ghaemiyeh.com
سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -
عنوان و نام پديدآور:دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام/ احمد فرخفال.
مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.
مشخصات ظاهری:20 ج.
شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهمالسلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهمالسلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومتها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عج).
موضوع:ارتباط -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط -- جنبههای قرآنی
Communication -- Qur'anic teaching
ارتباط -- احادیث
Communication -- Hadiths
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای قرآنی
Interpersonal communication -- Qur'anic teaching
ارتباط بین اشخاص -- احادیث
Interpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره:BP11/6
رده بندی دیویی:297/045
شماره کتابشناسی ملی:7595511
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات
خدا، انسان وجهان
ازدیدگاه قرآن کریم ، پیامبر(صلی الله علیه و آله) واهلبیت عصمت و طهارت
جلد 17: ارتباط وتعامل حکومت اسلامی ومردم
احمد فرخ
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات انسان وجهان
جلد 17: ارتباطات وتعاملات حکومت اسلامی و مردم
احمد فرخ
انتشارات ذکری / قم / 1400ش
شمارگان 1000 نسخه
شابکاین جلد ؛ 7-44-6319-622-978
شابک دوره؛ 7-28-6319-622-978
آدرس مرکز پخش : قم، خیابان معلم ، انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه
تلفن مرکز پخش : 37735547-025
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بخش یازدهم: تعاملات حکومت اسلامی و مردم.
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«لَا یسْتَغْنِی أَهْلُ کلِّ بَلَدٍ عَنْ ثَلَاثَةٍ یفْزَعُ إِلَیهِمْ فِی أَمْرِ دُنْیاهُمْ وَ آخِرَتِهِمْ فَإِنْ عَدِمُوا ذَلِک کانُوا هَمَجاً(1)فَقِیهٍ عَالِمٍ وَرَعٍ وَ أَمِیرٍ خَیرٍ مُطَاعٍ وَ طَبِیبٍ بَصِیرٍ ثِقَة؛(2)اهل هر شهری را از سه چیز که برای دنیا و آخرتشان بدان پناهند بینیاز نباشند و اگر ندارند اوباش و نابخردند: فقیه عالم پارسا، امیر خیرخواه مطاع، پزشک بصیر و مورد اعتماد.»
همانگونه که در روایت مذکور آمده است، جوامع بشری جهت بهرهمندی از یک نظام فردی، اجتماعی، دینی و سیاسی کارآمد، نیاز به تشکیلاتی دارد که با
اولویت و محوریت فقیه جامع الشرائط و داشتن امیری (حاکمی) با صلاحیت و قابلیت اطاعت و طبیبی مورد اطمینان، اداره شود.
امام علی(علیه السلام) در خطبه 40 در مقابل خوارج، میفرماید:
«کلِمَةُ حَقٍّ یرَادُ بِهَا بَاطِلٌ نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُکمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَکنَّ هَؤُلَاءِ یقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ یعْمَلُ فِی إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ یسْتَمْتِعُ فیها الْکافِرُ وَ یبَلِّغُ اللَّهُ فیها الْأَجَلَ وَ یجْمَعُ بِهِ الْفَیءُ وَ یقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ وَ یؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِیفِ مِنَ الْقَوِی حَتَّی یسْتَرِیحَ بَرٌّ وَ یسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ وَ فِی رِوَایةٍ أُخْرَی أَنَّهُ(علیه السلام) لَمَّا سَمِعَ تَحْکیمَهُمْ قَالَ حُکمَ اللَّهِ أَنْتَظِرُ فِیکمْ وَ قَالَ أَمَّا الْإِمْرَةُ الْبَرَّةُ فَیعْمَلُ فیها التَّقِی وَ أَمَّا الْإِمْرَةُ الْفَاجِرَةُ فَیتَمَتَّعُ فیها الشَّقِی إِلَی أَنْ تَنْقَطِعَ مُدَّتُهُ وَ تُدْرِکهُ مَنِیتُه.»(1)
آنگاه که شعار خوارج را شنید که میگویند، لا حکم الا للّه در سال 38 هجری در مسجد کوفه فرمود:
سخن حقّی است، که از آن اراده باطل شد! آری درست است، فرمانی جز فرمان خدا نیست، ولی اینها میگویند زمامداری جز برای خدا نیست، در حالی که مردم به زمامداری نیک یا بد، نیازمندند، تا مؤمنان در سایه حکومت، به کار خود مشغول و کافران هم بهرمند شوند و مردم در استقرار حکومت، زندگی کنند، به وسیله حکومت بیتالمال جمع آوری میگردد و به کمک آن با دشمنان میتوان مبارزه
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 82.
کرد.(1)جادّهها أمن و امان و حقّ ضعیفان از نیرومندان گرفته میشود، نیکوکاران در رفاه و از دست بدکاران، در امان میباشند. [در روایت دیگری آمده، چون سخن آنان را در باره حکمیت شنید فرمود] منتظر حکم خدا در باره شما هستم.
