ghaemiyeh.com
سرشناسه:نورمفیدی، سیدمجتبی، ۱۳۴۳ -
عنوان و نام پديدآور:حکم: حقیقت، اقسام، قلمرو/ سیدمجتبی نورمفیدی.
مشخصات نشر:قم: مرکز فقهی ائمه اطهار (ع)، ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهری:۳ ج.
فروست:مرکز فقهی ائمه اطهار (ع)؛ ۱۷۴، ۱۷۵، ۱۷۶.
شابک:۷۵۰۰۰۰ ریال: دوره978-600-388-014-6 : ؛ ج.۱978-600-388-015-3 : ؛ ج.۲978-600-388-016-0 : ؛ ج.۳978-600-388-017-7 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
يادداشت:ج. ۲ و ۳ (چاپ اول: ۱۳۹۴).
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:اصول فقه شیعه
موضوع:* Islamic law, Shiites -- Interpretation and construction
موضوع:فقه
موضوع:Islamic law
موضوع:کلام
موضوع:*Islamic theology
شناسه افزوده:مرکز فقهی ائمه اطهار (ع)
رده بندی کنگره:BP۱۵۹/۸/ن۹ح۸ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی:۲۹۷/۳۱۲
شماره کتابشناسی ملی:۴۰۱۶۰۵۶
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا
بسم الله الرحمن الرحیم
بخش ششم: تقسيمات حكم··· 11
مبحث اول: حكم واقعى و ظاهرى··· 15
فصل اول: بررسى نظريات مختلف پيرامون حكم ظاهرى··· 17
گفتار اول: اصطلاحات حكم ظاهرى··· 19
گفتار دوم: تنقيح موضوع بحث··· 23
گفتار سوم: آرا و انظار··· 27
گفتار چهارم: نظريه برگزيده··· 41
گفتار پنجم: بررسى اشكالات نظريه برگزيده··· 63
گفتار ششم: مبعّدات حكم ظاهرى··· 70
فصل دوم: آثار پذيرش يا انكار حكم ظاهرى··· 73
گفتار اول: اجـزا··· 75
گفتار دوم: جريان استصحاب در مؤداى امارات··· 84
فصل سوم: خاستگاه جمع بين حكم واقعى و ظاهرى··· 87
گفتار اول: ادله ابن قبه بر عدم امكان تعبّد به ظن··· 92
گفتار دوم: محذورات تعبّد به ظن··· 95
گفتار سوم: تنقيح موضوع بحث··· 102
خاتمه مبحث اول: تشريع ـ قول به غير علم··· 107
گفتار اول: بررسى اقوال··· 110
گفتار دوم: نسبت تشريع و قول به غير علم··· 119
گفتار سوم: مولويت حرمت تشريع و قول به غير علم··· 124
گفتار چهارم: ادله حرمت تشريع و قول به غير علم··· 129
مبحث دوم: حكم تكليفى و وضعى··· 137
فصل اول: بررسى نظريات مختلف پيرامون تعريف حكم تكليفى و وضعى··· 139
گفتار اول: نظريه محقّق نائينى و بررسى آن··· 145
گفتار دوم: نظريه امام خمينى و بررسى آن··· 151فصل دوم: كيفيت تغاير احكام تكليفى··· 155
گفتار اول: نظريه تغاير به بعض ذات و بررسى آن··· 159
گفتار دوم: نظريه تغاير به مقارنات و بررسى آن··· 163
گفتار سوم: نظريه تغاير تشكيكى و بررسى آن··· 165
فصل سوم: محدوده احكام تكليفى··· 167
گفتار اول: شبهه كعبى و بررسى آن··· 170
گفتار دوم: اباحه، حكم تكليفى يا وضعى؟··· 174
گفتار سوم: اباحه اقتضايى و لا اقتضايى··· 178
گفتار چهارم: حصر عقلى احكام تكليفى··· 181
فصل چهارم: تقسيمات مختلف حكم تكليفى··· 183
گفتار اول: اقسام واجب، مستحب، مكروه و حرام··· 185
گفتار دوم: نهى تحريمى و تنزيهى··· 189
گفتار سوم: حكم الزامى و غير الزامى··· 192
فصل پنجم: محدوده احكام وضعى··· 199
گفتار اول: ماهيات مخترع شرعى··· 205
گفتار دوم: ولايت و قضاوت··· 217
فصل ششم: جعل احكام وضعى··· 225
مقدمه: سيرى اجمالى در اقوال··· 227
گفتار اول: نظريه محقّق خراسانى درباره جعل قسم اول از احكام وضعى و...··· 231
گفتار دوم: نظريه محقّق نائينى درباره جعل قسم اول از احكام وضعى و بررسى آن··· 243
گفتار سوم: نظريه محقّق عراقى درباره جعل قسم اول از احكام وضعى و...··· 249
گفتار چهارم: نظريه شيخ انصارى درباره جعل قسم اول از احكام وضعى و...··· 254
گفتار پنجم: نظر برگزيده درباره جعل قسم اول از احكام وضعى··· 257
گفتار ششم: نظريه محقّق خراسانى درباره جعل قسم دوم از احكام وضعى و...··· 259
گفتار هفتم: نظريه محقّق خراسانى درباره جعل قسم سوم از احكام وضعى و...··· 271
گفتار هشتم: بررسى نظريه شيخ انصارى مبنى بر نفى جعل استقلالى در احكام وضعى··· 277
گفتار نهم: بررسى كيفيت جعل بعضى از احكام وضعى··· 281
مبحث سوم: حكم مولوى و ارشادى··· 311فصل اول: موارد استعمال حكم ارشادى··· 315
فصل دوم: بررسى نظريات مختلف پيرامون حكم مولوى و ارشادى··· 323
گفتار اول: نظريه انكار حكم ارشادى··· 327
گفتار دوم: نظريه انكار حكم مولوى··· 330
گفتار سوم: نظريه اختلاف از حيث جهات··· 334
گفتار چهارم: نظريه برگزيده··· 336
فصل سوم: بررسى وجوه فرق بين حكم مولوى و ارشادى··· 339
مقدمه: بيان اجمالى وجوه فرق بين حكم مولوى و حكم ارشادى··· 341
گفتار اول: وجه اول و بررسى آن··· 344
گفتار دوم: وجه دوم و بررسى آن··· 346
گفتار سوم: وجه سوم و بررسى آن··· 348
گفتار چهارم: وجه چهارم و بررسى آن··· 350
گفتار پنجم: وجه پنجم و بررسى آن··· 352
گفتار ششم: وجه ششم و بررسى آن··· 358
گفتار هفتم: وجه هفتم و بررسى آن··· 360
گفتار هشتم: نظريه برگزيده··· 363
فصل چهارم: بررسى اختلاف در مولويت و ارشاديت برخى احكام··· 385
گفتار اول: امر به توبه··· 387
گفتار دوم: اخبار من بلغ··· 389
گفتار سوم: امر به احتياط و توقف··· 395
گفتار چهارم: نهى در معاملات و عبادات··· 397
گفتار پنجم: اوامر غيرى··· 399
مبحث چهارم: حكم اولى و ثانوى··· 403
فصل اول: بررسى تقسيم حكم شرعى به اولى و ثانوى··· 407
گفتار اول: نظريات مختلف پيرامون حكم ثانوى··· 411
گفتار دوم: نظريه برگزيده (مرحله اول)··· 413
گفتار سوم: نظريه برگزيده (مرحله دوم)··· 420
فصل دوم: نكاتى پيرامون حكم ثانوى··· 423
گفتار اول: عدم جريان اين تقسيم در حكم ظاهرى··· 425گفتار دوم: جريان اين تقسيم در احكام وضعى··· 427
گفتار سوم: جعل ثانوى··· 430
گفتار چهارم: تقسيم حكم ثانوى به مشروط و مطلق··· 432
گفتار پنجم: عناوين ثانوى··· 434
گفتار ششم: بررسى تأثير بعضى از عناوين ثانوى در حكم··· 437
فصل سوم: نسبت ادله احكام اولى و ثانوى··· 441
گفتار اول: بررسى نظريات مختلف پيرامون نسبت اين ادله··· 443
گفتار دوم: نظريه برگزيده··· 451
مبحث پنجم: حكم حكومتى و غيرحكومتى··· 453
فصل اول: حكم حكومتى (تعريف، بررسى تقسيم، اقسام، محدوده....··· 461
گفتار اول: نظريات مختلف پيرامون تعريف حكم حاكم··· 463
گفتار دوم: نظريات مختلف پيرامون حكم حكومتى··· 468
گفتار سوم: بررسى تقسيم حكم به حكومتى و غيرحكومتى··· 474
گفتار چهارم: اقسام حكم حكومتى··· 476
گفتار پنجم: محدوده حكم حكومتى··· 479
گفتار ششم: ويژگىها و ملاك حكم حكومتى··· 487
فصل دوم: نسبت حكم حكومتى با حكم اولى و ثانوى··· 491
گفتار اول: آرا و انظار··· 495
گفتار دوم: نظريه برگزيده··· 498
گفتار سوم: فرقهاى حكم حكومتى با حكم اولى و ثانوى··· 502
گفتار چهارم: نظريه امام خمينى··· 505
گفتار پنجم: نظريه شهيد صدر··· 511
مبحث ششم: حكم تأسيسى و امضايى··· 517
فصل اول: تعريف حكم تأسيسى و امضايى··· 521
گفتار اول: موارد استعمال لفظ امضا··· 523
گفتار دوم: تنقيح موضوع بحث··· 528
فصل دوم: بررسى ديدگاههاى مختلف پيرامون حكم امضايى··· 535
گفتار اول: اقوال و انظار··· 537
گفتار دوم: بررسى نظريه بعضى از بزرگان··· 541گفتار سوم: نظريه برگزيده··· 549
مبحث هفتم: حكم وجودى و عدمى··· 553
گفتار اول: تنقيح موضوع بحث و اقوال··· 558
گفتار دوم: نظريه برگزيده··· 562
خاتمه بخش ششم··· 567
ساير تقسيمات حكم··· 569
حكم شرعى به اعتبارات مختلف داراى تقسيمات متعددى است. برخى از اين تقسيمات، طولى است؛ مانند تقسيم حكم شرعى به دو قسم تكليفى و وضعى و تقسيم حكم تكليفى به احكام خمسه. و برخى نيز عرضى است؛ مثل تقسيم حكم شرعى به حكم تكليفى و وضعى و همچنين تقسيم آن به حكم ظاهرى و واقعى. مقسم در تمام اين موارد حكم شرعى بوده و هر يك از اين تقسيمات از يك حيث و يك اعتبار صورت گرفته است. اين بخش در ضمن هفت مبحث ارائه خواهد شد و در پايان هم خاتمهاى ذكر مىشود.
نخست لازم است اصطلاحات مختلف حكم ظاهرى بيان شود. معروف آن است كه حكم ظاهرى داراى دو اصطلاح مىباشد؛ ولى اصطلاحات ديگرى نيز براى حكم ظاهرى مطرح شده كه در ادامه ذكر خواهد شد.
در اصطلاح اول، حكم ظاهرى فقط به مؤديات اصول عملى اطلاق مىشود؛ يعنى به هر حكمى كه به وسيله يك اصل عملى (مثل برائت يا استصحاب) ثابت شود حكم ظاهرى گفته مىشود؛ به تعبير ديگر، حكم ظاهرى عبارت است از حكمى كه از دليل فقاهتى استفاده مىگردد. دليل فقاهتى دليلى است كه صرفا وظيفه عملى مكلّف را مشخص مىكند و كاشفيتى نسبت به واقع ندارد. در مقابل، به آنچه كه از ادله اجتهادى ظنى (مثل قرآن، روايات، اجماع و...) استفاده مىشود، حكم واقعى اطلاق مىگردد. دليل اجتهادى دليلى است كه كاشف از حكم واقعى است.
با توجه به آنچه گفته شد دو نوع دليل داريم: 1 . دليل فقاهتى؛ 2 . دليل اجتهادى. به مؤداى دليل فقاهتى، «حكم ظاهرى» و به مؤداى دليل اجتهادى، «حكم واقعى» گفته مىشود.
در اين اصطلاح، به هر حكمى كه ظاهرا و در فرض جهل به حكم واقعى براى مكلّف ثابت است حكم ظاهرى گفته مىشود؛ يعنى خداوند تبارك و تعالى احكامى دارد كه در لوح محفوظ ثابتاند اما از آنجا كه ما راهى براى دسترسى به حكم واقعى نداريم، راههايى وجود دارند كه به وسيله آن بتوانيم احكام را شناخته و بدان عمل كنيم. طبق اين اصطلاح، حكم ظاهرى، مؤديات امارات و اصول عملى و به عبارت ديگر مؤداى ادله فقاهتى و ادله اجتهادى را شامل مىشود، اعمّ از اينكه در احكام باشد يا در موضوعات. بر اين اساس، حكم واقعى همان حكمى است كه عند اللّه ثابت است و ما نسبت به آن جهل داريم.
اين اصطلاح حكم ظاهرى، اعمّ از اصطلاح اول است؛ چون اصطلاح اول فقط شامل اصول عملى مىشد اما اصطلاح دوم علاوه بر اصول عملى، امارات ظنى را نيز شامل مىشود.
مرحوم آيهاللّه خويى درباره اين اصطلاح مىگويد: در اين اصطلاح، جهل به حكم واقعى، ظرف ثبوت حكم ظاهرى است همانگونه كه در اصطلاح اول نيز جهل به واقع در تعريف حكم ظاهرى اخذ شده است. تفاوت اين دو اصطلاح از آن جهت است كه در اصطلاح اول گفته مىشود: حكم ظاهرى در ظرف جهل يا شك به واقع جعل شده، بدون آنكه نظر به واقع باشد ولى در اصطلاح دوم با اينكه حكم ظاهرىدر فرض جهل به واقع جعل شده اما با اين حال، به واقع نظر دارد و كاشف از آن است.(1)اين مطلب در آينده مورد بررسى قرار خواهد گرفت.
علاوه بر دو اصطلاحى كه بيان شد دو اصطلاح ديگر نيز در كلمات علما و بزرگان مشاهده مىشود كه اطلاق حكم ظاهرى بر آنها محل بحث و اختلاف است.
1) . المحاضرات فى أصول الفقه، ج2، ص251 ـ 252.
حكم ظاهرى عبارت است از حكمى كه شارع براى حال اضطرار جعل مىكند و يا حكمى كه مبتنى بر تقيه مىباشد. برخى، تعبير حكم ظاهرى را درباره اين قسم از احكام به كار بردهاند. مشخصه اصلى اين قسم آن است كه در موقعيتى ثابت مىشود كه در آن، جهات اختيار وجود ندارد و در مقابل آن، حكم واقعى قرار مىگيرد كه مختص به مكلّف بوده و جامع جهات اختيار مىباشد.
اصطلاح سوم از اين جهت كه آيا به اين قسم از احكام، حكم ظاهرى مىتوان اطلاق كرد يا خير، محل اختلاف است. از اين رو، در يك تعبير ديگر به اين قسم «حكم واقعى ثانوى» مىگويند كه در مقابل «واقعى اولى» قرار دارد. به نظر مىرسد اصطلاح حكم ظاهرى براى اين قسم از احكام (يعنى حكمى كه براى حال اضطرار يا تقيه جعل شده) اصطلاح صحيحى نبوده و عنوان صحيح «حكم واقعى ثانوى» است.
طبق اين اصطلاح، به مظنونات مجتهد در فرض انسداد باب علم، حكم ظاهرى گفته مىشود. مبناى اين اطلاق و اصطلاح، حجيت ظن مطلق است. كسانى كه در فرض انسداد باب علم به حجيت ظن مطلق قائل شدهاند مىگويند: هر آنچه كه مجتهد نسبت به آن ظن پيدا كند حجت است و مظنون او يك حكم ظاهرى در مقابل حكم واقعى است.
بر اساس اين ديدگاه، رابطه و نسبت حكم ظاهرى و حكم واقعى، عموم و خصوص من وجه است. ماده افتراق از ناحيه حكم واقعى در جايى است كه شخص به حكم واقعى علم پيدا كند. ماده افتراق از ناحيه حكم ظاهرى در جايى است كه مجتهد يا مكلّف به حكم واقعى ظن پيدا كند و ظن او مصادف با حكم واقعى نباشد. ماده اجتماع در جايى است كه مجتهد به چيزى ظن پيدا كند كه اين ظن به عنوان حكم ظاهرى براى او معتبر است و از قضا مصادف با حكم واقعى باشد.
البته ممكن است كسى ادعا كند: در فرض انسداد باب علم اساسا امكان علم نسبت به حكم واقعى وجودندارد تا گفته شود: «ماده افتراق از ناحيه حكم واقعى در جايى است كه شخص به حكم واقعى علم پيدا كند و نتيجه گرفته شود كه حكم واقعى ثابت است ولى حكم ظاهرى وجود ندارد». در اين صورت، ديگر نمىتوان نسبت حكم ظاهرى و واقعى را عموم و خصوص من وجه دانست.
به هر حال، اصطلاح چهارم اصطلاح رايجى نبوده و مبتنى بر مبناى حجيت ظن مطلق مىباشد و در فرض پذيرش اين مبنا قابل قبول است و از آنجا كه حجيت ظن مطلق مورد اختلاف است بنابراين نمىتواند به عنوان يك اصطلاحِ مورد توافق علما و اصوليون پذيرفته شود. علاوه بر اين، به گونهاى مىتوان اين اصطلاح را در ضمن اصطلاح دوم قرار داد كه در اين صورت تمام مظنوناتى كه در مقابل اصول عملى هستند در محدوده حكم ظاهرى قرار مىگيرند.
صحت و سقم تقسيم حكم شرعى به حكم واقعى و حكم ظاهرى، به اين معنا است كه آيا شارع دو جعلو دو انشا دارد: يكى جعل حكم ظاهرى و ديگرى جعل حكم واقعى يا آنكه شارع فقط يك جعل و انشا دارد و آن جعل حكم واقعى است؟
بايد توجه داشت كه از اين جهت، بين دو اصطلاح حكم ظاهرى تفاوتى وجود ندارد. طبق اصطلاح اول كه حكم ظاهرى عبارت است از مؤديات اصول عملى و مفاد ادله فقاهتى، بحث در اين است كه آيا شارع در محدوده اصول عملى و ادله فقاهتى غير از احكام واقعى، حكم ديگرى به عنوان حكم ظاهرى نيز جعل كرده است يا خير؟ طبق اصطلاح دوم بحث در اين است كه آيا بر طبق مؤديات اصول عملى و امارات معتبر، غير از آنچه كه در لوح محفوظ وجود دارد، جعل و انشاى مستقلى تحقّق پيدا كرده يا خير؟ لكن با آنكه بين اين دو اصطلاح از جهت مذكور تفاوتى نيست ولى نزاع در اين مقام در اصطلاح دوم است. پس در حقيقت، سؤال اين است كه آيا شارع دو جعل و انشا دارد (يعنى يك بار حكم واقعى و بار ديگر حكم ظاهرى را جعل مىكند) يا آنچه جعل شده فقط حكم واقعى است؟
در اين باره آرا و انظار مختلفى وجود دارد. برخى اين تقسيم را پذيرفته و برخى آن را مردود دانسته و اساسا حكم ظاهرى را انكار نمودهاند. قول به تفصيل نيز در اين رابطه قابل ذكر است. در اين فصل، شمارى از اقوال را نقل و سپس نظر مختار را بيان خواهيم كرد. بديهى است با توجه به مطالبى كه در مقام اثبات نظر مختار ارائه خواهد شد، نادرستى ساير اقوال نيز آشكار مىگردد.
براى آنكه موضوع بحث و محل نزاع به درستى تبيين شود تذكر دو نكته ضرورى مىنمايد. اين دو نكته هرچند قابل بازگشت به يكديگر مىباشند ولى از آنجا كه تعابير برخى از بزرگان به نوعى ناظر به نكته اول و عبارات برخى ديگر ناظر به نكته دوم است و چه بسا با دقت و تأمل در اين دو نكته بتوان آنها را از يكديگر تفكيك نمود، مناسب ديديم مستقلاً بيان كنيم.
انكار حكم ظاهرى بدين معنا است كه حكم ظاهرى نه به عنوان حكم حقيقى و نه به عنوان حكم طريقى توسط شارع جعل نشده است. توضيح مطلب از اين قرار است كه حكم حقيقى حكمى است كه به تبع مصالح و مفاسد موجود در ذات افعال و اشياء جعل شده و مبادى خاص خود را دارد. بر اين اساس مخالفت با آن در خصوص احكام الزامى موجب تفويت مصلحت ملزمه و در نتيجه مستلزم استحقاق عقاب است. اما حكم طريقى حكمى است كه مصلحت و مفسدهاى در متعلّق آن نبوده و مبادى خاصى ندارد. البته نفى مصلحت در اين قسم به معناى انكار مطلق آن نيست بلكه مصلحت يا در نفس جعل نهفته است؛ همانگونه كه محقّق خراسانى معتقد است و لذا طبق نظر ايشان حكم طريقى حكمى صورى بوده وامتثال و استحقاق عقاب در صورت مخالفت در پى ندارد و يا مصلحت آن همان مصلحتى است كه در متعلّق حكم واقعى وجود دارد و اين حكم صرفاً طريق براى تحصيل آن است.
به هر حال، آنان كه حكم ظاهرى را انكار كرده و معتقدند حكم شارع يكى بيش نيست، در واقع بر اين عقيدهاند كه حكم ظاهرى نه به عنوان حكم حقيقى و نه به عنوان حكم طريقى از سوى شارع جعل نشده است. در مقابل، گروهى از كسانى كه بر صحت اين تقسيم و وجود حكم ظاهرى پاى مىفشارند آن را به عنوان يك حكم حقيقى به رسميت مىشناسند و گروهى ديگر آن را به عنوان يك حكم طريقى مىپذيرند، هرچند گروه دوم نيز از حيث صورى بودن يا نبودن آن اختلاف نظر دارند.
با ملاحظه اين نكته معلوم مىشود بحث پيرامون پذيرش يا انكار حكم ظاهرى بر چه محورى جريان دارد. همانگونه كه قبلاً اشاره شد در اين مقام سخن در اين است كه آيا شارع دو حكم را براى مكلفين جعل كرده يا مجعول شرعى بيش از يك حكم نيست و جعل حكمى به نام حكم ظاهرى چه به عنوان حكم حقيقى و چه به عنوان حكم طريقى منتفى است.
نكته ديگرى كه چه بسا مىتواند به روشن شدن موضوع بحث كمك نمايد اين است كه انكار حكم ظاهرى به معناى انكار جعل با واسطه و بىواسطه آن است. مقصود از جعل بىواسطه حكم ظاهرى اين است كه همانگونه كه شارع از ابتدا حكم واقعى را كه منوط به حالت و فرض خاصى نيست، جعل كرده، حكم ظاهرى را هم كه مربوط به فرض خاصى است، جعل نموده است. منظور از جعل با واسطه نيز اين است كه شارع با اعطاى اعتبار و حجيت به اماره يا اصل، در واقع حكم شرعى مستفاد از آن دو را جعل كرده است.
بر اين اساس پذيرندگان حكم ظاهرى چه بسا معتقد به جعل بىواسطه حكم ظاهرى باشند و چه بسا ملتزم به جعل باواسطه آن شوند ولى مسئلهاى كه لازم است به
آن توجه شود اين است كه بين اعتبار بخشيدن و جعل حجيت براى امارات و اصول و بين جعل حكم شرعى مستفاد از آنها ملازمهاى نيست.
برخى توهم كردهاند بين اين دو ملازمهاى برقرار است و لذا گمان مىكنند هر كس قائل به جعل حجيت امارات و اصول باشد، به جعل شرعى حكم مستفاد از آنها نيز بايد معتقد باشد. در حالى كه چنين ملازمهاى نيست و بعضى از منكرين حكم ظاهرى، قائل به جعل حجيت اماره و اصل مىباشند. به عنوان مثال محقّق خراسانى از طرفى معتقد است مجعول در باب امارات، حجيت يا منجزيت است (بنابر اختلافى كه در عبارت ايشان است) و از سوى ديگر وجود يك حكم ظاهرى تكليفى را در اين موارد انكار مىكند.اين نظر به عنوان يكى از راهحلهاى ايشان در بحث جمع بين حكم واقعى و ظاهرى مورد بررسى قرار خواهد گرفت.
با توجه به اين نكته، موضوع مورد نزاع شامل هر دو قسم جعل است و لذا انكار حكم ظاهرى هم جعل با واسطه و هم جعل بىواسطه را در بر مىگيرد.
واضح است كه دقت در اين نكته نيز همانند نكته اول به چه ميزانى مىتواند موضوع بحث و نزاع را از غبار ابهام خارج كرده و به ما در جهت اتخاذ مبناى صحيح يارى رساند.
مشهور متأخّرين بر اين باورند كه تقسيم حكم شرعى به ظاهرى و واقعى صحيح است. ظاهر كلام مشهور آن است كه خداوند متعال دو جعل و انشا دارد:
1 . حكمى كه بر اساس مفاسد و مصالحى كه در ذات افعال وجود دارد جعل شده و در لوح محفوظ ثابت است؛ مثلاً نماز جمعه از آنجا كه داراى مصلحت لازمة الاستيفا است به وجوب آن حكم شده است.
2 . حكمى كه به دليل وجود مصالح و مفاسدى غير از مصالح و مفاسد واقعى، يا بر طبق مؤديات اصولعملى به تنهايى (طبق اصطلاح اول حكم ظاهرى) يا بر طبق مؤديات اصول عملى و امارات معتبر (طبق اصطلاح دوم حكم ظاهرى)، جعل شده است كه اين حكم گاهى مطابق با واقع و گاهى مطابق با واقع نيست. اگر مطابق با واقع باشد يك حكم مماثل جعل شده است؛ يعنى علاوه بر وجوبى كه مثلاً براى نماز جمعه در متن واقع بر اساس مصلحت واقعى جعل شده، وجوب ديگرى نيز براى آن به عنوان مؤداى خبر واحد جعل مىشود.
همانگونه كه در گفتار پيشين اشاره شد، آنان كه اين تقسيم را پذيرفته و به وجود حكم ظاهرى ملتزم شدهاند، بر چند دستهاند: دستهاى حكم ظاهرى را به عنوان حكم حقيقى به رسميت شناخته و به جعل بىواسطه آن معتقدند. دسته دوم آن را به عنوان حكم طريقى مىشناسند و مىگويند: اين حكم به واسطه جعل حجيت امارات و اصول، جعل شده است. گروه سوم ملتزم به اين شدهاند كه حكم ظاهرى يك حكم حقيقى است كه به واسطه اعتبار امارات و اصول از ناحيه شارع، مجعول است.
به هر حال مشهور شامل همه كسانى است كه به نوعى بر اين تقسيم تأكيد و وجود حكم ظاهرى را پذيرفتهاند.
2 . نظريه محقّق خراسانى(1)
محقّق خراسانى از جمله كسانى است كه حكم ظاهرى را خصوصا در مورد طرق و امارات انكار كرده است. ايشان راه حل مرحوم شيخ را براى حل مشكل تنافى ميان حكم واقعى و حكم ظاهرى رد كرده و مىفرمايد: اساسا حكمى به نام حكم ظاهرى نداريم تا تنافى پيش آيد و بخواهيم در صدد جمع بين آنها برآييم؛ چون جمع بين حكم واقعى و حكم ظاهرى، فرع وجود دو حكم و تنافى بين آن دو است و اگر حكمى به عنوان حكم ظاهرى نداشته باشيم ديگر نوبت به جمع بين آنها نمىرسد.
به نظر مرحوم آخوند آنچه را كه شارع در مورد طرق و امارات (مثل خبر واحد يا بيّنه) جعل كرده، حجيت بوده و درست است كه حجيت يك حكم وضعى است و حكم وضعى طبق مبناى ايشان يك مجعول شرعى است ولى به هر حال حكم ظاهرى نمىباشد. ايشان حجيت را به معذّريت و منجّزيت تفسير مىكند. منظور از معذّريت و منجّزيت اين است كه اگر مؤداى اماره مطابق با واقع باشد (مثل آنكه حكم نماز
1) . كفاية الأصول، ص277 ـ 279؛ همان، ج2، ص281 ـ 287 .
جمعه در لوح محفوظ، وجوب و خبر واحد نيز بر وجوب آن دلالت كند) در اين صورت، واقع براى ما منجّز مىشود؛ يعنى بر موافقتش ثواب و بر مخالفتش عقاب مترتّب مىگردد. اما اگر اين خبر باواقع مطابق نبود براى ما معذّر است؛ يعنى اگر فرضا نماز جمعه در واقع واجب بود ولى خبر واحد بر حرمت نماز جمعه دلالت داشت در اين صورت ما را به خاطر ترك نماز جمعه مؤاخذه نمىكنند؛ چون خبر واحد كه توسط شارع حجّت قرار داده شده براى ما معذّر است.
به نظر محقّق خراسانى اگر خبرى بر وجوب يا حرمت نماز جمعه قائم شد به اين معنا نيست كه خداوند متعال يك وجوب يا حرمت ظاهرى جعل كرده بلكه معناى حجيت خبر و لزوم تعبّد به مفاد امارات ظنى اين است كه امارات براى ما معذّر و منجّزند. پس اساسا حكمى به نام حكم ظاهرى نداريم تا با حكم واقعى تنافى داشته باشد و بخواهيم به نوعى بين آنها جمع كنيم. مشكل تنافى اين است كه اگر حكم ظاهرى مثل حكم واقعى باشد، اجتماع مثلين و اگر مخالف با آن باشد، اجتماع ضدين پيش مىآيد. حال اگر از اساس، حكم ظاهرى را انكار كرديم ديگر تنافى وجود نخواهد داشت. مرحوم آخوند با اين بيان، هم به مرحوم شيخ اشكال مىكند و هم در صدد است مشكل تنافى حكم ظاهرى و حكم واقعى را حل نمايد.
از ظاهر اين كلام برمىآيد كه ايشان هم در مورد امارات و هم در مورد اصول عملى به اين مطلب قائلاند. اما اين نظر در مورد أصالة الاباحة دچار مشكل مىشود؛ چون در أصالة الاباحة بر خلاف استصحاب، حجيتى جعل نشده بلكه اباحه و حليت كه حكم تكليفىاند، جعل شده است. شارع وقتى مىفرمايد: «كلّ شيء لك حلال» به اين معنا است كه در مورد مشكوك الحلية و الحرمة، به حليت ظاهرى حكم كرده است. ايشان مىفرمايد: اين حليت ظاهرى با حكم واقعى تنافى دارد؛ چون در بعضى موارد ممكن است چيزى به حسب واقع، حرام بوده اما أصالة الاباحة آن را حلال كرده
باشد؛ يعنى شارع با أصالة الاباحة، إذن و اجازه ارتكاب آن حرام واقعى را به ما داده است و در نتيجه تنافى حكم ظاهرى و حكم واقعى پيش مىآيد.
مرحوم آخوند در صدد است به نوعى اين مشكل را حل كرده و بين حكم واقعى و حكم ظاهرى جمع كند. ما در آينده به نقل و بررسى راه حل ايشان خواهيم پرداخت.
به هر حال مرحوم آخوند از جمله كسانى است كه حكم ظاهرى را در مورد طرق و امارات انكار كرده و مىگويد: آنچه كه در مورد طرق و امارات جعل شده، منجّزيت و معذّريت است.
البته در اين رابطه بحثى وجود دارد كه آيا حجيتى كه شارع در مورد طرق و امارات جعل كرده، تأسيسى است يا امضايى؟ مثلاً اگر شارع خبر واحد را حجت قرار داده آيا حجيت را براى آن تأسيس نموده يا در واقع همان حجيتى را كه عقلا براى خبر واحد قائلاند، امضا كرده است؟ اين بحث بايد در محل خود رسيدگى شود.
3 . نظريه محقّق نائينى(1)
محقّق نائينى از جمله كسانى است كه حكم ظاهرى را انكار مىكند. ايشان مىفرمايد: شارع دو جعل و دو انشا نداشته بلكه تنها يك جعل و يك انشا دارد و آن حكم واقعى است كه ازلاً مجعول است. حكم ظاهرى در واقع همان حكم واقعى است كه به واسطه طرق، امارات معتبر و اصول عملى احراز مىشود. به نظر ايشان، طرقى كه از ناحيه شرع براى رسيدن به حكم واقعى مقرر شده، گاهى امارات ظنى و گاهى اصول عملىاند. اصول عملى بر دو دستهاند: اصول عملى محرز يا تنزيلى، و اصول عملى غيرمحرزه. تفاوت اصول عملى محرزه و غيرمحرزه در اين است كه اصول عملى محرزه به طور نسبى واقع را احراز مىكنند (مانند استصحاب، قاعده فراغ، قاعده
1) . فوائد الأصول، ج3، ص105 ـ 112؛ أجود التقريرات، ج2، ص75 ـ 80.
تجاوز) ولى اصول عملى غير محرزه حتى به طور نسبى نيز در مقام احراز واقع نيستند (مانند اصل برائت، اصل احتياط و قاعده طهارت). اصول محرزه و غير محرزه را اينگونه مىتوان مقايسه كرد؛ مثلاً قاعده طهارت مىگويد: «كلّ شيء لك طاهر حتّى تعلم انه نجس»، اما استصحاب طهارت مربوط به جايىاست كه نسبت به طهارت سابق، يقين وجود داشته و سپس مورد شك قرار گرفته است. در اين صورت، به بقاى طهارت متيقن سابق حكم مىشود. پس قاعده طهارت و استصحاب طهارت از يك جهت با هم مشتركند و آن اينكه مؤداى هر دو، طهارت بوده و مورد هر دو، شك در طهارت و نجاست است. اما موضوع قاعده طهارت، نفس شك است و تمام الموضوع براى آن محسوب مىشود و از آنجا كه شك، نسبت به احراز واقع هيچ نقشى، نه نفيا و نه اثباتا ندارد و نمىتواند به كشف واقع كمكى كند به همين دليل، اين قاعده از اصول غيرمحرزه محسوب مىشود. اما موضوع در استصحاب طهارت، نفس شك به تنهايى نيست بلكه شكى است كه مقرون به يقين سابق باشد و از آنجا كه يقين سابق مىتواند راهى را به سمت واقع بگشايد بنابراين، محقّق نائينى استصحاب را جزء اصول محرزه قرار داده و نام اصول عملى تنزيلى بر آن مىگذارد، برخلاف قاعده طهارت كه آن را جزء اصول غير محرزه قرار مىدهد؛ چون هيچ كاشفيتى از واقع ندارد.
محقّق نائينى پس از بيان اينكه طرق رسيدن به حكم واقعى متفاوت بوده و اين طرق گاهى يك اماره معتبر و گاهى يك اصل عملى محرِز و گاهى يك اصل عملى غير محرِز است، مىفرمايد: مجعول در هر يك از اين سه مورد متفاوت است. بر خلاف مرحوم آخوند كه فرمود: مجعول در باب امارات و اصول عملى يك چيز بيشتر نيست و آن حجيت به معناى معذّريت و منجّزيت است.(1)محقّق اصفهانى همانند
1) . كفاية الأصول، ص277 و405 و469.
محقّقخراسانى، مجعول در باب امارات و اصول عملى را حجيت مىداند ولى معتقد است حجيت يك حكم ظاهرى است.(1)
محقّق نائينى مىفرمايد: مواردى كه در آنها توهّم تضاد بين احكام واقعى و احكام ظاهرى پيش مىآيد عبارتند از:
1 . موارد مخالفت طرق و امارات با واقع
2 . موارد مخالفت اصول محرزه با واقع
3 . موارد مخالفت اصول غير محرزه با واقع.
مجعول در باب طرق و امارات، يك حكم تكليفى نيست تا بين آن و حكم واقعى، تضاد پيش آيد بلكه آنچه در باب طرق و امارات جعل شده نفس طريقيت و وسطيت در اثبات و تتميم كشف است. به عنوان مثال، شارع ملاحظه كرده كه خبر واحد، طريقى براى رسيدن به واقع مىباشد ولى طريقى است كه كاشفيت آن ناقص است از اين رو آنچه را كه در مورد خبر واحد جعل كرده تتميم كشف است؛ يعنى كاشفيت ناقص در خبر واحد را تعبّدا به كشف تام تبديل كرده است. حال اگر مجعول در باب طرق و امارات، تتميم كشف باشد ديگر حكمى وجود ندارد تا اشكال تضاد و تصويب مطرح شود بلكه آنچه وجود دارد فقط يك حكم واقعى است كه چه اين طريق و اماره به واقع اصابت كند و چه نكند تغييرى در آن حاصل نمىشود. اگر اين طريق به واقع اصابت كرد سبب تنجيز حكم واقعى مىشود و اگر اصابت نكرد در مقابل مولا و شارع معذّر است، چنانكه درباره علم و يقين چنين است؛ زيرا كسى كه به چيزى يقين دارد گاهى يقين او مطابق با واقع است كه در اين صورت واقع را براى او منجّز مىكند و گاهى مطابق با واقع نيست كه در اين فرض معذّر بوده و مؤاخذه را برمىدارد. ايشان مىفرمايد: طريقى مثل اماره و ظن معتبر دقيقا مانند يقين است با اين
1) . نهاية الدراية، ج2، ص562.
تفاوت كه در مورد قطع، چيزى جعل نمىشود؛ چون حجيتش ذاتىاست، اما اماره به جعل و تتميم كشف از طرف شارع احتياج دارد.
محقّق نائينى درباره اصول عملى محرزه مىفرمايد: حل تنافى در اين باب، كمى مشكلتر از امارات است؛ چون اين اصول، فاقد طريقيت مىباشند و اگر هم به آنها محرزه گفته مىشود به طور نسبى مراد است وگرنه در شك، فى نفسه جهت كشف واقع وجود ندارد و اخذ شك در موضوع اصول عملى محرزه موجب شده كه اين اصول از دايره امارات خارج شوند. به هر حال، آنچه در اصول عملى تنزيلى جعلشده نه حكم تكليفى است و نه تتميم كشف بلكه در اين موارد مجعول عبارت است از: بناى عملى بر يكى از دو طرف شك على أنه هو الواقع و الغاى طرف ديگر؛ مثلاً در استصحاب يا قاعده فراغ، بناى عملى بر يكى از دو طرف شك گذاشته شده و به عنوان انّه هو الواقع لحاظ مىشود و طرف ديگر مُلغا مىگردد. بنابراين اتصال اصول محرزه با واقع به همين مقدار است. حال در اصول محرزه گاهى مؤداى اصول، مطابق با واقع است و گاهى چنين نيست. اگر مطابق باشد مشكلى ايجاد نمىشود ولى اگر مطابق نباشد بناى عملى بر يك طرف به عنوان انّه هو الواقع صحيح نيست. اما اين مطلب با آنچه گفته مىشود: «در اينجا حكمى به عنوان حكم ظاهرى وجود دارد» متفاوت است. پس به نظر محقّق نائينى چيزى به عنوان حكم ظاهرى در اصول عملى تنزيلى وجود ندارد.
ايشان در نهايت، درباره اصول عملى غير محرزه مثل احتياط و برائت مىفرمايد: مجعول در اين باب عبارت است از صرف بناى عملى بر يكى از دو طرف شك بدون آنكه احتمال طرف ديگر ملغا شود؛ يعنى بر خلاف اصول عملى محرزه، نسبت به يك طرف بنا گذاشته مىشود كه همان واقع است و طرف ديگر كالعدم فرض مىشود. پس در اين قسم نيز حكم ظاهرى وجود ندارد.
محصّل نظر محقّق نائينى اين است كه چه در امارات و ظنون معتبر و چه در اصول عملى محرزه و غير محرزه، حكمى به عنوان حكم ظاهرى وجود ندارد تا با حكم واقعى در تضاد بوده و در نتيجه محذور اجتماع ضدين و اجتماع مثلين و لزوم القاى در مفسده يا محذورات ديگر پيش آيد و لازم باشد در صدد رفع آن برآييم.
از جمله كسانى كه حكم ظاهرى را انكار كرده امام رحمهالله مىباشد. اگرچه تفصيل كلام ايشان را بايد در جاى خود بررسى كرد اما محصّل نظر ايشان كه بخشى به زمان انفتاح باب علم و بخشى به زمان انسداد باب علم مربوط است، اين مىباشد كه اگر شارع از عمل به امارات و ظنون معتبر ردع كند، مفاسد كثيرى تحقّق پيدا مىكند كه نمىتوان به آن ملتزم شد. از اين رو شارع كه خود از عقلا بلكه رئيس آنان است، براى جلوگيرى از ترتّب آن مفاسد كثير، از اين عمل منع نكرده است.
ايشان مىفرمايد: در باب امارات و طرق عقلايى امضايى غالباً هيچ حكم مجعولى وجود ندارد. طبق اين نظر نه حجيت، نه وسطيت در اثبات و نه حكم تكليفى تعبدى جعل نشده و معناى امضاى شارع هم اين است كه شارع همانند عقلا عمل كرده و در اين طرق عقلايى تصرف نكرده است. به نظر ايشان امضاى شارع حتى به معناى انشاى حكم امضايى هم نيست. بلكه پذيرش طرقى است كه عقلا براى وصول بهواقع از آنها طى طريق مىكنند؛ مانند ظواهر، خبر ثقه، يد و امثال آن و اين به صرف عدم ردع محقّق مىشود.(1)
بر اساس نظريه امام خمينى رحمهالله در موارد طرق و امارات، نه تنها هيچ حكمى جعل نشده بلكه اساساً جعل اماريت و حجيت و كاشفيت براى اين طرق، بىمعنا و لغو و
1) . أنوار الهداية، ج 1، ص 204.
بلكه محال است؛ چون براى آنكه شارع بخواهد چيزى را به عنوان اماره و طريق به سوى واقع قرار دهد، بايد خصوصياتى در آن وجود داشته باشد كه مهمترين آنها اين است كه آن چيز نه اماره عقلى باشد و نه اماره عقلايى؛ زيرا اگر شىء خودش از نظر عقلا اماريت داشته باشد، ديگر معنا ندارد شارع آن را اماره قرار دهد و جعل اماريت براى آن از قبيل تحصيل حاصل است.(1)اين به حال انفتاح باب علم مربوط بوده و در حال انسداد نيز مطلب از همين قرار است.(2)
پرواضح است كه اگر عدم ردع يا امضاى شارع را نوعى جعل بدانيم آنگاه مىتوان گفت: عدم ردع يا امضا نيز در واقع ملازم با جعل از سوى شارع است ولى با دقت در حقيقت جعل مشخص مىشود ادعاى جعل در اين موارد خالى از اشكال نيست و در هر صورت در اين نظريه تأثيرى ندارد.
پس به نظر امام رحمهالله نه تنها حكمى به نام حكم ظاهرى نداريم بلكه چيزى هم به نام حجيت يا مانند آن در اين موارد جعل نشده است. بنابراين ايشان نيز از جمله منكرين حكم ظاهرى مىباشد.
ما در آينده در مقام بيان نظريه مختار از اين نظريه بهره خواهيم برد.
محقّق عراقى در اين باره به نوعى به تفصيل قائل شده و بر طبق برخى مبانى، حكم ظاهرى را پذيرفته و بر اساس برخى مبانى ديگر، آن را انكار كرده است.
ايشان در ابتدا ضمن بيان وجوه سهگانه شبههاى كه در مسئله تعبّد به ظنون وجود دارد (يعنى لزوم تفويت مصلحت و القاى در مفسده، لزوم اجتماع ضدين يا مثلين و لزوم نقض غرض) مىفرمايد: اين وجوه سهگانه از شئون شبهه تحليل حرام و تحريم
حلال مىباشند و اشكال ابن قبه نيز به همين برمىگردد. بهنظر ايشان، اين محذورات بر فرض تماميت به يك منوال نيستند بلكه بر مبناى موضوعيت و طريقيت و همچنين در حال انفتاح و در حال انسداد متفاوتاند. پس در مجموع، چهار فرض در اين مسئله وجود دارد: مبناى موضوعيت در حال انفتاح، مبناى موضوعيت در حال انسداد، مبناى طريقيت در حال انفتاح، مبناى طريقيت در حال انسداد. محقّق عراقى مىگويد: براى پاسخ دادن به اين شبهات در تمام فروض يادشده بايد مقدماتى را بيان كنيم. آنگاه چهار مقدمه نسبتا طولانى را بيان نموده و سپس مىفرمايد:
در بعضى از فروض مورد نظر اساسا موضوعى براى برخى از وجوه اين شبهه باقى نمىماند، مثل شبهه اجتماع ضدين يا مثلين بنابر طريقيت؛ چرا كه مقتضاى مسلك طريقيت، تنجيز واقع عند الإصابة و إعذار عند عدم الإصابة مىباشد. بنابراين، طبق مسلك طريقيت حكمى از طرف شارع جعل نشده تا محذور اجتماع ضدين يا مثلين پيش آيد و در اين جهت، بين زمان انفتاح و زمان انسداد تفاوتى وجود ندارد. آرى، ايشان اشتمال مؤدّا بر حكم ديگر در قبال حكم واقعى را در فرض موضوعيت مىپذيرد ولى مشكل را از راه ديگرى حل مىكند. به هر حال، نظر محقّق عراقى بنا بر مبناى طريقيت تقريبا همان است كه مرحوم آخوند و محقّق نائينى فرمودهاند، البته با تفاوتهايى كه در جاى خود بايد بيان شود.
پس مىتوان گفت: ايشان به تفصيل قائل شده و طبق برخى مبانى، حكم ظاهرى را پذيرفته و طبق بعضى مبانى ديگر، اصل وجود حكم ظاهرى را انكار كرده است.(1)روشن است كه اگر كسى مسلك موضوعيت را باطل بداند و به مسلك طريقيت معتقد باشد، با نظر محقّق عراقى مخالفتى نخواهد داشت.
1) . نهاية الافكار، ج3، ص 59 ـ 69.
عبارات شهيد صدر را مىتوان به دو بخش تقسيم كرد. لازمه يك بخش از عبارات ايشان انكار حكم ظاهرى در قبال حكم واقعى به ملاك و جعل مستقل است، هرچند نمىتوان وى را در زمره منكرين قرار داد. اما ظاهر بلكه صريح بخش ديگرى از عبارات ايشان پذيرش حكم ظاهرى است.
شهيد صدر درباره تقسيم حكم شرعى به واقعى و ظاهرى مىگويد: حكم واقعى حكمى است كه در موضوعش، شك فرض نشده ولى حكم ظاهرى آن است كه در موضوعش، شك در حكم شرعى سابق، فرض شده است.(1)ايشان در مقام بيان تفاوت امارات و اصول، احكام ظاهرى را به دو قسم تقسيم كرده و مىگويد:(2)
يك قسم از احكام ظاهرى براى إحراز واقع جعل شده ولى يك طريق ظنى است كه درجهاى از كشف در آن وجود دارد و شارع، متولى حكم بر طبق اين طريق ظنى است. به اين قسم، از يك جهت، «اماره» و از جهت ديگر، «حكم ظاهرى» مىگويند كه همان حجيت است و محقّق اصفهانى(3)از آن به حكم ظاهرى اصولى تعبير مىكند؛ مثل حجيت خبر ثقه يا حجيت ظواهر و امثال آن.
قسم ديگر از احكام ظاهرى، احكامى هستند كه براى تقرير وظيفه عملى در جايى كه حكم مشكوك باشد، جعل شدهاند. به اين قسم «اصول عملى» مىگويند.
در ادامه، شهيد صدر به مبناى محقّق نائينى(4)اشاره مىكند كه تفاوت دو قسم احكام ظاهرى را در محدوده مجعول اعتبارى در حكم ظاهرى مىداند و به ايشان
نسبت مىدهد كه اگر مجعول، طريقيت و كاشفيت داشته باشد در امارات داخل است و اگر در محدوده انشاى وظيفه عملى باشد در اصول داخل مىشود. ايشان سپس تفاوت دو قسم اصول را از ديدگاه محقّق نائينى چنين بيان مىكند كه اگر خطاب ظاهرى به لسان تنزيل مؤداى اصل به منزله واقع باشد به آن «اصل محرز» و اگر صرفا به لسان تسجيل وظيفه عملى باشد به آن «اصل عملى غير محرز» گفته مىشود.
مرحوم صدر پس از رد نظر محقّق نائينى مىگويد: تفاوت دو قسم احكام ظاهرى، عميقتر از آن است كه مرحوم نائينى گفته است؛ زيرا تفاوت احكام ظاهرى فقط در محدوده مجعول اعتبارى نيست بلكه تفاوت و اختلاف اين دو، يك تفاوت و اختلاف ماهوى و حقيقى است. ايشان در ادامه، اين تفاوت را به تفصيل بيان مىكند.
شهيد صدر تصريح مىكند كه احكام ظاهرى خطاباتى هستند كه در ميان مبادى و ملاكات واقعى، اهمّ را معين مىكنند؛ يعنى وى در مورد احكام ظاهرى به ملاك يا مبادى مستقلى قائل نبوده بلكه مىگويد: ملاكات احكام ظاهرى، همان ملاكاتى است كه در مورد احكام واقعى وجود دارد. پس در واقع، حكم ظاهرى خطابى براى تعيين اهمّ ملاكات واقعى است. ايشان در ادامه مىفرمايد: اهميتى كه مقتضى حكم ظاهرى است گاهى به لحاظ محتمل، گاهى به لحاظ احتمال و گاهى هم به لحاظ احتمال و هم به لحاظمحتمل مىباشد. وى سپس مواضع اهميّت را توضيح مىدهد.
شهيد صدر در مسئله اجتماع دو حكم ظاهرى مىفرمايد: بنابر آنچه كه در تفسير احكام ظاهرى گفتيم ـ مبنى بر اينكه احكام ظاهرى خطاباتى مىباشند كه اهمّ ملاكات واقعى را تعيين و تحديد مىكنند ـ بين خود احكام ظاهرى فى نفسها، تضاد و تنافى برقرار است؛ يعنى اگر دليلى بر حرمت ظاهرى و دليل ديگر بر اباحه ظاهرى قائم شود، بين اباحه ظاهرى و حرمت ظاهرى تنافى وجود دارد؛ چون حرمت ظاهرى اهميّت ملاك محرمات واقعى را اثبات مىكند ولى اباحه ظاهرى اهميت ملاك مباحات واقعى را اثبات مىكند و اينها نمىتوانند با هم جمع شوند.
شهيد صدر در مورد وظيفه احكام ظاهرى مىفرمايد: با عنايت به تعريفى كه ما از احكام ظاهرى ارائه داديم، معلوم مىشود كه وظيفه احكام ظاهرى، تنجيز و تعذير است؛ يعنى احكام ظاهرى نسبت به احكام واقعى مشكوك، معذّر و منجّزند. ايشان تصريح مىكند كه احكام ظاهرى، موضوع مستقلى براى حكم عقل به وجوب اطاعت در مقابل احكام واقعى نيستند؛ چون مبادى خاصى وراى مبادى احكام واقعى ندارند.
او همچنين در ادامه مىفرمايد: اينكه گفته مىشود: «احكام ظاهرى، طريقى هستند نه حقيقى» به اين معنا است كه اينها مجرد وسائل، ابزار و راههايى براى مسجّل كردن واقع مجهول مىباشند، اما احكام واقعى احكام حقيقىاند؛ به اين معنا كه مبادى خاصّ و ملاك مستقل داشته و نيز موضوع مستقلى براى اشتغال ذمه مكلّف و حكم عقل به وجوب امتثال و استحقاق عقاب و ثواب بر مخالفت و موافقت دارند.
عباراتى كه از شهيد صدر نقل شد با مطالبى كه پيش از اين در انكار حكم ظاهرى گفتيم سازگار است. اين تعبير كه «احكام ظاهرى براى تعيين اهمّ ملاكات واقعى است» يا اينكه مىگويد: «احكام ظاهرى، موضوع مستقلى براى حكم عقل به وجوب اطاعت در مقابل احكام واقعى نيست» يا اين بيان كه «احكام ظاهرى مبادى خاصى، وراى مبادى احكام واقعى ندارند» يا اينكه مىفرمايد: «احكام ظاهرى، مجرد وسائل، ابزار و راههايى براى مسجّل كردن واقع بوده و وظيفه آنها صرفا تنجيز و تعذير است» همگى موافق با انكار حكم ظاهرى حقيقى طبق تفسيرى كه ما از محل بحث ارائه كرديم، مىباشد ولى اين سخنان در واقع مبين طريقى بودن حكم ظاهرى با تفسير خاص ايشان است.
شهيد صدر در بخش ديگرى از سخنان خويش ضمن ردّ شبهاتى كه در باب جمع حكم ظاهرى و واقعى مطرح گرديده و راهحلهايى كه ارائه شده، صريحا مىگويد:
جعل حكم ظاهرى ممكن است(1)و با حكمواقعى، قابل جمع بوده و بين آنها هيچ منافاتى وجود ندارد و حكم ظاهرى در حكم واقعى تصرف نمىكند؛ چون در صورت تصرف، مسئله تصويب پيش مىآيد.(2)
به نظر مىرسد حق در اين مقام آن است كه حكم ظاهرى حكمى در مقابل حكم واقعى نبوده و شارع دو جعل و دو انشا كه يكى متعلّق به حكم واقعى و ديگرى متعلّق به حكم ظاهرى باشد، ندارد؛ يعنى اساسا حكمى به نام حكم ظاهرى نداريم و امارات، طرق و اصول عملى، ابزارى براى رسيدن به واقع يا تعيين وظيفه عملى مىباشند. كسانى كه به اين معنا حكم ظاهرى را انكار مىكنند اگر عباراتشان در وجود چنين حكمى ظهور داشته باشد و اصطلاح حكم ظاهرى را استعمال كنند (مانند مرحوم نائينى كه تصريح مىكند: حكم ظاهرى در مقابل حكم واقعى نيست بلكه حكم ظاهرى عبارت است از حكم واقعى محرَز به وسيله طرق و اصول).(1)اين انكار و استعمال به معناى تناقض در كلام آنها نبوده بلكه يا از باب تسامح است و يا بر طبق اصطلاح مشهور سخن گفتهاند.
1) . أجود التقريرات، ج2، ص13، سطر 18؛ فوائد الأصول، ج1، ص252 ؛ «انّه ليس المراد من الحكم الظّاهرى إلاّ عبارة عن الحكم الواقعى المحرز بالطرق و الأمارات والأصول، و ليس هناك حكمان: حكم واقعيّ و حكم ظاهريّ، بأن يكون للشّارع إنشاءان و جعلان، بل ليس الحكم إلاّ الحكم الواقعيّ المجعول أزلا و الحكم الظّاهريّ عبارة عن إحراز ذلك الحكم بالطّرق و الأصول المقرّرة الشّرعيّة».
به طور كلّى، اقوال و انظار موجود درباره حكم ظاهرى را مىتوان در سه قول خلاصه كرد:
1 . صحت تقسيم حكم شرعى به واقعى و ظاهرى؛ و به عبارت ديگر پذيرش حكم ظاهرى كه مشهور به آن ملتزم شدهاند.
2 . بطلان تقسيم حكم شرعى به واقعى و ظاهرى؛ و به عبارت ديگر انكار حكم ظاهرى كه برخى همچون محقّق نائينى و مرحوم امام آن را پذيرفتهاند.
3 . تفصيل در مسئله بر اساس مبناى طريقيت و موضوعيت كه محقّق عراقى به آن ملتزم شده است. اگرچه به نوعى مىتوان قول سوم را به قول دوم برگرداند؛ زيرا همانگونه كه اشاره شد اگر گروه دوم در باب حجيت امارات به مسلك طريقيت قائل باشند در اين صورت، قول دوّم فى الجمله بر قول سوم منطبق مىباشد.
حال بايد به بررسى اصل تقسيم حكم شرعى به واقعى و ظاهرى بپردازيم و ببينيم آيا اين تقسيم صحيح است يا باطل؟ و به عبارت ديگر آيا در شريعت، حكمى به عنوان حكم ظاهرى وجود دارد يا خير؟
قبل از هر چيز لازم است اشاره كنيم كه وقتى گفته مىشود: «حكمى به عنوان حكم ظاهرى در قبال حكم واقعى وجود دارد»، اين بدان معناست كه شارع دو جعل و دو انشا دارد. بر اين اساس، انكار حكم ظاهرى به معناى آن است كه شارع يك جعل و انشا بيشتر ندارد و آن حكم واقعى است.حال كه موضوع نزاع و اقوال و آرا در آن مشخص شد، نظريه مختار را در دو مقام مورد بررسى قرار مىدهيم: 1 . درباره امارات؛ 2 . در مورد اصول عملى.
در اين مقام، بحث در اين است كه آيا در مورد امارات، حكم ظاهرى جعل شده يا خير؟ به عنوان مثال وقتى خبر واحدى بر وجوب نماز جمعه قائم شود، آيا اين به
معناى جعل يك وجوب ظاهرى در مورد نماز جمعه است يا چنين نيست؟ به عبارت ديگر، آيا قيام اماره به اين معنا است كه مؤداى اماره حكمى است كه خداوند آن را جعل نموده است؟
براى اين منظور بايد چند مطلب به عنوان مقدمه بيان گردد كه پس از آن، نتيجه بحث و رأى مختار روشن خواهد شد. تذكر اين نكته لازم است مطالبى را كه در مقدمات متعرض مىشويم به گونه اجمال بوده و تفصيل آن بايد در جايگاه مناسب مطرح شود.
مقدمه اول درباره تبيين مسالك مختلف در حجيت طرق و امارات و بيان قول حق در اين باره است. درباره وجه حجيت امارات و طرق اين اختلاف وجود دارد كه آيا اماره، طريق است يا سبب يا هيچ كدام؟ به عبارت ديگر، آيا اعتبار و حجيت امارات از باب طريقيت است به اين معنا كه اماره به جهت كاشفيت از واقع و ايصال إلى الواقع معتبر شده يا آنكه وجه اعتبار و حجيت اماره سببيت است؛ يعنى اماره فى الجمله سبب حدوث مصلحتى در مؤدّاى اماره مىشود يا اساسا اعتبار اماره بر مصلحت سلوكى مبتنى مىباشد چنانكه مرحوم شيخ ادعا مىكند؟
به اين منظور لازم است سه مسلك يادشده را به صورت اجمالى توضيح داده و مورد بررسى قرار دهيم.
سببيت بر دو قسم است: سببيت اشعرى و سببيت معتزلى.
الف) سببيت اشعرى: بر اساس سببيت اشعرى اگرچه احكام واقعى در لوح محفوظ به عناوين و موضوعات تعلّق يافتهاند ولى اين احكام به كسانى اختصاص دارند كه به آن احكام علم پيدا كنند. بنابراين احكام واقعى فقط براى عالمان به اين احكام
ثابتاند، اما نسبت به غير عالمان و مخصوصا در زمان انسداد باب علم هيچ حكمى براى مكلّفين در لوح محفوظ ثابت نيست بلكه با قيام اماره معتبر و به تبع آن، حكم براى اين اشخاص ثابت مىگردد. براى تقريب به ذهن مىتوان گفت: گويا ملائكه منتظرند هر آنچه با قيام اماره ثابت مىشود به عنوان حكم ثبت كنند؛ مثلاً وقتى خبر زراره بر وجوب نماز جمعه قائم شود، آنها باقلم بر لوح محفوظ مىنويسند: «وجبت صلاة الجمعة» و اگر فرضا مجتهدى از نظرش عدول كند آن حكم نيز پاك شده و حكم جديدى نوشته مىشود.
به نظر اشاعره چنانچه به عنوان مثال، خبرى بر وجوب نماز جمعه قائم شود، خودِ قيام اماره سبب مىشود در فعل نماز جمعه، مصلحت لازمة الاستيفايى تحقّق پيدا كند و به واسطه آن مصلحت، اين حكم در لوح محفوظ ثابت شود؛ يعنى نماز جمعه تا قبل از قيام اماره، مصلحت لازمة الاستيفايى براى غير عالمان نداشته و با قيام اماره چنين مصلحتى حادث شده و در نتيجه، حكم براى آنان ثابت مىشود.
بايد توجه داشت كه سببيت اشعرى به صورت ديگرى نيز قابل تقرير است؛ به اين بيان كه حكم از همان ابتدا نزد خداوند، مطابق آنچه كه بعدا اماره بر آن دلالت مىكند، جعل مىشود.
اشتراك تقرير دوم با تقرير پيشين در اين است كه در هر دو، حكم جاهل، تابع قيام اماره است ولى تفاوت آنها در چگونگى تبعيت است. در تقرير اول، تبعيت به اين صورت است كه ابتدا اماره قائم مىشود و سپس حكم جاهل مطابق با آن جعل مىگردد ولى در تقرير دوم از همان ابتدا حكم جاهل مطابق اماره جعل مىشود.
ب) سببيت معتزلى: طبق اين مسلك، احكام در لوح محفوظ بر روى عناوين و موضوعات بار شده و مختص كسانى كه به اين احكام علم دارند، نبوده بلكه بين عالم و جاهل مشترك است ولى اگر امارهاى بر خلاف حكمِ ثابت در لوح محفوظ قائم شد، سبب حدوث مصلحتى در مؤدّاى اماره مىشود كه نه تنها مصلحت فوت شده واقع را
جبران مىكند بلكه حتى مصلحت حادث شده، از مصلحت واقع قوىتر است؛ مثلاً اگر نماز جمعه در لوح محفوظ واجب باشد ولى روايتى بر عدم وجوب نماز جمعه قائم شود در اين صورت، در مؤداى اين اماره مصلحتى ايجاد مىشود كه قوىتر از مصلحت واقع بوده و آن را جبران مىكند. نزد معتزله، وجه قوىتر بودن اين مصلحت آن است كه اگر مصلحت مورد نظر با مصلحت واقع مساوى باشد، نوبت به تخيير مىرسد؛ زيرا در صورت تساوى، دليلى بر ترجيح يكى از آن دو بر ديگرى وجود ندارد و از طرف ديگر مىگويند: اگر در زمان انسداد باب علم، امارهاى قائم گردد مؤداى آن متعيّن مىشود. از كنار هم قرار دادن اين دو مطلب، اين نتيجه به دست مىآيد كه بايد مصلحت اماره قوىتر باشد تا مؤداى آن متعيّن شود. البته در مقابل، برخى معتقدند: همين كه دو مصلحت مساوى باشند، كافى است.
تفاوت اين دو نوع سببيت در اين است كه در سببيت اشعرى، حكم جاهل تابع اماره بوده و مسئله تطابق با واقع در آن مطرح نمىباشد ولى در سببيت معتزلى، مسئله مطابقت و عدم مطابقت اماره با واقع مطرحاست؛ به اين بيان كه اگر اماره مطابق با واقع باشد حكم واقعى به فعليت مىرسد و بين عالم و جاهل مشترك است ولى اگر مطابق با واقع نباشد آنگاه حكم جاهل تابع اماره است؛ يعنى حكم واقعى مختص كسى است كه اماره مخالف براى او قائم نشود.
اساس اين مسلك با هر دو وجه آن محل اشكال مىباشد. مهمترين اشكال سببيت، تصويب است كه قطعا نزد ما باطل است. تصويب گاهى تصويب باطل و گاهى تصويب محال است كه بايد در جاى خود بحث شود. سببيت معتزلى و اشعرى در عين حال كه هر دو باطلاند ولى تفاوتى بين آنها وجود دارد و آن اينكه
محذور سببيت معتزلى كمتر از محذور سببيت اشعرى است؛ زيرا سببيت اشعرى چند اشكال دارد:
اولاً: مخالف با اجماع قطعى است؛ چون اجماع قطعى قائم است بر اينكه خداوند احكامى را براى همه مكلّفين (اعمّ از عالم و جاهل) جعل نموده و احكام بين عالم و جاهل مشترك است. پس اينكه بگوييم احكام براى كسى كه نسبت به آن جاهل مىباشد، ثابت نيست خلاف اجماع است.
ثانيا: مخالف با روايات متواتره(1)است؛ زيرا مضمون روايات متواتره چنين است: «إنّ للّه في كلّ واقعة حكماً يشترك فيها العالم والجاهل».(2)
ثالثا: مخالف با دليل عقلى است كه به چند صورت تقرير شده است.(3)
پس سببيت اشعرى با سه اشكال اساسى روبهرو است كه اين اشكالات در سببيت معتزلى وجود ندارد؛ زيرا مستلزم محذور عقلى نيست؛ چون طبق اين نظريه، احكام در لوح محفوظ براى همگان ثابت است. همچنين مخالف اجماع قطعى و روايات متواتره نمىباشد؛ چرا كه اختصاص احكام به عالمِ به احكام را ادعا نمىكند. با اين حال، اشكال اصلى سببيت معتزلى علاوه بر تصويب كه در هر دو نوع سببيت وجود دارد، اين است كه چگونه قيام يك اماره مىتواند باعث حدوث مصلحت در مؤداى آن شود؟! چگونه مىتوان ادعا نمود نماز جمعهاى كه واجب نيست و به حسب واقع مصلحتى ندارد، به صرف قيام خبر واحد بر وجوب آن، واجد مصلحت شده، آن هم به حدى كه لازم الاستيفا باشد؟! چرا در مورد قطع و يقين چنين ادعايى نمىشود؟! مثلاً اگر كسى به حكمى يقين پيدا كرد و يقين او مطابق واقع نبود آيا مىتوانبه واسطه
تحقّق قطع، به حدوث يك مصلحت در مقطوعٌ به قائل شد؟! چه فرقى بين قطع و اماره معتبر وجود دارد كه با قيام اماره معتبر، مصلحتى در مؤداى آن حادث مىشود ولى با حصول قطع هيچ مصلحتى در مقطوعٌ به پديد نمىآيد؟! خودِ اين مسئله كه مجرد يك خبر و روايت (اگرچه از ناحيه شخص عادل و ثقه) مىتواند مصلحتى را ايجاد كند محل اشكال است. بنابراين، اگرچه محذور مسلك سببيت معتزلى از سببيت اشعرى كمتر مىباشد اما اين مسلك نيز به اشكال مبتلا است. نتيجه اينكه مسلك سببيت در حجيت امارات و طرق، مسلك باطلى است.
شيخ انصارى كه مبتكر مبناى مصلحت سلوكى است مىفرمايد: حكم واقعى بين عالم و جاهل مشترك است و حكم جاهل در مؤداى اماره منحصر نيست ولى عمل بر طبق مؤداى اماره و يا سلوك اماره مصلحتى دارد كه در صورت عدم مطابقت اماره با واقع، مصلحت فوت شده واقعى را جبران مىكند.
به نظر مرحوم شيخ، مجرد قيام اماره و خبر، موجب حدوث مصلحت در مؤداى آن نمىشود؛ يعنى اگر خبر واحدى بر وجوب نماز جمعه قائم شد، اين باعث نمىشود كه نماز جمعهاى كه در لوح محفوظ واجب نيست، واجب شود بلكه نفس سلوك و پيروى از اماره، مصلحتى دارد كه مصلحت فوت شده واقعى را جبران مىكند. پس طبق اين مسلك (بر خلاف مسلك سببيت) مصلحتى در مؤداى اماره مثل نماز جمعه ايجاد نمىشود تا اشكال گردد كه چگونه ممكن است نماز جمعهاى كه به حسب واقع داراى مصلحت نبود واجد مصلحت شود بلكه نفس پيروى و عمل به خبر زراره مبنى بر وجوب نماز جمعه، داراى مصلحتى است كه مصلحت فوت شده واقعى را جبران مىكند. سلوك و پيروى از اماره به معناى آن است كه با مؤداى اماره
معامله واقع نماييم؛ يعنى معتقد شويم هر چه را كه اماره مىگويد همان واقع است؛ به عبارت ديگر، همان برخوردى كه با حكم در فرض ثبوت آن در لوح محفوظ صورت مىگرفت، با حكم ثابت شده از طريق اماره نيز صورت گيرد به گونهاى كه گويا از امام معصوم عليهالسلامشنيده شده است.
اين مسلك كه شيخ انصارى عنوان آن را مصلحت سلوكى نهاده در واقع حد وسط مسلك سببيت و مسلك طريقيت است. ايشان اين راه حل را در فرض انسداد باب علم و در پاسخ به شبهه ابنقبه در مسئله تعبّد به ظن مطرح كرده و گويا شبهه ابن قبه را در زمان انفتاح باب علم وارد مىداند.(1)
مسلك مصلحت سلوكى مشكل اصلى مسلك سببيت، يعنى تصويب باطل را ندارد؛ چون واقع در جاى خود محفوظ است. علاوه بر اين، مخالف اجماع و روايات متواتره نيز نمىباشد.در اين باره كه منظور شيخ از وجود مصلحت در سلوك اماره چيست، اختلاف وجود دارد. برخى بر اين عقيدهاند كه مصلحت در تطبيق عمل با اماره است.(2)برخى ديگر معتقدند: مصلحت، در امر مولا به تطبيق عمل با اماره است(3)و از اين رو، در عبارت شيخ در رسائل، كلمه «الأمر» را اضافه كرده و مىگويند: اصل عبارت شيخ چنين بوده است: «ان الأمر بالعمل على طبق الامارة والإلتزام به فى مقام العمل...».(4)
1) . فرائد الأصول، ج1، ص144.
2) . أجود التقريرات، ج2، ص69 و71؛ أصول الفقه، ج2، ص42.
3) . بحر الفوائد، ج1، ص72، سطر 22؛ فوائد الرضوية، ج1، ص19.
4) . محقّق خويى در تقريرات خود از درس محقّق نائينى، مطلبى را از ايشان نقل مىكند كه از حقيقت امر پرده برمىدارد: «ثم لا يخفى أن عبارة العلامة الأنصارى بحسب النسخ الأولية كان مفادها كون المصلحة السلوكيه قائمة بنفسه السلوك وتطبيق العمل على الأمارة والعدول إلى جعل المصلحة فى الأمر إنما هو لأجل إشكال أورده بعض تلامذته قدس سرهما عليه فأمر قدسسره بتصحيح العبارة فصححوه بزيادة لفظ الأمر فى العبارة»؛ محقّق كاظمى نيز در تقرير كلام محقّق نائينى مىگويد: «لم يكن من أصل العبارة لفظ الأمر وإنما أضافها بعض أصحابه وعلى ذلك جرت نسخ الكتاب»؛ فوائد الأصول، ج3، ص98.
اشكال اول: اگر مراد از مصلحت سلوكى آن است كه اين مصلحت در هر حال در نفس پيروى از اماره وجود دارد، اعمّ از اينكه مطابق با واقع باشد يا نباشد لازمهاش آن است كه اگر كسى بر طبق امارهاى عمل كرد و اين اماره مطابق با واقع درآمد دو مصلحت نصيب او گردد؛ يكى مصلحتى كه در نفس سلوك اماره وجود دارد و ديگرى مصلحتى كه در خود واقع قرار داده شده است؛ در حالى كه حتى خود شيخ نيز به چنين چيزى ملتزم نيست.
و اگر معناى مصلحت سلوكى آن است كه اين مصلحت فقط در صورتى نصيب مكلّف مىشود و مصلحت فوت شده واقعى را جبران مىكند كه اماره بر خلاف واقع باشد لازمهاش آن است كه اماره فقط در صورتى كه به واقع اصابت كند طريق إلى الواقع باشد در حالى كه اين قطعاً باطل است؛ چون اماره يا طريق است يا نيست و ممكن نيست در يك صورت طريق باشد و در صورت ديگر طريق نباشد.
اشكال دوم: آنچه شيخ در مصلحت سلوكى فرموده و آنچه در مسلك سببيت بيان مىشود از نظر تعابير مختلفاند اما حقيقتا تفاوتى با هم ندارند. به نظر ما مصلحت سلوكى شيخ به همان سببيت و تصويب بازگشت مىكند و با تغيير الفاظ و اصطلاحات چيزى عوض نمىشود. اينكه لفظ را تغيير داده و بگوييم: «مصلحت در سلوك اماره است نه در مؤدّاى اماره»، فقط باعث ايجاد تفاوت در عبارت مىشود نه تغاير حقيقى؛ زيرا سلوك اماره در واقع به معناى عمل به اماره و اتيان به مؤداى آن است. مثلاً اگر امارهاى بروجوب نماز جمعه قائم شد، اتباع و سلوك بر طبق اين اماره غير از اتيان به نماز جمعه نيست و نمىتوان حقيقتى وراى مؤداى اماره تحت عنوان سلوك اماره تصوير كرد. بنابراين بين اينكه گفته شود: «مؤداى اماره داراى مصلحت مىشود» و يا اينكه گفته شود: «سلوك اماره داراى مصلحت است» به حسب
واقع تفاوتى وجود ندارد؛ چون طبق جمله اول، مؤداى اماره همان وجوب نماز جمعه است و طبق جمله دوم، سلوك اماره به معناى عمل به اماره و پيروى از آن است كه همان وجوب نماز جمعه مىباشد. پس در واقع مصلحت سلوكى به سببيت معتزلى رجوع مىكند. خود مرحوم شيخ(1)نيز به اين اشكال توجه داشته و آن را به بيان ديگرى مطرح نموده و سعى مىكند به آن پاسخ دهد ولى به نظر مىرسد پاسخ وى قانعكننده نبوده و نمىتواند اشكال بازگشت اين مبنا به سببيت معتزلى را حل كند.
اشكال سوم: اگر مسلك مصلحت سلوكى تمام باشد بايد آن را در همه امارات جارى دانسته و بگوييم: اتباع اماره، لازم است؛ چه اماراتى كه بر وجوب دلالت مىكنند و چه اماراتى كه بر استحباب دلالت دارند. اين مطلب در اماره دال بر وجوب مشكلى ندارد ولى در امارهاى كه بر استحباب دلالت مىكند موجب تنافى است؛ چون بايد بگوييم: در عين حال كه اماره بر استحباب عمل دلالت مىكند ولى اتيان عمل واجب مىباشد و اين مطلبى است كه نمىتوان به آن ملتزم شد.
البته مرحوم شيخ در اين باره مىگويد: «ومعنى إيجاب العمل على الأمارة، وجوب تطبيق العمل عليها لا وجوب إيجاد عمل على طبقها؛ إذ قد لا تتضمن الأمارة إلزاما على المكلّف...».(2)
به نظر شيخ معناى سلوك اماره و ايجاب عمل بر طبق اماره آن است كه عمل بايد بر اماره تطبيق شود نه آنكه عمل بر طبق اماره ايجاد شود؛ يعنى عمل بايد به استناد اماره باشد؛ به اين معنا كه اگر اماره، عملى را مستحب يا مباح دانسته مكلّف نيز بايد آن را به عنوان مستحب يا مباح انجام دهد. اين تفسير هرچند مىتواند پاسخى بر اشكال فوق باشد ولى اختصاص به مصلحت سلوكى نداشته و بنا بر ساير مسالك نيز قابل ارائه است.
پس تا اينجا معلوم شد كه نه مسلك سببيت صحيح است و نه مصلحت سلوكى.
طبق اين مسلك، امارات، طريق به سوى واقع بوده و لسان آنها لسان حكايت و كشف از واقع است.بنابراين، غرض از جعل حجيت در امارات، وصول به واقع و محافظت بر آن است. از اين رو، وجه تعبّد به امارات آن است كه راهى به سوى تحصيل واقع مىباشند. حال اگر اماره به واقع اصابت كرد واقع براى مكلّف منجّز مىشود و اگر اصابت نكرد آنچه از او فوت شده تدارك نمىشود بلكه صرفا براى او معذّر است؛ يعنى عقاب را از او رفع مىكند.
قائلين به مسلك طريقيت بر دو دستهاند: دستهاى از آنها امارات را صرفا طريق به سوى واقع دانسته و معتقدند: بر طبق مؤداى اماره حكمى جعل نمىشود. در مقابل، اكثر آنها بر اين عقيدهاند كه مطابق با مؤداى اماره، حكم ظاهرى جعل مىشود. در ادامه خواهيم گفت كه حق با دسته اول است كه مىگويند: امارات صرفا طريق به سوى واقع بوده و حكمى بر طبق مؤداى آنها جعل نمىشود.
با توجه به اشكالاتى كه اجمالاً بر مسلك سببيت و مسلك مصلحت سلوكى وارد شد، حق با مسلك طريقيت است؛ زيرا علاوه بر عارى بودن مسلك طريقيت از اشكالات مذكور، مىتوان دليل نيز براى اين مسلك اقامه نمود.
دليل اين است كه مسئله طريقيت و اينكه امارات طريق به سوى واقعاند يك امر عقلايى است. نزد عقلا، اماراتى مثل خبر واحد يا ظواهر و امثال آن طريق به سوى واقعاند و اگر عقلا ارزش و اعتبارى براى امارات قائلاند، بدين جهت است كه آنها را راه تحصيل واقع مىدانند؛ به عبارت ديگر، براى عقلا به هيچ وجه مسئله ترتّب مصلحت در سلوك اماره يا مؤداى آن مطرح نيست بلكه آنچه براى آنان اهميت دارد
اين است كه اين امور، واقع مطلوب را به آنان نشان مىدهد. از نگاه عقلا همان اثرى كه بر يقين و قطع مترتّب است بر خبر ثقه و ظواهر نيز مترتّب مىباشد؛ يعنى نزد آنان همه اين امور، راهى به سوى واقعاند و چنانچه طريقى مثل خبر واحد، مخالف واقع درآيد عقلا نمىگويند: «مصلحتى در نفس پيروى از اين خبر بوده، يا خود اين خبر موجِد مصلحتى شده كه مصلحت از دست رفته واقع را جبران مىكند» بلكه اهميتى كه به خبر واحد و امثال آن مىدهند به اين جهت است كه مىبينند بيشتر أخبار آحاد ثقات، مطابق با واقعاند و بيشتر ظواهر كلمات، مراد گويندگان را مىرساند و مواردى را كه مخالف واقع يا مخالف مراد گوينده درمىآيد ناديده مىگيرند؛ چون از راهى پيروى مىكنند كه در بيشتر مواقع آنها را به واقع و مطلوب مىرساند و همين براى آنان كافى است؛ از طرفى، راه ديگرى كه هميشه آنها را به واقع هدايت كند در اختيار ندارند. از اين رو، هنگامى كه مشاهده مىكنند اين طرق، غالب المطابقة با واقعاند آن را معتبر دانسته و به آن ترتيب اثر مىدهند.
شارع نيز در مورد امارات به همين طريق و روش عقلايى عمل كرده است؛ يعنى جعل مستقلى در موردامارات ندارد بلكه همان چيزى را كه در نزد عقلا معتبر بوده امضا كرده است. البته شارع همه روشهاى متعارف عقلايى را امضا نكرده بلكه گاهى به آنها قيودى را اضافه يا از آنها قيودى را كم نموده است. موارد نادرى نيز در امارات وجود دارند كه شارع نسبت به آنها روش خاصى در پيش گرفته است؛ مثلاً از بعضى روايات استفاده مىشود كه شارع در مسئله عدالت، حُسن ظاهر را به عنوان راهى براى كشف اين ملكه نفسانى بيان كرده، در حالى كه اين روش در بين عقلا، متعارف نيست. پس فى الجمله و با صرف نظر از اينكه ممكن است شارع نسبت به برخى طرق، جعل تأسيسى داشته و روشى متفاوت اختيار كرده باشد يا در جايى كه جعل امضايى دارد قيودى را اضافه يا كم كرده باشد، مىتوان گفت: روش شارع در
باب امارات، امضاى همان بناى عقلاست. بنابراين نتيجه مىگيريم كه مسلك حق در باب امارات و طرق، مسلك طريقيت است.
عمدهترين اشكالى كه بر مسلك طريقيت وارد شده آن است كه اين مسلك چگونه مصلحتى را كه در اثر عمل نمودن به اماره مخالفِ با واقع فوت مىشود، جبران مىكند؟
پاسخ اين است كه اساساً چرا آن مصلحت بايد تدارك شود؟! چه بسا مصلحتهاى ديگرى وجود داشته باشند كه براى ما اهميت دارند؛ مثلاً همين كه ما از طريق معتبرى پيروى كنيم كه كار ما را تسهيل مىكند و از آن به مصلحت تسهيل تعبير مىشود، كافى است. البته اين مصلحت به گونههاى ديگرى نيز قابل تقرير است كه در آينده به آن اشاره خواهيم كرد.
تا اينجا نتيجه مقدمه اول اين شد كه حق در باب امارات و طرق، مسلك طريقيت است و معناى طريقيت اين است كه امارات به حسب بناى عقلا، طريق به سوى واقع و كاشف از واقع مىباشند؛ يعنى طريقيت امارات و طرق، تعبّدى نبوده بلكه يك امر عقلايى و حقيقى است و شارع نيز فى الجمله امارات و طرق را امضا نموده يا حداقل از آن ردع نكرده است.
مقدمه دوم به اشتراك احكام بين عالم و جاهل مربوط مىشود. اگرچه اين مطلب بايد در محل مناسب بررسى شود ولى در اين مقام اجمالاً به آن اشاره مىكنيم.
اشتراك احكام بين عالم و جاهل، علاوه بر اخبار متواتر،(1)به اجماع قطعى و عقل نيز ثابت مىگردد. البته بااينكه صاحب فصول(2)و شيخ انصارى(3)در مورد اين اخبار
ادعاى تواتر كردهاند اما برخى مثل محقّق نائينى در تواتر آنها اشكال نموده و فرمودهاند: اين مطلب فقط در برخى از اخبار آحاد وجود دارد كه صاحب حدائق آنها را در مقدمه كتابش ذكر كرده است.(1)به هر حال، اگر تواتر مخدوش باشد اما اجماع قطعى و دليل عقلى بر اشتراك احكام بين عالم و جاهل قابل انكار نيست تا جايى كه بعضى گفتهاند: اين يك مسئله ضرورى است.(2)
منظور از اشتراك احكام بين عالم و جاهل اين است كه حكم خداوند تبارك و تعالى براى موضوع ثابت است؛ چه مكلّف به آن علم پيدا كند و چه علم پيدا نكند؛ مثلاً نماز براى همه واجب است؛ چه مكلّف آن را بداند و چه نداند؛ به عبارت ديگر، علم و جهل هيچ دخالتى در ثبوت و عدم ثبوت تكليف ندارند بلكه علم و آنچه به منزله آن است (مثل امارات و ظنون معتبر) صرفا در تنجّز تكليف دخالت دارند.
البته بعضى مدخليت علم را به نحو شرطيت و بعضى ديگر به نحو عليت تامه مىدانند. به عنوان مثال، مرحوم آخوند در بحث جمع حكم واقعى و ظاهرى مىفرمايد: حكم واقعى بين «من قامت عنده الامارة» و بين «من لم تقم عنده الامارة» مشترك است ولى زمانى فعلى من جميع الجهات است كه مكلّف به آن علم پيدا كند؛ چون ايشان براى مرتبه فعليت دو مرحله قائل است: فعليت من جميع الجهات و فعليت من بعض الجهات؛ و بر همين اساس مىفرمايد: حكم واقعىِ فعلى من جميع الجهات، به عالم اختصاص دارد و شامل جاهل نمىشود.(3)محقّق اصفهانى نيز با اندك تفاوتى، نظير اين مطلب را بيان كرده است. ايشان مىفرمايد: فعليت حكم بر وصول حكم متوقف است؛ چون انبعاث بر وصول حكم متوقف است.(4)از نظر ايشان، حكم
داراى سه مرتبه مىباشد. مرتبهاى را كه وى به آن «فعليت تامه» مىگويد همان مرتبهاى است كهمرحوم آخوند از آن به مرحله «تنجّز» تعبير مىكند. با صرف نظر از اين اختلافات، مسلّم است كه علم تا قبل از مرحله تنجّز يا فعليت من جميع الجهات هيچ مدخليتى در حكم ندارد.
پس فى الجمله احكام بين عالم و جاهل مشترك است و دلايل محكمى براى اثبات آن وجود دارد.
اين مقدمه به مجعول در باب امارات و طرق مربوط مىشود. در اين باره كه مجعول در باب امارات چيست، اختلاف شده و چندين نظر ارائه گرديده است كه در اينجا اجمالاً به آنها اشاره مىكنيم:
1 . به اعتقاد مرحوم شيخ، مجعول در باب امارات خود مؤدّا است.(1)منظور ايشان اين است كه آنچه شارع جعل كرده يك حكم تكليفى است و حجيت از آن انتزاع مىشود؛ زيرا به نظر ايشان احكام وضعى بنفسها مجعول نبوده بلكه منتزع از يك حكم تكليفى مىباشند.(2)بر اين اساس، حجيت نيز بنفسها مجعول نبوده بلكه به تبع جعلى كه به منشأ انتزاع آن تعلّق مىگيرد مىتوان گفت مجعول است.
2 . به نظر مرحوم آخوند، مجعول در باب امارات، حجيت، يعنى همان منجّزيت و معذّريت است.(3)
التعبّد بطريق غير علمى إنما هو بجعل حجيته و الحجية المجعولة غير مستتبعة لإنشاء أحكام تكليفية بحسب ما أدى إليه الطريق بل إنماتكون موجبة لتنجز التكليف به إذا أصاب و صحة الاعتذار به إذا أخطأ...»؛ وص 405.
3 . به نظر محقّق نائينى، مجعول در باب امارات، طريقيت و كاشفيت و به عبارت
ديگر تتميم كشف است(1)بر خلاف ما كه گفتيم در باب امارات چيزى جعل نشده و طريقيتش واقعى است نه جعلى و تعبّدى.
4 . محقّق اصفهانى، مجعول در باب امارات را حجيت مىداند ولى تفسير ايشان از حجيت غير از تفسير مرحوم آخوند از حجيت است. ايشان حجيت را اين گونه معنا مىكند: «كون الشيء بحيث يصح الاحتجاج به» كه اين حيث در باب حجيت، گاهى ذاتى و غير جعلى است (مثل قطع) و گاهى جعلى است كه خود بر دو قسم است: گاهى انتزاعىاست (مثل حجيت ظاهر در نزد عرف) و گاهى اعتبارى است؛ مثل اينكه معصوم عليهالسلام بفرمايد: «فلانٌ حجّتى عليكم وأنا حجّة اللّه».(2)5 . امام رحمهالله مىفرمايد: در باب امارات چيزى جعل نشده بلكه شارع همان طريق عقلا را امضا نموده و يا لااقل ردع نكرده است. بنابراين اعتبار امارات، تعبّدى نمىباشد.
به نظر ايشان به طور كلى اماراتى كه در شرع متداول است عموماً همان امارات عقلايى بوده و چنانچه شارع مىخواست از اين امارات ردع كند، منجر به اختلال نظام زندگى و حيات اجتماعى مىشد و لذا ايشان معتقد است آنچه در نزد همه عقلا حجيت دارد و كاشف از واقع و طريق به سوى آن است، ديگر معنى ندارد حجيت و كاشفيت و طريقيت به آن اعطا شود؛ زيرا قرار دادن چيزى كه واجد وصف طريقيت و اماريت است، به عنوان اماره، تحصيل حاصل است.(3)
به نظر ما در ميان اين پنج نظر، حق با امام رحمهالله بوده و ساير نظرات مبتلا به اشكال است. تفصيل اين اشكالات در مبحث حجيت قطع و نيز حجيت امارات مطرح مىشود.
نيازى به توضيح نيست كه آنچه در مقدمه سوم ارائه گرديد، غير از مطالبى است كه در مقدمه اول بيان شد. چه بسا كسى در مقدمه اول در مورد امارات به طريقيت قائل باشد ولى در اينجا براى امارات، مجعولى در نظر بگيرد؛ مانند مرحوم آخوند كه به مسلك طريقيت قائل است و در عين حال مىگويد: مجعول در باب امارات، منجّزيت و معذّريت است.(1)
با ضميمه نمودن سه مقدمه ياد شده مىتوان نتيجه گرفت كه در باب امارات، حكمى به عنوان حكم ظاهرى وجود ندارد؛ چون از طرفى امارات، فى نفسه طريق به واقع بوده و كاشف از آن مىباشند و از طرف ديگر مىگوييم: احكام الهى بين عالم و جاهل مشتركاند و تفاوتى بين «مَن قامت عنده الامارة» و غير او وجود ندارد و همچنين گفتيم: در باب امارات چيزى جعل نشده است. نتيجه اين سه مطلب آن است كه آنچه شارع جعل كرده فقط حكم واقعى است و امارات و طرق صرفا راههايى براى وصول به آن مىباشند. اگر اين طرق، موصل به واقع باشند حكم واقعى را در حق ما منجّز مىكنند و اگر موصل به واقع نباشند براى ما عذر آورند. روشن است كه اين سخن غير از آن است كه گفته شود: معذّريت و منجّزيت جعل شدهاند.
مقام دوم به اصول عملى مربوط است. با توجه به مطالبى كه درباره امارات گفتيم تقريبا وضعيت حكم ظاهرى در موارد اصول عملى نيز مشخص مىشود؛ يعنى در مورد اصول عملى نيز حكمى به نام حكم ظاهرى وجود ندارد.
براى اثبات اين ادعا چند مطلب را به عنوان مقدمه ذكر مىكنيم:
1) . كفاية الأصول، صص 277 و405 .
به طور كلّى، اصول عملى بر خلاف امارات، طريق به سوى واقع نيستند و اين بدان جهت است كه اصلاً مقتضى كشف و إحراز در اصول عملى وجود ندارد. در اين جهت هم بين اصول محرزه و غير محرزه تفاوتى نيست؛ چون احراز در اصول عملى محرزه (مثل استصحاب، قاعده فراغ و قاعده تجاوز) به مقام عمل مربوط مىشود؛ به تعبير ديگر، اين احراز يك احراز عملى در مقام تطبيق عمل و به معناى بنا گذارى عملى بر احد الطرفين على أنّه هو الواقع مىباشد، چنانكه محقّق نائينى فرموده است(1)
أجود التقريرات، ج2، ص416.
و با احراز در امارات (مثل خبر واحد) تفاوت دارد؛ چون احراز در امارات به معناى كاشفيت از واقع است. از اين رو مىتوانيم بگوييم: به طور كلّى، اصول عملى طريق به سوى واقع نيستند؛ چون مقتضى كشف و احراز حتى در اصول عملى محرزه وجود ندارد. تنها مطلبى كه درباره اصول عملى مىتوان گفت اين است كه اصول عملى عبارتند از: وظايف عملى براى مكلّفى كه در مقام عمل دچار تحير شده است.در مقدمه دوم كه در حقيقت مكمّل مقدمه اول است فلسفه تشريع اصول عملى تبيين مىشود. تشريع اصول عملى براى دو جهت است: 1 . دفع ضرر و حرج؛ 2 . جلوگيرى از خروج مردم از دين و فراهم نمودن راهى براى التزام به احكام شرعى.
توضيح اينكه اگر قرار بود شارع براى كسانى كه به حكم واقعى دست نيافتهاند و
1) . فوائد الأصول، ج3، ص15 و16 و110 و ج 4، ص 10 و14 و486 و596. ايشان در ج4، ص10 مىفرمايد: «انّ المجعول فى باب الأمارات هو نفس الطريقيّة والوسطيّة فى الإثبات والمجعول فى باب الأصول التنزيليّة هو البناء العملى على أحد طرفى الشّك على أنّه هو الواقع و إلغاء الطرف الآخر، و المجعول فى باب الأصول الغير التنزيليّة هو مجرّد الجرى العملى و تطبيق العمل على أحد طرفى الشّك لا على أنّه هو الواقع»؛
به هر دليلى نتوانستهاند به وسيله يك اماره معتبر، حكم شرعى واقعى را كشف كنند، تحفّظ و تحصيل واقع را مقرّر كند و به عبارت ديگر، احتياط را بر آنها واجب نمايد (چون تنها در صورت احتياط است كه مىتوان در موارد ترديد، واقع را تحصيل كرد) موجب ضرر و عسر و حرج بر مردم و اختلال در نظام اجتماعى زندگى بشرمىشد.
از سوى ديگر، اگر شارع مىخواست در اين موارد، تكاليف شرعى را بردارد و بگويد: كسانى كه نتوانستهاند از راه اماره به حكم شرعى دست پيدا كنند هيچ تكليفى ندارند چنين چيزى در بسيارى از موارد، عدم التزام بسيارى از مردم را نسبت به احكام شرعى در پى داشته و در نتيجه، موجب خروج از دايره دين مىگرديد؛ چون مواردى كه در آنها امكان دسترسى به حكم واقعى وجود ندارد قابل توجه است.
از اين رو، شارع براى اينكه ضرر و حرج پيش نيايد و نيز مردم از دايره التزام به احكام خارج نشوند، وظايف عملى را براى آنان مقرر نمود تا اگر به هر دليلى نتوانستند به حكم واقعى دست يابند، به اين وظايف عملى پاىبند باشند. از طرفى، شارع مىدانست كه اين وظايف عملى گاهى اوقات با واقع مطابقت ندارند ولى چارهاى جز جعل اين وظايف عملى نداشت. در امارات نيز مسئله به همين صورت است؛ يعنى با اينكه شارع مىداند گاهى اوقات امارات به واقع اصابت نمىكنند اما با اين حال، اين طرق عقلايى را امضا كرده است.
همانگونه كه درباره مجعول در باب امارات، اختلاف رأى و نظر وجود داشت درباره مجعول در باب اصول عملى و اينكه به واسطه اصل عملى چه چيزى جعل مىشود نيز اختلاف نظر وجود دارد كه اين مطلب بايد در جاى خود مورد بررسى قرار گيرد. در اينجا اجمالاً مىگوييم:
برخى مانند مرحوم شيخ بر اين عقيدهاند كه مجعول در اصول عملى يك حكم شرعى است كه مماثل با حكم واقعى مىباشد؛ يعنى مىگويند: وقتى اصل عملى قائم شد، در واقع با اين اصل عملى، حكمى مماثل با حكم واقعى جعل مىشود.(1)البته در بعضى از كلماتِ مرحوم آخوند در بحث استصحاب، مسئله جعل حكم مماثل بيان شده و همانگونه كه برخى به مرحوم آخوند نسبت دادهاند، مىتوان از كلمات ايشان اين مطلب را كه وى نيز مانند مرحوم شيخ معتقد است مجعول در باب استصحاب، متيقّن است نه نفس يقين، استظهار نمود.(2)در مقابل، مرحوم نائينى و برخى ديگر معتقدند: مجعول در استصحاب، خود يقين است.(3)اما با اين حال، خود مرحوم آخوند در بسيارى از موارد تصريح مىكند كه مجعول در باب امارات و اصول عملى، منجّزيت و معذّريت است.(4)صرف نظر از اين اختلافات، عدهاى قائلاند كه مجعول در باب اصول عملى يك حكم شرعى است.
1) . فرائد الأصول، ج3، صص 20 و234.
2) . كفاية الأصول، صص 392 و414.
3) . با اين تفاوت كه برخى مثل محقّق نائينى، به مجعوليت يقين به لحاظ جرى عملى و بناى بر بقاى حالت سابقه قائلاند. فوائد الأصول، ج3، صص 15 و19، وج 4، ص564، وأجود التقريرات، ج2، ص416. برخى ديگر به مجعوليت يقين به لحاظ طريقيت و كاشفيت آن از واقع قائل مىباشند. دراسات فى علم الأصول، ج1 ص292، و ج3، ص481، و ج4، ص156.
4) . كفاية الأصول، ص264 ـ 265 و277 و405 و469.
در مقابل، جمعى مىگويند: مجعول در باب اصول عملى، يك حكم شرعى تكليفى نيست بلكه آنچه در اصول عملى، اعمّ از محرزه و غير محرزه، جعل شده همان «لزوم الجرى العملى على طبق المؤدى» است؛ چه اين بناگذارى عملى بر يكى از دو طرف شك به عنوان أنّه هو الواقع باشد كه در اصول عملى محرزه جريان دارد و چه صرف بناگذارى عملى بر يكى از دو طرف بدون در نظر گرفتن جهت يادشده باشد كه اين در اصول عملى غير محرزه ثابت است. طبق اين نظر، مجعول در باب اصول عملى يك بناگذارى عملى است كه غير از حكم شرعى مىباشد.
براى مشخص شدن قول حق در اين مسئله بايد اقوال مختلف و دلايل آنها بررسى شود. اما اگر بخواهيم به طور كلّى و صرفا به عنوان يك اصل موضوعى، قول حق را بيان كنيم بايد بگوييم:
مجعول در باب اصول عملى همان لزوم جرى عملى بر طبق مؤداى اصل مىباشد و روشن است كه اين بناگذارى يا وظيفه عملى، حكم شرعى نيست؛ يعنى اينگونه نيست كه شارع يك حكم شرعى را براى شخص شاك جعل كرده باشد تا در نتيجه بگوييم: شارع دو حكم شرعى جعل نموده است: 1. حكم شرعى واقعى كه در مورد عناوين و موضوعات جعل شده است؛ 2. حكم شرعى ظاهرى براى شخص شاك.
پس مجعول در اصول عملى، يك وظيفه عملى است كه خداوند متعال آن را براى شخص شاك، صرفا براى رفع تحيّر و تردّد در مقام عمل مقرر كرده و اين غير از جعل حكم است؛ زيرا جعل وظيفه عملى به اين معنا است كه چون مكلّف، متحيّر است وظيفه او فعلاً اين است نه آنكه حكم، اينگونه باشد. اگر گفته شود: شارع در موارد تحيّر، حكمى را جعل كرده معنايش اين است كه او براى يك موضوع دو حكم دارد: يكى حكم واقعى كه براى اين موضوع در صورتى كه مشكوك نباشد ثابت است و ديگرى حكم ظاهرى كه براى همين موضوع در صورتى كه مشكوك باشد ثابت است؛ به عنوان مثال وقتى با أصالة البرائة ياأصالة الإباحة به حليّت و جواز شرب تتن حكم مىشود، معنايش اين است كه مكلّف فعلاً در مقام عمل و ارتكاب اين فعل مرخّص است، نه آنكه حكم ظاهرى شرب تتن جواز و حليّت باشد. آرى، نتيجه از نظر عملى تفاوتى نمىكند.
با ملاحظه اين سه مطلب كه: اولاً اصول عملى، اعمّ از محرزه و غير محرزه، طريق به واقع نبوده و احراز واقع نمىكنند، و ثانيا: اصول عملى براى رفع ضرر و حرج و
خارج نشدن مكلّفين از دايره تديّن تشريع شدهاند، و ثالثا: مجعول در باب اصول عملى يك وظيفه عملى است، اين نتيجه روشن به دست مىآيد كه در باب اصول عملى نيز حكمى به عنوان حكم ظاهرى جعل نشده است.
به عنوان يك مؤيد و شاهد بر اينكه در مورد اصول عملى حكم ظاهرى وجود ندارد مىتوان به تعريف علم اصول اشاره كرد كه در آن گفته مىشود: «العلم بالقواعد الممهدة لاستنباط الأحكام الشرعية أو لتعيين الوظيفة العملية».(1)در اين تعريف، وظيفه عملى در مقابل حكم شرعى به كار رفته كه مقصود از آن، اصول عملى است و روشن است كه جنس حكم با جنس وظيفه عملى تفاوت دارد. البته ممكن است به اين تعريف اشكالاتى وارد باشد، اما با اين حال مىتوان آن را به عنوان يك مؤيد، مهم به حساب آورد.
1) . كفاية الأصول، ص9؛ «أنه صناعة يعرف بها القواعد التى يمكن أن تقع فى طريق استنباط الأحكام أو التى ينتهى إليها فى مقام العمل»؛ تهذيب الأصول، ج1، ص19؛ مناهج الوصول، ج1، ص51؛ «هو القواعد الآليّة التى يمكن أن تقع كبرى استنتاج الأحكام الكلّيّة الإلهيّة أو الوظيفة العمليّة».
نتيجه مطالبى كه در مباحث گذشته بيان شد اين است كه تقسيم حكم شرعى به واقعى و ظاهرى صحيح نيست و در شريعت بيش از يك حكم وجود ندارد كه همان حكم واقعى است. از اين رو حكم ظاهرى به معنايى كه گفته شد مورد قبول ما نمىباشد. براى روشنتر شدن ابعاد اين مطلب لازم است به ابهاماتى كه در اين رابطه وجود دارد يا اشكالاتى كه مطرح شده پاسخ دهيم.
بعضى از روايات به گونهاى وجود حكم ظاهرى را تأييد كرده و بر جعل مؤدّا دلالت دارند. از باب نمونه دو روايت را ذكر مىكنيم:
1 . امام عليهالسلام مىفرمايد: «العمرى وابنه ثقتان فما ادّيا عنّى فعنّى يؤديان».(1)امام عليهالسلامدرباره عمرى و پسرش فرمودند: اين دو ثقه هستند، پس هر آنچه كه از من بگويند از من گفتهاند.
1) . وسائل الشيعة، ج27، ص138، باب 11 از ابواب صفات قاضى، ح4؛ الكافى، ج2، ص125، باب 77 فى تسمية من رآه عليهالسلام، ح 1.
آيا معناى روايت، غير از اين است كه آنچه به وسيله خبر ثقه بيان مىشود همان حكم خداست؟! «فعنّى يؤديان» يعنى هرچه اين دو نفر بگويند گويا من گفتهام؛ چون ثقه مىباشند. پس آنچه آنان بگويند در واقع يك حكم شرعى است كه به وسيله امام عليهالسلام به عنوان جعل مؤدّا بيان شده است و اين در حقيقت به معناى تأييد حكم مستقلى به عنوان حكم ظاهرى است و گويا به اين وسيله جعل مستقلى به آن تعلّق گرفته است.
2 . در روايت ديگرى كه شبيه روايت پيشين مىباشد امام عليهالسلاممىفرمايد: «لا عذر لأحد من موالينا فى التشكيك فيما يرويه عنّا ثقاتنا».(1)طبق اين روايت كسى حق تشكيك در آنچه ثقات شيعه نقل مىكنند، ندارد. ظاهر روايت اين است كه سخن ثقات شيعه سخن معصومين عليهمالسلام است و هر چه بگويند در واقع همان حكم خداست؛ يعنى گويا به واسطه خبر آنها، مؤداى اين روايات جعل مىشود كه اين همان حكم ظاهرى است.
مستشكل در صدد است با استناد به اين روايات اثبات كند كه حكم ظاهرى وجود دارد.
اگر در معناى اين روايات دقت كنيم، درمىيابيم كه به هيچ وجه بر جعل مؤدّا و وجود حكم ظاهرى دلالت ندارند؛ چون آنچه از هر دو روايت، مخصوصا روايت اول استفاده مىشود اين است كه امام عليهالسلام بر وثاقت آن دو نفر شهادت مىدهد و در ادامه مىفرمايد: آنچه اين دو نفر مىگويند، سخن ما مىباشد. اين عبارت در واقع بر وثاقت آن دو تأكيد دارد؛ به تعبير ديگر، تعليق حكم بر وصف، به عليت وصف اشعار دارد؛ يعنى علت اينكه سخن آنها سخن امام مىباشد اين است كه ثقهاند. در روايت
1) . وسائل الشيعة، ج1، ص38، باب 2، ثبوت الكفر و الارتداد بجحود بعض الضروريات، ح2، و ج27، ص150، باب 11 از ابواب صفات قاضى، ح40.
دوم هم كه مىفرمايد: «كسى از محبّين ما نبايد در آنچه كه از ثقات شيعه نقل و روايت مىشود، تشكيك كند»، چيزى جز پذيرش قول ثقه استفاده نمىشود؛ به اين دليل كه خبر ثقه طريقى به سوى واقع است. در نتيجه، اين روايت بر طريقيت خبر ثقه نسبت به واقع تأكيد كرده و گويا مىگويد: خبر ثقه است كه شما را به واقع و آنچه ما مىگوييم، مىرساند. بنابراين به هيچ وجه از اين دو روايت استفاده نمىشود كه به وسيله خبر واحد ثقه، مؤدّا يا حكم ظاهرى جعل مىشود.
برخى(1)تلاش كردهاند از اين دو روايت، جعل طريقيت را استفاده كنند كه اين نيز نادرست است؛ زيرا بر اساس اين دو روايت، علت پذيرش سخنان راوى، وثاقت او دانسته شده و از آنجا كه خبر ثقه نزد عقلا، طريقى به سوى واقع است بنابراين سخن او پذيرفته مىشود و اين چيزى نيست كه شارع آن را جعل كرده باشد بلكه شارع روش و طريقه عقلا را امضا كرده و يا حداقل ردع نكرده است. پس به هيچ وجه از اين روايات، جعل مؤدّا و جعل طريقيت استفاده نمىشود بلكه روايت اول، شهادت بر وثاقت است و در روايت دوم همان طريق عقلايى معهود و متعارف، امضا و تأييد شده است.
به عبارت ديگر، در واقع ائمه عليهمالسلام مىخواهند مردم را به اين مطلب تنبّه دهند كه در مسائل دينى و شرعى نيز همانند ساير امور، از همان طرق معهود و متعارف عقلايى استفاده نمايند و گمان نكنند كه راه رسيدن به معارف و احكام دينى و شرعى راه مخصوصى است؛ مانند اينكه توهّم شود براى شناخت احكامحتما بايد قطع و يقين حاصل گردد، در حالى كه چنين نبوده و به خبر ثقه نيز مىتوانند اعتماد كنند.
بر اين اساس آنچه در اين دو روايت بيان شده نه تنها مخالفتى با نظر مختار ندارد بلكه شهادت بر وثاقت و عدم جواز تشكيك در نقل ثقات شيعه، خودْ به نوعى روش عقلا مبنى بر رجوع به خبر ثقه را تأييد مىكند.
1) . دراسات فى علم الأصول تقريرات هاشمى شاهرودى، ج4، ص96.
اشاره شد بناى عقلا بر اين است كه امارات (مانند خبر ثقه و ظواهر) طريق به سوى واقعاند. بايد توجه داشت كه در بناى عقلا دو احتمال وجود دارد: يك احتمال اين است كه عقلا با خبر ثقه و امثال آن اطمينان يافته و كاشفيّتى حقيقى ـ اگرچه به صورت ناقص ـ براى اين طرق قائلاند. احتمال دوم آنكه بناى عملى عقلا بر اخذ به اين طرق بوده و كارى به جهت كشف ندارند؛ به عبارت ديگر آنان، امارات را به عنوان طريق اعتبار كرده و بنا را بر طريقيت آنها مىگذارند، اگرچه واقعا طريقيت نداشته باشند.
محقّق عراقى معتقد است مراد از بناى عقلا در اين مسئله، معناى دوم است؛ يعنى بناى عملى عقلا بر اين است كه امارات را به عنوان طريق اعتبار مىكنند بدون آنكه كاشفيتى براى آن قائل باشند؛ به عبارت ديگر، طريقيت را در مورد آنها اعتبار مىكنند نه آنكه حقيقتا طريقيت داشته باشند.(1)
ولى همانگونه كه پيش از اين گفتيم اين سخن صحيح نبوده و مراد از بناى عقلا همان معناى اول است؛ يعنى از آنجا كه عقلا امارات را طريق به سوى واقع دانسته و براى آنها جهت كشف قائلاند به امارات عمل مىكنند و اينگونه نيست كه طريقيت را براى امارات اعتبار كرده باشند.
اشكال ديگر اين است كه قضيه معروف «للمصيب أجران وللمخطى أجر واحد» ظاهر در اين است كه در مؤداى اماره مصلحتى وجود دارد كه عايد شخص مجتهد مىشود، چه به واقع اصابت كند و چه نكند. پس اين سخن معروف و مشهور با انكار حكم ظاهرى سازگار نيست.
1) . فوائد الأصول، ج4، پاورقى ص485.
در پاسخ به اين اشكال مىگوييم: اين قضيه مشهور و معروف، در كتب اصولى اهل سنت ريشه داشته و در كتب اصولى شيعه وجود ندارد. از باب نمونه، غزالى(1)در كتب خود اين اصطلاح را به كار برده و اساس آنرواياتى است كه از ابوهريره، عمرو بن عاص و بعضى ديگر نقل شده است. طبق اين نقل، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده: «إذا حكم الحاكم فاجتهد فأصابه كان له أجران فإن اجتهد فأخطأ كان له أجر».(2)اين در حالى است كه ابوهريره به جعل در حديث معروف بوده و عمرو بن عاص شخص معلوم الحالى است كه اساس شخصيت او بر جعل، كذب و دروغ استوار است. حتى ريشه تاريخى اين روايات و مجعولات، توجيه بعضى از كارهايى بوده كه عليه اميرالمؤمنين عليهالسلام انجام مىشد؛ زيرا بعضى از اعمال با هيچ يك از موازين سازگار نبود و اين موجب گرديد آنان با مجعولاتى مثل «اجتهد و أخطأ» به توجيه اعمال خود بپردازند. پس اساس اين سخن مردود بوده و نزد علماى ما مورد پذيرش قرار نگرفته است.
انكار حكم ظاهرى و انكار جعل مؤدّا يا انكار عدم وجود مصلحت در نفس پيروى از اماره، موجب فوت بعضى مصلحتها از مكلّفين يا باعث قرار گرفتن آنان در مفسده مىشود؛ زيرا وقتى اجازه داده مىشود مكلّفين از راهى بروند كه ممكن است به مقصد نرسند آنگاه اين احتمال وجود دارد كه بعضى از مصلحتهاى واقعى را از
1) . المستصفى، ص360.
2) . صحيح البخارى، ج8، كتاب الاعتصام بالكتاب والسنة، باب أجر الحاكم إذا اجتهد فأصاب أو أخطأ، ص157 وصحيح مسلم، ج5، كتاب الأقضية، باب بيان أجر الحاكم اذا اجتهد، ص131؛ «إذا حكم الحاكم فاجتهد ثم أصاب فله أجران وإذا حكم فاجتهد ثم أخطأ فله أجر». لازم به ذكر است كه متن روايت در كتاب المستصفى اينگونه است: «اذا اجتهد الحاكم فأصاب فله أجران وإن أخطا فله أجر» المستصفى ص296 و360. اين روايت با اين تعبير در كتبى مثل المنتقى لابن الجارود، باب ما جاء فى الاحكام، ص249، ح996 آمده است.
دست داده يا گرفتار مفسده شوند. اين، نتيجه انكار حكم ظاهرى است و شايد بتوان گفت: اگر منكر حكم ظاهرى شويم امارات و طرق معتبر شرعى را از خاصيت ساقط نمودهايم، مخصوصا در جايى كه تمكّن از تحصيل علم و واقع وجود دارد؛ چون كسانى كه به اعتبار اماره قائلاند، حتى در جايى كه امكان تحصيل واقع يا علم وجود دارد اماره را معتبر مىدانند. اما اگر قائل شديم مثلاً به واسطه قيام اماره، مؤدّا جعل مىشود در اين صورت ديگر مصلحتى فوت نمىشود؛ چون خود شارع آن مصلحتهاى فوت شده احتمالى را به واسطه جعل مؤدّا جبران كرده است.
پاسخ اشكال اين است كه اگر شارع به ما اجازه داده تا از امارات و طرق پيروى كنيم به خاطر يكى از اين دو جهت مىباشد:1. شارع مىداند موارد اصابت اماره به واقع با مواردى كه علم و يقين به واقع اصابت مىكند، مساوى است؛ چون يقين نيز با آنكه حجيتش ذاتى است ولى در برخى موارد، مطابق با واقع نبوده و جهل مركب است. بنابراين از آنجا كه شارع مىداند مواردى كه اماره به واقع اصابت مىكند نه تنها مساوى با قطع بلكه چه بسا بيش از مواردى است كه قطع و يقين به واقع اصابت مىكند، اين اجازه را به ما داده كه از امارات پيروى كنيم.
مصلحت تسهيل هم يك مصلحت نوعى بوده و در دوران امر بين مصلحت نوعى و مصلحت شخصى قطعا مصلحت نوعى مقدم است؛ مثلاً حفظ نظام اجتماعى زندگى، بسيار مهمتر از رسيدن يك مكلّف به مصلحت واقعى موجود در عمل به فلان حكم است.
بنابراين، شارع يا به اين دليل كه احتمال خطاى امارات ظنى نسبت به قطع، كمتر يا حداقل مساوى با آن است و يا به اين جهت كه راه ديگرى غير از پيروى اماره موجب مشقت مىشود همان روش عقلايى متعارف بين مردم يعنى عمل به امارات را به عنوان طريقى براى رسيدن به واقع مورد تأييد قرار داده است و اين در واقع نه مصلحتى را در مؤدّا به وجود مىآورد و نه مصلحتى را در نفس اتباع اماره ايجاد مىكند بلكه تنها اثرش اين است كه اگر اين اماره به واقع اصابت كرد واقع را منجّز مىكند و اگر به واقع اصابت نكرد، معذّر بوده و جلوى عقاب را خواهد گرفت.
پس مىتوان نتيجه گرفت حكمى به نام حكم ظاهرى كه توسط شارع انشا شده باشد، وجود ندارد. شاهد مهم بر اين مطلب آن است كه در مواردى كه شارع نسبت به واقع و تحصيل آن اهتمام دارد و به هيچ وجه نمىخواهد واقع ترك شود خودش مستقيما به احتياط امر كرده است؛ مانند مسئله دماء و فروج. شارع در موارد خاص بنا به ضرورت و اهميت، به احتياط دستور داده اما در بقيه موارد، به همين طرق و امارات اكتفا كرده است؛ چون امر به احتياط در همه موارد، قطعا زندگى عادى بشر را دچار اختلال مىكند.
وجود حكم ظاهرى مبعّداتى دارد كه به آنها اشاره مىكنيم:
يك مبعّد مهم براى حكم ظاهرى كه هم درباره اصول عملى و هم درباره امارات، قابل ذكر مىباشد، مطلبى است كه بين اصوليين شهرت يافته و آن اينكه تصويب نسبت به احكام واقعى باطل بوده اما نسبت به احكام ظاهرى صحيح است. بر اين اساس چنانچه مجتهدى وجوب تخييرى نماز جمعه در عصر غيبت را از ادلّه استنباط كند، اگر اين حكم به واقع اصابت نمايد آن را منجّز نموده و در غير اين صورت، واقع را تغيير نمىدهد. حال اگر مجتهد ديگر آن را واجب عينى دانست و در همين حال مجتهد سوم به اين نتيجه رسيد كه نماز جمعه در عصر غيبت حرام است؛ هر يك از اين سه مجتهد بر اساس ادلّه و امارات به حكمى دست يافتهاند و فرض اين است كه هر سه حكم، ظاهرى بوده و حجت مىباشند. حال آيا واقعا مىتوان ملتزم شد كه شارع به تعداد مجتهدين داراى احكام ظاهرى است؟! يا نسبت به مجتهد واحد مىتوان گفت: با تغيير مبنا و تبدّل رأى او حكم ظاهرى خداوند نيز تغيير مىكند؟! به
عبارت ديگر، آيا مىتوان ادعا كرد خداوند به تعداد مجتهدين و براى مجتهد واحد به تعداد آرا متبدّله، احكام ظاهرى مختلف جعل كرده است؟!
