شناخت نامه قرآن بر پایه قرآن و حدیث فارسی - عربی جلد 1

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : م‍ح‍م‍دی‌ ری‌ش‍ه‍ری‌، م‍ح‍م‍د، ‏‫۱۳۲۵‏‏-‎۱۴۰۱.‬

‏عنوان و نام پديدآور : شناخت ‌نامه قرآن بر پایه قرآن و حدیث فارسی - عربی/ محمد محمدی‌ری‌شهری، با همکاری جمعی از پژوهشگران؛ ترجمه حمیدرضا شیخی.

‏مشخصات نشر : قم : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر‏‫، ۱۳۹۱‬ -

‏مشخصات ظاهری : ‏‫3ج.‬

‏شابک : ‏‫دوره‬‏‫‭978-964-493-627-2 : ‬‬ ؛ ‏‫ج.۱‬‏‫‭978-964-493-628-9 : ‬‬ ؛ ‏‫ج.۲‬‏‫‭978-964-493-629-6 : ‬‬ ؛ ‏‫ج.۳‬‏‫‭978-964-493-630-2 : ‬‬ ؛ ‏‫ج.۴‬‏‫‭978-964-493-631-9 : ‬‬

‏وضعیت فهرست نویسی : فیپا

‏يادداشت : فارسی - عربی.

‏يادداشت : ج.۲ - ۴ (چاپ اول: ۱۳۹۱)(فیپا).

‏یادداشت : کتابنامه.

‏موضوع : قرآن -- علوم قرآنی

قرآن-- بررسی و شناخت

‏شناسه افزوده : شیخی، حمیدرضا، ‏‫۱۳۶۱ -‏‬، مترجم

‏شناسه افزوده : دار الحدیث. مرکز چاپ و نشر

‏رده بندی کنگره : ‏‫‭BP۶۹/۵‏‫‭/م۳ش۹ ۱۳۹۱

‏رده بندی دیویی : ‏‫‭۲۹۷/۱۵

‏شماره کتابشناسی ملی : ۲۸۰۸۵۰۰

اشاره

شناخت نامۀ حديث (فارسى - عربى)

محمّد محمّدى رى شهرى، با همكارى جمعى از پژوهشگران.

شناخت نامۀ حديث

(فارسى - عربى)

جلد يكم

محمّدى رى شهرى

با همكارى

جمعى از پژوهشگران

شناخت نامۀ حديث (فارسى - عربى) / ج 1

محمّد محمّدى رى شهرى

با همكارى: جمعى از پژوهشگران

أخذ احاديث: محمّدرضا سجادى طلب، مهدى غلامعلى

نقد علمى: سيّد محمّدكاظم طباطبايى، عبد الهادى مسعودى، مرتضى خوش نصيب

تحقيق، تخريج و مقابله: حسين محقّقيان، على عظيمى شندآبادى، رضا بيرانوند، على حچيمى، سيّد محمّد حسن مؤمنى، مصطفى صدقى ده زيارى

بازبينى تخريج: محمّد مهدى احسانى فر

مترجم احاديث: عبد الهادى مسعودى

بازبين ترجمه و اعراب گذار: رسول اُفقى

رجال و تراجم: مهدى مهريزى، رجب بخشى جويبارى، حسين محققيان، محمّد قنبرى، عليرضا بهرامى

نگارش و ارزيابى تحليل و بيان: سيّد محمّدكاظم طباطبايى، عبد الهادى مسعودى، مهدى غلامعلى، مهدى مهريزى، محمّدكاظم رحمان ستايش

سرويراستار فارسى وبازبين نهايى: سعيدرضا على عسكرى

ويراستار فارسى: سيّد محمّد دلّال موسوى

سرويراستار عربى: حسنين دبّاغ

ويراستار عربى: مثيم دبّاغ پور

فهرست ساز: على اصغر دُرياب

نمونه خوان فارسى: علينقى پارسانيا، محمود سپاسى، سيّد هاشم شهرستانى

نمونه خوان عربى: محمّدعلى دبّاغى، عبد الكريم حلفى، رعد بهبهانى

صفحه آرا: سيّد على موسوى كيا

حروفچين: حسين افخميان، على اصغر دُرياب

خوش نويس: حسن فرزانگان

مدير آماده سازى: محمّدباقر نجفى

ناشر: سازمان چاپ و نشر دار الحديث

نوبت چاپ: اوّل، 1397

چاپ خانه: شمارگان: قيمت:

دفتر مركزى: قم، ميدان شهدا، خيابان معلم، پلاك 125 تلفن: 37740523-025 / فاكس: 37740571-025 / ص. پ 4468/37185

نمايشگاه دائمى علوم حديث (قم، خيابان معلم) تلفن: 37740545-025 فروشگاه شماره «2» (قم، خيابان معلم، مجتمع ناشران، طبقۀ همكف پلاك 29) تلفن: 37842309-025/37842310-025 فروشگاه شماره «3» (شهر رى، حرم حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام درب شرقى 7) تلفن: 55952862-021

فروشگاه شماره «4» (شهر رى، حرم حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام درب جنوبى) تلفن: 51224493-021

فروشگاه شماره «5» (شهر رى، حرم حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام بازار قديم) تلفن: 55930999-021 پلاك 19/1 http://darolhadith.ir darolhadith.20@gmail.com 9‏-‏006-207-622-978: ISBN 6‏-‏007-207-964-978: ISBN darolhadith.20@gmail.com

كليه حقوق چاپ و نشر براى ناشر محفوظ است.

فهرست اجمالى

مقدّمۀ مترجم... 7

درآمد... 9

فصل يكم: شناخت سنّت... 17

فصل دوم: حجّيت سنّت... 83

فصل سوم: ملاك شناخت سنّت... 127

فصل چهارم: اهمّيت شناختن حديث... 161

فصل پنجم: نقل حديث... 209

فصل ششم: نگارش حديث... 371

فصل هفتم: فهم حديث... 451

مقدّمۀ مترجم

حديث، حكايتگر گفتار و رفتار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و اهل بيت گرامى ايشان و در كنار قرآن، هماره و همه جا، راهبر انسان به سوى سعادت جاويدان است.

بهره گيرى از اين گنج پر ارج و كاربست آن در دانش هاى دينى، نيازمند برخى آگاهى هاى جانبى است كه شناخت نامه حديث به خوبى از عهده آنها برآمده است.

اين اثر حاصل سال ها كوشش گروهى و روشمند تنى چند از پژوهشگران زبده در عرصه حديث است و ترجمه آن به فارسى مى تواند خلأ موجود در اين زمينه را تا اندازه اى پُر كند.

اين مجموعۀ گسترده دامن، افزون بر گردآورى متون قرآنى و روايى در بارۀ حديث، كوشيده است به تبيين مسائل فرا روى حديث بپردازد و به پرسش هاى نسل معاصر دراين باره پاسخ دهد. روشن است كه ترجمۀ چنين متن هايى به فارسى امروزين، از يك سو دشوارى هاى ترجمه متون كهن را به همراه دارد و از سويى ديگر تنگناهاى ترجمۀ متون دينى و مقدّس را كه دقّتى افزون تر مى طلبد. متونى كه كمتر نقل و شرح شده اند، واژه هايى نامأنوس دارند و تركيب هايى ناآشنا را در جاهايى حسّاس از متن، در درون خود جاى داده اند.

در اين ترجمه، كوشش اصلى، رعايت امانت در بازگردان متون مقدّس، اعم از آيات نورانى قرآن و احاديث شريف اهل بيت عليهم السلام و حفظ حدّ و مرز ترجمه در متون كهن بوده، هر چند در حدّ توان به زيبايى و روانى ترجمه نيز توجّه شده است.

گفتنى است پژوهشگر گران قدر، حجّة الإسلام رسول اُفقى، سراسر ترجمه را با متن عربى مقابله نموده و از سر دقّت و باريك بينى و دلسوزى، ده ها تذكّر و تصحيح

را براى نگارنده به ارمغان آورده كه سزاوار است در همين جا از ايشان تشكّر كنم.

شايان گفتن است كه تحليل ها و بيان هاى موجود در شناخت نامه كه از موارد قوّت كتاب به شمار مى آيند، به قلم نويسندگان فارسى زبان بوده و نيازى به ترجمه نداشته اند. همچنين، از ترجمۀ متونى كه پيش تر در آثارِ «مؤسّسۀ دار الحديث» منتشر شده اند، به طور كامل و گاه با اصلاح، استفاده شده است. از اين رو، بخش هايى پراكنده از ترجمۀ پيش رو، به قلم ديگر مترجمان گران قدر آثار مؤسّسۀ دار الحديث است. اين شيوه، بر پايۀ رويكردى نو در «مؤسّسۀ دار الحديث» است كه از همۀ پژوهش ها و ترجمه هاى پيشين، در پژوهش هاى بعدى، بهره بردارى مى شود.

يادآورى اين نكته براى ارج نهادن به اين عزيزان و پاسداشت حقّ معنوى آنان است، هر چند مسئوليت كلّى ترجمه، همچنان بر دوش اين حقير بوده و پذيراى انتقادها و راه نمايى هاى خوانندگان دانشور و گرامى دانش نامه هستم.

از خداوند منان مى خواهم اين تلاش خُرد را به كَرم و بزرگى خويش بپذيرد و آن را زمينه ساز بهره گيرى بيشتر از معارف اهل بيت بگرداند و همه دست اندركاران كتاب را در اين سرا توفيق و عافيت و حسن عاقبت عطا فرمايد و در آن سرا در بهشت جاويدش جاى دهد.

عبدالهادى مسعودى

بهار 1397

درآمد

اشاره

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

أيُّهَا النّاسُ‌! إنّى تارِكٌ فيكُمُ الثِّقلَينِ ما إن تَمَسَّكتُم بِهِما لَن تَضِلّوا: كِتابَ اللّهِ‌، وَ عِترَتى أهلَ بَيتى، فإنّهُما لَن يَتَفَرَّقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوضَ‌.(1)

اى مردم! من در ميان شما دو گران سنگ را بر جاى مى گذارم؛ تا وقتى به آنها تمسك جوييد، هرگز گم راه نمى شويد: كتاب خدا و عترتم، [يعنى] اهل بيتم. به راستى اين دو، هيچ گاه از يكديگر جدا نمى شوند تا كنار حوض [كوثر]، نزد من آيند.

برپايۀ اين سخن نورانى كه صدور آن از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قطعى و مورد اتّفاق مسلمانان است و منابع معتبر اسلامى آن را با الفاظ گوناگون گزارش كرده اند، قرآن و عترت، دو امانت گران بهاى به هم پيوسته اى هستند كه پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله به امّت خود سپرده و از آنها خواسته تا دامنۀ قيامت، از آن پاسدارى كنند تا از صراط مستقيم اسلام ناب، منحرف نشده و هرگز گم راه نشوند.

اين سخن، بدين معناست كه سرنوشت قرآن كه پيام تكامل مادّى و معنوى انسان و راه نماى سعادت دنيوى و اخروى جامعه است، با سرنوشت عترت كه پاسداران اين پيام و تبيين آن، يعنى سنّت نبوى هستند، در جامعۀ اسلامى به هم پيوند خورده است.

امانتدارىِ امّت، در عمل كردن به اين وصيّت مهمّ فرهنگى و سياسى - كه هدفى جز تداوم حاكميت ارزش هاى راستين اسلامى در جهان نداشت - ايجاب مى كرد تا مسلمانان، همۀ توان خود را به كار گيرند و با حمايت همه جانبه از قرآن و عترت در


1) . بصائر الدرجات: ص 413 ح 3؛ سنن الترمذى: ج 5 ص 662 ح 3786.

كنار هم، زمينۀ استقرار ارزش هاى اسلامى و گسترش آن را در جهان فراهم سازند.

امّا تاريخ خون بار اسلام، شهادت مى دهد كه نه تنها امّت، حمايتى شايسته از اين دو امانت نكردند، بلكه سياست بازى هاى خواص و سستى هاى عوام، سبب شد كه اقامۀ حروف قرآن، بهانه اى براى تضييع حدود آن گردد(1)و عترت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، يكى پس از ديگرى، مظلومانه شهيد شدند و كار به جايى كشيد كه تنها باقى ماندۀ عترت كه ذخيرۀ الهى براى احياى قرآن و سنّت نبوى و گسترش عدل در جهان است، از ديده ها پنهان شد و پس از قرن ها هنوز زمينۀ ظهور او فراهم نيامده است.

بنا بر اين، در عصر حاضر، زمينه سازى براى حاكميت اهل بيت عليهم السلام و ظهور امام مهدى عليه السلام، مهم ترين وظيفۀ همۀ مسلمانان راستين در جهت پاسدارى از قرآن و عترت است.

با در نظر گرفتن اين واقعيت كه خاندان رسالت، مطمئن ترين طريق دستيابى به سنّت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و تداوم بخش آن اند، آشنا كردن جهانيان با ميراث علمى و فرهنگى اهل بيت عليهم السلام، بهترين و مؤثّرترين اقدام در جهت زمينه سازى فرهنگى براى حاكميت آنهاست.

در روايتى از امام رضا عليه السلام به نقل از عبد السلام صالح هروى آمده است:

رَحِمَ اللّهُ عَبداً أحيا أمرَنا! فَقُلتُ لَهُ‌: فَكَيفَ يُحيى أمرَكُم‌؟ قالَ‌: يَتَعَلَّمُ عُلومَنا وَ يُعَلِّمُهَا النّاسَ‌؛ فَإِنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ كَلامِنا لَاتَّبَعونا.(2)

«خداوند، رحمت كند بنده اى را كه كار ما را احيا كند!».

به ايشان گفتم: چگونه كار شما را احيا مى كند؟

فرمود: «علوم ما را ياد مى گيرد و به مردم، ياد مى دهد. مردم، اگر خوبى هاى سخنان ما را بدانند، از ما پيروى مى كنند».

اين سخن نغز و پُر مغز، در حقيقت، پيام جهانى شدن اسلام به رهبرى خاندان1.


1) . ر. ك: الكافى: ج 8 ص 53 ح 16.

2) . ر. ك: ح 201.

پيامبر صلى الله عليه و آله و بدين معناست كه ره نمودهاى اهل بيت عليهم السلام در زمينه هاى گوناگون زندگى فردى و اجتماعى، داراى عمق، زيبايى و جاذبه اى است كه به طور طبيعى، هر شنوندۀ منصفى را جذب مى كند و او را در جهت اهداف بلند مكتب اهل بيت عليهم السلام - كه همان مكتب قرآن و اسلام ناب است - قرار مى دهد.

تأسيس مؤسّسۀ علمى - فرهنگى دار الحديث، در واقع، اقدامى منسجم و تشكيلاتى در جهت تحقّق همين مقصد بزرگ و گسترش علوم و معارف اهل بيت عليهم السلام در سراسر جهان است و كتاب حاضر، - شناخت نامۀ حديث - مجموعه اى است شامل دانش هاى پيرامونى حديث كه آگاهى از آن، بويژه براى پژوهشگرانِ عرصۀ احاديث اهل بيت عليهم السلام بايسته و مورد نياز است.

«شناخت نامۀ حديث» در يك نگاه

اشاره

اين كتاب، در شانزده فصل و نزديك به يك هزار متن روايى و تعداد 23 توضيح و تحليل، مهم ترين مباحث مرتبط با حديث شناسى را تقديم علاقه مندان مى كند و در پايان، به اجمال محدّثان بزرگ و مهم ترين مؤلّفان كتاب هاى حديثى جهان اسلام را معرّفى مى كند.

اينك توضيح كوتاهى در بارۀ محتواى فصل هاى آن:

فصل يكم: شناخت سنّت نبوى

اين فصل اختصاص دارد به تبيين معانى «سنّت» و كاربردهاى اين واژه در احاديث اهل بيت عليهم السلام و بر نمودن نصوصى كه تأكيد دارند سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله مستند به وحى است و همۀ معارف مورد نياز جامعه، در قرآن كريم و سنّت نبوى وجود دارد، ولى، برخى از معارف به دلائل خاصّى در اختيار همگان قرار نگرفته اند.

فصل دوم: حجّيت سنّت نبوى

در اين فصل، آيات و رواياتى مطرح شده اند كه دلالت دارند بر وجوب تمسّك به سنّت، فضيلت عمل به سنّت، حرمت مخالفت با سنّت، همچنين آيات و رواياتى كه

اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله را اطاعت از خدا دانسته اند و حجّيت سنّت را اثبات مى كنند.

افزون بر به دست دادن اين نصوص، رواياتى مطرح مى شوند كه تأكيد دارند اطاعت از اهل بيت عليهم السلام، فرمانبرى از پيامبر صلى الله عليه و آله است. بنا بر اين، ميراث علمى و سيرۀ عملى آنان نيز سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله محسوب مى شود.

فصل سوم: معيار شناخت سنّت نبوى

اين فصل اختصاص دارد به اسنادى كه اثبات مى كنند براى دستيابى به سنّت اصيل نبوى، راهى جز مراجعه به خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله نيست؛ زيرا گنج هاى احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله نزد آنهاست و مستند سخنان اهل بيت عليهم السلام، سنّت نبوى است. بر اين اساس، بهترين معيار براى شناخت سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله، رجوع به خاندان رسالت است؛ زيرا معارف صحيح اسلامى به طور كامل نزد غيرِ آنان نيست. پايان بخش اين فصل، تحليلى است در بارۀ شيوۀ احراز سنّت.

فصل چهارم: اهمّيت حديث شناسى

آشنايى با احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام، تنها راه دستيابى به سنّت نبوى است. از اين رو، در اين فصل، بر تعليم و تعلّم حديث، آموختن حديث به فرزندان، مذاكرۀ حديث در جلسات عمومى و خصوصى و بركات آن و حفظ حديث و بركات آن، تأكيد شده و در پايان، چگونگى برخورد با اصناف مختلف حديث، تبيين مى شود و تحليلى در بارۀ همگانى كردن آشنايى با حديث، مطرح مى شود.

فصل پنجم: نقل حديث

اين فصل، شامل گزارش هايى است در بارۀ ترغيب به نقل حديث، اقسام راويان، فضيلت راويان متعهّد، ويژگى هاى لازم براى راوى، آداب ايجابى و سلبى نقل حديث، مجاز بودن نقل معنا، مجاز بودن نقل سخن يك امام از امام ديگر و راه هاى تحمّل حديث، همراه با تحليل هاى مورد نياز.

فصل ششم: كتابت حديث

اين فصل اختصاص دارد به رواياتى كه بر كتابت معارف حديثى تأكيد مى كنند و از اين رو، در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز در دوران زندگى اهل بيت عليهم السلام، احاديث آنان نوشته مى شد و در مقابل اين احاديث، گزارش هايى مطرح مى شود مبنى بر ممانعت پيامبر صلى الله عليه و آله از نوشتن حديث و لذا پس از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله، كتابت حديث، به طور رسمى ممنوع شد. اين گزارش ها، در ضمن يك تحليل نقد خواهند شد.

فصل هفتم: فهم حديث

اين فصل دربارۀ درايت و فهم حديث، اكتفا نكردن به نقل و كوشش براى رفع موانع آگاهى از مقصود و معناى آن است. همچنين متن رواياتى كه احاديث اهل بيت عليهم السلام را صعب و مستصعب دانسته اند، آورده مى شود و ضمن تحليلى مراد از آنها تبيين مى گردد.

فصل هشتم: ملاك هاى درستى احاديث

براى راستى آزمايى احاديثى كه به اهل بيت عليهم السلام نسبت داده مى شوند، معيارهايى در روايات مطرح شده اند؛ مانند: مطابقت با قرآن، هماهنگى با سنّت و موافقت با قلب، فطرت و حق. در فصل هشتم، معيارهاى ياد شده، مطرح و تبيين مى شوند.

فصل نهم: عرضۀ حديث

بهترين راه براى اطمينان يافتن از صحّت حديث، در صورت امكان، عرضه و ارائه آن به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام يا اصحاب بزرگ و مورد اعتماد آنهاست. اين اقدام در روزگارى كه امكانات لازم براى ضبط صدا و تصوير گوينده فراهم نبوده، اهمّيت بيشترى داشته است. در اين فصل، گزارش هاى متعدّدى مطرح شده كه نشان مى دهند عرضۀ حديث در صدر اسلام، يك سيرۀ جارى در ميان بسيارى از محدّثان بوده است. پايان بخش اين فصل، تحليلى است در همين زمينه.

فصل دهم: اختلاف حديث

در ميان احاديث، گاه به رواياتى برخورد مى كنيم كه ميان آنها، اختلاف و تعارض وجود دارد. لذا بايد ديد علّت چيست‌؟ و در اين گونه موارد چه بايد كرد؟ فصل دهم، دربارۀ ره نمودهايى است از اهل بيت عليهم السلام در بارۀ اسباب و علل اختلاف احاديث و درمان آن و تبيين اين موضوع.

فصل يازدهم: حديث سازى

اين فصل، شامل احاديثى است در بارۀ هشدار پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام نسبت به خطر احاديث ساختگى و پيش بينى پديد آمدن اين خطر فرهنگى در جهان اسلام. چند نمونه از احاديثى كه قطعاً جعلى اند يا قرائنى بر مجعول بودن آنها وجود دارد، همراه با تحليل هاى مورد نياز، مطرح مى شوند.

فصل دوازدهم: برخى احاديث ناب و برگزيده

اين فصل، چند نمونه از زيباترين و آموزنده ترين احاديث را تقديم خوانندگان مى نمايد؛ مانند احاديثى كه تأكيد شده شايسته است با آب طلا نوشته شوند، احاديثى كه بر درِ بهشت با آب طلا نوشته شده، احاديث سلسلة الذهب، احاديثى كه نقل آنها مورد تأكيد قرار گرفته، مواعظ كوتاه و جوامع حكمت ها.

فصل سيزدهم: محدّثان برجستۀ پيرو اهل بيت عليهم السلام

در اين فصل، برجسته ترين محدّثان پيرو اهل بيت عليهم السلام، جايگاه آنان در نقل حديث و آثار حديثى آنان به اجمال معرفى مى شوند.

فصل چهاردهم: محدّثان برجستۀ اهل سنّت

اين فصل به معرفى برجسته ترين محدّثان اهل سنّت در نقل حديث و تأليفات آنان اختصاص دارد.

فصل پانزدهم: مؤلفان برجستۀ منابع حديثى پيرو اهل بيت عليهم السلام

در اين فصل، مؤلفان برجستۀ شيعه، جايگاه آنان در نقل حديث و تأليفات حديثى آنان گزارش مى شود.

فصل شانزدهم: مؤلفان برجستۀ منابع حديثى اهل سنّت

اين فصل دربارۀ معرفى نگارندگان مشهور حديثى اهل سنّت، جايگاه آنان در نقل حديث و تأليفات حديثى آنهاست.

قدردانى

لازم مى دانم از همۀ فضلا، پژوهشگران و عزيزانى كه در تنظيم، تحقيق، تدوين، ويرايش و آماده سازى اين اثر سهيم هستند صميمانه سپاس گزارى نمايم. به ويژه فاضل ارجمند جناب آقاى محمّدرضا سجادى طلب در اخذ حديث و همكارى و ساماندهى نهايى، فاضل ارجمند جناب آقاى مهدى غلامعلى در اخذ حديث، استاد گرانقدر عبد الهادى مسعودى در ارزيابى علمى، نگارش تحليل و ترجمه، استاد ارجمند سيّد محمّدكاظم طباطبايى در ارزيابى علمى و نگارش تحليل و بيان.

در اين لحظات نورانىِ سحر و در شب قدر، در جوار مضجع مطهّر ثامن الحجج، على بن موسى الرضا - عليه آلاف التحيّة والثناء - براى همۀ خادمان حديث اهل بيت عليهم السلام از خداوند سبحان، عاجزانه پاداشى از فضل و رحمت او مسئلت مى كنم و از او مى خواهم كه ما را در صف خادمان قرآن و حديث، محشور فرمايد و از صاحب امشب، بقيّة اللّه الأعظم - روحى فداه - نيز تقاضا دارم ما را مشمول ادعيۀ زاكيۀ خود فرمايد.

ربّنا تقبّل منّا إنّك أنت السميع العليم

محمّد محمّدى رى شهرى

19 تير ماه 1394

سحر 23 رمضان المبارك 1436

مشهد مقدّس

الفَصلُ الأَوَّل:

مَعرِفَةُ السُّنَّةِ‌

1/1

مَعانِي السُّنَّةِ‌

1 - ما يُقابِلُ البِدعَةَ‌

1.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: قَليلٌ في سُنَّةٍ خَيرٌ مِن كَثيرٍ في بِدعَةٍ‌.(1)

2.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن أدّى إلى اُمَّتي حَديثاً يُقيمُ بِهِ سُنَّةً أو يَثلِمُ بِهِ بِدعَةً‌، فَلَهُ الجَنَّةُ‌.(2)

3.

عنه صلى الله عليه و آله: طوبى لِمَن... وَسِعَتهُ السُّنَّةُ ولَم يَعدُها إلَى البِدعَةِ‌.(3)3.


1) . تهذيب الأحكام: ج 3 ص 70 ح 226، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 2 ص 137 ح 1964 كلاهما عن زرارة ومحمّد بن مسلم عن الإمام الباقر والإمام الصادق عليهما السلام، الأمالي للطوسي: ص 521 ح 1153 عن هارون المجاشعي، بحار الأنوار: ج 2 ص 261 ح 1؛ المصنّف لعبد الرزّاق: ج 11 ص 291 ح 20568، مسند الشهاب: ج 2 ص 239 ح 1270، كنز العمّال: ج 1 ص 219 ح 1096.

2) . حلية الأولياء: ج 10 ص 44 الرقم 468، الأربعين البلدانية: ص 44 نحوه و كلاهما عن ابن عبّاس، كنز العمّال: ج 10 ص 158 ح 28815؛ منية المريد: ص 371، جامع الأخبار: ص 511 ح 1430 نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 152 ح 43.

3) . شُعب الإيمان: ج 7 ص 355 ح 10563 عن أنس بن مالك، مسند الشهاب: ج 1 ص 358 ح 613 عن سفيان بن أسيد الحضرمي، كنز العمّال: ج 15 ص 865 ح 43444؛ نهج البلاغة: الحكمة 123، خصائص الأئمّة: ص 99 وفيهما «لم ينسب» بدل «لم يعدها»، تفسير القمّي: ج 2 ص 71 وفيه «لم يتعدّ» بدل «لم يعدها» وكلّها عن الإمام عليّ عليه السلام، بحار الأنوار: ج 69 ص 409 ح 123.

فصل يكم: شناخت سنّت

1/1: معانى سنّت

الف - در برابر «بدعت»

1.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: [عملِ‌] اندكِ مطابق با سنّت، بهتر از [عملِ‌] بسيارِ توأم با بدعت است.

2.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس حديثى را به امّتم برساند كه با آن، سنّتى را برپا دارد يا بدعتى را در هم شكند، بهشت، از آنِ اوست.

3.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خوشا آن كه... در قلمرو سنّت، گام بر دارد و از آن به سوى بدعت نرود!

4.

عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ لِكُلِّ عَمَلٍ شِرَّةً‌(1)ثُمَّ فَترَةً‌؛ فَمَن كانَت فَترَتُهُ إلى بِدعَةٍ فَقَد ضَلَّ‌، ومَن كانَت فَترَتُهُ إلى سُنَّةٍ فَقَدِ اهتَدى‌.(2)

5.

معاني الأخبار عن عاصم بن حميد رفعه: جاءَ رَجَلٌ إلى أميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام فَقالَ‌:

أخبِرني عَنِ السُّنَّةِ وَالبِدعَةِ وعَنِ الجَماعَةِ وعَنِ الفُرقَةِ؟ فَقالَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام: السُّنَّةُ ما سَنَّ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وَالبِدعَةُ ما اُحدِثَ مِن بَعدِهِ‌.(3)

6.

الإمام عليّ عليه السلام - حينَ سَأَلَهُ رَجُلٌ عَنِ السُّنَّةِ وَالبِدعَةِ -: أمَّا السُّنَّةُ فَسُنَّةُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وأَمَّا البِدعَةُ فَما خالَفَها.(4)

7.

عنه عليه السلام: السُّنَّةُ - وَاللّهِ - سُنَّةُ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، وَالبِدعَةُ ما فارَقَها.(5)

8.

عنه عليه السلام: ما أحَدٌ ابتَدَعَ بِدعَةً إلّاتَرَكَ بِها سُنَّةً‌.(6)

9.

عنه عليه السلام: بِالبِدَعِ هَدمُ السُّنَنِ‌.(7)

10.

عنه عليه السلام: أوِّه عَلى إخوانِيَ الَّذينَ تَلَوُا القُرآنَ فَأَحكَموهُ‌، وتَدَبَّرُوا الفَرضَ فَأَقاموهُ‌، أحيَوُا السُّنَّةَ‌، وأَماتُوا البِدعَةَ‌.(8)ي.


1) . الشِّرَّةُ‌: النشاط والرغبة (لسان العرب: ج 4 ص 401 «شرر»).

2) . مسند ابن حنبل: ج 9 ص 124 ح 23533 و ج 2 ص 550 ح 6487 عن حصين وفيه «عابد» بدل «عمل» نحوه، كنز العمّال: ج 16 ص 276 ح 44439؛ الكافي: ج 1 ص 70 ح 10 عن جابر عن الإمام الباقر عليه السلام، مشكاة الأنوار: ص 266 ح 789 عن الإمام الباقر عليه السلام وفيهما «ما من أحد إلّاوله» بدل «إنّ لكلّ عمل»، بحار الأنوار: ج 71 ص 211 ح 2.

3) . معاني الأخبار: ص 154 ح 3، مشكاة الأنوار: ص 265 ح 785، بحار الأنوار: ج 2 ص 266 ح 23.

4) . تحف العقول: ص 211، بحار الأنوار: ج 78 ص 49 ح 69؛ كنز العمّال: ج 1 ص 378 ح 1644 نقلاً عن العسكري عن سليم بن قيس العامري نحوه.

5) . كنز العمّال: ج 1 ص 378 ح 1644 نقلاً عن العسكري عن سليم بن قيس العامري نحوه.

6) . الكافي: ج 1 ص 58 ح 19 عن زرارة عن الإمام الصادق عليه السلام، نهج البلاغة: الخطبة 145 نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 264 ح 15؛ المعيار والموازنة: ص 282، البداية والنهاية: ج 7 ص 308 عن عيسى بن دأب وكلاهما نحوه.

7) . تحف العقول: ص 151، بحار الأنوار: ج 77 ص 291 ح 2.

8) . نهج البلاغة: الخطبة 182 عن نوف البكالي، الاختيار لابن الباقي: ص 376 ح 183، بحار الأنوار: ج 34 ص 127 ح 935؛ ربيع الأبرار: ج 4 ص 242 عن نوف البكالي.

4.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كارى نشاط و سپس سستى اى دارد. هر كس سستى اش به بدعت بينجامد، گم راه شده و هر كس سستى اش به سنّت بينجامد، ره نمون گشته است.

5.

معانى الأخبار - به نقل از عاصم بن حميد كه حديث را به معصوم عليه السلام رسانده -: مردى نزد امير مؤمنان عليه السلام آمد و گفت: مرا از [معناى] سنّت، بدعت و اجتماع و تفرقه با خبر ساز. امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «سنّت، آن است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پايه نهاده باشد و بدعت، چيزى است كه پس از او پديد آمده باشد».

6.

امام على عليه السلام - در پاسخ كسى كه از سنّت و بدعت، از ايشان پرسيد -: سنّت، همان راه و روش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است و بدعت، هر چيزى است كه مخالف آن باشد.

7.

امام على عليه السلام: به خدا سوگند، سنّت، همان سنّت محمّد صلى الله عليه و آله است و بدعت، آن چيزى است كه از آن جدا باشد.

8.

امام على عليه السلام: هيچ كس بدعتى ننهاد، جز اين كه به سبب آن، سنّتى را وا نهاد.

9.

امام على عليه السلام: بر اثر بدعت هاست كه سنّت ها، نابود مى شوند.

10.

امام على عليه السلام: آه و افسوس بر آن برادرانم كه قرآن را خواندند و استوارش ساختند و در فرائض [الهى] انديشيدند و آنها را بر پا داشتند، سنّت [پيامبر صلى الله عليه و آله] را زنده كردند و بدعت را ميراندند.

11.

عنه عليه السلام - في كَلامٍ لَهُ -: فَاعلَم أنَّ أفضَلَ عِبادِ اللّهِ عِندَ اللّهِ إمامٌ عادِلٌ هُدِيَ وهَدى‌، فَأَقامَ سُنَّةً مَعلومَةً‌، وأَماتَ بِدعَةً مَجهولَةً‌، وإنَّ السُّنَنَ لَنَيِّرَةٌ لَها أعلامٌ‌، وإنَّ البِدَعَ لَظاهِرَةٌ لَها أعلامٌ‌.(1)

12.

عنه عليه السلام: إنَّمَا النّاسُ رَجُلانِ‌: مُتَّبِعٌ شِرعَةً‌، ومُبتَدِعٌ بِدعَةً لَيسَ مَعَهُ مِنَ اللّهِ سُبحانَهُ بُرهانُ سُنَّةٍ ولا ضِياءُ حُجَّةٍ‌.(2)

13.

عنه عليه السلام: العَجَبُ لِقَومٍ يَرَونَ سُنَّةَ نَبِيِّهِم تَتَبَدَّلُ وتَتَغَيَّرُ شَيئاً شَيئاً وباباً باباً ثُمَّ يَرضَونَ ولا يُنكِرونَ‌، بَل يَغضَبونَ لَهُ ويَعتِبونُ عَلى مَن عابَ عَلَيهِ وأَنكَرَهُ‌، ثُمَّ يَجيءُ قَومٌ بَعدَنا فَيَتَّبِعونَ بِدعَتَهُ وجَورَهُ وأحداثَهُ‌، ويَتَّخِذونَ أحداثَهُ سُنَّةً وديناً يَتَقَرَّبونَ بِها إلَى اللّهِ‌.(3)

14.

عنه عليه السلام: السُّنَّةُ سُنَّتانِ‌: سُنَّةٌ في فَريضَةٍ‌؛ الأَخذُ بِها هُدىً وتَركُها ضَلالَةٌ‌، وسُنَّةٌ في غَيرِ فَريضَةٍ‌؛ الأَخذُ بِها فَضيلَةٌ وتَركُها غَيرُ خَطيئَةٍ‌.(4)

15.

الإمام زين العابدين عليه السلام: اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وآلِهِ‌، ووَفِّقنا في يَومِنا هذا ولَيلَتِنا هذِهِ وفي جَميعِ أيّامِنا لِاستِعمالِ الخَيرِ، وهِجرانِ الشَّرِّ، وشُكرِ النِّعَمِ‌، وَاتِّباعِ السُّنَنِ‌،1.


1) . نهج البلاغة: الخطبة 164، الجمل: ص 187 عن ابن دأب نحوه، بحار الأنوار: ج 31 ص 489 ح 9؛ الكامل في التاريخ: ج 2 ص 276، تاريخ الطبري: ج 4 ص 337 وفيهما «متروكة» بدل «مجهولة»، البداية والنهاية: ج 7 ص 168 وفيه «معلومة» بدل «مجهولة» وكلاهما عن عبد اللّه بن محمّد عن أبيه وكلّها نحوه.

2) . نهج البلاغة: الخطبة 176، أعلام الدين: ص 107، الاختيار لابن الباقي: ص 362 ح 175، غرر الحكم: ج 3 ص 74 ح 3861، عيون الحكم والمواعظ: ص 178 ح 3659 وفيهما صدره إلى «بدعة»، بحار الأنوار: ج 2 ص 312 ح 76.

3) . كتاب سليم بن قيس: ج 2 ص 676 ح 14، بحار الأنوار: ج 30 ص 303 ح 152.

4) . الخصال: ص 48 ح 54، الكافي: ج 1 ص 71 ح 12، المحاسن: ج 1 ص 351 ح 739 كلّها عن السكوني عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، الأمالي للطوسي: ص 589 ح 1222 عن عبدالعظيم الحسني عن الإمام الجواد عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله والثلاثة الأخيرة نحوه، تحف العقول: ص 50، بحار الأنوار: ج 2 ص 264 ح 13؛ المعجم الأوسط: ج 4 ص 215 ح 4011.

11.

امام على عليه السلام - در سخنى از ايشان -: بدان كه برترينِ بندگان خدا نزد خداوند، پيشواى دادگرى است كه ره يافته و راهبر باشد، سنّتِ شناخته شده را برپا دارد و بدعتِ ناشناخته را بميرانَد. سنّت ها، روشن اند و نشانه هايى دارند. بدعت ها نيز آشكارند و نشانه هايى دارند.

12.

امام على عليه السلام: مردم، دو دسته اند: پيرو شريعت و بدعت گذار كه براى او از جانب خداوند سبحان، نه برهانى از سنّت [پيامبر صلى الله عليه و آله] است و نه پرتوى از حجّت [قرآن].

13.

امام على عليه السلام: شگفت از مردمى كه مى بينند سنّت پيامبرشان، خُرده خُرده و اندك اندك دگرگون مى شود و تغيير مى يابد، امّا راضى مى شوند و انكار نمى ورزند، بلكه بر كسى خشم مى گيرند و كسى را سرزنش مى كنند كه بر اين دگرگونى عيب گرفته و انكارش كرده است. آن گاه، پس از ما مردمانى مى آيند و از بدعت و كژروى و كارهاى نوپديدش پيروى مى كنند و بدعت هايش را به جاى سنّت و دين مى گيرند و [به خيال خام خود] با آنها به خداوند، تقرّب مى جويند.

14.

امام على عليه السلام: سنّت بر دو گونه است: سنّتى در واجبات است كه پاى بندى و عمل به آن، سبب هدايت مى شود و ترك آن، موجب گم راهى است و سنّتى در غير واجبات است كه عمل به آنها، فضيلت است و ترك آنها، گناه نيست.

15.

امام زين العابدين عليه السلام: خدايا! بر محمّد و خاندانش درود فرست و ما را در اين روز و شب و در همه روزهايمان، توفيق ده براى انجام دادن كار خير و دورى كردن از شر و سپاس گزارى از نعمت ها و پيروى از آداب و سنّت ها [ى دينى] و دورى گزيدن از

ومُجانَبَةِ البِدَعِ‌.(1)

2 - ما يُقابِلُ الفَريضَةَ‌

16.

الإمام زين العابدين عليه السلام - فِي الدُّعاءِ -: لا تَشغَلني بِالاِهتِمامِ عَن تَعاهُدِ فُروضِكَ وَاستِعمالِ سُنَّتِكَ‌.(2)

17.

الكافي عن زرارة والفضيل: قُلنا لَهُ‌(3): الصَّلَواتُ في جَماعَةٍ فَريضَةٌ هِيَ؟ فَقالَ‌: الصَّلَواتُ فَريضَةٌ ولَيسَ الاِجتِماعُ بِمَفروضٍ فِي الصَّلاةِ كُلِّها ولكِنَّها سُنَّةٌ‌.(4)

18.

الإمام الصادق عليه السلام: السُّجودُ عَلَى الأَرضِ فَريضَةٌ وعَلَى الخُمرَةِ سُنَّةٌ‌.(5)

19.

الكافي عن محمّد بن مسلم: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: إنَّ عَمّار [اً] السّاباطِيَّ رَوى عَنكَ رِوايَةً‌، قالَ‌: وما هِيَ؟ قُلتُ‌: رَوى أنَّ السُنَّةَ فَريضَةٌ‌(6)، فَقالَ‌: أينَ يَذهَبُ؟! أينَ يَذهَبُ؟! لَيسَ هكَذا حَدَّثتُهُ‌، إنَّما قُلتُ لَهُ‌: مَن صَلّى فَأَقبَلَ عَلى صَلاتِهِ لَم يُحَدِّث).


1) . الصحيفة السجّاديّة: ص 41 الدعاء 6، مصباح المتهجّد: ص 246 ح 361، المصباح للكفعمي: ص 103 كلاهما نحوه.

2) . الصحيفة السجّاديّة: ص 44 الدعاء 7، الإقبال: ج 1 ص 253، المصباح للكفعمي: ص 315 كلاهما من دون إسناد إلى أحد من أهل البيت عليهم السلام، مهج الدعوات: ص 325 عن الإمام الهادي عليه السلام، بحار الأنوار: ج 98 ص 19 ذيل ح 2.

3) . كذا جاء مضمراً.

4) . الكافي: ج 3 ص 372 ح 6، تهذيب الأحكام: ج 3 ص 24 ح 83، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 375 من دون إسناد إلى أحد من أهل البيت عليهم السلام وفيه ذيله من «وليس الاجتماع» نحوه، دعائم الإسلام: ج 1 ص 153 عن الإمام الباقر عليه السلام نحوه، منتقى الجمان: ج 2 ص 154، بحار الأنوار: ج 88 ص 17 ح 30.

5) . الكافي: ج 3 ص 331 ح 8، تهذيب الأحكام: ج 2 ص 235 ح 926، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 207 ح 621 وفيهما «غيرالأرض» بدل «الخمرة» و ص 268 ح 828، علل الشرائع: ص 341 ح 2 وفيهما «غيرذلك» بدل «الخمرة»، بحار الأنوار: ج 85 ص 154 ح 17.

6) . قال المجلسي رحمه الله: قوله عليه السلام «أنَّ السنّة فريضة» كأنّ عمّاراً ظنّ أنّه إذا كانت النافلة لتتميم الفريضة ولم يقبل الفريضة إلّابها فالنافلة واجبة ولم يفرّق بين القبول والإجزاء ولايخفى على المتتبّع أنّ أكثر أخباره لا يخلو من تشويش لأجل النقل بالمعنى وسوء فهمه (مرآة العقول: ج 15 ص 233).

بدعت ها.

ب - در برابر «فريضه»

16.

امام زين العابدين عليه السلام - در دعا -: [اى پروردگار من!] مرا چنان انديشناك مكن كه از انجام دادن آنچه واجب و سنّت [مستحب] كرده اى، باز مانم.

17.

الكافى - به نقل از زُراره و فُضيل -: به امام عليه السلام گفتيم: آيا نماز را به جماعت خواندن، واجب است‌؟ فرمود: «نمازها واجب هستند، امّا جمع شدن براى اداى همۀ نمازها واجب نيست، بلكه سنّت [مستحب] است».

18.

امام صادق عليه السلام: سجده بر زمين، واجب و بر خمره(1)(سجّاده)، سنّت [مستحب] است.

19.

الكافى - به نقل از محمّد بن مسلم -: به امام صادق عليه السلام گفتم: عمّار ساباطى از شما روايتى نقل كرده است. فرمود: «آن چيست‌؟». گفتم: روايت كرده كه سنّت (نافله)، واجب است.(2)

فرمود: «[عمّار] كجا مى رود؟! كجا مى رود؟! من، چنين نگفته ام. من به او گفتم:

"هركس نماز بگزارد و به نمازش توجّه كند (حضور قلب داشته باشد) و در نماز با خودش چيزى نگويد يا در آن، سهو [غفلت] نكند، به اندازۀ همان توجّه


1) . خمره سجده گاهى ساخته شده از حصير يا برگ درخت نخل يا گياهان ديگر است كه بافته شده و همانند مُهر براى سجده كردن استفاده مى شده است (ر. ك: صحاح اللغة: ج 2 ص 649 و النهاية: ج 2 ص 77) پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام استفاده از خمره را به عنوان سنّت يعنى امر استحبابى مطرح كرده اند.

2) . علّامه مجلسى: «اين فرموده كه" سنّت واجب است "، گويى عمّار گمان برده بوده كه نافله براى تكميل [نماز] واجب است و واجب، فقط با نافله، كامل مى شود. پس نافله، واجب است و او قبول و مجزى بودن را از هم تفكيك نكرده است. بر اهل تحقيق، پنهان نيست كه بيشتر خبرهاى عمّار ساباطى، به سبب نقل به معنا كردن و سوء فهم، مشوّش است».

نَفسَهُ فيها أو لَم يَسهُ فيها أقبَلَ اللّهُ عَلَيهِ ما أقبَلَ عَلَيها، فَرُبَّما رُفِعَ نِصفُها أو رُبُعُها أو ثُلُثُها أو خُمُسُها، وإنَّما أمَرنا بِالسُّنَّةِ لِيَكمُلَ بِها ما ذَهَبَ مِنَ المَكتوبَةِ‌.(1)

20.

الإمام الصادق عليه السلام: فَجُملَةُ الصَّلاةِ المَفروضَةِ سَبعَ عَشرَةَ رَكعَةً‌، وَالسُّنَّةُ أربَعٌ وثَلاثونَ رَكعَةً‌.(2)

21.

عنه عليه السلام: إنَّ اللّهَ عز و جل فَرَضَ الصَّلاةَ رَكعَتَينِ رَكعَتَينِ‌، عَشرَ رَكَعاتٍ‌، فَأَضافَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلَى الرَّكعَتَينِ رَكعَتَينِ وإلَى المَغرِبِ رَكعَةً فَصارَت عَديلَ الفَريضَةِ‌، لا يَجوزُ تَركُهُنَّ إلّافي سَفَرٍ، وأفرَدَ الرَّكعَةَ فِي المَغرِبِ فَتَرَكَها قائِمَةً فِي السَّفَرِ وَالحَضَرِ، فَأَجازَ اللّهُ عز و جل لَهُ ذلِكَ‌، فَصارَتِ الفَريضَةُ سَبعَ عَشرَةَ رَكعَةً‌. ثُمَّ سَنَّ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله النَّوافِلَ أربَعاً وثَلاثينَ رَكعَةً مِثلَيِ الفَريضَةِ‌، فَأَجازَ اللّهُ عز و جل لَهُ ذلِكَ‌. وَالفَريضَةُ وَالنّافِلَةُ إحدى وخَمسونَ رَكعَةً‌، مِنها رَكعَتانِ بَعدَ العَتَمَةِ جالِساً تُعَدُّ بِرَكعَةٍ مَكانَ الوَترِ. وفَرَضَ اللّهُ فِي السَّنَةِ صَومَ شَهرِ رَمَضانَ‌، وسَنَّ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله صَومَ شَعبانَ وثَلاثَ أيّامٍ في كُلِّ شَهرٍ مِثلَيِ الفَريضَةِ‌، فَأَجازَ اللّهُ عز و جل لَهُ ذلِكَ‌.(3)

22.

الإمام الكاظم عليه السلام - لَمّا سُئِلَ عَنِ الغُسلِ فِي الجُمُعَةِ وَالأَضحى وَالفِطرِ -: سُنَّةٌ ولَيسَ بِفَريضَةٍ‌.(4)4.


1) . الكافي: ج 3 ص 362 ح 1، المحاسن: ج 1 ص 97 ح 65 عن هشام بن سالم وفيه ذيله من «من صلّى فاقبل على صلاته»، دعائم الإسلام: ج 1 ص 208 كلاهما نحوه، منتقى الجمان: ج 2 ص 81، بحار الأنوار: ج 84 ص 241 ح 26.

2) . الخصال: ص 603 عن الأعمش، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 123 عن الفضل بن شاذان عن الامام الرضا عليه السلام، تحف العقول: ص 417 عن الإمام الرضا عليه السلام، دعائم الإسلام: ج 1 ص 208 كلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 82 ص 297 ح 26.

3) . الكافي: ج 1 ص 266 ح 4، منتقى الجمان: ج 1 ص 384 وفيه ذيله من «ثم سنّ‌» إلى «مكان الوتر» وكلاهما عن فضيل بن يسار، بحار الأنوار: ج 17 ص 5 ح 3.

4) . تهذيب الأحكام: ج 1 ص 112 ح 295، عوالي اللآلي: ج 2 ص 171 ح 13 و ج 3 ص 40 ح 115، منتهى المطلب: ج 2 ص 461، منتقى الجمان: ج 1 ص 331 كلّها عن علي بن يقطين، وسائل الشيعة: ج 2 ص 944 ح 3734.

خداوند به او توجّه مى كند. چه بسا نيمى از آن نماز، يا يكْ چهارمِ آن، يا يكْ سومش، يا [حتّى] يكْ پنجمش [قبول و] بالا برده شود. ما به [خواندن] نافله، دستور داديم تا با آن، بخشى از نمازِ واجب كه از دست رفته است، كامل شود».

20.

امام صادق عليه السلام: مجموع نمازهاى واجب [شبانه روز]، هفده ركعت و [نمازهاى] سنّت (نافله)، 34 ركعت است.

21.

امام صادق عليه السلام: خداوند عز و جل نماز [هاى پنج گانه] را دو ركعت، دو ركعت، واجب فرمود كه مى شد ده ركعت؛ امّا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به دو ركعت (ظهر و عصر و عشا)، دو ركعت و به مغرب، يك ركعت افزود و اين افزوده ها، همسنگ ركعات واجب شدند، چنان كه ترك آنها جز در سفر، جايز نيست و چون در مغرب، يك ركعت افزود، آن را در سفر و غير سفر بر جا نهاد و خداوند هم تمام اين افزوده ها را به او اجازه داد و در نتيجه، نمازهاى واجب، هفده ركعت شدند.

سپس پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دو برابر نمازهاى واجب، يعنى 34 ركعت، نماز نافله، وضع كرد و خداوند عز و جل اين كار او را هم تأييد فرمود و [مجموع] نمازهاى واجب و نافله، 51 ركعت شد. دو ركعت نماز نشستۀ بعد از نماز عشا، يك ركعت و به جاى نماز وَتْر، به شمار مى آيند.(1)

خداوند، در سال، روزۀ ماه رمضان را واجب فرمود و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هم روزۀ ماه شعبان و سه روز از هر ماه را [مستحب] قرار داد كه [مجموعاً] دو برابر روزۀ واجب مى شود و خداوند عز و جل اين را هم به او اجازه داد.

22. امام كاظم عليه السلام - در پاسخ سؤال از غسل در روز جمعه و عيد قربان و عيد فطر -: سنّت [مستحب] است، نه فريضه.).

1) . در برخى حالت ها، دو ركعت نماز نشستۀ پس از نماز عشا، جانشين نماز وتر در انتهاى شب مى شود (ر. ك: علل الشرائع: ص 330 ح 1 «م»).

3 - الفَرائِضُ غَيرُ القُرآنِيَّةِ‌

23. الأمالي للطوسي: قيلَ لِعَلِيِّ بنِ الحُسَينِ عليه السلام: كَيفَ أصبَحتَ يَابنَ رَسولِ اللّهِ؟ قالَ‌:

أصبَحتُ مَطلوباً بِثَمانٍ‌: اللّهُ تَعالى يَطلُبُني بِالفَرائِضِ‌، وَالنَّبِيُّ صلى الله عليه و آله بِالسُّنَّةِ‌....(1)

24.

الإمام الباقر عليه السلام: وَجَدنا في كِتابِ عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ عليهما السلام: (أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اَللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ‌) (2)إذا أدَّوا فَرائِضَ اللّهِ‌، وأَخَذوا بِسُنَنِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.(3)

25.

تهذيب الأحكام عن زرارة عن الإمام الباقر عليه السلام: لا تُعادُ الصَّلاةُ إلّامِن خَمسَةٍ‌:

الطَّهورِ، وَالوَقتِ‌، وَالقِبلَةِ‌، وَالرُّكوعِ‌، وَالسُّجودِ. ثُمَّ قالَ‌: القِراءَةُ سُنَّةٌ‌، وَالتَّشَهُّدُ سُنَّةٌ‌؛ فَلا تَنقُضُ السُّنَّةُ الفَريضَةَ‌.(4)

26. الإمام الصادق عليه السلام: الوُقوفُ بِالمَشعَرِ فَريضَةٌ‌، وَالوُقوفُ بِعَرَفَةَ سُنَّةٌ‌(5).(6)1.

1) . الأمالي للطوسي: ص 641 ح 1330، الدعوات: ص 127 ح 316، جامع الأخبار: ص 237 ح 603، بحار الأنوار: ج 76 ص 15 ح 1.

2) . يونس: 62.

3) . تفسير العيّاشي: ج 2 ص 124 ح 31 عن بريد العجلي، التبيان في تفسير القرآن: ج 5 ص 461 عن الإمام الحسين عليه السلام، مجمع البيان: ج 5 ص 181 من دون إسناد إلى أحد مِن أهل البيت عليهم السلام وكلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 69 ص 277 ح 11 وراجع المعجم الأوسط: ج 4 ص 215 ح 4011.

4) . تهذيب الأحكام: ج 2 ص 152 ح 597، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 339 ح 991، الخصال: ص 285 ح 35 عن زرارة عن الإمام الصادق عليه السلام بزيادة «والتشهّد سنة» قبل «فلا تنقض»، بحار الأنوار: ج 88 ص 136 ح 1.

5) . قال الشيخ الطوسي قدس سره: المراد بهذا الخبر أنّ فرضه عُرف من جهة السنّة دون النص من ظاهر القرآن، وما عرف فرضه من جهة السنّة جاز ان يطلق عليه الاسم بأنّه سنّة، وقد بيّنا ذلك في غير موضع، وليس كذلك الوقوف بالمشعر؛ لأنّ فرضه يعلم بظاهر القرآن، قال اللّه تعالى: (فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اَللّهَ عِنْدَ اَلْمَشْعَرِ اَلْحَرامِ‌) فاوجب علينا ذكره عند المشعر الحرام ولم يكن في ظاهر القرآن أمر بالوقوف بعرفات، فلأجل ذلك اُضيف الى السنّة (تهذيب الأحكام: ج 5 ص 287 ذيل ح 977).

6) . تهذيب الأحكام: ج 5 ص 287 ح 977، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 2 ص 213 ذيل ح 2189 وص 317 ح 2556، عوالي اللآلي: ج 3 ص 162 ح 45، بحار الأنوار: ج 10 ص 226 ح 1.

ج - واجب هاى غير قرآنى

23. الأمالى، طوسى: به امام زين العابدين عليه السلام گفته شد: چگونه صبح كردى، اى فرزند پيامبر خدا؟ فرمود: «در حالى صبح كردم كه هشت چيز از من خواسته مى شود:

خداوند متعال، عمل به فرائض را از من مى خواهد و پيامبر صلى الله عليه و آله، عمل به سنّت را...».

24.

امام باقر عليه السلام: در كتابِ على بن الحسين عليهما السلام چنين يافتيم: (همانا اولياى الهى، نه بيمى بر آنان است و نه اندوهگين مى شوند)، هر گاه واجبات الهى را به جا آورند و به سنّت هاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عمل كنند.

25.

تهذيب الأحكام - به نقل از زُراره -: امام باقر عليه السلام فرمود: «نماز، جز به سبب پنج چيز دوباره خوانده نمى شود: طهارت، وقت، قبله، ركوع و سجده». آن گاه فرمود:

«قرائت، سنّت است، تشهّد، سنّت است و سنّت، فريضه را درهم نمى شكند».

26. امام صادق عليه السلام: توقّف در مشعر الحرام (مُزدَلفه)، فريضه و توقّف در عرفه، سنّت است.(1)

1) . شيخ طوسى قدس سره: مقصود از اين روايت، آن است كه وجوب وقوف در عرفه به وسيلۀ سنّت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اعلام و روشن گشته و دليل قرآنى ندارد. از اين رو، به آن «سنّت» گفته مى شود. امّا وجوب وقوف در مشعر الحرام، به وسيلۀ قرآن، روشن و اعلام شده است. از اين رو به آن فريضه گفته شده است.

27. الكافي عن عبيد بن زرارة، عن الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ الطَّوافَ فَريضَةٌ‌، وفيهِ صَلاةٌ‌، وَالسَّعيَ سُنَّةٌ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.

قُلتُ‌: أَ لَيسَ اللّهُ يَقولُ‌: (إِنَّ اَلصَّفا وَ اَلْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اَللّهِ‌) (1)؟

قالَ‌: بَلى‌، وَلكِن قَد قالَ فيهِما: (وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اَللّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ‌) (2)فَلَو كانَ السَّعيُ فَريضَةً لَم يَقُل: فَمَن تَطَوَّعَ خَيراً.(3)

28. تهذيب الأحكام عن الحسين بن النضر الأرمني: سَأَلتُ أبَا الحَسَنِ الرِّضا عليه السلام: القَومُ يَكونونَ فِي السَّفَرِ فَيَموتُ مِنهُم مَيِّتٌ ومَعَهُم جُنُبٌ‌، ومَعَهُم ماءٌ قَليلٌ قَدرَ ما يَكفي أحَدَهُما، أيُّهُما يُبدَأُ بِهِ؟ قالَ‌: يَغتَسِلُ الجُنُبُ ويُترَكُ المَيِّتُ‌، لِأَنَّ هذا فَريضَةٌ وهذا سُنَّةٌ‌.(4)

4 - المَعارِفُ غَيرُ القُرآنِيَّةِ‌

29. بصائر الدرجات عن حمّاد بن عيسى عن الإمام الصادق عليه السلام، قال: سَأَلَهُ سورَةُ وأنَا شاهِدٌ فَقالَ‌: جُعِلتُ فِداكَ‌، بِما يُفتِي الإِمامُ؟ قالَ‌: بِالكِتابِ‌. قالَ‌: فَما لَم يَكُن فِي الكِتابِ؟ قالَ‌: بِالسُّنَّةِ‌. قالَ‌: فَما لَم يَكُن فِي الكِتابِ وَالسُّنَّةِ؟ فَقالَ‌: لَيسَ مِن شَيءٍ إلّا فِي الكِتابِ وَالسُّنَّةِ‌.(5)7.

1) . البقرة: 158.

2) . البقرة: 158.

3) . الكافي: ج 4 ص 380 ح 7، تهذيب الأحكام: ج 5 ص 321 ح 1107، وسائل الشيعة: ج 9 ص 267 ح 17400.

4) . تهذيب الأحكام: ج 1 ص 110 ح 287 وص 109 ح 286 عن التفليسي، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 108 ح 223 عن عبد الرحمن بن أبي نجران عن الإمام الكاظم عليه السلام وكلاهما نحوه، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 82 ح 19، علل الشرائع: ص 305 ح 1، بحار الأنوار: ج 81 ص 26 ح 3.

5) . بصائر الدرجات: ص 388 ح 4، بحار الأنوار: ج 2 ص 175 ح 17.

27.

الكافى - به نقل از عُبيد بن زُراره - امام صادق عليه السلام فرمود: «طواف، واجب است و نماز هم دارد، امّا سعى، سنّتى از جانب پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است». گفتم: مگر خداوند نفرموده است: (صفا و مروه، از شعائر الهى اند)؟ فرمود: «چرا؛ ولى در بارۀ آن دو، اين را هم فرموده است: (و هر كس طالب خير باشد، خداوند، شكرگزارى داناست). اگر سعى، واجب الهى بود، نمى فرمود: پس هر كس طالب خير باشد».

28.

تهذيب الأحكام - به نقل از حسين بن نضر ارمنى -: از امام رضا عليه السلام پرسيدم: مردمى در سفرند. يكى از آنها مى ميرد و يكى هم جُنب است، امّا آبى كه همراه دارند، كم و به اندازۀ [غسل] يكى از آن دو است. كدام يك آغاز به غسل كند؟ امام عليه السلام فرمود: «جُنب، غسل كند و غسل مرده را وا نهند [و تيمّم بدهند]؛ زيرا اين (غسل جنابت)، واجب قرآنى و آن يك (غسل ميّت)، سنّت [و اعلام شده از سوى] پيامبر صلى الله عليه و آله است.

د - معارف غير قرآنى

29. بصائر الدرجات - به نقل از حمّاد بن عيسى -: من حاضر بودم كه سورة [بن كليب] از امام صادق عليه السلام سؤال كرد: فدايت شوم! امام [معصوم] با چه چيزى فتوا مى دهد؟ فرمود: «با كتاب [خدا]». گفت: آنچه را كه در كتاب نيست، چه‌؟ فرمود: «با سنّت».

گفت: اگر در كتاب و سنّت نبود؟ فرمود: «چيزى نيست كه در كتاب و سنّت نباشد».

30.

الإمام الصادق عليه السلام: كُلُّ شَيءٍ مَردودٌ إلَى الكِتابِ وَالسُّنَّةِ‌.(1)

31.

الإمام الكاظم عليه السلام: لَيسَ شَيءٌ إلّاوجاءَ فِي الكِتابِ وَالسُّنَّةِ‌.(2)

راجع: ص 54 (كُلُّ شَيءٍ فِي الكِتابِ وَالسُّنَّةِ‌).

5 - الاُسلوبُ وَالطَّريقَةُ‌

32.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: خَمسٌ لا أدَعُهُنَّ حَتَّى المَماتِ‌: الأَكلُ عَلَى الحَضيضِ‌(3)مَعَ العَبيدِ، ورُكوبِيَ الحِمارَ مُؤكَفاً [وغَيرَ مُؤكَفٍ‌](4)، وحَلبُ العَنزِ بِيَدي، ولُبسُ الصّوفِ‌، وَالتَّسليمُ عَلَى الصِّبيانِ‌؛ لِتَكونَ سُنَّةً مِن بَعدي.(5)

33.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً‌، فَلَهُ أجرُها وأجرُ مَن عَمِلَ بِها إلى يَومِ القِيامَةِ‌، مِن غَيرِ أن يَنقُصَ مِن اُجورِهِم شَيءٌ‌.(6)9.


1) . الكافي: ج 1 ص 69 ح 3، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 9 ح 4، المحاسن: ج 1 ص 347 ح 725 نحوه وكلّها عن أيّوب بن الحرّ، مشكاة الأنوار: ص 266 ح 790، بحار الأنوار: ج 2 ص 242 ح 37.

2) . الاختصاص: ص 281 عن سماعة وفي موضع آخر من نفس الصفحة عن سعيد بن عبداللّه الأعرج عن الإمام الصادق عليه السلام، بصائر الدرجات: ص 302 ح 3 عن سماعة ص 387 ح 1 عن سورة بن كليب عن الإمام الصادق عليه السلام، دعائم الإسلام: ج 2 ص 535 ح 1900 عن الإمام الباقر عليه السلام وكلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 304 ح 47.

3) . الحضيض: أي الأرض (لسان العرب: ج 7 ص 137 «حضض»).

4) . في بعض المصادر - كما في مكارم الأخلاق -: «مُؤكَفاً وغَيرَ مُؤكَفٍ‌» وهو يتلاءم مع أحاديث اُخرى تقول: «وأركَبُ الحمارَ بغَيرِ سَرجٍ‌» كما سيأتي. والإكاف والأكاف من المراكب: شبه الرحال والأقتاب (لسان العرب: ج 9 ص 8 «أكف»).

5) . الخصال: ص 271 ح 12 عن الحسن بن مصعب عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 81 ح 14، علل الشرائع: ص 130 ح 1 كلاهما عن العبّاس بن هلال عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله، مكارم الأخلاق: ج 1 ص 251 ح 748 وزاد فيه «غير مؤكفٍ‌» بعد «مؤكفاً»، تنبيه الخواطر: ج 2 ص 156 نحوه، بحار الأنوار: ج 74 ص 140 ح 3.

6) . الكافي: ج 5 ص 10 ح 1، الخصال: ص 240 ح 89 كلاهما عن فضيل بن عياض عن الإمام الصادق عليه السلام نحوه، تهذيب الأحكام: ج 6 ص 124 ح 217 عن حفص بن غياث عن الإمام الصادق عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، بحار الأنوار: ج 100 ص 23 ح 15؛ صحيح مسلم: ج 2 ص 705 ح 69 بزيادة «في الإسلام» بعد «سنّ‌»، سنن ابن ماجة: ج 1 ص 74 ح 203 كلاهما عن حريز نحوه، كنز العمّال: ج 15 ص 781 ح 43079.

30.

امام صادق عليه السلام: هر چيزى به كتاب و سنّت، باز گردانده مى شود.

31.

امام كاظم عليه السلام: هيچ چيز نيست، جز آن كه در كتاب و سنّت، آمده است.

ر. ك: ص 55 (همه چيز در كتاب و سنّت، آمده است).

ه‍ - روش و شيوه

32.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: پنج چيز است كه تا هنگام مرگ، آنها را ترك نمى كنم: غذا خوردن روى زمين با بردگان، سوار شدن بر درازگوشِ پالان دار [و بى پالان]،(1)دوشيدن بُز با دست خودم، پوشيدن لباس پشمينه و سلام كردن به كودكان، تا اينها پس از من، سنّت شوند.

33.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس سنّتى نيكو پايه گذارى كند، اجر آن و اجر كسانى كه تا روز قيامت به آن عمل مى كنند، از آنِ اوست، بى آن كه از اجرهاى عاملان، چيزى كم شود.


1) . در برخى منابع، [پالان دار و بى پالان] آمده، و اين تعبير با ساير بخش هاى حديث كه حاكى از تواضع وفروتنى است و نيز با ساير احاديثى كه سيره آن حضرت را در سوار شدن بر مركب بيان كرده اند سازگارتر است.

34.

عنه صلى الله عليه و آله: مَنِ استَنَّ سُنَّةَ حَقٍّ‌، كانَ لَهُ أجرُها وأجرُ مَن عَمِلَ بِها إلى يَومِ القِيامَةِ‌.(1)

35.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً كانَ لَهُ أجرُها وَأجرُ مَن عَمِلَ بِها إلى يَومِ القيامةِ ومَن سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً كانَ عَليهِ وِزرُها وَوِزرُ مَن عَمِلَ بِها إلى يَومِ القيامَةِ‌.(2)

36.

عنه صلى الله عليه و آله: السُّنَّةُ سُنَّتانِ‌: مِن نَبِيٍّ‌، أو مِن إمامٍ عادِلٍ‌.(3)

37.

عنه صلى الله عليه و آله: عَلَيكُم بِسُنَّتي وسُنَّةِ الخُلَفاءِ المَهدِيّينَ الرّاشِدينَ‌، تَمَسَّكوا بِها وعَضّوا عَلَيها بِالنَّواجِذِ(4).(5)

38.

الإمام عليّ عليه السلام: إنّا أهلُ بَيتٍ لا نَشرَبُ المُسكِرَ، ولا نَأكُلُ الجِرِّيَّ‌، ولا نَمسَحُ عَلَى الخُفَّينِ‌، فَمَن كانَ مِن شيعَتِنا فَليَقتَدِ بِنا، وَليَستَنَّ بِسُنَّتِنا.(6)1.


1) . الاحتجاج: ج 1 ص 592، المحاسن: ج 1 ص 95 ح 8 عن إسماعيل الجعفي عن الإمام الباقر عليه السلام، الاختصاص: ص 251 عن العالم عليه السلام، الاستغاثه: ج 1 ص 20 كلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 93 ص 117؛ سنن ابن ماجة: ج 1 ص 77 ح 204 عن أبي هريرة نحوه.

2) . الفصول المختارة: ص 136 وراجع صحيح مسلم: ج 2 ص 705 ح 69 و مسند ابن حنبل: ج 7 ص 59 ح 19195 و ص 61 ح 19204 و سنن ابن ماجة: ج 1 ص 74 ح 203.

3) . كنز العمّال: ج 6 ص 11 ح 14617 نقلاً عن الديلمي و ج 1 ص 180 ح 910 كلاهما عن ابن عبّاس، الجامع الصغير: ج 2 ص 71 ح 4829 كلاهما نقلاً عن مسند الفردوس.

4) . قال الشريف الرضي رحمه الله: وهذا مجاز، والمراد أن اقطعوا عليها، وقفوا عندها، ولا تتجاوزوها إلى غيرها. كما أنّ من شدّد العضّ بنواجذه على الشيء الّذي يتأتّى فيه القطع قطعه، والنواجذ أقصى الأضراس، وهي أقواها وأمضاها، وقد يجوز أن يكون المراد الأمر بلزوم سنّته عليه الصلاة والسلام، كما أنّ العاضّ بنواجذه على الشيء الّذي يتأتّى فيه القطع يلزمه أشدّ اللزوم لقوّة العوازم، واستحصاف اللّوازم (المجازات النبويّة: ص 170 ح 137).

5) . سنن أبي داود: ج 4 ص 201 ح 4607، سنن الترمذي: ج 5 ص 44 ح 2676، سنن ابن ماجة: ج 1 ص 16 ح 42، مسند ابن حنبل: ج 6 ص 82 ح 17142 كلّها عن العرباض من سارية نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 173 ح 874؛ المجازات النبويّة: ص 170 ح 137 وفيه «المهديّين» بدل «الخلفاء المهديّين الراشدين» وليس فيه «تمسّكوا بها».

6) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 416 ح 5902 عن حبابة الوالبية، وسائل الشيعة: ج 1 ص 324 ح 1218 وراجع الاختصاص: ص 241.

34.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس سنّت حقّى برپا كند، پاداش آن و پاداش هر كس كه تا روز قيامت به آن عمل مى كند، از آنِ اوست.

35.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس سنّتى نيكو بنيان نهد، اجرش و اجر كسانى كه تا روز قيامت به آن عمل مى كنند، از آنِ اوست؛ و هر كس سنّتى بد بنيان گذارد، گناه آن و گناه كسانى كه تا روز قيامت به آن عمل كنند، بر عهدۀ اوست.

36.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: سنّت، دو گونه است: از يك پيامبر يا از يك پيشواى دادگر.

37.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: همراه هميشگى سنّت من و سنّت جانشينان ره يافتۀ هدايت شدۀ من باشيد، به آن درآويزيد و بر آن پاى بفشريد.(1)

38.

امام على عليه السلام: ما خاندانى هستيم كه مست كننده نمى نوشيم و مارماهى نمى خوريم و روى كفش، مسح نمى كشيم و هر كس پيرو ماست، بايد به ما اقتدا كند و پيرو سنّت ما باشد.ت.


1) . سيّد رضى در بارۀ «عَضّوا عَلَيها بِالنَّواجِذِ» [بر آن دندان بفشريد] نوشته است: اين مجاز است مراد آن است كه از آن نگذريد و بر آن پافشارى كنيد و به غير ان تمسك نكنيد. همچنان كه هر كس كه با دندانهاى نواجذ (انتهايى) چيزى را بفشرد كه شايسته قطع شدن باشد آن را قطع مى كند. نواجذ قسمت انتهايى دندانهاو قويترين و قاطع ترين آنهاست. و مى توان مراد از آن را فرمان به همراهى و ملازمت با سنّت شمرد همچنان كه كسى كه چيزى را با دندانهاى پايانى خود مى فشرد بيشترين پيوستگى را با آن دارد زيرا با توان بيشتر و پيشگيرى فراوان تر آن شىء را گاز زده است.

39.

عنه عليه السلام: أحكامُ المُسلِمينَ عَلى ثَلاثَةٍ‌: شَهادَةٍ عادِلَةٍ‌، أو يَمينٍ قاطِعَةٍ‌، أو سُنَّةٍ ماضِيَةٍ مِن أئِمَّةِ الهُدى‌.(1)

40.

عنه عليه السلام: كانَ ناسٌ يَأتونَ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله لا شَيءَ لَهُم، فَقالَتِ الأَنصارُ: لَو نَحَلنا لِهؤُلاءِ القَومِ مِن كُلِّ حائِطٍ قِنواً مِن تَمرٍ، فَجَرَتِ السُّنَّةُ إلَى اليَومِ‌.(2)

41.

الإمام الباقر عليه السلام - لِجابِرِ بنِ يَزيدَ الجُعفِيِّ -: يا جابِرُ! لا تَذهَبَنَّ بِكَ المَذاهِبُ‌، حَسبُ الرَّجُلِ أن يَقولَ‌: اُحِبُّ عَلِيّاً وأتَوَلّاهُ ثُمَّ لا يَكونُ مَعَ ذلِكَ فَعّالاً؟! فَلَو قالَ‌: إنّي اُحِبُّ رَسولَ اللّهِ‌، فَرَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله خَيرٌ مِن عَلِيٍّ عليه السلام، ثُمَّ لا يَتَّبِعُ سيرَتَهُ ولا يَعمَلُ بِسُنَّتِهِ‌، ما نَفَعَهُ حُبُّهُ إيّاهُ شَيئاً.(3)

42.

عنه عليه السلام - لِجابِرِ بنِ يَزيدَ الجُعفِيِّ -: يا جابِرُ! ما ظَنُّكُم بِقَومٍ أماتوا سُنَّتَنا، ونَقَضوا عَهدَنا، ونَكَثوا بَيعَتَنا، ووالَوا أعداءَنا، وعادَوا أولِياءَنا، وَانتَهَكوا حَرَمَنا؛ فَظَلَمونا حَقَّنا، وغَصَبونا إرثَنا، وأَعانُوا الظّالِمينَ عَلَينا، وأحيَوا سُنَّتَهُم، وساروا بِسيرَةِ الفاسِقينَ‌...؟(4)

43.

الإمام الباقر عليه السلام أو الإمام الصادق عليهما السلام: تَقولُ إذا أصبَحتَ‌: أصبَحتُ بِاللّهِ مُؤمِناً عَلى دينِ مُحَمَّدٍ وسُنَّتِهِ‌، ودينِ عَلِيٍّ وسُنَّتِهِ‌، ودينِ الأَوصِياءِ وسُنَّتِهِم، آمَنتُ بِسِرِّهِم0.


1) . الكافي: ج 7 ص 432 ح 20، تهذيب الأحكام: ج 6 ص 287 ح 796، الخصال: ص 155 ح 195 وفيه «جارية» بدل «ماضية» نحوه وكلّها عن ضميرة بن أبي ضميرة الحميري، بحار الأنوار: ج 104 ص 291 ح 7.

2) . قرب الإسناد: ص 142 ح 509 عن أبي البختري عن الإمام الصادق عن الإمام الباقر عليهما السلام، بحار الأنوار: ج 103 ص 75 ح 3.

3) . الكافي: ج 2 ص 74 ح 3، صفات الشيعة: ص 90 ح 22 وليس فيه «ثمّ لايكون مع ذلك فعالاً»، الأمالي للطوسي: ص 736 ح 1535، الأمالي للصدوق: ص 725 ح 991 كلّها عن جابرالجعفي، مشكاة الأنوار: ص 121 ح 284 وفيهما «لا يعمل بعلمه» بدل «لا يتّبع سيرته» و «لا يتّبع سنّته» بدل «لا يعمل بسنّته»، بحار الأنوار: ج 70 ص 97 ح 4.

4) . نوادر المعجزات: ص 125 ح 12، عيون المعجزات: ص 74 نحوه، المناقب للعلوي: ص 125 نحوه، بحار الأنوار: ج 26 ص 13 ح 2 نقلاً عن كتاب عتيق عن جابر الجعفي نحوه و ج 46 ص 279 ح 80.

39.

امام على عليه السلام: احكام مسلمانان، بر سه پايه است: گواهى عادلانه، سوگند قطعى و سنّت جارىِ به جا مانده از پيشوايان هدايت.

40.

امام على عليه السلام: مردمى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آمدند كه چيزى نداشتند. انصار گفتند: چه خوب بود كه از هر باغى، خوشۀ خرمايى به آنها مى داديم. اين سنّت، تا به امروز، اجرا مى شود.

41.

امام باقر عليه السلام - به جابر بن يزيد جُعْفى -: اى جابر! زنهار، عقايد [باطل] گوناگون تو را به بيراهه نكشانند! آيا همين بس است كه فردى بگويد: «من، على را دوست دارم و او را ولىّ خود مى دانم»؛ امّا با اين حال، در كار [آخرت] كوشا نباشد؟! اگر بگويد: «من، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را دوست دارم» - پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه بهتر از على عليه السلام است -؛ امّا از روش او پيروى نكند و به سنّت وى رفتار ننمايد، محبّتش به پيامبر صلى الله عليه و آله، او را هيچ سودى نمى رساند.

42.

امام باقر عليه السلام - به جابر بن يزيد جُعْفى -: اى جابر! چه گمان مى كنيد در بارۀ مردمى كه سنّت ما را ميراندند و پيمان ما را شكستند و بيعت با ما را به هم زدند و با دشمنان ما، دوستى ورزيدند و با دوستان ما، دشمنى كردند و حرمت ما را زير پا نهادند و در حقّ ما ستم روا داشتند و ارث ما را غصب كردند و ستمگران را عليه ما يارى دادند و سنّت آنها را زنده داشتند و مانند فاسقان، رفتار كردند؟!....

43.

امام باقر عليه السلام يا امام صادق عليه السلام: چون صبح كردى، مى گويى: «صبح خويش را آغاز كردم، در حالى كه به خدا، ايمان دارم و بر دين و سنّت محمّد و دين و سنّت على و دين و

وعَلانِيَتِهِم وشاهِدِهِم وغائِبِهِم، وأَعوذُ بِاللّهِ مِمَّا استَعاذَ مِنهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وعَلِيٌّ عليه السلام وَالأَوصِياءُ‌، وأَرغَبُ إلَى اللّهِ فيما رَغِبوا إلَيهِ‌، ولا حَولَ ولا قُوَّةَ إلّابِاللّهِ‌.(1)

44.

الإمام الصادق عليه السلام: إذا أمسَيتَ وأَصبَحتَ فَقُل في دُبُرِ الفَريضَةِ في صَلاةِ المَغرِبِ وصَلاةِ الفَجرِ: أستَعيذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيمِ‌، عَشرَ مَرّاتٍ‌، ثُمَّ قُل: اُكتُبا - رَحِمَكُمَا اللّهُ -: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ‌، أمسَيتُ وأَصبَحتُ بِاللّهِ مُؤمِناً؛ عَلى دينِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وسُنَّتِهِ‌، وعَلى دينِ عَلِيٍّ عليه السلام وسُنَّتِهِ‌، وعَلى دينِ فاطِمَةَ عليها السلام وسُنَّتِها، وعَلى دينِ الأَوصِياءِ عليهم السلام وسُنَّتِهِم، آمَنتُ بِسِرِّهِم وعَلانِيَتِهِم وبِغَيبِهِم وشَهادَتِهِم. وأَستَعيذُ بِاللّهِ في لَيلَتي هذِهِ ويَومي هذا مِمَّا استَعاذَ مِنهُ مُحَمَّدٌ وعَلِيٌّ وفاطِمَةُ وَالأَوصِياءُ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيهِم، وأَرغَبُ إلَى اللّهِ فيما رَغِبوا فيهِ‌، ولا حَولَ ولا قُوَّةَ إلّابِاللّهِ‌.(2)

45.

عنه عليه السلام - في رِسالَتِهِ إلى جَماعَةٍ مِن أصحابِهِ -: أيَّتُهَا العِصابَةُ الحافِظُ اللّهُ لَهُم أمرَهُم! عَلَيكُم بِآثارِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وسُنَّتِهِ‌، وآثارِ الأَئِمَّةِ الهُداةِ مِن أهلِ بَيتِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مِن بَعدِهِ وسُنَّتِهِم؛ فَإِنَّهُ مَن أخَذَ بِذلِكَ فَقَدِ اهتَدى‌، ومَن تَرَكَ ذلِكَ ورَغِبَ عَنهُ ضَلَّ‌؛ لِأَ نَّهُم هُمُ الَّذينَ أمَرَ اللّهُ بِطاعَتِهِم ووِلايَتِهِم.(3)

46.

عنه عليه السلام: لا يَتبَعُ الرَّجُلَ بَعدَ مَوتِهِ إلّاثَلاثُ خِصالٍ‌: صَدَقَةٌ أجراها لِلّهِ في حَياتِهِ فَهِيَ تَجري لَهُ بَعدَ مَوتِهِ‌، وسُنَّةُ هُدىً سَنَّها فَهِيَ يُعمَلُ بِها بَعدَ وَفاتِهِ‌، ووَلَدٌ صالِحٌ يَدعو لَهُ‌.(4)4.


1) . الكافي: ج 2 ص 512 ح 4 عن يزيد بن كلثمة، تهذيب الأحكام: ج 3 ص 140، المزار الكبير: ص 639، مصباح المتهجّد: ص 206 ح 299 و ص 655 ح 726، الإقبال: ج 1 ص 469 كلّها نحوه من دون إسناد إلى أحد من أهل البيت عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 86 ص 288 ح 49.

2) . فلاح السائل: ص 407 ح 277 عن محمّد بن عجلان، بحار الأنوار: ج 86 ص 96 ح 5.

3) . الكافي: ج 8 ص 8 ح 1 عن إسماعيل بن مخلد السرّاج، بحار الأنوار: ج 78 ص 216 ح 93.

4) . الكافي: ج 7 ص 56 ح 3 عن إسحاق بن عمّار وح 2، الخصال: ص 151 ح 184 كلاهما عن الحلبي، تهذيب الأحكام: ج 9 ص 232 ح 909، الأمالي للصدوق: ص 87 ح 56 كلاهما عن هشام بن سالم وكلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 6 ص 293 ح 4.

سنّت اوصيا (ى او) هستم. به نهان و آشكار آنان و پيدا و پنهانشان، ايمان دارم و از آنچه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و اوصيا به خدا پناه بردند، من نيز به او پناه مى برم و آنچه را آنان خواستند، من نيز مى خواهم. هيچ نيرو و توانى نيست، مگر به يارى خدا».

44.

امام صادق عليه السلام: صبح و شام، در پىِ نماز واجب مغرب و نماز صبح ده مرتبه بگو: «از شيطان رانده شده، به خدا پناه مى برم». آن گاه بگو: «بنويسيد [اى دو فرشته] - خدا، رحمتتان كند -: به نام خداوند مهر گستر مهرورز. صبح و شام كردم، در حالى كه به خداوند، ايمان دارم و بر دين محمّد صلى الله عليه و آله و سنّت او هستم و نيز دين على عليه السلام و سنّت او و دين فاطمه عليها السلام و سنّت او و دين اوصيا عليهم السلام و سنّت آنان. به نهان و آشكارشان و ناديده و پيدا و پنهانشان، ايمان دارم و در اين شب و اين روزم، به خدا پناه مى برم، از آنچه محمّد و على و فاطمه و اوصياى الهى - درودهاى خدا بر آنان باد - پناه بردند و به خدا رغبت مى ورزم در آنچه آنان، رغبت ورزيدند، و هيچ نيرو و توانى، جز به يارى خدا نيست.

45.

امام صادق عليه السلام - از نامۀ ايشان به گروهى از شيعيان -: اى گروهى كه خداوند، نگهبان آنهاست! آثار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سنّت او را بگيريد و نيز پس از او آثار و سنّت پيشوايان هدايتگر از خاندان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را پيرو باشيد، كه هر كس اين راه را در پيش گيرد، هدايت شود و هر كس آن را رها كند و از آن روى گردانَد، گم راه شود؛ چرا كه اينان، همان كسانى هستند كه خداوند به فرمان بُردارى از آنان و ولايتشان، فرمان داده است.

46.

امام صادق عليه السلام: پس از مرگ انسان جز سه چيز به او نمى رسد: صدقه اى كه آن را براى رضاى خداوند و در روزگار حياتش به اجرا در آورده است كه آن پس از مرگش [نيز] براى او ادامه مى يابد، يا سنّت درستى كه آن را پايه نهاده است و پس از مرگ او به آن عمل مى شود، و فرزند صالحى كه برايش دعا مى كند.

47.

عنه عليه السلام: سِتَّةٌ تَلحَقُ المُؤمِنَ بَعدَ وَفاتِهِ‌: وَلَدٌ يَستَغفِرُ لَهُ‌، ومُصحَفٌ يُخَلِّفُهُ‌، وغَرسٌ يَغرِسُهُ‌، وقَليبٌ يَحفِرُهُ‌، وصَدَقَةٌ يُجريها، وسُنَّةٌ‌(1)يُؤخَذُ بِها مِن بَعدِهِ‌.(2)

48.

الإمام الرضا عليه السلام: لا يَكونُ المُؤمِنُ مُؤمِناً حَتّى يَكونَ فيهِ ثَلاثُ خِصالٍ‌: سُنَّةٌ مِن رَبِّهِ‌، وسُنَّةٌ مِن نَبِيِّهِ‌، وسُنَّةٌ مِن وَلِيِّهِ‌.

فَأَمَّا السُّنَّةُ مِن رَبِّهِ فَكِتمانُ سِرِّهِ‌، قالَ اللّهُ عز و جل: (عالِمُ اَلْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاّ مَنِ اِرْتَضى مِنْ رَسُولٍ‌) (3).

وأَمَّا السُّنَّةُ مِن نَبِيِّهِ فَمُداراةُ النّاسِ‌؛ فَإِنَّ اللّهَ عز و جل أمَرَ نَبِيَّهُ صلى الله عليه و آله بِمُداراةِ النّاسِ‌، فَقالَ‌:

(خُذِ اَلْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ‌) (4).

وأَمَّا السُّنَّةُ مِن وَلِيِّهِ فَالصَّبرُ فِي البَأساءِ وَالضَّرّاءِ‌.(5)2.


1) . في الخصال والأمالي للصدوق: «سنّة حسنة».

2) . الكافي: ج 7 ص 57 ح 5، الخصال: ص 323 ح 9، الأمالي للصدوق: ص 233 ح 246، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 246 ح 5583 كلّها عن الهيثم بن أبي كهمس و ج 1 ص 185 ح 555 وكلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 103 ص 181 ح 1.

3) . الجنّ‌: 26-27.

4) . الأعراف: 199.

5) . الكافي: ج 2 ص 241 ح 39، الخصال: ص 82 ح 7، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 256 ح 9 كلّها عن الحارث بن الدلهاث مولى الإمام الرضا عليه السلام، تحف العقول: ص 442 نحوه، مشكاة الأنوار: ص 158 ح 400، بحار الأنوار: ج 75 ص 68 ح 2.

47. امام صادق عليه السلام: شش چيز است كه [ثواب آنها] بعد از وفات مؤمن به او مى رسند:

فرزندى كه براى او طلب آمرزش مى كند، مصحفى كه [مى خوانده و] از خود به يادگار مى گذارد، درختى كه مى كارد، چاهى كه حَفْر مى كند، صدقۀ جارى، و سنّتى [نيكو] كه پس از او بِدان عمل مى شود.

48. امام رضا عليه السلام: مؤمن، مؤمن نيست، مگر آن كه سه خصلت در او باشد: خصلتى از پروردگارش، خصلتى از پيامبرش، و خصلتى از ولىّ‌اش. خصلت پروردگارش، اين است كه رازش را پوشيده بدارد. خداوند عز و جل [در وصف خود] مى فرمايد: (داناى نهان است و هيچ كس را بر نهان خويش آگاه نمى سازد * مگر فرستاده اى را كه خود بپسندد). خصلت پيامبرش، مدارا كردن با مردم است كه خداوند عز و جل پيامبرش صلى الله عليه و آله را به مدارا با مردم فرمان داد و فرمود: (گذشت، پيشه كن و به نيكى، فرمان ده).

خصلت ولىّ‌اش نيز شكيبايى در سختى و گرفتارى است.

تبيين معانىِ سنّت

در بارۀ سنّت

اشاره

تبيين معانىِ سنّت(1)

در بارۀ سنّت

واژۀ سنّت، از ريشۀ «سنن»، در اصل به معناى جريان يافتن، روان شدن و انجام دادن عمل به سهولت و سادگى است:

أصل واحد مطرد و هو جريان الشىء و إطّراده فى سهولة و الأصل قولهم سننت الماء على وجهى أسُنُّه سنّاً، إذا أرسلته إرسالاً.(2)

ريشه و گوهر معنايى يگانه و فراگير و به معناى جريان يافتن چيزى و روان شدن آسان است. اين واژه از اين عبارت گرفته شده است كه عرب مى گويد: آب را بر صورتم جارى و روان كردم.

از اين ريشه و گوهر معنايى، سنّت به معناى سيره، روش، طريقه و سبك رفتار برآمده است.(3)

كاربرد اين واژه در اين معنا، در قرآن نيز وجود دارد. «سنّة اللّه»، در قرآن به معناى شيوه و روش پيوسته و جارى خداوند است:

(سُنَّةَ اَللّهِ اَلَّتِي قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اَللّهِ تَبْدِيلاً. (4)


1) . به قلم پژوهشگر ارجمند، جناب حجّة الاسلام والمسلمين سيّد محمّد كاظم طباطبايى.

2) . ر. ك: معجم مقاييس اللّغة: ج 3 ص 60.

3) . ر. ك: همان: ج 3 ص 60، الصحاح: ج 5 ص 2138، النهاية: ج 2 ص 409، مفردات ألفاظ القرآن: ص 429، لسان العرب: ج 13 ص 225.

4) . فتح: آيۀ 23. نيز، ر. ك: احزاب: آيۀ 62.

اين، سنّت الهى است كه در گذشته نيز بوده است و هرگز براى سنّت الهى تغيير و تبديلى نخواهى يافت).

مراد از سنّت الهى، شيوه، سبك و روش الهى و به سخن ديگر، قوانين تكوينى حاكم بر جهان آفرينش است كه مستمر و مداوم اند و قابل تبديل، تغيير و تحويل نيستند:

(لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِيلاً. (1)

هرگز براى سنّت ما تغيير و دگرگونى نخواهى يافت).

(فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَبْدِيلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَحْوِيلاً. (2)

هرگز براى سنّت خدا، تبديل نخواهى يافت و هرگز براى سنّت الهى تغييرى نمى يابى).

همچنين در آيات ديگرى، روش به كار رفته در بارۀ پيشينيان به عنوان «سنّة الأولين» مطرح شده است. از جمله در آيۀ (قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ وَ إِنْ يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ اَلْأَوَّلِينَ‌ )(3)اين عبارت ناظر به روش و عملكرد كينه توزانه مشركان و روش خداوند در مواجهه با آنان است.

سنّت، به معناى روش، معنايى عام دارد كه مى تواند به روش پسنديده و نيكو اشاره داشته باشد، همچنان كه در بارۀ روش و طريقۀ ناشايست و ناصواب نيز كاربرد دارد.(4)

در روايت نبوى ذيل، سنّت، به هر دو معنا اشاره دارد:

مَن سَنَّ سُنَّةً حَسنَةً كانَ لَهُ أَجرُها وَ أجرُ مَن عَمِلَ بِها إلى يَومِ القيامةِ وَ مَن سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً كانَ عَليهِ وِزرُها وَ وِزرُ مَن عَمِلَ بِها إلى يَومِ القِيامَةِ‌.(5)

هر كس روشى شايسته بنيان نهد، پاداش آن و پاداش هر كس كه تا روز قيامت5.


1) . اسرا: آيۀ 77.

2) . فاطر: آيۀ 43.

3) . انفال: آيۀ 38.

4) . ر. ك: المصباح المنير: ص 291.

5) . ر. ك: ح 35.

بدان عمل كند، نصيب وى خواهد شد و هر كس طريقه اى ناپسند بنيان نهد، جزاى آن و كيفر هر كس كه تا روز قيامت بدان عمل كند، بر عهدۀ او خواهد بود.

كاربرد واژۀ سنّت، در معناى لغوى، يعنى روش و طريقه، فراوان و پُر بسامد است.

اين واژه، در روايات و پيرو آن در بيان محدّثان، فقيهان و عالمان، در معانى خاص، محدود و متفاوت به كار رفته است كه اگر چه معناى لغوى را در درون خود دارد، ولى ويژگى خاصّى را در معناى لغوى اشراب كرده است كه فهم آن، مهم تر از فهم اصل معناى لغوى است. اين معانى خاص، در برخى از دانش ها و كتاب ها به اصطلاح تبديل شده اند. مقصود از اصطلاح، معنايى است كه در فرهنگ گروهى خاص، از يك واژه اراده مى شود؛ يعنى واژۀ بدون قرينه، تنها اين معنا را افاده مى كند.

ممكن است واژه اى نزد گروهى از عالمان، همانند فقيهان، در معنايى خاص به كار رود و گروهى ديگر از عالمان، همچون محدّثان، يا مفسّران، آن را در معنايى ديگر به كار گيرند، يا مفهومى خاص از آن اراده كنند.

معانى اصطلاحى سنّت كه در روايات، بدانها توجّه شده، بدين قرارند:

1. سنّت در برابر بدعت

در اين كاربرد، مراد از سنّت، رهنمودى است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله يا امام معصوم عليه السلام صادر شده باشد:

ما يصدر من النبى صلى الله عليه و آله أو مطلق المعصوم من قول أو فعل أو تقرير.(1)

آنچه از پيامبر صلى الله عليه و آله يا هر معصوم ديگرى صادر مى شود، خواه گفتار يا رفتار يا تأييد باشد.

بر پايه اين اصطلاح، هر سخن، عمل، يا ترك عمل از جانب معصوم عليه السلام، سنّت به شمار مى رود. سنّت، بدين معنا، يكى از ادلّۀ اربعه شمرده شده و به عنوان حجّت شرعى تلقّى مى شود و در مقابل بدعت، قرار مى گيرد. مراد از بدعت، چيزى است كه


1) . دراسات فى علم الدرايه: ص 12. نيز، ر. ك: الاُصول العامّة للفقه المقارن: ص 122. روشن است كه اهل سنّت، تنها پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را معصوم مى شمارند و حجّيت اعمال و اقوال اهل بيت عليهم السلام را هم پايۀ آن نمى شمرند.

بدون استناد به منبع وحيانى به عنوان شريعت، لحاظ شود.

در برخى روايات، بر اين معنا از سنّت، توجّه شده است:

شخصى نزد امير مؤمنان عليه السلام آمد و گفت: مرا از سنّت و بدعت، خبر ده.

امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «سنّت، چيزى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بنيان نهاده است و بدعت، چيزى است كه پس از ايشان، [و به نام دين،] پديد آمده باشد».(1)

در گزارش ديگرى به نقل از ايشان آمده است:

سنّت، عبارت از سنّتِ (راه و روش) پيامبر صلى الله عليه و آله است و بدعت، هر چيزى است كه مخالف اين سنّت باشد.(2)

همچنين از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است:

اندكِ مطابق با سنّت، برتر از بسيارِ مطابق با بدعت است.(3)

امام زين العابدين عليه السلام نيز فرمود:

برترين كارها نزد خدا، عمل مطابق با سنّت است، هر چند اندك باشد.(4)

امير مؤمنان عليه السلام در توصيف انسان مطلوب از ديدگاه شريعت، فرمود:

خوشا به حال كسى كه سنّت، براى او بسنده باشد و از سنّت به سوى بدعت، تجاوز نكند.(5)

سنّت، بدين معنا، گسترۀ معنايى فراوانى دارد و تمام گونه هاى بعد، يعنى واجبات غير قرآنى، مستحبّات و عمل مستمرّ معصومان عليهم السلام را در برمى گيرد.

امير مؤمنان عليه السلام در تبيين اين معناى سنّت، فرموده است:

سنّت، دو گونه است: سنّتى كه واجب است و عمل بدان، هدايت و ترك آن،3.


1) . ر. ك: ح 5.

2) . ر. ك: ح 6.

3) . ر. ك: ح 1.

4) . ر. ك: ح 105.

5) . ر. ك: ح 3.

گم راهى است و سنّتى كه غير واجب است و عمل بدان، فضيلت و ترك آن، گناه نيست.(1)

كتاب هايى همچون، السنن، نگاشتۀ نسائى، السنن الكبرى نگاشتۀ بيهقى و سنن النبى، جمع آورى شده زير نظر مرحوم مدير شانه چى،(2)به اين اصطلاح از سنّت، اشاره دارند.(3)

2. سنّت به معناى عمل مستحب

گاه سنّت، در معناى مطلق عمل مستحب به كار مى رود و در برابر «فرض»، «فريضة» يا «مكتوبة»، به معناى عمل واجب قرار مى گيرد. فقيهان، از عمل مستحب با عنوان «مسنون» ياد مى كنند. در بسيارى از روايات، بر اين معنا از سنّت، توجّه شده است.

براى نمونه، از امام باقر عليه السلام يا امام صادق عليه السلام در بارۀ لزوم نماز جماعت پرسيده شد و امام عليه السلام فرمود:

نمازها [ى روزانه] واجب هستند، ولى به جماعت خواندن نماز، واجب نيست، بلكه سنّت [مستحب] است.(4)

از اين رو، شيخ صدوق با استفاده از متون روايى نوشته است:

نماز جماعت، در روز جمعه (نماز جمعه)، واجب و در اوقات ديگر، سنّت [مستحب] است.(5)

در روايتى از امام صادق عليه السلام، به نقل از فضيل بن يسار، در بارۀ نماز و روزه، چنين


1) . ر. ك: ح 14.

2) . اين مجموعۀ ده جلدى، بيش از 20 هزار حديث فقهى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را از منابع روايى شيعه، گزارش كرده است.

3) . ر. ك: بحار الأنوار: ج 2 ص 261 (باب البدعة و السنّة)؛ ميزان الحكمة: ج 5 ص 415 (باب السنّة).

4) . ر. ك: ح 17.

5) . الأمالى، صدوق: ص 743: «وَ الجَماعةُ يومَ الجُمُعةِ فَريضةٌ واجبةٌ وَ فى سائرِ الأَيّامِ سُنَّةٌ‌».

آمده است:

آن گاه، نماز واجب، هفده ركعت در شبانه روز تعيين شد. سپس پيامبر خدا صلى الله عليه و آله 34 ركعت نماز مستحبّى، بنيان نهاد كه دو برابر نماز فريضه است... و خدا در هر سال، روزۀ ماه رمضان را واجب كرد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز روزۀ مستحبّى ماه شعبان و سه روز از هر ماه را بنا نهاد كه دو برابر روزۀ واجب است.(1)

امام صادق عليه السلام نيز فرمود:

سجده كردن بر زمين، واجب و بر خمره (سجاده)،(2)مستحب است.(3)

در اين روايت، سنّت در برابر فريضه قرار گرفته و به معناى عمل مستحبّ است.

امام كاظم عليه السلام در بارۀ غسل جمعه و فطر و قربان فرمود:

سنّت، [مستحب] است و واجب نيست.(4)

3. سنّت، به معناى واجب غير قرآنى

احكام شريعت، ريشه در قرآن و سخن معصومان عليهم السلام دارد. برخى احكام واجب، در قرآن ذكر شده اند كه در اصطلاح روايى و فقهى، «فرض اللّه» ناميده مى شوند. به اعمال واجبى نيز كه در قرآن به آنها اشاره نشده و تنها از طريق پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام تبيين شده اند، «سنّت» گفته مى شود. سنّت، در اين معنا، عمل واجب غير قرآنى است.

حسين بن نضر مى گويد:

از امام رضا عليه السلام در بارۀ گروهى سؤال كردم كه در سفرند، يكى از آنها مى ميرد و همراه آنان نيز شخصى جُنُب است، در حالى كه آب موجود در نزد آنان، اندك است و به اندازۀ غسل كردن يكى از آن دو است. كدام يك مقدّم مى شوند؟

امام عليه السلام فرمود: «شخص جُنُب، غسل مى كند و غسل ميّت، ترك مى شود؛ زيرا


1) . ر. ك: ح 21.

2) . ر. ك: ص 23 پانوشت ح 18.

3) . ر. ك: ح 18.

4) . ر. ك: ح 22.

غسل جنابت، فريضه است [و در قرآن ذكر شده است] و غسل ميّت، سنّت است [و در قرآن، ذكر نشده است]».(1)

روشن است كه غسل ميّت نيز واجب است، ولى چون واجب غير قرآنى است، از آن به عنوان سنّت، ياد شده است.

شيخ طوسى، در ذيل روايتى مشابه اين روايت، نوشته است:

قرآن، دلالتى بر وجوب غسل ميّت ندارد و ما وجوب آن را از طريق روايات فهميده ايم.(2)

عبيد بن زراره، در بارۀ علّت تفاوت حكم جماع قبل از پايان يافتن طواف با همين عمل قبل از پايان يافتن سعى از امام صادق عليه السلام پرسيد. امام عليه السلام طواف را فريضه دانست كه مشتمل بر نماز هم هست و سعى را سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله برشمرد.

عبيد بن زراره، با توجّه به حكم قرآنىِ سعى مى گويد: سعى نيز در قرآن ذكر شده است. مگر خداوند نمى فرمايد: همانا صفا و مروه، از علامت هاى الهى هستند؟ امام عليه السلام در پاسخ مى فرمايد: اگر چه صفا و مروه در قرآن ياد شده اند، ولى خدا مى فرمايد: (مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً) . اگر سعى، فريضه و واجب قرآنى بود، خداوند از اين عبارت استفاده نمى كرد.(3)

شيخ طوسى، همراه با نقل اين روايت، روايت ديگرى را نيز گزارش كرده است كه به صراحت سعى را فريضه شمرده است:

از امام صادق عليه السلام پرسيده شد: آيا سعى ميان صفا و مروه، فريضه است يا سنّت‌؟ فرمود: «فريضه است».(4)

شيخ طوسى، در جمع ميان دو روايت مى نويسد:5.


1) . ر. ك: ح 28.

2) . ر. ك: تهذيب الأحكام: ج 1 ص 109 ذيل ح 285.

3) . ر. ك: ح 27.

4) . الكافي، ج 4 ص 435 ح 8، تهذيب الأحكام: ج 5 ص 149 ح 490، تفسير العياشي، ج 1 ص 70 ح 133، المناقب لإبن شهرآشوب: ج 4 ص 257، منتهى المطلب: ج 10 ص 416، بحارالأنوار: ج 99 ص 237 ح 15.

سخن امام صادق عليه السلام در بارۀ سنّت بودن سعى، به معناى آن است كه وجوب و فرض اين عمل از جهت سنّت احراز مى شود، نه از ظاهر قرآن. اين سخن، به معناى آن نيست كه سنّت، همانند ديگر مستحبّات است.(1)

در بارۀ وقوف در مشعر و وقوف در عرفه نيز اين سخن از امام صادق عليه السلام نقل شده است:

توقّف در مشعر الحرام (مُزدَلَفه)، فريضه و توقّف در عرفه، سنّت است.(2)

شيخ طوسى رحمه الله در بارۀ اين روايت، اين گونه نوشته است:

مقصود از اين روايت، آن است كه وجوب وقوف در عرفه از سوى سنّت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اعلام و روشن شده و دليل قرآنى ندارد. از اين رو، به آن «سنّت» گفته مى شود. امّا وجوب وقوف در مشعر الحرام، از سوى قرآن، روشن و اعلام شده است. از اين رو به آن «فريضه» گفته شده است.(3)

4. سنّت، به معناى سبك رفتار

واژۀ سنّت، گاه به معناى سيره و سبك رفتار است و مراد از آن، عملى است كه فرد يا گروهى از مردم آن را در مواردى خاص انجام مى دهند.

در متون روايى، عمل مستمر و هميشگى پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام به عنوان سنّت مطرح و بر پيروى از آن، تأكيد شده است.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با اشاره به خُلق نيكوى خويش، برخى رفتارهاى دائمى خود را يادآورى كرده و آنها را الگويى براى مسلمانان دانسته است:

پنج عمل است كه تا هنگام مرگ، آنها را ترك نخواهم كرد: غذا خوردن فروتنانه همراه با بردگان، سوار شدن بر الاغ بى پالان، دوشيدن شير بز با دستان خويش،


1) . تهذيب الأحكام: ج 5 ص 322 ذيل ح 1107.

2) . ر. ك: ح 26.

3) . تهذيب الأحكام: ج 5 ص 287 ذيل ح 977.

پوشيدن لباس خشن و پشمينه و سلام كردن به كودكان، تا آن كه اين اعمال، روش مسلمانان پس از من باشد.(1)

كتاب سنن النبى صلى الله عليه و آله، نگاشتۀ علّامه طباطبايى رحمه الله همچنين كتاب سيرۀ پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله اعمال مستمر و مداوم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را گرد آورده اند.

سيره، به معناى سبك رفتار، مواردى افزون تر از عمل مستمر را نيز در برمى گيرد.

مراد از سبك رفتار، گونه و شيوۀ عمل است كه درموارد مشابه نيز تكرار مى شود، يا قابليت تكرار و استمرار دارد، حتّى اگر استمرار فعلى نداشته باشد. امام زين العابدين عليه السلام در بارۀ شيوۀ امير مؤمنان عليه السلام در جنگ جمل فرموده است:

به خدا سوگند، [امام على عليه السلام] بر اساس سيرۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در فتح مكّه، با آنان رفتار كرد.(2)

در متون روايى، گاه از سيره، به معناى سبك رفتار با واژۀ «اخلاق» ياد شده است.

براى مثال، اصطلاح روايى «من أخلاق الأنبياء»، به سيره، سبك رفتار و روش پيامبران اشاره دارد.(3)

از ميان چهار معناى ياد شده براى سنّت، معناى نخست، معناى مورد نظر ما در اين مباحث است. اين معنا، سنّت را يكى از ادلّۀ اربعه دانسته و اعتبار و واقع نمايى آن را در نظر دارد.

فرق سنّت و حديث

نكتۀ مهم در اين تعريف، آن است كه تنها سخن و عملى را در برمى گيرد كه از پيامبر و اهل بيت عصمت و طهارت صادر شده باشد. بنا بر اين، اگر انتساب و استناد سخن يا


1) . ر. ك: ح 32.

2) . الكافى: ج 5 ص 33 ح 3.

3) . ر. ك: سيرۀ پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله: ج 1 ص 161 (فصل سوم: نمونه هايى از آنچه «سنّت پيامبران» ناميده شده است).

عمل به آنان ثابت نباشد، آن سخن يا عمل، سنّت شمرده نخواهد شد. از اين رو، اين سنّت، هميشه صحيح و قطعى است. به سخن ديگر، اصطلاحِ «سنّت»، هيچ گاه با وصف ضعيف يا صحيح، همراه نخواهد بود؛ زيرا صدور سخن و عمل، دو حالت دارد: يا از معصوم صادر شده است يا نه. در صورت نخست، سنّت است و در غير آن، سنّت نخواهد بود و بدعت خوانده مى شود. بنا بر اين، بر خلاف اصطلاحِ «حديث» كه تقسيم بندى چهارگانه (صحيح، حَسَن، موثّق و ضعيف) دارد، «سنّت»، هيچ دسته بندى درونى ندارد. يادكرد اين نكته نيز مفيد است كه گاه در برخى متون، به دليل تسامح در كاربرد يا براى تأكيد بيشتر، عبارت «سنّت قطعى» به كار مى رود.

1/2

اِستِنادُ السُّنَّةِ إلَى الوَحيِ‌

الكتاب

(وَ اَلنَّجْمِ إِذا هَوى * ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى * وَ ما يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى‌) .(1)

راجع: الأنعام: 50 و الشورى: 24 و الأحقاف: 8 و 9.

الحديث

49.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: لا يَسأَ لُنِيَ اللّهُ عَن سُنَّةٍ أحدَثتُها فيكُم لَم يَأمُرني بِها.(2)

50.

المراسيل مع الأسانيد عن حسّان بن عطيّة: كانَ جِبريلُ عليه السلام يَنزِلُ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله بِالسُّنَّةِ كَما يَنزِلُ عَلَيهِ بِالقُرآنِ‌، ويُعَلِّمُهُ إيّاها كَما يُعَلِّمُهُ القُرآنَ‌.(3)

51.

تاريخ دمشق عن عبد اللّه بن عمرو بن العاص: يا رَسولَ اللّهِ‌! أكتُبُ عَنكَ كُلَّ ما أسمَعُ؟ قالَ‌: نَعَم. قالَ‌: قُلتُ‌: ما قُلتَ فِي الرِّضا وَالغَضَبِ؟ قالَ‌: نَعَم، إنّي لا أقولُ في ذلِكَ كُلِّهِ إلَّاالحَقَّ‌.(4)

52.

سنن أبي داود عن عبد اللّه بن عمرو: كُنتُ أكتُبُ كُلَّ شَيءٍ أسمَعُهُ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله9.


1) . النجم: 1-4.

2) . اُسد الغابة: ج 3 ص 91 الرقم 2634 و ج 6 ص 343 الرقم 6401، الإصابة: ج 3 ص 435 الرقم 4294 كلّها عن طلحة بن نضيلة، مجمع الزوائد: ج 4 ص 179 ح 6472 نقلاً عن المعجم الكبير عن أبي بصيلة، سبل الهدى والرشاد: ج 9 ص 11 وفيهما «عليكم» بدل «فيكم»، كنز العمّال: ج 4 ص 103 ح 9748.

3) . المراسيل مع الأسانيد: ص 249 ح 4، سنن الدارمي: ج 1 ص 152 ح 594، فتح الباري: ج 13 ص 291 ذيل ح 7309 وليس فيهما ذيله من «ويعلمه»، السنة للمروزي: ص 33 ح 102 و ص 111 ح 402، الدرّ المنثور: ج 7 ص 643.

4) . تاريخ دمشق: ج 31 ص 259 ح 6520، مسند ابن حنبل: ج 2 ص 655 ح 6947، سير أعلام النبلاء: ج 3 ص 88 الرقم 17، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 187 ح 358 كلّها نحوه؛ عوالي اللآلي: ج 1 ص 68 ح 120، بحار الأنوار: ج 2 ص 147 ح 19.

1/2: استناد سنّت به وحى

قرآن

(سوگند به ستاره، هنگامى كه افول مى كند * كه هرگز همنشين شما [محمّد صلى الله عليه و آله] منحرف نشده و مقصد را گم نكرده است * و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد! * آنچه مى گويد، چيزى جز وحى كه بر او نازل شده، نيست!).

ر. ك: انعام: آيۀ 50 و شورا: آيۀ 24 و احقاف: آيۀ 8 و 9.

حديث

49.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خداوند، به سبب پايه نهادن سنّتى در ميان شما كه مرا بدان امر نفرموده، از من پرسش نخواهد كرد [و هر سنّتى كه بنا مى گذارم، به دستور خداست].

50.

المراسيل مع الأسانيد - به نقل از حسان بن عطيّه -: جبرئيل عليه السلام، سنّت را بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرود مى آورد، همان گونه كه قرآن را بر او فرود مى آورد و آن [سنّت] را به او ياد مى داد، همان گونه كه قرآن را ياد مى داد.

51.

تاريخ دمشق - به نقل از عبد اللّه بن عمرو بن عاص -: اى پيامبر خدا! هر چه را از شما مى شنوم، بنويسم‌؟ فرمود: «آرى». گفتم: اگر چه در حال خشنودى، يا خشم گفتى‌؟ فرمود: «آرى. من در همۀ اين حالت ها جز حق نمى گويم».

52.

سنن أبى داوود - به نقل از عبد اللّه بن عمرو -: من هر چه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى شنيدم، همواره مى نوشتم و در پى حفظ آنها بودم. قريشيان، مرا نهى كردند و گفتند: «هر چه را مى شنوى، مى نويسى، در حالى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله انسانى است كه در حال خشم و

اُريدُ حِفظَهُ‌، فَنَهَتني قُرَيشٌ وقالوا: أ تَكتُبُ كُلَّ شَيءٍ تَسمَعُهُ ورَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بَشَرٌ يَتَكَلَّمُ فِي الغَضَبِ وَالرِّضا؟! فَأَمسَكتُ عَنِ الكِتابِ‌، فَذَكَرتُ ذلِكَ لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَأَومَأَ بِإِصبَعِهِ إلى فيهِ‌، فَقالَ‌: اُكتُب، فَوَالَّذي نَفسي بِيَدِهِ‌، ما يَخرُجُ مِنهُ إلّاحَقٌّ‌.(1)

53.

الإمام عليّ عليه السلام - حينَ قَبَّلَ عُمَرُ الحَجَرَ الأَسوَدَ ثُمَّ قالَ‌: إنّي لَأَعلَمُ أنَّكَ حَجَرٌ لا تَضُرُّ ولا تَنفَعُ‌، ولكِنّي رَأَيتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يُقَبِّلُكَ فَقَبَّلتُكَ -: لا تَقُل ذلِكَ‌؛ فَإِنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله ما فَعَلَ فِعلاً ولا سَنَّ سُنَّةً إلّاعَن أمرِ اللّهِ عز و جل؛ تَدُلُّ عَلى حِكمَةٍ وتُفيدُ مَعنىً‌.(2)

54.

الإمام الباقر عليه السلام: إنَّ اللّهَ - تَبارَكَ وتَعالى - لَم يَدَع شَيئاً تَحتاجُ إلَيهِ الاُمَّةُ إلى يَومِ القِيامَةِ إلّاأنزَلَهُ في كِتابِهِ وبَيَّنَهُ لِرَسولِهِ صلى الله عليه و آله.(3)

55.

عنه عليه السلام: إنَّ اللّهَ بَرَّأَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله مِن ثَلاثٍ‌: أن يَتَقَوَّلَ عَلَى اللّهِ‌، أو يَنطِقَ عَن هَواهُ‌، أو يَتَكَلَّفَ‌(4).(5)

56.

الكافي عن أبي الجارود عن الإمام الباقر عليه السلام: إذا حَدَّثتُكُم بِشَيءٍ فَاسأَلوني عَن6.


1) . سنن أبي داود: ج 3 ص 318 ح 3646، مسند ابن حنبل: ج 2 ص 625 ح 6816، سنن الدارمي: ج 1 ص 132 ح 490، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 187 ح 359 نحوه، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 6 ص 229 ح 4، كنز العمّال: ج 10 ص 222 ح 29169.

2) . شرح الأخبار: ج 2 ص 317 ح 653، المناقب لابن شهرآشوب: ج 2 ص 363 وفيه «نزل» بدل «تدل» وليس فيه «وتفيد معنى‌» وكلاهما عن أنس، بحار الأنوار: ج 40 ص 229 ح 9 وراجع صحيح البخاري: ج 2 ص 579 ح 1520 وعلل الشرائع: ص 426 ح 8.

3) . الكافي: ج 7 ص 176 ح 11 و ج 1 ص 59 ح 2 وليس فيه «إلى يوم القيامة»، بصائر الدرجات: ص 6 ح 3، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 6 ح 13 كلّها عن عمرو بن قيس الماصر، بحار الأنوار: ج 92 ص 84 ح 16.

4) . قال المجلسي قدس سره: إشارة إلى قوله تعالى: (وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ اَلْأَقاوِيلِ‌) [الحاقّة: 44]، وسمّي الافتراء تقوّلاً لأنّه قول متكلّف. وإلى قوله تعالى: (وَ ما يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوى‌) [النجم: 3]. وإلى قوله تعالى: (وَ ما أَنَا مِنَ اَلْمُتَكَلِّفِينَ‌) [ص: 86]. والتكلّف: التصنّع وادّعاء ما ليس من أهله (بحار الأنوار: ج 2 ص 178 ذيل ح 26).

5) . المحاسن: ج 1 ص 422 ح 966 عن اسماعيل الجعفي وفي المصدر «أبي إسماعيل الجعفي» والظاهر أنّه تصحيف، بحار الأنوار: ج 2 ص 178 ح 26.

خشنودى سخن مى گويد؟!». من هم ديگر ننوشتم و اين را به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفتم.

ايشان با انگشتش به دهان خود اشاره كرد و فرمود: «بنويس. سوگند به آن كه جانم در دست اوست، از آن، جز حق بيرون نمى آيد».

53.

امام على عليه السلام - هنگامى كه عمر، حجر الأسود را بوسيد و آن گاه گفت: من مى دانم كه توسنگى بيش نيستى و سود و زيانى ندارى، امّا چون ديدم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تو را مى بوسد، تو را بوسيدم! [امام به او فرمود] -: چنين مگو، زيرا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هيچ كارى نكرد و هيچ سنّتى بنا ننهاد، مگر به فرمان خداوند كه بر حكمتى دلالت مى كند و معنايى دارد.

54.

امام باقر عليه السلام: خداوند - تبارك و تعالى - هيچ چيزى را كه امّت تا روز قيامت به آن نياز دارند، وا ننهاده، مگر آن كه [حكمش را] در كتابش نازل كرده و براى پيامبرش صلى الله عليه و آله بيان داشته است.

55.

امام باقر عليه السلام: خداوند، محمّد صلى الله عليه و آله را از سه چيز مبرّا كرد: اين كه به خدا، سخن دروغ ببندد، يا از روى هواى نفْس خود سخن بگويد، يا تكلّف ورزد.(1)

56.

الكافى - به نقل از ابو الجارود -: امام باقر عليه السلام فرمود: «هنگامى كه در بارۀ چيزى با شما سخن گفتم، دليل آن را از كتاب خدا از من بخواهيد». پس امام عليه السلام در يكى از سخنانش فرمود: «خداوند متعال، از قيل و قال و تباه كردن مال و فراوانىِ سؤال، نهى فرمود».ت.


1) . علامه مجلسى رحمه الله: هر سه بخش روايت اشاره به آيه اى از قرآن است. بخش اوّل اشاره به آيۀ «و اگر بر ما برخى سخنان را مى بست» دارد. بخش دوم به آيۀ «و او از سر هوا و هوس سخن نمى گويد» و بخش سوم به آيۀ «و من از متكلّفان نيستم» اشاره دارند. تكلّف به معناى ساختگى بودن و ادعاى نابجاست.

كِتابِ اللّهِ‌. ثُمَّ قالَ في حَديثِهِ‌: إنَّ اللّهَ نَهى عَنِ القيلِ وَالقالِ‌، وفَسادِ المالِ‌، وكَثرَةِ السُّؤالِ‌.

فَقالوا: يَابنَ رَسولِ اللّهِ‌! وأَينَ هذا مِن كِتابِ اللّهِ؟

قالَ‌: إنَّ اللّهَ عز و جل يَقولُ في كِتابِهِ‌: (لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ‌...) (1)الآيَةَ‌، وقالَ‌:

(وَ لا تُؤْتُوا اَلسُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ اَلَّتِي جَعَلَ اَللّهُ لَكُمْ قِياماً) (2)، وقالَ‌: (لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ‌) (3).(4)

57. مسائل عليّ بن جعفر عن عليّ بن جعفر عن أخيه الإمام الكاظم عليه السلام، قال: سَأَلتُهُ عَن نَبِيِّ اللّهِ صلى الله عليه و آله: هَل كانَ يَقولُ عَلَى اللّهِ شَيئاً قَطُّ، أو يَنطِقُ عَن هَوىً‌، أو يَتَكَلَّفُ؟ فَقالَ‌:

لا.(5)

1/3

كُلُّ شَيءٍ فِي الكِتابِ وَالسُّنَّةِ‌

الكتاب

(وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِكَ شَهِيداً عَلى هؤُلاءِ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ اَلْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ‌) .(6)

(وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي اَلْكِتابِ مِنْ شَيْ‌ءٍ ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ‌) .(7)8.


1) . النساء: 114.

2) . النساء: 5.

3) . المائدة: 101.

4) . الكافي: ج 5 ص 300 ح 2 و ج 1 ص 60 ح 5، تهذيب الأحكام: ج 7 ص 231 ح 1010، المحاسن: ج 1 ص 419 ح 962، الاحتجاج: ج 2 ص 169 ح 198 كلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 46 ص 303 ح 50.

5) . مسائل عليّ بن جعفر: ص 145 ح 175، بحار الأنوار: ج 72 ص 171 ح 37.

6) . النحل: 89.

7) . الأنعام: 38.

گفته شد: اى فرزند پيامبر خدا! اين در كجاى كتاب خداست‌؟

فرمود: «خداوند عز و جل مى گويد: (در بسيارى از نجواى ايشان، خيرى نيست، [مگر آن كه به صدقه دادن يا نيكى، يا اصلاح ميان مردم فرمان دهد]) و مى فرمايد: (اموالى را كه خدا، مايۀ قوام شما قرار داده، به دست نابخردان مسپاريد). همچنين مى فرمايد:

(از چيزهايى مپرسيد كه اگر آشكار شود، ناراحتتان مى كند)».

57. مسائل على بن جعفر - به نقل از على بن جعفر از برادرش امام كاظم عليه السلام -: از ايشان پرسيدم كه آيا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هرگز چيزى به خدا بر مى بندد يا از سرِ هوا و هوس سخن مى گويد يا تكلّف مى ورزد؟

فرمود: «نه».

1/3: همه چيز در كتاب و سنّت، آمده است

قرآن

([به ياد آوريد] روزى را كه از هر امّتى، گواهى از خودشان بر آنها بر مى انگيزيم و تو را براى گواه بودن بر آنان مى آوريم! و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز و مايۀ هدايت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است).

(هيچ جنبنده اى در زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند، نيست، مگر اين كه امّت هايى همانند شما هستند. ما هيچ چيز را در اين كتاب، فروگذار نكرديم.

سپس همگى به سوى پروردگارشان محشور مى گردند).

الحديث

58.

الإمام الصادق عليه السلام: ما مِن شَيءٍ إلّاوفيهِ كِتابٌ أو سُنَّةٌ‌.(1)

59.

بصائر الدرجات عن خيثم عن الإمام الصادق عليه السلام، قال: قُلتُ لَهُ‌: يَكونُ شَيءٌ لا يَكونُ فِي الكِتابِ وَالسُّنَّةِ؟ قالَ‌: لا. قُلتُ‌: فَإِن جاءَ شَيءٌ؟ قالَ‌: لا يَجيءُ‌. فَأَعَدتُ عَلَيهِ مِراراً، فَقالَ‌: لا يَجيءُ‌. ثُمَّ قالَ‌: يا خَيثَمُ‌! يُوَفِّقُ ويُسَدِّدُ(2)، لَيسَ حَيثُ تَذهَبُ‌.(3)

60.

بصائر الدرجات عن سورة بن كليب: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: بِأَيِّ شَيءٍ يُفتِي الإِمامُ؟ قالَ‌: بِالكِتابِ‌. قُلتُ‌: فَما لَم يَكُن فِي الكِتابِ؟ قالَ‌: بِالسُّنَّةِ‌. قُلتُ‌: فَما لَم يَكُن فِي الكِتابِ وَالسُّنَّةِ؟ قالَ‌: لَيسَ شَيءٌ إلّافِي الكِتابِ وَالسُّنَّةِ‌. قالَ‌: فَكَرَّرتُ مَرَّةً أوِ اثنَتَينِ‌، قالَ‌: يُسَدِّدُ ويُوَفِّقُ‌، فَأَمّا ما تَظُنُّ فَلا.(4)

61.

دعائم الإسلام: عَن جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام أنَّهُ سُئِلَ عَمّا يَقضي بِهِ القاضي، قالَ‌:

بِالكِتابِ‌. قيلَ‌: فَما لَم يَكُن فِي الكِتابِ؟ قالَ‌: بِالسُّنَّةِ‌. قيلَ‌: فَما لَم يَكُن فِي الكِتابِ ولا فِي السُّنَّةِ؟ قالَ‌: لَيسَ شَيءٌ مِن دينِ اللّهِ إلّاوهُوَ فِي الكِتابِ وَالسُّنَّةِ‌، قَد أكمَلَ اللّهُ الدّينَ‌؛ قالَ اللّهُ تَعالى‌: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ‌...) (5)الآيَةَ‌. ثُمَّ قالَ عليه السلام: يُوَفِّقُ اللّهُ ويُسَدِّدُ لِذلِكَ مَن يَشاءُ مِن خَلقِهِ‌، ولَيسَ كَما تَظُنّونَ‌.(6)2.


1) . الكافي: ج 1 ص 59 ح 4 عن حمّاد.

2) . في بحار الأنوار: «بتوفيق وتسديد». قال المجلسي قدس سره: قوله عليه السلام: بتوفيق وتسديد؛ أي بإلهام من اللّه وإلقاء من روح القدس كما يأتي في كتاب الإمامة، و «ليس حيث تذهب» من الاجتهاد والقول بالرأي (بحار الأنوار: ج 2 ص 175 ذيل ح 16).

3) . بصائر الدرجات: ص 388 ح 3، بحار الأنوار: ج 2 ص 175 ح 16.

4) . بصائر الدرجات: ص 387 ح 1، بحار الأنوار: ج 2 ص 175 ح 15.

5) . المائده: 3.

6) . دعائم الإسلام: ج 2 ص 535 ح 1900، مستدرك الوسائل: ج 17 ص 252 ح 21262.

حديث

58.

امام صادق عليه السلام: هيچ چيز نيست، مگر آن كه در بارۀ آن، [رهنمودى] در كتاب و سنّت آمده است.

59.

بصائر الدرجات - به نقل از خيثم -: به امام صادق عليه السلام گفتم: چيزى هست كه در كتاب و سنّت [رهنمودى دربارۀ آن] نباشد؟ فرمود: «نه». گفتم: اگر چيزى [نو پديد] بيايد، چه‌؟ فرمود: «نمى آيد».

چند بار اين سخن را برايشان تكرار كردم، فرمود: «[چيزى بى راه حلّ پديد] نمى آيد». سپس فرمود: «اى خيثم، [هر مسئله اى پديد بيايد، امام] به توفيق و الهام الهى به پاسخ آن، [بر مبناى كتاب و سنّت] ره نمون مى شود.(1)آن گونه نيست كه تو مى پندارى [با اجتهاد و تفكّر و مانند انسان هاى عادى به آن برسد]».

60.

بصائر الدرجات - به نقل از سورة بن كليب -: به امام صادق عليه السلام گفتم: امام [معصوم] به كمك چه چيزى فتوا مى دهد؟ فرمود: «با كتاب خدا». گفتم: آنچه را كه در كتاب نيست، چه‌؟ فرمود: «با سنّت». گفتم: اگر در كتاب و سنّت نبود؟ فرمود: «چيزى نيست كه در كتاب و سنّت نباشد». سپس اين را يك يا دو بار ديگر تكرار كردم. فرمود: «استوار داشته مى شود و موفّق مى گردد، امّا آنچه تو مى پندارى، نه».

61.

دعائم الإسلام: از امام صادق عليه السلام سؤال شد: قاضى با چه حكم مى كند؟ فرمود: «با كتاب خدا». گفته شد: آنچه در كتاب نيست، چه‌؟ فرمود: «با سنّت». گفته شد: اگر در كتاب و سنّت نبود؟ فرمود: «چيزى از دين خدا نيست، جز آن كه در كتاب و سنّت، آمده است.

خداوند، دين را كامل كرده است. خداوند متعال فرموده است: (امروز، دينتان را برايتان كامل كردم) تا آخر آيه». آن گاه فرمود: «خداوند، هر كس از خلقش را كه بخواهد، به الهام و توفيق خود، استوار مى دارد و آن گونه نيست كه شما مى پنداريد».د.


1) . علّامه مجلسى فرموده است: يعنى با الهامى از سوى خداوند و القاى روح القدس، آن گونه كه در باب «امامت» [بحار الأنوار] مى آيد.

62.

بصائر الدرجات عن سعيد الأعرج: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: إنَّ مَن عِندَنا مِمَّن يَتَفَقَّهُ يَقولونَ‌: يَرِدُ عَلَينا ما لا نَعرِفُهُ في كِتابِ اللّهِ ولا فِي السُّنَّةِ نَقولُ فيهِ بِرَأيِنا، فَقالَ أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام كَذَبوا! لَيسَ شَيءٌ إلّاجاءَ فِي الكِتابِ وجاءَ فيهِ السُّنَّةُ‌.(1)

63.

الكافي عن أبي اُسامة: كُنتُ عِندَ أبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام فَسَأَلَهُ رَجُلٌ مِنَ المُغيرِيَّةِ عَن شَيءٍ مِنَ السُّنَنِ‌، فَقالَ‌: ما مِن شَيءٍ يَحتاجُ إلَيهِ أحَدٌ مِن وُلدِ آدَمَ إلّاوقَد جَرَت فيهِ مِنَ اللّهِ ومِن رَسولِهِ سُنَّةٌ‌، عَرَفَها مَن عَرَفَها، وأَنكَرَها مَن أنكَرَها.(2)

64.

بصائر الدرجات عن أبي اُسامة: كُنتُ عِندَ أبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام وعِندَهُ رَجُلٌ مِنَ المُغيرِيَّةِ‌، فَسَأَلَ عَن شَيءٍ مِنَ السُّنَنِ‌، فَقالَ‌: ما مِن شَيءٍ يَحتاجُ إلَيهِ وُلدُ آدَمَ إلّاوقَد خَرَجَت فيهِ السُّنَّةُ مِنَ اللّهِ ومِن رَسولِهِ‌، ولَولا ذلِكَ مَا احتَجَّ‌. فَقالَ المُغيرِيُّ‌: وبِمَا احتَجَّ؟ فَقالَ أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام: قَولَهُ‌: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي) حَتّى فَرَغَ مِنَ الآيَةِ‌، فَلَو لَم يُكمِل سُنَّتَهُ وفَرائِضَهُ وما يَحتاجُ إلَيهِ النّاسُ مَا(3)احتَجَّ بِهِ‌.(4)

65.

الإمام الباقر عليه السلام: خَطَبَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله في حَجَّةِ الوَداعِ‌، فَقالَ‌: يا أيُّهَا النّاسُ‌! وَاللّهِ ما مِن شَيءٍ يُقَرِّبُكُم مِنَ الجَنَّةِ ويُباعِدُكُم مِنَ النّارِ إلّاوقَد أمَرتُكُم بِهِ‌، وما مِن شَيءٍ يُقَرِّبُكُم مِنَ النّارِ ويُباعِدُكُم مِنَ الجَنَّةِ إلّاوقَد نَهَيتُكُم عَنهُ‌.(5)6.


1) . بصائر الدرجات: ص 301 ح 2، الاختصاص: ص 281، بحار الأنوار: ج 2 ص 304 ح 47.

2) . الكافي: ج 3 ص 69 ح 3، علل الشرائع: ص 276 ح 4، المحاسن: ج 1 ص 433 ح 1004، بحار الأنوار: ج 2 ص 171 ح 12.

3) . في المصدر «بما» والصواب ما أثبتناه كما في بحار الأنوار.

4) . بصائر الدرجات: ص 517 ح 50، بحار الأنوار: ج 2 ص 169 ح 3.

5) . الكافي: ج 2 ص 74 ح 2، المحاسن: ج 1 ص 433 ح 1003 نحوه، الاُصول الستّة عشر (كتاب عاصم بن حُميد الحنّاط): ص 150 ح 59 كلّها عن أبي حمزة الثمالي، بحار الأنوار: ج 70 ص 96 ح 3؛ المصنّف لابن أبي شيبة: ج 8 ص 129 ح 31، شُعب الإيمان: ج 7 ص 299 ح 10376 كلاهما عن ابن مسعود عنه صلى الله عليه و آله نحوه، كنز العمّال: ج 4 ص 24 ح 9316.

62. بصائر الدرجات - به نقل از سعيد بن عبد اللّه اَعرَج -: به امام صادق عليه السلام گفتم: فقهاى ناحيۀ ما مى گويند: با مسائلى مواجه مى شويم كه حكم آنها را در كتاب خدا و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله نمى يابيم. از اين رو، بر اساس نظر خود، حكم مى كنيم.

فرمود: «دروغ مى گويند. هيچ چيزى نيست، مگر اين كه در كتاب، آمده و در سنّت، وجود دارد».

63.

الكافى - به نقل از ابو اُسامه -: در خدمت امام صادق عليه السلام بودم كه مردى از مُغيريان،(1)در بارۀ پاره اى آداب، از ايشان سؤال كرد. فرمود: «هيچ چيزى نيست كه فردى از افراد آدمى به آن نياز داشته باشد، مگر آن كه از جانب خدا و پيامبرش در بارۀ آن وارد شده است. هر كه آن را شناخت، شناخت و هر كه آن را نشناخت، نشناخت».

64.

بصائر الدرجات - به نقل از ابو اُسامه -: در خدمت امام صادق عليه السلام بودم و مردى از مغيريان نيز حضور داشت. او در بارۀ برخى سنّت ها از امام عليه السلام سؤال كرد. امام عليه السلام فرمود: «هيچ چيزى نيست كه انسان ها به آن نياز داشته باشند، مگر آن كه آدابى از سوى خدا و پيامبرش در بارۀ آن، سنّتى رسيده است. اگر چنين نبود، بر ما اقامۀ حجّت نمى كرد». مغيرى پرسيد:

خداوند با چه چيز بر ما اقامۀ حجّت كرده است‌؟ امام صادق عليه السلام فرمود: «اين سخن خدا كه مى فرمايد: (امروز، دين شما را برايتان كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام گردانيدم).

سپس، امام عليه السلام آيه را تا آخر، تلاوت كرد و فرمود: «اگر سنّت و واجباتش و نيز آنچه را مردم به آن نياز دارند، كامل نكرده بود، به آن احتجاج نمى كرد».

65. امام باقر عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حجّة الوداع، سخنرانى كرد و فرمود: «اى مردم! به خدا سوگند، هيچ چيزى نيست كه شما را به بهشت، نزديك و از آتش، دور گردانَد، مگر اين كه شما را به آن، فرمان دادم و هيچ چيزى نيست كه شما را به آتش، نزديك و از بهشت، دور سازد، مگر اين كه شما را از آن، باز داشتم».ت.

1) . مغيريان، به ياران مغيرة بن سعد عِجْلى، هم پيمان عبد اللّه بن خالد قصرى، گفته مى شود. او مدّعى بود كه پس از امام باقر عليه السلام، محمّد بن عبد اللّه بن حسن، امام است.

66.

الكافي عن سماعة عن الإمام الكاظم عليه السلام، قال: قُلتُ لَهُ‌: أكُلُّ شَيءٍ في كِتابِ اللّهِ وسُنَّةِ نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله، أو تَقولونَ فيهِ؟ قالَ‌: بَل كُلُّ شَيءٍ في كِتابِ اللّهِ وسُنَّةِ نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله.(1)

67.

الإمام الكاظم عليه السلام: إنَّهُ لَيسَ بِشَيءٍ إلّاوقَد جاءَ فِي الكِتابِ وَالسُّنَّةِ‌.(2)

68.

عنه عليه السلام: أتاهُم رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بِما يَستَغنونَ بِهِ في عَهدِهِ‌، وما يَكتَفونَ بِهِ مِن بَعدِهِ‌:

كِتابِ اللّهِ وسُنَّةِ نَبِيِّهِ‌.(3)

69. الإمام الرضا عليه السلام: إنَّ اللّهَ عز و جل لَم يَقبِض نَبِيَّهُ صلى الله عليه و آله حَتّى أكمَلَ لَهُ الدّينَ‌... ولَم يَمضِ صلى الله عليه و آله حَتّى بَيَّنَ لِاُمَّتِهِ مَعالِمَ دينِهِم، وأَوضَحَ لَهُم سَبيلَهُم، وتَرَكَهُم عَلى قَصدِ سَبيلِ الحَقِّ‌، وأَقامَ لَهُم عَلِيّاً عليه السلام عَلَماً وإماماً، وما تَرَكَ لَهُم شَيئاً يَحتاجُ إلَيهِ الاُمَّةُ إلّابَيَّنَهُ‌.(4)4.

1) . الكافي: ج 1 ص 62 ح 10، الاختصاص: ص 281، بصائر الدرجات: ص 301 ح 1 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 173 ح 8.

2) . بصائر الدرجات: ص 302 ح 3 عن سماعة، بحار الأنوار: ج 2 ص 304 ح 48.

3) . المحاسن: ج 1 ص 421 ح 965 و ص 368 ح 800 نحوه وكلاهما عن محمّد بن حكيم، بحار الأنوار: ج 2 ص 170 ح 5.

4) . الكافي: ج 1 ص 199 ح 1، كمال الدين: ص 676 ح 31، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 217 ح 1 وليس فيهما «سبيل»، معاني الأخبار: ص 96 ح 2، الغيبة للنعماني: ص 217 ح 6 وفيه «قول الحقّ‌» بدل «قصد سبيل الحق» وكلّها عن عبدالعزيز بن مسلم، بحار الأنوار: ج 25 ص 121 ح 4.

66.

الكافى - به نقل از سماعه -: به امام كاظم عليه السلام عرض كردم: آيا هر چيزى در كتاب خدا و سنّت پيامبر او صلى الله عليه و آله آمده است يا شما هم در بارۀ آن گفتارى داريد؟ فرمود: «خير. همه چيز در كتاب خدا و سنّت پيامبر او صلى الله عليه و آله آمده است».

67.

امام كاظم عليه السلام: چيزى نيست، مگر آن كه در كتاب و سنّت، آمده است.

68.

امام كاظم عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چيزى برايشان آورد كه در روزگار خودش، آنان را بى نياز كرد و پس از خودش، برايشان كافى است: كتاب خدا و سنّت پيامبرش.

69.

امام رضا عليه السلام: خداوند عز و جل پيامبرش صلى الله عليه و آله را قبض روح نكرد، تا آن كه دين را برايش به كمال رساند... و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از دنيا نرفت تا آن كه براى امّت خود، آموزه هاى دينشان را بيان فرمود و راهشان را براى آنها روشن ساخت و آنان را به شاه راهِ حق، در آورد و على عليه السلام را نشان [راه] و پيشواى آنان، قرار داد و چيزى را كه امّت به آن نياز داشته باشند، فرو ننهاد جز اين كه آن را بيان كرد.

پژوهشى در بارۀ جامعيت قرآن

اشاره

پژوهشى در بارۀ جامعيت قرآن(1)

از مباحث مهم و بحث برانگيز در بارۀ قرآن، جامعيت اين كتاب الهى است كه تشريح و بررسى دقيق اين موضوع، مى تواند نوع نگاه ما به قرآن و ميزان بهره بردارى ما از آن را، معيّن كند.

گفتنى است روايات اهل بيت عليهم السلام در اين باره را به دو دسته مى توان تقسيم كرد:

دستۀ اوّل، رواياتى هستند كه كتاب و سنّت را جامع علوم و معارف دانسته اند؛ مانند: رواياتى كه پيشتر با عنوان «همه چيز در كتاب و سنّت است»، گذشت.

دستۀ دوم، رواياتى كه همانند ظاهر شمارى از آيات، جامعيت قرآن را به طور مطلق، ذكر كرده اند كه در ادامۀ بحث، با عنوان «جامعيت مطلق»، خواهند آمد.(2)

با اندكى تأمّل در اين دو دسته روايات و در نظر داشتن اين نكته كه سنّت، در حقيقت، تبيين و تفسير قرآن است(3)، روشن مى شود كه اين روايات، نه تنها تعارضى با هم ندارند، بلكه مكمّل يكديگرند. اكنون بايد ببينيم مراد از جامعيت قرآن چيست‌؟


1) . اين پژوهش، را فاضل گرامى آقاى سيّد حامد على زادۀ موسوى، نگاشته و توسّط مؤلّف، تكميل شده است.

2) . براى آگاهى از روايات بيشتر در اين باره، مى توانيد به شناخت نامۀ قرآن: جلد دوم فصل ششم «جامعيت قرآن»، مراجعه فرماييد.

3) . (وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ‌؛ و اين قرآن را به سوى تو فرود آورديم تا براى مردم، آنچه رابه سوى ايشان نازل شده است، توضيح دهى) (نحل: آيۀ 44).

قرآن پژوهان، در اين كه مراد از جامعيت، چيست و قرآن، چگونه و كدام نيازمندى هاى علمى و معنوى انسان را بر مى آورَد، آراى گوناگونى دارند كه برخى از مهم ترين هاى آنها بدين قرارند:

1. جامعيت مطلق

از نظر برخى قرآن پژوهان، جامعيت قرآن، مطلق است. بر اساس اين نظر، قرآن، هر آنچه را كه بتوان تصوّر كرد و نام دانش برآن نهاد، در خود، جاى داده است، هر چند ما از شناختن آنها قاصريم. برخى طرفداران اين نظريه، از علومى مانند: طب، مناظره، هندسه، جبر و مقابله، نجوم و... را ياد كرده و بر آن رفته اند كه همۀ اين علوم در قرآن، وجود دارند.(1)اين گروه، با استناد به آياتى كه قرآن را «تبيان» و جامع مطالب و تفصيل دهندۀ هر چيزى معرّفى مى كند، در دفاع از نظريۀ خويش كوشيده اند. از اين آيات اند:

(وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ اَلْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ‌. (2)

و اين كتاب را كه روشنگر هر چيزى است و براى مسلمانان، ره نمود و رحمت و بشارتگرى است، بر تو نازل كرديم).

(ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى وَ لكِنْ تَصْدِيقَ اَلَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‌. (3)

سخنى نيست كه به دروغ ساخته شده باشد، بلكه تصديق كتاب هايى است كه پيش از آن بوده و روشنگر هر چيز است و براى مردمى كه ايمان مى آورند، ره نمود و رحمتى است).

روايات پُرشمارى نيز جامعيت مطلق قرآن را تأييد كرده اند و دليلى بر اين


1) . الإتقان فى علوم القرآن: ج 2 ص 338-330. براى آگاهى بيشتر، ر. ك: التمهيد فى علوم القرآن: ج 6 ص 19-20.

2) . نحل: آيۀ 89.

3) . يوسف: آيۀ 111.

مدّعايند.

برخى از اين روايات، قرآن را «جامع علم اوّلين و آخرين» معرّفى مى كنند كه بايد با تفكّر در معانى اين كتاب الهى، به آن علوم دست يافت:

هر كس خواهان علم اوّلين و آخرين است، قرآن، را بكاود.(1)

بر اساس روايتى، امام صادق عليه السلام سوگند ياد كرده كه هيچ گاه انسان در حسرت نخواهد ماند كه چرا فلان مطلب در قرآن نيست:

خداوند - تبارك و تعالى -، بيان هر چيزى را در قرآن، فرو فرستاد، چندان كه - به خدا سوگند - هيچ چيزى را كه بندگان، بدان نياز دارند، فروگذار نكرد، مگر آن كه خداوند آن را در قرآن، نازل كرده است.(2)

در روايتى ديگر از ايشان، آمده است:

خداوندِ توانا كه راستگو و نيكى كننده است، كتابش را بر شما فرو فرستاد و اخبارِ مربوط به شما و اخبار پيشينيان و اخبار آيندگان پس از شما و اخبار آسمان و زمين [همه] در آن اند. اگر كسى نزد شما بيايد و از آنها آگاهتان كند، قطعاً شگفت زده خواهيد شد.(3)

امام صادق عليه السلام همچنين فرمود:

خداوند - كه يادش گرامى باد - پيامبر شما را خاتم پيامبران قرار داد. بنا بر اين، پس از او هرگز پيامبرى برانگيخته نمى شود و كتاب شما را پايان بخش».


1) . تفسير الثعالى: ج 1 ص 123، كنز العمّال: ج 1 ص 548 ح 2454 (به نقل از ديلمى از اَنَس): «مَن أرادَ عِلمَ الأَوَّلينَ وَالآخِرينَ فَليُثَوِّرِ القُرآنَ‌».

2) . الكافى: ج 1 ص 59 ح 1، المحاسن: ج 1 ص 416 ح 956: «إنَّ اللَّهَ - تَبارَكَ وَ تَعالى - أنزَلَ فى القُرآنِ تِبيانَ كُلِّ شَىءٍ‌، حَتّى وَاللَّهِ ما تَرَكَ اللَّهُ شَيئاً يَحتاجُ إلَيهِ العِبادُ، حَتّى لايَستَطيعَ عَبدٌ يَقولُ‌: لَو كانَ هذا اُنزِلَ فِى القُرآنِ‌، إلّاوَ قَد أنزَلَهُ اللَّهُ فيهِ‌».

3) . الكافى: ج 2 ص 599 ص 3، تفسير العيّاشى: ج 1 ص 8 ح 18: «إنَّ العَزيزَ الجَبّارَ أنزَلَ عَلَيكُم كِتابَهُ وَ هُوَ الصّادِقُ البارُّ، فيهِ خَبَرُكُم وَ خَبَرُ مَن قَبلَكُم وَ خَبَرُ مَن بَعدَكُم، وَ خَبَرُ السَّماءِ وَ الأَرضِ‌، وَ لَو أتاكُم مَن يُخبِرُكُم عَن ذلِكَ لَتَعَجَّبتُم».

كتاب ها [ى الهى] قرار داد. بنا بر اين، پس از آن، هرگز كتابى نخواهد بود و بيان همه چيز و [چگونگى] آفرينش شما و آفرينش آسمان ها و زمين را و خبر آنچه پيش از شما بوده و [احكام] داورى ميان شما، و خبر آنچه را كه پس از شما خواهد بود، و موضوع بهشت و آتش و فرجام كارِ شما را در قرآن، نازل فرموده است.(1)

با توجّه به اين احاديث و بويژه عبارت «خلقكم وخلق السماوات والأرض»، دانسته مى شود كه قرآن، افزون بر امور تشريعى، امور تكوينى، نظير خلقت آسمان و زمين و اخبار گذشته، حال و آينده را نيز در بردارد. مؤيّد اين برداشت، نقلى از امام صادق عليه السلام است كه احكام و حلال و حرام را تنها بخش كوچكى از قرآن دانسته است.(2)

2. جامعيت هدايتى

گروهى با بى اساس دانستن ادّعاى جامعيت مطلق قرآن، مقصود از كمال و جامعيت قرآن را جامعيت در شئون دينى، اعم از اصول و فروع آن دانسته و روايات جامعيت قرآن را بر فهم باطن الفاظ كه نزد معصومان عليهم السلام است، حمل كرده اند.(3)

اين گروه معتقدند شأن قرآن و دين، اقتضا نمى كند در امورى كه مربوط به يافته هاى خود بشر است، وارد شود و حتى راه نمايى كردن او هم معنا ندارد؛ زيرا خداوند به انسان، عقل داده و انسان را توانمند و خردورز و كاوشگر آفريده و ميدان تأثيرپذيرى را در طبيعت، باز گذاشته و لزومى ندارد كه خداوند، فرمول شيمى يا مسائل رياضى را توضيح دهد(4)و اگر هم بحثى از علوم تجربى، رياضى، نجوم و مانند


1) . الكافى: ج 1 ص 269 ح 3: «إنَّ اللَّهَ - عَزَّ ذِكرُهُ - خَتَمَ بِنَبِيِّكُمُ النَّبِيّينَ فَلا نَبِىَّ بَعدَهُ أبَداً، وَ خَتَمَ بِكِتابِكُمُ الكُتُبَ فَلا كِتابَ بَعدَهُ أبَداً، وَ أنزَلَ فيهِ تِبيانَ كُلِّ شَىءٍ‌، وَ خَلْقَكُم وَ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الأَرض، وَ نَبَأَ ما قَبلَكُم وَ فَصْلَ ما بَينَكُم وَ خَبَرَ ما بَعدَكُم، وَ أمْرَ الجَنَّةِ وَالنّارِ وَ ما أنتُم صائِرونَ إلَيهِ‌».

