از معرفت
1) . در مباحث بعدى ، رواياتى كه بيانگر ناتوانى عقل و قواى ادراكى انسان از معرفت خداوند سبحان هستند ، مطرح خواهد شد.
اللّه باللّه و فعل اللّه بودن معرفت ، آن نيست كه خداوند به انسان عقل داده و انسان با عقل خويش مىتواند معرفت خداى سبحان را تحصيل كند ؛ زيرا در اين صورت ، معرفت خداوند سبحان ، ديگر هيچ خصوصيتى نخواهد داشت و هيچ فرقى بين معرفت خدا و ساير معارف ، از اين جهت نخواهد بود و هر معرفتى كه از طريق قواى ادراكى انسانى به انسان برسد ، فعل اللّه خواهد بود. در حالى كه معلوم است معرفت خداى سبحان ، سنخ ديگرى از معرفت است كه تنها به تعريف خودِ او حاصل مىشود و حتّى بعد از تعريف هم نمىتوان آن را تحت ادراك عقل آورد. ناتوانى عقل از معرفت خدا ، بسيار روشن است ؛ چرا كه خالق و مالك عقل ، به هيچ وجه ، تحت ادراك آن واقع نمىشود . پس در اين جهت ، تفاوتى در معرفت خداى تعالى ، پيش از تعريف خداى تعالى نفس خويش را به بندگان و پس از تعريف ، وجود ندارد. عقل ، پس از تعريف ، باز هم خدا را تحت ادراك خود در نمىآورد و خداست كه خود را به او ظاهر مىكند ، بدون اين كه عقل ، نسبت به او دركى از ناحيه خود داشته باشد .
يك . رواياتى كه معرفت را فعل بندگان مىشمارد
حديث اوّل . امام موسى بن جعفر عليهماالسلام مىفرمايد:
أَوَّلُ الدِّيَانَةِ بِهِ ، مَعْرِفَتُهُ وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ ، تَوْحِيدُه ؛(1)
اوّل ديندارى به خدا ، معرفت اوست و كمال معرفتش ، توحيد اوست.
ظاهر اين روايت ، دلالت دارد كه آن كه مىخواهد به دين خدا عمل كند و خود را در زمره دينداران قرار دهد ، اوّلين كارى كه بايد بكند ، كسب معرفت خداست و آن گاه ، گردن نهادن به فرامين و دستورهاى اوست .
حديث دوم . از امام سجاد عليهالسلام سؤال شد:
أَىُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ - عَزَّ وَ جَلَّ - ؟ فَقَالَ: مَا مِنْ عَمَلٍ بَعْدَ مَعْرِفَةِ اللَّهِ - جَلَّ وَ
1) . الكافى ، ج 1 ، ص 140 .
عَزَّ - وَ مَعْرِفَةِ رَسُولِهِ صلىاللهعليهوآله وسلم ، أَفْضَلَ مِنْ بُغْضِ الدُّنْيَا ؛(1)
كدامين عمل نزد خداى - عزّوجلّ - افضل است؟ فرمود: «هيچ عملى بعد از معرفت خداوند سبحان و معرفت رسولش صلىاللهعليهوآله وسلم ، بهتر از بغض دنيا نيست» .
حديث سوم . امام باقر عليهالسلام مىفرمايد:
ذِرْوَةُ الْأَمْرِ وَ سَنَامُهُ وَ مِفْتَاحُهُ وَ بَابُ الْأَشْيَاءِ وَ رِضَا الرَّحْمَنِ - تَبَارَكَ وَ تَعَالَى - ، الطَّاعَةُ لِلاْءِمَامِ بَعْدَ مَعْرِفَتِه ؛(2)
بلنداى امر و قلّه و كليد آن و باب اشيا و خشنودى خداى رحمان، اطاعت از امام ، بعد از معرفت اوست.
اين حديث ، در صورتى محل شاهد ما خواهد بود كه مرجع ضمير در «بعد معرفته» ، خداوند سبحان باشد ، همان طور كه مرحوم ملاصالح مازندرانى به آن تصريح كرده است.(3)
حديث چهارم . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
وَجَدْتُ عِلْمَ النَّاسِ كُلَّهُ فِى أَرْبَعٍ ، أَوَّلُهَا أَنْ تَعْرِفَ رَبَّكَ وَ الثَّانِى أَنْ تَعْرِفَ مَا صَنَعَ بِكَ وَ الثَّالِثُ أَنْ تَعْرِفَ مَا أَرَادَ مِنْكَ وَ الرَّابِعُ أَنْ تَعْرِفَ مَا يُخْرِجُكَ مِنْ دِينِكَ ؛(4)
علم مردم را در چهار چيز يافتم: اوّل آنها اين است كه پروردگارت را بشناسى. دوم آن كه بدانى پروردگارت با تو چه كرده است. سوم آن كه بدانى از تو چه مىخواهد. چهارم آن كه بدانى چه چيزى تو را از دينت بيرون مىكند.
مضمون اين چهار حديث ، ظاهراً با احاديث قبلى ، منافات دارد ؛ زيرا در احاديث پيشين ، سخن از اين بود كه معرفت خدا ، فعل اوست و بندگان در تحصيل معرفت ، وظيفهاى ندارند ؛ امّا اين احاديث ، دلالت دارد كه معرفت ، فعل بندگان است و بر
آنها لازم است كه در تحصيل آن سعى و كوشش كنند . حال بايد ديد براى حلّ تعارض بين اين دو دسته از روايات ، آيا در خودِ روايات ، شاهد جمعى وجود دارد يا خير؟
دو . حلّ تعارض
نكتهاى كه در حلّ تعارض بايد بدان توجّه كرد ، اين است كه معرفتْ در روايات ، دو كاربرد دارد. اوّل ، معرفتى كه فعل خداوند سبحان است و بندگان در آن وظيفهاى ندارند. دوم ، معرفتى كه اثر و نتيجه معرفت اوّلى است.
از نظر روايات و عرف شايع ، عقلاً از كسى كه علمى را فرا مىگيرد ، ولى آن را به كار نمىبندد ، نفى علم مىشود. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
لَا يَقْبَلُ اللَّهُ عَمَلاً إِلاَّ بِمَعْرِفَةٍ وَ لَا مَعْرِفَةَ إِلَّا بِعَمَلٍ ، فَمَنْ عَرَفَ دَلَّتْهُ الْمَعْرِفَةُ عَلَى الْعَمَلِ وَ مَنْ لَمْ يَعْمَلْ ، فَلَا مَعْرِفَةَ لَه ؛(1)
خداوند ، هيچ عملى را بدون معرفت نمىپذيرد و هميشه معرفت ، با عمل همراه است. كسى كه عمل مىكند ، معرفت ، او را به عمل رهنمون مىكند و آن كه عمل نمىكند ، معرفتى براى او نيست.
در اين حديث ، معرفتى كه به دنبال خود ، عمل نياورَد ، معرفت شمرده نشده است. بنا بر اين خداى سبحان ، معرفت خويش را به بندهاش عطا مىكند و خود را به او معرفى مىكند ؛ امّا چنانچه او به اين معرفت ، ترتيب اثر ندهد و آن را تصديق نكند و در مقابل آن تسليم نشود ، معرفت ، از او نفى مىگردد. گويا كه معرفت انسان ، همان تصديق و تسليم اوست. امام باقر عليهالسلام مىفرمايد:
إِنَّمَا يَعْبُدُ اللَّهَ مَنْ يَعْرِفُ اللَّهَ ، فَأَمَّا مَنْ لَا يَعْرِفُ اللَّهَ فَإِنَّمَا يَعْبُدُهُ هَكَذَا ضَلَالًا. قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ ، فَمَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ؟ قَالَ: تَصْدِيقُ اللَّهِ عز و جل وَ تَصْدِيقُ رَسُولِهِ صلىاللهعليهوآله وسلم وَ مُوَالَاةُ عَلِىٍّ عليهالسلام وَ الاِئْتَِمامُ بِهِ وَ بِأَئِمَّةِ الْهُدَى عليهمالسلام وَ الْبَرَاءَةُ إِلَى اللَّهِ عز و جل مِنْ عَدُوِّهِمْ ، هَكَذَا
1) . الكافى ، ج 1 ، ص 44 ؛ المحاسن ، ج 1 ، ص 315 ؛ تحف العقول ، ص 294 .
يُعْرَفُ اللَّهُ عز و جل ؛(1)
تنها كسى ، خدا را عبادت مىكند كه او را شناخته باشد ؛ امّا كسى كه خدا را نشناخته باشد ، خدا را اين گونه - از سر گمراهى - عبادت مىكند [يعنى چون مخالفان] . پرسيدم: معرفت خدا ، به چه معناست؟ فرمود: «تصديق خداى عز و جل و تصديق رسولش صلىاللهعليهوآله وسلم و پذيرش ولايت على عليهالسلام و اقتدا به ائمه هدى عليهمالسلام و برائت از دشمنانشان . معرفت خدا به همين صورت است.
در حديث جنود عقل و جهل نيز معرفت ، در مقابل انكار ، قرار داده شده است. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
الْمَعْرِفَةُ وَ ضِدَّهَا الاْءِنْكَار .(2)
پس با توجّه به اين دسته از روايات ، روشن شد كه مراد از معرفتى كه فعل خداست ، همان است كه به تعريف خود خدا و به اعطاى او ، براى بنده حاصل مىشود و مراد از معرفتى كه فعل بشر و وظيفه اوست ، تصديق و تسليم در مقابل تعريف الهى و عمل به وظايف بندگى و مراعات حريم مولوى خداست. بنا بر اين ، بندهاى كه به وظيفه بندگى خويش عمل نمىكند و حرمت خداوند سبحان را حفظ نمىكند ، به وظيفه معرفتى خويش عمل نكرده است. اين وظيفه ، در حديثى به صراحت بيان شده است. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
لَيْسَ لِلَّهِ عَلَى خَلْقِهِ أَنْ يَعْرِفُوا. وَ لِلْخَلْقِ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُعَرِّفَهُمْ. وَ لِلَّهِ عَلَى الْخَلْقِ إِذَا عَرَّفَهُمْ أَنْ يَقْبَلُوا ؛(3)
براى خدا بر عهده بندگان نيست كه بشناسند ؛ بلكه براى خلق ، به عهده خداست كه معرفى كند. و براى خدا بر عهده بندگان است كه وقتى معرّفى كرد ، بپذيرند.
پس با توجّه به اين روايات ، روشن گرديد كه هيچ تعارضى بين دو گروه از
روايات مذكور وجود ندارد و هر كدام از آنها نظر به جهتى خاص دارد كه ديگرى به آن جهت ، ناظر نيست و متعلّق نفى واثبات ، واحد نيست.
سه . اكتسابى و ضرورى بودن معرفت ، از ديدگاه عالمان دينى
اكثر متكلّمان و صاحبنظران ، بر خلاف صريح آيات و رواياتى كه نقل شد ، معتقدند كه معرفت خداوند سبحان ، نظرى و اكتسابى است و تنها تعداد اندكى از آنان ، همانند متون روايى ، معرفت خداوند سبحان را فعل او مىدانند. البته بايد توجّه
داشت كه اكثر متكلّمان و مجتهدان معاصر ، معرفت خداى تعالى را ضرورى و فطرى مىشمارند و تأكيد مىكنند كه انسانها در معرفت خدا ، نيازى به اقامه برهان ندارند.
ما در اين جا گزارشى اجمالى از ديدگاههاى مختلف در اين زمينه ذكر مىكنيم.
ابو اسحاق نوبختى ، معتقد است كه شُكر منعم ، لازم است و براى معرفت ، طريقى جز نظر ، وجود ندارد.(1)
شيخ مفيد مىگويد:
إنّ المعرفة بالله تعالى اكتساب .(2)
سيد مرتضى ، معرفت خدا را اكتسابى مىداند و آن را در مورد امام و پيامبر هم تعميم داده است.(3)
شيخ طوسى ، معرفت خدا را براى همه مكلّفان واجب مىداند و طريق آن را ، نظر و فكر مىشمارد.(4)
ابو الفتح كراجكى ،(5)ابو الصلاح حلبى ،(6)علاّمه حلى ،(7)ابن ميثم
بحرانى ،(1)شهيد اوّل(2)و فاضل مقداد(3)نيز همچون شيخ طوسى ، معرفت را واجب و طريق آن را ، نظر و فكر دانستهاند.
امّا مرحوم شهيد ثانى ، راههاى معرفت و ايمان را فراوان مىداند و مىگويد :
الحاصل ، أنّ المعتبر فى الايمان الشرعى هو الجزم و الإذعان . و له أسباب مختلفة من الإلهام و الكشف و التعلّم و الاستدلال ؛(4)
خلاصه سخن ، آن كه معتبر در ايمان شرعى ، جزم و اذعان است و براى آن ، اسباب مختلفى وجود دارد ، از قبيل : الهام، كشف، تعلّم و استدلال.
ملا صالح مازندرانى ، معتقد است كه بندگان ، مكلَّف به تحصيل معرفت از طريق نظر و استدلال نيستند ، بلكه بر عهده خداست كه خود را معرفى كند.(5)
سيد نعمت اللّه جزايرى ، تصريح كرده است كه معرفت خدا ، اعطاى خداى تعالى است نه اكتسابى. ايشان روايات را در اين مضمون ، مستفيض دانسته است.(6)
مرحوم شيخ انصارى نيز معرفت خدا را پيش از تعريف خداى سبحان ، غير مقدور شمرده است .(7)
وى تصريح مىكند كه جزم حاصل از تقليد ، در باب معرفتْ كفايت مىكند و نيازى به نظر و فكر نيست .
و كيف كان ، فالأقوى كفاية الجزم الحاصل من التقليد ، لعدم الدليل على الزائد على المعرفة و التصديق و الاعتقاد. و تقييدها بطريق خاصّ ، لادليل عليه. مع أنّ
1) . ر.ك : قواعد المرام ، ص 28 - 30 .
2) . ر.ك : أربع رسائل كلاميّة ، ص 47 و 48 ؛ رسائل الشهيد الأول ، ص 91 و 92 .
3) . ر.ك : الاعتماد فى شرح واجب الاعتقاد ، ص 49.
4) . رسائل الشهيد الثانى ، ج 2 ، ص 757.
5) . ر.ك : شرح اُصول الكافى ، ج 5 ، ص 61 و 62.
6) . ر.ك : نور البراهين ، ج 1 ، ص 542 .
7) . ر.ك : فرائد الاُصول ، ج 2 ، ص 22 .
الانصاف ، أنّ النظر و الاستدلال بالبراهين العقليّة للشخص المتفطّن لوجوب النظر فى الأصول ، لايفيد بنفسه الجزم ، لكثرة الشبهة الحادثة فى النفس . و المدوّنة فى الكتب حتّى أنّهم ذكروا شبهاً يصعب الجواب عنها للمحقّقين الصارفين لأعمارهم فى فنّ الكلام ، فكيف حال المشتغل به مقداراً من الزمان لأجل تصحيح عقائده ، ليشتغل بعد ذلك بأمور معاشه و معاده خصوصاً . و الشيطان يغتنم الفرصة لإلقاء الشبهات و التشكيك فى البديهيات. و قد شاهدنا جماعة صرفوا أعمارهم و لم يحصّلوا منها شيئاً إلاّ القليل ؛(1)
به هر حال ، اقوى ، كفايت قطع حاصل از تقليد است ؛ زيرا آنچه واجب است ، معرفت ، تصديق و اعتقاد است و مقيّد نمودن حصول آنها از طريق خاص ، دليلى ندارد ، هر چند انصافْ اين است كه نظر و استدلال با براهين عقلى ، براى شخصى كه توجّه به وجوب نظر و استدلال در اصول اعتقادى دارد ، به تنهايى مفيد قطع نيست ؛ زيرا شبهاتى كه در نفس انسانى پديد مىآيد و نيز شبهاتى كه در كتابها تدوين شده است ، فراواناند ؛ بلكه جواب برخى از شبهات براى محقّقانى كه سالها عمر خويش را در فنّ كلام صرف كردهاند ، دشوار است ، تا چه رسد به كسى كه زمان اندكى براى تصحيح اعتقاداتش اشتغال به آن پيدا كند و به تحصيل معاش و معاد خويش بپردازد. بخصوص كه شيطان هم فرصت را مغتنم شمرده و شبهات خويش را القا مىكند و در بديهيّات تشكيك مىكند. و ما جماعتى را مشاهده كرديم كه عمر خويش را صرف مباحث عقلى كردهاند و جز اندكى ، عايد آنها نشده است.
مرحوم آقا ضيا ، طريق تحصيل معرفت خداوند سبحان را منحصر در نظر و استدلال نمىكند و مىگويد:
فلا ينبغى الإشكال فى كفاية الجزم و المعرفة ولو من التقليد و كثرة إلقاء الأبوين و غيرهما ؛(2)
پس اشكال در كفايت مطلق جزم و معرفتْ سزاوار نيست ، اگر چه از تقليد و كثرت القاى پدر و مادر و ديگران حاصل شود.
مرحوم آقاى خويى (همانند شيخ انصارى و آقا ضيا) ، استناد به دليل و برهان را در تحصيل معرفت ، لازم نمىداند و جزم و علم حاصل از تقليد را هم كافى شمرده است .(1)
3 . فطرى بودن معرفت خدا
يك . معناى لغوى فطرت
فطرت در لغت ، به معناى شكافتن ، ابتدا و شروع كردن است.
خليل بن احمد فراهيدى ، مىگويد:
فطر اللّه الخلق ، أى خلقهم و ابتدأ صنعة الأشياء.(2)
احمد بن فارسى ، مىگويد:
فطر ، الفاء و الطاء والراء ، أصل صحيح يدلّ على فتح شىء و ابرازه... والفطرة: الخلقة.(3)
ابن منظور ، مىنويسد:
أصل الفطر: الشق.(4)
بر اين اساس ، وقتى گفته مىشود كه معرفت خداى تعالى ، فطرى بندگان است ، يعنى بندگان با آن ، شكافته و خلق شدهاند و از ابتداى خلقت انسانى ، معرفت خداى سبحانْ با او بوده است. بر اين معنا ، آيات و روايات فراوانى دلالت دارد كه در اين جا به تعدادى از آنها اشاره مىشود.
دو . فطرى بودن معرفت خدا در آيات
در قرآن كريم ، آيات زيادى بر اين امر دلالت دارند كه در اين جا تنها به ذكر اجمالى برخى از آنها اكتفا مىشود:
الف . آيه فطرت :
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَ لِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ» ؛(1)
بدون هيچ گونه انحرافى ، رو به سوى دين كن، فطرت خدا كه مردم را بر آن سرشته است. در خلقت خدا ، هيچ تغييرى راه ندارد. دين استوار ، همان است ، ولى بيشتر مردم نمىدانند.
در اين آيه ، دين، فطرت انسانها شمرده شده است و تصريح شده كه همگان بر آن ، سرشته شدهاند و هيچ گونه تغييرى نمىتوان در آن داد. بديهى است كه پايه و سرلوحه دين ، معرفت خدا و توحيد است. از اين رو ، در رواياتى كه در تفسير اين آيه وارد شده ، فطرت به توحيد و معرفت خدا معنا شده است.(2)
ب . آيه «صبغة اللّه» :
«صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُو عَابِدُونَ» ؛(3)
ما ملتزم به رنگآميزى خداونديم و چه كسى رنگآميزىاش بهتر از خداست؟ و ما تنها او را مىپرستيم.
مضمون اين آيه نيز ، نزديك به مضمون آيه فطرت است. در اين آيه ، خداوند متعال ، به مؤمنان سفارش مىكند كه بر رنگ آميزى خداى خويش ملتزم شوند كه آن عبارت است از : سرشتن خلقت همه انسانها با توحيد و معرفت خداوند . در احاديثى كه در تفسير اين آيه شريف وارد شده، صبغه خداوند ، به اسلام ، ايمان ،
يگانگى خداوند سبحان و نفى شريك از او تفسير شده است.(1)
ج . آيه «أفى اللّه شك» :
«قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِى اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ» ؛(2)
رسولانش مىگفتند: آيا درباره خداوند كه پديدآورنده آسمانها و زمين است ، شك وجود دارد؟
اين آيه ، هر گونه شك و ترديد را درباره خداوند سبحان نفى مىكند. روشن است كه اين مضمون ، در صورتى صحيح خواهد بود كه معرفت خداى تعالى ، در فطرتِ خلق ، وجود داشته باشد.
د . آيات «بأساء و ضرّاء» :
در آياتى از قرآن كريم ، به صراحتْ بيان شده است كه انسانها به هنگام گرفتارى و قرار گرفتن در سختىها ، خداى خويش را مىخوانند و به سوى او پناه مىبرند و از او تقاضاى يارى مىكنند . اين ، امرى عمومى تلقى شده و هيچ انسانى از اين امر ، مستثنا نشده است ،(3)كه خودِ اين امر ، شاهد روشنى بر فطرى بودن معرفت خداست.
ه . آيات «لئن سئلتهم مَن خلق السموات و الأرض ...» :
در آياتى ، خداوند سبحان تصريح مىكند كه اگر از آنان كه شرك و كفر مىورزند و بتپرستى مىكنند ؛ سؤال كنند كه آسمانها و زمين را چه كسى آفريده و خورشيد و ماه را چه كسى مسخّر نموده ، همه خواهند گفت : خدا. اگر از زندهكننده زمين بعد از مردن هم سؤال شود، باز همه خواهند گفت : خدا. اين تعبير و بيان ، به روشنى دلالت دارد كه براى معرفت خداوند سبحان ، نيازى به استفاده از صغرا و كبرا و استدلال منطقى نيست ؛ بلكه همه انسانها با يك تذكّر ، متوجّه خداوند سبحان مىشوند. اين
امر ، محقّق نمىشود ، جز اين كه معرفت خداى تعالى فطرى باشد.
سه . رواياتى كه بر فطرى بودن معرفت خدا ، دلالت دارند
غير از رواياتى كه در تفسير آيات مذكور وارد شده ، روايات ديگرى نيز در باب فطرى بودن معرفت خدا ، از ائمّه عليهم السلام در كتاب شريف الكافى نقل گرديده كه برخى از آنها را مطرح و دلالت آنها را بررسى مىكنيم.
حديث اوّل . امام صادق عليهالسلام در معناى «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» مىفرمايد:
مَعْرُوفٌ عِنْدَ كُلِّ جَاهِل ؛(1)
[خداوند ،] نزد هر نادانى ، شناخته شده است.
مرحوم ملاّصالح مازندرانى ، در شرح حديث ياد شده مىنويسد:
معروف عند كلّ أهلٍ من أصحاب الملل الباطلة ، كالملاحدة والدهريّة و عبدة الأوثان . فإنّ كلّهم يعرفونه عند نزول الشدائد والضّراء و توارد المصائب والبلاء و لايلوذون حينئذٍ بماسواه و لا يدعون إلاّ إيّاه ؛(2)
[خداوند ،] نزد هر نادانى از اصحاب فرقههاى باطل ، مانند ملحدان ، طبيعيان ، بتپرستان و نظاير آنها، شناخته شده است ؛ زيرا همه آنان ، هنگام نزول سختىها و گرفتارىها و فرود مصيبتها و بلاياى پى در پى، او را مىشناسند. و در آن هنگام ، به غير او پناه نمىبرند و جز او را صدا نمىزنند.
بديهى است كه معروف بودن نزد هر جاهلى ، نشان روشنى از فطرى بودن معرفت خداوند سبحان در ميان بندگان است.
حديث دوم . امام باقر عليهالسلام مىفرمايد:
كَانَتْ شَرِيعَةُ نُوحٍ عليهالسلام : أَنْ يُعْبَدَ اللَّهُ بِالتَّوْحِيدِ وَ الْإِخْلَاصِ وَ خَلْعِ الْأَنْدَادِ ، وَ هِيَ الْفِطْرَةُ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا . وَأَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَهُ عَلَى نُوحٍ عليهالسلام وَ عَلَى النَّبِيِّينَ عليهمالسلام أَنْ
يَعْبُدُوا اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ لَا يُشْرِكُوا بِهِ شَيْئا ؛(1)
شريعت نوح عليهالسلام آن است كه خداوند ، به توحيد ، اخلاص و كنارزدن شريكها عبادت شود. و اين همان فطرتى است كه خداوند ، مردم را بر آن مفطور كرده و پيمان آن را بر نوح و پيامبران گرفته كه خدا را عبادت كنند و به او هيچ شرك نورزند.
اين حديث شريف ، فطرى بودن توحيد ، نفى شرك و اخلاص در بندگى خداوند سبحان را به روشنى بيان كرده و تأكيد مىكند كه خداى تعالى بر اين امر ، از پيامبرانش، عهد و پيمان گرفته است. البته اين پيمان فطرى ، چنان كه در روايات آمده ، اختصاص به پيامبران هم ندارد ؛ بلكه خداوند متعال از همه انسانها ، پيمان فطرى گرفته است.
امام صادق عليهالسلام به اين ميثاق فطرى ، اشاره كرده ، مىفرمايد:
فَطَرَهُمُ اللَّهُ حِينَ أَخَذَ مِيثَاقَهُمْ عَلَى التَّوْحِيدِ ، قَالَ : أَ لَسْتُ بِرَبِّكُم؟(2)
خداوند ، آن گاه كه از انسانها پيمان مىگرفت ، آنها را بر توحيد مفطورشان كرد، فرمود: «آيا من پروردگارتان نيستم؟» .
حديث سوم . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
كَانَ إِبْرَاهِيمُ عليهالسلام فِى شَبِيبَتِهِ عَلَى الْفِطْرَةِ الَّتِى فَطَرَ اللَّهُ عز و جل الْخَلْقَ عَلَيْهَا حَتَّى هَدَاهُ اللَّهُ
ابراهيم عليهالسلام در جوانى ، بر فطرتى بود كه خدا خلق را بر آن مفطور كرده است تا اين كه خداى تعالى ، او را به دينش هدايت كرد و به نبوّت برگزيد.
چهار . احاديث فطرى بودن معرفت خدا در حيوانات
كلينى در كتاب شريف الكافى ، رواياتى نقل كرده كه دلالت دارند خداوند متعال، حيوانات را نيز بر معرفت خويش مفطور كرده است و همه حيوانها خداوند سبحان
را مىشناسند.
حديث اوّل . امام زين العابدين عليهالسلام مىفرمايد:
مَا بَهِمَتِ الْبَهَائِمُ فَلَمْ تُبْهَمْ عَنْ أَرْبَعَةٍ : مَعْرِفَتِهَا بِالرَّبِّ وَ مَعْرِفَتِهَا بِالْمَوْت و ... ؛(1)
چهار چيز براى چهارپايان هم معلوم است: معرفت به پروردگار ، معرفت مرگ و....
حديث دوم . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
مَهْمَا أُبْهِمَ عَلَى الْبَهَائِمِ مِنْ شَىْءٍ فَلَا يُبْهَمُ عَلَيْهَا أَرْبَعَةُ خِصَالٍ : مَعْرِفَةُ أَنَّ لَهَا خَالِقا و ... ؛(2)
چهارپايان ، اگر از همه چيز هم بىاطلاع باشند ، از چهار خصلت بىاطلاع نيستند: معرفت به پروردگار و...
در حديثى ديگر ، قضيه قحطىاى كه در زمان حضرت سليمان عليهالسلام اتفاق افتاده بود ، نقل گرديده كه حضرت سليمان بنا بر خواسته امّت خويش ، با آنها براى طلب باران ، به سوى صحرا مىرود و در راه ، با مورچهاى برخورد مىكند كه دستهاى خويش را به سوى آسمان بلند كرده بود و مىگفت: «خداوندا! ما آفريدهاى از خلايق تو هستيم . از روزىِ تو هيچ غنايى نداريم ؛ ما را به گناه فرزندان آدم هلاك مكن!» .
حضرت سليمان با ديدن اين صحنه به ياران خويش مىگويد: «باز گرديد كه به طلب باران ديگران ، برايتان باران رسيد!» .
در اين حديث ، آمده است كه مردم در آن زمان ، هيچ سالى به اندازه باران آن سال ، باران نديده بودند.(3)
مضمون اين احاديث با آيات قرآن كريم ، توافق كامل دارد. شعور حيوانات ، بلكه تمام موجودات ، در قرآن كريم ، به صراحت بيان گرديده و به تسبيح گفتن آنها تأكيد
شده است. در برخى از آيات ، اضافه بر اينها ، از حشر حيوانات هم سخن به ميان آمده است.
4 . نقش عقل در معرفت خداوند سبحان
بسيارى از فلاسفه و برخى از عالمان ، بر اين باورند كه عقل ، تنها كليات را ادراك مىكند . بنا بر اين نظر، روشن است كه عقل ، از ادراك خداى سبحان ، عاجز و ناتوان است ؛ زيرا خداوند سبحان ، نه كلّى است و نه كلّىاى كه عقل درك مىكند ، قابل انطباق بر خداى سبحان است .
امّا آنان كه قائلاند عقل ، غير از كليّات ، امور جزئى را نيز درك مىكند ، آنان نيز اعتقادى به درك عقل از خداوند سبحان به صورت عينى و مشخص ندارند. بنا بر اين ، در ميان عالمان دين و فلاسفه اسلامى و غير اسلامى، كسى به درك عقل از خداوند سبحان قائل نيست. اين امر در روايات هم به صورت روشنْ بيان گرديده است و به وضوح ، از تفكّر و تعقّل درباره خداوند سبحان ، به شدّت نهى شده است. در ادامه ، برخى از اين روايات مطرح مىگردد.
يك . روايات نهى از تفكّر و تعقّل در خدا
حديث اوّل . امام باقر عليهالسلام مىفرمايد :
إِيَّاكُمْ وَ التَّفَكُّرَ فِى اللَّهِ ؛ وَ لَكِنْ إِذَا أَرَدْتُمْ أَنْ تَنْظُرُوا إِلَى عَظَمَتِهِ ، فَانْظُرُوا إِلَى عَظِيمِ خَلْقِهِ ؛(1)
از تفكّر در خدا حذر كنيد ؛ امّا وقتى خواستيد به عظمت خدا بنگريد ، به مخلوقات بزرگ او نگاه كنيد.
حديث دوم . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
يَا ابْنَ آدَمَ! لَوْ أَكَلَ قَلْبَكَ طَائِرٌ لَمْ يُشْبِعْهُ ، وَ بَصَرُكَ لَوْ وُضِعَ عَلَيْهِ خَرْقُ إِبْرَةٍ لَغَطَّاهُ ،
1) . همان، ج 1 ، ص 93 .
تُرِيدُ أَنْ تَعْرِفَ بِهِمَا مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْض؟(1)
اى فرزند آدم! اگر قلب تو را پرندهاى بخورد ، سير نمىشود و اگر سر سوزنى بر چشمت فرو رود ، نور آن را مىپوشاند . آيا با اين دو ، مىخواهى ملكوت آسمانها و زمين را بشناسى؟
حديث سوم . عبد الرحمان قيصر مىگويد:
سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عليهالسلام عَنْ شَىْءٍ مِنَ الصِّفَةِ . فَرَفَعَ يَدَهُ إِلَى السَّمَاءِ ثُمَّ قَالَ : تَعَالَى الْجَبَّارُ ، تَعَالَى الْجَبَّارُ ، مَنْ تَعَاطَى مَا ثَمَّ هَلَكَ ؛(2)
از امام باقر عليهالسلام درباره از توصيف خداوند سؤال كردم. ايشان دست به سوى آسمان بلند كرد و آن گاه فرمود: «خداى جبّار ، متعالى است، خداى جبّار ، متعالى است. هر كس بخواهد آن جا را به دست آورد ، هلاك مىشود» .
در اين احاديث ، به طور كلى ، هر گونه تفكّر و تعقّل در خداى تعالى نهى شده و جهت آن ، به اين صورت بيان شده است كه خداوند سبحان ، فراتر از ادراك عقل است . بنا بر اين ، هر چه عقل بدان راه يابد ، فروتر از خداى سبحان است ؛ بلكه خداى سبحان ، به هيچ وجه ، قابل مقايسه با خلق نيست. بنا بر اين ، هر توصيف و معرفتى كه عقل بدان راه يابد ، به هيچ وجه با خدا در ارتباط نخواهد بود. علاّمه طباطبايى ، اين مطلب را به اين صورت بيان مىكند:
إنّ جميع ما بأيدينا من الأحكام العقليّة ، سواء فى ذلك العقل النظرى الحاكم بالضرورة والإمكان و العقل العملى الحاكم بالحسن و القبح المعتمد على المصالح و المفاسد ، مأخوذة من مقام فعله تعالى معتمدة عليه . فمن عظيم الجرم أن نحكّم العقل عليه تعالى ، فنقيّد إطلاق ذاته غير المتناهية فنحدّه بأحكامه المأخوذة من مقام التحديد والتقييد... فإنّ فى تحكيم العقل النظرى عليه تعالى ، حكماً بمحدوديّته... ؛(3)
همه احكام عقلى ما ، اعم از عقل نظرى - كه حكم به ضرورت و امكان مىكند - و عقل عملى - كه بر اساس مصالح و مفاسدْ حكم به حسن و قبح مىكند - ، از مقام فعل خداى تعالى أخذ مىشود و بر فعل الهى تكيه دارد. پس تحكيم عقل بر خداى تعالى و تقييد اطلاق غيرمتناهى ذات و تحديد آن به احكام عقل - كه از مقام تحديد و تقييد مأخوذ است - ، جرمى بزرگ است ... ؛ زيرا در تحكيم عقل نظرى به خداى تعالى ، حكم به محدوديت مىشود و حدّ ، مساوى با معلوليت است... .
پس روشن است كه درك عقل از شناخت خدا ، كوتاه است و عقل ، هر قدر هم كاملتر گردد ، از رسيدن به خداى سبحان ، عاجز و ناتوان است و هر حكمى كه از عقل صادر شود ، بر خداى سبحان جارى نخواهد شد. بديهى است كه مراد از حكم عقل ، درك و كشف آن است. امام باقر عليهالسلام به همين مطلب تصريح كرده ، مىفرمايد:
كَيْفَ تُدْرِكُهُ الْأَوْهَامُ وَ هُوَ خِلاَفُ مَا يُعْقَلُ وَ خِلاَفُ مَا يُتَصَوَّرُ فِى الْأَوْهَام ؛(1)
چگونه اوهام مىتوانند او را درك كنند ، درحالى كه او بر خلاف چيزى است كه عقل در مىيابد و بر خلاف چيزى است كه در اوهام تصوّر مىشود؟
دو . رواياتى كه دلالت بر جواز تفكّر در خدا دارد
در مقابل ، رواياتى وجود دارند كه در آنها ، نه تنها تفكّر در خداى تعالى ، جايز شمرده شده ، بلكه بهترين عبادت نيز به شمار آمده است .
حديث اوّل . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ ، إِدْمَانُ التَّفَكُّرِ فِى اللَّهِ وَ فِى قُدْرَتِهِ ؛(2)
بهترين عبادت ، تداوم تفكّر در خدا و قدرت اوست .
حديث دوم . امام رضا عليهالسلام مىفرمايد:
لَيْسَ الْعِبَادَةُ كَثْرَةَ الصَّلاَةِ وَ الصَّوْمِ ، إِنَّمَا الْعِبَادَةُ التَّفَكُّرُ فِى أَمْرِ اللَّهِ عز و جل ؛(3)
عبادت ، كثرت نماز و روزه نيست ؛ بلكه عبادت ، تفكّر در امر خداى - عزّ و جلّ - است.
با توجّه به روايت دوم ، روشن است كه مراد از تفكّر در خدا در روايت اول نيز تفكّر در امر الهى است ؛ يعنى تفكّر در امورى است كه به خداوند سبحان مربوط است. به عبارت ديگر ، مراد ، تفكّر در خلق خداست ، با توجّه به اين كه آفريده خدايند. انسان در نظر به موجودات ، بايد به اين جهت توجّه داشته باشد كه آنها مخلوق خدايند و خدا آنها را براى حكمتها و مصالحى آفريده است . با دستيابى به جهات مصالح آنها ، محبّت ، مهربانى ، علم ، قدرت و عظمت خداوند سبحان براى انسانْ روشن مىشود و در نتيجه ، شخص ، در بندگى او استوار و محكم مىشود. امّا اگر به موجودات ، بدون توجّه به ارتباطشان با خدا نگاه كند و فكر خود را به اين جهت متمركز نكند ، ديگر تأثيرى در بندگى و عبادت او نخواهد گذاشت. پس با اين بيان ، روشن گرديد كه هيچ تعارضى ميان اين دو دسته از روايات نيست ؛ يعنى مراد از تفكّر در خدا در روايت اوّل هم ، تفكّر در خلق خداست ، به اعتبار خلق خدا بودن آن ، نه تفكّر در خودِ خدا.
سه . فطرت عقول بر معرفت خدا
پيشتر گفتيم كه معرفت خداى سبحان ، فطرى بشر ، بلكه فطرى حيوانات است. حال در اين جا به اين نكته مىپردازيم كه اين معرفت فطرى - كه براى بشر و ديگر موجودات ، همراه با خلقت آنها عطا شده است - ، با داشتن عقل صورت گرفته است . خداوند سبحان ، آن گاه كه موجودى را به معرفت خويش نايل كرده است ، به او عقل عطا نموده تا با آن ، وظيفهمندى خود را در برابر معرفت بيابد ؛ زيرا درك بايدها و نبايدها ، با عقل صورت مىگيرد. به همين جهت است كه امام صادق عليهالسلام به خداى تعالى عرض مىكند :
أَسْأَلُكَ بِتَوْحِيدِكَ الَّذِى فَطَرْتَ عَلَيْهِ الْعُقُول ؛(1)
خداوندا! تو را به توحيدت مىخوانم كه خردها (خردمندان) را بر آن ، سرشتى .
يا در دعاى فرج ، به هنگام صبح آمده است :
يَا مَنْ فَتَقَ الْعُقُولَ بِمَعْرِفَتِه ؛(2)
اى خدايى كه خردها را با معرفت خويش ، سرشتى!
با اين بحث ، روشن شد كه عقلها (يعنى صاحبان عقول) ، خِلقتشان با معرفت خداوند سبحان ، سرشته شده است و آنها از همان زمان خلقت خويش ، معرفت خدا را به تعريف خود او دريافت كردهاند.
چهار . عقل و اثبات خدا
ممكن است از برخى روايات ، چنين برداشت شود كه نقش عقل در باب معرفت خدا ، اثبات وجود خدا و برخى از اوصاف خداست و از عقل ، بيشتر از آن انتظار نمىرود.
در اين جا به برخى از آن روايات كه در كتاب الكافى نقل شده ، اشاره مىشود :
حديث اوّل . هشام بن حكم مىگويد: زنديق از امام صادق عليهالسلام درباره دليل بر وجود خدا پرسيد . امام فرمود :
وُجُودُ الْأَفَاعِيلِ دَلَّتْ عَلَى أَنَّ صَانِعاً صَنَعَهَا . أَ لاَ تَرَى أَنَّكَ إِذَا نَظَرْتَ إِلَى بِنَاءٍ مُشَيَّدٍ مَبْنِىٍّ ، عَلِمْتَ أَنَّ لَهُ بَانِياً وَ إِنْ كُنْتَ لَمْ تَرَ الْبَانِىَ وَ لَمْ تُشَاهِدْهُ ، قَالَ : فَمَا هُوَ؟ قَالَ : شَىْءٌ بِخِلاَفِ الْأَشْيَاءِ . ارْجِعْ بِقَوْلِى إِلَى إِثْبَاتِ مَعْنًى وَ أَنَّهُ شَىْءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ غَيْرَ أَنَّهُ لاَ جِسْمٌ وَ لاَ صُورَةٌ وَ لاَ يُحَسُّ وَ لاَ يُجَسُّ وَ لاَ يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ الْخَمْسِ ، لاَ تُدْرِكُهُ الْأَوْهَامُ وَ لاَ تَنْقُصُهُ الدُّهُورُ وَ لاَ تُغَيِّرُهُ الْأَزْمَانُ.... قَالَ لَهُ السَّائِلُ : فَإِنَّا لَمْ نَجِدْ مَوْهُوماً إِلاَّ مَخْلُوقاً . قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام : لَوْ كَانَ ذَلِكَ كَمَا تَقُولُ ، لَكَانَ التَّوْحِيدُ عَنَّا
مُرْتَفِعاً ، لِأَنَّا لَمْ نُكَلَّفْ غَيْرَ مَوْهُومٍ . وَ لَكِنَّا نَقُولُ : كُلُّ مَوْهُومٍ بِالْحَوَاسِّ مُدْرَكٍ بِهِ ، تَحُدُّهُ الْحَوَاسُّ وَ تُمَثِّلُهُ ، فَهُوَ مَخْلُوقٌ . إِذْ كَانَ النَّفْىُ هُوَ الاْءِبْطَالَ وَ الْعَدَمَ . وَ الْجِهَةُ الثَّانِيَةُ التَّشْبِيهُ ، إِذْ كَانَ التَّشْبِيهُ هُوَ صِفَةَ الَْمخْلُوقِ الظَّاهِرِ التَّرْكِيبِ وَ التَّأْلِيفِ . فَلَمْ يَكُنْ بُدٌّ مِنْ إِثْبَاتِ الصَّانِعِ لِوُجُودِ الْمَصْنُوعِينَ وَ الاِضْطِرَارِ إِلَيْهِمْ أَنَّهُمْ مَصْنُوعُون ؛(1)
وجود فعلها ، دلالت مىكند كه صانعى ، آنها را درست كرده است. آيا نمىبينى وقتى به ساختمانى پابرجا و بناشده نگاه مىكنى ، مىدانى كه آن را بناكنندهاى است ، اگرچه خودِ بانى را نبينى و مشاهده نكنى؟
گفت : او كيست؟ حضرت فرمود: «او چيزى است بر خلاف چيزهاى ديگر. با اين سخنم ، به اثبات معنا و مقصود و شيئى ، به حقيقت شيئيّت ، ارجاع مىدهم . جز اين كه نه جسم است نه صورت، حس و لمس نمىشود و با حواس پنجگانه درك نمىگردد، وهمها به او نمىرسد، روزگاران ، او را كوتاه نمىكنند و زمان در او تغييرى ايجاد نمىكند» .
سؤال كننده گفت: ما هيچ موهومى را نمىيابيم مگر اين كه مخلوق است. امام صادق عليهالسلام فرمود: «اگر همان طور كه مىگويى باشد ، توحيد از ما برداشته مىشود ؛ زيرا ما مكلّف به غير موهوم نيستيم ، امّا مىگوييم: هر چيزى كه به حواس ، موهوم و درك شود و حواس ، آن را تحديد و برايش صورتى درست كند ، مخلوق است ؛ زيرا كه نفى ، همان ابطال و عدم است.
و جهت دوم ، تشبيه است ؛ زيرا كه تشبيه ، صفت مخلوقى است كه تركيب و تأليف در آن ظاهر است. پس چارهاى از اثبات صانع نيست ؛ چون مصنوعها موجودند و احتياج و اضطرار در آنها مشهود است» .
حديث دوم . عبد الرحمان بن ابى نجران مىگويد: از امام باقر عليهالسلام در مورد توحيد سؤال كرده و گفتم:
أَتَوَهَّمُ شَيْئاً؟ فَقَالَ : نَعَمْ ، غَيْرَ مَعْقُولٍ وَ لاَ مَحْدُودٍ ، فَمَا وَقَعَ وَهْمُكَ عَلَيْهِ مِنْ شَىْءٍ ، فَهُوَ خِلاَفُهُ ، لاَ يُشْبِهُهُ شَيْءٌ وَ لاَ تُدْرِكُهُ الْأَوْهَامُ ، كَيْفَ تُدْرِكُهُ الْأَوْهَامُ . وَ هُوَ خِلاَفُ
1) . الكافى ، ج 1 ، ص 83 و 84 .
مَا يُعْقَلُ وَ خِلاَفُ مَا يُتَصَوَّرُ فِى الْأَوْهَامِ . إِنَّمَا يُتَوَهَّمُ شَىْءٌ غَيْرُ مَعْقُولٍ وَ لاَ مَحْدُودٍ ؛(1)
آيا خدا را با عنوان شئ ، توهّم كنم؟ فرمود: «آرى ، شيئى غير معقول و غير محدود. هر چيزى كه وهم تو بر آن واقع شود ، خدا بر خلاف آن است . چيزى شبيه او نيست و وهمها به او نمىرسند. چگونه وهمها او را درك كنند در حالى كه او بر خلاف چيزى است كه به عقل مىآيد و بر خلاف چيزى است كه به اوهام تصوّر مىشود؟! همانا ، خدا ، شيئى توهّم مىشود كه معقول و محدود نيست» .
حديث سوم . امام صادق عليهالسلام در مناظره با زنديقى كه خدا را منكر بود ، خطاب به او مىفرمايد:
أَ تَعْلَمُ أَنَّ لِلْأَرْضِ تَحْتاً وَ فَوْقاً؟ قَالَ : نَعَمْ . قَالَ : فَدَخَلْتَ تَحْتَهَا؟ قَالَ : لا... قَالَ : عَجَباً لَكَ ، لَمْ تَبْلُغِ الْمَشْرِقَ وَ لَمْ تَبْلُغِ الْمَغْرِبَ وَ لَمْ تَنْزِلِ الْأَرْضَ وَ لَمْ تَصْعَدِ السَّمَاءَ وَ لَمْ تَجُزْ هُنَاكَ ، فَتَعْرِفَ مَا خَلْفَهُنَّ وَ أَنْتَ جَاحِدٌ بِمَا فِيهِنَّ . وَ هَلْ يَجْحَدُ الْعَاقِلُ مَا لاَ يَعْرِف ؛(2)
آيا مىدانى زمين را زير و بالايى است؟ گفت: آرى. فرمود: آيا زير زمين را فرو رفتى؟ گفت: نه. فرمود: شگفت است از تو كه نه مشرق را ديدى و نه مغرب را گشتى و نه زمين را فرو رفتى و نه آسمان را بالا رفتى و در آن نگشتى تا بدانى پشت آنها چيست و با اين حال ، آنچه در آنها هست را انكار مىكنى؟ آيا عاقل ، چيزى را كه نمىشناسد انكار مىكند؟
حديث چهارم . امير المؤمنين عليهالسلام مىفرمايد:
ظَهَرَ فِى الْعُقُولِ بِمَا يُرَى فِى خَلْقِهِ مِنْ عَلَامَاتِ التَّدْبِيرِ الَّذِى سُئِلَتِ الْأَنْبِيَاءُ عَنْهُ ، فَلَمْ تَصِفْهُ بِحَدٍّ وَ لَا بِبَعْضٍ ، بَلْ وَصَفَتْهُ بِفِعَالِهِ وَ دَلَّتْ عَلَيْهِ بِآيَاتِهِ لَا تَسْتَطِيعُ عُقُولُ الْمُتَفَكِّرِينَ جَحْدَهُ . لِأَنَّ مَنْ كَانَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ فِطْرَتَهُ وَ مَا فِيهِنَّ وَ مَا بَيْنَهُنَّ وَ هُوَ الصَّانِعُ لَهُنَّ ، فَلاَ مَدْفَعَ لِقُدْرَتِه ؛(3)
در خردها ، [خدا] آشكار شده ، به واسطه نشانههاى تدبيرش كه در خلقش ديده مىشود. خدايى كه پيامبران ، وقتى مورد سؤال قرار مىگرفتند ، او را به داشتن حدّ و بعض توصيف نمىكردند ؛ بلكه او را به افعالش توصيف مىنمودند و به آياتش ، بر او دلالت و راهنمايى مىكردند كه هيچ يك از خردهاى متفكّران ، توان انكارش را نداشتند ؛ زيرا كسى كه آسمانها و زمين را و همه آنچه در آنها و ميان آنهاست ، صانع آنهاست، پس براى قدرت او ، دافعى وجود ندارد.
همان طور كه گفته شد ، معرفت خداوند سبحان ، فطرى همه انسانهاست و همه عقول ، بر معرفت خدا سرشته شدهاند. بنا بر اين ، اثبات عقلى خداوند متعال ، منتفى است و اگر جايى هم صحبت از اثبات شده باشد ، منظور ثبوت و وجود خداوند سبحان است كه نزد همه ، حتى نادانان هم معروف و شناخته شده است. به همين جهت است كه حضرت مىفرمايد: «در خردهاى متفكّران آشكار است» . لذا انكار او از روى عناد و دشمنى خواهد بود ، نه واقعى و حقيقى. به همين جهت است كه حضرت فرمود: «كسى كه نه زمين را فرو رفته و نه آسمانها را عروج كرده ، نمىتواند خداى سبحان را به عقل خويش انكار كند» ؛ زيرا عقل ، در محدوده خويش حكم مىكند و چون معرفت خدا در محدوده ادراك حسى و عقلى به معناى تصوّرى و توهّمى نيست ، پس ، انكار او هم بىمعنا و نامعقول است .
پس اين كه به او شىء گفته شود و توهّم شئ شود ، باز دليل بر اثبات عقلى او نيست ؛ زيرا معلوم است چيزى كه بر خلافِ مدرَك عقل و موهوم وهم باشد ، چگونه مىشود مورد اثبات عقل و وهم باشد؟ اصلاً مگر مىشود از چيزى كه مجهول مطلق است، سخن گفت؟ روشن است كه خداوند براى عقل انسانى بدون معرفت فطرى ، مجهول مطلق و غيب محض است و عقل ، درباره آن ، نه نفياً و نه اثباتاً ، هيچ حكمى ندارد.
نفى تشبيه و تعطيل ، با وجود همان معرفت ، معنا پيدا مىكند و امرى معقول و
قابل بيان مىشود و بدون آن ، هيچ يك از اين امور ، يعنى توصيفات سلبى و تنزيهى ، معنايى ندارد. اگر نشانهاى هم براى خَلق خويش قرار داده ، نشانه بودن آن هم به دست او و به اختيار اوست . تنها وقتى مخلوق و مصنوعات خدا ، ما را به خدا منتقل مىكنند كه خواست او بر هدايت ما ، تعلق گرفته باشد. همان طور كه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد:
الْحَمْدُ لِلَّهِ ، الْمُلْهِمِ عِبَادَهُ حَمْدَهُ وَ فَاطِرِهِمْ عَلَى مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِهِ ، الدَّالِّ عَلَى وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ وَ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ عَلَى أَزَلِهِ وَ بِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لَا شِبْهَ لَه ؛(1)
حمد خدايى را سزاست كه حمد خويش را بر بندگانش الهام كرد و آنان را بر معرفت ربوبيّت خويش مفطور كرد، به واسطه خَلق خويش ، به وجودش و به حدوث آنها بر ازليت خويش و به شباهتِ داشتن آنها بر اين كه شباهتى براى او نيست، دلالت مىكند.
در اين كلام امير المؤمنين عليهالسلام ، دلالت كننده بر وجود خدا ، به واسطه خلق خودِ خداوند دانسته شده است . يعنى دلالت ، از مصنوعات و خلايق ، به گونهاى نيست كه هر كسى به عقل خود بدان راه پيدا كند ؛ بلكه با تمام اينها ، باز هم اراده و مشيّت الهى است كه انسان را به معرفت وجود خداى تعالى ، متوجّه و راهنمايى مىكند. اين مضمون ، با رواياتى كه پيشتر در مورد فعل اللّه بودن معرفت خدا و معرفت اللّه باللّه ذكر شد ، وفاق كامل دارد.
پنج . نظر كلينى درباره نقش عقل در معرفت خدا
كلينى در الكافى ، درباره معرفت خداوند سبحان و استدلال و نظر مىنويسد:
عرّف بغير رويّة ؛(2)
شناخته مىشود ، بدون فكر و انديشه .
در صورتى كه «رويّة» به تشديد خوانده شود ، اين كلام ، دلالت دارد كه شناخت خدا ، به فكر و استدلال حاصل نمىشود. مرحوم ملاّ صالح مازندرانى ، در شرح اين عبارت مىنويسد:
«عرف» ، مبنى للمفعول. الرويّة ، بفتح الراء و كسر الواو و شدّ الياء ، التفكّر و النظر. يعنى عرف وجوده من غير نظر و استدلال لأنّه بديهىّ ... أو لأنّ الاستدلال لايفيد معرفته بخصوصه ، لأنّ اللمّى غير ممكن... و الإنّى لايفيد لأنّه استدلال من الأثر و الأثر لايفيد إلاّ مؤثراً ما على وجه كلّى لامؤثّراً معيّناً. فمعرفته بالحقيقة ، ليست إلاّ بالمشاهدة الحضوريّة ؛(1)
«عرف» ، فعل مجهول است. رويّة ، به فتح «را» و كسر «واو» و تشديد «ياء» ، به معناى تفكّر و استدلال است. يعنى وجود خداوند ، بدون نظر و استدلال شناخته مىشود ، به جهت اين كه وجود خدا بديهى است...يا به جهت اين كه استدلال، معرفت خاص خدا را نمىرساند ؛ زيرا استدلال لمّى در مورد خدا ممكن نيست... و استدلال إنّى فايده ندارد ؛ زيرا برهان إنّى ، استدلال از اثر به مؤثر است و اثر ، مؤثر كلى را اثبات مىكند ، نه مؤثر معيّن را. پس معرفت حقيقى خداوند ، جز با مشاهده حضورى حاصل نمىشود .
مرحوم صدرالدين شيرازى ، مىنويسد:
قد تقرّر فى العلوم العقليّة ، أنّ كلّ ما لاسبب و لاجزء له ، لا يمكن عرفانه بطريق الفكر البرهانى ، بل إمّا مجهول محض مأيوس عن معرفته و إمّا مستدلّ عليه من جهة الآثار و الأفعال . و العلم الحاصل من طريقها علم ناقص ، لايعلم به خصوصيّة ذات المعلوم، بل بوجه عامّ مشترك بينه و بين غيره...و إمّا معروف بالمشاهدة الحضوريّة لابصورة زائدة ، كما هو حال العرفاء الكمّل من الأنبياء و الأولياء - على نبيّنا و آله و عليهم السلام - عند انخلاعهم عن هذه النشأة و لكن لاعلى سبيل الإحاطة و الاكتناه لأنّها ممتنع...بل على وجه الاستغراق و الاندكاك ؛(2)
در علوم عقلى ، ثابت شده است كه هر چيزى كه نه سبب دارد و نه جزء ، معرفت آن به طريق برهان عقلى ممكن نيست ؛ بلكه يا مجهول مطلق است كه اميدى به شناخت آن نيست يا به طريق آثار و افعال ، استدلال بر آن مىشود. علمى كه از اين طريق حاصل مىشود ، علمى ناقص است كه علم به خصوصيت ذات معلوم ، نمىآورد ؛ بلكه علم به وجه عامى - كه مشترك است ميان آن و غير آن - ، به دست مىدهد...و يا به مشاهده حضورى ، معروف است نه به صورت زايد ، همان طور كه عرفاى كامل كه عبارت اند از : پيامبران و اولياء عليهمالسلام ، به هنگام انخلاع از اين دنيا برايشان حاصل مىشود ؛ ولى اين مشاهده حضورى ، به صورت احاطى و اكتناهى نيست ؛ زيرا چنين مشاهدهاى ممتنع است...بلكه بر وجه استغراق و مندك شدن است.
البته روشن است كه منظور كلينى ، چنين مشاهده حضورىِ عرفانىاى كه صدرالدين شيرازى مىگويد ، نيست ؛ زيرا اندكاك و استغراق در وجود خدا ، از نظر آيات قرآن كريم و روايات درست نيست. اساس معرفت الهى ، از نظر متون دينى ، با بينونت (جدايى) تام ميان خالق و مخلوق است. و دو شىء متباين ، هيچ گاه در هم مندك نمىشوند. بلكه مراد كلينى از اين كه مىگويد معرفت خدا ، بدون فكر و استدلال و نظر است ، همان معرفت اللّه باللّه است كه همه انسانها به تعريف الهى به آن نايل شدهاند و همان طور كه نقل كرديم ، هر جاهلى هم آن را داراست ؛ بلكه حيوانات هم آن را دارند.
كلينى ، اين عبارت را در معرفت خدا ، از مشبّهه نقل مىكند كه آنان مىگويند:
متى ما لم تعقد القلوب منه على كيفيّة و لم ترجع إلى إثبات هيئة ، لم تعقل شيئاً فلم تثبت صانعاً ؛
اگر دلها براى خدا كيفيتى معتقد نباشند و به اثبات هيئتى براى خدا رجوع نكنند ، چيزى را به عقل در نمىيابند و در نتيجه صانعى را اثبات نمىكنند.
ايشان پس از نقل اين گفتار مىگويد:
فَفَسَّرَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ عليهالسلام ، أَنَّهُ وَاحِدٌ بِلَا كَيْفِيَّةٍ . وَ أَنَّ الْقُلُوبَ تَعْرِفُهُ بِلَا تَصْوِيرٍ وَ لَا إِحَاطَة ؛(1)
امير المؤمنين عليهالسلام كلام خودشان را به اين صورت تفسير كرده است كه: خداى تعالى ، واحد است بدون كيفيتى. و قلبها ، او را بدون تصوير و احاطه مىشناسند.
بنا بر اين ، از نظر كلينى ، هم شناخت خداى تعالى به عقل نيست و هم عقل ، به هيچ وجه ، تصوّرى از خداى تعالى ندارد و شناخت خداى سبحان ، بدون هيچ گونه تصوّر و توهّمى از اوست. روشن است كه موطن اين گونه معرفت ، قلب انسانى است و تنها به تعريف و لطف و عنايت خداوند سبحان حاصل مىشود و خداى سبحان - چنانچه گفته شد - ، نفس خويش را به همگان معرفى كرده است.
5 . نقش پيامبران و امامان در معرفت خدا
كلينى ، معرفت خداوند سبحان را از اهداف بعثت بر مىشمرد و مىنويسد:
و ابتعث الرسل ، مبشّرين و منذرين ، ليهلك من هلك عن بيّنة و يحيى من حىّ عن بيّنة، و ليعقل العباد عن ربّهم ما جهلوه، فيعرّفوه بربوبيّته بعد ما أنكروه ؛(2)
رسولان بشارت دهنده و انذار كننده را مبعوث كرد تا كسى كه هلاك مىشود ، با وجود دليل هلاك شود و آن كه حيات پيدا مىكند ، با دليل حيات يابد . و بندگان به عقل خويش دريابند آن را كه بدان جاهل بودند و خدا را به ربوبيت بشناسند ، بعد از آن كه انكارش كردند.
در ادامه ، ائمّه عليهمالسلام را طريق معرفت خدا و حق او بر مىشمارد و مىنويسد:
فَأَوْضَحَ اللَّهُ بِأَئِمَّةِ الْهُدَى مِنْ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّنَا صلىاللهعليهوآله وسلم عَنْ دِينِه وَ جَعَلَهُم مَسالِك لِمَعْرِفَتِهِ...وَ البابُ المؤدّى إلى مَعْرِفَة حقّه ؛(3)
با امامان هادى از اهل بيتِ پيامبر صلىاللهعليهوآله وسلم ، دين را آشكار كرد ... و آنها را طرق معرفتش و دروازه رسيدن به شناخت حقّ خويش، قرار داد.
وى ، در جاى ديگرى نيز رواياتى به همين مضمون ، نقل كرده است. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
الْأَوْصِيَاءُ ، هُمْ أَبْوَابُ اللَّهِ عز و جل الَّتِى يُؤتَى مِنْهَا وَ لَوْلاَهُمْ مَا عُرِفَ اللَّهُ عز و جل ؛(1)
اوصيا ، ابواب خدايند كه از آن ابواب ، به خدا رسيده مىشود و اگر آنها نباشند ، خداى - عزّ و جلّ - شناخته نمىشود.
اين دسته از روايات هم ، هيچ منافات و تعارضى با رواياتى كه معرفت خدا را فعل خود او مىداند، ندارند ؛ زيرا روشن است كه در اين روايات ، نيامده كه معرفت خدا را ما به بندگانش عطا مىكنيم ؛ بلكه دلالت دارند كه ائمّه عليهمالسلام طريق و باب معرفت خدايند. پس خداوند ، خواسته است كه معرفت خويش را با توجّه به اين ابواب ، به بندگانش عطا كند ، نه اين كه آنان در وجودشان ، از خداوند سبحان ، چيزى را دارند كه انسان با رسيدن به آن ، به خدا رسيده است .
6 . نقش اسما و صفات در معرفت خدا
اسما و صفات خداى تعالى ، آيه و علامات براى خداى سبحاناند و نشانه بودن آيات - چنان كه ذكر شد - ، وابسته به مشيّت و خواست الهى است ، نه اين كه اثر ذاتى آنها باشد . خداوند سبحان ، خود را به انسانها معرفى كرده و همه او را مىشناسند . او با لطف و فضل خويش ، براى رفع نيازها و طلب حاجات آفريدگانش ، نامهايى براى خويش اختيار كرده است كه بندگان ، با آنها او را بخوانند و با همديگر درباره خداى سبحانْ سخن بگويند و همديگر را به او توجّه دهند و به ياد او بيندازند.
امام رضا عليهالسلام مىفرمايد:
1) . همان ، ص 193 .
لكِنَّهُ اخْتَارَ لِنَفْسِهِ أَسْمَاءً لِغَيْرِهِ يَدْعُوهُ بِهَا ، لِأَنَّهُ إِذَا لَمْ يُدْعَ بِاسْمِهِ لَمْ يُعْرَف ؛(1)
ليكن خداوند ، براى نفس خويش ، اسمهايى را اختيار كرد به خاطر ديگران ، تا او را با آنها بخوانند ؛ زيرا اگر به اسم خوانده نشود ، شناخته نمىشود.
اين حديث شريف ، دلالت دارد كه اسماى الهى ، نقش مهمّى در شناخت خداوند سبحان نسبت به بندگان ايفا مىكنند. روشن است كه بندگان ، اگر بخواهند خداى خويش را بشناسند ، از طريق آيات و نامهاى او به او منتقل مىگردند كه اگر اين اسمها و آيات نبودند ، انتقال به او هم صورت نمىگرفت ، نه اين كه اصل شناخت ، با اين اسامى تحقّق پيدا كند. اين جهت ، در اسامى آفريدگان هم به اين صورت است ؛ زيرا اگر يكى بخواهد كسى را به ديگرى متوجّه كند ، راهى به اين انتقال ، جز استفاده از اسم و صفت و روابط و نسبتهاى او وجود ندارد.
1) . همان ، ص 113 .
منابع و مآخذ
1 . الأربعون حديثا ، محمّد بن حسين بهايى (شيخ بهايى) ، قم : انتشارات اسلامى .
2 . الاعتماد فى شرح واجب الاعتقاد، مقداد بن عبداللّه السيورى ، تحقيق : صفاء الدين بصرى، مشهد : مجمع البحوث الإسلامية ، 1412 ق .
3 . الإقتصاد الهادى إلى طريق الرشاد، محمّد بن الحسن الطوسى (الشيخ الطوسى) ، تهران : مكتبة جامع چهلستون ، 1400 ق .
4 . أربع رسائل كلامية، شمس الدّين محمد بن مكّى (الشهيد الأوّل) ، تحقيق : مركز الأبحاث و الدراسات الإسلامية احياء التراث، قم : بوستان كتاب ، 1380 ش .
5 . أوائل المقالات ، محمّد بن محمّد النعمان العكبرى البغدادى (الشيخ المفيد)، تحقيق : ابراهيم انصارى، قم : كنگره هزاره شيخ مفيد ، 1413 ق .
6 . بحار الأنوار، محمّدباقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) ، تهران : دار الكتب .
7 . تحف العقول، الحسن بن على الحرّانى (ابن شعبة) ، تصحيح : على أكبر الغفارى، قم : انتشارات اسلامى، 1363 ش .
8 . التنقيح ، سيّد ابوالقاسم خويى ، تقرير : ميرزا على غروى ، قم : دار الهادى ، 1410 ق .
9 . التوحيد، محمّد بن على ابن بابويه القمى (الشيخ الصدوق) تحقيق : سيّد هاشم الحسينى الطهرانى، قم : انتشارات اسلامى .
10 . الخصال، محمّد بن على ابن بابويه القمى (الشيخ الصدوق) ، تصحيح : على أكبر الغفارى، قم : انتشارات اسلامى، 1362 ش .
11 . رسائل الشريف المرتضى، على بن الحسين علم الهدى ، قم : دارالقرآن الكريم ، 1405 ق .
12 . رسائل الشهيد الأوّل ، شمسالدين محمّد بن مكّى (الشهيد الأوّل) ، تحقيق : مركز الإبحاث و الدراسات الإسلاميه احياء التراث، قم : بوستان كتاب ، 1381 ش .
13 . رسائل الشهيد الثانى، زين الدين بن على العاملى (الشهيد الثانى) ، تحقيق : مركز الأبحاث و الدراسات الإسلاميّة احياء التراث، قم: بوستان كتاب ، 1379 ش .
14 . شرح اُصول الكافى، محمّد صالح المازندرانى ، تحقيق : على أكبر الغفارى، تهران : مكتبة الإسلامية .
15 . شرح اُصول الكافى، صدر الدين محمّد بن ابراهيم شيرازى (ملاّ صدرا) ، تحقيق : محمّد خواجوى ، تهران : پژوهشكده علوم انسانى و مطالعات فرهنگى ، 1383 ش .
16 . عيون أخبار الرضا، محمّد بن على ابن بابويه القمى (الشيخ الصدوق) ، تصحيح : سيّد مهدى حسينى و رضا مشهدى، مشهد : كنگره جهانى حضرت رضا عليهالسلام ، 1363
ش.
17 . فرائد الاُصول، مرتضى انصارى (شيخ انصارى) ، تحقيق : كنگره شيخ انصارى ، قم : مجمع الفكر الإسلامى، 1419 ق .
18 . قواعد المرام فى علم الكلام، ميثم البحرانى ، تحقيق : سيّد احمد حسينى ، قم : كتابخانه آية اللّه مرعشى نجفى ، 1406 ق .
19 . الكافى، محمّد بن يعقوب الكلينى ، تحقيق : على أكبر الغفارى، تهران : دار الكتب الإسلامية ، 1363 ش .
20 . الكافى فى الفقه ، ابى صلاح حلبى ، تحقيق : رضا استادى ، اصفهان : كتابخانه امير المؤمنين عليهالسلام ، 1362 ش .
21 . كتاب العين، خليل بن أحمد الفراهيدى ، بيروت : دار إحياء التراث العربى .
22 . كنز الفوائد ، محمّد بن على الكراجكى الطرابلسى ، تحقيق : شيخ عبد اللّه نعمة، بيروت : دار الأضواء ، 1405 ق .
23 . لسان العرب، ابن منظور، تصحيح : امين محمّد عبد الوهّاب و محمّد صادق العبيدى، بيروت : دار إحياء التراث العربى، 1416 ق .
24 . مجمع البحرين، فخر الدين الطريحى ، تحقيق : سيّد احمد حسينى، تهران : مطبعه مرتضوى، 1365 ش .
25 . المحاسن، احمد بن محمّد البرقى ، تحقيق : سيّد مهدى رجايى، قم : المجمع العالمى لأهل البيت ، 1416 ق .
26 . المسلك فى اُصول الدين، جعفر بن حسن المحقّق الحلّى ، تحقيق : رضا استادى، اصفهان : مكتبة أمير المؤمنين ، 1362 ش .
27 . المصباح المنير ، أحمد بن محمد الفيّومى، قم : دار الهجرة ، 1405 ق .
28 . معانى الأخبار، محمّد بن على ابن بابويه القمى (الشيخ الصدوق) ، تحقيق : على أكبر غفارى، تهران : دار الكتب الإسلاميه، 1363 ش .
29 . معجم الفروق اللغوية ، حسن بن عبد اللّه العسكرى (ابن هلال) ، قم : انتشارات اسلامى، 1412 ق .
30 . معجم مقاييس اللغة ، ابى الحسين احمد ابن فارس، تحقيق : محمّد هارون عبد السلام، قم : دار الكتب العلميّة .
31 . معرفت حجّت خدا، لطف اللّه صافى ، قم : انتشارات حضرت معصومه ، 1417 ق .
32 . منهاج البراعة فى شرح «نهج البلاغة» ، حبيب اللّه خويى ، تهران : مكتبة الإسلاميّة، 1386 ق .
33 . الميزان فى تفسير القرآن، محمّدحسين طباطبايى ، قم : مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان، 1393 ق .
34 . نور البراهين ، سيّد نعمت اللّه جزايرى ، تحقيق : سيد مهدى رجايى ، قم : انتشارات اسلامى، 1417 ق .
35 . نهاية الأفكار، ضياء الدين عراقى ، تحقيق (ابن هلال) : محمد تقى بروجردى، قم : انتشارات اسلامى .
36 . الوافى، محمّد محسن بن شاه مرتضى (الفيض الكاشانى) ، اصفهان : كتاب خانه امير المؤمنين عليهالسلام .
37 . الياقوت، ابراهيم نوبخت ، تحقيق : على اكبر ضيايى، قم : كتابخانه آية اللّه نجفى، 1413 ق .
شرح روايات «اراده خداوند» در اصول «الكافى»،
توسط علاّمه طباطبايى و استاد سيّد جلال الدين آشتيانى
حميد حسيننژاد محمّدآبادى
چكيده
اصول الكافى ، يكى از معتبرترين كتب حديثى شيعه و مؤلّف آن، شيخ كلينى، از برجستهترين عالمان جهان اسلام است. اين كتاب، از همان آغاز، يكى از منابع مهم روايى، فقهى و اعتقادى بوده و هست. بسيارى از بزرگان ، بر اين كتاب، شرح يا تعليقه زدهاند كه مجال بيان آن نيست. برخى ديگر از انديشمندان، در لا به لاى كتابهاى خود و به اقتضاى كلام، به تفسير و شرح احاديث اين كتاب پرداختهاند، از آن جمله ، علاّمه طباطبايى كه علاوه بر تعليقه بر برخى از روايات اصول الكافى، در بسيارى از آثار خود بويژه تفسير گرانقدر الميزان، از آنها استفاده وافر مىبرد و نيز استاد سيّد جلال الدين آشتيانى كه سعى در جمع عقل و شرع دارد، در آثار خود از اين منبع بىنظير استفاده مىبرد.
اين مقاله، تلاش در شرح روايات دو باب از بابهاى اصول الكافى، يعنى باب «الإرادة إنّها من صفات الفعل و سائر الصفات الفعل» و باب «المشيّة و الإرادة»، از نظر و ديدگاه اين دو انديشمند معاصر دارد.
دليل انتخاب اين دو بزرگوار، نگاه متفاوتى است كه آنها راجع به اين روايات دارند. علّامه طباطبايى، قائل است كه روايات وارده ، بيانگر اين است كه اراده ، صفت فعل خداست.
ايشان، اين دسته از روايات را متواتر مىداند و بنا بر اين ، از تفسير و تأويل آن ، طبق بيان اكثر فيلسوفان خوددارى مىكند، خصوصا حكمت متعاليه و پيروانش مبنى بر اينكه اراده، از صفات ذات و به معناى علم به نظام احسن و اتم است. به عكس ايشان، استاد سيد جلال الدين آشتيانى ، با اين كه از شاگردان سخت كوش علاّمه است ، بيان علاّمه را قبول نكرده و سعى در تفسير و تأويل اراده، بر طبق ديدگاه حكمت متعاليه دارد.
كليدواژهها : روايات اعتقادى، صفت ذات، صفت فعل، اراده، مشيّت، اراده الهى، جبر، اختيار، اراده تشريعى ، اراده تكوينى.
مقدّمه
مىتوان گفت پس از ابن سينا، در قرن پنجم و سهروردى، در قرن ششم، فيلسوفى به بزرگى ملاّصدرا در جهان اسلام ، ظهور نكرده است. اين فيلسوف بزرگ - كه بنيانگذار حكمت متعاليه شناخته مى شود - ، فلسفه خود را در آيينه احاديث و روايات اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام مشاهده كرده و در جمع ميان عقل و شرع، كوشش فراوان مىكند. ملاّصدرا، در بسيارى از آثار فلسفى خود به مناسبتهاى مختلف، از تطابق ميان عقل و شرع سخن گفته و كتابى نيز با نام شرح اُصول الكافى، به رشته تحرير در آورده است. بنا بر اين بايد توجّه داشت كه صدر المتألّهين ، علاوه بر اين كه يك فيلسوف بزرگ است، يك محدّث عالىمقام نيز به شمار مىآيد. پس از ملاّصدرا، پيروان حكمت متعاليه نيز همين طريق را پيش گرفتند و به شرح روايات و گاهى ادعيه پرداختند(1)كه نمونههاى آن را مىتوان در آثار حاج ملاّهادى سبزوارى، ميرزامهدى آشتيانى، علاّمه طباطبايى، امام خمينى و علاّمه سيد جلال الدين آشتيانى مشاهده كرد.
اين مقاله، به بررسى شرح روايات اراده الهى كه در دو باب اصول الكافى، باب
1) . ر. ك : ماجراى فكر فلسفى در جهان اسلام ، ج 2 ، ص 335 .
«الإرادة انّها من صفات الفعل و سائر الصفات الفعل» و باب «المشيّة و الإرادة» توسط علاّمه طباطبايى ، استاد سيد جلال الدين آشتيانى مىپردازد.
نكته قابل ذكر ، اين است كه علاّمه طباطبايى، مطالب فلسفى را با احاديث و روايات در نمىآميخت؛ يعنى وقتى فلسفه مىگويد و مىنويسد، فقط فلسفه است و آن را با مسائل عرفانى و حديثى ، مخلوط نمىكند. نمونه آن را مىتوان در بداية الحكمة و نهاية الحكمة و تفسير الميزان ديد. ايشان در تفسير خود، مطالب فلسفى و روايى را مجزّا از مسائل تفسيرى آورده است. بر عكس خود ملاّصدرا كه آيات و احاديث را با فلسفهاش در مىآميزد، وقتى تفسير و يا شرح احاديث اصول الكافى را مىنويسد، نمىتوان فهميد كه تفسير و شرح احاديثش، امتداد فلسفه اوست و يا فلسفهاش امتداد تفسيرش است.(1)استاد سيد جلالالدين آشتيانى هم دقيقا همين مشى ملاّصدرا را دارد و در بسيارى از مسائل فلسفى، تفسيرها و تأويلهايى از آيات و احاديث ارائه مىدهد و اين، يكى از دلايلى بود كه ايشان را «ملاّصدراى ثانى» نام نهادند.
علاّمه طباطبايى، در تعليقات خود بر برخى از روايات اصول الكافى و نيز بر خى از روايت بحار الأنوار، به شرح روايات ، طبق مبانى فلسفى و عرفانى خود مىپردازد و مىتوان گفت كه اين تعليقهها، عصاره نظريات علاّمه است و نيز توضيح برخى از روايات در تفسير گرانقدر الميزان، نشان از تسلّط ايشان بر علوم حديث است.
استاد آشتيانى، كتابى مستقل در شرح احاديث و يا تعليقهاى بر كتب حديثى ننگاشته است ؛ امّا در لا به لاى كتابهاى ارزشمند خود، به شرح احاديث پرداخته، خصوصاً در كتاب نقدى بر تهافت الفلاسفه غزالى كه تقريباً به طور كامل احاديث اين دو باب اصول الكافى و ديگر كتب روايى را شرح نموده است.
ديدگاه علاّمه طباطبايى درباره روايات اعتقادى
علاّمه طباطبايى ، از جمله انديشمندانى است كه در مباحث اعتقادى، تنها رواياتى را
1) . ميزان حكمت (مجموعه سخنرانىها و مقالات همايش ملّى ميزان حكمت) ، ص 85 - 86 .
معتبر مىداند كه قطعى باشند. ايشان مىنويسد :
در اصول معارف دينى و الهى، حجّيتى بجز براى كتاب و سنّت، قطعى نيست .(1)
وى تصريح مىكند كه حديثى را قطعى مىداند كه متواتر باشد يا محفوف به قراين قطعى باشد.(2)ايشان، براى اخبار آحاد، در غير فقه، حجيّتى قائل نيست و معتقد است كه حجّيت اخبار آحاد، در غير احكام شرعى معنا ندارد.(3)
علاّمه، مىنويسد:
و امّا اين كه گفته شده در پذيرفتن روايت، شرط است كه با تواتر از معصوم نقل شده يا با سند صحيح متصل - كه شذوذ و علّتى در آن نباشد - به ما رسيده باشد، مسئلهاى اصولى است و نظريهاى كه امروز در آن حاكم است ، اين است كه اگر خبر متواترى، به همراه قرينه باشد، بى ترديد ، حجّت است و اخبار غير آن، حجّت نيست، مگر اخبارى كه در احكام شرعى فرعى وارد شده و ظنّ نوعى به صدور آن ، وجود داشته باشد كه در اين صورت، اين اخبار نيز حجّيت دارند.
امّا علّت اين دستهبندى ، اين است كه حجّيت شرعى، در زمره اعتبارات عقلايى است و در مورد اخبار، تابع وجود اثر شرعى است كه قابل جعل و اعتبار باشد ؛ امّا در مورد قضاياى تاريخى و امور اعتقادىاى كه فاقد اثر شرعى است، حجّيت قرار دادن اين گونه روايات، معنا ندارد؛ زيرا معنا ندارد كه شارع حكم كند كه غير علم، علم باشد و مردم را هم به آن متعبّد سازد. موضوعات خارجى، هر چند ممكن است داراى اثر شرعى باشند ، ولى اين آثار ، آثار جزئى است و جعل شرعى، فقط شامل كلّيّات مىشود.(4)
علاّمه ، معتقد است كه در اين مباحث بايد به محدوده كارايى عقل توجّه داشت و
اين كه هيچ آيه يا روايت قطعى، نمىتواند به اثبات امرى بپردازد كه عقل، آن را محال مىشمارد. پس اين روايات مىتوانند مورد نقّادى عقلى قرار گيرند.(1)ديگر اين كه
عقل و تفكّر، از دست يافتن به تمامى حقايق ناتواناند.(2)
بنا بر اين ، مباحث اعتقادى، در بخشى، به براهين عقلى و در بخشى ديگر ، به نقل، كتاب و سنّت قطعى، متّكى هستند.(3)به عنوان مثال ، در بحث اراده الهى و اين كه از صفات فعل است يا ذات - كه بحث اصلى اين مقاله است - به روايات، متّكى است و تأويل انديشمندان ديگر را نمىپذيرد.
از ديدگاه علاّمه، سه راه براى دستيابى به حقيقت وجود دارد: عقل، وحى و كشف. در اين ميان، عقل، ابزارى عام است كه در اختيار عموم گذاشته شده است. امّا آن دو امر ديگر، فقط در اختيار افراد معدودى از انسانها قرار دارد.(4)
ديدگاه استاد سيّد جلال الدين آشتيانى ، درباره روايات اعتقادى
شيوه كار اين استاد ، به طور كلّى، عقلگرايانه در عين توجّه و تعبّد به روايات بود، چه در كار تدريس و چه در امر تحقيق. ايشان به ندرت بر يك روش عقلى يا نقلى تكيه مىكرد و سعى وى اين بود كه سنّتِ معمول عالمان ما را - كه در طول قرون گذشته داشتهاند - ، حفظ كند.
استاد آشتيانى، همچنين به زمينههاى تاريخى مسائل عقلى، روايى و قرآنى توجّه داشت و بارها اشاره مىكرد كه هر كس مىخواهد معارف اسلامى را از طريق عقل و برهان در يابد، بايد بخش عمده روايات و سنّت پيامبر را مورد مطالعه جدّى قرار دهد.(5)
وى درباره روايات اعتقادى مىگويد :
بايد روايات شريفه را با دقّت فهميد و با آيات قرآنيه سنجيد و با درايت ، به روايتْ مراجعه كرد كه با قواعد مسلّم كلام تحقيقى ، مخالف نباشد. فقهاى عظام نيز با اين نحو گشادبازى ، به اين قسم از روايات در فروع ، عمل نمىكنند ؛ آن قدر به اطراف روايات دقّت مىفرمايند كه آدم در حيرت مىمانَد . فقه اماميه ، مانند مباحث عقلى، مستدل، قرص و محكم است و بدون تعصّب ، مباين با فقه شافعى، حنفى و... است و در اعلا درجه تكامل قرار دارد و قابل مقايسه با اصول و عقايد، رواياتى داريم كه شك در صدور آنها نمىكنيم ، با اين كه خبر واحدند.(1)
ايشان در مورد حجّيت خبر آحاد در عقايد، قائل است كه اعتقاد به اخبار آحاد در اصول عقايد، مخالف قطعى كتاب، سنّت، اجماع و عقل است و عمل به غير قطع در اصول عقايد، خروج از موازين علمى است؛ زيرا در رواياتى كه در اصول عقايد وجود دارد، روايت متواتر، كم است و بزرگان نيز به روايات وارده در عقايد، توجّه بسيارى نكردهاند و اين ، باعث اختلاف زيادى شده است؛ حال اگر همان توجّهى را كه بر روايات فقهى داشتهاند ، در معارف هم مىداشتند، مطالب زيادى حلّ مىشد و هر كسى از پيش خود، مبناى مخصوصى اختراع نمىكرد و با تمسّك به ظواهر و اخبار آحاد، مطلبى را به اسم ضرورى دين يا مذهب ، قلمداد نمىنمودند.(2)
بنا بر اين ، ديدگاه ايشان اين است كه اولاً ، روايات متواتر در بحث اعتقادات، بسيار كم است ؛ ثانياً ، خبر آحاد، در اصول عقايد، حجّت نيست ؛ ثالثاً ، ملاك در پذيرش روايات، مطابقت با اصول عقلى و آيات قرآنى، همراه با تتبّع و تحقيق است . رابعاً ، همان طور كه فقها در روايات فقهى ، به طور كامل و از همه جهات (مانند رجال، درايه و فقه الحديث) به بررسى آن مىپردازند، همين دقت در روايات اعتقادى نيز
بشود تا بسيارى از سوء برداشتها و مسائل پيرامون اين احاديث ، رفع شوند.
ديدگاه اجمالى علاّمه طباطبايى درباره اراده الهى و روايات آن
ايشان در تمام آثار خود ، به صراحت بيان مىكند، حقّ اين است كه اراده، از صفات فعل است.(1)دليل اصلى ايشان در اين مسئله، آيات قرآن و روايات است. ايشان اراده در قرآن را به معناى «ايجاد» تفسير مىكند،(2)مانند اين آيه : «إِنَّمَآ أَمْرُهُ إِذَآ أَرَادَ شَيْئًا أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ».(3)
وى معتقد است كه ارادهاى كه در اخبار آمده، از «صفات فعليه» ، مانند رزق، خلق و آفرينش است(4)و روايات وارده در اين باب را در جايى ، «متواتر»(5)و در جاى ديگر ، «مستفيض» گفته است.(6)
بر اين اساس، علاّمه، صفت ذاتى بودن اراده را رد مىكند و تفسير اراده الهى را به «علم به نظام احسن» قبول نمىكند . ايشان در تعليقه خود بر اسفار مىنويسد :
معنايى كه براى «اراده» كرده و آن را منطبق بر «علم به خير و ملائم» دانسته، تمام نيست؛ چون آن معنايى را كه ما از اراده، تعقّل مىكنيم، متضمّن معناى اراده نيست، اگر چه مصداق آن - كه كيف نفسانى است - مثل ساير صفات نفسانى، مانند حبّ، رضا، غضب و...، ملازم علم باشد و تجريد معناى [اراده] از شوائب نقص و عدم، موجب دخول معناى علم در آن نمىشود... . پس اراده، منطبق بر صفت علم نيست و حقْ اين است كه اراده، از مقام فعل، از حيث انتسابش به قدرت قاهره حق تعالى يا از گردآمدن علل تامّه فعل - كه ايجاب حقّ بدان تعلّق گرفته است - ،
انتزاع مىشود.(1)
وى در جاى ديگر مىفرمايد :
اراده، به عنوان يك كيف نفسانى خاص، مغاير با علم است و در ذات واجب ، راه ندارد؛ زيرا اراده، يك ماهيّت ممكن است و واجب تعالى ، از ماهيّت و امكان ، منزّه است.(2)
سرانجام ، وى اثبات اين كه «اراده خداوند، عين علم او باشد» را امرى مشكل دانسته و در واقع ، بيشتر به يك نامگذارى و جعل اصطلاح مىماند تا يك بحث علمى و برهانى؛ زيرا مفهوم اراده و مفهوم علم، كاملاً مغاير با هماند .(3)
ديدگاه اجمالى سيّد جلال الدين آشتيانى ، درباره اراده الهى و روايات آن
ديدگاه وى در باب اراده الهى، همانند نظريه غالب فيلسوفان (بويژه ملاّصدرا) است. ايشان، اراده را از صفات ذات خداوند و به معناى علم به نظام احسن مىداند.(4)
وى در نقد بيان علاّمه طباطبايى - بر اينكه اراده در روايات، از صفات فعل است - مىنويسد :
استاد ما علاّمه طباطبايى كه فرمود: «روايات در مسئله اراده، مستفيض است» ، ايشان بايد همه آن روايات را مورد دقّت قرار مىدادند وعلّت اضطراب متن اكثر آن روايات را بررسى مىكردند و چند مغالطه واضح كه در برخى از آن روايات وجود دارد، به نظر ، عميق مورد تحقيق قرار مىدادند ؛ چرا كه در كلام صاحب ولايت كليه - كه مبرّا از سهو و نسيان، و متّصل به ذات احديّت است - ، مغالطه و خلط مباحث ديده نمىشود و ما اگر فهم خود را هم تخطئه كنيم، آن اشكالات، آن
روايات را از حجّيت ساقط مىكند. متواتر از ظواهر، در عقايد، حجّت نيست ، تا چه رسد به مستفيض.(1)
بعد ايشان در رد نظر علاّمه مىگويد :
علاّمه در حاشيه بر اسفار، خواستهاند كه اراده را مانند رزّاقيت ، صفت فعل بدانند، در حالى كه رزّاقيت و مرزوقيت، از رازق و مرزوق انتزاع مىشود ؛ ولى رازق، صفت ذات حقّ و از اسما در سيطره اسم ربّ است. و حقّ، به اسم ربّ، رازق همه موجودات است و غير حق تعالى، تمام موجودات، مرزوقاند . به تفاوت ارزاق، رزق، اختصاص به حيوان ندارد، كما توهّمه بعض من لا خبرة له فى العقايد . نبات، حيوان، انسان، ملائكه و ارواح، رزق خاص خود را دارند و حيات، در آنها سارى است.(2)
ايشان، تمسّك علاّمه طباطبايى را به احاديث در تبيين حقيقت اراده، بزرگترين ضربه به حديث مىداند و معتقد است كه در اين مباحث، عقل را رها كردن و عنان كار را به حديث دادن، ضربه به خود حديث است و در احاديث متواتر و همه آيات قرآن، اراده و مشيّت ، مستقيما مضاف به ذات و مبدأ افعال حقّ است.(3)
وى در جاى ديگر مىگويد :
اگر خداوند در مرتبه ذات، اراده ندارد، چنين شخصى بايد از دو قول، يكى را انتخاب كند. يا بگويد علم و قدرت، كار اراده را انجام مىدهد، پس مىگوييم چون علم و قدرت، عين ذات حقّ و براى صدور اشيا، كافى است، سلسله علل و معاليل، بايد به ذات واحد بودن حدوث صفت يا امرى ديگر منتهى شود. يا آن كه بگوييم اراده، صفت فعل است و اتّصاف حقّ به مرديّت (مراديّت) در آيات صريحه قرآنيه، مجاز است، كه اين با آيات و روايات صريحه در تقدّم اراده بر فعل، متناقض است (إذا أراد اللّه لشىء أن يقول له كن فيكون) . به اين مضمون، روايات و آيات بسيارى
داريم. اگر اراده، صفت فعل باشد، معلول، حق است. بايد مراد، حق باشد و اگر مراد، حق نباشد، بايد از حق صادر نشود و اگر بگوييم حق ، در ايجاد اشيا اراده ندارد، بطلانش واضح است. اصولاً اين كه گفته شود، اراده، صفت فعل است، از حرفهاى بى معنا و صرف لقلقه لسان است.(1)
ايشان در استدلال ديگرش مىنويسد :
اگر مراد از اين كه «اراده، صفت فعل است» ، يعنى حقّ، اشيا را ايجاد مىكند، ولى مريد، فعل حقّ است، چنين سخنى از عاقل، بعيد است ، چه رسد به اهل فضل و حكمت . و اگر مراد از فعل، مفعول است، اين حرف برمىگردد به قول كسانى كه علم تفصيلى حق را از ذات، نفى ، و علم فعلى او را به نظام وجود، همان حقايق خارجيه مىدانند، ناچار بايد حقّ را فاعل بالرضا بدانند و اراده و علم حقّ را نفس حقايق اشيا پندارند .(2)
استاد سيّد جلال الدين آشتيانى و شيخ كلينى
استاد آشتيانى مىنويسد :
ما به عروة الإسلام و ثقة الإسلام كلينى و ديگر مشايخ حديث، از آن جهت احترام قائليم كه مردانى زاهد و از عشّاق واقعى ائمّه عليهمالسلام بودهاند و در سختترين لحظات زمان، به جمعآورى آثار اهل بيت عليهمالسلام پرداختهاند و اگر آنها و رواياتى كه حاوى علوم اهل بيت عليهمالسلام است و آنها با حفظ امانت، به محدّثان بزرگ منتقل كردهاند، نبودند، ما هم نبوديم . آنها ولىنعمت ما محسوب مىشوند و شهرت آنان نزد عامّه و خاصه ، به تقوا و امانت و ولع آنها در حفظ آثار اهل بيت عليهمالسلام در ابعاد گوناگون معارف شيعى، بسيار مهم و وجود آنها واسطه فيوضات و خيرات و بركات است. ولى دوران آنها، دوران نضج (پختگى) علوم، معارف، فقه و اصول فقه شيعه نيست، لذا بعضى تفسيرات شيخ اعظم كلينى و محدّث عظيم صدوق ، وافى به مقاصد ائمه عليهمالسلام نيست.(3)
سپس استاد آشتيانى به مسئله اراده الهى و ديدگاه شيخ كلينى اشاره مىكند و مىنويسد :
نقل اين كه شيخ كلينى هم قائل به نفى اراده از حق شده است ، حاكى از آن است كه شيخنا الأقدم كلينى ، متكلّم و اهل تحقيق نبوده و توجّه نداشته است كه صدور فعل از مبدأ وجود ، اگر مستند به مشيّت و اراده نباشد ، لازم مىآيد كه حق تعالى ، متكلّم و خلاّق بلا اراده باشد .(1)
شرح روايات باب «الإرادة انّها من صفات الفعل»
قبل از اين كه به شرح روايات مذكور توسط علاّمه طباطبايى و استاد آشتيانى بپردازيم ، لازم است دو مطلب را توضيح دهيم ؛ ابتدا معناى صفت فعل و صفت ذات و سپس معيارهاى تشخيص صفت ذات از صفت فعل .
الف. صفات ذات و صفات فعل
صفات ذات: «صفاتى هستند كه در ثبوت آنها، تنها ذات حقّ تعالى كافى است، بدون اين كه در ثبوت اين صفات براى ذات، نيازى به فرض امرى خارج از ذات داشته باشيم ، مثل حيات واجب الوجود و علم او به ذاتش».(2)
صفات فعل: «صفاتى هستند كه در اتّصاف ذات بارىتعالى به آنها، تنها ذات بارى تعالى كافى نيست ؛ بلكه لازم است امرى خارج از ذات، در اتّصاف ذات به اين صفات، فرض شود. مانند صفات خلق، رزق، احيا و نظير آنها».(3)
ب. معيار در تشخيص صفت ذات و صفت فعل
ثقة الإسلام شيخ كلينى در الكافى، از چند جهت ميان صفت ذات و صفت فعل ،
فرق قائل است:
به عبارت روشن، مقصود كلينى اين است كه در صفت وجودى (ضد) كه خداوند به هر دوى آنها متّصف مىشود، صفت فعل است ، مانند رضا و غضب، اراده و كراهت ؛ امّا صفات ذات، ضدّ ندارد، مانند علم.
صفات ذات، ازلى هستند و نمىتوانيم آنها را به وصف قدرت، عجز، علم و جهل متّصف كنيم ؛ يعنى قدرت، به صفات ذات تعلّق نمىگيرد. صفات فعل، غير ازلى و متعلّق قدرتاند. بنا بر اين مىتوان گفت: هر كسى، او را اطاعت كند، دوستش دارد و هر كس با او مخالفت كرد، دشمنش مىدارد. ولى صحيح نيست بگوييم: خدا مىتواند كه بداند و مىتواند كه نداند و يا مىتواند كه قادر باشد و مىتواند نباشد.
صفت فعل، متعلّق ارادهاند ؛ ولى صفات ذات، متعلّق اراده نيستند. يعنى جايز نيست گفته شود: خدا اراده كرده كه ربّ قديم، عزيز، عالم و قادر باشد.(1)
البتّه ملاكات بيشترى براى تشخيص دقيق صفات فعل از صفات ذات وجود دارد كه به علّت اختصار ، از ذكر تمام آنها معذوريم.
ج. شرح روايات باب مذكور
1) . الكافى ، ج 1، ص 111 - 112.
المريد لا يكون إلّا لمراد معه، لم يزل [اللّه] عالماً قادراً ثمّ أراد.(1)
استاد آشتيانى مىنويسد :
اين روايت، صريح در حدوث اراده است، و يا مراد تغاير به اعتبار تحليل عقل است؛ مگر بگوييم كه «أراد» به معناى «أوجد» است كه خلاف متن حديث است و در هر جا در روايات، اراده، از ذات، نفى شده است، روايت، مضطرب و قابل قبول نيست.(2)
استاد آشتيانى، اين حديث شريف را صريح در حدوث مىداند. اين مسئله، يكى از اشكالات مهم بر صفت ذات بودن اراده است ؛ زيرا اگر اراده، صفت ذات باشد، لازمهاش حدوث بارىتعالى است. يعنى ماهيّت اراده، صفتى حادث است و اگر چنين صفتى كه ماهيتش حدوث است، در ذات باشد، لازمهاش حدوث ذات خواهد بود.
علاّمه طباطبايى مىنويسد :
1) . همان، ص 109 (عاصم بن حميد مىگويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم، گفتم: خدا هميشه اراده دارد؟ فرمود : «داشتن اراده با وجود مراد است . خدا هميشه دانا و توانا بوده و سپس اراده كرده است» ).
2) . نقدى بر تهافت الفلاسفه غزالى، ص 198.
3) . الكافى، ج 1 ، ص 109 (بكير بن اعين مىگويد: به امام صادق عليهالسلام گفتم : علم و مشيت خداوند دو چيز مختلفاند يا يكى؟ فرمود : «علم همان مشيّت نيست، نمىدانى كه مىگويى: اين كار را بكنم اگر خدا خواهد و نمىگويى اين كار را بكنم اگر خدا داند . اين كه مىگويى اگر خدا خواهد ، دليل است كه هنوز نخواسته و اگر خواهد ، همان باشد كه او خواهد . چنانچه او خواهد و علم خداوند پيش از مشيّت است» ).
دلالت اخبار بر اينكه مشيّت و اراده الهى، عين پديده خارجى است، روشن است، و اصرار در تأويل اراده به «علم به اصلاح و خير» ، شگفتآور و عجيب است .(1)
استاد آشتيانى مىنويسد :
اين روايت نيز دلالت ندارد كه مشيّت و اراده ، صفت فعل با عين فعل است ؛ بلكه دلالت دارد بر تغاير مفهومى مشيّت و اراده ، با علم . قدرت ، حيات ، سمع و بصر نيز تغاير مفهومى دارند و جمله مباركه «فإذا شاء كان الذى شاء» ، دلالت دارد بر علّيت مشيّت نسبت به آنچه كه واقع مىشود . و عبارت شريفه «علّمه اللّه السابق للمشيّة» ، دلالت دارد بر اين كه مشيّت ، مغاير با مطلق علم است ؛ چون حقّ تعالى به ممتنعات و آنچه كه مخالف نظام اتمّ است ، عالم است ؛ ولى بر آن امور ، متعلّق مشيّت واقع نمىشوند . به اعتبار تحليل عقلى ، علم ، متوقّف بر حيات ، و سمع ، متوقّف بر علم ، و علم ، مقدّم بر قدرت واجبى است ، نه قدرت حيوان . و به حسب وجود خارجى ، همه متّحدند .(2)
1) . بحار الأنوار، ج 5، ص 144.
2) . نقدى بر تهافت الفلاسفه غزالى ، ص 199 .
3) . الكافى، ج 1، ص 109 - 110 (صفوان بن يحيى گفت: به أبى الحسن عليهالسلام گفتم: به من خبر بده از اراده خدا و اراده خلق، گفت: در پاسخم فرمود: «اراده در خلق ، همان آهنگ درون است و آن كارى كه پس از آنها عيان گردد، و امّا از طرف خداى تعالى ، اراده ، همان پديد آوردن فعل است ، نه جز آن ؛ زيرا خدا زمينه سنجى و توجّه قلبى و انديشه ندارد . اين صفات ، در او نيست و از صفات خلق است و ارادهاش همان فعل است و نه جز آن. بدان كه گويد: باش و مىباشد ، بى لفظ و نطق به زبان و توجّه دل و تفكّر . و اين طرز آفرينش او هم چگونگى ندارد و قابل توصيف نيست ، چنانچه خود او چگونگى ندارد» ) .
علاّمه طباطبايى مىنويسد :
ارادهاى كه در اخبار مطرح است، از صفات فعليه ، مانند رزق، خلق و آفرينش است و آن ، عينِ موجود و پديدههاى خارجى، مانند زيد، عمرو و آسمان است .(1)
استاد آشتيانى ، در ذيل اين روايت، روايات مشابهى ديگر را ذكر مىكند ، از آن جمله ، روايتى كه شيخ صدوق در كتاب التوحيد از اميرالمؤمنين عليهالسلام ، در جواب ذعلب يمانى نقل مىكند: «ما كنت أعبد ربّاً لم أره. لم تره العيون بمشاهدة الأبصار... قبل كلّ شىء، فلا يقال شىء قبله و بعد كلّ شىء، و لا يقال شىء بعده، شائى الأشياء لا بهمّة دراك لا بخديعة... مريد لا بهامّة...».(2)و در آيات شريفه «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(3)و «يَمْحُواْ اللَّهُ مَا يَشَآءُ وَ يُثْبِتُ»(4)خلق، ايجاد، اظهار و ابداء، مقصورند بر مشيّت و اراده. در اين كلام امام عليهالسلام : «مريد لا بهامة و شاء لا بهامة»، نحوه وجود مشيّت و اراده ، بيان شده است.
و يا در روايت ديگر كه مىفرمايد: «فاعل لا باضطرار، مقدار لا بحركة، مريد لا بهمامة سميع لا بآلة، دراك لا بخديعة، شاء الأشياء لا بهمة».(5)
استاد مىنويسد :
در اين روايت و چند روايت ديگر، مريد، به معناى فاعل نيامده است ؛ زيرا اراده، به معناى احداث، توقّف بر مريد به معناى محدّث دارد. بنا بر اين، وقتى فرمود «فاعل باضطرار» ، مريد، صفت ذات آورده شده است، نه به معناى «همامه و ما يبدو فى الضمير» .
و يا در روايت ديگر از امام رضا عليهالسلام كه مىفرمايد: «اوّل عبادة اللّه معرفته و أصل
معرفته، توحيده... متجل لا باستهلال رؤية، باطن لا بمزايلة... فاعل لا بالاضطرار، مقدر لا بجولة فكرة، مدبّر لا بحركة، مريد لا بهامة، شاء لا بهمة...».(1)
استاد در ادامه مىگويد:
صريحا در اين روايت و روايات قبلى، اراده از سنخ ضمير، نفى و اراده بدون تصوّر فعل و علم به فايده و حصول شوق مؤكّد، ثابت شده است.
و «فاعل لا بالإضطرار، مريد لا بهامة» ، دليل است كه فاعل، مفهوماً غير مريد است. و ديگر اين كه از روايت حضرت رضا عليهالسلام بر مىآيد كه اهل بيت، صفات زائد بر ذات و اعراض و هيئات عارض بر حق را نفى كردهاند و ذات حق را عين كليّه صفات كماليه دانستهاند.
و در روايت اصول الكافى كه فرمود: «الإرادة من الخلق الضمير وما يبدو لهم... و أما من اللّه فإرادته إحداثه» ، مراد از احداث، ايجاد است و اراده منفى، اراده منبعث و ظاهر و حادث در ذات است، «لأنّه تعالى لا يروى ولايهم و لا يتفكّر». و چون تكلّم و قول نيز مثل اراده، از اسماى ذاتيه است، فرمود: «يقول له كن فيكون بلا لفظ و لا نطق بلسان ولا تفكّر، لا كيف لذلك ، كما أنّه لا كيف له» ؛ چون براى حق ، چيزى مجهول نيست و علم بما كان و ما يكون و ما هو كائن، حضورى است به اسم متكلّم (مبدأ تفاصيل كلمات وجوديه) است .
در پايان، استاد آشتيانى اين گونه يادآور مىشود :
در قرآن و روايات، بجز چند روايت كه اضطراب متنى دارند، فاعليّت حق، مترتّب بر اراده حقّ است، و در اين آيات و روايات، اراده، به ذات مضاف و مبدأ فعل ذكر شده است ؛ چون «اراد اللّه إذا اراد الشىء» .(2)
1) . همان، ص 40 (نخستين گام پرستش خدا شناخت اوست، و پايه شناخت يگانگى اوست... متجلّى است ، امّا نه به در پى ديدنش ؛ اندرون است ، امّا نه به وارد شدن ...كننده است ، نه به اجبار ؛ تقدير كننده است ، امّا نه با تلاش انديشه؛ تدبير كننده است ، امّا نه به حركت ؛ اراده كننده است ، امّا نه به همّتورزى ؛ خواستار است ، امّا نه دلواپسى...) .