روشن است كه اينگونه نيست و بيش از يك حكم وجود ندارد و آن، حكم واقعى موجود در لوح محفوظ است. آرى، راههاى رسيدن به واقع مختلف است؛ اين راه گاهى قطع و گاهى اماره مىباشد كه اگر به واقع اصابت كرد آن را منجّز مىكند و در غير اين صورت، براى مكلّف عذرآور است و اگر راهى كه مكلّف را به واقع برساند وجود نداشته باشد بايد به اصول عملى رجوع كند. با توجه به آنچه گفته شد اساس حكمظاهرى زير سؤال مىرود.
ما در مورد احكام واقعى معتقديم كه عقل، به وجوب اطاعت و همچنين استحقاق عقاب در صورت مخالفت و استحقاق ثواب در صورت موافقت، حكم مىكند. اما آيا مىتوان پذيرفت كه عقل در مورد احكام ظاهرى نيز به لزوم امتثال حكم مىكند و براى موافقت و مخالفت احكام ظاهرى به استحقاق عقاب و ثواب حكم مىنمايد؟
به نظر مىرسد اگر عقل در مورد امارات و اصول عملى به لزوم امتثال و استحقاق ثواب بر موافقت و استحقاق عقاب بر مخالفت حكم مىكند، براى وصول به واقع است و نمىتوان ملتزم شد كه براى موافقت و مخالفت خود اين حكم ظاهرى، ثواب و عقاب مستقلى وجود داشته باشد؛ زيرا اگر چنين باشد بايد در موارد موافقت امارات و اصول با واقع دو ثواب به ما بدهند؛ مثلاً اگر امارهاى بر وجوب نماز جمعه قائم شد و در واقع نماز جمعه واجب بود، مىبايست هم براى موافقت با حكم ظاهرى مستفاد از اماره و هم براى عمل به حكم واقعى پاداش دريافت كنيم؛ چون بنا به فرض، هر دو، حكم و مجعول شارع مىباشند و عقل هم طبق فرض، به لزوم امتثال و استحقاق ثواب بر موافقت و استحقاق عقاب بر مخالفت حكم نموده است؛ در
حالى كه قطعا اين گونه نيست و هيچ كس ملتزم نشده كه بر عمل به حكم ظاهرى موافق با حكم واقعى دو پاداش مترتّب مىشود. پس از اينكه حكم ظاهرى، عقاب و ثواب مستقلى ندارد كشف مىشود كه اگر ما وظيفه داريم به اماره به عنوان حجت عمل كنيم فقط براى تحصيل واقع است. اين مطلب مىتواند مبعّد جعل حكمى به عنوان حكم ظاهرى از طرف شارع باشد. البته همانگونه كه سابقاً اشاره شد، برخى معتقدند حكم ظاهرى يك حكم طريقى است و حكم طريقى يا به طور كلى حكمى صورى است كه مصلحتى جز مصلحت نفس جعل در آن نيست و يا حكمى است كه مصلحت آن همان مصلحت حكم واقعى و براى وصول به آن است. طبق اين نظر حكم طريقى در هر صورت عقاب و ثواب مستقل ندارد. لذا بر اساس اين ديدگاه، حكم ظاهرى با عدم ثواب و عقاب مستقل قابل جمع است. با توجه به همين نكته است كه ما اين مسئله را به عنوان مبعّد حكم ظاهرى مطرح نموديم، نه به عنوان دليل نفى آن.
نكته ديگرى كه مىتواند به عنوان مبعّد حكم ظاهرى ذكر شود مطلبى است كه برخى از قائلين به حكم ظاهرى نيز به آن تصريح كردهاند و آن عبارت از عدم وجود مبادى خاص و ملاكات مستقل وراى مبادى و ملاكات احكام واقعى است. اگر قرار باشد حكمى به انشاى مستقل توسط شارع جعل شود قطعاً نيازمندمبادى خاص و ملاك مستقل است در حالى كه در حكم ظاهرى نه ملاك مستقلى وجود دارد ونه مبادى خاصى مىتوان براى آن برشمرد. بر اين اساس، التزام به جعل حكم ظاهرى از طرف شارع مشكل است.
لازم به ذكر است كه همان نكتهاى كه درباره مبعّد دوم بيان كرديم در مورد اين مبعّد هم قابل طرح است.
پذيرش يا انكار حكم ظاهرى داراى آثار مهمى در علم اصول است. اين مطلب را به جز مبحث محذورات اجتماع حكم ظاهرى و واقعى، در مواضع مهمى از علم اصول مىتوان جستجو كرد. در اين فصل به دو نمونه از اين آثار اشاره مىكنيم.
بحث اجزا داراى چند بخش است:
1 . اجزاى مأمورٌ به، به امر واقعى اولى از واقع؛
2 . اجزاى مأمورٌ به، به امر واقعى ثانوى (امر اضطرارى) از واقع؛
3 . اجزاى مأمورٌ به، به امر ظاهرى از واقع.
آنچه به موضوع بحث ما مرتبط مىباشد، بخش سوم است. اين بحث با عناوين مختلفى مطرح شده اگرچه عنوان مشهور همان عنوانى است كه بيان نموديم. شايان ذكر است طبق مبنايى كه ما اختيار كرده و بر اساس آن حكم ظاهرى را نفى نموديم، بايد عنوان ديگرى را براى اين بحث انتخاب كنيم؛ به اين صورت كه آيا اتيان مؤداى امارات و اصول عملى، مجزى از مأمورٌ به واقعى مىباشد يا خير؟ يعنى اگر كسى بر طبق مؤداى اماره عمل كند و سپس كشف خلاف شود آيا لازم است در داخل وقت، اعاده و در خارج وقت قضا نمايد؟ البته ممكن است پذيرش يا انكار حكم ظاهرى از حيث نتيجه عملى در اين مبحث يكسان باشد ولى قطعا نوع بيان بر اساس هر يك از اين دو مبنا كاملاً متفاوت است.
به طور كلّى در اين مسئله مىتوان سه قول را بيان نمود:
قول به اجزا مطلقا؛ يعنى هم در اصول و هم در امارات و هم نسبت به تفصيلاتى كه در مسئله وجود دارد به اجزا قائل شويم.
قول به تفصيل؛ با توجه به تفصيلات متعددى كه در مسئله وجود دارد.
قول به عدم اجزا مطلقاً.
براى روشن شدن قول دوم، به طور خلاصه به تفصيلاتى كه در اين مسئله وجود دارد اشاره كرده و بررسى بيشتر آن را به آينده موكول مىنماييم و در نهايت، نظر مختار را بيان خواهيم نمود.
تفصيلات مورد نظر از اين قرارند:
1 . تفصيل بين امارات و طرقى كه به احكام شرعى كلى مربوطاند (مثل قيام خبر واحد بر وجوب سوره در نماز، يا مثل اصل عملى كه در شبهات تحريمى تكليفى جارى است) و بين امارات و اصول مربوط بهموضوعات (مانند بينهاى كه بر نجاست آب قائم شود).
2 . تفصيل بين امارات و اصول منقّح موضوع يا متعلّق تكليف و غير آنها؛ مثل اصالة الطهارة جارى در شبهات موضوعى.
3 . تفصيل بين اصول عملى شرعى و عقلى.
4 . تفصيل بين اعتبار امارات از باب طريقيت و از باب سببيت.
5 . تفصيل بين انكشاف قطعى خلاف و انكشاف ظنى آن.
6 . تفصيل بين صورتى كه لسان دليل امارات لسان تتميم كشف باشد و صورتى كه لسان تنزيل مؤدّا به منزله واقع باشد غير از آن. در مورد لسان اصول عملى نيز فرمودهاند: گاهى لسان تنزيل است (مثل استصحاب) و گاهى لسان رفع مشكوك است (مثل حديث رفع) و گاهى لسان اثبات صغرا براى كبرايى كه ثابت شده، مىباشد.
بايد توجه داشت كه بيان اين تفصيلات الزاما به اين معنا نيست كه حكمشان نيز متفاوت است بلكه صرفا براى بررسى دقيقتر مسئله مطرح شده و بزرگانى مانند مرحوم آخوند، محقّق نائينى و محقّق عراقى به آنها اشاره كردهاند و كسانى مثل امام رحمهالله در باب امارات به طور كلّى اين تفصيلات را كنار گذاشتهاند. به هر حال، به طور كلّى در باب اجزا، سه قول وجود دارد و هر يك از آنها دلايلى دارند كه فعلاً در صدد بررسى آنها نيستيم و صرفاً اشارهاى اجمالى به اين اقوال خواهيم داشت. تفصيل اين بحث در جاى خود بيان خواهد شد.
محقّق خراسانى در موارد اصول عملى جارى در موضوع يا متعلّق تكليف، به اجزا قائل شده و مىفرمايد: اگر اصل عملى به گونهاى باشد كه منقّح موضوع يا متعلّق تكليف است (مثل اصالة الطهارة كه در لباس مشكوك شخص نمازگزار جارى مىشود) مقتضى اجزا خواهد بود. اماراتى كه منقّح موضوع يا متعلّق تكليف مىباشند (مثل بينهاى كه بر نجاست يا طهارت لباس قائم مىشود) بنا بر قول به طريقيت، مجزى نمىباشند ولى بنا بر مسلك سببيت، مجزى هستند. ايشان درباره اماراتى كه در احكام شرعى جارى مىشوند قائل به عدم اجزا مىباشد مطلقاً. پس محقّق خراسانى بين اصول و اماراتى كه در موضوعات جارى مىشوند و اصول و اماراتى كه در احكام جريان مىيابند، تفصيل داده و حكم اصول و امارات جارى در احكام را يكى دانسته و در هر دو قائل به عدم اجزا شده است. در مورد اصول جارى در موضوعات نيزآن را مجزى مىداند و در امارات، بين مسلك سببيت و مسلك طريقيت تفصيل داده كه حكم آن بيان شد.(1)
1) . كفاية الأصول، ص86 ـ 87 .
محقّق نائينى اين مطلب را به گونه ديگرى بيان كرده و شقوقى كه ذكر مىكند بيشتر از صورتهايى است كه در كلام مرحوم آخوند آمده است. اجمالاً ايشان در مورد امر ظاهرى شرعى كه مؤداى امارات است، در باب احكام كلى شرعى در فرض انكشاف قطعى خلاف قائل به عدم اجزا مىباشد؛ مثلاً اگر خبر واحدى قائم شود كه سوره در نماز يوميه واجب نيست و مجتهد بر اساس آن فتوى دهد ولى بعداً به واسطه يك خبر متواتر قطعى كشف شود كه سوره در نماز واجب بوده، در اين صورت نمازى كه بدون سوره اتيان شده مجزى نيست، نه براى مجتهد و نه مقلدين مجتهد، و بايد در داخل وقت اعاده و در خارج وقت قضا شود.
وى درباره اماراتى كه در موضوعات قائم مىشود (مانند بينه) قائل به عدم اجزا بوده و صورتهاى مختلفى را براى آن بيان كرده و براى هر فرضى بيان مستقلى را ارائه نموده ولى حكم همه آنها تقريبا يكسان است.
او در مورد امر ظاهرى شرعى كه با اصول عملى شرعى ثابت مىشود (مانند قاعده طهارت و استصحاب) نيز قائل به عدم اجزا بوده و ميان شبهات حكمى و شبهات موضوعى در فرض انكشاف قطعى خلاف، تفاوتى نمىگذارد كه با نظر مرحوم آخوند تفاوت دارد؛ چون مرحوم آخوند بين اصول جارى در احكام و موضوعات فرق گذاشته است.
ايشان در فرض انكشاف ظنى خلاف، چه در مؤداى اصول و چه در مؤداى امارات قائل به عدم اجزا مىباشد.
محقّق نائينى در مورد امر ظاهرى عقلى كه شامل علم و «ما يلحق به من الأصول العقلية» مىشود، قائل به عدم اجزا شده است.
چنانكه ملاحظه شد ايشان در تمام صورتها قائل به عدم اجزا است. لازم به ذكر
است كه مراد از امر ظاهرى شرعى، امارات و اصول عملى شرعى و مراد از امر ظاهرى عقلى در اصول، همان اصول عملى عقلى (مانند برائت عقلى و تخيير عقلى) است و منظور از امر ظاهرى عقلى در امارات، علم و قطع مىباشد.(1)
ايشان ضمن توجه به تفصيلاتى كه در بيان محقّق نائينى و مرحوم آخوند آمده است، فرضهاى جديدى را مطرح مىكند.
محقّق عراقى در مورد اتيان به مأمورٌ به ظاهرى در فرض كشف خلاف مىفرمايد: اگر آن مأمورٌ به مؤداى اماره باشد، در فرض طريقيت مطلقا مجزى است اما بنا بر مسلك سببيت ـ البته به معناى مصلحت سلوكى شيخ نه سببيت باطل ـ در صورت كشف خلاف مجزى است.
در برخى صورتهاى ديگر مىفرمايد: بايد ديد كه آيا آن اماره و دليل به لسان تتميم كشف است يا به لسان تنزيل مؤدّا يا به لسان ديگر است؟ اگر لسان دليل، لسان تتميم كشف و يا تنزيل مؤدّا به منزله واقع باشد، قائل به عدم اجزا مىشويم مگر در يك فرض كه لسان، لسان توسعه حقيقى در امر واقعى باشد به گونهاى كه شامل واقع و ظاهر با هم شود. اين بر طبق مسلك سببيت به معناى صحيح آن است، اما بر طبق سببيتِ محال كه شامل سببيت معتزلى و اشعرى مىشود، اجزا امر واضحى است؛ چون اگر كسى قائل شد كه اماره موجب ايجاد يك مصلحت شده و واقع را تغيير مىدهد در اين صورت، وراى مؤداى اماره چيزى نيست تا فرض عدم اجزا از واقع مطرح شود و اساساً كشف خلاف، معنا نخواهد داشت.
پس بنا بر نظر محقّق عراقى طبق مسلك سببيت بايد ملتزم به اجزا شويم. اما
1) . فوائد الأصول، ج1، ص246 ـ 260 .
مرحوم آخوند در امارات و اصول كه در احكام شرعى جارى مىشوند قائل به عدم اجزا شده و ميان مسلك سببيت و طريقيت تفاوتى نمىگذارد. شايد عدم تفصيل در كلام مرحوم آخوند از اين جهت باشد كه ايشان به سببيت جائز يعنى همان مصلحت سلوكى نظر داشته وگرنه ايشان نيز على القاعده مىبايست در سببيت باطل قائل به اجزا شود.
محقّق عراقى در مورد اصول عملى نيز تفصيل داده و در اصولى كه به لسان تنزيل مىباشند (مانند استصحاب) قائل به عدم اجزا شده است ولى بين اصولى كه به لسان رفع مشكوك است (مانند حديث رفع) و بين اصولى كه به لسان اثبات صغرى براى يك كبراى كلّى است و از ادلّه واقعى استفاده مىشود (مانند قاعده حلّيت و طهارت) فرق مىگذارد و در مورد استصحاب نيز شقوق مختلفى را مطرح مىكند.
ايشان در مورد قسم اول (مثل حديث رفع و حديث حجب كه به لسان رفع مشكوك است) قائل به عدم اجزا شده است. به طور كلّى شايد بتوان گفت مفصلترين بيان در اين مسئله بيان محقّق عراقى است.(1)محقّق اصفهانى نيز مطالبى را در اين رابطه بيان كرده(2)كه بايد در جاى خود مطرح شود.
پيش از اين درباره كيفيت حجيت و اعتبار امارات بيان نموديم كه اعتبار امارات از باب امضاى شارع يا عدم ردع او نسبت به يك طريق عقلايى است و گفتيم: اينكه عقلا به امارات أخذ نموده و آن را معتبر مىدانند صرفا به اين جهت است كه امارات را طريقى براى رسيدن به واقع مىدانند و معتقدند كه امارات و طرق در غالب موارد،
كشف از واقع نموده و به همين جهت از موارد قليلى كه مخالف با واقع است، چشم پوشى مىكنند و شارع نيز اين طريق را نه تنها ردع نكرده بلكه امضا نموده است.
با توجه به اين مطلب، وقتى به سيره عقلا رجوع مىكنيم، مىبينيم اگر عقلا به امارهاى عمل كنند و سپس كشف خلاف شود، نمىگويند: ما ديگر تكليفى نداريم و به وظيفه خود عمل نمودهايم بلكه خود را نسبت به تحصيل واقع موظف مىدانند. در شرعيات نيز وضعيت به همين صورت است؛ مثلاً اگر امارهاى بر وجوب نماز بدون سوره قائم شود و مكلّف، نماز را به همين كيفيت بخواند ولى پس از آن كشف خلاف شود، عقلا او را موظف مىدانند كه نماز را اعاده يا قضا نمايد. بنابراين طبق مبناى ما در امارات چارهاى جز قول به عدم اجزا مطلقاً نداريم، چه در احكام و چه در موضوعات، چه كشف خلاف قطعى باشد چه ظنى؛ البته اين مطلب به حسب قاعده اولى است.
چنانكه قبلاً گفته شد اصول عملى طريق براى رسيدن به واقع نيستند بلكه علت تشريع اصول عملى دفع محذور ضرر و حرج از يك سو و جلوگيرى از خروج از التزام به دين از سوى ديگر است. پس آنچه در اصول عملى جعل گرديده صرفا وظايفى عملى براى مكلّف در ظرف شك مىباشد. در نتيجه اگر كسى بر طبق اصل عملى رفتار كند، مثلاً با تمسك به اصل برائت، نماز را بدون سوره بخواند ولى بعداً كشف خلاف شود در اين صورت، قاعده اقتضا مىكند كه بگوييم: عمل او مجزى است؛ زيرا به وظيفهاى كه از طرف شارع براى او مقرّر شده بود عمل نموده است. بنابراين اگر معلوم شد كه عمل او بر خلاف واقع انجام گرفته است ديگر لازم نيست در داخل وقت اعاده و در خارج وقت قضا كند.
بايد توجه داشت بيانى كه در مورد اصول عملى گفته شد يك بيان كلّى و اجمالى است و در هر يك از اصول عملى به بيان جداگانه و مستقل براى اثبات اجزا در فرض انكشاف خلاف محتاج هستيم كه در جاى خود بيان شده است.
نكتهاى كه لازم است به آن اشاره شود، اين است كه چرا در مورد امارات قائل به عدم اجزا شديم ولى اصول عملى را مقتضى اجزا دانستيم، با اينكه طبق مبناى مختار نه در امارات و نه در اصول عملى، حكم ظاهرى جعل نشده و ما حكم ظاهرى را در هر دو نفى نموديم؟ پس چه چيزى باعث گرديد تا در امارات قائل به عدم اجزا و در اصول عملى قائل به اجزا شويم؟
پيش از اين گفتيم در مورد امارات، حكم ظاهرى جعل نشده و حجيت امارات از باب عدم ردع شارع نسبت به طريق عقلا است كه امارات را طريق براى رسيدن به واقع مىدانند. طريقيت به واقع، نه از سوى شارع جعل شده و نه از سوى عقلا؛ يعنى التزام آنها به اين طرق حتى از باب تعبّد خود عقلا هم نيست بلكه براى اين است كه امارات را طريق به واقع و غالب المطابقه با آن مىدانند. شارع نيز اين روش را تأييد كرده و يا حداقل از آن ردع نكرده است. طبق اين مبنا با مراجعه به عرف و عقلا مىبينيم وقتى كشف خلاف مىشود، عقلا همچنان خود را به واقع ملتزم مىدانند. بنابراين مسئله عدم اجزا در مورد امارات كاملاً روشن است.
اما وجه اجزا در اصول عملى آن است كه شخص مكلّف به وظيفه خود عمل كرده است؛ همان وظيفهاى كه حيثيت احراز و طريقيت نسبت به واقع در آن نبوده بلكه صرفا براى رفع تحيّر مكلّف در مقام عمل جعل شده است. از اين رو، در فرض انكشاف خلاف، مسئله التزام به واقع مطرح نيست، بر خلاف امارات كه وجه عمل به
آن اين است كه عقلا امارات را طريق به واقع مىدانند. پس، از آنجا كه مقصود در امارات، رسيدن به واقع مىباشد با كشف خلاف، خودشان را همچنان ملتزم به واقع مىدانند، بر خلاف اصول عملى كه اساسا مسئله رسيدن به واقع در آنها مطرح نيست و بنابراين التزام به واقع بعد از كشف خلاف معنا ندارد. به اين جهت است كه ما در اصول عملى به اجزا ولى در امارات قائل به عدم اجزا شديم.
لازم است به اين نكته اشاره شود كه مسئله عدم اجزا در مورد امارات و اجزا در مورد اصول عملى به حسب قاعده است؛ بنابراين، اگر در هر دو مورد، دليل خاصى بر خلاف قاعده اقامه شد هيچ منعى وجود ندارد كه به مقتضاى آن دليل خاص ملتزم شويم؛ مثلاً دليل خاصى قائم شود مبنى بر اينكه عمل به فلان اماره مجزى از واقع است يا دليلى قائم شود بر اينكه عمل به فلان اصل عملى در صورت كشف خلاف، مجزى از واقع نيست. پس اينكه گفتيم: «اتيان به مؤداى طرق و امارات، مقتضى عدم اجزا و اتيان به مؤداى اصول عملى، مقتضى اجزا است» به حسب قاعده اولى بوده و اگر دليلى بر خلاف آنچه گفتيم قائم شود بهمقتضاى دليل ملتزم مىشويم.
در تنبيه دوم از تنبيهات استصحاب، بحثى مطرح شده مبنى بر اينكه اگر براى جريان استصحاب مىبايست يقين به حدوث و شك در بقا فعليت داشته باشد آيا اين يقين بايد وجدانى بوده و ثبوت آن احراز شود يا آنكه فرض و تقدير ثبوت نيز كفايت مىكند؟ اين تنبيه مرتبط با تنبيه اول است كه در آن مسئله فعليت يقين و شك مطرح گرديده و اساس آن براى بيان اين مطلب است كه منعى براى جريان استصحاب در مؤديات امارات وجود ندارد؛ زيرا در مورد امارات، اين سؤال مطرح است كه اگر به وسيله اماره، حكمى ثابت و در بقاى آن شك حاصل شد آيا مىتوان حكم مذكور را استصحاب كرد يا خير؟
منشأ اشكال اين است كه در موارد اثبات حكم به وسيله اماره، يقينى نسبت به حدوث حكم وجود ندارد؛ مثلاً اگر خبر واحدى بر وجوب نماز جمعه در حال حضور دلالت كرد وجوب واقعى نماز جمعه براى ما احراز نمىشود و چه بسا در واقع نماز جمعه واجب نباشد. حال اگر در وجوب نماز جمعه در عصر غيبت شك شود آيا مىتوان استصحاب را جارى نمود؟ ممكن است كسى بگويد اينجا جاى
جريان استصحاب نيست؛ زيرا در اين فرض يك ركن مهم استصحاب، يعنى يقين به حدوث و فعليت يقين، دچار اختلال است؛ چون وجوب نماز جمعه به وسيله اماره ثابت شده كه موجب يقين به ثبوت حكم نيست؛ پسنمىتوانيم استصحاب را جارى كنيم. از سوى ديگر، شك در بقا نيز نداريم؛ چون وقتى يقين به حدوث موجود نبود شك در بقا معنا پيدا نمىكند؛ زيرا شك در بقا متفرّع بر يقين به حدوث است. بنابراين استصحاب در مؤديات امارات دچار مشكل مىشود به اين جهت كه اركان استصحاب منهدم شده است.
مرحوم آخوند براى حل اين مشكل و اثبات جريان استصحاب در مؤديات امارات، تنبيه دوم را منعقد نموده و دو پاسخ به اين توهّم دادهاند كه يكى بر طبق مبناى خود ايشان و ديگرى بر طبق مبناى مشهور است.(1)ايشان مىگويد: براى جريان استصحاب، تقدير ثبوت نيز كافى است و احراز آن لازم نمىباشد.
مرحوم آخوند مىفرمايد: اين اشكال فقط بر طبق مبناى ما در باب امارات كه به جعل منجّزيت و معذّريت قائل هستيم، پيش مىآيد اما طبق مبناى مشهور كه قائلاند مؤديات امارات، احكام ظاهرى شرعى مىباشند، وارد نيست و استصحاب جريان مىيابد؛ چون طبق اين مبنا به ثبوت حكم ظاهرى يقين داريم و چنانچه در بقاى آن شك كنيم، مىتوانيم استصحاب را جارى نماييم؛ مثلاً اگر قائل شويم يك وجوب ظاهرى براى نماز جمعه به وسيله اماره جعل شده، ديگر اشكالى در جريان استصحاب نيست؛ چون به حدوث وجوب ظاهرى يقين داريم. بنابراين اركان
1) . كفاية الأصول، ص404 ـ 405. مرحوم آخوند، جواب اول را در متن ولى جواب دوم را در پاورقى كفايه ذكر مىكند. جواب ايشان بر طبق مبناى مشهور اين است: «وأمّا بناءً على ما هو المشهور من كون موديات الأمارات أحكاما ظاهريةً شرعيه كما اشتهر أن ظنيّة الطرق لا تنافى قطعية الحكم، فالاستصحاب جار، لأن الحكم الذي أُدّت اليه الامارة محتمل البقاء لاِءمكان إصابتها الواقع و كان مما يبقى. والقطع بعدم فعليته حينئذٍ مع احتمال بقائه لكونها بسبب دلالة الأمارة والمفروض عدم دلالتها الاّ على ثبوته لا على بقائه غير ضائِر بفعليته الناشئة باستصحابه، فلا تغفل».
استصحاب بنا بر پذيرش حكم ظاهرى تمام است. اما اگر حكم ظاهرى را نپذيرفته و معتقد باشيم بر طبق مؤداى اماره حكمى جعل نمىشود و حجيت در باب امارات را به معناى معذّريت و منجّزيت بدانيم در اين صورت، جاى اين اشكال است كه ما به ثبوت حكم يقين نداريم تا بخواهيم در بقاى آن شك كرده و سپس استصحاب را جارى كنيم.
پس مرحوم آخوند تنبيه دوم را براى حل اين اشكال منعقد كرده و شايد دليل اينكه مرحوم شيخ اين تنبيه را بيان نكرده آن باشد كه ايشان قائل به حكم ظاهرى است.
اساس بحث در اين فصل پيرامون خاستگاه مسئله جمع حكم واقعى و ظاهرى است. از آنجا كه در اين نوشتار در صدد بيان وجوه جمع بين حكم واقعى و ظاهرى و بررسى راهحلهاى ارائه شده نيستيم،(1)لذا صرفاً به بيان خاستگاه اين بحث مىپردازيم.
در بحث تعبّد به ظن و حجيت آن مسئلهاى تحت عنوان امكان تعبّد به ظن مطرح شده مبنى بر اينكه آيا اساسا تعبّد به ظن از طرف شارع ممكن است يا نه؟ يعنى آيا شارع مىتواند به ظن خاص يا مطلق ظنون كه ذاتا حجيت ندارند لباس حجيت پوشانده و مردم را موظف كند بر طبق ظن خود عمل كنند؟ بر خلاف يقين كه خود به خود حجت است و نيازى به جعل حجيت از طرف شارع ندارد بلكه اساسا حجيت براى قطع قابل جعل نيست.
در اينكه منظور از امكان در اين بحث، چيست بحثهاى مبسوطى صورت گرفته كه در اين مقام مجال ورود به آن نيست ولى اجمالاً مىتوان گفت: مراد از امكان، امكان وقوعى است؛ بدين معنا كه از جعل حجيت براى ظن، محالى لازم نمىآيد.(2)
1) . وجوه جمع بين حكم واقعى و ظاهرى در كتاب مستقلى از مؤلف تحت عنوان «حكم ظاهرى؛ پذيرش يا انكار» مورد بررسى قرار گرفته است.
2) . مرحوم آخوند در اين رابطه مىفرمايد: «المراد من الإمكان في المقام هو الإمكان الوقوعى وهو عدم لزوم محال من فرض وجود الشىء والاّ فلا مجال ولا اشكال في امكانه الذاتى، ضرورة تساوى طرفى الوجود والعدم بالنسبة اليه وعدم إبائه عن أحدهما». درر الفوائد القديمة، ص504.
در اين رابطه بين ابن قِبه و مشهور اختلاف است. ابن قبه و پيروانش معتقدند: امكان جعل حجيت از طرف شارع براى ظن وجود ندارد و از اين رو، امكان وقوعى آن را انكار مىكنند. در مقابل، مشهور معتقدند: جعل حجيت براى ظن و تعبّد به آن از طرف شارع مستلزم هيچ محالى نبوده و تعبّد به ظن از طرف شارع امكان وقوعى دارد. به عنوان مثال، ابن قبه مىگويد: امكان ندارد شارع بگويد: «أيها الناس صدّق العادل»؛ يعنى به خبر واحد عمل كنيد يا بگويد: «به ظواهر اخذ كنيد»؛ چون اگر شارع بخواهد ظنونى مثل خبر واحد را براى ما حجت قرار دهد مستلزم محال است. آنگاه مشهور پس از فراغ از اين بحث سراغ وقوع آن رفتهاند كه آيا اين حجيت توسط شارع جعل شده يا نه و آيا شارع ما را به ظن متعبّد كرده يا خير؟ پس موضوع نزاع، امكان جعل حجيت از ناحيه شارع براى ظنون است.ابن قبه و مشهور براى اثبات مدعاى خويش دلايلى اقامه كردهاند. مشهور مىگويند: ما يقين داريم كه از تعبّد به ظن هيچ تالى فاسدى لازم نمىآيد. شيخ انصارى به مشهور اشكال كرده و مىگويد: شما نتوانستيد امكان جعل حجيت را براى ظن اثبات كنيد و صرف اينكه گفته شود: ما يقين داريم از تعبّد به ظن هيچ تالى فاسدى لازم نمىآيد، دليلى بر امكان تعبّد به ظن از طرف شارع نيست؛ چون يقين به عدم ترتّب فساد بر تعبّد به ظن، منوط به احاطه كامل بر جهات محسَّنة و مقبَّحة است و چنين احاطهاى وجود ندارد. وى آنگاه دو دليل بر امكان تعبّد به ظن اقامه كرده(1)كه توسط محقّق خراسانى مورد اشكال قرار گرفته است.(2)اين مطلب در ميان شاگردان مرحوم آخوند نيز مورد نقد و بررسى قرار گرفته كه ما در اين موضع در مقام بررسى و داورى بين آنها نمىباشيم.
همانطور كه اشاره شد در مورد امكان كه در عنوان بحث اخذ شده نيز، اقوال و انظارى ارائه گرديده است؛ بعضى آن را به معناى امكان تشريعى دانسته(1)و برخى آن را به معناى امكان قياسى مىدانند(2)ولى حق در مسئله همان است كه گفته شد؛ يعنى امكان در اينجا به معناى امكان وقوعى است.
آنچه در بحث امكان و عدم امكان تعبّد به ظن، مهم مىباشد دلايل ابن قبه است. اصل ادعاى وى در علم اصول، تحت عنوان شبهه ابن قبه معروف شده است. ايشان دو دليل بر مدعاى خود اقامه كرده كه يكى در خصوص خبر واحد بوده اما دليل ديگر، عموميت داشته و در همه ظنون جريان دارد.
1) . فوائد الأصول، ج3، ص88؛ «والمراد من الإمكان المبحوث عنه فى المقام هو الإمكان التشريعى، يعنى أنّ من التعبّد بالأمارات هل يلزم محذور فى عالمالتشريع: من تفويت المصلحة والإلقاء فى المفسدة واستلزامه الحكم بلا ملاك واجتماع الحكمين المتنافيين وغير ذلك من التوالى الفاسد المتوهّمة فى المقام؟ أو أنّه لا يلزم شىء من ذلك؟ وليس المراد من الإمكان هو الإمكان التكوينى بحيث يلزم من التعبّد بالظن أو الأصل ـ محذور فى عالم التكوين فانّ الإمكان التكوينى لا يتوهّم البحث عنه فى المقام، وذلك واضح». أجود التقريرات، ج2، ص62.
2) . حقائق الأصول، ج2، ص61-64؛ ايشان در توضيح معناى امكان قياسى مىفرمايد: «وهو سلب الضرورة بالنظر إلى القواعد المعلومة شرعا أو عقلا كما يقال: التكليف بالضدين على نحو الترتّب ممكن، بمعنى انه ليس فيما بأيدينا من القواعد ما يوجب امتناعه إذ لا يلزم منه اجتماع الضدين أو النقيضين أو الدور أو نحو ذلك مما ثبت استحالته و يقابله الامتناع القياسى».
در اين گفتار، صرفاً اشارهاى به دو دليل ابن قبه خواهيم داشت و بررسى بيشتر آن را به محل مناسب موكول مىكنيم. از آنجا كه اين دو دليل، دروازه ورود به بحث جمع حكم واقعى و ظاهرى است، لازم است اشارهاى به آن داشته باشيم.
دليل اول ابن قبه چنين است: «لو جاز التعبّد بخبر الواحد فى الإخبار عن النبى صلىاللهعليهوآلهلجاز التعبّد به فى الإخبار عن اللّه سبحانه ولكن التالى باطل إجماعاً، فالمقدم مثله».(1)
اين دليل به شكل يك قياس استثنايى است: اگر تعبّد به خبر واحد در إخبار از پيامبر جائز باشد (مقدم) تعبّد به خبر واحد در إخبار از ناحيه خدا نيز جائز خواهد بود (تالى)؛ لكن تالى باطل است، پس مقدم نيز باطل است (نتيجه).
توضيح دليل اين است كه اگر خبر واحد حجت باشد، يعنى كسى بتواند قول، فعل و تقرير پيامبر صلىاللهعليهوآله رانقل كند و اين خبر براى ما معتبر باشد به گونهاى كه بتوانيم به آن
1) . دلايل ابن قبه بر عدم امكان تعبّد به ظن، در بسيارى از كتب اصولى بيان شده و مورد بررسى قرار گرفته است از جمله: فرائد الأصول، ج1، ص40؛ إفاضة العوائد، ج2، ص42؛ غاية الأصول، ج3، ص81 .
ترتيب اثر دهيم پس بايد تعبّد به خبر واحد در إخبار از خدا هم معتبر باشد؛ يعنى اگر كسى بگويد من رسول خدا هستم و به اين طريق از ناحيه خدا خبر دهد بايد به خبر او نيز ترتيب اثر داده و خبر او براى ما حجت باشد؛ در حالى كه اجماع قائم است بر اينكه نمىتوان به خبر كسى كه از ناحيه خدا خبر مىآورد، اخذ كرد. با ابطال تالى، مقدم نيز باطل مىشود؛ يعنى نمىتوان به إخبار از پيامبر هم اخذ كرده و ترتيب اثر داد.
اين خلاصهاى از دليل اول ابن قبه است. اما در هر قياس استثنايى، اثبات دو مطلب لازم است: يكى اثبات تلازم بين مقدم و تالى و ديگرى اثبات بطلان تالى. از اين رو، ابن قبه براى اثبات مدعاى خود بايد هر دو را اثبات نمايد.
ما فعلاً به پاسخهايى كه از اين دليل داده شده اشاره نمىكنيم.
ابن قبه مىگويد: اگر عمل به خبر واحد جائز باشد، مستلزم تحليل حرام و تحريم حلال خواهد بود و چون تحليل حرام و تحريم حلال جائز نيست، پس عمل به خبر واحد نيز جائز نمىباشد.
اين استدلال به حسب ظاهر در مورد خبر واحد مطرح شده، اما اختصاصى به خبر واحد ندارد و در همه امارات ظنى جريان مىيابد.
توضيح مقدمه اول يعنى اثبات ملازمه بين مقدم و تالى و اينكه اگر به خبر واحد عمل شود تحليل حرام و تحريم حلال لازم مىآيد، اين است:
عمل به خبر واحد در صورتى جايز است كه شارع آن را براى ما حجت قرار داده و عمل به آن را تجويز نمايد؛ چون تا خبر واحد حجت نباشد عمل به آن معنا ندارد؛ در حالى كه جعل حجيت براى خبر واحد از طرف شارع ممكن نيست؛ چون مستلزم تحليل حرام و تحريم حلال خواهد بود؛ زيرا اگر فرض كنيم خبر واحد بر حليت
چيزى دلالت كند كه در واقع و لوح محفوظ حرام است در اين صورت لازم مىآيد كه خود شارع چيزى را كه در واقع حرام بوده به واسطه جعل حجيت براى خبر واحد براى ما حلال نمايد. مثلاً وقتى شارع با گفتن «صدّق العادل» خبر واحد زراره را كه از قول امام صادق عليهالسلاممىگويد: «نماز جمعه در عصر غيبت واجب است» حجت قرار مىدهد، در حالى كه طبق فرض، نماز جمعه در عصر غيبت حرام است در اين صورت با جعل حجيت براى ظنونى مثل خبر واحد چيزى را كه حرام بوده حلال نموده است و گاهى به عكس، چيزى را كه در واقع حلال بوده حرام مىكند و ممكن نيست چنين كارى از ناحيه شارع واقع شود. پس نتيجه مىگيريم اصلاً امكان ندارد شارع ما را به ظنّ و خبر واحد متعبّد كند.به اين دليل ابن قبه نيز پاسخهاى حلّى و نقضى داده شده كه از پاسخهاى حلّى به عنوان وجوه جمع حكم واقعى و ظاهرى ياد مىشود و ما در اين بخش به بررسى آنها خواهيم پرداخت. اما در مرحله نخست لازم است خودِ اين محذور به درستى تبيين و تحليل شود.
به طور كلّى بر اساس دلايل ابن قبه و پيروان او، جعل حجيت براى ظنون، تالى فاسدهايى دارد كه هم مىتوان آنها را به تحليل حرام و تحريم حلال برگرداند و هم مىتوان از آنها به طور مستقل بحث كرد ولى در مجموع، پنج محذور براى تعبّد به ظن و حجيت آن ذكر شده است. بعضى از اين تالى فاسدها به خود خطاب مربوط بوده و برخى در رابطه با امر متأخّر از خطاب مىباشند كه از آن به لازمه خطاب تعبير مىشود.
بعضى از محذورات نيز در رابطه با امور مقدّم بر خطاب مىباشد كه خود بر دو قسم است: يك قسم در رابطه با ملاكات و مناطات احكام و قسم ديگر در رابطه با مبادى حكمِ صادر از مولا است. بايد توجهداشت كه اين محذورات پنجگانه لزوما مورد قبول بزرگان نيست، چه اينكه برخى سه محذور يا حتى دو محذور را بيان كردهاند كه در آينده به آن اشاره مىكنيم. در اينجا مناسب است توضيح مختصرى درباره اين محذورات ارائه دهيم.
محذور و تالى فاسدى كه از جعل حجيت براى ظنون در رابطه با خود خطاب پيش مىآيد، اجتماع مثلين يا ضدين است؛ زيرا مثلاً از يك طرف، خود شارع نماز جمعه را واجب كرده و از سوى ديگر، زراره از امام عليهالسلام نقل مىكند كه نماز جمعه واجب است و فرض اين است كه بايد به خبر واحد متعبّد شويم. در اين صورت اجتماع مثلين پيش مىآيد؛ چون دو حكمِ مماثل با يكديگر جمع شدهاند. گاهى اجتماع ضدين پيش مىآيد؛ مثلاً نماز جمعه در واقع حرام است اما زراره روايتى را از امام معصوم عليهالسلام نقل كرده كه بر اساس آن نماز جمعه واجب است؛ در اين صورت اجتماع ضدين پيش مىآيد؛ چون يك فعل، هم حرام و هم واجب شمرده شده است.
البته محقّق عراقى در اين مورد، محذور نقض غرض را نيز اضافه كرده و مىگويد: در محذور خطابى دو جهت وجود دارد: يكى شبهه تضاد بين دو حكم است و ديگرى شبهه نقض غرض مىباشد؛ به اين بيان كه با فرض تعلّق اراده به چيزى، محال است چيز ديگرى جعل شود كه موجب تفويت مراد و غرض مريد گردد. به نظر ايشان، اين شبهه به صورت مخالفت اماره با واقع اختصاص دارد، بر خلاف شبهه تضاد كه هم در صورت مخالفت و هم در صورت موافقت جريان مىيابد؛ چون طبق مبناى محقّق عراقى، مثلين همانند ضدين مىباشند. البته ايشان مىگويد: شبهه تأكّد در اينجا چنانچه بعضى گمان كردهاند، جارى نيست.(1)
محذورى كه در رابطه با امر مقدّم بر خطاب بوده و به ملاك حكم مربوط مىشود، محذور اجتماع مصلحت ملزمه و مفسده ملزمه مىباشد. البته اين محذور برطبق
1) . فوائد الأصول، ج3، ص89، پاورقى شماره 1.
مبناى تبعيت مطلق احكام از مصالح و مفاسد واقعى پيش مىآيد كه مورد قبول ما نيست. توضيح محذور اين است كه اگر شارع به وجوب چيزى در لوح محفوظ حكم كرده باشد ولى خبر واحد زرارة بر حرمت آن قائم شود، لازم مىآيد ملاك حكم وجوب (يعنى مصلحت) با ملاك حكم حرمت (يعنى مفسده) در يك شىء اجتماع كنند. پس تعبّد به خبرواحد موجب مىشود كه مصلحت و مفسده با هم جمع شوند.
اين محذور مانند محذور پيشين، در رابطه با امر مقدّم بر خطاب بوده و به مبادى حكم مربوط مىشود. مراد از مبادى حكم، حب و بغض يا اراده و كراهت مولا است كه سبب مىشود بر طبق آن حكمى را جعل نمايد. توضيح محذور اين است كه اگر شارع ما را به خبر واحد متعبّد نمايد، لازم مىآيد كه در موارد عدم اصابت اماره به واقع، اجتماع اراده و كراهت يا اجتماع حب و بغض در مولا محقّق شود. به عنوان مثال اگر شارع در عين آنكه نماز جمعه را در لوح محفوظ حرام كرده، خبر زراره را كه از قول امام عليهالسلامنقل مىكند «نماز جمعه واجب است» حجت قرار دهد، لازم مىآيد نماز جمعه از يك طرف متعلّق كراهت بوده و مبغوض شارع باشد و از طرف ديگر مراد او بوده و محبوب او به شمار آيد. در اين صورت، اجتماع حب و بغض يا اجتماع كراهت و اراده تحقّق خواهد يافت.
محذورى كه به لازم خطاب مربوط بوده و متأخّر از آن است، مسئله القاى در مفسده و تفويت مصلحت است. اين محذور با توجه به آنچه در توضيح محذورات پيشين گفته شد به توضيح نيازى ندارد.
پس در مجموع با چهار محذور مواجه هستيم: اجتماع مصلحت ملزمه و مفسده
ملزمه (به حسب ملاك حكم)، اجتماع كراهت و اراده يا حب و بغض (به حسب مبادى حكم)، اجتماع مثلين يا ضدين (به حسب خطاب) و القاى در مفسده و تفويت مصلحت (به حسب لازم خطاب).
به نظر محقّق خراسانى محذورات تعبّد به ظن سه محذور مىباشند:
با قيام يك اماره و پيدايش حكم ظاهرى دو حالت قابل تصور است: 1. حكم واقعى بر واقع خود باقى مىماند. 2. حكم واقعى از بين مىرود. اگر بگوييم: با آمدن حكم ظاهرى، حكم واقعى ثابت در لوح محفوظ به كلّى حذف مىشود چنين چيزى مستلزم تصويب محال است. و اگر بگوييم: با قيام اماره ظنى، حكم واقعى باقى مىماند، اين حالت داراى دو صورت است: 1. مؤداى اماره با حكمى كه در واقع وجود دارد موافق است كه در اين صورت، محذور اجتماع مثلين پيش مىآيد. 2. مؤداى اماره با واقع موافق نمىباشد، مانند جايى كه اماره بر وجوب نماز جمعه قائم شود اما نماز جمعه در واقع حرام باشد كه دراين صورت، اجتماع ضدين يا اجتماع اراده و كراهت يا اجتماع مصلحت ملزمه و مفسده ملزمه پيش مىآيد.
گاهى تعبّد به ظن مستلزم طلب ضدين است كه محال مىباشد و اين در جايى است كه اماره چيزى را طلب كند كه با واقع در ضديت است. مرحوم آخوند در اين محذور، مسئله را روى طلب ضدين از ناحيه خداوند مىبرد؛ به اين بيان كه اگر فرض كنيم در روز جمعه نماز ظهر واجب باشد ولى اماره بر وجوب نماز جمعه دلالت كند در اين
صورت لازم مىآيد نماز ظهر واجب به وجوب واقعى و نماز جمعه واجب به وجوب ظاهرى گشته و در نتيجه هر دو مطلوب شارع باشند و چنين چيزى ممكن نيست؛ چون نماز ظهر و نماز جمعه دو فعل متضاد هستند كه طلب هر دو در آنِ واحد ممكن نيست.
تعبّد به ظن در صورتى كه اماره بر عدم وجوب چيزى كه در واقع واجب است، دلالت كند مستلزم تفويت مصلحت و در صورتى كه بر عدم حرمتِ حرام واقعى دلالت كند، مستلزم القاى در مفسده است كه هر دو قبيح مىباشند.(1)
محقّق نائينى، اين محذورات را به گونه ديگرى دستهبندى كرده و به طور كلّى مىگويد: محذورات دو دستهاند: محذور ملاكى و محذور خطابى. به نظر ايشان، محذور ملاكى تفويت مصلحت و القاى در مفسده است.(2)
بايد خاطرنشان شود كه محذورات، منحصر در اين دو نبوده و ايشان در اين رابطه مرتكب اشتباه شده است. اشتباه ديگرى كه از ناحيه محقّق نائينى صورت گرفته اين است كه مسئله القاى در مفسده يا لزوم تفويت مصلحت را به عنوان محذور ملاكى بيان مىكند در حالى كه اين محذور، محذور ملاكى نيست بلكه به لازمه خطاب مربوط است؛ زيرا بين مسئله القاى در مفسده و تفويت مصلحت با مسئله اجتماع مصلحت و مفسده تفاوت وجود دارد؛ چون اجتماع مصلحت و مفسده به ملاك مربوط مىباشد ولى القاى در مفسده و تفويت مصلحت به لازم خطاب مربوط است.
نظر بعضى از بزرگان درباره محذوراتبعضى از بزرگان نيز محذورات تعبّد به ظن را دو محذور دانسته و گفتهاند: مشكل عمده در ثبوت حكم ظاهرى با وجود حكم واقعى، يكى تفويت مصلحت و القاى در مفسده و ديگرى لزوم نقض غرض است.(1)
در كلمات برخى نيز محذورات ديگرى بيان شده ولى به طور كلّى مىتوان محذوراتى را كه در كلمات بزرگان آمده اجمالاً اينگونه بيان كرد:
1 . اجتماع اراده و كراهت.
2 . اجتماع حب و بغض.
3 . اجتماع مصلحت و مفسده.
4 . اجتماع مثلين يا ضدين.
5 . طلب ضدين.
6 . نقض غرض.
7 . تفويت مصلحت يا القاى در مفسده.
8 . شبهه تأكّد.
به نظر ما، اصحّ آن است كه اين محذورات بر طبق آنچه بيان گرديد تفكيك شده و به حسب ملاك حكم، مبادى حكم، خود حكم و لوازم حكم ـ كه اين دو محذور اخير را مىتوان تحت عنوان محذور مربوط به خطاب قرار داد ـ مستقلاً مورد بررسى قرار گيرند. محذورات يادشده، توسط بزرگان مورد بررسى قرار گرفته و راه حلهايى ارائه شده است كه اين راه حلها در واقع همان وجوه جمع حكم ظاهرى و حكم
1) . منتقى الأصول، ج4، ص166.
واقعى و ناظر به رفع محذورات پيشگفته است.
لازم است مجدداً بر اين نكته تأكيد شود كه اگر حكم ظاهرى به همان معنايى كه بيان نموديم انكار گردد ديگر محذورى پيش نمىآيد تا به جمع حكم ظاهرى و واقعى نياز باشد، چنانكه برخى از راهحلها در مورد محذورات يادشده ناظر به همين جهت است.
بر اين اساس، اين وجوه جمع عمدتاً بر طبق نظر مشهور مبنى بر پذيرش حكم ظاهرى ارائه شده است.
براى روشن شدن محل بحث لازم است به دو مطلب اشاره كنيم.
چنانكه پيش از اين گفتيم درباره حكم ظاهرى دو اصطلاح مقبول وجود دارد:
اصطلاح اول: حكم ظاهرى به معناى مفاد ادلّه فقاهتى، يعنى مؤداى اصول عملى مىباشد؛ مثلاً حكمى كه با استصحاب ثابت مىگردد، حكم ظاهرى است. در مقابل، حكم واقعى به معناى مفاد ادلّه اجتهادى است؛ يعنى آنچه كه از ادلّه معتبر شرعى مثل آيه، روايت و اجماع استفاده مىشود. پس حكم ظاهرى طبق اين اصطلاح، منحصر به مؤدّاى اصول عملى بوده و حكم واقعى مفاد ادلّه اجتهادى است.
اصطلاح دوم: حكم ظاهرى به معناى مؤداى ادلّه اجتهادى و ادلّه فقاهتى بوده و حكم واقعى همان حكم ثابت در لوح محفوظ مىباشد. طبق اين اصطلاح، حكم واقعى يعنى آنچه كه خداوند متعال در لوح محفوظ، جعل و ثبت كرده و در مقابل، حكم ظاهرى حكمى است كه به وسيله آيه يا روايت و يا حتى اصل عملى ثابت
مىشود. اين اصطلاح حكم ظاهرى، اعمّ از اصطلاح اول است؛ چون هم مؤداى اصول عملى و هم مؤداى امارات ظنى را شامل مىشود.
حال با توجه به اين دو اصطلاح مىگوييم: مراد از حكم ظاهرى كه در جمع حكم ظاهرى و واقعى عنوان مىشود اصطلاح دوم است؛ يعنى بحث در اين است كه آيا حكم ظاهرى (مؤدّاى اماره و مؤدّاى اصل عملى) با حكم واقعى ثابت در لوح محفوظ قابل جمع مىباشد؟ بنابراين، محذوراتى كه پيش از اين بيان گرديد طبق اين اصطلاح از حكم ظاهرى مطرح مىشوند؛ به عنوان مثال، اگر فرض كنيم حكم واقعى نماز جمعه در عصر غيبت كه در لوح محفوظ ثابت است، وجوب ولى حكم ظاهرى آن كه توسط خبر واحد ثابت شده، حرمت باشد در اين صورت، لازم مىآيد كه نماز جمعه هم مصلحت و هم مفسده داشته باشد؛ چون حكم وجوب بر وجود مصلحت و حكم حرمت بر وجود مفسده در نماز جمعه دلالت دارند. پس ثبوت حكم ظاهرى براى نماز جمعه طبق اين فرض، به اجتماع مصلحت و مفسده منجر شده است.
با توجه به اينكه شارع، خبر واحد را حجت قرار داده و بايد به آن عمل شود اين پرسش مطرح مىگردد كه چگونه مىتوان بين حكم ظاهرى و حكم واقعى جمع نمود؟ اگر بگوييم: هر دو حكم جعل شدهاند به اين معنا است كه يك فعل در آنِ واحد، هم داراى مصلحت باشد و هم داراى مفسده و چنين چيزى ممكن نيست.
با توجه به آنچه بيان گرديد معلوم مىشود راه حلهايى كه براى جمع حكم واقعى و حكم ظاهرى ارائه شده در چه محدوده و بر اساس چه معنايى از حكم واقعى و ظاهرى است.
همانگونه كه پيش از اين گفته شد، آنچه در اين مقام مطرح مىشود بر اساس مبناى مشهور است كه مىگويند: حكم ظاهرى توسط شارع، جعل و انشا شده است. بنابراين اگر حكم ظاهرى انكار شود ديگر جايى براى مطرح نمودن اين بحث وجود
نخواهد داشت. اگرچه عدم وجود حكم ظاهرى، خود به عنوان يكى از راههاى جمع ارائه شده است.(1)
دومين مطلبى كه لازم است براى تنقيح موضوع بحث به آن اشاره شود، اين است كه محذوراتى كه در تعبّد به امارات ظنى مطرح شده، از طرف اصوليون مورد اشكال قرار گرفته و به آنها پاسخ داده شده است. اين پاسخها به عنوان وجوه جمع حكم واقعى و ظاهرى ارائه شده ولى از آنجا كه بعضى از اين محذورات مربوط به ملاك حكم و برخى مربوط به مبادى حكم و قسمى مربوط به خود خطاب و بعضى مربوط به لازم خطاب مىباشند، بنابراين راهحلهايى كه ارائه مىشوند بايد ناظر به آن جهات و متناسب با آنها باشند، در حالى كه آنچه در كلمات اصوليون مشاهده مىشود غير از اين است و ما در پاسخ به اين محذورات چهارگانه، چهار نوع پاسخ را مشاهده نمىكنيم بلكه برخى در مقام پاسخ به اين محذورات، گاهى بين اين جهات، تفكيك نكرده و به صورت كلّى پاسخ دادهاند؛ مثلاً درباره دو يا سه محذور، يك راه حل ارائه شده و در رابطه با محذور ديگر پاسخ ديگرى دادهاند؛ به عنوان مثال يكى از محذورات، لزوم القاى در مفسده و تفويت مصلحت است؛ يعنى اگر شارع ما را به امارات ظنى متعبّد كند نتيجهاش آن است كه به دست خود، ما را به سوى مفاسد سوق داده و باعث شده مصالح از ما فوت شود. با اينكه راه حل مشكل القاى در مفسده و تفويت مصلحت با راه حل ساير محذورات تفاوت دارد اما اين مطلب به روشنى در برخى كلمات تفكيك نشده و پاسخها و راه حلها بدون رعايت اين جهت مطرح شدهاند، اگرچه برخى راهحلها قابل تسرّى به محذورات ديگر نيز مىباشند.
1) . تنقيح الأصول امام خمينى، ج3، ص86 ـ 94؛ تهذيب الأصول، ج2، ص372؛ معتمد الأصول، ج1، ص 425؛ فوائد الأصول، ج3، ص105 ـ 112؛ أجود التقريرات، ج2، ص75 ـ 80 ؛ كفاية الأصول، ص277 ـ 279 .
به هر حال بخشى از راه حلها ناظر به رفع دو محذور از محذورات چهارگانه است؛ يعنى اجتماع حب و بغض و اجتماع اراده و كراهت كه به مبادى حكم مربوط مىباشند و همچنين اجتماع مصلحت و مفسده كه به ملاك حكم مربوط بوده و غير از مسئله القاى در مفسده و تفويت مصلحت است؛ چون همانگونه كه اشاره شد اجتماع مصلحت و مفسده به ملاك حكم مربوط مىشود ولى القاى در مفسده و تفويت مصلحت به لازم خطاب مربوط است. بخشى از راه حلها نيز با تفكيك محذورات به صورت مستقل ارائه شدهاند.
در راه حلهاى بعضى از بزرگان تفكيكى ملاحظه نمىشود تا معلوم گردد آنان دقيقا درصدد حلّ كدام مشكل بوده بلكه به طور كلّى راه حلهايى براى اصل شبهه ابن قبه ارائه دادهاند. در مقابل، عدهاى ديگر مثل مرحوم آخوند، محقّق نائينى و امام رحمهاللهبين اين محذورات تفكيك كرده و براى بعضى از آنها يك پاسخ و براى بعضى ديگر پاسخ ديگرى دادهاند.
شايد وجه اين تفكيك در كلمات برخى و عدم تفكيك در كلمات برخى ديگر، به نوع نگاه آنان به حقيقت حكم يا مراتب آن بستگى داشته باشد ولى اين امر نمىتواند توجيه مناسبى براى عدم تفكيك بين اينمحذورات باشد.
به نظر ما بحث جمع حكم واقعى و ظاهرى، انطباق كاملى با محذورات چهارگانهاى كه بيان شد، دارد و به طور كلّى، جمع حكم واقعى و ظاهرى به هر راهحلّى كه در پاسخ به اين محذورات چهارگانه ارائه شده، اطلاق مىشود. پس بحث جمع حكم واقعى و ظاهرى در واقع بحث از راه حلهاى مختلفِ ارائه شده براى مشكل اجتماع دو حكم واقعى و ظاهرى، چه از حيث ملاك يا مبادى و چه از حيث خود خطاب يا لوازم خطاب مىباشد.
به هر حال همانطور كه گفته شد وجوه جمع بين حكم واقعى و ظاهرى را به نحو مستقل مورد بررسى قرار دادهايم و نيازى به اعاده آن نيست.
در اين مقام مناسب است بحث مختصرى پيرامون تشريع و قول به غير علم صورت گيرد؛ چون در مسئله تعبد به امارات و ظنون اگر ما به امارات متعبد مىشويم در حقيقت از روى دليل و حجت چيزى را به خداوند متعال و شارع نسبت مىدهيم ولى آيا كسى مىتواند بدون علم حكمى را به خداوند نسبت دهد يا اساسا حكمى را تشريع كند؟ پس اين مسئله به نوعى به مباحث حكم شرعى مربوط مىشود؛ چون تشريع و قول به غير علم در واقع اسناد حكم به شارع بدون حجت و دليل است. بنابراين مناسب است در اين مجال بحث مختصرى درباره دو عنوان تشريع و قول به غير علم داشته باشيم.
ظاهر كلمات برخى از جمله محقّق نائينى(1)اين است كه عنوان تشريع و عنوان قول به غير علم يكى است و تشريع همان قول به غير علم و اسناد آن به شارع است. برخى نيز اين دو را تفكيك كرده و معتقدند دوعنوان مستقل از هم مىباشند.(2)
پس به طور كلّى در اين مسئله دو قول وجود دارد.
قول اول قول به تفكيك دو عنوان تشريع و قول به غير علم است. توضيح مطلب از اين قرار است:
تشريع به معناى قانونگذارى و جعل حكم است كه وظيفه قانونگذار بوده و بديهى است در محيط شرع قانونگذار خود خداوند يا كسى است كه صلاحيت قانونگذارى دارد؛ مثل پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيت عليهمالسلام ، حال اگر كسى كه صلاحيت
قانونگذارى ندارد حكمى را جعل كند، تشريع محرّم خواهد بود. پس تشريع در اصطلاح عبارت است از: «ادخال ما ليس فى الدين فى الدين» يا «اخراج ما يكون من الدين من الدين»؛ يعنى چيزى را كه جزء دين نيست جزء دين قرار دادن يا چيزى را كه جزء دين است از دين خارج كردن؛ مثلاً اگر كسى حكم قصاص را جزء دين نداند كار او مصداق تشريع محرّم است. پس تشريع طبق اين قول مساوق با بدعت است؛ يعنى لباس دين پوشاندن به يك حكم و قانون يا لباس دين را از يك حكم و قانون در آوردن.
اما قول به غير علم؛ يعنى چيزى را كه نمىداند از ناحيه شارع است به شارع نسبت دهد؛ بدين معنا كه يقين و قطع به آن ندارد و حجت و اماره معتبرى هم بر آن قائم نشده بلكه به صرف احتمال يا به استناد يك دليل ضعيف مثل قياس و استحسان، آن را به شارع نسبت مىدهد.
طبق اين قول در موضوع قول به غير علم و اسناد چيزى به شارع بدون دليل و حجت، عنوان «عدم العلم» اخذ شده؛ به عبارت ديگر عدم العلم جزء موضوع حرمت قول به غير علم يا اسناد بدون دليل به شارع است، در حالى كه در موضوع حرمت تشريع عنوان «عدم العلم» اخذ نشده؛ زيرا تشريع يك امر واقعى است كه علم و جهل در آن مدخليتى ندارد و آنچه كه موضوع حرمت تشريع قرار گرفته واقعيت تشريع است. پس گرچه «قول به غير علم» و «تشريع» هر دو به دلالت ادله اربعه حراماند، لكن موضوع آن دو متفاوت است؛ چون در قول به غير علم، «عدم العلم» يا «عدم الحجة» اخذ شده اما در تشريع، واقعيت تشريع موضوع براى حرمت است. مانند آنچه درباره خمر گفته مىشود: «الخمر حرام»؛ يعنى خمر واقعى حرام است ولى گاهى گفته مىشود: «معلوم الخمرية حرام»؛ يعنى چيزى كه خمريت آن معلوم باشد حرام است. در صورت اول چه مكلّف بداند و چه نداند كه اين مايع خمر است و آن را بنوشد مرتكب حرامشده، با اين تفاوت كه اگر نداند جهل او معذّر بوده و مانع عقاب او مىشود. تشريع هم اينگونه است؛ يعنى در حرمت تشريع علم به تشريع مدخليت
ندارد. لذا ممكن است كسى كه مرتكب تشريع مىشود به واقعِ تشريع جهل داشته باشد و نداند كه مرتكب تشريع شده لكن جهل او معذّر است و مانع عقاب او مىشود.
امام رحمهالله از جمله كسانى است كه معتقد است اين دو عنوان مستقل بوده و تأكيد مىكند كه تشريع همان بدعت است.
ايشان در مورد تعبد به اماره غير معلوم الحجية؛ دو احتمال داده و مىگويد:(1)گاهى مراد اين است كه عملى كه عباديت آن معلوم نيست به عنوان عبادت اتيان شود ولى اين احتمال باطل است؛ چون چيزى كه انسان نمىداند عبادت است يا نه، حقيقتا نمىتواند خودش را به آن متعبد كند؛ زيرا اينكه از يك طرف كسى نداند فلان عمل عبادت است ولى از سوى ديگر آن را تعبدا و به عنوان عبادت انجام دهد قابل جمع نيستند.(2)البته امام رحمهالله مواردى را استثنا كرده و مىگويد: ممكن است كسى به واسطه بعضى استحسانات يا ترجيحاتِ ظنى، برخى از اذكار و اوراد را اختراع كند و ضمن آنكه در عباديت آنها شك دارد اما در عين حال آن را انجام دهد.
و گاهى منظور از تعبد به اماره غير معلوم الحجية اين است كه آن را به شارع نسبت دهد؛ مثلاً نمىداند فلان عمل در فلان روز واجب است يا نه و دليل معتبرى هم بر آن قائم نشده ولى در عين حال آن عمل را به شارع نسبت داده و مىگويد: اين عمل از ناحيه شارع واجب شده است. اين احتمال، ممكن و قابل تحقّق است اما شرعا حرام و عقلاً قبيح است.
پس طبق اين قول تشريع و قول به غير علم دو عنوان مستقل مىباشند. تشريع با ادلهاى كه در باب «بِدَع»(3)ذكر شده تحريم گرديده، اما قول به غير حجت با ادله ديگرى
مانند ادله دال بر حرمت قول به غير علم ياادله حرمت «إفتاء و قضا به غير علم»(1)حرام شده است و اين خود گواه بر آن است كه اينها دو عنوان مستقلاند.
برخى از جمله محقّق نائينى معتقدند اين دو عنوان بر هم منطبق بوده و تفاوتى با يكديگر نداشته و حقيقت واحدى دارند. به نظر ايشان تشريع واقعيتى ندارد كه گاهى مكلّف به آن اصابت كند و گاهى اصابت نكند، بر خلاف قول اول كه تشريع را مانند خمر مىداند كه واقعيتى داشته و علم و جهل مكلّف در آن مدخليتى ندارد. طبق اين قول حقيقت تشريع اسناد چيزى به شارع است مع عدم العلم بتشريعه ايّاه؛ چه مكلّف علم به عدم تشريع آن داشته باشد و چه ظن و يا حتى شك داشته باشد و چه شارع آن را فى الواقع جعل و تشريع كرده باشد يا نكرده باشد.
محقّق نائينى در توضيح اين مطلب مىگويد: حكم عقل به قبح تشريع مثل حكم عقل به قبح ظلم نيست. به نظر ايشان عقل در باب ظلم دو حكم دارد: يكى حكم موضوعىو ديگرى حكم طريقى. حكم موضوعى عقل در باب ظلم اين است كه مثلاً تصرف در مال ديگران با التفات به اينكه اين تصرف در مال غير است، تصرف عدوانىمحسوب شده و ظلم و قبيح دانسته مىشود ولى حكم طريقى در مواردى است كه مكلّف شك دارد اين مصداق از مصاديق موضوع واقعى است يا نه؟ مثلاً اگر كسى در مورد مالى شك دارد كه آيا اين مال از اموال مردم است يا خير، در اين صورت عقل يك حكم طريقى داشته و مىگويد: براى عدم وقوع در مفسده تصرف در مال غير بايد از تصرف در اين مال خوددارى كرد و اگر تصرفى صورت بگيرد قبيح است. پس حكم موضوعى عقل قبح تصرف در مال ديگران است؛ چون قطعا از مصاديق
1) . الكافى، ج1، كتاب فضل العلم، باب النهى عن القول بغير علم، ص42؛ وسائل الشيعة، ج27، كتاب القضاء، باب 4 من ابواب صفات القاضى، ص20.
ظلم محسوب مىشود، اما حكم عقل به قبح تصرف در مال مشكوك يك حكم طريقى است براى اينكه شخص در مفسده تصرف در مال غير گرفتار نشود. لذا اگر مكلّف در مال مشكوك تصرف كرد و در واقع مال ديگرى نبود، در اين صورت فقط آثار تجرّى مترتّب مىشود؛ چون با واقع مخالفت نكرده بلكه متجرى بوده كه قبح فاعلى دارد نه قبح فعلى.
محقّق نائينى سپس مىفرمايد: بايد ديد حكم عقل به قبح تشريع حكم موضوعى است يا طريقى؟ به نظر ايشان عقل در باب تشريع يك حكم بيشتر ندارد كه به يك ملاك همه موارد را شامل مىشود. از ديد عقلتشريع قبيح است؛ چه علم به تشريع باشد چه نباشد؛ يعنى اينگونه نيست كه اگر تشريع اصابت كند حرام و اگر اصابت نكند تجرّى باشد بلكه تشريع مطلقاً حرام است. از اين رو حتى اگر كسى شك داشته باشد كه فلان چيز جزء دين است يا نه ولى در عين حال آن را جزء دين قرار دهد، تشريع و قول به غير علم بوده و حرام است. پس اين دو عنوان با يكديگر تفاوتى ندارند. تشريع همان اسناد بدون حجت به شارع است و اسناد بدون حجت به شارع نيز همان تشريع است.(1)
حال بايد ديد كدام يك از اين دو قول صحيح است. آيا عنوان «تشريع» و عنوان «اسناد شىءٍ إلى الشارع بلا حجة» بر هم منطبقاند يا دو عنوان مستقل مىباشند؟ البته امام رحمهاللهعنوان سومى را هم به نام كذب در كنار اين دو عنوان قرار داده و مىفرمايد: ما سه عنوان داريم: يكى كذب؛ يعنى إخبار مخالف واقع و ديگرى تشريع و سومى قول به غير علم است.(2)
أنّ هاهنا ثلاثة عناوين كلّها محرّمة شرعا بعناوينها: التشريع، والكذب، والقول بغير علم، فإذا صادف القول بغير علم التشريع أوالكذب، ينطبق عليه العنوانان واقعا، لكنّ خطابى التشريع و الكذب قاصران عن شمول مورد الشكّ، لأنّ الشبهة مصداقيّة للعامّ كما هو واضح». معتمد الأصول، ج1، ص441، تنقيح الأصول، ج3، ص121 ـ 122.
كذب؛ به معناى خبر دروغ دادن مىباشد؛ يعنى اينكه كسى مىداندفلان امر مطابق با واقع نيست، اما با اين حال آن را بيان مىكند. تمايز بين كذب و قول به غير علم واضح است؛ چون كذب اخبار بر خلاف واقع است، اما إسناد و قول به غير علم، لزوما إخبار بر خلاف واقع نيست. اما در صورتى كه كسى بداند فلان چيز جزء دين نيست ولى آن را داخل دين كند تشريع است و عنوان كذب هم بر آن صدق مىكند.
آنچه در اينجا لازم است مورد توجه قرار گيرد اين است كه ذات اين عناوين و مجرد از محمول يعنى حكم حرمت مورد بحث نيست بلكه اين عناوين با وصف موضوعيت براى حرمت شرعى و قبح عقلى محل بحث مىباشند؛ به عبارت ديگر ما دو قضيه داريم؛ يكى اينكه تشريع حرام است و ديگر آنكه قول به غير علم حرام است. يا آنكه گفته مىشود: «التشريع قبيح عقلاً» و: «القول بغير علم قبيح عقلاً». به هر حال هم از ديد شرع و هم از ديد عقل، حرمت و قبح اين دو عنوان ثابت شده است. پس ما مىخواهيم عنوان قول به غير علم و تشريع را با وصف موضوعيت براى حرمت شرعى و قبح عقلى مقايسه كرده و ببينيم آيا منطبق بر يكديگرند يا مستقل مىباشند؟
به نظر مىرسد قول اول به صواب نزديكتر است؛ زيرا همانگونه كه قبلا اشاره شد در عنوان قول به غير علم، «عدم العلم» به عنوان جزئى از موضوع اخذ شده، لذا اين عنوان دو مصداق بيشتر ندارد: يكى نسبت دادن چيزى به شارع به نحوى كه علم حقيقى به اينكه شارع آن را گفته باشد وجود ندارد و ديگرى نسبت دادن چيزى به شارع به گونهاىكه ظن معتبر هم به اينكه شارع آن را گفته باشد نيست؛ به عبارت ديگر علم تعبدى هم وجود ندارد؛ چون عدم العلم كه در موضوع اين عنوان اخذ شده اعم از
علم حقيقى و علم تعبدى است؛ يعنى هم شامل يقين و هم شامل ظن معتبر مىشود.
اما در مورد عنوان تشريع صور متعددى وجود دارند كه عبارتند از:
الف) جايى كه شخص علم دارد به اينكه چيزى از دين نيست، اما با اين حال آن را در دين داخل كند؛ يعنى «ادخال ما ليس فى الدين فى الدين»، يا علم دارد كه چيزى جزء دين است اما آن را از دين خارج كند؛ يعنى «اخراج ما يكون من الدين من الدين».
ب) جايى كه شخص ظن معتبر دارد چيزى جزء دين نيست ولى آن را در دين داخل كند؛ مثلاً روايتى معتبر قائم شده بر اينكه فلان عمل از واجبات دينى نيست، اما در عين حال بگويد: فلان عمل واجب است، حتى بدون آنكه مسئله احتياط در كار باشد.
ج) جايى كه شخص شك دارد چيزى جزء دين نيست ولى معذلك آن را داخل در دين كند.
د) جايى كه شخص ظن غير معتبر دارد چيزى جزء دين نيست ولى آن را در دين داخل نمايد؛ مثلاً از راه قياس و استحسان بگويد: فلان عمل واجب است.
پس به طور كلّى شخص گاهى علم دارد به اينكه فلان چيز داخل در دين نيست، گاهى نيز ظن معتبر و گاهى هم شك دارد؛ شك هم اعم از شك اصطلاحى به معناى تساوى طرفين و ظن غير معتبر است كه مجموعا چهار صورت مىشود.
اگر اين صور با واقع سنجيده شوند كه گاهى به حسب واقع، آن شىء جزء دين است و گاهى به حسب واقع جزء دين نيست، جمعا هشت صورت بدست مىآيد.
صورت اول جايى است كه شخص علم دارد چيزى داخل در دين نيست ولى آن را در دين داخل مىكند يا علم دارد چيزى جزء دين است ولى آن را از دين خارج مىكند. اين صورت مسلما مصداق تشريع است، اما عنوان «قول بغير علم» يا «اسناد ما لم يعلم انه من الشارع إلى الشارع» بر آن صادق نيست؛ چون در موضوع «قول بغير علم»، عدم
العلم اخذ شده؛ يعنى چيزى را كه نمىداند به شارع نسبت دهد، امااينجا فرض اين است كه شخص مىداند آن چيز از دين نيست ولى آن را در دين داخل مىكند. پس صورت اول مصداق تشريع است، اما مصداق «قول بغير علم» يا «اسناد شىءٍ إلى الشارع بلا حجةٍ» نيست.
صورت دوم جايى است كه شخص ظن معتبر دارد به اينكه چيزى جزء دين نيست، اما آن را داخل در دين كند. اين صورت هم مصداق «قول بغير علم» يا «اسناد مالم يعلم انه من الشارع الى الشارع» نيست؛ چون ظن معتبر به منزله علم است و در موضوع «قول بغير علم»، عدم العلم به معناى عام كه شامل ظن معتبر هم مىشود اخذ شده ؛ يعنى شخص اگر نسبت به چيزى علم يا ظن معتبر نداشته باشد و آن را به شارع نسبت دهد، قول به غير علم محسوب مىشود، در صورتى كه طبق فرض شخص ظنّ معتبر دارد به اينكه آن چيز جزء دين نيست ولى آن را داخل در دين مىكند. پس اين فرض مصداق «قول بغير علم» يا «اسناد ما لم يعلم انه من الشارع الى الشارع» نيست ولى مىتواند مصداق تشريع باشد؛ چون با وجود ظن معتبر به اينكه آن چيز جزء دين نيست، آن را در دين داخل كرده؛ مثلاً روايت معتبرى قائم شده بر اينكه نماز جمعه در عصر غيبت حرام است ولى حكم به وجوب نماز جمعه مىكند. پس قطعاً اين صورت مصداق تشريع مىباشد.
صورت سوم جايى است كه شخص شك دارد چيزى جزء دين است ولى آن را در دين داخل مىكند. امّا اينكه عنوان «تشريع» يا عنوان «قول به غير علم» شامل اين صورت مىشود يا نه، در ادامه بيان خواهد شد.
صورت چهارم جايى است كه كسى ظن غير معتبر دارد به اينكه چيزى جزء دين نيست ولى آن را در دين داخل كند؛ مثلاً از راه قياس يا استحسان دانسته كه نماز جمعه در عصر غيبت واجب نيست ولى مىگويد: نماز جمعه واجب است. بايد ببينيم آيا عنوان «تشريع» يا «عنوان قول به غير علم» در اين صورت صدق مىكند يا نه؟
در اين دو صورت قطعا عنوان «قول به غير علم» يا «اسناد شىء إلى الشارع بلا حجة» صدق مىكند، اما معلوم نيست كه تشريع هم صادق باشد؛ يعنى ما نمىتوانيم اين دو را مصداق تشريع بدانيم يا بگوئيم مصداق تشريع نيستند ولى مىتوان گفت كه ادله حرمت تشريع شامل اين دو مورد نمىشود؛ چون از موارد شبهه مصداقى بوده و تمسك به عام در شبهات مصداقى جايز نيست.بنابراين اگر شك دارد فلان چيز جزء دين است يا نه، امّا آن را در دين داخل كند در اين صورت عمومات و ادله حرمت تشريع شامل آن نمىشود. پس نسبت به صورت شك و همچنين صورت ظن غير معتبر، عنوان «قول به غير علم» صادق است، اما صدق عنوان تشريع محل شبهه است. لذا اگرچه ادله حرمت تشريع شامل اين دو مورد نمىشود ولى با تمسك به ادله «قول بغير علم» حرام مىشوند.
نتيجه آنكه «قول بغير علم» و «تشريع» دو عنوان مستقل از يكديگر مىباشند.
بحث ديگرى كه لازم است به آن پرداخته شود، اين است گه اگر اين دو عنوان مستقلاند، نسبت ميان آن دو چيست؟ به طور كلّى سه احتمال در اين رابطه وجود دارد: احتمال اول اينكه نسبت عنوان «تشريع» با عنوان «قول به غير علم»، عموم و خصوص مطلق باشد، در صورتىكه دو مورد اخير(صورت شك و ظن غير معتبر) را از مصاديق تشريع بدانيم. احتمال دوم آنكه نسبت بين اين دو عنوان تباين باشد در صورتى كه دو مورد اخير را از مصاديق تشريع ندانيم. احتمال سوم اينكه نسبت بين دو عنوان عموم و خصوص من وجه باشد.
ممكن است گمان شود كه نسبت بين دو عنوان «تشريع» و «قول به غير علم» تساوى است؛ به اين بيان كه «عدم العلم بكونه من الشّريعة» مراتبى دارد كه ضعيفترين مرتبه آن، ظن غير معتبر بكونه من الشريعة است. پس از آن، ظن غير معتبر و در مرحله بعد، ظن معتبر و سرانجام هم علم بعدم كونه من الشريعة قرار دارد؛ چون نقيض علم بكونه من الشريعة، عدم علم بكونه من الشريعة
است و علم بعدم كونه من الشريعةخود يكى از مصاديق عدم علم بكونه من الشريعة مىباشد، لذا تشريع و قول به غير علم كه در موضوع آن، عدم العلم اخذ شده بر هم منطبقاند و نسبت بين آنها تساوى است.
ما گفتيم: در عنوان «قول بغير علم» يا همان «اسناد ما لا يعلم من الشارع الى الشارع»، عدم العلم اخذ شده، پس عدم العلم جزء موضوع است؛ يعنى براى صدق عنوان قول به غير علم بايد عدم العلم محقّق شود و مراد از عدم العلم؛ عدم علم حقيقى يا تعبدى (ظن معتبر) است. حال اگر فرض كنيد كسى يقين وجدانى و حقيقى دارد كه چيزى جزء شرع نيست، در اين صورت نمىتوان گفت: عدم العلم به اينكه آن چيز جزء شرع است محقّق شده و اين عدم العلم خود، جزءِ موضوع قول به غير علم است. لكن اين خصوصيت در تشريع لحاظ نشده؛ چون تشريع، يعنى «ادخال ما ليس فى الدين فى الدين» فقط صورت علم و ظن معتبر را شامل مىشود؛ يعنى شخص، يقين يا ظن معتبر داشته باشد كه چيزى جزء دين نيست ولى در عين حال آن را در دين داخل كند و ظن غير معتبر و شك را شامل نمىشود. بر فرض هم كه تشريع، صورت ظن غير معتبر و شك را شامل شود، هر چهار صورتِ علم، ظن معتبر، شك و ظن غير معتبر از مصاديق تشريع محسوب مىشوند، اما دو صورت اول كه علم و ظن معتبر است از مصاديق قول به غير علم نيست. در نتيجه نسبت بين اين دو عنوان؛ يعنى «تشريع» و «قول به غير علم» نمىتواند تساوى باشد.
از مطالبى كه درباره تشريع و قول به غير علم بيان شد نتايجى بدست مىآيد:
اول: تشريع مثل خمر فى نفسه حرام است و ممكن است به واقع اصابت كند يا اصابت نكند. اگر به واقع اصابت نكرد تجرى بوده و قبح فاعلى دارد، نه قبح فعلى.
پس وراى تشريع حقيقتى متصوّر است، اما در قول به غير علم اينچنين نيست كه گاهى مكلّف به واقع اصابت كند و گاهى اصابت نكند. اين ضابطه خوبى براى فرق بين تشريع و قول به غير علم است. مثلاً اگر چيزى را شارع گفته و در واقع هم موجود است، اما ما بدون حجت و از روى عدم علم آن را به شارع نسبت دهيم، باز هم حرام است؛ چون ملاك حرمتِ قول به غير علم، تحقّق عنوان قول به غير علم است. در حالى كه تشريع مانند شرب خمر است كه اگر فى الواقع خمر باشد، شرب آن موجب عقاب و اگر فى الواقع خمر نباشد و كسى به قصد خمر آن را بنوشد، متجرّى بوده و عقاب ندارد و اگر هم عقاب داشته باشد به خاطر تجرى است.
دوم: با توجه به آنچه گفته شد معلوم مىشود در چهار صورتِ ذكر شده؛ يعنى «علم حقيقى، ظن معتبر(علم تعبدى)، ظن غير معتبر و شك» كدام يك از دو عنوان تشريع و عنوان قول به غير علم صادق است. صورت اول، ادخال چيزى در دين است كه يقين دارد جزء دين نيست؛ يعنى به علم حقيقى مىداند جزء دين نيست ولى آن را در دين داخل مىكند. صورت دوم، ادخال چيزى در دين است كه ظن معتبر دارد جزء دين نيست؛ يعنى علم تعبدى دارد آن چيز جزء دين نيست ولى آن را در دين داخل مىكند. صورت سوم، إدخال چيزى در دين است كه ظن غير معتبر دارد جزء دين نيست. و صورت چهارم، إدخال چيزى در دين است كه شك دارد جزء دين هست يا نيست. حال اگر «ما ليس في الدين»، به حسب علم يقينى يا به حسب علم تعبدى، مراد باشد، آنگاه صورت اول و دوم قطعا تشريع است. ملاك هم داخل كردن «ما ليس في الدين» به حسب علم حقيقى يا تعبدى تشريعكننده است، نه به حسب واقع. اما دو مورد اخير؛ يعنى جايى كه ظن غير معتبر يا شك دارد چيزى جزء دين است يا خير، نمىتواند مصداق تشريع باشد؛ چون عنوان «ما ليس في الدين» بر آن صدق نمىكند؛ زيرا طبق فرض، ملاك «ما ليس فى الدين بحسب علمه» است نه به حسب واقع. اما اگر
ملاك به حسب واقع باشد؛ يعنى داخل كردن چيزى در دين كه در واقع جزء دين نيست، آنگاه دو مورد اخير؛ يعنى صورت ظن غير معتبر و شك هم مىتواند مصداق تشريع باشد. پس طبق اين مبنا كه ما ملاك را به حسب علم شخص بدانيم فقط دو صورت اول؛ يعنى صورت علم و ظن معتبر از مصاديق تشريعاند ولى اگر ملاك «ادخال ما ليس فى الدين» به حسب واقع باشد، هر چهار صورت از مصاديق تشريع خواهند بود، البته به شرط آنكه علم و ظنش مطابق با واقع باشد ولى اگر مطابق با واقع نبود ديگر از مصاديق تشريع نيست.
اما در مورد قول به غير علم؛ يعنى كسى چيزى به خدا نسبت دهد، بدون آنكه علم داشته باشد آن چيز از شارع صادر شده، بايد گفت: دو صورت اول يعنى صورت علم و ظن معتبر نمىتواند از مصاديق قول به غير علم باشد، اما دو صورت اخير يعنى صورت شك و ظن غير معتبر از مصاديق قول به غير علم است.
نتيجه آنكه در بعضى موارد هر دو عنوان؛ يعنى هم عنوان تشريع و هم قول به غير علم صادق است و در بعضى موارد فقط يك عنوان صادق مىباشد؛ به اين بيان كه اگر ملاك در «ادخال ما ليس في الدين» به حسب علم شخص باشد نسبت بين تشريع و قول به غير علم تباين است و اگر ملاك در «ادخال ما ليس فى الدين» به حسب واقع باشد نسبت بين اين دو عنوان عموم و خصوص مطلق خواهد بود.
سوم: عنوان تشريع و كذب فى الجمله بر هم منطبقاند؛ چون كذب إخبار مخالف با واقع است و شخص با علم به اينكه چيزى از طرف شارع صادر نشده، آن را به شارع نسبت مىدهد كه گاهى به واقع اصابت و گاهى به واقع اصابت نمىكند. كذب فقط در صورت دوم؛ يعنى جايى كه شخص مطلبى را بگويد و باواقع مخالف باشد مىتواند با تشريع منطبق شود، لكن در مواردى هم با تشريع متفاوت است. لذا عنوان «تشريع» و «كذب» گاهى بر هم منطبقاند ولى عنوان «كذب» و عنوان «اسناد ما لا يعلم
من الشارع الى الشارع» بر هم منطبق نيستند؛ زيرا كذب اخبار مخالف واقع است و به نوعى علم در آن مدخليت دارد و در موضوع آن اخذ شده، اما در قول به غير علم، عدم العلم موضوع واقع شده است.
چهارم: با وجود صدق عنوانى دليل حرمت اين عناوين متفاوت است. بنابراين در اينكه هر سه؛ يعنى هم «تشريع»، هم «قول به غير علم» و هم «كذب» مبغوض شارع مىباشند بحثى نيست، اما مناط مبغوضيت و ملاك حرمت هر يك متفاوت است كه در آينده به اين ملاكات اشاره خواهيم كرد.
در اين گفتار، بحث در اين است كه آيا خطابات و ادله بسيارى كه در حرمت تشريع و قول به غير علم وارد شده؛ مثل «كلّ بدعةٍ ضلالة وكلّ ضلالةٍ سبيلها إلى النار»(1)يا «من أفتى الناس بغير علمٍ ولا هديً لعَنَتهُ ملائكة الرحمة وملائكة العذاب ولَحِقَهُ وزرُ من عمِل بفُتياه»،(2)كه در آنها با شدت از قول به غير علم و تشريع و بدعت و كذب نهى شده، حمل بر ارشاد مىشوند يا مولوى بوده و عقاب مستقلى دارند؟ اگر معتقد به امكان جعل شرعى درباره اين امور باشيم، مىتوانيم حكم شرعى را از راه ملازمه بدست آوريم ولى اگر گفتيم: امكان تعلّق جعل شرعى نيست، طبيعتا نمىتوان خطابات و ادلهاى كه در اين باره وارد شده را بر حرمت مولوى حمل كرد. در اين
1) . الكافى، ج1، كتاب فضل العلم، باب البدع والرأى والمقايس، ص56 ح8؛ من لا يحضره الفقيه، ح 3، باب معرفة الكبائر التي أوعد اللّه عزّ وجلّ عليها النار، ص572، ح4954؛ وسائل الشيعة، ج16، كتاب الامر بالمعروف والنهى عن المنكر، باب 40 من أبواب الامر والنهى وما يناسبها، ص270، ح6 وص271 ح8 وص 272 ح10 .
2) . كافى، ج1، كتاب فضل العلم، باب النهى عن القول بغير علم، ص42، ح3، وج7، كتاب القضاء والاحكام، باب أن المفتى ضامن، ص409، ح72؛ بحار الانوار، ج2، كتاب العقل والعلم والجهل، باب 16 من أبواب صفات القاضى، ص220، ح1؛ تهذيب الاحكام، ج6، كتاب القضايا و الاحكام، باب 387، ص223، ح23؛ وسائل الشيعة، ج27، كتاب القضاء، باب 4من أبواب صفات القاضى، ح1.
رابطه اختلافى بين شيخ انصارى و محقّق خراسانى وجود دارد كه ذيلاً به آن مىپردازيم.
مرحوم آخوند معتقد است ادلهاى كه در رابطه با حرمت تشريع و قول به غير علم وارد شده حمل بر ارشاد مىشوند. به نظر ايشان اين ادله مانند «أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ»(1)بوده و همانگونه كه «اطيعوا اللّه» حمل بر ارشاد شده و قابل حمل بر مولويت نيست، اين ادله نيز، حمل بر ارشاد مىشوند.(2)
شيخ انصارى مىفرمايد: درست است كه عقل، حكم به قبح تشريع و قول به غير علم مىكند، اما اين حكم مستتبعِ حكم شرعىِ حرمت هم هست؛ مثل كذب كه از نظر عقل قبيح است، اما ادلهاى كه در شرع برحرمت كذب وارد شده دلالت بر تحريم مولوى كذب مىكنند.(3)حال اينكه چگونه ادله حرمت كذب مانند «أَطِيعُوا اللّهَ» حمل بر ارشاديت نمىشوند؟ بايد به تفصيل مورد بحث قرار گيرد. پس با اينكه مرحوم آخوند و شيخ انصارى بر اينكه عقل حكم به قبح تشريع و قول به غير علم مىكند، اتفاق دارند، لكن مرحوم شيخ مىگويد: ما از راه ملازمه يك حكم شرعى مولوى را ثابت مىكنيم، اما مرحوم آخوند معتقد است نمىتوان از حكم عقل يك حكم شرعى مولوى اثبات كرد؛ چون اساسا امكان تعلّق جعل شرعى به تشريع و قول به غير علم وجود ندارد. لذا اگر دليلى هم در شرع وارد شد بايد حمل بر ارشاد شود.
محقّق نائينى بر خلاف استاد خود مرحوم آخوند، با مرحوم شيخ موافقت كرده و در توضيح و تأييد كلام شيخ مىفرمايد: اقوى نظر شيخ است؛ يعنى حكم عقل به قبح
تشريع و قول به غير علم، به قاعده ملازمه مستتبع خطاب شرعى است. ايشان مىفرمايد: احكام عقلى بر دو دستهاند:
دسته اول: بعضى از احكام عقلى در سلسله معلولات احكام واقع مىشوند؛ مثل قبح معصيت و حسن اطاعت؛ به اين معنا كه اين احكام عقلى در طول حكم شرعى حادث مىشوند؛ يعنى پس از آنكه حكمى از طرف شارع جعل شد، آنگاه عقل به دنبال آن، حكم به حُسن اطاعت عبد از مولا مىكند. لذا اين حكم در سلسله معلولات حكم شرعى است؛ چون پس از حكم شرعى پيدا مىشود؛ يعنى ابتدا بايد مولا به عبد امر كند، سپس عقل به لزوم اطاعت حكم نمايد.
دسته دوم: بعضى از احكام عقلى در سلسله علل احكام واقع مىشوند؛ يعنى عقل فارغ از اينكه شارع حكمى كرده باشد يا خير، مستقلاً حكمى دارد؛ مانند حكم عقل به قبح ظلم و تصرف در مال غير كه به دنبال حكم شرعى و به تبع آن ايجاد نشده بلكه به واسطه مفسده موجود در آن و قبل از حكم شارع و مستقل از آن وجود دارد.
فرق اين دو دسته آن است كه در قسم اول، حكم عقلى مستتبع خطاب شرعى نيست؛ يعنى ما نمىتوانيم از حكم عقل يك خطاب شرعى را كشف كنيم؛ چون حكم عقلىپس از حكم شرعى پيدا شده و لذا وجهى ندارد كه خطاب شرعى در پى داشته باشد. اما قسم دوم مورد قاعده ملازمه بوده و مستتبع خطاب شرعى است؛ به اين معنا كه مثلاً وقتى عقل به قبح ظلم حكم مىكند، از راه ملازمه، خطاب شرعى كه دالّ بر حرمت ظلم است كشف مىشود.محقّق نائينى پس از ذكر اين مقدمه مىفرمايد: حكم عقل به قبح تشريع و قول به غير علم از قسم دوم است كه مستتبع خطاب شرعى مىباشد؛ يعنى از آن دسته از احكام عقلى محسوب مىشود كه در سلسله علل احكام شرعى قرار داشته و در رتبه، مقدم بر آن است؛ يعنى عقل ابتداءا و با قطع نظر از هر حكم شرعى، تشريع و قول به
غير علم را قبيح مىداند؛ چون از ديد عقل تشريع عبارت از تصرف در سلطنت مولا، خارج شدن از زىّ عبوديت و ورود به حريم مولا است. همچنين از ديد عقل، قول به غير علم مستقلاً و با قطع نظر از حكم شرعى قبيح است؛ چون قول به غير علم و نسبت دادن چيزى به خدا در حالى كه خدا آن را نگفته، تصرف در حريم مولا است كه قبيح مىباشد. لذا حرمت تشريع مولوى است. ايشان در پايان مىفرمايد: تشريع از مصاديق كذب است كه عقل مستقلاً به قبح آن حكم مىكند و شرع نيز آن را حرام كرده، لذا حرمت آن هم مولوى است.(1)
اينكه محقّق نائينى فرمود: «اگر عقل در سلسله علل احكام شرعى به قبح چيزى حكم كند، مستتبع خطاب شرعى است و اين مورد قاعده ملازمه است»، فىالجمله قابل قبول است ولى اشكال اين است كه بين خطاب شرعى مولوى و حكم عقلى به قبح كه در سلسله علل احكام واقع مىشود، هيچ ملازمهاى نيست، اگر چه بين حكم عقل به قبح چيزى و مبغوضيت آن شىء نزد شارع ملازمه است، لكن چه بسا هنگامى كه شارع مىبيند عقل قبح چيزى را درك مىكند، به فهم عقل اكتفاء كرده و خطاب شرعى صادر نكند و اگر هم خطابى صادر كرد تأكيد همان چيزى باشد كه عقل درك كرده است. پس كلام محقّق نائينى كه در صدد است از راه ملازمه خطاب شرعى مولوى را اثبات كند، ناتمام است.
حال بحث در اين است كه چنانچه يك خطاب شرعى در اين مسئله وجود داشت، بايد آن را بر ارشاد حمل نمود يا مولويت؟ با عنايت به مطالبى كه گفته شد به نظر
1) . فوائد الأصول، ج3، ص120 و121.
مىرسد اين امور؛ يعنى تشريع و قول به غير علم، قابل جعل شرعى بوده و چنانچه دليل شرعى بر حرمت آنها وارد شد، بر مولويت حمل مىشوند. البته اين مطلب كه چگونه در موارد حكم عقل مىتوان دليل و خطاب شرعى را بر مولويت حمل كرد، بحث مبسوطى را طلب مىكند كه در جاى خود به آن پرداخته خواهد شد ولى آنچه فعلاً مىتوان ادعا كرد اين است كه از ادله شرعى حرمت مولوى استفاده مىشود؛ زيرا امكان دارد ملاك حرمت شرعىاز ملاك حكم عقل قوىتر باشد، خلافا للمحقّق الخراسانى.
بعضى مانند محقّق نائينى كه قائل به انطباق اين دو عنوان بر يكديگرند و تشريع و قول به غير علم را مساوى مىدانند، ديگر لازم نيست براى هر يك از حرمت تشريع و قول به غير علم به نحو مستقل، دليل اقامه كنند. اما طبق نظر مختار كه اين دو عنوان مستقلاند، لازم است بر حرمت هر يك مستقلاً استدلالشود، گرچه ممكن است بعضى از ادله، بين هر دو عنوان مشترك باشد.
براى حرمت تشريع به ادله اربعه استدلال شده كه فهرستوار آنها را ذكر مىكنيم.
1 . آيه شريفه: «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلَى اللّهِ كَذِباً لِّيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيرِْ عِلْمٍ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِين»(1)
2 . آيه شريفه: «فَمَنِ افْتَرَى عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ مِن بَعْدِ ذَلِكَ فَأُوْلَئكَ هُمُ الظَّالِمُون»(2)
3 . آيه شريفه: «... قُلْ ءَاللّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلىَ اللّهِ تَفْترَُون»(1).
براى حرمت تشريع به اين آيات استناد شده كه با دقت در آنها روشن مىشود كه اين آيات در مورد افترا يعنى نسبت دروغ دادن به خدا است.
تقريب استدلال به اين آيات اين است كه افترا مطلق اسناد چيزى به خدا نيست بلكه عبارت از اسناد چيزى به خداوند است كه يقين دارد از ناحيه خدا نيامده و در اين صورت شامل تشريع نيز مىشود؛ يعنى اين آيات هم دال بر حرمت كذب و افترا و هم دال بر حرمت تشريع مىباشند. تعبيراتى كه در اين آيات به كار رفته مثل: «إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِين» و «فَأُوْلَئكَ هُمُ الظَّالِمُون» بر حرمت افترا و تشريع دلالت مىكند.
رواياتى كه براى حرمت تشريع مورد استناد قرار گرفته، همان رواياتى است كه در باب بدعت وارد شده؛ چون تشريع نيز مانند بدعت داخل كردن چيزى در دين است كه جزء دين نيست. پس حرمت تشريع هم از اين روايات استفاده مىشود. بعضى از اين روايات عبارتند از:
قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: «إذا ظَهَرَتِ البِدَع في امّتى فَليُظهِرِ العالمُ عِلمَه فمن لم يفعل فعليه لَعنةُ اللّه»؛(2)هرگاه بدعتها در امت من ظاهر شد، عالم بايد علمش را اظهار كند و اگر اين كار را نكند لعنت خدا بر او باد.
قال النبى صلىاللهعليهوآله: «من أتى ذا بِدعةٍ فَعَظَّمَهُ فإنّما يَسعى فى هَدم الإسلام»؛(3)كسى كه
1) . يونس: 59.
2) . الكافى، ج1، كتاب فضل العلم، باب البدع و الرأى و المقاييس، ص54، ح2؛ وسائل الشيعة، ج16، كتاب الامر بالمعروف والنهى عن المنكر، باب 40 من ابواب الامر والنهى و ما يناسبها، ص269، ح1.
3) . الكافى، همان، ح3؛ وسائل الشيعة، ج16، كتاب الامر بالمعروف و النهى عن المنكر، باب 39 من ابواب الامر و النهى و ما يناسبها، ص267، ح2؛ بحار الانوار، ج2، كتابالعقل و العلم والجهل، باب34 من ابواب العلم، ص304، ح45.
نزد اهل بدعتى برود و او را تعظيم كند، در هدم و از بين بردن اسلام تلاش كرده است.
قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: «أَبى اللّهُ لِصاحب البِدعة بِالتّوبَة قيل يا رسولَ اللّه صلىاللهعليهوآله وكيفَ ذلك؟ قال: إنّه قد اُشرِبَ قلبُه حبَّها»؛(1)خداوند إبا دارد كه صاحب بدعت توبه كند؛ يعنى راه توبه را به روى او مىبندد. سؤال شد چرا اينگونه مىباشد يا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله؟ حضرت فرمودند: زيرا قلبش مملو از عشق و محبت آن بدعت شده و امكان بازگشت ندارد.
عن أبي جعفر عليهالسلام وأبى عبداللّه عليهالسلام قالا: «كلُّ بِدعةٍ ضَلالة وكلُّ ضَلالةٍ سَبيلُها إلى النّار»؛(2)هر بدعتى ضلالت است و هر ضلالتى منجر به جهنم خواهد شد.
عن اميرالمؤمنين عليهالسلام أنّه قال: «إنّ مِن أَبغَضِ الخَلق إلى اللّه عزّ و جل لَرَجُلَين رجلٌ وكلَهُ اللّه إلى نفسه و هو جائرٌ عَن قَصدِ السّبيل مَشعوفٌ بِكلام بِدعةٍ»؛(3)مبغوضترين مردم نزد خداوند متعال دو نفرند: كسى كه خدا او را به خودش واگذار كند و او از راه درست جدا مىشود و به سخن بدعت آميز مشعوف مىشود». شعف؛ يعنى اينكه چيزى دل انسان را اشغال كند و آتش بزند و شعلههاى خواستن نسبت به آنبدعت در دلش شعلهور مىشود و قلبش را مىسوزاند.
حرمت تشريع و بدعت اجماعى است.
1) . الكافى، همان، ح54 علل الشرايع، ج2، باب 243، ص492، ح1؛ بحار الانوار، ج2، كتاب العقل و العلم و الجهل، باب 34 من ابواب العلم، ص296، ح14.
2) . الكافى، همان، ص56، ح8؛ من لايحضره الفقيه، ج3، باب معرفة الكبائر الّتى أو عداللّه عزّوجل عليها النار، ص572، ح4954؛ وسائل الشيعة، ج16، كتاب الامر بالمعروف والنهى عن المنكر، باب 40 من ابواب الامر والنهى و ما يناسبها، ص270 ح6 وص271 ح8 وص272 ح10؛ بحار الانوار، ج2، كتاب العقل و العلم و الجهل، باب34 من ابواب العلم، ص303، ح41.
3) . الكافى، ج 1، كتاب فضل العلم، باب البدع و الرأى و المقاييس،ص 54 ، ح 6 . وسائل الشيعه، ج 27، كتاب القضاء، باب 6 من ابواب صفات القاضى، ص 39، ح 5؛ بحارالانوار، ج2، كتاب العقل والعلم والجهل، باب 34 من ابواب العلم، ص 284، ح2.
عقل نيز بر حرمت تشريع دلالت مىكند؛ زيرا تشريع، تصرف در سلطنت مولا و خروج از وظيفه عبوديت و ورود به حريم الهى است، لذا عقل مىگويد: تشريع قبيح است.
پس به ادله اربعه حرمت تشريع ثابت شد.
براى حرمت قول به غير علم هم به ادله اربعه استدلال شده است:
بعضى براى حرمت قول به غير علم، به همان آياتى استناد كردهاند كه براى حرمت تشريع مورد استناد قرار گرفته است.
ممكن است اشكال شود كه آيات مذكور، حرمت افترا را ثابت مىكند و ربطى به قول به غير علم ندارد.
پاسخ اين است كه اگر افترا را به معناى مطلق اسناد چيزى به خدا بدانيم، اعّم از آنكه يقين داشته باشيم خدا آن را نگفته يا يقين نداشته باشيم كه خدا آن را گفته، در اين صورت افترا شامل قول به غير علم نيز مىشود و حرمت آن با استناد به اين آيات ثابت مىشود. اما اگر گفتيم: افترا به معناى اسناد چيزى به خداوند است در حالى كه يقين دارد خدا آن را نگفته، در اين صورت افترا شامل قول به غير علم نمىشود؛ چون در قول به غير علم، عدم العلم اخذ شده و افترا «اسناد ما لا يعلم انه من الشارع الى الشارع» نيست. لذا بر اين اساس اين آيات موضوعا شامل قول به غير علم نخواهند شد.
محقّق نائينى مىفرمايد: حتى اگر افترا را از حيث عنوان و موضوع منطبق بر قول به غير علم ندانيم، اما باز هم مىتوان به اين آيات براى تحريم قول به غير علم استناد كرد؛ چون در اين آيات افترا در مقابل إذن قرار گرفته؛ يعنى افترا جايز نيست؛ چون
بدون اذن خداوند چيزى به او نسبت داده شده، اما اگر اين امر با إذن باشد جايز است.
پس به قرينه مقابله افترا با اذن مىتوان نتيجه گرفت: هر چيزى كه در آن اذن نباشد، به افتراى محرَّم ملحق مىشود؛ يعنى حكم افترا را دارد، گرچه موضوعا افترا نباشد. در قول به غير علم هم از آنجا كه با عدم العلم چيزى را به خدا نسبت مىدهد، بدين معنا است كه اذن ندارد و به استناد آيات مذكور هر چيزى كهدر آن اذن از طرف خدا نباشد حرام است. لذا قول به غير علم هم به همين جهت حرام است. پس استدلال به اين آيات براى حرمت قول به غير علم با بيانى كه ذكر شد، ممكن خواهد بود.
البته جنس استدلال به اين آيات براى حرمت قول به غير علم با جنس استدلال به اين آيات براى حرمت تشريع تفاوت دارد؛ چون در مورد تشريع اينگونه استدلال مىشود كه اين آيات افترا را حرام كرده و تشريع هم افترا است، لذا تشريع هم حرام مىشود. اما در مورد قول به غير علم نمىتوان گفت: قول به غير علم افترا است تا قول به غير علم هم به خاطر افترا بودن حرام باشد بلكه گفته مىشود: آيات موضوعا دلالت بر حرمت قول به غير علم نمىكند، اما حكما دلالت بر حرمت آن دارد؛ چون حرمت قول به غير علم از آيات مربوط به حرمت افترا استفاده مىشود؛ به اين بيان كه اين آيات افترا را در مقابل اذن قرار داده و هر چيزى كه از طرف خدا اذن نداشته باشد، حرام است، پس قول به غير علم هم كه در آن اذن نيست حرام مىباشد، لذا قول به غير علم حكما به افترا ملحق مىشود.(1)
محقّق نائينى از قول وحيد بهبهانى نقل مىكند كه ايشان بر حرمت «العمل بما لا يعلم انه من الشارع» ادعاى اجماع كرده و مىگويد: اين مطلب؛ يعنى حرمت عمل به آنچه
1) . فوائد الأصول، ج3، ص119.
معلوم نيست از جانب شارع است يا نه، از بديهيات در نزد عوام مىباشد، چه رسد به خواص. پس معقد اجماع حرمت عمل بما لا يعلم انه من الشارع است.
به نظر ما اين دليل تمام نيست؛ چون موضوع بحث در قول به غير علم، «اسناد ما لايعلم أنه من الشارع الى الشارع» است نه «عمل بما لايعلم»، گر چه در كلمات علما، بين اسناد و عمل تفكيك نشده، اما امام رحمهالله به اين مطلب اشاره كرده است. ايشان مىفرمايد: اگر منظور عمل باشد آنگاه عمل بما لايعلم انه من الشارع ممكن نيست؛ چون عمل بما لايعلم به اين معناست كه انسان با چيزى كه نمىداند از طرف شارع است يا نه، او را عبادت كند، در حالى كه عبادت به اين نحو ممكن نيست؛ چون تعبد و عبادت؛ يعنى اينكه انسان مىداند شارع چيزى را گفته و او به خاطر اطاعت امر مولا آن را انجام دهد. پس معنا ندارد كسى بگويد: من با اينكه نمىدانم چنين چيزى از ناحيه شارع صادر شده يا نه ولى آن را تعبدا و به قصد اينكه شارع گفته، انجام مىدهم. بنابراين تعبد حقيقى نسبت به چيزى كه انسان نمىداند شارع به آن امر كرده يا نه امكان ندارد. لذا در قول به غير علم سخن در حرمت نسبت دادن چيزى به خداست، نه عمل بمالايعلم انه من الشارع.(1)با توجه به اين مطلب اشكال ما اين است كه اجماع مورد ادعاى محقّق نائينى صحيح نيست؛ چون اجماع در صورتى مىتواند دليل بر حرمت قول به غير علم باشد كه بر حرمت «اسناد ما لايعلم انه من الشارع» دلالت كند، نه بر حرمت «عمل بما لايعلم انه من الشارع».
عقل نيز بر حرمت قول به غير علم دلالت مىكند؛ چون قول به غير علم تصرف در سلطنت مولا و خروج از زىّ عبوديت محسوب مىشود، بنابراين از نظر عقل قبيح است.
1) . انوار الهدايه، ج1، ص226 ؛ تهذيب الأصول، ج2، ص402 ؛ معتمد الأصول، ج1 ، ص435.
قال أبو عبداللّه عليهالسلام: «أَنهيك عن خصلتين فيهما هلاك الرّجال أَنهيك عن تدينَ اللّه بالباطل وتُفتِى النّاس بما لا تعلم»؛(1)نهى مىكنم تو را از دو خصلتى كه باعث نابودى انسان مىشود، يكى از آن دو خصلت افتا بما لا يعلم است.
عن ابى جعفر عليهالسلام قال: «مَن اَفتى النّاس بغير علمٍ و لا هُديً لَعَنَتهُ مَلائكةُ الرّحمة و ملائكةُ العذاب و لحِقَهُ وزرُ مَن عمل بفُتياه»(2)كسى كه بدون علم و از روى جهل فتوا دهد، ملائكه رحمت و ملائكه عذاب او را لعن مىكنند و وِزر و گناه كسانى كه به فتواى او عمل نمايند، بر عهده او خواهد بود.
عن أبى عبداللّه عليهالسلام قال: «للعالم إذا سُئلَ عن شىءٍ و هو لا يعلمُه أن يقول: اللّه أعلَم و ليس لغير العالم أن يقولَ ذلك»؛(3)وظيفه عالم اين است كه اگر چيزى از او سؤال شد و او نمىدانست، بگويد: خدا مىداند و غير عالم نمىتواند چنين چيزى را بگويد.
عن زرارة قال: «سَئلتُ ابا جعفر عليهالسلام ما حقُّ اللّه على العباد قال عليهالسلامأَن يقوُلوا ما يَعلمُون ويَقِفوا عند مالا يعلمون»؛(4)زراره مىگويد: از امام صادق عليهالسلامسؤال كردم كه حق خداوند بر بندگان چيست؟ حضرت فرمودند: حق خداوند بر بندگان اين است كه آنچه را كه مىدانند بگويند و نسبت به چيزى كه نمىدانند توقف كنند.
1) . الكافى، ج1، كتاب فضل العلم، باب النهى عن القول بغير علم، ص42، ح1.
2) . همان، ح3 و ج7، كتاب القضاء والاحكام، باب أن المفتى ضامن، ص409، ح 2؛ تهذيب الاحكام، ج6، كتاب القضايا والاحكام، باب 87، ص223، ح 23؛ وسائل الشيعة، ج27، كتاب القضاء، باب 4 من ابواب صفات القاضى، ص20، ح 1 و باب 7 من ابواب آداب القاضى، ص220، ح 1؛ بحار الانوار، ج2، كتاب العقل والعلم والجهل، باب 16 من ابواب العلم، ص118، ح 23.
3) . الكافى، ج1، كتاب فضل العلم، باب النهى عن القول بغير علم، ص42، ح 5؛ بحار الانوار، ج2، كتاب العقل والعلم والجهل، باب 16 من ابواب العلم، ص119، ح 27؛المحاسن، ج1، كتاب مصابيح الظلم من المحاسن، باب 5، ص206 ، ح 64.
4) . الكافى، ج1، كتاب فضل العلم، باب النهى عن القول بغير علم، ص43،ح 7 ؛ وسائل الشيعة، ج27، كتاب القضاء، باب 4 من ابواب صفات القاضى، ص23، ح9؛ بحارالانوار، ج2، كتاب العقل والعلم والجهل، باب 16 من ابواب العلم، ص113، ح2.
بعضى از اين روايات، متضمن نهى صريح از قول به غير علم بوده و بعضى ديگر هم به حسب ظاهر، دلالت بر عدم جواز قول به غير علم مىكند. لذا ترديدى نيست كه همانگونه كه تشريع حرام مىباشد قول به غير علم نيز حرام است.
نتيجه بحث اين شد كه دو عنوان تشريع و قول به غير علم، ضمن آنكه مستقلاند، حرام مىباشند و ادله تحريم هر يك نيز فى الجمله متفاوت است.
قبل از هر چيز لازم است بدانيم كه آيا اساسا تقسيم حكم شرعى به دو قسم تكليفى و وضعى صحيح است يا خير؛ به عبارت ديگر آيا بين حكم تكليفى و حكم وضعى، جامع و قدر مشتركى وجود دارد يا خير؟
برخى معتقدند: حكم وضعى و حكم تكليفى از دو سنخ و جنس متفاوت بوده و به همين دليل تعريف مستقلى از حكم شرعى ارائه نمىدهند بلكه مىگويند: بايد حكم تكليفى و حكم وضعى را به صورت جداگانه تعريف كنيم. از ظاهر كلمات اين دسته استفاده مىشود كه آنان قائل به وجود قدر مشتركى بين حكم وضعى و حكم تكليفى نيستند.
اما آنچه كه مشهور است و به نظر ما نيز صحيح مىباشد، اين است كه بين حكم تكليفى و حكم وضعى قدر مشترك وجود دارد. شاهد اين مطلب آن است كه حكم تكليفى و وضعى از اقسام حكم شرعى محسوب مىشوند و از آنجا كه مقسم در ضمن اقسام خود وجود دارد و در حقيقت هر قسمى همان مقسم است به ضميمه خصوصيتى كه موجب مىشود با قسيم خود متفاوت گردد، در نتيجه حتما مىبايست
بين حكم تكليفى و وضعى قدر مشتركى وجود داشته باشد. پس حكم تكليفى و وضعى صرفادر لفظ حكم با يكديگر مشترك نبوده بلكه اشتراك آنها فراتر از حد اشتراك لفظى است.
حال با عنايت به تعريفى كه در بخش اول براى حكم شرعى بيان كرديم مىتوان گفت: جامع و قدر مشترك بين حكم وضعى و تكليفى اين است كه هر دو «يك قانون شرعى و مقَرّر شرعى و مجعول شرعى» محسوب مىشوند؛ اعم از اينكه مجعول با واسطه باشند يا بىواسطه، لذا به عقيده شيخ انصارى هم كه احكام وضعى را منتزع از احكام تكليفى مىداند،(1)اين قدر جامع وجود دارد؛ زيرا طبق نظر ايشان حكم تكليفى كه منشأ انتزاع حكم وضعى است نيز، مجعول مىباشد. بنابراين احكام وضعى به تبع جعل احكام تكليفى، مجعول با واسطه محسوب مىشوند. لذا مىتوان گفت حكم وضعى نيز مجعول شرعى بوده و قانونى است كه از ناحيه قانونگذار، مع الواسطه، جعل و اعتبار شده است.
بنابراين بين حكم وضعى و حكم تكليفى قطعاً يك جامع و قدر مشتركى وجود دارد و آن مجعول شرعى بودن است و لذا منعى براى صحت تقسيم وجود ندارد.
لكن از برخى كلمات استفاده مىشود اين تقسيم در بعضى از فروض محل اشكال است. محقّق خراسانى در اين رابطه مىفرمايد: حكم شرعى داراى اصطلاحات گوناگونى است. بر اساس برخى از اين اصطلاحات، تقسيم حكم شرعى به حكم تكليفى و وضعى صحيح است ولى طبق بعضى ديگر از اصطلاحات چنين تقسيمى صحيح نمىباشد.(2)مثلاً چنانچه حكم شرعى به معناى طلب فعل يا ترك آن دانسته شود، آنگاه ديگر نمىتوان آن را مقسم قرار داده و به دو قسم وضعى و تكليفى تقسيم
كرد؛ زيرا طبق اين اصطلاح، حكم شرعى بر حكم وضعى منطبق نمىشود.
به نظر مىرسد اصل مدعاى ايشان صحيح است. بنابراين اگر ملتزم شويم حكم شرعى داراى اصطلاحات و يا به تعبير مناسبتر، تعاريف مختلفى است، در اين صورت قطعا نمىتوان طبق برخى از اين تعاريف، حكم شرعى را مقسم قرار داده و به دو قسم تكليفى و وضعى تقسيم كرد؛ زيرا برخى از اين تعاريف صرفا ناظر به حكم تكليفى بوده و چنانچه اشاره شد، برخى از اصوليين در مقام تعريف حكم شرعى، گويا فقط به حكم تكليفى نظر داشتهاند.
همچنين محقّق نائينى معتقد است اگر كسى حكم شرعى را به علم شارع به اشتمال افعال بر مصالح ومفاسد تفسير كند، نمىتواند تقسيم آن را به وضعى و تكليفى بپذيرد.(1)كلام ايشان و بررسى آن در گفتار بعدى خواهد آمد.
به هر حال، براى حكم تكليفى و وضعى تعريفات مختلفى ذكر شده، لكن مشهور اين است كه حكم تكليفى عبارت از احكام خمسه وجوب، استحباب، اباحه، كراهت و حرمت است و حكم وضعى نيز هر حكمى غيراز اين احكام است. بر اين اساس در مقام تعريف حكم تكليفى بعضا تعبيراتى را به كار بردهاند تا شامل اين اقسام خمسه شود.
بسيارى از متقدمين نيز حكم شرعى را به گونهاى تعريف كردهاند كه فقط حكم تكليفى را شامل مىشود.
بعضى از اين تعاريف به اين شرح است:
1 . طلب شارع نسبت به فعل يا ترك مكلّف همراه با استحقاق ذم در صورت
1) . فوائد الاصول، ج4، ص379؛ «لو قلنا: بأنّه ليس الحكم الشرعى إلاّ عبارة عن العلم باشتمال الأفعال على المصالح والمفاسد من دون أن يكون فى البين جعل يقتضىالإرادة و الكراهة لا فى المبدأ الأعلى ولا فى المبادى العالية ـ كما حكى عن بعض احتماله بل الالتزام به ـ فلا يبقى موقع لتقسيم الأحكام إلى التكليفيّة والوضعيّة، كما لا يخفى» و اجود التقريرات، ج2، ص381، سطر 21.