2) . بصائر الدرجات: ص 195 ح 2.

3) . ر. ك: التمهيد فى علوم القرآن: ج 6 ص 19-30.

4) . همان: ص 29.

آن در قرآن آمده، فقط جنبۀ هدايتى و تربيتى آن مورد نظر بوده است.(1)

آياتى كه غرض از نزول قرآن را هدايت مى دانند، اين نظر را تقويت مى كنند؛ مانند:

(الر كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ اَلنّاسَ مِنَ اَلظُّلُماتِ إِلَى اَلنُّورِ. (2)

الف، لام، راء. ما قرآن را بر تو (پيامبر) نازل كرديم تا با آن، مردم را از تاريكى ها به سوى نور بيرون ببرى).

(وَ نُنَزِّلُ مِنَ اَلْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ‌. (3)

و ما از قرآن، آنچه را براى مؤمنان شفا و رحمت است، نازل مى كنيم).

(شَهْرُ رَمَضانَ اَلَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ اَلْقُرْآنُ هُدىً لِلنّاسِ‌. (4)

ماه رمضان، ماهى كه قرآن در آن فرو فرستاده شد، [كه] براى عموم مردم، ره نمود است).

شيخ طوسى(5)و طَبرِسى، (تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ‌) را بيان مشكلاتى دانسته اند كه مربوط به امور دين است.(6)زمخشرى نيز آيه را در ارتباط با امور دينى و بيان امور مربوط به سعادت افراد دانسته است.(7)علّامه طباطبايى نيز با توجّه به نقش هدايتى قرآن، مراد از «كلّ شىء» را همه چيزهايى دانسته كه بازگشت آنها به هدايت است، از معارف مرتبط به مبدأ و معاد گرفته تا اخلاق فاضله، احكام و اديان الهى و قصص و مواعظى كه مردم در هدايت و راه يافتنشان به آن محتاج اند.(8)5.


1) . ر. ك: التفسير و المفسّرون: ج 2 ص 469-472.

2) . ابراهيم: آيۀ 1.

3) . اسرا: آيۀ 82.

4) . بقره: آيۀ 185.

5) . التبيان فى تفسير القرآن: ج 6 ص 418.

6) . مجمع البيان: ج 6 ص 586.

7) . الكشّاف: ج 2 ص 341.

8) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 12 ص 325.

رواياتى نيز وجود دارند كه قرآن را در بيان احكام و قوانين مورد نياز مردم براى زندگى سعادتمندانه، جامع دانسته اند. در نقلى از امام على عليه السلام آمده است:

خداوند، حكمى از دين خود را بر شما پنهان نگذاشت و هيچ مطلبى را كه مورد رضايت و خشنودى اش باشد، وا نگذاشت، جز اين كه نشانى آشكار و آيه اى محكم كه از آن جلوگيرى يا به سوى آن دعوت كند، برايش قرار داد.(1)

ايشان، در ادامه، مستند كلام خود را (ما فَرَّطْنا فِي اَلْكِتابِ مِنْ شَيْ‌ءٍ‌ )(2)و (تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ‌ )(3)قرار داده است.

سخن فاطمۀ زهرا عليها السلام در «خطبۀ فدكيه»، با بيانى كوتاه، مؤيّد اين حقيقت است:

در آن، حجّت هاى نورانى خداوند و حرام هاى تعيين شدۀ او و فضائل فراخوانده اش و عام هاى فراگير كفايت كنندۀ او و رخصت هاى ارزانى شده اش و قوانين و احكام واجب گشته اش، بيان شده اند.(4)

از اين روايات است نقلى از امام رضا عليه السلام كه در آن، قرآن را شامل حلال و حرام و حدود و احكام و هر آنچه بندگان بدان نياز دارند، معرّفى مى كند.(5)پس با توجّه به اين روايات، فهميده مى شود كه تفصيل حلال و حرام و حدود و احكام و به طور كلّى آنچه انسان بدان نيازمند است، در قرآن وجود دارد و به بيان امام صادق عليه السلام، حتّى حكم قضايى مربوط به اختلاف اشخاص نيز در آن آمده است.(6)5.


1) . نهج البلاغة: خطبۀ 183.

2) . (ما هيچ چيز را در اين كتاب، فروگذار نكرديم) (انعام: آيۀ 38).

3) . (بيانگر همه چيز و مايۀ هدايت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است) (انعام: آيۀ 38).

4) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 3 ص 567 ح 4940: «فيهِ تِبيانُ حُجَجِ اللَّهِ المُنَوَّرَةِ‌، وَ مَحارِمِهِ المَحدودَةِ‌، وَ فَضائِلِهِ المَندوبَةِ‌، وَ جُمَلِهِ الكافِيَةِ‌، وَ رُخَصِهِ المَوهوبَةِ‌، وَ شَرايِعِهِ المَكتوبَةِ‌».

5) . الكافى: ج 1 ص 199 ح 1، كمال الدين: ص 675 ح 31، معانى الأخبار: ص 96 ح 2، تحف العقول: ص 436، الأمالى، صدوق: ص 773 ح 1049، الاحتجاج: ج 2 ص 439 ح 310، الغيبة، نعمانى: ص 217 ح 6 (به نقل از عبد العزيز بن مسلم)، بحار الأنوار: ج 25 ص 121 ح 4.

6) . الكافى: ج 7 ص 158 ح 3، تهذيب الأحكام: ج 9 ص 357 ح 1275.

3. جامعيت قرآن در برابر ديگر كتاب هاى الهى

اين گروه، جامعيت قرآن را در مقايسه با ديگر متون وحيانى دانسته و در توضيح آن آورده اند كه چون ذات خداوند بر قلوب انبيا عليهم السلام تجلّى مى كند و اين تجلّيات به اعتبار اختلاف قلوب آنها متفاوت اند و با توجّه به اين كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خاتم پيامبران و مظهر تجلّى اسم اللّه اعظم است، از اين رو، آن حضرت، جامع كمالات پيامبران و كتاب او نيز جامع كتاب هاى وحيانى است.(1)

آيات و رواياتى كه بر مُهَيْمِن (مسلّط و مُشْرف) بودن قرآن اشاره دارند، مؤيّد اين مطلب اند كه از آن جمله است:

(وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ اَلْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ اَلْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ‌. (2)

و اين كتاب را به سوى تو به حق فرو فرستاديم، در حالى كه كتاب ها [ى الهى پيشين] را تصديق مى كند و نسبت به آن، [مسلّط و] نگهبان است).

در روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است:

سوره هاى بلند، به جاى تورات به من داده شده اند، صدتايى ها، به جاى انجيل و مثانى (دوگان ها) به جاى زبور. سوره هاى تفصيلى [و كوتاه] نيز - كه 68 سوره اند -، افزون، به من داده شده اند. اين قرآن، حاكم بر ديگر كتاب ها [ى الهى] است.

تورات، از آنِ موسى است و انجيل، از آنِ عيسى است و زبور، از آنِ داوود [عليهم السلام].(3)

در روايت ديگرى آمده است:

وَ َ‌اعطيتُ جَوامِعَ الكَلِمِ‌.(4)


1) . ر. ك: شرح فصوص الحكم: ص 1156-1153 و آداب الصلوة: ص 310.

2) . مائده: آيۀ 48.

3) . الكافى: ج 2 ص 601 ح 10: «اعطيتُ السُّوَرَ الطِّوالَ مَكانَ التَّوراةِ‌، وَ أعطيتُ المِئينَ مَكانَ الإِنجيلِ‌، وَ أعطيتُ المَثانِىَ مَكانَ الزَّبورِ، وَ فُضِّلتُ بِالمُفَصَّلِ‌؛ ثَمانٌ وَ سِتّونَ سورَةً‌، وَ هُوَ مُهَيمِنٌ عَلى سائِرِ الكُتُبِ‌، وَالتَّوراةِ لِموسى وَالإِنجيلِ لِعيسى وَ الزَّبورِ لِداودَ».

4) . سنن الدار قطنى: ج 4 ص 144 ح 8؛ الأمالى، طوسى: ص 484 ح 1059.

خدا به من كلمات جامع داده است.

ابن عربى، در شرح اين روايت آورده است كه همۀ حقايق و معارف به پيامبر صلى الله عليه و آله داده شده است و به همين دليل، قرآن، همۀ معانى كتاب هاى انبياى سابق را جمع كرده است.(1)امام خمينى رحمه الله، مراد از «جوامع الكلم» را وجود تمام منازل، از اسفل ملكى تا اعلى مراتب روحانيت و ملكوت، در قرآن دانسته و در ادامه آورده است: با توجّه به اين كه افراد در مدارك و معارف، مختلف و متفاوت اند، قرآن به طورى نازل شده كه هر كس به حسب كمال و ضعف ادراك و معارف و به حسب درجه اى كه از علم دارد، از آن استفاده مى كند.(2)

نتيجه

با نگاهى گسترده به مجموع آيات و روايات، مى توان گفت جامعيت قرآن، نسبت به همۀ معارف مورد نياز براى هدايت بشر (اعم از: احكام، عقايد، تاريخ و هر آنچه در اين خصوص، مؤثّر باشد)، پذيرفتنى است؛ امّا جامعيت مطلق قرآن، از ظواهر الفاظ قرآن، قابل استنباط نيست؛ زيرا مطالبى مانند: فرمول هاى رياضى، فيزيك و شيمى، در مدلول لفظى آيات قرآن نيستند. با اين حال، با فرض صحّت رواياتى كه قرآن را مشتمل بر علم همۀ موجودات «عِلمُ ما كانَ وَ ما يَكُونُ وَ ما هُوَ كائِنٌ إلى يَومِ القِيامَةِ‌» دانسته اند، بايد اذعان كرد كه در اين صورت، دلالت قرآن بر همۀ علوم، از طريق دلالت لفظى نخواهد بود؛ بلكه با اشاراتى است كه اسرار و زواياى پنهان را كشف مى كند و فهم متعارف مخاطبان، از آن محروم است.(3)بنا بر اين، جامعيت مطلق قرآن، در خصوص پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام است كه به بطون قرآن دسترسى دارند، چنان كه


1) . شرح فصوص الحكم: ص 1156.

2) . آداب الصلاة: ص 310-309.

3) . الميزان فى تفسير القرآن: ج 12 ص 325.

از امام على عليه السلام نقل است كه فرمود:

از من، در بارۀ قرآن بپرسيد؛ چرا كه دانش اوّلين و آخرين، در قرآن است. [قرآن] براى هيچ گوينده اى [جاى] سخن نگذاشته است و تأويل آن را جز خدا و استواران در دانش، كسى نمى داند و اينان، يك نفر نيستند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، يكى از ايشان بود كه خداوند سبحان، آن را به او آموخت و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هم آن را به من آموخت و [تأويل قرآن] در فرزندان [معصومِ‌] او تا روز قيامت، باقى خواهد ماند.(1)

بر پايۀ اين روايت و روايات مشابه،(2)اهل بيت عليهم السلام تنها كسانى هستند كه به بطون و حقايق قرآن، دسترسى داشته و از اين طريق با همۀ علوم و معارف ديگر آشنايند.).


1) . تأويل الآيات الظاهرة: ج 2 ص 555 ح 10، تفسير فرات: ص 68 ح 38: «سَلونى عَنِ القُرآنِ فَإِنَّ فِى القُرآنِ عِلمَ الأَوَّلينَ وَالآخِرينَ‌، لَم يَدَع لِقائِلٍ مَقالًا، وَ لا يَعلَمُ تَأويلَهُ إلَّااللَّهُ وَالرّاسِخونَ فِى العِلمِ‌، وَ لَيسوا بِواحِدٍ، وَ رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله كانَ واحِداً مِنهُم عَلَّمَهُ اللَّهُ سُبحانَهُ إيّاهُ‌، وَ عَلَّمَنيهِ رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله، ثُمَّ لا يَزالُ فى بَقِيَّتِهِ إلى يَومِ القِيامَةِ‌».

2) . ر. ك: شناخت نامۀ قرآن: ج 4 ص 59 (استواران در دانش و در شناخت تأويل) و ج 1 ص 70 (آشنايى باحقايق قرآن).

1/4

حِكمَةُ كِتمانِ بَعضِ العُلومِ وَالأَحكامِ‌

70.

نهج البلاغة عن كميل عن الإمام عليّ عليه السلام - في كَلامٍ لَهُ -: ها إنَّ هاهُنا لَعِلماً جَمّاً - وأَشارَ بِيَدِهِ إلى صَدرِهِ - لَو أصَبتُ لَهُ حَمَلَةً‌، بَلى‌! أصَبتُ لَقِناً(1)غَيرَ مَأمونٍ عَلَيهِ‌، مُستَعمِلاً آلَةَ الدّينِ لِلدُّنيا، ومُستَظهِراً بِنِعَمِ اللّهِ عَلى عِبادِهِ‌، وبِحُجَجِهِ عَلى أولِيائِهِ‌، أو مُنقاداً لِحَمَلَةِ الحَقِّ لا بَصيرَةَ لَهُ في أحنائِهِ‌(2)، يَنقَدِحُ الشَّكُّ في قَلبِهِ لِأَوَّلِ عارِضٍ مِن شُبهَةٍ‌، ألا لا ذا ولا ذاكَ‌، أو مَنهوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ القِيادِ لِلشَّهوَةِ‌، أو مُغرَماً بِالجَمعِ وَالاِدِّخارِ، لَيسا مِن رُعاةِ الدّينِ في شَيءٍ‌، أقرَبُ شَيءٍ شَبَهاً بِهِمَا الأَنعامُ السّائِمَةُ‌! كَذلِكَ يَموتُ العِلمُ بِمَوتِ حامِليهِ‌.(3)

71.

الإمام عليّ عليه السلام: لَولا آيَةٌ‌(4)في كِتابِ اللّهِ تَعالى لَأَخبَرتُكُم بِما يَكونُ إلى يَومِ القِيامَةِ‌.(5)

72.

عنه عليه السلام: وَاللّهِ‌، لَو شِئتُ أن اُخبِرَ كُلَّ رَجُلٍ مِنكُم بِمَخرَجِهِ ومَولَجِهِ وجَميعِ شَأنِهِ لَفَعَلتُ‌، ولكِن أخافُ أن تَكفُروا فِيَّ بِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.(6)

73.

عنه عليه السلام - لِلرَّجُلِ اليونانِيِّ الَّذي آمَنَ بِهِ وكانَ مُدَّعِياً لِلفَلسَفَةِ وَالطِّبِّ -: آمُرُكَ أن5.


1) . لَقِنت الكلام: فهمته. و غلام لَقِن: سريع الفهم (الصحاح: ج 6 ص 2196 «لقن»).

2) . الأحناء: الجوانب (الصحاح: ج 6 ص 2321 «حنا»).

3) . نهج البلاغه: الحكمة 147، الإرشاد: ج 1 ص 228، الأمالي للمفيد: ص 249 ح 3، كمال الدين: ص 291 ح 2، خصائص الأئمّة عليهم السلام: ص 105 كلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 23 ص 46 ح 91.

4) . المراد من الآية هي قوله تعالى: (يَمْحُوا اَللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْكِتابِ‌).

5) . الإرشاد: ج 1 ص 35، التوحيد: ص 305 ح 1، الأمالي للصدوق: ص 423 ح 560، الاحتجاج: ج 1 ص 610 ح 138، الاختصاص: ص 235 كلّها عن الأصبغ بن نباتة نحوه، بحار الأنوار: ج 40 ص 144 ح 51.

6) . نهج البلاغة: الخطبة 175، الطرائف: ص 509 وليس فيه «فيّ‌»، عوالي اللآلي: ج 4 ص 127 ح 218 نحوه، غرر الحكم: ج 5 ص 120 ح 7606، عيون الحكم والمواعظ: ص 416 ح 7071، بحار الأنوار: ج 40 ص 190 ح 75.

1/4: حكمت پوشيده داشتن برخى دانش ها و احكام

70. نهج البلاغة - به نقل از كميل بن زياد نَخَعى از امام على عليه السلام در يكى از سخنانش -: هان! در اين جا - با دستش به سينه خود اشاره كرد - دانشِ فراوانى است. كاش براى آن، فراگيرندگانى مى يافتم! البته تيزهوشانى يافته ام؛ ولى امين و مورد اعتماد نيستند؛ زيرا ابزارهاى دين را براى دنيا به كار مى گيرند و نعمت هاى خدا را وسيلۀ تسلّط و برترى بر بندگان او قرار مى دهند و حجّت هايش را دستاويز چيره آمدن بر دوستانش.

يا [گروه ديگرى را يافته ام كه] در برابر حاملان حق، فرمان بُردارند؛ امّا به پيچ و خم هاى حق، بصيرت ندارند و با اوّلين شُبهه اى كه برايشان پيش مى آيد، ترديد در دل هايشان، شعله مى كشد. هان! نه اين [گروه] و نه آن [گروه، صلاحيت بهره مندى از دانش مرا ندارند]. گروهى هم هستند كه گرسنۀ لذّت هايند و رام شهوت ها. جماعتى هم شيفتۀ گِرد آوردن مال و اندوختن ثروت اند. اين دو گروه، به هيچ رو، دينْ نگهدار نيستند. مانندترين چيز به اينان، حيواناتِ چرنده اند. چنين است كه دانش با مرگ حاملان آن مى ميرد.

71.

امام على عليه السلام: اگر آيه اى(1)در كتاب خدا نمى بود، شما را از هر آنچه تا روز قيامتْ اتّفاق مى افتد، باخبر مى كردم.

72.

امام على عليه السلام: به خدا سوگند، اگر بخواهم در بارۀ هر يك از شما بگويم كه از كجا مى آيد و به كجا مى رود و از همه كارهايش خبر بدهم، مى توانم؛ امّا مى ترسم كه با اين كارِ من، [مرا بالاتر بدانيد و در نتيجه] به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كافر شويد.

73.

امام على عليه السلام - به مردى يونانى كه به او ايمان آورده بود و مدّعى فلسفه دانى و طبّ بود -: به تو فرمان مى دهم كه دينت را حفظ كنى و نيز علم ما را كه نزد تو به


1) . (يَمْحُوا اَللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْكِتابِ‌؛ خداوند، هر چه را بخواهد، محو و اثبات مى كند وكتاب اصلى نزد اوست) (رعد: آيۀ 39).

تَصونَ دينَكَ وعِلمَنَا الَّذي أودَعناكَ وأَسرارَنَا الَّتي حَمَلناكَ‌، ولا تُبدِ عُلومَنا لِمَن يُقابِلُها بِالعِنادِ، ويُقابِلُكَ مِن أجلِها بِالشَّتمِ وَاللَّعنِ وَالتَّناوُلِ مِنَ العِرضِ وَالبَدَنِ‌، ولا تُفشِ سِرَّنا إلى مَن يُشَنِّعُ عَلَينا عِندَ الجاهِلينَ بِأَحوالِنا، ولا تُعرِض أولِياءَنا لِبَوادِرِ الجُهّالِ‌.(1)

74.

تفسير العيّاشي عن أبي خالد الكابلي: قالَ عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ عليه السلام: لَوَدِدتُ أنَّهُ اُذِنَ لي فَكَلَّمتُ النّاسَ ثَلاثاً ثُمَّ صَنَعَ اللّهُ بي ما أحَبَّ‌. قالَ بِيَدِهِ عَلى صَدرِهِ ثُمَّ قالَ‌: ولكِنَّها عَزمَةٌ مِنَ اللّهِ أن نَصبِرَ؛ ثُمَّ تَلا هذِهِ الآيَةَ‌: (وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مِنَ اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا أَذىً كَثِيراً وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ) (2)، وأَقبَلَ يَرفَعُ يَدَهُ ويَضَعُها عَلى صَدرِهِ‌(3).(4)

75.

الإمام الباقر عليه السلام: لَو أجِدُ ثَلاثَةَ رَهطٍ أستَودِعُهُمُ العِلمَ وهُم أهلٌ لِذلِكَ لحَدَّثتُ بِما لا يَحتاجُ فيهِ إلى نَظَرٍ في حَلالٍ ولا حَرامٍ وما يَكونُ إلى يَومِ القِيامَةِ‌؛ إنَّ حَديثَنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ لا يُؤمِنُ بِهِ إلّاعَبدٌ امتَحَنَ اللّهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ‌.(5)

76.

تفسير العيّاشي عن حمران بن أعين: سَأَلتُ أبا جَعفَرٍ عليه السلام عَنِ الاُمورِ العِظامِ مِنَ‌1.


1) . الاحتجاج: ج 1 ص 555 ح 134، التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام: ص 175 ح 84 وفيه «لنوادر» بدل «لبوادر» وكلاهما عن الإمام العسكريّ عن الإمام زين العابدين عنه عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 10 ص 74 ح 1.

2) . آل عمران: 186.

3) . قال المجلسي قدس سره: الغرض أنّ اللّه تعالى لم يؤذن لنا في دولة الباطل أن نظهر الحقّ علانية، ونخرج ما في صدورنا من علوم لا يحتملها الناس، ولو كنّا مأذونين لأظهرناها ولم نبالِ بما أصابنا منهم، ولكنّ اللّه عزم علينا بالصبر والتقيّة في دول الظالمين، ولذا أشار عليه السلام بيده إلى صدره، فإنّ العلم مكتوم فيه، كما قال أمير المؤمنين عليه السلام: «إنّ هاهنا لعلماً جمّاً لو وجدت له حملة» (بحار الأنوار: ج 68 ص 224 ذيل ح 17).

4) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 210 ح 171، الغيبة للنعماني: ص 198 ح 6 نحوه، بحار الأنوار: ج 68 ص 223 ح 17.

5) . بصائر الدرجات: ص 478 ح 1، الاُصول الستّة عشر (كتاب محمّد بن المثنّى الحضرمي): ص 269 نحوه وكلاهما عن ذريح عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 2 ص 212 ح 1.

وديعت نهاديم و اسرارمان را كه بر دوش تو نهاديم و علوم ما را براى كسى آشكار مساز كه از سرِ عناد با آنها و با تو، براى همان ها با دشنام و لعن و نفرين و تعرّض به آبرو و جسمت، مقابله مى كند. اسرارمان را نزد كسى افشا مكن كه ما را نزد ناآگاهان از احوال ما، زشت جلوه مى دهد. همچنين دوستان ما را در معرض كارهاى نابخردانۀ جاهلان، قرار مده.

74.

تفسير العيّاشى - به نقل از ابو خالد كابلى -: امام زين العابدين عليه السلام فرمود: «دوست داشتم كه به من اجازه داده مى شد و سه چيز را به مردم مى گفتم، آن گاه خداوند هر كارى را دوست داشت، با من مى كرد». آن گاه با دستش به سينه اش اشاره كرد و فرمود: «امّا ارادۀ الهى است كه ما صبر كنيم» و سپس اين آيه را تلاوت فرمود: (حتما از كسانى كه به آنها پيش از شما كتاب [الهى] داده شده و نيز از كسانى كه شرك ورزيده اند، سخنان دل آزار بسيارى [در انكار و استهزاى دين و پيامبر صلى الله عليه و آله و تحريك مردم عليه اسلام] خواهيد شنيد، و اگر صبر و پروا پيشه كنيد، اين [استقامت] حتماً از كارهاى بزرگ و درخور اهمّيت است) و شروع به بالا آوردن دست خود و نهادن آن بر سينه اش كرد.(1)

75.

امام باقر عليه السلام: اگر سه دستۀ انگشت شمار مى يافتم كه شايسته بودند تا علم را نزدشان امانت بگذارم، چيزهايى را مى گفتم كه از كاوش در حلال و حرام و آنچه تا روز قيامت روى مى دهد، بى نياز مى كرد.

حديث ما، سخت و ديرياب است كه به آن ايمان نمى آورد، جز بنده اى كه خداوند، قلبش را به ايمان آزموده است.

76. تفسير العيّاشى - به نقل از حمران بن اَعيَن -: از امام باقر عليه السلام، در بارۀ امور عظيمى مانند».

1) . علّامه مجلسى رحمه الله مى گويد: مقصود آن است كه خداى متعال به ما اجازه نداده كه در دولت باطل، حق را آشكارا اظهار كنيم و علومى را كه در سينه داريم، اما مردم تاب تحمّل آن را ندارند، افشا كنيم. اگر اجازه داشتيم، آنها را اظهار مى كرديم و باكى از پيامدهاى آن نداشتيم، ولى خداوند بر ما مقرّر داشته كه در حكومت ستمكاران، صبر و تقيّه پيشه كنيم. از اين روست كه امام عليه السلام به سينه اش اشاره كرده است؛ زيرا اين علوم در آن نهفته است، همان گونه كه امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «در اين سينه، علمى انبوه است، كاش براى آن حاملانى مى يافتم».

الرَّجعَةِ وغَيرِها، فَقالَ‌: إنَّ هذَا الَّذي تَسأَ لونّي عَنهُ لَم يَأتِ أوانُهُ‌، قالَ اللّهُ‌: (بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ‌) (1).(2)

77. رجال الكشّي عن سلّام بن سعيد الجمحي عن أسلم مولى محمّد ابن الحنفيّة، قال:

كُنتُ مَعَ أبي جَعفَرٍ عليه السلام جالِساً مُسنِداً ظَهري إلى زَمزَمَ‌، فَمَرَّ عَلَينا مُحَمَّدُ بنُ عَبدِ اللّهِ بنِ الحَسَنِ وهُوَ يَطوفُ بِالبَيتِ‌، فَقالَ أبو جَعفَرٍ: يا أسلَمُ‌! أ تَعرِفُ هذَا الشّابَّ؟ قُلتُ‌:

نَعَم، هذا مُحَمَّدُ بنُ عَبدِ اللّهِ بنِ الحَسَنِ‌، قالَ‌: أما إنَّهُ سَيَظهَرُ ويُقتَلُ في حالِ مَضيعَةٍ‌.

ثُمَّ قالَ‌: يا أسلَمُ‌! لا تُحَدِّث بِهذَا الحَديثِ أحَداً فَإِنَّهُ عِندَكَ أمانَةٌ‌.

قالَ‌: فَحَدَّثتُ بِهِ مَعروفَ بنَ خَرَّبوذَ، وأخَذتُ عَلَيهِ مِثلَ ما أخَذَ عَلَيَّ‌. قالَ‌: وكُنّا عِندَ أبي جَعفَرٍ عليه السلام غُدوَةً وعَشِيَّةً أربَعَةً مِن أهلِ مَكَّةَ‌، فَسَأَلَهُ مَعروفٌ عَن هذَا الحَديثِ‌، فَقالَ‌: أخبِرني عَن هذَا الحَديثِ الَّذي حَدَّثَنيهِ فَإِنّي اُحِبُّ أن أسمَعَهُ مِنكَ‌، قالَ‌: فَالتَفَتَ إلى أسلَمَ‌، فَقالَ لَهُ أسلَمُ‌: جُعِلتُ فِداكَ‌، إنّي أخَذتُ عَلَيهِ مِثلَ الَّذي أخَذتَهُ عَلَيَّ‌.

قالَ‌: فَقالَ أبو جَعفَرٍ عليه السلام: لَو كانَ النّاسُ كُلُّهُم لَنا شيعَةً لَكانَ ثَلاثَةُ أرباعِهِم لَنا شَكّاكاً، وَالرُّبُعُ الآخَرُ أحمَقَ‌.(3)

78.

الإمام الصادق عليه السلام: لَولا أن يَقَعَ عِندَ غَيرِكُم كَما قَد وَقَعَ غَيرُهُ‌، لَأَعطَيتُكُم كِتاباً لا تَحتاجونَ إلى أحَدٍ حَتّى يَقومَ القائِمُ‌.(4)

79.

عنه عليه السلام - لِأَبي بَصيرٍ -: أما وَاللّهِ‌، لَو أنّي أجِدُ مِنكُم ثَلاثَةَ مُؤمِنينَ يَكتُمونُ‌2.


1) . يونس: 39.

2) . تفسير العيّاشي: ج 2 ص 122 ح 20، مختصر بصائر الدرجات: ص 24 عن زرارة عن الإمام الصادق عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 70 ح 26 وراجع تفسير القمّي: ج 1 ص 312.

3) . رجال الكشّي: ج 2 ص 459 ح 359، بحار الأنوار: ج 46 ص 251 ح 45.

4) . بصائر الدرجات: ص 478 ح 2 عن عنبسة بن مصعب، بحار الأنوار: ج 2 ص 213 ح 2.

رجعت و غير آن، سؤال كردم. فرمود: «اين چيزى كه در بارۀ آن از من سؤال مى كنيد، هنوز وقتش نرسيده است. خداوند مى فرمايد: (بلكه آنچه را كه به دانش آن چيرگى نداشتند و هنوز تأويل آن به آنان نرسيده است، دروغ شمردند)».

77. رجال الكشّى - به نقل از سلّام بن سعيد جمحى از اَسلَم، وابستۀ محمّد ابن حنفيه -: با امام باقر عليه السلام نشسته و به زمزم تكيه داده بودم كه محمّد بن عبد اللّه بن حسن، در حال طواف كعبه، از برابر ما گذشت. امام باقر عليه السلام فرمود: «اَسلَم! اين جوان را مى شناسى‌؟».

گفتم: آرى. او محمّد بن عبد اللّه بن حسن است.

فرمود: «زودا كه او قيام كند و به خوارى كشته شود».

سپس فرمود: «اين سخن را به هيچ كس مگو، چون در نزد تو امانت است».

من اين سخن را به معروف بن خرّبوذ گفتم و مانند همان تعهّد را كه امام از من گرفته بود [كه به كسى نگويم] از او گرفتم. ما چهار تن از اهل مكّه، صبح و شام با امام باقر عليه السلام بوديم. معروف، از امام باقر عليه السلام در بارۀ اين حديث پرسيد و گفت: شما خود از اين حديث كه اَسلَم به من خبر داده، برايم بگو كه دوست داريم آن را از شما بشنوم. امام عليه السلام نگاهى [تند] به اَسلَم كرد. اَسلَم به ايشان گفت: فدايت شوم! من همان [تعهّدى] را كه شما از من گرفتيد، از او گرفتم.

امام باقر عليه السلام فرمود: «اگر همۀ مردم هم شيعۀ ما باشند، سهْ چهارم آنان، در ما شك دارند و يكْ چهارم ديگر هم كم عقل اند!!(1)».

78.

امام صادق عليه السلام: اگر بيم آن نبود كه به دست غير شما بيفتد، چنان كه پيش تر كتاب هاى ديگر به دست نااهلان افتاد، هر آينه، به شما كتابى مى دادم كه تا قيام قائم به هيچ كس نياز پيدا نمى كرديد.

79.

امام صادق عليه السلام - به ابو بصير -: به خدا سوگند، اگر در ميان شما سه مؤمن بيابم كهت.


1) . مراد امام اين است، شيعه اى كه 100 در صد گوش به فرمان اهل بيت عليهم السلام باشد بسيار اندك است، و بيشتر مدّعيان تشيع هر چند شك در اعتقاد خود ندارند، ولى هوشمندى و بصيرت لازم را ندارند؛ از جمله همين اَسلم كه سرّ نگهدار نيست.

حَديثي مَا استَحلَلتُ أن أكتُمَهُم حَديثاً.(1)

80. المحاسن عن أبي بصير: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: ما لَنا لَن تُخبِرَنا بِما يَكونُ كَما كانَ عَلِيٌّ عليه السلام يُخبِرُ أصحابَهُ؟ فَقالَ‌: بَلى وَاللّهِ‌، ولكِن هاتِ حَديثاً واحِداً حَدَّثتُكَهُ فَكَتَمتَهُ؟!

فَقالَ أبو بَصيرٍ: فَوَاللّهِ ما وَجَدتُ حَديثاً واحِداً كَتَمتُهُ‌.(2)

81. الإمام الصادق عليه السلام: التَّقِيَّةُ تُرسُ المُؤمِنِ‌، وَالتَّقِيَّةُ حِرزُ المُؤمِنِ‌، ولا إيمانَ لِمَن لا تَقِيَّةَ لَهُ‌.

إنَّ العَبدَ لَيَقَعُ إلَيهِ الحَديثُ مِن حَديثِنا فَيَدينُ اللّهَ عز و جل بِهِ فيما بَينَهُ وبَينَهُ‌؛ فَيَكونُ لَهُ عِزّاً فِي الدُّنيا ونوراً فِي الآخِرَةِ‌، وإنَّ العَبدَ لَيَقَعُ إلَيهِ الحَديثُ مِن حَديثِنا فَيُذيعُهُ‌؛ فَيَكونُ لَهُ ذُلاًّ فِي الدُّنيا، ويَنزِعُ اللّهُ عز و جل ذلِكَ النّورَ مِنهُ‌.(3)

82.

عنه عليه السلام: إنّي لَاُحَدِّثُ الرَّجُلَ الحَديثَ فَيَنطَلِقُ فَيُحَدِّثُ بِهِ عَنّي كَما سَمِعَهُ‌، فَأَستَحِلُّ بِهِ لَعنَهُ وَالبَراءَةَ مِنهُ‌.(4)

83.

عنه عليه السلام: أما وَاللّهِ‌، لَو كانَت عَلى أفواهِكُم أوكِيَةٌ‌(5)لَحَدَّثتُ كُلَّ امرِئٍ مِنكُم بِما لَهُ‌. وَاللّهِ‌، لَو وَجَدتُ أتقِياءَ لَتَكَلَّمتُ‌، وَاللّهُ المُستَعانُ‌(6).(7)6.


1) . الكافي: ج 2 ص 242 ح 3 عن علي بن رئاب، مختصر بصائر الدرجات: ص 98 عن أبي بصير نحوه، بحار الأنوار: ج 67 ص 160 ح 5.

2) . المحاسن: ج 1 ص 403 ح 909، بصائر الدرجات: ص 261 ح 5، الخرائج والجرائح: ج 2 ص 743 ح 61 وليس فيه ذيله من «فقال أبو بصير» وكلاهما نحوه، مشكاة الأنوار: ص 88 ح 175، بحار الأنوار: ج 2 ص 75 ح 47.

3) . الكافي: ج 2 ص 221 ح 23 عن عبداللّه بن أبي يعفور، بحار الأنوار: ج 75 ص 437 ح 103.

4) . الغيبة للنعماني: ص 36 ح 7 عن الحسن بن السري، بحار الأنوار: ج 2 ص 79 ح 75.

5) . الوكاء: الخيط الذي تُشدّ به الصرّة والكيس وغيرهما (النهاية: ج 5 ص 222 «وكا»).

6) . قال النعماني: يريد ب‍ «أتقياء»: من يستعمل التقية.

7) . الغيبة للنعماني: ص 37 ح 9 عن كرام الخثعمي، الأمالي للطوسي: ص 197 ح 336، بشارة المصطفى‌: ص 105 كلاهما عن محمّد بن عبداللّه الأصمّ الأعلم عن الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام، مختصر بصائر الدرجات: ص 104 عن عبد الواحد بن المختار عن الإمام الباقر عليه السلام وليس فيه ذيله من «واللّه لو وجدت» وكلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 213 ح 6.

حديث مرا پوشيده مى داشتند، هرگز روا نمى شمردم كه حديثى را از آنان، پوشيده دارم.

80. المحاسن - به نقل از ابو بصير -: به امام صادق عليه السلام گفتم: ما چگونه هستيم كه از آنچه روى مى دهد، به ما خبر نمى دهى، آن گونه كه على عليه السلام يارانش را باخبر مى كرد؟ فرمود: «به خدا سوگند، چنين نيست؛ امّا حديثى بياور كه من آن را به تو گفته باشم و تو، پوشيده اش داشته باشى‌؟!».

ابو بصير گفت: به خدا سوگند، يك حديث هم نيافتم كه آن را پوشيده داشته باشم!

81.

امام صادق عليه السلام: تقيّه، سپر مؤمن است. تقيّه، حفاظت كنندۀ مؤمن است. كسى كه تقيّه ندارد، ايمان ندارد. گاه يكى از احاديث ما به كسى مى رسد و به آن، ميان خود و خداى عز و جل پاى بند مى شود. اين براى او در دنيا، مايۀ عزّت و در آخرت، روشنايى است. همچنين گاه يكى از احاديث ما به بنده اى مى رسد و آن را فاش مى سازد و اين، مايۀ خوارى او در دنيا مى شود، و خداى عز و جل، آن روشنايى (آخرت) را هم از او مى گيرد.

82.

امام صادق عليه السلام: به فردى حديثى مى گويم و مى رود و آن را از قول من و همان گونه كه شنيده است، نقل مى كند و به همين جهت، من لعنت كردن و برائت از او را حلال مى شمُرَم.

83.

امام صادق عليه السلام: هان! به خدا سوگند، اگر دهان هايتان بند و بست داشت، به هر يك از شما، آنچه را مربوط به اوست، مى گفتم. به خدا سوگند، اگر افرادى خويشتندار مى يافتم، سخن مى گفتم، و از خدا يارى گرفته مى شود.

84.

عنه عليه السلام: ما أجِدُ مَن اُحَدِّثُهُ‌، ولَو أنّي اُحَدِّثُ رَجُلاً مِنكُم بِالحَديثِ فَما يَخرُجُ مِنَ المَدينَةِ حَتّى اُوتى بِعَينِهِ‌(1)، فَأَقولُ‌: لَم أقُلهُ‌.(2)

85.

الإمام الباقر عليه السلام: إنَّ رَجُلاً أتى سَلمانَ الفارِسِيَّ فَقالَ‌: حَدِّثني، فَسَكَتَ عَنهُ‌، ثُمَّ عادَ فَسَكَتَ‌، فَأَدبَرَ الرَّجُلُ وهُوَ يَقولُ ويَتلو هذِهِ الآيَةَ‌: (إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ اَلْبَيِّناتِ وَ اَلْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنّاهُ لِلنّاسِ فِي اَلْكِتابِ‌) (3)، فَقالَ لَهُ‌: أقبِل، إنّا لَو وَجَدنا أميناً لَحَدَّثناهُ‌.(4)5.


1) . وفي النسخة التي بأيدينا: «بعينيه»، وما اثبتناه من بحار الأنوار. أي بِعَين ذلك الحديث الذي حَدّثتُ به.

2) . بصائر الدرجات: ص 479 ح 5، مختصر بصائر الدرجات: ص 102 نحوه وكلاهما عن منصور بن حازم، بحار الأنوار: ج 2 ص 213 ح 5.

3) . البقرة: 159.

4) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 71 ح 138 عن زيد الشحّام عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 2 ص 76 ح 55.

84.

امام صادق عليه السلام: كسى را نمى يابم كه برايش حديث بگويم. اگر من به يكى از شما حديثى بگويم، هنوز آن شخص از مدينه خارج نشده است كه همان حديث را نزد من مى آورند [و مى گويند تو اين حديث را گفته اى‌؟!] و من [از باب تقيّه] مى گويم: آن را نگفته ام.

85.

امام باقر عليه السلام: مردى نزد سلمان فارسى آمد و گفت: برايم حديث بگو. سلمان، چيزى به او نگفت. او دوباره درخواست كرد و سلمان، باز ساكت مانْد. آن مرد، پشت كرد و رفت و اين آيه را تلاوت مى كرد: (همانا كسانى كه آنچه را ما نازل كرديم از دلايل روشن و راه نمايى ها (در بارۀ نبوّت محمّد و كتاب او) پس از آن كه همه را براى مردم در كتاب (تورات و انجيل) روشن كرده ايم، كتمان مى كنند). سلمان به او گفت: پيش بيا. ما اگر كسى را امانتدار مى يافتيم، برايش حديث مى گفتيم.

الفَصلُ الثاني:

حُجِّيَّةُ السُّنَّةِ‌

2/1

وُجوبُ التَّمَسُّكِ بِالسُّنَّةِ‌

الكتاب

(وَ ما آتاكُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اِتَّقُوا اَللّهَ إِنَّ اَللّهَ شَدِيدُ اَلْعِقابِ‌) .(1)

(وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اَللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً) .(2)

(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اَللّهَ وَ اَلْيَوْمَ اَلْآخِرَ وَ ذَكَرَ اَللّهَ كَثِيراً) .(3)

(قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اَللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ * قُلْ أَطِيعُوا اَللّهَ وَ اَلرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اَللّهَ لا يُحِبُّ اَلْكافِرِينَ‌) .(4)

الحديث

86. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: ما أمَرتُكُم بِهِ فَخُذوهُ‌، وما نَهَيتُكُم عَنهُ فَانتَهوا.(5)5.

1) . الحشر: 7.

2) . الأحزاب: 36.

3) . الأحزاب: 21.

4) . آل عمران: 31 و 32.

5) . سنن ابن ماجة: ج 1 ص 3 ح 1 و 2، مسند ابن حنبل: ج 3 ص 476 ح 9894، صحيح ابن خزيمة: ج 4 ص 129 ح 2508، السنن الكبرى‌: ج 7 ص 165 ح 13590 كلّها عن أبي هريرة نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 175 ح 885.

فصل دوم: حجّيت سنّت

2/1: وجوب تمسّك به سنّت

قرآن

(آنچه را پيامبر براى شما آورده، بگيريد [و اجرا كنيد] و از آنچه نهى كرده، خوددارى نماييد و از [مخالفت] خدا بپرهيزيد كه خداوند، سخت كيفر است!).

(براى هيچ مرد و زن باايمانى مجاز نيست كه چون خدا و پيامبرش كارى را دستور دهند، آنان در كارشان اختيارى داشته باشند و هر كس خدا و پيامبرش را نافرمانى كند، به گم راهى آشكارى گرفتار شده است!).

(مسلّماً براى شما در زندگى پيامبر خدا، سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مى كنند).

(بگو: «اگر خدا را دوست مى داريد، از من پيروى كنيد تا خدا [نيز] شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد و خدا، آمرزندۀ مهربان است». * بگو: «از خدا و رسول، اطاعت كنيد و اگر سرپيچى كنيد، خداوند، كافران را دوست نمى دارد»).

حديث

86. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: آنچه را به شما فرمان دادم، بگيريد و از آنچه شما را از آن باز داشتم، دست بكشيد.
87.

عنه صلى الله عليه و آله: أطيعوني ما كُنتُ بَينَ أظهُرِكُم، وعَلَيكُم بِآياتِ اللّهِ‌؛ أحِلّوا حَلالَهُ وحَرِّموا حَرامَهُ‌.(1)

88.

عنه صلى الله عليه و آله: لا قَولَ إلّابِعَمَلٍ‌، ولا قَولَ ولا عَمَلَ إلّابِنِيَّةٍ‌، ولا قَولَ ولا عَمَلَ ولا نِيَّةَ إلّا بِإِصابَةِ السُّنَّةِ‌.(2)

89.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن أحَبَّ أن يَكونَ عَلى فِطرَتي فَليَستَنَّ بِسُنَّتي.(3)

90.

عنه صلى الله عليه و آله: أيُّهَا النّاسُ‌! حَلالي حَلالٌ إلى يَومِ القِيامَةِ‌، وحَرامي حَرامٌ إلى يَومِ القِيامَةِ‌، ألا وقَد بَيَّنَهَا اللّهُ عز و جل فِي الكِتابِ‌، وبَيَّنتُهُما لَكُم في سيرَتي وسُنَّتي.(4)

91.

عنه صلى الله عليه و آله: يَأتي عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا تُطاقُ المَعيشَةُ فيهِم إلّابِالمَعصِيَةِ حَتّى يَكذِبَ ويَحلِفَ‌، فَإِذا كانَ كَذلِكَ الزَّمانُ فَعَلَيكُم بِالهَرَبِ إلَى اللّهِ وإلى كِتابِهِ وإلى سُنَّةِ نَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله.(5)

92.

عنه صلى الله عليه و آله - في دُعاءٍ عَلَّمَهُ إيّاهُ جَبرَئيلُ عليه السلام -:... يا حَيُّ لا إلهَ إلّاأنتَ‌، صَلِّ‌8.


1) . المعجم الكبير: ج 18 ص 38 ح 65، مسند الشاميّين: ج 2 ص 192 ح 1170 كلاهما عن عوف بن مالك، مسند ابن حنبل: ج 2 ص 581 ح 6617، تفسير ابن كثير: ج 6 ص 425 كلاهما عن عبداللّه بن عمرو نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 179 ح 906؛ شرح الأخبار: ج 3 ص 139 ح 1081 عن معاذ بن جبل.

2) . الكافي: ج 1 ص 70 ح 9 عن أبي عثمان العبدي عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، تهذيب الأحكام: ج 4 ص 186 ح 520 عن الإمام الرضا عليه السلام نحوه، المقنعة: ص 301 عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله، الأمالي للطوسي: ص 337 ح 685 عن أبي الصلت الهروي عن الإمام الرضا عليه السلام عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله، بحار الأنوار: ج 77 ص 146 ح 57؛ الفردوس: ج 5 ص 185 ح 7908 عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، كنز العمّال: ج 1 ص 217 ح 1083.

3) . الكافي: ج 5 ص 496 ح 6 عن مسمع أبي سيّار عن الإمام الصادق عليه السلام، الجعفريّات: ص 89، النوادر للراوندي: ص 177 ح 293 كلاهما عن الإمام الكاظم عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله، بحار الأنوار: ج 22 ص 264 ح 3؛ السنن الكبرى‌: ج 7 ص 124 ح 13451، سنن سعيد بن منصور: ج 1 ص 138 ح 487 كلاهما عن عبيد بن سعد وليس فيهما «أن يكون على‌»، كنز العمّال: ج 16 ص 279 ح 44456.

4) . كنز الفوائد: ج 1 ص 352 عن سلام بن المستنير عن الإمام الباقر عليه السلام، بحار الأنوار: ج 74 ص 280 ح 7.

5) . الفردوس: ج 5 ص 444 ح 8687 عن سلامة بن أمجد، كنز العمّال: ج 1 ص 198 ح 998.

87.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: تا هرگاه كه ميان شما هستم، از من اطاعت كنيد و به آيات خداوند تمسّك جوييد، حلالش را حلال و حرامش را حرام شماريد.

88.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هيچ گفتارى، جز با كردار نيست و هيچ گفتار و كردارى، جز با نيّت نيست و هيچ گفتار و كردار و نيّتى، جز با انطباق بر سنّت، [با ارزش] نيست.

89.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس دوست دارد كه بر سرشت من باشد، به سنّت [و شيوۀ من] رفتار كند.

90.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اى مردم! حلال من تا روز قيامت، حلال است و حرام من تا روز قيامت، حرام است. بدانيد كه خداوند عز و جل، اين دو را در كتاب خود، بيان فرموده است و من نيز آنها را در سيره و سنّت خويش، روشن ساخته ام.

91.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: زمانى بر مردم مى آيد كه زندگى در ميان آنها را جز با نافرمانى نمى توان تاب آورد تا آن جا كه دروغ مى گويد و بر آن قسم مى خورد. چون آن روزگاران رسيد، به سوى خدا و كتاب او و سنّت پيامبرش محمّد صلى الله عليه و آله بگريزيد.

92.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - در دعايى كه جبرئيل عليه السلام به ايشان آموخت -:... اى زنده اى كه

عَلى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ... وثَبِّتني عَلى دينِ مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ، وعَلى هَدىِ مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ، وعَلى سُنَّةِ مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ، عَلَيهِ وعَلَيهِمُ السَّلامُ‌.(1)

93.

الإمام عليّ عليه السلام: قَد قالَ اللّهُ سُبحانَهُ‌: (فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللّهِ وَ اَلرَّسُولِ‌) (2)، فَرَدُّهُ إلَى اللّهِ أن نَحكُمَ بِكِتابِهِ‌، ورَدُّهُ إلَى الرَّسولِ أن نَأخُذَ بِسُنَّتِهِ‌.(3)

94.

عنه عليه السلام - في حَربِ صِفّينَ -: أدعوكُم إلى كِتابِ اللّهِ وسُنَّةِ نَبِيِّهِ‌، فَإِن تُجيبوا إلى ذلِكَ فَلِلرُّشدِ أصَبتُم ولِلخَيرِ وُفِّقتُم، وإن تَأَبَّوا لَم تَزدادوا مِنَ اللّهِ إلّابُعداً.(4)

95.

عنه عليه السلام: اِقتَدوا بِهَديِ نَبِيِّكُم فَإِنَّهُ أفضَلُ الهَديِ‌، وَاستَنّوا بِسُنَّتِهِ فَإِنَّها أهدَى السُّنَنِ‌، وتَعَلَّمُوا القُرآنَ فَإِنَّهُ أحسَنُ الحَديثِ‌.(5)

2/2

فَضلُ التَّمَسُّكِ بِالسُّنَّةِ وبَرَكاتُها

الكتاب

(قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اَللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌) .(6)

(كَما أَرْسَلْنا فِيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ اَلْكِتابَ وَ اَلْحِكْمَةَ‌1.


1) . الإقبال: ج 1 ص 240 عن المفضّل بن عمر عن الإمام الصادق عليه السلام، المصباح للكفعمي: ص 833، البلد الأمين: ص 232، بحار الأنوار: ج 98 ص 11.

2) . النساء: 59.

3) . نهج البلاغة: الخطبة 125، الاحتجاج: ج 1 ص 441 ح 101، أعلام الدين: ص 103، بحار الأنوار: ج 33 ص 370 ح 602.

4) . المناقب لابن شهرآشوب: ج 3 ص 180، الأمالي للطوسي: ص 184 ح 308، وقعة صفّين: ص 151 كلاهما عن أبي الوداك جبر بن نوف نحوه، بحار الأنوار: ج 33 ص 75 ح 398؛ الفتوح: ج 3 ص 169، شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج 3 ص 210 كلاهما نحوه.

5) . نهج البلاغة: الخطبة 110، أعلام الدين: ص 101 نحوه، غرر الحكم: ج 2 ص 258 ح 2546، عيون الحكم والمواعظ: ص 87 ح 2083 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 36 ح 45؛ البداية والنهاية: ج 7 ص 308 نحوه وراجع تاريخ الطبري: ج 4 ص 479.

6) . آل عمران: 31.

معبودى جز تو نيست! بر محمّد و خاندان محمّد، درود فرست.... و مرا بر آيين محمّد و خاندان محمّد و بر [شيوه و] سيرۀ محمّد و خاندان محمّد و بر سنّت محمّد و خاندان محمّد - كه بر او و آنان درود باد - استوار بدار!

93.

امام على عليه السلام: خداوند سبحان فرموده است: (اگر در چيزى اختلاف كرديد، آن را به خدا و پيامبر، باز گردانيد). بازگرداندن آن به خداوند، آن است كه با كتاب او حكم كنيم و باز گرداندن آن به پيامبر، آن است كه به سيره و روش او عمل كنيم.

94.

امام على عليه السلام - در پيكار صفّين -: شما را به كتاب خدا و سنّت پيامبرش فرا مى خوانم.

اگر آن را بپذيريد، به راه درست، ره نمون شده ايد و توفيق خير يافته ايد و اگر خوددارى كنيد، جز بر دورى تان از خدا نمى افزاييد.

95. امام على عليه السلام: به روش پيامبرتان، اقتدا كنيد؛ چرا كه برترين روش است و سنّت (راه و رسم) او را در پيش بگيريد كه بهترين سنّت ها [ى هدايتگر] است و قرآن را فرا گيريد كه نيكوترين سخن است.

2/2: فضيلت و بركات تمسّك به سنّت

قرآن

(بگو: «اگر خدا را دوست مى داريد، از من پيروى كنيد تا خدا [نيز] شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد و خدا، آمرزندۀ مهربان است»).

(همان گونه [كه با تغيير قبله، نعمت خود را بر شما كامل كرديم]، رسولى از خودتان در

وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ‌) .(1)

(اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ اَلرَّسُولَ اَلنَّبِيَّ اَلْأُمِّيَّ اَلَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي اَلتَّوْراةِ وَ اَلْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ اَلطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ اَلْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اَلْأَغْلالَ اَلَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اِتَّبَعُوا اَلنُّورَ اَلَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ‌) .(2)

الحديث

96.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: المُتَمَسِّكُ بِسُنَّتي عِندَ فَسادِ اُمَّتي لَهُ أجرُ شَهيدٍ.(3)

97.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن تَمَسَّكَ بِسُنَّتي عِندَ اختِلافِ اُمَّتي كانَ لَهُ أجرُ مِئَةِ شَهيدٍ.(4)

98.

عنه صلى الله عليه و آله: المُتَمَسِّكُ بِسُنَّتي عِندَ اختِلافِ اُمَّتي كَالقابِضِ عَلَى الجَمرِ(5).(6)

99.

عنه صلى الله عليه و آله: تَظهَرُ فيكُمُ السَّكرَتانِ‌: سَكرَةُ الجَهلِ‌، وسَكرَةُ حُبِّ العَيشِ‌... القائِمونَ يَومَئِذٍ بِالكِتابِ وَالسُّنَّةِ لَهُم أجرُ خَمسينَ صِدّيقاً.(7)

100.

عنه صلى الله عليه و آله: غَشِيَتكُمُ السَّكرَتانِ‌: سَكرَةُ حُبِّ العَيشِ‌، وحُبِّ الجَهلِ‌، فَعِندَ ذلِكَ‌0.


1) . البقره: 151 وراجع آل عمران: 164 و الجمعة: 2.

2) . الأعراف: 157.

3) . المعجم الأوسط: ج 5 ص 315 ح 5414، حلية الأولياء: ج 8 ص 200 الرقم 408 كلاهما عن أبي هريرة، الزهد الكبير: ص 118 ح 207، تاريخ الإسلام للذهبي: ج 15 ص 118 الرقم 90 كلاهما عن ابن عبّاس بزيادة «مئة» قبل «شهيد»، كنز العمّال: ج 1 ص 184 ح 936؛ تنبيه الخواطر: ج 2 ص 33 بزيادة «مئة» قبل «شهيد».

4) . المقنعة: ص 301 عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، المحاسن: ج 1 ص 95 ح 58 عن سيف بن عميرة عن الإمام الباقر عن أبيه عليهما السلام عنه صلى الله عليه و آله و ص 352 ح 743 عن أبي حفص الأعشى عن الإمام الصادق عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، مشكاة الأنوار: ص 265 ح 784 عن الإمام الصادق عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، بحار الأنوار: ج 2 ص 262 ح 6.

5) . الجَمرَةُ‌: النار المتَّقِدة وإذا برد فهو فحم. جمعها: جَمرٌ (تاج العروس: ج 6 ص 208 «جمر»).

6) . نوادر الاُصول: ج 1 ص 67، تاريخ واسط: ص 132 عن أبي هريرة نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 184 ح 937.

7) . حلية الأولياء: ج 8 ص 49 الرقم 402، الأمثال لأبي الشيخ: ص 275 ح 233 كلاهما عن أنس، كنز العمّال: ج 1 ص 214 ح 1070.

ميان شما فرستاديم تا آيات ما را بر شما بخواند و شما را پاك كند و به شما، كتاب و حكمت بياموزد و آنچه را نمى دانستيد، به شما ياد دهد).

(همان ها كه از فرستاده [ىِ خدا]، پيامبر «اُمّى» پيروى مى كنند؛ پيامبرى كه صفاتش را در تورات و انجيلى كه نزدشان است، مى يابند. آنها را به معروف، دستور مى دهد و از منكر، باز مى دارد. اشياى پاكيزه را براى آنها حلال مى شمُرَد و ناپاكى ها را تحريم مى كند و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر آنها بود، [از دوش و گردنشان] بر مى دارد. پس كسانى كه به او ايمان آوردند و حمايت و يارى اش كردند و از نورى كه با او نازل شده، پيروى نمودند، آنان، همان رستگاران اند).

حديث

96.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: آن كس كه به هنگام تباهى امّتم، به سنّتم تمسّك مى كند، پاداش شهيد دارد.

97.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس به هنگام اختلاف امّتم، به سنّتم تمسّك كند، پاداش صد شهيد دارد.

98.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس به هنگام اختلاف امّتم، به سنّتم تمسّك كند، مانند كسى است كه آتش به كف دارد.

99.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: دو مستى ميان شما پديدار مى شود: مستى جهل و مستى دوست داشتن زندگى.... در آن روزگار، آنان كه كتاب و سنّت را بر پاى مى دارند، اجر پنجاه صدّيق (پايمردان راستين) را دارند.

100.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: دو مستى شما را فرا مى گيرد: مستى عشق به زندگى و [مستى] عشق به

لا تَأمُرونَ بِالمَعروفِ ولا تَنهَونَ عَنِ المُنكَرِ، وَالقائِمونَ بِالكِتابِ وَالسُّنَّةِ كَالسّابِقينَ الأَوَّلينَ مِنَ المُهاجِرينَ وَالأَنصارِ.(1)

101.

عنه صلى الله عليه و آله: الثّابِتُ عَلى سُنَّتي مَعي في حَظيرَةِ القُدسِ‌(2).(3)

102.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن تَمَسَّكَ بِالسُّنَّةِ دَخَلَ الجَنَّةَ‌.(4)

103.

الإمام عليّ عليه السلام: أفضَلُ النّاسِ - أيُّهَا النّاسُ‌! - عِندَ اللّهِ مَنزِلَةً وأَعظَمُهُم عِندَ اللّهِ خَطَراً: أطوَعُهُم لِأَمرِ اللّهِ‌، وأَعمَلُهُم بِطاعَةِ اللّهِ‌، وأَتبَعُهُم لِسُنَّةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.(5)

104.

عنه عليه السلام: طوبى لِمَن عَمِلَ بِسُنَّةِ الدّينِ‌، وَاقتَفى آثارَ النَّبِيّينَ‌.(6)

105.

الإمام زين العابدين عليه السلام: إنَّ أفضَلَ الأَعمالِ عِندَ اللّهِ ما عُمِلَ بِالسُّنَّةِ وإن قَلَّ‌.(7)

106.

الإمام الباقر عليه السلام - لَمّا سُئِلَ عَن مَسأَلَةٍ فَأَجابَ فيها، فَقالَ الرَّجُلُ‌: إنَّ الفُقَهاءَ لا يَقولونَ هذا -: يا وَيحَكَ‌! وهَل رَأَيتَ فَقيهاً قَطُّ؟ إنَّ الفَقيهَ حَقَّ الفَقيهِ‌: الزّاهِدُ فِي الدُّنيا، الرّاغِبُ فِي الآخِرَةِ‌، المُتَمَسِّكُ بِسُنَّةِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله.(8)6.


1) . حلية الأولياء: ج 8 ص 48 الرقم 402، الفردوس: ج 3 ص 105 ح 4293 كلاهما عن عائشة، نوادر الاُصول: ج 2 ص 48 نحوه، كنز العمّال: ج 3 ص 66 ح 5519.

2) . حظيرة القدس: الجنّة (مجمع البحرين: ج 1 ص 424 «حظر»).

3) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 34 ح 70، الجعفريّات: ص 16، النوادر للراوندي: ص 201 ح 384 كلاهما عن الإمام الكاظم عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله نحوه، وسائل الشيعة: ج 1 ص 339 ح 1280؛ الإصابة: ج 8 ص 400 الرقم 12049 عن اُمّ سعد نحوه.

4) . تاريخ دمشق: ج 30 ص 145 ح 6184، كنز العمّال: ج 1 ص 184 ح 935 نقلاً عن الدار قطني في الإفراد وكلاهما عن عائشة.

5) . تحف العقول: ص 183، بحار الأنوار: ج 78 ص 94 ح 1؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج 7 ص 39، المعيار والموازنة: ص 110 كلاهما نحوه.

6) . غرر الحكم: ج 4 ص 245 ح 5969، عيون الحكم والمواعظ: ص 315 ح 5510.

7) . الكافي: ج 1 ص 70 ح 7، المحاسن: ج 1 ص 348 ح 731، مشكاة الأنوار: ص 265 ح 783.

8) . الكافي: ج 1 ص 70 ح 8 عن أبان بن تغلب، المحاسن: ج 1 ص 351 ح 738 عن المفضّل بن عبدالملك عن الإمام الصادق عنه عليهما السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 51 ح 16.

جهل. در آن روزگار، نه امر به معروف مى كنيد و نه نهى از منكر. برپا دارندگان كتاب و سنّت [در آن زمان]، مانند نخستين مهاجران و انصار صدر اسلام هستند.

101.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: ثابت قدم بر سنّت من، در حَظيرۀ قدس [بهشت]، با من خواهد بود.

102.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس به سنّت من تمسّك جويد، به بهشت در آيد.

103.

امام على عليه السلام: اى مردم! برترين منزلت را نزد خدا و بزرگترين شأن را نزد خدا، كسى دارد كه مطيع ترينِ افراد در برابر فرمان خدا و عامل ترينِ آنان به اطاعت خدا و پيروترينِ آنان از سنّت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است.

104.

امام على عليه السلام: خوشا كسى كه به شيوۀ دين، عمل كند و به دنبال پيامبران، گام بردارد!

105.

امام زين العابدين عليه السلام: برترينِ كارها نزد خداوند، آن است كه طبق سنّت، عمل شده باشد، هر چند اندك.

106.

امام باقر عليه السلام - در پاسخ به مردى كه سؤالى پرسيد و امام عليه السلام پاسخ او را داد و او گفت: فقها، اين را نمى گويند -: واى بر تو! آيا هرگز فقيهى (دين شناسى) ديده اى‌؟! فقيه حقيقى، كسى است كه به دنيا، بى اعتنا و به آخرت، مشتاق باشد و به سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله، تمسّك جويد.

107. الإمام الصادق عليه السلام: مَن أخَذَ دينَهُ مِن أفواهِ الرِّجالِ أزالَتهُ الرِّجالُ‌، ومَن أخَذَ دينَهُ مِنَ الكِتابِ وَالسُّنَّةِ زالَتِ الجِبالُ ولَم يَزُل.(1)

2/3

حُرمَةُ مُخالَفَةِ السُّنَّةِ‌

الكتاب

(قُلْ أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ ما عَلَى اَلرَّسُولِ إِلاَّ اَلْبَلاغُ اَلْمُبِينُ‌) .(2)

(لا تَجْعَلُوا دُعاءَ اَلرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً قَدْ يَعْلَمُ اَللّهُ اَلَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِواذاً فَلْيَحْذَرِ اَلَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ‌) .(3)

الحديث

108.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن أخَذَ بِسُنَّتي فَهُوَ مِنّي، ومَن رَغِبَ عَن سُنَّتي فَلَيسَ مِنّي.(4)

109.

عنه صلى الله عليه و آله: ما وَجَدتُم في كِتابِ اللّهِ عز و جل فَالعَمَلُ لَكُم بِهِ‌؛ لا عُذرَ لَكُم في تَركِهِ‌، وما لَم يَكُن في كِتابِ اللّهِ عز و جل وكانَت فيهِ سُنَّةٌ مِنّي فَلا عُذرَ لَكُم في تَركِ سُنَّتي.(5)1.


1) . تصحيح الاعتقاد (المطبوعة في مصنّفات الشيخ المفيد): ج 5 ص 72، الكافي: ج 1 ص 7 عن المعصوم عليه السلام، الغيبة للنعماني: ص 22، الرسالة السعدية: ص 12 كلّها نحوه، روضة الواعظين: ص 28 كلاهما عن الإمام عليّ عليه السلام، بحار الأنوار: ج 2 ص 105 ح 67.

2) . النور: 54.

3) . النور: 63.

4) . تاريخ دمشق: ج 38 ص 127 ح 7618 عن ابن عمر، تفسير الطبري: ج 5 الجزء 7 ص 10، تفسير ابن كثير: ج 3 ص 160 كلاهما نحوه، تفسير ابن أبي حاتم: ج 4 ص 1187 ح 6689 كلّها عن ابن عبّاس، كنز العمّال: ج 1 ص 184 ح 934.

5) . معاني الأخبار: ص 156 ح 1 عن إسحاق بن عمّار عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، الاحتجاج: ج 2 ص 259 ح 230 عن الإمام الصادق عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، بصائر الدرجات: ص 11 ح 2 عن إسحاق بن عمّار عن الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام عنه صلى الله عليه و آله وفيه «فالعمل به لازم» بدل «فالعمل لكم به»، بحار الأنوار: ج 2 ص 220 ح 1.

107. امام صادق عليه السلام: هر كس دينش را از دهان مردمان بگيرد، مردمان، دينش را از او مى گيرند و هر كس دينش را از كتاب و سنّت برگيرد، [اگرچه] كوه ها از جا به در روند، او نمى رود.

2/3: حرمت مخالفت با سنّت

قرآن

(بگو: «خدا را اطاعت كنيد و از پيامبرش فرمان بريد و اگر سرپيچى نماييد، پيامبر، مسئول اعمال خويش است و شما، مسئول اعمال خود؛ امّا اگر از او اطاعت كنيد، هدايت خواهيد شد و بر [عهدۀ] پيامبر، چيزى جز رساندن آشكار نيست!»).

(صدا كردن پيامبر را در ميان خود، مانند صدا كردن يكديگر، قرار ندهيد. خداوند، كسانى از شما را كه پشت سرِ ديگران پنهان مى شوند و يكى پس از ديگرى فرار مى كنند، مى شناسد. پس، آنان كه با فرمان او مخالفت مى كنند، بايد بترسند از اين كه فتنه اى دامنشان را بگيرد يا به عذابى دردناك گرفتار آيند!).

حديث

108.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس سنّت [و روش] مرا پيش گيرد، از من است و هر كس از سنّت [و روش] من روى گردانَد، از من نيست.

109.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر چه را در كتاب خدا يافتيد، به آن عمل كنيد و عذرى در ترك آن نداريد و هر چه در كتاب خدا عز و جل نبود، ولى سنّتى از من در بارۀ آن بود، عذرى در ترك آن سنّت نداريد.

110.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن رَغِبَ عَن سُنَّتي فَلَيسَ مِنّي.(1)

111.

عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ مَن خالَفَ سُنَّتي وسيرَتي جيءَ بِهِ يَومَ القِيامَةِ تَأخُذُهُ النّارُ مِن كُلِّ مَكانٍ‌، ثُمَّ يَصيرُ إلَى النّارِ.(2)

112.

عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ مَن رَغِبَ عَن سُنَّتي عَرَضَت لَهُ المَلائِكَةُ يَومَ القِيامَةِ فَصَرَفَت وَجهَهُ عَن حَوضي.(3)

113.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن تَرَكَ السُّنَّةَ فَقَد كَفَرَ.(4)

114.

عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ اللّهَ عز و جل يُبغِضُ الآكِلَ فَوقَ شِبَعِهِ‌، وَالغافِلَ عَن طاعَةِ رَبِّهِ‌، وَالتّارِكَ سُنَّةَ نَبِيِّهِ‌، و....(5)

115.

عنه صلى الله عليه و آله: ثَلاثٌ موبِقاتٌ‌: نَكثُ الصَّفقَةِ‌، وتَركُ السُّنَّةِ‌، وفِراقُ الجَماعَةِ‌.(6)

116.

عنه صلى الله عليه و آله: خَمسَةٌ لَعَنتُهُم وكُلُّ نَبِيٍّ مُجابٍ‌: الزّائِدُ في كِتابِ اللّهِ‌، وَالتّارِكُ‌1.


1) . الكافي: ج 5 ص 496 ح 5 عن الإمام الصادق عليه السلام، الأمالي للطوسي: ص 531 ح 1162، مكارم الأخلاق: ج 1 ص 251 ح 747 كلاهما عن أبي ذرّ، بحار الأنوار: ج 22 ص 124 ح 94؛ صحيح البخاري: ج 5 ص 1949 ح 4776، صحيح مسلم: ج 2 ص 1020 ح 5 كلاهما عن أنس، كنز العمّال: ج 3 ص 30 ح 5311.

2) . كنز العمّال: ج 3 ص 689 ح 8473 نقلاً عن الديلمي عن أبي هريرة.

3) . دعائم الإسلام: ج 2 ص 191 ح 688 عن الإمام عليّ عليه السلام، عوالي اللآلي: ج 3 ص 292 ح 53، مستدرك الوسائل: ج 14 ص 151 ح 16338؛ تفسير الفخر الرازي: ج 14 ص 67، نوادر الاُصول: ج 2 ص 268 كلاهما نحوه.

4) . المحلّى: ج 4 ص 266، عمدة القاري: ج 7 ص 133، الأحكام الشرعية الكبرى‌: ج 2 ص 339 كلّها عن ابن عمر، المعجم الأوسط: ج 8 ص 24 ح 7846 عن ابن عمر من دون إسناد إلى أحدٍ من أهل البيت عليهم السلام، كنز العمّال: ج 7 ص 546 ح 20185 نقلاً عن الديلمي عن ابن عمر.

5) . كنز العمّال: ج 16 ص 87 ح 44029 نقلاً عن الديلمي عن أبي هريرة.

6) . الخصال: ص 85 ح 13 عن مسعدة بن زياد عن الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام، الجعفريّات: ص 231 عن الإمام الكاظم عن آبائه عن الإمام عليّ عليهم السلام، المحاسن: ج 1 ص 178 ح 279 عن عليّ بن جعفر عن الإمام الكاظم عن الإمام عليّ عليهما السلام وص 346 ح 719 عن السكوني عن الإمام الصادق عن آبائه عن الإمام عليّ عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 27 ص 68 ح 4 وراجع مسند ابن حنبل: ج 3 ص 578 ح 10581.

110.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كه از سيره و روش من روى بگردانَد، از من نيست.

111.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس با سنّت و سيرۀ من مخالفت كند، روز قيامت، آورده شود، در حالى كه آتش، او را از هر سو فرا گرفته است و سپس ره سپار دوزخ مى شود.

112.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس از سنّت [و روش] من روى گرداند، روز قيامت، فرشتگان، راه را بر او مى گيرند و روىِ او را از حوض من مى گردانند.

113.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس سيره و روش [مرا] ترك كند، كافر شده است.

114.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خداوند عز و جل كسى را كه پس از سير شدن باز هم مى خورَد و كسى را كه از طاعت پروردگارش غافل باشد و كسى را كه سنّت پيامبرش را وا گذارَد،... دشمن مى دارد.

115.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: سه كار، مهلك است: شكستن پيمان، رها كردن سنّت و جدايى از اجتماع.

116.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: پنج نفرند كه من و هر پيامبر مستجاب الدعوه اى، آنان را لعنت كرده ايم: افزاينده به كتاب خدا و ترك كنندۀ سنت من....

لِسُنَّتي....(1)

117.

عنه صلى الله عليه و آله: ما مِن يَومٍ إلّاويَنزِلُ مِنَ السَّماءِ خَمسَةٌ مِنَ المَلائِكَةِ‌: أحَدُهُم بِمَكَّةَ‌، وَالثّاني بِالمَدينَةِ‌، وَالثّالِثُ بِبَيتِ المَقدِسِ‌، وَالرّابِعُ بِمَقابِرِ المُسلِمينَ‌، وَالخامِسُ بِأَسواقِ المُسلِمينَ‌... وأَمَّا الَّذي يَنزِلُ بِالمَدينَةِ فَيُنادي: ألا مَن تَرَكَ سُنَنَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَقَد خَرَجَ مِن شَفاعَتِهِ‌.(2)

118.

الإمام عليّ عليه السلام: إنّي مُتَكَلِّمٌ بِعِدَةِ اللّهِ وحُجَّتِهِ‌، قالَ اللّهُ تَعالى‌: (إِنَّ اَلَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اَللّهُ ثُمَّ اِسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلائِكَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ‌) (3)، وقَد قُلتُم: رَبُّنَا اللّهُ‌؛ فَاستَقيموا عَلى كِتابِهِ‌، وعَلى مِنهاجِ أمرِهِ‌، وعَلَى الطَّريقَةِ الصّالِحَةِ مِن عِبادَتِهِ‌، ثُمَّ لا تَمرُقوا مِنها، ولا تَبتَدِعوا فيها، ولا تُخالِفوا عَنها.(4)

119.

عنه عليه السلام - لَمّا ضُرِبَ -:... أمّا وَصِيَّتي: فَأَن لا تُشرِكوا بِاللّهِ - جَلَّ ثَناؤُهُ - شَيئاً، ومُحَمَّداً صلى الله عليه و آله فَلا تُضَيِّعوا سُنَّتَهُ‌، أقيموا هذَينِ العَمودَينِ‌(5)، وأَوقِدوا هذَينِ المِصباحَينِ‌.(6)ه.


1) . الكافي: ج 2 ص 293 ح 14 عن عبد العزيز النخعي المدائني عن الإمام الباقر عليه السلام، الخصال: ص 338 ح 41 عن عبداللّه بن ميمون عن الإمام الصادق عن أبيه عن جدّه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله نحوه، بحار الأنوار: ج 72 ص 204 ح 2؛ سنن الترمذي: ج 4 ص 457 ح 2154، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 92 ح 102، صحيح ابن حبّان: ج 13 ص 60 ح 5749 كلّها عن عائشة نحوه، كنز العمّال: ج 16 ص 85 ح 44024.

2) . تنبيه الغافلين للسمرقندي: ص 373 ح 558 وراجع مستدرك الوسائل: ج 11 ص 379 ح 13306.

3) . فصّلت: 30.

4) . نهج البلاغة: الخطبة 176، أعلام الدين: ص 106، بحار الأنوار: ج 69 ص 263.

5) . في الطبعة المعتمدة من الكافي: «العودين»، وهو تصحيف، صحّحناه من طبعة دارالحديث والمصادر الاُخرى.

6) . الكافي: ج 1 ص 299 ح 6، نهج البلاغة: الخطبة 149، خصائص الأئمّة عليهم السلام: ص 108 وليس فيه ذيله، بحار الأنوار: ج 42 ص 206 ح 11؛ المعجم الكبير: ج 1 ص 96 ح 167، تاريخ دمشق: ج 42 ص 562 كلاهما عن عوانة بن الحكم وليس فيهما ذيله.

117.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هيچ روزى نيست، جز آن كه پنج فرشته، پايين مى آيند: اوّلى در مكّه، دومى در مدينه، سومى در بيت المَقدِس، چهارمى در گورستان مسلمانان و پنجمى در بازارهاى مسلمانان،.... آن فرشته اى كه در مدينه فرود مى آيد، ندا مى دهد: «هان! هر كس سنّت هاى پيامبر صلى الله عليه و آله را رها كند، از شفاعت او بيرون رفته است».

118.

امام على عليه السلام: من از وعدۀ خدا و حجّت او سخن مى گويم. خداوند متعال، فرمود:

(كسانى كه گفتند پروردگار ما اللّه است، سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند [و مى گويند:] مترسيد و اندوهگين نباشيد و شما را به بهشتى كه وعده داده مى شديد، بشارت باد) و شما هم گفتيد: «پروردگار ما، اللّه است». پس در [عمل به] كتاب او و راه آشكار فرمان او و راه درست عبادت او، ايستادگى ورزيد و از آن بيرون نرويد و در آن، بدعت مگذاريد و از آن، تخلّف نكنيد.

119. امام على عليه السلام - هنگامى كه ضربت خورد -:... امّا سفارش من، اين است كه چيزى را شريك خداوندِ ستوده قرار ندهيد و سنّت محمّد صلى الله عليه و آله را تباه نكنيد. اين دو ستون (توحيد و آيين پيامبر صلى الله عليه و آله) را برپا داريد و اين دو چراغ فروزان را روشن نگه داريد.
120.

الإمام الصادق عليه السلام: مَن خالَفَ كِتابَ اللّهِ وسُنَّةَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله فَقَد كَفَرَ(1).

121.

الكافي عن أبي إسحاق النحوي: دَخَلتُ عَلى أبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام فَسَمِعتُهُ يَقولُ‌: إنَّ اللّهَ عز و جل أدَّبَ نَبِيَّهُ عَلى مَحَبَّتِهِ فَقالَ‌: (وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ‌) (2)، ثُمَّ فَوَّضَ إلَيهِ فَقالَ عز و جل:

(وَ ما آتاكُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا) (3)، وقالَ عز و جل: (مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اَللّهَ‌) (4).

قالَ‌: ثُمَّ قالَ‌: وإنَّ نَبِيَّ اللّهِ فَوَّضَ إلى عَلِيٍّ وَائتَمَنَهُ‌، فَسَلَّمتُم وجَحَدَ النّاسُ‌، فَوَاللّهِ لَنُحِبُّكُم أن تَقولوا إذا قُلنا وأَن تَصمُتوا إذا صَمَتنا، ونَحنُ فيما بَينَكُم وبَينَ اللّهِ عز و جل، ما جَعَلَ اللّهُ لِأَحَدٍ خَيراً في خِلافِ أمرِنا.(5)

2/4

طاعَةُ النَّبِيِّ طاعَةُ اللّهِ‌

الكتاب

(مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اَللّهَ وَ مَنْ تَوَلّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً) .(6)

الحديث

122. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن أطاعَني فَقَد أطاعَ اللّهَ‌، ومَن عَصاني فَقَد عَصَى اللّهَ‌.(7)4.

1) . الكافي: ج 1 ص 70 ح 6، المحاسن: ج 1 ص 347 ح 723، مشكاة الأنوار: ص 265 ح 782 كلاهما عن مرازم بن حكيم وليس فيها «كتاب اللّه»، بحار الأنوار: ج 2 ص 262 ح 7.

2) . القلم: 4.

3) . الحشر: 7.

4) . النساء: 80.

5) . الكافي: ج 1 ص 265 ح 1، فضائل الشيعة: ص 70 ح 30، الاُصول الستّة عشر (كتاب عاصم الحنّاط): ص 172 ح 123، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 259 ح 203 كلّها نحوه؛ بحار الأنوار: ج 2 ص 95 ح 37.

6) . النساء: 80.

7) . صحيح البخاري: ج 6 ص 2611 ح 6718، صحيح مسلم: ج 3 ص 1466 ح 32 نحوه، سنن النسائي: ج 7 ص 154، سنن ابن ماجة: ج 1 ص 4 ح 3 كلّها عن أبي هريرة، كنز العمّال: ج 6 ص 52 ح 14808؛ الأمالي للطوسي: ص 552 ح 1168 عن أبي ذرّ عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله نحوه، بحار الأنوار: ج 31 ص 381 ح 24.

120.

امام صادق عليه السلام: هر كس با كتاب خدا و سنّت محمّد صلى الله عليه و آله مخالفت كند، كافر شده است.(1)

121.

الكافى - به نقل از ابو اسحاق نحوى -: نزد امام صادق عليه السلام رفتم و شنيدم كه مى فرمايد:

«خداوند عز و جل پيامبرش را بر محبّت خودش تربيت كرد و فرمود: (به راستى كه تو، داراى اخلاق والا هستى). سپس به او اختيار داد و فرمود: (هر چه را پيامبر برايتان آورد، بگيريد و از آنچه شما را نهى كرد، باز ايستيد) و نيز فرمود: (هر كس از پيامبر فرمان برَد، از خدا فرمان برده است)».

امام عليه السلام سپس فرمود: «پيامبر خدا به على اختيار داد و او را امين شمرد و شما پذيرفتيد و مردم (غير شيعه) سر باز زدند. به خدا سوگند، ما دوست داريم كه هر گاه ما سخن گفتيم، شما هم سخن بگوييد و هرگاه ما سكوت كرديم، شما نيز سكوت كنيد و ما، واسطۀ ميان شما و خداوند عز و جل هستيم. خداوند براى هيچ كس در مخالفت با فرمان ما، خير و نفعى قرار نداده است».

2/4: اطاعت از پيامبر، اطاعت از خداست

قرآن

(كسى كه از پيامبر اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است و كسى كه روى گرداند، ما تو را نگهبان [و مراقب] او نفرستاديم [و در برابر او، مسئول نيستى]).

حديث

122. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: آن كه مرا فرمان بَرَد، خدا را فرمان برده است و آن كه مرا نافرمانى كند، خدا را نافرمانى كرده است.

1) . كُفر، انواعى دارد، مخالفت با كتاب و سنّت، اگر به معناى انكار آن باشد، مراد از كافر، كفر انكارى است. و اگر به معناى سرباز زدن از اجراى اوامر الهى باشد، مراد از كافر، كفر معصيت است.

123.

عنه صلى الله عليه و آله: يوشِكُ الرَّجُلُ مُتَّكِئاً عَلى أريكَتِهِ يُحَدِّثُ بِحَديثٍ مِن حَديثي فَيَقولُ‌: بَينَنا وبَينَكُم كِتابُ اللّهِ عز و جل، فَما وَجَدنا فيهِ مِن حَلالٍ استَحلَلناهُ‌، وما وَجَدنا فيهِ مِن حَرامٍ حَرَّمناهُ‌. ألا وإنَّ ما حَرَّمَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله مِثلُ ما حَرَّمَ اللّهُ‌.(1)

124.

الإمام عليّ عليه السلام: قالَ [اللّهُ‌] في مُحكَمِ كِتابِهِ‌: (مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اَللّهَ وَ مَنْ تَوَلّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً) ، فَقَرَنَ طاعَتَهُ بِطاعَتِهِ‌، ومَعصِيَتَهُ بِمَعصِيَتِهِ‌، فَكانَ ذلِكَ دَليلاً عَلى ما فَوَّضَ إلَيهِ‌، وشاهِداً لَهُ عَلى مَنِ اتَّبَعَهُ وعَصاهُ‌، وبَيَّنَ ذلِكَ في غَيرِ مَوضِعٍ مِنَ الكِتابِ العَظيمِ‌، فَقالَ - تَبارَكَ وتَعالى - فِي التَّحريضِ عَلَى اتِّباعِهِ وَالتَّرغيبِ في تَصديقِهِ وَالقَبولِ لِدَعوَتِهِ‌: (قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ‌) (2)، فَاتِّباعُهُ صلى الله عليه و آله مَحَبَّةُ اللّهِ‌، ورِضاهُ غُفرانُ الذُّنوبِ وكَمالُ الفَوزِ ووُجوبُ الجَنَّةِ‌، وفِي التَّوَلّي عَنهُ وَالإِعراضِ مُحادَّةُ اللّهِ‌، وغَضَبُهُ وسَخَطُهُ وَالبُعدُ مِنهُ مُسكِنُ النّارِ؛ وذلِكَ قَولُهُ‌: (وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ اَلْأَحْزابِ فَالنّارُ مَوْعِدُهُ‌) (3)يَعنِي الجُحودَ بِهِ وَالعِصيانَ لَهُ‌.(4)

125.

الإمام الرضا عليه السلام: جُعِلَ التَّكبيرُ في أوَّلِ الأَذانِ أربَعاً؛ لِأَنَّ أوَّلَ الأَذانِ إنَّما يُبدَأُ غَفلَةً‌، ولَيسَ قَبلَهُ كَلامٌ يُنَبِّهُ المُستَمِعَ لَهُ‌، فَجُعِلَ الاُولَيانِ تَنبيهاً لِلمُستَمِعينَ لِما بَعدَهُ فِي الأَذانِ‌. وجُعِلَ بَعدَ التَّكبيرِ الشَّهادَتانِ‌؛ لِأَنَّ أوَّلَ الإِيمانِ هُوَ التَّوحيدُ وَالإِقرارُ لِلّهِ - تَبارَكَ وتَعالى - بِالوَحدانِيَّةِ‌، وَالثّاني الإِقرارُ لِلرَّسولِ صلى الله عليه و آله بِالرِّسالَةِ‌، وأنَّ إطاعَتَهُمام.


1) . سنن ابن ماجة: ج 1 ص 6 ح 12، سنن الترمذي: ج 5 ص 38 ح 2664 نحوه، سنن الدارمي: ج 1 ص 151 ح 592، مسند ابن حنبل: ج 6 ص 95 ح 17194 وفيه «أحدكم أن يكذّبني وهو متّكئ» بدل «الرجل متّكئاً»، السنن الكبرى‌: ج 7 ص 121 ح 13442 كلّها عن المقدام بن معديكرب، كنز العمّال: ج 1 ص 173 ح 877.

2) . آل عمران: 31.

3) . هود: 17.

4) . الكافي: ج 8 ص 26 ح 4 عن جابر الجعفي عن الإمام الباقر عليه السلام.

123.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: به زودى آن مرد بر تختش تكيه مى زند و حديثى از احاديث مرا نقل مى كند و مى گويد: «ميان ما و شما، كتاب خداى عز و جل. هر حلالى را كه در آن يافتيم، حلال مى شمريم و هر حرامى را كه در آن يافتيم، حرام مى شماريم. هان! هر چه را پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حرام كند، مانند آن است كه خداوند، حرام كرده است».

124.

امام على عليه السلام: خداوند، در كتاب استوارش مى فرمايد: (هر كه از پيامبر فرمانبَرى كند، از خدا فرمان برده است و هر كس روى گردان شود، ما تو را بر ايشان، نگهبان نفرستاده ايم).

پس فرمان بُردارى از او را در كنار فرمان بُردارى از خود قرار داد و نافرمانى از او را در كنار نافرمانى از خود، و اين خود، دليلى است بر تفويض [اختيارات خود و امر بندگانش] به او و حجّتى است بر كسى كه از او پيروى يا نافرمانى كند. اين مطلب را در چندين جا از كتاب بزرگ خود، بيان كرده و براى تشويق به پيروى از او و ترغيب به تصديق او و پذيرفتن دعوتش فرموده است: (بگو: اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خدا هم شما را دوست بدارد و گناهانتان را بيامرزد). بنا بر اين، پيروى از پيامبر صلى الله عليه و آله، دوست داشتن خداست و خشنودى او، آمرزش گناهان و كمال رستگارى و واجب شدن بهشت است و در پشت كردن به او و روى گردانى، مخالفت با خداست و [موجب] خشم و ناخشنودى او و دورى از وى. اينها، سبب جاى گرفتن در آتش دوزخ است. اين، فرمودۀ خداست:

(و هر كس از گروه ها [ى مخالف] به آن كفر ورزد، آتش، وعده گاه اوست)؛ يعنى او را انكار و نافرمانى كند.

125. امام رضا عليه السلام: علّت آن كه «اللّه أكبر» در ابتداى اذان، چهار بار قرار داده شده، اين است كه شروع اذان، ناگهانى است و پيش از آن، سخنى كه شنونده را متوجّه سازد، وجود ندارد.

پس، دو «اللّه أكبرِ» نخست، هشدارى است به شنوندگان نسبت به جملات بعدىِ اذان.

علّت آن كه بعد از تكبير، شهادتين قرار داده شده، اين است كه گام نخست ايمان، توحيد و اقرار به يگانگى خداوند متعال است و گام دومش، اقرار به رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله

ومَعرِفَتَهُما مَقرونَتانِ‌.(1)

126. الإمام الرضا عليه السلام: إنَّ اللّهَ - تَبارَكَ وتَعالى - فَضَّلَ نَبِيَّهُ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله عَلى جَميعِ خَلقِهِ مِنَ النَّبِيّينَ وَالمَلائِكَةِ‌، وجَعَلَ طاعَتَهُ طاعَتَهُ‌، ومُتابَعَتَهُ مُتابَعَتَهُ‌، وزِيارَتَهُ فِي الدُّنيا وَالآخِرَةِ زِيارَتَهُ‌؛ فَقالَ عز و جل: (مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اَللّهَ‌) .(2)

2/5

طاعَةُ أهلِ البَيتِ طاعَةُ النَّبِيِّ‌

الكتاب

(يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللّهِ وَ اَلرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً) .(3)

الحديث

127. الاعتقادات للصدوق عن سليم بن قيس عن الإمام عليّ عليه السلام عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله: قَد أخبَرَنِيَ اللّهُ تَعالى أنَّهُ قَدِ استَجابَ لي فيكَ ولِشُرَكائِكَ الَّذينَ يَكونونَ بَعدَكَ‌.

قُلتُ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌! ومَن شُرَكائي‌؟

قالَ‌: الَّذينَ قَرَنَ اللّهُ طاعَتَهُم بِطاعَتِهِ وبِطاعَتي.

قُلتُ‌: مَن هُم يا رَسولَ اللّهِ؟

قالَ‌: الَّذينَ قالَ اللّهُ تَعالى فيهِم: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ‌9.


1) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 299 ح 914، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 105 ح 1، علل الشرائع: ص 259 ح 9 كلاهما نحوه وكلّها عن الفضل بن شاذان، بحار الأنوار: ج 84 ص 144 ح 39.

2) . التوحيد: ص 117 ح 21، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 115 ح 3، الأمالي للصدوق: ص 545 ح 728، الاحتجاج: ج 2 ص 380 ح 286 كلّها عن عبدالسلام بن صالح الهرويّ‌، بحار الأنوار: ج 4 ص 31 ح 6.

3) . النساء: 59.

و اين كه اطاعت آن دو و شناختشان، به هم پيوسته اند.

126. امام رضا عليه السلام: خداى متعال، پيامبرش محمّد صلى الله عليه و آله را بر همۀ آفريدگانش از پيامبران و فرشتگان، برترى داد و اطاعت از او را اطاعت از خود، پيروى از او را پيروى از خود و زيارت او را در دنيا و آخرت، زيارت خود قرار داد. خداوند فرموده است:

(هركس پيامبر را اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است).

2/5: اطاعت از اهل بيت، اطاعت از پيامبر است

قرآن

(اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از خدا اطاعت كنيد و از پيامبر، اطاعت كنيد و [نيز] از فرمان روايانتان. و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر، باز گردانيد [و از آنها داورى بطلبيد]، اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين [كار] براى شما بهتر و عاقبت و پايانش نيكوتر است).

حديث

127. الاعتقادات، صدوق - به نقل از سليم بن قيس از امام على عليه السلام - پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود: «خداى متعال به من خبر داد كه دعاى مرا در باره تو و شريكانت كه پس از تو خواهند بود، اجابت كرده است».

گفتم: اى پيامبر خدا! شريكان من چه كسانى اند؟

فرمود: «كسانى كه خداوند، اطاعت از آنان را به اطاعت از خود و من، پيوند زده است».

گفتم: اى پيامبر خدا! آنان چه كسانى اند؟

فرمود: «كسانى كه خداوند متعال در بارۀ آنان گفت: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد!

وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ‌) (1).

قُلتُ‌: يا نَبِيَّ اللّهِ‌! مَن هُم‌؟

قالَ‌: هُمُ الأَوصِياءُ بَعدي.(2)

128. شواهد التنزيل عن سليم بن قيس الهلالي عن الإمام عليّ عليه السلام: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله:

شُرَكائِيَ الَّذينَ قَرَنَهُمُ اللّهُ بِنَفسِهِ وبي وأنزَلَ فيهِم: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ‌...) الآيَةَ‌، فَإِن خِفتُم تَنازُعاً في أمرٍ فَأَرجِعوهُ إلَى اللّهِ وَالرَّسولِ واُولِي الأَمرِ. قُلتُ‌: يا نَبِيَّ اللّهِ‌! مَن هُم‌؟ قالَ‌: أنتَ أوَّلُهُم.(3)

129. كمال الدين عن جابر بن عبد اللّه الأنصاري: لَمّا أنزَلَ اللّهُ عز و جل عَلى نَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله:

(يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ‌) (4)قُلتُ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌! عَرَفنَا اللّهَ ورَسولَهُ‌، فَمَن اُولُو الأَمرِ الَّذينَ قَرَنَ اللّهُ طاعَتَهُم بِطاعَتِكَ؟

فَقالَ صلى الله عليه و آله: هُم خُلَفائي يا جابِرُ، وأئِمَّةُ المُسلِمينَ [مِن] بَعدي، أوَّلُهُم عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ‌، ثُمَّ الحَسَنُ وَالحُسَينُ‌، ثُمَّ عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ‌، ثُمَّ مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ المَعروفُ فِي التَّوراةِ بِ‍ «الباقِرِ»، وسَتُدرِكُهُ يا جابِرُ، فَإِذا لَقيتَهُ فَأَقرِئهُ مِنِّي السَّلامَ‌، ثُمَّ الصّادِقُ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ، ثُمَّ موسَى بنُ جَعفَرٍ، ثُمَّ عَلِيُّ بنُ موسى‌، ثُمَّ مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ‌، ثُمَّ عَلِيُّ بنُ مُحَمَّدٍ، ثُمَّ الحَسَنُ بنُ عَلِيٍّ‌، ثُمَّ سَمِيّي وكَنِيّي، حُجَّةُ اللّهِ في أرضِهِ‌، وبَقِيَّتُهُ‌9.


1) . النساء: 59.

2) . الاعتقادات للصدوق (المطبوعة في مصنّفات الشيخ المفيد): ج 5 ص 121، كمال الدين: ص 285 ح 37، الغيبة للنعماني: ص 81 ح 10، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 14 ح 2 و ص 253 ح 177 كلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 36 ص 257 ح 75.

3) . شواهد التنزيل: ج 1 ص 189 ح 202؛ الغيبة للنعماني: ص 81 ح 10، كتاب سليم بن قيس: ج 2 ص 626 ح 10 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 36 ص 275 ح 96.

4) . النساء: 59.

از خدا اطاعت كنيد و از پيامبر، اطاعت كنيد و [نيز] از فرمان روايانتان).

گفتم: اى پيامبر خدا! آنان (فرمان روايان)، چه كسانى اند؟

فرمود: «آنان، اوصياى پس از من هستند».

128. شواهد التنزيل - به نقل از سليم بن قيس هلالى از امام على عليه السلام -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

«شريكان من، كسانى هستند كه خداوند، آنها را با خود و با من همراه كرد و اين آيه را در بارۀ آنها نازل فرمود: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر و اولو الأمر خود اطاعت كنيد). پس اگر از اختلاف در امرى ترسيديد، آن را به خدا و پيامبر و اولو الأمر (اختيارداران)، ارجاع دهيد».

گفتم: اى پيامبر خدا! ايشان، كيان اند؟

فرمود: «تو نخستينِ آنهايى».

129. كمال الدين - به نقل از جابر بن عبد اللّه انصارى -: چون خداوند عز و جل بر پيامبرش محمّد صلى الله عليه و آله آيۀ (اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از خدا و رسول و اولوالأمر خويش فرمان بريد) را نازل فرمود، گفتم: اى پيامبر خدا! ما خدا و رسول را شناخته ايم، اولو الأمرى كه خداوند فرمانبَرى از ايشان را در كنار فرمانبَرى از تو آورده، چه كسانى اند؟

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اى جابر! آنها جانشينان من و امامان مسلمانان پس از من هستند. نخستين ايشان، على بن ابى طالب است وسپس حسن وحسين و بعد على بن الحسين و سپس محمّد بن على كه در تورات به «باقر» شهرت دارد و تو - اى جابر - او را درك خواهى كرد. هر گاه او را ديدى، سلام مرا به او برسان. سپس صادق، جعفر بن محمّد، سپس موسى بن جعفر، سپس على بن موسى، سپس محمّد بن على، سپس على بن محمّد، سپس حسن بن على، سپس همنام و هم كنيۀ من، حجّت خدا در زمين و باقى ماندۀ او در ميان بندگانش، فرزند حسن بن على خواهد بود. همان كه

في عِبادِهِ‌، ابنُ الحَسَنِ بنِ عَلِيٍّ‌، ذاكَ الَّذي يَفتَحُ اللّهُ تَعالى ذِكرُهُ - عَلى يَدَيهِ مَشارِقَ الأَرضِ ومَغارِبَها، ذاكَ الَّذي يَغيبُ عَن شيعَتِهِ وأَولِيائِهِ غَيبَةً لا يَثبُتُ فيها عَلَى القَولِ بِإِمامَتِهِ إلّامَنِ امتَحَنَ اللّهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ‌.(1)

130.

الإمام عليّ عليه السلام: فَرَضَ [اللّهُ‌] عَلَى الاُمَّةِ طاعَةَ وُلاةِ أمرِهِ القُوّامِ بِدينِهِ كَما فَرَضَ عَلَيهِم طاعَةَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقالَ‌: (أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ‌) (2)، ثُمَّ بَيَّنَ مَحَلَّ وُلاةِ أمرِهِ مِن أهلِ العِلمِ بِتَأويلِ كِتابِهِ‌، فَقالَ عز و جل: (وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى اَلرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ اَلَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ‌) (3)، وعَجَزَ كُلُّ أحَدٍ مِنَ النّاسِ عَن مَعرِفَةِ تَأويلِ كِتابِهِ غَيرَهُم؛ لِأَ نَّهُم هُمُ الرّاسِخونَ فِي العِلمِ‌، المَأمونونَ عَلى تَأويلِ التَّنزيلِ‌؛ قالَ اللّهُ تَعالى‌: (وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اَللّهُ وَ اَلرّاسِخُونَ فِي اَلْعِلْمِ‌) (4).(5)

131.

الإمام ا لحسن عليه السلام - بعد بيعة الناس له بالأمر -:... أطيعونا؛ فإن طاعتنا مفروضة، إذ كانت بطاعة الله عز و جل و رسوله مقرونة؛ قال الله عز و جل: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللّهِ وَ اَلرَّسُولِ‌) ، (وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى اَلرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ اَلَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ‌) .(6)

132.

الإمام الباقر عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى‌: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ‌2.


1) . كمال الدين: ص 253 ح 3، المناقب لابن شهرآشوب: ج 1 ص 282، قصص الأنبياء للراوندي: ص 360 ح 436 نحوه، كفاية الأثر: ص 53، إعلام الورى‌: ج 2 ص 181، بحار الأنوار: ج 36 ص 250 ح 67.

2) . النساء: 59.

3) . النساء: 83.

4) . آل عمران: 7.

5) . بحار الأنوار: ج 69 ص 79 ح 29 نقلاً عن تفسير النعماني.

6) . الأمالي للمفيد: ص 349 ح 4، الأمالي للطوسيّ‌: ص 121 ح 188 و ص 691 ح 1469 كلّها عن هشام بن حسّان، الاحتجاج: ج 2 ص 95 ح 165 عن موسى بن عقبة عن الإمام الحسين عليه السلام، العدد القويّة: ص 34 ح 26، بحار الأنوار: ج 43 ص 359 ح 2.

خداوندِ والانام، به دست او، خاوران و باختران زمين را بگشايد. همان كه از ديدگان شيعيان و اوليايش چنان [طولانى] غايب خواهد شد كه در آن زمان، جز كسى كه خداوند دلش را به ايمان آزموده، كسى در اعتقاد به امامت او پايدار نخواهد ماند.

130.

امام على عليه السلام: [خداوند،] فرمان بُردارى از واليان امر خويش (و اولياى امورش) را كه سرپرستان دين او هستند، بر امّتْ واجب فرمود، همچنان كه فرمان بُردارى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را بر ايشان واجب ساخت و فرمود: (خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر و اولياى امر خود [نيز] اطاعت كنيد). سپس جايگاه واليان امرش را روشن ساخت و آنها را كسانى معرّفى كرد كه تأويل كتاب او را مى دانند و فرمود: (و اگر آن را به پيامبر و اولياى امر خود، ارجاع دهند، قطعاً در ميان آنان، كسانى هستند كه [درست و نادرستِ‌] آن را در مى يابند) و جز آنان، هر كس ديگرى، از شناخت تأويل كتاب او، ناتوان است؛ چرا كه تنها آنان، استواران در دانش هستند و بر تأويل قرآن، امين اند. خداوند متعال فرموده است: (و تأويل آن را نمى داند، مگر خدا و استواران در دانش).

131.

امام حسن عليه السلام - پس از بيعت مردم با او در خلافت [، سخنرانى كرد و فرمود] -:... از ما فرمان بَريد كه فرمانبرى از ما واجب است، زيرا فرمانبرى از ما قرين فرمانبرى از خداوند عز و جل و پيامبر اوست. خداوند عز و جل مى فرمايد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا اطاعت كنيد و از پيامبر و اولياى امر خويش فرمان بريد و چون در امرى اختلاف كرديد، آن را به خدا و پيامبر باز گردانيد)، (و اگر آن را به پيامبر و اولياى امر خود، ارجاع دهند، قطعاً در ميان آنان، كسانى هستند كه [درست و نادرستِ‌] آن را در مى يابند).

132.

امام باقر عليه السلام - در بارۀ آيۀ: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خدا را اطاعت كنيد و از

وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ‌) -: إيّانا عَنى خاصَّةً‌، أمَرَ جَميعَ المُؤمِنينَ إلى يَومِ القِيامَةِ بِطاعَتِنا.(1)

133.

تفسير العيّاشي عن جابر الجعفي: سَأَلتُ أبا جَعفَرٍ عليه السلام عَن هذِهِ الآيَةِ‌: (أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ‌) ؟ قالَ‌: الأَوصِياءُ‌.(2)

134.

الكافي عن أبي بصير: سَأَلَتُ أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام عَن قَولِ اللّهِ عز و جل: (أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ‌) ؟ فَقالَ‌: نَزَلَت في عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ وَالحَسَنِ وَالحُسَينِ عليهم السلام. فَقُلتُ لَهُ‌: إنَّ النّاسَ يَقولونَ‌: فَما لَهُ لَم يُسَمِّ عَلِيّاً وأَهلَ بَيتِهِ عليهم السلام في كِتابِ اللّهِ عز و جل‌؟ فَقالَ‌: قولوا لَهُم: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله نَزَلَت عَلَيهِ الصَّلاةُ ولَم يُسَمِّ اللّهُ لَهُم ثَلاثاً ولا أربَعاً حَتّى كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله هُوَ الَّذي فَسَّرَ ذلِكَ لَهُم، ونَزَلَت عَلَيهِ الزَّكاةُ ولَم يُسَمِّ لَهُم مِن كُلِّ أربَعينَ دِرهَماً دِرهَمٌ حَتّى كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله هُوَ الَّذي فَسَّرَ ذلِكَ لَهُم، ونَزَلَ الحَجُّ فَلَم يَقُل لَهُم: طوفوا اُسبوعاً حَتّى كانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله هُوَ الَّذي فَسَّرَ ذلِكَ لَهُم، ونَزَلَت: (أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ‌) ونَزَلَت في عَلِيٍّ وَالحَسَنِ وَالحُسَينِ‌.(3)

135.

دعائم الإسلام: رُوّينا عَن جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ - صَلَواتُ اللّهِ عَلَيهِ - أنَّ الحَسَنَ بنَ صالِحِ بنِ حَيٍّ وعَلِيَّ بنَ صالِحِ بنِ حَيٍّ سَأَلاهُ عَن قَولِ اللّهِ عز و جل: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ‌) مَن اُولُوا الأَمرِ؟ فَقالَ‌: العُلَماءُ‌. فَلَمّا خَرَجا مِنه.


1) . الكافي: ج 1 ص 276 ح 1، تأويل الآيات الظاهرة: ج 1 ص 134 ح 12 كلاهما عن بريد العجليّ‌.

2) . تفسير العيّاشي: ج 1 ص 249 ح 168 و ص 253 ح 176 عن عمرو بن سعيد عن الإمام الرضا عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 23 ص 300 ح 52.

3) . الكافي: ج 1 ص 286 ح 1، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 249 ح 169 عن أبي بصير عن الإمام الباقر عليه السلام، تفسير فرات: ص 110 ح 112 عن الإمام الباقر عليه السلام وكلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 35 ص 210 ح 12؛ شواهد التنزيل: ج 1 ص 191 ح 203 عن أبي بصير عن الإمام الباقر عليه السلام نحوه.

پيامبر و اولياى امر خود اطاعت كنيد) -: مقصود آيه، تنها ما هستيم. خداوند، به همه مؤمنان دستور داده تا روز رستاخيز، از ما فرمان بَرند.

133. تفسير العيّاشى - به نقل از جابر جُعْفى -: از امام باقر عليه السلام در بارۀ [اولى الامر در] اين آيه پرسيدم: (از خدا اطاعت كنيد و از پيامبر و از اولياى امر خود اطاعت كنيد).

فرمود: اوصيا هستند.

134. الكافى - به نقل از ابو بصير -: از امام صادق عليه السلام در بارۀ آيۀ شريف: (خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر و اولياى امر خود اطاعت كنيد) پرسيدم. فرمود: «اين آيه، در بارۀ على بن ابى طالب و حسن و حسين عليهم السلام نازل شده است».

به ايشان گفتم: مردم مى گويند: پس چرا نامى از على و اهل بيت او عليهم السلام در كتاب خداوند عز و جل به ميان نيامده است‌؟

فرمود: «به آنها بگوييد: بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نماز نازل شد، در حالى كه خداوند به سه و چهار ركعت بودن آن براى آنان، تصريح نكرد و اين پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه آن را براى مردم، تفسير كرد. نيز زكات بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و تصريح نشد كه در هر چهل درهم، يك درهم زكات بدان تعلّق مى گيرد و پيامبر صلى الله عليه و آله، آن را براى مردم تفسير فرمود. نيز حج بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و گفته نشد: «هفت بار طواف كنيد» و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود كه آن را براى آنها باز گفت و آيۀ: (خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر و اولياى امر خود اطاعت كنيد) نازل شد كه در حقيقت، در حقّ على، حسن و حسين عليهما السلام نازل شده است».

135. دعائم الإسلام: برايمان روايت شده كه حسن بن صالح بن حى و على بن صالح بن حى، از امام صادق - درودهاى خدا بر او باد - پرسيدند: در آيۀ (خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر و اولياى امر خود اطاعت كنيد)، اولياى امر چه كسانى

عِندِهِ قالَ عَلِيُّ بنُ صالِحٍ‌: ما صَنَعنا شَيئاً! ألا كُنّا سَأَلناهُ مَن هؤُلاءِ العُلَماءُ؟ فَرَجَعا إلَيهِ فَسَأَلاهُ‌، فَقالَ‌: الأَئِمَّةُ مِن أهلِ بَيتِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.(1)

136.

الكافي عن الحسين بن أبي العلاء: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: الأَوصِياءُ طاعَتُهُم مُفتَرَضَةٌ؟ قالَ‌: نَعَم، هُمُ الَّذينَ قالَ اللّهُ عز و جل: (أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ‌) ، وهُمُ الَّذينَ قالَ اللّهُ عز و جل: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ‌) (2).(3)

137.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن أطاعَني فَقَد أطاعَ اللّهَ‌، ومَن عَصاني فَقَد عَصَى اللّهَ‌، ومَن أطاعَ عَلِيّاً فَقَد أطاعَني، ومَن عَصى عَلِيّاً فَقَد عَصاني.(4)

138.

عنه صلى الله عليه و آله - لِعَمّارٍ -: إنَّهُ سَيَكونُ مِن بَعدي في اُمَّتي هَناتٌ‌(5)حَتّى يَختَلِفَ السَّيفُ فيما بَينَهُم، وحَتّى يَقتُلَ بَعضُهُم بَعضاً، وحَتّى يَبرَأَ بَعضُهُم مِن بَعضٍ‌، فَإِذا رَأَيتَ ذلِكَ فَعَلَيكَ بِهذَا الأَصلَعِ عَن يَميني عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ‌، وإن سَلَكَ النّاسُ كُلُّهُم وادِياً وسَلَكَ عَلِيٌّ وادِياً فَاسلُك وادِيَ عَلِيٍّ وخَلِّ عَنِ النّاسِ‌؛ إنَّ عَلِيّاً لا يَرُدُّكَ مِن هُدىً‌،).


1) . دعائم الإسلام: ج 1 ص 24، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 252 ح 173 عن عبداللّه بن عجلان عن الإمام الباقر عليه السلام، مجمع البيان: ج 3 ص 100 عن الإمام الباقر والإمام الصادق عليهما السلام، المناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 249، الافصاح: ص 28 من دون إسناد إلى أحدٍ من أهل البيت عليهم السلام و كلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 23 ص 284.

2) . المائدة: 55.

3) . الكافي: ج 1 ص 189 ح 16 و ص 187 ح 7 نحوه، الاختصاص: ص 277، بحار الأنوار: ج 23 ص 300 ح 53.

4) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 131 ح 4617، تاريخ دمشق: ج 42 ص 307 ح 8848 كلاهما عن أبي ذرّ و ص 270 ح 8800 عن يعلى بن مرّة الثقفي نحوه، كنز العمّال: ج 11 ص 614 ح 32973؛ معاني الأخبار: ص 372 ح 1 عن ابن عبّاس، الاحتجاج: ج 2 ص 27 ح 150 عن الإمام الحسن عليه السلام وكلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 38 ص 129 ح 81 وراجع الأمالي للصدوق: ص 376 ح 475.

5) . أي شرور وفساد. يقال: في فلان هنات؛ أي خصال شرّ، ولا يقال في الخير (النهاية: ج 5 ص 279 «هنا»).

هستند؟ امام عليه السلام فرمود: «عالمان». هنگامى كه آن دو از نزد امام بيرون آمدند، على بن صالح گفت: ما هيچ كارى نكرديم! چرا از امام عليه السلام نپرسيديم كه اين عالمان، چه كسانى هستند؟ پس باز گشتند و از ايشان سؤال كردند. امام عليه السلام فرمود: «امامان از اهل بيت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله».

136. الكافى - به نقل از حسين بن ابى العلاء -: به امام صادق عليه السلام گفتم: اطاعت از اوصيا، واجب است‌؟

فرمود: «آرى. آنان، كسانى اند كه خداوند عز و جل فرمود: (از خدا اطاعت كنيد و [نيز] از پيامبر اطاعت كنيد و [نيز] از اولياى امر خود) و آنان، كسانى اند كه خداوند عز و جل فرمود: (ولىّ شما، تنها خدا و پيامبرش هستند و [نيز] مؤمنانى كه نماز مى خوانند و در حال ركوع، صدقه مى دهند)».

137.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: آن كه مرا فرمان بَرَد، خدا را فرمان برده است و آن كه مرا نافرمانى كند، خدا را نافرمانى كرده است و آن كه على را فرمان برَد، مرا فرمان برده است و آن كه على را نافرمانى كند، مرا نافرمانى كرده است.

138.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - به عمّار -: پس از من در ميان امّتم شرارت ها و فسادهايى رخ خواهد داد، تا جايى كه در ميانشان شمشير حاكم خواهد شد و گروهى، گروه ديگرى را خواهند كُشت و بعضى از بعض ديگر، برائت خواهند جُست. هنگامى كه چنين اوضاعى را ديدى، ملازم اين اَصلَعِ‌(1)نشسته در سمت راست من، على بن ابى طالب، باش. اگر همۀ مردم به راهى رفتند و على به راهى، راه على را برو و مردم، را رها كن.

على، تو را از هدايت، دور نمى كند و تو را به پستى ره نمون نمى سازد. اى عمّار!م.


1) . اَصلَع، به كسى گفته مى شود كه موى جلوى سرش ريخته باشد. م.

ولا يَدُلُّكَ عَلى رَدىً‌. يا عَمّارُ! طاعَةُ عَلِيٍّ طاعَتي، وطاعَتي طاعَةُ اللّهِ تَعالى‌.(1)

139.

عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ اللّهَ عز و جل عَهِدَ إلَيَّ في عَلِيٍّ عَهداً... إنَّ عَلِيّاً رايَةُ الهُدى‌، وإمامُ أولِيائي، ونورُ مَن أطاعَني، وهُوَ الكَلِمَةُ الَّتي ألزَمتُهَا المُتَّقينَ‌؛ مَن أحَبَّهُ أحَبَّني، ومَن أطاعَهُ أطاعَني.(2)

140.

عنه صلى الله عليه و آله - لِعَلِيٍّ عليه السلام -: يا عَلِيُّ‌! أنتَ أمينُ اُمَّتي، وحُجَّةُ اللّهِ عَلَيها بَعدي، قَولُكُ قَولي، وأَمرُكَ أمري، وطاعَتُكَ طاعَتي، وزَجرُكَ زَجري، ونَهيُكَ نَهيي، ومَعصِيَتُكَ مَعصِيَتي، وحِزبُكَ حِزبي، وحِزبي حِزبُ اللّهِ‌.(3)

141.

عنه صلى الله عليه و آله - لِعَلِيٍّ عليه السلام -: جَعَلتُكَ عَلَماً فيما بَيني وبَينَ اُمَّتي، فَمَن لَم يَتَّبِعكَ فَقَد كَفَرَ.(4)

142.

الإمام الصادق عليه السلام: مَن دانَ اللّهَ بِغَيرِ سَماعٍ مِن عالِمٍ صادِقٍ ألزَمَهُ اللّهُ التَّيهَ إلَى العَناءِ‌، ومَنِ ادَّعى سَماعاً(5)مِن غَيرِ البابِ الَّذي فَتَحَهُ اللّهُ لِخَلقِهِ فَهُوَ مُشرِكٌ بِهِ‌(6)، وذلِكَ البابُ‌3.


1) . كشف اليقين: ص 200 ح 202، مجمع البيان: ج 4 ص 821، بشارة المصطفى‌: ص 146، تنبيه الغافلين لابن كرامة: ص 155 نحوه وكلّها عن أبي أيوب الأنصاري، بحار الأنوار: ج 28 ص 68 ح 27؛ المناقب للخوارزمي: ص 193 ح 232.

2) . معاني الأخبار: ص 126 ح 1 عن سلام الجعفي عن الإمام الباقر عليه السلام عن أبي بردة، الأمالي للطوسي: ص 245 ح 428 عن عمر بن عليّ عن الإمام الباقر عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله، بحار الأنوار: ج 38 ص 104 ح 29؛ حلية الأولياء: ج 1 ص 67 الرقم 4، شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج 9 ص 167 كلاهما عن أبي برزة الأسلمي، تاريخ دمشق: ج 42 ص 270 عن الإمام الباقر عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله وكلّها نحوه، كنز العمّال: ج 11 ص 610 ح 32953.

3) . الأمالي للصدوق: ص 411 ح 533؛ بشارة المصطفى‌: ص 55 كلاهما عن أبي سعيد عقيصا عن الإمام الحسين عن الإمام عليّ عليهما السلام، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 179 ح 5405 عن ابن عبّاس نحوه، بحار الأنوار: ج 39 ص 93 ح 3.

4) . تاريخ دمشق: ج 42 ص 388 ح 8999 عن حذيفة.

5) . أي على وجه الإذعان والتصديق، أو جوز ذلك السماع والعمل به (هامش المصدر).

6) . المراد شرك الطاعة كما في قوله عزّ وجلّ‌: «اتَّخَذُوا أَحبارَهُم وَ رُهبانَهُم أَرباباً مِن دُونِ اللّهِ‌» (هامش المصدر).

فرمانبرى از على، فرمانبرى از من است و فرمانبرى از من، فرمانبرى از خداست.

139. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: همانا خداوند عز و جل در بارۀ على بن ابى طالب به من سفارشى ويژه فرمود...

همانا على، پرچم هدايت و پيشواى دوستان من و روشنايى [راه] كسانى است كه مرا اطاعت مى كنند. اوست آن كلمه اى كه پرهيزگاران را ملزم به همراهى آن كردم.(1)هر كه او را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر كه از او اطاعت كند، از من اطاعت كرده است.

140.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - خطاب به على عليه السلام -: اى على! تو امين امّت من هستى و پس از من، حجّت خدا بر آنانى. سخن تو، سخن من است، فرمان تو، فرمان من، فرمانبرى از تو، فرمانبرى از من، باز داشتنِ تو، باز داشتنِ من، نهى تو، نهى من، نافرمانى از تو، نافرمانى از من، حزب تو، حزب من و حزب من، حزب خداست.

141.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - به على عليه السلام -: تو را ميان خود و امّتم شاخص [ايمان] قرار دادم. پس كسى كه از تو پيروى نكند، كفر ورزيده است.

142.

امام صادق عليه السلام: آن كه خدا را فرمان برد، بى آن كه از عالم راستينى بشنود - كه چه كند -، خداوند، او را در حيرت و رنج هميشگى خواهد نهاد و هر كس گوش به غير از آن بابى بسپارد كه خداوند براى خلق خود گشوده، به خداوند شرك ورزيده است. آن).


1) . اشاره است به آيۀ 26 سورۀ فتح: (وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ اَلتَّقْوى‌).

هُوَ الأَمينُ المَأمونُ عَلى سِرِّ اللّهِ المَكنونِ‌(1).(2)

143.

الزهد للحسين بن سعيد عن ابن أبي يعفور: دَخَلتُ عَلى أبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام وعِندَهُ نَفَرٌ مِن أصحابِهِ‌، فَقالَ لي:... يَابنَ أبي يَعفورٍ! إنَّ اللّهَ عز و جل هُوَ الآمِرُ بِطاعَتِهِ وطاعَةِ رَسولِهِ وطاعَةِ اُولِي الأَمرِ الَّذينَ هُم أوصِياءُ رَسولِهِ‌. يَابنَ أبي يَعفورٍ! فَنَحنُ حُجَجُ اللّهِ في عِبادِهِ‌، وشُهَداؤُهُ عَلى خَلقِهِ‌، واُمَناؤُهُ في أرضِهِ‌، وخُزّانُهُ عَلى عِلمِهِ‌، وَالدّاعونَ إلى سَبيلِهِ‌، وَالقائِلونَ بِذلِكَ‌، فَمَن أطاعَنا أطاعَ اللّهَ‌، ومَن عَصانا فَقَد عَصَى اللّهَ‌.(3)

144.

الإمام الصادق عليه السلام: اُشرِكَ بَينَ الأَوصِياءِ وَالرُّسُلِ فِي الطّاعَةِ‌.(4)ر.


1) . أي ليس هو كل من يدّعى الإمامة بل هو العالم المخبر عن الغيوب المكنونة (هامش المصدر).

2) . الغيبة للنعماني: ص 134 ح 18، الكافي: ج 1 ص 377 ح 4 كلاهما عن المفضّل بن عمر عن الإمام الصادق عليه السلام، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 9 ح 22 عن الحسن بن إسحاق عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله، الصراط المستقيم: ج 2 ص 20 عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله وكلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 105 ح 68.

3) . الزهد للحسين بن سعيد: ص 186 و 187 ح 289 وراجع الكافي: ج 1 ص 185 باب «فرض طاعة الأئمّة عليهم السلام» والأمالي للصدوق: ص 563 ح 758 و بحار الأنوار: ج 23 ص 283 «باب وجوب طاعتهم وأنّهم اُولو الأمر».

4) . الكافي: ج 1 ص 186 ح 5 عن أبي الحسن العطّار.

باب هم، [امام] امين امانتدار سرّ نهان خداوند است.

143. الزهد، حسين بن سعيد - به نقل از ابن ابى يعفور -: نزد امام صادق عليه السلام رفتم، كه گروهى از يارانش نزد ايشان بودند. به من فرمود: «... اى پسر ابو يعفور! خداوند عز و جل همان فرمان دهنده به اطاعت از خود و اطاعت از پيامبر خويش و اطاعت از اولو الأمر است، همان كسانى كه اوصياى پيامبر او يند. اى پسر ابو يعفور! ما حجّت هاى خداونديم در ميان بندگانش و گواهان اوييم در ميان خلقش و امينان اوييم در زمينش و خزانه داران دانش او و دعوتگران به سوى راهش هستيم كه بدان عمل هم مى كنيم.

پس كسى كه از ما فرمان برَد، از خدا فرمان بُرده است و كسى كه از ما نافرمانى كند، از خدا نافرمانى كرده است».

144. امام صادق عليه السلام: اوصيا و رسولان در وجوب اطاعت شريك هم شده اند.

تمهيد ي‍ الحمد لله ن

تبيين حجّيتِ سنّت نبوى

اشاره

تبيين حجّيتِ سنّت نبوى(1)

اعتبار، يا حجّيت سنّت نبوى، در مرحلۀ علم و عمل، سنّت را در كنار قرآن، محور معارف دينى و سنگ بناى علوم اسلامى قرار مى دهد.

مراد از اعتبار سنّت، واقع نمايى و حقيقت بودن آن است به گونه اى كه آن را به مثابه مسير دستيابى به واقع، قرار مى دهد. مراجعه به سنّت، به معناى رسيدن به علم واقعى صحيح و به دور از هر شائبه اى است كه صلاحيت لازم براى آگاهى بخشى در موضوعات و احكام مختلف را داراست.

اصطلاح حجّيت سنّت نبوى، بيشتر در مباحث فقهى و اصولى كاربرد دارد و به معناى محوريت سنّت در مقام عمل است.

اعتبار و حجّيت سنّت نبوى، در ميان مسلمانان، امرى مقبول، مسلّم و فراگير بوده است. آنان از ابتداى پذيرش پيامبرى رسول اكرم صلى الله عليه و آله سخن ايشان را به عنوان فرستادۀ خدا پذيرفته وآموزه هاى اعتقادى، اخلاقى و فقهى پيامبر خاتم را واقع نما و ملاك عمل و دستيابى به فلاح و رستگارى برشمردند.


1) . به قلم پژوهشگر ارجمند، جناب حجة الإسلام و المسلمين سيّد محمّدكاظم طباطبايى.

دلايل اعتبار سنّت

1. رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله

اصلى ترين دليل اعتبار سنّت و كلام نبوى براى مسلمانان، پذيرش رسالت ايشان است؛ زيرا مهم ترين سخن و ادّعاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، ادعاى پيامبرى از جانب بارى تعالى و نزول فرشتۀ وحى بر ايشان است. پذيرش اين جايگاه و منصب از جانب مسلمانان، مستلزم آن است كه سخنان ديگر ايشان نيز معتبر شمرده شود. حتّى مى توان گفت كه پذيرش پيامبرى رسول خدا صلى الله عليه و آله و نپذيرفتن سخنان و افعال ديگر او، همچون اجتماع نقيضين خواهد بود كه به لحاظ عقلى محال است.

اين دليل به عنوان دليل عقلى مطرح مى شود كه دليل نقلى نيز آن را اثبات مى كند.

از منظر قرآن، اوامر و نواهى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، مستند به وحى است و همانند آيات قرآن از اعتبار لازم بهره مند است.

2. عصمت پيامبر صلى الله عليه و آله

مسلمانان بر عصمت پيامبران، بويژه پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله، اتّفاق نظر دارند و استدلال هاى عقلى و نقلى بر آن اقامه كرده اند.

پذيرش عصمت پيامبر صلى الله عليه و آله، به معناى آن است كه سخنانش در بارۀ معارف دينى، مطابق واقع بوده و معتبر و شايستۀ پيروى است و متعلَّق اوامر او، محبوب خدا و متعلِّق نواهى او، مبغوض شريعت و خداى متعال است.

همان گونه كه سخن او در تبيين باورهاى اعتقادى پذيرفتنى است، توصيۀ او به انجام دادن كارهاى پسنديده و دورى گزيدن از كارهاى ناشايست در حوزۀ احكام شرعى و اخلاق دينى نيز شايستۀ پيروى است.

با توجّه به دلايل اثبات عصمت، استدلال به عصمت براى اثبات حجّيت سنّت

نبوى را مى توان به عنوان دليل مستقل عقلى يا دليل غيرمستقل عقلى(1)مطرح ساخت.

3. تأكيد قرآن بر لزوم اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله

آموزه هاى قرآنى فراوانى در حجّيت و اعتبار سخن پيامبر صلى الله عليه و آله و لزوم پيروى از ايشان، وجود دارند. امر و توصيه به اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله، همگون شمردن اطاعت از خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله، هدايتگرى تعليمات پيامبر صلى الله عليه و آله، پرهيز از پيروى نكردن از ايشان و...، مورد تأكيد قرآن اند. آيات مربوط دلالت دارند كه سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله، معتبر، واقع نما، حقيقت و حجّت هستند.

25 آيۀ از قرآن كريم، به اطاعت از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سفارش كرده و از مخالفت با ايشان، پرهيز مى دهند:

(يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ‌. (2)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [نيز] اطاعت كنيد).

(وَ أَطِيعُوا اَللّهَ وَ اَلرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ‌. (3)

از خدا و پيامبر فرمان بَريد، باشد كه مشمول رحمت قرار گيريد).

آيه اى نيز اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله را اطاعت از خدا دانسته است:

(مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اَللّهَ‌. (4)

هر كس از پيامبر فرمان برَد، در حقيقت، خدا را فرمان بُرده است).


1) . هر استدلال از سه قسمت صغرا، كبرا و نتيجه تشكيل شده است. اگر صغرا و كبرا، هر دو عقلى باشند، نتيجۀ پديد آمده از آنها نيز عقلى محض بوده و دليل مستقل عقلى شمرده مى شود، ولى اگر فقط يكى از مقدمات - صغرا يا كبرا - عقلى باشد، استدلال را دليل غير مستقل عقلى مى نامند.

2) . نساء: آيۀ 59.

3) . آل عمران: آيۀ 132.

4) . نساء: آيۀ 80.

و در آيه اى اطاعت از او را رستگارى شمرده است:

(وَ مَنْ يُطِعِ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً. (1)

و هر كس خدا و پيامبرش را فرمان برَد، قطعاً به رستگارى بزرگى دست يافته است).

زيرا اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله، طريق و مسير هدايت است:

(وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا. (2)

و اگر اطاعتش كنيد، هدايت مى يابيد).

در برخى آيات، اطاعت از او را نشانۀ ايمان دانسته است:

(وَ أَطِيعُوا اَللّهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ‌. (3)

و اگر ايمان داريد، از خدا و پيامبرش اطاعت كنيد).

و نپذيرفتن سخنان او را كفر به خداوند شمرده است:

(قُلْ أَطِيعُوا اَللّهَ وَ اَلرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اَللّهَ لا يُحِبُّ اَلْكافِرِينَ‌. (4)

بگو: «خدا و پيامبر [او] را اطاعت كنيد». پس اگر روى گردان شدند، قطعاً خداوند، كافران را دوست ندارد).

و روى گردانى از او را سبب گم راهى دانسته است:

(قُلْ أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ ما عَلَى اَلرَّسُولِ إِلاَّ اَلْبَلاغُ اَلْمُبِينُ‌. (5)

بگو: «خدا و پيامبر [او] را اطاعت كنيد. پس اگر پشت نموديد، [بدانيد كه] بر عهدۀ4.


1) . احزاب: آيۀ 71.

2) . نور: آيۀ 54.

3) . انفال: آيۀ 1.

4) . آل عمران: آيۀ 32.

5) . نور: آيۀ 54.

اوست آنچه تكليف شده و بر عهدۀ شماست آنچه موظّف هستيد و اگر اطاعتش كنيد، هدايت مى يابيد و بر فرستاده [ى خدا] جز ابلاغ آشكار [مأموريتى] نيست).

در آياتى ديگر، به صراحت، اوامر و نواهى پيامبر صلى الله عليه و آله را شايستۀ پيروى دانسته و به آنها، فرمان داده است:

(وَ ما آتاكُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اِتَّقُوا اَللّهَ إِنَّ اَللّهَ شَدِيدُ اَلْعِقابِ‌. (1)

آنچه را پيامبر براى شما آورده، بگيريد [و اجرا كنيد] و از آنچه نهى كرده، خوددارى نماييد و از [مخالفت با] خدا بپرهيزيد كه خداوند، كيفرش شديد است!).

بنا بر اين، از منظر قرآن، سخن، فعل و تقرير پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله معتبر بوده و پيروى از آن، پسنديده و الزامى است و فرمان به اطاعت پيامبر صلى الله عليه و آله، در اين راستا ارزيابى مى شود.

اگر چه ظاهر اوامر قرآنى، فرمان مولوى به اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله است، ولى در واقع، اين اوامر قرآنى، زمينه اى ارشادى دارند؛(2)زيرا تا زمانى كه عقل انسانى به وجود آفريدگار توانا ايمان نداشته و پيامبرىِ رسول اكرم صلى الله عليه و آله را نپذيرفته باشد، كلام الهى را3.


1) . حشر: آيۀ 7.

2) . مقصود از اوامر مولوى، دستورهاى شرعى در زمينه هاى مختلف احكام، اخلاق و اعتقادات هستند كه تنها ازطريق شارع مقدّس، دست يافتنى اند؛ همانند دستور خداوند به وجوب روزه در ماه رمضان و لزوم انجام دادن حج براى اشخاصى كه توان مالى دارند. مراد از اوامر ارشادى، دستورهايى هستند كه عقل يا فطرت انسانى آنها را درك مى كنند و پسنديده يا ناپسند بودن آنها، محتاج به اوامر شرعى نيست؛ همانند پسنديده بودن عدالت يا ناپسند بودن جور و ستم بر ديگران كه عقل و فطرت انسان آنها را مى فهمند. دستورهاى شرعى در اين زمينه را اوامر و نواهى ارشادى (به معناى ارشاد و راه نمايى به حكم عقل و فطرت) مى شمارند. گروه شاخص از امر ارشادى، آموزه هاى دينى اى هستند كه بدون پشتيبانى حكم عقل و فطرت، پذيرفتنى نيستند؛ زيرا دليلى براى پيروى از آنها وجود ندارد. آياتى از قرآن كه بر پيروى خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله دلالت دارند، جزء اين گروه هستند. براى آشنايى بيشتر با اوامر مولوى و ارشادى، ر. ك: اصطلاحات الاُصول: ص 75؛ محاضرات فى اُصول الفقه: ج 2 ص 383.

نيز كه بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل گشته، نخواهد پذيرفت. او تنها پس از پذيرش خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اعتقاد به پيروى از آنان، آيات الهى را حجّت خواهد شمرد. بنا بر اين، آموزه هاى قرآنى، محتاج به حكم پيشين عقل و فطرت انسانى به حجّيت سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و واقع نمايى آن است. بنا بر اين، آيات الهى كه بر اطاعت از خداى متعال و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان داده اند، احكام ارشادى تلقّى مى شوند.

4. تصريح قرآن بر اسوه بودن پيامبر صلى الله عليه و آله

قرآن كريم، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را اسوه و الگوى مؤمنان معرّفى كرده است:

(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اَللّهَ وَ اَلْيَوْمَ اَلْآخِرَ وَ ذَكَرَ اَللّهَ كَثِيراً. (1)

قطعاً براى شما در [اقتدا به] پيامبر خدا، سرمشقى نيكوست؛ براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين، اميد دارد و خدا را فراوان ياد مى كند).

اسوه بودن پيامبر صلى الله عليه و آله بدان معناست كه تمامى افعال، تروك و سخنان ايشان، شايستۀ الگوبردارى و پيروى است؛ زيرا او براى كسانى كه به مبدأ و معاد باور دارند، الگويى نيكوست.

روشن است كه الگو معرّفى كردن پيامبر صلى الله عليه و آله به معناى حجّيت و اعتبار همه سخنان و افعال ايشان است. در غير اين صورت، توصيه به سرمشق قرار دادن رفتار پيامبر صلى الله عليه و آله در برخى از موارد، موجب هلاكت انسان و دست نيافتن او به طريق صحيح مى شود.

گروه پيشين آيات نيز به گونه اى الگوگيرى از سخن و فعل پيامبر صلى الله عليه و آله توصيه مى كردند و پيروى از ايشان را هدايت مى شمُرند.

5. تأكيد قرآن بر وحيانى بودن سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله

قرآن كريم، سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله را وحيانى و واقع نما، معرّفى كرده و ايشان را از گفتار


1) . احزاب: آيۀ 21.

هواخواهانه، دور مى داند:

(ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى * وَ ما يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى * عَلَّمَهُ شَدِيدُ اَلْقُوى * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى * وَ هُوَ بِالْأُفُقِ اَلْأَعْلى‌. (1)

همنشين شما نَه گم راه شده و نَه در نادانى مانده است و از سرِ هوس، سخن نمى گويد. اين سخن، بجز وحيى كه وحى مى شود، نيست. آن را [فرشتۀ] پرتوان به او فرا آموخت؛ نيرومندى كه مسلّط ايستاد، در حالى كه در اُفق اعلى بود).

اين آيات، اشاره اى روشن به اعتبار سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله دارد. اين سخنان، همگى از جانب خداى تعالى بر او القا شده و او بازگو كنندۀ معارف الهى به بشر است. آيات (وَ ما يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى‌ )، به شبهه اى اشاره دارد كه برخى با استناد به تمايلات انسانى پيامبر صلى الله عليه و آله، برخى سخنان ايشان را ناشى از اين تمايلات خوانده بودند. آيۀ قرآن، در پى نفى اين نسبت ناروا به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و اثبات وحيانى بودن و صحت سخنان ايشان است؛ زيرا ايشان به ميل خود سخن نگفته و بر اساس هوا و هوس عمل نمى كند. بلكه گفتار او، تنها بازگويىِ الهام و وحى الهى است.

اگر چه آيه در صدد بيان حجّيت سخن ايشان است، ولى ملاك تبيين شده در آيه، يعنى سخن به ميل خويش نگفتن، افعال ايشان را نيز در برمى گيرد؛ زيرا نفى هواخواهى پيامبر صلى الله عليه و آله شامل افعال ايشان نيز مى گردد.

افزون بر آن، مقصود از وحى، تنها وحى قرآنى نيست؛ بلكه همۀ سخنان و افعال ايشان، به تعليم حق و نمايانگر واقع بوده است. هر آنچه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به عنوان آموزۀ شريعت بيان كند، از منبع فيض الهى نشئت گرفته و واگويۀ آموزه اى وحيانى است. واژۀ «وحى»، معنايى گسترده تر از وحى قرآنى دارد و شامل انواع آگاهى هايى است كه از طريق شعور مرموز درونى به صورت نهانى و سريع براى انسان حاصل7.


1) . نجم: آيات 2-7.

مى شود.

6. وظيفۀ تبيين گرى پيامبر صلى الله عليه و آله

از منظر قرآن، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، تبيين كنندۀ قرآن و مفسّر آن است. او وظيفه دارد آموزه هاى قرآنى را براى مردم تبيين كند و آن را براى آنان، شفّاف و روشن سازد، ظرايف و ويژگى هاى آن را بيان كند و مردم را با حقيقت معارف اين كتاب آسمانى، آشنا سازد:

(وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ‌. (1)

و اين قرآن را به سوى تو فرود آورديم تا براى مردم، آنچه را به سوى ايشان نازل شده است، توضيح دهى، و اميد كه آنان بينديشند).

(وَ ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ اَلْكِتابَ إِلاّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ اَلَّذِي اِخْتَلَفُوا فِيهِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‌. (2)

و ما [اين] كتاب را بر تو نازل نكرديم، مگر براى اين كه آنچه را در آن اختلاف كرده اند، براى آنان توضيح دهى، و [آن] براى مردمى كه ايمان مى آورند، ره نمود و رحمتى است).

روشن است كه لازمۀ مبيّن و مفسّر بودن پيامبر صلى الله عليه و آله، آن است كه سخنان او معتبر و حجّت باشند؛ زيرا در غير اين صورت، مُفسّر دانستن پيامبر صلى الله عليه و آله و تأكيد بر آن، بى معنا جلوه مى كند.

او بايد در موارد اختلافى، راه حقّ و حقيقت را بر مسلمانان، آشكار كند و با تفسير صحيح خويش، معارف واقعى قرآنى را بر آنان، روشن سازد. بى شك، مصداق كامل «راسخان در علم»، كه از تأويل متشابهات قرآن آگاه اند و در قرآن بدانها اشاره شده،


1) . نحل: آيۀ 44.

2) . نحل: آيۀ 64.

پيامبر صلى الله عليه و آله است.(1)

7. اعتماد سيرۀ عقلا بر خبر ثقه

بناى عقلا بر آن است كه بر خبر و گزارش فرد ثقه و مورد اعتماد، ارزش نهند و آن را بپذيرند و بى اعتنايى بدان را ناپسند بشمارند.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در طول دوران زندگانى خويش، به عنوان فردى ثقه و راستگو، مورد توجّه و اعتماد دوستان و حتّى دشمنان خويش بود. آنان پذيرفته بودند كه ايشان، هيچ گاه به ناراستى و نادرستى سخن نمى گويد.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با تكيه بر اين اعتبار و وجاهت، با مشركان احتجاج كرد و فرمود:

«اگر شما را از دشمنى در پشت كوه خبر دهم، باور مى كنيد؟». همه مخاطبان، به اعتماد به گفته هاى ايشان، اذعان كردند. آن گاه با اتّكا به اين سيرۀ عقلايى، مردمان را از آتش دوزخ، بيم داد و آنان را به خداپرستى دعوت كرد.(2)

روشن است كه پذيرش وثاقت اعلاى پيامبر صلى الله عليه و آله همراه با آگاهى از نقش بازگويى او از جانب پروردگار، به معناى پذيرش همۀ سخنان او (قرآن و سنّت) است.

8. سيرۀ متشرّعه در اعتبار سنّت نبوى

سيرۀ مسلمانان از آغاز تاكنون، اين بوده است كه سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله را معتبر دانسته، حجّيت آن را در موارد مختلف مى پذيرفتند. حجّيت اجمالى سنّت نبوى، هميشه مورد قبول متشرّعان بوده است.

9. روايات نبوى

اگر چه با استدلال به روايات نبوى نمى توان حجّيت سنّت نبوى را اثبات كرد، ولى


1) . (وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اَللّهُ وَ اَلرّاسِخُونَ فِي اَلْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاّ أُولُوا اَلْأَلْبابِ‌؛ تأويل آن (متشابهات) را جز خدا و ريشه داران در دانش، كسى نمى داند...) (آل عمران: آيۀ 7).

2) . صحيح البخارى: ج 4 ص 1902 ح 4687.

دست كم مى توان به عنوان مؤيّد دلايل پيشين عقلى و قرآنى، به آن توجّه داشت.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سخنان خويش را همانند قرآن، معتبر شمرده و پيروى از آن را لازم دانسته است. صدور اين سخنان از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله براى پيشگيرى از آفتى بود كه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله پديد آمد و اجتهاد و برداشت صحابيان را در كنار نصّ سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله و گاه مقدّم بر آن قرار مى داد. مقدام بن معدى كرب مى گويد:

همانا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «به زودى آن مرد بر تختش تكيه مى زند و حديثى از احاديث مرا نقل مى كند و مى گويد: "ميان ما و شما، كتاب خداست. هر حلالى را كه در آن يافتيم، حلال مى شمريم و هر حرامى را كه در آن يافتيم، حرام مى شماريم". هان! هر آنچه را پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حرام كند، مانند آن است كه خداوند، حرام كرده است».(1)

در گزارش مشابه ديگر، از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است:

آيا يكى از شما كه بر سرير قدرت تكيه زده است، گمان مى كند كه خداوند متعال، چيزى را حرام ننموده، مگر آن كه در قرآن، آن را بيان كرده است‌؟ آگاه باشيد! به خدا سوگند، من نيز فرمان داده، موعظه كرده و شما را از چيزهايى برحذر داشتم كه آنها همانند قرآن يا بيشتر است.(2)

از مجموع دلايل پيش گفته، حجّيت سنّت نبوى، خواه گفتارى يا رفتارى، روشن مى شود. اين دلايل، مبتنى بر موارد قطعى و مسلّم باورهاى مسلمانان هستند. بنا بر اين، رأى و نظر كسانى كه تنها قرآن را حجّت مى شمرند و سنّت نبوى را به كنارى مى نهند، پذيرفتنى نيست، خواه ادّعاى آنان، بى اعتبارى سنّت در همه موارد باشد يا آن كه اعتبار سنّت را تنها در موارد خاص و ويژه، انكار كنند.».


1) . ر. ك: ح 123.

2) . سنن أبى داوود: ج 3 ص 170 ح 3050: «أَيَحسَبُ أَحَدُكُم مُتِّكِئاً عَلى أَريكَتِهِ قَد يَظَنُّ أَنَّ اللّهَ لَم يَحرُم شَيئاً إلّاما في هذا القُرآنِ‌. ألا وَإنّى وَ اللّهِ قَد وَعَظتُ وَ أَمَرتُ وَ نَهَيتُ عَن أَشياءَ‌، إنَّها لَمِثلُ القُرآنِ أَو أَكثَرُ».

الفَصلُ الثالث:

ميزانُ مَعرِفَةِ السُّنَّةِ‌

3/1

الرُّجوعُ إلى أهلِ البَيتِ عليهم السلام

145. صحيح مسلم عن يزيد بن حيّان: اِنطَلَقتُ أنَا وحُصَينُ بنُ سَبرَةَ وعُمَرُ بنُ مُسلِمٍ إلى زَيدِ بنِ أرقَمَ‌، فَلَمّا جَلَسنا إلَيهِ قالَ لَهُ حُصَينٌ‌: لَقَد لَقيتَ يا زَيدُ خَيراً كَثيراً؛ رَأَيتَ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وسَمِعتَ حَديثَهُ‌، وغَزَوتَ مَعَهُ‌، وصَلَّيتَ خَلفَهُ‌، لَقَد لَقيتَ يا زَيدُ خَيراً كَثيراً، حَدِّثنا يا زَيدُ ما سَمِعتَ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.

قالَ‌: يَابنَ أخي! وَاللّهِ لَقَد كَبِرَت سِنّي، وقَدِمَ عَهدي، ونَسيتُ بَعضَ الَّذي كُنتُ أعي مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَما حَدَّثتُكُم فَاقبَلوا، وما لا فَلا تُكَلِّفونيهِ‌. ثُمَّ قالَ‌:

قامَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَوماً فينا خَطيباً بِماءٍ يُدعى «خُمّاً» بَينَ مَكَّةَ وَالمَدينَةِ‌، فَحَمِدَ اللّهَ وأثنى عَلَيهِ‌، ووَعَظَ وذَكَّرَ، ثُمَّ قالَ‌: أمّا بَعدُ، ألا أيُّهَا النّاسُ‌! فَإِنَّما أنَا بَشَرٌ يوشِكُ أن يَأتِيَ رَسولُ رَبّي فَاُجيبَ‌، وأَنَا تارِكٌ فيكُمُ ثِقلَينِ‌: أوَّلُهُما كِتابُ اللّهِ‌، فيهِ الهُدى وَالنّورُ، فَخُذوا بِكِتابِ اللّهِ وَاستَمسِكوا بِهِ‌.

فَحَثَّ عَلى كِتابِ اللّهِ ورَغَّبَ فيهِ‌، ثُمَّ قالَ‌:

وأَهلُ بَيتي، اُذَكِّرُكُمُ اللّهَ في أهلِ بَيتي! اُذَكِّرُكُمُ اللّهَ في أهلِ بَيتي! اُذَكِّرُكُمُ اللّهَ في جاى متن عربى

فصل سوم: ملاك شناخت سنّت

3/1: مراجعه به اهل بيت:

145. صحيح مسلم - به نقل از يزيد بن حيّان -: من و حُصَين بن سَبرَه و عُمر بن مسلم، نزد زيد بن اَرقَم رفتيم. چون نزد او نشستيم، حُصَين به او گفت: اى زيد! تو خير فراوانى ديده اى:

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديده اى، حديثش را شنيده اى، كنار او جنگيده اى و پشت سرش نماز خوانده اى. اى زيد! به راستى كه تو توفيقات فراوانى داشته اى. اى زيد! آنچه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده اى، براى ما باز گو.

زيد گفت: اى برادرزاده! به خدا، سنّم بالا رفته و سالخورده گشته ام و زمان درازى گذشته و برخى مطالب را كه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ياد داشته ام، فراموش كرده ام. پس آنچه را براى شما بازگو كردم، بپذيريد و آنچه را نه، به زور از من نخواهيد.

سپس گفت: روزى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آبگيرى به نام خُم، واقع در ميان مكّه و مدينه، براى ما خطبه خواند و نخست، حمد و ثناى خدا به جاى آورد و پند و اندرز داد و آن گاه فرمود: «اينك، اى مردم! من نيز يك بشر هستم و زودا كه پيك پروردگارم بيايد و اجابتش كنم. من دو چيز گران سنگ در ميان شما بر جاى مى گذارم: نخستينِ آنها، كتاب خداست كه در آن، هدايت و نور است. پس، كتاب خدا را بگيريد و بدان، تمسّك جوييد».

ايشان به كتاب خدا، تشويق و ترغيب فرمود و سپس فرمود: «و [ديگرى] اهل بيتم.

خدا را خاطرنشانتان مى كنم در بارۀ اهل بيتم. خدا را خاطرنشانتان مى كنم در بارۀ

أهلِ بَيتي!(1)

146.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنّي تارِكٌ فيكُم ما إن تَمَسَّكتُم بِهِ لَن تَضِلّوا بَعدي، أحَدُهُما أعظَمُ مِنَ الآخَرِ: كِتابُ اللّهِ حَبلٌ مَمدودٌ مِنَ السَّماءِ إلَى الأَرضِ‌، وعِترَتي أهلُ بَيتي، ولَن يَتَفَرَّقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الحَوضَ‌، فَانظُروا كَيفَ تَخلُفونّي فيهِما.(2)

147.

المستدرك على الصحيحين عن زيد بن أرقم: نَزَلَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بَينَ مَكَّةَ وَالمَدينَةِ عِندَ شَجَراتٍ خَمسٍ دَوحاتٍ عِظامٍ‌، فَكَنَسَ النّاسُ ما تَحتَ الشَّجَراتِ‌، ثُمَّ راحَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَشِيَّةً فَصَلّى‌، ثُمَّ قامَ خَطيباً، فَحَمِدَ اللّهَ وأَثنى عَلَيهِ‌، وذَكَّرَ ووَعَظَ، فَقالَ ما شاءَ اللّهُ أن يَقولَ‌.

ثُمَّ قالَ‌: أيُّهَا النّاسُ‌! إنّي تارِكٌ فيكُم أمرَينِ لَن تَضِلُّوا إنِ اتَّبَعتُموهُما، وهُما:

كِتابُ اللّهِ‌، وأهلُ بَيتي عِترَتي.

ثُمَّ قالَ‌: أتَعلَمونَ أنّي أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم‌؟ - ثَلاثَ مَرّاتٍ - قالوا: نَعَم، فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِيٌّ مَولاهُ‌.(3)

148. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: كَأَنّي قَد دُعيتُ فَأَجَبتُ‌، وإنّي تارِكٌ فيكُمُ الثِّقلَينِ‌؛ أحدُهُما أكبَرُ مِنَ الآخَرِ: كِتابَ اللّهِ حَبلٌ مَمدودٌ مِنَ السَّماءِ إلَى الأَرضِ‌، وعِترَتي أهلَ بَيتي، فَانظُروا5.