2) . نقدى بر تهافت الفلاسفه غزالى، ص 199 - 201.
علاّمه طباطبايى در ذيل اين روايات مىنويسد :شرح روايات «اراده خداوند» در اصول «الكافى»
خداوند متعال ، تمام اشيا را با مشيّت و اراده خود خلق نمود : «و أمّا الإرادة نفسها، فلا تحتاج إلى إرادة اُخرى و إلّا لتسلسل» . مشيّت و اراده، علّت است براى تمام موجودات، و خداوند، اشيا را با اراده خلق مىكند، و اراده و مشيّت، از اوّل تا آخر عمل ، وجود دارد. اراده، از صفات فعل است و از مقام فعل، انتزاع مىشود ، نه از صفات ذات؛ يعنى اجتماع اجزاى علّت تامّه را گرداگرد فعل (معلول) كه با اجتماع آنها فعل محقّق مىشود، اراده مىگويند و اراده از آن جا انتزاع مىشود.(2)
5 . عن محمّد بن مسلم، عن أبى عبد اللّه عليهالسلام قال: المشيئة محدثة.(3)
استاد آشتيانى مىنويسد :
با عرضه اين كلام با روايت ديگرى كه بيان شد، چنين مىفهميم كه مبدأ فعل در خلق، مركّب از دو امر است: مقوله انفعال يا ملازم با انفعال و آن عبارت است از تصوّر فعل و شوق به طرف فعل و عزم به فعل كه فرمود: «هى - الإرادة - العزيمة على الفعل» . امر ديگر ، از مقوله فعل است كه عبارت باشد از: حركت در عضلات ؛ ولى واجب الوجود كه مبرّا از رويت و تفكّر و آنچه كه در ضمير حاصل مىشود، است ، ارادهاش همان احداث است : «إذا أراد شيئاً أن يقول له كن فيكون».
كلّيه رواياتى كه در آن از اراده، تعبير به «احداث» شده است، مراد ، همان است كه ذكر شد و روايات ديگرى كه در گذشته نقل شد، شاهد بر مراد ماست؛ چون ائمّه عليهمالسلام در آن روايات نفرمودهاند، حقّ تعالى ، مريد نيست. و در جميع شرايع الهيه ، از جمله قرآن كريم، همه جا افاعيل حقّ، مستند به اراده و مشيّت است: «فعّال لمايريد و فعّال لما يشاء».(4)
شرح روايات باب «المشيئة و الإرادة»
قلت: ما معنى قدّر؟ قال: تقدير الشىء من طوله و عرضه. قلت: ما معنى قضى؟ إذا قضى امضاه، فذلك الذى لامردّ له.(1)
علاّمه طباطبايى در ذيل روايت مىنويسد :
هيچ شكّى نيست كه در افعال اختيارى ما، مشيّت، اراده و تقدير وجود دارد و قضا ، عبارت است از حكم قطعى تا آن جا كه خدوند سبحان براى موجودات، افعالى شمرده كه صادر از علم و قدرت اوست و نمىتوان ادّعا كرد كه در فعلش - كه جهاتى از فعل اختيارى بما انّه فعل اختيارى است - خالى از مشيّت ، اراده و تقدير و قضا باشد. پس مشيّت و اراده، در فعل اختيارى به جهت تحقّقش در نفس فاعل بعد از علم و قبل از فعل، معنا دارد و اين معنا، از حيث ارتباطش با فاعل «مشيّة به»
ناميده مىشود و از حيث ارتباطش با فعل، «ارادة»، ناميده مىشود. تقدير، تعيين مقدار فعل است از حيث تعلّق مشيّت به آن. و قضاء ، همان حكم پايانى است كه بدون واسطه، بين او و بين فعل است. مثلاً هنگامى كه آتشى را به پنبه نزديك مىكنيم و آتش، طالب براى سوزاندن است، خواست آن براى سوزاندن برانگيخته مىشود، سپس با زياد كردن اين نزديكى ، اراده سوزاندن به وجود مىآيد . سپس با توجّه به چگونگى نزديكى و شكل پنبه و نحوه قرار دادن آن و ساير موارد مشابه، موجب تقدير سوزاندن مىشود . پس اگر پنبه مرطوب باشد ، آتش در او اثر نمىگذارد. و همين طور آشكار مىشود جهت ظهور آنچه كه از فعل مخفى بود،
1) . الكافى، ج 1، ص 150 (على بن ابراهيم هاشمى گفت: از ابوالحسن موسى بن جعفر عليهماالسلام شنيدم مىفرمود: «نباشد چيزى جز آنچه خدا خواهد و اراده كند و مقدّر سازد و مجرى دارد» . گفتم: خواسته چيست؟ فرمود: «آغاز كردن كار است» . گفتم: معناى مقدّر سازد چيست؟ فرمود: «اندازه گرفتن چيز است از جهت درازا و پهنايش» گفتم: معنى قضا چيست؟ فرمود: «چون چيزى را قضا كند، آن را بگذراند و آن است كه ديگر برگشتى ندارد») .
و اگر پنبه خشك باشد ، هيچ مانعى براى سوختننيست و اين قضاست و آن به انجام رساندن است ، يعنى سوختن و سوزاندن. و به اين ترتيب روشن مىشود كه در هر حادثى ، اسبابى بروز مىكند از جهت آمادگى سببش، و تمام آمادگى و تحقّق محل فعل و تحقّق پايان جزء، به سبب مشيّت، اراده، قدر و قضا كه همان به انجام رساندن و اجرا كردن كار است.(1)
استاد آشتيانى مىگويد:
معناى جمله «ابتداء الفعل» ، آن است كه فعل مترتّب بر مشيّت و ظهور آن ، وابسته است به تعلّق مشيّت، لقوله تعالى «إِذَآ أَرَادَ شَيْئًا أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ».(2)
علاّمه در ذيل اين روايت مىنويسد:
حبّ ، دو قسم است: حبّ تكوينى ، كه متعلّق به وجود شىء مىشود از حيث وجودش؛ و حبّ تشريعى ، كه متعلّق به شىء است از حيث خوبى و زيبايى كه هيچ گاه به قبيح، متعلّق نيست . و گويا نبود آمادگى ذهن سؤالكننده از فهم اين دو ، باعث شده كه امام عليهالسلام از جواب دادن به سؤال ، روى گردانَد.(4)
استاد آشتيانى بيان مىكند :
برخى از مترجمانِ به اصلاح شارحان الكافى، غوطهور در مسلك اعتزال مىشوند و به عنوان اين كه ما عدليه هستيم و ما را عدليه مىگويند (قدرت فهم روايات عالية المضامين را ندارند) ، با نقل وجوه و محتملات، صريحا تفويض را
1) . الكافى، تعليقه: علاّمه طباطبايى، ج 1، ص 150 .
2) . نقدى برتهافت الفلاسفه غزالى ، ص 206.
3) . الكافى ، ج 1، ص 150 (ابو بصير مىگويد: به امام صادق عليهالسلام گفتم: خواسته، اراده نموده ، تقدير كرده، و مجرى ساخته؟ فرمود: «آرى» . گفتم : و دوست هم داشته؟ فرمود: «نه» . گفتم : چه طور خواسته، اراده كرده، تقدير كرده، مجرى ساخته، و دوست نداشته؟ فرمود: «همچنين به ما دستور رسيده است» ).
4) . الكافى ، تعليقه: علاّمه طباطبايى، ج 1 ، ص 150 .
تصديق مىكنند و از مفسده الحادى آن ، غفلت دارند.
بعد ، اين گونه ادامه مىدهد :
شايد در مجلس بحث ، كسانى بودهاند كه نمىشد به آنها تفهيم كرد كه ممكن است امرى به اعتبار اراده تكوينى، متعلّق به نظام وجود مطلوب و به اعتبار اراده تشريعى، مبغوض باشد.
علم، به حسب ترتّب عقلى، مقدّم بر مشيّت، اراده، تقدير و قضاست ؛ ولى چون حقّ، منزّه از كيفيات نفسانيه است، به حسب مصداق (نه مفهوم) ، علم ، اراده، قضا و تقدير، در مرتبه علم تفصيلى متّحدند.
سرّ اين كه امام فرمود : «شاء و أراد و لم يحبّ»، آن است كه به اعتبار اراده تكوينى، قضا و تقدير حتمى، بعضى از افعال عباد، واجب التحقيق است ؛ ولى شرعا منهى و رضا و اراده تشريعى، مخالف آن است و اين معنا، نه مخالف عقل است و نه شرع ؛ چه آن كه در صورت موافقت اراده تكوينى با اراده تشريعى، فعل عبد، مرضى و محبوب است تشريعا و تكوينا.
وقوع معاصى و شُرور، مراد بالذّات نيست و از باب تلازم شرور با خيرات كثيره لازم در عالم ماده، اراده ازلى به آنها تعلّق گرفته است. به تعبير ديگر، امور عدميه و شرور، به تبع خيرات، مراد هستند ؛ ولى نه بالذاّت . بنا بر اين ، در آيه شريفه فرمود: «قُلْ كُلٌّ مِّنْ عِندِ اللَّهِ» .(1)و اگر كسى مانند بعضى از مترجمان الكافى، بگويد ما چون عدليهايم، معاصى را مستند به اراده حقّ نمىدانيم، بايد بفهمد كه به مقتضاى مذهب معتزله، فعل عباد، مستقل در اراده حقّ، به كليه نظام وجود ، تعلّق گرفته است و انسان نيز داراى اراده، مشيّت، فعل و قدرت است ؛ ولى اراده ، اختيار و فعل ما، در سايه اراده، مشيّت و اختيار حق است و جبرى ، اين اختيار را نفى مىكند.(2)
ولم يأمر. أمر إبليس أن يسجد لآدم و شاء أن لا يسجد، و لو شاء لسجد، و نهى آدم عن أكل الشجرة و شاء أن يأكل منها و لو لم يشأ لم يأكل.(1)
استاد آشتيانى، در ابتدا بيان مىكند كه بايد توجه داشت كه گناه آدم ، در جنّت نزولى واقع شده است و نه در قطعهاى از قطعات دنيا و اين گناه، معناى خاصّى دارد. سپس مىنويسد :
معناى اراده، معلوم و با قواعد و اصول اماميه، موافق و مطابق است. اراده تشريعى ، عبارت است از علم به مصلحت و مفسده در افعال عباد ، و اراده تكوينى، علم به نظام اتمّ و احسن است. بين اين دو، مخالفت ، ممكن و واقع است و اين كه برخى از مترجمان عامى، اين روايت را منافات با عدل دانستهاند، به تمام هويّت، مسلك اعتزال را اختيار كردهاند! و به مفسده كلام و اعتقاد خود، علم ندارند و در دورى از مسلك ائمّه ، در رديف واحد قرار دارند.(2)
علاّمه، در ذيل روايت مى فرمايد :
1) . التوحيد ، ص 560 .
2) . نقدى بر تهافت الفلاسفه غزالى ، ص 210 و 211.
3) . الكافى، ج 1، ص 151 (ابوالحسن عليهالسلام فرمود: به راستى خداوند دو اراده و دو خواست دارد: يك اراده حتمى و يك اراده عزمى . بسا باشد از چيزى نهى كند و آن را بخواهد و به چيزى فرمان دهد و آن را نخواهد . مگر نمىدانى كه خدا آدم را از خوردن آن درخت نهى كرد ؛ ولى خوردن آنها را خواست و اگر نمىخواست بخورند ، خواست آنان بر خواست خدا چيره نمىشد، و به ابراهيم عليهالسلام فرمان داد اسحاق را سر ببرد و نخواست كه او را سر ببرد و اگر مىخواست، خواست ابراهيم بر خواست خداى تعالى چيره نمىشد) .
براى مشيّت و اراده، اقسامى است كه عبارتاند از : اراده تكوينى حقيقى و اراده تشريعى اعتبارى. بنا بر اين ، اراده انسان كه به فعل خودش متعلّق است، نسبت حقيقى تكوينى دارد كه اثر مىگذارد در اعضا، براى برانگيخته شدن به سوى فعل و محال است از خواستش مخالفت كند ، مگر به جهت مانعى. و امّا ارادهاى كه از ما متعلّق به فعل غير مىشود، هنگامى كه به شيئى امر مىكنيم يا از شيئى نهى مىكنيم، اين اراده، به حسب وضع و اعتبار است كه به طور تكوينى به فعل غير، متعلّق نمىشود. پس اراده هر شخص، از طريق اعضا و عضلات، وابسته به فعل خودش مىشود و از فعل همين جا، اراده فعل يا ترك از فعل غير، مؤثّر در فعل براى ايجاد يا نابودى نمىشود ؛ بلكه متوقّف است بر اراده تكوينى از غير به فعل خودش ، تا اين كه به وجود آيد يا ترك شود، از اختيار فاعل ، نه از اختيار آمر و نهىكنندهاش .
زمانى كه شناختى آن را، مىدانى كه دو اراده، ممكن است اين كه مختلف باشند من غير ملازمه، كما اين كه چه بسا معتاد به فعل قبيح، خودش را به وسيله تلقين، از فعل [زشت] نهى مىكند در حالى كه او به واسطه اين كه [آن فعل زشت] ملكه قوى شده است، انجام مىدهد . پس او فعل را به اراده تكوينى مىخواهد و به اراده تشريعى نمىخواهد. و واقع نمىشود مگر آنچه كه به اراده تكوينى وابسته باشد. و اراده تكوينى ، همان است كه امام عليهالسلام آن را اراده حتم ناميد و تشريعى را اراده عزم ناميد.
و اراده تكوينى خداى تعالى، متعلّق به شىء مىشود ، من حيث هو موجود، و نه موجودى كه براى او نسبت ايجادى به خداى تعالى دارد، به واسطه وجودش، به طورى شايسته ساحت قدس او باشد. و اراده تشريعى، متعلّق به فعل است از حيث اين كه زيبا ، شايسته و غير قبيح و فاسد است. پس هنگامى كه فعل زشت، تحقّق مىيابد ، منسوب به خداى تعالى است از حيث اراده تكوينى؛ و لو آن را اراده نكند و ايجاد نشود [آن فعل قبيح] به خداوند متعال ، منسوب نيست از حيث اراده
تشريعى. بنا بر اين خداوند به بدى امر نمىكند.
پس سخن امام عليهالسلام : «قطعا خداوند ، آدم عليهالسلام را از خوردن نهى كرد ، ولى آن را
انجام داد، و ابراهيم عليهالسلام را به سر بريدن دستور داد ، ولى آن را نخواست » ، اراده نهى و امر به اين دو كار، تشريعى است ، نه تكوينى.
و بدان كه روايت، بيانگر اين است كه [ابراهيم عليهالسلام ] مأمور ذبح اسحاق بوده ، نه اسماعيل، و اين ، خلاف آن چيزى است كه در اخبار شيعه ، بسيار نقل شده است.(1)
استاد آشتيانى مىنويسد :
بيان مراد آن كه اراده بر دو قسم است: اراده تشريعى، علم به مصلحت در فعل عباد... ، اراده تكوينى كه مبدأ ظهور افعال الهيه است و در صورت اطاعت و عصيان، اراده تكوينى محقق الوجود است. و اگر كسى بگويد در معاصى، اراده تكوينى حق، تعلّق به فعل عبد نگرفته است، تفويضى صرف است و مفسده اين قول ، آن است كه عبد ممكن الوجود و متقوّم به وجود حقّ در مقام فعل، مستقل و از تحت سيطره قدرت و اراده حقّ، خارج گردد، ناچار بايد در وجود هم مستقل باشد؛ لازمه آن، عدم تقوّم ممكن است به واجب . قائلان اين قول ، أسوأ حالاً از بتپرستانى هستند كه بت را براى شفاعت نزد حق تعالى عبادت مىكنند .
در معصيت ، رضا و حبّ تشريعى نيست ؛ چون حقّ ، معاصى را دوست ندارد ، ولى از طرفى ، وقوع شرور ، از جمله معاصى ، چون لازم نظام مادّه است ، اراده و رضاى تكوينى حقّ ، بر مجموع نظام ، تعلّق گرفته است ، و اين ، مسلّم است كه خير ، بر شرور غلبه دارد و خلق عالَم ، ملازم است با موارد و استعداد و غرايز ، تابع خير و شرّ ، لذا اراده و خواست خداوند ، بر مجموع نظام ، تعلّق گرفته است.
تفويضى را از آن جهت تفويضى گويند كه قائل است فاعل خير و شر ، عبد است بدون مدخليّت اراده و خواست حقّ تعالى و جبرى معتقد است كه فاعل حقيقى افاعيل عباد ، خداست و عبد به منزله آلت است ؛ در حالى كه عبد ، بالضروره ، داراى اراده ، قدرت ، علم و اختيار است و فعل اختيارى ، آن است كه مسبوق الوجود به علم ، قدرت و اراده باشد ؛ ولى نه اراده ، قدرت و قوّت استقلالى . مستقل در فعل و مختار على الاطلاق ، فقط حقّ تعالى است و مفسده مهم اين قول ،
1) . الكافى ، تعليقه : علاّمه طباطبايى ، ج 1 ، ص 151 .
استناد افاعيلى - كه فاعل مباشر آن بايد طبيعت متغيّره جسمانى باشد - به حقّ ، منافى تنزيه است . تشبيه صرف ، مانند تنزيه صرف ، باطل است و قائل به آن ، به الحاد و سوء ادب نسبت به حقّ ، گرفتار است .(1)
5 . عن فضيل بن يسار ، قال : سمعت ابا عبد اللّه عليهالسلام ، يقول : شاء و أراد ولم يحبّ ولم يرض : شاء أن يكون شىء إلاّ بعلمه وأراد مثل ذلك ولم يحبّ أن يقول : ثالث ثلاثه ، ولم يرض لعباده الكفر .(2)
استاد آشتيانى مىنويسد :
برخى از امور ، متعلّق اراده تكوينيه و مشيّت ذاتيه هستند و محبوباند به همان اراده تكوينى ، مثل وجود ملائكه ، انبيا ، اوليا و مجموعه نظام وجود . چون فعل ، اگر مباين ذات فاعل نباشد ، متعلّق اراده و ايجاد واقع نمىشود ، با اين فرق كه برخى از افعال ، مثل وجود انبيا و افاعيل آنها ، هم به حسب اراده تكوينى مورد رضا و حبّ حقاند و هم به حسب اراده تشريعى ، به اعتبار صدور خيرات از آن نفوس طاهره و عدم وجود شرور در افعال آنها . اگر چه آنها نيز مورد تعدّى و ظلم قرار مىگيرند و به انواع مصايب خاص اين عالم دچار مىشوند و اين مصايب ، از جهتى خير و نسبت به آنهايى كه مبدأ ظلم ، تعدّى و ايذا به محبوبان خدا قرار گرفتهاند ، شرّ است ؛ ولى شرّ ملازم با امور عدميه است . شرّ ، نسبت به هر شىء ، همان فقدان ذات يا كمالى از كمالات است . شاء أن لا يكون شىء إلاّ بعلمه ، به اعتبار عينيت ذات نسبت به علم به اشيا ؛ چون علم حقّ ، عين ذات و علم فعلى ، مبدأ وجود معلومات است .
علم حقّ ، عين ذات و عينِ علم به نظام احسن ، اتمّ ، اشرف و اكمل است . به اين اعتبار ، نظام اتمّ ، عين ذات حقّ و نظام كيانى ، ظلّ نظام ربّانى است و شرور و غير
1) . نقدى بر تهافت الفلاسفه غزالى ، ص 207 - 208 .
2) . الكافى ، ج 1 ، ص 151 - 152 (فضيل بن يسار مىگويد : از امام صادق عليهالسلام شنيدم مىفرمود : «خواست و اراده كرد ، و دوست نداشت ، و نپسنديد . خدا خواست كه چيزى نباشد ، جز آن كه آن را حق و واقع بداند و اراده او هم چنين است ؛ ولى دوست نداشت كه بگويند : خدا سومين دو ديگر است و نمىپسندد براى بندگان خود كه كافر باشند» ) .
مقتضىاند ، امّا غير مقتضى بالذّات ؛ ولى چون لازم لاينفك نظام خارجىاند ، مراد و مرضىاند ، نه بالذات .
لذا فرمود : «وَ لاَ يَرْضَى لِعِبَادِهِ الْكُفْرَ»(1)و نيز تصريح فرمود كه اراده ، مبدأ ظهور خارجى حقايق علميه و قضاييه است ؛ چون وحدت حقّ ، وحدت اطلاقيه و وحدت عدديه است و حقّ ، مقوّم ثلاثه ، اربعه و خمسه است . نمىتوان گفت آن حضرت ، ثالث ثلاثه است . ثالث ثلاثه ، ممكن الوجود است ؛ ولى از آن جا حكم مبرم «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ»(2)با اشيا ، معيّت قيّوميه دارد ، رابع ثلاثه ، خامس اربعه و سادس خمسه است از باب تجلّى و ظهور در مراتب كثرت به وحدت اطلاقيه غير عدديه ، لا يخلو منه سماء و ارض و برّ و بحر و انسان و ملك و ... .(3)
6 . عن أحمد بن محمّد بن أبى نصر ، قال : أبوالحسن الرضا عليهالسلام : قال اللّه : [يا] ابن آدم! بمشيئتى كنت أنت الّذى تشاء لنفسك ما تشاء ، وبقوّتى أدّيت فرائضى وبنعمتى قويت على معصيتى ، جعلتك سميعا ، بصيرا ، قويّا ؛ ما أصابك من حسنة فمن اللّه وما أصابك
من سيّئة فمن نفسك وذاك إنّى أولى بحسناتك منك وأنت أولى بسيّئاتك منّى ، وذاك أنّنى لا أسأل عمّا أفعل وهم يسألون .(4)
براى خود هر چه خواهى ، توانى خواست و به نيرويى كه از من است ، واجبات من را انجام توانى داد و به نعمت من بر نافرمانى من نيرومند شدى . من تو را شنوا ، بينا ، و نيرومند ساختم . هر نيكى به تو رسد ، از خداست و هر بدى به تو رسد ، از خود توست . و اين براى آن است كه من به كردار خوشت از خودت علاقهمندترم و تو به بد كردارهايت از من علاقهمندترى و دليلش اين است كه من از آنچه كنم ، بازخواست نشوم و همان مردماند كه بازخواست مىشوند) .
استاد آشتيانى مىگويد :
مشيّت و اراده خلق ، متعلّق مشيّت حقّ است ؛ چون بدون مشيّت حقّ ، مشيّت وجود ندارد . و از آن جا كه اراده حقّ ، مطلق ، كلّى و حقيقت صرفه وجوبيه است ،
متعلّق آن ، كليه نظام وجود است از ماكان و ما يكون وما هو كائن . و تعلّق آن به اشيا ، از قبيل تعلّق مطلق به مقيّد است ، نه مقيّد به مقيّد . كما اين كه حقيقت ذات نيز با حفظ وحدت ، علّت كلّيه كثرات و به وحدت خويش ، معيّتِ قيّوميّه به متكثّرات دارد ، بدون حصول كثرت در ذات . و علم ، قدرت ، اراده و مشيّت او ، اراده ، علم ، قدرت و مشيّت و وجود واحد ، با حفظ وحدت خويش ، متجلّى در كثرات و تنزّل در مراتب و درجات است ، بدون تجافى از مقام ذات خود .
اراده ، علم ، قدرت ، حيات و كلام او ، قديم ، ازلى و واحد است . و مراد و معلوم مقدور ، حادث ، متكثّر و ممكن است . و علم ، قدرت و ديگر امّهات صفات و اسماى حقّ ، واجباند و متعلّقات آن ، ممكن الوجودند . علم ، واحد به وحدت اطلاقيه و معلوم ، متكثّر و داراى وحدت عدديه است . «هُوَ مَعَكُمْ» ، همان وحدت در كثرت است و «إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى»(1)، كثرت در وحدت است .
فعل اطلاقى حقّ ، واحد است : «وَ مَآ أَمْرُنَآ إِلاَّ وَ حِدَةٌ»(2)؛ ولى آثار ، متكثّر و متعدّد است . لذا اوّل ، صادر را ارباب تحقيق ، مشيّت فعليه ظلّ مشيّت ذاتيه دانسته و اشيا كه به ظهور مشيّت فعليه متحقّق مىشوند ، متكثّرند .
اين مشيّت مطلقه ، مقام حقيقت مطلقه و مرتبه كلّيّه ولايت محمّديه است و به حكم «أوّلنا محمّد و آخرنا محمّد» ، عين ولايت علويه و مهدويه است . و «نحن مشية اللّه» ، همان مشيّت فعليه است كه از آن ، «مقام امر» ، «تجلّى ذاتى» ، «رحمت واسعه» و «نفس رحمانى» نيز تعبير كردهاند و بدين خاطر ، تحت سلطه «كُن» وجوديه قرار ندارد ؛ بلكه نفس فيض (كن) است و عقل اوّل ، «اول من بايعه» است ... . ادعيه ، زيارات و روايات ، مملو است از اين اصل مهم كه به مقام ولايت كلّيه ، فتح باب رحمت ذاتيه و به آن حقيقت ، آخريت و رجوع إلى اللّه و تجلّى حقّ به اسم آخر ، متحقّق مىشود ، سرّ «بكم بدأ اللّه و بكم يختم» و «بنا عبد اللّه وبنا عرف اللّه» ، ظاهر مىگردد .(3)
تحليل و داورى دو ديدگاه فوق
همان طور كه ملاحظه شد ، علاّمه طباطبايى و استاد آشتيانى ، در تفسير اراده الهى ، دو ديدگاه متفاوت دارند . علاّمه ، اراده در روايات را به معناى ظاهرى آن (يعنى صفت فعل بودن) تفسير مىكند ؛ امّا استاد آشتيانى ، آنها را به صفت ذات ، تأويل مىكند .
امّا حقّ ، اين است كه هر دو معنا را صحيح بدانيم ؛ زيرا اراده ، داراى دو مرتبه است :
[مرتبه اوّل ،] اراده در مقام فعل است و روايات وارد شده ، به اين مقام اشاره دارند . در اين مقام ، اراده حضرت حقّ ، عين فعل او و فعل او ، همان اراده اوست ؛ امّا مرتبه ديگر اراده ، عبارت است از اين كه اراده ، عين ذات است و اين ، حقيقت اراده است كه ملازم با اختيار است .
اگر ما بگوييم اراده ، صفت ذات نيست ، به اشكالات زيادى برخورد مىكنيم كه از مهمترين آنها اين است كه خداى تعالى در افعالش ، مانند فواعل طبيعى و بدون اختيار باشد ، همانند آتش كه در سوزاندن ، مجبور است و نمىتواند نسوزانَد ، و حضرت بارى تعالى ، اجلّ از آن است كه صفتى از صفات كمال وجود را فاقد باشد و اراده ، يكى از صفات كمال وجود است .(1)
و نيز با اين بيان ، تمام اشكالاتى كه در صفتِ ذات بودن اراده است ، برطرف مىشود . از آن جمله ، اين كه معناى اراده را همان «علم به نظام احسن» بدانيم كه صحيح نيست ؛ چون علم حقّ تعالى ، متعلّق به همه اشياست ، به خلاف اراده كه بر همه چيز تعلّق نمىگيرد ؛ زيرا شيخ كلينى در معيار تشخيص صفات ذات از صفت فعل ، فرمود : صفات ذات ، از حقّ تعالى منفك نمىشود ؛ ولى صفت فعل ، منفك مىشود . در اين جا اراده ، از حقّ تعالى منفك مىشود ، پس صفت فعل است ، در حالى كه علم ، هيچ گاه از ذات ، منفك نمىشود . بنا بر اين ، از جمله صفات ذات
1) . ر.ك : طلب و اراده ، ص 30 - 32 .
است و اين دو ، عين هم نيستند .
با بيان فوق ، مىتوان گفت كه صفاتى چون علم ، سمع و بصر هم داراى دو مقام هستند : مقام فعل و مقام ذات . در مقام فعل است كه علم ، سمع و بصر ، متعلّق دارند .
علم ، بايد معلوم ، و سمع و بصر ، مسموع و مُبصر داشته باشند . در مقام ذات نيز نيازى به متعلّق نيست ، چنان كه در روايات هم اشاره شده است : «و العلم ذاته و لا معلوم» .(1)
در بحث شرور هم همين بيان است كه اراده در مقام ذات ، عبارت است از اين كه افاضه خيرات را ذات جواد مطلق مىپسندد و مورد رضاى آن ، ذات بارى تعالى است . پس وقتى مىگوييم : «خداوند ، اراده خير كرده و اراده شرّ نكرده است» ، بدين معناست كه هر آنچه خداى تعالى اراده مىكند ، خير است و غير آن را اراده نمىكند ؛ ولى وقتى تنزّل پيدا مىكند ، رنگ شرور به خود مىگيرد .
بنا بر اين ، هم علاّمه طباطبايى و هم استاد آشتيانى ، در اين جهت ، اتّفاق نظر دارند كه شرّ ، مراد بالذات نيست ؛ بلكه مراد بالعرض است . آنچه خداى تعالى خواسته ، خير و كمال است ، تنزّل اين كمال ، آلودگى با نقائص و شرور است .
اين كه به چه دليل ، روايات باب اراده ، تصريح در صفت فعل بودن اراده را دارند ، شايد همان نكتهاى است كه استاد آشتيانى به آن اشاره كرد ، اين كه مخاطبان امامان معصوم عليهمالسلام ، طاقت هضم معناى دقيق اراده الهى را نداشتند .
نتيجهگيرى
بحث اراده الهى و گستره آن ، از قديمىترين مباحث مطرح در ميان مسلمانان است و روايات بسيارى از معصومان عليهمالسلام در اين زمينه نقل شده است ؛ امّا در تفسير و تبيين آن ، ميان انديشمندان ، اختلاف وجود دارد ، همان طور كه در تفسير روايات اراده در
1) . التوحيد ، ص 179 (حديث ، از امام صادق عليهالسلام است كه مىفرمايد : «پروردگار ما خداوند - جلّ و عزّ - همواره بود و علم ذات او بود ، در حالى كه معلومى نبود» ) .
اصول الكافى مشاهده شد . علاّمه طباطبايى ، چون روايات نقل شده در باب اراده الهى - مبنى بر اين كه اراده را صفت فعل گرفتهاند - را متواتر مىداند ، در اين جا ، راه تعبّد به روايات را پيش گرفته و از اظهار نظر عقلى و فلسفى ، خوددارى مىكند و بر صفت فعل بودن اراده ، اصرار كرده و از آن دفاع مىكند . از طرف ديگر ، بسيارى از انديشمندان مانند ملاّ صدرا و استاد سيد جلال الدين آشتيانى ، صفت فعل بودن اراده را موجب نفى اراده از ذات الهى مىدانند و سعى در تأويل روايات مذكور ، بر صفت ذات بودن اراده دارند و تعبّد را در اين قسم ، مانند ديگر اصول اعتقادى ، جايز نمىشمارند .
منابع و مآخذ
1 . اراده خداوند از ديدگاه شيخ مفيد (مقالات فارسى كنگره هزاره شيخ مفيد) ، احمد بهشتى ، ش 74 ، 1413 ق .
2 . أسفار الأربعة ، صدر الدين محمّد بن ابراهيم الشيرازى (ملاّ صدرا) ، تعليقات : علاّمه محمّد حسين طباطبايى ، بيروت : دار الإحياء لتراث العربى ، 1423 ق .
3 . بحار الأنوار ، محمّد باقر المجلسى ، تعليقات : علاّمه محمّد حسين الطباطبايى ، بيروت : مؤسسة العرفا ، 1403 ق .
4 . بداية الحكمة ، محمّد حسين طباطبايى (علاّمه طباطبايى) ، قم : دفتر انتشارات اسلامى ، 1416 ق .
5 . التوحيد ، محمّد بن على بن بابويه القمى (الشيخ الصدوق) ، ترجمه : محمّد على سلطانى ، تهران : ارمغان طوبى ، 1384 ش .
6 . در محضر علاّمه طباطبايى ، محمّد حسين رخ شاد ، قم : آل على عليهالسلام ، 1381 ش .
7 . رسائل توحيدى ، محمّد حسين طباطبايى (علاّمه طباطبايى) ، على شيروانى ، قم : الزهراء ، 1370 ش .
8 . شرح اُصول الكافى ، صدر الدين محمّد بن ابراهيم الشيرازى (ملاّ صدرا) ، ترجمه : محمّد خواجوى ، تهران : مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى ، 1369ش .
9 . صدراى زمان (يادنامه حكيم متألّه ، سيّد جلال الدين آشتيانى) ، مشهد : معاونت پژوهشى دفتر تبليغات اسلامى خراسان ، 1384 ش .
10 . طلب و اراده ، روح اللّه الموسوى الخمينى ، ترجمه : سيّد احمد فهرى ، تهران : مركز انتشارات علمى و فرهنگى 1362 ش .
11 . الكافى ، محمّد بن يعقوب الكلينى ، تحقيق : على أكبر الغفّارى ، بيروت : دار الصعب و دار التعارف ، 1401 ق .
12 . ماجراى فكر فلسفى در جهان اسلام ، غلامحسين ابراهيمى دينانى ، تهران : طرح نو ، 1377 ش .
13 . ميزان حكمت (مجموعه سخنرانىها و مقالات «همايش ملّى ميزان حكمت» ) ، به كوشش : سيّد حسن حسينى و قاسم حسنپور ، تهران : سروش ، 1382 ش .
14 . الميزان فى تفسير القرآن ، محمّد حسين طباطبايى (علاّمه طباطبايى) ، ترجمه : سيّد محمّد باقر موسوى همدانى ، قم : دفتر انتشارات اسلامى ، 1376 ش .
15 . نقد و فهم حديث از ديدگاه علاّمه طباطبايى در الميزان ، شادى نفيسى ، تهران : علمى و فرهنگى ، 1384 ش .
16 . نقدى بر تهافت الفلاسفه غزالى ، سيّد جلال الدين آشتيانى ، قم : دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم ، 1378 ش .
17 . نهاية الحكمة ، محمّد حسين طباطبايى (علاّمه طباطبايى) ، قم : دفتر انتشارات اسلامى ، 1416 ق .
18 . هستى از نظر فلسفه و عرفان ، سيّد جلال الدين آشتيانى ، تهران : نهضت زنان مسلمان ، 1358 ش .
پژوهشى در باره حديث «حدوث اسماء» در «الكافى»
حميد احمدى جلفايى
چكيده
حديث حدوث اسماء (از باب حدوث الأسماء، از كتاب شريف الكافى) ، از جمله احاديث مهمّ كلامى و اعتقادىاى است كه نزاع شارحان و محقّقان مختلف را برانگيخته است . عنوان اين باب در كتاب الكافى، به نحوى ، حاكى از ديدگاه مرحوم كلينى در باره يكى از مباحث بسيار مهمّ كلامى و اعتقادى (يعنى بحث ماهيّت اسم و اسماى الهى) است كه غالب محقّقان و علماى كلام و تفسير و ... ، در خصوص آن ، به بحث و نزاع پرداختهاند و در اين مجال، مكاتب مختلفى نيز شكل گرفتهاند .
نگارنده ، به تناسب مجالى كه داشته ، نخست در باره اعتبار متنى و سندى اين حديث و تضارب آراى مختلف در تبيين و تفسير آن، بحث به ميان آورده و سپس به بررسى آراى مختلف در باره موضوع بحث و كشف ديدگاه مرحوم كلينى رحمهالله در اين زمينه ، پرداخته است .
كليدواژهها: حدوث، اسم، اسم مكنون، اسم فعل، اسمهاى اركانيّه.
موضوع بحث
نخستين حديث از باب «حدوث الأسماء» از اصول الكافى ، اثر ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب رازى كلينى (ت 328 / 329 ق) ، از جمله احاديث معروف اين مجموعه حديثىِ وزين است كه شايد بيش از احاديث ديگر ، شارحان محترم و ناقدان اهل
قلم را در شرح و تفسير آن به رنج و زحمت انداخته است و علماى مختلفى از محدّثان و مفسّران و متكلّمان و... ، از ابتداى شرح اين حديث تا پايان آن ، بيشتر با خطوات احتمال و لعلّ و قيل و قال ، جلو رفتهاند و بلكه در مورد برخى از فقرات اين حديث ، برخى از شارحان محترم ، اظهار عجز و يا سكوت نمودهاند .
ما در اين نوشته مختصر ، قصد داريم تا به بررسى اعتبار سندى و متنى اين حديث شريف ، در حدّ توان علمى خود بپردازيم و اميدواريم كه بتوانيم افادهاى قابل توجّه به خوانندگان محترم نموده باشيم .
در آغاز سخن ، لازم به تذكّر است كه در طول اين مقاله ، استفاده فراوان و شايانى از برادر محترم ، محقّق ارجمند ، جناب آقاى سيّد على رضا حسينى نمودهام كه كمال تشكّر را از ايشان دارم .
توصيف اجمالى حديث از زبان برخى از محقّقان و شارحان
حكيم متألّه و كلامشناس قَدَر ، مرحوم ملاّ صدراى شيرازى (كه در شرح خود بر اصول الكافى با استحكام تمام به شرح اين حديث پرداخته است و در واقع بسيارى از شارحان ديگر ، به قول مرحوم علاّمه شعرانى ، غالب مطالب خود را در شرح متن اين حديث از او گرفتهاند) ،(1)قبل از ورود به شرح و تفسير متن اين حديث ، چنين مىنگارد :
هذا مِنَ الأحاديث المُشكلَة و نحنُ نَستَعينُ بفضل اللّه فى حَلّه .(2)
مرحوم سيّد بدر الدين بن احمد حسينى عاملى (از شاگردان مرحوم شيخ بهايى و صاحب معالم) در حاشيهاى كه بر بخش اصول كتاب الكافى دارد ، چندين فقره اوّل حديث را به اختصار شرح مىدهد ولى وقتى به عبارت «فهذه الأسماء الثلاثة التى
ظهرت» مىرسد ، عاجزانه چنين مىنويسد :
و تفسير باقى الحديث على وجهٍ تطمئنّ به النفوس ، و تسكن إليه الخواطر ، موكول إلى من هو أعلى شأنا منّى ، و أشدّ اطّلاعا منّى على الآثار النبويّة والأخبار الدينيّة ، و هذا ما بلغ إليه جهدى ، و نالته طاقتى ، و اللّه الموفّق للصواب .(1)
مرحوم علاّمه مجلسى نيز در مرآة العقول ، قبل از پرداختن به شرح اين حديث ، چنين نگاشته است :
هو من متشابهات الأخبار ، وغوامض الأسرار ، التى لا يعلم تأويلها إلاّ الراسخون فى العلم ، والسكوت عن تفسيره والإقرار بالعجز عن فهمه أصوب و أولى و أحرى ، و لنذكر وجها تبعا لمن تكلّم فيه على سبيل الاحتمال .(2)
مفسّر معروف شيعه ، استاد تحليل ، مرحوم علاّمه طباطبايى (صاحب تفسير الميزان) ، در ذيل آيه 180 از سوره اعراف ، به مناسبت طرح مبحث اسماى الهى ، دست به دامن اين حديث شريف شده و اجمالاً به شرح آن پرداخته است و در طليعه سخن خود ، در مورد اين حديث شريف چنين نوشته است :
و الرواية من غُرر الروايات ، تشير إلى مسئلة هى أبعد سمكا من مُستوى الأبحاث العامّة والأفهام المتعارفة ، و لذلك اقتصرنا فى شرح الرواية على مجرّد الإشارات ، و لا الإيضاح التامّ .(3)
و بالاخره مرحوم سيّد نعمت اللّه جزائرى در كتاب نور البراهين ، در ذيل اين حديث مىنويسد :
و اعلم أنّ الحديث من متشابهات الأخبار ، و مشكلات الآثار ، لا يعلم كنهه إلاّ ما خرج من أنوار علومهم ، و قد ذكر الأفاضل له معان متعدّدة كلّها على سبيل الاحتمال .(4)
مصادر حديث
مصدر اصلى اين حديث ، كتاب شريف الكافى است ؛ ولى مرحوم شيخ صدوق نيز آن را در كتاب التوحيد خود ، با يك واسطه به نام «علىّ بن احمد بن محمّد بن عمران دقّاق» ، از كلينى نقل نموده است(1)و متن حديث در اين دو كتاب ، تفاوتهايى جزيى با هم دارند .
سپس ، مرحوم علاّمه مجلسى در مجموعه گرانسنگ بحار الأنوار ، اين حديث را از كتاب التوحيد شيخ ، نقل نموده است .(2)
نگاهى اجمالى به محتواى حديث
همان گونه كه اشاره شد ، اين حديث شريف در ميان محقّقان به «حديث حدوث اسماء» مشهور شده است و علّت اين اشتهار ، بيشتر به آن خاطر است كه كلينى در كتاب الكافى آن را در ذيل بابى به عنوان «باب حدوث الأسماء» آورده است .
در اين حديث نورانى ، عمدتا از يك مبحث بسيار مهمّ اعتقادى - كلامى و همچنين تا حدودى فلسفى ، با عنوان «ماهيّت اسماى الهى و ارتباط طولى و يا عرضى آنها با همديگر» بحث شده است و در آن ، ابتدا به ماهيّت يك اسم جامع (كه برخى از محقّقان از آن اسم به عنوان «اُمّ الأسماء» ياد نمودهاند) اشاره گشته و سپس به چگونگى انشعاب اسماى اركانيّه و بعد از آن ، به انشعاب ديگر اسماىِ حُسناى پروردگار متعال از آن پرداخته شده است .
البتّه ، همان گونه كه بيشتر محقّقان و شارحان در ذيل اين حديث شريف گفتهاند ، مراد از اسم در اين حديث ، اسماى لفظيّه و يا به عبارتى ديگر ، الفاظى نيستند كه ما آنها را به زبان مىآوريم ؛ بلكه مراد از اسماى الهى در اين حديث ، معانى حقيقيّهاى
هستند كه مراتب خلقت همه مخلوقات پروردگار متعال ، به نحوى آثار و يا انفعالات آنها به حساب مىآيند و با توجّه به توضيحى كه بعد از اين به عرض خواهد رسيد ، در اين حديث شريف ، اسماى الهى ، در واقع ، مراتبى از وجود مسمّى (يعنى واجب الوجود) هستند .
بررسى اعتبارى سندى حديث
بىترديد ، يكى از مهمترين طرق بررسى اعتبار و سلامت هر حديثى ، پردازش سند و طريق صدور و نقل آن حديث است كه البتّه در شيوه پردازش و نحوه نتيجهگيرى از آن ، نظريّهها و ديدگاههاى مختلفى تا به حال در ميان اهل فنّ ، شكل گرفته است .
به عنوان مثال ، مطابق برخى از ديدگاههاى شكليافته ، صرف نقل حديثى در يكى از كتابهاى معتبر حديثى ، همچون كتب اربعه و يا برخى از كتابهاى ديگر ، دلالت بر صحّت و اعتبار آن حديث مىكند و ديگر نيازى به بررسى سند آن نيست .
اين مبنا بيشتر در بين اخبارى مسلكان مقبول است ؛ ولى گاهى در بين برخى از اصوليان نيز پذيرفته شده است و يا مبانى ديگرى از اين قبيل كه در كتب مدوّنِ مربوط به اين بحث ، مفصلاً درباره آن صحبت شده است .(1)
امّا مطابق مبناى مشهور رجالى كه تا آستانه زمان معاصر ، مورد قبول واقع شده است ، در آن ، بر توثيقات و تضعيفات و يا مجهول الحال بودن راويان اخبار و نحوه اتّصال آنها ، تكيه مىشود و خبر ضعيف و غير معتبر ، به نوعى در مقابل خبر صحيح (كه همه راويان آن به صورت متّصل به همديگر ، جملگى امامى و توثيق شدهاند) و يا در نهايت در مقابل برخى از انواع ديگر حديث معتبر همچون : كالصحيح ، حسن ، موثّق و... ، قرار گرفته است .
1) . ر .ك : الفوائد المدنيّة ، ص 154 و 181 ؛ وسائل الشيعة ، ج 20 ، ص 61 و 96 و 104 ؛ معجم رجال الحديث ، ج 1 ، ص 87 ؛ تنقيح المقال ، ج 1 ، ص 177 ؛ المستدرك ، ج 3 ، ص 532 و 535 .
در اين روش ، تضعيف راوى تنها به خاطر نصّ تضعيف (خواه از ناحيه امام معصوم عليهالسلام و خواه از ناحيه يكى از علماى متقدّم رجالى) و يا نصّ دالّ بر برخى از عيوب ديگر ، همچون فساد عقيده و مذهب ، انفراد و شذوذ اخبار منقوله از شخص و يا امثال آن است و در كتب مربوط به پردازش اين نظريّه ، الفاظى براى تضعيف و توثيق (هر دو) بيان شده است .(1)
امّا با گذر از اين مبناى مشهور ، امروزه محقّقان و برخى از اصوليان نكتهسنج ، بر اين باورند كه در بررسى اعتبار يك حديث ، علاوه بر آن كه بايد محتواى آن حديث را از منظرهاى مختلف (همچون : قراين نقلى و عقلى و شيوع آن مفهوم در نقلهاى معتبر ديگر و...) بررسى نمود ، در بررسى اعتبار سندى آن نيز بايستى همه قراين و احوال مرتبط را (چه در خصوص فرد فرد راويان و چه در خصوص مجموعه سند حديث) به دقّت بررسى نمود .
به عنوان نمونه ، حقير نگارنده ، با تأمّلى نسبتا كوتاه در ميان طرفداران اين نظريّه (كه به نظر نگارنده ، قدماى مكتب حديثى شيعه نيز ، اعمّ از رجالى و محدّث و اصولى ، تقريبا تا زمان قبل از تقسيمبندى حديثى مشهور ، با همين مسلك با ميراث حديثى راويان برخورد مىنمودهاند) ، برخى از مشخّصهها و عواملى را كه در واقع به عنوان معيارها و شاخصهاى مهمّ در توثيق و تضعيف راويان حديث ، استخراج نمودهام ، به اجمال به عرض مىرسانم :
عوامل معيارهاى مهمّ توثيق افراد در منابع رجالى
1 . كثرت راويان ثقه از شخص مورد نظر ؛
2 . اعتماد راويان ثقه به آن شخص ، در نقل ميراث حديثىِ راويان ديگر ؛
3 . مدح و توثيق راويان در مورد آن شخص ، بويژه از ناحيه همعصران و نزديكان
1) . ر . ك : عدّة الاُصول ، ج 1 ، ص 142 ؛ تنقيح المقال ، ج 1 ، ص 210 - 211 ؛ مقباس الهداية ، ج 2 ، ص 303 .
خود ؛
4 . تصريح رجاليان متقدّم بر توثيق وى .(1)
عوامل معيارهاى مهمّ تضعيف افراد در منابع رجالى
1 . احراز غلوّ در مورد آن راوى ؛
2 . نقل روايات مناكير و غير متعارف از ناحيه راوى ؛
3 . كثرت روايت از راويان ضعيف ؛
4 . اشتهار به كذب ؛
5 . كثرت روايت از راويان مجهول ؛
6 . اعتماد بر روايات مرسله ؛
7 . غير منظّم بودن و در هم آميختگىِ ميراث حديثى او .(2)
اعتبار سندىِ حديث مطابق مبناى مشهور رجالى
سند اين حديث شريف ، در كتاب الكافى به نحو زير است :
على بن محمّد ، عن صالح بن أبى حمّاد ، عن الحسين بن يزيد ، عن الحسن بن على بن أبى حمزة ، عن إبراهيم بن عمر ، عن أبى عبداللّه عليهالسلام .
مرحوم علاّمه مجلسى در مرآة العقول ، ارزش سندى اين حديث را مطابق مبناى مشهور ، «مجهول» اعلام نموده است ؛(3)امّا لازم به يادآورى است كه اين سند ، عينا در پنج جاى ديگر از مجموعه الكافى تكرار گرديده است ، كه عبارتاند از :
1) . به عنوان مثال ، ر . ك : رجال النجاشى ، ص 45 ، ش 188 ؛ ص 59 ، ش 136 ؛ ص 81 ، ش 194 ؛ ص 98 ، ش 244 ؛ ص 117 ، ش 301 ، ص 120 ، ش 306 ؛ ص 121 ، ش 329 ؛ و... .
2) . ر . ك : همان، ص122، ش313؛ ص226، ش 594 ؛ ص 350 ، ش 942 ؛ ص 372 ، ش 1018 ، ص 427 ، ش 1148 و... ؛ رجال الكشّى ، ص 323 ، 408 ، 451 و... ؛ الفهرست ، طوسى ، ص 20 ، ش 55 و ... ؛ خلاصة الأقوال ، ص 181 ، 237 ، 316 و ... .
3) . مرآة العقول ، ج 2 ، ص 25 .
1 . ج 1 ، ص 137 ، باب جوامع التوحيد ، حديث دوم ؛
2 . ج 2 ، ص 5 ، باب طينة المؤمن والكافر ، حديث هفتم ؛
3 . ج 4 ، ص 190 ، باب فى حجّ آدم عليهالسلام ، حديث اوّل ؛
4 . ج 6 ، ص 393 ، باب أصل تحريم الخمر ، حديث دوم ؛
5 . ج 6 ، ص 514 ، باب أصل الطيب ، حديث سوم .
ولى مرحوم مجلسى ، در همه اين پنج مورد ، اين سند را «ضعيف» و يا «ضعيف على المشهور» ذكر نموده و تنها در همين مورد ، آن را مجهول دانسته است .
به نظر مىرسد كه اين مورد از ناحيه ايشان سهو باشد ؛ چرا كه طبق مبناى مشهور ، هر سه راوى مورد بحث در سند (صالح بن أبىحمّاد ، حسين بن يزيد و حسن بن على بطائنى) - كه بعد از اين به تفصيل در خصوص آنها سخن خواهيم گفت - ، از مصاديق ضعيف معرفى شدهاند .
البتّه با تأمّلى كوتاه در نحوه ارزشگذارىهاى صورت گرفته در اسناد روايات الكافى از ناحيه مرحوم مجلسى در كتاب مرآة العقول ، چنين فهميده مىشود كه آن شارح بزرگوار ، در مواردى كه با عنوان «ضعيف على المشهور» حديثى را ارزشگذارى نموده ، در واقع ، اشاره به اين مطلب داشته است كه حديث مذكور ، مطابق با مبناى مشهور ضعيف است ؛ ولى در آن ، جاى تأمّل است و گويا آن مرحوم ، خود آن نظر را ندارد و به عبارتى ديگر ، در ضعيف بودن آن حديث ، تأمّل نموده است .(1)
تأمّلى فراتر در احوال راويان اين حديث
در اين قسمت ، نيز ابتدا در احوال راويان اين خبر تأمّلى مىكنيم و سپس به ذكر نكات مهمّى كه در ارزشگذارى نهايى سند اين روايت دخيل هستند ، اشاره مىنماييم . در
1) . به عنوان مثال ، ر . ك : مرآة العقول ، ج 5 ، ص 79 و 92 ؛ ج 6 ، ص 12 ؛ ج 7 ، ص 355 ؛ ج 10 ، ص 126 و 276 ؛ ج 11 ، ص 284 ؛ ج 12 ، ص 63 و 326 ؛ ج 25 ، ص 5 و 13 و... .
آخر نيز ، در خصوص قراين اعتبار كلّى سند ، به نكاتى خواهيم پرداخت .
1 . علىّ بن محمّد
نخستين راوى اين حديث ، أبو الحسن على بن محمّد بن ابراهيم بن أبان رازى كلينى ، معروف به «علان» ، از اصحاب حضرت قائم عليهالسلام است .
نجاشى در مورد او گفته است :
ثقة عين... له كتاب أخبار القائم عليهالسلام ... قتل بطريق مكّة... كان استأذن الصاحب عليهالسلام فى الحجّ .(1)
در رجال ابن داوود و خلاصة الأقوال علاّمه حلّى نيز همين عبارات نقل شده است .
شيخ طوسى در كتاب رجال خود ، در توصيف او گفته است : «خير ، فاضل ، من أهل الرىّ» .(2)البتّه لازم به ذكر است كه شيخ طوسى در اين كتاب ، نام او را «احمد بن ابراهيم» ثبت نموده است و به نظر مىرسد كه تحريفى در اين زمينه صورت گرفته است .
بنا بر اين ، در وثاقت اين شخص ، ترديدى وجود ندارد .
عمده ميراث حديثى او را كلينى و يا عبداللّه بن جعفر حميرى نقل نمودهاند و حدود 5/16 درصد از روايات او در كتب اربعه ، از «صالح بن أبى حمّاد رازى» نقل شده است كه راوىِ بعد از او در اين حديث نيز محسوب مىگردد .
2 . صالح بن أبى حمّاد رازى
نجاشى در مورد وى گفته است :
لقى أبا الحسن العسكرى عليهالسلام ... كان أمره ملبّسا [ملتبسا] يُعرف و ينكر... له كتب [منها] : كتاب خطب أميرالمؤمنين عليهالسلام ، كتاب النوادر... .(3)
برخى از محقّقان ، عبارت «كان أمره ملبّسا يُعرف وينكر» را دالّ بر تضعيف شخص دانستهاند و برخى ديگر ، در دلالت آن بر تضعيف ، تأمّل نمودهاند .(1)
در ديگر منابع رجالى ، گزارشى از توثيق و تضعيف اين شخص موجود نيست ، مگر در كتاب منسوب به ابن غضائرى ، كه صراحتا به ضعيف بودن او رأى داده شده است .(2)
كشّى در مورد او چنين آورده است :
قال علىّ بن محمّد القتيبى : سمعت الفضل بن شاذان يقول فى أبى الخير (و هو صالح بن سلمة أبى حمّاد الرازى) : «كما كُنّى» .
وقال علىّ : كان أبو محمّد الفضل يرتضيه و يمدحه... .(3)
شيخ طوسى در مورد وى ، تنها اين را گفته است كه : «روى عنه أحمد البرقى» .(4)
امّا با تأمّلى بيشتر در همه آنچه كه در منابع رجالى در مورد او گفته شد و همچنين با بررسى برخى از احوال و قراين موجود در ميراث حديثى او ، تحقيق امر چنين است كه واقعا نمىتوان وى را به سادگى تضعيف نمود و در اين باره ، تنها به چند نكته مهمّ اشاره مىكنيم :
الف . تضعيفات ابن غضائرى در كتاب منسوب به وى ، مورد پذيرش بسيارى از محقّقان قرار نگرفته است و اين مسئله در مورد بسيارى از راويان ديگر نيز مطرح است و معمولاً در اين گونه از موارد ، محقّقان ، به تضعيفات او اعتنايى نمىكنند .
ب . عبارت «كما كُنّى» كه در رجال الكشّى به نقل از قتيبى ، از زبان فضل بن شاذان گذشت ، مدح بسيار قابل توجّهى در مورد اين راوى است ، به گونهاى كه اگر كسى تنها با توسّل به همين مدح ، به اعتبار ميراث حديثى اين راوى رأى داد ، سخن به
گزاف نگفته است .
از اين عبارت چنين برداشت مىشود كه در نظر فضل ، او همچنان كه به «ابوالخير» (يعنى پدر خوبىها) كنيه داده شده است ، در واقع امر نيز همچنان بوده و همه ملاكهاى خوبى در رفتار و كردار او هويدا بوده است و اين مدح ، بويژه از ناحيه شخصى مثل «فضل بن شاذان» براى اين راوى ، بسيار قابل تأمّل است . با توجّه به اين كه نظير آن را نجاشى ، در ترجمه «محمّد بن عيسى بن عبيد» به نقل از همان قتيبى ، از زبان فضل بن شاذان ، وقتى نقل مىكند كه در مورد او گفته است : «كان الفضل بن شاذان رحمهالله يحبّ العبيدى ، يثنّى عليه و يمدحه ، و يميل إليه ، ويقول : ليس فى أقرانه مثله» ، آن گاه خود نجاشى با استفاده از اين توصيف فضل ، مىگويد : «و بحسبك هذا الثناء من الفضل ؛ همين مدح و ثناى فضل ، در خصوص وثاقت محمّد بن عيسى ، براى تو كافى است» .(1)
البتّه سخنى كه فضل در اين جا ، در خصوص صالح گفته است ، با سخنش در مورد محمّد بن عيسى تفاوت دارد ؛ ولى مسلّم است كه اين مدح فضل ، بر ترديد نجاشى ، مقدّم است .
ج . نكته مهمّ ديگر در باره او - همچنان كه در بحثهاى مقدّماتى اين نوشته نيز ، با عنوان معيارهاى مهمّ توثيق و تضعيف روات به عرض رسيد - ، اين است كه شخصى ثقه همچون على بن محمّد علان ، از او فراوان روايت دارد و حدود 92 درصد از ميراث حديثى او را كه در كتب اربعه ذكر شده ، علان از او نقل نموده است . اين فراوانى ، بر اين دلالت دارد كه علان ، او را مورد وثوق و اعتماد مىدانسته است و الاّ از كسى كه اعتماد به وثاقت او نداشت ، اين همه روايت نقل نمىكرد .(2)
د . درباره قرينه پيشين ، بايد گفت : غير از علان ، ساير راويانى هم كه از صالح
روايت كردهاند ، غالبا از ثقات هستند و مطابق تحقيقاتى كه در اين زمينه صورت گرفته است ، حدود 41/2 درصد از روايات او را محمّد بن جعفر اسدى كوفى و تقريبا شش دهم درصد آن را محمّد بن حسن طائى رازى نقل كردهاند كه همگى آنها از ثقات اماميّه معرفى شدهاند و بلكه آخرين آنها از اصحاب اجماع است .
ه- . همچنين طبق بررسىهايى كه صورت گرفته، غالب كسانى كه صالح از آنها روايت نموده است ، از راويان ثقات هستند .
به عبارتى ديگر ، با تفحّصى در سيره تحديث اين راوى ، چنين حاصل مىشود كه وى در نقل حديث ، اين گونه نبوده است كه از هر كسى نقل بكند ؛ بلكه همانند غالب راويان و محدّثان شيعه ، دأب او بر اين بوده است كه يا از افراد ثقه نقل كند و يا اگر احيانا در موارد نادرى از افراد ضعيف روايتى را نقل كرده است ، نفس روايت با توجّه به قراين ديگر ، معتبر بوده است .
طبق بررسىاى كه ما در اين زمينه انجام داديم ، در دامنه ميراث حديثى او در كتب اربعه ، حدود 67 درصد از رواياتش ، از اشخاص ثقه نقل شدهاند و در مورد شانزده درصد آنها ، در خصوص وثاقتشان اختلاف نظر وجود دارد و تنها سه درصد از رواياتى كه وى از آنها روايت نموده ، ضعيف هستند و حدود 5/5 درصد از روايات خودش را از حسين بن يزيد نوفلى نقل نموده است كه راوى سوم اين سند محسوب مىگردد .(1)
بنا بر اين ، با توجّه به همه مطالبى كه تا كنون به عرض رسيد ، هر چند كه توثيق صريحى از ناحيه مصادر مهمّ رجالى در خصوص صالح بن ابىحمّاد وجود ندارد ، ولى در مقام نتيجهگيرى مىتوان اين شخص را به عنوان راوىاى كه ملحق به ثقات است ، شناخت و در واقع ، اصحاب به روايات اين شخص اعتماد نموده و نقل كردهاند .
1) . ر . ك : برنامه نرمافزارى دراية النور ، ذيل «صالح بن أبى حمّاد الرازى» ، شاخه «روى عن» .
3 . حسين بن يزيد نوفلى
سوّمين راوى اين سند كه در وثاقت و يا ضعف او تأمّلاتى شده است ، أبو عبد اللّه حسين بن يزيد بن محمّد بن عبد الملك نوفلى ، از اصحاب امام رضا عليهالسلام است .
نجاشى در مورد وى گفته است :
كان شاعرا أديبا ، و سكن الرىّ و مات بها... و قال قوم من القمّيّين : إنّه غلا فى آخر عمره ، و اللّه أعلم . و ما رأينا له رواية تدلّ على هذا . له كتاب التقيّة أخبرنا ابن شاذان عن أحمد بن محمّد بن يحيى... و له كتاب السنّة .(1)
شيخ طوسى ، در رجال خود تنها در مورد او گفته است : «له كتاب»(2)و برقى و كشّى و ابن غضائرى ، هيچ گونه اطّلاعاتى از وى ارائه نكردهاند .(3)
امّا ابن داوود ، ضمن اشاره به گفتههاى نجاشى ، اين شخص را در يك موضع از كتاب خود ، مهمل دانسته است .(4)مرحوم علاّمه حلّى گفته است :
وأمّا عندى فى روايته توقّف : لمجرّد ما نقله عن القمّيّين ، و عدم الظفر بتعديل الأصحاب له .(5)
گفتنى است كه طرفداران مبناى مشهور رجالى ، اين گفته نجاشى را بيشتر دالّ بر ضعف و يا در نهايت ، بر اهمال او دانستهاند ؛ ولى نكاتى مهمّ در مورد اين راوى و ميراث حديثى او وجود دارد كه به نظر مىرسد قابل تأمّل هستند و وجود اين راوى نيز در سند حديث حدوث اسماء ، خللى به آن نمىرساند . اين نكات مهمّ عبارتاند از :
الف . «عبارت قوم من القمّيين» كه در كلام نجاشى آمده ، مبهم است و بلكه تنكير
«قوم» ، خود نشانه قلّت ، ندرت و يا شذوذيّت قائلان به غلوّ اوست ، چنان كه عبارات بعد از آن نيز گوياى همين مسئله هستند .
ب . از آن جا كه قمّيان (چنان كه مشهور است) ، در بحث غلوّ ، بسيار سختگيرانه عمل مىكردهاند ، به گونهاى كه برخى از نسبتهاى غلوّ آنها ، با توجّه به تحقيقاتى كه در مورد راوى صورت گرفته شده ، مورد ترديد و تأمّل غالب محقّقان واقع شده است ، فلذا اين عبارت ، با خصوصيّتى كه در بند پيش عرض شد ، بويژه با توجّه به عبارتى كه نجاشى بعد از اين نقل گفته است : «واللّه أعلم» و همچنين عبارت بعد از آن ، همگى دلالت مىكنند بر اين كه ، اين نسبت را نجاشى خود قبول نداشته است و در مورد اين راوى ، آن را بعيد مىدانسته است .
ج . نجاشى ، با عبارت «و ما رأينا له رواية تدلّ على هذا» ، به سلامت و صحّت مذهب او نظر داده است و اين عبارت ، به نوعى تصريح در صحّت مذهب او از ناحيه نجاشى تلقّى مىگردد .
د . همچنين هيچ يك از رجاليان متقدّم - كه بعد از نجاشى به ترجمه راويان پرداختهاند - ، بويژه ابن غضائرى ، به اين مسئله اشاره نكردهاند و اين عدم اشاره ، خود بدين معناست كه آنها نيز اين نسبت را وهين مىدانستهاند و بخصوص ابن غضائرى كه در تضعيف راويان ، حساب و كتابى ندارد ، به غلوّ و حتّى تضعيف اين شخص نپرداخته و همين كه در كتاب منسوب به ابن غضائرى ، اين شخص تضعيف نشده ، بسيار محلّ تأمّل است!
ه- . علاوه بر اين ، به فرض ، اگر نقل نجاشى را دالّ بر غلوّ اين شخص بدانيم ، در همان عبارت كتاب او تصريح شده است كه : او در آخر عمرش غلوّ نموده است و نه در حين تحديث .
در توضيح اين سخن بايد گفت كه : عمر هر راوى در يك نگاه كلّى ، بر چهار قسمت تقسيم مىگردد كه عبارتاند از : زمان قبل از تحصيل علم ، حين تحصيل
علم ، زمان تحديث روايات و زمان آخر عمر . مسلّما صحّت مذهب و عقيده ، تنها در حين تحديث ، مهم است و تنها در اين دوره از عمر راوى است كه عدم احراز صحّت مذهبش ، خلل در نقل ايجاد مىكند . ولى در مورد اين شخص ، خود نجاشى نقل نموده و همچنين برخى از قراين ديگر نشان مىدهند كه او در دوره تحديث ، صحيح المذهب بوده است و إلاّ برخى از محدّثان معظّم (بويژه چندين راوى ثقه قمّى كه در بند بعد از اين ، اسمى از آنها خواهد آمد) تا اين حدّ ، از او روايت نقل نمىكردند .
و . دليل بسيار مهمّ ديگر ، كه در بيان وثاقت و يا حداقلّ در معتبر بودن ميراث حديثىِ حسين بن يزيد نوفلى مىتوان بيان نمود ، اين است كه شيخ طوسى در كتاب الفهرست ، در ترجمه اسماعيل بن ابىزياد سكونى ، به نقل از ابن وليد ، كتاب نوادر او را نقل مىكند و در طريق نقل اين كتاب ، ابن وليد ، از نوفلى (حسين بن يزيد) و او از سكونى نقل كرده است و از طرفى ديگر ، هيچ گونه استثنايى نيز از ناحيه ابن وليد در مورد او ديده نمىشود . اين بدان معناست كه ابن وليد در نقل ميراث حديثى راويان ، به اين شخص اعتماد كرده است .(1)
همچنين برخى از اصحاب ديگر كه در نقل ميراث حديثىِ راويان مختلف ، بويژه در نقل روايات سكونى ، به نوفلى اعتماد نمودهاند . بهترين مؤيّد اين مطلب ، تكرار بسيار زياد سند سكونى به واسطه نوفلى ، در كتاب شريف الكافى است كه شايد پرتكرارترين سند موجود در كتاب الكافى ، همين سند باشد و بالأخره ، همه اينها نشانه معتمد و موثّق بودن او نزد اصحاب و محدّثان ماست .
ز . نيز بايد گفت كه اكثر راويانى كه از آن جناب ، ميراث حديثى او را نقل نمودهاند ، از جمله ثقات و راويان معتمد هستند .
با تفحّصى در احوال ميراث حديثى او (كه در دامنه كتب اربعه نقل شده است) ، چنين حاصل مىشود كه بيش از 99 درصد روايات او ، از طريق راويان ثقه نقل شده
1) . ر . ك : الفهرست ، ص 14 و ص 38 .
است و حدود پنج الى شش نفر از كسانى كه از ايشان نقل نمودهاند ، از ثقات و راويان معتمد قمّى هستند . با توجّه به اين كه قمّيان ، بويژه ثقات راويان آنها ، در بحث غلوّ ، بسيار سختگير بودهاند ، بعيد است كه با وجود غالى بودن اين شخص ، آنها از او روايات نقل كنند . از اين دسته راويان ثقات ، مىتوان به مواردى همچون : احمد بن محمّد بن عيسى اشعرى ، ابراهيم بن هاشم قمّى و محمّد بن احمد بن يحيى بن عمران اشعرى ، اشاره نمود .
ح . همچنين فراوانىِ شخص ثقه و معروفى همچون «ابراهيم بن هاشم قمّى» در نقل از او - كه حدود شصت درصد از روايات او را ايشان نقل نموده - ، به نظر مىرسد كه دليل محكمى در بيان اعتبار ، وثاقت و اعتماد اصحاب ثقات به ميراث حديثى وى است .
ط . همچنين با تفحّص در ميان راويانى كه حسين بن يزيد از آنان نقل نموده ، چنين حاصل مىگردد كه تقريبا بيش از نود درصد از روايات او ، از افراد ثقه نقل شدهاند و در اين ميان ، وى ، حدود 87 درصد از روايات خود را از سكونى نقل نموده است . در اين خصوص ، اگر چه اصل وثاقت سكونى ، امرى اختلافى است ، لكن اصحاب ، به اين طريق مذكور اعتماد نمودهاند ، چنان كه در الفهرست شيخ طوسى (در نقلى كه ابن وليد داشت) و نيز در كتاب الكافى ، اين سند به مرّات تكرار شده است .(1)
بنا بر اين ، اين شخص نيز ملحق به ثقات است و خللى به سند وارد نمىسازد .
4 . حسن بن علىّ بن ابى حمزة
چهارمين راوى اين سند ، حسن بن علىّ بن ابىحمزه بطائنى كوفى است . اين شخص ، عيب اساسى اين سند است كه به نظر مىرسد در ارزشگذارى مشهور نيز ، توجّه ، بيشتر به ضعف اين راوى بوده است .
1) . ر . ك : برنامه نرمافزارى دراية النور ، ذيل «حسين بن يزيد نوفلى» ، شاخههاى «روى عنه» و «روى عن» .
حسين بن يزيد نوفلى ، حدود 5/4 درصد از ميراث روايى اين شخص را نقل نموده و مهمترين عيوبى كه به صورت پراكنده در منابع رجالى براى او شمرده شده است ، عبارتاند از :
يك . واقفى بودن ؛ دو . كذب ؛ سه . غلوّ .
نجاشى در مورد او گفته است :
قال ابو عمرو الكشّى : فيما أخبرنا به محمّد ، عن جعفر بن محمّد ، عنه ، قال محمّد بن مسعود [العيّاشى] : سألت علىّ بن الحسن بن فضّال ، عن الحسن بن علىّ أبى حمزة البطائنى ، فطعن عليه... و كان أبوه قائد أبى بصير يحيى بن القاسم...
مولى الأنصار كوفى ... و رأيت شيوخنا - رحمهم اللّه - يذكرون أنّه كان من وجوه الواقفة . له كتب منها : كتاب الفتن هو كتاب الملاحم .(1)
شيخ طوسى ، هيچ عيبى براى او نشمرده و تنها ، كتب او را نام برده است .(2)
در رجال الكشّى ، به همان طريقى كه نجاشى از او نقل نموده ، دو صفت «كذّاب» و «غال» براى او از زبان علىّ بن حسن بن فضّال ، به تصريح ياد شده است و همچنين ، در ادامه از زبان علىّ بن حسن بن فضّال چنين نقل شده است :
رُويت عنه أحاديث كثيرة ، و كتبت عنه تفسير القرآن كلّه من أوّله إلى آخره ، إلاّ أنّى لا أستحلّ أن أروى عنه حديثا واحدا .(3)
ابن غضائرى نيز در خصوص او چنين آورده است :
واقف بن واقف ، ضعيف فى نفسه ، و أبوه أوثق منه .(4)
علاّمه حلّى در كتاب رجال خود ، به نقل از كشّى و او به نقل از ابوالحسن حمدويه بن نصير ، و او به نقل از بعضى مشايخ خود ، در مورد اين راوى گفته است
كه : «[إنّه ]رجل سوء» .(1)
بنا بر اين ، اگر تنها به تضعيفات لفظى و ظاهرى اين شخص توجّه گردد ، روشن است كه او در منابع رجالى ، مورد جرح و طعن واقع شده است ؛ امّا با تأمّل بيشتر در احوال ميراث حديثى نقل شده از ناحيه او ، ويژگىها و قراينى در مجموعه روايات او ديده مىشود كه نشان مىدهد ، على رغم وجود تضعيفات و جرحهاى ظاهرى و لفظى ، اصحاب به ميراث نقلى وى اعتماد نمودهاند . ما در اين نوشته ، به ذكر مواردى مهمّ از آنها خواهيم پرداخت .
الف . اين راوى و غالب كسانى كه از او نقل حديث نمودهاند ، در طبقه اصحاب امام رضا عليهالسلام هستند و بعيد است كه اصحاب امام رضا عليهالسلام (با توجّه به جوّى كه درباره مسئله وقف و واقفيّه در آن زمان حاكم بوده است) ، از كسى از رؤساى واقفيّه ، تا اين حدّ ، روايت نقل كنند . بنا بر اين به نظر مىرسد كه روايات نقل شده از او ، متعلّق به زمان قبل از وقف هستند .
علاوه بر آن ، چگونه است كه كشّى در توصيف او ، به چنين عيب بزرگى در مورد او اشارهاى نمىكند و يا شيخ طوسى از واقفى بودن او چيزى نمىگويد ؟ !
ب . مطابق تحقيقاتى كه صورت گرفته ، حدودا 68 درصد از ميراث حديثى او را راويان ثقه از او نقل نمودهاند و برخى از آنها ، از اصحاب اجماع نيز هستند و بعيد است كه در عصر او ، اصحاب رضا عليهالسلام از چنين كسى كه از وجوه واقفيّه باشد ، در حال وقفش ، اين گونه روايت نقل كنند .
بويژه راوى ثقهاى مثل «اسماعيل بن مهران» كه بيش از 51 درصد از روايات او را نقل نموده است و او (همچنان كه در رجال الكشّى آمده است) از ثقات اصحاب امام رضا عليهالسلام است . فلذا چگونه چنين كسى از يك شخص واقفى ، اين چنين فراوان روايت دارد ؟ !
1) . خلاصة الأقوال ، ص 212 ، ش 7 .
ج . در خصوص كذّاب و يا غالى بودن اين راوى نيز ، نكتهاى قابل تأمّل است و آن اين است كه : چرا در كتابى مثل رجال ابن غضائرى (كه نويسنده آن از كوچكترين عيب ممكن در تضعيف روات و محدّثان ، چشمپوشى نمىكند) به اين دو عيب مهمّ ، در مورد اين راوى ، هيچ اشارهاى نشده است ؟ !
د . با توجّه به آنچه عرض شد ، اصحاب ، روايات اين راوى را اجمالاً پذيرفتهاند و حدّاقلّ اين كه ، مجموعه روايى او را مظانّ بد ندانستهاند و گويا در برخورد با روايات او ، به نوعى ، وثاقت نسبى براى او قائل شدهاند . به عنوان مثال ، اسماعيل بن مهران ، 52 درصد از مجموعه روايى متعلّق به خودش را از همين شخص نقل نموده است ، يا شخص صدوق در كتاب ثواب الأعمال خود ، نتوانسته است از روايات او چشم بپوشد و روايات زيادى را در باب ثواب و عقاب اعمال مختلف ، از طريق او نقل نموده است ، يا اين كه ابن وليد (همچنان كه در الفهرست طوسى آمده است(1)) ، كتاب فضائل القرآن او را نقل نموده و هيچ استثنايى براى وى قائل نشده است و اگر ترديدى در اعتبار اين مجموعه داشت ، بيان مىنمود .
مهمتر اين كه علىّ بن حسن بن فضّال ، در ادامه سخن خود در مورد او گفته است : «من كتاب تفسير قرآن او را از اوّل تا پايان آن ، يك دور نوشتهام» . اگر اتّهام كذب و غلوّ در مورد او واقعيّت داشت ، چگونه او ، يك دور تمام كتاب چنين كسى را از اوّل تا آخر آن نوشته است ؟ !
از نقل كشّى و ساير قراين مذكور ، اين نكته استنباط مىشود كه او به هنگام تحديث ، صحيح المذهب بوده است .
5 . ابراهيم بن عمر
راوى آخر اين سند ، ابراهيم بن عمر يمانى صنعانى است كه از اصحاب امام باقر و
1) . ر . ك : الفهرست ، ص 131 .
امام صادق و امام كاظم عليهمالسلام به شمار مىآيد .
او تنها در كتاب شريف الكافى ، حدود 121 روايت از سه معصوم مذكور (چه بدون واسطه و چه به واسطه برخى از راويان ثقه) نقل نموده است و در وثاقت خود او ، كسى از رجاليان ترديدى ننموده است .
نجاشى در مورد او گفته است :
شيخ من أصحابنا ، ثقة ، روى عن أبى جعفر و أبى عبد اللّه عليهماالسلام ، ذكر ذلك أبو العبّاس و غيره . له كتاب يرويه عنه حمّاد بن عيسى و غيره .(1)
شيخ طوسى در موردش گفته است : «له اُصول رواها عنه حمّاد بن عيسى» .(2)
و قريب به اتّفاق راويانى كه از او نقل نمودهاند ، از ثقات و اعاظم محدّثان هستند و چندين نفر از آنها همچون : حمّاد بن عثمان ، ابان بن عثمان احمر ، حمّاد بن عيسى جهنى و محمّد بن ابىعمير ، از اصحاب اجماع نيز هستند .
بنا بر اين ، هر چند كه در رجال منسوب به ابن غضائرى ، اين شخص تضعيف شده است ،(3)ولى از ثقات و راويان معتمد احاديث شيعه محسوب مىگردد .
دو نكته باقى مانده در خصوص سند اين حديث
نكته اوّل : همان گونه كه در ابتداى اين نوشته آمد ، اين سند و طريق ، بعينه در پنج جاى ديگر از كتاب شريف الكافى نيز تكرار شده است و نفس اين تكرار در طرق اين كتاب ، از ناحيه ثقة الإسلام كلينى ، خود تا حدودى نشاندهنده اعتبار اين طريق در نزد كلينى است .
نكته دوم : شيخ صدوق نيز اين حديث را در كتاب شريف التوحيد ، به نقل از شخصى به نام «علىّ بن احمد بن محمّد بن عمران دقّاق» از كلينى و طريق او
آورده است .
صدوق ، در پنج موضع ديگر از كتابهاى مشهور خود نيز (همچون : علل الأخبار ، عيون الأخبار ، التوحيد و كمال الدين) با همين واسطه و با همين اسناد ، روايتهايى را نقل نموده است .
علاوه بر اين ، صدوق در مجموع كتابهاى حديثى خود ، از اين راوى (يعنى دقّاق) روايت فراوان دارد و بيش از 157 مورد روايت ، با همين واسطه ، با سندهاى مختلف نقل نموده و تنها در كتاب التوحيد خود ، 67 مورد روايت از ايشان نقل كرده است .
شيخ طوسى نيز در كتاب التهذيب ، در دو مورد ، از همين شخص ، روايت نقل نموده است .(1)
بنا بر اين ، نفس كثرت روايت شيخ صدوق از اين شخص ، دليلى محكم بر توثيق و معتمد بودن اوست .
تأمّلى در چالشهاى مهمّ متن حديث
همان گونه كه پيش از اين گفته شد ، موضوع اصلى اين حديث شريف ، ماهيّت اسماى الهى است كه يكى از مباحث مهمّ اعتقادى - كلامى و نسبتا فلسفى است كه محقّقان و علماى مختلف اسلامى ، در مورد آن بحث نمودهاند .
شايد به همين خاطر است كه برخى از شارحان اين حديث ، از آن جا كه با مباحث كلامى و فلسفى ، به حدّ كافى مأنوس نبودهاند ، از عهده تحليل و تفسير اين حديث شريف خوب بر نيامدهاند و شالوده نظريّات خود را در حلّ فقرات مختلف اين حديث ، از حكيم متألّه و كلامشناس قدر ، ملاّ صدراى شيرازى اخذ نمودهاند ؛ چنان كه مرحوم محقّق شعرانى نيز در حاشيه شرح مازندرانى ، به اين حقيقت اشاره نموده
1) . ر . ك : التهذيب ، ج 68 ، ص 46 و ج 10 ، ص 51 ، ح 191 .
است .(1)
در اين بخش ، نگاهى اجمالى به فقرات مختلف اين حديث شريف و اختلافات موجود در بين مصادر و نسخههاى مهمّ كتاب شريف الكافى و همچنين انواع احتمالات ارائه شده از ناحيه شارحان و محقّقان محترم در تفسير و تحليل آن مىاندازيم :
قال عليهالسلام : إنّ اللّه - تبارك و تعالى - خلق اسما بالحروف غير متصوّت ، و باللفظ غير منطق ، و بالشخص غير مجسّد ، و بالتشبيه غير موصوف ، باللون غير مصبوغ ؛ منفى عنه الأقطار . مبعّد عنه الحدود ، محجوب عنه حسّ كلّ متوهّم ، مستتر غير مستور .
در برخى از نسخههاى الكافى و همچنين در برخى از مصادر و منابع ديگر ، به جاى «اسما» واژه «أسماء» به صورت جمع ، ضبط شده است .
در برخى ديگر از آنها ، به جاى «غير متصوّت» ، عبارت «غير مصوّت» ، و در برخى ، عبارت «غير منصوب» آمده است و در كتاب التوحيد صدوق ، عبارت «و هو عز و جل بالحروف غير منعوت» وارد شده است .
در تركيب ادبى اين فقرات ، به طور كلّى چند نكته مهمّ وجود دارد كه مورد بحث و نزاع محقّقان و شارحان واقع شده است :
نكته اوّل : آيا در خصوص كلمه «اسما» ، مفرد آن درست است يا جمع آن ؟ !
در اين خصوص ، با اين كه در اكثر نسخههاى الكافى و التوحيد و ساير منابع مذكور در ابتداى مقاله ، اين كلمه به صورت مفرد ضبط شده و همچنين ، قريب به اتّفاق شارحان محترم ، مفرد آمدن آن را اظهر دانستهاند ، لكن به عقيده مجلسى در كتاب مرآة العقول و برخى از شارحان ديگر ، جمع آن نيز درست است ؛ چرا كه از نظر وى ، در اين صورت ، ارجاع ضميرهاى مفرد پس از آن به اين كلمه - به اعتبار اين كه جمع
1) . ر . ك : شرح اُصول الكافى ، مازندرانى ، ج 3 ، ص 290 و 292 .
اين كلمه نيز به چهار جزء تقسيم مىگردد كه هر كدام از اجزاى چهارگانه ، به تنهايى يك اسم محسوب مىگردند - خالى از اشكال خواهد بود .(1)
نكته دوم : در بيان معنا و مفهوم كلمه «خلق» ، به طور كلّى دو نظريه متفاوت ، بيان شده است :
نظريه اوّل : معناى ظاهرى و حقيقى خَلق ، ايجاد و آفريدن است . مطابق اين معنا ، اسمى كه در اين حديث از آن بحث مىشود ، با اركان و شعب متفاوتى كه دارد ، همگى حادث و مخلوق خداوند هستند و گويا كلينى نيز بر همين عقيده بوده است كه عنوان اين باب را «باب حدوث الأسماء» ناميده است .
نظريه دوم : كه ملاّ صدرا براى اوّلين بار به اين نظريه ، اشاره كرده است بدين صورت كه معناى مجازى خلق ، «نشأ» يا «صدر» يا «صدر» يا «ظهر» است كه در حكمت متعاليه ، از آن به عنوان مرتبه سوم وجود (يعنى وجود منبسط مطلق ، حضرت الأسماء ، اسم اللّه و...) ياد مىشود كه در ادامه اين نوشته ، به اين ديدگاه بيشتر خواهيم پرداخت .(2)
نكته سوم : مراد از «اسم» نيز در اين حديث شريف ، به دو گونه بيان شده است :
قول اوّل : مراد از «اسم» ، لفظى است كه براى يك صفت خاصّى از مسمّى وضع شده است ، به گونهاى كه آن صفت ، جامع همه صفات ذات پروردگار متعال است .
طرفداران اين قول ، باقى فقرات حديث را نيز سعى نمودهاند بر همين مبنا شرح دهند ؛ ولى - همچنان كه خواهد آمد - با مشكلاتى در اين ميان مواجه شدهاند كه آن را بعيد جلوه داده است .
قول دوم : مراد از «اسم» ، لفظ و يا الفاظ خاصّ نيست ؛ بلكه به نوعى همان عين مسمّى و يا مرتبهاى از وجود مسمّى است . تفصيل اين سخن نيز ، از زبان ملاّ صدرا
خواهد آمد .
نكته چهارم : در تركيب ادبى عبارت «بالحروف غير متصوّت ...» نيز دو احتمال متفاوت از ناحيه شارحان ارائه شده است :
احتمال اوّل : همه اين عبارات ، «حال» از فاعل «خلق» (خداوند متعال) است ؛ يعنى خداوند متعال ، آن اسم مذكور را آفريد ، در حالى كه خداوند متعال ، صوتى متشكّل از حروف را به زبان نياورد و يا لفظى را ايراد نفرمود و... .
مطابق اين احتمال (كه علاّمه مجلسى(1)و برخى از شارحان ديگر همچون مرحوم سيّد احمد عاملى(2)از آن طرفدارى نمودهاند) ، واژههاى «متصوّت» ، «منطق» و «مجسّد» ، همگى اسم فاعل و حال از فاعل «خلق» هستند .
اين دسته از محقّقان ، عبارت كتاب التوحيد ، يعنى «و هو عز و جل بالحروف غير منعوت» را به عنوان مؤيّدى براى ادّعاى خود مطرح كردهاند ؛ چرا كه در آن ، با آوردن مبتداى «و هو» ، قطعا اين تركيب صادق خواهد بود .
نيز سيّد بدر الدين ، پس از پرداختن به اين تفسير ، ضبط مرحوم صدوق را ، اظهر و عبارت الكافى را نوعى تصحيف از ناحيه ناسخان عنوان نموده است .(3)
احتمال دوم : از ناحيه ملاّ صدرا مطرح شده و از طرف بيشتر شارحان مورد استقبال واقع شده است ، بدين صورت كه فقرات مذكور ، حال و يا صفت «اسما» محسوب مىشوند ؛ يعنى آن اسمى كه در اين حديث ، براى خداوند متعال ذكر شده ، داراى اين صفات است .
طرفداران اين احتمال ، همه واژههاى «متصوّت» ، «منطق» و «مجسّد» را اسم مفعول دانستهاند . سپس هر گروه ، در تفسير باقى فقرات حديث ، مطابق با مبناى
خود پيش رفتهاند و واژههاى آمده را مطابق با آن ، توجيه و تفسير نمودهاند ؛ لكن انصافا (چنان كه در تقرير هر كدام از احتمالهاى مذكور خواهد آمد) ، نظريّه دوم ، بسيار سازگارتر و مناسبتر با سياق كلام است و فيض ، محقّق شعرانى ، ميرزا رفيعا ، مازندرانى ، علاّمه طباطبايى و بيشتر شارحان نيز همين نظريّه را پذيرفتهاند .
لازم به ذكر است كه مطابق همين احتمال ، تفسير «اسم» ، تنها به همان معناى غير ظاهرى خود ، يعنى يك حقيقت خارجيّه و عين مسمّى ، امكانپذير است ؛ امّا در اين كه ماهيّت اين اسم ، دقيقا چگونه است ، شارحان و محقّقان ، نظريّات متعدّدى را ارائه نمودهاند كه ما به موارد مهمّ آن ، در پايان اين بخش ، خواهيم پرداخت و به شرح مفهوم دقيق هر يك از واژههاى به كار رفته ، پرداخته خواهد شد .
فجعله كلمة تامّة على أربعة أجزاء معا ، ليس منها واحد قبل الآخر ، فأظهر منها ثلاثة أسماء ؛ لفاقة الخلق إليها ، و حجب منها واحدا ، و هو الاسم المكنون المخزون ، فهذه الأسماء التى ظهرت ، فالظاهر هو اللّه تبارك و تعالى .
ظاهر اين فقرات آن است كه آن اسم اوّليّه (كه برخى از آن به «اُمّ الأسماء» و يا «حضرت الحقائق» تعبير نمودهاند) به چهار جزء تقسيم شده است كه يكى از آنها محجوب و مكنون ، و سه تاى ديگر ، جهت نياز خلايق به آنها ، «ظاهر» معرّفى شدهاند .
درباره ماهيّت هر يك از اين اركان چهارگانه و نحوه ظهور و يا پوشيدگى آنها در تقرير كلّى سخن ، مطالبى به عرض خواهد رسيد .
لازم به ذكر است كه در اكثر نسخههاى كتاب التوحيد و برخى از نسخههاى كتاب الكافى ، به جاى عبارت «فهذه الأسماء» ، عبارت «بهذه الأسماء» آمده است ، كه اگر «فهذه» واقعيّت داشته باشد ، جمله ، اسميّه و «فهذه» ، مبتداى آن خواهد بود ؛ ولى اگر «بهذه» ، واقع امر باشد ، جارّ و مجرور ، متعلّق به «حجب» است ؛ يعنى آن اسم مكنون ، به واسطه اين سه اسم ظاهر ، محجوب و پوشيده شده است .
فيض كاشانى و برخى از شارحان ديگر ، پس از اشاره به اين مطلب ، كلمه «بهذه» را صحيحتر دانستهاند و گفتهاند كه يكى از مؤيّدات آن ، اين است كه در انتهاى حديث نيز ، شبيه اين عبارت تكرار شده است : «و حجب الاسم الواحد... بهذه الأسماء...» .(1)
همچنين در برخى از نسخههاى الكافى ، به جاى عبارت «فالظاهر هو اللّه تبارك و تعالى» ، عبارت «فالظاهر هو اللّه و تبارك و تعالى» و در كتاب التوحيد ، عبارت «فالظاهر هو اللّه تبارك و سبحانه» آمده است كه مطابق با هر يك از اين ضبطها ، معناى فقره مذكوره ، تفاوت بسيار زيادى پيدا خواهد كرد و ما در تقرير نهايى كلام ، به اين تفاوت اشاره خواهيم نمود .
و سخّر سبحانه لكلّ اسم من هذه الأسماء أربعة أركان ، فذلك اثنا عشر ركنا ، ثمّ خلق لكلّ ركن منها ثلاثين اسما فعلاً منسوبا إليها ، فهو : الرحمن ، الرحيم ، الملك ، القدّوس ، الخالق ، البارئ ، المصوّر ، الحىّ ، القيّوم ، لا تأخذه سنة و لا نوم ، العليم ، الخبير ، السميع ، البصير ، الحكيم ، العزيز ، الجبّار ، المتكبّر ، العلىّ ، العظيم ، المقتدر ، القادر ، السلام ، المؤمن ، المهيمن ، البارئ ، المنشئ ، البديع ، الرفيع ، الجليل ، الكريم ، الرازق ، المحيى ، المُميت ، الباعث ، الوارث .
در اين قسمت از حديث كه به شمارش اسماى منشعبه از اركان دوازدهگانه پرداخته شده ، كلمه «بارئ» ، دو بار تكرار شده است و به نظر مىرسد كه اين تكرار ، سهوى از ناحيه ناسخان باشد و يا اين كه ، در اصل ، اسم ديگرى جايگزين آن بوده است كه ناسخان آن را درست ضبط نكردهاند .
البتّه طبق فرموده امام عليهالسلام در اين فقرات ، از هر يك از اركان دوازدهگانه ، سى اسم به عنوان «اسم فعل» منشعب مىگردد كه در كلّ ، بايستى 360 اسم ذكر مىشد ؛ ولى در حديث شريف با حذف مورد تكرارى ، تنها به 36 اسم اشاره شده است كه در واقع ، از باب مثال در شمارش است و بقيّه اين اسماى حسنى ، عمدا ذكر نشدهاند ؛ چنان كه
1) . ر . ك : الوافى ، ج 1 ، ص 463 ؛ مرآة العقول ، ج 2 ، ص 26 .
دنباله عبارت معصوم عليهالسلام نيز كه فرمود : «فهذه الأسماء و ما كان من الأسماء الحسنى حتّى تتمّ ثلاثمائة و ستّين اسما» ، به اين مطلب اشاره دارد .
فهذه الأسماء و ما كان من الأسماء الحسنى حتّى تتمّ ثلاثمائة و ستّين اسما ، فهى نسبة لهذه الأسماء الثلاثة ، و هذه الأسماء الثلاثة أركان ، وحجب الاسم الواحد المكنون المخزون بهذه الأسماء الثلاثة ، و ذلك قوله تعالى : «قُلِ ادْعُواْ اللَّهَ أَوِ ادْعُواْ الرَّحْمٰنَ أَيًّا مَّا تَدْعُواْ فَلَهُ الْأَسْمَآءُ الْحُسْنَى» .(1)
در برخى از نسخههاى الكافى و همچنين در كتاب التوحيد ، به جاى عبارت «و حجب الاسم الواحد» ، عبارت «و حجب للاسم الواحد» وارد شده است كه معنا را متفاوت مىكند .
همچنين ، شارحان محترم حديث ، در وجه استشهاد معصوم عليهالسلام به اين آيه شريفه ، احتمالاتى دادهاند كه بعدا به اين بحث نيز اجمالاً اشاره خواهد شد .
نظريّههاى عمده در تبيين نهايى متن حديث
از آن جا كه اگر به صورت بخش بخش و در ذيل هر فقره ، به احتمالات و نظريّات ارائه شده بپردازيم ، هم حجم كلام به درازا خواهد كشيد و هم به خاطر پيوسته بودن مطالب فقرات مختلف حديث ، ممكن است رشته كلام از دست خوانندگان گرامى بيرون برود ، در ادامه با توجّه به نكات مهمّى كه در ذيل فقرات مختلف حديث ذكر شد ، تنها به تبيين چهار ديدگاه مشهور و عمده در تبيين كلّى اين حديث شريف مىپردازيم :
1 . ديدگاه اوّل
اوّلين ديدگاه كه به اعتقاد بسيارى از محقّقان و شارحان همچون فيض كاشانى ، محقّق شعرانى ، علاّمه طباطبايى ، علاّمه طهرانى و... ، بهترين و پختهترين تفسير
1) . سوره اسراء ، آيه 110 .
موجود براى اين حديث شريف است ، از سوى ملاّ صدراى شيرازى ، تبيين شده است و در حقيقت ، برخى از شارحان ديگر نيز ، مطالب خود را با اختلافاتى جزئى ، از آن جناب اخذ نمودهاند .
وى در تبيين متن اين حديث شريف ، با يك مقدّمه جامع و نسبتا كوتاه به استقبال آن مىرود و سپس با استحكام تمام ، به تحليل فقرات مختلف آن مىپردازد . شاكله اساسى بحث او با تلخيص و ترجمه ، اين چنين است :
همه اسما و صفات پروردگار ، با كثرت و تفصيلى كه دارند ، زائد بر ذات او نيستند و همچنين آنها از اجزاى ذات احديّت نيز به شمار نمىآيند كه شبهه نقص و يا تركيب پيش آيد .
مراد از «اسم» در اين حديث شريف ، لفظ خاصّى نيست ؛ بلكه مراد از آن ، يك معناى كلّى و يا يك حقيقت وجودى است كه عين ذات احديّت است و در عين حال ، هيچگونه قدحى نيز بر احديّت خداوند وارد نمىكند ؛ چرا كه اسم به اين معنا ، هيچگاه مثل صفات ، عارض بر ذات خداوند و يا مقوّم آن و يا حادث نيست و چون از طرفى ديگر ، اسم ، فى نفسه ، موجوديّتى ندارد ، شبهه تعدّد قدما نيز مردود خواهد بود .
به عبارتى ديگر ، اسم فى نفسه ، نه موجود است و نه معدوم ، قديم ، حادث ، مجعول و غير مجعول . به عبارت سوم ، اسم به اين معنا ، عين مسمّى است و وجود حقيقى ، در حقيقت ، واحد است و تنها يك مرتبه كامله احديّت ، وجود دارد ؛ ولى براى آن ، مراتب ممكن الوجود ديگرى وجود دارد كه در حقيقت ، مراتب نازله همان ذات به شمار مىآيند و يا رشحات فضل آن وجود هستند . همين گونه است صفات ذاتى پروردگار و اسماى او كه همگى از رشحات آن وجود شمرده مىشوند .
اگر بخواهيم ماهيّت «اسم» به اين معنا را بيشتر درك كنيم ، بايد اين مقدّمه را يادآور شويم كه هر چيزى در موجوديّت خود ، سه مرتبه و رتبه وجودى دارد :
رتبه نخست آن ، موجود صرف است كه وجود آن ، به هيچ قيد و متعلّقى ، تعلّق و
تقيّد ندارد و اين رتبه از وجود ، هيچ اسم و يا نعتى نمىپذيرد و از آن به «هويّت غيبيّه» ، «غيب مطلق» و «ذات احديّت» ياد مىكنند .
مرتبه دوم ، وجودى است كه مقيّد به غير و محدود به حدّ مقرون با ماهيّت و عين ثابت است و در واقع ، غير از حقّ اوّل است . مثل عقول ، نفوس ، طبايع ، اجرام فلكى و... .
مرتبه سوم ، وجود منبسط مطلق است كه عموم و شمول آن ، بر سبيل كلّيّت و اشتراك نيست و اين ، غير از وجود انتزاعى اثباتى عامّ و بديهى است كه وجودى جز در وعاى ذهن ندارد ، مثل معانى معقوله و امثال آن .
در حقيقت ، اوّلين چيزى كه از ذات احديّت و وجود حقّ صرف ، نشئت مىگيرد ، همين وجود منبسط است كه به آن ، «الحقّ المخلوق به» ، «نفس الرحمان» ، «حقيقة الحقائق» ، «حضرت الأسماء» ، «احديّة الجمع» يا «اسم اللّه» ، اطلاق مىگردد . مراد از «اسم» كه در طليعه اين حديث و با آن اوصاف كذايى ذكر شده است ، همين مرتبه از وجود است كه وحدت اين وجود با وجود حقّ احدى ، از نوع ساير وحدات عددى ، جنسى ، نوعى و غير آن نيست و گاهى از آن ، با عنوان «قديم جامع» يا «امام الأئمّه» ياد مىشود .
همچنان كه در فقرات ابتدايى حديث نيز آمده است ، اين اسم ، از جنس اصوات ، حروف مسموعه يا جواهر جسمانيّه و همچنين از جنس قوا و نفوس متعلّق به آن و يا از قبيل اعراض و توابع آن نيست .
البتّه مراد از اين اسم را مىتوان ، عقل مفارق نيز در نظر گرفت ؛ ولى اگر مراد از آن را همان وجود مطلق انبساطى و يا فيض رحمانى بگيريم ، با توجّه به مطالبى كه گفته شد ، ارجح است .
عبارت «فجعله كلمة تامّة» ، يعنى «خداوند متعال ، اين اسم را كلمه تامّه قرار داد» . اين اسم ، كلمه است ، از آن حيث كه هر موجود صادر شده از ذات احديّت ، به
دليل آن كه مظهر اسما و صفات اوست ، «كلمة اللّه» است و تامّه است ، چون جامع معانى همه اسما و صفات ديگر الهى و مظهر اسم «اللّه» است كه همه اسمهاى ديگر الهى نيز تحت آن مندرج است و همانگونه كه اسم ، عين مسمّى است ، مظهر نيز عين ظاهر است .
خداوند متعال اين اسم را بر چهار جزء قرار داد و مراد از اجزا ، اجزاى خارجيّه ، مقداريّه و حدّيّه (مثل جنس ، فصل ، مادّه و صورت ، اعمّ از ذهنى و خارجى) نيست ؛ بلكه مراد از آن ، همان معانى ، اعتبارات ، مفاهيم اسما و صفات الهى است .
امّا در اين كه مراد از اين چهار جزء ، چه اجزايى هستند ، دو احتمال وجود دارد :
احتمال اوّل : اين است كه آن چهار جزء عبارتاند از : حيات ، علم ، اراده و قدرت ؛ چرا كه اوّلين معانى كه از حقّ اوّل صادر مىشود ، اين است كه چهار چيز بر او صدق مىكند و آن اين است كه او حىّ ، عليم ، مريد و قادر است . اينها امّهات اسماى الهى محسوب مىگردند كه يكى از آنها (يعنى : حىّ) به ذات خداوند - فى نفسه - مربوط مىگردد ؛ ولى سه تاى ديگر ، در ارتباط با خلايق او مفهوم پيدا مىكنند و همانا خداوند متعال ، حقيقت آن اسم اوّل را مكنون كرد و سه تاى ديگر را جهت نياز خلايق به آنها ، ظاهر ساخت و سپس باقى اسماى حسناى الهى ، همگى از اين اركان اوّليّه منشعب مىگردند .
احتمال دوم : اين است كه همان گونه كه در كتابهاى حكمت و فلسفه نيز گفتهاند : آن چهار جزء ، چهار حيث اوّل ، صادره از ذات احدى هستند كه به «فيض رحمانى» نيز معروف شدهاند و عبارتاند از : وجوب ، وجود ، ماهيّت و تشخّص .
ملاّ صدرا ، در اين خصوص ، توضيحات مفصّلى ذكر نموده است كه به جهت
پرهيز از اطناب كلام ، از بيان آنها خوددارى مىكنيم .(1)
گفتنى است كه فيض كاشانى نيز تقريبا تا همين جا ، با ديدگاه او همراهى مىكند ، ولى وقتى به توضيح و تفسير اجزاى اربعه مذكور مىرسد ، چنين مىنويسد :
اجزاى چهارگانه مذكوره ، اشاره دارد به جهت الاهيّت پروردگار و عوالم سهگانهاى كه مشمول آن هستند و عبارتاند از : عالم عقول مجرّده از مادّه و صورت ، عالم خيال مجرّد از مادّه غير از صورت ، و عالم اجساد مقارن با مادّه .
و به عبارتى ديگر ، اين چهار جزء ، عبارتاند از چهار عالم : حسّ ، خيال ، عقل و سرّ .
و يا به عبارتى ديگر ، عبارتاند از عوالم : شهادت ، غيب ، غيب الغيب و غيب الغيوب .
و يا به عبارتى ديگر ، عبارتاند از عوالم : ملك ، ملكوت ، جبروت و لاهوت .
و جزئى كه مكنون واقع شده است ، همان سرّ الهى و يا غيب لاهوتى است .(2)
امّا ملاّ صدرا در ادامه تحليل خود ، مىگويد :
فالظاهر هو اللّه ، الخ : و اين به آن خاطر است كه گفتيم : مراد از اسم در اين جا ، عين مسمّى است ، فلذا ظاهر نيز همان عين مظهر خواهد بود .