مخالفت او يا بدون آن، يا تساوى ميان آن دو به جهت خصوصياتى كه مقتضى آن است.(1)
2 . حكم شرعى متعلّق به افعال مكلّفين است به صورت اقتضا يا تخيير.(2)
3 . حكم تكليفى همان طلب است.(3)
4 . حكم تكليفى وجوبى عبارت از رجحان الفعل مع المنع من الترك مىباشد.(4)به همين قياس سائر احكام خمسه را مىتوان تعريف كرد.
5 . حكم تكليفى انشا به داعى جعل داعى است.(5)
6 . حكم تكليفى اعتبارى است از ناحيه شارع از حيث اقتضا و تخيير.(6)تعاريف ديگرى نيز براى حكم تكليفى و وضعى ذكر شده كه هر يك داراى مزيت ها و نقصهايى مىباشد. لكن در اين مجال ما كلمات بعضى از اعلام را در اين رابطه مورد بررسى قرار داده و در نهايت نظر مختار را بيان خواهيم كرد؛ زيرا اكثر اين تعاريف قابل ارجاع به يكديگر بوده و تنها برخى از آنها با يكديگر تفاوت ماهوى دارند. به علاوه از آنجا كه بعضى نيز در مقام تعريف حكم شرعى، آن را به گونه اى تعريف نمودهاند كه فقط شامل حكم تكليفى شده و ما در بخش اول آنها را مورد بررسى قرار دادهايم، ديگر نيازى به تكرار آنها نيست.
محقّق نائينى در تعريف احكام تكليفى مىفرمايد:
«المراد من الاحكام التكليفية هى المجعولات الشرعية التى تتعلّق بأفعال العباد اولاً وبالذات بلا واسطة»(1)احكام تكليفى مجعولات شرعى هستند كه اولاً و بالذات و بدون واسطه به افعال بندگان تعلّق مىگيرند.
ايشان در ادامه مىگويد: اين احكام منحصر در وجوب، استحباب، تحريم، كراهت و اباحه است كه چهار مورد از اين احكام اقتضاى بعث و زجر دارد، اما در اباحه، اقتضاى بعث و زجر نيست بلكه اقتضاى تخييردارد؛ چون نه بعث به فعل است و نه زجر از فعل.
ايشان در مورد احكام وضعى مىفرمايد:
«واما الاحكام الوضعية فهى المجعولات الشرعية التى لا تتضمن البعث والزجر ولا
1) . فوائد الأصول، ج4، ص384.
تتعلّق بالافعال ابتداء اولاً وبالذات وإن كان لها نحو تعلّق بها ولو باعتبار ما يستتبعها من الاحكام التكليفية سواء تعلّق الجعل الشرعى بها ابتدءا تأسيسا او امضاءً او تعلّق الجعل الشرعى بمنشأ انتزاعها»(1)طبق اين بيان، حكم وضعى يك مجعول شرعى است، لكن متضمن بعث و زجر نيست و اولاً و بالذّات و بىواسطه متعلّق به افعال عباد نمىباشد. اگرچه به اعتبار بعضى از احكام تكليفى كه با آن همراه است به افعال هم ارتباط پيدا مىكند.
محقّق نائينى در ذيل كلام خويش فرموده: «فرقى نمىكند كه تعلّق جعل شرعى به نحو تأسيس باشد يا به نحو امضا». اين مطلبى است كه البته در آينده درباره آن بحث خواهيم كرد كه آيا مجعولات شرعى لازم است تأسيسى باشند يا حتى اگر امضايى هم باشند مجعول شرعى بر آنها صدق مىكند؛ يعنى اگر شارع چيزى را امضا كرد آيا اين امضا هم نوعى جعل است يا خير؟
پس به نظر ايشان فرق بين حكم تكليفى و حكم وضعى در اين است كه اولاً: حكم تكليفى بىواسطه به افعال عباد تعلّق مىگيرد، اما حكم وضعى مع الواسطه به افعال عباد متعلّق مىشود. ثانيا: در حكم تكليفى بعث و زجر وجود دارد، اما درحكم وضعى بعث و زجر نيست. با اين وجود حكم تكليفى و حكم وضعى در يك جهت با هم اشتراك دارند و آن اينكه هر دو مجعول شرعى هستند.
محصل كلام محقّق نائينى اين شد كه حكم تكليفى عبارت است از امرى كه مجعول شرعى بوده و اولاً و بالذات و بدون واسطه به افعال مكلّفين متعلّق مىشود و متضمن بعث و زجر است. اما حكم وضعى عبارت است از حكمى كه گرچه همانند حكم
1) . همان.
تكليفى يك مجعول شرعى است، اما مستقيما به افعال مكلّفين مربوط نيست و متضمن بعث و زجر نمىباشد. ما اجمالاً با اين نظر موافقيم، لكن مواضعى از كلام ايشان محل تأمل است.
از كلمات محقّق نائينى استفاده مىشود كه تقسيم حكم شرعى به حكم تكليفى و حكم وضعى صرفاً بنا بر قول به ثبوت جعل شرعى در مورد احكام قابل تصوير است. ايشان با صراحت مىفرمايد: «تقسيم الأحكامإلى التكليفية والوضعية انما يستقيم بعد البناء على ان للشارع جعل وانشاء»(1)تقسيم حكم شرعى به وضعى و تكليفى در صورتى صحيح است كه حكم شرعى را يك امر مجعول بدانيم.
اما به نظر مىرسد ادعاى ايشان صحيح نيست؛ زيرا حتى اگر حكم شرعى مجعول هم نباشد مىتوان آن را به حكم تكليفى و وضعى تقسيم كرد، اگرچه به نظر ما حكم شرعى امرى مجعول است. لذا طبق نظر كسانى هم كه حكم شرعى را يك امر مجعول نمىدانند و آن را مثلاً به «علم به اشتمال افعال بر مصلحت و مفسده» يا «اراده» و يا «اراده مبرزه» تعريف مىكنند هم تقسيم حكم شرعى به تكليفى و وضعى صحيح است. دو دليل مىتوان بر اين مدعا ذكر كرد:
دليل اول: مصلحت و مفسده فقط در افعال متصوّر نيست تا اگر قائل شديم حكم عبارت از «علم به اشتمال بر مصلحت و مفسده» است، فقط به افعال مربوط شود بلكه متعلّقات احكام وضعى هم مشتمل بر مصالح و مفاسدند. پس حكم شرعى طبق اين تعريف نيز مىتواند بر حكم وضعى اطلاق شود. اگر حكم را عبارت از «اراده» هم دانستيم اين اراده همانگونه كه به صدور يك فعل يا ترك آن از جانب عبد تعلّق مىگيرد، مىتواند به متعلّق احكام وضعى هم تعلّق پيدا كند. پس مانعى از اين تقسيم
1) . همان، ص378 .
بنا بر اينكه حكم يك امر مجعول نباشد، وجود ندارد؛ يعنى به حسب مقام ثبوت اين تقسيم حتى بنا بر قول به اينكه حكم شرعى مجعول نيست، ممكن بوده و هيچ محالى از آن لازم نمىآيد.
دليل دوم: دليل دوم مطالبى است كه از كلمات محقّق عراقى استفاده مىشود. ايشان مىفرمايد: جعل در احكام وضعى به إحداث يك امر اعتبارى در عالم اعتبار برمىگردد؛ يعنىحكم وضعى به نفس جعل حاصل مىشود، اما جعل در احكام تكليفى به تكوين برگردانده مىشود، لذا قوامش به جعل جاعل نيست. بنابراين ايشان جعل را در محدوده حكم تكليفى به معناى ديگرى غير از جعل در حكم وضعى برمىگرداند.(1)
الجعل فى الأحكام الوضعيّة فى الحقيقة راجع إلى إحداث أمر اعتبارى فى عالم الاعتبار بنفس الجعل، وفي الأحكام التكليفيّة راجع إلى تكوين الوصول الخارجى الّذى هو أجنبيّ عن الاعتباريّات، وإنّما هو موضوع اعتباريّات أخرى قهريّة مترتّبة على هذا الاعلام و الإيصال من دون أن يكون قوامها بجعل جاعل، وحينئذ تقسيم الأحكام الجعليّة إلى التكليفيّة و الوضعيّة ليس بمساق واحد، كما لا يخفى».
سابقا نيز اشاره كرديم كه به نظر محقّق عراقى جعل به معنايى كه در احكام وضعى وجود دارد، در احكام تكليفى راه ندارد و حكم تكليفى همان اراده مبرزه است.
به هرحال نكتهاى كه محقّق عراقى به عنوان اشكال بر محقّق نائينى ذكر مىكند اين است كه تقسيم احكامجعلى به تكليفى و وضعى به مساق واحد نيست و الا اصل تقسيم اشكالى ندارد؛ يعنى جعل در حكم وضعى به يك معنا و در حكم تكليفى به معناى ديگرى است. پس اينكه بگوييم: تقسيم حكم به تكليفى و وضعى مبتنى بر اين است كه حكم شرعى حتما بايد يك امر مجعول باشد سخن درستى نيست.
محقّق نائينى فرمود: احكام تكليفى اولاً و بالذّات به افعال مكلّفين تعلّق مىگيرند ولى احكام وضعى اولاً و بالذات به افعال مكلّفين متعلّق نمىشوند. لكن ايشان در جاىديگرى فرموده: حكم تكليفى هميشه اولاً و بالذات به افعال مكلّفين مربوط
1) . فوائد الأصول، ج4، پاورقى ص379؛ «إنّ
نيست بلكه در مواردى به يك امر خارجى متعلّق مىشود؛ مثل وجوب خمس و زكات كه به اموال تعلّق مىگيرند نه افعال مكلّفين.(1)
اين مطلب از ايشان عجيب است؛ زيرا در خمس و زكات نيز وجوب به فعل مكلّف تعلّق گرفته؛ چون متعلّق وجوب در اين موارد اعطاى خمس است. پس حكم به فعل مكلّفين تعلّق گرفته، لكن از اين جهت كه خمس، ملك اين شخص نيست بلكه حكم به ملكيت يك پنجم مال براى ديگرى به عنوان سهم امام و سهم سادات مىشود، يك حكم وضعى محسوب مىگردد، اما وجوب اعطا كه به يك پنجم اموال تعلّق مىگيرد، يك حكم تكليفى و متعلّق به فعل مكلّف است.
اما صرف نظر از اين مسئله، بحث در اين است كه آيا به طور كلّى مىتوان تعلّق به افعال مكلّفين را به عنوان يك وصف اختصاصى براى احكام تكليفى ذكر كرد؟
بعضى از جمله مرحوم ملا محمد امين استرآبادى معتقدند: بسيارى از احكام وضعى نيز به فعل مكلّفين تعلّق پيدا مىكنند. ايشان در بيان تفاوت حكم وضعى و حكم تكليفى مىگويد: حكم تكليفى حكمى است كه اولاً و بالذات متعلّق به فاعل است.(2)
به نظر بدوى اين سخن با آنچه محقّق نائينى فرمود، متفاوتند؛ زيرا محقّق نائينى مىگويد: حكم تكليفى اولاً و بالذات به فعل متعلّق مىشود ولى مرحوم استرآبادى مىفرمايد: اولا و بالذات به فاعل تعلّق مىگيرد، لكن به نظر ما اين دو مطلب قابل جمعاند؛ چون اينكه گفته مىشود حكم تكليفى اولاً و بالذات به فاعل متعلّق مىگردد به خاطر آن است كه اين فعل از او صادر مىشود و الا شخص فاعل و ذات او فارغ ازحيث فاعليت و با قطع نظر از فعلى كه از او صادر شده، قابليت و ارزشى براى تعلّق
حكم ندارد و اگر عنوان فاعل را به مكلّف اطلاق مىكنيم و مىگوييم حكم به فاعل تعلّق گرفته به اين اعتبار است كه «صدر عنه فعلٌ»، لذا مىتوان سخن وى را به كلام محقّق نائينى برگرداند.
البته اگر كسى قائل شود حكم تكليفى عبارت است از حكمى كه اولاً و بالذات متعلّق به فعل مكلّف است و ديگر هيچ قيدى را اضافه نكند، دچار مشكل مىشود. اما اگر همانند محقّق نائينى كه فرمود: «حكم تكليفى حكمى است كه اولاً و بالذات به افعال مكلّفين تعلّق پيدا مىكند و متضمن بعث و زجر است»، آن را تعريف كند، در اين صورت، اشكال مرتفع مىشود. اما بدون اين اضافه در مواردى دچار مشكل مىشويم؛ زيرا در برخى موارد تشخيص تعلّق حكم به فعل مكلّف يا خود مكلّف مشكل است؛ مثلاً در مورد حدود الهى آيا به درستى مىتوان گفت: حد زنا بدون واسطه متعلّق به اين عمل يا به شخص زناكار است؟ لذا به نظر مىرسد تعريف مرحوم استرآبادى از حكم تكليفى مانع اغيار نخواهد بود و لازم است خصوصيتى اضافه شود تا تمايز آن با حكم وضعى آشكار گردد.
پس طبق نظر محقّق نائينى حكم تكليفى عبارت از امرى است كه مجعول شرعى بوده و بدون واسطه به افعال مكلّفين متعلّق مىشود و متضمن بعث و زجر است.
بر اين اساس حكم وضعى حكمى است كه مجعول شرعى بوده و مع الواسطه به افعال مكلّفين تعلّق پيدا مىكند و متضمن بعث و زجر نيست.
امام رحمهالله معتقد است حكم تكليفى حكمى است كه متضمن بعث و زجر باشد.(1)تفاوت اين تعريف با تعريف محقّق نائينى و تعريف مرحوم استرآبادى كاملاً واضح است. محقّق نائينى در تعريف خود از حكم تكليفى دو خصوصيت تعلّق بىواسطه به افعال مكلّفين و تضمن بعث و زجر را اخذ كرده و مرحوم استرآبادى تعلّق بىواسطه به خود مكلّف را ملاك قرار داده بدون آنكه بعث و زجر را در تعريف اخذ كند، كه البته قابل توجيه است. اما به نظر امام رحمهالله اگر حكم متضمن بعث و زجر باشد حكم تكليفى است و ديگر سخنى از تعلّق بىواسطه به افعال مكلّفين به ميان نمىآورد.
حال بايد ديد آيا صرف تضمّن بعث و زجر براى تعريف حكم تكليفى كفايت مىكند يا خير؟
به نظر مىرسد اگرچه تعريف محقّق نائينى فى الجمله مشكلى ندارد؛ زيرا تعلّق بىواسطه به فعل مكلّف مىتواند از جهتى از خصوصيات حكم تكليفى محسوب شود ولى تعلّق حكم وضعى به فعل مكلّف را نيز نمىتوان قاطعانه رد كرد. لكن از
1) . تنقيح الأصول، ج4، ص73.
آنجا كه در مقام تعريف بايد به اخصر عبارات اكتفا كرد، تعريف امام رحمهاللهوافى به مقصود مىباشد.
بر اين اساس تعريف آيهاللّه سيستانى از حكم تكليفى نيز خالى از اشكال نيست. ايشان مىگويد: قوام حكم تكليفى به دو امر است: يكى اينكه حكم تكليفى مستلزم يك حكم جزايى اعمّ از عقاب اخروى، مجازات دنيوى يا مذمت است ولى حكم وضعى بدون ملاحظه حكم تكليفى چنين خصوصيتى ندارد. ديگر اينكه حكم تكليفى مستقيما به عمل فرد مربوط است.(1)
التكليفى متقوم بعنصرين: 1 . استبطانه للحكم الجزائى فإن الوجوب و الحرمة مستبطنان للوعيد على الترك أو الفعل والاستحباب والكراهة مستبطنان للوعد على الفعل أو الترك، فحيثية التضمن للحكم الجزائى مقومة للحكم التكليفى؛ 2 . ارتباطه المباشر بعمل الفرد فهو متوجه و متعلّق بالفعل الخارجى، لذلك ورد تعريفه فى كلماتهم بأنه الانشاء بداعى جعل الداعى أو جعل الزاجر فى نفس المكلّف نحو الفعل».
وجه اشكال اين است كه چنانچه ما حكم تكليفى را حكمى دانستيم كه متضمن بعث و زجر است، ديگر ذكر استلزام يك حكم جزايى وجهى ندارد؛ زيرا جزا از لوازم بعث و زجر است، لذا ذكر اين خصوصيت در مقام تعريف در واقع ذكر لازم ماهيت است نه خود آن.
در مجموع مىتوان گفت: تعريفى كه امام رحمهالله براى فرق بين حكم تكليفى و وضعى ذكر كرده، تعريف قابل قبولى است و تعاريف ديگرى كه براى حكم تكليفى و وضعى ذكر شده، هيچ يك خالى از اشكالنيستند؛ مثلا گفته شده: حكم تكليفى عبارت است از احكام خمسه و حكم وضعى عبارت است از هر چيزى كه غير از حكم تكليفى است(2)يا مثلا حكم تكليفى عبارت است از احكام پنجگانه و حكم وضعى عبارت است از سببيت، جزئيت و شرطيت يا مثلاً اين سه به اضافه عليت و علاميت يا حتى بعضى حكم وضعى را عبارت از نُه امر
دانستهاند. همچنين گفته شد اگر عبارات اصحاب خصوصا متقدمين مورد ملاحظه قرار گيرد، معلوم مىگردد كه در مقام تعريف حكم شرعى امورى را ذكر كردهاند كه فقط بر حكم تكليفى قابل انطباق است؛ مانند تعريفى كه صاحب معالم ارائه كرده(1)و يا اين تعريف كه حكم شرعى عبارت از «طلب انجام فعل يا ترك آن همراه با استحقاق مذمت در صورت مخالفت»(2)دانسته شده كه فقط منطبق بر حكم تكليفى است. بنابراين تعريف امام رحمهاللهادق و اصح از ساير تعريفات است.
در مورد بساطت و تركيب احكام تكليفى دو قول وجود دارد:
مشهور بين متقدمين آن است كه احكام تكليفى مركباند؛ زيرا بسيارى از جمله صاحب معالم وجوب را اينگونه معنا كردهاند: «رجحان الفعل مع المنع من الترك»(3)طبق اين نظر، وجوب داراى دو جزء است: يكى رجحان و ديگرى منع. هم چنين حرمت به نظر ايشان «رجحان الترك مع المنع من الفعل» است كه داراى دو جزء است. بر اين اساس استحباب، «رجحان الفعل مع عدم المنع من الترك» و كراهت، «رجحان الترك مع عدم المنع من الفعل» مىباشد كه در هر دو صورت حكم مركب است.
مشهور بين متأخرين اين است كه احكام تكليفى بسيطاند. اين مطلب از تعاريف مختلفى كه متأخرين از حكم شرعى ارائه كردهاند، به دست مىآيد. از جمله اينكه
حكم شرعى عبارت است از «اعتبار فعل بر ذمه مكلّف»(1)، يا اينكه حكم شرعى: «همان بعث و زجر يا انشاى بعث و زجر است».(2)طبق هر يك از تعاريف و حتى بر اساس تعريف بعضى از بزرگان حكم شرعى در هر چهار قسمش امرى بسيط است.
برخى معتقدند حكم شرعى «ضمن اينكه متضمن بعث و زجر مىباشد، مستبطن يك حكم جزايى هم هست»(3)يعنى قوام حكم شرعى به دو عنصر است. منظور از حكم جزايى مسئله مجازات و عقاب و ثواب است كه بر مخالفت و موافقت حكم مترتّب مىشود. بساطت حكم تكليفى طبق اين تعريف هم بدين جهت است كه ترتّب حكم جزايى جزء حقيقت حكم نيست بلكه لازمه حكم است. در نتيجه مقوِّم حكم همان متضمن بعث يا زجر بودن است كه در اين صورت، حكم يك امر بسيط خواهد بود. البته اين در صورتى است كه خود ايشان نيز اين عنصر را خارج از حقيقت حكم بداند كه ظاهرا اين گونه است. اما اگر مستلزمِ حكم جزايى بودن جزء مقومات حكم تكليفى محسوب شود، اشكال سابق الذكر مطرح مىشود كه اين مسئله از آثار حكم است نه جزء حقيقت حكم؛ چون اين عقل است كه در صورت موافقت يا مخالفت با حكم شرعى، حكم به استحقاق ثواب يا عقاب مىنمايد.
به نظرمىرسد با عنايت به تعريف اكثر متأخرين و تعريف مورد نظر، حكم تكليفى امرى بسيط مىباشد.
با توجه به مطالب پيشين در اينكه بين احكام تكليفى تغاير وجود دارد بحثى نيست. اين مطلب به وضوح از آنچه درباره حقيقت حكم شرعى و معناى حكم تكليفى بيان شد، قابل استفاده است. اما بحث عمده در اين است كه اين تغاير به چه نحوى است. در اين رابطه اقوال و انظار مختلفى مطرح شده، لكن ما اين بحث را در خصوص وجوب و استحباب تعقيب كرده و آن را مورد بررسى قرار خواهيم داد و براى پرهيز از اطاله از ورود در ساير احكام تكليفى اجتناب خواهيم كرد.
مقدمتاً لازم است اشاره كنيم كه به طور كلى تمايز و تغاير بين دو شىء بر چهار قسم است:
1 . تغاير به تمام ذات كه جنس و فصل است؛ مثل تمايز جوهر و عرض.
2 . تغاير به بعض ذات كه فصل است؛ مثل تمايز انسان و بقر.
3 . تغاير به امر خارج از ذات مثل خصوصيات فردى و عوارض مشخصه و مقارنات كه مربوط به افراد و مصاديق يك نوع است؛ مانند تمايز زيد و عمر از افراد انسان.
4 . تغاير به مرتبه يا تغاير تشكيكى كه به شدت و ضعف يا نقصان و كمال است؛ مثل تمايز نور قوى و نور ضعيف.حال بايد ديد تغاير بين وجوب و استحباب از كدام يك از انواع تغاير است. بدون ترديد تغاير بين اين دو از قبيل قسم اول يعنى تغاير به تمام ذات و تمايز در جنس و فصل نيست و كسى حتى توهم نكرده است كه تغاير وجوب و استحباب مانند تغاير جوهر و عرض باشد كه حتى در جنس هم مشترك نباشند. بنابراين تغاير اين دو خارج از سه قسم ديگر نيست.
بر اين اساس در رابطه با كيفيت تغاير بين وجوب و استحباب سه قول وجود دارد كه اجمالاً مورد بررسى قرار خواهند گرفت.
قول اول: تغاير به بعض ذات يعنى فصل كه برخى به آن معتقدند.
قول دوم: تغاير به امر خارج از ذات كه مقصود در اين مقام برخى مقارنات است و بعضى از جمله مرحوم آيهاللّه بروجردى به آن ملتزم شدهاند.
قول سوم: تغاير تشكيكى و تمايز به مرتبه كه بعضى مثل مرحوم آخوند آن را پذيرفتهاند.
طبق اين نظريه تغاير بين وجوب و استحباب به فصل است؛ يعنى اين دو در جنس مشترك بوده و تمايزشان به فصل است. اين نظريه بيشتر در كتب اصولى پيشينيان مطرح و به طرق مختلف تقرير شده است كه ذيلاً مورد بررسى قرار خواهند گرفت.
اين تقرير بيشتر از كلمات كسانى مانند صاحب معالم كه حكم تكليفى را مركب مىدانند، قابل استفاده است. اگر وجوب را عبارت از: «طلب الفعل مع المنع من الترك» و استحباب را عبارت از: «طلب الفعل مع الاذن فى الترك» بدانيم، آنگاه فعل مميّز وجوب و استحباب منع از ترك و اذن در ترك خواهد بود. بر اين اساس اين دو در جنس يعنى طلب الفعل مشترك بوده و لذا تغاير بين آنها تغاير به بعض ذات مىباشد.
اين تقرير از طرف برخى بزرگان از جمله مرحوم آيهاللّه بروجردى مورد اشكال واقع شده است. ايشان در اين رابطه مىفرمايد:(1)چنانچه فصل مميّز وجوب يعنى
1) . نهاية الأصول، ج1، ص 100.
منع از ترك مورد ملاحظه قرار گيرد معلوم مىشود «منع» به معناى طلب ترك است و اگر ترك به آن اضافه شود، به معناى فعل خواهد بود چون ترك ترك همان فعل است. پس طلب تركِ ترك همان طلب فعل است. حال اگر طلب فعل جنس دو نوع وجوب و استحباب باشد لازمهاش آن است كه وجوب به معناى طلب الفعل مع طلب الفعل باشد و اين باطل است.
برخى در تقرير تمايز وجوب و استحباب به بعض ذات گفتهاند: از آنجا كه وجوب به معناى طلبى است كه مخالفت با آن موجب استحقاق عقوبت است و استحباب عبارت از طلبى است كه مخالفت با آن مستلزم استحقاق عقوبت نيست، لذا اين دو در اصل طلب كه جنس آنهاست مشترك مىباشند ولى فصل آنها متفاوت است؛ چون فصل مميّز وجوب عبارت از استحقاق عقوبت و فصل مميّز استحباب، عدم استحقاق عقوبت است.
اين تقرير نيز محل اشكال است و بر طبق آن نمىتوان تغاير وجوب و استحباب را به بعض ذات دانست؛چون استحقاق عقوبت و عدم استحقاق عقوبت داخل ذات وجوب و استحباب نبوده بلكه از آثار و عوارض وجوب و استحباب محسوب مىشوند و واضح است كه اثر يك شىء پس از تماميت آن شىء مترتب مىشود؛ يعنى ابتدا بايد وجوب و استحباب محقّق شوند و پس از آن چنانچه مخالفت شوند ببينيم عقل حكم به استحقاق يا عدم استحقاق عقوبت مىكند يا خير؟ بله، اگر استحقاق و عدم استحقاق عقوبت را امرى جعلى از ناحيه مولا دانستيم، ممكن است بتوان تغاير را به بعض ذات دانست؛ چون در اين صورت همه چيز تابع اعتبار مولا و شارع بوده و اگر شارع اينگونه اعتبار كرده باشد، مسئله استحقاق عقوبت و عدم آن جزئى از
ذات وجوب و استحباب خواهد بود، لكن همانگونه كه اشاره شد اين مسئله حكم عقل است.
طبق اين تقرير تفاوت وجوب و استحباب به كيفيت اراده مولا بازمىگردد؛ يعنى اگر گفتم وجوب عبارت از طلب ناشى از اراده حتمى مولا و استحباب عبارت از طلب ناشى از اراده غيرحتمى مولا است، آنگاه تغاير آنها به فصل خواهد بود؛ چون در اين صورت آنها در جنس طلب مشترك بوده و تفاوت در حتميت و غيرحتمى بودن اراده است. پس طبق اين بيان هم تغاير بين وجوب و استحباب تغاير به بعض ذات است.
بر اساس تعريف فوق بازگشت تفاوت وجوب و استحباب به امرى است كه رتبتاً مقدم بر آن دو است و خارج از ذات آنها مىباشد و لذا نمىتوان تغاير وجوب و استحباب را به امرى كه داخل در ذات آنهاست برگرداند؛ چون تفاوت در منشأ و علت به هر حال موجب تفاوت در معلول نخواهد شد به گونهاى كه ذاتاً انها را متمايز كند؛ به عنوان مثال حرارت ناشى از آتش با حرارت ناشى از خورشيد تفاوت ذاتى و تمايز در فصل ندارند. پس اين تقرير هم نمىتواند تمايز در بعض ذات را اثبات كند.
برخى ادعا كردهاند كه از آنجا كه وجوب عبارت ازطلبى است كه ناشى از يك مصلحت ملزمه باشد و استحباب عبارت از طلب ناشى از مصلحت غيرملزمه است، بنابراين تغاير اين دو به حسب فصل آنهاست؛ چون هر دو در جنس طلب مشترك بوده ولى فصل مميّز وجوب نشأت از مصلحت ملزمه و فصل مميّز استحباب نشأت از مصلحت غيرملزمه است.
همان اشكالى كه بر تقرير سوم وارد شد بر اين تقرير هم وارد است؛ زيرا منشأ يك شىء با خود آن شىء متفاوتند. اگر منشأ وجوب عبارت از مصلحت ملزمه و منشأ استحباب عبارت از مصلحت غيرملزمه باشد اين موجب تغاير ذاتى نمىشود بلكه نهايت چيزى كه ثابت مىشود اين است كه بين آنها از اين جهت تفاوت است ولى اين تفاوت به ذات آنها بازنمىگردد.
بر طبق تعريف مختار از حكم تكليفى مىتوان تغاير وجوب و استحباب را تغاير به فصل دانست؛ زيرا طبق اين تعريف حكم تكليفى عبارت از انشايى است كه متضمن بعث و زجر باشد و بر اين اساس وجوب به معناى بعث الزامى و استحباب به معناى بعث غيرالزامى است. آنگاه جنس اين دو همان بعث است و فصل مميّز وجوب الزامى بودن خود بعث و فصل مميّز استحباب هم غيرالزامى بودن آن است و لذا تغاير بين آنها ذاتى خواهد بود.
مرحوم آيهاللّه بروجردى(1)معتقد است تغاير بين وجوب و استحباب مربوط به مقارنات آنهاست نه خود ذات. به نظر ايشان گاهى مولا به چيزى امر مىكند و در حين امر حالت خاصى در خود آمر وجود دارد؛ مثل آنكه با تندى و غلظت و با عصبانيت و همراه بركوفتن پا بر زمين و حركات خاص دستها سخن مىگويد. اما برخى اوقات مولا امر خود را به نرمى بيان كرده و مقارن با حركات و رفتارهاى فوق نيست و چه بسا تصريح به عدم اهميت آن مىنمايد. همچنين ممكن است به نحوى امر كند كه مقارنات آن نه از قبيل قسم اول باشد و نه از قبيل قسم دوم كه در اين صورت برخى معتقدند وجوب از آن انتزاع مىشود و برخى مىگويند استحباب از آن انتزاع مىگردد.
به نظر ايشان اين مقارنات قرينه بر اراده طلب وجوبى يا طلب استحبابى نيست و
1) . نهاية الأصول، ج1، ص101 و 102.
لذا نمىتوان گفت: طلب بر دو قسم است بلكه طلب يك قسم بيشتر نيست و وجوب و استحباب از دايره طلب خارج مىباشند. بر اين اساس تغاير بين اين دو نظير تمايز بين افراد يك نوع است كه به واسطه مشخصات فردى و عوارض وجودى مىباشد.
اين نظريه از جهاتى مبتلا به اشكال است:
اولاً: مهمترين مشكل اين نظريه آن است كه ناظر به مقام اثبات است، در حالى كه بحث ما مربوط به مقام ثبوت است؛ چون مقارناتى كه ايشان ذكر كرده مربوط به كيفيت بيان و خطاب است كه به انحا مختلف صورت مىگيرد، نه حقيقت امر. آنچه در اين مقام مورد نظر است حقيقت وجوب و استحباب است كه آيا مشترك ذاتى دارند يا خير و اين مربوط به مقام ثبوت است.
ثانياً: در بسيارى از موارد و چه بسا در اكثر موارد به خصوص در موارد اوامر وارد در شريعت اين مقارنات وجود ندارند و بحث ما درباره اين اوامر است. آنگاه چگونه ممكن است ضابطهاى ارائه شود كه اكثر مصاديق آن خالى از اين ضابطه باشند؛ به عبارت ديگر ملاك تفاوت بين دو چيز بايد به گونهاى باشد كه بتوان بر آن اعتماد كرد و در همه يا اغلب مصاديق يافت شود، در حالى كه در ما نحن فيه اين چنين نيست.
به هر حال اين نظريه قابل پذيرش نبوده و به نظر ما مردود است.
برخى از جمله مرحوم محقّق خراسانى و محقّق عراقى تغاير بين وجوب و استحباب را از قبيل تغاير تشكيكى دانسته و معتقدند تغاير بين اين دو از حيث شدت و ضعف يا نقص و كمال مىباشد، با اين تفاوت كه به نظر محقّق عراقى اين مطلب از راه اطلاق و مقدمات حكمت استفاده مىشود ولى به نظر مرحوم آخوند اين مطلب به حكم عقل قابل استفاده است.
مرحوم آخوند در مواضع متعددى از كتاب كفايه از جمله در مبحث استصحاب كلى قسم ثالث اين مطلب را بيان كرده است. به نظر ايشان بين وجوب و استحباب از ديد عرف مغايرت وجود دارد. او هرچند به نوع مغايرت اشاره نكرده ولى از كلمات ايشان تغاير استفاده مىشود. اين مغايرت به حسب بعض ذات است. اما طبق نظر مرحوم آخوند تغاير بين اين دو از ديد عقل به حسب شدت و ضعف يا كمال و نقص بوده و مىفرمايد: وجوب از نظر عقل يك طلب اكيد و شديد و كامل است ولى استحباب يك طلب ضعيف و ناقص مىباشد.(1)
1) . كفاية الاصول، ج 2، ص 314.
ايشان هم مانند محقّق خراسانى معتقد است تغاير بين وجوب و استحباب تغاير تشكيكى است و اختلاف آنها از حيث مرتبه است. به نظر محقّق عراقى وجوب عبارت از طلب مطلق يا بدون زياده است ولى استحباب عبارت از طلب با زياده مىباشد؛ به عبارت ديگر طلب در وجوب هيچ قيدى ندارد ولى در استحباب قيد وجود دارد. حال چنانچه در مقام اطلاق و مقدمات حكمت جارى شود، اطلاق اقتضا مىكند همراه طلب قيدى نباشد.(1)
آنچه در اين مجال مورد نظر است اصل سخن اين دو محقّق پيرامون تغاير بين وجوب و استحباب است و مطالب ديگر مخصوصاً آنچه محقّق عراقى و محقّق خراسانى پيرامون نحوه استفاده اين مطلب از اطلاق يا حكم عقل گفتهاند در جاى خود بايد مورد بررسى قرار گيرند. مهمترين اشكال بر اين نظريه آن است كه تشكيك در امور اعتبارى جريان ندارد، در حالى كه اساس اين نظريه بر جريان تشكيك در امور اعتبارى است. اما وجه عدم جريان تشكيك در اين امور آن است كه وقتى اعتبار صورت مىگيرد امر اعتبارى به دنبال آن محقّق مىشود و لذا امر آن داير بين وجود و عدم است. امر اعتبارى يا هست يا نيست نه آنكه ضعيف و قوى داشته باشد. اگر عقلا يا شارع اعتبار كنند امر اعتبارى محقّق مىشود و چنانچه اعتبار نكنند امر اعتبارى محقّق نخواهد شد. آنچه از شدت و ضعف يا كمال و نقص محقّق مىشود در امور واقعى است مثل نور ضعيف و نور قوى.
1) . نهاية الأفكار، ج 1، ص 160 ـ 163.
پس از تعريف حكم وضعى و تكليفى نوبت به بحث از محدوده احكام تكليفى و احكام وضعى مىرسد. علت طرح اين بحث شبهات و اختلافاتى است كه در محدوده احكام تكليفى و احكام وضعى وجود دارد. مثلاً در مورد احكام تكليفى اين شبهه وجود دارد كه آيا اباحه هم در كنار وجوب، حرمت، استحباب و كراهت از اقسام حكم تكليفى است يا آنكه جزء احكام تكليفى نيست؟ در محدوده احكام وضعى نيز در مواردى اختلاف وجود دارد؛ مانند اينكه آيا ماهيات مخترع شرعى مثل صلاة و صوم به عنوان حكم وضعى شناخته مىشوند يا خير؟
در مورد محدوده احكام تكليفى چند مطلب بايد مورد رسيدگى قرار گيرد؛ از جمله آنكه آيا اساسا حكمى به عنوان اباحه وجود دارد يا خير و در صورت پذيرش آيا از احكام تكليفى محسوب مىشود يا از احكام وضعى است؟ مطلب ديگر كلام محقّق خراسانى در حاشيه مكاسب است كه لازم است مورد بررسى قرار گيرد.
نخست لازم است اشارهاى به تعريف اباحه داشته باشيم. تعبيرات مختلفى در تعريف اباحه بيان شده؛ از جمله اينكه اباحه عبارت است از: «حكمى كه در آن غلبه مصلحت و غلبه مفسده وجود ندارد». تعريف ديگر آنكه مباح عبارت است از: «حكمى كه اقتضاى فعل و ترك در آن نيست»، يا آنكه مباح عبارت است از: «حكمى كه در آن طلب فعل و طلب ترك وجود ندارد»، يا در تعريف آن گفتهاند: «حكمى كه در آن بعث و زجرى نيست». همچنين گفتهاند: مباح به معناى «تخيير» يا به معناى «ترخيص» است.(1)
آنچه در اين گفتار دنبال مىشود بررسى وجود حكمى به عنوان اباحه است.
اولين كسى كه در وجود حكم اباحه تشكيك كرده كعبى(2)است. اين شبهه را چون ايشان مطرح نموده به نام وى شهرت پيدا كرده ولى به مرور زمان تقريرات مختلفى براى آن ذكر شده و به نقد آن پرداختهاند.(3)از جمله صاحب معالم در كتاب معالم(4)و
1) . به برخى از اين تعريفات در كتاب مفاتيح الأصول، ص294 اشاره شده است.
2) . ابوالقاسم عبداللّه بن احمد بلخى مشهور به كعبى كه از رؤساى معتزله بغداد بوده و به سال317ه ق از دنيا رفته است.
3) . الفصول الغروية، ص337؛ حاشية المكاسب تقريرات، للنجمآبادى، ص572؛ «وانّما هى ترخيصات من الشارع نشأت عن عدم اقتضاء الذات بالنسبة إلى الوجود والعدم أو الفعل والترك».
4) . معالم الدين، ص68.
دليلى كه كعبى براى انكار اباحه ذكر كرده اين است كه هر عملى كه به ظاهر مباح است، مقدمه ترك يكى از محرمات بوده و از آنجا كه ترك حرام، واجب بوده و مقدمه واجب هم واجب است، پس عملى كه به ظاهر مباح مىباشد در حقيقت واجب است.(3)
اين استدلال در واقع مركب از سه مقدمه است:
مقدمه اول: «هر عمل مباحى مقدمه ترك حرام است»؛ زيرا اشتغال مكلّف به يك عمل مباح موجب مىشود از ارتكاب حرام باز بماند؛ چون هنگامى كه انسان به فعلى مشغول مىشود، ديگر نمىتواند هم زمان و از همان حيث، كار ديگرى انجام دهد؛ مثلاً اشتغال به شرب ماء مقدمه ترك شرب حرام است.
مقدمه دوم: «ترك حرام واجب است».
مقدمه سوم: «مقدمه واجب، واجب است».
وى با ضميمه اين سه مقدمه نتيجه مىگيرد كه هر فعل مباحى در حقيقت واجب است. پس حكمى به نام اباحه وجود ندارد.
به اين شبهه پاسخهايى داده شده كه ما متعرض آنها نمىشويم. لكن به نظر ما براى رد اين استدلال كافى است يكى از مقدمات آن مخدوش شود ولى ما هر سه مقدمه را رد مىكنيم:
اشكال مقدمه اول اين است كه ترك حرام يك امر عدمى است و امر عدمى خواه عدم مطلق باشد يا عدم مضاف، محتاج علت يا مقدمه نمىباشد بلكه چيزى كه مىخواهد لباس وجود پوشيده و رنگ تحقّق به خود بگيرد، محتاج به علت يا مقدمه و شرط است. لذا اينكه گفته شود فعل مباح مقدمه ترك حرام است، قابل قبول نيست؛ چون ترك حرام يك امر عدمى است و امر عدمى چيزى نيست تا محتاج علت و مقدمه باشد. پس اين مقدمه مردود است.
مقدمه دوم نيز محل تأمل و اشكال است؛ چون همانگونه كه در مباحث گذشته بيان شد، وجوب به معناى انشاى بعث و حرمت به معناى انشاى زجر است. از طرفى نيز بعث و زجر مستقل از يكديگراند. حال با توجه به اين دو مسئله، اگر شارع نسبت به يك فعل، انشاى زجر كرده و حرمت را براى آن جعل نمايد ديگر معنا ندارد نسبت به ترك آن نيز بعث داشته و ترك آن را واجب كند؛ زيرا انشاى دوم لغو و بيهوده است.
البته ممكن است از زجرى كه به فعل تعلّق گرفته، بعث به ترك آن را انتزاع كنيم يا بگوييم تصوّر حرمت فعل ملازم با تصوّر وجوب ترك آن است يا قائل شويم نوعى ملازمه بين اين دو انشا وجود دارد ولى حتى در اين فرض هم مطلوب مستدل حاصل نمىشود. لذا مقدمه دوم نيز باطل است.
مقدمه سوم اين بود كه «مقدمه واجب، واجب است». اگرچه اين نظر بين قدما شهرت دارد، اما مشهور متأخرين آن را رد مىكنند و به نظر ما نيز مردود است. بر اين اساس
وقتى حكم از جانب مولا نسبت به ذى المقدمه انشا شد، ديگر معنا ندارد حكمى نيز نسبت به مقدمه انشا شود؛ يعنى لازم نيست با وجوب شرعى ذى المقدمه، وجوب شرعى ديگرى به مقدمه متعلّق شود بلكه وجوب آن يك وجوب عقلى است. اين مسئله در جاى خود منقّح شده است. لذا حتى اگر بپذيريم مقدمه واجب، واجب است، معذلك استدلال نتيجه نخواهد داد؛ چون اين مقدمه به تنهايى براى استدلال كافى نيست و نمىتواند مدعاى كعبى را ثابت كند و در نهايت با رد اين شبهه نتيجهاى كه حاصل مىشود اين است كه اباحه به عنوان يك حكم قابل انكار نيست.
پس از آنكه معلوم شد نظر كعبى درباره اباحه مردود است، اين سؤال مطرح مىشود كه آيا اباحه يك حكم تكليفى است يا يك حكم وضعى و يا اساساً قسم ديگرى محسوب مىشود؟
منشأ اين سؤال مشكلى است كه در رابطه با اباحه وجود دارد و آن اينكه هيچ يك از تعاريف حكم تكليفى بر اباحه قابل انطباق نيست؛ مانند تعريف محقّق نائينى كه مىگويد: «حكم تكليفى عبارت است از مجعول شرعى كه اولاً و بالذّات و بدون واسطه به افعال مكلّفين متعلّق مىشود و متضمن بعث و زجر است»؛(1)يا تعريف امام رحمهالله كه: «حكم تكليفى حكمى است كه متضمن بعث و زجر باشد» و «حكم وضعى حكمى است كه متضمن بعث و زجر نيست»(2)، يا گفته شده حكم تكليفى عبارت است از: «ارادهاى كه به فعل يا ترك فعل از ناحيه مكلّف تعلّق مىگيرد»(3)، يا مىگويند: حكم عبارت است از: «انشاء بداعى جعل داعى» يا «انشاء به داعى زجر يا
بعث».(1)طبق اكثر اين تعاريف، اباحه نمىتواند يك حكم تكليفىباشد. بههر حال در رابطه با اباحه سه قول وجود دارد:
مشهور معتقدند اباحه يك حكم تكليفى است و شارع در كنار جعل وجوب، جعل حرمت، جعل استحباب و جعل كراهت، ترخيص را نيز كه يك حكم تكليفى است جعل كرده است. به نظر مشهور شارع در جايى ترخيص را جعل مىكند كه نه مصلحت غلبه دارد و نه مفسده؛ به عبارت ديگر اقتضاى فعل و ترك در آن يكسان است. بنا بر اين نظر اباحه يكى از احكام تكليفى است.
البته مشهور به اين نكته توجه داشتهاند كه اباحه با چهار قسم ديگر تفاوت دارد؛ به اين بيان كه در چهار قسم ديگر نوعى تكلّف و مشقت براى مكلّف وجود دارد ولى با آنكه اباحه ترخيص است و تكلّفى در آن نيست، از باب تغليب آن را جزء احكام تكليفى قرار دادهاند.
بعضى مانند محقّق خويى نيز حكم تكليفى را به گونهاى معنا كردهاند كه شامل اباحه هم مىشود. ايشان در اين باره مىفرمايد: «الاعتبار الصادر من المولى من حيث الاقتضاء و التخيير»(2)حكم تكليفى اعتبارى است كه از ناحيه مولا صادر شده از حيث اقتضا كه با اين قيد چهار حكم وجوب، حرمت، استحباب و كراهت داخل تعريف مىشوند؛ چون در آنها اقتضاى فعل يا ترك وجود دارد، با اين تفاوت كه گاهى اين اقتضا به حدى است كه فعل يا ترك لازم مىشود و گاهى به حد لزوم نمىرسد و يا از حيث تخيير كه با اين قيد، اباحه را در تعريف داخل مىكند؛ چون در آن اقتضايى
نسبت به فعل و ترك وجود ندارد. تعريف حكم تكليفى به اين بيان در عبارات بزرگان اهل سنت هم وارد شده كه حكم شرعى يا حكم تكليفى را به گونهاى معنا كردهاند كه شامل اباحه هم مىشود.
جمعى از قدما قائلاند: اباحه نه حكم تكليفى است و نه حكم وضعى بلكه در عرض آن دو قرار داشته و قسم سومى است. مثلاً به نظر فاضل تونى حكم شرعى داراى اقسامى است: قسم اول اباحه است كه از آن به حكم تخييرى تعبير مىكند. قسم دوم حكم تكليفى است كه از آن به حكم اقتضايى تعبير مىكند و قسمسوم حكم وضعى است.(1)
الشرعيّة تنقسم إلى ستة أقسام: الأوّل والثانى: الأحكام الاقتضائية المطلوب فيها الفعل، وهي الواجب والمندوب، والثالث والرابع: الاقتضائية المطلوب فيها الكفّ والترك، وهى الحرام والمكروه، والخامس: الأحكام التخييريّة الدالّة على الإباحة، والسادس: الأحكام الوضعيّة».
در بين اهل سنت اين نوع تقسيم كه اباحه يك حكم تخييرى در عرض حكم تكليفى و حكم وضعى باشد بيشتر رايج بوده است.(2)
به نظرامام رحمهالله اباحه يك حكم وضعى است. ايشان تصريح مىكند كه مجعولات شرعى چنانچه متضمن بعث و زجر نباشند به آن حكم وضعى مىگويند؛ مثل شرطيت، سببيت و اباحه.(3)
وجه قرار دادن اباحه از اقسام حكم وضعى اين است كه حكم تكليفى از نظر ايشان عبارت است از «حكمى كه متضمن بعث و زجر است»، در حالى كه اباحه متضمن بعث و زجر نيست. لذا از اقسام حكم وضعى محسوب مىشود.
در مجموع با عنايت به ملاكهايى كه براى حكم تكليفى و حكم وضعى بيان كرديم، حق آن است كه اباحه از اقسام حكم وضعى است و هيچ وجهى ندارد كه اباحه را يك حكم تكليفى دانسته يا آن را قسم سومى از احكام بدانيم.
اين گفتار در رابطه با اصطلاحى است كه محقّق خراسانى در حاشيه مكاسب تحت عنوان اباحه اقتضايى و اباحه لا اقتضايى بيان كرده و مقصود آشنايى با اين دو اصطلاح است و اينكه آيا مىتوان اباحه را بر دو قسم دانست؟ ايشان در حاشيه مكاسب در بحث شرط محرِّمِ حلال آنجا كه به روايت: «انما يحلل الكلام ويحرم الكلام»(1)استناد شده، اين تقسيم را براى اباحه مطرح كرده است. وى در توضيح اينكه بعضى از مباحات وقتى در ضمن عقد شرط گردند، خلاف شرع محسوب مىشوند، فرموده: بعضى از امور فى نفسه و با قطع نظر از شرطيتى كه براى عقد پيدا كردهاند، مباح مىباشند ولى چنانچه به عنوان شرط در ضمنعقد واقع شوند، خلاف شرع محسوب مىشوند، در حالى كه بعضى ديگر از اين امور مىتوانند به عنوان شرط در ضمن عقد ذكر شوند. به نظر ايشان دليل اين تفصيل آن است كه اگر فعلى داراى اباحه اقتضايى باشد؛ مثل احكام الزامى، شارع تخلف از آن را جائز نمىداند و لذا نمىتوان
1) . الكافى، ج5، كتاب المعيشة، باب 87، باب الرجل يبيع ما ليس عنده، ص201، ح6؛ جامع احاديث الشيعة، ج22، باب 35 از ابواب البيع، ص906، ح4؛ الوافى، ج18، تتمة كتاب المعايش والمكاسب والمعاملات، باب 109 از ابواب احكام التجارة، ص700، ح7 .
آن را در ضمن عقد شرط كرد. اما اگر فعلى داراى اباحه لا اقتضايى باشد مىتوان آن را در ضمن عقد شرط نمود. از كلام مرحوم آخوند استفاده مىشود كه اباحه بر دو قسم اباحه اقتضايى و اباحه لا اقتضايى است.(1)
آنچه در اين مجال بايد مورد بررسى قرار گيرد آن است كه اباحه اقتضايى و اباحه لا اقتضايى به چه معناست و آيا تقسيم اباحه به اين دو قسم صحيح است يا خير؟
به طور كلّى در مورد اباحه و تقسيم آن به اباحه اقتضايى و اباحه لا اقتضايى چندين قول وجود دارد:
بعضى تقسيم اباحه به اين دو قسم را صحيح نمىدانند بلكه اباحه را يا به نحو اقتضايى و يا به نحو لا اقتضايى تفسير كردهاند. قائلين به اينكه اباحه يك حكم لا اقتضايى است(2)در تفسير آن مىگويند: اباحه يك حكم شرعى است كه نه اقتضاى فعل در آن وجود دارد و نه اقتضاى ترك؛ به عبارت ديگر نه اقتضاى بعث در آن وجود دارد و نه اقتضاى زجر و يا نه اقتضاى تخيير دارد و نه اقتضاى ترخيص، اما قائلين به اينكه اباحه يك حكم اقتضايى است اباحه را اين گونه معنا مىكنند: «اباحه حكم شرعى است كه در آن اقتضاى تخيير يا ترخيص وجود دارد».(3)واضح است كه اين بيان با اباحه اقتضايى سازگار است. پس در حقيقت هر دو دسته معتقدند كه اباحه يك قسم بيشتر نيست.
بعضى ديگر مثل مرحوم آخوند و همچنين امام خمينى رحمهالله تقسيم اباحه به اقتضايى و لا اقتضايى را مىپذيرند. امام رحمهالله در اين باره مىفرمايد: در اباحه لا اقتضايى مثل ساير
احكام شرعى (احكام چهارگانه) يك نحوه اقتضا وجود دارد كه آن اقتضا، يا اقتضاى ترخيص و يا حتى اقتضاى عدم بعث و زجر است (نهعدم اقتضاى بعث و زجر). البته اين تفسير امام رحمهالله على القاعده بايد بر طبق مبناى مشهور باشد؛ چون ايشان اباحه را از احكام تكليفى نمىداند.
اما اباحه لا اقتضايى؛ يعنى حكمى كه علاوه بر آنكه اقتضاى احكام چهارگانه در آن نيست، اقتضاى ترخيص و تخيير نيز در آن وجود ندارد. طبق اين بيان، اباحه حكمى از احكام شرعى به حساب نمىآيد بلكه در واقع همان اباحه عقلى است؛ يعنى بقاى شىء بر همان حالت عدم حكم كه از ازل و قبل از شرع داشته است.
پس اباحه اقتضايى در واقع يك حكم شرعى است كه اقتضاى تخيير يا ترخيص در آن وجود دارد و مجعول شارع است. اما اباحه لا اقتضايى يك حكم عقلى است و مجعول شرعى محسوب نمىشود. البته در اين فرض، جعل حكم از طرف شارع اشكالى نداشته و لغويتى لازم نمىآيد كه البته بايد در جاى خود مورد بحث قرار گيرد. آنچه ذكر گرديد تفسيرى بود كه از اباحه اقتضايى و اباحه لا اقتضايى در كلام امام رحمهالله بيان شده است.(1)
آنچه اجمالاً مىتوان گفت اين است كه به نظر ما نيز اباحه بر دو قسم است: يكى اباحه شرعى كه داخل در محدوده احكام وضعى مىباشد و ديگرى اباحه عقلى كه همان اباحه لا اقتضايى است و از احكام عقل محسوب مىشود.
1) . تهذيب الأصول، ج1، ص424.
در مباحث گذشته بيان كرديم كه احكام تكليفى منحصر در چهار قسماند، بر خلاف مشهور كه احكام تكليفى را پنج قسم مىدانند. اما سؤال اين است كه حصر اين احكام در پنج قسم يا چهار قسم عقلى است يا استقرايى؟
بر مبناى مشهور كه احكام تكليفى را پنج قسم مىدانند، حصر اين احكام در پنج قسم حصر عقلى است. ملاك حصر عقلى آن است كه تقسيم در هر مرحله دائر بين نفى و اثبات باشد. بر اين اساس بنا بر نظر مشهور درباره احكام تكليفى، يا اقتضايى نسبت به فعل و ترك وجود دارد يا ندارد. اگر هيچ اقتضايى نسبت به فعل و ترك وجود نداشته باشد، اين همان اباحه است. اما اگر اقتضا وجود داشته باشد، در اين صورت يا الزام به مقتضاى آن هست يا نيست. در صورت اول يا اين الزام به مقتضاى فعل است كه همان وجوب و يا الزام به مقتضاى ترك است كه همان حرمت مىباشد. و در صورت دوم كه الزام به مقتضاى فعل يا ترك نباشد، اگر صرف اقتضاى فعل بوده و فعل رجحان داشته باشد، استحباب ناميده مىشود و اگر صرف اقتضاى ترك بوده و ترك رجحان داشته باشد، همان كراهت است. با اين بيان در اين تقسيم، امر دائر بين نفى و اثبات است؛ يعنى حصر عقلى است.
بر مبناى مختار نيز كه احكام تكليفى را بر چهار قسم دانستيم، حصر احكام تكليفى در اين چهار قسم عقلى است. بيان اين مطلب طبق نظر مختار با بيان آن طبق نظر مشهور تقريبا يكى است، با اين تفاوت كه به نظر ما در جايى كه نسبت به فعل يا ترك اقتضايى وجود ندارد، شارع حكمى جعل نكرده؛ چون در اين صورت اصلاً بعث و زجرى وجود ندارد و از آنجا كه به نظر ما حكم تكليفى به حكمى گويند كه متضمن بعث يا زجر باشد، در نتيجه در اين مورد كه اقتضايى نسبت به فعل يا ترك وجود ندارد، حكم تكليفى جعل نشده است.
بنابراين تقسيم حكم تكليفى طبق نظر مختار اين گونه خواهد بود: يا اقتضايى نسبت به فعل يا ترك وجود دارد يا ندارد. در صورت دوم به نظر ما حكمى جعل نشده، برخلاف مشهور كه معتقدند در اين قسم اباحه جعل شده است. اين قسمت از تقسيم نقطه تمايز و تفاوت نظر ما با نظر مشهور است و ساير بخشهاى تقسيم به همان نحوى است كه در تقسيم حكم تكليفى بر طبق نظر مشهور بيان كرديم.
اگرچه طبق نظر مختار كه حكم تكليفى حكمى است كه متضمن بعث و زجر باشد، أصحّ آن است كه در تقسيم حكم تكليفى اين گونه گفته شود: آنچه كه متضمن بعث و زجر است، يا الزامى است و يا الزامى نيست. اگر الزامى بود يا الزام به فعل است يا الزام به ترك كه الزام به فعل همان وجوب و الزام به ترك همان حرمت مىباشد و آنچه كه در آن الزامى نسبت به فعل وترك وجود ندارد، يا فعل در آن رجحاندارد كه مىشود استحباب و يا ترك در آن رجحان دارد كه مىشود كراهت.
ممكن است اشكال شود كه فرضى كه رجحان در آن نيست به چه معنا است و چگونه قابل تفسير است؟ در پاسخ مىگوييم: آن چيزى كه الزام ندارد يا اقتضاى فعل در آن است يا اقتضاى ترك دارد ـ چون بايد اين مسئله را نسبت به محمول ذكر كنيم ـ يا مىگوييم: آنچه الزام ندارد يا اقتضاى فعل در آن هست يا اقتضاى فعل در آن نيست. لذا به اين بيان مىتوان مشكل مذكور را حل كرد.
تقسيمات طولى و عرضى متعددى در مورد حكم تكليفى بيان شده كه به حسب آن اين حكم داراى اقسام متفاوتى مىشود. ما به منظور تكميل مباحث گذشته، اين تقسيمات را ذكر كرده و به نحو اجمال آن را مورد بررسى قرار خواهيم داد.
در مورد وجوب و متعلّقش يعنى؛ واجب، تقسيمات مختلفى ذكر شده است. اگر گفتيم: وجوب عبارت است از الزام به فعل، در اين صورت واجب عبارت خواهد بود از فعلى كه خداوند آن را بر بندگان لازم كرده است. همچنين اگر قائل شديم حرمت عبارت است از الزام به ترك، در اين صورت حرام عبارت است از عملى كه خداوند متعال ترك آن را لازم دانسته است.
به هر حال واجب به اعتبارات مختلف به اقسامى تقسيم مىشود:
اول: واجب عينى و كفايى؛
دوم: واجب تعيينى و تخييرى.
سوم : واجب موقت و غير موقت كه البته خود واجب غير موقت بر دو قسم است: موسّع و مضيّق.
چهارم: واجب مطلق و مشروط.
پنجم: واجب تعليقى و تنجيزى، گفته مىشود مقسم اين دو قسم، واجب مطلق مىباشد.
ششم: واجب تعبدى و توصلى.
هفتم : واجب نفسى و غيرى.
اين اقسام از جهات مختلفى مورد بحث قرار گرفته و اشكالات و ايراداتى نسبت به آنها مطرح شده كه ما فعلاً وارد بحثهاى تفصيلى آن نمىشويم؛ چون در اين صورت بايد بخش مهمى از مباحث علم اصول را در اين مقام مطرح كنيم.
به عنوان نمونه در مورد واجب مطلق و واجب مشروط، جهات متعددى مورد بحث قرار گرفته؛ از جمله اينكه آيا اساساً واجب مشروط امكان دارد يا نه به اين معنى كه آيا امكان دارد وجوب به نحو مشروط جعل شود و قيد را به خود وجوب برگرداند؟ اين مسئله تحت عنوان رجوع قيد به هيئت و ماده موردبحث قرار مىگيرد.
همچنين در مورد واجب معلّق و منجّز كه از ابتكارات صاحب فصول(1)مىباشد، بحثهاى مبسوطى مطرح شده است؛ از جمله اينكه شيخ انصارى اين تقسيمبندى را انكار كرده و آن را صحيح نمىداند.(2)از طرف ديگر مرحوم آخوند انكار شيخ را به گونهاى توجيه كرده و گفته است: مرحوم شيخ در صدد انكار واجب مشروط به معناى مورد نظر مشهور بوده است.(3)
در مورد واجب تخييرى نيز كه در اصل امكان آن اشكالى نيست و كثيرا در شرعيات و عرفيات واقع شده، اين جهت مورد بحث قرار گرفته كه چگونه مىتوان يك واجب تخييرى را تصوّر كرد كه با حقيقت وجوب تنافى نداشته باشد. لذا راههاى مختلفى براى تصوير واجب تخييرى ذكر شده است.(4)
همچنين در اصل صحت واجب موسّع و مضيّق اشكال شده و بحثهايى مطرح شده است.(1)
به هر حال از آنجا كه مباحث مذكور مجال واسعى را طلب مىكند، اين بخش را به مبحث اوامر و نواهى و ملحقات آن احاله مىدهيم.
مستحب در يك تقسيم كلّى بر دو قسم مىباشد:
اول: مستحب مؤكد.
دوم: مستحب غير مؤكد.
اين دو قسم در يك جهت مشتركاند و آن اينكه بر ترك آنها عقاب صورت نمىگيرد؛ چون در آنها الزام وجود ندارد. لكن ترك مستحب مؤكد مثل اذان و اقامه براى نماز، طبق يك قول، موجب سرزنش وعتاب است(2)و طبق قول ديگر فعلش موجب پاداش مىباشد. مثلاً هنگامى كه در يك مجلس ميهمانى، پذيرايى عالى از ميهمانان به عمل آيد، شركت كنندگان در آن مجلس در مقام تعريف و تمجيد از آن ميهمانى و به منظور تأكيد بر مزاياى آن در مقابل كسانى كه حضور نداشتهاند، مىگويند: «از دستتان رفت». اين همان سرزنش است. لذا منظور از سرزنش و مذمت در اينجا مذمت عقلا نسبت به مخالفت عبد با دستور مولا نيست؛ چون مدح و ذم عقلا نسبت به اتيان يا عدم اتيان واجب و ترك يا عدم ترك حرام، مدح و ذمى است كه به دنبال آن ثواب يا عقاب مىباشد بلكه منظور اين است كه حسرتى را در دل تارك آن ايجاد كند. چون كسى كه مستحب مؤكد را ترك كند مثل آن است كه چيز باارزشى را از دست داده و در نتيجه براى آن حسرت مىخورد. البته اين تأكّد نسبى است؛ چون
ممكن است يك مستحب نسبت به مستحب ديگر مؤكد بوده و نسبت به مستحب ديگر مؤكد نباشد.
حرمت به معناى الزام شارع به ترك شىء است و به جهت متعلّقش به دو قسم تقسيم مىشود: حرمت ذاتى و حرمت عرضى.
حرمت ذاتى الزام به تركى است كه مربوط به ذات عمل است؛ مانند نهى از سرقت و زنا كه از ابتدا يك مفسده لازم الاجتناب در آن وجود دارد.
حرمت عرضى حرمتى است كه به جهت عوارض و طوارى كه اجنبى از ذات فعل مىباشند، حاصل شده است؛ مانند نماز در مكان غصبى يا بيع در موقع نماز جمعه.
بر اين اساس حرام هم به دو قسم تقسيم مىشود: حرام ذاتى و حرام عرضى.
در مورد كراهت تقسيم خاصى وجود ندارد. ولى اصطلاح ديگرى در رابطه با آن وجود دارد كه از آن به نهى تنزيهى تعبير مىشود. اباحه هم كه طبق نظر مختار جزء احكام تكليفى نيست.
با توجه به اشارهاى كه به نهى تنزيهى شد، مناسب است فرق آن را با نهى تحريمى به صورت كوتاه و مختصر بررسى نماييم.
مرحوم آخوند در مورد فرق بين نهى تنزيهى و نهى تحريمى مىگويد: «نهى تحريمى مانع از تقرب و نزديكى به خداوند تبارك و تعالى مىشود، هرچند كاشف از منقصت و حزازت فعل نباشد اما نهى تنزيهى مانع از تقرب نيست ولى به نحوى كاشف از يك منقصتى در فعل مىباشد».(1)
به عبارت ديگر نهى تحريمى به نحو مطلق مانع از تقرب است؛ خواه اين نهى كاشف از منقصت و مفسده در فعل باشد يا نباشد. اما نهى تنزيهى فقط در صورتى منع از تقرب مىكند كه يك مفسده يا منقصتى را در فعل كشف نمايد. لازمه بيان مرحوم آخوند اين است كه مانع تقرب يكى از اين دو امر مىباشد: نهى تحريمى يا مفسده و منقصت.
1) . كفاية الأصول، ص163.
در بررسى كلام ايشان وارد مسئله عقاب نمىشويم؛ زيرا كأنّ روشن است كه مخالفت با نهى تحريمى مستوجب عقاب بوده ولى مخالفت با نهى تنزيهى مستوجب عقاب نيست. لكن با صرف نظر از اين مسئله،كلام مرحوم آخوند مبتلا به اشكال است؛ چون به نظر ما همانگونه كه موافقت با امر وجوبى و امر استحبابى موجب قرب است ـ با اين تفاوت كه موافقت با امر وجوبى مراتب بالاترى از قرب را حاصل مىكند ولى موافقت امر استحبابى موجب قرب به حسب مراتب پايينتر آن مىشود ـ مخالفت با نهى نيز مطلقا موجب بُعد است؛ اعم از اينكه نهى تحريمى باشد يا نهى تنزيهى. لذا در اينجا نيز اين تفاوت وجود دارد كه مخالفت با نهى تحريمى موجب بُعد شديدتر و قوىتر نسبت به بُعد حاصل از مخالفت با نهى تنزيهى مىگردد. بر اين اساس نظر مرحوم آخوند قابل قبول نيست.
البته نهى در عبادات اگر از قبيل نهى تنزيهى باشد، نه تحريمى؛ مثل نماز در خانه غصبى كه از باب اجتماع امر و نهى است، معنا و مفهوم ديگرى دارد. نهى و كراهت در عبادات به معناى اقليت ثواب است و موجب بُعد نمىگردد؛ مثلاً نمازى كه مىتواند انسان را در درجه عالىتر قرب قرار دهد، اگر در مكانى مثل حمام واقع شود كه نسبت به آن نهى تنزيهى صورت گرفته، ثواب و قرب كمترى را موجب خواهد شد. اما فارغ از مسئله نهى در عبادات، مخالفت با نهى؛ چه تنزيهى و چه تحريمى، موجب بُعد خواهد گرديد. لذا هر چند ارتكاب مكروهات عقاب ندارد، اما در اينكه موجب بُعد از ساحت احديت مىشود ترديدى نيست.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه بُعد از مقصد داراى مراتب و درجاتى است. گاهى متحرّك در جهت مقابل نقطه مقصد حركت مىكند، اين يك مرتبه از بُعد است كه با توجه به شتاب حركت او، خود نيز مىتواند مراتبى داشته باشد. گاهى نيز متحرّك
در نقطهاى ايستاده و اساسا حركت نمىكند كه اين نيز به نوعى دور ماندن از مقصد است و سرانجام ممكن است متحرك با سرعت كم به سمت مقصد در حال حركت باشد. در اين صورت نيز مىتوان ادعا كرد كه اين شخص از مقصد دور است. بر اين اساس كسى كه در مسيرتقرب به خداوند متعال، واجبات و محرمات الهى را رعايت مىكند، چنانچه با نهى تنزيهى مخالفت كرده و مرتكب مكروه شود، به هر حال از شتاب او براى رسيدن مقصد كاسته خواهد شد و همين مسئله به نوعى مىتواند بُعد تلقّى شود.
حكم تكليفى در تقسيم ديگر به حكم الزامى و غير الزامى تقسيم مىشود. اين دو قسم از يك جهت با هم مشترك اند و آن اينكه در هر دو مقتضى طلب و بعث به متعلّق يا نهى و زجر از متعلّق وجود دارد؛ يعنى هم در وجوب و حرمت كه حكم الزامى هستند و هم در استحباب و كراهت كه حكم غير الزامى مىباشند، اقتضاى بعث يا زجر وجود دارد.
در اينكه چه فرقى بين حكم الزامى -خواه بعث باشد يا زجر- و حكم غير الزامى وجود دارد، وجوه مختلفى بيان شده است.
وجه اول اين است كه فرق بين حكم الزامى و غير الزامى در ملاك و به تبع آن در مرتبه اراده است؛ يعنى اين اراده يا كراهت است كه موجب مىگردد دو حكم پيدا شود؛ به اين معنى كه اگر اراده يا كراهت شديد باشد حكم الزامى مثل وجوب و حرمت از آن انتزاع و
اگر ضعيف باشد حكم غير الزامىمثل استحباب وكراهت از آن انتزاع مىشود.(1)
طبق اين وجه آنچه سبب تفاوت بين حكم الزامى و غير الزامى مىباشد، مسئله ملاك است؛ يعنى چون ملاك مختلف است دو مرتبه از اراده يا كراهت شكل مىگيرد. لذا اختلاف بين حكم الزامى و غير الزامى را مىتوان در شدت و ضعف ملاك دانست.
دومين وجه اين است كه اختلاف بين حكم الزامى و حكم غير الزامى را به خود اراده برگردانيم و كارى به ملاك نداشته باشيم؛ يعنى اراده در هر يك از حكم الزامى و غير الزامى داراى خصوصيتى است كه در ديگرى وجود ندارد؛ به اين بيان كه اگر به كمك قرائن موجود كشف شد كه ترخيص در كنار اراده وجود دارد در اين صورت به آن حكم غير الزامى مىگويند ولى چنانچه ترخيصى در كنار نباشد، به آن حكم الزامى گويند. طبق اين بيان خصوصيت «بودن ترخيص يا نبودن آن» جزء ذاتيات و مقوّمات حكم الزامى و غير الزامى نيست بلكه تفاوت اين دو حكم مبتنى بر «اختلاف الارادتين» است، لكن اين اراده گاهى مقارن با خصوصيت مذكور است و گاهى نيست.(2)
فرق اين وجه با وجه اول اين است كه در وجه اول اختلاف اراده به اختلاف در ملاك بازمىگردد ولى در اين وجه نظر به خود اراده است كه آيا اين خصوصيت در اراده و طلب هست يا خير؟
وجه سوم اينكه فرق بين حكم الزامى و غير الزامى در أكيد بودن يا نبودن بعث و زجر است؛(3)يعنى بعث يا زجر گاهى به همراه تأكيد بوده و گاهى بدون تأكيد مىباشد. به
عنوان مثال وجوب عبارت است از: «انشاء به داعى بعث أكيد» و استحباب عبارت است از: «انشاء به داعى بعث غير أكيد». البته مراد از بعث يا زجر أكيد و غير أكيد، شدت و ضعف در خود بعث يا زجر نيست؛ چون بعث و زجر يك اعتبار بوده و اعتبار بنفسه قبول شدت و ضعف نمىكند و اين گونه نيست كه مثلاً وجوب اعتبارى كه معتبِر اعتبار مىكند شديدتر از استحباب اعتبارى باشد؛ چون اساسا شدت براى بعث قابل تصوير نيست و همين طور در مورد حرمت نمىتوان ادعا كرد زجرى كه مولا اعتبار مىكند شديدتر است بلكه مراد اين است كه اينشدت و ضعف در نفس معتبِر تحقّق پيدا مىكند.
پس طبق اين احتمال فرق بين حكم الزامى و غير الزامى در أكيد بودن و غير أكيد بودن است؛ يعنى بعث معتبر گاهى همراه با تأكيد بوده و گاهى بدون تأكيد است؛ بدين معنا كه آنچه در نفس معتبر است قابل شدت و ضعف مىباشد و بر همين اساس است كه بعث يا زجر، ضعيفتر و يا شديدتر مىشوند.
در وجه چهارم كه براى فرق بين حكم الزامى و حكم غير الزامى گفته شده، تفاوت اين دو حكم را هم به حسب مقام ثبوت و هم به حسب مقام اثبات مىداند؛ به اين بيان كه فرق به حسب مقام ثبوت به شدت و ضعف در ملاك است. اساس اين وجه بر تبعيت احكام از مصالح و مفاسد واقعى استوار بوده و در نتيجه اگر مصلحت يا مفسده در شىء ملزمه و شديده باشد، موجب حكم الزامى وجوب يا حرمت مىشود ولى اگر راجحه و غير شديده باشد، منشأ حكم غير الزامى يعنى استحباب يا كراهت مىگردد. اما فرق آن دو اثباتا از حيث مقارنت حكم با ترخيص و عدم مقارنت آن با ترخيص مىباشد؛ يعنى اگر حكم به نوعى مقارن با ترخيص بود به آن حكم غير الزامى گفته
مىشود كه شامل استحباب و كراهت است و اگر همراه با ترخيص نبود به آن حكم الزامى گويند كه شامل وجوب و حرمت مىباشد.(1)
حال بايد ديد در بين وجوه چهارگانهاى كه براى فرق بين حكم الزامى و غير الزامى گفته شد، كدام يك با مبناى اتخاذ شده در بحث تعريف حكم شرعى سازگارتر است.
به نظر مىرسد فرقهايى كه در وجه اول و دوم گفته شد، معطوف به واقعاند و لذا نمىتوانند مورد پذيرش ما واقع شوند. توضيح مطلب اينكه وجه اول در واقع فرق بين دو مرتبه از اراده كه يك امر واقعى است را بيان مىكند و كسانى مىتوانند به چنين وجهى ملتزم شوند كه حكم را عبارت از اراده مىدانند. در وجه دوم كه فرق بين حكم الزامىو غير الزامى به وجود يا عدم وجود خصوصيتى در خود اراده و طلب برگردانده مىشود، نيز به نوعى اين فرق معطوف به يك امر واقعى است. بنابراين اين دو وجه طبق مبناى ما كه حكم را يك امر مجعول و اعتبارى دانسته و گفتيم هيچ واقعيتى براى آن متصوّر نيست، نمىتواند فرقهاى قابل قبول بين حكم الزامى و غير الزامى باشند، لذا ما نمىتوانيم فرق بين حكم الزامى و غير الزامى را به اراده و طلب برگردانيم؛ چه به نحو وجه اول و چه به نحو وجه دوم.همچنين در وجه چهارم كه بين مقام ثبوت و اثبات فرق گذاشته و گفته مىشود: فرق ثبوتى حكم الزامى وغير الزامى به شدت و ضعف ملاك و فرق اثباتى آنها به مقارنت يا عدم مقارنت حكم با ترخيص است، در واقع تلفيقى از وجه اول و وجه دوم مىباشد و گويا يك ملاك و ضابطه مربوط به مقام ثبوت و يك ضابطه مربوط به مقام اثبات است و اين هم به نوعى سبب مىشود كه حقيقت حكم به يك امر واقعى
1) . المحكم في اصول الفقه، ج1، ص36.
تبديل شود. در نتيجه اين وجه نيز طبق مبناى ما كه حكم را يك امر اعتبارى مىدانيم صحيح نمىباشد.
بنابراين در بين اين وجوه چهارگانه وجه سوم اولى است؛ زيرا اگر حكم را عبارت از انشا دانستيم؛ اين انشا گاهى به داعى بعث يا زجر شديد است كه همان وجوب يا حرمت است و گاهى به داعى بعث يا زجر أكيد نيست، كه همان استحباب يا كراهت مىباشد. لذا به نظر ما فرق بين حكم الزامى و غير الزامى در همين جهت است؛ چون جنس حكم الزامى و غير الزامى همان انشا و جعل و اعتبار بوده و فصل آنها الزامى و غير الزامى بودن است، در حالى كه اگر فرق بين اين دو حكم را ملاك يا اراده يا تفصيل بين مقام اثبات و ثبوت قرار دهيم، در واقع حكم را ملاحظه مجعول بودن تقسيم نكردهايم. پس با توجه به آنچه كه گفته شد به نظر مىرسد وجه سوم از ساير وجوه اقوى است.
ممكن است اين اشكال مطرح شود كه اين وجه با آنچه سابقا در فرق وجوب با استحباب و حرمت با كراهت گفته شد سازگارى ندارد؛ چون در آن مبحث، تغاير بين استحباب و وجوب و همچنين تغاير بين حرمت و كراهت را تغاير ذاتىدانستيم، بر خلاف محقّق عراقى كه تغاير بين آنها را تشكيكى دانسته و به شدت و ضعف در اراده مرتبط كرد.
پاسخ اين اشكال با توجه به تعريفى كه ما از حكم تكليفى ارائه كرديم، اين است كه تفاوت انشايى كه به انگيزه بعث أكيد است با انشايى كه به داعى بعث غير أكيد است، در شدت و ضعف بعث نمىباشد تا گفته شود تغاير بين آن ها تغاير ذاتى نيست؛ چون
همانگونه كه قبلاً اشاره شد، خود بعث كه يك اعتبار است قبول شدت و ضعف نمىكند. منشأ اين توهم نيز چه بسا تعبير به بعث أكيد و غير أكيد باشد. بنابراين مىتوان گفت تفاوت بين آن دو ذاتى است و همانگونه كه انشا به داعى زجر متفاوت با انشا به داعى بعث است، انشا به داعى بعث اكيد هم متفاوت با انشا به داعى بعث غير اكيد است. بله، شدت و ضعف در نفس معتبِر تصوير مىشود، اما اين ديگر ربطى به حكم ندارد بلكه جزء مبادى حكم است.
از جمله مسائلى كه لازم است درباره احكام وضعى مورد بررسى قرار گيرد، محدوده آن است. طبق نظر مختار كه حكم وضعى عبارت است از: «مجعول شرعى كه متضمن بعث و زجر نباشد»، احكام وضعى محصور به عدد خاصى نيستند. در مقابل، بسيارى از بزرگان حكم وضعى را محصور و محدود به چند مورد دانسته و آن را با ذكر مواردش تعريف كردهاند؛ در اين ميان بعضى قائلاند حكم وضعى سه مورد و عدهاى ديگر آن را پنج مورد و برخى آن را شش مورد و عدهاى نيز قائلند كه حكم وضعى هشت مورد است و حتى بعضى، موارد حكم وضعى را نُه مورد مىدانند.(1)به بخشى از اين انظار اشاره مىكنيم:
1 . بعضى حكم وضعى را عبارت از سه مورد «سببيت، مانعيت و شرطيت» مىدانند. اين نظر را مرحوم آخوند از علامه نقل مىكند.(2)عدهاى ديگر به جاى مانعيت، جزئيت را در كنار سببيت و شرطيت ذكر كرده و گفتهاند: حكم وضعى عبارت است از: «سببيت و شرطيت و جزئيت».(3)
2 . برخى بر اين سه مورد رخصت در معاملات را اضافه كرده و احكام وضعى را چهار مورد برمىشمارند. اين قول را به حاجبى و عضدى نسبت دادهاند.(1)3 . دسته ديگر كه حكم وضعى را پنج مورد مىدانند به دو گروه تقسيم مىشوند. گروه اول مىگويند: حكم وضعى عبارت است از: «سببيت، شرطيت، جزئيت، صحت و فساد»(2)و گروه دوم مىگويند: حكم وضعى عبارت است از: «سببيت، شرطيت، جزئيت، عليت و علاميت».(3)
4 . بعضى حكم وضعى را شش مورد دانسته و گفتهاند: حكم وضعى عبارت از: «شرطيت، سببيت، جزئيت، صحت، فساد و مانعيت» مىباشد.(4)برخى نيز به جاى مانعيت، فرعيت را ذكر كرده و قائل شدهاند: حكم وضعى عبارت است از: «سببيت، شرطيت، جزئيت، صحت، فساد و فرعيت».(5)
5 . سيد مجاهد، احكام وضعى را عبارت از هفت مورد دانسته كه عبارتند از: «جزئيت، ركنيّت، شرطيت، مسببيت، مانعيت، صحت و فساد».(6)
6 . عدهاى ديگر قائلند: حكم وضعى هشت مورد است كه به شش مورد مذكور در بند چهارم، دو قسم ديگر يعنى «تقريرات و حجج» را اضافه كردهاند.(7)
7 . جمعى نيز قائل شدهاند احكام وضعى نُه مورد هستند كه عبارتند از: شرطيت، سببيت، مانعيت، عليت، علاميت، صحت، فساد، عزيمت و رخصت.(8)
8 . برخى نيز تعداد آن را 25 مورد دانستهاند كه علاوه بر موارد فوق عبارتند از:
1) . اشارات الاصول، ص 7 .
2) . بحر الفوائد، ج 3، ص 66.
3) . كفاية الاصول، ص 400؛ فوائد الاصول للنائينى، ج 4، ص 384.
4) . بحر الفوائد، ج3، ص 66.
5) . بحر الفوائد، ج 3، ص 66.
6) . مفاتيح الاصول، ص 452.
7) . همان.
8) . اشارات الاصول، ص7؛ فوائد الاصول للنائينى، ج 4، ص 385؛ الوصائل الى الرسائل، ج11، ص 156.
«معدّيت، طهارت، نجاست، بطّ، جواز عقد، لزوم عقد، اقاله، فسخ، تزلزل، استقرار، رخصت، ملك، ذمّه، اهلية التصرف، ذمة، ضمان، حجة، تقدير.(1)انظار مختلفى كه بيان شد، همگى در صدد تعريف حكم وضعى بوده و براى اين منظور آن را با ذكر مواردش تعريف كردهاند، نه آنكه صرفا در مقام بيان مثال يا مصاديقى از حكم وضعى باشند. بنابراين به نظر آنها حكم وضعى محصور در همين موارد است.
در بين مواردى كه به عنوان حكم وضعى ذكر شد، چهار مورد نياز به توضيح دارد كه به نحو اجمال آنها را تبيين مىكنيم:
منظور از تقدير آن است كه موجود به منزله معدوم فرض شود و بالعكس و مراد از حجّت نيز، هر چيزى است كه قضات مىتوانند به آن استناد كنند؛ همانند بينه و اقرار. عزيمت عبارت از: «سقوط امر بجميع مراتبه» و رخصت نيز عبارت از: «سقوط امر ببعض مراتبه» است. بنابراين رخصت و عزيمت در يك جهت مشتركند و آن هم سقوط امر است ولى از جهت ديگر با هم فرق دارند و آن اينكه در عزيمت، امرشارع به كلّى و با تمام مراتبش ساقط مىشود ولى در رخصت بعضى از مراتبش ساقط مىگردد. بر اين اساس اگر مولا به چيزى امر كرده و سپس آن امر را رأسا ساقط كند، آنگاه چنانچه مكلّف آن عمل را با استناد به شارع انجام دهد، تشريع و حرام خواهد بود؛ مثلاً دو ركعت از نمازهاى چهار ركعتى براى مسافر ساقط شده و لذا اگر او اين دو ركعت نماز ساقط شده را به استناد امر مولى اتيان كند، تشريع و حرام است. به اين نحو اسقاط امر عزيمت گفته مىشود. اما اگر رجحان عمل بعد از سقوط امرى كه به آن تعلّق گرفته باقى بماند، رخصت خواهد بود؛ يعنى عمل به آن بعد از سقوط امر حرام نيست؛ مثلاً در مورد تسبيحات اربعه اگر تكرار براى بار دوم و سوم واجب نباشد،
1) . خزائن الاحكام دربندى، ج 1، ص 194.
رخصت است؛ چون امر به اتيان ثلاث مرات ساقط شده ولى اصل رجحانش باقى مانده است؛ يعنى هر چند تركش مانعى ندارد، اما اگر هم انجام شود تشريع نيست و ثواب و رجحان دارد.
به هر حال در محدوده حكم وضعى پيرامون چند مورد اختلاف واقع شده مبنى بر اينكه آيا اين موارد حكم وضعى محسوب مىشوند يا خير؟ ما اين موارد را بررسى خواهيم كرد تا محدوده احكام وضعى معلوم گردد.
ماهيات مخترع شرعى بر سه دستهاند: يك دسته در محدوده عبادات قرار دارند؛ مثل صلاة، صوم و حج كه مراد عناوين اين امور است نه وجوب آنكه حكم تكليفى است. دسته ديگر در محدوده معاملات مىباشند؛ مثل بيع و صلح. اين دسته از عناوينى هستند كه شرع خصوصيتى را در آن لحاظ كرده كه عرف چنين خصوصيتى را لحاظ نمىكند. دسته سوم از ماهيات در محدوده موضوعات احكام قرار دارند؛ زيرا در موضوعات هم عناوينى به چشم مىخورند كه شارع آنها را اختراع كرده است، مثل عنوان ميته و مذكّى كه اين دو عنوان در عرف يك معنا و در نزد شارع معناى ديگرى دارند. همچنين عنوان سفر و مسافر نيز از موضوعاتى است كه شارع براى آن حدّى معين كرده، در حالى كه اين عنوان از ديد عرف معناى ديگرى دارد. براى دسته سوم مثالهاى فراوانى وجود دارد و حتى بلوغ هم طبق برخى از اقوال يك ماهيت مخترع شرعى است؛ به اين بيان كه اگر بگوييم شارع سن بلوغ پسران را 15 سال و سن بلوغ دختران را 9 سال قرار داده، در اين صورت بلوغ يك ماهيت مخترع شرعى است. اما اگر گفتيم در اين سن صرفا تكليف برآنها واجب مىشود آنگاه بلوغ، موضوع مخترع شرعى نخواهد بود.
در مورد ماهيات مخترع شرعى دو جهت محل بحث است: اول اينكه آيا اين ماهيات مجعولاند يا خير؛ يعنى آيا اساسا ماهيتى وجود دارد كه توسط شارع جعل شده باشد يا نه؟
جهت دوم اينكه اگر ماهيات شرعى مجعولاند جزء كدام دسته از مجعولات شرعى قرار مىگيرند؛ آيا از احكام وضعى بوده و يا آنكه قسم سومى از مجعولات شرعى مىباشند؟
در جهت اول بحث در اين است كه آيا ماهيات شرعى مجعولاند يا نه؟ در اين رابطه دو قول وجود دارد:
عدهاى مانند محقّق خويى قائلاند كه ماهيات شرعى مجعول نيستند. در اين مجال به بررسى نظر ايشان و محقّق بجنوردى مىپردازيم.
كلام ايشان به صورت خلاصه اين است كه در تعلّق امر به صلاة يا زكات يا صوم دو مرحله وجود دارد كه هيچ يك را نمىتوان جعل ماهيت دانست؛ به اين بيان كه وقتى شارع مىگويد: «أَقِيمُوا الصَّلاَة»، در مرحله اول مىخواهد حكم به وجوب صلاة نمايد، لذا صلاة، موضوع براى حكم وجوب است. بنابراين شارع در ابتدا موضوع را به همراه امور متعدد ديگرى لحاظ و تصوّر مىنمايد و سپس حكم را جعل مىكند؛ يعنى شارع در مقام جعل ابتدا امور متعدد را به عنوان اينكه مىخواهد به لزوم آن حكم كند، تصوّر نموده و سپس مىگويد: «أَقِيمُوا الصَّلاَة». ايشان مىفرمايد: تصوّر اجتماع امور متعدد يك عمل حقيقى است و اين تصوّر ذهنى نمىتواند جعل
باشد بلكه يك حقيقت تكوينى است. اگر كسى در ذهنش چيزى را خلق كند در حقيقت به آن لباس وجود پوشانده و موجود كردن امرى تكوينى است، هرچند به وجود ذهنى باشد و در خارج بوجود نيامده باشد لذا جعل و اعتبار در مورد امر تكوينى معنى ندارد. پس در مرحله اول كارى كه شارع انجام مىدهد تصوّر موضوع و قرار دادن اجزاء آن ـ از تكبيرة الاحرام تا سلام ـ در كنار هم و سپس امر به اقامه نماز است كه در اين مرحله از جعل خبرى نيست.
در مرحله دوم نيز آنچه صورت مىگيرد، جعل حكم براى موضوع مورد نظر است. در نتيجه اين تكليف شرعى است كه جعل مىشود نه ماهيت نماز، لذا مىتوان ادعا كرد ماهيات شرعى مجعول نيستند؛ چون مجعول بودن مىبايست در يكى از اين دو مرحله محقّق مىشود، در حالى كه مشخص گرديد در مقام جعل دو مرحله بيشتر وجود ندارد كه يكى از آن دو مرحله تكوينى است و در مرحله دوم هم اگرچه جعلصورت مىگيرد ولى اين جعل اصلاً ربطى به ماهيات ندارد بلكه آنچه جعل مىشود تكليف است نه ماهيت.(1)
اين سخن به نظر ما باطل است؛ چون اگرچه تصوّر اجزاء و شرايط به عنوان يك موجودى كه در ذهن تحقّق پيدا كرده، امرى تكوينى و غير قابل جعل است، اما بين اين اجزاء وحدتى اعتبار شده كه خود اين اعتبار وحدت بين اجزاء يك جعل شرعى است؛ چرا كه ايجاد اين مجموعه و هيأت اجتماعى، جز به اعتبار ممكن نيست. پس اين طور نيست كه شارع صرفا در مقام امر اين اجزاء را كنار هم تصوّر كند ولى هيأت اجتماعى و وحدت بين آنها را اعتبار نكند، لذا نمىتوانيم بگوييم در اين مرحله جعل صورت نمىگيرد.
بعضى از بزرگان معتقدند اساسا ماهيات شرعى از امور تكوينى هستند. آيهاللّه
1) . مصباح الأصول، ج3، ص87.
بجنوردى در اين رابطه مىگويد: نماز در عين حال كه يك ماهيت شرعى است، اما توسط مكلّفين در خارج تحقّق پيدا مىكند و لذا نه جعل استقلالى به آن تعلّق گرفته و نه جعل تبعى؛ چون امور اعتبارى و جعلى امورى هستند كه حقيقتى تشريعى دارند و در عالم اعتبار محقّق مىشوند؛ مانند ملكيت كه يك امر اعتبارى بوده و وعاء آن عالم اعتبار است و هيچگاه در خارج تحقّق پيدا نمىكند، در حالى كه نماز در عالم اعتبار محقّق نمىشود بلكه اين مكلّفين هستند كه آن را در خارج محقّق مىكنند و اين نحوه از تحقّق، يك تحقّق تكوينى است. در نتيجه ماهيت نماز نمىتواند يك امر مجعول به جعل اعتبارى از طرف شارع باشد. بر اين اساس ايشان معتقد است ماهيات شرعى از امور تكوينى بوده و جعل به آنها متعلّق نمىشود.(1)
اشكال ما به اين كلام تا حدودى نزديك به بيانى است كه در رد نظر محقّق خويى ذكر كرديم. اشكال اين است كه اگر قرار باشد اين امور تكوينى باشند، از آنجا كه اينها مركب بوده و داراى اجزاء مىباشند، بايد اجزائشان هم تكوينى باشند؛ چون امرى كه مركب واقعى و تكوينى است، قهراً اجزاء آن و وحدت و اتصال و ارتباطى كه بين آن اجزاء وجود دارد، نيز بايد حقيقى باشد. پس در اجزاء يك مركب و موجود خارجى اتصال و وحدت بين اجزاء آن مانند وجود خود آن موجود يك امر حقيقى است؛ يعنى كسى ارتباط و اتصال بين اين اجزاء را اعتبار و جعل نكرده، بر خلاف اجزاء موجود در ماهيات شرعى كه ازآنجا كه امور تكوينى نيستند، وحدت بين اجزاء آن نيز حقيقى نيست بلكه اين وحدت را شارع ايجاد كرده و اگر اعتبار شارع نبود نه اين اجزاء وجود داشت و نه وحدت و اتحاد و هيأت اجتماعى بين آنها بوجود مىآمد. بنابراين شارع اجزاء و شرايطى را در نظر گرفته و وحدتى بين آنها
1) . منتهى الأصول، ج2، ص396 ـ 397؛ لازم به ذكر است كه ايشان در اين صفحه صراحتا تفاوت بين ملكيت و صلاه را بيان نمىكند بلكه چنين مطلبى از ضميمه مطالب صفحات ذكر شده و مطلبى كه در صفحه 401 بيان مىفرمايد به دست مىآيد.
لحاظ كرده و سپس اين مركب اعتبارى محقّق شده است، لذا نمىتوان ادعا كرد كه چنين امرى تكوينى است.
اما آنچه كه ايشان درباره فرق بين ملكيت و صلوة فرموده كه ملكيت هيچگاه در خارج محقّق نمىشود ولى صلوة توسط مكلّف در خارج تحقّق پيدا مىكند، مستلزم غير اعتبارى بودن صلوة نيست؛ زيرا هر دو در يك جهت اشتراك دارند و آن اينكه امرشان در دست معتبر بوده و تابع اعتبار معتبر مىباشند، در حالى كه امر تكوينى اين چنين نيست. به علاوه آنچه در خارج توسط مكلّف ايجاد مىشود غير از آن چيزى است كه موضوع تكليف واقع شده و مورد بحث ماست. بحث در اين است كه آيا صلوة موضوع تكليف اعتبارى است يا تكوينى؟ لذا بيان آيهاللّه خويى و بيان آيهاللّه بجنوردى در اينكه ماهيات شرعى غير مجعول و تكوينى مىباشند قابل قبول نيست.
جمعى قائلاند ماهيات شرعى مانند صلاة و صوم و امثال آن از مجعولات شرعى اند. از برخى عبارات شهيد استفاده مىشود كه ايشان اولين كسى است كه مجعول بودن ماهيات مخترع شرعى را مطرح كرده است. عبارت ايشان اين است:
«الماهيات الجعلية كالصلاه والصوم وسائر العقود لا تطلق على الفاسد الا الحج لوجوب المضى فيه»(1)
ايشان در بحث صحيح و اعم، تعبير ماهيات جعلى را به كار برده و به صوم و صلاة مثال زده است. اين رأى در بين متأخرين نيز موافقانى دارد؛ از جمله محقّق نائينى(2)و امام خمينى رحمهالله(3)كه قائلاند ماهياتى مانند صلاة و صوم از اختراعات شرعىاند.
با توجه به اشكالاتى كه به قول اول وارد شد، به نظر ما حق آن است كه ماهيات شرعى مجعولاند.
پس از آنكه پذيرفتيم ماهيات شرعى مجعولاند، حال بايد ببينيم آيا ماهيات مخترع شرعى از اقسام حكم وضعى بوده يا در كنار حكم تكليفى و حكم وضعى، قسم سومى از مجعولات شرعى محسوب مىشوند؟ در اين باره اختلاف نظر وجود دارد.
بعضى مثل محقّق نائينى قائلاند كه مجعولات شرعى بر سه قسماند: احكام تكليفى، احكام وضعى و ماهيات شرعى؛ يعنى ماهيات شرعى را قسيم احكام تكليفى و وضعى مىدانند. اما در مقابل، جمعى معتقدند كه ماهيات شرعى از جمله احكام وضعى مىباشند.
ما بايد اين دو قول را بررسى و ببينيم حق با كدام يك از اين دو قول است. ابتدا كلام محقّق نائينى را بررسى مىكنيم.
ايشان در رابطه با ماهيات شرعى مىفرمايد: اساسا نمىتوان ماهياتى مثل صلاة، صوم و امثال آن را از قبيل احكام وضعى دانست و كسى كه اهل علم باشد نمىتواند به اين مطلب ملتزم شود. به نظر وى اين ماهيات با قطع نظر از موانع، شرايط و اجزاء آن، قسم مستقلى هستند و همانگونه كه شارع وجوب را براى صلاة وضع نموده يا صحت را براى عملى جعل كرده، ماهيت صلاة را هم جعل كرده است؛ به اين صورت كه مجموعهاى از اجزاء و شرايط را به شرط عدم وجود موانع به عنوان صلوة اعتبار مىكند. لذا وجهى براى اينكه خود اين ماهيات را از احكام وضعى بدانيم، وجود ندارد، مگر به لحاظ اجزاء و شرايط آنها؛ چرا كه جزئيت، شرطيت و مانعيت از
احكام وضعى بوده، بنابراين مركّبى هم كه از اين اجزاء و شرائط تشكيل مىشود، به تبع آنها حكم وضعى به حساب مىآيد؛ مثلا چون جزئيت سوره براى نماز يك حكم وضعى است، پس نماز را هم به اين لحاظ مىتوانيم حكم وضعى به حساب آوريم يا مثلا از آنجا كه طهارت، شرط صلاة است و شرطيت يك حكم وضعى است، اين مركب يعنى صلاة را هم مىتوانيم يك حكم وضعى بدانيم و به همين قياس در مورد موانع.
پس خود نماز با قطع نظر از اجزاء و شرايطش حكم وضعى نيست و اگر بخواهيم ماهيتى مثل نماز را از احكام وضعى بدانيم، فقط به اعتبار اجزاء و شرائط آن ممكن خواهد بود.(1)
اشكال امام خمينى به محقّق نائينى
امام رحمهالله در مقام اشكال به محقّق نائينى مىفرمايد: عنوان صلاة و زكات بعد از تعلّق امر شارع محقّق شدهو اينگونه نيست كه شارع ابتدا صلاة را جعل و سپس به اتيان آن امر نمايد.
ايشان مىفرمايد: از اين شىء مركب؛ مثل صلاة كه داراى اجزاء و شرايط و مقيّد به عدم برخى از موانع است، بعد از تعلّق امر شارع عنوان جزئيت و شرطيت و مانعيت انتزاع مىشود. از اين رو، «جزئيت للمأمور به، شرطيت للمأموربه و مانعيت للمأمور به» تا امرى نباشد معنا ندارد. حال اگر قرار باشد جزئيت للمامور به كه يك حكم وضعى است بعد از تعلّق امر انتزاع شود كليت نيز مىبايست اين گونه باشد؛ چون كليت و جزئيت، متضايفين بوده و در مقابل هم هستند، بنابراين اگر جزئيت للمامور
1) . فوائد الأصول، ج4، ص385.
به، به تبع امر و پس از آن حاصل شود، عنوان كليت هم بايد بعد از تعلّق امر پديد آيد؛ يعنى مثلاً وقتى حمد، سوره، ركوع و تكبيرة الاحرام اجزاء نمازند و جزئيت اجزاء للمامور به بعد از تعلّق امر محقّق مىشود عنوان كل ـ كه مساوى با عنوان تمام مامور به است ـ نيز بعد از تعلّق امر حاصل مىشود و اگر قرار شد جزئيت، حكم وضعى باشد كل نيز اين چنين است؛ به عبارت ديگر به همان دليلى كه جزئيت يك حكم وضعى است، كليت هم بايد حكم وضعى باشد و نمىتوان بين كليت و جزئيت فرق گذاشت.(1)
پس اشكال امام رحمهالله به محقّق نائينى اين است كه اساسا قبل از تعلّق امر چيزى به عنوان ماهيت شرعى وجود ندارد كه بخواهد به عنوان يك قسم مستقل، قسيم براى حكم تكليفى و وضعى قرار گيرد بلكه ماهيت شرعى بعد از تعلّق امر به وجود مىآيد و لذا از احكام وضعى محسوب مىشود.
به نظر مىرسد اين اشكال به محقّق نائينى وارد نيست و اين مطلب با تأمل در كلام محقّق نائينى واضح مىشود. ايشان فرمود: خود ماهيات شرعى با قطع نظر از جزئيت و شرطيت و مانعيت للمامور به كه قابل جعل و اعتباراند، از احكام وضعى نبوده و مستقلاند. اساس اشكال امام رحمهالله هم اين است كه عنوان جزئيت و شرطيت و مانعيت للماموربه، پس از تعلّق امر معنا پيدا مىكنند و اگر قرار باشد جزئيت للمامور به كه يك حكم وضعى است پس از تعلّق امر پيدا شود، عنوان كليت يعنى تمام مأمور به كه همان ماهيت است هم بايد پس از تعلّق امر محقّق شود و به همان ملاكى كه جزئيت حكم وضعى است، كليت هم بايد حكم وضعى باشد، در حالى كه به نظر محقّق نائينى اساساً وقتى سخن از ماهيت شرعى به بيان مىآيد ديگر عنوان جزئيت
1) . الاستصحاب، ص67 .
للمأموربه و شرطيت للمأموربه مطرح نيست بلكه جزئيت و شرطيت نسبت به ماهيت و با قطع نظر از امر مطرح است. بنابراين مشكلى در جعل اين ماهيت با قطع نظر از امر وجود ندارد.
نظر امام رحمهالله اين است كه ماهيات مخترع شرعى از جمله احكام وضعى هستند؛ به اين دليل كه ماهيات شرعى قبل از تعلّق امر ثبوت و تحقّقى ندارند و بعد از تعلّق امر است كه محقّق شده و عنوان ماهيت و مقرّر شرعى پيدا مىكنند و همانگونه كه جزئيت و شرطيت براى مأمور به بعد از تعلّق امر انتزاع شده و از احكام وضعى محسوب مىشوند، ماهيات شرعى نيز كه تمام مأمور به مىباشند، بعد از تعلّق امر انتزاع شده و حكم وضعى محسوب مىشوند.
امام رحمهالله در ادامه دو استدراك ذكر مىكند:(1)يكى اينكه خود صلاة و صوم با قطع نظر از تعلّق امر و تبديل شدن به مقررات شرعى، از احكام وضعى و ماهيات مخترع محسوب نمىشوند، كما اينكه ركوع و سجود نيز با قطع نظر از تعلّق امر از احكام وضعى به حساب نمىآيند.
ديگر آنكه گر چه اطلاق حكم بر ماهيات شرعى همانند بسيارى از وضعيات ديگر محتاج تاويل بوده و اطلاق حكم بر آنها بدون تأويل صحيح نيست، اما اين مسئله منافاتى با اين مطلب كه آنها از مجعولات و وضعيات باشند ندارد؛ يعنى ضمن اينكه از مجعولات شرعى بوده و به عنوان وضعيات شناخته مىشوند، اما لفظ حكم بر آنها اطلاق نمىشود و اطلاق حكم به آنها محتاج تأويل است.
1) . همان؛ «لا مانع من جعل الماهيات الاختراعية من الأحكام الوضعيّة أى من المقررات الشرعية و الوضعيات الإلهية، نعم إطلاق الحكم عليها كإطلاقه على كثير منالوضعيات يحتاج إلى التأويل نعم نفس الصلاة و الصوم كنفس الفاتحة والركوع والسجود مع قطع النّظر عن تعلّق الأمر بهما وصيرورتهما من المقررات الشرعية لا تعدان من الأحكام الوضعيّة ولا من الماهيات المخترعة».
نظر امام رحمهالله مبتلا به اشكال است. توضيح اشكال متوقف بر ذكر يك مقدمه است:
به طور كلّى نسبت موضوع به حكم، همانند نسبت علت به معلول است و همانگونه كه علت مىبايست در رتبه قبل از معلول تحقّق داشته باشد، موضوع نيز بايد در رتبه قبل از حكم موجود باشد و سپس حكم بر آن بار شود. در اين مطلب نيز فرقى بين جملات انشايى و خبرى نيست. به عنوان مثال تا زيد موجود نباشد، قضيه خبرى «جاءنى زيدٌ» معنا نخواهد داشت و تا انسان موجود نباشد جمله انشايى «جئنى بإنسان» نيز بى معنا است و نمىتوان به نفس اين خبر و انشا، موضوع را ايجاد و هم زمان محمولى را بر آن حمل نمود.
حال با توجه به اين مقدمه، اشكال به كلام امام رحمهالله نيز واضح مىشود؛ چون ايشان فرمود: «ماهياتى مثل صلاة و صوم و زكات قبل از تعلّق امر به آنها ثبوت و تحقّقى ندارند و به نفس همين امر و خطابى كه بهآنها تعلّق گرفته محقّق و به عنوان ماهيت شرعى از جانب شارع اختراع شدهاند» در حالى كه ـ چنانچه در مقدمه ذكر كرديم ـ موضوع مىبايست قبل از تعلّق امر تحقّق داشته باشد و امكان ندارد به واسطه خود خطاب و امر محقّق گردد؛ مثلاً خطاب «أَقِيمُوا» به عنوان يك حكم وقتى مىتواند به صلاة تعلّق بگيرد كه عنوان صلاة در رتبه قبل از تعلّق امر هرچند با تحقّق اعتبارى، محقّق شده باشد. لذا تا اين عنوان تحقّق پيدا نكرده، تعلّق امر به آن امكان ندارد و اينكه بگوييم: اين عنوان به نفس خطاب و امر تحقّق يافته و جعل مىشود، سخن درستى نيست.
اگر در دفاع از امام رحمهالله گفته شود كه سخن ايشان به اين معنى نيست كه موضوع در اين موارد، قبل از تعلّق امر، به هيچ عنوان تحقّق نداشته و شارع در هنگام خطاب «صلّ» يا «أَقِيمُوا الصَّلاَة» تصوّرى از موضوع؛ يعنى صلاة در ذهن ندارد بلكه به
عكس، شارع در ابتدا اجزاء و شرايط صلاة از تكبيرة الإحرام تا سلام را در ذهن خود تصوّر و سپس حكم به وجوب آن مىنمايد و روشن است كه تصوّر اجزاء و شرائط در ذهن يك امر تكوينى است. پس شارع «أَقِيمُوا» را روى اجزاء و شرايطى كه در ذهن او به تصوّر ذهنى وجود پيدا كردهاند قرار داده و چه بسا نظر امام رحمهالله اين است كه اعتبار وحدت بين اجزاء وشرايط به نفس تعلّق امر تحقّق پيدا مىكند؛ يعنى تا قبل از تعلّق امر اين وحدت وجود نداشته و در نتيجه صلاة به عنوان يك ماهيت شرعى جعل نشده و گويا شارع با مثل خطاب «أَقِيمُوا الصَّلاَة» دو كار انجام داده: يكى اينكه اعتبار وحدت بين اجزاء و شرايط نموده و به واسطه آن يك موجود اعتبارى واحدى را ايجاد كرده و ديگر آنكه تكليفى به نام وجوب اقامه صلاة را جعل كرده است؛ به عبارت ديگر با امر، هم تكليف به اتيان صلاة را بر ذمه مكلّفين قرار داده و هم موضوع را جعل و اعتبار كرده است. پس در واقع موضوع در ذهن حاكم تصوّر شده و لذا اين اشكال كه نسبت موضوع به حكم همانند نسبت علت به معلول است و لذا بايد موضوع قبل از تعلّق حكم موجود باشد، وارد نخواهد بود.
به نظر ما اين سخن قابل قبول نيست؛ زيرا چگونه ممكن است شارع، اجزاء و شرايط را تصوّر نمايد و در صدد باشد امرى را متوجه اين اجزاء و شرايط كند ولى حيث وحدت و هيأت اجتماعى بين آنها را لحاظ نكند؛ به عبارت ديگر اساسا موضوع حكم بدون لحاظ وحدت و ارتباط بين اجزاء و شرايط آن تحقّق پيدا نمىكند تا گفته شود شارع قبل از بيان حكم، موضوع را در قالب اجزاء و شرائط هرچند بدون لحاظ ارتباط و وحدت بين آنها تصوّر نموده و سپس حكم را بيان مىكند. پس نمىتوان ادعا كرد به سبب امر، هيأت اجتماعى و اعتبار وحدت حاصل مىشود بلكه اعتبار وحدت قبل از تعلّق امر توسط شارع ايجاد شده و آنگاه امر «أَقِيمُوا» به آن متعلّق مىشود.
لذا در مجموع به نظر مىرسد كه بيان امام رحمهالله تام نيست و حق با محقّق نائينى است كه فرمود: ماهيات مخترع شرعى، قسيم احكام تكليفى و وضعى بوده و در عين حال كه از مجعولات شرعىاند ولى از احكام وضعى محسوب نمىشوند.
از موارد ديگرى كه محل اختلاف واقع شده كه آيا از مجعولات شرعى محسوب مىشوند يا خير، مسئله ولايت و قضاوت و امثال آن از جمله رسالت و خلافت و امامت و امارت مىباشد.
ابتدا لازم است براى جلوگيرى از اشتباه، موضوع و محل بحث دقيقا مشخص گردد. منظور از ولايت و قضاوت در اين بحث، جعل والى و قاضى از ناحيه پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام معصوم عليهالسلام بوده و در حقيقت سؤال اين است كه اگر معصومين عليهمالسلامكسى را به عنوان والى مردم يا به عنوان قاضى منصوب كردند آيا اين يك مجعول شرعى است و چنانچه مجعول شرعى باشد آيا حكم وضعى به شمار مىرود؟
در اين رابطه، اختلاف نظر وجود دارد و لازم است اقوال مختلف مورد بررسى قرار گيرند.
محقّق نائينى مىفرمايد: نمىتوان ولايت و قضاوت را از احكام وضعى قرار داد و حتى اين دو از مجعولات شرعى هم محسوب نمىشوند. ايشان معتقد است اين
مطلب به خصوص در مورد ولايت و قضاوت روشنتر است.
دليل ايشان بر اين ادعا آن است كه ولايت و قضاوت در واقع نوعى نيابت و وكالت است؛ مثلاً هنگامى كه امير المومنين عليهالسلام مالك اشتر را به عنوان والى به مصر مىفرستد، در واقع يك نائب يا وكيل را در امر ولايت انتخاب مىكند. در مورد قضاوت نيز مطلب از همين قرار است. پس در حقيقت ولايت و قضاوت، نوعى نيابت و وكالت بوده و لذا حكم وضعى نيستند.
ايشان در ادامه مىفرمايد: اگر قرار باشد ولايت و قضاوت را از احكام وضعى بدانيم، بايد دائره حكم وضعى را به امامت و نبوت نيز تعميم داده و قائل شويم كه امامت و نبوت هم حكم وضعى مىباشند، در حالى كه نمىتوان به اين مطلب ملتزم شد. لذا ايشان به طور كلّى اين موارد؛ يعنى «ولايت، قضاوت، نبوت و امامت» را نه تنها از احكام وضعى نمىداند بلكه حتى از مجعولات شرعى نيز به حساب نمىآورد.(1)همانگونه كه اشاره شد ايشان مجعولات شرعى را به سه قسم تقسيم كرد: احكام وضعى، احكام تكليفى و ماهيات مخترع شرعى؛ و اين موارد را از مجعولات شرعى نمىداند.(2)
اشكالى كه بر محقّق نائينى وارد است و محقّق عراقى هم به آن اشاره كرده،(3)اين است كه گرچه مسئله قضاوت و ولايت به نيابت و وكالت برمىگردند، اما خود نيابت و وكالت از امور جعلى بوده و قطعا وقتى منوب عنه و موكل كسى را به عنوان نائب و وكيل قرار مىدهند، در واقع براى او نيابت و وكالت را جعل مىكنند. بنابراين
بازگشت قضاوت و ولايت به نيابت و وكالت مشكلى ايجاد نمىكند. لذا به نظر مىرسد نظر محقّق نائينى قابل قبول نيست و فرقى بين قضاوت و ولايت با ساير احكام وضعى مانند ملكيت وجود ندارد؛ زيرا در هر دو، نوعى جعل و اعتبار مشاهده مىشود.
محقّق عراقى در اين رابطه نظر ديگرى ارائه كرده كه در واقع نوعى تفصيل بين اين موارد است. ايشان بين ولايت و قضاوت كه از طرف معصومين عليهالسلام به ديگران واگذار مىشود با نبوت و امامت فرق قائل شده است. محقّق عراقى ولايت و قضاوت را از امور جعلى اعتبارى مىداند، اما در مورد نبوت و امامت مىفرمايد: اين دو قابل جعل نيستند؛ چون مسئله امامت و نبوت مربوط به نفس انسانى است؛ يعنى وقتى نفس انسان به كمال و مراتب والاى انسانى مىرسد به مقام امامت و نبوت دست مىيابد. پس امامت و نبوت كه در واقع مساوى با كمال نفس است از جعل واعتبار ابا دارد. لذا به نظر ايشان امامت و نبوت از امور جعلى نيستند، اما قضاوت و ولايت از مجعولات شرعى محسوب مىشوند.(1)
اشكالى كه به نظريه محقّق عراقى وارد مىشود، اين است كه گرچه امامت و نبوت به نفوس عادى تعلّق نمىگيرند و اين كمال و تعالى نفس است كه موجب دست يافتن به مقام امامت و نبوت مىشود؛ يعنى بايد نفس به مرحلهاى برسد كه ظرفيت امامت و نبوت را پيدا كند ولى مسئله اين است كه كمال نفس انسانى در واقع، مقدمه جعل
1) . فوائد الأصول، ج4، ص385. «أقول: بعد ما كانت النيابة والولاية الجعليّة والوكالة من الأمور الاعتباريّة الجعليّة، لا يرى فرقا فيها مع الملكيّة الشخصيّة مثلاً فى كونها من الأحكام الوضعيّة دونها، اللّهمّ إلاّ أن يعتبر فى الحكميّة جهة الكلّيّة الثابتة لموضوعات كلّيّة، و فيه أيضاً نظر. وعلى أيّ حال لا يقاس الولاية الجعليّة بالنبوّة والإمامة الثابتة للأشخاص لما فيهم من كمال النّفس الآبى عن كونها جعليّة، كما لا يخفى».
نبوت و امامت از طرف خداوند متعال است، نه آنكه خودش عين نبوت و امامت باشد و اينگونه نيست كه اگر نفس انسانى كامل شد، خود به خود امامت يا نبوت براىاو حاصل شود بلكهكمال انسانى زمينهساز جعل امامت و نبوت از ناحيه خداوند تبارك و تعالى است. لذا ما نمىتوانيم به صرف اينكه نفس نبى يا امام يك نفس كاملى است و تا اين كمال حاصل نشود امامت و نبوت نيز حاصل نخواهد شد، ادعا كنيم كه اين دو از امور حقيقى بوده و مجعول نمىباشند.
ايشان در مورد كلام محقّق نائينى تفصيل داده و سخن ايشان را در مورد ولايت پذيرفته، اما در مورد قضاوت رد مىكند. وى در توضيح اين مطلب مىفرمايد: روشن است كه ولايت به عنوان نيابت از طرف حاكم است و وقتى حاكم كسى را براى اداره امور منصوب مىكند، يقينا به آن شخص براى انجام امور مربوطه نيابت مىدهد. پس ارجاع ولايت به نيابت، صحيح و بدون اشكال بوده، اما ارجاع قضاوت به نيابت محل اشكال است؛ چون مستلزم يك تالى فاسد است و آن اينكه در اين صورت بايد گفت: «شرايطى مثل عدالت و اجتهاد براى قاضى معتبر و لازم نيست؛ چون قاضى طبق اين فرض كه قضاوت به نيابت يا وكالت برگردد، مثل نائب يا وكيل است و از آنجا كه اين شرايط در وكيل و نائب، معتبر نيست، در قاضى نيز معتبر نمىباشد»، حال آنكه فساد اين تالى كاملاً محرز است، پس نمىتوان قضاوت را به وكالت يا نيابت برگرداند.(1)
اين كلام محل اشكال است؛ زيرا در مسئله نيابت نيز مىبايست بين نائب و منوب عنه سنخيتى باشد؛ يعنى اينگونه نيست كه منوب عنه بتواند هر كسى را به عنوان نايب
1) . دراسات فى الأصول، ج4، ص156 .
قرار دهد؛ مثلاً آيا امام جماعت مىتواند هر كسى هرچند شخص فاسق را كه از شرايط امام جماعت برخوردار نيست، به عنوان نائب خود قرار دهد؟ قطعا اينگونه نيست؛ به عبارت ديگر لازم است نائب نيز واجد همان شرايطى باشد كه در امام جماعت معتبر است. در قضاوت هم همين طور است. پس اگر امام معصوم بخواهد كسى را به عنوان قاضى تعيين كند و فرض كنيم كه قضاوت يك نوع نيابت باشد، بايد بين نايب و منوب عنه سنخيتى وجود داشته باشد. لذا به نظر ما رجوع قضاوت به نيابت مستلزم تالى فاسد نيست. در نتيجه تفصيلى كه ايشان بين ولايت و قضاوت قائل شده صحيح نمىباشد بلكه هر دو حكم واحد دارند.