1) . صحيح مسلم: ج 4 ص 1873 ح 36؛ السنن الكبرى للنسائي: ج 5 ص 51 ح 8175 نحوه، مسند ابن حنبل: ج 7 ص 75 ح 19285، صحيح ابن خزيمة: ج 4 ص 62 ح 2357، كنز العمّال: ج 1 ص 178 ح 898؛ العمدة: ص 102 ح 136، بحار الأنوار: ج 23 ص 114 ح 23.

2) . سنن الترمذي: ج 5 ص 663 ح 3788، تفسير ابن كثير: ج 7 ص 190 كلاهما عن زيد بن أرقم، مسند ابن حنبل: ج 4 ص 37 ح 11131 عن أبي سعيد الخدري نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 173 ح 873؛ الإرشاد: ج 1 ص 233 نحوه، العمدة: ص 72 ح 89 عن زيد بن أرقم، بحار الأنوار: ج 23 ص 108 ح 11.

3) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 118 ح 4577، السنن الكبرى للنسائي: ج 5 ص 45 ح 8148 نحوه، تاريخ دمشق: ج 42 ص 216 ح 8702، كنز العمّال: ج 1 ص 186 ح 950؛ كمال الدين: ص 234 ح 45، كشف اليقين: ص 275 ح 315 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 37 ص 137 ح 25.

اهل بيتم. خدا را خاطرنشانتان مى كنم در بارۀ اهل بيتم».

146. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: من در ميان شما چيزى بر جاى مى گذارم كه اگر به آن تمسّك جوييد، پس از من هرگز گم راه نخواهيد شد. يكى از آن دو، باعظمت تر از ديگرى است:

كتاب خدا - كه رشته اى كشيده شده از آسمان به زمين است - و [ديگرى] عترتم، [يعنى] اهل بيتم. اين دو، هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض [كوثر]، نزد من وارد آيند. پس بنگريد چگونه جانشينى براى من در بارۀ آنها هستيد.

147. المستدرك على الصحيحين - به نقل از زيد بن اَرقَم -: پيامبر صلى الله عليه و آله ميان مكّه و مدينه، در زير پنج درخت تناور، اتراق كرد. مردم زير آن درخت ها را جارو كردند. آن گاه، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نماز عصر را خواند و سپس به سخنرانى ايستاد و خداوند را حمد و ثنا گفت و پند و اندرز داد و آنچه را خدا خواست بگويد، گفت. سپس فرمود: «اى مردم! من دو چيز در ميان شما بر جاى مى نهم كه اگر از آنها پيروى كنيد، هرگز گم راه نخواهيد شد. آن دو، كتاب خدا و اهل بيت من، [يعنى] عترتم اند».

سپس سه بار فرمود: «آيا مى دانيد من به مؤمنان، از خود آنان سزاوارتر (اَولى‌) هستم‌؟».

مردم گفتند: آرى.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست».

148. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: گويا فرا خوانده شده ام و اجابت كردم. پس من در ميان شما، دو چيز گران سنگ بر جاى مى گذارم كه يكى از آنها بزرگ تر از ديگرى است: كتاب خدا - كه رشته اى كشيده شده از آسمان به زمين است - و عترتم، اهل بيتم. پس مراقب باشيد كه

كَيفَ تَخلُفونّي فيهِما.(1)

149.

الإمام عليّ عليه السلام: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله في آخِرِ خُطبَتِهِ يَومَ قَبَضَهُ اللّهُ عز و جل إلَيهِ‌: إنّي قَد تَرَكتُ فيكم أمرَينِ لَن تَضِلّوا بَعدي ما إن تَمَسَّكتُم بِهِما: كِتابَ اللّهِ‌، وعِترَتي أهلَ بَيتي؛ فَإِنَّ اللَّطيفَ الخَبيرَ قَد عَهِدَ إلَيَّ أنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الحَوضَ كَهاتَينِ - وجَمَعَ بَينَ مُسَبِّحَتَيهِ - ولا أقولُ كَهاتَينِ - وجَمَعَ بَينَ المُسَبِّحَةِ وَالوُسطى - فَتَسبِقَ إحداهُمَا الاُخرى‌، فَتَمَسَّكوا بِهِما لا تَزِلُّوا ولا تَضِلّوا، ولا تَقَدَّموهُم فَتَضِلّوا.(2)

150.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: ألا إنَّ مَثَلَ أهلِ بَيتي فيكُم مَثَلُ سَفينَةِ نوحٍ مِن قَومِهِ‌، مَن رَكِبَها نَجا، ومَن تَخَلَّفَ عَنها غَرِقَ‌.(3)

151.

عنه صلى الله عليه و آله: مَثَلُ أهلِ بَيتي فيكُم كَمَثَلِ سَفينَةِ نوحٍ‌؛ مَن رَكِبَها نَجا، ومَن تَخَلَّفَ عَنها زُجَّ فِي النّارِ.(4)

152.

عنه صلى الله عليه و آله: اِجعَلوا أهلَ بَيتي مِنكُم مَكانَ الرَّأسِ مِنَ الجَسَدِ ومَكانَ العَينَينِ مِنَ‌4.


1) . عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 30 ح 40 عن أحمد بن عامر الطائي عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم السلام، كمال الدين: ص 238 ح 55 عن زيد بن أرقم نحوه، بحار الأنوار: ج 23 ص 145 ح 101؛ المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 118 ح 4576، خصائص أمير المؤمنين عليه السلام للنسائي: ص 150 ح 79 كلاهما عن زيد بن أرقم، المعجم الكبير: ج 3 ص 66 ح 2679 عن أبي سعيد الخدري وكلّها نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 187 ح 952.

2) . الكافي: ج 2 ص 415 ح 1 عن سليم بن قيس، كتاب سليم بن قيس: ج 2 ص 655 ح 11، دعائم الإسلام: ج 1 ص 28 عن أبي ذرّ عنه صلى الله عليه و آله وكلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 69 ص 17 ح 3 وراجع كمال الدين: ص 244.

3) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 163 ح 4720، المعجم الأوسط: ج 5 ص 355 ح 5536 نحوه وكلاهما عن أبي ذرّ، كنز العمّال: ج 12 ص 95 ح 34151؛ كمال الدين: ص 241 ح 65 عن ابن عبّاس، خصائص الأئمّة عليهم السلام: ص 77 عن عيسى بن أحمد بن عيسى بن المنصور عن الإمام العسكري عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله، الأمالي للطوسي: ص 60 ح 88 عن أبي ذرّ وكلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 22 ص 408 ح 25.

4) . عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 27 ح 10، صحيفة الإمام الرضا عليه السلام: ص 116 ح 77 كلاهما عن أحمد بن عامر الطائي عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم السلام، كشف الغمّة: ج 1 ص 51 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 23 ص 122 ح 45؛ النهاية: ج 2 ص 298، ذخائر العقبى‌: ص 54 عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله وكلاهما نحوه وراجع الأمالي للمفيد: ص 217 ح 4.

پس از من، چگونه جانشينى براى من در بارۀ آنها خواهيد بود.

149.

امام على عليه السلام: پيامبر صلى الله عليه و آله در آخرين خطبۀ خود - كه در روز رحلتش به سوى خداوند عز و جل ايراد كرد - فرمود: «من دو چيز در ميان شما بر جاى نهاده ام كه تا وقتى به آن دو تمسّك جوييد، هرگز گم راه نخواهيد شد: كتاب خدا و عترتم، [يعنى] اهل بيتم. خداوند لطيف و خبير، به من خبر داد كه اين دو، هيچ گاه از يكديگر جدا نخواهند شد تا آن كه در كنار حوض [كوثر] نزد من آيند، همانند اين دو». آن گاه ايشان، دو انگشت نشانه [دو دست] خود را كنار هم نهاد. سپس انگشت نشانه و ميانه اش را كنار هم گذاشت [و فرمود:] «نمى گويم همانند اين دو كه يكى از ديگرى جلوتر باشد. پس به اين دو، تمسّك جوييد تا نلغزيد و گم راه نشويد و از آنها پيشى نگيريد كه به گم راهى خواهيد افتاد».

150.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هان! مَثَل اهل بيت من در ميان شما، مَثَل كشتى نوح در ميان قوم اوست.

هر كه بر آن سوار شد، نجات يافت و هر كه از آن باز مانْد، غرق گشت.

151.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: حكايت اهل بيت من در ميان شما، همچون حكايت كشتى نوح است كه هر كه بدان سوار شد، نجات يافت و هر كه از آن باز مانْد، به آتش افكنده شد.

152.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اهل بيت مرا نسبت به خودتان (امّت اسلامى)، همچون سر بدانيد براى پيكر و مانند دو چشم براى سر؛ زيرا پيكر، جز با سر، ره نمى يابد و سر، جز با

الرَّأسِ‌؛ فَإِنَّ الجَسَدَ لا يَهتَدي إلّابِالرَّأسِ ولا يَهتَدِي الرَّأسُ إلّابِالعَينَينِ‌.(1)

153.

الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ اللّهَ - تَبارَكَ وتَعالى - طَهَّرَنا وعَصَمَنا، وجَعَلَنا شُهَداءَ عَلى خَلقِهِ‌، وحُجَّتَهُ في أرضِهِ‌، وجَعَلَنا مَعَ القُرآنِ وجَعَلَ القُرآنَ مَعَنا؛ لا نُفارِقُهُ ولا يُفارِقُنا.(2)

154.

الكافي عن منصور بن حازم: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: إنَّ اللّهَ أجَلُّ وأَكرَمُ مِن أن يُعرَفَ بِخَلقِهِ‌... قالَ‌: صَدَقتَ‌....

وقُلتُ لِلنّاسِ‌: تَعلَمونَ أنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله كانَ هُوَ الحُجَّةَ مِنَ اللّهِ عَلى خَلقِهِ؟ قالوا: بَلى‌، قُلتُ‌: فَحينَ مَضى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله مَن كانَ الحُجَّةَ عَلى خَلقِهِ؟ فَقالوا:

القُرآنُ‌، فَنَظَرتُ فِي القُرآنِ فَإِذا هُوَ يُخاصِمُ بِهِ المُرجِئُ وَالقَدَرِيُّ وَالزِّنديقُ الَّذي لا يُؤمِنُ بِهِ حَتّى يَغلِبَ الرِّجالَ بِخُصومَتِهِ‌، فَعَرَفتُ أنَّ القُرآنَ لا يَكونُ حُجَّةً إلّابِقَيِّمٍ‌، فَما قالَ فيهِ مِن شَيءٍ كانَ حَقّاً - إلى أن قالَ‌: - فَأَشهَدُ أنَّ عَلِيّاً عليه السلام كانَ قَيِّمَ القُرآنِ‌، وكانَت طاعَتُهُ مُفتَرَضَةً‌، وكانَ الحُجَّةَ عَلَى النّاسِ بَعدَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وأَنَّ ما قالَ فِي القُرآنِ فَهُوَ حَقٌّ‌. فَقالَ‌: رَحِمَكَ اللّهُ‌.(3)

155. الإمام الصادق عليه السلام: إذا نَزَلَت بِكُم حادِثَةٌ لا تَعلَمونَ حُكمَها فيما وَرَدَ عَنّا، فَانظُروا إلى ما رَوَوهُ عَن عَلِيٍّ عليه السلام فَاعمَلوا بِهِ‌.(4)2.

1) . الأمالي للطوسي: ص 482 ح 1053، كشف الغمّة: ج 2 ص 35، شرح الأخبار: ج 2 ص 512 ح 903 كلّها عن أبي ذرّ، بحار الأنوار: ج 23 ص 121 ح 43؛ المعجم الكبير: ج 3 ص 47 ح 2640، تاريخ أصبهان: ج 1 ص 70 الرقم 1 كلاهما عن سلمان من دون إسناد إلى أحدٍ من أهل البيت عليهم السلام وفيهما «آل محمّد صلى الله عليه و آله» بدل «أهل بيتي منكم» نحوه، مجمع الزوائد: ج 9 ص 273 ح 15012.

2) . الكافي: ج 1 ص 191 ح 5، كمال الدين: ص 240 ح 63، بصائر الدرجات: ص 83 ح 6، كتاب سليم بن قيس: ج 2 ص 606 ح 7 نحوه وكلّها عن سليم بن قيس، بحار الأنوار: ج 23 ص 343 ح 26.

3) . الكافي: ج 1 ص 168 ح 2 و ص 188 ح 15، علل الشرائع: ص 192 ح 1 نحوه، رجال الكشّي: ج 2 ص 718 ح 795، بحار الأنوار: ج 23 ص 17 ح 13 وراجع التوحيد: ص 285 ح 1.

4) . وسائل الشيعة: ج 18 ص 64 ح 33276 نقلاً عن عدة الاُصول، بحار الأنوار: ج 2 ص 253 ذيل ح 72.

چشمان، هدايت نمى شود.

153.

امام على عليه السلام: خداوند بزرگ و بلندمرتبه، ما را پاك و معصوم ساخته است و گواه بر بندگانش و حجّت در زمينش قرار داده است و ما را با قرآن و قرآن را با ما قرين كرده است، نه ما از آن جدا مى شويم و نه قرآن از ما جدا مى شود.

154.

الكافى - به نقل از منصور بن حازِم -: به امام صادق عليه السلام گفتم: خدا، بزرگ تر و ارجمندتر از آن است كه به واسطۀ مخلوقش شناخته شود....

فرمود: «درست گفتى»...

من به مردم (ديگر انديش) گفتم: آيا شما مى دانيد [و معتقديد] كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، حجّت خدا بر خلقش بود؟ آنها گفتند: آرى. گفتم: پس هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رفت، چه كسى حجّت بر خلقش بود؟ گفتند: قرآن. من در قرآن نگريستم و ديدم كه مُرجئى(1)و قَدَرى(2)و [حتّى] زنديق كه به آن ايمان ندارد، براى چيره آمدن بر افراد در مجادله اش، به قرآن استدلال مى كند. پس دريافتم كه قرآن، حجّت نيست، مگر با متولّى، و آنچه آن متولّى در بارۀ قرآن بگويد، همان درست است.... پس گواهى مى دهم كه على عليه السلام، متولّى قرآن بود و اطاعت از او، واجب است و پس از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، او حجّت بر مردم بود و هر چه او در بارۀ قرآن گفته، همان درست است.

امام صادق عليه السلام فرمود: «رحمت خدا بر تو باد!».

155. امام صادق عليه السلام: چون رويدادى براى شما فرو رخ داد كه حكمش را در آنچه از ما رسيده است، نمى يابيد، به آنچه آنان (غير شيعه) از على عليه السلام روايت كرده اند، بنگريد و به آن عمل كنيد.د.

1) . مُرجِئه به گروهى گفته مى شود كه خود را مسلمان مى دانستند ولى عقايد ويژه اى داشتند از جمله: «معصيت، به ايمان، زيان نمى رساند، چنان كه اطاعت، كفر را زائل نمى كند» و نيز گفته اند: «ايمان، گفتار است، نه عمل». عقايد اين گروه در جهت تقويت رهبران سياسى حاكم بر مسلمانان در دوران بنى اميه بود.

2) . مراد از قَدَريه، كسانى اند كه معتقدند همه افعال و از جمله خير و شر در دست خودِ ماست و مى گويند تقديرى در ميان نيست و بر اين باورند كه انسان قادر به هدايت و ضلالت خويش است و اين امر، در اختيار خود اوست و اگر بخواهد، به راه راست مى رود و اگر بخواهد، در گم راهى قدم مى گذارد.

156. الكافي عن يونس بن يعقوب: كُنتُ عِندَ أبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام فَوَرَدَ عَلَيهِ رَجُلٌ مِن أهلِ الشّامِ‌، فَقالَ‌: إنّي رَجُلٌ صاحِبُ كَلامٍ وفِقهٍ وفَرائِضَ‌، وقَد جِئتُ لِمُناظَرَةِ أصحابِكَ‌... فَأَخرَجَ أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام رَأسَهُ مِن فازَتِهِ‌(1)فَإِذا هُوَ بِبَعيرٍ يَخُبُّ‌(2)، فَقالَ‌:

هِشامٌ ورَبِّ الكَعبَةِ‌! قالَ‌: فَظَنَنّا أنَّ هِشاماً رَجُلٌ مِن وُلدِ عَقيلٍ كانَ شَديدَ المَحَبَّةِ لَهُ‌.

قالَ‌: فَوَرَدَ هِشامُ بنُ الحَكَمِ‌، وهُوَ أوَّلُ مَا اختَطَّت لِحيَتُهُ‌، ولَيسَ فينا إلّامَن هُوَ أكبَرُ سِنّاً مِنهُ‌، قالَ‌: فَوَسَّعَ لَهُ أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام وقالَ‌: ناصِرُنا بِقَلبِهِ ولِسانِهِ ويَدِهِ‌...

فَقالَ لِلشّامِيِّ‌: كَلِّم هذَا الغُلامَ - يَعني هِشامَ بنَ الحَكَمِ - فَقالَ‌: نَعَم.

فَقالَ لِهِشامٍ‌: يا غُلامُ‌! سَلني في إمامَةِ هذا، فَغَضِبَ هِشامٌ حَتَّى ارتَعَدَ، ثُمَّ قالَ لِلشّامِيِّ‌: يا هذا! أرَبُّكَ أنظَرُ لِخَلقِهِ أم خَلقُهُ لِأَنفُسِهِم‌؟

فَقالَ الشّامِيُّ‌: بَل رَبّي أنظَرُ لِخَلقِهِ‌، قالَ‌: فَفَعَلَ بِنَظَرِهِ لَهُم ماذا؟ قالَ‌: أقامَ لَهُم حُجَّةً ودَليلاً كَي لا يَتَشَتَّتوا أو يَختَلِفوا، يَتَأَلَّفُهُم ويُقيمُ أوَدَهُم ويُخبِرُهُم بِفَرضِ رَبِّهِم، قالَ‌: فَمَن هُوَ؟ قالَ‌: رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، قالَ هِشامٌ‌: فَبَعدَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله‌؟ قالَ‌: الكِتابُ وَالسُّنَّةُ‌، قالَ هِشامٌ‌: فَهَل نَفَعَنَا اليَومَ الكِتابُ وَالسُّنَّةُ في رَفعِ الاِختِلافِ عَنّا؟ قالَ الشّامِيُّ‌: نَعَم، قالَ‌: فَلِمَ اختَلَفنا أنَا وأَنتَ وصِرتَ إلَينا مِنَ الشّامِ في مُخالَفَتِنا إيّاكَ؟! قالَ‌: فَسَكَتَ الشّامِيُّ‌.

فَقالَ أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام لِلشّامِيِّ‌: ما لَكَ لا تَتَكَلَّمُ؟ قالَ الشّامِيُّ‌: إن قُلتُ‌: لَم نَختَلِف، كَذَبتُ‌، وإن قُلتُ‌: إنَّ الكِتابَ وَالسُنَّةَ يَرفَعانِ عَنَّا الاِختِلافَ‌، أبطَلتُ‌؛ لِأَ نَّهُما).


1) . الفازَة: مظلّة بعمودين، ونص الجوهري: مظلّة تُمَدّ بعمود (تاج العروس: ج 8 ص 125 «فوز»).

2) . الخبُّ‌: ضرب من العَدْوِ وخبّ الفرس بالضّمِّ خَبّاً وخَبَباً: إذا راوح بين يديه ورجلَيه (الصحاح: ج 1 ص 117 «خبب»).

156. الكافى - به نقل از يونس بن يعقوب -: نزد امام صادق عليه السلام بودم كه مردى از اهل شام نزد ايشان آمد و گفت: من به كلام، فقه و احكام، واقفم و براى مناظره با ياران تو آمده ام....

امام عليه السلام سر از سايبان بيرون آورد كه ناگاه چشمش به شترى در حال دويدن(1)افتاد. پس فرمود: «به خداى كعبه سوگند، اين [سواره] هشام است». ما فكر كرديم مقصود، هشام از فرزندان عقيل است كه امام عليه السلام، وى را بسيار دوست مى داشت. وقتى آمد، ديديم هشام بن حكم است كه ريشش تازه روييده بود و همۀ ما از وى بزرگ تر بوديم. امام صادق عليه السلام براى وى جا باز كرد و فرمود: «[اين است] ياور ما با دل، زبان و دست...!».

آن گاه امام عليه السلام به مرد شامى فرمود: «با اين نوجوان (هشام بن حكم) بحث كن‌؟».

گفت: باشد. آن گاه، شامى خطاب به هشام گفت: اى نوجوان! در بارۀ امامت اين مرد از من بپرس. هشام، از اين سخن چنان خشم گرفت كه بر خود مى لرزيد. سپس به شامى گفت: اى مرد! آيا خداوند در بارۀ خلقش آگاه تر است يا مردم، خودشان در بارۀ خودشان‌؟

مرد شامى گفت: خداوند بر خلقش آگاه تر است. هشام گفت: خدا با اين آگاهى براى مردم، چه مى كند؟ شامى پاسخ داد: براى آنان، حجّت و برهان، اقامه مى كند تا پراكنده نشوند و يا اختلاف نكنند. آنان را به هم انس مى دهد و كجىِ آنان را راست مى گردانَد و واجبات پروردگارشان را به آنان خبر مى دهد.

هشام پرسيد: آن حجّت كيست‌؟ شامى پاسخ داد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله. هشام پرسيد: پس از پيامبر خدا؟ شامى گفت: كتاب و سنّت. هشام پرسيد: آيا كتاب و سنّت، امروزه در رفع اختلاف هايمان سودى داشته اند؟ شامى پاسخ داد: آرى.

هشام گفت: چرا پس من و تو اختلاف داريم و تو از شام براى مخالفت با ما تا اين جا آمده اى‌؟

مرد شامى ساكت شد. امام صادق عليه السلام [از شامى] پرسيد: «چرا سخن نمى گويى‌؟».

شامى گفت: اگر بگويم اختلاف نداريم، دروغ گفته ام و اگر بگويم كتاب و سنّت، اختلاف ما را از ميان مى برند، نادرست است؛ زيرا قرآن و سنّت، رويكردهاى گوناگون دارند. اگر).


1) . الخَبّ‌: نوعى دويدن (يورتمه) است (النهاية: ج 2 ص 3).

يَحتَمِلانِ الوُجوهَ‌، وإن قُلتُ‌: قَدِ اختَلَفنا وكُلُّ واحِدٍ مِنّا يَدَّعِي الحَقَّ‌، فَلَم يَنفَعنا إذاً الكِتابُ وَالسُّنَّةُ‌!(1)

157.

الإمام الصادق عليه السلام: أبَى اللّهُ أن يُجرِيَ الأَشياءَ إلّابِأَسبابٍ‌، فَجَعَلَ لِكُلِّ شَيءٍ سَبَباً، وجَعَلَ لِكُلِّ سَبَبٍ شَرحاً، وجَعَلَ لِكُلِّ شَرحٍ عِلماً، وجَعَلَ لِكُلِّ عِلمٍ باباً ناطِقاً، عَرَفَهُ مَن عَرَفَهُ وجَهِلَهُ مَن جَهِلَهُ‌؛ ذاكَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله ونَحنُ‌.(2)

158.

الكافي عن بريد بن معاوية عن أحدهما عليهما السلام - في قَولِ اللّهِ عز و جل: (وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اَللّهُ وَ اَلرّاسِخُونَ فِي اَلْعِلْمِ‌) (3)-: فَرَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله أفضَلُ الرّاسِخينَ فِي العِلمِ‌، قَد عَلَّمَهُ اللّهُ عز و جل جَميعَ ما أنزَلَ عَلَيهِ مِنَ التَّنزيلِ وَالتَّأويلِ‌، وما كانَ اللّهُ لِيُنزِلَ عَلَيهِ شَيئاً لَم يُعَلِّمهُ تَأويلَهُ‌، وأَوصِياؤُهُ مِن بَعدِهِ يَعلَمونَهُ كُلَّهُ‌.(4)

راجع:

موسوعة معارف الكتاب والسنّة: ج 6 ص 66 (عدد الأئمّة من أهل البيت عليهم السلام) و ص 114-121 (مكانتهم / مثلهم مثل سفينة نوح عليه السلام ومثلهم مثل باب حطّة، ومثلهم مثل بيت اللّه عز و جل، ومثلهم مثل النجوم، ومثلهم مثل الرأس والعينين) و ص 134 (عدل القرآن).

3/2

كُنوزُ أحاديثِ النَّبِيِّ عِندَ أهلِ بَيتِهِ‌

159. الخصال عن عبد اللّه بن عمرو: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله في مَرَضِهِ الَّذي تُوُفِّيَ فيهِ‌: اُدعوا لي1.

1) . الكافي: ج 1 ص 171 ح 4، الإرشاد: ج 2 ص 194 و 195، الاحتجاج: ج 2 ص 277 و 279 ح 241، المناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 243، إعلام الورى‌: ج 1 ص 529 و 531 كلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 23 ص 9 و 10 و 11 ح 12.

2) . الكافي: ج 1 ص 183 ح 7، بصائر الدرجات: ص 6 ح 1 كلاهما عن ربعي بن عبداللّه و ص 505 ح 2، مختصر بصائر الدرجات: ص 57 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 90 ح 14.

3) . آل عمران: 7.

4) . الكافي: ج 1 ص 213 ح 2، تفسير القمّي: ج 1 ص 96 وفيه عن يزيد بن معاوية - والظاهر أنّه تصحيف بريد - عن الإمام الباقر عليه السلام، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 164 ح 6 عن بريد بن معاوية عن الإمام الباقر عليه السلام، مجمع البيان: ج 2 ص 701، بشارة المصطفى‌: ص 195 عن الفضل بن يحيى عن الإمام الباقر عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 17 ص 130 ح 1.

بگويم اختلاف داريم و هر كدام از ما مدّعى حقّ است، در اين صورت، كتاب و سنّت، سودى براى ما نداشته اند.

157.

امام صادق عليه السلام: خداوند اِبا دارد از اين كه چيزها (امور) را جز از طريق اسباب، فراهم آورد. از اين رو، براى هر چيزى، سببى قرار داده است و براى هر سبب، بيانى و براى هر بيان، دانشى و براى هر دانشى، دَرى گويا. هر كه آن در را شناخت، علم را فهميد و هر كس آن را نشناخت، جاهل مانْد. آن در، همان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و ما هستيم.

158.

الكافى - به نقل از برَيد بن معاويه از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام در بارۀ اين سخن خداوند عز و جل: (و تأويل آن را جز خدا و استواران در دانش، كسى نمى داند) -: پس پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، بالاترينِ استواران در دانش است كه خداوند عز و جل، هر تنزيل و تأويلى را كه بر او نازل كرده، بدو آموخته است و خداوند، چيزى بر او نازل نفرموده كه تأويل آن را بدو نياموخته باشد و جانشينانِ پس از او، همه آن را مى دانند.

ر. ك:

دانش نامۀ قرآن و حديث: ج 9 ص 311 (شمار امامان اهل بيت عليهم السلام)، و ص 385-403 (منزلت اهل بيت عليهم السلام / اهل بيت عليهم السلام چونان كشتى نوح عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام به سان باب حطة و اهل بيت عليهم السلام مانند خانۀ خدا و اهل بيت عليهم السلام به منزلۀ سر و دو چشم) و ص 419 (همتايى با قرآن).

3/2: گنجينه هاى احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله نزد خاندان اوست

159. الخصال - به نقل از عبد اللّه بن عمرو -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در بيمارى منجر به رحلتش فرمود:

أخي. فَأَرسَلوا إلى عَلِيٍّ عليه السلام، فَدَخَلَ‌، فَوَلَّيا وُجوهَهُما إلَى الحائِطِ ورَدّا عَلَيهِما ثَوباً فَأَسَرَّ إلَيهِ‌، وَالنّاسُ مُحتَوِشونَ وَراءَ البابِ‌، فَخَرَجَ عَلِيٌّ عليه السلام فَقالَ لَهُ رَجُلٌ مِنَ النّاسِ‌:

أسَرَّ إلَيكَ نَبِيُّ اللّهِ شَيئاً؟ قالَ‌: نَعَم، أسَرَّ إلَيَّ ألفَ بابٍ‌، في كُلِّ بابٍ ألفُ بابٍ‌.(1)

160.

الإمام عليّ عليه السلام - في بَعضِ خُطَبِهِ -: يا أيُّهَا النّاسُ‌! إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله أسَرَّ إلَيَّ ألفَ حَديثٍ‌، في كُلِّ حَديثٍ ألفُ بابٍ‌، لِكُلِّ بابٍ ألفُ مِفتاحٍ‌.(2)

161.

الإمام الباقر عليه السلام - مُخاطِباً جابِراً الجُعفِيَّ -: إنّا لَو كُنّا نُحَدِّثُكُم بِرَأيِنا وهَوانا لَكُنّا مِنَ الهالِكينَ‌، ولكِنّا نُحَدِّثُكُم بِأَحاديثَ نَكنِزُها عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله كَما يَكنِزُ هؤُلاءِ ذَهَبَهُم وفِضَّتَهُم.(3)

162.

عنه عليه السلام: لَو أنّا حَدَّثنا بِرَأيِنا ضَلَلنا كَما ضَلَّ مَن كانَ قَبلَنا، ولكِنّا حَدَّثنا بِبَيِّنَةٍ مِن رَبِّنا بَيَّنَها لِنَبِيِّهِ فَبَيَّنَها لَنا.(4)

163.

الإمام الصادق عليه السلام - وعِندَهُ اُناسٌ مِن أهلِ الكوفَةِ -: عَجَباً لِلنّاسِ‌! أنَّهُم أخَذوا عِلمَهُم كُلَّهُ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَعَمِلوا بِهِ وَاهتَدَوا، ويَرَونَ أنَّ أهلَ بَيتِهِ لَم يَأخُذوا عِلمَهُ‌، ونَحنُ أهلُ بَيتِهِ وذُرِّيَتُهُ‌، في مَنازِلِنا نَزَلَ الوَحيُ‌، ومِن عِندِنا خَرَجَ العِلمُ إلَيهِم،2.


1) . الخصال: ص 643 ح 23 و ص 642 ح 21 عن اُمّ سلمة، الأمالي للصدوق: ص 736 ذيل ح 1004 عن ابن عبّاس، بصائر الدرجات: ص 304 ح 8 و ص 305 ح 13 كلاهما عن بشير الدّهان عن الإمام الصادق عليه السلام وكلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 22 ص 462 ح 11.

2) . الخصال: ص 644 ح 26، الاختصاص: ص 284، بصائر الدرجات: ص 306 ح 15 نحوه وكلّها عن الأصبغ بن نباتة، بحار الأنوار: ج 40 ص 127 ح 1.

3) . بصائر الدرجات: ص 299 ح 1 و ص 300 ح 4، الاختصاص: ص 280 نحوه وكلّها عن جابر الجعفي، بحار الأنوار: ج 2 ص 172 ح 1.

4) . بصائر الدرجات: ص 299 ح 2 عن الفضيل بن يسار، إعلام الورى‌: ج 1 ص 508 عن الفضيل بن يسار عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 2 ص 172 ح 2.

«برادرم را نزدم بخوانيد». در پىِ على عليه السلام فرستادند و او آمد؛ آن دو رويشان را به ديوار كردند و پارچه اى را روى خود انداختند و پيامبر صلى الله عليه و آله با او راز گفت، در حالى كه مردم پشت در گِرد هم آمده بودند. على عليه السلام بيرون آمد و مردى از ميان مردم به او گفت: آيا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رازى با تو گفت‌؟ على عليه السلام فرمود: «آرى. از هزار در [حكمت] با من راز گفت كه هر كدام، هزار در [به حكمت هاى ديگر] دارد».

160.

امام على عليه السلام - در يكى از خطبه هايش -: اى مردم! پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، هزار حديث با من به نجوا گفت كه هر حديثى، هزار در داشت و براى هر درى، هزار كليد بود.

161.

امام باقر عليه السلام - به جابر جُعْفى -: ما اگر بر پايۀ رأى و خواستۀ خود برايتان سخن مى گفتيم، بى گمان از هلاك شدگان بوديم، امّا ما از احاديثى با شما سخن مى گوييم كه آنها را از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اندوخته ايم، آن گونه كه اينان، زر و سيم خود را مى اندوزند.

162.

امام باقر عليه السلام: اگر ما بر اساس رأى و نظر خود حديث بگوييم، گم راه شده ايم، همان گونه كه افراد پيش از ما گم راه شدند؛ ولى ما از روى بيّنه اى از سوى خدايمان حديث مى گوييم كه خداوند، آن را براى پيامبرش و او نيز براى ما تبيين كرده است.

163.

امام صادق عليه السلام - در حالى كه گروهى از كوفيان نزد ايشان بودند -: شگفت از مردمى كه همۀ علم خود را از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ستاندند و بدان، عمل كردند و ره يافتند و گمان مى كنند اهل بيت او، علمش را نستانده اند، در حالى كه ما، اهل بيت و ذرّيۀ او هستيم؛ وحى در خانه هاى ما فرود آمد و علم از سوى ما بديشان صادر شد. آيا آنها

أفَيَرَونَ أنَّهُم عَلِموا وَاهتَدَوا وجَهِلنا وضَلَلنا؟! إنَّ هذا لَمُحالٌ‌.(1)

164.

بصائر الدرجات عن محمّد بن مسلم: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: إنّا نَجِدُ الشَّيءَ مِن أحاديثِنا في أيدِي النّاسِ‌، فَقالَ لي: لَعَلَّكَ لا تَرى أنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله أنالَ‌، [النّاسَ‌](2)وأَنالَ ثُمَّ أومَأَ بِيَدِهِ عَن يَمينِهِ وعَن شِمالِهِ ومِن بَينَ يَدَيهِ ومِن خَلفِهِ‌، وإنّا أهلَ البَيتِ عِندَنا مَعاقِلُ العِلمِ وضِياءُ الأَمرِ وفَصلُ ما بَينَ النّاسِ‌.(3)

165.

الاختصاص عن هشام بن سالم: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: عِندَ العامَّةِ مِن أحاديثِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله شَيءٌ يَصِحُّ؟ فَقالَ‌: نَعَم، إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله أنالَ النّاسَ وأَنالَ وأَنالَ‌، وعِندَنا مَعاقِلُ العِلمِ وفَصلُ ما بَينَ النّاسِ‌.(4)

166.

الاختصاص عن محمّد بن مسلم عن الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قَد أنالَ فِي النّاسِ وأَنالَ وأَنالَ - يُشيرُ كَذا وكَذا - وعِندَنا أهلَ البَيتِ اُصولُ العِلمِ وعُراهُ وضِياؤُهُ وأَواخيهِ‌(5).(6)

3/3

كَيفِيَّةُ انتِقالِ أحاديثِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله إلى أهلِ البَيتِ عليهم السلام

167. الإمام الباقر عليه السلام: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله دَعا عَلِيّاً عليه السلام فِي المَرَضِ الَّذي تُوُفِّيَ فيهِ‌، فَقالَ‌:6.

1) . الكافي: ج 1 ص 398 ح 1، الأمالي للمفيد: ص 122 ح 6، بصائر الدرجات: ص 12 ح 3 كلّها عن يحيى بن عبداللّه بن الحسن، بحار الأنوار: ج 2 ص 179 ح 2.

2) . ما بين المعقوفين أثبتناه من الاختصاص.

3) . بصائر الدرجات: ص 365 ح 11، الاختصاص: ص 308 نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 216 ح 8.

4) . الاختصاص: ص 308، بصائر الدرجات: ص 363 ح 2، بحار الأنوار: ج 2 ص 214 ح 2.

5) . الأَخِيَّةُ كَأَبِيَّةِ - ويُخفّف -: عود في حائط أو في حبل يدفن طرفاه في الأرض ويبرز وسطه كالحلقة تشدّ فيها الدّابة والجمع أخايا وأواخي ذكره الفيروزآبادي أي بنا يشدّ ويستحكم أمر الدين ولا يفارقنا علمه (بحار الأنوار: ج 2 ص 214).

6) . الاختصاص: ص 308 و 307 و 309، بصائر الدرجات: ص 363 ح 6 و 3 كلّها عن محمّد بن مسلم عن الإمام الباقر عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 215 ح 6.

گمان مى كنند كه آگاه شده اند و ره يافته اند؛ ولى ما نمى دانيم و گم راه شده ايم‌؟! اين، مُحال است».

164.

بصائر الدرجات - به نقل از محمّد بن مسلم -: به امام صادق عليه السلام گفتم: ما برخى از احاديثمان را در دست مردم مى يابيم. امام عليه السلام به من فرمود: «گويى تو نمى دانى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله [معارف الهى را] به مردم رساند و رساند» و با دستش به راست و چپ و جلو و پشتش اشاره كرد [و افزود:] «ولى ما اهل بيت هستيم كه گنجينۀ علم و روشنگر كار و فيصله دهندۀ [اختلافات] ميان مردم، نزد ماست».

165.

الاختصاص - به نقل از هشام بن سالم -: به امام صادق عليه السلام گفتم: نزد اهل سنّت هم احاديث صحيحى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وجود دارد؟ فرمود: «آرى. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله [معارف حق را] به مردم رساند و رساند و رساند، ولى گنجينۀ علم و حكم فصل ميان مردم نزد ماست».

166.

الاختصاص - به نقل از محمّد بن مسلم -: امام صادق عليه السلام فرمود: «همانا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله [معارف الهى را] به مردم رساند و رساند» و با دست خود، مرتّب [به اين سو و آن سو] اشاره مى كرد [و در ادامه فرمود:] «ولى اصول علم و دستاويزهاى آن و پرتو و بندهاى آن [كه موجب حفظ آن است]، نزد ما اهل بيت است».

3/3: چگونگى انتقال احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله به اهل بيت عليهم السلام

167. امام باقر عليه السلام: پيامبر صلى الله عليه و آله در بيمارى منجر به وفاتش على عليه السلام را فرا خواند و فرمود: «اى

«يا عَلِيُّ‌! ادنُ مِنّي حَتّى اُسِرَّ إلَيكَ ما أسَرَّ اللّهُ إلَيَّ‌، وأَئتَمِنَكَ عَلى مَا ائتَمَنَنِيَ اللّهُ عَلَيهِ‌»، فَفَعَلَ ذلِكَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بِعَلِيٍّ عليه السلام، وفَعَلَهُ عَلِيٌّ عليه السلام بِالحَسَنِ‌، وفَعَلَهُ الحَسَنُ بِالحُسَينِ‌، وفَعَلَهُ الحُسَينُ بِأَبي، وفَعَلَهُ أبي بي، صَلَواتُ اللّهِ عَلَيهِم أجمَعينَ‌.(1)

168. عنه عليه السلام: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله في مَرَضِهِ الَّذي قُبِضَ فيهِ‌: «اُدعوا لي خَليلي»، فَأَرسَلَت عائِشَةُ وحَفصَةُ إلى أبَوَيهِما، فَلَمّا جاءا غَطّى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَجهَهُ ورَأسَهُ‌، فَانصَرَفا، فَكَشَفَ رَأسَهُ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، ثُمَّ قالَ‌: «اُدعوا لي خَليلي»، فَأَرسَلَت حَفصَةُ إلى أبيها وعائِشَةُ إلى أبيها، فَلَمّا جاءا غَطّى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَجهَهُ‌، فَانطَلَقا وقالا: ما نَرى رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله أرادَنا، قالَتا: أجَل، إنَّما قالَ‌: «اُدعوا لي خَليلي»، أو قالَ‌: «حَبيبي»، فَرَجَونا أن تَكونا أنتُما هُما.

فَجاءَهُ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام، وأَلزَقَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله صَدرَهُ بِصَدرِهِ‌، وأَومَأَ إلى اُذُنِهِ فَحَدَّثَهُ بِأَلفِ حَديثٍ‌، لِكُلِّ حَديثٍ ألفُ بابٍ‌.(2)

169. رجال الكشّي عن سورة بن كليب: قالَ لي زَيدُ بنُ عَلِيٍّ‌: يا سَورَةُ‌! كَيفَ عَلِمتُم أنَّ صاحِبَكُم عَلى ما تَذكُرونَهُ؟ قالَ‌: فَقُلتُ لَهُ‌: عَلَى الخَبيرِ سَقَطتَ‌.

قالَ‌: فَقالَ‌: هاتِ‌، فَقُلتُ لَهُ‌: كُنّا نَأتي أخاكَ مُحَمَّدَ بنَ عَلِيٍّ عليه السلام نَسأَ لُهُ‌، فَيَقولُ‌:

قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وقالَ اللّهُ - جَلَّ وعَزَّ - في كِتابِهِ‌، حَتّى مَضى أخوكَ‌، فَأَتَيناكُم آلَ مُحَمَّدٍ وأَنتَ فيمَن أتَيناهُ فَتُخبِرونا بِبَعضٍ ولا تُخبِرونا بِكُلِّ الَّذي نَسأَ لُكُم عَنهُ‌، حَتّى أتَينَا ابنَ أخيكَ جَعفَراً، فَقالَ لَنا كَما قالَ أبوهُ‌: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وقالَ تَعالى‌.3.


1) . بصائر الدرجات: ص 377 ح 1 و 5، إثبات الوصيّة: ص 190 كلاهما نحوه وكلّها عن أبي الجارود، بحار الأنوار: ج 2 ص 174 ح 11 وراجع الكافي: ج 1 ص 298 ح 2 و الأمالي للصدوق: ص 208 ح 229.

2) . الخصال: ص 651 ح 52 عن بكر بن حبيب و ص 646 ح 32، الكافي: ج 1 ص 296 ح 4 عن بشير الدهان عن الإمام الصادق عليه السلام و ج 8 ص 146 ح 123 عن بشير الكناسي عن الإمام الصادق عليه السلام، الاختصاص: ص 285 عن ام سلمة عنه صلى الله عليه و آله وكلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 22 ص 462 ح 12 وراجع تاريخ دمشق: ج 42 ص 393.

على! نزديكم بيا تا رازهايى را كه خداوند به من گفته، با تو بگويم و تو را امين بر چيزهايى كنم كه خداوند، مرا بر آنها امين كرده است».

پيامبر صلى الله عليه و آله، اين كار را براى على عليه السلام كرد و على عليه السلام، آن را براى حسن و حسن، براى حسين و حسين، براى پدرم كرد و پدرم نيز آن را براى من، انجام داد. درودهاى خدا بر همۀ آنان باد!

168. امام باقر عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در بيمارى منجر به وفاتش فرمود: «دوستم را نزدم فرا بخوانيد».

عايشه و حفصه، در پىِ پدرانشان فرستادند. هنگامى كه آن دو آمدند، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، روى سر و صورتش را پوشانْد و آن دو باز گشتند.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روى سرش را گشود و آن گاه فرمود: «دوستم را نزدم فرا بخوانيد».

حفصه و عايشه، در پى پدرانشان فرستادند و چون آمدند، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، صورتش را پوشانْد. آن دو رفتند و گفتند: چنين نمى بينيم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با ما كار داشته باشد.

حفصه و عايشه گفتند: آرى. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «دوستم (يا فرمود: محبوبم) را برايم فرا بخوانيد»، امّا ما اميد داشتيم كه شما دو تن، همان [دوست و محبوب او] باشيد.

سپس امير مؤمنان عليه السلام آمد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، سينه بر سينۀ او چسباند و به گوشش اشاره كرد و هزار سخن با او گفت كه هر سخن، هزار در [به حكمت] داشت.

169. رجال الكشّى - به نقل از سورة بن كليب -: زيد بن على به من گفت: اى سوره! چگونه دانستيد كه امامتان بر حق و همان گونه است كه مى گوييد؟ به او گفتم: نزد دانا آمدى. زيد گفت: دليلت را بياور. به او گفتم: ما نزد برادرت محمّد بن على عليه السلام مى آمديم و از او سؤال مى كرديم. او مى فرمود: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند عز و جل در كتابش فرمود»، تا آن كه برادرت (امام باقر عليه السلام) از دنيا رفت. آن گاه نزد شما خاندان محمّد آمديم و تو هم از كسانى بودى كه نزدشان رفتيم. شما پاره اى از سؤال هاى ما را پاسخ داديد، ولى همۀ آنچه را از شما مى پرسيديم، جواب نداديد، تا آن كه نزد برادر زاده ات جعفر [صادق عليه السلام] رسيديم و او به ما همان گونه پاسخ داد كه پدرش مى داد: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداى متعال فرمود».

فَتَبَسَّمَ وقالَ‌: أما وَاللّهِ إن قُلتَ هذا فَإِنَّ كُتُبَ عَلِيٍّ عليه السلام عِندَهُ‌.(1)

3/4

إسنادُ أحاديثِ أهلِ البَيتِ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله

170. الأمالي للمفيد عن جابر الجعفي: قُلتُ لِأَبي جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ الباقِرِ عليه السلام: إذا حَدَّثتَني بِحَديثٍ فَأَسنِدهُ لي، فَقالَ‌: حَدَّثَني أبي، عَن جَدّي، عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، عَن جَبرَئيلَ عليه السلام، عَنِ اللّهِ عز و جل. وكُلُّ ما اُحَدِّثُكَ بِهذَا الإِسنادِ.

وقالَ‌: يا جابِرُ! لَحَديثٌ واحِدٌ تأخُذُهُ عَن صادِقٍ خَيرٌ لَكَ مِنَ الدُّنيا وما فيها.(2)

171.

الإمام الباقر عليه السلام - لَمّا سُئِلَ عَنِ الحَديثِ تُرسِلُهُ ولا تُسنِدُهُ -: إذا حَدَّثتُ الحَديثَ فَلَم اُسنِدهُ فَسَنَدي فيهِ‌: أبي، عَن جَدّي، عَن أبيهِ‌، عَن جَدِّهِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، عَن جَبرَئيلَ عليه السلام، عَنِ اللّهِ عز و جل.(3)

172.

الامالي للمفيد عن سالم بن أبي حفصة: لَمّا هَلَكَ أبو جَعفَرٍ مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ الباقِرُ عليه السلام قُلتُ لِأَصحابي: اِنتَظِروني حَتّى أدخُلَ عَلى أبي عَبدِ اللّهِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام فَاُعَزِّيَهُ‌، فَدَخَلتُ عَلَيهِ فَعَزَّيتُهُ‌، ثُمَّ قُلتُ‌: إنّا لِلّهِ وإنّا إلَيهِ راجِعونَ‌، ذَهَبَ - وَاللّهِ - مَن كانَ يَقولُ‌: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَلا يُسأَلُ عَمَّن بَينَهُ وبَينَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، لا وَاللّهِ لا يُرى مِثلُهُ أبَداً!

قالَ‌: فَسَكَتَ أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام ساعَةً‌، ثُمَّ قالَ‌: قالَ اللّهُ عز و جل: إنَّ مِن عِبادي مَن يَتَصَدَّقُ‌1.


1) . رجال الكشّي: ج 2 ص 674 ح 706، المناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 250 نحوه، بحار الأنوار: ج 47 ص 36 ح 36.

2) . الأمالي للمفيد: ص 42 ح 10، بحار الأنوار: ج 2 ص 148 ح 21.

3) . الإرشاد: ج 2 ص 167، روضة الواعظين: ص 226، إعلام الورى‌: ج 1 ص 508 نحوه، الخرائج والجرائح: ج 2 ص 893، كشف الغمّة: ج 2 ص 345، بحار الأنوار: ج 46 ص 288 ح 11.

زيد، لبخند زد و گفت: هان! به خدا سوگند، حال كه اين را مى گويى، بدان كه كتاب هاى على عليه السلام نزد اويند.

3/4: استناد احاديث اهل بيت به پيامبر صلى الله عليه و آله

170. الأمالى، مفيد - به نقل از جابر جُعْفى -: به امام باقر عليه السلام گفتم: هر گاه حديثى براى من مى گويى، سند آن را نيز براى من باز گو.

فرمود: «پدرم به نقل از جدّم به نقل از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به نقل از جبرئيل عليه السلام به نقل از خداوند عز و جل براى من حديث گفته است. هر حديثى براى تو بگويم، با اين اِسناد است».

و فرمود: «اى جابر، يك حديث كه از فردى راستگو فرا گيرى، براى تو بهتر است از دنيا و آنچه در آن است».

171.

امام باقر عليه السلام - وقتى از ايشان از حديث پرسيده شد كه: مُرسَل مى گوييد و اِسناد نمى دهيد؟ -: هر گاه من، حديثى گفتم و آن را اسناد ندادم، سند من در آن، پدرم است، به نقل از جدّم به نقل از پدرش به نقل از جدّش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به نقل از جبرئيل عليه السلام به نقل از خداوند عز و جل.

172.

الأمالى، مفيد - به نقل از سالم بن ابى حفصه -: هنگامى كه امام محمّد باقر عليه السلام از دنيا رفت، به همراهانم گفتم: منتظر من باشيد تا نزد ابو عبد اللّه، جعفر بن محمّد عليه السلام بروم و به او تسليت گويم. سپس نزد او آمدم و تسليتش دادم و گفتم: ما از خداييم و به سوى او باز مى گرديم. به خدا سوگند، كسى [از ميان ما] رفت كه وقتى مى گفت: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود»، از راويان ميان او و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سؤال نمى شد. به خدا سوگند، ديگر مانند او هيچ گاه ديده نخواهد شد.

امام صادق عليه السلام، اندكى سكوت كرد و سپس فرمود: «خداوند عز و جل مى فرمايد: "يكى از بندگان من، پاره اى خرما صدقه مى دهد، آن را برايش رشد مى دهم، همان گونه كه يكى از شما، كرّه اسبش را رشد مى دهد، تا آن كه آن را مانند كوه اُحد قرار مى دهم"».

بِشِقِّ تَمرَةٍ فَاُرَبّيها لَهُ فيها كَما يُرَبّي أحَدُكُم فَلُوَّهُ حَتّى أجعَلَها لَهُ مِثلَ اُحُدٍ.

فَخَرَجتُ إلى أصحابي، فَقُلتُ‌: ما رَأَيتُ أعجَبَ مِن هذا! كُنّا نَستَعظِمُ قَولَ أبي جَعفَرٍ عليه السلام: «قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله» بِلا واسِطَةٍ‌، فَقالَ لي أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام: «قالَ اللّهُ عز و جل» بِلا واسِطَةٍ‌!(1)

173.

الإمام الصادق عليه السلام: حَديثي حَديثُ‌أبي، وحَديثُ‌أبي حَديثُ جَدّي، وحَديثُ جَدّي حَديثُ الحُسَينِ‌، وحَديثُ الحُسَينِ حَديثُ الحَسَنِ‌، وحَديثُ الحَسَنِ حَديثُ أميرِ المُؤمِنينَ عليهم السلام، وحَديثُ أميرِ المُؤمِنينَ حَديثُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وحَديثُ رَسولِ اللّهِ قَولُ اللّهِ عز و جل.(2)

174.

عنه عليه السلام: إنَّ اللّهَ فَرَضَ وِلايَتَنا، وأَوجَبَ مَوَدَّتَنا. وَاللّهِ‌، ما نَقولُ بِأَهوائِنا ولا نَعمَلُ بِآرائِنا، ولا نَقولُ إلّاما قالَ رَبُّنا عز و جل.(3)

175.

الكافي عن قتيبة الأعشى‌: سَأَلَ رَجُلٌ أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام عَن مَسأَلَةٍ فَأَجابَهُ فيها، فَقالَ الرَّجُلُ‌: أرَأَيتَ إن كانَ كَذا وكَذا ما يَكونُ القَولُ فيها؟ فَقالَ لَهُ‌: مَه! ما أجَبتُكَ فيهِ مِن شَيءٍ فَهُوَ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، لَسنا مِن «أ رَأَيتَ‌» في شَيءٍ‌.(4)

176.

رجال الكشّي عن حسين بن المختار: دَخَلَ عَبّادُ بنُ كَثيرٍ البَصرِيُّ عَلى أبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام وعَلَيهِ ثِيابُ شُهرَةٍ غِلاظٌ، فَقالَ‌: يا عَبّادُ! ما هذِهِ الثِّيابُ؟ فَقالَ‌: يا أبا عَبدِ اللّهِ‌! تُعيبُ‌6.


1) . الأمالي للمفيد: ص 354 ح 7، الأمالي للطوسي: ص 125 ح 195، بشارة المصطفى‌: ص 265، بحار الأنوار: ج 47 ص 27 ح 27.

2) . الكافي: ج 1 ص 53 ح 14، منية المريد: ص 373 كلاهما عن هشام بن سالم، الإرشاد: ج 2 ص 186، روضة الواعظين: ص 233، الخرائج والجرائح: ج 2 ص 895 وليس في الثلاثة الأخيرة «حديث الحسين» إلى «وحديث الحسن»، بحار الأنوار: ج 2 ص 179 ح 28.

3) . الأمالي للمفيد: ص 60 ح 4، بصائر الدرجات: ص 300 ح 5 و 7، إعلام الورى‌: ج 1 ص 537 كلّها عن محمّد بن شريح نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 173 ح 5 وراجع الصراط المستقيم: ج 3 ص 261.

4) . الكافي: ج 1 ص 58 ح 21، بصائر الدرجات: ج 300 ص 8 عن عنبسة نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 173 ح 6.

من نزد همراهانم رفتم و گفتم: از اين شگفت تر نديده ام! ما نقل قول مستقيم و بدون واسطۀ ابو جعفر [امام باقر عليه السلام] را كه مى گفت: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود» بزرگ مى شمرديم و اكنون، ابو عبد اللّه [امام صادق عليه السلام] براى ما بدون واسطه مى گويد:

«خداوند عز و جل مى فرمايد».

173.

امام صادق عليه السلام: حديث من، حديث پدرم و حديث پدرم، حديث جدّم و حديث جدّم، حديث [امام] حسين و حديث [امام] حسين، حديث [امام] حسن و حديث [امام] حسن، حديث اميرمؤمنان عليهم السلام و حديث امير مؤمنان، حديث پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و حديث پيامبر خدا، سخن خداى عز و جل است.

174.

امام صادق عليه السلام: خداوند، ولايت ما و دوستى ما را واجب ساخته است. به خدا سوگند، ما از روى هوسِ خود، سخن نمى گوييم و بر طبق آراى خود، عمل نمى كنيم و نمى گوييم جز آنچه را كه خداوند عز و جل فرموده است.

175.

الكافى - به نقل از قُتيبۀ اعشى -: مردى از امام صادق عليه السلام مسئله اى پرسيد و امام عليه السلام به او پاسخش را داد. مرد گفت: به نظر شما، اگر چنين و چنان باشد، آن گاه چه مى توان گفت‌؟ امام عليه السلام به او فرمود: «خاموش! هر پاسخى كه به تو دادم، از آنِ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است. ما با [نظر كردن و اجتهاد ورزيدن] سر و كارى نداريم» [بلكه علم ما الهام گونه است].

176.

رجال الكشى - به نقل از حسين بن مختار -: عَبّاد بن كثير بصرى در حالى كه لباس هاى شهرت زمختى پوشيده بود نزد امام صادق عليه السلام رفت. امام عليه السلام فرمود: «اى عبّاد! اين چه لباس هايى است‌؟!». گفت: اى ابا عبد اللّه! اين را براى من عيب مى دانى‌؟ فرمود:

«آرى.

هذا عَلَيَّ؟ قالَ‌: نَعَم، قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: «مَن لَبِسَ ثِيابَ شُهرَةٍ فِي الدُّنيا ألبَسَهُ اللّهُ ثِيابَ الذُّلِّ يَومَ القِيامَةِ‌»، قالَ عَبّادٌ: مَن حَدَّثَكَ بِهذا؟ قالَ‌: يا عَبّادُ! تَتَّهِمُني‌؟! حَدَّثَني آبائي عليهم السلام عَن رَسولِهِ صلى الله عليه و آله.(1)

177.

الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ اللّهَ عَلَّمَ رَسولَهُ الحَلالَ وَالحَرامَ وَالتَّأويلَ‌، وعَلَّمَ رَسولُ اللّهِ عِلمَهُ كُلَّهُ عَلِيّاً عليه السلام.(2)

178.

بصائر الدرجات عن عمر بن يزيد: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: يَختَلِفُ أصحابُنا فَأَقولُ‌:

قَولي هذا قَولُ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام. قالَ‌: بِها نَزَلَ جَبرَئيلُ عليه السلام.(3)

179. الإمام الكاظم عليه السلام - بَعدَ جَوابِ خَلَفِ بنِ حَمّادٍ الكوفِيِّ لَمّا سَأَلَهُ عَن مَسأَلَةٍ مُشكِلَةٍ -:

وَاللّهِ‌، إنّي ما اُخبِرُكَ إلّاعَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَن جَبرَئيلَ عَنِ اللّهِ عز و جل.(4)

180.

الإمام الرضا عليه السلام: إنّا عَنِ اللّهِ وعَن رَسولِهِ نُحَدِّثُ‌.(5)

181.

عنه عليه السلام: أسَرَّ اللّهُ إلى جَبرَئيلَ عليه السلام، وأَسَرَّ جَبرَئيلُ إلى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، وأَسَرَّ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله إلى مَن شاءَ اللّهُ‌.(6)

راجع: العنوان السابق.2.


1) . رجال الكشّي: ج 2 ص 690 ح 737، مكارم الأخلاق: ج 1 ص 253 ح 755، بحار الأنوار: ج 79 ص 314 ذيل ح 15.

2) . بصائر الدرجات: ص 290 ح 1 عن سماعة و ص 292 ح 12 عن حماد بن عثمان، الاختصاص: ص 278 عن حمران نحوه، بحار الأنوار: ج 40 ص 208 ح 1.

3) . بصائر الدرجات: ص 525 ح 27، مختصر بصائر الدرجات: ص 75 نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 241 ح 34.

4) . الكافي: ج 3 ص 94 ح 1، المحاسن: ج 2 ص 21 ح 1093، المناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 311، منتقى الجمان: ج 1 ص 197 كلّها عن خلف بن حمّاد الكوفي، بحار الأنوار: ج 48 ص 113 ح 22.

5) . رجال الكشّي: ج 2 ص 490 ح 401 عن يونس بن عبد الرحمن، بحار الأنوار: ج 2 ص 250 ح 62.

6) . بصائر الدرجات: ص 377 ح 3 عن معمر بن خلاد و ح 4 عن أبي بصير عن الإمام الصادق عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 174 ح 12.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: "هركه در دنيا لباس شهرت بپوشد، خداوند در روز قيامت، جامۀ خوارى بر او بپوشانَد"».

عَبّاد گفت: چه كسى اين [حديث] را به شما گفت‌؟ فرمود: «اى عبّاد! مرا متهّم مى كنى‌؟! پدرانم عليهم السلام از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برايم نقل كرده اند».

177.

امام صادق عليه السلام: خداوند، حلال و حرام و تأويل را به پيامبرش آموخت و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله علمِ همۀ آنها را به على عليه السلام آموخت.

178.

بصائر الدرجات - به نقل از عمر بن يزيد -: به امام صادق عليه السلام گفتم: ياران ما با هم اختلاف مى كنند و من مى گويم: گفتۀ من، گفتۀ جعفر بن محمّد عليه السلام است. [امام عليه السلام] فرمود:

«جبرئيل عليه السلام به همين نازل شده است».

179. امام كاظم عليه السلام - پس از پاسخ خَلَف بن حمّاد كوفى كه مسئله اى مشكل از ايشان پرسيد -:

به خدا سوگند، من چيزى به تو نمى گويم، مگر [به نقل] از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، از جبرئيل، از خداوند عز و جل».

180.

امام رضا عليه السلام: ما [به نقل] از خدا و پيامبر او حديث مى گوييم.

181.

امام رضا عليه السلام: خداوند به جبرئيل عليه السلام راز گفت و جبرئيل به محمّد صلى الله عليه و آله راز گفت و محمّد صلى الله عليه و آله به هر كه خدا خواست، راز گفت.

ر. ك: عنوان قبلى.

3/5

الاِنسِجامُ‌

182. الإمام الرضا عليه السلام: لا تَقبَلوا عَلَينا خِلافَ القُرآنِ‌؛ فَإِنّا إن تَحَدَّثنا حَدَّثنا بِمُوافَقَةِ القُرآنِ ومُوافَقَةِ السُّنَّةِ‌، إنّا عَنِ اللّهِ وعَن رَسولِهِ نُحَدِّثُ‌، ولا نَقولُ‌: قالَ فُلانٌ وفُلانٌ فَيَتَناقَضَ كَلامُنا، إنَّ كَلامَ آخِرِنا مِثلُ كَلامِ أوَّلِنا، وكَلامَ أوَّلِنا مَصادِقُ لِكَلامِ آخِرِنا، فَإِذا أتاكُم مَن يُحَدِّثُكُم بِخِلافِ ذلِكَ فَرُدّوهُ عَلَيهِ وقولوا: أنتَ أعلَمُ وما جِئتَ بِهِ‌.(1)

3/6

لا يوجَدُ عِلمٌ صَحيحٌ إلّاما صَدَرَ مِن أهلِ البَيتِ‌

183.

الإمام الباقر عليه السلام - لِسَلَمَةَ بنِ كُهَيلٍ وَالحَكَمِ بنِ عُتَيبَةَ -: شَرِّقا وغَرِّبا! فَلا تَجِدانِ عِلماً صَحيحاً إلّاشَيئاً خَرَجَ مِن عِندِنا أهلَ البَيتِ‌.(2)

184.

الكافي عن أبي بصير: سَأَلتُ أبا جَعفَرٍ عليه السلام عَن شَهادَةِ وَلَدِ الزِّنا تَجوزُ؟ فَقالَ‌: لا، فَقُلتُ‌: إنَّ الحَكَمَ بنَ عُتَيبَةَ يَزعُمُ أنَّها تَجوزُ، فَقالَ‌: اللّهُمَّ لا تَغفِر ذَنبَهُ‌، ما قالَ اللّهُ لِلحَكَمِ‌: (إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ‌) (3)، فَليَذهَبِ الحَكَمُ يَميناً وشِمالاً! فَوَاللّهِ لا يُؤخَذُ العِلمُ إلّامِن أهلِ بَيتٍ نَزَلَ عَلَيهِم جَبرَئيلُ عليه السلام.(4)

185.

الإمام عليّ عليه السلام: ألا وإنّا أهلُ بَيتٍ مِن عِلمِ اللّهِ عَلِمنا، وبِحُكمِ اللّهِ حَكَمنا، وبِقَولٍ‌9.


1) . رجال الكشّي: ج 2 ص 490 ح 401 عن يونس بن عبد الرحمن، بحار الأنوار: ج 2 ص 250 ح 62.

2) . الكافي: ج 1 ص 399 ح 3، بصائر الدرجات: ص 10 ح 4، رجال الكشّي: ج 2 ص 469 ح 369 كلّها عن أبي مريم عبد الغفّار بن القاسم، بحار الأنوار: ج 2 ص 92 ح 20.3. الزخرف: 43.

3)

4) . الكافي: ج 1 ص 400 ح 5، بصائر الدرجات: ص 9 ح 3، رجال الكشّي: ج 2 ص 469 ح 370، بحار الأنوار: ج 2 ص 91 ح 19.

3/5: سازوارى

182. امام رضا عليه السلام: آنچه را عليه ما و بر خلاف قرآن است نپذيريد؛ زيرا اگر ما حديثى بگوييم، سازگار با قرآن و موافق با سنّت مى گوييم. ما از خدا و پيامبر او حديث [نقل] مى كنيم و نمى گوييم: فلان و بهمان گفتند كه در نتيجه، گفتارمان متناقض باشد. سخن آخرين فرد ما، همانند سخن نخستين فرد ماست و سخن نخستين فرد ما، مؤيّد سخن آخرين ماست. پس، هر گاه كسى برايتان حديثى گفت كه خلاف اين بود، آن را به خودش باز گردانيد و بگوييد: خودت بهتر مى دانى كه چه آورده اى.

3/6: علم صحيح يافت نمى شود، جز آنچه از اهل بيت صادر مى شود

183.

امام باقر عليه السلام - به سلمة بن كُهَيل و حَكَم بن عُتَيبه -: شرق و غرب را در نورديد. دانش صحيحى را نمى يابيد، مگر آنچه از نزد ما اهل بيت آمده باشد.

184.

الكافى - به نقل از ابو بصير -: از امام باقر عليه السلام در بارۀ شهادت دادن زنازاده پرسيدم كه: آيا جايز است‌؟

فرمود: «خير».

گفتم: حَكَم بن عُتيبه، مى گويد جايز است.

فرمود: «خدايا! از گناهش مگذر. آيا خداوند به حَكَم نفرموده است: (و اين قرآن براى تو و قومت، تذكّرى است)؟ حَكَم، به راست يا چپ برود، [خواهد فهميد كه] به خدا سوگند، علم به دست نمى آيد، مگر از اهل بيتى كه جبرئيل عليه السلام بر آنها نازل شده است».

185. امام على عليه السلام: هلا! ما خاندانى هستيم كه از دانش خدا دانش يافته ايم و به

صادِقٍ أخَذنا، فَإِن تَتَّبِعوا آثارَنا تَهتَدوا بِبَصائِرِنا.(1)

186.

الإمام الباقر عليه السلام: كُلُّ ما لَم يَخرُج مِن هذَا البَيتِ فَهُوَ باطِلٌ‌.(2)

187.

عنه عليه السلام: أما إنَّهُ لَيسَ عِندَ أحَدٍ عِلمٌ ولا حَقٌّ ولا فُتيا إلّاشَيءٌ أخَذَ عَن عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عليه السلام وعَنّا أهلَ البَيتِ‌، وما مِن قَضاءٍ يُقضى بِهِ بِحَقٍّ وصَوابٍ‌(3)إلّابَدءُ ذلِكَ ومِفتاحُهُ وسَبَبُهُ وعِلمُهُ مِن عَلِيٍّ عليه السلام ومِنّا. فَإِذَا اختَلَفَ عَلَيهِم أمرُهُم قاسَوا وعَمِلوا بِالرَّأيِ‌، وكانَ الخَطَأُ مِن قِبَلِهِم إذا(4)قاسَوا، وكانَ الصَّوابُ إذا تَبِعُوا الآثارَ مِن قِبَلِ عَلِيٍّ عليه السلام.(5)

188.

مختصر بصائر الدرجات عن يونس بن ظبيان عن الإمام الصادق عليه السلام: يا يونُسُ‌! إذا أرَدتَ العِلمَ الصَّحيحَ فَعِندَنا أهلَ البَيتِ‌؛ فَإِنّا وَرِثناهُ واُوتينا شَرعَ الحِكمَةِ‌(6)وفَصلَ الخِطابِ‌. فَقُلتُ‌: يَابنَ رَسولِ اللّهِ‌! فَكُلُّ مَن كانَ مِن أهلِ البَيتِ وَرِثَ ما وَرِثَ وُلدُ عَلِيٍّ وفاطِمَةَ عليهما السلام‌؟ فَقالَ‌: ما وَرِثَهُ إلَّاالأَئِمَّةُ الاِثنا عَشَرَ.(7)

189.

الإمام عليّ عليه السلام - في وَصِيَّتِهِ لِكُمَيلِ بنِ زِيادٍ -: يا كُمَيلُ‌! لا تَأخُذ إلّاعَنّا، تَكُن مِنّا.(8)

190.

الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ العُلَماءَ وَرَثَةُ الأَنبِياءِ‌؛ وذاكَ أنَّ الأَنبِياءَ لَم يورِثوا دِرهَماً ولا1.


1) . الإرشاد: ج 1 ص 240، الطرائف: ص 417، بصائر الدرجات: ص 514 ح 34 عن جابر الجعفي عن الإمام الباقر عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 94 ح 33؛ البيان و التبيين: ج 2 ص 52 عن الإمام الصادق عنه عليهما السلام نحوه، شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج 1 ص 276 عن الإمام الصادق عن آبائه عنه عليهم السلام، كنز العمّال: ج 14 ص 592 ح 39679.

2) . بصائر الدرجات: ص 511 ح 21 عن الفضيل بن يسار، كمال الدين: ص 223 ح 14 عن الفضيل بن يسار عن الإمام الباقر والإمام الصادق عليهما السلام نحوه، الاختصاص: ص 31 وفيه «وبال» بدل «باطل»، بحار الأنوار: ج 2 ص 94 ح 32.

3) . في المصدر «ثواب» والتصويب من بحار الأنوار. 4. في المصدر: «فإذا»، والتصويب من بحار الأنوار.

4)

5) . بصائر الدرجات: ص 519 ح 3 عن محمّد بن مسلم، بحار الأنوار: ج 2 ص 95 ح 36.

6) . في بحار الأنوار: «شرح الحكمة».

7) . مختصر بصائر الدرجات: ص 122، كفاية الأثر: ص 254، بحار الأنوار: ج 36 ص 404 ح 15 وراجع الصراط المستقيم: ج 2 ص 157.

8) . تحف العقول: ص 171، بشارة المصطفى‌: ص 25 عن كميل، بحار الأنوار: ج 77 ص 267 ح 1.

حكم خدا، حكم مى كنيم و سخنِ راست گو را برگرفته ايم. پس اگر آثار ما را دنبال كنيد، با روشنگرى هاى ما هدايت مى شويد.

186.

امام باقر عليه السلام: هر چه از اين خانه صادر نشده باشد، پوچ است.

187.

امام باقر عليه السلام: هان! نزد هيچ كس، علم و حقيقت و فتوايى نيست، مگر چيزى كه از على بن ابى طالب عليه السلام و از ما اهل بيت گرفته باشد و هيچ قضاوتِ به حق و درستى نيست، مگر آن كه آغاز و كليد و سبب و آگاهى به آن، از على عليه السلام و از ماست. هنگامى كه كارشان دچار اختلاف مى شود، قياس مى كنند و به رأى خود، عمل مى كنند و خطاى ايشان، از همين قياس است و درستى [رأى ايشان]، هنگامى است كه از آثار بر جاى مانده از على عليه السلام پيروى كنند.

188.

مختصر بصائر الدرجات - به نقل از يونُس بن ظَبيان - امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «اى يونُس! چون دانش درست خواستى، نزد ما اهل بيت است كه ما آن را به ارث برده ايم و آبشخور حكمت و سخن فرجامين را به ما عطا كرده اند».

گفتم: اى فرزند پيامبر خدا! هر كس از اهل بيت باشد، آنچه را فرزندان على و فاطمه عليهما السلام ارث مى برند، ارث مى برَد؟

فرمود: «جز امامان دوازده گانه، كسى آن را به ارث نمى برَد».

189.

امام على عليه السلام - در سفارش به كُمَيل بن زياد -: اى كُمَيل! از كسى جز ما [معارف دينت را] مگير، تا از ما به شمار آيى.

190.

امام صادق عليه السلام: عالمان، وارثان انبيايند و اين، از آن روست كه پيامبران، نه درهمى به

ديناراً، وإنَّما أورَثوا أحاديثَ مِن أحاديثِهِم، فَمَن أخَذَ بِشَيءٍ مِنها فَقَد أخَذَ حَظّاً وافِراً. فَانظُروا عِلمَكُم هذا عَمَّن تَأخُذونَهُ‌؛ فَإِنَّ فينا أهلَ البَيتِ في كُلِّ خَلَفٍ عُدولاً يَنفونَ عَنهُ تَحريفَ الغالينَ‌، وَانتِحالَ المُبطِلينَ‌، وتَأويلَ الجاهِلينَ‌.(1)9.


1) . الكافي: ج 1 ص 32 ح 2، الاختصاص: ص 4، بصائر الدرجات: ص 10 ح 1 كلّها عن أبي البختري و ص 11 ح 3، منية المريد: ص 112، الدعوات: ص 63 ح 157 وليس فيه ذيله من «فإنّ فينا أهل البيت»، بحار الأنوار: ج 2 ص 92 ح 21 وراجع مسند الشاميّين: ج 1 ص 344 ح 599.

ارث مى نهند، نه دينارى؛ بلكه احاديثى از احاديث خود را به ارث مى نهند. پس هر كس قدرى از احاديث را فرا گيرد، به بهره اى فراوان، دست يافته است. پس بنگريد اين دانش خود را از چه كسى فرا مى گيريد؛ زيرا در هر نسل، افراد عادلى از ما اهل بيت هستند كه تحريف غاليان و به لباس دين در آمدن مُبطلان و تأويل جاهلان را از اين دين، دور مى كنند.

تمهيد ي‍ الحمد لله ن

تبيين ملاك احراز سنّت

تبيين ملاك احراز سنّت(1)

پس از اثبات حجّيت سنّت در فصل دوم، مسئلۀ مهم اين است كه سنّت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله چگونه قابل اثبات و احراز است‌؟ موضوع فصل سوم، پاسخ به اين سؤال و تبيين ملاك احراز و اثبات سنّت است.

كسانى كه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشتند، با آن حضرت و كلام ايشان به گونۀ مستقيم، يا با واسطه هايى اندك و قابل ارزيابى، روبه رو بودند. از اين رو، احراز سنّت، يا راستى آزمايىِ حكايت سنّت، آسان و قابل دسترس و اطمينان بود.

امّا پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و در دوره هاى بعد، مسلمانان با حديث - كه گزارش و حكايت سنّت است - مواجه شدند.

مجموعۀ گزارش هاى سنّت، در اين زمان، در دو گروه متمايز جاى مى گيرند:

1.

گزارش اهل بيت عليهم السلام از سنّت نبوى؛

2.

گزارش افراد ديگر (غير اهل بيت عليهم السلام) از سنّت نبوى.

پس از تشكيل نهاد خلافت و كنار نهاده شدن اهل بيت عليهم السلام از قدرت، بويژه پس از حاكميت صد سالۀ بنى اميّه و حاكميت پانصد سالۀ بنى عبّاس، دو مسير پيش گفته، به گونه اى مشخّص از يكديگر جدا شدند و گاه رويكردى متفاوت و حتّى متعارض در پيش گرفتند.


1) . به قلم پژوهشگر ارجمند، جناب حجّة الاسلام والمسلمين سيّد محمّدكاظم طباطبايى.

برخى، اين دو رويكرد و گزارش از سنّت نبوى را «مدرسۀ اهل بيت عليهم السلام» و «مدرسۀ خلفا» نام گذارى كرده اند.(1)

اكنون اين پرسش رخ مى نمايد كه كدام گزارش و رويكرد، مسيرى صحيح و مطمئن براى احراز سنّت نبوى، دستيابى به معارف الهى و دورى از گم راهى و ضلالت است‌؟

پاسخ به اين پرسش و ارائۀ طريق صحيح دستيابى به سنّت، دغدغۀ پيامبر گرامى اسلام بوده و ايشان در زمان حيات خويش، بويژه در سال هاى پايانى عمر خود، مسير صحيح دستيابى به سنّت را معلوم كرده اند.

حديث متواتر و مشترك ثقلين،(2)نمونه اى روشن از تلاش و تأكيد پيامبر صلى الله عليه و آله در معرّفى طريق صحيح دستيابى به سنّت است:

من در ميان شما چيزى بر جاى مى گذارم كه اگر به آن تمسّك جوييد، پس از من هرگز گم راه نخواهيد شد. يكى از آن دو، باعظمت تر از ديگرى است: كتاب خدا - كه رشته اى كشيده شده از آسمان به زمين است - و [ديگرى] عترتم، [يعنى] اهل بيتم. اين دو، هيچ گاه از يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض [كوثر]، نزد من آيند. پس بنگريد كه پس از من، چگونه جانشينى براى من در بارۀ آنها خواهيد بود.(3)

حديث ثقلين، در صدد معرفى عِدل و قرين قرآن براى رهايى از گم راهى است.

روشن است كه معرّفى عترت به همراه قرآن در اين سخن، در صدد خار ج كردن سنّت نيست، بلكه در مقام معرّفى مسير درست دستيابى به سنّت است.

به سخن ديگر، حجّيت سنّت، در هندسۀ معارف وحيانى، امرى مفروض و6.


1) . ر. ك: علّامه سيّد مرتضى عسكرى در كتاب معالم المدرستين.

2) . تواتر حديث ثقلين و مباحث مرتبط با سند و متن آن در كتاب هاى فراوانى مورد بحث قرار گرفته است. ازجمله، ر. ك: فى رحاب حديث الثقلين و أحاديث إثنى عشر از انتشارات دار الحديث.

3) . ر. ك: ح 146.

پذيرفته است و حديث ثقلين و ديگر احاديثى كه در فصل سوم آمده اند، در واقع در صدد تبيين مسير و ملاك هستند.

همچنين معرّفى اهل بيت عليهم السلام در روايات ديگر نبوى با اوصافى همچون «مَثَلُهُم مَثَلُ سَفينَةِ نُوحٍ‌»(1)، «مَثَلُهُم مَثَلُ النُّجُومِ‌»(2)، «مَثَلُهُم مَثَلُ بابِ حِطَّةٍ‌»(3)، «مَثْلُهُم مَثَلُ بَيتِ اللّهِ‌»(4)و... ،همچون حديث ثقلين، به عنوان ملاك و معيار احراز سنّت است.

اهل بيت عليهم السلام نيز بر اين موضوع، تأكيد كرده اند و خود را وارث علم پيامبر معرّفى كرده، روايات خود را به ايشان مسند كرده اند.(5)

ايشان تأكيد كرده اند كه علم صحيح، تنها نزد اين خانواده است و هيچ مسيرى جز اهل بيت عليهم السلام ندارد:

به شرق و غرب برويد. دانش صحيحى را نمى يابيد، مگر آنچه از نزد ما اهل بيت آمده باشد.(6)

اين سخن، به معناى آن نيست كه ديگر معارف، به طور كلّى باطل اند و هيچ مضمون صحيحى در آنها نيست؛ بلكه در صدد ارائۀ معيار و ملاك براى سنجش و ارزيابى معارف صحيح از سقيم است، يعنى معارف ديگر بر معارف صادر شده از اهل بيت عليهم السلام عرضه شده و معارف هماهنگ و غير مخالف با آنها، اخذ مى شود.

از اين رو، مراجعه به معارف ديگر، از جمله معارف نقلى موجود در منابع ديگر،3.


1) . ر. ك: الأمالى، طوسى: ص 60 ح 88 و ص 459 ح 1026 و ص 733 ح 1532 وكمال الدين: ص 239 ح 59 واهل بيت در قرآن و حديث: ص 120.

2) . ر. ك: نهج البلاغة: خطبۀ 100 والأمالى، صدوق: ص 342 ح 408 وكمال الدين: ص 241 ح 65 والغيبة، نعمانى: ص 84 ح 12 واهل بيت در قرآن و حديث: ص 128.

3) . ر. ك: الغيبة، نعمانى: ص 44 والأمالى، صدوق: ص 133 ح 126 واهل بيت در قرآن و حديث: ص 124.

4) . ر. ك: خصائص الأئمّة عليهم السلام: ص 77 واهل بيت در قرآن و حديث: ص 126.

5) . ر. ك: ص 137 (گنجينه هاى احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله نزد خاندان اوست).

6) . ر. ك: ح 183.

مجاز و مطلوب است؛ ولى پس از سنجش و احراز هماهنگى و عدم مخالفت با معارف اهل بيت عليهم السلام، معتبر و قابل عمل خواهند بود.

اهل بيت عليهم السلام بر اين نكته تأكيد داشته و از وجود علم پيامبر صلى الله عليه و آله، نزد اصحاب ديگر سخن گفته و خود را معيار شناسايى صحيح از سقيم، معرّفى كرده اند.

هشام بن سالم مى گويد:

به امام صادق عليه السلام گفتم: نزد اهل سنّت هم احاديث صحيحى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وجود دارد؟ فرمود: «آرى. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله [معارف الهى را] به مردم رساند و رساند و رساند، ولى گنجينۀ علم و حكم فصل ميان مردم، نزد ماست».(1)

مشابه اين سخن از اميرمؤمنان عليه السلام و امام باقر عليه السلام نيز گزارش شده است.(2)

در موردى ديگر، امام كاظم عليه السلام به يكى از ياران خود دستور مى دهد كه روايات اهل سنّت را بشنود و بر ايشان عرضه كند.(3)

روايات ناظر به احراز سنّت نبوى از طريق اهل بيت عليهم السلام دربردارندۀ قاعده اى كلّى در استناد سخن به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام است.

لازم است اين شيوه در دستيابى نسل هاى پسين به روايات اهل بيت عليهم السلام نيز رعايت شود. زيرا تنها از اين طريق مى توان سنّت را احراز كرد.1.


1) . ر. ك: ح 165.

2) . ر. ك: بصائر الدرجات: ص 363 ح 3 و ح 5 و ص 365 ح 12.

3) . ر. ك: ح 631.

الفَصلُ الرابع:

أهَمِّيَةُ مَعرِفَةِ الحَديثِ‌

4/1

تَعَلُّمُ الحَديثِ وَتَعليمُهُ‌

191.

الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله خَطَبَ النّاسَ في مَسجِدِ الخَيفِ فَقالَ‌: «نَضَّرَ اللّهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتي فَوَعاها وحَفِظَها وبَلَّغَها مَن لَم يَسمَعها، فَرُبَّ حامِلِ فِقهٍ غَيرُ فَقيهٍ‌، ورُبَّ حامِلِ فِقهٍ إلى مَن هُوَ أفقَهُ مِنهُ‌».(1)

192.

سنن الدارمي عن جبير بن مطعم: قامَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بِالخَيفِ مِن مِنىً‌، فَقالَ‌: «نَضَّرَ اللّهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتي فَوَعاها، ثُمَّ أدّاها إلى مَن لَم يَسمَعها».(2)

193.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَثَلُ الَّذي يَتَعَلَّمُ العِلمَ ثُمَّ لا يُحَدِّثُ بِهِ‌، كَمَثَلِ الَّذي يَكنِزُ الكَنزَ فَلا يُنفِقُ مِنهُ‌.(3)5.


1) . الكافي: ج 1 ص 403 ح 1، الخصال: ص 149 ح 182، الأمالي للصدوق: ص 432 ح 569 كلّها عن ابن أبي يعفور، الأمالي للمفيد: ص 186 ح 13 عن أبي خالد القمّاط، بحار الأنوار: ج 2 ص 148 ح 22.

2) . سنن الدارمي: ج 1 ص 80 ح 232، مسند ابن حنبل: ج 5 ص 615 ح 16738، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 162 ح 294، مسند أبي يعلى‌: ج 6 ص 456 ح 7376، حلية الأولياء: ج 5 ص 105 الرقم 307 عن أبي سعيد، كنز العمّال: ج 10 ص 220 ح 29164.

3) . المعجم الأوسط: ج 1 ص 213 ح 689، جامع بيان العلم: ج 1 ص 122 كلاهما عن أبي هريرة، كنز العمّال: ج 10 ص 190 ح 28995.

فصل چهارم: اهمّيت شناختن حديث

4/1: فراگيرى حديث و حديث آموزى

191. امام صادق عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسجد خَيف براى مردم سخنرانى كرد و فرمود:

«خداوند، خوش رو كند بنده اى را كه سخن مرا مى شنود و آن را در مى يابد و حفظ مى كند و به كسى كه نشنيده، مى رساند؛ زيرا بسا حامل علمى كه خود، عالِم نيست و بسا كسى كه علم را به كسى منتقل مى كند و آن كس از او، داناتر است».

192.

سنن الدارمى - به نقل از جبير بن مُطعم -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسجد خَيف در مِنا [به سخن] ايستاد و فرمود: «خداوند، خوش رو گرداند بنده اى را كه گفتارم را مى شنود و آن را درك مى كند و سپس به كسى كه آن را نشنيده است، مى رسانَد».

193.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: مَثَل كسى كه دانش مى آموزد، ولى آن را بازگو نمى كند، مَثَل كسى است كه گنج مى اندوزد، ولى از آن خرج نمى كند.

194.

عنه صلى الله عليه و آله: سارِعوا في طَلَبِ العِلمِ‌؛ فَالحَديثُ مِن صادِقٍ خَيرٌ مِنَ الدُّنيا وما عَلَيها مِن ذَهَبٍ وفِضَّةٍ‌.(1)

195.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن تَعَلَّمَ حَديثَينِ اثنَينِ يَنفَعُ بِهِما نَفسَهُ أو يُعَلِّمُهُما غَيرَهُ فَيَنتَفِعُ بِهِما، كانَ خَيراً لَهُ مِن عِبادَةِ سِتّينَ سَنَةً‌.(2)


(3) . الفردوس: ج 2 ص 427 ح 3878 عن الإمام عليّ عليه السلام، كنز العمّال: ج 10 ص 143 ح 28724.

(4) . قال المجلسي رحمه الله: يظهر من استشهاده بالآية أنّ الأخذ فيها شامل للتعلم والعمل وإن احتمل أن يكون الاستشهاد من جهة أنّ العمل يتوقّف على العلم (بحار الأنوار: ج 2 ص 146 ذيل ح 14).

(5) . المحاسن: ج 1 ص 356 ح 755 عن جابر و ص 358 ح 766، مشكاة الأنوار: ص 236 ح 673 وفيه صدره إلى «وفضّة» وكلاهما عن الإمام الصادق عليه السلام، مستطرفات السرائر (المحاسن): ص 157 ح 25 عن جابر نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 146 ح 14.

(6) . المحاسن: ج 1 ص 356 ح 756، بحار الأنوار: ج 2 ص 146 ح 15.

(7) . الاختصاص: ص 61 عن ميسّر بن عبدالعزيز، الأمالي للمفيد: ص 42 ح 10 عن جابر عن الإمام الباقر عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 148 ح 21.


1) . التدوين في أخبار قزوين: ج 1 ص 188 عن جابر، كنز العمّال: ج 10 ص 154 ح 28788.

2) . منية المريد: ص 372، بحار الأنوار: ج 2 ص 152 ح 44؛ تاريخ أصبهان: ج 2 ص 90 الرقم 1181 عن البراء بن عازب وليس فيه «فينتفع بهما»، كنز العمّال: ج 10 ص 163 ح 28849.

194.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: در طلب علم بشتابيد كه [شنيدن] حديثى از يك راست گو، بهتر از دنيا و همۀ طلا و نقرۀ روى آن است.

195.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس دو حديث فرا بگيرد كه برايش سودمند باشند يا آنها را به ديگرى بياموزد كه از آن دو حديث، بهره مند شود، بهتر از عبادت شصت ساله است.

196.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: گم شدۀ مؤمن، علم است. هر گاه حديثى را [با حفظ كردن و نوشتن] به بند مى كشد، در پى حديث ديگرى مى رود.

197.

امام باقر عليه السلام: در جستجوى دانش، بشتابيد. سوگند به آن كه جانم به دست اوست، تنها يك حديث در حلال و حرام كه از فردى راست گو فرا بگيرى، بهتر از دنيا و زر و سيم نهفته در آن است. اين، از آن روست كه خداوند مى فرمايد: (آنچه را پيامبر برايتان آورده، برگيريد و از آنچه شما را باز داشته، دست بكشيد) و بى گمان، على عليه السلام به قرائت قرآن، فرمان مى داد.

198.

المحاسن - به نقل از جابر -: امام باقر عليه السلام به من فرمود: «اى جابر! به خدا سوگند، اگر يك حديث در بارۀ حلال و حرام از فردى راست گو بياموزى، براى تو بهتر است از آنچه خورشيد بر آن طلوع و غروب مى كند».

199.

امام صادق عليه السلام: حديثى را كه راست گويى از راست گويى مى گيرد، بهتر است از دنيا و هر چه در آن است.

200.

عنه عليه السلام: دَخَلَ عَلى أبي عليه السلام رَجُلٌ فَقالَ‌: رَحِمَكَ اللّهُ‌، اُحَدِّثُ أهلي‌؟ قالَ‌: نَعَم؛ إنَّ اللّهَ تَعالى يَقولُ‌: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً وَقُودُهَا اَلنّاسُ وَ اَلْحِجارَةُ‌) (1)، وقالَ‌: (وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اِصْطَبِرْ عَلَيْها) (2).(3)

201.

عيون أخبار الرضا عليه السلام عن عبد السلام بن صالح الهروي: سَمِعتُ أبَا الحَسَنِ عَلِيَّ بنَ مُوسَى الرِّضا عليه السلام يَقولُ‌: رَحِمَ اللّهُ عَبداً أحيا أمرَنا، فَقُلتُ لَهُ‌: وكَيفَ يُحيي أمرَكُم‌؟ قالَ‌: يَتَعَلَّمُ عُلومَنا ويُعَلِّمُهَا النّاسَ‌.(4)

202.

الإمام الرضا عليه السلام - لَمّا سُئِلَ عَنِ الأَمرِ بِالحَجِّ -: لِعِلَّةِ الوِفادَةِ إلَى اللّهِ عز و جل، وطَلَبِ الزِّيادَةِ‌،... مَعَ ما فيهِ مِنَ‌التَّفَقُّهِ‌، ونَقلِ أخبارِ الأَئِمَّةِ عليهم السلام إلى كُلِّ صُقعٍ وناحِيَةٍ‌، كَما قالَ اللّهُ تَعالى‌: (فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي اَلدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ‌) (5)، و (لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ‌) (6).(7)

4/2

تَعليمُ الأَولادِ الحَديثَ‌

203. الإمام الصادق عليه السلام: بادِروا أولادَكُم بِالحَديثِ قَبلَ أن يَسبِقَكُم إلَيهِمُ المُرجِئَةُ‌.(8)0.

1) . التحريم: 6.

2) . طه: 132.

3) . الاُصول الستّة عشر (كتاب جعفر بن محمّد بن شريح الحضرمي): ص 232 ح 265، بحار الأنوار: ج 2 ص 25 ح 92.

4) . عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 307 ح 69، معاني الأخبار: ص 180 ح 1، بحار الأنوار: ج 2 ص 30 ح 13.

5) . التوبة: 122.

6) . الحجّ‌: 28.

7) . عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 119 ح 1، علل الشرائع: ص 273 ح 9 كلاهما عن الفضل بن شاذان، بحار الأنوار: ج 6 ص 82 و 83 ح 1.

8) . الكافي: ج 6 ص 47 ح 5، تهذيب الأحكام: ج 8 ص 111 ح 381 كلاهما عن جميل بن درّاج وفيه «أحداثكم» بدل «أولادكم»، وسائل الشيعة: ج 18 ص 62 ح 33271 وراجع الخصال: ص 614 ح 10.

200. امام صادق عليه السلام: مردى نزد پدرم عليه السلام آمد و گفت: رحمت خدا بر تو باد! آيا براى خانواده ام حديث بگويم‌؟

فرمود: «آرى. خداوند مى فرمايد: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خود و خانواده تان را از آتشى كه هيزم آن مردمان و سنگ هايند، حفظ كنيد) و فرموده است:

(خانوادۀ خود را به خواندن نماز، فرمان ده و خود بر آن، پاى فشار).

201. عيون أخبار الرضا عليه السلام - به نقل از عبد السلام بن صالح هروى -: از امام رضا عليه السلام شنيدم كه مى فرمايد: «رحمت خدا بر آن بنده اى كه امر ما را زنده گردانَد!».

گفتم: چگونه امر شما را زنده مى گرداند؟

فرمود: «دانش هاى ما را فرا مى گيرد و آنها را به مردم مى آموزد».

202. امام رضا عليه السلام - هنگامى كه از ايشان در بارۀ فرمان حج پرسيده شد؟ -: علّتش بار يافتن در پيشگاه خداوند عز و جل و طلب فزونى از اوست... و نيز آگاه شدن از مسائل دينى و رساندن اخبار امامان عليهم السلام به هر سو و ناحيه اى؛ چنان كه خداوند متعال فرمود: (چرا از هر گروهى، دسته اى كوچ نمى كنند تا در [تعاليم] دين، آگاه شوند و قوم خود را، وقتى به سوى آنان باز گشتند، بيم دهند، باشد كه [از كيفر الهى] بترسند) و (تا آن كه منافع خود را بيابند).

4/2: حديث آموزى به فرزندان

203. امام صادق عليه السلام: به فرزندانتان حديث بياموزيد، پيش از آن كه مُرجِئه قبل از شما سوى آنان بشتابند [و آنها را منحرف سازند].
204. رجال الكشّي عن نصر بن الصباح: سَمِعتُ أصحابَنا أنَّ مَحبوباً أبا حَسَنٍ كانَ يُعطِي الحَسَنَ‌(1)بِكُلِّ حَديثٍ يَكتُبُهُ عَن عَلِيِّ بنِ رِئابٍ دِرهَماً واحِداً.(2)

4/3

مُذاكَرَةُ الحَديثِ‌

205.

الإمام عليّ عليه السلام: تَذاكَروا هذَا الحَديثَ وتَزاوَروا؛ فَإِنَّكُم إن لَم تَفعَلوا يُدرَسْ‌.(3)

206.

الحكايات عن خيثمة عن الإمام الصادق عليه السلام، قال: دَخَلتُ عَلَيهِ اُوَدِّعُهُ وأَنَا اُريدُ الشُّخوصَ عَنِ المَدينَةِ‌، فَقالَ‌: أبلِغ مَوالِيَنَا السَّلامَ‌، وأَوصِهِم بِتَقوَى اللّهِ‌... وأَن يَتَلاقَوا في بُيوتِهِم، وأَن يَتَفاوَضوا عِلمَ الدّينِ‌؛ فَإِنَّ في ذلِكَ حَياةً لِأَمرِنا، رَحِمَ اللّهُ عَبداً أحيا أمرَنا.(4)

207.

مصادقة الإخوان عن بكر بن محمّد الأزدي عن الإمام الصادق عليه السلام، قال: قالَ لِفُضَيلٍ‌:

تَجلِسونَ وتُحَدِّثونَ؟ قالَ‌: قُلتُ‌: نَعَم جُعِلتُ فِداكَ‌، قالَ‌: تِلكَ المَجالِسَ اُحِبُّها، فَأَحيوا أمرَنا يا فُضَيلُ‌! فَرَحِمَ اللّهُ مَن أحيا أمرَنا، يا فُضَيلُ‌! مَن ذَكَرَنا أو ذُكِرنا عِندَهُ فَخَرَجَ مِن عَينِهِ مِثلُ جَناحِ الذُّبابِ‌، غَفَرَ اللّهُ تَعالى ذُنوبَهُ ولَو كانَت أكثَرَ مِن زَبَدِ البَحرِ.(5)4.


1) . يعني الحسن بن محبوب.

2) . رجال الكشّي: ج 2 ص 851 ح 1095.

3) . سنن الدارمي: ج 1 ص 158 ح 631، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 6 ص 189 ح 2، جامع بيان العلم: ج 1 ص 101 بزيادة «علمكم» في آخره، تاريخ دمشق: ج 27 ص 130 وليس فيه ذيله من «فإنّكم» وكلّها عن عبد اللّه بن بريدة؛ كنز الفوائد: ج 2 ص 32 نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 151 ح 34.

4) . الحكايات (المطبوعة في مصنّفات الشيخ المفيد ج 10): ص 91 و 92 ح 1، الكافي: ج 2 ص 175 و 176، مصادقة الإخوان: ص 136 ح 6 كلاهما نحوه، مستطرفات السرائر (العيون والمحاسن): ص 162 ح 1، بحار الأنوار: ج 74 ص 352 ح 21.

5) . مصادقة الإخوان: ص 134 ح 1، ثواب الأعمال: ص 223 ح 1، بشارة المصطفى‌: ص 275 كلاهما نحوه، قرب الإسناد: ص 36 ح 117، بحار الأنوار: ج 44 ص 282 ح 14.

204. رجال الكشّى - به نقل از نصر بن صباح -: از يكى از راويان شيعه شنيدم كه محبوب - پدر حسن -، در برابر هر حديثى كه [پسرش حسن] از على بن رئاب مى نوشت، يك درهم به او، مى داد.

4/3: گفت و شنودِ حديث

205.

امام على عليه السلام: اين حديث [ها] را به گفتگو بگذاريد و به ديدار يكديگر برويد كه اگر چنين نكنيد، كهنه مى شود.

206.

الحكايات - به نقل از خيثمه -: هنگامى كه مى خواستم از مدينه بروم، نزد امام صادق عليه السلام رفتم تا با ايشان، وداع كنم. ايشان فرمود: «به دوستداران ما سلام برسان و آنان را به تقواى الهى سفارش كن... و اين كه يكديگر را در خانه هايشان، ملاقات كنند و در علوم دينى، گفتگو كنند كه زنده شدن امر ما در آن است. خداى رحمت كند بنده اى را كه امر ما را زنده مى دارد.

207.

مصادقة الإخوان - به نقل از بكر بن محمّد اَزْدى -: امام صادق عليه السلام به فضيل فرمود: «آيا با هم مى نشينيد و گفتگو مى كنيد؟». گفت: آرى، فدايت شوم! فرمود: «اين گونه مجالس را دوست دارم. اى فضيل! امر ما را زنده نگه داريد. رحمت خدا بر آن كس كه امر ما را زنده بدارد. اى فضيل! هر كس ما را ياد كند يا در حضور او از ما ياد شود و از چشمش به اندازۀ پَرِ مگسى اشك در آيد، خداوند، گناهان او را مى بخشد، اگر چه فزون تر از كف آب دريا باشد».

208.

الكافي عن شعيب العقرقوفي: سَمِعتُ أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام يَقولُ لِأَصحابِهِ‌: اِتَّقُوا اللّهَ‌، وكونوا إخوَةً بَرَرَةً‌، مُتَحابّينَ فِي اللّهِ‌، مُتَواصِلينَ‌، مُتَراحِمينَ‌، تَزاوَروا وتَلاقَوا وتَذاكَروا أمرَنا وأَحيوهُ‌.(1)

209.

دعائم الإسلام عن الإمام الصادق عليه السلام: رَحِمَ اللّهُ امرَءاً أحيا أمرَنا، فَقيلَ‌: وما إحياءُ أمرِكُم يَابنَ رَسولِ اللّهِ؟ فَقالَ‌: تَذكُرونَهُ عِندَ أهلِ العِلمِ وَالدّينِ وَاللُّبِّ‌.(2)

210.

الإمام الصادق عليه السلام - لِداودَ بنِ سَرحانَ -: يا داودُ! أبلِغ مَوالِيَّ عَنِّي السَّلامَ‌، وأَنّي أقولُ‌: رَحِمَ اللّهُ عَبداً اجتَمَعَ مَعَ آخَرَ فَتَذاكَرا أمرَنا؛ فَإِنَّ ثالِثَهُما مَلَكٌ يَستَغفِرُ لَهُما، ومَا اجتَمَعَ اثنانِ عَلى ذِكرِنا إلّاباهَى اللّهُ تَعالى بِهِمَا المَلائِكَةَ‌، فَإِذَا اجتَمَعتُم فَاشتَغِلوا بِالذِّكرِ؛ فَإِنَّ فِي اجتِماعِكُم ومُذاكَرَتِكُم إحياءَنا، وخَيرُ النّاسِ مِن بَعدِنا مَن ذاكَرَ بِأَمرِنا ودَعا إلى ذِكرِنا.(3)

4/4

بَرَكاتُ مُذاكَرَةِ الحَديثِ‌

211.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنَّ اللّهَ عز و جل يَقولُ‌: تَذاكُرُ العِلمِ بَينَ عِبادي مِمّا تَحيا عَلَيهِ القُلوبُ المَيتَةُ إذا هُمُ انتَهَوا فيهِ إلى أمري.(4)

212.

عنه صلى الله عليه و آله: تَذاكَروا وتَلاقَوا وتَحَدَّثوا؛ فَإِنَّ الحَديثَ جِلاءٌ لِلقُلوبِ‌، إنَّ القُلوبَ‌7.


1) . الكافي: ج 2 ص 175 ح 1، مصادقة الإخوان: ص 137 ح 8، الأمالي للطوسي: ص 60 ح 87، مشكاة الأنوار: ص 320 ح 1016، بحار الأنوار: ج 74 ص 352 ح 20.

2) . دعائم الإسلام: ج 1 ص 63، مستدرك الوسائل: ج 8 ص 326 ح 9565.

3) . الأمالي للطوسي: ص 224 ح 390، بشارة المصطفى‌: ص 110 نحوه وكلاهما عن معتب مولى الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 1 ص 200 ح 8.

4) . الكافي: ج 1 ص 41 ح 6 عن عبداللّه بن سنان عن الإمام الصادق عليه السلام، منية المريد: ص 169 عن الإمام الصادق عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، عوالي اللآلي: ج 4 ص 78 ح 71، بحار الأنوار: ج 1 ص 203 ح 17.

208.

الكافى - به نقل از شعيب عَقَرقوفى -: شنيدم امام صادق عليه السلام خطاب به يارانش مى فرمايد: «از خدا پروا كنيد و برادرانى نيكوكار باشيد. براى خدا، يكديگر را دوست بداريد، با هم ارتباط داشته باشيد، به هم مهر بورزيد، به ديدار و ملاقات يكديگر برويد و در بارۀ امر [امامت و ولايت] ما، گفتگو كنيد و آن را زنده بداريد».

209.

دعائم الإسلام: امام صادق عليه السلام فرمود: «خداوند، رحمت كند كسى كه امر ما را زنده كند». گفته شد: مقصود از زنده كردن امر شما چيست، اى فرزند پيامبر خدا؟ فرمود:

«آن را نزد عالمان و دينداران و خردمندان، ياد كنيد».

210. امام صادق عليه السلام - به داوود بن سرحان -: اى داوود! سلام مرا به دوستدارانم برسان كه من مى گويم: رحمت خدا بر آن بنده اى كه با ديگرى گِرد آيد و دو نفرى در بارۀ امر ما گفتگو كنند كه در اين حال، سومين نفر آنان، فرشته اى است كه براى آن دو، آمرزش مى طلبد. هيچ دو نفرى گِرد هم نيامدند و از ما ياد نكردند، مگر اين كه خداوند متعال، به وجود آنان بر فرشتگان باليد. پس هر گاه گِرد هم آمديد، به ذكر، مشغول شويد؛ زيرا گردهم آمدن و گفتگوى شما با يكديگر، موجب زنده شدن ما مى شود. بعد از ما، بهترينِ مردم كسى است كه در بارۀ امر ما گفتگو كند و به ياد آورىِ ما فرا خوانَد.

4/4: بركت هاى گفتگوى حديثى

211.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خداوند عز و جل مى فرمايد: «گفتگوى علمى در ميان بندگانم، از آن چيزهايى است كه دل هاى مرده را حيات مى بخشد، هنگامى كه آنان در آن به امر من برسند».

212.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: با هم مذاكره و ديدار كنيد و حديث بگوييد؛ چرا كه حديث، جلاى

لَتَرينُ كَما يَرينُ السَّيفُ‌؛ جِلاؤُهَا الحَديثُ‌.(1)

213.

الإمام الباقر عليه السلام: إنَّ حَديثَنا يُحيِي القُلوبَ‌.(2)

214.

عنه عليه السلام: اجتَمِعُوا وَتَذاكَروا تَحُفَّ بِكُمُ المَلَائِكَةُ رَحِمَ اللّهُ مَنْ أَحيا أمْرَنا.(3)

215.

الإمام الصادق عليه السلام: تَزاوَروا؛ فَإِنَّ في زِيارَتِكُم إحياءً لِقُلوبِكُم، وذِكراً لِأَحاديثِنا، وأَحاديثُنا تُعَطِّفُ بَعضَكُم عَلى بَعضٍ‌، فَإِن أخَذتُم بِها رَشَدتُم ونَجَوتُم، وإن تَرَكتُموها ضَلَلتُم وهَلَكتُم، فَخُذوا بِها وأَنَا بِنَجاتِكُم زَعيمٌ‌(4).(5)

216.

عنه عليه السلام: تَلاقَوا وتَحادَثُوا العِلمَ‌؛ فَإِنَّ بِالحَديثِ تُجلَى القُلوبُ الرّائِنَةُ‌(6)، وبِالحَديثِ إحياءُ أمرِنا، فَرَحِمَ اللّهُ مَن أحيا أمرَنا.(7)4.


1) . الكافي: ج 1 ص 41 ح 8، منية المريد: ص 372، عوالي اللآلي: ج 4 ص 78 ح 70 وليس فيه «للقلوب»، بحار الأنوار: ج 2 ص 152 ح 45.

2) . الخصال: ص 22 ح 76 عن الفضيل بن يسار، الدعوات: ص 62 ح 155، بحار الأنوار: ج 2 ص 144 ح 5.

3) . مصادقة الإخوان: ص 140 ح 7، وسائل الشيعة: ج 8 ص 411 ح 15544.

4) . قال المجلسي رحمه الله: «إحياء لقلوبكم»؛ لأنّه يوجب تذكّر الإمامة، وعلوم الأئمّة عليهم السلام وحياة القلب بالعلم والحكمة. «وأحاديثنا تعطف بعضكم على بعض»؛ لاشتمالها على حقوق المؤمنين بعضهم على بعض، ولأنّ الاهتمام برواية أحاديثنا يوجب رجوع بعضكم إلى بعض. «وأنا بنجاتكم زعيم»؛ أي كفيل وضامن إن أخذتم بها، قال في المصباح «المنير»: زعمت بالمال زعماً من باب قتل ومنع: كفلت به فأنا زعيم به (بحار الأنوار: ج 74 ص 258 ذيل ح 56).

5) . الكافي: ج 2 ص 186 ح 2 عن يزيد بن عبدالملك، بحار الأنوار: ج 74 ص 258 ح 56.

6) . الرين: الطبع والدنس، يقال: ران على قلبه ذنبه يرين ريناً وريوناً، أي غلب (الصحاح: ج 5 ص 2129 «رين»).

7) . عوالي اللآلي: ج 4 ص 67 ح 27، بحار الأنوار: ج 1 ص 202 ح 14.

دل هاست. دل ها نيز مانند شمشير، زنگار مى گيرند كه جلاى آنها، حديث است.

213.

امام باقر عليه السلام: حديث [و سخن] ما، دل ها را زنده مى كند.

214.

امام باقر عليه السلام: گِرد هم آييد و گفتگو كنيد، تا فرشتگان، شما را در ميان خود گيرند.

رحمت خدا بر كسى كه معارف ما را زنده نگه دارد.

215.

امام صادق عليه السلام: ديد و بازديد كنيد كه ديدارتان، موجب زنده شدن دل هايتان و ياد كردِ احاديث ما مى شود و احاديث ما، شما را با هم مهربان مى كند. اگر آنها را بگيريد [و عمل كنيد] رشد و نجات مى يابيد و اگر رهايشان كنيد، گم راه و هلاك مى شويد. پس به احاديث ما عمل كنيد كه، من، ضامن نجات شما هستم.(1)

216.

امام صادق عليه السلام: همديگر را ملاقات كنيد و از دانش با هم سخن بگوييد. دل هاى زنگار گرفته با حديث گفتن، جلا مى يابند و حديث، مايۀ زنده كردن امر ماست. خداى رحمت آورد بر كسى كه امر ما را زنده كند!د.


1) . علامه مجلسى رحمه الله مى گويد: زنده شدن دل ها به دليل يادآورى امامت پيشوايان و دانش هاى آنهاست كه زنده دلى با علم و حكمت، حاصل مى آيد، مهربان كردن احاديث هم يا به دليل سفارش احاديث به حقوق متقابل مؤمنان است يا اينكه اهتمام به نقل احاديث اهل بيت عليهم السلام زمينۀ مراجعۀ شيعيان را به يكديگر فراهم مى آورد.

تمهيد ي‍ الحمد لله ن

تبيين آموزش همگانى حديث

تبيين آموزش همگانى حديث(1)

آموزش باورها و نهادينه كردن ارزش ها، راهى است كه حيات فرهنگى يك ملّت را استمرار مى بخشد و آن را ميان همۀ اقشار جامعه مى گسترَد. تمدّن بشر، از طريق همين تعليم و تعلّم، باقى مانده و گاه عمق و گسترش يافته است. هر نسل انسانى، ميراث نسل هاى پيشين را به نسل پس از خود انتقال داده است. پدران و مادران، باورها و ارزش هاى خود را در جامه اى نو يا با همان قالب كهن، به فرزندان خود، منتقل مى كنند. آموزگاران و مربّيان نيز همين رسالت را در برابر شاگردان خويش، به گونه اى ديگر بر دوش گرفته و نويسندگان و سخنرانان نيز سهمى مهم در اين ميان دارند.

اسلام، به عنوان دينى تمدّن ساز و هديه اى الهى براى همۀ بشر، همۀ باورها و ارزش هاى اساسى لازم و نيكو را در خود جاى داده است. روشن است كه آموزش عناصر فرهنگى و ارزشى اين دين بزرگ، نياز هميشگى امّت اسلامى و راز بقاى آن است. نيز مى دانيم بيشتر آموزه هاى دينى اسلام، متن محور و برخاسته از قرآن و حديث است. اين به معناى نياز جامعۀ اسلامى به يادگيرى و ياددهى هميشگى قرآن و همچنين حديث، به عنوان گزارشگر سنّت پيامبر و سيرۀ اهل بيت عليهم السلام است. درخور


1) . به قلم پژوهشگر ارجمند، جناب حجّة الاسلام والمسلمين عبد الهادى مسعودى.

توجّه اين كه پيامبر اكرم - كه آورندۀ دين اسلام است - در سفارش مهم، تاريخى و مشهورش، دو يادگار گران سنگ بر جاى مانده از خود را قرآن و عترت، معرّفى مى كند؛ قرآن، به عنوان وحى الهى و عترت، به عنوان مرجع اصلى تفسير و تبيين و تطبيق آن.

بر اين پايه، همان گونه كه عترت، همبَر كتاب خداست، سخن ايشان نيز همراه و همنواى كلام خداست. از زاويه اى ديگر، اين عترت است كه در جارى زمان و همراه مردمان، در هر جا حضور دارد. گفتار و رفتار آنان است كه همراه انسان و در سير حركتش، او را از ترديد و دو راهى ها، رهايى مى بخشد. حديث آنان است كه بر سرِ هر پيچ تاريخى، آدمى را به سوى قرآن، فرا مى خواند. در هر جا كه لازم است، موضع مى گيرد و معناى واقعى و خارجى قرآن و وظيفۀ الهى هر فرد را معيّن مى كند.

گفتار و رفتار اهل بيت عليهم السلام، در طول حدود سه قرن به تحقّق پيوسته و اين، به معناى گشايش يك عرصۀ وسيع براى سرمشق گرفتن از ايشان در همۀ فراز و نشيب هاى زندگى است.

حديث، سخن و عمل معصومان را در درازاى سه قرن زندگى انسانى، حكايت مى كند و از اين رو، الگوهايى از تطبيق عملى قرآن و نمونه هايى از زندگى الهى را در پيش ديد ما مى نهد. حديث، انسان را به درون دين مى برَد، هسته و پوستۀ آن را يك جا به او مى نمايانَد و قواعد روزآمد كردن دين را در فرايند اجتهاد علمى، در اختيار مى نهد. اهل بيت عليهم السلام، آموزه هاى جان بخش جاويد قرآن را در روزگار سختى و آسانى، آزادى و خفقان، رفاه و تنگ دستى و ده ها وضعيت ديگر، عينيت مى بخشند و الگويى براى سبْك زندگى ايمانى، به دست مى دهند؛ سبْكى از زندگى كه خدا به آن رنگ زده است: (وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّهِ صِبْغَةً‌) (1)و حديث، گزارشگر اين زندگى ايمانى است.).


1) . (و كيست خوش نگارتر از خدا؟) (بقره: آيۀ 138).

سخنى اين چنين، خود ارزش آن را دارد كه در كنار سخن خداوند، فرا گرفته شود و ياد گيرنده اش، همچون ياد گيرندۀ كلام الهى، قدر بيند و بر صدر نشيند.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، خود در تعليم كتاب و حكمت كوشيد و امام على عليه السلام را با عنوان دانش آموخته برجسته و درخشان اين مدرسۀ الهى، و گروهى از مسلمانان صدر اسلام را به عنوان الگوهايى پُرتلاش، فهيم، والا، ايثارگر، مجاهد و مقاوم، به همگان معرّفى كرد.

امام على عليه السلام و همۀ جانشينان او، يكى از پى ديگرى، اين زنجيرۀ تعليم مقدّس را استمرار بخشيدند. آنان با تعليم و تربيت صدها راوى برجسته و پاسخ گويى به هزاران سؤال و شبهۀ آسان و دشوار، كوشيدند حديث را در همۀ ساحت هايش، فراز آورند. در تفسير قرآن به ارائۀ انبوهى از احاديث پرداختند كه اكنون بيش از 12 هزار از آنها در جوامع تفسير روايى، گِرد آمده اند. اين، شمار رواياتى است كه آشكارا به قرآن، نظر دارند؛ و گر نه همۀ سخنان اهل بيت عليهم السلام، برگرفته از قرآن و ناظر به آن هستند. در دانش فقه، به پرسشگرانِ بسيارى پاسخ دادند و تنها به محمّد بن مسلم، 46 هزار مسئله آموختند(1). اكنون مجموعه احاديث فقهى گزارش شده از آنان، شامل ده ها جلد كتاب مى شود.(2)در عرصۀ اخلاق و تاريخ و سيره نيز چنين است.

امامان عليهم السلام، روايان و شاگردان خود را تشويق مى كردند تا به تعلّم و گردآورى حديث بپردازند و از فرصت نهادن براى بررسى و نقد آنها نيز دريغ نمى كردند.(3)در گزارش هاى تاريخى مى خوانيم كه همين وضعيت، ميان راويان درجه يك با شاگردانشان برقرار بوده و آنان با تشكيل حلقه هاى علمى، به مذاكرۀ حديث و احياى امر اهل بيت عليهم السلام پرداخته اند.(4)در يك گزارش شايان توجّه، مى خوانيم كه محبوب،ه.


1) . رجال الكّشى: ج 1 ص 391 ح 280.

2) . ر. ك: وسائل الشيعة و جامع أحاديث الشيعة.

3) . ر. ك: جريان تاريخى عرضۀ حديث بر امامان.

4) . همانند: جميل و زراره، سلمه بن محرز و زراره.

پدر راوى بزرگ شيعى، حسن بن محبوب، براى هر حديثى كه او مى نوشت، يك درهم به او جايزه مى داد.(1)ظهور حلقه ها، مدرسه ها و حوزه هاى حديثى در مدينه و كوفه را مى توان برخاسته از اهتمام ائمّه عليهم السلام به تعليم حديث دانست؛ امرى كه به صورت مكرّر اهل بيت عليهم السلام بدان سفارش كرده و برخى از آنها در همين باب، نقل شده اند.(2)

تعليم حديث و آثار و سيرۀ پيامبر اكرم و اهل بيت او عليهم السلام، چندان مهم است كه يكى از علّت هاى وجوب حج، دانسته شده است. اين، به معناى نيكو و ضرورى بودن هزينه كردن ميلياردها تومان و صرف وقت چند ميليون حج گزار در هر سال براى اين امر است. يك حديث، به صراحت فراگيرى سنّت نبوى، تعاليم اصلى دين و نقل اخبار امامان و نشر آن در همه سوى عالَم را از علّت هاى وجوب حج شمرده است.(3)

افزون بر اين، يادگيرى حديث از فردى راست گو، از همۀ دنيا و اشياى قيمتى آن، ارزشمندتر است.(4)تعليم و تعلّم حديث، عبادت به شمار آمده است و يادگيرى دو حديث سودمند به حال خود يا ديگرى، برتر از عبادت شصت ساله دانسته شده است.(5)همچنين مايۀ مباهات الهى به فرشتگان، خوانده شده(6)و برخى مجلس هاى آن، محبوبِ امامان عليهم السلام(7)و زمينۀ احياى امر ايشان(8)شمرده شده است. اين همه، به هيچ روى، اغراق و گزاف نيست؛ چه، برخاسته از ارزش والاى حديث است كه در آغاز سخن به آن اشاره شد. افزون بر آن، اين همه را مى توان نتيجۀ اثرگذارى حديث در نهاد آدمى دانست. حديث اهل بيت عليهم السلام، غبار از جان مى شويد،(9)دل را زنده مى كند(10)3.


1) . ر. ك: ح 204.

2) . ر. ك: ص 169 (بركت هاى گفتگوى حديثى).

3) . ر. ك: ح 202.

4) . ر. ك: ح 194 و ح 197-199.

5) . ر. ك: ح 195.

6) . ر. ك: ح 210.

7) . ر. ك: ح 207.

8) . ر. ك: ح 206 و 209.

9) . ر. ك: ح 212 و ح 216.

10) . ر. ك: ح 214 و ح 213.

و پيروان اهل بيت عليهم السلام را به هم مى پيوندد؛ امرى كه تنها در دست قدرت خداست.(1)

نكتۀ مهم، زمان يادگيرى است. اگر چه هيچ زمانى براى يادگيرى دير نيست، امّا فراگيرى حديث در كودكى و پيش از آن كه ذهن و جان به شبهه ها و كژى ها دچار و آلوده شود، بركات افزون ترى دارد. در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است:

به فرزندانتان، حديث بياموزيد، پيش از آن كه مُرجِئه(2)به سوى آنان بشتابند.(3)

روشن است كه ذكر فرقه مُرجِئه، به دليل خطر فورى در آن روزگار است، امّا حديث، در اين زمان و هر عصر ديگرى ظرفيت آن را دارد كه به مصاف شبهه ها و كژى ها برود و فرهنگ ناب قرآنى را به ميدان آورَد. حديث، قابليت آن را دارد كه دست مايۀ كارهاى فرهنگى و سرمايۀ آموزش هاى دينى و ارزشى شود. حديث، مى تواند نسل نو را به گونه اى عميق و مانا با آموزه هاى ژرف و ناب اسلام، آشنا كند، بى آن كه به جمود و تندروى دچار شوند.

حفظ و يادسپارى حديث نيز فراتر از يادگيرى، ارزشى دو چندان دارد. هر حرف از حديث به ياد سپرده، در قيامت، نورى مى شود كه حافظ حديث را از دل ظلمات محشر به سوى پرديس روشن خدا، ره مى نمايد. حافظ حديث، در قيامت، عالم و فقيه محشور مى شود(4)و شفاعت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله او را در بر مى گيرد(5)و بى آن كه3.


1) . (وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اَللّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ‌؛ دل هايشان را به يكديگر، مهربان ساخت. اگر تو همۀ آنچه را كه در روى زمين است، انفاق مى كردى، دل هاى ايشان را به يكديگر، مهربان نمى ساختى؛ ولى خدا دل هايشان را به يكديگر مهربان ساخت كه او پيروزمند و حكيم است) (انفال: آيۀ 63).

2) . ر. ك: ص 133 پانوشت 1.

3) . ر. ك: ح 203.

4) . ر. ك: ح 217 و 218 و ح 220 و 221 و ح 229.

5) . ر. ك: ح 222 و 223.

عذابى ببيند،(1)همراه پيامبران، صدّيقان، شاهدان و صالحان، به بهشت گام مى نهد(2).

اينان، همان نعمت يافتگان اند كه در هر نماز، از خدا مى خواهيم ما را با آنان همراه كند، گو اين كه حفظ حديث، نعمتى سترگ است.8.


1) . ر. ك: ح 230.

2) . ر. ك: ح 228.

4/5

بَرَكاتُ حِفظِ أَربَعينَ حَديثاً

217.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن حَفِظَ عَنّي مِن اُمَّتي أربَعينَ حَديثاً في أمرِ دينِهِ يُريدُ بِهِ وَجهَ اللّهِ عز و جل وَالدّارَ الآخِرَةَ‌، بَعَثَهُ اللّهُ يَومَ القِيامَةِ فَقيهاً عالِماً.(1)

218.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن حَفِظَ مِن اُمَّتي أربَعينَ حَديثاً يَنتَفِعونَ بِها، بَعَثَهُ اللّهُ يَومَ القِيامَةِ فَقيهاً عالِماً.(2)

219.

عنه صلى الله عليه و آله: أربَعونَ حَديثاً يَستَظهِرُ بِهَا الرَّجُلُ في حُبِّنا أهلَ البَيتِ‌، خَيرٌ مِن أربَعينَ ألفَ دينارٍ يَتَصَدَّقُ بِهِ‌، وأَعطاهُ اللّهُ بِكُلِّ حَديثٍ ثَوابَ نَبِيٍّ‌، وكانَ لَهُ بِكُلِّ حَرفٍ نورٌ يَومَ القِيامَةِ‌.(3)

220.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن حَفِظَ عَلى اُمَّتي أربَعينَ حَديثاً مِن أمرِ دينِها، بَعَثَهُ اللّهُ يَومَ القِيامَةِ في زُمرَةِ الفُقَهاءِ وَالعُلَماءِ‌.(4)

221.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن حَفِظَ مِن اُمَّتي أربَعينَ حَديثاً مِمّا يَحتاجونَ إلَيهِ مِن أمرِ دينِهِم، بَعَثَهُ اللّهُ يَومَ القِيامَةِ فَقيهاً عالِماً.(5)9.


1) . الخصال: ص 542 ح 17 عن أنس، روضة الواعظين: ص 12، بحار الأنوار: ج 2 ص 154 ح 5؛ كنز العمّال: ج 10 ص 164 ح 28853 عن أبي نعيم عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله نحوه.

2) . عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 37 ح 99، صحيفة الإمام الرضا عليه السلام: ص 226 ح 114 كلاهما عن أحمد بن عامر الطائي عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم السلام، الأربعون حديثاً للشهيد الأوّل: ص 19 ح 1 عن داود بن سليمان الغازي عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم السلام عنه صلى الله عليه و آله، عوالي اللآلي: ج 4 ص 79 ح 77 بزيادة «في أمر دينهم» قبل «بعثه»، بحار الأنوار: ج 2 ص 156 ح 8؛ الأربعون الصغرى‌: ص 13، كنز العمّال: ج 10 ص 225 ح 29185.

3) . جامع الأحاديث: ص 58.

4) . عوالي اللآلي: ج 1 ص 95 ح 1 عن معاذ بن جبل، بحار الأنوار: ج 2 ص 156 ح 9؛ الحدّ الفاصل: ص 173 ح 18 عن معاذ بن جبل، وفيات الأعيان: ج 3 ص 287، تاريخ دمشق: ج 8 ص 45 ح 2067 عن أبي هريرة وفيهما «فقيهاً عالماً» بدل «في زمرة الفقهاء والعلماء»، كنز العمّال: ج 10 ص 224 ح 29182.

5) . الخصال: ص 541 ح 15، ثواب الأعمال: ص 162 ح 1، الاختصاص: ص 61 كلّها عن موسى بن إبراهيم المروزي عن الإمام الكاظم عليه السلام، أعلام الدين: ص 390 وليس فيه «من اُمّتي» و «أمر» و «عالماً»، بحار الأنوار: ج 2 ص 153 ح 3؛ كنز العمّال: ج 10 ص 225 ح 29189.

4/5: بركت هاى حفظ چهل حديث

217.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس از امّت من، چهل حديث مرا در كار دينش حفظ كند و قصدش خداى عز و جل و سراى آخرت باشد، خداوند، او را روز قيامت، دين شناس (فقيه) و دانشمند بر مى انگيزد.

218.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كسى از امّتم كه چهل حديث حفظ كند كه از آنها بهره مند شوند، خداوند، روز قيامت، او را دين شناس و دانشمند بر مى انگيزد.

219.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: چهل حديث كه كسى را در محبّت ما اهل بيت يارى كند، بهتر از 40 هزار دينار [طلا] است كه صدقه دهد. خداوند، در برابر هر حديث، پاداش يك پيامبر را مى دهد و براى هر حرف آن، نورى در روز قيامت دارد.

220.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس چهل حديث براى امور دينى امّتم حفظ كند، خداوند، او را روز قيامت در جرگۀ دين شناسان و دانشمندان محشور مى كند.

221.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس از امّتم چهل حديث حفظ كند كه در كارهاى دينشان به آن نياز دارند، خداوند، او را روز قيامت، دين شناس و دانشمند بر مى انگيزد.

222.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن حَفِظَ عَلى اُمَّتي أربَعينَ حَديثاً مِن أمرِ دينِها، بَعَثَهُ اللّهُ فَقيهاً، وكُنتُ لَهُ يَومَ القِيامَةِ شافِعاً وشَهيداً.(1)

223.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن حَفِظَ مِن اُمَّتي أربَعينَ حَديثاً مِنَ السُّنَّةِ‌، كُنتُ لَهُ شَفيعاً يَومَ القِيامَةِ‌.(2)

224.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن حَفِظَ عَلى اُمَّتي أربَعينَ حَديثاً يَنفَعُهُمُ اللّهُ عز و جل بِها، قيلَ لَهُ‌: اُدخُل مِن أيِّ أبوابِ الجَنَّةِ شِئتَ‌.(3)

225.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن تَرَكَ أربَعينَ حَديثاً بَعدَ مَوتِهِ فَهُوَ رَفيقي فِي الجَنَّةِ‌.(4)

226.

التدوين في أخبار قزوين عن سلمان: سَأَلتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَنِ الأَربَعينَ حَديثاً الَّتي قالَ‌: «مَن حَفِظَها مِن اُمَّتي دَخَلَ الجَنَّةَ‌»... قُلتُ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌! ما ثَوابُ مَن حَفِظَ هذِهِ الأَربَعينَ؟ قالَ‌: حَشَرَهُ اللّهُ مَعَ الأَنبِياءِ وَالعُلَماءِ يَومَ القِيامَةِ‌.(5)

227.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن كَتَبَ أربَعينَ حَديثاً رَجاءَ أن يَغفِرَ اللّهُ لَهُ‌، غَفَرَ لَهُ وأَعطاهُ ثَوابَ الشُّهَداءِ‌.(6)

228.

الإمام الصادق عليه السلام عن آبائه عليهم السلام: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله أوصى إلى أميرِ المُؤمِنينَ عَلِيِّ بنِ‌3.


1) . شُعب الإيمان: ج 2 ص 270 ح 1726، التدوين في أخبار قزوين: ج 2 ص 419 كلاهما عن أبي الدرداء، كنز العمّال: ج 10 ص 224 ح 29184؛ منية المريد: ص 371.

2) . الخصال: ص 542 ح 16 عن ابن عبّاس، روضة الواعظين: ص 12 بزيادة «عنّي» بعد «حفظ»، بحار الأنوار: ج 2 ص 154 ح 4؛ المغني عن حمل الأسفار: ج 1 ص 12 ح 15، إحياء العلوم: ج 1 ص 13 بزيادة «وشهيداً» بعد «شفيعاً» وكلاهما بزيادة «حتّى يؤدّيها إليهم» بعد «السنة»، جامع بيان العلم: ج 1 ص 44 عن ابن عبّاس.

3) . حلية الأولياء: ج 4 ص 189 الرقم 274، الأربعين البلدانية: ص 42 كلاهما عن إبن مسعود، كنز العمّال: ج 10 ص 225 ح 29186.

4) . العلل المتناهية: ج 1 ص 117 ح 179، كنز العمّال: ج 10 ص 226 ح 29192 نقلاً عن الديلمي وكلاهما عن جابربن سمرة.

5) . التدوين في أخبار قزوين: ج 3 ص 375 و 376، كنز العمّال: ج 10 ص 289 ح 29467.

6) . العلل المتناهية: ج 1 ص 117 ح 178 عن عبداللّه بن عمرو بن العاص، كنز العمّال: ج 10 ص 232 ح 29223.

222.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس چهل حديث براى امّتم حفظ كند كه به كار دينشان مى آيد، خداوند، او را دين شناس محشور مى كند و من روز قيامت، شفيع و گواه او خواهم بود.

223.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس از امّتم چهل حديث از سنّت حفظ كند، روز قيامت، شفيع او خواهم بود.

224.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس چهل حديث براى امّت من نگهدارى كند كه خداوند عز و جل به وسيلۀ آنها به امّتم سود برساند، به او گفته مى شود: «از هر يك از درهاى بهشت كه مى خواهى، وارد شو».

225.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس پس از مرگش، چهل حديث بر جاى بگذارد، همراه من در بهشت خواهد بود.

226.

التدوين فى أخبار قزوين - به نقل از سلمان -: از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پرسيدم: مقصود از چهل حديث در گفتۀ ايشان كه فرمود: «هر كس آنها را حفظ كند، وارد بهشت مى شود»، چيست‌؟... [و] گفتم: اى پيامبر خدا! پاداش كسى كه اين چهل حديث را حفظ كند، چيست‌؟ فرمود: «خداوند، روز قيامت، او را با پيامبران و عالمان محشور مى كند».

227.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس چهل حديث بنويسد، به اين اميد كه خدا او را بيامرزد، خداوند، او را مى آمرزد و پاداش شهيدان را به او عطا مى كند.

228.

امام صادق عليه السلام از پدرانش عليهم السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، به امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام سفارش كرد و از جمله سفارش هاى ايشان به او اين بود كه فرمود: «اى على!

أبي طالِبٍ عليه السلام، وكانَ فيما أوصى بِهِ أن قالَ لَهُ‌: يا عَلِيُّ‌! مَن حَفِظَ مِن اُمَّتي أربَعينَ حَديثاً يَطلُبُ بِذلِكَ وَجهَ اللّهِ عز و جل وَالدّارَ الآخِرَةَ‌، حَشَرَهُ اللّهُ يَومَ القِيامَةِ مَعَ النَّبِيّينَ وَالصِّدّيقينَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحينَ‌، وحَسُنَ اُولئِكَ رَفيقاً.(1)

229.

عنه عليه السلام: مَن حَفِظَ مِن أحاديثِنا أربَعينَ حَديثاً، بَعَثَهُ اللّهُ يَومَ القِيامَةِ عالِماً فَقيهاً.(2)

230.

عنه عليه السلام: مَن حَفِظَ عَنّا أربَعينَ حَديثاً مِن أحاديثِنا فِي الحَلالِ وَالحَرامِ‌، بَعَثَهُ اللّهُ يَومَ القِيامَةِ فَقيهاً عالِماً ولَم يُعَذِّبهُ‌.(3)1.


1) . الخصال: ص 543 ح 19 عن إسماعيل بن الفضل الهاشمي وإسماعيل بن أبي زياد، أعلام الدين: ص 346، جامع الأخبار: ص 510 ح 1427، بحار الأنوار: ج 2 ص 154 ح 7.

2) . الكافي: ج 1 ص 49 ح 7، الاختصاص: ص 2، بحار الأنوار: ج 2 ص 153 ح 2.

3) . الخصال: ص 542 ح 18 عن حنان بن سدير، الأمالي للصدوق: ص 382 ح 488 عن محمّد بن مسلم نحوه وفيه «من شيعتنا» بدل «عنّا»، روضة الواعظين: ص 12، بحار الأنوار: ج 2 ص 153 ح 1.

هر كس از امّتم كه چهل حديث را براى رضاى خداى عز و جل و سراى آخرت حفظ كند، خداوند، روز قيامت، او را با پيامبران، صدّيقان (پايمردان راستين) و شهيدان و شايستگان - كه بهترين همراهان اند -، محشور مى كند».

229.

امام صادق عليه السلام: هر كس از احاديث ما، چهل حديث حفظ كند، خداوند، او را روز قيامت، دانشمند و دين شناس بر مى انگيزد.

230.

امام صادق عليه السلام: هر كس از احاديث ما چهل حديث در حلال و حرام حفظ كند، خداوند، او را در روز قيامت، دين شناس و دانشمند بر مى انگيزد و عذابش نمى كند.

تمهيد ي‍ الحمد لله ن

حكمت تأكيد بر حفظ چهل حديث

اشاره

حكمت تأكيد بر حفظ چهل حديث(1)

مرورى اجمالى بر احاديث اين باب و گزارش هاى مشابه ديگر، نشان دهندۀ فراوانى احاديث ترغيب كننده به حفظ چهل حديث در مصادر حديثى شيعه و اهل سنّت، فراتر از حدّ استفاضه است. حتّى ادّعاى تواتر اين مضمون نيز در سخن برخى عالمان، مطرح شده است.(2)

سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در ترغيب مردمان به حفظ چهل حديث، روشى شايسته براى همگانى كردن معارفِ حديث در جامعه و حفظ و نقل و گزارش آن براى ديگران و نسل هاى آينده است كه با توجّه به مقتضيات هر فرد و جامعه، گونه ها و مصداق هاى گوناگونى مى يابد.

مقصود از «حفظ»

واژۀ «على‌» در «مَن حَفِظَ عَلى اُمَّتي»، به معناى «لام» است(3)و مراد از جمله «مَن حَفِظَ عَلى اُمَّتي أربَعينَ حَديثاً»، آن است كه حفظ حديث به جهت فايده رساندن به امّت اسلام باشد.(4)


1) . به قلم پژوهشگر ارجمند، جناب حجّة الاسلام والمسلمين سيّد محمّدكاظم طباطبايى.

2) . ر. ك: بحار الأنوار: ج 2 ص 156.

3) . ر. ك: الأربعون حديثاً، شيخ بهايى: ص 66.

4) . ر. ك: بحار الأنوار: ج 2 ص 156.

در بارۀ معناى «حفظ» در اين حديث نيز مباحث و احتمال هايى مطرح است:

1.

مراد از حفظ، آشنايى با حديث و به حافظه سپردن روايت از سوى راوى است؛(1)

2.

هر گونه محافظت، نگهبانى و پرهيز از نابودى مراد است؛

3.

مراد از حفظ حديث، گسترش، ترويج و نقل حديث در ميان مسلمانان است، هر چند راوى، آن حديث را حفظ نباشد و حتّى معناى آن را هم نداند؛ زيرا تنها در اين صورت است كه مسلمانان، از آن بهره مند مى شوند؛(2)

4.

مراد از حفظ، حفاظت از تغيير و تحريف است كه نتيجه و غايت اين كار است.(3)

مى توان گفت: مراد از حفظ، اهتمام جدّى و همه جانبۀ افراد به حديث است كه مراتبى گوناگون و مترتّب بر هم دارد و از مرحلۀ به حافظه سپردن متن حديث از سوى فرد آغاز مى شود و با كتابت حديث، انتقال شفاهى و كتبى به ديگران و حتّى كارهاى هنرى كه سبب ماندگارى و رواج حديث در جامعه و مخاطبان مى شود، استمرار مى يابد.

فهم حديث، مرتبۀ بالاتر حفظ است و عمل كردن به حديث يا ترغيب افراد و جامعه به عمل بدان نيز مرتبۀ عالى تر حفظ و صيانت از حديث است.

فهم دقيق حديث، راه يابى به عمق مضمون هاى حديث و واكاوى ظرائف موجود در حديث، با تحصيل و مباحثه و تدريس مستمر به دست مى آيد. روشن است كه در اين صورت، عمل كردن شخص، يا مخاطبان به مفهوم حديث - در صورتى كه مرتبط2.


1) . ر. ك: الأربعون حديثاً، شيخ بهايى: ص 66.

2) . ر. ك: الأربعين النووية: ص 16-17.

3) . ر. ك: شرح اُصول كافى، مصطفوى: ج 1 ص 62.

با موارد عملى باشد -، داراى دقّت و عمق بيشترى خواهد بود.

اين احاديث در پى تبيين كمترين حدّ شرايط براى دستيابى به مقام فقاهت (دين شناسى) و دانشمندى در قيامت اند. طبيعى است كه تلاش بيشتر و كامل تر، به دستيابى به مقامات بالاتر و شايسته تر خواهد انجاميد.

علّامه مجلسى رحمه الله در توضيح اين حديث، نوشته است: «حفظ»، مراتبى متفاوت داشته و هر يك از مراتب نيز اجر و ثوابى مخصوص به خود دارد.

اوّلين مرتبۀ حفظ، به ياد سپردن يا نگاشتن الفاظ حديث و انتقال آن به نسل هاى آينده است.

مرتبۀ دوم از حفظ، فهم روايت، آگاهى از ظرافت هاى موجود در آن، تفكّر در دقايق آن و استنباط معارف و احكام از آن است.

مرتبۀ سوم كه بالاترين مراتب حفظ است، عمل به روايت و تأثير پذيرفتن از ارشادهاى آن است.(1)

به نظر مى رسد تأثير ذكر شده بر حفظ چهل حديث، با مجموع معناى دوم و سوم مطرح شده در سخن علّامه مجلسى رحمه الله تناسب بيشترى دارد؛ زيرا او را در قيامت، دين شناس و دانشمند، معرّفى مى كند و اين ويژگى كسانى است كه به ظرافت هاى موجود در روايت، آگاهى يافته و بدان عمل كرده اند. در فرهنگ روايى ما، عالم بى عمل، عالِم شمرده نمى شود.

مراد از عدد «چهل»

عدد چهل در فرهنگ اسلامى، عدد ويژه اى است كه به گونۀ خاص، در قرآن و احاديث، بدان توجّه شده است:


1) . ر. ك: بحار الأنوار: ج 2 ص 156-157.

(حَتّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ‌.... (1)

تا زمانى كه به كمال قدرت و رشد و چهل سالگى برسد مى گويد: «پروردگارا! مرا توفيق ده تا شكر نعمتى را كه به من و پدر و مادرم دادى بجا آورم...).

برخى موارد ديگرِ اشاره به عدد چهل، از اين قرارند:

ميقات موسى عليه السلام با پروردگار، چهل روز طول كشيد.(2)

در روايات اسلامى، چهل سالگى انسان، علامت رشد فكرى او شمرده شده است.(3)

اگر چهل مؤمن كنار جنازۀ مسلمانى، به نيكى او شهادت دهند، مشمول رحمت و غفران الهى قرار خواهد گرفت.(4)

كسى كه خمر بنوشد(5)يا غيبت مسلمانى را كند(6)تا چهل روز، نماز و اعمالش قبول نمى شود.

حدّ همسايگى نيز تا چهل منزل تعيين شده است.(7)

همچنين عدد چهل براى به فعليت رسيدن قواى انسانى مطرح شده است.(8)

از مجموع اين احاديث و احاديث مشابه ديگر، روشن مى شود كه عدد چهل در فرهنگ اسلامى، ويژگى خاصى دارد كه آن را از اعداد پيش و پس از خود، متمايز مى كند. مداومت بر عمل با معيار عدد چهل، سبب پديد آمدن خواصّ جديدى6.


1) . احقاف: آيۀ 15.

2) . ر. ك: بقره: آيۀ 51.

3) . ر. ك: الخصال: ص 545 ح 23.

4) . ر. ك: الكافى: ج 3 ص 254 ح 14 و عدّة الداعى: ص 136.

5) . ر. ك: الكافى: ج 6 ص 402 ح 12.

6) . ر. ك: جامع الأخبار: ص 412 ح 1141.

7) . ر. ك: الكافى: ج 2 ص 669 «باب حدّ الجوار» و معانى الأخبار: ص 165 ح 1 و الخصال: ص 544 ح 20.

8) . ر. ك: الكافى: ج 2 ص 16 ح 6.

مى شود كه قبل از آن به دست نمى آيد.(1)

آيا در روايت « مَن حَفِظَ عَلى اُمَّتي أربَعينَ حَديثاً »، مراد از چهل، عدد خاصّى است، يا كثرت و فراوانى را در نظر دارد؟

برخى احتمال دوم را تقويت كرده اند؛ زيرا عدد چهل، نماد كمال در فرهنگ اسلامى است. مطابق با اين نظر، شمار عددى چهل، مورد نظر نيست؛ بلكه معرفت كامل مورد نظر است.(2)

به نظر مى رسد اين سخن، تمام نباشد؛ زيرا احاديث حفظ چهل حديث، معمولاً از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و در دورۀ آغازين اسلام، صادر شده اند و در آن دوره، عدد چهل به عنوان يك اصطلاح و نماد كمال در فرهنگ اسلامى مطرح نبوده است. در دوره هاى بعد هم - همان گونه كه اشاره شد - عدد چهل، خصوصيت داشته است.

از اين رو، عدد چهل به عنوان شمار كمترين حدّ عدد حفظ حديث براى رسيدن به مقام اُخروى، لحاظ مى شود.

مفاد احاديث محفوظ

در بارۀ مفاد و مضمون احاديث حفظ شده نيز برخى با استناد به جملۀ « مِمّا يَحتاجونَ إلَيهِ مِن أمرِ دينهِمِ‌»(3)گفته اند: روايات، در پىِ ترغيب به حفظ احاديث اعتقادى و عبادى اند و ناظر به رواياتى كه به امور دنيوى اشاره دارند (همانند روايات معاملات و وسعت رزق و پيروزى بر دشمن) نيستند.(4)

علّامه مجلسى، حفظ احاديث اخلاقى را نيز از شمارِ معارف مورد احتياج شمرده


1) . ر. ك: مجلّۀ مبلّغان: شمارۀ 52 مقالۀ «اربعين در فرهنگ اهل بيت عليهم السلام».

2) . ر. ك: سير اربعين نگارى: ص 28.

3) . ر. ك: ح 221.

4) . الأربعون حديثاً، شيخ بهايى: ص 67.

و آن را به روايات اعتقادى و عبادى افزوده است.(1)

مى توان گفت: عبارت « مِمّا يَحتاجون إلَيهِ مِن أمرِ دينِهِم »، قيد توضيحى است؛ يعنى بيانى براى توضيح حديث است و هدف و اولويت يادگيرى را معلوم مى كند.

روشن است كه همۀ احاديث صادر شده از پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام، مفيد و براى مردم، قابل استفاده است، خواه ناظر به امور اُخروى باشد، يا امور دنيوى و مرتبط با معاش مردم. و يا ناظر به دنيا و آخرت - هر دو -.

با توجه به نكات ياد شده، روشن مى شود كه همۀ معارف موجود در احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام شايستگى حفظ، فهم، نقل و عمل را دارند. ولى اولويّت با رواياتى است كه از منظر اعتقادى و رفتارى، تأثير بيشترى بر فرد و جامعه دارند. اين رويكرد، سبب بقاى حديث در طول عصرها و براى نسل ها خواهد شد.

سير چهل حديث نويسى در اهل سنّت

سفارش و تأكيد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به فراگيرى چهل حديث، سبب شد كه از سال هاى آغازين نگارش حديث در ميان اهل سنّت، اربعين نويسى نيز همگام با تدوين حديث، آغاز شود. كهن ترين نگاشتۀ اربعين حديث، نگارش عبد اللّه بن مبارك مروزى (م 181 ق) است(2)كه متأسّفانه اكنون در دسترس نيست.

محمّد بن اسلم طوسى (م 242 ق)، نگارندۀ اوّلين كتاب اربعين حديث موجود است.

اربعين حاكم نيشابورى (م 405 ق) نيز از آثار مشهور اهل سنّت است. مضمون اين نگاشته ها، معمولاً روايات اخلاقى بوده است.

در سده هاى چهارم و پنجم هجرى، صوفيان به اربعين نويسى علاقه مند شدند.


1) . بحار الأنوار: ج 2 ص 157.

2) . ر. ك: كشف الظنون: ج 1 ص 57.

اين علاقه، به سبب مقدّس بودن عدد چهل نزد آنان و استفاده رمزى از اين عدد در گفتار و رفتارشان بود.(1)

نگارش چهل حديث در مباحث كلامى نيز پس از آن رواج يافت كه در آن به مباحث توحيد، امامت و معاد، توجّه ويژه شد.(2)

همچنان كه در دوره هاى بعد، چهل حديث نگارى موضوعى (همانند روايات ناظر به يك موضوع اخلاقى يا اجتماعى)، هنرى، علم الحديثى و حتّى تفنّنى رواج يافت.(3)

اربعين نگارى از چهل شيخ، چهل شهر يا چهل شيخ از چهل شهر كه از منظر حوزه هاى حديثى مورد توجّه بوده اند، كارى هنرمندانه از اين شيوه در حوزۀ علم الحديث است.(4)

كتاب الأربعين النووية، نگاشتۀ يحيى بن شرف نووى (631-676 ق)، مشهورترين چهل حديث اهل سنّت است كه روايات آن از كتاب هاى صحيح البخارى و صحيح مسلم، گرفته شده و به موضوعات گوناگون و متنوّعى توجّه داده است.

اين كتاب، مورد توجّه عالمان اهل سنّت بوده، به گونه اى كه بيش از سى شرح بر آن نوشته اند.(5)

كتاب الأربعين الطائية، نگاشتۀ محمّد بن محمّد طائى همدانى (م 555 ق) نيز از شايسته ترين اربعين نويسى هاست.

يكى از محقّقان، نام 135 چهل حديث شيعه و اهل سنّت از قرن دوم تا پايان قرن دهم هجرى را فهرست كرده كه بيشتر آن از اهل سنّت اند.(6)75 كتاب نيز از قرن6.


1) . براى آگاهى از نمونه ها، ر. ك: سير اربعين نگارى: ص 53-55.

2) . همان: ص 36.

3) . همان: ص 62-76.

4) . همان: ص 37.

5) . ر. ك: سير اربعين نگارى: ص 84-87.

6) . ر. ك: سير اربعين نگارى: ص 52-66.

يازدهم تا چهاردهم هجرى ياد شده است.(1)

نزديك به هفتاد كتاب ديگر نيز با نام اربعين وجود دارند كه اطّلاعات دقيق كتاب شناختى آنها در دست نيست.

سابقۀ چهل حديث نويسى شيعيان

شيعيان، اگر چه با تأخير چهل حديث نويسى را شروع كردند، ولى افزون بر جمع آورى حديث و چهل حديث نويسى موضوعى، به شرح، تبيين و فقه الحديث احاديث نيز اهتمام داشته اند.

كهن ترين چهل حديث شيعى، كتاب الأربعين عن الأربعين فى فضائل على أمير المؤمنين، نگاشتۀ عبد الرحمان بن احمد خزاعى نيشابورى (م 467 ق) است.

از ديگر كتب كهن، مى توان به كتاب ابو مسلم بن فوارس (زنده در قرن ششم) با عنوان أربعون حديثاً فى فضائل أميرالمؤمنين عليه السلام و كتاب الأربعون حديثاً عن أربعين شيخاً من أربعين صحابياً از شيخ منتجب الدين رازى (م بعد از 585 ق) ياد كرد.