سپس او در نحوه انشعاب اركان دوازدهگانه و بعد از آن در انشعاب ساير اسماى حسنى از اين اركان ، به احتمالاتى اشاره مىكند كه ما تنها به دو وجه مهمّ آن - كه اقرب از همه به ذهن مىرسند - اكتفا مىكنيم :
وجه اوّل : اين است كه هر كدام از سه جزء ظاهره مذكوره (مطابق احتمالى كه ذكر شد ، يعنى : علم ، اراده و قدرت) ، داراى چهار مرتبه متفاوت هستند :
علم ، داراى چهار مرتبه : تعقّل (متعلّق به عقل كلّى) ، توهّم يا تفكّر (متعلّق به نفس ناطقه) ، تخيّل (متعلّق به نفس حيوانى) و احساس (متعلّق به طبيعت حسّى) است .
اراده ، داراى چهار مرتبه : عشق (براى قوه عقل) ، هوا (براى نفس ناطقه) ، شوق (براى نفس حيوانى) و شهوت (براى طبيعت حسّى) است .
قدرت ، داراى چهار مرتبه : ابداع (جهت قوّه عقل) ، اختراع و تصوّر (جهت نفس ناطقه) ، فعل (جهت نفس حيوانى) و اِعداد و حركت (جهت طبيعت حسّى) است .
بنا بر اين ، دوازده ركن مذكور حاصل مىگردد كه از هر يك از اينها ، سى اسم ديگر منشعب مىگردد و در مجموع عدد 360 حاصل مىشود .
وجه دوم : از اوّلى به ذهن نزديكتر است و آن ، اين است كه هر جوهرى از جواهر عالم ، چهار ركن اساسى دارد كه عبارتاند از : عقل ، نفس ، طبع و جرم .
هر كدام از اين چهار جزء ، شامل معانى سه اسم مذكور (علم ، اراده و قدرت) هستند كه در مجموع ، دوازده ركن حاصل مىگردد .
به همين مناسبت است كه افلاك ، به دوازده قسم تقسيم مىگردند و از اين دوازده ركن ، به «اصول العناصر» نيز تعبير مىشود . همچنين اسماى عدديّه ، همگى به دوازده اسم عددى منتهى مىگردند كه عبارتاند از : يك تا نُه ، ده ، صد و هزار .
ملاّ صدرا در تحليل اين سخن ، كلامى طولانى دارد كه خوانندگان علاقهمند را به مطالعه كامل اين مبحث توصيه مىكنيم .(1)
فيض ، در اين مورد به تبيين احتمال ديگرى پرداخته است كه كلّيات آن چنين است : اركان چهار گانه مذكور ، عبارتاند از : حيات ، موت ، رزق و علم . و چهار فرشته بزرگمرتبه ، هر كدام براى يكى از اركان ، گماشته شدهاند كه عبارتاند از : اسرافيل ، عزرائيل ، ميكائيل و جبرائيل .
وظيفه ملك اوّل (يعنى اسرافيل) ، دميدن در صور و ارواح ، در قالبهاى مادّه و جسد و دادن قوّه حسّ و حركت براى برانگيختن شوق و طلب است كه همه اينها با قوه فكر مرتبط هستند .
وظيفه ملك دوم (عزرائيل) ، تجريد ارواح و صور از اجساد و موادّ ، و خارج
1) . ر . ك : شرح اُصول الكافى ، ج 3 ، ص 245 - 259 .
نمودن نفوس از بدن است كه با قوه مصوّره در ارتباط هستند .
وظيفه ملك سوم (ميكائيل) ، دادن غذا و رشد جسمانى و امثال آن است كه با نيروى حفظ و امساك مرتبط است .
و بالاخره وظيفه ملك چهارم (جبرائيل) ، وحى و تعليم و امثال آن است كه با قوّه نطقيّه در ارتباط است .
سپس وى ، به نحوه انشعاب ساير اسما از اين چهار ركن ، پرداخته است كه علاقهمندان را به مطالعه آن ، حواله مىكنيم .(1)
البتّه در ميان منابع مربوط به اين نظريّه ، گاهى به نقل از صوفيّه و يا برخى از پردازشگران ديگر ، به احتمالات ديگرى نيز در نحوه انشعاب اسماء اللّه اشاره شده است كه ما از ذكر آنها صرف نظر نموديم .
2 . ديدگاه دوم
ديدگاه دوم ، تحليل ملاّ صالح مازندرانى است . هر چند كه او در بسيارى از تحليلها و تبيينهاى خود ، از برخى از شارحان قديمى ، استفاده نموده است ، ولى از آن جا كه احتمالات مختلف ، در بيان او خوب جمعبندى و پرداخته شده است ، فلذا ما بهتر آن ديديم كه به صورت اجمالى به بحث ايشان اشارهاى داشته باشيم .
وى به طور كلّى ، چند احتمال مختلف در مفهوم و مراد «اسم» در اين حديث شريف ، بيان كرده است كه عبارتاند از :
1 . مراد از اسم ، همان لفظ «اللّه» است ، همچنان كه برخى از محقّقان ديگر نيز به آن معتقد شدهاند . اين لفظ ، بر جميع صفات ذات پروردگار دلالت دارد .
ولى خود ملاّ صالح مازندرانى ، اين احتمال را ردّ مىكند ؛ چرا كه در متن حديث تصريح شده است كه اين لفظ ، خود از توابع و منشعبات آن اسم مخلوق اوّليّه است .
2 . احتمال دارد كه مراد از آن ، لفظى باشد كه دلالت بر مجرّد ذات پروردگار ، بدون ملاحظه هيچ صفتى از صفات او باشد ، كما اين كه برخى از صوفيه ، اشرف اسماى
1) . ر . ك : الوافى ، ج 1 ، ص 450 - 463 .
الهى را «هو» دانستهاند.
3 . احتمال دارد كه مراد از آن ، لفظ «العلىّ العظيم» باشد ، چنان كه كلينى ، در حديث دوم از همين باب ، از امام معصوم عليهالسلام نقل نموده است كه : «أوّل ما اختاره اللّه لنفسه ، العلىّ العظيم» .
ولى از آن جا كه اين دو اسم نيز ، جزو اسمهاى منشعب از اركان دوازدهگانه ، آورده شده است ، لذا پذيرش اين احتمال نيز تكلّف بسيار زيادى دارد .
4 . احتمال دارد كه مراد از آن ، يك لفظ خاصّى باشد كه در نزد ما معروف نيست و فقط خداوند متعال و اولياى او از آن اسم خبر دارند .
5 . احتمال دارد كه مراد از اين اسم ، عين مسمّا و يا مرتبه سوم وجود (منبسط مطلق) است كه اين همان نظريّه ملاّ صدراست .
سپس مازندرانى ، احتمال خبر را كه ملاّ صدرا و ديگران به آن پرداختهاند ، بعيد دانسته و گفته است : «به نظر من ، مراد از اسم ، در اين حديث شريف ، عبارت از لفظى خاصّ است كه ساير اسماى لفظيّه از آن اسم منشعب مىگردند» .
مطابق اين نظريّه ، اين اسم ، مخلوق و حادث است ، چنان كه عنوان باب الكافى نيز مناسب با آن طرح گرديده است .
سپس او ، همه صفات آورده شده براى اين اسم را (غير متصوّت ، غير منطق و...) ، حال از فاعل «خلق» مىداند كه پيش از اين نيز به آن اشاره شد .
ناگفته نمانَد كه علاّمه شعرانى ، در تعليقهاى كه بر اين كتاب زده ، چنين تفسير و تحليلى را از ملاّ صالح بعيد دانسته و سپس بر آن خرده گرفته و گفته است كه حرف اوّل و آخر را در اين زمينه ، ملاّ صدرا زده است .
ملاّ صالح مازندرانى در ادامه تبيين خود گفته است كه مراد از اسم اوّل ، همان اسم اعظم است كه در خصوص آن ، روايات و احاديث زيادى از ائمّه معصوم عليهمالسلام وارد شده است .
آن گاه او رواياتى را از باب نمونه در اين خصوص آورده و مطابق با مفاد آنها ، احتمال خود را تقويت نموده است .
سپس چنين نتيجه گرفته است كه : اين اسم ظاهر ، همان «اللّه» است و مؤيّد اين سخن ، آن است كه هميشه اين اسم است كه محمول اسما و صفات ديگر واقع مىشود و هيچ گاه اين اسم ، به چيزى اضافه نمىگردد . مثلاً مىگوييم : رحمان ، اسم اللّه است ؛ ولى هرگز نمىگوييم : اللّه ، اسم رحمان است .
پس ، احتمال قوى آن است كه آن سه اسم ظاهر ، همان اللّه ، رحمان و رحيم باشند ، همان گونه كه انتهاى اين حديث شريف نيز دلالت بر اين مطلب دارد و در واقع ، همه اسماى ديگرى كه در حديث شريف ذكر شدهاند ، از اين سه اسم منشعب مىگردند و وجه انشعاب آنها به اين نحو است كه :
برخى از اين اسامى ، دلالت بر مجد و ثناى پروردگار دارند ، كه همه آنها تابع اسم «اللّه» هستند . برخى ديگر ، دلالت بر افاضه جود و خيرات دنيوى از ناحيه خداوند دارند ، كه همگى تابع اسم «رحمان» هستند . برخى ديگر ، دلالت بر افاضه جود و خيرات اُخروى دارند ، كه همگى تابع اسم «رحيم» هستند .
سپس ، به همين احتمالى كه خود داده ، اشكالى وارد مىكند و آن اين است كه : «رحمان» و «رحيم» ، در اسامى بر شمرده شده در انتهاى حديث آمدهاند ؛ ولى جوابى قانعكننده ارائه نمىدهد .
علاّمه شعرانى ، در تعليقه بر شرح ، او مىگويد : «اين احتمال او منافات دارد با آنچه كه در طليعه سخن خود گفت و آن اين كه : اسم اوّل نيز ، همان لفظ اللّه است» .
3 . ديدگاه سوم
اين ديدگاه را علاّمه مجلسى در مرآة العقول ، از پدر بزرگوارش ، مجلسى اوّل ، نقل نموده و بيان آن اجمالاً اين چنين است :
اسم اوّل جامع ، اسمى است كه هم بر ذات و هم بر صفات پروردگار دلالت دارد و چون بر ذات نيز شامل است ، از غير خداوند متعال ، محجوب و پوشيده است . آن گاه خداوند متعال ، آن اسم را بر چهار جزء تقسيم نمود كه يك جزء آن ، تنها بر ذات و سه جزء ديگرش بر صفات دلالت دارد . آن جزئى كه بر ذات دلالت دارد ، آن را از
مخلوقات كتمان نمود و آن اسم ، همان اسم اعظم الهى و يا حقيقت «هو» است .
ولى آن سه جزء ديگر ، يا دلالت بر تقديس خداوند دارند ، مثل علىّ ، عظيم و... يا دلالت بر علم او دارند و يا دلالت بر قدرت پروردگار متعال . از هر كدام از اين سه قسم ، چهار ويژگى منشعب مىگردد :
آن كه بر تقديس و تنزيه او دلالت دارد : يا مطلقا هم بر تنزيه ذات و هم صفات و هم افعال او دلالت دارد ، تنها بر تنزيه ذات دلالت دارد ، يا تنها بر تنزيه صفات و يا تنها تنزيه افعال .
آن كه بر علم پروردگار متعال دلالت دارد : يا مطلق است ، يا علم به جزئيّات است (مثل سمع و بصر) ، يا علم ظاهر است و يا علم باطن .
آن كه بر قدرت او دلالت دارد نيز : يا از نوع رحمت ظاهره است ، يا رحمت باطنه ، يا غضب ظاهره و يا غضب باطنه .
بنا بر اين دوازده ركن اساسى تشكيل مىشود كه از هر كدام از اين اركان دوازدهگانه ، اسامى ديگر الهى منشعب مىگردند .(1)
4 . ديدگاه چهارم
اين ديدگاه را خود علاّمه مجلسى ارائه نموده است كه خلاصه آن چنين است :
آن اسم اوّل ، اسم جامعى است كه بر كُنه ذات پروردگار و همه صفات كماليّه او دلالت دارد و از آن ، چهار اسم جامع ديگر منشعب مىشوند ، كه هر يك از آنها به يك حقيقت خاصّى دلالت دارند . يكى از آن اسماى چهارگانه ، بر ذات احديّت ، دومى بر همه صفات ثبوتيّه ، سومى بر همه صفات سلبيّه تنزيهيّه و چهارمى بر همه صفات افعال او دلالت دارد .
چهار اسم اركانيّه ، از آن اسم اوّل صادر مىشود كه سه مورد اخير ، واسطه بين
1) . ر . ك : مرآة العقول ، ج 2 ، ص 27 - 32 .
اسم اوّلى (يعنى اسم ذات) و خلق پروردگار متعال هستند و آن اسم اوّل ، مكنون و مخزون است .
امّا در اين كه آن سه اسم ظاهر ، چه اسمهايى هستند ، متناسب با نحوه ضبط «فالظاهر هو اللّه تبارك و تعالى» در متن حديث ، متفاوت خواهد بود .
آنچه در اكثر نسخههاى الكافى آمده ، به همين نحو است كه گفته شد و در اين صورت ، معناى عبارت اين است كه : آن اسمهايى كه ظاهر هستند ، همگى توسّط اسم «اللّه» ظاهر مىگردند .
امّا در برخى از نسخههاى الكافى ، اين چنين آمده است : «فالظاهر هو اللّه تبارك و تعالى» كه در اين صورت ، مراد اين است كه : آن سه اسم ظاهر ، عبارتاند از : اللّه ، تبارك ، و تعالى . و اين ، موافق است با آنچه در كتاب التوحيد آمده است به اين نحو كه : «فالظاهر هو اللّه و تبارك و سبحانه» .
از جمع اين او ضبط ، چنين استنباط مىگردد كه آن سه اسم ظاهر ، عبارتاند از : اللّه ، تبارك ، تعالى (يا سبحانه) .
در توجيه اين برداشت مىتوان گفت كه : «اللّه» ، دلالت بر ذات احديّت دارد كه مستجمع همه صفات كماليّه پروردگار و رئيس همه صفات وجوديّه او همچون : علم ، قدرت و... است .
«تبارك» ، با بركت و نحوّ و فيض وجود و امثال آن در ارتباط است ، كه همگى از صفات فعليّه خداوند هستند ؛ لذا اين اسم ، رئيس همه صفات و اسماى فعليّه خداوند ، مثل خالقيّت ، رازقيّت و امثال آن است .
«تعالى» يا «سبحان» ، دلالت بر تنزيه و تقديس پروردگار متعال از همه صفات سلبيّه و تنزيهيّه دارد ، كه رئيس همه صفات و اسامى سلبيّه و تنزيهيّه خداوند به شمار مىآيد .
او در تشريح اركان دوازدهگانه از اين سه اسم اصلى ، گفته است :
اسم «اللّه» ، ابتدا چهار وجه و جهت كلّى ، از آن منشعب مىگردد كه از هر كدام از
اين جهات ، برخى از اسماى الهى نشئت مىگيرند و آن چهار حقيقت عبارتاند از : وجوب وجود (كه از آن به صمديّت و قيّوميّت نيز تعبير مىشود) ، علم ، قدرت و حيات .
و يا سه تاى اخير عبارتاند از : لطف ، رحمت و عزّت .
از «تبارك» نيز به همان نحو ، كه عبارتاند از : ايجاد ، تربيت در هر دو عالم ، هدايت در دنيا و مجازات در آخرت . و يا چهار اسم به تناسب آنها كه عبارتاند از : موجد ، خالق ، ربّ و ديّان .
از اسم «سبحان» و يا «تعالى» نيز چهار حقيقت نشئت مىگيرد كه عبارتاند از : تنزيه ذات از مشابهت ممكنات ، تنزيه ذات از درك حواسّ و اوهام و عقول ، تنزيه صفات از نواقص و تنزيه افعال از عيوب .
به عبارتى ديگر ، آن چهار وجه عبارتاند از : تنزيه از شريك ، اضداد و انداد ، تنزيه از مشاكلت ، مشابهت ، تنزيه از ادراك عقول و اوهام و تنزيه از عيوب و نواقص .
بنا بر اين ، دوازده ركن اساسى ، از اين چهار اسم نشئت مىگيرند - كه اركان دوازدهگانه را تشكيل مىدهند - و باقى اسماى پروردگار نيز ، هر كدام به يكى از اين
اركان تعلّق دارند و از آنها ، نشئت مىگيرند .
وجه استشهاد امام عليهالسلام به آيه كريمه
سؤالى كه در پايان باقى مىماند و شرّاح و اهل تحقيق ، متناسب با ديدگاهى كه بر آن تكيه كردهاند ، به آن ، پاسخ دادهاند ، اين است كه : وجه استشهاد امام عليهالسلام به آيه كريمه ، در پايان اين حديث شريف چيست ؟
قبل از بيان اقوال ، گفتنى است كه برخى از محدّثان و مفسّران ، در بيان شأن نزول اين آيه كريمه گفتهاند :
اين آيه ، وقتى نازل شد كه مشركان شنيدند وجود نازنين رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به هنگام دعا نمودن ، خداوند متعال را هم به نام «اللّه» و هم به نام «رحمان» صدا مىزند و عرضه
مىدارد : «يا اللّه ، يا رحمان» .
آنها به همديگر مىگفتند : محمّد به ما مىگويد : نمىتوان دو پروردگار براى مخلوقات تصوّر نمود و پروردگارى كه بايد عبادت شود ، يكى است ؛ ولى خودش دو نفر را مىپرستد .
آنها خيال مىكردند كه «اللّه» يك معبود و «رحمان» معبودى ديگر است ؛ به همين جهت ، اين آيه شريفه نازل شد .
بنا بر اين ، مفهوم كلّى آيه شريفه اين است كه : دو معبود ، در كار نيست ؛ بلكه هر دو كلمه ، همچون ديگر اسماى حسناى الهى ، از اسامى يك معبود واحد به شمار مىآيند و حقيقت آنها يك چيز است .
امّا در توجيه استشهاد امام عليهالسلام به اين آيه شريفه ، سه نظريّه متفاوت ارائه دادهاند كه عبارتاند از :
الف . «ذلك» ، اشاره دارد به نياز خلايق به اسماى ظاهره الهى ؛ به همين خاطر ، خداوند متعال فرموده است : خداوند را به نام «اللّه» يا «رحمان» بخوانيد و به وسيله اسماى حسناى الهى ، با او ارتباط برقرار كنيد .
ب . «ذلك» ، اشاره دارد به ركن بودن سه اسم ظاهر براى ساير اسماى حسناى الهى . «اللّه» و «رحمان» ، دو اسم از آن اسماى سه گانه هستند و اين كه اسم سومى را ذكر نكرده است ، به اين خاطر است كه آن اسم هم ، از همان ريشه «رحمان» ، يعنى «رحيم» است و يكى از آنها اختصاص دارد به رحمت دنيويّه و ديگرى به رحمت اُخرويّه . به همين خاطر ، با آوردن اسم «رحمان» ، هر دو نوع رحمت را اراده فرموده است .
ج . مراد از استشهاد امام عليهالسلام به اين آيه كريمه اين است كه : اگر شما خدا را بخوانيد ، او اسماى حسنايى دارد كه همگى تابع سه اسم ، در سه جهت مختلف هستند ؛ يكى از آنها بر ذات مقدّسه و مجد و ثناى پروردگار دلالت دارد كه همان «اللّه» است . ديگرى
منشأ پيدايش اسمايى است كه همگى بر مطالب دنيوى بشر در دعا كردن ، دلالت دارد و سومى منشأ اسمايى است كه بر مطالب اُخروى دلالت دارد . از دو اسم اخير ، به يك لفظ «رحمان» تعبير شده است ؛ چرا كه هر دوى آنها از يك ريشه هستند .
البتّه ناگفته نماند كه احتمال سوم ، تفصيل و تعبير ديگرى از همان احتمال دوم است .(1)
بنا بر اين ، هر چند كه در تحليل برخى از فقرات اين حديث ، اختلاف نظر وجود دارد و برخى از احتمالات ارائه شده در جزئيّات بحث ، دقيقا قابل درك و ارزشگذارى نيستند ، ليكن آنچه مهمّ است ، اين است كه مدلول كلّى اين حديث شريف ، چنانكه شارحان قدر و كلامشناسى همچون : ملاّ صدرا ، فيض كاشانى ، علاّمه شعرانى و... تبيين نمودهاند ، هيچ گونه مغايرتى با اصول و مبانى مختلف دينى (چه از ديدگاه دانشمندان اهل سنّت و چه مكتب شيعه) ندارد و بلكه با پيشرفتهترين براهين و استنباطات عقلى ، كلامى و فلسفى ، كاملاً همخوانى دارد . لذا به قدرت مىتوان گفت كه : متن اين حديث شريف نيز ، متنى معتبر و بدون نقص و اختلال است .
1) . ر . ك : شرح اُصول الكافى ، مازندرانى ، ص 294 - 296 .
منابع و مآخذ
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار ، محمّدباقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى)، بيروت : مؤسسة الوفاء ، 1403 ق .
التوحيد ، محمّد بن على ابن بابويه القمى (الشيخ الصدوق) ، قم : جامعه مدرّسين حوزه علميّه قم.
تهذيب الأحكام ، محمّد بن الحسن الطوسى (الشيخ الطوسى)، تهران : دار الكتب الإسلاميّة ، 1365 ش .
الحاشية على اُصول الكافى ، السيّد بدر الدين بن أحمد الحسينى العاملى ، قم : دار الحديث ، 1424 ق .
خلاصة الأقوال فى معرفة الرجال ، حسن بن يوسف الحلّى (العلاّمة الحلّى) ، قم : مؤسسة نشر الفقاهة ، 1417 ق .
رجال ابن داوود ، الحسن بن على الحلّى ، تهران : دانشگاه تهران ، 1338 ق .
رجال ابن غضائرى ، احمد بن حسين بن الغضائرى ، قم : اسماعيليان ، 1364 ق .
رجال البرقى ، احمد بن محمّد بن خالد البرقى ، تهران : دانشگاه تهران ، 1383 ق .
رجال الطوسى ، محمّد بن الحسن الطوسى (الشيخ الطوسى) نجف : حيدريّه ، 1381 ق .
رجال الكشّى ، محمّد بن عمر الكشّى ، مشهد : دانشگاه مشهد ، 1348 ش .
رجال النجاشى ، احمد بن على النجاشى ، قم : جامعه مدرّسين حوزه علميه قم ، 1407 ق .
شرح اُصول الكافى ، ملاّ محمّد صالح مازندرانى ، تعليقات : علاّمه ميرزا ابو الحسن شعرانى ، تهران : مكتبة الإسلاميّة ، 1388 ق .
العدّة فى اُصول الفقه ، محمّد بن الحسن الطوسى (الشيخ الطوسى) ، قم : ستاره ، 1417 ق .
الفوائد المدنيّة والشواهد المكيّة ، ملاّ محمّد امين استرآبادى ، قم : دفتر نشر اسلامى ، 1424 ق .
الفهرست ، محمّد بن الحسن الطوسى (الشيخ الطوسى) ، نجف : مكتبه رضويّه .
مرآة العقول ، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) ، تهران : ولىعصر ، 1394 ق .
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل ، حسين النورى الطبرسى ، قم : مؤسسة آل البيت رحمهالله ، 1408 ق .
معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواة ، السيّد ابو القاسم الموسوى الخوئى ، قم : منشورات مدينة العلم ، 1413 ق .
مقباس الهداية فى علم الدراية ، عبد اللّه المامقانى ، قم : مؤسّسة آل البيت عليهمالسلام ، 1411 ق .
الميزان فى تفسير القرآن ، سيّد محمّد حسين طباطبايى ، قم : جامعه مدرّسين حوزه علميّه قم .
نقد الرجال ، سيّد مصطفى تفرشى ، قم : مؤسسه آل البيت عليهمالسلام ، 1418 ق .
نور البراهين ، سيّد نعمت اللّه جزائرى ، قم : مؤسسه نشر اسلامى ، 1417 ق .
الوافى ، محمّد محسن بن شاه مرتضى (الفيض الكاشانى) ، اصفهان : مكتبة امير المؤمنين عليهالسلام ، 1411 ق .
وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملى ، قم : مؤسّسه آل البيت عليهمالسلام ، 1414 ق .
برنامههاى نرمافزارى : جامع الأحاديث 2 ، دراية النور ، كتابخانه اهل بيت عليهمالسلام ، حكمت 2 ، جامع فقه اهل بيت عليهمالسلام .
بررسى احاديث «الكافى» در باره «روح القدس»
و مقايسه آن با ديدگاه مسيحيت
محمّد كاظم شاكر(1)
چكيده
«روح» و «روح القدس» ، از موضوعات پر رمز و راز در حوزههاى اديان و عرفان است. واژه روح، با گويشى يكسان ، در زبانهاى عبرى و عربى به كار رفته و در قرآن كريم و نيز در كتب عهد عتيق و عهد جديد ، كاربرد فراوانى يافته است.
در قرآن كريم، واژه روح ، گاهى به صورت مقيّد و مضاف و گاهى بدون اضافه و قيد آمده است و با اين حال، حقيقت و هويّت روح ، همچنان رمزآلود باقى مانده است. در تفسيرِ آنچه در قرآن در باب روح آمده، روايات شيعه و اهل سنّت ، تفاسير متفاوتى عرضه كردهاند. اهل سنّت، مراد از روح در بيشتر آيات قرآن را جبرئيل انگاشته، امّا روايات شيعه ، تفسير ديگرى از روح عرضه كرده و آن را غير از جبرئيل دانسته است. مسيحيان، روح القدس را داراى شخصيت الهى دانسته كه تشكيلدهنده اقنومى از اقانيم تثليث است.
اين مقاله ، با تكيه بر روايات كتاب شريف الكافى ، به تفسير آيات قرآن در مورد روح و روح القدس مىپردازد و آن را با توجّه به درونمايههاى كتاب مقدّس يهودى - مسيحى، به بحثى تطبيقى مىپردازد.
نويسنده بر آن است كه تفسير روايى شيعه از روح را - كه به طور عمده در روايات
1) . دانشيار دانشگاه قم .
الكافى بازتاب يافتهاند - با آنچه در قرآن و كتاب مقدّس آمده و هماهنگى بيشترى دارد ، مقايسه كند .
تفسير روح به جبرئيل، تفسيرى سطحى است كه از برخى ظواهر قرآن استفاده شده است. همچنين در اين مقاله، نظريه تشخّصِ فردىِ روح القدس ، مورد نقد قرار گرفته و بر هويّت غير شخصى روح القدس تأكيد شده است .
كليدواژهها: روح، روح القدس، روح الأمين، روح خدا، جبرئيل، فرشته، روح انسان .
طرح مسئله
بر اساس كتاب مقدّس و اعتقاد مسيحيان، «روحالقُدُس» ،(1)شخصيت سوم تثليث(2)است. مسيحيان ، ايمان دارند كه خدا در ذات خود واحد است ؛ امّا در عين حال، همواره در اين ذات واحد، سه شخصيت وجود دارد كه هر سه ، به طور كامل خدا هستند. به نظر مسيحيان، كتاب مقدّس، خيلى واضح مىگويد كه روح القدس ، شخصيت وجودى مستقل دارد ؛ وجودى كه انديشه، اراده و احساس دارد و در واقع ، آن همان خداست. اعتقاد بر اين است كه نحوه انتقال روح القدس در الوهيت ، از طريق «دَمِش»(3)است، نه از طريق زايش، و اين انتقال ، از مبدئى واحد رخ مىدهد.
قرآن كريم، 21 بار از روح سخن گفته است. در اين كتاب آسمانى، واژه روح ، گاهى به صورت مطلق ، يعنى الروح و گاهى به صورت مقيّد و مضاف، مانند «روح القدس»، «روح الأمين»، «روحى» و «روحنا» آمده است. روايات شيعه و اهل سنّت ، در تفسير روح و روح القدس ، متفاوت است . مطابق اخبار و آثار مأثور از طريق اهل سنّت، مراد از روح در بسيارى از آيات قرآن كريم ، جبرئيل است ؛ امّا روايات شيعه ، تفسير ديگرى از روح عرضه كرده و آن را آفريدهاى از آفريدگان خداوند دانسته كه
بزرگتر و برتر از فرشتگانى چون جبرئيل و ميكائيل است.
در اينجا اين مسئله طرح مىشود كه آيا روح القدس ، شخصيت فردى دارد؟ و در صورت مثبت بودن پاسخ، آيا او خودِ خداست، آن طور كه مسيحيان مىگويند؟ و يا جبرئيل است، آن طور كه مسلمانان اهل سنّت معتقدند؟ و يا موجودى متشخّص، اما غير فرشته است، آن طور كه برخى مفسّران شيعه ، مانند علاّمه طباطبايى قائل است؟ و يا اساساً وجودى غير شخصى دارد؟
فرضيه نگارنده ، آن است كه روح القدس ، نيرويى غير شخصى است كه خدا با آن ، پيامبران و مؤنان را تأييد مىكند و پيامبران و اولياى خدا ، با همين نيرو ، از امور غيبى آگاه مىشوند و كارهاى فوق العاده انجام مىدهند. اين ديدگاه ، همان ديدگاهى است كه در روايات شيعه، بويژه آنچه در كتاب الكافى نقل شده، مورد تأكيد قرار گرفته است.
ديدگاه مسيحيان و كتاب مقدّس در باره «روح القدس»
در الاهياتِ مسيحى و به باور عموم مسيحيان، روح القدس ، شخص سوم تثليث است كه متمايز از پدر و پسر و در عين حال ، همذات و همشأن با آنها و همچون آنها ابدى است و به تمام معنا ، خداست. مسيحيان، اين عقيده را با عبارتهايى از كتاب مقدّس، اعم از عهد عتيق و عهد جديد ، مستند مىسازند. از برخى عبارات كتاب مقدّس ، فهميده مىشود كه روح القدس ، تشخّص فردى دارد ؛ زيرا از او به مثابه فردى صاحب انديشه ، احساس و اراده سخن گفته شده است. روح القدس ، فكر مىكند و مىداند.(1)روح القدس ، محزون مىشود.(2)روح القدس شفاعت مىكند.(3)روح
القدس ، مطابق ارادهاش تصميم مىگيرد.(1)
همچنين مسيحيان، از ظاهر برخى از عبارتهاى كتاب مقدّس، استفاده كردهاند كه روح القدس ، خداست. به طور مثال، مطابق كتاب اعمال رسولان، پطرس ، خطاب به كسى كه به روح القدس دروغ گفته بود، مىگويد: «به انسان ، دروغ نگفتى ؛ بلكه به خدا».(2)همچنين از آن جايى كه در كتاب مقدّس، خصوصيات و صفات خدا ، به روح القدس نيز اطلاق مىشود، مسيحيان چنين استنباط مىكنند كه روح القدس ، خداست. براى مثال، اين حقيقت كه روح القدس ، حاضرِ مطلق است ، در كتاب مزامير آمده است: «از روح تو كجا بروم؟ و از حضور تو كجا بگريزم؟ اگر به آسمان صعود كنم، تو آن جا هستى! و اگر درهاويه بستر بگسترانم ، اينك تو آن جا هستى!» .(3)
همچنين در برخى نوشتههاى عهد جديد ، خصوصيت حاضرِ مطلق بودن روح القدس مطرح شده است: «امّا خدا آنها را به روح خود ، بر ما كشف نموده است . روح ، همه چيز حتّى عمقهاى خدا را نيز تفحّص مىكند ؛ زيرا كيست از مردمان كه امور انسان را بداند جز روح انسان كه در وى است . همچنين نيز امور خدا را هيچ كس ندانسته است، جز روح خدا» .(4)
الاهىدانان مسيحى ، به نمايان شدن تدريجىِ اين آموزه در عهد عتيق اشاره مىكنند . روح الاهى ، استعداد هنرمندانه بصليئل و موفقيتهاى يوشع و قدرت شمشون را الهام بخشيده بود.(5)اين روح ، بخصوص به افرادى كه جهت ابلاغِ حقانيت الهى منصوب مىشدند و بالاخص به پيامبران اعطا شده بود.(6)
سفر اعداد ، اظهار مىدارد كه بخشى از روح و قدرت فرستاده شده براى موسى از او گرفته شد و به بزرگان قوم بنى اسرائيل داده شد تا بتوانند شكايات مردم را بررسى و عادلانه قضاوت كنند و در نتيجه ، موسى فشار كارى كمترى را تحمّل نمايد.(1)اين هديه الهى ، لحظهاى قبل از مرگ موسى ، از او به يوشع منتقل شد تا او نيز بتواند بندگان خدا را آن طور كه مىبايد هدايت كند.(2)قوم بنى اسرائيل ، از زمان ورود به سرزمين خود تا زمان حكومت اوّلين پادشاهشان (شائول)، تحت حاكميت مردانى كه داور ناميده مىشدند، زندگى مىكردند. در اين دوره زمانى، آنها بارها مورد ظلم و ستم دشمنانشان قرار گرفتهاند، امّا كتاب داوران ، نشان مىهد كه روح خداوند ، به بدن بعضى از داورها فرستاده شد تا به طور معجزهآميزى قوم بنى اسرائيل را از تجاوز دشمنان نجات دهد.(3)
روح الهى ، به داور ديگرى به نام سامسون نيز جهت كشتن يك شير، كشتن سى مرد و پارهكردن طنابهايى كه با آن بسته شده بود نيز اعطا شد.(4)در برخى مكتوبات
اپوكريفاى عهد عتيق ، اين روح ، به طور فزاينده به مثابه اعطاكننده استعدادهاى عقلانى در نظر گرفته شده است.(5)تنها تفاوتى كه بين ادبيات عهد عتيق و عهد جديد وجود دارد ، آن است كه نگرش عهد عتيق به روح القدس، به صورت يك قدرتِ غير شخصى ، امّا همواره فعّال خداوند است ؛ امّا در آموزههاى عهد جديد ، اين قدرتِ فعّال الهى ، به صورت يك شخص متجلّى مىشود .
گزارش عهد جديد از جريان مژده تولّد حضرت يحيى و حضرت عيسى ، به
خوبى استفاده مىشود كه روح القدس ، غير از جبرئيل است. در گزارش اوّل آمده است :
در آن جا فرشته خداوند به او ظاهر شد و در سمت راست چهارپايه بخور ، ايستاد. زكريا ، از ديدن اين منظره ، تكانى خورد و ترسيد. امّا فرشته به او گفت : «اى زكريا!
نترس . دعاهاى تو مستجاب شد و همسرت اليزابت ، براى تو پسرى خواهد زاييد و او را يحيى خواهى ناميد. شادى و سرور ، نصيب تو خواهد بود. بسيارى از تولّد او شادمان خواهند شد ؛ زيرا او در نظر خداوند بزرگ خواهد بود و هرگز به شراب و باده ، لب نخواهد زد. از همان ابتداى تولّد ، از روح القدس پر خواهد بود و بسيارى از بنى اسرائيل را به سوى خداوند، خداى آنان ، باز خواهد گردانيد. با روح و قدرت الياس ، مانند پيشاهنگى در حضور خدا قدم خواهد زد تا پدران و فرزندان را آشتى دهد و سركشان را به راه نيكان آورد و مردمانى مستعد براى خداوند آماده سازد» . زكريا به فرشته گفت: «چه طور مىتوانم اين را باور كنم؟ من پير هستم و زنم نيز سالخورده است» . فرشته به او پاسخ داد : «من جبرائيل هستم كه در حضور خدا مىايستم و فرستاده شدهام كه با تو صحبت كنم و اين مژده را به تو برسانم».(1)
در مورد گزارش دوم آمده است :
در ماه ششم ، جبرائيل فرشته ، از جانب خدا به شهرى به نام ناصره كه در استان جليل واقع است ، به نزد دخترى كه در عقد مردى به نام يوسف از خاندان داوود بود ، فرستاده شد. نام اين دختر ، مريم بود. فرشته وارد شد و به او گفت: «سلام! اى كسى كه مورد لطف هستى! خداوند با تو است» . امّا مريم از آنچه فرشته گفت ، بسيار مضطرب شد و ندانست كه معناى اين سلام چيست. فرشته به او گفت: «اى مريم! نترس ؛ زيرا خداوند به تو لطف فرموده است. تو آبستن خواهى شد و پسرى خواهى زاييد و نام او را عيسى خواهى گذارد. او بزرگ خواهد بود و به پسر خداى متعال ملقّب خواهد شد . خداوند، تخت پادشاهى جدّش داوود را به او عطا
1) . لوقا 19-13/1.
خواهد فرمود. او تا به ابد ، بر خاندان يعقوب ، فرمانروايى خواهد كرد و پادشاهى او هرگز پايانى نخواهد داشت. مريم به فرشته گفت: «اين چگونه ممكن است؟ من با هيچ مردى رابطه نداشتهام» . فرشته به او پاسخ داد: «روح القدس ، بر تو خواهد آمد و قدرت خداى متعال بر تو سايه خواهد افكند و به اين سبب ، آن نوزاد مقدّس، پسر خدا ناميده خواهد شد».(1)
ملاحظه مىشود كه در اين دو گزارش، فرشته جبرئيل ، از نزول و القاى روح القدس خبر مىدهد. پيداست كه مُخبِر غير از مُخبَرٌ عنه است.
كاركردهاى روح القدس در كتاب مقدّس
كتاب مقدّس يهودى - مسيحى ، به طور فراوان از روح سخن گفته است. بررسى موارد كاربرد واژه روح در كتاب مقدّس ، نشان مىدهد كه واژه روح ، 532 مرتبه، روح خدا ، 128 مرتبه و روح القدس ، 24 مرتبه به كار رفته است.
روح القدس يا روح خدا ، در كتاب مقدّس كاركردهاى بسيارى دارد كه براى پى بردن به ماهيت روح القدس، مرورى بر اين كاركردها ضرورت دارد.
در سرآغاز كتاب تورات ، از روح خدا سخن گفته شده كه نقش اساسى در پديد آمدن حيات در جهان داشته است. تورات مىگويد:
در آغاز، هنگامى كه خدا ، آسمانها و زمين را آفريد ، زمين ، خالى و بىشكل بود، و روح خدا ، روى تودههاى تاريكِ بخار حركت مىكرد.(2)
به فرمان خداوند ، جهان به وجود آمد و با روح (نَفَس) خداوند ، تمام جنودش آفريده شدند.(3)
روح خدا ، مرا آفريده است و نَفَسِ قادر مطلق ، به من زندگى بخشيده است.(1)
آن گاه خداوند از خاكِ زمين، آدم را سرشت . سپس در بينى آدم ، روح حيات دميده، به او جان بخشيد و آدم، موجود زندهاى شد.(2)
كتاب مقدّس ، يكى از آثار القاى روح بر انسانها را رسيدن آنها به درجه نبوّت مىداند كه از جمله آثار آن ، پيشگويىكردن است .
در همان موقع، روح خداوند بر تو خواهد آمد و تو نيز با ايشان نبوّت خواهى كرد و به شخص ديگرى تبديل خواهى شد.(3)
خداوند ، در ابر نازل شده ، و با موسى صحبت كرد و از روحى كه بر موسى قرار داشت ، گرفته، بر آن ، هفتاد رهبر قوم نهاد. وقتى كه روح برايشان قرار گرفت ، براى مدّتى نبوّت آوردند .(4)
پس از آن، روح خود را بر همه مردم خواهم ريخت! پسران و دختران شما ، نبوّت خواهند كرد. پيران شما ، خوابها ، و جوانان شما ، رؤاها خواهند ديد. در آن روزها ، من روح خود را بر غلامان و كنيزان شما نيز خواهم ريخت .(5)
يكى از آنان كه داراى هديه نبوّت بود و نامش اغابوس بود، در يك مجلس عبادتى برخاست و با الهام روح خدا پيشگويى كرد كه به زودى سرزمين اسرائيل ، دچار قحطىِ سختى خواهد شد. اين قحطى ، در زمان فرمانروايى «كلوديوس» قيصر عارض شد. پس مسيحيان آنجا تصميم گرفتند هركس در حدّ توانايى خود ، هديهاى بدهد تا براى مسيحيان يهوديه بفرستند .(6)
در كتاب مقدّس ، گاهى روح خداوند به عنوان واسطه در رساندن پيام مستقيم خداوند (عين پيام) ظاهر مىشود.
سپس روح خداوند بر من قرار گرفت و فرمود كه اين پيغام را به مردم بدهم : «اى مردم اسرائيل! من مىدانم شما چه مىگوييد و مىدانم در فكرتان چه مىگذرد! دستهاى شما به خون بسيارى ، آلوده است و كوچههايتان پر از اجساد كشتههاست.(1)
گاهى هم القاى روح ، الهامبخش پيامبران و مؤنان است. در اين صورت ، پيام خاصى با الفاظ خاص ، القا نمىشود.
روح خدا بر عزريا، پسر عوديد، نازل شد و او به ملاقا ت آسا رفت. عزريا ، مردم يهودا و بنيامين و آساى پادشاه را مخاطب قرار داده، گفت: «به سخنانم گوش دهيد! تا زمانى كه شما با خداوند باشيد، خداوند هم با شما خواهد بود. هر وقت كه در طلب او برآييد، وى را خواهيد يافت ؛ ولى اگر او را ترك گوييد، او نيز شما را ترك خواهد نمود» .(2)
در كتاب مقدّس ، تفسير رؤاها به صورت صحيح ، كارِ كسى دانسته شده است كه با روح الهى در ارتباط است.
سپس فرعون گفت : چه كسى بهتر از يوسف مىتواند از عهده اين كار بر آيد؟ مردى كه روح خدا در اوست.(3)
در مملكت تو ، مردى وجود دارد كه روح خدايان مقدّس در اوست. در زمان جدّت، نبوكدنصر، او نشان داد كه از بصيرت و دانايى و حكمت خدايى برخوردار است و جدّت او را به رياست منجّمان و جادوگران و طالعبينان و رمّالان منصوب كرد. اين شخص ، دانيال است كه پادشاه او را بلطشصر ناميده بود. او را احضار كن ؛ زيرا او مرد حكيم و دانايى است و مىتواند خوابها را تعبير كند، اسرار را كشف نمايد و مسائل دشوار را حل كند.(1)
در كتاب مقدّس، روح القدس به عنوان عاملى براى طىّ الأرض اولياى خدا معرفى شده است. در كتاب حزقيال نبى ، آمده است كه او در مورد خود چنين مىگويد:
سپس روح خدا مرا از زمين بلند كرد و من از پشت سر خود ، صداى غرّش عظيمى را شنيدم كه مىگفت: «جلال خداوند در آسمان ستوده شود» . اين غرش ، از به هم خوردن بالهاى موجودات و چرخهاى كنار آنها بر مىخاست. روح، مرا برداشت و به تل ابيب، كنار رود خابور، نزد يهوديان تبعيدى برد. من با تلخى و با خشم رفتم ؛ ولى سنگينى حضور خداوند را احساس مىكردم . در حالى كه غرق در حيرت و انديشه بودم، هفت روز در ميا ن ايشان نشستم.(2)
در ضيافت پنجاهه يهودىها، درست بعد از عروج مسيح به آسمان، حواريون از روح القدس پر شدند و براى اوّلين بار ، شروع به سخن گفتن به زبانهاى مختلف كردند كه با آنها آشنايى نداشتند. آن روزها، يهوديان ديندار ، براى مراسم عيد ، از تمام
سرزمينها به اورشليم آمده بودند. وقتى شنيدند شاگردان عيسى به زبان ايشان سخن مىگويند، مات و مبهوت ماندند! آنان با تعجّب گفتند : «اين چگونه ممكن است؟
با اين كه اين اشخاص از اهالى جليل هستند، ولى به زبانهاى محلى ما تكلّم مىكنند. ما كه از پارتها و مادها و ... هستيم، همه ما مىشنويم كه اين اشخاص به زبان خود ما ، از اعمال عجيب خدا سخن مىگويند!...» . همه متحيّر بودند .(1)
ديدگاه قرآن در مورد روح القدس
لفظ روح ، در قرآن كريم ، 21 بار آمده است. بىترديد، در تمامى اين موارد ، مصداق واحدى مراد نيست. با توجّه به ظاهر و سياق آيات قرآن مىتوان موارد كاربرد را در چند گروه جاى داد.
1 . موجودى مستقل در رديف فرشتگان: روح ، در آياتى از قرآن در كنار فرشتگان ذكر شده كه به ظاهر نشاندهنده آن است كه آفريدهاى از آفريدگان خدا و غير از فرشتگان است. آيات زير ، از اين دسته است:
«تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ» .(2)
«تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ» .(3)
«يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلَائِكَةُ صَفًّا» .(4)
2 . جبرئيل: در آيات زير ، از جبرئيل با لفظ روح ياد شده است :
«نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ» .(5)
«قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ» .(6)
به شهادت آيه «قُلْ مَن كَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ»(7)مراد از روح الامين
و روح القدس، جبرئيل است.
3 . حيات افاضه شده به انسان: آياتى از قرآن ، دلالت دارد كه روح ، مرتبهاى از وجود است كه در پيكر انسان جريان يافته است. از اين روح، به عنوان «روح نفخهاى» ياد مىشود. اين آيات ، عبارتاند از :
«وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى» .(1)
«وَ نَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ» .(2)
«فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا» .(3)
اين روح ، در همه انسانها مشترك است ؛ چه حضرت آدم عليهالسلام كه از پدر و مادر ، متولّد نشده و چه حضرت عيسى عليهالسلام كه پدر نداشته است و چه انسانهاى عادى كه پدر و مادر دارند . نيز مؤن و كافر ، از اين روح ، بهره يكسان دارند.
4 . تأييدكننده پيامبران و مؤنان: در آيات زير ، از روح ، به عنوان موجودى كه در تأييد قلوب پيامبران و اولياى الهى ، نقشزنى مىكند ، نام برده شده است :
«وَ ءَاتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَ أَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ» .(4)
«اذْكُرْ نِعْمَتِى عَلَيْكَ وَعَلَى وَ لِدَتِكَ إِذْ أَيَّدتُّكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ» .(5)
«أُولَٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ» .(6)
اضافه «روح» به «القدس»، اضافه موصوف به صفت است. روح القدس ، در اصل ، الروح القدس بوده، به معناى روحى كه صفت طهارت و قدسيت دارد .
5 . وحى: در آيات ذيل، روح در مورد وحى بر انبيا ، به كار رفته است :
«أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا» .(1)
«يُلْقِى الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِ» .(2)
چنانچه روح در اين آيات ، به معناى وحى باشد، استعمال آن مجازى خواهد بود. در اين باره ، توضيح بيشترى خواهد آمد.
6 . حضرت عيسى عليهالسلام : در آيه ذيل، خداوند ، عيسى عليهالسلام را روحى از جانب خود دانسته است :
«إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَكَلِمَتُهُ أَلْقَاهَآ إِلَى مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِّنْهُ» .(3)
7 . فرستاده پروردگار نزد حضرت مريم عليهاالسلام
«فَأَرْسَلْنَآ إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا ... قَالَ إِنَّمَآ أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلَامًا زَكِيًّا» .(4)
از تعبير «لاهب» استفاده مىشود كه اين روح ، صرفا بشارتدهنده نبوده است ؛ بلكه در پديد آمدن عيسى عليهالسلام دخالت داشته است.(5)
با توجّه به مصاديق مختلفى كه براى روح ، ياد شد ، اين سؤال وجود دارد كه آيا لفظ روح ، مشترك لفظى است؛ يا اين كه در پارهاى موارد به نحو حقيقى و در پارهاى موارد به نحو مجازى به كار رفته است؛ يا اين كه مشترك معنوى است و در همه موارد ، به طور حقيقى به كار رفته است؟ در ادامه مباحث ، به دنبال جواب اين سؤال هستيم.
ديدگاه مفسّران در باره روح
مفسّران قرآن ، در تفسير روح ، به طور عمده ، سه مشكل دارند: 1 . تشتّت آرا ؛
2 . عدم انتخاب رأى ؛ 3 . عدم استدلال بر رأى منتخب .
1 . پراكندگى آرا و عدم انسجام در تحليل: صرف نظر از اشتراك نظر مفسّران در پارهاى موارد مثل روح الامين در مورد جبرئيل ، يا آيه «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى» در مورد انسان، در ساير موارد ، دچار پراكندگى آرا هستند. به طور مثال ، در مورد «روح» در آيات سوره اسراء، قدر، نبأ و معارج ، تفسيرهاى زير ارائه شده است: 1 . وحى، 2 . قرآن، 3 . جبرئيل، 4 . عيسى، 5 . مخلوقى بزرگتر از فرشتگان، 6 . مخلوقى شبيه
انسان، 7 . فرشتهاى بزرگ (با اوصافى عجيب و غريب)، 8 . فرشتگان محافظ، 9 . فرشته موكّل ارواح، 10 . فرشتهاى كه ارواح را به اجسام وارد مىكند، 11 . ارواح بنى آدم، 12 . ارواح مؤنان، 13 . بنى آدم، 14 . نفس انسان، 15 . فرشتگان بزرگ.(1)
مستند اكثر اين اقوال تفسيرى، قول تابعين و تنى چند از صحابه است و به پيامبر صلىاللهعليهوآله يا معصوم نمىرسد. اغلب مفسّران ، تنها به نقل اين آراى متشتّت و متضاد پرداختهاند و نتوانستهاند تفسيرى از روح ارائه دهند كه با تمام موارد كاربرد اين واژه در قرآن ، سازگار باشد. برخى حتى در موارد مشابه، تفاسير متفاوتى ارائه دادهاند. به طور مثال، زمخشرى در آيه «تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِى يَوْمٍ» ، روح را جبرئيل و در «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلَائِكَةُ» ، به مخلوقى عظيمتر از فرشتگان تفسير كرده است.(2)
2 . عدم انتخاب رأى : در بسيارى از موارد ، به بيان آراى مختلف و گاه متضاد بسنده كرده، رأيى را بر نگزيدهاند.(3)
1) . ر . ك : تفسير الطبرى ، أنوار التنزيل ، الكشّاف ، مجمع البيان ، روح المعانى ، تفسير القرآن العظيم ، البرهان فى تفسير القرآن ، نورالثقلين ، المحرر الوجيز ، تفسير التحرير و التنوير ، و الدر المنثور ، ذيل سوره اسراء ، آيه 85 ، سوره قدر ، آيه 4 ، سوره معارج ، آيه 4 ، و سوره نبأ ، آيه 38 .
2) . ر . ك : الكشّاف ، محمود زمخشرى ، ذيل سوره معارج ، آيه 4 و سوره نبأ ، آيه 38 .
3) . ر . ك : تفسير القرآن العظيم ، اسماعيل بن كثير ، ذيل سوره معارج ، آيه 4 ، سوره اسراء ، آيه 38 ، سوره نبأ ، آيه 38 ؛ أنوار التنزيل و أسرار التأويل ، عبداللّه بن عمر بيضاوى، ذيل سوره معارج ، آيه 4 ؛ جامع البيان فى تأويل آى القرآن ، محمّدبن جرير طبرى، ذيل سوره اسراء ، آيه85 و سوره نحل ، آيه 2 ، سوره نبا ، آيه 38 ؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن ، فضل بن حسن طبرسى ، ذيل سوره اسراء ، آيه 85 و سوره نبأ ، آيه 38 .
3 . عدم استدلال بر رأى انتخابى: مفسّران در پارهاى از موارد كه از ميان آراى ارائه شده، رأيى را انتخاب كردهاند، انتخابشان را به دليلى قانعكننده مستند نكردهاند . به طور مثال، طبرى در ذيل آيه 87 سوره بقره، پس از نقل سه قول، قول اوّل (تفسير روح القدس به جبرئيل) را اولا به صواب مىداند در حالى كه طبق بيان خودش، اين قول ، متّكى به رأى سدى، ضحاك و قتاده است كه از تابعياناند و قول تابعيان، بويژه در موارد اختلافى، اعتبار ندارد.
برخى ديگر از مفسّران، «روح» را در آيه «يُنَزِّلُ الْمَلَائِكَةُ بِالرُّوحِ» و نيز آيه «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ» ، به جبرئيل تفسير كرده، دليل آن را توصيف جبرئيل به روح الامين در آيه «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ» دانستهاند.(1)اين دليل ، در غايت ضعف است ؛ زيرا به صرف اين كه جبرئيل در پارهاى موارد به عنوان روح الامين يا روح القدس معرفى شده، نمىتوان گفت كه در همه موارد ، مراد از روح، جبرئيل است! چرا كه در اين صورت ، بايد قايل شويم كه جبرئيل ، با عيسى عليهالسلام يك فرد است ؛ زيرا خداوند در آيه «وَكَلِمَتُهُ أَلْقَاهَآ إِلَى مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِّنْهُ» ، عيسى عليهالسلام را روح ناميده است.
روايات «الكافى» در باره «روح القدس»
همان طور كه گذشت، در بين اهل سنّت ، قول رايج آن است كه مراد از روح در آياتى از قرآن كريم ، مانند «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ» ، جبرئيل است ؛ امّا در برخى از احاديث منقول از اهل بيت عليهمالسلام ، با اين ايده به شدّت مخالفت شده است. در اين احاديث ، تأكيد شده است كه روح ، مخلوقى از مخلوقات خداوند است كه از جبرئيل و فرشتگان نيز بزرگتر است. از امام صادق عليهالسلام ، معناى اين آيه را پرسيدند: «يَسْئَلونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ
1) . روح المعانى ، ذيل سوره نحل ، آيه 2 .
الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى» .(1)آن حضرت فرمود :
آيهاى از ملكوت و بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل است . او با پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله بوده و اكنون نيز با امامان است .(2)
همچنين در حديث ديگرى درباره آيه : «وَ كَذَ لِكَ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا» ،(3)امام فرمود:
روح ، آفريدهاى است كه به خدا قسم ، از جبرئيل و ميكائيل بزرگتر است. او همراه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله بوده و به او از عوالم مختلف خبر مىداده و او را تأييد و تصديق مىكرده است. اكنون ، همان روح ، با ائمّه اطهار است و به آنها خبر مىدهد و آنها را تأييد و تصديق مىكند .(4)
على، عن أبيه، عن ابن أبى عمير، عن أبى أيوب الخزاز، عن أبى بصير قال: سمعت أبا عبد اللّه عليهالسلام يقول : «وَ يَسْئَلونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى» . قال : خلق أعظم من جبرئيل وميكائيل، لم يكن مع أحد ممن مضى، غير محمّد صلى الله عليهوآله وهو مع الأئمّة يسدّدهم، وليس كل ما طلب وجد الكافى، ج 1 ، ص 403 .
... قلت: جعلت فداك! الروح ليس هو جبرئيل؟ قال: الروح هو أعظم من جبرئيل، إن جبرئيل من الملائكة و إن الروح هو خلق أعظم من الملائكة، أليس يقول اللّه تبارك وتعالى: «تنزّل الملائكة والروح» (الكافى، ج 1 ، ص 573) .
در كتاب شريف الكافى ، در يازده حديث از احاديث منقول از امامان شيعه ، از روح القدس سخن به ميان آمده است. در هيچ كدام از اين موارد ، روح القدس ، با جبرئيل يكسان گرفته نشده است. تنها در يك مورد ، به عنوان كسى فرض شده است كه بين آدم و ابليس ، داورى كرده است. ادبيات حاكم بر اين روايت نيز ادبيات
1) . سوره اسراء ، آيه 85 .
2) . الكافى ، ج 1 ، ص 133 .
3) . سوره شورى، آيه 52.
4) . على بن إبراهيم، عن محمّد بن عيسى، عن يونس، عن ابن مسكان، عن أبىبصير قال: سألت أبا عبد اللّه عليهالسلام عن قول اللّه عز و جل : «وَ يَسْٔلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى» . قال: خلق أعظم من جبرئيل وميكائيل، كان مع رسول اللّه صلىاللهعليهوآله وهو مع الأئمّة ، وهو من الملكوت .
داستانىاست.(1)مهمترين فعلى را كه در اين احاديث ، به روح القدس نسبت داده شده ، القاى معانى در قلب پيامبر است. در يكى از اين احاديث آمده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود :
اى مردم! روح القدس ، به قلب من افكند كه هيچ كس نمىميرد ، مگر آن كه به تمام روزىاى كه برايش مقدّر شده برسد .(2)
أحمد بن محمّد، عن على بن النعمان، عن عمرو بن شمر، عن جابر، عن أبى جعفر عليهالسلام قال : قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : أيّها الناس! إنّى لم أدع شيئاً يقربكم إلى الجنة و يباعدكم من النار إلا و قدنبأتكم به ألا و إن روح القدس [قد] نفث فى روعى و أخبرنى أن لاتموت نفس حتى تستكمل رزقها، فاتقوا اللّه عز و جل و أجملوا فى الطلب و لا يحملنكم استبطاء شىء من الرزق أن تطلبوه بمعصية اللّه عز و جل فإنّه لاينال ما عند اللّه - جلّ اسمه - إلاّ بطاعته الكافى ، ج 5 ، ص 122 .
در نُه حديث از احاديث الكافى ، از روح الامين سخن به ميان آمده است كه در اين موارد هم در هيچ موردى ، به يكى بودن جبرئيل و روح الامين اشاره يا تصريح نشده است. تفاوتى كه بين كاربرد روح القدس با روح الامين به چشم مىخورد ، آن است كه در مورد روح الامين در برخى موارد ، فعلِ «نَزَلَ» به كار رفته است ، در حالى كه در
1) . على بن إبراهيم، عن أبيه، و عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، و سهل بن زياد جميعاً، عن ابن محبوب، عن خالد بن جرير، عن أبىالرييع الشامى قال: سألت أبا عبد اللّه عليهالسلام عن أصل الخمر كيف كان بدء حلالها وحرامها و متى اتخذ الخمر؟ فقال: إن آدم عليهالسلام لمّا هبط من الجنة اشتهى من ثمارها فأنزل اللّه عز و جل عليه قضيبين من عنب فغرسهما فلمّا أن أورقا و أثمرا و بلغا ، جاء إبليس - لعنه اللّه - فحاط عليهما حائطاً . فقال آدم عليهالسلام : ما حالك يا ملعون؟ قال إبليس: إنهما لى . فقال له: كذبت فرضيا بينهما بروح القدس فلما انتهيا إليه ، قص عليه آدم عليهالسلام قصته وأخذ روح القدس ضغثا من نار و رمى به عليهما و العنب فى أغصانهما حتى ظن آدم عليهالسلام أنه لم يبق منهما شئ وظن إبليس - لعنه اللّه - مثل ذلك . قال: فدخلت النار حيث دخلت و قد ذهب منهما ثلثاهما و بقى الثلث . فقال الروح: أما ما ذهب منهما فحظ إبليس - لعنه اللّه - و ما بقى فلك يا آدم. الحسن بن محبوب، عن خالد بن نافع، عن أبىعبد اللّه عليهالسلام مثله الكافى ، ج 6 ، ص 564 .
2) . إبراهيم بن أبىالبلاد، عن أبيه، عن أحدهما عليهماالسلام قال : قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : يا أيّها الناس! أنّه قد نفث فى روعى روح القدس أنهّ لن تموت نفس حتى تستوفى رزقها و إن أبطأ عليها فاتقوا اللّه عز و جل و أجملوا فى الطلب و لا يحملنكم استبطاء شىء مما عند اللّه عز و جل أن تصيبوه بمعصية اللّه فإن اللّه عز و جل لاينال ما عنده إلاّ بالطاعة الكافى ، ج 5 ، ص 118 .
مورد روح القدس ، شاهد چنين كاربردى نيستيم.
در حديثى آمده است كه «أنّ ما نزل به الروح الأمين حقّ» .(1)اين حديث ، اشاره دارد به آيه كريمه «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ * عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ * بِلِسَانٍ عَرَبِىٍّ مُّبِينٍ» .(2)در حديث ديگرى ، امام صادق عليهالسلام فرمود كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دچار حالاتى مىشدند و اين در حالى بود كه از نظر جسمانى در سلامت كامل بودند . در اين گونه موارد، روح الأمين بر ايشان نازل مىشد.(3)در حديث ديگرى ، در بيان فضايل روز جمعه آمده است كه اين ، روزى است كه روح الأمين هبوط كرده است.(4)
در بيش از 180 حديث از احاديث كتاب الكافى ، از جبرئيل سخن به ميان آمده است كه در اين موارد به عنوان روح القدس معرفى نشده است.
در برخى از احاديث الكافى، روح القدس ، به عنوان يكى از نيروهاى درونى انسان معرفى شده است؛ نيرويىكه در انسانهاى خاصى مانند پيامبران وجود دارد. مطابق يكى از اين احاديث، امام باقر عليهالسلام در پاسخ جابر در مورد كيفيت به دست آوردن علم (غيب) توسط عالِم مىفرمايد :
در پيامبران و اوصياى آنها ، پنج روح وجود دارد: روح القدس، روح الايمان، روح الحياة، روح القوّة و روح الشهوة. عالمانِ به غيب ، از طريق روح القدس است كه به آنچه پايينتر از عرش است تا آنچه زير زمين است ، آگاه مىشوند .(5)
1) . الكافى ، ج 1 ص 468 .
2) . سوره شعراء ، آيه 193 .
3) . همان ، ص600 .
4) . همان ، ص 704 .
5) . محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمّد، عن موسى بن عمر، عن محمّد بن سنان، عن عمّار بن مروان، عن المنخل، عن جابر، عن أبى جعفر عليهالسلام قال: سألته عن علم العالم، فقال لى: يا جابر! إنّ فى الأنبياء و الأوصياء خمسة أرواح: روح القدس وروح الايمان و روح الحياة و روح القوة و روح الشهوة، فبروح القدس يا جابر! عرفوا ما تحت العرش إلى ما تحت الثرى . ثم قال: يا جابر! إن هذه الاربعة أرواح يصيبها الحدثان إلا روح القدس فإنها لا تلهو ولا تلعب الكافى ، ج 1 ص 401 .
گرچه در برخى احاديث آمده است كه اين روح ، پس از رحلت پيامبران ، به اوصياى آنها منتقل مىشود ،(1)امّا به نظر مىرسد كه منظور از اين بيان ، آن است كه اوصيا نيز مانند پيامبران ، چنين نيروى درونىاى دارند . امام صادق عليهالسلام تصريح كرده
است كه در مواردى كه حكم مسئلهاى به صراحت در ميان احكام كتب الهى نيست، با الهام از جانب روح القدس ، به آن آگاه مىشوند.(2)
محمّد بن أحمد، عن محمّد بن خالد، عن النضر بن سويد، عن يحيى الحلبى، عن عمران بن أعين، عن جعيد الهمدانى، عن على بن الحسين عليهماالسلام ، قال: سألته بأىّ حكم تحكمون؟ قال: حكم آل داوود، فإن أعيانا شىء تلقانا به روح القدس الكافى ، ج 1 ، ص 588 .
أحمد بن مهران رحمهالله ، عن محمّد بن على، عن ابن محبوب، عن هشام بن سالم، عن عمّار الساباطى ، قال: قلت لأبىعبد اللّه عليهالسلام : ما منزلة الأئمّة؟ قال: كمنزلة ذى القرنين و كمنزلة يوشع و كمنزلة آصف صاحب سليمان . قال: فبما تحكمون؟ قال: بحكم اللّه وحكم آل داوود وحكم محمّد صلىاللهعليهوآله و يتلقانا به روح القدس (الكافى ، ج 1 ، ص 589).
در حديثى ، با اشاره به طبقهبندى انسانها به سه دسته سابقون، اصحاب ميمنه و اصحاب مشئمه ، آمده است كه سابقون ، پنج روح دارند كه روح القدس از مختصات آنهاست . اصحاب ميمنه ، چهار روح دارند به اين معنا كه فاقد روح القدس هستند و
1) . الحسين بن محمّد، عن المعلى بن محمّد، عن عبد اللّه بن إدريس، عن محمّد بن سنان، عن المفضّل بن عمر، عن أبى عبد اللّه عليهالسلام قال: سألته عن علم الامام بما فى أقطار الارض و هو فى بيته مرخى عليه ستره . فقال: يا مفضل! إنّ اللّه - تبارك وتعالى - جعل فى النبى صلىاللهعليهوآله خمسة أرواح: روح الحياة فبه دب و درج، و روح القوة فبه نهض وجاهد، و روح الشهوة فبه أكل و شرب و أتى النساء من الحلال، و روح الايمان فبه آمن وعدل، و روح القدس فبه حمل النبوة فاذا قبض النبى صلىاللهعليهوآله انتقل روح القدس فصار إلى الامام، وروح القدس لا ينام و لا يغفل و لا يلهو و لا يزهو و الاربعة الارواح تنام وتغفل وتزهو وتلهو، و روح القدس كان يرى به الكافى ، ج 1 ، ص 402 .
2) . محمّد، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن هشام بن سالم، عن عمّار الساباطى قال: قلت لأبىعبد اللّه عليهالسلام : بما تحكمون إذا حكمتم؟ قال: بحكم اللّه وحكم داوود فإذا ورد علينا الشىء الذى ليس عندنا، تلقانا به روح القدس.
اصحاب مشئمه ، سه روح دارند ، يعنى فاقد روح القدس و روح الايمان هستند. در اين روايت ، اصطلاح روح البدن ، به جاى روح الحياة به كار رفته است .(1)
ثم ذكر أصحاب الميمنة و هم المؤنون حقّاً بأعيانهم، جعل اللّه فيهم أربعة أرواح: روح الايمان و روح القوة و روح الشهوة و روح البدن، فلا يزال العبد يستكمل هذه الارواح الاربعة حتى تاتى عليه حالات . فقال الرجل: يا أمير المؤنين! ما هذه الحالات؟ فقال: أما اولاهن فهو كما قال اللّه عز و جل : «وَ مِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَىْ لاَ يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئًا» . فهذا ينتقص منه جميع الارواح و ليس بالذى يخرج من دين اللّه ، لانّ الفاعل به رده إلى أرذل عمره فهو لايعرف للصلاة وقتاً و لا يستطيع التهجد بالليل و لا بالنهار و لا القيام فى الصف مع الناس ، فهذا نقصان من روح الايمان و ليس يضره شيئاً ؛ و منهم من ينتقص منه روح القوّة، فلا يستطيع جهاد عدوه و لا يستطيع طلب المعيشة و منهم من ينتقص منه روح الشهوة ، فلو مرّت به أصبح بنات آدم يحن إليها و لم يقم و تبقى روح البدن فيه فهو يدب و يدرج حتى يأتيه ملك الموت فهذا الحال خير ، لان اللّه عز و جل هو الفاعل به و قد تأتىعليه حالات فى قوّته و شبابه فيهم بالخطيئة فيشجعه روح القوة و يزين له روح الشهوة و يقوده روح البدن حتى توقعه فى الخطيئة فإذا لامسها نقص من الايمان و تفصى منه فليس يعود فيه حتى يتوب، فإذا تاب تاب اللّه عليه و إن عاد أدخله اللّه نار جهنم.
فأمّا أصحاب المشأمة فهم اليهود و النصارى يقول اللّه عز و جل : «الَّذِينَ ءَاتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُو كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَآءَهُمْ». يعرفون محمّداً و الولاية فى التوارة و الانجيل كما يعرفون أبناء هم فى منازلهم «وَ إِنَّ فَرِيقًا مِّنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»، «الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ أنك الرسول إليهم فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ» . فلما جحدوا ما عرفوا ابتلاهم [اللّه ]بذلك فسلبهم روح الايمان و أسكن أبدانهم ثلاثة أرواح روح القوة و روح الشهوة و روح البدن، ثم أضافهم إلى الانعام، فقال: «إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعَامِ» . لانّ الدابة إنّما تحمل بروح القوة وتعتلف بروح الشهوة و تسير بروح البدن . فقال ]له ] السائل: أحييت قلبى بإذن اللّه يا أمير المؤنين! الكافى ، ج 2 ص 399 .
1) . فقال أمير المؤنين - صلوات اللّه عليه - : صدقت سمعت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يقول، و الدليل عليه كتاب اللّه. خلق اللّه عز و جل الناس على ثلاث طبقات و أنزلهم ثلاث منازل و ذلك قول اللّه عز و جل فى الكتاب: أصحاب الميمنة وأصحاب المشأمة و السابقون . فأمّا ما ذكر من أمر السابقين ، فإنهم أنبياء مرسلون و غير مرسلين، جعل اللّه فيهم خمسة أرواح: روح القدس و روح الايمان و روح القوّة و روح الشهوة و روح البدن . فبروح القدس بعثوا أنبياء مرسلين و غير مرسلين و بها علموا الأشياء و بروح الايمان عبدوا اللّه و لم يشركوا به شيئاً و بروح القوّة جاهدوا عدوهم و عالجوا معاشهم و بروح الشهوة أصابوا لذيذ الطعام و نكحوا الحلال من شباب النساء، و بروح البدن دبوا و درجوا فهؤاء مغفور لهم مصفوح عن ذنوبهم . ثم قال: قال اللّه عز و جل : «تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ مِّنْهُم مَّن كَلَّمَ اللَّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ وَءَاتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ» . ثم قال: فى جماعتهم «وَ أَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ» . يقول: أكرمهم بها ففضلهم على من سواهم، فهؤاء مغفور لهم مصفوح عن ذنوبهم.
در برخى از احاديث الكافى ، به صراحت از حضرت عيسى عليهالسلام با عنوان «روح اللّه» نام برده شده است.(1)
عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد البرقى، عن شريف بن سابق، عن الفضل ابن أبىقرة، عن أبىعبد اللّه عليهالسلام قال: قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : قالت الحواريون لعيسى: يا روح اللّه! من نجالس؟ قال : من يذكركم اللّه رؤته، و يزيد فى علمكم منطقه و يرغبكم فى الآخرة عمله (الكافى ، ج 1 ، ص 51) .
روح القدس؛ شخص يا قوّهاى الهى؟
از ظاهر برخى آيات و روايات چنين استفاده مىشود كه روح القدس ، يك شخص است، همان طور كه حضرت جبرئيل ، يك شخص از فرشتگان است و يا همان طور كه حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله ، يك شخص است. امّا با نگاهى عميقتر به آنچه در قرآن كريم، روايات و گزارشهاى كتاب مقدّس يهودى - مسيحى در مورد روح القدس آمده، مىتوان استنباط كرد كه گزارشهاى متون دينى ، مستلزم تشخّص براى روح القدس نيست ؛ بلكه روح القدس، به مثابه نيرويى قدسى و الهى است كه از حضرت حق صادر مىشود و در هركس و هر جايى كه خداوند متعال اراده فرمايد ، قرار مىگيرد و جريان مى يابد. به بيان ديگر، روح، نيروى حيات است كه خداوند با آن نيرو، حيات و زندگى در موجودات را به وجود مىآورد؛ از آن جا كه حيات ، مراتبى دارد ، روح نيز مراتبى دارد كه روح قدسى ، از مراتب والاى روح و حيات است.
همان طور كه دميده شدن «روح» در جنين ، به معناى ايجاد و ارسال يك شخص
1) . عن محمّد بن خالد، عن محمّد بن سنان، رفعه قال: قال عيسى ابن مريم عليهالسلام : يا معشر الحواريين! لى إليكم حاجة اقضوها لى؟ قالوا: قضيت حاجتك يا روح اللّه! فقام فغسل أقدامهم فقالوا: كنّا نحن أحق بهذا يا روح اللّه ! فقال: إنّ أحق الناس بالخدمة العالم إنّما تواضعت هكذا لكيما تتواضعوا بعدى فى الناس كتواضعىلكم . ثم قال عيسى عليهالسلام : بالتواضع ، تعمر الحكمة لا بالتكبر، و كذلك فى السهل ينبت الزرع لا فى الجبل الكافى ، ج 1 ، ص 47 .
نيست ، نزول و ارسال روح القدس نيز لزوماً به معناى نزول و ارسال شخص نيست. كاربرد افعالى چون «نزول» ، «عروج» و «قيام» در مورد روح نيز مستلزم شخصى بودن روح نيست. مانند اين افعال در مورد امورى چون شادى و غم نيز به كار مىرود و به طور مثال گفته مىشود كه «شادى آمد» و «غم رفت» ؛ امّا بديهى است كه شادى و غم ، اشخاص نيستند! روح نيز نيروى حيات است، خداوند به هركس كه بخواهد و به هر اندازه كه بخواهد افاضه مىكند و كسى كه روح به او تعلّق مىگيرد ، به همان اندازه ، صاحب حيات مىشود.
از متون دينى بر مىآيد كه برخى آنچنان سرشار از روح قدسى و الهى مىشوند كه گويى حيثيت ديگرى جز حيثيت روح القدسى ندارند. اين موجود ، ممكن است در قالب شخص انسان باشد و يا فرشته. در ميان فرشتگان، حضرت جبرئيل امين ، چنان از روح الهى پر شده است كه خداوند او را روح الامين و روح القدس ناميده است. در ميان انسانها نيز حضرت عيسى عليهالسلام ، چنان سرشار از روح القدس شده كه روح اللّه ناميده شده است. بنا بر اين ، در حالى كه جبرئيل ، فرشته است و حضرت عيسى ، انسان است، روح القدس، روح الامين و روح اللّه نيز هستند ؛ پس حيثيت روح القدسى آنها غير از حيثيتى است كه به آن تشخّص يافتهاند. حضرت عيسى عليهالسلام ، از نظر ماهيت ، انسان است امّا در عين حال ، روح قدسى دارد كه مىتواند با آن ، مرده را زنده كند. حضرت جبرئيل هم از نظر ماهيت ، يك فرشته است ؛ امّا حامل روح الهى براى پيامبران است و روح الهى را بر قلب پيامبران نازل مىكند.
در حديثى از الكافى آمده است كه پيامبر و اوصيا ، مؤّد به روح القدس هستند و از همين روى است كه آنها شكيبا، نيكوكار، دانا و برگزيده هستند و خدا را با نماز، روزه، سجده، تسبيح و تهليل ، عبادت مىكنند و حج به جاى مىآورند و روزه مىگيرند.(1)
1) . الحسين ]عن محمد [بن عبد اللّه، عن محمّد بن سنان، عن المفضّل، عن جابر بن يزيد ، قال: قال لى أبوجعفر عليهالسلام : يا جابر! إن اللّه أوّل ما خلق خلق محمّد صلىاللهعليهوآله و عترته الهداة المهتدين . فكانوا أشباح نور بين يدى اللّه . قلت: و ما الاشباح؟ قال: ظل النور أبدان نورانية بلا أرواح و كان مؤّداً بروح واحدة و هى روح القدس، فبه كان يعبد اللّه، وعترته و لذلك خلقهم حلماء، علماء، بررة، أصفياء، يعبدون اللّه بالصلاة و الصوم و السجود و التسبيح و التهليل، و يصلون الصلوات و يحجون و يصومون الكافى ، ج 1،ص 649 .
ملاحظه مىشود كه در اين روايت ، افعالى را به روح القدس نسبت داده است كه برخى از آنها را انسان صرفا با كمك عقل انجام مىدهد . از اين رو، بايد گفت كه روح القدس ، همان قوّه و نيروى خدادادى است كه در انسانها ، شدّت و ضعف دارد و پيامبر صلىاللهعليهوآله و اوصياى ايشان ، به نحو كامل ، از اين قوّه برخوردارند و تا اين نيرو بر انسان حاكم است ، ممكن نيست انسان ، دچار گناه و عصيان شود. همان طور كه انسان از نظر قواى بدنى و شهوانى در طول زندگى ، دچار شدّت و ضعف مىشود ، انسانهاى عادى نيز از نظر قوّه روح القدس ، به شدّت و ضعف دچار مىشوند .
در حديث ديگرى ، از اميرمؤنان عليهالسلام ، اين موضوع به صراحت آمده است كه در بدن انسان ، روحها يعنى قواى مختلفى وجود دارد كه انسان با كمك آن قوا ، قادر است كارهاى مختلفى انجام دهد و هريك از اين قوا ، در مسير زندگى انسان ، شدّت و ضعف دارند .(1)
ثم قال: قال اللّه عز و جل : «تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض منهم من كلم اللّه و رفع بعضهم درجات و آتينا عيسى ابن مريم البينات و أيدناه بروح القدس». ثم قال: فى جماعتهم «وأيدهم بروح منه» . يقول: أكرمهم بها ففضلهم على من سواهم، فهؤاء مغفور لهم مصفوح عن ذنوبهم.
ثم ذكر أصحاب الميمنة و هم المؤنون حقّاً بأعيانهم، جعل اللّه فيهم أربعة أرواح: روح الايمان و روح القوّة و روح الشهوة و روح البدن، فلا يزال العبد يستكمل هذه الارواح الاربعة حتى تاتى عليه حالات . فقال الرجل: يا أمير المؤنين! ما هذه الحالات؟ فقال: أما اولاهن فهو كما قال اللّه عز و جل : «و منكم من يرد إلى أرذل العمر لكيلا يعلم بعد علم شيئا» . فهذا ينتقص منه جميع الارواح و ليس بالذى يخرج من دين اللّه لان الفاعل به رده إلى أرذل عمره فهو لايعرف للصلاة وقتاً و لا يستطيع التهجّد بالليل و لا بالنهار و لا القيام فى الصف مع الناس ، فهذا نقصان من روح الايمان و ليس يضره شيئاً . ومنهم من ينتقص منه روح القوّة، فلا يستطيع جهاد عدوه و لا يستطيع طلب المعيشة و منهم من ينتقص منه روح الشهوة ، فلو مرّت به أصبح بنات آدم يحن إليها و لم يقم وتبقى روح البدن فيه فهو يدب و يدرج حتى يأتيه ملك الموت ، فهذا الحال خير لان اللّه عز و جل هو الفاعل به و قد تأتىعليه حالات فى قوّته و شبابه فيهم بالخطيئة فيشجعه روح القوة و يزين له روح الشهوة و يقوده روح البدن حتى توقّعه فى الخطيئة فإذا لامسها نقص من الايمان و تفصى منه فليس يعود فيه حتى يتوب، فإذا تاب تاب اللّه عليه و إن عاد أدخله اللّه نار جهنم.
فأمّا أصحاب المشأمة ، فهم اليهود و النصارى . يقول اللّه عز و جل : «الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون أبناء هم» . يعرفون محمّداً و الولاية فى التوارة و الانجيل كما يعرفون أبناء هم فى منازلهم . «وإنّ فريقاً منهم ليكتمون الحق و هم يعلمون»، «الحق من ربك أنك الرسول إليهم فلا تكونن من الممترين» . فلمّا جحدوا ما عرفوا ابتلاهم ]اللّه ] بذلك فسلبهم روح الايمان و أسكن أبدانهم ثلاثة أرواح ، روح القوّة و روح الشهوة و روح البدن، ثم أضافهم إلى الانعام، فقال: «إن هم إلا كالانعام» . لان الدابة إنما تحمل بروح القوّة وتعتلف بروح الشهوة وتسير بروح البدن . فقال ]له [السائل: أحييت قلبى بإذن اللّه يا أمير المؤنين! الكافى ، ج 2 ، ص 399 .
1) . عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد خالد، عن أبيه، رفعه، عن محمّد بن داوود الغنوى، عن الاصبغ بن نباتة ، قال: جاء رجل إلى أمير المؤنين - صلوات اللّه عليه - فقال: يا أمير المؤنين! إن ناسا زعمو أن العبد لا يزنى و هو مؤن و لا يسرق و هو مؤن و لا يشرب الخمر و هو مؤن و لا يأكل الربا و هو مؤن و لايسفك الدم الحرام و هو مؤن، فقد ثقل على هذا و حرج منه صدرى حين أزعم أن هذا العبد يصلى صلاتى و يدعو دعائى و يناكحنى و انا كحه و يوارثنى و اوارثه و قد خرج من الايمان من أجل ذنب يسير أصابه . فقال أمير المؤنين - صلوات اللّه عليه - : صدقت سمعت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يقول، و الدليل عليه كتاب اللّه. خلق اللّه عز و جل الناس على ثلاث طبقات وأنزلهم ثلاث منازل و ذلك قول اللّه عز و جل فى الكتاب: «أصحاب الميمنة و أصحاب المشأمة و السابقون» . فأما ما ذكر من أمر السابقين فإنهم أنبياء مرسلون و غير مرسلين، جعل اللّه فيهم خمسة أرواح: روح القدس و روح الايمان و روح القوّة و روح الشهوة و روح البدن، فبروح القدس بعثوا أنبياء مرسلين و غير مرسلين و بها علموا الاشياء و بروح الايمان عبدوا اللّه و لم يشركوا به شيئاً و بروح القوّة جاهدوا عدوهم و عالجوا معاشهم و بروح الشهوة أصابوا لذيذ الطعام و نكحوا الحلال من شباب النساء، و بروح البدن دبوا و درجوا فهؤاء مغفور لهم مصفوح عن ذنوبهم .
استوارترين نظريه در تفسير «روح» ، با بهره گيرى از روايات
به نظر نگارنده، علاّمه سيد محمّد حسين طباطبايى ، در تفسير الميزان، استوارترين و منسجمترين نظريه را در مورد روح ارائه كردهاند. مطالعه ديدگاههاى تفسيرى علاّمه طباطبايى در تفسير آيات مربوط به روح ، به خوبى نشان مىدهد كه ايشان در اين ديدگاهها ، از روايات بهره گرفتهاند. گرچه در تشخّص فردى روح ، نگارنده با ايشان
يكسان نمىانديشد و روايات هم در آن تصريحى ندارند . اكنون به اختصار ، اين ديدگاهها را گزارش مىكنيم.
معناى روح
علاّمه مىنويسد:
مردم ، چه در گذشته و چه در حال، با همه اختلاف شديدى كه در باره حقيقت روح دارند، در اين معنا هيچ اختلافى ندارند كه از كلمه روح ، يك معنا مىفهمند و آن عبارت است از چيزى كه مايه حيات است؛ حياتى كه عامل شعور و اراده است و در قرآن نيز همين معنا ، مراد است.(1)
روح از نظر ايشان «كلمه حيات است كه خداوند به اشيا القا مىكند و آنها را با مشيّت خود زنده مىسازد».(2)
حقيقت روح
علاّمه مىنويسد:
آنچه از كلام خداوند به دست مىآيد اين است كه روح ، مخلوقى از مخلوقات خداوند است و حقيقت واحدى با مراتب و درجات مختلف است؛ درجهاى از آن ، در حيوان و انسانهاى غير مؤن است، درجهاى از آن ، در انسانهاى مؤن است، درجهاى از آن ، روحى است كه با آن، انبيا و رسولان تأييد مىشوند .(3)
مصاديق روح در قرآن و ارتباط بين آنها
نبايد پنداشت كه چون روح ، حقيقت واحد است ، پس مصداق واحد دارد ؛ بلكه روح ، مانند «نور» ، حقيقت واحد و با مراتب است، لذا مىتواند در عين وحدت،
مصداقهاى مختلف داشته باشد. علاّمه طباطبايى ، ضمن اذعان به اين كه روح در قرآن ، در موارد مختلف و مصاديق متفاوت به كار رفته و همه جا به يك معنا نيست،(1)معتقد است كه در همه موارد ، به معناى حقيقى به كار رفته است. از كلام ايشان استفاده مىشود كه به طور كلى ، دو نوع مصداق براى روح قائل است؛ روح مطلق و روح مقيّد. روح مقيّد نيز مصاديقى دارد ، مانند روح انسان، روح فرشته و... . توضيح آن كه،
آيات روح را مىتوان به دو دسته تقسيم كرد . يكى آياتى كه روح در آنها به طور مطلق آمده است ، مانند «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلَائِكَةُ» ، «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ» و «تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ» . و ديگرى آياتى كه در آنها روح به صورت مقيّد و مضاف آمده است ، مانند «روح الامين» ، «روح القدس» ، «روحى» ، «روحنا» و «روح منه» .
ايشان در باره آيات دسته اوّل معتقد است كه از اين آيات ، اجمالاً فهميده مىشود كه روح ، موجودى مستقل است و حيات ، علم و قدرت دارد و از نوع صفات و احوال قائم به اشياء نيست.(2)اين روح ، غير از ملائكه است.(3)در مورد دسته دوم بايد گفت كه در آن موارد، مرتبهاى از روح ، در انسان يا فرشته به وجود مىآيد كه آن نيز حقيقتى
است وجودى و منشأ آثار ؛ امّا بايد توجّه داشت كه مطلق ، غير از مقيّد است.(4)
علاّمه ، نسبتِ بين روح مقيّد و روح مطلق را نسبتِ «افاضه به مفيض» و سايه به صاحب سايه مىداند.(5)ايشان تصريح مىكند كه روح موجود در نباتات، روح دميده شده در انسان، روح تأييدكننده مؤن، روح تأييدكننده پيامبران، روح متعلّق به فرشتگان ، همگى از افاضههاى روح مطلق است.(6)
بايد توجّه داشت كه هر مرتبهاى از روح ، آثارى متفاوت با مرتبه ديگر دارد . علاّمه ، در تفسير آيه «وَ أَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ»(1)مىنويسد:
ظاهر آيه ، اين معنا را افاده مىكند كه در مؤنان ، به غير از روح بشريت كه در مؤن و كافر هست، روحى ديگر وجود دارد كه از آن ، حياتى ديگر ناشى مىشود و قدرتى و شعورى جديد مىآورد و به همين معناست آيه «أَوَ مَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ» .(2)و نيز آيه «مَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَوةً طَيِّبَةً»(3)به آن اشاره دارد .(4)
در روايتى از امام صادق عليهالسلام آمده است :
انّ روح المؤن لأشدّ اتصالاً بروح اللّه من اتصال شعاع الشمس بها؛
روح مؤن ، به روح خدا ، پيوستهتر است از پيوستگى پرتو آفتاب به خورشيد.(5)
روح الهى مىتواند چنان در انسان تجلّى يابد كه او با دم خود ، مردهاى را زنده كند و هيكل گلين پرندهاى را به پرنده واقعى تبديل كند. در ميان پيامبران الهى، عيسى عليهالسلام ارتباط خاصى با روح مطلق داشته است. علاّمه طباطبايى در اين باره مىنويسد:
تأييد به روح القدس ، اختصاص به عيسى بن مريم عليهالسلام ندارد ؛ بلكه بين همه رسولان ، مشترك است و ليكن در خصوص عيسى عليهالسلام به نحوى خاص است ؛ چون تمامى آيات بينّات آن جناب ، از قبيل زنده كردن مرده با دميدن، مرغ آفريدن، بهبودى دادن به پيسى و كورى و از غيب خبر دادن، امورى بوده كه متكى بر حيات و ترشحى از روح است .(6)
و ظاهرا همين تأييد به روح القدس بوده كه مسيح را براى سخن گفتن با مردم در گهواره آماده ساخته است.(7)
ارتباط روح با جبرئيل و وحى
علاّمه طباطبايى ، كاربرد روح را در آياتى مانند «أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا» ، «يُنَزِّلُ الْمَلَائِكَةُ بِالرُّوحِ» و «يُلْقِى الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِى عَلَى مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِى» ، مجازى نمىداند.
ايشان در ذيل آيه دوم سوره نحل مىنويسد:
كسانى كه گفتهاند روح در آيه ، به معناى وحى استيا به معناى قرآن است و يا به معناى نبوّت است، از نظر نتيجه، خالى از وجه نيست . يعنى نتيجه نزول ملائكه و القاى روح در پيامبر، وحى و نبوّت است ؛ اما اگر مرادش اين است كه وحى و نبوّت ، به اشتراك لفظى يا به مجاز، «روح» ناميده شده (با اين توجيه كه وحى و قرآن ، دلها را زنده مىكند همان طور كه حيات بدنها به روح است) اين نظر صحيح نيست، براى اين كه ما مكرّر گفتهايم طريق تشخيص مصاديق كلمات قرآنى، رجوع به ساير موارد قرآن است ؛ مواردى كه صلاحيت تفسير دارند، نه رجوع به عرف و آنچه عرف ، مصاديق الفاظ مىداند .(1)
از نظر ايشان ، القاى روح به پيامبران ، به معناى ايجاد نحوهاى از وجود متعالى است . به عبارت ديگر، در جريان القاى روح، روح پيامبر با درجهاى اعلى از روح الهى اتّحاد پيدا مىكند. اين اتّحاد با روح قدسى است كه زمينه تعليم وحى را فراهم مىكند. در اين باره مىفرمايد: «خداوند ، فرشتگان را نازل مىكند تا روح را بر قلب پيامبر صلىاللهعليهوآله القا كند تا بدين وسيله ، معارف الهى بر او افاضه شود».(2)اما اين كه خداوند در آيه 52 سوره شورى ، القاى روح را «ايحاء روح» ناميده (اوحينا اليك روحا) ، دليلش اين است كه روح ، كلمه حيات است، پس بر اين مبنا مىتوان القاى كلمه حيات به قلب پيامبر صلىاللهعليهوآله را وحى آن به پيامبر ناميد.(3)
از كلام علاّمه ، استفاده مىشود كه ايشان فرايند نزول فرشتگان و القاى روح را
اين گونه تفسير مىكنند كه فرشتگان نيز صاحب روح هستند.(1)آنها نازل مىشوند تا با روح قدسى خود، در جان پيامبر ، حياتى ديگر ايجاد كنند تا مستعد پذيرش معارف الهى شود.(2)وجه تسميه جبرئيل به روح نيز به اين است كه او حامل روح الهى است. جبرئيل ، روح القدس را بر قلب پيامبر نازل مىكند و اين روح نازل شده ، حامل قرآن است.(3)
توضيح اين كه علاّمه معتقد است كه يكى از موارد افاضه روح مطلق، روحى است كه در فرشتگان است. فرشتگان نيز همانند انسان ، مورد افاضه روح هستند. علّت آن كه از اين افاضه ، به «نفخ روح» تعبير نشده، آن است كه آنها با همه اختلافى كه در قرب و بعد از پروردگار دارند، روح محضاند و از كدورتهاى عالم مادّه ، منزّه هستند .(4)
در كتاب مهر تابان ، از قول علاّمه طباطبايى آمده است :
روح ، يك مرحلهاى است از مراحل وجودات عاليه كه خلقتش از ملائكه ، اشرف و افضل است، و ملائكه هم از آنها استمداد مىكنند در اموراتى كه انجام مىدهند. دو آيه در قرآن كريم وارد است كه دلالت دارد بر آن كه خداوند ، براى پيامبران و رسولان خود كه دعوت مىكنند مردم را به سوى حقّ، روح را به آنها مىفرستد، و ملائكه هم كه نزول مىكنند ، با روح پايين مىآيند .
«يُنَزِّلُ الْمَلَائِكَةُ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِى عَلَى مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِى أَنْ أَنذِرُواْ أَنَّهُو لاَ إِلٰهَ إِلاَّ أَنَا فَاتَّقُونِ» .(5)
«يُلْقِى الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِى عَلَى مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِى لِيُنذِرَ يَوْمَ التَّلاَقِ».(6)
جبرائيل ، در نزولاتش ، در اموراتى كه انجام مىدهد و تدبيرى كه در عالم مىكند، از او استمداد مىنمايد و كأنَّه او همراه جبرائيل است؛ و به تعبير ما ، مثل كمك به جبرائيل است. و اين آيه دوم ، بسيار عجيب است كه مىفرمايد: «خدا كسانى از بندگان خود را كه شايسته انذار و بيم از روز قيامت - كه روز تلاقى است - ، مىبيند، بر آنها روح را القا مىكند» كه در اين جا با كلمه «إلقاء» آمده است. غرض، روح ، يك واقعيّتى است و يك موجود اشرف و افضلى است كه چون ملائكه براى انجام امور عالم نازل مىشوند، او همراه ملائكه نازل مىشود و كمك مىدهد آنها را در آن مأموريّت؛ اين است هويّت روح.
پس جبرائيل ، ربطى به روح ندارد و از افراد و انواع روح نيست . و روح نيز فرد ندارد و خود نوعى است كه منحصر به شخص واحد مىباشد. و امّا جبرائيل از ملائكه است؛ و روح يك واقعيّتى است در خلاف فرشتگان. در هر صورت ، دو دسته هستند: يك دسته روح است كه يك واقعيّتى است، و يك دسته ملائكه هستند؛ آن وقت كيفيّت ملائكه هم جورى است كه از روح استمداد مىكنند و به سراغ كارهايى كه مىروند، با روح مىروند و روح آنها را تأييد مىكند: «يُنَزِّلُ الْمَلَائِكَةُ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِى عَلَى مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِى»(1). و از اين كه در قرآن ، روح ، به لفظ مفرد آورده شده است و ملائكه به صيغه جمع، مىتوان استفاده كرد كه روح ، داراى مقام جامعيّتى است و قربش به پروردگار ، از جبرائيل بيشتر است. و روايت هم وارد شده است كه بالاتر است.(2)
تقسيمبندى موارد روح در قرآن
از مجموع مباحثى كه علاّمه در ذيل آيات مربوط به روح دارند ، مىتوان استفاده كرد كه مراد از روح در آيات قرآن، يكى از موارد زير است:
1 . روح مطلق كه مبدأ حيات است. روح در آيات سورههاى قدر، معارج و نبأ از
اين قبيل است.
2 . روح مقيّد كه در واقع مرتبهاى نازل شده از روح مطلق است كه در موجودات ، اعمّ از نباتات، حيوانات، انسانها و فرشتگان ، ظهور و بروز مىيابد و مراتب هر يك ، با ديگرى فرق دارد . حتى در انسانها ، با مراتب مختلف تجلّى مىيابد. روح ، در اكثر آيات ، ناظر به اين مورد است.
3 . مطلق روح كه امرى كلى است و منطبق بر هر دو نوع مصداق است. به نظر ايشان ، مراد از روح در آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى» ،(1)نه روح مطلق و نه روح مقيّد است و مصداق خاصى را در نظر ندارد ؛ بلكه سؤل از حقيقت روح است كه اين حقيقت در همه مصاديق وجود دارد. ايشان مىفرمايد: «انّ السؤل ، انّما عن حقيقة مطلق الروح الوارد فى كلامه سبحانه، و انّ الجواب ، مشتمل على بيان حقيقة الروح و انّه من سنخ الأمر» .(2)
ارتباط روح انسان با روح مطلق
وقتى از علاّمه طباطبايى پرسيده مىشود كه بين روح انسان و روح مطلق چه مناسبتى است و چرا به روح انسان ، روح مىگويند؟ آيا به واسطه ربط و نسبتى است كه با آن روح دارد؟ و آيا ما آن روح را با ارواح انسان ، به مثابه كلّى طبيعى با افرادش نمىتوانيم بگيريم؟ و آيا در آيه شريفه: «وَيَسئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى»(3)، از آن روح سؤل شده است يا از روح انسان؟ علاّمه در پاسخ مىگويد:
روح همان طور كه ذكر شد ، خلقتى است اعظم از ملائكه و ربطى به انسان و روح انسان ندارد . و استعمال لفظ روح را بر آن حقيقت و بر نفسهاى انسان، از باب اشتراك لفظى است ، نه اشتراك معنوى . و شايد از اين نقطه نظر باشد كه نفس
ناطقه انسان ، در اثر سير كمالى خود، در اثر مجاهدات و عبادات ، به مقامى مىرسد كه با آن روح همدست و همداستان مىشود و در آيه شريفه ، از مطلق روح سؤل مىكنند ، نه از نفس ناطقه انسان . و چون جواب مىرسد كه «الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى » ، استفاده مىشود كه از عالم امر است، نه مانند انسان كه از عالم خلق است . و در پرسشهاى آنها ، هيچ سخنى از روح انسان نيست، و على الظّاهر از همان روح كه نامش در قرآن آمده است پرسش مىكنند . و عجيب اين است كه در ذيل آيه ، مىفرمايد : «وَ مَآ أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً» . يعنى خلقت روح و فهميدن حقيقت آن، از علوم بشرى خارج است، و به آسانى به آن نمىتوان دسترس بود.(1)
به نظر مىرسد آنچه علاّمه طباطبايى در اين جا درباره مشترك لفظى بودن واژه روح گفته، با آنچه قبلاً در الميزان آورده ، منافات دارد . ايشان در الميزان ، بر اين نكته تأكيد كرده است كه همه موارد كاربرد روح در قرآن ، از نوع استعمال حقيقى است و همه موارد هم به يك حقيقت اشاره دارند و همه مصاديقى كه روح به آنها تعلّق گرفته ، حقيقت روح را از منشأ واحدى - كه همان روح مطلق است - گرفتهاند .
رابطه روح مطلق با حقيقت محمّديه
از علاّمه طباطبايى پرسيده مىشود كه در لسان شرع ، همين روح ، أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللّهُ است ؟ آيا اين همان است كه در فلسفه ، عقل اوّل ناميده شده است؟ علاّمه در پاسخ مىگويد :
در رواياتِ «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللّهُ» چند چيز آمده است: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللّهُ ، نُورُ نَبِيِّكَ يَا جَابرُ»، يا أوّل ما خَلَق ، «عقل» است يا «ماء» است يا «لوح» است و يا «قلم» . و چنين تصوّر مىكنم كه از ميان اين احاديث ، آنچه از همه قوىتر و روشنتر است ، همان أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللّهُ نُورُ نَبِيِّكَ يَا جَابرُ است. و در آخر سوره شورى آمده است : «وَ كَذَ لِكَ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِى مَا الْكِتَابُ وَ لاَ الاْءِيمَانُ
1) . مهر تابان، ص349.
وَ لٰكِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِى بِهِ مَن نَّشَآءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إِنَّكَ لَتَهْدِى إِلَى صِرَ طٍ مُّسْتَقِيمٍ» .
و از اين جا به دست مىآيد كه درايت ايمان و كتاب، به واسطه وحى كردن خدا روح را به رسول اللّه بوده است. و اين به واسطه اتّصال روح آن حضرت است به همان خلق اعظم كه روح است . و بنا بر اين، روح رسول اللّه از آنجا به وجود آمده است؛ و آن ، أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللّهُ است. و در لسان حكمت مىتوان مراد از عقل اوّل را روح گرفت، امّا مشروط بر اين كه خواصّش از دستش گرفته نشده باشد . يعنى به همان تجرّد و اطلاق باقى باشد، وگرنه عقل اوّل نيست، و هر چه پايين بيايد و تعيّن بيشترى پيدا كند ، عقول ديگر خواهد بود؛ و هر چه پايينتر بيايد ، سعه و اطلاقش را بيشتر از دست مىدهد.
در مرتبه قوس صعود، روح رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رسيده است به همان جايى كه از آن جا آمده است و نازل شده است و همان ، روح است. چون أوَّلُ ما خَلَق، نور رسول اللّه است كه همان روح است. بعداً درقوس نزول، عوالم را طىّ نموده و به عالم طبع و مادّه رسيد؛ و بعداً به واسطه طىّ قوس صعود ، مىرسد به همان جا، و ازل و ابد ، با يكديگر واحد مىشوند. اين روح ، همين جور سرازير مىشود تا مىرسد به عالم مادّه، به مادّه جزئيّه و بعد كمكم شروع مىكند به حركت جوهرى و پيشرفت مىكند به سوى كمال خود، تا رفته رفته برسد به همان معنايى كه مىفرمايد: أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورُ نَبِيِّكَ يَا جَابرُ . و چيز تازهاى به وجود نيامده است؛ همان همان است كه هست، فقط يك نزول و صعودى پيدا شده است. و در اين صورت ، رسيدگى به اوضاع عالم از يك جهت، و رسيدگى و تدبير ملائكه از جهت ديگر، و دخالت روح از جهت سوم ، بسيار عجيب است؛ زيرا كه اين كارها ، تضادّ ندارند و عملكرد آنها در پيدايش حوادث در عالم طبع ، خيلى محيِّر و بُهتانگيز است.(1)
از برخى تحليلهاى مرحوم علاّمه طباطبايى - بويژه تحليل اخير - ، فهميده مىشود كه روح ، نبايد يك شخص باشد ؛ بلكه امرى مجرّد است كه در موجودات
1) . همان ، ص 350 - 351 .
مختلف ، ظهور و بروز پيدا مىكند . اين ، همان چيزى است كه از روايات شيعه - كه به طور عمده در كتاب الكافى نقل شده - استفاده مىشود .
نتيجهگيرى
از آنچه گفته شد ، بر موارد زير به عنوان بخشى از نتايج مىتوان تأكيد كرد:
احاديث الكافى ، به صراحت مىگويد كه روح ، مخلوقى از مخلوقات خداست . بنا بر اين ، روح ، نه خداست و نه امرى قديم است كه با خدا بوده باشد ؛ بلكه مانند ساير مخلوقات خداوند، موجودى حادث است. در حالى كه مسيحيت، روح القدس را يكى از اقانيم ثلاثه دانسته و آن را با خدا ، متّحد مىداند.
هم كتاب مقدّس و هم روايات الكافى ، بر اين امر دلالت دارند كه روح ، موجودى غير از فرشته است. روح ، امرى است كه هم مىتواند با انسان اتّحاد پيدا كند و هم با فرشته.
در اصطلاح قرآن، بين روح و نفس ، تفاوت وجود دارد . روح ، موجودى مجرّد و آسمانى است كه خداوند به سبب آن، حياتى ديگر در انسان پديد مىآورد . نفس در اصطلاح قرآن ، به وجود تشخّص يافته هر انسانى پس از تعلّق روح به بدن ، اطلاق شده است كه هنگام مرگ ، از بدن مادّى مفارقت مىكند .
به اعتقاد مسيحيان، روح ، مخلوق نيست و او از طريق زايش ، به وجود نيامده است ؛ بلكه وجود او از خداوند ، از طريق دَمِش بوده و خود خداست. قرآن كريم ، به مخلوق بودن روح تصريح نكرده و در برخى موارد، صدور آن از خداوند را با فعل دميدن گزارش كرده است ؛ امّا از آن جا كه جز ذات حق ، همه چيز آفريده اوست ، روح نيز نمىتواند خدا باشد. روايات شيعه ، بر مخلوق بودن و غيريت روح از فرشته ، تأكيد مىكند.