امام رحمهالله معتقد است مواردى از قبيل «نبوت، رسالت، خلافت، امامت، اِمارت و حكومت» و امثال آن از مقررات شرعى يا مقررات عرفى محسوب مىشوند. ايشان مىفرمايد: در عرض احكام تكليفى و احكام وضعى قسم ثالثى وجود ندارد و تمام مجعولات و مقررات شرعى در محدوده اين دو قسم قرار مىگيرند و هر حكمى كه حكم تكليفى نباشد، حكم وضعى محسوب مىشود. لذا چون اين امور از قبيل احكام تكليفى نيستند، پس در زمره احكام وضعى قرار مىگيرند.
امام رحمهالله در مقام استدلال بر اين مدعا مىفرمايد: در تمام آيات و رواياتى كه در اين رابطه وارد شده، تعبير جعل و جاعل به كار رفته است؛ مثل آيه شريفه «إِنِّى جَاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَلِيفَةً»(1)كه از مقام خلافت الهى تعبير به جعل نموده يا در آيه ديگر، خطاب به حضرت ابراهيم عليهالسلام پس از وصول او به مراتب كمال آمده: «إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً»(2)كه تعبير جاعل را به كار برده است و يا در روز غدير هم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مقام
تعيين جانشين بعد از خود برآمد تعبيرى كه به كار برده اين است كه وى على ابن ابى طالب عليهالسلام را امام و امير بر مردم قرار داد كه همان جعل است. حتى در عرف نيز وقتى كه امير يا سلطان كسى را به عنوان خليفه و جانشين يا والى و امير تعيين مىكند، از همين تعابير استفاده مىنمايد. يعنى در تمام اين موارد تعبير جعل و جاعل، هم در عرف و هم در لسان شرع استعمال شده است.
پس رواج اين تعبير و مشتقات آن در لسان شرع و عرف نشان مىدهد كه در اين موارد مسئله جعل مطرح است و از آنجا كه مىتوان همه اين موارد مثل: ولايت، امامت، رسالت را تحت عنوان مناصب الهى قرار داد؛ زيرا خداوند اين مناصب را جعل و مقرر فرموده، لذا مىتوان گفت همه اين موارد از احكام وضعى مىباشند؛ چون به نظر امام رحمهالله احكام تكليفى مجعولات شرعى هستند كه متضمن بعث و زجر باشند و غير از اين هر چه باشد حكم وضعى محسوب مىشود. پس همه اين امور با توجه به اينكه متضمن بعث و زجر نيستند و در عين حال مجعول شرعى مىباشند، در محدوده احكام وضعى قرار مىگيرند.
ايشان در ادامه مىفرمايد: هرچند كه يقينا حكم به معناى لغوى آن حداقل در بعضى از اين موارد صادق نيست، اما به هر حال همه از وضعيات شمرده مىشوند. و لذا جايىبراى استيحاش محقّق نائينى نيست كه بگوييم اين امور از احكام وضعى هستند؛ چون نهايت اين است كه اين موارد از نظر صدق معناى لغوىحكم مشكل دارند كه اين هم يك بحث لغوى بوده و مهم نيست كه لغتا صدق حكم بر آنها بشود يا خير. به هر حال مسئله اين است كه قسم ثالثى وجود ندارد و مقررات شرعى و عرفى يا حكم تكليفى هستند يا وضعى و اين امور در محدوده احكام وضعى قرار مىگيرند.(1)
1) . الرسائل، جزء اول، ص114 ـ 115؛ الاستصحاب، ص66 ـ 67 .
ما با اساس نظر امام رحمهالله كه فرمود: نبوت، رسالت، خلافت، امامت و امارت و حكومت از امور مجعول بشمار مىروند، موافقيم ولى به نظر ما جعلى بودن لزوما به اين معنا نيست كه اين امور از احكام وضعى باشند. نظير آنچه در مورد ماهيات شرعى گفتيم كه با اينكه از امور مجعولاند ولى حكم وضعى نيستند. به نظر ما موارد مذكور نه حكم تكليفى بوده و نه حكم وضعى و نه از ماهيات مخترع شرعى به شمار مىروند بلكه ما معتقديم مجعولات شرعى چهار قسمند: «حكم وضعى، حكم تكليفى، ماهيات مخترع شرعى و مناصب الهى»؛ بر اين اساس اين موارد در محدوده مناصب الهى قرار مىگيرند و آنچه كه امام رحمهالله راجع به عدم صدق حكم در اين باره ذكر كردند، امرى نيست كه بتوان به راحتى از كنار آن گذشت يا در رابطه با آن تسامح به خرج داد. ما نمىتوانيم امورى را كه حقيقتا حكم بر آنها صادق نيست داخل در محدوده حكم وضعى بدانيم؛ زيرا براى آنكه اين امور بتوانند از احكام وضعى باشند، بايد خصوصيت حكم بودنشان حفظ شود.
به عبارت ديگر اگرگفتيم مجعولات شرعى يا حكم تكليفىاند و يا حكم وضعى، ديگر نمىتوانيم ماهيات مخترع شرعى و اين مناصب را داخل در حكم وضعىبدانيم. اما اگر اين تقسيم را به گونه ديگرى مطرح كرده و گفتيم: مقررات شرعى بر دو قسماند: يا از سنخ تكليفاند و يا از سنخ وضع و نيز هر مجعولى را كه از قسم تكليف نباشد، عبارت از وضع دانستيم- همانگونه كه امام رحمهالله هم اين بيان را در آخر كلامشان ذكر كرده است- آنگاه مىتوان ماهيات شرعى و مناصب الهى را در محدوده وضعيات قرار داد. پس اشكال ما اين است كه از طرفى نمىتوان اين امور را از احكام وضعى دانست و از طرف ديگر ادعا كرد صدق حكم بر آنها محل اشكال است.
از خلال اشكال بر نظر امام رحمهالله و آراى ديگران، تقريبا نظر مختار معلوم شد. به نظر ما اگر طبق آنچه كه مصطلح و مشهور است گفتيم: مجعولات شرعى به حكم تكليفى و حكم وضعى تقسيم مىشوند، در اينصورت كه پاى حكم به ميان مىآيد، نمىتوان ماهيات شرعى و مناصب الهى را داخل در حكم وضعى دانست، هر چند حكم وضعىعبارت از هر حكم غير تكليفى باشد بلكه بايد بگوييم: اين موارد قسم چهارمى در عرض سه قسم قبلى است؛ چون در اين صورت، مَقسم، مجعول شرعى است. در نتيجه مجعولات شرعى بر چهار قسم خواهند بود: حكم تكليفى، حكم وضعى، ماهيات شرعى و مناصب الهى. اما اگر گفتيم: مجعولات بر دو قسمند: «تكليف و وضع» و سخن از حكم در ميان نباشد، در اين صورت اين موارد در محدوده وضعيات قرار مىگيرند.
مطلب ديگرى كه واجد اهميت بوده و لازم است درباره آن بحث شود كيفيت جعل احكام وضعى مىباشد.
اين مسئله از زمان شيخ انصارى بيشتر مورد توجه قرار گرفته است. نظر شيخ در اين رابطه آن است كه احكام وضعى منتزع از احكام تكليفىاند؛(1)يعنى جعل استقلالاً به حكم تكليفى تعلّق گرفته و سپس حكم وضعىاز آن انتزاع مىشود كه گاهى از آن به جعل تبعى تعبير مىكنند. طبق اين نظر در مورد احكام وضعى دو تعبير به كار رفته: يكى اينكه احكام وضعى منتزع از احكام تكليفى هستند و ديگر آنكه احكام وضعى مجعول تبعى شارع مىباشند.
اينكه گفته شد اين مسئله از زمان شيخ بيشتر مورد توجه قرار گرفته، بدان معنى نيست كه نظريه انتزاع احكام وضعى از احكام تكليفى قبل از او مطرح نبوده بلكه از ظاهر كلمات بعضى از بزرگان قبل از شيخ از جمله صاحب مفتاح الكرامة(2)و
مرحوم نراقى(1)و وحيد بهبهانى(2)مىتوان اين مطلب را استفاده كرد، هرچنداين نظريه در بين متأخرين به نام شيخ معروف شده است. البته مرحوم آخوند با اين نظر مخالفت كرده و اين بحث بين شاگردان ايشان به نحو مبسوطترى مورد بررسى قرار گرفته است.
به طور كلّى در مورد جعل احكام وضعى اقوال مختلفى وجود دارد. ابتدا به اين اقوال فهرستوار اشاره كرده و سپس آرا و انظار را تفصيلاً به همراه ادله مورد بررسى قرار خواهيم داد.
1 . گروهى معتقدند به طور كلّى احكام وضعى مجعول نيستند، نه استقلالاً و نه تبعا. اين گروه نسبت به اطلاق حكم وضعى بر بعضى امور اشكال كرده و مىگويند اين امور حكم نيستند، لذا جعل را به نحو مطلق در مورد احكام وضعى انكار مىكنند.
2 . قول دوم اين است كه احكام وضعى از احكام تكليفى انتزاع مىشوند. شيخ انصارى اين نظريه را از شرح زبده و شرح وافيه نقل نموده و خود ايشان هم به آن ملتزم شده است.(3)
المشهور كما فى شرح الزبدة بل الذى استقر عليه رأى المحقّقين كما فى شرح الوافية للسيد صدر الدين أن الخطاب الوضعى مرجعه إلى الخطاب الشرعى وأن كون الشىء سبباً لواجب هو الحكم بوجوب ذلك الواجب عند حصول ذلك الشىء فمعنى قولنا إتلاف الصبى سبب لضمانه أنه يجب عليه غرامة المثل أو القيمة إذا اجتمع فيه شرائط التكليف من البلوغ والعقل واليسار وغيرها».
3 . قول سوم اين است كه احكام وضعى نيز مانند احكام تكليفى مستقيما و مستقلاً، مجعول شارعاند. اين قول در مقابل قول دوم قرار دارد كه احكام وضعى را منتزع از احكام تكليفى مىداند.
4 . گروه چهارم قائل به تفصيل شدهاند؛ يك تفصيل را مرحوم آخوند ذكر نموده ولى پس از ايشان شاگردان بىواسطه و باواسطه وى ضمن اشكالاتى كه به نظر او
داشتهاند، تفصيلات ديگرى را ارائه كردهاند. بنابراين قائلين به تفصيل خود آرا و انظار مختلفى دارند. وجه مشترك اين گروه آن است كه نمىتوان حكم واحدى را بر همه احكام وضعى جارى كرد بلكه بايد بين احكام وضعى تفصيل قائل شد. ما به اين تفصيلات اشاره خواهيم كرد.
قبل از بررسى اقوال لازم است به يك نكته كه به تنقيح محل نزاع كمك كرده و از اشتباه جلوگيرى مىكند، اشاره كنيم. همانگونه كه گفته شد در مورد انتزاع احكام وضعى از احكام تكليفى تعبيرات مختلفى به كار مىرود. گاهى گفته مىشود حكم وضعى منتزع از حكم تكليفى است و گاهى گفته مىشود حكم وضعى به تبع حكم تكليفى جعل مىشود؛ يعنى هم تعبير انتزاع به كار مىرود و هم تعبير جعل تبعى. هر دو تعبير در كلمات شيخ و ديگران ذكر شده ولى مقصود واحد است. اما گاهى تعبير تبعيت يا تعبير انتزاع در مقام ديگرى به كار برده مىشود كه از بحث ما خارج است؛ مثلا گفته مىشود احكام تكليفى به تبع حكموضعى پيدا مىشوند يا فلان حكم تكليفى از فلان حكم وضعى انتزاع شده است. در اين موارد منظور آن است كه حكم وضعى موضوع براى حكم تكليفى واقع شده يا حكم وضعى منشأ پيدايش حكمى تكليفى مىشود؛ به اين معنى كه حكم تكليفى از آثار حكم وضعى است.
پس بايد دقت كرد تا اين مسئله كه احكام وضعى منتزع از احكام تكليفى يا مجعول تبعى شارعاند، با اين مطلب كه حكم تكليفى به تبع حكم وضعى پيدا شده يا منتزع از آن است، اشتباه نشود.
وقتى گفته مىشود حكم تكليفى از حكم وضعى انتزاع شده، منظور اين است كه حكم وضعى موضوع براى حكم تكليفى درست مىكند و چه بسا كسى معتقد باشد اين حكم وضعى از حكم تكليفى ديگرى انتزاع شده است. اشكال نشود كه مؤثر بايد قبل از اثر وجود داشته باشد؛ چون منظور اين نيست كه قبل از انتزاع و تبعيت، اين
حكم وضعىيا تكليفى هيچ تحقّقى پيدا نكرده بلكه ممكن است در يك مورد خاص، حكم تكليفى هم جعل شده ولى اين حكم وضعى كه از حكم تكليفى ديگرى انتزاع شده، موضوع براى آن باشد و آن حكم تكليفى اثر اين حكم وضعى محسوب شود.
ناگفته نماند مسئله انتزاع حكم تكليفى از حكم وضعى، به عنوان يك قول مطرح شده و آيهاللّه سيستانى اين قول را به مرحوم شاهرودى نسبت داده است.(1)
مرحوم آخوند در مورد جعل احكام وضعى قائل به تفصيل شده و ضمن رد نظر شيخ انصارى كه احكام وضعى را منتزع از احكام تكليفى مىداند، احكام وضعى را به سه قسم تقسيم كرده و مىفرمايد: هر يك از اين اقسام ثلاثه حكم خاصى دارد. ما ضمن نقل اين اقسام به بررسى آن و همچنين اقوالىكه در اين رابطه وجود دارد، مىپردازيم.
1) . الرافد فى علم الأصول، ص51.
قسم اول از احكام وضعى احكامى هستند كه نه استقلالاً و نه تبعاً قابل جعل شرعى نيستند؛ يعنى شارع از آن جهت كه شارع است نه به جعل استقلالى و نه به جعل تبعى نمىتواند آنها را جعل كند. اين موارد عبارتند از: «سببيت، شرطيت، مانعيت و رافعيت»؛ به عنوان مثال وقتى گفته مىشود: دلوك شمس سبب وجوب نماز است، سببيت زوال شمس براىوجوب نماز ظهر به جعل شرعى نيست. ايشان همين بيان را در مورد شرطيت، مانعيت و رافعيت هم ذكر كرده است.(1)
از آنجا كه مدعاى مرحوم آخوند از دو قسمت تشكيل شده، لذا دليلى هم كه ايشان ذكر مىكند، ناظر به دو بخش است: يك بخش ناظر به نفى جعل تبعى و بخش ديگر ناظر به نفى جعل استقلالى است.
1) . كفاية الأصول، ص400 ـ 401 .
مرحوم آخوند ابتدا به استدلال در مورد سببيت پرداخته و سپس به همين بيان عدم جعل تبعى را در مورد شرطيت، مانعيت و رافعيت ثابت مىكند.
ايشان مىفرمايد: اگر موردى مثل سببيت مجعول تبعى باشد لازمهاش آن است كه آنچه مقدم بر تكليف است، از تكليف انتزاع شود و چون اين امر محال است و چيزى كه مقدم بر تكليف است نمىتواند ازتكليف كه مؤخر از آن است انتزاع شود، پس سببيت هم مجعول تبعى نيست. اين استدلال به صورت يك قياس استثنايى است كه در آن بايد دو مطلب ثابت شود: يكى ملازمه بين مقدم و تالى و ديگرى بطلان تالى.
مقدمه اول: اگر سببيت را مجعول تبعى بدانيم بدين معنا است كه همانند شيخ انصارى معتقد باشيم احكام وضعى منتزع از احكام تكليفىاند؛ زيرا طبق نظر شيخ جعل استقلالاً به احكام تكليفى متعلّق شده و احكام وضعى از آن انتزاع مىشوند و انتزاع حكم وضعى فى الواقع به معناى جعل تبعى آن است. از طرفى اگر بگوييم دلوك شمس سبب وجوب نماز است معنايش آن است كه تكليف يعنى وجوب نماز مؤخر از سبب يعنى دلوك شمس است؛ چون مسبّب از آن است پس نخست بايد زوال محقّق شود و سپس نماز واجب گردد.
حال با توجه به دو نكته فوق اگر بگوييم سببيت مجعول تبعى شرعى است لازم مىآيد سببيت مؤخر از تكليف باشد؛ زيرا منشأ انتزاع يك شىء بر خود شىء مقدّم است و فرض اين است كه سببيت از تكليف انتزاع شده، پس اول بايد تكليف ثابت شود و سپس سببيت از آن انتزاع شود.
مقدمه دوم: در مقدمه دوم بايد ثابت شود تأخر سببيت از تكليف باطل است. بطلان تأخر سببيت از تكليف هم واضح است؛ زيرا مستلزم خلف است؛ چون طبق
فرض سبب تكليف مقدم بر آن است، در حالى كه اگر سببيت را مجعول تبعى بدانيم تأخر سببيت از تكليف لازم مىآيد و اين خلاف فرض و باطل است.
ممكن است مقدمه دوم به بيان ديگرى نيز ثابت شود؛ به اين صورت كه بگوييم لازمه اينكه سببيت مجعول تبعى باشد، آن است كه آنچه مؤخر بالذات است مقدم شود و تقديم متأخر بالذات هم محال است. پس مرحوم آخوند از راه خلف يا از راه استحاله تقديم متأخر بالذات بر مدعاى خود استدلال كرده است.
به هر حال نتيجه بحث اين است كه سببيت نمىتواند مجعول تبعى باشد و از يك حكم تكليفى انتزاع شود.
مرحوم آخوند به همان بيانى كه براى سببيت استدلال كرده، در مورد شرطيت هم استدلال مىكند؛ به اين نحو كه شرط به حسب قاعده نسبت به مشروط تقدم دارد؛ مثلاً هنگامى كه گفته مىشود: «إن جاءك زيد فاكرمه»، ابتدا بايد مجىء زيد تحقّق پيدا كند تا اكرام واجب شود. حال اگر بخواهد شرطيت كه حكمىوضعى است از مشروط كه طبق فرض يك حكم تكليفى است انتزاع شود، لازم مىآيد شرط مؤخر از مشروط باشد؛ چون هر شىء منتزعىاز منشأ انتزاع خودش مؤخر است و اين باطل است؛ زيرا قول به جعل تبعى و انتزاع شرطيت از تكليف (نظر شيخ انصارى)، مساوى با تأخير شرط است، در حالى كه خود شرط مقدم بر مشروط است و اينها با هم قابل جمع نيستند.
كيفيت استدلال در مورد مانعيت هم به همين نحو است؛ چون عدم المانع هم به شرط برمىگردد. بنابراين اگر بخواهيم مانعيت را از خود تكليف انتزاع كنيم لازم مىآيد كه مانع مؤخر از تكليف باشد، در حالى كه تكليف متأخر از عدم المانع است؛ چون همانگونه كه اشاره شد تكليف در حكم مشروط و عدم المانع در حكم شرط است و روشن است كه مشروط متأخر از شرط مىباشد.
اما در مورد رافعيت نكته خاصى وجود دارد كه مرحوم آخوند با توجه به فرق رافعيت با سه مورد قبلى به آن اشاره كرده است و آن اينكه هر كدام از سببيت، شرطيت و مانعيت به حدوث تكليف مربوطاند؛ مثلاً وقتى گفته مىشود «زوال الشمس سببٌ لوجوب الصلاة»؛ يعنى زوال در حدوث وجوب صلوة نقش دارد و وقتى مىگوييم استطاعت شرط وجوب حج است؛ يعنى استطاعت در حدوث وجوب حج مدخليت دارد و هنگامى كه مىگوييم فلان شىء نسبت به تكليف مانعيت دارد؛ يعنى اين شىء مانع از حدوث تكليف است و لذا عدم مانع براى حدوث تكليف شرطيت دارد، اما مسئله رافعيت مربوط به حدوث تكليف نيست بلكه مربوط به بقاى آن است؛ يعنى اگر تكليف بخواهد باقى بماند شرطش آن است كه رافعى تحقّق پيدا نكند.
حال با توجه به اين تفاوت، مرحوم آخوند در استدلال بر اينكه رافعيت نيز نمىتواند مجعول تبعى باشد، مىفرمايد: اگر تكليف بخواهد باقى بماند نبايد رافعى وجود داشته باشد. پس مسئله بقاى تكليف متأخر از عدم رافع است. حال اگر بگوييم رافعيت از تكليف انتزاع مىشود معنايش اين خواهد بود كه تكليف مقدّم بر رافعيت باشد؛ چون هميشه منشأ انتزاع يك شىء مقدم بر خود آن شىء است. در حالى كه اين خلاف فرض و واقع است؛ چون در واقع بقاى تكليف متأخر از عدم رافع است، پس رافعيت هم نمىتواند از تكليف انتزاع شده و مجعول تبعى باشد.
پس به نظر مرحوم آخوند، سببيت، شرطيت، مانعيت و رافعيت كه همگى از احكام وضعىاند، نمىتوانندمجعول به جعل تبعى باشند؛ به اين معنى كه از حكم تكليفى انتزاع شده باشند.(1)
1) . همان.
بخش دوم كلام مرحوم آخوند حاوى استدلال بر عدم جعل استقلالى در قسم اول از احكام وضعى است. ايشان در بخش اول استدلال ثابت كردند سببيت، شرطيت، مانعيت و رافعيت مجعول به جعل تبعى شارع نيستند و در بخش دوم بر عدم تعلّق جعل استقلالى به اين امور استدلال مىكند.
مراد از جعل استقلالى اين است كه شارع همانگونه كه وجوب را مستقيما و مستقلاً براى نماز جعل مىكند، سببيت دلوك شمس را نيز نسبت به وجوب نماز جعل كند؛ به اين نحو كه بفرمايد: «جعلت الدلوك سببا لوجوب الصلاة» و به همين طريق در شرطيت و مانعيت و رافعيت نيز جعل مستقيم مانند جعل تكاليف صورت گيرد.
مرحوم آخوند مىفرمايد: جعل استقلالى درباره اين چهار حكم منتفى است؛ زيرا دلوك شمس يك امر واقعى و تكوينى است؛ چون هر روز خورشيد در موقعيتى قرار مىگيرد كه به آن زوال گفته مىشود؛ يعنى زمانى كه سايه شاخص به كوتاهترين حد خود مىرسد. حال اگر يك امر واقعى و تكوينى بخواهد سببيت براى چيزى داشته باشد مسبَّب آن نيز بايد يك امر تكوينى باشد؛ مثلاً آتش كه سبب حرارت است يك امر واقعى تكوينى است و لذا حرارت هم كه مسبَّب آتش است يك امر تكوينى است. سببيت آتش براى حرارت به خاطر خصوصيتى است كه در آتش وجود دارد، نه اينكه خداوند پس از خلق آتش آن را سبب براى حرارت قرار داده و جعلى غير از خلق و تكوين صورت گرفته باشد. پس جعل سببيّت در امور تكوينى بىمعنا است. مرحوم آخوند رحمهالله مىفرمايد: اگر دلوك شمس را يك امر تكوينى و واقعى دانستيم ديگر جعل سببيت براى آن معنا ندارد بلكه اين سببيت لا محاله ناشى از خصوصيتى است كه در ذات سبب وجود دارد و باعث مىشود كه مسبَّب كه وجوب نماز است
مترتّب شود؛ چون اگر سببيّت يك شىء ناشى از خصوصيت ذاتى آن نباشد لازم مىآيد كه هر چيزى در هر چيز ديگر موثر باشد و اين ضرورىالبطلان است.
پس به نظر مرحوم آخوند خصوصيتى كه مستلزم تأثير يك شىء در تكليف مىشود، يك خصوصيت تكوينى است و مجعول نمىباشد. اين خصوصيت يا در دلوك شمس موجود است يا نيست. اگر اين خصوصيت موجود باشد خواه ناخواه موجب وجوب نماز مىشود و ديگر نيازى به انشا نداشته و انشا و جعل هيچ اثرى از اين حيث نخواهد داشت و اگر اين خصوصيت در ذات دلوك شمس موجود نباشد بهسبب انشا و جعل سببيت موجود نخواهد شد. لذا جعل در رابطه با سببيت نه وجودا و نه عدما تأثيرى در اين خصوصيت ندارد. پس شارع نمىتواند سببيت و همچنين شرطيت، مانعيت و رافعيت را جعل نمايد.
اين محصل استدلال مرحوم آخوند است كه فرمود: قسم اول از اقسام احكام وضعى نه قابل تعلّق جعل استقلالىاند و نه قابل تعلّق جعل تبعى.
لازم به توضيح نيست كه اگرچه بحث ما بر روى مسئله سببيت متمركز شده ولى استدلالها، اشكالات يا نظرات مختلفى كه بيان مىشود، در مورد ساير موارد قسم اول؛ يعنى شرطيت، رافعيت و مانعيت نيز جريان دارد، با اين تفاوت كه برخى بين شرطيت للوجوب و شرطيت للواجب، رافعيت للوجوب و رافعيت للواجب، مانعيت للوجوب و مانعيت للواجب تفصيل داده و مىگويند: شرطيت بر دو قسم است: گاهى شرطيت براى تكليف مورد نظر است و گاهى شرطيت براى مكلّف به.(1)در اين ميان بحث ما بر شرطيت للتكليف، مانعيت للتكليف و رافعيت للتكليف متمركز است. اما راجع به شرطيت واجب يا مانعيت واجب يا رافعيت واجب در آينده مطالبى را بيان خواهيم كرد.
1) . بحوث فى الأصول، ج1، ص47.
كلام محقّق نائينى(1)متضمن دو بخش است: بخش اول، اشكال بر ادله مرحوم آخوند است كه دليل ايشان را هم در نفى جعل تبعى و هم در نفى جعل استقلالى رد مىكند. اما بخش دوم كلام محقّق نائينى شامل بيان نظر ايشان و اقامه دليل بر آن است. لذا كلام ايشان را در دو بخش بيان مىكنيم.
همانگونه كه دانسته شد، استدلال مرحوم آخوند بر عدم جعل در قسم اول از احكام وضعى از دو بخش تشكيل شده است: يك بخش ناظر به نفى جعل تبعى و بخش ديگر ناظر به نفى جعل استقلالى است. از اين رواشكالى هم كه محقّق نائينى به ايشان وارد مىكند، متشكل از دو قسمت است. به همين جهت اشكال محقّق نائينى را نيز در دو قسمت بيان مىكنيم.
مرحوم آخوند در بخش اول استدلال فرمود: جعل تبعى در مورد سببيت به يكى از دو وجه منتفى است، اما مرحوم نائينى مىفرمايد: اين استدلال باطل است و به هيچ عنوان استحاله به جهت تقديم متأخر بالذات ياخلف پيش نخواهد آمد؛ چون آنچه مقدم بر تكليف است با آن چيزى كه تكليف بر آن مقدم است متفاوت است؛ به اين بيان كه آن چيزى كه مقدم بر تكليف است ذات سبب مىباشد، نه عنوان سببيت؛ زيرا اگر چيزى سبب تكليف باشد بايد مقدم بر آن باشد و آنچه مقدم بر تكليف است ذات سبب است؛ مثلاً وجوب نماز به عنوان يك تكليف، مسبب از دلوك شمس است. در
1) . فوائد الأصول، ج4، ص395 ـ 397.
اين مثال آن چيزى كه سببيت براى وجوب دارد و مقدم بر آن است ذات السبب؛ يعنىهمان زوال شمس است، اما آن چيزى كه تكليف بر آن مقدم است مسئله سببيت مىباشد كه از ترتّب تكليف بر ذات سبب انتزاع مىشود. پس به هيچ وجه تقديم متأخر بالذات و يا خلف پيش نخواهد آمد.
در امور تكوينى نيز مسئله از همين قرار است؛ مثلاً وقتى گفته مىشود: علت مقدم بر معلول است؛ يعنى ذات علت رتبةً بر معلول مقدم است، هر چند از نظر زمانى تقدم و تأخر نداشته باشند. اما عنوان عليت و عنوان معلوليت پس از تحقّق معلول انتزاع و محقّق مىشوند و تا معلول محقّق نگردد عنوان عليت نيز قابل انتزاع نيست.
لذا اشكال اول محقّق نائينى به مرحوم آخوند اين است كه هيچ يك از محذوراتى كه گفتيد پيش نخواهد آمد.
مرحوم آخوند در بخش دوم استدلال خويش فرمود: جعل استقلالى هم مانند جعل تبعى به قسم اول از احكام وضعى؛ يعنى «سببيت، شرطيت، مانعيت و رافعيت» تعلّق نمىگيرد. محقّق نائينى در اشكال به كلام مرحوم آخوند مىفرمايد: تكليف داراى دو مقام است: يكى مقام مصلحت و داعى و ديگرى مقام جعل و تشريع. منظور از مقام مصلحت و داعى اين است كه براى تكليف و جعل. لازم است مصلحتى در فعل باشد تا وصول عبد به آن مصلحت، داعى براى جعل باشد. مراد از مقام جعل و تشريع هم اين است كه حاكم براى تحقّق اين امر يعنى وصول عبد به مصلحت آن را جعل و اعتبار مىكند.
اما مقام اول يعنى مقام مصلحت و داعى امرى تكوينى است نه جعلى و نمىتوان دخالت سبب در مصلحت را امرى جعلى دانست؛ مثلاً اگر دلوك سببيتى براى
وجوب دارد به جهت مصلحتى است كه در آن هست و يا به جهت غرضى است كه بر آن مترتّب مىشود. حال با توجه به اين معنى مىگوييم: مصلحت يك امر واقعى است، بنابراين از دايره جعل شارع بما هو شارع خارج است؛ يعنى او نمىتواند مصلحتى را اعتبار و سپس به واسطه آن تكليفى را ايجاد نمايد. پس شيئى كه به عنوان سبب قرار داده شده داراى مصلحت واقعى است و ديگر در سببيت آن شىء براى مصلحت يا براى اينكه اين سبب در مصلحت دخالتى داشته باشد، جعل مدخليتى ندارد.اما به حسب مقام دوم كه مسئله جعل و اعتبار است، اينكه چيزى سبب براى تكليف قرار داده شود به دست شارع است؛ يعنى همين كه شارع سبب را در موضوع يك حكم دخيل مىكند باعث مىشود كه عنوان سببيت انتزاع گردد و الا سببيت تكليف معنا نخواهد داشت. محل بحث ما همين مقام دوم است؛ يعنى سببيت يك شىء براى تكليف در مقام جعل است نه سببيت شىء براى تكليف در مقام مصلحت كه در مقام اول گفته شد. پس اينكه مرحوم آخوند فرمود: «سببيت قابل جعل استقلالى نيست چون سببيت و تأثير، ناشى از خصوصيتى است كه در ذات سبب وجود دارد و اين خصوصيت نيز يك امر تكوينى است و قابل جعل و انشا نمىباشد»، ناشى از خلطى است كه ايشان بين مقام مصلحت و مقام انشا و جعل مرتكب شده است. آنچه محل بحث ماست «سببيه الشىء للتكليف» به حسب مقام جعل است در حالى كه ايشان مسئله سببيت را نسبت به مقام مصلحت و داعى مورد بررسى قرار داده است. در نتيجه نظر ايشان مبنى بر اينكه سببيت قابل جعل استقلالى نيست، باطل مىباشد.
محقّق نائينى مىفرمايد: هر دو استدلال مرحوم آخوند مبتنى بر خلطى است كه مرتكب شده؛ چون ايشان در بخش اول بين سببيت و ذات سبب و در بخش دوم بين مقام جعل و مقام مصلحت خلط كرده است.
مرحوم آخوند فرمود: اگر سببيت مجعول بوده و به تبع تكليف جعل شده باشد لازم مىآيد چيزى كه مقدم بر تكليف است از تكليف انتزاع شود، در نتيجه تقديم متأخر بالذات يا به عبارت ديگر خلف پيش خواهد آمد كه محال است. اما اشكال محقّق نائينى اين بود كه مرحوم آخوند بين ذات سبب و عنوان سببيت خلط كرده؛ چون آنچه كه مقدم بر تكليف است ذات سبب و آنچه در صورت انتزاع سببيت از تكليف، مؤخر از تكليف خواهد بود، سببيت است. پس تقديم متأخر بالذات يا خلف لازم نمىآيد؛ چون آنچه كه مقدم است يك شىء و آنچه كه مؤخر است شىء ديگرى است. بنابراين مرحوم آخوند مرتكب خلط بين ذات سبب و عنوان سببيت شده است.
ما نيز اشكال محقّق نائينى را فى الجمله مىپذيريم ولى نكتهاى در كلام ايشان وجود دارد كه محل تأمل است و آن ملاكى است كه ايشان براى فرق بين اسباب تكوينى و اسباب تشريعى بيان كرده؛ مبنى بر اينكه در تكوينيات عنوان عليت و سببيت از ذات سبب انتزاع مىشود ولى در تشريعيات از ترتّب تكليف بر ذات سبب انتزاع مىگردد. اشكال ما اين است كه بين سببيت تكوينى و سببيت تشريعى از اين حيث؛ يعنى كيفيت انتزاع تفاوتى وجود ندارد؛ چون در هر دو عنوان عليت و سببيت از يك چيز انتزاع مىشود؛ به اينبيان كه سببيت در تكوينيات از ذات سبب انتزاع مىشود ولى وقتى كه علت و سبب به حدى برسد كه مسبب براى آن ضرورى شود؛ يعنى ذات سبب مادامى كه به درجهاى نرسيده كه معلول از آن صادر و ضرورى الوجود گردد، نمىتوان عنوان عليت و سببيت را انتزاع كرد. نظير همين مطلب در تشريعيات نيز وجود دارد. به اين معنا كه در تشريعيات هم عنوان سببيت از ذات
سبب انتزاع مىشود، مشروط بر اينكه ذات سبب به حدى برسد كه صدور مسبب و معلول از آن ضرورى شود. تنها تفاوتى كه از اين جهت بين امور تكوينى و تشريعى وجود دارد، اين است كه مسبب در تشريعيات يك امر مجعول ولى در تكوينيات امرى تكوينى و حقيقى است.
خلاصه آنكه اصل اشكال محقّق نائينى به مرحوم آخوند مبنى بر خلط بين ذات سبب و عنوان سببيت وارد است ولى اينكه مىگويد: مسبب در امور تشريعى از يك چيز ولى در تكوينيات از چيز ديگر انتزاع مىشود قابل قبول نيست و به نظر ما ايشان در هر دو مورد بيان قابل قبولى را براى آن چيزى كه عنوان سببيت از آن انتزاع مىشود، ارائه نكرده است.
مرحوم آخوند فرمود: سببيت نمىتواند به نحو استقلالى جعل شود؛ چون سببيت در واقع مربوط به يك خصوصيتى در ذات سبب است كه منشأ تحقّق مسبب شده و ديگر نيازى به جعل و انشا نيست و الا اگر اين خصوصيت نبود هر چيزى مىتوانست سبب چيز ديگرى باشد. محقّق نائينى به اين سخن اشكال كرده و فرمود: مرحوم آخوند بين مقام جعل و مقام مصلحت خلط كرده؛ چون آنچه كه محل بحث ما مىباشد سببيت يك شىء مانند دلوك شمس براى تكليف است، نه سببيت مصلحت براى تكليف؛ به اين معنا كه گفته شود مصلحتى كه در سبب وجود دارد موجب شده تا تكليف استقرار پيدا كند؛ مثلاً گفته شود به خاطر مصلحتى كه در دلوك وجود دارد، نماز واجب شده است. ايشان مىفرمايد: درست است كه در مقام مصلحت مسئله جعل در ميان نيست؛ زيرا يك امر واقعى است، اما در مقام جعل و تشريع، سببيت مىتواند نسبت به تكليف لحاظ شود و در نتيجه پاى جعل به ميان آيد.
در اين بخش نيز همانند اشكال قبلى اصل اشكال محقّق نائينى به مرحوم
آخوند مبنى بر خلط بين مقام جعل و مقام مصلحت وارد است، لكن در يك مطلب با ايشان موافق نيستيم و آن فرقى است كه ايشان بين شرايط جعل و شرايط مجعول گذاشته كه به نظر ما وافى به مقصود نيست. توضيح مطلب اينكه مىتوان سببيت را به گونهاى در نظر گرفت و تفسير كرد كه قابل جعل باشد؛ به اين بيان كه وقتى امرى به صلاة تعلّق مىگيرد و وجوبش بر دلوك شمس معلّق مىشود، اين انشا و امر زمانى مىتواند مصداق بعث حقيقىقرار گيرد كه مقترن با دلوك شمس باشد، در غير اين صورت گويا بعث حقيقى محقّق نمىشود، لذا اگر سببيت را اين گونه معنا كنيم قابل جعل خواهد بود.
پس در مجموع اصل اشكال محقّق نائينى به مرحوم آخوند وارد است ولى به نظر ما در مواضعى از كلام محقّق نائينى در هر دو بخش جاى تأمل و نظر وجود دارد.
ايشان مدعى است سببيت و شرطيت به هيچ وجه نمىتوانند مجعول باشند، نه استقلالاً و نه تبعا، نه تكوينا و نه تشريعا. ايشان براى اين مدعا دو دليل ذكر مىكند. اين دو دليل از اشكالاتى كه ايشان به مرحوم آخوندايراد كرده قابل استفاده است.
آنچه در سببيت و شرطيت قابل جعل است ذات سبب و شرط و وجود عينى آنها است، لكن نه به جعل اعتبارى بلكه به جعل تكوينى؛ يعنى شارع مىتواند آن را ايجاد كند ولى نه بما انه شارع بلكه از اين جهت كه خالق است. سببيت نيز از لوازم ذات سبب است؛ مثل زوجيت براى عدد چهار. بر اين اساس سببيت نيز از لوازم ذات سبب است؛ چون سببيت عبارت است از يك افاضه و ترشحى كه قائم به ذات سبب مىباشد. در نتيجه نه قابل جعل تكوينى است و نه قابل جعل تشريعى؛ چون تكوين
لوازم ماهيات به تكوين خود ماهيات است و ايجاد ماهيت عين ايجاد لوازمش مىباشد؛ مثل جسم كه از لوازم آن، اشغال مكان است. در اين مثال اينگونه نيست كه يك بار جسميت خلق شود و بار ديگر متحيز بودن براى آن جعل گردد؛ چون نياز به مكان از لوازم ذات جسميت است، بنابراين نمىتواند مجعول باشد. سببيت نيز چون از لوازم ذات است، براى تحقّق نياز به جعل ندارد بلكه از مقام ذات انتزاع مىشود. پس سببيت نه در عالم خارج وجود دارد و نه در عالم اعتبار.(1)
دليل دوم محقّق نائينى اين است كه اگر سببيت دلوك براى وجوب نماز امرى مجعول باشد لازم مىآيد كه وجوب و ساير احكام، اعم از تكليفى و وضعى، بدون انشاى شارع و اختيار او حاصل شود؛ زيرا ترتّب مسبّب بر سبب و حصول معلول عقيب علت امرى قهرى است. بنابراين اگر شارع سببيت دلوك براى وجوب را جعل كند معنايش اين است كه تخلف مسبب از اين سبب جايز نيست، در نتيجه لازم مىآيد وجوب از مُنشَئات شرعى نباشد، در حالى كه نمىتوان به آن ملتزم شد.(2)
به هر حال نتيجه نظر محقّق نائينى بعد از ايراد به مرحوم آخوند و اقامه دليل بر مدعاى خود اين است كه سببيت نه تكوينا و تشريعا و نه اصالتا و تبعا قابل جعل نيست.
محقّق نائينى مىفرمايد: سببيت در تكوينيات از ذات علت تكوينى و در تشريعيات از نفس ترتّب مسبّب شرعى بر سبب انتزاع مىگردد، نه آنكه از سبب يا مسبّب انتزاع شود. اما مرحوم شيخ مىفرمايد: سببيت ازنفس حكم تكليفى انتزاع مىشود.
مرحوم آخوند مىفرمايد: سببيت قابل جعل استقلالى و تبعى و جعل تكوينى و تشريعى نيست بلكه از خصوصيتى كه در ذات سبب وجود دارد انتزاع مىشود، برخلاف محقّق نائينى كه با آنكه معتقد است سببيت قابل جعل نيست، لكن مىفرمايد: سببيت از ترتّب مسبب شرعى بر سبب انتزاع مىگردد نه از خصوصيتى كه در ذات سبب وجود دارد.
دليل اول محقّق نائينى اين بود كه سببيت عبارت است از افاضهاى كه قائم به ذات سبب بوده و از لوازم ذات آن است. بنابراين وقتى سبب ايجاد گرديد، سببيت كه از لوازم ذات است از مقام ذات سبب انتزاع مىشود، در نتيجه سببيت نمىتواند مجعول باشد.
به نظر ما اين دليل داراى سه اشكال است:
اوّلاً: اشكال اول در مورد تفسير سببيت به افاضه و خلط بين آن دو است، در حالى كه سببيت و افاضه دو مفهوم متفاوت مىباشند؛ زيرا مراد از سببيت خصوصيتى است كه مبدأ به واسطه آن تبديل به يك مبدأ فعلى مىشود ولى افاضه مربوط به مسبب است؛ به عبارت ديگر سببيت مربوط به مقام سبب است به اين معنا كه وقتى سبب فعليت پيدا كرد و مسبّب از آن صادر شد، سببيّت نيز انتزاع و محقّق مىشود ولى افاضه مربوط به مسبب بما انه مسبب است. لذا تفسير سببيّت به افاضه خلط بين دو امرى است كه هر يك به مقامى خاص مربوط مىباشند.
ثانياً: اشكال دوم خلط بين لوازم وجود و لوازم ماهيت است. ايشان رابطه بين سبب و سببيت را به نسبت بين اربعه و زوجيت تنظير كرد، در حالى كه نسبت بين
اربعه و زوجيت، نسبت ماهيت و لازم ماهيت است؛ يعنى ماهيت اربعه لازمى دارد كه عبارت از زوجيت است، اما نسبت سبب و سببيّت، نسبت بين وجود و لوازم وجود است. پس تنظير سبب و سببيّت به اربعه و زوجيت محل اشكال است.
ثالثاً: اشكال سوم قياس و خلط بين اسباب تشريعى و اسباب تكوينى است؛ چون سببيّت چه به معناى مبدئيت براى افاضه و چه به معناى خود افاضه باشد، در هر صورت مربوط به سببيّت تكوينى است و در تشريعيات راه ندارد؛ چون معناى سببيت در تشريعيات غير از سببيت در تكوينيات است. مثلاً وقتى گفته مىشود: «آتش سبب حرارت است»، طبق تفسير محقّق نائينى، سببيت آتش همان افاضه حرارت خواهد بود و طبق تفسير مورد پذيرش ما سببيّت آتش؛ يعنى مبدئيت آن براى حرارت، لكن هيچ يك از اين دو معنى در امور تشريعى جريان ندارد؛ مثلا نمىتوانيم عقد بيع را موجب افاضه ملكيت بدانيم يا بگوييم ملكيت ازعقد بيع مترشح است و هم چنين در ساير عقود و ايقاعات نمىتوانيم عقد را مبدأ براى حقايق مسببات بدانيم؛ چون در عقود و ايقاعات خصوصيتى وجود ندارد كه بر اساس آن بتواند مبدأ و منشأ براى اين حقايق يعنى مسببات باشد.
علاوه بر اين اگر عقود و ايقاعات منشأ براى امور تكوينى باشند، لازم مىآيد عقود و ايقاعات كه از امور غير حقيقى و غير تكوينىاند، منشأ براى امور حقيقى واقع شوند، در حالى كه اين قطعا باطل است؛ چون امور حقيقى در پيدايش خود محتاج اسباب تكوينىاند.
عقود و ايقاعات همچنين نمىتوانند منشأ براى امور اعتبارى واقع شوند؛ چون در اين صورت نيز لازم مىآيد يك امر اعتبارى مثل عقد، منشأ و سبب براى يك امر اعتبارى ديگر واقع شود، آن هم از جنس سببيّتى كه در امور تكوينى وجود دارد؛ زيرا همانگونه كه گفتيم تفسيرى كه محقّق نائينى از سببيت ارائه كرد مربوط به سببيت تكوينى است، در حالى كه مسبّبات اعتبارى قائم به نفس مُنشِأ مىباشند كه يا شارع
است و يا عرف و عقلا؛ به عبارت ديگر امور جعلى تابع بعضى از اسباب و مناشىء تكوينى مثل اراده و حب و بغض يا مصالح و مفاسد واقعى هستند، نه تابع عقد و ايقاع. پس اگر سببيّت در امور تشريعى بر وزان سببيت در تكوينيات باشد، در اين صورت نه امور حقيقى و واقعى و نه امور اعتبارى نمىتوانند مسبب از عقود و ايقاعات باشند.
بر اين اساس سببيت در امور تشريعى؛ يعنى: «ايجاد موضوع براى اعتبار عقلا»؛ مثلاً وقتى شارع جمله «انت طالق» را همراه با شرايطى سبب رفع علقه زوجيت قرار مىدهد، در واقع با اين جمله موضوع را براى فسخ عقد فراهم مىكند؛ به عبارت ديگر فسخ عقد و طلاق يك اعتبار است كه با جمله «انت طالق» موضوع آن فراهم مىشود. همانگونه كه ملاحظه مىشود در اين ايقاع افاضهاى كه طلاق را ايجاد كند و يا خصوصيتى كه اين ايقاع را به يك مبدأ فعلى براى رفع علقه زوجيت تبديل كند وجود ندارد و قبل از آنكه شارع سببيّت ايقاع براى رفع علقه زوجيت را جعل كند، جمله «انت طالق» موجب رفع علقه زوجيت نبود، لكن شارع اين جمله را سبب براى وقوع طلاق قرار داد ولى سبب قرار دادن نه به اين معناست كه در اين جمله خصوصيتى را ايجاد كند تا طلاق از آن افاضه شود و در نتيجه گفته شود سببيّتى كه در تكوينيات وجود دارد در اينجا نيز جريان مىيابد بلكه سببيّت در اينجا به اين معنا است كه شارع صيغه طلاق را با ملاحظه بعضى امور و شرايط، سبب اعتبارى و جعلى براى رفع علقه زوجيت قرار مىدهد.
دو شاهد بر اين مدعا مىتوان ذكر كرد يكى مسئله «لكل قوم نكاح» و ديگرى وجود بعضى از امور اعتبارى كه اگر سببيّت آنها از سنخ سببيّت تكوينى بود كه نه تبعا و نه استقلالاً و نه تكوينا و نه تشريعا قابل جعل نيست، بايد قبل از اسلام و قبل از شرع هم چنين سببيّتى براى آنها وجود مىداشت.
اين اشكالات به همراه برخى ديگر از مناقشات را امام رحمهالله ايراد كرده است(1)و به نظر ما نيز اين اشكالات به محقّق نائينى وارد است.
دليل دوم محقّق نائينى بر عدم مجعوليت سببيّت اين بود كه اگر سببيت دلوك شمس براى نماز ظهر امرى ممكن باشد لازم مىآيد وجوب يك امر غير اختيارى بوده و بدون انشاى شارع حاصل شود؛ زيرا تحقّق مسبّب عقيب سبب امرى قهرى و تخلفناپذير است. در نتيجه شارع چه بخواهد و چه نخواهد وجوب نماز ظهر بعد از دلوك شمس محقّق شود و اين از امورى است كه نمىتوان به آن ملتزم شد؛ زيرا وجوب و به طور كلّى احكام تكليفى از منشئات شارع و از افعال اختيارى اوست.
اشكال اين است كه سببيّت دلوك براى وجوب صلاة سببيت واقعى نيست تا تخلف از آن محال باشد و وجوب نماز به طور قهرى و بدون اختيار شارع بر دلوك شمس كه سبب آن است مترتّب گردد بلكه سببيّت در اينجا يك سببيّت تشريعى است كه به معناى ايجاد موضوع براى اعتبار عقلا يا شارع مىباشد. شارع مىتواند از راههاى مختلفى وجوب را براى نماز جعل و انشا كند؛ مثلاً گاهى مىفرمايد: «الصلاة واجبة» و گاهى وجوب را در حالى كه معلّق بر دلوك شمس است انشا مىكند. بنابراين وجوب به طور قهرى و به دنبال اين سبب تحقّق پيدا نمىكند بلكه زمانى كه سبب محقّق مىشود ما وجوب را از آن استفاده مىكنيم. پس يا خود سببيّت مجعول است و يا وجوب مجعول بوده و سببيّت از آن استفاده مىشود. بنابراين سببيت قابل جعل است. البته اينكه جعل آن استقلالى است يا تبعى، در مباحث آينده معلوم خواهد شد. پس دليل دوم محقّق نائينى هم به نظر ما باطل است.
1) . الرسائل، استصحاب، ص118.
محقّق عراقى در رابطه با جعل احكام وضعى كلام مفصلى دارند كه داراى چهار بخش است: در بخش اول نظر ايشان در رابطه با سببيت بيان شده است. در بخش دوم ايشان نظر مرحوم آخوند را توجيه كرده و به نظر خويش برمىگرداند. در بخش سوم اشكال محقّق نائينى به مرحوم آخوند را رد كرده و مىفرمايد: با توجه به توجيهى كه براى كلام آخوند بيان كرديم ديگر مجالى براى اشكال بعض الاعاظم به مرحوم آخوند باقى نمىماند و در بخش چهارم نظر شيخ انصارى و همچنين نظر كسانى را كه قائلاند: سببيت امرى واقعى و تكوينى است، رد مىكند.
ايشان مىفرمايد: به طور كلّى سببيت عبارت است از: «اناطه و ترتّب يك شىء بر شىء ديگر». با مراجعه به كتب لغت نيز درمىيابيم همين معنا براى سببيت ذكر شده
است. حال آن شىء منوط يعنى شيئى كه مترتّب بر شىء ديگر شده گاهى از امور خارجى است؛ مثل إحراق نسبت به آتش كه در اين صورت سببيت يك سببيت حقيقى است؛ چون در اين فرض سببيت به معناى مؤثريت يك شىء خارجى در شىء ديگر بوده و ناشى از خصوصيت ذاتى است كه در آن شىء وجود دارد و مقتضىافاضه وجود مسبب است؛ مثلا در آتش خصوصيت ذاتى وجود دارد كه وجود حرارت را افاضه مىكند. محقّق عراقى مىفرمايد: سببيت به اين معنا نه قابل انتزاع از تكليف است و نه قابل جعل مىباشد؛ چون در جعل تشريعى صرفا يك امر اعتبارى ايجاد مىشود كه وعاء آن عالم ذهن است و چنين چيزى نمىتواند خصوصيت ذاتى وجود خارجى را تغيير دهد. پس سببيت در چنين فرضى كه منوط يك امر واقعى و خارجى است، يك سببيت حقيقى است. گاهى هم شىء منوط از اعتباريات جعلى است؛ مثل وجوب و ملكيت كه در اين صورت نيز سببيت به تبع اعتباريت شىء منوط اعتبارى خواهد بود، نه يك امر واقعى؛ چون به عنوان مثال ملازمه و اناطه بين دلوك شمس و وجوب نماز ظهر زمانى تحقّق مىيابد كه شارع بفرمايد: «اذا تحقّق الدلوك تجب الصلاة» و با اين جمله ملازمه و اناطه بين دلوك و وجوب را جعلكند والا تا قبل از بيان شارع چنين ملازمهاى وجود ندارد و ما نمىتوانيم آن را انتزاع كنيم. بنابراين سببيت در اين فرض اعتبارى خواهد بود.
ايشان در ادامه مىفرمايد: آنچه در مسئله سببيّت محل بحث ما است همين فرض دوم است كه در آن از طريق خطابات شرعى كه حكم در آن به وسيله اداة شرط دائر مدار امرى شده، سببيت جعل و اعتبار مىگردد؛ مثل «إذا تحقّق الدلوك تجب الصلاة» كه در آن وجوب معلّقا على الدلوك جعل شده است.بنابراين هم وجوب صلاه و هم سببيّت دلوك با اين بيان شارع جعل و اعتبار مىشود و جعل سببيت جدا از جعل وجوب نيست.
به هر حال ايشان معتقد است جعل سببيّت هم به نحو استقلالى و هم به نحو تبعى ممكن است. لكن استقلالى يا تبعى بودن جعلِ سببيّت از لسان دليل فهميده مىشود؛
به اين صورت كه اگر دليل در مقام بيان جعل حكم به گونهاى باشد كه معلّق بر چيزى است جعل سببيّت يك جعل تبعى خواهد بود. اما اگر دليل صرفا در صدد بيان جعل ملازمه بين دو چيز مثل دلوك و وجوب باشد جعل سببيّت به نحو استقلالىاست.
محقّق عراقى در بخش ديگرى از سخنانش نظر مرحوم آخوند را با استناد به قرائنى در كلام خود مرحوم آخوند توجيه نموده و آن را به نظر خود برمىگرداند و مىفرمايد: اگر در كلام مرحوم آخوند دقت شود، معلوم مىگردد تمام همّ ايشان انكار جعليت براى سببيت حقيقى است كه به نظر او عبارت است از مؤثريت ناشى از خصوصيت ذاتى كه در شىء وجود دارد، نه انكار جعل براى سببيت مطلق و مطلق اناطه و ترتّب بين دو شىء كه شامل سببيت شرعى نيز مىشود. لذا مراد مرحوم آخوند از سببيت، آنجا كه مىفرمايد: سببيت مجعول نيست، در واقع سببيت حقيقى است و مىخواهد بگويد: سببيّت حقيقى در احكام وضعى و تكليفى كه از خطابات شرعى استفاده شود، راه ندارد؛ زيرا به نظر ايشان آن خصوصيت ذاتى يا در شىء وجود دارد يا ندارد كه در هر صورت با جعل قابل تحقّق نيست. لذا فرمود: سببيتى كه در خطابات شرعى وجود دارد و ما آن را در مورد احكام شرعى استفاده مىكنيم، يك سببيّت ادعايى است. بر اين اساس محقّق عراقى مىفرمايد: به دليلى كه ذكر شد، كلام مرحوم آخوند به همين مطلبى كه ما در مورد سببيت گفتيم برمىگردد، نه آنگونه كه محقّق نائينى از كلام ايشان استفاده كرده و به آن اشكال نموده است.
بخش سوم كلام محقّق عراقى در رد اشكال محقّق نائينى(1)به مرحوم آخوند است.
1) . فوائد الأصول، ج4 ص395. در پاورقى همين صفحه، پاسخ محقّق عراقى به اشكال محقّق نائينى ذكر شده است.
ايشان مىفرمايد: با توضيحى كه در مورد كلام مرحوم آخوند ذكر كرديم، ديگر مجالى براى اشكال محقّق نائينى به مرحوم آخوند باقى نمىماند.
اشكال محقّق نائينى به مرحوم آخوند كه سابقا اشاره شد اين بود كه ايشان بين موضوعات احكام و علل شرايع خلط كرده؛ چون مسئله سببيت را فقط در محدوده امور حقيقى فرض كرده، اما محقّق عراقى درپاسخ به اين اشكال مىفرمايد: با دقت در كلام مرحوم آخوند كه فرمود: «سببيت به معناى مؤثريت، نه مجعول است و نه منتزع از تكليف»، معلوم مىشود كه مراد ايشان از سببيّت، سببيت حقيقى است كه در امور تكوينى جريان دارد، اما سببيت به معناى ديگر آنكه عبارت است از «مطلق اناطه و ترتّب يك چيز بر شىء ديگر»، از خطابات شرعى انتزاع مىشود و يك امر ادعايى است؛ لذا جعل در مورد آن مشكلى ندارد. بنابراين اشكال محقّق نائينى به مرحوم آخوند وارد نيست.
ايشان در بخش چهارم به بررسى ادعاى شيخ انصارى مبنى بر انتزاعى بودن احكام وضعى از احكام تكليفى مىپردازد، لكن ما فعلا براى رعايت اختصار از بيان آن صرف نظر كرده و در آينده به توضيح بيان مرحوم شيخ مىپردازيم.
در مجموع آنچه از كلام محقّق عراقى استفاده مىشود اين است كه بر خلاف نظر مرحوم آخوند و مرحوم نائينى، سببيت هم قابل جعل استقلالى و هم قابل جعل تبعى است.(1)
ما با اصل نظر محقّق عراقى كه فرمود: سببيت هم قابل جعل تبعى و هم قابل جعل
1) . نهاية الافكار، ج4، ص97 ـ 93 .
استقلالى است، موافقيم. اما به نظر ما توجيهى كه ايشان براى كلام مرحوم آخوند ذكر كرده و بر اساس آن، اشكال محقّق نائينى را بر آخوند رد نموده، صحيح نبوده و خلاف ظاهر كلام مرحوم آخوند است؛ زيرا مرحوم آخوند صراحتا سببيت به معناى مطلق را قابل جعل استقلالى و تبعى ندانسته و مىفرمايد: سببيّت نه تكوينا و نه تشريعا قابل جعل نيست. تعبير مرحوم آخوند اين است كه اطلاق جعل و نسبت دادن آن به سببيّت حتى در مورد احكام يك امر مجازى است.(1)از نسبت دادن مجاز به جعل در مورد سببيت معلوم مىشود برداشت محقّق عراقى از كلام مرحوم آخوند مبنى بر اينكه مراد مرحوم آخوند از سببيّت، سببيّت حقيقى و نفى آن در مورد احكام شرعى است، صحيح نيست؛ به عبارت ديگر اگر مراد مرحوم آخوند از سببيت، همان معناى مورد نظر محقّق عراقى بود، لزومى نداشت كه مرحوم آخوند بعد از نفى سببيت و مؤثريت حقيقى بفرمايد: اطلاق جعل بر سببيّت در احكام شرعى مجازى است؛ چون در اين صورت ديگر مجاز معنا نخواهد داشت.همچنين به نظر ما پاسخ محقّق عراقى به محقّق نائينى و رد اشكال محقّق نائينى به مرحوم آخوند صحيح نيست؛ چون مبناى رد اشكال مرحوم نائينى توسط محقّق عراقى همين استفاده و تفسيرى است كه ايشان از كلام مرحوم آخوند كرده و از آنجا كه چنين تفسير و برداشتى از كلام مرحوم آخوند صحيح نيست، بنابراين پاسخى هم كه به اشكال محقّق نائينى طبق اين تفسير ناصحيح دادهاند صحيح نخواهد بود.
1) . كفاية الأصول، ص401.
شيخ انصارى معتقد است سببيت مانند ساير احكام وضعى منتزع از حكم تكليفى است.(1)بر اين اساس مرحوم شيخ جعل را در احكام وضعى به طور كلّى انكار نكرده؛ زيرا قول به انتزاع حكم وضعى از حكم تكليفى در واقع به معناى جعل تبعى حكم وضعى است.
براى روشن شدن مراد مرحوم شيخ ابتدا لازم است مطلبى به عنوان مقدمه مطرح و سپس به اصل مسئله بپردازيم. نظر شيخ در مثل «ان جائك زيدٌ فاكرمه» اين است كه قيد «إن جائك زيدٌ» به ماده تعلّق گرفته نه به هيئت؛(2)يعنى اكرام مقيد به قيد مذكور شده نه وجوب اكرام، بنابراين خود وجوب، مطلق بوده و قبلاز تحقّق مجىء زيد نيز ثابت
1) . فرائد الأصول، ج3، ص126؛ المكاسب المحشى، ج13، ص39؛ المكاسب، ج 2، ص 306.
2) . مطارح الانظار، ص48، سطر 60 و ص52 سطر 56؛ «فإن تقييد الطلب حقيقة مما لا معنى له إذ لا إطلاق فى الفرد الموجود منه المتعلّق بالفعل حتى يصح القول بتقييده بالزمان أو نحوه فكل ما يحتمل رجوعه إلى الطلب الذى يدل عليه الهيئة فهو عند التحقيق راجع إلى المادة».
است. به نظر ايشان در تمام قضاياى شرطيه مطلب از همين قرار است؛ يعنى شرط و قيد متعلّق به ماده و مكلّف به است نه هيئت و تكليف، بنابراين به نظر مرحوم شيخ در مثل «ان جائك زيدٌ فاكرمه»، دو جعل وجود ندارد؛ به اين صورت كه يك جعل به وجوب اكرام زيد و يك جعل هم به سببيّت مجىء زيد براى وجوب اكرام تعلّق گيرد بلكه در اينجا يك جعل بيشتر نيست كه آن هم مربوط به حكم وجوب است و بعد از جعل وجوب، سببيت از آن انتزاع مىشود.
پس به نظر ايشان شارع سببيت را جعل نكرده بلكه سببيت مانند ساير احكام وضعى از حكم تكليفى انتزاع مىشود. اما با توجه به امكان جعل استقلالى و جعل تبعى سببيت منعى براى تعلّق جعل به سببيّت نيست و بر اين اساس مىتوان مدعى شد ديگر نيازى به جعل وجوب نيست.
اينكه مرحوم شيخ فرمود: دو جعل نداريم، به نظر ما صحيح است؛ چون اينكه شارع به عنوان مثال يك بار نماز را معلّقا على الدلوك واجب كند؛ يعنى جعلش به حكم تكليفى تعلّق بگيرد و بار ديگر سببيت دلوك براى نماز را جعل كند، بى معنا و لغو است و نيازى به جعل دوم نيست. حال اگر قرار شد يك جعل در كار باشد چرا نگوييم اين جعل به سببيت متعلّق شده است؛ به عبارت ديگر چه مانعى وجود دارد كه بگوييم سببيت مورد جعل شارع واقع شده و وجوب از آن انتزاع شده است؟ چنانچه همين مطلب در بعضى تعابير نيز وارد شده كه تكليف منتزع از حكم وضعى است.(1)به نظر مىرسد هيچ منعى براى آن نيست؛ گرچه به نظر ما در بين دو تصويرى كه از جعل سببيت بيان كرديم، أولى و أوفق با ظاهر ادله آن است كه جعل سببيّت به نحو استقلالى باشد نه تبعى، بنابراين نظر مرحوم شيخ هم قابل قبول نيست.
1) . الرافد فى علم الأصول، ص51؛ آيهاللّه سيستانى اين قول را به مرحوم شاهرودى نسبت داده است.
در همين جا بد نيست به قول ديگرى در اين رابطه اشاره كنيم و آن اينكه در اين موارد دو جعل وجود دارد: يكى جعل سببيت دلوك براى وجوب و ديگرى جعل وجوب عقيب دلوك شمس.
اگر مراد اين باشد كه دو جعل استقلالى وجود دارد اين قابل قبول نيست. اما اگر مراد اين است كه يكى از اين دو، استقلالى و ديگرى تبعى است، در اين صورت اين قول همان است كه گفته شد كه يا سببيت، مستقيما و مستقلاً جعل مىشود و وجوب به تبع آن و به نحو تبعى مورد جعل قرار مىگيرد و يا وجوب عقيب الدلوك به نحو مستقل جعل شده و به تبع آن سببيّت جعل مىگردد.
نظر مختار در باب سببيت اين است كه به طور كلّى سببيت قابل جعل است هم استقلالاً و هم تبعا.
جعل استقلالى به اين معنا است كه خود سببيّت مستقيما از طرف شارع جعل شود و فرقى ندارد كه مسبّب يك حكم تكليفى باشد؛ مثل وجوب صلاة ظهر كه مسبّب از دلوك شمس است و يا يك حكم وضعى باشد مثل ضمان كه مسبب از يد است و همچنين فرقى نمىكند كه سبب يك امر تكوينى باشد؛ مثل دلوك شمس كه سبب وجوب صلاة ظهر است يا يك امر تشريعى باشد؛ مثل صيغه نكاح كه سبب تحقّق زوجيت است.
اما تصوير جعل تبعى در مورد سببيت به اين صورت است كه مثلاً شارع بگويد: «جعلت الوجوب عقيبدلوك الشمس» كه در اين صورت آنچه مستقيما مجعول شارع قرار گرفته وجوب است و به تبع آن سببيّت جعل شده است، يا مثلاً ضمان عقيب يد جعل شود. در اين موارد مجعول حكمى است كه به دنبال سبب محقّق شده و سببيت مجعول تبعى است و به تبع وجوبى كه به دنبال دلوك جعل شده، سببيت دلوك
انتزاع مىشود. پس سببيت دلوك به اين معنا مجعول شارع بوده ولى مجعول به جعل تبعى است.
بر اين اساس هر دو نوع جعل براى سببيّت ممكن است ولى براى تشخيص اينكه جعل در هر موردى استقلالى است يا تبعى بايد به لسان دليل مراجعه شود؛ به اين صورت كه اگر جعل در دليل مورد نظر مستقيما متوجه سببيت بود، جعل سببيّت استقلالى است ولى اگر جعل و انشاء شارع مستقيما متوجه سببيّت نبوده بلكه به حكمى از احكام شرعى كه معلّق بر شيئى قرار گرفته تعلّق بگيرد، جعل سببيّت تبعى خواهد بود. اما آنچه بيشتر با لسان ادله سازگار است و در غالب موارد از ادله استفاده مىشود، جعل استقلالى سببيت است هرچند كه بعضى از موارد نيز مجعول به جعل تبعى است.
نكته: آنچه در مورد سببيّت ذكر شد، در مورد شرطيت، رافعيت و مانعيت نيز جارى مىشود. لكن چنانچه در ابتداى بحث بيان كرديم، شرطيت و مانعيت بر دو قسم است: شرطيت للتكليف و شرطيت للمكلّف به و مانعيت للتكليف و مانعيت للمكلّف به. آنچه از اين دو قسم مثل سببيت بوده و حكم آن را دارد، شرطيت للتكليف و مانعيت للتكليف است. لذا در مجموع مىتوانيم بگوييم: سببيت مطلقا و مانعيت و شرطيت بالنسبه الى التكليف هم قابل جعل استقلالى و هم قابل جعل تبعى مىباشند.
همانگونه كه در گذشته اشاره شد، مرحوم آخوند در مورد جعل احكام وضعى قائل به تفصيل شده و در اين رابطه احكام وضعى را به سه قسم تقسيم كرده است. بحث درباره قسم اول از احكام وضعى گذشت.
قسم دوم عبارت است از جزئيت للماموربه، شرطيت للماموربه و مانعيت للماموربه. البته اگر مانعيت را به معناى اعم آن در نظر بگيريم شامل قاطعيت هم مىشود. مرحوم آخوند مىفرمايد: در اين موارد جعل تشريعى تبعى است؛ يعنى جعل به تبع تكليف تحقّق پيدا مىكند.
چنانچه در بحثهاى گذشته متذكر شديم، مراد از شرطيت و مانعيتى كه داخل در قسم اول بوده و در عداد سببيت قرار مىگيرد، شرطيت و مانعيت نسبت به اصل تكليف است. اما مراد از شرطيت و مانعيت در قسم دوم، شرطيت و مانعيت نسبت به مكلّفبه است كه در كنار جزئيت مطرح شده؛ مثلاً وقتى مولا به مجموع مركبى مثل
صلاة كه داراى اجزاء و شرايط است امر مىكند، از آن جزئيت انتزاع مىشود؛ به اين معنا كه هر يك از امورى كه به واسطه آنها اين مركب تحقّق پيدا كرده براى مركب جزئيت دارند. پس جعل مولا در ابتدا به مركب تعلّق مىگيرد و به تبع تعلّق تكليف به آن، جزئيت انتزاع مىشود. لذا جزئيت مجعول به جعل تشريعىتبعى است.(1)
نحوه جعل در شرط و مانعى كه مربوط به مكلفٌبه است نيز به همين ترتيب است؛ مثلاً وقتى شارع مىفرمايد: «صلّ مع الطهارة»، جعل استقلالى به صلاة متعلّق شده ولى چون ماموربه مقيد به يك امر وجودى يعنى طهارت گرديده شرطيت از آن انتزاع شده و گفته مىشود: طهارة براى نماز شرطيت دارد. پس شرطيت يك امر مجعول است ولى نه استقلالاً بلكه تبعا للتكليف. بنابراين ديگر لازم نيست شارع بگويد: «الطهارة شرط».
در مورد مانع هم مسئله به همين نحو است، لكن بين مانع و شرط تفاوتى وجود دارد و آن اينكه در شرط، وجود شرط براى مشروط و مكلّفبه لازم است ولى در مانع، عدمش براى مكلّفبه لازم است؛ مثل آنجا كه شارع نماز را مقيّد به عدم حدث يا عدم لبس غير مأكول اللحم مىكند كه جعل در درجه اول به صلاة متعلّق شده ولى چون آن را مقيّد به عدم بعضى از امور مثل حدث نموده است، از اين جعل، مانعيت حدثرا انتزاع كرده و مىگوييم: مجعول به جعل تبعى است.
اساس نظر مرحوم آخوند همان نظر مرحوم شيخ است، لكن مرحوم شيخ تمام احكام وضعى را منتزع از احكام تكليفى دانسته ولى مرحوم آخوند به جعل تبعى در خصوص جزئيت و شرطيت و مانعيت للماموربه قائل شده است.(2)
مرحوم آخوند در اين رابطه مىفرمايد: جزئيت و شرطيت و مانعيت منتزع از
تكليف بوده و به تبع تكليف، مجعول شارع واقع شدهاند. به نظر ايشان جزئيت داراى سه مرتبه است: يكى جزئيت به لحاظ وفاى به غرض، ديگرى جزئيت از جهت تعلّق لحاظ و ديگرى جزئيت به لحاظ مقام امر و تكليف. ايشان مىفرمايد: به طور كلّى امور متباين و متكثر تا زمانى كه وحدتى بر آنها عارض نشود، نمىتوانند مركبى را تشكيل دهند و سرّ اينكه يك مركب از بعضى اجزاى خاص تشكيل مىشود، اين است كه بين آنها جهت وحدت حاكم است. اين جهت وحدت يكى از اين سه امر است:
اول: گاهى غرض واحد، اين امور متكثر متباين را گرد هم مىآورد كه در اين صورت جزئيت هر يك از اين اجزاء به لحاظ غرض خواهد بود.
دوم: گاهى مجموع امور متكثر در لحاظ واحد مورد توجه قرار مىگيرند؛ يعنى اگر چند امر متباين در مقام تصوّر ذهنى با هم لحاظ شوند در اين صورت جزئيت اين امور متباين براى مركب، از جهت تعلّق لحاظ واحد خواهد بود.
سوم: گاهى هم جهت وحدت به واسطه تعلّق امر و تكليف است؛ يعنى امر و تكليف واحدى به چند شىء متباين و متكثر تعلّق مىگيرد، به گونهاى كه هر يك از آنها جزء ماموربه مىشود.
به نظر مرحوم آخوند اعتبار جزئيت براى واجب و مأمور به فقط از قِبل تعلّق امر و تكليف واحد به امور متكثر و وحدتى كه از اين طريق عارض مىشود، قابل تحقّق است؛ به عبارت ديگر از اين سه قسم جزئيت، آنچه كه در ما نحن فيه وجود دارد، جزئيت از جهت تعلّق امر است و دو قسم ديگر؛ يعنى جزئيت به جهت تعلّق غرض واحد و جزئيت به جهت تعلّق لحاظ واحد، از بحث خارجاند؛ زيرا مراد از جزئيت، جزئيت للمأمور به يا جزئيت للواجب است پس بايد اصل عنوان واجب و مأموربه تحقّق پيدا كند تا جزئيت انتزاع شود و عنوان مأموربه و واجب هم زمانى تحقّق مىيابد كه امر و تكليفى به يك شىء تعلّق گيرد. پس تا امر نباشد جزئيت
للواجب و للمأموربه معنا ندارد. لذا مرحوم آخوند مىفرمايد: وحدتى كهاين امور متكثر را كنار هم قرار مىدهد و باعث مىشود كه ما جزئيت للواجب را انتزاع كنيم، وحدتى است كه از تعلّق امر و تكليف پيدا مىشود، نه وحدت ناشى از غرض واحد يا لحاظ واحد.
پس به نظر مرحوم آخوند جزئيت للمأمور به از تكليف متعلّق به فعل انتزاع مىشود و لذا مجعول به تبع است و در اين جهت فرقى بين جزئيت و شرطيت و مانعيت نيست.
از كلام مرحوم آخوند دو نكته استفاده مىشود:
نكته اول اينكه اين امور يعنى جزئيت، شرطيت و مانعيت از تكليفى كه به فعل تعلّق گرفته انتزاع شدهاند، لذا مجعول تبعى مىباشند و جعل استقلالى در آنها متصوّر نيست.
نكته دوم اينكه گويا مرحوم آخوند به طور كلّى امكان جعل استقلالى در اين امور را نفى كرده و راه جعل اين امور را منحصر در جعل تبعى مىداند.
اكثر بزرگان، اساس نظر مرحوم آخوند را در مسئله جزئيت و شرطيت و مانعيت للمكلّفبه پذيرفتهاند ولى دو نكتهاى كه از كلام مرحوم آخوند به دست آمده با مخالفت دو تن از بزرگان مواجه شده است: در جهت اول محقّق عراقى مخالفت كرده و قائل به تفصيل بين جزئيت و بين شرطيت و مانعيت شده و در جهت دوم، امام رحمهالله با مرحوم آخوند مخالفت كرده و فرموده: درست است كه اين امور مجعول به جعل تبعى مىباشند، اما جعل اين امور منحصر در جعل تبعى نيست بلكه جعل استقلالى هم در آن ها متصوّر و ممكن است.
محقّق عراقى نظر مرحوم آخوند را در مورد جزئيت پذيرفته، اما در مورد شرطيت و مانعيت رد مىكند. بنابراين در اين رابطه قائل به تفصيل شده است.
ملخص اشكال محقّق عراقى اين است: جزئيت للمأموربه با شرطيت و مانعيت للمأمور به تفاوت دارد؛ به اين بيان كه جزئيت للمأموربه با قطع نظر از تعلّق امر واقعيتى ندارد؛ يعنى چيزى به عنوان جزئيت قبل از تعلّق امر تحقّق ندارد ولى شرطيت در رتبه قبل از امر و تعلّق تكليف ثابت بوده و داراى واقعيت است؛ چون ـ همانگونه كه مرحوم آخوند فرمود ـ جزئيت براى مركب از كنار هم قرار گرفتن اجزاء انتزاع مىشود و آن چيزى كه مىتواند اجزاء را كنار هم قرار داده و سپس جزئيت انتزاع شود، امر است و لذا تا امر به مركب تعلّق نگيرد جزئيت نيز انتزاع نمىشود. البته جزئيت به واسطه غرض يا لحاظ نيز قابل انتزاع است ولى در اين مقام مورد نظر نيست.اما شرطيت قبل از تعلّق امر و تكليف قابل تحقّق و انتزاع است؛ چون اگر چيزى مشروط به شرط يا مقيّد به قيدى شد عنوان شرطيت محقّق مىشود و اضافه اين شرط به مشروط يا اضافه اين قيد به مقيّد و نسبتى كه بين آن دو وجود دارد قبل از تعلّق امر و سابق بر مسئله تكليف وجود داشته و قابل انتزاع است و متوقف بر امر نمىباشد.
واضح و روشن است كه مراد از تحقّق شرطيت و عدم تحقّق جزئيت، قبل از تحقّق امر وجود خارجى آنها نيست بلكه مراد وجود انتزاعى آن دو مىباشد؛ يعنى شرطيت قبل از تحقّق امر قابل انتزاع بوده ولى جزئيت قابل انتزاع نيست.
اما وجه اينكه شرطيت در مرحله سابق بر تعلّق تكليف و امر تحقّق داشته و قابل انتزاع مىباشد اين است كه امر به مقيّد مثل «صلاة مع الطهارة» فرع آن است كه تقيّد در متعلّق امر لحاظ شده باشد و همين مقدار كه صلاة به همراه قيد طهارت موضوع
براى امر قرار مىگيرد براى اينكه حقيقتى به نام تقيّد انتزاع شود، كافى است. پس تقيّد قبل از آنكه پاى امر در ميان باشد قابل انتزاع است.
به عبارت ديگر محقّق عراقى مىفرمايد: مىتوان براى شرطيت و مانعيت يك عنوان جامعى به نام مقدّميت قرار داد؛ چون همه آنها در حقيقت مقدمات طبيعتند، لكن اين خود دو صورت دارد: صورت اول اينكه ارتباط بين مقدمات و طبيعت، تكوينى باشد؛ مثل نصب نردبان براى كون على السطح كه اين مورد از محل بحث ما خارج است. اما صورت دوم كه مربوط به بحث ما است آنجا است كه ارتباط بين مقدمه و طبيعت ذى المقدمه ارتباط غير تكوينى باشد؛ يعنى اين ارتباط حقيقتا وجود نداشته و بايد به گونهاى اعتبار شود. كيفيت ايجاد اين ارتباط در مورد جزئيت به يك نحو و در مورد شرطيت به نحو ديگر است؛ به اين بيان كه در مورد شرطيت وقتى آمر مىخواهد امر و دستورى را متوجه موضوعى نمايد كه مقيد به يك قيد مىباشد، مىبايست قبل از تعلّق و توجه امر به آن، اين تقيد را در ذهن خود لحاظ كند تا بتواند اين امر را نسبت به موضوع مقيد به يك قيد انشا كند. پس حقيقت شرطيت منتزع از ربط معروض با تكليف است و تحقّق آن متوقف بر وجود امر و تكليف نيست. لذا حتى اگر فرض كنيم كه حكم و امرى وجود ندارد باز هم اين نسبت و تقيّد بين آنها وجود داشته و قابل انتزاع است. اما جزئيت منتزع از وحدتى است كه بر امور متكثر عارض مىشود و اين وحدت از قِبَل امر و وجوب و پس از آن حادث مىشود.
بنا براين محقّق عراقى معتقد است كه نظر مرحوم آخوند در مورد جزئيت صحيح بوده و جزئيت قابل جعل تبعى مىباشد، اما در مورد شرطيت و مانعيت نظر ايشان را نمىپذيرد.(1)
1) . نهاية الافكار، ج4، قسم 1، ص92.
به نظر مىرسد تفصيل بين جزئيت و شرطيت از جهت انتزاع صحيح نيست؛ چون اگر شرطيت در مرحله سابق بر تعلّق امر قابل انتزاع باشد جزئيت نيز در مرحله سابق بر امر قابل انتزاع است؛ به عبارت ديگر آنچه ايشان در مورد شرطيت فرمود مبنى بر اينكه: «اضافه و نسبتى كه قيد و شرط با مقيد و مشروط دارند قبل از تعلّق حكم قابل تصوّر و لحاظ ذهنى است و در نتيجه قبل از حكم نيز مىتوان تقيد و شرطيت را انتزاع كرد»، در مورد جزئيت نيز جريان دارد؛ چون همانگونه كه سابقا اشاره شد لحاظ ربط بين اجزاى متباين و متكثر قبل از تعلّق امر وجود دارد و بدون اين لحاظ موضوعى براى حكم باقى نمىماند، در حالى كه موضوع بايد قبل از تعلّق حكم تحقّق داشته باشد؛ چون نسبت بين موضوع و حكم نسبت علت به معلول است. بنابراين نخست بايد مركبى وجود داشته باشد تا حكم به آن متعلّق شود.
اين مطلب در مورد ماهيات مخترع شرعى هم كه طبق نظر ما از مجعولات شرعى محسوب مىشوند، جريان دارد؛ چون ماهيات مخترع شرعى معمولاً مركباتى مىباشند كه داراى اجزاء بوده كه بين آنها لحاظ وحدت شده است. پس اين گونه نيست كه تا حكم به ماهيت تعلّق نگيرد، وحدت بين اجزاء متباين و متكثر ايجاد نشود بلكه قبل از تعلّق امر مىتوان اين وحدت را بين اجزاء لحاظ كرد و نه تنها اين لحاظ ممكن است بلكه بايد چنين وحدتى را بين اجزاء لحاظ نمود و يك مركب اعتبارى را تشكيل داد تا بتوان حكمى را بر آن بار نمود.
پس به نظر ما همانگونه كه شرطيت قبل از تعلّق امر قابل انتزاع است، جزئيت نيز قابل انتزاع است و بيانى كه محقّق عراقى درباره شرطيت دارند، در مورد جزئيت نيز متصوّر مىباشد.
لكن يك نكته اساسى كه در كلمات محقّق عراقى هم به آن اشاره شده اين است كه عنوان «جزئيت للواجب» دال بر اين است كه اول بايد حكم و وجوب محقّق باشد
تا جزئيت انتزاع شود؛ به عبارت ديگر جزئيت للواجب فقط از قِبل وحدتى كه به وسيله تكليف و امر عارض مىشود قابل انتزاع است. پس نخست بايد وحدت ايجاد شود تا حكم بر آن بار گردد؛ مثلاً جزئيت فاتحة الكتاب نسبت به نمازى كه واجب است پس از تعلّق امر پيدا مىشود. ولى اشكال ما به ايشان اين است كه ما ابتدا واجب را به عنوان يك مركب لحاظ مىكنيم و آنگاه جزئيت براى اين مركب بما انّه مركب و با لحاظ وحدت بين اجزاء قبل از تعلّق وجوب قابل انتزاع خواهد بود ولى پس از آنكه تكليف و وجوب به مركب تعلّق مىگيرد، عنوان جزئيت از «جزئيت للمركب» به «جزئيت للواجب» تغيير كرده و جزئيت براى مركب بما انّه واجب محقّقخواهد شد؛ به عبارت ديگر در اين مقام دو عنوان داريم؛ يكى «مركب بما انّه مركب» و ديگرى «مركب بما انّه واجبٌ» و آنچه براى حكم كردن بدان محتاجيم ـ چه در جزئيت و چه در شرطيت و امثال آن ـ عنوان «مركب بما انه مركبٌ» است و اينكه بين اجزاى متعدد وحدتى ايجاد شود؛ مثلاً شارع كه مىگويد: «الصلاة واجبة»، بين اجزاء آن وحدتى را لحاظ كرده و مىگويد: «انّه واجب». بنابراين در رتبه قبل از تعلّق وجوب، عنوان جزئيت؛ يعنى «جزئيت للمركب بما أنّه مركب» قابل انتزاع است ولى جزئيت براى «مركب بما انّه واجب» بعد از امر حاصل مىشود. لكن براى انتزاع عنوان جزئيت ما نيازى به اين نداريم كه عنوان «مركب را بما انّه واجب» لحاظ كنيم بلكه «مركب بما انّه مركب» به عنوان موضوع قبل از تعلّق حكم با لحاظ وحدت اعتبارى محقّق مىشود و همين مقدار براى انتزاع معناى جزئيت كافى است.
پس تفصيلى كه محقّق عراقى بين جزئيت و شرطيت دادهاند به نظر ما صحيح نيست.
با توجه به آنچه در اشكال به محقّق عراقى گفتيم، ايراد ما به محقّق خراسانى نيز معلوم مىشود. ايشان در مورد جزئيت فرمود: «جزئيت للواجب فقط با تعلّق امر
تحقّق پيدا مىكند؛ زيرا انتزاع جزئيت نيازمند اعتبار وحدت بين اجزاء است و اين وحدت از سه راه قابل تحقّق است: غرض واحد يا لحاظ واحد و يا امر و تكليفى كه به مجموع آن اجزاء تعلّق مىگيرد. از بين اين سه طريق فقط راه سوم يعنى تعلّق امر است كه مىتواند امكان انتزاع جزئيت للواجب را فراهم كند».
اما همانگونه كه در اشكال به محقّق عراقى بيان كرديم: در مقام امر و تكليف، تحقّق موضوع لازم وضرورى است؛ مثلاً براى آنكه شارع بتواند بگويد: «الصلاة واجبة»، ابتدا بايد موضوع وجوب كه صلاة است محقّق باشد ولى از آنجا كه صلاة يك ماهيت مركب از اجزايى است كه بدون وحدت اعتبارى هيچ ارتباطى با هم ندارند؛ مثلاً فاتحة الكتاب، ركوع، سجود، سلام و... امورى هستند كه بدون اعتبار وحدت هيچ ارتباطى با هم نداشته و نمىتوانند در كنار هم موضوع براى حكمى واقع شوند، بنابراين مىبايست در ابتدا وحدتى را بين آنها اعتبار نمود تا موضوع حكم محقّق گردد و سپس حكم وجوب به آن ماهيت مخترع مركب متعلّق شود. ادعاى ما اين است كه وحدت بين اجزاء با لحاظى كه آمر ـ ولو به لحاظ تصوّرى در ذهنش ـ براى وحدت بين اين اجزاء انجام مىدهد و آنها را يك ماهيت واحد در نظر مىگيرد، محقّق مىشود و در نتيجه مىتواند به آن امر كند و بيش از اين به چيز ديگرى نياز نيست؛ مثلاً ازتعبير شارع به «لا صلاة الا بفاتحة الكتاب»(1)جزئيت فاتحه الكتاب نسبت به صلاة استفاده مىشود، خواه اين صلاة بعدا متعلّق تكليف قرار بگيرد يا خير، اما بعد از تعلّق تكليف به صلاة طبيعتا جزئيت فاتحة الكتاب نسبت به صلاة عنوان جديدى پيدا مىكند كه عبارت از «جزئيت للواجب» است. بنابراين اصطلاح مأموربه يك عنوان مشير است براى آن چيزى كه موضوع وجوب قرار گرفته، نه اينكه اين عنوان فى نفسه موضوعيت داشته باشد.
1) . عوالى اللئالى، ج1، الفصل التاسع، ص196، ح2 وج2، باب الصلاة، ص218، ح 13؛ مستدرك الوسائل، ج4، باب 1 من ابواب القراءة فى الصلاة، ص185، ح5 و8.
لكن امام خمينى رحمهالله مىفرمايد: لحاظ تصوّرى نه در مورد جزئيت و نه در مورد شرطيت كافى و كارگشا نيست بلكه علاوه بر تصوّر اجزاء نيازمند تصديق نيز هستيم و اين لحاظ تصديقى بعد از تعلّق امر و تكليف پيدا مىشود. به نظر ايشان تا اين لحاظ تصديقى حاصل نشود لحاظ تصوّرى براى انتزاع جزئيت و شرطيت كفايت نمىكند. اما به نظر ما نيازى به اين لحاظ تصديقى نيست و آمر مىتواند وحدت را قبل از تعلّق امر بين اجزاء لحاظ كند و در اين صورت مىتوان جزئيت را هر چند تحت عنوان «جزئيت للمركب بما انّه مركب»، انتزاع كرد. البته پس از تعلّق تكليف عنوان «جزئيت للمركب» يك عنوان جديد پيدا مىكند ولى آنچه در اين مقام لازم است صرفا همان «جزئيت للمركب» است.
اگر هم بزرگان تعبير «جزئيت للواجب»، «جزئيت للمكلّفبه» و «جزئيت للمأموربه» را استعمال مىكنند به اين جهت است كه اين جزء در ضمن مركب، موضوع براى وجوب و متعلّق آن قرار مىگيرد؛ يعنى اين تعبير در نظر آنها يك عنوان مشير به موضوع حكم است نه اينكه براى اين عنوان خصوصيتى قائل باشند.
جهت دوم كلام مرحوم آخوند نيز كه در آن جعل استقلالى را نسبت به جزئيت و شرطيت و مانعيت نفى كرده، مورد مخالفت بعضى از جمله امام رحمهالله قرار گرفته است.(1)
نظر مرحوم آخوند اين بود كه جزئيت، شرطيت و مانعيت، مجعول به جعل تبعى بوده و جعل استقلالى در مورد آنها معنا ندارد و شارع يا مولاى عرفى نمىتواند بگويد: «فلان چيز را به عنوان جزء يا شرط براى فلان شىء قرار دادم» بلكه زمانى كه تكليفى به شىء مقيّد يا مركب ذات الاجزا تعلّق بگيرد جزئيت و شرطيت انتزاع مىشود.
1) . الاستصحاب، ص68؛ تنقيح الأصول، ج4، ص77 ـ 78؛ تهذيب الأصول، ج1، ص 256 ـ 254.
امام رحمهالله در مخالفت با مرحوم آخوند مىفرمايد: جزئيت و شرطيت و مانعيت نسبت به مأموربه همانگونه كه قابل تعلّق جعل تبعى بوده، مىتوانند مجعول به جعل استقلالى هم باشند، لكن كيفيت جعل استقلالى اينگونه است كه در ابتدا اصل عمل مورد امر قرار مىگيرد؛ مثل «أَقِيمُوا الصَّلاَة» و هيچ قيد و شرطى براى آن ذكر نمىشود و پس از آن مثلاً پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «لا صلاة إلاّ بفاتحة الكتاب»(1)، كه لسان آن بر خلاف «أَقِيمُوا الصَّلاَة»، لسان امر نيست بلكه به طور واضح و روشنى در مقام جعل جزئيت فاتحه الكتاب براى صلاة است. پس جعل استقلالى در مورد جزئيت و شرطيت ممكن است.
ايشان سپس شاهدى بر جعل استقلالى شرطيت ذكر كرده و مىفرمايد: در جريان تغيير قبله از مسجد الاقصى به مسجد الحرام اين دستور صادر شده كه «فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرام»(2)«از اين پس رو به مسجد الحرام نماز بخوان»؛ يعنى استقبال كعبه به عنوان يك شرط جديد براى نماز ذكر شده و شرط قبلى كه استقبال به مسجد الاقصى بود كنار گذاشته شده، حال آيا در اين مورد مىتوان گفت شرط استقبال به سوى مسجد الحرام از يك تكليف انتزاع شده است؟! روشن است كه اين گونه نيست؛ چون تكليف به نماز قبل از بيان اين شرط جديد وجود داشته و تغيير نكرده و با نزول اين آيه شرط جديدى براى نماز ايجاد شد. به نظر ايشان اين آيه شاهدى محكم براى جعل استقلالى در مثل شرطيت للمأموربه است.
اين مطلب به نظر ما نيز صحيح و متين است و همانگونه كه سابقا بيان كرديم، «جزئيت للمكلّف به»، «شرطيت للمكلّف به» و «مانعيت للمكلّف به»، هم قابل جعل تبعى و هم قابل جعل استقلالى مىباشند.
تا به حال درباره دو قسم از اقسام احكام وضعى بحث شد: قسم اول مواردى مانند «سببيت للتكليف»، «شرطيت للتكليف» و «مانعيت للتكليف» است كه به نظر ما هم قابل جعل استقلالى و هم قابل جعل تبعى مىباشند. قسم دوم؛ يعنى «شرطيت للمكلّفبه» و «جزئيت للمكلّفبه» نيز مانند قسم اول هم قابل جعل استقلالى و هم قابل جعل تبعى هستند.
به نظر مرحوم آخوند در قسم سوم از احكام وضعى مانند ملكيت، زوجيت، قضاوت و امثال آن هم جعل استقلالى امكان دارد و هم جعل تبعى، هرچند اصحّ آن است كه جعل آنها استقلالى است؛ مثلاً اگر بگوييم وقتى بيع به دنبال عقد محقّق مىشود، شارع حكم به جواز انواع تصرفات از ناحيه بايع و مشترى در ثمن و مثمن مىنمايد كه اين يك حكم تكليفى است و به دنبال آن ملكيت انتزاع مىشود، در اين صورت ملكيت يك مجعول تبعى خواهد بود. ولى اگر بگوييم شارع بعد از تحقّق بيع به نحو استقلالى اعتبار ملكيت مىكند، در اين صورت خود ملكيت با قطع نظر از احكام و آثار آن يك مجعول شرعى است و احكام ى مانند جواز تصرف بر آن متفرع مىشوند، نه آنكه ملكيت از جواز تصرف انتزاع شود. همچنين در مورد زوجيت مىتوان هر دو نوع جعل را تصوّر كرد؛ به اين بيان كه اگر گفته شود شارع و عقلا بعد از عقد بعضى احكام و آثار مانند جواز نظر را جعل مىكنند و سپس از اين احكام زوجيت انتزاع مىشود، در اين صورت يك مجعول تبعى خواهد بود. اما اگر بگوييم اولين چيزى كه شارع و عقلا
بعد از عقد اعتبار مىكنند، زوجيت است و به دنبال جعل زوجيت بعضى احكام و آثار بر آن مترتّب مىشود، در اين صورت زوجيت يك مجعول استقلالى خواهد بود.
پس به نظر مرحوم آخوند هر دو نوع جعل در مثل ملكيت و زوجيت ممكن است. لكن ايشان مىفرمايد: أصح آن است كه بعد از عقد بيع و عقد نكاح و امثال آن، خود ملكيت و زوجيت جعل مىشوند و به دنبال آن جواز تصرّف در ثمن و مثمن و جواز نظر زوج به زوجه و بالعكس مترتب مىشود.
مرحوم آخوند هم چنين موارد ديگرى براى قسم سوم ذكر مىكند؛ از جمله حجيّت، قضاوت، حرّيت و مانند آن.
پس در واقع، كلام مرحوم آخوند از دو بخش تشكيل شده كه يكى ايجابى و ديگرى سلبى است. بخش ايجابى كلام ايشان آن است كه جعل ملكيت و زوجيت و امثال آن استقلالى است و بخش سلبى كلام ايشان كه در واقع ردّ نظر شيخ انصارى مىباشد اين است كه جعل ملكيت و زوجيت و امثال آن جعل تبعى نيست و اين موارد از يك حكم تكليفى انتزاع نشده بلكه رأسا مجعول شارع هستند؛ چون به نظر مرحوم شيخ احكام وضعى منتزع از احكام تكليفى مىباشند.
مرحوم آخوند سه دليل بر ردّ نظريه شيخ انصارى اقامه مىكند.(1)ما ابتدا اين سه دليل يا به عبارت ديگر اين سه اشكال را ذكر و سپس به بررسى آن مىپردازيم.
به مجرد تحقّق عقد، ملكيت و زوجيت و امثال آن محقّق مىشوند و براى تحقّق ملكيت بعد از عقد بيع، مسئله ترتّب احكام و آثار تكليف ملاحظه نمىشود و حتى
1) . كفاية الأصول، ص402.
ممكن است احكام و آثار مرتبط با آن مغفول عنه باشند.
حال اگر ملكيت چنانچه شيخ انصارى قائل است يك امر انتزاعى باشد نبايد بدون ترتّب احكام و آثارتكليف، انتزاع شود، در حالى كه بديهى و روشن است كه ملكيت بعد از عقد بيع يا زوجيت بعد از عقد نكاح تحقّق پيدا مىكنند، هرچند احكام و آثار تكليف مورد غفلت باشند و اين نشان مىدهد كه ملكيت و امثال آن منتزع از حكم تكليفىنيستند.
اگر ملكيت يك امر انتزاعى باشد لازم مىآيد با قاعده قطعى و پذيرفته شده «العقود تابعةٌ للقصود» مخالفت گردد. توضيح مطلب از اين قرار است: كسى كه بيع را انشا مىكند، قصد او فقط وقوع تمليك است. حال طبق مقتضاى قاعده مذكور مىبايست وقتى كه بايع، تمليك را قصد مىكند به دنبال عقد بيع، ملكيت هم حاصل شود، در حالى كه طبق نظر شيخ انصارى كه معتقد است ملكيت از حكم تكليفى انتزاع مىشود، لازم مىآيد كه با عقد بيع، ملكيت تحقّق پيدا نكند بلكه فقط بعضى از احكام تكليفى مثل جواز تصرّف در ثمن و مثمن براى بايع و مشترى ثابت شود و سپس ملكيت انتزاع گردد و نتيجه آن اين است كه «ما وقع لم يقصد وما قصد لم يقع»؛ چون قصد بايع از گفتن «بعت»، تمليك است. اما مرحوم شيخ مدعى است كه در اينجا ابتدا جواز تصرّف حاصل شده و سپس ملكيت از آن انتزاع مىگردد. پس آنچه كه قصد گرديده واقع نشده و اين با قانون «العقود تابعةٌ للقصود» سازگارى ندارد.
اگر ملكيت از حكم تكليفى مثل جواز تصرف در مال انتزاع شود بايد هر جايى كه جواز تصرّف ثابت است ملكيت هم وجود داشته باشد، در حالى كه در بعضى موارد جواز تصرّف
ثابت بوده ولى ملكيت وجود ندارد؛ مانند كسى كه از طرف مالك مأذون در تصرف است يا مثل ولى كه مىتواند در مال مُوَلّى عليه تصرف كند، اما ملكيت براى آنها ثابت نيست.
اكنون بايد ديد آيا ادله مرحوم آخوند در ردّ مرحوم شيخ وافى به مقصود ايشان هست يا خير؟ لازم به ذكر است كه ما در اصل اين ادعا كه بخشى از احكام وضعى منتزع از احكام تكليفى نمىباشند، با مرحوم آخوند موافقيم و نظريه مرحوم شيخ را ناتمام مىدانيم، اما ادّله مرحوم آخوند بر رد نظريه شيخ نيز محل تأمل و اشكال است.
در مورد اشكال اول بايد گفت: بعيد است ملكيّت و زوجيّت به مجرد تحقّق عقد بيع و نكاح، بدون ملاحظه احكام و آثار تكليف و يا با غفلت از آنها ترتّب پيدا كنند؛ چون كسى كه عقد بيع يا نكاح را واقع مىكند، يك لحاظ و التفات اجمالى به احكام و آثار آن دارد؛ مثلاً كسى كه مىخواهد با «بعتُ» براى خود ملكيت ايجاد كند و يا مالش را به مشترى تمليك نمايد، قهرا نسبت به مسئله جواز تصرّف، التفات و توجه دارد، هر چند به نحو اجمالى باشد؛ چون صرف ملكيت ـ هر چند آن را به معناى واجديت و احاطه بدانيم ـ به تنهايى و بدون توجه به آثار و احكامى كه بر آن مترتّب مىشود، نمىتواند مطلوب متعاقدين باشد. لذا دليل اول ايشان مردود است.
ترتّب ملكيت ولو به نحو انتزاعى به معناى تخلف عقد از قصد نيست؛ به عبارت ديگر اينكه مرحوم آخوند به شيخ اعتراض كرده و مدعى است پذيرش انتزاعى بودن ملكيت با قاعده تبعيت عقود از قصود منافات دارد، به نظر ما سخن قابل قبولى
نيست و تخلف عقد از قصد محسوب نمىشود؛ زيرا مهم آن است كه در نهايت آنچه مقصود بايع است هر چند به تبع حكم تكليفى تحقّق پيدا كند و آنچه با عقد محقّق مىشود مخالف و منافى با قصد نباشد. طبق مبناى شيخ نيز عقد بيع واقع شده و نتيجهاش هم ملكيت است و فرض اين است كه قصد بايع هم تمليك بوده، با اين تفاوت كه گاهى ملكيت مستقيما و بدون واسطه تحقّق پيدا مىكند و گاهى با واسطه محقّق مىشود. به هر حال مهم اين است كه مقصود بايع محقّق شود و اينجا قصد بايع تمليك بوده و ملكيت هم هرچند به نحو انتزاعى و معالواسطه تحقّق پيدا كرده و همين مقدار براى اينكه بگوييم با اين قاعده مخالفت نشده، كافى است.
ممكن است كسى در دفاع از شيخ انصارى بگويد كه خود مرحوم شيخ در كتاب بيع(1)پنج مورد نقض براى لزوم تبعيت عقود از قصود ذكر مىكند؛ يعنى بر فرض كه بپذيريم نظريه انتزاعى بودن ملكيت با قاعده تبعيت عقود للقصود منافات دارد، چه اشكالى پيش مىآيد و به كدام اصل يا مبنا خلل وارد مىشود؟ چون در مواردى اين قاعده نقض شده كه اين مورد هم يكى از آن موارد مىباشد. از جمله «بيع ما يملك مع ما لا يملك»؛ مثلاً بايع گوسفندى را كه ما يملك است به ضميمه خنزير كه ما لايملك است بفروشد. در اين بيع با آنكه قصد بايع به تمليك مبيع تعلّق گرفته، اما بيع فقط نسبت به بعض مبيع يعنى گوسفند واقع مىشود. بنابراين عقد از قصد تبعيت نكرده ولى با اين حال به نظر فقها: بيع نسبت به گوسفند صحيح بوده و نسبت به خنزير باطل است. البته مرحوم شيخ بين موارد تخلف عقد از قصد فرق گذاشته و در بعضى از موارد، تخلف عقد از قصد را به خاطر وجود مانع و در بعضى موارد به جهت عدم مقتضى مىداند. اما بههر حال مىپذيرد كه اين تخلف در مواردى تحقّق پيدا كرده است. حال با توجه به اين نكته چه اشكالى دارد كه در اين مورد يعنى انتزاعى بودن ملكيت نيز، از اين قاعده تخلف شود؟
1) . المكاسب، ج3، ص47.
در پاسخ مىتوان گفت: اين مورد با سائر مواردى كه به عنوان نقض قاعده ذكر گرديد، فرق دارد؛ چرا كه بر خلاف بقيه موارد، اين يك مورد استثنايى و مربوط به موارد خاص نيست بلكه با پذيرش آن همه عقود دچار مشكل مىشوند. بنابراين اشكال مرحوم آخوند به قوت خود باقى است و فيه نظر.
به نظر ما منظور مرحوم شيخ اين نيست كه در هر موردى كه جواز تصرّف ثابت باشد، لزوماً ملكيت هم ثابت است تا به ايشان اشكال شود كه در مواردى جواز تصرف ثابت است ولى ملكيت وجود ندارد بلكه مراد مرحوم شيخ اين است كه اگر جايى ملكيت ثابت بود حتما ناشى و منتزع از جواز تصرّف است؛ به عبارت ديگر بين جواز تصرّف ناشى از عقد و جواز تصرّف ناشى از اذن فرق وجود دارد؛ زيرا جواز تصرّفى كه ناشى از عقد باشد موجب انتزاع ملكيت است، اما جواز تصرّفى كه ناشى از اذن يا ناشى از ولايت باشد نمىتواند منشأ انتزاع ملكيت گردد. لذا دليل سوم مرحوم آخوند هم قابل قبول نيست.
از مطالبى كه گفته شد معلوم مىشود اصل ادعاى مرحوم آخوند مورد قبول است اما ادله ايشان وافى به مقصود نيست.
در بحث از قسم سوم احكام وضعى نظر مرحوم آخوند و اشكالات ايشان به شيخ انصارى و همچنين پاسخ آنها بيان گرديد. حال اگرچه نظريه مرحوم شيخ مبنى بر نفى جعل استقلالى در احكام وضعى مختص به قسم سوم احكام وضعى نيست بلكه آن را در مطلق احكام وضعى جارى مىداند،(1)ولى از آنجا كه سخن از اشكالات مرحوم آخوند به شيخ به ميان آمد لازم است نظريه مرحوم شيخ نيز مورد بررسى قرار گيرد.
كلام شيخ انصارى در دو مقام قابل بررسى است: يكى به حسب مقام ثبوت و ديگرى به حسب مقام اثبات؛ به عبارت ديگر پاسخ صحيح به مرحوم شيخ منوط به اين است كه ببينيم مراد ايشان نفى جعل استقلالى به حسب مقام ثبوت است يا به حسب مقام اثبات؟
اگر منظور مرحوم شيخ نفى امكان جعل استقلالى در احكام وضعى باشد دو اشكال به ايشان وارد است:
1) . فرائد الأصول، ج3، ص126؛ المكاسب المحشى، ج13، ص39؛ المكاسب، ج 2، ص 306.
اولاً: از ايشان سؤال مىكنيم چه دليلى بر امتناع و عدم معقوليت جعل استقلالى در رابطه با احكام وضعى وجود دارد و چرا شارع و عقلا نتوانند احكام وضعى مانند ملكيت و زوجيت و امثال آن را استقلالاً جعل كنند؟ لذا اگر مراد ايشان از نفى جعل استقلالى، استحاله و عدم معقوليت آن باشد بايد دليلى بر آن اقامه نمايد، در حالى كه مرحوم شيخ دليلى بر امتناع جعل استقلالى ارائه نكرده است.
ثانيا: در بعضى از موارد امكان انتزاع حكم وضعى از حكم تكليفى وجود ندارد؛ يعنى نه تنها دليلى بر امتناع جعل استقلالى در مورد احكام وضعى نيست بلكه در مورد بعضى از احكام وضعى مىتوان بر امتناع جعل تبعى دليل اقامه كرد؛ زيرا در مثل حجيّت و طريقيت اساساً حكم تكليفى وجود ندارد تا حجيت يا طريقت از آن انتزاع شود؛ به عبارت ديگر امر منتزَع يعنى حكم وضعى احتياج به منشأ انتزاع يعنى حكم تكليفى دارد و چنانچه منشأ انتزاع موجود نباشد انتزاع حكم وضعى از حكم تكليفى ممتنع خواهد بود.
البته در مورد حجيّت اختلاف است كه آيا اساسا از وضعيات محسوب مىشود يا خير؟ لكن بر فرض كه حجيت از وضعيات بوده و معناى آن هم «وسطيت در اثبات» باشد، نه «وسطيت در تنجّز»، همين بيان جارى است. ما اين مسئله را در مباحث قطع و هم چنين مباحث امارات و ظنون به تفصيل بررسى خواهيم كرد. اما آنچه اجمالاً در اين مقام مىتوان ذكر كرد اين است كه اساسا حكم تكليفى در حجيت وجودندارد تا حكم وضعى از آن انتزاع شود. لذا اشكال ما به مرحوم شيخ اين است كه نه تنها دليلى بر امتناع جعل استقلالى نسبت به احكام وضعى وجود ندارد بلكه بر امتناع جعل تبعى در بعضى از موارد احكام وضعى مىتوان دليل اقامه كرد.
ممكن است مراد مرحوم شيخ از نفى جعل استقلالى در احكام وضعى اين باشد كه ظواهر ادله مساعد با جعل استقلالى احكام وضعى نيست، اگرچه عقلاً و به حسب
مقام ثبوت جعل استقلالى ممكن باشد بلكه حتى ظواهر ادله مساعد با ادعاى انتزاعى بودن احكام وضعى است؛ به عبارت ديگر با بررسى ادله درمىيابيم كه جعل استقلالى در احكام وضعى واقع نشده است.
طبق اين احتمال نيز سخن ايشان قابل قبول نيست؛ زيرا با مراجعه به ادله و بررسى ظواهر آن مشخص مىگردد كه ظواهر ادله با ادعاى انتزاع سازگارى ندارد بلكه ظواهر ادله مساعد با جعل استقلالى احكام وضعى است؛ چون در ادله احكام، امور وضعى موضوع احكام تكليفى قرار گرفته و اين حاكى از تعلّق جعل استقلالى به آنها است؛ مثلاً در «الناس مسلطون على اموالهم»(1)كلمه اموال به اشخاص اضافه شده؛ يعنى مردم بر اموالى كه ملك آنان است مسلط اند و اين نشان مىدهد كه ابتدا اين اضافه و ملكيت حاصل شده و سپس سلطنت براى افراد نسبت به ملكشان ثابت گرديده يا مثلاً در مورد احكام زوجيت از عباراتى مثل «يجوز للزوج النظر إلى زوجته» به وضوح استفاده مىشود كه جعل استقلالى به زوجيت متعلّق شده؛ چون عنوان زوج در موضوع اين حكم تكليفى اخذ و از آنجا كه موضوع مىبايست قبل از تعلّق حكم تحقّق داشته باشد، پس عنوان زوج قبل از تعلّق حكم تكليفى تحقّق دارد. از سوى ديگر عنوان زوج پس از تحقّق زوجيت معنا پيدا مىكند، بنابراين وقتى گفته مىشود «يجوز للزوج كذا»؛ يعنى ابتدا زوجيت تحقّق پيدا كرده و سپس اين حكم تكليفى براى زوج ثابت شده و اين بدان معناست كه زوجيت به نحو استقلالى جعل شده نه به تبع حكم تكليفى.
پس با ملاحظه ادله و دقت در آن مشخص مىگردد كه ابتدا وضعيات مانند زوجيت اعتبار شده و سپس احكام تكليفى مثل جواز نظر ثابت شدهاند؛ زيرا حكم از
1) . بحارالانوار، ج2، باب 33 من تتمة ابواب العلم، ص272، ح 7؛ عوالى اللئالى، ج1، الفصل التاسع، ص222، ح 99.
موضوع متأخر است و تا زوجيت يا ملكيت اعتبار نشده باشد و عنوان زوج و زوجه يا ملك و مالك تحقّق پيدا نكرده باشد، حكم به جواز تصرّف يا حكم به جواز نظر معنا ندارد. پس به حسب مقام اثبات هم نظر مرحوم شيخ صحيح نيست.در مجموع به نظر مىرسد با توجه به رد دو احتمال مذكور در كلام مرحوم شيخ نظريه ايشان صحيح نيست. لذا به نظر ما اصل كلام مرحوم آخوند مبنى بر امكان جعل تبعى و استقلالى در مورد قسم ثالث از احكام وضعى مثل ملكيت و زوجيت و امثال آن قابل قبول است، هرچند اشكالات ايشان به شيخ انصارى مورد مناقشه قرار گرفت.
ما در اين جهت كه جعل ملكيت و زوجيت جعل استقلالى است با مرحوم آخوند موافقيم، لكن سابقا هم اشاره شد كه در مواردى مانند ملكيت و زوجيت و به طور كلّى عقود و ايقاعات آنچه تحقّق پيدا مىكند جعل سببيت است نه آنكه مسبّب به دنبال سبب جعل شود؛ مثلاً در مورد «أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْع»(1)بنابراينكه مراد از حليّت، حليّت وضعى باشد نه حليت تكليفى، دو احتمال وجود دارد: احتمال اول در «أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْع»اين است كه خداوند بيع را سبب ملكيت قرار داده است. احتمال دوم آنكه خداوند به دنبال بيع حكم به ثبوت ملكيت نموده؛ به عبارت ديگر در احتمال اول سببيت براى بيع نسبت به ملكيت جعل شده و بر اساس احتمال دوم مسبب عقيب سبب جعل گرديده است و اين دو با هم تفاوت دارند، هر چند طبق هر دو احتمال يك نتيجه به دست مىآيد. ما در جاى خود بيان كرديم كه در وضعياتى كه داراى اسباباند
1) . بقره، آيه 275.
آنچه كه جعل مىشود سببيت است؛ يعنى خداوند تبارك و تعالى بيع را سبب ملكيت يا نكاح را سبب زوجيت قرار داده است و نيز بيان كرديم كه سببيت در اين امور غير از سببيت در امور تكوينى است؛ زيرا سببيت در ما نحن فيه به معناى جعل و ايجاد موضوع براى اعتبار عقلا است.
پس ما در مورد ملكيت و زوجيت با مرحوم آخوند اختلاف نظر داريم. نظر مرحوم آخوند اين است كه در يك قسم از احكام وضعى هم جعل تبعى و هم جعل استقلالى ممكن است، لكن أصح آن است كه جعل آنها استقلالى است. ما نيز اصل كلام مرحوم آخوند را قبول داريم و همچنين با مثالها و مواردى كه براى اين قسم از احكام وضعى ذكر كرده موافقيم، اما در معناى جعل و اينكه در اين موارد چه چيزى جعل مىشود، با ايشان اختلاف نظر داريم. به نظر ما ضمن آنكه جعل امورى كه داراى سبب مىباشند؛ مثل زوجيت به نحو جعل استقلالى است ولى آنچه در اين موارد جعل مىشود سببيت آن اسباب براى اين امور است؛ مثلاً آنچه كه در عقد نكاح جعل مىشود سببيت عقد نكاح براى زوجيت است و مراد از سببيت هم اين است كه با تحقّق عقد، موضوع براى اعتبار عقلا ايجاد مىشود.
مرحوم آخوند و بعضى از شاگردان ايشان حجيّت را مانند ملكيت، مجعول به جعل استقلالى دانسته ومىگويند: حجيّت منتزَع از يك حكم تكليفى نيست بلكه مستقيما توسط شارع جعل شده است. به منظور جلوگيرى از اطاله كلام به بررسى آرا و انظار ديگران نمىپردازيم و تفصيل اين بحث را به مباحث حجيّت موكول مىكنيم، اما آنچه در اين مقام اجمالاً مىتوان بيان نمود اين است كه حجيت بنا بر قول حق اساسا از مجعولات نيست و قرار دادن آن به عنوان يكى از احكام وضعى صحيح
نيست تا بحث كنيم كه آيا مجعول به جعل استقلالى است يا منتزع از يك حكم تكليفى است.
به نظر ما حجيت يك حكم عقلى يا عقلايى است، لكن از آنجا كه حجيت هم به عنوان وصف براى قطع و هم به عنوان وصف براى امارات معتبر و بعضى از ظنون به كار مىرود و مىگوييم: «القطع حجة» و «خبر الواحد حجة»، لذا بايد در هر دو مورد اين مسئله مورد رسيدگى قرار گيرد.
واضح و روشن است كه قطع حجيت دارد ولى مقتضاى تحقيق آن است كه حجيت يك حكم عقلى يا عقلايى است؛ يعنى از نظر عقل و عقلا شخص قاطع در مخالفتش با قطع معذور نيست و عقلا مؤاخذه عبد به وسيله مولا را به خاطر مخالفتش با قطع صحيح مىدانند؛ به عبارت ديگر مولا مىتواند به واسطه قطع بر عليه عبد احتجاج كرده و عبد هم مىتواند با قطع بر عليه مولا احتجاج نمايد. لذا نه قابل اعطا است و نه قابل سلب. لكن مشهور نُه دليل براى اثبات ذاتى بودن حجيت قطع ذكر كرده و معتقدند: حجيت از ذاتيات قطع است و جعل در رابطه با ذاتيات معنا ندارد؛ چون ترتّب حجيت بر قطع يك حكم عقلى است؛ به عبارت ديگر از آنجا كه عقل و عقلا حكم به حجيت قطع مىكنند، لذا جعل حجيت براى قطع لغو است ولى به نظر ما اين مطلب كه حجيت از ذاتيات قطع مىباشد محل تأمل است و بايد در جاى خود مورد بحث قرار گيرد كه آيا حجيت از لوازم ماهيت است يا از لوازم وجود؟
در مورد ظنون و امارات هم بعضى گفتهاند: همانگونه كه جعل حجيّت براى قطع ممكن نيست، حجيّت امارات هم مجعول نمىباشد. بنابراين حجيت امارات به اين
معناست كه سيره عقلا بر اين قرار گرفته كه بر طبق امارات معتبر عمل و با آن معامله علم و يقين نموده و همان آثارى را كه بر علم مترتّب است بر امارات معتبر بار نمايند، بدون آنكه پاى جعل در ميان باشد. شارع هم نسبت به امارات معتبر به همان روش عقلا عمل كرده است. تفصيل بيشتر اين بحث در جاى خود خواهد آمد.
ممكن است كسى اشكال كند كه چگونه مىتوان ادعا كرد جعل حجيت در باب ظنون و امارات ممكن نيست، در حالى كه بعضى روايات و ادله حجيت را براى امارات معتبر جعل كردهاند؛ مانند «الخبر حجةعندى» يا «فإنهم حجّتى عليكم»(1).