اربعين شهيد اوّل (م 786 ق) و اربعين فاضل مقداد (م 826 ق) نيز با اين شيوه نگارش يافته اند.

پس از سدۀ دهم هجرى، اربعين نگارى در ميان شيعيان، رواج بيشترى يافت.

اربعين شيخ بهايى (م 1031 ق)، شرح نويسى دقيق و روشمند حديث شيعه را به اوج جايگاه خود نزديك كرد و مشهورترين چهل حديث شيعه شد. اين كتاب در دورۀ حيات شيخ بهايى از سوى خاتون آبادى به زبان فارسى ترجمه شد.

اربعين حديث قاضى سعيد قمّى (م 1102 ق)، مرتبط با مباحث حكمى و عرفانى است و به شرح احاديث مشكل پرداخته است.

اربعين حديث علّامه مجلسى رحمه الله (م 1111 ق) نيز از مهم ترين منابع در چهل


1) . ر. ك: همان: ص 67-76.

حديث نويسى است كه به سبب تخصّص و مهارت علّامه مجلسى در فهم حديث، اهمّيت يافته است.

شيخ آقا بزرگ تهرانى در كتاب الذريعة، بيش از هشتاد كتاب حديثى با نام «الأربعون حديثاً»(1)از منابع شيعى ياد كرده است.

ده ها عنوان كتاب نيز با عنوان «چهل حديث» به زبان فارسى نوشته شده اند.

در سال هاى اخير و با رواج يافتن برنامه هاى رايانه اى، چهل حديث نويسى، امرى آسان و فراگير شده است، به گونه اى كه شمار عناوين «چهل حديث» به زبان فارسى در سى سال اخير، بيش از هزار عنوان است(2)و صدها عنوان نيز با عنوان مشابه با آن، همچون اربعين حديث، اربعون حديث و الأربعون حديثاً، منتشر شده اند. اين نگاشته ها، تنها به جمع آورى چهل حديث پرداخته و از تبيين و تحليل، تهى هستند.

برخى از مهم ترين چهل حديث هاى شيعى

اشاره

از ميان مجموعه هاى مهم چهل حديث شيعى، دو كتاب را كه به سبب شيوه فقه الحديثى خاص مؤلف، شهرت يافته اند با تفصيل بيشترى معرفى مى كنيم.

1. اربعين حديث شيخ بهايى

اين كتاب، يكى از بهترين نگاشته ها با عنوان چهل حديث است كه زيبايى و فخامت خود را وام دار جامعيت شيخ بهايى و سليقۀ خاصّ وى در مباحث حديثى و فقه الحديثى است.

ايشان، كتاب خود را با روايت حفظ چهل حديث، آغاز كرده و تمام جوانب فقه الحديثى آن را تبيين كرده است. آن گاه، به ترتيب ابواب فقهى رواياتى را در بارۀ وضو، نماز، زكات، روزه، حج، جهاد نفس و امر به معروف، مطرح كرده و مسائل و


1) . ر. ك: الذريعة: ج 1 ص 409-434.

2) . ر. ك: پايگاه اطّلاع رسانى كتاب خانه هاى ايران. Lib.IR .

مباحث مهم هر عنوان را تحليل مى كند. پس از آن، روايات اخلاقى - اجتماعى مورد نياز مسلمانان را مطرح و به شايستگى تبيين مى كند. برخى از روايات، همانند «وصيّت امير المؤمنين»(1)يا «مناهى رسول اللّه صلى الله عليه و آله»(2)، در بردارندۀ ريز موضوعات فراوانى هستند.

مباحث اختلاف احاديث طلب علم را نيز در اواخر كتاب، مطرح كرده است.

روايات آخر كتاب به توبه، مرگ و جايگاه روح پس از مرگ، اختصاص يافته است.

شيوه نويسنده معمولاً اين گونه است: ابتدا به مفردات و تركيبات روايت پرداخته و پس از تبيين روايت، اشكال ها و شبهه هاى احتمالى را بررسى مى كند.(3)

اين مجموعه را مى توان دورۀ خلاصه و تعميق معارف دينى برشمرد. اين كتاب به زبان عربى نوشته شده و تصحيح جديد آن نزديك به ششصد صفحه است.

2. اربعين حديث امام خمينى

اين كتاب، تقرير درس اخلاق امام خمينى رحمه الله به قلم ايشان است كه در سال 1385 ق، نگاشته شده است.

هفت حديث از اين مجموعه، در باب اعتقادات، مباحث عرفانى و معارف دينى بوده كه در آخر مجموعه قرار گرفته اند.

بيشتر مباحث كتاب، به احاديث فضائل و رذائل پرداخته است. اوّلين حديث، مربوط به جهاد نفس است و سپس ريا، عجب، تكبّر، حسد، دنيا دوستى، غضب، تعصّب، نفاق و هواى نفس به عنوان مهم ترين رذائل اخلاقى، به گونه اى نسبتاً تفصيلى بررسى شده اند.


1) . ر. ك: الأربعون حديثاً، شيخ بهايى: ص 301-315.

2) . ر. ك: همان: ص 367 ح 384.

3) . براى نمونه، ر. ك: همان: ص 311 (توجيه استغفار المعصومين عليهم السلام...).

پس از اين ده حديث، روايات مرتبط با فطرت، فكر، توكّل، خوف و رجا، امتحان مؤمن، صبر، توبه، ذكر، اخلاص و شكر، مطرح شده اند. در ميانۀ اين مباحث، روايتى در بارۀ غيبت، آمده است. سه روايت دربارۀ علم و وصاياى پيامبر صلى الله عليه و آله به امير مؤمنان عليه السلام نيز در پى آن آمده است. آخرين روايت، متنى بلند در بيش از 115 صفحه در تبيين روايتى است كه در بارۀ سورۀ توحيد و آياتى از سورۀ حديد، وارد شده است.

شيوۀ امام خمينى رحمه الله آن است كه ابتدا، روايت را با ذكر سند از كتاب شريف الكافى نقل كرده و سپس، ترجمۀ فارسى و واژه شناسى روايت را مطرح مى كند. آن گاه، نكات مهم موجود در روايت را تبيين كرده و با استناد به ديگر روايات، يا ادلّۀ عقلى و با پيش فرض هاى عرفانى، مباحثى نسبتاً مفصّل مطرح مى كند.

اين كتاب مفصّل كه چاپ جديد آن در حدود هشتصد صفحه است، در بردارندۀ مطالب و مضمون هاى عالى معرفتى است كه آن را از ديگر كتب، متمايز مى كند.

4/6

آدابُ مُواجَهَةِ أصنافِ الحَديثِ‌

أ - الدِّرايَةُ‌

231. الإمام عليّ عليه السلام: هِمَّةُ العاقِلِ الدِّرايَةُ‌، وهِمَّةُ الجاهِلِ الرِّوايَةُ‌.(1)

راجع: ص 450 (الفصل السابع: دراية الحديث).

2 - عَدَمُ التَّكذيبِ‌

الكتاب

(بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ كَذلِكَ كَذَّبَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ اَلظّالِمِينَ‌)

.(2)

الحديث

232.

الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ اللّهَ خَصَّ عِبادَهُ بِآيَتَينِ مِن كِتابِهِ‌: أن لا يَقولوا حَتّى يَعلَموا، ولا يَرُدّوا ما لَم يَعلَموا، وقالَ عز و جل: (أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ اَلْكِتابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اَللّهِ إِلاَّ اَلْحَقَّ‌) (3). وقالَ‌: (بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ‌) (4).(5)

233.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن بَلَغَهُ عَنّي حَديثٌ فَكَذَّبَ بِهِ‌، فَقَد كَذَّبَ ثَلاثَةً‌: اللّهَ‌، ورَسولَهُ‌، وَالَّذي حَدَّثَ بِهِ‌.(6)6.


1) . أعلام الدين: ص 87 و 95.

2) . يونس: 39.

3) . الأعراف: 169.

4) . يونس: 39.

5) . الكافي: ج 1 ص 43 ح 8، الأمالي للصدوق: ص 506 ح 702 نحوه، بصائر الدرجات: ص 537 ح 2 كلّها عن إسحاق بن عبداللّه، تفسير العيّاشي: ج 2 ص 123 ح 22 عن إسحاق بن عبدالعزيز، مجمع البيان: ج 5 ص 168 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 186 ح 13.

6) . المعجم الأوسط: ج 7 ص 313 ح 7596، جامع بيان العلم: ج 2 ص 189، تاريخ دمشق: ج 27 ص 410 ح 5850 وفيه «يجيء» بدل «حدّث»، التمهيد لابن عبد البرّ: ج 1 ص 152 نحوه وكلّها عن جابر، كنز العمّال: ج 1 ص 209 ح 1047؛ منية المريد: ص 372، بحار الأنوار: ج 2 ص 212 ح 116.

4/6: آداب رو به رو شدن با گونه هاى حديث

الف - فهميدن

231. امام على عليه السلام: اهتمام عاقل، به فهم و اهتمام جاهل، به نقل است.

ر. ك: ص 451 (فصل هفتم: فهم حديث) و ص 456 (تبيين مقصود از درايت حديث).

ب - تكذيب نكردن

قرآن

([ولى آنها از روى علم و دانش، قرآن را انكار نكردند] بلكه چيزى را تكذيب كردند كه از آن آگاهى نداشتند و هنوز واقعيتش بر آنان روشن نشده است. پيشينيان آنها نيز همين گونه تكذيب كردند. پس بنگر عاقبت كار ظالمان چگونه بود).

حديث

232. امام صادق عليه السلام: خداوند، بندگانش را به دو آيه از كتابش، سفارش مخصوص كرده است: اين كه تا ندانند، نگويند و آنچه را نمى دانند، رد نكنند. خداوند عز و جل مى فرمايد:

(آيا از آنان در كتاب، پيمان گرفته نشده است كه جز حق به خدا نسبت ندهند؟) و فرمود: (بلكه آنچه را به شناختش احاطه نيافته اند وحقيقت آن هنوز برايشان آشكار نشده است، دروغ مى انگارند).

233. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس حديثى از من به او برسد و آن را دروغ بشمارد، بى گمان سه كس را تكذيب كرده است: خدا، پيامبر او و راوى حديث را.
234.

عنه صلى الله عليه و آله: إنَّمَا الهالِكُ أن يُحَدَّثَ أحَدُكُم بِشَيءٍ مِنهُ لا يَحتَمِلُهُ‌، فَيَقولُ‌: وَاللّهِ ما كانَ هذا، وَاللّهِ ما كانَ هذا، وَالإِنكارُ هُوَ الكُفرُ.(1)

235.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن رَدَّ حَديثاً بَلَغَهُ عَنّي، فَليَتَبَوَّأ بَيتاً فِي النّارِ.(2)

236.

الإمام الباقر عليه السلام: وَاللّهِ‌، إنَّ أحَبَّ أصحابي إلَيَّ أورَعُهُم وأَفقَهُهُم وأَكتَمُهُم لِحَديثِنا، وإنَّ أسوَأَهُم عِندي حالاً وأَمقَتَهُم لَلَّذي إذا سَمِعَ الحَديثَ يُنسَبُ إلَينا ويُروى عَنّا فَلَم يَقبَلهُ‌، اشمَأَزَّ مِنهُ وجَحَدَهُ وكَفَّرَ مَن دانَ بِهِ‌، وهُوَ لا يَدري لَعَلَّ الحَديثَ مِن عِندِنا خَرَجَ وإلَينا اُسنِدَ، فَيَكونَ بِذلِكَ خارِجاً عَن وِلايَتِنا.(3)

237.

الإمام الباقر أو الصادق عليهما السلام: لا تُكَذِّبوا بِحَديثٍ أتاكُم أحَدٌ(4)فَإِنَّكُم لا تَدرونَ لَعَلَّهُ مِنَ الحَقِّ‌، فَتُكَذِّبُوا اللّهَ فَوقَ عَرشِهِ‌.(5)

238.

مختصر بصائر الدرجات عن سعد بن طريف الخفّاف: قُلتُ لِأَبي جَعفَرٍ عليه السلام: ما تَقولُ فيمَن أخَذَ عَنكُم عِلماً فَنَسِيَهُ؟ قالَ‌: لا حُجَّةَ عَلَيهِ‌، إنَّمَا الحُجَّةُ عَلى مَن سَمِعَ مِنّاحَديثاً فَأَنكَرَهُ‌، أو بَلَغَهُ فَلَم يُؤمِن بِهِ وكَفَرَ، فَأَمَّا النِّسيانُ فَهُوَ مَوضوعٌ عَنكُم.(6)

239.

الكافي عن الفضيل بن يسار عن الإمام الباقر عليه السلام، قال: قُلتُ‌: لِهذَا الأَمرِ وَقتٌ؟ فَقالَ‌:3.


1) . الكافي: ج 1 ص 401 ح 1، مختصر بصائر الدرجات: ص 107 بزيادة «لفضائلهم» بعد «والإنكار» و ص 123، الخرائج والجرائح: ج 2 ص 793 ح 1 كلّها عن جابر بن يزيد عن الإمام الباقر عليه السلام، بصائر الدرجات: ص 22 ح 9 عن عمرو بن شمر عن الإمام الباقر عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 25 ص 366 ح 7.

2) . المعجم الكبير: ج 6 ص 262 ح 6163، الفردوس: ج 3 ص 531 ح 5658 بزيادة «عليَّ‌» بعد «رد» وفيه «مقعده» بدل «بيتاً» وكلاهما عن سلمان.

3) . الكافي: ج 2 ص 223 ح 7، مستطرفات السرائر (مشيخة السراد): ص 79 ح 8، بصائر الدرجات: ص 537 ح 1، التمحيص: ص 67 ح 160، مختصر بصائر الدرجات: ص 97 كلّها عن أبي عبيدة الحذّاء نحوه، بحار الأنوار: ج 25 ص 365 ح 6.

4) . هكذا، ولعلّ الصواب: «أتاكم به أحد» فسقطت كلمة «به» من قِبَل النسّاخ.

5) . بصائر الدرجات: ص 538 ح 5 عن أبي بصير، بحار الأنوار: ج 2 ص 186 ح 10.

6) . مختصر بصائر الدرجات: ص 93، بحار الأنوار: ج 25 ص 365 ح 3.

234.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هلاك شونده، كسى است كه حديثى براى او نقل شود و چون تحمّلش را ندارد، بگويد: «به خدا سوگند، اين [درست] نيست. به خدا سوگند، اين [درست] نيست» و انكار كردن [بى دليل]، كفر است.

235.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس حديثى را كه از من به او رسيده است، رد كند، خانه اى در آتش [دوزخ] بنا كند.

236.

امام باقر عليه السلام: به خدا سوگند كه محبوب ترين يارانم نزد من، پارساترين، فقيه ترين و پوشاننده ترين شخص نسبت به حديث ماست. و بدترين و منفورترين آنها نزد من، كسى است كه هر گاه حديثى را شنيد كه به ما نسبت داده شده و از ما روايت مى شود، آن را نپذيرد و از آن بدش بيايد و انكارش كند و كسى را كه معتقد به آن باشد، تكفير كند، در حالى كه نمى داند شايد آن حديث، [واقعاً] از جانب ما صادر شده و مُسند به ما باشد و با اين كار، از ولايت ما خارج شود.

237.

امام باقر يا امام صادق عليهما السلام: حديثى را كه كسى برايتان مى آورَد، تكذيب نكنيد؛ چرا كه شما نمى دانيد، شايد آن حق باشد و خدا را بالاى عرشش تكذيب كرده باشيد.

238.

مختصر بصائر الدرجات - به نقل از سعد بن طريف خفّاف -: به امام باقر عليه السلام گفتم: در بارۀ كسى كه علمى از شما فراگرفته و آن را فراموش كرده است، چه مى فرماييد؟ فرمود:

«حجّتى بر او نيست. حجّت بر كسى تمام است كه حديثى از ما شنيده و آن را انكار كرده است يا به او رسيده، ولى به آن ايمان نياورده و كفر ورزيده است؛ امّا فراموشى از شما برداشته شده است [و كيفرى ندارد]».

239. الكافى - به نقل از فُضَيل بن يسار -: به امام باقر عليه السلام گفتم: براى اين كار (زمان ظهور)، زمانى تعيين شده است‌؟ فرمود: «تعيين كنندگانِ وقت، دروغ گفته اند. تعيين كنندگانِ

كَذَبَ الوَقّاتونَ‌، كَذَبَ الوَقّاتونَ‌، كَذَبَ الوَقّاتونَ‌، إنَّ موسى عليه السلام لَمّا خَرَجَ وافِداً إلى رَبِّهِ واعَدَهُم ثَلاثينَ يَوماً، فَلَمّا زَادَهُ اللّهُ عَلَى الثَّلاثينَ عَشراً قالَ قَومُهُ‌: قَد أخلَفَنا موسى‌، فَصَنَعوا ما صَنَعوا، فَإِذا حَدَّثناكُمُ الحَديثَ فَجاءَ عَلى ما حَدَّثناكُم بِهِ فَقولوا:

صَدَقَ اللّهُ‌، وإذا حَدَّثناكُمُ الحَديثَ فَجاءَ عَلى خِلافِ ما حَدَّثناكُم بِهِ فَقولوا: صَدَقَ اللّهُ‌، تُؤجَروا مَرَّتَينِ‌.(1)

240.

معاني الأخبار عن عبد الغفّار الجازيّ‌: حَدَّثَني مَن سَأَلَهُ - يَعنِي الصّادِقَ عليه السلام -: هَل يَكونُ كُفرٌ لا يَبلُغُ الشِّركَ؟ قالَ‌: إنَّ الكُفرَ هُوَ الشِّركُ‌. ثُمَّ قامَ فَدَخَلَ المَسجِدَ، فَالتَفَتَ إلَيَّ فَقالَ‌: نَعَم، الرَّجُلُ يَحمِلُ الحَديثَ إلى صاحِبِهِ فَلا يَعرِفُهُ فَيَرُدُّهُ عَلَيهِ‌، فَهِيَ نِعمَةٌ كَفَرَها ولَم يَبلُغِ الشِّركَ‌(2).

241.

الإمام الكاظم عليه السلام - في رِسالَةٍ كَتَبَها إلى عَلِيِّ بنِ سُوَيدٍ السّائِيِّ -: ولا تَقُل لِما بَلَغَكَ عَنّا و نُسِبَ إلَينا: «هذا باطِلٌ‌» وإن كُنتَ تَعرِفُ مِنّا خِلافَهُ‌؛ فَإِنَّكَ لا تَدري لِما قُلناهُ‌، وعَلى أيِّ وَجهٍ وَصَفناهُ‌.(3)

242.

علل الشرائع عن أبي بصير عن أحدهما عليهما السلام: لا تُكَذِّبوا بِحَديثٍ أتاكُم بِهِ مُرجِئِيٌّ ولا قَدَرِيٌّ ولا خارِجِيٌّ نَسَبَهُ إلَينا؛ فَإِنَّكُم لا تَدرونَ لَعَلَّهُ شَيءٌ مِنَ الحَقِّ‌، فَتُكَذِّبُوا6.


1) . الكافي: ج 1 ص 368 ح 5، الغيبة للنعماني: ص 294 ح 13 وليس فيه «كذب الوقّاتون» الثالثة، بحار الأنوار: ج 52 ص 118 ح 45.

2) . معاني الأخبار: ص 137 ح 1، بحار الأنوار: ج 2 ص 188 ح 17.

3) . الكافي: ج 8 ص 125 ح 95، رجال الكشّي: ج 2 ص 755 ح 859، مختصر بصائر الدرجات: ص 77 وفيهما «وضعناه» بدل «وصفناه»، بصائر الدرجات: ص 538 ح 4 وفيه «وصفة» بدل «وصفناه»، بحار الأنوار: ج 78 ص 329 ح 6.

وقت، دروغ گفته اند. تعيين كنندگانِ وقت، دروغ گفته اند. موسى عليه السلام زمانى كه به ديدار پروردگارش [به طور سينا] رفت، به قومش وعدۀ سى روزه داد و چون خداوند، ده روز بر سى روز افزود، قومش گفتند: موسى با ما خُلفِ وعده كرد. پس به كارى كه نبايد (گوساله پرستى و...) دست زدند. بنا بر اين، هر گاه حديثى به شما گفتيم و آن حديث تحقّق يافت، بگوييد: "خدا راست گفته است" و هر گاه حديثى به شما گفتيم و خلاف آنچه برايتان گفته ايم، تحقّق يافت، باز هم بگوييد: "خدا، راست گفته است" تا دو بار به شما مزد داده شود».(1)

240. معانى الأخبار - به نقل از عبد الغفّار جازى -: كسى برايم نقل كرد كه از امام صادق عليه السلام پرسيد:

آيا كفرى وجود دارد كه به شرك نرسد؟ فرمود: «كفر، همان شرك است». آن گاه برخاست و درون مسجد رفت و با توجّه كردن به من فرمود: «آرى! مردى حديث را به يارش مى رسانَد و او آن را نمى فهمد و رد مى كند. آن، نعمتى است كه او كفرانش كرده و به شرك هم نرسيده است».(2)

241.

امام كاظم عليه السلام - در نامه اى كه به على بن سُويد سائى نوشت -: و به آنچه از ما به تو مى رسد و به ما نسبت داده شده، مگو: «اين، باطل است»، حتّى اگر خلاف آن را از ما مى دانى؛ زيرا تو نمى دانى چرا آن را گفته ايم و چگونه آن [مسئله] را توضيح داده ايم.

242.

علل الشرائع - به نقل از ابو بصير از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام -: اگر يك نفر از مُرجِئه(3)يا قَدَريّه(4)و يا خوارج(5)، از قول ما حديثى به شما گفت، آن را دروغ مشماريد؛ زيرا شماد.


1) . با توجه به توضيح امام، راز تصديق سخنى كه تحقق نيافته، حكمت ويژۀ تحقق نيافتن خبر است، و پاداش ويژۀ آن به دليل پايدارى بر ايمان است.

2) . در اين روايت، امام ابتدا اشاره مى فرمايد كه كُفر به خدا همانند شرك است: و در ادامه مى فرمايد: كُفرى كه همانند شرك نباشد نيز وجود دارد، و آن كُفر نعمت است - زيرا كُفر به معناى پوشاندن است، و پوشاندن انواعى دارد، از جمله پوشاندن نعمت - و در پايان رد كردن حديث اهل بيت يكى از مصاديق كُفر نعمت دانسته شده كه در حد شرك نيست.

3) . ر. ك: ص 133 پانوشت 1.4. ر. ك: ص 133 پانوشت 2.

4)

5) . خوارج: گروهى بودند كه در پايان جنگ صفّين بر امام على عليه السلام شورش كرده و جنگ نهروان را پديد آوردند. بازماندگان و طرفداران آنان مرتكب گناه كبيره را كافر مى پنداشتند و بسيارى از مسلمانان را تكفير مى كردند.

اللّهَ عز و جل فَوقَ عَرشِهِ‌.(1)

3 - الوُقوفُ عِندَ عَدَمِ المَعرِفَةِ‌

243.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن رَدَّ حَديثاً بَلَغَهُ عَنّي فَأَنَا مُخاصِمُهُ يَومَ القِيامَةِ‌، وإذا بَلَغَكُم عَنّي حَديثٌ ولَم تَعرِفوهُ فَقولوا: اللّهُ أعلَمُ‌.(2)

244.

عنه صلى الله عليه و آله: ما حَدَّثَكُم أهلُ الكِتابِ فَلا تُصَدِّقوهُم ولا تُكَذِّبوهُم، وقولوا: آمَنّا بِاللّهِ ورُسُلِهِ‌، فَإِن كانَ باطِلاً لَم تُصَدِّقوهُ‌، وإن كانَ حَقّاً لَم تُكَذِّبوهُ‌.(3)

4 - الرَّدُّ إلى أهلِ البَيتِ عليهم السلام

245.

الإمام عليّ عليه السلام: إذا سَمِعتُم مِن حَديثِنا ما لا تَعرِفونَ فَرُدّوهُ إلَينا، وقِفوا عِندَهُ‌، وسَلِّموا حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الحَقُّ‌.(4)

246.

بصائر الدرجات عن سفيان بن السيط: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: جُعِلتُ فِداكَ‌، إنَّ الرَّجُلَ لَيَأتينا مِن قِبَلِكَ فَيُخبِرُنا عَنكَ بِالعَظيمِ مِنَ الأَمرِ، فَيَضيقُ بِذلِكَ صُدورُنا حَتّى نُكَذِّبَهُ‌، قالَ‌: فَقالَ أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام: أ لَيسَ عَنّي يُحَدِّثُكُم‌؟ قالَ‌: قُلتُ‌: بَلى‌.0.


1) . علل الشرائع: ص 395 ح 13، المحاسن: ج 1 ص 360 ح 775، مختصر بصائر الدرجات: ص 77، بحار الأنوار: ج 2 ص 187 ح 16.

2) . المعجم الكبير: ج 6 ص 262 ح 6163 عن سلمان، كنز العمّال: ج 10 ص 236 ح 29249؛ منية المريد: ص 372، بحار الأنوار: ج 2 ص 212 ح 114.

3) . سنن أبي داود: ج 3 ص 318 ح 3644، مسند ابن حنبل: ج 6 ص 102 ح 17225، السنن الكبرى‌: ج 2 ص 17 ح 2237، المعجم الكبير: ج 22 ص 349 ح 874، صحيح ابن حبّان: ج 14 ص 151 ح 6257 كلّها عن أبي نملة الأنصاري وكلّها نحوه، الدرّ المنثور: ج 6 ص 469.

4) . الخصال: ص 627 ح 10 عن أبي بصير ومحمّد بن مسلم عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، تحف العقول: ص 116 وفيه «إذا» بدل «حتّى»، بحار الأنوار: ج 2 ص 189 ح 20.

نمى دانيد شايد آن راست باشد و شما [با تكذيب آن،] خداوند عز و جل را بر فراز عرشش تكذيب كرده باشيد.

ج - توقّف هنگام نفهميدن حديث

243.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس حديثى از من به او برسد و آن را انكار كند، من خود در روز رستاخيز، طرف دعواى او خواهم بود. پس هر گاه حديثى از من به شما رسيد و آن را نفهميديد، بگوييد: «خدا، داناتر است».

244.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر گاه اهل كتاب، حديثى برايتان گفتند، نه آنها را تصديق كنيد، و نه تكذيب، و بگوييد: «به خدا و پيامبرانش ايمان داريم». پس اگر باطل باشد، آن را تصديق نكرده ايد و اگر حق باشد، آن را تكذيب نكرده ايد.

د - باز گرداندن به اهل بيت عليهم السلام

245.

امام على عليه السلام: هنگامى كه حديثى از ما شنيديد كه نمى فهميد، آن را به ما باز گردانيد و در آن توقّف كنيد و تسليم باشيد تا حق برايتان روشن شود.

246.

بصائر الدرجات - به نقل از سفيان بن سيط -: به امام صادق عليه السلام گفتم: فدايت شوم! مردى از سوى شما نزد ما مى آيد و امرى سنگين از شما براى ما نقل مى كند. سينه هايمان، از آن به تنگ مى آيد، چندان كه او را تكذيب مى كنيم. امام صادق عليه السلام فرمود: «آيا از قول

قالَ‌: فَيَقولُ‌(1)لِلَّيلِ‌: إنَّهُ نَهارٌ، ولِلنَّهارِ: إنَّهُ لَيلٌ؟ قالَ‌: فَقُلتُ لَهُ‌: لا. قالَ‌: فَقالَ‌: رُدَّهُ إلَينا فَإِنَّكَ إن كَذَّبتَ فَإِنَّما تُكَذِّبُنا.(2)

247.

الإمام الباقر عليه السلام: اُنظُروا أمرَنا وما جاءَكُم عَنّا، فَإِن وَجَدتُموهُ لِلقُرآنِ مُوافِقاً فَخُذوا بِهِ‌، وإن لَم تَجِدوهُ مُوافِقاً فَرُدّوهُ‌، وإنِ اشتَبَهَ الأَمرُ عَلَيكُم فيهِ فَقِفوا عِندَهُ ورُدّوهُ إلَينا حَتّى نَشرَحَ لَكُم مِن ذلِكَ ما شُرِحَ لَنا.(3)

248.

عنه عليه السلام - في وَصِيَّتِهِ لِشيعَتِهِ -: لِيُقَوِّ شَديدُكُم ضَعيفَكُم، وَليُعِد غَنِيُّكُم عَلى فَقيرِكُم، ولا تَبُثّوا سِرَّنا، ولا تُذيعوا أمرَنا، وإذا جاءَكُم عَنّا حَديثٌ فَوَجَدتُم عَلَيهِ شاهِداً أو شاهِدَينِ مِن كِتابِ اللّهِ فَخُذوا بِهِ‌، وإلّا فَقِفوا عِندَهُ‌، ثُمَّ رُدّوهُ إلَينا حَتّى يَستَبينَ لَكُم.(4)

249.

مختصر بصائر الدرجات عن منصور الصيقل: قالَ بَعضُ أصحابِنا لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام وأَنَا قاعِدٌ عِندَهُ‌: ما نَدري ما يَقبَلُ مِن هذا حَديثَنا مِمّا يَرُدُّ، فَقالَ‌: وما ذاكَ؟ قالَ‌: لَيسَ بِشَيءٍ يَسمَعُهُ مِنّا إلّاقالَ‌: القَولُ قَولُهُم، فَقالَ أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام: هذا مِنَ المُسلِمينَ‌، إنَّ المُسلِمينَ هُمُ النُّجَباءُ‌، إنَّما عَلَيهِ إذا جاءَهُ شَيءٌ لا يَدري ما هُوَ يَرُدُّهُ إلَينا.(5)6.


1) . قال المجلسي قدس سره: فيما وجدنا من النسخ: «فتقول» بتاء الخطاب، ولعلّ المراد أنّك بعد ما علمت أنّه منسوب إلينا، فإذا أنكرته فكأنّك قد أنكرت كون الليل ليلاً والنهار نهاراً، أي ترك تكذيب هذا الأمر، وقبحه ظاهر لا خفاء فيه، ويحتمل أن يكون بالياء على الغيبة كما سيأتي، أي هل يروي هذا الرجل شيئاً يخالف بديهة العقل‌؟ قال: لا. فقال: فإذا احتمل الصدق فلا تكذّبه وردّ علمه إلينا، ويحتمل أن يكون «بالنون» على صيغة التكلّم، أي هل تظنّ بنا أنّا نقول ما يخالف العقل، فإذا وصل إليك عنّا مثل هذا فاعلم أنّا أردنا به أمراً آخر غير ما فهمت، أو صدر عنّا لغرض فلا تكذّبه (بحار الأنوار: ج 2 ص 187 ذيل ح 14).

2) . بصائرالدرجات: ص 537 ح 3، مختصر بصائرالدرجات: ص 77 عن سفيان بن السمط، بحارالأنوار: ج 2 ص 187 ح 14.

3) . الأمالي للطوسي: ص 232 ح 410، بشارة المصطفى‌: ص 113، نزهة الناظر: ص 160 ح 30، أعلام الدين: ص 314 كلاهما نحوه وكلّها عن جابر الجعفي، بحار الأنوار: ج 2 ص 236 ح 21.

4) . الكافي: ج 2 ص 222 ح 4، بحار الأنوار: ج 75 ص 73 ح 21.

5) . مختصر بصائر الدرجات: ص 76.

من برايتان حديث نقل نمى كند؟». گفتم: چرا. فرمود: «شب را روز و روز را شب مى نامد؟(1)». گفتم: نه. فرمود: «آن را به ما باز گردان كه اگر تكذيبش كنى، ما را تكذيب كرده اى».

247.

امام باقر عليه السلام: به امر ما و آنچه از جانب ما به شما مى رسد، بنگريد. اگر آن را موافق قرآن يافتيد، آن را به كار ببنديد و اگر آن را موافق نيافتيد، باز گردانيد. اگر امر بر شما مشتبه شد، در آن، توقّف كنيد و آن را به ما باز گردانيد تا برايتان تشريح كنيم، همان گونه كه براى ما شرح داده شده است.

248.

امام باقر عليه السلام - در سفارش به شيعيانش -: تواناى شما به ناتوانتان يارى رسانَد و داراى شما به نادارتان كمك كند و راز ما را فاش نسازيد. امر [امامت] ما را آشكار نكنيد و هر گاه حديثى از ما به شما رسيد و يك يا دو گواه از كتاب خدا برايش پيدا كرديد، آن را بپذيريد، و گر نه، در بارۀ آن، درنگ كنيد و سپس آن را به ما ارجاع دهيد [و از ما بپرسيد] تا [حقيقت امر] برايتان روشن شود.

249.

مختصر بصائر الدرجات - به نقل از منصور صيقل -: من نزد امام صادق عليه السلام نشسته بودم كه يكى از يارانمان به امام گفت: ما نمى دانيم [فلان شخص] كدام حديث ما را مى پذيرد و كدام را رد مى كند؟ امام عليه السلام فرمود: «چه طور؟». او گفت: هيچ چيزى از ما نمى شنود، جز آن كه مى گويد: قول، قول آنها (اهل بيت عليهم السلام) است. امام عليه السلام فرمود: «اين شخص، از تسليم حق شدگان است. تسليم حق شدگان، همان نجيبان هستند. تنها اين به عهدۀ اوست كه هر گاه چيزى به او رسيد كه نمى داند چيست، آن را به ما باز گردانَد».ن.


1) . بر پايۀ نسخه هاى متفاوت «تقول»، «يقول» و «نقول» كه علامه مجلسى يافته است، مى توان گفت: شايدمقصود روايت اين باشد كه انكار تو، مانند انكار شب و روز است و نيز محتمل است كه همان معناى ترجمه شده در متن بالا باشد يعنى آيا اين فرد، سخنى مخالف بديهيات عقلى، روايت مى كند؟ همچنين شايد معنا اين باشد كه «آيا مى پندارى ما مخالف عقل سخن مى گوييم. اگر چنين سخنانى از ما برايت نقل كردند، بدان كه مقصودمان، متفاوت است از آنچه فهميده اى، يا اين كه به دليل هدف خاصى گفته ايم، پس آن را تكذيب نكن.

250. بصائر الدرجات عن محمّد بن عيسى‌: أقرَأَني داودُ بنُ فَرقَدٍ الفارِسِيُّ كِتابَهُ إلى أبِي الحَسَنِ الثّالِثِ عليه السلام وجَوابَهُ بِخَطِّهِ‌، فَقالَ‌: نَسأَ لُكَ عَنِ العِلمِ المَنقولِ إلَينا عَن آبائِكَ وأَجدادِكَ قَدِ اختَلَفوا عَلَينا فيهِ‌، كَيفَ العَمَلُ بِهِ عَلَى اختِلافِهِ إذا نَرُدُّ إلَيكَ فَقَدِ اختُلِفَ فيهِ؟

فَكَتَبَ وقَرَأتُهُ‌: ما عَلِمتُم أنَّهُ قَولُنا فَالزَموهُ‌، وما لَم تَعلَموا فَرُدّوهُ إلَينا(1).(2)5.


1) . قال المجلسي رحمه الله: ظاهره عدم جواز العمل بالأخبار التي هي مظنونة الصدور عن المعصوم، لكنّه بظاهره مختص بالأخبار المختلفة، فيجمع بينه وبين خبر التخيير بما مرّ، على أنّ إطلاق العلم على ما يعمّ الظنّ شايع، وعمل أصحاب الأئمّة عليهم السلام على أخبار الآحاد التي لا تفيد العلم في أعصارهم متواتر بالمعنى لا يمكن إنكاره (بحار الأنوار: ج 2 ص 245 ذيل ح 55).

2) . بصائر الدرجات: ص 524 ح 26، مختصر بصائر الدرجات: ص 75، مستطرفات السرائر (مسائل الرجال): ص 69 ح 17 عن محمّد بن عليّ بن عيسى عن الإمام الكاظم عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 245 ح 55.

250. بصائر الدرجات - به نقل از محمّد بن عيسى -: داوود بن فرقد فارسى، نامه اش به امام هادى عليه السلام و دست خطّ ايشان در پاسخ به او را برايم خواند و گفت: ما از علمى كه از پدران و نياكانت براى ما نقل شده و در آن اختلاف شده است مى پرسيم كه چگونه به آن عمل كنيم. آيا چون اختلافى است، آن را به شما باز گردانيم‌؟

امام عليه السلام [چنين] نوشته بود - و من آن را خواندم -: «به آنچه مى دانيد گفتۀ ماست، پاى بند باشيد و آنچه را نمى دانيد، به ما باز گردانيد».(1)ت.


1) . علامه مجلسى: مفهوم ظاهرى اين سخن، جايز نبودن عمل به اخبارى است كه به صدور آنها از معصوم عليه السلام تنها گمان داريم، اما ظاهراً اين فرمان ويژه اخبار متعارض است و از اين رو با روايت جايز بودن تخيير ميان روايات متعارض قابل جمع است. افزون بر اين، گمان را علم خواندن، شيوع دارد و عمل كردن ياران امامان عليهم السلام به اخبار واحدى كه علم آور نيستند [و تنها ظنّ آورند] فراوان و غير قابل انكار است.

الفَصلُ الخامس:

نَقلُ الحَديثِ‌

5/1

الحَثُّ عَلى نَقلِ الحَديثِ‌

251.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنّي اُحَدِّثُكُم بِالحَديثِ‌، فَليُحَدِّثِ الحاضِرُ مِنكُمُ الغائِبَ‌.(1)

252.

عنه صلى الله عليه و آله: ما أفادَ المُسلِمُ أخاهُ فائِدَةً أحسَنَ مِن حَديثٍ حَسَنٍ بَلَغَهُ فَبَلَّغَهُ‌.(2)

253.

عنه صلى الله عليه و آله: رَحِمَ اللّهُ امرَءاً سَمِعَ مِنّا حَديثاً(3)فَوَعاها ثُمَّ بَلَّغَها مَن هُوَ أوعى مِنهُ‌.(4)

254.

عنه صلى الله عليه و آله: نَضَّرَ اللّهُ امرَءاً سَمِعَ مِنّا حَديثاً فَحَفِظَهُ حَتّى يُبَلِّغَهُ‌.(5)ه.


1) . المحدّث الفاصل بين الراوي والواعي: ص 171 ح 14، تاريخ دمشق: ج 48 ص 21 ح 10350، الفردوس: ج 1 ص 77 ح 232، مجمع الزوائد: ج 1 ص 356 ح 592 نقلاً عن المعجم الكبير وكلّها عن عبادة بن الصامت، كنز العمّال: ج 10 ص 224 ح 29181.

2) . جامع بيان العلم وفضله: ص 43 عن محمّد بن المنكدر، إحياء العلوم: ج 1 ص 20 وفيه «أفضل» بدل «أحسن».

3) . كذا، ولعلّ الصواب: «أحاديث».

4) . تاريخ دمشق: ج 21 ص 231 ح 4774 عن زيد بن خالد الجُهَني، صحيح ابن حبّان: ج 1 ص 270 ح 67 عن زيد بن ثابت، جامع بيان العلم: ج 1 ص 124 كلاهما نحوه، كنز العمّال: ج 10 ص 153 ح 28785 وراجع المعجم الأوسط: ج 8 ص 56 ح 7953.

5) . سنن أبي داود: ج 3 ص 322 ح 3660، سنن الترمذي: ج 5 ص 34 ح 2656 بزيادة «غيره» في آخره وكلاهما عن زيد بن ثابت، مسند ابن حنبل: ج 2 ص 136 ح 4157، مسند أبي يعلى‌: ج 5 ص 71 ح 5104 كلاهما عن إبن مسعود، كنز العمّال: ج 10 ص 221 ح 29165؛ منية المريد: ص 371 بزيادة «غيره» في آخره.

فصل پنجم: نقل حديث

5/1: ترغيب به نقل حديث

251.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: من برايتان حديث مى گويم، پس حاضران شما براى غايبان نقل كنند.

252.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: مسلمان به برادرش بهره اى نيكوتر از حديثى نيكو نمى رساند. به او برسانَد و او به ديگرى برسانَد.

253.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خدا رحمت كند كسى را كه از ما حديث بشنود و آن را دريابد، سپس آن را به كسى رساند كه از خودش نسبت به آن فهيم تر است.

254.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خدا، خوش رو گردانَد كسى را كه حديثى از ما بشنود و آن را حفظ كند تا به كسى برسانَد.

255.

عنه صلى الله عليه و آله: إنَّهُ سَيَأتيكُم أقوامٌ مِن أقطارِ الأَرضِ يَسأَلونَكُمُ الحَديثَ‌، فَحَدِّثوهُم.(1)

256.

عنه صلى الله عليه و آله: أيُّهَا النّاسُ‌! اِحفَظوا قَولي تَنتَفِعوا بِهِ بَعدي، وَافهَموهُ تَنعَشوا(2).(3)

257.

الإمام عليّ عليه السلام: رِوايَةُ الحَديثِ انتِسابٌ إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.(4)

258.

الإمام الصادق عليه السلام - في قَولِهِ عَزَّ ذِكرُهُ‌: (وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ‌) (5)-: هؤُلاءِ قَومٌ مِن شيعَتِنا ضُعَفاءُ لَيسَ عِندَهُم ما يَحتَمِلونَ بِهِ إلَينا فَيَسمَعونَ حَديثَنا ويَقتَبِسونَ مِن عِلمِنا، فَيَرحَلُ قَومٌ فَوقَهُم ويُنفِقونَ أموالَهُم ويُتعِبونَ أبدانَهُم حَتّى يَدخُلوا عَلَينا فَيَسمَعوا حَديثَنا، فَيَنقُلونَهُ إلَيهِم، فَيَعيهِ هؤُلاءِ ويُضَيِّعُهُ هؤُلاءِ‌، فَاُولئِكَ الَّذينَ يَجعَلُ اللّهُ - عَزَّ ذِكرُهُ - لَهُم مَخرَجاً، ويَرزُقُهُم مِن حَيثُ لا يَحتَسِبونَ‌.(6)

5/2

أصنافُ رُواةِ الحَديثِ‌

259. الإمام عليّ عليه السلام - في جَوابِ مَن سَأَلَهُ عن أحاديثِ البِدَعِ‌، وعَمّا في أيدِي النّاسِ مِنِ اختِلافِ الخَبَرِ -: إنَّ في أيدِي النّاسِ حَقّاً و باطِلاً، و صِدقاً و، كَذِباً، وناسِخاً ومَنسوخاً، وعامّاً وخاصّاً، ومُحكَماً ومُتَشابِهاً، وحِفظاً و وَهماً، وقَد كُذِبَ عَلى‌1.

1) . ذيل تاريخ بغداد: ج 5 ص 909 الرقم 1245، تاريخ دمشق: ج 48 ص 93 ح 10383 نحوه وكلاهما عن أبي سعيد الخدري، كنز العمّال: ج 10 ص 306 ح 29536؛ أعلام الدين: ص 148 عن أبي سعيد الحذّاء (وهو تصحيف لأن صدر الرواية تدلّ على أنّ الراوي معاصر للنبيّ صلى الله عليه و آله) نحوه، مستدرك الوسائل: ج 17 ص 301 ح 21409 نقلاً عن السيّد هبة اللّه في المجموع الرائق نقلاً عن الأربعين للراوندي عن أبي سعيد الخدري.

2) . وفي بحار الأنوار: «وَافقَهوهُ تَنتَعِشوا» وهو الأنسب.

3) . تفسير القمّي: ج 1 ص 172، بحار الأنوار: ج 37 ص 114 ح 6.

4) . نثر اللآلي: ص 70، المواعظ العدديّة: ص 56.

5) . الطلاق: 2-3.

6) . الكافي: ج 8 ص 178 ح 201، تنبيه الخواطر: ج 2 ص 150 نحوه، بحار الأنوار: ج 24 ص 364 ح 91.

255.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: به زودى گروه هايى از اطراف زمين نزدتان مى آيند و از شما حديث مى خواهند. برايشان حديث بگوييد.

256.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اى مردم! گفته ام را حفظ كنيد كه پس از من، از آن سود مى بريد. آن را بفهميد تا خوب زندگى كنيد.

257.

امام على عليه السلام: نقل حديث، [گونه اى] نسبت يافتن با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است.

258.

امام صادق عليه السلام - در بارۀ سخن خداى عز و جل آيۀ (و هر كه از خدا پروا كند، براى او راه برون شدن قرار دهد و از جايى كه گمانش را ندارد، روزى اش دهد) -: اينان، گروهى از شيعيان ناتوان و تهى دست ما هستند كه نمى توانند نزد ما بيايند و سخنان و احاديث ما را بشنوند و از دانش ما بهره مند شوند. لذا گروهى كه وضع مالى شان از آنها بهتر است، بارِ سفر بر مى بندند و پول خود را خرج مى كنند و بدن هاى خود را به رنج و خستگى [سفر] مى اندازند تا آن كه نزد ما مى آيند و گفته ها و احاديث ما را مى شنوند و بر مى گردند و براى آنها (شيعيان تهى دست)، بازگو مى كنند. آن گاه، اينان [كه حديث برايشان بازگو مى شود]، احاديث ما را در مى يابند و آنان [كه خود حديث را شنيده و بازگو كرده اند، آن را] تباه مى كنند [و به آن عمل نمى كنند]. آنها (شيعيان تهى دست)، همان كسانى هستند كه خداوند عز و جل آنها را از تنگنا خارج مى سازد و روزى شان را از جايى كه گمانش را هم نمى برند، مى رسانَد.

5/2: گونه هاى راويان حديث

259. امام على عليه السلام - در پاسخ كسى كه از ايشان دربارۀ احاديث بدعت آميز و اخبار اختلافى كه در اختيار مردم است، پرسيد -: همانا در دست مردم [احاديث و اخبار] درست و نادرست، راست و دروغ، ناسخ و منسوخ، عامّ و خاص، محكم و متشابه و محفوظ و موهوم،(1)وجود دارد. در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر او چندان دروغ بستند كه به خطابه

1) . مراد از محفوظ، احاديثى است كه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به درستى و چنان كه بوده، به ذهن سپرده شده است ومراد از موهوم، احاديثى است كه راوى مى پندارد درست به خاطر سپرده ولى در واقع، چنين نيست.

رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَلى عَهدِهِ حَتّى قامَ خَطيباً فَقالَ‌: «مَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ». وإِنَّما أتاكَ بِالحَديثِ أربَعَةُ رِجالٍ لَيسَ لَهُم خامِسٌ‌:

رَجُلٌ مُنافِقٌ مُظهِرٌ لِلإِيمانِ‌، مُتَصَنِّعٌ بِالإِسلامِ‌، لا يَتَأَثَّمُ ولا يَتَحَرَّجُ‌، يَكذِبُ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مُتَعَمِّداً، فَلَو عَلِمَ النّاسُ أنَّهُ مُنافِقٌ كاذِبٌ لَم يَقبَلوا مِنهُ ولَم يُصَدِّقوا قَولَهُ‌، ولكِنَّهُم قالوا: صاحِبُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله رَآهُ وسَمِعَ مِنهُ و لَقِفَ عَنهُ‌، فَيَأخُذونَ بِقَولِهِ‌، وقَد أخبَرَكَ اللّهُ عَنِ المُنافِقينَ بِما أخبَرَكَ و وَصَفَهُم بِما وَصَفَهُم بِهِ لَكَ‌، ثُمَّ بَقوا بَعدَهُ فَتَقَرَّبوا إلى أئِمَّةِ الضَّلالَةِ وَ الدُّعاةِ إلَى النّارِ بِالزّورِ وَ البُهتانِ‌، فَوَلَّوهُمُ الأَعمالَ‌، و جَعَلوهُم حُكّاماً عَلى رِقابِ النّاسِ‌، فَأَكَلوا بِهِمُ الدُّنيا، و إنَّما النّاسُ مَعَ المُلوكِ وَ الدُّنيا إلّامَن عَصَمَ اللّهُ‌، فَهَذَا أحَدُ الأَربَعَةِ‌.

و رَجُلٌ سَمِعَ مِن رَسولِ اللّهِ شَيئاً لَم يَحفَظهُ عَلى وَجهِهِ‌، فَوَهِمَ فيهِ‌، و لَم يَتَعَمَّد كَذِباً، فَهُوَ في يَدَيهِ و يَروِيهِ و يَعمَلُ بِهِ‌، و يَقولُ‌: أنا سَمِعتُهُ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَلَو عَلِمَ المُسلِمونَ أنَّهُ وَهِمَ فيهِ لَم يَقبَلوهُ مِنهُ‌، ولَو عَلِمَ هُوَ أنَّهُ كَذلِكَ لَرَفَضَهُ‌.

ورَجُلٌ ثالِثٌ سَمِعَ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله شَيئاً يَأمُرُ بِهِ ثُمَّ إنَّهُ نَهى عَنهُ و هُوَ لا يَعلَمُ‌؛ أو سَمِعَهُ يَنهى عَن شَيءٍ ثُمَّ أمَرَ بِهِ و هُوَ لا يَعلَمُ‌، فَحَفِظَ المَنسوخَ و لَم يَحفَظِ النّاسِخَ‌، فَلَو عَلِمَ أنَّهُ مَنسوخٌ لَرَفَضَهُ‌، ولَو عَلِمَ المُسلِمونَ إذ سَمِعوهُ مِنهُ أنَّهُ مَنسوخٌ لَرَفَضوه.

و آخَرُ رابِعٌ لَم يَكذِب عَلَى اللّهِ و لا عَلى رَسولِهِ‌، مُبغِضٌ لِلكَذِبِ خَوفاً مِنَ اللّهِ وتَعظيماً لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، ولَم يَهِم بَل حَفِظَ ما سَمِعَ عَلى وَجهِهِ‌، فَجاءَ بِهِ عَلى [ما سَمِعَهُ‌] سَمعِهِ لَم يَزِد فيهِ و لَم يَنقُص مِنهُ‌، فَهُوَ حَفِظَ النّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ‌، و حَفِظَ المَنسوخَ‌

ايستاد و فرمود: «هر كس به عمد بر من دروغ بندد، بايد جايگاهش را از آتش برگيرد. روايت كنندگان حديث، چهار دسته اند و پنجمى ندارند: [اوّل] مرد منافقى كه تظاهركننده به ايمان است و لاف مسلمانى مى زند، امّا از اين كه عمداً بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دروغ بندد، باكى و پروايى ندارد.

اگر مردم مى دانستند كه او منافق و دروغگوست، از او نمى پذيرفتند و سخنش را راست نمى شمردند، امّا گفتند: «صحابى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است، ايشان را ديده و سخنش را شنيده و به سرعت آن را گرفته است». لذا مردم، حديث او را مى پذيرند، در حالى كه خداوند چنان كه بايد به تو دربارۀ منافقان خبر داده و اوصافشان را چنان كه شايد بيان كرده است.

اينان، پس از پيامبر صلى الله عليه و آله باقى ماندند و از طريق فريب و بهتان، خود را به رهبران گم راهى و فراخوانانِ به سوى آتش دوزخ، نزديك كردند و آن رهبران، ايشان را در مناصب حكومتى گماشتند و بر گردنِ مردم، قرارشان دادند و به واسطۀ آنان، دنيا را خوردند. مردم، با زمامداران و دنيايند، مگر كسى كه خدايش مصون بدارد. اين، يكى از چهار نفر بود.

و [دوم،] مردى است كه چيزى از پيامبر خدا شنيده، امّا درست حفظش نكرده و در آن دچار اشتباه شده، ولى قصد دروغ بستن نداشته است. او چنين حديثى را در دست دارد و روايتش مى كند و به كارش مى بندد و مى گويد: من اين را از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده ام. اگر مسلمانان مى دانستند كه او اشتباه مى كند، آن را از وى نمى پذيرفتند و اگر خودش هم مى دانست كه چنين است آن را كنار مى گذاشت.

و سوم، مردى است كه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چيزى را شنيده كه ايشان به آن دستور مى دهد، سپس از آن [كار]، نهى فرموده، ولى او از آن خبر ندارد يا از ايشان شنيده كه از كارى نهى كرده، سپس به آن [كار]، امر فرموده و او اطّلاع ندارد. پس آن نسخ شده را حفظ كرده، ولى ناسخ را حفظ نكرده است؛ در صورتى كه اگر مى دانست نسخ شده است، حتماً آن را رها مى كرد و اگر مسلمانان - وقتى آن حديث را از او شنيدند - مى دانستند كه منسوخ است، قطعاً آن را نمى پذيرفتند.

و چهارم، مردى است كه بر خداوند و پيامبرش دروغ نبسته و از سر ترس از خدا و بزرگداشت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از دروغ نفرت دارد و اشتباه هم نكرده است، بلكه آنچه را شنيده، درست حفظ كرده و آن را بر اساس آنچه شنيده، بدون كاستن و افزودن، نقل كرده است و ناسخ را حفظ و سپس عمل كرده و منسوخ را حفظ و از آن دورى گزيده است؛ و خاص و عام،

فَجَنَّبَ عَنهُ‌، و عَرَفَ الخاصَّ وَالعامَّ وَالمُحكَمَ وَالمُتَشابِهَ فَوَضَعَ كُلَّ شَيءٍ مَوضِعَهُ‌، و قَد كانَ يَكونُ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله الكَلامُ لَهُ وَجهانِ‌: فَكَلامٌ خاصٌّ و كَلامٌ عامٌّ‌، فَيَسمَعُهُ مَن لا يَعرِفُ ما عَنَى اللّهُ سُبحانَهُ بِهِ و لا ما عَنى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَيَحمِلُهُ السّامِعُ و يُوَجِّهُهُ عَلى غَيرِ مَعرِفَةٍ بِمَعناهُ و ما قَصَدَ [قُصِدَ] بِهِ و ما خَرَجَ مِن أجلِهِ‌، و لَيسَ كُلُّ أصحابِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مَن كانَ يَسأَلُهُ و يَستَفهِمُهُ‌، حَتّى إن كانوا لَيُحِبّونَ أن يَجيءَ الأَعرابِيُّ وَ الطّارِئُ فَيَسأَلَهُ عليه السلام حَتّى يَسمَعوا، وكانَ لا يَمُرُّ بي مِن ذَلِكَ شَيءٌ إلّا سَأَلتُهُ عَنهُ و حَفِظتُهُ‌. فَهذِهِ وُجوهُ ما عَلَيهِ النّاسُ فِي اختِلافِهِم و عِلَلِهِم في رِواياتِهِم.(1)

260. الكافي عن سليم بن قيس الهلالي: قُلتُ لِأَميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام: إنّي سَمِعتُ مِن سَلمانَ وَالمِقدادِ وأَبي ذَرٍّ شَيئاً مِن تَفسيرِ القُرآنِ وأَحاديثَ عَن نَبِيِّ اللّهِ صلى الله عليه و آله غَيرَ ما في أيدِي النّاسِ‌، ثُمَّ سَمِعتُ مِنكَ تَصديقَ ما سَمِعتُ مِنهُم، ورَأَيتُ في أيدِي النّاسِ أشياءَ كَثيرَةً مِن تَفسيرِ القُرآنِ‌، ومِنَ الأَحاديثِ عَن نَبِيِّ اللّهِ صلى الله عليه و آله أنتُم تُخالِفونَهُم فيها، وتَزعُمونَ أنَّ ذلِكَ كُلَّهُ باطِلٌ‌، أفَتَرَى النّاسَ يَكذِبونَ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مُتَعَمِّدينَ‌، ويُفَسِّرونَ القُرآنَ بِآرائِهِم‌؟ قالَ‌: فَأَقبَلَ عَلَيَّ فَقالَ‌: قَد سَأَلتَ فَافهَمِ الجَوابَ‌:

إنَّ في أيدِي النّاسِ حَقّاً وباطِلاً، وصِدقاً وكَذِباً، وناسِخاً ومَنسوخاً، وعامّاً وخاصّاً، ومُحكَماً ومُتَشابِهاً، وحِفظاً ووَهماً، وقَد كُذِبَ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَلى عَهدِهِ حَتّى قامَ خَطيباً فَقالَ‌: «أيُّهَا النّاسُ‌! قَد كَثُرَت عَلَيَّ الكَذّابَةُ‌، فَمَن كَذَبَ عَلَيَّ‌9.


1) . شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج 11 ص 38-39.

و محكم و متشابه را شناخته و هر كدامش را در جايگاه خود نهاده است. گاه مى شد كه سخن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دو گونه بود: سخنى خاص و سخنى عام، [مانند قرآن]. پس كسى كه مقصود كلام خدا و پيامبرش را نمى شناسد آن را مى شنود و به خاطر عدم شناخت، آن را در غير جايگاه درست و آنچه منظور آن است و در غير آنچه براى آن صادر شده، به كار مى برد. چنين نبود كه همۀ ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در بارۀ چيزى از ايشان سؤال كنند و بفهمند. تا جايى كه دوست داشتند باديه نشينى و غريبه اى بيايد و از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بپرسد تا آنها هم بشنوند. امّا هيچ گاه نمى شد كه نزد ايشان باشم و سؤالى داشته باشم، مگر اين كه آن را از ايشان مى پرسيدم و حفظ مى كردم.

اين است، گونه هاى مردم در اختلاف نظر ومشكلات آنان در اخبار و رواياتشان.

260. الكافى - به نقل از سُليم بن قيس هلالى -: به اميرمؤمنان عليه السلام گفتم: از سلمان و مقداد و ابو ذر، سخنانى در تفسير قرآن و احاديثى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده ام كه با آنچه در دست مردم است، ناسازگار است. سپس از شما چيزهايى شنيده ام كه آنچه را از آنها (سلمان و مقداد و ابو ذر) شنيده ام، تصديق مى كند و در دست مردم، مطالب فراوانى در تفسير قرآن و از احاديث پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ديده ام كه شما با آنها مخالفت مى كنيد و مى گوييد كه همۀ آنها نادرست اند. آيا به نظر شما، مردم از روى عمد بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دروغ مى بندند و قرآن را از پيش خود تفسير مى كنند؟

امام عليه السلام رو به من كرد و فرمود: «پرسيدى، پس پاسخ را نيك بشنو: همانا در دست مردم، [احاديث و اخبار] درست و نادرست، راست و دروغ، ناسخ و منسوخ، عامّ و خاص، محكم و متشابه و محفوظ و موهوم، وجود دارد. در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر او چندان دروغ بستند كه به خطابه ايستاد و فرمود: "اى مردم! دروغ بستن به من، فراوان شده است. هر كس به عمد بر من دروغ بندد، بايد جايگاهش را از آتش برگيرد". با اين حال،

مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ»، ثُمَّ كُذِبَ عَلَيهِ مِن بَعدِهِ‌، وإنَّما أتاكُمُ الحَديثُ مِن أربَعَةٍ لَيسَ لَهُم خامِسٌ‌:

رَجُلٌ مُنافِقٌ يُظهِرُ الإِيمانَ‌، مُتَصَنِّعٌ بِالإِسلامِ‌، لا يَتَأَثَّمُ ولا يَتَحَرَّجُ أن يَكذِبَ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مُتَعَمِّداً، فَلَو عَلِمَ النّاسُ أنَّهُ مُنافِقٌ كَذّابٌ لَم يَقبَلوا مِنهُ ولَم يُصَدِّقوهُ‌، ولكِنَّهُم قالوا: هذا قَد صَحِبَ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله ورَآهُ وسَمِعَ مِنهُ‌، وأَخَذوا عَنهُ‌، وهُم لا يَعرِفونَ حالَهُ‌، وقَد أخبَرَهُ اللّهُ عَنِ المُنافِقينَ بِما أخبَرَهُ ووَصَفَهُم بِما وَصَفَهُم، فَقالَ عز و جل: (وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ‌) (1)، ثُمَّ بَقوا بَعدَهُ فَتَقَرَّبوا إلى أئِمَّةِ الضَّلالَةِ وَالدُّعاةِ إلَى النّارِ بِالزّورِ وَالكَذِبِ وَالبُهتانِ‌، فَوَلَّوهُمُ الأَعمالَ‌، وحَمَلوهُم عَلى رِقابِ النّاسِ‌، وأَكَلوا بِهِمُ الدُّنيا، وإنَّمَا النّاسُ مَعَ المُلوكِ وَالدُّنيا إلّامَن عَصَمَ اللّهُ‌، فَهذا أحَدُ الأَربَعَةِ‌.

ورَجُلٌ سَمِعَ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله شَيئاً لَم يَحمِلهُ عَلى وَجهِهِ‌، ووَهِمَ فيهِ‌، ولَم يَتَعَمَّد كَذِباً، فَهُوَ في يَدِهِ‌، يَقولُ بِهِ ويَعمَلُ بِهِ ويَرويهِ‌، فَيَقولُ‌: أنَا سَمِعتُهُ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَلَو عَلِمَ المُسلِمونَ أنَّهُ وَهِمَ لَم يَقبَلوهُ‌، ولَو عَلِمَ هُوَ أنَّهُ وَهِمَ لَرَفَضَهُ‌.

ورَجُلٌ ثالِثٌ سَمِعَ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله شَيئاً أمَرَ بِهِ ثُمَّ نَهى عَنهُ وهُوَ لا يَعلَمُ‌، أو سَمِعَهُ يَنهى عَن شَيءٍ ثُمَّ أمَرَ بِهِ وهُوَ لا يَعلَمُ‌، فَحَفِظَ مَنسوخَهُ ولَم يَحفَظِ النّاسِخَ‌، ولَو عَلِمَ أنَّهُ مَنسوخٌ لَرَفَضَهُ‌، ولَو عَلِمَ المُسلِمونَ إذ سَمِعوهُ مِنهُ أنَّهُ مَنسوخٌ لَرَفَضوهُ‌.

وآخَرُ رابِعٌ لَم يَكذِب عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، مُبغِضٌ لِلكَذِبِ خَوفاً مِنَ اللّهِ وتَعظيماً4.


1) . المنافقون: 4.

بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم بر ايشان، دروغ بستند. روايت كنندگان حديث، چهار دسته اند و پنجمى ندارند:

[اوّل،] مرد منافقى كه تظاهر به ايمان مى كند و لاف مسلمانى مى زند، امّا از اين كه به عمد بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دروغ بندد، باكى و پروايى ندارد. اگر مردم مى دانستند كه او منافق و دروغگوست، از او نمى پذيرفتند و تأييدش نمى كردند، امّا گفتند: اين، صحابۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بوده و ايشان را ديده و سخنش را شنيده است. پس مردم، حديث او را پذيرفتند، در حالى كه آنان او را نيك نمى شناسند؛ امّا خداوند، پيامبرش را چنان كه بايد از حال منافقان، باخبر ساخت و اوصافشان را چنان كه بايد بيان نمود و فرمود: (و هر گاه ايشان را ببينى، از ظاهرشان خوشت آيد و اگر سخن گويند، به سخنشان گوش فرا دهى). اينان، پس از پيامبر صلى الله عليه و آله باقى ماندند و از طريق فريب و دروغ و بهتان، خود را به رهبران گم راهى و فراخوانانِ به سوى آتش دوزخ، نزديك كردند و آن رهبران، ايشان را در مناصب حكومتى گماشتند و بر گردنِ مردم، سوارشان كردند و به واسطۀ آنان، دنيا را خوردند.

مردم با زمامداران و دنيايند، مگر كسى را كه خدا مصون بدارد. اين يكى از آن چهار نفر است.

و [دوم،] مردى است كه چيزى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده، امّا آن را درست درنيافته و در آن دچار اشتباه شده، ولى قصد دروغ بستن نداشته است. او چنين حديثى را در دست داشته و آن را نقل مى كند و به كارش مى بندد و روايتش مى كند و مى گويد: من اين را از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده ام. اگر مسلمانان مى دانستند كه او اشتباه مى كند، آن را نمى پذيرفتند و اگر خودش هم مى دانست كه اشتباه كرده، آن را كنار مى گذاشت.

و سوم، مردى است كه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چيزى را شنيده كه ايشان به آن دستور داده، سپس از آن [كار،] نهى كرده، ولى او از آن خبر ندارد يا از ايشان شنيد، كه از كارى نهى كرد، امّا بعدها به آن كار، امر فرمود و او اطّلاع ندارد. پس نسخ شدۀ آن را حفظ كرده، ولى ناسخ را حفظ نكرده است؛ در صورتى كه اگر مى دانست نسخ شده است، حتماً آن را رها مى كرد و اگر مسلمانان - وقتى آن حديث را از او شنيدند - مى دانستند كه منسوخ است، قطعاً آن را نمى پذيرفتند.

و چهارم، مردى است كه بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دروغ نبسته و از سر ترس از خدا و

لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، لَم يَنسَهُ‌، بَل حَفِظَ ما سَمِعَ عَلى وَجهِهِ‌، فَجاءَ بِهِ كَما سَمِعَ لَم يَزِد فيهِ ولَم يَنقُص مِنهُ‌، وعَلِمَ النّاسِخَ مِنَ المَنسوخِ‌، فَعَمِلَ بِالنّاسِخِ ورَفَضَ المَنسوخَ‌؛ فَإِنَّ أمرَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله مِثلُ القُرآنِ ناسِخٌ ومَنسوخٌ‌، وخاصٌّ وعامٌّ‌، ومُحكَمٌ ومُتَشابِهٌ‌، قَد كانَ يَكونُ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله الكَلامُ لَهُ وَجهانِ‌: كَلامٌ عامٌّ وكَلامٌ خاصٌّ‌؛ مِثلُ القُرآنِ‌، وقالَ اللّهُ عز و جل في كِتابِهِ‌: (ما آتاكُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا) (1)، فَيَشتَبِهُ عَلى مَن لَم يَعرِف ولَم يَدرِ ما عَنَى اللّهُ بِهِ ورَسولُهُ صلى الله عليه و آله، ولَيسَ كُلُّ أصحابِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله كانَ يَسأَ لُهُ عَنِ الشَّيءِ فَيَفهَمُ‌، وكانَ مِنهُم مَن يَسأَ لُهُ ولا يَستَفهِمُهُ حَتّى إن(2)كانوا لَيُحِبّونَ أن يَجيءَ الأَعرابِيُّ وَالطّاري(3)فَيَسأَلَ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله حَتّى يَسمَعوا.

وقَد كُنتُ أدخُلُ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله كُلَّ يَومٍ دَخلَةً وكُلَّ لَيلَةٍ دَخلَةً‌، فَيُخلِيني فيها، أدورُ مَعَهُ حَيثُ دارَ، وقَد عَلِمَ أصحابُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله أنَّهُ لَم يَصنَع ذلِكَ بِأَحَدٍ مِنَ النّاسِ غَيري، فَرُبَّما كانَ في بَيتي يَأتيني رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله - أكثَرُ ذلِكَ في بَيتي - وكُنتُ إذا دَخَلتُ عَلَيهِ بَعضَ مَنازِلِهِ أخلاني وأَقامَ عَنّي نِساءَهُ‌، فَلا يَبقى عِندَهُ غَيري، وإذا أتاني لِلخَلوَةِ مَعِيَ في مَنزِلي لَم تَقُم عَنّي فاطِمَةُ ولا أحَدٌ مِن بَنِيَّ‌، وكُنتُ إذا سَأَلتُهُ أجابَني، وإذا سَكَتُّ عَنهُ وفَنِيَت مَسائِلِي ابتَدَأَني، فَما نَزَلَت عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله آيَةٌ مِنَ القُرآنِ إلّاأقرَأَنيها وأَملاها عَلَيَّ‌، فَكَتَبتُها بِخَطّي، وعَلَّمَني تَأويلَها وتَفسيرَها،).


1) . الحشر: 7.

2) . مخفَّفة من المثقّلة؛ ولذلك جاءت اللام في الخبر (شرح نهج البلاغة: ج 11 ص 40).

3) . قال المجلسي قدس سره: قوله عليه السلام: الطاري؛ أي الغريب الذي أتاه عن غير اُنس به وبكلامه، وإنّما كانوا يحبّون قدومهما إمّا لاستفهامهم وعدم استعظامهم إيّاه، أو لأنّه صلى الله عليه و آله كان يتكلّم على وفق عقولهم فيوضحه حتّى يفهم غيرهم (مرآة العقول: ج 1 ص 214).

بزرگداشت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از دروغ نفرت دارد و فراموش هم نكرده است، بلكه آنچه را شنيده، درست حفظ كرده و آن را همان گونه كه شنيده، بدون كاستن و افزودن، نقل كرده و ناسخ را از منسوخ شناخته و به ناسخ عمل كرده و منسوخ را وا نهاده است؛ زيرا فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله، همانند قرآن، ناسخ و منسوخ، خاصّ و عام و محكم و متشابه دارد. گاه مى شد كه سخن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، دو گونه بود: سخنى عام و سخنى خاص، مانند قرآن. خداوند عز و جل در كتابش فرمود: (آنچه پيامبر به شما داد، آن را بگيريد و از آنچه شما را باز داشت، باز ايستيد). پس كسى كه مقصود خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله را نفهمد و در نيابد، امر بر او مشتبه مى شود. چنين نبود كه همۀ ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در بارۀ چيزى از ايشان سؤال كنند و بفهمند. برخى از آنان از او سؤال مى كردند، ولى در بارۀ آن پرس وجو نمى كردند تا جايى كه دوست داشتند باديه نشينى و غريبه اى بيايد و از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بپرسد تا آنها هم بشنوند.

من در هر روز، يك بار و در هر شب، يك بار نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى رفتم و ايشان با من خلوت مى كرد، هر جا مى گشت با او مى گشتم [و رشتۀ سخن را به هر كجا مى كشيد، همراهش بودم]. ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى دانند كه جز من با احدى چنين نمى كرد. گاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در خانۀ من، نزدم مى آمد و اين، بيشتر اتّفاق مى افتاد و هر گاه در يكى از خانه هاى ايشان، خدمتش مى رسيدم، زنان خود را بيرون مى كرد و با من، تنها مى شد و كسى جز من، نزدش باقى نمى ماند و هر گاه براى خلوت كردن با من به خانه ام مى آمد، نه فاطمه و نه هيچ يك از پسرانم را بيرون نمى كرد و چون از ايشان، سؤال مى كردم، پاسخم مى داد و چون سكوت مى كردم و پرسش هايم تمام مى شد، خود شروع مى كرد.

بنا بر اين، هيچ آيه اى از قرآن بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نازل نشد، مگر اين كه آن را برايم خواند و بر من املا كرد و من آن را به خطّ خود نوشتم و تأويل و تفسير، ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه و خاصّ و عام آن را به من آموخت و دعا كرد كه خداوند،

وناسِخَها ومَنسوخَها، ومُحكَمَها ومُتَشابِهَها، وخاصَّها وعامَّها، ودَعَا اللّهَ أن يُعطِيَني فَهمَها وحِفظَها، فَما نَسيتُ آيَةً مِن كِتابِ اللّهِ ولا عِلماً أملاهُ عَلَيَّ وكَتَبتُهُ مُنذُ دَعَا اللّهَ لي بِما دَعا، وما تَرَكَ شَيئاً عَلَّمَهُ اللّهُ مِن حَلالٍ ولا حَرامٍ‌، ولا أمرٍ ولا نَهيٍ كانَ أو يَكونُ ولا كِتابٍ مُنزَلٍ عَلى أحَدٍ قَبلَهُ مِن طاعَةٍ أو مَعصِيَةٍ إلّاعَلَّمَنيهِ وحَفِظتُهُ‌، فَلَم أنسَ حَرفاً واحِداً، ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلى صَدري ودَعَا اللّهَ لي أن يَملَأَ قَلبي عِلماً وفَهماً وحُكماً ونوراً، فَقُلتُ‌: يا نَبِيَّ اللّهِ‌! بِأَبي أنتَ واُمّي، مُنذُ دَعَوتَ اللّهَ لي بِما دَعَوتَ لَم أنسَ شَيئاً ولَم يَفُتني شَيءٌ لَم أكتُبهُ‌، أفَتَتَخَوَّفُ عَلَيَّ النِّسيانَ فيما بَعدُ؟ فَقالَ‌: لا، لَستُ أتَخَوَّفُ عَلَيكَ النِّسيانَ وَالجَهلَ‌.(1)3.


1) . الكافي: ج 1 ص 62 ح 1، نهج البلاغة: الخطبة 210، الخصال: ص 255 ح 131، تحف العقول: ص 193، الغيبة للنعماني: ص 75 ح 10 كلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 228 ح 13.

فهم و حفظ آن را به من عطا كند و از زمانى كه به درگاه خدا برايم آن گونه دعا كرد، هيچ آيه اى از كتاب خدا و هيچ دانشى را كه به من املا كرد و من آن را نوشتم، فراموش نكردم و هر آنچه خدا به او آموخت از حلال و حرام و امر و نهى و گذشته و آينده و كتابى از طاعت يا معصيت كه پيش از او بر هر كسى [از پيامبران] نازل شده، همه را به من آموش داد و من، آن را حفظ كردم و حتّى يك حرف را از ياد نبردم. سپس دستش را بر سينه ام نهاد و به درگاه خدا برايم دعا كرد كه [خداوند،] قلب مرا مالامال از دانش و فهم و حكمت و نور سازد.

گفتم: اى پيامبر خدا! پدر و مادرم به فدايت! از زمانى كه آن دعا را براى من كردى، چيزى را فراموش نمى كنم و آنچه را ننوشتم، از يادم نرفته است. آيا بيم آن دارى كه بعدها فراموش كنم‌؟ فرمود: "نه. من از فراموشى و نادانى بر تو بيم ندارم"».

تمهيد ي‍ الحمد لله ن

آسيب هاى صدور و نقل حديث

اشاره

آسيب هاى صدور و نقل حديث(1)

حديث، از ناحيه اى قدسى شرف صدور مى بايد، امّا تحمّل، نقل و فهم آن، نيازمند كوشش هاى راويان، كاتبان و محدّثان است؛ كوششى كه به دور از خطاهاى انسانى و برخى آسيب ها نيست. افزون بر اين، حديث، گزندهايى را نيز از بيرون، متحمّل شده است و اگر مراقبت معصومان و پيروان ايشان نبود، سرنوشت آن دگرگون مى شد. اين گزندها و آسيب ها را مى توان به چند گونه و از جمله، به سه دسته آسيب هاى صدور، نقل و فهم حديث، دسته بندى كرد.(2)

در اين جا به آسيب هاى صدور، اشاره مى كنيم و برخى آسيب هاى مهم مرحلۀ نقل حديث را بر مى شمريم. آسيب هاى فهم حديث نيز در توضيحى جداگانه خواهد آمد.(3)

الف - آسيب هاى مرحلۀ صدور حديث

اشاره

زنجيرۀ تاريخى نقل و فهم، از سه حلقۀ صدور، نقل و فهم حديث، تشكيل مى شود و گفتار و رفتار معصوم، نخستين حلقۀ آن است. پيدايش حديث، محصول صدور


1) . به قلم پژوهشگر ارجمند، جناب حجّة الإسلام والمسلمين عبد الهادى مسعودى.

2) . براى آگاهى از دسته بندى هاى ديگر، ر. ك: آسيب شناخت حديث: ص 21-24.

3) . ر. ك: ص 477 (تحليلى دربارۀ آسيب هاى فهم حديث).

گفتار و كردار معصوم در فضايى واقعى و عينى است و از اين رو، براى يافتن نخستين آسيب ها، بايد محدويت هاى فضا و تنگناهاى مقام صدور را كاويد. برخى مخاطبان، توان و گنجايش فراگيرى، يا عمل به همۀ احاديث را نداشته اند. زمينۀ بيان احكام و آموزه هاى دين، هميشه فراهم نبوده است، يا همگان، به همۀ آنها نياز نداشته اند. اين محدوديت ها و گاه فشارهاى سياسى و اجتماعى، امامان عليهم السلام را ناگزير از عرضۀ مخفيانه، دوپهلو، يا تدريجى و با تأخير برخى تعاليم و احكام، كرده است؛ يعنى آسيب هاى بيان تدريجى، نسخ، تقيّه و توريه كه بر نخستين حلقۀ پيدايش حديث، عارض مى شوند.

1. بيان تدريجى

شيوۀ تدريجى در عرضۀ برخى آموزه هاى دينى، به دليل مراعات محدوديت هاى مخاطب، تنگناهاى زمان و مكان، يا فراهم نيامدن فرصت و موقعيت براى گوشزد كردن قيدها و استثناها پيش مى آيد. گاه نيز برخى مصداق هاى حكم، موجود نشده اند و در نتيجه، نظارت بيان اوّل به آن، با ترديد همراه مى شود. تدريجى بودن بيان، موجب پراكندگى احاديث در بارۀ موضوع مى شود و محقّق را در دستيابى به همۀ آنها ناكام مى گذارد. گاه ممكن است مخاطبان نخستين دچار سوء فهم شوند كه به دليل مصلحت هاى مهمّ و بزرگ تر، چاره اى از آن نيابيم، اما در دورۀ پس از صدورِ همۀ احاديث، موظفيم در هر موضوع مورد تحقيق، بسيارى از منابع مستقل و مرتبط را بكاويم تا از دستيابى به همۀ مستندات، اطمينان يابيم. يك نمونۀ قابل پيگيرى احاديث، در بارۀ فضائل اهل بيت عليهم السلام است كه به طور تدريجى و بر پايه فهم و ظرفيت شيعيان، بيان شده است. نمونه هاى ادّعايى ديگر، خمس بر سود كسب و تحريم مُسكرات هستند.

2. نَسخ

نَسخ، به معناى «تخصيص زمانى» است و ميان دو دليل ناظر به هم اتّفاق مى افتد. ناسخ براى منسوخ، محدوديت زمانى اعلام مى كند و ظهور بَدْوى آن را در جاودانگى، از ميان مى بَرَد. اين، بدان معناست كه حكمِ اوّل، از همان آغاز، زماندار و موقّت بوده؛ امّا مصلحت هايى مانند استوار شدن حكم، مانع از اعلام موقّتى بودن آن شده است.

در احاديث، به وجود نسخ، تصريح شده است. امام على عليه السلام در بيان زمينۀ پيدايش اختلاف نزد راويان و تقسيم چهارگانۀ آنان، دو بار به وجود نسخ در كنار تخصيص، اشاره مى فرمايد.(1)امام صادق عليه السلام نيز با صراحت فرموده است:

حديث هم مانند قرآن، نسخ مى شود.(2)

و يا

برخى از احاديث، برخى ديگر را نسخ مى كنند.(3)

آسيب پذيرى حديث از نَسخ، مانند آسيب پذيرى آن از تأخير بيان است. ممكن است ما از صدور حديثِ ناسخ، آگاهى نيابيم و از اين رو، به همان حديث منسوخ، عمل كنيم و مطلبى را به پيشوايان دين نسبت دهيم كه زمانى معتبر بوده و اكنون ديگر مقبول نيست. براى مقابله با اين آسيب، بايد افزون بر احاديث مشابه، احاديث مخالف و معارض را نيز گِرد آورد و ميان آنها و حديث مورد تحقيق، نسبت سنجى كرد.

گفتنى است، ادّعاى نَسخ، پس از آن مقبول است كه جمع ميان دو حديث، به گونه هاى ديگر، مانند تخصيص و تقييد، ممكن نباشد؛ زيرا نسخ، قاعده اى عمومى نيست و بيشتر فقهاى شيعه، بسيارى از موارد ادّعايى نسخ را نپذيرفته اند. آنان


1) . ر. ك: ح 260 (الكافى: ج 1 ص 62 ح 1).

2) . ر. ك: ح 702.

3) . ر. ك: ح 698.

معتقدند احكامى مانند وجوب پاسخ دادن به سلام هنگام نماز، تبديل احرامِ حجّ اِفراد به عمرۀ تمتّع،(1)وجوب وضو گرفتن پس از خوردن گوشت شتر،(2)جواز ازدواج موقّت،(3)استحباب روزۀ دوشنبه و پنج شنبه در هر هفته(4)و استحباب خضاب كردن، هيچ كدام نسخ نشده اند. نمونه اى كه برخى فقيهان، آن را پذيرفته اند، حديث ذيل به نقل از محمّد بن مسلم است كه مى گويد:

از امام صادق عليه السلام، در بارۀ بيرون بردن گوشت قربانى از مِنا پرسيدم. فرمود: «ما پيش تر مى گفتيم كه به سبب نياز مردم، نبايد چيزى از آن جا خارج شود؛ امّا اكنون، مردم فراوان اند [و قربانى بسيار] و اشكالى در بيرون بردن آن نيست».(5)

3. تقيّه و توريه

تقيّه، بيان نكردن حكمى، عمل نكردن به دستورى، يا گاه، اظهار گفتار و كردارى مخالف واقع، براى حفظ دين، يا جان گروندگان و حافظان آن و مصلحت هايى اين گونه است. اين شيوه اى عقلايى است كه براى حفظ مصلحتى بزرگ تر، مصلحتى كوچك تر ناديده گرفته شود و قرآن نيز آن را تأييد كرده است.(6)امامان عليهم السلام، اين روش را آيين خود و پدرانشان دانسته اند،(7)تقيّه را زره و سپر حفظ دين و ايمان خوانده،(8)


1) . ر. ك: الخلاف: ج 2 ص 269.

2) . ر. ك: منتهى المطلب: ج 1 ص 227.

3) . ر. ك: نهاية المرام: ج 1 ص 221.

4) . ر. ك: مختلف الشيعة: ج 3 ص 505 (از ابن جنيد).

5) . الكافى: ج 4 ص 500 ح 7. احاديث ناظر به اين موضوع، در جوامع روايى و كتب فقهى موجود است (ر. ك: المحاسن: ج 2 ص 40؛ الكافى: ج 4 ص 501، السرائر: ج 3 ص 130؛ تذكرة الفقهاء: ج 8 ص 323: سَأَلتُهُ عليه السلام عَن إِخرَاجِ لُحُومِ الأضَاحِيِّ مِن مِنى‌. فَقَالَ‌: «كُنَّا نَقُولُ لَايُخرَج مِنهَا شَىءٌ لِحَاجَةِ النَّاسِ إِلَيهِ‌. فَأمَّا اليَومَ فَقَد كَثُرَ النَّاسُ فَلَا بَأسَ بِإِخرَاجِهِ‌».

6) . ر. ك: نحل: آيۀ 106 و آل عمران: آيۀ 28.

7) . ر. ك: ح 372.

8) . ر. ك: الكافى: ج 1 ص 220 ح 14 و ح 19.

عمل به تقيّه را موجب سربلندى مؤمن مى ديدند.(1)اين شيوه، گسترده و عمومى نيست،(2)امّا موجب مى شود حكم اصلى، پوشيده بماند و نيز برخى تعارض ها را با احاديثِ بيان كنندۀ حكم حقيقى، ايجاد كند. راه حلّ كشف تقيّه، تذكّر ائمّه، يا راويان بزرگ و عالم به تقيّه اى بودن حكم، يا يافتن احاديث متعارض است؛ تعارضى مستقر كه جز به تقيّه اى دانستن يك سوى آن، حل نمى شود. بر اين پايه، لازم است تا احاديث متعدّد، مختلف و بويژه متعارض در موضوع مورد پژوهش را گِرد آوريم و فتوا و حكم چيره اى را بيابيم كه امام عليه السلام از همراهى با آن، ناگزير بوده است. برخى از احكام وضو و ارث، نمونه هاى قابل ارائه اند.

گفتنى است توريه، به معناى پوشاندن مقصود اصلى در متن هايى داراى چند مفهوم است و در لفّافه سخن گفتن نيز راه كارى بوده تا امامان عليهم السلام از تعرّض حكومت ها، در امان بمانند، بى آن كه ناگزير از تقيّه باشند. توريه، حديث را به اجمال و ابهام مى كشانَد و راه حلّ آن، همان گردآورى احاديث هم خانواده است. توريه در احاديث، فراوان نيست و از تقيّه نيز كمتر است.

ب - آسيب هاى مرحلۀ نقل حديث

اشاره

مسير طولانى نقل حديث، از سه قرن نخست هجرى تا كنون، از دست كارى هاى عمدى و غير عمدى مصون نمانده است. گاه، تقطيع و اختصار حديث، بخش هايى اثرگذار از متن را به ما نرسانده و گاه، نقل معناهايى نه چندان دقيق، يا ناتوانى در بازگردانى كامل زبان شفاهى به نوشتار، ما را از قرينه هايى مؤثّر، محروم كرده اند.

افزوده هاى شارحان و كاتبان و اشتباه ها و كم دقّتى هاى ناسخان نيز آسيب هاى درج،


1) . ر. ك: همان: ص 217 ح 1 و 4.

2) . شيخ طوسى، از چهارده هزار روايت كه در تهذيب الأحكام آورده، تنها حدود دويست روايت و يا گروه حديثى را تقيّه اى مى داند كه برخى هم احتمالى است. شيخ حرّ عاملى نيز از 35 هزار گزارش وسائل الشيعة، تنها حدود چهارصد روايت را تقيّه اى خوانده است.

سقط، قلب و تصحيف را پديد آورده اند و در مواردى هر چند اندك، چنان اضطراب و نابسامانى هايى در حديث پديد آورده اند كه آن را از اعتبار، ساقط كرده اند. دشوارتر، تحريف و جعل و دسّ و دست كارى سودجويانى است كه اغراض خود را به نام حديث، عرضه كردند. در ادامه برخى از اين آسيب ها با توضيحى مختصر و همراه نمونه اى آورده مى شوند:

1. تصحيف
اشاره

واژۀ «تصحيف»، به معناى «خطا كردن» و «مُصَحَّف»، به معناى «اشتباه نوشتارى» است.(1)«حديث مُصحِّف» نيز چنين تعريف شده است:

هو ما غُيّرَ بعضُ سَنَدِه أو مَتنِهِ بِما يشابِهُهُ أو يقرُبُ مِنهُ‌.(2)

حديثى كه بخشى از سند يا متن آن، به چيزى شبيه آن يا نزديك به آن، تغيير كرده باشد.

اين تعريف، هر دو گونۀ تغيير عمدى و غير عمدى را در بر مى گيرد، امّا در اين جا مقصود ما از تصحيف، تغيير غير عمدى و بدون غرض فاسد كاتب يا راوى است.

تصحيف در حديث، پديده اى شايع است و گاه حديث را به مشكل بدفهمى دچار مى كند.

گونه ها و نمونه ها

حديث مُصحَّف را با توجّه به نوع تصحيفى كه در آن رخ داده است، به «لفظى» و «معنوى» تقسيم مى كنند. تصحيف معنوى، گونه اى تحريف معنايى است و با بحث كنونى ما ارتباطى ندارد؛ امّا تصحيف لفظى، هنگامى رخ مى دهد كه الفاظ متن يا سند، به الفاظ ديگرى كه مشابه آنهايند، تغيير كنند. اين تشابه، ممكن است در شنيدن يا


1) . لسان العرب: ج 9 ص 187. نيز، ر. ك: القاموس المحيط: ج 3 ص 161.

2) . مقباس الهداية: ج 1 ص 237. نيز، ر. ك: معجم مصطلحات الرجال و الدراية: ص 161.

ديدن باشد؛ يعنى گاهى تلفّظ آن الفاظ، شبيه يكديگر است و گاهى شكل نوشتارى آنها. تصحيف لفظى، چه شنيدارى و چه ديدارى، ممكن است در سند يا متن روى دهد. پس تصحيف لفظى را با توجّه به علّت تصحيف، به «شنيدارى» و «ديدارى» و هر كدام را با توجّه به مكان وقوع تصحيف، به «سندى» و «متنى» تقسيم مى كنند. ما اين دو را ادغام كرده، در نمونه هايى ارائه مى دهيم:

- تصحيف ديدارى

تصحيف ديدارى، هنگامى پديد مى آيد كه حرفى، شباهت نوشتارى با حرف ديگر داشته باشد و قابليت جا به جايى با يكديگر داشته باشند؛ مانند شباهت «خاء» و «حاء» در سند حديث زير و «تاء» و «ثاء» در متن آن كه «حسين الأحمسى» به «حسين الأخمسى» و «يميث» به «يميت» تبديل شده و در روايت، آمده است.

إنَّ الخُلقَ الحَسَنَ يَميثُ الخَطيئَةَ كَما تَميثُ الشَّمسُ الجَليدَ.(1)

منش نيكو، خطا را نابود مى كند، به همان سان كه آفتاب، يخ را ذوب مى كند.

- تصحيف شنيدارى

دو كلمه، گذشته از اين كه تشابه نوشتارى داشته باشند يا نه، ممكن است تلفّظى نزديك به هم داشته باشند، يا هم وزن باشند و در نتيجه، با يكديگر اشتباه شوند؛ مانند تصحيف مشهور «عاصِم الأحوَل» به «واصِل الأحدَب» كه در وزن و تلفّظ، تشابه دارند، يا حديث «مَن استَغنَى بِعَقلِهِ زَلَّ‌»(2)كه مى تواند براى غير عرب، «ضَلَّ‌» و يا «ذَلَّ‌» نيز شنيده شود. اين گونه اشتباه ها، كمتر و تنها هنگامى رخ مى دهند كه راوى، حديث را به صورت شفاهى از ديگرى فرا گيرد.


1) . الكافى: ج 2 ص 100 ح 7. نيز، ر. ك: الكافى (چاپ دارالحديث): ج 3 ص 259 ح 1751.

2) . الكافى: ج 8 ص 19 ح 4.

2. تحريف
اشاره

واژۀ «تحريف»، از «ح ر ف» به معناى «كناره و لبه» ريشه مى گيرد و به معناى كج و خم كردن، تغيير دادن و از جايگاه خود بيرون بردن است. در دانش حديث، اصطلاح «تحريف»، دست كم به دو معناست و در اين جا مقصود ما، «دگرگون ساختن سند يا متن براى اغراض نادرست»، يعنى تحريف لفظى است(1). در اين تعريف، اندازه و شكل اين دگرگونى، تأثيرى در صدق تحريف ندارد و لازم نيست مانند آنچه در تصحيف گفته شده است، متنِ دگرگون شده، به متن اصلى شبيه باشد. از اين رو، هر تغيير كوچك و بزرگى كه به قصد و غرض فاسدى در حديث روى دهد، تحريف ناميده مى شود.

تحريف، بيشتر در متن روى مى دهد، نه سند. تحريف متن، گاه با تغيير شكل و تبديل حروف است و گاه به صورت افزودن و كاستن يك، يا چند كلمه. در تحريف، كمّيت تغيير، مهم نيست. آنچه براى تحريف كننده مهم است، رسيدن به خواستۀ خويش است كه گاه با افزودن و حذف چند كلمه، متن حديث را به صورت دلخواه خود در مى آورد و گاه با جا به جايى و تبديل يكى دو حرف.

تحريف كنندۀ سند حديث نيز با افزودن يك صفت به راوى، يا تغيير نام پدر و جدّ، اعتبار حديث را به صورت مطلوب خود تغيير مى دهد. او اگر در پى معتبر كردن حديثى باشد، نام راوى ضعيف را حذف و نام راوى معتبرى را مى نهد، يا صفت و نام پدر و جدّ او را حذف مى كند، يا نامى خودساخته به آن مى افزايد تا با فردى موثّق مشتبه شود. اگر تحريف كننده به دنبال بى اعتبار كردن حديث باشد، نام راوى معتبرى را با نام راوى نامعتبرى جا به جا مى كند. كشف و حلّ تحريف هاى سندى به عهدۀ علم رجال و فنّ طبقات است.


1) . براى آگاهى از تحريف معنوى، ر. ك: ص 471.

نمونه ها

حديث بشارت پيامبر صلى الله عليه و آله به ظهور امام مهدى عليه السلام، نمونۀ تحريف متن است. متن اصلى حديث، طبق نقل طبرانى و بسيارى از محدّثان، چنين است:

قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: لا تَقُومُ السَّاعَةُ حَتَّى يملِك رَجُلٌ مِن أهلِ بَيتى يواطِئُ اسمُهُ اسمى، يَملَأُ الأَرضَ عَدلاً وَ قِسطاً كَمَا مُلِئَت ظلماً وَ جوراً.(1)

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «قيامت بر پا نمى شود، تا آن هنگام كه مردى از اهل بيت من به قدرت رسد؛ مردى كه نامش، نام من است و زمين را از عدل و داد مى آكنَد، همان گونه كه از جور و ستم، آكنده شده است».

چند نقل ديگر نيز كه طبرانى در همين باب آورده، مشابه اين حديث است؛ امّا در يك نقل، پس از «اسْمُهُ اسْمى»، اين عبارت افزوده شده است: «واسم أبيه اسم أبى».(2)

اگر چه احتمال ها و تكلّفاتى در توجيه نقل محرّف اين حديث، گزارش شده است؛(3)امّا به گمان فراوان، اين افزوده، تحريفى است براى تطبيق يافتن حديث مشهور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر يكى از مدّعيان مهدويت، مانند: محمّد پسر منصور دوانيقى، يا محمّد نفس زكيّه كه نام پدر هر دو تن، عبد اللّه بوده است.

نمونۀ كاستن از متن اصلى، در حديث زير ديده مى شود.

إبراهيم بن أبي محمود: قُلتُ لِلرِّضا عليه السلام: يَابنَ رَسولِ اللّهِ‌! ما تَقولُ فِي الحَديثِ الَّذي يَرويهِ النّاسُ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله أنَّهُ قالَ‌: إنَّ اللّهَ - تَبارَكَ وتَعالى - يَنزِلُ في كُلِّ لَيلَةِ جُمُعَةٍ إلَى السَّماءِ الدُّنيا؟

فَقالَ عليه السلام: لَعَنَ اللّهُ المُحَرِّفينَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ‌، وَاللّهِ ما قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله ذلِكَ‌، إنَّما قالَ عليه السلام: «إنَّ اللّهَ - تَبارَكَ وتَعالى - يُنزِلُ مَلَكاً إلَى السَّماءِ الدُّنيا كُلَّ لَيلَةٍ فِي الثُّلُثِ الأَخيرِ ولَيلَةَ الجُمُعَةِ في أوَّلِ اللَّيلِ‌، فَيَأمُرُهُ فَيُنادي: هَل مِن سائِلٍ فَاُعطِيَهُ؟ هَل مِن تائِبٍ فَأَتوبَ عَلَيهِ؟ هَل مِن مُستَغفِرٍ فَأَغفِرَ لَهُ؟ يا طالِبَ الخَيرِ أقبِل، ويا طالِبَ‌


1) . المعجم الكبير: ج 10 ص 133 ح 10214.

2) . همان، ح 10213.

3) . ر. ك: معجم احاديث الإمام المهدى عليه السلام: ج 1 ص 178.

الشَّرِّ أقصِر، فَلا يَزالُ يُنادي بِهذا حَتّى يَطلُعَ الفَجرُ، فَإِذا طَلَعَ الفَجرُ عادَ إلى مَحَلِّهِ مِن مَلَكوتِ السَّماءِ‌»، حَدَّثَني بِذلِكَ أبي، عَن جَدّي، عَن آبائِهِ‌، عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.(1)

ابراهيم بن ابى محمود -: به امام رضا عليه السلام گفتم: اى پسر پيامبر! چه مى فرمايى در باره حديثى كه مردم از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت مى كنند كه فرمود: «خداوند متعال، هر شب جمعه به آسمان دنيا فرود مى آيد»؟ امام رضا عليه السلام فرمود: «خداوند، از رحمت و آمرزش خود دور سازد كسانى را كه كلمات و گفتارها را از جاى خود، تغيير مى دهند و آنها را تحريف مى كنند. به پروردگار سوگند، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چنين نفرموده است، بلكه ايشان فرموده: «خداوند، در ثلث آخر هر شبى و هر شب جمعه، از اوّل آن، فرشته اى را به آسمان دنيا مى فرستد و به او فرمان مى دهد تا ندا كند: آيا كسى هست از من، چيزى بخواهد تا به او عطا كنم‌؟ آيا توبه كننده اى هست كه از گناهان خود، به سوى من باز گردد تا من هم به سوى او بازگردم‌؟ آيا كسى هست كه از من، طلب آمرزش كند و من، او را بيامرزم‌؟». آن فرشته، ندا مى دهد: «اى جويندۀ خير و بركت! بيا و اى طالب شر! دست بردار». اين فرشته، همواره اين گونه ندا مى دهد تا صبح بدمد و هنگام طلوع آفتاب، به جايگاه خود در ملكوت آسمان برمى گردد. امام رضا عليه السلام در پايان فرمود: «اين حديث را پدرم از جدّم از پدران گرامى اش عليهم السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله براى من روايت نمود».

3. قلب
اشاره

«قلب»، در لغت، به معناى «وارونه كارى و جا به جا كردن» است(2)و «حديث مقلوب»، نزد متأخّران، به معناى ذيل است:

حديثى كه بخشى از سند يا متنش، با بخش ديگرى از خود آن - و نه با چيزى خارج آن دو - جا به جا شده باشد.(3)


1) . ر. ك: ح 490.

2) . العين: ج 5 ص 171.

3) . مقباس الهداية، مامقانى: ج 1 ص 391: «ما قُلِبَ بَعضُ ما فى سندِهِ أو مَتنِهِ إلى بعضٍ آخَرَ ممّا فيه، لا إلى الخارجِ عَنهُما».

اين تعريف، تفاوت قلب با تصحيف و تحريف را نشان مى دهد. در تحريف، چيزى به حديث مى افزايند، يا از آن مى كاهند و در تصحيف نيز، بيشتر، تغيير شكلى و آوايى در كلمه رخ مى دهد؛ امّا در قلب، كلمه اى كاسته، يا افزوده نمى شود، بلكه جا به جايى درونى واژه هاست كه گاه تغيير شكلى نيز به همراه ندارد.

نمونه

حديث مقلوب، با توجّه به مكان وقوع قلب در حديث، به دو قسم «مقلوب متنى» و «مقلوب سندى» تقسيم مى شود. نمونۀ قلب متن، جا به جايى دو كلمۀ «العِثار» و «النِّفار» در اين حديث است:

إضرِبُوها عَلَى النِّفارِ وَ لا تَضرِبُوها عَلَى العِثارِ.(1)

آنها را بر فرار كردن، بزنيد؛ ولى بر لغزيدن، نزنيد.

شيخ صدوق، اين حديث را اين گونه گزارش كرده است: «إضرِبُوها عَلَى العِثارِ وَ لا تَضرِبُوها عَلَى النِّفارِ»،(2)كه ظاهراً نقل شيخ صدوق، مقلوب و نقل كلينى، درست است.(3)

4. ادراج

ادراج در حديث، به همان معناى لغوى است؛ يعنى عبارتى كه جزء حديث نيست، به درون آن برده شود. اين اتّفاق در هر دو بخش متن و سند حديث، روى مى دهد و بيشتر به جهت خلط توضيح راوى، نويسنده و كاتب حديث با متن حديث است.(4)


1) . الكافى: ج 6 ص 538 ح 7.

2) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 2 ص 286 ح 2467.

3) براى آگاهى از دو نمونۀ ديگر، ر. ك: الكافى: ج 2 ص 98 ح 25 و ج 7 ص 43 ح 1 و 2.

4) . علّت هاى ديگرى براى درج وجود دارد؛ مانند: استدلال به قرآن و آوردن آيات هنگام نقل حديث و آوردن دليل عقلى و فقهى براى استوارتر كردن محتوا و متن روايت.

راوى، يا نويسنده، با هدف توضيح - و نه به قصد تحريف و ديگر اغراض فاسد - عبارتى را در ميان يا پايان حديث مى افزايد. او به اين افزايش، تصريح نمى كند و ناقلان بعدىِ حديث، آن عبارت را جزئى از حديث مى پندارند و حديث را به گونه اى نقل كنند كه عبارتِ افزوده شده، با حديث عجين شود. يك نمونه، حديث فضيلت روز جمعه است:

رُوِىَ أنَّه ما طَلَعَتِ الشمسُ فى يومٍ أفضلَ مِن يومِ الجُمُعَةِ وَ كانَ اليومُ الذي نَصَبَ فيه رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله أميرَ المؤمنينَ عليه السلام بِغديرِ خُمٍّ يومَ الجُمُعة، وَ قيامُ القائمِ عليه السلام يكون فى يومِ الجُمُعَةِ‌، وَ تَقُومُ القيامةُ فى يومِ الجُمُعةِ‌، يَجمَعُ اللّهُ فيها الأولينَ وَ الآخِرينَ‌. قال اللّه عز و جل: (ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ اَلنّاسُ وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ) (1).(2)

روايت شده است كه خورشيد، در روزى برتر از روز جمعه، طلوع نكرد و آن، روزى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، امير مؤمنان عليه السلام را در غدير خم، منصوب كرد و قيام قائم عليه السلام نيز در روز جمعه خواهد بود و قيامت هم در روز جمعه بر پا مى شود كه خداوند، همۀ گذشتگان و آيندگان را در آن روز، گِرد مى آورد. خداوند مى فرمايد:

(آن [روز]، روزى است كه مردم را براى آن گِرد مى آورند و آن [روز]، روزى است كه [جملگى در آن] حاضر مى شوند).

علّامه مجلسى، در بارۀ اين حديث، گفته است:

ممكن است عبارتِ «وَ كان اليوم الذى...»، سخن راوى، يا شيخ صدوق باشد كه طبق شيوه اش در كتاب من لا يحضره الفقيه است؛ بدين گونه كه در موارد بسيارى، سخن خويش را در ميان احاديث آورده، بدون هيچ نشانه اى كه آن دو را از يكديگر جدا كند. مؤيّد اين دو احتمال، آن است كه عبارتى همانند بخش نخستين اين حديث، در كتاب هاى تهذيب الأحكام و الكافى، به نقل از ابو بصير، از امام صادق عليه السلام روايت شده است، ولى اين ذيل را ندارد.(3)0.


1) . هود: آيۀ 103.

2) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 421 ح 1241.

3) . بحار الأنوار: ج 55 ص 370.

نقل شيخ كلينى و شيخ طوسى، گفتۀ علّامه مجلسى را تأييد مى كند:

أبو بصير قال: سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: «ما طلعتِ الشمسُ بيومٍ أفضلَ مِن يومِ الجُمُعَةِ‌».(1)

ابو بصير گفت: از امام باقر عليه السلام شنيدم كه فرمود: «خورشيد به روزى نيكوتر از روز جمعه نتابيده است».

شيخ طوسى نيز افزوده هاى شيخ صدوق را گزارش نكرده است.(2)

5. سَقْط

سقط، در نقطۀ مقابل ادراج است. در سقط، بخشى از متن يا سند حديث، ساقط مى شود و حديث را مبهم، يا بى اعتبار و ناپذيرفتنى مى كند. نمونۀ سادۀ اين اتّفاق، حديث منقول در بصائر الدرجات است:

محمّد بنِ مسلم عن أبى جعفر عليه السلام قال: «لا تَبقَى الأرضُ بِغَيرِ إمامٍ ظاهرٍ».(3)

محمّد بن مسلم از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه فرمود: «زمين بدون امامِ آشكار، باقى نمى ماند».

به آسانى مى توان به مشكل متن، پى برد؛ چرا كه صدها سال است در دورۀ غيبت، زندگى مى كنيم و امامِ بر حقّ ما، ظاهر نيست، ولى زمين باقى مانده است. احاديث ديگر كه سند و متنى يكسان، يا مشابه با همين حديث دارند، حاكى از آن هستند كه زمين، از مجموع امام ظاهر و باطن، تهى نمى شود. برخى از اين احاديث، در خود كتاب بصائر الدرجات نيز آمده اند(4)و روشن مى كنند كه نقل اين كتاب، دچار سقط است، نه آن كه در ديگر نقل ها، درج و افزايشى حاصل شده باشد. يك نمونه


1) . الكافى: ج 3 ص 413 ح 1، تهذيب الأحكام: ج 3 ص 2 ح 1.

2) . ر. ك: تهذيب الأحكام: ج 3 ص 2 ح 1 و ص 4 ح 7.

3) . بصائر الدرجات: ص 486 ح 14.

4) . همان: ح 15.

مى آوريم:

محمّد بنِ مسلم عن أبى جعفر عليه السلام قال: «لا تَبقَى الأرضُ بغَيرِ إمامٍ ظاهرٍ أو باطنٍ‌».(1)

محمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه فرمود: «زمين بدون امامِ آشكار، يا پنهان، باقى نمى ماند».

6. تقطيع

محدّثان، در تعريف تقطيع گفته اند:

تقطيع حديث، يعنى بخش بندى حديث به ابواب و موضوعات درخور و مناسب با [محتواى] آن، براى احتجاج بهتر، به شرط توجّه به حفظ معناى بخش تقطيع شده پيش از تقطيع.(2)

بر اين اساس، تقطيع، هميشه نادرست نيست؛ بلكه گاه سودمند و در متون طولانى لازم است؛ امّا اگر دقيق صورت نگيرد، مى تواند آثار زيان بارى به دنبال آورد. در تقطيع، ممكن است بخشى از قرينه ها در صدر و خاتمۀ حديث، حذف شوند و اجزاى مؤثّر متن از ميان بروند. شيخ طوسى، به تقطيع هاى نادرست برخى اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره كرده(3)و نمونه اى در بارۀ شوم بودن خانه و مَركَب و زن، آورده است كه بر اثر تقطيع سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به ايشان منسوب شده است.

يك نمونۀ ساده، متن «أوّلُ مَن كاتَبَ لقمانُ‌» است كه «كاتَبَ‌» در آن به نامه نگارى معنا شده، در حالى كه متن كامل حديث مى فهماند كه به معناى «مكاتبة»، يعنى «بستن پيمان ميان بنده و اربابش» بوده است:

الإمام الصادق عن آبائه عن الإمام على عليهم السلام: أوّلُ مَن كاتَبَ لقمان الحكيم وَكانَ‌


1) . علل الشرائع: ص 197 ح 12، الإمامة والتبصرة: ص 162 ح 14.

2) . معجم مصطلحات الرجال و الدراية: ص 41-42: «هو تَفريقُ الحديثِ على الأبوابِ اللائِقَةِ بِه، لِلإحتجاجِ المُناسبِ‌، معَ مُراعاةِ ما سَبَقَ مِن تَماميَّةِ مَعنَى المَقطوعِ‌».

3) . عدّة الاُصول: ج 1 ص 95.

عبداً حَبَشياً.(1)

امام صادق عليه السلام از پدرانش از امام على عليهم السلام روايت مى كند كه فرمود: «نخستين كسى كه [براى آزادى از بردگى] قرارداد نوشت، لقمان حكيم است. او برده اى حبشى بود».

7. نقل معنا

«نقل معنا»، يعنى نقل محتواى يك خبر، بدون اصرار بر واژه ها و تعابير آن. اين شيوه، در نقل شفاهى رايج بوده و در نقل كتبى نيز هنگام نقل قول غير مستقيم، به كار مى رود. امامان ما، بر اين شيوۀ عقلايى تأييد داشته اند،(2)امّا شرط كرده اند كه تفاوت واژه ها، به تفاوت معنا نينجامد. از اين رو، نقل معنا نزد راويان شيعى، به صورت يك شيوۀ مقبول در آمده است. شيخ طوسى، از كاربرد اين روش، خبر داده و آسيب هايى را نيز براى آن بر شمرده است.(3)آية اللّه بروجردى رحمه الله نيز نقل معنا را امرى شايع دانسته است.(4)

پذيرش اين شيوه، نتيجه مى دهد كه نمى توان به سادگى، همۀ گزارش ها را دقيق و عين سخن امام عليه السلام دانست و همه جزئيات و ريزه كارى هاى متن را پيش از جستجو و مشابه يابى، معتبر خواند. اين، به معناى نادقيق يا بى اعتبار بودن همۀ متون نيست؛ زيرا ممكن است دستِكم، يكى از روايت ها، اصل الفاظ را به صورت دقيق، نقل كرده باشد. بر اين پايه، بايد ميان تفاوت و تعارض نقل ها، تفاوت نهاد، بدين معنا كه همۀ نقل هاى هم مضمون، در صورت متعارض نبودن با يكديگر، معتبر مى مانند و لازم نيست تنها بخشِ تكرار شده و قدرِ مشترك آنها را معتبر و حجّت دانست و بخش هاى تكرار نشده و ويژۀ هر نقل را هميشه نادرست دانست و آنها را كنار افكند؛ زيرا فرض اين است كه راوى، تغييرى در معناى آن نداده و گزينش واژه ها براى همان معنا بوده و


1) . الجعفريّات: ص 241.

2) . شيخ كلينى، بابى را در الكافى، به اين موضوع، اختصاص داده است (الكافى: ج 1 ص 51).

3) . ر. ك: عدّة الاُصول: ج 1 ص 95.

4) . ر. ك: البدر الزاهر: ص 185. نيز، ر. ك: كتاب الأحاديث المقلوبة و جواباتها: ص 31.

عبارت جديد را با توجّه به متن و در راستاى انتقال دقيق معنا، ساخته و پرداخته است.

گفتنى است كه هرچند شيوۀ معمول راويان چنين بوده، امّا تخطّى از اين شيوه را انكار نمى كنيم. ممكن است راوى به پندارِ خود، همۀ مضمون حديث را به درستى و بدون تغيير معنايى، در قالبى جديد نهاده و نقل كرده باشد؛ امّا در واقع، چنين نبوده و او خطا كرده باشد. با اين حال، اين احتمال خطا، به وسيلۀ اصول عقلايى و با توجّه به صفات راويان ثقه كه نقل و روايتشان مقبول است، ناديده گرفته مى شود و با آن، مانند ديگر احتمال ها در حوزه هاى گوناگون مرتبط با نقل حديث، رفتار مى شود؛ زيرا وقوع خارجى چنين خطاهايى در بارۀ راويانِ ضابط، عادل، مقبول و معتبر، هر چند محتمل است، اندك و قابل اغماض است؛ مانند: احتمالِ درست نشنيدن حديث (در نقل شفاهى)، يا نادرست خواندن عبارت آن (در نقل كتبى).

از اين رو، بر اساس اين قاعده، اگر يك نقل، با قدر مشترك نقل هاى ديگر همخوان نباشد، اعتبارى ندارد؛ امّا اين، بدان معنا نيست كه جزء غير مشترك هر يك از نقل ها به دليل آن كه تكرار نشده، ثابت نشود؛ بلكه همۀ اجزاى غير مشترك نيز به تنهايى معتبرند و همچون هر خبر واحد ديگرى، تا جايى كه نقل ديگرى با آن معارض نباشد، حجّيت دارند و به صرف اختلاف در خصوصيات غير مؤثّر در معنا، از حجّيت نمى افتند؛ چرا كه مى توان دو گونه نقل را با هم، درست دانست و چنين گفت كه يك راوى، بخشى از سخن امام عليه السلام را به يك شكل بازگويى كند و راوى دوم، همان معنا را با واژه هايى ديگر برساند. به سخن ديگر، درستى يك نقل، مبتنى بر يكسان بودن همۀ الفاظ آن با الفاظ صادر شده از معصوم، نيست و از اين رو، چه بسا هر دو متنى كه به شيوۀ نقل معنا گزارش شده اند، درست باشند.

اين، بدان معناست كه ما مى توانيم بر بخش بزرگى از متون احاديث، اصرار بورزيم و از تكرار آنها در مجموعه ها و كتاب هاى حديثى، به صدورشان اطمينان بيابيم و با يافتن خانوادۀ حديث و ديدن مجموعى روايات، نقل هاى شاذ و نادر را كنار نهيم. آرى. در فرض اختلاف و تعارض دو نقل، هر دوى آنها از حجّيت ساقط مى شوند؛ ولى اين، مختصّ شيوۀ نقل معنا نيست و حتّى اگر دو نقل صريح و عيناً مطابقِ الفاظِ صادرشده از معصوم نيز با يكديگر متعارض شوند، از حجّيت مى افتند؛

زيرا در اين صورت، اصل عقلايىِ عدمِ خطا، به دليل نادرستى «ترجيح بلامرجِّح»، قابل جريان نيست.

براى نمونه، حديثى را شيخ صدوق به صورت مرسل و شيخ طوسى به صورت مسند و صحيح، از امام صادق عليه السلام نقل كرده اند كه در آن، آمده است:

عن محمّد بن أحمد بن يحيى عن يعقوب بن يزيد عن ابن أبى عمير عن داود بن فرقد عن أبى عبد اللّه عليه السلام: كانَ بَنو إسرائيلَ إذا أصابَ أحدَهم قَطرةُ بولٍ قَرَضُوا لُحومَهم بِالمَقاريضِ وَ قَدْ وَسَّعَ اللّهُ عز و جل عليكُم بِأوسَعِ ما بَينَ السماءِ وَ الأرضِ وَ جَعَلَ لكُم الماءَ طَهُوراً، فَانْظُروا كيفَ تَكونُونَ؟(1)امام صادق عليه السلام فرمود: در بنى اسرائيل اين گونه بود كه وقتى قطره اى بول به يكى از آنها اصابت مى كرد، با قيچى، گوشتشان را مى چيدند؛ در حالى كه خداوند عز و جل با گسترده ترين شىء ميان آسمان و زمين، شما را راحت كرده است و آب را براى شما، پاك كننده گردانيده است. پس بنگريد چگونه ايد؟

مشكل اين حديث، در معناى باور نكردنى آن است. چگونه مى توان امّتى مانند بنى اسرائيل را وادار به اين حكم كرد؟ و بر فرض وادار شدن به اين حكم سخت و غير متعارف، آيا قطع كردن گوشت، به نجاستِ بيشتر نمى انجامد؟ امّا نقل همين حديث در تفسير على بن ابراهيم، به گونه اى است كه به ما كمك مى كند تا تغيير صورت گرفته را تشخيص دهيم و سير نقل معنا را حدس بزنيم.(2)

على بن ابراهيم در شرح آيۀ: (اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ اَلرَّسُولَ اَلنَّبِيَّ اَلْأُمِّيَّ اَلَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي اَلتَّوْراةِ وَ اَلْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ اَلطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ اَلْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اَلْأَغْلالَ اَلَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ‌) ،(3)مى گويد:

يعنى: الثِقلَ الذى كانَ على بَنى إسرائيلَ وَ هو أنَّه فَرَضَ اللّهُ عليهم الغُسلَ وَ الوضوءَ بِالماءِ وَ لَمْ يَحِلَّ لَهم التيمُّمُ وَ لا يَحِلُّ لهم الصلاةُ إلّافى البِيَعِ وَ الكنائِسِ وَ7.


1) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 10 ح 13؛ تهذيب الأحكام: ج 1 ص 356 ح 27.

2) . اين توجيه از علّامه شعرانى است. ر. ك: منتقى الجمان: ج 1 ص 74؛ كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 10 (پانوشت مرحوم على اكبر غفّارى).

3) . اعراف: آيۀ 157.

المَحاريبِ‌، وَ كان الرجُلُ إذا أذنَبَ‌، خَرَجَ نَفَسُه مُنْتِناً فَيُعلَمُ أنَّه أذنَبَ‌، وَ إذا أصابَ شيئاً مِن بَدنِه البولُ قَطَعُوه، وَ لَم يَحِلَّ لَهم المَغنَمُ‌. فَرَفَعَ ذلك رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عن اُمَّتِه.(1)

مراد [از (وَ اَلْأَغْلالَ اَلَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ‌) ،] بار سنگينى است كه بر دوش بنى اسرائيل بود و آن، بدين سان كه خداوند، غسل و وضو با آب را بر آنان واجب ساخته بود و تيمّم برايشان روا نبود و نماز براى آنان، جز در كليساها و كنيسه ها و ديرها، جايز نبود. هنگامى كه كسى گناه مى كرد، نفَسَش بدبو مى شد و همگان مى فهميدند كه گناهى از او سر زده است. هر گاه بول به بخشى از بدنشان اصابت مى كرد، با او قطع رابطه مى كردند و غنيمت، برايشان حلال نبود؛ امّا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اينها را از امّتش برداشت.

به احتمال فراوان، عبارت اصلى حديث نخست، «قَطَعُوه» بوده است و به معناى قطع رابطه، نه قطع عضو است و ضمير «هُ‌» نيز به شخص باز مى گشته، نه اندامِ نجس شده و عبارت «لُحومَهم بِالمَقاريضِ‌» نيز در فرايند نقل معنا، افزوده شده است؛ يعنى بنى اسرائيل، چنين شخصى را به مجالس خود راه نمى دادند تا آن گاه كه خود را تطهير كند. اين معنا را مى توان پذيرفت و با كاربرد «قطعوه» نيز همخوان است.(2)گفتنى است اين حديث، نقل هاى ديگرى نيز دارد(3)و معناى ديگرى، مانند بُريدن لباس، نه عضو نجس شده نيز محتمل است.

8. ابهام در آهنگ سخن
اشاره

انسان، از ديرزمان كوشيده است تا براى ماندگار سازىِ سخن، راهى بيابد. نخستين گام، اختراع تك نشانه هايى معنادار بود كه ساده و ابتدايى، سخن را به صورت مكتوب، تبديل مى كرد. تكميل اين نشانه ها و تركيب آنها با يكديگر، به اختراع خط


1) . تفسير القمّى: ج 1 ص 242، بحار الأنوار: ج 81 ص 155 ح 12.

2) . براى آگاهى از كاربرد اين واژه در معناى قطع رابطه، ر. ك: الصراط المستقيم: ج 1 ص 261، تفسير القمّى: ج 2 ص 309.

3) . ر. ك: سنن النسائى: ج 1 ص 28.

انجاميد. در خطّ عربى نيز بخشى از آواها را در قالب حرف و بخشى ديگر را به شكل اِعراب، نشانه گذارى كردند وتوانستند تفاوت «أحَد» را با «أخْذ»، يا «اُحُد»، نشان دهند.

تكميل نشانه هاى نوشتارى، قرن ها به طول انجاميد. از اين رو، پيش از تكميل و فراگير شدن آنها، نقل كتبى احاديث و ديگر گفتارها، با مشكلاتى همراه بوده كه يكى از آنها، «آهنگ گفتار» است؛ يعنى لحن و آهنگ استفهامى، تعجّبى، دعايى و مانند آن كه گاه جانشين واژه هايى مانند «هل \آيا» و حرف هايى مانند «أم \يا» مى شوند. ما براى كوتاه كردن، يا اهداف ديگر، واژه هاى استفهام و تعجّب را كنار مى نهيم و آهنگ مناسب را به جايش مى نشانيم و مخاطب نيز منظور ما را مى فهمد؛ امّا در تبديل آن به صورت مكتوب، هميشه موفّق نبوده ايم.

در زمان صدور و نقل حديث، خطّ عربى از اين ناحيه، فقير بوده است و در نتيجه، كاتبان به هنگام نوشتن حديث، نمى توانستند آهنگ پرسشى، انكارى و استفهامى گويندۀ حديث را به خوانندگان، منتقل كنند. از اين رو، همگان، گفته هاى استفهامى و انكارى و انشايى معصومان عليهم السلام را با همان آهنگ اصلى شان نمى شنيدند و آنها را به صورتِ خبرى، تأييدى و غير انشايى، مى خواندند و معنايى متفاوت با مقصود اصلى معصوم عليه السلام را در مى يافتند.

يكى از كسانى كه به اين نكته ره نموده، شيخ طوسى است. او براى حلّ اختلاف برخى احاديث، قابليت خواندن حديث را به صورت استفهامى، تعجّبى و يا انكارى نشان داد و با دست يابى به معنايى جديد، توانست راهى براى حلّ تعارض احاديث بيابد.

نمونه

فقيهان شيعه، مايع بى رنگ «مَذْى» را كه بيشتر به هنگام ملاعبه و تحريكات جنسى خفيف، از مرد خارج مى شود، از مَنى كه سفيد و نجس است، متفاوت مى دانند و خروج آن را ناقض وضو نمى شمُرَند.(1)اين نكته از ديرباز، نزد شيعه پذيرفته شده بود؛


1) . اين نظر، مستند به روايت است (ر. ك: تهذيب الأحكام: ج 1 ص 21 ح 52).

امّا رواياتى دالّ بر استحباب وضو پس از خروج مذى داريم كه به احتمال فراوان، موجب شده يعقوب بن يقطين، از امام كاظم عليه السلام، در بارۀ وظيفۀ شخصى كه در حال نماز، از او مَذْى خارج مى شود، بپرسد:

سَأَلتُ أَبَا الحَسَنِ الرِّضَا عليه السلام عَنِ الرَّجُلِ يُمذِى وَ هُوَ فِى الصَّلَاةِ‌؛ مِن شَهوَةٍ أَو مِن غَيرِ شَهوَةٍ؟ قَالَ‌: المَذىُ مِنهُ الوُضُوءُ‌.(1)

از امام رضا عليه السلام در بارۀ مردى كه در حال نماز، بدون شهوت يا با شهوت، مَذْى خارج مى كند، پرسيدم كه چه حكمى دارد؟ فرمود: «مَذْى، وضو دارد».

اگر پاسخ امام عليه السلام را به گونۀ خبرى معنا كنيم، نتيجه اش ناقض بودن مَذْى براى وضوست؛ امّا از آن جا كه اين برداشت، با روايات و فتاوى مشهور شيعه متعارض است، شيخ طوسى مى گويد: مى توان جمله را تعجّبى، نه اخبارى خواند. گويى به دليل شهرت مسئله كه خروج مَذْى، اعادۀ وضو را واجب نمى كند، امام عليه السلام، با شگفتى از راوى پرسيده است: «اين، چيزى است كه موجب وضو گردد؟!».(2)

گفتنى است شيخ طوسى، تقيّه را نيز محتمل دانسته است؛ زيرا بيشتر اهل سنّت، بر اين باورند كه وضو با خروج مَذْى، نقض مى شود. شيخ حرّ عاملى نيز هر دو احتمال تقيّه و استفهام انكارى را موجّه دانسته است.(3)

ج - آسيب هاى سندى

اشاره

حديث، تركيبى از سند و متن است و برخى آسيب ها، مانند تصحيف و قلب و درج، دامنگير هر دو بخش مى شوند و برخى، ويژۀ يك بخش اند. آسيب هاى ويژۀ سند حديث، به دو دسته قابل تقسيم اند: دستۀ نخست، مربوط به راويان و رجال واقع در سند و دستۀ دوم، در بارۀ چگونگى ارتباط و اتّصال راويان با يكديگر است.


1) . الاستبصار: ج 1 ص 95 ح 16.

2) . همان جا.

3) . وسائل الشيعة: ج 1 ص 199 ذيل ح 740.

1. سستىِ حلقه هاى سند

حديث، از طريق زنجيرۀ نه چندان كوتاهى از راويان و نويسندگان به ما رسيده است و اعتبار و استوارى اين زنجيره، وابسته به اعتبار يكايك حلقه هاى آن است. اگر حتّى يك تن از افراد واقع در سند حديث را نشناسيم، يا نزد پژوهشگر و بر مبناى از پيش پذيرفته اش، معتبر نباشد،(1)آن گاه مجموع سند، دچار آسيب مى شود و اعتبار كافى را ندارد. اشتراك نام يك راوى معتبر با يك راوى نامعتبر، يا تغيير نام او به نامى ناشناس، يا نامعتبر نيز از آسيب هاى رايج و جدّى در اين عرصه است كه در موارد فراوانى، با كمك دانش رجال و قواعد اين علم در شناسايى اسامى مشترك، قابل حلّ است.

گفتنى است گاه نام راوى به گونه اى طرح مى شود كه در نگاه نخست، ناشناس به نظر مى آيد. در اين حالت، اگر بتوانيم راوى را شناسايى كنيم و نام اصلى، يا مشهور او را بيابيم، زمينۀ داورى رجالى فراهم مى آيد و در غير اين صورت، حديث، ضعيف السند مى شود. براى نمونه، عنوان «ابو احمد اَزْدى» در اسناد در دسترس، بسيار كم كاربرد است؛ در حالى كه اين عنوان، كنيۀ «محمّد بن ابى عُمَير»، از مشهورترين و موثّق ترين راويان شيعى است.(2)

گاه نيز راوى را به عمد، به گونه اى ناشناس مطرح مى كنند تا سندى ضعيف را معتبر، يا سندى صحيح را نامعتبر جلوه دهند. عالمان درايه، در بحث تدليس، به اين شگرد اشاره كرده و به آثار و احكام آن پرداخته اند.(3)

2. گسست حلقه هاى سند
اشاره

حلقه هاى واقع در سند، راويانى با فاصلۀ طبيعى ميان دو نسل و بيشتر به شكل استاد و شاگرد هستند. هر گاه فاصلۀ اين حلقه ها بيشتر شود، يا جا به جايى ميان آنها رخ دهد،


1) . براى نمونه، اگر وجود راوى غير امامى واقع در سند را موجب ضعف بدانيم و رجال شناسان، يكى از حلقه هارا غير امامى بخوانند، حديث، ضعيف السند مى شود.

2) . ر. ك: رجال النجاشى: ج 2 ص 204 ش 888.

3) . انگيزه هاى تدليس، متعدّد است؛ مانند برملا نشدن ضعف راوى واقع در سند يا پنهان كردن افتادگى حلقه هاى سند.

زمينۀ ترديد در درستى و پيوستگى حلقه ها پيش مى آيد. اين ترديد، برخاسته از احتمال وجود حلقه هايى ناپيدا، يا اشتباهِ راويان و كاتبان است كه در اين حالت، سند، به عنوان تكيه گاه حديث، خود نااستوار مى شود.

حديث پژوهان، بر پايۀ جا و شمار اين حلقه هاى ناپيدا، نام هاى گوناگونى به اسناد داده اند. اگر حلقه هاى آغازين سند، ناپيدا باشند، «معلّق» و اگر از ميان سند، حلقه اى فرو افتاده باشد، «مُنقطع» است و اگر در حلقۀ منتهى به معصوم عليه السلام، گسستگى باشد، «مُرسَل» نام دارد.


(1) . در محلّ و تعداد راويان ساقط در حديث مُعضِل، اختلاف است (ر. ك: المستدركات، مامقانى: ج 4 ص 352).

(2) . الكافى: ج 1 ص 48 ح 1.

روايت دوم:

عِدَّةٌ مِن أصحابِنا، عَن أحمَدَ بنِ محمّد بنِ خالِدٍ، عَن بَعضِ أصحابِهِ رَفَعَهُ قالَ‌: قالَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: «ما قَسَمَ اللَّهُ لِلعِبادِ شَيئاً أفضَلَ مِنَ العَقلِ فَنَومُ العاقِلِ أفضَلُ مِن سَهَرِ الجاهِلِ وَ...».(1)

جمعى از اصحاب از احمد بن محمّد بن خالد از برخى از يارانش، كه سند خبر را به معصوم عليه السلام رسانده است، گويد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند در ميان بندگان خود، چيزى بهتر از عقل، تقسيم نكرده است. پس خواب عاقل، بهتر از بيدارى جاهل است و...».

در روايت اوّل، حَفْص، از ياران امام صادق عليه السلام و امام كاظم عليه السلام در ميانۀ قرن دوم هجرى، از امام على عليه السلام در نيمۀ نخست قرن اوّل، حديث نقل مى كند و در حديث دوم، احمد بن محمّد بن خالد، با فاصلۀ زمانى بيش از دويست سال، از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه مسلّماً راويان بسيارى از اين دو سند افتاده اند. البته ذكر الفاظى مثل «رفعه» و «بعض أصحابه»، مانع مُعضِل خواندن سند نيستند و صفت «مُعضِل» با بسيارى از صفات ديگر، قابل جمع است.


1) . همان: ص 12 ح 11.

5/3

فَضلُ رُواةِ الحَديثِ الرِّسالِيّينَ‌

261.

الإمام عليّ عليه السلام: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: «اللّهُمَّ ارحَم خُلَفائي»، قيلَ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌! ومَن خُلَفاؤُكَ؟ قالَ‌: «الَّذينَ يَأتونَ مِن بَعدي يَروونَ حَديثي وسُنَّتي».(1)

262.

عنه عليه السلام: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: «اللّهُمَّ ارحَم خُلَفائي» ثَلاثاً، قيلَ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌! ومَن خُلَفاؤُكَ؟ قالَ‌: «الَّذينَ يُبَلِّغونَ‌(2)حَديثي وسُنَّتي ثُمَّ يُعَلِّمونَها اُمَّتي».(3)

263.

عوالي اللآلي: قالَ [رَسولُ اللّهِ‌] صلى الله عليه و آله: «رَحِمَ اللّهُ خُلَفائي»، قيلَ‌: ومَن خُلَفاؤُكَ يا رَسولَ اللّهِ؟ قالَ‌: «الَّذينَ يَأتونَ بَعدي ويَروونَ سُنَّتي ويَحفَظونَ حَديثي عَلى اُمَّتي، اُولئِكَ رُفَقائي فِي الجَنَّةِ‌».(4)

264.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: ألا أدُلُّكُم عَلَى الخُلَفاءِ مِنّي ومِن أصحابي ومِنَ الأَنبِياءِ قَبلي‌؟ حَمَلَةُ القُرآنِ وَالأَحاديثِ عَنّي وعَنهُم فِي اللّهِ ولِلّهِ‌.(5)ه.


1) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 420 ح 5919، معاني الأخبار: ص 375 ح 1 عن محمّد بن عمر بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام، جامع الأخبار: ص 511 ح 1428، عوالي اللآلي: ج 4 ص 59 ح 3 كلاهما من دون إسناد إلى الإمام عليّ عليه السلام، بحار الأنوار: ج 2 ص 145 ح 7.

2) . في جميع المصادر الاُخرى: «يَروونَ‌».

3) . الأمالي للصدوق: ص 247 ح 266 عن عمر بن عليّ بن أبي طالب عليه السلام، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 37 ح 94، صحيفة الإمام الرضا عليه السلام: ص 115 ح 74 كلاهما عن أحمد بن عامر الطائي عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم السلام، منية المريد: ص 371 كلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 144 ح 3؛ المعجم الأوسط: ج 6 ص 77 ح 5846 عن ابن عبّاس عنه صلى الله عليه و آله نحوه، كنز العمّال: ج 10 ص 221 ح 29167.

4) . عوالي اللآلي: ج 4 ص 64 ح 19، بحار الأنوار: ج 2 ص 144 ذيل ح 4.

5) . تاريخ جرجان: ص 420 الرقم 622 عن زاذن عن الإمام عليّ عليه السلام، الفردوس: ج 1 ص 135 ح 476، كنز العمّال: ج 10 ص 151 ح 28772 نقلاً عن السجزي في الإبانة والخطيب في شرف أصحاب الحديث وكلاهما عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله؛ مستدرك الوسائل: ج 17 ص 301 ح 21407 نقلاً عن السيد هبة اللّه في المجموع الرائق نقلاً عن الأربعين للراوندي عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله.

5/3: فضيلت راويان متعهّد حديث

261. امام على عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «خدايا! جانشينان مرا رحمت كن».

گفته شد: اى پيامبر خدا! جانشينان شما چه كسانى اند؟

فرمود: «آنان كه پس از من مى آيند و حديث و سنّت مرا روايت مى كنند».

262.

امام على عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سه بار فرمود: «خدايا! جانشينان مرا رحمت كن». گفته شد: اى پيامبر خدا! جانشينان شما چه كسانى هستند؟ فرمود: «آنان كه حديث و سنّت مرا [به مردم] مى رسانند، سپس آنها را به امّت من مى آموزند».

263.

عوالى اللآلى: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند، جانشينان مرا رحمت فرمايد». گفته شد:

اى پيامبر خدا! جانشينان شما چه كسانى هستند؟ فرمود: «آنها كه پس از من مى آيند و سنّت مرا نقل مى كنند و حديثم را براى امّتم حفظ مى كنند. آنان، همراهان من در بهشت اند».

264. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: آيا شما را به جانشينانم و جانشينان يارانم و پيامبران پيش از خودم، راه نمايى نكنم‌؟ آنان، حاملان قرآن و ناقلان حديث از من و ايشان به خاطر خدا و براى رضاى خدا هستند.
265.

عنه صلى الله عليه و آله: عَلَيكُم بِالعِلمِ‌؛ فَإِنَّ الرَّجُلَ مِن اُمَّتي في آخِرِ الزَّمانِ يَروِي الحَديثَ ويَرفَعُهُ إلَيَّ فَما مِن راوٍ يَذكُرُهُ إلّاوأَتاهُ مَلَكٌ بَشيرٌ مِنَ المَلائِكَةِ فَيَقولُ‌: إنَّ فُلانَ ابنَ فُلانٍ قَد رَوى عَنكَ حَديثَ كَذا وكَذا فَأَحيا ذِكرَكَ بَعدَ مَوتِكَ‌، فَيَقولُ الرَّجُلُ‌: يا رَبِّ‌، مَكِّنّي يَومَ القِيامَةِ أن اُخَلِّصَهُ مِنَ النّارِ كَما ذَكَرَني بَعدَ مَوتي.(1)

266.

سنن الترمذي عن عمرو بن عوف المزني: إنَّ النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله قالَ لِبِلالِ بنِ الحارِثِ‌:

«اِعلَم»، قالَ‌: ما أعلَمُ يا رَسولَ اللّهِ؟! قالَ‌: «اِعلَم يا بِلالُ‌»، قالَ‌: ما أعلَمُ يا رَسولَ اللّهِ؟ قالَ‌: «إنَّهُ مَن أحيا سُنَّةً مِن سُنَّتي قَد اُميتَت بَعدي فَإِنَّ لَهُ مِنَ الأَجرِ مِثلَ مَن عَمِلَ بِها مِن غَيرِ أن يَنقُصَ مِن اُجورِهِم شَيئاً، ومَنِ ابتَدَعَ بِدعَةَ ضَلالَةٍ لا تُرضِي اللّهَ ورَسولَهُ كانَ عَلَيهِ مِثلُ آثامِ مَن عَمِلَ بِها لا يَنقُصُ ذلِكَ مِن أوزارِ النّاسِ شَيئاً».(2)

267.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن أدّى إلى اُمَّتي حَديثاً يُقيمُ بِهِ سُنَّةً أو يَثلِمُ بِهِ بِدعَةً فَلَهُ الجَنَّةُ‌.(3)

268.

الإمام الصادق عليه السلام: اِعرِفوا مَنازِلَ شيعَتِنا عِندَنا عَلى قَدرِ رِوايَتِهم عَنّا وفَهمِهِم مِنّا.(4)

269.

عنه عليه السلام: اِعرِفوا مَنازِلَ النّاسِ عَلى قَدرِ رِوايَتِهِم عَنّا.(5)

270.

رجال الكشّي عن محمّد بن أحمد المروزي يرفعه عن الإمام الصادق عليه السلام: اِعرِفوا مَنازِلَ شيعَتِنا بِقَدرِ ما يُحسِنونَ مِن رِواياتِهِم عَنّا؛ فَإِنّا لا نَعُدُّ الفَقيهَ مِنهُم فَقيهاً حَتّى‌4.


1) . الفردوس: ج 3 ص 15 ح 4020 عن ابن مسعود.

2) . سنن الترمذي: ج 5 ص 45 ح 2677، سنن ابن ماجة: ج 1 ص 76 ح 209، المعجم الكبير: ج 17 ص 16 ح 10، المنتخب من مسند عبد بن حميد: ص 120 ح 289، تفسير القرطبي: ج 2 ص 87، كنز العمّال: ج 1 ص 179 ح 908.

3) . حلية الأولياء: ج 10 ص 44 الرقم 468 عن ابن عبّاس، كنز العمّال: ج 10 ص 158 ح 28815؛ منية المريد: ص 371، جامع الأخبار: ص 511 ح 1430، بحار الأنوار: ج 2 ص 152 ح 43.

4) . الغيبة للنعماني: ص 22، بحار الأنوار: ج 2 ص 148 ح 20.

5) . الكافي: ج 1 ص 50 ح 13، منية المريد: ص 372، رجال الكشّي: ج 1 ص 6 ح 3 كلّها عن عليّ بن حنظلة و ص 5 ح 1 عن حذيفة بن منصور وفيه «الرجال» بدل «الناس»، بحار الأنوار: ج 2 ص 150 ح 24.

265. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: علم بياموزيد؛ زيرا كسى از امّتم در آخرْ زمان حديث را از قول من نقل مى كند و نام هيچ راوى آن را ذكر نمى كند، جز آن كه فرشتۀ بشارت دهنده اى از فرشتگان، نزد آن فرد [اوّل] مى آيد و مى گويد: «فلانى پسر فلانى، حديثى چنين و چنان را از تو نقل كرد و ياد تو را پس از مرگت زنده ساخت». آن مرد مى گويد:

«خدايا! روز قيامت به من توانى بده تا او را از آتش بِرَهانم، همان گونه كه او مرا پس از مرگم ياد كرد».

266. سنن الترمذى - به نقل از عمرو بن عوف مَزَنى -: پيامبر صلى الله عليه و آله به بلال بن حارث فرمود:

«بدان». او گفت: چه چيزى را بدانم، اى پيامبر خدا؟! فرمود: «بدان، اى بلال!» گفت:

چه چيزى را بدانم، اى پيامبر خدا؟ فرمود: «هر كس سنّتى از سنّت هاى مرا زنده كند كه پس از من فراموش شده، پاداش او مانند كسانى است كه به آن عمل كنند، بى آن كه از پاداش آنان، چيزى كاسته شود و هر كس بدعت گم راه كننده اى پايه گذارد كه خدا و پيامبرش بدان راضى نيستند، گناهى همچون گناهان كسانى كه به آن عمل مى كنند به گردن اوست، بى آن كه چيزى از بار گناهان آنان بكاهد».

267.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس حديثى را به امّتم برساند كه با آن، سنّتى را برپا دارد يا بدعتى را در هم شكند، بهشت، از آنِ اوست.

268.

امام صادق عليه السلام: منزلت شيعيان ما را نزد ما به اندازۀ نقل رواياتشان از ما و فهم ايشان از [سخنان] ما بشناسيد.

269.

امام صادق عليه السلام: منزلت هاى مردم را به اندازۀ نقل حديثشان از ما بشناسيد.

270.

رجال الكشّى - به نقل از محمّد بن احمد در حديثى كه سند آن را به امام صادق عليه السلام مى رسانَد -: فرمود: «منزلتِ شيعيان ما را از اندازۀ رواياتى كه به خوبى از ما مى دانند،

يَكونُ مُحَدَّثاً. فَقيلَ لَهُ‌: أوَ يَكونُ المُؤمِنُ مُحَدَّثاً؟ قالَ‌: يَكونُ مُفَهَّماً، وَالمُفَهَّمُ مُحَدَّثٌ‌.(1)

271.

الكافي عن معاوية بن عمّار: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: رَجُلٌ راوِيَةٌ‌(2)لِحَديثِكُم يَبُثُّ ذلِكَ فِي النّاسِ ويُشَدِّدُهُ في قُلوبِهِم وقُلوبِ شيعَتِكُم، ولَعَلَّ عابِداً مِن شيعَتِكُم لَيسَت لَهُ هذِهِ الرِّوايَةُ‌، أيُّهُما أفضَلُ؟ قالَ عليه السلام: الرّاوِيَةُ لِحَديثِنا يَشُدُّ بِهِ قُلوبَ شيعَتِنا أفضَلُ مِن ألفِ عابِدٍ.(3)

272.

الإمام الصادق عليه السلام: حَدِّثوا عَنّا ولا حَرَجَ‌، رَحِمَ اللّهُ مَن أحيا أمرَنا.(4)

273.

عنه عليه السلام: إنَّ المُسلِمينَ هُمُ المُنتَجَبونَ يَومَ القِيامَةِ‌، هُم أصحابُ الحَديثِ‌.(5)

5/4

ما يَجِبُ فِي الرّاوي مِنَ الصِّفاتِ‌

274.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: لا تَأخُذُوا الحَديثَ إلّاعَمَّن تُجيزونَ شَهادَتَهُ‌.(6)

275.

الإمام عليّ عليه السلام: لا تُحَدِّث إلّاعَن ثِقَةٍ‌؛ فَتَكونَ كاذِباً، وَالكَذِبُ ذُلٌّ‌.(7)5.


1) . رجال الكشّي: ج 1 ص 6 ح 2، بحار الأنوار: ج 2 ص 82 ح 1.

2) . الراوية صيغة مبالغة؛ أي كثير الرواية.

3) . الكافي: ج 1 ص 33 ح 9، منية المريد: ص 112 و 373، بصائر الدرجات: ص 7 ح 6 نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 145 ح 8.

4) . الدعوات: ص 63 ح 156، المناقب للكوفي: ج 2 ص 155 ح 631 عن عبد الرحمن بن محمّد الفزاري عن الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام، بحار الأنوار: ج 2 ص 151 ح 30.

5) . بصائر الدرجات: ص 524 ح 25 عن أبي الصباح الكناني، بحار الأنوار: ج 2 ص 203 ح 79 وراجع المحاسن: ج 1 ص 424 ح 972.

6) . تاريخ بغداد: ج 9 ص 301 الرقم 4843، الكفاية في علم الرواية: ص 119 كلاهما عن ابن عبّاس، كنز العمّال: ج 10 ص 224 ح 29180.

7) . تحف العقول: ص 79، كشف المحجّة (طبعة مطبعة الحيدرية في النجف): ص 172، عيون الحكم والمواعظ: ص 519 ح 9420 نحوه، بحار الأنوار: ج 77 ص 216 ح 1؛ ربيع الأبرار: ج 3 ص 641، مطالب السؤول: ص 276 نحوه وليس فيهما ذيله، كنز العمّال: ج 16 ص 176 ح 44215.

بشناسيد. ما فقيه آنها را فقيه (دين شناس) نشماريم، مگر اين كه محدَّث(1)باشد». گفته شد: آيا مؤمن هم محدَّث مى شود؟ فرمود: «مفهَّم مى شود و مفهَّم، محدَّث است».

271. الكافى - به نقل از معاوية بن عمّار -: به امام صادق عليه السلام گفتم: مردى، روايتگرِ حديث شماست؛ آن را در ميان مردم، انتشار مى دهد و در دل هاى آنان و دل هاى شيعيانتان استوارش مى گردانَد و شايد عابدى از شيعيان شما باشد كه چنين اهل روايت نيست.

كدام يك از آن دو برتر است‌؟ امام عليه السلام فرمود: «روايتگر حديث ما كه با آن، دل هاى شيعيانمان را محكم مى سازد، از هزار عابد، برتر است».

272.

امام صادق عليه السلام: از ما حديث نقل كنيد كه اشكالى ندارد. خداوند، رحمت كند كسى كه امر ما را زنده مى كند.

273.

امام صادق عليه السلام: تسليم حق شدگان برگزيدگانِ روز قيامت هستند؛ آنان همان اصحاب حديث اند.

5/4: ويژگى هاى لازمِ راويان

274.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: حديث را جز از كسى كه گواهى اش را مى پذيريد، نگيريد.

275.

امام على عليه السلام: جز از فرد قابل اطمينان، حديث، نقل نكن كه دروغگو مى شوى و دروغ، خوارى است.


1) . در اصطلاح، مُحدَّث، كسى است كه علوم و اخبار الهى به وسيلۀ الهام يا صداى فرشته به او مى رسد، امّا خودِفرشته را نمى بيند و مفهَّم (تفهيم شده)، كسى است كه از طريق پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و ائمّه عليهم السلام، تفسير و تأويل قرآن به او فهمانيده شده باشد. در اين جا، راوىِ مخاطب امام از واژۀ «محدَّث»، چنين برداشت كرده كه به او الهام مى شود، اما امام عليه السلام فرموده كه مقصودش، معناى لغوى آن است، يعنى كسى كه به او حديث گفته مى شود و او مى فهمد. م.

276. عنه عليه السلام - مِن خُطبَةٍ خَطَبَها بِالكوفَةِ -: اللّهُمَّ فَلابُدَّ لَكَ مِن حُجَجٍ في أرضِكَ‌، حُجَّةٍ بَعدَ حُجَّةٍ عَلى خَلقِكَ‌، يَهدونَهُم إلى دينِكَ‌، ويُعَلِّمونَهُم عِلمَكَ‌، لِكَيلا يَتَفَرَّقَ أتباعُ أولِيائِكَ‌، ظاهِرٌ غَيرُ مُطاعٍ‌، أو مُكتَتِمٌ خائِفٌ يَتَرَقَّبُ‌، إن غابَ عَنِ النّاسِ شَخصُهُم في حالِ هُدنَتِهِم في دَولَةِ الباطِلِ فَلَن يَغيبَ عَنهُم مَبثوثُ عِلمِهِم، وآدابُهُم في قُلوبِ المُؤمِنينَ مُثبَتَةٌ‌، وهُم بِها عامِلونَ‌، يَأنِسونَ بِما يَستَوحِشُ مِنهُ المُكَذِّبونَ ويَأباهُ المُسرِفونَ‌، بِاللّهِ كَلامٌ يُكالُ بِلا ثَمَنٍ لَو كانَ مَن يَسمَعُهُ يَعقِلُهُ فَيَعرِفُهُ ويُؤمِنُ بِهِ ويَتَّبِعُهُ ويَنهَجُ نَهجَهُ فَيُفلِحُ بِهِ‌!
ثُمَّ يَقولُ -: فَمَن هذا؟! ولِهذا يَأرِزُ(1)العِلمُ إذ لَم يوجَد حَمَلَةٌ يَحفَظونَهُ ويُؤَدّونَهُ كَما يَسمَعونَهُ مِنَ العالِمِ‌.(2)
277.

الإمام الباقر عليه السلام: الوُقوفُ عِندَ الشُّبهَةِ خَيرٌ مِنَ الاِقتِحامِ فِي الهَلَكَةِ‌، وتَركُكَ حَديثاً لَم تُروَهُ خَيرٌ مِن رِوايَتِكَ حَديثاً لَم تُحصِهِ‌.(3)

278.