در قرآن كريم و روايات، و نيز در تورات و انجيل، از روح ، به عنوان موجودى
كه منشأ حيات است ، نام برده شده است ؛ حياتى كه ابتدايىترين مرحله آن ، در گياهان و حيوانات و بالاترين و پاكيزهترين مرتبه آن ، در فرشتگان و بويژه فرشته وحى است تا جايى كه «روح القدس» نام گرفته است.
از جمادى مُردم و نامى شدم *** وز نما مردم ز حيوان سر زدم
مُردم از حيوانى و آدم شدم *** پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
حمله ديگر بميرم از بشر *** تا بر آرم از ملايك پرّ و سر
وز ملك هم بايدم جستن ز جو *** كلّ شىء هالك الاّ وجهه
بار ديگر از ملك قربان شوم *** آنچ اندر وهم نايد آن شوم .(1)
با تفسير علاّمه طباطبايى از روح - كه آن نيز برگرفته از روايات الكافى است - ، پديده وحى ، چهرهاى بسيار عميقتر از آنچه كه در كلام ديگر مفسّران آمده ، پيدا مىكند. طبق اين نظر، وحى ، صرفا آموزش الفاظ و معانى آيات نيست ؛ بلكه آنچه در وحى اتّفاق مىافتد ، نزول يك حقيقت وجودى متعالى به نام روح القدس بر قلب پيامبر است كه وحىِ زبانى نيز در پى آن اتفاق مىافتد. از اينجاست كه مىتوان نزول روح القدس بر قلب پيامبران را عاملى مهم در عصمت پيامبران قلمداد كرد.
فيض روح القدس ، اختصاص به پيامبران ندارد، مطابق آيه 22 سوره مجادله ، خداوند ، مؤنان واقعى را با روح ، مورد تأييد قرار مىدهد و به گفته خواجه حافظ شيراز :
فيض روح القدس اَر باز مدد فرمايد *** ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مىكرد .
1) . مثنوى معنوى ، ج2 ، ص222 دفتر دوم ، بيت 3901- 3905 .
منابع و مآخذ
1 . أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ناصر الدين أبو الخير عبدالله بن عمر بن محمّد البيضاوى ، بيروت : دار احياء التراث العربى .
2 . البرهان فى تفسير القرآن ، السيّد هاشم البحرانى ، تهران : بنياد بعثت ، 1415 ق .
3 . تفسير التحرير و التنوير ، محمّد طاهر بن عاشور ، تونس ، 1984 م .
4 . تفسير القرآن العظيم ، اسماعيل بن كثير ، بيروت : دار احياء التراث العربى .
5 . جامع الأحاديث للجامع الصغير و زوائده و الجامع الكبير ، جلال الدين السيوطى ، جمع و ترتيب : عبّاس احمد صقر و احمد عبد الجواد ، دمشق : مطبعه هاشم الكتبى .
6 . جامع البيان فى تأويل القرآن ، محمّد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب الآملى ، تحقيق : أحمد محمّد شاكر ، بيروت : مؤسة الرسالة ، 1420 ق .
7 . تفسير نور الثقلين ، ابن جمعة الحويزى ، قم : مؤسة إسماعيليان ، 1370 ش .
8 . الدر المنثور فى التأويل بالمأثور ، جلال الدين السيوطى ، بيروت : دار الفكر ، 1414 ق .
9 . روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم والسبع المثانى ، شهاب الدين محمود ابن عبداللّه الحسينى الآلوسى ، بيروت : دار الكتب العلمية ، 1415 ق .
10 . سنن أبى داوود ، سليمان بن الأشعث السجستانى ، بيروت : دار الكتاب العربى .
11 . سنن الترمذى ، حمد بن عيسى بن سَوْرة بن موسى بن الضحاك الترمذى ، بيروت : مكتبة العصرية .
12 . السنن الكبرى وفى ذيله الجوهر النقى ، أحمد بن الحسين بن على البيهقى ، حيدر آباد : مجلس دائرة المعارف النظامية الكائنة فى الهند ببلدة حيدر آباد ، 1344 ق .
13 . صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان ، محمّد بن حبان بن أحمد التميمى البستى ، تحقيق : شعيب الأرنؤط ، بيروت : مؤسة الرسالة ، 1414 ق .
14 . صحيح مسلم ، مسلم بن الحجاج القشيرى النيسابورى ، تحقيق : محمّد فؤد عبد الباقى ، بيروت : دار إحياء التراث العربى .
15 . الميزان فى تفسير القرآن ، السيّد محمّد حسين الطباطبائى ، بيروت : موسسة الأعلمى للمطبوعات ، 1391 ق / 1972 م .
16 . مجمع البيان فى تفسير القرآن ، فضل بن حسن الطبرسى ، بيروت : دار احياء التراث العربى ، 1406 ق .
17 . كتاب مقدس ، ترجمه تفسيرى .
18 . الكشاف عن حقائق التنزيل ، أبو القاسم محمود بن عمرو بن أحمد ، الزمخشرى جار اللّه ، بيروت : دار الكتاب العربى ، 1407 ق .
19 . الكشف و البيان فى تفسير القرآن ، أبو إسحاق الثعلبى ، بيروت : دار الكتب العلمية ، 2004 م .
20 . الكافى ، محمّد بن يعقوب الكلينى ، تحقيق : على اكبر الغفارى ، تهران : دار الكتب الإسلامية ، 1388 ق .
21 . كنز العمال فى سنن الأقوال والأفعال ، على بن حسام الدين المتقى الهندى ، بيروت : مؤسة الرسالة ، 1989 م .
22 . مثنوى معنوى ، جلال الدين رومى ، به تصحيح نيكلسون ، تهران : امير كبير ، 1363 ق .
23 . بحار الأنوار ، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) ، بيروت : مؤسة الوفاء ، 1403 ق .
24 . المحرر الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز ، ابن عطيه اندلسى ، رباط ، 1411 ق .
25 . الميزان فى تفسير القرآن ، السيّد محمّد حسين الطباطبائى ، تهران : دار الكتب الإسلامية ، 1372 ش.
26 . مسند الإمام أحمد بن حنبل ، أحمد بن حنبل الشيبانى ، تحقيق : شعيب الأرنؤط وآخرون ، بيروت : مؤسة الرسالة ، 1420 ق .
27 . مسند الإمام أحمد بن حنبل ، أحمد بن حنبل الشيبانى ، قاهره : مؤسة قرطبة .
28 . المسند الجامع المعلل ، السيّد أبو المعاطى النورى .
29 . مهر تابان ، محمّد حسين حسينى تهرانى ، تهران : حكمت ، 1381 ش .
بَداء در «الكافى»
سيّد محمّدحسين كظيمى
چكيده
بداء، يكى از آموزههاى وحيانى است كه اهميت و جايگاه ويژهاى در اعتقادات شيعى دارد. بداء، در لغت و اصطلاح، به معناى «ابداع» و «نشأ الرأى» است كه بداء منسوب به خداى سبحان نيز به همين معناست. خداوند، خلق را ابداع كرده است و مىتواند مشيّت، اراده، قدر و قضاى خود را - كه از مراحل فعل و مستند به علم و قدرت اوست - ، تغيير دهد يا مشيّت جديدى را با مشيّت سابق، جايگزين كند. در نتيجه، بداء، ناشى از قدرت، سلطنت و مالكيت مطلق خداوند سبحان است.
بداء، در علم فعلى حضرت حق - سبحانه و تعالى - ، صورت مىگيرد، نه در علم ذاتىاى كه تغيير در ذات او را موجب شود. مراد از علم فعلى، همان مراحلى است كه در روايات براى خلقت اشيا، ذكر شده است. در آيات و روايات فراوانى به بحث بداء پرداخته شده است و مسائل پيرامون آن، به زيبايى تبيين گشته است. كلينى نيز در موارد متعدّدى در كتاب شريف الكافى، روايات مربوط به اين بحث را جمعآورى كرده است.
در اين مقاله، با دستهبندى مناسب روايات مربوط به اين بحث در الكافى، پژوهشى نسبتا جامع درباره مسئله بداء، صورت گرفته و ابعاد مختلف آن بررسى شده است.
روايات در اين زمينه، به دو دسته تقسيم شدهاند:
يك . رواياتى كه ذيل آيات مربوط به بداء، وارد شدهاند .
دو . رواياتى كه به طور مستقل به بحث بداء، پرداختهاند.
كليدواژهها : بداء ، علم فعلى ، روايات بداء ، الكافى .
الف . اهميت و جايگاه بداء
بَداء، يكى از اصول اعتقادى مهم مكتب شيعه امامى است. اين مسئله، در آيات زيادى از قرآن كريم، به صورتهاى مختلف، مورد تأكيد قرار گرفته و در روايات و ادعيه معصومان عليهمالسلام ، مفهوم آن تبيين و مصاديقى براى آن ، ذكر شده است.
بداء، كمالى است كه نفى آن از خداوند سبحان، موجب نفى اقتدار و سلطنت و حرّيت خداوند مىشود. به همين جهت است كه اعتقاد يهود به بسته بودن دست خدا، با نفى بداء، همسان گرفته شده و در قرآن كريم، به شدّت ، مورد تخطئه قرار گرفته است. كلينى، اضافه بر اين كه يك باب مستقل با عنوان «باب البداء» در كتاب شريف الكافى براى اين موضوع، اختصاص داده، در ابواب مختلف نيز به مناسبت، رواياتى درباره بداء، نقل كرده است.
در روايتى امام عليهالسلام مىفرمايد:
ما عظم اللّه بشىء مثل البداء؛(1)
خداوند، به چيزى مثل بداء، تعظيم نشد.
ما عبد اللّه بشىء مثل البداء؛(2)
خداوند، به چيزى مثل بداء، عبادت نشد.
پس با توجّه به اين مسئله (اهميت بداء) است كه امام صادق عليهالسلام فرمود:
لو علم النّاس ما فى البداء من الأجر مافتروا عن الكلام فيه؛(3)
اگر مردم مىدانستند كه سخن گفتن در مورد بداء، چه پاداشى دارد، هيچ گاه از سخن گفتن درباره آن خسته نمىشدند.
در حديثى ديگر، امام صادق عليهالسلام بداء را از جمله امورى مىشمارند كه اقرار به آن براى همه پيامبران، لازم دانسته شده است.
ما تنبّأ نبىّ قطّ حتّى يقرّ للّه بخمس خصال، بالبداء والمشيّة والسجود والعبودية والطاعة؛(1)بَداء در «الكافى»
خداوند، هيچ پيغمبرى را مبعوث نكرد، مگر اين كه از او اقرار به بداء، مشيّت، سجده، عبوديت و اطاعت گرفت.
در اين روايت، اهميت و جايگاه بداء، به خوبى بيان شده است. با توجّه به اين روايات، روشن است كه دين و عبوديت، تنها با اعتقاد به بداء تحقّق پيدا مىكند؛ زيرا اساس نبوّت، عبادت و بندگى را اعتقاد به بدا (يعنى فاعليت اختيارى خداوند سبحان) ، تشكيل مىدهد.
ب. معناى بداء در لغت
بداء، از ريشه «بدو» گرفته شده و به دو معناى «ظهور» و «نشأ الرأى» آمده است.
ابن منظور مىگويد:
بدا لى بداءً، أى تغيير رائى على ما كان عليه. ويقال: بدا لى من أمرك بداءً، أى ظهر لى؛(2)
براى من بدائى رخ داد، يعنى نظرم تغيير پيدا كرد. يا درباره تو براى من بدائى رخ داد، يعنى نظرم درباره تو عوض شد.
و نيز مىنويسد:
بدا له فى الأمر بداءً (ممدودة) أى نشأ فيه رأى؛(3)
براى او در كار بداء شد، يعنى براى او درباره آن، رأيى تازه پيدا شد.
ج. معناى بداء در روايات
بداء در روايات فريقين، نسبت به خداوند سبحانْ استعمال شده است. گفتنى است كه
در دين پيغمبر خاتم صلىاللهعليهوآله ، لغت جديدى تأسيس نشده و شارع مقدّس اسلام، همان الفاظ عربى را در معناى لغوى خود، به كار برده است؛ ولى بايد دانست كه معناى لغوى در محاورات عرفى، در هر زبانى (بخصوص در عربى) ، توسعه زيادى دارد. پس در استعمال بداء در مورد خداوند سبحان هم بايد ديد كه چگونه اين لفظ، با معناى لغوى، در مورد خداوند سبحان، به كار گرفته شده است.
با اين بيان، روشن مىشود كه بداء، به معناى تغيير رأى و ظهور امرى كه قبلاً مخفى بوده است، در مورد خداوند سبحان، درست نيست. پس بايد مراد از بداء در مورد خداوند سبحان، همان پيدايش رأى جديد و در حقيقت، ابداع امرى باشد كه پيش از اين، هيچ گونه تحقّقى براى آن وجود نداشته و خداوند بدان، عالم هم بوده است، نه اين كه از او مخفى و پنهان بوده باشد. به همين جهت است كه در روايات اهل بيت عليهمالسلام مىبينيم، هنگامى كه سخن از بداء مىشود، به اين نكته تأكيد مىشود كه بداء، در مورد خداوند سبحان، از روى علم است و هر تغيير، محو و اثباتى كه در عوالم وجود مشاهده مىشود، توسط خداوند سبحان و به مشيّت، اراده، تقدير و قضاى او صورت مىگيرد و همه اين امور، با احاطه او تحقّق پيدا مىكنند.(1)
د . تاريخچه بداء
چنان كه گفتيم، بداء، از اصول اعتقادى مهمّ شيعه است و در روايات اهل بيت عليهمالسلام بدان تأكيد شده و حقيقت آن ، بيان گرديده است؛ بلكه اعتقاد و اقرار به آن، شرط نبوّت همه انبيا شمرده شده است. بنا بر اين، بداء، ريشه در توحيد و معرفت خداوند سبحان دارد و تاريخچه اعتقاد به بداء، با تاريخچه توحيد و معرفت خدا و به طور كلّى ، با دين و نبوّت، آميخته است؛ زيرا (چنان كه گفتيم) بداء، از نظر شيعه، امرى است كه خدا به واسطه آن، مورد تعظيم و عبادت قرار مىگيرد، به گونهاى كه با هيچ امر ديگرى به
1) . بحث درباره رابطه علم و بداء، در ادامه خواهد آمد.
مانند آن، مورد تعظيم و عبادت قرار نمىگيرد.
روشن است كه چنين امرى، حتما در رأس اصول تعاليم همه انبيا بوده است؛ بلكه در رواياتى تصريح شده است كه خداوند، هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد، مگر اين كه از آنها اقرار به بداء گرفت.(1)خدايى كه همه اديان الهى به آن اعتقاد دارند، خداى قادر، مختار و آزاد است و حقيقت بداء هم همين است؛ زيرا آزادى در عمل، يعنى عمل با رأى و اختيار تامّ؛ امّا خداى معروف نزد معتقدان به اديان الهى، در اثر افكار طبيعى بشرى، با توهّمات و تخيّلات آميخته شده و خدايى طبيعى، به عنوان «علّة العلل» مطرح شده است كه هر چه در حقيقت ذات خويش دارد، از او صادر مىشود و بلكه چون وحدت حقيقى دارد، جز فعل واحد از او سر نمىزند.
بدين ترتيب، روشن مىشود آنچه در كتاب مكتب در فرايند تكامل، درباره تاريخچه بداء آمده، درست نيست. در كتاب مزبور، در بحث از موت اسماعيل، فرزند ارشد امام صادق عليهالسلام ، پيش از امام كه انتظار مىرفت امامت را بعد از ايشان عهدهدار شود و بدين ترتيب، مشخّص بودن امامت امامان دوازدهگانه از اوّل، دچار مشكل گردد، مىنويسد:
برخى براى رفع اين مشكلات، مفهوم بداء را كه پيشترها به وسيله كيسانيه متقدّم، ابداع شده و در صورت اوّليه خود، به معناى تغيير در تصميم الهى بود، پيشنهاد مىكردند. متكلّمان شيعه، بعدها تفسير ديگرى از اين مفهوم كرده و آن را به معناى ابداء دانستند، يعنى آشكار ساختن خداوند بر مردم كه اراده واقعى او چيزى جز آن است كه از امام انتظار داشتند.(2)
روشن است كه بداء از نظر روايات اهل بيت عليهمالسلام (چنان كه ذكر گرديد)، به معناى ابداء نيست و در همان معناى تغيير در مشيّت، اراده، تقدير و قضا و يا رأى بدوى و
ابتدايى است؛ چنانچه در مناظره امام رضا عليهالسلام با سليمان مروزى، بدان تأكيد شده است. معناى مزبور، نه تنها هيچ اشكالى در علم الهى به وجود نمىآورد، بلكه اعتقاد به آن در حقيقت، اعتقاد به خداى قادر مختار است كه در هر لحظه، مىتواند كار جديدى را كه هيچ گونه سابقهاى براى آن نبوده، انجام دهد. پس اين كه بداء، به معناى ياد شده را در ابتدا، كيسانيه ابداع كرهاند، امرى نادرست است ؛ بلكه بداء، به اين معنا، در طول تاريخ تمام اديان الهى، يكى از امور مسلّمه آنها بوده است. پس در طول تاريخ و اديان الهى، بداء، بدون اين كه به صورت موضوعى به آن نگاه شود، مورد بحث جدّى بوده است و همان طور كه مىدانيم، بحث جدّى به صورت موضوعى، از ويژگىهاى شيعه امامى است.
ه . بداء در قرآن، با توجّه به روايات «الكافى»
در اين جا به برخى از روايات الكافى كه در ذيل آيات مربوط به بداء، مطرح گرديده است، اشاره مىشود.
1 . آيه محو و اثبات
«يَمْحُواْ اللَّهُ مَا يَشَآءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِندَهُو أُمُّ الْكِتَابِ» ؛(1)
خداوند، هر چه را كه بخواهد، محو و يا اثبات مىكند و اصل كتاب، نزد اوست.
محو در لغت، به معناى از بين بردن چيزى است.(2)اُمّ، به معناى اصل و مرجع است.(3)
در اين آيه شريف، به صراحتْ بيان شده است كه خداوند، آنچه را كه مشيّت كرده، محو مىكند و آن را كه نبوده است، اثبات مىكند. بديهى است كه اثبات، در صورتى
است كه چيزى از قبل نبوده باشد و اگر آن چيز، از قبل بوده باشد، ديگر اثباتش معنا ندارد. پس محو، به شىء مثبَت و موجود، تعلّق گرفته و اثبات، به چيزى كه تا حالا به مرحله تحقّق و ثبوت نيامده است.
امام صادق عليهالسلام در تفسير مورد بحث مىفرمايد:
هل يمحى إلاّ ما كان ثابتا وهل يثبت إلاّ ما لم يكن؟(1)
آيا جز آنچه را كه ثابت است، محو مىكند و آيا جز آنچه وجود ندارد، ثبت مىكند؟
حمران مىگويد: از امام صادق عليهالسلام درباره اين آيه شريفه «يمحو اللّه ما يشاء...» سؤال كردم؟ حضرت فرمود:
يا حمران! إنّه اذا كان ليلة القدر، نزلت الملائكة الكتبة إلى السماء الدنيا، فيكتبون ما يقضى فى تلك السنة من أمر. فإذا أراد اللّه أن يقدم شيئا أو يؤخره أو ينقص منه أو يزيد أمر الملك، فمحى ما شاء، ثمّ أثبت الذى أراد. قال: قلتُ: له عند ذلك، فكلّ شىء يكون فهو عند اللّه فى كتاب؟ قال: نعم. قلتُ: فيكون كذا وكذا. ثمّ كذا وكذا حتّى ينتهى إلى آخره؟ قال: نعم. قلتُ: فأىّ شىء يكون بيده وبعده؟ قال: سبحان اللّه! ثمّ يحدث اللّه أيضا ما شاء تبارك و تعالى؛(2)
اى حمران! آن گاه كه شب قدر فرا مىرسد، فرشتگان نويسنده، به آسمان دنيا فرود مىآيند و همه امورى را كه در اين سال، مقدّر مىشود، مىنويسند. و اگر خدا بخواهد چيزى از آن نوشته را مقدّم يا مؤخّر كند يا چيزى از آن را كم يا به آن اضافه كند، فرشته را امر مىكند، آنچه را كه مىخواهد، محو كند و سپس آنچه را كه اراده كرده است، ثبت كند.
عرض كردم: هر چه را موجود شود، در كتابى نزد خدا ثبت شده است؟ فرمود:
آرى. عرض كردم: پس آنچه در قرآن نوشته شده است، يكايك وجود پيدا مىكند تا آن كه همه امورى كه در آن نوشته شده است تمام شود؟ فرمود: آرى.
عرض كردم: بعد از آن كه همه امور مكتوب تمام شد، خداوند چه مىكند؟
فرمود: خدا منزّه است. خدا بعد از آن، هر چه بخواهد، احداث مىكند.
پس نتيجه مىگيريم كه اين آيه و رواياتى كه در تفسير آن نقل گرديد، به روشنى بيان مىكنند كه خداوند سبحان، هر لحظه و هر آن، كارى جديد انجام مىدهد و اين گونه نيست كه هر آنچه در عالم پديد مىآيد، همه از ازل نوشته شده و چيز جديدى غير از آنچه از قديم تقدير شده، به وجود نمىآيد؛ بلكه تقديرات و احكام پيشين، همه در تغيير و تبديلاند و تقديرات و احكام جديدى، جاى آنها را مىگيرند .
2 . آيه هر لحظه در شأنى بودن خداوند متعال
«كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِى شَأْنٍ» ؛(1)
هر روز، او در كارى است.
دلالت آيه، اين است كه خداى تعالى، هر روز در شأنى تازه است. يعنى هر روز، چيز تازهاى را كه نبوده است، ايجاد مىكند و آنچه موجود بوده، از بين مىبرد.
امير المؤمنين عليهالسلام در ضمن خطبهاى مىفرمايد:
الحمد للّه الذى لا يموت و لا تنقص عجائبه. لأنّه كلّ يوم فى شأن من إحداث بديع لم يكن...؛(2)
حمد مىكنم خدايى را كه نمىميرد و عجايبش به پايان نمىرسد؛ چرا كه او، هر روز در شأن تازهاى است و چيزى كه هيچ سابقه وجودى نداشت، ايجاد مىكند.
در روايتى ديگر نيز آمده است: زمانى كه عثمان، جناب عمار را به ربذه تبعيد مىكرد، امام حسين عليهالسلام براى تسلّى خاطر عمّار، فرمود:
يا عمار! إنّ اللّه - تبارك و تعالى - قادر أن يغير ماترى و هو كلّ يوم فى شأن؛(3)
اى عمار! خداوند متعال، قدرت دارد بر تغيير آنچه مىبينى و او هر روز، در كار تازهاى است.
پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله فرمود:
قال اللّه تعالى: «كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِى شَأْنٍ» ، فإنّ من شأنه أن يغفر ذنبا ويفرّج كربا ويرفع قوما ويضع آخرين؛(1)
خداوند، مىفرمايد: «هر روز او، در كارى و شأنى است». از شئون و كارهاى او، اين است كه گناهى را ببخشد و اندوهى را دفع نمايد و گروهى را برترى دهد و گروهى را زيردست قرار دهد.
3 . آيه نفى قول يهود در بسته بودن دست خدا
«وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَآءُ» ؛(2)
يهود گفتند: دست خدا بسته است. دستهاى خودشان بسته باد و از رحمت خدا به خاطر اين كلام، دور شوند؛ بلكه هر دو دست خدا، گشاده است، هر گونه بخواهد انفاق مىكند.
يهود، معتقدند كه دست خدا، بسته است و هيچ كار جديدى نمىكند و از كار، فارغ شده است. خداوند متعال، در اين آيه، آنان را تكذيب كرده و خدا را مبسوط اليد (گشادهدست) معرّفى كرده، روشن مىكند كه خدا با قدرت، سلطنت و اختيار، هر لحظه، امر جديدى پديد مىآورد كه به هيچ وجه، سابقهاى بر آن نبوده است.
امام صادق عليهالسلام در باره اين آيه شريف فرمود:
لم يعنوا أنّه هكذا ولكنّهم قالوا: قد فرغ من الأمر فلا يزيد ولا ينقص...؛(3)
قصد يهود، اين نبود كه خدا مثل انسان، دستْ بسته است؛ بلكه مرادشان اين بود كه خدا از امر خلقت، فارغ شده است و در آن نمىافزايد و از آن كم نمىكند.
امام رضا عليهالسلام به سليمان مروزى، در اثبات بداء فرمود:
گمان مىكنم در اين موضوع، همانند يهوديان فكر مىكنى؟ سليمان گفت: به خدا پناه مىبرم! مگر آنها چه مىگويند؟
امام فرمود: مىگويند، دست خدا، بسته است. و منظورشان اين است كه خدا، از امر خلقت، فارغ شده است و دست كشيده است و ديگر چيزى ايجاد نمىكند.... شنيدم گروهى از پدرم، موسى بن جعفر عليهماالسلام ، از بداء سؤال كردند. پدرم عليهالسلام فرمود: چرا مردم بداء را انكار مىكنند و اين كه خدا گروهى را به انتظار امر خود، تأخير بيندازد...؟
سليمان گفت: براى اين كه خدا از امر خود، فارغ شده است و چيزى به آن نمىافزايد. امام فرمود: اين، همان سخن يهود است... . آيا خدا به چيزى كه وعده مىدهد، وفا نمىكند؟ چرا، مىفرمايد: «يَزِيدُ فِى الْخَلْقِ مَا يَشَآءُ»،(1)و چه طور مىفرمايد: «يَمْحُواْ اللَّهُ مَا يَشَآءُ وَ يُثْبِتُ».(2)
سليمان، جوابى نداد و حيران ماند.(3)
پس روشن مىشود كه خداوند، هر وقت كه بخواهد، بر اساس مصالح عامّه، امور را تغيير مىدهد.
4 . آيه مغلوب شدن روم
«غُلِبَتِ الرُّومُ * فِى أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُم مِّنم بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِى بِضْعِ سِنِينَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَ مِنم بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ» ؛(4)
روميان، شكست خوردند در نزديكترين زمين و ايشان بعد از آن، در ظرف چند سالى، به زودى، پيروز خواهند شد. پيش از آن و بعد از آن، امر به دست خداست.
خداوند، در اين آيه، از جنگى كه بين روميان و فارسيان واقع شده، خبر مىدهد كه فارسيان بر روميان، پيروز شدند و سپس در آنچه در آينده واقع مىشود، يعنى پيروزى روميان بر فارسيان، بعد از مغلوب شدن در بِضع سنين (كه بين سه تا ده سال است) خبر مىدهد.
راوى، از امام باقر عليهالسلام سؤال كرد: اين پيروزى، از زمان اوّلى تا زمان دومى، به تأخير افتاد، با اين كه خدا فرموده بود: «فى بضع سنين»؟ حضرت فرمود: در اين آيه، تأويلى و تفسيرى است و در ادامه فرمود:
اما تسمع لقول اللّه عز و جل للّه الأمر من قبل و من بعد؟ يعنى إليه المشيئة فى القول، أن يؤخر ما تقدّم و يقدّم ما أخر فى القول إلى يوم يحتم القضاء...؛(1)
آيا نشنيدهاى قول خدا را كه امر، از قبل و بعد، براى اوست؟ يعنى براى او، در كارها و اقوالش، مشيّت است، آنچه را بخواهد، مقدَّم مىكند و آنچه را بخواهد، مؤخّر مىكند تا زمانى كه امر، حتمى گردد.
يعنى اين كه وعده پيروزىاى كه خدا داده است، از حتميات است كه بداء در آن راه ندارد؛ ولى آن را نسبت به زمان وقوع، كه در بضع سنين يا در قبل و بعد آن است، مشروط به خواست و مشيّت خود نموده است.
امام هادى عليهالسلام نيز در اين خصوص مىفرمايد:
للّه الأمر من قبل أن يأمر ومن بعد أن يأمر ما يشاء؛(2)
امر، از آنِ خداست، پيش از امر و بعد از امر، هر چه خواست، امر مىكند.
5 . آيه برداشته شدن عذاب از قوم يونس عليهالسلام
«فَلَوْلاَ كَانَتْ قَرْيَةٌ ءَامَنَتْ فَنَفَعَهَآ إِيمَانُهَآ إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّآ ءَامَنُواْ كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْىِ فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ مَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ» ؛(3)
هيچ قومى نبودند كه ايمان بياورند و ايمانشان براى آنها سود داشته باشد، مگر قوم يونس عليهالسلام ،
آن گاه كه ايمان آوردند، عذاب خواركننده در زندگى دنيا را از آنها برداشتيم و تا زمان معيّنى، آنها را بهرهمند كرديم.
امام باقر عليهالسلام در تفسير اين آيه فرمود:
كذلك فعل بقوم يونس لمّا آمنوا، رحمهم اللّه بعد ما كان قدر عليهم العذاب وقضاه. ثمّ تداركهم برحمته فجعل العذاب المقدّر عليهم رحمةً فصرفه عنهم وقد أنزله عليهم وغشيهم وذلك لما آمنوا به وتضرّعوا إليه...؛(1)
خداوند، عذابى را كه براى قوم يونس مقدر كرده بود، حتّى به مرحله امضا هم رسانده بود، به خاطر توبه و ايمان، از آنها برگردانْد و عذاب بر آن قوم را به رحمت، تبديل كرد. و اين تغيير قضا و تقدير رحمت براى آن قوم، دلالت بر بداء مىكند.
و . روايات بداء در «الكافى»
روايات فراوانى در كتب معتبر روايى شيعى، بويژه در كتاب شريف الكافى، درباره بداء، وجود دارد كه تعداد زيادى از آنها، صحيح و موثّقاند و از نظر مضمون، مطابق محكمات قرآنى هستند. در بخش قبل، دلالت آيات به اين معنا ذكر گرديد و در اين جا بدون بررسى سندى، آنها را از ابواب مختلف الكافى، ذكر مىكنيم. البته علاّمه مجلسى، ادّعاى مستفيض بودن روايات بداء را دارد.(2)
1 . روايات بداء در ليلة القدر
امام صادق عليهالسلام به اسحاق بن عمّار فرمود:
يجمع اللّه فيها ما أراد من تقديمه وتأخيره وإرادته وقضائه . قال: قلت: فما معنى يمضيه فى ثلاث عشرين؟ قال: إنّه يفرق فى ليلة إحدى وعشرين ويكون له البداء، فإذا كانت ليلة ثلاث وعشرين، أمضاه فيكون من المحتوم الذى لا يبدوله
فيه - تبارك و تعالى - ؛(1)
خداوند، در شب قدر، آنچه را كه تقديم و تأخيرش و قضايش را اراده كرده، جمع مىكند. راوى عرض كرد: معناى امضا كردن در شب بيست و سوم چيست؟ حضرت فرمود: خداوند، در شب بيست و يكم، در امور تفريق مىكند و براى خدا در اين شب، بداء هست و سپس در شب بيست و سوم، امور را امضا مىكند كه از امر محتوم هستند و در آن، بداء نيست.
در حديثى ديگر، امام صادق عليهالسلام فرمود:
اى حمران! آن گاه كه شب قدر مىشود و فرشتگان نويسنده، به آسمان دنيا فرود مىآيند و همه امورى را كه در اين سال، مورد قضا مىشود، مىنويسند؛ اگر خدا بخواهد، چيزى از آن نوشته را مقدّم يا مؤخّر كند يا چيزى از آن را كم يا به آن اضافه كند، فرشته را امر مىكند، آنچه را كه مىخواهد، محو كند و سپس آنچه را كه اراده كرده است، ثبت كند. عرض كردم: هر چه را موجود شود، در كتابى نزد خدا ثبت شده است؟ فرمود: آرى. عرض كردم: پس آنچه در قرآن نوشته شده است، يكايك وجود پيدا مىكند تا آن كه همه امورى كه در آن نوشته شده است، تمام شود؟ فرمود: آرى.
عرض كردم: بعد از آن كه همه امور مكتوب، تمام شد، خداوند چه مىكند؟
فرمود: خدا منزّه است! خدا بعد از آن، هر چه بخواهد احداث مىكند.(2)
اين روايت، دلالت مىكند كه در هر سال، شبى وجود دارد كه در آن شب، تقديرات امور خلق، مقدّر مىشود. اين مقدّرات، يا قبلاً تقديرى داشته و در آن شب، به امضا مىرسد يا اصلاً تقديرى نداشته و موقوف بوده و در آن شب، تقدير ابتدايى صورت مىگيرد، كه اين، خود، دليلى روشن بر بداء و حقيقت آن است.
2 . روايات بداء در مراحل خلقت (مشيّت، اراده، قضا و قدر)
مشيّت، اراده و قضا و قدر، از مراحل شكلگيرى خلقت موجوداتاند. يعنى هر
موجودى كه در عالم، تحقّق پيدا مىكند، اين مراحل چهارگانه را مىگذراند. بداء، يعنى تغيير در اين مراحل چهارگانه(1)و تا عين خارجى تحقّق پيدا نكند، تغيير، در آن امكان دارد. معصوم عليهالسلام در روايتى مىفرمايد:
فللّه - تبارك و تعالى - البداء، فى ما علم متى شاء و فى ما أراد لتقدير الأشياء. فإذا وقع القضاء بالامضاء، فلا بداء... فللّه - تبارك و تعالى - فيه البداء ممّا لا عين له. فإذا وقع العين إلاّ مفهوم المدرك فلا بداء. واللّه يفعل ما يشاء...؛(2)
در اين روايت شريف، موقف وقوع بداء را به روشنى بيان مىكند. از آن جا كه مراحل ياد شده، به علم الهى، صورت مىگيرد و علم ذاتى خداوند سبحان، بر همه آنها تقدّم و احاطه دارد، پس تغيير در يكى از آنها، به هيچ وجه موجب تغيير در علم ذاتى و ذات نخواهد بود.
3 . روايات بداء در تقديرات با صله رحم
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
ما نعلم شيئا يزيد فى العمر إلاّ صلة الرحم، حتى انّ الرجل يكون أجله ثلاث سنين، فيكون وصولاً للرحم، فيزيد اللّه فى عمره ثلاثين سنة، فيجعلها ثلاثا وثلاثين سنة ويكون أجله ثلاث و ثلاثين سنة، فيكون قاطعا للرحم، فينقص اللّه ثلاثين سنة ويجعل أجله إلى ثلاث سنين؛(3)
چيزى را كه مثل صله رحم، عمر را اضافه كند، نمىشناسم. حتّى شخصى كه از عمرش، سه سال باقى نمانده است، ولى صله رحم مىكند و به عمرش، سى سال اضافه مىشود و كسى كه سى سال از عمر او باقى باشد، ولى قطع رحم مىكند و عمرش به سه سال، كاهش پيدا مىكند.
در روايات ديگرى، دفع بلا، آسانى حساب، تأخير در اجل، توسعه در رزق و
روزى و رشد اموال، از آثار صله رحم ، شمرده شده است.(1)
دلالت روايات ياد شده بر بداء، روشن و واضح است؛ زيرا زياد شدن عمر، رفع بلا و امثال آنها، بدون تقدير سابق و تغيير در آنها، بىمعناست.
4 . روايات بداء در تغيير تقديرات با دعا
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
ادع اللّه عز و جل و لا تقل أن الأمر قد فرغ منه.(2)
امام موسى بن جعفر عليهماالسلام فرمود:
إنّ الدعاء يردّ ما قد قدّر و ما لم يقدّر، قلت: وما قد قدّر عرفته فما لم يقدّر؟ قال: حتّى لا يكون؛(3)
همانا دعا، امر مقدّر شده را بر مىگردانَد. راوى عرض كرد: امر مقدّر شده را دانستم، امّا امر مقدّر نشده را چگونه بر مىگرداند؟ فرمود: تا اين كه مقدّر نشود.
دلالت روايات اين بخش هم، مانند بخش قبلى است.
5 . روايات بداء در ايمان و كفر
منشأ سعادت و شقاوت و كفر و ايمان در شريعت اسلام، اعمال اختيارى خود بشر است كه عمل به دستورها، تضمين كننده سعادت بشر است و ترك آن دستورها، موجب شقاوت است. مطابق روايات، هر انسانى كه به دنيا مىآيد، يا سعيد است و يا شقى. وجود انسان در عوالم پيشين و رفتار او در مقابل تكاليف الهى در آن عوالم، موجب شقاوت يا سعادت او گرديده است و در نتيجه، خداوند سبحان، او را طينتى مناسب با شقاوت و سعادت او داده است.(4)
اين سعادت، بنا بر روايات متعدد، متبدّل به شقاوت نمىشود؛ ولى شقاوتْ ممكن است در اثر طاعت در دنيا، به سعادت تبديل گردد.(1)
امام صادق عليهالسلام فرمود:
لا يتحوّل مؤمن عن إيمانه ولا ناصب عن نصبه وللّه المشية فيهم؛(2)
مؤمن، از ايمانش بر نخواهد گشت و هيچ ناصبى، از نصبش بر نمىگردد و خدا در برگرداندن ناصبى از نصبش، صاحب مشيّت است.
6 . بدأ در روايات موت اسماعيل، فرزند امام صادق عليهالسلام
امام هادى عليهالسلام مىفرمايد:
بدا للّه فى أبى محمّد بعد أبى جعفر ما لم يكن يعرف له كما بدأ له فى موسى بعد مضى اسماعيل ما كشف به عن حاله؛(3)
درباره امام عسكرى عليهالسلام و برادرش ابى جعفر، براى خداوند سبحان، بداء شد در آنچه براى ابو جعفر انتظار نمىرفت، همان طورى كه در مورد موسى بن جعفر عليهماالسلام و اسماعيل، براى خداوند متعال، بداء شد كه حال وى را براى مردم، روشن و آشكار ساخت.
در زيارت حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام با عبارت: «السلام عليك يا من بدأ فى شأنه»،(4)به اين مطلب، تأكيد شده است.
البته بايد دانست كه بداء براى خداوند در موت اسماعيل بود و بداء نسبت به موت سيّد محمّد، قبل از امام هادى عليهالسلام هم مانند بداء در اسماعيل بود. يعنى تقدير به اين بود كه اسماعيل بعد از امام صادق عليهالسلام از دنيا رفت، نه اين كه بداء در امامت موسى بن جعفر عليهماالسلام شده باشد تا تنافى با رواياتى كه نص بر تعداد و اسماى ائمّه عليهمالسلام
دارند، داشته باشد.بَداء در «الكافى»
7 . تحقّق بداء، در علم فعلى خداست، نه در علم ذاتى
اين كه بداء، هيچ گونه تنافىاى با علم احاطى الهى ندارد، جاى شكّ و ترديدى نيست. در روايات اهل بيت عليهمالسلام هم در مواردى، به اين امر تصريح شده است.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
إنّ اللّه لم يبد له من جهل؛(1)
بداء، نسبت به خدا، ناشى از جهل نيست.
همچنين فرمود:
ما بدأ اللّه فى شئ إلاّ كان فى علمه قبل أن يبدو له؛(2)
پيش از آن كه براى خدا، بداء حاصل شود، آن را مىدانست.
هم او مىفرمايد:
من زعم أنّ اللّه يبدو له فى شئ، اليوم لم يعلمه أمس، فابروا منه؛(3)
كسى كه گمان كند براى خدا، امروز رأيى تازه پيدا شده و آن را نمىدانسته است، از چنين شخصى بپرهيزيد.
پس بايد دانست كه شيعه، هيچ گاه به خداوند سبحان، نسبت جهل نداده و نمىدهد و هيچ روايتى نمىتوان پيدا كرد كه در آن - نعوذ باللّه! - نسبتِ جهل به خدا
داده شده باشد.
بنا بر اين، كسى كه نسبت بداء به خدا را در روايات شيعى، به نسبت جهل به خدا بر مىگردانَد، يا معناى بداء را از نظر شيعه به خوبى آگاه نيست و يا عناد مىورزد.
پس لازم است كه در اين جا اندكى در اين باره تأمّل كنيم و رواياتى كه در اين زمينه
وارد شده، به دقّت مورد بررسى قرار دهيم تا مبادا چيزى را كه هيچ حقيقتى ندارد، به امامان عليهمالسلام نسبت دهيم.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد:
إنّ للّه علمين: علم مكنون مخزون لا يعلمه إلاّ هو ومن ذلك يكون البداء وعلم علمه ملائكته ورسله وانبيائه ونحن نعلمه؛(1)
براى خدا، دو علم است: علمى كه مستور و مخزون است كه جز او كسى آن را نمىداند كه بداء، از اين علم است؛ و علمى كه به فرشتگان، رسولان و پيامبرانش تعليم كرده است و ما هم آن را مىدانيم.
اين حديث شريف، به روشنى دلالت دارد كه بداء - نعوذ باللّه! - از جهل و نادانى نيست؛ بلكه از علم و آگاهى است. خداوند سبحان، چنانچه تقدير قبلى را مىداند، تقديرى كه بعدا صورت مىگيرد را نيز مىداند و جهل، به هيچ كدام از آن دو، راه ندارد؛ ولى در مرحله فعل، نمىشود هر دو تقدير را به وجود آورد و لذا در مقام فعل، تغيير و تحوّلات صورت مىگيرد.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد:
عالم الغيب فإنّ اللّه عز و جل عالم بما غاب عن خلقه فيما يقدر من شىء؟ ويقضيه فى علمه قبل أن يخلقه وقبل أن يفيضه إلى الملائكة فذلك يا حمران! علم موقوف هذه إليه فيه المشيئة فيفيضه إذا أراد و يبدو له فيه فلا يمضيه. فأمّا العلم الذى يقدره اللّه عز و جل فيقضيه ويمضيه، فهو العلم الذى انتهى إلى رسول اللّه ثمّ إلينا؛(2)
خداوند، عالم الغيب است؛ داناست به آنچه كه از خلقش نهان است در آنچه به علم خود تقدير كند و در اجرا گذارد پيش از آفرينش آن و پيش از آن كه به فرشتگان ابلاغ كند. اى حمران! اين است علمى كه در نزد خدا برجاست و مورد خاص او
مىگردد و چون اراده كند، آن را اجرا مىنمايد و بسا بداء در آن رخ دهد و آن را اجرا نكند. و امّا علمى كه خداوند در قالب تقدير ريخته، اجرا كرده و ابلاغ نموده، آن علمى است كه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسيده و سپس به دست ما رسيده است.
در روايتى ديگر، از امام صادق عليهالسلام سؤال مىشود:
هل يكون شىء لم يكن فى علم اللّه بالأمس؟ قال عليهالسلام : لا، من قال هذا، فأخزاه اللّه.
قلت: أرايت ما كان وما هو كائن إلى يوم القيامة أليس فى علم اللّه؟ قال: بلى، قبل أن يخلق الخلق؛(1)
آيا امروز، چيزى هست كه ديروز در علم خدا نبوده باشد؟ فرمود: خير؛ چرا كه اين، مستلزم جهل است و باعث علم جديد براى خدا مىشود. كسى كه اين را بگويد، خدا او را خوار و ذليل مىكند و به عقوبت گرفتار مىسازد. آيا اين علم شما به گذشته، حال و آينده، در علم خدا نبوده است؟ فرمود: بله ]بوده است]، قبل از اين كه خلقى را خلق كند، به همه اين امور، آگاهى داشته است.(2)
ز . شبهات بداء
1 . رابطه بداء با پشيمانى و جهل، در روايات
مهمترين شبههاى كه از ناحيه متكلّمان و ديگر عالمان عامّه، عليه شيعه در مسئله بداء، مستمسك قرار گرفته است، تنافى بداء با علم الهى است؛ چرا كه بداء يا به معناى ظهور بعد از خفا(3)است كه مستلزم جهل است و يا به معناى پيدايش رأى جديد كه مستلزم پشيمانى است و اين، با علم مطلق خداوند منافات دارد. بعضى از علماى عامّه، براى بطلان جهل، استدلال كردهاند به اين كه جهل، نوعى نقص است و نقص،
1) . همان، ص 148.
2) . شرح اُصول الكافى، ملاّ صالح مازندرانى، ج 4، ص 334.
3) . ر. ك : إعجاز القرآن الكريم، ج 1، ص 443؛ منهج الاستدلال على مسائل الإعتقاد عند أهل السّنة والجماعة، ج 1، ص 273؛ تقرير العقيدة والردّ على الفرق المخالف، ص 464؛ مناهج أهل السنّة فى الردّ على الشيعة والقدرية، ص 136؛ الناسخ والمنسوخ، ص 7؛ بطلان عقائد الشيعة، ص 23؛ الإنتصار الصحب و الآل، ج 1، ص 50.
از نشانههاى حدوث است، در حالى كه خداوند متعال، قديم و كامل است.(1)
فخر رازى مىگويد:
قالت الرافضة: البداء جائز على اللّه تعالى، وهو أن يعتقد شيئا ثمّ يظهر له أنّ الأمر بخلاف ما اعتقده. وتمسّكوا فيه بقوله: «يَمْحُواْ اللَّهُ مَا يَشَآءُ وَ يُثْبِتُ».(2)واعلم أنّ هذا باطل، لأنّ علم اللّه من لوازم ذاته المخصوصة، وما كان كذلك كان دخول التغيّر و التبدل فيه محالاً؛(3)
رافضىها مىگويند: بداء، بر خداوند جايز است و آن، عبارت است از اين كه چيزى را معتقد شوند و آن گاه براى او، ظاهر شود چيزى كه بر خلاف آن است. و در اثبات بداء به آيه «يَمْحُواْ اللَّهُ مَا يَشَآءُ وَ يُثْبِتُ» متمسّك مىشوند. پس بدان كه اين قول [شيعه]، باطل است؛ چون علم خدا از لوازمات ذات اوست و تبديل و تغيير در آن علم، باطل است.
نقد و بررسى
چنانچه پيشتر ذكر شد، اولاً، بداء، به هيچ وجه، با علم الهى تنافى ندارد و از نظر هيچ يك از عالمان شيعه، چنين پندارى در مورد بداء وجود ندارد؛ بلكه در روايات اهل بيت عليهمالسلام بر اين نكته، تأكيد فراوان شده است كه بداء در مورد خداوند سبحان، مستند به علم است و از جهل خدا نيست. ثانيا، بداء، يك اصل اعتقادى مسلّم در تمام اديان الهى است و در دين پيامبر خاتم، قرآن، بيانگر آن است و در روايات فريقين هم به وفور يافت مىشود.(4)همان طور كه گفته شد، نفى بداء، مساوى است با اعتقاد به بسته
1) . ر.ك: الخياط المعتزلى، ص 130؛ مع اثنى عشرية فى الاُصول و الفروع، ص 303؛ صب العذاب على من سب الأصحاب، ص 349؛ مسئلة التقريب بين أهل السنّة والشيعة، ج 1، ص 344؛ اُصول مذهب شيعه، ج 2، ص 139؛ إعجاز القرآن الكريم، ج 1، ص 443.
2) . سوره رعد، آيه 39.
3) . تفسير كبير، ج 19، ص 53.
4) . درباره روايات عامه در بداء، ر.ك: صحيح البخارى، ج 3، ص 1276 ؛ كتاب انبياء، باب 51، ح 3277؛ مسند أحمد ، ج 4، ص 407؛ سنن النسائى، ج 3، ص 141، ح 16؛ التاج الجامع للاُصول، ج 5، ص 101 و ج 4، ص 100؛ درّ المنثور، ج 4، ص 661؛ تفسير بحر المحيط، ج 5، ص 387 .
بودن دست خدا و ضرورت صدور فعل از خدا و نفى حرّيت، اختيار، قدرت و سلطنت از او.
در كتب فريقين، روايات فراوانى در باب دعا و شرايط استجابت آن، ذكر شده است. از اين روايات، روشن است كه تغيير در تقديرات و قضاى الهى، به معناى بداء در فعل الهى است و هيچ منافاتى با علم احاطى الهى ندارد و كسى كه تغيير در تقدير را جهل مىداند، ناخواسته، قدرت و سلطنت الهى را نفى مىكند.
2 . شبهه بداء و مشيّت ازلى
نزد حكما، معروف است كه مشيّت و اراده خدا، عين ذات اوست. بعضى از متكلّمان، اراده را علم به اصلح، معنا كردهاند.(1)جواب از اين اشكال هم روشن است؛ زيرا در آيات قرآنى و روايات، اثرى از نظام واحد احسن ديده نمىشود و اعتقاد به چنين نظامى، با ويژگىهايى كه براى آن ثابت شده است، نه تنها با قدرت و آزادى خداوند سبحان در تنافى است، بلكه با نظام مخلوق كه موجودات آن، صاحب اختيارند، هم منافات دارد.
همان طور كه پيش از اين بيان شد، با اين كه نظامهايى كه مورد مشيّت، اراده، تقدير و حتّى قضا و حكم الهى قرار مىگيرند، قابل تغيير و محو و اثباتاند، امّا نمىتوان
قائل به نظامى شد كه جز آن، نظام ديگرى نتواند منصّه ظهور بيايد. پس اين شبهه، در حقيقت، به نظام واحدى بازگشت مىكند كه خالق آن، همه مهرهها را منظّم و با دقّت تمام، در سر جاى خود چيده است، به گونهاى كه اگر يكى از آن مهرهها جاى خود را تغيير دهد، نظام به طور كلى از هم مىپاشد و حال آن كه نظام موجود مشهود، چنين
1) . ر.ك: شرح منظومة، سبزوارى، ص 177 و 184؛ الوافى، ج 1، ص 458؛ گوهر مراد، ص 183؛ مبدأ و معاد، ص 135.
ويژگىهايى ندارد و معرفت ارائه شده از آيات و روايات در اين خصوص هم اين شبهه را به روشنى، رد مىكند.
3 . بداء و ضرورت عِلّى
بداء، مُثبِت اختيار، حرّيت و سلطنت تامّه الهى است. بحث علّيت و خواندن خداوند به عنوان علّة العلل و علّت تامّه اصطلاحى، موجب ضرورت صدور فعل از معلول است؛ بنا بر اين، با اصل اختيار - كه فاعل، فعل را اختيارى و بدون هيچ گونه ضرورتى و سنخيتى ايجاد كند - ، در تنافى است.
علاّمه طباطبايى مىگويد:
وجوب وجود المعلول عند وجود علّته التامّة ووجوب وجود العلّة، عند وجود معلولها.(1)
ضرورتى كه در اين جا مطرح مىشود، به معناى نفى امكان عدم صدور است. فلاسفه، تصريح دارند كه صدور فعل از خدا، ضرورى است؛ چون او، فيّاض على الإطلاق است كه لازمهاش وجوب صدور فعل است و بين علّت تامّه و معلولش، انفكاكى وجود ندارد. وجود علّت تامه، موجب وجود معلول است و وجود معلول، وجود علّت را لازم مىكند.
روشن است كه قول به بداء (با معنايى كه ذكر شد)، با ضرورت عِلّى فلسفى، قابل جمع نيست و نمىتوان آن دو را به صورت جمعى، معتقد گشت، مگر اين كه در اصل يكى از آن دو، دست به تأويل بُرد ، چنان كه معتقدان به عِلّيت، دست به تأويل روايات بداء بردهاند.
مرحوم كمرهاى، بعد از نقل عبارت ملاّ صدرا، در بيان بداء مىفرمايد:
فهم مقصود ملاّ صدرا و استادش را به خوانندگان حواله مىكنيم، با سفارش به مراجعه گفتار مفصّل آنها؛ ولى اين نكته را يادآور مىشويم كه توجيهى كه از بداء
1) . نهاية الحكمة، ص 205.
كردند، درست به عكس مضمون اخبار وارد است؛ زيرا صريح اخبار بداء، اين است كه بداء در علم مخزون و مكنون خدا و رتبه مقدّم بر ظهورِ صفاتى است و اين آقايان، بداء را در مقام وجود حوادث و نفوس فلكيه و فرشتهها كارگر مىدانند كه آخرين مراحل است.(1)
4 . بداء و علم امام
شبهه ديگرى كه درباره بداء مطرح است ، اين است كه در روايات، سخن از علم امام به «مايكون» به ميان آمده است و از طرف ديگر، بداء يعنى اين كه خدا چيزى را ايجاد مىكند كه قبلاً هيچ تقديرى در مورد آن، صورت نگرفته است و در برخى روايات وارد شده است كه: «لولا آية فى كتاب اللّه لأخبرتكم بما يكون الى يوم القيامة» .(2)پس معلوم مىشود كه امام عليهالسلام علم به بدائيات ندارد.
جواب اين سؤال، در روايتى از امام باقر عليهالسلام آمده است. در آن روايت، از امام سؤال مىشود كه آنچه در شب قدر، فرشتگان و روح بر اوصيا فرود مىآورند، شما قبلاً مىدانستى؟ آيا آنها چيزى را براى رسول مىآوردند كه رسول صلى الله عليه وآله نمىدانست؟ يا رسول خدا صلىاللهعليهوآله آگاه بود؟ در حالى كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله در حال موتش، هيچ چيزى را عالم نبود، مگر اين كه على عليهالسلام نيز آن را حفظ كرده بود؟... امام عليهالسلام فرمود: «گوش كن! رسول خدا وقتى به آسمانها برده شد، خداوند، همه آنچه را كه تحقّق پيدا كرده بود، به او آموخت كه مقدار زيادى از آن، به صورت جمعى و جَملى بود كه در شب قدر تفسيرش براى پيغمبر صلىاللهعليهوآله و امير المؤمنين عليهالسلام مىآمد». به حضرت عرض كردم: آيا همراهش تفسيرى نبود؟ فرمود: «چرا، ولى در شب قدر، دستور چگونگى انجام دادن به آنها مىرسيد...». عرض كردم: آيا حكمى كه در شب قدر مىآمد، حضرت مىدانست؟ فرمود: «بله؛ ولى توان امضاى چيزى از آن را نداشت؛ امّا در شبهاى
قدر ، به آنها امر مىشد كه تا سال آينده چه كار كنند».(1)
براساس دسته ديگرى از روايات، در هر شب جمعه، يا لحظه به لحظه، به علم امام عليهالسلام اضافه مىشود. تمام اين روايات، دلالت دارد بر اين كه خدا، پيامبر صلىاللهعليهوآله و أئمّه عليهمالسلام را عالم به علومى كه در آينده تحقّق پيدا خواهد كرد، نموده است؛ ولى در همه آنها، وعده حتمى و قطعى به وقوع خارجى نداده است؛ چرا كه خداوند، در تحقّق و عدم تحقّقش مختار است و اين امر، اشكالى در علم و حكمت خدا ايجاد نمىكند. به همين جهت بود كه امير مؤمنان عليهالسلام فرمود:
لولا آية فى كتاب اللّه لحدّثتكم بما كان وبما يكون وما هو كائن إلى يوم القيامة. فقلت أيّة آية؟ قال: قول اللّه: «يَمْحُواْ اللَّهُ مَا يَشَآءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِندَهُو أُمُّ الْكِتَابِ»(2).(3)
لذا بايد گفت اولاً، اساسا اشكال ندارد كه خداوند، قسمتى از علم غيب خود را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله يا أئمّه عليهمالسلام بيان نكند؛ ثانيا، درست است كه خدا آنها را از امورى آگاه كرده است، ولى قول قطعى به وقوع آنها نداده است كه بدون هيچ گونه كم و كاستىاى انجام بشود؛ بلكه در امورى به طور حتم و يقين، آنان را آگاه كرده است و در عين حال، ممكن است كه امورى ديگر را مشروط به مشيّت خود كرده باشد.
امام صادق عليهالسلام فرمود:
إنّ اللّه عز و جل أخبر محمّد صلىاللهعليهوآله بما كان منذ كانت الدنيا و بما يكون إلى انقضاء الدنيا و أخبره بالمحتوم من ذلك واستثنى عليه فيما سواه؛(4)
به درستى كه خداوند عالم، آنچه كه از اوّل دنيا تا آخر دنيا خواهد بود، به حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله خبر داد و آنچه حتمى بود را از آنچه غير حتمى بود، جدا كرد و در آن، شرطِ إن شاء اللّه آورد.(5)
منابع و مآخذ
1 . إعجاز القرآن الكريم، محمّد بن عبد العزيز العواجى، رياض: دار المنهاج، 1427 ق.
2 . بحار الأنوار، محمّد باقر المجلسى، تهران: دار الكتب الإسلاميّة، 1362 ش.
3 . البيان فى تفسير القرآن، سيّد ابو القاسم خويى، ترجمه: محمّد صادق نجمى و هاشم هريسى، تهران: مهر استوار، 1354 ش.
4 . التبصير فى الدين و تمييز الفرقة الناجية عن الفرق الهالكين، ابو المظفّر الأسفراينى، قاهره: الأزهر، 1419 ق.
5 . تصحيح الإعتقادات الإمامية، محمّد بن محمّد بن نعمان العكبرى (الشيخ المفيد) ، بيروت: دار المفيد، 1414 ق.
6 . تفسير برهان، سيد هاشم بحرانى، بيروت: مؤسسة البعثة، 1419 ق.
7 . تفسير العيّاشى، محمّد بن مسعود العيّاشى، تحقيق: الدراسات الإسلاميّة، قم: بنياد بعثت، 1421 ق.
8 . تفسير كبير، محمّد بن عمر الفخر الرازى، بيروت: دار الكتب العلميّة، 1421 ق.
9 . تنبيهات حول مبدأ و معاد، حسن على مرواريد ، مشهد : آستان قدس رضوى، 1418 ق.
10 . توحيد الإماميّة، محمد باقر ملكى، ترجمه: محمّد بيابانى اسكويى، تهران: نبأ، 1378 ش.
11 . توحيد الإماميّة، محمّد باقر ملكى، تهران : وزارت ارشاد اسلامى، 1415 ق.
12 . التوحيد، محمّد بن على ابن بابويه القمى (الشيخ الصدوق) ، قم: جامعه مدرّسين، 1398 ق.
13 . درّ المنثور، جلال الدين السيوطى، بيروت: دار الفكر، 1414 ق.
14 . شرح اُصول الكافى، محمّد باقر كمرهاى، قم: اسوه، 1379 ش.
15 . شرح اُصول الكافى، ملاّ صالح المازندرانى، تهران: دارالكتب الإسلامية .
16 . شرح اُصول الكافى، ملاّ صدرا، تصحيح: محمّد خواجوى، تهران: پژوهشگاه علوم انسانى، 1383 ش.
17 . شرح منظومه، ملاّ هادى سبزوارى، قم: مصطفوى.
18 . صحيح البخارى، محمّد بن إسماعيل البخارى، تحقيق: قاسم الشماعى الرفاعى، بيروت: دار الفكر، 1407 ق.
19 . صحيح سنن النسائى، محمّد ناصر الدين الآلبانى، بيروت: دار الفكر .
20 . عيون أخبار الرضا عليهالسلام ، محمّد بن على ابن بابويه القمى (الشيخ الصدوق) ، قم: الشريف الرضى ، 1363 ش .
21 . الكافى، محمّد بن يعقوب الكلينى، شرح و تحقيق: على اكبر غفارى، تهران: دار الكتب الإسلامية ، 1388 ق .
22 . كمال الدين و تمام النعمة، محمّد بن على ابن بابويه القمى (الشيخ الصدوق) ، تصحيح: على أكبر الغفارى، تهران: مكتبة الصدوق، 1390 ق.
23 . لسان العرب، ابن منظور، بيروت: دار الإحياء التراث العربى، 1416 ق.
24 . مرآة العقول، محمّد باقر بن محمدتقى المجلسى (العلاّمة المجلسى)، تهران: دار الكتب الإسلاميّة، 1405 ق.
25 . مسألة التقريب بين أهل السنّة و الشيعة، ناصر بن عبداللّه القفارى، السعودية: دار الطيبة ، 1420 ق.
26 . مسند أحمد، أحمد بن محمّد الشيبانى (ابن حنبل)، بيروت: دار الفكر، 1414 ق.
27 . معرفت امام، محمّد بيابانى اسكويى، تهران: نبأ، 1381 ش.
28 . مكتب در فرايند تكامل، سيّد محمّد حسين مدرّسى طباطبايى، تهران: كوير، 1386 ش.
29 . الملل والنحل، محمّد بن عبد الكريم الشهرستانى، تحقيق: محمّد بدران، بيروت: دار المعرفة ، 1395 ق.بَداء در «الكافى»
30 . منهج الاستدلال على مسائل الإعتقاد عند أهل السنّة والجماعة، عثمان بن على حسن، رياض: الرشد، 1415 ق.
31 . نبراس الضياء و تسواء السواء، محمّد باقر ميرداماد، تحقيق: حامد ناجى، قم: هجرت.
32 . نهاية الحكمة، سيّد محمّد حسين طباطبايى، تصحيح: عباسعلى سبزوارى، قم: جامعه مدرّسين، 1424 ق.
33 . الوافى، محمّد محسن بن شاه المرتضى (الفيض الكاشانى) ، اصفهان: مكتبة الإمام امير المؤمنين على عليهالسلام ، 1412 ق.
قرآن كريم در آيينه روايات اصول «الكافى»
محمّد على تسخيرى
مترجم: محمّد مقدّس
چكيده
در اين مقاله ، نگارنده ، در پى آن است تا تصويرى از قرآن كريم و ويژگىهاى آن ، با توجّه به روايات مندرج در كتاب الكافى ارايه نمايد و اعتقاد شيعيان نسبت به اين كتاب آسمانى را بيان كند . از اين رو ، نگارنده ، به بررسى روايت «كتاب فضل القرآن» الكافى پرداخته و گستردگى علوم مندرج در قرآن كريم ، حجت قطعى بودن قرآن ، ارايه تصوير انسان كامل در قرآن ، معيار بودن قرآن براى سنجش درك صحيح و دارا بودن قرآن از تمامى آموزههاى پيامبران و جامع بودن ساير كتب آسمانى را از اعتقادات شيعيان نسبت به قرآن كريم دانسته است . نگارنده همچنين اوصافى ديگر از قرآن را كه در روايات الكافى آمده ، شرح مىنمايد و ديدگاه شيخ كلينى رحمهالله در مورد تحريف قرآن را بيان مىكند . وى معتقد است كه وى هيچ گاه قائل به تحريف قرآن نبوده و روايات الكافى نيز به هيچ وجه ، گوياى چنين مطلبى نيست .
كليدواژهها : كتاب فضل القرآن ، الكافى ، تحريف قرآن ، انسان كامل .
مقدّمه
شخصيت انسانى، متشكّل از منظومهاى اعتقادى و تركيبى روانى - عاطفى است كه در روند متعالى خود، به شكلگيرى اراده و عزمى مىانجامد كه رفتار آگاهانه و
هدفمندى را به دنبال دارد.
اسلام، به اقتضاى واقعگرايى و فطرى بودن خود، همه اين ابعاد را مورد توجّه قرار مىدهد تا هماهنگى انسان را با مسيرى كه اهداف الهى آفرينش او را برآورده مىسازد، تضمين نمايد.
اين، همان چيزى است كه در آيات قرآن و سنّت شريف نبوى، شاهد آنيم. امام على عليهالسلام مىفرمايد:
عقلها پيشواى انديشهها، انديشهها پيشواى دلها، دلها پيشواى حواس، و حواس، پيشواى اندامهاى آدمىاند .(1)
از آن جا كه روايات وارده از ائمه اطهار عليهمالسلام (هم با بررسى ظاهر آنها و هم از راه تأكيد بسيار روشنى كه در سخنان خويش در اين باره دارند(2))، پرشكوهترين تعبير را از قرآن و سنّت نبوى دارند، لذا مىبينيم كه آنان عليهمالسلام بر ابعاد ياد شده، انگشت مىگذارند و تعبير مطلوبى از آن ارائه مىدهند.
در اين نوشتار، كتاب الكافى را به عنوان قديمىترين منبع حديث تأليف شده در قرن چهارم هجرى و مهمترين منبع حديث از نظر فقهاى اماميه، به لحاظ در برگيرى روايات بسيار زيادى كه مورد توجّه و اعتماد آنهاست، مورد بررسى قرار خواهيم داد. هر چند به صحّت همه آنچه كه مرحوم كلينى قدسسره روايت كرده، باور نداريم، ولى تكيه بر آنها را مىپذيريم؛ زيرا او خود در مقدمه كتابش يادآور شده كه روايات گردآورى شده را از كسانى كه به علم آنها اطمينان داشته، نقل كرده است، هر چند برخى را در شمار نوادر، ياد كرده و چنان كه در روايت نيز آمده است، بر لزوم استناد، تنها به روايات مورد اتفاق نظر - و نه نادر يا غير متعارف - انگشت گذارده است.
در اين جا، در پى رسيدن به تصويرى از قرآن هستيم كه طى پيگيرى اين روايات
در ذهن و مغز مسلمان پاىبند به آنها، شكل مىگيرد.
شايد بتوان مهمترين مطالب وارد در اصول الكافى در اين تصوير را در دو باب زير، دنبال كرد:
1 . باب «دعا» و بويژه هنگام قرائت و حفظ قرآن كريم .(1)
2 . باب «فضيلت قرآن» .(2)
بنا بر اين، تنها به اين دو باب اشاره خواهيم كرد و در اين راستا، طى سه بخش زير، حركت خواهيم كرد:
يكم. قرآن كريم و اعتقادات و مفاهيم برگرفته از آن
در اينجا روايات، پر شكوهترين تصوير عقيدتى خالصانه در مورد اصول اعتقادى و مهمترين آنها «توحيد» و صفات الهى پيوسته به چنين تصويرى را ارائه مىدهند و تأكيد دارند كه امام جعفر صادق عليهالسلام به هنگام قرائت قرآن، مىفرمود:
پروردگارا! تو را سپاس! تويى يكتاى قدرتمند و استوار. تو را سپاس! تويى كه به عزّت و بزرگى، والا هستى و بر فراز آسمانها و عرش عظيم، قرار دارى. پروردگارا! تو را سپاس! تويى كه به دانشْ بسندهاى و هر دارنده دانشى، به تو نيازمند. پروردگارا! تو را سپاس! اى فروآورنده آيات و قرآن سترگ. خداوندگارا! تو را سپاس كه از حكمت و قرآن سترگ و آشكار، به ما آموختى. خداوندا! تو آن را به ما آموختى، پيش از آن كه خواهان آموزشش باشيم و ويژه ما گرداندى، پيش از آن كه خواهان بهرهمندى از آن گرديم. خداوندا! اگر اين، پيشكش و فضل و جود و رحمت و منّتى از سوى تو بر ماست كه نيرو، توان و چارهاى نداريم. پس تلاوت نيكوى آن، حفظ آيات آن، ايمان به متشابهات آن، عمل به محكم آن، استدلال در تأويل آن و هدايت در تدبير و بصيرت در نور آن را
برايمان خوشايند ساز. پروردگارا! همان گونه كه آن را شفايى براى اولياى خود و نقمتى بر دشمنان خود و خارى در چشم معصيت كنندگان و نورى براى اهل طاعت و ايمانت قرار دادى، آن را براى ما دژى در برابر عذابت و پاسدارى در برابر خشمت و مانعى در برابر معصيتت و پناهى در برابر غضبت و چراغ راهى براى زمانِ ديدارت و رهنمايى براى رهسپردن به راهت و قرار گرفتن در مسير بهشتت، قرار بده .(1)
در اين فراز، به لحاظ عقيدتى، بر موارد زير، آشكارا انگشت گذاشته شده است: توحيد و معانى آن ؛ صفات حسنه الهى ؛ حيات ؛ قدرت ؛ دانش ؛ بىنيازى ؛ خردمندى ؛ لطف ؛ مهر ؛ مرحمت و... و تأكيد بر ايمان به رسالت از راه فرود آوردن قرآن و پايبندى به آن و طلب رهنمونى از آن و پناه بردن به آن در استقبال از آخرت و عبور از پل صراط و تنعّم به بهشت.
از اين خاستگاه متين اعتقادى، مفاهيم و رهنمونهاى بسيارى جارى مىشود كه از جمله مىتوان به اين موارد اشاره كرد:
الف . قرآن كريم، چشماندازهايى برابر دانش و معرفت مىگشايد، به گونهاى كه نسبت به كوتاهى در حمل آن، كورى در آگاهى از آن ، دورى از حكمتهاى آن ، فاصلهگيرى از اهداف آن و قصور در اداى حق آن، به خدا پناه برده مىشود(2)و دعا اين گونه ادامه مىيابد:
پروردگارا! دلهاى ما را سرشار پذيرش شگفتىهاى پايانناپذير آن، لذّت تكرار [تلاوت] آن و پندهاى بازبينى آن و سود آشكار كوشش در فهم آن، گردان. خداوندا! آن را توشهاى براى آن روزى كه در برابرت حضور خواهيم يافت و راه روشنى در رسيدن به تو و دانش سودمندى در سپاس نعمتهاى تو، بگردان.(3)
همين روايت، در جاى ديگرى نيز آمده است:
هنگامى كه فتنهها چون پارههاى شب ديجور، شما را فرا گرفتند، به قرآن پناه آوريد كه شفيعى آزموده و تقويت كنندهاى تأييد شده است. هر كس آن را فرا روى خود قرار دهد، به بهشت، رهنمونش مىكند و هر كه آن را پشت سر گذارد، به دوزخش سوق مىدهد. راهنمايى است كه آدمى را به بهترين راهها رهنمونى مىكند و كتابى است كه در آن، همه چيز به بيان، آمده است.
حاوى مطالبى جدّى است و ظاهرى و باطنى دارد. ظاهرش حكم و باطنش علم است. ظاهرش فريبا و باطنش عميق است. داراى ستارگانى است و هر ستارهاش ستارگانى دارد. شگفتىهايش بىشمار و عجايبش ماندگار است. در آن، چراغهاى هدايت و گلدستههاى حكمت و نشانههاى معرفت - براى كسانى كه آن را بشناسند - ، يافت مىشود.
وقتى ديده بر همه جايش افكنَد و به دانش و حكمت آن، دست يابد، از آسيب، رهايى و از هلاكت، نجات مىيابد و از گرفتارى، خلاص مىشود. انديشه، پايه آگاهى است، همچنان كه نور، روشنايىبخش تاريكى راه است؛ پس صادقانه به آن، روى آوريد و از ترديد و انتظار بكاهيد.(1)
امام زين العابدين عليهالسلام نيز مىفرمايد:
آيات قرآنى، گنجينههايى است كه هرگاه درب آن را باز كنند، بايد به آن نظر افكنيد .(2)
ب . قرآن كريم، حجّت قطعى و عذر تمام و ميزان حقيقت است. روايات، جملگى، سرشار از اين نكتهاند؛ از جمله:
آن را حجّتى بر ما قرار دادى و حجّت را تمام كردهاى و بر ما نعمتى ارزانى داشتهاى كه ما را توان شكرگزارى آن نيست. خداوندا! آن را شفيع ما در روز جزا و سلاح ما در هنگامه فراز شدن و حجّتى در روز داورى قرار ده .(3)
ج . قرآن، تصوير والاى انسان كامل است؛ زيرا روايات، يادآور آناند كه:
قرآن در روز رستاخيز، به شكل انسان، مجسّم مىشود و مسلمانان و شاهدان و پيامبران و فرشتگان، گمان خواهند كرد كه او نيز مردى از ميان آنهاست .(1)
د . در قرآن، معيار و سنجش دقيق درك درست تاريخى وجود دارد؛(2)زيرا طى اشاراتى كه به سنّتهاى الهى دارد، مىتوان حقايق تاريخى را كشف كرد.
ه . قرآن، در بردارنده تمامى آموزههاى پيامبران و جامع كتابهاى آسمانى پيشين است.(3)
و ديگر تصوّرات و ديدگاههايى كه در متون و احاديث، مورد تأكيد فراوان، قرار گرفتهاند.
دوم . قرآن كريم و پرورش احساسات
متون و احاديث مربوط به اين بخش نيز سرشار از مفاهيمى در حدّ معجزهاند و قرآن را به پرشكوهترين شكل خود، به درون آدمى، نفوذ مىدهند و قرائت و حفظ و همكنشى با مفاهيم آن را مورد تأكيد قرار مىدهند. در اين جا، با تأمّل كامل و با آگاهى تمام، برخى از آنها را از نظر مىگذرانيم.
امام جعفر صادق عليهالسلام هنگام تلاوت قرآن، ضمن دعايى يادآور مىشوند:
پروردگارا! در تلاوت قرآن، حلاوتى و در برقرارى آن، نشاطى و در ترتيل آن، خشوعى و در بهرهگيرى شبانه از آن - در برابر آنها كه به خواب رفتهاند - ، نيرويى به ما بخش و ما را از هنگامى كه دعا در آن مستجاب مىگردد، خبر كن .(4)
امام صادق عليهالسلام پس از انواع سوگندهاى بزرگ به اسماى الهى، خطاب به
پروردگارش مىگويد:
از تو مىخواهم كه بر محمّد و آل محمّد ، درود فرستى و به رحمت و قدرت خود، حفظ قرآن و انواع دانش را نصيبم گردانى و در قلب و گوش و ديدهام، قرار دهى و آن را با گوشت و خون و استخوان و مغزم، عجين كنى و روز و شبم را با آن درآميزى .(1)
و در دعاى ديگرى مىفرمايد:
و قلبم را وادار كن تا قرآنت را آن گونه كه آموختىام حفظ كند و آن گونه كه خشنود مىگردى ، تلاوتش كنم. خداوندا! با كتابت، ديدهام را روشنايى و سينهام را فراخى و قلبم را شادى بخش و زبانم را بدان روان گردان و تنم را آميخته آن ساز .(2)
در روايتى نيز، رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
قرآن را بياموزيد كه در روز رستاخيز، قرآن، به صورت جوان خوشسيماى رنگ و رو روشنى به نزد خواننده قرآن مىآيد و مىگويد: من كسى هستم كه شبهايت را پاس داشتم و تشنگىات را سيراب كردم و آب دهانت را خشك گردانم و اشكت را جارى ساختم و اينك نيز هر كجا روى، با تو هستم .(3)
امام جعفر صادق عليهالسلام مىفرمايد:
هر انسان مؤمنى، اگر در جوانى، قرآن بخواند، قرآن، با گوشت و خون او عجين مىگردد و خداوند عز و جل او را با كاتبان و نيكان و ارجمندان، محشور مىگرداند .(4)
هم او مىفرمايد :
و هر كس به سراغ قرآن آيد و گمان بَرَد كه كسى، بهتر از آن را دارد، آنچه را
خداوند، تحقير كرده، گرامى داشته و آنچه را كه او گرامى داشته، خوار شمرده است... خواننده قرآن، در حالت بهبود و تكامل دائمى است... . حاملان قرآن، عرفاى اهل بهشتاند .(1)
و رواياتى نيز بر ختم قرآن و منوّر ساختن خانهها با تلاوت قرآن(2)و تشويق به
قرائت مرتّب و در همه حال آن(3)و ختم آن در مكّه، طى يك هفته(4)و ترتيل آن با صدايى خوش(5)آمده است. در اين خصوص، امام جعفر صادق عليهالسلام مىفرمايد:
قرآن را نمىتوان و نبايد، بىوقفه و تندتند خواند. وقتى به آيهاى كه در آن از بهشت ياد شده مىرسى، تأمّل كن و از خداوند متعال، بهشت را بخواه و اگر به آيهاى برخورد كردى كه در آن، ياد دوزخ شده است، تأمّلى كن و از دوزخ به خداوند پناه بَر .(6)
سوم . قرآن و رفتار
طبيعتا همه رفتارها در چارچوب قرآن شكل مىگيرند و قرآن، معيار و ملاك كلّى آنها و كنترل كننده هر حركتى است. امام عليهالسلام در دعاى خود مىفرمايد:
خداوندا! ما را به گونهاى قرار ده كه تابع حلال آن باشيم و از حرامش اجتناب ورزيم و حدود آن را به پا داريم و فرايض آن را، به جاى آوريم .(7)
در فراز ديگرى مىفرمايد:
خداوندا! قرآن را براى ما راهبرى قرار ده كه از لغزشها بازمان دارد و راهنمايى
ساز كه به كارهاى نيكو، رهنمونمان سازد و ياورى هدايتگر قرار ده كه در انحرافها مراقبمان باشد و به بهترينها سوقمان دهد .(1)
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايد:
قرآن، نشان راهى است كه به بهترين راهها رهنمون مىگردد .(2)
خلاصه اين كه روايات الكافى، انسانى قرآنى و كامل را تربيت مىكنند و اعتقادات و مفاهيم قرآنى او را شكل مىبخشند و او را چنان مىپرورانند كه به اخلاق قرآن، خوگيرد و با آن، همكنشى داشته باشد؛ همچنان كه چارچوب قرآنى رفتارهايش را نيز ترسيم مىكند و بدين ترتيب، قرآن، همه چيز زندگىاش مىگردد: با او مىشنود، با او مىبيند و با او به سخن در مىآيد.
پس مىبينيم كه كلينى در كتاب خود، بالاترين مرتبه را براى قرآن، قائل است و آن را سخت گرامى مىدارد و بزرگ مىشمارد و نسلها و بويژه پيروان مكتب اهل بيت عليهمالسلام را به بناى خود، بر اساس آن و اصلاح ديدگاههاى خويش براساس معيارهاى آن و نيز همه گونه همكنشى با آن، فرا مىخوانَد.
بدين ترتيب، جايى براى شنيدن اين تهمت به وى نيست كه در «حجّيت» قرآن ترديد كرده يا معتقد به تحريف قرآن و در نتيجه، از اجماع اسلامى در خصوص سلامت قرآن از تحريف و اين كه از سوى خداوند متعال است و به هيچ وجه، باطلى در آن راه نمىيابد و اوست كه آن را فرود آورده و همو پاسدارى از آن را بر عهده گرفته، خارج شده است. چنين نسبتهايى به او، كمترين جايى نخواهد داشت؛ ولى ما براى بيان حقيقت و در دفاع از اين دانشمند گرانمايه و محدّث جليل القدر، اين موضوع را نيز مورد بررسى قرار مىدهيم.
شيخ كلينى و تحريف
انتساب قول به تحريف قرآن به شيخ كلينى، از نادرستترين تهمتهاى وارده به اوست. اين خطا را مرحوم فيض كاشانى، زمانى مرتكب شد كه دربارهاش گفت: «ظاهرا ثقة الإسلام، محمّد بن يعقوب كلينى (طاب ثراه) معتقد به تحريف و نقص در قرآن بود»(1)كه به نتيجه بدترى انجاميد و آن «تكفير» اوست؛ به طورى كه شيخ محمّد ابو زهرة، با استناد به اين نسبت، اقدام به تكفير او نموده، مىگويد: «شگفت، آن كه كسى اين ادعاها را دارد، كلينى است كه حجّت آنها (شيعيان) در روايت است و بدين ترتيب، چگونه مىتوان روايات چنين آدم گمراه يا در واقع ، بر كفر آشكارى را پذيرفت؟».(2)
حقيقتْ آن است كه مرحوم كلينى، هرگز چنين اظهاراتى نداشته است و آوردن برخى روايات، مثل: «جز امامان، كسى همه قرآن را گرد نياورد»،(3)به معناى ايمان به تحريف نيست. روايات او حكايت از اختلاف در نحوه ترتيب نزول آيات، گردآورى و علم و تفسير قرآن است كه با تحريف، بسى فاصله دارد.
و نيز باب: «النوادر فى فضل القرآن»(4)و روايات آن، كه گاهى از حفظ حروف و ضايع گشتن معانى، سخن به ميان آورده و گاهى ديگر، بر اين نكته انگشت گذارده كه علم آنان (امامان عليهمالسلام ) در تفسير و علوم قرآنى، بيش از ديگران است.
همه اينها نيز به معناى قائل شدن به تحريف نيست. او جمع كننده روايات و دايرة المعارفنويس رواياتى است و رواياتى را كه به استناد آنها اطمينان دارد، نقل مىكند و اين، به معناى ايمان داشتن به همه محتواى آنها نيست، بويژه آن كه چنين رواياتى را در باب «النوادر» آورده كه آن را مشمول فرموده امام على عليهالسلام مىسازد كه فرمود: «نادر
و استثنا را به كنارى بگذار» و از آن مهمتر، اين كه اين روايات، نه بر تحريف، كه بر اختلاف در مشخّص ساختن آيات يا بنا بر روايت ديگرى كه مرحوم كلينى نقل كرده، به تحريف معنوى يا به اختلاف در ترتيب آيات و جزء آن، دلالت دارد.
ولى «تكفير» ، موضوعى است كه شيخ محمّد ابو زهره، در اطلاق آن به مرحوم كلينى، بسيار شتابزده، عمل كرده و در واقع، به او ستم روا داشته است. اين موضوع را سيّد محمّد تقى حكيم، مورد بررسى قرار داده، مىگويد: «نقل اين احاديث، در بخش روايات نادر و تعارض آنها با روايات نقل شده ديگر وى و لزوم مطرح ساختن آنها به لحاظ شيوهاى كه براى خود در نظر گرفته است، و نيز عدم ملازمت ايمان به صدور چنين روايتى (اگر چنين ايمانى، وجود داشته باشد) و ايمان به محتواى آنها، همه و همه، موجب ردّ قطعى چنين اخبار و روايات و ايمان وى به عدم تحريف است. گو اين كه اگر او قائل به تحريف بود، دعوى شيخ كاشف الغطاء و ديگران در اجماع اماميه بر عدم تحريف، درست نبود. در حالى كه معمولاً نمىتوان نظر شيخ كلينى را ناديده گرفت».(1)
ولى اين نكته را بايد تأكيد كنيم كه در الكافى، روايتى وجود ندارد كه آشكارا تحريف قرآن از آن برداشت شود؛ آنچه باعث اين توهّم شده، نقل چنين رواياتى در «نوادر» است. بنا بر اين، نه تنها او از اين تهمت، مبرّاست، بلكه مىتوان وى را عاملى
منحصر به فرد در نشر قرآن و شكلدهى به آن دانست.
1) . الاُصول المقارن، ص 111.
منابع و مآخذ
1 . الاُصول المقارن ، محمّد تقى الحكيم ، قم : مؤسسة آل البيت عليهمالسلام ، 1979 م .
2 . الإمام زيد ، محمّد ابو زهره ، قاهره : دار الفكر العربى ، 1425 ق .
3 . تفسير الصافى ، محمّد محسن بن شاه مرتضى (الفيض الكاشانى) ، تهران : مكتبة الصدر ، 1415 ق .
4 . الكافى ، محمّد بن يعقوب الكلينى ، تحقيق : على اكبر الغفارى ، تهران : دار الكتب الإسلامية ، 1363 ش .
5 . مستدرك الوسائل ، ميرزا حسين نورى ، تهران : دار الكتب الإسلامية ، 1382 ق .
6 . وسائل الشيعة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملى ، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهمالسلام ، قم : مؤسسة آل
البيت عليهمالسلام ، 1409 ق .
قرآن و علوم قرآنى در كتاب «الكافى»
رقيه صادقى نيرى
چكيده
كتاب الكافى ، تأليف ابو جعفر محمّد بن يعقوب كلينى رازى ، شامل سه بخش اصول ، فروع و روضه و مشتمل بر 16099 يا 16199 حديث است .
در اين كتاب گرانقدر ، قرآن و مباحث مربوط به آن ، جايگاه ويژهاى دارد . علاوه بر بابى كه در جلد چهارم اختصاصا به قرآن پرداخته ، مباحث علوم قرآنى و بويژه تفسيرى ، در جاى جاى اين كتاب ، به طور مبسوط ، طرح گرديدهاند . نگارنده در اين مقاله ، سعى كرده است كه اين مباحث را به نحوى دستهبندى كند و با ذكر نمونههايى ، به توضيح و تبيين
برخى مسائل بپردازد .
كليدواژهها : الكافى ، علوم قرآن ، كيفيت نزول ، مصحف على ، اوصيا ، نسخ ، تفسير لغوى .
مقدّمه
كتاب الكافى ، تأليف ابو جعفر محمّد بن يعقوب كلينى است . وى در كلين زاده شد و در رى ، علم آموخت . سپس به بغداد كوچيد و به سال 328 يا 329 ق ، در آن جا از دنيا رفت و در مقبره «باب الكوفه» ، مدفون شد .(1)
1) . رجال النجاشى ، ص 294 ؛ رجال الطوسى ، ص 495 - 496 ؛ الفهرست ، طوسى ، ص 161 - 162 ؛ معالم العلماء ، ص 88 .
اين كتاب ، شامل سه بخش اصول ، فروع و روضه بوده و مشتمل بر 16099 يا 16199 حديث است . روش كلينى در نقل احاديث ، آوردن اسانيد احاديث ، به طور كامل بوده است . هدف و انگيزه وى از تأليف كتاب - آن گونه كه در مقدّمه بدان اشاره كرده - ، تهيه و تدوين كتابى است كه جامع فنون دينى و آثار صحيح از صادقين عليهمالسلام و سنّتى باشد كه با آنها واجبات خداوند عز و جل و سنّت كريمه پيامبر صلىاللهعليهوآله پا برجا بماند .
در اين كتاب گرانقدر ، قرآن و مباحث مربوط به آن ، جايگاه ويژهاى دارد . علاوه بر بابى كه به قرآن اختصاص پيدا كرده ، مباحث مربوط به علوم قرآنى و بخصوص تفسيرى ، در اين كتاب به گونهاى مسبوط طرح گرديده است .
در اين مقاله ، سعى بر آن است كه مباحث ، به نحوى دستهبندى شوند و به ذكر مثالهايى بسنده گردد . در تدوين اين نوشتار ، از نسخه چهار جلدى الكافى ، ترجمه صادق حسنزاده (انتشارات صلوات ، بى جا ، پاييز 1382) استفاده شده و به منظور جلوگيرى از طولانى شدن كلام ، بررسى اسناد و حديث ، صورت نگرفته است . همچنين از بيان سندها خوددارى گرديده و در پاورقى ، به ذكر منبع حديث ، اشاره شده است .
قرآن و علوم قرآنى در «الكافى»
ابتدا بايد يادآور شد كه در تعريف علوم قرآنى آمده است :
اين علوم در نگاه قرآنپژوهان ، مجموعهاى از مسائلى را شامل مىشود كه درباره قرآن كريم بحث مىكند ، مانند : نزول قرآن ، كتابت آن ، ترتيب آيات در مصاحف ، ويژگىها و اهداف قرآن ، ناسخ و منسوخ قرآن و ... .(1)
عبد العظيم زرقانى ، در اثر سودمند خود ، مناهل العرفان ، علوم قرآن را بدين گونه تعريف كرده است :
علوم قرآنى ، مباحثى است متعلّق به قرآن كريم ، مانند نزول قرآن ، جمع و كتابت
1) . مباحث فى علوم القرآن ، ص 10 .
آن ، قرائت و تفسير آن ، اعجاز و ناسخ و منسوخ و ... .(1)
پس از تعريف علوم قرآنى ، به طرح اين مباحث در كتاب الكافى ، اشاره مىنماييم . در جلد چهارم اين كتاب ، بخشى مستقل ، به قرآن اختصاص داده شده است با عنوان : «كتاب فضل القرآن» ، كه خود شامل بابهاى زير است :
در بخش فضيلت قرآن ، قرآن به صورت حجّتى گويا در قيامت معرّفى شده كه با مردم ، محاجّه مىكند ؛(2)
شفاعتكنندهاى شفاعت شده و سعايت كنندهاى كه كلامش تصديق مىشود ، راهنما به سوى بهشت و بازدارنده از دوزخ ، جدا كننده حق از باطل ؛(3)
منارههاى هدايت و چراغهاى روش كننده شب تار در آن است ؛(4)
شفاى سينهها ؛(5)
هدايت از گمراهى و روشنگرى و بيان از ابهام ، وسيله عبور از لغزشها ، نورى در تاريكى ، پرتوى در پيشامدها ، نگاهبانى از نابودى و روشنگر فتنهها و رساننده از
دنيا به آخرت ؛(6)
در باب «فضل حامل القرآن» ، حاملان قرآن ، پس از پيامبران و فرستادگان در
بالاترين درجه هستى ؛(1)
همراه كاتبان گرامى و نيكورفتار ؛(2)
سزاوارترين افراد براى ترس از خدا و نماز و روزه ؛(3)
قرآن براى آنها و به نفع آنها محاجّه مىكند ؛(4)
كسى كه قرآن و ايمان به او داده شده ، چون ترنجى خوشبو و خوشمزه است ؛(5)
توانگرى بىنياز ؛(6)
و عارف اهل بهشت معرّفى شدهاند .(7)
در باب «من تعلّم القرآن بمشقّة» ، براى افرادى كه قرآن را با مشقّت فرا مىگيرند ، پاداشى دو چندان ، در نظر گرفته شده است .(8)و بر هر مؤمنى ، سزاوار دانسته شده كه پيش از مرگ ، قرآن را فرا گيرد يا در حال فراگيرى آن بميرد .(9)
در باب «مَن حفظ القرآن ثمّ نسيه» ، طىّ چند حديث ،(10)براى كسانى كه قرآن را حفظ كنند ، درجات و حسناتى در نظر گرفته شده است كه در صورت فراموش كردن آن ، از آن درجات و حسنات ، محروم خواهند گرديد .
در باب «فى قراءته» ، آيات قرآن ، به صورت گنجينههايى معرّفى شدهاند كه در
آنها گنجهايى است كه سزاوار است مؤمن به آنها بنگرد(1)و نيز پيمان خدا با بندگان است كه بايد به آنها وفا كنند و هر روز ، پنجاه آيه از قرآن را بخوانند .(2)
در باب «البيوت الّتى يُقرأ فيها القرآن» ، به مؤمنان سفارش شده كه خانههاى خود را با تلاوت قرآن ، نورانى كنند و قرآن را در خانهها بخوانند ، نه در قبرستانها و مساجد و معابد ؛(3)
اهل آسمانها ، خانههايى را كه در آنها قرآن تلاوت مىشود ، به يكديگر نشان مىدهند ؛(4)
قرائت قرآن ، موجب بركت فراوان و حضور فرشتگان و دورى از شياطين مىگردد ؛(5)
در باب «ثواب قراءة القرآن فى المصحف» ، قرائت قرآن از روى مصحف ، موجب بهرهمندى از بينايى و نيز موجب كاهش عذاب پدر و مادر مىگردد ؛ هر چند آن دو كافر باشند ؛(6)
در باب «ترتيل القرآن بالصوت الحسن» ، به خواندن قرآن به صورت روشن و آشكارا ،(1)همراه با حزن ،(2)با لحن عربى(3)و صوت زيبا ،(4)سفارش گرديده است .
در باب «فيمن يظهر الغشية عند قراءة القرآن» ، طىّ حديثى ، از بيهوش شدن در حال قرائت قرآن ، نهى شده و آن را عملى شيطانى معرفى كرده است .(5)
در باب «فى كم يقرأ القرآن و يختم» ، طىّ چند حديث ، به شمرده خواندن قرآن ، سفارش شده و از ختم آن به صورت شتابزده ، نهى شده است .(6)
در باب «أنّ القرآن يرفع كما اُنزل» ، روايت شده كه وقتى فردى غير عرب ، قرآن را عجمى بخواند ، فرشتگان آن را به صورت عربىِ صحيح ، بالا مىبرند .(7)
به نظر مىرسد اين مطلب ، زمانى است كه يادگيرى لحن و صوت عربى ، براى فرد غير ممكن باشد .
و سرانجام در باب «نوادرِ» اين بخش ، به عمل به قرآن همراه با قرائت آن سفارش شده(8)و به موضوعات مطرح شده در قرآن پرداخته است .(9)از جمله به اوّلين و آخرين
آيه نازل شده ، كيفيت نزول و زمان نزول قرآن كه در بخش بعد (بخش علوم قرآنى) ، بدانها خواهيم پرداخت ؛
خوددارى از تفأل به قرآن ؛(1)
كرامتِ نوشتن قرآن با چيزى غير از مركّب سياه ؛(2)
سفارش به خواندن قرآن در ماه رمضان ؛(3)
تفاوت قرآن و فرقان ؛(4)
اختلاف موجود در قرآن ناشى از روات آن ؛(5)
سفارش به قرائت قرآنى كه در جامعه مسلمانانْ موجود است ؛(6)
سفارش به قرائت برخى از آيات در مواقع خاص ؛(7)
و تعداد آيات قرآن .(8)
موضوعاتى است كه در باب نوادر آمدهاند و ما به برخى از آنها در بخش بعد اشاره مىكنيم .
علاوه بر بخش ياد شده ، مباحث علوم قرآنى زير در اصول الكافى آمده است :
1 . اوّلين و آخرين آيات
عن محمّد بن الحسن السّرى ، عن عمّه على بن السّرى ، عن أبى عبد اللّه عليهالسلام قال :
أوّل ما نزل على رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ» و آخره «إِذَا
جَآءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ» .(1)
درباره اوّلين آيه يا سوره نازل شده ، سه ديدگاه وجود دارد :
يك . گروهى مثل كلينى ، معتقدند كه اوّلين آيات ، سه يا پنج آيه از اوّل سوره «علق» بوده است كه همزمان با بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده ؛ هنگامى كه ملك فرود آمد و پيغمبر را با عنوان نبوّت ندا داد و به او گفت : بخوان ! گفت : چه بخوانم؟ سپس او را در پوشش خود گرفت و گفت : «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ * خَلَقَ الاْءِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ» .(2)اين ديدگاه ، ديدگاه اكثريت علماست .
دو . گروهى ، نخستين سوره نازل شده را «مدّثّر» مىدانند . از اُمّ سلمه نقل شده كه گفت :
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود : مدّتى را در مجاورت كوه حرا گذرانيدم . ناگهان جبرئيل را ديدم . لرزشى مرا گرفت . به خانه نزد خديجه آمدم . خواستم تا مرا بپوشاند . آن گاه آيات «يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنذِرْ ...» نازل شد .(3)
گروهى از اين حديث ، استفاده كردهاند كه اوّلين سوره نازل شده در ابتداى وحى بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين سوره است .(4)
سه . گروهى نيز اوّلين سوره نازل شده را سوره «فاتحه» مىدانند . زمخشرى مىگويد :
بيشتر بر اين عقيدهاند كه سوره فاتحه ، اوّلين سوره نازل شده قرآن است .(5)
واحدى نيشابورى در أسباب النزول آورده است :
گاه كه پيغمبر با خود خلوتى داشت ، ندايى از آسمان مىشنيد كه موجب هراس
وى مىشد و در آخرين بار ، فرشته ، او را ندا داد : يا محمّد! گفت : لبّيك . گفت : بگو «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ * الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ...» .(1)
معتقدان به اين مطلب ، نيز استناد كردهاند به اين كه اوّلين چيزى كه جبرئيل به پيامبر صلىاللهعليهوآله تعليم داده ، نماز و وضو بود كه لازمه آن ، مقرون بودن بعثت با نزول سوره حمد است ؛ چرا كه هرگز نماز در اسلام ، بدون فاتحة الكتاب نبوده است .(2)
البته مىتوان ميان اين سه نظر را بدين نحو جمع كرد كه نزول سه يا پنج آيه از اوّل سوره علق ، به طور قطع با آغاز بعثت مقارن بوده است . اين مسئله ، مورد اتّفاق نظر است . سپس چند آيه از ابتداى سوره مدّثّر نازل شده است ؛ ولى اوّلين سوره كاملى كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد ، سوره حمد است و چند آيه از سوره علق يا مدّثّر در آغاز ، عنوان سوره نداشته است و با نزول بقيه آيات سوره ، اين عنوان را يافته است . پس اشكالى ندارد كه بگوييم اوّلين سوره نازل شده ، حمد است و به نام فاتحة الكتاب خوانده مىشود و وجوب خواندن اين سوره در نماز ، اهمّيت آن را مىرساند . سپس اگر ترتيب نزول سورهها را از نظر ابتداى سورهها در نظر بگيريم ، اوّلين سوره ، علق و پنجمين سوره ، حمد است و اگر سوره كامل را ملاك بدانيم ، اوّلين سوره كامل ، سوره حمد است .(3)
امّا در ارتباط با آخرين آيه و سوره ، در برخى روايات ، آخرين سوره را سوره «نصر» دانستهاند ؛(4)ولى برخى روايات ، آخرين سوره را سوره «برائت» دانستهاند كه نخستين آيات آن ، سال نهم هجرت نازل شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله ، على عليهالسلام را فرستاد تا آن را در اجتماع مشركان بخواند .(5)
راه جمع اين روايات ، اين است كه بگوييم آخرين سوره كامل ، سوره نصر و آخرين سوره به اعتبار آيات نخستين آن ، سوره برائت است .(1)
2 . كيفيت نزول قرآن ، در زمان نزول آن
در كتاب الكافى به نزول دفعى قرآن در 21 يا 23 رمضان و نزول تدريجى آن ، در طول بيست سال اشاره شده است :
عن حفص بن غياث ، عن أبى عبد اللّه عليهالسلام قال : سألته عن قول اللّه عز و جل : «شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِى أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْءَانُ» إنّما اُنزل فى عشرين سنة بين أوّله و آخره؟ فقال أبو عبد اللّه عليهالسلام : نزل القرآن جملةً واحدةً فى شهر رمضان إلى بيت المعمور ثمّ نزل فى طول عشرين سنة .
ثمّ قال : قال النبى صلىاللهعليهوآله : نزلت صحف إبراهيم فى أوّل ليلةٍ من شهر رمضان و اُنزلت التوراة لستّ مضين من شهر رمضان و اُنزل الإنجيل لثلاث عشرة ليلة خلت من شهر رمضان و اُنزل الزبور لثمان عشر خلون من شهر رمضان و اُنزل القرآن فى ثلاث و عشرين من شهر رمضان .(2)
در اين حديث - چنان كه مىبينيم - ، نزول دفعى و نزول تدريجى قرآن ، هر دو اثبات شده و نزول دفعى آن را در بيست و سوم ماه رمضان ، دانسته است .
در حديث ديگرى ، كه در باره شهادت امام على
عليهالسلام بحث شده ، آمده است :
واللّه لقد قبض فى الليلة الّتى نزل فيها القرآن ؛(3)
به تحقيق آن حضرت ، در شبى به شهادت رسيد كه قرآن در آن ، نازل شد ؛ يعنى در شب 21 رمضان .
در پاسخ به اين سؤال كه چگونه قرآن در شب قدر ، نازل شده (آن طور كه قرآن
فرموده) ، در حالى كه مىدانيم قرآن در مدّت بيست سال ، تدريجا يعنى قطعه قطعه و در مناسبتهاى مختلف و پيشامدهاى گوناگون نازل شده است؟ ديدگاههاى مختلفى وجود دارد ، از جمله :
مرحوم طبرسى ، از ابن عبّاس نقل مىكند :
خداوند متعال ، قرآن را يك باره در شب قدر ، از لوح محفوظ به آسمان دنيا نازل كرد . سپس جبرئيل ، آن را قسمت به قسمت ، به صورت پنج يا ده آيه و كمتر يا بيشتر و حتّى به صورت يك آيه ، در مدّت حدود 23 سال از جانب خدا بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل گردانيد .(1)
نيز مشابه همين توجيه ، از طبرسى نقل شده كه او از مقاتل نقل مىكند كه گفت :
خداوند متعال ، قرآن را از لوح محفوظ بر فرشتگان كاتب و نويسنده ، در آسمان فرو مىفرستاد و در شب قدر هر سال ، همان مقدارى از قرآن را كه جبرئيل در طول سال به تدريج براى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىآورد ، يك باره نازل مىكرد . به عبارت ديگر ، در ماه رمضان هر سال ، آياتى يك باره نازل مىشد و همين آيات ، به تدريج و هماهنگ تعاقب و پيامد مقتضيات و حوادث ، بر پيامبر صلىاللهعليهوآله دوباره نازل مىگرديد .(2)
اين دو توجيه را محقّق گرانقدر ، دكتر حجّتى در كتاب تاريخ قرآن آورده و از جمله بهترين توجيهات بر شمرده است .(3)
آية اللّه معرفت ، اين ديدگاهها را به علّت نبودن دليل كافى بر اثبات آن ، رد مىكند(4)و آن ديدگاهى را مىپذيرد كه معتقد است آغاز نزول قرآن ، در شب قدر بوده است . بيشتر محقّقان نيز اين نظر را پذيرفتهاند .(5)
در توجيه ترجيح اين ديدگاه (آغاز نزول قرآن در شب قدر) ، آية اللّه معرفت ، وجود افعالى با زمانهاى گذشته و نيز آيات ناسخ و منسوخ ، عام و خاص ، مطلق و مقيّد و مجمل و مبيّن را دليل آورده است .
توجيهات ديگرى نيز وجود دارد كه به دليل خوددارى از طولانى شدن كلام ، از بيان آنها صرفنظر مىكنيم .