در پاسخ به اين اشكال گفته شده كه مفاد اين روايات جعل حجيت نبوده بلكه ارشاد به همان ارتكاز عقلايى است.(2)جمعى نيز ادعا مىكنند كه حتى اگر لسان اين روايات لسان جعل شرعى باشد، معذلك آنچه جعل شده حكم تكليفى وجوب عمل به قول و خبر ثقه است.(3)
البته در اين مقام مباحث ديگرى نيز مطرح است؛ از جمله آنكه آيا آنچه در اين مقام جعل مىشود حجيت است و سپس وجوب عمل به خبر عادل ثابت مىشود يا ابتدا وجوب عمل به خبر عادل، جعل و سپس به دنبال آن حجيت انتزاع مىگردد. اين امور و مانند آن مباحثى است كه بايد در جاى خود مطرح شوند. اما آنچه كه ما فعلاً در مقام اثبات آن مىباشيم اين است كه به نظر ما حجيت، فى الجمله و با قطع نظر از اختلافاتى كه ذكر كرديم، قابل جعل نيست؛ نه به جعل استقلالى و نه به جعل تبعى، لذا در مسئله حجيت كاملاً با مرحوم آخوند مخالفيم. ذكر قيد فى الجمله هم به خاطر اختلافاتى است كه در مورد ظنون و امارات معتبر وجود دارد، بر خلاف قطع كه همه
معتقدند حجيت آن مجعول نيست، اگرچه ادله متفاوتى بر آن اقامه شده است.
پس در مورد طرق و امارات بعضى قائلاند حجيت آن همانند قطع يك حكم عقلى و عقلايى است ولى در مقابل عدهاى معتقدند حجيّت در موارد امارات و طرق مجعول است؛ يعنى مىتوان آن را به شارع نسبت داد و گفت: شارع خبر واحد را حجّت قرار داده يا ظنّ حاصل از قياس را لاحجت قرار داده يا در مورد آن جعل حجيت نكرده است. به همين جهت در مورد ظنون و امارات گفتيم اختلاف است كه آيا حجيّت نسبت به آن ها مجعول است يا خير؟
اما آنچه فىالجمله مىتوان بيان كرد اين است كه حجيت نسبت به طرق و امارات مجعول است؛ يعنى شارع ظواهر آيات و روايات و قول ثقه و امثال آن را حجت قرار داده؛ زيرا از ديد عقلا و حتى عقل فارقى بين ظن حاصل از خبر واحد و ظن حاصل از قياس و استحسان و مانند آن وجود ندارد. پس با توجه به اينكه اصل اولى در باب ظنون حرمت عمل به ظنّ است، لذا براى خروج از اين اصل چارهاى جز قول بهجعل حجيّت در موارد طرق و امارات نيست.
البته در اين مبحث آرا و انظار ديگرى هم وجود دارد كه بررسى آن را به مباحث ظنون و امارات موكول مىكنيم.
به نظر ما كاشفيت و طريقيت قابل جعل نيستند؛ زيرا كاشفيت چه در مورد قطع و چه در مورد ظنّ يك امر تكوينى است، با اين تفاوت كه كاشفيّت در مورد قطع به نحو تام ولى در مورد ظن به نحو ناقص است. البته ممكن است كسى ادعا كند كه تتميم كشف در مورد ظن مجعول است يا كسى مثل محقّق نائينى(1)مدعى تنزيل باشد؛ به اين معنا كه
1) . فوائد الأصول، ج3، ص15 ـ 18 .
امورى كه كاشفيّت ناقص دارند با تتميم كشف نازل منزله علم و يقين قرار مىگيرند، لكن اين غير از اعتبار و جعل است. در مورد طريقيت نيز همين مسائل مطرح است. اما به هر حال و با صرف نظر از اين مسئله، هم ظن و هم قطع طريقيت الى الواقع دارند و اين طريقيت يك امر تكوينى و واقعى است. لذا در مورد كاشفيت و طريقيت نمىتوان ادعاى جعل نمود.
ابتدا نظر مرحوم آخوند را در موردصحت و فساد بيان كرده و سپس به بررسى آن مىپردازيم. اين بحث در مسئله «هل النهى عن الشىء يقتضى الفساد أم لا؟» در كفايه مطرح شده است.(1)ايشان مقدمتا مىفرمايد: صحّت و فساد به معناى تماميت و نقص است و اگر در علوم مختلف تعاريف گوناگونى براى صحّت و فساد بيان شده نشاندهنده تعدد معناى صحّت و فساد نيست بلكه نزد همه صحيح به معناى تام و فاسد به معناى ناقص است، لكن چون هر يك به جهت خاصى نظر داشتهاند، صحت و فساد را متناسب با آن جهت خاص معنا كردهاند.
به عنوان مثال فقها صحت را در عبادات به معناى سقوط اعاده و قضا و فساد را به معناى عدم سقوط اعاده و قضا مىدانند. از نظر آنان صحت در معاملات به معناى ترتّب اثر مقصود و فساد به معناى عدم ترتّب اثر مقصود است؛ مثلاً از ديد يك فقيه نكاح صحيح نكاحى است كه اثر مقصود يعنى زوجيت بر آن مترتّب شود يا نماز صحيح نمازى است كه به دنبال آن اعاده و قضا لازم نباشد. اما متكلمين صحّت را به موافقة الأمر يا موافقة الشريعة تفسير كردهاند؛ چون آنان به مسئله استحقاق ثواب و
1) . كفاية الأصول، ص182 ـ 183.
عقاب نظر دارند. اطبا نيزصحت را به معناى اعتدال مزاج و فساد را به معناى عدم تعادل مزاج دانستهاند.
آنگاه ايشان پس از بيان معناى صحّت و فساد به اين بحث مىپردازد كه آيا صحّت و فساد از مجعولات شرعى محسوب مىشوند يا نه؟ به نظر مرحوم آخوند نمىتوان به اين سؤال پاسخ كلّى داد بلكه در اين رابطه بايد قائل به تفصيل شد.
ايشان مىفرمايد: اگر صحّت و فساد را به معناى مطابقت يا عدم مطابقت عمل خارجى مكلّف با مأمور به شرعى كه نزد متكلمين مشهور است در نظر بگيريم، در اين صورت صحت و فساد ربطى به شارع ندارد بلكه به نوعى يك امر واقعى و تكوينى است؛ زيرا اينكه آيا عمل صادر شده از مكلّف مطابق با امر و دستور شارع هست يا خير؟ ربطى به شارع ندارد بلكه اين عقل است كه تشخيص مىدهد چنين مطابقتىوجود دارد يا نه. البته مرحوم آخوند از موافقت امر تعبير به انتزاع كرده و مىفرمايد: «صحت در نزد متكلّم يك وصف انتزاعى است، اما ريشه اين وصف انتزاعى يك امر واقعى غير مجعول است».(1)
بر همين اساس، مرحوم مشكينى مىگويد: بهتر بود مرحوم آخوند در اينجا كلمه انتزاع را استعمال نمىكرد؛ چون ممكن است با معناى ديگر انتزاع كه در رابطه با جعل مطرح مىشود خلط گردد و به همين جهت بايد مىفرمود: صحّت در نزد متكلّم يك امر واقعى و تكوينى است.(2)به هر حال منظور مرحوم آخوند از وصف انتزاعى معلوم است. ايشان نمىخواهد بگويد صحت يك امر مجعول است بلكه مرادشان
اين است كه صحت و فساد به لحاظ اينكه ريشهاش يك واقعيت است، اساساً مجعول نيست.
همانگونه كه گفتيم صحت در عبادات با صحّت در معاملات نزد فقها متفاوت است. لذا اين مطلب را در دو قسمت مورد رسيدگى قرار مىدهيم.
صحّت در عبادات به نظر فقيه عبارت است از سقوط اعاده و قضا. بنابراين نماز صحيح نمازى است كه نه در داخل وقت احتياج به اعاده دارد و نه در خارج وقت محتاج قضا است.
مرحوم آخوند مىفرمايد: مأمور به در عبادات گاهى به امرِ واقعىِ اولى و گاهى به امرِ واقعىِ ثانوى يا امرظاهرى مورد نظر است. امر واقعى اولى مانند امر به صلاة با وضو ولى اگر در جايى آب نباشد ما مأمور به نماز با تيمم هستيم كه اين يك امر واقعى ثانوى است. امر به نماز با استصحاب وضو نيز امر ظاهرى است.
ايشان بين عبادتى كه مأموربه، به امر واقعى اولى است و عبادتى كه مأمور به، به امر واقعى ثانوى يا امر ظاهرى است فرق گذاشته است.
صحت در نوع اول؛ يعنى عبادتى كه مأموربه، به امر واقعى اولى است از احكام وضعى مجعول نيست؛ چون وقتى مكلّف نماز را با وضو و شرايط و اجزايى كه شارع بدان دستور داده و در نزد او معتبر است اتيان نمود، عقل مستقلاً حكم به سقوط اعاده و قضا مىكند و اين جهت به شارع مربوط نيست؛ زيرا او نماز با وضو را خواسته و مكلّف نيز آن را اتيان كرده، لكن عقل با ملاحظه امر و مأموربه و عمل مأتىّبه تشخيص مىدهد آيا عملي كه مكلّف انجام داده بر طبق شرايط مورد نظر شارع بوده تا
محتاج اعاده و قضا نباشد و يا بر طبق شرايط مورد نظر او نبوده تا به اعاده يا قضا نيازمند باشد. لذا صحّت در عبادتى كه مأموربه، به امر واقعى اولى است مجعول شارع نبوده بلكه حكم عقل است.
سپس ايشان اين بحث را با بحث إجزا مقايسه كرده و مىفرمايد: همانگونه كه در باب اجزا گفته شد كه مسئله إجزا مسئلهاى عقلى است، مسئله صحت در عبادت نيز امرى عقلى است.
اما در قسم دوم؛ يعنى عبادتى كه مأموربه، به امر واقعى ثانوى يا امر ظاهرى است، نيز بايد ديد آيا صحّت و فساد از مجعولات شرعى محسوب مىشوند يا خير؛ مثلاً آيا بر كسى كه به خاطر عدم دسترسى به آب نمازش را با تيمم خوانده ولى در داخل وقت يا خارج از آن به آب دسترسى پيدا كرده، اعاده يا قضا واجب است يا همان نماز با تيمم كفايت مىكند؟
پس بحث از صحت و فساد در عباداتى كه مأموربه، به امر واقعى ثانوى يا ظاهرى هستند در اين است كه آيا اعاده و قضا ساقط مىشود يا خير و اينكه آيا سقوط اعاده و قضا مجعول شارع است يا نه، مرحوم آخوند مىفرمايد: صحت و فساد در اين قسم، از مجعولات شرعى است؛ يعنى ممكن است شارع به جهت تسهيل و امتنان بر مردم حكم به صحت كند و يا به خاطر بعضى جهات حكم به فساد نمايد. لذا مىبينيم در بعضى موارد حكم به صحّت و در بعضى موارد حكم به فساد كرده است. البته مرحوم آخوند مىفرمايد: اينكه گفته مىشود: صحّت و فساد در اين قسم از عبادات مجعول شرعى است، به نحو كلّى مراد است؛ يعنى شارع حكم سقوط اعاده و قضا را براى عنوان كلّى «نماز با تيمم» جعل ميكند، اما سقوط اعاده و قضا يا عدم سقوط آن دو در موارد جزئى مثل نمازى كه زيد با تيمم خوانده ربطى به شارع ندارد بلكه اين عقل است كه درك مىكند آيا اين نماز مصداق براى آن صلاة كلّى كه شارع
صحّت آن را جعل كرده، مىباشد يا خير؟ پس مرحوم آخوند مجعوليت را نسبت به عنوان كلّى قائل است، اما نسبت به افراد و مصاديق معتقداست اين كار عقل است كه تشخيص دهد آيا اعاده و قضا ساقط است يا خير؟
همانگونه كه بيان شد، صحت در معاملات به نظر فقيه عبارت از ترتّب اثر مقصود است. مرحوم آخوند مىفرمايد: اين قسم نيز مجعول شارع است و لازم هم نيست كه جعل آن تأسيسى باشد بلكه همين كه شارع معاملات بين مردم را امضا مىكند و اثر مقصود در يك معامله را همانگونه كه نزد عرف مترتّب مىشود، مىپذيرد، براى تحقّق جعل كافى است؛ زيرا امضا و تأييد شارع هم مانند تأسيس، جعل محسوب مىشود.(1)
محصل نظر مرحوم آخوند در باب جعل صحّت و فساد اين شد كه صحت در نزد متكلمين كه به معناى موافقة الأمر و موافقة الشريعة وارد شده مجعول شرعى نيست، اما در نزد فقها كه به معناى سقوط اعاده و قضاست در موارد مختلف، متفاوت است؛ به اين بيان كه صحّت در عبادتِ مأمور به، به امر واقعى اولى مجعول نيست، اما در عبادتِ مأموربه، به امر واقعى ثانوى و ظاهرى مجعول است. همچنين صحت در معاملات نيز مجعول شرعى است.
در مورد فساد هم به قرينه تقابل با صحت مىتوان وضعيت آن را مشخص كرد. البته در خاتمه بحث اشارهاى اجمالى به اقوال ديگر نيز خواهيم داشت.
لكن به نظر مىرسد مواضعى از كلام ايشان محل تأمل است كه ما وارد ماهيت آن نمىشويم، زيرا بايد در جاى خود؛ يعنى در بحث دلالت نهى بر فساد و در بحث اجزا
1) . كفاية الأصول، ص184، «وأمّا الصحة فى المعاملات فهى تكون مجعولة حيث كان ترتّب الاثر على معاملة أنه هو بجعل الشارع و ترتيبه عليها و لو امضاءا ضرورة أنّه لولا جعله لما كان يترتّب عليه لاصالة الفساد».
به نحو تام و مستقل مورد بررسى قرار گيرد. از جمله اينكه آيا معناى صحت و فساد تماميت و نقص است يا به معناى ديگرى است و يا اينكه ايشان فرموده: «بحث صحت و فساد مثل إجزا است» آيا در اين جهت خلطى صورت گرفته يا خير، به هر حال اشكالاتى از اين قبيل در كلام مرحوم آخوند وجود دارد كه بايد در جاى خود مورد بررسى قرار گيرد ولى آنچه در اين مجال مىتوان به آن اشاره كرد، ذيلاً بيان مىشود.
مرحوم آخوند در مورد كيفيت جعل صحت و فساد در عبادات قائل به تفصيل شده و فرمود: صحت درعبادتى كه مأموربه، به امر واقعى اولى است، مجعول نمىباشد، اما در عبادتى كه مأموربه، به امر واقعى ثانوى و امر ظاهرى است، مجعول مىباشد. اشكال ما به ايشان اين است كه صحت و فساد در قسم دوم از عبادات هم مجعول شرعىنيست؛ زيرا اگر دقت كنيم درمىيابيم كه در اين موارد آنچه شارع جعل مىكند حكم تكليفى وجوب است؛ مثلاً شارع به اتيان نماز امر نموده و آن را مشروط به طهارت كرده است، لكن در بعضى حالات، طهارت مائيه و در حالت ديگر طهارت ترابيه لازم است. به هر حال متعلّق حكم وجوب، طبيعت نماز است، صرف نظر از اينكه طهارتى كه شرط نماز است، طهارت مائيه باشد يا طهارت ترابيه. پس از يك طرف حكم وجوب به صلاة تعلّق گرفته و از طرف ديگر تا اين نماز در خارج تحقّق پيدا نكند نمىتوانيم ادعا كنيم صحيح است يا فاسد؛ زيرا صحت و فساد نماز زمانى قابل سنجش و ارزيابى است كه توسط مكلّف در خارج تحقّق پيدا كند. پس صحّت و فساد دائر مدار فرديت و تشخّص است و لذا ربطى به شارع ندارد بلكه اين عقل است كه مأموربه را با مأتىبه مىسنجد و حكم به انطباق يا عدم انطباق آن دو مىكند. اگر منطبق بودند مأتى به صحيح و إلا فاسد است.
البته اين اشكال مبتنى بر آن است كه صحت را به معناى سقوط اعاده و قضا ندانيم،
بنابراين ما به همين معنايى كه مرحوم آخوند از صحت ارائه كرده اشكال داريم.
در مورد مأموربه، به امر ظاهرى هم همين بيان جارى است؛ يعنى آنچه در اينجا متعلّق جعل شارع واقع شده، صرفا وجوب نماز با طهارت ظاهرى است يعنى طهارت استصحابى است و خطاب «أَقِيمُوا الصَّلاَة»اين مورد را نيز شامل مىشود، اما صحت و فساد چنين عملى طبيعتا بعد از تحقّق آن در خارج معلوم مىشود و اين ارزيابى و سنجش هم به دست عقل است و شارع دخالتى در اين جهت ندارد.
از مجموع آنچه ذكر شد مشخص مىشود كه صحت و فساد در عبادات ـ چه مأمور به، به امر واقعى اولى و چه مأمور به، به امر واقعى ثانوى و يا مأموربه، به امر ظاهرى ـ و تشخيص مسقطيّت آن براى قضا و اعاده يك امر جعلى نبوده و ربطى به شارع ندارد. پس تفصيلى كه مرحوم آخوند در اين جهت داده درست نيست.
البته خود مرحوم آخوند هم بين حكم كلّى و جزئى فرق گذاشته و مىفرمايد: اگرچه جعل صحّت در مورد كلّى نماز با تيمم يا جعل صحّت در مورد كلّى نماز با استصحاب وضو كار شارع است، اما موارد جزئى و اينكه نمازى كه زيد با تيمم خوانده صحيح است يا نه، ديگر مجعول شارع نيست بلكه تشخيص صحت و فساد در اين موارد كار عقل است. اما به نظر ما حتى با ملاحظه اين تفاوت نيز سخن ايشان مردود است؛ زيرا هر جا مسئله فرديت مطرح شود ديگر جعل شارع معنى ندارد و چون در همه اين موارد اين چنيناست پس سنجش انطباق با آنچه كه مأموربه است بر عهده عقل مىباشد.
به نظر مرحوم آخوند صحت در معاملات مجعول بوده و معنايى متفاوت با صحت در عبادات دارد. صحت در معاملات عبارت است از ترتّب اثر مقصود كه يك امر مجعول است؛ مثلاً اگر به دنبال بيع اثر مقصود از آنكه ملكيت است تحقّق پيدا كند
اين بيع صحيح است و اين شارع است كه مىگويد آيا به دنبال اين بيع ملكيت حاصل مىشود يا خير و اوست كه ترتّب ملكيت را به دنبال بيع و لو به نحو امضايى جعل مىكند؛ يعنى آنچه را كه بين عقلا رايج و متعارف است امضا مىكند و لازم نيست كه جعل او تأسيسى باشد.
اشكال ما به مرحوم آخوند با عنايت به دو نكته معلوم مىشود:
نكته اول اينكه اساسا حكم، چه در عبادات و چه در معاملات، به طبيعت تعلّق گرفته؛ مثلاً «أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْع»(1)به اين معناست كه خداوند تبارك و تعالى طبيعت و ماهيت بيع را حلال كرده و منظور از بيع همان بيعى است كه در بين مردم متعارف است؛ يعنى خداوند با اين بيان طبيعت بيع متعارف و متداول بين عقلا را امضا و انفاذ مىكند.
نكته دوم كه سابقا هم ذكر كرديم اين است كه عقلا عقد بيع و مانند آن را سبب ملكيت مىدانند و شارع هم در واقع همين سببيت متعارف بين مردم را امضا و جعل كرده، لكن همانگونه كه در گذشته نيز اشاره شد، سببيت اعتبارى با سببيت تكوينى متفاوت است. سببيت در امور اعتبارى به معناى جعل موضوع براى اعتبار عقلاست. پس وقتىمى گوييم: شارع سببيت بيع براى ملكيت كه در نزد عقلا ثابت است را امضا كرده؛ يعنى موضوع براى اعتبار ملكيت توسط عقلا ايجاد كرده است.
حال با عنايت به اين دو نكته مىگوييم: اگر در جايى اين سببيت وجود داشت صحّت كه به معناى ترتّب اثر مقصود است نيز حاصل مىشود و اگر اين سببيت در موردى وجود نداشت اثر مقصود هم مترتّب نمىشود؛ به عبارت ديگر با ملاحظه اين دو نكته كه حكم به حليّت روى طبيعت معاملات مىرود و اينكه جعلِ سببيت براىعقود و ايقاعات به معناى ايجاد موضوع براى اعتبار عقلاست، اين نتيجه حاصل مىشود كه صحت در معاملات مجعول شرعى نيست؛ زيرا ترتّب اثر مقصود يعنى صحت و عدم ترتّب اثر مقصود؛ يعنى
1) . سوره بقره، آيه 275 .
فساد، به اين مسئله بستگى دارد كه آيا عقد بيع سبب ملكيت هست يا خير كه اگر چنين سببيتى موجود باشد عقد، صحيح و إلا فاسد است و اين ديگر به دست شارع نيست؛ چون وجود يا عدم وجوداين سببيت و مؤثريت مربوط به فرد خارجى بيع است نه طبيعت آن تا به شارع ارتباط پيدا كند. پس سنجش اينكه آيا اين فرد واجد شرايط مطلوب شارع هست تا مؤثر باشد يا واجد آن نيست تا تأثيرى نداشته باشد، بر عهده عقل است.
لذا به نظر ما صحت و فساد در محدوده معاملات هم مانند عبادات به دست شارع نبوده و مجعول شرعى نيست.
لازم به ذكر است كه چنانچه بگوييم: صحت و فساد مجعول شرعى نيست، ديگر نمىتوان آن را استصحاب كرد، مگر آنكه داراى اثرى شرعى باشد؛ چون ما فقط مىتوانيم احكام شرعى يا موضوعاتى را كه داراى اثر شرعى باشند، استصحاب كنيم.
تا اينجا دو قول در مورد صحت و فساد بيان شد: يكى قول مرحوم آخوند و ديگرى نظر مختار. اما در اين رابطه اقوال ديگرى نيز وجود دارد:
قول سوم اينكه صحت و فساد مطلقا مجعول مىباشند(1)و قول چهارم اينكه صحت و فساد در معاملات، مجعول ولى در عبادات، مجعول نيست.(2)قول پنجم تفصيل بين صحت واقعى و صحت ظاهرى؛ به اين صورت كه صحت ظاهرى مجعول ولى صحّت واقعى مجعول نيست.(3)
اگر بخواهيم اين اقوال و ادله آنها را بررسى كنيم بحث به درازا مىكشد. لذا همين مقدار كه نظر مرحوم آخوند و اشكالاتى كه به ايشان وارد بود مطرح گرديد و دانستيم كه حق اين است كه صحت و فساد مطلقا مجعول نيستند چه در عبادات و چه در معاملات، كافى است.
در مورد طهارت و نجاست، مرحوم آخوند در كفايه صريحا مطلبى نفرموده كه آيا از قبيل زوجيت و ملكيت مىباشند يا خير، اما از عبارات ايشان با عنايت به توضيحاتى كه بعضى از محشين كفايه(1)ارائهكردهاند، استفاده مىشود كه ايشان مسئله طهارت و نجاست را از قبيل قسم سوم مىداند.
در اين رابطه به بررسى انظار چند تن از بزرگان مىپردازيم.
شيخ انصارى معتقد است كه طهارت و نجاست از امور واقعىاند.(2)اگرچه ايشان به طور كلّى احكام وضعى را منتزع از احكام تكليفى دانسته و مىفرمايد: جعل شرعى مستقيما به احكام وضعى متعلّق نمىشود، لكن مىگويد: بعضى از امور نه تنها منتزع از حكم تكليفى نيستند بلكه امر واقعى محسوب مىشوند و طهارت و نجاست از اين قبيل است. ايشان بين ملكيت و زوجيت و بين طهارت و نجاست فرق گذاشته و آن
1) . منتهى الدراية، ج7، ص 280، پاورقى 2.
2) . مطارح الانظار، ص26، سطر 41 و ص41؛ كتاب الطهاره شيخ انصارى، ج5، ص20. لازم به ذكر است كه صاحب منتهى الدراية با استناد به عبارتى از كتاب رسائل شيخ، در صحت استناد اين نظريه به شيخ انصارى، اشكال كرده و فرموده: «اگرچه از ظاهر كلام شيخ در كتاب طهارة، استفاده مىشود كه طهارت و نجاست از امور واقعىاند ولى در چند موضع از كتاب رسائل،غير اين مطلب را بيان فرموده است و از آنجا كه كتاب رسائل بعد از كتاب طهارة نوشته شده، چه بسا مرحوم شيخ، از نظريه سابق خود عدول كرده است» منتهى الدراية، ج7، ص295 ـ 296.
دو را از قبيل حكم وضعى منتزع از حكم تكليفى مىداند، اما طهارت و نجاست را به عنوان يك امر واقعى به حساب مىآورد. اشكالات نظريه مرحوم شيخ در ادامه و در ضمن نقل و بررسى كلام محقّق نائينى و محقّق عراقى آشكار خواهد شد.
محقّق نائينى ضمن اشكال به كلام شيخ انصارى ادعا مىكند كه اساسا طهارت و نجاست هيچ فرقى با ملكيت و زوجيت نداشته و هر دو از احكام وضعى محسوب مىشوند. ايشان مىفرمايد: كاش مرحوم شيخ مراد خود را توضيح مىداد؛ چون اگر منظور اين است كه شارع وقتى حكم به طهارت و نجاست بعضى از اشيا مىكند، بدين جهت است كه شىء طاهر مشتمل بر نظافت معنوى و شىء نجس مشتمل بر قذارت معنوى است، در اين صورت بازگشت اين سخن به تبعيت احكام شرعى از مصالح و مفاسد واقعى است؛ يعنى هر حكمى كه شارع جعل مىكند به جهت مصلحت يا مفسدهاى است كه در متعلّق آن وجود دارد و ديگر اختصاص به باب طهارت و نجاست نداشته بلكه همه موضوعات و متعلّقات احكام شرعى را در بر مىگيرد؛ چون طبق اين نظريه همه متعلّقات احكام مشتمل بر خصوصيت واقعى هستند كه شارع بر طبق آنها حكم كرده است.
اما اگر منظور اين است كه اصل طهارت و نجاست از امور خارجى و واقعى است، اين هم قابل قبول نيست؛ چون طهارت و نجاست در واقع و در عالم خارج وجود ندارند و ما نمىتوانيم آن دو را در عدادواقعيات موجود در عالم خارج قرار دهيم. پس هيچ يك از اين دو احتمال نمىتواند واقعى بودن طهارت و نجاست را اثبات كند.
ايشان در ادامه مىفرمايد: طهارت و نجاست از اعتبارات عرفى بوده و شاهد بر اين مطلب آن است كه بعضى از امور در نزد عرف، قَذِر و برخى غير قذر هستند؛ به
عبارت ديگر عرف نسبت به بعضى از امور استقذار دارد و نسبت به بعضى ديگر استقذار ندارد، لكن گاهى شارع دخالت كرده و بعضى از امور را به قذر عرفى اضافه نموده، مثل خمر كه در نزد عرف قذارت ندارد، اما شارع آن را به امورى كه در نزد عرف قذر محسوب مىشوند، اضافه كرده است.
سپس محقّق نائينى مىفرمايد: ما در طهارت و نجاست سه چيز داريم:
اول: مفهوم طهارت و نجاست؛ كه مانند ساير مفاهيم عرفى و اعتبارات عقلايى همچون ملكيت و زوجيت يك مفهوم عرفى به حساب مىآيد.
دوم: معروض طهارت و نجاست است و مراد از آن مصداقى است كه مفهوم بر آن منطبق مىشود؛ مثل مصاديق ملكيت و زوجيت. لكن گاهى عرف تطبيق مفهوم بر مصداق را درك مىكند و گاهى آن را به جهت عدم احاطه درك نمىكند كه در اين صورت شارع بايد دخالت نموده و عرف را راهنمايى كند. پس معروض طهارت و نجاست عبارت است از امورى كه متصّف به اين وصف مىشوند؛ مثلاً گفته مىشود: مؤمن طاهر و كافر نجس است، در اين مثال مؤمن و كافر معروض طهارت و نجاست بوده، لكن عرف به جهت عدم احاطه نمىتواند مفهوم طهارت و نجاست را بر آن دو منطبق كند، لذا مشكل در تطبيق آن مفهوم بر اين مصداق است.
سوم: حكم شارع به جواز استعمال طاهر و حرمت استعمال نجس است و اين دقيقا مانند حكم شارع به حرمت تصرف در مال غير يا حرمت أكل مال به باطل است.
به نظر محقّق نائينى در اين سه جهت هيچ فرقى بين ملكيت و زوجيت و بين طهارت و نجاست نيست. لذا ايشان بر خلاف شيخ نتيجه مىگيرد كه طهارت و نجاست از احكام وضعى است نه از امور واقعى و تصريح مىكند كه بين ملكيت و زوجيت و بين طهارت و نجاست فرقى نيست.(1)
1) . فوائد الأصول، ج4، ص401 ـ 402.
مواضعى از كلام ايشان محل تأمل است:
ايشان فرمود: اگر مقصود مرحوم شيخ اين است كه حكم شارع به طهارت و نجاست بعضى از اشيا به خاطر اشتمال طاهر و نجس بر نظافت و قذارت معنوى است، در اين صورت اين امر اختصاص به طهارت و نجاست ندارد بلكه جميع موضوعات و متعلّقات احكام شرعى مشتمل بر خصوصيت واقعى هستند كه شارع بر طبق آنها حكم كرده است.
به نظر مىرسد اين بيان محل اشكال است؛ زيرا ايشان بين طهارت و نجاست و بين مناط حكم به طهارت و نجاست خلط كرده؛ چون شيخ نمىخواهد بگويد مناط حكم به طهارت و نجاست عين نجاست و طهارت است تا اين احتمال در كلام او داده شود؛ به عبارت ديگر سخن در اين نيست كه مناط طهارت و نجاست چيست تا گفته شود نظافت و قذارت حقيقىِ موجود در اشيا سبب طهارت و نجاست ظاهرى شده است. پس مراد مرحوم شيخ اين نيست كه طهارت و نجاست عين قذارت و نظافت معنوى است كه در اشيا وجود دارد. بنابراين به نظر مىرسد اساسا اين احتمال قابل قبول نيست.
ايشان در احتمال دوم فرمود: اگر مراد شيخ اين باشد كه اصل نجاست و طهارت از امور واقعى و خارجى است، اين قابل قبول نيست چون طهارت و نجاست از امور اعتبارى عرفى محسوب مىشوند و دليل بر اين مدعا مسئله بداهت است.
اين مسئله هم به نظر ما مخدوش بوده و ادعاى بدون دليل است؛ چون اگر اين مطلب يك امر بديهى بود اين چنين مورد اختلاف و بحث قرار نمىگرفت. به علاوه
ايشان دليل ديگرى هم بر اين ادعا اقامه نكرده، مضافا اينكه تعبير «اصل طهارت و نجاست» در كلام ايشان مبهم است و مراد ايشان از اين عبارتِ «اگر منظور شيخ اصل طهارت و نجاست است...» روشن نيست.
محقّق نائينى شاهدى نيز بر مدعاى خود ذكر و فرموده: اينكه عرف و عقلا «يستقذر عن بعض الاشياء و لا يستقذر عن بعضها» دليل بر اعتبارى بودن طهارت و نجاست و مجعوليت آن دو مىباشد.
اين مطلب نيز به عنوان شاهد قابل قبول نيست؛ زيرا همين مطلب از سوى محقّق عراقى(1)به عنوان شاهد براينكه طهارت و نجاست در بعضى موارد ـ مواردى كه نظافت و قذارت آنها در نظر عرف محسوس است ـ از امور واقعى مىباشند ذكر شده؛ يعنى همين كه عرف و عقلا نسبت به بعضى أشيا استقذار دارند و نسبت به بعضىاز آنها استقذار ندارند، دليل و شاهد بر اين گرفته شده كه طهارت و نجاست از امور واقعىاند، لذا خود اين شاهد محل اشكال است.
محقّق نائينى هم چنين در بخشى از كلام خود فرمود: «در باب طهارت و نجاست سه چيز داريم: يكى مفهوم طهارت و نجاست، ديگرى مصداق و معروض آن و سوم حكم شارع به جواز استعمال طاهر و حرمت استعمال نجس» و سپس نظر خود را راجع به هر يك از اين سه امر بيان كرده است. اين مطلب تا حدودى مورد قبول است؛ چون همانگونه كه ايشان فرمود مفهوم طهارت و نجاست يك مفهوم عرفى است و مصاديقش هم به وسيله عرف تطبيق مىشود. لكن شارع بعضى از موارد را به مصاديق
1) . همان، ص401، قسمت پاورقى؛ «لا اشكال ظاهرا في أن النظافة والغذارة العرفية المحسوسة من الواقعيات وغير مرتبط بعالم الجعل والاعتبار وانّما الكلام فيهما شرعا بحيث لم يكن فى البين جهة محسوسة».
عرفى اضافه كرده است. هم چنين اين مسئله كه: «شارع حكم به جواز استعمال طاهر و حرمت استعمال نجس مىكند و اين از احكام تكليفى است؛ مثل حرمت تصرف در مال غير يا حرمت اكل مال به باطل محل بحث و اختلاف نيست و قابل قبول است.
ولى بحث اساسى در اين است كه صرف اينكه گفته شود: طهارت و نجاست از مفاهيم عرفى بوده و مصاديقشان هم به وسيله عرف معلوم مىشود و بعضى احكام تكليفى هم در مورد آنها وضع شده اثبات نمىكند كه آنها مجعولند و مانند ملكيت و زوجيت مىباشند. لذا اگر چه مطالب سه گانه ايشان درست است، اما نتيجه مذكور را نمىتوان بر اين مقدمات استوار كرد.
محقّق عراقى قائل به تفصيل شده و نظر شيخ انصارى را نسبت به پاكى و ناپاكى عرفى كه محسوس است مىپذيرد. به نظر ايشان طهارت و نجاست بر دو قسم است: گاهى طهارت يا نجاست يك شىء مثل آب، عذره و خون از ديد عرف محسوس است و گاهى محسوس نيست. ايشان مىفرمايد: نسبت به قسم اول يعنى طهارت و نجاست عرفى حق با شيخ است و همين كه عرف و عقلا نسبت به بعضى از اشيا استقذار دارند و نسبت به بعضى از امور استقذار ندارند، دليل بر آن است كه اينها واقعى هستند؛ به عبارت ديگر در بعضى از امور خصوصيتى وجود دارد كه باعث مىشود عرف حالت انزجار پيدا كند و در بعضى از امور چنين خصوصيتى وجود ندارد؛ مثل آب، خاك، درخت، ميوه و امثال آن. در نتيجه عرف نيز نسبت به اين امور حالت انزجار ندارد و اين نشان دهنده آن است كه نظافت و قذارت از امور واقعى مىباشند.همانگونه كه ملاحظه مىشود يك امر واحد را هم محقّق نائينى و هم محقّق عراقى شاهد بر مدعاى خود گرفتهاند، با اين تفاوت كه محقّق نائينى آن را شاهد بر اين
قرار داده كه طهارت و نجاست از امور اعتبارى عرفى مىباشند، اما محقّق عراقى آن را شاهد بر اين مىداند كه طهارت و نجاست از امور واقعى هستند.
محقّق عراقى مىفرمايد: بحث ما در قسم دوم يعنى امورى است كه قذارت محسوس عرفى در آن نيست؛ مثل خمر و كافر كه هيچ كدام قذارت محسوس و قابل مشاهده ندارند و چه بسا ظاهر خمر و انسان كافر، پاك و طاهر هم باشند، اما از ديد شرع قذارت دارند. ايشان نسبت به اين موارد در مرحله نخست دو احتمال مىدهد:
احتمال اول اينكه طهارت و نجاست اين امور هم مثل قسم اول از امور واقعى خارجى است كه شارع با حكم به وجوب اجتناب پرده از قذارت آنها برداشته است؛ يعنى ما به تنهايىنمىتوانيم قذارت آنها را درك كنيم بلكه با دستور شارع به اجتناب پى به قذارت آنها مىبريم.
احتمال دوم آنكه طهارت و نجاست اين امور از اعتبارات جعلى است؛ يعنى همانگونه كه شارع ملكيت را عقيب بيع اعتبار كرده - چه به نحو جعل سببيت و چه به نحو جعل مسبَّب عقيب سبب، بنابر اختلافى كه در اين بحث وجود دارد- طهارت و نجاست را هم در اين امور جعل و اعتبار كرده است. گويا شارع فرموده: «جعلتُ الكافر نجساً» و اين هيچ ارتباطى با واقعيت انسان كافر ندارد؛ يعنى در انسان كافر خصوصيت و ناپاكى معنوى وجود ندارد تا به خاطر آن حكم به نجاست او شده باشد بلكه شارع به جهت مصالحى حكم به اجتناب از كافر كرده است؛ از جمله آنكه كافران در تنگنا قرار بگيرند يا در اثر اختلاط با كفار، افكار و عقايد جامعه اسلامى تحت تأثير آنان واقع نشود.
حال اگر احتمال اول پذيرفته شود، بين نظر محقّق عراقى و نظر شيخ انصارى هيچ فرقى نخواهد بود؛ چون طبق اين احتمال به نظر هر دو، طهارت و نجاست از امور واقعى است.
اما طبق احتمال دوم بين نظر شيخ و محقّق عراقى تفاوت ايجاد مىشود. محقّق عراقى احتمال دوم را بر احتمال اول ترجيح داده، لكن براى اين ترجيح دليل محكم و قابل اتكايى ارائه نمىكند و فقط توضيح مىدهد كه منظور از جعلى بودن اين امور جعل حقيقى نيست بلكه مراد ادعا و تنزيل است؛ يعنى شارع ادعائا يا تنزيلاً اين امور را كه در نظر عرف طاهر و پاك هستند قذر و ناپاك قرار مىدهد. البته مصحّح اين ادعا و تنزيل نيز ملاك و مناطى است كه در آنها وجود دارد و الا شارع نمىتواند بدون جهت چيزى را نازل منزله چيز ديگر قرار دهد.
محقّق عراقى در ادامه مىفرمايد: اگر عرف احاطه داشت و اين ملاك و مناط را مىفهميد آثار قذارت و نجاست را نيز بر آن مترتّب مىكرد، همانگونه كه بر عذره مترتّب مىنمايد. پس اينكه عرف چنين آثارىرا مترتّب نمىكند، بدان جهت است كه احاطه ندارد و نمىتواند و ملاك و مناط را درك كند.(1)
نتيجه سخن محقّق عراقى اين است كه طهارت و نجاست از احكام وضعى نيستند و لذا اين نزاع كه آيا از يك حكم تكليفى انتزاع شده تا مجعول تبعى باشند يا آنكه مجعول استقلالى مىباشند، محلى ندارد؛ چون طبق اين فرض طهارت و نجاست يا از امور واقعى هستند يا از امور ادعايى كه در صورت اول، ديگر به عنوان حكم وضعى شناخته نمىشوند و ارتباطى با جعل ندارند و در صورت دوم نيز جعل حقيقى در آنها راه ندارد بلكه جعل به معناى ادعا و تنزيل به آنها متعلّق مىشود.
پس در حقيقت محقّق عراقى نه مانند مرحوم شيخ طهارت و نجاست را به نحو مطلق از امور واقعى دانست و نه مثل محقّق نائينى مطلقا از امور وضعى به حساب آورد بلكه نظر ايشان در واقع حدّ وسط بين نظر شيخ انصارى و محقّق نائينى است.
1) . نهاية الأفكار، ج4، ص98 ـ 99.
به نظر محقّق عراقى اين كلام شيخ كه فرمود: «طهارت و نجاست از امور واقعى هستند»، فقط در مورد قذارت و طهارت محسوس صحيح است. اشكال ما به ايشان اين است كه پاكى يا ناپاكى عرفى كه ايشان از آن به قذارت و نظافت معنوى تعبير كرده، چيزى نيست كه به وسيله يكى از حواس پنجگانه درك شود. البته طبع انسان نسبت به برخى از اشيا تنفّر و نسبت به بعضى ديگر تمايل دارد ولى تنفّر يا تمايل انسان نسبت به اشيا به جهت پاكى يا ناپاكى آنها نيست بلكه ناشى از امور ديگرى است كه در جاى خود معلوم است. آنچه كه محسوس است بعضى از خصوصياتى است كه در اشيا وجود دارد؛ مانند بوى نامطبوع يا بوى خوش، طعم نامطبوع و مانند آن كه ممكن است موجب تنفر يا تمايل طبع انسانى نسبت به اشيا گردد، اما همانگونه كه اشاره شد اين مسئله ربطى به پاكى و ناپاكى آنها ندارد. چه بسا انسان به چيزى تمايل داشته باشد كه ناپاك است و يا از يك شىء با آنكه پاك است تنفر داشته باشد. اين امر بستگى به تصوّرى دارد كه در ذهن انسان نسبت به آن شىء شكل مىگيرد.
پس منظور از قذارت و نظافت، تميزى و كثيفى نيست تا قابل حس باشد. اگر چه ممكن است در بسيارى موارد اين امور با يكديگر همراه باشند. بر اين اساس اگر قذارت و نظافت محسوس نباشند ديگر نمىتوان ادعا كرد اينها از امور واقعى محسوب مىشوند؛ چون كلام ايشان مبنى بر واقعى بودن نظافت و قذارتعرفى بر اين اساس است كه عرف آنها را حس كند.
اين اشكال نتيجه اشكال قبلى است؛ زيرا وقتى قذارت و نظافت عرفى را امورى واقعى ندانستيم، ديگر نمىتوانيم بگوييم: شارع برخى موارد را نازل منزله قذارت و
نظافت عرفى قرار داده است؛ چون اساس مسئله ادعا و تنزيل مبتنى بر وجود ملاك و مناطى است كه در منزَّل منه وجود دارد و با ملاحظه آن گفته مىشود: اين همان است؛ يعنىمنزّل منه بايد واقعيت و حقيقتى داشته باشد تا بتوان امورى را نازل منزله آن قرار داد، در حالى كه طبق فرض قذارت و نظافت عرفى از امور واقعى نبوده و واقعيتىبراى آنها متصوّر نيست، لذا نمىتوان گفت: شارع مواردى را نازل منزله آنها قرار داده و ديگر ادعا و تنزيل معنا نخواهد داشت.
پس در حقيقت اين اشكال نتيجه اشكال قبلى است و اگر بر اساس احتمال ديگرى كه در كلام محقّق عراقى داده شد، اين جهت را مورد بررسى قرار دهيم، سؤال ما از محقّق عراقى اين است كه اگر مراد اين باشد به چه ملاكى چيزى را كه عرف درك نمىكند وجود ادعايى و تنزيلى مىدانيد؟ اگر اين چنين است بايد مثل مرحوم شيخ ادعا كنيد كه «مواردى وجود دارد كه عرف آن را درك نمىكند، لكن همين كه شارع حكم به نجاست آن مىكند، نجاست آن شىء كشف مىگردد»، در اين صورت چه منعى از اين ادعا وجود دارد؟ مرحوم شيخ هم همين مطلب را فرمود كه حكم شارع به نجاست يك شىء كشف از وجود واقعيتى به نام نجاست درآن شىء مىكند. پس در حقيقت سؤال ما از محقّق عراقى اين است كه چرا بين آنچه كه عرف درك مىكند و آنچه كه درك نمىكند فرق مىگذاريد و اوّلى را واقعى ولى دومى را واقعى نمىدانيد؟ در حالى كه فرقى بين آن دو نيست.
البته ايشان به طور كلّى معتقد است كه بايد بين اعتبارات قصدى و اعتبارات محض و حقايق ادعايى تفاوت قائل شد؛ چون مسئله جعل در حقيقت ادعايى و وجودات تنزيلى به آن كيفيتى كه در اعتباريات وجود دارد محقّق نيست و لذا از احكام وضعى محسوب نمىشوند.(1)به نظر ايشان در حقايق ادعايى جعل حقيقى
1) . همان، ص101 ـ 104.
وجود ندارد بلكه جعل ادعايى و تنزيلى جريان مىيابد. اما فرق اعتباريات قصدى و اعتباريات محض به نظر محقّق عراقى اين است كه در اعتباريات قصدى به وسيله اعتبار يك واقعيتى در عالم مناسب با خودش پيدا مىشود كه با انقطاع معتبِر و اعتبار همچنان پابرجاست، اما در اعتباريات محض اين چنيننيست و حدوث و بقا دائر مدار اعتبار است.
ما هيچ يك از مصاديق احكام وضعى را كه تا به حال مورد بررسى قرار گرفت به عنوان حقيقت تنزيلى مطرح نكرديم، اما در بحثهاى آينده خواهيم گفت كه محقّق عراقى در مسئله وكالت و نيابت مىفرمايد: وكالت از اعتباريات قصدى ولى نيابت از وجودات تنزيلى و حقايق ادعايى است.
به نظر ما حق در مسئله اين است كه طهارت و نجاست از امور اعتبارى و مجعول است. توضيح مطلب اينكه عرف و عقلا در مورد برخى از اشيا اعتبار نجاست و طهارت مىكنند و البته اين اعتبار مانند ساير اعتبارات بدون پشتوانه نيست بلكه همه اعتباريات حتى اعتبارات محض تابع بعضى بايدها و نبايدها است؛ يعنىاعتبار عقلا ممكن است به جهت بعضى از مصالح و مفاسد در متعلّقات يا برخى امور ديگر باشد. شارع نيز اين اعتبارات عقلايى را امضا كرده است. بنابراين جعل شارع نسبت به امورى كه عقلا در آن اعتبارى دارند، يك جعل امضايى است مثل ملكيت ولى نسبت به امورى كه عقلا اعتبارى ندارند جعل تأسيسى است. به هرحال مىتوان ادعا كرد كه طهارت و نجاست مجعولند؛ يا به جعل امضايى و يا به جعل تأسيسى. البته لازم به ذكر است كه با آنكه جعل تبعى در مورد آنها ممكن است ولى با ملاحظه ظواهر ادله مشخص مىشود كه جعل آنها استقلالى است.
از مجموع مطالبى كه گفته شد معلوم مىگردد كه ما با محقّق نائينى در اينكه طهارت و نجاست مانند زوجيت و ملكيت مىباشند موافقيم ولى نظر ايشان را كه فرمود: بين طهارت و نجاست و بين زوجيت و ملكيت در كيفيت جعل فرق است، نمىپذيريم و قائليم كيفيت جعل طهارت و نجاست هم مانند زوجيت و ملكيت است.
به نظر ما قضاوت و ولايت از امورى هستند كه متعلّق جعل استقلالى قرار مىگيرند و فرقى بين قضاوت و ولايت با نبوت و امامت نيست. ما سابقا به اين موضوع پرداخته و بعضى از انظار از جمله نظر محقّق عراقى و محقّق نائينى را ذكر كرديم.
محقّق عراقى بين قضاوت و ولايت با نبوت و امامت تفاوت قائل شد. به نظر ايشان ثبوت امامت و نبوت براى بعضى از اشخاص به جهت خصوصيتى است كه در نفس آنها وجود دارد و ناشى از مرتبه كمال نفس آنها است. بنابراين امامت و نبوت از امور واقعى هستند و با ولايت و قضاوت كه از مجعولات و احكام وضعى مىباشند، فرق دارند، لكن ما در همان موضع بيان كرديم كه در كيفيت جعل بين قضاوت وولايت و بين نبوت و امامت فرقى نيست. البته كمال نفس در مورد نبى و امام عليهماالسلام قابل انكار نيست و ما معتقديم كه امام و نبى واجد شرايط عالى نفسانى هستند، اما وجود چنين مرتبهاى صرفا مقتضى براى جعل امامت و نبوت است نه آنكه موجب شود امامت و نبوت امورى واقعى و تكوينى باشند. ظواهر ادله نيز مساعد همين معنا است و ما به آياتى از قرآن و روايات اشاره كرديم.
پس در مجموع قضاوت و ولايت و امامت و نبوت از امور مجعول بوده و از احكام وضعى محسوب مىشوند. البته با تسامحى كه در گذشته مورد اشاره قرار گرفت.
به نظر محقّق نائينى قضاوت و امامت از احكام وضعى نبوده و جزء مجعولات به حساب
نمىآيند. در اين رابطه به بعضى از آرا و انظار ديگر نيز اشاره شد. اما به نظر ما اينها مجعول به جعل استقلالى بوده و هيچ منعى از تعلّق جعل استقلالى به آنها وجود ندارد.
در مورد وكالت و نيابت نيز ما معتقديم كه اين دو از مجعولات بوده و فرقى هم بين آنها نيست، لكن محقّق عراقى بين وكالت و نيابت تفصيل داده است.
ايشان مىگويد: وكالت از اعتباريات قصدى ولى نيابت از حقايق ادعايى و وجودات تنزيلى است.(1)ما در بحث گذشته به فرق بين اين دو اشاره كرديم؛ اعتباريات قصدى يعنى اعتباريات عرفى كه به وسيله عرف جعل مىشوند؛ بدين معنى كه با انشاى اين امور اعتبارى وصول به آنها قصد شده و به همين دليل به آنها اعتباريات قصدى گفته مىشود؛ زيرا به واسطه انشا قصد ايجاد و وصول به آن مورد نظر است. محقّق عراقى ملكيت و زوجيت و هم چنين وكالت را از اين قبيل مىداند، اما در مورد نيابت مىفرمايد: نيابت از سنخ حقايق ادعايى و وجودات تنزيلى است؛ به اين معنا كه در نيابت، شخص نايب به منزله منوب عنه تلقّى شده و ادعا مىشود كه گويا اين شخص همان منوب عنه است و حكم او را دارد، البته در همان محدودهاى كه نيابت به او محوّل شده است. طبق اين بيان نيابت از دايره احكام وضعى خارج است و جعلى هم كه در رابطه با آن و حتى تمامى وجودات ادعايى و حقايق تنزيلى مطرح مىشود، يك جعل حقيقى نيست؛ زيرا خود اين امور حقيقتا جعل نمىشوند بلكه منشأ احداث و ايجاد آنها است كه مجعول حقيقى مىباشد. پس تعبير به جعل به يك معنا در مورد وجودات ادعايى و حقايق تنزيلى صحيح نيست.
1) . نهاية الافكار، ج4، ص104.
لذا ايشان معتقد است كه نيابت از سنخ تنزيل و ادعا كه غير از اعتبار است مىباشد و به عنوان يك حكم وضعى و امر مجعول تلقّى نمىشود. بر خلاف وكالت كه آن را از اعتباريات قصدى دانسته و مىگويد: جعل به همان نحوى كه در ملكيت و زوجيت وجود دارد در مورد وكالت نيز ثابت است.
البته اساس اين مبنا جاى بحث دارد و بايد مشخص شود چه فرقى بين اعتبار و تنزيل است. در عبارات بسيارى از بزرگان اعتبار و تنزيل به جاى هم به كار رفته و فرق روشنى بين آن دو بيان نشده است. لذا مناسب است اين مسئله در جاى خود مورد رسيدگى قرار گرفته تا فارق بين اعتبار و تنزيل معلوم گردد.
به نظر ما بين نيابت و وكالت از حيث كيفيت جعل فرقى نيست و هر دو از اعتبارات عرفى هستند، لكن فرق بين آن دو در خود معناى وكالت و نيابت است. معناى وكالت اين است كه وكيل ولىّ و سلطان در تصرف در مال يا امور مربوط به موكّل قرار مىگيرد ولى در نيابت اين چنين نيست. اگر چه به يك معنا نايب نيز در آن محدودهاى كه منوب عنه براى او تعيين كرده وظايفى دارد كه بايد انجام دهد، اما در عين حال با وكالت از حيث معنا تفاوتهايى دارد و اين مسئله در اصل كيفيت جعل آن دو تأثيرى ندارد و در هر دو گفته مىشود: «جَعلته نائبا» يا «جَعلته وكيلاً» و فقط متعلَّق جعل در هر يك متفاوت است و اين مسئله همانگونه كه گفتيم تأثيرى در خود جعل ندارد. لذا به نظر ما هر دو از مجعولاتاند و از اعتبارات عرفى محسوب مىشوند.
آخرين موردى كه در اين بحث مطرح مىشود مسئله رخصت و عزيمت است. در اين مورد هم اين سؤال مطرح است كه رخصت و عزيمت از احكام وضعى و
مجعولات محسوب مىشوند يا خير؟ در گذشته مطالبى راجع به معناى رخصت و عزيمت بيان كرده و گفتيم: رخصت به معناى «سقوط امر على وجه التسهيل» و عزيمت به معناى «سقوط امر على وجه الالزام» است؛ به عبارت ديگر اگر به چيزى امر شود و سپس آن امر رأسا اسقاط گردد، به آن عزيمت مىگويند. اما اگر پس از تعلّق امر به چيزى وجوبش ساقط شود ولى رجحانش باقى بماند، به آن رخصت مىگويند. پس در رخصت اگر مأموربهاى كه امرش ساقط شده اتيان شود تشريع و حرام نيست، اما در عزيمت حرام است؛ چون اگر چه قبلاً امر شارع به آن تعلّق گرفته اما در اين شرايط و در اين ظرف خاص بايد ترك شود؛ مثل دو ركعت نمازى كه از نمازهاى چهار ركعتى در مورد شخص مسافر ساقط مىشود، در نتيجه اگر مسافر نماز خود را كامل بخواند، مرتكب تشريع شده است.اما در مورد اينكه رخصت و عزيمت از احكام وضعى بوده يا از احكام تكليفى محسوب مىشوند، بعضى معتقدند كه رخصت و عزيمت از احكام وضعى بوده ولى حق آن است كه رخصت و عزيمت مندرج در احكام تكليفى مىباشند، نه اينكه خودشان به عنوان حكم تكليفى شناخته شوند؛ به اين بيان كه وقتى مولا به چيزى امر مىكند و سپس اين امر را برمىدارد، رفع وجوب نموده و از آنجا كه رفع وجوب يك حكم تكليفى است و نمىتوان آن را جزء احكام وضعى قرار داد، قهراً رخصت و عزيمت از احكام تكليفى محسوب مىشوند. پس اگر بخواهيم به نظر دقيق بنگريم بايد بگوييم احكام تكليفى چهار حكم است و همانگونه كه اباحه را جزء احكام تكليفى قرار نداديم، رخصت و عزيمت نيز از اقسام حكم تكليفى به حساب نمىآيند ولى با بيانى كه گذشت مىتوان اين دو را به احكام تكليفى ملحق نمود.
توضيح بيشتر آنكه بايد ديد تعريف احكام تكليفى منطبق بر رخصت و عزيمت هست يا خير. سابقا اشاره شد كه ملاك حكم تكليفى اين است كه متضمن بعث و زجر
باشد، بر خلاف حكم وضعى كه متضمن بعث و زجر نيست. البته محقّق نائينى علاوه بر بعث و زجر قيد ديگرى را هم اضافه كرده و فرمود: حكم تكليفى حكمى است كه اولاً و بالذات به افعال بندگان متعلّق شود و حكم وضعى آن است كه اولاً و بالذات به افعال بندگان تعلّق نگيرد، لكن همانگونه كه اشاره گرديد ذكر اين قيد ضرورتى ندارد.
حال بايد ديد آيا رخصت و عزيمت متضمن بعث و زجر هستند يا خير؟ به بيان ديگر آيا از اينكه شارع از آن امرى كه قبلا صادر كرده بود دست بر داشته و آن را يا به نحو الزام و يا به نحو تسهيل ساقط مىكند مىتوان نتيجه گرفت كه در رخصت و عزيمت نحوهاى از بعث و زجر وجود دارد؟ در پاسخ به اين سؤال مىتوان گفت: عزيمت و رخصت متضمن بعث و زجراند هر چند كه بعث و زجر موجود در آن دو مثل بعث و زجر موجود در وجوب و استحباب و كراهت و حرمت نبوده بلكه معالواسطه است؛ چون در رخصت و عزيمت شعبه يا رشحهاى از بعث و زجر وجود دارد. لذا أولى اين است كه رخصت و عزيمت را در محدوده احكام تكليفى قرار دهيم نه در محدوده احكام وضعى.
يكى ديگر از تقسيمات حكم شرعى تقسيم آن به مولوى و ارشادى است. گرچه در اين تقسيم سخن از حكم تكليفى نيست ولى از ظاهر كلمات بسيارى از اصوليين برمىآيد كه مَقسم اين تقسيم حكم تكليفىاست. اين گروه معتقدند در احكام وضعى، مولويت و ارشاديت راه ندارد؛ مثلا صحت و فساد مولوى و صحت وفساد ارشادى نداريم ولى به نظر مىرسد مىتوان اين تقسيم را به نوعى در احكام وضعى نيز جارى دانست.
مسئله تقسيم حكم به مولوى و ارشادى از مسائل نسبتا مهم علم اصول است كه در فصل مستقلى به اين عنوان در علم اصول گردآورى نشده بلكه اصوليون در مواضع مختلف متعرّض آن شدهاند؛ مثلا در بحث مقدمه واجب يا واجب غيرى و واجب نفسى اين بحث مطرح شده است كه آيا مولويت در واجب غيرى معنا دارد يا خير و آيا مىشود يك واجب غيرى كه مولوى باشد را تصوير نمود؛ به عبارت ديگر آيا واجب غيرى مانند واجب نفسى مىتواند به مولوى و ارشادى تقسيم شود؟
از ديگر مباحثى كه اين مسئله در آن مطرح شده مبحث أصالة الاحتياط است. در
اين بحث اين مسئله مطرح شده كه آيا امر به احتياط مانند «اخوك دينك فاحتط لدينك»(1)يك امر مولوى است يا ارشادى؟ در آن بحث امر به احتياط را با امر به اطاعت در «أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُول»(2)كه مشهور قائل به ارشادى بودن آنند، مقايسه مىكنند.
همچنين اين مسئله در بحث ملازمه بين حكم شرعى و حكم عقلى مطرح است؛ به اين معنا كه آيا حكم شرعى در مواردى كه با حكم عقلى ملازمه دارد ارشادى است يا مولوى؟
به هر حال مسئله مولويت و ارشاديت از جهات مختلف قابل بررسى است. بر اين اساس ما مباحث مربوط به آن را در ضمن چند گفتار پيگيرى مىنماييم.
قبل از بررسى ماهيت حكم مولوى و ارشادى و بيان اقوال و انظار مختلف درباره آن لازم است موارد استفاده و استعمال حكم ارشادى ذكر شود:
در مثل «أَطِيعُوا اللّهَ» كه در آن به اطاعت خداوند متعال امر شده و همچنين در مواردى كه از معصيت خداوند نهى شده، گفته مىشود اين امر و نهى ارشاد به حكم عقل است؛ زيرا حاكم در مثل اين موارد عقل بوده و چنانچه در لسان شرع نسبت به آن امر يا نهى شود، ارشاد به همان درك عقل مبنى بر وجوب اطاعت خداوند است. البته شيخ انصارى از بعضى نقل مىكند كه وجوب اطاعت، شرعى است(1)ولى چه بسا مراد وجوب اطاعت از غير خدا؛ يعنى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله باشد كه محل اختلاف است.
در مورد امر به اطاعت و نهى از معصيت گفته مىشود: جعل شارع و امر و نهى مولوى شرعى ممكن نيست. چند دليل نيز بر اين مدعى اقامه شده است:
اول: به طور كلّى اطاعت از اوامر و نواهى مولوى خداوند واجب است. حال اگر امر به اطاعت و نهى از معصيت نيز به عنوان امر و نهى مولوى شرعى قلمداد شود،
1) . مطارح الانظار، ص42، سطر 10 وص 251، سطر 1 .
موجب تسلسل خواهد بود و سلسله نامتناهى از احكام و اوامر و نواهى مولوى پديد خواهد آمد و اين محال است. لذا امر به اطاعت و نهى از معصيت نمىتواند مولوى باشد و قابل جعل توسط شارع نيست.
دوم: در مورد اطاعت و معصيت، وجود امر و نهى مولوى شرعى مستلزم لغويت خواهد بود، از اين رو صدور آن از شارع محال است؛ چون حكم مولوى شرعى به جهت بعث مكلّف صادر مىشود و چنانچه تكاليف شرعى باعثيت داشته باشند، صدور حكم لغو خواهد بود؛ به عبارت ديگر در مورد اطاعت و معصيت از آنجا كه عقل مكلّف را به سوى اطاعت تحريك و از معصيت گريزان مىكند، ديگر صدور امر به اطاعت و نهى از معصيت از سوى شارع لغو خواهد بود. البته در مورد اين محذور نكتهاى وجود دارد كه به آن اشاره خواهد شد.
لازم به ذكر است اين ادله از سوى بعضى مورد اشكال واقع شده است.
در مواردى كه عقل، حسن و قبح چيزى را درك كند، بحث از ملازمه حكم عقل و حكم شرع مطرحمىشود. بعضى گفتهاند: چنانچه كسى اين ملازمه را بپذيرد، در اين صورت ما كشف مىكنيم شارع بر اساس حكم عقل يك حكم شرعى را جعل نموده كه به عنوان حكم مولوى شناخته مىشود و چنانچه كسى ملازمه را انكار نمايد آنگاه حكم شرعى حمل بر ارشاد مىشود. در اين مورد بر خلاف مورد قبلى امكان جعل يك حكم شرعى مولوى وجود دارد.
البته بعضى مثل محقّق نائينى در اين زمينه بين درك عقل نسبت به حسن و قبح در سلسله علل احكام و حسن و قبح در سلسله معلولات احكام تفصيل داده و مىفرمايد: اگر عقل، حسن يا قبح يك فعل را درك كند طبق قاعده ملازمه شارع بر
اساس آن حكمى جعل نموده ولى چنانچه عقل، حسن و قبح چيزى كه در سلسله معلولات احكام است را درك كند، شارع بر اساس آن حكمى را جعل نكرده است.(1)اين بدان معنا نيست كه شارع در اين موارد نمىتواند حكمى جعل كند بلكه بدين معنا است كه نمىتوان كشف كرد كه شارع در اين موارد حكمى دارد.
بعضى مثل محقّق اصفهانى نيز اساسا به واسطه لزوم لغويت امكان جعل حكم شرعى را در اين موارد منكرند. ايشان معتقد است: چنانچه احراز شود فعلى داراى مصلحت بوده و مفسدهاى بر آن مترتّب نمىباشد، جاى حكم مولوى شرعى نيست؛ چون حقيقت حكم مولوى شرعى عبارت از انشا به داعى جعل داعى يعنى ايجاد انگيزه در مكلّف براى انجام دادن فعل است و وقتى مكلّف وجود مصلحت و عدم مفسده را درك كند، بديهى است كه عقل او به لزوم انجام فعل حكم كرده و با وجود اين انگيزه ديگر جعل داعى از ناحيه شارع لغو است.(2)
إمكان الحكم المولوى على طبقه أي حكم العقل فقد مرّ مرارا أنّ التّكليف المولوى هو الإنشاء بداعى جعل الدّاعى، و قد مرّ أيضا أنّ التّكليف لا يمكن أن يكون داعيا على أيّ تقدير ولكلّ مكلّف عموما إلاّ بلحاظ ما يترتّب على موافقته من الثّواب وعلى مخالفته من العقاب، وحيث إنّ المفروض أنّ العدل يوجب استحقاق المدح، والظّلم يوجب استحقاق الذمّ عند العقلاء ومنهم الشارع فهو كاف فى الدّعوة من قبل الشارع بما هو عاقل، ولا مجال لجعل الدّاعى بعد ثبوت الدّاعى من قبله».
لذا ايشان به طور كلّى در اين موارد حكم شرعى را ارشادى مىداند.همانگونه كه ملاحظه گرديد در اين قسم از استعمال ارشادى اگر چه جعل حكم مولوى شرعى مستلزم محذور تسلسل نيست ولى به نظر محقّق اصفهانى محذور لغويت كماكان به قوت خود باقى است.
لكن كلام ايشان از چند جهت محل تأمل و اشكال است:
اولاً: بيان ايشان قابل نقض است؛ زيرا عقل در مواردى مصلحت يا مفسده فعلى را درك كرده ولى معذلك در آن موارد حكم مولوى شرعى وجود دارد؛ مثل كذب و
ظلم؛ يعنى در اين موارد فقط عقل حكم به عدمجواز نكرده بلكه شرع نيز حكم به حرمت نموده و بر آنها عقاب و عذاب مترتّب كرده است.
ثانيا: پاسخ حلّى به ايشان اين است كه با وجود درك عقل نسبت به مصلحت يا مفسده افعال، جعل داعى از ناحيه شارع محذورى در پى ندارد؛ چون حقيقت حكم شرعى مولوى انشا به داعى جعل داعى است ولى اين بدان معنا نيست كه حتماً داعى و انگيزه فعلى ايجاد كند بلكه منظور اين است كه امكان جعل داعى در آن باشد؛ يعنى قابليت و شأنيت و صلاحيت ايجاد داعى و انگيزه در آن وجود داشته باشد و اين صلاحيت و قابليت در اين موارد وجود دارد، هرچند بالفعل اين انگيزه را ايجاد نكند. به اين مطلب سابقا اشاره گرديد و حتى خود ايشان در مواردى بر اين نكته تأكيد كرده است.
لذا در مجموع به نظر مىرسد در اين نوع از استعمال ارشادى جعل حكم مولوى شرعى ممكن است.
شارع در مواردى به حكم عقلا استناد مىكند؛ مثل آنچه از «أَوْفُوا بِالْعُقُود»(1)استفاده مىشود. در اين مثال امر به وجوب وفاى به عقد در حقيقت ارشاد به لزوم عقد و نداشتن حق فسخ است. اين حكم قطعا به عنوان يك حكم عقلى شناخته نمىشود بلكه مىتوان آن را يك حكم عقلايى دانست كه شارع آن را امضا كرده و در عين حال يك وجوب تكليفى مولوى هم بر طبق آن جعل كرده است.
البته محقّق خويى فرموده: منظور از ارشادى در مثل «أَوْفُوا بِالْعُقُود»، ارشادىِ در مقابل مولوى نيست بلكه ارشادى مولوى است. به نظر ايشان در ارشادىِ مقابل مولوى مثل «أَطِيعُوا اللّهَ»،(2)اساسا جايى براى إعمال مولويت نيست و اين امر تنها
ارشاد به حكم عقل است ولى در ارشادىِ مولوى مولويت وجود دارد؛ زيرا امضاى عقد و غير قابل فسخ دانستن آن حكمى مولوى است كه به جعل شارع ثابت شده است.(1)بر اين اساس حكم ارشادى در واقع بر دو قسم است: ارشادى غير مولوى و ارشادى مولوى كه مراد از ارشادى غير مولوى همان ارشادى در مقابل مولوى است.
گاهى امر به چيزى و يا نهى از چيزى ارشاد به جزئيت يا مانعيت آن شىء تلقّى مىشود؛ مثلاً در مورد نماز امر به ركوع و سجود، ارشاد به جزئيت آن دو و نهى از خنديدن در نماز، ارشاد به مانعيت آن مىباشد. در اين موارد امكان جعل مولوى و تكليفى وجود دارد و شارع مىتواند امر به أجزاء و نهى از موانع به نحو تكليفى داشته باشد ولى اين اوامر و نواهى در واقع اوامر و نواهى ضمنى مىباشند؛ زيرا امر به مركب امر به أجزاء آن نيز مىباشد.
از آنچه گفته شد معلوم مىگردد در همه موارد به جز مورد اول از موارد استعمال ارشادى امكان جعل مولوى شرعى وجود دارد.
1) . مصباح الفقاهه، ج6، ص27.
در اين فصل بحث در اين است كه آيا تقسيم حكم شرعى به مولوى و ارشادى صحيح است يا خير؟ بعضى بر اين باورند كه اين تقسيم صحيح نيست؛ زيرا همه احكام شرعى را مولوى مىدانند. برخى ديگر نيز از اين جهت كه همه احكام شرعى را ارشادى مىدانند، اين تقسيم را رد مىكنند. در مقابل، گروه كثيرى معتقدند: اين تقسيم صحيح بوده و مىتوان حكم شرعى را به دو قسم مولوى و ارشادى تقسيم نمود. البته اين اختلاف چه بسا ناشى از ابهاماتى است كه در تعريف حكم مولوى و ارشادى وجود داشته و به درستى اين دو قسم تبيين نشدهاند. به هر حال مناسب است اجمالاً اقوال و انظار موجود در اين بحث مورد رسيدگى قرار گيرد.
بعضى به طور كلّى منكر حكم ارشادى بوده و معتقدند: همه اوامر و نواهى شارع مولوى هستند. از جمله كسانى كه به اين نظريه ملتزم شده مرحوم فيروزآبادى صاحب عناية الاصول(1)و مرحوم آيهاللّه آملى مىباشند.
مرحوم آيهاللّه آملى در اين رابطه مىگويد: حكم شرعى مولوى گاهى داراى ملاك معلوم و واضح براى مكلّف است و گاهى ملاك آن براى مكلّف واضح نيست؛ چون هر تكليفى كه از ناحيه شارع جعل شود از وجود مصلحت و مفسدهاى در متعلّق آن حكايت مىكند. حال اگر ملاك حكم و نكته تشريع معلوم نبود حمل بر حكم تكليفى شده ولى چنانچه ملاك حكم معلوم باشد؛ مثل موارد ارشاد به جزئيت، در اين صورت مكلّف كشف مىكند اين حكم شرعى ارشاد به جزئيت دارد.(2)
طبق اين بيان چنانچه ملاك حكم روشن باشد باز هم حكم مولوى است ولى به تعبير ايشان در عين مولويت ارشاد به جزئيت نيز دارد. لذا از نظر ايشان حكم شرعى حقيقتا همان حكم مولوى است و اطلاق حكم ارشادى به آن صرفا يك اصطلاح است.
آنچه ايشان فرموده بيش از آنكه جنبه استدلال داشته باشد، به تبيين اصل ادعا شبيهتر است ولى به هر حال اينكه گفته: «اصطلاح حكم ارشادى در جايى استعمال مىشود كه ملاك حكم براى مكلّف واضح باشد؛ مثل ارشاد به حكم عقل» مخدوش است؛ زيرا همانگونه كه اشاره شد موارد استعمال حكم ارشادى مختلف بوده و همه جا ملاك حكم روشن نيست و چنانچه بيان شارع نباشد مكلّف قادر به كشف آننيست. به علاوه آنچه ايشان بيان كرده نمىتواند امكان جعل يك حكم ارشادى را نفى كند بلكه حتى دليل بر عدم وجود حكم ارشادى در شرع هم نيست؛ چون ايشان معتقد است حكم ارشادى فقط يك اصطلاح است و حقيقتى متفاوت از حكم مولوى ندارد، در حالى كه بيان ايشان دلالت بر اين مطلب مىكند كه اين استعمال صرفا يك استعمال مجازى نيست.
صاحب عناية الاصول نيز معتقد است همه احكام شرعى مولوىاند. مرحوم فيروزآبادى مىگويد: حكم ارشادى كه به مصالح و مفاسد اعمال اشاره مىكند و خالى از اراده و كراهت يا حب و بغض است، فقط در خصوص موالى عرفى صحيح است كه مصالح و مفاسد مربوط به ديگران موجب حب و بغض و يا اراده و كراهت در آنان نمىشود، لذا ثواب و عقابى نيز بر آن مترتّب نيست ولى در مورد خداوند متعال كه
لطف و رحمت او شامل همه است، مصلحت و مفسده موجود در افعال ديگران باعث حبّ و بغض و اراده و كراهت مىگردد؛ يعنى مثلاً چنانچه عملى داراى مصلحت باشد، قطعا خداوند آن را اراده مىكند.(1)
آنچه از بيان ايشان استفاده مىشود انكار حكم شرعى ارشادى است و به نظر ايشان همه احكام شرعى مولوى مىباشند.
اولاً: اينكه ايشان مىگويد: «چون حكم ارشادى به مصالح و مفاسد أعمال ارشاد مىكند پس مبادى حكم مولوى مثل حب و بغض و اراده و كراهت در آن راه ندارد»، صحيح نيست چون به هر حال در حكم ارشادى هم مثل حكم مولوى انشاى تحقّق دارد ولى داعى و غرض از اين انشا، بعث و تحريك مكلّف نيست بلكه صرفا تأكيد و نُصح است و به همين جهت منعى از تحقّق مبادى يعنى حب و بغض و اراده و كراهت در آن نيست.
ثانيا: در برخى از مواردِ حكم ارشادى مثل امر به اطاعت و نهى از معصيت قطعا اين استدلال جريان ندارد؛ چون در اين موارد اساسا امكان جعل حكم مولوى وجود ندارد و تحقّق اراده مستقل و ثواب و عقاب مستقل از ناحيه شارع ممكن نيست.
1) . عناية الأصول، ج1، ص249 ـ 250.
گروه ديگرى از بزرگان در مقابل گروه نخست به طور كلّى منكر حكم شرعى مولوى بوده و معتقدند: همه اوامر شارع ارشادى هستند و شارع اساسا حكم شرعى مولوى ندارد.
در اين رابطه دو دليل اقامه شده است:
تصوير دو قسم از اوامر در مورد عقلا هيچ مشكلى ندارد. يك قسم از اوامر كه بر مخالفت آن عقاب مترتّب مىشود و قسم ديگر كه مثل اوامر اطبا است و ارشادى مىباشد ولى اين مطلب در مورد قوانين الهى متصوّر نيست؛ چون اوامر و قوانين اسلامى صرفا همانند اوامر اطبا مىباشند كه ارشاد به مصالح اشيا و مفاسد آنها دارند. در اوامر و نواهى اطبا صرفا خواص و آثار اعمال و تبعات قهرى و تكوينى آن كشف مىشوند و آنان بيماران خويش را از عواقب سوء اين اعمال برحذر مىدارند و يا به حسن عاقبت آن ترغيب مىنمايند. بنابراين همانگونه كه معقول نيست طبيب امر مولوى داشته باشد، در مورد خداوند متعال نيز اين چنين است؛ زيرا اعمال انسانها داراى عواقب و تبعاتى است كه قهرا بر آنها مترتّب مىشود و ثواب عقاب ديگرى بر
موافقت و مخالفت جعل نشده است؛ به عبارت ديگر طبق مبناى تجسّم اعمال، ثواب و عقاب اعمال از امور تكوينى بوده و شارع با ارسال پيامبران و انزال كتب صرفا بندگان را نسبت به اين عواقب آگاه مىكند. بر اين اساس، ديگر معقول نيست كه اوامر الهى در اين محيط مولوى باشند بلكهصرفا ارشاد به اين تبعات و عواقب مىباشند.(1)
اين استدلال از چند جهت محل اشكال است:
اولاً: مبناى اين استدلال آن است كه ثواب و عقاب موجود در شرع صرفا امور تكوينى باشند و مجعول بودن آنها انكار شود. لذا چنانچه كسى به اين مبنا اشكال داشته باشد كه جاى اشكال نيز هست ديگر نمىتوان به اين دليل اخذ نمود.
ثانيا: بر فرض تسليم نسبت به مبنا اشكال اين است كه اين مبنا به مسئله ثواب و عقاب كه از آثار احكام و مخالفت و موافقت با آنها مىباشد، مربوط است، در حالى كه در احكام ارشادى سخن از ملاكات احكام يعنى مصالح و مفاسد موجود در متعلّقات احكام است و به نظر مىرسد بين اين دو مسئله خلط شده است.
ثالثا: واجبات تعبدى كه محتاج قصد قربتاند متوقف بر اين مىباشند كه امر آنها مولوى باشد و چنانچه اوامر مولوى در شريعت انكار شوند، واجب تعبدى و قربى هم مورد انكار واقع خواهد شد، در حالى كه نمىتوان به چنين مطلبى ملتزم گرديد.
اين دليل مبتنى بر مسلك جعلى بودن عقاب و ثواب است و با رعايت اين مبنا در صدد انكار حكم مولوى مىباشد.
محصل اين دليل آن است كه خداوند متعال ذاتا و فعلاً عالى است و همه
1) . تحريرات فى الأصول، ج3، ص152 ـ 154.
موجودات به سوى او متوجهاند و از آنجا كه خداوند از همه برتر است، هيچ التفات و توجهى به موجودات پايينتر ندارد؛ يعنى هيچ كارى را براى آنها انجام نمىدهد و غايت فعل او ذات خود اوست. آنگاه چگونه ممكن است موجودى كه مستعلى بالذات است و اساسا معقول نيست متكفّل امور دانى شود، براى انبعاث بندگان امر مولوى صادر كند. لذا حتى اگر ما تكوينى بودن ثواب و عقاب را هم نپذيريم، مىتوانيم حكم مولوى را انكار كنيم.(1)
اين دليل تالى فاسدى دارد كه حتى خود مستدل هم نمىتواند بدان ملتزم شود؛ زيرا اگر از اين قاعده كه فلاسفه گفتهاند چنين نتيجهاى گرفته شود لازمهاش آن است كه از اساس لزوم هدايت خلق و ضرورت بعث رسل و انزال كتب زير سؤال رود، در حالى كه قطعا نمىتوان به اين مطلب ملتزم شد و حتى خود فلاسفه نيز از اين مطلب چنين چيزى را اراده نكردهاند. آنچه منظور نظر آنان مىباشد اين است كه خداوند متعال به موجودات پستتر و دانى نظر و توجه و التفات استقلالى ندارد، نه آنكه اصلاً التفات نداشته باشد؛ به عبارت ديگر التفات و توجه حق تعالى به مخلوقات تابعى از التفات و حبّ او به ذات خويش است و حبّ ذات موجب حبّ مخلوق است.(2)
اگر امر صادر از خداوند تبارك و تعالى براى خود او هيچ ثمره و اثرى نداشته باشد و مخالفت و موافقت آن مستلزم هيچ منفعت و ضررى براى او نباشد بلكه همه منافع و مضارّ در اوامر و نواهى به بندگان متوجه شود، آنگاه چگونه مىتوان پذيرفت كه اين اوامر مولوى باشند.
بطلان اين دليل واضح و روشن است؛ زيرا بين عدم عود منافع و مضار به خداوند تبارك و تعالى و مولوى بودن اوامر هيچ ملازمهاى نيست. در اينكه امر صادر از خداوند تبارك و تعالى براى خود او هيچ اثر و ثمرهاى ندارد و منافع و مضار در اوامر و نواهى متوجه بندگان است ترديدى نيست ولى لازمه اين مطلب عدم مولويت اوامر خداوند نيست؛ چون مولويت اوامر الهى مبتنى بر عود يا عدم عود منافع و مضار به خداوند نمىباشد و همه كسانى كه قائل به صحت تقسيم حكم به مولوى و ارشادى مىباشند نيز معتقدند منافع و مضار در اوامر و نواهى متوجه عباد است نه خداوند.
بعضى معتقدند كه ارشاديت و مولويت جهات مختلف يك حكماند، نه آنكه انواع حكم شرعى باشند؛ يعنى هر حكمى از يك جهت داراى جنبه ارشاد به مصلحت و مفسده موجود در متعلّق آن مىباشد و از جهت ديگر ثواب و عقاب بر آن مترتّب مىشود. لذا نمىتوان حكم مولوى را قسيم حكم ارشادى دانست؛ چون قسيم يك شىء با خود آن شىء قابل جمع نيست، در حالى كه اين دو جنبه با يكديگر قابل جمع مىباشند. پس هر حكمى جامع دو عنوان مولوى و ارشادى است.(1)
اين قول نيز ناتمام است؛ چون علاوه بر آنكه مبتنى بر تبعيت مطلق احكام از مصالح و مفاسد موجود در متعلّق احكام است و اين مبنا به نظر ما مخدوش مىباشد، مشكل اصلى آن اين است كه از محل نزاعخارج است؛ چون اساسا بحث در اين است كه آيا احكام شرعى داراى ثواب و عقاب مجعول مىباشند يا خير؟ در اين قول، اصل وجود
1) . بدائع الافكار، ص213؛ فوائد الأصول، ج2، ص438.
ثواب و عقاب مجعول براى همه احكام شرعى مفروض گرفته شده، در حالى كه اگر حكم مولوى را به حكمى كه ثواب و عقاب بر آن مترتّب است و حكم ارشادى را به حكمى كه مستلزم ثواب و عقاب نيست، تفسير كنيم، اين اول نزاع است كه آيا در شريعت مىتوان احكام را به اين دو قسم تقسيم كرد و آيا اساسا در همه احكام اين دو جنبه و جهت وجود دارد يا خير؟
بر فرض هم بپذيريم در بعضى احكام اين دو جهت وجود دارد ولى آيا مىتوان اين مطلب را به همه احكام شرعى تسرّى داد و آن را در مورد همه احكام پذيرفت؟
با توجه به آنچه تاكنون بيان گرديد، مىتوان تقسيم حكم شرعى به حكم ارشادى و حكم مولوى را صحيح دانست. اين مطلب با دقت در موارد استعمال امر ارشادى كه در گذشته بيان گرديد و همچنين تعريف حكم ارشادى و مولوى كه در آينده خواهد آمد واضح مىگردد؛ چون در شرع اوامرى مثل «أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُول»(1)داريم كه در آنها امكان جعل حكم شرعى مولوى وجود ندارد؛ يعنى از طرفى اين قسم از اوامر در شرع واقع شده و از سوى ديگر اين امر نمىتواند تعيينا يك حكم شرعى و امر الهى مثل «أَقِيمُوا الصَّلاَة» باشد. تفاوت بين «أَطِيعُوا اللّهَ» و «أَقِيمُوا الصَّلاَة» كاملاً واضح است و هر دو هم در شرع وارد شده، پس صرف نظر از موارد حكم ارشادى و حكم مولوى و محدوده آنها قدر متيقن آن است كه «أَطِيعُوا اللّهَ» به عنوان يك امر الهى نمىتواند يك حكم شرعى مولوى باشد، در حالى كه وقوع آن در شرع هم قابل انكار نيست. پس معلوم مىگردد اين امر قسم ديگرى از اوامر شرعى است. لذا اصل تقسيم حكم شرعى به مولوى و ارشادى صحيح مىباشد.
1) . نساء: 59.
بحث در اين است كه آيا امر ارشادى در مقابل وجوب و استحباب قرار داشته و قسيم آن دو مىباشد يا آنكه امر علاوه بر تقسيم به وجوب و استحباب، به مولوى و ارشادى نيز تقسيم مىشود؟ به عبارت ديگر آيا تقسيم امر به مولوى و ارشادى در عرض تقسيم امر به وجوبى و ندبى است يا آنكه امر در همان ابتدا به امر وجوبى و امر ندبى و امر ارشادى تقسيم مىشود؟
اگر قائل شويم امر ارشادى در مقابل وجوب و ندب است آنگاه حكم تكليفى بر سه قسم خواهد بود: وجوب، ندب و ارشاد ولى اگر بگوييم امر ارشادى در مقابل وجوب و ندب نيست بلكه حكم تكليفى در يك تقسيم به مولوى و ارشادى و در تقسيم ديگر به وجوب و ندب تقسيم مىشود، در اين صورت اين دو تقسيم متداخل خواهند بود و در حقيقت چهار قسم خواهيم داشت.
صريح كلمات بعضى و ظاهر كلمات بعض ديگر آن است كه امر ارشادى يك حقيقت سومى غير از وجوب و ندب است. با دقت در كلمات اين بزرگان دو احتمال داده مىشود:احتمال اول اينكه وقتى صيغه امر در مقام ارشاد استعمال مىشود ديگر انشا نيست بلكه إخبار است و فقط كاشف از واقع بوده و خبر از وجود مصلحتى در متعلّق امر مىدهد.
احتمال دوم آنكه صيغه امرى كه در مقام ارشاد استعمال مىشود انشا است با اين تفاوت كه اين انشا از سنخ انشاى طلب يعنى امرى كه براى وجوب و ندب استعمال مىشود نبوده بلكه مغاير با آن است.
اما احتمال اول خلاف وجدان است؛ چون صيغه امر براى انشاى طلب وضع شده و وقوع آن در مقام ارشاد نمىتواند حقيقت آن را تغيير داده و تبديل به إخبار كند، مگر
آنكه قائل به تجوّز شويم. حتى كسى كه مىگويد: امر ارشادى يك حقيقت سومى در مقابل وجوب و ندب است منكر امر بودن آن نيست. لذا احتمال اول قابل قبول نيست.
اما احتمال دوم كه گفته شود: امر ارشادى معناى انشايى دارد، اما از سنخ انشاى طلب نيست، نيز صحيح نمىباشد؛ چون اگر به صيغه امر ارشادى به حسب موضوع له آن بنگريم اين انشا نمىتواند مغاير انشاى طلب باشد و اگر بگوييم صيغه امر در غير موضوع له استعمال شده و بر معنايى غير از معناى طلب دلالت مىكند لازمهاش ارتكاب تجوّز است؛ يعنى بايد بگوييم صيغه امر در معناى حقيقى خود يعنى انشاى طلب استعمال نشده بلكه مجازا در مقام ارشاد استعمال شده، در حالى كه كسى ملتزم به آن نيست.
بنابراين هر دو احتمال مردود است. لذا طبق مبناى مشهور امر ارشادى حقيقت ثالثى در مقابل وجوب و ندب نيست. اين مطلب با عنايت به فرقى كه براى حكم مولوى و ارشادى بيان خواهيم كرد، بيشتر روشن خواهد شد.
در مورد تفاوتهاى حكم مولوى و ارشادى در كتب مختلف مطالبى بيان شده؛ از جمله مرحوم ميرزاى رشتى به چند فرق اشاره كرده است.(1)در اين بخش ما به برخى از تفاوتهايى كه ايشان و غير ايشان ذكر كردهاند، اجمالاً اشاره خواهيم كرد:
1 . حكم ارشادى فى الجمله مستلزم ثواب و عقاب نيست ولى حكم مولوى مستلزم عقاب و ثواب است.
2 . حكم ارشادى مربوط به موردى است كه عقل استقلالاً حكم دارد ولى حكم مولوى در جايى است كه عقل استقلالاً حكمى ندارد.
3 . حكم مولوى از ناحيه آمر «بما أنه مولا وسيد» صادر مىشود اما حكم ارشادى از ناحيه آمر «بما انه ناصحٌ ومرشدٌ» صادر مىگردد؛ يعنى حيثيتهاى آمر در هر يك متفاوت است.
4 . حكم مولوى انشا به داعى بعث و تحريك است ولى حكم ارشادى انشا به
1) . بدائع الافكار، ص212 ـ 214.
داعى تأكيد، نصيحت و ارشاد به صلاح و فسادى است كه بر ذات مأموربه يا منهىّ عنه مترتّب مىشود.
5 . حكم ارشادى مشتمل بر تعهد نبوده و مسئوليتآور نيست اما حكم مولوى تعهدآور و مسئوليت آور است. البته اينكه گفته مىشود امر ارشادى مسئوليتآور و تعهد آور نيست نه به اين معناست كه لغو باشد بلكه يعنى به تنهايى مسئوليتى جدا از دستورات و اوامر قبلى ايجاد نمىكند.(1)
6 . مخالفت با حكم مولوى محتاج مغفرت و توبه است اما مخالفت با امر ارشادى محتاج مغفرت و توبه نيست.
7 . حكم مولوى مربوط به مصالح دنيوى و اخروى مكلّفين است اما حكم ارشادى فقط مربوط به مصالح و مفاسد دنيوى است.
8 . در حكم و امر مولوى با قطع نظر از امر مصلحتى در خود مأموربه وجود ندارد اما در حكم ارشادى مصلحت در متعلّق امر با قطع نظر از امر وجود دارد.
9 . اطاعت و معصيت امر و نهى ارشادى از دايره ادله عصمت خارجند ولى اطاعت و مخالفت با امر و حكم مولوى در محدوده ادله عصمت واقع مىشوند؛ مثلاً بسيارى از مفسرين مخالفت حضرت آدم عليهالسلام با نهى خداوند از نزديك شدن به درخت ممنوعه را حمل بر نهى ارشادى كرده و گفتهاند: مخالفت با اين نهى آسيبى به عصمت نمىزند؛ چون اساسا معصيت امر و نهى ارشادى مستلزم خروج از دايره عصمت نيست. البته برخى از آن تعبير به ترك اولى مىكنند.(2)
10 . در حكم ارشادى مصلحت به مكلّف مربوط بوده ولى در حكم مولوى مصلحت مربوط به آمر است.واضح است كه اين تفاوت ناظر به فرق حكم مولوى و ارشادى در موالى عرفى است نه خداوند تبارك و تعالى.
11 . حكم مولوى در صدد بيان اراده يا كراهت مولى نسبت به فعل بوده ولى حكم ارشادى ناظر به بيان مصلحت يا مفسده موجود در فعل است.
12 . مفاد حكم ارشادى إخبار از خصوصياتى است كه در فعل موجود است ولى حكم مولوى ماهيتى انشايى دارد.
13 . حكم مولوى داراى ملاك حقيقى است ولى حكم ارشادى داراى ملاك حقيقى نيست.
14 . حكم ارشادى انشاى ارشاد است ولى حكم مولوى عبارت از طلب بعث است. بر اساس اين بيان همانگونه كه معانى خاص مثل تمنى و ترجى انشا مىشوند، ارشاد اعتبارى هم انشا مىگردد. ميرزاى شيرازى از اين نظر به عنوان ايقاع تعبير كرده و احتمال مىدهد حكم ارشادى از قبيل ايقاعات باشد.(1)
روشن است كه بسيارى از اين وجوه، فرق اين دو حكم را از حيث حقيقت و ماهيت بيان نمىكنند اما در عين حال مبيّن تفاوت بين اين دو حكم از يك حيثى از حيثيات و جهتىاز جهات مىباشند.
اكنون بايد ديد از ميان اين وجوه كدام يك قابل قبول بوده و كداميك مخدوش است. در ادامه به بررسى بعضى از اين وجوه مىپردازيم.
1) . تقريرات المجدد الشيرازى، ج2، ص19 ـ 20.
مشهور معتقدند: حكم مولوى حكمى است كه بر مخالفت آن عقاب و بر موافقت آن ثواب مترتّب مىشود ولى حكم ارشادى حكمى است كه بر موافقت و مخالفت آن عقاب و ثواب مترتّب نمىشود؛ مثلا امر به نماز يك امر مولوى است؛ چون بر مخالفت اين امر مجازات و بر موافقت آن پاداش مترتّب مىشود. اما «أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُول»(1)يك حكم ارشادى است؛ چون عقاب و ثواب مستقلى بر موافقت و مخالفت آن، غير از عقاب و ثوابى كه بر موافقت و مخالفت با مأموربه مترتّب مىگردد، ثابت نمىشود؛ زيرا اطاعت خدا به اتيان اوامر و ترك نواهى او محقّق مىشود. اگر كسى نماز خواند اين طور نيست كه يك پاداش به خاطر امتثال «أَقِيمُوا الصَّلاَة» و يك پاداش هم به خاطر «أَطِيعُوا اللّهَ» به او بدهند يا اگر نماز نخواند او را دو بار عقاب كنند؛ يك بار به خاطر مخالفت با «أَقِيمُوا الصَّلاَة»و بار ديگر هم به خاطر مخالفت با «أَطِيعُوا اللّهَ» .
1) . نساء: 59.
اين وجه را مىتوان به عنوان يك فرق بين حكم مولوى و ارشادى پذيرفت، لكن فرق مذكور از حيث آثار و لوازم حكم مولوى و ارشادى است نه از حيث حقيقت آن دو، در نتيجه اين وجه نمىتواند مبيّن تفاوت ماهوى بين اين دو حكم باشد؛ چون ترتّب ثواب و عقاب، خارج از ماهيت و حقيقت اين دو حكم است، در حالى كه در بيان تفاوت بين حكم مولوى و ارشادى مهم آن است كه مشخص گردد در حقيقت اين دو حكم چه خصوصيتى وجود دارد كه به دنبال يكى عقاب و ثواب مترتّب شده ولى به دنبال ديگرى مترتّب نمىشود.
وجه دوم اين است كه اگر امر در سلسله علل احكام و ملاكات قرار گيرد مولوى است ولى چنانچه در سلسله معلولات احكام قرار گيرد ارشادى خواهد بود.(1)
اگر عقل پس از امر، حكم به وجوب امتثال كند در اين صورت حكم عقلى در سلسله معلولات قرار مىگيرد اما اگر قبل از امر، حكم نمايد، در اين صورت در سلسله علل واقع شده است. بنابراين معناى اينكه امر مولوى در سلسله علل احكام قرار مىگيرد اين است كه امر علت حكم بوده و به واسطه آن و به تبع مصالح و مفاسدى كه در متعلّق امر وجود دارد، حكم ثابت شود. اما وقتى مىگوييم امر ارشادى در سلسله معلولات احكام قرار مىگيرد؛ يعنى در واقع مترتّب بر ثبوت حكم شرعى است؛ به عبارت ديگر اينامر به دنبال ثبوت حكم شرعى وارد مىشود و مربوط به مقام امتثال است؛ مثل امر به اطاعت.
1) . اجود التقريرات، ج2، ص123، سطر 29؛ فوائد الأصول، ج3، صص 120 ـ 121 و399.
مجرد وقوع امر در سلسله معلولات احكام و مقام امتثال نمىتواند مانع از مولوى بودن حكم شرعى باشد، همانگونه كه در مورد امر به احتياط اين چنين است كه در سلسله معلولات احكام واقع شده و مربوط به مقام امتثال است ـ چون احتياط يك حكم شرعى نفسى نيست بلكه براى امتثال تكليف واقعى است؛ زيرا حكم شرعىدر اين فرض به دلايل مختلف دچار ابهام بوده، از اين رو احتياط براى آن است كه مكلّف به واسطه آن يقين به امتثال تكليف واقعى پيدا كند ـ اما در عين حال اين حكم در نظر بعضىبه عنوان حكم مولوى تلقّى شده ولى به جهت قرينهاى كه بر ترخيص به ترك وجود دارد، حمل بر استحباب مىشود.
به عبارت ديگر امر به احتياط نقض روشنى بر فرق دوم است؛ چون امر به احتياط از آنجا كه مترتّب بر ثبوت يك حكم شرعى است و تا حكم شرعى نباشد امر به احتياط معنا ندارد، لذا مربوط به مقام امتثال است و در نتيجه در سلسله معلولات احكام واقع شده ولى با اين حال بعضى آن را مولوى دانستهاند. لذا اين ضابطه هم قابل قبول نيست؛ چون بعضى از موارد كه در سلسله معلولات احكام واقع شدهاند، جزء احكام شمرده مىشوند.
البته ممكن است اين وجه به نوعى به وجه چهارم برگردانده شود؛ زيرا وقوع در سلسله معلولات يا سلسله علل احكام ممكن است به درك استقلالى يا عدم درك استقلالى عقل نسبت به يك فعل يا ترك آن تفسير شود كه در اين صورت اشكال وجه چهارم متوجه آن خواهد بود، هر چند ارجاع اين وجه به وجه چهارم محل تأمل است.
وجه سوم اين است كه حكم مولوى حكمى است كه در آن إعمال مولويت مىشود اما حكم ارشادى حكمى است كه در آن إعمال مولويت محال است.
در اينكه اعمال مولويت به چه معناست دو احتمال وجود دارد:
احتمال اول اينكه مولويت به معناى استتباع عقاب و ثواب باشد؛ يعنى اگر مولى چه عرفى و چه شرعى حكم را به گونهاى بيان كند كه به دنبال آن عقاب و ثواب مترتّب گردد، در اينجا مىگويند اعمال مولويت كرده است. طبق اين احتمال، وجه سوم به وجه اول بازگشت نموده و متفاوت از آن نخواهد بود.
احتمال دوم اينكه مراد از اعمال مولويت آن است كه حكم از مقام علوّ و از جهت استعلا صادر شود. بر همين اساس اگر حكمى از مقام علوّ و از جهت استعلا صادر شد مولوى ولى اگر از اين جايگاه صادر نشد ارشادى است.
در مورد اعمال مولويت دو احتمال ذكر شد كه هر دو محل تأمل است.
طبق احتمال اول همانگونه كه سابقا اشاره كرديم مىتوانيم اين وجه را به عنوان
يك فرق بين حكم مولوى و ارشادى فىالجمله بپذيريم اما اين فرق از حيث آثار و لوازم حكم مولوى وارشادى است، نه از حيث حقيقت حكم مولوى وارشادى.
احتمال دوم نيز يك ملاك مجمل و غير واضح است و بر فرض كه اجمالش را ناديده بگيريم نهايت آن است كه اين وجه تفاوت بين دو حكم را از حيث جايگاه صدور بيان مىكند و تفاوت حقيقى و ماهوى نيست. لذا در مجموع وجه سوم طبق هر دو احتمال محل اشكال است.
حكم شرعى در مواردى كه عقل استقلالاً حكمى دارد ارشادى است و ثبوت حكم مولوى در اين موارد لغو است؛ زيرا همان درك عقلى باعثيت و داعويت نسبت به انجام يا ترك اين فعل را دارد. در نتيجه اگر شارع بخواهد با انشاى ديگرى مكلّف را نسبت به اين عمل بعث و تحريك كند لغو خواهد بود اما در موردى كه عقل استقلالاً حكمى ندارد باعثيت و زاجريت را شارع با امر و نهى ايجاد مىكند و در اين صورت است كه حكم مولوى معنا پيدا مىكند.
در اين رابطه محقّق اصفهانى مىفرمايد: حقيقت حكم مولوى انشا به داعى جعل داعى و ايجاد انگيزه براى انجام فعل در مكلّف است و وقتى مكلّف احراز كرد عملى داراى مصلحت است، عقل او به لزوم اتيان آن عمل حكم مىكند و عمل نكردن را خروج از زىّ بندگى و ظلم به مولى مىداند. لذا با وجود اين انگيزه درمكلّف براى انجام دادن فعل، جعل داعى از سوى شارع لغو است.(1)
1) . نهاية الدراية، ج2، ص321 ـ 323.
مثلاً امر به اطاعت يك امر ارشادى است؛ زيرا عقل مستقلاً حكم به وجوب امتثال آن مىكند. حال اگر شارع هم بگويد: «أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ»(1)حكم او ارشادى خواهد بود اما در مانند «أَقِيمُوا الصَّلاَة» عقل استقلالاً دركى نسبت به وجوب اقامه نماز ندارد، بنابراين حكم شارع نسبت به وجوب نماز مولوى است.
اولاً: اين سخن به مواردى مثل كذب و خيانت و دفاع از خويش قابل نقض است؛ چون در اين موارد صرفا حرمت و وجوب عقلى ثابت نيست بلكه اين امور داراى وجوب و حرمت شرعى مولوى نيز مىباشند. لذا نمىتوان ادعا كرد هر جا كه عقل مصلحت يا مفسدهاى را درك كند، حكم مولوى نداريم.
ثانيا: هرچند حكم مولوى عبارت از انشا به داعى جعل داعى است ولى لازم نيست داعى فعلى ايجاد كند بلكه همين كه براى ايجاد داعى و انگيزه صلاحيت داشته باشد كافىاست. لذا وجود حكم عقل با جعل داعى از سوى شارع منافات ندارد.
ثالثا: اين وجه هم در واقع اختلاف و تفاوت بين دو حكم را از حيث مورد بيان مىكند و نمىتواند فرق ماهوى بين حكم مولوى و حكم ارشادى ارائه دهد.
پس وجه چهارم مانند وجه اول از اين جهت كه به نوعى تفاوت بين حكم مولوى و ارشادى را بيان مىكند، قابل قبول است، اما اين تفاوت از حيث حقيقت و ماهيت حكم مولوى و ارشادى نيست بلكه در وجه اول تفاوت به حسب آثار و لوازم بود و در اين وجه تفاوت به حسب مورد است؛ يعنى طبق اين وجه مورد حكم مولوى جايى است كه عقل حكمى نداشته باشد و مورد حكم ارشادى جايى است كه عقل حكمى داشته باشد.
1) . نساء: 59.
در امر ارشادى با قطع نظر از امر، مصلحت در خود مأموربه وجود دارد و بر مخالفت و موافقت آن چيزى بيش از آنچه كه قبل از امر بر آن مترتّب مىشد، مترتّب نمىشود؛ مثل امر طبيب به مريض براى خوردن چيزى كه موجب بهبودى بيمارى او مىشود. در اين صورت خود امر موضوعيت نداشته و مصلحتى در آن وجود ندارد بلكه مصلحت در خود مأموربه است؛ يعنى امر تأثيرى در مصلحت عائد به مكلّف نخواهد داشت.
اما در امر مولوى مصلحت در مأموربه با لحاظ و توجه امر وجود دارد و بر مخالفت و موافقت آن بيش از آنچه كه قبل از تعلّق امر مترتّب مىشد، مترتّب مىشود و چه بسا قبل از تعلّق امر اصلاً مصلحتى متوجه مكلّف نگردد بلكه بعد از تعلّق امر متوجه او شود.
طبق اين بيان اوامر ارشادى دو دستهاند: يك دسته از اوامر ارشادى جنبه تأكيد دارند و اين در مواردى است كه امر به چيزى متعلّق شود كه مخاطب به مصلحت
موجود در آن علم دارد؛ مثلاً گاهى فرد مريض علم دارد كه براى بهبودىاش بايد فلان غذا را بخورد. با اين وجود اگر طبيب امر به خوردن غذاى مخصوص كند تأكيد خواهد بود. پس در مواردى كه مكلّف علم به مصلحت موجود در آن شىء دارد، امر ارشادى جنبه تأكيد پيدا مىكند اما در مواردى مصلحت موجود در متعلّق امر مخفى است و مكلّف به مصلحت موجود در آن علم ندارد، در اين صورت امر ارشادى ديگر جنبه تأكيد نداشته بلكه براى ارشاد به آن مصلحت مىباشد كه خود اين مىتواند فى نفسه واجب باشد و مىتواند وجوب مقدمى داشته باشد.(1)
طبق اين وجه در حكم ارشادى قبل از تعلّق امر همان نفعى عايد فاعل مىشود كه با آمدن امر و حكم ارشادى عايد او خواهد شد؛ يعنى پس از امر چيزى بيشتر از آنچه كه قبل از امر عايد مكلّف مىشد عايد او نمىگردد اما در حكم مولوى بعد از آمدن امر چيزى بيش از آنچه كه قبل از امر نصيب مكلّف مىشدعايد او مىشود و چه بسا قبل از امر چيزى عايد او نگردد؛ به عنوان مثال اگر كسى قبل از آنكه امرى به نماز تعلّق گيرد اعمالى را انجام دهد كه اتفاقا همانند نمازى باشد كه بر او واجب شده، در اين صورت با اتيان نماز چيزى عايد او نمىشود؛ چون عملى كه انجام داده قبل از تعلّق امر داراى مصلحت نبوده و اگر هم فرضا داراى مصلحتى بوده، معذلك چيزى عايد او نمىشود؛ چون نمىتوانست آنچه كه موجب جلب مصلحت هست را ايجاد كند؛ چرا كه قبل از تعلّق امر متمكن از قصد قربت و امتثال امر كه مصلحت موجود در نماز با وجود آن جلب مىشود نيست. پس در حكم مولوى قبل از امر هيچ منفعتى عايد مكلّف نمىشود.
1) . بدائع الافكار، ص212 ـ 213.
ممكن است گفته شود اين وجه هم بعد از تأمل و دقت به وجه اول باز مىگردد؛ چون طبق وجه پنجم مصلحت در نفس مأموربه با قطع نظر از امر ارشادى وجود دارد، بر خلاف حكم مولوى كه مصلحتى در نفس مأموربه با قطع نظر از امر نيست و اين در حقيقت همان مسئله استتباع ثواب و عقاب است كه در وجه اول بيان شد؛ يعنى با دقت در اين ضابطه معلوم مىشود كه قائل به اين وجه در واقع همان وجه اول را با حذف عنوان عقاب و ثواب بيان كرده و اين بازگشت به همان وجه اول است.
مصلحتى كه گفته مىشود در مأموربه، به امر ارشادى وجود دارد و به فاعل عايد مىشود همان مصلحت واقعى موجود در خود آن عمل است و اصلاً مسئله عقاب و ثواب مطرح نيست؛ يعنى مثلاً اجتناب فرد بيمار از غذاى خاص مصلحتى دارد كه اگر امرى هم نباشد عايد شخص مىشود ولى در حكم مولوى تا امر نيايد اتيان عمل هيچ مصلحت و فايدهاى براى شخص فاعل ندارد، لكن با تعلّق امر مصلحتى را نصيب فاعل مىكند كه همان قُرب است؛ يعنى ضمن اينكه اين مصلحت به فاعل مىرسد پاداشى هم به او داده مىشود؛ مثلاً نماز فى نفسه مصلحتى دارد و باعث معراج مؤمن شده يا باز دارنده از فحشا و منكر است. حال اگر كسى نماز بخواند علاوه بر اينكه نماز او ناهى از فحشا و منكر بوده و مصلحتِ معراج نصيب او مىشود، پاداش و ثوابى هم به او داده خواهد شد.
پس مصلحتى كه در حكم مولوى با لحاظ امر و در امر ارشادى با قطع نظر از امر به فاعل مىرسد، غير از پاداش و عقاب است و مربوط به مصالح و مفاسد واقعى موجود در شىء مىباشد. بنابراين وجه پنجم بازگشت به وجه اول نمىكند.
به عبارت ديگر اگر گفتيم: احكام شرعى تابع مصالح و مفاسد واقعىاند اين مصلحت و مفسده به هرحال متوجه فاعل و تارك مىشود، با اين تفاوت كه در اوامر ارشادى مصلحت و مفسده با قطع نظر از اين امرمتوجه عامل مىشود؛ مثل مريضى كه با خوردن غذاى مناسب از آثار آن بهرهمند مىشود و روند بهبودى او سرعت پيدا مىكند؛ چه طبيب امر كند و چه امر نكند ولى در اوامر مولوى با قطع نظر از امر اصلاً مصلحتى نيست تا بخواهد عايد مكلّف شود بلكه مصلحت در متن عمل به حسب واقع وجود دارد ولى اين مصلحت زمانى متوجه عامل خواهد شد كه پاى امر در ميان باشد.
اين ملاك و ضابطه فقط در واجبات تعبدى جريان دارد و در واجبات مولوى توصلى كه محتاج قصد قربت و امتثال امر نيست، نمىتوان اين مطلب را به عنوان ضابطه براى امر مولوى بيان كرد؛ چون در واجب توصلى هم كه داراى يك مصلحت واقعى است اين مصلحت به فاعل بر مىگردد ولى در اين فرض عود و درك مصلحت متوقف بر قصد امتثال امر نيست؛ چون با قطع نظر از امر در نفس مأموربه مصلحت وجود دارد و نتيجه اين مىشود كه طبق اين ضابطه واجبات مولوى توصلى بايد جزء اوامر ارشادى محسوب شوند، لذا ما مىتوانيم از واجبات مولوى توصلى به عنوان يك نقض بر اين ضابطه استفاده كنيم.
تنها نكتهاى كه در اينجا وجود دارد اين است كه ما در صدد بيان تفاوت حكم مولوى و حكم ارشادى هستيم، در حالى كه اين ضابطه صرفا فرق بين امر مولوى و امر ارشادى را بيان مىكند و معلوم نيست بتوان به قياس مطلبى كه در مورد امر گفته شد، در مورد نهى هم همين فرق را قائل شد؛ يعنى بگوييم در نهى مولوى مفسده در
خود منهى عنه با قطع نظر از نهى وجود ندارد ولى در نهى ارشادى مفسده در خود منهى عنه با قطع نظر از نهى وجود دارد.
به هر حال اگر قائل شديم اين ضابطه اعم است و شامل نهى مولوى و نهى ارشادى هم مىشود، در اين صورت ديگر اشكالى كه در مورد امر مطرح بود وارد نيست اما اگر اين وجه مختص به فرق بين امر ارشادى و امر مولوى باشد، در اين صورت اين سؤال مطرح است كه فرق بين نهى مولوى و نهى ارشادى چيست؟ به عبارت ديگر ضابطه عامى را مطالبه مىكنيم كه تفاوت مطلق حكم مولوى و حكم ارشادى را بيان كند.
قائلين به وجه پنجم اوامر ارشادى را به دو قسم تقسيم كرده و مىگويند: در يك قسم از احكام ارشادى مصلحت موجود در نفس مأموربه براى مخاطب معلوم است و در قسم ديگر مصلحت موجود در مأموربه براى مخاطب مخفى است. حال اگر مصلحت معلوم باشد امر جارى مجراى تأكيد است و اگر معلوم نبوده و مخفى باشد اين امر به عنوان واجب فى نفسه تبديل مىشود.لكن سؤال اين است كه مراد از معلوميت و خفا در نزد مخاطب چيست؟ اگر مراد از معلوميت اين باشد كه عقل استقلالاً لزوم آن را درك مىكند و منظور از خفا عدم درك استقلالى آن باشد، در اين صورت روشن است كه اين تفاوت رجوع به وجه چهارم از وجوه فرق بين حكم مولوى و ارشادى كرده و لازم مىآيد آنچه ملاك فرق بين حكم ارشادى و قسيم آن يعنى حكم مولوى است، ملاك براى تفاوت در اقسام حكم ارشادى باشد و اين باطل است. در وجه چهارم بيان شد كه اگر در موردى كه عقل استقلالاً حكمى دارد خطاب شرعى صادر شود اين امر شرعى از اوامر ارشادى محسوب مىشود و اگر در جايى كه عقل استقلالاً حكمى ندارد خطابى از ناحيه شارع
صادر شود، حكم مولوى خواهد بود. به احتمال زياد مراد از معلوميت و عدم معلوميت كه در اين وجه بيان شده همين استقلال و عدم استقلال عقل در درك مناطات و ملاكات احكام است. بنابراين وجه پنجم بازگشت به وجه چهارم مىكند و همان اشكالى كه در وجه چهارم داشتيم در اين وجه نيز جارى و سارى مىگردد.
به علاوه اگر گفته شود: با اينكه مصلحت مخفى است و عقل استقلالاً حكمى ندارد اما با اين حال امرش ارشادى است، اين سؤال مطرح مىشود كه در اين صورت چگونه مىتوان اوامر ارشادى را از اوامر غير ارشادى تشخيص داد و ضابطه تمييز امر ارشادى از غير ارشادى چه خواهد بود؟ اگر اين تقسيم را در مورد اوامر ارشادى ذكر كنيم تشخيص اوامر ارشادى از اوامر مولوى مقدور نخواهد بود. لذا با توجه به اين اشكالات به نظر مىرسد كه وجه پنجم وجه قابل اعتمادى نيست.
ممكن است گفته شود: حكم عقل ارتباطى با درك او از مصالح و مفاسد و وجود آن دو در واقع ندارد، لكن اين سخن مردود است. بله ممكن است عقل در جايى استقلالاً حكمى نداشته باشد ولى يك مصلحت يا مفسدهاى در متن واقع براى آن وجود داشته باشد؛ زيرا هرچند در مواردى عقل احاطه ندارد ولى چنانچه احاطه پيدا كند حتما همان حكم را مىپذيرد اما اينكه بگوييم عقل در جايى حكم دارد اما حكم او تابع مصلحت نيست، واضح البطلان است.
حكم ارشادى عبارت است از آنچه كه اصلح و اليق به حال عبد در امور دنيايى است ولى حكم مولوى حكمى است كه مخالفت آن مستلزم ضرر است اعم از ضرر دنيوى و ضرر اخروى، بنابراين حكم ارشادى براى كسى كه با آن موافقت مىكند منفعت دنيوى و براى كسى كه با آن مخالفت مىكند مفسده دنيوى دارد، بر خلاف حكم مولوى كه مخالفت با آن مستلزم ضرر اخروى بوده و ممكن است ضرر دنيوى هم داشته باشد.(1)
در مورد اين وجه دو احتمال وجود دارد:
احتمال اول آنكه انحصار ضرر مخالفت با حكم ارشادى در امور دنيوى به اين معنا باشد كه مخالفت با حكم ارشادى مستلزم عقاب و ثواب نيست ولى در مورد حكم
1) . جواهر الكلام، ج29، ص396.
مولوى كه گفته شد مخالفت با آن ضرر اخروى و دنيوى به دنبال دارد، همان مسئله استتباع ثواب و عقاب است. اگر اين احتمال مراد باشد اين در حقيقت همان وجه اول است و همان اشكالى كه به وجه اول داشتيم در اينجا نيز جريان مىيابد. اشكال ما در وجه اول اين بود كه اين وجه در واقع تفاوت حكم مولوى و ارشادى را به لحاظ آثار و لوازم آن دو بيان مىكند، نه به لحاظ حقيقت و ماهيت آنها.
احتمال دوم آنكه معناى اين سخن كه مخالفت با حكم ارشادى فقط مستلزم ضرر دنيوى است اين باشدكه بر مخالفت حكم ارشادى همان چيزى كه بر نفس ترك مأموربه با قطع نظر از امر مترتّب مىشود، مترتّب گردد. در اين صورت اين وجه به نوعى به وجه پنجم رجوع مىكند؛ زيرا بنا بر وجه پنجم حكم ارشادى حكمى است كه مصلحت در خود مأموربه با قطع نظر از تعلّق امر وجود دارد؛ يعنى چه امرى باشد و چه نباشد در خود مأموربه مصلحتى وجود دارد كه نصيب فاعل مىشود و تارك فعل از آن محروم است. بر اين اساس محتمل است اينجا كه سخن از ضرر دنيوى يا منفعت دنيوى است به اعتبار خود مأموربه باشد؛ به اين معنا كه اگر كسى امر ارشادى را اتيان كند آن منفعت عايدش مىشود و اگر اتيان نكند ضرر دنيوى براى او خواهد داشت. حكم مولوى هم بنا بر اين وجه عبارت است از آن حكم و امرى كه مصلحت در نفس مأموربه با توجه به امر و تعلّق امر وجود دارد و با قطع نظر از امر هيچ مصلحتى در نفس مأموربه نيست. پس چنانچه اين احتمال مراد باشد، همان اشكالى كه در وجه پنجم مطرح كرديم اينجا هم مطرح مىشود.
وجه ديگرى كه براى فرق بين حكم مولوى و ارشادى مىتوان ذكر كرد اين است كه قدرت بر متعلَّق در امر ارشادى معتبر نيست ولى در امر مولوى قدرت بر متعلَّق معتبر است؛ يعنى تا زمانى كه شخص قدرت بر اتيان مأموربه نداشته باشد خطاب متوجه او نمىشود. فرقى كه ذكر شد از اشكال و جوابى كه در مورد امر ارشادى مطرح شده استفاده مىشود. اشكال اين است كه امر ارشادى از اثبات شرطيت در حال عجزقصور دارد و بعضى پاسخ دادهاند كه در امر ارشادى قدرت بر متعلّق اعتبار ندارد.(1)البته فعلاً درستى يا نادرستى اين جواب محل بحث ما نيست اما اين مسئله كه جواب مذكور حداقل مىتواند مبيّن فرق بين امر مولوى و ارشادى از ديدگاه بعضى باشد مورد نظر است.
توضيح اشكال مزبور اين است كه بعضى گفتهاند: يكى از موارد امر ارشادى ارشاد
1) . فوائد الأصول، ج4، ص251 ـ 253.