رجال الكشّي عن عبدالعزيز بن المهتدي: قُلتُ لِأَبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه السلام: جُعِلتُ فِداكَ‌، إنّي لا أكادُ أصِلُ إلَيكَ أسأَ لُكَ عَن كُلِّ ما أحتاجُ إلَيهِ مِن مَعالِمِ ديني، أ فَيونُسُ بنُ عَبدِ الرَّحمنِ ثِقَةٌ آخُذُ عَنهُ ما أحتاجُ إلَيهِ مِن مَعالِمِ ديني‌؟ فَقالَ‌: نَعَم.(4)

279.

الكافي عن عبد اللّه بن جعفر الحميري عن أبي عليّ أحمد بن إسحاق: سَأَلتُهُ [الإمام7.


1) . أرَزَ: انقَبَضَ وتجمَّعَ (تاج العروس: ج 8 ص 4 «أرز»).

2) . الغيبة للنعماني: ص 137 ح 2، الكافي: ج 1 ص 339 ح 13 و ص 335 ح 3 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 23 ص 54 ح 116.

3) . الكافي: ج 1 ص 50 ح 9 عن أبي سعيد الزهري، رسالة في المهر: ص 30 عن الإمام عليّ عليه السلام، المحاسن: ج 1 ص 340 ح 699 عن أبي سعيد الزهري عن الإمام الباقر أو الإمام الصادق عليهما السلام، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 8 ح 2 عن إسماعيل السكوني عن الإمام الباقر عن أبيه عن الإمام عليّ عليهما السلام، تاريخ اليعقوبي: ج 2 ص 381 عن الإمام الصادق عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 165 ح 25.

4) . رجال الكشّي: ج 2 ص 784 ح 935، بحار الأنوار: ج 2 ص 251 ح 67.

276. امام على عليه السلام - در سخنرانى اى كه آن را در كوفه ايراد كرد -: بار خدايا! تو را لاجرم در زمينت، حجّت هايى است؛ حجّتى از پسِ حجّتى بر آفريدگانت كه آنان را به دينت راه نمايى كنند و علم [و معارف] تو را به ايشان بياموزند تا پيروان اولياى تو، پراكنده نشوند؛ [يا حجّتى] آشكار كه از او اطاعت نمى كنند يا [حجّت] پنهان شده و هراسانى كه انتظارش را بكشند. اگر در زمان صلحشان، پيكرشان از مردم پنهان است، دانش آنان كه از ديرباز منتشر شده، از ايشان پنهان نيست و فرهنگ و تربيت آنان، در دل هاى مؤمنان جاى دارد و به آن، عمل مى كنند و با آنچه تكذيب كنندگان [و منكران] از آن رميده اند و زياده روان از پذيرفتنش سر باز زده اند، انس مى گيرند. به خدا سوگند، اين، سخنى است كه رايگان در اختيارتان مى نهم. كاش كسى آن را به گوش [جان] مى شنيد و در مى يافت و به آن، ايمان مى آورد و از آن، پيروى مى نمود و راه آن را مى پوييد و بدان رستگار مى شد.
سپس مى فرمايد -: چه كسى چنين است‌؟! از اين رو [كه چنين فردى نيست]، علم ناپيدا مى شود؛ وقتى كسانى يافت نشوند كه آن را حفظ كنند و آن را همان گونه كه از عالم مى شنوند، به ديگران برسانند.
277.

امام باقر عليه السلام: درنگ كردن هنگام پيش آمدن شبهه، بهتر است از فرو رفتن در گرداب هلاكت. حديثى را روايت نكنى، بهتر است از اين كه حديثى را نفهميده، روايت كنى.

278.

رجال الكشّى - به نقل از عبد العزيز بن مهتدى -: به امام رضا عليه السلام گفتم: فدايت شوم! من نمى توانم هميشه خود را به شما برسانم و در بارۀ همۀ آموزه هاى دينى كه به آنها نيازمندم، از شما سؤال كنم. آيا يونس بن عبد الرحمان، فرد مورد اطمينانى است تا آموزه هاى دينى مورد احتياجم را از او بگيرم‌؟ فرمود: «آرى».

279.

الكافى - به نقل از عبد اللّه بن جعفر حِمْيَرى -: ابو على احمد بن اسحاق گفت:

الهادي عليه السلام] وقُلتُ‌: مَن اُعامِلُ أو عَمَّن آخُذُ، وقَولَ مَن أقبَلُ؟ فَقالَ لَهُ‌: العَمرِيُّ ثِقَتي، فَما أدّى إلَيكَ عَنّي فَعَنّي يُؤَدّي، وما قالَ لَكَ عَنّي فَعَنّي يَقولُ‌، فَاسمَع لَهُ وأَطِع؛ فَإِنَّهُ الثِّقَةُ المَأمونُ‌.

وأَخبَرَني أبو عَلِيٍّ أنَّهُ سَأَلَ أبا مُحَمَّدٍ عليه السلام عَن مِثلِ ذلِكَ فَقالَ لَهُ‌: العَمرِيُّ وَابنُهُ ثِقَتانِ‌، فَما أدَّيا إلَيكَ عَنّي فَعَنّي يُؤَدّيانِ‌، وما قالا لَكَ فَعَنّي يَقولانِ‌، فَاسمَع لَهُما وأَطِعهُما(1)، فَإِنَّهُمَا الثِّقَتانِ المَأمونانِ‌.(2)

280.

الإمام المهديّ عليه السلام - مِن تَوقيعٍ خَرَجَ إلَى القاسِمِ بنِ العَلاءِ -:... فَإِنَّهُ لا عُذرَ لِأَحَدٍ مِن مَوالينا فِي التَّشكيكِ فيما يُؤَدّيهِ عَنّا ثِقاتُنا، قَد عَرَفوا بِأَنَّنا نُفاوِضُهُم سِرَّنا و نَحمِلُهُ إيّاهُ إلَيهِم.(3)

281.

كمال الدين عن إسحاق بن يعقوب: سَأَلتُ مُحَمَّدَ بنَ عُثمانَ العَمرِيَّ أن يوصِلَ لي كِتاباً قَد سَأَلتُ فيهِ عَن مَسائِلَ أشكَلَت عَلَيَّ‌، فَوَرَدَ التَّوقيعُ بِخَطِّ مَولانا صاحِبِ الزَّمانِ عليه السلام:

... وأَمَّا الحَوادِثُ الواقِعَةُ فَارجِعوا فيها إلى رُواةِ حَديثِنا؛ فَإِنَّهُم حُجَّتي عَلَيكُم وأَنَا حُجَّةُ اللّهِ عَلَيهِم، وأَمّا مُحَمَّدُ بنُ عُثمانَ العَمرِيُّ - رَضِيَ اللّهُ عَنهُ وعَن أبيهِ مِن قَبلُ - فَإِنَّهُ ثِقَتي وكِتابُهُ كِتابي.(4)2.


1) . في المصدر «واطعمها» وهو غلط.

2) . الكافي: ج 1 ص 330 ح 1، الغيبة للطوسي: ص 243 ح 209 و ص 360 ح 322، إعلام الورى‌: ج 2 ص 219، بحار الأنوار: ج 51 ص 348 ذيل ح 1.

3) . رجال الكشّي: ج 2 ص 816 ح 1020 عن أبي حامد أحمد بن إبراهيم المراغي، بحار الأنوار: ج 50 ص 318 ح 15.

4) . كمال الدين: ص 483 ح 4، الاحتجاج: ج 2 ص 542 ح 344، كشف الغمّة: ج 3 ص 321، الخرائج والجرائح: ج 3 ص 1113 ح 30، إعلام الورى‌: ج 2 ص 270، بحار الأنوار: ج 51 ص 349 ح 2.

از او [امام هادى] عليه السلام پرسيدم: با چه كسى داد و ستد كنم‌؟ يا از چه كسى فراگيرم‌؟(1)و سخن چه كسى را بپذيرم‌؟ ايشان به او فرمود: «عَمرى(2)، مورد وثوق من است. آنچه او از جانب من به تو رسانْد، از من رسانده است و آنچه از قول من به تو گفت، از قول من گفته است. بنا بر اين، از او حرف بشنو و اطاعت كن؛ زيرا كه او مورد وثوق و امين است».

همچنين ابوعلى به من گفت كه همين سؤال را از ابومحمّد [امام حسن عسكرى] عليه السلام كرده و ايشان به او فرموده است: «عَمرى و پسرش، مورد وثوق اند. هر چه از جانب من به تو رساندند، از جانب من رسانده اند و آنچه به تو بگويند، از جانب من مى گويند. بنا بر اين، از آن دو حرف بشنو و اطاعت داشته باش؛ چرا كه هر دو موثّق و امين هستند».

280.

امام مهدى عليه السلام - در توقيعى كه براى قاسم بن علا صادر شده است -:... زيرا هيچ يك از دوستان ما براى تشكيك در آنچه معتمدانِ ما از جانب ما به آنها ابلاغ مى كنند، عذرى ندارند. مى دانند كه ما راز خود را با آنان در ميان مى گذاريم و آن را از طريق آنان به آنها مى رسانيم.

281.

كمال الدين - به نقل از اسحاق بن يعقوب -: از محمّد بن عثمان عَمْرى خواستم تا نامۀ مرا [به امام مهدى] عليه السلام برساند كه در آن نامه، مسائلى را كه برايم مشكل شده بود، پرسيده بودم.

پس توقيعى (پاسخى) با دستْخطّ مولايمان صاحب الزمان عليه السلام رسيد كه [در آن آمده بود]...: در مسائل جديدى كه پيش مى آيد، به راويان حديث ما مراجعه كنيد؛ زيرا آنان، حجّت من بر شما هستند و من، حجّت خدا بر ايشان هستم».

و امّا محمّد بن عثمان عَمْرى - خدا از او و پيش از وى، از پدرش راضى باد -، مورد اعتماد من است و نوشتۀ او، نوشتۀ من است.ا.


1) . علامه مجلسى گويد: ترديد از راوى است [يعنى براى گرفتن احكام و تكاليف دينى ام به چه كسى مراجعه كنم‌؟] (مرآة العقول: ج 4 ص 6). م.

2) . يكى از نايبان چهارگانه امام مهدى عليه السلام در زمان غيبت صغرا.

282. رجال الكشّي عن أحمد بن حاتم بن ماهويه: كَتَبتُ إلَيهِ - يَعني أبَا الحَسَنِ الثّالِثَ عليه السلام - أسأَلُهُ عَمَّن آخُذُ مَعالِمَ ديني‌؟ وكَتَبَ أخوهُ أيضاً بِذلِكَ‌. فَكَتَبَ إلَيهِما: فَهِمتُ ما ذَكَرتُما، فَاصمِدا في دينِكُما عَلى مُسِنٍّ فِي حُبِّنَا وكُلِّ كَبيرِ التَّقَدُّمِ في أمرِنا؛ فَإِنَّهُم كافوكُما إن شاءَ اللّهُ تَعالى‌.(1)3.

1) . رجال الكشّي: ج 1 ص 15 ح 7، بحار الأنوار: ج 2 ص 82 ح 3.

282. رجال الكشّى - به نقل از احمد بن حاتم بن ماهويه -: به امام هادى عليه السلام نامه نوشتم و از ايشان پرسيدم كه آموزه هاى دينم را از چه كسى بگيرم‌؟ برادرِ ايشان هم همين را طىّ نامه اى از ايشان درخواست كرده بود. امام عليه السلام در پاسخ به آن دو [نامه] نوشت: «آنچه را گفته ايد، متوجّه شدم. در دينتان، استوار باشيد، [آن هم] بر اساس نظر كسى كه عمرى را در دوستى ما سپرى كرده باشد و در امر ما، پيش گام بوده، روزگار گذارنده باشد.

اين گونه افراد، به خواست خداى متعال، برايتان كافى هستند».

تمهيد ي‍ الحمد لله ن

تبيين شرايط قبول خبر از منظر قدما و متأخرين

اشاره

تبيين شرايط قبول خبر از منظر قدما و متأخرين(1)

"سنت" سخن يا رفتارى است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام صادر شده است. آن گاه كه «سنت» از طريق راويان براى ديگران حكايت شود عنوان "حديث" مى يابد. از اين رو، حديث، گزارش سنت است.

با استمرار روند نقل حديث توسط مشايخ حديثى براى شاگردان، سلسلۀ سند حديث پديد آمده است. از اين رو در دوره هاى پسين، پيكره حديث از دو قسمت «متن» و «سند» تشكيل و ارائه شده است.

اين روايات در دوره هاى بعد از سوى عالمان و محدثان در مصادر و منابع حديثى جمع آورى شده و در اختيار نسل هاى پسين قرار گرفته اند.

طبيعى است كه بنا برعللى همچون گزيده گويى، فراموشى، تصحيف در گفتار يا نوشتار، احساس عدم نياز و...، گاه فردى از ميانۀ سلسلۀ اسناد كاسته شده و حتى روايتى بدون ذكر سند در منابع حديثى جاى گرفته است. از اين رو، مجموعه روايات موجود در مصادر حديثى، از منظر استناد، سلسلۀ سند و اتقان و اعتبار سند حديث، جايگاه متفاوتى در حكايت سنّت دارند.

اكنون اين پرسش رخ مى نمايد كه مخاطبان آموزه هاى معرفتى معصومان عليهم السلام،


1) . به قلم پژوهشگر ارجمند، جناب حجّة الاسلام و المسلمين سيد محمّدكاظم طباطبايى.

اين همانى حديث و سنت و همچنين استناد و اعتبار روايت را چگونه احراز ميكنند؟ چه روايتى را مقبول و گزارش سنت دانسته و چه روايتى را با چه استدلالى كنار مى نهند؟ ملاك و معيار آنان در ردّ و قبول حديث چيست‌؟

اين موضوع، دغدغۀ هميشگى عالمان و محدثان از دورۀ كهن بوده و با گذشت زمان و پديدآمدن فاصلۀ زمانى بيشتر با دورۀ پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام داراى پيچيدگى و غموض بيشترى نيز شده است. عالمان در دوره هاى گوناگون، رويكردهاى متفاوت نظرى و عملى در اعتبارسنجى روايات حوزههاى مختلف معرفتى داشته و مباحث فراوانى را در اين حوزه مطرح كرده اند.

پاسخگويى به پرسش هاى پيشين، نيازمند روشن شدن مبانى و معيارهاى اعتبار سنجى روايت خواهد بود كه پرسش هايى جديدتر را پديد مى آورد:

1.

آيا اعتماد و عدم اعتماد به گزارش حديثى، امرى عرفى و عقلايى است، يا رويكردى شرعى از جانب شارع مقدس براى اعتبارسنجى روايت لحاظ شده است‌؟

2.

در صورت پذيرش هر يك از رويكردهاى پيش گفته، ويژگى هاى لازم براى قبول روايت چيست‌؟

3.

آيا رويكرد عالمان در دوره هاى متفاوت تاريخى، تغيير، تحول و تطوّر يافته است‌؟ در صورت مثبت بودن پاسخ، اين دگرگونى چرا و چگونه رخ داده است‌؟

4.

ويژگى ها، مميزات و موارد افتراق اين رويكردها كدام اند؟

در پاسخ به اين پرسش ها و به اختصار، مباحث اصلى مرتبط با حوزه اعتبار سنجى را مطرح كرده و مباحث تفصيلى را به كتاب هاى تفصيلى و مرجع احاله مى دهيم:

رويكردهاى اعتبار سنجى

اشاره

دو رويكرد اصلى با دو مبناى متفاوت در اعتبار سنجى روايات وجود دارند:

1. وثوق سندى:

شيوه اى مبتنى بر بررسى راويان موجود در سند روايت است كه با توجه به اتصال سند، وثاقت راويان و مذهب آنان، روايت را به چهار گروه صحيح، حسن، موثق و ضعيف تقسيم مى كند. سه گروه اوّل معتبر محسوب شده و گروه چهارم غير معتبر است.

در اين شيوه، ركن اصلى اعتبار حديث، بر راويان بنا شده و قرائن ديگر كمتر در اعتباربخشى يا اعتبارزدايى روايت اثرگذار هستند.

2. وثوق صدورى:

مراد از وثوق صدورى، اعتماد و اطمينان عقلايى بر مفاد خبر با توجه به احراز ميزان واقع نمايى آن است. بر اساس اين ديدگاه، اعتماد يا عدم اعتماد به گزارش راويان، موضوعى ويژۀ حديث نيست، بلكه از قواعد عمومى، عرفى و فراگير حجيت خبر و گزارش در جامعۀ بشرى پيروى مى كند.

خبر به دو گروه شايع و غير شايع تقسيم مى شود. خبر شايع يا متواتر، خبرى است كه شمار راويان ناقل آن در هر طبقه، آن مقدار فراوان باشد كه اعتماد عرفى به گزارش آنان پديد آيد.

اعتبار خبر غير شايع يا "خبر واحد" - كه داراى اين شمار راوى نيست - نيازمند قرائن اطمينان بخش در ناحيه راوى، منبع و متن است. اگر برايند قرائن موجود در اين سه حوزه به گونه اى باشد كه اعتماد و وثوق عرفى به گزارش پديد آورد، خبر را موثوق الصدور ميناميم. مراد از وثوق صدورى نسبت به خبر، آن است كه عرف عقلا به سبب وجود قرينه هاى متفاوت در منبع و محتواى گزارش، آگاهى پديد آمده از محتواى آن خبر را قابل عمل شمرده و بى اعتنايى به محتواى آن را ناپسند مى دانند.

عالمان اصولى متأخرشيعه، مهم ترين دليل بر اعتبار خبر واحد را بناى عقلا يا سيرۀ عقلايى در پذيرش خبر دانسته اند. آنان دلايل قرآنى، روايى و اجماع را نيز به

عنوان مؤيد سيرۀ عقلا دانسته و دليل مجزا نشمرده اند.(1)

براى تحليل و تبيين اين نظريه، لازم است نخست رويكرد كلى عرفى و عقلايى در اعتماد به گزارش ها را تحليل كرده و آنگاه اين رويكرد را بر پذيرش حديث تطبيق دهيم.

الف - رويكرد عقلايى در پذيرش خبر

همۀ انسان ها در روند زندگى اجتماعى خويش نيازمند ايجاد و تثبيت رابطۀ اجتماعى با ديگران، تصميم گيرى در مواجهه با آنان، ابراز احساس و عاطفه، پيگيرى مباحث و روابط اجتماعى، داد و ستد، معامله و پيگيرى حقوقى و قضايى و... هستند.

بيشتر اين تصميم گيرى ها و تصميم سازى ها برگرفته از اطلاعات و گزارش هايى هستند كه افراد جامعه، بدون واسطه يا با واسطه از ديگر مردمان شنيده و اخذ كرده اند و كنش و واكنش خود را مبتنى بر آن گزارش ها سامان داده اند.

بنابراين، روند و روال زندگى اجتماعى، مبتنى بر تبادل اطلاعات و آگاهى با ديگران است و بدون آن چرخه زندگى و تصميم گيرى دچار آسيب و ركود ميشود.

تحليل رويكرد انسان ها در مواجهه با گزارش ديگران، اعم از شنيدن، پذيرش و اعتماد، احتياط، ترتيب اثر، واكنش مناسب، بى اعتنايى، مردودشمارى و...، نشانگر روش عقلايى در اين چرخه است.

شاخص هاى محورى در مواجهه با گزارش ديگران، چند ركن اساسى دارد:

1.

اهميت گزارش و مفاد آن؛

2.

قرائن همراه گزارش؛

3.

منبع خبر (گويندۀ يا گويندگان گزارش و سلسله افراد واقع در اسناد آن)؛

4.

آثار پديد آمده مبتنى بر پذيرش يا عدم پذيرش گزارش.


1) . فرائد الاصول: ج 1 ص 346، كفاية الاصول: ص 303، حاشية الكفاية للبروجردى: ج 2 ص 130، نهاية الاصول: ص 517 و 526، أنوار الهدايه: ج 1 ص 313، تهذيب الأصول: ج 2 ص 167، كتاب البيع للإمام الخمينى: ج 5 ص 22، حاشية الكفاية للطباطبائى: ج 2 ص 210، اصول الفقه للمظفر: ج 3 ص 96.

انسان ها با توجه به برايند اعتماد به مجموعه معيارهاى گفته شده، گزارشى را پذيرفته و گزارشى را كنار مى نهند.

نتيجه آنكه:

1.

هر مقدار كه مفاد خبر مهم و قابل اعتنا باشد، رويكرد سخت گيرانه ترى در اعتماد بر آن در پيش مى گيرند؛

2.

اگر ضرر محتمل بر عدم ترتيب اثر بر خبر افزون شود در پذيرش آن احتياط را رعايت كرده و به آن عمل مى كنند تا ضرر محتمل كمترى متوجه آنان شود.

3.

گزارشى كه قرائن بيشترى همراه آن باشد بهتر مورد قبول خواهد بود.

4.

گزارشى كه گزارشگرانِ بيشتر، منابع معتبرتر، سلسله اسناد كمتر و افراد شاخص و قابل اعتمادترى داشته باشد، پذيرش آسان ترى خواهد داشت.

اين رويكرد مبتنى بر قبول مطلق يا ردّ مطلق هر خبر و گزارش نيست، بلكه با توجه به معيارهاى مطرح شده، طيفى گسترده و منعطف از اعتماد تام تا عدم اعتماد را براى گزارش ها محتمل مى سازد. به سخن ديگر، پذيرش اين رويكرد، به معناى پذيرش هر خبر و اعتماد بر آن، يا نپذيرفتن هر خبر و بى اعتمادى بر آن، نيست. بلكه با توجه به معيارهاى پيش گفته، هر گزارش، تحليل شده و اعتبار و واقع نمايى آن ارزش گذارى مى شود. آن گاه با توجه به برايند امتيازهاى موجود در هر گزارش، نسبت به آن عكس العمل مناسب نشان داده مى شود.

از سوى ديگر، جامعه و عرف عقلا نيز رويكرد افراد جامعه در پذيرش يا رد خبر را رصد، بررسى و تحليل كرده و عملكرد پذيرنده خبر را تأييد، يا او را مؤاخذه مى كنند. همچنان كه گاه پذيرش برخى گزارش ها را ناپسند دانسته و ترتيب اثر دادن برخى از مردم بدان را تقبيح مى كنند.

با توجه به نكات مطرح شده مى گوييم:

رويكرد انسان ها كه از آن در اصطلاح عالمان اصولى، به سيرۀ عقلا ياد مى شود مبتنى بر پذيرش خبر و عمل به آن است. اين رويكرد، ملاك و معيار دارد و مطابق با

اصول عقلايى، قابل تحليل، تبيين و دفاع است.

اين شيوه براساس تسهيل و روانسازى روابط اجتماعى است تا امور روزمرۀ زندگى مردمان مختل نشود و روال زندگى اجتماعى به گونۀ آسان تر به جريان افتد. به بيان ديگر، سختگيرى، دقت زياد و انعطاف نداشتن در اين شيوه، سبب ركود و سكون در تصميم گيرى و زندگى اجتماعى مى شود.

طبيعى است كه به سبب اشتباه در معيار، يا محاسبۀ معيار، برخى موارد خطا در اين رويكرد عرفى پديد آيد، ولى موارد اندك خطاى موجود در اين روند، قابل اغماض است و نمى توان با دستاويز قرار دادن اين ميزان خطا، نظام اجتماعى و روند حاكم بر آن را دچار سردرگمى، بى تصميمى، تشتت و اختلاف كرد.

ب - رويكرد عقلايى در پذيرش حديث

رويكرد وثوق صدورى عمومى نسبت به گزارش هاى روزمره زندگى - كه سيرۀ عقلايى دانسته و در سطور پيشين تبيين شد - در پذيرش حديث، بروز و ظهورى ويژۀ خود را دارد. به ديگر سخن، اگر چه اصل رويكرد عمومى در مواجهه با گزارش هاى متعارف اجتماعى، بن مايۀ رويكرد عقلايى در مواجهه، پذيرش يا عدم پذيرش احاديث است، ولى ويژگى ها و قرينه هاى افزاينده و كاهنده اعتماد به حديث با ويژگى هاى موجود در گزارشهاى عمومى و عرفى و اجتماعى تفاوت داشته و متمايز از آن است.

ويژگى هاى اعتبارافزا يا اعتبارزدا در حديث را مى توان اينگونه دسته بندى كرد:

ويژگى هاى منبع و مصدر حديث
1.

قدمت و كهن بودن: هم عصر بودن يا نزديك تر بودن به زمان صدور سنّت، سبب اعتماد بيشتر به كتاب و آسيب كمتر در نقل اوليه خواهد بود.

2.

شهرت: كتاب هايى كه در طرق اجازه و نقل حديثى قرار داشته و نزد عالمان مشهور بوده اند، اعتبارى افزون بر كتاب هاى ناشناخته تر دارند.

3.

مقبوليت: منابع حديثى كه در حوزه هاى حديثى مقبوليت و شايستگى دارند، اعتبارى افزون بر مصادر متوسط دارند.

4.

ضابط بودن مؤلف: ميزان ضبط و اتقان نقل مؤلفان منابع حديثى يكسان نبوده است. هر مقدار كه بر ضابط بودن مؤلف افزوده شود، اعتبار كتاب و روايات آن بيشتر مى شود.

5.

شهرت، تخصص و مهارت راوى: راوى يا نويسندۀ كتاب حديثى كه داراى تخصص ويژه در حوزۀ معرفتى نگاشتۀ خود، همانند كلام، فقه، اخلاق، تفسير يا تاريخ باشد، اعتماد بيشترى را پديد خواهد آورد.

6.

پرهيز از نقل روايات منكر و شاذ: كتاب هايى كه متون منحصر به فرد، مستبعد و منكر بيشترى داشته باشند، اعتماد كمترى پديد مى آورند.

7.

مدرسه و حوزۀ حديثى: هر يك از مدارس حديثى شيعه، همانند مدرسۀ كوفه، قم، بغداد و حلّه، و حوزه هاى متفاوت آن، ويژگى هايى خاص خود را دارند كه سبب افزايش يا كاهش اعتماد به منابع حديثى نگاشته شده در آن مدرسه و حوزه حديثى و روايات آنها مى شود.

ويژگى هاى سند و راوى
1.

صحت سند: سند متصلى كه همه راويان آن امامى و ثقه باشند اعتماد بيشتر پديد آورده و اعتبار افزون ترى دارد.

2.

حسن بودن: حديثى كه به سبب وجود فرد ممدوحى كه بر وثاقت او تصريح نشده، اعتبار كمترى از حديث صحيح دارد.

3.

موثق بودن راويان: اصل روايت، به سبب وجود راويان موثق معتبر است، ولى چون فردى غير امامى در سند وجود دارد، اعتبار كمترى نسبت به حديث صحيح دارد؛ زيرا اعتماد كمترى پديد مى آورد.

4.

اتصال سند: روشن است كه سند متصل اعتبارى افزون بر سند مرسل و غير

متصل دارد.

5.

شهرت راوى: راويان مشهور به فضل، ديانت، ضبط، وثاقت و پيشينۀ شاخص، اعتبارى افزون تر از راويان ثقه غير مشهور دارند.

6.

شيخ اجازه بودن: روايانى كه مورد مراجعۀ محدثان ديگر بوده و استاد حديثى و شيخ اجازه محسوب مى شوند، اعتمادى ويژه پديد مى آورند.

7.

اصحاب اجماع: اصحاب اجماع، يك گروه ويژۀ هجده نفره از راويان حديثى هستند كه نزد عالمان شيعه شاخص محسوب شده و اعتبارى خاص دارند.

ويژگى هاى محتوا
1.

هماهنگى با روح قرآن و سنّت: گوهر و روح دين مبتنى بر حق، عدالت، تعبّد، دورى از گناه و ولنگارى است. روايتى كه با روح دين سازگار باشد، اعتمادى افزون بر روايت مخالف خود دارد. روشن است كه آگاهى از روح قرآن و سنت، پس از ممارست طولانى با اين دو منبع پديد مى آيد. از اين رو ادعاى هر نورسيده و تازه واردى در بارۀ گوهر دين، پذيرفته نيست.

2.

علو مضمون: والايى و تعالى مضمون و محتواى حديث، قرينه اى بر صدور آن از سوى معصوم عليه السلام تلقى مى شود. با آن كه حكيمان و دانشمندان نيز سخن حكيمانه و شايسته مى گويند، ولى اعتماد عقلايى به صدور سخنى با مضمون هاى بلند و شايسته از پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام، بيش از روايات متوسط است.

3.

اهميت و دقت احاديث اعتقادى: روايات اعتقادى، داراى دقت ويژه اى هستند. دقت و عمق روايت اعتقادى گزارش شده، سبب پديد آمدن اعتماد بيشتر بدانها خواهد شد.

4.

فطرى بودن روايات اخلاقى: روايات اخلاقى با فطرت سليم انسانى ارتباط برقرار سازند. به تبع روايتى كه منكر باشد، اعتماد كمترى پديد مى آيد.

5.

رعايت ظرافت هاى فقهى: زاويۀ ديد فقيهانه، دقت و ظرافت فقهى حقوقىِ ويژه اى مى طلبد كه برگرفته از ظرافت موجود در روايات فقهى است. اتقان روايت با رعايت اين ظرافت ها نمايان مى شود.

6.

پرهيز از ركاكت الفاظ و محتوا: الفاظ معصومان عليهم السلام از ركاكت و ناپسندى لفظى و محتوايى تهى است، ولى ممكن است در نقل به معناى راويان اين آسيب رخ داده باشد. هر چه كه باشد، اعتماد به متن را كاهش مى دهد. روشن است كه تشخيص ركاكت لفظى و محتوايى نيز نياز به ذوق ادبى حديثى دارد.

7.

كاهش متون مستبعد: ممكن است برخى متون فراتر از عقل عادى ما در منابع حديثى وجود داشته باشند، ولى نقل فراوان و بى ضابطه متون بعيد و دور از انتظار، نبايد تبديل به رويه و روند شود. اين شيوه، اعتماد به متن يا كتاب را كاهش مى دهد.

ديگر ويژگى ها
1.

فضائل اهل بيت عليهم السلام از لسان مخالفان: اعتماد به گزارشهاى نقل شده از دشمنان يا مخالفان اهل بيت عليهم السلام عقلايى نيست. با وجود اين، شنيدن فضايل امير المؤمنين عليه السلام از زبان معاويه و عمرو بن عاص و افراد مشابه آنها، اطمينانى بيش از افراد معمولى و حتى ثقه پديد مى آورد.

2.

فراوانى و تكرار محتوا: تكرار يك مضمون و محتوا در روايات متفاوت و با تقريرها و بيان هاى گوناگون، سبب استفاضۀ مضمونى آن شده و اعتماد بدان را افزايش مى دهد.

3.

آزمون تجربى: برخى روايات همچون روايات طبى قابليت آزمودن تجربى دارند. پاسخ مثبت به اين آزمون ها، افزايش اعتماد به متن را پديد مى آورد.

كاربست ويژگى ها

مهارت در كشف ويژگى هاى مثبت و منفى هر روايت، به افزايش يا كاهش اعتماد به آن مى انجامد. كاربست اين ويژگى ها به گونۀ صحيح و منضبط، سبب اعتمادزايى و

افزايش اعتماد يا كاهش اعتماد به حديث شده و نتيجۀ نهايى را از برايند مجموعه ويژگى ها، فراروى مخاطب متخصص و فرهيخته قرار دهد.

روشن است كه با استفاده از مجموعۀ معيارهاى پيش گفته، ممكن است حديث مرسلى كه مقبوليت قدمايى داشته و از سوى عالمان كهن پذيرفته شده است، اعتبارى افزون تر از حديث صحيح السندى بيابد كه مشهور عالمان از آن اعراض كرده و بدان فتوا نداده اند. از اين رو، برخى عالمان شيعه به صراحت، اعلام كرده اند كه اعراض مشهور عالمان و فقيهان از فتوا دادن به مضمون حديث، سبب كاهش اعتبار حديث خواهد شد و مقبوليت روايت نزد آنان يا فتوا دادن به محتواى حديث فقهى، ضعف سند حديث را جبران خواهد كرد.(1)

رابطۀ ويژگى راوى و وثوق صدور

با آن كه عوامل گوناگونى بر پديد آمدن وثوق صدورى و افزايش اعتبار حديث اثر گذار هستند ولى جايگاه ويژه نقش راويان و سلسله اسناد در پديد آمدن وثوق به متن، هويتى خاص به اين معيار بخشيده و آن را از ديگر معيارها متمايز ساخته است. به سخن ديگر، ويژگى راوى نقش محورى و اساسى در اعتماد افزايى به متن دارد. از اين رو، پرسش از معصومان عليهم السلام دربارۀ وثاقت برخى راويان يا اعلان وثاقت راويان خاص از سوى معصومان عليهم السلام در جوامع حديثى ما نمود ويژه يافته است.

گفتنى است كه در دورۀ حضور ائمه عليهم السلام و دوران آغازين حديث گويى و حديث شنوى، منابع حديثى اندك بوده و مؤلفان آن نيز، راويان اوليۀ و شناخته شده حديث بودند. سلسلۀ اسناد كوتاهتر بوده و تفاوت ميان حوزه هاى حديثى مشهود نبود. بدين سبب، ملاك هاى ديگر دربارۀ منبع و محتوا و قرائن موجود در آن كمتر مورد توجه


1) . ر. ك: البدر الزاهر: ص 310 و 311، دراسات فى المكاسب المحرمه: ج 1 ص 90، تسديد الاصول: ج 2 ص 63، المنهج الرجالى للبروجردى: ص 79.

بود. از اين رو، پرسش دربارۀ وثاقت راوى و بيان اوصاف راوى در روايات، به صورت پررنگ تر جلوه گر است.

تطور تاريخى

در سال هاى پايانى دورۀ حضور امامان و سده هاى اول پس از غيبت، قرائن مرتبط با پديدارى وثوق به نگاشته هاى حديثى فراوان بود و نسخه هاى نخست حديثى كه در دورۀ حضور نوشته شده و در اختيار راويان و محدثان قرار گرفته بودند شمار فراوانى داشتند. طبيعى است كه نزديكى زمان به دورۀ نگارش اصول اولى حديثى، دستيابى به قرائن موجود در منابع حديثى و فهارس پديد آمده بر اساس آن را براى شاگردان و عالمان پيشين آسان مى ساخت.

از اين رو، ملاك اعتبار روايت تا سدۀ ششم هجرى، وثوق صدورى برگرفته از قرائن ايجابى و سلبى در منبع، راوى و محتوا بود.

گفتنى است، حتى افرادى همچون سيد مرتضى و ابن ادريس، كه رويكردى متفاوت با عالمان هم عصر خويش داشته و حجيت خبر واحد را انكار مى كردند، اين نكته را پذيرفته بودند كه در صورتى كه خبر و گزارش، محفوف به قرائن باشد، قابل پذيرش است. به سخن ديگر، آنان نيز وثوق صدورى پديد آمده از قرائن همراه با خبر را شايستۀ اعتماد مى دانستند.(1)

ولى اين شيوه اعتبار سنجى، مشكلاتى داشت كه با گذشت زمان، دور شدن از دورۀ نگارش هاى آغازين و دسترسى كمتر به قرائن منابع اولى و فهارس بيشتر نمايان مى شد.

در سدۀ هفتم هجرى و در دورۀ سيد احمد بن طاووس و علامه حلى و به همت اين دو، به ويژه علامه حلى، شيوۀ اعتبار سنجى روايت متحول شده و از وثوق


1) . منتقى الجمان: ج 1 ص 2.

صدورى به وثوق سندى تغيير يافت.

ادعاى اصلى بنيان گذاران شيوۀ نوين آن بود كه ما راهى براى دستيابى به قرائن اثرگذارى كه در اختيار قدما بود، نداريم. از اين رو، راهى اجتهادى براى اعتبار سنجى روايات وجود ندارد. بر اين پايه، نياز به ضابطۀ علمى دقيق، فنى، اجتهادى و قابل سنجش و بازخواست براى اعتبار سنجى احساس مى شود. بهترين راهكار در اين مرحله، شيوۀ ارزيابى سندى براساس وثاقت راويان واقع در سلسله اسناد روايت است.

تغيير رويكرد عالمان از معيار وثاقت صدورى به معيار وثاقت سندى و رجالى سبب شد تا بسيارى از متون روايى پيشين كه نزد قدماى اصحاب اماميه، معتبر و صحيح شمرده مى شدند، بر اساس سنجش با معيار جديد، معتبر شمرده نشوند.(1)

همچنين نزديك به يك سوم روايات كتاب من لايحضره الفقيه، عنوان روايت مرسل يافته و ضعيف سندى شمرده شده اند؛ در حالى كه شيخ صدوق رحمه الله آنها را معتبر دانسته و حجت ميان خود و خداى خود مى شمرد؛ زيرا از مصادر و منابع مشهور حديثى انتخاب شده اند.

در حقيقت از سدۀ هفتم هجرى، رويكرد وثوق صدورى كه مبتنى بر قرائن و عوامل متعدد اعتباربخشى بود، تنها بر يك جزء از عوامل پيشين تمركز يافت و تشخيص اعتبار حديث تنها براساس وثاقت راويان موجود در سلسله سند صورت گرفت.

اين رويكرد در آثار عالمانى همچون علامه حلى، شهيد ثانى، صاحب معالم و صاحب مدارك، نمودى ويژه يافت. اين شيوه حدود چهار سده استمرار يافت و شيوه پيشين را به محاق كشانيد.

اصرار بر شيوۀ سندمحور، افراط در استفاده از آن و ضعيف شمردن بسيارى ازد.


1) . براى نمونه بيش از نيمى از روايات كتاب شريف الكافى مطابق با معيار جديد، ضعيف تلقى مى شوند در حالى كه ثقة الاسلام كلينى رحمه الله در مقدمۀ كتاب خود آنها را صحيح برشمرده و اين اعتبارسنجى در بيشتر موارد مورد قبول عالمان پس از ايشان نيز قرار گرفته است.

روايات موجود در جوامع حديثى، به ويژه كتب اربعه، به واكنش گروهى از عالمان در سده يازدهم هجرى منجر شد كه نتيجه آن پديد آمدن اخباريان و رويكرد اعتمادبخشى تام به روايات، به ويژه روايات كتب اربعه بود.

رويكرد جديد، همراه با اخبارگرايى شديد خود، بر كنار نهادن قرآن كريم از دايرۀ افاده و استفاده، كنار نهادن اصول فقهِ برگرفته از قواعد عقلى و اجماع، به عنوان شيوه پذيرفتۀ اهل سنت تأكيد داشت. رويكرد اخباريگرى كه حدود دو سده استمرار داشت، بر سير روند تفكر شيعه اثرگذارد و برخى آسيبها را بر روند اين تفكر وارد ساخت. اگر چه با نگارش آثار متعدد حديثى و ترويج نگاشته هاى حديثى، زمينۀ تحقيقات بيشتر نقلى را هم فراهم ساخت و آثار ماندگارى با اين رويكرد پديد آورد.

در سده سيزدهم هجرى، مرحوم وحيد بهبهانى پس از براندازى تفكر اخباريگرى، شيوهاى جديد در اعتبار بخشى و اعتمادسازى به روايات ايجاد كرد كه رويكردى ميانه و گونه اى وثوق صدورى براساس داشته هاى موجود زمانۀ خود بود.

روشن است كه در اين سال ها، بسيارى از قرائن موجود در كنار روايات كه در سده هاى اوليه موجود بود، از ميان رفته و قابل بازيابى نبود. از اين رو، نياز به پى ريزى ملاك ها و معيارهايى براى اعتبار سنجى روايات براساس رويكرد وثوق صدورى احساس مى شد كه اين مهم را مرحوم وحيد بهبهانى به انجام رساند.(1)

پس از وى، هر دو رويكرد وثوقِ سندى و وثوقِ صدورى، در كنار هم به حيات خود ادامه دادند. فقيهانى چون شيخ انصارى، محقق همدانى و آية اللّه بروجردى رويكرد وثوق صدورى را با ويژگى هاى خاص خويش مطرح كردند همچنان كه برخى عالمان، همانند آية اللّه خويى و بسيارى از شاگردان ايشان، رويكرد سندمحور را در اعتماد به حديث پى گرفته و نگاشته هايى همچون "معجم رجال الحديث" را3.


1) . الفوائد الرجالية للبهبهانى: ص 59 و 60، الفائد الحائرية: ص 224-233.

پديد آوردند.

تقسيم بندى روايات از منظر وثاقت سندى

تقسيم چهارگانۀ حديث به صحيح، حسن، موثق و ضعيف، پيامد رويكرد سندمحور است كه براساس اتصال و انقطاع اسناد روايات ايجاد شده است.

مراد از حديث صحيح، حديثى است كه داراى اسناد متصل (بدون افتادگى يا جهالت راوى ميانى) باشد و تمام راويان موجود در سلسله اسناد حديث، ثقه و امامى بوده و به وثاقت آنان تصريح شده باشد.

حديث حسن، حديثى است كه داراى سند متصل امامى است، ولى دست كم يكى از افراد واقع در سند حديث، داراى وثاقت صريح نيست، ولى حُسنِ او به سبب مدح رجاليان احراز شده است.

حديث موثق همانند حديث صحيح است و سلسله اسناد متصل آن از راويان ثقه تشكيل شده است، ولى دست كم يكى از افراد واقع در اين سلسله، دوازده امامى نيست.

حديث ضعيف، حديثى است كه مانند سه گروه پيشين نباشد. يعنى يا كلاً بدون سند گزارش شده باشد، يا سند غير متصل داشته، يا دربردارندۀ فردى ضعيف باشد.

تأمل در رويكرد سندمحور نشان مى دهد نقطۀ اتكاى اعتبار سنجى حديث، بر راويان و ويژگى هاى آنان قرار گرفته و قرائن ديگر اعتبار سنجى به كنارى نهاده شده اند.

در ميان ويژگى هاى راويان نيز، اساس كار بر وثاقت راوى قرار داده شده است كه اگر راوى امامى باشد، اعتبار افزون ترى يافته و عنوان صحيح مى يابد و اگر كمتر از تصريح به وثاقت باشد، عنوان حسن مى يابد.

اگر چه در ميان بسيارى عالمان، از ويژگى ضابط بودن راوى سخن نرفته، ولى

به نظر مى رسد اين خصيصه مورد نظر آنان بوده و ويژگى «عدم ضبط» به عنوان نقطۀ ضعف راوى مطرح شده است. به سخن ديگر، اگر احراز شود كه راوى ضابط نيست، اعتبار روايات او كاهش مى يابد.

نكتۀ مهم آن است كه در اين رويكرد، شيعۀ امامى بودن امتياز تلقى شده، ولى ملاك اصلى شمرده نمى شود. از اين رو، اگر به هر شيوه وثاقت راوى غير شيعه احراز شود، روايت او موثق و معتبر خواهد بود. روشن است كه احراز وثاقت راوى، بيشتر از طرق مقبول نزد عالمان شيعه ممكن خواهد شد.

با توجه به نكات پيش گفته، معنا و ارزش روايات معتبر و مرسل نيز آشكار مى شود. روايت معتبر، روايتى است كه سند صحيح، حسن يا موثق داشته باشد و اعتماد بر آن لازم است.

روايت مرسل نيز كه داراى افتادگى در سند است، به سبب ناآگاهى ما از راوى محذوف، از اقسام روايت ضعيف شمرده شده و غير معتبر است.

شرايط ديگر راوى در كتاب هاى درايه

گفته شد كه وثاقت راوى، يكى از ويژگى هاى اثرگذار در دو رويكرد وثوق سندى و وثوق صدورى است. در كتاب هاى مصطلح الحديثِ متأخر، افزون بر اين ويژگى چهار شرط اسلام، عقل، بلوغ و ضبط(1)نيز مطرح شده اند.

مقايسه اين شرايط با ويژگى هاى اعتمادزا در وثوق صدورى روشنگر نكات ذيل است:

1. شرايط عمومى همانند، بلوغ و اسلام در پذيرش خبر اثرگذار نيستند؛ اگر چه

1) . ر. ك: الكافية فى علم الدراية: ص 34، 46، 54، 76، 78، 86، 92. همچنين ر. ك: دانش رجال از ديدگاه اهل سنت: ص 56-61.

ممكن است ميزان وثوق به خبر را كاهش دهند.

طبيعى است كه اعتماد انسان به گفتار كودك نابالغ غير مميز، كمتر از فرد بالغ عاقل است اگر چه گاه و در برخى موارد ممكن است اعتماد به كودكى كه در بيان مشاهدات خود دوستى، دشمنى و تمايلات حسابگرانه ندارد، بيش از انسان هاى حسابگرى باشد كه در گفتار خود معيارهاى غير واقعى را درنظر گرفته و متن خبر را مطابق با منافع خود توضيح داده و تشريح مى كنند.

2.

اعتماد به قول فرد غير مسلمان در معارف دينى، به گونۀ متعارف، اعتمادزا و اعتمادبخش نيست، ولى اگر قرائنى بر واقع نمايى آن باشد، مشكلى در پذيرش آن نيست.

3.

عقل، به عنوان شرط اطمينان بخش در وثاقت راوى مورد توجه است. روشن است كه سخن ديوانه و مجنون، وثوق ايجاد نمى كند. البته كاستى عقل، بازۀ گسترده اى دارد كه برخى از موارد آن آسيبى به گزارش وارد نمى كند و در نتيجه سخن فرد پذيرفتنى خواهد بود.

4.

شرط ايمان به معناى شيعه بودن راوى است و مطابق با معيارهاى پيش گفته در اين نوشتار، شرط اساسى در پذيرش خبر نيست. اگر چه در مباحث خاص و اختلافى ميان مذاهب، اعتماد به قول غير شيعه به ويژه آن گاه كه مخالف معتقدات شيعه باشد با سيرۀ عقلا موافق نيست. ولى اين نكته به سبب قرينۀ موجود بر عدم وثوق در اين روايت است، نه آن كه شرط اساسى در عدم پذيرش همۀ اخبار افراد غير شيعه باشد.

5.

تنها شرط قابل توجه و اعتنا در اين مجموعه، شرط ضابط بودن راوى است.

يعنى شنونده، سخن امام عليه السلام يا راوى پيشين را دقيق و كامل دريافت كرده و دقيق و كامل به مخاطب پس از خود انتقال داده، داراى حافظۀ متعارف، خوب و به دور از فراموشى بوده و اوهام و تصورات خود را به ديگران منتقل نكرده است. اين شرط به گونۀ متعارف، در افراد جامعه وجود دارد، ولى اگر احراز شود كه فردى، ضابط و

منضبط نيست، سخن او اعتبارى نخواهد داشت. به بيان ديگر، به گونه طبيعى، شرط اوليه ضابط بودنِ عرفى در راويان وجود دارد؛ ولى اگر كسى از ميانگين عرفى جامعه، سطح ضبط پايين ترى داشته باشد، به سخن او توجه نمى شود.

امير مؤمنان عليه السلام در تقسيم بندى چهارگانۀ راويان حديث پذيرش روايت فرد غير ضابط را ناصحيح شمرده و فرموده است:

رَجُلٌ سَمِعَ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله شَيئاً لَم يَحمِلهُ عَلى وَجهِهِ‌، ووَهِمَ فيهِ‌، ولَم يَتَعَمَّد كَذِباً، فَهُوَ في يَدِهِ‌، يَقولُ بِهِ ويَعمَلُ بِهِ ويَرويهِ‌، فَيَقولُ‌: أنَا سَمِعتُهُ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَلَو عَلِمَ المُسلِمونَ أنَّهُ وَهِمَ لَم يَقبَلوهُ‌، ولَو عَلِمَ هُوَ أنَّهُ وَهِمَ لَرَفَضَهُ‌.(1)

مردى است كه چيزى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده، امّا آن را درست درنيافته و در آن دچار اشتباه شده، ولى قصد دروغ بستن نداشته است. او چنين حديثى را در دست داشته و آن را نقل مى كند و به كارش مى بندد و روايتش مى كند و مى گويد:

من اين را از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده ام. اگر مسلمانان مى دانستند كه او اشتباه مى كند، آن را نمى پذيرفتند و اگر خودش هم مى دانست كه اشتباه كرده، آن را كنار مى گذاشت.

نتيجه:

خلاصۀ سخن آن كه ملاك و معيار اصلى در پذيرش روايت و اعتبار سنجى آن، ملاك و معيار عقلا در شيوۀ زندگى اجتماعى خود است كه مبتنى بر تحليل خبر و كنار هم نهادن قرائن اعتبارزا و اعتبارزداست. برايند مجموعۀ اين قرائن عقلايى گزارشى را مقبول و گزارش ديگر را غير معتبر مى سازد.

همچنين، وثاقت راويان موجود در سلسلۀ اسناد، يكى از قرائن مهم و تأثيرگذار در اين مجموعه است، ولى شرط انحصارى نيست.0.


1) . ر. ك: ص 216 ح 260.

5/5

ما يَجِبُ رِعايَتُهُ في نَقلِ الحَديثِ‌

أ - الإِخلاصُ‌

283. الإمام الصادق عليه السلام: مَن أرادَ الحَديثَ لِمَنفَعَةِ الدُّنيا لَم يَكُن لَهُ فِي الآخِرَةِ نَصيبٌ‌، ومَن أرادَ بِهِ خَيرَ الآخِرَةِ أعطاهُ اللّهُ خَيرَ الدُّنيا وَالآخِرَةِ‌.(1)

2 - الصِّدقُ‌

284.

سنن ابن ماجة عن أبي قتادة: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ عَلى هذَا المِنبَرِ: إيّاكُم وكَثرَةَ الحَديثِ عَنّي، فَمَن قالَ عَلَيَّ‌، فَليَقُل حَقّاً أو صِدقاً.(2)

285.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: زينَةُ الحَديثِ الصِّدقُ‌.(3)

286.

الإمام زين العابدين عليه السلام: مَن يُحَدِّثُ عَنّا بِحَديثٍ سَأَلناهُ يَوماً، فَإِن حَدَّثَ صِدقاً كَتَبَهُ اللّهُ صِدّيقاً، وإن حَدَّثَ وكَذِبَ كَتَبَهُ اللّهُ كَذّاباً.(4)

287.

الإمام الباقر عليه السلام: تَعَلَّمُوا الصِّدقَ قَبلَ الحَديثِ‌.(5)4.


1) . الكافي: ج 1 ص 46 ح 2 عن أبي خديجة و ح 3 عن حفص بن غياث وليس فيه ذيله من «ومن أراد به خير الآخرة»، مشكاة الأنوار: ص 245 ح 714 عن أبي خديجة، منية المريد: ص 138، بحار الأنوار: ج 2 ص 158 ح 2.

2) . سنن ابن ماجة: ج 1 ص 14 ح 35، سنن الدارمي: ج 1 ص 82 ح 241 نحوه، مسند ابن حنبل: ج 8 ص 362 ح 22601، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 194 ح 379 نحوه، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 6 ص 203 ح 7، كنز العمّال: ج 10 ص 222 ح 29170.

3) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 402 ح 5868، الأمالي للصدوق: ص 576 ح 788 كلاهما عن أبي الصباح الكناني عن الإمام الصادق عليه السلام، جامع الأحاديث للقمّي: ص 84، بحار الأنوار: ج 71 ص 9 ح 12؛ تاريخ أصبهان: ج 2 ص 300 ح 1800، الصمت و آداب اللسان: ص 231 ح 449 كلاهما عن محمّد بن عمر بن عليّ بن أبي طالب عن جدّه عليه السلام، كنز العمّال: ج 16 ص 268 ح 44391.

4) . رجال الكشّي: ج 1 ص 339 ح 196 عن القاسم بن عوف، بحار الأنوار: ج 2 ص 162 ح 22.

5) . الكافي: ج 2 ص 104 ح 4، تنبيه الخواطر: ج 2 ص 188 كلاهما عن عمر وبن أبي المقدام، بحار الأنوار: ج 71 ص 3 ح 4.

5/5: آنچه بايد در نقل حديث رعايت شود

الف - اخلاص

283. امام صادق عليه السلام: هر كه حديث را براى سود دنيوى بخواهد [و فرا گيرد]، در آخرت، او را بهره اى نباشد و هر كه آن را براى خير آخرت بخواهد، خداوند، خير دنيا و آخرت را به او عطا كند.

ب - راستگويى

284.

سنن ابن ماجة - به نقل از ابو قتاده -: شنيدم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر منبر مى فرمايد: «مبادا از من زياد حديث نقل كنيد. هر كس گفته اى به من نسبت مى دهد، بايد حق يا راست بگويد».

285.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: زيورِ سخن، راستى است.

286.

امام زين العابدين عليه السلام: هر كس حديثى از ما نقل مى كند، روزى در بارۀ آن از او سؤال مى كنيم. اگر راست نقل كرده باشد، خداوند، او را صدّيق (بسيار راستگو) مى نويسد و اگر حديث را نقل كند و دروغ بگويد، خداوند، او را كذّاب(1)(بسيار دروغگو) مى نويسد.

287.

امام باقر عليه السلام: پيش از سخن گفتن، راست گويى بياموزيد.


1) . «صدّيق» صيغۀ مبالغه به معناى بسيار راستگو، همچنين «كذّاب» به معناى بسيار دروغگو است. طبق اين روايت، حتّى با نقل درست يا نادرست يك روايت سبب مى شود كه راوى «صديق» و يا «كذّاب» ناميده شود، و بر اين اساس، روايت ياد شده اشاره به اهميّت صدق و يا كذب در نقل حديث اهل بيت است.

3 - تَحَرِّي الدِّقَّةِ فِي الأَداءِ‌

288.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: نَضَّرَ(1)اللّهُ امرَءاً سَمِعَ مِنّا حَديثاً فَبَلَّغَهُ كَما سَمِعَهُ‌، فَرُبَّ مُبَلَّغٍ أوعى مِن سامِعٍ‌.(2)

289.

عنه صلى الله عليه و آله: إذا حَدَّثتُكَ حَديثاً فَلا تَزيدَنَّ عَلَيَّ‌.(3)

290.

عنه صلى الله عليه و آله: نَضَّرَ اللّهُ مَن سَمِعَ مَقالَتي فَلَم يَزِد فيها، فَرُبَّ حامِلِ عِلمٍ إلى مَن هُوَ أوعى لَهُ مِنهُ‌.(4)

291.

عنه صلى الله عليه و آله: نَضَّرَ اللّهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتي فَوَعاها وحَفِظَها وبَلَّغَها مَن لَم يَسمَعها، فَرُبَّ حامِلِ فِقهٍ غَيرِ فَقيهٍ‌، ورُبَّ حامِلِ فِقهٍ إلى مَن هُوَ أفقَهُ مِنهُ‌.(5)

292.

الكافي عن أبي بصير: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: قَولُ اللّهِ جَلَّ ثَناؤُهُ‌: (اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ‌) (6)؟ قالَ‌: هُوَ الرَّجُلُ يَسمَعُ الحَديثَ فَيُحَدِّثُ بِهِ كَما سَمِعَهُ لا يَزيدُ فيهِ ولا يَنقُصُ مِنهُ‌.(7)4.


1) . نَضَرَهُ ونَضَّرَهُ وأنضَرَهُ‌: أي نَعَّمَهُ‌. ويُروى بالتخفيف والتشديد من النضارة، وهي في الأصل: حُسْنُ الوجه، والبَريق، وإنّما أراد: حَسَّنَ خُلُقَهُ وقَدْرَه (النهاية: ج 5 ص 71 «نضر»).

2) . سنن الدارمي: ج 1 ص 81 ح 234 عن أبي الدرداء، سنن الترمذي: ج 5 ص 34 ح 2657، سنن ابن ماجة: ج 1 ص 85 ح 232، صحيح ابن حبّان: ج 1 ص 268 ح 66 والثلاثة الأخيرة عن عبداللّه بن مسعود وكلّها نحوه، كنز العمّال: ج 10 ص 229 ح 29205؛ كنز الفوائد: ج 2 ص 31 نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 160 ح 11.

3) . السنن الكبرى للنسائي: ج 6 ص 212 ح 10683، مسند ابن حنبل: ج 7 ص 256 ح 20146، مسند الطيالسي: ص 122 ح 899 كلّها عن سمرة بن جندب، كنز العمّال: ج 1 ص 465 ح 2025.

4) . تاريخ بغداد: ج 8 ص 333 الرقم 4425 عن ابن عمر، المعجم الأوسط: ج 3 ص 256 ح 3072 عن أبي قرصافة نحوه، كنز العمّال: ج 10 ص 258 ح 29375؛ عدّة الداعي: ص 22 نحوه.

5) . الكافي: ج 1 ص 403 ح 1، الخصال: ص 149 ح 182 كلاهما عن ابن أبي يعفور عن الإمام الصادق عليه السلام، الأمالي للمفيد: ص 186 ح 13 عن أبي خالد القمّاط عن الإمام الصادق عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، بحار الأنوار: ج 2 ص 148 ح 22؛ سنن ابن ماجة: ج 1 ص 84 ح 230 عن زيد بن ثابت، مسند ابن حنبل: ج 4 ص 448 ح 13349 عن أنس وكلاهما نحوه، كنز العمّال: ج 10 ص 220 ح 29163.

6) . الزمر: 18.

7) . الكافي: ج 1 ص 51 ح 1، منية المريد: ص 373، بحار الأنوار: ج 2 ص 165 ذيل ح 24.

ج - دقّت داشتن در بازگويى

288.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خداوند، خوش روى گردانَد كسى كه حديث ما را بشنود و آن را همان گونه كه شنيده است، به ديگران برساند؛ چه بسا كسى كه حديثى به او رسيده، آن را بهتر از كسى بفهمد كه حديث را [بى واسطه] شنيده است.

289.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هنگامى كه حديثى براى تو گفتم، چيزى بر [سخن] من ميفزا.

290.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خداوند، خوش روى گردانَد كسى كه گفتار مرا بشنود و بر آن نيفزايد، چه بسا حمل كنندۀ علم كه علمش را به كسى از خود فهيم تر [و پذيراتر] مى رسانَد.

291.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: خداوند، خوش روى گردانَد بنده اى كه سخن مرا بشنود و آن را خوب فرا گيرد و حفظ كند سپس به كسانى برساند كه آن را نشنيده اند؛ چه بسا حمل كنندۀ علم كه دين شناس نيست و چه بسا حمل كننده علم كه آن را به كسى منتقل مى كند كه از خود آن [انتقال دهنده] ها بهتر مى فهمد.

292.

الكافى - به نقل از ابو بصير -: به امام صادق عليه السلام گفتم: فرمودۀ خداوند - جلّ ثناؤه -:

(كسانى كه سخن را مى شنوند و بهترش را پيروى مى كنند) [به چه معناست]؟ فرمود: «[يعنى] او كسى است كه حديث را بشنود و آن را همان گونه كه شنيده است، بى افزودن و كاستنى، باز گويد».

293. الكافي عن أبي بصير: سَأَلتُ أبا عَبدِاللّهِ عليه السلام عَن قَولِ اللّهِ عز و جل: (اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ‌) إلى آخِرِ الآيَةِ‌، قالَ‌: هُمُ المُسَلِّمونَ لِآلِ مُحَمَّدٍ، الَّذينَ إذا سَمِعُوا الحَديثَ لَم يَزيدوا فيهِ ولَم يَنقُصوا مِنهُ‌، جاؤوا بِهِ كَما سَمِعوهُ‌.(1)

4 - الإِعرابُ‌

294. الإمام الصادق عليه السلام: أعرِبوا حَديثَنا فَإِنّا قَومٌ فُصَحاءُ‌(2).(3)

5 - ذِكرُ السَّنَدِ

295.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إذا كَتَبتُمُ الحَديثَ فَاكتُبوهُ بِإِسنادِهِ‌، فَإِن يَكُ حَقّاً كُنتُم شُرَكاءَ فِي الأَجرِ، وإن يَكُن باطِلاً كانَ وِزرُهُ عَلَيهِ‌.(4)

296.

الإمام عليّ عليه السلام: إذا حَدَّثتُم بِحَديثٍ فَأَسنِدوهُ إلَى الَّذي حَدَّثَكُم، فَإِن كانَ حَقّاً فَلَكُمه.


1) . الكافي: ج 1 ص 391 ح 8، الاختصاص: ص 5 عن أبي بصير عن أحدهما عليهما السلام، مختصر بصائر الدرجات: ص 77 عن أحدهما عليهما السلام وكلاهما نحوه، تأويل الآيات الظاهرة: ج 2 ص 513 ح 7، وسائل الشيعة: ج 18 ص 57 ح 33252.

2) . الإعراب: الإبانة والإيضاح، يقال: أعرب كلامه إذا لم يُلحن في الحروف والإعراب، والفصاحة: الخلوص والجودة في اللّسان وطلاقته....

والمعنى: إذا حدّثتم بأحاديثنا فأعربوا حروفَها وكلماتِها وأظهروا إعرابها وحركاتها كما ينبغي، ولا تُلحنوا في شيء منها؛ لئلّا يشتبه بعضها ببعض، «فإنّا قوم فصحاء» لا نتكلّم إلّابكلام فصيح ليس فيه نقص ولحن في الحروف والحركات، فإن ألحنتم في أحاديثنا وأفسدتم حروفها وكلماتها وحركاتها اختلّت فصاحتها، وذلك مع كونه موجباً للاشتباه وفوات المقصود نَقص علينا وعليكم (شرح اُصول الكافي للملّا صالح المازندراني: ج 2 ص 225).

3) . الكافي: ج 1 ص 52 ح 13، منية المريد: ص 353 كلاهما عن جميل بن درّاج، الفصول المختارة: ص 91، مشكاة الأنوار: ص 250 ح 729، بحار الأنوار: ج 2 ص 151 ح 28.

4) . التدوين في أخبار قزوين: ص 424، أدب الإملاء والاستملاء: ص 11، تاريخ دمشق: ج 36 ص 390 ح 7377 كلّها عن مسعدة بن صدقة عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، الجامع الصغير: ج 1 ص 129 ح 837 نقلاً عن الحاكم النيشابوري في علوم الحديث، كنز العمّال: ج 10 ص 222 ح 29174 نقلاً عن أبي نعيم الأصبهاني وكلاهما عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله.

293. الكافى - به نقل از ابو بصير -: از امام صادق عليه السلام از قول خداوند: (كسانى كه سخن را مى شنوند و بهترش را پيروى مى كنند...) - تا آخر آيه - پرسيدم.

فرمود: «آنان، تسليم شدگان به [سخن] آل محمّد هستند، كسانى كه هرگاه حديث شنيدند، در آن كم و زياد نكرده [و آن را] همان گونه كه شنيده اند، [به مردم] برسانند».

د - روشن گفتن

294. امام صادق عليه السلام: حديث [و سخن] ما را روشن [و بى غلط] بيان كنيد، كه ما مردمى شيوا سخنيم(1).

ه‍ - ذكر كردن سند

295.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هنگامى كه حديث مى نويسيد، آن را با سندش بنويسيد تا اگر حق باشد، در پاداش، شريك باشيد و اگر باطل باشد، بارِ گناهش به عهدۀ همو باشد [كه ساخته و از او نقل مى كنيد].

296.

امام على عليه السلام: هر گاه حديثى را روايت مى كنيد، آن را به كسى كه برايتان روايت كرده،


1) . اعراب به معناى آشكارسازى و روشن كردن است. اينكه گفته مى شود: اعرب كلامه، يعنى در بيان حروف و اعراب كلمات، اشتباهى نكرد. فصاحت نيز به معناى خلوص و شيوايى و گشادگى زبان است.

بر اين پايه، روايت چنين مى شود: چون احاديث ما را مى گوييد، حروف و كلمات و اعراب آنها را آن گونه كه شايسته است، آشكار كنيد و هيچ يك را نادرست ادا نكنيد تا كلمات با هم مشتبه نشوند؛ كه ما مردمى شيوا سخن هستيم و جز به سخن شيوا، لب نمى گشاييم. در سخن ما، كاستى و اشتباه در حروف و حركات آن نيست، پس اگر شما در احاديث ما اشتباه كرديد و حروف و كلمات آن را تباه كرديد، شيوايى آن زيان مى بيند و افزون بر اين كه موجب اشتباه فهمى و درنيافتن مقصود اصلى حديث مى شود، نقصى براى ما و شما نيز به شمار مى رود.

وإن كانَ كَذِباً فَعَلَيهِ‌.(1)

297.

عنه عليه السلام: اُذكُرُوا الحَديثَ بِإِسنادِهِ‌، فَإِن كانَ حَقّاً كُنتُم شُرَكاءَهُ فِي الآخِرَةِ‌، وإن كانَ باطِلاً فَإِنَّ الوِزرَ عَلى صاحِبِهِ‌.(2)

298.

الكافي عن محمّد بن عليّ رفعه: قالَ أبو عَبدِاللّهِ عليه السلام: إيّاكُم وَالكَذِبَ المُفتَرِعَ‌! قيلَ لَهُ‌:

ومَا الكَذِبُ المُفتَرِعُ‌(3)؟ قالَ‌: أن يُحَدِّثَكَ الرَّجُلُ بِالحَديثِ فَتَترُكَهُ وتَروِيَهُ عَنِ الَّذي حَدَّثَكَ عَنهُ‌.(4)

6 - الطَّهارَةُ‌

299.

جامع بيان العلم وفضله عن مالك بن أنس: كانَ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ عليه السلام لا يُحَدِّثُ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلّاوهُوَ طاهِرٌ.(5)

300.

الشفا عن مالك: لَقَد كُنتُ أرى جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٍ وكانَ كَثيرَ الدِّعابَةِ وَالتَّبَسُّمِ‌، فَإِذا ذُكِرَ عِندَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله اصفَرَّ، وما رَأَيتُهُ يُحَدِّثُ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلّاعَلى طَهارَةٍ‌.(6)4.


1) . الكافي: ج 1 ص 52 ح 7 عن السكوني عن الإمام الصادق عليه السلام، منية المريد: ص 373 عن الإمام الصادق عنه عليهما السلام، بحار الأنوار: ج 2 ص 161 ح 15.

2) . مشكاة الأنوار: ص 252 ح 744 عن الإمام الصادق عليه السلام، مستدرك الوسائل: ج 17 ص 293 ح 21385.

3) . «المفترع»: إمّا اسم فاعل بمعنى الحاجز، أى الكذب الحاجز بين الرجل وقبول روايته. أو بمعنى المرتفع المتصاعد، فكأنّه يريد ارتفاع حديثه بإسناده إلى الأعلى بحذف الواسطة. أو بمعنى المزيل عن الراوى صفة العدالة، أو بمعنى المتفرّع؛ فإنّه فرّع قوله على صدق الراوى فأسنده إلى الأصل بحذف الواسطة أو غير ذلك. (اُنظر: شرح المولى صالح المازندراني: ج 2 ص 269 و الوافي: ج 1 ص 229 و مرآة العقول: ج 1 ص 181).

4) . الكافي: ج 1 ص 52 ح 12، معاني الأخبار: ص 158 ح 1 وليس فيه «فتتركه» نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 158 ح 4.

5) . جامع بيان العلم وفضله: ج 2 ص 199.

6) . الشفا: ج 2 ص 42، سبل الهدى والرشاد: ج 11 ص 440 نحوه و ج 12 ص 395، التمهيد لابن عبد البرّ: ج 2 ص 67 وفيه ذيله؛ بحار الأنوار: ج 17 ص 33 ح 14.

اسناد دهيد. پس اگر راست گفته باشد، به سود شماست و اگر دروغ گفته باشد، به زيان اوست.

297.

امام على عليه السلام: حديث را با سندش ذكر كنيد تا اگر حق بود، در [پاداش] آخرت، شريك باشيد و اگر باطل بود، بار گناهش بر صاحب همان حديث باشد.

298.

الكافى - به نقل از محمّد بن على در حديثى كه سند آن را به معصوم عليه السلام رسانده: امام صادق عليه السلام فرمود: از «دروغ مُفتَرع(1)، بپرهيزيد». به ايشان گفته شد: دروغ مفترع چيست‌؟ فرمود: «اين كه شخصى برايت حديثى گويد و تو [هنگام نقل آن]، او را حذف كنى و آن حديث را از كسى كه او از وى برايت نقل كرده است، روايت كنى».

و - طهارت

299.

جامع بيان العلم و فضله - به نقل از مالك بن انس -: جعفر بن محمد [امام صادق] عليه السلام، جز در حال طهارت از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حديث نقل نمى كرد.

300.

الشفاء - به نقل از مالك -: من جعفر بن محمّد [امام صادق عليه السلام] را مى ديدم. او شوخ و پُر تبسّم بود، امّا هنگامى كه نزدش از پيامبر صلى الله عليه و آله ياد مى شد، رنگش زرد مى شد و نديدم كه جز در حال طهارت، از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حديث نقل كند.


1) . «مفترع» اسم فاعل به معناى پرده و مانع است. و «كذب مفترع» يعنى دروغى كه مانع پذيرش روايت دروغگوست؛ يا به معناى بالا رونده، يعنى حديثى كه با حذف برخى راويان به دروغ به طبقه هاى بالاتر، منسوب مى شود. «مفترع»، مى تواند زايل كنندۀ صفت عدالت راوى هم، معنا شود. نيز ممكن است به معناى «متفّرع» باشد. يعنى راوى، سخن خود را با حذف واسطه يا كارى ديگر، به اصل آن اسناد دهد و سخن خود را مبتنى بر صدق او كند.

7 - العَمَلُ‌

301.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنَّ العُلَماءَ هِمَّتُهُمُ الرِعايَةُ‌، وَالسُّفَهاءَ هِمَّتُهُمُ الرِّوايَةُ‌.(1)

302.

عنه صلى الله عليه و آله: كونوا لِلعِلمِ رُعاةً ولا تَكونوا لَهُ رُواةً‌؛ فَقَد يَرعَوي مَن لا يَروي، وقَد يَروي مَن لا يَرعَوي، إنَّكُم لَن تَكونوا عالِمينَ حَتّى تَكونوا بِما عَلِمتُم عامِلينَ‌.(2)

303.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن تَعَلَّمَ الأَحاديثَ لِيُحَدِّثَ بِهِ النّاسَ لَم يَرُح رائِحَةَ الجَنَّةِ‌، وإنَّ ريحَها لَيوجَدُ مِن مَسيرَةِ خَمسِمِئَةِ عامٍ‌.(3)

304.

الإمام عليّ عليه السلام: اِعقِلُوا الخَبَرَ إذا سَمِعتُمُوهُ عَقلَ رِعايَةٍ لا عَقلَ رِوايَةٍ‌، فَإِنَّ رُواةَ العِلمِ كَثيرٌ، ورُعاتَهُ قَليلٌ‌(4).(5)

8 - مُراعاةُ أهلِيَّةِ المُخاطَبِ‌

305. عيسى عليه السلام: يا مَعشَرَ الحَوارِيّينَ‌! لا تُلقُوا اللُّؤلُؤَ لِلخِنزيرِ؛ فَإِنَّهُ لا يَصنَعُ بِهِ شَيئاً.1.

1) . تنبيه الخواطر: ج 1 ص 64، عدّة الداعي: ص 67 عن الإمام الصادق عليه السلام، كنز الفوائد: ج 2 ص 31 وفيه «الدراية» بدل «الرعاية» نحوه، إرشاد القلوب: ص 14 كلاهما عن الإمام علي عليه السلام، بحار الأنوار: ج 2 ص 37 ح 54؛ جامع بيان العلم وفضله: ج 2 ص 6 عن أنس وفيه «الوعاية» بدل «الرعاية»، كنز العمّال: ج 10 ص 249 ح 29337.

2) . فردوس الأخبار: ج 3 ص 291 ح 4742، الفردوس: ج 3 ص 241 ح 4707 كلاهما عن ابن عباس، جامع بيان العلم: ج 2 ص 7، ربيع الأبرار: ج 3 ص 160 وفيها «وعاة» بدل «رعاة»، حلية الأولياء: ج 7 ص 262 الرقم 397 كلّها عن ابن مسعود من دون إسنادٍ إلى أحد من أهل البيت عليهم السلام وفى الثلاثة الاخيرة صدره إلى «لا يرعوى» نحوه، كنز العمّال: ج 10 ص 249 ح 29335.

3) . كنز العمّال: ج 10 ص 203 ح 29065 نقلاً عن الديلمي عن أبي سعيد و ص 202 ح 29059 نقلاً عن الحكيم عن بهز بن حكيم عن أبيه عن جدّه نحوه.

4) . قال المجلسي قدس سره: أي ينبغي أن يكون مقصودكم الفهم للعمل لا محض الرواية، ففيه شيئان: الأوّل فهمه وعدم الاقتصار على لفظه، والثاني العمل به (بحار الأنوار: ج 2 ص 162 ذيل ح 21).

5) . نهج البلاغة: الحكمة 98، الكافي: ج 8 ص 391 ح 586 وفيه «الحقّ‌» بدل «الخبر» نحوه، خصائص الأئمة عليهم السلام: ص 95، مشكاة الأنوار: ص 437 ح 1468، بحار الأنوار: ج 2 ص 161 ح 21؛ ربيع الأبرار: ج 3 ص 261.

ز - عمل

301.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: همّت دانشمندان، رعايت كردن است و همّت كم خِردان، روايت كردن.

302.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: رعايت كنندگانِ دانش باشيد، نه روايت كنندگان آن. گاه، كسى كه روايت نكرده، رعايت مى كند و گاه كسى كه رعايت نكرده، روايت مى كند. شما هرگز عالم نخواهيد بود، تا به آنچه مى دانيد، عامل باشيد.

303.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس حديث را فرا گيرد تا [فقط] براى مردم نقل كند، بوى بهشت را نخواهد فهميد، با آن كه بوى بهشت از فاصلۀ پانصد ساله به مشام مى رسد.

304.

امام على عليه السلام: هر گاه خبرى را شنيديد، در انديشۀ به كار بستن آن باشيد، نه به فكر نقل كردنش؛ زيرا بازگو كنندگان دانش، بسيارند و به كار برندگان آن، اندك.

ح - رعايت شايستگى مخاطب

305. عيسى عليه السلام: اى گروه حواريان! گوهر را بر [گردن] خوك نيفكنيد كه با آن، كارى انجام

ولا تُعطُوا الحِكمَةَ مَن لا يُريدُها؛ فَإِنَّ الحِكمَةَ أحسَنُ مِنَ اللُّؤلُؤِ، ومَن لا يُريدُها أشَرُّ مِنَ الخِنزيرِ.(1)

306.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مانِعُ الحَديثِ أهلَهُ كَمُحَدِّثِهِ غَيرَ أهلِهِ‌.(2)

307.

عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ عيسَى بنَ مَريَمَ عليه السلام قامَ في بَني إسرائيلَ فَقالَ‌: يا بَني إسرائيلَ‌! لا تُحَدِّثوا بِالحِكمَةِ الجُهّالَ فَتَظلِموها، ولا تَمنَعوها أهلَها فَتَظلِموهُم، ولا تُعينُوا الظّالِمَ عَلى ظُلمِهِ فَيَبطُلَ فَضلُكُم.(3)

308.

عنه صلى الله عليه و آله: لا تَطرَحُوا الدُّرَّ في أفواهِ الكِلابِ‌.(4)

309.

عنه صلى الله عليه و آله: لا تُعَلِّقُوا الدُّرَّ في أعناقِ الخَنازيرِ.(5)

310.

عنه صلى الله عليه و آله: واضِعُ العِلمِ عِندَ غَيرِ أهلِهِ كَمُقَلِّدِ الخَنازيرِ الجَوهَرَ وَاللُّؤلُؤَ وَالذَّهَبَ‌.(6)5.


1) . الزهد لابن حنبل: ص 118، المصنّف لعبد الرزّاق: ج 11 ص 257 ح 20482، البداية والنهاية: ج 2 ص 91، جامع بيان العلم وفضله: ج 1 ص 110، تاريخ دمشق: ج 47 ص 459 كلّها عن عكرمة نحوه، الدرّ المنثور: ج 2 ص 214.

2) . الفردوس: ج 4 ص 154 ح 6475 عن ابن مسعود، كنز العمّال: ج 10 ص 192 ح 29013.

3) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 400 ح 5858، معاني الأخبار: ص 196 ح 2 كلاهما عن جميل بن صالح عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، الكافي: ج 8 ص 345 ح 545 عن أبان بن تغلب عن الإمام الصادق عليه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 66 ح 7؛ المستدرك على الصحيحين: ج 4 ص 301 ح 7707، المنتخب من مسند عبد بن حميد: ص 226 ح 675 كلاهما عن ابن عبّاس نحوه، الدرّ المنثور: ج 2 ص 213.

4) . تاريخ بغداد: ج 11 ص 310 الرقم 6107، الفردوس: ج 5 ص 24 ح 7334، تقييد العلم: ص 147، المحدّث الفاصل: ص 574 ح 801 كلّها عن أنس، كنز العمّال: ج 10 ص 247 ح 29320؛ عوالي اللآلي: ج 1 ص 269 ح 76، بحار الأنوار: ج 108 ص 15.

5) . تاريخ بغداد: ج 9 ص 350 الرقم 4907، تاريخ دمشق: ج 43 ص 141 ح 9124 نحوه وكلاهما عن أنس، تفسير القرطبي: ج 2 ص 185، كنز العمّال: ج 10 ص 247 ح 29319؛ منية المريد: ص 184 عن الإمام عليّ عليه السلام نحوه.

6) . سنن ابن ماجة: ج 1 ص 81 ح 224، مشكاة المصابيح: ج 1 ص 76 ح 218، تهذيب الكمال: ج 24 ص 127 الرقم 4945 نحوه، الفردوس: ج 2 ص 437 ح 3907 كلّها عن أنس، جامع بيان العلم وفضله: ج 1 ص 111 نحوه، كنز العمّال: ج 10 ص 131 ح 28652؛ بحار الأنوار: ج 65 ص 241 ذيل ح 15.

نمى دهد و حكمت را به آن كه خواهانش نيست، ندهيد؛ زيرا حكمت، بهتر از گوهر است و آن كه خواهان حكمت نيست، از خوك بدتر است.

306.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: آن كه حديث را از اهلش باز مى دارد، مانند كسى است كه آن را به نااهلش مى گويد.

307.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: عيسى بن مريم عليه السلام در ميان بنى اسرائيل برخاست و گفت: «اى بنى اسرائيل! با نادانان، سخن از حكمت مگوييد كه بدان، ستم كرده ايد و آن را از اهلش باز مداريد كه به آنان، ستم روا داشته ايد و ستمگر را در ستمش كمك نكنيد كه برترى شما از ميان مى رود».

308.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: گوهر [دانش] را در دهان سگ ها ميندازيد.

309.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: گوهر [دانش] را به گردن خوك ها نياويزيد.

310.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: سپارندۀ دانش نزد غير اهل آن، مانند آويزندۀ گوهر و مرواريد و طلا بر [گردن] خوكان است.

311.

عنه صلى الله عليه و آله: آفَةُ العِلمِ النِّسيانُ‌، وإضاعَتُهُ أن تُحَدِّثَ بِهِ غَيرَ أهلِهِ‌.(1)

312.

الإمام عليّ عليه السلام: واضِعُ العِلمِ عِندَ غَيرِ أهلِهِ ظالِمٌ لَهُ‌.(2)

313.

عنه عليه السلام: إنَّ الحُكَماءَ ضَيَّعُوا الحِكمَةَ لَمّا وَضَعوها عِندَ غَيرِ أهلِها.(3)

314.

عنه عليه السلام - في وَصِيَّتِهِ لِلحَسَنِ عليه السلام -: مِن صِفَةِ العالِمِ ألّا يَعِظَ إلّامَن يَقبَلُ عِظَتَهُ‌، ولا يَنصَحَ مُعجَباً بِرَأيِهِ‌، ولا يُخبِرَ بِما يَخافُ إذاعَتَهُ‌.(4)

315.

عنه عليه السلام - فِي الحِكَمِ المَنسوبَةِ إلَيهِ -: اِحتَرِس مِن ذِكرِ العِلمِ عِندَ مَن لا يَرغَبُ فيهِ‌، ومِن ذِكرِ قَديمِ الشَّرَفِ عِندَ مَن لا قَديمَ لَهُ‌؛ فَإِنَّ ذلِكَ مِمّا يُحقِدُهُما عَلَيكَ‌.(5)

316.

عنه عليه السلام - فِي الحِكَمِ المَنسوبَةِ إلَيهِ -: لا تُحَدِّث بِالعِلمِ السُّفَهاءَ فَيُكَذِّبوكَ‌، ولَا الجُهّالَ فَيَستَثقِلوكَ‌، ولكِن حَدِّث بِهِ مَن يَتَلَقّاهُ مِن أهلِهِ بِقَبولٍ وفَهمٍ‌؛ يَفهَمُ عَنكَ ما تَقولُ‌، ويَكتُمُ عَلَيكَ ما يَسمَعُ‌؛ فَإِنَّ لِعِلمِكَ عَلَيكَ حَقّاً كَما أنَّ عَلَيكَ في مالِكَ حَقّاً؛ بَذلُهُ لِمُستَحِقِّهِ‌، ومَنعُهُ عَن غَيرِ مُستَحِقِّهِ‌.(6)ه.


1) . سنن الدارمي: ج 1 ص 158 ح 629، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 6 ص 190 ح 7، جامع بيان العلم وفضله: ج 1 ص 108، مشكاة المصابيح: ج 1 ص 88 ح 265 كلّها عن الأعمش، المحدّث الفاضل: ص 572 ح 793 عن الأعمش من دون إسناد إلى أحد من أهل البيت عليهم السلام، كنز العمّال: ج 10 ص 184 ح 28960.

2) . غرر الحكم: ج 6 ص 241 ح 10127، عيون الحكم والمواعظ: ص 504 ح 9228.

3) . قصص الأنبياء للراوندي: ص 160 ح 176 عن محمّد بن عبيدة عن الإمام الرضا عليه السلام، بحار الأنوار: ج 78 ص 345 ح 3.

4) . العدد القويّة: ص 358 ح 22، بحار الأنوار: ج 77 ص 235 ح 3.

5) . شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج 20 ص 322 ح 696.

6) . شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج 20 ص 273 ح 155 وراجع غرر الحكم: ج 6 ص 316 ح 10367 نحوه.

311.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: آسيب دانش، فراموشى است و تباه كردنش اين است كه آن را با نا اهلش در ميان گذارى.

312.

امام على عليه السلام: آن كه علم را به نااهل مى سپارد، بِدان ستم كرده است.

313.

امام على عليه السلام: همانا حكيمان، آن گاه حكمت را تباه كردند كه آن را در اختيار نااهلان گذاشتند.

314.

امام على عليه السلام - در سفارش خود به حضرت حسن عليه السلام -: از ويژگى هاى عالِم، آن است كه تنها كسى را اندرز مى دهد كه پذيراى اندرز او باشد و آن را كه فريفتۀ رأى و نظر خويش است، اندرز نمى دهد و آنچه را كه از انتشارش بيم دارد، خبر نمى دهد.

315.

امام على عليه السلام - در حكمت هاى منسوب به ايشان -: نزد آن كه به علم اشتياقى ندارد، سخن از دانش مگو و نزد آن كه در شرافتْ سابقه اى ندارد، سخن از كسى كه شرافتى ديرينه دارد، مگو كه اين، باعث كينۀ آن دو با تو مى شود.

316.

امام على عليه السلام - در حكمت هاى منسوب به ايشان -: با كم خِردان، سخن از دانش مگو كه تو را تكذيب مى كنند و با نادانان [سخن مگو] كه تو را گران بار مى شمرند؛ بلكه از آن با كسى سخن بگوى كه اهلش باشد و مى گيرد و مى پذيرد و مى فهمد، آنچه را مى گويى، دريافت مى كند و آنچه را مى شنود، بر تو پنهان مى دارد؛ چرا كه دانشت بر تو حقّى دارد، همان گونه كه در دارايى ات بر تو حقّى است: بذل آن به مستحقّ آن و باز داشتن آن از غير مستحقّ آن.

317.

المحاسن عن أبي بصير: سَأَلتُ أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام عَن حَديثٍ كَثيرٍ، فَقالَ‌: هَل كَتَمتَ علَيَّ شَيئاً قَطُّ؟ فَبَقيتُ أتَذَكَّرُ، فَلَمّا رَأى ما بي قالَ‌: أمّا ما حَدَّثتَ بِهِ أصحابَكَ فَلا بَأسَ‌، إنَّمَا الإِذاعَةُ أن تُحَدِّثَ بِهِ غَيرَ أصحابِكَ‌.(1)

318.

المحاسن عن داود الرقّي ومفضّل وفضيل: كُنّا جَماعَةً عِندَ أبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام في مَنزِلِهِ يُحَدِّثُنا في أشياءَ‌، فَلَمَّا انصَرَفنا وَقَفَ عَلى بابِ مَنزِلِهِ قَبلَ أن يَدخُلَ‌، ثُمَّ أقبَلَ عَلَينا فَقالَ‌: رَحِمَكُمُ اللّهُ‌، لا تُذيعوا أمرَنا ولا تُحَدِّثوا بِهِ إلّاأهلَهُ‌؛ فَإِنَّ المُذيعَ عَلَينا سِرَّنا أشَدُّ عَلَينا مَؤونَةً مِن عَدُوِّنَا، انصَرِفوا - رَحِمَكُمُ اللّهُ - ولا تُذيعوا سِرَّنا.(2)

319.

الإمام الصادق عليه السلام: ما أرَدتُ أن اُحَدِّثَكُم(3)، ولَاُحَدِّثَنَّكُم ولَأَنصَحَنَّ لَكُم، وكَيفَ لا أنصَحُ لَكُم وأَنتُم - وَاللّهِ - جُندُ اللّهِ‌! وَاللّهِ‌، ما يَعبُدُ اللّهَ تَعالى أهلُ دينٍ غَيرُكُم، فَخُذوهُ ولا تُذيعوهُ ولا تَحبِسوهُ عَن أهلِهِ‌؛ فَلَو حَبَستُ عَنكُم يُحبَسُ عَنّي.(4)

320.

رجال الكشّي عن محمّد بن سنان عن عبد اللّه بن جبلة الكناني عن ذريح المحاربي:

قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام بِالمَدينَةِ‌: ما تَقولُ في أحاديثِ جابِرٍ؟(5)قالَ‌: تَلقاني بِمَكَّةَ‌.

قالَ‌: فَلَقيتُهُ بِمَكَّةَ‌، فَقالَ‌: تَلقاني بِمِنىً‌. قالَ‌: فَلَقيتُهُ بِمِنىً‌، فَقالَ لي: ما تَصنَعُ‌س.


1) . المحاسن: ج 1 ص 403 ح 910، مختصر بصائر الدرجات: ص 102، مشكاة الأنوار: ص 88 ح 178، بحار الأنوار: ج 2 ص 75 ح 48.

2) . المحاسن: ج 1 ص 398 ح 891، الخرائج والجرائح: ج 1 ص 299 ح 5، الثاقب فى المناقب: ص 424 ح 359 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 74 ح 43 وراجع الكافي: ج 2 ص 222 ح 4.

3) . قال العلّامة المجلسي رحمه الله: لعلّ المراد: أنّي قبل ذلك ما كنت اُريد أن اُحدّثكم، إمّا لعدم قابليّتكم أو للتقيّة، ولكن الآن اُحدّثكم لرفع هذا المانع. وقوله عليه السلام: «ولا تذيعوه» أي عند غير أهله. وقوله عليه السلام: «فلو حبست عنكم لحبس عنّي» حثّ على بذله لأهله بأنّ الحبس عنهم يوجب الحبس عنكم (بحار الأنوار: ج 2 ص 146 ذيل ح 13).

4) . المحاسن: ج 1 ص 242 ح 445 عن عبيد اللّه بن عليّ الحلبي، بحار الأنوار: ج 2 ص 146 ح 13.

5) . المراد به جابر بن يزيد الجعفى الذي يروى بعض الأحاديث التي لا يحتملها عوامّ الناس.

317.

المحاسن - به نقل از ابو بصير -: از امام صادق عليه السلام چندين حديث را جويا شدم. فرمود: «آيا هرگز چيزى از [احاديث] مرا [از نااهلان] كتمان كرده اى‌؟». من درنگى كردم تا به ياد بياورم و چون امام عليه السلام مرا چنين ديد، فرمود: «اما آنچه را براى ياران خود باز گفته اى، اشكالى ندارد. افشا كردن، آن است كه حديث را براى غير يارانت بگويى».

318.

المحاسن - به نقل از داوود رِقّى و مفضّل و فضيل -: گروهى در خانه، نزد امام صادق عليه السلام بوديم. امام عليه السلام در بارۀ چيزهايى برايمان حديث گفت. هنگامى كه بازگشتيم، بر درِ خانه اش و پيش از رفتن به درون ايستاد و رو به ما كرد و فرمود: «خداوند، شما را رحمت كند، امر ما را افشا نكنيد و آن را جز به اهلش نگوييد كه افشاگر راز ما، براى ما بدتر از دشمن ماست. باز گرديد. و راز ما را فاش نكنيد خدايتان رحمت كند».

319.

امام صادق عليه السلام: [پيش از اين] من نمى خواستم كه برايتان حديث بگويم(1)، ولى اينك برايتان مى گويم و نصيحتتان مى كنم. چگونه نصيحتتان نكنم، در حالى كه شما، به خدا سوگند، لشكر خدا هستيد؟! به خدا سوگند! جز شما، ديندارانى نيستند كه خداى متعال را بندگى كنند. پس آن [حديثى كه مى گويم] را بگيريد و به همگان [يا نا اهلان] ندهيد، امّا از اهلش نيز باز مداريد كه اگر از شما باز مى داشتم، از من باز داشته مى شد.

320.

رجال الكشّى - به نقل از محمّد بن سنان از عبد اللّه بن جبلۀ كنانى از ذريح محاربى -: در مدينه به امام صادق عليه السلام گفتم: در بارۀ احاديث جابر(2)چه مى فرمايى‌؟ فرمود: «در مكّه مرا ملاقات كن».

امام عليه السلام را در مكّه ملاقات كردم. فرمود: «در مِنا مرا ملاقات كن». امام عليه السلام را در مِناد.


1) . علامه مجلسى رحمه الله مى گويد: شايد مقصود اين باشد كه امام مى فرمايد: پيش از اين، نمى خواستم برايتان حديث بگويم چون شما ظرفيت آن را نداشتيد يا لازم بود تقيه شود، اما اكنون به خاطر رفع مانع، برايتان حديث مى گويم. سخن پايانى امام عليه السلام هم گونه اى ترغيب به حديث گويى و بذل علم براى اهل آن است، زيرا بازداشتن از آنها، موجب بازداشته شدن علم از انسان است.

2) . مراد از جابر، جابر بن يزيد جُعْفى است كه احاديثى فراتر از فهم مردم عادى از اهل بيت عليهم السلام شنيده بود و گاه آنها را براى برخى نقل مى كرد.

بِأَحاديثِ جابِرٍ؟! اِلهَ عَن أحاديثِ جابِرٍ، فَإِنَّها إذا وَقَعَت إلَى السَّفِلَةِ أذاعوها.(1)

321.

رجال الكشّي عن المفضّل بن عمر: سَأَلتُ أباعَبدِ اللّهِ عليه السلام عَن تَفسيرِ جابِرٍ، فَقالَ‌: لا تُحَدِّث بِهِ السَّفِلَةَ فَيُذيعوهُ‌، أما تَقرَأُ كِتابَ اللّهِ عز و جل: (فَإِذا نُقِرَ فِي اَلنّاقُورِ) (2)؟! إنَّ مِنّا إماماً مُستَتِراً، فَإِذا أرادَ اللّهُ إظهارَ أمرِهِ نَكَتَ في قَلبِهِ‌، فَظَهَرَ فَقامَ بِأَمرِ اللّهِ‌(3).(4)

322.

الإمام الصادق عليه السلام: كانَ المَسيحُ عليه السلام يَقولُ‌: إنَّ التّارِكَ شِفاءَ المَجروحِ مِن جُرحِهِ شَريكٌ لِجارِحِهِ لا مَحالَةَ‌؛ وذلِكَ أنَّ الجارِحَ أرادَ فَسادَ المَجروحِ‌، وَالتّارِكَ لِإِشفائِهِ لَم يَشَأ صَلاحَهُ‌، فَإِذا لَم يَشَأ صَلاحَهُ فَقَد شاءَ فَسادَهُ اضطِراراً. فَكَذلِكَ لا تُحَدِّثوا بِالحِكمَةِ غَيرَ أهلِها فَتَجهَلوا، ولا تَمنَعوها أهلَها فَتَأثَموا. وَليَكُن أحَدُكُم بِمَنزِلَةِ الطَّبيبِ المُداوي؛ إن رَأى مَوضِعاً لِدَوائِهِ‌، وإلّا أمسَكَ‌.(5)

323.

الإمام العسكري عليه السلام: لا تَنثُرَنَّ الدُّرَّ بَينَ أظلافِ الخَنازيرِ.(6)

9 - مُراعاةُ طاقَةِ المُخاطَبِ‌

324. الإمام الصادق عليه السلام: ما كَلَّمَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله العِبادَ بِكُنهِ عَقلِهِ قَطُّ. قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: «إنّاه.

1) . رجال الكشّي: ج 2 ص 671 ح 699، الرجال لابن الغضائري: ص 59 الرقم 49 وليس فيه ذيله من «قال عبداللّه...»، بحار الأنوار: ج 2 ص 75 ح 50.

2) . المدّثّر: 8.

3) . قال العلّامة المجلسي رحمه الله: لعلّ المراد أنّ تلك الأسرار إنّما تظهر عند قيام القائم عليه السلام ورفع التقية ويحتمل أن يكون الاستشهاد بالآية لبيان عسر فهم تلك العلوم التي يظهرها القائم عليه السلام وشدّتها على الكافرين كما يدلّ عليه تمام الآية وما بعدها (بحار الأنوار: ج 2 ص 71 ذيل ح 29).

4) . رجال الكشّي: ج 2 ص 437 ح 338، الغيبة للطوسي: ص 164 ح 126، كمال الدين: ص 349 ح 42 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 71 ح 29.

5) . الكافي: ج 8 ص 345 ح 545 عن أبان بن تغلب، وسائل الشيعة: ج 11 ص 401 ح 21156 وراجع حلية الأولياء: ج 7 ص 273 الرقم 398.

6) . رجال الكشّي: ج 2 ص 847 ح 1088، بحار الأنوار: ج 5 ص 323 ح 16؛ ربيع الأبرار: ج 3 ص 219 نحوه.

ملاقات كردم، به من فرمود: «تو را با احاديث جابر، چه كار؟! از احاديث جابر، چشم بپوش كه چون به دست فرومايگان افتاد، آن را فاش كردند».

321. رجال الكشّى - به نقل از مفضّل بن عمر -: از امام صادق عليه السلام در بارۀ تفسير جابر پرسيدم.

فرمود: «آن را براى فرو مايگان، نقل مكن كه افشايش مى كنند. آيا كتاب خدا را نخوانده اى: (پس هنگامى كه در صور دميده شود)؟! از ميان ما، امامى پنهان است كه چون خداوند ظاهر شدن امرش را اراده كند، در دلش مى اندازد و او آشكار مى شود و به امر خداوند، قيام مى كند».(1)

322. امام صادق عليه السلام: مسيح عليه السلام پيوسته مى فرمود: «آن كه درمان زخم مجروح را ترك كند، بى گمان با مجروح كنندۀ او شريك [جرم] است؛ زيرا آن كه جراحتْ وارد آورده است، خواهان تباه كردن مجروح بوده است و آن هم كه مداوايش را رها كرده، بهبود او را نخواسته است و هر گاه بهبود او را نخواهد، به ناچار، تباهىِ وى را خواسته است.

همچنين، حكمت را به نااهلش نياموزيد كه اين، نادانى است و از اهل آن هم دريغش مداريد كه اين كار، گناه است؛ بلكه هر يك از شما بايد به سان طبيب درمانگر باشد كه اگر جايى براى دوايش ديد، [مداوا مى كند،] و گر نه خوددارى ورزد».

323. امام حسن عسكرى عليه السلام: هرگز گوهر [دانش] را به پاى خوكان مريز.

ط - رعايت ظرفيت مخاطب

324. امام صادق عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، هيچ گاه به اندازۀ ژرفاى خِرد خود، با بندگان سخن

1) . علّامه مجلسى: شايد مقصود اين باشد كه آن اسرار تنها هنگام قيام قائم و نبودن تقيه، آشكار مى شود. محتمل است كه استشهاد به آيه نيز براى تبيين دشوارى فهم علومى باشد كه قائم آل محمّد صلى الله عليه و آله آنها را آشكار مى كند و بر كافران سخت مى آيد، همان گونه كه بقيه آيه و پس از آن دلالت دارد.

مَعاشِرَ الأَنبِياءِ اُمِرنا أن نُكَلِّمَ النّاسَ عَلى قَدرِ عُقولِهِم».(1)

325.

الإمام عليّ عليه السلام: لَيسَ كُلُّ العِلمِ يَستَطيعُ صاحِبُ العِلمِ أن يُفَسِّرَهُ لِكُلِّ النّاسِ‌؛ لِأَنَّ مِنهُمُ القَوِيَّ وَالضَّعيفَ‌، ولِأَنَّ مِنهُ ما يُطاقُ حَملُهُ ومِنهُ ما لا يُطاقُ حَملُهُ‌، إلّامَن يُسَهِّلُ اللّهُ لَهُ حَملَهُ وأَعانَهُ عَلَيهِ مِن خاصَّةِ أولِيائِهِ‌.(2)

326.

عنه عليه السلام: خالِطُوا النّاسَ بِما يَعرِفونَ‌، ودَعوهُم مِمّا يُنكِرونَ‌، ولا تَحمِلوهُم عَلى أنفُسِكُم وعَلَينا؛ إنَّ أمرَنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ لا يَحتَمِلُهُ إلّامَلَكٌ مُقَرَّبٌ‌، أو نَبِيٌّ مُرسَلٌ‌، أو عَبدٌ قَدِ امتَحَنَ اللّهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ‌.(3)

327.

عنه عليه السلام - فِي الحِكَمِ المَنسوبَةِ إلَيهِ -: لا تُعامِلِ العامَّةَ فيما اُنعِمَ بِهِ عَلَيكَ مِنَ العِلمِ كَما تُعامِلُ الخاصَّةَ‌. وَاعلَم أنَّ لِلّهِ سُبحانَهُ رِجالاً أودَعَهُم أسراراً خَفِيَّةً‌، ومَنَعَهُم عَن إشاعَتِها. وَاذكُر قَولَ العَبدِ الصّالِحِ لِموسى وقَد قالَ لَهُ‌: (هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً) (4)، قالَ‌: (إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً * وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً) (5).(6)8.


1) . الكافي: ج 8 ص 268 ح 394 و ج 1 ص 23 ح 15، الأمالي للصدوق: ص 504 ح 693 عن سليمان الديلمي، الأمالي للطوسي: ص 481 ح 1050 عن عبدالعظيم الحسني عن الإمام الجواد عن آبائه عليهم السلام وليس فيه صدره إلى «قط»، بحار الأنوار: ج 1 ص 85 ح 7؛ المغني عن حمل الأسفار: ج 1 ص 62 ح 233 وفيه ذيله من «قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله»، كنز العمّال: ج 10 ص 242 ح 29282.

2) . التوحيد: ص 268 ح 5 عن أبي معمر السعداني، بحار الأنوار: ج 6 ص 142 ح 6.

3) . الخصال: ص 624 ح 10 عن أبي بصير ومحمّد بن مسلم عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، بصائر الدرجات: ص 26 ح 2 بزيادة «مؤمن» بعد «عبد»، الخرائج والجرائح: ج 2 ص 794 ح 3 كلاهما عن أبي بصير ومحمّد بن مسلم عن الإمام الصادق عليه السلام، غرر الحكم: ج 3 ص 443 ح 5051 وليس فيهما ذيله من «لا يحتمله»، مختصر بصائر الدرجات: ص 126 عن أبي بصير عن الإمام الصادق عليه السلام وفيه «مؤمن» بدل «عبد»، بحار الأنوار: ج 10 ص 102 ح 1.

4) . الكهف: 66.

5) . الكهف: 67-68.

6) . شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج 20 ص 345 ح 968.

نگفت. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «ما جماعت پيامبران، فرمان داريم كه با مردم، به فراخور [فهم و] خِردهايشان سخن بگوييم».

325.

امام على عليه السلام: هر دانشى چنان نيست كه صاحب آن دانش بتواند آن را براى همه مردم تفسير كند؛ چون برخى از آنان، قوى و برخى ضعيف اند و بخشى از آنان، تاب فراگيرى علم را دارند و بخشى ديگر ندارند، مگر آن كه خداوند، فراگيرى آن را بر دوستان خاصّ خود، آسان سازد و بر [فهم] آن، يارى شان كند.

326.

امام على عليه السلام: با مردم، طبق آنچه مى پذيرند، معاشرت كنيد و آنچه را انكار مى كنند، وا گذاريد و آنان را عليه خودتان و ما مشورانيد؛ زيرا [فهم] امر ما، سخت و دشوارياب است كه جز فرشته اى مقرّب يا پيامبرى فرستاده شده يا بنده اى كه خداوند، دل او را به ايمان آزموده باشد، تاب تحمّل آن را ندارد.

327.

امام على عليه السلام - در حكمت هاى منسوب به ايشان -: در آنچه از دانش به تو عطا شده است، با عموم مردم، آن گونه رفتار مكن كه با خاصّان مى كنى و بدان كه خداى سبحان، مردانى دارد كه رازهاى پنهانى را نزد ايشان به امانت نهاده و آنان را از افشاى آنها، باز داشته است و سخن آن بندۀ شايسته با موسى را به ياد داشته باش كه به وى گفته بود: (آيا در پىِ تو بيايم تا از هدايت هايى كه به تو آموخته شده است، به من بياموزى‌؟) [و او] گفت: (تو، توان شكيبايى بر همراهى مرا ندارى و چگونه بر چيزى كه از آن خبر ندارى، شكيبايى كنى‌؟!).

328.

الإمام زين العابدين عليه السلام:... أمّا حَقُّ المُستَنصِحِ‌: فَإِنَّ حَقَّهُ أن... تُكَلِّمَهُ مِنَ الكَلامِ بِما يُطيقُهُ عَقلُهُ‌؛ فَإِنَّ لِكُلِّ عَقلٍ طَبَقَةً مِنَ الكَلامِ يَعرِفُهُ ويَجتَنِبُهُ‌.(1)

329.

دعائم الإسلام عن الإمام الصادق عليه السلام: حَدِّثُوا النّاسَ بِما يَعرِفونَ‌، ودَعوا ما يُنكِرونَ‌؛ أتُحِبّونَ أن يُسَبَّ اللّهُ ورَسولُهُ؟! قالوا: وكَيفَ يُسَبُّ اللّهُ ورَسولُهُ؟ قالَ‌: يَقولونَ إذا حَدَّثتُموهُم بِما يُنكِرونَ‌: «لَعَنَ اللّهُ قائِلَ هذا»، وقَد قالَهُ اللّهُ عز و جل ورَسولُهُ صلى الله عليه و آله.(2)

330.

الإمام الصادق عليه السلام: ذُكِرَتِ التَّقِيَّةُ يَوماً عِندَ عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ عليه السلام، فَقالَ‌: وَاللّهِ‌، لَو عَلِمَ أبو ذَرٍّ ما في قَلبِ سَلمانَ لَقَتَلَهُ - ولَقَد آخى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بَينَهُما - فَما ظَنُّكُم بِسائِرِ الخَلقِ؟ إنَّ عِلمَ العُلَماءِ صَعبٌ مُستَصعَبٌ‌، لا يَحتَمِلُهُ إلّانَبِيٌّ مُرسَلٌ أو مَلَكٌ مُقَرَّبٌ‌، أو عَبدٌ مُؤمِنٌ امتَحَنَ اللّهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ‌.(3)5.


1) . تحف العقول: ص 269 ح 41، بحار الأنوار: ج 74 ص 19 ح 2.

2) . دعائم الإسلام: ج 1 ص 60، مستدرك الوسائل: ج 12 ص 292 ح 14116.

3) . الكافي: ج 1 ص 401 ح 2 عن مسعدة بن صدقة، رجال الكشّي: ج 1 ص 70 ح 40 وفيه صدره إلى «بسائر الخلق» نحوه، بصائر الدرجات: ص 25 ح 21، مختصر بصائر الدرجات: ص 124 كلّها عن مسعدة بن صدقة عن الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام، بحار الأنوار: ج 2 ص 190 ح 25.

328.

امام زين العابدين عليه السلام:... امّا حقّ نصيحت خواه: حقّ او آن است كه... با او به كلامى سخن بگويى كه عقلش، تاب تحمّل آن را دارد؛ زيرا براى هر عقلى، ترازى از سخن است كه [فقط] آن را مى فهمد و از آن مى پرهيزد.

329.

دعائم الإسلام: امام صادق عليه السلام فرمود: «براى مردم، آنچه را مى فهمند، بگوييد و آنچه را انكار مى كنند، وا گذاريد. آيا دوست داريد كه به خدا و پيامبرش دشنام داده شود؟».

گفتند: چگونه به خدا و پيامبرش دشنام داده مى شود؟

فرمود: «وقتى شما چيزى را براى آنها بازگو مى كنيد كه انكارش مى كنند، مى گويند: "خداوند، گويندۀ اين گفتار را لعنت كند!"، در حالى كه خداوند عز و جل و پيامبرش صلى الله عليه و آله، آن را گفته اند».

330. امام صادق عليه السلام: روزى در حضور امام زين العابدين عليه السلام سخن از تقيّه به ميان آمد. فرمود:

«به خدا سوگند، اگر ابو ذر از آنچه در دل سلمان بود، خبر داشت، بى گمان، او را مى كُشت. اين در حالى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، ميان آن دو [پيمان] برادرى قرار داده بود. پس در بارۀ ديگر مردمان، چه گمان مى بريد؟ دانشِ دانشمندان، دشوار و دشوارياب است، چنان كه آن را جز پيامبرِ مُرسل يا فرشتۀ مقرّب، يا بندۀ مؤمنى كه خداوند، دل او را براى ايمان آزموده برنمى تابد».

تبيين روايت «لَوْ عَلِمَ أبوذر مَا فِي قَلْبِ سَلْمَان لَقَتَلَهُ‌»

تبيين روايت «لَوْ عَلِمَ أبوذر مَا فِي قَلْبِ سَلْمَان لَقَتَلَهُ‌»(1)

درآمد

مى دانيم كه ابوذر و سلمان، هر دو از ياران ارجمند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و از شخصيت هاى مهم صدر اسلام بوده اند. پيامبر صلى الله عليه و آله ميان ايشان عقد اخوت بسته و روابط خوبى ميان ايشان برقرار بوده است. از اين رو مفهوم بدوى روايت ياد شده، غريب مى نمايد و براى حل آن، تحليل هاى مختلفى بيان شده اند.

اعتبار روايت

برخى اين حديث را بى اعتبار خوانده اند و به تضعيف آن پرداخته و متن حديث را با داده هاى تاريخى در باره ى شخصيت سلمان و ابوذر، معارض دانسته اند. علامه مجلسى به نقل از سيد مرتضى در الغرر والدرر چنين نقل كرده است:

به توفيق الهى پاسخ مى دهيم كه خبر مزبور چون از اخبار آحادى است كه نه علمى مى آورد و نه سينه اى را خنك مى گرداند و همچنين مفهوم ظاهرى اش با معلومات مسلم تنافى دارد مفهوم ظاهرى آن را به آنچه مطابق حق است تأويل مى كنيم؛ و چون معلوم و بدون ترديد است كه هر يك از سلمان و ابوذر برخوردار از سلامت نفس اند و هيچ يك از ديگرى كينه و كدورتى در دل ندارد و اينكه از سر تباهكارى و نفاق به دين رخنه نكرده اند، پس با چنين علم بى ترديدى نمى توان


1) . به قلم پژوهشگر ارجمند، جناب حجة الإسلام والمسلمين عبد الهادى مسعودى.

باور كرد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گواهى دهد كه هر كدام از اين دو اگر از درون دل ديگرى آگاه شود، خونش را حلال بشمارد و او را بكشد.(1)

گفتنى است سخن سيد مرتضى اندكى ادامه دارد و او به توجيه معنايى نيز پرداخته كه در بخش بعد مى آيد.

اين رويكرد از سوى برخى محدّثان پذيرفته نشده است(2)و با توجه به نقل روايت در سه منبع كهن: «بصائر الدرجات فى فضائل آل محمّد»، «الكافى» و «رجال الكشّى»، و اعتبار سند آن در بصائر الدرجات، مشكل را حل نمى كند. بويژه آن كه برخى روايات مرتبط كه به آنها اشاره خواهيم كرد، همسو با مضمون روايت اند.

وجوه معنايى

در صورت پذيرش حديث و با توجه به احتمال هاى معنايى مطرح شده از سوى سيد مرتضى و علامه مجلسى در شرح حديث(3)، مى توان معانى ذيل را محتمل دانست:

الف - اگر ابوذر مى دانست كه در دل سلمان چه مى گذرد و چه چيزهايى در سينه دارد، سلمان را مى كشت. در اين تفسير، ابوذر، مرجع ضمير مستتر «هو» در فعل «قتل» و سلمان، مرجع ضمير بارز «ه» در «قتله» است. علت قتل نيز مى تواند پندار نادرست ابوذر از دانسته هاى سلمان باشد. مثلا آنها را سحر بداند يا كفر و زندقه بخواند و از اين رو سلمان را سزامند كشته شدن ببيند.

ب - اگر ابوذر از دانسته هاى سلمان، آگاه مى شد، تاب نمى آورد و جان از كف مى داد. در اين تفسير، مرجع ضمير مسستتر «هو» در فعل «قتل»، علم سلمان و مرجع ضمير بارز «ه»، ابوذر است. در اين تفسير، مى توان قتل را حقيقى يا مجازى دانست.5.


1) . بحار الأنوار: ج 22 ص 344.

2) . نفس الرحمان فى فضائل سلمان: ص 260.

3) . ر. ك: مرآه العقول: ج 4 ص 315.

حقيقى مانند جان دادن همّام در پايان توصيف متقيان از سوى امير مؤمنان عليه السلام؛ و مجازى به معناى جان به لب رسيدن كه بيانگر نابرابرى تحمل روحى ابوذر در سنجش با والايى روح و علم گرانسنگ سلمان است. شايد بتوان اين معنا را مقصود سيد مرتضى در توجيه اين روايت دانست. سخن او را مى آوريم:

از بهترين تأويل هاى گفته شده در بارۀ اين خبر اين است كه «ها» را در «قتله» به «مُطّلع» يعنى شخص آگاه شونده (ابوذر) بازگردانيم و نه «مُطّلع عليه» يعنى (سلمان)، شخصى كه از درون او آگاه شده ايم. گويى اين خبر مى گويد اگر ابوذر از درون قلب سلمان آگاه شود و موافقت درون و برون او و شدت صميميش را به خود بداند احساس علاقه و شيفتگى اش به دوستى و يارى او چنان بالا مى گيرد كه اين شيفتگى و علاقه وى را مى كشد؛ يعنى جان او را به لب مى رساند همچنان كه مى گويند فلانى هواخواه ديگرى است و محبّتش به او وى را كشته يا جانش را تباه كرده است، يا جملاتى مانند اين. در اين صورت فايده اين خبر ستايش هر دو نفر است و اينكه، پيامبر ميان ابوذر و سلمان عقد اخوت بست و باطن هر يك در پاكى و صفا و صميميت مانند ظاهرشان است.(1)

قرينه هاى معناى نخست

قرينه هاى معناى نخست، بيشترند كه آنها را در دو دسته مى آوريم:

الف - قرينه درونى، عبارت «ذكرت التقية» در صدر حديث است. اين عبارت معلوم مى دارد كه سخن امام سجاد عليه السلام و تمثيل به سلمان و ابوذر در مقام تبيين ضرورت تقيه است. يعنى در جايى كه سلمان بايد از برادر دينى اش و كسى چونان ابوذر، تقيه كند، روشن است كه از افراد فروتر، به دليل اولويت بايد تقيه كرد؛ هر چند گونه هاى تقيه متفاوت اند. به سخن ديگر، مى توان اين را گونه اى تقيه معرفتى دانست كه نقل احاديث صعب و مستصعب را محدود مى كند و براى هر كس، روا نمى شمرد.4.


1) . به نقل از بحار الأنوار: ج 22 ص 344.

نكته اى كه عبارت پايانى حديث بدان اشاره دارد.

ب - قرينه بيرونى، احاديثى است كه ناظر به علم سلمان و رابطه او با ابوذر هستند.

علامه مجلسى آنها را قرينه اى براى تعيين همين معنا از روايت دانسته است. بخشى از متن آنها را مى آوريم:

1. حديث نخست، خطبۀ سلمان است كه در آن ماجراى مسلمان شدنش را توضيح داده و در پايان گفته است:

اى مردم، سخن مرا بشنويد و آن را دريابيد كه دانشى سترگ به من داده شده است.

اگر شما را از همه آنچه مى دانم با خبر كنم، گروهى خواهند گفت: ديوانه ام و گروهى ديگر مى گويند: خدايا قاتل سلمان را بيامرز.(1)

2. روايت دوم، روايت جابر از امام باقر عليه السلام در بارۀ رابطۀ سلمان و ابوذر است:

ابوذر نزد سلمان رفت و ديد ديگى را بر روى آتش گذاشته و چيزى مى پزد. با هم مشغول صحبت شدند كه ناگهان ديگ بر روى زمين، واژگون شد؛ امّا چيزى از خورش و چربى آن بر زمين نريخت. ابوذر سخت تعجّب كرد. سلمان ديگ را برداشت و دوباره به حالت اوّل برگرداند و به صحبت هاى خود ادامه دادند كه بار ديگر، ديگ، برگشت و اين بار نيز چيزى از خورش و چربى آن به زمين نريخت.

ابوذر، وحشت زده از نزد سلمان، خارج شد و در حال فكر كردن بود كه امير مؤمنان عليه السلام را ديد. امام عليه السلام فرمود: «اى ابوذر! چه شد كه از خانه سلمان بيرون آمدى‌؟ و چرا هراسانى‌؟». ابوذر گفت: اى امير مؤمنان! سلمان را ديدم كه چنين و چنان كرد و من از كارهاى او شگفت زده شدم. امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «اى ابوذر! اگر سلمان از چيزهايى كه مى داند، برايت بگويد، خواهى گفت: خدا رحمت كند قاتل سلمان را...! به راستى كه سلمان، از ما اهل بيت است».(2)

3. روايت سوم كه آن را نيز كشى نقل كرده به گونه ديگرى مؤيد معناى برگزيده7.

1) . رجال الكشّى: ج 1 ص 75 ح 47.

2) . رجال الكشّى: ج 1 ص 75 ح 47.

است:

ابو بصير مى گويد: شنيدم امام صادق عليه السلام مى گويد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى سلمان، اگر علم تو بر مقداد عرضه شود، كافر مى گردد. اى مقداد، اگر علم تو بر سلمان عرضه شود، كافر مى گردد.(1)

شايان گفتن است كه نسخه ديگرى از متن حديث اصلى، به جاى «قتله» واژۀ «كفره» دارد.(2)در اين صورت روايت اخير، تأييد كنندۀ بهترى است.

اگر اين معنا را بپذيريم، هر چند غرابت حديث و استبعاد قتل ابوذر يا تكفير وى نسبت به سلمان، همچنان باقى مى ماند، اما مى توان از رد روايت دست كشيد و آن را از رواياتى دانست كه سلمان را از ديگر اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله جدا كرده و او را به اهل بيت ملحق مى كنند. رواياتى كه تنها مؤمنان آزموده شده را در كنار رسولان مرسل و فرشتگان مقرب، جاى مى دهند و توانايى حمل «امر صعب و مستصعب» را به ايشان منحصر مى كنند. امرى چندان صعب كه از طاقت و ظرفيت بزرگانى چون مقداد و ابوذر نيز فراتر است.

درخور توجه اينكه صفّار و كلينى هر دو اين حديث را در باب «حديثهم صعب مستصعب» آورده اند و بدين سان ذيل حديث را قرينه تفسير آن دانسته اند.(3)

ر. ك: ج 2 ص 2 (حديث ما سخت و دشوارياب است).1.


1) . رجال الكشّى: ج 1 ص 47 ح 23.

2) . الوافى: ج 1 ص 11.

3) . الكافى: ج 1 ص 401 ح 2؛ بصائر الدرجات: ص 25 ح 21.

331.

الكافي عن عبد العزيز القراطيسيّ‌: قالَ لي أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام: يا عَبدَ العَزيزِ! إنَّ الإِيمانَ عَشرُ دَرَجاتٍ‌؛ بِمَنزِلَةِ السُّلَّمِ‌، يُصعَدُ مِنهُ مِرقاةً بَعدَ مِرقاةٍ‌، فَلا يَقولَنَّ صاحِبُ الاِثنَينِ لِصاحِبِ الواحِدِ: «لَستَ عَلى شَيءٍ‌»، حَتّى يَنتَهِيَ إلَى العاشِرِ؛ فَلا تُسقِط مَن هُوَ دونَكَ فَيُسقِطَكَ مَن هُوَ فَوقَكَ‌. وإذا رَأَيتَ مَن هُوَ أسفَلُ مِنكَ بِدَرَجَةٍ فَارفَعهُ إلَيكَ بِرِفقٍ‌، ولا تَحمِلَنَّ عَلَيهِ ما لا يُطيقُ فَتَكسِرَهُ‌؛ فَإِنَّ مَن كَسَرَ مُؤمِناً فَعَلَيهِ جَبرُهُ‌.(1)

332.

الامام الصادق عليه السلام - لِعَبدِ الأَعلى -: إنَّهُ لَيسَ مِنِ احتِمالِ أمرِنَا التَّصديقُ لَهُ وَالقَبولُ فَقَط. مِنِ احتِمالِ أمرِنا سَترُهُ وصِيانَتُهُ مِن غَيرِ أهلِهِ‌، فَاقرَأهُمُ السَّلامَ وقُل لَهُم:

رَحِمَ اللّهُ عَبداً اجتَرَّ مَوَدَّةَ النّاسِ إلى نَفسِهِ‌. حَدِّثوهُم بِما يَعرِفونَ‌، وَاستُروا عَنهُم ما يُنكِرونَ‌.(2)

333. التوحيد عن محمّد بن عبيد: دَخَلتُ عَلَى الرِّضا عليه السلام، فَقالَ لي: قُل لِلعَبّاسِيِّ يَكُفَّ عَنِ الكَلامِ فِي التَّوحيدِ وغَيرِهِ‌، ويُكَلِّمَ النّاسَ بِما يَعرِفونَ‌، ويَكُفَّ عَمّا يُنكِرونَ‌.

وإذا سَأَلوكَ عَنِ التَّوحيدِ، فَقُل كَما قالَ اللّهُ عز و جل: (قُلْ هُوَ اَللّهُ أَحَدٌ * اَللّهُ اَلصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ * وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ) (3).

وإذا سَأَلوكَ عَنِ الكَيفِيَّةِ‌، فَقُل كَما قالَ اللّهُ عز و جل: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ‌) (4).

وإذا سَأَلوكَ عَنِ السَّمعِ‌، فَقُل كَما قالَ اللّهُ عز و جل: (هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ‌) (5)، فَكَلِّمِ النّاسَ‌7.


1) . الكافي: ج 2 ص 45 ح 2، الخصال: ص 447 ح 48 و ص 448 ح 49 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 69 ص 165 ح 4.

2) . الكافي: ج 2 ص 222 ح 5، الغيبة للنعماني: ص 34 ح 3 كلاهما عن عبدالأعلى مولى آل سام، الخصال: ص 25 ح 89، الأمالي للطوسي: ص 86 ح 131، الأمالي للصدوق: ص 159 ح 156 وفيهما «إلينا» بدل «إلى نفسه» والثلاثة الأخيرة عن مدرك بن الهزهاز وفي الثلاثة الأخيرة ذيله من «رَحِم اللّه» وكلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 47 ص 372 ح 92.

3) . الإخلاص: 1-4.

4) . الشورى‌: 11.

5) . البقرة: 137.

331.

الكافى - به نقل از عبد العزيز قراطيسى -: امام صادق عليه السلام به من فرمود: «اى عبد العزيز! ايمان، ده پلّه دارد مانند نردبان كه از آن، پله پله بالا مى روند. بنا بر اين، كسى كه در پلۀ دوم است، نبايد به آن كه در پله اوّل است، بگويد: تو چيزى نيستى. [همچنين] تا برسد به نفر دهم [كه او هم نبايد به پايين تر از خود، چنين سخنى بگويد]. پس آن را كه در پله پايين تر از توست، مينداز كه بالاتر از تو نيز تو را مى اندازد. اگر ديدى كسى يك پله از تو پايين تر است، با ملايمت، او را سوى خود بالا بكشان و فراتر از توانش، بر [دوش] او بار مگذار كه او را مى شكنى و البتّه هر كس مؤمنى را بشكند، بايد شكستگىِ او را جبران كند».

332.

امام صادق عليه السلام - خطاب به عبد الأعلى -: پذيرش امر (ولايت) ما، تنها به تصديق و قبول آن نيست؛ بلكه از جمله پذيرش آن، پنهان ساختن و حفظ آن از نااهل است. به آنان، سلام برسان و به ايشان بگو: «خداوند، رحمت كند بنده اى را كه محبّت مردم را به سوى خود جلب كند! براى مردم، آنچه را بر مى تابند، بازگو كنيد و آنچه را انكار مى كنند، از آنان پنهان بداريد».

333.

التوحيد - به نقل از محمّد بن عُبيد -: خدمت امام رضا عليه السلام رسيدم. به من فرمود: «به آن مرد عبّاسى بگو از سخن گفتن در بارۀ توحيد و جز آن، دست بردارد و براى مردم، بدانچه آن را بر مى تابند، سخن گويد و از آنچه انكار مى كنند، دست بردارد و هر گاه از تو در بارۀ توحيد مى پرسند، همان گفته خداوند عز و جل را بازگو كن: (بگو: او خدايى است يكتا؛ خداى بى نياز. نه مى زايد، و نه زاييده شده و براى او هيچ همتايى نباشد) و هر گاه از تو در بارۀ چگونگى [خداوند] مى پرسند، همان سخن خداوند عز و جل را بگو:

(چيزى شبيه او نيست) و هر گاه از تو در بارۀ صفت شنوايى [خدا] پرسش كنند، همان گونه كه خداوند عز و جل فرمود، بگو: (او، شنواى آگاه است). پس با مردم، بدانچه آن را بر مى تابند،

بِما يَعرِفونَ‌.(1)

334. الكافي عن يعقوب بن الضحّاك رجل من أصحابنا سرّاج(2)- وكانَ خادِماً لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام -: بَعَثَني أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام في حاجَةٍ - وهُوَ بِالحيرَةِ - أنَا وجَماعَةً مِن مَواليهِ‌.

قالَ‌: فَانطَلَقنا فيها، ثُمَّ رَجَعنا مُعتِمينَ‌.(3)

قالَ‌: وكانَ فِراشي فِي الحائِرِ(4)الَّذي كُنّا فيهِ نُزولاً، فَجِئتُ - وأنَا بِحالٍ‌(5)- فَرَمَيتُ بِنَفسي، فَبَينا أنَا كَذلِكَ إذا أنَا بِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام قَد أقبَلَ‌. قالَ‌: فَقالَ‌: قَد أتَيناكَ - أو قالَ‌: جِئناكَ - فَاستَوَيتُ جالِساً، وجَلَسَ عَلى صَدرِ فِراشي، فَسَأَلَني عَمّا بَعَثَني لَهُ‌، فَأَخبَرتُهُ‌، فَحَمِدَ اللّهَ‌.

ثُمَّ جَرى ذِكرُ قَومٍ‌، فَقُلتُ‌: جُعِلتُ فِداكَ‌، إنّا نَبرَأُ مِنهُم؛ إنَّهُم لا يَقولونَ ما نَقولُ‌.

قالَ‌: فَقالَ‌: يَتَوَلَّونا، ولا يَقولونَ ما تَقولونَ‌، تَبرَؤونَ مِنهُم‌؟! قالَ‌: قُلتُ‌: نَعَم. قالَ‌:

فَهُوَ ذا عِندَنا ما لَيسَ عِندَكُم، فَيَنبَغي لَنا أن نَبرَأَ مِنكُم‌؟! قالَ‌: قُلتُ‌: لا، جُعِلتُ فِداكَ‌، قالَ‌: وهُوَ ذا عِندَ اللّهِ ما لَيسَ عِندَنا، أفَتَراهُ اطَّرَحَنا؟! قالَ‌: قُلتُ‌: لا وَاللّهِ‌، جُعِلتُ فِداكَ‌، ما نَفعَلُ؟

قالَ‌: فَتَوَلَّوهُم، ولا تَبرَؤوا مِنهُم؛ إنَّ مِنَ المُسلِمينَ مَن لَهُ سَهمٌ‌، ومِنهُم مَن لَهُ سَهمانِ‌، ومِنهُم مَن لَهُ ثَلاثَةُ أسهُمٍ‌، ومِنهُم مَن لَهُ أربَعَةُ أسهُمٍ‌، ومِنهُم مَن لَهُ خَمسَةُ‌).


1) . التوحيد: ص 95 ح 14، بحار الأنوار: ج 4 ص 297 ح 25.

2) . ما أثبتناه من نسخة دارالحديث وهو «يعقوب السرّاج» وفي النسخة الإسلاميّة «عن رجل من أصحابنا سرّاج».

3) . في المصدر «مُغتَمِّينَ‌» والصواب ما أثبتناه من مرآة العقول وقال المجلسي رحمه الله: «الظاهر أنّه بالعين المهملة على بناء الإفعال أو التفعيل... أي رجعنا داخلين في وقت العتمة (مرآة العقول: ج 7 ص 274).

4) . الحائر: المكان المطمئنّ الوسط المرتفع الحروف، ومجتمع الماء، وحوض يُسيَّبُ إليه مسيل ماء الأمطار و البستان. والمراد هنا البستان، على ما يظهر من الوافي (انظر: لسان العرب: ج 4 ص 223، القاموس المحيط: ج 2 ص 16 «حير»).

5) . الحال: الثقل، والحال: حال الإنسان (لسان العرب: ج 11 ص 193 «حول»).

سخن بگويند».

334. الكافى - به نقل از يعقوب بن ضحّاك، يكى از ياران زين ساز ما كه خدمتكار امام صادق عليه السلام بود -: زمانى كه امام صادق عليه السلام در حيره(1)بود، مرا با جمعى از دوستانش، در پىِ كارى فرستاد. ما پىِ آن كار رفتيم و ديروقت، باز گشتيم. فرش و بستر من، در بوستانى بود كه آنجا اُتراق كرده بوديم. من خسته و كوفته آمدم و خودم را انداختم. در همين حال، ديدم كه امام صادق عليه السلام آمد و فرمود: «ما پيش تو آمده ايم» - يا فرمود: «نزد تو آمديم» -.(2)

من، از جا برخاسته، نشستم و ايشان، بالاى بسترم نشست و از كارى كه مرا در پىِ آن فرستاده بود، پرسيد. من هم به ايشان گزارش دادم و آن حضرت، خدا را سپاس گفت.

سپس، سخن از گروهى به ميان آمد و من گفتم: قربانت گردم! ما از آنان، بيزارى مى جوييم؛(3)چون آنان به چيزهايى كه ما معتقديم، اعتقاد ندارند.

فرمود: «آنها به ما نزديكى مى جويند؛ ولى چون عقيدۀ شما را ندارند، از ايشان بيزارى مى جوييد؟».

گفتم: آرى.

فرمود: «اين مانند آن است كه ما هم چيزهايى داريم كه شما نداريد. پس آيا سزاوار است كه از شما بيزارى بجوييم‌؟!».

گفتم: نه، قربانت گردم!

فرمود: «و مانند اين كه خدا هم چيزهايى دارد كه ما نداريم. پس به نظر تو، خداوند، ما را دور انداخته است‌؟!».

گفتم: نه، به خدا. فدايت شوم! ما چه كنيم‌؟

فرمود: «آنها را به خود نزديك سازيد و از ايشان، بيزارى نجوييد. برخى مسلمانان، تنها يك سهم [از ايمان] دارند، برخى دو سهم، برخى سه سهم، برخى چهار سهم، برخى پنج سهم، برخى شش سهم و برخى هفت سهم. بنا بر اين، سزاوار نيست كسى را كه يك».


1) . شهرى در شمال جزيرة العرب كه بقاياى آن، در جنوب عراقِ امروز (استان نجف)، واقع است.

2) . به اصطلاح، «يا اللّه» گفت تا وارد شود.

3) . در بعضى نسخه ها آمده است: «من از آنان بيزارى مى جويم».

أسهُمٍ‌، ومِنهُم مَن لَهُ سِتَّةُ أسهُمٍ‌، ومِنهُم مَن لَهُ سَبعَةُ أسهُمٍ‌؛ فَلَيسَ يَنبَغي أن يُحمَلَ صاحِبُ السَّهمِ عَلى ما هُوَ عَلَيهِ صاحِبُ السَّهمَينِ‌، ولا صاحِبُ السَّهمَينِ عَلى ما عَلَيهِ صاحِبُ الثَّلاثَةِ‌، ولا صاحِبُ الثَّلاثَةِ عَلى ما عَلَيهِ صاحِبُ الأَربَعَةِ‌، ولا صاحِبُ الأَربَعَةِ عَلى ما عَلَيهِ صاحِبُ الخَمسَةِ‌، ولا صاحِبُ الخَمسَةِ عَلى ما عَلَيهِ صاحِبُ السِّتَّةِ‌، ولا صاحِبُ السِّتَّةِ عَلى ما عَلَيهِ صاحِبُ السَّبعَةِ‌.

وسَأَضرِبُ لَكَ مَثَلاً: إنَّ رَجُلاً كانَ لَهُ جارٌ، وكانَ نَصرانِيّاً، فَدَعاهُ إلَى الإِسلامِ وزَيَّنَهُ لَهُ‌، فَأَجابَهُ‌، فَأَتاهُ سُحَيراً فَقَرَعَ عَلَيهِ البابَ‌، فَقالَ لَهُ‌: مَن هذا؟ قالَ‌: أنَا فُلانٌ‌.

قالَ‌: وما حاجَتُكَ؟ فَقالَ‌: تَوَضَّأ وَالبَس ثَوبَيكَ‌، ومُرَّ بِنا إلَى الصَّلاةِ‌. قالَ‌: فَتَوَضَّأَ ولَبِسَ ثَوبَيهِ وخَرَجَ مَعَهُ‌.

قالَ‌: فَصَلَّيا ما شاءَ اللّهُ‌، ثُمَّ صَلَّيَا الفَجرَ، ثُمَّ مَكَثا حَتّى أصبَحا. فَقامَ الَّذي كانَ نَصرانِيّاً يُريدُ مَنزِلَهُ‌، فَقالَ لَهُ الرَّجُلُ‌: أينَ تَذهَبُ‌! النَّهارُ قَصيرٌ، وَالَّذي بَينَكَ وبَينَ الظُّهرِ قَليلٌ‌. قالَ‌: فَجَلَسَ مَعَهُ إلى أن صَلَّى الظُّهرَ. ثُمَّ قالَ‌: وما بَينَ الظُّهرِ وَالعَصرِ قَليلٌ‌. فاحتَبَسَهُ حَتّى صَلَّى العَصرَ. قالَ‌: ثُمَّ قامَ وأَرادَ أن يَنصَرِفَ إلى مَنزِلِهِ‌، فَقالَ لَهُ‌: إنَّ هذا آخِرُ النَّهارِ، وأقَلُّ مِن أوَّلِهِ‌. فَاحتَبَسَهُ حَتّى صَلَّى المَغرِبَ‌. ثُمَّ أرادَ أن يَنصَرِفَ إلى مَنزِلِهِ‌، فَقالَ لَهُ‌: إنَّما بَقِيَت صَلاةٌ واحِدَةٌ‌. قالَ‌: فَمَكَثَ حَتّى صَلَّى العِشاءَ الآخِرَةَ‌، ثُمَّ تَفَرَّقا.

فَلَمّا كانَ سُحَيراً غَدا عَلَيهِ فَضَرَبَ عَلَيهِ البابَ‌، فَقالَ‌: مَن هذا؟

قالَ‌: أنَا فُلانٌ‌. قالَ‌: وما حاجَتُكَ؟

قالَ‌: تَوَضَّأ وَالبَس ثَوبَيكَ وَاخرُج بِنا فَصَلِّ‌.

سهم [از ايمان] دارد، به آنچه شايسته دارندۀ دو سهم است، وا داشت يا كسى را كه دو سهم دارد، به آنچه در خورِ دارندۀ سه سهم است، وا داشت يا كسى را كه سه سهم دارد، به آنچه در خورِ دارندۀ چهار سهم است، وا داشت يا كسى را كه چهار سهم دارد، به آنچه در خورِ دارندۀ پنج سهم است، وا داشت يا كسى را كه پنج سهم دارد، به آنچه در خورِ دارندۀ شش سهم است، وا داشت يا كسى را كه شش سهم دارد، به آنچه در خورِ دارندۀ هفت سهم است، وا داشت.

برايت مثالى مى زنم: مردى [مسلمان]، همسايه اى نصرانى داشت. او را به اسلام، دعوت كرد و از محاسن آن برايش گفت تا آن كه او پذيرفت [و مسلمان شد].

سحرگاه، سراغ او رفت و در زد. تازه مسلمان گفت: كيست‌؟ مرد مؤمن گفت: منم، فلانى. گفت: چه كارى دارى‌؟

گفت: وضو بگير و لباس هايت را بپوش و با ما به نماز [جماعت] بيا. او وضو گرفت و لباس هايش را پوشيد و با او رفت. آن دو، قدرى نماز خواندند و سپس، نماز صبح را به جا آوردند و ماندند، تا هوا روشن شد. آن كه پيش تر نصرانى بود، برخاست تا به خانه اش برود. مرد مسلمان گفت: كجا مى روى‌؟ روز، كوتاه است و چيزى تا ظهر نمانده. او هم با وى نشست، تا آن كه نماز ظهر را هم خواند. مرد مسلمان گفت: فاصله نماز ظهر و عصر كم است. او را نگه داشت تا نماز عصر را هم خواند. سپس [تازه مسلمان] برخاست تا به خانه اش برود كه مرد مسلمان گفت:

اكنون، آخرِ روز است و چيزى به پايان آن نمانده و او را نگه داشت تا نماز مغرب را هم خواند و خواست به خانه اش برود كه آن مرد گفت: تنها يك نماز ديگر، باقى مانده است. مرد تازه مسلمان، ماند تا نماز عشا را نيز خواند و آن گاه، از هم جدا شدند.

سحرگاه روز بعد، باز به سراغ او رفت و درِ خانه اش را كوبيد. مرد گفت: كيست‌؟ گفت: منم، فلانى. گفت: چه كار دارى‌؟ گفت: وضو بگير و لباس هايت را بپوش و با ما بيا نماز بخوان. مرد تازه مسلمان گفت: برو براى اين دين، شخصى بى كارتر از من بياب. منِ بيچاره، زن و بچه دارم».

قالَ‌: اُطلُب لِهذَا الدّينِ مَن هُوَ أفرَغُ مِنّي؛ وأَنَا إنسانٌ مِسكينٌ‌، وعَلَيَّ عِيالٌ‌.

فَقالَ أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام: أدخَلَهُ في شَيءٍ أخرَجَهُ مِنهُ‌! - أو قالَ‌: أدخَلَهُ مِن مِثلِ ذِهِ‌، وأَخرَجَهُ مِن مِثلِ هذا! -.(1)

5/6

ما يَجِبُ الاِجتِنابُ عَنهُ فِي نَقلِ الحَديثِ‌

أ - الدَّوافِعُ غَيرُ الإِلهِيَّةِ‌

335. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن طَلَبَ هذِهِ الأَحاديثَ لِيُمارِيَ بِهَا السُّفَهاءَ ويُباهِيَ بِها لِيُحَدِّثَ بِها، لَم يُرِح رائِحَةَ الجَنَّةِ‌، وريحُها يوجَدُ مِن مَسيرَةِ خَمسِمِئَةِ عامٍ‌.(2)

2 - نَقلُ ما يَعلَمُ كِذبَهُ‌

336. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن حَدَّثَ عَنّي بِحَديثٍ يَرى أنَّهُ كَذِبٌ فَهُوَ أحَدُ الكاذِبَينَ‌.(3)

3 - الرّواية مِن غَيرِ تَثَبُّتٍ‌

337. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: اِتَّقُوا الحَديثَ عَنّي إلّاما عَلِمتُم، فَمَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ.(4)9.

1) . الكافي: ج 2 ص 42 ح 2، الخصال: ص 354 ح 35 عن عمّار بن أبي الأحوص، مشكاة الأنوار: ص 164 ح 428 وفيه عن عمّار بن الأحوص والصحيح عمّار بن أبي الأحوص نحوه، بحار الأنوار: ج 69 ص 161 ح 2.

2) . كنز العمّال: ج 10 ص 202 ح 29059 نقلاً عن الحكيم عن بهز بن حكيم عن أبيه عن جدّه معاوية بن حندة العشيوي و ص 203 ح 29065 نقلاً عن الديلمي عن أبي سعيد نحوه.

3) . صحيح مسلم: ج 1 ص 9، سنن الترمذي: ج 5 ص 36 ح 2662، مسند ابن حنبل: ج 6 ص 338 ح 18208 كلّها عن المغيرة بن شعبة، سنن ابن ماجة: ج 1 ص 14 ح 38 عن عبد الرحمن بن أبي ليلى عن الإمام عليّ عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، كنز العمّال: ج 10 ص 222 ح 29171؛ الأمالي للطوسي: ص 402 ح 897 عن سمرة نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 158 ح 3.

4) . سنن الترمذي: ج 5 ص 199 ح 2951، مسند ابن حنبل: ج 1 ص 629 ح 2675، مسند أبي يعلى‌: ج 3 ص 159 ح 2713 كلّها عن ابن عبّاس، تفسير القرطبي: ج 1 ص 80، كنز العمّال: ج 10 ص 222 ح 29172؛ عوالي اللآلي: ج 1 ص 186 ح 262، بحار الأنوار: ج 2 ص 161 ح 19.

امام صادق عليه السلام فرمود: «او را وارد همان چيزى (دينى) كرد كه از آن، بيرونش آورده بود» يا فرمود(1): «او را از اين [در] وارد كرد و از آن يكى، بيرون راند».(2)

5/6: آنچه بايد در نقل حديث از آن پرهيز كرد

الف - انگيزه هاى غير الهى داشتن

335. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس اين احاديث را فرا گيرد تا به وسيلۀ آنها با نادانان، مجادله كند و براى فخرفروشى نقل حديث كند، بوى بهشت را استشمام نكند، با آن كه بوى بهشت از فاصلۀ پانصد ساله به مشام مى رسد.

ب - نقل كردن آنچه دروغ بودنش را مى داند

336. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس، از قول من حديثى را كه مى داند دروغ است، نقل كند، يكى از دو دروغ گوست.

ج - بى پروايى در نقل

337. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: در نقل حديث از من، پروا كنيد، مگر آنچه را كه بدان علم داريد. هر كس به عمد بر من دروغ ببندد، بايد جايگاهش را از آتش برگيرد.(3)

1) . ترديد، از راوى است.

2) . ر. ك: الميزان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 301 (توضيحى در بارۀ درجات اسلام و ايمان).

3) . اهميّت سخنان منسوب به معصومان اقتضا مى كند كه شنيدن و نقل آن براى ديگران همراه با حساسيت و دقت فراوان باشد. يعنى امكان انتساب سخن به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت از طريق سند و يا قرائن دال بر صحت مضمون آن اثبات باشد.

اين روايات در صدد نفى شيوۀ برخى از راويان كهن است كه همه شنيده هاى خود را نقل مى كردند بدون آن كه به اتقان و شايستگى آن سخن توجه داشته باشند. بهانۀ آنان اين بود كه وظيفۀ آنها تنها نقل روايت است و نسبت به صحت مضمون آن وظيفه اى ندارند.

338.

عنه صلى الله عليه و آله: كَفى بِالمَرءِ كَذِباً أن يُحَدِّثَ بِكُلِّ ما سَمِعَ‌.(1)

339.

عنه صلى الله عليه و آله: هَلاكُ اُمَّتي في ثَلاثٍ‌: فِي القَدَرِيَّةِ‌، وَالعَصَبِيَّةِ‌، وَالرِّوايَةِ مِن غَيرِ ثَبَتٍ‌.(2)

340.

الإمام عليّ عليه السلام - فيما كَتَبَ إلَى الحارِثِ الهَمدانِيِّ -: ولا تُحَدِّثِ النّاسَ بِكُلِّ ما سَمِعتَ بِهِ‌، فَكَفى بِذلِكَ كَذِباً، ولا تَرُدَّ عَلَى النّاسِ كُلَّ ما حَدَّثوكَ بِهِ‌، فَكَفى بِذلِكَ جَهلاً.(3)

341.

تهذيب الأحكام عن عبيدة السلماني: سَمِعتُ عَلِيّاً عليه السلام يَقولُ‌: يا أيُّهَا النّاسُ‌! اِتَّقُوا اللّهَ ولا تُفتُوا النّاسَ بِما لا تَعلَمونَ‌، فَإِنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قَد قالَ قَولاً آلَ مِنهُ إلى غَيرِهِ‌، وقَد قالَ قَولاً مَن وَضَعَهُ غَيرَ مَوضِعِهِ كَذَبَ عَلَيهِ‌.

فَقامَ عُبَيدَةُ وعَلقَمَةُ وَالأَسوَدُ واُناسٌ مِنهُم فَقالوا: يا أميرَ المُؤمِنينَ‌! فَما نَصنَعُ بِما قَد خُبِّرنا بِهِ فِي المُصحَفِ؟ قالَ‌: يُسأَلُ عَن ذلِكَ عُلَماءُ آلِ مُحَمَّدٍ عليهم السلام.(4)

4 - نَقلُ ما لا يُعلَم تَفسيرُهُ‌

342. رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مَن حَدَّثَ بِحَديثٍ لا يَعلَمُ تَفسيرَهُ لا هُوَ ولاَ الَّذي حَدَّثَهُ‌، كَأَنَّما هُوَ فِتنَةٌ عَلَى الَّذي حَدَّثَهُ‌.(5)».

1) . صحيح مسلم: ج 1 ص 10 ح 5، سنن أبي داود: ج 4 ص 298 ح 4992 وفيه «إثماً» بدل «كذباً» كلاهما عن أبي هريرة، المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 25 ح 2196 عن أبي أمامة، كنز العمّال: ج 3 ص 620 ح 8208؛ معاني الأخبار: ص 159 ح 1 عن عبد الأعلى بن أعين عن الإمام الصادق عليه السلام عنه صلى الله عليه و آله، الأمالي للطوسي: ص 535 ح 1162 عن أبي ذرّ، بحار الأنوار: ج 2 ص 159 ح 5.

2) . المعجم الأوسط: ج 4 ص 39 ح 3555، المعجم الصغير: ج 1 ص 158، أدب الإملاء والاستملاء: ص 68 كلّها عن أبي قتادة، السنّة لابن أبي عاصم: ص 143 ح 326، التمهيد لابن عبد البرّ: ج 1 ص 58 كلاهما عن ابن عبّاس، كنز العمّال: ج 16 ص 64 ح 43952.

3) . نهج البلاغة: الكتاب 69، الاختيار لابن الباقي: ص 569، غرر الحكم: ج 6 ص 281 ح 10250 و 10251، عيون الحكم والمواعظ: ص 521 ح 9481 و 9482 وكلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 160 ح 9.

4) . تهذيب الأحكام: ج 6 ص 295 ح 823، بصائر الدرجات: ص 196 ح 9، الاُصول الستّة عشر (كتاب عاصم بن حميد): ص 180 ح 144 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 113 ح 1.

5) . الفردوس: ج 3 ص 526 ح 5644 عن عائشة، كنز العمّال: ج 10 ص 242 ح 29283 نقلاً عن ابن السني عن عائشة وفيه «عليه وعلى الّذي حدّثه».

338.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: براى انسان، همين دروغ بس كه هر چه شنيد، نقل كند.

339.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: نابودى امّت من، در سه چيز است: در قَدَريگرى(1)، تعصّب [در قبيله و نژاد] و روايت كردن از فرد غير موثّق.

340.

امام على عليه السلام - در نامه اش به حارث هَمْدانى -: هر آنچه را مى شنوى، براى مردم بازگو مكن؛ زيرا همين براى دروغ گويى، كافى است و هر آنچه را مردم به تو گفتند، انكار مكن كه همين براى نابخردى بس است.

341.

تهذيب الأحكام - به نقل از عبيدۀ سلمانى -: شنيدم كه على عليه السلام مى فرمايد: «اى مردم! از خدا بترسيد و براى مردم، فتوايى ندهيد كه نمى دانيد؛ چرا كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، گاه، سخنى فرموده و سپس از آن به سخنى ديگر، باز گشته است(2)و گاه، سخنى فرموده كه هر كس آن را در غير موضعش بگذارد، بر او دروغ بسته است».

عبيده و علقمه و اسود و عدّه اى ديگر برخاستند و گفتند: اى امير مؤمنان! پس با آنچه در بارۀ [تفسير] قرآن براى ما [از صحابيان و ديگران] روايت شده است، چه كنيم‌؟

فرمود: «در بارۀ آنها از عالمان خاندان محمّد عليهم السلام سؤال مى شود».

د - نقل كردن آنچه تفسيرش معلوم نيست

342. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس حديثى نقل كند كه تفسيرش را نه خودش بفهمد و نه شنونده، گويى او، مايۀ گم راهى شنونده است.(3)

1) . ر. ك: ص 133 پانوشت 2.

2) . يعنى مواردى كه پيامبر صلى الله عليه و آله حكمى داده و سپس آن را با حكمى ديگر، نسخ كرده است و يا احكام موقّتى كه باپايان يافتن زمانشان، خود به خود، نسخ شده اند.