درباره توجيه كلينى در روايت ياد شده و اين كه قرآن در ماه رمضان ، به «بيت المعمور» نازل شده و سپس در مدّت 23 سال از آن جا به زمين نازل شده ، آية اللّه معرفت معتقد است كه چنين چيزى ممكن نيست ؛ چرا كه در اين صورت ، حكمت و مصلحت نزول قرآن از عرش به آسمان اوّل يا چهارم و قرار دادن آن در بيت المعمور مشخص نيست .(1)مگر اين كه مثل فيض كاشانى ، بيت المعمور را تأويل به قلب پيامبر صلىاللهعليهوآله بدانيم كه براى اين تفسير هم دليل وجود ندارد .(2)
3 . بخشهاى مختلف قرآن
عن سعد الإسكاف قال : قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : اُعطيت السور الطوال مكان التوراة و اُعطيت المئين مكان الإنجيل و اُعطيت المثانى مكان الزبور و فضّلت بالمفضّل ثمان و ستّون سورة و هو مهيمن على سائر الكتب .(3)
در رابطه با تعريف و تعيين محدوده اين قسمتها ، مطلبى نيامده و تنها به اين تقسيمبندى ، خلاصهوار اشاره شده است . بنا بر اين ، در اين باره بايد گفت :
مئين : نام سورههايى است كه با فاصله چند سوره ، به دنبال سبع طوال در قرآن آمده و هر يك از آنها شامل صد آيه يا كمى كمتر يا بيشتر است . هفت سوره قرآن ، داراى چنين شرايطى هستند كه عبارتاند از : بنى اسرائيل ، كهف ، مريم ، طه ، انبياء ، حج و مؤمنون .(1)
مثانى : هر چند عدّهاى ، سور مثانى را سورههايى مىدانند كه پس از مئين قرار گرفته ،(2)ولى مرحوم طبرسى معتقد است كه مثانى ، عبارت از سورههايى است كه پس از سبع طوال قرار دارد . وى سپس يادآور مىشود كه به نظر برخى علما ، مثانى ، عبارت است از تمام سور قرآن اعم از بلند و كوتاه و دليل آن ، آيه «كِتَابًا مُّتَشَابِهًا مَّثَانِىَ»(3)است . نيز وجه تسميه آن به مثانى ، اين است كه خداوند در قرآن ، امثال ، حدود ، فرايض و احكام را يكى پس از ديگرى قرار داده و آنها را به هم پيوسته و ضميمه كرده است .(4)
مفصّل : از ديدگاه طبرسى ، عبارت است از : تمام سورههايى كه داراى «حم» هستند و نيز تمام سورههاى كوتاه قرآن . علّت نامگذارى آن به مفصّل ، اين است كه به علّت كوتاهى سورهها ، جملههاى زيادى ميان آيات آنها ، فاصله و جدايى انداختهاند .(5)
4 . مصحف على عليهالسلام
به وجود اين مصحف گرانقدر ، در دو حديث زير ، اشاره شده است :
1 . عن أحمد بن محمّد بن أبى نصر قال : دفع إلىّ ابو الحسن عليهالسلام مصحفا و قال : لا
تنظر فيه ، ففتحته و قرأت فيه «لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا» فوجدتُ فيها اسم سبعين رجلاً من قريش بأسمائهم و أسماء آبائهم ، قال : فبعث إلىّ : ابعث إلىّ بالمصحف ؛(1)
احمد بن محمّد بن ابى نصر گفت : امام رضا عليهالسلام مصحفى را به من داد و فرمود : «در آن نگاه نكن» . من آن را گشودم و سوره «لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا» را [در آن مصحف] خواندم . پس در آن ، اسم هفتاد مرد از قريش و اسامى پدرانشان را يافتم . سپس گفت : حضرت به دنبالم فرستاد و فرمود : «مصحف را برايم بفرست» .
2 . عن سالم بن سلمه قال : قرأ رجل على أبى عبد اللّه عليهالسلام و أنا أستمع حروفا من القرآن ليس على ما يقرأها الناس ، فقال أبو عبد اللّه عليهالسلام : كفّ عن هذه القرائة ، اقرأ كما يقرأ الناس حتّى يقوم القائم ، فإذا قام القائم قرأ كتاب اللّه عز و جل على حدّه و أخرج المصحف الذى كتبه على عليهالسلام وقال : أخرجه علىٌّ إلى الناس حين فرغ منه و كتبه فقال لهم : هذا كتاب اللّه عز و جل كما أنزله [ اللّه ]على محمّد و قد جمعته من اللوحين ، فقالوا : هو ذا عندنا مصحف جامع فيه القرآن لا حاجة لنا فيه ، فقال : أما واللّه ما ترونه بعد يومكم هذا أبدا ، إنّما كان علىّ أن اُخبركم حين جمعته لتقرؤوه ؛(2)
از سالم بن سلمه نقل شده كه گفت : مردى نزد امام صادق عليهالسلام ، قرآنى را قرائت كرد و من حروفى از آن را شنيدم ، در حالى كه آن گونه نبود كه مردم مىخواندند . امام صادق عليهالسلام فرمود : «از اين قرائت ، دست بكش و همان گونه قرائت كن كه مردم قرائت مىكنند تا وقتى كه قائم عليهالسلام قيام كند . وقتى حضرت قائم عليهالسلام قيام كند ، كتاب خدا را مىخواند و خارج مىسازد مصحفى را كه على عليهالسلام نوشت و آن را به مردم نشان داد هنگامى كه از نوشتن آن فارغ شد . به آنها فرمود : اين كتاب خداست همان گونه كه بر محمّد نازل كرده و من آن را جمع كردهام . مردم گفتند : نزد ما مصحفى است كه در آن ، قرآن جمع است و ما نيازى به قرآن تو نداريم . سپس امام فرمود : به خدا قسم از امروز به بعد ، هرگز اين قرآن را نمىبينيد . تنها وظيفه من
اين بود كه به شما جمع آن را خبر بدهم تا آن را قرائت كنيد» .
درباره مصحف على عليهالسلام ابن نديم مىگويد : اوّلين مصحفى كه گردآورى شد ، مصحف على بود و اين مصحف ، نزد آل جعفر بود . سپس مىگويد : مصحفى را ديدم نزد ابى يعلى حمزه حسنى كه با خطّ على بود و چند صفحه از آن افتاده بود و فرزندان حسن بن على ، آن را به ميراث گرفته بودند .(1)
امّا اين كه در احاديث مذكور آمده بود كه در قرآن حضرت على عليهالسلام ، اسامى افرادى از قريش آمده يا با آن قرآنهاى معمولى تفاوت داشت ، به خاطر ويژگىهايى است كه اين مصحف داراست :
اوّل ، اين كه ترتيب دقيق آيات و سور طبق نزول آنها (قرار گرفتن سور مكّى پيش از مدنى) در اين مصحف ، رعايت شده بود و كاملاً مراحل و سير تاريخى نزول آيات در آن ، روشن بود . بدين وسيله ، تشريع احكام ، خصوصا مسئله ناسخ و منسوخ در قرآن فهميده مىشد .
دوم اين كه در اين مصحف ، قرائت آيات ، طبق قرائت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله - كه اصلىترين قرائت بود - ، ثبت شده بود و هرگز اختلاف قرائت ، در آن راهى نداشت . بدين ترتيب ، راه براى فهم محتوا و به دست آوردن تفسير صحيح آيه ، هموار بود و اين امر ، اهمّيت به سزايى داشت .
سوم اين كه اين مصحف ، شامل تأويل و تنزيل بود ؛ يعنى موارد نزول و مناسبتهايى را كه موجب نزول آيات و سورهها بود ، در حاشيه مصحف ، توضيح مىداد . چنان كه آن حضرت عليهالسلام مىفرمايد :
و لقد جئتهم بالكتاب مشتملاً على التنزيل و التأويل .(2)
5 . قرآن ، ختم كتب انبيا
عن أيّوب بن الحر قال : سمعت أبا عبد اللّه عليهالسلام يقول : إنّ اللّه عزّ ذكره ختم بنبيّكم النبيّين فلا نبىَّ بعده أبدا و ختم بكتابكم الكتب فلا كتاب بعده أبدا و أنزل فيه تبيان كلّ شىء و خلقكم و خلق السماوات والأرض و نبأ ما قبلكم و خبر ما بعدكم و أمر الجنّة و النار و ما أنتم صائرون إليه .(1)
6 . قرآن ، جامع هر آنچه مردم بدان نيازمندند
عن حمّاد ، عن أبى عبد اللّه عليهالسلام قال : سمعته يقول : ما من شىء إلاّ و فيه كتابٌ أو سنّة .(2)
7 . قرآن ، معيار اختلاف احاديث
در اين زمينه كه به هنگام اختلاف احاديث با يكديگر ، بايد به قرآن مراجعه كرد ، احاديث فراوانى در باب : «الأخذ بالسنّة و شواهد الكتاب» آمده است كه براى نمونه ، به يك مورد اشاره مىگردد :
عن أيّوب بن الحرّ قال : سمعت أبا عبد اللّه عليهالسلام يقول : كلّ شىء مردود إلى الكتاب و السنّة وكلُّ حديث لا يوافق كتاب اللّه فهو زخرف .(3)
8 . نَسخ قرآن
نسخ ، در اصطلاح علما و دانشمندان دينى ، عبارت است از برداشته شدن حكمى از احكام ثابت دينى ، در اثر سپرى شدن وقت و مدّت آن .(4)
بنا بر عقيده تمام عقلا و دانشمندان اسلامى و غير اسلامى ، نسخ در احكام ، محال
نيست ؛ بلكه ممكن است كه حكمى از احكام الهى در مرحله تشريع و قانونگذارى برداشته شود و تغيير كند . در كتاب الكافى به اين مسئله تأكيد شده است :
عن محمّد بن مسلم عن أبى عبد اللّه عليهالسلام قال : قلتُ له : ما بال أقوام يروون عن فلان و فلانٍ عن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و لا يتّهمون بالكذب فيجىء منكم خلافه؟ قال : إنّ الحديث ينسخ كما ينسخ القرآن .(1)
پس از پذيرش مسئله نسخ قرآن ، در جاى ديگرى از كتاب آمده است :
... فالمنسوخات من المتشابهات والمحكمات من الناسخات .(2)
9 . اوصيا ، عالمترين افراد نسبت به قرآن
در اين زمينه ، در جلد اول الكافى بابى با عنوان : «باب أنّه لم يجمع القرآن كلّه إلاّ الأئمة» اختصاص داده شده است . در اين باب ، احاديثى آمده كه دلالت مىكنند فقط ائمّه عليهمالسلام تمام قرآن را جمع كردهاند و ايشان هستند كه تمام دانش آن را دارايند . از جمله :
عن جابر ، عن أبى جعفر عليهالسلام أنّه قال : ما يستطيع أحد أن يدّعى أنّ عنده جميع القرآن كلّه ظاهره و باطنه غير الأوصياء .(3)
مقصود از اين حديث و احاديث مشابه ، وجود قرآنى غير از اين قرآن نزد اوصيا عليهمالسلام نيست و اين گونه احاديث - چنان كه برخى پنداشتهاند - به هيچ وجه ، بر تحريف دلالت نمىكند ؛ بلكه به خوبى روشن است كه مقصود از تمامى قرآن ، همان تمامى علم (علم به ظاهر و علم به باطن) است . پس علوم قرآنى به طور كلّى ، چه علوم ظاهرى و چه علوم باطنى (تفسير و تأويل قرآن) جملگى نزد اوصياى بهحق هستند . چنان كه حديث زير ، اين مطلب را به خوبى اثبات مىنمايد : در باب اختلاف حديث ، روايتى طولانى از زبان سُليم بن قيس هلالى نقل شده كه در بخشى از آن ، از
امام على عليهالسلام نقل شده كه فرمود :
... فما نزلت على رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آية من القرآن إلاّ أقرأنيها و أملاها علىّ فكتبتها بخطّى و علّمنى تأويلها و تفسيرها و ناسخها و منسوخها و محكمها و متشابهها و خاصّها و عامّها و دعا اللّه أن يعطينى فهمها و حفظها فما نسيت آية من كتاب اللّه ولا علما أملاه علىّ و كتبته منذ دعا اللّه لى بما دعا و ما ترك شيئا علّمه اللّه من حلالٍ ولا حرامٍ ولا أمرٍ و لا نهىٍ كان أو يكون و لا كتابٍ منزل على أحدٍ قبله من طاعةٍ أو معصيةٍ إلاّ علّمنيه و حفظته فلم أنس حرفا واحدا ... .(1)
به خوبى ملاحظه مىشود كه در اين حديث ، امام عليهالسلام مقصود از تمامى علم قرآن را با جزئيات توضيح دادهاند كه عبارتاند از : علم به ظاهر و باطن قرآن و اين مطلب ، هيچ ارتباطى با اعتقاد به تعريف قرآن ندارد .
10 . تفسير قرآن
در اين كتاب ارزشمند ، حدود نيمى از آيات قرآنْ تفسير شده و از روشهاى مختلف تفسيرى در آن ، بهره گرفته شده است . نكته مشترك اكثر اين روايات تفسيرى ، عبارت است از سؤالاتى كه توسط راويان از محضر ائمّه عليهمالسلام شده است . اين مطلب دلالت بر آن دارد كه ائمّه عليهمالسلام در تمامى زمانها ، مرجع و ملجأ پرسشهاى دينى افراد بودهاند .
يك . تفسير لغوى
در برخى از موارد تفسير ، تفسيرى لغوى است ؛ يعنى فقط معناى يك لفظ بيان شده است :
عن زراره ، عن أبى جعفر عليهالسلام قال : ... قلت : «إِنَّ إِبْرَ هِيمَ لَأَوَّ هٌ حَلِيمٌ» .(2)
قال : الأوّاه هو الدعّاء .(1)
امام باقر عليهالسلام اوّاه را در اين آيه ، به معناى بسيار دعا كننده ، دانسته است .
دو . بيان مصداق
در برخى از موارد تفسيرى ، مصداق آيات مشخّص گرديده است :
عن عبيد اللّه بن [الحسن بن الحسن بن] هارون قال : قال لى أبو عبد اللّه عليهالسلام : «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ كُلُّ أُولَٰئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئولاً» .(2)
سپس امام صادق عليهالسلام به بيان مصداق سؤال ، از هر مورد پرداخت و فرمود :
يسأل السمع عمّا سمع و البصر عمّا نظر إليه و الفؤاد عما عقد عليه .(3)
مثالى ديگر از بيان مصاديق :
عن زرارة بن أعين عن أبى عبد اللّه عليهالسلام قال : تسبيح فاطمة الزهراء عليهاالسلام من الذكر الكثير الذى قال اللّه عز و جل : «اذْكُرُواْ اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا»(4).(5)
سه . تفسير قرآن با قرآن
عبد اللّه بن سنان عن أبى عبد اللّه فى قوله : «لاَّ تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ»(6)قال : إحاطة الوهم ألا ترى إلى قوله : «قَدْ جَآءَكُم بَصَآئِرُ مِن رَّبِّكُمْ»(7)، ليس يعنى بصر العيون ، «فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِى»ليس يعنى من البصر بعينه «وَمَنْ عَمِىَ فَعَلَيْهَا» ليس يعنى عمى العيون إنّما عنى إحاطة الوهم كما يقال فلان بصير بالشعر ... اللّه أعظمُ من أن يرى بالعين .(8)
چهار . بيان سبب نزول
گاهى تفسير ، تنها بيان سبب نزول قرآن است :
عن أحمد بن عيسى قال : حدّثنى جعفر بن محمّد عن أبيه ، عن جدّه فى قوله عز و جل : «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنكِرُونَهَا»(1)قال : لمّا نزلت : «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ ءَامَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُمْ رَ كِعُونَ»(2)قال بعضهم لبعض : ما تقولون فى هذه الآية؟ فقال بعضهم : إن كفرنا بهذه الآية نكفر بسائرها وإن آمنّا فانّ هذا ذلٌ حين يسلّط علينا ابن أبى طالب ، فقالوا : قد علمنا انّ
محمّدا صادقٌ فيما يقول و لكنّا نتولاّه ولا نطيع عليا فيما أمرنا قال : فنزلت هذه الآية «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنكِرُونَهَا» يعرفون يعنى ولاية على بن أبى طالب «وَ أَكْثَرُهُمُ الْكَافِرُونَ»(3)بالولاية .(4)
پنج . تفسير تأويل آيات
در برخى از موارد ، تفسير تأويل آيات ، آمده است . هر چند در ارتباط با تأويل و تعريف آن ، نظريات مختلفى وجود دارد ، براى اختصار ، به تعريف آن از قول علاّمه طباطبايى مىپردازيم . وى مىگويد :
تأويل قرآن ، عبارت است از حقايق خارجى كه آيات قرآن در معارف شرايع و ساير بياناتش بدان مستند است .(5)
در جاى ديگر نيز مىگويد :
از آيات شريفه به دست مىآيد كه ماوراى اين قرآن - كه آن را مىخوانيم و معانىاش را مىفهميم - امر ديگرى است كه نسبت آن به قرآن ، نسبت روح به
جسد و ممثَّل با مثل است ، كه خداوند آن را كتاب حكيم ناميده كه تمام مضامين و معارف قرآن ، مستند به آن است .(1)
در بسيارى از موارد ، روايات تفسيرى الكافى ، تأويلى است ، مانند :
عن أبى بصير قال : سألت أبا عبد اللّه عليهالسلام عن قول اللّه عز و جل : «الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمْ يَلْبِسُواْ إِيمَانَهُم بِظُلْمٍ»(2)قال : بشكٍّ .(3)
در اين آيه ، ظلم به شك ، تأويل شده است .
امّا اين تأويلها همواره تأويلهاى درستى نبوده و در برخى موارد ، تطبيقهاى نادرستى است كه احتمالاً ساخته دست غُلات بوده و گاهى با نص و بيان آيات قرآن ، يا واقعيتهاى تاريخى ، مخالفت دارند . در اين باره ، لازم است براى رسيدن به نتيجه
مطلوب در ارتباط با اين روايات ، بحث سندى و متنى صورت گيرد تا سره از ناسره بازشناخته شوند . از اين دست روايات در كتاب الحجة فراوان است ، هر چند در جاهاى ديگرى نيز مىتوان از اين گونه روايات يافت . در اين جا به نمونههايى اشاره مىگردد :
عن أبى حمزه ، عن أبى جعفر عليهالسلام قال : نزل جبرئيل عليهالسلام بهذه الآية على محمّد صلىاللهعليهوآله هكذا : «فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُواْ (آل محمّد حقّهم) قَوْلاً غَيْرَ الَّذِى قِيلَ لَهُمْ فَأَنزَلْنَا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ (آل محمّد حقّهم) رِجْزًا مِّنَ السَّمَآءِ بِمَا كَانُواْ يَفْسُقُونَ(4)» .(5)
در صورتى كه با بررسى آيات پيش از آن مىفهميم كه اين آيه ، به بنى اسرائيل اختصاص داشته و هيچ ارتباطى با آل محمّد عليهمالسلام ندارد .
در روايتى عجيبتر آمده است :
على بن محمّد رفعه ، عن أبى عبد اللّه عليهالسلام فى قول اللّه عز و جل : «فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى النُّجُومِ * فَقَالَ إِنِّى سَقِيمٌ»(1)قال : حسب فرأى ما يحلُّ بالحسين عليهالسلام فقال : إنّى سقيم لما يحلُّ بالحسين عليهالسلام .(2)
پر واضح است كه اين آيه ، مربوط به زمانى است كه حضرت ابراهيم عليهالسلام به خاطر خوددارى از رفتن به صحرا به منظور شكستن بتها فرمود : من بيمار هستم و به صحرا نمىآيم و تأويل آن به امام حسين عليهالسلام ، تأويلى نادرست است .
در برخى از روايات تفسيرى ، با روايات اسرائيلى ، مخالفت شده است ، از جمله :
عن داوود الرقّى قال : سألت أبا عبد اللّه عليهالسلام عن قول اللّه عز و جل : «وَ كَانَ عَرْشُهُو عَلَى الْمَآءِ»(3)فقال : ما يقولون؟ قلت : يقولون : إنّ العرش على الماء و الربّ فوقه ، فقال : كذبوا ، من زعم هذا فقد صيّر اللّه محمولاً و وصفه بصفة المخلوق ولزمه أنّ الشىء الذى يحمله أقوى منه .(4)
سپس امام عليهالسلام به تفسير درست آيه ، پرداخته است .
با اين حال ، از برخى روايات ، رنگ و بوى اسرائيلى به مشام مىرسد ، مثل :
عن أبى بصير قال : سألت أبا عبد اللّه عليهالسلام عن قول اللّه عز و جل : «يَسئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى» .(5)قال : خلق أعظمُ من جبرئيل و ميكائيل و كان مع رسول اللّه و هو مع الأئمة وهو من الملكوت .(6)
منابع و مآخذ
1 . آلاء الرحمن فى تفسير القرآن ، محمّد جواد بلاغى ، قم : مكتبة الوجدانى .
2 . الاتقان فى علوم القرآن ، جلال الدين سيوطى ، قاهره .
3 . أسباب النزول ، على بن احمد الواحدى النيشابورى ، قاهره : مطبعة مصطفى البابى ، 1961 م .
4 . بحار الأنوار ، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) ، بيروت : مؤسسة الوفاء ، 1404ق .
5 . البرهان فى تفسير القرآن ، سيد هاشم بحرانى ، تهران : مؤسسة البعثة ، 1415ق .
6 . البرهان فى علوم القرآن ، بدر الدين زركشى ، بيروت : دار المعرفة ، 1415 ق .
7 . البيان ، السيّد ابو القاسم الخوئى ، ترجمه : محمّد صادق نجمى و هاشم هريسى ، قم : مجمع ذخائر اسلامى .
8 . تاريخ قرآن ، محمّد باقر حجّتى ، تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، 1366ش .
9 . تاريخ قرآن ، محمّد هادى معرفت ، تهران : سمت ، 1379ش .
10 . تفسير الصافى ، محمّدمحسن بن شاه مرتضى (الفيض الكاشانى) ، تهران : مكتبة الصدر ، 1416ق .
11 . رجال الطوسى ، محمّد بن حسن الطوسى (الشيخ الطوسى) ، تحقيق : السيّد محمّد صادق بحر العلوم ، نجف : مطبعة الحيدرية ، 1381ش .
12 . رجال النجاشى ، أحمد بن على النجاشى ، تحقيق : حسن المصطفوى .
13 . الفهرست ، ابن نديم ، مصر : مطبعة الاستقامة .
14 . الفهرست ، محمّد بن حسن الطوسى (الشيخ الطوسى) ، نجف : مطبعة الحيدرية .
15 . الكشّاف (تفسير) ، محمود بن عمر الزمخشرى ، بيروت : دار الكتاب العربى ، 1407 ق .
16 . مباحث فى علوم القرآن ، صبحى صالح ، قم : انتشارات رضى ، 1372ش .
17 . مجمع البيان فى تفسير القرآن ، ابو على فضل بن حسن طبرسى ، بيروت : دار المعرفة ، 1406 ق .
18 . مسند أحمد ، احمد بن محمّد الشيبانى (ابن حنبل) ، قاهره : مؤسسة قرطبه ، 1418 ق .
19 . معالم العلماء ، محمّد بن على السروى المازندرانى (ابن شهر آشوب) تهران : فردين ، 1353 ش .
20 . مناهل العرفان فى علوم القرآن ، عبد العظيم زرقانى ، بيروت : دار الكتاب العربى ، 1423 ق .
21 . الميزان فى تفسير القرآن ، السيّد محمّد حسين الطباطبائى ، بيروت : مؤسسة الأعلمى للمطبوعات ، 1393ق .
22 . نور الثقلين ، عبد على بن جمعة العروسى الهويزى ، قم : مؤسسه اسماعيليان ، 1415 ق .
طرح نظاممندى اُنس با قرآن در روايات «الكافى»
اصغر هادوى كاشانى(1)
چكيده
در اين نوشتار ، روايات پراكنده اصول الكافى در باره قرآن ، به شيوهاى نظاممند ، ارائه شده است . اين نظام مىتواند اُنس با قرآن و بهرهمندى از آن را در سه سطح بنيادى ، تخصّصى و عمومى ، آسان نموده ، بر اثربخشى آن بيفزايد . در دو سطح بنيادى و تخصّصى ، نياز به مهارتهايى از قبيل : آگاهى به تاريخ و علوم ادبى ، رجالى و تفسيرى است ، گرچه امامان معصوم عليهمالسلام ، از آموزشهاى متعارف و يادگيرى ، مستثنا بودهاند ؛ ولى ديگران براى ورود به اين دو حوزه ، نياز به آموختن مقدّماتى دارند ؛ امّا در سطح عمومى ، اين گونه نيست و براى بهره بردن از قرآن مىتوان با اندك داشتهاى ، در معرض اين نور الهى قرار گرفت . اين رويكرد ، مىتواند تأثير به سزايى در محيط (فرا سيستم) داشته باشد و قرآن را از مهجوريت ، خارج نمايد .
كليدواژهها : نظاممندى ، قرآن ، اُنس ، بنيادى ، تخصّصى ، عمومى .
مقدّمه
امروزه ، تفكّر نظاممند (/ سيستمى / كُلنگر) (Holistic thinking) توانسته است آثار و پيامدهاى گرانسنگى بر مجموعههاى اجرايى ، توليدى و حتّى انديشهاى بر جاى بگذارد . اين رويكرد ، موجب شده است كه هيچ موضوعى ، از نظر دور نمانَد و تمام چيزهايى كه به گونهاى داراى اثر هستند ، در نظر گرفته شوند . اين روش ، در صدد
1) . استاديار دانشگاه شاهد .
فهم كلّ ساز و كار (/ سيستم) و اجزاى آن ، روابط بين اجزاى كل و روابط بين كُل با محيط آن (فرا سيستم) است .(1)پريشانى و پراكندگى روايات را نيز مىتوان از همين منظر ، سامان بخشيد تا دستيابى به معارف گرانسنگ آنها آسانتر و بهرهگيرى از آنها افزونتر گردد .
در ميان بيش از شانزده هزار حديث در كتاب شريف الكافى ، بجز استنادات قرآنى روايات ، حدود دويست روايت وجود دارد كه ذيل چهل عنوان مىتوان آنها را دستهبندى نمود . اين روايات در هر هشت جلد كتاب پراكندهاند . به نظر مىرسد كه هدف اين مجموعه موضوعى حديث ، آشنايى و اُنس با قرآن است ؛ امّا پراكندگى آنها موجب عدم بهرهگيرى كافى از آنها شده است .
اين نوشتار ، در پى آن است كه ضمن بيان ضرورت اُنس با قرآن ، اين دويست روايت را با نظمى خاص ، عرضه كند ؛ زيرا علاوه بر ايجاد تسهيل در برخوردارى از قرآن ، موجب مىشود كه استفاده از قرآن ، در سطوح بنيادى ، تخصّصى و عمومى ، قابل دسترس باشد .
1 . تعريف اُنس با قرآن
واژه «اُنس» ، در لغت ، معنايى مقابل «وحشت» دارد و اُنس انسان به چيزى ، بدين معناست كه از آن ، هيچ وحشت و اضطرابى ندارد و همراه با آن به آرامش مىرسد .(2)امام على عليهالسلام فرموده است :
هر كس با قرآن اُنس بگيرد ، از جدايى دوستان ، وحشتى نخواهد داشت .(3)
ايشان ، در جاى ديگرى فرموده :
اگر به دنبال مونسى مىگرديد ، قرآن ، برايتان كافى است .(1)
همچنين ، امام سجّاد عليهالسلام مىفرمايد :
اگر هيچ موجودى بر روى زمين زنده نَماند و من تنها باشم ، مادام كه قرآن با من باشد ، وحشتى نخواهم داشت .(2)
2 . بايستههاى اُنس با قرآن ، از ديدگاه روايات «الكافى»
در كتاب الكافى ، رواياتى آمده است كه در سطوح مختلفِ ارتباط با قرآن ، مىتوان از آنها بهره گرفت . ويژگىهايى كه در اين روايات براى قرآن آمده است ، نشان مىدهد كه بايد هر كسى به فراخور توان خويش ، از آن بهره ببرد .
قرآن ، عرصه و جولانگاه اسلام است .(3)قرآن ، جانشين همه كتب آسمانى است .(4)اوامر و نواهى اسلام ، در آن آمده است .(5)قرآن ، كتاب هدايت است(6)و درمان بيمارىهاى روحى را از قرآن بايد خواست .(7)
در باره تأثيرگذارى عجيب قرآن ، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است :
إنّى لأعجب كيف لا اشيب اذا قرأت القرآن ؟!(8)
در شگفتم ، چگونه است كه تلاوت قرآن ، مرا جوان نگاه مىدارد ؟!
به يقين ، همه آنچه آمد ، درست و راست است ، به اقتضاى اين كه همه چيز ، در قرآن هست : «تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَىْءٍ» .(9)
شيخ كلينى هم روايات مربوط به قرآن و اعجاز آن را در الكافى آورده است .(1)آرى ! برآورده شدن همه حاجات را بايد از قرآن خواست ، همچنان كه در روايتى چنين آمده است :
قرآن را بگشاييد و آنچه حاجت داريد ، از خدا بخواهيد .(2)
اقتضاى اين ويژگىهاى منحصر به فرد قرآن ، آن است كه انسان ، رابطهاى ويژه با قرآن داشته باشد و از آن جا كه نظام خاصّى براى اُنس با قرآن ارائه نشده است ، اين باور ، نزد مسلمانان ، به صورت فرهنگ درآمده است كه : اين كتاب ، قُدسى است و ما را توان بهره بُردن از آن نيست . در نتيجه ، در عين احترام ويژه قائل شدن ، آن را به كنارى نهادهاند و غبار مهجوريت ، بر آن نشسته است ، غافل از اين كه بنابر حديثى از امام صادق عليهالسلام ، اين قرآنها در قيامت ، به درگاه خداوند متعال ، شكايت خواهند بُرد .(3)
براى رهايى قرآن از مهجوريت ، اُنس با قرآن ، بايد نظاممند صورت گيرد .
3 . نياز به نظاممندىِ روايات «الكافى»
قدسى بودن كلام الهى ، به جاى آن كه عامل محرّكى براى ارتباط با آن باشد ، گاهى نوعى بازدارندگى را به همراه داشته است و مسلمانان ، خود را فروتر از آن ديدهاند كه مجالستى با اين مأدبه الهى داشته باشند ، به گونهاى كه گويا اين مائده آسمانى ، فقط
براى گروهى خاص ، فرود آمده است . از اين روست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در كلامى كه به تحقّق آن يقين داشته ، به درگاه خداوند ، شكايت برده است كه : «يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِى اتَّخَذُواْ هَذَا الْقُرْءَانَ مَهْجُورًا» ،(4)و نه تنها از امّت زمان خويش ، بلكه از امّت اسلامى در همه زمانها ، گلهمند بوده است .
براى برونْرفت قرآن از اين مهجوريت ، بايد نظامى طولى براى اُنس يافتن با قرآن تعريف شود ، به گونهاى كه هر كس از پايينترين مرتبه تا بالاترين مرتبه ، بتواند با قرآن اُنس داشته باشد .
عدّهاى فقط قرآن را در هزار توى پستوى خانه خود نگهدارى مىكنند و گروهى ، آن قدر با قرآن خو گرفتهاند كه جايگاه خاصّى در زندگى آنان يافته و به گونهاى قرآن ، راهنماى آنان در كارهايشان است و بين اين دو گروه نيز عدّه بسيارى قرار مىگيرند .
در روايات ما بسيارى توانمندىهاى قرآن كريم ، اين گونه بيان شده است :
كتاب اللّه على أربعة ، العبارة ، والإشارة ، واللطائف ، والحقائق : العبارة للعوام ، الإشاره للخواص ، اللطائف للأولياء ، والحقائق للأنبياء .(1)
از قرآن ، نصيب عدّهاى عبارات و ظاهر آن است و عدّهاى ، ظاهر آن را اشاره به معناى خاصّى مىدانند . اولياى الهى نيز به لطايفى از آيات الهى پى مىبرند و انبيا ، با توجّه به بطون آيات الهى(2)و مراتب درك خود ، به حقايقى مىرسند كه ديگران را توان رسيدن به آنها نيست .
نظاممندى اُنس با قرآن ، علاوه بر اين كه مىتواند آن را از مهجور بودن خارج كند ، تعارض بين برخى روايات را نيز از بين خواهد برد . مرحوم كلينى ، در روايتى از امام صادق عليهالسلام آورده است :
إنّ الرجل الأعجمى من اُمّتى ليقرأ القرآن بعجميّته ، فترفعه الملائكة على عربيّته ؛
اگر شخص غيرعرب ، قرآن را به گويش عجمى (غير عربى) هم بخواند ، فرشتهاى مأمور مىشود تا به صورت [صحيح ]عربىاش ، آن را بالا ببرد .(3)
همچنين ، رواياتى وجود دارد كه به گوش سپردن به آيات الهى تشويق
مىنمايند .(1)از سوى ديگر ، روايات فراوانى تأييد شده كه در قرائت بدون تدبّر و انديشه قرآن ، خيرى نيست(2)و برخى روايات نيز ، فقط براى عمل به قرآن ، ارزش قائل شدهاند .(3)براى رفع اين تعارضها ، بايد به اين روايات ، نظمى داده شود تا علاوه بر اثربخشى هر مرحله ، بتواند مقدّمهاى براى مرحله بعد باشد و در نهايت ، اين مجموعه اثرگذار ، به هدف مشخّصى - كه همانا عمل بر اساس قرآن و رسيدن به قرب الهى است - دست يابد .
افزون بر آنچه گذشت ، اگر اين نظاممندى صورت گيرد ، در مسير تعالى ارتباط با قرآن ، كسانى كه توان آن را دارند تا به مرحله بالاترى بروند ، تلاش مىكنند كه آن مرتبه را به دست آورند ؛ چرا كه در حديث آمده است :
من اعتدل يوماه فهو مغبون ؛(4)
كسى كه دو روزش مانند هم باشند [و پيشرفتى نداشته باشد] ، ضرر كرده است .
كسى كه مىتواند «اشارات قرآنى» را دريابد ، پايش را از فهم «عبارات» آن فراتر مىنهد ، و آن كه به درك «لطائف» آن نائل آيد ، در اشاراتْ نمىمانَد .
كسى كه توصيف لذّت تدبّر در قرآن را شنيده است ، قفل از قلب خود مىگشايد و از قرائت ، به تدبّر مىرسد ؛ چرا كه : «أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَآ» .(5)
اگر همه كسانى كه با قرآن اُنس پيدا كردهاند ، فرايند (Process) مطلوب را طى كنند و تلاش كنند كه به مرتبه بالاتر برسند ، مىتوان انتظار داشت كه خروجىِ (Out Put) اين رابطه با قرآن ، اثر بسيار مطلوبى بر روى جامعه و محيط (فرا سيستم) بگذارد و جامعه اسلامى ، به جامعهاى قرآنى تبديل شود . هر مرحلهاى از ساز و كار ، اثربخشى خود را دارد و در عين حال ، با نگاهى كلنگر ، همه اجزا ، اثرى فراتر بر جامعه
خواهند داشت .
بنا بر آنچه گفته شد ، با توجّه به اين كه الكافى ، كتابى دستِ اوّل (متقدّم) و نزديك به عصر نزول قرآن است ، شايسته است كه روايات اين كتاب درباره قرآن كريم ، به صورتى نظاممند عرضه شوند تا احاديث مربوط اُنس با قرآن ، به صورت طولى و مرحله به مرحله ، مشخّص شده ، تعريف گردد .
3 . نظام پيشنهادى
اين نظام ، داراى سه زيرْنظام است : نظام بنيادى ، نظام تخصّصى و نظام عمومى ، كه نظام عمومى ، خودْ داراى مراتبى است و اين سه نظام ، مانعة الجمع نيستند ؛ امّا كسانى كه مىتوانند در بحثهاى بنيادى قرآنْ كاوش كنند ، زيبنده نيست كه به جزئى از نظام عمومى اكتفا نمايند ، و يا كسانى كه در حوزه بحثهاى تخصّصى قرآنْ كارآيى دارند ، بايد در اين حوزه ، تلاشى در خور و پسنديده داشته باشند .
الف . سطح بنيادى
زيربناى بسيار از شُبهات در مسائل قرآنى ، مربوط به نزول قرآن و وحيانى بودن آيات آن ، جمعآورى و كتابت آن ، مصون بودن آن از تحريف ، و اعجاز قرآن است . مستشرقانى مانند گُلْدزيهر و نولدكه در باره اين مباحث ، كتابهايى نوشتهاند و هنوز هم بازار آن ، گرمىِ خاصّ خود را دارد .(1)
شيخ كلينى ، در اين زمينه ، رواياتى را نقل كرده است . در روايتى ، به نقل از حفص بن غياث ، آورده است كه با توجّه به آيه «شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِى أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْءَانُ» ،(2)از امام صادق عليهالسلام در باره چگونگى نزول قرآن در طول بيست سال سؤال مىكند . امام عليهالسلام مىفرمايد :
نزل القرآن جملة واحدة فى شهر رمضان إلى البيت المعمور ، ثمّ نزل فى طول عشرين سنه .(3)
در روايت ديگرى به نقل از حمران ، از امام صادق عليهالسلام در باره همين آيه مىپرسد ، امام عليهالسلام ، در پاسخ مىفرمايد :
نعم : ليلة القدر و هى فى كلّ سنة فى شهر رمضان فى العشر الأواخر . فلم ينزّل القرآن إلاّ فى ليلة القدر . قال اللّه« عز و جلفِيهَا يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ» .(1)
و در ردّ كسانى كه مىخواستند به قبيله خود ، قداست ببخشند و بگويند كه قرآن با چند گويش ، نازل شده است ، دو روايت نقل كرده است :
از امام باقر عليهالسلام روايت كرده كه فرمود :
إنّ القرآن واحد ، نزل من عند واحد ، ولكنّ الاختلاف يجىء من قبل الرواة ؛(2)
قرآن ، واحد است و از نزد خداى واحد ، نازل شده است و اختلاف ، از جانب راويان است .
نيز از فضيل بن يسار نقل كرده كه از امام صادق عليهالسلام ، در باره اين كه مردم مىگويند : قرآن ، بر هفت حرف ، نازل شده ، پرسيده است . امام پاسخ داده است : دشمنان خدا ، دروغ مىگويند . قرآن ، فقط بر يك حرف از جانب خداى واحد ، نازل شده است .(3)
در باره جمع قرآن نيز ، از امام باقر عليهالسلام روايت كرده كه فرمود :
ما ادّعى أحد من الناس أنّه جمع القرآن كلّه كما اُنزل إلاّ كذّاب و ما جمعه ، و حفظ كما نزله اللّه تعالى . إلاّ على بن ابى طالب عليهالسلام والأئمّة من بعده عليهمالسلام .(4)
اين چند روايت از بين حدود دويست روايتى كه شيخ كلينى در باره قرآن آورده ، برگزيده شده است . شايان ذكر است كه اعتقادات قرآنى ، بر بنيادهايى استوار است و در طول تاريخ اسلام ، همواره محلّ بحث و گفتگوى انديشمندان مسلمان بوده است(5)و هنوز هم محافل علمى و قرآنپژوهان را به خود مشغول كرده است .
براى عدّهاى ، اُنس با قرآن ، به اين معناست كه به شبهات موجود ، پاسخ گويند تا قرآن ، همچنان جاودان بماند .
ب . سطح تخصّصى
بعضى از بحثهاى قرآن ، تخصّصى است و گروهى خاص ، توان پرداختن به آن را دارند ، به چند دليل :
يك . قرآن ، داراى ظاهر و باطن است . امام صادق عليهالسلام فرموده است :
إنّ للقرآن ظهرا و بطنا .
دو : طبق روايتى كه كلينى از امام صادق عليهالسلام آورده ، زبان قرآن ، زبان اشاره است :
نزل القرآن بإيّاك أعنى واسمعى يا جاره !(1)
سه : قرآن ، علاوه بر اشارات ، داراى لطايف و حقايقى است .
چهار : طبق روايتى كه كلينى نقل كرده ، آيات قرآن ، به چند شكل ، تقسيم شده است و تفكيك اين قسمتها به عهده امامان ، و در غياب آنها ، بر عهده اهل خبره است . اصبغ بن نُباته مىگويد : شنيدم كه امير مؤمنان عليهالسلام فرمود :
نزل القرآن اثلاثا : ثلث فينا و فى عدوّنا ، و ثلث سنن و أمثال ، و ثلث فرائض و أحكام .(2)
تشخيص اين كه كدام يك آيات در باره فرائض است و كدام يك در باره مستحبّات ، بر عهده عدّهاى خاصّ است . اگر معصوم عليهالسلام باشد ، خود بيان مىكند و در غياب او ، فقيهان و عالمان دينى ، مىتوانند واجبات و مستحبّات را با توجّه به مجموعه قرآن و سنّت ، تشخيص دهند .
شيخ كلينى ، در روايت مشابه ديگرى ، همين مضمون را نقل كرده كه در آن ، به جاى «ثلث» ، «ربع» آمده است .(3)
نيز در روايت ديگرى از امام صادق عليهالسلام آورده كه فرمود :
إنّ القرآن نزل أربعة أرباع ، ربع حلال ، و ربع حرام ، و ربع سنن و أحكام ، و ربع خبر ما كان قبلكم و نبأ ما يكون بعدكم و فصل بينكم .(1)
در اين روايت ، به جامعيت قرآن نيز اشاره شده است .
پنج : با توجّه به اين كه بعضى آيات قرآن ، نيازمند تفسير هستند ،(2)اين تفسير بر عهده امامان و عالمان دينى است . بنا بر اين ، كارى تخصّصى است .
كلينى ، در اين زمينه ، روايات متعدّدى را نقل كرده است . در روايتى به نقل از سلمة بن محرز آمده كه : از امام باقر عليهالسلام شنيدم كه فرمود :
إنّ من علم ما أوتينا تفسير القرآن و أحكامه .(3)
و در روايت ديگرى از امام صادق عليهالسلام ، چنين آورده است :
قال الذى عنده علم من الكتاب انا أتيك من قبل أن يرتد اليك طرفك . قال ففرّج أبو عبد اللّه عليهالسلام بين أصابعه فوضعها فى صدره ، ثمّ قال : و عندنا و اللّه علم الكتاب كلّه .(4)
و در روايت طولانى ديگرى ، از امام على عليهالسلام نقل مىكند كه فرمود :
فاطلبوا ذلك من عند أهله خاصّة نور يستضاء بهم و أئمّة يقتدى بهم و هم عيش العلم و موت الجهل هم الذين يخبركم حكمهم عن علمهم و صمتهم عن منطقهم .(5)
اين روايات ، وقتى در كنار هم گذاشته شوند ، دريچهاى از مباحث تخصّصى گشوده مىشود كه فقط عدّهاى توان پرداختن به آن را دارند و در فرآيند اُنس با قرآن ، جايگاه ويژهاى دارند . اگر از بعضى آيات قرآن ، رمزگشايى نشود و لايههاى آن بر
اهل قرآن ، عرضه نشود ، آن لذّت معنوى را نخواهند برد و اين ، همان نكتهاى است كه اشاره شد كه در يك نظام ، در عين حال كه هر جزء ، اثربخشى خود را دارد ، در نگاه كلنگر هم مىتواند كمكى به حلقههاى بعد باشد . براى مثال ، وقتى آيه «فَلْيَنظُرِ الاْءِنسَانُ إِلَى طَعَامِهِ»(1)از محدوده غذا و طعام عادى خارج شده و بر علم تطبيق مىشود ، آن كه با قرآن ارتباط دارد ، در علمى كه مىآموزد و عالمى كه نزد او ياد مىگيرد ، تجديدنظر مىكند و آيه ، مىتواند گرهگشاى بسيارى از مشكلات او باشد كه اگر طعام را فقط بر غذا تطبيق مىكرد ، اين گونه نمىشد .
ج . سطح عمومى
دو سطح پيشين ، يعنى سطوح بنيادى و تخصّصى ، نياز به مهارتهايى از قبيل : آگاهى به تاريخ و علوم ادبى ، رجالى و تفسيرى داشتند ، گرچه امامان معصوم ، از آموزشهاى متعارف و يادگيرى مستثنا بودهاند ؛ ولى ديگران براى ورود به اين دو حوزه ، نياز به آموختن مقدّماتى دارند ؛ امّا در سطح عمومى ، اين گونه نيست و براى بهره بردن از قرآن ، مىتوان با اندكْ داشتهاى ، در معرض اين نور الهى قرار گرفت . از لحاظ رتبه ، كسانى كه مراحل اين سطح را طى كنند و به بالاترين مرحله برسند ، كمتر از دو سطح قبلى نيستند و حتّى آنان نيز به گونهاى مىتوانند از قرآن ، بهره ببرند . فرق دو سطح قبلى با اين سطح ، در نياز به دانش خاص است .
نظاممندى اُنس با قرآن در اين سطح - بر اساس آنچه در الكافى آمده است - به اين صورتها پيشنهاد مىشود :
1 . نگهدارى قرآن در خانه
از زمانهاى قديم ، تبرّك جستن به اشياى خاص و نگهدارى آنها در خانه ، بين مردم مرسوم بوده است . علّت توجّه به نگهدارى قرآن در منازل ، شايد اين باشد كه
1) . سوره عبس ، آيه 24 .
مردم ، از خرافاتْ دست بردارند و به جاى آنها به كلام الهى تبرّك جويند .
كلينى ، در الكافى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمود :
انّه ليعجبنى أن يكون فى البيت مصحف يطرّد اللّه عز و جل به الشياطين ؛(1)
در شگفتم از اين كه قرآنى در خانهاى است و شياطين ، به واسطه وجود آن ، از آن خانه دفع مىشوند .
پايينترين مرتبه اُنس با قرآن ، همين نگهدارى آن است كه چون امام عليهالسلام فرموده ، مصلحت آن است كه اين كار ، انجام شود . البته روايات متعارض اين روايت هم وجود دارند كه مجرّدِ نگهدارى و عدم تلاوت قرآن ، مذموم دانسته شده است و كلينى نيز نقل كرده است ؛(2)ولى پاسخ آنها ، اين است كه شايد در موارد خاص كه شخص ، توان خواندن ندارد ، اين كار را انجام دهد . احتمال هم دارد كه اين كار ، براى آن بوده است كه نسخههاى متعدّد قرآن ، حفظ شوند ، كه بعيد است ، چون اگر روايت مربوط به دوره حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و روايتِ نبوى بود ، امكان داشت ؛ امّا در زمان امام صادق عليهالسلام ، اين احتمال ، بسيار ضعيف است .
2 . نگاه كردن به قرآن
مرحوم كلينى ، از امام صادق نقل كرده است كه فرمود :
إنّ النظر فى المصحف عبادة .(3)
البته اين روايت ، قسمتى از روايتى است كه امام عليهالسلام در آن تأكيد كردهاند كه براى قرائت قرآن ، خوب است از روى آن خوانده شود ؛ يعنى همراه با نگريستن به آن باشد ؛ ولى اين عبارت ، عام است و مىتوان فهميد كه خواندن قرآن ، ثوابى دارد و از روى قرآن خواندن ، ثواب بيشترى دارد ؛ چرا كه امام عليهالسلام فرموده است :
النظر فى المصحف فهو أفضل .
يعنى نگاه كردن ، فضيلتى جداگانه دارد . لذا مرتبه بالاتر از نگهدارى قرآن ، نگاه كردن به آن است ، براى اين كه كسانى كه سواد خواندن قرآن را ندارند ، لااقل به آن نگاه كنند .
3 . گوش فرا دادن به قرآن
امام باقر عليهالسلام در ضمن خطبهاى فرموده است :
إنّ كتاب اللّه أصدق الحديث و أحسن القصص و قال اللّه« عز و جلوَإِذَا قُرِئَ الْقُرْءَانُ فَاسْتَمِعُواْ لَهُ وَأَنصِتُواْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»(1).(2)
و در روايت ديگرى ، از امام سجّاد عليهالسلام و امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه فرمودهاند :
من استمع حرفا من كتاب اللّه عز و جل من غير قرائة . كتب اللّه له حسنة و محا عنه سيّئة و رفع له درجة .(3)
اگر كسى حرفى از كتاب خدا را فقط گوش كند و تلاوت هم نكند ، خداوند ، برايش حسنهاى مىنويسد و گناهى را از او مىزُدايد و درجه او را بالا مىبرد .
طبق اين روايات ، قبل از مرتبه قرائت ، گوش سپردن به قرآن است . اگر كسى به هر دليل از قرائت قرآن ، ناتوان است ، مىتواند به آن گوش فرا دهد . در روايتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله ، اين ترتيب ديده مىشود كه استماع ، قبل از قرائت است :
من استمع إلى آية من كتاب اللّه تعالى ، كتب له حسنة مضاعفة ، و من تلاها كانت له نورا يوم القيامة .(4)
با توجّه به اين كه روايات مربوط به گوش فرا دادن به قرآن ، از كتاب الكافى نقل
شده است و در آنها ، بشارت به پاداش بزرگى داده شده ، پذيرفتن آنها مشكل نيست ، بويژه اين كه روايات ، مؤيّد هم دارند.
4 . يادگيرى قرآن
گرچه به نگهدارى قرآن در خانه و نگاه كردن به آن و شنيدن آن ، توصيه شده است ، امّا براى يادگيرى آن ، بويژه يادگيرى با وجود سختى(1)نيز رواياتى آمده است . بنا بر اين ، اگر كسى مىتواند قرآن را ياد بگيرد ، براى رسيدن به مرحله بعد - كه قرائت است - ، بايد اين مقدّمه را انجام دهد . لذا در روايتى از امام باقر عليهالسلام آمده است كه به يكى از ياران خويش فرموده است :
يا سعد ! تعلّموا القرآن .(2)
و در روايت ديگرى ، امام صادق عليهالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه فرمود :
قرآن را فرا گيريد و به ازاى سختىهايى كه تحمّل مىكنيد ، در قيامت ، قرآن بر شما متمثّل مىشود و به ازاى هر آيهاى كه مىخوانيد ، درجهاى بالا مىرويد و همين طور ، اين پاداش براى والدينى است كه فرزندان خويش را براى يادگيرى قرآن ، تشويق مىكنند .(3)
و در روايت ديگرى ، از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه فرمود :
ينبغى للمؤمن أنْ لا يموت حتّى يتعلّم القرآن أو يكون فى تعليمه ؛(4)
شايسته است انسان ، قبل از مرگ ، قرآن را ياد بگيرد يا در حال ياد دادن باشد .
5 . قرائت قرآن
بيشترين رواياتى كه كلينى در الكافى آورده ، در باره تلاوت قرآن است كه بيشتر
اين روايات ، در جلد دوم و تعدادى هم در جلد سوم و هشتم الكافى آمده است . اين روايات ، حدود يكْ سومِ تمام رواياتى است كه كلينى در باره قرآن آورده است . گويا علّتش اين است كه قرآن ، تجلّى كلام خداوند(1)است ، چنانچه در روايات هم آمده است كه هر كسى قصد سخن گفتن با خدا را دارد ، بايد به تلاوت قرآن ، بپردازد(2)و از سوى ديگر ، تلاوت قرآن ، نوعى تجديد عهد با خداوند است . همچنان كه كلينى ، از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه فرمود :
القرآن عهد اللّه الى خلقه ينبغى للمرء المسلم أن ينظر فى عهده و إن يقرأ منه فى كلّ يوم خمسين آية ؛(3)
تلاوت قرآن ، نه تنها براى خودِ تلاوت كننده ، بركت دارد ، بلكه تمام اهل خانه ، از بركات اين تلاوت ، بهره مىبرند .
كلينى ، از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه فرمود :
نوّروا بيوتكم بتلاوة القرآن و لا تتخذوها قبورا ، كما فعلت اليهود والنصارى . صلّوا فى الكنائس و البيع و عطّلوا بيوتهم .(4)
همچنين از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه فرمود :
فإنّ البيت إذا كثر فيه تلاوة القرآن ، كثر خيره و اتّسع أهله و إضاء لأهل السماء ، كما تضىء نجوم السماء لأهل الدنيا .(5)
طبق اين روايت ، خانهاى كه در آن تلاوت قرآن انجام مىگيرد ، براى اهل آسمان ، روشنىبخش است ، همان گونه كه ستارهها براى اهل دنيا ، نورافشانى مىكنند . در باره فروعات قرائت ، مانند قرائت با صوت (قرائت با حزن و اندوه) ، قرائت با لحن ،
ختم قرآن و كيفيت هر كدام نيز روايات متعدّدى در الكافى نقل شده است كه در نقل آنها ضرورتى نيست و مراد آنها ، اين است كه قرائت ، مرتبهاى از اُنس با قرآن است .
6 . حفظ قرآن
بعد از قرائت قرآن ، مرتبه حفظ قرآن است . حدود ده روايت در الكافى نقل شده است كه ضمن توجّه دادن به حفظ قرآن ، بر فراموش نكردن آن ، تأكيد شده است .
در روايتى از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود :
إنّ الآية من القرآن و السورة لتجىء يوم القيامة حتّى تصعد ألف درجة فى الجنّة ، فتقول : لو حفظتنى ، لبلغت بك ههنا .(1)
7 . تدبّر
شكّى نيست كه يكى از بهترين مراتب ارتباط با قرآن ، درك عميق ، فهم تفسير و دريافت معانى آن است . اگر جامعه به سمت فهم و درك مطالب و معانى قرآن كريم حركت كند و تلاش شود تا به همان اندازهاى كه به حفظ قرآن پرداخته مىگردد ، به دريافت پيام آن نيز تسلّط يابند ، شاهد رشد و توسعه فرهنگ قرآن در جامعه خواهيم بود .
گرچه مراتب قبل از اين هم اثربخشى خاصّ خود را دارند ، ولى با تدبّر ، بهرۀ افزونترى به او و جامعه خواهد رسيد و بدون درك مفاهيم ، بهره كمتر . از اين روست كه از امام على عليهالسلام نقل شده كه فرمود :
ألا لا خير فى قرائة ليس فيها تدبّر .(2)
ايشان ، در روايت ديگرى فرموده است :
قرآن را به سرعت ، قرائت نكنيد و در پى آن نباشيد كه سوره را به آخر برسانيد .
قلوبتان بايد به خشوع درآيند .(1)
همچنين ايشان فرموده است :
در قرآن ، انديشه كنيد كه همچون بهار است .(2)
مرحوم كلينى ، در جلد دوم الكافى ، در بابى با عنوان «ترتيل قرآن» آورده است كه يكى از معانى ترتيل ، اين است كه بايد همراه با تأمّل ، قرائت شود . وى در آن جا از امام على عليهالسلام نقل كرده كه فرمود :
ولا يكن همّ أحدكم آخر السورة .(3)
كه اين ، نشانگر اهمّيت تدبّر و درك مفاهيم آيات قرآن است .
8 . عمل به قرآن
كسى كه با قرآن اُنس گرفته ، اگر به آنچه در آن نگريسته و بدان گوش فرا داده و آن را قرائت كرده و در خزانه ذهن خود حفظ نموده است ، عمل نكند ، كشتى آرزوى او به ساحل رستگارى نخواهد رسيد تا جرقّه عمل به آيات نورانى قرآن زده شود ، نور الأنوار و نور مبين ، به وجود نخواهد آمد . قرآن ، استوارترين راههاى هدايت را به انسان ، نشان داده است :
«إِنَّ هَذَا الْقُرْءَانَ يَهْدِى لِلَّتِى هِىَ أَقْوَمُ» .(4)
و كوهها را به حركت در مىآورد و مردگان را جان مىبخشد :
«سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبَالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتَى» .(5)
آنچه آدميان براى هدايت بخواهند ، در اين كتاب ، يافت مىشود ؛ چرا كه «تِبْيانًا
لِّكُلِّ شَىْءٍ» .(1)
علاّمه طباطبايى مىنويسد :
قرآن كريم ، كتاب هدايت است و جز اين ، كارى ندارد . لذا ظاهرا مراد از «كلّ شىء» ، همه آن چيزهايى است كه برگشت آن به هدايت است . از معارف حقيقيه مربوط به مبدأ و معاد و اخلاق فاضله و شرايع الهى گرفته تا قصص و مواعظى كه مردم در هدايت و راه يافتنشان ، به آن محتاجاند و قرآن ، تبيان همه اينهاست .(2)
كلينى ، در اصول الكافى ، رواياتى را نقل كرده است كه ضرورت عمل به قرآن را به خوبى نشان مىدهند . وى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمود :
إعلموا إنّ القرآن هدى النهار و نور اللّيل المظلم على ما كان من جهد وفاقه .(3)
همچنين ، در باره جامعيت قرآن و اين كه برآورنده نياز انسان است ، روايات متعدّدى را نقل كرده است . در روايتى از امام باقر عليهالسلام آورده است :
همانا خداوند - تبارك و تعالى - ، قرآن را بيانگر هر چيزى قرار داده است ، حتّى به خدا سوگند چيزى را كه بندگان به آن احتياج داشته باشند ، رها نكرده است تا آن جا كه كسى نمىتواند بگويد : «اى كاش خداوند ، آن را در قرآن ، بيان مىكرده!» و نكرده باشد .(4)
و در روايت ديگرى ، امام صادق عليهالسلام ، از پدرانش ، از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله ، كلام مفصّلى نقل مىكند كه بخشى از آن ، چنين است :
هر گاه آشوبها چون شب تار ، شما را گرفت ، به قرآن رو آوريد و بدان چنگ زنيد ... . هر كسى را كه قرآن را پيشواى خود كرد ، به بهشت رهنمون مىشود و هر كه از آن پيش افتد و آن را پشتِ سر خود قرار دهد ، به دوزخ مىكشانَد و كتابى است كه در آن ، تفصيل و بيان و جداكننده حق و باطل است و شوخى و سَرسَرى
نيست . براى آن ، ظاهرى و باطنى است . پس ظاهرش ، حكم و دستور است و باطنش ، دانش . ظاهرش ، جلوه دارد و باطنش ، ژرف است . ستارگانى دارد و ستارگانش هم ستارگانى دارند . شگفتىهايش ، به شماره در نمىآيند و عجايبش ، كهنه نمىگردند . در آن است چراغهاى هدايت ، و جايگاه نور و حكمت ، و راهنماى معرفت است براى آن كسى كه صفات را بشناسد .(1)
بعد از آن كه قرآن ، با ويژگىهاى هدايت و جامعيت ، معرّفى شده است ، روايات مربوط به عمل به قرآن ، جايگاه ويژهاى در اين نظاممندى پيدا مىكنند . در روايت معتبرى ، از امام باقر عليهالسلام نقل شده است كه در ضمن خطبه نماز جمعه فرمود :
انتفعوا بموعظة اللّه وألزموا كتابه فإنّه أبلغ الموعظة ؛(2)
از پندهاى خداوند ، بهره بگيريد و عمل به كتابش را بر خويش ، واجب شماريد كه شيواترينِ پندهاست .
در روايت ديگرى ، از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه فرمود :
اوّلين كسى كه در قيامت ، بر خداوند وارد مىشود ، من هستم در آن روز ، از امّت خويش سؤال خواهم كرد كه : با كتاب خدا ، چه كرديد؟(3)
آرى ! آنان كه قرآن را راهنماى خويش قرار دادهاند ، از اين آزمون ، سربلند بيرون خواهند آمد .
اگر فرد و به تبع آن جامعه ، به قرآن عمل كند ، اين كتاب ، از مهجوريت خارج مىشود و فرهنگ قرآنى بر جامعه ، حاكم مىشود . علّت غايى فرو فرستادن قرآن نيز همين عمل به قرآن بوده است . در همان سالهاى آغازين نزول وحى ، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود :
إعملوا بالقرآن اُحلّوا حلاله و حرّموا حرامه ، و اقتدوا به ، و لا تكفروا بشىء منه ؛(1)به قرآن ، عمل كنيد . حلالش را حلال شماريد و از حرامش ، اجتناب كنيد و به آن اقتدا نماييد و به هيچ چيز آن ، كفر نورزيد .
امام على عليهالسلام نيز فرموده است :
اى كسانى كه عالِم به قرآن هستيد ، به آن عمل كنيد ؛ چون عالم ، كسى است كه به آنچه مىداند ، عمل مىكند و عمل او ، مطابق علم اوست . به زودى ، مردمى خواهند آمد كه علمشان ، از گلوهاى آنها تجاوز نمىكند .(2)
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله هشدار داده است كه :
يأتى على النّاس زمان القرآن فى وادٍ و هم فى وادٍ غيره ؛(3)
زمانى فرا مىرسد كه مردم و قرآن ، در دو وادى مختلف ، قرار مىگيرند (به آنچه قرآن مىگويد ، عمل نمىكنند) .
در پايان ، ذكر چند نكته لازم است :
1 . روايات الكافى ، با نگاهى كلنگر و به گونهاى نظاممند ، در سه سطح بنيادى ، تخصّصى و عمومى ، ارائه شده است تا هر كس بتواند با قرآن اُنس داشته باشد . از آن جا كه اين تقسيمبندىها با دقّتهاى عقلى و رياضىگونه ارائه نشده ، ممكن است به آسيب همپوشانى مبتلا باشند و افرادى بتوانند در دو سطح بنيادى و تخصّصى ، با قرآن رابطه داشته باشند يا مانند معصومان و راسخان در علم ، در همه سطوح با قرآن ارتباط دارند و به علوم آن ، آگاه و به آيات آن ، عامل باشند :
هم الذين يخبركم حكمهم عن علمهم و صمتهم عن منطقهم .(4)
2 . علاوه بر آنچه گذشت ، روايات ديگرى نيز هستند كه در اين نظاممندى قرار
نگرفتهاند ؛ ولى با ملاكهايى كه داده شد ، مىتوان آنها را نيز در اين دستهبندىها قرار داد .
3 . كسانى هستند كه ناخوانده و نانوشته ، عامل به آيات و احكام الهى هستند و قلبشان به نور قرآن ، روشن است . با توجّه به رابطه دوسويه بين علم و عمل ، اين افراد به واسطه عمل به قرآن ، عالم به آن هم خواهند شد . در روايت است كه :
ليس العلم بكثرة التعلّم و إنّما هو نور يقذفه اللّه تعالى فى قلب من يريد اللّه أن يهديه .(1)
اين نوشتار را با گزيدهاى از دعاى امام سجّاد عليهالسلام در ختم قرآن ، به پايان مىبريم :
خداوندا ! بر محمّد و خاندانش رحمت فرست و ما را از كسانى قرار ده كه به ريسمان عهد و پيمان قرآن ، چنگ مىزنند و از امور متشابه ، به پناهگاه محكمش پناه مىبرند و در سايه پَر و بالش مىآسايند و به روشنىِ صبحش ، راه مىيابند و به
اِشراق روشنگرىاش ، راه مىجويند و از چراغش ، بر مىفروزند و از غير آن ، هدايت نمىطلبند .(2)
منابع و مآخذ
1 . الإتقان فى علوم القرآن ، عبد الرحمن بن ابى بكر السيوطى الشافعى ، بيروت : دار الكتب العلمية ، 1421 ق .
2 . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار عليهمالسلام ، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) ، بيروت : مؤسسة الوفاء ، 1403 ق .
3 . تاج العروس من جواهر القاموس ، السيد محمّد بن محمّد الحسينى الزّبيدى (م 1205 ق) ، تحقيق : على شيرى ، بيروت : دار الفكر ، 1414 ق .
4 . تاريخ القرآن ، ابى عبد اللّه الزنجانى ، تحقيق : محمد عبد الرحيم ، دمشق : دار الحكمه للطباعة والنشر ، 1410 ق .
5 . التبيان فى تفسير القرآن ، محمّد بن الحسن الطوسى (الشيخ الطوسى) ، نجف : مكتبة الأمين ، 1381 ق .
6 . تجزيه و تحليل و طراحى سيستم ، على رضائيان ، تهران : سمت ، 1380 ش .
7 . التمهيد فى علوم القرآن ، محمد هادى معرفت ، قم : مؤسسة النشر الإسلامى ، 1411 ق .
8 . جامع الأخبار أو معارج اليقين فى اُصول الدين ، محمّد بن محمّد الشعيرى السبزوارى ، تحقيق : مؤسسة آل البيت عليهمالسلام ، قم : مؤسسة آل البيت عليهمالسلام ، 1414 ق .
9 . الخصال ، محمّد بن على ابن بابويه القمّى (الشيخ الصدوق) ، قم : مؤسسة النشر الإسلامى ، 1414 ق .
10 . شرح اُصول الكافى ، ملا صالح مازندرانى ، تهران : مكتبة الاسلامية ، 1342 ش .
11 . الصحيفة السجّادية ، المنسوب إلى الإمام على بن الحسين عليهالسلام ، تصحيح : على أنصاريان ، دمشق : المستشارية الثقافية للجمهورية الإسلامية الإيرانية ، 1405 ق .
12 . غرر الحكم ودرر الكلم ، عبد الواحد الآمدى التميمى ، تحقيق : مير جلال الدين محدّث اُرمَوى ، تهران : دانشگاه تهران ، 1360 ش .
13 . قرآنپژوهىِ خاورشناسان (دو فصلنامه تخصّصى قرآن) ، مدير مسئول : محمّد علىرضايى اصفهانى .
14 . الكافى ، محمّد بن يعقوب الكلينى ، تحقيق : على أكبر الغفّارى ، بيروت : دار صعب ودار التعارف ، 1401 ق .
15 . الكامل فى التاريخ ، على بن محمّد الشيبانى الموصلى (ابن الأثير) ، تحقيق : على شيرى ، بيروت : دار إحياء التراث العربى ، 1408 ق .
16 . كنز العمّال فى سنن الأقوال والأنفعال ، على المتّقى بن حسام الدين الهندى ، تصحيح : صفوة السقّا ، بيروت : مكتبة التراث الإسلامى ، 1397 ق .
17 . المستدرك على الصحيحين ، محمّد بن عبد اللّه الحاكم النيسابورى ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، بيروت : دار الكتب العلمية ، 1411 ق .
18 . معجم مقاييس اللغة ، أحمد بن فارس (م 395 ق) ، مصر : شركة مكتبة مصطفى البابى وأولاده .
19 . منية المريد ، زين الدين على العاملى (الشهيد الثانى) ، قم : مكتب الإعلام الإسلامى ، 1415 ق .
20 . ميزان الحكمة ، محمّد المحمّدى الرَّيشهرى ، قم : دار الحديث ، 1416 ق .
21 . الميزان فى تفسير القرآن ، السيّد محمّد حسين الطباطبائى ، تهران : دار الكتب الاسلاميه ، 1372 ش .
جايگاهشناسى سنّت نبوى در «الكافى»
سيد منذرحكيم
تدوين: سيّد محمّدحسن حكيم
چكيده
با توجّه به اهمّيت سنّت نبوى و وجود برخى شبهات در باره اهتمام شيعه نسبت به سنّت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله ، در بخش اوّل اين مقاله ، ابتدا از نظر تحليلى ، جايگاه سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله در منابع شيعه ، مورد بررسى قرار گرفته است و سپس ، با توجّه به آنچه به صورت مستند در منابع شيعه و اهل سنّت آمده ، جايگاه آن نزد اهل بيت عليهمالسلام و راويان شيعه ، مورد بررسى قرار مىگيرد .
در بخش دوم اين مقاله نيز اهمّيت بررسى ميدانى در باره «ميزان كاربرد سنّت نبوى» در جوامع روايى شيعه ، تبيين مىشود و نتايج يك بررسى ميدانى در خصوص ميزان كاربرد سنّت نبوى در روايات الكافى ، به طور خلاصه ، تبيين مىگردد .
درآمد
از مباحث مهم و در خور توجّه در مباحث حديثى ، جايگاهشناسى روايات نبوى يا به تعبير دقيقتر ، سنّت نبوى نزد شيعيان و استفاده از آن در آثار حديثى شيعه است ؛ چرا كه در پرتو اين مباحث ، اهمّيت روايات نبوى در ميان شيعيان و جايگاه والا و ارزشمند آن ، بيش از پيش روشن مىشود و احيانا اگر برخى تصوّرات غلط و سطحى نسبت به مبانى شيعه و سيره علماى آن در اين خصوص وجود داشته باشد ، برطرف مىگردد .
بخش اوّل : بررسى تحليلى جايگاه سنّت نبوى در منابع حديثى شيعه
جايگاه سنّت نبوى در فقه شيعه
آنچه مسلّم است ، اين كه احاديث نبوى ، پس از قرآن كريم ، دومين منبع شيعه براى استنباط احكام اسلامى است كه با عنوان «سنّت» ، در كتب اصولى مورد بحث قرار گرفته است ، چنان كه استاد سيّد محمّدتقى حكيم ، در كتاب الاُصول العامّة للفقه المقارن ، در تعريف سنّت نزد علماى علم اصول مىگويد :
و قد اختلفوا فى مدلولها من حيث السّعة و الضيق مع إتّفاقهم على صدقها على ما صدر عن النبىّ صلىاللهعليهوآله من قول أو فعل أو تقرير ؛(1)
هر چند در مدلول سنّت از نظر دايره شمول آن ، [ميان علماى اصول] اختلاف وجود دارد ؛ امّا همگان بر صدق اين معنا بر سنّت ، اتّفاق نظر دارند كه بر آنچه از پيامبر صلىاللهعليهوآله صادر شده : سخن ، فعل و تقرير ايشان ، اطلاق مىشود .
همچنين استاد شهيد مرتضى مطّهرى ، در كتاب كلّيات علوم اسلامى ، در باره سنّت مىنويسد :
سنّت ، يعنى گفتار يا كردار يا تأييد معصوم . بديهى است كه اگر در سخنان رسول اكرم ، يك حكمى بيان شده باشد و يا محقَّق شود كه ديگران ، برخى وظايف دينى را در حضور ايشان انجام مىدادهاند كه مورد تأييد و امضاى علمىِ ايشان قرار گرفته است ، يعنى ايشان با سكوت خود بر آن صحّه گذاشتهاند ، كافى است كه يك فقيه (در استنباط حكم) بدان استناد كند .(2)
البته در اين خصوص ، ميان شيعه و اهل سنّت ، تفاوتى نيست ، چنان كه غزّالى در كتاب المستصفى ، در تعريف سنّت مىگويد :
و فى البحث عن السنّة يتبيّن حكم الأقوال و الأفعال من الرسول ، و طرق ثبوتها من تواتر و آحاد ، و طرق روايتها من مسند و مرسل ، و صفات رواتها من عدالة و تكذيب ، إلى تمام كتاب الأخبار ؛(1)
در بحث از سنّت [در مباحث اصولى] ، حكم سخنان و افعال پيامبر صلىاللهعليهوآله ، و راههاى اثبات آن - كه شامل : تواتر يا واحد بودن خبر ، طُرُق روايت آن : مسند يا مرسل بودن ، و ويژگىهاى راويان از جهت عدالت و كذب و ... ، مورد بررسى قرار مىگيرد .
امّا در اين ميان ، تنها يك اختلاف ميان شيعيان و اهل سنّت در اين خصوص وجود دارد كه آن هم مربوط به چگونگى دريافت سنّت نبوى و به عبارت ديگر ، راههاى اثبات سنّت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است كه برخى محقّقان ، آن را مورد دقّت و توجّه قرار دادهاند . در اين خصوص ، آمده است :
اختلاف اصلى دو مكتب فقهى سنّى و شيعى ، در كيفيت تلقّى سنّت نبوى و منابع فقه است . اهل سنّت ، حديث نبوى را از طريق صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله اخذ نمودهاند ، در حالى كه شيعه ، اين حديث[ها] را از طريق خاندان وى به دست آورده است .(2)
در واقع ، مهمترين راه شيعيان براى رسيدن به سنّت نبوى ، كلام خاندان وحى است ، به دليل آن كه استفاده از اين راه بر اساس روايات متواتر و صحيح منقول از پيامبر اكرم ، مورد تأكيد قرار گرفته است . تواتر و صحّت اين گونه روايات ، به وسيله
علماى شيعه و اهل سنّت ، تأييد شده است و هيچ شك و شبههاى در درستى آنها وجود ندارد ، هر چند برخى اهل سنّت ، در عمل ، به آنها كماعتنايى و حتّى بىاعتنايى نمودهاند . بحثهاى تفصيلى اين مسئله ، در كتب كلامى و تاريخى شيعه آمده است .(3)
به اجمال ، مىتوان گفت : «حديث ثقلين» كه به وسيله محدّثان شيعه و سنّى از
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده و ايشان ، بر اساس آن ، مسلمانان را پس از خود به پيروى از قرآن و خاندان خويش فرا خوانده است ، يكى از مهمترين استدلالهاى شيعه براى اثبات حقّانيت مسير علمى آنهاست(1)كه پايبندى شيعيان به اين حديث ، خود ، دلالت التزامى بر شدّت اهتمام شيعه نسبت به روايات نبوى دارد و جايگاه مهم و رفيع حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله و حقيقتِ پيروى از فرمودههاى ايشان را در ميان شيعه ، آشكار نموده ، عدم پايبندى حقيقى ديگران را برملا مىسازد .
به بيان ديگر ، شيعه معتقد است كه اهل بيت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، راويان صادق سنّت نبوى و عمل كنندگان واقعى به آن هستند و بر اساس فرموده پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در حديث ثقلين ، تمام سنّت نبوى را بايد از ايشان دريافت نمود و به همين دليل ، آنها آگاهترين افراد نسبت به قرآن كريم نيز هستند ؛ چرا كه سنّت پيامبر مكرّم اسلام ، در حقيقت ، تبيين كننده قرآن كريم است . لذاست كه شيعه اهل بيت عليهمالسلام ، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را بهترين ، مطمئنترين و نزديكترين راه براى دريافت حقايق اصيل اسلامى مىدانند .
بررسى روايى جايگاه سنّت نبوى و رفع يك شبهه
در برخى موارد ، كمتوجّهى يا بىتوجّهى و حتّى در برخى موارد ، غرضورزىهاى جاهلانه نسبت به اين حقيقت ، منجر به اظهار نظرهاى نادرستى نسبت به شيعيان و حتّى اهل بيت گرامى پيامبر اكرم شده است تا حدّى كه ذهبى ، در كتاب خود ، سير أعلام النبلاء ، در پىِ شمارش كسانى كه امام باقر عليهالسلام از ايشان حديث نبوى نقل كرده ، نوشته است :
و ليس هو بالمكثر ، هو فى الرواية كأبيه و ابنه جعفر ، ثلاثتهم لا يبلغ حديث كلّ
1) . پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرموده است : «إنّى قد تركت فيكم الثّقلين ، ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدى ، و أحدهما أكبر من الآخر : كتاب اللّه حبل ممدود من السماء إلى الأرض و عترتى ، أهل بيتى . ألا و إنّهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض» بحار الأنوار ، ج 23 ، ص 106 ، ح 7 و ج 23 ، ص 104 باب 7 ؛ كنز العمّال ، ح 870 - 873 ، 898 ، 942 - 947 ، 951 - 953 ، 958 ، 1650 ، 1657 و 1667 .
واحد منهم جزء ضخما ، و لكن لهم مسائل و فتاوى ؛(1)
وى (امام باقر عليهالسلام ) ، چندان نقلِ حديث ننموده است ، مانند پدرش [امام سجّاد عليهالسلام ] و فرزندش جعفر [صادق عليهالسلام ] ، به طورى كه اگر احاديث هر يك از ايشان جمعآورى گردد ، يك مجلّد حجيم هم نخواهد شد ؛ امّا از ايشان ، مسئله و فتوا [بسيار] نقل شده است .
حقيقت امر ، اين است كه باطل بودن اين ادّعا ، كاملاً آشكار است ؛ چرا كه رواياتى كه شيعيان از اهل بيت عليهمالسلام نقل كرده و به آن ملتزماند ، خلاف آن را ثابت مىنمايد . از سوى ديگر ، اين مطلب توسّط برخى اهل سنّت نيز نقل و تأييد شده است .
آنچه از نظر تاريخى ثابت شده و در خور تأمّل است ، اين كه نه تنها از سوى امامان شيعه و پيروانشان در هيچ دوره از تاريخ اسلام ، حركتى بر خلاف سنّت نبوى شكل نگرفته است ؛ بلكه اهل بيت پيامبر اكرم ، از عناصر اصلى مقابله با اين گونه جريانات منحرف بودهاند و در مقاطع گوناگون تاريخى با دفاع سرسختانه از سنّت نبوى ، ايفاى نقش نمودهاند و در احياى آن و جلوگيرى از كنار گذاشته شدن و از ميان رفتن ميراث پيامبر اكرم ، تلاش كردهاند .
اين نكته ، در جريان معروفى كه ميان خليفه سوم عثمان و امير مؤمنان على بن ابى طالب عليهالسلام در ايّام حج اتّفاق افتاده ، كاملاً مشهود است .
اين روايت كه در بيشتر منابع مهمّ روايى اهل سنّت آمده و نقل كننده آن مروان بن حكم ، شاهد ماجرا بوده است ، حامل نكته بسيار مهمّى است كه مدّعاى ما را به روشنى تأييد مىنمايد . در اين روايت ، آمده است :
حدّثنا عبد اللّه ، حدّثنى أبى ثنا محمّد بن جعفر ثنا شعبة ، عن الحكم ، عن على بن الحسين عليهالسلام ، عن مروان بن الحكم ، أنّه قال : شهدت عليا و عثمان - رضى اللّه عنهما - بين مكّة و المدينة و عثمان ينهى عن المتعة و ان يجمع بينهما فلمّا رأى
1) . سير أعلام النبلاء ، ج 4 ، ص 401 .
ذلك على - رضى اللّه عنه - أهل بهما فقال : لبّيك بعمرة و حجّ معاً . فقال عثمان
تذكّر اين نكته لازم است كه روايات ديگرى با اين مضمون ، از طُرُق متعدّدى در كتب معتبر اهل سنّت ، مانند صحاح و مسانيد ، نقل شده است .(2)
آنچه كاملاً مؤيّد اهمّيت والاى سنّت نبى مكرّم اسلام صلىاللهعليهوآله در ميان اهل بيت خود و پيروان ايشان است ، تعبير رسا و دقيق امير مؤمنان على عليهالسلام است كه در پاسخ خليفه سوم مىفرمايد : «سنّت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله را براى خوشامد هيچ كس ، فرو نخواهم گذارد» .
اين حقيقت ، در عملكرد اهل بيت پيامبر اكرم عليهمالسلام ، يعنى امير مؤمنان ، فاطمه زهرا ، امام حسن و امام حسين عليهمالسلام ، و همچنين ياران و دوستداران اين بزرگواران ، همچون سلمان و ابوذر ، در جريان منع نقل حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله توسّط خلفا ، به روشنى در تاريخ ثبت شده و غير قابل انكار است .
از سوى ديگر ، جايگاه والاى سنّت نبوى ، همواره مورد تذكّر و توجّه جدّى اهل بيت عليهمالسلام بوده است و ايشان ، همواره به پيروانشان در باره اهمّيت آن ، تذكّر مىدادهاند ، چنان كه در روايتى ، امام باقر عليهالسلام در پاسخ سؤالى ، به زُراره ، رعايت سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله را حتّى در مسائل مستحب و غير واجبى چون قنوت نماز - كه بيشتر فقها ،
1) . مسند ابن حنبل ، ج 1 ، ص 136 ؛ صحيح البخارى ، ج 2 ، ص 151 ؛ سنن النسائى ، ج 5 ، ص 148 ؛ سنن الدارمى ، ج 2 ، ص 69 - 70 ؛ مسند أبى يعلى ، ج 1 ، ص 453 - 454 ، ح 609 ؛ السيرة النبوية ، ج 4 ، ص 253 ، كنز العمّال ، ج 5 ، ص 166 ، ح 12483 .
2) . براى نمونه ، ر . ك : صحيح البخارى ، ج 2 ، ص 153 : «حدّثنا قتيبة بن سعيد ، حدّثنا حجّاج بن محمّد الأعور ، عن شعبة عن عمرو بن مرّة ، عن سعيد بن المسيّب ... فقال : على ما تريد إلى أن تنهى عن أمر فعله النبى صلىاللهعليهوآله ...» ؛ صحيح مسلم ، ج 4 ، ص 46 : «حدّثنا محمّد بن المثنّى و ابن بشّار قال ابن المثنّى حدّثنا محمّد بن جعفر ، حدّثنا شعبة عن قتادة ، قال : قال عبد اللّه بن شقيق ... قال : على لقد علمت إنّا قد تمتّعنا مع رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فقال : أجل ولكنّا كنّا خائفين» .
حكم به استحباب آن دادهاند - ،(1)بهجد گوشزد مىنمايد . در اين روايت ، از زُراره چنين نقل شده :
قلت لأبى جعفر عليهالسلام : رجل نسى القنوت فذكّره و هو فى بعض الطريق . فقال : يستقبل القبلة ثم ليقله . ثمّ قال : إنّى لأكره للرّجل أن يرغب عن سنّة رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أو يدعها .(2)
امام عليهالسلام در آخر اين روايت ، چنين يادآور مىشود :
من از هيچ كس نمىپسندم كه از سنّت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله روىگردان شود و يا آن را فرو گذارد .
در تعبير ديگرى ، اهل بيت عليهمالسلام ، اين پايبندى به سنّت نبوى را يك امتياز و برترى نسبت به ديگران برشمرده شدهاند ، چنان كه امام باقر عليهالسلام در پاسخ به سؤالى به زُراره ، بدان اشاره كرده است :
على بن ابراهيم ، عن أبيه ، عن ابن أبى عمير ، و محمّد بن عيس ، عن يونس ، جميعا عن عمر بن أذينة ، عن زُرارة قال : سألت أبا جعفر عليهالسلام عن فريضة الجد . فقال : ما أعلم أحدا من النّاس قال فيها إلاّ بالرأى إلاّ على عليهالسلام فإنّه قال فيها بقول رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ؛(3)
... هيچ كس را نمىشناسم كه در اين مسئله ، گرفتار نظر خودش نشده باشد ، جز على عليهالسلام كه در اين باره به كلام پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله پايبند بود .
و از اينها بالاتر ، شاهد شدّت محبّت اهل بيت عليهمالسلام نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله هستيم كه در حقيقت ، عمل به دستور صريح خداوند متعال در قرآن كريم است .(4)اين نكته ، از
1) . الحدائق الناضرة ، ج 8 ، ص 353 : «المشهور بين الأصحاب استحباب القنوت» .
2) . الكافى ، ج 3 ، ص 340 ، ح 10 .
3) . همان ، ج 6 ، ص 380 ، ح 2 .
4) . سوره احزاب ، آيه 6 : «النَّبِىُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ أَزْوَ جُهُو أُمَّهَاتُهُمْ وَأُوْلُواْ الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِى كِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهَاجِرِينَ إِلاَّ أَن تَفْعَلُواْ إِلَى أَوْلِيَآئِكُم مَّعْرُوفًا كَانَ ذٰلِكَ فِى الْكِتَابِ مَسْطُورًا» .
مهمترين زمينههاى شكلگيرى اين گونه پاسدارىهاى اهل بيت عليهمالسلام از حريم سنّت نبوى است ، چنان كه در روايتى به نقل از عبيد بن زُراره ، در احوال امام صادق عليهالسلام اين گونه آمده است :
أبو على الأشعرى ، عن محمّد بن عبد الجبّار ، و محمّد بن يحيى ، عن أحمد بن محمّد ، جميعا عن ابن فضّال ، عن ثعلبة بن ميمون ، عن عبيد بن زرارة ، قال : سمعت أبا عبد اللّه عليهالسلام يقول و ذكر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فقال : اللّهمّ إنّك تعلم أنّه أحبّ إلينا من الآباء و الأُمّهات و الماء البارد ؛(1)
... شنيدم كه امام صادق عليهالسلام هنگام ياد كردن از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد : خداوندا! تو مىدانى كه او نزد ما از پدران و مادرانمان و حتّى آب گوارا [كه عامل بقاى حيات است] ، محبوبتر است .
در روايات اهل بيت عليهمالسلام به اين نيز اكتفا نشده و با تعبيرات بسيار صريح ، اين بزرگواران ، پايبندى خود را نسبت به سنّت نبوى ، بيان كردهاند و گاه اين حقيقت ، با تندى گوشزد شده است ، چنان كه امام صادق عليهالسلام در پاسخ پرسشگرى ، بدينگونه برخورد كرده است . در اين روايت ، به نقل از قتيبه آمده است :
... على ، عن محمّد بن عيسى ، عن يونس ، عن قتيبة ، قال : سأل رجل أبا عبد اللّه عليهالسلام عن مسألة . فأجابه فيها . فقال الرجل : أرأيت إن كان كذا و كذا ما يكون القول فيها ؟ فقال له : مه! ما أجبتك فيه من شىء فهو عن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله لسنا من : «أرأيت» فى شىء ؛(2)
... ساكت باش! آنچه در پاسخ به تو گفتم ، [همه] از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله بود . ما [اهل
بيت] از كسانى نيستيم كه نظر خود را در مسائل ، داخل مىكنند .
در روايت ديگرى از امام كاظم عليهالسلام چنين آمده است :
على بن ابراهيم ، عن أبيه ، و عدّة من أصحابنا ، عن أحمد بن محمّد بن خالد ،
جميعا عن محمّد بن خالد ، عن خلف بن حمّاد ، و رواه أحمد أيضا عن محمّد بن أسلم ، عن خلف بن حمّاد الكوفى ، عن موسى بن جعفر عليهالسلام قال : و اللّه إنّى ما أخبرك إلاّ عن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عن جبرئيل عليهالسلام عن اللّه عز و جل ؛(1)
... به خداوند سوگند ، هر خبرى كه به شما مىدهم ، از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله از جبرئيل عليهالسلام از خداوند عز و جل است .
با توجّه به روايات صريحى كه از اهل بيت عليهمالسلام صادر شده و در ميان پيروان آن بزرگواران معروف و رايج است ،(2)اشكالات امثال ذهبى ، نه تنها به امامانِ شيعه وارد نيست ؛ بلكه علماى شيعه نيز از اين گونه برداشتهاى غلط ، مصون هستند .
بالاتر از اين مطلب كه اهل بيت عليهمالسلام ، حافظان و عاملان حقيقى سنّت نبوى بودهاند و شيعه ، از طريق اين بزرگواران سنّت نبوى را دريافت نموده ، نكتههاى ظريف و بسيار مهمّى در ميان نقلهاى شيعه از اهل بيت عليهمالسلام نهفته است كه افقهاى نو و تأمّلبرانگيزى را در اين عرصه ، مطرح مىنمايد و جايگاه حقيقى سنّت نبوى را نزد امامان عليهمالسلام بيان مىدارد . از جمله اين مسائل ، نكتهاى است كه در حديثى از امام صادق عليهالسلام ، به نقل از هشام بن سالم ، حمّاد بن عثمان و برخى ديگر ، مطرح شده است . در اين روايت ، آمده است .
على بن محمّد ، عن سهل بن زياد ، عن أحمد بن محمّد ، عن عمر بن عبد العزيز ، عن هشام بن سالم و حمّاد بن عثمان و غيره ، قالوا : سمعنا أبا عبد اللّه عليهالسلام يقول : حديثى حديث أبى عليهالسلام ، و حديث أبى حديث جدّى عليهالسلام ، و حديث جدّى حديث الحسين عليهالسلام ، و حديث الحسين حديث الحسن عليهالسلام ، و حديث الحسن حديث أمير المؤمنين عليهالسلام ، و حديث أمير المؤمنين حديث رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ، و حديث رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قول اللّه عز و جل .(3)
بر اساس اين گونه احاديث ، اگر نگوييم همه سخنان ائمّه عليهمالسلام ، سخن پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله و حديث نبوى است ، لااقل جاى تأمّل در اين نكته باقى مىماند و نياز به جايگاهشناسى سنّت نبوى و احاديث پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ميان كتابهاى حديثى شيعه ، بيش از پيش ضرورت مىيابد .
تحقيق ميدانى جايگاه سنّت نبوى در «الكافى»
گذشته از مباحث تحليلى و بررسىهاى علمى در باره جايگاه سنّت نبوى نزد شيعيان ، تحقيق ميدانى ميزان استفاده اهل بيت عليهمالسلام از سنّت پيامبر اكرم و بررسى كاربرد روايت و سنّت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در روايات منقول از اهل بيت عليهمالسلام كه در جوامع حديثى شيعه آمده ، امرى مهم و ضرور مىنمايد .
اهمّيت اين بررسى ، از آن روست كه اوّلاً و بالذّات ، لازمه و مكمّل مباحث نظرى و تحليلى جايگاه سنّت نبوى نزد شيعه ، خصوصا كتب روايى آنان است ، چنان كه در صورت فقدان چنين تحقيقى يا عدم اثبات ميدانى آن در اين جوامع روايى ، تمام مباحث تحليلى گذشته ، به نظريهپردازىهاى صرف و ناكارآمدى تبديل خواهند گشت كه نتايج عملى در برنخواهند داشت .
از سوى ديگر ، با انجام گرفتن اين كار ، مىتوان ميزان كاربرد روايات نبوى را در روايات اهل بيت عليهمالسلام و جوامع روايىِ شيعه ، به صورت آمارى ، تحليل و بررسى نمود كه خود اين امر ، مقدّمهاى براى تحقيقات عميقتر و كاربردى(1)در خصوص سنّت نبوى خواهد شد .
بر اين اساس و به عنوان مقدّمهاى براى اثبات قابل بررسى بودن اين مطلب و
1) . مباحثى مانند : قواعد صحيح تعامل با سنّت نبوى نزد اهل بيت عليهمالسلام ، رابطه سنّت نبوى با سنّت اهل بيت عليهمالسلام ، شيوههاى به كار گيرى سنّت نبوى در احاديث اهل بيت عليهمالسلام ، ميزان استناد و بهرهگيرى از سنّت نبوى در روايات اهل بيت عليهمالسلام ، سنّت نبوى در نگاه روايات اهل بيت عليهمالسلام ، رابطه سنّت با قرآن كريم و ... .
گستردگى مباحث اين عرصه ، كتاب الكافى ، تأليف شيخ كلينى - كه از مهمترين جوامع حديثى شيعه و مورد اعتماد علماى آنهاست - ، مورد بررسى قرار گرفته كه نتايج به دست آمده از اين بررسى ، بسيار مهم و قابل توجّه است .
براى بررسى و تحقيق در ميزان كاربرد فرمودههاى پيامبر اكرم و مطالب مربوط به ايشان در ميان روايات ائمّه اطهار عليهم السلام در اصول الكافى ، سه مرحله كار بر روى آن صورت گرفته :
مرحله اوّل ، گردآورى احاديث نبوى ،
مرحله دوم : پالايش و بررسى احاديث نبوى ،
مرحله سوم : طبقهبندى احاديث نبوى .
اينك ، به تفصيل ، اين مراحل را از نظر مىگذرانيم :
مرحله اول : گردآورى احاديث نبوى
در اين مرحله - كه آغاز كار جهت استخراج مباحث مربوط به سنّت نبوى در الكافى محسوب مىگرديد - ، هر هشت جلدِ كتاب ، مطالعه و بررسى شد و تمام مسائل و مباحث مربوط به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، از مجموع ابواب و روايات اين كتاب شريف - كه بر اساس گفته مرحوم استاد على اكبر غفّارى ، مصحّح كتاب ، شامل 15176 حديث است - ،(1)استخراج گرديد كه نتيجه آن ، جمعآورى 1936 روايت شد كه در آنها بر سنّت نبوى ، تصريح شده بود .
مرحله دوم : پالايش و بررسى احاديث نبوى
پس از جمعآورى روايات ، متن آنها ويرايش شده ، تنظيمات مورد نياز براى رسيدن به مرحله بهرهبردارى ، صورت گرفت . سپس مجموع روايات اخذ شده ،
1) . البته تعداد روايات الكافى ، طبق شمارش برخى ديگر از محقّقان ، 16199 حديث است ر . ك : نهاية الدراية ، ص 219 ؛ لؤلؤة البحرين ، ص 238 .
مورد بررسى قرار گرفت و مطالبى كه ارتباط كمى با موضوع مورد نظر ما (جايگاهشناسى سنّت نبوى) داشتند و يا به طور كلّى ارتباطى با موضوع نداشتند ، حذف و كار تنظيم مباحث ، آغاز گرديد .
طرح اوّليه ، چينش روايات اخذ شده بر اساس حفظ ابواب الكافى بود ؛ چرا كه عناوين ابواب كتاب ، خود حاوى نكتهها و ظرايف بسيارى بوده ، از اتقان بالايى برخوردار است و بر هم زدن آنها و چينش جديد ، نه تنها زحمت بسيار دارد ، بلكه امكان اشتباه وجود داشت و اشكالات فراوانى را ايجاد مىكرد .
از سوى ديگر ، حفظ ماهيّت روايات - كه مجموعهاى است اخذ و تخريج شده از الكافى - ، خود اهمّيتى بسيار و در خورد توجّه دارد ؛ چرا كه اين تحقيق ميدانى براى نمايش اوّليه جايگاه و شيوه استفاده از روايات و سنّت نبوى در مجموعههاى روايى شيعه است و رعايت اين نكته ، به دو دليل ، شايستهتر مىنمود : يكى ، حفظ شكل و چينش اصلى كتاب در مجموعه اخذ شده براى فراموش نشدن ماهيّت اصلى اين مجموعه ؛ و ديگرى ، نمايش تنوّع ابوابى كه در آنها بر سنّت نبوى تصريح شده است .
امّا مشاهدات ميدانىِ روايات جمعآورى شده و تحليل آنها ، حاكى از وجود ارتباطات خاصّ حاكم بر مجموعه بود كه تقسيمات و تبويب خاصّى را مطالبه مىنمود . لذا با وجود تمام نكات ياد شده و سختىِ كار ، تبويب جديد به فراخور نياز ،
مورد پذيرش قرار گرفت .
مرحله سوم : طبقهبندى و تبويب احاديث نبوى
در پىِ بررسىهاى انجام شده براى جمع ميان نكات مهمّى كه حفظ تبويب الكافى در بر داشت و از سوى ديگر ، به دست آوردن فوايدى كه در تبويب جديد آن حاصل مىشد ، تصميم بر اين شد كه پس از تنظيم روايات بر اساس تبويب جديد ، تا جايى كه ممكن است ، روايات بابهاى خود الكافى به آنها افزوده گردد تا هر دو فايده در
حدّ امكان ، تأمين شود .
بررسىها نشان مىدهد كه سنّت نبوى ، به چند شكل مختلف در ميان روايات جمعآورى شده ، وارد شدهاند كه بر همين اساس ، آنها را طبقهبندى نمودهايم . البته نبايد اين نكته را فرو گذاشت كه ما در اين تبويب ، به كلّىترين شكل ممكن ، روايات را دستهبندى نمودهايم ؛ امّا تقسيم دقيق و جزئى اين مجموعهها به زيرمجموعههاى بسيارى ممكن است كه ما به تقسيم آن به هفت بخش كلّى اكتفا كردهايم :
1 . سند روايات نقل شده از اهل بيت عليهمالسلام ؛
2 . رواياتى كه در باره شخص پيامبر خدا و منزلت ايشان وارد شده ؛
3 . رواياتى كه در آنها ، اتّفاقاتى درباره پيامبر خدا نقل شده ؛
4 . رواياتى كه در آنها بر نقل سخن پيامبر خدا تصريح شده ؛
5 . رواياتى كه در شرح ، توضيح يا تطبيق سنّت پيامبر خدا وارد شده ؛
6 . رواياتى كه در آنها به سنّت پيامبر خدا استشهاد شده ؛
7 . رواياتى كه در آنها مضمون سنّت پيامبر خدا آمده است .
1 . سند روايات نقل شده از اهل بيت عليهمالسلام
در مجموعه روايات اخذ شده از الكافى ، براى هفت روايت ، باب جداگانهاى در نظر گرفته شد ؛ زيرا در اين روايات ، اهل بيت عليهمالسلام خود را راوىِ سنّت نبوى معرّفى نمودهاند و جايگاه احاديث پيامبر صلىاللهعليهوآله را صريحا بيان نمودهاند و همه سخنان خود را مستند به سنّت نبوى اعلام داشتهاند .
نمونههايى از اين احاديث ، در پى مىآيد :
دانش پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نزد اهل بيت عليهمالسلام
1 . محمّد بن يحيى ، عن أحمد بن محمّد ، عن على بن الحكم ، عن سيف بن عميرة ، عن أبى الصباح قال : واللّه لقد قال لى جعفر بن محمّد عليهالسلام : إنّ اللّه علّم نبيه التنزيل و
التأويل فعلّمه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عليا عليهالسلام قال : و علّمنا و اللّه . ثمّ قال : ما صنعتم من شىء أو حلفتم عليه من يمين فى تقيّة فأنتم منه فى سعة .(1)
اهل بيت عليهمالسلام ، راويان كلام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله
2 . على بن محمّد ، عن سهل بن زياد ، عن أحمد بن محمّد ، عن عمر بن عبد العزيز ، عن هشام بن سالم و حمّاد بن عثمان و غيره ، قالوا : سمعنا أبا عبد اللّه عليهالسلام يقول : حديثى حديث أبى عليهالسلام ، و حديث أبى حديث جدّى عليهالسلام ، و حديث جدّى حديث الحسين عليهالسلام ، وحديث الحسين حديث الحسن عليهالسلام ، و حديث الحسن حديث أمير المؤمنين عليهالسلام ، و حديث أمير المؤمنين حديث رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ، و حديث رسول اللّه قول اللّه عز و جل .(2)
3 . على بن إبراهيم ، عن أبيه ، و عدّة من أصحابنا ، عن أحمد بن محمّد بن خالد ، جميعا عن محمّد بن خالد ، عن خلف بن حمّاد ، و رواه أحمد أيضا عن محمّد بن أسلم ، عن خلف بن حمّاد الكوفى ، عن موسى بن جعفر عليهمالسلام قال : واللّه إنّى ما أخبرك إلاّ عن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عن جبرئيل عليهالسلام عن اللّه عز و جل .(3)
جايگاه سنّت نبوى نزد اهل بيت عليهمالسلام
4 . على ، عن محمّد بن عيسى ، عن يونس ، عن قتيبة قال : سأل رجل أبا عبد اللّه عليهالسلام عن مسألة . فأجابه فيها . فقال الرجل : أرأيت إن كان كذا و كذا ما يكون القول فيها ؟ فقال له : مه! ما أجبتك فيه من شىء فهو عن رسول اللّه صلى الله عليه وآله لسنا من : «أرأيت» فى شىء .(4)
بسيار روشن است كه اين گونه روايات ، از سه جهت اهمّيت ويژه دارند :
يك . توجّه اهل بيت عليهمالسلام به سنّت نبوى ؛
دو . پاسخ دادن به ناآگاهان و مخالفان (به سبب صراحت بيان) ؛
سه . تبيين جايگاه اهل بيت عليهمالسلام در دريافت سنّت نبوى براى جويندگان سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله .
2 . رواياتى كه در باره شخص پيامبر خدا و منزلت ايشان وارد شده
بخشى از روايات جمعآورى شده ، رواياتى است كه در باره شخص پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله وارد شده است و در آنها ، زواياى گوناگون زندگى پيامبر صلىاللهعليهوآله ، احوال و كردار و عادات ايشان و ... ، نقل و بررسى شده است .
البته روايات جمعآورى شده در اين مجموعه ، حجمى بيش از آنچه مرحوم كلينى در ذيل ابواب تاريخ آورده ، دارد و شامل 260 روايت مىشود ؛ مانند رواياتى كه در ادامه مىآيد و از ابواب مختلف الكافى جمعآورى شده و شامل نكات گوناگونى از حيات پيامبر اكرم است :
1 . على بن إبراهيم ، عن أبيه ، عن ابن أبى عمير ، عن جميل بن درّاج ، عن محمّد بن مروان قال : قال أبو عبد اللّه عليهالسلام : ألا أُخبركم بما كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يقول إذا أوى إلى فراشه ؟ قلت : بلى . قال : كان يقرأ آية الكرسى و يقول : بسم اللّه آمنت باللّه و كفرت بالطاغوت . اللّهمّ احفظنى فى منامى و فى يقظتى .(1)
2 . على بن إبراهيم ، عن أبيه ، عن ابن أبى عمير ، عن محمّد بن مهاجر ، عن أُمه اُمّ سلمة ، قالت : سمعت أبا عبد اللّه عليهالسلام يقول : كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله إذا صلّى على ميّت كبّر و تشهّد . ثم كبّر ثم صلّى على الأنبياء و دعا ، ثم كبّر و دعا للمؤمنين ، ثم كبّر الرابعة و دعا للميّت ، ثم كبّر و انصرف فلمّا نهاه اللّه عز و جل عن الصلاة على المنافقين كبّر و تشهّد ، ثم كبّر و صلّى على النبيّين - صلى اللّه عليهم - ، ثم كبّر و دعا للمؤمنين ، ثم كبّر الرابعة و انصرف و لم يدع للميّت .(2)
3 . عدّة من أصحابنا ، عن أحمد بن محمّد ، عن محمّد بن يحيى ، عن غياث بن إبراهيم ، عن أبى جعفر عليهالسلام قال : لم يحج النبى صلىاللهعليهوآله بعد قدومه المدينة إلاّ واحدة و قد حجّ بمكّة مع قومه حجّات .(1)
4 . عدّة من أصحابنا ، عن أحمد بن محمّد ، عن على بن الحكم ، عن داوود بن النعمان ، عن أبى أيّوب ، عن بكير بن أعين ، عن أبى جعفر عليهالسلام قال : قال : ألا أحكى لكم وضوء رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ؟ فأخذ بكفّه اليمنى كفّا من ماء فغسل به وجهه ، ثم أخذ بيده اليسرى كفّا من ماء فغسل به يده اليمنى ، ثم أخذ بيده اليمنى كفّا من ماء فغسل
به يده اليسرى ، ثم مسح بفضل يديه رأسه و رجليه .(2)
5 . محمّد بن يحيى ، عن سلمة بن الخطّاب ، عن على بن سيف ، عن أبى المغرا ، عن عقبة بن بشير ، عن أبى جعفر عليهالسلام قال : قال النبيّ صلىاللهعليهوآله لعلي عليهالسلام : يا علي! إدفني في هذا المكان و ارفع قبرى من الأرض أربع أصابع و رشّ عليه من الماء .(3)
3 . رواياتى كه در آنها اتّفاقاتى در باره پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده
اين دسته ، شامل 233 روايت ناظر به قضايا و اتّفاقاتى در باره پيامبر اكرم است كه توسّط اهل بيت عليهمالسلام نقل شده است .