به شرطيت است؛ مثلاً امر به طهارت در واقع ارشاد به شرطيت طهارت براى صلاة است. با توجه به اين مسئله برخى گفتهاند: امر به طهارت نمىتواند نسبت به كسانى كه عاجزند اثبات شرطيت طهارت نمايد؛ چون اساسا توجه خطاب به كسانى كه عاجزند ممكن نيست. برخى در جواب از اين اشكال گفتهاند: قدرت بر متعلّق در اوامر ارشادى معتبر نيست، بر خلاف امر مولوى؛ چون مفاد امر ارشادى فقط اين است كه ارشاد به دخالت متعلّقات آنها در متعلّق خطاب نفسى كند؛ يعنى اين خطابات در واقع به منزله إخبارند و به همين دليل بعث و تحريك نسبت به متعلّقات آنها وجود ندارد، لذا قدرت بر متعلّق اوامر ارشادى در آنها معتبر نيست.
از اين اشكال و جواب ـ كه بايد در جاى خود مورد بررسى قرار گيرد چنانچه بسيارى از بزرگان(1)به اين پاسخ اشكال كردهاند ـ معلوم مىشود كه از ديدگاه عدهاى قدرت بر مأموربه در اوامر ارشادى معتبر نيست، اما در اوامر مولوى معتبر است؛ يعنى اگر كسى عاجز باشد تعلّق امر ارشادى به او اشكال ندارد اما امر مولوى نمىتواند به او متوجه شود.
به نظر مىرسد اين وجه هم محل اشكال است؛ چون:
اولاً: حكم تكليفى كه مقسم حكم مولوى و ارشادى است عبارت است از مجعول شرعى كه متضمن بعث و زجر باشد. پس متضمن بودن نسبت به بعث و زجر هم بايد در حكم مولوى و هم مىبايست در حكم ارشادى لحاظ شود. لذا با توجه به اين مطلب نمىتوان گفت: امر ارشادى در مقام إخبار و به معناى إخبار است و به همين دليل قدرت نسبت به متعلّق در آن معتبر نيست؛ چون مستلزم مجازيت در امر
1) . انوار الهداية، ج2، ص376 ـ 377.
ارشادى است؛ يعنى بايد ملتزم شد امر ارشادى در مقام بعث و طلب به كار نرفته، در حالى كه چنانچه سابقا گفتيم امر ارشادى به هيچ وجه در غير معناى موضوع له امر استعمال نشده و كسى نگفته كه استعمال امر در امر ارشادى يك استعمال مجازى است. لذا مبناى اين سخن باطل است. بنا بر اين وجه هفتم كه در فرق بينحكم مولوى و ارشادى ذكر شد مبتنى بر يك مبناى باطل است و در نتيجه اين وجه نمىتواند تفاوت امر مولوى و ارشادى را بيان نمايد.
ثانيا: سلمنا كه اين چنين باشد، اما مشكل اين است كه تعريف امر ارشادى به حكمى كه در متعلّق آن قدرت معتبر نيست، تعريف به لوازم شىء است نه تعريف حقيقى و ماهوى از حكم ارشادى.
چنانچه سابقا بيان شد تفاوت اين دو حكم بايد به گونهاى بيان شود كه ناظر به ماهيت و حقيقت حكم بوده و همچنين متخذ از تعريف حكم باشد. ضوابط و وجوهى كه ارائه و بعضى نيز مورد قبول واقع شد،ناظر به تفاوت آن دو از حيث آثار و لوازم يا از حيث مورد بود نه بيانگر تفاوت ماهوى بين حكم مولوى و ارشادى.
حال با توجه به حقيقت حكم شرعى و تعريفى كه براى حكم شرعى ارائه داديم، مىتوانيم اين تفاوت را اين گونه ذكر كنيم: حكم مولوى عبارت است از: «انشا به داعى جعل داعى و به هدف ايجاد بعث و تحريك» اما حكم ارشادى عبارت است از: «انشا به داعى تأكيد و نصح و ارشاد»؛ يعنى غرض از انشا در حكم مولوى آن است كه مكلّف را به سوى انجام فعل تحريك نموده و يا زجرى را در او نسبت به ترك فعل ايجاد كند ولى در حكم ارشادى از آنجا كه اين بعث و تحريك قبلاً توسط عقل محقّق شده، ديگر نيازى به ايجاد بعث و زجر به وسيله انشا نيست بلكه غرض صرفا نصيحت و ارشاد است. تقريبا همين نظر مورد قبول بعضى محقّقين از جمله ميرزاى
رشتى(1)و محقّق عراقى(2)و محقّق اصفهانى(3)قرار گرفته است.
بنابراين وجوه ديگرى كه در گذشته به عنوان فرق حكم مولوى و ارشادى ذكر شد، به نظر ما تام و بدون نقص نيستند. البته برخى از اين وجوه مىتوانند براى شناخت حكم مولوى و ارشادى و تمييز آن دو از هم مفيد واقع شوند؛ مثلاً يكى از راههاى شناخت آنها معرفت مورد است؛ به اين بيان كه اگر حكمى در مورد بعضى مستقلات عقلى صادر شود ارشادى خواهد بود ولى اگر در مورد غير مستقلات عقليه حكمى صادر گردد ممكن است مولوى محسوب شود.
ممكن است اشكال شود اگر حكم ارشادى به معناى مذكور باشد و صرفا حكم را تأييد يا تأكيد نمايد ديگر انشا نخواهد بود.
پاسخ اين است كه در اين فرض هم انشا تحقّق دارد؛ زيرا حكم ارشادى انشاى تأكيدِ بعثى است كه به وسيله عقل محقّق شده، در مقابل حكم مولوى كه انشاى تأسيسِ بعث است؛ زيرا عقل در آن صورت بعثى ندارد، لذا بعث به وسيله انشا تأسيس مىشود.
همچنين با توجه به تعريفى كه براى حكم ارشادى ارائه شد جاى اين سؤال هست كه آيا در موارد حكم ارشادى امكان استتباع ثواب و عقاب وجود دارد يا خير؟در پاسخ به اين سؤال مىتوان گفت: مطلب در مورد برخى اوامر ارشادى واضح است؛ مثل امر به اطاعت كه مخالفت يا موافقت با آن مستتبع عقاب يا ثواب نيست و نمىتوان ادعا كرد كه اطاعت نسبت به «أَطِيعُوا اللّهَ» داراى ثوابى مستقل از «أَقِيمُوا الصَّلاَة» است. لكن در مورد حسن عدل و قبح ظلم با اينكه از مستقلات عقليه مىباشند ولى ممكن است شارع بر مخالفت و موافقت با امر به عدل، ثواب و
عقاب مترتّب كند و همچنين در مورد نهى از ظلم. پس استتباع ثواب و عقاب طبق اين بيان نسبت به مخالفت و موافقت با حكم ارشادى ثبوتا مانعى ندارد و به همين جهت ما در بررسى وجه اول از وجوه تفاوت حكم مولوى و ارشادى فىالجمله آن را پذيرفتيم نه بالجمله.
در اينجا مناسب است امورى را به عنوان تنبيه در مورد حكم مولوى و ارشادى ذكر كنيم. اين تنبيهات از جهات مختلف حائز اهميت است.
بر اساس آنچه تا به حال گفتيم معلوم مىشود كه تغاير بين حكم مولوى و ارشادى تغاير ذاتى نيست بلكه تفاوت آن دو بر حسب دواعى است. با آنكه در اشكال به برخى از وجوه مذكور در فرق بين حكم ارشادى و مولوى گفته شد: اين وجوه مبيّن تفاوت بين اين دو حكم از حيث ماهيت و حقيقت نيستند بلكه يا به حسب لوازم و آثار آنهاست يا به حسب مورد و نظائر آن ولى طبق وجه مختار ضمن تأكيد بر عدمتغاير ذاتى بين آنها، تفاوت بين حكم مولوى و حكم ارشادى با ملاحظه تعريف حكم و حقيقت آن دو بيان شده است.
به هر حال در مباحث گذشته گفتيم كه هم وجوب و هم استحباب به دو قسم مولوى و ارشادى تقسيم مىشوند؛ يعنى هم واجب مولوى داريم و هم واجب ارشادى، هم مستحب مولوى داريم و هم مستحب ارشادى. هم چنين گفتيم بين وجوب و استحباب تغاير ذاتى وجود دارد و نظر بعضى از محقّقين(1)مبنى بر تشكيك
1) . اين نظر از تعريفى كه محقّق عراقى براى حكم ارائه دادهاند مبنى بر اينكه «الحكم هو الارادة التشريعيه المبرزه بالخطاب» قابل استفاده است. نهاية الافكار، ج 4، صص 163 و167.
بين وجوب و استحباب را رد كرديم. اما اگر ارشاديت و مولويت را نسبت به وجوب به تنهايى يا استحباب به تنهايى لحاظ كنيم؛ مثلاً وجوب مولوى را با وجوب ارشادى مقايسه نماييم، در اين صورت به نظر ما بين آن دو تغاير ذاتى وجود نخواهد داشت؛ چون هر دو در ماهيت و حقيقتشان؛ يعنى وجوب يا امر كه عبارت از انشا به داعى بعث است، مشتركند، با اين تفاوت كه در مورد حكم مولوى اين انشا، به داعى جعل داعى است ولى در مورد حكم ارشادى به داعى نُصح و ارشاد است. پس هر دو از جنس انشا و ايقاعاند و تغايرشان ذاتى نيست، لكن داعى در هر يك متفاوت است؛ به اين بيان كه داعى در يكى بعث و تحريك است و در ديگرى ارشاد به چيزى است كه مىتواند در هر موردى مختلف باشد. پس تغاير بين حكم مولوى و ارشادى ذاتى نيست.
معروف و مشهور در مذهب عدليه آن است كه واجبات شرعى الطاف در واجبات عقلى هستند. ظاهر اين جمله آن است كه عقل در تمامى واجبات و اوامر شرعى حكمىدارد و شارع هم اگر فعلى را واجب مىكند بر اساس مصالح و مفاسدى است كه عقل آن را درك مىكند. بر اين اساس ادعا شده كه همه اوامر شرعى مولوى داراى دو جهت اند: از يك جهت كه كشف از مصالح و مفاسد مترتّب بر خود افعال مىكنند، ارشادى محسوب مىشوند؛ چون در واقع متضمن ارشاد بندگان بوده و از جهت ديگر كه مستتبع عقاب و ثواب اند، امر مولوى به حساب مىآيند. پس طبق اين بيان همه احكام مولوى از جهتى ارشادى هستند.
اما اين با آنچه تا به حال گفتيم كه حكم مولوى در مقابل حكم ارشادى است، منافات دارد. در نتيجه اين سؤال مطرح مىگردد كه چگونه ممكن است با آنكه حكم ارشادى و حكم مولوى قسيم يكديگر بوده ودو قسم براى يك مقسم يعنى حكم
تكليفى واقع مىشوند اما در عين حال ادعا شود مولويت و ارشاديت در يك حكم قابل جمعاند؟ اين مسئله را چگونه مىتوان توجيه كرد؟ در پاسخ به اين سؤال مىگوييم: ارشادى به دو معنا است: يكى ارشادى به معناى أعم كه به معناى «هدايت به آنچه كه در آن مصلحت است» مىباشد. اين معناى عام هر حكمى را كه بندگان را به مصالح و مفاسد ارشاد كند شامل مىشود. طبق اين معنا مىتوانيم ادعا كنيم كه تمام احكام مولوى، ارشادى هستند؛ چون بر طبق مبناى تبعيت احكام از مصالح و مفاسد حتما هر حكمى بيانگر مصلحت يا مفسدهاى است كه در متعلّق آن وجود دارد و ارشاد به آن مصلحت و مفسده واقعى مىنمايد.
اما ارشادى به معناى خاص همان ارشادى مصطلح است كه در تعريف آن اختلافات و تفاوتهايى وجود دارد. ارشادى به اين معنى در مقابل حكم مولوى است. لذا اگر گفته مىشود: همه احكام مولوى از جهتى ارشادى اند مراد از آن ارشادى مصطلح كه در مقابل حكم مولوى قرار دارد، نيست.
از كلمات برخى(1)استفاده مىشود كه امر ارشادى يك امر صورى است. تعبير امر صورى در مقابل امرحقيقى قرار داشته و در كلمات جمع زيادى از بزرگان به كار رفته است. اين عده مىگويند: امر مولوى و حتى امر امتحانى يك امر حقيقى بوده اما امر ارشادى يك امر صورى است.
اگر مراد اين گروه اين باشد كه اساسا امر ارشادى امر و انشا نبوده بلكه به منزله إخبار است ـ چنانچه بعضى بر همين اساس گفتند: قدرت در امر ارشادى اعتبار ندارد(2)ـ اين به نظر ما مردود است. اما اگر مراد از امر صورى اين باشد كه در امر
ارشادى تكليف وجود ندارد و براى همين مسئوليتآور نيست ولى معذلك متضمن انشا است، بر خلاف امر مولوى يا امتحانى كه در آن تكليف وجود دارد، در اين صورت با اين سخن موافقيم و مى توانيم بگوييم: اوامر ارشادى ضمن آنكه متضمن انشا و ايقاع هستند ولى در آنها تكليفى وجود ندارد و در حقيقت اوامر ارشادى در انشا و ايقاع فرقى با ساير اوامر ندارند. البته اينكه مىگوييم: در امر ارشادى تكليف وجود ندارد به اين معنا نيست كه هيچ ارتباطى با بعث و زجر ندارد بلكه چنانچه سابقا هم گفتيم حكم ارشادى براى تأكيد انبعاثى است كه قبلاً براى نفس حاصل شده يا حداقل مقتضى حصول انبعاث در نفس مخاطب است. پس فرق حكم مولوى و ارشادى در اين است كه در حكممولوى انشا به داعى بعث و تحريك است اما در حكم ارشادى انشا به داعى نصح و ارشاد مىباشد؛ يعنى انشاء در هر دو حكم از ناحيه شخصى به نام آمر صادر شده ولى در امر مولوى اين امر از ناحيه آمر «بما انه مولى وسيد» و در امر ارشادى از ناحيه آمر «بما انه ناصح و مرشد» صادر مىشود. لذا انشا قطعا در امر ارشادى وجود دارد و انكار انشا و قرار دادن امر ارشادى به منزله إخبار به هيچ وجه قابل قبول نيست.
در بعضى از كتب براى ارشادى دو معنا و اصطلاح ذكر شده: يكى ارشادى در مقابل مولوى و ديگرى ارشادى در مقابل وجوب تكليفى كه با مولويت قابل جمع است. منظور از ارشادى در مقابل وجوب تكليفى، امر يا حكمى است كه ارشاد به يك حكم وضعى دارد؛ مثل «اوفوا بالعقود»(1)كه ارشاد به لزوم عقد مىكند. اين قسم از ارشادى، مولوى است؛ چون امضاى عقد و غير قابل فسخ دانستن آن حكمى است مولوى كه به
1) . مائده: 1 .
جعل شارع ثابت شده است اما مراد از ارشادى در مقابل مولوى، ارشاد به حكم عقل است؛ مثل امر به اطاعت در «أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُول»(1)طبق اين بيان در مواردى كه عقل حكمى دارد مجالى براى حكم مولوى نيست.
پس در بعضى از موارد امر ارشادى در مقابل مولوى نيست؛ مثلاً در مورد آيه شريفه «أَوْفُوا بِالْعُقُود»(2)ادعا شده كه يك امر ارشادى است ولى در عين حال بر مولويت نيز دلالت دارد؛ يعنى هم ارشادى است و هم مولوى؛ به اين بيان كه «أَوْفُوا» به حسب ظاهر اوّلى ظهور در حكم مولوى يعنى وجوب وفاى به عقد دارد ولى از ظهور امر در وجوب تكليفى رفع يد شده و حمل بر ارشاد مىشود، لذا با مولويت منافاتى ندارد؛ يعنى چه حمل بر ارشاد شود و چه نشود امر بر مولويت خود باقى است و به مقتضاى قرينه بر ارشادى مولوى حمل مىشود. بنابراين «أَوْفُوا بِالْعُقُود»ارشاد به لزوم عقد است ضمن آنكه مولويت در جاى خود محفوظ است؛ يعنى امر «اوفوا» هم دلالت بر وجوب وفاى به عقد و هم دلالت بر لزوم عقد مىكند.
ايشان سپس اين مسئله را به امر به وضو به دنبال أحداثى كه ناقض وضو هستند تنظير مىكند؛ مثلاً وقتى از امام( ع) سؤال مىشود آيا حدثى مثل خواب موجب نقض وضو است؟ امام عليهالسلام در جواب مىفرمايد:وضو بگير. بر اين اساس امر به وضو به دنبال وقوع يكى از احداثى كه وضو را نقض مىكند، امر ارشادى به بطلان وضو است. همچنين امر متعلّق به جزئى از اجزاء صلاة يا نهى از يك شىء در ضمن صلاة ارشاد به جزئيت يا مانعيت دارد و در عين حال مولوى هم هست.
ملخص كلام آنكه غرض از ذكر اين تنبيه آن است كه در بعضى عبارات واژه ارشاد به معنايى غير از ارشادى مقابل مولوى آمده كه بايد دقت شود تا موجب خلط نگردد؛
اينكه مثلاً در مورد آيه «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» اين بحث وجود دارد كه اگر بر ارشاد به لزوم حمل شود و اينكه اين عقد از ناحيه شارع هم امضا شده، آيا اين موجب رفع يد از مولويت هست يا خير؟ اگر حمل بر امر ارشادى شد نفى مولويت نمىشود؛ زيرا ارشادى در اينجا به معنايى متفاوت از ارشادى در مقابل مولوى است.(1)
در مباحث قبلى كرارا متذكر شديم كه اوامر ارشادى همانگونه كه در واجبات متصوّرند، در مستحبات هم جريان دارند؛ چون امر ارشادى قسمى از اقسام امر وجوبى يا ندبى است، نه آنكه در مقابل وجوب و ندب باشد و اين بدان معنا است كه در مستحبات هم امر ارشادى تحقّق دارد. بر اين اساس امر ارشادى مسوق براى بيان لزوم يا ندب فعل است ولى نه از آن حيث كه در امر مولوى وجود دارد بلكه از اين جهت كه مثلاً مصلحتى در خود فعل هست، لكن گاهى ارشاد به مصلحتى است كه آن فعل را ايجاب مىكند و گاهى هم ارشاد به مصلحتى است كه جلب و درك آن رجحان دارد، نه آنكه به حد لزوم برسد. بنابراين همانگونه كه امر ارشادى در واجبات تحقّق دارد در مستحبات نيز جريان دارد.
اگر گفتيم در مواردى كه عقل داراى حكم است فقط حكم ارشادى وجود دارد، در اين صورت بحث اين است كه آيا در تحقّق امر ارشادى فعليت حكم عقل دخيل است يا خير؟ به عبارت ديگر آيا ارشادىبودن امر و نهى فقط مربوط به جايى است كه عقل يك حكم فعلى داشته باشد يا آنكه فعليت حكم عقل مدخليت ندارد؟ مراد از فعليت حكم عقل آن است كه عقل علاوه بر آنكه ملاك و كبراى كلّى را درك نموده، از وجود
1) . مصباح الفقاهة، ج6، ص27.
ملاك در صغريات نيز آگاهى داشته باشد؛ به عبارت روشنتر عقل به طور كلّى درك مىكند كه در مواردى كه براى مكلّف يك مصلحت لازمة الإستيفا وجود دارد، بايد به آن عمل نمايد، لكنگاهى علاوه بر درك اين مطلب به نحو كلّى پى به وجود ملاك در صغريات نيز مىبرد؛ مثل آنكه مىفهمد عدل داراى يك مصلحت لازمة الإستيفا است. در اين صورت گفته مىشود: حكم عقل فعليت پيدا كرده است. در مقابل، مراد از عدم فعليت حكم عقل آن است كه عقل صرفا ملاك و كبراى كلّى را درك مىنمايد ولى قادر به تشخيص ملاك در صغريات نيست و از خطاب شارع كشف مىكند كه فلان چيز داراى مصلحت لازمة الإستيفا است. حال بحث اين است كه آيا فعليت حكم عقل در تحقّق ارشاديت دخيل است يا خير؟
به نظر مىرسد فعليت حكم عقل در اين مسئله لازم نيست. بهترين شاهد بر اين مدّعا اوامر طبيب است كه يك مثال روشن عرفى براى اوامر ارشادى است. مريض به نحو كلّى مىداند براى خروج از عدم اعتدال مزاج كه در حالت مرض براى او پيش آمده و تصحيح و تعديل آن بايد از بعضى اطعمه و اشربه استفاده نموده و از بعضى ديگر اجتناب كند اما در مورد صغرى و اينكه چه طعام و شرابى موجب تعديل مزاج او مىشود، آگاهى ندارد و آن را با نظر طبيب كشف مىكند. در اين مثال با آنكه حكم عقل طبق تفسيرى كه به عمل آمد فعليت پيدا نكرده ولى در عين حال امر ارشادى محقّق است. اين مطلب نشان مىدهد فعليت حكم عقل در تحقّق ارشاديت دخيل نيست.
مناسب است به اين سؤال كه قبلاً طرح شده بود پاسخ دهيم كه آيا قبل از امر ارشادى لزوما بايد يك امر مولوى باشد؟ به نظر مىرسد چنين چيزى لازم نيست بلكه براى تحقّق حكم ارشادى صرفا وجود يك حكم عقلى لازم است نه امر مولوى، لكن اين
حكم عقلى گاهى مثل وجوب امتثال دستور مولى است كه به تبع وجود اوامر مولوى تحقّق پيدا مىكند؛ مثلاً اگر «أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ»(1)را يك امر ارشادى مىدانيم براى آن است كه عقل حكم به وجوب اطاعت مولى مىكند، لكن در رتبه قبل اوامرى بوده و عقل حكم به وجوب اطاعت كرده است؛ مثل «أَقِيمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّكَاة»(2)و مانند آن اما اين مسئله را كه حكم ارشادى لزوما در موردى است كه قبل از آن يك امر مولوى باشد، نمىتوان به عنوان يك ملاك براى حكم ارشادى پذيرفت.
اگر بپذيريم به طور كلّى دستور ارشادى در جايى است كه عقل حكمى داشته باشد در مواردى مثل ارشاد به جزئيت، مانعيت و شرطيت چه حكم عقلى وجود دارد؟
سابقا گفتيم كه دو مبنا در اين رابطه وجود دارد: يك مبنا اين است كه اساسا عنوان جزئيت، شرطيت، مانعيت و امثال آن بعد از امر تحقّق پيدا مىكنند؛ مثلاً در مورد «جزئيت للمأمور به» گفته شد: عنوان مأموربه بعد از تحقّق امر پيدا مىشود. بر اين اساس جزئيتى قبل از امر وجود ندارد و اين بدان معنا است كه عقل حكمى ندارد. مبناى ديگر آن است كه ماهيات مخترع شرعى به عنوان يك مركب داراى اجزاء از ناحيه شارع جعل مىشوند كه حق نيز همين است. آنگاه ممكن است ادعا كنيم انتزاع جزئيت و شرطيت كار عقل است و لذا مىتوان بر اين اساس امر به جزء و امر به شرط را امر ارشادى دانست؛ مثلاً صلاة مجموعهاى از اجزاء و شرائط است كه قبل از آنكه امرى صادر شود عقل ما جزئيت، مانعيت و شرطيت را از آن انتزاع مىكند و كارى به امر ندارد.
اصل در مواردى كه قرينهاى بر مولوى يا ارشادى بودن خطاب شرعى وجود نداشته باشد، مولويت است يا ارشاديت؟ در اين رابطه دو قول وجود دارد:
مشهور بين اصوليين(1)آن است كه اصل در امر و نهى مولويت است و حمل آن بر ارشاديت محتاج قرينه است.
در مقابل، بعضى از بزرگان مدعى شدهاند اصل در امر و نهى ارشاديت است و حمل بر مولويت محتاج مؤونه زائد و قرينه است و آن قرينه دلالت اقتضا است. به نظر ايشان دلالت اقتضا در طول جهاتى مىباشد كه مقتضى ارشاد است؛ يعنى بعد از تحقّق جهاتى كه محتواى كلام را ارشادى مىكنند، دلالتى به عنوان دلالت اقتضا وجود دارد كه باعث مىشود امر و نهى را بر مولويت حمل كنيم و خود اين دلالت اقتضا يك مؤونه زائد است كه امر و نهى در صورت نبود آن حمل بر ارشاد مىشود.(2)
ايشان در توضيح اين نظريه مقدمه نسبتا مفصلى را مطرح كرده كه اختصاصى به اين بحث ندارد و يك مطلب كلّى است كه در مواضع ديگر هم قابل استفاده است.
آيهاللّه سيستانى معتقد است هر كلامى متشكل از دو عنصر است: يكى عنصر شكلى و ديگرى عنصر معنوى و محتوايى. عنصر شكلى در مدلول لفظى متمثل شده
1) . بحوث فى علم الأصول تقريرات عبد الساتر، ج11، ص84؛ تحقيق الأصول، ج4، ص436 و ج5، صص 256 و368؛ بحر الفوائد (طبع جديد)، ج4، ص411؛ حاشية الكفاية، ج1، ص95 و غير آن.
2) . قاعدة لاضرر ولا ضرار، ص139 و140؛ «إنّه لا يتّجه ما اشتهر فى كلمات الأصوليين من أن الاصل فى الامر والنهى أن يكون مولويا ولا يحمل على الارشاد إلاّ بقرينة، بلالصحيح هو العكس، لأنّ حمل الامر والنهى على الارشاد انما يكون وفق تناسبات ثابتة بحسب طبيعة الموضوع، فلا يحتاج كونه للارشاد الى مؤونة زائدة، وهذا بخلاف حمله على المولوية لأنه انما يكون بموجب دلالة الاقتضاء بعد فقد سائر الجهات التى ترسم للكلام محتوى ارشاديا فهى فى طول تلك الجهات المقتضية لإرشادية الانشاء طبعا».
و عنصر معنوى كه از آن تعبير به محتوا مىشود تحت مدلول لفظى پوشيده است. اين دو عنصر گاهى با هم متحدند و گاهى متحد نيستند. اينكه مىبينيم صيغه واحد مثل صيغه امر يا نهى معانى كثير پيدا مىكند به خاطر محتويات متعددى است كه به حسب اختلاف موارد پيدا مىكند. اختلاف معنا در صيغه مربوط به عنصر محتوايى كلام است نه عنصر شكلى. بايد توجه داشت كه تأثير محتواى كلام كه به نوعى پوشيده در مدلول لفظى است آن قدر زياد است كه آن را به كوه موجود در يك آب تشبيه مىكنند كه بخش كوچكى از آن از آب بيرون آمده و بخش اعظم آن در درون آب است. بر اساس اين تشبيه مدلول لفظى كلام بخش كوچكى از كلام است كه آشكار مىباشد و محتواى كلام كه بخش مهم آن را تشكيل مىدهد تحت اين مدلول لفظى پنهان و پوشيده است.
بر اساس اين مبنا براى تفسير هر كلامى بايد شناخت كافى نسبت به آن پيدا كنيم. البته منظور صرفاً شناخت جهات لفظى مثل مفردات لغوى و هيئات عامه كلام نيست بلكه بايد همه جهاتى كه اين كلام در آن احاطه شده در نظر گرفته شود؛ مثلاً كلام در ظرف زمانى خاصى واقع شده يا در مكان خاصى ايراد شده و يا مخاطب و متكلم داراى صفات نفسانى خاصى مىباشند، يا طبيعت موضوع خصوصيتى دارد كه در تفسير كلام و شناخت آن تأثير دارند. مهمترين شاهد تأثير گذارى اين جهات در يك كلام اين است كه كلامِ واحد در يك زمان يك معنا و مفهوم داشته و در زمان ديگر معنا و مفهوم ديگرى پيدا مىكند و همچنين معناى كلام با تغيير متكلم و مخاطب متفاوت مىشود. لذا اين نكته در تفسير و شناخت كلام بسيار مهم است.
ايشان از اين روش به منهج تفسير نفسى تعبير مىكند؛ چون اين جهات در حالت نفسى متكلم و مخاطب تأثير مىگذارد.
پس به طور كلّى هر كلامى از اين دو عنصر تشكيل شده كه مهمترين بخش آن همان عنصر معنوى و محتوايى كلام است و اختلاف محتواى صيغهها و كلام به
جهت اختلاف در تناسبات مورد و ملابساتىاست كه كلام را احاطه كرده است. اين مطلب مبناى اين ادعا است كه اصل در امر و نهى ارشاديت است نه مولويت.
حال بايد ديد نحوه استفاده از اين مبنا در اين بحث چگونه است و چگونه تفاوت مواضع باعث تفاوت معنا مىشود؟
ايشان در تبيين اين مسئله مىفرمايد: گاهى حكم بر روى يك طبيعت تكوينى كه داراى آثار خارجى است بار مىشود و مكلّفين نسبت به آن شىء رغبت دارند و يا از آن گريزانند؛ مثلاً خمر يك طبيعت تكوينى است كه آثار خارجى دارد و انسانها به جهت قواى شهويه و غضبيهشان نسبت به اين طبيعت يا ميل پيدا مىكنند و يا گريزانند. در اين ميان شارع خطابى را به عنوان «لا تشرب الخمر» صادر تا جلوى ميل مكلّف به اين طبيعت را بگيرد. اين خطاب داراى محتوايى است كه از آن به محتواىعام تعبير مىكنند. اين محتواى عام عبارت از وعيد بر فعل يا
ترك است؛ مثلاً در امرِ «صلّ» وعيد بر ترك وجود دارد؛ يعنى بر ترك صلاة، عقاب مترتّب مىشود و يا مثلاً در نهى «لا تشرب الخمر» وعيد بر فعل وجود دارد؛ يعنى اگر شرب خمر واقع شود عقاب دارد. اگر در محتواى يك كلام وعيد بر فعل بود آن فعل حرام و اگر وعيد بر ترك بود آن فعل واجب مىشود؛ به عبارت ديگر آنچه وجوب و حرمت و به عبارت ديگر حكم مولوى را تشكيل مىدهد عبارت از صيغه و محتواى عامى است كه در بر دارد؛ يعنى مولوى بودن حكم از مجموع اين صيغه و محتوا به دست مىآيد. اين محتوا فقط در موارد حكم مولوى وجود دارد و در موارد حكم ارشادى نيست. از اين بيان روشن مىشود كه مولوى بودن يك حكم مستند به صيغه امر يا نهى به تنهايى نيست.
امر و نهى عبارت است از بعث و زجر لزومى، كه هم در اوامر مولوى و هم در اوامر ارشادى وجود دارد. پس مولوى بودن حكم مربوط به محتواى عام است كه در حكم مولوى وجود دارد ولى در حكم ارشادى نيست؛ يعنى همان وعيد بر فعل يا وعيد بر ترك. لذا صيغه اعم از صيغه امر و صيغه نهى بدون اين محتواى عام فقط دلالت بر بعث لزومى يا زجر لزومى مىكند و اين در همه اوامر مولوى و ارشادى وجود داشته و بين آنها مشترك است ولى نكته اضافهاى كه فقط در امر مولوى وجود دارد همين مسئله محتوا است.
حال سؤال اساسى اين است كه اين مطلب يعنى وعيد بر ترك و وعيد بر فعل كه در اوامر مولوى هست و در اوامر ارشادى نيست چگونه دانسته مىشود؟ به نظر ايشان اين مطلب به دلالت اقتضا فهميده مىشود.
ايشان در توضيح دلالت اقتضا مىگويد: صيغه امر يا نهى به تنهايى و بدون لحاظ و اعتبار مدلولش يعنى بعث يا زجر مفهومى ندارد؛ چون نمىتواند منشأ اثر باشد نه عقلائا و نه خارجا. در حالى كه بايد اين امر يانهى اثر داشته باشد و در صورتى اعتبار بعث و زجر به عنوان مدلول صيغه امر و نهى مىتواند تأثير عقلايى داشته باشد كه محتوايى مسانخ با آن كه همان وعيد بر فعل يا وعيد بر ترك است در كنار آن وجود داشته باشد و ما اين محتوا را به دلالت اقتضا مىفهميم؛ يعنى عقل ما با ضميمه بعضىاز مطالب در كنار هم نتيجه مىگيرد كه حتما بايد در اينجا يك اعتبار و تخويفى از ناحيه شارع نسبت به فعل يا ترك صورت گرفته باشد كه از آن به دلالت اقتضا تعبير مىشود، لكن دلالت اقتضا از اقسام دلالت لفظى نيست بلكه به نوعى عقل اين مسئله را استنباط و استفاده مىكند و اين معناى مولويت است.
پس ما براى استفاده مولويت از امر يا نهى علاوه بر مدلول صيغه كه عبارت از بعث و زجر بوده و در همه موارد امر و نهى اعم از ارشادى و مولوى وجود دارد محتاج ضميمه شىء ديگرى هستيم كه عبارت از وعيد بر فعل و ترك است و اين همان مؤونه زائدى است كه براى استفاده مولويت به آن نيازمنديم.
بر اين اساس از بعث و زجر به تنهايى و از مدلول لفظى صيغه به تنهايى نمىتوان
مولويت را استفاده كرد؛ زيرا اين معنا در هر دو وجود دارد اما استفاده يك حكم مولوى از بعث و زجر فقط به دلالت اقتضا ممكن است و اين همان مؤونه زائد مىباشد. لذا ايشان مىگويد: اگر در جايى امر و نهى وارد شود و قرينهاى بر مولويت يا ارشاديت نباشد ما آن را بر ارشاديت حمل مىكنيم؛ چون حمل بر مولويت محتاج يك مؤونه زائد يعنى دلالت اقتضا است.
قبل از بررسى كلام آيهاللّه سيستانى ذكر اين نكته مناسب به نظر مىرسد كه اصل اين سخن كه هر كلامى متشكل از دو عنصر لفظى و معنوى است، متعلّق به ايشان نبوده بلكه اين مطلب در بين فقهاى معاصر به مرحوم آيهاللّه بروجردى نسبت داده شده و شاگردان ايشان مكررا نقل كردهاند كه ايشان مخصوصا در استفاده از روايات بر اين نكته تأكيد داشته كه براى فهم روايات بايد به شرايط صدور روايات و زمان و مكان صدور آنها و خصوصيات مخاطب توجه شود. پس صرف نظر از اينكه ممكن است آيهاللّه سيستانى تغييرات جزئى و اصطلاحى در اين مطلب داده باشد، اصل سخن مربوط به ايشان نيست.
اما در مقام بررسى اين نظر بايد بگوييم: ما اصل كلام ايشان و مقدمهاى كه فرموده مبنى بر اينكه «كلام متشكل از دو عنصر لفظى و معنوى است و براى فهم و شناخت هر كلامى نيازمند دانستن امورى زائد بر مدلول لفظى هستيم و تا امورى كه كلام را احاطه كرده مثل زمان و مكان وقوع كلام، صفات نفسى مخاطب و متكلم و طبيعت موضوع، دانسته نشود شناخت صحيحى از كلام متكلم به دست نخواهد آمد و از آن به منهج تفسير نفسى تعبير كردهاند»، را قبول داريم.
اما اينكه از آن در ما نحن فيه استفاده شده تا مسئله مولويت به وسيله دلالت اقتضا از صيغه امر و نهىفهميده شود محل تأمل و ابهام است و نمىتواند مدعاى ايشان را
ثابت كند. به طور كلّى با صرف نظر از مطلبى كه مورد پذيرش است، در مواضعى از كلام ايشان اشكال و تأمل وجود دارد كه ما به دو اشكال اشاره مىكنيم.
ايشان فرمود: مجموع صيغه و محتوا حكم مولوى خاص را تشكيل مىدهد؛ يعنى وجوب و حرمت به دلالت اقتضا از مجموع صيغه و محتوا دانسته مىشود. نقطه اساسى نظر ايشان اين است كه وعيد بر فعل و وعيد بر ترك به دلالت اقتضا از صيغه استفاده مىشود كه از آن تعبير به محتواى عام كرده و اعتبار مدلول صيغه كه بعث و زجر باشد به تنهايى كفايت نمىكند بلكه بايد چيز ديگرى كه مسانخ با آن است به آن ضميمه شود تا صيغه بتواند منشأ ترتّب يك اثر عقلايى بر بعث و زجر گردد. لذا هنگامىكه عقل مىبيند صيغه به دلالت لفظى بعث و زجر را ثابت مىكند ولى بعث و زجر هم به تنهايى فايدهاى ندارد، كشف مىكند كه بايد در اينجا وعيد بر فعل و وعيد بر ترك هم به عنوان محتوا براى اين مدلول در نظر گرفته شود.
ما در همين نقطه با ايشان بحث داريم و از ايشان مىپرسيم آيا وعيد بر فعل و وعيد بر ترك كه مقوّم وجوب و حرمت دانسته شده خارج از معناى بعث و زجر است؟ آيا خود بعث و زجر متضمّن چنين معنايى نيست؟ ايشان گمان كرده كه بعث و زجر مفهوم و معنايى است كه خودش به تنهايى منشأ اثر عقلايى و خارجى نيست؛ يعنى اگر صرفا خطابى از ناحيه شارع و مولا صادر شود و بعث به انجام كار يا زجر از انجام كارى داشته باشد، نمىتواند هيچ اثرى در شنونده بگذارد و بايد به آن، اعتبار و محتواى ديگرى كه همان تخويف و ترساندن است ضميمه شود؛ يعنى اول تحريك كند و در كنار آن اعتبار ديگرى باشد مبنى بر اينكه اگر اين كار را نكنى عقاب دارد و يا نخست نهى نمايد و سپس بگويد اگر اين كار را انجام دهى عقوبت دارد. پس اساسا
به نظر ايشان مفهوم مولويت وعيد بر ترك و وعيد بر فعل است؛ چون وقتى بعث و زجر هم در ارشاديات و هم در اوامر و نواهى مولوى وجود دارد، صرف بعث و زجر كافى نيست.
ولى چنين تصوّرى باطل است و حق آن است كه نيازى به ضميمه وعيد بر ترك و فعل نيست و خود بعث و زجر كفايت مىكند؛ زيرا لازم نيست وعيد بر ترك در مواردى كه مولا امر دارد و وعيد بر فعل در مواردى كه مولا نهى دارد، به دست شارع انجام شود بلكه خود عقل آن را مىفهمد؛ چون لزوم امتثال اوامر و نواهى مولا عقلى است و اين عقل است كه ما را ملزم به امتثال امر و نهى مىكند و مخالفت با امر و نهى را مساوى با استحقاق عقاب مىداند. حال با وجود اين حكم عقلى آيا مىتوان گفت: مدلول صيغه يعنىبعث و زجر به تنهايى منشأ اثر نيست و حتما بايد معنا و محتواى ديگرى كه مسانخ با آن است به آن ضميمه شود؟ اساس سخن ايشان اين بود كه مادامى كه آن محتواى عام يعنى وعيد بر فعل و وعيد بر ترك به اين بعث و زجر ضميمه نشود، اين بعث و زجر هيچ اثر عقلايى و خارجى نخواهد داشت و اين به نظر ما در نهايت بطلان است؛ لذا ما محتاج اعتبار و محتواى ديگرى نيستيم تا بخواهيم آن را از راه دلالت اقتضا كشف كنيم.
اينكه ما در هر امر و نهى مولوى ملتزم شويم كه پاى دو جعل و اعتبار در ميان است، اين خلاف وجدان است؛ يعنى بگوئيم: «شارع نخست بعث مىكند و مىگويد فلان كار را انجام بده و سپس اعتبار دومى دارد مبنى بر اينكه اگر انجام ندهى عقاب مىشوى»، اين چيزى است كه با وجدان نفى مىشود؛ چون براى بى اثر نبودن اعتبار اول نيازى به اعتبار دوم نبوده و به نظر مىرسد بيش از يك اعتبار وجود ندارد.
لذا در اوامر و نواهى بيش از يك اعتبار و جعل وجود ندارد و التزام به وجود دو اعتبار در همه مواردى كه امر و نهى مولوى وجود دارد، مسئلهاى است كه نمىتوان آن را پذيرفت و هيچ دليلى نيز براى آن وجود ندارد.
به نظر ما حق با مشهور است كه اصل در اوامر مولويت است نه ارشاديت و اينكه برخى مانند آيهاللّه سيستانى گفتهاند: براى حمل بر مولويت محتاج مؤونه زائد هستيم، سخن صحيحى نيست. اگر در كنار امر و نهى قرينهاى وجود داشته باشد حمل بر همان معنايى مىشود كه قرينه بر آن دلالت مىكند اما اگر در جايى صيغه امر يا نهى وارد شود و قرينهاى با آن همراه نباشد آن را بر مولويت حمل مىكنيم؛ چون با توجه به آنچه تا به حال در باب اوامر و نواهى و احكام شرعى گفتيم معلوم مىشود امر و نهى به وسيله شارع به داعى بعث يا زجر انشا مىشود، لكن در اوامر مولوى، تأسيس بعث و زجر و در اوامر ارشادى تأكيد بعث و زجر صورت مىگيرد و در دوران امر بين تأكيد و تأسيس، اصل بر تأسيس است؛ به عبارت ديگر درست است كه حكم مولوى و ارشادى هر دو متضمن بعث و زجرند چون مقسم آنها حكم تكليفى است و حكم تكليفى عبارت از هر حكمى است كه متضمن بعث و زجر باشد اما بعث و زجر در اوامر و نواهى مولوى تأسيس مىشود ولى در اوامر و نواهى ارشادى صرفا تأكيد مىگردد و به همين جهت در مورد شك حمل بر مولويت مىكنيم.
موضوع بحث در اين فصل بعضى از موارد و مصاديق حكم مولوى و حكم ارشادى است كه در مولويت يا ارشاديت آنها اختلاف شده و يا نيازمند توضيح است. لذا براى اينكه اين بحث تكميل شود به ذكر بعضى از اين موارد خواهيم پرداخت.
در مورد ارشادى يا مولوى بودن امر به توبه اختلاف شده است. به نظر مىرسد امر به توبه از اوامر ارشادى محسوب مىشود؛ به اين جهت كه توبه براى تخلّص از معصيت سابق است و وجوب تخلّص از معصيت يك واجب شرعى نبوده بلكه واجب عقلى است؛ چون اگر توبه و تخلّص از معصيت واجب شرعى بود مىبايست بر ترك توبه عقاب جديدى غير از عقابى كه بر معاصى سابق مترتّب مىشود، مترتّب گردد، در حالى كه قطعا چنين عقابى وجود ندارد و عقاب بر خود معصيت سابق مترتّب مىشود. پس امر به توبه يك امر ارشادى و براى تأكيد حكم عقل است.
سابقا اشاره شد يكى از فرقهاى حكم مولوى و ارشادى مسئله ترتّب يا عدم ترتّب عقاب و ثواب است؛ به اين بيان كه بر حكم مولوى بر خلاف حكم ارشادى ثواب و عقاب مترتّب مىشود. بر اين اساس نيز مىتوان امر به توبه را ارشادى دانست. ملاك ديگر كه برخى بدان ملتزم شدهاند وجود يا عدم وجود حكم عقلى در جايى است كه امر يا نهى وارد شده؛ به اين صورت كه «اگر عقل قبل از ورود امر يا نهى شارع چنين حكمى را درك كند امر يا نهى ارشادى خواهد بود ولى اگر عقل آن را
درك نكند امر و نهى مولوى مىباشد»، طبق اين ملاك نيز امر به توبه ارشادى است؛ چون عقل قبل از امر شارع به توبه حكم به لزوم تخلّص از معصيت سابق مىكند. البته ما در بيان اين وجه از وجوه فرق بين حكم مولوى و ارشادى گفتيم: در اين موارد امكان جعل حكم مولوى از ناحيه شارع وجود دارد، لكن چنانچه اين ملاك را بپذيريم قطعا امر به توبه يكى از مصاديق امر ارشادى است.
بنابراين چه فرق بين امر مولوى و ارشادى را به حسب مورد بدانيم و بگوييم: حكم مولوى در جايى است كه عقل حكمى ندارد ولى حكم ارشادى در جايى است كه عقل حكم دارد و چه ملاك را مسئله ترتّب و عدم ترتّب عقاب و ثواب بدانيم، در هر صورت امر به توبه ارشادى است. همچنين بنا بر نظر مختار در فرق بين حكم مولوى و حكم ارشادى نيز امر به توبه يك امر ارشادى خواهد بود.
تنها مسئلهاى كه وجود دارد اين است كه در بعضى از روايات براى توبه ثواب ذكر شده است. حال چگونهمىتوان اين مطلب را با ملاك ترتّب و عدم ترتّب ثواب و عقاب جمع نمود؟
پاسخ اين است كه اگر هم ثوابى بر نفس توبه مترتّب شود از باب تفضّل است نه از باب استحقاق و اينكه مىگوييم ملاك ارشادى بودن اين است كه بر آن ثواب و عقابى مستقل از ثواب و عقاب مترتّب بر خود آن فعل بار نمىشود، به اين معنا نيست كه باب ثواب و عقاب به طور كلّى بسته شده باشد بلكه مراد اين است كه استحقاق عقاب و ثواب وجود ندارد و اين منافاتى با اين مسئله كه خداوند از باب تفضل به كسى ثواب عنايت نمايد، ندارد. لذا در بحث از «اخبار مَن بلغ» خواهيم گفت كه از صرف ترتّب عقاب و ثواب، مولوى بودن حكم كشف نمىشود. پس منافاتى ندارد كه امر به توبه ارشادى باشد اما در عين حال تفضلاً از ناحيه خداوند تبارك و تعالى بر نفس توبه ثواب در نظر گرفته شود. لذا حق آن است كه امر به توبه ارشادى است.
از جمله مواردى كه محل بحث واقع شده كه آيا امر در آن ارشادى است يا مولوى، «اخبار مَن بلغ» است. رواياتى به اين عنوان شهرت پيدا كرده؛ مثل صحيحه هشام كه از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند: «عن أبى عبداللّه عليهالسلام قال: من بلغه عن النبى صلىاللهعليهوآلهشىءٌ من الثواب فعمله، كان أجر ذلك له، و إن كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله لم يقله».(1)بر اساس اين روايت كسى كه به او خبرى برسد مبنى بر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرموده: فلان عمل داراى ثوابى است و او بر اساس آن خبر عمل كند ثواب گفته شده به او داده مىشود، اگرچه پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين چيزى را نفرموده باشد. از اين بحث به تسامح در ادله سنن هم تعبير مىكنند.
ممكن است گفته شود: در اين روايت صيغه امر به كار نرفته تا بحث كنيم اين امر مولوى است يا ارشادى،ولى برخى(2)گفتهاند: تعبير «فعمله» كه يك جمله خبريه است در مقام انشاء وارد شده و به معناى «اِعمَل» است، لذا از آن استفاده امر كردهاند. در
مقابل، برخى ديگر(1)از راه بيان ثواب در روايت استفاده امر مىكنند.
به هر حال بعضى(2)معتقدند: اين روايات دلالت بر حجيت خبر ضعيف و در نتيجه اثبات استحباب براى عمل مىكند و بعضى ديگر(3)مىگويند: اين روايات دلالت بر استحباب عمل به عنوان ثانوى مىكند، حتى اگر خبرى كه دال بر استحباب آن است حجت نباشد. اين دو مسئله كاملاً با هم متفاوتند. بنا بر يك فرض مسئله اصولى محسوب مىشود و بنا بر فرض ديگر فقهى است. اگر سخن از حجيت خبر ضعيف باشد مسئله اصولى است ولى اگر فقط سخن از دلالت اين خبر ضعيف بر استحباب عمل باشد مسئله فقهى است. اما صرف نظر از اينكه اين مسئله اصولى است يا فقهى، سخن در اين است كه آيا اين اخبار بر استحباب عمل مستفاد از خبر ضعيف دلالت مىكنند يا چنين دلالتى نداشته بلكه نهايت چيزى كه از اين اخبار استفاده مىشود حُسن انقياد شرعى و ترتّب ثواب است؛ به اين معنا كه اگر ثوابى به شخص داده مىشود به خاطر انقياد او است؛ چون اين شخص همين كه احتمال داده اين عمل مطلوب خداوند تبارك و تعالى است آن را انجام داده؛ به عبارت ديگر سؤال اين است كه امر به اتيان فعل و عملى كه به واسطه خبر ضعيف ثوابى براى آن ذكر شده ارشادى است يا مولوى؟ اگر گفتيم از «اخبار مَن بلغ» استفاده مولويت مىشود آنگاه خبر ضعيفى كه مثلاً در مورد دعاء عند رؤية الهلال وارد شده دلالت مىكند بر اينكه دعا در هنگام ديدن هلال مستحب مولوى است، اما اگر گفتيم از «اخبار مَن بلغ» استفاده ارشاديت مىشود آنگاه مفاد اين اخبار تأكيد حكم عقل مبنى بر حُسن انقياد است و ديگر دلالتى بر استحباب عمل نخواهند داشت. در اين مورد بين بزرگان اختلاف است.
مرحوم شيخ دلالت اخبار مَن بلغ بر استحباب نفس عمل را نپذيرفته و مىفرمايد: مفاد «اخبار مَن بلغ» مانند صحيحه هشام اين نيست كه نفس عمل مستحب است و صرف ترتّب ثواب مستلزم كشف امرمولوى استحبابى نيست؛ چون «فاء» در جمله «مَن بلغه عن النبى صلىاللهعليهوآله شىء من الثواب فعمله» براى تفريع است؛ يعنى عمل متفرع بر بلوغ خبر شده و چيزى كه باعث انجام اين عمل شده بلوغ خبر است. در نتيجه معناى روايت اين است كه اگر كسى بشنود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده: فلان عمل داراى ثواب است و آن را انجام دهد ثواب ذكر شده به او مىرسد؛ چون انجام و اتيان عمل به اميد مطلوبيت و رسيدن به ثواب آن است و چنين كارى عنوان احتياط و انقياد پيدا مىكند و بديهى است كه در اين مورد عقل حكم به استحقاق ثواب مىكند. بنابراين به نظر ايشان ما از ترتّب ثواب بر انقياد يك امر مولوى استحبابى را كشف نمىكنيم تا نتيجه بگيريم كه نفس عمل استحباب دارد بلكه طلبى كه در اين اخبار وجود دارد يك طلب ارشادى است؛ چون اين عقل است كه مىفهمد انجام عمل در هر جايى كه احتمال نفع و فايدهاى باشد حُسن دارد. پس حُسن انقياد يك حكم عقلى است، لذا طلب موجود در «اخبار مَن بلغ» يك طلب و خواست ارشادى مىباشد.
اما مسئلهاى كه در اينجا وجود دارد اين است كه عقل فقط اصل استحقاق ثواب را درك مىكند و ديگر نمىتواند مقدار ثواب را تشخيص دهد. حال با اين وجود اگر خبر ضعيفى وارد شده و مقدار خاصى از ثواب را براى عملى بيان كرده باشد آيا باز هم مىتوان گفت: طلب موجود در «اخبار مَن بلغ» نسبت به آن عمل يك طلب ارشادى بوده و مؤكّد حكم عقل است؟ پاسخ اين است كه در اين گونه موارد هم مىتوان گفت: اين طلب يك طلب ارشادى بوده و براى تأكيد حكم عقل است و ثوابهاى خاصى هم كه در روايات و لسان شرع براى اين گونه از اعمال ذكر شده از
باب تفضّل است و دلالت بر استحباب آن اعمال نمىكند.
خلاصه نظر مرحوم شيخ اين است كه «اخبار مَن بلغ»، استحباب عملى را كه در خبر ضعيف ثوابى براى آن ذكر شده ثابت نمىكند بلكه اين روايات مؤكّد حكم عقل است و طلب و خواست شارع در اين اخبار يك طلب و خواست ارشادى است. بنابراين از ترتّب ثوابى كه به واسطه «اخبار مَن بلغ» براى انجام عمل مذكور در روايت ضعيف بيان شده نمىتوانيم استحباب آن عمل را كشف كنيم.(1)
مرحوم آخوند معتقد است كه بعضى از أخبار باب مانند صحيحه هشام دلالت بر استحباب نفس عمل مىكند؛ چون در خبر هشام هيچ قيدى وجود ندارد كه بايد اين عمل را به عنوان احتياط و انقياد انجام داد.به نظر ايشان ظاهر روايت هشام اين است كه آن عمل را به نيت خود عمل انجام دهد، نه به عنوان التماس ثوابى كه وعده داده شده، لذا ايشان مىگويد: «فعمله» اطلاق دارد و مقيّد به قصد احتياط نيست. البته بعضى از روايات به ظاهر مقيّد بوده و اطلاق روايت هشام را ندارد؛ مثل روايت «من بلغه عن النبى صلىاللهعليهوآله شىء من الثواب فعمل ذلك العمل التماس ذلك الثواب...».(2)بر اساس اين روايت گويا قيدى براى عمل ذكر شده؛ چون تعبير اين است: عمل را به قصد رسيدن به آن ثواب و به قصد احتياط انجام دهد. در نتيجه اين عمل به نوعى به اين عنوان مقيّد شده است. اما در عين حال به نظر ايشان اين روايت نمىتواند مقيِّد اطلاق صحيحه هشام باشد؛ زيرا نسبت صحيحه هشام با اين روايات نسبت مطلق و
1) . فرائد الأصول، ج2، ص154 ـ 158 .
2) . الكافى، ج3، باب 46 من بلغه ثواب من اللّه على عمل، ص225، ح 2؛ وسائل الشيعة، ج 1، باب18 من ابواب مقدمة العبادات، ص82، ح 7؛ بحارالانوار، ج2، باب 30 من تتمة ابواب العلم، ص256، ح4، متن روايت در تمام مصادر روائى اينگونه است: «مَن بلغه ثوابٌ من اللّه على عملٍ فعمل ذلك العمل التماس ذلك الثواب أوتيهُ وإن لم يكن الحديث كما بلغه».
مقيد نيست تا حمل بر مقيد شود بلكه صحيحه هشام به اطلاق خود باقى بوده و بر استحباب نفس عمل دلالت مىكند و نفس عمل به دنبال بلوغ خبر اجر و ثواب دارد. بلوغ خبر هم به نظر ايشان قيد عمل نيست بلكه داعى بر تحقّق عمل است.(1)
پس مرحوم آخوند از ترتّب ثواب حكم مولوى استحبابى را كشف مىكند اما به نظر مرحوم شيخ «اخبار مَن بلغ» متضمن طلب ارشادى بوده و براى تأكيد حكم عقل است.
البته اقوال ديگرى هم در مسئله وجود دارد، لكن تفصيل مطلب بايد در جاى خود يعنى در بحث «اخبار مَن بلغ» مورد بررسى قرار گيرد تا حق در مسئله مشخص گردد. هرچند به نظر ما هم سخن مرحوم شيخ و هم سخن محقّق خراسانى محل اشكال است و از اين اخبار فقط ترتب ثواب تفضلاً استفاده مىشود. ما اين بحث را در جاى خود منقّح كردهايم.
1) . كفاية الأصول، ص353 ـ 352.
سومين مورد از مواردى كه در مولويت و ارشاديت آن اختلاف شده «امر به احتياط و امر به توقف» است. در بعضى از روايات امر به احتياط شده؛ مثل روايت «اخوك دينك فاحتط لدينك»(1)و در برخى ديگر امر به توقف؛ مثل «قف عند الشبهات فان الوقوف فى الشبهات خيرٌ من الاقتحام فى الهلكات».(2)
أنه قال: لا تجامعوا فى النكاح على الشبهة وقفوا عند الشبهة... فإن الوقوف عند الشبهة خيرٌ من الاقتحام فى الهلكة». وسائل الشيعة، ج27، ص 159، باب 12، وجوب توقف والاحتياط فى القضاء والفتوى، ح15.
بعضى از اين روايات بالمطابقة و برخى بالإلتزام دلالت بر وجوب احتياط يا توقف دارند. مشهور اين اوامر را ارشادى دانسته و مىگويند: اگر دليل شرعى بر لزوم احتياط دلالت كند اين امر يك امر ارشادى است؛ مثل لزوم احتياط در موارد علم اجمالى و شبهات بدويه قبل الفحص. در مقابل، عدهاى از جمله اخباريين اين اوامر را حمل بر مولويت كردهاند.به نظر ما حق با مشهور است. وجه ارشادى بودن اين اوامر نيز معلوم است؛ زيرا امر به احتياط يا توقف فقط براى جلوگيرى از وقوع در حرام واقعى است و اگر عقابى
هم وجود داشته باشد صرفا به جهتارتكاب حرام واقعى است و الا خود احتياط و توقف عقاب و ثواب مستقلى ندارند. به تعبير مرحوم آخوند(1)وجوب احتياط يك حكم طريقى است نه يك حكم نفسى. شاهد بر اين مطلب هم آنكه در بعضى از اخبار مثل «قف عند الشبهات فان الوقوف فى الشبهات خيرٌ من الاقتحام فى الهلكات» مسئله وجوب توقف به عدم وقوع در هلاكت كه به معناى عقوبت اخروى است، معلّل شده و اين نشان دهنده آن است كه اين اوامر ارشادى مىباشند. لكن در اوامر ارشادى چنانچه الزامى وجود داشته باشد به جهت لزوم موجود در خود مرشداليه است و چنانچه سابقا گفتيم همانگونه كه واجب مولوى و مستحب مولوى داريم، واجب ارشادى و مستحب ارشادى نيز داريم. اما تفاوتى كه بين واجب و مستحب ارشادى از حيث لزوم و عدم لزوم مشاهده مىشود مربوط به لزوم و عدم لزومى است كه در خود مرشداليه وجود دارد؛ يعنى گاهى مرشد اليه به گونهاى است كه موجبى براى الزام دارد و گاهى اين چنين نيست. مثال واضحى كه بتواند تفاوت اين دو سنخ از اوامر ارشادى را نشان دهد اوامر طبيب هستند كه گاهى لزومى و گاهى غير لزومى مىباشند؛ مثلاً اگر طبيبى براى رهايى و تخلص از هلاكت به شرب دوايى امر نمايد اين امر او يك امر ارشادى لزومى خواهد بود ولى اگر به خوردن دارويى براى پيدا شدن كمالى در مزاج يا تقويت قواى جسمى امر كند اين امر يك امر ارشادى غير لزومى است. لذا اگر در بعضى از مواقع احتياط و يا توقف، واجب و لازم مىباشد به خاطر امرى كه به آنها تعلّق گرفته نيست بلكه به دليل خصوصيتى است كه در خود مرشدإليه وجود دارد.
پس در مجموع به نظر مىرسد كه امر به احتياط يا توقف ارشادى بوده و در اين جهت فرقى بين امور مهمّه؛ مثل دماء و فروج و نكاح و قصاص كه تأكيدات زيادى در شرع نسبت به آنها شده و امور غير مهمّه وجود ندارد.
1) . كفاية الأصول، ص345.
مورد چهارم كه در مولوى و ارشادى بودن آن فى الجمله اختلاف شده نهى در معاملات و عبادات است. نهى متعلّق به يك معامله ممكن است مولوى باشد كه دلالت بر حرمت و ممكن است ارشادى باشد كه دلالت بر فساد مىكند. اما اينكه اين نهى چه زمانى دلالت بر نهى مولوى مىكند و چه زمانى فساد و ارشادى بودن از آن استفاده مىشود، مسئلهاى است كه بايد در جاى خود مفصلاً مورد بررسى قرار گيرد كه آيا نهى به خود معامله متعلّق شده يا به يك وصفى كه متحد با معامله است يا به امر خارج از ذات معامله تعلّق گرفته است؟
از جمله بحثهاى مربوط به اين مسئله اين است كه اگر نهى مولوى به معاملهاى تعلّق گرفت علاوه بر افاده حرمت و مبغوضيت، دلالت بر فساد معامله هم دارد يا نه و آيا مىتوان از يك نهى هر دو را استفاده كرد؟ بعضى قائلاند كه هر دو مطلب قابل استفاده است. در مقابل بعضى معتقدند: تحريم و ارشاد به فساد مثل طلب نفسى و طلب غيرى دو معناى متبايناند و امكان اجتماع آنها در استعمال واحد وجود ندارد؛ چون موجب استعمال لفظ در دو معنا است و استعمال لفظ هم در اكثر از معناى واحد
ممتنع است. به هر حال مقصود در اين مقام اين است كه يكى از معانى نهى در معامله ارشاد به فساد معامله است، تا آنجا كه بعضى اساسا غرض اصلى در معاملات را بررسى صحت و فساد مى دانند و مسئله مبغوضيت و حرمت را در درجه دوم قرار مىدهند.
در عبادات هم گاهى نهى متعلّق به امورى كه به نوعى به عبادات مرتبط مىباشند، ارشادى است؛ مثلاً اگر نهى متوجه به چيزى مثل استدبار يا سخن گفتن شود كه مانع نماز است اين نهى در واقع ارشاد به مانعيت استدبار و مانعيت سخن گفتن در نماز است يا اگر امرى به جزء يك عبادت مثل ركوع يا شرط آن مثل وضو تعلّق گيرد اين امر در واقع ارشاد به جزئيت و شرطيت است و اينجا ديگر مولويت معنا ندارد.
از جمله موارد محل بحث كه آيا امر ارشادى است يا مولوى، اوامر غيرى مىباشد. در مورد واجب نفسى و غيرى تعريفات مختلفى ذكر شده كه در اين ميان مشهور آن دو را اين گونه تعريف كردهاند: واجب نفسى عبارت است از: «ما أمر به لنفسه» مثل امرى كه به ذى المقدمه تعلّق مىگيرد و واجب غيرى عبارت است از: «ما أمر به لأجل غيره» مثل امرى كه به مقدمه تعلّق مىگيرد.(1)
أنّ جلّ الأصوليّين عرّفوا الواجب النفسيّ بـ «ما أمر به لنفسه». والغيري بـ «ما أمر به لأجل غيره»».
لكن در مورد مقصود و مراد مشهور از اين تعريف انظار مختلفى مطرح شده و مرحوم آخوند و ديگران تفسيرهاى متفاوتى از اين كلام ارائه نموده و هر يك آن را بر يك معنايى حمل كردهاند. ما اكنون در مقام بررسى اين تعريفات نيستيم بلكه عمده بحث ما در اين است كه آيا امر غيرىِ متوجّه به مقدمه يك امر مولوى است يا ارشادى؟ مشهور اين امر را ارشادى مىدانند به اين جهت كه عقاب و ثواب مستقلى بر موافقت و مخالفت آن مترتّب نمىشود.وجوه مختلفى براى اينكه عقاب و ثواب مستقلى بر مخالفت و موافقت امر غيرى مترتّب نمىشود ذكر شده: بعضى يك وجه عرفى براى آن ذكر كرده و به مرحوم
1) . منتهى الدراية، ج2، ص229؛ «واعلم:
آخوند(1)نسبت دادهاند كه البته در اصل انتساباين مطلب به مرحوم آخوند و اينكه آيا منظور ايشان بيان همين وجه عرفى است يا آنكه در صدد اقامه يك برهان عقلى بوده، بحث وجود دارد. اين دسته مىگويند: بناى عرف و عقلا بر عدم عقاب و ثواب بر مقدمات است و آنها بر اتيان و عدم اتيان ذى المقدمه مترتّب مىشوند. بنابراين اگر ذىالمقدمه اتيان شود ثواب مىدهند و اگر اتيان نشود عقاب مىكنند و كارى به اينكه مقدمات اتيان شده يا خير، ندارند. شاهدش هم اين است كه اگر كسى يك واجب داراى مقدمات متعدد را ترك كند او را مستحق عقابهاى متعدد نمىدانند؛ به عنوان مثال اگر فرض كنيم واجبى مبتنى بر ده مقدمه است و مكلّف همه اين مقدمات را ترك كرده و به تبع آن ذى المقدمه را هم انجام نداده، در اين صورت واضح است كه عرف و عقلا اين شخص را به اين دليل كه ده مقدمه را ترك كرده مستحق ده بار عقاب نمىدانند و اين نشان مىدهد كه عرف و عقلا نسبت به اتيان يا عدم اتيان واجباتى كه مقدمات متعدد دارند، عقاب و ثواب متعدد به تعداد مقدمات قائل نيستند. بعضى نيز مثل محقّق اصفهانى يك وجه برهانى براى عدم ترتّب عقاب و ثواب مستقل بر موافقت و مخالفت امر غيرى بيان كردهاند.(2)
به هرحال چه وجه عرفى و چه وجه برهانى و عقلى اقامه شود، اين مطلب قطعى است كه عقاب و ثواب مستقلى بر موافقت و مخالفت امر غيرى مترتّب نمىشود. بر اين اساس امر متعلّق به مقدمات مولوى نيست؛ چون هم از ديد عرف و عقلا و هم از نظر عقل مقدمات متعدد موجب عقاب و ثواب متعدد نمىشوند. پس اگر امرى
1) . كفاية الأصول، ص110؛ «وأما استحقاقهما أى الثواب والعقاب على امتثال الغيرى ومخالفته ففيه إشكال وإن كان التحقيق عدم الاستحقاق على موافقته ومخالفته بما هو موافقة و مخالفة ضرورة استقلال العقل بعدم الاستحقاق إلاّ لعقاب واحد أو لثواب كذلك فيما خالف الواجب ولم يأت بواحدة من مقدماته على كثرتها أو وافقه وأتاه بما له من المقدمات».
2) . نهاية الدراية، ج1، ص376.
متوجه مقدمات شد امر غيرى ارشادى خواهد بود. لذا مشهور تصوير امر مولوى در اوامر غيرى را ممكن نمىدانند.
در مقابل، بعضى(1)قائلاند كه طلب متعلّق به مقدمه يك طلب مولوى است؛ يعنى آن را به گونهاى تفسير مىكنند كه نتيجه آن مولويت امر متعلّق به مقدمه است؛ به اين بيان كه وقتى كسى طالب چيزى باشد در نفس او يك طلب اجمالى نسبت به مقدمه آن هم محقّق مىشود؛ به عبارت ديگر اين طلب اجمالى در نفس او مرتكز و منبعث از طلب متعلّق به ذىالمقدمه است. شاهد بر اين مطلب آنكه طلب مولوى نسبت به بعضى از مقدمات شرعى واقع شده؛ مثل وضو كه با اينكه يك واجب غيرى است اما مطلوب مولا واقع شده و امر مولوى به آن تعلّق گرفته است، لذا نتيجه مىگيرند كه اگر در بعضى موارد طلب مولوى نسبت به بعضى از مقدمات و واجبات غيرى صحيح باشد در بقيه موارد نيز صحيح است؛ چون علتى كه مصحّحتعلّق طلب مولوى نسبت به يك مقدمه خاص است، مىتواند در همه موارد وجود داشته باشد؛ مثلاً صلاة بدون وضو حاصل نمىشود ولى در عين حال به وضو امر شده و اين طلب مولوى است. پس اگر در اين مورد ممكن بود در همه موارد مىتواند ممكن و صحيح باشد. لذا بر خلاف مشهور بعضى معتقدند: طلب مولوى در واجبات غيرى هم ممكن است.
اما حق آن است كه اوامر غيرى اوامر ارشادى هستند و اينكه در بعضى از موارد مشاهده مىشود كه امر شرعى به واجبات غيرى متعلّق شده، محامل ديگرى دارد كه بايد در جاى خود بحث شود.
لكن نكتهاى كه بايد يادآورى شود اين است كه اگر در روايتى براى اتيان مأموربه، به امر غيرى وعده ثواب داده شده باشد، دليل بر اين نيست كه طلب مولوى به
1) . الكافي فى اصول الفقه، ج1، ص416؛ المحكم في اصول الفقه، ج2، ص249 ـ 250؛ تعليقة على معالم الأصول موسوى قزوينى، ج3، ص510.
آن متعلّق شده است؛ به عنوان مثال زيارت امام حسين عليهالسلام مستحب مؤكد است، لكن مبتنى بر مقدماتى است كه از جمله آنها گامهايى است كه براى زيارت برداشته مىشود كه بنا بر روايت براى هر قدم ثوابى نوشته مىشود ولى ثواب ذكر شده در اينگونه موارد مثل ساير مواردى كه ذكر كرديم از باب تفضل از ناحيه خداوند است نه از باب استحقاق.
يكى ديگر از تقسيمات حكم شرعى تقسيم آن به اولى و ثانوى است.
اين بحث در مواضع مختلفى از علم اصول مطرح شده؛ از جمله در مباحث اجزا، تمسك به عام در شبهات موضوعى و مصداقى و همچنين در بحث از موارد جمع عرفى در مبحث تعادل و تراجيح كه نسبت ادله احكام اولى با احكام ثانوى بررسى مىشود. در بعضى از قواعد فقهى مثل قاعده لاضرر و لاحرج نيز اينمسئله مطرح شده و مهمتر از همه آنكه در فقه نيز كاربرد زيادى دارد.
مشهور آن است كه حكم اولى حكمى است كه براى موضوعات به عناوين اولى جعل شده و مربوط به شرايط خاصى نيست. مثلاً در «أَقِيمُوا الصَّلاَة» حكم اولى وجوب براى موضوع صلاة به لحاظ خود عنوان صلاة جعل شده؛ يعنى حقيقت صلاة داراى مصلحتى است كه موجب جعل وجوب براى آن گرديده است. پس حكم اولى حكمىاست كه بر موضوعات به لحاظ خود عناوين و موضوعات و بدون لحاظ عروض بعضى شرايط ثابت مىشود.
اما حكم ثانوى حكمى است كه بر اساس عناوين ثانوى جعل شده و مربوط به
شرايط خاصى است. منظور از عناوين ثانوى عناوينى مثل اضطرار، عسر، حرج، اكراه و امثال آن است. با عروض اين عناوين حكمى به نام حكم ثانوى پيدا مىشود كه در طول حكم واقعى اولى است.
ممكن است گفته شود اين تعريف ناتمام است؛ زيرا يك تعريف دورى است به اين دليل كه در تعريف حكم اولى و ثانوى عناوين اولى و ثانوى اخذ شده و خود اين دو عنوان كه در معرِّف آمده در معرَّف هم اخذ شده، لذا دچار مشكل دور است.
ولى اين اشكال وارد نيست؛ زيرا آنچه در معرِّف آمده با آنچه در معرَّف ذكر شده متفاوتاند. اولى و ثانوى كه در معرِّف ذكر شده وصف حكم است ولى در معرَّف وصف عنوان است و بين حكم اولى و ثانوى با عنوان اولى و ثانوى فرق است. عنوان اولى؛ يعنى ذات افعال و اشيا با قطع نظر از عروض عناوين و شرايط خاص بر آن و عنوان ثانوى؛ يعنى ذات افعال و اشيا با لحاظ عروض عناوين و شرايط خاص.
به علاوه اين تعاريف معمولاً تعاريف شرح الاسمى است و تعريف شرح الاسمى جاى چنين اشكالاتى نيست.
واضح است كه حكم ثانوى غير از عنوان ثانوى است و چنانچه گفته شد در اصطلاح مشهور حكم ثانوى حكمى است كه بر موضوعات به اعتبار عروض عناوين ثانوى مثل عسر و حرج مترتّب مىشود. لذا حكم ثانوى يك مطلب و عنوان ثانوى مطلب ديگرى است.
حال با توجه به اين نكته مىخواهيم ببينيم آيا حكم ثانوى در فرض عروض آن عناوين وجود دارد يا خيرو الا عناوين ثانوى قابل انكار نيستند. البته ممكن است در اصطلاح عنوان ثانوى هم مسامحهاى باشد كه بايد بررسى شود. پس موضوع بحث در حكم ثانوى اين است كه آيا با عروض عناوينى مثل اضطرار يا ضرر و يا عسر و حرج، حكمى ثانوى جعل مىشود يا آنكه با عروض اين عناوين حالت جديدى ايجاد مىشود كه باعث نفى حكم اولى مىگردد؛ به عبارت ديگر بحث در اين است كه آيا با عروض عناوين ثانوى يك حكم وجودى جعل مىشود يا آنكه عدم الحكم است و نفى حكم اولى مىكند و تسامحا به آن حكم ثانوى مىگويند؟ البته خود اين مطلب كه حكم عدمى داريم يا خير محل بحث است كه مستقلاً آن را مورد رسيدگى قرار خواهيم داد. پس محل نزاع در خود حكم ثانوى است و انكار يا نفى حكم ثانوى
هيچ ارتباطى به عناوين ثانوى ندارد؛ يعنى كسى كه عروض عناوين ثانوى را قبول دارد هم ممكن است حكم ثانوى را انكار كند. اگر گفتيم: با عروض اين عناوين حكم جديدى به جعل استقلالى جعل مىشود مشخص مىگردد تقسيم حكم شرعى به اولى و ثانوى صحيح است ولى چنانچه آن را امر مجعولى ندانستيم بديهى است كه اين تقسيم باطل است.
در اين رابطه اقوال و انظار مختلفى وجود دارد:
مشهور قائلاند حكم ثانوى داراى جعل مستقل و بر اساس مصالح و مفاسد موجود در عناوين خود است و همان طور كه حكم اولى بر اساس مصالح و مفاسد موجود در عناوين اولى جعل مىشود، حكم ثانوى نيز به اعتبار مصالح و مفاسد موجود در عناوين ثانوى جعل مىگردد و فرقى بين عناوين ثانوى مثل عسر و حرج و ضرر و اضطرار و اكراه با نذر و عهد و قسم و مانند آن نمىگذارند.
اما برخى معتقدند كه حكم ثانوى يك حكم مجعول نيست بلكه حكمى است كه با عروض عناوين ثانوى حادث شده و صرفا موجب برداشته شدن حكم اولى مىشود. لذا اين دسته از نفى حكم اولى به عنوان حكم ثانوى نام مىبرند و مىگويند: حكم ثانوى خود يك حكم اولى است. مثلاً در حالت اضطرار به اكل ميته گفته مىشود: حكم اولى كه حرمت اكل ميته است برداشته شده و جواز اكل ميته جايگزين مىگردد. طبق اين قول جواز اكل ميته نيز يك حكم اولى است.
هرچند مشهور آن است كه حكم ثانوى قسيم حكم اولى است ولى طبق اين
احتمال حقيقتا حكمى به عنوان حكم ثانوى وجود ندارد.(1)اين قول به بعضى مثل شيخ الشريعه اصفهانى نسبت داده شدهاست .
البته بايد توجه شود كه حكم ثانوى تغيير دهنده جهات حسن و قبح موجود در اشيا نيست بلكه حكم متعلّق به يك موضوع را به دليل شرايط و حالات خاصى كه بر آن عارض مىگردد، برداشته و حكم جديدى را جايگزين مىكند اما اينكه آيا اين يك جعل مستقل است يا خطابى است كه صرفا مبيّن كيفيت امتثال حكم اولى است؛ مثل حالات نماز خواندن كه گاهى ايستاده و گاهى نشسته و گاهى با اشارهمىباشد، مسئلهاى است كه آن را در هنگام بيان نظر مختار بررسى خواهيم كرد اما اجمالاً مىگوييم به نظر ما براى هر حالت يك جعل مستقل وجود ندارد بلكه نحوه و كيفيت امتثال فرق مىكند.
به هر حال محل نزاع در خود حكم ثانوى است كه آيا حكمى است با جعل مستقل در مقابل حكم اولى و داراى مصالح و مفاسد مستقل يا آنكه صرفا نفى حكم اولى است بدون آنكه حكم جديدى را جايگزين نمايد و تسامحا به آن حكم ثانوىگفته مىشود و يا آنكه با نفى حكم اولى يك حكم اولى جديدى را جايگزين حكم اولى قبلى كرده و در طول آن قرار مىگيرد كه در اين صورت نيز اصطلاح حكم ثانوى براى آن بىمعنا خواهد بود.
1) . فوائد الأصول، ج3، ص262.
تبيين نظر مختار در مورد حكم ثانوى در دو مرحله صورت مىگيرد. در مرحله نخست بحث در اين است كه آيا اساسا حكمى به عنوان حكم ثانوى وجود دارد يا خير؛ به عبارت ديگر آيا تقسيم حكم شرعى به حكم اولى و ثانوى صحيح است يا نه؟ در مرحله دوم سخن در اين است كه چنانچه تقسيم حكم شرعى به اولى و ثانوى پذيرفته نشد و حكم ثانوى به جعل مستقل مورد قبول قرار نگرفت، عروض عناوين ثانوى چه آثارى به دنبال دارد؟ آيا عروض اين عناوين موجب جعل حكم جديدى همانند ساير احكام اولى است يا صرفا با عروض عناوين ثانوى حكم اولى كه قبل از عروض اين عناوين ثابت بود، رفع مىشود؟
براى روشن شدن حق در مسئله ابتدا مىبايست به يك مسئله مبنايى كه در باب اوامر مطرح شده يعنى مسئله تعدّد اوامر و خطابات بپردازيم. البته تفصيل اين بحث در محل مناسب مطرح خواهد شد ولى لازم است در اين مقام اشارهاى اجمالى بدان داشته باشيم.
از كلمات برخى از بزرگان از جمله محقّق خراسانى استفاده مىشود كه اوامر به طور كلّى بر سه قسماند: امر واقعى اولى، امر واقعى ثانوى و امر ظاهرى؛(1)امر واقعى اولى مانند «صلّ مع الوضوء» در مورد كسى كه وضو براى او ضررى ندارد و امر واقعى ثانوى مانند «صلّ مع التيمم» در مورد كسى كه وضو براى او ضررى يا حرجى است و امر ظاهرى مانند «صلّ مع استصحاب الوضوء» در مورد كسى كه شك مسبوق به يقين به وضو دارد.
لازمه سخن مرحوم آخوند اين است كه ما خطابات متعدّد و مستقل نيز داشته باشيم؛ زيرا لازمه وجود سه امر سه خطاب است به اين جهت كه اين اوامر از خطابات استفاده مىشوند. پس تعدّد خطابات به تبع تعدد اوامر مطرح مىشود؛ مثلاً يك خطاب متوجه كسانى است كه مىتوانند وضو بگيرند و يك خطاب متوجه كسانى است كه نمىتوانند وضو بگيرند و يك خطاب به كسانى كه شك در طهارت خود دارند متوجه است. در اين صورت وظيفه سومّى نماز با طهارت استصحابى و دومى نماز با طهارت ترابى و اولى نماز با طهارت مائى است.
اگر ما اين مبنا را بپذيريم به تبع آن تقسيم حكم شرعى به اولى و ثانوى مشكلى نخواهد داشت اما چنانچه مسئله تعدّد اوامر را رد كنيم آنگاه تقسيم حكم شرعى به اولىو ثانوى قابل قبول نيست.
سابقا اشاره شد كه اوامر و نواهى به طبيعت تعلّق گرفته و خواست آمر تحقّق طبيعت در خارج است، لكن كيفيت امتثال و اتيان مأموربه در حالات مختلف متفاوت است. بر اين اساس اگر مىبينيم خطابات متعدّد بوده و بيانهاى مختلفى وجود دارد مربوط به تعدّد امر نيست بلكه اين بيانگر صور كيفيت امتثال و نشاندهنده انواع مختلف اتيان به مأموربه و أشكال گوناگون تحقّق يافتن آن طبيعت در خارج است.
1) . كفاية الأصول، ص183.
يك دليل بر اين ادعا ظواهر ادله مىباشد. با مراجعه به ظواهر ادله معلوم مىشود خطابات متعدّد به نحوى كه مبيّن تكاليف مستقلى براى مكلّفين در حالات مختلف باشند، وجود ندارد؛ مثلاً «أَقِيمُوا الصَّلاَة» كه بههمه مكلّفين متوجه شده يك امر بيشتر نيست و اگر هم تعدّدى وجود دارد در رابطه با خصوصيات و حالات همين مأموربه است؛ يعنى در مقام امتثال و اتيان آن حالات مختلفى پديد مىآيد كه موجب تفاوت در نحوه امتثال مىشود. پس آنچه براى شارع مهم است تحقّق اين طبيعت در خارج است؛ مثل نماز با وضو و نماز با تيمم براى واجد الماء و فاقد الماء چنانچه خداوند متعال مىفرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاة فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُءوسِكُمْ وَ أَرْجُلِكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ .....فإن لم تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعيدا طَيِّبا فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْديكُمْ مِنْهُ».(1)در بخش اول مىفرمايد: هنگامى كه مىخواهيد نماز به پا داريد لازم است به كيفيت مذكور وضو بگيريد و در بخش دوم مىفرمايد: چنانچه به آب دسترسى نداريد تيمم كنيد. اين آيه به روشنى نحوه امتثال امر به صلوة را در دو حالت بيان مىكند. نيز در خطاب ديگرى آمده: «التراب احد الطهورين»؛(2)خاك يكى از دو طهور است؛ يعنى در صورتى كه مثلاً وضو ضررى يا حرجى بود براى اتيان طبيعت صلوة مىبايست تيمم كرد. پس اين دو دليل دو خطاب مستقل نيستند بلكه در صدد بيان كيفيت امتثال امر واحد يعنى «أَقِيمُوا الصَّلاَة» در حالات مختلف مىباشند؛ زيرا آنچه شارع از ما خواسته تحقّق اين طبيعت با اجزاء و
1) . المائدة : 6 .
2) . اين، مضمون روايت است. آنچه در روايات وارد شده عباراتى نظير« فان التيمّم أحد الطهورين» الكافى، ج3، كتاب الطهاره باب 41، وسائل الشيعة، ج3، تتمة كتاب الطهارة، باب 23 من ابواب التيمم، ص 386، ح5 يا «... انّ ربّ الماء هو ربّ الصعيد فقد فعل أحد الطهورين» است. وسائل الشيعة، ج3، باب 14 من ابواب التيمم، ص370، ح15؛ تهذيب الاحكام ج1 باب التيمم و احكامه، ص197 ح 45.
شرايطش در خارج است. حال اگر به ما بگويد: در يك موقعيت اينگونه عمل كنيد و در موقعيت ديگر به نحو ديگرى عمل نمائيد اين به معناى تعدد امر و خطاب مستقل نيست بلكه نظير نماز خواندن به صورت ايستاده، نشسته، خوابيده و يا حتى با ايما و اشاره است. كسى نيز ادعا نكرده كه امر به نماز در حالت نشسته و يا خوابيده امر ثانوى است. پس از آنجا كه تحقّق اين طبيعت در خارج براىشارع مهم بوده و به هيچ وجه راضى به ترك آن نيست، لذا راه را براى امتثال آن به اشكال مختلف باز گذاشته و نحوه امتثال طبيعت را در حالات مختلف بيان كرده است.
دليل ديگر بر عدم تعدد اوامر و خطابات سيره عقلا در اوامر مشابه است.
در موالى عرفى اگر مولايى امرى صادر كند و از عبد خود بخواهد مأموربه را در هر حالتى اتيان كند وخودش نيز نحوه اتيان مأموربه را در حالات مختلف بيان نمايد، در اين صورت طرق اتيان مأموربه تكاليف و اوامر مستقل محسوب نمىشوند. قطعا پيشبينى حالات مختلف و بيان كيفيت امتثال در شرايط گوناگون حاكى از اهميت مأموربه نزد مولا است و نشان دهنده آن است كه مولا نمىخواهد اين طبيعت ترك شود. بر اين اساس ديگر نمىتوان گفت: او تكاليف و دستورات مستقلى كه تابع ملاك و مصلحتهاى گوناگون مىباشد جعل كرده است؛ چون جعل حكم تابع ملاك و مبادى خاص خود بوده و اگر بخواهد حكمى مستقلاً جعل شود بايد مبادى و ملاك آن محقّق شود. در نتيجه به نظر ما در اينگونه موارد خطابات مستقلى كه از آن تعدد امر و در نهايت تعدد حكم به جعل مستقل استفاده شود، وجود ندارد.
نتيجه بحث اين است كه تقسيم حكم شرعى به حكم اولى و ثانوى اگر چه ثبوتا ممكن است ولى اثباتا دليلى بر آن نداريم؛ زيرا با رجوع به ادله و عرف و عقلا
مشخص مىگردد مواردى كه موجب توهم وجود امر يا خطاب مستقل است، در واقع خطاباتى هستند كه متكفّل بيان نحوه امتثال و كيفيت اتيان مأموربه در خارج مىباشند و زمانى مىتوان ادعا كرد دو حكم مستقل وجود دارد كه براى هر يك ملاك و خطاب مستقل وجود داشته باشد، در حالى كه از ادله نمىتوان اين مطلب را استفاده كرد. بايد توجه داشت كه بحث در جعل اصطلاح و تسميه و نام گذارى نيست بلكه سخن در اين است كه اساسا وجود دو حكم مستقل كه يكى در طول ديگرى به ملاك و خطاب مستقل باشد، قابل قبول نيست. پس اصل اين تقسيم به نظر ما مردود است.
اشكال مهمى كه ممكن است مطرح شود اين است كه مقايسه ما نحن فيه با مواردى مانند نماز مع التيمم براى شخصى كه فاقد الماء است يا نماز نشسته و خوابيده براى كسى كه نمىتواند به صورت ايستاده نماز بخواند، قياس معالفارق است؛ زيرا در موارد مذكور در واقع خود شارع براى مكلّف حالات مختلفى در نظر گرفته و تنويع نموده است؛ مثلاً شارع مكلّف را با توجه به دسترسى او به آب يا عدم دسترسى بر دو نوع كرده و براى واجد الماء، وضو و براى فاقد الماء، تيمم را مقرر نموده است يا در مورد نماز قصر و تمام در واقع خود شارع اين تنويع را انجام داده و نسبت به حاضر، نماز تمام و نسبت به مسافر، نماز شكسته را واجب كرده است.
در اين موارد و امثال آن همه اين احكام اولى مىباشند؛ زيرا شارع همراه با تنويع، احكام را انشا كرده و براى هر نوع حكمى خاص جعل نموده است ولى در ما نحن فيه شارع بدون آنكه در مقام تنويع باشد، بهطور مطلق حكمى را انشا نموده و سپس به خطاب ديگرى متصلاً يا منفصلاً حكم مربوط به فرض عروض عنوان ثانوى را بيان مىكند كه اين حكم همان حكم ثانوى است. پس قياس ما نحن فيه با موارد مذكور قياس معالفارق است.
بعضى از معاصرين در اين رابطه مىگويند:
عناوينى مانند سفر و حضر از عناوين ثانوى خارجند؛ چون يكى از اين دو عنوان با توجه به عجز از ديگرى لحاظ نشده بلكه اين دو در عرض هم لحاظ شدهاند به اين معنى كه آمر مكلّف را به دو قسم مسافر و حاضر تقسيم كرده و بر اوّلى، نماز تمام و بر دوّمى، نماز قصر را واجب نموده، بدون آنكه يكى بر ديگرى مقدم باشد.(1)
اين اشكال مهمى است كه چنانچه پاسخ مناسبى به آن داده نشود، در برابر مدعاى ما مشكل جدى ايجاد مىكند.
به نظر مىرسد اين اشكال وارد نيست؛ زيرا همانگونه كه گفته شد: همه اين موارد در يك جهت مشتركند و آن اينكه امر شارع و خطاب او متوجه طبيعت مأموربه بوده و اين خطابات متعدد در حقيقت در مقام بيان كيفيت امتثال و نحوه اتيان مأموربه مىباشند و حقيقتا تفاوتى ميان خطابى كه نماز قصر را براى مسافر واجب كرده با خطابى كه تيمم را واجب كرده براى شخصى كه وضو براى او ضررى و حرجى است، وجود ندارد. اگر عروض عنوان سفر موجب جعل يك حكم خاص براى مكلّف است عروض عنوان ضرر و حرج و اضطرار نيز موجب جعل يك حكم خاص براى مكلّف مىباشد كه مانند آن حكم اولى است. اينكه ادعا شده شارع گاهى در مقام تنويع مكلّف است و گاهى در اين مقام نيست بلكه به طور مطلق حكمى را انشا نموده و سپس به خطاب ديگرى حكم مربوط به عروض عنوان ثانوى را بيان مىكند، ادعايى است كه نمىتوان آن را اثبات كرد. چگونه مىتوان گفت: خطاب ديگرى كه به نحو متصل يا منفصل، حكم مربوط به عروض عنوان ثانوى را بيان مىكند يك حكم
1) . افاضة العوائد، ج1، ص117.
ثانوى است؟ وقتى شارع طبق فرض در مقام تنويع باشد، مگر غير از اين است كه به خطاب متصل يا منفصل حكم نوع ديگر را بيان مىكند؟ درست است كه عنوان سفر يك عنوان ثانوى نيست، بر خلاف عنوان ضرر و حرج و امثال آنكه عنوان ثانوى محسوب مىشوند ولى اطلاق عنوان ثانوى بر فرض خاصى دليل بر حكم ثانوى نيست. آنچه ما در مقام تبيين نظريه مختار بيان كرديم نفى امكان حكم ثانوى به جعل مستقل نبود بلكه گفتيم اثباتا دليلى براين مدعا نداريم. تنها مطلبى كه مستشكل در اشكال خود براى فرق بين ما نحن فيه و موارد مذكور ذكر كرده اين است كه حكم وجوب قصر و تمام براى مسافر و حاضر در عرض يكديگر بوده و هيچ يك بر ديگرىتقدم ندارند. ولى در ما نحن فيه اينچنين نيست؛ چون حكم وجوب تيمم در صورت ضررى بودن در طول وجوب وضو و مؤخر از آن است ولى اين مطلب اول كلام است. اگر ادعا شد كه ما نحن فيه هم مثل موارد مذكور است و همانند آن يك حكم اولى است و مربوط به كيفيت امتثال مىباشد ديگر اين ادعا نيز صحيح نخواهد بود و تقدمى در كار نيست بلكه اين حكم هم به عنوان يك حكم اولى و در عرض آن است كه نوع خاصى از امتثال را بيان مىكند.
پس صرف طوليت يك حكم دليل بر ثانوى بودن آن و نشانه جعل مستقل نيست، همانگونه كه حكم وجوب نماز در حالت نشسته، با آنكه در طول حكم وجوب نماز در حالت ايستاده است، يك حكم ثانوى محسوب نمىشود.
لذا در مجموع به نظر مىرسد اين اشكال وارد نيست.
نتيجه آنكه در مرحله اول ادعاى ما اين است كه اساساً حكم ثانوى به اين صورت كه داراى جعل مستقل و تابع ملاك مستقل و در طول حكم اولى باشد، وجود ندارد.
مسئله مهمى كه وجود دارد، اين است كه اگر ما تقسيم حكم به اولى و ثانوى را نپذيرفتيم و ادعا كرديم همه احكام شرعى اوّلى مىباشند در اين صورت جاى اين سؤال هست كه با عروض عناوين ثانوى مثل عسر و حرج، ضرر، اكراه و اضطرار و مانند آن آيا حكم جديدى جعل مىشود يا فقط حكم قبلى نفى و برداشته مىشود؟ زيرا هر چند حكم ثانوى انكار شود، لكن عروض عناوين ثانوى قابل انكار نيست. به هرحال سؤال اين است كه عروض اين عناوين چه تغييرى ايجاد مىكند؟ اگر گفتيم حكم جديدى جايگرين مىشود، با فرض عدم پذيرش حكم ثانوى اين سؤال مطرح مىشود كه اين حكم جديد نيز يك حكم اولى است يا آنكه اساسا حكم نيست؟
در پاسخ بايد گفت: بديهى است ما كه حكم ثانوى و تقسيم حكم به اولى و ثانوى را نپذيرفتيم، بايد بگوييم: اگر حكمى جايگزين شود حكم اولى است؛ چون همه احكام تشريعى از يك سنخ بوده و هيچ فرقى با هم ندارند و فى الجمله تابع مصالح و مفاسد موجود در متعلّقات خود مىباشند.
اما آنچه از ادله احكام ثانوى مثل حديث رفع، لا ضرر و لا حرج استفاده مىشود
اين است كه حداقل اين ادله متكفّل اثبات حكم نيستند بلكه فقط حكم قبلى را نفى مىكنند؛ مثلاً ظاهر حديث رفع كه مىفرمايد: «رُفع عن امتى تسعة»(1)اين است كه در وقت عروض اين عناوين نُهگانه خصوصا عناوينى مثل خطا و نسيان و اكراه و اضطرار و عدم قدرت، حكمى كه قبل از عروض اين عناوين و حالات براى مكلّف ثابت بود، برداشته مىشود، البته اگر قائل به تقدير شده و مقدّر را حكم بدانيم. به هر حال قدر متيقن از حديث رفع آن است كه حكم جديدى جايگزين حكم قبلى نمىشود. در دليل لا ضرر و لا حرج هم همينطور است و ظاهر اين دو دليل نيز دلالت بر عدم جايگزينى حكمى به جاى حكم ثابت براى مكلّف قبل از عروض اين عناوين دارند. پس با مراجعه به ادله ثانوى مثل حديث رفع و قاعده لا ضرر و لا حرج و امثال آن مشخص مىشود كه اين ادله متكفّل اثبات حكم نبوده و حكم جديدى را جايگزين حكم قبلى نمىكنند. البته اين مسئله در قاعده لا ضرر مبتنى بر اين است كه نهى در آن را يك نهى شرعى و حكم سلطانى ندانيم. لذا به نظر مىرسد كه ادله عناوين ثانوى جعل حكم نمىكنند.
برخى مىگويند حكم ثانوى چيزى جز نفى حكم اولى نيست. طبق اين نظر كه به شيخ الشريعه اصفهانى نسبت داده شده،(2)چنانچه شارع با عروض عناوين ثانوى حكمى را جايگزين حكم اولىِ قبل از عروض اين عناوين نمايد، يك حكم اولى جديدى است كه پس از نفى حكم اولى قبلى پديد آمده، بر اين اساس حكم ثانوى صرفا نفى حكم اولى مىكند.
بديهى است كه اگر حكم ثانوى صرفا نفى حكم اولى باشد ديگر اطلاق حكم ثانوى بر آن همراه با تسامحاست. لذا مىتوان اين ديدگاه را در دايره منكرين حكم
ثانوى قرار داد. مگر آنكه حكم عدمى را در كنار حكم وجودى از اقسام حكم شرعى بدانيم كه اين هم باطل است.
محصل كلام اين است كه اگر حكم ثانوى انكار گردد با عروض عناوين ثانوى حكمى جعل نمىشود بلكه عروض اين عناوين سبب نفى حكم اولى مىشود كه براىمكلّف قبل از عروض اين عناوين ثابت بود و بر فرض حكمى به وسيله دليلى بيان شود، از دو حال خارج نيست: يا تكليف مستقلى است كه در اين صورت يك حكم اولى در عرض حكم اولىِ قبلى خواهد بود يا آنكه تكليف مستقلى نبوده بلكه صرفاً بيانگر كيفيت امتثال در اين حالتِ جديد است.
مشهور حكم شرعى را بر دو قسم واقعى و ظاهرى مىدانند. با توجه به اين مسئله غرض از اين گفتار بررسى اين مطلب است كه آيا مقسم در تقسيم حكم شرعى به اولى و ثانوى خصوص حكم واقعى است يا آنكه حكم ظاهرى هم قابل قسمت به حكم اولى و ثانوى مىباشد؟
با توجه به تعريفى كه براى حكم واقعى و ظاهرى ارائه شد، مشخص مىگردد كه حكم واقعى به دو قسم اولى و ثانوى تقسيم مىشود ولى حكم ظاهرى را نمىتوان مشمول اين تقسيم دانست؛ زيرا طبق نظر مشهور حكم واقعى حكمى است كه در موضوع آن شك اخذ نشده و حكم ظاهرى حكمى است كه در موضوع آن شك اخذ شده است. بر اين اساس نمىتوان حكم به معناى اعم را مقسم اين تقسيم قرار داد؛ زيرا در موضوع هيچ يك از احكامى كه با عروض عناوين ثانوى ثابت مىشوند شك اخذ نشده است. در كلمات بزرگان نيز وقتى سخن از حكم اولى و ثانوى به ميان مىآيد، بعضا تعبير واقعى اولى و واقعى ثانوى استعمال مىشود و از حكم ظاهرى به عنوان قسيم آن دو حكم نام مىبرند.
البته در برخى از مواضع بر حكم ظاهرى نيز حكم ثانوى اطلاق مىشود؛ مثلاً مرحوم شيخ مىفرمايد: چنانچه در مورد شك، حكمى شرعى وارد شود يك حكم ظاهرى خواهد بود؛ چون در مقابل حكم واقعىكه مشكوك است قرار دارد. به اين حكم ظاهرى، حكم واقعى ثانوى نيز اطلاق مىگردد؛ چون حكمى است واقعى براىامرى مشكوك و حكمى است ثانوى نسبت به حكمى كه مشكوك است و علت اينكه به آن ثانوى مىگويند اين است كه موضوع آن واقعهاى است كه در حكم آن شك حادث شده و اين فقط پس از تصوّر حكم واقعى و شك در آن تحقّق مىيابد.(1)
ولى روشن است كه اين اطلاق غير از اصطلاح معمول در مورد حكم اولى و ثانوى است؛ چون عنوان ثانوى كه به لحاظ آن حكم ظاهرى جعل مىشود همان شك و تحيّر است ولى عنوان ثانوى كه به لحاظ عروض آن، حكم ثانوى پديد مىآيد عناوينى همچون اضطرار، اكراه، ضرر، حرج و امثال آن است.
1) . فرائد الأصول، ج2، ص10.
در مباحث گذشته گفتيم: تقسيم حكم به واقعى و ظاهرى هم در احكام تكليفى و هم در احكام وضعىجريان مىيابد اما در اين گفتار بحث در اين است كه آيا تقسيم حكم واقعى به اولى و ثانوى علاوه بر احكام تكليفى در احكام وضعى نيز جريان پيدا مىكند؟ البته روشن است كه اين بحث طبق مبناى مشهور قابل طرح است كه اساس اين تقسيم را پذيرفتهاند.
ممكن است به نظر بدوى اين تقسيم فقط در حكم تكليفى جارى باشد ولى با دقت در اين امر مشخص مىشود بعضى از احكام وضعى متّصف به اين عنوان مىشوند؛ مثلاً ضرر و حرج كه از عناوين ثانوى هستند بعضا بر احكام وضعى عارض مىشوند يا اكراه كه از عناوين ثانوى است مىتواند بر حكم وضعى مثل زوجيت عارض شود. پس امكان اين تقسيم در احكام وضعى وجود دارد؛ چون حكم ثانوى به لحاظ همين عناوين ثانوى كه بر موضوعات عارض مىشوند، ثابت مىشود و اگر اين عناوين بتوانند بر مصاديق احكام وضعى عارض شوند، مانعى از اينكه حكم ثانوى نيز در محدوده احكام وضعى راه پيدا كند وجود نخواهد داشت. پس با توجه به اينكه
عناوين ثانوى بر احكام وضعى عارض مىشوند، حكم وضعى هم قابليت تقسيم به اولى و ثانوى را دارد.
البته در آينده بايد بررسى شود كه در فرض عروض عناوين ثانوى چه اتفاقى مىافتد و چه چيزى وضع مىشود؟ آيا خود اين احكام وضعى شكل جديدى پيدا مىكنند يا احكام تكليفى مربوط به آنها برداشته مىشود؟اما صرف نظر از اين جهت قطعا مىتوان ادعا كرد برخى احكام وضعى از احكام ثانوى محسوب مىشوند و يا به تعبير دقيقتر برخى از احكام ثانوى حكم وضعى هستند؛ چون ضابطه حكم ثانوى كه عروض عناوين ثانوى بر موضوعات يا متعلّقات احكام است، بر احكام وضعى هم قابل انطباق است.
پس با ملاحظه دو جهت مىتوان گفت: اين تقسيم در احكام وضعى هم راه دارد.
جهت اول اينكه احكام وضعى مثل ملكيت، معروض عناوين ثانوى مانند ضرر، اكراه و غير آن واقع مىشوند.
جهت دوم اينكه ملاك حكم ثانوى اين است كه حكمى به لحاظ عروض عناوين ثانوى براى چيزى ثابت شود.
لذا نتيجه مىگيريم كه احكام وضعى مىتوانند متّصف به عنوان اولى و ثانوى شوند.
محقّق نائينى هم مىفرمايد: عناوين ثانوى بر نفس احكام شرعى اعمّ از تكليفى و وضعى عارض مىشوند.(1)
نكتهاى كه لازم است در اين مجال مورد توجه قرار گيرد اين است كه احكام وضعى بايد هم به لحاظسبب و هم به لحاظ مسبّب بررسى شوند به اين معنى كه آيا عناوين ثانوى مثل اضطرار، اكراه، عسر و حرج و امثال آن بر سبب؛ يعنى عقد بيع و
1) . فوائد الأصول، ج3، ص262. «فانّ الضرر و العسر و الحرج من العناوين الثانوية التى تتصف بها نفس الأحكام الشرعية: من الوضعيّة و التكليفية».
عقد نكاح عارض مىشوند يا بر مسبّب؛ يعنى ملكيت و زوجيت؟ به نظر مىرسد عروض اين عناوين بر خود اسباب يعنى بيع و نكاح و امثال آن مشكلى ندارد؛ زيرا ممكن است شخصى اضطرار به بيع پيدا كند يا بر آن مُكرَه شود ولى عروض عناوين ثانوى نسبت به مسبّبات محل بحث است. از اين رو بايد گفت: عروض عناوين ثانوى بر مسبّبات بدون ملاحظه اسباب آنها مشكل است و نمىتوان ملتزم شد كه مسبّبات معروض اين عناوين واقع مىشوند.
در برخى كلمات گاهى به عنوان جعل ثانوى برمىخوريم كه منظور از آن حكم ثانوى نيست. محقّق نائينى(1)در موارد متمم جعل، اصطلاح جعل ثانوى را به كار برده و معتقد است كه در بعضى از مواقع اخذ همه قيود و شرايطِ مربوط به مأموربه در امر ممكن نيست، لذا بايد به وسيله امر ديگرى كه متمم جعل اول است بيان شود. به عنوان نمونه ايشان مشكل اخذ قصد قربت در متعلّق امر را از راه متمم جعل حل كرده و مىگويد: شارع نمىتواند در امرى مثل «أَقِيمُوا الصَّلاَة» قصد قربت را اخذ كند؛ چون قصد قربت به معناى قصد امر بوده و اخذ آن در امر اول مستلزم دور و محال است. بر اين اساس اين قيود و شروط در امر اول ذكر نمىشود بلكه به وسيله جعل دوم كه تمام كننده و تكميل كننده جعل اول است بيان مىگردد.
ايشان در اين مورد مثل بسيارى از موارد ديگر مانند ادلهاى كه بر وجوب سفر براى حج قبل از موسم آن دلالت مىنمايد، اصطلاح جعل ثانى را به كار برده كه مسلما منظور ايشان از جعل ثانى، اصطلاح حكم ثانوى كه محل بحث ما مىباشد نيست.
1) . اجود التقريرات، ج1، ص117، وج 2، ص8 ؛ فوائد الأصول، ج3، ص114 و339 و ج4 ص172.
در تمام موارد متمّم جعل يك جهت وجود دارد و آن اينكه جعل اوّلى قصور داشته و نمىتوان جميع آنچه را كه در مأمور به معتبر است به وسيله آن بيان كرد، لذا با جعل ثانوى يا متمم جعل بيان مىشود.
حتى كسانى كه حكم ظاهرى را پذيرفته و قائل به جعل مستقلى درباره آن مىباشند، ممكن است اصطلاح جعل ثانوى را در احكام ظاهرى به كار برند؛ چون مىگويند: نخست حكم واقعى جعل شده و سپس حكم ظاهرى جعل مىشود؛ زيرا در موضوع حكم ظاهرى شك در حكم واقعى اخذ شده، بنابراين در خود حكم ظاهرى هم طبق بعضى از مبانى اطلاق عنوان جعل ثانوى ممكن است.
مرحوم آخوند مىفرمايد: حكم ثانوى براى يك شىء به عنوان ثانوى كه عنوانى خارج از ذات آن شىء مىباشد ثابت است ولى حكم اولى براى شىء به جهت ذات آن شىء ثابت مىشود. به نظر ايشان حكم ثانوى بر دو قسم است:
گاهى حكم ثانوى مشروط است؛ به اين معنا كه ثبوت حكم ثانوى براى شىء مشروط به ثبوت يك حكم خاص براى آن شىء به عنوان اولى است؛ مثلاً وجوب براىصوم در غير ماه رمضان ثابت نيست، مگر به عنوان نذر كه يك عنوان ثانوى و امرى خارج از ذات صوم است و به سبب اين عنوان ثانوى است كه صوم واجب مىشود. اما ثبوت اين حكم ثانوى براى صوم در غير ماه رمضان مشروط است به اينكه حكم اولىِ صوم رجحان باشد يا به عنوان مثال عملى كه فى نفسه مباح است به واسطه امر پدر واجب مىشود ولى ثبوت اين حكم ثانوى مشروط است به اينكه چيزى كه پدر به آن امر مىكند، حرام نبوده بلكه مباح و غير محرَّم باشد.
در مقابل، برخى از احكام ثانوى مطلقاند؛ يعنى ثبوت آنها مشروط به ثبوت حكمى به عنوان اولى براى شىء نيست؛ مثل ثبوت حرمت براى غنم موطوئه كه
مشروط به اين نيست كه غنم حكم اولى خاصى داشتهباشد. لذا حتى اگر اباحه و حليتى براى غنم ثابت نباشد اين حكم ثانوى براى آن ثابت است.(1)البته بايد توجه داشت كه مراد از شرط در حكم ثانوىِ مشروط عروض عنوان ثانوى نيست؛ چون اين شرط در تمام احكام ثانوى موجود است بلكه اين شرط به معناى ثبوت يك حكم اولى خاص براى آن شىء است.
1) . كفاية الأصول، ص224 ـ 225؛ منتهى الدراية، ج3، ص551.
درباره تعداد عناوين ثانوى به درستى نمىتوان عدد خاصى را ذكر كرد ولى مشهور آن را به چهارده عنوان رساندهاند: حفظ نظام، مصلحت نظام، اضطرار، عسر و حرج، اكراه، مقدميت، تقيه، نذر، عهد، قسم، اطاعت از والدين، اشتراط در عقد لازم، اهم و مهم.
در اينكه بعضى عناوين مثل اضطرار، عسر، حرج، اكراه و امثال آن از عناوين ثانوى محسوب مىشوند، ترديدى وجود ندارد اما نسبت به برخى عناوين مثل نذر، عهد، قسم، امر پدر، تقيه و اهم و مهم، اختلاف است. بعضى اين عناوين را در محدوده عناوين ثانوى قرار داده و برخى آنها را از عناوين ثانوى قلمداد نكردهاند.
از آنجا كه حكم ثانوى به حكمى گفته مىشود كه براى موضوعات به لحاظ عناوين ثانوى جعل مىشود و مربوط به شرايط خاصى است، ابتدا بايد اين عناوين مشخص شوند تا موارد حكم ثانوى نيز قابل تشخيص باشد. لكن تفصيل بحث در مورد عناوين ثانوى مستلزم بحث مبسوطى درباره برخى قواعد فقهى از جمله قاعده لاضرر، لاحرج، الزام، اضطرار و امثال آن است كه بايد در جاى خود مورد بررسى قرار گيرند. همچنين در مورد اهم و مهم لازم است به تفصيل از مبحث تزاحم سخن
گفت ولى از آنجا كه ورود به اين عرصه تا حد زيادى خروج از دائره مباحث اصولى است، لذا بررسى مشروح اين عناوين را به محل خود موكول كرده و در اين مجال صرفا به برخى نكات اشاره مىنماييم.
برخى از اين عناوين با آنكه مستقلاً به عنوان ثانوى معروفند، لكن بر يكديگر قابل انطباق مىباشند. مثلاً مىتوان به استناد برخى ادله مناط جواز تقيه را اضطرار و يا نفى ضرر دانست، چنانچه در كلمات بعضى بزرگان نيز به اين مطلب تصريح شده كه دليل مشروعيت تقيه، قاعده لاضرر يا قاعده لاحرج است.(1)بر اين اساس ديگر نمىتوان تقيه را يك عنوان ثانوى مستقل به حساب آورد يا مثلاً برخى ديگر از فقها ضرورت را يك عنوان عام دانسته كه عسر و حرج و تقيه و ضرر از مصاديق آن محسوب مىشوند.(2)
به هر حال اگر چه تعداد عناوين ثانوى در بين مشهور همان است كه اشاره گرديد ولى با توجه به امكان تداخل برخى از عناوين با برخى ديگر مىتوان شماره آن را تقليل داد.
احتساب برخى از عناوين مذكور در زمره عناوين ثانوى محل اشكال است. مهمترين موردى كه شايد بتوان به عنوان نمونه ذكر كرد مسئله اهم و مهم است. اشكال برشمردن اين عنوان در زمره عناوين ثانوى با اندكى تأمل و دقت مشخص مىشود؛ زيرا اين عنوان مربوط به مقام امتثال است و ربطى به بحث از حكم ثانوى ندارد كه به
مقام جعل و تشريع مربوط است. به علاوه تزاحم و امتثال حكم اختصاص به حكم ثانوى نداشته بلكه هم در احكام اولى و هم در احكام ثانوى جريان دارد.
در بسيارى موارد در مقام امتثال احكام اولى تزاحم پيش مىآيد كه بنا بر قاعده اهم و مهم يكى از دو حكم اولى بر ديگرى مقدّم مىشود. پس روشن است كه نمىتوان اين مورد را از موارد عناوين ثانوى به حساب آورد.
در گفتار قبل در مورد محدوده عناوين ثانوى بحث كرده و گفتيم: مشهور اين عناوين را چهارده عنوان مىدانند كه از جمله آنها نذر، شرط، عهد و قسم مىباشند. پس در اينكه فىالجمله اين موارد از عناوين ثانوى محسوب مىشوند بحثى نيست مگر در مورد اهم و مهم كه محل اشكال است.
لكن بحث در اين است كه اگر اين عناوين ثانوى مثل عهد، نذر، قسم و شرط به چيزى متعلِّق شدند موجب تغيير حكم مىشوند يا خير؛ مثلاً آيا نماز شب كه فى نفسه استحباب دارد با تعلّق عنوان نذر واجب مىشود يا نه يا اگر يك عمل مستحبى به صورت شرط در ضمن عقدى ذكر شود آيا اين اشتراط باعث تغيير حكم استحباب به وجوب مىشود يا خير؟
مشهور معتقدند: تعلّق عناوين ثانوى مثل نذر و عهد و شرط و امثال آن به يك شىء موجب تغيير حكم آن مىشود؛ مثلاً اگر نذر به يك عبادت مستحب متعلّق شود، با اينكه حكم اولى آن استحباب است ولى به واسطه عروض عنوان نذر كه يك عنوان
ثانوى است، حكمِ استحباب مرتفع و آن عبادت واجب مىگردد؛ مانند نماز شب كه استحباب آن با عروض عنوان نذر مبدّل به وجوب مىشود.
محقّق نائينى در اين رابطه مىفرمايد: وقتى فعلى مانند نماز شب به واسطه امر استحبابى مستحب مىشود، اين امر استحبابى به واسطه عهد و نذر و شرط در امر وجوبىِ مستفاد از «أوفوا بالنذور» و امثال آن مُندك مىگردد. به نظر ايشان در اين موارد دو امر داريم: يكى امر استحبابى كه به خود نماز شب متعلّق شده و ديگرى امر وجوبى كه ناشى از امر به وفاى به نذر يا قسم و امثال آن است، لكن اين دو امر در هم مندك شده و علت اندكاك هم وحدت متعلّق آن دو يعنى نماز شب است. در اثر اين اندكاك هر يك از اين دو امر چيزى را از ديگرى اكتساب مىكند به اين صورت كه امر وجوبى عباديّت را از امر استحبابى و امراستحبابى نيز لزوم را از امر وجوبى كسب مىكند؛ چون امر به نماز شب لزومى نبوده اما تعبدى و محتاج قصد قربت است. از سوى ديگر امر به نذر و وفاى به شرط امرى لزومى است ولى تعبدى نيست. بنابراين وقتى اين دو در هم مندك مىشوند از اندكاكشان يك امر جديد وجوبى عبادى متولد مىشود.(1)
امام بر خلاف مشهور معتقد است كه عروض عناوين ثانوى موجب تغيير حكم نمىشود و نماز شب حتى بعد از تعلّق نذر به آن بر همان استحبابى كه داشت باقى
1) . اجود التقريرات، ج1، ص365، «انه لا شبهة فى ان النذر إذا تعلّق بعبادة مستحبة فالامر الناشئ من النذر يتعلّق بذات العبادة التى كانت متعلّقة للأمر الاستحبابى فىنفسها فيندك الأمر الاستحبابى فى الأمر الوجوبيّ و يتحد به فيكتسب الأمر الوجوبيّ جهة التعبد من الأمر الاستحبابي كما ان الأمر الاستحبابي يكتسب جهة اللزوم من الأمر الوجوبيّ فيتولد من اندكاك أحد الأمرين في الاخر امر واحد وجوبي» و ج2، ص205،، فوائد الأصول ج2، ص440.
مىماند. به نظر ايشان با عروض عنوانى مثل نذر يا شرط آنچه كه واجب مىشود وفاى به شرط و نذر است؛ به عبارت ديگر به واسطه نذر اتيان به نماز شبِ مستحب، واجب مىشود؛ چون وجوب به يك عنوان و استحباب به عنوان ديگر متعلّق شده و اين دو عنوان يكى نمىشوند تا وحدتِ متعلّق پيدا شود و در نتيجه حكم از يك عنوان به عنوان ديگر سرايت كند بلكه اين دو عنوان در خارج متّحدند و اين عمل در خارج مجمع العنوانين شده و نسبت به يك فعل از جهت مصداق اتحاد پيدا كردهاند؛ يعنى نماز شب مصداق هر دو حكم شده و اين ربطى به تعلّق امر ندارد. بنابراين به نظر امام رحمهاللهنماز شب هم مصداق وجوب وفاى به نذر و هم مصداق استحباب نماز شب است، با اين تفاوت كه عملى كه شخص در خارج اتيان مىكند مصداق ذاتى براى نماز و مصداق عرضى براى نذر است. پس اتحاد مربوط به عالم مصداق است و ربطى به وحدت متعلّق امر ندارد و اين طور نيست كه نذر بتواند صلاة را متعلّق حكم ديگرى قرار دهد. لذا به نظر ايشان با عروض عناوين ثانوى مانند نذر و قسم و شرط حكم اولى اين افعال تغيير نمىكند و در نتيجه حكم ثانوى براى آنها وجود ندارد و فقط در عالم خارج اتحاد مصداقى پيدا مىكنند.
امام سپس در اشكال به محقّق نائينى مىفرمايد:
اولاً: تعبير اكتساب و تولد امر جديد از اندكاك يك امر در امر ديگر معناى معقولى ندارد و بيشتر شبيه شعر است تا برهان و لذا قابل تصوّر نيست.