3) . برخى از روايات، در بردارندۀ معانى ظريفى هستند و يا از واژه يا مضمون داراى ايهام برخوردارند كه به گونه هاى متفاوت مى توان آن را معناكرده و از آن، سوء استفاده كرد.

نقل اين روايات براى ديگران كه شايستگى فهم و نقد مطالب دقيق و ظريف را ندارند، سبب فتنه و انحراف آنان مى شود. البته اين سخن به معناى آن نيست كه حديث حتى از عالمان و فقيهان و افراد شايسته دريغ شود و علوم پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت به هيچ كس منتقل نشود. در خطبۀ پيامبر صلى الله عليه و آله در حجّة الوداع و در مسجد خيف آمده است: «فَرُبَّ حامِلِ فِقهٍ لَيسَ بِفَقيهٍ‌، ورُبَّ حامِلِ فِقهٍ إلى مَن هُوَ أفقَهُ مِنهُ‌؛ زيرا بسا حمل كنندۀ دانشى كه خود دانشمند نيست و بسا كسى كه انتقال دهندۀ دانشى به دانشمندتر از خود است» (ر. ك: ح 191).

5 - نَقلُ ما لا تَحمِلُهُ العُقولُ‌

343.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: لا تُحَدِّثوا اُمَّتي مِن أحاديثي إلّاما تَحمِلُهُ عُقولُكُم.(1)

344.

عنه صلى الله عليه و آله: لا تُحَدِّثُوا النّاسَ بِما لا يَعرِفونَ‌؛ أتُحِبّونَ أن يُكَذَّبَ اللّهُ ورَسولُهُ؟!(2)

345.

عنه صلى الله عليه و آله: إذا حَدَّثتُمُ النّاسَ عَن رَبِّهِم فَلا تُحَدِّثوهُم بِما يُفزِعُهُم ويَشُقُّ عَلَيهِم.(3)

346.

تاريخ دمشق عن ابن عبّاس: قالوا: يا رَسولَ اللّهِ‌! ما نَسمَعُ مِنكَ نُحَدِّثُ بِهِ كُلَّهُ؟ قالَ‌:

نَعَم، إلّاأن يُحَدِّثَ قَوماً حَديثاً لا يَضبِطُهُ عُقولُهُم، فَيَكونَ عَلى بَعضِهِم فِتنَةٌ‌.(4)

347.

الإمام عليّ عليه السلام: حَدِّثُوا النّاسَ بِما يَعرِفونَ‌، أتُحِبّونَ أن يُكَذَّبَ اللّهُ ورَسولُهُ؟!(5)

348.

عنه عليه السلام: أتُحِبّونَ أن يُكَذَّبَ اللّهُ ورَسولُهُ؟! حَدِّثُوا النّاسَ بِما يَعرِفونَ‌، وأَمسِكوا عَمّا يُنكِرونَ‌.(6)

349.

عنه عليه السلام - لِحُذَيفَةَ بنِ اليَمانِ -: يا حُذَيفَةُ‌! لا تُحَدِّثِ النّاسَ بِما لا يَعلَمونَ‌3.


1) . الفردوس: ج 5 ص 17 ح 7312 عن ابن عبّاس، كنز العمّال: ج 10 ص 242 ح 29284 نقلاً عن أبي نعيم عن ابن عبّاس وفيه «عقولهم» بدل «عقولكم».

2) . الغيبة للنعماني: ص 34 ح 2 عن أنس، بحار الأنوار: ج 2 ص 77 ح 61 وراجع الآداب الشرعية لابن مفلح المقدسي: ج 2 ص 109.

3) . المعجم الأوسط: ج 8 ص 135 ح 8196، شُعب الإيمان: ج 2 ص 281 ح 1766 وفيه «يغرب عليهم» بدل «يفزعهم»، مسند الشاميّين: ج 3 ص 381 ح 2509، السنّة لابن أبي عاصم: ص 291 ح 641، الفردوس: ج 1 ص 264 ح 1025 كلّها عن المقدام بن معدي كرب، كنز العمّال: ج 3 ص 30 ح 5307.

4) . تاريخ دمشق: ج 38 ص 355 ح 7689، كنز العمّال: ج 10 ص 307 ح 29537؛ تنبيه الخواطر: ج 2 ص 227 نحوه.

5) . صحيح البخاري: ج 1 ص 59 ح 127 عن أبي الطفيل، سير أعلام النبلاء: ج 2 ص 597 الرقم 126 بزيادة «ودعوا ما ينكرون» بعد «يعرفون»، تفسير ابن كثير: ج 8 ص 402، الأذكار المنتخبة: ص 283، كنز العمّال: ج 10 ص 301 ح 29515.

6) . الغيبة للنعماني: ص 34 ح 1، الاُصول الستّة عشر (كتاب سلام بن أبي عمرة): ص 331 ح 549 كلاهما عن أبي الطفيل، بحار الأنوار: ج 2 ص 77 ح 60؛ تهذيب الكمال: ج 28 ص 265 الرقم 6086 عن أبي الطفيل، سير أعلام النبلاء: ج 9 ص 164 الرقم 48 كلاهما نحوه، كنز العمّال: ج 10 ص 304 ح 29523.

ه‍ - نقل كردن آنچه خِردها، تابِ آن را ندارند

ه‍ - نقل كردن آنچه خِردها، تابِ آن را ندارند(1)

343.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: از احاديثِ من براى امّتم نقل نكنيد مگر آنچه را عقل هايشان(2)، تحمّلِ پذيرش آن را داشته باشد.

344.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: براى مردم، آنچه را نمى دانند [و نمى پذيرند]، بازگو نكنيد. آيا دوست داريد كه خدا و پيامبرش تكذيب شوند؟!

345.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر گاه با مردم در بارۀ پروردگارشان سخن گفتيد، چيزى نگوييد كه آنان را به وحشت اندازد و پذيرفتنش برايشان سنگين باشد.

346.

تاريخ دمشق - به نقل از ابن عبّاس -: به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفتند: همۀ آنچه را از شما مى شنويم، نقل كنيم‌؟ فرمود: «آرى، مگر حديثى براى كسانى كه عقل هايشان آن را در نمى يابد كه براى برخى از آنها فتنه مى شود».

347.

امام على عليه السلام: براى مردم، آنچه را مى پذيرند، بازگو كنيد. آيا دوست داريد كه خدا و پيامبرش، تكذيب شوند؟!

348.

امام على عليه السلام: آيا دوست داريد كه خدا و پيامبرش تكذيب شوند؟! با مردم از چيزى بگوييد كه مى فهمند و از آنچه نمى پذيرند، دست بداريد.

349.

امام على عليه السلام - به حذيفة بن يمان -: اى حذيفه! آنچه را كه مردم نمى فهمند، برايشان مگو كه طغيان و انكار مى كنند. برخى دانش ها، تحمّلشان دشوار است. حتّى اگر


1) . افراد متفاوت از ضريب هوشى و قدرت فهم متفاوتى برخوردارند و دانسته هاى پيشين آنها هم متفاوت است. پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام اين ويژگى مردم را در نظر گرفته، با آنان به گونه اى سخن مى گفتند كه سبب هدايت آنها شوند.

2) . ترجمه مطابق با نسخه كنز العمال است.

فَيَطغَوا ويَكفُروا، إنَّ مِنَ العِلمِ صَعباً شَديداً مَحمِلُهُ‌، لَو حَمَلَتهُ الجِبالُ عَجَزَت عَن حَملِهِ‌، إنَّ عِلمَنا أهلَ البَيتِ سَيُنكَرُ ويُبَطَّلُ وتُقتَلُ رُواتُهُ ويُساءُ إلى مَن يَتلوهُ بَغياً وحَسَداً لِما فَضَّلَ اللّهُ بِهِ عِترَةَ الوَصِيِّ وَصِيِّ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله.(1)

350.

الإمام الصادق عليه السلام: أ تُريدونَ أن تُكَذِّبُوا اللّهَ عز و جل في عَرشِهِ؟! لا تُحَدِّثُوا النّاسَ إلّابِما يَحتَمِلونَ‌، فَإِنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى لَم يَزَل يُعبَدُ سِرّاً.(2)

351.

عنه عليه السلام: إنّي لَاُحَدِّثُ الرَّجُلَ الحَديثَ فَيَنطَلِقُ فَيُحَدِّثُ بِهِ عَنّي كَما سَمِعَهُ‌، فَأَستَحِلُّ بِهِ لَعنَهُ وَالبَراءَةَ مِنهُ‌(3).(4)

352.

عنه عليه السلام: لَيسَ هذَا الأَمرُ مَعرِفَتَهُ ووِلايَتَهُ فَقَط حَتّى تَستُرَهُ عَمَّن لَيسَ مِن أهلِهِ‌، وبِحَسبِكُم أن تَقولوا ما قُلنا وتَصمُتوا عَمّا صَمَتنا؛ فَإِنَّكُم إذا قُلتُم ما نَقولُ وسَلَّمتُم لَنا فيما سَكَتنا عَنهُ‌، فَقَد آمَنتُم بِمِثلِ ما آمَنّا بِهِ‌، قالَ اللّهُ تَعالى‌: (فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اِهْتَدَوْا) . قالَ عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ [عليهما السلام]: حَدِّثُوا النّاسَ بِما يَعرِفونَ ولا تُحَمِّلوهُم ما لا يُطيقونَ فَتَغُرُّونَهُم بِنا.(5)

353.

عنه عليه السلام - لِأَبي سَعيدٍ المَدائِنِيِّ -: اِقرَأ مَوالِيَنَا السَّلامَ‌، وأَعلِمهُم أن يَجعَلوا حَديثَنا في حُصونٍ حَصينَةٍ‌، وصُدورٍ فَقيهَةٍ‌، وأَحلامٍ رَزينَةٍ‌. وَالَّذي فَلَقَ الحَبَّةَ وبَرَأَ النَّسَمَةَ‌! مَا الشّاتِمُ لَنا عِرضاً وَالنّاصِبُ لَنا حَرباً أشَدَّ مَؤونَةً مِنَ المُذيعِ عَلَينا حَديثَنا عِندَ مَن لا يَحتَمِلُهُ‌.(6)5.


1) . الغيبة للنعماني: ص 142 ح 3 عن عمرو بن سعد، بحار الأنوار: ج 2 ص 78 ح 65.

2) . مختصر بصائر الدرجات: ص 100 عن معاوية بن عمّار الدهني.

3) . قال النعماني في ذيل الحديث: يريد عليه السلام بذلك أن يحدّثَ به من لا يحتمله ولا يَصلُح أن يسمعه.

4) . الغيبة للنعماني: ص 36 ح 7 عن الحسن بن السريّ‌، بحار الأنوار: ج 2 ص 79 ح 75.

5) . الغيبة للنعماني: ص 35 ح 4 عن عبدالأعلى بن أعين، بحار الأنوار: ج 2 ص 77 ح 63.

6) . الاختصاص: ص 252 عن أبي سعيد المدائني، بحار الأنوار: ج 2 ص 79 ح 73 وراجع الكافي: ج 2 ص 222 ح 5.

كوه ها آن را برگيرند، از حملش ناتوان اند. بى گمان، علم ما اهل بيت، منكَر و باطل خوانده مى شود و راويانش، كشته مى شوند و از سرِ ظلم و حسد، به هر كس كه آن را بخواند، بدى مى شود و به آنچه خداوند با آن خاندان وصى، [يعنى] وصىّ پيامبر صلى الله عليه و آله را بر ديگران برترى بخشيده است، حسادت مى شود.

350.

امام صادق عليه السلام: آيا مى خواهيد خداوند عز و جل را در عرشش تكذيب كنيد؟! با مردم حديث مگوييد، جز آنچه را بر مى تابند كه خداوند - تبارك و تعالى - همواره پنهانى عبادت مى شود.

351.

امام صادق عليه السلام: من حديثى را به كسى مى گويم و او [بدون ملاحظۀ ظرفيت مخاطب] مى رود و آن را از قول من همان گونه كه شنيده است، نقل مى كند و من به همين جهت، لعن و بيزارى از او را روا مى شمُرَم.

352.

امام صادق عليه السلام: اين امر (امامت و پيروى از ما)، تنها شناخت و دوستى ورزيدن نيست تا آن را از نااهلان آن پنهان بدارى. شما را كافى است كه هر چه ما گفتيم، شما نيز بگوييد و از هر چه لب فرو بستيم، شما هم لب فرو بنديد زيرا اگر آنچه را ما گفتيم، بگوييد و در آنچه نگفتيم، تسليم ما باشيد به همان چيزى كه ما ايمان آورده ايم، ايمان آورده ايد. خداوند متعال مى فرمايد: (اگر به همان چيزى كه شما ايمان آورده ايد، ايمان آوردند، بى گمان، ره يافته اند). على بن الحسين [عليهما السلام] فرمود: «با مردم آنچه را بر مى تابند، بگوييد و آنچه را تاب نمى آورند، بر آنها تحميل نكنيد كه آنها را بر ما مى شورانيد».

353.

امام صادق عليه السلام - به ابو سعيد مدائنى -: به دوستان ما سلام برسان و به آنان اعلام كن كه حديث ما را در دژهاى استوار و سينه هاى فهيم و عقل هاى پا بر جا، جاى دهند.

سوگند به آن كه دانه را شكافت و موجودات را آفريد، آن كه به آبروى ما تعرّض مى كند و پرچم جنگ با ما را برمى افرازد، زيانش بر ما بيشتر از زيان كسى نيست كه حديث ما را نزد آن كه تاب تحملّش را ندارد، افشا مى كند.

354. مختصر بصائر الدرجات عن يعقوب السرّاج: سَأَلَني أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام عَن رَجُلٍ فَقالَ‌:

إنَّهُ لا يَحتَمِلُ حَديثَنا. فَقُلتُ‌: نَعَم، قالَ‌: فَلا يَغفُلُ‌؛ فَإِنَّ النّاسَ عِندَنا دَرَجاتٌ‌؛ مِنهُم عَلى دَرَجَةٍ‌، ومِنهُم عَلى دَرَجَتَينِ‌، ومِنهُم عَلى ثَلاثٍ‌، ومِنهُم عَلى أربَعٍ‌، حَتّى بَلَغَ سَبعاً.(1)

355.

رجال الكشّي عن جميل بن درّاج عن الإمام الصادق عليه السلام، قال: قالَ لي: يا جَميلُ‌! لا تُحَدِّث أصحابَنا بِما لَم يُجمِعوا عَلَيهِ فَيُكَذِّبوكَ‌.(2)

356.

الإمام الكاظم عليه السلام: إنَّ العاقِلَ لا يُحَدِّثُ مَن يَخافُ تَكذيبَهُ‌، ولا يَسأَلُ مَن يَخافُ مَنعَهُ‌، ولا يَعِدُ ما لا يَقدِرُ عَلَيهِ‌، ولا يَرجو ما يُعَنَّفُ بِرَجائِهِ‌، ولا يَقدَمُ عَلى ما يَخافُ فَوتَهُ بِالعَجزِ عَنهُ‌.(3)

357.

الإمام الرضا عليه السلام - لِيونُسَ بنِ عَبدِ الرَّحمنِ -: يا يونُسُ‌! حَدِّثِ النّاسَ بِما يَعرِفونَ‌، وَاترُكهُم مِمّا لا يَعرِفونَ‌.(4)

راجع: ص 292 (مراعاة طاقة المخاطب).

6 - إذاعَةُ أسرارِ أهلِ البَيتِ عليهم السلام

358. الإمام عليّ عليه السلام: إنَّهُ كانَ لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله سِرٌّ قَلَّما عُثِرَ عَلَيهِ‌. وكانَ يَقولُ‌: - وأَنَا أقولُ -:

لَعنَةُ اللّهِ ومَلائِكَتِهِ وأَنبِيائِهِ ورُسُلِهِ وصالِحي خَلقِهِ‌، عَلى مُفشي سِرِّ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلى‌5.


1) . مختصر بصائر الدرجات: ص 97 وراجع الكافي: ج 2 ص 45 ح 3.

2) . رجال الكشّي: ج 2 ص 521 ح 468، بحار الأنوار: ج 2 ص 251 ح 64.

3) . الكافي: ج 1 ص 20 ح 12 عن هشام بن الحكم، تحف العقول: ص 390 وفيه «العجز عنه» بدل «فوته بالعجز عنه»، المحاسن: ج 1 ص 311 عن الإمام الحسن عليه السلام نحوه، الدرّ النظيم: ص 588 عن الإمام زين العابدين عليه السلام، بحار الأنوار: ج 1 ص 130 ح 14؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج 18 ص 187 نقلاً عن أبي العباس المبرّد فى كتاب «الكامل» عن الإمام الصادق عليه السلام نحوه.

4) . رجال الكشّي: ج 2 ص 782 ح 924، عن جعفر بن عيسى بن عبيد، بحار الأنوار: ج 2 ص 66 ح 5.

354. مختصر بصائر الدرجات - به نقل از يعقوب سرّاج -: امام صادق عليه السلام در بارۀ مردى از من پرس و جو كرد و فرمود: «او حديث ما را تاب نمى آورد». گفتم: آرى. فرمود:

«غفلت نشود كه مردم نزد ما، درجه درجه اند. برخى در درجۀ يك و برخى [درجۀ] دو و برخى [درجۀ] سه و برخى [درجۀ] چهار هستند» و امام عليه السلام تا هفت درجه شمرد.

355.

رجال الكشّى - به نقل از جميل بن درّاج -: امام صادق عليه السلام به من فرمود: «اى جميل! براى ياران ما حديثى مگو كه بر آن، اتّفاق نظر ندارند كه تكذيبت مى كنند».

356.

امام كاظم عليه السلام: خردمند به كسى كه بيم دارد تكذيبش كند، سخنى نمى گويد و از كسى كه بيم ندادن او را دارد، چيزى نمى خواهد و وعده اى نمى دهد كه از عهدۀ انجام دادنش بر نمى آيد و به آنچه كه در اميدوارى اش سرزنش شود، اميد نمى بندد و به كارى كه مى ترسد در آن درمانَد، اقدام نمى ورزد.

357.

امام رضا عليه السلام - به يونس بن عبدالرحمان -: اى يونس! براى مردم، سخنى [و حديثى] بگو كه مى شناسند و از آنچه نمى شناسند، رهايشان كن!

ر. ك: ص 293 (رعايت ظرفيت مخاطب).

و - افشاى اسرار اهل بيت عليهم السلام

358. امام على عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، رازى داشت كه كمتر كسى بر آن اطّلاع يافت و مى فرمود - و من نيز مى گويم -: «لعنت خدا و فرشتگان و پيامبران و فرستادگان و آفريدگانِ شايسته اش بر افشا كنندۀ راز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نزد افراد غير مطمئن». پس راز پيامبر

غَيرِ ثِقَةٍ‌، فَاكتُموا سِرَّ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله. سَمِعتُهُ يَقولُ‌: يا عَلِيَّ بنَ أبي طالِبٍ‌! إنّي وَاللّهِ ما اُحَدِّثُكَ إلّاما سَمِعَتهُ اُذُنايَ و وَعاهُ قَلبي ونَظَرَهُ بَصَري إن لَم يَكُن مِنَ اللّهِ فَمِن رَسولِهِ - يَعني جَبرَئيلَ عليه السلام - فَإِيّاكَ يا عَلِيُّ أن تُضَيِّعَ سِرّي... ولَولا طُغاةُ هذِهِ الاُمَّةِ لَبَيَّنتُ هذَا السِّرَّ، ولكِنّي عَلِمتُ أنَّ الدّينَ إذاً يَضيعُ‌، فَأَحبَبتُ أن لا يَنتَهِيَ ذلِكَ إلّاإلى ثِقَةٍ‌.(1)

359.

الغيبة للنعماني عن أبي بصير عن الإمام الباقر عليه السلام: سِرٌّ أسَرَّهُ اللّهُ إلى جَبرَئيلَ‌، وأَسَرَّهُ جَبرَئيلُ إلى مُحَمَّدٍ، وأَسَرَّهُ مُحَمَّدٌ إلى عَلِيٍّ‌، وأَسَرَّهُ عَلِيٌّ إلى مَن شاءَ اللّهُ واحِداً بَعدَ واحِدٍ، وأَنتُم تَتَكَلَّمونَ بِهِ فِي الطُّرُقِ‌!(2)

360.

الإمام الرضا عليه السلام: لَو أنَّ العُلَماءَ وَجَدوا مَن يُحَدِّثونَهُم ويَكتُمُ سِرَّهُم لَحَدَّثوا ولَبَيَّنُوا الحِكمَةَ‌، ولكِن قَدِ ابتَلاكُمُ اللّهُ عز و جل بِالإِذاعَةِ‌، وأَنتُم قَومٌ تُحِبُّونّا بِقُلوبِكُم ويُخالِفُ ذلِكَ فِعلُكُم.(3)

361.

رجال الكشّي عن جابر: دَخَلتُ عَلى أبي جَعفَرٍ عليه السلام وأَنَا شابٌّ‌، فَقالَ‌: مَن أنتَ؟ قُلتُ‌:

مِن أهلِ الكوفَةِ‌، قالَ مِمَّن‌؟ قُلتُ‌: مِن جُعفِيٍّ‌، قالَ‌: ما أقدَمَكَ إلى هاهُنا؟ قُلتُ‌:

طَلَبُ العِلمِ‌، قالَ‌: مِمَّن‌؟ قُلتُ‌: مِنكَ‌، قالَ‌: فَإِذا سَأَلَكَ أحَدٌ مِن أينَ أنتَ؟ فَقُل: مِن أهلِ المَدينَةِ‌، قالَ‌: قُلتُ‌: أسأَ لُكَ قَبلَ كُلِّ شَيءٍ عَن هذا، أ يَحِلُّ لي أن أكذِبَ؟ قالَ‌:

لَيسَ هذا بِكَذِبٍ‌، مَن كانَ في مَدينَةٍ فَهُوَ مِن أهلِها حَتّى يَخرُجَ‌.

قالَ‌: ودَفَعَ إلَيَّ كِتاباً وقالَ لي: إن أنتَ حَدَّثتَ بِهِ حَتّى تَهلِكَ بَنو اُمَيَّةَ فَعَلَيكَ‌7.


1) . فتح الأبواب: ص 194 عن محمّد بن إبراهيم الأصبحي وسليمان بن عمرو الأصبحي عن الإمام الباقر عن أبيه عليهما السلام، بحار الأنوار: ج 95 ص 306 ح 1 نقلاً عن البلد الأمين عن الإمام الباقر عنه عليهما السلام، مستدرك الوسائل: ج 17 ص 292 ح 21380 نقلاً عن رسالة أدعية السرّ للراوندي عن أبي الخطيب بن سليمان عن الإمام الباقر عنه عليهما السلام وليس فيه مِن (فاكتموا) الى (تضيّع سِرّي) وكلاهما نحوه وراجع جمال الاُسبوع: ص 253.

2) . الغيبة للنعماني: ص 37 ح 10، بحار الأنوار: ج 2 ص 80 ح 77 وراجع الاختصاص: ص 254.

3) . قرب الإسناد: ص 381 ح 1343، مختصر بصائر الدرجات: ص 105 نحوه وكلاهما عن البزنطي، بحار الأنوار: ج 52 ص 110 ح 17.

خدا صلى الله عليه و آله را پوشيده بداريد.

شنيدم كه مى فرمود: «اى على بن ابى طالب! به خدا سوگند، من برايت سخنى نمى گويم، جز آنچه را كه اگر از خداوند نباشد از فرستادۀ او يعنى جبرئيل، به دو گوش خود شنيده و با دلم فهميده و با چشمانم ديده ام. پس اى على! مبادا كه رازم را تباه [و نزد نا اهلان افشا] كنى... و اگر طاغيان اين امّت نبودند، اين راز را روشن مى كردم؛ امّا من دانستم كه در اين صورت، دين، تباه مى شود. پس دوست دارم كه آن [راز]، جز به فرد قابل اعتماد نرسد.

359.

الغيبة، نعمانى - به نقل از ابو بصير -: امام باقر عليه السلام فرمود: «رازى است كه خداوند به جبرئيل سپرد و جبرئيل به محمّد و محمّد به على و على به هر كس كه خداوند خواسته، يكى از پى ديگرى سپرده است و شما از آن در كوچه و بازار، سخن مى گوييد!».

360.

امام رضا عليه السلام: اگر علما (ائمه) كسانى را مى يافتند كه [اسرار را] برايشان بگويند و آنها رازدارى كنند، قطعاً مى گفتند و حكمت را بيان مى كردند؛ امّا خداى عز و جل شما را به فاش ساختن آزمايش كرده است [و رازدار نيستيد]. شما مردمى هستيد كه در دل هايتان، دوستمان داريد؛ ولى كردارتان خلاف آن است.

361.

رجال الكشّى - به نقل از جابر [جعفى] -: جوان بودم كه نزد ابو جعفر [امام باقر] عليه السلام رفتم. ايشان فرمود: «تو كيستى‌؟». گفتم: از اهل كوفه ام. فرمود: «از چه قبيله اى‌؟».

گفتم: از جُعْفيان. فرمود: «چه چيزى تو را بدين جا آورده است‌؟». گفتم: جستجوى علم. فرمود: «از چه كسى‌؟». گفتم: از شما. فرمود: «اگر كسى از تو پرسيد: "از كجا هستى‌؟"، بگو از اهل مدينه ام». گفتم: پيش از هر چيز، همين را از تو بپرسم كه براى من، رواست دروغ بگويم‌؟ فرمود: «اين، دروغ نيست. هر كس در هر شهرى باشد، از اهالى آن جاست تا آن كه بيرون رود».

لَعنَتي ولَعنَةُ آبائي، وإذا أنتَ كَتَمتَ مِنهُ شَيئاً بَعدَ هَلاكِ بَني اُمَيَّةَ فَعَلَيكَ لَعنَتي ولَعنَةُ آبائي. ثُمَّ دَفَعَ إلَيَّ كِتاباً آخَرَ، ثُمَّ قالَ‌: وهاكَ هذا، فَإِن حَدَّثتَ بِشَيءٍ مِنهُ أبَداً فَعَلَيكَ لَعنَتي ولَعنَةُ آبائي.(1)

362.

الإمام الصادق عليه السلام: إنَّ اللّهَ عز و جل عَيَّرَ أقواماً بِالإِذاعَةِ في قَولِهِ عز و جل: (وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ اَلْأَمْنِ أَوِ اَلْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ‌) (2)، فَإِيّاكُم وَالإِذاعَةَ‌!(3)

363.

عنه عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى‌: (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلاّ مِثْلَها) (4)-: الحَسَنَةُ‌: السَّترُ، وَالسَّيِّئَةُ‌: إذاعَةُ حَديثِنا.(5)

364.

عنه عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى‌: (إِنَّ اَلَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اَللّهُ ثُمَّ اِسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلائِكَةُ أَلاّ تَخافُوا) (6)-: هُمُ الأَئِمَّةُ‌، ويَجري فيمَنِ استَقامَ مِن شيعَتِنا وسَلَّمَ لِأَمرِنا، وكَتَمَ حَديثَنا عِندَ عَدُوِّنا، فَتَستَقبِلُهُمُ المَلائِكَةُ بِالبُشرى مِنَ اللّهِ بِالجَنَّةِ‌، وقَد - وَاللّهِ - مَضى أقوامٌ كانوا عَلى مِثلِ ما أنتُم عَلَيهِ مِنَ الدّينِ‌، فَاستَقاموا وسَلَّموا لِأَمرِنا، وكَتَموا حَديثَنا، ولَم يُذيعوهُ عِندَ عَدُوِّنا، ولَم يَشُكّوا كَما شَكَكتُم، فَاستَقبَلَهُمُ المَلائِكَةُ بِالبُشرى مِنَ اللّهِ بِالجَنَّةِ‌.(7)2.


1) . رجال الكشّي: ج 2 ص 438 ح 339، المناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 200 و ليس فيه ذيله من «قال: ودفع إليّ كتاباً»، بحار الأنوار: ج 2 ص 70 ح 28.

2) . النساء: 83.

3) . الكافي: ج 2 ص 369 ح 1 و ص 371 ح 8، المحاسن: ج 1 ص 399 ح 897، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 259 ح 204 كلّها عن محمّد بن عجلان، تحف العقول: ص 307 عن محمّد بن النعمان الأحول نحوه، بحار الأنوار: ج 75 ص 84 ح 34.

4) . الأنعام: 160.

5) . تفسير فرات: ص 139 ح 167 عن إسحاق بن عمّار الصيرفي، بحار الأنوار: ج 24 ص 45 ح 15.

6) . فصلت: 30.

7) . بصائر الدرجات: ص 524 ح 22 و ص 94 ح 19 نحوه، مختصر بصائر الدرجات: ص 96 وفيه «الذين استقاموا» بدل «الدين فاستقاموا» وكلّها عن أبي بصير، بحار الأنوار: ج 2 ص 202 ح 76 وراجع الخصال: ص 103 ح 62.

سپس نوشته اى به من داد و فرمود: «اگر پيش از هلاكت اُمويان، از آن سخن بگويى، لعنت من و لعنت پدرانم بر تو باد و اگر پس از هلاكت امويان، چيزى را از آن كتمان كردى، باز هم لعنت من و پدرانم بر تو باد!». آن گاه، نوشته اى ديگر به من سپرد و سپس فرمود: «اين را [هم] بگير. براى هميشه، اگر چيزى از آن بازگو كنى، لعنت من و پدرانم بر تو باد!».

362. امام صادق عليه السلام: خداوند عز و جل، افرادى را به دليل افشاگرى، ملامت كرده است، آن جا كه مى فرمايد: (و چون خبرى، چه ايمنى و چه ترس به آنها رسد، آن را افشا مى كند).

پس بپرهيزيد از افشاگرى!

363.

امام صادق عليه السلام - در بارۀ سخن خداى متعال -: (هر كس نيكى اى بياورد، ده برابر آن را دارد و هر كس بدى اى بياورد، جز مانند آن جزا داده نمى شود). نيكى(1)، پوشاندن است و بدى، افشاى سخن ما.

364.

امام صادق عليه السلام - در بارۀ سخن خداى متعال: (كسانى كه گفتند: خداى ما اللّه است و سپس، پايدارى ورزيدند، فرشتگان، بر آنها نازل مى شوند كه نترسيد) -: آنان، امامان عليهم السلام هستند و نيز [اين آيه] در بارۀ كسانى از شيعيان ماست كه استقامت ورزد و در برابر امر ما، تسليم باشد و حديث ما را از دشمنان، پوشيده بدارد. فرشتگان با بشارت الهى آنها به بهشت، به استقبالشان مى روند. به خدا سوگند، گروه هايى در گذشتند كه دينشان، مانند شما بود و پايدارى ورزيدند و در برابر امر ما، تسليم بودند و حديث ما را پوشيده داشتند و آن را نزد دشمنان، افشا نكردند و آن گونه كه شما شك كرديد، شك نكردند و از اين رو، فرشتگان، با بشارت الهى آنان به بهشت، به استقبالشان رفتند.م.


1) . در اين روايت نيكى و بدى به يكى از مصداق هاى بارز و مورد ابتلاى آن دوران تفسير شده، و از اين رو، دلالتى بر انحصار ندارند، همچنين حديث بعدى. م.

365. الكافي عن نصر بن صاعد عن أبيه عن الإمام الصادق عليه السلام: مُذيعُ السِّرِّ شاكٌّ‌، وقائِلُهُ عِندَ غَيرِ أهلِهِ كافِرٌ، ومَن تَمَسَّكَ بِالعُروَةِ الوُثقى فَهُوَ ناجٍ‌.

قُلتُ‌: ما هُوَ؟ قالَ‌: التَّسليمُ‌.(1)

366.

الإمام الصادق عليه السلام: مَن أذاعَ عَلَينا حَديثَنا سَلَبهُ اللّهُ الإِيمانَ‌.(2)

367.

عنه عليه السلام: مَن أذاعَ عَلَينا حَديثَنا فَهُوَ بِمَنزِلَةِ مَن جَحَدَنا حَقَّنا.(3)

368.

عنه عليه السلام: مَن أذاعَ عَلَينا شَيئاً مِن أمرِنا فَهُوَ كَمَن قَتَلَنا عَمداً ولَم يَقتُلنا خَطَأً.(4)

369.

عنه عليه السلام - في قَولِهِ تَعالى‌: (ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اَللّهِ وَ يَقْتُلُونَ اَلنَّبِيِّينَ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ‌) (5)-: وَاللّهِ‌، ما قَتَلوهُم بِأَيديهِم ولا ضَرَبوهُم بِأَسيافِهِم، ولكِنَّهُم سَمِعوا أحاديثَهُم فَأَذاعوها فَاُخِذوا عَلَيها فَقُتِلوا؛ فَصارَ قَتلاً وَاعتِداءً ومَعصِيَةً‌.(6)

370.

صفات الشيعة عن عبد اللّه بن سنان، قال: سَمِعتُ أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام يَقولُ‌: اُوصيكُم عِبادَ اللّهِ بِتَقوَى اللّهِ‌، ولا تَحمِلُوا النّاسَ عَلى أكتافِكُم فَتَذِلّوا، إنَّ اللّهَ عز و جل يَقولُ في كِتابِهِ‌:

(قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً) (7).3.


1) . الكافي: ج 2 ص 371 ح 10، بحار الأنوار: ج 75 ص 88 ح 42.

2) . الكافي: ج 2 ص 370 ح 3 عن ابن أبي يعفور، مجمع البحرين: ج 1 ص 650 وفيه «في الحديث»، بحار الأنوار: ج 75 ص 85 ح 36.

3) . الكافي: ج 2 ص 370 ح 2، الغيبة للنعماني: ص 36 ح 6 كلاهما عن محمّد الخزّاز، بحار الأنوار: ج 2 ص 79 ح 74.

4) . الكافي: ج 2 ص 371 ح 9، المحاسن: ج 1 ص 398 ح 893، مختصر بصائر الدرجات: ص 103 كلاهما عن يونس بن يعقوب، مشكاة الأنوار: ص 87 ح 172، جامع الأخبار: ص 253 ح 661، بحار الأنوار: ج 75 ص 87 ح 41.

5) . البقرة: 61 وراجع تحف العقول: ص 309.

6) . الكافي: ج 2 ص 371 ح 6، المحاسن: ج 1 ص 399 ح 895، تفسير العيّاشي: ج 1 ص 45 ح 51، قصص الأنبياء للراوندي: ص 181 ح 220 كلّها عن إسحاق بن عمّار، مشكاة الأنوار: ص 498 ح 1667، بحار الأنوار: ج 2 ص 74 ح 44.

7) . البقرة: 83.

365.

الكافى - به نقل از نصر بن صاعد از پدرش -: امام صادق عليه السلام فرمود: «فاش كنندۀ راز [ما] شك كننده [و سست عقيده نسبت به حقّانيت ائمّه] است و كسى كه آن را نزد نااهل بازگو كند، كافر است و هر كس به محكم ترين دستگيره چنگ زند، همو نجات يافته است». گفتم: آن چيست‌؟ فرمود: «تسليم بودن».

366.

امام صادق عليه السلام: هر كس حديث ما را به زيان ما فاش سازد، خداوند، ايمان را از او مى گيرد.

367.

امام صادق عليه السلام: كسى كه حديث ما را به زيانمان فاش سازد، به منزلۀ كسى است كه حقّ ما را انكار كند.

368.

امام صادق عليه السلام: هر كس چيزى از امر ما را فاش سازد، مانند كسى است كه ما را به عمد - و نه خطا - كشته است.

369.

امام صادق عليه السلام - در بارۀ سخن خداى متعال (اين، بدان سبب است كه به آيات خدا، كفر مى ورزيدند و پيامبران را به ناحق مى كشتند. اينها به دليل آن بود كه نافرمان و متجاوز بودند) -: به خدا سوگند كه آنها را با دست هاى خود نكُشتند و با شمشيرهاى خويش نزدند، بلكه سخنان ايشان را شنيدند و آنها را فاش ساختند و در نتيجه، آن پيامبران، دستگير و كشته شدند و اين همان مفهوم آيه است كه قتل و تجاوز و نافرمانى را بيان نموده است.

370.

صفات الشيعة - به نقل از عبد اللّه بن سنان -: شنيدم كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «بندگان خدا! شما را به تقواى الهى، سفارش مى كنم و [اين كه] مردم را بر دوش خود مسلّط نكنيد كه خوار مى شويد. خداوند عز و جل در كتابش مى فرمايد: (با مردم، نيكو سخن بگوييد)».

ثُمَّ قالَ‌: عودوا مَرضاهُم، وَاشهَدوا جَنائِزَهُم، وَاشهَدوا لَهُم وعَلَيهِم، وصَلّوا مَعَهُم في مَساجِدِهِم، وَاقضوا حُقوقَهُم.

(ثُمَّ قالَ‌): أيُّ شَيءٍ أشَدُّ عَلى قَومٍ يَزعُمونَ أنَّهُم يَأتَمّونَ بِقَومٍ ويَأخُذونَ بِقَولِهِم فَيَأمُرونَهُم ويَنهَونَهُم فَلا يَقبَلونَ‌، ويُذيعونَ حَديثَهُم عِندَ عَدُوِّهِم، فَيَأتي عَدُوُّهُم إلَينا فَيقولونَ لَنا: إنَّ قَوماً يَقولونَ ويَروونَ كَذا وكَذا، فَنَقولُ‌: نَحنُ نَتَبَرَّأُ مِمَّن يَقولُ هذا، فَتَقَعُ عَلَيهِمُ البَراءَةُ؟!(1)

371.

الإمام الصادق عليه السلام: ما زالَ سِرُّنا مَكتوماً حَتّى صارَ في يَدَ [ي] وُلدِ كَيسانَ‌(2)، فَتَحَدَّثوا بِهِ فِي الطَّريقِ وقُرَى السَّوادِ(3).(4)

372.

عنه عليه السلام - لِمُعَلَّى بنِ خُنَيسٍ -: يا مُعَلّى‌، اُكتُم أمرَنا ولا تُذِعهُ‌، فَإِنَّهُ مَن كَتَمَ أمرَنا ولَم يُذِعهُ أعَزَّهُ اللّهُ بِهِ فِي الدُّنيا، وجَعَلَهُ نوراً بَينَ عَينَيهِ فِي الآخِرَةِ‌، يَقودُهُ إلَى الجَنَّةِ‌. يا مُعَلّى‌، مَن أذاعَ أمرَنا ولَم يَكتُمهُ أذَلَّهُ اللّهُ بِهِ فِي الدُّنيا، ونَزَعَ النّورَ مِن بَينِ عَينَيهِ فِي الآخِرَةِ‌، وجَعَلَهُ ظُلمَةً تَقودُهُ إلَى النّارِ. يا مُعَلّى‌، إنَّ التَّقِيَّةَ مِن ديني ودينِ آبائي، ولا دينَ لِمَن لا تَقِيَّةَ لَهُ‌.

يا مُعَلّى‌، إنَّ اللّهَ يُحِبُّ أن يُعبَدَ فِي السِّرِّ كَما يُحِبُّ أن يُعبَدَ فِي العَلانِيَةِ‌. يا مُعَلّى‌، إنَّ المُذيعَ لِأَمرِنا كَالجاحِدِ لَهُ‌(5).(6)1.


1) . صفات الشيعة: ص 102 ح 38، المحاسن: ج 1 ص 83 ح 51 نحوه، بحار الأنوار: ج 74 ص 159 ح 14.

2) . المراد بولد كيسان أصحاب المختار الطالب بثأر الحسين عليه السلام.

3) . في الصحاح سواد البصرة والكوفة قراهما (بحار الأنوار: ج 75 ص 75 ذيل ح 23).

4) . الكافي: ج 2 ص 223 ح 6 عن عبداللّه بن سليمان، بحار الأنوار: ج 75 ص 75 ح 23.

5) . قال العلّامة المجلسي قدس سره: يدلّ على أن المذيع والجاحد متشاركون في عدم الإيمان، وبراءة الإمام منهم، وفعل ما يوجب لحوق الضرر، بل ضرر الإذاعة أقوى؛ لأن ضرر الجحد يعود إلى الجاحد، وضرر الإذاعة يعود إلى المذيع وإلى المعصوم وإلى المؤمنين. ولعلّ مخاطبة المعلّى بذلك لأنّه كان قليل التحمّل لأسرارهم، وصار ذلك سبباً لقتله (بحار الأنوار: ج 75 ص 85).

6) . الكافي: ج 2 ص 223 ح 8، المحاسن: ج 1 ص 397 ح 890، مختصر بصائر الدرجات: ص 101، مشكاة الأنوار: ص 87 ح 171 كلّها عن معلى بن خنيس، دعائم الإسلام: ج 1 ص 59 نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 73 ح 41.

سپس فرمود: «از بيماران آنها عيادت كنيد، در تشييع جنازه هايشان حاضر شويد، به سود و زيان ايشان شهادت دهيد، در مسجدهايشان با ايشان نماز بگزاريد و حقوقشان را ادا كنيد».

(آن گاه فرمود:) «چه چيزى سخت تر است بر گروهى كه ادّعا مى كنند امامت كسانى را پذيرفته و گفتار آنان را بر مى گيرند، پس آنان، به ايشان امر و نهى مى كنند، ولى ايشان نمى پذيرند و حديث آنان را نزد دشمنانشان فاش مى كنند و دشمنان آنها، نزد ما مى آيند و به ما مى گويند: گروهى، چنين و چنان مى گويند و حديث نقل مى كنند و ما ناگزير مى گوييم: از كسى كه چنين مى گويد، بيزار هستيم و بيزارى ما، شامل حال اينان (افشاگران) مى شود؟!

371.

امام صادق عليه السلام: پيوسته، سرّ ما پوشيده بود تا در دستان فرزندان كَيسان [و پيروان مختار] افتاد و آن را در كوچه و بازار و آبادى هاى عراق، بازگو كردند.

372.

امام صادق عليه السلام - به معلّى بن خُنَيس -: اى معلّى‌! امر ما را پنهان بدار و هرگز، افشايش مكن؛ زيرا هر كس امر ما را پنهان بدارد و افشايش نكند، خداوند، بدان سبب، او را در دنيا ارجمند مى سازد و در آخرت، اين كارش نورى پيشاپيش او قرار مى دهد تا سرانجام به سوى بهشتش بكشانَد.

اى معلّى‌! هر كس امر ما را افشا كند و آن را پنهانش ندارد، خداوند، بدان سبب، او را در دنيا خوار مى گردانَد و نور پيشاپيش او را در روز قيامت از او بر مى گيرد و اين كارِ او را ظلمتى قرار مى دهد تا سرانجام او را سوى آتش كشانَد.

اى معلّى‌! تقيّه، جزئى از دين من و دين پدران من است و كسى كه تقيّه ندارد، دين ندارد.

اى معلّى‌! خداوند، همان گونه كه دوست دارد در آشكار عبادت شود، دوست دارد در نهان نيز عبادت شود.

اى معلّى‌! افشاكنندۀ امر ما، همانند انكار كنندۀ آن است.(1)د.


1) . معلّى بن خُنيس، مباشر مالى امام صادق عليه السلام بود كه به سبب بازگو كردن مقام امامان نزد مردم عادى، دستگير و اعدام شد.

373.

رجال الكشّي عن المفضّل بن عمر: دَخَلتُ عَلى أبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام يَومَ صُلِبَ فيهِ المُعَلّى‌، فَقُلتُ لَهُ‌: يَابنَ رَسولِ اللّهِ‌! ألا تَرى إلى هذَا الخَطبِ الجَليلِ الَّذي نَزَلَ بِالشّيعَةِ في هذَا اليَومِ؟ قالَ‌: وما هُوَ؟ قُلتُ‌: قَتلُ المُعَلَّى بنِ خُنَيسٍ‌، قالَ‌: رَحِمَ اللّهُ مُعَلّى‌، قَد كُنتُ أتَوَقَّعُ ذلِكَ‌؛ لِأَ نَّهُ أذاعَ سِرَّنا، ولَيسَ النّاصِبُ لَنا حَرباً بِأَعظَمَ مَؤونَةً عَلَينا مِنَ المُذيعِ عَلَينا سِرَّنا، فَمَن أذاعَ سِرَّنا إلى غَيرِ أهلِهِ لَم يُفارِقِ الدُّنيا حَتّى يَعَضَّهُ السِّلاحُ أو يَموتَ بِخَبلٍ‌(1).(2)

374.

الاختصاص عن حفص الأبيض التمّار: دَخَلتُ عَلى أبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام أيّامَ قَتلِ مُعَلَّى بنِ خُنَيسٍ وصَلبِهِ رحمه الله، فَقالَ لي: يا حَفصُ‌! إنّي أمَرتُ المُعَلَّى بنَ خُنَيسٍ بِأَمرٍ فَخالَفَني فَابتُلِيَ بِالحَديدِ... قُلتُ لَهُ‌: يا مُعَلّى‌! إنَّ لَنا حَديثاً مَن حَفِظَهُ عَلَينا حَفِظَ(3)اللّهُ عَلَيهِ دينَهُ ودُنياهُ‌. يا مُعَلّى‌! لا تَكونوا اُسَراءَ في أيدِي النّاسِ بِحَديثِنا، إن شاؤوا مَنَّوا(4)عَلَيكُم، وإن شاؤوا قَتَلوكُم. يا مُعَلّى‌! إنَّهُ مَن كَتَمَ الصَّعبَ مِن حَديثِنا جَعَلَهُ اللّهُ نوراً بَينَ عَينَيهِ‌، ورَزَقَهُ اللّهُ العِزَّةَ فِي النّاسِ‌، ومَن أذاعَ الصَّعبَ مِن حَديثِنا لَم يَمُت حَتّى يَعَضَّهُ السِّلاحُ أو يَموتَ كَبلاً(5). يا مُعَلّى‌! وأَنتَ مَقتولٌ فَاستَعِدَّ.(6)4.


1) . الخَبْل - بسكون الباء -: الجنون وشبهه، كالهوج والبله، وقد خبله الحُزن، إذا أذهب فؤاده، وخَبَّلَهْ فهو مَخبول ومُخَبَّل. والخَبَل - بفتحها - أيضاً الجنون. وخَبَلْتُهُ خَبلاً فهو مَخبول، إذا أفسدت عضواً من أعضائه أو أذهبت عقله. والخبال - بفتح الخاء - يطلق على الفساد والجنون (المصباح المنير: ص 163 «خبل»).

2) . رجال الكشّي: ج 2 ص 678 ح 712، بحار الأنوار: ج 2 ص 74 ح 42.

3) . و في المصدر: «حَفِظَهُ‌»، والصواب ما أثبتناه كما في المصادر الاُخرى‌.

4) . و في المصدر: «أمَنّوا» والصواب ما أثبتناه كما في المصادر الاُخرى‌.

5) . كَبَلَه كَبلاً: قيّده أوحبه (انظر: لسان العرب: ج 11 ص 580 «كبل»).

6) . الاختصاص: ص 321، رجال الكشّي: ج 2 ص 676 ح 709، بصائر الدرجات: ص 403 ح 2، الغيبة للنعماني: ص 38 ح 12، دلائل الإمامة: ج 1 ص 285 ح 233 كلّها نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 71 ح 34.

373.

رجال الكشّى - به نقل از مفضّل بن عمر -: روزى كه معلّى [بن خُنَيس] به دار كشيده شد، نزد امام صادق عليه السلام رفتم. به ايشان گفتم: اى فرزند پيامبر خدا! آيا نمى بينى مصيبت بزرگى را كه امروز بر شيعه فرود آمده است‌؟ فرمود: «آن چيست‌؟» گفتم: كشته شدن معلّى بن خنيس. فرمود: «خداوند، معلّى را بيامرزد! من منتظر آن بودم؛ زيرا او راز ما را فاش كرد. آن كه جنگى بر ضدّ ما بر مى افروزد، زيانش بر ما بيشتر از كسى نيست كه راز ما را فاش مى سازد. هر كس راز ما را به نااهلان برساند، از دنيا نمى رود تا گزش سلاح را بچشد يا با ديوانگى بميرد».

374.

الاختصاص - به نقل از حفص ابيض خرمافروش -: روزى كه معلّى رحمه الله به دار كشيده شد، نزد امام صادق عليه السلام رفتم. به من فرمود: «اى حفص! من معلّى بن خنيس را به كارى فرمان دادم، امّا با من مخالفت كرد و به [تيزى] آهن دچار شد...، به او گفتم: اى معلّى‌! ما حديثى داريم كه هر كس آن را براى ما حفظ كند، خداوند، دين و دنيايش را برايش حفظ مى كند. اى معلّى‌! به جهت [افشاى] حديث ما، اسيران دست مردم نباشيد تا اگر خواستند، بر شما منّت نهند [و نكشند] و اگر خواستند، شما را بكُشند، اى معلّى‌! هر كس حديث دشوار ما را پوشيده بدارد، خداوند، آن را نور ميان دو ديده اش كند و عزّت ميان مردم را روزى اش سازد و هر كس حديث دشوار ما را فاش سازد، نمى ميرد تا سلاح او را بگزد و يا در قيد و حصار بميرد. اى معلّى‌! تو كشته خواهى شد. پس آماده باش!».

375. كمال الدين عن إسحاق بن عمّار عن الإمام الصادق عليه السلام: يا إسحاقُ‌! ألا اُبَشِّرُكَ؟ قُلتُ‌:

بَلى جُعِلتُ فِداكَ يَابنَ رَسولِ اللّهِ‌! فَقالَ‌: وَجَدنا صَحيفَةً بِإِملاءِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وخَطِّ أميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام فيها: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ‌، هذا كِتابٌ مِنَ اللّهِ العَزيزِ الحَكيمِ - وذَكَرَ حَديثَ اللَّوحِ كَما ذَكَرتُهُ في هذَا البابِ‌(1)مِثلَهُ سَواءً‌، إلّاأنَّهُ قالَ في آخِرِهِ -:

ثُمَّ قالَ الصّادِقُ عليه السلام: يا إسحاقُ‌! هذا دينُ المَلائِكَةِ وَالرُّسُلِ فَصُنهُ عَن غَيرِ أهلِهِ يَصُنكَ اللّهُ ويُصلِح بالَكَ‌. ثُمَّ قالَ عليه السلام: مَن دانَ بِهذا أمِنَ عِقابَ اللّهِ عز و جل.(2)

376. الكافي عن أحمد بن محمّد بن أبي نصر: سَأَلتُ أبَا الحَسَنِ الرِّضا عليه السلام عَن مَسأَلَةٍ‌، فَأَبى وأَمسَكَ‌، ثُمَّ قالَ‌: لَو أعطَيناكُم كُلَّ ما(3)تُريدونَ كانَ شَرّاً لَكُم واُخِذَ بِرَقَبَةِ صاحِبِ هذَا الأَمرِ.

قالَ أبو جَعفَرٍ عليه السلام(4): وِلايَةُ اللّهِ أسَرَّها إلى جَبرَئيلَ عليه السلام، وأَسَرَّها جَبرَئيلُ إلى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، وأَسَرَّها مُحَمَّدٌ إلى عَلِيٍّ‌، وأَسَرَّها عَلِيٌّ إلى مَن شاءَ اللّهُ‌، ثُمَّ أنتُم تُذيعونَ ذلِكَ‌! مَنِ الَّذي أمسَكَ حَرفاً سَمِعَهُ؟!

قالَ أبو جَعفَرٍ عليه السلام: في حِكمَةِ آلِ داودَ: «يَنبَغي لِلمُسلِمِ أن يَكونَ مالِكاً لِنَفسِهِ‌، مُقبِلاً عَلى شَأنِهِ‌، عارِفاً بِأَهلِ زَمانِهِ‌»، فَاتَّقُوا اللّهَ‌(5)ولا تُذيعوا حَديثَنا.(6)1.


1) . راجع: كمال الدين: ص 308 ح 1.

2) . كمال الدين: ص 312 ح 3، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 45 ح 3، إعلام الورى‌: ج 2 ص 177 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 36 ص 200 ذيل ح 3 وراجع المناقب لابن شهرآشوب: ج 1 ص 298.

3) . في بعض النسخ: كما (هامش المصدر).

4) . قال المولى صالح المازندراني رحمه الله: الظاهر أنّه من كلام أبي الحسن الرضا نقلاً عن جده عليهما السلام ويحتمل أن يكون من المصنف نقلاً لحديث آخر بحذف الإسناد (شرح اُصول الكافي للمولى صالح المازندراني: ج 9 ص 123).

5) . قال الفيض رحمه الله: «فاتّقوا اللّه» من كلام الرضا عليه السلام (الوافي: ج 5 ص 702).

6) . الكافي: ج 2 ص 224 ح 10، مختصر بصائر الدرجات: ص 104 نحوه، بحار الأنوار: ج 75 ص 77 ح 27 وراجع قرب الإسناد: ص 380 ح 1340 و 1341.

375. كمال الدين - به نقل از اسحاق بن عمّار -: امام صادق عليه السلام فرمود: «اى اسحاق! آيا تو را بشارت ندهم‌؟». گفتم: چرا، فدايت شوم، اى فرزند پيامبر خدا! فرمود: «صحيفه اى به املاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و خطّ امير مؤمنان عليه السلام يافتيم كه در آن، نوشته بود: "بسم اللّه الرحمن الرحيم. اين، نوشته اى از جانب خداوند عزيز حكيم است"».

آن گاه، حديث لوح را ذكر كرد، به همان گونه كه در اين باب آوردم، جز اين كه در پايان آن آورده است: سپس امام صادق عليه السلام فرمود: «اى اسحاق! اين، دين فرشتگان و فرستادگان است. پس آن را از نااهلان حفظ كن تا خدا، حفظت كند و خاطرت را به سامان دارد». سپس امام عليه السلام فرمود: «هر كس به اين باور داشته باشد، از كيفر خداى عز و جل، ايمن خواهد بود».

376. الكافى - به نقل از احمد بن محمّد بن ابى نصر -: از ابو الحسن الرضا عليه السلام در بارۀ مسئله اى پرسيدم. امام عليه السلام [از دادن پاسخ] خوددارى كرد و دست نگه داشت، سپس فرمود: «اگر هر چه را مى خواهيد، به شما بدهيم [و بگوييم]، برايتان بد و گردن صاحب اين امر را زير تيغ مى برد».

ابو جعفر [امام باقر] عليه السلام فرمود:(1)"ولايت خداوند، رازى است كه خدا، آن را به جبرئيل عليه السلام سپرد و جبرئيل، آن را به محمّد صلى الله عليه و آله و محمّد به على و على به كسى كه خدا خواست، سپرد، سپس شما آن را فاش مى سازيد! كيست كه حرفى را بشنود و آن را نگه دارد؟!"».

ابو جعفر عليه السلام فرمود: «در حكمت آل داوود، آمده است: "مسلمان، بايد خويشتندار باشد و به كار خويش بپردازد و مردمِ زمانش را بشناسد". پس، از خدا بترسيد(2)و حديث ما را فاش مسازيد.».


1) . مولى صالح مازندرانى گويد: «جملۀ "ابو جعفر فرمود،" ظاهراً سخن امام رضا عليه السلام است كه از جدّش نقل مى كند. احتمال هم دارد كه سخن مصنّف باشد و حديث ديگرى را با حذف سند، نقل كرده است».

2) . فيض كاشانى گويد: «جملۀ "پس از خدا بترسيد"، سخن خود امام رضا عليه السلام است [نه امام باقر عليه السلام]».

تمهيد ي‍ الحمد لله ن

تبيين آداب ايجابى و سلبى نقل حديث

اشاره

تبيين آداب ايجابى و سلبى نقل حديث(1)

انتقال صحيح روايات از نسلى به نسل ديگر، از مهم ترين وظايف محدّثان و راويان است. راويان براى اين انتقال، بايد ويژگى هايى داشته باشند و آدابى را رعايت كنند:

ويژگى هايى مانند اسلام، عقل، بلوغ، عدالت، صداقت و ضبط كه در اين ميان، صداقت، مهم ترين ويژگى راوى است. روايت راوى بدون اين ويژگى ها، پذيرفته نيست. افزون بر اين، شايسته است راوى به برخى آداب نيز پاى بند باشد. اين آداب بر زيبايى و اتقان فرايند تحديث مى افزايد.

همچنين راوى بايد از امورى اجتناب ورزد، مانند: انگيزه هاى غير الهى داشتن، و نقل خبرى كه به دروغ بودن آن اطمينان دارد. بنابر اين، نقل حديث داراى دو گونه آداب ايجابى و آداب سلبى است.

الف - آداب ايجابى

اشاره

امورى مانند اخلاص، طهارت، بيان سند و منبع، تلفظ صحيح، نقل دقيق و عمل به روايت، آداب ايجابى نقل حديث شمرده مى شوند كه شايسته است راوى حديث، آنها را رعايت كند.


1) . به قلم پژوهشگران ارجمند، حجج اسلام، مهدى غلامعلى و عبد الهادى مسعودى.

1. اخلاص

حديث، سخن خداى متعال و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است. نقل اين سخنان براى جلب رضايت خدا، معنا و مفهوم ويژه مى يابد و اگر كسى براى انگيزه هاى مادّى به نقل حديث بپردازد، از پاداش الهى، باز خواهد ماند، چه اين كه تبليغ دين و نقل حديث، خود يك عبادت است و ارزش هر عبادت، به ميزان اخلاصى است كه در آن عمل بروز پيدا مى كند. بنابر اين، نقل مخلصانۀ روايت، از آداب نقل حديث است.

چنانچه فردى اين عمل خدا پسندانه، يعنى روايتگرى را براى پسندِ مردم و دستيابى به حُطام دنيا انجام دهد، نهايت آنچه نصيبش مى شود، همان متاع بى ارزش دنياست. اين در حالى است كه در آموزه هاى امام صادق عليه السلام آمده است:

كسى كه حديث را براى رسيدن به منافع دنيا بخواهد، براى وى در آخرت، نصيب [و پاداشى] نخواهد بود و اگر كسى حديث را براى دستيابى به پادش آخرت بخواهد، خداوند، خير دنيا و آخرت را به او خواهد بخشيد.(1)

2. طهارت

انجام دادن هر عمل عبادى، با داشتن طهارت، نقش مؤثرى در كمال و آثار و بركات آن دارد؛ و از اين رو، سزاوار است محدّثان و حديث پژوهان هنگام نقل روايات معصومان، طاهر و با وضو باشند. امام صادق عليه السلام، همواره در نقل روايات نبوى به اين عمل، پاى بند بودند. مالك بن انس، از محدّثان اهل سنّت كه معاصر آن امام بوده، مى گويد:

نديدم كه جعفر بن محمد عليه السلام جز در حال طهارت، از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حديث نقل كند.(2)


1) . ر. ك: ح 283.

2) . ر. ك: ح 300.

3. بيان سند و منبع

هر سخن، گوينده اى دارد. فاصلۀ زمانى، سبب مى شود يك سخن از سوى افراد متعدّد به ديگران منتقل شود. يكى از آداب مهمّ نقل حديث، چگونگى نسبت دادن آن به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام است. از اين رو، محدّثان، بايد نام راويان پيشين و گويندگان حديث را بيان كنند؛ چرا كه همه اين گويندگان در انتقال درست يا نادرست سخن اصلى، مؤثّر هستند. دقّت هر كدام، سبب مى شود كه همه آنچه در سخن اصلى بوده، حتّى به چند نسل بعد نيز به خوبى منتقل شود. از سوى ديگر، همواره كسانى بوده اند كه به عمد يا غير عمد، در اين انتقال، ايجاد خلل كرده اند. آنها با انگيزه هاى مختلف، متنِ سخن اصلى را دگرگون مى ساختند. بنا بر اين، ذكر سند، مى تواند به مخاطب اين آگاهى را بدهد كه منبع روايت و مصدر آن، چه كسانى بوده اند. در اين صورت، اگر اصل روايت، داراى مشكلاتى باشد، گويندۀ آخر، مقصّر نيست و او تنها روايتگر روايتى است كه راويان پيشين گفته اند و وى با بيان اسامى ايشان، امكان تحقيق و راستى آزمايى را به مخاطب مى دهد.

شيخ كلينى رحمه الله در كتاب الكافى، با سند متّصل خود از امام على عليه السلام روايت كرده است كه:

هنگامى كه حديثى را نقل مى كنيد، آن را به كسى كه آن را روايت كرده، نسبت دهيد كه اگر درست باشد، به سود شماست و اگر دروغ باشد، به زيان راوى است.(1)

بنا بر اين، براى رعايت احتياط، شايسته است تا همواره حديث پژوهان، منبع روايت را بيان كنند. در گزارشى، امام صادق عليه السلام، اصحاب خويش را از «كذب مُفتَرِع» پرهيز دادند. آنان، معناى اين اصطلاح را جويا شدند و امام عليه السلام، روايت بدون ذكر نام گوينده را «كذب مُفتَرِع(2)» خواندند.(3)


1) . ر. ك: ح 296.

2) . براى توضيح اين واژه، ر. ك: ص 283 پانوشت ح 298.

3) . ر. ك: ح 298.

4. تلفّظ صحيح

يكى ديگر از آداب حديث خوانى، تلفّظ صحيح واژگان روايت است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و خاندان مطهّرش، در شمار فصيح ترين شيوا سخنان عرب بوده اند. ايشان با انتخاب واژگانى جامع، دقيق و بدون نقص، به تبيين مباحث و انتقال معانى مبادرت مى ورزيدند، به گونه اى كه پذيرش سخنان ايشان براى كسى كه از عقل سليم و طبع لطيف بهره مند بود، به راحتى ميسّر مى شد.(1)

بنا بر آنچه گذشت، بر راويان اخبار و حديث پژوهان، شايسته و بايسته است تا متون روايى را با اِعراب صحيح و قرائت دقيق، بخوانند. اگر راوى، روايت را اشتباه و با اِعراب نادرست بخواند، نه تنها به فصاحت روايت اهل بيت عليهم السلام خلل وارد ساخته، بلكه سبب مى شود مقصود صحيح گوينده نيز به مخاطب، منتقل نشود. قرائت اشتباه احاديث، لطمه اى جدّى به جايگاه حديث و اهل بيت عليهم السلام است.

همچنين لازم است راويان، ضمن آشكار ساختن حركات و سكنات كلمات، به تبيين معانى واژگان روايات نيز بپردازند. امام صادق عليه السلام به اين نكتۀ مهم، اين گونه اشاره مى فرمايد:

حديث [و سخن] ما را روشن [و بى غلط] بيان كنيد؛ زيرا ما مردمى شيوا گوييم.(2)

5. نقل دقيق

يكى ديگر از آداب نشر حديث، دقّت در نقل بدون كم و كاست است. راوى، اگر چه در نقل به معنا مجاز است، ولى بايد دقّت كند تا در انتقال روايات، نه چيزى به سخن معصوم بيفزايد و نه از آن بكاهد. بر روايات راويان دقيق، همواره بيش از ديگر راويان توجّه شده است.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و اهل بيت ايشان، همگى در گفتار خويش، دقيق بودند و حكيمانه


1) . شرح الكافى، ملّا صالح مازندرانى: ج 2 ص 271.

2) . ر. ك: ح 294.

در استخدام واژگان مى كوشيدند. بنابر اين، محدّث بايد با زبان عربى و ادبيات عرب به صورت كامل، آشنا باشد و با احتياط فراوان در نقل واژگان حديث، رعايت امانتدارى را بنمايند.

بهترين راوى، كسى است كه روايت را همان گونه كه شنيده، گزارش كند. در اين صورت، وى مشمول دعاى خير پيامبر صلى الله عليه و آله(1)و به تعبير امام صادق عليه السلام، مصداق آيۀ شريف (اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ‌) (2)خواهد بود.(3)

6. عمل كردن به روايت

نقل روايت، سبب نمى شود كه راوى، در شمارِ عالمان دينى قرار گيرد. بنا بر آموزه هاى روايى، تنها راوى اى عالم شمرده مى شود كه به روايتى كه خود از اهل بيت عليهم السلام نقل كرده عمل كند، زيرا عمل كردن به آن نشانۀ باور و ايمان راوى به صحت آن است. ناگفته پيداست كه چنين فردى كه به علم خويش عمل مى كند، در اعتبار بخشى به روايت خويش و ايجاد اطمينان در مخاطب نيز مؤثّر است. در غير اين صورت، او تنها به سانِ بلندگويى است كه خبرى را به ديگران منتقل ساخته و ارزش فراترى ندارد. بنا بر اين، چنين فردى نمى تواند راوى عالم و دانشمند باشد؛ بلكه او بيشتر در شمارِ افراد دون پايه، سفيه،(4)نابخرد(5)و از كسانى است كه بويى از بهشت را درك نمى كنند.(6)در سخنان ارزشمند پيامبر صلى الله عليه و آله، بسيار تأكيد شده كه تنها راوى احاديث نباشيد، بلكه به روايت خويش، عمل كنيد. ايشان، عمل به روايت را شرط عالم بودن دانسته است:


1) . ر. ك: ح 288.

2) . (آن بندگان من كه به سخن گوش فرامى دهند و بهترين آن را پيروى مى كنند) (زمر: آيۀ 18).

3) . ر. ك: ح 292.

4) . ر. ك: ح 301.

5) . ر. ك: الكافي: ج 1 ص 49 ح 6.

6) . ر. ك: ح 303.

رعايت كنندگان دانش باشيد، نه روايتگران آن. گاه آن كه روايت نكرده، رعايت مى كند و آن كه رعايت نكرده، روايت مى كند. هرگز دانشمند نخواهيد بود تا آن كه به آنچه مى دانيد، عامل باشيد.(1)

ب - آداب سلبى

اشاره

آنچه محدّث بايد از آنها اجتناب ورزد عبارت اند از:

1. انگيزه هاى غير الهى

نقل و نشر حديث، گونه اى علم آموزى و عبادت است. نيّت خالصانه، نخستين ادب و از آداب اصلى اين عبادت و تحقّق بخش بركات معنوى آن است. از اين رو، دخالت دادن انگيزه هاى غير خدايى، محدّث را در جرگۀ عالمانى مى اندازد كه از علم خود سودى نمى برند و گاه در پى شهرت طلبى و جاه و مقام، از نادانان نيز عقب تر مى مانند.

اينان، از تلاش علمى خود، اندوخته اى براى جهان آخرت نمى اندوزند و توشه اى براى سفر طولانى خويش به همراه نمى برند.

2. بى پروايى در نقل

برخى امور، در نشر و بازگويى حديث، اثر منفى دارند. محدّث، نمى تواند روايتى برساخته را تنها به دليل نام حديث داشتن، نقل كند، خواه آن روايت به پيامبر صلى الله عليه و آله منسوب شده باشد يا به اهل بيت عليهم السلام. او همچنين نمى تواند بدون اطمينان از صدور حديث، آن را به معصومان، منتسب و سپس نقل كند. كارى كه شايد بتوان آن را گونه اى تخريص دانست كه مورد حملۀ كوبندۀ قرآن قرار گرفته است: (قُتِلَ اَلْخَرّاصُونَ‌) (2)و مى توان حديث «اِتَّقُوا الحَديثَ عَنّى إلّاما عَلِمتُم»(3)را بر آن، گواه دانست. گفتنى است در چنين مواردى، اگر اطمينان به كذب و ساختگى بودن حديث


1) . ر. ك: ح 302.

2) . (مرگ بر دروغ پردازان!) (ذاريات: آيۀ 10).

3) . ر. ك: ح 337.

نداشته باشيم، نقل آن به صورت احتمالى و غير قطعى، يا با انتساب به شخص ناقل و منبع گزارش دهندۀ حديث، اشكالى ندارد. اين، همانند نقل حديث غير قطعى در حالت روزه دارى است كه در صورتى جايز است كه به صورت احتمالى به شخص يا مأخذ و منبعى منتسب شود.

3. رعايت نكردن ظرفيت مخاطب

ادب ديگر نشر حديث، رعايت ظرفيت گيرنده و تحمّل كنندۀ حديث است. فراگيرى حديث، مانند هر علم ديگرى، نيازمند كسب برخى آمادگى ها و پيمودن برخى مرحله هاست. گفتن هر حديثى براى هر كسى، گاه موجب تضييع و تباهى علم نهفته در آن حديث مى شود و گاه زمينۀ امتناع و انكار و تباهى فراگيرنده را فراهم مى آورد.

در صورت دوم، شنوندۀ حديث، به جاى اذعان به محدويت فكرى خود، گاه به انكار گويندۀ حديث مى پردازد. اين، همان فتنه و آزمونى است كه وظيفۀ شنونده، توقّف در برابر آن و "ردّ العلم" به گويندگان حديث است، امّا گاه، سر به طغيان برمى دارد(1)و عصيانش در فرجامى ناخوش به انكار مى انجامد؛(2)امرى كه برخى احاديث، به صراحت و برخى، با بيانى مشابه بر آن تأكيد كرده اند(3). در اين نگرش، مقصود از حديث «مَن حَدَّثَ بِحَديثٍ لا يَعلَمُ تَفسيرَهُ لا هُوَ ولاَ الَّذي حَدَّثَهُ‌، كَأَنَّما هُوَ فِتنَةٌ عَلَى الَّذي حَدَّثَهُ‌؛ هر كس حديثى نقل كند كه تفسيرش را نه خودش بفهمد و نه شنونده، آن حديث، مايۀ گم راهى شنونده است»،(4)اين نيست كه راوى، حق ندارد هر حديثى كه معنايش را نمى داند، براى كس ديگرى نقل نكند؛ چه در اين صورت، نقل حديث، محدود مى شود و ممكن است با حديث «نَضَّرَ اللّهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتي فَوَعاها وحَفِظَها


1) . ر. ك: ح 349.

2) . ر. ك: ح 360.

3) . ر. ك: ح 312 (نقل ما لا تحمله العقول).

4) . ر. ك: ح 342.

وبَلَّغَها مَن لَم يَسمَعها، فَرُبَّ حامِلِ فِقهٍ غَيرُ فَقيهٍ‌، ورُبَّ حامِلِ فِقهٍ إلى مَن هُوَ أفقَهُ مِنهُ‌؛ خداوند، خوش روى سازد بنده اى را كه سخنم را بشنود و آن را به كسى كه نشنيده، برساند؛ زيرا بسا حامل علمى كه خود، عالِم نيست و بسا كسى كه علم را به كسى منتقل مى كند و آن كس از او، داناتر است»،(1)متعارض شود؛ بلكه مقصود آن است كه در نقل احاديثى كه فهم و تحمّلش تنها براى افرادى خاصّ ممكن است، احتياط كنيم و از نقل رواياتى كه نه خود به آن علم داريم و نه شنونده آن را مى فهمد، بپرهيزيم. اين احتياط، از آن روست كه ممكن است تعقّل و تعبّدِ شنونده، به اندازه اى نباشد كه آنچه را شنيده، در ظرف امكان بنهد و از ردّ و انكار آن، خوددارى ورزد. در اين صورت، اگر راوى نتواند حديث را به مخاطبش بفهماند و بقبولانَد، زمينۀ گرفتار آمدن او را در فتنه، فراهم آورده و كمكى نيز به رهايى اش از آن نكرده است.

وجه ديگر، آن است كه بر روى واژۀ «فوعاها» در حديث اخير، تكيه كنيم و بگوييم كه شرط يا ادب نقل روايت، آن است كه روايت كنندۀ حديث، معناى آن را دريابد و اگر به فهم عميق آن نرسيد، دستِ كم دريافت و فهم اوّليه اى را از آن داشته باشد. در اين صورت، حديث مورد شرح، معارضى ندارد و با اين حديث امام باقر عليه السلام نيز همسو مى شود كه:

درنگ كردن هنگام پيش آمدن شبهه، بهتر از فرو رفتن در گردابِ هلاكت است و حديثى را روايت نكنى، بهتر است از اين كه حديثى را نفهميده، روايت كنى.(2)

4. افشاى راز

نكتۀ ديگرى كه در نقل حديث، بويژه در نشر حديث اهل بيت عليهم السلام بايد بدان توجّه شود، رازدارى و افشا نكردن اطّلاعاتى است كه نشرشان، زيان هايى را در پى دارد.

احاديث متعدّدى بر رازدارى و محدوديت نشر احاديثى تأكيد كرده اند كه در بارۀ


1) . ر. ك: ح 191.

2) . ر. ك: ح 277.

فضائل و كمالات والاى اهل بيت عليهم السلام، يا منزلت سياسى و اجتماعى آنان است؛ نشر احاديثى كه امامان را حاكمان بر حقّ جامعۀ اسلامى معرّفى مى كند و عبّاسيان و امويان را به تصريح يا استلزام، غاصبان اين حق مى شمُرَد، در تعارضى آشكار با منافع حاكمان جائر است. از اين رو، به آنان، مجوّز هجوم به امامان و پيروانشان را مى دهد و اين، مخالف با اصل تقيّه و حفظ كيان امامت و جامعۀ شيعى است. همين مصلحت مهم، موجب مى شود روايات ظهور قائم آل محمّد عليهم السلام نزد همه افشا نشوند.(1)افزون بر اين، نشر برخى ويژگى ها و فضائل اهل بيت عليهم السلام مى تواند انكار تودۀ مردمى را بر انگيزد كه باورهايشان، مانند شيعيان نيست. در اين صورت، جدايى ميان اين دو بخش از پيكرۀ جامعۀ اسلامى، بيشتر مى شود و اين، زمينۀ اختلاف و تفرقۀ درونى را پديد مى آورد؛ امرى كه به هيچ روى، مقبول خداوند و حجّت هاى او در زمين نيست.

نكتۀ در خور توجّه، آن است كه افشاى اسرار و فضائل والاى اهل بيت عليهم السلام، مانند بسيارى از اطّلاعات محرمانۀ ديگر، قابل طبقه بندى است و به تناسب سطح فكرى و ايمانى مخاطب، مى تواند گسترده يا محدود باشد. اين مهم، در روزگار كنونى كه رسانه ها و وسايل ارتباط جمعى، بسيار فعّال و در نشر سريع و آسان اخبار، كوشا و توانا هستند، اهمّيت بيشترى مى يابد.

گفتنى است احاديثى كه به احاديث صعب و مُستَصعَب مشهورند نيز مؤيّد دسته اى از اين احاديث اند كه ناظر به خوددارى از افشاى كمالات وجودى اهل بيت عليهم السلام است. ما اين احاديث را نيز در جاى خود(2)آورده و مقصود اصلى آنها را تحليل و تبيين كرده ايم.(3)).


1) . ر. ك: الكافى: ج 1 ص 368 ح 1 والغيبة للطوسى: ص 428 ح 417 و قرب الإسناد: ص 381 ح 1343 ومختصر بصائر الدرجات: ص 105.

2) . ر. ك: ج 2 ص 24 (حديثنا صعب مستصعب).

3) . ر. ك: ج 2 ص 24 (معناشناسى «حديثنا صعب مستصعب»).

5/7

جَوازُ نَقلِ الحَديثِ بِالمَعنى‌

377.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنَّهُ لا بَأسَ بِالحَديثِ‌، قَدَّمتَ فيهِ أو أخَّرتَ إذا أصَبتَ مَعناهُ‌.(1)

378.

اُسد الغابة عن سليمان بن أكيمة: قُلتُ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌! إنّي أسمَعُ مِنكَ الحَديثَ لا أستَطيعُ أن اُؤَدِّيَهُ كَما أسمَعُ مِنكَ‌، يَزيدُ حَرفاً أو يَنقُصُ حَرفاً؟ فَقالَ‌: إذا لَم تُحِلّوا حَراماً ولا تُحَرِّموا حَلالاً وأَصَبتُمُ المَعنى‌، فَلا بَأسَ‌.(2)

379.

المعجم الكبير عن أبي اُمامة: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: مَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِن بَينِ عَينَي جَهَنَّمَ‌. فَشَقَّ ذلِكَ عَلى أصحابِهِ‌، فَقالوا: يا رَسولَ اللّهِ‌! نُحَدِّثُ عَنكَ بِالحَديثِ نَزيدُ ونَنقُصُ؟ قالَ‌: لَيسَ ذا أعنيكُم إنَّما أعنِي الَّذي يَكذِبُ عَلَيَّ مُتَحَدِّثاً يَطلُبُ بِهِ شَينَ الإِسلامِ‌.(3)

380.

المستدرك على الصحيحين عن مكحول: دَخَلتُ عَلى واثِلَةَ بنِ الأَسقَعِ فَقُلتُ‌: يا أبَا الأَسقَعِ‌! حَدِّثنا حَديثاً سَمِعتَهُ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله لَيسَ فيهِ وَهمٌ ولا مَزيدٌ ولا نِسيانٌ‌، فَقالَ‌: هَل قَرَأَ أحَدٌ مِنكُمُ اللَّيلَةَ مِنَ القُرآنِ شَيئاً؟ فَقُلنا: نَعَم، وما نَحنُ لَهُ بِالحافِظينَ‌.

قالَ‌: فَهذَا القُرآنُ مَكتوبٌ بَينَ أظهُرِكُم لا تَألونَ‌(4)حِفظَهُ‌، وأَنتُم تَزعُمونَ أنَّكُم تَزيدونَ وتَنقُصونَ‌، فَكَيفَ بِأَحاديثَ سَمِعناها مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَسى أن لا نَكونَ‌).


1) . نوادر الاُصول: ج 2 ص 356، تاريخ دمشق: ج 62 ص 363 ح 12871 كلاهما عن واثلة بن الأسقع، كنز العمّال: ج 10 ص 223 ح 29179.

2) . اُسد الغابة: ج 3 ص 268 الرقم 2991 و ج 2 ص 540 الرقم 2211.

3) . المعجم الكبير: ج 8 ص 131 ح 7599، مسند الشاميّين: ج 4 ص 321 ح 3434، الكفاية في علم الرواية: ص 235 نحوه، كنز العمّال: ج 10 ص 236 ح 29251.

4) . ما ألَوتُ أن أفعلَه: أي ما تركت. والعرب تقول: أتاني فلان في حاجة فما ألَوتُ رَدّه: أي ما استطعت. وأتاني في حاجة فألَوتُ فيها: أي اجتهدت (لسان العرب: ج 14 ص 40 «ألا»).

5/7: مجاز بودنِ نقل معناى حديث

377.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: پس و پيش كردن كلمات حديث، در صورتى كه معناى آن را درست برسانى، اشكالى ندارد.

378.

اُسْد الغابة - به نقل از سليمان بن اكيمه -: گفتم: اى پيامبر خدا! من از شما حديث مى شنوم؛ امّا نمى توانم آن را همان گونه كه مى شنوم، [به ديگران] برسانم. حرفى، كم و زياد مى شود. فرمود: «اگر حرامى را حلال و حلالى را حرام نمى كنى و معنا را در مى يابى، اشكالى ندارد».

379.

المعجم الكبير - به نقل از ابو اُمامه -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس بر من به عمد، دروغ ببندد، جايگاهش را بايد از ميانۀ دوزخ برگيرد». اين بر اصحاب، گران آمد.

گفتند: اى پيامبر خدا! ما از شما حديث نقل مى كنيم و كم و زياد مى شود. فرمود:

«مقصود من، اين كار شما نيست. من كسى را مى گويم كه حديث دروغ به من مى بندد و در پى زشت جلوه دادن اسلام است».

380. المستدرك على الصحيحين - به نقل از مكحول -: نزد واثلة بن اَسقَع رفتم و گفتم: اى ابو اسقع! حديثى براى ما بگو كه آن را از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده اى و در آن اشتباه و فزونى و فراموشى نباشد.

او گفت: آيا هيچ يك از شما ديشب چيزى از قرآن خوانده است‌؟ گفتيم: آرى؛ امّا آنها را به ياد نداريم.

گفت: اين قرآن، نوشته شده و در دسترس شماست؛ امّا توان حفظش را نداريد و مى پنداريد به آن بيفزاييد يا از آن بكاهيد. پس چگونه با احاديثى كه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده ايم و ممكن است تنها يك بار آنها را شنيده باشيم، چنين نشود؟! براى شما،

سَمِعناها إلّامَرَّةً واحِدَةً؟! حَسبُكُم إذا جِئناكُم بِالحَديثِ عَلى مَعناهُ‌.(1)

381. مستطرفات السرائر: عَن بَعضِ أصحابِنا يَرفَعُهُ إلى أبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام قالَ‌: إذا أصَبتَ مَعنى حَديثِنا فَأَعرِب(2)عَنهُ بِما شِئتَ‌.

وقالَ بَعضُهُم(3): لا بَأسَ إن نَقَصتَ أو زِدتَ أو قَدَّمتَ أو أخَّرتَ إذا أصَبتَ المَعنى‌.

وقالَ‌: هؤُلاءِ يَأتونَ بِالحَديثِ مُستَوِياً كَما يَسمَعونَهُ‌، وإنّا رُبَّما قَدَّمنا وأَخَّرنا وزِدنا ونَقَصنا؟ فَقالَ‌: ذلِكَ زُخرُفُ القَولِ غُرُوراً، إذا أصَبتَ المَعنى فَلا بَأسَ‌.(4)

382.

الكافي عن محمّد بن مسلم: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: أسمَعُ الحَديثَ مِنكَ‌، فَأَزيدُ وأَنقُصُ‌. قالَ‌: إن كُنتَ تُريدُ مَعانِيَهُ فَلا بَأسَ‌.(5)

383.

بحار الأنوار عن ابن المختار أو غيره رفعه: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: أسمَعُ الحَديثَ مِنكَ‌، فَلَعَلّي لا أرويهِ كَما سَمِعتُهُ‌. فَقالَ‌: إن أصَبتَ فيهِ فَلا بَأسَ‌؛ إنَّما هُوَ بِمَنزِلَةِ‌:

تَعالَ وهَلُمَّ‌، وَاقعُد وَاجلِس.(6)س.


1) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 658 ح 6421، تاريخ دمشق: ج 62 ص 362، جامع بيان العلم وفضله: ج 1 ص 79 وكلاهما نحوه.

2) . الإعراب والتعريب معناهما واحد وهو الإبانة، يقال: أعربَ عنه لسانُه وعرّب؛ أي أبان وأفصح.

ويقال: أعرِب عمّا في ضميرك؛ أي أبنِ (لسان العرب: ج 1 ص 588 «عرب»).

3) . قال المجلسي قدس سره: ضمير «بعضهم» راجع إلى الأئمّة عليهم السلام، وفاعل «قال» في قوله: «قال هؤلاء» أحد الرواة، وفي قوله: «فقال» الإمام عليه السلام: قوله: «ذلك» أي الذي ترويه العامّة. «زخرف القول» أي الأباطيل المموّهة من زَخرَفه؛ إذا زيّنه يغرّون به الناس غروراً (بحار الأنوار: ج 2 ص 163).

4) . مستطرفات السرائر (كتاب السيّاري): ص 50 ح 12، الاُصول الستّة عشر (كتاب حسين بن عثمان): ص 319 ح 500 وفيه «الحديث» بدل «معنى حديثنا» وفيه صدره إلى «وَقَالَ بَعضُهُم: لَابَأسَ‌»، بحار الأنوار: ج 2 ص 161 ح 18.

5) . الكافي: ج 1 ص 51 ح 2، بحار الأنوار: ج 2 ص 164 ذيل ح 24.

6) . بحار الأنوار: ج 2 ص 161 ح 17، وسائل الشيعة: ج 18 ص 75 ح 33315 كلاهما نقلاً عن كتاب الإجازات للسيّد ابن طاووس.

همين كافى است كه معناى حديث را برايتان نقل كنيم.

381. مستطرفات السرائر - به نقل از يكى از شيعيان كه سند حديث را به امام صادق عليه السلام مى رساند -: چون معناى حديث ما را دريافتى، هر گونه كه خواستى، آن را بيان كن.

برخى(1)مى گويند: اشكالى ندارد كه در صورت دريافت معنا، از آن بكاهى يا بر آن بيفزايى يا اجزايش را پس و پيش كنى.

همچنين گفت(2): اينان، حديث را درست همان گونه كه مى شنوند، مى آورند؛ ولى ما گاه پس و پيش و كم و زياد مى كنيم. گفت(3): آن كار، آراستن فريبكارانۀ كلام است.

چون معنا را دريافتى، اشكالى نيست.

382.

الكافى - به نقل از محمّد بن مسلم -: به امام صادق عليه السلام گفتم: حديثى را از شما مى شنوم و آن را كم و زياد مى كنم. فرمود: «اگر معانى آن را برسانى، اشكالى ندارد».

383.

بحار الأنوار - به نقل از پسر مختار يا جز او كه سند حديث را به معصوم عليه السلام رسانده -: به امام صادق عليه السلام گفتم: حديث را از شما مى شنوم، امّا شايد چنان كه شنيده ام آن را روايت نكنم. فرمود: «اگر آن را درست دريافتى، اشكالى ندارد. آن مانند "بيا" و "بشتاب" و "بنشين" و "بفرما" است».ت.


1) . علّامه مجلسى مى گويد: مراد از «برخى»، ائمّه عليهم السلام است.

2) . علّامه مجلسى مى گويد: گويندۀ اين كلام، يكى از راويان است.

3) . علّامه مجلسى مى گويد: گويندۀ اين كلام، امام عليه السلام است.

384. الكافي عن داود بن فرقد: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: إنّي أسمَعُ الكَلامَ مِنكَ فَاُريدُ أن أروِيَهُ كَما سَمِعتُهُ مِنكَ فَلا يَجيءُ‌. قالَ‌: فَتَعَمَّدُ ذلِكَ؟ قُلتُ‌: لا. فَقالَ‌: تُريدُ المَعانِيَ؟ قُلتُ‌: نَعَم. قالَ‌: فَلا بَأسَ‌.(1)

5/8

جَوازُ رِوايَةِ كَلامِ إمامٍ عَن إمامٍ آخَرَ

385.

الإمام الصادق عليه السلام: لَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ فيما سَمِعتُم عَنّي أن تَرووهُ عَن أبي، ولَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ فيما سَمِعتُم عَن أبي أن تَرووهُ عَنّي، لَيسَ عَلَيكُم في هذا جُناحٌ‌.(2)

386.

الكافي عن أبي بصير: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: الحَديثُ أسمَعُهُ مِنكَ أرويهِ عَن أبيكَ‌، أو أسمَعُهُ مِن أبيكَ أرويهِ عَنكَ؟ قالَ‌: سَواءٌ‌، إلّاأنَّكَ تَرويهِ عَن أبي أحَبُّ إلَيَّ‌.

وقالَ أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام لِجَميلٍ‌: ما سَمِعتَ مِنّي فَاروِهِ عَن أبي.(3)

387. بحار الأنوار عن حفص بن البختري بإسناده: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: نَسمَعُ الحَديثَ مِنكَ فَلا أدري مِنكَ سَماعَهُ أو مِن أبيكَ‌، قالَ‌: ما سَمِعتَ مِنّي فَاروِ عَن أبي، وما سَمِعتَهُ مِنّي فَاروِ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.(4)ي.

1) . الكافي: ج 1 ص 51 ح 3، بحار الأنوار: ج 2 ص 164 ذيل ح 24.

2) . بحار الأنوار: ج 107 ص 43، وسائل الشيعة: ج 18 ص 74 ح 33314 نحوه وكلاهما نقلاً عن كتاب الإجازات للسيّد ابن طاووس عن كتاب الحسن بن محبوب عن ابن سنان.

3) . الكافي: ج 1 ص 51 ح 4، وسائل الشيعة: ج 18 ص 55 ح 33240.

4) . بحار الأنوار: ج 107 ص 44 نقلاً عن كتاب الإجازات للسيّد ابن طاووس عن كتاب حفص بن البختري و ج 2 ص 161 ح 16 نقلاً عن كتاب الإجازات للسيّد ابن طاووس عن كتاب الحسن بن محبوب وليس فيه «ما سمعت منّي فاروِ عن أبي»، وسائل الشيعة: ج 18 ص 74 ح 33315 نقلاً عن كتاب الإجازات للسيّد ابن طاووس عن كتاب حفص بن البختري.

384. الكافى - به نقل از داوود بن فَرقَد -: به امام صادق عليه السلام گفتم: من سخن را از شما مى شنوم، سپس مى خواهم آن را همان گونه كه شنيده ام، روايت كنم، امّا [به ذهنم] نمى آيد. فرمود: «آيا تعمّدى در اين كار دارى‌؟». گفتم: خير. فرمود: «آيا دنبال معانى هستى‌؟». گفتم: آرى. فرمود: «پس، ايرادى ندارد».

ر. ك: ص 237 (آسيب هاى صدور و نقل حديث / آسيب هاى مرحلۀ نقل حديث / نقل معنا).

5/8: مجاز بودنِ نقل روايت يك امام از امامى ديگر

385.

امام صادق عليه السلام: گناهى بر شما نيست كه آنچه را از من مى شنويد، از پدرم نقل كنيد و گناهى بر شما نيست كه آنچه را از پدرم مى شنويد، از من نقل كنيد. در اين باره، بر شما گناهى نيست.

386.

الكافى - به نقل از ابو بصير -: به امام صادق عليه السلام گفتم: حديثى را كه از شما مى شنوم، آيا از [قول] پدرتان روايتش كنم يا [حديثى را كه] از پدرتان مى شنوم، آيا از شما روايتش كنم‌؟ فرمود: «فرقى نمى كند؛ جز اينكه خوش تر دارم آن را از پدرم روايت كنى».

همچنين امام صادق عليه السلام به جميل فرمود: «آنچه از من شنيدى، از پدرم روايتش كن».

387. بحار الأنوار - به نقل از حفص بن بخترى، با سندش -: به امام صادق عليه السلام گفتم: حديثى را از شما مى شنويم و [بعدها] نمى دانم كه از شما يا از پدرت شنيده ام. امام عليه السلام فرمود:

«آنچه را از من شنيده اى، از [قول] پدرم روايت كن و آنچه را از من شنيده اى، از [قول] پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت كن».

5/9

طُرُقُ تَحَمُّلِ الحَديثِ‌

1 - السَّماعُ‌

388. الكافي عن رجل من قريش من أهل مكّة: قالَ سُفيانُ الثَّورِيُّ‌: اِذهَب بِنا إلى جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ، قالَ‌: فَذَهَبتُ مَعَهُ إلَيهِ فَوَجَدناهُ قَد رَكِبَ دابَّتَهُ‌، فَقالَ لَهُ سُفيانُ‌: يا أبا عَبدِ اللّهِ‌! حَدِّثنا بِحَديثِ خُطبَةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله في مَسجِدِ الخَيفِ‌. قالَ‌: دَعني حَتّى أذهَبَ في حاجَتي فَإِنّي قَد رَكِبتُ فَإِذا جِئتُ حَدَّثتُكَ‌، فَقالَ‌: أسأَ لُكَ بِقَرابَتِكَ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله لَمّا حَدَّثتَني قالَ‌: فَنَزَلَ‌، فَقالَ لَهُ سُفيانُ‌: مُر لي بِدَواةٍ وقِرطاسٍ حَتّى اُثبِتَهُ‌، فَدَعا بِهِ‌، ثُمَّ قالَ‌: اُكتُب: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ‌، خُطبَةُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله في مَسجِدِ الخَيفِ‌:

نَضَّرَ اللّهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتي فَوَعاها وبَلَّغَها مَن لَم تَبلُغهُ‌، يا أيُّهَا النّاسُ‌! لِيُبَلِّغِ الشّاهِدُ الغائِبَ‌، فَرُبَّ حامِلِ فِقهٍ لَيسَ بِفَقيهٍ‌، ورُبَّ حامِلِ فِقهٍ إلى مَن هُوَ أفقَهُ مِنهُ‌.(1)

389.

الكافي عن عبد اللّه بن سنان: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: يَجيئُنِي القَومُ فَيَستَمِعونَ مِنّي حَديثَكُم فَأَضجَرُ ولا أقوى‌، قالَ‌: فَاقرَأ عَلَيهِم مِن أوَّلِهِ حَديثاً ومِن وَسَطِهِ حَديثاً ومِن آخِرِهِ حَديثاً.(2)

390.

مروج الذهب عن أبي دعامة: أتَيتُ عَلِيَّ بنَ مُحَمَّدِ بنِ عَلِيِّ بنِ موسى عليه السلام عائِداً في5.


1) . الكافي: ج 1 ص 403 ح 2، بحار الأنوار: ج 27 ص 69 ح 6.

2) . الكافي: ج 1 ص 52 ح 5، بحار الأنوار: ج 2 ص 165 ح 5.

5/9: شيوه هاى دريافت حديث

الف - سِماع

388.

الكافى - به نقل از مردى قُريشى از اهالى مكّه -: سفيان ثَورى [به من] گفت: بيا نزد جعفر بن محمّد برويم. با هم رفتيم. ديديم ايشان، بر مَركب خويش، سوار است. سفيان به ايشان گفت: اى ابو عبد اللّه! حديث خطبۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسجد خَيف را برايمان بگو. امام عليه السلام فرمود: «[من فعلاً] سوار شده ام. رهايم كن بروم كارم را انجام بدهم، وقتى آمدم، برايت مى گويم». سفيان گفت: به حقّ خويشاوندى ات با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از شما مى خواهم كه برايم بگويى. امام عليه السلام، پياده شد. سفيان به ايشان گفت: دستور بدهيد دوات و كاغذى برايم بياورند تا بنويسم. امام عليه السلام، دوات و كاغذ خواست و فرمود: «بنويس: بسم اللّه الرحمن الرحيم. خطبۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسجد خيف: «خدا خوش روى كند بنده اى را كه گفتار مرا بشنود و به ياد بسپارد و آن را به كسانى كه نشنيده اند، برساند. اى مردم! حاضران بايد به غايبان برسانند؛ زيرا بسا حمل كنندۀ دانشى كه خود دانشمند نيست و بسا كسى كه انتقال دهندۀ دانشى به دانشمندتر از خود است».

389.

الكافى - به نقل از عبد اللّه بن سنان -: به امام صادق عليه السلام گفتم: مردم، نزدم مى آيند و حديث شما را از من مى شنوند و من، خسته مى شوم و توانش را ندارم‌؟ امام عليه السلام فرمود: «بر ايشان، حديثى از آغاز آن [كتاب] و حديثى از ميانه اش و حديثى از پايانش بخوان».(1)

يعنى نوشته حديثى در اختيار شاگردان قرار گرفته و تنها برخى قسمت ها بر او خوانده شود تا اطمينان بيشتر به كتاب حديثى پديد آيد (ر. ك: مرآة العقول: ج 1 ص 176 و الوافى: ج 1 ص 230 و حاشيۀ محمّد بن حيدر نائينى: ص 184).

390. مروج الذهب - به نقل از ابو دِعامه -: در بيمارى امام هادى عليه السلام كه بر اثر آن در اين سال از دنيا

1) . شنيدن همۀ احاديث يك نوشته از استاد حديثى، بسيار پسنديده ولى وقت گير بود. عبداللّه بن سنان - كه از بزرگان اصحاب و فردى صاحب منصب در حكومت بود - از تنگى وقت و خستگى خود از بازخوانى همۀ احاديث كتاب خود براى شاگردان شكوه كرده و امام عليه السلام راه حل ميانه اى را پيشنهاد نموده اند.

عِلَّتِهِ الَّتي كانَت وَفاتُهُ مِنها في هذِهِ السَّنَةِ‌، فَلَمّا هَمَمتُ بِالاِنصِرافِ قالَ لي: يا أبا دِعامَةَ‌! قَد وَجَبَ حَقُّكَ‌، أفَلا اُحَدِّثُكَ بِحَديثٍ تُسَرُّ بِهِ؟

قالَ‌: فَقُلتُ لَهُ‌: ما أحوَجَني إلى ذلِكَ يَابنَ رَسولِ اللّهِ‌! قالَ‌: حَدَّثَني أبي مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ‌، قالَ‌: حَدَّثَني أبي عَلِيُّ بنُ موسى‌، قالَ‌: حَدَّثَني أبي موسَى بنُ جَعفَرٍ، قالَ‌:

حَدَّثَني أبي جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ، قالَ‌: حَدَّثَني أبي مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ‌، قالَ‌: حَدَّثَني أبي عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ‌، قالَ‌: حَدَّثَني أبي الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ‌، قالَ‌: حَدَّثَني أبي عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ عليهم السلام، قالَ‌: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اُكتُب يا عَلِيُّ‌! قالَ‌: قُلتُ‌: وما أكتُبُ؟ قالَ لي:

اُكتُب:

بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ‌، الإِيمانُ‌: ما وَقَرَتهُ‌(1)القُلوبُ وصَدَّقَتهُ الأَعمالُ‌، وَالإِسلامُ‌: ما جَرى بِهِ اللِّسانُ وحَلَّت بِهِ المُناكَحَةُ‌.

قالَ أبو دِعامَةَ‌: فَقُلتُ‌: يَابنَ رَسولِ اللّهِ‌! ما أدري - وَاللّهِ - أيُّهُما أحسَنُ‌؛ الحَديثُ أمِ الإِسنادُ؟ فَقالَ‌: إنَّها لَصَحيفَةٌ بِخَطِّ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ بِإِملاءِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، نَتَوارَثُها صاغِراً عَن كابِرٍ.(2)

2 - القِراءَةُ‌

391. بصائر الدرجات عن حمزة بن عبد المطّلب بن عبد اللّه الجعفي: دَخَلتُ عَلَى الرِّضا عليه السلام ومَعِيَ صَحيفَةٌ أو قِرطاسٌ‌، فيهِ عَن جَعفَرٍ عليه السلام: «إنَّ الدُّنيا مُثِّلَت لِصاحِبِ هذَا الأَمرِ في مِثلِ فَلقَةِ الجَوزَةِ‌»، فَقالَ‌: يا حَمزَةُ‌! ذا وَاللّهِ حَقٌّ فَانقِلوهُ إلى أديمٍ‌.(3)

1) . وَقَرَ: أي ثبت. يقال: وقر في صدره، أي سكن فيه وثبت، من الوقار: الحلم والرزانة (النهاية: ج 5 ص 213 «وقر»).

2) . مروج الذهب: ج 4 ص 171؛ بحار الأنوار: ج 50 ص 208 ذيل ح 22.

3) . بصائر الدرجات: ص 408 ح 2 و ح 4، الاختصاص: ص 217 كلاهما عن حمزة بن عبداللّه الجعفري نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 145 ح 11.

رفت، به عيادت ايشان رفتم. چون خواستم بازگردم، به من فرمود: «اى ابو دِعامه! حقّ تو [بر ما] واجب شد. آيا حديثى برايت نگويم كه شادمانت سازد؟».

گفتم: چه قدر محتاج آنم، اى فرزند پيامبر خدا.

فرمود: «پدرم محمّد بن على، برايم نقل كرد و گفت: پدرم على بن موسى، برايم نقل كرد و گفت: پدرم موسى بن جعفر، برايم نقل كرد و گفت: پدرم جعفر بن محمّد، برايم نقل كرد و گفت: پدرم محمّد بن على، برايم نقل كرد و گفت: پدرم على بن حسين، برايم نقل كرد و گفت: پدرم حسين بن على، برايم نقل كرد و گفت: پدرم على بن ابى طالب عليهم السلام، برايم نقل كرد و گفت: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: "بنويس، اى على!" گفتم: چه بنويسم‌؟ به من فرمود: "بنويس: بسم اللّه الرحمن الرحيم. ايمان، چيزى است كه در دل ها آن را جاى دهند و كردارها، آن را تأييد كنند و اسلام، چيزى است كه زبان، آن را جارى مى سازد و زناشويى با آن، روا گردد"».

گفتم: اى پسر پيامبر خدا! به خدا سوگند كه نمى دانم كدام يك از اين دو، نيكوتر است: خود حديث يا سند آن‌؟

فرمود: «اين حديث [و سند آن]، در كتابى است كه به خطّ على بن ابى طالب و با املاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نوشته شده و ما آن را پسر از پدر، به ارث مى بريم».

ب - قرائت

391. بصائر الدرجات - به نقل از حمزة بن عبد المطّلب بن عبد اللّه جُعْفى -: نزد امام رضا عليه السلام رفتم و صحيفه يا كاغذى همراه داشتم كه در آن، از قول امام جعفر صادق عليه السلام نوشته بود: «دنيا براى صاحب اين امر (امامت)، مانند پارۀ گردويى است». [امام رضا عليه السلام] فرمود: «اى حمزه! به خدا سوگند، اين، حقّ است. آن را به روى پوست(1)، منتقل كنيد [تا ماندگارتر شود]».ت.

1) . مراد پوست دباغى شده حيوانى مانند گوسفند و گوساله است.

392.

النجاشي في الرجال: لَهُ [أيِ الحُسَينِ بنِ خالوَيهِ‌] كُتُبٌ‌، مِنها: كِتابُ «الأَوَّلِ‌»، ومُقتَضاهُ ذِكرُ إمامَةِ أميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام، حَدَّثَنا بِذلِكَ القاضي أبُو الحُسَينِ النَّصيبِيُّ‌، قالَ‌: قَرَأتُهُ عَلَيهِ بِحَلَبَ‌، وكِتابُ «مُستَحسَنُ القِراءاتِ وَالشَّواذِّ»، [و] كِتابٌ حَسَنٌ فِي اللُّغَةِ‌، [و] كِتابُ «اشتِقاقُ الشُّهورِ وَالأَيّامِ‌».(1)

393.

النجاشي في الرجال: أخبَرَنا مُحَمَّدُ بنُ جَعفَرٍ، قالَ‌: قَرَأتُ عَلى أبِي العَبّاسِ أحمَدَ بنِ مُحَمَّدِ بنِ سَعيدٍ كِتابَ «الجُمَلِ‌»، رِوايَةَ يَحيَى بنِ زَكَرِيَّا بنِ شَيبانَ‌، عَن نَصرِ بنِ مُزاحِمٍ‌.(2)

3 - الإِجازَةُ‌

394.

الشيخ الطوسي في ترجمة عليّ بن الحسن بن فَضّال: أخبَرَنا بِجَميعِ كُتُبِهِ قِراءَةً عَلَيهِ أكثَرَها وَالباقي إجازَةً‌: أحمَدُ بنُ عُبدونٍ‌، عَن عَلِيِّ بنِ مُحَمَّدِ بنِ الزُّبَيرِ، سَماعاً وإجازَةً عَنهُ‌.(3)

395.

النجاشي في الرجال: قالَ أبُو الحَسَنِ عَلِيُّ بنُ حاتِمٍ‌: لَقيتُهُ [أي حُمَيدَ بنَ زِيادٍ] سَنَةَ سِتٍّ وثَلاثِمِئَةٍ‌، وسَمِعتُ مِنهُ كِتابَهُ الرِّجالَ قَرَأتُهُ‌، وأَجازَ لَنا كُتُبَهُ‌.(4)

396.

النجاشي في الرجال: أخبَرَنا أبو عَبدِ اللّهِ الحُسَينُ بنُ عُبَيدِ اللّهِ‌، قالَ‌: قَرَأتُ عَلَيهِ [أي نَصرِ بنِ عامِرِ بنِ وَهبٍ‌] أكثَرَها [أي كُتُبَهُ‌]، وأَجازَنِي الباقِيَ‌.(5)

397.

النجاشي في الرجال: أخبَرَنَا الحُسَينُ بنُ أحمَدَ بنِ مُحَمَّدٍ ومُحَمَّدُ بنُ مُحَمَّدٍ، عَن أبِي القاسِمِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ، قالَ‌: كَتَبَ إلَيَّ الحَسَنُ بنُ عَلِيِّ بنِ أبي عَقيلٍ يُجيزُ لي كِتابَ المُتَمَسِّكِ وسائِرَ كُتُبِهِ‌.(6)9.


1) . رجال النجاشي: ج 1 ص 188 الرقم 159.

2) . رجال النجاشي: ج 2 ص 384 الرقم 1149.

3) . الفهرست للطوسي: ص 157 الرقم 391.

4) . رجال النجاشي: ج 1 ص 322 الرقم 337.

5) . رجال النجاشي: ج 2 ص 387 الرقم 1151.

6) . رجال النجاشي: ج 1 ص 154 الرقم 99.

392.

رجال النجاشى: حسين بن خالويه، چند كتاب نوشت، از جمله كتاب الأوّل كه به اقتضاى نامش در بارۀ ذكر امامت امير مؤمنان عليه السلام است. قاضى ابو الحسين نصيبى، از آن كتاب براى ما نقل حديث كرد و گفت: آن را بر او در حَلَب، قرائت كردم. نيز كتاب مستحسن القرائات و الشواذّ (قرائت هاى نيكو و شاذ) كتابى نيكو در لغت و كتاب اشتقاق الشهور و الأيّام.

393.

رجال النجاشى: محمّد بن جعفر به ما چنين خبر داد: «كتاب الجُمَل را بر ابوالعبّاس احمد بن محمّد بن سعيد (ابن عقده) قرائت كردم؛ [به] روايت يحيى بن زكريا بن شيبان از نصر بن مُزاحم.

ج - اجازه

394. شيخ طوسى در شرح حال على بن حسن بن فضّال: همه كتاب هايش را براى ما روايت كرد.

بيشتر آنها را به شيوۀ قرائت بر او و بقيّه را به شيوۀ اجازه. [سند ما هم] احمد بن عُبدون از على بن محمّد بن زبير، به شيوۀ سماع و اجازه از او.

395.

رجال النجاشى: ابوالحسن على بن حاتم مى گويد: حُمَيد بن زياد را در سال 306 ق، ديدم و كتاب رجال وى را به سماع و قرائت، از او فرا گرفتم و اجازۀ روايت كتاب هايش را به ما داد.

396.

رجال النجاشى: ابو عبد اللّه حسين بن عُبيد اللّه، به ما چنين خبر داد: بيشتر كتاب هاى نصر بن عامر بن وهب را بر او قرائت كردم و بقيّه را به من، اجازه داد.

397.

رجال النجاشى: حسين بن احمد بن محمّد و محمّد بن محمّد، از ابوالقاسم جعفر بن محمّد به ما خبر داد كه او گفت: حسن بن على بن ابى عقيل، به من نامه نوشت و اجازۀ روايت كتاب المُتَمَسِّك و ديگر كتاب هايش را به من داد.

4 - المُناوَلَةُ‌

398. الكافي عن أحمد بن عمر الحلّال: قُلتُ لِأَبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه السلام: الرَّجُلُ مِن أصحابِنا يُعطينِي الكِتابَ ولا يَقولُ‌: اِروِهِ عَنّي، يَجوزُ لي أن أروِيَهُ عَنهُ؟ قالَ‌: فَقالَ‌: إذا عَلِمتَ أنَّ الكِتابَ لَهُ فَاروِهِ عَنهُ‌.(1)

5 - المُكاتَبَةُ‌

399. الكافي عن عمر بن اُذينة: كُنتُ شاهِدَ ابنِ أبي لَيلى‌، فَقَضى في رَجُلٍ جَعَلَ لِبَعضِ قَرابَتِهِ غَلَّةَ دارِهِ‌، ولَم يُوَقِّت وَقتاً، فَماتَ الرَّجُلُ فَحَضَرَ وَرَثَتُهُ ابنَ أبي لَيلى‌، وحَضَرَ قَرابَتُهُ الَّذي جُعِلَ لَهُ الدّارُ، فَقالَ ابنُ أبي لَيلى‌: أرى أن أدَعَها عَلى ما تَرَكَها صاحِبُها، فَقالَ لَهُ مُحَمَّدُ بنُ مُسلِمٍ الثَّقَفِيُّ‌: أما إنَّ عَلِيَّ بنَ أبي طالِبٍ عليه السلام قَد قَضى في هذَا المَسجِدِ بِخِلافِ ما قَضَيتَ‌، فَقالَ‌: وما عِلمُكَ؟ قالَ‌: سَمِعتُ أبا جَعفَرٍ مُحَمَّدَ بنَ عَلِيٍّ عليهما السلام يَقولُ‌: قَضى أميرُ المُؤمِنينَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ عليه السلام بِرَدِّ الحُبَيسِ‌، وإنفاذِ المَواريثِ‌. فَقالَ ابنُ أبي لَيلى‌: هذا عِندَكَ في كِتابٍ؟ قالَ‌: نَعَم، قالَ‌: فَأَرسِل وَائتِني بِهِ‌، قالَ لَهُ مُحَمَّدُ بنُ مُسلِمٍ‌: عَلى أن لا تَنظُرَ فِي الكِتابِ إلّافي ذلِكَ الحَديثِ‌، قالَ‌:

لَكَ ذاكَ‌، قالَ‌: فَأَراهُ الحَديثَ عَن أبي جَعفَرٍ عليه السلام فِي الكِتابِ‌، فَرَدَّ قَضِيَّتَهُ‌.(2)

400. بصائر الدرجات عن محمّد بن عيسى‌: أقرَأَني داودُ بنُ فَرقَدٍ الفارِسِيُّ كِتابَهُ إلى أبِي الحَسَنِ الثّالِثِ عليه السلام وجَوابَهُ بِخَطِّهِ‌، فَقالَ‌: نَسأَ لُكَ عَنِ العِلمِ المَنقولِ إلَينا عَن آبائِكَ‌7.

1) . الكافي: ج 1 ص 52 ح 6، بحار الأنوار: ج 2 ص 167 ذيل ح 25.

2) . الكافي: ج 7 ص 34 ح 27، تهذيب الأحكام: ج 6 ص 291 ح 806 و ج 9 ص 140 ح 591، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 245 ح 5581، معاني الأخبار: ص 219 ح 2 عن ابن عيينة وكلّها نحوه، وسائل الشيعة: ج 13 ص 328 ح 24467.

د - مُناوله

398. الكافى - به نقل از احمد بن عمر حَلّال -: به امام رضا عليه السلام گفتم: مردى از يارانمان (شيعيان)، كتابى به من مى دهد و نمى گويد: آن را از من روايت كن. آيا مجازم كه آن را از او روايت كنم‌؟ فرمود: «اگر بدانى كه كتاب از خود اوست، آن را از او روايت كن».

ه‍ - مكاتبه

399. الكافى - به نقل از عمر بن اُذَينه -: من، گواه [دادگاه] ابن ابى ليلا (قاضى) بودم. مردى كه استفاده از خانه اش را براى يكى از خويشاوندانش قرار داده و مدّتى را معيّن نكرده بود و آن مرد، مُرده بود و وارثانش نزد ابن ابى ليلا حاضر شدند و خويشان آن مرد هم كه استفاده از خانه برايش قرار داده شده بود، حاضر گشتند. ابن ابى ليلا گفت: نظرم اين است كه خانه را به همان صورت كه مالكش بر جاى نهاده است، رها كنم [و در نتيجه، در دستان استفاده برندگان، باقى بماند]. محمّد بن مسلم ثقفى به او گفت: هان! على بن ابى طالب عليه السلام، در همين مسجد، خلاف آنچه قضاوت كردى، قضاوت كرد.

وى گفت: تو از كجا مى دانى‌؟

محمّد بن مسلم گفت: شنيدم ابو جعفر محمّد بن على (امام باقر) عليهما السلام مى فرمايد:

«اميرمؤمنان، على بن ابى طالب عليه السلام، حكم داد: آنچه در راه خدا، تنها براى مدّتى بخشيده اند، به صاحبش باز گردد و به ارث مى رسد».

ابن ابى ليلا گفت: اين را در كتابى دارى‌؟ محمّد بن مسلم گفت: آرى. ابن ابى ليلا گفت: بفرست و آن را برايم بياور.

محمّد بن مسلم به او گفت: به اين شرط كه جز به همان حديث، به جاى ديگرى از كتاب ننگرى. ابن ابى ليلا گفت: قبول دارم. محمّد بن مسلم، آن حديث را از امام باقر عليه السلام در كتاب، به ابن ابى ليلا، نشان داد و او هم از حكمش باز گشت.

400. بصائر الدرجات - به نقل از محمّد بن عيسى -: داوود بن فَرقَد فارسى، نامه اش را به امام هادى عليه السلام و دست خطّ ايشان در پاسخ به او را برايم خواند. [در نامه] گفته بود: از شما

وأَجدادِكَ قَدِ اختَلَفوا عَلَينا فيهِ‌، كَيفَ العَمَلُ بِهِ عَلَى اختِلافِهِ إذا نَرُدُّ إلَيكَ فَقَدِ اختُلِفَ فيهِ؟

فَكَتَبَ - وقَرَأتُهُ -: ما عَلِمتُم أنَّهُ قَولُنا فَالزَموهُ‌، وما لَم تَعلَموا فَرُدّوهُ إلَينا.(1)

6 - الإِعلامُ‌

401. الغيبة للطوسي عن محمّد بن الفضل بن تمّام: سَمِعتُ أبا جَعفَرٍ مُحَمَّدَ بنَ أحمَدَ بنِ الزَّكوزَكِيِّ رحمه الله وقَد ذَكَرنا كِتابَ التَّكليفِ‌(2)، وكانَ عِندَنا أنَّهُ لا يَكونُ إلّامَعَ غالٍ‌، وذلِكَ أنَّهُ أوَّلُ ما كَتَبنَا الحَديثَ‌، فَسَمِعناهُ يَقولُ‌: وأَيشٍ‌(3)كانَ لِابنِ أبي العَزاقِرِ في كِتابِ التَّكليفِ؟ إنَّما كانَ يُصلِحُ البابَ ويُدخِلُهُ إلَى الشَّيخِ أبِي القاسِمِ الحُسَينِ بنِ روحٍ رضى الله عنه فَيَعرِضُهُ عَلَيهِ ويُحَكِّكُهُ‌(4)، فَإِذا صَحَّ البابُ خَرَجَ فَنَقَلَهُ وأَمَرَنا بِنَسخِهِ‌، يَعني أنَّ الَّذي أمَرَهُم بِهِ الحُسَينُ بنُ روحٍ رضى الله عنه.

قالَ أبو جَعفَرٍ: فَكَتَبتُهُ فِي الأَدراجِ بِخَطّي بِبَغدادَ. قالَ ابنُ تَمّامٍ‌: فَقُلتُ لَهُ‌: تَفَضَّل يا سَيِّدي فَادفَعهُ إلَيَّ حَتّى أكتُبَهُ مِن خَطِّكَ‌، فَقالَ لي: قَد خَرَجَ عَن يَدي.

فَقالَ ابنُ تَمّامٍ‌: فَخَرَجتُ وأَخَذتُ مِن غَيرِهِ‌، فَكَتَبتُ بَعدَما سَمِعتُ هذِهِ الحِكايَةَ‌.(5)6.


1) . بصائر الدرجات: ص 524 ح 26، مستطرفات السرائر (كتاب مسائل الرجال): ص 69 ح 17 نحوه وليس فيه صدره إلى «بخطّه»، بحار الأنوار: ج 2 ص 241 ح 33.

2) . كتاب التكليف لأبي جعفر محمّد بن علي الشلمغاني المعروف بابن أبي العزاقر المقتول سنة 322 ألّفه في حال استقامته، فحمله الحسد لمقام الحسين بن روح النوبختي على ترك المذهب، و لمّا ظهر إلحاده أحضره الوزير أبو علي بن مقلة عند الخليفة الراضي باللّه في جمع من الفقهاء و القضاة فأفتوا بإباحة دمه... ويروي عنه هذا الكتاب أبو المفضل الشيباني المتوفى سنة 387... وفي غيبة الشيخ الطوسي ص 267 عن روح بن الحسين بن روح أنه قرأ الحسين بن روح هذا الكتاب من أوله إلى آخره و قال: ما فيه من شيء إلّاوقد رُوي عن الأئمة عليهم السلام إلّاموضعين أو ثلاثة فإنّه كذب عليهم في روايتها (الذريعة إلى تصانيف الشيعة: ج 4 ص 407 الرقم 1789).

3) . أي: أيُّ شيء.

4) . في بحار الأنوار: «ويحكّه».

5) . الغيبة للطوسي: ص 389 ح 354، بحار الأنوار: ج 51 ص 358 ح 6.

دربارۀ دانش نقل شده از پدران و نياكانت كه در آن، نزد ما اختلاف شده است، مى پرسم كه با وجود اختلاف در آن و باز گرداندنش به سوى شما، چگونه به آن عمل كنيم‌؟ امام عليه السلام، نوشته بود و من آن را خواندم: «آنچه را دانستيد گفتۀ ماست، به آن بچسبيد و آنچه را ندانستيد، آن را به ما باز گردانيد».

و - اِعلام

401. الغيبة، طوسى - به نقل از محمّد بن فضل بن تمّام -: ما از كتاب التكليف، سخن مى گفتيم. ما در اوايل كارِ كتابت حديث بوديم. مى پنداشتيم كه آن كتاب، ويژۀ غاليان است؛ امّا شنيديم كه ابو جعفر محمّد بن احمد بن زَكوزَكى رحمه الله مى گويد: ابن ابى عَذاقِر، چه كارى در كتاب التكليف(1)كرده است‌؟ او فقط ابواب كتاب را اصلاح مى كرد و آن را نزد شيخ ابوالقاسم حسين بن روح رضى الله عنه [نائب سوم امام زمان عليه السلام] مى آورد و بر او عرضه مى داشت و آن را حكّ و اصلاح مى كرد. هنگامى كه بابى از كتاب به سرانجام مى رسيد، بيرون مى آمد و آن را نقل مى كرد و ما را به استنساخ آن، فرمان مى داد؛ يعنى حسين بن روح رضى الله عنه، به استنساخ، فرمان داد.

ابو جعفر [زَكوزَكى] مى گويد: آن را با خطّ خود در درون دفترهاى (توقيعات) خودم و در بغداد نوشتم.

فضل بن تمّام مى گويد: به ابو جعفر گفتم: سَرور من، بر من، تفضّل كن و آن نوشته ها (ى كتاب التكليف) را به من بده تا آن را از روى خطّ تو بنويسم. ابو جعفر گفت: آن، از دست من رفته است.

ابن تمّام مى گويد: چون اين حكايت را شنيدم، بيرون آمدم و آن (كتاب التكليف) را از غير او گرفتم و استنساخ كردم.د.


1) . محمّد بن على شلمغانى، معروف به ابن ابى عَذاقِر، از كاتبان حسين بن روح، نائب سوم امام زمان عليه السلام بود ودر آن دوره، كتاب التكليف را نگاشت. او سپس منحرف و در سال 322 هجرى اعدام شد و به سبب غلو و انحراف شلمغانى، وضعيت كتاب او با ابهام رو به رو شد و از آن پرسش مى شد.

402. الكافي عن محمّد بن الحسن بن أبي خالد شينُولة: قُلتُ لِأَبي جَعفَرٍ الثّاني عليه السلام: جُعِلتُ فِداكَ‌، إنَّ مَشايِخَنا رَوَوا عَن أبي جَعفَرٍ وأَبي عَبدِ اللّهِ عليهما السلام وكانَتِ التَّقِيَّةُ شَديدَةً‌، فَكَتَموا كُتُبَهُم ولَم تُروَ عَنهُم، فَلَمّا ماتوا صارَتِ الكُتُبُ إلَينا؟ فَقالَ‌: حَدِّثوا بِها فَإِنَّها حَقٌّ‌.(1)

7 - الوِجادَةُ‌

403. رجال الكشّي عن حمدويه بن نصير: إنَّ أيّوبَ بنَ نوحٍ دَفَعَ إلَيهِ دَفتَراً فيهِ أحاديثُ مُحَمَّدِ بنِ سِنانٍ‌، فَقالَ لَنا: إن شِئتُم أن تَكتُبوا ذلِكَ فَافعَلوا، فَإِنّي كَتَبتُ عَن مُحَمَّدِ بنِ سِنانٍ‌، ولكِن لا أروي لَكُم أنَا عَنهُ شَيئاً، فَإِنَّهُ قالَ قَبلَ مَوتِهِ‌: كُلُّ ما حَدَّثتُكُم بِهِ لَم يَكُن لي سَماعٌ ولا رِوايَةٌ‌، إنَّما وَجَدتُهُ‌.(2)7.

1) . الكافي: ج 1 ص 53 ح 15، بحار الأنوار: ج 2 ص 167 ذيل ح 25.

2) . رجال الكشّي: ج 2 ص 795 ح 976، بحار الأنوار: ج 110 ص 77.

402. الكافى - به نقل از محمّد بن حسن بن ابى خالد شَيْنُوله -: به ابو جعفر ثانى (امام جواد) عليه السلام گفتم: فدايت گردم! مشايخ ما از ابى جعفر [امام باقر] و ابا عبد اللّه [امام صادق] عليهما السلام روايت كردند و چون در آن زمان، تقيّه شديد بود، نوشته هايشان را پنهان كردند و از آنها روايت نشد؛ ولى پس از مرگشان، نوشته هايشان به ما رسيد. امام [جواد] عليه السلام فرمود: «آنها را روايت كنيد؛ زيرا آنها درست هستند».

ز - وِجادَه

403. رجال الكشّى - به نقل از حمدويه بن نصير -: ايّوب بن نوح، دفترى از احاديث محمّد بن سنان، به من سپرد و به ما گفت: اگر مى خواهيد آن را بنويسيد، چنين كنيد كه من، احاديث محمّد بن سنان را نوشته ام؛ امّا چيزى از آنها را برايتان روايت نمى كنم؛ زيرا او پيش از مرگش گفت: همۀ آنچه را برايتان روايت كرده ام، از طريق سماع و روايت، نبوده است. آنها را پيدا كرده ام.

تبيينِ راه هاى تحمّل حديث

اشاره

تبيينِ راه هاى تحمّل حديث(1)

اين اصطلاح حديثى، از واژۀ «حمل» به معناى «بار بر سر، يا بر پشت» گرفته شده است كه درباب تفعّل، به معناى پذيرش بار با مشقّت، به كار رفته است.(2)در ميان محدثّان، اين تعبير به معناى «نقل روايت از سوى راوى از استادش به يكى از راه هاى شناخته شده و پذيرش مسئوليت نقل آن بدون كم و كاست» به كار مى رود.

اين واژه، تا حدودى برگرفته از آيۀ حمل امانت(3)و روايت مشهور نبوى بوده كه در منابع شيعه و سنّى از قول ايشان چنين آمده است:


(4) . الجعفريّات: ص 245، دعائم الاسلام: ج 1 ص 81؛ النهاية: ج 2 ص 65، لسان العرب: ج 9 ص 85.


1) . به قلم پژوهشگر ارجمند، جناب حجّة الإسلام و المسلمين محمّدكاظم رحمان ستايش.

2) . معجم مقاييس اللّغة: ج 2 ص 107، المصباح المنير: ج 1 ص 152.

3) . احزاب: آيۀ 72.

شده كه فرمود:

خداوند، خرّم گرداند بنده اى را كه سخنم را بشنود و آن را به كسى كه نشنيده، برساند؛ چه بسا حامل علمى كه خود، عالِم نيست و بسا كسى كه علم را به كسى منتقل مى كند و آن كس از او، داناتر است.(1)

در اين روايت، دريافت و فهم ظاهر حديث و حفظ و نگهدارى آن از كم و كاست و تبليغ آن به كسانى كه نشنيده اند، از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله تشويق شده است.

نقطۀ مقابل «تحمّل» را «اَدا» گويند. اَدا، به معناى نقل حديث و تعليم آن از سوى راوى به ديگران است. اين واژه هم به شكلى برگرفته از آيۀ اداى امانت(2)و همچنين تعبير تبليغ در روايت پيشين، شمرده شده است.

بنا بر اين، تحمّل را فراگيرى حديث به گونه اى گويند كه راوى (شاگرد)، بتواند مطالبى را كه نقل مى كند، به استادش استناد دهد و ادا را فرادهىِ حديث به همين گونه (قابل استناد) مى توان ناميد. راه هاى مختلفى را براى تحمّل حديث ذكر كرده اند كه به آنها «طُرُق تحمّل حديث» گويند.

فوايد شناخت طرق تحمّل حديث

اشاره

براى شناخت طرق تحمّل حديث، فوايدى ذكر شده كه مهم ترين آنها عبارت اند از:

1. شناخت طرق معتبر و غير معتبر

در ميان اقسام گوناگون طرق تحمّل حديث، برخى از آنها، معتبر و برخى، نامعتبرند.

در هنگام بررسى سند، بايد بر اين نكته توجّه شود. براى مثال، وقتى حديثى از طريق وِجاده دريافت شده باشد، سند آن، منقطع خواهد بود و از اين رو، از اتّصال سند - كه


1) . ر. ك: ح 191.

2) . (إِنَّ اَللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا اَلْأَماناتِ إِلى أَهْلِها؛ خدا به شما فرمان مى دهد كه سپرده ها را به صاحبان آن، بازگردانيد) (نساء: آيۀ 58).

از شروط اعتبار حديث است -، بى بهره است.

2. ترجيح روايات

برترى برخى از طرق در مقام رتبه بندى، به جهت ميزان اعتماد به طريق مورد نظر، خود مى تواند در مسئلۀ اختلاف حديث، به عنوان يك مُرَجّح، شمرده شود. براى مثال آن زمانى كه حديثى از طريق سماع دريافت شده باشد و حديث ديگرى از طريق كتابت، بسيارى از حديث پژوهان، حديث اوّل را بر حديث دوم، به دليل قوّت طريق در اعتماد سازى، مقدّم داشته اند.

شيخ طوسى، در عدّة الاُصول، در مبحث تعادل و تراجيح(1)و شهيد ثانى در الرعاية،(2)به اين قاعده در باب ترجيحات، تصريح كرده اند.

3. تعيين طبقۀ راوى

مهم ترين مرجع تعيين طبقۀ راوى، اسناد روايات اوست. آن گاه كه رابطۀ استاد و شاگردى ميان دو نفر از راويان اثبات شود، تعيين طبقۀ او به شكلى روشن، انجام مى شود؛ ولى در مواردى كه رابطۀ استاد و شاگردى اثبات نشده، مثل وِجاده يا وصيّت به كسى كه شاگردىِ استاد را نكرده است، تعيين طبقه، به درستى انجام نمى شود.

4. شناخت تدليس
اشاره

برخى عالمان اهل سنّت، تبديل طريق تحمّل با رتبۀ پايين تر را به «حدّثنا/أخبرنا» كه داراى رتبۀ بالاترى هستند، نشانۀ تدليس مى دانند. با دقّت در نوع تحمّل حديث راوى و شيوۀ اداى آن طريق، شناسايى اين افراد مدلّس، صورت مى گيرد.(3)

براى مثال، كسى كه به طريق وِجاده به حديث دست يافته، به شكلى حديث را نقل


1) . عدّة الاُصول: ج 1 ص 144.

2) . الرعاية فى علم الدراية: ص 146.

3) . ر. ك: منهج النقد فى علوم الحديث: ص 226.

كند كه تصوّر شود او خود حديث را از مؤلّف شنيده است. اين نوع، تدليس شمرده مى شود.

گزارش تحمّل حديث

با تتبّع در اسناد روايات شيعى و سنّى، توجّه به اصل تحمّل حديث از عصر پيامبر صلى الله عليه و آله به شكلى محدود، وجود داشته است، چنان كه در حديث «إثنى عشر خليفة» يا «أمير»،(1)به نقل جابر، بخشى از حديث را به سماع و بخشى را به نقل از پدرش آورده است. در مقام نقل احاديث، گذشته از تعبير «سَمِعتُ‌» كه تعبير رايج آن زمان بود، گاه از «قال» و «عن» در نقل حديث، استفاده شده است. هر دو تعبير، ظهور در نقل از طريق سماع و شنيدن از استاد داشته اند و راويان، بدين گونه شنيده هاى خود را نقل مى كردند تا اين كه در قرن دوم هجرى، در پى نگارش احاديث اهل سنّت و ظهور كسانى كه اهل تدليس بودند، دو تعبير اخير از سوى عالمان اهل سنّت به عنوان تعبيرهاى ابهام آلود، شناخته شدند. با آن كه در صحيح البخارى و صحيح مسلم، به ترتيب تعبير «قال»، 8/42 درصد و 3/41 درصد و «عن»، 8/42 درصد و 9/40 درصد بسامدى دارند.(2)

در دهه هاى سوم تا پنجم قرن دوم هجرى، شاهد استفادۀ گسترده ترى از تعابير اصطلاحى «تحمّل» و «نقل حديث» هستيم.(3)اين تعابير، حكايتگر نوع تحمّل حديث هستند. در همان زمان، عالمان مدينه، همچون ابن شهاب زهرى و يحيى بن سعيد قطّان و عالمان مكّه، همچون ابن جريج، از اصطلاحات تحمّل حديث، استفاده كرده اند.(4)


1) . صحيح البخارى: ج 6 ص 2640 ح 6797، صحيح مسلم: ج 3 ص 1452 ح 5.

2) . ر. ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى: ج 14 ص 641 (تحمّل حديث).

3) . ر. ك: الطبقات الكبرى: ج 7 ص 208.

4) . ر. ك: صحيح البخارى، صحيح مسلم و مسند ابن حنبل.

از اين رو، وجود تعابير اصطلاحى در اسناد متّصل به پيامبر صلى الله عليه و آله در طبقۀ صحابيان و تابعيان، بعيد به نظر مى رسد. اين احتمال وجود دارد كه نقل احاديثى كه امروزه با اين تعابير تا پيامبر صلى الله عليه و آله مى رسند، بر اثر تصرّف متأخّران بوده كه به اين تعابير، اهتمام داشته اند. براى نمونه، مى توان از حديثى كه ابن شهاب زهرى از حمزه بن عبد اللّه بن عمر، با واسطۀ پدرش از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى كند، نام برد. يحيى بن بكير، در نقل اين حديث، تعبير «أخبرنى» را در ميان اين نام ها قرار داده(1)و قتيبة بن سعيد، به نقل از ليث، همين حديث را با واسطۀ «عن»، در ميان آنها(2)نقل كرده است.(3)

تا زمان شافعى، استفاده از تعابير اصطلاحى محدود بود تا اين كه شافعى، بر رفع حديث با سند تا پيامبر صلى الله عليه و آله، اصرار ورزيد. او بسيار گسترده تر از ديگران، از اين تعابير استفاده كرد. پس از وى، در قرن سوم، در عصر نگارش كتب جوامع حديثى ششگانۀ اهل سنّت، به اين تعابير و شكل و موارد استفاده از آنها، بسيار اهمّيت دادند، اگر چه عالمانى از حنفيه، اين تفاوت هاى شكلى را نمى پذيرفتند.(4)

شيوع اين تعابير در ميان محدّثان اهل سنّت، باعث شد كه هر گاه از تعبير «عن» در اتّصال اسناد راويان استفاده شود، حكايت از نوعى تدليس و ضعف باشد؛ چه آن كه نقل از فلانى، به شكل مطلق، انواع و اقسام مختلفى دارد و حتّى شامل نقل با واسطه هم مى شود كه احياناً در موردى راوى، آن واسطه را نام نبرده باشد.

در ميان راويان امامى، غالباً در مقام نقل حديث از معصوم، از سماع و كتابت و تعبيراتى اين گونه استفاده مى شد. اين تعبيرات، به شكل متعارف محاوره اى، نه اصطلاح خاص، نشان از نحوۀ تلقّى حديث از معصوم داشت، همچنان كه گاه تعبيرات ديگرى حاكى از اين كه راوى خود به تنهايى شنيده يا با جمعى حديث راا.


1) . ر. ك: صحيح البخارى: ج 6 ص 2577.

2) . ر. ك: همان: ص 2579 ح 6627.

3) . ر. ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى: ذيل (تحمّل حديث).

4) . براى مطالعه بيشتر، ر. ك: همان جا.

شنيده است يا خود، سؤال از معصوم را مطرح كرده است(1)يا ديگرى سؤالى پرسيده و راوى شنيده،(2)در گزارش ها ديده مى شود؛ امّا در راويان بعدى، غالباً از تعبير «عن» در اتّصال سند ميان راويان، استفاده شده است. اگر چه از قرن سوم، تعابير اصطلاحى نيز در ميان راويان و محدّثان شيعى راه يافت، امّا گفتمان غالب ايشان نشد.

از ديدگاه اماميه، تعبير «عن» در نقل حديث به هيچ عنوان، شاهدى بر ضعف نقل، به حساب نيامده است. حتّى گاه محدّثانى همچون شيخ كلينى و شيخ صدوق، در كتاب هايشان، تعابير اصطلاحى در اسناد كتاب هاى مرجعشان را به «عن» تبديل كرده اند.(3)اين مطلب، گواه اين است كه در آن دوره، هيچ تفاوتى ميان «عن» و ديگر تعابير اصطلاحى، از نظر ارزشى ديده نمى شده است.(4)

محدثّان، از قرن پنجم هجرى، به تدوين طرق تحمّل حديث اقدام كرده و هفت يا هشت يا نُه طريق را ذكركردند. اين اختلاف در عدد، ناشى از تداخل برخى از انواع يا جداسازى آنها بوده است. همچنين پس از شمارش اين طرق، به ارزش گذارى آنها در مقام نقل احاديث پرداختند و به ترتيبى آنها را ذكر كردند كه گوياى اعتبار آنها هم باشد. ملاك اعتباردهى، ميزان نشان دهى استناد راويت از سوى راوى به استاد اوست.

در برخى راه هاى تحمّل، اين استناد به شكل عرفى، دقيق تر و در برخى راه ها، كمتر و ضعيف تر است.

طرق تحمّل حديث

اين راه ها عبارت اند از:


1) . ر. ك: همان جا.

2) . ر. ك: همان جا.

3) . براى نمونه بنگريد به نقليات كلينى از بصائر الدرجات يا نقليات شيخ صدوق در كتاب من لايحضره الفقيه ازاحمد بن محمّد بن عيسى.

4) . براى مطالعۀ بيشتر، ر. ك: العنعنة، تأليف استاد سيّد محمّدرضا حسينى جلالى.

1. سماع: يعنى شنيدن روايت از استاد، چه وى، حديث را از حفظ يا از روى كتابى بخواند.

اين نوع فراگيرى حديث را قوى ترين شيوه دانسته اند؛ چه آن كه نقش استاد، به شكل فعّال بوده و دقّت ياددهى آن، بيشتر از ديگر راه هاست.(1)

راوى براى بيان اين طريق، از تعبير «سَمِعْتُ‌» و در مرتبۀ بعد، «حَدَّثَنى» و «حَدَّثَنا» استفاده مى كند.(2)

2. قرائت يا عرض: خواندن و عرضۀ حديث از سوى راوى بر استاد را قرائت يا عرض گويند، چه راوى از حفظ، بر استاد بخواند و چه از روى كتاب يا شخص مُعتمد ديگرى براى استاد بخواند و راوى، گوش دهد يا بنويسد.(3)

برخى اين نوع را هم ارزش با سماع دانسته و برخى آن را ضعيف تر شمرده اند؛ چه آن كه نقش فعّال استاد در اين ميان، كمتر است.

تعبيرهاى واضح در بيان اين طريق، «قَرأَتْ عَلى فُلانٍ‌» و «قُرِئَ عَلى فُلانٍ وَ أَنَا أَسْمَعُ‌، فَأَقَرَّ بِهِ‌» هستند؛ اگر چه از تعبيراتى همچون «حَدَّثَنى قَرائَةً‌» و «أَخْبَرْنى قَرائَةً‌» هم مى توان استفاده كرد.(4)

3. اجازه: رخصت دادن استاد به شاگرد براى نقل احاديثش از كتاب يا آنچه را كه شنيده، گويند. در اين روش، استاد، صرفاً با اجازه اى كه صادر كرده است، نقش استادى را ايفا مى كند. اجازه، گاه با سماع و قرائت يا انواع ديگر تحمّل حديث همراه مى شود كه در اين صورت، حكم آن، تابع ارزش طريق بالاتر خواهد بود.(5)

محدّثان، اجازه را به عنوان سومين طريق معتبر در تحمّل حديث، پذيرفته اند.3.


1) . ر. ك: الرعاية فى علم الدراية: ص 233 و 234.

2) . ر. ك: همان جا.

3) . ر. ك: همان: ص 236.

4) . ر. ك: همان: ص 237.

5) . ر. ك: همان: ص 243.

در ميان راويان، تعبير «أَخْبَرنى/أَخْبَرنا»، به خصوص با تقييد به «إجازةً‌»، بيشتر براى اين طريق تحمّل به كار مى رود.

4. مناوله: در اختيار گذاشتن نگاشتۀ حديثى از سوى استاد براى شاگردش را همراه با تصريح به اين كه محتواى آن، روايات او و شنيده هاى اوست، گويند. مناوله، گاه با اجازه همراه مى شود و گاه بدون همراهىِ اجازه است. در صورت اوّل، با اجازه، هم ارزش است؛ امّا در صورت دوم، محدّثان، غالباً اين راه تحمّل حديث را معتبر ندانسته اند، چه آن كه استاد، نقش خاصّى در انتقال حديث به راوى ندارد.(1)اعتماد به نگاشتۀ حديثى اى كه به شاگرد داده شده هم اثبات نشده است؛ امّا برخى از حديث پژوهان هم به استناد حديث 398، نقل حديث به شكل مناوله، حتّى بدون اجازه را مجاز دانسته اند. البته در اين حديث، علم به انتساب كتاب به استاد، به عنوان شرط جواز نقل، ذكر شده است.

راويان، در مقام استفاده از اين طريق، غالباً از تعابير «أَخْبَرنى» و «حَدَّثَنى مُناولةً‌» استفاده مى كنند.

5. كتابت: استاد، كتاب احاديثى را كه شنيده، براى شاگردش مى نويسد، چه شاگرد، دور از استاد باشد و چه نزديك او باشد. اين شيوۀ تحمّل حديث هم به دو گونه است؛ گاه با اجازۀ روايت، همراه است كه در اين صورت هم ارزش با اجازه و معتبر خواهد بود و گاه بدون اجازه است كه در اين صورت، ميان عالمان در اعتبار اين نوع تحمّل حديث، اختلاف شده است.(2)بيشتر عالمان، به دلايل مختلفى كه امكان تزوير در نگاشته هاى خطّى را افزون مى كند، به اين طريق در تحمّل حديث، اعتمادى ندارند.

تعبير راويان در بيان اين طريق، به شكل «حَدَّثَنى» و «أَخْبَرنى كِتابَةً‌» متداول است.3.


1) . ر. ك: همان: ص 250.

2) . ر. ك: همان: ص 253.

6.

اِعلام: استادى، به شخص يا اشخاص خاصّى با كلام صريح يا اشاره يا نگاشته اى، اعلام مى كند كه نگاشته و كتاب خاصّى يا حديثى، روايت يا شنيدۀ اوست، بدون آن كه اجازه در روايت اين كتاب يا حديث را بدهد.(1)

7.

وصيّت: استاد، هنگام سفر يا مرگ خويش، به كسى در بارۀ كتابى كه استاد از آن روايت مى كرده، وصيّت به حفظ آن مى كند، بدون آن كه اجازۀ روايت آن كتاب را به آن شخص بدهد. برخى، اين نوع را در واقع، نوعى اِعلام دانسته اند. به هر حال، بيشتر عالمان اين نوع تحمّل حديث را معتبر ندانسته اند؛ اگر چه برخى نيز اين وصيّت را خود نوعى اذن پنداشته اند.(2)

راويان، از اين طريق با تعابير «أَخْبَرنى» و «حَدَّثَنى وَصِيَّةً‌» ياد مى كنند.

8. وِجاده: اين واژه، يك كلمۀ ساختگى است كه در عرب اصيل، سابقه نداشته است، به اين معنا كه كسى حديث را از نگاشته اى گرفته كه آن را نشنيده و اجازه يا مناوله اى هم در كار نبوده است. طبيعى است كه چنين حديثى، سندش مُنقَطع شمرده مى شود. تنها در موردى كه خطّ نويسنده شناخته شده باشد و قرائن اعتماد بر نسخه يافت شده باشد، امكان احتجاج به حديث موجود در آن، وجود دارد؛ امّا همه در ممنوعيت روايت و نقل از اين طريق با استناد به يابندۀ نسخه، اتّفاق نظر دارند.(3)

راوى، هنگام نقل روايت از چنين نسخه اى، بايد از تعبير «وَجَدْتُ‌» استفاده كند.7.


1) . ر. ك: همان: ص 255.

2) . ر. ك: همان: ص 256.

3) . ر. ك: همان: ص 259-257.

الفَصلُ السادس:

كِتابَةُ الحَديثِ‌

6/1

حَثُّ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله عَلى كِتابَةِ العِلمِ‌

404.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: اُكتُبُوا العِلمَ قَبلَ ذَهابِ العُلَماءِ‌، وإنَّما ذَهابُ العِلمِ بِمَوتِ العُلَماءِ‌.(1)

405.

المستدرك على الصحيحين عن عبد اللّه بن عمرو بن العاص: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: قَيِّدُوا العِلمَ‌. قُلتُ‌: وما تَقييدُهُ؟ قالَ‌: كِتابَتُهُ‌.(2)

406.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله - لِهِلالِ بنِ يَسارٍ -: لا تُفارِقِ المِحبَرَةَ‌، فَإِنَّ الخَيرَ فيها وفي أهلِها إلى يَومِ القِيامَةِ‌.(3)

407.

عنه صلى الله عليه و آله: المُؤمِنُ إذا ماتَ وتَرَكَ وَرَقَةً واحِدَةً عَلَيها عِلمٌ تَكونُ تِلكَ الوَرَقَةُ يَومَ القِيامَةِ سِتراً فيما بَينَهُ وبَينَ النّارِ، وأَعطاهُ اللّهُ - تَبارَكَ وتَعالى - بِكُلِّ حَرفٍ مَكتوبٍ عَلَيها مَدينَةً أوسَعَ مِنَ الدُّنيا سَبعَ مَرّاتٍ‌، وما مِن مُؤمِنٍ يَقعُدُ ساعَةً عِندَ العالِمِ إلّا7.


1) . ذيل تاريخ بغداد: ج 2 ص 180 الرقم 485 عن حذيفة، كنز العمّال: ج 10 ص 144 ح 28733.

2) . المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 188 ح 362، المعجم الأوسط: ج 5 ص 194 ح 5056، حلية الأولياء: ج 3 ص 321 الرقم 250، جامع بيان العلم وفضله: ج 2 ص 27 كلّها نحوه، كنز العمّال: ج 10 ص 307 ح 29539؛ منية المريد: ص 267، بحار الأنوار: ج 2 ص 147 ح 18.

3) . نشرطي التعريف: ج 1 ص 167.

فصل ششم: نگارش حديث

6/1: ترغيب پيامبر صلى الله عليه و آله به نگارش دانش

404.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: دانش را پيش از درگذشت دانشمندان، بنويسيد؛ زيرا از ميان رفتن علم، به درگذشت دانشمندان است.

405.

المستدرك على الصحيحين - به نقل از عبد اللّه بن عمرو بن عاص -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «دانش را در بند بكشيد».

گفتم: در بند كشيدن آن، چگونه است‌؟

فرمود: «نگارش آن».

406.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - به هلال بن يَسار -: از دوات [و قلم] جدا مشو كه تا روز قيامت، خير در آن و اهل آن است.

407.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر گاه مؤمن بميرد و يك برگه از خود بر جاى گذارد كه روى آن، علمى نوشته شده باشد، روز قيامت آن برگه، پردۀ ميان او و آتش مى شود و خداوند - تبارك و تعالى - به ازاى هر حرفى كه روى آن نوشته شده، شهرى هفت برابر پهناورتر از دنيا به او مى دهد و هيچ مؤمنى نيست كه ساعتى نزد دانشمند بنشيند، مگر آن كه پروردگار عز و جل ندايش مى دهد: «نزد حبيبم نشستى. به عزّت و جلالم سوگند، تو را در

ناداهُ رَبُّهُ عز و جل: جَلَستَ إلى حَبيبي، وعِزَّتي وجَلالي، لَاُسكِنَنَّكَ الجَنَّةَ مَعَهُ ولا اُبالي.(1)

408.

عنه صلى الله عليه و آله: مَن كَتَبَ عَنّي عِلماً أو حَديثاً، لَم يَزَل يُكتَبُ لَهُ الأَجرُ ما بَقِيَ ذلِكَ العِلمُ أوِ الحَديثُ‌.(2)

409.

عنه صلى الله عليه و آله: اُكتُبوا هذَا العِلمَ‌؛ فَإِنَّكُم تَنتَفِعونَ بِهِ إمّا في دُنياكُم وإمّا في آخِرَتِكُم، وإنَّ العِلمَ لا يَضيعُ صاحِبُهُ‌.(3)

410.

مسند ابن حنبل عن ابن عبّاس: كانَ ناسٌ مِنَ الأَسرى يَومَ بَدرٍ لَم يَكُن لَهُم فِداءٌ‌، فَجَعَلَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فِداءَهُم أن يُعَلِّموا أولادَ الأَنصارِ الكِتابَةَ‌.(4)

411.

الطبقات الكبرى عن عامر الشعبي: أسَرَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَومَ بَدرٍ سَبعينَ أسيراً وكانَ يُفادي بِهِم عَلى قَدرِ أموالِهِم، وكانَ أهلُ مَكَّةَ يَكتُبونَ وأَهلُ المَدينَةِ لا يَكتُبونَ‌، فَمَن لَم يَكُن لَهُ فِداءٌ دَفَعَ إلَيهِ عَشرَةَ غِلمانٍ مِن غِلمانِ المَدينَةِ فَعَلَّمَهُم، فَإِذا حَذَقوا فَهُوَ فِداؤُهُ‌.(5)

412.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: ضالَّةُ المُؤمِنِ العِلمُ‌، كُلَّما قَيَّدَ حَديثاً طَلَبَ إلَيهِ آخَرَ.(6)0.


1) . الأمالي للصدوق: ص 91 ح 64، الدرّة الباهرة: ص 19، منية المريد: ص 341 نحوه، عدّة الداعي: ص 68 وليس فيه ذيله من «وما من مؤمن»، روضة الواعظين: ص 13، بحار الأنوار: ج 1 ص 198 ح 1.

2) . تاريخ الخلفاء: ص 107، كنز العمّال: ج 10 ص 183 ح 28951 نقلاً عن تاريخ دمشق وكلاهما عن أبي بكر.