هر چند اين مجموعه ، ارتباط نزديك با زندگى پيامبر اكرم دارند ؛ امّا با رواياتى كه اختصاصا در باره ايشان مطرح شده ، تفاوتهاى آشكارى دارند و در باره شكلدهندگان ماجرا نيز نكاتى مطرح شده و برخى اعمال و افعال نيز در آن دخيلاند و به همين سبب ، عنوان جداگانهاى را به خود اختصاص دادهاند كه نمونهاى از اين قبيل روايات را مشاهده مىنماييد :
1 . محمّد بن الحسن و على بن محمّد ، عن سهل بن زياد ، عن محمّد بن عيسى ، عن عبيد اللّه بن عبد اللّه الدهقان ، عن درست الواسطى ، عن إبراهيم بن عبد الحميد ، عن
أبى الحسن موسى عليهالسلام قال : دخل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله المسجد فإذا جماعة قد أطافوا برجل فقال : ما هذا ؟ فقيل : علامة . فقال : و ما العلامة ؟ فقالوا له : أعلم النّاس بأنساب العرب و وقائعها ، و أيّام الجاهلية ، و الأشعار العربية . قال : فقال النبيّ صلىاللهعليهوآله : ذاك علم لا يضرّ من جهله ، و لا ينفع من علمه . ثم قال النبيّ صلىاللهعليهوآله : إنّما العلم ثلاثة : آية محكمة ، أو فريضة عادلة ، أو سنّة قائمة ، و ما خلاهنّ فهو فضل .(1)
2 . محمّد بن يحيى ، عن محمّد بن الحسين ، عن العلاء بن رزين ، عن موسى بن بكر ، عن زرارة ، عن أبى عبد اللّه عليهالسلام قال : أذن ابن أُمّ مكتوم لصلاة الغداة و مرّ رجل برسول اللّه صلىاللهعليهوآله و هو يتسحرّ فدعاه أن يأكل معه . فقال : يا رسول اللّه! قد أذن المؤذنّ للفجر . فقال : إن هذا ابن أُمّ مكتوم و هو يؤذن بليل فإذا أذن بلال فعند ذلك فأمسك .(2)
3 . على بن ابراهيم ، عن أبيه ، عن النوفلى ، عن السكونى ، عن أبى عبد اللّه عليهالسلام قال : بعث رسول اللّه صلىاللهعليهوآله جيشا إلى خثعم فلمّا غشيهم استعصموا بالسجود فقتل بعضهم فبلغ ذلك النبى صلىاللهعليهوآله فقال : أعطوا الورثة نصف العقل بصلاتهم ، و قال : النبيّ صلىاللهعليهوآله : ألا إنّى برىء من كلّ مسلم نزل مع مشرك فى دار الحرب .(3)
4 . على بن إبراهيم ، عن أبيه و صالح بن السندى ، عن جعفر بن بشير ، عن يحيى بن معمّر العطّار ، عن بشير الدهّان ، عن أبى عبد اللّه عليهالسلام قال : قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فى مرضه الذى توفّى فيه : اُدعوا لى خليلى . فأرسلنا إلى أبويهما . فلمّا نظر إليهما رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أعرض عنهما ، ثم قال : اُدعوا لى خليلى . فأرسل إلى على ، فلمّا نظر إليه أكب عليه يحدّثه ، فلمّا خرج لقياه فقالا له : ما حدّثك خليلك ؟ فقال : حدّثنى ألف باب يفتح كلّ باب ألف باب .(4)
5 . و بهذا الأسناد ، عن صالح بن عقبة ، عن عمرو بن شمر ، عن جابر ، عن
أبى جعفر عليهالسلام قال : قال النبيّ صلىاللهعليهوآله لفاطمة عليهاالسلام : يا فاطمة! قومي فاخرجي تلك الصحفة . فقامت فأخرجت صحفة فيها ثريد و عراق يفور ، فأكل النبى صلىاللهعليهوآله وعلى و فاطمة و الحسن و الحسين ثلاثة عشر يوما ، ثم إنّ أُمّ أيمن رأت الحسين معه شىء ، فقالت له : من أين لك هذا ؟ قال : إنّا لنأكله منذ أيّام ، فأتت أُمّ أيمن فاطمة ، فقالت : يا فاطمة! إذا كان عند أُمّ أيمن شىء فإنّما هو لفاطمة و ولدها و إذا كان عند فاطمة شىء فليس لاُمّ أيمن منه شىء ؟ فأخرجت لها منه فأكلت منه أُمّ أيمن و نفدت الصحفة . فقال لها النبيّ صلىاللهعليهوآله : أما لو لا أنّك أطعمتها لأكلت منها أنت و ذرّيتك إلى أن تقوم الساعة . ثم قال أبو جعفر عليهالسلام : والصحفة عندنا يخرج بها قائمنا عليهالسلام فى زمانه .(1)
4 . رواياتى كه در آنها بر نقل سخن پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله تصريح شده
در 920 روايت الكافى ، اهل بيت عليهمالسلام ، نقش راوى را ايفا نموده و سخنى از پيامبر اكرم را عينا نقل كردهاند كه به صراحت ، اين مجموعه را مىتوان سند محكمى بر اين ادّعا دانست كه شيعه ، سنّت نبوى را از طريق اهل بيت عليهمالسلام (2)دريافت مىدارد . اينك رواياتى از اين دسته ، آورده مىشود :
1 . على بن محمّد ، عن سهل بن زياد ، عن النوفلى ، عن السكونى ، عن أبى
عبد اللّه عليهالسلام ، عن آبائه قال : قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : لا خير فى العيش إلاّ لرجلين : عالم مطاع ، أو مستمع واع .(3)
2 . أخبرنا محمّد بن يعقوب ، عن على بن إبراهيم بن هشام [ ، عن أبيه] ، عن الحسن بن أبى الحسين الفارسى ، عن عبد الرحمان بن زيد ، عن أبيه ، عن أبى عبد اللّه عليهالسلام قال : قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : طلب العلم فريضة على كلّ مسلم . ألا إنّ اللّه يحبّ بغاة العلم .(4)
3 . عدّة من أصحابنا ، عن أحمد بن محمّد بن خالد ، عن أبيه ، عن أبى إسماعيل إبراهيم بن إسحاق الأزدى ، عن أبى عثمان العبدى ، عن جعفر ، عن آبائه ، عن أمير المؤمنين عليهالسلام قال : قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : لا قول إلاّ بعمل ، و لا قول و لا عمل إلاّ بنيّة ، و لا قول و لا عمل و لا نيّة إلاّ بإصابة السنّة .(1)
4 . محمّد بن جعفر ، عن محمّد بن عبد الحميد ، عن عاصم بن حميد ، عن أبى حمزة ، عن أبى جعفر عليهالسلام قال : قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : ثلاثة لا يكلّمهم اللّه و لا ينظر إليهم يوم القيامة و لا يزكّيهم و لهم عذاب اليم : شيخ زان ، و ملك جبّار ، ومقلّ مختال .(2)
5 . محمّد بن يحيى ، عن محمّد بن الحسين ، عن محمّد بن سنان ، عن عمّار بن مروان ، عن جابر ، قال : قال أبو جعفر عليهالسلام : قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : إنّ حديث آل محمّد صعب مستصعب لا يؤمن به إلاّ ملك مقرّب أو نبيّ مرسل أو عبد امتحن اللّه قلبه للإيمان . فما ورد عليكم من حديث آل محمّد صلىاللهعليهوآله فلانت له قلوبكم و عرفتموه فاقبلوه ، و ما اشمأزت منه قلوبكم و أنكرتموه فردّوه إلى اللّه و إلى الرسول و إلى الطعام من آل محمّد و إنّما الهالك أن يحدث أحدكم بشىء منه لا يحتمله ، فيقول : واللّه ما كان هذا ، و اللّه ما كان هذا ، و الإنكار هو الكفر !(3)
5 . رواياتى كه در توضيح ، شرح يا تطبيق سنّت پيامبر خدا وارد شده
بسيارى از روايات الكافى ، علاوه بر نقل روايت يا سنّت نبوى ، به شرح ، توضيح يا تطبيق سنّت مىپردازد . در برخى موارد هم به اصلاح اشتباهاتى كه از سنّت نبوى براى شخصى يا جمعى روى داده ، پرداخته شده و حقيقت سنّت نبوى در مقابل آن ، تبيين و تشريح شده است .
مجموع روايات اين باب ، يك صد و ده روايت است كه نمونه هايى از آن ، ذكر
مىگردد :
الف. رواياتى كه در توضيح حديث نبوى وارد شده .
1 . عدّة من أصحابنا ، عن أحمد بن محمّد بن خالد ، عن محمّد بن على ، عن الحسين بن مخارق أبى جنادة السلولى ، عن أبى حمزة ، عن أبى جعفر عن أبيه عليهماالسلام قال : قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : من صام شعبان كان له طهرا من كلّ زلة و وصمة و بادرة . قال أبو حمزة : قلت لأبى جعفر عليهالسلام : ما الوصمة؟ قال : اليمين فى المعصية و النذر فى المعصية . قلت : فما البادرة ؟ قال : اليمين عند الغضب و التوبة منها الندم .(1)
2 . محمّد بن يحيى ، عن أحمد بن محمّد ، عن ابن فضّال ، عن إبن بكير ، قال : قلت لأبى جعفر عليهالسلام فى قول رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : إذا زنى الرجل فارقه روح الإيمان ؟ قال : هو قوله : «وَ أَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ»(2)ذاك الذى يفارقه .(3)
ب. رواياتى كه حكمت يكى از سنّتهاى نبوى را بيان مىكنند
3 . محمّد بن يحيى ، رفعه ، عن أبى عبد اللّه عليهالسلام قال : سألته عن تحويل النبى صلىاللهعليهوآله رداءه إذا استسقى . فقال : علامة بينه و بين أصحابه يحول الجدب خصبا .(4)
ج. رواياتى كه اشتباه در برداشت از سنّت نبوى را رد نموده ، حقيقت آن را آشكار مىكنند
4 . على بن محمّد ، عن محمّد بن أحمد بن مطهّر أنّه كتب إلى أبى محمّد عليهالسلام يخبره بما جاءت به الرواية أنّ النبيّ صلىاللهعليهوآله كان يصلّي في شهر رمضان وغيره من اللّيل ثلاث عشرة ركعة منها الوتر و ركعتا الفجر فكتب عليهالسلام : فض اللّه فاه صلّى من شهر رمضان فى عشرين ليلة كلّ ليلة عشرين ركعة ثمانى بعد المغرب و إثنتى عشرة بعد العشاء الآخرة و اغتسل ليلة تسع عشرة و ليلة إحدى و عشرين و ليلة ثلاث و عشرين و
صلّى فيهما ثلاثين ركعة إثنتى عشرة بعد المغرب و ثمانى عشرة بعد عشاء الآخرة و صلّى فيهما مئة ركعة يقرء فى كلّ ركعة فاتحة الكتاب و «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» عشر مرّات ، و صلّى إلى آخر الشهر كلّ ليلة ثلاثين ركعة كما فسرت لك .(1)
5 . عدّة من أصحابنا ، عن أحمد بن محمّد ، عن الحسن بن محبوب ، عن معاوية بن وهب قال : قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام : يروون عن النبى صلىاللهعليهوآله أنّ الصدقة لا تحلّ لغنى و لا لذى مرّة سوى . فقال أبو عبد اللّه عليهالسلام : لا تصلح لغنى .(2)
6 . رواياتى كه در آنها به سنّت پيامبر خدا استشهاد شده
اهل بيت عليهمالسلام در پاسخ به مخاطبان خود ، در برخى موارد ، مستندات نظر خويش را نيز ذكر مىنمودهاند ؛ يعنى در كنار بيان پاسخ سؤال ، از قرآن كريم يا سنّت نبوى به عنوان شاهد ، مؤيّد يا مستند سخن خود ، سود جستهاند . اين دسته ، شامل سيصد و چهل روايت است كه دلالت آشكار بر اين نكته دارد كه پاسخهايى كه از اهل بيت عليهمالسلام صادر مىشده ، بر پايه كتاب خدا و سنّت نبوى بوده است .
اين مجموعه ، علاوه بر آن كه سنّت نبوى را به يكى از مبانى مهمّى كه اهل بيت عليهمالسلام براى بيان مطالب خود به آن استناد مىنمودهاند ، معرّفى مىكند و جايگاه سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله را نزد اهل بيت عليهمالسلام به خوبى نمايان مىسازد ، حكمت قرار گرفتن اهل بيت عليهمالسلام به عنوان مرجع علمى و دينى پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، در كنار كتاب خدا ، در حديث «ثقلين» را نيز آشكار مىسازد . اينك نمونههايى از اين قبيل روايات شيخ كلينى در الكافى ، آورده مىشود :
1 . محمّد بن يحيى ، عن أحمد بن محمّد بن عيسى ، عن معمّر بن خلاّد ، قال : قلت لأبى الحسن الرضا عليهالسلام : أدعو لوالدى إذا كانا لا يعرفان الحق ؟ قال : اُدع لهما و تصدّق عنهما ، و إنْ كان حيّين لا يعرفان الحق فدارهما . فإنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قال : إنّ
اللّه بعثنى بالرّحمة لا بالعقوق .(1)
2 . على بن إبراهيم ، عن أبيه ، عن ابن أبى عمير ، عن محمّد بن حكيم ، قال : قلت لأبى الحسن عليهالسلام : الكبائر تخرج من الإيمان ؟ فقال : نعم ، و ما دون الكبائر ، قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : لا يزنى الزانى و هو مؤمن ، و لا يسرق السارق و هو مؤمن .(2)
3 . أبو على الأشعرى ، عن محمّد بن عبد الجبّار ، عن الرحمان بن أبى نجران ، عن عمر بن يزيد ، عن أبى عبد اللّه عليهالسلام : أنّه قال : لا تصحبوا أهل البدع و لا تجالسوهم فتصيروا عند النّاس كواحد منهم . قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : المرء على دين خليله و قرينه .(3)
4 . على بن إبراهيم ، عن أبيه ، عن إبن أبى عمير ، عن إبن أُذينة ، عن زرارة ، عن أبى جعفر عليهالسلام قال : سألته عن قول اللّه عز و جل : «حُنَفَآءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ»(4)؟ قال : الحنيفيّة من الفطرة التى فطر اللّه الناس عليها ، لا تبديل لخلق اللّه . قال : فطرهم على المعرفة به . قال زرارة : و سألته عن قول اللّه عز و جل : «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنم بَنِىءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى»الآية(5)؟ قال : أُخرج من ظهر آدم ذرّيته إلى يوم القيامة فخرجوا كالذّر فعرفهم و أراهم نفسة و لولا ذلك لم يعرف أحد ربّه . و قال : قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : كلّ مولود يولد على الفطرة ، يعنى المعرفة بأنّ اللّه عز و جل خالقه ، كذلك قوله : «وَ لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ»(6).(7)
5 . على بن إبراهيم ، عن محمّد بن عيسى ، عن يونس ، عن حمّاد بن عثمان ، عن عيسى بن السريّ ، قال : قلت لأبى عبد اللّه عليهالسلام : حدّثنى عمّا بنيت عليه دعائم
الإسلام إذا أنا أخذت بها زكى عملى و لم يضرنى جهل ما جهلت بعده . فقال : شهادة أن «لا إله إلاّ اللّه» و أنّ «محمّدا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله » والإقرار بما جاء به من عند اللّه و حق فى الأموال من الزكاة ، و الولاية الّتى أمر اللّه عز و جل بها ولاية آل محمّد صلىاللهعليهوآله ، فإنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قال : من مات و لا يعرف إمامه مات ميتة جاهلية . قال اللّه عز و جل : «أَطِيعُواْ اللَّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِى الْأَمْرِ مِنكُمْ» .(1)فكان على عليهالسلام ، ثم صار من بعده حسن ، ثم من بعده حسين ، ثم من بعده على بن الحسين ، ثم من بعده محمّد بن على ، ثم هكذا يكون الأمر ، إنّ الأرض لا تصلح إلاّ بإمام و من مات لا يعرف إمامه مات ميتة جاهلية و أحوج ما يكون أحدكم إلى معرفته إذا بلغت نفسه ههنا - قال : و أهوى بيده إلى صدره - يقول حينئذ : لقد كنت على أمر حسن .(2)
7 . رواياتى كه در آنها مضمون سنّت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله آمده
در برخى روايات جمعآورى شده الكافى ، كلام يا فعلى از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل نشده است ؛
امّا در آنها نكتهاى به سنّت ايشان ، مستند گرديده است كه اين مجموعه ، شامل شصت روايت مىشود . نمونههايى از اين گونه روايات :
1 . على بن إبراهيم ، عن أبيه ، عن النوفلى ، عن السكونى ، عن أبى عبد اللّه عليهالسلام قال : نهى النبى صلىاللهعليهوآله أن يطمح الرجل ببوله من السطح أو من الشىء المرتفع فى الهواء .(3)
2 . عدّة من أصحابنا ، عن سهل بن زياد ، و على بن إبراهيم ، عن أبيه ، جميعا عن النوفلى ، عن السكونى ، عن أبى عبد اللّه عليهالسلام قال : قال أمير المؤمنين - صلوات اللّه عليه - مضت السنّة من رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أنّ المرأة لا يدخل قبرها إلاّ من كان يراها فى حياتها .(4)
3 . و بإسناده ، عن حمّاد ، عن حريز ، عن زرارة ، قال : قال أبو جعفر عليهالسلام : فرض اللّه
الصلاة و سنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عشرة أوجه : صلاة الحضر ، و السفر ، و صلاة الخوف على ثلاثة أوجه ، و صلاة كسوف الشمس و القمر ، و صلاة العيدين ، و صلاة الاستسقاء ، و الصلاة على الميّت .(1)
4 . على بن إبراهيم ، عن أبيه ، عن محمّد بن عيسى ، عن يونس ، عن حمّاد ، عن عبد اللّه بن سنان ، عن أبى الجارود قال : قال أبو جعفر عليهالسلام : إذا حدّثتكم بشىء فاسألونى من كتاب اللّه ، ثم قال فى بعض حديثه ، إنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نهى عن القيل و القال ، و فساد المال ، و كثرة السؤال . فقيل له : يا ابن رسول اللّه! أين هذا من كتاب اللّه ؟ إنّ اللّه عز و جل يقول : « لَا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْوَاهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلَاحٍ بَيْنَ النَّاسِ»(2)وقال : «وَلَا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِيَامًا»(3)و قال : «لَا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ»(4).(5)
5 . على بن ابراهيم ، عن محمّد بن عيسى ، عن يونس ، عن العلاء ، عن محمّد بن مسلم ، عن احدهما عليهماالسلام قال : نهى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عن سل السيف فى المسجد و عن برئ النبى فى المسجد . قال : إنّما بنى لغير ذلك .(6)
در پايان ، توجّه به اين نكته لازم است كه اين كار ، تنها به عنوان مقدّمهاى براى بررسى جايگاه احاديث و سنّت نبوى در مباحث علمى و حديثى شيعه ، شكل گرفته است و در پىِ اثبات ضرورت پيگيرى اين بحث و نمايش نمونهاى عملى براى طرّاحى پژوهشهايى در اين خصوص بوده است .
منابع ومآخذ
1 . الاُصول العامة للفقه المقارن ، السيّد محمّدتقى الحكيم ، قم : ذوى القربى ، 1428 ق .
2 . بحارالأنوار ، محمّدباقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) ، بيروت : مؤسّسة الوفاء ، 1403 ق / 1983 م .
3 . الحدائق الناضرة ، يوسف البحرانى ، قم : مؤسّسة النشر الإسلامى التابعة لجماعة المدرّسين .
4 . السنّة فى الشريعة الإسلامية ، السيّد محمّدتقى الحكيم ، تهران : بعثت ، 1402 ق .
5 . سنن الدارمى ، عبد اللّه بن بهرام الدارمى ، دمشق : مطبعة الاعتدال ، 1349 ق .
6 . سنن النسائى ، أحمد بن شعيب النسائى ، بيروت : دار الفكر ، 1348 ق / 1930 م .
7 . سير أعلام النبلاء ، محمّد بن أحمد الذهبى ، زير نظر : شعيب الأرنؤوط ، تحقيق : حسين الأسد ، بيروت : مؤسّسة الرسالة ، 1413 ق / 1993 م .
8 . السيرة النبوية ، إسماعيل بن كثير ، تحقيق : مصطفى عبد الواحد ، بيروت : دار المعرفة ، 1396 ق / 1976 م .
9 . صحيح البخارى ، محمّد بن إسماعيل البخارى ، بيروت : دار الفكر ، 1401 ق / 1981 م .
10 . صحيح مسلم ، مسلم بن الحجّاج القشيرى النيسابورى ، بيروت : دار الفكر .
11 . الكافى ، محمّد بن يعقوب الكلينى الرازى ، تصحيح : على أكبر الغفّارى ، تهران : دار الكتب الإسلامية ، 1363 ش .
12 . كلّيات علوم اسلامى ، مرتضى مطهّرى ، قم : صدرا ، 1382 ش .
13 . كنز العمّال ، على المتّقى بن حسام الدين الهندى ، ضبط وتفسير : بكرى حيّانى ، تصحيح : صفوة السقّا ، بيروت : مؤسّسة الرسالة ، 1409 ق / 1989 م .
14 . المستصفى فى علم الاُصول ، محمّد بن محمّد الغزّالى ، تصحيح : محمّد عبد السلام عبد الشافى ، بيروت ، 1417 ق / 1996 م .
15 . مسند ابن حنبل ، أحمد بن حنبل ، بيروت : دار صادر .
16 . مسند أبى يعلى ، أحمد بن على التميمى ، تحقيق : حسين سليم أسد ، دمشق : دار المأمون للتراث .
17 . مقدّمهاى بر فقه شيعه ، سيّد حسين مدرّسى طباطبايى ، ترجمه : محمّد آصف فكرت ، مشهد : بنياد پژوهشهاى اسلامى ، 1368 ش .
كلينى و تفسير روايى آيات ولايت
(تأمّلى در باب «نكت و نتف من التنزيل فى الولاية)
حسن نقىزاده
چكيده
در اين مقاله ، نگارنده ، در پى آن است تا با مراجعه به يكى ابواب كتاب الكافى به نام «باب فيه نكت و نتف من التنزيل فى الولاية» ، رواياتى را كه در تفسير آيات قرآنى وارد شده در مورد ولايت اهل بيت آمدهاند ، مورد تجزيه و تحليل بيشترى قرار دهد . از اين رو ، ابتدا توصيفى اجمالى از روايات اين باب نموده و وضعيت اين احاديث را از لحاظ سندى و مفهومى بررسى مىنمايد . آن گاه برخى از چالشهاىِ موجود در حوزه تفسير آيات ولايى قرآن ، و موضعگيرى منفى عليه احاديث تفسيرى ولايتمدار را مورد بحث و بررسى بيشتر قرار مىدهد .
وى عناوين مرتبط با اصل ولايت در روايات الكافى را بيان كرده ، اعتبار سندى اين روايات را بيان مىنمايد . نويسنده ، معتقد است اگر چه علماى رجال از 92 روايت در اين باب ، تنها يازده مورد آن را معتبر دانستهاند ، امّا نمىتوان به سادگى از حجم زياد رواياتِ به ظاهر ضعيف و مرسل در اين باب ، صرف نظر كرد ؛ زيرا بسيارى از چالشهاى صورت گرفته در اين باب ، شامل روايات ضعيف نمىشود .
در ادامه ، نگارنده به مهمترين چالشهاى قابل توجّه در احاديث تفسيرىِ اين باب اشاره مىكند و تقابل ظاهرىِ تعدادى از اين روايات با ظاهر قرآن و شيعه ، خدشهدار كردن تحريفناپذيرى قرآن و ناسازگارى اين احاديث تفسيرى با واقعيتهاى تاريخى و همچنين كاستن از شأن و منزل اهل بيت عليهمالسلام در اين گونه از روايات را مطرح و پاسخ مىدهد .
كليدواژهها : نكت و نتف ، الكافى ، تفسير روايى ، اصل روايت ، احاديث تفسيرى .
درآمد
جايگاه حديث در عرصه تفسير قرآن كريم ، بر هيچ كس پوشيده نيست . مسلمانان به پيروى از قرآن كريم ،(1)از عهد رسول اعظم صلىاللهعليهوآله به اهميت فهم آيات در پرتو حديث و سنّت موافق بودهاند و اين شيوه را معتبر و ارزشمند تلقى مىنمودند ، هر چند به تدريج ، در نوع و ميزان دخالت حديث و سنّت در كشف مقاصد قرآن ، مباحثى پديد آمد .(2)
مكتب شيعه اماميه ، با ايمان و اذعان به حجّيت و اعتبار حديث به عنوان دومين منبع دينشناسى ، با عنايت به گستره دامنه حديث - كه مجموعه آموزههاى رفتارى ، گفتارى و امضايى اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله را نيز در بر مىگيرد - ، تفسير آن معصومان عليهمالسلام را - كه راسخان در علم ، توصيف شدهاند - ،(3)در موضع برتر نهاده و به پيروى از مضمون و مفاد حديث ثقلين ، قرآن و سنّت را از يكديگر ، تفكيكناپذير مىداند . بر همين اساس كه ائمه دين ، ابواب مدينه علم و حكمت نبوى محسوب مىشوند ، آموزههاى تفسيرى آنان هم در حكم آموزههاى رسول خدا و در حقيقت ، جزئى از آن ، شناخته مىشود .
پذيرش اين مبنا ، اگر چه منبع خيرات و منشأ بركات وصفناپذيرى براى شيفتگان دانش دين به حساب مىآيد ، امّا پيمودن اين راه و دستيابى قرآنپژوهان به مقاصد قرآنى از اين رهگذر ، چندان بىمشكل نيست و به نوبه خود با چالشهايى مواجه گرديده است . از اين رو ، در حجّيت و اعتبار خبر واحد در تفسير قرآن ، بحث و بررسىهايى صورت گرفته است كه طرح آنها در اين مجال ، ميسّر نيست .(4)
بدين ترتيب ، بهرهگيرى از رهنمودهاى تفسيرىِ خاندان رسالت كه بخش مهمّى از ميراث گرانسنگ فرهنگى ما به حساب مىآيند و در مجموعههايى چون الكافى كلينى ، گرد آمدهاند ، بدون عبور از چالشهاى راه ، ميسّر نيست و بجز دقتهاى بايسته در متن و سند - كه فهم عموم احاديث بدان نيازمند است - ، واكاوىهاى ويژهاى نيز مىطلبد .
البته مشكلات وادى «تفسير روايى» ، ويژه احاديث اماميه نيستند و اهل سنّت نيز به نوعى درگير چالشهاى حديثى خويشتن بويژه نفوذ «اسرائيليات» بوده و هستند تا آنجا كه سيوطى از امام شافعى نقل مىكند كه : «لم يثبت عن ابن عباس فى التفسير إلاّ شبيه بمائة حديث» .(1)سپس مىافزايد : «وهذا العدد الذى ذكره الشافعى لايكاد يذكر بجوار ما روى عن ابن عباس من التفسير» . همچنين به نقل از احمد حنبل(2)در اين باره مىنويسند كه او محتواى كتب حديثى مربوط به غزوهها ، پيشگويىها و تفسير را معتبر نمىدانسته و ابن خلدون هم از نابهسامانى تفسير به مأثور ، به سختى برآشفته است .(3)
امّا قلمرو احاديث تفسيرى اماميه و در حقيقت ، آموزههاى قرآنى منسوب به اهل بيت عليهمالسلام ، درگير پرسشها و چالشهايى ويژه است و برخورد عالمانه و نقّادانه با متون ياد شده ، اقتضا مىكند كه اين پرسشهاى مطرح شده ، به طور دقيق و جدّى ، پاسخگويى و بررسى شوند ؛ چالشهايى كه برخى از آنها را تنها با پذيرش مبناى اماميه ، مىتوان برطرف كرد و چه بسا موضع يك قرآنپژوه شيعى با يك محقّق اهل سنّت در اين خصوص ، متفاوت باشد ، بويژه در تفسير آياتى كه درباره امامت و
ولايت به طور عام و يا در خصوص اميرمؤمنان عليهالسلام ، حضرت مهدى(عج) و ديگر پيشوايان معصوم عليهمالسلام به طور خاص ، به ما رسيده است .
اگر مىبينيد قرآنپژوهانى چون گلدزيهر آلمانى و يا نويسندگانى چون دكتر محمّد حسين ذهبى ، تفسيرنگاران شيعه را به اين بهانه ، مورد انتقاد قرار دادهاند كه قرآن را تفسير به رأى نمودهاند و بر ائمّه خود ، پيرايه بستهاند(1)و فراتر از آن ، به خود امامان بزرگوار شيعه، انگ زدهاند و آنان را متّهم كردهاند كه از قرآن ، به نفع خود بهره جستهاند(2)، چنين نظرهايى ، به مبناى عقيدتى ، كلامى و يا نگاه مغرضانه آنان مربوط مىگردد و مباحث بنيادى خاص خود را مىطلبد .
ولى با قطع نظر از اين موارد ، روايات تفسيرى حتّى نزد عالمان شيعه - كه هم جايگاه ولايت و هم مقام عصمت را به جان و دل پذيرفتهاند - ، با پرسشهايى همراه است كه عبور از آن ، چندان ساده نيست و برخى از متون ، معانى و نكاتى را القا مىكنند كه هضم آنها ، دست كم در نگاه آغازين ، به راحتى ممكن نيست . اين مشكل ، در اخبار تفسيرى مربوط به حوزه ولايت و امامت ، بسى عميقتر است ؛ زيرا در فرهنگ اخبار و احاديث شيعى ، تعدادى از آياتى كه به ظاهر ، هيچ گونه پيوندى با موضوع امامت ندارند ، يكباره از اين كوى و برزن سر بر مىآورند و محتواى آنها چنان به اين موضوع گره مىخورد و با غير آن ، چنان بيگانه قلمداد مىگردند ، كه گويى قرآن كريم ، رسالتى جز بيان مسئله امامت و ولايت براى خود نمىشناسد .
نگارنده ، در صدد است با گشت و گذارى در لابهلاى اخبار يكى از ابواب الكافى - كه بىاستثنا همگى در توضيح آيات كريمه قرآنىِ مربوط به ولايت و امامت گرد آمدهاند - ، به نوبه خود ، گامى فراپيش در جهت روشنتر شدن آموزههاى قرآنى خاندان رسالت بردارد و به روشنى ، به فضاى ذهنى شيفتگان معارف دينى ، مدد
رساند و دست كم ، حساسيتى نسبت به اين گونه پژوهشها ايجاد كند .
در آغاز ، ضمن بيان توصيفى اجمالى از روايات اين باب ، به وضعيت سندى آنها اشاره مىشود . در پى آن ، برخى از چالشها مطرح مىشوند و سپس چاره كار و راه برونرفت از چالشها ، جستجو خواهد شد .
فرضيه تحقيق ، آن است كه بيشتر موضعگيرىهاى منفى عليه حديثهاى تفسيرى ولايتمحور ، از عدم تعمّق و از برخورد سطحىنگرانه در اين قلمرو مهم حديثى ، سرچشمه مىگيرند .
باب فيه نكت ونتف من التنزيل فى الولاية
مرحوم كلينى ، تعداد 92 حديث را با عنوان «باب فيه نكت ونتف من التنزيل فى الولاية» گردهم آورده است(1)كه در مجموع ، تعداد 163 آيه را به گونهاى در برگرفته و درباره اين آيات ، به توضيح و تبيين پرداخته است .
واژه «نكت» ، جمع نكته به معناى نقطه و كنايه از لطيفه و سرّ است(2)و «نتف» ، جمع نتفه (مانند عرف جمع عرفه) كه در اصل ، مقدارى از گياه و يا موى را گويند كه با انگشت برگرفته مىشود .(3)
جوهرى مىنويسد :
النتفة من النبات ، القطعه والجمع نتف كغرفه وغرف افاده نتفة من العلم اى شيئا نفيسا .(4)
ابن منظور نيز اين گونه توضيح مىدهد :
نتفه ، به قسمتى از گياه مىگويند و اين كه گفته مىشود : افاده نتفة من العلم ، يعنى او
را با نكتهاى ارزشمند ، آشنا نمود .(1)
مرحوم كلينى در اين باب ، رواياتى را بيان كرده كه حاوى لطايف و اسرارى در باب ولايت و امامتاند . البته خود او طبق معمول ، هيچ نكته توضيحى بر آنها نمىافزايد ؛ امّا با توجه به آنچه در آغاز كتاب آمده است ، خود ، به اين سامانه حديثى ، اعتماد دارد .(2)
عناوين مرتبط با اصل ولايت در روايات
به دليل اجتناب از انبوه شدن حجم مقاله ، از پرداختن به محتواى تفصيلى يكايك روايات اين باب ، صرف نظر نموده ، به اشارهاى كوتاه ، بسنده مىكنيم . طبق مفاد اين احاديث ، موارد و عناوينى كه مىآوريم ، همگى به نوعى ، با اصل ولايت ، پيوند خوردهاند :
انذار پيامبر ؛(3)امانتى كه در آيه پايانى سوره احزاب آمده است ؛(4)ايمان ؛(5)اطاعت
خدا و رسول ؛(6)آنچه اهل كتاب ، موظّف به اقامه آن هستند ؛(7)اتّباع هدايت يا خود هدايت ؛(8)تمايل و رويكرد به تسليم يا نفس تسليم ؛(9)امرى كه يهوديان ، به دليل مخالفت آن با هواى نفس از پذيرش آن ، سرباز زدند ؛(10)دعوتى كه پذيرش آن بر
1) . لسان العرب ، ج 12 ، ص 428 .
2) . ر.ك : الكافى ، ج 1 ، ص 8 .
3) . ر.ك : همان ، حديث 1 .
4) . ر.ك : همان ، حديث 2 و 39 و 50 و 91 .
5) . ر.ك : همان ، حديث 3 و 4 و 74 .
6) . ر.ك : همان ، حديث 8 .
7) . ر.ك : همان ، حديث 6 .
8) . ر.ك : همان ، حديث 10 .
9) . ر.ك : همان ، حديث 16 .
10) . ر.ك : همان ، حديث 31 .
مشركان ، سنگين آمده است ؛(1)نعمتى كه بهشتيان ، خداوند را بر آن ستايش و سپاس مىگويند ؛(2)نبأ عظيم ؛(3)اقامه وجه يا رويكرد به سوى خدا و حنيف بودن ؛(4)موعظه واحده خداوند ؛(5)رنگ خدايى ؛(6)ولايت بهحقّ خداوند در قيامت ؛(7)بيت انبيا ؛(8)فضل و رحمت خداوندى ؛(9)نعمتى كه طيف كافران ، آن را مىشناسند ، ولى انكارش مىكنند ؛(10)كلمه طيّبهاى كه به وسيله عمل صالح بالا مىرود ؛(11)نور خداوندى ؛(12)هدايت و دين حق ؛(13)هدايتى كه جنّيان بدان دست يافتند ؛(14)ذكرى كه روى برتافتن از آن ، تنگناى معيشت را به دنبال مىآورد ؛(15)كشت و زراعت آخرت ؛(16)و نيز موارد ديگرى از قبيل : عهد و پيمانى كه آدم در بهشت از ياد برد ؛(17)عهدى كه بنىاسرائيل با خداوند بسته بود .(18)
1) . ر.ك : همان ، حديث 32 .
2) . ر.ك : همان ، حديث 33 .
3) . ر.ك : همان ، حديث 34 .
4) . ر.ك : همان ، حديث 35 .
5) . ر.ك : همان ، حديث 41 .
6) . ر.ك : همان ، حديث 53 .
7) . ر.ك : همان ، حديث 52 .
8) . ر.ك : همان ، حديث 54 .
9) . ر.ك : همان ، حديث 55 .
10) . ر.ك : همان ، حديث 77 .
11) . ر.ك : همان ، حديث 85 .
12) . ر.ك : همان ، حديث 91 .
13) . ر.ك : همان ، همانجا .
14) . ر.ك : همان ، همانجا .
15) . ر.ك : همان ، همانجا .
16) . ر.ك : همان ، حديث 92 .
17) . ر.ك : همان ، حديث 22 .
18) . ر.ك : همان ، حديث 89 .
موارد يادشده ، همگى به نوعى ، با اصل ولايتْ در ارتباطاند .
اعتبار سندىِ روايات
از آن جا كه بررسى سندى احاديث اين باب به صورت تفصيلى ، در اين مقاله نمىگنجد ، تنها به اين گزارش اجمالى بسنده مىشود . علاّمه مجلسى از تعداد 92 حديث اين باب ، در مجموع ، يازده مورد آن را معتبر (صحيح ، حسن يا موثّق يا در حكم يكى از اين موارد) به حساب آورده است كه عبارتاند از : احاديث 4 ، 6 ، 17 ، 63 ، 65 ، 67 ، 72 ، 74 ، 75 ، 80 و 89 . ضمن آن كه حديثهاى چهارم و هفتاد و چهارم ، در حقيقت ، يك روايت به حساب مىآيند . ديگر احاديث ، ضعيف ، مرسل ، مجهول و يا مرفوع شمرده شدهاند .(1)
پيش از بيان چالشها و پرسشها ، يادكرد اين نكتهها را مناسب و مفيد مىدانيم : 1 . نمىتوان به سادگى ، از كنار حجم انبوه اين احاديث - كه مضمون آنها از سوى روايات ديگرى هم به تأييد مىرسند - عبور كرد ؛ 2 . چالشهاى مورد نظر اين نوشتار ، مخصوص روايات ضعيف و مرسل نيستند ؛ 3 . نمىتوان بىدقّت و ناسنجيده ، به داورى نشست و روايتى را موضوع و مجعول قلمداد كرد ، حتى اگر مرسل و يا فاقد سند معتبر باشد .
چالشهاى قابل توجّه در احاديث تفسيرى باب
در اين جا برخى از چالشهاى قابل توجّه ، در احاديث تفسيرى اين باب را مىآوريم .
1 . تقابل ظاهر تعدادى از روايات ، با ظاهر قرآن
حجّيت ظهور قرآن نزد شيعه اماميه ، انكارناپذير است و به غير از جماعت اخباريان، كسى در اين خصوص ، تشكيك نكرده است .(2)از جمله مستندات اين حجّيت، تأكيد
ائمّه بر ارجاع به قرآن ، استناد به آيات و استدلال به ظواهر آن است .(1)
اين ، در حالى است كه برداشت اوليه ما از برخى احاديث باب ، نشان مىدهد كه مفاد آن ، ظاهر آيات را به گونهاى نفى مىكند و آهنگى متضاد با آن دارد . در اين جا به عنوان نمونه ، مواردى را يادآور مىشويم :
الف . ارجاع ضمير به مرجعى از قواعد و قرائن لفظى ، خلاف آن را نشان مىدهند
در اين خصوص ، مىتوان از حديث 37 ياد نمود كه مرجع ضمير را در آيه «ائْتِ بِقُرْءَانٍ غَيْرِ هَذَآ أَوْ بَدِّلْهُ» ،(2)به على عليهالسلام برگردانده است و مىگويد : «او بدّل عليا» ،(3)با آن كه به صراحت در خود آيه ، كلمه «قرآن» ذكر شده است .
ب . تفسير واژه قرآنى ، برخلاف معناى لغوى و متعارف آن
از متن حديث 78 ، چنين استفاده مىشود كه واژه «هون» در آيه «الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا»(4)، گويا به معناى «ترس» گرفته شده است : «هم الاوصياء من مخافة عدوّهم» ؛ حال آن كه نگارنده ، در جمع لغتشناسان ، كسى را نيافت كه لفظ «هون» را به معناى ترس گرفته باشد . به عنوان نمونه ، طبرسى ،(5)ابن منظور ،(6)خليل بن احمد(7)و جوهرى ،(8)هيچ كدام ، هون را به معناى ديگرى نگرفتهاند . مفسرانى چون عكرمه و مجاهد ، آن را سكينه و وقار ، معنا كردهاند و ابن منظور ، هون را نقيض عز و
1) . ر.ك : همان ، ص 205 .
2) . سوره يونس ، آيه 15 .
3) . الكافى ، ج 1 ، ص 419 ؛ و نيز حديث 68 و 91 ، چنين وصفى دارند .
4) . سوره فرقان ، آيه 63 .
5) . ر.ك : مجمع البيان ، ج 7 ، ص 178 - 179 .
6) . ر.ك : لسان العرب ، ج 15 ، ص 163 .
7) . ر.ك : كتاب العين ، ج 4، ص 92 .
8) . ر.ك : صحاح تاج اللغة ، ج 4 ، ص 2228 .
به معناى خفت و خوارى و همچنين سهولت و نرمى ، معنا نموده است . اعراب نيز به اسب مطيع و رام ، هون مىگويند .(1)
واژه «مصلّين» در آيه «قَالُواْ لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ» ،(2)به پيروان سابقين (ائمه) تفسير شده و به كاركرد واژه مصلّى ، در خصوص اسبى كه در مسابقه پيشتاز است نيز استناد شده است .(3)اين ، در حالى است كه روايتى در همين باب ، مصلّى را به نثاركنندگان صلواتها تفسير نموده و مىگويد : «لم نتول وصىّ محمّد والاوصياء من بعده ولا يصلّون عليهم» .(4)از طرفى ، در نهج البلاغه ، واژه «مصلّين» در آيه ، به معناى «نماز گزار» تفسير شده است .(5)
ج . منصرف نمودن گزارههاى اعتقادى ، از مقصود اصلى آنها به سمت و سوى ولايت
در مواردى ، برخى از واژههايى كه بار اعتقادى دارند ، بر ولايت اهل بيت ، منطبق شدهاند ، مثلاً در حديثى كه ذيل آيات «بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا * وَ الْأَخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقَى»(6)آمده است ، گويا مراد از آخرت را اميرمؤمنان و مقصود از دنيا را مخالفان آن حضرت ، بيان كرده است ؛(7)چنان كه برخى از تفسيرهاى باطنيان ، صلات و صوم را به معناى امام گرفتهاند .(8)
به راستى اين گونه تفسيرها ، موجب سستى بنياد عقيده به قيامت و حساب و كتاب آخرت نمىگردد ؟
همچنين ظهور ولايت مطلقه الهى در قيامت كه آيه شريفه «هُنَالِكَ الْوَلَايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ» ،(1)از آن سخن گفته است ، در متن حديث 33 ، به ولايت اميرمؤمنان عليهالسلام تفسير شده است .(2)
در مقابل ، آفتهايى چون : كفر ، فسوق و عصيان كه در سايه لطف و عنايت حق ، مورد كراهت و نفرت امت مسلمان(3)و يا همه آدميان قرار گرفتهاند ، بر دشمنان ولايت ، تطبيق يافته است . بر همين منوال ، حديثى وجود دارد كه محكمات كتاب را اميرمؤمنان و متشابهات آن را مخالفان وى ، توصيف فرموده است .(4)
د . محدود كردن دايره مفاهيم عام يا مطلق ، تا حدّ منحصر شدن به يك مورد خاص
ظاهر برخى از آموزههاى حديثى ، سطح مفهوم گستردهاى از كلام را به يك يا چند مورد خاص ، منصرف مىسازند ، حال آن كه با توجّه به فهم مستقيم آيه و به كمك شواهد و قرائن ، به نظر نمىرسد كه چنين محدوديتى منظور خداوند باشد . به عنوان مثال ، آيه «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ ادْخُلُواْ فِى السِّلْمِ كَآفَّةً»(5)و يا آيه «وَإِن جَنَحُواْ لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا» ،(6)به پيوند با على عليهالسلام تفسير شده است .(7)همچنين در حديث 28 ، در بيان آيه «وَلَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُواْ مَا يُوعَظُونَ بِهِى لَكَانَ خَيْرًا لَّهُمْ» ،(8)عبارت «فى على» افزوده شده است .(9)
1) . سوره كهف ، آيه 43 .
2) . الكافى ، ج 1 ، ص 418 .
3) . ر.ك : مجمع البيان ، ج 9 ، ص 133 ؛ الميزان ، ج 18 ، ص 313 .
4) . ر.ك : الكافى ، ج 1 ، ص 415 - 426 .
5) . سوره بقره ، آيه 208 .
6) . سوره انفال ، آيه 61 .
7) . ر.ك : الكافى ، ج 1 ، ص 415 و 417 .
8) . سوره نساء ، آيه 66 .
9) . ر.ك : حديثهاى 9 و 16 و 24 و 35 .
2 . خدشهدار كردن اصل بنيادى «تحريفناپذيرى قرآن»
از چالشهاى عمدهاى كه متن برخى از روايات ، با آن رو به روست ، القاى ذهنيت تحريفپذيرى قرآن است . تعداد قابل ملاحظهاى از متون حديثى اين باب ، در ضمن يا ذيل قرائت آيهاى از قرآن ، بر آن افزودهاند : هذا تنزيل ،(1)هكذا نزلت ،(2)و انزل جبرئيل على محمّد بهذه الآية .(3)
تصوّر اوّليه اين است كه افزودهها ، همان الفاظ و عباراتى هستند كه بعدها در جريان قرائتها به عمد، از آيات قرآن ، كاسته شدهاند . رواياتى از اين دست ، مورد استناد مرحوم محدّث نورى در كتاب فصل الخطاب نيز قرار گرفته است .(4)
برابر متن حديث 62 ، مردى در حضور امام صادق عليهالسلام آيه شريفه «وَ قُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»(5)را تلاوت نمود ؛ ولى آن امام در مقام تصحيح برآمده ، فرمود :
ليس هكذا انما هى والمأمونون فنحن المأمونون .(6)
حديث 63 نيز گوياى آن است كه امام ، آيه «هٰذَا صِرَاطٌ عَلَىَّ مُسْتَقِيمٌ»(7)را «هذا صراط على مستقيم» ، به كسر لام و جرّ يا ، قرائت فرمود كه به نظر مىرسد ، مستلزم تحريف لفظى قرآن باشد ؛ زيرا اين گونه قرائت ، معناى آيه را به كلى تغيير مىدهد .(8)
3 . ناسازگارى با واقعيتهاى تاريخى
مواردى از روايات باب ، به تفسير آياتى مربوطاند كه روى سخن آنها با گذشتگان بوده و در اصل ، واقعيتهاى تاريخى را حكايت مىكنند ، مثل داستان آدم در بهشت يا هلاك شدن قوم لوط و يا داستان بنىاسراييل . در آيه 38 سوره بقره ، از عهد خداوند با بنى اسراييل و ضرورت پاسداشت آن ، سخن به ميان آمده است ؛ امّا در حديث ، با موضوع ولايت على عليهالسلام پيوند خورده است .(1)و نيز در تفسير آيه «فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُواْ
قَوْلاً غَيْرَ الَّذِى قِيلَ لَهُمْ فَأَنزَلْنَا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ رِجْزًا مِّنَ السَّمَآءِ» ،(2)ظلم را به ستم در حق آل محمّد صلىاللهعليهوآله ، عنوان فرموده و افزوده است : «ظلموا آل محمّد ...» .(3)
4 . فرو كاستن از شأن و منزلت عترت ، در قالب ستايش اين مشكل نيز در پارهاى از موارد ، احساس مىگردد كه افزون بر عدم صدق لغوى يك واژه بر امام ، ممكن است تعبيرى به ظاهر اهانتآميز هم تلقّى گردد . به عنوان نمونه ، درباره آيه «فَكَأَيِّن مِّن قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا وَ هِىَ ظَالِمَةٌ فَهِىَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا وَ بِئْرٍ مُّعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَّشِيدٍ» ،(4)چنين آمده است :
البئر المعطلة الإمام الصامت والقصر المشيد الإمام الناطق .(5)
چگونه ممكن است چاه آب برجاى مانده از ستمگران اقوام پيشين - كه تباه شدهاند - و يا ساختمانهاى بلند و برافراشته يا گچكارى شده و آراستهاى كه مبتلايان به عذاب الهى ، از خود به جاى گذاشتهاند ،(6)با ساحت مقدّس امام ، مطابقت يابد؟
شايد به همين دليل است كه علاّمه مجلسى مىگويد :
وهو وإن كان من غرائب التأويل فهو مروى باسانيد جمّة .(1)
به هر شكل ، ظاهر تفسير ياد شده ، افزون بر اين كه با سياق لغت و قواعد نمىسازد ، به استخفاف شأن امام نيز مىانجامد ؛ دشوارتر آن كه در آيه «فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سِيأتْ وُجُوهُ الَّذِينَ كَفَرُواْ» ،(2)ضمير «رأوه» ، به على عليهالسلام بازگردانده شده است و مىگويد : «فلمّا راوا عليّا سيئت وجوه الذين كفروا ...»(3)كه اين ارجاع ضمير ، كار را مشكل مىسازد .
بىشك ، توهّمزايى و مشكلآفرينى مواردى كه به عنوان نمونه بيان گرديد ، ضرورت تأمّل بيشتر در جهت شناخت دقيقتر موضوع را مىطلبد .
راه برونرفت از چالشها
در اين جا مجال آن نيست كه به تفصيل ، يكايك احاديث باب را واكاوى نماييم ؛ امّا به اشارت و اختصار ، يادآورى نكاتى را كه تا حدودى به حلّ مشكل و عبور از برخى چالشها مدد مىرسانند ، مفيد و مناسب مىدانيم . ضمن آن كه ممكن است بيان اين موارد ، در جهت رفع اتّهام از ساحت بزرگانى چون كلينى (اين بزرگ محدّث شيعى كه آماج برخى حملات و نسبتهاى واهى از سوى كجانديشان و يا معاندان قرار گرفته است) ،(4)مؤثّر باشد.
يكم . لزوم جداانگارى تطبيق از تفسير و به هم درنياميختن آن دو
از اين حقيقت نبايد غافل ماند كه اهل بيت عليهمالسلام ، همواره درصدد تفهيم مقصود و
تبيين مفهوم آيه نبودهاند ؛ گاهى به دليل غفلت از مصداقهاى مهم يا كامل ، بويژه در عصر حاكمان جور ، اذهان را به سمت آن معطوف مىداشتهاند . طبيعى است كه بيان يك مصداق ، هر چند آن مصداق ، بارز و كامل باشد ، از عموم و شمول دايره مفهوم يك متن ، چيزى نمىكاهد . اگر صراط مستقيم ، بر اميرمؤمنان عليهالسلام تطبيق مىگردد ، بدان معنا نيست كه راه انبياى گذشته يا امامان پس از او ، صراط مستقيم ، به حساب نيايد .(1)
اين نكته ، رهگشاى فهم بسيارى از رواياتْ در باب ولايت است كه سخن از مصداق يا كاملترين مصداق مفاهيم كلّى قرآنى به ميان آوردهاند . به روشنى مىتوان ادّعا كرد كه ولايت ، از اركان دين و مبانى اسلام(2)و در صدر الزاماتى است كه گروهى ، آن را بر نمىتابند و از نعمتهايى است كه آن را مىشناسند ، و انكار مىكنند .(3)اگر قرآن كريم ، امامت را «عهد خدا» ناميده است ،(4)پس در بيان حديث ، تطبيق عهد بر آن چه مانعى دارد؟ و اگر ولايت ، با بيشتر مفاهيم معرفتى يا توحيدى ، گره بخورد و تبلور آن به حساب آيد ، پس چه مانعى دارد كه انكار آن ، ظلم(5)يا ظلم بزرگْ تلقّى شود ، چنان كه قرآن كريم ، شرك را ظلم بزرگ مىخواند؟(6)
بدين گونه است كه مفاهيمى از قبيل : كفر يا انكار(7)و يا ايذاء پيامبر صلىاللهعليهوآله به انگيزه مخالفت با مسئله ولايت ،(8)و نيز گام نهادن در مسير انحراف و ديگر آفتهاى پيشين ،
در زبان حديث ، بر مخالفت با ولايت تطبيق شدهاند .(1)بدين گونه ، آن ضلالٌ مبينى كه كذّابان بدان دچار گرديدهاند ، بر اعراض از پذيرش ولايت اميرمؤمنان ،(2)تطبيق اصطلاح اِفك در آيه «يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ» ،(3)بر پشت كردن به اصل ولايت (يعنى موضوعى كه كافران در آن به اختلاف گراييدند)(4)و موارد ديگرى از اين دست - كه بسيارى از آنها در حديث 90 و 91 به چشم مىخورند - ، در موضوع ولايت، مصداقى شاخص و برجستهاند .
دوم . پيوستگى تعدادى از آيات ، با موضوع ولايت از طريق جَرْى
روشن است كه قرآن مجيد ، كتاب هدايت همه نسلها و عصرهاست . از اين رو ، گذشته و آينده نمىشناسد و مورد نزول و ويژگىهاى آن هم مختصّ عموم و شمول آيات نمىگردند و اگر هم جز اين بود ، به فرموده امام باقر عليهالسلام : موجب زوال و فناى عمر آيات قرآن مىگرديد .
پس اگر از ويژگىهايى سخن مىگويد كه با مورد آيه ، شريك است ، با حذف ويژگىهاى عصر نزول آن آيه ، ويژگىهاى مزبور در هر زمان و هر كجا كه باشند ، سرايت خواهند نمود و قرآن ، چونان شمس و قمر ، پيوسته جارى و سارى است .(5)
با عنايت به حقيقت ياد شده ، چه مانعى پيش روى ما قرار دارد و چرا نبايد پذيرفت كه آيه «أَفَكُلَّمَا جَآءَكُمْ رَسُولُم بِمَا لاَ تَهْوَى أَنفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ» ،(6)با اين كه شرح و توصيف حال يهوديان است ، بر مقامپرستان امت اسلام هم ، چونان هواپرستان
بنىاسراييل ، صدق كند؟ به راستى ، اگر ويژگىهاى زمانى و قومى يهوديان و احكام و الزماتى كه از آن سرباز مىزدهاند ، القا شوند ، اين آيه نمىتواند جريانهاى مستكبر ضد ولايت اهل بيت عليهمالسلام را توصيف كند؟
بدين ترتيب ، فرايند فهم آن دسته از احاديث باب هم كه ميان حوادث و جريانهاى مربوط به امّتهاى پيشين ، با عملكرد امّت اسلام در مواجهه با امر ولايت ، پل زدهاند ، با نقشآفرينى عنصر «جرى» تكميل خواهد شد . آيا براى بيان رخدادهاى تاريخى در قرآن كريم ، كاركردى بهتر از اين متصوّر است؟
سوم . توجّه به تفسير باطنى آيه ، با معناى تأويلى آن
در اين باره ، سؤالهايى به ذهن خطور مىكنند كه : مقصود از تأويل چيست؟ بطن آيه كدام است؟ تفسير و تأويل و ظاهر و باطن در كجا از يكديگر فاصله مىگيرند؟ كه سخنْ بسيار است ؛(1)امّا در اين جا مراد از تأويل ، «معناى خلاف ظاهر» است ، البته نه معنايى كه بر مراد ظاهرى آيه تنه مىزند و عرصه را بر آن تنگ مىسازد ؛ بلكه معنايى كه مىتواند در طول آن قرار گيرد ، خواه با تدبّر و تعمّق كافى از سوى قرآنپژوهان ، قابل كشف باشد ، چنان كه علاّمه طباطبايى ، معناى باطنى را بدين گونه توصيف نموده است ،(2)يا عبارت ، از روح و سرّ قرآن باشد كه تنها صاحبان خرد نابْ به آن دست مىيابند و نيازمند علم «لَدُنى» است .(3)
هر چه باشد ، با اذعان به اين كه قرآن ، حاوى معانى باطنى نيز هست ، مىتوان برخى از گزارههاى حديثى باب ولايت را بر اين معانى حمل نمود .
به عنوان نمونه ، اگر وجوه لفظى و كتبى قرآن ، مصداق «ذكر» است ، وجوه عينى
و حقيقى آن در شخصيت و چهره قرآن ناطق (يعنى امام معصوم) هم متبلور است و مصداق ذكر خواهد بود . پس بازگشت ضمير «إنّه» به امام در آيه «وَ إِنَّهُلَذِكْرٌ لَّكَ وَ لِقَوْمِكَ» ،(1)كه در اين باب آمده ، معقول است و قرآن و عترت ، در حقيقت ، دوگونه ظهور از يك حقيقتْ محسوب خواهند شد . انسان كامل و حقيقت قرآن ، با هماند . اگر قرآن ، نور است ، در معيّت انسان كامل ، نازل شده است . البته در اينجا منظور ، وجود پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيت عليهمالسلام در مرتبه انسانيت و خلافت مطلق الهى است .(2)- همچنين اگر در تفسير آيه 23 از سوره ابراهيم ، پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان اصل و ريشه شجره طيّبه و امير مؤمنان عليهالسلام به عنوان فرع آن و ائمّه عليهمالسلام به عنوان شاخههاى آن ، توصيف شدهاند ، ممكن است از باب تأويل و يا باطن آيه به حساب آيد و اين معنا با واكاوى بيشتر مفهوم و كاربرد واژه «كلمه» در قرآن كريم - كه بر حضرت مسيح اطلاق شده است - مشخصتر مىگردد .
همچنين در ذيل آيه «فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سِياتْ وُجُوهُ الَّذِينَ كَفَرُواْ»(3)تصريح شده است
كه وقتى اهل عذاب ، اميرمؤمنان عليهالسلام را مىبينند ، بد حال مىشوند .(4)در اين جا بايد توجه داشت كه ضمير «رأوه» از جنبه ادبى ، به وعدهاى بر مىگردد كه در آيه پيشين ذكر شده است : «وَ يَقُولُونَ مَتَى هَذَا الْوَعْدُ»؛(5)امّا براى تحقّق اين وعده ، ممكن است پردههايى از واقعيتهاى قيامت ، به نمايش درآيد ، كه مجرمان در دنيا چشم ديدن آن را نداشتهاند : خدا ، پيامبر ، ولايت و هدايت ، عذاب و حتى جلوههايى از نعمت براى بهشتيان كه اهل دوزخ آرزوى رسيدن آن را دارند . بر اين اساس ، ديدن
اميرمؤمنان - كه قسيم جنّت و نار است - ، منافاتى با ديدن عذاب و دوزخ ندارد و هر دو با هم ، قابل جمعاند .
چهارم . تفسير و تأويل حديث ، به كدامين قسمت از آيه ، مربوط مىشود ؟
به عنوان مثال ، در مواردى چون تفسير آيه «بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا»(1)چنين
برداشت شده است كه حديث ، در صدد تفسير واژه آخرت يا دنياست ؛ بلكه همان گونه كه شارحان برجستهاى چون علاّمه مجلسى گفتهاند ،(2)«ايثار» ، آخرت را مطرح كرده است . البته از مصاديق روشن ايثار دنيا ، رويكرد به سمت مخالفان ولايت و از موارد شاخص و بارز آخرتگرايى ، برگزيدن ولايت خاندان عصمت و طهارت است . بنا بر اين ، سخن از بازگرداندن معناى يك لفظ از مجراى مشخّص آن (يعنى افاده يك مفهوم اعتقادى ، به يك عنصر اعتقادى ديگر) نيست تا موجبات تضعيف يك مبناى دينى را فراهم آورد . پس نتيجه مىگيريم چالشى در اين مورد ، ديده نمىشود و برداشت منفى برخى از نويسندگان ، از پايه و بن ، محلّ تأمّل است .(3)
پنجم . رواياتى كه موهم تحريفاند
گرچه تعدادى از روايات كه در متن آنها از تنزيل درباره ولايت ، ياد شده ، ممكن است ذهنيت تحريف قرآن را تقويت كنند ، امّا فقط اندكى از آنها توجيهناپذير نشان مىدهند . نمونه آن ، روايتى است كه طبق آن ، آيه «هٰذَا صِرَاطٌ عَلَىَّ مُسْتَقِيمٌ» ،(4)صراط على ، قرائت شده است .(5)
متن بعضى از روايتها هم از اين جهت كه در آنها احتمال سقط و افتادگى مىرود ، دچار مشكل است ، چنان كه در حديث 27 مىگويد : نزل جبرئيل على محمّد بهذه الآية هكذا؟ «يا أيّها الذين اوتو الكتاب آمنوا بما نزّلنا فى على نورا مبينا» ، همان گونه كه مجلسى هم يادآور شده ،(1)آيهاى بدين تركيب ، در قرآن يافت نمىشود ؛ بلكه قسمت نخستين آن ، مربوط مىشود به آيه 47 سوره نساء و قسمت آخر يعنى (عبارت «نورا مبينا») ، برگرفته از آيه 174 همان سوره است .
واقعيتْ اين است كه اگر متن عباراتى چون «هكذا نزلت» ، ناظر به اين معنا باشد كه قرآن ، با عين اين الفاظ و نه اين معانى ، بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است ، مشكل تحريف را دگرباره به خاطر مىآورد و به طور قطع ، متنى كه برخلاف آيه «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُو لَحَافِظُونَ»(2)باشد ، پذيرفته نمىشود و در زمره كلمات اهل بيت عليهمالسلام به حساب نمىآيد ؛ بلكه طبق قاعده «ما خالف كتاب اللّه فدعوه»(3)بايد به دور افكنده شود ؛ امّا خوشبختانه در ميان روايات باب ، كمتر موردى را مىتوان با اين ويژگى يافت .
چه مانعى دارد كه برخى از موارد باب ، سبب شأن نزول ، تأويل يا بيان مصداق محسوب شوند؟ چنان كه برخى از شارحان ، در مواردى،همين احتمالات را بيان كردهاند . به عنوان مثال ،در ذيل آيه «وَ قُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ ... »(4)آمده است : «ليس هكذا إنّما هى المأمونون» . در اين جا علاّمه مجلسى ، احتمال مىدهد كه اين تعبير ، حاكى از مقصود آيه باشد ، يعنى مراد همه مؤمنان نيستند ؛ بلكه معصوماناند كه ايمن از خطا هستند . پس مؤمنان كامل ، مقصودند .(5)
در اين كه ذكر واژه «عقبه» در سوره «بلد» ، جنبه تمثيلى دارد يا ناظر به واقعيتى از واقعيتهاى روز قيامت است ، ميان مفسّران ، اختلاف نظر وجود دارد ؛ امّا بعيد به نظر نمىرسد كه پيوند ميان عبور از عقبه و موضوع ولايت هم از باب تشبيه امر ولايت به عقبه (راه كوهستانى صعب العبور) باشد ، هر چند بر وجهى ديگر ، مىتوان اطاعت از امام را جزء مصاديق عبور از عقبه دانست ؛ زيرا اگر چه در سوره بلد ، مواردى چون آزاد كردن بنده و اطعام گرسنه و يتيم خويشاوند ، مطرح شده است ، امّا در پى آن ، از ايمان - كه عناصرى از قبيل امامت را هم در بر مىگيرد - و از توصيه به حق و رحمت - كه گويا همان امر به معروف در حديث پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله (1)است - نيز ياد شده است . البته تفسير عقبه هم ، به نوبه خود ، تأمّل برانگيز است و در اين كه ناظر به واقعيّتى در عالم پس از مرگ است يا همان صراط آخرت و يا جنبه تمثيلى دارد ، ترديدهايى به چشم مىخورد .(2)
مىپذيريم كه تشبيه ، هم «مقرّب» است و هم «مبعّد» ؛ امّا آنچه اهميت دارد ، همان وجه مقرّب آن است كه در آيه پيداست . شارحان نيز از اين نكته غفلت نورزيدهاند(3)كه وجه شبه ميان «امام صامت» و «بِئر معطّلة» ، مشابهت حيات معنوى و مادّى و بهرهگيرىهاى روحانى و جسمانى است . البته علاّمه مجلسى ، احتمال بعيدى هم ذكر مىكند كه واو در «و بئر معطلة» ، قسم باشد ؛ ولى اين نظر را نمىپسندد .(4)
در شرح روايت 23 و در ذيل آيه «وَ لَقَدْ عَهِدْنَآ إِلَى ءَادَمَ مِن قَبْلُ»(5)چنين آمده است :
كلمات فى محمّد و على وفاطمه و الحسن والحسين والأئمة من ذريتهم فنسى
هكذا واللّه نزلت على محمّد .(1)
علاّمه مجلسى ، در شرح حديث فوق مىگويد :
هكذا واللّه نزلت ظاهر بل صريح فى التنزيل وتأويله بالتأويل بأن يكون المعنى قال جبرئيل عند نزوله إنّ معناه هذا ، فى غاية البعد .(2)
امّا اين محدّث نامور ، بيش از اين در اين باره چيزى نمىافزايد .
توجيه روايات و حمل واژه نزول بر اين معنا كه آيه ، اين مقصد و معنا را به رسول خدا افاده نموده و آن حضرت نيز دقيقا همين معنا را دريافته است و به ديگر سخن ، اسلام ناب و تفسير واقعگرايانه وحى همين است ، توجيهى معقول و خردپسندانه است .
امّا نكتهاى كه دگرباره مشكلساز مىشود ، تقابل ميان تنزيل و تأويل است . معلوم مىشود كه هر جا پاى تأويل به ميان مىآيد ، تنزيل ، در آن مورد ، ناموجّه است (مانند حديث 91) ؛ ولى اگر در اين موارد ، مقصود از تنزيل ، تفسير ظاهرى و مراد از تأويل ، همان معناى باطنى و لايههاى عميقتر آيه باشد ، اين مشكل هم برطرف مىگردد .
ششم . وجود رويكردهايى غير از معناشناسى و تطبيق
قرآن كريم - كه زيباترين گلواژهها و گوياترين كلامها را عرضه فرموده است - براى پيشوايان شيعه - كه خود قرآن مجسّم و ناطق بودهاند - ، بيش از ديگران ، محلّ استناد و منبع استشهاد است و گفتگوى اهل بيت عليهمالسلام درباره قرآن نبايد همواره از نوع تفسير ، تبيين ، تأويل و تطبيق ، تلقى گردد ؛ بلكه گاهى آن اميران كلام ، از متن پيام خداوند به عنوان تشبيه و تمثيل و تنظير هم ، بهره مىگرفتهاند . در همين راستا مىتوان گفت كه آنچه در ذيل آيه «فَكَأَيِّن مِّن قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا وَ هِىَ ظَالِمَةٌ فَهِىَ خَاوِيَةٌ عَلَى
عُرُوشِهَا وَ بِئْرٍ مُّعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَّشِيدٍ»(1)آمده است ،(2)نه از باب تفسير ، كه از مقوله تشبيه و توصيف به حساب مىآيد . امام صامت ، به منزله چاه آبى است كه گرچه منشأ حيات و رمق زندگى معنوى آدميان است ، امّا بىاستفاده ، رهايش مىكنند و از آن سرمايه عظيم ، بهره نمىگيرند يا اين كه امام صامت ، موجودى بركت خيز ، امّا در كنار مردگان است و امام ناطق ، چونان كاخ سر برافراشته و ساختمان به زينت آراستهاى است كه از دور و نزديك ، بلنداى عظمت و هيبت او پيداست .
دگر باره يادآور مىشويم كه با توجّه به ضعف سند برخى از روايات باب ، اگر نتوانيم مفهوم صحيح و معقولى از آنها به دست دهيم ، راه ، بر طرد و ترك آنها بسته نيست ؛ امّا تا اين نقطه فاصله ، بسيار است و احتمالات خردپسندانه هم پيش رو ، پس چه بهتر كه از داورىهاى ناسنجيده و ارزيابىهاى شتابزده بر حذر باشيم ، حريم مقدّس حديث را پاس داريم و از افراطهاى جاهلانه ، دورى گزينيم كه : «إنّ الكلمة من كلامنا لتنصرف على سبعين وجها لنا من جميعها المخرج» .(3)
منابع و مآخذ
1 . الاتقان فى علوم القرآن ، جلال الدين السيوطى ، قم : منشورات الرضى ، 1363 ش .
2 . بحار الأنوار ، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) ، تهران : دار الكتب الإسلامية ، 1366 ش .
3 . البيان فى تفسير القرآن ، سيّد ابو القاسم خويى ، تهران : كعبه ، 1366 ش .
4 . ترجمه مفاتيح الغيب ، صدر الدين محمّد شيرازى (ملاّ صدرا) ، ترجمه و تحقيق : محمّد خواجوى ، تهران : مولى ، 1371 ش .
5 . تفسير القرآن الكريم ، عبداللّه شبّر ، قم : مؤسسه دار الهجرة ، 1379 ش .
6 . التفسير و المفسّرون فى ثوبه القشيب ، محمّد هادى معرفت ، مشهد : الجامعة الرضوية العلوم الإسلامية ، 1377 ش .
7 . التفسير و المفسّرون ، محمّد حسين الذهبى ، بيروت : دار التراث العربى ، 1396 ق .
8 . التمهيد فى علوم القرآن ، محمّد هادى معرفت ، قم : مؤسسة النشر الإسلامى ، 1412 ق .
9 . جايگاه قرآن كريم در فرايند استنباط فقهى ، حسن تقىزاده ، مشهد : دانش شرقى ، 1384 ش .
10 . شرح اُصول الكافى ، محمّد صالح المازندرانى ، تعليقه : علاّمه شعرانى ، تهران : دار الكتب الإسلامية .
11 . صحاح اللغة ، اسماعيل بن حمّاد جوهرى ، بيروت : دار العلم للملايين ، 1417 ق .
12 . صيانة القرآن من التحريف ، محمّد هادى معرفت ، قم : مؤسسة النشر الإسلامى ، 1412 ق .
13 . فصل الخطاب ، ميرزاحسين نورى ، چاپ سنگى ، 1298 ش .
14 . قرآن در اسلام ، سيّد محمّد حسين طباطبايى ، تهران : دار الكتب الإسلاميه ، 1373 ش .
15 . قرآن در قرآن ، عبداللّه جوادى آملى ، قم : مركز نشر اسراء ، 1378 ش .
16 . الكافى ، محمّد بن يعقوب الكلينى الرازى ، تهران : دار الكتب الإسلامية ، 1388 ق .
17 . كتاب العين ، خليل بن احمد الفراهيدى ، تحقيق : مهدى مخزومى و ابراهيم سامرايى ، قم : مؤسسه دار الهجرة .
18 . لسان العرب ، محمّد بن مكرم المصرى الأنصارى (ابن منظور) ، بيروت : دار احياء التراث العربى .
19 . مجمع البيان فى تفسير القرآن ، فضل بن الحسن الطبرسى ، تهران : كتابفروشى اسلاميه ، 1393 ق .
20 . مذاهب التفسير الإسلامى ، ايگناتس گلدزيهر ، ترجمه : عبد الحليم نجار ، مكتبة الخانجى .
21 . مرآة العقول ، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) ، تهران : دار الكتب الإسلامية ، 1370 ش .
22 . معناشناسى و روششناسى تأويل ، محمّد كاظم شاكر ، قم : دفتر تبليغات اسلامى ، 1376 ش .
23 . المنار ، رشيد رضا ، قاهره : دار المنار ، 1373 - 1372 ق .
24 . مناهل العرفان فى علوم القرآن ، محمد بن عبدالعظيم زرقانى ، بيروت : دار احياء التراث العربى ، 1412 ق .
25 . الميزان فى تفسير القرآن ، محمّد حسين طباطبايى ، بيروت : مؤسسة الأعلمى ، 1393 ق .
26 . نهج البلاغة ، جمع و تدوين : شريف رضى ، تصحيح و ترجمه : سيّد على نقى فيض الاسلام ، تهران : آفتاب ، 1320 ش .
27 . الوافى ، محمّد محسن بن شاه مرتضى (الفيض الكاشانى) ، قم : إحياء التراث .
حديث قدسى در «الكافى»
رضيهسادات سجادى
چكيده
در اين مقاله ، به تعريف و انواع احاديث قدسى وارده در كتاب الكافى پرداخته شده و تفاوتهاى قرآن ، با حديث قدسى ، بيان گرديده است . نگارنده ، ضمن ارايه تعريفى از حديث قدسى ، به دستهبندى احاديث قدسىاى كه در كتاب الكافى آمدهاند ، اشاره نموده و آنها را به ده دسته تقسيم مىنمايد . وى احاديث قدسى وارده در اين كتاب را 117 عدد عنوان كرده و پراكندگى احاديث قدسى در ابواب مختلف كتاب الكافى را نيز بررسى مىنمايد .
نگارنده ، در اين احاديث قدسى ، به نوع اقوال خداوند با بندگان ، ملايكه ، پيامبران و اولياى خويش مىپردازد و از اين جهت ، آنها را طبقهبندى مىكند و ويژگىهاى احاديث قدسى نقل شده در كتاب الكافى را نيز بيان مىنمايد .
كليدواژهها : حديث قدسى ، قرآن ، الكافى ، قول خداوند .
تعريف حديث قدسى
در تعريف حديث قدسى ، چند قول وجود دارد :
1 . سخنى كه از خداوند نقل شود ، بدون اين كه با آن ، تحدّى صورت گيرد .(1)
2 . سخنى كه معناى آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله وحى شود و خداوند ، با الفاظ و ترتيب
1) . مشرق الشمسين ، ص 269 ؛ الوجيزة ، ص 4 ؛ جامع المقال ، ص 2 ؛ نهاية الدراية ، ص 85 .
مخصوص ، آن را در عبارات خاصّى ، بر زبان آن حضرت جارى سازد ، و پيامبر صلىاللهعليهوآله حق ندارد كه لفظ يا ترتيب آن را تغيير دهد .(1)
3 . سخنى كه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله اضافه شود و آن حضرت ، به خداوند اسناد دهد ، كه به آن ، حديث الهى يا حديث ربّانى هم گفته شده است .(2)
4 . كلامى الهى است كه يكى از انبيا يا اوصيا بدون هدف اعجاز ، آن را حكايت و نقل كند .(3)
گاهى رسول خدا صلىاللهعليهوآله مواعظى را بر اصحاب خويش ارائه مىفرمود كه با اين كه نشان مىداد از جانب خداست ، ولى به عنوان وحى مُنزلى كه قرآن ناميده شود ، نبود . از سوى ديگر ، سخن صريح و مستقيم شخص پيامبر صلى الله عليه وآله نيز نبود كه بتوان آن را حديث ناميد ؛ بلكه احاديثى بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اصرار داشت آنها را با عباراتى بيان فرمايد كه دلالت بر انتسابشان به خدا داشته باشد تا نشان دهد كه اين اسلوب ، از نظر ظاهرى ، يا اسلوب قرآن متفاوت است و در عين حال ، نفحهاى از عالم قدس و نورى از عالم غيب ، در آن موجود است .(4)
وجه تسميه
علت نامگذارى اين احاديث به «احاديث قدسى» ، اين است كه به جهت انتساب آنها به خداوند ، مورد تكريم و تعظيم واقع شوند .(5)
نسبت حديث به «قدس» - كه همان طهارت و تنزيه است - يا نسبت آن به «اله» و
1) . الرواشح السماوية ، ص 204 - 205 .
2) . منهج النقد فى علوم الحديث ، ص 323 ؛ اُصول الحديث علومه و مصطلحه ، ص 28 - 29 ؛ المدخل إلى دراسة الحديث والسنّة ، ص 44 .
3) . اُصول الحديث و أحكامه ، ص 20 .
4) . ر.ك : همان جا ؛ علوم الحديث و مصطلحه ، ص 11 .
5) . منهج النقد فى علوم الحديث ، ص 323 ؛ معجم مصطلحات الحديث ولطائف الأسانيد ، ص 131 .
«رب» ، بدين جهت است كه اين سخن ، از جانب خداوند صادر شده كه چرا او نخستين متكلّم آن سخن و اوّلين انشا كننده و ايجاد كننده آن است. امّا اين كه آن را «حديث» ناميدهاند ، بدين خاطر است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از خداوند ، حكايت مىكند ، برخلاف قرآن كريم كه تنها به خداوندْ منسوب است .(1)
تفاوت قرآن با حديث قدسى
در خصوص تفاوت حديث قدسى با قرآن ، موارد زير ، بيان شده است :
1 . قرآن ، معجزه است ؛ ولى حديث قدسى ، معجزه نيست .(2)
مصطلحات الحديث ولطائف الأسانيد ، ص 131 ؛ المدخل إلى دراسة الحديث و السنّة ، ص 44 .
2 . ما متعبّد به عين لفظ قرآن هستيم ، در حالى كه در مورد حديث قدسى ، مىتوان نقل به معنا كرد .(3)
3 . لمس و مس قرآن ، بدون وضو جايز نيست ؛ امّا در مورد حديث قدسى ، صدق نمىكند .(4)
4 . برخلاف حديث قدسى ، قرآن ، متواتر است ، بويژه آن كه در ميان احاديث قدسى ، حديث ضعيف هم وجود دارد .(5)
5 . دريافت اين نوع وحى ، ممكن است در خواب يا به صورت الهام نيز صورت گيرد .(6)
1) . المدخل إلى دراسة الحديث والسنّة ، ص 44 ؛ اُصول الحديث و أحكامه ، ص 28 - 29 .
2) . ر.ك : جامع المقال : ص 2 ؛ قواعد التحديث ، ص 66 ؛ منهج النقد فى علوم الحديث ، ص 325 ؛ معجم
3) . ر.ك : معجم مصطلحات الحديث ولطائف الأسانيد ، ص 131 ؛ المدخل إلى دراسة الحديث والسنّة ، ص 44 ؛ منهج النقد فى علوم الحديث ، ص 325 ؛ جامع المقال ، ص 2 .
4) . همان جا .
5) . ر.ك : معجم مصطلحات الحديث ولطائف الأسانيد ، ص 131 ؛ المدخل إلى دراسة الحديث والسنّة ، ص 44 ؛ منهج النقد فى علوم الحديث ، ص 325 .
6) . ر.ك : معجم مصطلحات الحديث ولطائف الأسانيد ، ص 131 ؛ المدخل إلى دراسة الحديث والسنة ، ص 44 ؛ قواعد التحديث ، ص 66 .
6 . در نماز بايد سورهاى از قرآن قرائت شود و نمىتوان حديث قدسى در آن خواند .(1)
7 . قرآن را قرآن مىنامند ؛ ولى حديث قدسى را نمىتوان قرآن ناميد .(2)
8 . قرائت هر حرف از قرآن ، ده حسنه دارد ؛ ولى تلاوت حديث قدسى چنين اجرى ندارد .(3)
9 . يك جمله از قرآن را آيه و مقدار مخصوصى از آيات را سوره مىنامند ؛ ولى در حديث قدسى ، چنين نامگذارىاى وجود ندارد .(4)
10 . برخلاف حديث قدسى ، قرآن ، با تحدّى و غرض اعجازْ نازل شده است .(5)
در اين زمينه كه در حديث قدسى ، لفظ و معنا هر دو از جانب خداست يا خير ، دو قول وجود دارد :
يك . غالب اهل سنّت ، بر اين باورند كه در حديث قدسى ، معنا از ناحيه خداوند است ؛ ولى لفظ ، از جانب پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه آن حضرت ، بر طبق سليقه و اختيار خويش ، آنها را در قالب الفاظ مخصوص ، قرار داده است .(6)
دو . همه علماى شيعه ، بر اين اعتقادند كه در حديث قدسى ، لفظ و معنا از جانب خداوند است و تفاوت آن با قرآن ، در اين است كه نزول قرآن ، با هدف اعجاز صورت گرفته ، در حالى كه در حديث قدسى ، بدون غرضِ اعجاز بوده است .(7)
1) . ر.ك : المدخل إلى دراسة الحديث والسنّة ، ص 44 - 45 .
2) . ر.ك : همان جا .
3) . ر.ك : همان جا .
4) . ر.ك : همان جا .
5) . لبّ اللباب ، ص 450 ؛ مقباس الهداية ، ج 1 ، ص 70 .
6) . المدخل إلى دراسة الحديث والسنّة ، ص 44 ؛ قواعد التحديث ، ص 66 ؛ معجم مصطلحات الحديث ، ص 131 .
7) . لبّ اللباب ، ص 450 ؛ مقباس الهداية ، ج 1 ، ص 70 ؛ جامع المقال ، ص 2 ؛ اُصول الحديث و أحكامه ، ص 20 ؛ الرواشح السماوية ، ص 204 .
حديث قدسى در «الكافى»
طبق برآورد ما ، در الكافى ، 117 حديث قدسى وجود دارد كه در چند دسته قرار مىگيرند :
يك . احاديثى كه ائمّه عليهمالسلام ، مستقيما سخن خدا را نقل مىكنند . در اين دسته ، 26 حديث وجود دارد كه عبارتاند از :
1 . امام صادق عليهالسلام فرمود :
خداى - تبارك و تعالى - مىفرمايد : «بنده من ، با چيزى محبوبتر از انجام دادن آنچه بر او واجب كردهام ، به دوستى من نمىگرايد» .(1)
2 . امام صادق عليهالسلام فرمود :
خداى - عزّوجلّ - مىفرمايد : «منم خدايى كه معبودى جز من نيست ؛ آفريننده خير و شرّم . خوشا به حال آن كه خير را به دستش جارى ساختم ، واى بر آن كه شر را به دستش جارى ساختم و واى بر آن كه بگويد : چگونه اين شد و چگونه آن!» .
يونس مىگويد : يعنى واى بر كسى كه از روى عقل خود ، آن را منكر شود (و بگويد : خدا خالق خير و شر نيست) .(2)
ديگر احاديث قدسى اين دسته را فهرستوار مىآوريم :
3 . كتاب الحجّة ، باب مولد النبى صلىاللهعليهوآله ووفاته ، ج 2 ، ص 325 - 326 ، حديث 3 .
4 . كتاب الحجّة ، باب فيمن دان اللّه - عزّوجلّ - بغير امام من اللّه - جل جلاله - ، ج 2 ، ص 206 ، حديث 4 .
5 . كتاب العقل والجهل ، ج 1 ، ص 30 ، حديث 26 .
6 . كتاب العقل والجهل ، ج 1 ، ص 10 - 11 ، حديث 1 .
7 . كتاب التوحيد ، باب المشيئة والإرادة ، ج 1 ، ص 209 ، حديث 6 .
8 . كتاب فضل القرآن ، ج 4 ، ص 403 - 404 ، حديث 14 .
9 . كتاب الدعاء ، باب ذكر اللّه -
عزّوجلّ - فى الستر ، ج 4 ، ص 261 ، حديث 1 .
10 . كتاب الدعاء ، باب ما يجب من ذكر اللّه - عزّوجلّ - فى كلّ مجلس ، ج 4 ، ص 257 ، حديث 13 .
11 . كتاب الدعاء ، باب ما يجب من ذكر اللّه - عزّوجلّ - فى كلّ مجلس ، ج 4 ، ص 257 ، حديث 12 .
12 . كتاب الدعاء ، باب الاشتغال بذكر اللّه - عزّوجلّ - ، ج 4 ، ص 261 ، حديث 1 .
13 . كتاب الدعاء ، باب ما يمجد به الرب -
تبارك وتعالى - نفسه ، ج 4 ، ص 281 - 282 ، حديث 1 .
14 . كتاب الايمان والكفر ، باب فضل فقراء المسلمين ، ج 3 ، ص 361 ، حديث 9 .
15 . كتاب الايمان والكفر ، باب فضل فقراء المسلمين ، ج 3 ، ص 364 ، حديث 20 .
16 . كتاب الايمان والكفر ، ج 3 ، ص 205 ، حديث 1 .
17 . كتاب الايمان والكفر ، ج 3 ، ص 206 ، حديث 2 .
18 . كتاب الايمان والكفر ، باب الرضا بالقضاء ، ج 3 ، ص 101 ، حديث 6 .
19 . كتاب الايمان والكفر ، باب شدّة ابتلاء المؤمن ، ج 3 ، ص 356 ، حديث 24 .
20 . كتاب الايمان والكفر ، باب الكفاف ، ج 3 ، ص 211 ، حديث 5 .
21 . كتاب الايمان والكفر ، باب من أذى المسلمين واحتقرهم ، ج 4 ، ص 53 ، حديث 5 .
22 . كتاب الايمان والكفر ، باب العبادة ، ج 3 ، ص 131 ، حديث 2 .
23 . كتاب الايمان والكفر ، باب حسن الظنّ باللّه - عزّوجلّ - ، ج 3 ، ص 116 ، حديث 3 .
24 . كتاب الايمان والكفر ، باب الذنوب ، ج 3 ، ص 378 ، حديث 30 .
25 . كتاب الايمان والكفر ، باب الرياء ، ج 3 ، ص 403 ، حديث 9 .
26 . كتاب الايمان والكفر ، باب من أذى المسلمين واحتقرهم ، ج 4 ، ص 51 - 52 ، حديث 1 .
دو . احاديثى كه پيامبر به واسطه جبرئيل ، سخن خدا را دريافت و نقل فرموده است . اين دسته از احاديث قدسى ، شامل چهار حديث است :
1 . امام صادق عليهالسلام مىفرمود :
جبرئيل عليهالسلام نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد : «اى محمّد! پروردگارت سلام مىرساند و مىگويد : با مخلوقم مدارا كن» .(1)
2 . امام صادق عليهالسلام مىفرمود :
جبرئيل عليهالسلام بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و عرض كرد : «اى محمّد! پروردگارت به تو سلام مىرساند و مىفرمايد : من آتش دوزخ را حرام كردم بر پُشتى كه تو را فرود آورد ، و شكمى كه به تو آبستن شد ، و دامانى كه تو را پروريد : آن پشت ، پشت عبداللّه بن عبدالمطّلب است ، و شكمى كه به تو آبستن شد ، آمنه بنت وهب ، و امّا دامانى كه تو را پروريد ، دامان ابى طالب - و طبق روايت ابن فضال - و فاطمه بنت اسد است» .(2)
ديگر روايات اين قسم ، عبارتاند از :
3 . كتاب الايمان والكفر ، باب زيارة الإخوان ، ج 3 ، ص 255 ، حديث 3 .
4 . كتاب الدعاء ، باب دعوات موجزات لجميع الحوائج للدنيا والآخرة ، ج 4 ، ص 373 - 374 . حديث 16 .
سه . احاديثى كه ائمّه عليهمالسلام به نقل از پيامبر صلىاللهعليهوآله ، سخن خدا را نقل مىكنند . اين قسم ، شامل
بيست حديث است :
1 . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد :
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود : خداى عز و جل مىفرمايد : «گفتگوى علمى ميان بندگانم ، سبب زنده شدن دلهاى مرده مىگردد ، در صورتى كه پايان گفتگويشان ، به امرى كه مربوط به من است ، بينجامد (اصول دين باشد يا فروع دين)» .(1)
2 . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد :
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود : خداى عز و جل مىفرمايد : «آشكارا به جنگ با من برخاسته ، آن كس كه بنده مؤمن مرا خوار كند» .(2)
ديگر احاديث اين قسم ، عبارتاند از :
3 . كتاب الحجّة ، باب أنّ الأئمّة عليهمالسلام ولاة أمر اللّه وخزنة علمه ، ج 1 ، ص 274 ، حديث 4 .
4 . كتاب الدعاء ، باب من تستجاب دعوته ، ج 4 ، ص 273 ، حديث 3 .
5 . كتاب الايمان والكفر ، باب الكفاف ، ج 3 ، ص 209 - 210 ، حديث 1 .
6 . كتاب الايمان والكفر ، باب الكفاف ، ج 3 ، ص 211 ، حديث 6 .
7 . كتاب الايمان والكفر ، باب اختتال الدنيا بالدين ، ج 3 ، ص 407 - 408 ، حديث 1 .
8 . كتاب الايمان والكفر ، باب الرضا بموهبة الايمان والصبر على كلّ شىء بعده، ج 3 ، ص 344 ، حديث 6 .
9 . كتاب الايمان والكفر ، باب الرضا بموهبة الايمان والصبر على كلّ شىء بعده ، ج 3 ، ص 343 ، حديث 2 .
10 . كتاب الايمان والكفر ، باب من أذى المسلمين واحتقرهم ، ج 4 ، ص 52 ، حديث 3 .
11 . كتاب الايمان والكفر ، باب من أذى المسلمين واحتقرهم ، ج 4 ، ص 56 ، حديث 10 .
12 . كتاب الايمان والكفر ، باب من أذى المسلمين واحتقرهم ، ج 4 ، ص 57 ، حديث 11 .
13 . كتاب الايمان والكفر ، باب من أذى المسلمين واحتقرهم ، ج 4 ، ص 53 ، حديث 7 .
14 . كتاب الايمان والكفر ، باب نادر ، ج 4 ، ص 182 ، حديث 10 .
15 . كتاب الايمان والكفر ، باب تعجيل عقوبة الذنب ، ج 4 ، ص 182 ، حديث 10 .
16 . كتاب الايمان والكفر ، باب تعجيل عقوبة الذنب ، ج 4 ، ص 180 ، حديث 3 .
17 . كتاب الايمان والكفر ، باب اتّباع الهوى ، ج 4 ، ص 180 ، حديث 3 .
18 . كتاب الايمان والكفر ، باب الصبر ، ج 3 ، ص 147 ، حديث 21 .
19 . كتاب الايمان والكفر ، باب حسن الظن باللّه - عزّوجلّ - ، ج 3 ، ص 114 ، حديث 1 .
20 . كتاب الايمان والكفر ، باب الرضا بالقضاء ، ج 3 ، ص 100 - 101 ، حديث 4 .
چهار . احاديثى كه بيانگر وحى خداوند به يكى از انبياست . اين احاديث ، خود ، شامل هفت قسم است :
الف . خطاب به يكى از انبيا ، بدون ذكر نام كه هفت حديث را در بر مىگيرد :
1 . امام رضا عليهالسلام فرمود :
خداى عز و جل به يكى از پيامبران وحى فرمود كه : «هر گاه اطاعت شوم ، راضى گردم ، و چون راضى شوم ، بركت دهم و بركت من ، بى پايان است . و هرگاه نافرمانى شوم ، خشم گيرم ، و چون خشم گيرم ، لعنت كنم و لعنت من تا هفت پشت
برسد» .(1)
2 . امام صادق عليهالسلام فرمود :
خداى عز و جل به برخى از پيامبران وحى كرد كه بدخويى ، كردار را تباه مىسازد ، مانند سركه كه عسل را تباه مىكند .(2)
ديگر احاديث اين قسم ، عبارتاند از :
3 . كتاب الحجّة ، باب مولد النبىّ صلىاللهعليهوآله ووفاته ، ج 2 ، ص 329 - 330 ، حديث 13 .
4 . كتاب الايمان والكفر ، باب الغضب ، ج 3 ، ص 413 - 414 ، حديث 8 و 9 .
5 . كتاب الايمان الكفر ، باب الظلم ، ج 4 ، ص 27 - 28 ، حديث 14 .
6 . كتاب الايمان والكفر ، باب الذنوب ، ج 3 ، ص 376 - 377 ، حديث 26 .
7 . كتاب الدعاء ، باب تعجيل عقوبة الذنب ، ج 4 ، ص 182 - 183 ، حديث 11 .
ب . خطاب به حضرت آدم عليهالسلام كه شامل سه حديث است :
1 . امام صادق عليهالسلام فرمود :
خداى عز و جل به آدم عليهالسلام وحى فرمود : «من تمام سخن را در چهار كلمه ، برايت جمع مىكنم» . عرض كرد : «پروردگارا آنها چيست؟» . فرمود : «يكى ، از آنِ من است و يكى ، از آنِ تو و يكى ، ميان من و تو و يكى ، ميان تو و مردم» . عرض كرد : «آنها را بيان فرما تا بفهمم» . فرمود : «امّا آنچه از آنِ من است ، اين است كه مرا عبادت كنى
و چيزى را شريكم نسازى . و امّا آنچه از آنِ توست ، اين است كه پاداش عمل تو را بدهم ، زمانى كه از هر وقتْ بدان نيازمندترى . و امّا آنچه ميان من و توست ، دعا كردن تو و اجابت من است . و امّا آنچه ميان تو و مردم است ، اين است كه براى مردم ، بپسندى آنچه براى خود مىپسندى و براى آنها نخواهى آنچه براى خود نخواهى» .(3)
ديگر احاديث اين قسم ، عبارتاند از :
2 . كتاب الايمان والكفر ، باب فيما أعطى اللّه عز و جل آدم عليهالسلام وقت التوبة ، ج 4 ، ص 173 - 174 ، حديث 1 .
3 . كتاب الايمان والكفر ، باب آخر منه ، ج 3 ، ص 13 - 15 ، حديث 2 .
ج . خطاب به حضرت داوود عليهالسلام كه شامل چهار حديث است :
1 . امام صادق عليهالسلام فرمود :
در آنچه خداى عز و جل به داوود وحى فرمود ، اين بود كه : «اى داوود ، چنان كه نزديكترين مردم به خدا متواضعاناند ، دورترين مردم از خدا هم متكبّراناند» .(1)
2 . امام صادق عليهالسلام فرمود :
خداوند به داوود عليهالسلام وحى كرد : «به راستى ، اگر بندهاى از بندگان من ، حسنهاى به جاى آورد ، به سبب آن ، بهشت را بر وى مباح مىگردانم» . داوود عليهالسلام عرض كرد : «پروردگارا! كدام است آن حسنه؟» . فرمود : «بر بنده مؤمن من ، سرور و خوشحالى وارد مىسازد ، اگر چه به يك دانه خرما باشد» . داوود عليهالسلام گفت : «خداوندا! سزاوار است كسى كه تو را مىشناسد ، اميد خود را از تو بر مگيرد» .(2)
ديگر احاديث اين قسم ، عبارتاند از :
3 . كتاب الايمان والكفر ، باب التفويض إلى اللّه والتوكّل عليه ، ج 3 ، ص 103 - 104 ، حديث 1 .
4 . كتاب الايمان والكفر ، باب العجب ، ج 3 ، ص 429 ، حديث 8 .
د . خطاب به حضرت دانيال عليهالسلام كه تنها حديث زير را شامل مىشود :
امام سجّاد عليهالسلام فرمود :
اگر مردم بدانند در طلب علم ، چه فايدهاى هست ، آن را مىجويند ، اگر چه با ريختن خون دل و فرو رفتن در گردابها باشد . خداوند - تبارك و تعالى - به دانيال وحى فرمود : «منفورترين مردم نزد من ، نادانى است كه حقّ علما را سبك مىشمرد و از آنها پيروى نمىكند و محبوبترين بندگانم ، پرهيزگارى است كه طالب ثواب بزرگ و ملازم علما و پيرو خويشتنداران و پذيراى حكما باشد» .(1)
ه . خطاب به حضرت موسى عليهالسلام كه شامل هجده حديث است :
1 . رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود :
خداى عز و جل به موسى بن عمران عليهالسلام فرمود : «اى پسر عمران! بر آنچه از فضل خود به مردم دادهام ، حسد مبر و چشمت را دنبال آن دراز مكن و دلت را پى آن مبر ؛ چرا كه حسدبرنده ، از نعمت من ناراحت است و از تقسيمى كه ميان بندگانم كردهام ، جلوگيرى مىكند و كسى كه چنين باشد ، من از او نيستم و او از من نيست (ميان من و او ، ارتباط و آشنايىاى وجود ندارد)»(2).
2 . امام صادق عليهالسلام فرمود :
در ضمن آنچه خداى عز و جل با موسى عليهالسلام مناجات فرمود اين بود كه : «اى موسى! تقرّبجويندگان به من ، به چيزى مانند پرهيز از محرّماتم نزديكى نجستهاند . همانا من اقامت در بهشتهاى جاويدان را به آنها اجازه مىدهم و ديگرى را با آنها شريك نمىسازم (يعنى بهشتهاى جاويدان ، مختصّ پرهيزگاران از محرّمات است)» .(3)
ديگر احاديث اين قسم ، عبارتاند از :
3 . كتاب الدعاء ، باب البكاء ، ج 4 ، ص 234 ، حديث 6 .
4 . كتاب الدعاء ، باب من ذكر اللّه عز و جل فى كلّ مجلس ، ج 4 ، ص 257 ، حديث 11 .
5 . كتاب الدعاء ، باب من ذكر اللّه -
عزّوجلّ - فى كلّ مجلس ، ج 4 ، ص 256 ، حديث 9 .
6 . كتاب الدعاء ، باب من ذكر اللّه -
عزّوجلّ - فى كلّ مجلس ، ج 4 ، ص 256 ، حديث 10 .
7 . كتاب الدعاء ، باب من ذكر اللّه -
عزّوجلّ - فى كلّ مجلس ، ج 4 ، ص 256 ، حديث 7 .
8 . كتاب الدعاء ، باب من تستجاب دعوته ، ج 4 ، ص 274 ، حديث 8 .
9 . كتاب فضل القرآن ، باب ترتيل القرآن بالصوت الحسن ، ج 4 ، ص 419 - 420 ، حديث 6 .
10 . كتاب التوحيد ، باب الخير والشر ، ج 1 ، ص 213 - 214 ، حديث 1 .
11 . كتاب الايمان والكفر ، باب القسوة ، ج 4 ، ص 22 ، حديث 1 .
12 . كتاب الايمان والكفر ، باب الرضا بالقضاء ، ج 3 ، ص 101 - 102 ، حديث 7 .
13 . كتاب الايمان والكفر ، باب الشكر ، ج 3 ، ص 155 ، حديث 27 .
14 . كتاب الايمان والكفر ، باب التواضع ، ج 3 ، ص 187 ، حديث 7 .
15 . كتاب الايمان والكفر ، باب فضل فقراء المسلمين ، ج 3 ، ص 362 ، حديث 12.
16 . كتاب الايمان والكفر ، باب حبّ الدنيا والحرص عليها ، ج 4 ، ص 5 - 6 ، حديث 9 .
17 . كتاب الايمان والكفر ، باب إدخال السرور على المؤمنين ، ج 3 ، ص 271 - 272 ، حديث 3 .
18 . كتاب الايمان والكفر ، باب ذمّ الدنيا والزهد فيها ، ج 3 ، ص 203 ، حديث 21 .
و . خطاب به حضرت عيسى عليهالسلام كه شامل سه حديث است :
1 . عبد الرحمان بن حمّاد ، در حديثى مرفوع - كه آن را به معصوم رسانده است - مىگويد : خداى - تبارك و تعالى - به عيسى بن مريم فرمود : «اى عيسى! بايد كه
زبانت در پنهان و آشكار ، يك زبان باشد و همچنين دلت . همانا من ، تو را از نَفْس خودت مىترسانم و چون من ، آگاهى (براى تو) كافى است . دو زبان در يك دهانْ نشايد ، و دو شمشير در يك غلافْ نگنجد ، و دو دل در يك سينه نباشد . نهاد انسان نيز اين چنين است (كه دو عقيده مخالف ، در يك ذهنْ نتواند جاى گيرد)» .(1)
2 . ابن فضّال در حديث مرفوعى (كه سند آن را به معصوم رسانده) روايت مىكند كه خداى - عزّوجلّ - به عيسى عليهالسلام فرمود : «اى عيسى! مرا در خاطر خود ياد كن تا من نيز تو را به ياد آورم ، و مرا در ميان مردمان ياد كن تا من نيز تو را در ميان جمعى بهتر از جمع آدميان (يعنى فرشتگان) ياد كنم . اى عيسى! دلت را براى من نرم كن و در تنهايىها بسيار مرا ياد كن و بدان كه شادى من به اين است كه براى من تواضع كنى و در اين باره ، زنده (دل) باش و مرده (دل و افسرده) مباش» .(2)
حديث ديگر اين قسم ، عبارت است از :
3 . كتاب الايمان والكفر ، باب الشكّ ، ج 4 ، ص 119 - 120 ، حديث 9 .
ز . خطاب به رسول اكرم صلىاللهعليهوآله كه شامل هفت حديث است :
1 . امام باقر عليهالسلام مىفرمايد :
خداى تعالى به محمّد صلىاللهعليهوآله وحى كرد كه : «اى محمّد! من تو را آفريدم ، در حالى كه هيچ نبودى و از روح خود در تو دميدم ، براى شرافتى كه از خود ، نسبت به تو قائل شدم ؛ زمانى كه اطاعت تو را بر همه مخلوقاتم واجب ساختم . پس هر كه از تو فرمان بَرَد ، مرا فرمان بُرده و هر كه از تو نافرمانى كند ، مرا نافرمانى كرده است . و آن اطاعتى را كه به خودم اختصاص داده بودم ، درباره على و نسلش (يعنى يازده فرزند معصوم او) نيز واجب ساختم» .(3)
2 . امام صادق عليهالسلام فرمود :
خداى - تبارك وتعالى - مىفرمايد : «اى محمّد! من ، تو و على را به صورت نورى ، يعنى روحى بدون پيكر آفريدم ، پيش از آن كه آسمان و زمين و عرش و دريايم را بيافرينم . پس تو همواره ، يكتايى و تمجيد مرا مىگفتى . سپس دو روحِ شما را گردآوردم و يكى ساختم ، و آن يك روح ، مرا تمجيد و تقديس و تهليل مىگفت . آن گاه ، آن را به دو قسمت كردم و باز ، هر يك از آن دو قسمت را به دو قسمت نمودم تا چهار روح شد : محمّد يكى ، على يكى ، حسن و حسين دو تا» . سپس خدا فاطمه را از نورى كه در ابتدا روحى بدون پيكر بود آفريد . آن گاه با دست خود ، ما را مسح كرد و نورش را به ما رسانيد .(1)
ديگر احاديث اين قسم ، عبارتاند از :
3 . كتاب الحجّة ، باب أنّ الأئمّة عليهمالسلام لم يفعلوا شيئا ولا يفعلون إلاّ بعهد من اللّه عز و جل وأمر منه لا يتجاوزونه ، ج 2 ، ص 29 - 30 ، حديث 2 .
4 . كتاب الحجّة ، باب أنّ الأئمّة عليهمالسلام لم يفعلوا شيئا ولا يفعلون إلاّ بعهد من اللّه عز و جل وأمر منه لا يتجاوزونه ، ج 2 ، ص 31 - 34 ، حديث 4 .