ثانيا: به چه دليل مىتوان ادعا كرد كه امر غير عبادى، عباديّت را از امر عبادى كسب مىكند و امر غير وجوبى از امر وجوبى اكتساب وجوب مىنمايد؟ ايشان به طور كلّىمىگويد: تغيير امر از آنچه بر آن بودهمعقول نيست و ممكن نيست متعلّق يك امر با امر ديگر در مقام تشريع متّحد باشند، بر خلاف مقام امتثال و عالم خارج.(1)
1) . مناهج الوصول، ج2، ص141؛ تهذيب الأصول، ج2، ص56 ـ 57.
به نظر مىرسد در اين مسئله حق با امام رحمهالله است؛ يعنى عروض عناوين ثانوى بر يك فعل موجب تغيير حكم نمىشود و اشكال امام رحمهاللهبه مرحوم نائينىوارد است و اكتساب عباديّت توسط امر غير عبادى و اكتساب وجوب توسط يك امر غير وجوبى صحيح نيست و دليلى بر آن وجود ندارد.
بحث ديگر در مورد احكام اولى و ثانوى بحث از نسبت ادله اين احكام با يكديگر است. اگر چه ما حكم ثانوى را نپذيرفتيم ولى از آنجا كه اين بحث از جانب بزرگان مطرح و محل اختلاف واقع شده و اين اختلاف در بحث جعل يا عدم جعل حكم ثانوى مؤثر است ما نيز به اين بحث مىپردازيم.
در اين بحث تقريبا پنج قول وجود دارد: عدهاى قائل به جمع و توفيق عرفى بين اين ادله و بعضى قائل به حكومت بوده و برخى قائل به تخصيص و بعضى هم به تعارض بين ادله اين احكام قائلاند. برخى نيز معتقدند بين آنها تزاحم وجود دارد. ما نخست اشاره اجمالى به اين اقوال كرده و سپس حقّ در مسئله را بيان خواهيم كرد.
شيخ انصارى و جمع ديگرى قائلاند: ادله احكام ثانوى مثل نفى ضرر و حرج بر ادله احكام اولى حكومت دارند و از آنجا كه هميشه دليل حاكم ناظر به دليل محكوم و مفسّر آن است، اين دسته معتقدند: ادلّه ثانوى نسبت به ادله اولى جنبه تفسير و نظارت
دارند؛ مثلاً دليل «لا ضرر» نسبت به دليل «فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ»(1)ناظر و شارح و مفسّر است و دائره حكم اوّلى را ضيق مىكند؛ زيرا دليل «لا ضرر» زمانى كه وضو ضررى باشد، وجوب وضو را برمىدارد همانند دليل «لاشك لكثير الشك»(2)كه ناظر به دليل «إذا شككتَ فَابنِ على الاكثر» و مفسّر آن(3)است و شك كثير الشك را ادعائا از دايره شك خارج مىكند. البته در مواردى هم دليل حاكم دايره دليل محكوم را توسعه مىدهد. پس به نظر مرحوم شيخ بين ادلّه اولى و ثانوى نسبت حكومت برقرار است.(4)البته مرحوم شيخ اين مطلب را در خصوص نسبت قاعده لاضرر با ادله احكام اولى بيان كرده ولى از برخى عبارات ايشان مىتوان شمول اين نسبت را در مورد ساير ادله احكام ثانوى هم استفاده نمود.(5)
مرحوم آخوند مىفرمايد: ادله احكام ثانوى نسبت به ادله احكام اولى حكومت ندارند؛ چرا كه اساسا ناظر به آن نبوده و مفسّر آن نيستند،(6)در حالى كه در حكومت لسان دليل حاكم ناظر بر دليل محكوم بوده ومفسّر آن محسوب مىشود؛ يعنى به
1) . المائده: 6.
2) . يكى از قوائد فقهيه محسوب مىشود كه مستفاد از روايات است و گاهى از آن به « لا حكم للسهو مع كثرته» تعبير مىشود. منبع برخى از اين روايات اين است: الكافى، ج3، باب من شك فى صلاته كلها ولم يدر زاد أو نقص، ص358، ح2 و8 و9؛ تهذيب الاحكام، ج2، باب احكام السهو، ص341 ح4 و11 و12 و13؛ وسائل الشيعة، ج8، باب 16 من أبواب الخلل الواقع فى الصلاة، ص227، ح1 و2 و3 و5 و غير آن.
3) . تعبيرى كه در روايات وارد شده «إذا سهوت فابن على الاكثر» است: تهذيب الاحكام، ج2، باب احكام السهو، ص349، ح36؛ وسائل الشيعة، ج8، باب 8 من ابواب الخلل الواقع فى الصلاة، ص213، ح3.
4) . شيخ انصارى، كتاب الصلاة، ج2، ص478 و476؛ «والأصل فى إباحة الفرد الواجب لفعل المحرّمات وترك الواجبات ـ بعد عموم نفى الضرر و خصوص ما ورد فى الموارد المتفرّقة ـ قولهص: «رفع عن أمّتى... ما اضطرّوا إليه»» «وقولهم(ع) «التقيّة فى كلّ ضرورة» و«أنّه لا دين لمن لا تقيّة له» ونحوها، وقد اشتهر أنّ الضرورات تبيح المحظورات، وجميع هذه الأدلّة حاكمة على أدلّة الواجبات والمحرّمات»، فرائد الاصول، ج2، ص462.
5) . فرائد الأصول، ج1، ص408 ـ 409، ج2، ص462.
6) . كفاية الأصول، ص383؛ درر الفوائد الجديدة، ص282.
گونهاى است كه اگر دليلِ محكوم نباشد دليل حاكم لغو خواهد بود. به همين دليل مرحوم آخوند معتقد است كه ادله احكام ثانوى مثل «لا ضرر و لاضرار» بر ادله احكام اولى مثل دليل وضو حكومت ندارند؛ چون حتى اگر دليل وضو هم نباشد خود «لا ضرر» به عنوان دليلى كه حكمى را بيان مىكند مورد توجّه است. پس دليل «لا ضرر» به هيچ وجه جنبه نظارت و تفسير نسبت به دليل وجوب وضو ندارد. از اين رو ايشان مسئله حكومت را ردّ كرده و قائل به توفيق عرفى مىشود.
محقّق نائينى در پاسخ به اشكال مرحوم آخوند مىفرمايد: نظارت و تفسير و شرحِ يكى از دو دليل بر دليل ديگر در حكومت معتبر نيست، اگر چه ظاهر عبارت شيخ در بحث تعادل و تراجيح موهِم اين معنى است؛ زيرا در بين ادله چنين چيزى يافت نمىشود. فقط در برخى اخبارِ تنصيف مهر در موت زوجه و طلاق او چنين معنايى مشاهده مىشود ولى در اكثر موارد حكومت، دليل حاكم به مدلول لفظى خويش شارح و مفسّر دليل محكوم نيست. آنچه در حكومت معتبر است اين است كه مفاد دليل حاكم همانند نتيجهاى باشد كه از تحكيم قرينه مجاز بر ذوالقرينه و يا تحكيم خاص بر عام يا مقيّد بر مطلق حاصل مىشود.(1)
اساس پاسخ محقّق نائينى به اشكال مرحوم آخوند مبتنى بر تفسير خاصى است كه ايشان از مسئله حكومت دارند و با نظر خود مرحوم شيخ هم مغاير است. ظاهر عبارات شيخ منطبق بر همان برداشتى است كه مرحوم آخوند از حكومت دارند و آن
1) . فوائد الأصول، ج3، ص261.
اينكه در حكومت بايد يكى از دو دليل نسبت به ديگرى جنبه نظارت و شرح و تفسير داشته باشد. اگرچه شيخ به صراحت سخن از شرح و تفسير به ميان نياورده ولى همان طور كه محقّق نائينى فرموده ظاهر عبارت شيخ موهم اين معنى مىباشد. به هرحال آنچه محقّق نائينى در پاسخ به اشكال محقّق خراسانى گفته تمام نيست و به نظر مىرسد اشكال ايشان به مرحوم شيخ وارد است.
از كلمات بعضى بزرگان مانند مرحوم نراقى استفاده مىشود كه ايشان بين اين دو دسته از ادله قائل به تعارض است. مرحوم نراقى در اين رابطه مىگويد: از موارد تعارضِ قاعده نفى ضرر با دليل ديگر آن است كه اگر تصرف شخصى در ملك خويش مستلزم ضرر بر ديگرى شود در اين صورت دليل نفى ضرر بادليل دالّ بر جواز تصرف در مال مانند روايت «الناس مسلطون على اموالهم»(1)تعارض دارد و اين تعارض به نحو عموم من وجه است. لذا گاهى ادله نفى ضرر و گاهى نيز دليل ديگر ترجيح داده مىشود.(2)مرحوم شيخ نيز اين نظر را به بعضى نسبت مىدهد.(3)طبيعتا تعارضى كه بين ادله احكام اولى و ادله احكام ثانوى وجود دارد، فقط در ماده اجتماع آن دو مىباشد و الاّ مثلاً بين «لا ضرر» و «فاغسلوا وجوهكم» در مادّه افتراق آنها تعارضى نيست. در ماده اجتماع نيز بايد به قوانين باب تعارض رجوع كرد.
به نظر مىرسد اين قول نيز قابل قبول نيست؛ زيرا در تعارض بين مدلول دو دليل تنافى و تكاذب وجود دارد به گونهاى كه جعل هر دو دليل ممكن نيست، در حالى كه
بين حكم اولى و ثانوى چنين تكاذب و تنافى وجود ندارد؛ مثلاً بين «الناس مسلطون على اموالهم» و «لا ضرر و لاضرار» تكاذب و تنافى مشاهده نمىشود؛ زيرا دليل اول مختص مواردى است كه مستلزم ضرر به غير نباشد ولى چنانچه موجب ضرر بر ديگرى شود دليل لاضرر حاكم بر آن خواهد بود.
قول سوم جمع عرفى بين احكام اولى و ثانوى است. مرحوم آخوند(1)از كسانى است كه معتقد به جمع عرفى بين ادله احكام اولى مثل وجوب وضو با ادله احكام ثانوى مثل ادله نافى ضرر و عسر و حرج مىباشد؛ به اين نحو كه ادلّه ثانوى احكام اولى را رفع مىكند؛ مثلاً وجوب وضو كه يك حكم اولى است در صورتى كه وضو موجب ضرر باشد، با دليل نفى ضرر رفع مىشود. حال سؤال اين است كه معمولاً در موارد جمع عرفى هر دو دليل به نوعى حفظ مىشوند، پس چرا مرحوم آخوند مىفرمايد: نتيجه توفيقعرفى بين اين دو دسته از ادلّه آن است كه حكم اوّلى مرتفع مىگردد؟ پاسخ اين است كه به نظر مرحوم آخوند با عروض عناوين ثانوى مانند ضرر مانعى در برابر احكام اولى ايجاد مىشود كه نمىگذارد حكم اوّلى به فعليّت برسد و حكم اولى را در مرحله اقتضا نگه داشته و آنچه به فعليت مىرسد حكم ثانوى است. پس جمع بين اين دو دسته از ادلّه به نظر مرحوم آخوند اين است كه حكم اوّلى، اقتضايى ولى حكم ثانوى، فعلى است. ايشان به طور كلّى در همه احكام ثانوى كه بين موضوعات آنها ترتّب و طوليّت وجود دارد معتقد است كه از راه جمع و توفيق عرفى مىتوان اين مشكل را حل كرد.
1) . كفاية الأصول ص382؛ «و من هنا لا يلاحظ النسبة بين أدلة نفيه وأدلة الأحكام وتقدم أدلته على أدلتها مع أنها عموم من وجه حيث إنه يوفق بينهما عرفاً بأن الثابت للعناوين الأولية اقتضائى يمنع عنه فعلاً ما عرض عليها من عنوان الضرر بأدلته كما هو الحال فى التوفيق بين سائر الأدلة المثبتة أو النافية لحكم الأفعال بعناوينها الثانوية و الأدلة المتكفّلة لحكمها بعناوينها الأولية» و ص437.
مرحوم آخوند مىگويد: نسبت بين ادلّه احكام اولى مثل وضو و ادلّه احكام ثانوى مثل لاضرر عموم و خصوص من وجه است؛ چون يك مادّه افتراق از ناحيه وضو دارند و آن وضوى بدون ضرر است و يك مادّه افتراق از ناحيه ضرر دارند و آن مواردى است كه ضرر هست ولى مربوط به وضو نيست و يك ماده اجتماع نيز دارند كه وضوى ضررى است. لكن ايشان معتقد است اين نسبت لحاظ نمىشود، از اين رو دليل نفى ضرر بر وجوب وضو در ماده اجتماع مقدّم شده و در نتيجه حكم به عدم وجوب وضوى ضررى مىشود.
لازم به ذكر است جمع عرفى دو اطلاق دارد: يكى اطلاق خاص و ديگرى اطلاق عام. در اطلاق خاص، منظور از توفيق عرفى نحوه خاصى از جمع عرفى بين دو دليل است كه به نظر بدوى متعارض مىباشند. اين اطلاق در مقابل حكومت و ورود و تخصيص و امثال آن قرار دارد ولى اطلاق عام، توفيق عرفى براى مطلق جمع دلالى بين متعارضين است كه شامل همه انواع جمع از جمله حكومت، تخصيص، حمل ظاهر بر نص و حمل يكى از دو حكم بر حكم اقتضايى و ديگرى بر حكم فعلى نيز مىشود. آنچه كه مرحوم آخوند درباره نسبت بين ادله احكام اولى و ادله احكام ثانوى گفته، اطلاق خاصِّ توفيق عرفى است كه در مقابل حكومت و ورود قرار دارد. ايشان فرمود: توفيق عرفى اين است كه ما احكام اولى را بر حكم اقتضايى و حكم ثانوى را بر حكم فعلى حمل كنيم؛ مثل دليل وجوب وضو كه گفته مىشود در مرحله حكم اقتضايى است و دليل نفى ضرر كه حكم مستفاد از آن را بر حكم فعلى حمل مىكنيم. به هر حال توفيق عرفى طبق يك معنى كه همان اطلاق عام است شامل همه اقسام جمع خواهد شد.
به نظر مىرسد اين قول نيز ناتمام است و نمىتوان ادله دال بر حكم اولى را بر حكم اقتضايى و ادله دال بر حكم ثانوى را بر حكم فعلى حمل نمود؛ زيرا اين معنا براى
حكم اولى در ما نحن فيه معقول نيست؛ چون طبق فرض حكم اولى به وسيله دليلى كه دال بر آن است ثابت شده ولى حكم اقتضايى اگر به اعتبارمقتضى يعنى مصلحتى كه اقتضاى تحققِّ آن را دارد لحاظ شود، هنوز محقق نشده و آنچه محقق است مصحلتى است كه مقتضى ثبوت حكم مىباشد و روشن است كه بين مقتضى ثبوت يك شىء و بين ثبوت خود آن شىء فرق وجود دارد.
به علاوه جمع عرفى نيازمند شاهد و دليل است و براى اين جمع هيچ شاهد و دليلى اقامه نشده است. لذا نمىتوان آن را يك جمع عرفى دانست.
طبق اين قول ادله احكام ثانوى مثل لا ضرر مخصّص ادله احكام اولى هستند؛ به اين معنا كه مثلاً حكم وجوب براى وضو ثابت است، مگر آنكه احتمال ضرر باشد. طبق اين قول نسبت بين ادله احكام اولى و ادله احكام ثانوى نسبت عام و خاص است.
مرحوم آيهاللّه حكيم در اين رابطه مىفرمايد: چه بسا بتوان بين اين دو دسته از ادله به وجه ديگرى غير از جمع عرفى كه مرحوم آخوند فرموده، جمع كرد؛ به اين بيان كه اگر ادله احكام اولى به طور كلّى مقدم شوند، ديگر براى ادله احكام ثانوى موردى باقى نخواهد ماند و لازمه آن طرح احكام ثانوى است ولى چنانچه بنا بر تخصيص ادله احكام اولى به وسيله ادله احكام ثانوى گذاشته شود، اين فقط مستلزم تخصيص است و در دوران امر بين تخصيص احكام اولى و طرح احكام ثانوى، تخصيص اولى است.(1)
محتواى اين نظريه با نظريه اول يكى است، اگر چه يكى به نام تخصيص و ديگرى به نام حكومت مطرح شده است. تخصيص و حكومت با اينكه تفاوتهايى دارند ولى
1) . حقائق الأصول، ج2، ص384، تعليقه شماره 7.
نتيجه آن دو واحد است. فرق اين دو در جاى خود بيان شده ولى عمده آن است كه بين قول اول و قول چهارم شباهت بسيارى وجود دارد. اگر چه اين تشابه بين تخصيص و حكومتى است كه دليل محكوم در آن تضييق مىشود. بر اين اساس ملاك و ضابطه تخصيص هم بر ما نحن فيه منطبق نيست، هم چنان كه ضابطه حكومت منطبق نمىباشد.
طبق اين نظريه كه از ظاهر بعضى عبارات آقاى حكيم(1)استفاده مىشود نسبت بين ادله احكام اولى و ادلهاحكام ثانوى تزاحم است و به همين جهت بايد قانون اهم و مهم را رعايت كرد. در نتيجه ممكن است در بعضى موارد حكم اولى و در موارد ديگر حكم ثانوى مقدم شود، بر خلاف باب تعارض كه تابع قوانين خاص خود مىباشد؛ زيرا تزاحم مربوط به مقام امتثال بوده و در آن، جعل هر دو دليل پذيرفته شده، لكن بايد ديد كدام اهمّ و كدام مهم است و اينطور نيست كه همه جا دليل ثانوى مقدم باشد؛ مثلاً دليل تقيه هميشه مقدم بر دليل حكم اولى نيست بلكه گفته شده: در برخى موارد دليل حكم اولى مقدم است مثل جايى كه تقيه منجر به يك مفسده بزرگ شود. در مورد اكراه و حدّى كه تعيين كردهاند نيز همينگونه است.
اين نظريه اگرچه در برخى موارد صحيح است ولى نمىتوان به طور كلّى نسبت بين ادله احكام اولى و ادله احكام ثانوى را از اين قبيل دانست؛ زيرا در مورد برخى ادله با توجه به جنبه نظارت و تفسير و شرح آن نسبت به بعضى ادله ديگر بايد ملتزم به حكومت شد و نمىتوان تزاحم را در اين موارد پذيرفت.
1) . حقائق الأصول، ج1، ص509.
مقتضاى تحقيق در مسئله اين است كه ما ادله احكام ثانوى را مستقلاً بررسى و نسبت يكايك آنها را با ادله احكام اولى مورد ملاحظه قرار دهيم؛ چون نمىتوان ضابطهاى را به نحو مطلق براى تقدم ادله احكام ثانوى بر ادله احكام اولى ارائه داد. لذا بايد براى بررسى دقيق اين مسئله يكايك اين ادله را مورد بررسى قرار دهيم، از اين جهت كه به عنوان مثال در حديث رفع، متعلّق رفع چيست يا اينكه لا ضرر متضمن نهى است يا نفى و اگر دالِّ بر نهى است نهىِ آن حكومتى و سلطانى است يا نه؟ امام رحمهاللهدر اين باب مىفرمايد: لا ضرر به واسطه اينكه يك نهى حكومتى است فقط تقدّم و حكومت بر قاعده سلطنت دارد و بر سايرادله احكام اولى مانند وجوب وضو حاكم نيست؛ زيرا نهى آن سلطانى است.(1)
الى حكومة دليل نفى الضرر على قاعدة السلطنة على فرض اطلاقها، فإن دليله نهى سلطانى من رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، أو شرعى من اللّه، مقدّم على دليل السلطنه، لا على سائر الادلة الاولية»؛ بدايع الدرر فى قاعده نفى الضرر، ص129؛ تهذيب الأصول، ج3، ص547.
ولى در مورد لا حرج مىفرمايد: دليل لاحرج بر ادله احكام اولى حكومت دارد.(2)با قطع نظر از اينكه ما تقسيم احكام به ثانوى و اولى را نپذيرفتيم، آنچه مىتوان
ادعا كرد اين است كه ادله احكام ثانوى بر ادله احكام اولى فى الجمله حكومت دارند؛ يعنى هم ادله نفى ضرر و عسر و حرج و هم حديث رفع و اكراه و اضطرار و خطا و نسيان حاكم بر ادله احكام اولىاند، با اين تفاوت كه حكومت در دليل لا حرج و لا ضرر طبق اين فرض كه نهى در آنها سلطانى نباشد به اعتبار عقد الحمل و حكومت در ساير ادله به اعتبار عقد الوضع مىباشد؛ مثلاً حكومت لا ضرر بر دليل وجوب وضو به اعتبار عقد الحمل است كه نتيجه آن اين است كه وضوى ضررى «ليس بواجبٍ» نه آنكه وضوى ضررى «ليس بوضوءٍ»، در حالى كه اگر به اعتبار عقد الوضع بود نتيجه اين مىشد كه وضوى ضررى «ليس بوضوءٍ ادعاً».
حديث رفع نيز بر ادله احكام اولى به اعتبار عقد الوضع حكومت دارد؛ مثلاً وقتى گفته مىشود: «لاشك لكثير الشك»(1)حاكم بر «اذا شككت فابن على الاكثر»(2)است، به اين معناست كه دليل دوم در عقد الوضع تصرف مىكند؛ چون معنايش اين است كه «كثير الشك ليس بشاك ادعائا»، در ما نحن فيه نيز موضوع است كه به عنوان اكراه و اضطرار متّصف مىشود و گرنه حكم اكراهى و اضطرارى نداريم و امكان ندارد كه حكم گاهى متّصف به اكراه شود و گاهى نشود.
پس حكومتِ دليلِ لا ضرر بر ادله اولى به اعتبار عقد الحمل است ولى در حديث رفع به اعتبار عقد الوضعمىباشد و ما اين را از لسان دليل مىفهميم. اما برخى ادله از جمله ادله وجوب وفاى به نذر، عهد، قسم و امثال آن، حاكم بر ادله احكام اولى نيستند؛ زيرا نسبت به آن جنبه شرح و نظارت و تفسير ندارند بلكه ممكن است نسبت بين آنها از قبيل تزاحم باشد.
1) . يكى از قواعد فقهيه محسوب مىشود كه مستفاد از روايات است و گاهى از آن به « لا حكم للسهو مع كثرته» تعبير مىشود. منبع برخى از اين روايات اين است: الكافى، ج3، باب من شك فى صلاته كلها ولم يدر زاد أو نقص، ص358، ح2 و8 و9؛ تهذيب الاحكام، ج2، باب احكام السهو، ص341، ح4 و11 و12 و13؛ وسائل الشيعة، ج 8، باب 16 من ابواب الخلل الواقع فى صلاة، ص227، ح 1 و2 و3 و5 وغير از آن.
2) . تعبيرى كه در روايات بدين نحو است: «إذا سهوت فابن على الأكثر»؛ تهذيب الاحكام، ج2، باب احكام السهو، ص 349، ح36؛ وسائل الشيعة، ج8، باب 8 من ابواب الخلل الواقع فى الصلاة، ص 213، ح 3.
تقسيم ديگر براى حكم شرعى تقسيم آن به حكومتى و غير حكومتى است. البته اساس اين تقسيم بر تسامح است؛ چون حكم شرعى طبق تعريفى كه ما از آن ارائه داديم نمىتواند مقسم براى اين تقسيم قرار گيرد و اين به جهت تفسيرى است كه از حكم حكومتى بيان خواهيم كرد و لذا انطباق تعريف حكمشرعى بر آن مشكل است. بر اين اساس حكم حكومتى از جنس و سنخ ديگرى است.
تعبير حكم حكومتى از تعابيرى است كه در متون فقهى معاصر(1)مورد استفاده قرار گرفته و در متون فقهى قديم و در كلمات فقيهان متقدم اين تعبير و مشابهات آن مانند حكم ولايى، حكم نظامى و امثال آن(2)وجود نداشته است. آنچه در كتب فقهى قديمى استعمال شده عنوان حكم الحاكم و حكم الوالى است.(3)در كتب فقهى اهل سنت هم تعبير احكام سلطانى به كار رفته است.
به هرحال اصطلاح حكم حكومتى از اصطلاحات جديد است. اما صرف نظر از
1) . مانند: تفصيل الشريعة (الغصب، احياء اموات، المشتركات و اللقطه) ص26 و 54؛ دليل تحرير الوسيله، ولاية الفقيه ص27 و29 و32؛ بحوث فقهية هامّة، ص372 و غير آن.
2) . مثل حكم سلطانى كه در كلمات حضرت امام، به كار رفته است: بدايع الدرر فى قاعدة نفى الضرر، ص86 و114 و123؛ تهذيب الأصول، ج3، ص533؛ كتاب البيع، ج5، ص522 و غير آن.
3) . مانند: المختصر النافع، ج2، ص291؛ القواعد والفوائد، ج1، ص320 ـ 321 .
اين اختلافِ اصطلاحى بين متأخرين و متقدّمين، بدون ترديد تقريبا همه فقيهان شيعه چه متقدم و چه متأخر معتقدند كه فقيه داراى شأنى به عنوان حكم، غير از شأن فتوا است كه بر اساس آن فقيه مىتواند حكم كند. البته در اينكه ماهيت اين شأن و حكم چيست و محدوده اين حكم و اختيارات حاكم در چه حدى است، اختلافات شديدى وجود دارد ولى در اصل اينكه حاكم داراى شأنى است كه بر اساس آن مىتواند حكم كند اختلافى نيست.
در اين مجال مناسب است به برخى از تعبيراتى كه در اين رابطه وارد شده اشاره كنيم.
شهيد اول با اشاره به وجود اين شأن در مورد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «تصرُّف النبى صلىاللهعليهوآله تارة بالتبليغ و هو الفتوى و تارة بالإمامة كالجهاد و التصرف فى بيت المال و تارة بالقضا كفصل الخصومة بين المتداعيين بالبينة أو اليمين أو الإقرار».(1)
طبق اين بيان، ايشان سه نوع تصرف و شأن براى پيامبر صلىاللهعليهوآله قائل است كه عبارتند از: تبليغ، امامت، و قضاوت. ايشان در ادامه مىفرمايد: گاهى نسبت به برخى از موارد تردّد پيش مىآيد كه آيا اين مورد مربوط به شأن قضاوت پيامبر صلىاللهعليهوآله است يا مربوط به شأن تبليغ اوست؛ به عنوان مثال برخى مىگويند: اينكهپيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده: «من أحيا أرضا مواتا فهى له؛ كسى كه زمين مواتى را احيا كند مالك آن مىشود»،(2)مربوط به شأن تبليغ پيامبر صلىاللهعليهوآله است و با اين بيان يك حكم شرعى را ابلاغ كرده،(3)اما بعضى ديگر(4)معتقدند: اين مربوط به شأن امامت و حكم كردن از موضع امامت و رياست
است. فرق اين دو ديدگاه در اين است كه اگر اين جمله را بر تبليغ و بيان حكم شرعى حمل كنيم در اين صورت احياى زمين براى هر كسى جائز است؛ يعنى هر كسى كه زمين مواتى را آباد كرد مالك آن محسوب مىشود و ديگر براى احيا محتاج اذن خاص پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام عليهالسلام نيست. اما اگر گفتيم: اين بيان از موضع امامت است طبيعتا احياء بدون اذن پيامبر صلىاللهعليهوآلهو امام عليهالسلامجايز نيست. شهيد در اينجا اين شأن را براى پيامبر صلىاللهعليهوآلهقائل شده ولى از كلمات ايشان در جاى ديگر كه فرق بين فتوا و حكم را بيان مىكند، استفاده مىشود اين شأن را فى الجمله براى فقيه نيز قائل است. عبارت ايشان اين است: «والحكم إنشاء إطلاق أو إلزام في المسائل الإجتهادية وغيرها مع تقارب المدارك فيها ممّا يتنازع فيه الخصمان لمصالح المعاش».(1)
با توجه به اينكه ايشان شأن حكم را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله قائل بوده و فرق بين حكم و فتوا را در مورد مجتهد و فقيه بيان مىكند، مشخص مىگردد كه اين شأن براى فقيه نيز ثابت است.
صاحب جواهر نيز در فرق بين حكم و فتوا به اين شأن اشاره كرده(2)و از كلمات ايشان به وضوح استفاده مىشود كه اين شأن را براى فقيه قائل مىباشد.
مرحوم مقدس اردبيلى هم اين مطلب را مورد تصريح قرار داده است.(3)
همچنين مرحوم شيخ(4)و امام خمينى(5)به اين شأن اشاره مىكنند، با اين تفاوت كه امام خمينى اختياراتگستردهاىبراى حاكم قائل است.
محقّق خويى نيز به اين شأن اشاره دارد.(6)
پس به طور كلّى در بعضى مباحث فقهى به اين امر اشاره شده؛ به عنوان مثال يكى از راههاى ثبوت هلال، حكم حاكم دانسته شده است(1)ولى ما فعلاً در صدد اثبات اين شأن براى فقيه نيستيم بلكه آنچه مهم است شناخت اين شأن و به تبع آن، شناخت حكم حكومتى است. بدين منظور بايد اصل اين شأن براىپيامبر صلىاللهعليهوآلهثابت شده و سپس در مورد سرايت آن به فقيه بحث شود و چنانچه اين شأن براى پيامبر صلىاللهعليهوآلهبخصوصه يا پيامبر صلىاللهعليهوآله و جانشينان او و فقيهان ثابت نشود، ديگر بحث از حكم حكومتى معنا نخواهد داشت. به هر حال ما ديگر وارد بحث از ادله عقلى و نقلىِ دال بر ثبوت اين شأن براى فقيه نمىشويم.
از مجموع آنچه گفته شد مشخص مىشود در اصل وجود اين شأن براى فقيه ترديدى نيست و ما آن را به عنوان يك اصل موضوعى مىپذيريم. البته در محدوده اختيارات و گستردگى اين شأن اختلاف وجود دارد؛ بعضى صرفا اين ولايت را در مورد قضاوت مىدانند.(2)برخى آن را از محدوده قضاوت گستردهتر دانسته و شامل امور حسبيه مثل سرپرستى اطفال بىسرپرست و اموال مجهول المالك و امثال آن هم دانسته، و تصريح مىكنند كه ولايت مختص به نبى صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهالسلام است و ثبوت ولايت در غير آنها خلاف اصل و قاعده است. بنابراين فقط مواردى را كه دليل بيان كند مىتوان براى فقيه ثابت دانست. روايات نيز فقط نفوذ قضا و حجيت فتوا و امور حسبيه را در مورد فقها ثابت كرده و در غير اين امور ولايتى براى آنان ثابت نيست.
بعضى ديگر دايره را وسيعتر كرده و زعامت سياسى را هم براى فقيه ثابت مىدانند. البته طبق نظر اين گروه اين ولايت فقط در محدوده احكام فرعى الهى است؛ يعنى فقيه زمانى مىتواند إعمال ولايت كند كه بهاحكام اولى لطمهاى وارد نشود. طبق اين ديدگاه چيزى به نام مصلحت نمىتواند موجب انشاى حكم توسط فقيه شود.
در مقابل اين دو گروه، گروهى ديگر مانند امام خمينى(1)معتقدند: فقيه مىتواند هر حكمى را كه به مصلحت جامعه اسلامى است، هر چند معارض با احكام فرعى الهى باشد انشا كند و در واقع قائل به يك نحوه اطلاق در محدوده إعمال ولايت فقيه هستند. مرحوم نراقى نيز همين عقيده را دارد.(2)
به هر حال اگر بخواهيم وجود چنين شأنى را انكار كنيم با تالى فاسد بزرگى كه سدّ باب قضاوت است مواجه خواهيم شد. اگرچه ظاهرا حكم قضايى و حكم حكومتى دو حكم متفاوت و جدا از هم مىباشند ولى اين مطلب در اين جهت كه انكار شأن حكم براى فقيه سر از مسدود شدن باب قضاوت در خواهد آورد، تأثيرى ندارد؛ چون اگر فقيه نتواند در مقام رفع خصومت حكم كند قضاوت براى او بىمعنا خواهد بود. در حالى كه به تعبير مرحوم صاحب جواهر اثبات قضاوت كه از توابع نبوت و امامت و نيز رياست عامّه است، محتاج دليل نيست؛ يعنى اگر اصل امامت و نبوت ثابت شد ديگر براى قضاوت محتاج دليل نيستيم.(3)
بنابراين بحث ما در اين نيست كه آيا حاكم اين شأن را دارا مىباشد يا نه؟ بلكه وجود چنين شأنى براى حاكم مفروغ عنه است و ما آن را به عنوان يك اصل موضوعىمى پذيريم و همانگونه كه گفتيم وارد بحث از ادله عقلى و نقلى كه اين شأن را براى فقيه اثبات مىكنند نمىشويم بلكه آنچه مورد بحث است اين است كه حكم حكومتى چيست و داراى چه مؤلفهها و مقدماتى است؟
در اين مبحث ما در مورد تعريف حكم حكومتى، تقسيمات آن، مشروعيت حكم حكومتى، محدوده و ضوابط آن و نسبت حكم حكومتى با حكم اولى و ثانوى مطالبى را بيان خواهيم كرد.
شهيد اوّل حكم حاكم را اينگونه معنا كرده است: «الحكم، انشاء اطلاق او الزام فى المسائل الاجتهاديه و غيرها مع تقارب المدارك فيها ممّا يتنازع فيه الخصمان لمصالح المعاش»(1)حكم حاكم عبارت است از انشاى ترخيص و رهايى يا انشاى الزام، چه اين الزام در قالب امر باشد يا نهى.
به نظر ايشان دامنه انشاى الزام يا اطلاق هم مسائل اجتهادى و هم غير مسائل اجتهادى است. ظاهر عبارت «مما يتنازع فيه الخصمان» در ذيل كلام شهيد اين است كه حكم حاكم مختصّ به امور قضايى است. امااينكه آيا ايشان حكم حاكم را منحصر در حكم قضايى مىداند يا آنكه محدوده وسيعترى براى آن قائل است، دو احتمال در كلام ايشان وجود دارد:
احتمال اول: به قرينه «مما يتنازع فيه الخصمان» مىتوان گفت: كلام ايشان ظهور در اين دارد كه حكم حاكم منحصر در حكم قضايى است.
1) . القواعد و الفوائد، ج1، قاعده 114، ص320.
احتمال دوم: دو شاهد و قرينه در كلام ايشان وجود دارد كه بر عموميت حكم حاكم دلالت مىكند:
شاهد اول قيد «لمصالح المعاش» است؛ چون اگر مراد از حكم حاكم صرفا مسئله قضاوت و رفع خصومت بود ديگر نيازى به ذكر اين قيد نبود و اين نشان مىدهد مراد ايشان فقط حكم قضايى نيست؛ زيرا طبق اين تعريف حكم عبارت است از: «انشاى اطلاق يا الزام از ناحيه حاكم كه در جهت مصالح معاش مردم باشد» و روشن است مصلحت معاش مردم اعمّ است و وجهى براى اختصاص آن به مورد تنازع وجود ندارد. لذا عبارت «مما يتنازع فيه الخصمان» دال بر اختصاص آن به حكم قضايى نيست. همچنين خود ايشان در ادامه توضيح مىدهد كه قيد «لمصالح المعاش» را براى اين در تعريف آورده كه عبادات را خارج كند و اين يعنى هر انشاى الزام يا اطلاقى كه خارج از محدوده عبادات و به مصلحت معاش بندگان باشد، تحت حكم حاكم قرار مىگيرد. بديهى است كه اين محدوده وسيعتر از امور قضايى است.
شاهد دوم بر اينكه ايشان از حكم حاكم معناى عامّ را اراده كرده كلامى است كه در فرق بين فتوا و حكم بيان كرده است.(1)شهيد اوّل در فرق بين فتوا و حكم مىفرمايد: فتوا و حكم هر دو اخبار از حكم خداست و اعتقاد مكلّف به هر دو لازم است ولى فتوا صرف خبر دادن از حكم خداوند در يك قضيه است؛ به عنوان مثال وقتى فقيه ادله نماز مسافر را بررسى كرده و حكم به وجوب قصر نماز در سفر مىكند، در واقع از حكمى كه خداوند تبارك و تعالى انشاء كرده گزارش مىدهد، در حالى كه حكم، انشاى ترخيص و رهايى يا الزام است.
البته صدر كلام شهيد با ذيل آن همخوانى ندارد؛ چون در ابتدا مىگويد: فتوا و حكم هر دو اخبار از حكم خداست ولى در ادامه مىفرمايد: فتوا صرف خبر دادن از
1) . همان.
حكم خدا در يك قضيه است، در حالى كه حكم، انشاى ترخيص يا الزام است. اينكه نخست مىگويد: هر دو خبر هستند و سپس مىفرمايد: فتوا خبر است ولى حكم حاكم انشا است، محلّ اشكال مىباشد.پس به استناد اين دو شاهد و قرينه مىتوان گفت: منظور شهيد اول از حكم حاكم فقط حكم قضايى نيست.
تعريف صاحب جواهر شبيه بيان شهيد اول درباه حكم حاكم است، با اين تفاوت كه در كلمات صاحب جواهر مشكل ظهور بدوى در خصوص حكم قضايى وجود ندارد و عموميت آن روشنتر است. ايشان در تعريف حكم مىگويد: «امّا الحكم فهو إنشاء إنفاذ من الحاكم لا منه تعالى لحكم شرعى تكليفى أو وضعى أو موضوعهما فى شىء خاص».(1)
همانگونه كه از ظاهر كلمات صاحب جواهر پيدا است، هيچ قرينه يا قيدى در عبارت ايشان وجود ندارد كه دال بر اختصاص حكم به حكم قاضى در موارد نزاع و خصومت باشد. طبق اين تعريف حكم عبارت است از انشاى انفاذ از ناحيه حاكم نسبت به يك حكم شرعى تكليفى يا وضعى يا موضوع آن دو در يك شىء خاص. نكته مهمّى كه در تعريف ايشان وجود دارد اين است كه در حكم حاكم، انشا از طرف حاكم شرع است نه از جانب خداوند، بر خلاف مواردى مثل: «الصلاة واجبة» كه در آن جعل و انشا به وسيله خداوند تبارك و تعالى صورت مىگيرد.
نكته ديگرى كه از كلمات ايشان استفاده مىشود اين است كه فتوا صرفا خبر دادن از حكم خداوند است ولى حكم، انشا از ناحيه حاكم است.
1) . جواهر الكلام، ج40، ص100.
صاحب جواهر در فرق بين فتوا و حكم مىفرمايد: فتوا خبر دادن از حكم خداوند متعال در يك حكم كلّى شرعى است؛ مثل آنكه فقيه بگويد: ملاقى بول نجس است. ولىاگر فقيه گفت: «مايع موجود در اين ظرف نجس مىباشد؛ چون خمر است» اين فتوا نيست؛ زيرا در آن حكم كلّى بيان نشده بلكه حكمى كه مربوط به يك موضوع جزئى است بيان گرديده است. اگر چه گاهى به آن مجازا فتوا هم مىگويند.(1)
پس فتوا اخبار از حكم خداست امّا حكم دستورى است از ناحيه حاكم براى عمل كردن بر طبق يك حكم شرعى تكليفى يا اعتبار تحقّق يك حكم وضعى يا موضوع حكم تكليفى يا وضعى در موردى خاص. با توجه به اين بيان مرحوم صاحب جواهر نيز حكم را عبارت از انشا مىداند كه فقط براى عمل كردن به يكحكم شرعى يا در جايى كه اصلاً حكم شرعى وجود ندارد، صورت مىگيرد.
مرحوم مقدس اردبيلى هم در فرق بين فتوا و حكم مىگويد: حكم قابل تعدى و تسرى به موارد ديگر نيست امّا فتوا دو صورت دارد: اگر كلّى باشد قابل تعدّى و تسرى است و اگر جزئى باشد در صورتى به جزئى ديگر تسرى پيدا مىكند كه با آن مساوى باشد؛ به عنوان مثال اگر مجتهدى به زيد بگويد: حدَث صلاة تو را باطل مىكند، در اين صورت، اين فتوا كه در يك مورد جزئى صادر شده، به يك جزئىِ ديگر مثل عمرو كه مساوى با زيد است تسرى پيدا مىكند و ديگر لازم نيست كه فقيه فتوا به بطلان صلاة عمرو به واسطه حدث دهد بلكه خود به خود فتوايى كه در مورد زيد داده هر چند جزئى است ولى به جهت تساوى مورد به عمرو هم تسرى پيدا مىكند. امّا حكم به هيچ وجه چه در مورد جزئى صادر شده باشد چه در مورد كلّى
1) . همان.
قابل تعدّى و تسرى نيست؛ چون در خصوص همان مورد انشا مىشود.(1)
آنچه تا كنون ذكر شد تعريف برخى از فقها درباره حكم حاكم بود ولى مشكل عمده اين تعاريف آن است كه بيشتر ناظر به حكمى مىباشند كه از ناحيه قاضى صادر مىشود و يا حداكثر شامل بعضى از احكام فقيه مىشود كه مربوط به امور حسبيه و ثبوت برخى موضوعات مانند هلال و امثال آن است، لكن همه احكام صادر از حاكم اسلامى را شامل نمىشود.
البته تفاوتهايى كه بين تعريف اصحاب در اين رابطه وجود دارد نيز قابل توجه است. مثلاً در تعريف شهيد اول از حكم اينچنين آمده: «انشاء اطلاق او الزام...»، در حالى كه در تعريف صاحب جواهر آمده: «انشاء انفاذ من الحاكم». فرق بين انشاى اطلاق و الزام و بين انشاى انفاذ روشن است. اوّلى به معناى انشاى يك حكم الزامى يا ترخيصى در قالب امر يا نهى است ولى در دوّمى انشاى انفاذ از ناحيه حاكم به معناى انشاى اجراى احكام و موازين شرعى است. البته اينكه آيا اساسا تعلّق انشا به انفاذ صحيح است يا خير، مطلبى است كه بايد در جاى خود مورد بررسى قرار گيرد ولى وقتى سخن از انفاذ به ميان مىآيد، آنگاه نقش حاكم فقط به اجراى احكام شرعى اعمّ از تكليفى يا وضعى و يا موضوع حكم وضعى يا تكليفى در مورد يك شىء مخصوص محدود مىشود. بههرحال اين نقص در تعاريف مذكور وجود دارد و لذا بايد به سراغ تعاريفى رفت كه از ناحيه متأخرين ارائه شده تا معلوم شود در ديدگاه آنان حكم حاكم به چه معنا است.
1) . مجمع الفائدة والبرهان، ج7، ص549.
در بين متأخرين و در متون جديد، اصطلاح حكم حكومتى جاى خود را به حكم حاكم داده، لذا مناسب است به چند نمونه در اين رابطه اشاره كنيم:
علاّمه طباطبايى در توضيح حكم حكومتى اينچنين مىفرمايد: حكم حكومتى يك سلسله تصميمات مقتضى به حسب مصلحت وقت و زمان است كه ولى امر در سايه قوانين شريعت و موافق آنها اتخاذ مىكند و مقرراتى بر اساس آنها وضع نموده و به اجرا درمىآورد. مقررات مذكور لازم الاجرا بوده و مثل شريعت داراى اعتبار است، با اين تفاوت كه قوانين آسمانى ثابت و غيرقابل تغييراند ولى مقررات وضعى قابل تغيير بوده و در ثبات و بقا تابع مصلحتى مىباشند كه آنها را به وجود آورده است.(1)
واضح است اين بيان با تعريف بزرگانى مثل صاحب جواهر و شهيد اوّل، حداقل در حيطه اين مقررات و تصميمات تفاوتهايى دارد.
1) . كتاب بحثى درباره مرجعيت و روحانيت، مقاله ولايت و زعامت، ص83.
بعضى از اعاظم در تعريف حكم حكومتى مىگويند: احكام ولايى و حكومتى احكامى جزئى مىباشند كه در مسير اجراى احكام كلّى الهى قرار دارند. البته اين تعبير حاوى نكاتى است كه ما در جمعبندى مباحثبه آن اشاره خواهيم كرد؛ به عنوان مثال منظور از جزئى، جزئى اضافى است نه جزئى حقيقى، بر اين اساس احكامى مثل مقررات عبور و مرور هر چند كلّى است ولى چون مقدمه حفظ دماء و نفوس و نظام است، نسبت به ذى المقدمه خود جزئى به حساب مىآيد.(1)
امام رحمهالله رأسا به تفسير و تعريف حكم حكومتى نپرداخته ولى در بيانات ايشان مىتوان موارد زيادى يافت كه به عنوان مصداق براى حكم حكومتى ذكر كرده است. به عنوان مثال ايشان مىفرمايد: حاكم مىتواند مسجد يا منزلى را كه در مسير خيابان است خراب كرده و پول آن را به صاحبش رد كند يا حكومت مىتواند قراردادهاى شرعىرا كه خود با مردم بسته است در زمانى كه آن قرار داد، مخالف مصالح كشور و اسلام باشد، يك جانبه لغو كند.(2)
اگر نگاهى اجمالى به آنچه از كلام بزرگان نقل شد، داشته باشيم درمىيابيم كه اين كلمات در عين آنكه اختلافات روشن و واضحى در جهات مختلف به ويژه در محدوده حكم حكومتى دارند امّا يك وجه مشترك در آنها وجود دارد. اين وجه مشترك كه مقوّم حكم حاكم بوده و ركن اصلى آن را تشكيل مىدهد عبارت است از
«انشاى حكم از ناحيه حاكم شرع»، البته چارچوب و ضوابط اين انشا در مباحث بعدى به نحو اجمال مورد رسيدگى قرار خواهد گرفت. پس آنچه تا كنون معلوم شد اين است كه به نظر مشهور حكم حكومتى از سنخ انشا آن هم از ناحيه حاكم و سنخ فتوا إخبار از حكم خداوند تبارك و تعالى است.
لازم به ذكر است كه بحث در تبيين ماهيت حكم فقيه است و اينكه آيا حكم حاكم؛ مانند آنجا كه حكم به ثبوت هلال شوال يا رمضان مىكند ماهيت انشايى دارد يا از سنخ إعلام و إخبار است. بنابراين اين بحث هيچ ربطى به وجود حكومت و نظام سياسى ندارد و لزوما در فرض وجود آن مطرح نمىشود.
تعريفى كه به نظر ما مىتواند وافى به مقصود بوده و مقوّمات حكم حكومتى يا حكم حاكم را بيان كند ايناست: «انشاى يك حكم تكليفى يا وضعى يا موضوعِ يك حكم تكليفى و وضعى در شىء مخصوص به انگيزه حفظ مصالح شرع و مسلمين از ناحيه حاكم شرع، نه از ناحيه خداوند تبارك و تعالى».
ما اين تعريف را با عنايت به قدر متيقن از همه ديدگاهها ذكر كرديم؛ چون ارائه تعريف دقيق مبتنى بر مبنايى است كه در رابطه با اختيارات ولى فقيه اتخاذ مىشود؛ به عنوان مثال اگر كسى قائل شد كه ولايت فقيه فقط در محدوده قضاوت ثابت است بديهى است حكم نيز از ديد او معناى خاصّى خواهد داشت و تعريف او از حكم با تعريف فقيهى كه قائل به اطلاق در حوزه اختيارات ولى فقيه است، متفاوت خواهد بود. امّا تعريفى كه ما ارائه داديم با همه اين ديدگاهها سازگار است.
در توضيح اين تعريف مىتوان گفت: حكمى كه از طرف حاكم شرع انشا مىشود، گاهى تكليفى و گاهى وضعى است؛ يعنى فقيه مىتواند هم مثلاً حرمت يا وجوب را كه حكم تكليفىاند انشا كند و هم امثال صحّت و بطلان يا طهارت و نجاست را
كه حكم وضعى مىباشند، انشا نمايد. اين انشا از ناحيه حاكم شرع بوده و ربطى به خدا ندارد؛ يعنى اين گونه نيست كه خداوند حرمت يا صحّت و بطلان را در اين موارد جعل كرده باشد و فقيه در قالب انشا از آن خبر دهد بلكه اين امور را خود فقيه انشا مىكند. البته در اينكه حاكم چنين اختيارى دارد كه غير از آنچه خداوند جعل كرده حكمى را انشا نمايد، اختلاف وجود دارد ولى به نظر ما اين حق براى حاكم ثابت است.
امّا همانگونه كه فقيه حكمى را انشا مىكند، گاهى نيز موضوع يك حكم تكليفى يا وضعى را انشا مىنمايد و منظور از اين انشا تطبيق كلّى بر فرد است؛ مثلاً وقتى ميرزاى شيرازى مىگويد: «اليوم استعمال تنباكو به منزله محاربه با امام زمان است»، در واقع يك كلّى را بر فردى از آن تطبيق مىكند؛ يعنى در حقيقت استعمال تنباكو يك فرد و مصداق از محاربه با امام زمان است. پس فقيه در اين مورد حكمى جعل نكرده بلكه حكم حرمت محاربه با ولى خدا را كه با استناد به ادله معتبر شرعى استنباط كرده، بر موضوع استعمال تنباكو تطبيق نموده است. پس حكم در اين مثال توسط خداوند تبارك و تعالى انشا شده امّا تطبيق آن حكم كلّى بر يك فرد و مورد خاص از جانب حاكم صورت گرفته است.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه اين تطبيق در قالب انشا است؛ چون حاكم انشا مىكندكه اين فرد مصداقى براى آن كلّى است و اين امر غير از تطبيق احكام بر مصاديق است كه خود مقلّدين انجام مىدهند؛ زيرا در تطبيق مقلّدين انشا صورت نمىگيرد بلكه مصاديق و افراد حقيقى كشف مىشوند ولى در موارد حكم حكومتى فقيه فرديت يك شىء را براى آن حكم كلّى انشا مىنمايد؛ چون حقيقتا از مصاديق آن محسوب نمىشود؛ مثلاً وقتى مجتهد فتوا مىدهد كه خمر حرام است، در اين صورت خود مقلد اگر مايعى را مصداق خمر دانست بايد از آن اجتناب كند و يا به نظر كارشناس رجوع مىكند و بر اساس آنعمل مىنمايد ولى به عنوان مثال در مورد
استعمال تنباكو اينچنين نيست؛ چون ترديدى در عدم فرديت اين مصداق براى محاربه با امام زمان وجود ندارد و در ذهن عموم جامعه و عرف، استعمال تنباكو تا قبل از حكم ميرزاى شيرازى از مصاديق محاربه با امام زمان نبود بلكه امر مباحى به شمار مىرفت، امّا شرايطى مثل تقويت كفر و تضعيف اسلام و مسلمين موجب شد كه ايشان اين فرديّت را انشا كرده و بگويد: استعمال تنباكو از مصاديق محاربه با امام زمان است.
پس مؤلفه اصلى حكم حاكم، انشاى حكم يا موضوع از ناحيه حاكم شرع است. بنابراين تطبيق مجتهد از آنجا كه متضمن نوعى انشا است با تطبيق اصطلاحى كه مقلِّد انجام مىدهد فرق دارد. لذا تعريفى كه بيان كرديم يك ركن اصلى دارد و آن انشا از ناحيه حاكم شرع است. اين نكته در تعريف شهيد اول و صاحب جواهر و ديگران هم مورد توجه قرار گرفته ولى آنچه ما بر آن تأكيد نموديم اين است كه حكم حكومتى انشاى يك حكم تكليفى يا وضعى و يا انشاى موضوع آن دو به منظور حفظ مصالح اسلام و مسلمين است. غرض از انشاى حكم توسط حاكم عامل تعيينكنندهاى در حدود اختيارات حاكم و حكم اوست.
فقط مسئلهاى كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه آيا در تمام مواردى كه حكم از طرف حاكم شرع انشا مىشود، استناد به ادّله و قواعد شرعى مثل حرمت محاربه با امام زمان، ضرورت حفظ بيضه اسلام، ضرورت جلوگيرى از اندراس دين و امثال آن لازم است يا خير؛ به عبارت ديگر آيا حاكم ملزم به استناد به يكى از ادله مىباشد يا آنكه مىتواند صرفا بر اساس مصلحت و بدون استناد به يكى از موارد مذكور حكم كند؟
آنچه اجمالاً در پاسخ مىتوان گفت اين است كه حاكم مىتواند بدون استناد به يكى از ادّله اربعه حكمى را انشا كند. البته اين بدان معنا نيست كه فقيه بدون قاعده و
قانون چنين كارى را انجام مىدهد بلكه اولاً خود حاكم بايد داراى شرايطى مثل عدالت، ورع، معرفت حلال و حرام الهى و آشنايى با مصالح اسلام و مسلمين و امثال آن باشد و ثانيا انشا و حكم او تابع مصلحت باشد كه ما به اين مطلب در بحث ضوابط حكم حكومتى اشاره خواهيم كرد.
بين فتوا در مورد مسائل مربوط به سياست و حكومت و بين حكم حاكم فرق است. بنابراين اگر فقيهى در مورد مسائل مربوط به اجتماع و سياست فتوا داد نمىتوان آن را از قبيل حكم دانست؛ چون چنانچه قبلاً گفتيم فتوا إخبار از حكم خداست و متضمن انشا نيست هر چند كه موضوع آن مربوط به حوزه مسائل اجتماعى يا سياسى بوده و از حوزه عبادات و امور فردى خارج باشد. پس اختلاف بين فتوا و حكم بهتفاوت موضوع و متعلّق آنها نيست بلكه ملاك در فرق بين اين دو در انشا و إخبار است ولو آنكه موضوع حكم يك امر فردى و موضوع فتوا يك امر اجتماعى باشد.
علاوه بر اين تفاوت جوهرى، تفاوتهاى ديگرى نيز بين حكم و فتوا وجود دارد؛ مثل آنكه فتوا ممكن است به تبع تعدّد فقها حتى در مسائل سياسى و حكومتى متعدّد شود، برخلاف حكم كه تنها از ناحيه يك نفر انشاء مىشود. همچنين در تعارض بين آن دو حكم مقدّم است.
مسئلهاى كه لازم است مورد بررسى قرار گيرد، صحت تقسيم حكم به حكومتى و غير حكومتى است و اينكه آيا مىتوان گفت: حكم شرعى بر دو نوع است: يكى حكم الحاكم كه «صدر من الحاكم لا منه تعالى» و ديگرى حكم الهى كه «صدر من اللّه تبارك وتعالى»؟
سابقا در بحث از حقيقت حكم شرعى تعريفى از حكم شرعى ارائه داديم. اگرچه در آن مقام ناظر به حكم شرعى الهى يا حكم فرعى بوديم اما مىتوان گفت: حكم حاكم بر وزان همان معنا قابل تعريف است. اگر اين تعريف بر حكم حاكم منطبق شود و مانعى در برابر آن نباشد تقسيم حكم به حكومتى و غير حكومتى صحيح خواهد بود. توضيح مطلب آنكه به نظر ما حكم عبارت است از يك امر اعتبارى و غير واقعى كه به غرض بعث و تحريك مكلّفين انشا مىشود و همين مقدار كه صلاحيّت و شأنيّت تحريك و بعث داشته باشد كافى است و بعث و تحريك فعلى لازم نيست. حال با اندكى مسامحه مىتوان اين تعريف را بر حكمحاكم هم منطبق دانست.
حتى تعريفات ديگرى هم كه براى حكم شرعى ذكر شده؛ مانند «اعتبار الشىء على ذمّة المكلّف»(1)بر حكم حكومتى قابل انطباق است؛ به عبارت ديگر مقتضى موجود و مانع مفقود است. بنابراين فى الجمله مىتوان حكم شرعى را با هر تعريفى بر حكم حاكم اطلاق كرد، حتّى اگر جنس حكم از قبيل امور واقعى باشد نه اعتبارى.
به هر حال صحّت تقسيم حكم شرعى به حكم الهى و حكم حاكم جاى ترديد و انكار نيست، مگر نسبت به بعضى از قيود و جزئيات كه تأثير چندانى در نتيجه بحث ندارد.
آنچه مهم است اصل پذيرش اين دو قسم است و تسميه و نامگذارى چندان اهميتى ندارد. ممكن است اين دو قسم به عنوان حكم فرعى و حكم حكومتى نامگذارى شوند، هر چند نسبت به اين تسميه اشكالاتى وجود دارد؛ چون اصطلاح حكم فرعى كه از زمان علاّمه رايج شده داراى اطلاقات متعدد است؛ مثلاً گاهى در مقابل حكم اصولى و گاهى نيز در مقابل اصول دين و اصول اعتقادى قرار مىگيرد. لذا قرار دادن آن در مقابل حكم حكومتى ممكن است موجب اشتباه گردد. بنابراين به نظر مىرسد اگر بگوييم: حكم شرعى به حكم الهى و حكم حكومتى تقسيم مىشود مناسبتر است؛ يعنى بعضى از احكام شرعى از ناحيه خدا و بعضى ديگر از ناحيه حاكم انشا مىشوند.
1) . دراسات فى علم الأصول، ج2، ص289 وج 3، ص270، وج 4، ص75؛ محاضرات فى الأصول، ج3، ص 47 وج 4، ص23؛ مصباح الأصول، ج2، ص262 و290؛ الهداية فى الأصول، ج3، ص78 و306 و466 وج 4 ص72.
با تأمل در تعريفى كه از حكم حكومتى ذكر كرديم، مىتوان به اقسام آن دست يافت؛ به اين بيان كه در اين تعريف دو بخش وجود دارد؛ بخش اوّل اينكه يك حكم تكليفى يا وضعى انشا شود و بخش دوم آنكه موضوع يك حكم تكليفى يا وضعى انشاء گردد. هر يك از اين دو بخش نيز داراى دو صورت است كه مجموعا چهار صورت را تشكيل مىدهند و مىتوان آنها را به عنوان اقسام حكم حكومتى محسوب نمود. اين اقسام عبارتند از:
اينكه حاكم يك حكم تكليفى يا وضعى را در موردى كه از ناحيه خداوند تبارك و تعالى حكمى براى آن بيان نشده، انشا نمايد. به همين دليل اين حكم در چارچوب قواعد و ادّله و عموماتى كه از ناحيه شرع بيان شده قرار نمىگيرد بلكه حكمى است كه از ناحيه حاكم بر اساس مصالح دين يا مصالح معاش مردم انشا مىگردد.
آنكه انشاى حكم تكليفى يا وضعى از ناحيه حاكم در طول احكام الهى و در محدوده احكامى باشد كه از ناحيه خداوند انشا شدهاند؛ يعنى از آنجا كه فقيه و حاكم
وظيفه اجرايى كردن احكام الهى را بر عهده دارد، بعضى احكام تكليفى يا وضعى را در طول احكام الهى و براى اجرايى شدن آنها انشا مىكند. قوانين و مقرّراتى كه در نظام اسلامى جعل مىشوند از اين قبيل بوده كه يا مباشرتا ازجانب خود حاكم و ولىّ فقيه و يا غيرمستقيم و با تفويض اين شأن به ساير نهادها و مجامع مربوطه صورت مىگيرد.
به عنوان مثال گاهى براى جلوگيرى از يك منكر يا فساد يا براى اجراى حدود يا ترويج واجبات در جامعه، مقرّرات خاصى در طول احكام كلّى الهى جعل مىشوند يا حاكم براى جلوگيرى از تقويت كافر كه حرمت آن را از ادله شرعى استنباط كرده، قانونى جعل مىكند؛ به عنوان مثال مىگويد: وزارتخانهها و دستگاههاى جمهورى اسلامى ايران بايد در كليّه نيازها و مصارف خود از توليدات داخلى استفاده كنند. بديهى است اين هم نوعى انشاى حكم توسط حاكم است.
دو قسمى كه ذكر شد از بخش اوّل تعريف يعنى انشاى حكم تكليفى يا وضعى توسط حاكم استفاده شد. از بخش دوّم تعريف يعنى انشاى موضوع يك حكم تكليفى يا وضعى نيز دو صورت به دست مىآيد.
قسم سوم تطبيق است به اين معنا كه حاكم فرديّت و مصداقيّت را براى يك فرد نسبت به يك كلّى انشا و از اين راه يك حكم كلّى الهى را بر يك فرد تطبيق كرده و اين فرد را مصداق آن كلّى قرار مىدهد؛ مانند حكم ميرزاى شيرازى كه فرمود: «اليوم استعمال تنباكو به منزله محاربه با امام زمان است» و با اين بيان فرديّت استعمال تنباكو را براى محاربه با امام زمان انشا نمود. چنانچه سابقا گفتيم اين تطبيق متضمّن انشا است و با تطبيقى كه مقلّد انجام مىدهد متفاوت است.
اينكه حاكم اعتبار موضوع مىكند و اين غير از تطبيق است؛ به عنوان مثال جايى كه حاكم به ثبوت هلال شوّال حكم مىكند در واقع موضوعى را اعتبار نموده و بدين وسيله هلال شوال را ثابت مىكند.
پس به طور كلّى حكم حاكم به نظر ما بر چهار قسم است:
قسم اوّل: انشاى يك حكم تكليفى يا وضعى در عرض حكم الهى بر اساس مصالح.
قسم دوّم: انشاى يك حكم تكليفى يا وضعى در طول حكم الهى به منظور اجرايى كردن آن.
قسم سوّم: تطبيق يك كلّى بر فرد به وسيله انشاى فرديّت براى يك شىء نسبت به يك عنوان كلّى. چنين انشايى تابع شرايط و مصالح مىباشد.
قسم چهارم: اعتبار خودِ موضوع بدون آنكه پاى تطبيق در ميان باشد.
مباحثى كه درباره حكم حكومتى بيان مىشود؛ از جمله ويژگىهاى حكم حكومتى، محدوده حكم حكومتى و مشروعيت حكم حكومتى بستگى تام به بررسى ادلّه ولايت فقيه دارد، از اين رو مىبايست در بحث ولايت فقيه به نحو مستوفى از آن بحث شود. بنابراين ما مباحث مذكور را تا حدّى كه ضرورت اقتضا مىكند مطرح نموده و بحث و بررسى تفصيلى آن را به بحث ولايت فقيه و كتبى كه درباره اثبات ولايت فقيه و محدوده آن نوشته شده ارجاع مىدهيم.
درباره محدوده حكم حكومتى اقوال و انظار متعددى وجود دارد كه با كنار نهادن اختلافات جزئى مىتوان مجموعه اين اقوال را در چهار قول خلاصه نمود:
طبق اين قول كه در بين اركان و بزرگان فقه از جمله شيخ انصارى،(1)علامه حلّى(2)محقّق حلّى،(3)صاحب جواهر(4)مشهور بوده و كثيرى از فقها نيز مثل مرحوم آيهاللّه خويى(5)آن را پذيرفتهاند، ولايت براى حاكم در مورد قضا و امور حسبيّه ثابت بوده و حاكم مىتواند براى رفع خصومت و به عنوان قضاوت هم نسبت به موضوعات و هم نسبت به احكام و نيز در امور حسبيّه مانند تسلط بر اموال مجهول المالك و سرپرستى اطفال بىسرپرست حكم نمايد و از اين راه موارد مصرف اموال مجهول
1) . كتاب المكاسب ط. جديد، ج3، ص557 ـ 558.
2) . ارشاد الاذهان، ج1، ص353؛ مجمع الفائدة والبرهان، ج7، ص550.
3) . شرائع الاسلام، كتاب الأمر بالمعروف ونهى عن المنكر، ج1، ص312؛ البته ايشان در كتاب المختصر النافع، اين قول را به قيل نسبت مىدهد. المختصر النافع، ج1، ص115.
4) . جواهر الكلام، ج21، ص394.
5) . التنقيح فى شرح العروة الوثقى، ج1؛ الاجتهاد والتقليد، ص424.
المالك را معين كند و متصدى امور اطفال بى سرپرست به عنوان قيّم شود. البته بعضى از بزرگان از جمله محقّق نائينى(1)بر خلاف اين عدّهعلاوه بر مسئله قضاوت و امور حسبيّه، اجراى حدود را هم جزء اختيارات حاكم دانسته و در محدوده حكم او قرار ميدهند.
طبق اين قول كه عدّه بسيار قليلى بدان ملتزم شدهاند، ولايت براى حاكم فقط در باب قضا آن هم در خصوص موضوعات ثابت است. بنابراين قضاوت در غير موضوعات و نيز اجراى حدود و تعزيرات را در محدوده اختيارات فقيه نمىدانند و در اينكه ولايت را براى حاكم در امور حسبيّه قائل باشند، ترديد وجود دارد. از جمله كسانى كه به اين نظر معتقد است محقّق خوانسارى صاحب جامع المدارك مىباشد. ايشان در اختلاف بين وارث و اجنبى در مورد مازاد بر ثلث مال مورّث مىفرمايد: اگر كسى در حالت مرض معاملهاى انجام دهد؛ مثلاً خانهاش را بفروشد و سپس از دنيا برود و پس از آن بين وارث و اجنبى اختلاف پيش آيد به اين ترتيب كه وارث مدّعى گردد اين خانه در زمان مرض موت فروخته شده و به همين دليل از ثلث مال محسوب و چون بيشتر از ثلث مال است محتاج به اجازه وارث مىباشد اما اجنبى مىگويد: با اينكه بيش از ثلث است امّا اجازه وارث لازم نيست؛ چون اين معامله در مرض موت صورت نگرفته، بنابراين مىبايست از اصل مال محسوب شود. حال اگر وارث و اجنبى براى رفع اختلاف نزد حاكم رفته و حاكم نيز حكمى صادر نمايد، در اين صورت اگر حاكم براساس استنباط خويش حكم به خروج اين مال از ثلث يا اصل
1) . المكاسب و البيع، ج2، ص338؛ منية الطالب، ج1، ص329 و328؛ «المقصود من اثبات الولاية للفقيه هو اثبات ماكان للاشتر و قيس بن سعد بن عبادة ومحمد بن ابى بكر و نظائرهم رضوان اللّه تعالى عليهم ولا اشكال فى أنه كان لهم اجراء الحدود و أخذ الزكاة جبرا والخراج والجزية ونحو ذلك من الامور العامة فراجع».
نمايد، چنين كارى صرفا بيان حكم الهى شرعى است، نه حكم و لذا مراجعهكننده به حاكم ملزَم از طرف خداست نه حاكم. سپس چنانچه محكوم عليه و حاكم در حكم مسئله اختلاف كردند، اگر اين اختلاف در موضوعات بود محكوم عليه بايد از نظر حاكم تبعيّت كند امّا اگر در غير موضوعات باشد دليلى براى تبعيت از حكم حاكم وجود ندارد.
از عبارت مذكور چنين استفاده مىشود كه محقّق خوانسارى حكم حاكم را فقط در قضاوتِ در موضوعات نافذ مىداند. عبارت ايشان در ذيل اين قسمت اين است: «غاية ما يمكن ان يقال إن شأن الحاكم إنفاذ حكم الشرع»؛ شأن حاكم صرفا انفاذ حكم شرع است و خودش نمىتواند حكم كند.
ايشان در موضوعات نيز يك مورد را استثنا كرده و مىگويد: اگر در موردى حاكم به زوجيّت زن براى اجنبى حكم كرد چنين حكمى اگر چه در مورد موضوعات است، اما به واسطه برخى ادله براى زن نافذ نيست.(1)پس طبق اين نظريه محدوده حكم حاكم منحصر در باب قضا آن هم در خصوص موضوعات است.
بر اساس اين قول كه جمعى بدان قائلاند، دامنه اختيارات حاكم علاوه بر باب قضا و اجراى حدود و تعزيرات و امور حسبيّه به زعامت جامعه هم تسّرى يافته و حاكم مىتواند در امورى كه به مسلمين و جامعه اسلامى مربوط مىشود دخالت كند امّا دخالت او محدود و مقيّد به احكام اولى و ثانوى است؛ يعنى اعمال ولايت او فقط در چارچوب احكام شرعى معنا دارد. بنابراين نمىتواند حكمى را كه خارج از احكام
1) . جامع المدارك، ج6، ص3 ـ 4.
فرعى الهى است انشا كند. دايره اين نظر از نظر مشهور فقها اوسع ولى در عين حال مقيّد است.
مثلاً حاكم نمىتواند در معاملات مردم دخالت نموده و براى آن حد و مرزى غير از آنچه در شرع بيان شده، تعيين كند؛ چون دليل «الناس مسلطون على اموالهم»(1)اجازه نمىدهد حق سلطنت مردم بر اموالشان محدود گردد. طبق اين بيان حاكم نمىتواند مسجدى را كه در مسير خيابان واقع شده خراب كند، مگر آنكه ضرورت اقتضا نمايد. بر خلاف قول چهارم كه خواهيم گفت چنين حقى را براى حاكم قائل است و آن را محدود به صورت اضطرار نمىداند بلكه فقط بر مدار مصلحت استوار است.
اين گروه خود دو دستهاند:
برخى مانند شهيد صدر قائل به منطقة الفراغ بوده و مىگويند: شارع در بسيارى از موارد به وسيله آيات و روايات تكاليف انسان را مشخص كرده و احكامى را بيان نموده كه دخالت حاكم در اين گونه موارد فقط در حد تطبيق كليّات بر مصاديق است و نمىتواند حكمى را كه مغاير با احكام و تكاليف شرعى است انشا نمايد اما در مواردى مثل محدوده رابطه انسان با طبيعت و محدوده اختيارات و حاكميّت دولت كه در آن نص و دليل شرعى وارد نشده و به عنوان منطقة الفراغ شناخته مىشود، حاكم مىتواند يك حكم الزامى مثل وجوب و حرمت يا حكم ترخيصى جعل كند. بنابراين ايشان فقط در اين محدوده كه خارج از محدوده احكام شرعى است دست حاكم را براى جعل و انشا باز مىداند.(2)
البته بسيارى از بزرگان منطقة الفراغ را قبول نداشته و معتقدند: موردى يافت نمىشود كه شارع نسبت به آن حكمى جعل ننموده و به وسيله نصّ يا عموم و اطلاق
آيات و روايات الزام يا ترخيصى را نسبت به آن بيان نكرده باشد.پس در مقابل دسته اول گروهى با آنكه محدوده حكم حاكم را صرفا در چارچوب احكام فرعى مىدانند اما منطقة الفراغ را نيز انكار مىنمايند. از جمله كسانى كه به اين عقيده ملتزم شده مرحوم آيهاللّه گلپايگانى(1)است. ايشان از اين جهت داخل در گروه سوم قرار مىگيرد كه براى ولايت حد قائل است و حد آن هم احكام فرعى است.
اين قول از دو قول قبلى اوسع است و دامنه اختيارات حاكم را علاوه بر باب قضا و امور حسبيّه شامل زعامت و رياست جامعه نيز مىداند اما إعمال اين ولايت را تنها در چارچوب احكام فرعى شرعى اعمّ از اولى و ثانوى قرار داده است.
طبق قول چهارم كه همان ولايت مطلقه فقيه است، محدوده حكم حكومتى اوسع از همه اقوال است. قائلين به اين قول مثل امام خمينى و محقّق نراقى(2)و تا حدى محقّق كركى(3)معتقدند: فقيه جامع الشرايط در عصر غيبت در حوزه فتوا، قضاوت و اجراى سياسات و مسائل حكومتى مختار است اما صراحتى كه در كلمات امام رحمهاللهوجود دارد و وسعتى كه ايشان در دامنه حكم حكومتى قائل است در كلمات ديگران مشاهده نمىشود. ايشان معتقد است همه امورى كه بر عهده معصوم عليهالسلام است غير از جهاد ابتدايى، براى علماى جامع الشرايط نيز ثابت است و آنها نايب عام حضرت ولى عصر (عجل اللّه فرجه الشريف) مىباشند. از اين رو همان شأنى كه ائمه عليهمالسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآلهداشتهاند، دارا مىباشند.(4)همچنين ايشان در كتاب البيع به مسئله نيابت فقها اشاره و همه مواردى كه براى پيامبر و ائمه عليهمالسلام از حكومت و سياست ثابت است را
براى فقيه عادل نيز ثابت مىداند؛ چون به نظر ايشان والى و حاكم مجرى احكام شريعت و اقامه كننده حدود الهى و آخذ خراج و ماليات و متصرف در آنها در جهت صلاح مسلمين است.
امام رحمهالله مىفرمايد: مقتضاى «الفقهاءُ ورثة الأنبياء» اين است كه ولايت عامهاى كه انبيا بر خلق داشتندبراى فقها نيز ثابت گردد،(1)مگر مواردى كه به دليل خاص اختصاص به پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام پيدا كرده كه اين موارد نيز نوعا مربوط به جنبه رياست و زعامت سياسى آنها نيست. در اين ميان فقط مسئله جهاد ابتدايى است كه با آنكه مربوط به حيث حكومت و رياست مىباشد ولى به دليل خاص به آنها اختصاص يافته است. البته در مورد جهاد ابتدايى هم امام رحمهالله مىفرمايد: فيه بحث وتأمل.(2)
در بين اين چهار قول به نظر ما حق قول چهارم است. البته محل اين بحث علم فقه و در موضوع ولايت فقيه است كه بايد ادله آن به نحو مبسوط مورد بررسى قرار گرفته تا هم اصل ولايت و هم دامنه اختيارات فقيه ثابت گردد. بنابراين تفصيل اين بحث را در علم فقه تحت عنوان ولايت فقيه بيان خواهيم كرد ولى اجمالاً با ملاحظه چند امر مىتوان رجحان قول چهارم نسبت به اقوال ديگر را بيان نمود:
امر اول: شأن حكم و حكومت در مورد پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام قطعا ثابت است. ادله متعدد و متواتر يكى از شئون پيامبر عظيم الشأن اسلام و ائمه عليهمالسلام را در كنار نبوت و تبليغ و قضاوت، شأن زعامت و رياست و رهبرى قرار داده است.
1) . كتاب البيع، ج2، ص453 ـ 626.
2) . همان ص664؛ «ثم أنّ المتحصل من جميع ما ذكرنا: ان للفقيه ما للامام عليهالسلام الّا اذا قام الدليل على ان الثابت له عليهالسلامليس من جهة ولايته وسلطنته بل لجهات شخصيته؛ تشريفا له او دلّ الدليل على انّ الشئ الفلانى و ان كان من شئون الحكومة و السلطنة، لكن يختص بالامام عليهالسلام ولا يتعدى منه كما اشتهر ذلك فى الجهاد غير الدفاعى و ان كان فيه بحث و تامل».
امر دوم: اين شأن براى فقها نيز وجود دارد و فقيه و مجتهد جامع الشرائط فى الجمله ـ در باب قضا يا در محدودهاى وسيعتر از آن ـ حق انشاى حكم دارد و اين امر نزد همه اصحاب پذيرفته شده است.
امر سوم: مردم وظيفه دارند در امور مختلف به فقها مراجعه نموده و از جمله امورى كه بر عهده فقيهان گذاشته شده و فقيه جامع الشرائط متكفّل و متصدى آن است، زعامت و رياست مسلمين است.
امر چهارم: زعامت و رياست و حكومت بر مسلمين بدون توجه به ضرورتها و مصلحتها ممكن نيست و اين ضرورتها و مصلحتها در شرائط مكانى و زمانىمتفاوت، متغيّرند و ثابت نمىمانند.
نتيجه ملاحظه اين چهار امر اين است كه چارهاى جز پذيرش وسعت دامنه حكم حكومتى و حكم حاكم نيست. البته همانگونه كه اشاره شد در اين مقام مجال تحقيق و بررسى اقوال و ارائه ادله به نحو مبسوط وجود ندارد و آنچه بيان گرديد صرفا اشاره اجمالى و كوتاه به نظر مختار در اين مسئله بود. دليل تفصيلىوسعت دائره حكم حاكم و دامنه حكم حكومتى به بحث از اختيارات ولى فقيه مربوط مىشود.
بههرحال اگر بپذيريم فقيه مانند پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام عليهالسلام شأن زعامت دارد و زعامت در دنياى پيچيده امروز و رفع حوائج و تدبير امور محتاج اختيارات است كه هم ادله عقلى و هم نقلى بر آن دلالت دارد، مىتوان گفت قول چهارم اصح است.
بحث ديگرى كه بستگى تام به مسئله ولايت فقيه دارد، مشروعيت حكم حكومتى است. در حد اشاره مىگوئيم: ادله اعتبار و مشروعيت حكم حكومتى مفصّل و متعدّد است. بعضى از بزرگان به ادله اربعه استناد كرده و اعتبار حكم حاكم و ولايت فقيه را
از آن استفاده كردهاند. اين بحث نيز مانند بحث از دامنه حكم حكومتى بايد به مبحث ولايت فقيه ارجاع شود تا به نحو كامل و جامع مورد ارزيابى قرار گيرد. براى مطالعه بيشتر مىتوان به كتب فقهى برخى از معاصرين مراجعه نمود.(1)
1) . عوائد الأيام، عائد 54، ص582 ـ 529؛ امام خمينى، كتاب البيع، ج2، ص654 ـ 627؛ حسينعلى منتظرى، دراسات فى ولاية الفقيه، ج1، ص492 ـ 425. جوادى آملى، فقيه،،ولايت فقاهت و عدالت؛ كتاب ولايت فقيه، ولايت فقاهت و عدالت؛ مكارم شيرازى، كتاب أنوار الفقاهة كتاب البيع، ص406 ـ 551. و كتاب بحوث فقهية هامة، ص391 ـ 567.
با توجه به آنچه تا به حال درباره ماهيت حكم حكومتى، اقسام و محدوده و مشروعيت آن بيان كرديم، مىتوان ويژگىهاى زير را براى حكم حكومتى ذكر كرد. البته برخى از آنها از ويژگىهاى ذاتى حكم حكومتى و برخى ديگر مربوط به آثار و لوازم آن مىباشند. اين ويژگىها عبارتند از:
حكم حكومتى از ناحيه حاكم انشا مىشود نه خداوند تبارك و تعالى.
حكم حكومتى بر اساس مصالحى انشا مىگردد كه يا به خود حكم يا به اجراى آن يا به تطبيق و يا به اعتبار موضوع مربوط مىشود.
حكم حكومتى غالبا موقّت و تابع شرايط مكان و زمان بوده و تغيير مىكند.
حكم حكومتى معمولاً در حوزه مسائل اجتماعى و سياسى است و حتى در مواردى هم كه به فرد مربوط مىشود، به نوعى به مسائل اجتماعى و سياسى مرتبط مىشود. البته چنانچه در گذشته اشاره كرديم ممكن است فتوا نيز در بعضى از موارد به مسائل سياسى و اجتماعى مربوط باشد ولى اين موجب صدق عنوان حكم بر آن نمىشود.
اين حكم ناظر به مصالح عمومى اسلام و مسلمين و حفظ اسلام و ممالك اسلامى است.
اين حكم قابل نقض توسط فقيه ديگر نيست ولى فتوا قابل نقض توسط مجتهد ديگر مىباشد؛ به اين معنا كه ممكن است فقيهى در مقام استنباط و كشف حكم شرعى نظرى مخالف با فقيه ديگر صادر كند. لذا نقض فتوا مانعى ندارد ولى نقض حكم جايز نيست.مجموع اين موارد را مىتوان به عنوان ويژگىها و مختصات حكم حكومتى ذكر كرد. ما از اين شش امر در بيان فرق حكم حكومتى با حكم اولى و ثانوى استفاده و با اين ميزان، تفاوت آنها را بيان خواهيم كرد.
ما در بحث فرق بين حكم حكومتى و حكم اولى و ثانوى از جنبههاى مختلف مانند مُنشِإ، گستره و نقض و ابرام حكم به اين تفاوتها اشاره خواهيم كرد. يكى از اين جنبهها ملاك حكم است؛ به اين بيان كه حكم اولى مانند وجوب و حرمت فىالجمله تابع مصالح و مفاسد واقعى است كه در اشيا وجود دارد ولى حكم ثانوى دائر مدار عناوين ثانوى مىباشد. اين ملاك با تفاوتهايى در مورد حكم حكومتى هم وجود دارد؛ يعنى حكم حاكم نيز تابع مصالح و مفاسد است ولى نوع آن با مصالح و مفاسد موجود در حكم اولى و ثانوى فرق مىكند.
اين مطلب با توجه به امورى مثل ماهيت حكم حكومتى، محدوده و ويژگىهاى آن و تفاوتهايى كه با حكم اولى و ثانوى دارد مشخص مىگردد. بر اين اساس مهمترين ملاك حكم حكومتى مصلحتها و مفسدههاى متغير در جامعه و اجتماع است كه بر اساس مقتضيات زمان تغيير مىكند. البته مصلحت و مفسده در اين مقام
واژهاى است كه محدوده وسيعى از مفاهيم، معانى و سؤالات را در بر مىگيرد. مفاهيم و سؤالاتى مانند مصلحت چيست؟ متعلّق مصلحت كدام است؟ آيا معيار، مصلحت اسلام است يا مسلمين؟ مصلحت دنياست يا آخرت؟ مصلحت نسل حاضر مورد نظر است يا نسلهاى آينده؟ مصلحت مرز جغرافيايى داخل كشور ملاك است يا بيرون از مرزها؟ اين امور گرچه غالبا با هم همراه مىباشند ولى گاهى نيز در تعارض و تنافى با يكديگرند. چه كسى بايد مصلحت را تشيخص دهد و در هنگام تعارض مصالح يكى را بر ديگرى مقدم كند؟ آيا حاكم به تنهايى چنين كارى انجام مىدهد يا با رجوع به كارشناسان و اشخاص خبره مصالح را تشخيص مىدهد؟ در جايى كه رعايت حكم شرعىدر تقابل با مصلحت باشد چه بايد كرد؟ پس مباحث مهمى در رابطه با مصلحت وجود دارد كه ما به چند نمونه از آنها اشاره كرديم و هر يك مىتواند مستقلاً مورد بحث و بررسى قرار گيرد.
درباره فقه المصلحة در بين اهل سنت مباحث بيشترى مطرح شده؛ چون در نزد آنها مصالح مرسله به عنوان يكى از مصادر تشريع شناخته شده اما در فقه شيعه اينچنين نبوده است. با اين حال در ميان فقيهان شيعه نيز از زمان شيخ طوسى تا به امروز در بعضى از موارد مانند تزاحم يا ولايت كه در آن رعايت مصلحت نسبت به مولّى عليهم مثلاً در خريد و فروش اموال آنها لازم دانسته شده و نيز در بحث وقف سخن از مصلحت به ميان آمده است. اما با اين حال در كتابهاى فقهى كمتر مشاهده مىشود كه يكبحث مبنايى و مبسوط راجع به مصلحت و جايگاه آن در فقه شيعه و حكومت و نظام سياسى صورت گرفته باشد.
با توجه به گستردگى اين مباحث ما نمىتوانيم وارد آن شويم و فقط اجمالاً مىگوئيم: ملاك حكم حكومتى مصلحت است و اين مصلحت با مصلحتهاى واقعى موجود در اشيا و عناوين ثانوى متفاوت مىباشد. البته ممكن است در بعضى
موارد اين عناوين بر هم منطبق شوند؛ يعنى مصلحت بر اضطرار منطبق شده و در نتيجه يك حكم حكومتى هم از روى مصلحت و هم به دليل وجود اضطرار صادر شود.
اما به هر حال مسئله مهم آن است كه ملاك اصلى و اساسى حكم حكومتى مصلحت است و هر آنچه كه غير از مصلحت به عنوان ملاك حكم حكومتى ذكر شود، به عنوان مصلحت رجوع مىكند؛ به عنوان مثال در بعضى از كتب اهل سنت مواردى به عنوان ملاك حكم حاكم و حكم سلطانى ذكر شده؛ مثل حفظ حدود و ثغور مملكت اسلامى، اجراى حدود، حفظ بيضه اسلام، رفع تنازع و خصومت بين مسلمين و حتى بعضى از نويسندگان اجراى عدالت يا اجراى احكام اسلام را از ملاكات حكم حكومتى ذكر كردهاند ولى فىالواقع همه اين موارد به مصلحت برمىگردد. علاوه بر اين بعضى از اين امور مثل اجراى احكام اسلامى و اجراى عدالت و تكامل روحى و اخلاقى انسانها از مقاصد و اهداف عالى و كلان شريعت مىباشند كه به طور كلّى بايد مورد توجه قرار گيرند، نه آنكه صرفا در محدوده جعل حكم و قانون مورد ملاحظه باشند. اما با اين حال نمىتوان آنها را به عنوان ملاك حكم حكومتى ذكر كرد.
از طرف ديگر مقاصد عالى و اهداف كلان شريعت امورى هستند كه نمىتوانند فداى مصلحت شده و در شرايط خاصى ناديده گرفته شوند. بنابراين گرچه به نظر ما حكم حاكم محدود به احكام فرعى نيست ولى بايد در راستاى تحقّق مقاصد عالى شريعت باشد؛ چون در غير اين صورت تشريعِ چنين شأن و مقامى براى حاكم لغو خواهد بود.
موضوعى كه در اين فصل مورد بررسى قرار مىگيرد، نسبت حكم حكومتى با حكم اولى و ثانوى است و اينكه آيا حكم حكومتى يك حكم اولى است يا از سنخ احكام ثانوى مىباشد و يا اساسا متفاوت از حكم اولى و ثانوى است؟
البته ما در گذشته حكم ثانوى را انكار كرده و گفتيم: اينچنين نيست كه شارع يك جعل براى موضوعات به حسب طبيعت و ذات آنها با قطع نظر از عروض عناوين ثانوى و جعل ديگرى براى همان موضوعات به حسب عروض حالات و طوارى تحت عنوان حكم ثانوى داشته باشد. بنابراين آنچه به عنوان حكم ثانوى مشهور شده در حقيقت بيان كيفيت اتيان به مأموربه در حالت خاصى است. به همين دليل ما اساس حكم ثانوى را بر خلاف مشهور نپذيرفتيم اما انكار حكم ثانوى مانع بررسى نسبت حكم حكومتى با حكماولى و ثانوى نيست؛ چون در فرض انكار حكم ثانوى اين نسبت اين گونه مطرح مىشود كه آيا حكم حكومتى صرفا بيان كيفيت اتيان مأموربه در حالت خاصى است يا همانند ساير احكام اولى از جعل مستقلى برخوردار بوده و اساسا خود يك حكم اولى است و يا آنكه نه حكم اولى و نه حكم ثانوى است بلكه نوعى ديگر از حكم و در عرض آنهاست؟
پس چه بر مبناى مشهور و چه بر مبناى مختار اين بحث قابل طرح است.
در اين رابطه ديدگاههاى مختلفى وجود دارد و نسبت به برخى از اين ديدگاهها برداشتهاىمتفاوتى نيز صورت گرفته؛ مثلاً نسبت به يك سخن سه برداشت متفاوت شده كه گاهى اين برداشتها مقابل هم مىباشند.
در بعضى از كلمات صراحتا نسبت بين حكم حكومتى با احكام اولى و ثانوى بيان شده و بعضى ديگر تلويحا به آن اشاره كرده و نظريات مختلفى در اين رابطه ابراز كردهاند.
بار ديگر تأكيد مىشود كه مراد از نسبت بين حكم حكومتى و حكم اولى و ثانوى طبق مبناى مشهور اين است كه آيا حكم حكومتى از نوع احكام ثانوى بوده و به جعل مستقل در فرض عروض بعضى از عناوين مانند اضطرار، اكراه انشاء مىشود؛ مثلاً اگر حاكم مىگويد: استعمال تنباكو حرام است اين مانند ساير احكام ثانوى مىباشد كه در فرض عروض عناوين ثانوى جعل مىشود يا آنكه يك حكم اولى مثل وجوب صوم و صلوة است كه بر اساس مصالح موجود در متعلّقاتشان جعل و انشا مىگردند و يا اساسا غير از حكم اولى و ثانوى است؟
در اين مجال به اختصار به برخى از آرا و انظار اشاره مىكنيم:
شهيد صدر تصريح مىكند كه حكم حكومتى از احكام ثانوى است.(1)
بعضى از بزرگان نيز معتقدند: حكم حكومتى در واقع خارج از حكم اولى و ثانوى نيست بلكه براى اجراى احكام شرعى اعمّ از اولى و ثانوى است.(2)در اين عبارت دو احتمال وجود دارد:
احتمال اول اينكه حكم حكومتى از جنس حكم اولى و ثانوى است؛ زيرا عبارت ايشان اين است كه يكى از مناصب فقيه ولايت است كه متعلّق آن بر محور اصلاح نظام جامعه انسانى دور مىزند و چون بحث اجراى احكام اولى و ثانوى را مطرح كرده، لذا طبق اين نظر حكم حكومتى از جنس حكم اولى و ثانوى است.
احتمال دوم آنكه حكم حكومتى غير از حكم اولى و ثانوى مىباشد.
عبارات امام رحمهالله نيز در اين رابطه متفاوت است؛ چون در موردى تصريح مىكند كه حكم حكومتى حكم ثانوى است. ايشان درباره نظر ميرزاى شيرازى درباره حرمت
تنباكو مىفرمايد: از آنجا كه حكم ميرزاى شيرازى در حرمت تنباكو حكم حكومتى بود، براى فقيه ديگر هم واجب الإتباع بوده است و ايشان روى مصالح مسلمين و به عنوان ثانوى اين حكم حكومتى را صادر فرمودهاند.(1)
امام رحمهالله در جاى ديگر مىفرمايد: ولايت فقيه و حكم حكومتى از احكام اولى است.(2)ايشان در موضع ديگرى مىفرمايد: احكام ثانوى ربطى به إعمال ولايت فقيه ندارد.(3)ما در آينده درباره بيانات امام رحمهالله توجيهى را ذكر خواهيم كرد؛ زيرا در حال حاضر فقط در مقام نقل نمونههايى از آراى بزرگان در باب حكم حكومتى هستيم. به هر حال اين بحث كه حكم حكومتى حكم اولى است يا ثانوى در بين متأخرين مطرح شده؛ چون تعبير حكم حكومتى و حكم اولى و حكم ثانوى در كتب متقدمين اساسا مطرح نبوده است. آنچه در كتب بزرگانى مانند شيخ طوسى(4)و شيخ مفيد(5)و امثال آنان وجود دارد، اصل حكم و اثبات اين شأن براى حاكم است ولى به اين عنوان كه حكم حكومتى حكم اولى است يا ثانوى، مورد بحث قرار نگرفته است.
با ملاحظه مجموعه اقوال و آراى موجود در باب حكم حكومتى مىتوان در اين رابطه دو مسلك رئيسى را استخراج كرد.
مسلك اول: اينكه حكم حكومتى از سنخ احكام اولى و ثانوى است، با اين تفاوت كه ممكن است كسى آن را حكم اولى و ديگرى آن را از اقسام حكم ثانوى و يا شخص ثالثى، برخى از احكام حكومتى را از سنخ احكام اولى و برخى ديگر را از سنخ احكام
ثانوى بداند. اما بههرحال طبق اين مسلك اصل حكم حكومتى مورد پذيرش بوده ولى مستقل از حكم اولى و ثانوى نيست.
مسلك دوم: اينكه حكم حكومتى غير از حكم اولى و ثانوى است.
به نظر ما امام رحمهالله با توجه به توجيهى كه از كلام ايشان ارائه خواهيم كرد، قائل است كه حكم حكومتى مستقل از حكم اولى و ثانوى است.
به نظر ما حق آن است كه حكم حكومتى غير از حكم اولى و ثانوى مىباشد. اين مطلب را مىتوان با ملاحظه چند امر ثابت كرد:
اول: تعريف حكم حكومتى.
دوم: مشروعيت حكم حكومتى و محدوده آن.
سوم: ويژگىهاى حكم حكومتى.
چهارم: اقسام چهارگانه حكم حكومتى.
قول حق با ملاحظه اين چهار امر و توجه به فرق جوهرى بين حكم حاكم و احكام اولى و ثانوى واضح مىگردد.
مهمترين خصوصيتى كه ما در مورد حكم حاكم بر آن تأكيد كرديم و موجب فرق جوهرى بين حكم حاكم با ساير احكام گرديد، منشأ صدور حكم در حكم حكومتى است؛ يعنى انشاكننده حكم در حكم حكومتى شخص حاكم است كه احكام را بر اساس مصالح و مفاسدِ متغيّر اجتماعى و سياسى انشا مىكند و ايناختيارات از ناحيه شارع به او واگذار شده است. البته اينكه شخص او به تنهايى يا با مشورت و استفاده از
نظر كارشناسان حكم كند امر ديگرى است، اما با ملاحظه اين مسئله كه انشاكننده حكم حكومتى حاكم است و با ملاحظه اينكه احكام حكومتى به نحو قضاياى شخصى و خارجى جعل مىشوند و لذا متغيّر و موقّت و تابع شرايط زمانى و مكانى بوده و قابل نقض توسط فقيه ديگر نيستند، مىتوان نتيجه گرفت كه حكم حكومتى غير از حكم اولى و ثانوى است.
صحت اين ادعا حداقل در بعضى از اقسام حكم حكومتى واضح و روشن است؛ از جمله در مواردى كه از طرف حاكم انشاى موضوع يا تطبيق صورت مىگيرد. به ادعاى ما بر طبق همه مبانى و حتى ضيقترين تفسير از حكم حكومتى نيز اين حكم متفاوت از حكم اولى و ثانوى مىباشد؛ چون فارق و مميّز بين حكم حكومتى و احكام اولى و ثانوى، مقامى است كه حكم از آن صادر مىشود؛ يعنى حكم اولى و ثانوى طبق همه مبانى توسط خداوند تبارك و تعالى انشا مىشود ولى حكم حكومتى توسط حاكم انشا مىگردد. اينكه اين مطلب به عنوان فارق بين حكم حكومتى و احكام اولى و ثانوى ذكر گرديد از اين جهت است كه به نظر ما انشاى حكم از ناحيه حاكم از مقومات حكم حكومتىاست و در مقابل، انشاى حكم از ناحيه خداوند تبارك و تعالى از مقومات حكم فرعى الهى است. لذا همانگونه كه گفتيم هم خداوند به عنوان شارع و جاعل حكم شرعى محسوب مىشود و هم حاكم.
پس چنانچه صدور حكم از ناحيه حاكم را قيد حكم بدانيم و بگوئيم: حكم حكومتى عبارتست از «الحكم المُنشَأ بقيد صدوره من الحاكم»، آنگاه ديگر نمىتوان اين حكم را از جنس احكام اولى يا ثانوى دانست، همانگونه كه «الحكم المُنشَأ بقيد صدوره من اللّه تبارك و تعالى» مبيّن حكم اولى و ثانوى است و قيد صدور از ناحيه خداوند مقوّم آنها مىباشد.
البته واضح است كه اگر حاكم داراى چنين شأنى است و مىتواند انشاى حكم نمايد، به اين اعتبار است كه خداوند تبارك و تعالى اين شأن را براى او قائل شده و بنا به دلائلى اين حق را به او واگذار كرده و به همين جهت است كه ما حكم صادر شده از ناحيه حاكم را نيز حكم شرعى دانسته و از اقسام آن به حساب مىآوريم. لازم به ذكر است كه مراد از واگذارى و تفويض اين نيست كه اين كار به پيامبر صلىاللهعليهوآله يا جانشينان او واگذار شده كه اين تفويض باطل است بلكه مراد اين است كه خداوند متعال اين اذن و اجازه را به حاكم داده و اين شأن را براى او قائل شده كه با ملاحظه شرائط و مقتضيات و نيازهاى جامعه حكم صادر كند، البته با تفاوتى كه بين پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه معصومين عليهمالسلام و فقها وجود دارد و الا در اصل شأن حكومت فرقى بين آنان نيست.در اين رابطه سؤالات و ابهاماتى وجود دارد كه در جاى خود مورد رسيدگى قرار خواهد گرفت؛ از جمله اينكه آيا واگذارى جعل حكم به حاكم بر اساس مصالح و مقتضيات موجب عرفى شدن فقه و دستگاه استنباط نخواهد شد؟ اين سؤال و مشابه آن در آينده مورد بررسى قرار مىگيرد.
آنچه اجمالاً در اين مقام مىتوان ذكر كرد اين است كه اين يك امر متعارف و معمول در بين عقلاست؛ مثلاً كسى كه نمايندهاى را از طرف خود در جايى منصوب مىكند، دستورات و چارچوبهايى براى أعمال و برنامههاى او معيّن و او را مجرى دستورات خود قرار مىدهد ولى در عين حال در بعضى امور اختياراتى به او واگذار مىشود كه به عنوان مدير و مسئول به آن نياز دارد و بدون آن نمىتواند عهدهدار امور گردد؛ زيرا گاهى مسائل خاصى پيش مىآيد كه نياز به دستور او دارد. پيامبر صلىاللهعليهوآلههم از طرف خدا براى هدايت جامعه و تشكيل حكومت منصوب شده و بايد جامعه دينى را اداره كند. حال يا بايد خداوند تمام جزئيات را إلى يوم القيامة بيان كند يا آنكه عمومات و اطلاقاتى ذكر كرده و در عين حال اختياراتى هم به پيامبر صلىاللهعليهوآله بدهد. بديهى
است چارهاى جز راه دوم نيست؛ چون تغيير شرائط و مقتضيات امكان بيان همه جزئيات را فراهم نمىكند، البته به ضميمه دلائل ديگرى كه مجال ذكر آن نيست.
بههرحال با آنكه بحث به درازا كشيد، لكن با توجه به مطالبى كه تا كنون گفته شد، لازم است فرق بين حكم حكومتى با حكم اولى و حكم ثانوى بيان شود.
فرق اول: حكم اولى حكمى است كه از ناحيه شارع انشا شده و فقيه آن را كشف و استنباط كرده و از آن خبر مىدهد اما حكم حكومتى حكمى است كه از ناحيه حاكم انشا مىشود و إخبارى در آن نيست.
فرق دوم: حكم اولى فى الجمله تابع مصالح و مفاسد واقعى موجود در اشيا است كه اقتضاى ثبات دارند اما حكم حكومتى تابع مصالح و مفاسدى است كه حاكم آن را تشخيص مىدهد و نوعا متغيّر است؛ چون اين مصالح و مفاسد به حسب شرايط حادث شده و پس از مدتى از بين مىروند.
فرق سوم: حكم اولى دايمى و هميشگى است اما حكم حكومتى متغيّر و موقّت است و با تغيير شرائط عوض مىشود.
فرق چهارم: حكم اولى از ناحيه فقيه ديگر قابل نقض است؛ به اين معنا كه فقيه ديگر مىتواند حكمى متفاوت با فقيه قبلى استنباط كند اما حكم حاكم قابل نقض نيست.
فرق پنجم: قلمرو احكام اولى امور فردى و اجتماعى است ولى محدوده حكم حكومتى منحصر در امور اجتماعى مىباشد و چنانچه به اشخاص و افراد هم مربوط شود، به نحوى مرتبط با جنبههايى از روابط اجتماعى و عمومى است.
فرق ششم: حكم اولى به نحو قضيه حقيقى ولى حكم حكومتى به نحو قضيه خارجى جعل مىشود. مادر مباحث گذشته و در ضمن بحث از كيفيت جعل احكام شرعى به اين مسئله اشاره كرديم.
فرق اول: حكم ثانوى دائر مدار عناوينى است كه در ادله ذكر شده و حداكثر آن است كه بعضى از عناوين ديگر مانند شرط و عهد و قسم و نذر نيز به آن عناوين ضميمه شود اما حكم حكومتى بر مدار مصلحت عمومى و مقتضيات اجتماعى استوار است. البته ممكن است حاكم در انشاى حكم حكومتى به بعضى از عناوين ثانوى هم استناد كند.
فرق دوم: حكم ثانوى همانند حكم اولى يك حكم الهى است كه فقيه آن را كشف و از آن خبر مىدهد ولى حكم حكومتى حكمى است كه از طرف حاكم انشا شده و جهت إخبار در آن نيست.
فرق سوم: حكم ثانوى و حكم حكومتى اگرچه به نوعى غيردايمى مىباشند، اما ارتفاع حكم ثانوى به رفع عناوين ثانوى وابسته است ولى ارتفاع حكم حكومتى به تغيير مصالح و نظر حاكم بستگى دارد.
فرق چهارم: حكم ثانوى قابل نقض توسط فقيه ديگر مىباشد و او مىتواند بر خلاف آن فتوا دهد ولى حكم حكومتى قابل نقض نيست.
فرق پنجم: كه با اندكى مسامحه همراه است اين است كه حكم ثانوى به نحو قضيه حقيقى ولى حكم حكومتى به نحو قضيه خارجى جعل شده است.
به طور كلّى با عنايت به فرقهايى كه بين حكم حكومتى و حكم اولى و ثانوى بيان شد مىتوان نتيجه گرفت حكم حكومتى يا حكم حاكم يا حكم سلطانى در عرض حكم اولى و ثانوى بوده و متفاوت با آن دو مىباشد. البته اين بدان معنا نيست كه هيچ اشتراكى بين آنها وجود ندارد؛ زيرا حكم اولى با حكم ثانوى و همچنين حكم حكومتى با حكم اولى و ثانوى در بعضى از جهات اشتراكاتى دارند اما در عين حال اين مسئله مانع از اين نيست كه بگوييم حكم حكومتى از سنخ حكم اولى و حكم ثانوى نيست.
پس از ذكر انظار و آراى مختلف درباره حكم حكومتى مشخص شد حكم حكومتى يا حكمُ الحاكم غير از حكم اولى و حكم ثانوى است. اما از آنجا كه در كلمات امام تعبيرات متفاوتى به كار رفته و ايشان به صراحت در اين رابطه اظهار نظر نكرده، لازم است به بررسى و توجيه كلمات ايشان پرداخته تا روشن شود نظر ايشان مطابق با كدام يك از آرا و انظار مىباشد.
عبارت امام رحمهالله
امام رحمهالله در سه موضع در رابطه با حكم حكومتى سخن گفته كه به نگاه بدوى بين آنها تنافى وجود دارد. در ابتدا نظر ايشان را در آن سه موضع بيان كرده و سپس كيفيت جمع بين آنها را ذكر خواهيم كرد.
موضع اول: ايشان در جايى تصريح كرده كه حكم حكومتى يك حكم ثانوى است. عبارت ايشان در اين رابطه اين است: فتواى تحريم تنباكو توسط ميرزاى شيرازى حكم ثانوى است.(1)
1) . ولايت فقيه، ص124.
موضع دوم: امام رحمهالله در جاى ديگرى فرموده كه احكام ثانوى ربطى به إعمال ولايت فقيه ندارد.(1)معناى اين سخن آن است كه احكام ثانوى توسط همه فقها به صورت فتوا بيان مىشود و نيازى به حكم حاكم ندارد. با اين بيان معلوم مىشود حكم حاكم غير از حكم ثانوى است.
موضع سوم: امام رحمهالله در موضع ديگر مىفرمايد: حكومت كه شعبهاى از ولايت مطلقه رسول اللّه است يكى از احكام اولى اسلام مىباشد و مقدّم بر تمام احكام فرعيه حتىنماز و روزه و حج است.(2)همچنين ايشان در پاسخ نامهاى فرموده: ولايت فقيه و حكم حكومتى از احكام اولى است.(3)
همانگونه كه ملاحظه شد، امام رحمهالله سه تعبير متفاوت را درباره نسبت حكم حكومتى با حكم اولى و ثانوى به كار برده و چه بسا اين عبارات متناقض به نظر مىرسند؛ زيرا در يك جا مىگويد: حكم حكومتى حكم ثانوى است و در جاى ديگر مىفرمايد: حكم حكومتى حكم ثانوى نيست.
جمع بين عبارات امام رحمهالله
به نظر ما از مجموع كلمات امام رحمهالله استفاده مىشود كه اصل حكومت و ولايت از احكام اولى است؛ يعنى همانگونه كه نماز، روزه، حج، صوم و خمس واجب شده، اصل حكومت و ولايت نيز به عنوان يك مسئله لازم و ضرورى براى زندگى اجتماعى بشر متعلّق حكم شرعى وجوب قرار گرفته است. پس اصل حكومت و ولايت از اين جهت در عداد ساير احكام اولى بلكه مقدّم بر آنها مىباشد.
ممكن است گفته شود: منظور از اينكه حكم حكومتى از احكام اولى مىباشد،
اين است كه اصل ولايت اعتبارى الهى داشته و از جانب خداوند تبارك و تعالى تشريع شده، نه آنكه يك حكم اولى مانند وجوب نماز و روزه باشد، لكن واضح است كه اعتبار شرعى و الهى هم به نوعى به همان حكم اولى برمىگردد؛ چون حكم اولى نيز حكمىاست كه اعتبار الهى داشته و از ناحيه خداوند تبارك و تعالى صادر شده است.
اما منظور از اين سخن امام رحمهالله كه فرمود: احكام ثانوى ربطى به إعمال ولايت فقيه ندارد اين است كه دستورات حاكم حكم ثانوى نيست بلكه از جنس ديگرى است و الا بقيه فقها هم بر اساس عناوين ثانوى فتوا مىدهند. پس ايشان مىخواهد با اين بيان بين فقيه حاكم با ساير فقيهان تمييز داده و فرق بگذارد و در اين مقام نيست كه بگويد: حكم حاكم يك حكم اولى است؛ به عبارت ديگر در مقام سلب وصف ثانوىبودن براى حكم حاكم است نه اثبات وصف اولى بودن براى آن و به عبارت سوم معناى اين سخن كه احكام ثانوى ربطى به إعمال ولايت فقيه ندارند اين است كه احكام ثانوى را هر مجتهدى مىتواند استنباط كند، بر خلاف حكمى كه توسط حاكم از منظر حكومت و حاكميت صادر مىشود كه در اين كار فقهاى ديگر با او شراكتى ندارند ولى حاكم در اينكه مىتواند بر اساس عناوين ثانوى فتوا دهد با آنها شريك است.
اما اينكه ايشان تحريم تنباكو توسط ميرزاى شيرازى را يك حكم ثانوى قلمداد كرده، ظاهرا بر طبق ممشاى مشهور است كه حكم حاكم را به اين اعتبار كه يك حكم ثانوى است نافذ مىداند. پس ايشان با اين بيان بر حكم بودن آن و اينكه در مقابل فتوا مىباشد، تأكيد كرده و الاّ همان طور كه گفته شد امام رحمهالله قطعا حكم حاكم را از قبيل حكم ثانوى نمىداند؛ چون به صراحت و به طور كلّى مىگويد: حكم ثانوى ربطى به إعمال ولايت فقيه ندارد. بر فرض هم كه بپذيريم ايشان تحريم تنباكو توسط ميرزاىشيرازى را يك حكم ثانوى دانسته، باز نمىتوان نتيجه گرفت كه ايشان قائل به
ثانوى بودن احكام حكومتى است؛ چون عبارت دوم ايشان كلّى بوده و بر كلام سابق كه درباره يك امر جزئى گفته شده مقدم است. بنابراين مىتوانيم به طور قطع بگوييم كه امام رحمهالله حكم حكومتى را يك حكم ثانوى نمىدانند.
در نتيجه آنچه ما از كلمات امام رحمهالله استفاده مىكنيم اين است كه ايشان اگر چه اصل حكومت را حكم اولى مىداند اما حكم حكومتى در نظر ايشان غير از حكم اولى و ثانوى است.
ما براى اثبات اين مدّعا از بعضى از كلمات امام رحمهالله استفاده مىكنيم.
ايشان معتقد است: خداوند تبارك و تعالى به رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در تشريع حكم إذن داده و اگر اين إذن الهى نبود خود پيامبر صلىاللهعليهوآله هم حق انشاى حكم نداشت؛ چون اصل اولى آن است كه هيچ كس غير از خداوند متعال نمىتواند حكمى را جعل كند. اين حق مختصّ به خدا است و حتى پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز چنين حقى ندارد، مگر آنكه خود خداوند اين حق را براى او قائل شود و از آنجا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اين إذن را از ناحيه خداوند تبارك و تعالى دريافت كرده، لذا مىتواند انشاى حكم كند، چنانچه بعضى از احكام توسط نبى مكرّم اسلام صلىاللهعليهوآله جعل شده است.(1)
البته در اينكه اين حق براى پيامبر صلىاللهعليهوآله در محدوده امور دينى و غير دينى يا صرفا در محدوده امور دينى ثابت است، اختلاف وجود دارد كه ما فعلاً به اين جهت نمىپردازيم؛ زيرا مهم آن است كه اين إذن بهپيامبر صلىاللهعليهوآله داده شده است. از طرف ديگر در برخى آيات و روايات به اطاعت پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرض اطاعت خداوند تبارك و تعالى امر شده و در مواردى نيز نافرمانى از پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرض عصيان خداوند مطرح شده است؛ مانند آيه «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُم».(2)و آيه «وَما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرا أَنْ يَكُونَ
لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً»(1)در اين آيات همانگونه كه مشاهده مىشود اطاعت پيامبر صلىاللهعليهوآله در كنار اطاعت خدا و عصيان پيامبر صلىاللهعليهوآله در كنار عصيان خداوند تبارك و تعالى قرار گرفته است. ذكر اطاعت و عصيان پيامبر صلىاللهعليهوآله، مستقل از اطاعت و عصيان خداوند تبارك و تعالى نشان دهنده تفاوت حكم صادر از ناحيه پيامبر صلىاللهعليهوآله با حكم صادر از ناحيه خداوند است؛ چون اگر دستورات پيامبر صلىاللهعليهوآله همان احكام و دستورات الهى بود در اين صورت دستور به اطاعت مستقل و نهى از عصيان مستقل نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله معنا نداشت و اين يعنى دستورات پيامبر صلىاللهعليهوآله به دستور و حكم الهى مبدّل نمىشوند بلكه حكم مستقلى است.(2)ايشان اين مسئله را به امر به اطاعت از پدر تنظير كرده و مىگويد: اگر در ادله به اطاعت پدر سفارش شده، به اين معنا نيست كه دستورات پدر همان دستورات الهى است و استعمال «أَطِيعُوا» نسبت به اوامر پدر موجب نمىگردد كه اوامر پدر به اوامر الهى مبدّل شود بلكه آنچه كه دستور الهى است اصل لزوم اطاعت از پدر است.(3)
در مورد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هم همين طور است؛ يعنى دستور خداوند تبارك و تعالى به اطاعت كردن از اوامر پيامبر صلىاللهعليهوآله يك دستور كلّى الهى است ولى بدين معنا نيست كه امر پيامبر صلىاللهعليهوآله حكم الهى است بلكه به معناى آن است كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآلهشأنيت حكم كردن دارد و اگر دستورات پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط جنبه تبليغى داشت و «أَطِيعُوا الرَّسُولَ»ناظر به اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را از اين جهت كه مبلّغ احكام الهى است اطاعت كنيد، در اين صورت اطاعت و عصيان مستقل بىمعنا بود.
پس با ملاحظه دو مطلب نظر امام رحمهالله مشخص مىگردد:
مطلب اول: خداوند تبارك و تعالى براى قانون گذارى و تشريع به پيامبر صلىاللهعليهوآله اذن
داده است. اين مطلب از آياتى مانند «النَّبِىُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ»(1)و «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ»(2)استفاده مىشود.
مطلب دوم: براى پيامبر صلىاللهعليهوآله عصيان و اطاعت مستقل ذكر شده است.
نتيجه: حكم سلطانى و حكومتى پيامبر صلىاللهعليهوآله غير از حكم الهى است كه شارع مستقلاً جعل كرده است. امام رحمهالله مىفرمايد: مواردى كه فعل يا عملى با لفظ «قضى» و «حَكم» و «أَمَر» به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت داده شده به اين معنا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين الفاظ حكمى را صادر فرموده، بيانگر حكم مولوى سلطانى است كه از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآلهتشريع شده است.(3)
پس از اين مطالب مىتوان استفاده كرد كه از جانب پيامبر صلىاللهعليهوآله احكامى غير از احكام الهى صادر شده و اگر مانند امام رحمهالله قائل شويم اين شأن براى همه فقها ثابت است آنگاه ادعاى تفاوت حكم حكومتى با حكم اولى و ثانوى ثابت خواهد گرديد.
شهيد صدر نظريهاى را تحت عنوان منطقة الفراغ مطرح كرده، لكن تا حدودى عبارات ايشان در اين باره دچار اضطراب است و همين موجب گرديده برداشتهاى متفاوتى از كلمات وى صورت گيرد كه بعضا با مبناى خود ايشان ناسازگار است.
به عنوان مثال يكى از اين برداشتها آن است كه منطقة الفراغ منطقه و محدودهاى خالى از تشريع است كه در آن صلاحيت تشريع و قانون گذارى به ولى امر داده شده و حاكم فقط در اين محدوده حق قانون گذارى دارد. حال اگر مراد شهيد صدر از منطقة الفراغ همين باشد اين مطلب با سخن ديگر ايشان كه در آن حكم حكومتى را از احكام ثانوى دانسته منافات خواهد داشت؛ چون حكم ثانوى در جايى است كه يك حكم اولى جعل شده اما به واسطه عروض بعضى از عناوين ثانوى اين حكم جايگزين حكم اولى شده است. لازمه اين سخن آن است كه حكم حكومتى در موارد احكام اولى نيز قابل جعل است و اين با برداشتى كه از منطقة الفراغ ذكر شد تنافى دارد.
برداشت ديگر از منطقة الفراغ آن است كه منطقة الفراغ به محدوده غير واجبات و محرمات گفته مىشود كه شارع در آن قانون عامى را تحت عنوان اباحه جعل كرده
است. طبق اين برداشت مىتوان ملتزم شد كه حكم حكومتى از احكام ثانوى است؛ يعنى حاكم مىتواند در اين محدوده بر اساس عناوين ثانوى يك حكم الزامى مثل وجوب يا تحريم را بر خلاف اباحه شرعى جعل كند كه در اين صورت چنين حكمى از احكام ثانوى خواهد بود. بنابراين اگر مراد شهيد صدر از منطقة الفراغ اين برداشت باشد با سخن ايشان مبنى بر ثانوى بودن احكام حكومتى سازگار است.
فرق اين دو برداشت در اين است كه طبق برداشت اول در محدوده فراغ هيچ حكمى حتى اباحه جعل نشده و اگر هم اباحهاى وجود دارد همان اباحه اصلى قبل از شرع است اما طبق برداشت دوم در منطقه الفراغ اباحه شرعى جعل شده ولى حاكم مىتواند آن را تغيير دهد. چنانچه گفتيم به نظر مىرسد منشأ اين دو برداشت اضطرابى است كه در كلام شهيد صدر وجود دارد.