3) . كنز العمّال: ج 10 ص 262 ح 29389 نقلاً عن الديلمي عن الإمام عليّ عليه السلام.

4) . مسند ابن حنبل: ج 1 ص 531 ح 2216، المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 152 ح 2621، السنن الكبرى‌: ج 6 ص 523 ح 12847، السيرة النبويّة لابن كثير: ج 2 ص 512، البداية والنهاية: ج 3 ص 328، مجمع الزوائد: ج 4 ص 172 ح 6451.

5) . الطبقات الكبرى‌: ج 2 ص 22، المنتظم: ج 3 ص 110.

6) . الفردوس: ج 2 ص 427 ح 3878 عن الإمام عليّ عليه السلام، كنز العمّال: ج 10 ص 143 ح 28724 وراجع منية المريد: ص 240.

بهشت، همنشين او خواهم كرد و هيچ باكى ندارم».

408.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: هر كس دانشى يا حديثى از من بنويسد، تا آن دانش و حديث باقى اند، برايش پاداش نوشته مى شود.

409.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: اين علم را بنويسيد كه شما در دنيا يا آخرت خود، از آن سود خواهيد برد. بى گمان، دانشمند، تباه نمى شود.

410.

مسند ابن حنبل - به نقل از ابن عبّاس -: جمعى از اسيران جنگ بدر، چيزى براى فِديه دادن نداشتند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، فديۀ آنان را اين قرار داد كه به كودكان انصار، نوشتن بياموزند.

411.

الطبقات الكبرى - به نقل از عامر شَعْبى -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در جنگ بدر، هفتاد نفر را به اسارت گرفت و به تناسب دارايى شان، از آنها جان بها مى ستاند و آزادشان مى ساخت.

مكّيان، نوشتن مى دانستند؛ [امّا] اهالى مدينه، بلد نبودند. از اين رو، هر اسيرى كه جان بها نداشت، ده تن از نوجوانان مدينه را به او مى سپردند تا به آنها نوشتن بياموزد.

هر گاه اين ده تن مهارت نوشتن مى يافتند، همان بهاى آزاديش مى شد.

412. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: گم شدۀ مؤمن، علم است. هرگاه حديثى را به بند كشد [و بنويسد]، در پىِ [نگارش حديث] ديگرى است.

6/2

حَثُّ أهلِ البَيتِ عليهم السلام عَلَى الكِتابَةِ وَالاِحتِفاظِ بِالكُتُبِ‌

413.

الإمام عليّ عليه السلام: مَن ماتَ وميراثُهُ الدَّفاتِرُ وَالمَحابُِر وَجَبَت لَهُ الجَنَّةُ‌.(1)

414.

عنه عليه السلام - فِي الحِكَمِ المَنسوبَةِ إلَيهِ -: عَدَمُ المَعرِفَةِ بِالكِتابَةِ زَمانَةٌ‌(2)خَفِيَّةٌ‌.(3)

415.

سنن الدارمي عن شُرَحبيل أبي سعد: دَعَا الحَسَنُ عليه السلام بَنيهِ وبَني أخيهِ فَقالَ‌: يا بَنِيَّ وبَني أخي! إنَّكُم صِغارُ قَومٍ‌، يوشِكُ أن تَكونوا كِبارَ آخَرينَ‌، فَتَعَلَّمُوا العِلمَ‌، فَمَن لَم يَستَطِع مِنكُم أن يَروِيَهُ - أو قالَ‌: يَحفَظَهُ - فَليَكتُبهُ وَليَضَعهُ في بَيتِهِ‌.(4)

416.

أدب الإملاء والاستملاء عن جابر: قُلتُ لِأَبي جَعفَرٍ: اُقَيِّدُ الحَديثَ إذا سَمِعتُ قالَ‌: إذا سَمِعتَ حَديثاً مِن ثِقَةٍ خَيرٌ مِمّا فِي الأَرضِ ذَهَبٍ وفِضَّةٍ‌.(5)

417.

الإمام الصادق عليه السلام: القَلبُ يَتَّكِلُ عَلَى الكِتابَةِ‌.(6)

418.

عنه عليه السلام: اُكتُبوا؛ فَإِنَّكُم لا تَحفَظونَ حَتّى تَكتُبوا.(7)8.


1) . إرشاد القلوب: ص 176.

2) . الزَّمانة: العاهة (لسان العرب: ج 13 ص 199 «زمن»).

3) . شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج 20 ص 297 ح 398.

4) . سنن الدارمي: ج 1 ص 137 ح 517، تهذيب الكمال: ج 6 ص 242 الرقم 1248، جامع بيان العلم وفضله: ج 1 ص 82 عن محمّد بن أبان نحوه، كنز العمّال: ج 10 ص 257 ح 29369؛ منية المريد: ص 340 وليس فيه «يرويه أو قال:»، تاريخ اليعقوبي: ج 2 ص 227، بحار الأنوار: ج 2 ص 152 ح 37.

5) . أدب الإملاء والاستملاء: ج 1 ص 296 ح 149.

6) . الكافي: ج 1 ص 52 ح 8 عن حسين الأحمسي، منية المريد: ص 340، مشكاة الأنوار: ص 250 ح 728، بحار الأنوار: ج 2 ص 152 ح 39.

7) . الكافي: ج 1 ص 52 ح 9، منية المريد: ص 340، الاُصول الستّة عشر (كتاب عاصم بن حُميد الحنّاط): ص 160 ح 86، مشكاة الأنوار: ص 249 ح 724 كلاهما نحوه وكلّها عن أبي بصير، بحار الأنوار: ج 2 ص 152 ح 38.

6/2: ترغيب اهل بيت عليهم السلام به نگارش و نگاهدارى كتاب ها

413.

امام على عليه السلام: هر كه بميرد و ميراث او دفترها و دوات ها باشند، بهشت بر او واجب مى شود.

414.

امام على عليه السلام - در حكمت هاى منسوب به ايشان -: نابلدى در نوشتن، زمين گيرى نهان است.

415.

سنن الدارمى - به نقل از شُرَحْبيل ابو سعد -: [امام] حسن عليه السلام، فرزندانش و فرزندانِ برادرش را جمع كرد و فرمود: «اى فرزندان من و فرزندان برادرم! شما، خردسالان اين نسل هستيد و چيزى نمانده است كه بزرگانِ نسل بعدى باشيد. پس دانش بياموزيد. و هر كس نمى تواند آن را روايت كند - يا فرمود: حفظ كند -، پس حتما آن را بنويسد و در خانه اش بگذارد».

416.

أدب الإملاء و الاستملاء - به نقل از جابر -: به امام باقر عليه السلام گفتم: حديث را چون مى شنوم، [با نوشتن] به بند مى كشم، فرمود: «هنگامى كه حديثى را از فردى مورد اطمينان شنيدى، از زر و سيم زمين، برايت بهتر است».

417.

امام صادق عليه السلام: دل، بر نوشته [كتاب] تكيه مى كند [و آرام مى گيرد].

418.

امام صادق عليه السلام: بنويسيد كه تا ننويسيد، حفظ نمى كنيد.

419.

عنه عليه السلام: اِحتَفِظوا بِكُتُبِكُم فَإِنَّكُم سَوفَ تَحتاجونَ إلَيها.(1)

420.

عنه عليه السلام - لِلمُفَضَّلِ بنِ عُمَرَ -: اُكتُب وبُثَّ عِلمَكَ في إخوانِكَ‌، فَإِن مِتَّ فَأَورِث كُتُبَكَ بَنيكَ‌؛ فَإِنَّهُ يَأتي عَلَى النّاسِ زَمانُ هَرجٍ لا يَأنِسونَ فيهِ إلّابِكُتُبِهِم.(2)

421.

عنه عليه السلام - لِأَبي بَصيرٍ -: ما يَمنَعُكُم مِنَ الكِتابِ؟! إنَّكُم لَن تَحفَظوا حَتّى تَكتُبوا، إنَّهُ خَرَجَ مِن عِندي رَهطٌ مِن أهلِ البَصرَةِ سَأَلوني عَن أشياءَ فَكَتَبوها.(3)

422.

الكافي عن عليّ بن أسباط عن الإمام الرضا عليه السلام - في حَديثِ الكَنزِ الَّذي قالَ اللّهُ عز و جل:

(وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما) (4)-: فَقُلتُ‌: جُعِلتُ فِداكَ‌، اُريدُ أن أكتُبَهُ‌، قالَ‌: فَضَرَبَ - وَاللّهِ - يَدَهُ إلَى الدَّواةِ لِيَضَعَها بَينَ يَدي، فَتَناوَلتُ يَدَهُ فَقَبَّلتُها وأَخَذتُ الدَّواةَ فَكَتَبتُهُ‌(5).(6)

6/3

كِتابَةُ حَديثِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله في عَصرِهِ‌

423. الإمام عليّ عليه السلام: إنَّ كُلَّ آيةٍ أنزَلَهَا اللّهُ جَلَّ وعَلا عَلى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله عِندي بإِملاء رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وخَطِّ يَدي، وتَأويلُ كُلِّ آيَةٍ أنزَلَهَا اللّهُ عَلى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، وكُلُّ حَرامٍ وحَلالٍ‌، أو حَدٍّ أو حُكمٍ‌، أو شَيءٍ تَحتاجُ إلَيهِ الاُمَّةُ إلى يَومِ القِيامَةِ مَكتوبٌ بإِملاءِ رَسولِ اللّه صلى الله عليه و آله4.

1) . الكافي: ج 1 ص 52 ح 10، منية المريد: ص 341 كلاهما عن عبيد بن زرارة، مشكاة الأنوار: ص 249 ح 725، بحار الأنوار: ج 2 ص 152 ح 40.

2) . الكافي: ج 1 ص 52 ح 11، منية المريد: ص 341، كشف المحجّة: ص 84 كلّها عن المفضّل بن عمر، مشكاة الأنوار: ص 249 ح 727، بحار الأنوار: ج 2 ص 150 ح 27.

3) . مشكاة الأنوار: ص 249 ح 724، الاُصول الستّة عشر (كتاب عاصم بن حُميد الحنّاط): ص 171 ح 122 نحوه وكلاهما عن أبي بصير، بحار الأنوار: ج 2 ص 153 ح 47.

4) . الكهف: 82.

5) . قال الحرّ العاملي رحمه الله: مثل هذا كثير جدّاً، في أنّهم كانوا يكتبون الأحاديث في مجالس الأئمّة عليهم السلام بأمرهم، و ربما كتبها لهم الأئمّة عليهم السلام بخطوطهم (وسائل الشيعة: ج 18 ص 58 ذيل ح 33253).

6) . الكافي: ج 2 ص 59 ح 9، بحار الأنوار: ج 70 ص 156 ح 14.

419.

امام صادق عليه السلام: نوشته هايتان را نگاهدارى كنيد كه به زودى به آنها نيازمند مى شويد.

420.

امام صادق عليه السلام - به مُفضّل بن عمر -: بنويس و دانش خود را در ميان برادرانت، منتشر كن و هنگام مرگ، كتاب هايت را براى فرزندانت به ارث بگذار؛ زيرا روزگارى پُرآشوب بر مردم مى آيد كه در آن، جز با كتاب هايشان اُنس نمى گيرند.

421.

امام صادق عليه السلام - به ابو بصير -: چه چيز مانع نوشتن شما مى شود؟! شما تا ننويسيد، حفظ نمى كنيد. دسته اى از اهالى بصره، چيزهايى از من پرسيدند و آنها را نوشتند و از نزد من، بيرون رفتند.

422.

الكافى - به نقل از على بن اَسْباط -: به امام رضا عليه السلام - در بارۀ تفسيرى كه از آيۀ: (زير آن ديوار، گنجى بود متعلّق به آن دو [پسركِ يتيم]) كرد - گفتم: فدايت شوم! مى خواهم اين را بنويسم. به خدا سوگند، خودِ امام عليه السلام، دستش را سوى دوات برد تا آن را پيش من بگذارد. من دست ايشان را گرفتم و بوسيدم و دوات را برداشتم و اين حديث را نوشتم(1).

6/3: نگارش حديث پيامبر صلى الله عليه و آله در روزگار ايشان

423. امام على عليه السلام: هر آيه اى كه خداوند عز و جل بر محمّد صلى الله عليه و آله فرو فرستاده است، با املاى پيامبر خدا و دست خطّ خودم، نزد من است و [همچنين] تأويل هر آيه اى كه خدا بر محمّد صلى الله عليه و آله فرو فرستاده، و هر حرام و حلالى، يا هر حد و حكمى، يا هر چيزى كه

1) . شيخ حر عاملى: مانند اين، فراوان است كه راويان، احاديث را در همان مجلس امام عليه السلام به فرمان ايشان مى نوشتند. گاه حتى امامان عليهم السلام با دستخطّ مباركشان [حديث را] براى ايشان مى نوشتند.

وخَطِّ يَدي، حَتّى أرشُ الخَدشِ‌.(1)

424.

المحدّث الفاصل عن عبد اللّه بن عمرو: كانَ عِندَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله ناسٌ مِن أصحابِهِ وأَنَا مَعَهُم و أَنَا أصغَرُ القَومِ‌، فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: «مَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ»، فَلَمّا خَرَجَ القَومُ قُلتُ لَهُم: كَيفَ تُحَدِّثونَ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وقَد سَمِعتُم ما قالَ وأَنتُم تَنهَمِكونَ فِي الحَديثِ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله‌؟ قالَ‌: فَضَحِكوا وقالوا: يَابنَ أخينا، إنَّ كُلَّ ما سَمِعنا مِنهُ فَهُوَ عِندَنا في كِتابٍ‌.(2)

425.

الإصابة عن عمر: كُتِبَ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله كِتابٌ‌، فَقالَ لِعَبدِ اللّهِ بنِ الأَرقَمِ الزُّهرِيِّ‌: أجِب هؤُلاءِ عَنّي، فَأَخَذَ عَبدُ اللّهِ الكِتابَ فَأَجابَهُم، ثُمَّ جاءَ بِهِ فَعَرَضَهُ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَقالَ‌:

أصَبتَ‌.(3)

426.

صحيح البخاري عن أبي هريرة: ما مِن أصحابِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله أحَدٌ أكثَرُ حَديثاً عَنهُ مِنّي، إلّا ما كانَ مِن عَبدِ اللّهِ بنِ عَمرٍو؛ فَإِنَّهُ كانَ يَكتُبُ ولا أكتُبُ‌.(4)

427.

صحيح البخاري عن أبي هريرة: لَمّا فَتَحَ اللّهُ عَلى رَسولِهِ صلى الله عليه و آله مَكَّةَ قامَ فِي النّاسِ فَحَمِدَ اللّهَ وأَثنى عَلَيهِ‌، ثُمَّ قالَ‌: إنَّ اللّهَ حَبَسَ عَن مَكَّةَ الفيلَ‌، وسَلَّطَ عَلَيها رَسولَهُ وَالمُؤمِنينَ‌، فَإِنَّها لا تَحِلُّ لِأَحَدٍ كانَ قَبلي، وإنَّها اُحِلَّت لي ساعَةً مِن نَهارٍ وإنَّها لا تَحِلُّ لِأَحَدٍ بَعدي....6.


1) . الاحتجاج: ج 1 ص 356 ح 56، كتاب سليم بن قيس: ج 2 ص 657 ح 11 نحوه وكلاهما عن سليم بن قيس، بحار الأنوار: ج 31 ص 424 ح 1.

2) . المحدّث الفاصل بين الراوي والواعي: ص 378 ح 361، تقييد العلم: ص 98 نحوه، مجمع الزوائد: ج 1 ص 380 ح 678 نقلاً عن المعجم الكبير.

3) . الإصابة: ج 4 ص 4 الرقم 4543، كنز العمّال: ج 13 ص 448 ح 37168 نقلاً عن البزّار؛ مجمع الزوائد: ج 1 ص 382 ح 685.

4) . صحيح البخاري: ج 1 ص 54 ح 113، سنن الترمذي: ج 5 ص 40 ح 2668، مسند ابن حنبل: ج 3 ص 50 ح 7393، سنن الدارمي: ج 1 ص 132 ح 489، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 186 ذيل ح 357، مجمع الزوائد: ج 1 ص 379 ح 676.

امّت تا روز قيامتْ بدان نيازمند خواهد شد، به املاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و دست خطّ من، موجود است، حتّى ديه يك خَراش.

424. المحدّث الفاصل - به نقل از عبد اللّه بن عمرو -: مردمى نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بودند و من هم با آنها و كوچك ترينشان بودم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس عامدانه بر من دروغ بندد، بايد جايگاهش را از آتش برگيرد». هنگامى كه مردم بيرون آمدند، به آنها گفتم:

چگونه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حديث نقل مى كنيد، در حالى كه شنيديد چه گفت و با اين حال، در نقل حديث از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، با چنين جدّيتى مى كوشيد. آنها خنديدند و گفتند: اى برادزاده! هر چه از او مى شنويم، [مى نويسيم و] نزد ما در يك كتاب است.

425. الإصابة - به نقل از عمر -: نامه اى به پيامبر صلى الله عليه و آله نوشته شد. به عبد اللّه بن اَرقَم زهرى فرمود: «از سوى من، پاسخ اينها را بده». عبد اللّه، نامه را گرفت و پاسخشان را نوشت.

آن گاه، آن را آورد و بر پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «درست انجام داده اى».

426.

صحيح البخارى - به نقل از ابو هُرَيره -: هيچ يك از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله، بيشتر از من از ايشان حديث نقل نكرد، جز عبد اللّه بن عمرو كه او مى نوشت و من نمى نوشتم.

427.

صحيح البخارى - به نقل از ابو هُرَيره -: هنگامى كه خداوند، مكّه را براى پيامبرش گشود، ايشان، ميان مردم ايستاد و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: «خداوند، [اصحابِ‌] فيل را از مكّه، باز داشت و پيامبرش و مؤمنان را بر آن چيره كرد. آن، براى كسى پيش از من، حلال نبود و براى من نيز ساعتى از روز، حلال شد و پس از من نيز براى كسى حلال نخواهد بود...».

فَقامَ أبو شاهٍ - رَجُلٌ مِن أهلِ اليَمَنِ - فَقالَ‌: اُكتُبوا لي يا رَسولَ اللّهِ‌! فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اُكتُبوا لِأَبي شاهٍ‌.(1)

428.

صحيح ابن حبّان عن عطاء عن عبد اللّه بن عمرو، قال: يا رَسولَ اللّهِ‌، إنّا نَسمَعُ مِنكَ أحاديثَ‌، أفَتَأذَنُ لَنا أن نَكتُبَها؟ قالَ‌: نَعَم.(2)

429.

سنن أبي داود عن عبد اللّه بن عمرو: كُنتُ أكتُبُ كُلَّ شَيءٍ أسمَعُهُ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله اُريدُ حِفظَهُ‌، فَنَهَتني قُرَيشٌ وقالوا: أ تَكتُبُ كُلَّ شَيءٍ تَسمَعُهُ ورَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بَشَرٌ يَتَكَلَّمُ فِي الغَضَبِ وَالرِّضا؟! فَأَمسَكتُ عَنِ الكِتابِ‌، فَذَكَرتُ ذلِكَ لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَأَومَأَ بِإِصبَعِهِ إلى فيهِ‌، فَقالَ‌: اُكتُب، فَوَالَّذي نَفسي بِيَدِهِ‌، ما يَخرُجُ مِنهُ إلّاحَقٌّ‌.(3)

430.

كتاب من لا يحضره الفقيه عن شعيب بن واقد عن الحسين بن زيد عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام - بَعدَ ذِكرِ حَديثِ مَناهِي النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله -: لا تُحَقِّروا شَيئاً مِنَ الشَّرِّ وإن صَغُرَ في أعيُنِكُم، ولا تَستَكثِروا شَيئاً من الخَيرِ وإن كَبُرَ في أعيُنِكُم؛ فَإِنَّهُ لا كَبيرَةَ مَعَ الاِستِغفارِ، ولا صَغيرَةَ مَعَ الإِصرارِ.

قالَ شُعَيبُ بنُ واقِدٍ: سَأَلتُ الحُسَينَ بنَ زَيدٍ عَن طولِ هذَا الحَديثِ فَقالَ‌: حَدَّثَني جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ بنِ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عليهم السلام: أنَّهُ جَمَعَ هذَا9.


1) . صحيح البخاري: ج 2 ص 857 ح 2302، صحيح مسلم: ج 2 ص 988 ح 447، سنن أبي داود: ج 2 ص 212 ح 2017 نحوه، صحيح ابن حبّان: ج 9 ص 28 ح 3715، سنن الدار قطني: ج 3 ص 97 ح 58، الدرّ المنثور: ج 1 ص 298.

2) . صحيح ابن حبّان: ج 10 ص 161 ح 4321، السنن الكبرى‌: ج 10 ص 545 ح 21640، المصنّف لعبد الرزّاق: ج 8 ص 41 ح 14222، موارد الظمآن: ص 271 ح 1108، كنز العمّال: ج 4 ص 176 ح 10047.

3) . سنن أبي داود: ج 3 ص 318 ح 3646، مسند ابن حنبل: ج 2 ص 625 ح 6816، سنن الدارمي: ج 1 ص 132 ح 490، المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 187 ح 359 نحوه، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 6 ص 229 ح 4، كنز العمّال: ج 10 ص 222 ح 29169.

ابو شاه - مردى از يمن - برخاست و گفت: اى پيامبر خدا! [اين سخن را] براى من بنويسيد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «براى ابو شاه بنويسيد».

428.

صحيح ابن حبّان - به نقل از عطاء -: عبد اللّه بن عمرو گفت: اى پيامبر خدا! ما از شما احاديثى مى شنويم. آيا به ما اجازه مى دهيد آنها را بنويسيم‌؟ فرمود: «آرى».

429.

سنن أبى داوود - به نقل از عبد اللّه بن عمرو -: من هر چه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى شنيدم، مى نوشتم و در پى حفظ آنها بودم. قريشيان مرا نهى كردند و گفتند: «هر چه را مى شنوى، مى نويسى، در حالى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله انسانى است كه در حال خشم و خشنودى سخن مى گويد؟!». من هم از نوشتن دست كشيدم و اين را به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفتم. ايشان با انگشت خود به دهانش اشاره كرد و فرمود: «بنويس. سوگند به آن كه جانم به دست اوست، از آن، جز حق بيرون نمى آيد».

430.

كتاب من لا يحضره الفقيه - به نقل از از شعيب بن واقد از حسين بن زيد از امام صادق از پدرانش عليهم السلام بعد از ذكر حديث دربردارندۀ نهى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله -: هيچ بدى اى را اندك مشمريد، هر چند به نظرتان، كوچك مى نمايد و هيچ نيكو كارى اى را بسيار مشمريد، اگر چه در نظرتان بزرگ مى نمايد؛ زيرا هيچ گناه بزرگى، با استغفار، [بزرگ] نيست و هيچ گناه كوچكى، با اصرار (و پشيمان نشدن)، كوچك نيست.

شعيب بن واقد مى گويد: از حسين بن زيد، در بارۀ طولانى بودن اين حديث پرسيدم. گفت: امام صادق عليه السلام به من فرمود كه اين حديث را از نوشته اى گِرد آورده كه

الحَديثَ مِنَ الكِتابِ الَّذي هُوَ إملاءُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وخَطُّ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عليه السلام بِيَدِهِ‌.(1)

431.

الكافي عن محمّد بن مسلم: أقرَأَني أبو جَعفَرٍ عليه السلام صَحيفَةَ كِتابِ الفَرائِضِ الَّتي هِيَ إملاءُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وخَطُّ عَلِيٍّ عليه السلام بِيَدِهِ‌.(2)

432.

بصائر الدرجات عن محمّد بن مسلم، قال: سَأَلتُهُ [أيِ الإِمامَ الباقِرَ عليه السلام] عَن ميراثِ العِلمِ ما بَلَغَ‌(3)أجَوامِعُ هُوَ مِنَ العِلمِ أم فيهِ تَفسيرُ كُلِّ شَيءٍ مِن هذِهِ الاُمورِ الَّتي يَتَكَلَّمُ فيهَا النّاسُ مِنَ الطَّلاقِ وَالفَرائِضِ؟ فَقالَ‌: إنَّ عَلِيّاً عليه السلام كَتَبَ العِلمَ كُلَّهُ القَضاءَ وَالفَرائِضَ‌، فَلَو ظَهَرَ أمرُنا فَلَم يَكُن شَيئاً إلّاوفيهِ سُنَّةٌ نُمضيها.(4)

433.

الكافي عن زرارة: سَأَلتُ أبا جَعفَرٍ عليه السلام عَنِ الجَدِّ، فَقالَ‌: ما أجِدُ أحَداً قالَ فيهِ إلّا بِرَأيِهِ إلّاأميرَ المُؤمِنينَ عليه السلام، قُلتُ‌: أصلَحَكَ اللّهُ‌، فَما قالَ فيهِ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام‌؟ قالَ‌:

إذا كانَ غداً فَالقَني حَتّى اُقرِئَكَهُ في كِتابٍ‌، قُلتُ‌: أصلَحَكَ اللّهُ‌، حَدِّثني فَإِنَّ حَديثَكَ أحَبُّ إلَيَّ مِن أن تُقرِئَنيهِ في كِتابٍ‌، فَقالَ لِيَ الثّانِيَةَ‌: اِسمَع ما أقولُ لَكَ‌؛ إذا كانَ غَداً فَالقَني حَتّى اُقرِئَكَهُ في كِتابٍ‌.

فَأَتَيتُهُ مِنَ الغَدِ بَعدَ الظُّهرِ، وكانَت ساعَتِيَ الَّتي كُنتُ أخلو بِهِ فيها بَينَ الظُّهرِ وَالعَصرِ، و كُنتُ أكرَهُ أن أسأَلَهُ إلّاخالِياً خَشيَةَ أن يُفتِيَني مِن أجلِ مَن يَحضُرُهُ‌2.


1) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 18 ح 4968، الأمالي للصدوق: ص 518 ح 707، مكارم الأخلاق: ج 2 ص 318 ح 2655، تنبيه الخواطر: ج 2 ص 264، بحار الأنوار: ج 76 ص 337 ح 1 وراجع مستطرفات السرائر: ص 121 ح 8 والعدد القويّة: ص 50 ح 61.

2) . الكافي: ج 7 ص 93 ح 1، تهذيب الأحكام: ج 9 ص 247 ح 959 و ص 270 ح 982، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 263 ح 5614، بصائر الدرجات: ص 144 ح 9 عن أبي بصير نحوه، وسائل الشيعة: ج 17 ص 423 ح 32503.

3) . قوله: «ما بلغ» بدل من «ميراث العلم». أي ما بلغ منه إليكم أ جوامع أي ضوابط كليّة يستنبط منها خصوصيات الأحكام أو ورد في كلّ من تلك الخصوصيات نص مخصوص (بحار الأنوار: ج 2 ص 169).

4) . بصائر الدرجات: ص 164 ح 10 و ص 513 ح 30 وليس فيه «القضاء» و ص 143 ح 7، بحار الأنوار: ج 2 ص 169 ح 2.

املاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و دست خطّ على بن ابى طالب عليه السلام بوده است.

431.

الكافى - به نقل از محمّد بن مسلم -: امام باقر عليه السلام، كتاب فرائض [ارث] را كه به املاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و دست خطّ على عليه السلام بود، براى من قرائت كرد.

432.

بصائر الدرجات - به نقل از محمّد بن مسلم -: [از امام باقر عليه السلام] در بارۀ ميراث علمى پرسيدم كه چه اندازه و چگونه است‌؟ آيا قواعد كلّى و اجمالى است يا همۀ اين چيزهايى كه مردم در بارۀ آنها گفتگو مى كنند، مانند احكام طلاق و ارث، به تفصيل در اين علم به ارث برده، موجود است‌؟ امام عليه السلام فرمود: «على عليه السلام، همۀ علم را نوشت، [احكام] قضاوت و ارث را. اگر ما چيره شويم [و حكومت را به دست گيريم]، هيچ چيز نباشد، جز آن كه سنّتى در آن است و ما آن را اجرا مى كنيم».

433.

الكافى - به نقل از زُراره -: از امام باقر عليه السلام در بارۀ [ارثِ‌] جدّ پرسيدم‌؟

امام عليه السلام فرمود: «كسى را نمى يابم كه در آن، به رأى خود سخن نگفته باشد، مگر امير مؤمنان عليه السلام».

گفتم: خدا به سامانت بدارد. امير مؤمنان عليه السلام در بارۀ آن، چه فرموده است‌؟

فرمود: «فردا به ديدارم بيا تا آن را از روى كتابى برايت بخوانم».

گفتم: خدا به سامانت بدارد. برايم بگو كه گفتنت، برايم محبوب تر از آن است كه آن را از روى كتاب برايم بخوانى.

امام دوباره به من فرمود: «آنچه را به تو مى گويم، گوش كن. فردا به ديدارم بيا تا از روى كتاب، برايت بخوانم».

فردا بعد از ظهر، نزد امام عليه السلام رفتم و آن، همان وقتى بود كه ميان ظهر و عصر، به تنهايى خدمت امام عليه السلام مى رسيدم و خوش نداشتم كه جز در حالت خلوت و تنهايى از او سؤال كنم، مبادا كه به سبب حضور كسى، فتواى تقيّه اى به من بدهد.

بِالتَّقِيَّةِ‌، فَلَمّا دَخَلتُ عَلَيهِ أقبَلَ عَلَى ابنِهِ جَعفَرٍ عليه السلام فَقالَ لَهُ‌: أقرِئ زُرارَةَ صَحيفَةَ الفَرائِضِ‌، ثُمَّ قامَ لِيَنامَ‌، فَبَقيتُ أنَا وجَعفَرٌ عليه السلام فِي البَيتِ‌، فَقامَ فَأَخرَجَ إلَيَّ صَحيفَةً مِثلَ فَخِذِ البَعيرِ، فَقالَ‌: لَستُ اُقرِئُكَها حَتّى تَجعَلَ لي عَلَيكَ اللّهَ أن لا تُحَدِّثَ بِما تَقرَأُ فيها أحَداً أبَداً حَتّى آذَنَ لَكَ‌، ولَم يَقُل: حَتّى يَأذَنَ لَكَ أبي، فَقُلتُ‌: أصلَحَكَ اللّهُ‌، ولِمَ تُضَيِّقُ عَلَيَّ ولَم يَأمُركَ أبوكَ بِذلِكَ؟

فَقالَ لي: ما أنتَ بِناظِرٍ فيها إلّاعَلى ما قُلتُ لَكَ‌، فَقُلتُ‌: فَذاكَ لَكَ‌.

وكُنتُ رَجُلاً عالِماً بِالفَرائِضِ وَالوَصايا، بَصيراً بِها، حاسِباً لَها، ألبَثُ الزَّمانَ أطلُبُ شَيئاً يُلقى عَلَيَّ مِنَ الفَرائِضِ وَالوَصايا لا أعلَمُهُ فَلا أقدِرُ عَلَيهِ‌، فَلَمّا ألقى إلَيَّ طَرَفَ الصَّحيفَةِ إذا كِتابٌ غَليظٌ يُعرَفُ أنَّهُ مِن كُتُبِ الأَوَّلينَ‌، فَنَظَرتُ فيها فَإِذا فيها خِلافُ ما بِأَيدِي النّاسِ مِنَ الصِّلَةِ وَ الأَمرِ بِالمَعروفِ الَّذي لَيسَ فيهِ اختِلافٌ‌، وإذا عامَّتُهُ كَذلِكَ‌، فَقَرَأتُهُ حَتّى أتَيتُ عَلى آخِرِهِ بِخُبثِ نَفسٍ وقِلَّةِ تَحَفُّظٍ وسَقامِ رَأيٍ وقُلتُ - وأنَا أقرَؤُهُ -: باطِلٌ‌، حَتّى أتَيتُ عَلى آخِرِهِ‌، ثُمَّ أدرَجتُها ودَفَعتُها إلَيهِ‌.

فَلَمّا أصبَحتُ لَقيتُ أبا جَعفَرٍ عليه السلام فَقالَ لي: أقَرَأتَ صَحيفَةَ الفَرائِضِ؟ فَقُلتُ‌: نَعَم، فَقالَ‌: كَيفَ رَأَيتَ ما قَرَأتَ؟

قالَ‌: قُلتَ‌: باطِلٌ لَيسَ بِشَيءٍ‌، هُو خِلافُ مَا النّاسُ عَلَيهِ‌.

قالَ‌: فَإِنَّ الَّذي رَأَيتَ - وَ اللّهِ - يا زُرارَةُ‌! هُوَ الحَقُّ‌، الَّذي رَأَيتَ إملاءُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وخَطُّ عَلِيٍّ عليه السلام بِيَدِهِ‌، فَأَتانِي الشَّيطانُ فَوَسوَسَ في صَدري، فَقالَ‌: وما يُدريهِ أنَّهُ إملاءُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وخَطُّ عَلِيٍّ عليه السلام بِيَدِهِ؟

فَقالَ لي قَبلَ أن أنطِقَ‌: يا زُرارَةُ‌! لا تَشُكَّنَّ‌، وَدَّ الشَّيطانُ - وَاللّهِ - إنَّكَ شَكَكتَ‌،

هنگامى كه نزد او آمدم، رو به فرزندش جعفر [صادق] عليه السلام كرد و به او فرمود: «دفترچۀ فرائض [ارث] را براى زُراره بخوان»، سپس برخاست تا بخوابد و من با جعفر [صادق] عليه السلام، در اتاق مانديم. [امام] جعفر [صادق] عليه السلام برخاست و طومارى به بزرگى ران يك شتر برايم آورد و گفت: «آن را برايت نمى خوانم تا آن كه تعهّد الهى به من بدهى كه آنچه در آن مى خوانى، هيچ گاه و به هيچ كسى نگويى تا آن كه به تو اجازه دهم» و نگفت: «تا آن كه پدرم به تو اجازه دهد».

گفتم: خدا به سامانت بدارد. چرا بر من سخت مى گيرى با آن كه پدرت، تو را به آن، فرمان نداد؟

به من فرمود: «تو در آن نمى نگرى، مگر با همان شرطى كه برايت گفتم».

گفتم: اين تعهّد را به تو مى دهم. من مردى دانا به فرائض [ارث] و وصايا بودم و در آنها، بينا و محاسبه گر بودم و مدّتى در پىِ آن بودم كه چيزى از فرائض و وصايا به من عرضه شود كه من ندانم، امّا نمى يافتم. هنگامى كه يك سرِ طومار را به سوى من كرد، ديدم نوشته صخيمى است و معلوم بود از نوشته هاى اوّليه [و مربوط به صدر اسلام] است.

در آن نگريستم. [مطالبى] در آن [ديدم،] خلاف آنچه در نزد مردم بود، مانند صِلۀ با خويشان [به وسيلۀ تقسيم ارث] و امر به نيكى كه ميان مردم، هيچ اختلافى در آن نيست.

چون عموم مطالب آن، اين گونه بود، آن را با نارضايتى و كم توجّهى و بدگمانى خواندم و به پايان بردم و در همان حال خواندن [با خود] گفتم: باطل است، تا آن كه به آخرش رسيدم و آن را درهم پيچيدم و به او [امام جعفر صادق عليه السلام] دادم.

فردا صبح، امام باقر عليه السلام را ديدم. به من فرمود: «آيا دفترچه فرائض [ارث] را خواندى‌؟». گفتم: آرى.

فرمود: «آنچه را خواندى، چگونه ديدى‌؟».

گفتم: باطل است و چيز درستى نيست و مخالف آن چيزى است كه مردم بر آن هستند.

فرمود: «اى زُراره! به خدا سوگند، آنچه ديدى، همه، حقّ است و املاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و دست خطّ على عليه السلام است».

وكَيفَ لا أدري أنَّهُ إملاءُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله و خَطُّ عَلِيٍّ عليه السلام بِيَدِهِ وقَد حَدَّثَني أبي عَن جَدّي أنَّ أميرَ المُؤمِنينَ عليه السلام حَدَّثَهُ ذلِكَ؟

قالَ‌: قُلتُ‌: لا، كَيفَ جَعَلَنِيَ اللّهُ فِداكَ؟! ونَدِمتُ عَلى ما فاتَني مِنَ الكِتابِ‌، ولَو كُنتُ قَرَأتُهُ وأَنَا أعرِفُهُ لَرَجَوتُ أن لا يَفوتَني مِنهُ حَرفٌ‌.(1)

434. الإرشاد عن الإمام الصادق عليه السلام: عِلمُنا غابِرٌ ومَزبورٌ ونَكتٌ فِي القُلوبِ ونَقرٌ فِي الأَسماعِ وإنَّ عِندَنا الجَفرَ الأَحمَرَ وَالجَفرَ الأَبيَضَ ومُصحَفَ فاطِمَةَ عليها السلام، وأَنَّ عِندَنا الجامِعَةَ فيها جَميعُ ما يَحتاجُ إلَيهِ النّاسُ‌، فَسُئِلَ عَن تَفسيرِ هذَا الكَلامِ فَقالَ‌: أمَّا الغابِرُ فَالعِلمُ بِما يَكونُ‌، وأَمَّا المَزبورُ فَالعِلمُ بِما كانَ‌، وأَمَّا النَّكتُ فِي القُلوبِ فَهُوَ الإِلهامُ‌، وَالنَّقرُ فِي الأَسماعِ حَديثُ المَلائِكَةِ‌، نَسمَعُ كَلامَهُم ولا نَرى أشخاصَهُم.

وأَمَّا الجَفرُ الأَحمَرُ فَوِعاءٌ فيهِ سِلاحُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، ولَن يَظَهَرَ حَتّى يَقومَ قائِمُنا أهلَ البَيتِ‌، وأَمَّا الجَفرُ الأَبيَضُ فَوِعاءٌ فيهِ تَوراةُ موسى وإنجيلُ عيسى وزَبورُ داودَ وكُتُبُ اللّهِ الاُولى‌، وأَمَّا مُصحَفُ فاطِمَةَ عليها السلام فَفيهِ ما يَكونُ مِن حادِثٍ وأَسماءُ كُلِّ مَن يَملِكُ إلى أن تَقومَ السّاعَةُ‌، وأَمَّا الجامِعَةُ فَهِيَ كِتابٌ طولُهُ سَبعونَ ذِراعاً، إملاءُ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مِن فَلقِ فيهِ وخَطُّ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عليه السلام بِيَدِهِ‌، فيهِ - وَاللّهِ - جَميعُ ما يَحتاجُ النّاسُ إلَيهِ إلى يَومِ القِيامَةِ‌، حَتّى أنَّ فيهِ أرشَ الخَدشِ وَالجَلدَةِ ونِصفِ الجَلدَةِ‌.(2)

435. الكافي عن عبد الرحمن بن سالم عن أبي بصير عن الإمام الصادق عليه السلام: قالَ أبي لِجابِرِ4.

1) . الكافي: ج 7 ص 94 ح 3، تهذيب الأحكام: ج 9 ص 271 ح 983، روضة المتّقين: ج 11 ص 235.

2) . الارشاد: ج 2 ص 186، الاحتجاج: ج 2 ص 294 ح 246، روضة الواعظين: ص 232، إعلام الورى‌: ج 1 ص 535 نحوه، كشف الغمّة: ج 2 ص 381، بحار الأنوار: ج 26 ص 18 ح 1 وراجع الكافي: ج 1 ص 57 ح 14.

شيطان، سراغ من آمد و در سينه ام وسوسه كرد و گفت: «از كجا مى داند كه آن، املاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و دست خطّ على عليه السلام است‌؟». ولى پيش از آن كه سخن بگويم، امام عليه السلام به من فرمود: «اى زُراره! هيچ شك نكن. به خدا سوگند، شيطان، دوست دارد كه شك كنى.

من چگونه ندانم كه آن، املاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و دست خطّ على عليه السلام است، در حالى كه پدرم [امام سجّاد عليه السلام] از جدّم [امام حسين عليه السلام] برايم گفته كه اميرمؤمنان عليه السلام، آن را برايش گفته است‌؟!».

گفتم: نه [، شك نمى كنم]. چگونه [شك كنم]، خدا مرا فدايت كند؟ و بر آنچه از [مطالب] كتاب از دستم رفت، پشيمان شدم. اگر آن را مى شناختم و مى خواندم، اميد داشتم كه حرفى از آن را از دست ندهم.

434. الإرشاد -: امام صادق عليه السلام فرمود: «علم ما "غابر" است و "مزبور" و به صورت الهام در دل ها و اثر نهادن در گوش هاست و همانا نزد ماست جَفْر اَحمَر (سرخ) و جَفْر اَبيض (سفيد) و "مصحف فاطمه عليها السلام". همانا در پيش ماست "جامعه" كه در آن همۀ آنچه مردم بدان محتاج اند، هست.

شرح و توضيح اين سخنان از ايشان پرسيده شد كه فرمود: «امّا "غابر" علم به آينده است و "مزبور"، علم به گذشته، و امّا مقصود از كوبش در دل ها، الهام است و معناى تأثير كردن در گوش ها، سخن گفتن فرشتگان است. سخن ايشان را مى شنويم و خودشان را نمى بينيم. جَفْر سرخ نيز ظرفى است كه در آن، سلاح پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است و هرگز آشكار نخواهد شد تا قائم ما خانواده قيام كند. امّا جَفْر سفيد، ظرفى است كه در آن، تورات موسى و انجيل عيسى و زبور داوود و كتاب هاى پيشين خداست و در "مصحف فاطمه عليها السلام"، شرح وقايعى است كه از اين پس، پيش مى آيد و نام هر حكمرانى كه تا روز قيامت، حكومت كند. "جامعه" نيز طومارى است به درازاى هفتاد ذراع كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله [مطالب] آن را از دو لب مبارك خود، املا فرموده و على بن ابى طالب عليه السلام، آن را به دست خطّ خود، نوشته است. به خدا سوگند، همۀ آنچه مردم تا روز قيامت بدان محتاج اند، همه در آن، موجود است، حتّى حكم جريمۀ يك خراش و زدن يك تازيانه و نصف تازيانه.

435. الكافى - به نقل از عبد الرحمان بن سالم از ابو بصير -: امام صادق عليه السلام [فرمود]: «پدرم

بنِ عَبدِ اللّهِ الأَنصارِيِّ‌: إنَّ لي إلَيكَ حاجَةً فَمَتى يَخِفُّ عَلَيكَ أن أخلُوَ بِكَ فَأَسأَلَكَ عَنها؟ فَقالَ لَهُ جابِرٌ: أيَّ الأَوقاتِ أحبَبتَهُ‌. فَخَلا بِهِ في بَعضِ الأَيّامِ‌، فَقالَ لَهُ‌: يا جابِرُ، أخبِرني عَنِ اللَّوحِ الَّذي رَأَيتَهُ في يَدِ اُمّي فاطِمَةَ عليها السلام بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وما أخبَرَتكَ بِهِ اُمّي أنَّهُ في ذلِكَ اللَّوحِ مَكتوبٌ‌.

فَقالَ جابِرٌ: أشهَدُ بِاللّهِ أنّي دَخَلتُ عَلى اُمِّكَ فاطِمَةَ عليها السلام في حَياةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَهَنَّيتُها بِوِلادَةِ الحُسَينِ‌، ورَأَيتُ في يَدَيها لَوحاً أخضَرَ، ظَنَنتُ أنَّهُ مِن زُمُرُّدٍ، ورَأَيتُ فيهِ كِتاباً أبيَضَ شِبهَ لَونِ الشَّمسِ‌، فَقُلتُ لَها: بِأَبي واُمّي يا بِنتَ رَسولِ اللّهِ‌! ما هذَا اللَّوحُ؟

فَقالَت: هذا لَوحٌ أهداهُ اللّهُ إلى رَسولِهِ صلى الله عليه و آله، فيهِ اسمُ أبي وَاسمُ بَعلي وَاسمُ ابنَيَّ وَاسمُ الأَوصِياءِ مِن وُلدي، وأَعطانيهِ أبي لِيُبَشِّرَني بِذلِكَ‌.

قالَ جابِرٌ: فَأَعطَتنيهِ اُمُّكَ فاطِمَةُ عليها السلام فَقَرَأتُهُ وَاستَنسَختُهُ‌.

فَقالَ لَهُ أبي: فَهَل لَكَ يا جابِرُ أن تَعرِضَهُ عَلَيَّ؟ قالَ‌: نَعَم، فَمَشى مَعَهُ أبي إلى مَنزِلِ جابِرٍ فَأَخرَجَ صَحيفَةً مِن رَقٍّ‌، فَقالَ‌: يا جابِرُ! اُنظُر في كِتابِكَ لِأَقرَأَ (أنَا) عَلَيكَ‌، فَنَظَرَ جابِرٌ في نُسخَتِهِ فَقَرَأَهُ أبي، فَما خالَفَ حَرفٌ حَرفاً.(1)

436. الخصال عن عبد اللّه بن سنان، عن معروف بن خرّبوذ، عن أبي الطفيل عامر بن واثلة، عن حذيفة بن أسيد الغفاري: لَمّا رَجَعَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله مِن حَجَّةِ الوَداعِ ونَحنُ مَعَهُ‌،3.

1) . الكافي: ج 1 ص 527 ح 3، كمال الدين: ص 308 ح 1، الغيبة للطوسي: ص 143 ح 108، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 42 ح 2، الاختصاص: ص 210 كلّها عن أبي بصير نحوه، بحار الأنوار: ج 36 ص 195 ح 3.

(امام باقر عليه السلام) به جابر بن عبد اللّه انصارى فرمود: «با تو كارى دارم. چه وقت برايت ميسّر است كه تو را تنها ببينم و از آن كار بپرسم‌؟».

جابر گفت: هر وقت كه شما دوست داشته باشيد.

پس در يكى از روزها با او خلوت كرد و فرمود: «اى جابر! در بارۀ لوحى كه آن را در دست مادرم فاطمه عليها السلام دختر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ديده اى و در بارۀ نوشته آن لوح كه مادرم تو را از آن آگاه ساخت، برايم بگو».

جابر گفت: به خدا گواهى مى دهم كه من در زمان زنده بودن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، خدمت مادرت فاطمه عليها السلام رسيدم تا تولّد حسين را به او تبريك بگويم. در دستش لوح سبزى ديدم كه گويا از زمرّد بود. در آن لوح، نوشته اى سفيد به سان رنگ آفتاب ديدم. به ايشان گفتم:

پدر و مادرم به فدايت، اى دختر پيامبر خدا! اين لوح چيست‌؟

فرمود: «اين، لوحى است كه خداوند، آن را به پيامبرش صلى الله عليه و آله اهدا كرد كه نام پدرم و نام شوهرم و نام دو پسرم و نام اوصيا از نسل من در آن نوشته است. پدرم، اين لوح را به من داد تا با آن مرا بشارت دهد».

جابر گفت: مادرت فاطمه عليها السلام آن را به من داد و من، آن را خواندم و از روى آن، نسخه بردارى كردم.

پدرم به او فرمود: «اى جابر! آن را به من نشان مى دهى‌؟».

گفت: آرى.

پدرم همراه جابر، به خانه اش رفت. جابر، نوشته اى از پوست، بيرون آورد. پدرم فرمود: «اى جابر! تو نوشته ات را بنگر تا من برايت بخوانم».

جابر، در نسخۀ خود نگريست و پدرم، آن را خواند، به طورى كه حتّى يك حرف نيز با آن، اختلاف نداشت.(1)

436. الخصال - به نقل از عبد اللّه بن سنان از معروف بن خَرّبوذ از ابوطفيل عامر بن واثله از حُذَيفة بن اُسيد غفارى -: چون پيامبر صلى الله عليه و آله از حجّة الوداع، باز گشت و ما همراهش بوديم).

1) . ر. ك: دانش نامۀ امام مهدى عليه السلام: ج 1 ص 395-403 (تحقيق دربارۀ حديث لوح).

أقبَلَ حَتَّى انتَهى إلَى الجُحفَةِ‌، فَأَمَرَ أصحابَهُ بِالنُّزولِ‌، فَنَزَلَ القَومُ مَنازِلَهُم، ثُمَّ نودِيَ بِالصَّلاةِ‌، فَصَلّى بِأَصحابِهِ رَكعَتَينِ‌، ثُمَّ أقبَلَ بِوَجهِهِ إلَيهِم فَقالَ لَهُم:

«إنَّهُ قَد نَبَّأَنِيَ اللَّطيفُ الخَبيرُ أنّي مَيِّتٌ وأَنَّكُم مَيِّتونَ‌، وكَأَنّي قَد دُعيتُ فَأَجَبتُ‌، وإنّي مَسؤولٌ عَمّا اُرسِلتُ بِهِ إلَيكُم، وعَمّا خَلَّفتُ فيكُم مِن كِتابِ اللّهِ وحُجَّتِهِ‌، وأَنَّكُم مَسؤولونَ‌، فَما أنتُم قائِلونَ لِرَبِّكُم‌؟».

قالوا: نَقولُ‌: قَد بَلَّغتَ ونَصَحتَ وجاهَدتَ فَجَزاكَ اللّهُ عَنّا أفضَلَ الجَزاءِ‌.

ثُمَّ قالَ لَهُم: «أ لَستُم تَشهَدونَ أن لا إلهَ إلَّااللّهُ‌، وأَنّي رَسولُ اللّهِ إلَيكُم، وأَنَّ الجَنَّةَ حَقٌّ‌، وأنَّ النّارَ حَقٌّ‌، وأَنَّ البَعثَ بَعدَ المَوتِ حَقٌّ؟!».

فَقالوا: نَشهَدُ بِذلِكَ‌.

قالَ‌: «اللّهُمَّ اشهَد عَلى ما يَقولونَ‌، ألا وإنّي اُشهِدُكُم أنّي أشهَدُ أنَّ اللّهَ مَولايَ وأَنَا مَولى كُلِّ مُسلِمٍ‌، وأَنَا أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، فَهَل تُقِرّونَ لي بِذلِكَ وتَشهَدونَ لي بِهِ؟».

فَقالوا: نَعَم نَشهَدُ لَكَ بِذلِكَ‌.

فَقالَ‌: «ألا مَن كُنتُ مَولاهُ فَإِنَّ عَلِيّاً مَولاهُ‌، وهُوَ هذا»، ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ عليه السلام فَرَفَعَها مَعَ يَدِهِ حَتّى بَدَت آباطُهُما، ثُمَّ قالَ‌: «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وعادِ مَن عاداهُ‌، وَانصُر مَن نَصَرَهُ وَاخذُل مَن خَذَلَهُ‌، ألا وإنّي فَرَطُكُم وأَنتُم وارِدونَ عَلَيَّ الحَوضَ حَوضي غَداً، وهُوَ حَوضٌ عَرضُهُ ما بَينَ بُصرى‌(1)وصَنعاءَ‌، فيهِ أقداحٌ مِن فِضَّةٍ عَدَدَ).


1) . بُصرى: في موضعين - بالضمّ والقصر - أحدهما بالشام من أعمال دمشق، وهي قصبة كورة حوران. والثانيّة: من قرى بغداد قرب عكبراء (معجم البلدان: ج 1 ص 441).

راه رفت تا به جُحْفه رسيد، سپس به ياران خود دستور داد كه اتراق كنند. آنها هم در آن جا خيمه زدند. نداى نماز، در داده شد و پيامبر صلى الله عليه و آله، دو ركعت نماز را با ياران خود گزارد و آن گاه، بديشان روى كرد و فرمود: «خداوند لطيف خبير، مرا آگاهانيده است كه مى ميرم و شما نيز خواهيد مُرد، گويى مرا مى خوانند و من، پاسخ مى دهم. من در آنچه به سبب آن به سوى شما فرستاده شده ام و نيز در به يادگار نهادن كتاب و حجّت الهى، مسئول هستم، چنان كه شما هم مسئول هستيد. پس شما به خدايتان چه مى گوييد؟». گفتند: مى گوييم: تو [پيام خدا را] رساندى و خيرخواهى كردى و كوشيدى. خداوند هم از طرف ما برترين پاداش را به تو بدهد.

پيامبر صلى الله عليه و آله سپس به آنها فرمود: آيا گواهى نمى دهيد خدايى جز اللّه نيست و من، فرستادۀ او به سوى شما هستم و بهشت و دوزخ و برانگيختن پس از مرگ، حقّ است‌؟».

گفتند: به همه اينها گواهى مى دهيم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بار خدايا! بر آنچه مى گويند، گواه باش. هان! من، شما را گواه مى گيرم و شهادت مى دهم كه خداوند، سرور و سالار من است و من، سرور و سالار هر مسلمانى هستم و اين كه من نسبت به مؤمنان از خود ايشان سزاوارترم. آيا به اين جايگاه براى من اقرار داريد؟ و آن را براى من گواهى مى دهيد؟». گفتند: آرى. آن را براى تو گواهى مى دهيم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

«هان! هر كه من سرور و سالار اويم، على سرور و سالار اوست و او همين است».

سپس پيامبر صلى الله عليه و آله، دست على عليه السلام را گرفت و با دست خود بالا برد تا زير بغل آن دو، هويدا شد. سپس فرمود: «خدايا! هر كه او را دوست مى دارد، دوست بدار و هر كه او را دشمن مى دارد، دشمن بدار. به يار او، يارى رسان و هر كه او را يارى نكرد، يارى اش مكن. هان! من جلودار شما هستم و شما كنار حوض [كوثر] نزد من خواهيد آمد. حوض من در فردا، حوضى است كه پهناى آن، فاصله ميان بُصرا وصنعاست و به شمارِ اختران آسمان، جام هاى سيمين دارد. من فردا،

نُجومِ السَّماءِ‌، ألا وإنّي سائِلُكُم غَداً ماذا صَنَعتُم فيما أشهَدتُ اللّهَ بِهِ عَلَيكُم في يَومِكُم هذا إذا وَرَدتُم عَلَيَّ حَوضي‌؟ وماذا صَنَعتُم بِالثِّقلَينِ مِن بَعدي‌؟ فَانظُروا كَيفَ تَكونونَ خَلَفتُموني فيهِما حينَ تَلقَوني‌؟».

قالوا: وما هذانِ الثِّقلانِ يا رَسولَ اللّهِ؟

قالَ‌: «أمَّا الثِّقلُ الأَكبَرُ فَكِتابُ اللّهِ عز و جل سَبَبٌ مَمدودٌ مِنَ اللّهِ ومِنّي في أيديكُم، طَرَفُهُ بِيَدِ اللّهِ وَالطَّرَفُ الآخَرُ بِأَيديكُم، فيهِ عِلمُ ما مَضى وما بَقِيَ إلى أن تَقومَ السّاعَةُ‌، وأَمَّا الثِّقلُ الأَصغَرُ فَهُوَ حَليفُ القُرآنِ‌، وهُوَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ وعِترَتُهُ عليهم السلام، وإنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الحَوضَ‌».

قالَ مَعروفُ بنُ خَرَّبوذَ: فَعَرَضتُ هذَا الكَلامَ عَلى أبي جَعفَرٍ عليه السلام فَقالَ‌: صَدَقَ أبُو الطُّفَيلِ رحمه الله، هذَا الكَلامُ وَجَدناهُ في كِتابِ عَلِيٍّ عليه السلام وعَرَفناهُ‌.(1)

437.

الأمالي للطوسي عن يعقوب بن ميثم التمّار مولى الإمام زين العابدين عليه السلام: دَخَلتُ عَلى أبي جَعفَرٍ عليه السلام فَقُلتُ لَهُ‌: جُعِلتُ فِداكَ يَابنَ رَسولِ اللّهِ‌! إنّي وَجَدتُ في كُتُبِ أبي أنَّ عَلِيّاً عليه السلام قالَ لِأَبي ميثَمٍ‌:... إِنّي سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله وهُوَ يَقولُ‌: (اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ‌) (2)، ثُمَّ التَفَتَ إلَيَّ وقالَ‌: «هُم وَاللّهِ أنتَ وشيعَتُكَ يا عَلِيُّ‌، وميعادُكَ وميعادُهُم الحَوضُ غَداً، غُرّاً مُحَجَّلينَ‌، مكُتَحِلينَ مُتَوَّجينَ‌». فَقالَ أبو جَعفَرٍ: هكَذا هُوَ عِياناً في كِتابِ عَلِيٍّ عليه السلام.(3)

438.

الكافي عن زرارة: وَجَدتُ في صَحيفَةِ الفَرائِضِ‌(4): رَجُلٌ ماتَ وتَرَكَ ابنَتَهُ وأَبَوَيهِ‌، فَلِلاِبنَةِ ثَلاثَةُ أسهُمٍ‌، ولِلأَبَوَينِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنهُما سَهمٌ‌، يُقَسَّمُ المالُ عَلى خَمسَةِ‌9.


1) . الخصال: ص 65 ح 98، بحار الأنوار: ج 37 ص 121 ح 15.

2) . البيّنة: 7.

3) . الأمالي للطوسي: ص 405 ح 909، إرشاد القلوب: ص 256 نحوه، بحار الأنوار: ج 27 ص 220 ح 5.

4) . راجع: ح 439.

هنگام آمدن به كنار حوض من از شما خواهم پرسيد: در آنچه امروز خدا را در آن بر شما گواه گرفتم، چه كرديد و پس از من شما با ثقلين چه كرديد؟ پس بنگريد در نبودِ من، حقّم را در بارۀ اين دو به هنگام ديدارم چگونه ادا مى كنيد؟». گفتند: اى پيامبر خدا! اين دو ثقل، كدام هستند؟ فرمود: «اما ثقل اكبر، كتاب خداوند عز و جل است كه ريسمانى كشيده شده از خدا و من تا شماست كه يك سوى آن به دست خدا و سوى ديگرش به دست شماست. در آن، علم آنچه گذشته و آينده تا روز رستاخيز، آمده است و ثقل اصغر، همان هم پيمان قرآن است و آن، على بن ابى طالب است و خانوادۀ او عليهم السلام و اين دو از يكديگر جدايى نپذيرند تا در كنار حوض [كوثر] نزد من آيند».

معروف بن خَرَّبوذ مى گويد: من اين سخن را بر ابو جعفر (امام باقر) عليه السلام عرضه كردم و او فرمود: «ابو طفيل، راست گفته است. ما اين سخن را در كتاب على عليه السلام يافته ايم و آن را مى شناسيم».

437. الأمالى، طوسى - به نقل از يعقوب بن ميثم تمّار، از وابستگان امام زين العابدين عليه السلام -:

-: نزد امام باقر عليه السلام رفتم و به وى گفتم: فدايت شوم، اى پسر پيامبر خدا! من در نوشته هاى پدرم ديدم كه على عليه السلام به پدرم ميثم گفته بود...: «من شنيدم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله [اين آيه را] مى خوانْد: (آنان كه ايمان آوردند و كار شايسته كردند، آنان، بهترينِ مردم هستند). سپس رو به من كرد و فرمود: "سوگند به خدا، اى على! كه آنان، تو و پيروانت هستيد. وعدۀ ديدار تو و آنان، فردا در كنار حوض است كه نورانى چهره و سرمه كشيده و تاج بر سر، خواهيد بود"».

امام باقر عليه السلام فرمود: «اين مطلب، در كتاب على عليه السلام دقيقاً همين گونه آمده است».

438. الكافى - به نقل از زُراره -: در دفترچۀ فرائض [ارث] يافتم: «مردى، درگذشته و دختر و پدر و مادرش را بر جاى نهاده است. براى دختر، سه سهم است و هر كدام از پدر و

أجزاءٍ‌، فَما أصابَ ثَلاثَةَ أجزاءٍ فَلِلاِبنَةِ‌، وما أصابَ جُزأَينِ فِلِلأَبَوَينِ‌.(1)

439. تفسير فرات عن الأصبغ بن نباتة: كُنتُ جالِساً عِندَ أميرِ المُؤمِنينَ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عليه السلام في مَسجِدِ الكوفَةِ‌، فَأَتاهُ رَجُلٌ مِن بَجيلَةَ يُكَنّى أبا خَديجَةَ‌... قالَ‌: يا أميرَ المُؤمِنينَ‌! أ عِندَكَ سِرٌّ مِن أسرارِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله تُحَدِّثُنا بِهِ؟

قالَ‌: نَعَم، يا قَنبَرُ! ائتِني بِالكِتابَةِ‌، فَفَضَّها، فَإِذا في أسفَلِها سُلَيفَةٌ‌(2)مِثلَ ذَنَبِ الفَأرَةِ‌، مَكتوبٌ فيها:

بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ‌، إنَّ لَعنَةَ اللّهِ ومَلائِكَتِهِ وَالنّاسِ أجمَعينَ عَلى مَنِ انتَمى إلى غَيرِ مَواليهِ‌، ولَعنَةُ اللّهِ ومَلائِكَتِهِ وَالنّاسِ أجمَعينَ عَلى مَن أحدَثَ فِي الإِسلامِ أو آوى مُحدِثاً، ولَعنَةُ اللّهِ عَلى مَن ظَلَمَ أجيراً أجرَهُ‌.(3)

440. المعجم الكبير عن ابن مسعود: جاءَ رَجُلٌ إلى فاطِمَةَ فَقالَ‌: يا بِنتَ رَسولِ اللّهِ‌! هَل تَرَكَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عِندَكِ شَيئاً تُطرِفينيهِ؟

فَقالَت: يا جارِيَةُ‌! هاتِي تِلكَ الجَريدَةَ‌؛ فَطَلَبَتها فَلَم تَجِدها، فَقالَت: وَيحَكِ‌! اطلُبيها فَإِنَّها تَعدِلُ عِندي حَسَناً وحُسَيناً، فَطَلَبَتها فَإِذا هِيَ قَد قَمَّتها في قُمامَتِها(4)، فَإِذا فيها:

قالَ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله: «لَيسَ مِنَ المُؤمِنينَ مَن لَم يَأمَن جارُهُ بَوائِقَهُ‌، مَن كانَ يُؤمِنُ بِاللّهِ وَاليَومِ الآخِرِ فَليُكرِم ضَيفَهُ‌، ومَن كانَ يُؤمِنُ بِاللّهِ وَاليَومِ الآخِرِ فَلا يُؤذِ جارَهُ‌، مَن كانَ يُؤمِنُ بِاللّهِ وَاليَومِ الآخِرِ فَليَقُل خَيراً أوِ لِيَسكُت، إنَّ اللّهَ يُحِبُّ الحَيِيَّ الحَليمَ‌).


1) . الكافي: ج 7 ص 94 ح 2، تهذيب الأحكام: ج 9 ص 272 ح 984، وسائل الشيعة: ج 17 ص 463 ح 32635.

2) . السُّلَيفَة: مصغّر سُلفة، والسُّلفَة: جلد رقيق يُجعل بطانةً للخفاف (اُنظر: القاموس المحيط: ج 3، ص 154 «سلف»).

3) . تفسير فرات: ص 394 ح 526، بحار الأنوار: ج 23 ص 244 ح 15.

4) . قَمّتها: أي كنَسَتها. والقُمامة: الكُناسة (اُنظر: النهاية: ج 4 ص 110 «قمم»).

مادر، يك سهم دارند و ميراث، پنج قسمت مى شود. سه قسمت براى دختر است و دو قسمت براى پدر و مادر».

439. تفسير فرات - به نقل از اصبغ بن نُباته -: خدمت امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام در مسجد كوفه نشسته بودم. مردى از قبيله بجيله - كه كنيه اش ابو خديجه بود - پيش آمد... و گفت: اى امير مؤمنان! آيا رازى از رازهاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دارى كه برايمان باز گويى‌؟ فرمود: «آرى. اى قنبر! آن نوشته را بياور».

امام عليه السلام، آن را گشود. در پايين آن، پوست نازكى مانند دُمِ موش بود كه در آن نوشته شده بود: «به نام خداوند بخشايندۀ مهربان. لعنت خدا و فرشتگان او و همۀ مردمان بر كسى كه خود را به غير بستگان خويش، نسبت دهد! لعنت خدا و فرشتگان او و همه مردمان بر كسى كه در اسلام، بدعتى گذارد يا بدعت گذارى را پناه دهد! لعنت خدا و فرشتگان او و همه مردمان بر كسى كه حقّ كارگر را بخورَد!».

440. المعجم الكبير - به نقل از ابن مسعود -: مردى نزد فاطمه آمد و گفت: اى دختر پيامبر خدا! آيا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، چيزى برايت به ارث گذاشت كه آن را به من هديه دهى‌؟

فاطمه عليها السلام فرمود: «اى كنيز! آن نوشته را بياور».

كنيز، آن را جستجو كرد و نيافت. فاطمه عليها السلام فرمود: «واى بر تو! آن را پيدا كن؛ چرا كه ارزش آن نزد من، برابر با ارزش حسن و حسين است»(1).

كنيز، جُستجو كرد و آن را ميان خاكروبه ها يافت. در آن نوشته شده بود:

«محمّد صلى الله عليه و آله گفت: "از مؤمنان نيست آن كه همسايه، از شرّش در امان نباشد. هر كس به خداوند و روز واپسين ايمان دارد، مهمانش را گرامى دارد. هر كس به خداوند و روز واپسين ايمان دارد، همسايه اش را آزار ندهد. هر كس به خدا و روز واپسين ايمان دارد، بايد سخن نيك بر زبان آورد يا سكوت كند. به راستى كه خداوند، باحياىِ بردبار و پاك دامن را دوست مى دارد و دشنام دهندۀ بدزبانِ و سائل (درخواست كنندۀ) اصراروَرز را دشمن مى دارد. به راستى كه شرم، از ايمان است و ايمان،ت.


1) . به نظر مى رسد مقصود بيان ارزش حديث نبوى جدا از مقام امامت آنها است.

العَفيفَ المُتَعَفِّفَ‌، ويُبغِضُ الفاحِشَ البَذيءَ السَّئّالَ‌(1)المُلحِفَ‌(2)، إنَّ الحَياءَ مِنَ الإِيمانِ‌، وَالإِيمانَ فِي الجَنَّةِ‌، وَالفُحشَ مِنَ البَذاءِ‌، وَالبَذاءَ فِي النّارِ».(3)

441. الإمام الباقر عليه السلام: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله لِأَميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام: «اُكتُب ما اُملي عَلَيكَ‌»، قالَ‌:

يا نَبِيَّ اللّهِ‌! أ تَخافُ عَلَيَّ النِّسيانَ؟ فَقالَ‌: «لَستُ أخافُ عَلَيكَ النِّسيانَ‌، وقَد دَعَوتُ اللّهَ لَكَ أن يَحفَظَكَ ولا يُنسِيَكَ‌، ولكِنِ اكتُب لِشُرَكائِكَ‌»، قالَ‌: قُلتُ‌: ومَن شُرَكائي يا نَبِيَّ اللّهِ؟ قالَ‌: «الأَئِمَّةُ مِن وُلدِكَ‌، بِهِم تُسقى اُمَّتِيَ الغَيثَ‌، وبِهِم يُستَجابُ دُعاؤُهُم، وبِهِم يَصرِفُ اللّهُ عَنهُمُ البَلاءَ‌، وبِهِم تَنزِلُ الرَّحمَةُ مِنَ السَّماءِ‌، وهذا أوَّلُهُم - وأَومَأَ بِيَدِهِ إلَى الحَسَنِ عليه السلام، ثُمَّ أومَأَ بِيَدِهِ إلَى الحُسَينِ عليه السلام، ثُمَّ قالَ عليه السلام -: الأَئِمَّةُ مِن وُلدِهِ‌».(4)

442. كفاية الأثر عن أبي سلمة: إنّي دَخَلتُ عَلى عائِشَةَ وهِيَ حَزينَةٌ فَقُلتُ لَها: ما يُحزِنُكِ يا اُمَّ المُؤمِنينَ؟ قالَت: فُقِدَ النَّبِيُّ وتَظاهَرَ الحَسَكاتُ‌(5)، ثُمَّ قالَت: يا سَمُرَةُ‌! اِيتِني بِالكِتابِ‌، فَحَمَلَتِ الجارِيَةُ إلَيها كِتاباً فَفَتَحَت ونَظَرَت فيهِ طَويلاً، ثُمَّ قالَت: صَدَقَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقُلتُ‌: ما يا اُمَّ المُؤمِنينَ؟ فَقالَت: أخبارٌ وقِصَصٌ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، قُلتُ‌: فَهَلّا تُحَدِّثيني بِشَيءٍ سَمِعتِهِ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله‌؟ قالَت: نَعَم، حَدَّثَني حَبيبي رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ‌:

مَن أحسَنَ فيما بَقِيَ مِن عُمُرِهِ غَفَرَ اللّهُ لِما مَضى وما بَقِيَ‌، ومَن أساءَ فيما بَقِيَ مِن عُمُرِهِ اُخِذَ فيما مَضى وفيما بَقِيَ‌.(6)8.


1) . أي كثير السؤال، مبالغة من السؤال. وفي بعض المصادر: «السائل».

2) . الملحف: أي الملح في السؤال (مجمع البحرين: ج 3 ص 1624 «لحف»).

3) . المعجم الكبير: ج 10 ص 196 ح 10442 و ج 22 ص 413 ح 1024، مجمع الزوائد: ج 8 ص 309 ح 13567؛ دلائل الإمامة: ص 65 ح 1 نحوه، مستدرك الوسائل: ج 12 ص 81 ح 13571.

4) . كمال الدين: ص 206 ح 21، علل الشرائع: ص 208 ح 8، بصائر الدرجات: ص 167 ح 22 كلّها عن أبي الطفيل، الإمامة والتبصرة: ص 183 ح 38، الأمالي للطوسي: ص 441 ح 989 كلاهما عن أبي الطفيل عن الإمام الباقر عن آبائه عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 36 ص 232 ح 14.

5) . الحسكات: العداوات والحقود (انظر: لسان العرب: ج 10 ص 411 «حسك»).

6) . كفاية الأثر: ص 189، بحار الأنوار: ج 36 ص 349 ذيل ح 218.

در بهشت، جاى دارد و دشنام، از بدزبانى است و بدزبانى، در آتش جاى دارد».

441. امام باقر عليه السلام: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «آنچه را بر تو املا مى كنم، بنويس».

گفت: اى پيامبر خدا! از فراموشى من بيم دارى‌؟

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «از فراموشى تو بيم ندارم كه من به درگاه خداوند، دعا كرده ام حافظۀ تو را قوى گردانَد و از فراموشى بر كنارت بدارد؛ ولى براى شريكان خود بنويس».

[على عليه السلام] گفت: شريكان من چه كسانى اند، اى پيامبر خدا؟

فرمود: «امامان كه از نسل تو هستند. با وجود آنهاست كه بر امّت من باران مى بارد و با وجود آنها، دعايشان مستجاب مى شود و خداوند به خاطر آنها، بلا را از امّتم مى گردانَد و به خاطر وجود آنهاست كه از آسمان، رحمت مى بارد و اين، نخستين ايشان است» و با دست به حسن عليه السلام اشاره كرد. سپس با دست به حسين عليه السلام اشاره كرد و فرمود: «امامان از نسل اويند».

442. كفاية الأثر - به نقل از ابو سلمه -: نزد عايشه رفتم و او اندوهگين بود. به وى گفتم: اى مادر مؤمنان! چه چيز اندوهگينت كرده است‌؟ گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفته و كينه و دشمنى، پديدار شده است». آن گاه گفت: اى سمره! نوشته را بياور. وى نوشته را برايش آورد و آن را گشود و مدّتى دراز در آن نگريست. آن گاه گفت: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله راست گفت. گفتم: چه چيز را اى مادر مؤمنان‌؟ گفت: اخبار و داستان هايى است از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله. گفتم: آيا چيزى از آنچه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده اى، برايم نمى گويى‌؟ گفت: چرا. محبوبم، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برايم گفت: «هر كس در باقى ماندۀ عمرش نيكى كند، خداوند، گذشته و باقى ماندۀ [عمر] او را مى آمرزد و هر كس در باقى ماندۀ عمرش بدى كند، به جهت گذشته و باقى مانده اش مؤاخذه مى شود».
443.

فضائل الصحابة لابن حنبل عن معمَر: سَأَلتُ الزُّهرِيَّ‌: مَن كانَ كاتِبَ الكِتابِ يَومَ الحُدَيبِيَةِ؟ فَضَحِكَ وقالَ‌: هُوَ عَلِيٌّ عليه السلام، ولَو سَأَلتَ هؤُلاءِ قالوا: عُثمانُ‌؛ يَعني بَني اُمَيَّةَ‌.(1)

444.

المعجم الأوسط عن أبي هريرة: إنَّ رَجُلاً شَكا إلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله سوءَ الحِفظِ، فَقالَ‌:

اِستَعِن بِيَمينِكَ عَلى حِفظِكَ‌.(2)

445.

سنن الترمذي عن أبي هريرة: كانَ رَجُلٌ مِنَ الأَنصارِ يَجلِسُ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، فَيَسمَعُ مِنَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله الحَديثَ فَيُعجِبُهُ ولا يَحفَظُهُ‌، فَشَكا ذلِكَ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، فَقالَ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌! إنّي أسمَعُ مِنكَ الحَديثَ فَيُعجِبُني ولا أحفَظُهُ‌. فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: «اِستَعِن بِيَمينِكَ‌» وأَومَأَ بِيَدِهِ لِلخَطِّ.(3)

446.

مسند ابن حنبل عن عبد اللّه بن عمرو: قُلتُ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌! إنّا نَسمَعُ مِنكَ أحاديثَ لا نَحفَظُها، أفَلا نَكتُبُها؟ قالَ‌: بَلى فَاكتُبوها.(4)

447.

المعجم الكبير عن رافع بن خديج: قُلتُ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌! إنّا نَسمَعُ مِنكَ أشياءَ‌، فَنَكتُبُها؟ فَقالَ‌: اُكتُبوا ولا حَرَجَ‌.(5)2.


1) . فضائل الصحابة لابن حنبل: ج 2 ص 591 ح 1002، السنن الكبرى للنسائي: ج 5 ص 167 ح 8576، خصائص أمير المؤمنين عليه السلام للنسائي: ص 333 كلاهما عن علقمة بن قيس عن الإمام عليّ عليه السلام وفيهما «إنّي كنت كاتب رسول اللّه صلى الله عليه و آله يوم الحديبية»، المصنّف لعبد الرزّاق: ج 5 ص 343 ح 9722، الدرّ المنثور: ج 7 ص 532؛ المناقب لابن شهرآشوب: ج 2 ص 24 عن ابن عبّاس وفيه «إنّ كاتب الكتاب يوم الحديبية عليّ بن أبي طالب، بحار الأنوار: ج 38 ص 221 ذيل ح 23.

2) . المعجم الأوسط: ج 1 ص 244 ح 801 و ج 3 ص 169 ح 2825 عن أنس، نوادر الاُصول: ج 1 ص 107 عن ابن عبّاس وليس فيهما «على حفظك»، تقييد العلم: ص 67، كنز العمّال: ج 10 ص 249 ح 29333.

3) . سنن الترمذي: ج 5 ص 39 ح 2666، تفسير القرطبي: ج 11 ص 206، كنز العمّال: ج 10 ص 245 ح 29305؛ منية المريد: ص 267 و ص 340 وفيهما «أيّ خطّ» بدل «للخطّ»، بحار الأنوار: ج 2 ص 152 ح 36 وراجع المعجم الأوسط: ج 1 ص 244 ح 801.

4) . مسند ابن حنبل: ج 2 ص 673 ح 7038، تاريخ دمشق: ج 31 ص 259 ح 6521 وفيه «أشياء» بدل «أحاديث»، تقييد العلم: ص 75، المحدّث الفاصل بين الراوي والواعي: ص 365 ح 317.

5) . المعجم الكبير: ج 4 ص 276 ح 4410، تقييد العلم: ص 72 و ص 74 عن عبداللّه بن عمرو بن العاص، المحدّث الفاصل بين الراوي والواعي: ص 369 ح 331. كنز العمّال: ج 10 ص 232 ح 29222.

443.

فضائل الصحابة، ابن حنبل - به نقل از معمَر -: از زُهرى پرسيدم: نويسندۀ صلح نامۀ حديبيه چه كسى بود؟ او خنديد و گفت: «نويسندۀ صلح نامه، على عليه السلام بود، ولى اگر از اينها - يعنى از امويان - بپرسى، مى گويند: عثمان بود».

444.

المعجم الأوسط - به نقل از ابو هُرَيره -: مردى از حافظۀ بدش به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شِكوه كرد. حضرت فرمود: «از دست راستت براى حفظ كردنت، كمك بگير [و بنويس]».

445.

سنن الترمذى - به نقل از ابو هُرَيره -: مردى انصارى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آمد و مى نشست و از ايشان، حديث مى شنيد و از آن خوشش مى آمد، امّا به يادش نمى مانْد. او به پيامبر صلى الله عليه و آله شِكوه كرد و گفت: اى پيامبر خدا! من از شما حديث مى شنوم و خوشم مى آيد، امّا در حافظه ام نمى ماند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «از دست راستت كمك بگير» و با دستش به نوشتن، اشاره كرد.

446.

مسند ابن حنبل - به نقل از عبد اللّه بن عمرو -: گفتم: اى پيامبر خدا! ما احاديثى از تو مى شنويم كه آنها را حفظ نمى شويم. آيا آنها را ننويسيم‌؟ فرمود: «چرا، آنها را بنويسيد».

447.

المعجم الكبير - به نقل از رافع بن خديج -: گفتم: اى پيامبر خدا! ما از تو چيزهايى مى شنويم. آنها را بنويسيم‌؟ فرمود: «بنويسيد كه مشكلى نيست».

448. الإمام العسكري عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله - في حَديثٍ لَهُ قَبلَ مَعرَكَةِ بَدرٍ أخبَرَ النّاسَ فيهِ بِقَتلَى المُشرِكينَ في بَدرٍ بِأَسمائِهِم ومَواضِعِ قَتلِهِم، ثُمَّ قالَ -: يا مَعشَرَ المُسلِمينَ وَاليَهودِ! اُكتُبوا بِما سَمِعتُم. فَقالوا: يا رَسولَ اللّهِ‌! قَد سَمِعنا ووَعَينا ولا نَنسى‌. فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: الكِتابَةُ أفضَلُ وأَذكَرُ لَكُم.(1)

6/4

كِتابَةُ حَديثِ أهلِ البَيتِ عليهم السلام في عَصرِهِم

449. الطبقات الكبرى عن علباء بن أحمر: إنَّ عَلِيَّ بنَ أبي طالِبٍ عليه السلام خَطَبَ النّاسَ فَقالَ‌: مَن يَشتَري عِلماً بِدِرهَمٍ؟ فَاشتَرَى الحارِثُ الأَعوَرُ صُحُفاً بِدِرهَمٍ‌، ثُمَّ جاءَ بِها عَلِيّاً فَكَتَبَ لَهُ عِلماً كَثيراً.

ثُمَّ إنَّ عَلِيّاً خَطَبَ النّاسَ بَعدُ فَقالَ‌: يا أهلَ الكوفَةِ‌! غَلَبَكم نِصفُ رَجُلٍ‌!(2)

450. الكافي عن أبي عمرو المتطبّب: عَرَضتُهُ [أي كِتابَ الديات] عَلى أبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام، قالَ‌: أفتى أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام فَكَتَبَ النّاسُ فُتياهُ‌، وكَتَبَ بِهِ أميرُ المُؤمِنينَ إلى اُمَرائِهِ ورُؤوسِ أجنادِهِ‌، فَمِّما كانَ فيهِ‌:

إن اُصيبَ شُفرُ(3)العَينِ الأَعلى فَشُتِرَ(4)فَدِيَتُهُ ثُلُثُ دِيَةِ العَينِ مِئَةُ دينارٍ وسِتَّةٌ‌).


1) . الاحتجاج: ج 1 ص 79 ح 24، التفسير المنسوب الى الامام العسكريّ عليه السلام: ص 297، بحار الأنوار: ج 17 ص 344.

2) . الطبقات الكبرى‌: ج 6 ص 168، تاريخ بغداد: ج 8 ص 357 الرقم 4456 وفيه صدره إلى «صحفاً»، تاريخ دمشق: ج 46 ص 301 كلاهما عن الحارث الأعور، ربيع الأبرار: ج 3 ص 294 كلاهما نحوه، المحدّث الفاصل بين الراوي والواعي: ص 370 ح 332 عن أبي زيد مولى عمرو بن حريث وفيه صدره إلى «جاءبها» نحوه، كنزالعمّال: ج 10 ص 261 ح 28385.

3) . الشُّفر - بالضمّ -: واحد أشفار العين، وهي حروف الأجفان التي ينبت عليها الشعر، وهو الهدب (الصحاح: ج 2 ص 701 «شفر»).

4) . الشَّتَر: هو انقلاب جفن العين من أعلى وأسفل وتشنّجه. وقيل: هو أن ينشقّ الجفن حتّى ينفصل الحتار - وهو ما استدار بالعين من زيق الجفن من باطن - وقيل: هو استرخاء الجفن الأسفل (لسان العرب: ج 4 ص 292 «شتر»).

448. امام عسكرى عليه السلام - پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پيش از جنگ بدر، از اسامى كشتگان مشركان و جاى كشته شدنشان خبرداد و سپس فرمود -: «اى مسلمانان و اى يهوديان! آنچه را شنيديد، بنويسيد». گفتند: اى پيامبر خدا! ما شنيديم و حفظ كرديم و فراموش نمى كنيم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «نوشتن، برتر و برايتان، يادآورتر است».

6/4: نگارش حديث اهل بيت: در روزگار آنان

449. الطبقات الكبرى - به نقل از عَلباء بن اَحمر -: على بن ابى طالب عليه السلام براى مردم، سخنرانى كرد و فرمود: «چه كسى يك دانش را با يك درهم مى خرد؟».

حارث اَعوَر، كاغذهايى را به يك درهم خريد و آنها را نزد على عليه السلام آورد و ايشان هم براى او دانش فراوانى نگاشت. بعدها كه امام عليه السلام براى مردم سخنرانى كرد، فرمود: «اى اهل كوفه! نيمه مردى(1)از همۀ شما پيشى گرفت».

450. الكافى - به نقل از ابو عمرو مُتطبّب -: [كتاب ديات] را بر امام صادق عليه السلام عرضه كردم، فرمود: «امير مؤمنان عليه السلام، فتوا داد و مردم، فتواهاى او را نوشتند و امير مؤمنان عليه السلام، آنها را براى اميران و فرماندهان لشكرش فرستاد و از آن جمله، چنين بود:

اگر صدمه به پلك بالاى چشم وارد آيد و معيوب شود و به بالا باز گردد، ديه اش يكْسوم ديۀ چشم است: 166 و دو سوم دينار، و اگر پلك پايين چشم همين گونه


1) . كنايه از اعور بودن حارث و معيوب بودن يك چشم او. در واقع، تعريض به افراد سالم با چشمانى سالم است؛ يعنى با آن كه حارث، نيمى از بينايى خود را دارد، ولى از ديگر افرادى كه داراى دو چشم سالم هستند، پيش افتاده و به تعليم علم، حريص است.

وسِتّونَ ديناراً وثُلُثا دينارٍ، وإن اُصيبَ شُفرُ العَينِ الأَسفَلُ فَشُتِرَ فَدِيَتُهُ نِصفُ دِيَةِ العَينِ مِئَتا دينارٍ وخَمسونَ ديناراً، وإن اُصيبَ الحاجِبُ فَذَهَبَ شَعرُهُ كُلُّهُ فَدِيَتُهُ نِصفُ دِيَةِ العَينِ مِئَتا دينارٍ وخَمسونَ ديناراً، فَما اُصيبَ مِنهُ فَعَلى حِسابِ ذلِكَ‌.(1)

451.

مشكاة الأنوار عن جابر عن الإمام الباقر عليه السلام: قالَ [عليه السلام] لِكاتِبِ كُتُبِهِ أن يَصنَعَ هذِهِ الدَّفاتِرَ كَراريسَ‌، وقالَ [عليه السلام]: وَجَدنا كُتُبَ عَلِيٍّ عليه السلام مُدرَجَةً‌.(2)

452.

الغيبة للنعماني عن سالم الأشل عن حُصَين التغلبي:... ثُمَّ نَظَرَ إلَيَّ أبو جَعفَرٍ عِندَ فَراغِهِ مِن كَلامِهِ‌، فَقالَ‌: أحَفِظتَ أم أكتُبُها لَكَ؟ فَقُلتُ‌: إن شِئتَ‌، فَدَعا بِكُراعٍ مِن أديمٍ أو صَحيفَةٍ فَكَتَبَها لي، ثُمَّ دَفَعَها إلَيَّ‌، وأَخرَجَها حُصَينٌ إلَينا فَقَرَأَها عَلَينا، ثُمَّ قالَ‌: هذا كِتابُ أبي جَعفَرٍ عليه السلام.(3)

453.

مهج الدعوات عن أبي الوضاح: فَحَدَّثَني أبي، قالَ‌: كانَ جَماعَةٌ مِن خاصَّةِ أبِي الحَسَنِ عليه السلام مِن أهلِ بَيتِهِ وشيعَتِهِ‌، يَحضُرونَ مَجلِسَهُ ومَعَهُم في أكمامِهِم ألواحُ آبنوسٍ‌(4)لِطافٌ وأَميالٌ‌، فَإِذا نَطَقَ أبُو الحَسَنِ عليه السلام بِكَلِمَةٍ أو أفتى في نازِلَةٍ‌، أثبَتَ القَومُ ما سَمِعوا مِنهُ في ذلِكَ‌.(5)

454.

الاختصاص عن حمزة بن عبد اللّه الجعفري: كَتَبتُ في ظَهرِ قِرطاسٍ‌: إنَّ الدُّنيا مُمَثَّلَةٌ‌5.


1) . الكافي: ج 7 ص 330 ح 2، تهذيب الأحكام: ج 10 ص 258 ح 1019، عوالي اللآلي: ج 3 ص 630 ح 53 عن أبي عمر المتطبّب وفيهما «مئتان» بدل «مئة دينار» الثانية، وسائل الشيعة: ج 19 ص 218 ح 35617.

2) . مشكاة الأنوار: ص 249 ح 726، مستدرك الوسائل: ج 17 ص 293 ح 21384.

3) . الغيبة للنعماني: ص 179 ح 23، بحار الأنوار: ج 51 ص 38 ح 10.

4) . الآبنوس: شجر من فصيلة الآبنوسيّات، يعيش في البلدان الحارّة، خشبه ثمين، أسود اللون، صلب العودللغاية (المنجد في اللغة: ص 2 «أبن»).

5) . مهج الدعوات: ص 268، بحار الأنوار: ج 48 ص 153 ذيل ح 25.

آسيب ببيند، ديه اش نصف ديۀ چشم است: 250 دينار، و اگر به ابرو آسيبى برسد و همۀ موى آن از ميان برود، ديه اش نصف ديۀ چشم است: 250 دينار، و هر صدمه اى كه [كمتر] باشد، به همين نسبت، محاسبه مى شود».

451. مشكاة الأنوار - به نقل از جابر -: امام باقر عليه السلام به نويسندۀ نامه ها - يا نوشته هايش - فرمود:

«اين دفترها را به صورت مجلّد در آورد». نيز فرمود: «كتاب هاى (يا: نامه هاى) على عليه السلام را به صورت جلد شده يافتيم».

452. الغيبة، نعمانى - به نقل از سالم اشل از حُصَين تغلبى -:... سپس امام باقر عليه السلام سخنش را كه تمام كرد، به من نگريست و فرمود: «آيا آن را حفظ كردى يا برايت بنويسم‌؟».

گفتم: اگر مى خواهيد [بنويسيد]. امام عليه السلام، حاشيۀ باريك پوستى يا كاغذى خواست و آن را نوشت، سپس آن را به من سپرد و حصين، آن را براى ما بيرون آورد و برايمان خواند. سپس گفت: «اين، نوشتۀ امام باقر عليه السلام است».

453.

مهج الدعوات - به نقل از ابو وضاح -: پدرم برايم گفت: گروهى از خواصّ ابو الحسن [امام موسى كاظم] عليه السلام كه از خاندان و شيعيان ايشان بودند با لوح هايى از چوب لطيف آبنوس و قلم هايى كه در آستين داشتند، در مجلس ايشان، حاضر مى شدند و چون امام ابوالحسن عليه السلام سخنى مى فرمود، يا در بارۀ پيشامدى، فتوايى مى داد، آنان نيز آنچه را از حضرت در آن باره مى شنيدند، در آنها [مى نگاشتند و] ثبت مى كردند.

454.

الاختصاص - به نقل از حمزة بن عبد اللّه جعفرى -: در پشت كاغذى نوشتم: دنيا براى

لِلإِمامِ كَفِلقَةِ الجَوزَةِ‌، فَدَفَعتُهُ إلى أبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه السلام فَقُلتُ لَهُ‌: إنَّ أصحابَنا رَوَوا حَديثاً ما أنكَرتُهُ غَيرَ أنّي اُحِبُّ أن أسمَعَهُ مِنكَ‌، قالَ‌: فَنَظَرَ فيهِ ثُمَّ طَواهُ حَتّى ظَنَنتُ قَد شَقَّ عَلَيهِ‌، ثُمَّ قالَ عليه السلام: هُوَ حَقٌّ فَحَوِّلهُ في أديمٍ‌.(1)2.


1) . الاختصاص: ص 217، بصائر الدرجات: ص 408 ح 4، بحار الأنوار: ج 2 ص 145 ح 12.

امام، مانند يك دانۀ گردو روشن و آشكار است. آن را به امام رضا عليه السلام دادم و به ايشان گفتم: ياران ما، حديثى را روايت كرده اند كه انكارش نكرده ام، امّا دوست دارم آن را از شما بشنوم. امام عليه السلام در آن نگريست و سپس آن را پيچيد، به گونه اى كه پنداشتم بر او گران آمده است. آن گاه فرمود: «آن، حقّ است. آن را به [روىِ‌] پوست، منتقل كن [كه ماندگارى اش بيشتر است]».

تمهيد ي‍ الحمد لله ن

تحليلى دربارۀ نگارش حديث پس از پيامبر صلى الله عليه و آله

اشاره

تحليلى دربارۀ نگارش حديث پس از پيامبر صلى الله عليه و آله(1)

نگارش سخنان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از آغاز تا پايان سدۀ اوّل هجرى، دوران پرفراز و فرودى را گذرانده است.

در ابتدا و در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله، روايات ايشان نوشته مى شد، ولى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و در دهۀ دوم هجرت، كتابت روايات نبوى متوقّف شد. دلايل و بهانه هاى گوناگونى براى اين محدوديت، بيان شده است كه هيچ كدام قابل اعتنا نيستند.

كاهش نگارش حديث در دوران طولانى نزديك به يكصد سال، آثار و پيامدهاى ناگوارى نسبت به معارف دينى، بويژه سنّت نبوى پديد آورد.

در نهايت، در سال 100 هجرى، ممنوعيت كتابت برداشته شد و به تدريج فرهنگ مكتوب، جايگزين فرهنگ شفاهى شد و روايات نبوى، كتابت و تدوين شدند.

مجموعه مباحث مرتبط با اين قضايا را با تفصيل بيشترى بررسى مى كنيم:

1. نگارش حديث در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله

اشاره

كتابت و ثبت سخنان رهبران و شخصيت هاى مهم و تأثيرگذار، شيوه اى كهن و عقلايى است كه موجب ماندگارى و بقاى متون مهم مى شود. اين شيوه براى يادگيرى دقيق متون مهم و تأثيرگذار، از ديرباز در ميان مردمان رايج بوده است. از اين رو، طبيعى است كه


1) . به قلم پژوهشگر ارجمند، جناب حجّة الإسلام والمسلمين سيّد محمّدكاظم طباطبايى.

نگارش روايات پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در ميان پيروان ايشان پديد آمده و رواج يابد.

بر پايۀ روايات نبوى، شيوۀ كتابت روايات نبوى، توصيۀ شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به اصحاب بود كه بدانان مى فرمود:

اين دانش را بنويسيد.(1)

يا مى فرمود:

دانش را با كتابت، در بند كرده، [نزد خود] حفظ كنيد.(2)

همچنين مى فرمود:

اين علم را بنويسيد كه در دنيا يا آخرت، به شما سود مى رساند.(3)

گاه برخى افراد در بارۀ نوشتن روايات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پرسش مى كردند و ايشان، نگارش آن را تأييد مى كرد. از جمله، رافع بن خديج مى گويد:

از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پرسيدم: آيا ما سخنانى را كه از شما مى شنويم، مكتوب كنيم‌؟ فرمود: «آنها را بنويسيد. هيچ اشكالى ندارد».(4)

پس از فتح مكّه، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، خطبه اى خواند و احكامى در بارۀ مكّه بيان كرد.

پس از پايان سخن، مردى يمنى به نام ابوشاه (ابو شاة)، از پيامبر اكرم درخواست كرد تا سخنان ايشان، براى او نوشته شود. پيامبر اكرم به اصحاب خويش دستور داد:

اين خطبه را براى ابوشاه بنويسيد.(5)

شخصى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و از كم حافظه بودن خود، شكايت كرد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به دستان او اشاره كرد و فرمود:7.


1) . ر. ك: ح 409.

2) . ر. ك: ح 405.

3) . ر. ك: ح 409.

4) . ر. ك: ح 447.

5) . ر. ك: ح 427.

از دستت، كمك بگير و اين آثار را مكتوب كن.(1)

امام على عليه السلام و نگارش احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله

امام على عليه السلام، نقش اصلى و بى نظيرى در كتابت حديث نبوى داشت و نخستين و بزرگ ترين نگارندۀ احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است. ايشان، نگارش پيمان نامه هاى رسمى پيامبر صلى الله عليه و آله را بر عهده داشت و افزون بر آن، مجموعه هاى «صحيفۀ امام على عليه السلام» و «كتاب امام على عليه السلام» را نيز از سخنان ايشان، گرد آورده است.

«صحيفۀ امام على عليه السلام»، نوشتار كوچكى از سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله است كه به غلاف شمشير امام على عليه السلام متصل و هميشه همراه ايشان عليه السلام بوده است.(2)اين نوشتار، در مصادر معتبر حديثى اهل سنّت، فراوان ياد شده و نزد آنان، مشهور است. احاديث آن نيز در كتاب هاى معتبر حديثى اهل سنّت، نقل شده اند.

نام اين صحيفه، ده بار در صحيح البخارى، سه بار در صحيح مسلم و پنج بار در ديگر كتاب هاى مشهور اهل سنّت، آمده است كه مجموعاً نُه حديث را حكايت كرده اند.(3)

كتاب امام على عليه السلام، كتابى بزرگ بوده كه ذكر آن و رواياتش در منابع حديثى شيعه، پُرتكرار است. اهل بيت عليهم السلام نيز بدان استناد كرده و احكامى از آن را برخوانده اند.(4)

شيوۀ تدوين اين كتاب، بدين صورت بوده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله، مطالب مختلفى را بر امام على عليه السلام املا مى كرد و ايشان نيز آنها را به نگارش در مى آورده است.

اُمّ سلمه، همسر پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد:

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه على عليه السلام نزد وى بود، پوستى دبّاغى شده خواست.


1) . ر. ك: ح 444.

2) . ر. ك: سنن النسائى: ج 8 ص 19.

3) . ر. ك: «صحيفۀ امير مؤمنان عليه السلام» (مجلّۀ علوم حديث: شمارۀ 3 ص 41-60).

4) . ر. ك: الكافى: ج 3 ص 505 ح 17.

ايشان، پيوسته املا مى كرد و على عليه السلام مى نگاشت تا آن كه داخل پوست و پشت گوشه هاى آن، از نوشته پُر شد.(1)

امام على عليه السلام در بارۀ محتواى اين كتاب فرموده است:

تمام آياتى كه خداوند متعال بر محمّد صلى الله عليه و آله نازل كرد، با املاى پيامبر خدا و خطّ خودم در نزد من است. تأويل تمام آيات نازل شده، حلال ها و حرام ها، حد، حكم و هر چيزى كه امّت تا روز قيامت به آن محتاج است، حتّى ديۀ اندك جراحت، با املاى پيامبر خدا و خطّ من، نوشته شده و موجود است.(2)

در توصيف اين كتاب، آمده است: صحيفه اى از پوست به طول هفتاد ذراع است و آن هنگام كه همچون طومار جمع مى شده، به كلفتى ران شتر بوده است.

كتاب هاى ديگرى به خطّ امام على عليه السلام با اسامى «جامعه»،(3)«جَفر»(4)و «صحيفة الفرائض»،(5)معرّفى شده اند كه خصوصياتى شبيه كتاب امام على عليه السلام دارند.(6)

كتابت فرمان هاى پيامبر صلى الله عليه و آله

گروه ديگرى از نگاشته هاى حديثى دوره پيامبر صلى الله عليه و آله، فرمان ها، دستور العمل ها، معاهدات و نامه هاى حكومتى هستند كه حجم انبوهى دارند.

مجموعۀ اين نگاشته ها، از جمله به همّت مرحوم آية اللّه على احمدى ميانجى، در كتاب مكاتيب الرسول صلى الله عليه و آله، در چهار جلد، گرد آمده و انتشارات دار الحديث، آن را منتشر كرده است. اين كتاب، سند بارزى بر رواج كتابت سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان ايشان است.


1) . ر. ك: أدب الإملاء و الإستملاء: ص 12 و 13.

2) . ر. ك: ح 423.

3) . ر. ك: بصائر الدرجات: ص 166.

4) . ر. ك: همان جا.

5) . ر. ك: الكافى: ج 7 ص 94.

6) . ر. ك: مكاتيب الرسول صلى الله عليه و آله: ج 1 ص 89، تدوين السنّة الشريفة: ص 72.

نگارش حديث از سوى ديگر اصحاب

اصحاب ديگرى كه سواد خواندن و نوشتن داشتند و اهمّيت سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله را درك مى كردند، به يادگيرى و نگارش سخنان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، اهتمام داشتند.

سلمان فارسى، انس بن مالك، عبد اللّه بن عبّاس و جابر بن عبد اللّه انصارى، از جمله صحابيانى بودند كه احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله را مى نوشتند.(1)ابوبكر نيز پانصد حديث از پيامبر صلى الله عليه و آله نوشته بود كه در زمان خلافت خود و به بهانۀ جلوگيرى از اختلاف، آنها را آتش زد.(2)خليفۀ دوم نيز در دورۀ خلافت خويش، از صحابيان پيامبر صلى الله عليه و آله خواست تا نگاشته هاى روايى خود را نزد او بياورند. آنان، نوشته هاى حديثى خود را در مسجد، گِرد آوردند كه مجموع آنها به صورت پشته اى درآمد و سوزانده شد.(3)اين گزارش آشكار مى كند كه شمار در خور توجّهى از صحابه، حديث نگار بوده اند.

عبد اللّه بن عمرو بن عاص نيز از جمله نگارندگان حديث در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است(4). او مى گويد:

من هر آنچه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى شنيدم، مى نوشتم و مقصودم آن بود كه آنها را حفظ كنم. برخى قريشيان، مرا نهى كرده، گفتند: تو همه سخنان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را مى نويسى، در حالى كه پيامبر خدا هم مانند ديگر افراد، انسانى است كه در حالت خشنودى يا ناخشنودى سخن مى گويد؟ من، دست از نوشتن كشيدم و اين نكته را با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ميان گذاشتم. فرمود: «بنويس. سوگند به كسى كه جان من در دست اوست، از اين دو لب، جز سخن حق خارج نمى شود».(5)

توصيه به نگارش روايات نبوى تا آخرين روزهاى حيات ايشان، ادامه داشت. تنها


1) . ر. ك: تدوين السنّة الشريفة: ص 202-237.

2) . ر. ك: تذكرة الحفّاظ: ص 5، كنز العمّال: ج 5 ص 285 ح 29460.

3) . ر. ك: تقييد العلم: ص 52.

4) . ر. ك: مسند ابن حنبل: ج 3 ص 215.

5) . ر. ك: ح 52.

چهار روز قبل از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، از حاضران خواست تا قلم و دواتى بياورند تا ايشان، متنى را كتابت كنند كه با وجود آن، امّت اسلامى هرگز گم راه نشوند.(1)

متأسّفانه، اين درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله با اعتراض و بگو مگوى برخى، كنار نهاده شد.

ابن عبّاس، داستان جلوگيرى نگارش حديث پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى اين چند نفر را با حالتى حزن انگيز، گزارش كرده است.(2)

2. نگارش حديث در عصر خلفا

اشاره

در زمان حيات و در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و گاه به امر ايشان، روايات نبوى نوشته مى شد.(3)

اگر چه گاه زمزمه هايى دالّ بر مخالفت با نگارش همۀ سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش شده است، ولى اين مخالفت ها در خور توجّه نبوده و بازتاب جدّى در ميان اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله نداشتند.

گزارشى كه از عبد اللّه بن عمرو بن عاص نقل شد، مخالفت افرادى سرشناس و تأثيرگذار(4)از قبيلۀ قريش را با نگارش سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله بازگو مى كند. سبب مخالفت اين افراد، سخن گفتن پيامبر صلى الله عليه و آله در حالت خشنودى يا ناخشنودى ايشان است كه ظاهراً ناظر به تعريف و تمجيدهاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از برخى اصحاب خويش و صفات نيكوى آنان، يا نكوهش صفات زشت و ناپسند برخى ديگر از آنان است و آنان در بيان احكام فقهى يا آموزه هاى تفسيرى، مخالفتى ندارند.

روشن است كه اين گروه، اين ستايش ها و نكوهش ها را به ضرر خود و منافع خود در آن دوره، يا در دوران پس از پيامبر صلى الله عليه و آله مى ديده اند، ولى سخن به گونه اى مطرح


1) . ر. ك: صحيح البخارى: ج 5 ص 138 و ج 7 ص 9. نيز، ر. ك: شرح صحيح مسلم: ج 11 ص 92.

2) . ر. ك: مصادر پيشين.

3) . ر. ك: ص 377 (نگارش حديث پيامبر صلى الله عليه و آله در روزگار ايشان).

4) . تأثيرگذار بودن آنان، از اين نكته معلوم مى شود كه به سبب اعتراض آنها، عبد اللّه بن عمرو بن عاص، نوشتن سخنان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را متوقّف كرد.

شده است كه حكايت از حبّ و بغض شخصى پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به افراد، بدون منشأ وحيانى دارد.

به نظر مى رسد معترضان به نگارش سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله، همان گروهى هستند كه پس از رحلت ايشان، ديدگاه خود را در عدم نگارش حديث نبوى به همه مسلمانان، ابلاغ و آن ديدگاه را اجرايى كردند. شعار اصلى اين گروه، «حسبُنا كتاب اللّه» بود كه آن را به گونه هاى متفاوت بيان مى كردند.

دوران خلفا

پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، جريان حاكم تلاش كرد تا با توصيه، بخش نامه و حتّى تهديد، نگارش و تدوين و نقل روايات پيامبر صلى الله عليه و آله را متوقّف سازد.

خليفۀ اوّل، نخستين گام را در اين مسير برداشت. عايشه، همسر پيامبر صلى الله عليه و آله و دختر خليفۀ اوّل مى گويد:

پدرم، احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله را گردآورى كرده بود كه شمار آنها به پانصد حديث مى رسيد. شبى ناراحت بود و در بستر خود، آرام و قرار نداشت. صبحگاه، مرا خواست و گفت: دخترم! احاديث مرا بياور. آنها را برايش بردم و او، همه آنها را در آتش سوزانيد. وقتى از سبب آن پرسيدم، گفت: ترسيدم كه بميرم و اين احاديث، نزد من باشد و در ميان آنها حديثى يافت شود كه آن را از شخص موثّقى شنيده باشم، ولى او برايم دقيق گزارش نكرده باشد.(1)

ذهبى در تذكرة الحفّاظ، با نقل گزارش ديگرى از ابن مليكه مى نويسد:

پس از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، ابوبكر، مسلمانان را گِرد آورد و گفت: شما احاديثى را از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى كنيد و در آن، اختلاف داريد، مردمان پس از شما هم اختلاف هاى بيشترى خواهند داشت. بنا بر اين، هيچ سخنى را از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل نكنيد و اگر كسى از شما در اين باره پرسش كرد، در پاسخ او بگوييد: ميان ما و


1) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 5، كنز العمّال: ج 10 ص 285 ح 29460.

شما، قرآن، حاكم است. حلال آن را حلال شماريد و حرام آن را حرام بداريد.(1)

خليفۀ اوّل با اين سخن، حجّت معتبر و قابل استناد در ميان مردم را منحصر به كتاب خدا (قرآن) دانسته و همه روايات نبوى را از دايرۀ افاده و استفاده، خارج ساخته است.

در زمان خليفۀ دوم، جلوگيرى از تدوين حديث، با شدّت بيشترى ادامه يافت.

اقدامات خليفۀ دوم در راستاى نگارش نيافتن روايات پيامبر صلى الله عليه و آله در چند محور انجام شدند: نهى از تدوين سنن (احكام فقهى)،(2)ممانعت از نگارش حديث، پرهيز از نقل حديث و در نهايت، قطع ارتباط تازه مسلمانان با اصحاب نقل كنندۀ روايات پيامبر صلى الله عليه و آله.

خليفۀ دوم، در ابتدا از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در بارۀ گردآورى سنن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، نظرخواهى كرد و آنان، موافقت خود را با اين موضوع، اعلام كردند. پس از آن، خليفۀ دوم به مدّت يك ماه با خود فكركرد و در نهايت از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله خواست تا نوشته هاى حديثى خود را نزد او بياورند. پس از گردآورى همه احاديث، خليفه، فرمان به سوزاندن همۀ ميراث حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله داد. توجيه خليفه آن بود كه دينداران پيش از شما، سنن پيامبرانشان را نوشتند و بدان تكيه كردند و كتاب خدا را كنار نهادند، ولى من هيچ چيز را در كنار كتاب خدا قرار نمى دهم.(3)

همچنين خليفۀ دوم، با ابلاغ بخش نامه اى به سراسر مناطق اسلامى، فرمان داد هر كس، نوشته اى از احاديث پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نزد خود دارد، آن را نابود كند.(4)4.


1) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 2.

2) . به نظر مى رسد سنن در اين روايات، ناظر به احكام فقهى است، چون خليفۀ دوم، اين نوشته را به «مسناه» تشبيه كرده است؛ كتابى كه بيشتر آن در بيان گزارش هاى شفاهى مرتبط با احكام فقهى يهوديان بوده است (ر. ك: تقييد العلم: ص 50، جامع بيان العلم: ج 1 ص 64).

3) . تقييد العلم: ص 50، الطبقات الكبرى: ج 3 ص 287.

4) . جامع بيان العلم: ج 1 ص 64.

در سال هاى بعد، او نقل روايات پيامبر صلى الله عليه و آله براى مردم را نيز ممنوع كرد.

قرظة بن كعب، يكى از نمايندگان اعزامى خليفۀ دوم به كوفه، مى گويد:

هنگامى كه ما [براى معلّمى] به سمت كوفه حركت كرديم، عمر به مشايعت ما آمد و به ما اين گونه سفارش كرد: اهالى كوفه با قرآن مأنوس اند. بنا بر اين، با نقل حديث پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آنها را مشغول نكنيد.(1)

اين دستور خليفه، سبب شد تا قرظة بن كعب، در مقابل درخواست مسلمانان كوفه از او براى نقل احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله، استنكاف ورزد و فرمان نهى خليفۀ دوم را به مردم برساند.(2)

خليفۀ دوم، در سال هاى آخر عمر خود، برخى صحابيان، مانند: ابوذر و ابودرداء را كه در نقل حديث، فعّال بودند، از مناطق مختلف، فرا خواند و آنها را در مدينه نگاه داشت. اعتراض او به اين افراد به دليل بيان احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان مردم بود.(3)

برخى ديگر از افراد، همانند عبد اللّه بن مسعود و ابومسعود انصارى نيز از سوى خليفۀ دوم، توبيخ شدند؛ زيرا روايات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را براى مردم، نقل مى كردند.(4)

ابوهُرَيره گفته است: ما در زمان عمر، نمى توانستيم روايات پيامبر صلى الله عليه و آله را بيان كنيم تا زمانى كه عمر از دنيا رفت.(5)

خلفاى بعدى نيز با استمرار اين روش، نقل روايات پيامبر صلى الله عليه و آله را ممنوع كردند.

عثمان، در زمان خلافت خود اعلام كرد:

هيچ كس حق ندارد حديثى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل كند، مگر آن كه آن حديث در7.


1) . سنن الدارمى: ج 1 ص 90 ح 284 و 285.

2) . ر. ك: المستدرك على الصحيحين: ج 1 ص 183 ح 347، تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 7.

3) . ر. ك: تاريخ دمشق: ج 40 ص 500، كنز العمّال: ج 10 ص 293 ح 29479.

4) . ر. ك: المعجم الأوسط: ج 3 ص 378 ح 3449.

5) . سير أعلام النبلاء: ج 2 ص 602 ش 126، البداية و النهاية: ج 8 ص 107.

زمان ابوبكر و عمر، شنيده شده باشد.(1)

جلوگيرى از نوشتن و انتشار حديث در دورۀ بنى اميّه نيز ادامه داشت. معاويه، آشكارا بخش نامه اى اين گونه صادر كرد:

از پيامبر خدا، روايت نقل نكنيد.(2)

او همچنين فرمان داد: هيچ كس حق ندارد حديثى نقل كند، مگر آن كه در زمان عمر نقل شده و او آن را تأييد كرده باشد.(3)

درگذشت صحابيان و كشته شدن آنان در جنگ ها، سبب شد نسل هاى بعدى مسلمانان، بويژه تازه مسلمانان، با سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله، بيگانه و ناآشنا باشند و آگاهى آنان از اسلام، تنها در محدودۀ شكل رسمى ارائه شده از جانب حاكمان باشد. اين شيوه، به تدريج به فرهنگ عمومى مسلمانان تبديل شد، به گونه اى كه كتابت و نگارش حديث، امرى منكر شمرده مى شد.

سيره و سخن اهل بيت عليهم السلام، مواجهه و مقابله با اين تفكّر، بدون ايجاد تنش در جامعه بود. از اين رو، آنان خود، حديث پيامبر صلى الله عليه و آله را مى نوشتند و اصحاب خويش را نيز به نوشتن حديث، ترغيب مى كردند.(4)

3. آثار منع تدوين حديث

اشاره

نگارش نيافتن حديث، پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله ترويج شد، در زمان خليفۀ دوم، رواج يافت و در دورۀ بنى اميّه، به فرهنگ عمومى اهل سنّت، تبديل شد. پس از مدّتى، نقل حديث نيز ممنوع گشت و زيان جبران ناپذيرى به فرهنگ و معارف اسلامى وارد آمد.

البته اين سخن بدان معنا نيست كه هيچ مكتوبى در طول اين دوره طولانى نود


1) . الطبقات الكبرى: ج 2 ص 336، تاريخ دمشق: ج 39 ص 180 ح 7965.

2) . ر. ك: ح 458.

3) . ر. ك: صحيح مسلم: ج 2 ص 718 ح 98، مسند ابن حنبل: ج 6 ص 28 ح 16910.

4) . ر. ك: ص 371 (ترغيب پيامبر صلى الله عليه و آله به نگارش دانش).

ساله، نگاشته نشده، يا هيچ نسخه اى از آن دوران، باقى نمانده است. طبيعى است كه برخى افراد در خفا، يا در زمان ها و مكان هايى خاص، كارى مخالفِ متعارف، انجام داده و صفحاتى را مكتوب كرده اند، ولى شمار اين نگاشته ها بسيار اندك است(1)و نشانۀ فرهنگ عمومى تلقّى نمى شود.

پيامدهاى منفى اين روند، بسيار اسف انگيز بود. تأسّف بيشتر آن كه برخى پيامدهاى خسارت بار آن در حوزۀ حديث اهل سنّت، قابل جبران نيست. اگر فعّاليت ها و تلاش هاى ائمّۀ اطهار عليهم السلام در دورۀ منع حديث و پس از آن نبود، بسيارى از سنن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به طور كامل، نابود مى شدند.

برخى پيامدهاى منع كتابت حديث، از اين قرارند:

1. مخفى ماندن شمار بسيارى از سخنان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله

سياست منع از تدوين حديث، سبب شد تا بسيارى از سخنان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ذهن صحابيان بمانَد و به نسل آينده، منتقل نشود و با مرگ صحابيان، آن معارف نيز مدفون شوند.

منع از نوشتن حديث، سوزاندن نگاشته هاى حديثى، مخالفت با تدوين سنن، جلوگيرى از نقل حديث، آزار و اذيت ناقلان پُرحديث و...، سبب شدند كه جسارت مخالفت با فرهنگ حكومتى و تلاش براى نقل حديث در ميان صحابيان، كاهش يابد.

در كتاب صحيح البخارى، به نقل از مجاهد آمده است:

من تا مدينه، همراه عبد اللّه بن عمر بودم و نشنيدم كه او حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله حكايت كند، بجز يك حديث.(2)


1) . حدود پنجاه مكتوب از اين دوره، بويژه در نيمۀ دوم سدۀ اوّل نگارش شده كه نام آنها اكنون در دست است. (ر. ك: أعيان الشيعة: ج 1 و 2). توجّه به زمان طولانى نود سالۀ آن دوره و وسعت جغرافيايى مناطق اسلامى، اثبات مى كند كه سردمداران منع از نگارش حديث، در اهداف خود موفّق بوده اند.

2) . صحيح البخارى: ج 1 ص 39 ح 72: «صَحِبتُ ابنُ عُمرَ إلى المَدينَةِ فَلَم أسمَعُهُ يُحَدِّث عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلّاحَديثاً واحِداً».

شعبى نيز مشابه اين سخن را بيان كرده است:

من يك سال همراه عبد اللّه بن عمر بودم و با او نشست و برخاست داشتم و او حتّى يك حديث از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى من نقل نكرد.(1)

البته برخى منابع شيعى، نقل نشدن حديث از سوى عبد اللّه بن عمر را به دستور معاويه مى دانند. در برخى منابع آمده است كه معاويه به او پيام داد: «اگر گزارش شود كه حديث نقل مى كنى، تو را خواهم كشت».(2)

روشن است كه اين عمل با فرمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه «حديث مرا بشنويد و به ديگران منتقل كنيد»،(3)مخالف بود.

2. رواج احاديث جعلى

عدم كتابت و تدوين احاديث و در اختيار نبودن مرجع معتبر شناسايى و تميز احاديث صحيح از متون غير صحيح، سبب شدند تا زمينۀ فعّاليت براى جاعلان حديث، در دوره هاى بعد فراهم آيد و نااهلان و دنيامداران، انديشه ها و تمايلات خود را به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نسبت دهند. از اين رو، كسانى كه در پى كسب قدرت، ثروت و مكنت بوده اند، يا وجاهت نزد حاكمان و قدرت مداران را طلب مى كردند، با جعل حديث مورد نظر آنان، خود را به آنها نزديك ساخته و منافع خويش را تأمين مى كردند. پديد آمدن نظريۀ عدالت صحابيان كه نظريه اى سياسى براى مقدّس نشان دادن همه اصحاب بود، زمينۀ جعل حديث را گسترش داد و اين جعليات، گسترده شدند تا آنجا كه در برابر بسيارى از احاديث مهم و اثرگذار، احاديث جعلى پديد آمدند.

3. اختلاف ميان احاديث

ثبت نكردن احاديث، موجب آن شد كه به دليل خطا، نسيان و غفلت راويانى كه تنها


1) . سنن ابن ماجة: ج 1 ص 11 ح 26.

2) . وقعة صفّين: ص 220.

3) . ر. ك: ح 191 و 192.

متّكى بر حافظۀ خود بودند، ميان روايات، اختلاف پديد آيد و اين عوارض و آسيب ها، مقدمه اى بر ايجاد اختلاف روايات با يكديگر شدند. تدوين حديث، مى توانست اختلاف هاى ميان روايات را به شدّت كاهش دهد؛ ولى متأسّفانه، كتابت نشدن احاديث، سبب شد نقل هاى متفاوت و گوناگون از يك واقعه، معارض جلوه كنند و نقل هاى مكرّر و چند بارۀ روايت، سبب دورى از متن اصلى و اوّليه شوند.

4. اعتبار يافتن آراى خطاپذير

هر نظام اجتماعى، نيازمند تكيه گاهى قوى و امين براى نظم بخشيدن به قواعد و قوانين حاكم بر جامعه است. تبلور اين قوانين در جامعۀ اسلامى، در آموزه هاى قرآن و معصومان عليهم السلام جلوه مى كند. در اين ميان، اهل سنّت كه تنها به عصمت پيامبر صلى الله عليه و آله باور داشتند، براى رسيدن به تعالى خود و جامعۀ خويش، بيش از ديگران نيازمند ثبت سخنان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بودند. آن گاه كه سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله ثبت و تدوين نشدند، آنان براى برآورده ساختن نياز جامعه به قانون و مقابله با چالش پديد آمده، رو به سراب آوردند و قول و فعل غير معصوم، يعنى گفتار و كردار خلفا، حكّام، صحابيان و تابعيان را حجّت شمردند؛ زيرا نظام اجتماعى بدون آن، قادر به رفع آسيب ها و ترميم چالش هاى موجود در جامعه نبود. خلفا، حكام، صحابيان و تابعيان نيز شخصيت هاى گوناگون و اخلاق متفاوتى داشتند و بدون در اختيار داشتن معيار حق و واقع، مطابق با ذوق و استحسان خويش، سخن مى گفتند و حتّى در بسيارى موارد با يكديگر مبارزه و منازعه مى كردند. اين ناهماهنگى و نابسامانى، سبب پديدار شدن اختلاف هاى بيشتر در جامعه مى شد.

5. دور كردن اهل بيت عليهم السلام از صحنۀ سياسى جامعه

جلوگيرى از تدوين حديث، سبب شد تا فضائل اهل بيت عليهم السلام كه بر زبان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله جارى شده بودند، فراموش شوند و امام على، فاطمه و اهل بيت عليهم السلام به فراموشى

سپرده شوند. آن گاه كه اين فضائل از يادها رفتند، ديگر كسى در پى آن نبود كه راه هدايت را از مسير اهل بيت عليهم السلام پى جويى كند. 25 سال خانه نشينى امير مؤمنان عليه السلام، بيست سال مهجورى امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام و 35 سال تنهايى امام سجّاد عليه السلام، نتيجه و ثمرۀ منع از تدوين حديث بود.

شادمانى اهالى شام پس از شهادت امير مؤمنان عليه السلام، يا هنگام ورود كاروان اسيران به شام نيز نتيجۀ ناآگاهى شاميان از فضائل اهل بيت عليهم السلام بود كه به سبب منع از تدوين حديث و جلوگيرى از نقل آن پديد آمده بود.(1)

6. زمينه سازى براى متّهم كردن فرهنگ اسلامى

در دو سدۀ اخير، مستشرقان، بويژه مستشرقان يهودى كه در پى ضربه زدن به فرهنگ اسلامى و تحقير آن بودند، از چالش پديد آمده پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، استفادۀ فراوان بردند. آنان با استناد به ضعف برخى احاديث و بزرگ نمايى آسيب هاى ايجاد شده در احاديث، در مقابل فرهنگ اسلامى، موضع گيرى كرده، فرهنگ اسلامى را تمدّنى بى ريشه، يا برگرفته از اسرائيليات، مطرح كردند. در صد سالۀ اخير، نگاشته هاى فراوانى با اين تفكّر منتشر شده و بر فرهنگ اهل سنّت و اسلام هجوم آوردند.(2)

البته اعتراض آنان، برگرفته از تاريخ حديث اهل سنّت بود؛ زيرا فرهنگ اهل بيت عليهم السلام، مصون از اين آسيب ها بود كه دوران فرهنگ مكتوب خود را از زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تا پايان دورۀ امام عسكرى عليه السلام و در زمان غيبت صغراى امام مهدى عليه السلام ادامه داده بود، ولى آنان، عامدانه، كلّ فرهنگ اسلامى را هدف هجوم خود قرار دادند.


1) . در اين باره، در صفحات آينده با تفصيل بيشترى سخن خواهيم گفت.

2) . ر. ك: كتاب مطالعات اسلامى، نگاشته مشهور و تأثيرگذار گلدزيهر (1850 ج 1921 م)، مستشرق مشهور يهودى كه تحقيقات و نگاشته هاى او محور مطالعات مستشرقان غربى در سدۀ اخير بوده است. اين كتاب با عنوان العقيدة و الشريعة فى الإسلام، به عربى ترجمه شده است.

4. آغاز مجدّد نگارش حديث

در قسمت هاى پيشين، يادآور شديم كه كتابت و تدوين حديث، پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، مورد بى مهرى قرار گرفت و در دوران خلافت خليفۀ دوم، كتابت و تدوين سنن و حديث، رسماً ممنوع شد.

دوران طولانى بيست و چند سالۀ خلافت خليفۀ دوم و سوم، سبب نهادينه شدن اين فرهنگ در ميان اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله گشت، به گونه اى كه توصيه و تأكيد امير مؤمنان عليه السلام در دوران كوتاه خلافت ايشان نيز سبب تغيير اين نگرش در فرهنگ اهل سنّت نشد.

پس از سال چهلم هجرى و در دوران حاكميت بنى اميّه، اين فرهنگ با شدّت بيشترى تبليغ شد. بنى اميّه، رويكردى غير فرهنگى داشتند و عدم نگارش حديث را ترويج مى كردند، به گونه اى كه نسل اوّل و دوم تابعيان، نگارش حديث را امرى ناپسند تلقّى كرده، نقل شفاهى و سينه به سينه را به عنوان ارزش، مطرح مى ساختند.

روشن است كه اين شيوۀ نابخردانه، امكان استمرار نداشت و سبب نبودن انضباط در نقل حديث، سستى و خطا در نقل، نقل به معناى متفاوت، تغيير محتوايى حديث به سبب خطاى حافظه و از دست رفتن ظرافت هاى معنايى سخن معصوم و آسيب هاى ديگر مى شد.

در سال هاى پايانى سدۀ اوّل هجرى، تنها نگاشته هايى اندك در حديث، يا تاريخ اسلام به گونۀ پراكنده وجود داشت.

در حدود سال صدم هجرى، عمر بن عبد العزيز، به گونۀ رسمى، فرمان نگارش سنن و روايات نبوى را صادر كرد.

عمر بن عبد العزيز (61-101 ق)، نوۀ مروان بن حكم و يكى از خلفاى بنى اميّه از شاخۀ مروانيان بود. او دورۀ جوانى خود را كه والى مدينه بود، در كنار دانشمندان،

محدّثان و تاريخ نگاران اهل سنّت، سپرى كرد. اُنس او با عالمان دين و علاقۀ او به حديث و معارف نقلى، در سال هاى حضور او در مدينه، سبب شدند تا وى نياز به نگارش، ثبت و تدوين حديث را احساس كند.

خلفاى پيشين اُمَوى، افرادى بى توجه به دين و از جوامع حديثى و علمى، گريزان بودند. عمر بن عبد العزيز، از اين منظر، فردى ناهمگون با كارگزاران، خلفا و افراد خاندان اموى بود.

اگر چه عمر بن عبد العزيز نيز همانند ديگر حاكمان آن دوره، غاصب خلافت محسوب مى شود و جايگاهى را تصاحب كرده بود كه سزاوار آن نبود، ولى اقدامات اصلاحى او در امور بنيادين فرهنگ اسلامى، اصلاحاتى اساسى و اثرگذار بودند.

سه اقدام فرهنگى مهم و اساسى او عبارت اند از:

1.

جلوگيرى از سبّ و لعن امير مؤمنان عليه السلام؛

2.

باز گرداندن فدك به اهل بيت عليهم السلام؛

3.

دستور به كتابت حديث.

اقدام اول و دوم او، اقدامى فرهنگى - اجتماعى بود كه به نفوذ اجتماعى اهل بيت عليهم السلام و فرهنگ شيعه، كمك شايانى كرد.(1)

دستور او به كتابت و تدوين حديث نيز، تأثيرى بسزا بر ثبت و تدوين فرهنگ اسلامى، بويژه در حوزۀ حديث اهل سنّت نهاد و ناشايستگى اقدام حاكمان پيشين در منع از كتابت حديث را عيان ساخت.

عمر بن عبد العزيز، در نامه هاى متفاوت به محدّثان اهل سنّت، درخواست نگارش سنن نبوى و متون حديثى را مطرح كرد. او در نامه اى به عالمان مدينه نوشت:

در حديث پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نظر كرده، آنها را كتابت كنيد كه من از نابودى دانش و6.


1) . براى آگاهى بيشتر، ر. ك: تاريخ حديث شيعه: ج 1 ص 166.

مرگ دانشمندان، بيم دارم.(1)

او در نامه اى جداگانه به قاضى مدينه، ابوبكر بن حزم (م 120 ق)، نوشت:

در احاديث پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بنگر و آنها را كتابت كن كه من از نابودى دانش و مرگ دانشمندان بيمناكم. غير از حديث پيامبر صلى الله عليه و آله، چيزى را نپذير. بايد دانش [پيامبر صلى الله عليه و آله] را آشكار كنيد و [در مجالس علم] بنشينيد و آموزش دهيد تا ناآگاهان، آن را فرا گيرند كه دانش، نابود نمى شود، مگر آن كه پنهان و سرّى باشد.(2)

او به ديگر مناطق(3)و افراد ديگر(4)نيز نامه نوشت و كتابت حديث را از آنان، درخواست كرد.(5)

به نظر مى رسد عمر بن عبد العزيز، به روشنى ضرورت و نياز به حضور سنّت نبوى در جامعۀ اسلامى را تشخيص داده و براى جبران آسيب هاى پديد آمده و پيشگيرى از آسيب هاى پيش رو، طرح كتابت و تدوين حديث پيامبر صلى الله عليه و آله را مطرح ساخته است.

طبيعى است عالمان اهل سنّت كه عمرى با فرهنگ عدم كتابت حديث، خو كرده و آن را امرى مقدّس مى پنداشتند، به آسانى فرمان جديد را اجرا نكنند.6.


1) . سنن الدارمى: ج 1 ص 133 ح 494، تقييد العلم: ص 106: «أن اُنظُروا حَديثَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَاكتُبوهُ فَإنِّى خِفتُ دُروسَ العِلمِ وذَهابَ أهلِهِ‌».

2) . صحيح البخارى: ج 1 ص 49. نيز، ر. ك: تقييد العلم: ص 105: «اُنظر ما كانَ مِن حَديثِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَاكتُبهُ فَإنِّى خِفتُ دُروسَ العِلمِ وذَهابَ العُلماءِ و لا تَقبَل إلّاحَديثَ النَّبىِّ صلى الله عليه و آله وَلتَفشوا العِلمَ وَلتَجلِسوا حتَّى يَعلَمَ مَن لا يَعلَمَ فَإنَّ العِلمَ لا يَهلُكَ حتَّى يَكونَ سِرّاً».

3) . ر. ك: تدريب الراوى: ج 1 ص 67.

4) . ر. ك: الطبقات الكبرى: ج 7 ص 447.

5) . براى آگاهى از مجموعۀ اين گزارش ها ر. ك: سنن الدارمى: ج 1 ص 133، تقييد العلم: ص 105-106، تدريب الراوى: ج 1 ص 67-68، تدوين السنّة الشريفة: ص 15-16.

محمّد بن مسلم زهرى گفته است:

ما نوشتن حديث را ناپسند مى دانستيم تا زمانى كه سلطان، ما را بدين كار مجبور ساخت و ما به سبب امر او، روا ندانستيم كه مانع كسى شويم.(1)

فاصلۀ طولانى نود سالۀ منع تدوين حديث، سه نسل از مسلمانان را دربرگرفته بود. از اين رو، براى آنان، به حافظه سپردن حديث، قداست داشت و كتابت آن، موضوعى ناشايست، تلقّى مى شد.

غزّالى گفته است: نوشته هاى حديثى، پس از سال 130 ق، پديدار شدند، هرچند در سال هاى بعد نيز برخى عالمان با نوشتن حديث، مخالفت مى كردند. ادّعاى آنان، اين بود كه علم حديث، علم شريفى است و بهتر آن كه با مذاكره، مباحثه و انتقال سينه به سينه، به ديگران منتقل شود. اگر اين علم داخل كتاب شود، نور آن زائل شده و در اختيار كسانى قرار مى گيرد كه شايستگى خواندن حديث را ندارند.(2)

توصيف كتابت حديث به عامل زوال نورانيت حديث، نشان از فرهنگ پيش گفته دارد.

گزارش هاى تاريخى دلالت مى كنند كه كتابت و تدوين حديث با فاصله اى دست كم ده ساله پس از مرگ عمر بن عبد العزيز، آغاز شد. او در سال 101 ق، و در چهل سالگى، پس از دو سال و نيم خلافت، از دنيا رفت.

از ابن شهاب زهرى - نخستين تدوين كنندۀ حديث نبوى - نقل شده است كه:

قبل از تدوين من، هيچ كس اين علم (حديث) را مدوّن نساخته بود.(3)

نكتۀ مهم در فرمان عمر بن عبد العزيز، آن بود كه او، اصرار به كتابت و تدوين سنّت نبوى بدون پيرايه هاى ديگر داشت و چنان كه آمد، دستور داد چيزى جز آن،».


1) . سنن الدارمى: ج 1 ص 117 ح 410: «كُنّا نُكرِهُ كِتابَةِ العِلمِ حتَّى أكرَهنا عَلَيهِ السُّلطانَ فَكَرَهنا أن نمنعه أحداً».

2) . تقييد العلم: ص 64.

3) . تهذيب التهذيب: ج 5 ص 268: «لم يدون هذا العلم أحد قبلى».

مكتوب نشود.(1)ولى بر اين تأكيد، توجّه نشد و از ابتداى نگارش، اقوال و اعمال صحابيان و تابعيان، بويژه خلفا، در كنار سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله به مردم عرضه شدند.

اگر چه اقدام عمر بن عبد العزيز، اقدامى بسيار مهم در ثبت سنّت نبوى بود، ولى به سبب فاصلۀ صد سالۀ دورۀ پيامبر صلى الله عليه و آله با دورۀ نگارش حديث و پديد آمدن آسيب هاى فراوان در گزارش هاى حديثى، آسيب هاى موجود در نقل هاى شفاهى نيز به نگاشته ها منتقل شدند و در كنار سنّت نبوى قرار گرفتند و امرى مقبول، تلقّى شدند.

از اين رو، حتّى اين اقدام، نتوانست همه آثار سوء حادثۀ پيشين را برطرف سازد و برخى اشكال هاى پديد آمده، تا كنون نيز در حديث اهل سنّت، باقى مانده و قابل زدودن نيستند.9.


1) . ر. ك: صحيح البخارى: ج 1 ص 49 ح 99.

6/5

ما رُوِيَ فِي النَّهيِ عَن كِتابَةِ الحَديثِ‌

455.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: لا تَكتُبوا عَنّي، ومَن كَتَبَ عَنّي غَيرَ القُرآنِ فَليَمحُهُ‌، وحَدِّثوا عَنّي ولا حَرَجَ‌.(1)

456.

عنه صلى الله عليه و آله: إنَّ بَني إسرائيلَ كَتَبوا كِتاباً فَاتَّبَعوهُ وتَرَكُوا التَّوراةَ‌.(2)

457.

مسند ابن حنبل عن أبي هريرة: كُنّا قُعوداً نَكتُبُ ما نَسمَعُ مِنَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله، فَخَرَجَ عَلَينا فَقالَ‌: ما هذا تَكتُبونَ؟ فَقُلنا: ما نَسمَعُ مِنكَ‌، فَقالَ‌: أكِتابٌ مَعَ كِتابِ اللّهِ؟! فَقُلنا: ما نَسمَعُ‌، فَقالَ‌: اُكتُبوا كِتابَ اللّهِ‌، امحَضوا كِتابَ اللّهِ‌، أكِتابٌ غَيرَ كِتابِ اللّهِ؟! امحَضوا كِتابَ اللّهِ أو خَلِّصوهُ‌.

قالَ‌: فَجَمَعنا ما كَتَبنا في صَعيدٍ واحِدٍ ثُمَّ أحرَقناهُ بِالنّارِ. قُلنا: أي رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله! أنَتَحَدَّثُ عَنكَ؟ قالَ‌: نَعَم تَحَدَّثوا عَنّي ولا حَرَجَ‌، ومَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ. قالَ‌: فَقُلنا: يا رَسولَ اللّهِ‌! أنَتَحَدَّثُ عَن بَني إسرائيلَ؟ قالَ‌: نَعَم تَحَدَّثوا عَن بَني إسرائيلَ ولا حَرَجَ‌، فَإِنَّكُم لا تُحَدِّثونَ عَنهُم بِشَيءٍ إلّاوقَد كانَ فيهِم أعجَبَ مِنهُ‌.(3)

راجع: ح 589.8.


1) . صحيح مسلم: ج 4 ص 2298 ح 72، السنن الكبرى للنسائي: ج 5 ص 11 ح 8008، سنن الدارمي: ج 1 ص 126 ح 456، مسند ابن حنبل: ج 4 ص 113 ح 11536 كلّها عن أبي سعيد الخدري وليس في الثلاثة الأخيرة ذيله من «وحدّثوا عنِّي»، كنز العمّال: ج 10 ص 221 ح 29168؛ عوالي اللآلي: ج 1 ص 68 ح 118 عن طرق أهل السنّة، بحار الأنوار: ج 30 ص 401 ذيل ح 173 وقال المجلسي: «ولا ريب في أنّ تحريم الكتابة عن الرسول صلى الله عليه و آله باطل باتّفاق أهل الإسلام» وراجع الكامل في ضعفاء الرجال: ج 5 ص 1771.

2) . المعجم الأوسط: ج 5 ص 359 ح 5548 عن أبي موسى الأشعري، سنن الدارمي: ج 1 ص 132 ح 486، تقييد العلم: ص 56 كلاهما من دون إسنادٍ إلى أحدٍ من أهل البيت عليهم السلام، كنز العمّال: ج 1 ص 177 ح 893 وراجع الطبقات الكبرى‌: ج 3 ص 287 وعلل الحديث للدارقطني: ج 7 ص 216.

3) . مسند ابن حنبل: ج 4 ص 27 ح 11092، تقييد العلم: ص 34 نحوه، مجمع الزوائد: ج 1 ص 378 ح 672 وراجع الأباطيل والمناكير والمشاهير: ص 58.

6/5: گزارش هايى در نهى از نگارش حديث

455.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: از قول من ننويسيد. هر كس چيزى غير از قرآن از من نوشته است، آن را محو كند. از قول من، حديث بگوييد كه اشكالى ندارد.(1)

456.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: بنى اسرائيل، كتابى نوشتند و از آن پيروى كردند و تورات را رها كردند.

457.

مسند ابن حنبل - به نقل از ابوهُرَيره -: ما نشسته بوديم و آنچه را از پيامبر صلى الله عليه و آله مى شنيديم، مى نوشتيم كه [از خانه] سوى ما آمد و فرمود: «چه مى نويسيد؟». گفتيم:

آنچه از تو مى شنويم. فرمود: «آيا كتابى كنار كتاب خدا [مى نويسيد]؟!». گفتيم: آنچه [از شما] مى شنويم [، مى نويسيم]. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «كتاب خدا را بنويسيد، تنها كتاب خدا را بنويسيد. آيا كتابى ديگر غير از كتاب خدا [را نيز مى نويسيد]! فقط كتاب خدا، را بنويسيد و آن را با چيز ديگرى در نياميزيد».

سپس ما آنچه را نوشته بوديم، در يك جا گِرد آورديم و آنها را سوزانديم. گفتيم:

اى پيامبر خدا! آيا از قول شما حديث نقل كنيم‌؟ فرمود: «آرى. از قول من، حديث نقل كنيد كه اشكالى ندارد. هر كس عامدانه بر من دروغ ببندد، بايد جايگاهش را از آتش برگيرد». گفتيم: اى پيامبر خدا! آيا از بنى اسرائيل، حديث نقل كنيم‌؟ فرمود:

«آرى. از بنى اسرائيل هم حديث، نقل كنيد و اشكالى ندارد. زيرا شما از آنها چيزى نقل نمى كنيد، جز آن كه شگفت تر از آن هم در ايشان هست».

ر. ك: ح 589.


1) . علّامه مجلسى رحمه الله مى گويد: ترديدى نيست كه مسلمانان اتفاق نظر دارند تحريم نگاشتن [حديث] از سوى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، [سخنى] باطل است.

458.

سنن أبي داود عن المطّلب بن عبد اللّه بن حنطب: دَخَلَ زَيدُ بنُ ثابِتٍ عَلى مُعاوِيَةَ فَسَأَلَهُ عَن حَديثٍ‌، فَأَمَرَ إنساناً يَكتُبُهُ‌، فَقالَ لَهُ زَيدٌ: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله أمَرَنا أن لا نَكتُبَ شَيئاً مِن حَديثِهِ‌. فَمَحاهُ‌.(1)

459.

المصنّف لعبد الرزّاق عن الزهري عن أبي هريرة: لَمّا وُلِّيَ عُمَرُ قالَ‌: أقِلُّوا الرِّوايَةَ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلّافيما يُعمَلُ بِهِ‌، قالَ‌: ثُمَّ يَقولُ أبو هُرَيرَةَ‌: أفَإِن كُنتُ مُحَدِّثَكُم بِهذِهِ الأَحاديثِ وعُمَرُ حَيٌّ؟ أما وَاللّهِ إذاً لَأَلفَيتُ المِخفَقَةَ‌(2)سَتُباشِرُ ظَهري.(3)

460.

المعجم الأوسط عن ابن عبّاس وابن عمر: خَرَجَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله مَعصوباً رَأسُهُ فَرَقى دَرَجاتِ المِنبَرِ، فَقالَ‌: ما هذِهِ الكُتُبُ الَّتي بَلَغَني أنَّكُم تَكتُبونَها؟ أ كِتابٌ مَعَ كِتابِ اللّهِ؟ يوشِكُ أن يَغضَبَ اللّهُ لِكِتابِهِ فَيُسرى عَلَيهِ لَيلاً، فَلا يَترُكُ في وَرَقَةٍ ولا قَلبٍ مِنهُ حَرفاً إلّاذَهَبَ بِهِ‌.

فَقالَ مَن حَضَرَ المَجلِسَ‌: فَكَيفَ يا رَسولَ اللّهِ بِالمُؤمِنينَ وَالمُؤمِناتِ؟ قالَ‌: مَن أرادَ اللّهُ بِهِ خَيراً أبقى في قَلبِهِ لا إلهَ إلَّااللّهُ‌.(4)

461. الإمام عليّ عليه السلام: أعزِمُ عَلى كُلِّ مَن كانَ عِندَهُ كِتابٌ إلّارَجَعَ فَمَحاهُ‌، فَإِنَّما هَلَكَ النّاسُ حَيثُ يَتَّبِعوا أحاديثَ عُلَمائِهِم وتَرَكوا كِتابَ رَبِّهِم.(5)5.

1) . سنن أبي داود: ج 3 ص 319 ح 3647، مسند ابن حنبل: ج 8 ص 138 ح 21635 نحوه، جامع بيان العلم وفضله: ج 1 ص 63، تقييد العلم: ص 35، الإلماع: ج 1 ص 148.

2) . المخفقة: الدِّرَّة (النهاية: ج 2 ص 56 «خفق»).

3) . المصنّف لعبد الرزاق: ج 11 ص 262 ح 20496، البداية والنهاية: ج 8 ص 107، تاريخ دمشق: ج 67 ص 344 كلاهما نحوه وراجع مسند الشاميّين: ج 3 ص 251 ح 2191 والمعجم الأوسط: ج 2 ص 326 ح 2117.

4) . المعجم الأوسط: ج 7 ص 287 ح 7514، تفسير القرطبي: ج 10 ص 326، تفسير الثعلبي: ج 6 ص 131 عن ابن عمرو - والظاهر أنّه تصحيف ابن عمر - وكلاهما نحوه، تفسير الآلوسي: ج 15 ص 165، الدرّ المنثور: ج 5 ص 336 نقلاً عن ابن مردويه نحوه، كنز العمّال: ج 1 ص 199 ح 1003.

5) . جامع بيان العلم و فضله: ج 1 ص 63 عن جابر بن عبداللّه بن يسار، المصنّف لابن أبي شيبة: ج 6 ص 230 ح 1 عن عبداللّه بن يسار وفيه «هكذا» بدل «هلك» وراجع سنن الدارمي: ج 1 ص 129 ح 475.

458. سنن أبى داوود - به نقل از مطّلب بن عبد اللّه بن حنطب -: زيد بن ثابت نزد معاويه رفت.

وى حديثى را از او جويا شد و به فردى فرمان داد كه آن را بنويسد. زيد به او گفت:

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ما فرمان داد كه چيزى از حديث ايشان را ننويسم. پس، آن را محو كرد.

459.

المصنّف، عبد الرزّاق - به نقل از زهرى از ابوهُرَيره -: وقتى عمر به خلافت رسيد، گفت: از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، كم روايت نقل كنيد؛ مگر آن چيزهايى را كه به آنها عمل مى شود. آيا اگر عمر زنده بود، مى گذاشت اين احاديث را برايتان روايت كنم‌؟! به خدا سوگند، در اين صورت، شلاق بود كه بر پشتم نواخته مى شد.

460.

المعجم الأوسط - به نقل از ابن عبّاس و ابن عمر -: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، در حالى كه سرش را بسته بود، [از خانه] بيرون آمد و از پلّه هاى منبر، بالا رفت و فرمود: «اين نوشته هايى كه به من خبر رسيده، مى نويسيد، چه هستند؟ آيا كتابى است در كنار كتاب خدا؟! نزديك باشد كه خداوند براى كتابش خشم گيرد و آن را شبانه ببرَد و هيچ حرفى از آن را در هيچ ورقه اى و هيچ قلبى باقى نگذارد جز آن كه آن را ببرد».

يكى از حاضران مجلس گفت: اى پيامبر خدا! پس مردان و زنان باايمان چه مى شوند؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس كه خدا خيرش را بخواهد، [كلمۀ توحيد:] "لا إله إلّااللّه" را در قلبش باقى مى نهد».

461. امام على عليه السلام: من بر هر كس كه نوشته اى نزد خود دارد، به جد لازم مى كنم كه باز گردد و آن را محو كند. مردم، از آن رو هلاك شدند كه از احاديث عالمانشان پيروى كردند و كتاب خداوندشان را رها ساختند.

6/6

عَدَمُ نَقلِ الحَديثِ وكِتابَتِهِ بَعدَ وَفاةِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله

462.

تذكرة الحفّاظ عن ابن أبي مليكة: إنَّ الصِّدّيقَ جَمَعَ النّاسَ بَعدَ وَفاةِ نَبِيِّهِم فَقالَ‌: إنَّكُم تُحَدِّثونَ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله أحاديثَ تَختَلِفونَ فيها وَالنّاسُ بَعدَكُم أشَدُّ اختِلافاً، فَلا تُحَدِّثوا عَن رَسولِ اللّهِ شَيئاً، فَمَن سَأَلَكُم فَقولوا: بَينَنا وبَينَكُم كِتابُ اللّهِ‌، فَاستَحِلّوا حَلالَهُ وحَرِّموا حَرامَهُ‌.(1)

463.

تاريخ دمشق عن إبراهيم بن عبد الرحمن بن عوف: وَاللّهِ‌، ما ماتَ عُمَرُ بنُ الخَطّابِ حَتّى بَعَثَ إلى أصحابِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَجَمَعَهُم مِنَ الآفاقِ‌: عَبدِ اللّهِ وحُذَيفَةَ وأَبِي الدَّرداءِ وأَبي ذَرٍّ وعُقبَةَ بنِ عامِرٍ، فَقالَ‌: ما هذِهِ الأَحاديثُ الَّتي قَد أفشَيتُم عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فِي الآفاقِ؟ فَقالوا: أتَنهانا؟ قالَ‌: لا، أقيموا عِندي، لا وَاللّهِ لا تُفارِقُونّي ما عِشتُ‌، فَنَحنُ أعلَمُ‌؛ نَأخُذُ ونَرُدُّ عَلَيكُم. فَما فارَقوهُ حَتّى ماتَ‌.(2)

464.

تذكرة الحفّاظ عن سعد بن إبراهيم عن أبيه: إنَّ عُمَرَ حَبَسَ ثَلاثَةً‌: ابنَ مَسعودٍ وأَبَا الدَّرداءِ وأَبا مَسعودٍ الأَنصارِيَّ‌، فَقالَ‌: قَد أكثَرتُمُ الحَديثَ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.(3)

465.

تذكرة الحفّاظ عن أبي سلمة عن أبي هريرة: قُلتُ لَهُ‌: أكُنتَ تُحَدِّثُ في زَمانِ عُمَرَ هكَذا؟ فَقالَ‌: لَو كُنتُ اُحَدِّثُ في زَمانِ عُمَرَ مِثلَ ما اُحَدِّثُكُم لَضَرَبَني بِمِخفَقَتِهِ‌.(4)

466.

سير أعلام النبلاء عن إسماعيل بن عبيد اللّه عن السائب بن يزيد: سَمِعَ عُمَرَ يَقولُ لِأَبيه.


1) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 2.

2) . تاريخ دمشق: ج 40 ص 500، كنز العمّال: ج 10 ص 292 ح 29479.

3) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 7، المحدّث الفاصل بين الراوي والواعي: ص 553 ح 745.

4) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 7، البداية والنهاية: ج 8 ص 107 عن أبي هريرة، تاريخ دمشق: ج 67 ص 343 عن محمّد بن عجلان عن أبي هريرة وكلاهما نحوه.

6/6: عدم نقل و نگارش حديث، پس از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله

462.