5 . كتاب التوحيد ، باب حجج اللّه على خلقه ، ج 1 ، ص 232 ، حديث 4 .
6 . كتاب الايمان والكفر ، باب من أذى المسلمين واحتقرهم ، ج 4 ، ص 54 ، حديث 8 .
7 . كتاب الحجّة ، ما جاء فى الاثنى عشر والنصّ عليهم عليهمالسلام ، ج 2 ، ص 470 - 474 ، حديث 3 .
پنج . احاديثى كه بيانگر قول خداوند خطاب به ملايكه است . اين دسته ، شامل پنج حديث است :
1 . امام صادق عليهالسلام فرمود :
1) . همان ، ص 325 - 326 ، حديث 3 .
هنگامى كه بندهاى دعا مىكند ، پس خداى عز و جل به دو فرشته (كه موكّل بر انسان هستند يا دو فرشته ديگر) مىفرمايد : «من دعاى او را به اجابت رساندم ، ولى حاجتش را نگه داريد ؛ زيرا من دوست دارم كه آواز او را بشنوم» . و همانا بندهاى هم هست كه وقتى دعا مىكند ، خداى - تبارك و تعالى - مىفرمايد : «زود حاجتش را بدهيد كه آوازش را خوش ندارم!» .(1)
2 . امام صادق عليهالسلام فرمود :
هرگاه مردى دعا كند و پس از دعا بگويد : ما شاء اللّه لا حول ولا قوّة إلاّ باللّه ، خداى عز و جل مىفرمايد : «بنده مؤمنم ، چون دل به من نهاد و تسليم امر من شد ، حاجتش را برآورده سازيد» .(2)
ديگر احاديث اين قسم ، عبارتاند از :
3 . كتاب الحجّة ، باب مولد الحسين بن على عليهماالسلام ، ج 2 ، ص 366 - 367 ، حديث 6 .
4 . كتاب الدعاء ، باب من أبطأت عليه الإجابة ، ج 4 ، ص 246 ، حديث 7 .
5 . كتاب الايمان والكفر ، باب الكبائر ، ج 3 ، ص 381 - 382 ، حديث 9 .
شش . احاديثى كه از ائمّه عليهمالسلام نقل شده كه آن امامان ، در بعضى كتب ، خواندهاند كه خداوند چنين فرموده است . اين دسته ، شامل دو حديث زير است :
حسين بن علوان مىگويد : در مجلسى نشسته بوديم و درس مىآموختيم . هزينه سفر من ، تمام شده بود . يكى از رفقا به من گفت : «براى اين گرفتارىات به كه اميدوارى؟» . گفتم : به فلانى . گفت : «پس به خدا قسم كه حاجتت برآورده نمىشود و به آرزويت نمىرسى و مرادت حاصل نمىگردد» . گفتم : تو از كجا مىدانى كه رحمت خدا بر تو باد؟ گفت : امام صادق عليهالسلام به من حديث فرمود كه : در يكى از كتابها خوانده است كه خداى - تبارك و تعالى - مىفرمايد :
به عزّت و جلال و بزرگوارى و رفعتم بر عرشم سوگند كه آرزوى هر كس را كه به غير من اميد بندد ، به نوميدى ، قطع مىكنم و نزد مردم ، بر او جامه خوارى مىپوشانم . او را از نزديك خود مىرانم و از فضلم دور مىكنم . او در گرفتارىها به غير من آرزو مىبندد ، درصورتى كه گرفتارىها به دست من است! و به غير من ، اميدوار مىشود و در فكر خود ، درِ خانه غير از مرا مىكوبد! با آن كه كليدهاى همه درهاى بسته ، نزد من است و درِ خانه من ، براى كسى كه مرا بخواند باز است!
كيست كه در گرفتارىهايش به من ، اميد بسته باشد و من ، اميدش را قطع كرده باشم؟ كيست كه در كارهاى بزرگش ، به من اميدوار گشته و من ، اميدش را از خود بريده باشم؟ من آرزوهاى بندگانم را نزد خود نگاه داشتم و آنها به نگهدارى من ، راضى نگشتند . آسمانهايم را از كسانى كه از تسبيحم خسته نشوند (فرشتگان) پر كردم و به آنها دستور دادم كه درهاى ميان من و بندگانم را نبندند ؛ ولى آنها به قول من اعتماد نكردند . مگر آن بنده نمىداند كه اگر حادثهاى از حوادث من ، او را بكوبد ، كسى جز به اذن من ، آن را از او بر نمىدارد . پس چرا از من روىگردان است؟
من با بخشش خودم آنچه را كه از من نخواسته ، به او مىدهم و سپس آن را از او مىگيرم ، و او برگشتش را از من نمىخواهد و از غير من مىخواهد؟ او درباره من فكر مىكند كه ابتدا و پيش از خواستن او عطا مىكنم ؛ ولى چون از من بخواهد ، به درخواست كننده خود جواب نمىگويم؟ مگر من بخيلم كه بندهام مرا بخيل مىداند؟ مگر هر جود و كرمى از من نيست؟ مگر عفو و رحمت ، دست من نيست؟ مگر من محلّ آرزوها نيستم؟ پس چه كسى مىتواند آرزوها را پيش از رسيدن به من قطع كند [چه كسى مىتواند آرزوها را جز من قطع كند]؟ آيا آنها كه به غير من اميد دارند ، نمىترسند (از عذابم يا از بريدن آرزوهايشان يا از مقام قربم يا از قطع نعمتهايم از آنها) ؟
اگر همه اهل آسمانها و زمينم به من اميد بندند ، و به هر يك از آنها به اندازه
اميدوارى همه بدهم ، به قدر عضو مورچهاى ، از ملكم كاسته نمىشود . چگونه كاسته شود از ملكى كه من سرپرست آن هستم؟ پس بدا به حال آنها كه از رحمتم نوميدند و بدا به حال آنها كه نافرمانىام مىكنند و از من پروا ندارند .(1)
2 . سعيد بن عبد الرحمان مىگويد : با موسى بن عبد اللّه (بن حسن) در ينبع بودم و هزينه سفرم تمام شده بود . يكى از فرزندان حسين عليهالسلام به من گفت : «در اين گرفتارىات به كه اميدوارى؟» . گفتم : به موسى بن عبداللّه . گفت : «بنا براين ، حاجتت روا نمىشود و به مقصودت نمىرسى» . گفتم : براى چه؟ گفت : «چون در يكى از كتابهاى پدرم ديدم كه خداى عز و جل مىفرمايد : «- سپس همان حديث قبل را بيان نمود - » . من گفتم : پسر پيامبر! برايم املا كن . برايم املا فرمود . من گفتم : به خدا بعد از اين ، از او حاجتى نخواهم .(2)
هفت . احاديثى كه بيانگر سخن خداوند در تورات است . اين دسته ، شامل پنج حديث است :
1 . اسحاق بن عمّار مىگويد : شنيدم امام صادق عليهالسلام مىفرمود :
در تورات نوشته است : «اى آدميزاد! هرگاه خشمگين مىشوى ، مرا به يادآور تا تو را هنگام خشمم ، به ياد آورم و با آنها كه نابودشان مىكنم ، نابودت نكنم . و هرگاه ستمى بر تو وارد شد ، به انتقامگيرى من براى خود ، راضى باش ؛ زيرا انتقامگيرى من براى تو ، از انتقامگيرى خودت بهتر است» .(3)
2 . امام باقر عليهالسلام مىفرمود :
در توراتْ نوشته است ، از جمله مناجات خداى عز و جل با موسى بن عمران عليهالسلام اين بود كه : «اى موسى! راز پنهان مرا در باطن خويش پوشيدهدار و در آشكارت ، سازگارى با دشمن من و دشمن خود را از جانب من ، نشان بده و با نشان دادن راز
پنهانم ، سبب دشنام دادن آنها به من مشو ، تا در دشنام دادن من ، شريك دشمن خود و دشمن من گردى» .(1)
ديگر احاديث اين قسم ، عبارتاند از :
3 . كتاب الدعاء ، باب ما يجب من ذكر اللّه عز و جل فى كلّ مجلس ، ج 4 ، ص 255 ، حديث 4 .
4 . كتاب الدعاء ، باب ما يجب من ذكر اللّه عز و جل فى كلّ مجلس ، ج 4 ، ص 256 ، حديث 8 .
5 . كتاب الايمان والكفر ، باب العبادة ، ج 3 ، ص 130 ، حديث 1 .
هشت . احاديثى كه بيانگر سخن خداوند در يكى از كتابهاى آسمانى است ، بدون ذكر نام كتاب . در اين دسته ، تنها يك حديث وجود دارد :
امام باقر عليهالسلام فرمود :
در يكى از كتابهايى كه خدا نازل كرده ، آمده است كه : منم خدايى كه جز من ، كسى شايسته پرستش نيست . نيكى را آفريدم و بدى را آفريدم . خوشا به حال آن كه نيكى را به دستش جارى ساختم! واى بر كسى كه بدى را به دستش جارى ساختم! و واى بر كسى كه بگويد چرا اين طور و چرا آن طور؟! (چرا نيكى به دست اين و بدى به دست آن جارى شد؟)» .(2)نُه . احاديثى كه بيانگر قول خداوند ، در روز قيامتاند . اين دسته ، سه حديث را در بردارد :
1 . امام باقر عليهالسلام مىفرمايد :
چون روز قيامت مىشود ، خداى - تبارك و تعالى - دستور مىدهد كه يك منادى ، در برابرش فرياد كند : فقرا كجا هستند؟ گروه بسيارى بر مىخيزند . خدا
مىفرمايد : «بندگان من!» . مىگويند : «لبّيك پروردگارا!» . مىفرمايد : «من شما را براى خوارى و پستى شما در نظر فقير نساختم ؛ بلكه براى چنين روزى انتخابتان كردم . در چهره مردم تأمّل و جستجو كنيد ، هر كس به شما احسانى كرده ، نسبت به من كرده است ؛ پس از جانب من ، بهشت را به او پاداش دهيد» .(1)
2 . امام صادق عليهالسلام مىفرمود :
هرگاه مؤمن ، خداى عز و جل را درباره حاجت خود بخواند ، خداى عز و جل مىفرمايد : «اجابت او را به تأخير اندازيد ، به خاطر شوقى كه به آواز و دعاى او دارم» . پس چون روز قيامت شود ، خداى عز و جل مىفرمايد : «اى بنده من! تو مرا خواندى (و دعا كردى) و من اجابتت را پس فرستادم . اكنون پاداش تو چنين و چنان است . و باز درباره فلان چيز و فلان چيز ، مرا خواندى (و دعا كردى) و من اجابت تو را به تأخير انداختم و پاداش تو چنين و چنان است» . [سپس امام ]فرمود : پس بنده مؤمن ، آرزو مىكند كه اى كاش ، هيچ دعايى از او در دنيا اجابت نمىشد براى آن پاداش نيكى كه مىبيند» .(2)
روايت ديگر اين قسم ، عبارت است از :
3 . كتاب الايمان والكفر ، باب فضل فقراء المسلمين ، ج 3 ، ص 363 - 364 ، حديث 18 .
ده . احاديثى كه بيانگر اين است كه اگر فردى چنين كند ، خداوند ، او را چنين مورد ندا قرار مىدهد . اين دسته ، شامل ده حديث است :
1 . امام صادق عليهالسلام فرمود :
هيچ مسلمانى ، از برادر مسلمانش در راه خدا و براى خدا ديدن نمىكند ، جز آن كه خداى عز و جل فريادش زند : «اى زائر! خوش باش و بهشت ،
برايت خوش باشد» .(1)
2 . امام باقر عليهالسلام در تفسير گفتار خداى - تبارك و تعالى - : «و مىپذيرد از آنان كه ايمان آوردند و كردار نيك كردند ، و بيفزايد براى ايشان از فضل خويش» ،(2)فرمود :
مقصود ، مؤمنى است كه براى برادر (دينى) خود ، در پشت سر او دعا كند . پس فرشته ، براى دعاى او آمين گويد . خداى عزيز جبّار مىفرمايد : «براى توست دو برابر آنچه (براى برادرت) درخواست كردى ، و آنچه (نيز براى او) درخواست كردى ، به خاطر اين كه او را دوست داشتى ، به تو داده شد (و دعايت در حقّ او مستجاب شد)» .(3)
ديگر احاديث اين قسم ، عبارتاند از :
3 . كتاب الايمان والكفر ، باب تعجيل فعل الخيرات ، ج 3 ، ص 213 ، حديث 7 .
4 . كتاب الايمان والكفر ، باب تعجيل فعل الخيرات ، ج 3 ، ص 212 - 213 ، حديث 6 .
5 . كتاب الايمان والكفر ، باب الذنوب ، ج 3 ، ص 374 ، حديث 17 .
6 . كتاب الايمان والكفر ، باب المعانقة ، ج 3 ، ص 265 ، حديث 1 .
7 . كتاب الدعاء ، باب الإلحاح فى الدعاء والتلبّث ، ج 4 ، ص 223 - 224 ، حديث 2 .
8 . كتاب الايمان والكفر ، باب زيارة الإخوان ، ج 3 ، ص 256 ، حديث 6 .
9 . كتاب الايمان والكفر ، باب زيارة الإخوان ، ج 3 ، ص 255 ، حديث 4 .
10 . كتاب الايمان والكفر ، باب زيارة الإخوان ، ج 3 ، ص 257 - 258 ، حديث 12 .
پراكندگى احاديث قدسى در اصول «الكافى»
احاديث قدسى موجود در الكافى ، به صورت زير ، در كتب مختلف اين كتاب ، پراكنده شدهاند :
1 . كتاب الايمان والكفر ، 73 حديث .
2 . كتاب الدعاء ، 23 حديث .
3 . كتاب الحجّة ، يازده حديث .
4 . كتاب التوحيد ، پنج حديث .
5 . كتاب العقل والجهل ، دو حديث .
6 . كتاب فضل العلم ، دو حديث .
7 . كتاب فضل القرآن ، يك حديث .
منابع و مآخذ
1 . اُصول الحديث علومه و مصطلحه ، محمّد عجاج الخطيب ، بيروت : دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع ، 1417 ق .
2 . اُصول الحديث و أحكامه فى علم الدراية ، جعفر سبحانى ، قم : مؤسسة الإمام الصادق عليهالسلام ، 1419 ق ، دوم .
3 . الكافى ، محمّد بن يعقوب الكلينى ، ترجمه : سيّد جواد مصطفوى و سيد هاشم رسولى ، تهران : دفتر نشر فرهنگ اهل البيت عليهمالسلام .
4 . جامع المقال ، فخر الدين الطريحى ، تحقيق : محمّد كاظم الطريحى ، تهران : المطبعة الحيدرية .
5 . الرواشح السماوية فى شرح الأحاديث الإماميّة ، محمّد باقر الحسينى المرعشى (ميرداماد) ، قم : مكتبة آية اللّه المرعشى ، 1405 ق .
6 . علوم الحديث و مصطلحه ، صبحى صالح ، بيروت : دار العلم للملايين ، 1991 م .
7 . قواعد التحديث من فنون مصطلح الحديث ، محمّد جمال الدين القاسمى ، تحقيق : محمّد بهجة البيطار ، بيروت : دار النفائس ، 1407 ق .
8 . لبّ اللباب ، محمّد جعفر شريعتمدار الاستر آبادى ، تحقيق : محمّد حسينى مولوى (منتشر شده در : ميراث حديث شيعه ، دفتر دوم ، قم : دارالحديث ، 1378 ش) .
9 . المدخل إلى دراسة الحديث والسنة ، سمر العشّا ، دمشق ، 1419 ق .
10 . مشرق الشمسين ، بهاء الدين محمّد بن الحسين العاملى ، قم : مكتبة بصيرتى ، 1398 ق .
11 . معجم مصطلحات الحديث و لطائف الأسانيد ، محمّد ضياء الرحمان الأعظمى ، رياض : مكتبة أضواء السلف ، 1420 ق .
12 . مقباس الهداية ، عبد اللّه المامقانى ، تحقيق : محمّدرضا المامقانى ، قم : مؤسسة آل البيت لإحياء التراث ، 1411 ق .
13 . منهج النقد فى علوم الحديث ، نور الدين عتر ، دمشق : دار الفكر ، 1412 ق .
14 . نهاية الدراية (شرح الوجيزة) ، السيّد حسن الصدر العاملى الكاظمى ، تحقيق : ماجد الغرباوى ، قم : نشر المشعر ، 1413 ق .
15 . الوجيزة فى علم الدراية ، بهاء الدين محمّد بن الحسين العاملى ، قم : منشورات مكتبة بصيرتى ، 1398 ق .
علمِ امامان در اُصول «الكافى»
نمونهاى از براى چند و چونِ سازشِ «حديث» با «كلام»
جويا جهانبخش
چكيده
در اين مقاله ، سعى شده است كه ديدگاههاى كلامىِ در خصوص ميزان علم ائمّه عليهمالسلام ، با توجّه به روايات مندرج در اصول الكافى بخش «كتاب الحجّة» ، مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد .
نگارنده ، نخست ديدگاه متكلّمان بزرگ شيعه مانند شيخ مفيد رحمهالله را در مورد علم امامان عليهمالسلام مطرح مىكند . آن گاه به ظهور غاليان و تلاش آنان در جعل و تحريف احاديث ، بويژه در خصوص امامان و صفات آنها اشاره مىنمايد و از منظرى تاريخى ، ديدگاههاى صوفيانه و انديشههاى غاليانه نسبت به علم امامان را به نقد مىكشد و اصول الكافى و روايات مندرج در آن در باره علم امامان را مرجعى مطمئن براى شيعيان در اين خصوص معرفى مىكند . احاطه يا عدم احاطه امامان بر علم غيب در روايات الكافى و همچنين كيفيت علم ائمّه عليهمالسلام و گستردگى اين علم ، از مباحث مهم مطرح شده در اين مقاله است .
نگارنده ، ضمن انعكاس ديدگاههاى مختلف در اين موضوع ، بر اين نكته تأكيد دارد كه علم امامان ، برگرفته از قرآن است و احاطه ائمّه بر جميع معلومات و كيفيت اين علوم ،
مورد اختلاف است و برخى از اين ديدگاهها متعادل و برخى ديگر افراطى است .
كليدواژهها : اصول الكافى ، علم امامان ، علماى شيعه ، شرط امامت ، غاليان .
بِآل مُحَمَّدٍ عُرِفَ الصَّوَابُ *** وَ فى أَبْيَاتِهِمْ نَزَلَ الْكِتَابُ
وَ هُم حُجَجُ الإلهِ عَلَى الْبَرَايَا *** بِهِمْ وَ بِحُكْمِهِمْ لا يُسْتَرَابُ .(1)
اين شعر را به نادرست، به ابن فارضِ مصرى نيز نسبت داده و مدّعىِ تشيّعِ او شدهاند (نقلِ نقدآميز آن در الكنى و الألقاب شيخ عبّاس قمى (ج 1، ص 375) آمدهاست. هم آن نسبت و هم آن ادّعا پايهاى نمىتواند داشت.
اين بيتها را به عَمْرو بنِ عاص نيز نسبت دادهاند (ر.ك: خلاصة عبقات الأنوار، ميلانى، ج 4 ص 203).
درباره ناشىِ صغير، سُراينده اين ابيات، و همچنين در تحقيقِ نسبتِ آنها بدو. ر . ك: الغدير، امينى، ج 4 ، ص 25 - 33) .
درآمد
مسئله علم پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان عليهمالسلام ، هر چند (در روزگاران دور، به سببِ مداخلههاى غاليان، و در روزگاران نزديكتر، به واسطه تفاسير متصوّفانه و متفلسفانه و حشويانه از مواريث غلات) پيوسته جلوهاى غامض و بُغرنج داشته است، در نهادِ خود، بس روشن و بى زنگار مىنمايد.
خداوند، واپسين پيامآور خود را در سرزمين حجاز برانگيخت. اين پيامآور، چونان ديگر پيامآورانِ خداوند، مردى بود از جنسِ بشر، و نه از گونهاى ديگر. بسيارى از انسانها پيامبرانى را مىخواستند و مىپسنديدند كه فرابشرى (و مثلاً: از
فرشتگان) باشند؛ امّا خداوند، شالوده كار را بر اين نهاد كه پيامبران، انسانهايى باشند چونان ديگر انسانها. و اگر نه چنين بود، آيا پيامبران «اُسوهاى نيكو» و مقتدايى شايسته براى انسانهاى ديگر مىتوانستند بود؟
اوصياى واپسينْ فرستاده خداوند، يكى پس از ديگرى، در كار ارشاد و راهنمايى مردمان، بر جاى او نشستند. اينان، جملگى، مردمانى كاردان و پارسا بودند كه از پيامِ
1) . دو بيتى است از سرودهاى ممتاز از سرودههاى ابوالحسن على بن عبد اللّه بن الوصيف، معروف به «ناشىِ صغير» يا «ناشىِ اصغر» 271 - 365 ق.ما اين دو بيت را از مناقب آل أبى طالب عليهمالسلام (ابن شهر آشوب، ج 4 ص 301) برگرفتهايم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نيك اطّلاع داشتند و هرگاه در شناخت و فهم و تفسير و اجراى آن، گِرِهى مىافتاد، مىتوانستند آن گِره را بگشايند و مردمان را راهنما و راهگشا باشند. آگاهى به كتاب خدا و سنّت رسول خدا، ابزار اين گرهگُشايى و لازمه آن توانايى بود. از همين رو، امامان شيعه به قرآن و سنّت، آگاه بودند و در گشودن دشوارىهاى آن و آموزانيدن شيوه اجراى آموزههاى قرآن و سنّت، به غايت ، توانا بودند.
اين، چيزى بود كه لازمه كار، و شرط وصايت و خلافت ايشان بود و البتّه به تصريح مجموعهاى از روايات و اخبار گوناگون - كه احتمال كذب و جعل در جميع آنها راه نمىتواند داشته باشد - اين اوصيا، بارها از نهانىها نيز خبر دادهاند و كراماتى
كه بر آگاهى ايشان از برخى امور غيبى دلالت دارد، از ايشان صادر شده است.
البتّه به پيامبر صلىاللهعليهوآله و نه اين پيشوايان پاك عليهمالسلام ، احاطهاى بر غيب نداشتند. اين، از قرآن كريم و سنّتهاى قطعى و واقعِ ملموس تاريخى، به روشنى مستفاد مىشود. اگر چه به وحى و الهام الهى و...، گاه از امور و جوانبى از غيب، خبر دادهاند - و البتّه اين پايه از غيبدانى ايشان نيز اكتسابى بوده، نه ذاتى، و واجد علم به جميع نهانىها و امور
غيبى نبودند.
ادّعاى كسانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان عليهمالسلام را بر جميعِ معلومات و اَعيان و افراد و امور، محيط شمردهاند، ادّعايى بى پايه است كه در برابر صريحِ قرآن و سنّت و واقعِ تاريخ، تابِ پايدارى نمىآورد.
طرح مسئله
مسلمانان، همداستاناند كه جبرئيل براى پيامبر صلىاللهعليهوآله وحى مىآورد. پيامبر خدا، به گزارش قرآن و سيره در انتظار وحى بود و براى رسيدن پاسخ برخى پرسشها و... چشم به راه مىمانْد و حتّى از دير رسيدن وحى، نگران و دغدغهمند مىشد.(1)اين
1) . در اين مورد، رجوع كنيد به شأنِ نزولِ «مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ مَا قَلَى» سوره ضحى، آيه 3 در التِّبيان، شيخ طوسى، ج 10 ص 368 ؛ مجمع البيان، طَبْرِسى، ج 10 ص 381؛ الكشّاف، زمخشرى، ج 6 ص 263 و... .
وحى كه اين اندازه انتظار كشيدنى بود، چه بود؟ آيا مطالبى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به همان تفاصيل و پيش از رسيدنِ آن، بِدان آگاهى داشت؟!
خداوند، در قرآن تصريح مىكند كه داستانِ برخى فرستادگان را براى واپسينْ پيامبرش گفته و برخى را براى او نگفته است.(1)آيا پيش از آن كه به تدريج و در درازناى عمر نبوّت، اين داستانها به پيامبر خدا گفته شود - و حتّى تصريح گردد كه اينها اخبار غيبى است كه به او داده مىشود - ، او از آنها مطّلع بوده است؟!
خداوند، در قرآن تصريح كرده است كه برخى منافقان، در پيرامون پيامبر خدا هستند كه در نفاق، چيرهدست و پيگيرند و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را نمىشناسد، ولى خداوند، آنها را مىشناسد:
«وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ ۖ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ ۖ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ ۖ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ ۚ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَىٰ عَذَابٍ عَظِيمٍ» .(2)
آيا «لا تَعْلَمُهُمْ»، با فرض احاطه نبى بر جميع نهانىها سازگار است؟!(3)
به قول شيخ مفيد در مسئله مورد تصريح همين آيه: «وَ لَيْسَ بِمُنكَرٍ أَن يَستُرَ اللّهُ عَن نَبِيِّه نِفاقِ كَثيرٍ مِنَ الْمُنافِقينَ...» المسائل السّرويّة، ص 94.
ابن طاووس نيز چنين تصريحى به مناسبت همين آيه دارد (ر . ك: سعد السّعود، ص 223).
از منظرى، توجّه برانگيزتر از اين آيه، آيتى ديگر است كه مىفرمايد:
«قُلْ ما كُنْتُ بِدْعا من الرُّسُلِ و مآ أَدْرى مَا يُفْعَلُ بِى وَ لا بِكُم إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ مَا يُوحَى إِلَىَّ وَ مَآ أَنَا إِلاَّ نَذِيرٌ مُبِينٌ»(سوره...، آيه 9).
شريف مرتضى عَلَمُ الهدى، در تفسير «مَآ أَدْرِى مَا يُفْعَلُ بِى وَ لإبِكُمْ» مىنويسد: «... والمُراد بالآية: أَنَّنى لا أَدرى ما يُفعَلُ بى و لا بِكُم مِن المَنافعِ و المَضارِّ الدُّنْيَويَّة كالصِّحَّةِ وَ المَرَضِ، وَ الغِنى و الفَقر، و الخصْب وَ الجدْب؛ وَ هذا وَجهٌ صحيحٌ واضحٌ لا شُبْهَةَ فيه. و يجوزُ أَيضا أَن يُريدَ: أَنّنى لاَ أَدرى ما يُحدثهُ اللّهُ مِنَ الِعباداتِ و يَأمرنى بِه وَ إِيّاكم مِن الشّرعيّاتِ و ما ينسخ مِن الشّرعيّات و ما يقرّ مِنه و يستدام لأَنَّ ذلكَ كُلَّه مغيبٌ عنه؛ و هذا يليقُ بقولِهِ تَعالى فى أوّل الآية: «قُلْ مَا كُنْتُ بِدْعا مِنَ الرُّسُلِ» وَ فى آخِرِها: «إِنْ أَتّبِعُ إلاَّ ما يُوحَى إِلَىَّ»» (رسائل الشّريف المُرتَضى، ج 3، ص 105).
به عقيده برخى ديگر از پيشوايانِ دانش تفسير، مَحذورى نيست كه آيه، حتّى ناظر به جوانب اُخرَوى باشد و البتّه مراد عدمِ اطّلاعِ پيامبر صلىاللهعليهوآله از پارهاى جزئيّات و تفاصيلِ ثواب خود و ديگر مؤمنان، و عِقابِ منافقان و كافران بوده باشد (ر.ك: متشابه القرآن و مختلفه، ج 2 ص 14، الصّافى، ج 6 ص 450). زمخشرى نيز آورده است: «يجوز أن يكون نفيا للدّراية المُفَصَّلَة» (الكشّاف، ج 3 ص 517).
درباره اين آيه شريفه، همچنين، ر.ك: مجمع البيان، ج 9 ص 139 و 140 .
1) . «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنَا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ...» سوره غافر، آيه 78 .
2) . سوره توبه، آيه 101.
3) . بر بنياد اين آيه، هيچ اشكالى به نبوّت نبى وارد نيست، حتّى اگر بسيارى از مسائل و احوال و حوادث پيرامون خود را نداند و بر جملگى احاطه نداشته باشد.
اوصياى پيامبر خدا نيز چنين بودند. براى آگاهى بر پارهاى از احوال و حوادث، خبرسِتان مىفرستادند، از مردم پرسش مىكردند و... و بر غيب، احاطه نداشتند.
جانِ كلام را متكلّم برجسته شيعه، شيخ مفيد، در المسائل العُكبَريّة، چنين بيان مىكند:
الشِّيعَة...إنَّما إِجْماعُهُمْ ثَابِتٌ عَلَى أَنَّ الإِمَامَ يَعْلَمُ الْحُكْمَ فِى كُلِّ مَا يَكُونُ، دُونَ أَن يَكُونَ عَالِما بَأَعْيَانِ مَا يحدثُ وَ يَكُونُ عَلَى التَّفْصِيلِ وَ التَّمْيِيز؛(1)
شيعيان... بر اين همداستاناند كه امام، حكم هر رُخدادى را مىداند، بى آنكه به عِين هر رُخداد، عالِم باشد و از يكُ يكِ امور، به تفصيل و تمييز، باخبر باشد.
نظر شيخ مفيد
سخن مهمّ شيخ مفيد در المسائل العكبريّة كه علاّمه مجلسى نيز در مرآة العقول(2)آن را نقل مىكند، البتّه با اين كه امامان عليهمالسلام پارهاى از امور غيبى، و نه جميع اين امور را از رهگذر اعلام و آگاهى بخشىِ خداوند متعال بدانند، منافاتى ندارد، مفيد خود در أوائل المقالات، تصريح كرده و گفته است:
إِنَّ الأَئِمَّةَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله قَدْ كَانُوا يَعْرِفُونَ ضَمَائِرَ بَعْضِ الْعِبَادِ وَ يَعْرِفُونَ مَا يَكُونُ قَبْلَ كَوْنِهِ؛
امامان آل محمّد صلىاللهعليهوآله ، گاه ضمائر برخى از بندگان را مىدانستند، و گاه از آنچه رُخ مىداد، پيش از رُخ دادنش باخبر بودند.
و البتّه همو، بى درنگ مىافزايد:
وَ لَيْسَ ذلِكَ بِواجِبٍ فِى صِفاتِهِمْ، وَ لا شَرْطا فى إِمامَتِهِمْ، وَ إِنَّما أكْرَمَهُمُ اللّهُ تَعَالى بِهِ وَ أعْلَمَهُمْ إيَّاهُ لِلُطْفٍ فِى طاعَتِهِمْ وَ التَّمَسُّكِ بِإمامَتِهِمْ. وَ لَيْس ذلِكَ بِواجِبٍ عَقْلاً، وَ لكِنَّهُ وَجَبَ لَهُمْ مِن جِهَةِ السَّمَاعِ ؛(1)
اين، نه از صفات لازم براى ايشان بود، نه شرط امامتشان؛ بلكه تنها خداى تعالى از براى آن كه لطفى(2)[از براى خلايق]، باشد در اطاعت ايشان و تمسّك به امامتشان، ايشان را بدين موهبت، گرامى داشته و از اين نهانىها آگاهانيده است.
اين مطلب (آگاهى امامان از برخى امور نهانى)، واجبِ عقلى نيست (يا: عقل، آن را لازم نمىشمُرَد)، ليكن از طريق نقل، در حقّ ايشان ثابت گرديده است.
تأكيد شيخ مفيد بر آن بود كه دانستنِ رُخدادها و حوادث، و شناختن يكايك امور و موارد عينى، شرط امامت نيست و ما بدين نكته كه امام به جميع چنين چيزهايى علم دارد، قائل نيستيم. علمى كه لازمه امامت است و قدر متيقّن علم امام نيز هست، علم به دين است، يا به تعبير شيخ مفيد، علم به احكام امور و رُخدادها.
نظر ابن شهر آشوب
ابن شهرآشوب، در كتاب كِرامند متشابه القرآن و مختلفه مىگويد:
النّبىّ و الإِمام يَجِبُ أَنْ يَعْلَما عُلُومِ الدّينِ وَ الشَّريعَةِ، و لاَ يَجِبُ أَن يَعْلَما الغَيْبَ وَ ما كانَ وَ ما يَكُونُ، لأنَّ ذلِكَ يُؤَدِّى إِلى أنَّهُمَا مُشارِكانِ لِلْقَدِيمِ تَعالى فى جَمِيعِ
مَعْلُوماتِهِ وَ مَعْلُوماتُهُ لاَ تَتَناهى...؛ وَ يَجُوزُ أَن يَعْلَما الْغَائِباتِ وَ الكائِناتِ الْماضِياتِ أَو الْمُسْتَقْبَلاتِ بِإعْلامِ اللّهِ تَعالى لَهُما شَيْئا مِنْها ؛(1)
پيامبر و امام، واجب است كه علوم دين و شريعت را بدانند، و واجب نيست غيب و آنچه را بوده است و خواهد بود، بدانند؛ زيرا اين، بدان جا مىانجامد كه در همه دانستههاى قديمِ متعال (خداوند متعال كه «قديم» است) با او هَنْباز باشد، حال آن كه دانستههاى قديم (خداوند)، نامتناهى است... . و رواست كه غائبات و كائنات گذشته يا آينده را به واسطه اِعلام و اخبار خداى تعالى به پيامبر و امام بدانند، البتّه پارهاى از آنها را.
ابن شهرآشوب، در اين باره، كُشته شدن امير مؤمنان على عليهالسلام را، نمونهوار، ياد كرده و گوشزد نموده است كه بنا بر روايات، آن حضرت از كشته شدن خويش، آگاه بوده است و همچنين، قاتل خود را مىشناخته است؛ ولى به عقيده ابن شهرآشوب ، ممكن نيست كه امام، از وقت دقيق(2)كشته شدن خود ، آگاه بوده باشد .(3)
ما را در اين جا با درستى يا نادرستى مثالى كه ابن شهرآشوب آورده است، كارى نيست؛ زيرا اى بسا بر خلاف رأى ابن شهرآشوب، آگاهى امام از وقت دقيق كشته شدن نيز روا باشد و از ديدگاه كلامى به بنبست نينجامد.(4)نكته، تأكيد و تصريح چنين بزرگانى است به مفهومى روشن كه از «كتاب» و «سنّت» و «واقعِ تاريخ» مستفاد مىگردد، و آن، عدم احاطه علمى امام است به غيب.(5)
اين كه جز وحى و الهام، چه ابزارها و طرقى مىتوانسته است منجر به آگاهى پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام عليهالسلام بر غيب باشد، جاى پژوهشى درازْدامن دارد. به عقيده شيخ مفيد، توانمندىهاى خدادادى چون «تَوَسُّم» و «تَفَرُّس» هم كه در اختيار برخى بندگان ويژه خداوند قرار مىگيرد و در پارهاى از متون دينى بدانها اشارت رفته است، لزوما علمآور نبوده، اى بسا بيش از «ظن» به حاصل نياورند در اين باره ر.ك: المسائل العكبريّة، ص 97 .
1) . متشابه القرآن و مختلفه، ج 1 ص 211 .
2) . ابن شهرآشوب ، تعبير «على التّعيين» را به كار برده كه در متشابه القرآن چاپى، به نادرست، «على التعيير» آمده است .
3) . متشابه القرآن و مختلفه، ج 1 ص 211 .
4) . سنج: تراثنا، ش 37، ص 72 (رساله «علم الأئمّة عليهمالسلام بالغيب...») .
5) . عبد الجليل قزوينى رازى - كه ابن فندق به إعجاب او را «أبوالكلام و ابن بجدية» معارج نهجالبلاغة،تحقيق: أسعد الطيّب، ص 158 مىخوانَد، در بيانى طولانى در باب دانش پيشوايان دينى مىنويسد: «... و مصطفى صلىاللهعليهوآله با جلالت و رفعت و درجه نبوّت در مسجد مدينه... ندانستى كه بر بازار، چه مىكنند و احوالهاى دگر تا جبرئيل نيامدى، معلومِ وى نشدى...» (نقض، تصحيح: محدّث اُرموى، ص 286).
غاليان و مسئله علم امام
آنچه به اين تصريحات، اهمّيت فوق العاده مىبخشد، پندار غلوّآلود كسانى است كه گمان كردهاند پيامبر و امام، بر تمامى عالم، احاطه علمىِ كامل داشتهاند و بر بنياد همين پندار، به تفسير و تحليل نصوص (متون دينى) نشستهاند و حتّى اين پندار شگفت و تناقضْ انجام را به تاريخ و فرهنگ شيعه تحميل كردهاند و مدّعى شدهاند كه بنا بر مذهب مختار شيعه دوازده امامى، خداوند متعال، علم همه چيز را به امامان عليهمالسلام آموخته است و در آسمان و زمين، هيچ چيز بر ايشان پوشيده نيست.
چنين عقايدى، اغلب با استشهاد به ظاهرِ شمارى از احاديث الكافى و بصائر الدرجات و... بى آن كه حسّاسيتى بسنده در اطمينان از صدور يا دلالت احاديث به كار رود، در ميان عوام شيعه، تبليغ و ترويج مىگردد.(1)
جالب است كه اين گونه عقايد، در توضيح و تعليق بر آثار مخالفان چنين باورهايى نيز مجال طرح داده مىشود. براى نمونه، ر.ك: أوائل المقالات، دارالمفيد، ص 313 تعليقه آقاى ابراهيم انصارى زنجانى، كه در آغاز آن مىگويد: «... عَلَّقتُها... توضيحا لبعض عباراته و مقاصده».
اين در حالى است كه اگر حديثى بخواهد در باب جزئيّات طهارت و نجاست و
1) . براى نمونه، ر.ك: امراء هستى، سيّد ابوالفضل نبوى قمى، بويژه ص 83 و 84 و 324 و 329؛ تجلّى ولايت، محمّد هادى شيخ الإسلامى، ص 303، 321 و 356؛ ولايت كلّيّه، ميرجهانى طباطبايى، ج 1، ص 167 - 254؛ الولاية التّكوينيّة بين القرآن و البرهان، القطيفى، ص 83 و 84.
نكاح و طلاق سخن بگويد، به اقتضاىِ شيوه فقهى مرسوم، بدون تحقيق در سند و محتوا، و همچنين سازگارى يا ناسازگارى آن با ديگر احاديث و حتّى استنباط قدما و فتواى مشهور و... رها نمىشود كه نبايد هم بشود.
مىدانيم كه غاليان، بويژه در سدههاى دوم و سوم هجرى، كوششى سخت در جعل و تحريف احاديث و پراكندن انديشههاى خود در مواريث مكتوب شيعه كردهاند و درست از همين رو بيشينه محدّثان برجسته و متكلّمان شاخص شيعه در آن اعصار، تا سدههاى چهارم و پنجم، از حسّاسيّتى ويژه نسبت به غُلات و رواسِب انديشه و عمل ايشان، تهى نبودند و تا حدودى در طرد و نفىِ افكار و عقايد غاليان، كامياب شدند.
دريغمندانه، در ادوار اخير، نسبت به پارهاى از مواريث مكتوب و احاديث بربافته غاليان، از سوى شمارى از فاضلان و نخبگان شيعى، اقبالى و رويكردى متفاوتْ صورت پذيرفته است و كسانى با اين ذهنيّتها حتّى از متون دينىِ استوار و متنهاىِ غير غاليانه نيز تفاسير و تآويلى غلوآلود به دست داده و مىدهند.
بررسى علل و عوامل چنين رويكرد خطرناك و گرايش بيمانگيزى، نياز به كندوكاو بسيار در انديشههاى حاكم و انگيزههاى مؤثّر در فكر و فرهنگ شيفتگان و مروّجان مواريث و افكار غلوّآلود دارد. چنين بررسى فراخْدامنهاى، در حوصله اين مقال نيست؛ ليكن از اشارتى بدان ، نمىتوان تن زد.
متصوّفه و مسئله علم امام
چند سده پس از آغاز غيبت كبرا، تصوّف كه تا پيش از آن، عمدتا در جهان اهل تسنّن باليده بود و رنگ و رويى سنّيانه داشت،(1)به مرور با تشيّع، آشتى كرد و در آميخت و با ظهور شخصيّتهاى برجستهاى چون سيّد حيدر آملى، انبوهى از انديشههاى ابن عربىمآبانه، به حوزه فرهنگ شيعى راه يافت و هاضمه فكرى و فرهنگى جامعۀ
1) . سنج: تبصرة العوام، تصحيح: عبّاس اقبال، ص 122 .
شيعه، براى استقبال از ميراث تصوّف (با تمام اَحمال و اَثقالى كه بر خود داشت)، تمرين داده شد.
ظهور سلسله صفويه - كه خاستگاهى خانقاهى داشتند و على رغم دگرسازى پارهاى از رويكردهاى صوفيانه، در درازناى فرمانروايى خويش، رنگ و لعاب متصوّفانه را تا بر افتادن به واسطه شورش افغانان، حفظ كرد - ،(1)بر شدّت تأثير تصوّف بر تشيّع افزود؛ تأثيرى كه تا امروز با همه تغييراتى كه در شتاب آن پديد آمده، ادامه داشته است.
رواج رأىها و نگرشهاى صوفيانه و اشتهار مناقب و مقامات گزافآلودى كه متصوّفان براى مشايخِ خويش قلم زدهاند، بى گمان، از عوامل زمينهساز «اقبال به احاديث بربافته غاليانه» يا «خوانشِ غاليانه از متشابهات اخبار»، بوده است.
براى نمونه، دِهدار شيرازى، در توجيه فقره «أنا بكلّ شىء عليم» از حديث ساختگى و منكر موسوم به «خطبة البيان»، درست از چنين درى در مىآيد كه:
از خوشهچينان خرمن آن جنابِ ولايتمآب، منقول است كه: عالَم نزد عارف، چون سفره است پيشِ نظرش انداخته . و از قُدْوة الأولياء، خواجه بهاء الدين نقشبند، منقول است كه: عالَم نزد عارف، چون پشت ناخن اوست. و از سيّد التّابعين، اويس قرنى رضىاللهعنه روايت آمده كه گفت: «مَنْ عَرَف اللّهَ لاَ يَخْفى عَلَيْهِ شَىْءٌ». و از حضرت قطب الأولياء العارفين المحقّقين، الشّيخ الحاج محمّد بن أبى النّجم الخنجى - قَدَّسَ اللّهُ روحَه العزيز - آمده كه: بر اولياى امّت محمّد، سرّ خلقتِ پشه پوشيده نيست. و هرگاه حالِ خوشهچينان اين باشد، چه گمان مىرود در حقّ صاحب خرمن؟!(2)
1) . پيامدهاى بقاى رسوبات خانقاهى در فضاى دوره صفوى را مىتوان در آثار بزرگانى چون مجلسى ثانى م 1110 ق ملاحظه كرد كه على رغم ناهمسويى با متصوّفه و پارهاى انتقادات شديد اللّحن نسبت بديشان، در ديباجه زاد المعاد (اسلاميّه، ص 3) از «صوفيان صفوتنشان» سخن به ميان آورده است و ترجمه فرحة الغرى را به «كما قال المولوى...» (ص 145) ختم مىكند .
2) . شرح خطبة البيان، دهدار شيرازى، ص 57 .
وى، همچنين تصويرى صوفىپسند و ابن عربىمآبانه از امير مؤمنان على عليهالسلام به دست مىدهد، باشد كه توجيهگر چنان كلامى باشد:
وجودش مِن حيث الإتّحاد بِالحقيقة المحمّديّه صلىاللهعليهوآله ، شامل جميع جزئى و كلّىِ ممكنات است و روحش آيينه تجلّى ذاتِ مع جميع الأسماء و الصّفات ... . و چون نفس خود را دانسته، جميع مندرجاتِ نفس را نيز دانسته. پس جميع اشيا را دانسته و از اين خبر فرموده:
أَتَزعم أَنَّكَ جِرمٌ صَغير *** و فيكَ انْطَوَى الْعالَمُ الأَكْبَرُ .(1)
اينچنين درهم بافتنىهاى فريبنده كه با معجونى از حقّ و باطل، و رطب و يابِس، اذهان و عقول را مسحور و مدهوش مىكنند، از سده هفتم تا كنون، در تاريخِ فرهنگ ما ، خريداران بسيار داشتهاند و همامروز هم در درخشانترين مراكز علمى سنّتى و جديد ما، كسانى هستند كه در برابر جهانبينى منبعث از فتوحات و فصوص، دامن از كف مىدهند.
ارزيابى اين شيفتگى، خواستِ اين سخنگاه نيست؛ و البتّه به جاى خويش، بايسته است. قصد ما از استشهاد به تفكّرات و تقوّلات امثال دهدار شيرازى، توجّه دادن به زمينه مناسبى است كه چنين تفكّرات و تقوّلاتى براى پذيرش رأىهاى غاليانه در عرصه دينشناسى پديد آوردهاند.
اخباريان و مسئله علم امام
نوعى اخبارگرايى افراطى كه بويژه در برخى اخباريان عصر صفوى نمود يافت، همدوش با تفكّر متصوّفانه غلوگرا، سببساز اتّكايى حشويانه بر اخبار موضوع و مشكوك، و تمسّك افراطى به ظواهر بعضِ احاديث عقيدتى و اخلاقى گرديد. هر چند با بالا گرفتن نزاع اصوليان و اخباريان و غلبه اصوليان، تفكّر اخبارى در حيطه فقهِ مصطلح، كمرنگ شده، در حيطه عقايد و اخلاق، آسيب معتنابهى نديد و على
1) . همان، ص 57 - 58 .
الخصوص با تكيه بر تفكّرات متصوّفانه شايع - كه توسّط فلسفه صدرايى نيز بيش و كم حمايت مىگرديد - ، تا اندازهاى رشد و توسعه نيز يافت.
در اين فضاى غبارآلود كه تمايل به انديشههاى غاليانه در آن فراوان بوده، كسانى با تكيه بر پارهاى احاديث كه موهِم احاطه علمى امامان بر تمامى عالم بوده است، و در حالى كه معمولاً صحّت صدور اين احاديث، مغفول افتاده يا مفروغٌ عنه گرفته شده، درباره مسئله علم امام، به داورى و نتيجهگيرى پرداختهاند.
گروهى ديگر نيز، از جمله افرادى بيرون از حوزه تشيّع، با نظر به استنادات و نتيجهگيرىهاى گروه پيشگفته، احاديث و مواريث مأثور اماميّه را به باد انتقاد گرفته، با تكيه بر قرائت و تفسير و برداشت گروه ياد شده، - به زعم خويش، خطّ بطلان بر اهمّيت فراوان كتابهايى چون الكافى و بزرگانى چون كلينى كشيدهاند.
فارغ از مسئله صحّت صدور آن احاديث، به پندار نگارنده اين سطور، آنچه زبان طاعنان را بدين سان گشوده و تعارضى بيّن ميان انديشه استوار متكلّمان برجستهاى چون شيخ مفيد و سيّد مرتضى، و روايات اين بحث در كتابى چون الكافى افكنده است، نااستوارى روش و بينش برخى نويسندگان و حديثپژوهان است، هم در فهم نص، و هم در جمع ميان احاديث و ادلّه.
حاجت به تذكار نيست كه در چنين بحثهاى دقيقى، لغزشهاى كوچك و كاستىهاى خُرد، به كجروىهايى بس بزرگ مىانجامد.
علماى متأخّر و مسئله علم امام
گروهى از محقّقان، پنداشتهاند كه مقتضاى جمع بين آيات و روايات، آن است كه معنىِ نفى غيب از معصومان، اين است كه از پيشِ خود غيب ندانند و آنچه... مىدانند، به وسيله وحى يا الهام از طرف خداست .(1)
1) . اُصول كافى، ترجمه و شرح كمرهاى، ج 2 ص 781. اصل سخن، از مرآة العقول است ر.ك: مرآة العقول، ج 3، ص 117. همچنين سنج: ولايت كليّه، ميرجهانى طباطبايى، ج 1، ص 173 .
اين سخن صحيح است، ولى دقيق نيست و با مدّعاى برخى غلوزدگان كه مىپندارند تنها تفاوت علم امام يا پيامبر با علم خدا، اين است كه علم خدا، ذاتى است و علم امام يا پيامبر، اكتسابى است، چندان فرقى ندارد؛ در حالى كه صريح قرآن، آن است كه خداوند، چيزهايى مىداند كه پيامبرش را از آنها بىاطّلاع نهاده است .(1)نيز صريح تاريخ، آن است كه امامان پاك عليهمالسلام در بسيارى از امور روزمرّه و اَعيان و حوادث، از ديگران كسب اطّلاع مىكردهاند (مثلاً از فلان شخص، در باب بهمان واقعه، كسب خبر مىكردهاند يا كسى را براى خبر آوردن، گسيل مىداشتهاند).
مايه تعجّب، بل تأسّف است كه براى نمونه، مرحوم آية اللّه شيخ محمّدباقر كَمَرهاى - تَغَمَّدَهُ اللّه بِغُفْرانِهِ - ، خود بر ترجمه اُصول الكافى، به صراحت مىنويسد :
آيات و اخبار وارده در اين كه امام يا پيغمبر، غيب نمىداند، در شمارِ آيات و اخبار متشابهه قرار مىگيرد و بايد براى آنها، دنبال معناى صحيحى بود .(2)
به عبارت ديگر، صريحِ قرآن و سنّت قطعى را بايد تأويل كرد و صريحِ تاريخ را بايد به دور افكند و آن گاه، پايه اتّكا را بر فرضهاى خود و رواياتى نهاد كه اغلب آنها، اگر نه همه آنها، از حيث صدور، محلّ ترديد و تأمّلاند.
نقد ديدگاه مرحوم كمرهاى
اين بنده، با همه احترامى كه براى خدمات دينى مرحوم كمرهاى قائل است و با اين كه آن مرد خَدوم را به واسطه پارهاى جفاها كه بر او رفته، از مظلومان تاريخ فرهنگ معاصر مىداند،(3)از طرح پيشنهادىِ و روششناسىِ (متُدولوژى) مختارِ ايشان براى مواجهه با چنين مسئلهاى بهجِد، در شگفت و اَسَف شده، و بى اختيار، با خود
زمزمه مىكند:
كردهاى تأويل، حرف بِكْر را *** خويش را تأويل كن، نِى ذكر را.(1)
بنا بر پيشنهاد مرحوم كمرهاى و همانديشان ايشان، تمامى پرسشهاى روزمرّه و احوالپرسىها و استفسارها و كسبِ خبرهاى معصومان عليهمالسلام ، جنبه حقيقى نداشتهاند و بايد تأويل شوند. آيا اين نه، مستلزم چيزى از سنخ تخصيصِ اكثر است كه قُبح آن(2)بر ديدهوران، پوشيده نيست؟
بررسى احاديث در باره علم امام
نادرستىِ انگاره احاطه علمى امام بر تمامى عالَم، به جاى خود روشن است؛ ولى از سوى ديگر، اين هم كه احاديثى كه اصحاب آن انگاره، گواه سخن خويش مىگيرند، لزوما چنان دلالتى داشته باشند، از بُن، محلّ تأمّل است. حتّى انگارههايى مانند اين كه امام هرگاه بخواهد از هر چيزى باخبر شود، از آن باخبر خواهد شد و مستند شدن چنين انگارهاى به احاديث الكافى، جاى مناقشه دارد. در الكافى مىخوانيم:
عَنْ عَمّار السّاباطىّ ، قالَ : سَألْتُ أَبا عَبْدِ اللّهِ عليهمالسلام عَنِ الإمامِ يَعْلَمُ الْغَيْبَ؟ فَقالَ : لا ، وَ لكِنْ إذا أرادَ أَن يَعْلَمَ الشَّىْءَ أعْلَمَهُ اللّهُ ذلِكَ ؛(3)
از عمّار ساباطى منقول است كه گفت: از امام صادق عليهالسلام درباره امام پرسيدم كه: آيا غيب مىداند؟ فرمود: نه؛ ليك چون خواهد كه چيزى را بداند، خداوند، او را بدان مىآگاهانَد .
1) . مثنوى معنوى، ط. لاهوتى، دفتر اوّل 98 بيت: 1080 .
2) . آقاى محمّد هادى شيخ الإسلامى كه از هواداران نظريّه احاطه علمى امام به همه عالم است، نيك دريافته كه حمل مُعظَم پرسشها و گفتارهاى عادى امامان عليهمالسلام بر مجاز و ترفند، قبيح است و درست از همين روى، در پىِ راه حل برآمده است ر.ك: تجلّى ولايت، ص 325. البته ايشان راه حلّى پيشنهاد كرده كه دستِ كم براى بنده، هيچ مفهوم نيست و فوق العاده تكلّفآميز، بل عين تناقض به نظر مىرسد .
3) . اصول كافى، ترجمه و شرح كمرهاى، ج 2، ص 296 ترجمه حديث، از نگارنده است .
اين معنا كه افزون بر اين حديث، در هر سه حديث يك باب الكافى ،(1)مورد تصريح
قرار گرفته (يعنى اين كه: امام، هرگاه بخواهد بداند، مىداند) ، على الظّاهر، به قيد يا قيودى مقيّد است.
در نهج البلاغة، گفتارى از اميرمؤمنان عليهالسلام منقول است كه بنا بر سرنويس آن، به يكچند پيش از ديده از جهان فرو بستن آن حضرت، تعلّق دارد. در اين گفتار آمده است:
أيُّهَا النّاسُ! كُلُّ امْرِئٍ لاقٍ ما يَفِرُّ مِنْهُ فِى فِرارِهِ؛ وَ الأجَلُ مَساقُ النَّفْسِ ؛ وَ الْهَرَبُ مِنْهُ مُوافاتُهُ. كَمْ أطْرَدْتُ الأيّامَ أبْحَثُها عَنْ مَكْنُونَ هذا الأمْرِ، فَأبى اللّهُ إلاّ إخْفاءَهُ. هَيْهاتَ! عِلْمٌ مَخْزُونٌ!(2)
اين سخن روشن و صريحى است كه: «كَمْ أَطْرَدتُ الأيّامَ أبْحَثُها عَنْ مَكْنُونِ هذا الأمْرِ...» . پيداست امام عليهالسلام چيز يا چيزهايى را درباره مطلق مرگ (يا: مرگ خويش، آن سان كه بعضى از شارحان نهج البلاغة استنباط كردهاند)، مىجسته است و على رغم تمايل به علم بِدان، به مقصود خويش نرسيده است و «فَأَبَى اللّهُ إلاَّ إِخفاءَه»، معنايى جز اين نمىتواند داشته باشد.(3)
علاّمه مجلسى، در مرآة العقول ج 3، ص 296، تأويلى را پسنديده كه هم دور از نصّ است، و هم ناهمخوان با فهم شارحان نهج البلاغة است مجلسى، خود به اين نكته اخير، اشاره كرده است .
اين حديث نهج البلاغة را در الكافى نيز مىبينيم .(4)در بعضى متون قديمى ديگر، همچون مروج الذّهب مسعودى نيز آمده است(5)و بر روى هم، از احاديثى است كه مورد پذيرش، واقع شده است.
1) . ر.ك: همان، ص 297 و 298 .
2) . همان، ج 3، ص 18 الطّهارة، باب سيزدهم .
3) . سنج: شرح نهج البلاغة، ابن ميثم، ج 3، ص 209 ؛ الديباج الوضى، ج 3، ص 1187 ؛ إرشاد المؤمنين، ج 2، ص 21 ؛ بهج الصّباغة، ج 11، ص 28 - 30 ؛ توضيح نهج البلاغة، شيرازى، ج 2، ص 354 و 355 .
4) . ر.ك: اُصول كافى، ترجمه و شرح كمرهاى، ج 2، ص 423 ؛ مرآة العقول، ج 3، ص 293 .
5) . ر.ك: نهج الصّباغة، ج 11، ص 26 .
پس گويى اين كه امامان هر گاه بخواهند، مىدانند، ناظر به دانستنىهاى لازم در امر امامت است؛ يعنى همان چيزهايى كه قوام دريافت بدانهاست و علم دين.
به عبارت ديگر، اين دسته از احاديث الكافى در مقام بيان آناند كه لوازم امامت، بى دريغ در اختيار امام قرار مىگيرند، نه هر چيزى كه امام، آهنگِ دانستن آن كند.
البتّه اى بسا چيزهاى بسيارى بيرون از اين حوزه باشد كه وقتى امام بخواهد، خداوند، علم آنها را در اختيار او قرار مىدهد؛ ليك على الظّاهر، اطلاق آن ملازمه خواستن و دانستن، به دايرهاى ويژه راجع است.
در الكافى، در حديثى كه از امام باقر عليهالسلام نقل شده، آمده است:
أتَرَوْنَ أنَّ اللّه - تَبارَكَ وَ تَعالى - افْتَرَضَ طاعَةَ أوْلِيائِهِ عَلى عِبادِهِ، ثُمَّ يُخْفى عَنْهُمْ أخْبارَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ يَقْطَعُ عَنْهُمْ مَوادَّ الْعِلْمِ فيما يَرِدُ عَلَيْهِمْ مِمَّا فِيهِ قِوامُ دينِهِمْ؟!(1)
در اين نص، آشكارا موادّ علمى لازم براى امام كه خداوند بايد در اختيار او قرار دهد تا نقضِ غرض نشود، پاسخ آن مسائل و تفصيل آنها، مباحثى قلمداد مىگردد كه بر امامان عرضه مىشده و قوام دين بدانهاست. به نظر مىرسد تأكيد و استدلال وارد به «ما يَرِدُ عَلَيْهِمْ مِمّا فِيهِ قِوامُ دِينِهِمْ»، نشان مىدهد كه در عدم اخفاى اخبار آسمانها و زمين نيز - كه پيشتر در گزارهاى مطرح شده - ، آنچه عدم اخفاى آن لازم است، همين گونه اخبارى باشد كه قوام دين بدانهاست، نه جميع اخبار. وانگهى، اگر كسى مدّعى شود مراد گوينده، مطلقِ اخبار آسمانها و زمين بوده است، اين پرسش پيش مىآيد كه آگاهى از جميعِ اخبار آسمانها و زمين، چه ربطى به زيربناى سخن، يعنى «افتراض طاعت اوليا بر عباد» دارد؟
بنا بر اين نص، امام باقر عليهالسلام فريضه بودن طاعت از امامان را بر بندگان خدا مطرح
1) . اُصول كافى، ترجمه و شرح كمرهاى، ج 2، ص 308 .
كرده است تا آنچه را لازمه آن است، تثبيت نمايد. لازمه فريضه بودن طاعت امام، كارآمدى او در زمينه كارى است كه بر عهده او نهادهاند و به عبارت ديگر، كارآمدى و بصيرت او در «مِمَّا فِيهِ قِوَامُ دِينِهِمْ».
در ميان سَلَف، هيچ متكلّم برجستهاى را نمىشناسيم كه آگاهى از جميعِ اخبار آسمانها و زمين را لازمه امامت و «شرط» آن قرار داده باشد. از همين رو، اگر مراد از «أخبار السّماوات و الأرض»، مطلقِ اخبار باشد، نه آنچه به «قوام دين» راجع است، بالطّبع، اين بخشِ نص از سياق سخن بيرون مىافتد؛ چه، سياق سخن متوجّه آن است كه با تكيه بر اصل «امامت»، «لازمه» اين اصل را مطرح سازد و تثبيت كند، نه آنچه را كه «شرط» و «لازمه» شمرده نمىشود، خصوصا با توجّه به ذهن و انديشه مخاطبان كه مىبايست اقناع مىشدهاند.
رواياتى را كه مىگويند: امامان، به «ما كان» و «ما يكون» و «ما هو كائن» عالماند ،(1)مىتوان بر همين علم لازم امامت، حمل كرد؛ يعنى امامان، پاسخگوى جميع مسائل دينىِ گذشته و حال و آينده هستند.
در الكافى ، روايتى هست كه گفتگويى را ميان هشام بن حكم و امام صادق عليهالسلام گزارش مىكند و در پايان آن گفتگو، امام عليهالسلام خاطرنشان مىنمايد كه حجّت خداوند، بايد بتواند پاسخگوى خلق باشد. روايت، اين است:
عَلِىُّ بْنُ إبْراهيمَ، عن أبيه، عَنْ عَلىِّ بْنِ مَعْبَدٍ، عَنْ هِشامِ بْنِ الْحَكَمِ، قالَ: سَألْتُ أَبا عَبْدِ اللّهِ عليهالسلام بِمِنَى عَنْ خَمْسَمئَةِ حَرْفٍ مِنَ الْكَلامِ، فَأقْبَلْتُ أقوُلُ: يَقُولُونَ كَذا وَ كَذا، قالَ: فَيَقُولُ: قُلْ كَذا وَ كَذا. قُلْتُ : جُعِلْتُ فِداكَ! هَذَا الْحَلالُ وَ هذَا الْحَرامُ أعْلَمُ أنَّكَ صاحِبُهُ وَ أنَّكَ أَعْلَمُ النَّاسِ بِهِ، وَ هذا هُوَ الْكَلامُ.
فَقالَ لى: وَيْك، يا هِشامُ! لا يَحْتَجُّ اللّهُ - تَبَارَكَ وَ تَعالى - عَلى خَلْقِهِ بِحُجَّةٍ لا يَكوُنُ عِنْدَهُ كُلُّ ما يَحْتاجُونَ إلَيْهِ.(2)
به زعم راقم، آنچه در اين حديث، اطّلاعى بديع محسوب مىشود، تبيين نحوه نگرش عالم شيعىِ برجستهاى چون هشام بن حكم به امام است. هشام، امام عليهالسلام را پاسخگوى پرسشهاى فقهى مىديده است و شايد در مقايسه با فقيهان بزرگ آن عصر - كه به نوعى از برجستهترين عالمان دين محسوب مىشدند - ، به همين بُعد از شخصيّت امام عليهالسلام توجّه داشته است. لذا عالم بودن آن حضرت را نيز در همان بُعد فقهى معنا مىكرده است. پس از آن، متوجّه مقام امام عليهالسلام به عنوان يك عالِم كلام نيز شده است.
به عبارت ديگر، حتّى شيعيان نخبهاى چون هشام بن حكم كه بالطّبع، امامِ خود را مردى «عالِم» مىدانستند، در تفسير اين واژه و تعيين حيطه اشتمال و گستره دلالت آن، به زمينههايى خاص نظر داشتند.
بر اين بنياد، طبيعى است اگر امام عليهالسلام در گفتگو با چنين اشخاصى ، از علم فوق العاده خود سخن بگويد، بر انصرافِ ذهنى مخاطب به «زمينههاى خاص»، تكيه داشته باشد؛ يعنى توقّع داشته باشد كه مخاطبان ، به حَسَب آنچه از او به عنوان امام انتظار مىرود، اين سخن را بفهمند و مثلاً او را داراى علم فوق العاده و بى هيچ كاستى در زمينههايى چون قرآن و سنّت و عقايد و احكام بدانند، نه مثلاً صنعت شمشيرسازى يا فنّ كوزهگرى.
چنين قواعدى بر عرف گفتگو حاكماند. وقتى شما را به كتابخانهاى مىبرند يا به نزد طبيبى راهنمايى مىكنند و مىگويند: «اكنون مىتوانى هر پرسشى كه دارى ، از اين شخص بپرسى؟»، گستره دلالت اين «هر پرسشى» به حَسَب مقام و كاركرد شخص مورد نظر، معلوم است. در مورد كتابدار، آن «هر پرسشى» به حيطه آگاهىهاى كتابدارى باز مىگردد و در مورد طبيب، به گستره دانش پزشكى.
علاّمه مجلسى، در شرح حديث: «يُبْسَطُ لَنَا الْعِلْمُ فَنَعْلَمُ وَ يُقْبَضُ عَنّا فَلا نَعْلَمُ»،(1)مىنويسد:
وَ لَو عُمِّمَ الْقَبضُ و البَسطُ فى جَميعِ العُلوم فَلا بُدَّ مِن تَخصيصِه بغَير ما يَحْتاجُ النّاسُ إِلَيْهِ مِن اُمورِ الدّين، بل كُلِّ ما يُسئَلوُنَ عَنْه، فَإِنَّهُ قَد وَرَدَ أنَّهُ لا يكونُ الإمامُ يُسْئَلُ عَنْ أمْرٍ وَ يَقُول: «لا أدرى» .(2)
حديثى از بصائر الدرجات كه علاّمه مجلسى در مرآة العقول(3)آن را گواه گرفته، تصريح مىكند كه علم امام در حلال و حرام، افزوده نمىشود:
عَنْ مُحَمَّد بْنِ سُلَيْمان الدّيلمى، مولى أبى عبد اللّه، عن سُلَيمان، قالَ: سَألْتُ أبا عَبْدِ اللّهِ عليهالسلام فَقُلْتُ : جُعِلْتُ فِداكَ! سَمِعْتُكَ وَ أنْتَ تَقُولُ غَيْرَ مَرَّةٍ: لَوْلا أنَّا نزاد لأنفدنا. قالَ: أمّا الْحَلال وَ الْحَرام، فَقَد وَ اللّهِ أنْزَلَهُ اللّهُ عَلَى نَبِيِّهِ بِكَمالِهِ، وَ ما يزاد الإمام فى حَلالٍ وَ لا حَرامٍ. قالَ: فَقُلْتُ: فَما هذِهِ الزِّيادَة؟ قال: فى سائِرِ الأشياء سِوَى الْحَلالِ وَ الحَرامِ.(4)
آن توضيح مجلسى و اين روايت بصائر، به ناگزير، مؤيّد آن است كه آنچه امام عليهالسلام به «ما كان و ما يكون و ما هو كائنِ» آن علم دارد، معلومات گستره حلال و حرام، يا به تعبير ما: دينشناسىِ لازم براى امام است.
بى پرده بايد گفت: فرض اين كه امام به «همه چيز» علم دارد و در عين حال، از طريق يا طُرُقى به علم او افزوده مىشود كه در روايات، آمده و پيوسته، مورد استقبال اخبارگرايان بوده است، از بُن، فرضِ معقولى نيست. براى آن كه چيزى بتواند بر علم امام افزوده شود، بايد دامنه آن «همه چيزِ» پيشگفته محدود گردد تا جايى براى افزوده
شدن باشد.
اينك اگر بگوييم: آن «همه چيز»، «همه چيز در حوزه دانستنىهاى لازم براى امام» است كه وى به آن علم دارد و آن گاه، علم او به امور ديگر و حوادث جزئى و اَعيان و افراد، به مرور افزوده مىشود، ديگر چنان تناقض و ناسازگارىاى در ميان نخواهد بود.
در خطبهاى از نهج البلاغة آمده است:
أيُّهَا النّاسُ! سَلُونى قَبْلَ أنْ تَفْقِدوُنِى، فَلأنَا بِطُرُقَ السَّمآءِ أعْلَمُ مِنِّى بِطُرُقِ الأرْضِ ، قَبْلَ أنْ تَشْغَرَ بِرَجْلِهَا فِتْنَةٌ تَطَأُ فِى خِطامِها وَ تَذْهَبُ بِأحْلاَمِ قَوْمِها.(1)
محلّ سخن، عبارت «فَلأنَا بِطُرُقِ السَّمآءِ أعْلَمُ مِنِّى بِطُرُقَ الْأرْضِ» است. اين به چه معناست كه امير مؤمنان على عليهالسلام به راههاى آسمان، آگاهتر باشد تا راههاى زمين؟ يك راه آن است كه بگوييم : اين عبارت، متضمّن نوعى شِگِرد ادبى و ترفند بيانى است و مراد، آن نيست كه حقيقتا امام عليهالسلام آن را بيش از اين مىشناسد؛ بلكه با اين شِگِرد، تأكيد فرموده كه هر گاه به آسمان - كه دور از دسترس است - آگاه باشد، بالطّبع و بالتّبع، به زمين كه در دسترستر است، نيكْ آگاه است، و اين، تعبيرى باشد براى تأكيد بر علم فراوان خويش. بعضى از شارحان نهج البلاغة ، اين راه را در شرح عبارت ياد شده پيمودهاند.(2)البتّه وجوه ديگرى نيز ذكر شده .(3)وجهى كه در اين ميانه از منظر گفتگوى ما قابل توجّه است، تفسير كلام با تمسّك به همان ظاهر آن، بىتأويل و انصراف است.
احمد بن محمّد وبرى خوارزمى، از قديمىترين شارحان نهج البلاغة، به صراحت، چنين خوانشى را تأييد كرده است. وى گفته :
معناه: أنَّ عِلمَه، بالدِّينِ أوفى مِنْ عِلْمِهِ بِالدُّنيا.(1)
البته ديگرانى، نظير همين قول را به تفصيل، در همان روزگاران دور ، آورده بودهاند كه قطب الدين راوندى، در مقام گفتاورد از اينان، مىگويد:
معناه: أنا بالعلوم الشّرعيّة الّتى أنْزِلَتْ مِن طُرُقِ السّماءِ أعلم منّى مِنَ الاُمور الدّنياويّة الّتى تُعلم مِن طريق المشاهدة و الإختبار ، وَ هِىَ معقولةٌ لى، فَسَلونى عَنها فَإنّها مَصالح و ألطاف لكم.(2)
ابن ابى الحديد معتزلى نيز قولى مشابه را نقل كرده و در مقام گفتآورد، مىگويد:
أرادَ أنا بالأحكام الشَّرعيّة و الفتاوى الفِقهيّة أعلَمُ مِنّى بالأمور الدُّنْيَويَّة؛ فَعَبَّرَ عَنْ تِلْكَ بطُرُقِ السّماء، لِأنّها أحكامٌ إلهيةٌ، و عَبَّرَ عَنْ هذِهِ بِطُرُقِ الأرْض، لِأنَّها مِنَ الأمورِ الأرْضيّة.(3)
ابن ميثم بحرانى، هم قول اخير را كه ابن ابى الحديد آورده، گزارش كرده، و هم سخن وبرى را آورده است و تفسير ديگرى را نيز خود مقدّم داشته كه همه، حاكى از آن است كه «أعْلَم» را به معناى حقيقى آن گرفته است.(4)
در ميان شارحان معاصر نيز تمايل به تمسّك به معناى حقيقى «أعْلَم»، وجود دارد.(5)
به ياد داشته باشيم كه پيامبران عليهمالسلام آمدند تا ما را به راههاى آسمان، آشنا كنند و از اين رو، سخن و رسالت و نبوّتشان، در واقع، همان «نردبان آسمان» است كه در ادب
1) . معارج نهج البلاغة، ص 706. در شرح نهج البلاغةى ابن ميثم ج 4، ص 201، به جاى «أوفى»، «أوفو» آمده است .
2) . منهاج البراعة، راوندى، ج 2، ص 448.
3) . شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد، ج 13، ص 106 .
4) . شرح نهج البلاغة، ابن ميثم، ج 4، ص 200 و 201 .
5) . براى نمونه ، ر . ك : مواجهه زندهياد شيخ محمّد جواد مغنيه با نصّ ياد شده در : فى ضلال القرآن ،ص 118 .
عرفانى ما، از آن سخن گفتهاند:
نردبانِ آسمان است اين كلام *** هر كه زين بر مىرود، آيد به بام
نِى به بام چرخ، كو اَخضَر بُوَد *** بل به بامى كز فلك، برتر بُوَد.(1)
منّتى كه با بعثت انبيا بر ما نهاده شده، آن است كه طريق دسترسى به راههاى آسمان را براى ما هموار و ميسّر ساختهاند:
نردبانهايى است پنهان در جهان *** پايه پايه، تا عنانِ آسمان.(2)
از كنار اين نكته آسان نمىتوان گذشت كه انقلابى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و پيشوايان پاك عليهمالسلام در جهان افكندند، در حيطه عقايد و اخلاق و احكام بود، و آنچه به دست اين خاندان در جهان نوسازى شد، نه شيمى بود، نه فيزيك، نه رياضى و نه پزشكى.
البته پسانتر مسلمانان، و صد البتّه تحت تأثير جهانبينى اسلامى، در اين آفاق هم گامهاى بلند و تحوّلآفرينى برداشتند؛ ولى اين تأثير درازْآهنگِ مع الواسطه، چيزى است، و انقلاب مستقيم و مباشرت در امر آن، چيزى ديگر. پيامبر صلىاللهعليهوآله در پيكارهاى اسلامى متعدّد، حضور داشت و هيچ يك از آن پيكارها از حيثِ صناعت نظامى، توسّط آن حضرت به گونهاى ديگر و با ابرازها و وسايل جنگىِ متفاوت با ابزار و وسايل آن روزگار، سامان داده نشد. حتّى خندقِ جنگ احزاب كه به پيشنهاد و برنامهريزى سلمان قدسسره ساماندهى شد و مايه شگفتى اعراب گرديد.(3)نه اختراع پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله بود و نه اختراع مسلمان؛ بلكه بخشى از شِگِردهاى رزمى همان روزگار بود كه در جاىهاى ديگرى چون ايران، متداول بود؛ ولى براى عرب، آشنا نبود.
الغرض، انقلابى كه پيامبر خدا بانىِ آن شد، انقلاب در عقايد و احكام و اخلاق بود
و از جمله همان جنگها را، نه صناعت رزمى آن، كه غاياتِ ارزشى و حدود اخلاقى و احكام متمايز آن از جنگهاى غير مسلمانان، ممتاز مىكرد.
از اين منظر، متون و مأثورات فراوانى را مىتوان بازخوانى كرد. براى نمونه ، آن جا كه در الكافى از امام باقر عليهالسلام نقل مىشود:
لَوْ كانَ لِألْسِنَتِكُمْ أوْكِيَةٌ لَحَدَّثْتُ كُلَّ امْرِئ بِما لَهُ و عَلَيْه .(1)
سياق كلام، كاملاً بر مىتابد كه مراد، همه عوامل اصلى سود و زيان دينى، يعنى مايههاى سعادت و شقاوت باشد. در اين صورت است كه با آياتِ قرآن نيز ناسازگارىاى نخواهد داشت.
بنا بر حديثى در الكافى ، امام صادق عليهالسلام ، خود را عالِم به آنچه در آسمانها و زمين، و بهشت و دوزخ هست، و آنچه بوده و خواهد بود، مىخوانَد و سپس، اين دانش را مُكتَسب و مُستفاد از كتاب خدا مىشِمُرَد و بدين استناد مىجويد كه در قرآن، تبيان هر چيزى هست:
عِدَّةٌ مِنْ أصْحَابِنا، عَنْ أحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنانٍ، عَنْ يُونُسِ بْنِ يَعْقُوبَ، عَنِ الْحارِثِ بْنِ الْمُغيرَةُ، وَ عِدَّةٍ مِنْ أصْحابِنا مِنْهُمْ عَبْدُ الأعْلى وَ أبُو عُبَيْدَةَ وَ عَبْدُ اللّهِ بْنُ بِشْرٍ الْخَثْعَمِىُّ سَمِعُوا أَبا عَبْدِ اللّهِ عليهالسلام يَقُولُ: إِنّى لأعْلَمُ ما فى السّموات و ما فِى الأرْضِ، و أعْلَمُ ما فِى النَّارِ، وَ أعْلَمُ ما كانَ وَ ما يَكوُنُ. قالَ: ثُمَّ مَكَثَ هُنَيْئَةً فَرَأَى أنَّ ذلِكَ كَبُرَ عَلى مَنْ سَمِعَهُ مِنْهُ، فَقالَ: عَلِمْتُ ذلَكَ مِنْ كِتَابِ اللّهِ عز و جل ؛ إنَّ اللّهَ عز و جل يَقُولُ: فيهِ تِبْيانُ كُلِّ شىءٍ .(2)
گذشته از عبارتِ «فيهِ تِبْيانُ كُلِّ شَىء» كه نصّى قرآنى نيست و نقل به معناى «تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ»(3)است(4)و بر فرض صحّت صدور حديث، نفس متّكى شمردن آن علم
دامنهور به كتابِ خدا و گواه گرفتن تبيان بودنِ قرآن بر جامعيّتى كه چنان علمى از آن به در تواند آمد، درخور ملاحظه است.
اين كه قرآن، «تبيان» است، يعنى چه؟ و تبيان بودنِ قرآن، آيا براى بىكرانه بودن علم مخزون در آن، مفيد است؟ وانگهى، گستره علم امامان - كه متناسب و متّكى به تبيان بودنِ قرآنْ قرار داده شده - ، اگر با گستره درونمايه قرآن، متناسب و متناظر
باشد، آيا بىكرانگى را بر مىتابد؟
بحثى در جامعيّت قرآن
بحث از جامعيّت قرآن و معناى اين جامعيّت، بحثى مستقل است؛ ولى چون به بحث ما نيز ربطى دارد، از اشارتى بدان، گزير نيست.
بر خلاف ديدگاه حاكم بر بعض مردم عادى كه جامعيّت قرآن را به معناى احتوا و اشتمال آن بر همه چيز مىپندارند، نگاه غالب محقّقان و بويژه مسلمانانِ عصر صحابيان و تابعيان، چنين نبوده است.
در آن عصر، حتّى ظاهرا تبادر «تبيان بودن قرآن در باب همه چيز»، به اوامر و نواهى، و احكام واجب و حرام راجع مىشده و مسئله جامعيّت را ناظر به احكام شريعت مىدانستهاند.(1)
به هر روى، مفسّران بزرگى چون شيخ طوسى و شيخ طبرسى و جار اللّه زمخشرى، تبيان بودن و جامعيّت قرآن را در امور مربوط به دين و مسائل دينى مىدانند، و حتّى در همين حيطه دينى هم كسانى چون فخر رازى، تقييدات دقيقترى به ميان آوردهاند؛ و بر سرِ هم، اين ديدگاه مختارِ غالب محقّقان اسلامى است كه نمىتوان تبيان بودن قرآن را در حيطهاى ويژه ندانست.(2)
به تعبير قرآنپژوه نامىِ همروزگار ما، مرحوم آية اللّه شيخ محمّد هادى معرفت رحمهالله ، اين ادّعا كه قرآن، حاوى تمامى علوم محتاجٌ اليه، اعمّ از دينى و غير دينى است، سخنى است كه نه موجبى دارد و نه دليلى. موجبى ندارد، چون وظيفه شرع، بيان چنين مطالبى نيست، و دليلى ندارد، چون بِالعيان پيداست كه بسيارى از معلومات عادى بشر، در قرآن نيامده است.(1)
بارى! انصاف را روا نيست برداشتى از تِبيانيّت و جامعيّت قرآنى كه به قول مرحوم آية اللّه معرفت، بيشتر شعارى روزنامهاى است تا سخنى علمى،(2)محور فهم تشابه و تناظرى قرار گيرد كه ميان دايره علم امام و محتواى قرآن، بيان شده است.
شيخ كلينى در پايان حديثى بلند از امام صادق عليهالسلام ، نقل مىكند كه امام عليهالسلام فرمود:
عِلْمُ الْكِتابِ وَ اللّهِ كُلُّهُ عِنْدَنا! عِلْمُ الْكِتابَ وَ اللّهِ كُلُّهُ عِنْدَنا!(3)
با توجّه به معنايى كه از تبيانيّت و جامعيّت قرآن خاطرنشان گرديد، به نظر مىرسد چنين حديثى، واجد معنايى همسو با آنچه تاكنون در باب علم امام گفتهايم، باشد.
در صدر همين حديث بلند الكافى - كه بنا بر متن آن و در اواخر آن، امام صادق عليهالسلام با تأكيد خاطرنشان مىفرمايد كه همه «علم كتاب» نزد ايشان است، مطلب فوق العاده قابل توجّه و انديشه، برانگيزى آمده است:
عَنْ سَديرٍ قالَ: كُنْتُ أنا وَ أبُو بَصيرٍ وَ يَحْيَى الْبَزّازُ وَ داووُدُ بْنُ كَثِيرٍ فى مَجْلِسِ أبى عَبْدِ اللّهِ عليهالسلام إذْ خَرَجَ إلَيْنا وَ هُوَ مُغْضبٌ، فَلَمّا أخَذَ مَجْلِسَهُ قالَ: يا عَجَبا لَأقْوامٍ يَزْعُمُونَ أَنَا نَعْلَمُ الْغَيْبَ. ما يَعْلَمُ الْغَيْبَ إِلاّ اللّه عز و جل . لَقَد هَمَمْتُ بِضَرْبَ جَارِيَتِى فُلاَنة، فَهَرَبَتْ مِنّى، فَما عَلِمْتُ فى أىّ بُيُوتِ الدّارِ هِىَ؟(4)
جمع اين صدر با آن ذيل، بدين سان آسان خواهد بود كه گفته شود امام عليهالسلام از هر نهانى آگاه نيست؛ ولى علم كتاب، نزد اوست. و البتّه جزئيّاتى چون محلّ كنيزكى كه از تنبيه گريخته يا ...، جزو علمِ كتاب نيست.(1)
بنا بر همان حديث، سَدير و دو تن ديگر ، از امام عليهالسلام مىپرسند: «جُعِلْنا فِدَاكَ! سَمِعْناكَ وَ أنْتَ تَقُولُ كَذا وَ كَذا فى أمْرِ جارِيَتِكَ وَ نَحْنُ نَعْلَمُ أنَّكَ تَعْلَمُ عِلْما كَثيرا وَ لا نَنْسِبُكَ إلى عِلْمِ الْغَيْبِ».(2)
الباقى گفتار مروى از امام عليهالسلام و آنچه را در باب احاطه خويش به علمِ كتاب ، خاطر نشان مىكند، مىتوان تبيين و توضيحى دانست ناظر به آنچه اينان با عبارت «تَعْلَمُ عِلْما كَثيرا» بيان كردهاند.
وانگهى، در حديثى در الكافى، صراحتا از تفصيل و توسعهپذيرى «عِلمِ ما قَد كان و ما سَيَكون»، سخن رفته است :
إنَّ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله لَمّا اُسْرِىَ بِهِ لَمْ يَهْبِطْ حَتّى أعْلَمَهُ اللّهُ - جَلَّ ذِكْرُهُ - عِلْمَ ما قَد كانَ وَ ما سَيَكوُنُ وَ كانَ كثِيرٌ مِنْ عِلْمِهِ ذلِكَ جُمَلاً يَأْتى تَفْسيرُها فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَ كَذلِكَ كانَ عَلِىُّ بْنُ أبى طالِبٍ عليهالسلام قَدْ عَلِمَ جُمَلَ الْعِلْمِ وَ يَأْتى تَفْسيرُهُ فى لَيالِى الْقَدْرِ .(3)
با توجّه به چنين حديثى، ديگر قائل شدن به نوعى محدوديّت در دايره «علم به ما كان و ما سيكون»، خَرق اجماع يا سنّتشكنى نخواهد بود ؛ و اگر كسى قائل شود كه مراد از «ما كان و ما يكون»، معناىِ مطلق و بى استثنا و فراگير آن نيست و لزومى ندارد منتهاىِ ظرفيّت لغوى اين تعبير، مقصود بوده باشد، پيشنهادى غريب به ميان نياورده است.
شيوه تأويل احاديث در باره علم امام
غريب آن است كه در استنباطات فقهى، دست كشيدن از ظاهرِ برخى الفاظ و عبارات احاديث، كار بسيار متداولى است و فقيهان، بنا بر مسلّمات فقه، پارهاى از الفاظ و عبارات را به آسانى از معناى ظاهرى خود، گردانيده، به راه ديگرى مىبرند ؛ ولى در باب عقايد و به خاطر مسلّمات عقيدتى - كه اغلب از مسلّمات فقهى محكمتر و قاطعترند - ، بسيارى حاضر نيستند، ولو اندكى از اطلاق و ظهور بعض الفاظ، آن هم تازه در اخبار آحاد، وانگهى آحاد ضعاف - كه براى اثبات عقايد، وزنى ندارند - ، عدول كنند.
تقييد و تحديد دامنه دلالت لفظ، با عنايت به ادلّه و شواهد ديگر، از متداولترين شيوههاى فهم نص نزد عمومِ عقلا و از جمله نزد عالمان دينى، بوده و هست.
بى ترديد، بهرهورى از اين شيوه معتبر فهم نص، راجحتر است تا تكلّفات كسانى كه براى جمع بين اخبار و شواهد و ادلّه، مثلاً قائل مىشوند كه امام عليهالسلام چيزى را هم مىداند و هم نمىداند!(1)
نتيجهگيرى
بايد گفت ما در برابر احاديث موهم احاطه علمى امامان عليهمالسلام بر جميع معلومات و مانند اين مفاهيم، سه راه پيش رو داريم:
الف . طرد و ترك اين احاديث؛
ب . تفسير و توضيح اين احاديث، با شِگِردهاى فهم نص و فقه الحديث، به نحوى كه رفع تعارض ، با ادلّه قطعى حاصل شود؛
ج . تفسير غاليانه اين احاديث و توجيه تعارضها به شيوههاى صوفىپسندى كه
1) . اين ادّعاى عجيب را نگارنده ، خود ، اختراع نكرده است. براى ملاحظه اين ادّعا، ر.ك: تجلّى ولايت، ص 324 و 325 .
لزوما با منطق و عرف و عقل، سازگار نيست.(1)
راه نخست را اغلب كسانى پيمودهاند كه - خصوصا با تأثّر از بعضِ سَلَفيان اهل تسنّن، گشادهدستانه، ميراث حديثى شيعه را عرصه قلع و قمع و تاخت و تاز منكرانه و نافيانه قرار مىدهند و در ردّ احاديث، مبالات و محاباتى بسنده ندارند.
راه سوم را غالبا كسانى مىپيمايند كه تحت تأثير تفكّرات غاليانه و حشويانه و صوفيانه، از عدم رفع تعارض و نيز تعليق فهم نص بر نظريههاى صوفيانه و غاليانهاى كه خود محلّ اشكالاند، كمتر پروا مىكنند.
راه دوم، راهى است كه مقتضاى شيوه مَدْرَسى تفكّر كلامى و حديثى قدماى اماميّه چون شيخ مفيد و سيّد مرتضى است. تنها از همين راه دوم است كه مىتوان توضيح داد چگونه متكلّمان برجستهاى چون شيخ مفيد، هم مُنكِر احاطه علمى امام بر جميع جزئيّات عالم بودند، و هم كتابى چون الكافى را - على رغم احتوا بر آن احاديث مورد بحث - ، عزيز و مُعظّم مىداشتند. يعنى مىتوان توضيح داد كه بزرگى چون شيخ مفيد و احتمالاً خود شيخ كلينى هم اين احاديث را چگونه مىفهميده و قابل نقل و نشر دانسته بودند.
مرحوم آية اللّه كمرهاى، از مترجمان الكافى، فرمايش شيخ مفيد را كه در المسائل العكبريّة آمده بوده - و بخشى از آن گذشت - ، چنين ترجمه كرده است:
دعوىِ اجماع بر اين كه امام عليهالسلام هر چه مىشود، مىداند، درست نيست، و اجماع ما بر خلاف آن است. از كجا شيعه، اجماع بر اين عقيده دارند؟! اجماع شيعه، بر اين است كه امام، حكم هر چه [را] پيش آيد، مىداند، نه اين كه عالِم به خود پيشامدهاست، به طور تفصيل... ما دريغ نداريم كه امام، بسا خود حوادث را به اِعلام از طرف خدا بداند؛ و امّا آن كه هر چه مىشود، مىداند، قبول نداريم.(2)
مرحوم كمرهاى، پسانتر در توضيحى بر اين گونه سخنانِ «اساتيد فن» (به تعبير خود)، خُرده گرفته و از جمله گفته كه اين اساتيد فن، در تنگناى اعتراض، مجبور به انكار اصول مسلّمه مذهب گرديدهاند، چنانچه شيخ مفيد رحمهالله در برابر اجماع بر اين كه امام، هر چه را پيش آيد، مىداند، مدّعى اجماع بر خلاف آن شده است كه اگر تحليل و تجزيه شود، اجماع شيعه را بر نادانى امام - نَعوذُ بِاللّه - نتيجه مىدهد.(1)
اكنون كه اين سطور بر قلم جارى مىشود، ديرى است كه زندهياد آية اللّه كمرهاى، در حجاب تُراب، نهان گرديده و از قيل و قال اين جهان، رَسته است؛ ليك در مقام تبيين مرام و در مخاطبت با همانديشگان آن مرحوم، مىتوان پرسيد:
اولاً «اجماع بر اين كه امام، هر چه را پيش آيد، مىداند»، در كدام منبع معتبر و قديمى به اثبات رسيده؟ و اين، چه اجماعى است كه بزرگانى از اساتيد فن، در آن جاى ندارند؟
ثانيا اجماع، هرگاه با صريحِ قرآن و سنّت قطعى و واقعِ تاريخى مخالف افتد، چه ارزشى دارد؟
ثالثا اين كه شيخ مفيد - أَعلى اللّهُ مَقامَه الشَّريف - را اين گونه متّهم به كذب مىكنند - نعوذُ باللّه مِن مثل هذا الإدِّعاء و الإفتِراء - ، مبتنى بر چه مدرك و دليلى است؟!(2)
از قضا اين تعبير «كوتهنظرى» كه برخى غلوگرايان متأخّر در حقّ بزرگانى چون شيخ مفيد و سيّد مرتضى بر زبان مىرانند، يادآور تعبيرى است كه غاليان در روزگار حضور امامان عليهمالسلام درباره مخالفان اعتدالى مشربِ خود از شيعيان به كار مىبردند و آنان را «مُقَصِّره» مىخواندند و مدّعى بودند كه آنان چنان كه بايد، سرشت ايزدى امامان عليهمالسلام را نشناخته و در اين باره، تقصير كردهاند (ر.ك: الغنوصيّة فى الإسلام، هاينس هالم، ص 19؛ مكتب در فرآيند تكامل، مدرّسى طباطبايى، ص 93 و 97 و 98) .
1) . همان، ص 788 .
2) . مشمئز كننده است كه جانبدارى از پندارها و عقايد حشويّه و غاليان، كار ما را به اهانت به شيخ بزرگوار، مفيد بكشانَد كه بلااستثنا بر سرِ سفره علم و عمل او نشستهايم. اهانت به عالمانى نظير شيخ مفيد و سيّد مرتضى - أَعلَى اللّهُ مقامهما - و متّهم كردن ايشان به «كوتهنظرى»، مَعَ الأسف، رفتارى است كه به پشتوانه پارهاى فرضيّههاى غاليانه و صوفيانه، مجال ظهور يافته است سنج: تجلّى ولايت، ص 349 - 354.
رابعا عقيده شيعه آن است كه امام، به وظيفه خود و امور شريعت و ديانت، داناست و اگر گفته شود كه هيچ مخلوقى را سراغ نداريم كه به همه جزئيّات معلومات و اَعيان و افراد و حوادث و احوال، دانا باشد، چه ادّعاى قبيحى صورت نبسته و چه مشكلى در ميان آمده كه نياز به استعاذه باشد؟ و آيا حق، جز اين است؟!
خامسا اگر با خروج پارهاى از معلومات از دايره علم كسى و از جمله امام عليهالسلام ، اطلاق «نادان» بر او روا باشد، پس اطلاق «نادان»، نه فقط بر من بنده و زيد و عَمْرو، كه بر جميع محقّقان و مدرّسان عالىمقدار حوزه و دانشگاه رواست؟! آيا عرف اهل زبان ، چنين اطلاقى را تأييد مىكند؟ اين است بضاعت لغوى و زبانىِ كسى كه خود را در بحثهاى عقيدتى و... وارد مىكند و به ترجمه كلام خدا و ائمّه هُدا دست مىيازد؟!
سادسا اگر خروج پارهاى از معلومات از دايره علم امامان عليهمالسلام مايه اين همه وَيْل و فغان و استعاذه شود، همانديشگان مرحوم كمرهاى بايد با خواندن قرآن و حديث و از جمله همين كتاب الكافى كه در آن از علم مخصوص به خداوند سخن رفته، و همچنين از افزوده شدن معلومات امامان ياد شده و... و...، پيوسته استعاذه كنند و فغان سر دهند. آيا بايد به هنگام خواندن اين حديث الكافى نيز چنين كنند كه:
إِنَّ للّهِ عز و جل عِلْمَيْنِ: عِلْمٌ لا يَعْلَمُهُ إلاّ هُوَ، وَ عِلْمٌ... .(1)
اين سخن، پايان ندارد، باز ران *** تا نمانيم از قطار كاروان.(2)
سخن آخر
كامه من در اين گفتار، بيشتر آن بود كه پرتوى افكنده شود بر سازشپذيرى حديث با كلام؛ يعنى نشان داده شود كه مىتوان عقيده استوارى را كه متكلّمانى چون شيخ مفيد
و سيّد مرتضى و شيخ طوسى و ابن شهرآشوب، درباره علم امام عليهالسلام بيان داشتهاند، داشت و در عين حال، از طرد و نفىِ احاديثى چون بعض احاديث الكافى كه در نگاه نخست با آن عقيده، ناسازگار مىنمايد، ناگزير نبود.
در اين ميان، بيش از آن كه دغدغه تمسّك بدان احاديث - اى بسا از بُن به عنوانِ «خبر واحد» چندان به كار تمسّك عقيدتى نيايند - در كار باشد، توضيحى كارساز در بابِ چرايى ايستارِ امثال شيخ مفيد به كف خواهد آمد كه از يكسو آن به امامشناسى غلوستيزانه، مجال طرح مىدهند و از سوى ديگر، الكافى را با آن عناوين و ابواب درشت مورد بحث درباره علم امامان عليهمالسلام به جلالت مىستايند. آيا كسانى چون شيخ مفيد، از راه فقه الحديثى متأمّلانه و دقّت در مقاصد احاديث ياد شده (مثلاً: با قرائتى كه در اين گفتار، پيشنهاد شد)، اين احاديث را با آن باور، سازشپذير نمىيافتهاند؟
آنچه درباره قرائت پيشنهادى از احاديث ياد شده در الكافى آورديم، البته
پيشنهادى است فروتنانه كه اى بسا با انديشهاى درنگ آميزتر بتوان آن را پيراست و آراست يا نگرشى ديگر را جايگزين آن ساخت.
كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست *** اينقدر هست كه بانگ جرسى مىآيد.(1)
1) . ديوان حافظ، به تصحيح عيوضى و بهروز، ص 250، با تغيير «معشوق» به «مقصود» .
منابع و مآخذ(1)
1 . إرشاد المؤمنين إلى معرفة نهجالبلاغة المبين، يحيى بن إبراهيم بن يحيى الجحّاف، مقدّمه: السيّد محمّدحسين الحسينى الجلالى، تحقيق: السيّد محمّدجواد الحسينى الجلالى، ج 3، قم: دليل ما، 1422 ق / 1380 ش ، اوّل.
2 . اُصول كافى، محمّد بن يعقوب الكلينى، ترجمه و شرح فارسى : محمّدباقر كمرهاى، 6 ج، تهران - قم: اُسوه، 1381 ش ، پنجم.
3 . امراء هستى در حكومت چهارده معصوم عليهمالسلام بر جميع موجودات، سيّد ابوالفضل نبوى قمى، تهران: اسلاميّه، 1381 ش ، دوّم.
4 . أوائل المقالات، محمّد بن محمد بن نعمان العُكبَرى البغدادى (الشّيخ المفيد) (336 - 413 ق)، تحقيق: إبراهيم الأنصارىّ الزّنجانى الخوئينى، بيروت: دار المفيد، 1414 ق، دوم.
5 . أوائل المقالات ، محمّد بن محمّد بن النّعمان العُكبَرى البغدادى (الشّيخ المفيد) (336 - 413 ق)، به اهتمام: مهدى محقّق، تهران: مؤسّسه مطالعات اسلامى، 1372 ش / 1413 ق، اوّل.
6 . أوائل المقالات، محمّد بن محمّد بن النّعمان العُكبَرى البغدادى (الشّيخ المفيد) (336 - 413 ق)، مقدّمه و تعليق: فضل اللّه شيخ الإسلام الزّنجانى، به اهتمام: الحاج عبّاسقلى وجدى (واعظ چرندابى)، قم: مكتبة الدّاورى .
1) . لوحهاى فشرده رايانه ويژه مطالعات اسلامى، واسطه دسترسى به برخى از اين منابع بودهاند.
7 . بحار الأنوار، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) (1037 - 1110 ق) ، بيروت: دار إحياء التّراث العربى، 1403 ق، سوم.
8 . بصائر الدرجات الكبرى فى فضائل آل محمّد، محمّد بن الحسن الصّفّار (ابن فرّوخ) (م 290 ق)، تصحيح: الحاج ميرزا محسن كوچهباغى، تهران: مؤسّسة الأعلمى، 1374ش ، دوم.
9 . بصائر الدرجات الكبرى فى فضائل آل محمّد، محمّد بن الحسن الصّفّار (ابن فرّوخ) (م 290 ق)، تحقيق: السيّد محمّد السيّد حسين المعلّم، 2 ج، قم: المكتبة الحيدريّة، 1384 ش / 1426 ق، اوّل.
10 . بهج الصبّاغة فى شرح نهج البلاغة، محمّد تقى التّسترى، اعداد و ترتيب: مؤسّسة نهج البلاغة، تهران: دار اميركبير للنّشر، 1418 ق / 1376 ش، اوّل.
11 . پژوهشى پيرامون مفردات قرآن، على رازينى، تهران: دفتر پژوهش و نشر سهروردى، 1384 ش، اوّل.
12 . تبصرة العام فى معرفة مقالات الأنام، منسوب به: سيّد مرتضى بن داعى حسنى رازى، تصحيح: عبّاس اقبال، تهران: اساطير، 1364 ش، دوم.
13 . التبيان فى تفسير القرآن، محمّد بن الحسن الطّوسى (الشيخ الطوسى) (385 - 460 ق)، تحقيق و تصحيح: أحمد حبيب قصير العاملى، 10 ج، قم: مكتب الإعلام الإسلامى، 1409 ق.
14 . تجلّى ولايت، محمّدهادى شيخ الإسلامى (1288 - 1373 ش)، به اهتمام: حميد حقنيا، شيراز: درياى نور، 1383 ش، دوم.
15 . ترجمه فرحة الغرى، محمّدباقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) (1037 - 1110 ق)، پژوهش: جويا جهانبخش، تهران: 1379 ش، اوّل.
16 . توضيح نهج البلاغة، السيّد محمّد الشيرازى، قم: مؤسّسة الفكر الإسلامى، 1410 ق، دوّم.
17 . جامعيّت قرآن، سيّد محمّدعلى ايازى، رشت: كتاب مبين، 1380 ش، سوم.
18 . خلاصة عبقات الأنوار، على الحسينى الميلانى، ج 4، قم و تهران: مؤسّسة البعثة، 1406 ق.
19 . الديباج الوضى فى الكشف عن أسرار كلام الوصى (شرح نهج البلاغة) ، يحيى بن حمزة بن على الحسينى (669 - 749 ق)، تحقيق: خالد بن قاسم بن محمّد المتوكّل، اشراف: عبد السّلام
بن عبّاس الوجية، صنعاء: مؤسّسة الإمام زيد بن على الثّقافيّة، 1424 ق، اوّل.
20 . ديوان حافظ، به تصحيح: اكبر بهروز و رشيد عيوضى، تهران: امير كبير، 1363 ش، دوّم.
21 . رسائل الشريف المرتضى (المجموعه الثّالثة)، مقدمه و اشراف: السّيّد أحمد الحسينىّ ، اعداد: السيّد مهدى الرّجائى، قم: دار القرآن الكريم، 1405 ق، اوّل.
22 . زاد المعاد ، محمّدباقر بن محمّدتقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) (1037 - 1110 ق)، تهران: اسلاميّه، 1379 ش، نهم.
23 . زندگانى مولانا جلال الدين محمّد، مشهور به مولوى، بديع الزّمان فروزانفر، تهران: كتابفروشى زوّار، 1366 ش، پنجم.
24 . سعد السّعود، السيّد على بن موسى الحسنى الحسينى (ابن الطاووس) ، قم: منشورات الرّضى، 1363 ش.
25 . السيرة الحلبيّة، على بن إبراهيم الحلبى، 3 ج، بيروت: دار المعرفة.
26 . شرح خطبة البيان، محمّد بن محمود دهدار شيرازى (947 - 1016 ق)، به اهتمام: محمّدحسين اكبرى ساوى، تهران: صائب، 1380 ش، دوم.
27 . شرح نهج البلاغة، ابن أبى الحديد، تحقيق: محمّد أبوالفضل إبراهيم، دار إحياء الكتب العربيّة، 1387 ق، دوم.
28 . شرح نهج البلاغة، على بن ميثم البحرانى (ابن الميثم) (م 679 ق)، 5 ج، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 1362 ش.
29 . الغدير فى الكتاب و السنّة و الأدب، عبد الحسين أحمد الأمينى النجفى، بيروت: دار الكتاب العربى، 1397 ق، چهارم.
30 . الغنوصيّة فى الإسلام، هاينس هالم، ترجمه: رائد الباش، مراجعه: د. سالمة صالح، كولونيا
(ألمانيا): منشورات الجمل، 2003 م، اوّل.
31 . فى ظلال نهج البلاغة، محاولة لفهم جديد: محمّد جواد المغنية، تحقيق: سامى الغُرَيرى، قم: مؤسّسة دارالكتاب الإسلامى، 1426 ق، دوم.
32 . الصّافى فى تفسير القرآن، محمّدمحسن بن شاهمرتضى (الفيض الكاشانى) ، تحقيق: السيّد محسن الحسينى الأمينى، تهران: دار الكتب الإسلاميّة، 1416 ق، اوّل.
33 . الكشّاف عن حقائق التنزيل و عيون الأقاويل فى وجوه التأويل، محمود بن عمر الزّمخشرى الخوارزمى (467 - 538 ق)، 4 ج، قاهره: شركة مكتبة و مطبعة مصطفى البابى الحلبى و أولاده بمصر، 1385 ق.