ايشان در يك جا مىگويد: «و لايقتصر تدخّل الدولة على مجرد تطبيق الأحكام الثابتة فى الشريعة بل يمتدّ الى ملأ منطقة الفراغ من التشريع... و فى المجال التشريعى تملأ الدولة منطقة الفراغ التى تركه التشريع الإسلامى للدولة لكى تملأها فى ضوء الظروف المتطوّره بالشكل الذى يضمن الأهداف العامةللإقتصاد الإسلامى و يحقّق الصورة الإسلامية للعدالة الإجتماعية التى تركه التشريع الإسلامى للدولة»؛(1)يعنى محدوده دخالت دولت اسلامى صرف تطبيق احكام ثابت در شريعت؛ مانند تعيين مصداق ربا يا اراضى موات نيست بلكه اين دخالت به محدوده فراغ از تشريع نيز امتداد پيدا مىكند. وى سپس در ادامه و در توضيح منطقة الفراغ مىفرمايد: منطقة الفراغ منطقهاى است كه تشريع اسلامى آن را رها كرده تا دولت اين منطقه را با وضع مقررات و قوانين پر نمايد، به گونهاى كه اهداف عام اقتصاد اسلامى را تضمين كرده و ساختار اسلامى را براى پياده كردن عدالت اجتماعى محقّق سازد.
1) . اقتصادنا، ص685.
اما در جاى ديگر درباره منطقة الفراغ مىفرمايد: «ولا تدلّ منطقة الفراغ على نقصٍ فى الصورة التشريعية أو إهمال من الشريعة لبعض الوقايع و الأحداث بل تعبر عن استيعاب الصورة و قدرة الشريعة على مواكبة العصور المختلفة لأن الشريعة لم تترك منطقة الفراغ بالشكل الذى يعنى نقصا أو اهمالاً و إنّما حدّدت للمنطقة أحكامها بمنح كل حادثة صفتها التشريعية الأصلية مع إعطاء ولى الأمر صلاحية منحها صفة تشريعيةً ثانويةً حسب الظروف، فإحياء الفرد للأرض مثلاً عمليةٌ مباحة تشريعيا بطبيعتها و لولىالأمر حق المنع عن ممارستها وفقا لمقتضيات الظروف»؛(1)منطقة الفراغ دلالت بر نقص در صورت قانونگذارى يا اهمال نسبت به برخى وقايع و حوادث از حيث جعل و تشريع نمىكند بلكه اين منطقه به عنوان يك مركز مانور و قدرت دستگاه قانون گذارى در اختيار ولى امر گذاشته شده است. از اين رو نبايد پنداشت منطقة الفراغ يك منطقه رها شده و آزاد است تا نقص و اهمال در شرع محسوب شود بلكه شارع اين منطقه را با احكامى كه براى آن بيان فرموده محدود كرده، به گونهاى كه حوادثىكه در اين منطقه هست بر همان صفت تشريعى اصلى است و به ولى امر اين صلاحيت داده شده تا در اين منطقه قانونگذارى ثانوى انجام دهد. سپس ايشان مثال زده و مىگويد: احياى زمين موات توسط فرد كار مباحى است بحسب تشريع، لكن به ولى امر اين اختيار داده شده كه به حسب ظروف زمانى و مكانى و اقتضائات آنها مانع اين امر شود.
همچنين ايشان در جاى ديگر هنگامى كه ادله اثبات اين حق را براى ولىّ امر مانند آيه «أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُوْلِى الْأَمْرِ مِنكُمْ»(2)ذكر مىكند، مىفرمايد: «وحدود منطقة الفراغ التى تتسع لها صلاحيات اولىالامر تضم فى ضوء هذا النص الكريم كل
فعل مباح تشريعيا بطبيعته» حدود منطقه فراغ كه گستره صلاحيت ولى امر است، هر فعل مباحى را كه به حسب طبيعتش قانون اباحه در مورد آن جعل شده شامل مىشود.
و در نهايت مىفرمايد: «فأيّ نشاطٍ و عملٍ لم يرد نصٌ تشريعيٌ يدل على حرمته أو وجوبه يسمح لولى الأمر بإعطائه صفة ثانوية بالمنع عنه أو الأمر به» هر محدودهاى كه يك نص تشريعى دال بر حرمت يا وجوب در آن وارد نشده باشد، در اختيار ولىّ فقيه گذاشته شده تا به عنوان دستور ثانوى آن عمل را ممنوع يا واجب اعلام كند. لذا هر عملى را كه ولىّ امر واجب يا ممنوع كند لازم الاطاعه است. پس ايشان آزادى عمل ولىّ امر را منحصر به امورى مىداند كه از طرف شارع مباح اعلام شده باشد.
سپس چهار نمونه كه در آنها به نوعى يك اباحه اصلى ثابت بوده ولى شارع يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را از اباحه اصلى خارج كردهاند، ذكر مىكند.(1)
در اين عبارات چنانچه مشاهده مىشود دو احتمال وجود دارد:
يكى اينكه بگوئيم: شارع در اين منطقه خالى از تشريع شخصى را به عنوان قانونگذار معرفى كرده كه حكم كند. عباراتى همچون «التى تركها التشريع الإسلامى للدولة» مساعد با اين احتمال است. همچنين وقتى سخن از اهمال شريعت به ميان آمده، مىفرمايد: گمان نكنيد اين منطقه رها شده و از ناحيه شارع مهمل گذاشته شده تا نقص باشد بلكه با تعيين شخص واجد صلاحيت براى قانونگذارى اين خلأ را پر كرده است. بر اين اساس منطقة الفراغ؛ يعنى منطقه خالى از تشريع كه تشريع در آن به عهده ولىّ امر گذاشته شده است.
طبق اين احتمال نمىتوان گفت: حكم حاكم حكم ثانوى است؛ چون حكم ثانوى در جايى است كه حكم اولى وضع شده ولى به واسطه عروض عناوين ثانوى يك حكم جديد به جاى حكم اولى جعل مىشود.
1) . اقتصادنا، ص692 ـ 689.
احتمال دوم آنكه بگوييم: منطقة الفراغ منطقهاى است كه خالى از تشريع نبوده بلكه شارع در آن حكم اباحه را جعل كرده، در اين صورت مىتوان حكم حاكم را حكم ثانوى قلمداد نمود.
نتيجه آنكه در كلمات ايشان عبارت روشن و واضحى كه يكى از دو احتمال را بر ديگرى ترجيح دهد وجود ندارد ولى از مجموع كلام ايشان شايد بتوان استفاده كرد كه منطقة الفراغ جايى است كه اباحه در آن جعل شده ولى حاكم با مصالحى كه تشخيص مىدهد آن را به حكم الزامى تبديل مىكند.مسئلهاى كه باقى مىماند بررسى اصل نظريه منطقة الفراغ است كه در آينده درباره آن بحث خواهيم كرد.
تقسيم ششم از تقسيمات حكم شرعى تقسيم آن به تأسيسى و امضايى است.
به طور كلّى اصطلاح تأسيسى و امضايى بعد از شيخ انصارى رايج شده و از عباراتى كه در كتب شيخ(1)آمده، مىتوان استفاده كرد كه به نظر ايشان حكم شرعى بر دو نوع است: حكم تأسيسى و حكم امضايى. تا قبل از ايشان چنين اصطلاحى در كلمات و عبارات ديده نمىشود بلكه فقط تعبير «امضاى شارع» در كلمات وجود دارد. البته در كنار تعبير «امضاى شارع» تعابيرى مانند «امضاى حاكم شرع» نيز ذكر شده اما تعبير حكم امضايى در كلمات بزرگان ديده نمىشود.
مثلاً مرحوم نراقى در بحث معاطات مىفرمايد: «و يلزم من جوازه شرعا و امضاء الشارع اياه زوال ملكية المبيع من البايع و حصولها للمشترى شرعا اذ لا معنى لتحليل الشارع و امضائه نقل الملك الذى هو معنى البيع بل قوله فى موارد متكثرة: بع و بيعوا وامثالهما الا تحقّق النقل شرعا»(2).
مرحوم نراقى درباره بيع بدون صيغه يعنى معاطات مىفرمايد: «شارع اين نحوه از
معامله را كه در عرف واقع مىشود امضا كرده و امضاى شارع نسبت به بيع به معناى تحقّق شرعى نقل است».
وحيد بهبهانى در بحث از آيه «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»(1)مىفرمايد: «لانه ظاهر فى الامضاء و التقرير».(2)
پس تا قبل از شيخ عبارت امضا يا تقرير شارع مصطلح بوده ولى تعبير حكم امضايى و حكم تأسيسىوجود ندارد.
با اينكه اصطلاح حكم امضايى و تأسيسى در بين اصوليين متأخر شهرت پيدا كرده و در بين فقها نيز رايج شده اما معذلك مواردى وجود دارد كه واژه امضا در مقابل كلمات و لغات ديگرى غير از تأسيس استعمال شده، هرچند ممكن است بتوان اين استعمالات را به نوعى به اصطلاح متعارف برگرداند. به هر حال در اينكه كلمه امضا در مقابل بعضى الفاظ ديگر غير از تأسيس و يا حتى به مفهوم ديگر به كار رفته ترديدى نيست.
در بعضى از عبارات لفظ امضا در مقابل ارشاد به كار رفته؛ مثلاً بعضى در مورد آيه نبأ(1)گفتهاند: «والحاصل ينبغى ان يقال ان الآية سواء كانت إمضاء لبنائهم او ارشادا، يكون هذا لملاك الوثوق».(2)در اين عبارت امضا در مقابل ارشاد به كار رفته است.
گاهى نيز واژه امضا در مقابل تعبد به كار رفته است؛ مثل «و ليس فيها ما يدل على تعبد من الشارع بالمعنى الذى يدعيه بعضهم بل جميعها امضاء لطريقة العقلاء».(1)در اين عبارت كه درباره ادله حجيت خبر واحد است، امضا در مقابل تعبد به كار رفته و چه بسا به معناى امضا در مقابل تأسيس است؛ يعنىمنظور از تعبد آن است كه شارع چيزى را جعل و تأسيس كرده كه در مقابل امضاى طريقه عقلا است.
امضا در مقابل جعل و انشا نيز استعمال شده: «والمفروض انّه ليس فى مورد القياس على خلاف ما يعتبره العقل من الظن اثرٌ شرعىٌ وحكمٌ مجعولٌ من الشارع أصلاً وانّما الثابت من قبله امضاء الحكم العقلى اللاحق لوصف الظن المرتفع قهرا في مفروض البحث»(2).
در اين عبارت در مورد قياس مىگويد: نه حكم مجعول شرعى و نه حتى امضاى حكم عقلى از ناحيه شرع وجود ندارد. پس امضا در مقابل جعل به كار رفته و اين مشعر به امضاء الحكم است نه حكم امضايى. حداقل آن است كه اين امضا به معناى جعل نيست.
گاهى هم امضا به معناى تأييد و تأكيد بوده و در مقابل تأسيس قرار دارد.
مثلاً در اين عبارت: «كاصالة الاباحه بناء على عدم كون المراد مما ورد فيها من
الاخبار امضائا لحكم العقل و تأكيدا لمفاده بل تأسيسا للاباحة الظاهرة الشرعية»(1)امضا به معناى تأكيد به كار رفته؛ چون با عبارت «امضائا و تأكيدا»، امضا را به تأكيد تفسير مىكند و مىگويد: آنچه كه در مورد اصالة الاباحه وارد شده امضا و تأكيد حكم عقل نيست بلكه تأسيس است. پس در اينجا امضا به معناى تأكيد و در مقابل تأسيس به كار رفته است.
اين جمله معروف كه در دوران بين تأكيد و تأسيس، حملِ بر تأسيس اولى است شاهد بر اين مدعا است.
تعبير حكم تأسيسى محض و حكم تأسيسى با طعم امضا از اصطلاحات شهيد صدر است. ايشان در مورد حديث رفع مىفرمايد: «والذي ينبغى ان يقال: ان المعذرية المستفادة من الحديث للعناوين المذكورة فيها طعم امضاء المعذرية العرفية العقلائية المركوزة في مثل هذه العناوين»(2)
معذوريتى كه از اين حديث براى عناوين نهگانه استفاده مىشود، به گونهاى است كه در آن طعم امضاىمعذريت عرفى عقلايى وجود دارد. پس شهيد صدر حكم تأسيسى محض را در برابر حكمى با طعم امضا استعمال كرده است. در مورد اين اصطلاح دو احتمال وجود دارد:
احتمال اول آنكه مراد ايشان از حكم با طعم امضا همان حكم امضايى باشد ولى اين با تعبير حكم تأسيسى با طعم امضا ناسازگار است، مگر آنكه استفاده از لفظ تأسيس در اين اصطلاح را ناظر به حيث جعل در حكم امضايى بدانيم و بگوئيم: به
نظر شهيد صدر حكم امضايى نيز حكمى مجعول است؛ يعنى ايشان مىخواهد بگويد: جعل احكام توسط شارع گاهى ناظر به روش و طريقه عقلا نيست و صرفا تعبد است و گاهى ناظر به روش و طريقه عقلا است. طبق اين احتمال، ديگر وجود قسمى به عنوان حكم امضايى در مقابل تأسيسى معنا ندارد.
احتمال دوم آنكه مراد از حكم تأسيسى با طعم امضا قسم خاصى از حكم تأسيسى باشد نه حكم امضايى. بر اين اساس دو تعبير تأسيسى محض و تأسيسى با طعم امضا در مقابل هم نبوده و صرفا مبيّن دو جهت از حكم شرعى مىباشند ولى اين بيان تا حدى مبهم به نظر مىرسد.
نمونههايى كه از عبارات بزرگان نقل كرديم از جهات مختلفى قابل تحليل است؛ مثلاً اينكه آيا از اين عبارات مىتوان استفاده كرد كه به نظر آنان حكم شرعى داراى دو قسم تأسيسى و امضايى است يا خير؟ اما بههرحال هدف اصلى از نقل اين عبارات اين است كه بدانيم فى الجمله امضا در مقابل غير تأسيس هم به كار رفته است.
شايد به نظر برسد كسانى كه عبارت امضاى شارع را به كار بردهاند، به نوعى اين تقسيم را قبول دارند اما نكته قابل توجه اين است كه در صورتى مىتوان تقسيم حكم شرعى به امضايى و تأسيسى را پذيرفت كه امضاى شارع را نوعى جعل بدانيم. بنابراين اگر كسى ماهيت امضا را غير از جعل بداند، نمىتواند بگويد: حكم شرعى به تأسيسى و امضايى تقسيم مىشود.
همانگونه كه در بحث تقسيم حكم شرعى به وجودى و عدمى، قبل از هر چيز اثبات كرديم كه امكان جعل حكم عدمى وجود دارد، در اين تقسيم نيز بايد در ابتدا ثابت گردد امضاى شارع از سنخ جعل است تا بتوان گفت: تقسيم حكم به امضايى و تأسيسى صحيح است. از اين رو اگر كسى امضا را از سنخ جعل ندانست، چنانچه از ظاهر بعضى عبارات استفاده مىشود، در اين صورت نمىتواند چنين تقسيمى را بپذيرد.
از مجموع آنچه گفته شد بدست مىآيد كه اصطلاح حكم امضايى و حكم تأسيسى از زمان شيخ به بعد وارد علم اصول شده و قبل از آن تعبير امضاى شارع وجود داشته كه ما به چند نمونه اشاره كرديم. همچنين به برخى از عبارات علماى پس از شيخ هم اشاره شد تا معلوم گردد امضا گاهى در مقابل غيرتأسيس هم استعمال مىشود.
مىتوان بدون لحاظِ بعضى از جزئيات و با اندكى مسامحه گفت: حكم تأسيسى حكمى است كه شارع آن را مستقل از عرف يا عقلا جعل كرده است. بر همين اساس حكم امضايى حكمى است كه شارع آنچه را كه عرف يا عقلا مستقلاً معتبر مىدانند، پذيرفته و بر اساس آن حكمى را جعل كرده است.
پس طبق اين بيان در حكم تأسيسى سخن از جعل جديد، تأسيس، ايجاد، بنيانگذارى و پى ريزى است. چيزى كه سابقهاى در بين عرف و عقلا نداشته و به همين دليل به آن حكم تأسيسى گفته مىشود ولى حكم امضايى به معناى تأييد، پذيرش و به رسميّت شناختن و مشروعيت بخشيدن به چيزى است كه بين عرف و عقلا رايج مىباشد.
قبل از آنكه به بررسى صحت تقسيم حكم شرعى به تأسيسى و امضايى بپردازيم، لازم است محل بحث و نزاع منقّح شود. براى اين منظور به چند نكته اشاره مىكنيم.
در بحث از حجيت سيره عقلايى سخن در اين است كه آيا امضاى شارع نسبت به سيره عقلايى لازم است يا آنكه صرف عدم ردع شارع كافى است؛ به عبارت ديگر آيا سيره عقلا در صورتى حجت است كه در شرع دليل خاصى بر تأييد و امضاى آن يافت شود يا همين كه شارع از آن منع نكند با اينكه مىتوانسته منع كند، كافى است و ديگر نيازى به جستجوى دليل خاص مبنى بر تأييد آن سيره نيست. در اين ميان بعضى قائلاند: براى حجيت سيره صرف عدم ردع كافى نيست بلكه بايد امضاى شارع نسبت به اين سيره در قالب يك دليل لفظى از ناحيه شارع كشف گردد.(1)بديهى است رتبه امضا بالاتر از عدم ردع بوده و طبيعتا كشف آن نيز مشكلتر است.
از اين مطلب مىتوان استفاده كرد كه امضا داراى دو معناى عام و خاص است.
1) . الهداية فى الأصول، ج3، ص299.
معناى عامّ امضا شامل عدم ردع نيز مىشود ولى امضا به معناى خاص در مقابل عدم ردع قرار دارد. آنچه كه محل بحث است امضا به معناى عام آن است؛ چون عدم ردع شارع نيز بههرحال نوعى امضا است و برخى به اين مطلب تصريح كردهاند.(1)تفاوت امضا به معناى خاص و عدم ردع تنها در اين است كه در اولى تأييد شارع به وسيله دليل خاص شرعى كشف مىشود ولى در دومى تأييد و موافقت شارع صرفا با عدم ارائه نظر خاص و عدم وجود دليل خاص در مخالفت با موضوع مورد نظر بدست مىآيد. پس آنچه مورد بحث است امضا به معناى عام مىباشد.
بحث در وجود حكم امضايى به معناى حكمى است كه توسط شارع جعل شده؛ به اين معنا كه مىخواهيم ببينيم آيا حكم مجعولى به نام حكم امضايى در شرع وجود دارد يا خير و الاّ حتى كسانى هم كه منكر حكم امضايى مىباشند، اصل امضا و تأييد شارع را نسبت به بعضى موارد كه در بين عرف و عقلا رايج است، قبول دارند. اگر چه ممكن است در تفسير امضا اختلاف داشته باشند كه اين امر ديگرى است. پس تمام بحث در اين است كه آيا حكمى به عنوان حكم امضايى در مقابل حكم تأسيسى جعل شده يا نه و آيا مىتوان امضاى شارع را به عنوان يك جعل محسوب كرد يا خير؟
بين اصطلاح امضاى شارع و تقرير معصوم عليهالسلام فرق است. تقرير همان سنت است كه يكى از ادله احكام شرعى محسوب مىشود و به اين معنا است كه معصوم عليهالسلام در برابر
1) . عناية الأصول، ج3، ص77، برخى ديگر نيز اگرچه بدين مطلب تصريح نكردهاند امّا از عبارتشان چنين مسئلهاى استفاده مىشود: بحوث فى علم الأصول، ج4، ص247 وج7، ص203، دروس فى علم الأصول، ج1، ص99 وج3، ص117.
عمل يا قولى كه از يك شخص در محضر آن بزرگوار صادر شده يا قولى را به ايشان يا دين نسبت داده سكوت كند، به شرط آنكه شرايط تقيه حاكم نباشد. چنين چيزى دلالت بر جواز يا صحت آن قول يا عمل مىكند؛ به عبارت ديگر تقرير يعنى كشف تأييد و رضايت معصوم عليهالسلام نسبت به يك گفتار يا رفتار كه همانند قول و فعل معصوم عليهالسلاممعتبر است و مىتوان از آن حكم شرعى را كشف كرد ولى مراد از امضاى شارع اين است كه شارع رفتارى را كه عرف و عقلا بدون استناد به شارع مرتكب شدهاند تأييد كند.
پس در هر دو مورد سخن از تأييد است، با اين تفاوت كه در تقرير، عمل يا قول اشخاص در محضر معصوم عليهالسلام بما أنهم متشرعه از آنها صادر مىشود و از سكوت و عدم مخالفت معصوم عليهالسلام صرفا جواز يا صحت عمل يا قول را مىتوان كشف كرد ولى بالاتر از آن يعنى استحباب و وجوب را نمىتوان استفاده نمود. اما در امضا عمل اشخاص بما انهم من العقلا صادر مىشود. حال با توجه به اين فرق مىگوئيم: بحث ما در امضا است بنابراين تقرير از محل بحث ما خارج است.
بعضى ما نحن فيه را با بحث توقيفى بودن احكام خلط كرده و گفتهاند: توقيفى طبق يك اصطلاح در مقابل غير توقيفى به معناى امضايى است. معناى توقيفى بودن احكام شرعى آن است كه مكلّفين فقط مىتوانند عبادت يا معاملهاى را انجام دهند كه شارع به آن تصريح كرده و در دليلى از آنها نام برده شده است و معناى غير توقيفى بودن آن است كه مىتوان هر عملى را انجام داد، اگر چه در يك دليل شرعى از آن نامى برده نشده است.
وحيد بهبهانى مىفرمايد: منظور از توقيفى بودن احكام، ماهيات آنهاست كه
توسط شارع جعل مىشود.(1)در مورد عبادات همه قائل به توقيفى بودن آن مىباشند ولى در مورد معاملات اختلاف است. برخى معاملات را نيز مانند عبادات توقيفى مىدانند؛ مثل فخرالمحقّقين،(2)محقّق ثانى(3)و شهيد ثانى.(4)
اللازمة موقوفة على ثبوت أمر من الشارع لأنها أسباب توقيفية».
در مقابل،برخى معتقدند: معاملات غير توقيفى مىباشند؛ به اين معنا كه ادله عامّى وجود دارند كه بر حسب آن شارع هر معامله عرفى و عقلايى را امضا كرده است؛ مانند وحيد بهبهانى(5)و شيخ انصارى.(6)البته مرحوم شيخ مىفرمايد: قول به توقيفى بودن معاملات محصّلى ندارد و عمومات براى امضاى معاملات كافى است.(7)به هر حال آنچه موجب ارتباط اين بحث با مسئله تقسيم حكم شرعى به تأسيسى و امضايى مىگردد اين است كه در بحث توقيفيت احكام سخن در اين است كه آيا در بين ادله شرعى دليل عامّى وجود دارد كه همه عبادات و معاملات را به طور كلّى و با قطع نظر از عناوين آنها امضا كند يا آنكه چنين دليلى وجود نداشته و صرفا عناوينى كه در ادله به آنها تصريح شده جائز و صحيح بوده و مىتوان به آن عمل كرد. با دقت در اين دو مسئله تفاوت آنها آشكار مىگردد؛ زيرا در ما نحن فيه بحث در اين است كه آيا مىتوان مجعولات شرعى را به دو دسته تقسيم كرد و گفت: يك دسته از مجعولات شرعى تأسيسى و قسم ديگر امضايى مىباشند؟ اما در بحث توقيفيت احكام شرعى سخن از تقسيم احكام شرعى بر مدار فوق نيست؛ به عبارت ديگر نمىتوان حكم تأسيسى را معادل احكام توقيفى و حكم امضايى را معادل احكام غير
توقيفى دانست. اگر اين دو مسئله بر هم منطبق بودند قهرا بايد اين معادلسازى صحيح مىبود، در حالى كه قطعا نمىتوان اين دو موضوع را يكى دانست؛ چون اختلاف در توقيفى و غير توقيفى بودن احكام معاملات در واقع در اين است كه آيا يك حكم امضايى عام براى اعتبار بخشيدن به معاملات عرفى و عقلايى وجود دارد يا خير؟ لذا ممكن است كسى در باب معاملات توقيفى باشد ولى در عين حال حكم امضايى را نيز بپذيرد. در اين صورت اين حكم امضايى در مورد معاملهاى خاص مورد قبول او بوده و منافاتى با توقيفى بودن معاملات ندارد و آنچه در نظر او مردود است وجود يك دليل عامّى است كه همه معاملات عرفى و عقلايى را امضا كند.
بحث در اين است كه آيا امضا فقط مربوط به مواردى است كه عقلا قبل از شرع احكامى داشته و شارع آنها را تأييد و امضا مىكند يا آنكه امضاى شارع شامل مواردى كه بين عرف و عقلا حتى بعد از زمانشرع و در طول زمانهاى متأخر شيوع پيدا كرده نيز مىشود؛ به عبارت ديگر آيا شارع مىتواند به طور عام قانونى را جعل كند كه شامل احكام عرفى و عقلايى در زمانهاى متأخر هم باشد و به عبارت واضحتر آيا امضاى شارع مىبايست از حيث زمان مؤخّر از احكام عرف و عقلا باشد يا مىتواند نسبت به حكم عرف و عقلا مقدّم باشد؟
واضح است كه اين بحث بر فرض انكار حكم امضايى هم قابل طرح است؛ يعنى حتى اگر كسى قائل شود حكمى به نام حكم امضايى در مقابل حكم تأسيسى وجود ندارد؛ به اين معنا كه حقيقت امضا را غير از جعل مىداند، نيز بايد به اين سؤال پاسخ دهد.
آنچه اجمالاً مىتوان در پاسخ به اين سؤال گفت اين است كه شارع مىتواند آنچه كه در آينده در بين عقلا تحقّق پيدا مىكند را امضا نمايد؛ چون فرض اين است
كه شارع به مسائل و حوادث مستحدثه علم دارد و مىتواند با يك بيان عام و مطلق آنچه را كه بعدا در بين عقلا حادث مىشود، امضا كند و اين امر هيچ مانع و محذورى ندارد. پس امضاى شارع مىتواند هم به آنچه كه بين عرف و عقلا رايج بوده و قبل از شرع تحقّق داشته و هم به آنچه كه در آينده تحقّق پيدا مىكند متعلّق شود؛ چه اين امضا به صورت جعل باشد به اين نحو كه مثلاً شارع يك حكم عام و مطلقى را كه شامل همه موارد مىشود جعل كند و چه صرف امضا و تأييد باشد، بدون آنكه پاى جعل در ميان باشد.
به عنوان مثال «أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ»(1)يك بيان مطلق است كه علاوه بر آنكه بيعهاى عرفى متحقّق در زمان نزول آيه را امضا مىكند، أشكال جديد بيع را هم كه در آينده به وجود مىآيد شامل مىگردد.
1) . البقرة، 275.
به طور كلّى در مسئله تقسيم حكم شرعى به امضايى و تأسيسى و يا به تعبير ديگر، در وجود و عدم حكم شرعى امضايى سه ديدگاه وجود دارد كه در اين فصل به بررسى آنها مىپردازيم.
در اين رابطه چند قول وجود دارد:
طبق اين ديدگاه تقسيم حكم شرعى به تأسيسى و امضايى صحيح است؛ زيرا بر اساس آن حكم امضايى همانند حكم تأسيسى توسط شارع جعل شده و مىتوان آن را به عنوان يك حكم شرعى به حساب آورد؛ يعنى همانگونه كه احكام عبادات تأسيسى مىباشند و توسط شارع جعل شدهاند، احكام امضايى هم كه عمدتا در باب معاملات وجود دارند، توسط شارع جعل شدهاند. بنابراين تقسيم حكم شرعى به حكم امضايى و تأسيسى صحيح است.
مشهور متأخرين به اين نظر قائلاند؛ از جمله محقّق اصفهانى(1)و محقّق نائينى(2)كه در چند موضع به اين نظر تصريح كرده است. همچنين محقّق عراقى(3)و محقّق خويى(4)به
1) . نهاية الدارايه، ج2، ص751 وج3، ص131.
2) . فوائد الأصول، ج3 ص195 وج 4، ص325 و389 و 603.
3) . نهاية الافكار، ج2، ص459 وج 3، ص167 و225، وج 4، ص90 و 98 و 100 و 103 و 186.
4) . محاضرات فى اصول الفقه، ج2 و ص270 و283 وج 5، ص12؛ دراسات فى علم الأصول، ج1 ص91 وج4، ص96 و141 و الهداية فى الأصول، ج1 ص121، ج4 ص224.
دفعات، تعبير جعل تأسيسى و جعلامضايى را به كار بردهاند. محقّق بروجردى(1)نيز صريحا مىگويد: صحت در معاملات از مجعولات شارع است؛ چون ترتّب اثر مبتنى بر جعل شرعى است هر چند امضايى و تقريرى باشد.(2)
البته شايد برخى از اين عده تصريح به اين تقسيم نكرده باشند ولى از آنجا كه حكم امضايى را در مقابل حكم تأسيسى به كار برده و در حكم امضايى سخن از جعل به ميان مىآورند، مشخص مىگردد كه از ديد آنان حكم امضايى هم يك حكم شرعى است.
طبق ديدگاه دوم حكم امضايى به عنوان يك مجعول شرعى در مقابل حكم تأسيسى نيست بلكه فقط در جايى كه شارع حكمى را تأسيس مىكند، مسئله جعل مطرح بوده و در مواردى كه شارع حكم عقلا را پذيرفته، جعل محقّق نمىشود و در نتيجه امضا غير از جعل است، لذا تقسيم حكم شرعى به امضايى و تأسيسى صحيح نيست؛ چون همانگونه كه در تنقيح محل نزاع گفتيم، پذيرش صحت اين تقسيم فقط در صورتى ممكن است كه حكم امضايى را به عنوان يك مجعول شرعى به حساب آوريم.
در ابتداى اين بحث عبارات بعضى از بزرگان را نقل كرده و گفتيم: برخى از بزرگان مثل مرحوم آشتيانى(3)و امام رحمهالله(4)كلمه امضا را در مقابل جعل و انشا به كار بردهاند و اين حاكى از آن است كه طبق اين نظر در امضا، مسئله جعل و انشاء مطرح نيست.
امام رحمهالله معتقد است: شارع مىتواند مطابق با بناى عقلا حكمى را تشريع كند و
1) . الحاشية على كفاية الأصول، ج1، ص420.
2) . لازم به ذكر است: آنچه ذكر شد نظر خود مرحوم بروجردى نيست بلكه ايشان اين كلام را در توضيح سخن مرحوم آخوند بيان كردهاند، چنانچه مىفرمايد: «... وامّا فى المعامله فالصحة فيها تكون مجعولة حيث كان ترتّب الاثر عليها بجعل الشارع ولو إمضاء وتقريرا، هذا ما أفاده المصنف قدسسره»، البته مرحوم بروجردى نيز تعبير تأسيس و إمضاء را در جاى ديگر به كار بردهاند: الحاشية على كفاية الأصول، ج2، ص 470.
3) . بحر الفوائد ط. قديم، ج1، ص294؛ همان (طبع جديد)، ص169.
4) . الرسائل العشرة، قاعده من ملك، ص173.
محذورى لازم نمىآيد ولى نيازى به اين كار نيست.(1)
الامور العقلائية الثابتة من اول الامر، لا احتياج فى تثبيتها إلى جعل الهى و تشريع ولو ورد من الشارع شىء لكان امضاء لها، لا تاسيسا» وج4، ص407.
بنابراين در اينجا دو مسئله مطرح است: يكى اينكه شارع مىتواند در جايىكه عقلا حكمى دارند حكمى را جعل كند و ديگر آنكه به چنين كارى نياز نيست. طبق نظر امام رحمهالله ادلهاى كه در مورد بناى عقلا وارد شده ارشاد به حكم عقلا خواهد بود و شارع در اين موارد حكمى جعل نكرده بلكه صرفا مسئله امضا مطرح است. امضا به اين معنا است كه شارع جايى را كه عقلا حكمى دارند رها كرده و همان حكم عقلا را براى بعث و تحريك مكلّف كافى دانسته و خودش در آن تصرّفى نكرده است. سپس ايشان نتيجه مىگيرد كه در صحت بنا و سيره عقلا صرف عدم ردع شارع كافى است.(2)اين سخن به معناى انكار جعل در امضا و در نتيجه به معناى انكار حكم امضايى است.البته امام رحمهالله در جاى ديگر مىفرمايد: اساسا شارع نمىتواند در احكام عقلا تصرف كند؛ چون هيچ حاكمى حق تصرف در اعتبارات حاكم ديگر را ندارد و اگر شارع در موردى از بناى عقلا منع مىكند، در حقيقت آن را تخصيص مىزند نه آنكه اعتبار عقلا را تغيير دهد.(3)
واضح است كه بين اين سخن كه «شارع مىتواند مطابق حكم عقلا حكمى را تشريع كند ولى نيازى به اين كار نيست» و اين مطلب كه «شارع نمىتواند در احكام عقلا تصرف كند»، تنافى وجود ندارد.
به هر حال بر اساس ديدگاه دوم تقسيم حكم شرعى به امضايى و تأسيسى صحيح نيست.
اين ديدگاه در واقع غير از دو ديدگاه قبلى است، گرچه مىتوان آن را با تكلّف به يكى از آن دو برگرداند. طبق اين نظر در مواردى كه عقلا داراى حكمى باشند، امضاى شارع به معناى جعل حكم مماثل با حكم عقلا است. بر اساس اين ديدگاه در حقيقت حكم امضايى نوعى تأسيس است و به حسب عنوان ظاهرى به آن امضا اطلاق مىشود.
اين ديدگاه به نوعى جمع بين دو ديدگاه قبلى است و صاحب منتقى الاصول معتقد به آن مىباشد و ما آن را در گفتار بعدى مورد بررسى قرار خواهيم داد و پس از آن طى گفتار سوم ضمن بيان نظر مختار، دو قول ديگر هم ارزيابى خواهند شد.
ايشان مىگويد:(1)به طور كلّى دليلى كه متكفّل بيان حكم مماثل با يك حكم محقَّق و موجود كه توسط عقل يا عقلا اعتبار شده است، مىباشد از سه حال خارج نيست؛ چون دليل حكم مماثل گاهى إخبارى و گاهى انشايى است و انشايى نيز خود بر دو قسم است. پس مجموعا سه فرض در اينجا وجود دارد:
فرض اول: اينكه دليلِ متكفّلِ بيانِ حكم مماثل، إخبارى بوده و از تحقّق حكم خبر دهد، هر چند در ظاهر به صورت انشاى حكم باشد. ايشان براى اين نوع به اوامر ارشادى مثال مىزند كه در ظاهر بهصورت انشا ولى در واقع إخبار از تحقّق متعلّق آن اوامر در خارج است.
فرض دوم: اينكه دليلِ متكفّلِ بيانِ حكم مماثل، انشايى باشد كه به دو صورت است؛ گاهى دليل بيانگر حكمى است كه غرض مُنشِا از انشاى آن رساندن يك حكم
1) . منتقى الأصول، ج7، ص24 ـ 26
ديگر به مخاطب است؛ مانند اوامر تبليغى؛ به اين بيان كه مثلاً وقتى پدر به فرزندش نسبت به نماز امر مىكند در واقع اين امر را براى بعث و تحريك فرزند انجام مىدهد نه براى إخبار، بنابراين در مقام انشا است و غرض او نيز از اين بعث و تحريك، إيصال فرمان غير يعنى خداوند تبارك و تعالى به فرزندش مىباشد.
فرض سوم: اينكه دليلِ متكفّلِ بيانِ حكم مماثل، انشايى است ولى دليل نه در مقام إخبار از حكم است و نه در مقام ايصال امر غير بلكه صرفا انشاءُ الحكم است، لكن حكمى كه انشا شده مماثل با حكمى است كه غير اعتبار كرده نه بيشتر.
ايشان در ادامه مىفرمايد: از اين دليل به هر سه نحو آن عنوان امضا و تقرير نسبت به حكم غير انتزاع مىشود؛ چون در هر سه صورت پاى حكم غير در ميان است و اين دليل شرعى متكفّلِ بيانِ حكمى است كه مماثل با حكم ديگر است، با اين تفاوت كه گاهى اين دليل فقط از آن حكم خبر مىدهد(فرض اول) و گاهى حكمى را به غرض ايصال حكم غير انشا مىكند (فرض دوم) و گاهى نيز صرفا يك حكم مماثل با حكم غير جعل مىكند بدون لحاظ ايصال حكم غير و بدون لحاظ إخبار از آن(فرض سوم).
پس در هر سه فرض عنوان امضا انتزاع مىشود؛ يعنى مىتوان گفت: شارع در هر سه صورت حكم غير را امضا كرده ولى آنچه به بحث ما مربوط مىشود صورت سوم است؛ زيرا ادله شرعى كه متكفلِ انشاى احكام مماثل با احكام عقلايى عرفى هستند، همه از اين قبيل مىباشند؛ يعنى در تمامى اين ادله صرفا انشاى حكم بدون لحاظ ايصال حكم عقلا به مكلّف يا إخبار از حكم عقلا مورد توجه است. بنابراين اگر در مواردى كه عقلا و عرف حكمى دارند دليلى وارد مىشود، بيانگر اين است كه خداوند تبارك و تعالى حكمى مماثل با حكم عقلا و عرف جعل مىكند كه اين هم امضا است.
سپس ايشان از اين مطلب نتيجه مىگيرد كه اگر چنانچه در حليت بعضى از
بيعهايى كه نزد عرف معتبر نيست ترديد شود، مىتوان به اطلاق آيه «أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ»(1)تمسك كرده و حليت آنها را ثابت نمود؛ چون لسان اين دليل لسان انشاى يك حكم مستقل است كه در آن إخبار از حكم عقلا و ايصال به آن لحاظ نشده و فقط مماثل با حكم عقلا است كه اين ضررى به اطلاق نمىزند. توضيح مطلب آن است كه «أَحَلَّاللّهُ الْبَيْعَ»يك دليل امضايى است كه خداوند توسط آن معاملاتى را كه درعرف، بيع محسوب مىشوند حلال كرده و اين در درجه اول دائر مدار صدق عرفى است؛ يعنى علاوه بر اينكه صدق موضوعى براى بيع مهم است، همچنين آن بيع بايد از نظر عرف نيز معتبر باشد. پس هر بيعى كه از نظر عرف حلال باشد «أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ» آن را شرعا حلال مىكند، مگر بيع ربوى و امثال آنكه دليل خاصى بر منع شارع از حليت آنها وجود دارد.
حال سؤال اين است كه اگر در معتبر بودن بيعى در نزد عرف شك كرديم آيا مىتوان به اطلاق «أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ» تمسك كرد يا خير؟ به نظر بدوى بايد بگوئيم: نمىتوان به اطلاق آن تمسك كرد؛ چون اين دليل بيعهايى را كه در نزد عرف معتبرند امضا كرده، در حالى كه مورد سؤال آنجايى است كه نمىدانيم اين بيع نزد عرف معتبر است يا نه، تا بعد از آن سخن از امضاى شارع به ميان آيد. پس به نظر بدوى نمىتوان به اطلاق آيه اخذ كرد.
ولى اگر گفتيم: «دليلى كه متكفّل بيان حكم است حكمى مماثل با حكم عرف و عقلا جعل مىكند و جعل حكم مماثل نيز منافاتى با اينكه عنوان امضا از آن انتزاع شود ندارد؛ يعنى خود دليل، حليت شرعى را نسبت به بيع تأسيس مىكند كه در اين صورت در واقع تأسيس است و فقط صورت امضا دارد»، در اين صورت مىتوان در مواردى كه در اعتبار بيع نزد عرف شك مىشود به اطلاق «أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ» تمسك
1) . البقره، 275
كرد؛ چون همانگونه كه گفته شد لسان اين دليل لسان انشاى حكم مستقل است كه در آن فقط انشاى حكم لحاظ شده، نه إيصال حكم عقلا به مكلّف و نه إخبار از آن، لذا در فرض شك مىتوان به آن تمسك كرد؛ زيرا صدق موضوعى بيع چه عرف آن را حلال بداند چه نداند، براى تمسك به اطلاق «أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ»كافى است ولى اگر اين دليل را متكفلِ جعلِ حكمِ مماثل ندانيم تمسك به اطلاق مشكل است؛ چون در اين فرض ديگر حكمى وجود ندارد تا به اطلاق آن اخذ شود.
در ادامه ايشان ادعايى را مطرح و سپس آن را رد مىكند كه براى فهم بهتر كلام ايشان لازم است به آن اشاره كنيم: اگر كسى ادعا كند كه نمىتوان از امثال اين دليل عنوان امضا را انتزاع كرد؛ چون در دليل امضايى بايد حكمِ غير لحاظ شود و اساسا معناى امضا همين است؛ زيرا وقتى سخن از امضا و دليل امضايى به ميان مىآيد، معنايش اين است كه بايد چيزى وجود داشته باشد تا اين دليل امضاى آن محسوب شود. پس حكم غير حتما لحاظ شده، در حالى كه شما در فرض سوم مىگوئيد: حكم مماثلى كه انشا شده فقط مماثل با حكم غير است و در آن نه إخبار از حكم غير و نه ايصال به آن لحاظ نشده است و اين بدان معناست كه در اين دليل حكم غير لحاظ نشده و اين با امضايى بودن دليل منافات دارد؛ چون ادله شرعىكه اصطلاحا دليل امضايى ناميده مىشوند در مقام امضا و تقرير احكامِ غير وارد شدهاند.
ايشان در جواب مىگويد اين ادعا قابل قبول نيست؛ چون اطلاق لفظ امضا بر ادله شرعى مذكور به اعتبار لحاظ حكم غير در آنها نيست؛ چون اساسا لسان اين ادله از اين مسئله كه حكم غير در آن لحاظ شود إبا دارد.
اما اينكه چرا به اين ادله، ادله امضايى مىگويند فقط به اين جهت است كه حكمى كه به واسطه اين ادله انشا شده مماثل با حكم عقلا است و ارتباط اين دليل با حكم غير فقط به خاطر شباهت و مماثلت آن دو به يكديگر است نه به خاطر إخبار يا إيصال به
حكم غير. با اين بيان معلوم مىشود كه اين احكام و ادله تأسيسى مىباشند، گرچه عنوان و صورت امضايى دارند. ايشان در آخر مىگويد: امضا مساوقِ موافقت و عدم ردع است نه إنفاذ آن چيزى كه ديگران گفتهاند.
خلاصه آنكه چنانچه دليل شرعى متكفّل بيان حكمى مماثل با حكم عرف و عقلا باشد، در واقع يك حكم مماثل با حكم عرف و عقلا را جعل مىكند و اين هم يك نوع تأسيس است.
مواضعى از كلام ايشان محل تأمل است كه به چند نمونه اشاره مىشود:
ايشان در پاسخ به اين اشكال كه «ظاهر دليل امضايى اين است كه در آن، حكم غير لحاظ شود در حالى كه به گفته شما در دليل نوع سوم حكم غير لحاظ نشده، پس نمىتوان اين دليل را امضايى دانست»، اين چنين فرمود كه: اطلاق لفظ امضا بر ادله شرعى مذكور فقط به اين اعتبار است كه حكمى كه به واسطه اين ادله انشا شده مماثل با حكم عقلا است و به هيچ وجه لحاظ حكم غير در آن نيست؛ زيرا لسان ادله از اين مسئله إبا دارد.
اشكال اين است كه چرا لسان ادله از اين مسئله كه حكم غير در آن لحاظ شده باشد، إبا دارد؟ چگونه بايد لحاظ حكم غير بيان مىشد؟ مگر در اوامر ارشادى كه ايشان معتقد است متكفّل إخبار از تحقّق حكم غير است يا در اوامر تبليغى كه مدّعى است منبعث از اراده ايصالِ حكمِ غير است، چه خصوصيتى در لسان دليل وجود دارد كه نسبت به اين جهت إبا ندارند اما اين قسم از دليل نسبت به اين مسئله ابا دارد؟ چه فرقى ميان آنها وجود دارد كه در يكى مىتوان حكم غير را لحاظ كرد ولى در ديگرى
ممكن نيست؟ اين مطلبى است كه ايشان فقط ادعا نموده و دليلى بر آن اقامه نكرده است.
ايشان فرمود: اطلاق لفظ امضا به اين لحاظ است كه حكمى كه توسط اين ادله انشا شده مماثل با حكم عقلا است.
سؤال اين است كه ايشان به چه دليل اطلاق لفظ امضا را به جهت مماثلت آن با حكم عقلا مىداند؟ آيا به اين خاطر است كه عقلا در اين مسئله حكمى دارند؛ يعنى آيا از اين مسئله كه عقلا حكمى دارند و شارع هم دليلى را بيان كرده كه متكفّل يك حكم مشابه با حكم عقلا است، مىتوان نتيجه گرفت كه اين دليل متكفلِ جعلِ حكمِ مماثل است؟ چرا نتوان گفت: اين بيانِ شارع إرشاد به حكم عقلا است؟ به عبارت ديگر اينجا دو احتمال وجود دارد: يكى اينكه اين دليل شارع ارشاد به حكم عقلا باشد و ديگر اينكه اين دليل حكمى مماثل با حكم عقلا جعل مىكند. ايشان در بين اين دو احتمال، احتمال دوم را بر احتمال اول بدون آنكه مرجّحى ذكر كند ترجيح داده است.
ولى به نظر ما احتمال اول يعنى همان ارشاد به حكم عقلا صحيح است و مؤيد اين سخن هم آن است كه امضا به معناى تأييد حكم غير است و لفظ امضا با جعل حكم مماثل سازگار نيست.
ممكن است گفته شود: احتمال دوم مرجّح دارد و آن اينكه در دوران امر بين تأسيس و تأييد، تأسيس مقدّم است. به عبارت ديگر ممكن است كسى در دفاع از صاحب منتقى الاصول بگويد: علت اينكه ايشان احتمال دوّم را ترجيح داده اين است كه جعل حكم مماثل، تأسيس است و تأسيس بر تأييد مقدّم است.
ولى حقيقت آن است كه اينجا دوران بين تأييد و تأسيس نيست؛ زيرا همانگونه كه گفته شد با وجود يك حكم عقلايى ديگر نيازى به جعل حكم از ناحيه شارع وجود ندارد ولو آنكه مماثل با حكم عرف و عقلا باشد. پس در اين مقام غير از تأييد و امضا امر ديگرى نيست تا مسئله دوران پيش آيد. البته ايشان مىفرمايد: اين قسم در ظاهر امضا بوده ولى در واقع تأسيس است ولى چه ضرورتى ايجاب مىكند كه ادعا شود اين ادله صورتا امضايى ولى حقيقتا تأسيسى است؛ به عبارت ديگر اساسا در اينجا بيش از يك احتمال وجود ندارد.
ايشان تأكيد مىكند كه دليل شرعى در اين موارد حكمى مماثل با حكم عرف و عقلا جعل مىكند. سخن ما اين است كه اساسا نيازى به جعل حكم مماثل در مواردى كه عقلا حكمى دارند نيست؛ چون به نظر مىرسد همين حكم عقلا براى تحريك و بعث مكلّفين يا تعيين بعضى از آثار و عوارض افعال كفايت مىكند. البته ما وارد بحث از امكان نمىشويم؛ چون چه بسا كسى ادعا كند در مواردى كه عقلا حكمى دارند اصلاً امكان جعل حكم از ناحيه شارع نيست و دليل اقامه كند كه چنين كارى مستلزم لغويّت بوده و باطل است، لكن اين مطلب جاى بحث دارد كه آيا همانگونه كه در مورد حكم عقل ادعا شده كه امكانجعل حكم از ناحيه شارع نيست در موردى كه عقلا حكمى دارند نيز امكان جعل حكم هست يا خير؟ بههرحال بر فرض كه امكان آن را بپذيريم، مسئله اين است كه نيازى به جعل حكم نيست؛ چون غرض از جعل حكم همان بعث و تحريك است كه با وجود حكم عقلا حاصل مىشود. بنابراين ديگر نيازى به جعل حكم از ناحيه شارع نيست و تأييد و امضاى آن كفايت مىكند.
ايشان فرموده از آنجا كه در ادله شرعى متكفّلِ انشاى احكامِ مماثلِ با احكام عقلايى و عرفى نه ايصال حكم عقلا به مكلّف و نه إخبار از آن لحاظ نشده و صرفا انشاى حكم لحاظ گرديده، مىتوان براى اثبات حلّيتِ بعضى از بيوعِ غير معتبر به اطلاق «أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ»(1)تمسك كرد ولى چنانچه ادله متكفلِ جعل حكم مماثل نباشند، جاىتمسك به اطلاق نيست. اشكال اين است كه در تمسك به اطلاق فرقى بين اينكه قائل شويم: ادله شرعى جعل حكم مماثل مىكنند يا بگوئيم: صرفا حكم ديگر را امضا مىنمايند، نيست؛ چون اگر دليل شرعى حكم عقلا و عرف را هم امضا كند بههرحال به عنوان يك دليل لفظى قواعد و قوانين مربوطه در آن جارى مىشود؛ اعمّ از آنكه متضمّنِ جعل حكم باشد يا نباشد. مهم آن است كه شارع به واسطه اين دليل همان حكم را تأييد نموده است و براى آنكه بتوان به اطلاق دليل اخذ كرد، صدق عرفى بيع بر معامله مورد شك كفايت مىكند. پس در دليل امضايى با آنكه حكمى جعل نشده ولى بههرحال متكفّل بيان حكم مىباشد، اگر چه بيان حكم به صورت تأييد و امضاى حكمِ غير باشد. لذا به نظر مىرسد در اين فرض نيز مانعى از تمسك به اطلاق نيست.
به علاوه اگر از اشكال فوق هم صرف نظر كنيم معذلك كلام ايشان قابل پذيرش نيست؛ زيرا اگر گفته شود: دليل شرعى در مورد حكم عرف و عقلا متكفّل انشاى يك حكم مماثل است، سؤال اين است كه آيا اين مماثلت در اصل حكم است يا علاوه بر مماثلت در اصل حكم، در سعه و ضيق هم با حكم عرف و عقلا مماثلت دارد. اگر مماثلت در اصل حكم باشد تمسك به اطلاق مانعى ندارد ولى اگر مماثلت در سعه و ضيق باشد معلوم نيست در اين صورت بتوان به اطلاق دليل شرعى اخذ كرد.
1) . البقره، 275 .
تحقيق مطلب متوقّف بر چهار مقدمه است:
بدون ترديد در بين ادله شرعى، دليل شرعى امضايى وجود دارد و اين امر مورد توافق همه مىباشد؛ يعنى چه آنها كه دليل شرعى امضايى را متكفّل جعل حكم مىدانند و چه آنها كه متكفّل جعل نمىدانند، بر اين مطلب اتفاق نظر دارند كه در برخى موارد عرف و عقلا حكمى دارند كه شارع آن را امضا كرده است.
در ظاهرِ دليل امضايى به نوعى حكمِ غير لحاظ شده است. با تحليل وبررسى مفهوم امضا مشخص مىشود كه امضا نسبت به حكم غير معنا پيدا مىكند؛ چه اين حكم در گذشته محقّق شده باشد يا در آينده موجود شود؛ چون همانگونه كه سابقا گفتيم يك دليل عام مىتواند حكمى را كه در آينده در بين عقلا به وجود مىآيد امضا كند.
پس اگر امضا به درستى تحليل شود به ناچار بايد وجود يك حكم ديگر را پذيرفت و در غير اين صورت امضا معنا ندارد.
امضا و پذيرش حكم عقلا از سوى شارع ملازم با جعل حكم از ناحيه او نيست. آنچه در امضا مهم مىباشد اين است كه شارع به وضوح آن حكم را تأييد يا حداقل با آن مخالفت نكند؛ يعنى به نوعى رضايت شارع كشف شود و بيش از اين هم ضرورتى ندارد؛ به عبارت ديگر اگر گفته شود: «شارع با حكمى كه مورد پذيرش عقلا است مخالفتى نداشته و نسبت به آن راضى است و آن را امضا كرده» كفايت مىكند. پس اعلام رضايت يا كشف عدم مخالفت ملازم با جعل حكم نيست و عدم جعل حكم از ناحيه شارع مستلزم هيچ محذورى نمىباشد؛ يعنى ثبوتا مشكلى براى امضا بدون آنكه جعل در كار باشد نيست، علاوه بر آنكه نظائرى هم در شرع دارد. البته اين سخن كه پذيرش حكم عقلا ملازم با جعل حكم از ناحيه شارع نيست، در فرض قول به عدم امكان جعل از ناحيه شارع در اين موارد به جهت لزوم لغويت يا مانند آن روشنتر است؛ چون در اين صورت حتما بايد گفت: تأييد شارع به معناى ارشاد به حكم عقلا است.در مواردى هم كه شارع با عموم يا اطلاق حكم عقلا مخالف باشد، لازم نيست عدم موافقت خود را به صورت جعل بيان كند؛ به عنوان مثال شارع نسبت به بيع ربوى با عقلا موافق نيست ولى براى بيان عدم موافقت خويش حكم جديدى جعل نمىكند بلكه فقط دايره حكم عقلا را به وسيله تخصيص يا تقييد محدود مىكند.
پس مخالفت با بخشى از محدوده حكم عقلا ضرورتا ملازم با جعل نيست بلكه فقط عدم الامضاء است. بنابراين امكان جعل حكم مخالف با اعتبار عقلا از ناحيه شارع وجود دارد؛ مثل آنكه شارع حرمت را براى بيع ربوى جعل نمايد ولى سخن ما فقط در نفى لزوم و ضرورت جعل است.
هر جاعل و معتبِرى غرض خاصى از جعل دارد؛ به عبارت ديگر جعل و اعتبار بدون غرض و غايت معنا ندارد. غرض شارع نيز از جعل احكام تحريك و بعث مكلّفين به انجام يا ترك فعل است. حال با توجه به اين مسئله مىگوئيم: در مواردى كه عقلا حكمى دارند كه براى بعث كافى است، در اين صورت ديگر شارع غرض و غايتى براى جعل ندارد تا دست به جعل و اعتبار بزند. تنها چيزى كه ممكن است به عنوان غرض جعل در نظر گرفته شود تأكيد است؛ يعنى شارع حكمى را به منظور تأكيد حكم عرفى و عقلايى انشاء نمايد؛ مانند اوامر ارشادى كه انشا در آن به غرض نصح و تأكيد است. به همين دليل شايد اطلاق انشا و امر در اين گونه موارد از روى تسامح باشد.
پس حكمى كه بين عقلا رايج است فقط محتاج ارشاد و راهنمايى است و شارع نيز مىتواند با يك دليل امضايى اين كار را انجام دهد. مهم آن است كه حكم عرفى از ديد شارع ممنوع نباشد.
با ملاحظه مقدمات چهارگانه مىتوان نتيجه گرفت كه در مواردى كه شارع حكم عقلايى را امضا مىكند، جعل و انشايى در كار نيست. بر همين اساس حكمى به نام حكم امضايى در مقابل حكم تأسيسى نداريم. در نتيجه تقسيم حكم و مجعول شرعى به دو قسم امضايى و تأسيسى صحيح نيست و همه مواردى كه به عنوان حكم امضايى شناخته مىشوند در واقع امضاء الشارع است و امضاء الشارع الزاما به معناى جعل نيست.
پس ما امضا و تأييد شارع را نسبت به اعتبارات عقلايى قبول داريم ولى منكر جعل شارع در اين موارد هستيم. البته اين در صورتى است كه دليل امضايى خاصى وجود داشته باشد و الاّ مسئله روشنتر است.
تقسيم هفتم و آخرين تقسيم براى حكم شرعى تقسيم به حكم وجودى و حكم عدمى است؛ هرچند به طور صريح در كلمات علما درباره آن مطالب چندانى مشاهده نمىشود و فقط در لابلاى كلمات اشاراتى به مصاديق و نمونههاى حكم عدمى شده است. بههرحال از آنجا كه اكثر احكام شرعى وجودى مىباشند، تصوير آن چندان مشكل نيست ولى درباره حكم عدمى مسئله متفاوت است، لذا مناسب است ابتدائا بعضى از مصاديق حكم عدمى را كه در كلمات اصحاب به آن اشاره شده، ذكر كنيم.
1 . در مورد اباحه كه طبق نظر مشهور يكى از احكام تكليفى است، اين بحث وجود دارد كه آيا اباحه قابلجعل است يا خير؟ در بين قائلين به جعلى بودن اباحه برخى مانند آيهاللّه سيستانى(1)آن را يك حكم عدمى و بعضى ديگر(2)آن را حكم وجودى مىدانند.
2 . بعضى از ماهيات مخترع شرعى مثل صوم بنا بر اينكه از احكام وضعى
1) . قاعده لاضرر، ص291؛ «إن الاباحة التكليفية حكم عدمى و ليس عدم الحكم بحسب الدّقة لأنها تنشأ من قبل الشارع بعنوان إرخاء العنان بالنسبة الى كل من الفعل والترك للمكلّف و كذلك الحلية فانها بمعنى حلّ عقدة الحظر ومرجعها الى هدم الحكم التحريمى المجعول».
2) . مكارم شيرازى، القواعد الفقهية، قاعده لا ضرر، ج1 ص85؛ انوار الأصول، ج3، ص53.
محسوب شده و آن را يك امر عدمى بدانيم، يك حكم عدمى خواهد بود؛ يعنى با اين فرض كه اولاً ماهيت مخترع شرعى از سنخ احكام وضعى باشد و ثانيا خود آن ماهيت نيز يك امر عدمى باشد، مىتوان گفت كه آن ماهيت يك حكم عدمى و در عين حال مجعول است؛ چنانچه بعضى از فقها مانند صاحب جواهر صوم را عبارت از «امساك يا ترك بعض الاعمال»(1)دانسته و به صراحت مىفرمايد: صوم يك امر عدمى است.(2)بديهى است وجوب صوم حكم وجودى است، اگر چه بعضى براى حقيقت وجوب هم يك جزء عدمى ذكر مىكنند، به اين جهت كه حقيقت وجوب را مركب دانسته و در تعريف آن مىگويند: «طلب الفعل مع المنع من الترك».(3)در اين صورت به اعتبار اين قيد عدمى؛ يعنى «المنع من الترك» شايد بتوان گفت كه خود وجوب نيز يك جزء عدمى دارد. البته اين تعريف خالى از اشكال نيست. پس طبق آنچه گفته شد صوم يك ماهيت مخترع شرعى و يك حكم وضعى مجعول و در عين حال يك حكم عدمى است.
3 . مثال ديگرى كه در كلمات برخى براى حكم عدمى ذكر شده فساد در مقابل صحت است. مسلما فساد و صحت از احكام وضعى و مجعولاند اما در عين حال اين عدّه معتقدند كه فساد يك امر عدمى و مثلاً به معناى عدم الصحة است.(4)همچنين مرحوم كاشف الغطاء معتقد است طهارت از خبث يك امر عدمىاست.(5)امام رحمهالله هم طهارت از خبث را يك امر عدمى مىداند.(6)
1) . جواهر الكلام، ج16 ص259 و 281 و 329 و غير آن؛ « حقيقة الصوم ليست إلّا عبارة عن الامساك عن المفطرات».
2) . همان، ج29، ص22.
3) . غاية المسئول، ص265؛ هداية المسترشدين، ص222 و229؛ معالم الدين، ص64.
4) . اجود التقريرات، ج1، ص388؛ منتهى الأصول، ج1، ص52؛ نهاية الأصول، ص46 و283.
5) . كشف الغطاء، ج2، ص347 ؛ «وهى أي الطهارة الخبثية امّا صفة عدمية انفعالية عبارة عن ارتفاع حكم الحدث والتطهير رفعه، أو وجودية، كما قيل مثله في طهارهالحدث، مع ادعاء ادراكها عند حصولها و ليس من لم يعلم حجة على من يعلم، واللّه اعلم».
6) . امام خمينى رحمهالله، كتاب الطهارة، ج4، ص11 و42؛ محمد فاضل لنكرانى، كتاب الطهارة تقريرات درس امام الامام خمينى رحمهالله، ص268 ـ 267.
پس با مراجعه به كلمات اصحاب مشخص مىشود كه بعضى از امور با آنكه به عنوان حكم وضعى و يا حتى حكم تكليفى شناخته مىشوند ولى از امور عدمى محسوب شده؛ بدين معنا كه از طرفى مجعول بوده و از سوى ديگر امر عدمى مىباشند.
ذكر اين موارد توسط برخى از اصحاب نشان دهنده آن است كه تقسيم حكم شرعى به حكم وجودى و عدمى توسط آنان پذيرفته شده است.
براى روشن شدن موضوع بحث لازم است به سه نكته اشاره شود:
بحث در اين است كه آيا حكم عدمى به عنوان قسيم حكم وجودى در شرع تحقّق دارد يا نه؛ به عبارت ديگر سخن در اين نيست كه موضوعات احكام به دو قسم وجودى و عدمى تقسيم مىشوند بلكه موضوع بحث جريان تقسيم مذكور در محمولات و احكام تكليفى و وضعى و ماهيات مخترع شرعى مىباشد. البته گاهى يك ماهيت مخترع شرعى مثل صوم موضوع براى حكم تكليفى واقع مىشود ولى در اين صورت جريان تقسيم مذكور در موضوع به دليل آن است كه صوم فى نفسه از ماهيات مخترع شرعى بوده و لذا جريان اين تقسيم ربطى به وقوع آن در جايگاه موضوع ندارد.
نكته حائز اهميت ديگر اين است كه بين حكم به عدم و عدم الحكم فرق است، در حالى كه بعضى بين اين دو خلط كرده و حتى عدم حكم شارع را به حكم شارع به عدم تفسيركردهاند. عدم الحكم در مواردى صادق است كه شارع هيچ حكمى را جعل نكرده، حتى اگر قابليت جعل نيز وجود داشته باشد؛ به عبارت ديگر در صورتى كه شارع عدم ازلى را نقض نكرده و همان عدم حكم را استمرار دهد در اين صورت حكم شرعى فعليت پيدا نمىكند، هرچند قابليت جعل از ناحيه شارع وجود داشته، اما در صورتى كه شارع حكم به عدم نمايد در اين صورت حكم شرعى فعليت پيدا مىكند.
حال با توجه به اين مطلب مىگوئيم: مراد از حكم عدمى در اين تقسيم عدم الحكم نيست بلكه حكم به عدم است؛ چون مقسم حكم شرعى است؛ يعنى آنجا كه حكم از مرحله عدم ازلى بيرون آمده و در مرتبه انشا يا فعليت باشد. پس مهم آن است كه حكم شرعى از مرحله قابليت محض بيرون آمده باشد.بنابراين منظور از حكم عدمى در تقسيم حكم به عدم از ناحيه شارع است و مىخواهيم ببينيم آيا همانگونه كه شارع حكمى را جعل مىكند حكم به عدم را هم جعل مىكند يا خير؟ لذا عدم الحكم كه همان عدم ازلى است از محل بحث خارج است، با آنكه شارع مىتوانسته در آن موارد حكمى جعل كند ولى معذلك حكمى جعل نكرده است.
ممكن است در مواردى يك حكم عدمى مثل عدم حرمت از يك حكم وجودى مثل وجوب انتزاع شود اما بايد توجه نمود كه چنين مواردى از قبيل حكم نيست؛ چون شارع در اين گونه موارد اعتبارى ندارد، در حالى كه مراد ما از حكم عدمى آن است كه
شارع يك حكم عدمى را اعتبار كند، نه آنكه از اعتبار شارع حكم ديگرى انتزاع شود. پس چنين مواردى از محل بحث خارج است؛ زيرا انتزاع غير از جعل و انشا است و بحث در جعل و انشاى حكم عدمى است.
به طور كلّى درباره تقسيم حكم شرعى به وجودى و عدمى دو قول وجود دارد:
عدهاى قائلاند: واژه حكم بر حكم عدمى اطلاق نمىشود؛ چون جعل صرفا به احكام وجودى، اعمّ از تكليفى و وضعى تعلّق مىگيرد اما حكم عدمى يك حكم مكتوب الهى نيست؛ مثلاً در كتاب اجاره مسئلهاى مطرح است كه آيا اشتراط ضمان از طرف موجر براى مستأجر نسبت به عين مستأجره صحيح است يا خير؟ در ابتدا به نظر مىرسد كه اين شرط مخالف با كتاب است؛ چون آنچه در كتاب وارد شده عدم ضمان است. اما بعضى ادعا كردهاند: شرط ضمان نسبت به عين مستأجره مخالف با كتاب نيست؛ چون عدم الضمان يك حكم مكتوب الهى نيست بلكه يك حكم عدمى است و شرط در صورتى مخالف كتاب محسوب مىشود كه با يك حكم مكتوب الهى يا همان حكم وجودى الهى مخالف باشد.(1)پس عدهاى قائلاند كه احكام عدمى حكم نيستند و بر آنها حكم اطلاق نمىشود بلكه حكم مكتوب و مجعول الهى حكمى است كه وجودى باشد.
در مقابل، گروهى معتقدند: حكم عدمى هم از احكام الهى است؛ چون حكم عبارت است از «ما اعتبرهالشارع من مجعولاته التكليفية أو الوضعية»، بنابراين هر چه شارع
1) . تفصيل الشريعه، كتاب التجارة، ص587.
اعتبار كند حكم محسوب مىشود و فرقى هم نمىكند آنچه اعتبار شده يك امر وجودى باشد يا يك امر عدمى بلكه مهم اعتبار كردن شارع است.
اكثر معاصرين مانند محقّق خويى(1)و آيهاللّه فاضل لنكرانى(2)و آيهاللّه سيستانى(3)حكم عدمى را پذيرفته و لذا تقسيم حكم شرعى به حكم وجودى و حكم عدمى از ديد آنان صحيح است.
به نظر ما تقسيم حكم به وجودى و عدمى صحيح است. استدلال بر اين مدعا با ذكر چهار مقدمه حاصل مىشود:
عدم به حسب واقع باطل محض است و هيچ حظّى از وجود ندارد. در اين جهت هم فرقى بين عدم مطلق و عدم مضاف نيست؛ چون عدم مضاف اگرچه به واسطه اضافه عدم به اشياى موجود ايجاد شده و با عدم مطلق متفاوت است اما اين فقط در ذهن است و الاّ به حسب عالم واقع هيچ فرقى نداشته و هر دو باطل محضاند. بر اين اساس عدم نمىتواند با چيزى اتحاد وجودى پيدا كند ولو بالعرض؛ چون عدم حقيقت و واقعيتى ندارد تا با چيز ديگرى در عالم خارج اتحاد وجودى پيدا كند. اما به حسب ذهن مىتوان يك نحو تقرّر و تحقّقى را براى آن تصوير كرد؛ به اين بيان كه ذهن انسان مىتواند مفهومى را خلق و تصوّر كند كه در خارج وجود ندارد و آن را به عنوان يك مفهوم عدمى مىشناسد؛ مثل مفهوم شريك البارى كه نه تنها در خارج موجود نيست بلكه امكان تحقّق در خارج هم ندارد اما در عين حال يك مفهوم ذهنى
است. خلاصه آنكه عدم در خارج تحقّقى ندارد ولى در ذهن تقرر داشته و مىتواند موضوع قضاياى مختلفى قرار گرفته و يا حتى بر موضوعى حمل شود.
براى قضيه تقسيمات متعددى ذكر شده كه از جمله آنها تقسيم قضيه به موجبه و سالبه و تقسيم هر يك از اين دو به محصّله و معدوله است. در مجموع با توجه به اقسام مختلف معدوله هشت قسم براى قضيه حاصل مىشود:
قسم اول موجبه محصّله مثل «زيدٌ قائمٌ» و قسم دوم سالبه محصّله مثل «ليس زيدٌ بقائم» است و از آنجا كه معدوله هم به معدولة الموضوع و معدولة المحمول و معدولة الطرفين تقسيم مىشود و به اعتبار اينكه موجبه و سالبه هم دارد، در مجموع شش قسم مىتوان براى معدوله تصوير كرد كه با احتساب دو قسممحصّله مجموعا هشت قسم حاصل مىگردد.
البته ما به اين تقسيمات فرعى و طولى معدوله كارى نداريم. از اين رو فقط يك قسم از آن يعنى قضيه موجبه معدولة المحمول را در نظر مىگيريم؛ مثل «زيدٌ لا قائم» كه از اين جهت كه در آن يك شىء بر شىء ديگر حمل شده، موجبه است ولى از آنجا كه محمول آن يك مفهوم سلبى و عدمى است به آن معدولة المحمول گفته مىشود. قسم چهارم نيز سالبه معدولة المحمول است؛ مثل «ليس زيدٌ بلا قائم».
فرق سالبه محصّله با موجبه معدوله در اين است كه در موجبه معدوله حمل السلب است؛ به اين معنا كه در آن يك مفهوم سلبى بر موضوعى حمل مىشود اما در سالبه محصّله سلب الحمل است؛ يعنى حمل يك شىء از شىء ديگر سلب مىگردد. البته امام رحمهالله قسم ديگرى را به نام موجبه سالبة المحمول اضافه كرده و براى آن به «زيدٌ هو الذى ليس بقائم» مثال زده است.(1)
1) . معتمد الأصول، ج1، ص295؛ جواهر الأصول، ج4؛ ص408؛ مناهج الوصول، ج2، ص262؛ تهذيب الأصول، ج2 ص195.
به هر حال قضاياى موجبه به موضوعى كه در خارج تحقّق داشته باشد نياز دارند و تا موضوعى نباشد نمىتوان چيزى را بر چيز ديگر حمل كرد و قضيهاى تشكيل داد اما در قضاياىسالبه اين گونه نيست. چنانچه يكى از اقسام سالبه، سالبه به انتفاء موضوع مىباشد. در قضاياى سالبه كه سلب الحمل عن الموضوع شده نيازى به وجود خارجىموضوع نيست اما در عين حال مىبايست براى تشكيل اين قضيه چيزى را به عنوان موضوع فرض كرده و يك تقرّر ذهنى به آن داد؛ به عنوان مثال موضوع در اين قضيه كه «پدر حضرت عيسى آب نمىخورد» وجود خارجى ندارد اما وجود و تقرر ذهنى دارد، بر خلاف قضاياى موجبه كه در آن به وجود موضوع احتياج داريم؛ چون اتحاد دو چيز با يكديگر در ظرف واحد فرع تحقّق آن دو چيز در آن ظرف است.
محمول در قضاياى معدولة المحمول نيز كه يك مفهوم عدمى است، تا تقررى نداشته باشد حملش بر موضوع معنا ندارد؛ چون به عنوان مثال بين «زيدٌ» و «لا قائم» مىبايست يك نحوه اتحاد باشد تا بتوان هوهويّت و اين همانى را بين آن دو اعتبار كرده و گفت: زيد لا قائم است. فرض اتحاد بين اين دو نيز در صورتى ممكن است كه هم موضوع و هم محمول يك نحوه تقررى داشته باشند و الاّ اين قضيه تشكيل نمىشود.
پس با عنايت به اينكه يكى از اقسام قضيه، معدولة المحمول است كه در آن يك امر عدمى بر موضوعى حمل مىشود، معلوم مىگردد كه محمول در اين قضايا داراى يك نحوه تقرر است.
حقيقت حكم و قانونگذارى با صرف نظر از اختلافاتى كه درباره آن وجود دارد، اعتبار و انشايى است كه توسط قانونگذار صورت مىگيرد و اين اعتبار و انشا همانگونه كه به امور وجودى متعلّق مىشود به مفاهيم عدمى نيز در صورتى كه يك نحوه تقرّر و تحقّق هر چند در ذهن داشته باشند، مىتواند متعلّق گردد.
پس سخن ما در مقدمه سوم اين است كه اگر بتوان براى مفهوم عدمى يك نحوه تقررى را فرض كرد هيچ مشكل و منعى براى جعل آن وجود نخواهد داشت؛ مثلاً اگر طهارت را به معناى عدم قذارت عرفى بدانيم يك مفهوم عدمى خواهد بود اما از اين جهت كه مىتوان براى آن يك نحوه تقررى را فرض نمود، جعل شارع مىتواند به آن تعلّق بگيرد؛ به اين صورت كه مثلاً درباره آبى كه قابل شرب نيست بگويد: «جعلت هذا الماء طاهرا أى جعلتُ له عدم القذارة» و محذورى هم لازم نمىآيد.
مواردى در شرع به عنوان حكم عدمى وجود دارد كه به بعضى از آنها در ابتداى اين بحث اشاره كرديم. مثلاً گفتيم: بعضى از قائلين به جعلى بودن اباحه آن را يك امر عدمى مىدانند. همچنين بيان كرديم كه ماهيات مخترع شرعى مثل صوم از ديد برخى امورى عدمى هستند. فساد و طهارت از خبث و عدم ضمان نيز در نظر برخى به عنوان امور عدمى شناخته شدهاند. پس مواردى از حكم عدمى در شرع وارد شده است.
با ملاحظه اين چهار مقدمه كه «اولاً: مفاهيم عدمى تقرر ذهنى دارند. ثانيا: در قضاياى معدولة المحمول يك مفهوم عدمى بر موضوع حمل مىشود و اين ملازم با ثبوت و تقرر محمول است. ثالثا: حقيقت حكم امرى است كه مربوط به عالم اعتبار و انشا بوده و ربطى به عالم خارج ندارد. رابعا: نمونههايى از حكم عدمى در شرع وجود دارد كه محتاج توجيه و تأويل نيستند»، اين نتيجه حاصل مىشود كه محذور و مشكلى براى جعل حكم عدمى وجود ندارد و اگر چنانچه محذور و مانع عقلى وجود داشت به ناچار مىبايست مواردى را كه در شرع وارد شده توجيه كنيم.
پس به نظر ما اصل تقسيم حكم شرعى به حكم وجودى و عدمى، صحيح و قابل قبول است. چنانچه جمع زيادى هم آن را پذيرفتهاند.
با مراجعه به كلمات و عبارات علما مشاهده مىشود غير از تقسيمات هفتگانهاى كه براى حكم شرعى ذكر كرديم، تقسيمات ديگرى هم براى حكم شرعى وجود دارد؛ از جمله حكم حقيقى و حكم طريقى، حكم اقتضايى و حكم غير اقتضايى، حكم فعلى و شأنى يا حكم منجّز و غير منجّز. ما نيز به صورت خلاصه بعضى از اين تقسيمات را بيان مىكنيم.
يكى از تقسيماتى كه براى حكم شرعى ذكر شده تقسيم حكم به حقيقى و طريقى است. مرحوم آخوند دربحث جمع بين حكم واقعى و ظاهرى مىفرمايد: حكم ظاهرى، طريقى و حكم واقعى، حقيقى است.(1)
منظور از حكم حقيقى حكمى است كه به لحاظ مصلحت يا مفسده موجود در متعلّق آن انشا شده و همانگونه كه از نامش پيداست حقيقتا حكم محسوب مىشود ولى مراد از حكم طريقى حكمى است كه ناشى از مصلحت يا مفسده موجود در متعلّق آن نبوده و لذا اراده و كراهت و بعث و زجر در آن محقّق نيست بلكه مصلحتِ
1) . كفاية الأصول، ج2، ص49؛ كفاية الأصول، ص277 و278.
حكم طريقى يا در نفس امر و انشا است چنانچه مرحوم آخوند فرموده و يا همان مصلحت موجود در وراى احكام واقعى است چنانچه برخى ديگر گفتهاند.(1)
مرحوم آيهاللّه حكيم در توضيح اين دو قسم كه در كلام مرحوم آخوند آمده مىفرمايد: حكمِ مجعول بر دو قسم است: حكم حقيقى كه عبارت از حكمى است كه ناشى از اراده يا كراهت يا رضايت است و حكم صورى كه حكمى است كه ناشى از اين امور نيست. به نظر ايشان تفاوت حكم حقيقى و صورى در منشأ صدور موجب تفاوت ديگرى نيز مىشود و آن اينكه اگر حكم حقيقى وجوب يا استحباب باشد موضوعش مشتمل بر مصلحت ملزمه است و اگر تحريم يا كراهت باشد موضوعش مشتمل بر مفسده مىباشد؛ لكن اگر حكم حقيقى اباحه باشد موضوعش نه مصلحت دارد و نه مفسده؛ چون محال است اراده به چيزى متعلّق شود كه در آن مصلحت نيست و يا كراهت به چيزى تعلّق گيرد كه در آن مفسده وجود ندارد ولى در حكم صورى چنين نيست؛ چون اساسا حكم صورى ناشى از اراده يا كراهت يا رضايت نيست.(2)
طبق اين بيان حكم طريقى حكمى صورى است؛ بدين معنا كه امتثال ندارد و مخالفت با آن مستلزم استحقاق عقاب نيست ولى حكم حقيقى امتثال داشته و مخالفت با آن مستلزم استحقاق عقاب است. در مورد اوامر امتحانى نيز ممكن است گفته شود: نمىتوان آنها را از مصاديق حكم طريقى دانست؛ زيرا در اوامر امتحانى ملاك در نفس جعل و انشا نيست بلكه غرض از صدور آن شناخت عبد است از اين جهت كه آيا مطيع است يا عاصى. لذا مصلحت امر امتحانى در امتثال مأموربه است، در حالى كه در حكم طريقى ملاك در نفس انشا و جعل است و با مجرد جعل اين ملاك حاصل مىشود. پس طبق اين بيان اگرچه اوامر امتحانى از موارد حكم طريقى
دانسته شده ولى به نظر مىرسد احتساب اين اوامر از موارد حكم طريقىخالى از اشكال نباشد.
طبق تفسير مرحوم شهيد صدر از حكم طريقى مصلحت موجود در حكم طريقى در نفس جعل و انشا نيست بلكه مصلحت آن همان مصلحت موجود در احكام واقعى است و اين حكم طريقى از وجود مصلحت واقعى كه در حكم واقعى وجود دارد خبر مىدهد. پس در واقع حكم طريقى براى رسيدن به مصلحت واقعى موجود در متعلّق حكم واقعى است. بر اساس اين تفسير حكم طريقى امتثال دارد ولى صرفا براى تعذير و تنجيز واقع جعل شده و خود، تنجيز و تعذير مستقل ندارد؛ بدين معنا كه اگر حكم طريقى مطابق با حكم واقعى بود و مكلّف با آن موافقت كرد دو ثواب ندارد و اگر با آن مخالفت نمود دو عقاب ندارد. ايشان مىفرمايد: اينكه مىگويند حكم ظاهرى، طريقى است بدين معنا است كه حكم ظاهرى، طريقى براى تنجيز حكم واقعى مشكوك است و الا خودش مستقلاً و با قطع نظر از واقع تكليفى ايجاد نمىكند. لذا اگر كسى در جايى كه بايد احتياط كند، احتياط نكند مستحق دو عقاب نيست بلكه فقط يك عقاب دارد ولى حكم واقعى حكمى حقيقى است كه مستقلاً بر عهده مكلّف مىآيد و موضوع حكم عقل به وجوب امتثال و استحقاق عقاب بر مخالفت قرار مىگيرد.(1)
پس بنا بر نظر شهيد صدر حكم طريقى فقط به ملاك و مصلحت حكم واقعى اشاره مىكند كه مولا نمىخواهد عبد به علت جهل آن را از دست بدهد؛ مثلاً اگر عبد نمىداند كدام يك از اين دو مايع شراب است، وجوب اجتناب به عنوان حكم طريقى جعل شده تا عبد به سبب جهل، به مفسده شراب واقعى دچار نشود و همين طور است در مورد اباحه.
البته ما در اين مقام در صدد داورى بين نظر مرحوم آخوند و شهيد صدر و اينكه كدام يك از اين دو تفسير از حكم طريقى صحيح است و كدام نادرست، نيستيم؛ چون
1) . دروس فى علم الأصول، ج3، الحلقة الثالثة، الجزء الاول، ص36 و37.
هر دو، حكم ظاهرى را حكم طريقى و حكم واقعى را حكم حقيقى دانسته و از اين راه مىخواهند بين حكم واقعى و ظاهرى جمع كنند، لكن صرف نظر از اين تطبيق، هم مرحوم آخوند و هم شهيد صدر تفسير خاصى از حكم طريقى ارائه دادهاند با آنكه بين اين دو تفسير اشتراكاتى نيز وجود دارد.
آنچه در اين مجال مهم مىباشد اين است كه آيا حكم طريقى از اقسام حكم شرعى محسوب مىشود يا خير؟ در اينكه مىتوان حكم طريقى را از اقسام مجعولات شرعى دانست ترديدى نيست؛ زيرا چه طبق تفسير اول و چه طبق تفسير دوم به هر حال شارع حكمى را جعل كرده، لكن مسئله اين است كه از آنجاكه حكم طريقى بنا بر هر دو تفسير متضمن بعث و زجر نيست آيا مىتوان تعريف حكم شرعى را بر آن منطبق دانست؟ به نظر مىرسد با توجه به آنچه سابقا گفته شد مشكلى در اطلاق حكم شرعى بر اين قبيل احكام نيست؛ زيرا ملاك در حكم شرعى بعث و زجر فعلى نيست بلكه امكان بعث و زجر كه در اين موارد وجود دارد، كفايت مىكند.
اين تقسيم در عبارات علما به مناسبتهاى مختلف و در مواضع گوناگون بيان شده كه ما نخست به اين مواضع اشاره مىكنيم.
يك اصطلاح حكم اقتضايى كه در ميان فقها مشهور و مصطلح مىباشد همان مرتبه اول از مراتب چهارگانه حكم است كه در كلام مرحوم آخوند وارد شده(1)و
1) . فوائد الأصول ص81 و148؛ درر الفوائد الجديدة، ص70؛ كفاية الأصول ص278 و279.
منظور از آن همان مصلحت و مفسدهاى است كه در نفس اعمال و اشيا وجود دارد. بنابراين در مرتبه اول فقط مصلحت و مفسده واقعى وجود دارد بدون آنكه در اين مرتبه حكمى بر طبق مصلحت و مفسده موجود انشا گردد. پس اطلاق حكم به اين مرتبه تحت عنوان حكم اقتضايى به اين معناست كه مقتضى حكم در اين مرتبه موجود است و به دليل وجود مقتضى وجود مقتضا يعنى حكم را هم فرض گرفته و به اين مرتبه حكم اقتضايى اطلاق مىشود.
بنابراين كاملاً روشن است كه اين اصطلاح از حكم اقتضايى قسمى از اقسام حكم شرعى محسوب نمىگردد و اطلاق حكم بر آن از روى مجاز و تسامح است.
از بين بزرگان هم كسى قائل نشده كه حكم اقتضايى از اقسام حكم شرعى است، بر خلاف تقسيمات قبل كه حداقل قائلى براى آن وجود داشت. محل نزاع نيز كه از ابتدا بر آن تأكيد داشتيم اين بود كه آيا هر يك از اين اقسام به عنوان مجعول شرعى به حساب مىآيند يا خير؟ با توجه به اين مسئله از آنجا كه حكم غيراقتضايى به معنايى كه گفته شد يا ناظر به حكم انشايى است يا حكم فعلى، لذا نمىتوان آن را در زمره تقسيمات حكم شرعى قرار داد؛ چون ناظر به مراتب حكم است و اساسا اطلاق حكم به آن از روى تسامح است؛ زيرا در واقع اقتضاء الحكم است نه حكم اقتضايى.
معناى ديگر حكم اقتضايى ثبوت حكم براى يك موضوع بدون لحاظ عوارض و طوارى است كه در مقابل حكم فعلى قرار دارد. طبق اين اصطلاح حكم اقتضايى حكمى مجعول و محقّق شده است كه به واسطه وجود موانع و عوارض فعليت پيدا نكرده و قابل اتيان و امتثال نيست.
البته اين اصطلاح مورد پذيرش همه نيست بلكه بعضى به آن اشكال كرده و به جاى تعبير حكم اقتضايى اصطلاح حكم شأنى را به كار مىبرند. مثلا محقّق خويى
معتقد است اطلاق حكم اقتضايى بر اين حكم محل اشكال است.(1)اما در عين حال در كلمات بسيارى از بزرگان حكم اقتضايى در مقابل حكم فعلى استعمال شده و مراد از آن نيز حكمى است كه اگر مانعى در برابر آن نباشد فعلى خواهد شد.
در موارد متعددى حكم اقتضايى به اين معنا استعمال شده؛ از جمله در بحث اجتماع امر و نهى در مورد صلاة در دار غصبى كه مرحوم آخوند مىفرمايد: دليل دو حكم در مورد اجتماع گاهى بر حكم فعلى و گاهى بر حكم اقتضايى دلالت مىكند. ايشان مىفرمايد: اجتماع امر و نهى در جايى است كه مدلول هر دو دليل يا اقتضايى و يا فعلى باشد.(2)ديگران هم به تبع مرحوم آخوند همين مطلب را گفتهاند. سپس مرحوم آخوند يكى از راههاى جمع عرفى در مورد اجتماع امر و نهى را اين گونه ذكر مىكند: دليل حكمى كه داراى ملاك اقوى است بر حكم فعلى حمل مىشود و دليل ديگر كه ملاك غير اقوى دارد بر حكم اقتضايى حمل مىگردد.
مورد ديگر از موارد اطلاق حكم اقتضايى در مقابل حكم فعلى مربوط به جمع بين احكام اولى و ثانوى است. مرحوم آخوند ادله متكفّل احكام ثانوى مثل ادلّه نفى ضرر يا حرج را بر ادلّه متكفّل احكام اولى مقدّم دانسته و وجه تقدم را فعلى بودن احكام ثانوى و اقتضايى بودن احكام اولى ذكر مىكند؛ به عبارت ديگر در مقام جمع بين احكام اولى و ثانوى مىفرمايد: حكم اولى، اقتضايى و حكم ثانوى، فعلى است لذا حكم ثانوى مقدم است.(3)
اين معنا از حكم اقتضايى دقيقا همان معنايى است كه از حكم اقتضايى در بحث اجتماع امر و نهى
اراده شده است. مرحوم آخوند در بحث اجتماع امر و نهى مىفرمايد: بنا بر قول به امتناع حكمى كه در حالاجتماع ملاك اقوى دارد بر حكمى كه ملاكش غير اقوى است مقدّم مىشود؛ چون حكمى كه ملاك اقوى دارد فعلى است ولى حكم ديگر اقتضايى. شايد در همه موارد تزاحم نيز همين مسئله مطرح شود كه چون امكان امتثال دو حكم متزاحم در آنِ واحد وجود ندارد، بنابراين اهمّ بر مهم مقدم مىشود. يكى از وجوهى كه براى تقديم اهمّ بر مهمّ گفته شده همين است كه حكم اهمّ فعلى ولى حكم مهمّ اقتضايى است.
از جمله مواردى كه در آن حكم اقتضايى در مقابل حكم فعلى استعمال شده بحث جمع بين حكم واقعى و ظاهرى است. يكى از وجوهى كه در جمع بين حكم واقعى و ظاهرى گفته شده اين است كه حكم واقعى بر حكم اقتضايى و حكم ظاهرى بر حكم فعلى حمل مىشود. از اين رو حكم ظاهرى بر حكم واقعى مقدّم بوده و تنافى برطرف مىگردد.(1)
البته برخى در مورد اين اصطلاحِ حكم اقتضايى تعبير به حكم انشايى هم كردهاند، چنانچه در برخى استعمالات نيز حكم شأنى را به حكم اقتضايى و حكم انشايى در مقابل حكم فعلى تقسيم كردهاند كه در آينده به آن اشاره خواهيم كرد.
بر طبق اصطلاح دومِ حكم اقتضايى هم تقسيم حكم شرعى به اقتضايى و فعلى صحيح نيست؛ زيرا اين يك قسم مستقل براى حكم نيست و به همين دليل گاهى متّحد با عنوان حكم واقعى در مقابل حكم ظاهرى و گاهى متّحد با عنوان حكم اولى در مقابل حكم ثانوى است.
لذا در مجموع دو اصطلاح براى حكم اقتضايى وجود دارد كه اصطلاح اول مشهور بوده و حكم اقتضايى بيشتر به اين عنوان شناخته شده ولى اصطلاح دوم نيز كثير الاستعمال است.
1) . درر الفوائد الجديدة، ص72 و73 .
به هر حال حكم اقتضايى به هر دو معنا نمىتواند قسمى از اقسام حكم شرعى محسوب شود؛ چون طبق معناى اول ناظر به مرتبه اول از مراتب اربعه حكم است كه اساسا اطلاق حكم بر آن مسامحه است و طبق معناى دوم هم يك قسم مستقل براى حكم شرعى نيست.
از جمله تقسيماتى كه براى حكم شرعى ذكر شده تقسيم آن به حكم فعلى و شأنى است كه به يك معنا در مقابل حكم اقتضايى و غيراقتضايى قرار دارد. حكم فعلى نيز مانند حكم اقتضايى اصطلاحات متعددى دارد:
مراد از حكم فعلى همان مرتبه فعليت از مراتب اربعه حكم است؛ يعنى حكمى كه به مرتبه بعث و زجررسيده و يا به تعبير ديگر اراده فعلى به تحقّق آن متعلّق شده است. اين معنا از حكم طبق نظر بعضى از اصوليين همان حقيقت حكم است؛ چون همانگونه كه سابقا در بحث از حقيقت حكم گفتيم برخى حكم شرعى را عبارت از فعلية الحكم مىدانند؛(1)به اين جهت كه قبل از مرتبه فعليت اصلاً حكم نيست و در اين مرحله است كه حقيقت حكم تبلور پيدا مىكند.
حال اگر مراد از حكم فعلى اين اصطلاح باشد نمىتوان آن را قسمى از اقسام حكم شرعى دانست بلكه اين خود حكم است. همچنين طبق نظر بعضى ديگر از بزرگان(2)كه حقيقت حكم را متشكل از مرتبه فعليت و مرتبه انشا مىدانند باز هم حكم فعلى
نمىتواند قسمى از اقسام حكم شرعى باشد بلكه جزئى از حقيقت حكم است. البته تعبير به حكم فعلى در كلمات اين گروه كمتر وجود دارد.
پس طبق اين بيان كه حكم فعلى ناظر به مرتبه فعليت بوده يا مركب از اين مرتبه و مرتبه ديگر باشد، نمىتواند قسمى از اقسام حكم شرعى محسوب شود بلكه ناظر به مرتبه سوم از مراتب اربعه حكم بوده و در مقابل حكم اقتضايى به معناى اولِ آن كه ناظر به مرتبه اول از مراتب اربعه حكم است به كار مىرود.
مراد از حكم فعلى حكم طبيعت به ملاحظه و اعتبار عوارض و طوارى است. حكم فعلى طبق اين معنا ناظر به مرتبه خاصى از مراتب اربعه نبوده و در برابر حكم اقتضايى به معناى دوم قرار دارد.
اين اصطلاح از حكم فعلى نيز نمىتواند قسمى از اقسام حكم شرعى محسوب شود. دليل بر اين مطلب نيز همان است كه درباره حكم اقتضايى به معناى دوم گفته شد. در مورد اصطلاح دوم حكم اقتضايى گفتيم: نمىتوان آن را قسم مستقلى از اقسام حكم شرعى دانست؛ زيرا گاهى متّحد با عنوان حكم واقعى و گاهى متّحد با عنوان حكم اوّلى است. در مورد حكم فعلى نيز همين بيان قابل ذكر است چون حكم فعلى گاهى متّحد با عنوان حكم ظاهرى و گاهى متّحد با عنوان حكم ثانوى است بنابراين قسمى از اقسام حكم شرعى به حساب نمىآيد.
يكى ديگر از تقسيمات حكم شرعى تقسيم آن به حكم منجّز و غير منجّز است.حكم منجّز يعنى حكمى كه بر موافقت و مخالفت آن استحقاق
ثواب و عقاب مترتّب مىشود و حكم غير منجّز يعنى حكمى كه بر موافقت و مخالفت آن استحقاق ثواب و عقاب مترتّب نيست. حال آيا مىتوان گفت: احكام شرعى بر دو قسماند؛ يك قسم از آنها عقاب دارد و قسم ديگر عقاب ندارد؟
به نظر ما اين تقسيم هم براى حكم شرعى صحيح نيست؛ زيرا تنجّز و عدم تنجّز يك حكم عقلى است پس نمىتواند از اقسام حكم شرعى باشد بلكه حتى از مراتب حكم هم نيست و در حقيقت از لوازم و آثار حكم است؛ به اين معنا كه لازمه بعضى از احكام اين است كه ثواب يا عقاب را در پى داشته باشند و بعضى ديگر اين اثر را ندارند.
خلاصه سخن اينكه حكم اقتضايى و غير اقتضايى، حكم فعلى و شأنى، حكم منجز و غير منجز از تقسيمات حكم شرعى نبوده بلكه اصطلاحاتى درباره احكام شرعى مىباشند كه به مناسبتهاى خاصى استعمال مىشوند.
بخش ششم: تقسيمات حكم··· 11
مبحث اول: حكم واقعى و ظاهرى··· 15
فصل اول: بررسى نظريات مختلف پيرامون حكم ظاهرى··· 17
گفتار اول: اصطلاحات حكم ظاهرى··· 19
اصطلاح اول··· 19
اصطلاح دوم··· 20
اصطلاح سوم··· 21
اصطلاح چهارم··· 21
گفتار دوم: تنقيح موضوع بحث··· 23
گفتار سوم: آرا و انظار··· 27
1 . نظريه مشهور··· 27
2 . نظريه محقّق خراسانى··· 28
3 . نظريه محقّق نائينى··· 30
4 . نظريه امام خمينى··· 34
5 . نظريه محقّق عراقى··· 35
6 . نظريه شهيد صدر··· 37
گفتار چهارم: نظريه برگزيده··· 41
مقام اول: امارات··· 42
مقدمه اول··· 43
بررسى مسلك سببيت··· 45
بررسى مسلك مصلحت سلوكى··· 49
3 . مسلك طريقيت··· 51
حق در مسئله··· 51مقدمه دوم··· 53
مقدمه سوم··· 55
نتيجه··· 57
مقام دوم: اصول عملى··· 57
مقدمه اول··· 58
مقدمه دوم··· 58
مقدمه سوم··· 59
نتيجه··· 61
گفتار پنجم: بررسى اشكالات نظريه برگزيده··· 63
اشكال اول··· 63
پاسخ··· 64
نكته··· 66
اشكال دوم··· 66
پاسخ··· 67
اشكال سوم··· 67
پاسخ··· 68
گفتار ششم: مبعّدات حكم ظاهرى··· 70
مبعّد اول··· 70
مبعّد دوم··· 71
مبعّد سوم··· 72
فصل دوم: آثار پذيرش يا انكار حكم ظاهرى··· 73
گفتار اول: اجـزا··· 75
1 . نظر محقّق خراسانى··· 77
2 . نظر محقّق نائينى··· 78
3 . نظر محقّق عراقى··· 79
نظر برگزيده··· 80
الف) امارات··· 80
ب) اصول عملى··· 81
وجه تفصيل بين امارات و اصول در نظر برگزيده··· 82تنبيه··· 83
گفتار دوم: جريان استصحاب در مؤداى امارات··· 84
فصل سوم: خاستگاه جمع بين حكم واقعى و ظاهرى··· 87
مقـدمـه··· 89
گفتار اول: ادله ابن قبه بر عدم امكان تعبّد به ظن··· 92
دليل اول··· 92
دليل دوم··· 93
گفتار دوم: محذورات تعبّد به ظن··· 95
1 . محذور مربوط به خطاب··· 96
2 . محذور مربوط به ملاك حكم··· 96
3 . محذور مربوط به مبادى حكم··· 97
4 . محذور مربوط به لازم خطاب··· 97
نظر محقّق خراسانى درباره محذورات··· 98
محذور اول··· 98
محذور دوم··· 98
محذور سوم··· 99
نظر محقّق نائينى درباره محذورات··· 99
نظر بعضى از بزرگان درباره محذورات··· 100
نظر مختار··· 100
گفتار سوم: تنقيح موضوع بحث··· 102
مطلب اول··· 102
مطلب دوم··· 104
خاتمه مبحث اول: تشريع ـ قول به غير علم··· 107
مقدمه··· 109
گفتار اول: بررسى اقوال··· 110
قول اول··· 110
قول دوم··· 113
تنقيح موضوع بحث··· 114نظر برگزيده··· 115
صورت اول··· 116
صورت دوم··· 117
صورت سوم··· 117
صورت چهارم··· 118
بررسى صورت سوم و چهارم··· 118
گفتار دوم: نسبت تشريع و قول به غير علم··· 119
اشكال··· 119
پـاسـخ··· 120
نتايج··· 120
گفتار سوم: مولويت حرمت تشريع و قول به غير علم··· 124
كلام محقّق نائينى··· 125
بررسى كلام محقّق نائينى··· 127
نظر برگزيده··· 127
گفتار چهارم: ادله حرمت تشريع و قول به غير علم··· 129
ادله حرمت تشريع··· 129
دليل اول: آيات··· 129
دليل دوم: روايات··· 130
دليل سوم: اجماع··· 131
دليل چهارم: عقل··· 132
ادله حرمت قول به غير علم··· 132
دليل اول: آيات··· 132
دليل دوم: اجماع··· 133
بررسى دليل دوم··· 134
دليل سوم: عقل··· 134
دليل چهارم: روايات··· 135
مبحث دوم: حكم تكليفى و وضعى··· 137
فصل اول: بررسى نظريات مختلف پيرامون تعريف حكم تكليفى و وضعى··· 139
مقدمه··· 141
بررسى صحت تقسيم··· 141
گفتار اول: نظريه محقّق نائينى و بررسى آن··· 145
نظريه محقّق نائينى··· 145
بررسى نظريه محقّق نائينى··· 146
گفتار دوم: نظريه امام خمينى و بررسى آن··· 151
نظريه برگزيده··· 152
تنبيه: بساطت احكام تكليفى··· 153
قول اول: تركيب··· 153
قول دوم: بساطت··· 153
نظر برگزيده··· 154
فصل دوم: كيفيت تغاير احكام تكليفى··· 155
مقدمه··· 157
گفتار اول: نظريه تغاير به بعض ذات و بررسى آن··· 159
گفتار دوم: نظريه تغاير به مقارنات و بررسى آن··· 163
نظريه مرحوم آيهاللّه بروجردى··· 163
بررسى نظريه مرحوم آيهاللّه بروجردى··· 164
گفتار سوم: نظريه تغاير تشكيكى و بررسى آن··· 165
كلام مرحوم آخوند··· 165
كلام محقّق عراقى··· 166
بررسى نظريه تغاير تشكيكى··· 166
فصل سوم: محدوده احكام تكليفى··· 167
مقدمه··· 169
گفتار اول: شبهه كعبى و بررسى آن··· 170
شبهه كعبى··· 171
بررسى شبهه كعبى··· 171
بررسى مقدمه اول··· 172
بررسى مقدمه دوم··· 172
بررسى مقدمه سوم··· 172گفتار دوم: اباحه، حكم تكليفى يا وضعى؟··· 174
قول اول··· 175
قول دوم··· 176
قول سوم··· 176
نظر برگزيده··· 177
گفتار سوم: اباحه اقتضايى و لا اقتضايى··· 178
قول اول··· 179
قول دوم··· 179
نظر برگزيده··· 180
گفتار چهارم: حصر عقلى احكام تكليفى··· 181
فصل چهارم: تقسيمات مختلف حكم تكليفى··· 183
گفتار اول: اقسام واجب، مستحب، مكروه و حرام··· 185
اقسام واجب··· 185
اقسام مستحب··· 187
اقسام حرام··· 188
اقسام مكروه··· 188
گفتار دوم: نهى تحريمى و تنزيهى··· 189
نظر محقّق خراسانى··· 189
بررسى نظر محقّق خراسانى··· 190
گفتار سوم: حكم الزامى و غير الزامى··· 192
وجوه تفاوت حكم الزامى و غير الزامى··· 192
وجه اول··· 192
وجه دوم··· 193
وجه سوم··· 193
وجه چهارم··· 194
بررسى وجوه چهارگانه··· 195
اشكال··· 196
پاسخ··· 196فصل پنجم: محدوده احكام وضعى··· 199
مقدمه··· 201
گفتار اول: ماهيات مخترع شرعى··· 205
جهت اول··· 206
قول اول··· 206
قول دوم (نظر برگزيده)··· 209
جهت دوم··· 210
نظر محقّق نائينى··· 210
بررسى نظر محقّق نائينى··· 211
نظر امام خمينى··· 213
بررسى نظر امام خمينى··· 214
گفتار دوم: ولايت و قضاوت··· 217
نظر محقّق نائينى··· 217
بررسى نظر محقّق نائينى··· 218
نظر محقّق عراقى··· 219
بررسى نظر محقّق عراقى··· 219
نظر آيهاللّه فاضل لنكرانى··· 220
بررسى نظر آيهاللّه فاضل لنكرانى··· 220
نظر امام خمينى··· 221
بررسى نظر امام خمينى··· 223
نظر برگزيده··· 224
فصل ششم: جعل احكام وضعى··· 225
مقدمه: سيرى اجمالى در اقوال··· 227
گفتار اول: نظريه محقّق خراسانى درباره جعل قسم اول از احكام وضعى و...··· 231
دليل بر عدم جعل در قسم اول··· 231
الف) دليل بر عدم جعل تبعى··· 232
دليل بر عدم جعل استقلالى··· 235
اشكال محقّق نائينى به محقّق خراسانى و بررسى آن··· 237
اشكال محقّق نائينى··· 237اشكال به عدم جعل تبعى··· 237
اشكال به عدم جعل استقلالى··· 238
بررسى اشكال محقّق نائينى··· 240
گفتار دوم: نظريه محقّق نائينى درباره جعل قسم اول از احكام وضعى و بررسى آن··· 243
نظريه محقّق نائينى··· 243
دليل اول··· 243
دليل دوم··· 244
تفاوت نظريه محقّق نائينى و شيخ انصارى··· 244
تفاوت نظريه محقّق نائينى و مرحوم آخوند··· 245
بررسى نظريه محقّق نائينى··· 245
بررسى دليل اول··· 245
بررسى دليل دوم··· 248
گفتار سوم: نظريه محقّق عراقى درباره جعل قسم اول از احكام وضعى و...··· 249
نظريه محقّق عراقى··· 249
بخش اول كلام محقّق عراقى··· 249
بخش دوم كلام محقّق عراقى··· 251
بخش سوم كلام محقّق عراقى··· 251
بخش چهارم كلام محقّق عراقى··· 252
بررسى نظريه محقّق عراقى··· 252
گفتار چهارم: نظريه شيخ انصارى درباره جعل قسم اول از احكام وضعى و...··· 254
نظريه شيخ انصارى··· 254
بررسى نظريه شيخ انصارى··· 255
گفتار پنجم: نظريه برگزيده درباره جعل قسم اول از احكام وضعى··· 257
گفتار ششم: نظريه محقّق خراسانى درباره جعل قسم دوم از احكام وضعى و...··· 259
نظريه محقّق خراسانى··· 259
بررسى نظريه محقّق خراسانى··· 262
اشكال محقّق عراقى به محقّق خراسانى در جهت اول··· 263
بررسى اشكال محقّق عراقى··· 265
بررسى كلام محقّق خراسانى در جهت اول··· 266اشكال امام خمينى به محقّق خراسانى در جهت دوم··· 268
گفتار هفتم: نظريه محقّق خراسانى درباره جعل قسم سوم از احكام وضعى و...··· 271
اشكالات محقّق خراسانى به شيخ انصارى··· 272
اشكال اول··· 272
اشكال دوم··· 273
اشكال سوم··· 273
بررسى اشكالات محقّق خراسانى··· 274
بررسى اشكال اول··· 274
بررسى اشكال دوم··· 274
بررسى اشكال سوم··· 276
گفتار هشتم: بررسى نظريه انصارى مبنى بر نفى جعل استقلالى در احكام وضعى··· 277
بررسى نظريه شيخ به حسب مقام ثبوت··· 277
بررسى نظريه شيخ به حسب مقام اثبات··· 278
گفتار نهم: بررسى كيفيت جعل بعضى از احكام وضعى··· 281
1 . ملكيت و زوجيت··· 281
2 . حجيت··· 282
الف) حجيت قطع··· 283
ب) حجيت امارات··· 283
3 . كاشفيت و طريقيت··· 285
4 . صحت و فساد··· 286
نظر محقّق خراسانى··· 286
الف) صحت و فساد نزد متكلمين··· 287
ب) صحّت و فساد نزد فقها··· 288
بررسى نظر محقّق خراسانى··· 290
ساير اقوال در كيفيت جعل صحت و فساد··· 294
5 . طهارت و نجاست··· 295
نظر شيخ انصارى··· 295
نظر محقّق نائينى··· 296
بررسى نظر محقّق نائينى··· 298نظر محقّق عراقى··· 300
بررسى نظر محقّق عراقى··· 303
نظر برگزيده··· 305
5 . قضاوت و ولايت··· 306
6 . وكالت و نيابت··· 307
نظر محقّق عراقى··· 307
نظر برگزيده··· 308
7 . رخصت و عزيمت··· 308
مبحث سوم: حكم مولوى و ارشادى··· 311
مقدمه··· 313
فصل اول: موارد استعمال حكم ارشادى··· 315
موارد استعمال حكم ارشادى··· 317
1 . ارشاد به حكم عقل مبنى بر وجوب اطاعت خدا··· 317
2 . ارشاد به حكم عقل مبنى بر حسن و قبح··· 318
3 . ارشاد به حكم عقلا··· 320
4 . ارشاد به جزئيت و مانعيت··· 321
فصل دوم: بررسى نظريات مختلف پيرامون حكم مولوى و ارشادى··· 323
گفتار اول: نظريه انكار حكم ارشادى··· 327
دليل اول··· 327
بررسى دليل اول··· 328
دليل دوم··· 328
بررسى دليل دوم··· 329
گفتار دوم: نظريه انكار حكم مولوى··· 330
دليل اول··· 330
بررسى دليل اول··· 331
دليل دوم··· 331
بررسى دليل دوم··· 332
دليل سوم··· 332
بررسى دليل سوم··· 333گفتار سوم: نظريه اختلاف از حيث جهات··· 334
بررسى··· 334
گفتار چهارم: نظريه برگزيده··· 336
تنبيه··· 337
فصل سوم: بررسى وجوه فرق بين حكم مولوى و ارشادى··· 339
مقدمه: بيان اجمالى وجوه فرق بين حكم مولوى و حكم ارشادى··· 341
گفتار اول: وجه اول و بررسى آن··· 344
وجه اول··· 344
بررسى وجه اول··· 345
گفتار دوم: وجه دوم و بررسى آن··· 346
وجه دوم··· 346
بررسى وجه دوم··· 347
گفتار سوم: وجه سوم و بررسى آن··· 348
وجه سوم··· 348
بررسى وجه سوم··· 348
گفتار چهارم: وجه چهارم و بررسى آن··· 350
وجه چهارم··· 350
بررسى وجه چهارم··· 351
گفتار پنجم: وجه پنجم و بررسى آن··· 352
وجه پنجم··· 352
بررسى وجه پنجم··· 353
اشكال اول··· 354
پاسخ اشكال اول··· 354
اشكال دوم··· 355
اشكال سوم··· 356
گفتار ششم: وجه ششم و بررسى آن··· 358
وجه ششم··· 358
بررسى وجه ششم··· 358احتمال اول··· 358
احتمال دوم··· 359
گفتار هفتم: وجه هفتم و بررسى آن··· 360
وجه هفتم··· 360
بررسى وجه هفتم··· 361
گفتار هشتم: نظر برگزيده··· 363
تنبيه اول··· 369
تنبيه دوم··· 370
تنبيه سوم··· 371
تنبيه چهارم··· 372
تنبيه پنجم··· 374
تنبيه ششم··· 374
تنبيه هفتم··· 375
تنبيه هشتم··· 376
تنبيه نهم··· 377
تبيين نظر بعضى از بزرگان··· 377
بررسى نظر بعضى از بزرگان··· 381
اشكال اول··· 382
اشكال دوم··· 383
نظر برگزيده··· 384
فصل چهارم: بررسى اختلاف در مولويت و ارشاديت برخى از احكام··· 385
گفتار اول: امر به توبه··· 387
گفتار دوم: اخبار من بلغ··· 389
نظر شيخ انصارى··· 391
نظر محقّق خراسانى··· 392
گفتار سوم: امر به احتياط و توقف··· 395
گفتار چهارم: نهى در معاملات و عبادات··· 397
گفتار پنجم: اوامر غيرى··· 399
مبحث چهارم: حكم اولى و ثانوى··· 403مقدمه··· 405
فصل اول: بررسى تقسيم حكم به اولى و ثانوى··· 407
مقدمه··· 409
گفتار اول: نظريات مختلف پيرامون حكم ثانوى··· 411
گفتار دوم: نظريه برگزيده (مرحله اول)··· 413
عدم تعدد اوامر و خطابات··· 413
ادله عدم تعدد اوامر··· 415
دليل اول··· 415
دليل دوم··· 416
عدم صحت تقسيم حكم به اولى و ثانوى··· 416
اشكال··· 417
پاسخ··· 418
گفتار سوم: نظريه برگزيده (مرحله دوم)··· 420
فصل دوم: نكاتى پيرامون حكم ثانوى··· 423
گفتار اول: عدم جريان اين تقسيم در حكم ظاهرى··· 425
گفتار دوم: جريان اين تقسيم در احكام وضعى··· 427
گفتار سوم: جعل ثانوى··· 430
گفتار چهارم: تقسيم حكم ثانوى به مشروط و مطلق··· 432
گفتار پنجم: عناوين ثانوى··· 434
نكته اول··· 435
نكته دوم··· 435
گفتار ششم: بررسى تأثير بعضى از عناوين ثانوى در حكم··· 437
نظر مشهور··· 437
نظر محقّق نائينى··· 438
نظر امام خمينى··· 438
نظر برگزيده··· 440
فصل سوم: نسبت ادله احكام اولى و ثانوى··· 441
گفتار اول: بررسى نظريات مختلف پيرامون نسبت اين ادله··· 443
قول اول: حكومت··· 443اشكال محقّق خراسانى··· 444
پاسخ محقّق نائينى··· 445
بررسى پاسخ محقّق نائينى··· 445
قول دوم: تعارض··· 446
بررسى قول دوم··· 446
قول سوم: جمع عرفى··· 447
بررسى قول سوم··· 448
قول چهارم: تخصيص··· 449
بررسى قول چهارم··· 449
قول پنجم: تزاحم··· 450
بررسى قول پنجم··· 450
گفتار دوم: نظريه برگزيده··· 451
مبحث پنجم: حكم حكومتى و غيرحكومتى··· 453
مقدمه··· 455
فصل اول: حكم حكومتى (تعريف، بررسى تقسيم، اقسام، محدوده....··· 461
گفتار اول: نظريات مختلف پيرامون تعريف حكم حاكم··· 463
1 . تعريف شهيد اول از حكم حاكم··· 463
2 . تعريف صاحب جواهر از حكم حاكم··· 465
3 . تعريف مقدس اردبيلى··· 466
گفتار دوم: نظريات مختلف پيرامون حكم حكومتى··· 468
1 . نظر علامه طباطبايى··· 468
2 . نظر بعضى اعاظم··· 469
3 . نظر امام رحمهالله··· 469
نتيجه··· 469
4 . نظر برگزيده··· 470
تفاوت حكم حكومتى با فتوا در مسائل سياسى و اجتماعى··· 473
گفتار سوم: بررسى تقسيم حكم به حكومتى و غيرحكومتى··· 474
گفتار چهارم: اقسام حكم حكومتى··· 476
قسم اول··· 476
قسم دوّم··· 476
قسم سوم··· 477
قسم چهارم··· 478
نكته··· 478
گفتار پنجم: محدوده حكم حكومتى··· 479
قول اوّل··· 479
قول دوم··· 480
قول سوّم··· 481
قول چهارم··· 483
نظر برگزيده··· 484
مشروعيت حكم حكومتى··· 485
گفتار ششم: ويژگىها و ملاك حكم حكومتى··· 487
ويژگىهاى حكم حكومتى··· 487
ملاك حكم حكومتى··· 488
فصل دوم: نسبت حكم حكومتى با حكم اولى و ثانوى··· 491
مقدمه··· 493
گفتار اول: آرا و انظار··· 495
گفتار دوم: نظريه برگزيده··· 498
گفتار سوم: فرقهاى حكم حكومتى با حكم اولى و ثانوى··· 502
الف) فرق حكم حكومتى با حكم اولى··· 502
ب) فرق حكم حكومتى با حكم ثانوى··· 503
نتيجه··· 504
گفتار چهارم: نظريه امام خمينى··· 505
عبارت امام رحمهالله··· 505
جمع بين عبارات امام رحمهالله··· 506
گفتار پنجم: نظريه شهيد صدر··· 511
مبحث ششم: حكم تأسيسى و امضايى··· 517
مقدمه··· 519فصل اول: تعريف حكم تأسيسى و امضايى··· 521
گفتار اول: موارد استعمال لفظ امضا··· 523
1 . امضا در مقابل ارشاد··· 523
2 . امضا در مقابل تعبد··· 524
3 . امضا در مقابل جعل··· 524
4 . امضا در مقابل تأسيس··· 524
5 . حكم تأسيسى با طعم امضا··· 525
تعريف حكم تأسيسى و امضايى··· 527
گفتار دوم: تنقيح موضوع بحث··· 528
نكته اول··· 528
نكته دوم··· 529
نكته سوم··· 529
نكته چهارم··· 530
نكته پنجم··· 532
فصل دوم: بررسى ديدگاههاى مختلف پيرامون حكم امضايى··· 535
گفتار اول: اقوال و انظار··· 537
قول اول: مشهور متأخرين··· 537
قول دوم: امام خمينى··· 538
قول سوم: بعضى از بزرگان··· 540
گفتار دوم: بررسى نظريه بعضى از بزرگان··· 541
كلام صاحب منتقى الاصول··· 541
بررسى كلام صاحب منتقى الاصول··· 545
موضع اول··· 545
موضع دوم··· 546
موضع سوم··· 547
موضع چهارم··· 548
گفتار سوم: نظريه برگزيده··· 549
مقدمه اول··· 549
مقدمه دوم··· 549
مقدمه سوم··· 550
مقدمه چهارم··· 551
نتيجه··· 551
مبحث هفتم: حكم وجودى و عدمى··· 553
مقدمه··· 555
گفتار اول: تنقيح موضوع بحث و اقوال··· 558
تنقيح محل بحث··· 558
نكته اول··· 558
نكته دوم··· 559
نكته سوم··· 559
اقوال··· 560
قول اول··· 560
قول دوم··· 560
گفتار دوم: نظريه برگزيده··· 562
مقدمه اول··· 562
مقدمه دوم··· 563
مقدمه سوم··· 564
مقدمه چهارم··· 565
نتيجه··· 565
خاتمه بخش ششم··· 567
ساير تقسيمات حكم··· 569
1 . حكم حقيقى و حكم طريقى··· 569
اصطلاحات حكم اقتضايى··· 572
3 . حكم فعلى و حكم شأنى··· 576
اصطلاح اول··· 576
اصطلاح دوم··· 577
4 . حكم منجّز و حكم غيرمنجّز··· 577
فهرست مطالب··· 579