تذكرة الحفّاظ - به نقل از ابن ابى مليكه -: ابو بكر، مردم را پس از وفات پيامبرشان گِرد آورد و گفت: شما احاديثى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل مى كنيد كه خود، در آنها اختلاف داريد و مردم، پس از شما بيشتر اختلاف پيدا مى كنند. پس چيزى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل نكنيد. و هر كس از شما پرسيد، بگوييد: كتاب خدا، ميان ما و شما [مرجع و داور] است. حلالش را حلال و حرامش را حرام بشمريد.

463.

تاريخ دمشق - به نقل از ابراهيم بن عبدالرحمان بن عوف -: به خدا سوگند، عمر بن خطّاب نمُرد تا آن كه در پىِ ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرستاد و آنها: عبد اللّه [بن مسعود]، حُذَيفه، ابو دَرداء، ابو ذر و عُقْبة بن عامر را از هر سو گِرد آورد و به آنان گفت: اينها چه احاديثى اند كه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در هر سو پخش مى كنيد؟ گفتند: آيا ما را باز مى دارى‌؟ گفت: نه، نزد من بمانيد، به خدا سوگند، تا زنده ام، از من جدا نمى شويد.

ما داناتريم؛ [برخى را] مى گيريم و [برخى را] به شما باز مى گردانيم.

آنان، از عمر جدا نشدند تا آن كه در گذشت.

464.

تذكرة الحفّاظ - به نقل از سعد بن ابراهيم از پدرش -: عمر، سه نفر: ابن مسعود، ابو دَرداء و ابو مسعود انصارى را [در مدينه] نگاه داشت و گفت: [چون] شما از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، بسيار حديث نقل كرده ايد.

465.

تذكرة الحفّاظ - به نقل از ابو سلمه -: به ابو هُرَيره گفتم: آيا تو در زمان عمر نيز همين گونه نقل حديث مى كردى‌؟ گفت: اگر در روزگار عمر، مانند امروز، نقل حديث مى كردم، مرا با تازيانه اش مى زد.

466.

سير أعلام النبلاء - به نقل از اسماعيل بن عبيد اللّه -: سائب بن يزيد، شنيده است كه عمر به ابو هُرَيره مى گويد: نقل حديث از پيامبر صلى الله عليه و آله را ترك مى كنى يا تو را به همان

هُرَيرَةَ‌: لَتَترُكَنَّ الحَديثَ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله أو لَاُلحِقَنَّكَ بِأَرضِ دَوسٍ‌(1). وقالَ لِكَعبٍ‌:

لَتَترُكَنَّ الحَديثَ أو لَاُلحِقَنَّكَ بِأَرضِ القِرَدَةِ‌.(2)

467.

مسند الشاميّين عن معاوية بن أبي سفيان: يا أيُّهَا النّاسُ‌! أقِلُّوا الرِّوايَةَ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، وأَنتُم مُتَحَدِّثونَ لا مَحالَةَ‌، فَتَحَدَّثوا بِما كانَ يَتَحَدَّثُ بِهِ في عَهدِ عُمَرَ؛ إنَّ عُمَرَ كانَ يُخيفُ النّاسَ فِي اللّهِ‌.(3)

468.

جامع بيان العلم وفضله عن يحيى بن جعدة: إنَّ عُمَرَ بنَ الخَطّابِ أرادَ أن يَكتُبَ السُّنَّةَ‌، ثُمَّ بَدا لَهُ أن لا يَكتُبَها، ثُمَّ كَتَبَ فِي الأَمصارِ: مَن كانَ عِندَهُ شَيءٌ فَليَمحُهُ‌.(4)

469.

جامع بيان العلم وفضله عن ابن وهب: سَمِعتُ مالِكاً يُحَدِّثُ أنَّ عُمَرَ بنَ الخَطّابِ أرادَ أن يَكتُبَ هذِهِ الأَحاديثَ أو كَتَبَها، ثُمَّ قالَ‌: لا كِتابَ مَعَ كِتابِ اللّهِ‌.(5)

470.

جامع بيان العلم وفضله عن عروة: إنَّ عُمَرَ بنَ الخَطّابِ أرادَ أن يَكتُبَ السُّنَنَ فَاستَفتى أصحابَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله في ذلِكَ‌، فَأَشاروا عَلَيهِ بِأَن يَكتُبَها، فَطَفِقَ عُمَرُ يَستَخيرُ اللّهَ فيها شَهراً، ثُمَّ أصبَحَ يَوماً وقَد عَزَمَ اللّهُ لَهُ فَقالَ‌: إنّي كُنتُ اُريدُ أن أكتُبَ السُّنَنَ‌، وإنّي ذَكَرتُ قَوماً كانوا قَبلَكُم كَتَبوا كُتُباً، فَأَكَبّوا عَلَيها وتَرَكوا كِتابَ اللّهِ‌، وإنّي وَاللّهِ‌5.


1) . دوس: قبيلة من الأزد، منها أبو هريرة الدوسي (لسان العرب: ج 6 ص 90 «دوس»).

2) . سير أعلام النبلاء: ج 2 ص 600 الرقم 126، البداية والنهاية: ج 8 ص 106 بزيادة «عن الأوّل» بعد «الحديث» الثانية، الإصابة: ج 1 ص 69 وفيه صدره إلى «دوس»، تاريخ دمشق: ج 50 ص 172، كنز العمّال: ج 10 ص 291 ح 29472؛ الإيضاح: ص 536 نحوه وفيه صدره إلى «دوس».

3) . مسند الشاميّين: ج 3 ص 251 ح 2191، صحيح مسلم: ج 2 ص 718 ح 98، فضائل الصحابة لابن حنبل: ج 1 ص 372 ح 555، صحيح ابن حبّان: ج 8 ص 194 ح 3401، المعجم الكبير: ج 19 ص 370 ح 869 كلّها نحوه، كنز العمّال: ج 10 ص 291 ح 29473.

4) . جامع بيان العلم وفضله: ج 1 ص 65، تقييد العلم: ص 53. كنز العمّال: ج 10 ص 292 ح 29476.

5) . جامع بيان العلم وفضله: ج 1 ص 64، كنز العمّال: ج 10 ص 292 ح 29475.

سرزمين قبيله ات، دوس(1)، بفرستم.

همچنين به كعب گفت: حديث گفتن را ترك مى كنى يا تو را به سرزمين ميمون ها بفرستم.

467.

مسند الشاميّين - به نقل از معاوية بن ابى سفيان -: اى مردم! نقل كردن از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را كم كنيد. شما كه [مى دانم] ناگزير از حديث گويى هستيد، پس آنچه را در روزگار عمر نقل مى شد، نقل كنيد. عمر، مردم را براى خدا مى ترسانْد.

468.

جامع بيان العلم و فضله - به نقل از يحيى بن جعده -: عمر بن خطّاب، خواست سنّت و سيرۀ [پيامبر صلى الله عليه و آله] را بنويسد. سپس، تصميمش عوض شد كه ننويسد و به شهرها نوشت: هر كس چيزى [از روايات نبوى] دارد، آن را محو كند.

469.

جامع بيان العلم و فضله - به نقل از ابن وهب -: شنيدم مالك مى گويد: عمر بن خطّاب، خواست اين احاديث را بنويسد يا گفت: نوشت. سپس [تصميمش عوض شد و] گفت: هيچ كتابى در كنار كتاب خدا نيست.

470.

جامع بيان العلم و فضله - به نقل از عروه -: عمر بن خطّاب، خواست كه سنّت ها [ى پيامبر صلى الله عليه و آله] را بنويسد و از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله، در اين باره، نظر خواست. آنها نظر دادند كه آنها را بنويسد. عمر، يك ماه [مردّد بود و] از خداوند [راه نمايى و] خير مى طلبيد تا روزى به تصميم رسيد و گفت: من مى خواستم كه سنّت ها را بنويسم، ولى اقوام پيش از شما را به ياد آوردم كه كتاب هايى را نوشتند و به آنها روى آوردند و كتاب خدا رات.


1) . دوس، قبيله اى از طايفه ازد است.

لا أشوبُ كِتابَ اللّهِ بِشَيءٍ أبَداً.(1)

471.

تقييد العلم من القاسم بن محمّد: أنَّ عُمَرَ بنَ الخَطّابِ بَلَغَهُ أنَّهُ قَد ظَهرَ في أيدي النّاسِ كُتُبٌ‌، فاستَنكَرَها، وكرهها، وقالَ‌: أيُّهَا الناس، أنَّهُ قَد بَلَغَني أنَّهُ قَد ظَهَرَت في أيديَكُم كُتُبٌ‌؛ فأحبّها إلى اللّه أعدلها وأقومها، فلا يبقينّ أحد عنده كتاب، إلّاأتاني به، فأرى فيهِ رَأيي قالَ‌: فَظَنّوا أنَّهُ يُريدُ أن يَنظُرَ فيها، ويَقومها عَلى أمر لا يكون فيه اختلاف؛ فأتوه بكتبهم فأحرقها بالنار.(2)

472.

كنز العمّال عن ميمون بن مهران: أتى عُمَرَ بنَ الخَطّاب رَجُلٌ فَقالَ‌: يا أميرَ المُؤمِنينَ‌! إنّا [لَمّا](3)فَتَحنَا المَدائِنَ أصَبتُ كِتاباً فيهِ كَلامٌ مُعجِبٌ‌، قالَ‌: أمِن كِتابِ اللّهِ؟ قُلتُ‌: لا، فَدَعا بِالدِّرَّةِ فَجَعَلَ يَضرِبُهُ بِها، وقَرَأَ: (الر تِلْكَ آياتُ اَلْكِتابِ اَلْمُبِينِ * إِنّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا) إلى قَولِهِ‌: (وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ اَلْغافِلِينَ‌) (4)، ثُمَّ قالَ‌: إنَّما هَلَكَ مَن كانَ قَبلَكُم بِأَنَّهُم أقبَلوا عَلى كُتُبِ عُلَمائِهِم وأَساقِفَتِهِم وتَرَكُوا التَّوراةَ وَالإِنجيلَ حَتّى دَرَسا وذَهَبَ ما فيهِما مِنَ العِلمِ‌.(5)

473.

المصنّف لعبد الرزّاق عن إبراهيم النخعي: كانَ بِالكوفَةِ رَجُلٌ يَطلُبُ كُتُبَ دانيالَ وذاكَ الضَّربُ‌(6)، فَجاءَ فيهِ كِتابٌ مِن عُمَرَ بنِ الخَطّابِ أن يُرفَعَ إلَيهِ‌، فَقالَ الرَّجُلُ‌: ما أدري فيما رُفِعتُ‌! فَلَمّا قَدَمَ عَلى عُمَرَ عَلاهُ بِالدِّرَّةِ‌، ثُمَّ جَعَلَ يَقرَأُ عَلَيهِ‌: (الر تِلْكَ آياتُ‌).


1) . جامع بيان العلم وفضله: ج 1 ص 64، كنز العمّال: ج 10 ص 291 ح 29474 وراجع تقييد العلم: ص 50.

2) . تقييد العلم: ص 52، الطبقات الكبرى‌: ج 5 ص 188، سير أعلام النبلاء: ج 5 ص 59، تاريخ الإسلام: ج 7 ص 220 كلّها نحوه.

3) . لم ترد في المصدر وإنّما اُضيفت من شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد.

4) . يوسف: 1-3.

5) . كنز العمّال: ج 1 ص 373 ح 1631 نقلاً عن نصر، شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج 12 ص 101 نحوه وراجع سنن الدارمي: ج 1 ص 129 ح 475 و تقييد العلم: ص 56.

6) . يعني كتب دانيال ونحوه من نوعه من الكتب (هامش المصدر).

رها كردند. به خدا سوگند، من هرگز كتاب خدا را با چيزى آميخته نمى سازم.

471. تقييد العلم - به نقل از قاسم بن محمّد -: به عمر بن الخطاب خبر رسيد كه كتاب هايى در دست مردم پيدا شده است. عمر آن را ناپسند و ناروا شمرد و گفت: اى مردم، به من خبر رسيده كه كتاب هايى در دست شما، پيدا شده است. محبوب ترين آنها نزد خدا، متعادل ترين و استوارترين آنهاست. هيچ كس كتابى را نزد خود نگاه ندارد مگر آن كه آن را نزد من آورد تا در بارۀ آن نظر دهم.

مردم پنداشتند كه عمر مى خواهد در آنها بنگرد و آنها را بر امرى بدون اختلاف، درست و استوار سازد. آنها كتاب هايشان را آوردند و عمر همه را در آتش سوزاند.

472.

كنز العمّال - به نقل از ميمون بن مهران -: مردى نزد عمر بن خطّاب آمد و گفت: اى امير مؤمنان! هنگامى كه مدائن را فتح كرديم، به كتابى برخوردم كه سخن شگفت انگيزى در آن بود. عمر گفت: آيا از كتاب خدا بود؟ گفتم: نه. عمر، تازيانه اى طلبيد و او را با آن مى زد و مى خواند: (الف، لام، راء. آن، آيات كتاب روشن خداست. ما قرآنى به زبانى عربى فرو فرستاديم) تا (اگر چه پيش از آن از بى خبران بودى). آن گاه گفت: پيشينيان شما، از آن رو هلاك شدند كه به كتاب هاى عالمان و اسقف هايشان، رو آوردند و تورات و انجيل را رها ساختند تا آن دو كه كهنه شدند و علمِ درون هر دو كتاب، از ميان رفت.

473.

المصنّف، عبد الرزّاق - به نقل از ابراهيم نخعى -: مردى در كوفه بود كه در پىِ كتاب هاى دانيال و اين گونه نوشته ها بود. نامه اى در بارۀ او از عمر بن خطّاب آمد كه او را نزد وى بفرستند. آن مرد گفت: نمى دانم كه براى چه احضار شده ام‌؟!

هنگامى كه نزد عمر رفت، او را با تازيانه زد و شروع به خواندن اين آيه بر او كرد:

(الف، لام، راء. آن، آيات كتاب روشن خداست) تا رسيد به اين جا (از بى خبران بودى). آن مرد مى گويد: فهميدم كه چه مى خواهد. گفتم: اى امير مؤمنان! مرا رها كن

اَلْكِتابِ اَلْمُبِينِ‌) حَتّى بَلَغَ (اَلْغافِلِينَ‌) ، قالَ‌: فَعَرَفتُ ما يُريدُ، فَقُلتُ‌: يا أميرَ المُؤمِنينَ‌! دَعني، فَوَاللّهِ ما أدَعُ عِندي شَيئاً مِن تِلكَ الكُتُبِ إلّاأحرَقتُهُ‌. قالَ‌: ثُمَّ تَرَكَهُ‌.(1)

474. تفسير ابن كثير عن خالد بن عرفطة: كُنتُ جالِساً عِندَ عُمَرَ إذ اُتِيَ بِرَجُلٍ مِن عَبدِ القَيسِ‌، مَسكَنُهُ بِالسّوسِ‌(2)، فَقالَ لَهُ عُمَرُ: أنتَ فُلانُ ابنُ فُلانٍ العَبدِيُّ؟ قالَ‌:

نَعَم، قالَ‌: وأَنتَ النّازِلُ بِالسّوسِ؟ قالَ‌: نَعَم، فَضَرَبَهُ بِقَناةٍ‌(3)مَعَهُ‌، قالَ‌، فَقالَ الرَّجُلُ‌:

ما لي يا أميرَ المُؤمِنينَ؟ فَقالَ لَهُ عُمَرُ: اِجلِس فَجَلَسَ فَقَرَأَ عَلَيهِ (بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِيمِ * الر تِلْكَ آياتُ اَلْكِتابِ اَلْمُبِينِ * إِنّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ * نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ‌) إلى قَولِهِ (لَمِنَ اَلْغافِلِينَ‌) ، فَقَرَأَها ثَلاثاً، وضَرَبَهُ ثَلاثاً، فَقالَ لَهُ الرَّجُلُ‌:

ما لي يا أميرَ المُؤمِنينَ؟ فَقالَ‌: أنتَ الَّذي نَسَختَ كِتابَ دانيالَ؟ قالَ‌: مُرني بِأَمرِكَ أتَّبِعهُ‌، قالَ‌: اِنطَلِق فَامحُهُ بِالحَميمِ وَالصّوفِ الأَبيَضِ‌، ثُمَّ لا تَقرَأهُ ولاتُقرِئهُ أحَداً مِنَ النّاسِ‌، فَلَئِن بَلَغَني عَنكَ أنَّكَ قَرَأتَهُ أو أقرَأتَهُ أحَداً مِنَ النّاسِ لَأَنهَكَنَّكَ عُقوبَةً‌.

ثُمَّ قالَ لَهُ‌: اِجلِس، فَجَلَسَ بَينَ يَدَيهِ فَقالَ‌: اِنطَلَقتُ أنَا فَانتَسَختُ كِتاباً مِن أهلِ الكِتابِ‌، ثُمَّ جِئتُ بِهِ في أديمٍ‌، فَقالَ لي رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: ما هذا في يَدِكِ يا عُمَرُ؟ قالَ‌:

قُلتُ‌: يا رَسولَ اللّهِ‌! كِتابٌ نَسَختُهُ لِنَزدادَ بِهِ عِلماً إلى عِلمِنا، فَغَضِبَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله حَتَّى احمَرَّت وَجنَتاهُ‌، ثُمَّ نودِيَ بِالصَّلاةِ جامِعَةً‌، فَقالَتِ الأَنصارُ: أغَضِبَ نَبِيُّكُم صلى الله عليه و آله، السِّلاحَ السِّلاحَ‌، فَجاؤوا حَتّى أحدَقوا بِمِنبَرِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقالَ‌: «يا أيُّهَا النّاسُ‌!).


1) . المصنّف لعبد الرزّاق: ج 6 ص 114 ح 10166، كنز العمّال: ج 1 ص 374 ح 1632.

2) . السُّوس: بلدة بخوزستان فيها قبر دانيال النبيّ عليه السلام. قال بعضهم: السوس تعريب الشوش، بنقط الشين، ومعناه: الحسن والنزه الطيّب واللطيف (معجم البلدان: ج 3 ص 280).

3) . القناة: العصا (انظر: لسان العرب: ج 15 ص 204 «قنو»).

كه به خدا سوگند، چيزى از آن كتاب ها را وا نمى نهم، جز آن كه مى سوزانمش. عمر نيز او را رها كرد.

474. تفسير ابن كثير - به نقل از خالد بن عرفطه -: نزد عمر نشسته بودم كه مردى از قبيلۀ عبد القيس را آوردند. او ساكن شوش(1)بود. عمر به او گفت: تو، فلانى پسر فلانى از قبيلۀ عبد القيس هستى‌؟ گفت: آرى. عمر گفت: تو ساكن شوش هستى‌؟ گفت: آرى. عمر با عصاى همراهش، او را زد. آن مرد گفت: من چه كرده ام، اى امير مؤمنان‌؟ عمر به او گفت:

بنشين. او نشست و عمر بر او خواند: (بسم اللّه الرحمن الرحيم. الف، لام، راء. آن، آيات كتاب روشن خداست. ما آن را قرآنى عربى نازل كرديم شايد شما درك كنيد [و بينديشيد] * ما [با وحى اين قرآن به تو، بهترين قصّه را با بهترين شيوۀ داستان سرايى] بر تو مى خوانيم) تا (از بى خبران بودى) و آن را سه بار خواند و سه ضربه به او زد. آن مرد به عمر گفت: مگر من چه كرده ام، اى امير مؤمنان‌؟ عمر گفت: تو كسى هستى كه از كتاب دانيال، نسخه بردارى كرده اى‌؟ مرد گفت: مرا دستور بده تا اطاعت كنم‌؟ عمر گفت: برو و آن را با آب داغ و پشم سفيد، محو كن. سپس آن را نخوان و براى هيچ كس هم نمى خوانى كه اگر به من خبر رسد كه تو آن را خوانده اى يا براى كسى خوانده اى، به سختى كيفرت مى دهم.

آن گاه به او گفت: بنشين. او برابر عمر نشست. عمر گفت: من [در روزگار پيامبر صلى الله عليه و آله] رفتم و كتابى از اهل كتاب را نسخه بردارى كردم و آن را در پوستى گِرد آوردم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود: «اين كه در دست دارى، چيست، اى عمر؟». گفتم: اى پيامبر خدا! كتابى است كه نسخه بردارى كرده ام تا علمى بر علممان بيفزاييم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، خشمگين شد تا آن جا كه گونه هايش سرخ شدند. آن گاه، نداى نماز جماعت، داده شد و انصار گفتند: آيا پيامبرتان صلى الله عليه و آله، خشمگين شده است‌؟ سلاح برداريد، سلاح. سپس آمدند و گِرد منبر پيامبر صلى الله عليه و آله، حلقه زدند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اى مردم! همه معارف (جوامع الكلم)ت.


1) . شهرى تاريخى در خوزستان كه به دليل وجود مقبرۀ دانيال پيامبر صلى الله عليه و آله در آن، به «شوش دانيال» مشهوراست.

إنّي قَد اُوتيتُ جَوامِعَ الكَلِمِ وخَواتيمَهُ وَاختُصِرَ لِي اختِصاراً، ولَقَد أتَيتُكُم بِها بَيضاءَ نَقِيَّةً‌، فَلا تَتَهَوَّكوا ولا يَغُرَّنَّكُمُ المُتَهَوِّكونَ‌»، قالَ عُمَرُ: فَقُمتُ فَقُلتُ‌: رَضيتُ بِاللّهِ رَبّاً وبِالإِسلامِ ديناً وبِكَ رَسولاً، ثُمَّ نَزَلَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله.(1)5.


1) . تفسير ابن كثير: ج 4 ص 296، المطالب العالية: ج 3 ص 108 ح 3013، فتح الباري: ج 13 ص 525 ذيل ح 7554 وليس فيه ذيله من «ثمّ نودي بالصلاة»، تفسير ابن أبي حاتم: ج 7 ص 2100 ح 11324 وليس فيه ذيله من «لأنهكنّك عقوبة» وكلّها نحوه، تقييد العلم: ص 51، كنز العمّال: ج 1 ص 370 ح 1625.

و پايان بخش دانش ها به من داده شده است و سخن، برايم به گونۀ كامل، مختصر شده است و برايتان، [كتابى] درخشان و پاك آورده ام. پس گستاخى نكنيد و گستاخان، فريبتان ندهند. عمر گفت: پس برخاستم و گفتم: به ربوبيّت خداوند و اين كه دينم، اسلام و رسول او، شما باشيد، خشنودم. آن گاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از منبر پايين آمد.

توجيهاتِ ممنوعيت نگارش حديث

اشاره

توجيهاتِ ممنوعيت نگارش حديث(1)

انگيزه ها و عوامل جلوگيرى از نقل، نگارش و تدوين حديث، در سخنان برخى از سردمداران و ترويج كنندگان اين نظريه، بازتاب يافته است. مهم ترين توجيهات ابراز شده، بدين قرارند:

1. ترس از ترك قرآن

اين توجيه، در كلام خليفۀ دوم و عبد اللّه بن مسعود، تكرار شده است. ابن مسعود، با اين استدلال، كتاب ها و نوشته هاى بسيارى را در آب، شُست و خطّ آنها را محو كرد.(2)

او عمل خود را در جهت ترويج قرآن، مطرح مى كرد و مى گفت كه نوشته هاى ديگر، سبب كم رغبتى مردم به كتاب خدا مى شوند. از اين رو، هيچ نوشته اى غير از قرآن، نبايد وجود داشته باشد.(3)

اين سخن او، گاه در توجيه محو نگاشته هاى اديان پيشين و گاه در هنگام محو احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله، مطرح شده است.

اين استدلال، به دلايل گوناگون، نادرست است:

الف - فصاحت، بلاغت و زيبايى هاى قرآن، به گونه اى است كه هيچ نوشته اى،


1) . به قلم پژوهشگر ارجمند، جناب حجّة الإسلام والمسلمين سيّد محمّدكاظم طباطبايى.

2) . ر. ك: تقييد العلم: ص 53-57.

3) . ر. ك: همان جا.

حتّى احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله، سبب بى اعتنايى به آن نمى شود.

ب - پس از سال صدم هجرى، كتاب هاى روايى فراوانى به نگارش درآمدند، ولى سبب كنار نهادن قرآن نشدند.

ج - روايات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، مجموعه اى از معارف دينى هستند كه تبيين و تفسير قرآن نيز به شمار مى روند و زمينه را براى رجوع به قرآن، فراهم مى سازند. اين گروه از روايات كه به خواندن، تدبّر، تبيين و تفسير قرآن مى پردازند، نه تنها سبب كنار نهادن قرآن نمى شوند بلكه سبب ترغيب به روى آوردن به قرآن و تدبّر در آن نيز خواهند شد. مراد از رجوع به قرآن و تدبّر در آن، مراجعه اى آگاهانه است، نه قرائت، تلاوت و حتّى حفظ قرآن، بدون آگاهى از آموزه هاى آن.

2. ترس از اختلاط قرآن و حديث

استدلال خليفۀ دوم در برابر صحابيان، در توجيه عمل خويش در سوزاندن احاديث نبوى، آن بود كه نوشتن قرآن و حديث، سبب اختلاط آن دو مى شود و تشخيص قرآن از حديث را دشوار مى سازد. ابوسعيد خُدرى هم اين استدلال را بيان كرده است.(1)

اين توجيه نيز به دلايل ذيل باطل است:

الف - فصاحت و بلاغت قرآن، در حدّى است كه آن را از همه متون عربى، حتّى روايات نبوى، متمايز مى سازد. از اين رو، احتمال اختلاط و همگونى هيچ متن عربى با آن، وجود ندارد. عرب زبانان، به گونه اى طبيعى از ابتدا، مجذوب بلاغت و فصاحت قرآن مى شدند و پذيرش رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز گاهى متأثّر از فصاحت و بلاغت قرآن بود.

ب - اين گونه صيانت از قرآن كريم، به حذف بخشى از معارف اسلامى مى انجامد و حتّى در صورت وجود احتمال اختلاط قرآن و حديث، بايد به گونه اى عمل شود كه قرآن، حفظ شود و حديث نيز باقى بماند. به ديگر سخن، با فرض وجود اين مشكل، حذف


1) . ر. ك: تقييد العلم: ص 36-38.

كردن احاديث و جلوگيرى از نقل آنها، پاك كردن صورت مسئله است، نه حلّ آن.

ج - پس از سال صدم هجرى، نگاشتن حديث. مجاز شمرده شده، رواج يافت؛ ولى اختلاط مورد ادّعا ميان قرآن و حديث، پديد نيامد.

د - بنا بر نظريۀ صحيح محقّقان، قرآن كريم در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به صورت كتاب و مصحف در آمده بود و اجزا، سوره ها و آيه هاى آن، مشخّص بودند و هيچ چيز با آن مخلوط نمى شد.

ه‍ - خداوند كه صاحب قرآن است، در كلام خويش، وعدۀ حفظ قرآن را داده و فرموده است:

(إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ‌. (1)

ما قرآن را نازل كرديم و ما به طور قطع، نگهدار آنيم).

بنا بر اين، نيازى به مصلحت انديشى و دل سوزى ديگران نبوده است.

3. حافظۀ قوى اعراب در نگهدارى كلام نبوى

به باور برخى، حافظۀ قوى اعراب، آنها را از نوشتن حديث، بى نياز مى كرد. اين گروه، معتقدند در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، مسلمانان، حافظه اى بسيار قوى داشتند، به گونه اى كه اشعار بلند جاهلى، يا خطبه هاى بلند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را با يك بار شنيدن به حافظۀ خود مى سپردند و نيازى به نوشتن آن احساس نمى كردند(2).

ابوموسى اشعرى و ديگران، به شاگردان خود مى گفتند: همان گونه كه ما احاديث را حفظ هستيم، شما هم آنها را حفظ كنيد.(3)

اين توجيه هم بنا به دلايلى، باطل است:


1) . حجر: آيۀ 9.

2) . ر. ك: مقدمة فتح الباري: ص 6 و تدريب الراوي: ج 1 ص 40.

3) . تقييد العلم: ص 36 و 40.

الف - اگرچه برخى اعراب، حافظۀ قوى داشته اند، ولى اين موضوع، عموميت نداشته است. حتّى برخى پس از مراجعه به پيامبر صلى الله عليه و آله، از ايشان درخواست مى كردند تا احاديث براى آنها نوشته شود.(1)

ب - معمولاً كسانى در پىِ نوشتن حديث بودند كه حافظه شان آنها را از كتابت، بى نياز نمى ساخت؛ زيرا اگر كسى خوش حافظه بود و نيازى به نگارش نداشت، به گونه طبيعى، در صدد ثبت و نگارش حديث نبود.

ج - حتّى بر فرض پذيرش قوّت حافظۀ اعراب، به حافظه سپردن احاديث، نمى تواند مانع كتابت آنها شود؛ زيرا اين دو با هم منافات ندارند. حفظ كردن، امرى شخصى است و نوشتن روايات، مى تواند براى حفظ و باقى گذاشتن آنها براى نسل هاى آينده باشد. توصيۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به امير مومنان عليه السلام براى نگارش حديث، به اين نكته تصريح كرده است.

د - اگر اين توجيه را بپذيريم، لازم است كه عدم كتابت با شدّت بيشتر نسبت به قرآن، انجام شده باشد؛ زيرا توجّه به حفظ قرآن، بسى بيش از حفظ حديث است. با توجّه به اهتمام مسلمانان به حفظ قرآن، چرا دستور به عدم كتابت قرآن داده نشد؟

ه‍ - از آغاز بعثت تاكنون، مسلمانان، همواره به حفظ، نگهدارى و كتابت قرآن كريم، اهمّيت فراوان داده اند، امّا در هيچ دوره اى از تاريخ، قوّت حافظۀ اعراب، مستمسك عدم كتابت قرآن نشده است.

4. استناد به سخن پيامبر صلى الله عليه و آله

اشاره

به ادّعاى برخى، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، خود، به جلوگيرى از نگارش حديث امر كرده است.

در صحيح مسلم، به نقل از ابو سعيد خُدْرى آمده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ كس غير از قرآن را از من ننويسد و اگر كسى چيزى غير از قرآن نوشته است، آن را


1) . در حجّة الوداع، شخصى به نام ابو شاه، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و درخواست كرد تا حديث پيامبر صلى الله عليه و آله براى او نوشته شود. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز به اصحاب خويش فرمود: «اُكتبوا لأبى شاه» (ر. ك: ح 427).

محو كند.(1)

محدّثان اهل سنّت، با نقل اين روايت، بر آن اند تا عمل خليفۀ اوّل و دوم را با سخن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله همسان بدانند و عمل آنها را به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نسبت دهند.

اين استدلال نيز از جهاتى باطل است:

الف - بخارى و بعضى ديگر گفته اند كه اين حديث، موقوف است.(2)به ديگر سخن، اين حديث، گفتار ابوسعيد خُدرى است و به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، مستند نيست؛ چون به غير از يك طريق، در همه طرق ديگر، ابوسعيد خُدرى اين سخن را از جانب خود بيان كرده و به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، اِسناد نداده است.

ب - احاديث گوناگونى در جواز كتابت حديث از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده اند كه با اين روايت، معارض اند.(3)

ج - بر فرض پذيرش صدور روايت منع، احاديث جواز كتابت، ناسخ اين روايت به شمار مى روند؛ زيرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در روزهاى پايانى عمر شريف خويش، از مسلمانان خواست كه براى ايشان قلم و دوات بياورند تا براى آنان، نوشته اى بنويسد كه به سبب آن، هيچ گاه گم راه نشوند.(4)

د - مهم ترين نكته در جعل انتساب اين سخن به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، تحليل رويكرد خلفا در توجيه منع از كتابت حديث است. خليفۀ اوّل و دوم، مانع نگارش حديث شدند و مورد اعتراض ابتدايىِ اصحاب نيز قرار گرفتند، ولى براى توجيه عمل خود، هيچ گاه به اين حديث، استناد نكردند و تنها به بيان توجيهاتى از جانب خود7.


1) . ر. ك: ح 455، گفتنى است اهل سنّت، روايات كتاب صحيح مسلم را همچون روايات صحيح البخارى، معتبر و قابل عمل مى شمارند.

2) . ر. ك: فتح البارى: ج 1 ص 208، تقييد العلم: ص 32.

3) . ر. ك: صحيح البخارى: ج 1 ص 33-35. بسيارى از روايات اين كتاب، بر اين مطلب، دلالت دارند (كتاب العلم: ص 65-70).

4) . صحيح البخارى: ج 3 ص 1155 ح 2997.

پرداختند. روشن است كه اگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، اين سخن را فرموده بود، هيچ كس بدان اعتراض نمى كرد وآنان نيز با استناد به سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به سادگى اقدام خود را توجيه مى كردند. حتّى هنگامى كه خليفۀ دوم، تصميم به گِردآورى حديث گرفت، همۀ اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله با او موافقت كردند و هيچ يك با استناد به سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، كتابت حديث را انكار نكرد.(1)بنا بر اين، روايت ياد شده، روايتى جعلى است كه درصدد توجيه اين شيوۀ نادرست است.

در گزارش هاى مرتبط با جلوگيرى خليفه دوم از نگارش حديث، گاه به خاطرۀ او از نگارش متون اسرائيلى و خشم و نهى پيامبر صلى الله عليه و آله از اين گونه نگارش اشاره شده است.(2)

اين گزارش ها ناظر به منع پيامبر صلى الله عليه و آله از ورود فرهنگ شفاهى يهود به جامعه اسلامى هستند و نشانگر بى اعتمادى حضرت به اين گزارش هاست، امرى كه صحيح و مطابق واقع است؛ زيرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با اشاره به قرآن و فرهنگ و معارف اسلامى، گرايش خليفه دوم به يهوديان و اعجاب او نسبت به متون يهودى را نمى پسندد و كتابت آنها را ناپسند مى شمرد.

با استناد به اين رفتار و سخن، مى توان نگاشته هاى پسين برگرفته از فرهنگ يهودى و بنى اسرائيلى را نيز ناپسند شمرد.

اين ناپسندى مربوط به محتواى ناصحيح فرهنگ شفاهى يهوديان است كه راست و دروغ و واقعى و افسانه را به هم آميخته و نسبت هاى ناروا به خدا و پيامبران پيشين داده بودند.

ولى نمى توان با استناد به اين گزارش ها، هر گونه نوشتار برگرفته از گفتار پيامبر8.


1) . ر. ك: ح 470.

2) . ر. ك: مسند الشاميّين: ج 3 ص 85 ح 1844 و تفسير إبن كثير: ج 4 ص 297 و حلية الأولياء: ج 5 ص 136 ش 313 و كنز العمّال: ج 1 ص 372 ح 1628.

اسلام، حضرت محمّد صلى الله عليه و آله را نيز كنار نهاد؛ زيرا اين سخنان، واقع نما هستند و گزارش آنها به معرفت دينى و آگاهى علمى مى افزايد.

از اين رو استناد به اين رفتار پيامبر صلى الله عليه و آله و منع از كتابت حديث ايشان شايسته و مطابق با واقع نيست.

انگيزه اصلى منع تدوين حديث

آنچه تاكنون بيان شد، توجيهاتى بودند كه برخى براى وجه تراشى جهت منع كتابت حديث، بيان كرده اند. برخى ديگر گفته اند: منع تدوين حديث، يك راه كار سياسى براى جلوگيرى از نقل و انتشار فضائل امير مؤمنان و اهل بيت عليهم السلام بوده است و چون بيان صريح اين دليل، ممكن نبوده است، حاكمان و نويسندگان، توجيهات ديگرى را بيان كرده اند. پس از گذشت يك قرن كه اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و فضائل آنها در ميان مردم كم رنگ شد و كسانى كه فضيلت هاى اهل بيت عليهم السلام را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده بودند، از دنيا رفتند و مقصود خلفا حاصل آمد، كتابت و نوشتن حديث، آزاد شد.(1)

برخى قرائن، اين نظريه را تأييد مى كنند. براى نمونه، خليفۀ دوم، در سخنى گفته است:

گزارش رواياتِ پيامبر را بكاهيد، مگر رواياتى كه به آنها عمل مى شود.(2)

مراد او آن بود كه تنها روايات فقهى را نقل كنيد. بنا بر اين، رواياتى كه به آنها عمل نمى شود، همانند فضائل اهل بيت عليهم السلام، مشمول قاعدۀ منع مى شدند.

در كتاب تقييد العلم آمده است:

علقمه، كتابى از مكّه يا يمن آورده بود كه در آن، احاديثى در بارۀ اهل بيت پيامبر وجود داشت. زمانى كه اين نوشته به عبد اللّه بن مسعود داده شد، او به كنيز خود


1) . ر. ك: تدوين السنّة الشريفة: ص 409-422.

2) . ر. ك: ح 459.

گفت ظرف آبى بياورد و همۀ نوشته ها را محو كند. به او گفتند كه در اين نوشته ها، احاديث خوبى وجود دارد، ولى عبد اللّه بن مسعود با اين سخن مخالفت كرد و همۀ احاديث را محو كرد.(1)

در دوران بنى اميّه و پادشاهان اموى و مروانى، ممانعت از نگارش فضائل اهل بيت با شدّت بيشترى ادامه يافت. خالد قسرى، از واليان بنى اميّه، مورّخى را مأمور نگارش سيرۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و جنگ هاى ايشان كرد. مورّخ، از او پرسيد: آيا كارهاى على بن ابى طالب را نيز ياد كنم و در نوشتۀ خود بياورم‌؟ خالد، جواب داد:

هيچ يادى از [امير مؤمنان] نكن، مگر آن كه [نكوهش او باشد و] او را در قعر جهنّم نشان دهد!(2)

نظر برگزيده

به نظر مى رسد دليل اصلى در جلوگيرى از تدوين روايات پيامبر صلى الله عليه و آله، افزون بر جلوگيرى از نشر فضائل اهل بيت عليهم السلام، تلاش حاكمان در ترويج فرهنگ و انديشۀ خود و جايگزينى آن به جاى سنّت نبوى بوده است. آنان، برخى قواعد و قوانين زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را مطابق با ميل يا سليقۀ خود نمى ديدند و به ناتمام بودن آن احكام باور داشتند.

سخن مشهور خليفۀ دوم، نشان از اين اعتقاد دارد:

دو متعه (متعۀ حج و متعۀ نساء) در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله، حلال بود و من، آن را حرام مى كنم.(3)

خليفۀ دوم، با اين سخن، تحريم خود را حاكم بر نظر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ناسخ آن


1) . تقييد العلم: ص 54.

2) . الأغانى: ج 22 ص 21: «لا، إلّاأن تراه في قعر الجحيم».

3) . السنن الكبرى: ج 7 ص 335 ح 14170، سنن سعيد بن منصور: ج 1 ص 218 ح 852: «كانَتا مُتعَتانِ عَلى عَهدِ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وأنا أنهى عَنهُما واُعاقِبُ عَلَيهِما».

مى شمارد. مى توان ادّعا كرد كه اعتقاد آنها بر عدم حجّيت انحصارى همه سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در همه حوزه ها و برتر دانستن باور عرفى و حكومتى نسبت به نظر پيامبر صلى الله عليه و آله، عامل اصلى در خارج ساختن سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله از متن جامعه و تحميل فهم حاكمان به جامعه بوده است. اعتراض آنان به عبد اللّه بن عمرو بن عاص، نشان دهندۀ بى اعتقادى آنها به حجّيت سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در همۀ احوال است.

حتّى اقدام خليفۀ دوم در جلوگيرى از نگارش وصيّت پيامبر صلى الله عليه و آله در روزهاى پايانى عمر ايشان نيز از اين اعتقاد، نشئت گرفته است. به گفتۀ او، سخنان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين زمان و در اين حالت، حجّت نيست(1).

در سخن ابو بكر نيز اين گونه آمده است:

هيچ حديثى از احاديث پيامبر خدا را ميان خودتان براى يكديگر نقل نكنيد. اگر هم كسى از شما چيزى پرسيد، بگوييد: كتاب خدا، حاكم ميان ما و شماست. بنا بر اين، حلال كتاب خدا را حلال و حرام كتاب خدا را حرام بشماريد.(2)

موارد ديگرى نيز بر اثبات اين ادّعا دلالت دارند.(3)

متأسّفانه، اين شيوه و رويكرد، اثرمورد نظر مدعيان را پديد آورد و به اقوال و سخنان حاكمان پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله حجّيت بخشيد. براى نمونه، اين اثر گذارى در كتاب الموطّأ، نوشته مالك - كه بيانگر سنّت مردم مدينه است - به سادگى قابل پيگيرى و مشاهده است. اين كتاب، از نخستين كتاب هاى تدوين يافته پس از فرمان عمر بن عبد العزيز است كه در آن، حدود 480 حديث از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و حدود 610 سخن از صحابيان و تابعيان، گزارش شده كه بيشترين سخنان صحابيان و تابعيان نيز از خليفه8.


1) . ر. ك: صحيح البخارى: ج 1 ص 54 ح 114 و مسند ابن حنبل: ج 1 ص 695 ح 2992.

2) . ر. ك: ح 462.

3) . ر. ك: تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 2-7، تدوين السنّة الشريفة: ص 423-428.

دوم و عبد اللّه بن عمر، نقل شده است.(1)

از اين رو، مى توان گفت: دليل اصلى در جلوگيرى از كتابت و تدوين روايات پيامبر صلى الله عليه و آله، اعتبار بخشيدن به سخنان و كارهاى حاكمان و صاحبان قدرت بود، تا سخن آنها را در كنار سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله، يا جاى گزين سخن ايشان قرار داده و ملاك عمل، معرّفى كنند.ر.


1) . ر. ك: كتاب الموطّأمع التعليق الممجد: فهرس الأحاديث والآثار.

الفَصلُ السابع:

دِرايَةُ الحَديثِ‌

7/1

الحَثُّ عَلى دِرايَةِ الحَديثِ‌

475.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله: لَيسَ القُرآنُ بِالتِّلاوَةِ ولَا العِلمُ بِالرِّوايَةِ‌، ولكِنَّ القُرآنَ بِالهِدايَةِ وَالعِلمَ بِالدِّرايَةِ‌.(1)

476.

عنه صلى الله عليه و آله: القُرآنُ صَعبٌ مُستَصعَبٌ عَلى مَن كَرِهَهُ‌، مُيَسَّرٌ عَلى مَنِ اتَّبَعَهُ‌، وهُوَ الحُكمُ‌.

وحَديثي صَعبٌ مُستَصعَبٌ وهُوَ الحُكمُ‌، فَمَنِ استَمسَكَ بِحَديثي وفَهِمَهُ وحَفِظَهُ جاءَ مَعَ القُرآنِ‌، ومَن تَهاوَنَ بِالقُرآنِ وبِحَديثي خَسِرَ الدُّنيا وَالآخِرَةِ‌.(2)

477. كنز العمّال عن أبي سعيد - فِي الشَّبابِ -: مَرحَباً بِوَصِيَّةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله! أمَرَنا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله أن نُوَسِّعَ لَهُم فِي المَجلِسِ‌، ونُفَقِّهَهُمُ الحَديثَ‌، فَإِنَّكُم خُلوفُنا وَالمُحَدِّثونَ بَعدَنا، وكانَ مِمّا يَقولُ لِلحَدَثِ‌: إذا أنتَ لَم تَفهَمِ الشَّيءَ استَفهِمَنيهِ‌؛ فَإِنَّكَ أن تَقومَ وقَد فَهِمتَهُ أحَبُّ إلَيَّ مِن أن تَقومَ ولَم تَفهَمهُ‌.(3)ه.

1) . الفردوس: ج 3 ص 398 ح 5214 عن أنس، كنز العمّال: ج 1 ص 550 ح 2462.

2) . كنز العمّال: ج 1 ص 550 ح 2467 نقلاً عن أبي نعيم، تفسير القرطبي: ج 18 ص 17، تفسير الثعلبي: ج 9 ص 277 ح 253 كلّها عن الحكم بن عمير، تفسير الثعالبي: ج 2 ص 31، الشفا: ج 2 ص 11، سبل الهدى والرشاد: ج 11 ص 426 كلّها نحوه.

3) . كنز العمّال: ج 10 ص 306 ح 29533 نقلاً عن ابن النجّار، شُعب الإيمان: ج 2 ص 275 ح 1741 نحوه.

فصل هفتم: فهم حديث

7/1: ترغيب به فهم حديث

475.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: [ارزشِ‌] قرآن، به خواندن نيست و [ارزشِ‌] علم، به نقل كردن نيست؛ بلكه [ارزشِ‌] قرآن، به هدايت شدن [به وسيلۀ آن] است و [ارزشِ‌] علم، به فهميدن.

476.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: قرآن، براى كسى كه آن را خوش نمى دارد، سخت و دشوارياب است و بر كسى كه از آن پيروى كند، آسان شده است و آن، حكمت است. حديث من نيز سخت و دشوارياب است و آن نيز حكمت است. هر كس به حديث من تمسك جويد و آن را بفهمد و حفظ كند، همراه قرآن مى آيد و هر كس قرآن و حديث مرا خوار بشمرد، در دنيا و آخرت، زيان كار خواهد بود.

477.

كنز العمّال - به نقل از ابو سعيد، خطاب به جوانان -: مرحبا به سفارش شدگان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله! پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ما فرمان داد كه برايشان در مجلس، جا باز كنيم و حديث را به آنها بفهمانيم كه شما، جانشينان ما و محدّثان پس از ما هستيد.

ابو سعيد، همچنين به هر جوانى مى گفت: هنگامى كه چيزى را نفهميدى، فهم آن را از من بخواه؛ چراكه اگر تو فهميده، برخيزى، برايم دوست داشتنى تر از آن است كه نافهميده، برخيزى.

478.

الإمام عليّ عليه السلام: عَلَيكُم بِالدِّراياتِ لا بِالرِّواياتِ‌.(1)

479.

عنه عليه السلام: هِمَّةُ السُّفَهاءِ الرِّوايَةُ‌، وهِمَّةُ العُلَماءِ الدِّرايَةُ‌.(2)

480.

عنه عليه السلام: العاقِلُ يَعمَلُ بِالدِّراياتِ‌، وَالجاهِلُ يَعمَلُ بِالرِّواياتِ‌.(3)

481.

الإمام الصادق عليه السلام: قالَ أبو جَعفَرٍ عليه السلام: يا بُنَيَّ‌! اعرِف مَنازِلَ الشّيعَةِ عَلى قَدرِ رِوايَتِهِم ومَعرِفَتِهِم، فَإِنَّ المَعرِفَةَ هِيَ الدِّرايَةُ لِلرِّوايَةِ‌، وبِالدِّراياتِ لِلرِّواياتِ يَعلُو المُؤمِنُ إلى أقصى دَرَجاتِ الإِيمانِ‌، إنّي نَظَرتُ في كِتابٍ لِعَلِيٍّ عليه السلام فَوَجَدتُ فِي الكِتابِ‌: أنَّ قيمَةَ كُلِّ أمرِئٍ وقَدرَهُ مَعرِفَتُهُ‌، إنَّ اللّهَ - تَبارَكَ وتَعالى - يُحاسِبُ النّاسَ عَلى قَدرِ ما آتاهُم مِنَ العُقولِ في دارِ الدُّنيا.(4)

482.

الغيبة للنعماني عن المفضّل بن عمر عن الإمام الصادق عليه السلام: خَبَرٌ تَدريهِ خَيرٌ مِن عَشرٍ تَرويهِ‌، إنَّ لِكُلِّ حَقٍّ حَقيقَةً ولِكُلِّ صَوابٍ نوراً، ثُمَّ قالَ‌: إنّا - وَاللّهِ - لا نَعُدُّ الرَّجُلَ مِن شيعَتِنا فَقيهاً حَتّى يُلحَنَ لَهُ فَيَعرِفَ اللَّحنَ‌.(5)

483.

الإمام الصادق عليه السلام: حَديثٌ تَدريهِ خَيرٌ مِن ألفِ حَديثٍ تَرويهِ‌، ولا يَكونُ الرَّجُلُ مِنكُم فَقيهاً حَتّى يَعرِفَ مَعاريضَ كَلامِنا، وإنَّ الكَلِمَةَ مِن كَلامِنا لَتَنصَرِفُ عَلى‌1.


1) . كنز الفوائد: ج 2 ص 31، مستطرفات السرائر (كتاب أنس العالم للصفواني): ص 150 ح 5، منية المريد: ص 370 كلاهما عن الإمام الصادق عليه السلام، بحار الأنوار: ج 2 ص 160 ح 12.

2) . كنز الفوائد: ج 2 ص 31، بحار الأنوار: ج 2 ص 160 ح 13؛ تاريخ دمشق: ج 67 ص 183، مجمع رسائل ابن رجب الحنبلي: ج 2 ص 569 كلاهما عن الحسن البصري من دون إسناد إلى أحد من أهل البيت عليهم السلام وفيهما «الرعاية» بدل «الدراية»، كنز العمّال: ج 10 ص 249 ح 29337.

3) . أعلام الدين: ص 87 و 95.

4) . معاني الأخبار: ص 1 ح 2 عن بريد الرزّاز، الاُصول الستّة عشر (كتاب زيد الزراد): ص 123 ح 8 وفيه «زنة» بدل «قيمة»، بحار الأنوار: ج 2 ص 184 ح 4.

5) . الغيبة للنعماني: ص 141 ح 2، بحار الأنوار: ج 2 ص 208 ح 101.

478.

امام على عليه السلام: در پى فهم ها باشيد، نه گزارش ها.

479.

امام على عليه السلام: اهتمام كم خِردان، نقل كردن [حديث] است و اهتمام دانايان، فهميدن [آن].

480.

امام على عليه السلام: عاقل، به فهميده ها، عمل مى كند و جاهل، به نقل شده ها.

481.

امام صادق عليه السلام: ابو جعفر [امام باقر] عليه السلام گفت: اى فرزندم! مراتب فضل شيعيان را به اندازۀ حديث و معرفت ايشان. باز شناس كه معرفت، همان فهمِ روايت است و مؤمن، با فهم درست احاديث، به والاترين درجات ايمان مى رسد. من در كتاب على عليه السلام نگريستم و در آن، چنين يافتم: ارزش هر انسان و منزلتش، در معرفت اوست و بى گمان، خداوند - تبارك و تعالى -، مردمان را به مقدار خِردهايى كه در سراى دنيا به آنها داده، بازخواست مى كند.

482.

الغيبة، نعمانى - به نقل از مفضّل بن عمر - امام صادق عليه السلام فرمود: «يك روايت كه بفهمى، بهتر از آن است كه ده روايت نقل كنى. هر حقّى، حقيقتى دارد و هر سخنِ درستى، نورى». سپس فرمود: «به خدا سوگند، ما هيچ يك از شيعيان خود را فقيه نمى شمريم تا آن گاه كه به رمز و اشاره، با او سخن گفته شود و او بفهمد».

483.

امام صادق عليه السلام: يك حديث كه بفهمى، بهتر از هزار حديث است كه نقل كنى. كسى از شما فقيه نمى شود تا آن كه رموز و اشاره هاى كلام ما را بفهمد كه كلمه اى از كلام ما،

سَبعينَ وَجهاً، لَنا مِن جَميعِهَا المَخرَجُ‌(1).(2)

484.

عنه عليه السلام: أنتُم أفقَهُ النّاسِ ما عَرَفتُم مَعانِيَ كَلامِنا، إنَّ كَلامَنا يَنصَرِفُ عَلى سَبعينَ وَجهاً.(3)

485.

عنه عليه السلام: كونوا دَرّائينَ ولا تَكونوا رَوّائينَ‌، فَلَخَبَرٌ تَدريهِ خَيرٌ مِن ألفِ خَبَرٍ تَرويهِ‌.(4)».


1) . قال المجلسي قدس سره: لعلّ المراد ما يصدر عنهم تقيّة وتورية، والأحكام التي تصدر عنهم لخصوص شخص لخصوصيّة لا تجري في غيره فيتوهّم لذلك تناف بين أخبارهم (بحار الأنوار: ج 2 ص 184 ذيل ح 5).

2) . معاني الأخبار: ص 2 ح 3 عن إبراهيم الكرخي، السرائر: ج 3 ص 640، الغيبة للنعماني: ص 22، منية المريد: ص 370 وفيها «خبر» بدل «حديث» فى كلا الموضعين وليس فيها ذيله من «ولا يكون»، بحار الأنوار: ج 2 ص 184 ح 5.

3) . الاختصاص: ص 288، بصائر الدرجات: ص 329 ح 6 كلاهما عن محمّد بن النعمان الأحول، معاني الأخبار: ص 1 ح 1 عن داود بن فرقد نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 199 ح 57.

4) . أعلام الدين: ص 95 و 87 عن الإمام عليّ عليه السلام وليس فيه ذيله من «فلخبر تدريه»، مستطرفات السرائر (كتاب اُنس العالم للصفواني): ص 149 ح 4 وليس فيه صدره إلى «روّائين».

هفتاد احتمال معنايى دارد كه از عهدۀ تصحيح و تبيين همۀ آنها بر مى آييم.

484.

امام صادق عليه السلام: شما آن گاه فقيه ترينِ (و دين شناس ترين) مردم خواهيد بود كه معناهاى كلام ما را بفهميد. كلام ما به هفتاد گونه تفسير مى شود.

485.

امام صادق عليه السلام: فهيم باشيد، نه نقّال؛ يك خبر را خوب بفهمى، بهتر از آن است كه هزار خبر را نقل كنى.

تبيين مقصود از درايت حديث

اشاره

تبيين مقصود از درايت حديث(1)

اهتمام پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت ايشان همواره درايت و فهم حديث بوده است. فراوانى گزارش هايى كه به اين كار توصيه كرده اند و برترى بخشيدن درايت و فهم يك حديث بر روايت و نقل هزار حديث، مؤيّد همين نكته است.(2)فهم حديث، به عنوان يك متن دينى، مشمول قواعد عمومى فهم متن و نيز قواعد ويژۀ فهم متون مقدّس است.

حديث، مانند هر متن معنادار ديگرى، در پىِ رساندن ما به مقصود و مراد گويندۀ آن است. بر اين پايه، ابتدا بايد براى فهم متن و سپس براى دستيابى به مقصود آن، بكوشيم. اين حركت دو مرحله اى، يعنى فهم متن و درك مقصود، خود به مراحل خُردترى تقسيم مى شود؛ امّا پيش از آن نياز است كه متنى صحيح و قابل اعتماد از حديث داشته باشيم و از اين نكته نيز فارغ شده باشيم كه متن كاويده شده، داراى، صحّت انتساب به يكى از معصومان عليهم السلام است. مفروض ما، حديث بودن متن است. از اين رو، به پيش نياز دوم نمى پردازيم و آن را بر عهدۀ دانش تخريج و رجال مى نهيم.

پيش نياز: اطمينان از صحّت متن

اشاره

در فهم حديث، بايد متن را بكاويم و يكايكِ واژه ها و تركيب جمله ها را بررسى كنيم؛


1) . به قلم پژوهشگر ارجمند، جناب حجّة الإسلام والمسلمين عبد الهادى مسعودى.

2) . ر. ك: ص 451 (ترغيب به فهم حديث).

امّا گاه متن حديث، به دليل آسيب هايى كه در جاى خود بررسى شده اند(1)، به گونه اى تغيير يافته به دست ما مى رسد. فهم حديث، اگر بر روى متنى نادرست به انجام رسد، ما را به مقصود نمى رسانَد. پس، پيش نياز نخست، گِردآورى نسخه هاى متعدّد از يك متن حديثى است تا در روند كاوش هاى بعدى، احتمال هاى گوناگون معنايى را بررسى كنيم، هر چند در اين مرحله، نمى توان و نمى خواهيم به صحّت قطعى يك متن، حكم كنيم و بقيّه را كنار نهيم؛ زيرا اين كار، در گروِ تعامل دنباله دار با متن به سرانجام مى رسد.

چگونگى دستيابى به اين نسخه ها، اعم از نسخه هاى خطّى و نسخه هاى غير خطّى، نيازمند تخريج حديث و آشنايى با فنّ نسخه شناسى است.

مرحلۀ اوّل: فهم متن
اشاره

پس از اطمينان نسبى به صحّت متن، نخست بايد مفردات آن و سپس تركيبات و محتواى كلّ كلام، فهميده شوند. فهم مفردات، يعنى فهم دقيق و عميق يكايكِ واژه ها با استفاده از كتاب هاى لغت، غريب الحديث و كاربردهاى آنها در متون اصيل عربى.

فهم تركيبات نيز به معناى فهم نقش ها و ارتباطهاى ميان كلامى است و از اين رو، فهم متن، خود به دو بخش تقسيم مى شود: يكى، فهم مفردات و ديگرى فهم تركيبات.

الف - فهم مفردات

با توجّه به ساختار صرفى واژگان در زبان عربى و فصل بندى كتاب هاى لغت عربى بر پايۀ مادّه و ريشۀ كلمه، نياز است كه هر واژۀ نامفهوم حديث را ريشه يابى كنيم، سپس به دنبال معناى آن در كتاب هاى لغت، برويم و آن گاه، معناى ريخته شده در قالب و هيئت موجود در متن را، معنا كنيم. هر دو كار، يعنى تشخيص مادّه و هيئت كلمه، نياز


1) . ر. ك: ص 223 (آسيب هاى صدور و نقل حديث).

به آشنايى با علم صرف دارد. با كار بست فنّ ريشه يابى، معناى يك واژه را در كتاب هاى لغت متعدّد، پيگيرى مى كنيم؛ زيرا قول لغوى، اگر اطمينان نياورد، حجيّت ندارد و به تجربه ثابت شده است كه مراجعه به چند كتاب لغت، بسيار بهتر و دقيق تر، ما را به گوهر معنايى واژه و مادّه مى رساند؛ معنايى كه چون جانى واحد در هيئت هاى گوناگون، جارى است.

كتاب هاى لغت مورد استفاده، بايد كهن و معتبر باشند، زيرا گاه واژه ها در گذر زمان، معانى متفاوتى مى يابند و ما وظيفه داريم معناى واژه را در عصر صدور حديث، به دست آوريم و اين، در گرو مراجعه به كتاب هاى لغتى است كه در عصر معصومان عليهم السلام، يا نزديك به آن روزگار، نوشته شده اند.

مراجعه به كتاب هاى غريب الحديث نيز لازم است. اين كتاب ها، شرح و تفسير واژه هايى را بر عهده دارند كه لغت دانان، تبيين نكرده اند، يا معناى خاصّ آن را در حوزۀ متون دينى، روشن نكرده اند. از اين رو، حديث پژوه كه در پىِ فهم متنى خاصّ و متعلّق به خُرده فرهنگ دينى معصومان عليهم السلام است، بايد به آنها نيز مراجعه كند؛ زيرا واژه ها در خُرده فرهنگ هاى متعدّد، مى توانند معانى متفاوت داشته باشند. واژه هاى نفاق و زكات، نمونه هاى خوبى براى تفاوت معناى لغوى آنها با معناى حديثى و قرآنى شان است.(1)

همچنين نمى توان از توجّه به متضادهاى هر واژه، چشم پوشيد. بازشناسى معناى «جهل»، بدون آشنايى با معناى «عقل» و «علم»، ميسّر نيست و «جَلْع» و «وقاحت»، در كنار «حياء»، بهتر فهميده مى شوند.

گفتنى است گاه معصومان عليهم السلام، خود به تبيين برخى واژه ها پرداخته اند كه مى توان».


1) . ر. ك: دانش نامۀ امام على عليه السلام: ج 12 ص 367 مقالۀ «نفاق». نيز، ر. ك: مجلّۀ علوم حديث: شمارۀ 48 ص 152 مقالۀ «زكات».

آنها را به عنوان گزاره هاى تبيينى و تفسيرى، در فرآيند واژه شناسى سهيم كرد.(1)

ب - فهم تركيبات

متن، حاصل تركيب معنادار و هدفمند واژه هاست. فهم متن، نيازمند درك اين قالب و نسبت هر يك از اجزاى كلام با ديگر اجزاست. اين فهم، با يادگيرى دستور زبان (دانش نحو)، ميّسر است؛ امّا اين، همۀ كار نيست؛ گاه تركيب هايى يافت مى شوند كه جمله كاملى به شمار نمى آيند و به صورت اصطلاح درآمده اند، و مفرد نيستند تا قابل جستجو در كتاب هاى لغت باشند. معناى مجموع اين اصطلاح ها، با مجموع معناى اجزاى آنها مساوى نيست، نمى توانيم يكْيكِ اجزا و واژه ها را معنايابى كنيم و در كنار هم بگذاريم و مجموع آنها را معناى مجموع بخوانيم. براى نمونه، معناى «تزويج مقام» و يا «أعطاك من جراب النورة»، با اين شيوه به دست نمى آيد. شيوۀ پيشنهادى براى درك اين اصطلاحات، گردآورى كاربردهاى متعدّد آنها و حدس زدن معناى آنها با استفاده از قرينه هاى سياقى و سپس، ارزيابى آنها پس از نهادن معنا ميان عبارت و جمله است. كتاب هاى غريب الحديث، گاه اين اصطلاح ها را تبيين كرده اند.

آنچه كار را دشوارتر مى سازد، گشوده شدن پاى استعاره و مجاز به برخى از اين اصطلاحات و تركيبات است. در اين اصطلاح هاى مجازى، تخيّلى لطيف، نهفته است كه درك آن براى كسانى كه با گوينده، تفاوت زمانى يا فرهنگى دارند، مشكل مى شود. شمار در خور توجهى از سخنان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سخنان امام على عليه السلام در نهج البلاغة، اين هالۀ لطيف را دارند و از اين رو، فهم حديثى مانند «المُؤمِنُ مُوهٍ راقِعٌ‌»(2)، نيازمند درك تصوير خيال انگيز نهفته در آن است؛ امرى كه فرقۀ «ظاهريه» و برخى «حشويه»، از آن محروم بودند و به تشبيه و تجسيم در بارۀ ذات پاك خداوند


1) . در كتاب معانى الأخبار، شيخ صدوق و مدخل هاى دانش نامۀ ميزان الحكمة، موارد متعدّدى از اين گزاره هاى تفسيرى آمده است.

2) . المجازات النبوّيّة: ص 172 ح 132 (مؤمن، شكافندۀ وصله كننده است).

متعال و تنگ نظرى در معانى حديثى و قرآنى، گرفتار آمدند.

مرحلۀ دوم: فهم مقصود
اشاره

مؤلّف يا گوينده، با جمله هايى به رشته كشيده، مخاطب خود را هدايت مى كند و از اين رو، هر يك از آنها مى توانند به درك جمله هاى ديگر، كمك كنند و براى يكديگر، قرينه شوند. براى نمونه، ما با ذكر واژۀ «كاسه»، يا «قلّاده» در كنار «شير»، مقصود خود را از آن، معيّن مى كنيم و گاه با تضمين آيه و حديث و مَثَلى، به ابهام جمله، پايان مى دهيم. قرينه هاى داخلى، در درون متن وجود دارند و از جنس همان سخن و نوشته هستند و از اين رو، نمى توان آنها را برشمرد؛ امّا مهم ترين آنها، اقتباس و تلميح و تعليل گوينده و سؤال هاى مخاطب هستند كه در دانش فقه الحديث، به آنها پرداخته شده است.(1)در دانش اصول فقه نيز به بخش هايى از اثر گذارى تعليل در گذار از مفهوم متن به مقصود گوينده با دو عنوان تعميم و تخصيص حاصل از تعليل، اشاره شده است.

2‏-‏2. قرينه هاى كلامى منفصل (خانوادۀ حديث)

گويندۀ سخن و نويسندۀ متن، حق دارد قرينه هاى كلامى خود را پيش از آن، يا پس از آن، مطرح كند. اين كار، چه از سرِ ناچارى باشد و چه به جهت مسائل ديگر، مخاطب را موظّف مى سازد تا ديگر سخنان مرتبط با سخن اصلى را بيابد و در كنار آن بچيند، اگر چه صاحب سخن نيز مكلّف است، به گونه اى مخاطب را از آنها آگاه سازد. اين قاعدۀ عرفى محاورات، به هنگام كار با حديث، توسعه مى يابد و ما ناگزيريم از سخنان ديگر معصومان عليهم السلام كه ناظر به حديث مورد پژوهش ماست، بهره بگيريم و سخن هر امام عليه السلام را براى سخن ديگر امامان عليهم السلام، قرينه بدانيم. دليل اين امر، ديدگاه كلامى ماست كه پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان از اهل بيت او را نورى واحد مى دانيم كه به تصريح خودشان، سرچشمۀ معرفت همگى، يكى، يعنى خداوند متعال است و سخنانشان، تصديق كنندۀ يكديگر بوده و پاسخ همه آنان به يك سؤال، يكسان است.(2)


1) . ر. ك: روش فهم حديث: فصل گردآورى قرينه ها، قرينه هاى داخلى.

2) . ر. ك: ح 715.

بر اين پايه، نمى توان مفاد يك حديث را نظر تامّ و كامل و قطعى معصومان عليهم السلام دانست؛ بويژه اگر به مسئلۀ نقل معنا و دگرگونى هاى احتمالى در نقل و فهم راوى توجّه كنيم. از اين رو، گردآورى احاديث ناظر به يك مسئله، به مثابه گردآورى قرينه هاى منفصل كلامى، از مهم ترين مراحل فهم حديث است؛ امرى كه از آن با عنوان «تشكيل خانوادۀ حديث» نيز نام برده مى شود. اين مسئله، بارها و در گذشته و حال، و در فقه و كلام و سيره تجربه شده است كه گردآورى و كنار هم نشاندن احاديثى كه موضوع محورى آنها يكى است، پيامدهاى مباركى در فهم و تبيين احاديث دارد.(1)

گفتنى است براى استخراج نظام واره هاى حديثى، نمى توان تنها به احاديث مشابه و هم مضمون، مراجعه كرد؛ بلكه گردآورى احاديث در موضوعات مرتبط، متقابل و متعارض نيز لازم است؛ مجموعه اى كه مى توان آن را «خانوادۀ بزرگ حديث» ناميد و نمونه هاى عملى آن در ابواب مختلف دانش نامۀ قرآن و حديث و نيز تك نگارى هايى مانند توسعۀ اقتصادى در قرآن و حديث، خِردگرايى در قرآن و حديث و...، مشاهده كرد.

در همۀ اينها، احاديثِ موضوع اصلى، مانند عقل و موضوعات مرتبط با آن، مانند «لبّ‌» و «اُولو النُهى» و نيز موضوعات متقابل، مانند «جهل»، گردآورى و به هم تنيده شده اند تا نظريۀ حديثى شكل گيرد.

در فرجام اين مرحله، گردآورى و نسبت يابى احاديث متعارض و مختلف نيز ضرور است. بسيارى از تغيير فهم ها، پس از يافتن و مقايسۀ دو حديثى است كه در ابتدا با هم متعارض به نظر مى رسند و پس از كنار هم نشاندن و دقّت در مفاد هر يك، مقيّد بودن، مختصّ حال اضطرار بودن، يا حتّى تقيّه اى بودن يكى از دو سوى تعارض را مى فهميم. تغيير مفهوم ظاهرى وجوب به استحباب و حرمت به كراهت و اين گونهت.


1) . دانش اُصول فقه، به بخشى از اين ارتباطها و نسبت يابى ها، مانند تقييد و تخصيص، پرداخته است و بخشى از آن در كتاب روش فهم حديث (ص 150-180) آمده است.

تحوّل و تعميق فهم ها نيز در گروِ گردآورى احاديث مختلف و معارض است.

2‏-‏3. قرينه هاى مقامى متصل (اسباب ورود حديث)

حديث، مانند هر متن ديگر، يك مجموعۀ بسته و بريده ازمحيط بيرونى خود نيست؛ بلكه حاشيه ها و رشته هايى مرتبط با پيرامون خود دارد و معصومان عليهم السلام، به گاه بيان سخن و پيام خود، به آنها ناظر بوده اند. وضعيت اجتماعى و تاريخى، فرهنگ و فضاى گفتگو، گفتمان حاكم بر جامعه و شخصيت و پرسش هاى نهفته در ذهن مخاطب، تأثير فراوانى در گويش و پيام حديث مى گذارند. بستر تاريخى و اجتماعى هر سخن و مكتب هاى فكرى مخالف و متفاوت، راز و رمز بسيارى از نقدها و جبهه گيرى ها را روشن مى كند و چرايى هاى ناظر به حديث را پاسخ مى دهد. حتّى يك قرينه كوچك حاكم بر مقام گفتگو، توان تبيين ابهامات متن را دارد و از اين رو، كاوش در منابع تاريخى، اجتماعى و هر منبع ناظر به حديث، به منظور آگاهى از زمينۀ صدور حكم و چرايى طرح مطلبى، يا ردّ انديشه اى از سوى گويندۀ حديث، لازم است و نسبت دادن مفاد حديث به وى بدون آن، مقبول نيست.

نمونه هاى متعدّد و تجربه هاى مكرّر، نشان مى دهند كه آگاهى از سبب ورود حديث، مانند آشنايى با سبب نزول آيه، مى تواند ياريگرِ ما در درست فهميدن مقصود گوينده باشد. براى نمونه، حديث «من بشّرنى بخروج آذارَ، فله الجنّة»، به تنهايى مى تواند گونه اى تنفّر از ماه آذار را نشان دهد، اما توجّه به فضاى صدور آن، اين فهم را دگرگون مى سازد.(1)


1) . ماجرا اين گونه است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مسجد، سخنرانى مى كرد كه ديد ابو ذر از دور مى آيد. ايشان به مسلمانان فرمود: «كسى وارد مسجد مى شود كه اهل بهشت است». برخى افراد سودجو، از مسجد بيرون رفتند تا دوباره در آيند و اين سخن بر آنان تطبيق كند. پيامبر صلى الله عليه و آله فهميد و فرمود: «الآن، چند نفر به مسجد مى آيند. آن كسى مقصود من است كه از او تاريخ را جويا شوم و او بگويد در حال خروج از ماه آذار هستيم.» همه كه وارد شدند، پيامبر صلى الله عليه و آله رو به ابو ذر كرد و فرمود: «امروز، چه روزى است‌؟». ابو ذر گفت: دو روز ديگر از ماه آذار، خارج مى شويم. گفتنى است ماه آذار، يك ماه رومى و خورشيدى است كه ميان اعراب، متداول بوده است. اين ماه، ربطى به آذر، يا صفر ندارد و برابر با دهۀ آخر اسفند و نيمه اوّل فروردين است.

راه دستيابى به سبب ورود، مطالعه كتاب هاى متناسب با زمينه و موضوع اصلى حديث است. براى درك و فهم بهتر نامه هاى اميرمؤمنان عليه السلام به معاويه و چرايى و چگونگى خطبه هاى حماسى امام حسين عليه السلام، مراجعه به كتاب هاى تاريخ و سيره، لازم است، همان گونه كه فهم احاديث فقهى، در گرو شناخت نظريات فقهى معاصر ائمّه عليهم السلام و پرسش هاى جارى است.

گام آخر: بهره گيرى از دانش بشرى

امامان عليهم السلام به دليل ارتباط با آفريدگار خلقت و شناخت قوانين آن، به بيان گزاره هايى حقيقت نما و واقع گرا مى پردازند. از اين رو، حديث، مانند يك گزارۀ واقع نماى علمى، مى تواند به فرآيند پرسش و آزمايش درآيد. از اين امر، تنها احاديثى استثنا مى شوند كه به واقعيات فراعقلى، مانند برزخ و قيامت، يا احكام اعتبارى در فقه، نظر دارند. نمونه اى از تعامل حديث و واقعيت خارجى، آزمايش هاى علمى و مشاهده هاى بالينى است كه مدّعاى برخى احاديت پزشكى را تأييد، يا عموميت آن را تغيير داده اند، سفارش هايى را جهانى و فرامنطقه اى و توصيه هايى را ناظر به افراد و جغرافيايى محدود و خاص مى كنند.

دانش هاى بشرى با پرسش آفرينى، به فهم ژرف تر حديث كمك مى كنند و دغدغه هاى ذهنى، ذهن هشيار حديث پژوه را به گاه مواجهه با متن، به استخراج لايه ها و لطايف نهفته و پنهان آن، وا مى دارند و متن را به استنطاق مى كشانند و همان گونه كه اديبان زبردست، نكات لطيف و زيباى متن را استخراج مى كنند، محدّثان آشنا با روان شناسى و سياست و مديريت، مى توانند ويژگى هاى نهفتۀ حديث را بيرون كشند.(1)


1) نمونه هاى اين تعامل را مى توانيد در كتاب هاى الگوى شادى، فرهنگ حيا و نيز چندين مقاله در نسيم حديث،مشاهده كنيد.

ما از طريق سنجش فهم خود با اطّلاعات مرتبط در زمينۀ دانش هاى بشرى، مانند طب، اقتصاد و روان شناسى و سياست، و نيز حوزۀ دانش هاى دينى، مانند فقه و اخلاق، مى توانيم به اصلاح و تعميق فهم حديث، كمك كنيم.

گفتنى است كه شرح و تفسيرها و حتّى ترجمه هاى دقيق محدّثان بزرگ و شارحان ورزيدۀ حديث نيز بر فهم ما مؤثّرند. اين عالمان، به دليل آگاهى گسترده از هزاران حديث و درك بهتر و عميق تر زبان آن، فهم هايى بكر و مقبول، به دست داده اند و از اين رو، نياز است تا از آنها مطّلع شويم، هر چند اين به معناى انحصار بر فهم پيشينيان و تقليد بى چون و چرا و پيروى بى تأمّل و دقّت نيست. فهم ايشان، اهمّيت و لزوم بذل توجّه را دارد، امّا حجّيت و ضرورت پيروى را ندارد و از اين رو، توصيه مى شود اين مرحله را نه در آغاز سيرِ فهم حديث كه در فرجام آن به انجام رسانيم تا فهم ما زير نفوذ فهم بزرگان، قرار نگيرد و اجتهاد و دريافت هاى خود را در نطفه، خفه نكنيم.

نكته:

براى پيمودن مسير فهم حديث، نياز به طى كردن گام به گام مراحل گفته شده داريم؛ مراحلى كه هر يك نيز پلّه هايى را در درون خود دارند. طى كردن همۀ اين مسير منطقى با دقّت و استوارى، مى تواند در موارد متعدّدى، ما را به درك مفهوم متن و از آن جا به فهم مقصود گوينده برساند؛ امّا اين به معناى فهم همۀ احاديث، بويژه احاديث متشابه و دشوار نيست. حديث نيز مانند قرآن، متشابهاتى دارد كه فهم آنها در گرو دسترسى به احاديث محكم و نسبت يابى ميان آنهاست كه همۀ آن، براى همگان، ميسور نيست. افزون بر اين، هر كدام از گام هاى بيان شده در مسير فهم حديث، با آسيب هايى دست به گريبان است كه بدون حلّ آنها، به نتيجه واقعى، نائل نمى شويم.

به اين آسيب ها در بيان ويژۀ آسيب ها، پرداخته شده است.(1)0.


1) . ر. ك: ص 223 (آسيب هاى صدور و نقل حديث) و آسيب هاى نقل و فهم حديث: ص 60 و 110.

7/2

مَوانِعُ الدِّرايَةِ‌

أ - سوءُ الفَهمِ‌

486.

الإمام عليّ عليه السلام: إنَّما أتاكُمُ الحَديثُ مِن أربَعَةٍ لَيسَ لَهُم خامِسٌ‌:... ورَجُلٌ سَمِعَ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله شَيئاً لَم يَحمِلهُ عَلى وَجهِهِ ووَهِمَ فيهِ‌، ولَم يَتَعَمَّد كَذِباً فَهُوَ في يَدِهِ‌، يَقولُ بِهِ ويَعمَلُ بِهِ ويَرويهِ فَيَقولُ‌: أنَا سَمِعتُهُ مِن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَلَو عَلِمَ المُسلِمونَ أنَّهُ وَهِمَ لَم يَقبَلوهُ‌، ولَو عَلِمَ هُوَ أنَّهُ وَهِمَ لَرَفَضَهُ‌.(1)

487.

تأويل مختلف الحديث عن المنهال بن عمرو: إنَّ عَليّاً عليه السلام قالَ لِأبي مَسعودٍ إنَّكَ تُفتِي النّاسَ؟ قالَ‌: أجَل، واُخبِرُهُم أنَّ الآخِرَةَ شَرٌّ. قالَ‌: فَأَخبِرني هَل سَمِعتَ مِنهُ؟ قالَ‌:

سَمِعتُهُ يَقولُ‌: لا يَأتي عَلَى النّاسِ سَنَةُ مِئَةٍ وعَلَى الأَرضِ عَينٌ تَطرِفُ‌. فَقالَ عَلِيٌّ‌:

أَخطَأَت استُكَ الحُفرَةَ‌، إنَّما قالَ ذلِكَ يَومَئِذٍ لِمَن حَضَرَهُ‌، وهَلِ الرَّجاءُ إلّابَعدَ المِئَةِ؟!(2)

2 - تَحريفُ اللَّفظِ

488. معاني الأخبار عن أحمد بن المبارك: قالَ رَجُلٌ لِأَبي عَبدِ اللّهِ عليه السلام: حَديثٌ يُروى‌: أنَّ رَجُلاً قالَ لِأَميرِ المُؤمِنينَ عليه السلام: إنّي اُحِبُّكَ‌. فَقالَ لَهُ‌: أعِدَّ لِلفَقرِ جِلباباً. فَقالَ‌: لَيسَ هكَذا قالَ‌: إنَّما قالَ لَهُ‌: «أعدَدتَ لِفاقَتِكَ جَلباباً»؛ يَعني يَومَ القِيامَةِ‌.(3)3.

1) . الكافي: ج 1 ص 62 و 63 ح 1، الخصال: ص 256 ح 131، الاعتقادات للصدوق (المطبوعة في مصنّفات الشيخ المفيد ج 5): ص 118 و 119 وفيه «يحفظه» بدل «يحمله»، تحف العقول: ص 193 و 195 كلّها عن سليم بن قيس الهلالي، نهج البلاغة: الخطبة 210 كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج 34 ص 170 ح 975.

2) . تأويل مختلف الحديث: ص 67، مسند ابن حنبل: ج 1 ص 296 ح 1187، فضائل الصحابة لابن حنبل: ج 2 ص 721 ح 1235، المستدرك على الصحيحين: ج 4 ص 543 ح 8520، المعجم الكبير: ج 17 ص 248 ح 693 والأربعة الأخيرة عن نعيم بن دجاجة نحوه، كنز العمّال: ج 14 ص 546 ح 39567.

3) . معاني الأخبار: ص 182 ح 1؛ مجمع البحرين: ج 1 ص 349، بحار الأنوار: ج 27 ص 87 ح 33.

7/2: موانع فهم حديث

الف - قصور فهم

486. امام على عليه السلام: حديث، تنها از چهار دسته به شما مى رسد و دستۀ پنجمى نداريم....

مردى كه چيزى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده، امّا آن را به معناى درستش نفهميده و در آن، دچار توهّم شده است، ولى قصد دروغ گفتن ندارد، بلكه آن حديث را در دست دارد، به آن معتقد است و عمل مى كند و نقلش مى نمايد و مى گويد: «من آن را از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده ام» و اگر مسلمانان مى دانستند كه آن، توهّمى بيش نيست، آن را از او نمى پذيرفتند و اگر او خود مى دانست كه آن توهّم است، آن را كنار مى افكند.

487. تأويل مختلف الحديث - به نقل از منهال بن عمرو -: على عليه السلام به ابو مسعود گفت: تو براى مردم فتوا مى دهى‌؟ گفت: آرى و به آنان مى گويم كه آخر [الزمان] شرّ است. على عليه السلام فرمود: به من بگو، آيا چيزى در اين باره [از پيامبر صلى الله عليه و آله] شنيده اى‌؟ گفت: شنيدم مى فرمايد: سال صد [هجرى] بر مردم درنمى آيد جز آن كه كسى روى زمين نمانده است.

على عليه السلام فرمود: خطا كرده و سوراخ دعا را گم كرده اى. اين را دربارۀ حاضران مجلسش فرمود و الّا مگر آسايش [ابدى] فقط پس از صد سال است‌؟

ب - تحريف لفظى

488. معانى الأخبار - به نقل از احمد بن مبارك -: مردى به امام صادق عليه السلام گفت: در حديثى روايت مى شود كه فردى به اميرمؤمنان عليه السلام گفت: من، تو را دوست مى دارم. امام عليه السلام فرمود: «پوششى در مقابل فقر، آماده كن».

امام صادق عليه السلام فرمود: «اين گونه نگفت؛ بلكه به او فرمود: " [با اين دوست داشتن] پوششى براى فقر و نيازت، آماده ساخته اى"؛ يعنى براى روز قيامت».

489. كتاب من لا يحضره الفقيه: قيلَ لِلصّادِقِ عليه السلام: إنَّ النّاسَ يَروونَ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله أنَّهُ قالَ‌: «إنَّ الصَّدَقَةَ لا تَحِلُّ لِغَنِيٍّ ولا لِذي مِرَّةٍ سَوِيٍّ‌»؟ فَقالَ عليه السلام: قَد قالَ‌: لِغَنِيٍّ‌، ولَم يَقُل:

لِذي مِرَّةٍ سَوِيٍّ‌.(1)

490. كتاب من لا يحضره الفقيه عن إبراهيم بن أبي محمود: قُلتُ لِلرِّضا عليه السلام: يَابنَ رَسولِ اللّهِ‌! ما تَقولُ فِي الحَديثِ الَّذي يَرويهِ النّاسُ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله أنَّهُ قالَ‌: إنَّ اللّهَ - تَبارَكَ وتَعالى - يَنزِلُ في كُلِّ لَيلَةِ جُمُعَةٍ إلَى السَّماءِ الدُّنيا؟

فَقالَ عليه السلام: لَعَنَ اللّهُ المُحَرِّفينَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ‌، وَاللّهِ ما قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله ذلِكَ‌، إنَّما قالَ عليه السلام: «إنَّ اللّهَ - تَبارَكَ وتَعالى - يُنزِلُ مَلَكاً إلَى السَّماءِ الدُّنيا كُلَّ لَيلَةٍ فِي الثُّلُثِ الأَخيرِ ولَيلَةَ الجُمُعَةِ في أوَّلِ اللَّيلِ‌، فَيَأمُرُهُ فَيُنادي: هَل مِن سائِلٍ فَاُعطِيَهُ؟ هَل مِن تائِبٍ فَأَتوبَ عَلَيهِ؟ هَل مِن مُستَغفِرٍ فَأَغفِرَ لَهُ؟ يا طالِبَ الخَيرِ أقبِل، ويا طالِبَ الشَّرِّ أقصِر، فَلا يَزالُ يُنادي بِهذا حَتّى يَطلُعَ الفَجرُ، فَإِذا طَلَعَ الفَجرُ عادَ إلى مَحَلِّهِ مِن مَلَكوتِ السَّماءِ‌»، حَدَّثَني بِذلِكَ أبي، عَن جَدّي، عَن آبائِهِ‌، عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله.(2)

راجع: ج 2 ص 142 (الفصل التاسع: عرض الحديث / عرض الحديث على الإمام الصادق عليه السلام / تصحيح الحديث) و ص 178 (عرض الحديث على الإمام الرضا عليه السلام / تصحيح الحديث)7.


1) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 3 ص 177 ح 3671، معاني الأخبار: ص 262 ح 2 نحوه، بحار الأنوار: ج 96 ص 66 ذيل ح 34.

2) . كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 1 ص 421 ح 1240، التوحيد: ص 176 ح 7، عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 1 ص 126 ح 21، الاحتجاج: ج 2 ص 386 ح 293، عدّة الداعي: ص 40، بحار الأنوار: ج 3 ص 314 ح 7.

489.

كتاب من لا يحضره الفقيه: به امام صادق عليه السلام گفته شد: مردم از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت مى كنند كه فرمود: «همانا صدقه، براى بى نياز و كسى كه بدنى سالم و قادر به كار دارد، حلال نيست». امام صادق عليه السلام فرمود: «[پيامبر صلى الله عليه و آله] فرمود: "براى بى نياز" [روا نيست] و نفرمود: "براى شخص سالم و قادر به كار"».

490.

كتاب من لا يحضره الفقيه - به نقل از ابراهيم بن ابى محمود -: به امام رضا عليه السلام گفتم: اى پسر پيامبر خدا! چه مى فرمايى در باره حديثى كه مردم(1)از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت مى كنند كه فرمود: «خداوند، هر شب جمعه به آسمان دنيا فرود مى آيد»؟

امام رضا عليه السلام فرمود: «خدا لعنت كند كسانى را كه كلمات و گفتارها را از جاى خودش، تغيير مى دهند [و آنها را تحريف مى كنند]. به خدا سوگند، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چنين نفرموده است، بلكه ايشان فرمود: «خداوند تبارك و تعالى، در ثلث آخر هر شب و هر شب جمعه، از اوّل آن، فرشته اى را به آسمان دنيا مى فرستد و به او فرمان مى دهد تا ندا كند: آيا كسى هست از من، چيزى بخواهد تا به او عطا كنم‌؟ آيا توبه كننده اى هست كه [از گناهان خود، به سوى من باز گردد تا] من هم به سوى او باز گردم‌؟ آيا آمرزش خواهى هست كه من، او را بيامرزم‌؟ اى جويندۀ خير و بركت! بيا و اى طالب شر! دست بردار».

اين فرشته، همواره تا طلوع فجر به اين ندا ادامه مى دهد تا سپيده بدمد و سپيده دمان به جايگاه خود در ملكوت آسمان ها بازمى گردد.

اين حديث را پدرم از جدّم از پدران گرامى اش از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى من روايت كرد».

ر. ك: ج 2 ص 143 (فصل نهم: عرضه حديث / عرضه حديث بر امام صادق عليه السلام / تصحيح حديث) و ص 179 (عرضه حديث بر امام رضا عليه السلام / تصحيح حديث).ت.


1) . مقصود راويان رسمى آن دوران است.

3 - تَحريفُ المَعنى‌

491.

الإمام الصادق عليه السلام: قَومٌ يَزعُمونَ أنّي إمامُهُم، وَاللّهِ ما أنَا لَهُم بِإِمامٍ‌، لَعَنَهُمُ اللّهُ‌! كُلَّما سَتَرتُ سِتراً هَتَكوهُ‌، أقولُ‌: كَذا وكَذا، فَيَقولونَ‌: إنَّما يَعني كَذا وكَذا! إنَّما أنَا إمامُ مَن أطاعَني.(1)

492.

عنه عليه السلام: إنّي لَاُحَدِّثُ الرَّجُلَ الحَديثَ وأَنهاهُ عَنِ الجِدالِ وَالمِراءِ في دينِ اللّهِ وأَنهاهُ عَنِ القِياسِ‌، فَيَخرُجُ مِن عِندي فَيَتَأَوَّلُ حَديثي عَلى غَيرِ تَأويلِهِ‌، إنّي أمَرتُ قَوماً أن يَتَكَلَّموا، ونَهَيتُ قَوماً، فَكُلٌّ تَأَوَّلَ لِنَفسِهِ يُريدُ المَعصِيَةَ لِلّهِ ولِرَسولِهِ‌،

فَلَو سَمِعوا وأَطاعوا لَأَودَعتُهُم ما أودَعَ أبي أصحابَهُ‌، إنَّ أصحابَ أبي كانوا زَيناً أحياءً وأَمواتاً؛ أعني زُرارَةَ ومُحَمَّدَ بنَ مُسلِمٍ‌، ومِنهُم لَيثٌ المُرادِيُّ وبُرَيدٌ العِجلِيُّ‌، وهؤُلاءِ القَوّامونَ بِالقِسطِ، وهؤُلاءِ (وَ اَلسّابِقُونَ اَلسّابِقُونَ * أُولئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ‌) (2).(3)

493. رجال الكشّي عن المفضّل بن عمر: سَمِعتُ أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام يَوماً ودَخَلَ عَلَيهِ الفَيضُ بنُ المُختارِ، فَذَكَرَ لَهُ آيَةً مِن كِتابِ اللّهِ عز و جل تَأَوَّلَها أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام، فَقالَ لَهُ الفَيضُ‌: جَعَلَنِيَ اللّهُ فِداكَ‌، ما هذَا الاِختِلافُ الَّذي بَينَ شيعَتِكُم‌؟ قالَ‌: وأَيُّ الاِختِلافِ يا فَيضُ؟ فَقالَ لَهُ الفَيضُ‌: إنّي لَأَجلِسُ في حَلَقِهِم بِالكوفَةِ فَأَكادُ أن أشُكَّ فِي اختِلافِهِم في حَديثِهِم حَتّى أرجِعَ إلَى المُفَضَّلِ بنِ عُمَرَ، فَيوقِفُني مِن ذلِكَ عَلى ما تَستَريحُ إلَيهِ نَفسي ويَطمَئِنُّ إلَيهِ قَلبي.

فَقالَ أبو عَبدِ اللّهِ عليه السلام: أجَل هُوَ كَما ذَكَرتَ يا فَيضُ‌، إنَّ النّاسَ اُولِعوا بِالكَذِبِ‌3.


1) . الغيبة للنعماني: ص 37 ح 8 عن ابن مسكان، رجال الكشّي: ج 2 ص 590 ح 539 عن قاسم الصيرفي نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 80 ح 76.

2) . الواقعة: 10-11.

3) . رجال الكشّي: ج 1 ص 399 ح 287 و ج 2 ص 508 ح 433 بزيادة «هؤلاء القائلون بالصدق» بعد «بالقسط» وكلاهما عن داود بن سرحان، بحار الأنوار: ج 2 ص 309 ح 73.

ج - تحريف معنوى

491. امام صادق عليه السلام: گروهى ادعا مى كنند كه من، امام آنها هستم. به خدا سوگند كه من، امام آنها نيستم. خدا، لعنتشان كند! هر چه من پرده پوشى مى كنم، آنان، پرده درى مى كنند.

من مى گويم: «چنين و چنان»، آنان مى گويند: مقصودش، فلان و بهمان است. من، در حقيقت، امامِ كسى هستم كه اطاعتم كند.

492.

امام صادق عليه السلام: گاه براى كسى حديثى مى گويم و او را از مجادله و بگومگو در دين خداوند و از قياس، نهى مى كنم؛ امّا وقتى از نزدم بيرون مى رود، گفتارم را به صورتى ناصحيح به تأويل مى برَد. من به گروهى فرمان دادم كه به سخن و استدلال درآيند و گروهى را باز داشتم. هر يك، سخنم را مطابق ميل خود، تأويل مى كند و مى خواهد از خدا و پيامبرش سرپيچى كند. اگر گوش مى دادند و فرمان مى بُردند، چيزى (علمى) را نزدشان مى نهادم كه پدرم نزد يارانش نهاد. ياران پدرم، زنده و مرده شان، مايۀ زينت بودند، مقصودم زراره و محمّد بن مسلم اند و لَيث مرادى و بُرَيد عِجلى هم از جرگه اين افرادند. آنان، عادلانى كامل [و راستگو] بودند. آنان [در شمار:] (و پيشى گيرندگانِ پيشى گيرندگان بودند و آنان، مقرّب اند).

493.

رجال الكشّى - به نقل از مفضّل بن عمر -: روزى فيض بن مختار نزد امام صادق عليه السلام آمد و آيه اى را براى ايشان، قرائت كرد. من شنيدم كه امام عليه السلام، آن را تأويل كرد. فيض به امام عليه السلام گفت: خدا، مرا فدايت كند! اين اختلاف ميان پيروان شما چيست‌؟ امام عليه السلام فرمود: «چه اختلافى، اى فيض‌؟». فيض به امام عليه السلام گفت: من در جلسه هاى ايشان در كوفه مى نشينم و از شدّت اختلافشان در حديث، نزديك است كه به شك بيفتم؛ امّا به نزد مفضّل بن عمر، باز مى گردم و او از چيزهايى مرا آگاه مى كند كه جانم آسوده مى شود و قلبم به آنها آرام مى گيرد.

امام صادق عليه السلام فرمود: «آرى. آن، همان گونه است كه مى گويى، اى فيض! مردم،

عَلَينا، إنَّ اللّهَ افتَرَضَ عَلَيهِم لا يُريدُ مِنهُم غَيرَهُ‌، وإنّي اُحَدِّثُ أحَدَهُم بِالحَديثِ فَلا يَخرُجُ مِن عِندي حَتّى يَتَأَوَّلُهُ عَلى غَيرِ تَأويلِهِ‌، وذلِكَ أنَّهُم لا يَطلُبونَ بِحَديثِنا وبِحُبِّنا ما عِندَ اللّهِ‌، وإنَّما يَطلُبونَ بِهِ الدُّنيا، وكُلٌّ يُحِبُّ أن يُدعى رَأساً، إنَّهُ لَيسَ مِن عَبدٍ يَرفَعُ نَفسَهُ إلّاوَضَعَهُ اللّهُ‌، وما مِن عَبدٍ وَضَعَ نَفسَهُ إلّارَفَعَهُ اللّهُ وشَرَّفَهُ‌، فَإِذا أرَدتَ حَديثَنا فَعَلَيكَ بِهذَا الجالِسِ وأَومئَ بِيَدِهِ إِلى رَجُلٍ مِن أصحابِهِ -. فَسَأَلتُ أصحابَنا عَنهُ‌، فَقالوا: زُرارَةُ بنُ أعيَنَ‌.(1)

494. الإمام العسكري: قالَ رَجُلٌ لِلصّادِقِ عليه السلام: فَإِذا كانَ هؤُلاءِ القَومُ مِنَ اليَهودِ لا يَعرِفونَ الكِتابَ إلّابِما يَسمَعونَهُ مِن عُلَمائِهِم لا سَبيلَ لَهُم إلى غَيرِهِ‌، فَكَيفَ ذَمَّهُم بِتَقليدِهِم وَالقَبولِ مِن عُلَمائِهِم، وهَل عَوامُّ اليَهودِ إلّاكَعَوامِّنا يُقَلِّدونَ عُلماءَهُم‌؟(2)

فَقالَ عليه السلام: بَينَ عَوامِّنا وعُلَمائِنا وبَينَ عَوامِّ اليَهودِ وعُلَمائِهِم فَرقٌ مِن جِهَةٍ وتَسوِيَةٌ مِن جِهَةٍ‌، أمّا مِن حَيثُ إنَّهُمُ استَوَوا فَإِنَّ اللّهَ قَد ذَمَّ عَوامَّنا بِتَقليدِهِم عُلماءَهُم كَما ذَمَّ عَوامَّهُم، وأَمّا مِن حَيثُ إنَّهُمُ افتَرَقوا فَلا.

قالَ‌: بَيِّن لي يَابنَ رَسولِ اللّهِ‌.

قالَ عليه السلام: إنَّ عَوامَّ اليَهودِ كانوا قَد عَرَفوا عُلَماءَهُم بِالكَذِبِ الصِّراحِ وبِأَكلِ الحَرامِ وَالرِّشاءِ وبِتَغييرِ الأَحكامِ عَن واجِبِها بِالشِّفاعاتِ وَالعِناياتِ وَالمُصانِعاتِ‌...

وَاضطُرّوا بِمَعارِفِ قُلوبِهِم إلى أنَّ مَن فَعَلَ ما يَفعَلونَهُ فَهُوَ فاسِقٌ‌، لا يَجوزُ أن يُصَدَّقَ عَلَى اللّهِ‌، ولا عَلَى الوَسائِطِ بَينَ الخَلقِ وبَينَ اللّهِ‌؛ فَلِذلِكَ ذَمَّهُم لَمّا قَلّْدوا مَن قَد عَرَفوهُ‌، وَمَن قَد عَلِموا أنَّهُ لايَجوزُ قَبولُ خَبَرِهِ ولا تصديقُهُ في حِكايَتِهِ‌... وكَذلِكَ‌م.


1) . رجال الكشّي: ج 1 ص 347 ح 216، دعائم الإسلام: ج 1 ص 51 نحوه وليس فيه ذيله من «فإذا أردت حديثنا»، بحار الأنوار: ج 2 ص 246 ح 58.

2) . زاد في بحار الأنوار هنا: فإن لم يَجُز لاُؤلئك القبولُ من علمائهم لم يَجُز لهؤلاء القبولُ من علمائهم.

شيفتۀ دروغ بستن به ما شده اند، چنان كه [گويى] خدا، آن را بر ايشان واجب كرده و چيزى جز آن از ايشان نمى خواهد. من به يكى از آنها حديثى مى گويم، امّا از نزد من بيرون نرفته، آن را به معناى ديگرى غير از معناى درستش، تأويل مى كند. اين، از آن روست كه اينها با حديث ما و محبّت ما، آنچه را نزد خداست، نمى طلبند و با آن، تنها دنيا را مى طلبند و هر يك، دوست دارد كه رئيس خوانده شود. هيچ بنده اى نيست كه خود را بالا ببرد، مگر آن كه خداوند، او را پايين مى آورد و هيچ بنده اى نيست كه خود را پايين بياورد، جز آن كه خداوند، بالايش مى برَد و شرافتش مى بخشد. هر گاه حديث ما را خواستى، نزد اين فردِ نشسته برو» و با دستش به يكى از يارانش اشاره فرمود. از يارانمان (شيعيان) در بارۀ او پرسيدم. آنها گفتند: او زُرارة بن اَعيَن است.

494. امام عسكرى عليه السلام: مردى به امام صادق عليه السلام گفت: اگر قوم يهود براى شناخت تورات، راهى جز اين نداشتند كه آن را از دانشمندان خود بشنوند و فرا گيرند، چرا [خداوند]، آنان را به سبب تقليد از علمايشان و پذيرفتن از آنان، نكوهش كرده است‌؟ و آيا جز اين است كه عوام يهود نيز مانند عوام ما هستند كه از علمايشان تقليد مى كنند؟ امام [صادق عليه السلام] فرمود: «ميان عوام و علماى ما با عوام و علماى يهود، از جهتى فرق است و از جهتى نقطۀ اشتراك. نقطۀ اشتراك آنها در اين است كه خداوند، همچنان كه عوام يهود را نكوهش كرده، عوام ما را نيز به سبب تقليد از علمايشان، نكوهش كرده است و امّا از اين جهت كه با هم فرق دارند، نكوهشى نيست».

آن مرد گفت: اى پسر پيامبر خدا! برايم توضيح دهيد. امام عليه السلام فرمود: «عوام يهود، مى دانستند كه علمايشان، آشكارا دروغ مى گويند، حرام و رشوه مى خورند، احكام واجب [الهى] را با ميانجيگرى ها و ملاحظه كارى ها و رشوه گيرى ها تغيير مى دهند....

و پيش خود مى دانستند كه هر كس، كارهاى اَحبار يهود را انجام دهد، فاسق است و نمى تواند سخنگوى خدا و واسطۀ ميان او و مردم باشد. بنا بر اين، چون از كسانى كه چنين شناختى از آنها داشتند و مى دانستند كه نبايد خبر آنها را پذيرفت و نقلى كه مى كنند، باور كرد، پيروى مى كردند، خداوند، آنان را نكوهش كرد....

عَوامُّ اُمَّتِنا إذا عَرَفوا مِن فُقَهائِهِمُ الفِسقَ الظّاهِرَ وَالعَصَبِيَّةَ الشَّديدَةَ وَالتَّكالُبَ عَلى حُطامِ الدُّنيا وحَرامِها... فَمَن قَلَّدَ مِن عَوامِّنا مِثلَ هؤُلاءِ الفُقَهاءِ فَهُم مِثلُ اليَهودِ الَّذينَ ذَمَّهُمُ اللّهُ بِالتَّقليدِ لِفَسَقَةِ فُقَهائِهِم.

فَأَمّا مَن كانَ مِنَ الفُقَهاءِ صائِناً لِنَفسِهِ‌، حافِظاً لِدينِهِ مُخالِفاً عَلى هَواهُ‌، مُطيعاً لِأَمرِ مَولاهُ فِلِلعَوامِّ أن يُقَلِّدوهُ‌، وذلِكَ لا يَكونُ إلّابَعضَ فُقَهاءِ الشّيعَةِ لا جَميعَهُم، فَإِنَّهُ مَن رَكِبَ مِنَ القَبائِحِ وَالفَواحِشِ مَراكِبَ فَسَقَةِ فُقَهاءِ العامَّةِ‌، فَلا تَقبَلوا مِنهُم عَنّا شَيئاً، ولا كَرامَةَ‌، وإنَّما كَثُرَ التَّخليطُ فيما يُتَحَمَّلُ عَنّا أهلَ البَيتِ لِذلِكَ‌؛ لِأَنَّ الفَسَقَةَ يَتَحَمَّلونَ عَنّا فَيُحَرِّفونَهُ بِأَسرِهِ لِجَهلِهِم، ويَضَعونَ الأَشياءَ عَلى غَيرِ وُجوهِها لِقِلَّةِ مَعرِفَتِهِم، وآخَرونَ يَتَعَمَّدونَ الكَذِبَ عَلَينا.(1)2.


1) . الاحتجاج: ج 2 ص 510 ح 337، التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه السلام: ص 299 ح 143 نحوه، بحار الأنوار: ج 2 ص 87 ح 12.

عوام امّت ما نيز چنين اند. آنان هم اگر بدانند كه فقهايشان، آشكارا فسق و گناه مى كنند و به تعصّبات و جانبدارى هاى شديد مبتلايند و شيفتۀ متاع دنيا و حرام هاى آن هستند...، اگر از چنين فقهايى تقليد كنند، مانند همان يهوديانى هستند كه خداوند، آنان را به سبب تقليد و پيروى از فقهاى فاسق و بدكارشان، نكوهش كرده است.

امّا هر فقيهى كه خويشتندار و نگهبان دين خود باشد و با هواى نفْسش بستيزد و مطيع فرمان مولايش باشد، تودۀ مردم، مى توانند از او تقليد كنند و البته اين ويژگى ها را تنها برخى فقهاى شيعه دارا هستند، نه همۀ آنها. هر فقيهى كه به سان فقيهان فاسق عامّه، در ميان زشتى و زشت كارى بتازانَد، از آنان نپذيريد كه چيزى از جانب ما بگويند كه ارزشى ندارد. التقاط و در هم آميختگى در آنچه از ما اهل بيت گرفته مى شود، از آن جا روى مى دهد كه فاسقان، [حديث را] از ما مى گيرند و آن را نابخردانه، به طور كلّى تحريف مى كنند و به دليل كمى معرفتشان، چيزها را در غير جاى خود مى گذارند و ديگران هم عامدانه بر ما دروغ مى بندند».

تحليلى در بارۀ آسيب هاى فهم حديث

اشاره

تحليلى در بارۀ آسيب هاى فهم حديث(1)

درايت و فهم حديث، در مسير خود با موانعى رو به رو مى شود كه بيشتر به دليل تعامل نادرست با متن حديث و قرينه هاى آن، روى مى دهد. برخى موانع نيز مربوط به پژوهشگر هستند. از اين رو، مى توان با تعامل سنجيده با متن و كاربستِ درست شيوه هاى نو، تا اندازۀ فراوانى از اين گونه آسيب ها كاست. گفتنى است تحريف ها و تأويل هاى كژانديشان نيز مى توانند به فهم درست حديث، لطمه بزنند. براى گرفتار نشدن به اين موانع، نياز داريم كه تمايلات نفسانى و پيش فرض هاى نادرست خود را در فرايند فهم حديث، دخالت ندهيم. در اين مجال به آسيب ها و موانع مهم تر و رايج تر مى پردازيم:

1. چند معنايى

اشاره

برخى واژه ها، چند معنا دارند. كاربرد اين واژه ها، گاه فهم متن را با دشوارى رو به رو مى كند و زمينۀ خطا در درك معناى حديث را پديد مى آورد. واژه هاى چند معنايى، مبحث اشتراك لفظى را در علم اصول و بحث شيرين «ايهام» را در ادبيات، پديد آورده اند. چند معنايى، علّت هاى گوناگونى دارد كه به برخى اشاره مى كنيم:


1) . به قلم پژوهشگر ارجمند، جناب حجّة الاسلام والمسلمين عبد الهادى مسعودى.

الف - چند معنايى مادّه

مادّۀ «خ ل ف»، معانى متعدّدى دارد و هر چند ممكن است برخى از ديگرى نشئت گرفته باشند،(1)امّا در عرف و كاربرد متداول زبان، چند معنا دارد. واژۀ «اختلاف» در حديث « إختِلافُ اُمَّتى رَحمَةٌ‌ »،(2)نمونۀ در خور توجّهى است. يكى از راويان به نام عبد المؤمن انصارى كه اختلاف را تنها به معناى تفرقه و دودستگى مى فهميده، براى حلّ مشكل روايت، نزد امام صادق عليه السلام مى رود. مشكل او، رحمت خواندن اختلاف به وسيلۀ پيامبر صلى الله عليه و آله است! او در آغاز، در بارۀ صحّت حديث مى پرسد و پس از تأييد امام عليه السلام مى گويد: «اگر اختلاف امّت، رحمت باشد، آيا اجتماع آنان، مايۀ عذاب است‌؟».

امام صادق عليه السلام، در پاسخ او، اختلاف را به معناى ديگرش، يعنى «آمد و شد»، تفسير مى كند و گفتۀ پيامبر صلى الله عليه و آله را اشاره به «آيۀ نَفْر»(3)مى داند. بر اين پايه، منظور اين است كه امّتش از شهرها، به مراكز دانش بيايند و بروند تا دين را فرا گيرند، نه اين كه در آن، اختلاف كنند.(4)در برخى روايات ديگر نيز واژۀ «اختلاف»، بدين معنا آمده است.

براى مثال در زيارت جامعۀ كبيره، اهل بيت عليهم السلام را « مُختلَفُ الملائكة » مى خوانيم.

مهم تر آن كه اين واژه در آيات متعدّدى از قرآن كريم نيز بدين معنا به كار رفته است؛(5)مانند آيۀ:


1) . ر. ك: العين، صحاح اللّغة، معجم مقاييس اللّغة و لسان العرب، مدخل «خلف».

2) . «اختلاف امّت من، رحمت است» (ر. ك: ج 2 ص 152 ح 619).

3) . (وَ ما كانَ اَلْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي اَلدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ‌؛ و شايسته نيست مؤمنان، همگى [براى جهاد] كوچ كنند. پس چرا از هر فرقه اى از آنان، دسته اى كوچ نمى كنند تا [دسته اى بمانند و] در دين، آگاهى پيدا كنند و قوم خود را وقتى به سوى آنان باز گشتند، بيم دهند، باشد كه آنان [از كيفر الهى] بترسند؟) (توبه: آيۀ 122).

4) . ر. ك: ح 600.

5) . ر. ك: بقره: آيۀ 164، يونس: آيۀ 6، مؤمنون: آيۀ 80.

(إِنَّ فِي خَلْقِ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلافِ اَللَّيْلِ وَ اَلنَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي اَلْأَلْبابِ‌. (1)

راستى كه در آفرينش آسمان ها و زمين و در پىِ يكديگر آمدن شب و روز، براى خردمندان، نشانه هايى است).

گفتنى است كه اين حديث با همين معناى دودستگى نيز توجيه شده است.(2)

ب - اشتراك در هيئت

گاه به كار رفتن يك واژه در چند معنا، حاصل چندمعنايى مادّۀ آن نيست؛ بلكه از مشابهت دو هيئت يك مادّه و دو صيغه از يك ريشه، پديد آمده است.(3)اين امر در زبان عربى، به دلائل مختلفى اتّفاق مى افتد؛ مانند تفاوت حركتى برخى از حروف كلمه، همچون «حَسَنان» (به فتح «حاء» و «سين») و «حِسْنان» (به كسر «حاء» و سكون «سين») در خطبۀ «شقشقيّه»(4)، يا تغييرات حاصل از اعلال كلمه، مانند چند معنايى شدن «مرتاب» و «مختار».

اعلال نيز گاه موجب مى شود كه يك مشتق از دو مادّۀ متفاوت، هم شكل شوند و معناى يك مادّه، به جاى ديگرى گرفته شود. كلمۀ «حائِك»، يك نمونه است. اشعث بن قيس، سردستۀ منافقان در حكومت امام على عليه السلام، به هنگام سخنرانى امام، سخنى


1) . آل عمران: آيۀ 190.

2) . ر. ك: بحار الأنوار: ج 1 ص 227.

3) . اين تفاوت حركتى، گاه در لامُ الفعل ماضى و مضارع وجود دارد و در معناى مادّه، اثر مى نهد؛ امّا در اسم فاعل و مفعول و برخى ديگر از مشتقّات، بازتاب ندارد و از اين رو، اسم فاعل ها و اسم مفعول هاى چندمعنايى متعدّدى پديد مى آيند.

4) . «فَما راعَنى إلّاوَ النّاسُ كَعُرفِ الضَّبُعِ إلىَّ يَنثالونَ علىَّ مِن كُلِّ جانِبٍ‌، حَتَّى لقَد وُطِئَ الحَسَنانِ‌، وَ شُقَّ عِطفاىَ‌، مُجتَمِعينَ حَولىِ كَرَبيضَةِ الغَنَمِ‌؛ ناگهان با شگفتى ديدم كه مردم، به انبوهى يال كفتار، از هر سو به من هجوم آورده اند، چندان كه حسن و حسين عليهما السلام پايمال شدند و دو پهلوى جامه ام دريده گشت [مردم] چون گله گوسفند گرد مرا گرفتند» (نهج البلاغة: خطبۀ سوم). برخى، مقصود از «حَسَنان» را امام حسن و امام حسين عليهما السلام دانسته اند؛ امّا قطب راوندى و ابن ابى الحديد، آن را «حِسنان» خوانده و به معناى «دو انگشت پا» دانسته اند، ولى استاد شهيدى، آن را به معناى «كنار استخوان بازو» دانسته است.

نابه جا گفت و امام عليه السلام، وى را «حائِك بن حائِك» خواند.

برخى از مترجمان، «حائِك» را از ريشۀ «حَوَك (به معناى بافندگى)» دانسته و اشعث را «بافنده» معنا كرده اند؛ امّا اين معنا با تاريخ و تبار اشعث، سازگار نيست؛ زيرا او و پدرش از بزرگان و رؤساى قبيلۀ بزرگ كِنْده در يمن بوده اند؛ حال آن كه بافندگى، در آن روزگار شغل پايين فرودستان بوده است.(1)از اين رو، برخى احتمال داده اند «حائِك» از ريشۀ «حَيَك» به معناى «تبختر و تكبّر» باشد كه با شخصيت و رفتار نقل شده از اشعث، همخوانى دارد.(2)

گفتنى است مى توان كاربرد «حائِك» را مجازى و به معناى دروغ باف دانست. اين معنا نزد امام صادق عليه السلام ياد شد و ايشان، حائِكى را كه به خدا و رسولش دروغ ببندد، ملعون خواند.(3)

در پايان، به هيئت هاى مشترك حاصل از شباهت ابواب مجرّد و مزيد، اشاره مى كنيم؛ مسئله اى كه توجّه به آن در نسخه هاى خطّى - كه بيشترشان اِعراب و تشديد ندارند -، مهم است. در اين جا با توجّه به سازگارى معناى حاصل از هيئت انتخاب شده با بقيّۀ جمله، بايد در تعيين هيئت و معناى واژه بكوشيم.

ج - همراهى حروف

عامل ديگر پديد آمدن معانى متعدّد براى يك كلمه، تركيب آن با برخى حروف، مانند حروف تعدّى است كه با همۀ كوچكى شان، نقش هاى بزرگى را در جمله ايفا مى كنند.

بى توجّهى به اين حروف و تفاوت معنايى هر يك با ديگرى، گاه معنايى متضاد با مقصود اصلى گوينده را نتيجه مى دهد.(4)در موارد متعدّدى، تركيب يك فعل يا اسم


1) . ر. ك: دانش نامۀ امير المؤمنين عليه السلام: ج 12 ص 61.

2) . ر. ك: نهج البلاغة، ترجمۀ سيّد جعفر شهيدى: ص 454 و 455. تعليقۀ 3 و 5 بر خطبۀ 19.

3) . ر. ك: الكافى: ج 2 ص 340 ح 10.

4) . اگر در روايت مشهور «فَمَن رَغِبَ عَن سُنَّتى فَلَيسَ مِنِّى» كه بخشى از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله است، «عن» جاى خود را به «فى» بدهد، معنايى كاملاً عكس، نتيجه مى دهد؛ زيرا «رغب فيه»: «أراده» و «رغب عنه»، «لم يردّه»، معنا مى دهد (ر. ك: الكافى: ج 5 ص 496 و صحيح البخارى: ج 5 ص 1949 ح 4776).

فاعل و مفعول با دو حرف، دو معناى كاملاً متفاوت پديد مى آورد و نديدن اين حروف، بويژه در جايى كه فاعل يا مفعول جمله، ميان فعل و حرف فاصله انداخته باشد، كم نيست. اين بى توجّهى، موجب مى شود تا معناى نخست فعل (يعنى معناى آن، پيش از تركيب با حرف)، به ذهن بيايد و از معناى جديدِ حاصل آمده از تركيب، غفلت شود. براى نمونه، امام على عليه السلام مى فرمايد:

كَذَبَ العادِلُونَ بِكَ إذْ شَبَّهُوكَ بِأصنامِهم ونَحَلُوكَ حِليةَ المَخلوقينَ بِأوهامِهم.(1)

همتا قراردهندگانت، دروغ گفتند آن گاه كه تو را به بت هايشان همانند كردند و جامۀ آفريدگان را به گمانِ بى پايۀ خود، بر تو پوشاندند.

در اين جمله، تركيب «عادلون» با حرف «باء»، معناى «همتا قرار دهندگان» مى دهد و با آنچه در آيۀ اوّل سورۀ انعام آمده، شبيه است.(2)همين مادّه، اگر با «عن» يا «إلى» متعدّى شود، معنايى ديگر مى يابد؛ مانند « عَدَلَ عَنِ الطَّريقِ‌ » كه به معناى منحرف شدن و كناره گرفتن است «عَدَلَ إلى» كه به معناى به سوى جايى رفتن مى باشد.(3)

2. آميختگى زبانى

داد و ستد فرهنگى، زمينۀ داد و گرفت زبانى و وام گيرى واژه ها را فراهم مى آورد.

زبان عربى نيز از اين روند فرهنگى بيرون نبوده و نيست؛ هر چند ممكن است واژه هايى كه به ديگر زبان ها داده است، بسيار بيشتر از كلماتى باشد كه وام گرفته


1) . نهج البلاغة، ترجمۀ شهيدى: خطبۀ 91.

2) . (اَلْحَمْدُ لِلّهِ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ جَعَلَ اَلظُّلُماتِ وَ اَلنُّورَ ثُمَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ‌؛ ستايش، خدايى را كه آسمان ها و زمين را آفريد و تاريكى ها و روشنايى را پديد آورد. با اين همه، كسانى كه كُفر ورزيده اند، [غير او را] با پروردگار خود برابر مى كنند).

3) . ر. ك: الصّحاح: ج 3 ص 1244، العين: ج 6 ص 276، الإرشاد: ج 2 ص 74، المناقب لابن شهرآشوب: ج 2 ص 134، الصراط المستقيم: ج 1 ص 157.

است.(1)نويسندگان و دانشمندان عرب به اين موضوع به گونه عمومى يا در عرصۀ قرآن كريم توجه داشته و كتاب هايى مانند: المعرّب، اثر جلال الدين سيوطى به همين منظور پديد آمده اند. بى ترديد برخى از اين واژه ها در حديث نيز بازتاب داشته و مفهوم آن را دچار ابهام يا ترديد كرده اند. از اين رو، به هنگام شرح و تفسير متن حديث، ريشه و اصل غير عربى اين كلمات نياز به ملاحظه داشته است. كارى كه امثال ابن جوزى(2)و زمخشرى(3)و ابن حجر عسقلانى(4)در شرح واژه هاى مشكل و غريب احاديث، در نظر داشته اند. بى توجهى به اين نكته و تطبيق قواعد صرف و اشتقاق زبان عربى بر اين واژه هاى وام گرفته شده از زبان هاى ديگر، رهزن حديث پژوه خواهد بود، يا دست كم او را در يافتن معنا از طريق شيوۀ متداول مراجعه به اصل و يافتن مادۀ كلمه در فرهنگ لغت، ناكام مى گذارد يك نمونه، واژه «الباذق» است. اين واژه، معرّب «بادۀ» فارسى است و ريشۀ «بذق» در كتاب هاى لغت كهن عرب وجود ندارد. لغت پژوهشان و غريب نگاران و شارحان حديث مانند ابن سيده(5)، ابن سلام(6)، ابن اثير(7)و ابن حجر(8)به اين نكته توجّه داده اند.

گفتنى است افراط در اين امر، نيز مشكلاتى را در حديث پژوهشى پديد مى آورد.

براى نمونه به واژۀ «حلاب» در حديث عائشه اشاره مى كنيم:5.


1) . ر. ك: المعرب فى القرآن، محمّد السيّد على بلاسى، جمعية الدعوة العالميّة: ص 7 و نيز براى آگاهى از يك فهرست موجز از واژه هايى كه در اصل غير عربى بوده اند و پس از تعريب، به قرآن راه يافته اند. ر. ك: سبل الهدى والرشاد: ج 10 ص 293-296 و واژه هاى دخيل در قرآن مجيد، آرتور جفرى، ترجمۀ دكتر فريدون بدره اى.

2) . ر. ك: كشف المشكل: ج 1 ص 221 و 356 و 463 و....

3) . ر. ك: الفائق فى غريب الحديث: ج 1 ص 267.

4) . ر. ك: فتح البارى: ج 1 ص 137 و 289 و 317 و... و ج 3 ص 467 و ج 7 ص 118 و....

5) . المخصص: ج 3 ص 197 ماده «خمر».

6) . الغريب المصنف: ج 2 ص 178.

7) . النهاية: ج 1 ص 111.

8) . فتح البارى: ج 10 ص 55.

كان النبيّ صلى الله عليه و آله إذا اغتسل من الجنابة، دعا بشىءٍ نحو الحلاب....(1)

وى مى گويد: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هنگام غسل جنابت، ظرفى مانند «حلاب» را [كه ظرفى براى دوشيدن شير شتر بوده] مى طلبيده [و با آب درون آن غسل مى كرده] است.

ازهرى پنداشته كه اين واژه مصحّف و در اصل همان واژۀ «گلاب» فارسى است.

ابن حجر اين سخن را نقل، سپس آن را به درستى ردّ كرده است.(2)

نكتۀ ديگر، آن كه آميختگى زبانى به گونۀ عكس نيز اثر گذار خواهد بود. براى مثال، در زبان فارسى كه آميختگى فراوانى با زبان عربى دارد. گاه واژه هاى اصيل عربى، با واژه هاى فارسى، مشابهت مى يابند و به گونۀ نادرست فهميده و ترجمه مى شوند. برخى نمونه هايى اين گونه از آسيب آميختگى را در كتاب آسيب شناسى حديث، بخش فارسى زدگى آورده ايم.(3)

3. خلط لغت و اصطلاح

اشاره

معناى اصطلاحى، نتيجۀ تحوّل معنايى واژه نزد گروهى خاص، نه همۀ عرف و اجتماع، است؛ بدين شكل كه دسته اى از مردم يا دانشمندان يك علم خاص، معناى عرفى واژه اى را تغيير داده و آن را براى معناى مقصود خود، به كار گرفته اند. اين معناى جديد، گاه تفاوت چشمگيرى با معناى اصلى خود دارد و چون گاه مقصود متكلّم، معناى اصطلاحى است و گاه در جايگاهى ديگر، معناى اصلى و لغتى، دو گونه آسيب، محتمل است: نشاندن معناى اصطلاحى به جاى معناى لغوى و نشاندن معناى لغوى به جاى معناى اصطلاحى.


1) . صحيح البخارى: ج 1 ص 102 ح 255.

2) . فتح البارى: ج 1 ص 317. نيز، ر. ك: عمدة القارى: ج 3 ص 204.

3) . آسيب شناسى حديث: ص 166.

3‏-‏1. نشاندن معناى اصطلاحى به جاى معناى لغوى

واژۀ «وضو»، در بسيارى از احاديث، به معناى همين طهارت مصطلح است كه مقدّمۀ عباداتى چون نماز است؛ امّا هنگام تفسير احاديث مربوط به آداب غذا خوردن، بايد به معناى لغتى آن (نظافت(1)و شستشو)، توجّه داشت. بسيارى از محدّثان و فقيهان، مانند شيخ حرّ عاملى، به درستى از احاديثى كه وضو را پيش و پس از طعام، مستحب مى دانند، استحباب شستن دست ها، نه وضوى اصطلاحى را فهميده اند، با آن كه در بسيارى از احاديث اين باب، واژۀ «وضو» به كار رفته است، نه «غَسلُ اليَدَين (شستن دست ها)».(2)

3‏-‏2. نشاندن معناى لغوى به جاى معناى اصطلاحى

گاه ممكن است عكس حالت نخست، رخ دهد و موجب نافهمى برخى روايات شود؛ يعنى معناى ساده و لغوى واژه، به معنايى داراى بار فرهنگى مبدّل شده و به صورت يك اصطلاح در آمده، امّا براى برخى، ناشناخته مانده و موجب بدفهمى آنان شده باشد. واژۀ «استثنا» در روايت ذيل، به نقل از مُرازِم بن حكيم، نمونۀ خوبى است:

أمَرَ أبُو عَبدِ اللّهِ عليه السلام بِكِتَابٍ فِى حَاجَةٍ فَكُتِبَ ثُمَّ عُرِضَ عَلَيهِ وَلَم يَكُن فِيهِ استِثنَاءٌ فَقَالَ‌: كَيفَ رَجَوتُم أن يَتِمَّ هَذَا وَلَيسَ فِيهِ اسْتِثنَاءٌ؟! انظُرُوا كُلَّ مَوضِعٍ لَايَكُونُ فِيهِ استِثنَاءٌ فَاستَثنُوا فِيهِ‌.(3)

امام صادق عليه السلام دستور داد تقاضانامه اى بنويسند. نوشتند و به ايشان، عرضه كردند؛ امّا در آن استثنا نبود. امام عليه السلام فرمود: «چگونه اميد داريد كه اين كار انجام شود، حال آن كه در اين نوشته، استثنايى نيست‌؟! بنگريد هر جايى كه استثنا نيست، در آن جا استثنا كنيد».


1) . معجم مقاييس اللّغة: ج 6 ص 119.

2) . ر. ك: وسائل الشيعة: ج 16 ص 470 باب 49 باب «استحباب غسل اليدين قبل الطعام وبعده».

3) . الكافى: ج 2 ص 673 ح 7.

ترجمۀ لغوى اين كلمه، هيچ گِرهى را نمى گشايد و از اين رو، بايد فرهنگ واژه را كاويد و با گردآورى كاربردهاى آن در قرآن و حديث، به مقصود امام عليه السلام پى برد. بر پايۀ اين فرهنگ كه برخاسته از توصيۀ قرآن است، استثنا، يعنى گره زدن تصميم و كار به مشيّت الهى. پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيتش، هر گاه كارى را وعده مى دادند، آن را مشروط به خواست خدا مى كردند و در همان حال كه ارادۀ خود را محكم و استوار بيان مى داشتند، مى فرمودند: «مگر آن كه خدا نخواهد» و اين صورت را استثنا مى كردند.(1)

شيخ طوسى، روايت مشابهى را نقل كرده كه مؤيّد اين فهم است.(2)

4. تحوّل زبان

زبان و برخى واژه هايش، در گذرِ زمان، دستْخوش تغييرات معنايى مى شوند و گاه كه اين تغيير تدريجى است، متوجّه آن نمى شويم. ما بر اين نكته تأكيد كرديم كه براى فهم واژه، بايد به كتاب هاى لغت كهن مراجعه كرد و كاربردهاى واژه را در فرهنگ معاصر حديث كاويد؛ زيرا گاه لغويان متأخّر، معناى استعمالى عصر خود را نيز مطرح مى كنند. در تحوّل زبان، ممكن است معناى نخستين واژه، فراموش شده و معنايى ديگر به صورت كامل، جاى گزين آن شود؛ مانند واژۀ «حرم»(3)و گاه از چند معناى واژه، يكى به جاى همه مى نشيند و باقى چنان متروك شوند كه تنها اين معناى مشهور به ذهن آيد، مانند «عفو» در حديث «اخذ خراج»(4)كه به معناى زياده و افزونى، نه


1) . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بيان اين جمله را نشانۀ كمال ايمان مى شمرد (ر. ك: كنز العمّال: ج 3 ص 55 ح 5468).

2) . ر. ك: تهذيب الأحكام: ج 8 ص 281 ح 1030.

3) . آية اللّه بروجردى، به تغيير معنايى واژۀ «حرم» و «وطن»، تذكّر داده است (ر. ك: البدر الزاهر فى صلاة المسافر: ص 262 و 163).

4) . امام على عليه السلام فرمود: «إِيَّاك أن تَضرِبَ مُسلِماً أو يَهُودِيّاً أو نَصرَانِيّاً فِى دِرهَمِ خَرَاجٍ أو تَبِيعَ دَابَّةَ عَمَلٍ فِى دِرهَمٍ‌، فَإِنَّمَا أُمِرنَا أن نَأخُذَ مِنهُمُ العَفو؛ مبادا مسلمان يا يهودى يا مسيحى اى را براى يك درهم ماليات بزنى يا مَركب كارشان را براى آن بفروشى كه ما مأموريم تنها از اضافه درآمدشان (ماليات) بگيريم» (الكافى: ج 3 ص 540 ح 8، تهذيب الأحكام: ج 4 ص 98 ح 275. نيز، ر. ك: بقره: آيۀ 219 و حاشيۀ استاد غفّارى در الكافى: ج 3 ص 540 (به نقل از: مرآة العقول و الوافى).

گذشت و بخشش، به كار رفته است. گاه نيز بار ارزشى واژه، دگرگون مى شود، مانند «تعمّق» كه در عصر حاضر به معناى «ژرف نگرى و دورانديشى در كار و سخن» است(1)و مفهومى مثبت شمرده مى شود؛ امّا در عربى كهن و متون حديثى، به معناى افراط و زياده روى است و كاربردهاى منفى و نكوهيده دارد(2). غزّالى نيز واژه هايى همچون: علم، فقه و حكمت را بر شمرده كه معناى آنها در عصر او با معناى اوّلى آنها متفاوت شده است.(3)

5. كاربردهاى مجازى

مجازها، مايۀ زيبايى زبان اند؛ امّا اگر مجاز و استعارۀ به كار رفته، پيچيده و مركّب از چند كلمه باشد، گاه در به دست آوردن معناى تركيب مجازى، ناكام مى مانيم؛ زيرا نمى توانيم با كنار هم نهادن معناى يك يكِ كلمات، به معناى مجموع آنها دست يابيم.

در واقع، تعبير مجازى، گونه اى تركيب اصطلاحى است كه از قانون مساوى نبودن معناى «مجموع كلمات» با مجموع «معناى يك يكِ كلمات»،(4)پيروى مى كند و از اين رو، معنايابى آن، مصون از خطا نيست. آنچه فهم مجاز را آسيب پذيرتر مى كند، پيدايش يك هالۀ معنايى در گرداگرد آن است. اين هالۀ معنايى، در معناى اصلى واژه وجود ندارد، امّا در گذر زمان، با آن همراه شده است. ما واژۀ «آسمان» را براى همّت بلند به كار مى بريم؛ چون بلنداى نهفته در معناى حقيقى آسمان، گرداگرد آن را گرفته است. همراه واژۀ «گل» نيز لطافت و نرمى مى آيد و بوى خوش آن، همۀ كوچۀ جمله را از آغاز نهاد تا پايان گزاره، در بر مى گيرد. تشخيص اين هالۀ معنايى، هنگامى


1) . فرهنگ لاروس: ج 1 ص 603.

2) . بسيارى از اين كاربردها در دانش نامۀ امير المؤمنين عليه السلام: (ج 6 ص 261-288) و كتاب آسيب شناخت حديث، آورده و تحليل شده اند.

3) . إحياء العلوم الدين: ج 1 ص 31 فصل «علم». غزّالى، تفاوتى ميان تغيير تدريجى معناى كلمه و خلط معناى اصطلاحى با معناى لغوى قائل نشده است.

4) . معناى (واژۀ اوّل) + \معناى (واژۀ دوم) برابر نيست با معناى (واژۀ اوّل + \واژۀ دوم).

مشكل تر مى شود كه فرهنگِ به كار برندۀ آن، با فرهنگ مخاطب، متفاوت باشد؛ خواه اين تفاوت، نتيجۀ تفاوت زمان باشد، يا جغرافيا و نژاد. در اين حالت، سايه هاى معنايى واژه ها، درست فهميده نمى شوند. براى نمونه، ما ايرانيان كلمۀ «شير» را براى توصيف و تحسين انسان به كار مى بريم؛ امّا از كاربرد واژۀ «شتر» در اين مقام به شگفت مى آييم و آن را توهين مى پنداريم؛ در حالى كه شتر در فرهنگ عرب، همه چيز اوست. نمونۀ زير، لزوم فعّال سازى تخيّل را روشن مى كند:

دانش، زمام دار است و عمل، راننده به پيش و نفْس، مَركبى چموش.(1)

امام على عليه السلام، در اين جا مَركبى چموش را به عنوان يك «كلّ خيالى» در نظر آورده كه براى راه انداختن آن، نياز به دو نفر است: فردى كه از جلو، زمام مَركب را مى كشد (قائد) و شخصى كه از پشت به مَركب فشار مى آورد و آن را مى رانَد (سائق).

ايشان، آن گاه، نفس سركش انسان را به اين مَركب، تشبيه كرده و دانش را به جاى زمام دار و عمل را به جاى راننده، نهاده است؛ يعنى همۀ اجزاى اين كل را به همۀ اجزاى آن كل، تشبيه كرده و هر جزء را به جاى يكى از اجزاى آن نشانده است، تا از ره گذر به دست دادن اين تصوير خيالى، بتواند سختى كار اخلاقى و تربيت نفس را به آسانى تبيين كند و نياز علم به عمل و نياز عمل به علم را نمايان سازد.(2)

6. تتبّع ناقص

اشاره

تتبّع ناقص، يعنى دست نيافتن به بخشى اثر گذار از مستندات و محروم ماندن از همۀ متون مرتبط با پژوهش. براى به دست دادن يك پژوهش حديثى، نه تنها نياز است كه همۀ سخنان معصومان، يك جا گِرد آيند، بلكه بايد رفتارها و تقريرهاى ايشان نيز به آنها، افزوده شوند. در تتبّع ناقص، علّت اصلى دست نيافتن به همۀ مستندات و متون


1) . تحف العقول: ص 208: «العِلمُ قائِدٌ وَ العَمَلُ سائِقٌ وَ النَّفسُ حَرونٌ‌».

2) . براى آگاهى بيشتر، ر. ك: مجّلّۀ حديث انديشه: شمارۀ 2 و مجلّۀ علوم حديث: شمارۀ 52: «جلوه هايى از هنر تصويرآفرينى در روايات نبوى و روايات ائمّۀ اطهار»، محمّد قاسمى.

تحقيق، كاستى در گردآورى و روش پژوهش است، نه آن كه به دليلى خاص و بر پايۀ مبنايى از پيش تعيين شده، دسته اى از احاديث به دست آمده، مانند احاديث ضعيف را كنار بگذاريم، يا در پىِ اثبات خواستۀ خود، برخى احاديث را ناديده انگاريم، هر چند اين دو نيز از موانع جدّى فهم حديث هستند.

تتبّع ناقص، زمينۀ فهم احاديث نايافته و دخالت دادن قيود و تبيين هاى احتمالى بيان شده در آنها را از ما مى گيرد و حكم پايانى پژوهش را دگرگون مى سازد. نيافتن احاديث مرتبط و متعارض در عرصۀ اخلاق، مى تواند ما را به افراط و تفريط بكشانَد.

اگر همۀ احاديث در موضوع حُزن، سكوت، سُرور، عزلت و ديگر موضوعات مرتبط و متقابل، مانند فرح، مزاح، خمول و كلام را گرد نياوريم، ممكن است برخى رفتارهاى نامتعادل، مانند گوشه گيرى، سكوت مطلق، شادى و شور خارج از اندازه و يا اندوه و افسردگى را با استناد به بخشى از احاديث، ستوده و نيكو بخوانيم. در حوزۀ معرفت نيز ممكن است اسلام را دين مهربانى بدون نياز به عمل و اطاعت بپنداريم.

تفسير نادرست عبارت «هل الدّينُ إلَّاالحُبُّ؟؛ آيا دين، چيزى جز محبّت است‌؟» كه محبت را در ديندارى، كافى دانسته، از اين دست است. اين برداشت، به جهت اكتفا كردن به يكى دو حديث در بر دارنده عبارت ياد شده و بدون گردآورى روايات ناظر به آن و احاديثى است كه فضا و زمينۀ صدور اين حديث را توضيح مى دهند.(1)

مراجعه به اين احاديث، نشان مى دهد كه مقصود، ركن بودن محبّت اهل بيت عليهم السلام و شرط بودن عمل است. روشن است كه اين دو در كنار هم تحقّق بخش سعادت و رهايى بخش انسان اند.

نكته

موانع و آسيب ها، به آنچه گفته شد، محدود نيستند. براى نمونه، خلط احاديث تطبيقى


1) . ر. ك: الكافى: ج 8 ص 79 ح 35، الأمالى، طوسى: ص 621، دعائم الإسلام: ج 1 ص 72.

و تأويلى با احاديث تفسيرى، جمود نادرست بر متن، يا تعدّى نا به جا از نص، از موانع فهم نادرست متون دينى، بويژه حديث هستند. اين آسيب ها بيشتر در حوزۀ تفسير و فقه، روى مى دهند و حلّ آنها، افزون بر تحقيقات حديث، نياز به پژوهش هاى تفسيرى و فقهى دارد كه گاه گسترده و درازدامن اند. از اين رو، از طرح آنها در اين مجال خوددارى مى كنيم و خوانندگان گرامى را به كتاب آسيب شناسى حديث، ارجاع مى دهيم.

فهرست تفصيلى

مقدّمۀ مترجم 7

درآمد 9

«شناخت نامۀ حديث» در يك نگاه 11

فصل يكم: شناخت سنّت نبوى 11

فصل دوم: حجّيت سنّت نبوى 11

فصل سوم: معيار شناخت سنّت نبوى 12

فصل چهارم: اهمّيت حديث شناسى 12

فصل پنجم: نقل حديث 12

فصل ششم: كتابت حديث 13

فصل هفتم: فهم حديث 13

فصل هشتم: ملاك هاى درستى احاديث 13

فصل نهم: عرضۀ حديث 13

فصل دهم: اختلاف حديث 14

فصل يازدهم: حديث سازى 14

فصل دوازدهم: برخى احاديث ناب و برگزيده 14

فصل سيزدهم: محدّثان برجستۀ پيرو اهل بيت عليهم السلام 14

فصل چهاردهم: محدّثان برجستۀ اهل سنّت 14

فصل پانزدهم: مؤلفان برجستۀ منابع حديثى پيرو اهل بيت عليهم السلام 15

فصل شانزدهم: مؤلفان برجستۀ منابع حديثى اهل سنّت 15

قدردانى 15

فصل يكم: شناخت سنّت 17

1/1 معانى سنّت 17

الف - در برابر «بدعت» 17

ب - در برابر «فريضه» 23

ج - واجب هاى غير قرآنى 27

د - معارف غير قرآنى 29

ه‍ - روش و شيوه 31

تبيين معانىِ سنّت 40

در بارۀ سنّت 40

1.

سنّت در برابر بدعت 42

2.

سنّت به معناى عمل مستحب 44

3.

سنّت، به معناى واجب غير قرآنى 45

4.

سنّت، به معناى سبك رفتار 47

فرق سنّت و حديث 48

1/2 استناد سنّت به وحى 51

1/3 همه چيز در كتاب و سنّت، آمده است 55

پژوهشى در بارۀ جامعيت قرآن 63

1.

جامعيت مطلق 64

2.

جامعيت هدايتى 66

3.

جامعيت قرآن در برابر ديگر كتاب هاى الهى 69

نتيجه 70

1/4 حكمت پوشيده داشتن برخى دانش ها و احكام 73

فصل دوم: حجّيت سنّت 83

2/1 وجوب تمسّك به سنّت 83

2/2 فضيلت و بركات تمسّك به سنّت 87

2/3 حرمت مخالفت با سنّت 93

2/4 اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله، اطاعت از خداست 99

2/5 اطاعت از اهل بيت عليهم السلام، اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله است 103

تبيين حجّيتِ سنّت نبوى 116

دلايل اعتبار سنّت 117

1.

رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله 117

2.

عصمت پيامبر صلى الله عليه و آله 117

3.

تأكيد قرآن بر لزوم اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله 118

4.

تصريح قرآن بر اسوه بودن پيامبر صلى الله عليه و آله 121

5.

تأكيد قرآن بر وحيانى بودن سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله 121

6.

وظيفۀ تبيين گرى پيامبر صلى الله عليه و آله 123

7.

اعتماد سيرۀ عقلا بر خبر ثقه 124

8.

سيرۀ متشرّعه در اعتبار سنّت نبوى 124

9.

روايات نبوى 124

فصل سوم: ملاك شناخت سنّت 127

3/1 مراجعه به اهل بيت عليهم السلام 127

3/2 گنجينه هاى احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله نزد خاندان اوست 137

3/3 چگونگى انتقال احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله به اهل بيت عليهم السلام 141

3/4 استناد احاديث اهل بيت عليهم السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله 145

3/5 سازوارى 151

3/6 علم صحيح يافت نمى شود، جز آنچه از اهل بيت عليهم السلام صادر مى شود 151

تبيين ملاك احراز سنّت 156

فصل چهارم: اهمّيت شناختن حديث 161

4/1 فراگيرى حديث و حديث آموزى 161

4/2 حديث آموزى به فرزندان 165

4/3 گفت و شنودِ حديث 167

4/4 بركت هاى گفتگوى حديثى 169

تبيين آموزش همگانى حديث 172

4/5 بركت هاى حفظ چهل حديث 179

حكمت تأكيد بر حفظ چهل حديث 185

مقصود از «حفظ» 185

مراد از عدد «چهل» 187

مفاد احاديث محفوظ 189

سير چهل حديث نويسى در اهل سنّت 190

سابقۀ چهل حديث نويسى شيعيان 192

برخى از مهم ترين چهل حديث هاى شيعى 193

1.

اربعين حديث شيخ بهايى 193

2.

اربعين حديث امام خمينى 194

4/6 آداب رو به رو شدن با گونه هاى حديث 197

الف - فهميدن 197

ب - تكذيب نكردن 197

ج - توقّف هنگام نفهميدن حديث 203

د - بازگرداندن به اهل بيت عليهم السلام 203

فصل پنجم: نقل حديث 209

5/1 ترغيب به نقل حديث 209

5/2 گونه هاى راويان حديث 211

آسيب هاى صدور و نقل حديث 223

الف - آسيب هاى مرحلۀ صدور حديث 223

1.

بيان تدريجى 224

2.

نسخ 225

3.

تقيّه و توريه 226

ب - آسيب هاى مرحلۀ نقل حديث 227

1. تصحيف 228

گونه ها و نمونه ها 228

تصحيف ديدارى 229

تصحيف شنيدارى 229

2. تحريف 230

نمونه ها 231

3. قلب 232

نمونه 233

4.

ادراج 233

5.

سقط 235

6.

تقطيع 236

7.

نقل معنا 237

8.

ابهام در آهنگ سخن 240

نمونه 241

ج - آسيب هاى سندى 242

1.

سستىِ حلقه هاى سند 243

2.

گسست حلقه هاى سند 243

روايت اوّل 244

روايت دوم 245

5/3 فضيلت راويان متعهّد حديث 247

5/4 ويژگى هاى لازمِ راويان 251

تبيين شرايط قبول خبر از منظر قدما و متأخرين 259

رويكردهاى اعتبارسنجى 260

1.

وثوق سندى 261

2.

وثوق صدورى 261

الف - رويكرد عقلايى در پذيرش خبر 262

ب - رويكرد عقلايى در پذيرش حديث 264

ويژگى هاى منبع و مصدرِ حديث 264

ويژگى هاى سند و راوى 265

ويژگى هاى محتوا 266

ديگر ويژگى ها 267

كاربست ويژگى ها 267

رابطۀ ويژگى راوى و وثوق صدور 268

تطور تاريخى 269

تقسيم بندى روايات از منظر وثاقت سندى 272

شرايط ديگر راوى در كتاب هاى درايه 273

نتيجه 275

5/5 آنچه بايد در نقل حديث رعايت شود 277

الف - اخلاص 277

ب - راستگويى 277

ج - دقّت داشتن در بازگويى 279

د - روشن گفتن 281

ه‍ - ذكر كردن سند 281

و - طهارت 283

ز - عمل 285

ح - رعايت شايستگى مخاطب 285

ط - رعايت ظرفيت مخاطب 293

تبيين روايت «لَو عَلِمَ أبوذر مَا في قَلبِ سَلمان لَقَتَلَهُ‌» 299

درآمد 299

اعتبار روايت 299

وجوه معنايى 300

قرينه هاى معناى نخست 301

5/6 آنچه بايد در نقل حديث از آن پرهيز كرد 311

الف - انگيزه هاى غير الهى داشتن 311

ب - نقل كردن آنچه دروغ بودنش را مى داند 311

ج - بى پروايى در نقل 311

د - نقل كردن آنچه تفسيرش معلوم نيست 313

ه‍ - نقل كردن آنچه خِردها، تاب آن را ندارند 315

و - افشاى اسرار اهل بيت عليهم السلام 319

تبيين آداب ايجابى و سلبى نقل حديث 333

الف - آداب ايجابى 333

1.

اخلاص 334

2.

طهارت 334

3.

بيان سند و منبع 335

4.

تلفّظ صحيح 336

5.

نقل دقيق 336

6.

عمل كردن به روايت 337

ب - آداب سلبى 338

1.

انگيزه هاى غير الهى 338

2.

بى پروايى در نقل 338

3.

رعايت نكردن ظرفيت مخاطب 339

4.

افشاى راز 340

5/7 مجاز بودنِ نقل معناى حديث 343

5/8 مجاز بودن نقل روايت يك امام از امامى ديگر 347

5/9 شيوه هاى دريافت حديث 349

الف - سِماع 349

ب - قرائت 351

ج - اجازه 353

د - مُناوله 355

ه‍ - مكاتبه 355

و - اِعلام 357

ز - وِجاده 359

تبيينِ راه هاى تحمّل حديث 361

فوايد شناخت طرق تحمّل حديث 362

1.

شناخت طرق معتبر و غير معتبر 362

2.

ترجيح روايات 363

3.

تعيين طبقۀ راوى 363

4.

شناخت تدليس 363

گزارش تحمّل حديث 364

طرق تحمّل حديث 366

فصل ششم: نگارش حديث 371

6/1 ترغيب پيامبر صلى الله عليه و آله به نگارش دانش 371

6/2 ترغيب اهل بيت عليهم السلام به نگارش و نگاهدارى كتاب ها 375

6/3 نگارش حديث پيامبر صلى الله عليه و آله در روزگار ايشان 377

6/4 نگارش حديث اهل بيت عليهم السلام در روزگار آنان 401

تحليلى دربارۀ نگارش حديث پس از پيامبر صلى الله عليه و آله 407

1. نگارش حديث در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله 407

امام على عليه السلام و نگارش احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله 409

كتابت فرمان هاى پيامبر صلى الله عليه و آله 410

نگارش حديث از سوى ديگر اصحاب 411

2. نگارش حديث در عصر خلفا 412

دوران خلفا 413

3.

آثار منع تدوين حديث 416

4.

مخفى ماندن شمار بسيارى از سخنان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله 417

5.

رواج احاديث جعلى 418

6.

اختلاف ميان احاديث 418

7.

اعتبار يافتن آراى خطاپذير 419

5.

دور كردن اهل بيت عليهم السلام از صحنۀ سياسى جامعه 419

6.

زمينه سازى براى متّهم كردن فرهنگ اسلامى 420

7.

آغاز مجدّد نگارش حديث 421

6/5 گزارش هايى در نهى از نگارش حديث 427

6/6 عدم نقل و نگارش حديث، پس از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله 431

توجيهاتِ ممنوعيت نگارش حديث 440

1.

ترس از ترك قرآن 440

2.

ترس از اختلاط قرآن و حديث 441

3.

حافظۀ قوى اعراب در نگهدارى كلام نبوى 442

4.

استناد به سخن پيامبر صلى الله عليه و آله 443

انگيزه اصلى منع تدوين حديث 446

نظر برگزيده 447

فصل هفتم: فهم حديث 451

7/1 ترغيب به فهم حديث 451

تبيين مقصود از درايت حديث 456

پيش نياز: اطمينان از صحّت متن 456

مرحلۀ اوّل: فهم متن 457

الف - فهم مفردات 457

ب - فهم تركيبات 459

مرحلۀ دوم: فهم مقصود 460

2‏-‏1. قرينه هاى كلامى متصل (قرينه هاى لفظى داخلى) 460

2‏-‏2. قرينه هاى كلامى منفصل (خانوادۀ حديث) 461

2‏-‏3. قرينه هاى مقامى متصل (اسباب ورود حديث) 463

گام آخر: بهره گيرى از دانش بشرى 464

نكته 465

7/2 موانع فهم حديث 467

الف - قصور فهم 467

ب - تحريف لفظى 467

ج - تحريف معنوى 471

تحليلى در بارۀ آسيب هاى فهم حديث 477

1. چند معنايى 477

الف - چند معنايى مادّه 478

ب - اشتراك در هيئت 479

ج - همراهى حروف 480

2.

آميختگى زبانى 481

3.

خلط لغت و اصطلاح 483

3‏-‏1. نشاندن معناى اصطلاحى به جاى معناى لغوى 484

3‏-‏2. نشاندن معناى لغوى به جاى معناى اصطلاحى 484

4.

تحوّل زبان 485

5.

كاربردهاى مجازى 486

6.

تتبّع ناقص 487

نكته 488