34 . الكنى و الألقاب، الشيخ عبّاس القمى، تهران: مكتبة الصدر.
35 . متشابه القرآن و مختلفه، محمّد بن على بن شهرآشوب المازندرانى (ابن شهرآشوب) (م 588 ق) ، تحقيق : السيّد حسن المصطفوى ، قم: بيدار، 1410 ق ، سوم .
36 . مجمع البيان فى تفسير القرآن، الفضل بن الحسن الطَّبْرِسى (أمين الإسلام) ، 10 ج، بيروت: مؤسّسة الأعلمى ، 1415 ق ، اوّل .
37 . مرآة العقول فى شرح أخبار آل الرّسول ، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) (1037 - 1110 ق) ، تحقيق : السيّد هاشم الرسولى، تهران: دار الكتب الإسلاميّة، 1379 ش ، چهارم .
38 . المسائل السّرويّة ، محمّد بن محمّد بن نعمان العُكبَرى البغدادى (الشيخ المفيد) (336 - 413 ق) ، تحقيق : صائب عبد الحميد، بيروت: دار المفيد، 1414 ق ، دوم .
39 . المسائل العكبريّة ، محمّد بن محمّد بن نعمان العُكبَرى البغدادى (الشيخ المفيد) (336 - 413 ق)، تحقيق : علىأكبر الإلهى الخراسانى ، بيروت: دار المفيد، 1414 ق ، دوم .
40 . معارج نهج البلاغة، على بن زيد البيهقى الأنصارى (493 - 565 ق)، تحقيق : أسعد الطّيّب، قم: بوستان كتاب ، 1422 ق / 1380 ش ، اوّل .
41 . المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الكريم (على أساس : معجم محمّد فؤاد عبدالباقى ، حسب
جذور الكلمات)، وضعه: محمّدجعفر صدرى، تهران: مكتبة السهروردى للدّراسات و النّشر، 1384 ش / 1426 ق ، اوّل .
42 . مكتب در فرآيند تكامل (نظرى بر تطوّر مبانى فكرى تشيّع در سه قرن نخستين)، سيّد حسين مدرّسى طباطبايى ، ترجمه : هاشم ايزدپناه، تهران: كوير، 1386 ش ، ويرايش سوم ، اوّل .
43 . مناقب آل أبى طالب ، محمّد بن على بن شهرآشوب المازندرانى (ابن شهرآشوب) ، تحقيق و فهرسة: يوسف البقاعى، 5 ج، بيروت: دار الأضواء، 1991 م / 1412 ق ، دوم .
44 . منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة، سعيد بن هبة اللّه الرّاوندى (قطب الدّين) (م 537 ق) ، تحقيق : السّيد عبد اللطيف الكوهكمرى، به اهتمام : السيّد محمود المرعشى، 3 ج، قم:
مكتبة آية اللّه المرعشى النجفى العامّة، 1406 ق ، اوّل .
45 . نقض (بعض مثالب النّواصب فى نقض بعض فضائح الرّوافض)، عبد الجليل القزوينى الرازى، تصحيح : مير جلال الدّين محدّث اُرمَوى ، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358 ش .
46 . نهج البلاغة ، ترجمه : سيّد جعفر شهيدى، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1371 ش ، سوم .
47 . الولاية التّكوينية بين القرآن و البرهان، ضياء السيّد عدنان الخبّاز القطيفى ، قم: مدين، 1426 ق ، اوّل .
48 . ولايت كلّيه، سيّد حسن ميرجهانى طباطبايى (1279 - 1381 ش) ، تحقيق و تصحيح : سيّد محمّد لولاكى، قم: الهادى، 1382 ش ، اوّل .
آفاق علم امام در «الكافى»
اصغر غلامى
چكيده
امامت الهى ، منصبى است كه به جعل خداوندى حاصل مىگردد و وجوب اطاعت همگان را در پى مىآورد . امام ، بايد از ويژگىها و امتيازاتى برخوردار باشد تا شأن مطاعبودن را واجد گردد . از جمله اين ويژگىها ، علم الهى است .
كلينى ، در «كتاب الحجة» از كتاب شريف الكافى ، ابواب متعددى در علم امامان معصوم عليهمالسلام باز كرده است . از مجموع 130 باب و 1015 حديث ، در كتاب الحجة ، 93 باب و 364 حديث و بيش از 391 مورد ، به نحوى بيانگر علم الهى امامان عليهمالسلام است .
منابع و سعه (گستردگى) علم امامان عليهمالسلام در چهار محور اصلى قابل پيگيرى است .
1 . سرچشمههاى غيبى علم امام ؛
2 . عرصههاى علوم امام ؛
3 . مجارى يا وسايط غيبى علم ؛
4 . حيات و جريان دائم علم .
قرآن مجيد ، سرچشمه اصلى علم امامان عليهمالسلام حاوى تمام علوم است و امام عليهالسلام با دارا بودن علوم قرآن ، بر همه چيز آگاهى دارد .
اسم اعظم نيز منبع عظيمى از علم است كه خداى تعالى به امامان عليهمالسلام عطا فرموده است .
عرصههاى علوم امامان عليهمالسلام ، شامل منابع مكتوب ، مثل جفر ، جامعه ، صحيفه حضرت
زهرا عليهاالسلام ، و علم به ماكان و مايكون است .
تحديث ، نكت در قلب و نقر در اسماع ، از مجارى و وسايط غيبى علم امامان عليهمالسلام است . اين نوع از علم كه علم حادث ناميده مىشود ، در شبهاى قدر ، شبهاى جمعه و لحظه به لحظه ، به امامان عليهمالسلام افاضه مىشود ، به اين ترتيب ، افاضه علم به امامان ، همواره جريان دارد .
پس علاوه بر اين كه خداى تعالى منابع فراوانى از علوم را در اختيار اهل بيت عليهمالسلام قرار داده - كه هر يك از اين منابع فراتر از حد درك و فهم انسان است - هر لحظه نيز بر سعه علمى ايشان مىافزايد و اين علم ، بر اساس روايات ، افضل علوم ائمه عليهمالسلام است .
كليدواژهها : علم امام ، الكافى ، اسم اعظم ، مصحف فاطمه ، صحيفه جامعه .
الف . معناى امام
امام ، در لغت به معناى پيشوا و مقتدا است . اعم از اين كه فردى گمراه و ستمكار و يا فردى هدايت يافته و عادل باشد .(1)در معجم مقاييس اللغة چنين آمده است :
امام ، كسى است كه به او اقتدا و در كارها ، پيش انداخته شود .(2)
امام به همين معنا نيز در قرآن كريم و احاديث شريف به كار رفته است . خداى تعالى مىفرمايد :
«يَوْمَ نَدْعُواْ كُلَّ أُنَاسِم بِإِمَامِهِمْ» ؛(3)
روزى كه همه مردم را به امامشان بخوانيم .
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد :
إنّ الأئمّة فى كتاب اللّه عز و جل ، امامان . قال اللّه تبارك و تعالى : «وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» ،(4)لا بأمر الناس ، يقدمون أمر اللّه قبل أمرهم و حُكم اللّه قبل
حكمهم : قال : «وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ» ،(1)يقدمون أمرهم قبل أمر اللّه و حُكمهم قبل حُكم اللّه و يأخذون بأهوائهم خلاف ما فى كتاب اللّه عز و جل ؛(2)
همانا ، امامان ، در كتاب خداى عز و جل دو قسماند . خداى تبارك و تعالى مىفرمايد : «آنها را امامانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مىكنند» ، نه به امر مردم . امر خدا را بر امر خود مقدم مىدارند و حكم او را پيش از حكم خود قرار مىدهند . مىفرمايد : «آنها را امامانى قرار داديم كه به سوى آتش دعوت مىكنند» . امر خود را بر امر خدا مقدم داشته و حكمشان را پيش از حكم خدا قرار مىدهند و به خاطر هواى نفسشان چيزى را كه بر خلاف كتاب خداست ، اخذ مىكنند .
بنا بر اين ، امام ، داراى معناى عامى است كه شامل امامِ هدايتگر و امامِ گمراهكننده مىشود . اما نوشتار حاضر ، درباره امامى است كه از جانب خدا و به عنوان جانشين خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله منصوب شده است .
بنا بر اين ، امامت مطرح شده در مباحث شيعى كه مأخوذ از قرآن كريم است ، مقام افتراض طاعة دارد . اين مقام ، مقامى است كه بسيارى از انبياى الهى داراى آن نبودند و نبىّ والا مقامى چون حضرت ابراهيم خليل عليهالسلام پس از طى ابتلائات و امتحانات سخت ، به اين مقام نايل آمد ،(3)در حالى كه قبل از آن داراى مقام عبوديت ، نبوّت، رسالت و خلّت بود .(4)
روشن است كسى كه داراى چنين مقامى مىشود ، بايد خصوصيات و ويژگىهاى متناسب با اين مقام را داشته باشد كه اصلىترين اين خصوصيات ، عصمت و علم است .
به عبارت ديگر ، مقام امر ، نهى و سلطنت بر خلق ، كه مختص خداى تعالى و به
اراده اوست ، به كسى تمليك مىشود كه داراى عصمت و علم الهى است .
خداى تعالى در آيهاى ديگر با ارشاد به حكم عقل ، مىفرمايد : كسى بايد اطاعت شود كه به سوى حقّ رهنمون مىشود .(1)و از آن جا كه راهنمايى به سوى حق ، نيازمند شناخت حقّ و علم به آن است ، آمريت نيز حقّ كسى است كه داراى چنين علمى باشد .
بنا بر اين ، امامت مطرح شده در قرآن و روايات ، منصبى است كه نياز به علم فراوانى دارد و چون از سوى خدا براى امام جعل مىشود ، علم متناسب با آن نيز بايد توسط خداى تعالى به امام افاضه گردد .
مدعاى مقاله آن است كه خداى تعالى ، منابع و خزائن علوم را در اختيار ائمه عليهمالسلام قرار داده وسعه علمى ائمه عليهمالسلام ، به تناسب اين منابع ، بسيار زياد و مافوق درك بشر عادى است . در اين مقاله سعى داريم به اين موضوع پرداخته و روايات وارد شده در اين زمينه را با دستهبندى مناسبى عرضه كنيم .
ب . لزوم مراجعه به روايات ائمه عليهمالسلام براى فهم خصائص ايشان
ممكن است عدهاى اشكال كنند كه رجوع به روايات ائمه عليهمالسلام براى بيان علم ايشان ، مصادره به مطلوب است . در پاسخ ، بايد گفت : اين كه امام بايد عالم باشد و بلكه علم او بالاتر از همه آحاد امت باشد ، اصلى مسلم است . زيرا امام ، كسى است كه سرپرستى جامعه انسانى و بلكه در واقع سرپرستى تمام عوالم امكان را به عهده دارد ، لذا چنين شخصى بايد نسبت به احوال انسانها و امور عالم ، علم احاطى داشته و از حقيقت آنها آگاه باشد تا در اجراى عدل هيچ مشكلى براى او ايجاد نشود . و اين موضوعى است كه عقل هر انسان آگاهى ، بدان حكم مىكند . بنا بر اين ، روايات
1) . بحار الأنوار ، ج 25 ، ص 141 . براى بررسى بيشتر اين بحث ، ر. ك : تفسير مناهج البيان ، ج 1 ، ص 332 - 359 .
مطرح شده در اين زمينه ، همگى مُذكِر و مُنبِه هستند و استناد به اين روايات ، به معناى تعبد به آنها نيست تا مصداق مصادره باشد ، بلكه از باب تذكّر و بيدارگرى است .
از سوى ديگر ، آگاهى از كيفيت عالمشدن امام ، به كمك عقل ، براى انسان ميسر نمىشود و انسان نمىداند امام ، چگونه به همه امور موجود در عوالم خلق ، احاطه علمى دارد . در نتيجه لازم است در بيان منابع و كيفيت عالمشدن امام و دايره و گستره آن ، به رواياتى كه از خود ايشان رسيده مراجعه شود .
البته مراجعه به قرآن در اين مورد ، بسيار كارساز و راهگشاست . چرا كه انسان قبل از اين كه امامشناس شود ، بايد خداشناس باشد تا امامشناسى از ناحيه خداى تعالى براى وى ميسّر و سهل گردد . و آن كس كه در خداشناسى مشكل داشته باشد ، در امامشناسى نيز مشكل خواهد داشت و از نظر عقلى هم نخواهد توانست خصايص لازم براى امام را فهميده و بيان كند . در نتيجه خصايص امام ، بايد توسط خدا و شخص امام كه منصوب از جانب خداست ، بيان گردد .
ج . اعتبار احاديث «الكافى»
اطمينان به صدور حديث ، از راههاى مختلفى حاصل مىشود كه از مهمترين آنها ، معتبر بودن حديث نزد مؤلّفان جوامع حديثى است كه به دقّت ، تديّن ، تحقيق و عدالت شناخته شدهاند .
با توجه به دقّت نظر و احاطهاى كه كلينى و ديگر محدّثان بزرگ شيعه ، نظير شيخ طوسى و شيخ صدوق ، به احاديث اهل بيت عليهمالسلام داشتهاند ، نمىشود گفت آنان بدون علم و يقين و به صرف ظنّ و گمان ، حديثى را به معصوم نسبت مىدهند . بنا بر اين ، شهادت آنان بر صحّت احاديثى كه در كتابهايشان آوردهاند ، بايد در صحّت استناد به معصوم ، كافى باشد .(1)
1) . در اين زمينه ر. ك : روضة المتقين ، ج 1 ، ص 20 .
از مقدمه الكافى مىتوان چنين استفاده كرد كه كلينى احاديثى را در الكافى نقل كرده كه از نظر خود ايشان ، استناد آنها به ائمه عليهمالسلام صحيح است .(1)لذا با توجّه به دقّت نظر و نيز عدالت و تقواى كلينى ، مىتوان به احاديث الكافى اعتماد كرد .
نكته ديگر در بحث احاديث الكافى ، حجّيّت اخبار آحاد است . آية اللّه صافى گلپايگانى در مورد ملاك مقبول بودن خبر واحد مىنويسد :
در باب حجّيت خبر واحد ، بالاخره در علم اصول اطمينان به صدور ، ميزان اعتبار شناخته شده و روش عرف و عقلا نيز بر همين نحو قرار دارد .(2)
نتيجه اين كه با توجّه به دقّت نظر كلينى و يقين ايشان در نسبت دادن احاديث به معصومان عليهمالسلام ، مىتوان به صدور احاديث موجود در الكافى از ناحيه امامان عليهمالسلام اطمينان كرد و براى اعتبار اين احاديث نيز اطمينان از صدور ، كافى است .
از آن جا كه مقاله حاضر ، عهدهدار مباحث رجالى نيست و صرفا در صدد بررسى آفاق علم امام با توجه به روايات كتاب الحجة الكافى است ، لذا بر اساس مبناى موثوق الصدور كه مورد قبول بسيارى از علماى بزرگ شيعه است ، به بررسى احاديث مربوط به علم امام در يكى از كتب اربعه پرداخته است . بر اساس بررسى انجام شده ، از مجموع 130 باب و 1015 حديث موجود در كتاب الحجة الكافى ، 93 باب و 364 حديث (و بيش از 391 مورد) به نحوى بيانگر علم الهى امامان عليهمالسلام است .
در 311 مورد ، علم الهى امامان عليهمالسلام به صورت روشن و مستقيم ، مطرح گرشته است . در 48 مورد ، به علم الهى امامان عليهمالسلام اشاره شده است .
در ده مورد ، حجيت امام عليهمالسلام مطرح شده است .(3)چهار مورد ، گوياى عصمت امام عليهالسلام است .(4)در چهارده مورد ، امامان عليهمالسلام ، واجب الاطاعة معرفى
شدهاند .(1)و بالاخره در چهار مورد نيز عدالت ،(2)هدايت ،(3)خلافت(4)و حفظ دين(5)توسط امامان عليهمالسلام مطرح شده است .
در ادامه ضمن دستهبندى روايات ، بررسى منابع و سعه علم امام را در كتاب الحجة
الكافى پى مىگيريم .
يكم . سرچشمههاى غيبى علم امام
الف . امام ، حامل علوم قرآن
خداى تعالى مىفرمايد :
«وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَىْءٍ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً وَ بُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ» ؛(6)
و ما قرآن را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز است و براى مسلمانان ، هدايت و رحمت و بشارت است .
خداوند ، در آيه فوق تصريح مىفرمايد كه در قرآن ، بيان همه چيز آمده است . امّا بر اساس حديث امام باقر عليهالسلام ، هيچ كس نمىتواند ادعا كند كه همه علوم قرآن ، اعم از ظاهر و باطن ، نزد اوست الاّ اوصيا عليهمالسلام .(7)
همچنين در حديث منصور بن حازم از امام صادق عليهالسلام ، تصريح شده كه حجّيت قرآن يا استفاده از آن ، نياز به كسى دارد كه حامل علوم قرآن باشد . به همين جهت
1) . درباره رابطه وجوب طاعت و علم ، ر. ك : الكافى ، ج 1 ، ص 261 و 262 .
2) . معناى عدل ، وضع الشىء فى موضعه است . لذا امام ، براى برقرارى عدل ، بايد به حقايق اشياء ، عالم باشد تا آنها را در جاى مناسب خود به كار گيرد .
3) . براى هدايت به حق ، بايد نسبت به حقيقت عالم بود .
4) . خلافت خدا همان مقام وجوب طاعت است . براى روشن شدن رابطه وجوب طاعت و علم ر. ك : الكافى ، ج 1 ، ص 261 و 262 .
5) . براى حفظ دين ، بايد بن دين عالم بود .
6) . سوره نحل ، آيه 89 .
7) . الكافى ، ج 1 ، ص 228 .
چنين كسى ، حجّت خدا بر خلق بوده و اطاعت از او ، بر ديگران واجب است .(1)بنا بر اين ، ائمه عليهمالسلام كه حجّت خدا و داراى مقام فرض الطاعة هستند ، حاملان علوم قرآن نيز هستند . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد :
قسم به خدا ، همانا من همه كتاب خدا را از اوّل تا آخرش مىدانم ، مانند آن كه قرآن در دست من است . در قرآن ، خبر آسمان و زمين و خبر گذشته و آينده وجود دارد . خداى عز و جل مىفرمايد : در قرآن ، بيان هر چيزى هست .(2)
حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام نيز مىفرمايد :
إنّ اللّه يقول فى كتابه : «وَ لَوْ أَنَّ قُرْءَانًا سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبَالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتَى» .(3)و قد ورّثنا نحن هذا القرآن الذى فيه ما تسيَّر به الجبال و تقطع به البلدان و تحيى به الموتى ... إنّ اللّه يقول : «وَ مَا مِنْ غَآئِبَةٍ فِى السَّمَآءِ وَ الْأَرْضِ إِلاَّ فِى كِتَابٍ مُّبِينٍ»(4)ثمّ قال : «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا»(5)فنحن الذين اصطفانا اللّه عز و جل و أورثنا هذا الذى فيه تبيان كلّ شىءٍ؛(6)
همانا خداى تعالى در كتابش مىفرمايد : «اگر به واسطه قرآن ، كوهها به حركت درآيند يا زمين با آن طى شود يا به وسيله آن با مردگان سخن گفته شود» . و ما اين قرآن را كه با آن ، كوهها به حركت در مىآيد و زمين طى مىشود و مردگان زنده مىشوند ، به ارث بردهايم ... خداوند متعال مىفرمايد : «هيچ غائبى در زمين و آسمان نيست مگر آن كه در كتاب مبين موجود است» و نيز مىفرمايد : «سپس اين كتاب را به گروهى از بندگان برگزيده خود به ارث داديم» . پس ما آن گروه
هستيم كه خداوند عز و جل برگزيده و كتاب خويش را كه بيان همه چيز در آن است ، به ما ارث داده است .
ملا صالح مازندرانى مىنويسد :
قول امام عليهالسلام كه مىفرمايد : «خداى تعالى فرمود : بيان هر چيزى در قرآن است» ،
به معناى آن است كه قرآن ، روشنكننده و توضيحدهنده همه چيز است .(1)
به اعتقاد ايشان ، اگر امام ، حامل علم همه قرآن نباشد ، سرگردان كردن خلق ، بطلان شرع و انقطاع شريعت لازم مىآيد و همه اين امور به حكم عقل و نقل ، باطل است .(2)
بنا بر اين ، به موجب آيات و روايات ، قرآن مجيد ، حاوى تمام علوم است و ائمه عليهمالسلام نيز حامل علوم قرآن هستند . لذا امام با داشتن علوم قرآن ، به روشنى و وضوح بر همه چيز آگاهى دارد و به واسطه آن از هر چيزى بى نياز است . در نتيجه منبع اصلى علم امام ، كتاب خدا است و بازگشت همه منابع ديگر ، به قرآن كريم است . امام رضا عليهالسلام مىفرمايد :
اِنّ اللّه عز و جل لم يقبض نبيّه صلىاللهعليهوآله حتى أكمل له الدين و أنزل عليه القرآن . فيه تبيان كلّ شىء . بيّن فيه الحلال و الحرام و الحدود و الأحكام و جميع ما يحتاج إليه الناس كَمَلاً . فقال عز و جل : «مَّا فَرَّطْنَا فِى الْكِتَابِ مِن شَىْءٍ»(3)(4)
خداى تعالى پيامبرش را قبض روح نكرد تا دين را براى او كامل نمود و قرآن را بر او نازل فرمود كه بيان هر چيزى در آن است و در آن ، حلال و حرام و حدود و احكام و جميع آنچه را كه مردم بدان نيازمندند به صورت كامل هست . خداى عز و جل مىفرمايد : «ما در قرآن از هيچ چيزى فروگذار نكرديم» .
ب . اسم اعظم ، منبع عظيم علم امامان عليهمالسلام
بر طبق روايات اهل بيت عليهمالسلام ، اسم اعظم ، هفتاد و سه حرف است كه خداوند هفتاد و دو حرف آن را براى اهل بيت عليهمالسلام آشكار كرده و علم يك حرف از آن را از بندگانش پنهان داشته و مختص به خود نموده است . كلينى مىنويسد :
عن جابر ، عن أبى جعفر عليهالسلام قال : إنّ اسمَ اللّه الأعظم على ثلاثة و سبعين حرفا و انّما كان عندَ آصف منها حرفٌ واحدٌ ، فتكلّم به فخسف بالأرضِ ما بينه و بين سرير بلقيس ، حتى تناول السرير بيده ، ثمّ عادت الأرض كما كانت أسرع من طرفة العين . و نحن عندنا من الإسم الأعظم ، إثنان و سبعون حرفا و حرفٌ واحد عندَ اللّه تعالى ، إستأثر به فى علم الغيب عنده و لا حول و لا قوة إلاّ باللّه العلىّ العظيم ؛(1)
جابر از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه فرمود : همانا ، اسم اعظم خدا ، هفتاد و سه حرف دارد و آصف بن برخيا ، يك حرف از آن را داشت و بدان تكلّم نمود و زمين ما بين خود و تخت بلقيس را شكافت تا تخت را با دست خود گرفت و (نزد سليمان) آورد ، سپس زمين به حالت اول خود بازگشت . و اين اتفاق سريعتر از يك چشم بر هم زدن بود و حال آن كه هفتاد و دو حرف از اسم اعظم نزد ماست و يك حرف از آن نزد خدا در علم غيب است كه خدا آن را مخصوص خود قرار داده و هيچ حول و قوهاى نيست مگر به خداى بالا مقام و عظيمالشأن .
بر اساس روايات اين باب ، اسم اعظم الهى ، منبع عظيمى از علم است كه حضرت عيسى فقط با داشتن دو حرف از آن ، مردگان را زنده مىكرد و بيماران را شفا مىداد . و ائمه عليهمالسلام ، هفتاد و دو حرف از آن را دارا هستند . همچنين در اين دسته از روايات تصريح شده است كه آصف بن برخيا ، يك حرف از اسم اعظم را داشت كه قرآن از او چنين تعبير مىكند :
«قَالَ الَّذِى عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا ءَاتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ» ؛(2)
كسى كه بخشى از علم كتاب نزد او بود (آصف) ، گفت : من (تخت بلقيس را) قبل از چشم بر هم زدن ، براى تو مىآورم .
و حال آن كه بر اساس حديث امام صادق عليهالسلام ، همه علم كتاب ، نزد ائمه عليهمالسلام است .(1)
امام باقر عليهالسلام در پاسخ بريد بن معاويه كه در مورد آيه «قُلْ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيدَما بَيْنِى وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِندَهُو عِلْمُ الْكِتَابِ»(2)سؤال مىكند ، مىفرمايد :
ايّانا عنى و عَلىٌّ أوّلُنا و أفضلُنا و خيرُنا بعد النبى -
صلّى اللّه عليه و آله و سلم - ؛(3)
منظور ، ما (اهل بيت) هستيم و على ، اوّل ما و افضل ما و بهترين ما بعد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است .
علاّمه مجلسى ، معتقد است كه ظاهر روايت ، بيانگر آن است كه مراد از كتاب ، قرآن است . همچنين احتمال دارد منظور ، جنس كتاب باشد ، پس معنا چنين مىشود كه «علم همه كتب ، نزد ماست» ... .(4)
بنا بر اين ، روشن است كه اسم اعظم يا علم كتاب ، يكى از منابع ائمه عليهمالسلام است . همچنين تمام هفتاد و دو حرف اسم اعظم ، در كتاب است و امام عليهالسلام نيز داراى كلّ علم كتاب است .
دوم . عرصههاى علوم امامان الف . منابع مكتوب علوم ائمّه عليهمالسلام
1 . جفر
جفر ، در اصل به معناى بزغاله ، و جلد جفر ، به معناى پوست بزغاله است . جفر مطرح شده در روايات ائمّه عليهمالسلام نيز به معناى پوست يا كيسهاى از پوست است . بر
طبق روايات ، ائمه عليهمالسلام دو پوست و يا دو انبان دوخته شده از پوست داشتند كه در يكى سلاح رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قرار داشت كه از آن به «جفر احمر» تعبير شده است و در ديگرى ، مواريث علمى انبيا - على نبيّنا و آله و عليهم السلام - قرار دارد كه بدان «جفر ابيض» اطلاق مىكردند .
از حسين بن ابى العلا ، نقل شده كه گفت : از امام صادق شنيدم كه فرمود :
إنّ عندى الجفر الأبيض . قال : فأىّ شىءٍ فيه؟ قال : زبور داوود و توراة موسى و إنجيل عيسى و صحف إبراهيم و الحلال و الحرام و مصحف فاطمة ... و فيه ما يحتاج الناس إلينا و لا نحتاج إلى أحد ... و عندى الجفر الأحمر . قال : قلت : و أىّ
شىءٍ فى الجفر الأحمر؟ قال : السلاح ... ؛(1)
به درستى كه جفر سفيد ، نزد ماست . پرسيدم : در آن جفر ، چه چيزى هست؟ فرمود : زبور داوود ، تورات موسى ، انجيل عيسى ، صحف ابراهيم ، احكام حلال و حرام و مصحف فاطمه عليهاالسلام ... و در آن همه امورى كه مردم در آن به ما نيازمند هستند ، وجود دارد و ما به احدى نيازمند نيستيم ... همچنين جفر سرخ ، نزد ماست . عرض كردم : در جفر سرخ ، چه چيزى هست؟ فرمود : سلاح ... .
از ظاهر حديث فوق چنين استفاده مىشود كه جفر ابيض ، از اختصاصات ائمه عليهمالسلام است . امّا متأسفانه گاهى از جفر ، چيزى از سنخ رمالى ، تفأل و ... تصور مىشود .(2)
ابن قتيبه ، ضمن ارائه تفسيرى نادرست از جفر ، تصريح مىكند كه شيعه معتقد است ائمه عليهمالسلام منبع علمى دارند كه هر آنچه مردم نيازمندند و هر آنچه تا قيامت اتفاق خواهد افتاد ، در آن هست .(3)وى از اين موضوع استبعاد كرده و سخن يكى از سران
زيديه را كه به عنوان تمسخر جفر بيان شده ، نقل مىكند(1)و حال آن كه ادعاى شيعيان در مورد علم امام ، در تاريخ زندگى ائمه عليهمالسلام در موارد فراوانى به اثبات رسيده است .
ابن خلدون در مورد جفر مىنويسد :
و بدان كتاب جفر ، اصلش آن است كه هارون بن سعيد عجلى از سران زيديه كتابى داشت كه آن را از امام صادق عليهالسلام روايت مىكرد و علم آنچه براى اهل بيت به طور عموم و براى برخى از ايشان به طور خاص قرار بوده اتفاق افتد ، در آن بود . و تفسير قرآن و آنچه از عجايب معانى در بطون قرآن هست ، در آن است كه از جعفر صادق عليهالسلام روايت شده است .(2)
امّا در قرن پنجم ، خلفاى عبّاسى همگى منجّم داشتند كه از حوادث آينده به آنها خبر مىدادند . ابو العلا ، اين عقيده را به طنز بيان كرده و مىنويسد :
لقد عجبوا لآل البيت لما *** آتاهم علمهم فى جلد جفر
و مرآة المنجّم هى صغرى *** تريه كل عامرة و قفر .(3)
البته تفسير ابو العلا نيز غلط است و ائمه عليهمالسلام خود چنين بيان نفرمودهاند .
ابن عربى ، با تفسير عرفانى خود ، جفر را در مسير علم حروف قرار داده(4)و پس از او نيز تفاسير در مورد جفر در همين مسير است .
روشن است علم حروفى كه ابن عربى مطرح مىكند ، هيچ ارتباطى با جفر ائمه عليهمالسلام ندارد ؛ زيرا اهل بيت عليهمالسلام خود چنين چيزى را در مورد جفر نفرمودهاند .
1) . ر. ك : تأويل مختلف الحديث ، ص 70 - 71 .
2) . مقدمه ابن خلدون ، ج 1 ، ص 364 - 365 .
3) . الأنوار البهية ، ص 51 ؛ وفيات الاعيان ، ج 3 ، ص 240 . ترجمه : از حماقت مردم در عجبم ؛ چرا كه وقتى اهل بيت عليهمالسلام ادعا مىكنند ، پوست بزغالهاى به ما رسيده كه علم ايشان به حوادث آينده در آن هست ، از ايشان نمىپذيرند ، امّا سخن منجّم را كه در آينه كوچكتر از پوست بزغاله حوادث ديده مىشود ، مىپذيرند .
4) . ر. ك : ينابيع المودّة لذوى القربى ، ج3، ص222؛ شرح المواقف ، ص276؛ كشف الظنون، ج1، ص591 .
جفرى كه به عنوان علم حروف مطرح شده ، در بين شيعيان ، مثل شيخ بهايى نيز رايج بوده است ، لكن صرف نظر از درستى يا نادرستى چنين علمى ، روشن است كه اين علم و اين تفاسير از جفر ، با جفرى كه در دست ائمه عليهمالسلام و از اختصاصات ايشان است ، هيچ ارتباطى ندارد .
2 . مصحف فاطمه عليهاالسلام و صحيفه جامعه
بر اساس روايت امام صادق عليهالسلام ، صحيفه جامعه ، صحيفهاى به طول هفتاد ذراع است ؛ در عرض يك پوست به ضخامت ران يك شتر بزرگ و در آن هر آنچه كه بشر بدان نياز دارد ، هست و هيچ مسئلهاى نيست مگر اين كه حلّ آن در اين صحيفه هست ، حتى تاوان يك خراش .(1)
همچنين ايشان در مورد مصحف فاطمه عليهاالسلام فرمودند :
همانا فاطمه عليهاالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله هفتاد و پنج روز عمر كرد و حزن شديدى از رحلت پدر بزرگوارشان بر ايشان وارد شد ، به همين دليل جبرئيل خدمت ايشان آمد تا غم و اندوه ايشان را كاهش دهد و به ايشان آرامش خاطر ببخشد . لذا ايشان را از اخبار و جايگاه پدر بزرگوارشان آگاه مىكرد و از آنچه قرار بود بعد از ايشان براى فرزندانشان واقع شود اخبار مىنمود و على امير المؤمنين عليهالسلام اين مطالب را مىنوشت ، پس اين است مصحف فاطمه عليهاالسلام .(2)
در حديث ديگرى ، حضرت امام صادق عليهالسلام ضمن رد و تكذيب قول زيديه ، جفر ، جامعه و مصحف فاطمه عليهاالسلام و سلاح رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را از اختصاصات ائمه عليهمالسلام شمرده است .(3)
بدين ترتيب روشن است كه منابع علمى ائمه عليهمالسلام از اختصاصات ايشان است .
مرحوم علاّمه مجلسى در ذيل حديث ياد شده ، مىنويسد :
ائمه زيديه از بنى الحسن ، به جفر افتخار و ادعا مىكردند كه جفر ، نزد ايشان است و [ جفر ]خوشايندشان نبود ، چون مصحف فاطمه عليهاالسلام در آن هست ... .(1)
امام صادق عليهالسلام در مورد خصوصيت مصحف فاطمه عليهاالسلام مىفرمايد :
تظهر الزنادقة فى سنة ثمان و عشرين و مائة . و ذلك أنّى نظرتُ فى مصحف فاطمه عليهاالسلام قال : قلت : و ما مصحف فاطمه؟ قال :... أما إنّه ليس فيه من الحلال و الحرام و لكن فيه علم ما يكون ؛
زنادقه ، در سال 128 ظهور مىكنند و اين خبر را در مصحف فاطمه عليهاالسلام ديدم . (راوى مىگويد) عرض كردم : مصحف فاطمه چيست؟ فرمود : ... در آن چيزى از حلال و حرام نيست و لكن علم آنچه واقع خواهد شد در آن است .
با توجه به اين روايت و روايت اول ، روشن مىشود در صحيفه جامعه ، احكام و مسائل آمده و حتى تاوان يك خراش هم ذكر شده است . اما ائمه عليهمالسلام تأكيد كردهاند در مصحف فاطمه عليهاالسلام ، چيزى از احكام وجود ندارد بلكه در آن ، اخبار آينده و ملوك آمده است . و اين تأكيد به خاطر آن است كه كسى گمان نكند تحديث ملك به حضرت صديقه كبرى عليهاالسلام به معناى وحى شريعت است . به همين جهت در موارد بسيارى هر گاه سخن از مصحف فاطمه عليهاالسلام به ميان آمده ، ائمه عليهمالسلام متذكر شدهاند كه چيزى از قرآن (وحى شريعت) در آن نيست .
امام صادق عليهالسلام در مورد مصحف فاطمه عليهاالسلام مىفرمايد :
مصحفٌ فيه مثل قرآنكم هذا ، ثلاث مرات . واللّه ما فيه من قرآنكم حرف واحد ؛(2)
مصحفى است كه در آن سه برابر قرآن مطلب هست . اما سوگند به خدا كه حتى يك حرف از قرآن ، در آن نيست .
و در حديث ديگرى ، امام صادق عليهالسلام تصريح مىكند كه اخبار ملوك در مصحف
فاطمه عليهاالسلام آمده است .(1)
روايات در مورد مصحف فاطمه عليهاالسلام و صحيفه جامعه فراوان است ، اما ما در اين جا به همين مقدار بسنده مىكنيم .
ب . شناخت افراد و خصوصياتشان
به تصريح برخى روايات ، ائمه عليهمالسلام افراد مختلف را با خصوصيات آنها مىشناسند . امام باقر عليهالسلام مىفرمايد :
إنّ اللّه أخذ ميثاقَ شيعتنا بالولاية لنا و هم ذر ... و عرّفهم رسول اللّه - صلى اللّه عليه و آله و سلم - و عرفهم عليا و نحن نعرفهم فى لحن القول ؛(2)
به درستى كه خداوند از شيعيان بر ولايت ما عهده گرفته در حالى كه ايشان [ در عالم ] ذر بودند ... و ايشان را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله و امير المؤمنين عليهالسلام شناساند و ما نيز آنها را از طرز گفتارشان مىشناسيم .
و نيز مىفرمايد :
ما وقتى شخصى را ببينيم ، حقيقت او را كه مؤمن است يا منافق مىشناسيم .(3)
امام صادق عليهالسلام به عبد اللّه بن سليمان مىفرمايد :
نَعم ، إنّ الإمام اذا أبصر إلى الرجل ، عرّفه و عرّف لونه و إن سمع كلامه من خلف حائط ، عرفه و عرّف ما هو ... ؛(4)
بله ، به درستى كه امام ، هر گاه به كسى نگاه كند او را مىشناسد ، رنگ او را مىداند و اگر صداى او را از پشت ديوار بشنود ، او را مىشناسد و قصد او را مىداند ...
مرحوم ملاّ صالح مازندرانى در ذيل اين حديث مىنويسد :
قول امام عليهالسلام كه مىفرمايد : ما آنگاه كه مردى را ببينيم او را مىشناسيم ، بدين
معناست كه اهل بيت عليهمالسلام از ظاهر هر چيزى ، باطن آن را مىشناسند ، به مجرد مشاهده آن . و اين نوعى از انواع علوم ايشان است .(1)آفاق علم امام در «الكافى»
ج . علم ائمّه عليهمالسلام به ما كان و ما يكون
بر اساس برخى روايات ، امامان عليهمالسلام به آنچه اتفاق افتاده و به آنچه واقع خواهد شد ، علم دارند . امام باقر عليهالسلام مىفرمايد :
عجبت من قوم يتولّونا و يجعلونا أئمّة و يصفون أنّ طاعتَنا مفترضةً عليهم كطاعة رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - ، ثم يكسرون حجّتهم و يخصمون أنفسهم بضعف قلوبهم ، فينقصونا حقّنا و يعيبون ذلك على من أعطاه اللّه برهان حقّ معرفتنا و التسليم لأمرنا . أترون أنّ اللّه - تبارك و تعالى - افترض طاعة أوليائه على عباده ، ثم يخفى عنهم أخبار السماوات و الأرض و يقطع عنهم مواد العلم فيما يرد عليهم ، مما فيه قوام دينهم؟!(2)
تعجّب مىكنم از گروهى كه ولايت ما را پذيرفته و ما را امام قرار دادهاند و معتقدند كه اطاعت ما بر ايشان همانند اطاعت رسول خدا صلىاللهعليهوآله واجب است . سپس دليل خود را شكسته و به واسطه سستى دلهايشان خود را در مقابل دشمنان محكوم مىنمايند ؛ پس حقّ ما را نقض مىكنند و بر كسى كه خداوند برهان روشن معرفت و تسليم را در مقابل امر ما ، به او عطا كرده ، عيب مىگيرند . آيا مىپذيريد كه خداى تبارك و تعالى ، طاعت اولياى خود را بر بندگانش واجب كند و سپس اخبار آسمانها و زمين را از ايشان مخفى دارد و ريشه و اساس علم در آنچه كه از ايشان سؤال مىشود را قطع كند در صورتى كه قوام دين آنها همين است؟!
در اين حديث ، تصريح شده چون اطاعت امام بر خلق واجب شده است ، لذا اساس و ريشه علم كه قوام دين بر آن است ، بايد نزد امام باشد . و اين امر با داشتن علم قرآن ميسر است و استبعادى ندارد . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد :
إنّى لأعلم ما فى السماوات و ما فى الأرض و أعلم ما فى الجنة و أعلم ما فى النار و أعلم ما كان و ما يكون . ثم مكث حنيئة . فرأى أنّ ذلك كبر على من سمعه منه . فقال : علمت ذلك من كتاب اللّه عز و جل إنّ اللّه - عزّ و جلّ - يقول : فيه تبيان كل شىء ؛(1)
به درستى كه من آنچه را در آسمانها و زمين است و آنچه در بهشت و جهنم است را مىدانم . و آنچه را اتفاق افتاده و آنچه را واقع مىشود ، مىدانم . سپس اندكى مكث كرد . وقتى ديد اين سخن براى شنونده سنگين است ، فرمود : اين علم را از كتاب خداى عز و جل مىدانم . همانا خداى عز و جل مىفرمايد : در آن ، بيان همه چيز است .
تا اين جا روشن شد عرصه علوم امامان عليهمالسلام ، شامل تمامى چيزهايى است كه مشيت الهى بر آن تعلق گرفته است . در ادامه به بررسى كيفيت عالم شدن ائمه عليهمالسلام يا مجارى و وسايط غيبى علم مىپردازيم .
سوم . مجارى يا وسايط غيبى علم
الف . روايات نكت و نقر
حضرت امام موسى كاظم عليهالسلام ، در كيفيت عالم شدن ائمه عليهمالسلام مىفرمايد :
مبلغ علمنا على ثلاثة وجوه : ماض و غابر و حادث . فأمّا الماضى ، فمفسر و أما الغابر ، فمزبور و أما الحادث ، فقذف فى القلوب و نقر فى الأسماع . و هو أفضل علمنا و لا نبىّ بعد بيّنا ؛(2)
علم ، به سه وجه به ما مىرسد : گذشته ، آينده و حادث . امّا علم گذشته ، علمى است كه تفسير شده و علم آينده ، علم مزبور و مكتوب است و امّا علم حادث ، چيزى است كه در قلب انداخته و در گوش خوانده مىشود . و بهترين علم ما همين است و پيامبرى بعد از پيامبر ما وجود ندارد .
نكت (افتادن در قلب) و نقر (خواندن در گوش) ، از خصوصيات ائمه عليهمالسلام است . ابو الخير مىگويد :
قلتُ لأبى عبد اللّه عليهالسلام : إنّى سألتُ عبد اللّه بن الحسن ، فزعم أنّ ليس فيكم إمام . قال : بلى ، و اللّه يا ابن النجاشى ! إنّ فينا لم ينكت فى قلبه و يوقر فى أذنه و تصافحه الملائكة ... ؛(1)
به امام صادق عليهالسلام عرض كردم : من از عبد اللّه بن حسن سؤال كردم . او گمان مىكند امام ، در بين شما (اهل بيت) نيست . فرمود : قسم به خدا اى پسر نجاشى ! به درستى كه از ماست آن كه علم به قلب او انداخته مىشود و به گوش او خوانده مىشود و ملائكه با او مصافحه مىكنند ... .
حضرت امام رضا عليهالسلام نيز روايت امام صادق عليهالسلام را بدين صورت تفسير مىكند :
أمّا الغابر ، فما تقدّم من علمنا و أمّا المزبور ، فما يأتينا و أمّا النكت فى القلوب ، فإلهام و أمّا النقر فى الاسماع ، فإنّه من ملك ؛(2)
غابر ، علمى است كه از سابق بوده و مزبور ، علمى است كه در آينده به ما مىرسد و افتادن در قلب ، الهام است و كوبيدن در گوش ، از سوى ملك است .
با توجه به روايات فوق كه مىفرمايد «نقر» از سوى ملك صورت مىگيرد ، مىتوان نتيجه گرفت كه «نقر» معادل تحديث است . در روايات ديگر ، تصريح شده علم برتر ائمه عليهمالسلام ، علمى است كه هر صبح و شام و هر ساعت به ائمه عليهمالسلام تحديث مىشود .(3)لذا امام كاظم عليهالسلام در مورد «نقر» مىفرمايد : «و هو أفضل علمنا» . و بعد از اشاره به اين كه «نقر» از سوى ملك است ، تأكيد مىفرمايند : «لا نبىّ بعد نبينا» . اين
تأكيد ، به لحاظ آن است كه تحديث به معناى وحى شريعت نيست .
مرحوم علاّمه مجلسى مىنويسد :
اگر چنانچه از قول امام عليهالسلام ، توهم ادعاى نبوّت (توسط ائمه) ايجاد شود - چرا كه مردم خيال مىكنند اِخبار از ملك ، مخصوص انبيا است - امام عليهالسلام اين توهم را نفى كرده به واسطه اين كه فرموده : «پيامبرى بعد از پيامبر ما نيست» . و آن به خاطر فرق بين نبىّ و محدّث است كه نبىّ ، ملك را هنگام القاى حكم مىبيند و محدّث به واسطه اسماع ، از مسئله آگاه مىشود و ملك را نمىبيند و حكم شرع به او القاء مىشود ، چنانچه گذشت .(1)
ب . محدّث بودن ائمّه عليهمالسلام
كلينى مىنويسد :
عن محمّد بن إسماعيل ، قال : سمعت أبا الحسن عليهالسلام يقول : الأئمة ، علماء ، صادقون ، مفهمون ، محدَّثون ؛(2)
از محمّد بن اسماعيل نقل شده كه گفت : از امام رضا عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود : ائمه ، عالمان ، راستگويان ، فهميدگان و محدَّثان هستند .
حضرت امام صادق عليهالسلام در توضيح محدَّث بودن امام ، به محمّد بن مسلم مىفرمايد :
إنّه يسمع الصوت و لا يرى الشخص . فقلت له : جعلت فداك ! كيف يعلم أنّه كلام الملك؟ قال : إنّه يعطى السكينة و الوقار حتى يعلم أنّه كلام ملك ؛(3)
به درستى كه (محدث) صداى ملك را مىشنود ، امّا شخص ملك را نمىبيند ، (محمّد بن مسلم مىگويد) به حضرت عرض كردم : فدايت شوم ! محدَّث چگونه مىفهمد صدايى كه شنيده ، صداى ملك است؟ فرمود : به درستى كه به او سكينه و وقار عطا مىشود تا او كلام ملك را مىشناسد .
با توجه به اين دو روايت ، روشن شد كه ائمه عليهمالسلام ، محدَّث هستند و محدّث كسى
است كه ملك ، امورى را به ايشان الهام و بيان مىكند . همچنين مشخص شد كه محدّث هنگام الهام ، شخص ملك را نمىبيند ، بلكه فقط صداى او را مىشنود . و لذا براى راوى ، سؤال شده كه امام چگونه صداى ملك را تشخيص مىدهد كه با پاسخ امام صادق عليهالسلام روشن مىشود خداوند ، علمى به امام عطا كرده كه صداى ملك را به وضوح مىشناسد و بدين وسيله اضطراب و ترديد از ايشان دور شده و آرامش و اطمينان حاصل مىگردد .
ممكن است در اين جا اشكال ديگرى به ذهن برسد كه مضمون اين روايات كه رؤيت ملك را توسط محدّث نفى مىكند ، با روايات ديگرى كه خبر از مراوده فرشتگان با ائمه عليهمالسلام مىدهند ، منافات دارد .
در پاسخ بايد گفت : در رواياتى كه مراوده فرشتگان با ائمه عليهمالسلام مطرح شده ، سخن از فرشتهاى نيست كه خبر مىآورد ، در صورتى كه در روايات تحديث ، سخن از فرشتهاى است كه خبر مىآورد . به عبارت ديگر ، نديدن فرشته مخبردر حال تحديث ، امرى است و نزول فرشتگان به خانههاى اهل بيت عليهمالسلام و ديدارشان ، امر ديگرى است .
تذكّر به اين نكته لازم است كه محدّث بودن و نبوّت ، لازم و ملزوم همديگر نيستند . لذا اين شبهه كه لازمه محدّث بودن ائمه عليهمالسلام ، قائل شدن به نبوّت ايشان است ، اساسا وارد نيست . همين اشكال در روايتى مطرح شده و امام باقر عليهالسلام بدان پاسخ داده است . كلينى مىنويسد :
عن حمران بن أعين ، قال : قال أبو جعفر عليهالسلام : إنّ عليّا كان محدثا ... يحدّثه ملك . قلت : تقول : إنّه نبيّ؟ قال فحرَّك يده هكذا : أو كصاحب سليمان ، أو كصاحب موسى ، أو كذى القرنين ، أو ما بلغكم أنّه قال : و فيكم مثله ؛(1)
از حمران بن اعين نقل شده كه امام باقر عليهالسلام فرمود : به درستى كه على عليهالسلام ، محدّث
1) . همان جا .
بود ... ملك به او تحديث مىنمود . عرض كردم : آيا ايشان نبىّ بود؟ حضرت دست خويش را (به نشانه نفى) حركت داده و فرمودند : بلكه مانند صاحب سليمان (آصف بن برخيا) يا مصاحب موسى (حضرت خضر) و يا مانند ذى القرنين است . آيا به شما نرسيده كه [ پيامبر ]فرمود : و در ميان شما نيز مانند او هست .
در پاورقى اصول الكافى در مورد عبارت آخر حديث فوق چنين آمده است :
فقد روى أنّه صلىاللهعليهوآله قال : إنّ عليّا ذو قرنى هذه الأمة ؛(1)
از پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده كه فرمود : به درستى كه على عليهالسلام ، ذى القرنين اين امت است .
بنا بر اين ، وحى و تكلّم ملائكه ، تلازمى با نبوّت شخص ندارد . چنان كه خداى تعالى در قرآن كريم ، سخن از تكلّم ملائكه با حضرت مريم عليهاالسلام مىگويد ،(2)در حالى كه حضرت مريم ، نبىّ نيست .
همچنين در قرآن تصريح شده كه خداوند به مادر حضرت موسى ، وحى نمود ، در حالى كه مادر حضرت موسى عليهالسلام ، نبىّ بود .(3)در نتيجه ، محدَّث بودن ائمه عليهمالسلام و تكلّم جبرئيل با حضرت صديقه كبرى عليهاالسلام ، به معناى نبىّ بودن اين ذوات مقدسه نيست .
ج . تأييد امام با روح القدس
خداى تعالى براى رسولان و برگزيدگان خود ، پنج روح قرار داده و ايشان را با روح القدس تأييد نموده است . حضرت امام صادق عليهالسلام در مورد رسولان الهى مىفرمايد :
جعل فيهم خمسة أرواح ، أيّدهم بروح القدس ، فبه عرفوا الأشياء . و أيّدهم بروح الإيمان ، فبه خافوا اللّه عز و جل و أيدّهم بروح القوة ، فبه قدروا على طاعة اللّه . و أيّدهم بروح الشهوة ، فبه اشتهوا طاعة اللّه عز و جل و كرهوا معصيته . و جعل فيهم روح المدرج
الذى به يذهب الناس و يجيئون ؛(1)
خداى تعالى در رسولان خود ، پنج روح قرار داده است . و ايشان را با روح القدس تأييد نموده كه به وسيله آن همه چيز را مىدانند . و با روح ايمان ، تأييد نموده كه به واسطه آن خوف از خداى عز و جل دارند . و با روح قوت ، تأييد كرده كه به وسيله آن قادر به طاعت خدا مىشوند . و با روح شهوت ، تأييد كرده كه به آن ميل به اطاعت خداى عز و جل و كراهت از معصيت او مىيابند . و در ايشان روح جنبندگى و حيات قرار داده كه مردم به واسطه آن رفت و آمد مىكنند .
از ميان اين پنج روح ، سه روح قوت ، شهوت و حيات ، بين همه انسانها مشترك است . مؤمنان علاوه بر اين روح ، داراى روح ايمان ، و رسولان و امامان داراى روح ديگرى به نام روح القدس هستند . همچينين با توجه به روايت فوق ، ظاهرا مراد از روح القدس ، مرتبهاى علم است كه با نور آن ، امام به حقيقت اشيا معرفت پيدا مىكند . همچنين روايات ، تصريح دارند كه روح القدس نمىخوابد ، غافل نمىشود ، به بازى سرگرم نمىشود و مغرور نمىگردد .(2)
بنا بر اين ، روح القدس ، از منابع علمى ائمه عليهمالسلام كه با وجود آن ، امام از خطا و لغزش مصون است و هيچ گاه غفلت ندارد و حتى هنگام خواب ، هر چند جسم او مىخوابد لكن به واسطه روح القدس كه خواب و غفلت ندارد ، امام همواره از امور آگاه است . مرحوم ملاّ صالح مازندرانى در اين باره مىنويسد :
ريشه غفلت (مطرح شده در روايت) يا از اين باب است كه گفته مىشود غفلت كردم از آن غفلت كردنى ، و اين وقتى گفته مىشود كه شخص اصلاً متذكر مطلب نباشد ، و يا از باب اَغفلته (افعال) است و آن هنگامى است كه شخص ، خود را به غفلت بزند در حالى كه واقعا در ياد او باشد . اولى ، غفلت ناشى از مثلاً خواب را نفى مىكند ، چنانچه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند : «چشم من مىخوابد ولى قلبم
نمىخوابد» . و دومى ، هر نوع غفلتى را به كلى نفى مىكند .(1)
بر اساس روايت امام باقر عليهالسلام ، روح القدس ، نورى است كه از سوى خداى تعالى به نبىّ و امام افاضه مىشود و با آن نور ، امام از زير عرش تا زير خاك را مىشناسند .(2)
در دستهاى از روايات ، در مورد روح تفويض شده به امامان عليهمالسلام ، تعبير «روحا من أمرنا» به كار رفته است . و در برخى روايات ديگر نيز تعبير «روح منه» آمده است . لذا با توجه به اختلاف تعبير روايات درباره روح ، مىتوان گفت مراد از روح ، مراحلى از علم و فهم است . و با جمع مختلف در اين زمينه چنين استفاده مىشود كه «روح القدس» ، مرحلهاى از علم است كه در همه انبيا و اوصيا ، بوده است . ولى «روح منه» و «روح من أمرنا» مرحله بالاترى است كه مخصوص خاتم الأنبيا و ائمه عليهمالسلام است .(3)
همچنين در بيشتر روايات تصريح شده كه روح ، فرشته نيست ، بلكه خلقى اعظم از ملائكه است . اما در روايتى در تفسير آيه : «كَذَ لِكَ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ ... » ، مراد از روح ، فرشته بيان شده است .(4)در اين مورد مىتوان گفت ممكن است اين مرحله از علم ، در برخى موارد به واسطه فرشته به امام برسد . لذا از فرشتهاى كه ناقل چنين علمى است به روح تعبير شده است .
نكته مهم ديگرى اين كه در روايات فوق بيان شده ، اين است كه روح القدس ، پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله به امام عليهالسلام منتقل مىشود . در حالى كه برخى روايات ، حاكى از آن هستند كه امير المؤمنين عليهالسلام در حيات رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نيز حامل روح القدس بوده است . راوى مىگويد :
قلت لأبى عبد اللّه صلىاللهعليهوآله : جعلت فداك ! إنّ الناس يزعمون أنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله وجّه
عليّا عليهالسلام إلى اليمن ليقضى بينهم . فقال علىٌّ عليهالسلام : فما وردت علىَّ قضيّة إلاّ حكمتُ فيها بحكم اللّه و حكم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله . قال : صدقوا قلت : و كيف ذاك و لم يكن أنزل القرآن القرآن كلّه و قد كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله غائبا عنه؟ فقال : تتلقّاه به روح القدس ؛(1)
به امام صادق عليهالسلام عرض كردم : فدايت شوم ! مردم مىگويند : رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، على عليهالسلام را به يَمن فرستاد در ميان مردم قضاوت كند . على عليهالسلام فرموده است : هيچ قضيهاى بر من پيش نيامد مگر اين كه در آن به حكم خدا و حكم رسول او صلىاللهعليهوآله حكم كردم . فرمود : راست مىگويند . عرض كردم : اين چگونه ممكن است در حالى كه نه همه قرآن نازل شده بود و نه رسول خدا صلىاللهعليهوآله نزد او بود؟ فرمود : روح القدس حكم را به او القا مىكرد .
علاوه بر اين گونه روايات ، عصمت ائمه عليهمالسلام پيش از امامت نيز دلالت دارد امام قبل از امامت ، داراى روح القدس است . بنا بر اين ، رواياتى كه بيان مىكنند روح القدسى كه همراه پيامبر است ، پس از رحلت ايشان به امام منتقل مىشود ، دلالت ندارند كه امام عليهالسلام در حيات رسول اللّه صلىاللهعليهوآله هيچ ارتباطى با روح القدس ندارد . بلكه روايات ديگر ، صريح در اين هستند كه مراتبى از روح القدس قبل از امامت نيز در شخص امام وجود دارد و با روشنايى آن ، امام از خطا و غفلت مصون مىشود . و مرتبه بالاتر روح القدس كه همراه پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله بوده ، پس از ايشان به امام منتقل مىشود .
د . انتقال جميع علوم انبيا ، رسل و ملائكه به ائمه عليهمالسلام
كلينى ، در مورد نسبت علم ائمه عليهمالسلام به جميع علوم انبيا ، رسل و ملائكه ، رواياتى را نقل مىكند كه بيانگر دو قسم از علم براى خداى تعالى هستند . يك قسم ، علمى است كه خداوند آن را براى ملائكه ، انبيا و رسولان خود آشكار نموده است و قسم ديگر ، علم مكفوف است كه بر هيچ يك از مخلوقات خويش آشكار نكرده است . بر اساس
1) . بصائر الدرجات ، ص 452 - 453 ؛ بحار الأنوار ، ج 25 ، ص 57 .
اين روايات ، علمى كه براى انبيا ، رسولان و ملائكه آشكار شده ، ائمه عليهمالسلام نيز آن را دارا هستند . اما علم مكلوف كه خداوند آن را براى خود اختصاص داده است ، هر گاه در چيزى از آن ، بدا حاصل شود خداوند علم آن را به ائمه عليهمالسلام مىدهد . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد :
إنّ للّه تبارك و تعالى ، علمين : علما أظهر عليه ملائكته و أنبيائه و رسله ، فما أظهر عليه ملائكته و رسله و أنبيائه فقد علمناه . و علما إستأثر به فإذا بدأ اللّه فى شىءٍ
منه ، أعلمنا ذلك و عرض على الأئمة الذين كانوا من قبلنا ؛(1)
همانا ، براى خداى تبارك و تعالى ، دو علم هست . علمى كه آن را بر ملائكه ، انبيا و رسلش آشكار نموده است ، پس هر آنچه را كه بر ملائكه ، رسولان و انبيائش آشكار كرده ، علم آن را به ما داده است . و علمى كه به خودش اختصاص داده است ، پس هر گاه در چيزى از آن ، بدا حاصل شود ، خداوند ما را به آن ، عالم مىكند در حالى كه بر ائمه پيش از ما نيز عرضه شده است .
اين قبيل روايات ، با رواياتى كه دلالت بر زياد شدن علم ائمه عليهمالسلام دارند ، هماهنگى داشته و گوياى اين مطلب هستند كه علم مكفوف كه مختص به خداى تعالى است ، تقديرات و خلق جديد ، محو و اثبات در كتاب بدائيات است كه هر گاه خداوند بخواهد به تدريج علم آنها به امام عليهالسلام داده مىشود . همچنين اين روايات با روايات نفى علم غيب نيز سازگار است ، بدين معنا كه مراد اهل بيت عليهمالسلام از نفى علم غيب ، عدم آگاهى ايشان از اين امور است كه هنوز تقدير نشدهاند و پس از تقدير ، علم آنها به ائمه عليهمالسلام داده مىشود كه به تعبير خود ايشان ، افضل علوم ايشان نيز همين است . اين دو مورد در مبحث مربوط به هر كدامشان ، بيشتر توضيح داده خواهد شد .
1 . ائمّه عليهمالسلام ، وارث علم خاتم الانبيا عليهمالسلام
برخى روايات تصريح دارند كه امير المؤمنين عليهالسلام و ائمه و اهل بيت عليهمالسلام ، در تمام
1) . الكافى ، ج 1 ، ص 255 .
علم رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، با ايشان شريك هستند . امام باقر عليهالسلام فرمودند :
نزل جبرئيل على محمّد صلىاللهعليهوآله برمّانتين من الجنّة ، فلقيه عليّ عليهالسلام فقال : ما هاتان الرمّانتين اللتان فى يدك؟ قال : أمّا هذه فالنبوة ، ليس لك فيها نصيب و أمّا هذه فالعلم . ثمّ فلقها رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بنصفين ، فأعطاه نصفها و أخذ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نصفها ، ثم قال : أنت شريكى فيه و أنا شريكك فيه . قال : فلم يعلم ، و اللّه ، رسول
اللّه صلىاللهعليهوآله حرفا مما علّمه اللّه عز و جل إلاّ و قد علّمه عليّا ثم انتهى العلم إلينا . ثمّ وضع يده على صدره ؛(1)
جبرئيل براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله دو انار از بهشت فرود آورد . پس امير المؤمنين عليهالسلام با رسول خدا صلىاللهعليهوآله برخورد (ملاقات) نمود و عرض كرد . «اين دو انارى كه در دست شماست ، چيست» . رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود : «امّا اين يكى ، نبوّت است كه تو از آن نصيبى ندارى و امّا اين ديگرى ، علم است» . سپس رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آن را نصف كرد و نيمى از آن را به امير المؤمنين عليهالسلام داد و نيم ديگر را خود برداشت و سپس فرمود : «تو در علم ، شريك من هستى و من در آن با تو شريكم» .
[ امام باقر عليهالسلام ] فرمود : به خدا سوگند ، رسول خدا صلىاللهعليهوآله حرفى از آنچه خداى عز و جل
به او تعليم كرده را عالم نيست مگر آن كه آن را به على عليهالسلام تعليم نمود و سپس اين علم به ما مىرسد . و دست خود را بر سينه مبارك خود گذاشت .
امام رضا عليهالسلام در نامهاى به عبد اللّه بن جندب مىنويسد :
أما بعد فإنّ محمدا صلىاللهعليهوآله كان أمين اللّه فى خلقه ، فلمّا قبض عليهالسلام كنّا أهل البيت ورثته . فنحن أمناء اللّه فى أرضه ، عندنا علم البلايا و المنايا و ... و نحن أولى الناس بكتاب اللّه و نحن أولى الناس برسول اللّه صلىاللهعليهوآله ...» ؛(2)
اما بعد ، به درستى كه محمد صلىاللهعليهوآله ، امين خدا در ميان خلقش بود . هنگامى كه رحلت نمود ، ما اهل بيت ، وارث ايشان بوديم . پس ما امناى خدا در زمين هستيم و علم بلايا و منايا نزد ماست ... و ما سزاوارترين مردم به كتاب خدا و مقدمترين مردم به
رسول خدا صلىاللهعليهوآله هستيم ... .
بنا بر اين ، روشن است كه ائمه اهل بيت عليهمالسلام ، وارث تمام علوم خاتم الانبيا صلىاللهعليهوآله هستند . و هيچ علمى به رسول خدا صلىاللهعليهوآله نمىرسد مگر اين كه از طريق ايشان به ائمه عليهمالسلام منتقل شده است .
2 . ائمه عليهمالسلام ، وارث علوم و كتب انبياى پيشين
بر اساس دستهاى ديگر از روايات ، علوم تمام انبيا ، براى خاتم الانبيا صلىاللهعليهوآله جمع شده و ايشان تمام اين علوم را به امير المؤمنين عليهالسلام منتقل كرده است . به همين سبب ، امير المؤمنين عليهالسلام داراى علوم جميع انبيا و اعلم از همه ايشان است . و از آن جا كه علم هر امام به امام بعدى منتقل مىشود ، همه ائمه عليهمالسلام داراى جميع علوم انبيا و اعلم از ايشان هستند .(1)
همچنين بر اساس روايات ديگر ، كتب و منابع علمى انبيا ، به ترتيب از نبىّاى به نبىّ ديگر منتقل شده تا به خاتم الانبيا صلىاللهعليهوآله رسيده(2)و از ايشان به هر يك از ائمه عليهمالسلام به ارث مىرسد .(3)
كلّ كتاب نزل ، فهو عند أهل العلم و نحن هم ؛(4)
هر كتابى كه نازل شده ، نزد اهل علم است و ما اهل علم هستيم .
ابو بصير از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند :
اى ابا محمّد ! به راستى كه خداى عز و جل چيزى به انبيا ، عطا نكرده مگر آن كه آن را به محمّد صلىاللهعليهوآله نيز عطا كرده است . و به محمّد صلىاللهعليهوآله تمام آنچه را به انبيا عطا كرده ، عطا نموده و صحفى كه خداوند در قرآن مىفرمايد : «صحف ابراهيم و موسى» نزد
ماست ... .(1)
بر اساس اين روايات و نيز رواياتى كه در باب جفر مطرح شد ، روشن مىگردد علوم همه انبياى گذشته و كتب ايشان ، در نزد ائمه عليهمالسلام است و بخشى از منابع علمى ايشان است .
ه . انتقال علم امام سابق به امام بعدى
بر اساس روايات ، ائمه اهل بيت عليهمالسلام ، در علم با يكديگر مساوى هستند .(2)همچنين علم امام سابق به امام پس از خود منتقل مىشود و ائمه عليهمالسلام ، وارثان علماند و از يكديگر علم را به ارث مىبرند .(3)
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد :
إنّ العلم الذى نزل مع آدم عليهالسلام لم يرفع . و العلم يتوارث و كان علىّ عليهالسلام عالم هذه
الامة و إنّه لم يهلك منا عالم قط إلاّ خلفه من أهله من علم مثل علمه او ما شاء اللّه ؛(4)
همانا ، علمى كه به آدم عليهالسلام فرود آمد ، از بين نرفته است . و علم به ارث مىرسد و امير المؤمنين عليهالسلام عالم اين امت بود . و به راستى كه هيچ گاه عالمى از ما از دنيا نمىرود ، مگر يكى از اهل او پس از او ، عالم به علمش باشد يا آنچه را خدا خواهد بداند .
امام صادق عليهالسلام در مورد وقت انتقال علم امام سابق به امام بعدى مىفرمايد :
يعرف الذى بعد الإمام علم ، من كان قبله فى آخر دقيقة تبقى من روحه ؛(5)
كسى كه بعد از امام قبلى جانشين او مىشود ، علم امام قبل از خود را در آخرين دقيقه از حيات او كه روح او باقى است ، عالم مىشود .
بنا بر اين ، روشن است تمام علم امام سابق ، به امام پس از او منتقل مىشود و ائمه عليهمالسلام ، همه در علم يكسان هستند . اما عبارت «أو ما شاء اللّه» بيانگر آن است كه ممكن است علم امام سابق به هر اندازه كه بوده ، به توارث برسد يا اين كه خداوند بخواهد علم بيشترى را به امام بعدى بدهد . و اين با روايات افزوده شدن بر علم ائمه عليهمالسلام و نيز انتقال علم به امام حاضر از طريق رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ائمه پيشين از ايشان عليهمالسلام سازگار و همسو است .
چهارم . حيات و جريان دائم علم
الف . باز شدن هزار باب از هزار باب علم
بر اساس روايات ، رسول اكرم صلىاللهعليهوآله هنگام رحلت ، هزار باب از علم را به امير المؤمنين عليهالسلام آموخت كه از هر باب آن هزار باب باز ديگر مىشود . كلينى از ابو بصير نقل مىكند كه به امام صادق عليهالسلام عرض كردم :
جعلت فداك ! إنّ شيعتك يتحدّثون أنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله علَّم عليّا عليهالسلام بابا يفتح منه ألف باب؟ قال : فقال : يا أبا محمّد ! علّم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عليا عليهالسلام ألف باب يفتح من كلّ باب ألف باب ... ؛(1)
فدايت شوم ! شيعيان شما حديث مىكنند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام ، بابى از علم آموخت كه از آن ، هزار باب باز مىشود؟ حضرت فرمود : اى ابا محمّد ! رسول خدا صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام هزار باب آموخت كه از هر باب ، هزار باب علم گشوده مىشود .
در روايت ديگرى علاوه بر نشان دادن ما فوق درك و تصور بودن علم ائمه عليهمالسلام ، تصريح دارد كه از علوم ائمه عليهمالسلام چيز بسيار اندكى كه به يك حرف ناقص از حروف ابجد تشبيه شده به ما رسيده است .(2)همچنين اين روايات نشان مىدهد كه قسمتى
از علوم رسيده به اهل بيت عليهمالسلام ، به صورت جمعى و جملى است كه در وقت لازم تفصيل آن به امام هر عصر مىرسد و افزوده شدن بر علم ائمه عليهمالسلام نيز بدين معناست كه در آينده پيرامون اين موضوع بيشتر بحث خواهد شد .
ب . ائمه عليهمالسلام هر گاه اراده كنند ، خداى تعالى ايشان را عالم مىكند
بر اساس روايات ، هر گاه مسئله جديدى پيش آيد و امام در موقعيتى قرار گيرد كه علم جديدى بخواهد ، خداوند او را عالم مىكند كه اين دسته از روايات نيز ، روايات افزوده شدن بر علم امام عليهالسلام را تأييد مىكنند .
حضرت امام صادق عليهالسلام مىفرمايد :
إذا أراد الإمام أن يعلم شيئا ، أعلمه اللّه ذلك ؛(1)
هر گاه امام اراده كند به چيز جديدى علم پيدا كند ، خداوند آن را به او تعليم مىكند .
و نيز مىفرمايد :
إنّ الإمام إذا شاء أن يعلم ، اُعلم ؛(2)
به درستى كه امام هر گاه بخواهد بداند ، به او علم داده مىشود .
روشن است كه خواست و اراده امام عليهالسلام ، به معناى موقعيتى است كه ممكن است بر امام عليهالسلام پيش بيايد و لزوم ندارد كه خواست قولى باشد . در اين هنگام خداوند علم جديدى به امام عليهالسلام افاضه مىفرمايد .
ج . نزول ملائكه بر ائمه عليهمالسلام در شب قدر
خداوند مىفرمايد :
«تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ» ؛(3)
ملائكه و روح ، در آن (شب قدر) به اذن پروردگارشان براى هر امرى نازل مىشوند .
از آيه فوق استفاده مىشود كه شب قدر استمرار داشته و هر سال تكرار مىشود . ذيلاً به بررسى اين موضوع مىپردازيم .
1 . استمرار شب قدر
تنزّل ، فعل مضارع و به معناى تتنزّل است ؛ يعنى فرود مىآيند . و اين حكايت از استمرار دارد . بنا بر اين ، ظاهر آيه شريفه ، برتكرار اين شب در هر سال و نزول ملائكه و روح در هر شب قدر دلالت مىكند . يعنى امر الهى مربوط به هر سال ، در شب قدر همان سال توسط ملائكه و روح فرود مىآيد .
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد :
إنّه لينزّل فى ليلة القدر إلى ولىّ الأمر ، تفسير الأمور سنة سنة . يومر فيها فى أمر نفسه بكذا و كذا و فى أمر الناس بكذا و كذا ؛(1)
همانا ، در شب قدر ، به ولىّ امر ، تفسير امور ، سال به سال نازل مىشود . و در اين شب هم دستورهايى نسبت به خود او و هم دستورهايى نسبت به مردم ، به او ابلاغ مىشود .
2 . چه كسى محل نزول ملائكه است؟
جاى اين سؤال است كه اوامر الهى ، هر سال بر چه كسى فرود مىآيد؟ مسلم است كه اين اوامر در عصر خاتم الانبيا صلىاللهعليهوآله ، هر سال بر ايشان نازل مىشد ، اما پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز بايد كسانى باشند كه اوامر الهى در شبهاى قدر هر سال بر ايشان نازل گردد . اما بعد از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله هيچ كس جز ائمه اهل بيت عليهمالسلام چنين ادعايى نكرده ، بلكه فقط ايشان در روايات متعدد اين موضوع را خبر دادهاند . راوى مىگويد به ابن
1) . الكافى ، ص 248 .
عبّاس گفتند : امير المؤمنين عليهالسلام به تو فرمود :
إنّ ليلةَ القدر فى كلّ سنة و إنّه ينزّل فى تلك الليلة أمر السنة . و إنّ لذلك الأمر ولاة بعد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله .
فقلت : من هم؟ فقال : أنا و أحد عشر من صلبى أئمّة محدَّثون ... ؛(1)
همانا ، شب قدر در هر سال هست و امور هر سال ، در آن شب نازل مىشد . و براى (نزول) اين امر بعد از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ، واليانى هست . تو گفتى : ايشان چه كسانى هستند؟ فرمود : من و يازده نفر از صلب من ، امامانى كه محدَّث هستند .
بنا بر اين ، روشن است كه هر سال ، در شب قدر علم تقديرات مربوط به آن سال ، به صورت تفصيلى به امام هر عصر اعطا مىشود . و نيز مسلم است كه نه هر سال ، بلكه هر هفته و هر روز ، بر علوم اهل بيت عليهمالسلام افزوده مىشود . در ادامه حديث فوق چنين آمده است :
أنه ليحدث لولى الأمر سوى ذلك ، كلّ يوم علم اللّه عز و جل الخاص المكنون العجيب المخزون ، مثل ما ينزّل فى تلك الليلة من الأمر . ثم قرأ : «و لو أنّ ما فى الأرض من شجرة أقلام و البحر يمده من بعد سبعة أبحر ما نفدت كلمات اللّه إنّ اللّه عزيز
حكيم» ؛(2)
همانا ، هر روزى غير از آنچه در شب قدر به ولى امر مىرسد ، علم خاص ، پنهان ، حيرتانگيز و مخزون الهى حادث مىشود ، مانند آن امرى كه در شب قدر نازل مىشود . سپس اين آيه را تلاوت كرد كه : «و اگر همه درختان زمين قلم شود و دريا براى آن مركب گردد و هفت درياى ديگر به آن افزوده شود ، كلمات خدا پايان نمىگيرد . خداوند عزيز و حكيم است» .
بنا بر اين ، ائمه عليهمالسلام هر اندازه از علم بهرهمند باشند ، باز هم نيازمند به علم بى نهايت الهى هستند ، در نتيجه اضافه شدن بر علم ايشان استبعادى ندارد .(3)
3 . چه چيزهايى در شب قدر بر امام نازل مىشود؟
ممكن است اين اشكال به ذهن برسد كه در اين صورت ، امام بعد از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله علمى خواهد داشت كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فاقد آن بوده است و نيز امامان بعدى داراى علمى خواهند بود كه امامان قبلى آن علم را نداشتهاند . همين اشكال و پاسخ آن در روايتى از امام باقر عليهالسلام بيان شده است :
مردى به امام باقر عليهالسلام گفت : ... آيا [ ملائكه در شب قدر ] چيزى را به اوصيا مىآورند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله نمىدانست؟ يا چيزى را مىآورند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به آن آگاه بود؟ در حالى كه شما مىدانيد رسول خدا صلىاللهعليهوآله به هنگام رحلتش هيچ چيزى را عالم نبود مگر اين كه على عليهالسلام نيز آن را حفظ كرده بود؟ ... حضرت فرمود : آنچه مىگويم خوب به آن توجه كن . همانا ، رسول خدا صلىاللهعليهوآله آنگاه كه به آسمانها برده شد ، وقتى فرود آمد خداوند متعال همه آنچه تحقق پيدا كرده بود و همه آنچه را در آينده تحقق پيدا مىكرد را به او آموخت . و مقدار زيادى از آن علم به صورت جمعى و جملى بود كه تفسير آنها در شب قدر مىآيد . و على عليهالسلام هم مانند رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، علم جمعى و جملى را دارا بود و تفسير آن هم در شبهاى قدر مىآيد .
راوى پرسيد : آيا علم جمعى و جملى تفسير نداشت؟ حضرت فرمود : چرا ، ولى امر الهى در شبهاى قدر براى پيامبر و اوصيا مىآيد كه فلان كار و فلان كار را انجام بده و آنها اين امر را مىدانستند و در شب قدر دستور مىرسد كه آن چگونه بايد انجام گيرد ... راوى پرسيد : آيا اوصيا ، علم دارند به آنچه انبيا علم ندارند؟ فرمود : خير ، چگونه وصى به آنچه به او وصيت نشده علم دارد؟ راوى پرسيد : آيا مىتوانيم بگوييم يكى از اوصيا چيزى مىداند كه وصى ديگر بدان عالم نيست؟ فرمود : خير ، پيامبر نمىميرد مگر اين كه علم او در سينه وصىاش قرار گيرد و به درستى كه ملائكه و روح در شب قدر نازل مىشوند با حكمى كه (اوصيا) به وسيله آن بين مردم حكم مىكنند . راوى پرسيد : آيا آن حكم را مىدانستند؟ فرمود : بله ، قطعا مىدانستند .
وليكن نمىتوانستند چيزى از آن را امضا كنند تا اين كه در شبهاى قدر به آنها دستور مىرسد در سال پيش رو چگونه عمل كنيد . راوى پرسيد : اى ابا جعفر ! نمىتوانم اين كار را انكار كنم؟ امام باقر عليهالسلام فرمود : كسى كه اين را انكار كند از ما نيست ...(1)
بنا بر اين ، روشن شد كه همه علم ، به صورت جمعى و جملى در نزد ائمه عليهمالسلام است اما تفصيل تقديرات هر سال در شبهاى قدر به امام همان عصر و زمان مىرسد . و فقط امام هر عصر ، مقدرات مربوط به همان سال را در دوره امامت ظاهرى خويش مىتواند امضا كند .
د . افزوده شدن بر علم امام عليهالسلام در هر شب جمعه
چنان كه در بحث پيش اشاره شد ، بر اساس روايات متعدد ، در هر شب جمعه بر علوم ائمه عليهمالسلام افزوده مىشود .(2)
امام صادق عليهالسلام فرمودند :
إنّ لنا فى كلّ ليلة جمعة سرورا . قلت : زادك اللّه ! و ما ذاك؟ قال : إذا كان ليلة الجمعة وافى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله العرش و وافى الائمة عليهمالسلام معه و وافينا معهم ، فلا تردّ أرواحنا إلى أبداننا إلاّ بعلم مستفاد و لو لا ذلك لأنفدنا ؛(3)
به درستى كه در هر شب جمعه براى ما سرورى هست . عرض كردم : خداوند بر سرور شما بيافزايد ! آن سرور چيست ؟ فرمود : هر گاه شب جمعه شود ، رسو اللّه صلىاللهعليهوآله به عرش برآيد و ائمه عليهمالسلام نيز همراه او برآيند و ما نيز همراه ايشان برآييم ، پس ارواح ما باز نمىگردد به سوى بدنهايمان مگر به همراه علمى كه استفاده كرديم و اگر اين نبود ، علم ما تمام مىشد .
بنا بر اين ، يكى از مجارى علوم ائمه اهل بيت عليهمالسلام ، علمى است هر شب جمعه به
ايشان افاضه مىگردد و اگر بر علم ائمه عليهمالسلام افزوده نگردد ، علم ايشان تمام مىشود .
ه . اگر بر علم امام افزوده نشود ، علم ايشان پايان مىپذيرد
برخى روايات تصريح دارند كه اگر بر علم ائمه عليهمالسلام افزوده نشود ، علم ايشان پايان مىيابد . اين دسته از روايات نيز بر جريان دائم علم ، تأكيد دارند و توقف اين جريان را مساوى با محدوديت علم امامان به امور مقدر دانسته و بيانگر آگاهى ائمه عليهمالسلام از تقديرات جديد ، محو و اثبات در كتاب و بدائيات هستند . امام رضا عليهالسلام فرمودند :
لولا أنّا نزداد ، لأنفدنا ؛(1)
اگر بر علم ما افزوده نشود ، علم ما پايان مىيابد .
در روايت ديگرى در اين باب ، اشكالى كه در افزوده شدن بر علم امام در شب قدر بيان گرديد ، مطرح شده است . كلينى مىنويسد :
عن زرارة ، قال : سمعتُ أبا جعفر عليهالسلام يقول : لو لا أنا نزداد ، لأنفدنا . قال : قلت : تزدادون شيئا لا يعلمه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ؟ قال : أما إنّه إذا كان ذلك ، عرض على رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ثمّ على الأئمة ثم انتهى الأمر إلينا ؛(2)
از زراره نقل شده كه گفت : از امام باقر عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود : اگر بر علم ما افزوده نشود ، پايان مىپذيرد . عرض كردم : چيزى به علم شما افزوده مىشود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن را نمىدانست ؟ فرمود : هر گاه علم اضافى به ما بدهند ، اوّل آن را به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عرضه مىكنند ، سپس بر همه ائمه عليهمالسلام عرضه مىشود تا امر به ما منتهى مىگردد .
افزوده شدن بر علم ائمه عليهمالسلام ، به معناى آگاهى ايشان از تقديرات و خلق جديد خداوند ، محو و اثبات در كتاب و نيز اطلاع از بدائيات(3)است . و چون خداى تعالى هر روز ، در كار جديدى است ، امور فوق در هر زمانى ممكن است رخ دهد و علم آن
در هر زمان به امام همان عصر مىرسد . اما اين امور ، قبل از اين كه به امام هر عصر برسد ابتدا به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله عرضه شده و سپس از طريق امامان پيشين به امام هر عصر منتقل مىشود .
ملا صالح مازندرانى در ذيل اين روايت مىنويسد :
علم خداى تعالى ، سه قسم است : ... قسم سوم ، (تقديرات) غير محتوم است كه بداء در آنها جارى مىشود و اين قسم بسيار است . خداى تعالى آن را در وقتش براى خليفه خود ظاهر مىكند . پس هنگامى كه آن را آشكار نمود حتمى مىگردد . و مراد از علم مستفاد ، آن علمى است كه خداى تعالى براى انبيا و اوصياى خود از قسم آشكار مىكند . و در صورتى كه اين علم را براى ايشان آشكار نمىكرد ، علم ايشان به قسم سوم از علم خداى تعالى قطع مىشد .(1)
و نيز مىنويسد :
تمام علمى كه خداى تعالى به نبى خود صلىاللهعليهوآله القا نموده است ، اوصيا او عليهمالسلام نيز بدان عالم هستند ، بدون هيچ زياده و نقصانى . اما علوم مستأثره مخزون ، هنگامى كه حكمت الهى ظهور آنها را در اوقات متفرق براى ولىّ زمان و خليفه موجود در آن اوقات اقتضا نمايد ، براى او اظهار مىكند . در حالى كه لازمهاش آن نيست كه امام آن عصر از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اعلم باشد . به خاطر آن كه امام عليهالسلام فرمود : آن علم ، ابتدا بر رسول خدا صلى الله عليه وآله عرضه مىشود سپس به امام هر عصرى مىرسد . و اين با روايتى كه مىگفت : پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نمرد مگر اين كه حافظ جمله علم و تفسير آن بود ، منافات ندارد . شايد در اين جا مراد از جمله علم ، علم به (تقديرات) محتوم باشد و علم به غير محتوم بعد از تبديل آن به محتوم ، براى پيامبر صلىاللهعليهوآله حاصل مىشود ، اگر چه بعد از رحلت ايشان باشد . و يا مراد از آن ، علم به محتوم و غير آن باشد ، به صورت دو طرفه . يعنى وقوع حتمى و يا عدم وقوع آن و سپس علم به حتمى بودن آن در غير محتومات بعد از رحلت ، براى ايشان حاصل مىشود . و اللّه اعلم .(2)
محقق گرامى ، آقاى بيابانى اسكويى ، در توضيح اين روايت مىنويسد :
بنا بر آن روايت ،(1)بيشتر علوم پيامبر صلىاللهعليهوآله و علوم امامان اهل بيت عليهمالسلام ، علوم جمعى و جملى هست كه نياز به تفسير دارد . و خداوند متعال تفسير آن را بنا بر مصالحى به تدريج در شبهاى قدر و شبهاى جمعه و يا روز به روز ، به آنها مىرساند . يعنى خداوند متعال ، پيامبر و امامان را عالم به علومى كه در آينده تحقق پيدا خواهد كرد ، نموده است ، ولى همه آنها را كه به آنها تعليم كرده ، وعده نداده است كه حتما و به طور قطعى در خارج ، موجود كند . خداوند متعال ، در اين امور آزاد و مختار است و مىتواند آن را كه در كتاب ثبت كرده و به پيامبر و وصى آموخته است ، در خارج تحقق دهد و مىتواند هيچ يك از آن ثبت شده و تعليم داده شده را در خارج به وجود نياورد . بلكه آنها را علم و آگاهى داده و ايجاد امورى را براى آنها به طور حتم و قطع مشخص كرده كه انجام خواهد گرفت و امورى ديگر را موقوف به خواست خود نموده و برخى ديگر را تازه در كتاب ثبت مىكند كه پيش از اين در آن نبوده است . و اين دو قسمت ، به تدريج به پيامبر و امام عليهمالسلام ابلاغ مىگردد .(2)
و . علمى كه هر صبح و شب به ائمه عليهمالسلام مىرسد
با توجه به همين اندك رواياتى كه در باب منابع علمى و سعه علم ائمه عليهمالسلام مطرح شد ، فراتر بودن علوم ائمه عليهمالسلام را از محدوده درك و فهم ما روشن گشت . اما جالب است كه ائمه عليهمالسلام هيچ يك از اين منابع و علوم را بزرگترين منبع و عظيمترين علم خود نمىدانند بلكه علمى را معرفى مىكنند كه عظيمتر از تمام علوم ياد شده است .(3)و آن ، علمى است كه هر روز و بلكه هر ساعت و هر لحظه به ايشان افاضه مىشود .
1) . منظور ، روايتى است كه در توضيح حدوث علوم جديد براى امامان عليهمالسلام آمده است .
2) . معرفت امام ، ص 78 - 83 .
3) . مسلّم است علمى كه هر صبح و شب به ائمه عليهمالسلام مىرسد ، تفصيل چيزهايى است كه در قرآن آمده است . لذا معرفى اين علم ، به عنوان عظيمترين منبع علم با اين كه قرآن منبع اصلى علوم امامان است ، منافاتى ندارد .
و اين علم ، به قدرى عظيم است كه امام صادق عليهالسلام در مقابل آن حتى از علوم جميع انبيا ، تعبير به علم نمىفرمايد . كلينى مىنويسد :
قال أبو عبد اللّه عليهالسلام : إنّ سليمانَ ، ورث داوود و إنّ محمدا ، ورث سليمان و إنّا ، ورثنا محمّدا . و إنّ عندنا علم التوراة و الإنجيل و الزبور و تبيان ما فى الألواح .
قال : قلت : إنّ هذا لهو العلم ؟ قال : ليس هذا هو العلم ، إنّ العلم ، الذى يحدّث يوما بعد يوم و ساعة بعد ساعة ؛(1)
امام صادق عليهالسلام فرمود : همانا ، سليمان از داوود ارث برد و محمد صلىاللهعليهوآله از سليمان و ما از محمّد صلىاللهعليهوآله ارث برديم . و به درستى كه علم تورات ، انجيل و زبور ، نزد ماست و نيز بيان هر آنچه در الواح است ، پيش ماست . مفضل مىگويد : عرض كردم : همانا ، علم ، همين است . فرمود : اين علم ، (عظيم) نيست . به درستى كه علم ، آن است كه هر روز پس از روز ديگر و هر ساعت پس از ساعت ديگر به ما تحديث مىشود .
روشن است كه مراد از عبارت «إنّ هذا لهو العلم» ، بيان برترى اين علم خاص است ، به صورتى كه بتوان علم را در آن منحصر كرد . و نفى امام بدين معناست كه علومى كه از انبياى گذشته رسيده ، افضل علوم نيست بلكه علم عظيم ، علمى است كه هر صبح و شب و هر ساعت به ائمه اهل بيت عليهمالسلام افاضه مىشود كه همان علم به تقديرات و خلق جديد ، علم به محو و اثبات در كتاب و علم به بدائيات است كه پيشتر بيان شد . اين علم ، نه تنها از جميع علوم انبيا و اوصياى گذشته بالاتر است ، بلكه از منابع علمى ديگر ائمه عليهمالسلام نيز افضل است .(2)زيرا همان گونه كه گذشت ، منابع ديگر ، به صورت جمعى و جملى تقديرات را بيان كردهاند و تفصيل تغييرات آنها به تدريج در هر لحظه به ائمه عليهمالسلام افاضه مىشود .
حضرت امام صادق عليهالسلام در مورد «صحيفه جامعه» ، به منصور بن حازم مىفرمايد :
ليس هذا هو العلم . إنّما هو أثر عن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله . إنّ العلم الّذى يحدّث فى كلّ يوم و ليلة ؛(1)
اين ، آن علم افضل نيست . همانا ، اين از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به جا مانده است . به راستى كه افضل علم ما ، آن است كه هر روز و شب به ما مىرسد .
و در روايت ديگر ، وقتى حمران بن اعين به امام صادق عليهالسلام عرض مىكند : مواريث علمى پيامبران گذشته ، علم اكبر است ؟ حضرت در پاسخ ايشان مىفرمايد :
يا حمران ! لو لم يكن غير ما كان ، و لكن ما يحدَّث بالليل و النهار ، علمه عندنا أعظم ؛(2)
اى حمران ! اگر غير از اين ، چيز ديگرى نبود ، (تو درست مىگفتى) اما آنچه هر شب و روز به ما حديث مىشود ، علم آن نزد ما عظيمتر است .
در نتيجه روشن است خداى تعالى علاوه بر اين كه منابع فراوانى از علوم را در اختيار اهل بيت عليهمالسلام قرار داده - كه هر يك از آنها فراتر از حد درك و فهم بشر است - هر لحظه نيز بر سعه علمى ايشان مىافزايد كه به تعبير حضرت امام صادق عليهالسلام ، اين علم ، افضل علوم ائمه عليهمالسلام است .
بنا بر اين ، امام عليهالسلام نه تنها به اخبار گذشته و امور تقدير شده ، عالم است بلكه به خلق و تقدير جديد ، محو و اثبات در كتاب و بدائيات نيز در لحظه وقوع ، علم پيدا مىكند .
پنجم . نفى علم غيب ، علت و معناى آن
بر اساس رواياتى كه تا كنون بررسى گرديد ، معلوم شد كه منابع فراوانى از علوم در اختيار امامان عليهمالسلام قرار داده شده است و هر لحظه نيز بر علم ايشان افزوده مىشود . اما
در دو روايت ، ظاهرا امام عليهالسلام علم غيب را از خود نفى مىكند . اما در ادامه همين دو روايت و روايت ديگر ، توضيحاتى در مورد علم غيب بيان شده است . لذا در اين جا معناى علم غيب و علت نفى آن از سوى امامان عليهمالسلام مورد بررسى قرار خواهد گرفت .
غيب ، امورى را گويند كه بر انسان پوشيده باشد . ابن الاعرابى مىگويد : هر آنچه از چشم پوشيده باشد ، غيب است .(1)
با اين تعريف ، غيب ، امرى نسبى خواهد بود ، يعنى برخى امور ، جز بر خدا بر همگان پوشيده است ، لذا اين امور براى خدا ظاهر و براى مخلوقات ، غيب خواهند بود . به همين ترتيب امورى هستند كه فقط براى عدهاى از مخلوقات ظاهر هستند و براى ديگران غيب محسوب مىشوند . امّا آنچه از برخى روايات استفاده مىشود آن است كه به علمِ مخصوصِ خداى تعالى ، «علم الغيب» اطلاق شده است . پيشتر بيان كه اسم اعظم ، هفتاد و سه حرف است كه يك حرف آن ، اختصاص به خداوند متعال دارد و اين يك حرف ، نزد خدا در علم غيب است .(2)
امام باقر عليهالسلام در ذيل آيه «عَلِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِى أَحَدًا»(3)، فرمودند :
«إلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول» ، و كان ، و اللّه ، محمّد ممن إرتضاه . و أما قوله «عالم الغيب»، فإن اللّه عز و جل عالم بما غاب عن خلقه ، فيما يقدّر من شىء و يقضيه فى علمه قبل أن يخلقه و قبل أن يفيضه إلى الملائكة . فذلك يا حمران ! علم موقوف عنده ، إليه فيه المشيئة ، فيقضيه إذا أراد و يبدو له فيه فلا يمضيه . فأمّا العلم الذى يقدّره اللّه عز و جل فيقضيه و يمضيه ، فهو العلم الذي إنتهى إلى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ثم إلينا ؛(4)
«به جز كسى كه او را بپسندد از رسولان خويش» ، و سوگند به خدا محمّد صلىاللهعليهوآله ، از
كسانى بود كه خدا به رسالت او راضى شد . و اما اين كه فرموده است : «عالم الغيب» به راستى كه خدا ، عالم است نسبت به آنچه از خلق خود نهان كرده ، در مورد چيزهايى كه تقدير مىكند و در علم خود قضا نمايد ، پيش از خَلق آن و قبل از آن كه به فرشتگان ابلاغ كند . اى حمران ! اين است علمى كه خدا نزد خود نگهداشته و خواست الهى بدان تعلق مىگيرد و هر گاه اراده كند به اجرا مىگذارد و يا بدا در آن رخ مىدهد پس آن را اجرا نمىكند . اما علمى كه خداى عز و جل آن را تقدير و قضا كرده و امضا نموده ، همان علمى است كه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسيد و سپس به دست ما مىرسد .
بر اساس اين روايت ، علم غيب ، علمى است كه مخصوص خداوند متعال است و از خلق پوشيده است . پيشتر بيان شد كه برخى روايات ، بيانگر دو علم براى خدا هستند ؛ يكى علمى كه به خودش اختصاص دارد و ديگرى ، علمى كه بر ملائكه ، انبيا و رسل آشكار كرده است . علمى كه اختصاص به خداى تعالى دارد علمى است كه هنوز به مرتبه مشيت نرسيده است . از اين علم به عنوان علم غيب تعبير شده است . اما علمى كه به مرتبه مشيت برسد براى امامان عليهمالسلام ظاهر مىشود . همچنين چون خدا هر لحظه در كارى است ، هر گاه بدائى حاصل شود يا تقدير جديدى رخ دهد ، علم آن نيز به امامان عليهمالسلام افاضه مىشود . امام رضا عليهالسلام در پاسخ شخصى كه از علم غيب ايشان سؤال مىكند ، ساز و كار افاضه علم بر امامان عليهمالسلام را توضيح مىدهد .(1)در روايت ديگرى ، امام ، آگاهى خود از غيب را نفى مىكند و در عين حال مىفرمايد : هر گاه مسئله جديدى پيش بيايد و امام عليهالسلام در موقعيتى قرار گيرد كه نياز به علم جديدى داشته باشد ، خداوند علم آن را به ايشان افاضه مىكند .(2)
1) . همان ، ص 256 . با توجه به روايات فراوان مطرح شده در قبل مبنى بر اين كه علم رسول خدا صلىاللهعليهوآله به ائمه اهل بيت عليهمالسلام منتقل مىشود ، روشن است مراد از «من شاء اللّه» در روايت فوق ، ائمه اهل بيت عليهمالسلام هستند ، ضمن آن كه اصل روايت نيز در مورد علم امام عليهمالسلام است .
2) . الكافى ، ج 1 ، ص 257 .
پس با توجه به معناى علم غيب ، اثبات افاضه علمى الهى به امامان عليهمالسلام ، با نفى علم غيب از ايشان منافانى ندارد .
در روايت مذكور نيز امام صادق عليهالسلام علم غيب را از خود نفى مىكند اما بلافاصله افاضه علم از سوى خداى تعالى به امام عليهالسلام را اثبات مىكند . در روايت ديگرى كه حاكى از توريه يا تقيّه امامان عليهمالسلام نزد مخالفان است ، ابتدا علم غيب ، در مجلس عمومى ، نفى شده است اما بلافاصله وقتى مجلس خصوصى مىشود ، علمى فراوان و فراتر از حد درك بشر براى امام اثبات مىگردد .(1)پس نفى علم غيب ، ممكن است از باب تقيه يا توريه باشد . ضمن آن كه بر اساس روايت مذكور مىتوان احتمال داد ، مرادِ روايات از علم غيب ، علمى باشد كه مخصوص خداى تعالى است .
در نتيجه ، اين دسته از روايات با روايات فراوانى كه علمى الهى و فراتر از درك بشر براى امامان عليهمالسلام اثبات مىكردند ، كاملاً همخوانى دارند . و با رواياتى كه بر اضافه شدن به علم امام ، دلالت داشتند قابل جمع هستند .
نتيجه نهايى
در اين مقاله ، با استناد به روايات فراوان ، روشن شد خداى تعالى به برگزيدگان خود ، يعنى امامان اهل بيت عليهمالسلام ، علوم فراوانى اعطا كرده و با افاضه علم قرآن كريم كه منبع اصلى علوم ايشان است ، آنها را از هر چيزى بىنياز نموده است . ائمه عليهمالسلام ، با داشتن علوم كه تبيانا لكلّ شىء است ، به روشنى و وضوح بر همه چيز آگاهى دارند .
همچنين بيان شد گستره علم ائمه عليهمالسلام به صورت جمعى و جملى ، تمام آنچه را كه مشيت الهى بر آن تعلق گرفته شامل مىشود و علم به خلق و تقديرات جديد ، محو و اثبات در كتاب و بدائيات نيز لحظه به لحظه به ايشان افاضه مىگردد.
وساط علم امامان عليهمالسلام ، فراوان است و علم ايشان به واسطه تحديث ، نكث و نقر و
1) . همان جا .
امثال آن ، توسط مَلَك ، همواره در جريان است . و پيوسته بر علوم ايشان افزوده مىشود كه به فرموده خود ايشان ، اين حيات علمى و جريان علم ، افضل علوم آنهاست . زيرا به خاطر همين افزوده شدن علم است كه علوم ائمه عليهمالسلام هيچ گاه پايان نمىپذيرد . لذا با توجه به گستردگى و پايانناپذير بودن علم امامان ، مسلم است براى به دست آوردن علم صحيح كه هيچگونه شبهه و ترديدى در آن نباشد ، بايد سراغ ايشان را گرفت . زيرا فقط آنها هستند كه دين خالص را از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دريافت كردهاند و با وجود جهات گوناگون ، علومشان هيچ نيازى به اعمال نظر و استفاده از قياس و امثال آن ندارند . به همين جهت فرمودهاند :
إذا أردت العلم الصحيح ، فعندنا أهل البيت ؛(1)
اگر طالب علم صحيح هستى ، نزد ما اهل بيت است .
و نيز فرمودهاند :
فو اللّه ، لا يوجد العلم إلاّ من أهل بيت ، نزل عليهم جبرئيل ؛(2)
به خدا سوگند ، علم صحيح يافت نگردد مگر از اهل بيتى كه بر آنها فرشته وحى نازل شده است .
پس راه رسيدن به علم دين ، اختصاص به امامان اهل بيت عليهمالسلام دارد و هر كلمهاى كه از غير آنها درباره دين صادر شود ، باطل خواهد بود و هيچگونه نورانيت و هدايتى در آن نيست و عمل به آن هم ثوابى به دنبال ندارد . فرمود :
كلّ ما لم يخرج من هذا البيت ، فهو باطل ؛(3)
هر چيزى كه منشأ آن اين خانه نباشد ، باطل است .
منابع و مآخذ
1 . مقدمه ابن خلدون ، عبد الرحمان بن محمّد ابن خلدون ، قاهره : دار الشعب .
2 . وفيات الأعيان ، احمد بن محمّد بن خلّكان ، قاهره : مكتبة النهضة المصريه ، 1367 ق .
3 . تأويل مختلف الحديث ، عبد اللّه بن مسلم بن قتيبه ، بيروت : 1393 ق .
4 . لسان العرب ، محمّد بن مكرّم (ابن منظور) ، قم : ادب الحوزة ، 1363 ق .
5 . مقاييس اللغة ، ابو الحسن احمد بن فارس ، تحقيق : عبد السلام محمّد هارون ، قم : مكتب الاعلام الاسلامى ، 1404 ق .
6 . معرفت امام ، محمّد بيابانى اسكويى ، تهران : انتشارات نبأ ، 1381 ش .
7 . شرح المواقف ، على بن محمّد جرجانى ، قم : رضى ، 1370 ش .
8 . علم الهى امام (مجموعه درسگفتارها) ، محمّد رضا جعفرى ، قم : كتابخانه فرهنگ جعفرى عليهالسلام ، بهار 1385 .
9 . كشف الضنون عن أسامى الكتب و الفنون ، مصطفى بن عبد اللّه حاجى خليفه ، بغداد : مكتبة المثنى .
10 . وسايل الشيعة ، محمّد بن حسن الحرّ العاملى ، قم : مؤسسه آل البيت عليهمالسلام لاحياء التراث ، 1414 ق .
11 . قرب الإسناد ، عبد اللّه بن جعفر الحميرى ، نجف : المطبعة الحيدرية ، 1369 ق .
12 . فروغ ولايت در دعاى ندبه ، لطف اللّه صافى گلپايگانى ، قم : انتشارات حضرت معصومه عليهاالسلام ، 1375 ش .
13 . التوحيد ، محمّد بن على بن بابوبه القمى (الشيخ الصدوق) ، تحقيق : سيد مهدى حسينى تهرانى ، قم : جامعه مدرسين ، 1409 ق .
14 . معانى الأخبار ، محمّد بن على بن بابوبه القمى (الشيخ الصدوق) ، تحقيق : على اكبر غفارى ، قم : جامعه مدرسين ، 1361 ش .
15 . بصائر الدرجات ، محمّد بن حسن صفار ، تعليق : محسن كوچه باغى ، 1341 ق .
16 . تفسير العياشى ، محمّد بن مسعود العياشى ، تحقيق : سيد هاشم رسولى ، قم .
17 . الأنوار البهية ، عبّاس قمى ، بيروت : دار الأضواء .
18 . ينابيع المودة لذوى القربى ، سليمان بن ابراهيم قندوزى ، دار الكتب العراقيّة ، 1385 ق .
19 . الكافى ، محمّد بن يعقوب كلينى ، تهران : مؤسسه دار الكتب الاسلامية .
20 . الكافى (الاصول و الروضة و شرح جامع) ، ملاّ محمّد صالح مازندرانى ، تهران : مكتبة الاسلامية .
21 . بحار الأنوار ، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) ، تهران : دار الكتب الاسلامية .
22 . مرآة العقول ، محمّد باقر بن محمّد تقى المجلسى (العلاّمة المجلسى) ، تهران : دار الكتب الاسلامية ، 1394 ق .
23 . روضة المتقين فى شرح [ كتاب ] من لا يحضره الفقيه ، محمّد تقى المجلسى ، تهران : بنياد فرهنگ اسلامى ، 1393 ق .
24 . توحيد الإمامية ، محمّد باقر ملكى ميانجى ، تهران : وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى .
25 . مناهج البيان ، محمّد باقر ملكى ميانجى ، تهران : وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى ، 1417 ق .