[و نیز فرمود:] امّا در حکومت پاکان، پرهیزکار به خوبی انجام وظیفه میکند ولی در حکومت بدکاران، ناپاک از آن بهرمند میشود تا مدّتش سر آید و مرگ فرا رسد.(2)
برای اینکه قانون مایه اصلاح و سعادت بشر شود، به قوه اجراییه و مجری احتیاج دارد. به همین جهت، خداوند متعال در کنار فرستادن یک مجموعه قانون، یعنی احکام شرع، یک حکومت و دستگاه اجرا و اداره مستقر کرده است. رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) در رأس تشکیلات اجرایی و اداری جامعه مسلمانان قرار داشت. علاوه بر ابلاغ وحی و بیان و تفسیر عقاید و احکام و نظامات اسلام، به اجرای احکام و برقراری نظامات اسلام همت گماشته بود تا دولت اسلام را به وجود آورد. در آن زمان مثلًا به بیان قانون جزا اکتفا نمیکرد، بلکه در ضمن به اجرای آن میپرداخت: دست میبرید؛ حد میزد؛ و رجم میکرد. پس از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) خلیفه همین وظیفه و مقام را دارد. رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) که خلیفه تعیین کرد فقط برای بیان عقاید
و احکام نبود؛ بلکه همچنین برای اجرای احکام و تنفیذ قوانین بود. وظیفه اجرای احکام و برقراری نظامات اسلام بود که تعیین خلیفه را تا حدی مهم گردانیده بود، که بدون آن پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) ما بلغ رسالته. رسالت خویش را به اتمام نمیرسانید، زیرا مسلمانان پس از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) نیز به کسی احتیاج داشتند که اجرای قوانین کند؛ نظامات اسلام را در جامعه برقرار گرداند تا سعادت دنیا و آخرتشان تأمین شود. اصولًا قانون و نظامات اجتماعی مجری لازم دارد. در همه کشورهای عالم و همیشه این طور است که قانونگذاری به تنهایی فایده ندارد.
قانونگذاری به تنهایی سعادت بشر را تأمین نمیکند. پس از تشریع قانون بایستی قوه مجریهای به وجود آید. قوه مجریه است که قوانین و احکام دادگاهها را اجرا میکند؛ و ثمره قوانین و احکام عادلانه دادگاهها را عاید مردم میسازد. به همین جهت، اسلام همانطور که قانونگذاری کرده، قوه مجریه هم قرار داده است. «ولی امر» متصدی قوه مجریه هم هست.(1)
دلیل دیگر بر لزوم تشکیل حکومت، ماهیت و کیفیت قوانین اسلام (احکام شرع) است. ماهیت و کیفیت این قوانین میرساند که برای تکوین یک دولت و برای اداره سیاسی و اقتصادی و فرهنگی جامعه تشریع گشته است:
اولًا، احکام شرع حاوی قوانین و مقررات متنوعی است که یک نظام کلی اجتماعی را میسازد. در این نظام حقوقی هر چه بشر نیاز دارد فراهم آمده است: از
1) . موسوی خمینی، سید روحالله (امام خمینی(ره)، حکومت اسلامی و ولایت فقیه، ص: 26.
طرز معاشرت با همسایه و اولاد و عشیره و قوم و خویش و همشهری و امور خصوصی و زندگی زناشویی گرفته تا مقررات مربوط به جنگ و صلح و مراوده با سایر ملل، از قوانین جزایی تا حقوق تجارت و صنعت و کشاورزی. برای قبل از انجام نکاح و انعقاد نطفه قانون دارد و دستور میدهد که نکاح چگونه صورت بگیرد و خوراک انسان در آن هنگام یا موقع انعقاد نطفه چه باشد، در دوره شیرخوارگی چه وظایفی بر عهده پدر و مادر است و بچه چگونه باید تربیت شود و سلوک مرد و زن با همدیگر و با فرزندان چگونه باشد.
برای همه این مراحل دستور و قانون دارد تا انسان تربیت کند- انسان کامل و فاضل- انسانی که قانون متحرک و مجسم است و مجری داوطلب و خودکار قانون است. معلوم است که اسلام تا چه حد به حکومت و روابط سیاسی و اقتصادی جامعه اهتمام میورزد تا همه شرایطْ به خدمت تربیت انسان مهذب و با فضیلت درآید. قرآن مجید و سنت شامل همه دستورات و احکامی است که بشر برای سعادت و کمال خود احتیاج دارد. در کتاب «کافی»(1)
فصلی است به عنوان «تمام احتیاجات مردم درکتاب و سنت بیان شده است(2)»
و «کتاب «یعنی قرآن، «تِبیانُ کلِّ شَیءٍ»؛(3)است. روشنگر همه چیز و همه امور است. امام سوگند یاد میکند
1) . کتاب «الکافی فی الحدیث» مشهور به کافی از کتب اربعه شیعه تألیف محمد بن یعقوب کلینی. این اثر شامل 34 کتاب و 326 باب است و احادیث آن را تا شانزده هزار شمار کردهاند.
2) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 1، ص: 76- 80.
3) . اشاره است به آیه 89 سوره نحل: «وَ نَزَّلْنا عَلَیک الْکتابَ تِبیاناً لِکلِّ شَیءٍ...»؛ «و ما بر تو قرآن را فرو فرستادیم، در حالی که روشنگر هر چیز است».
(طبق روایات) که تمام آنچه ملت احتیاج دارد در کتاب و سنت هست(1). و در این شکی نیست.
ثانیاً، با دقت در ماهیت و کیفیت احکام شرع درمییابیم که اجرای آنها و عمل به آنها مستلزم تشکیل حکومت است؛ و بدون تأسیس یک دستگاه عظیم و پهناور اجرا و اداره نمیتوان به وظیفه اجرای احکام الهی عمل کرد.
ما اکنون بعضی موارد را ذکر میکنیم، آقایان به موارد دیگر هم مراجعه کنند.
سنت و رویه پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) دلیل بر لزوم تشکیل حکومت است. زیرا:
اولًا، خود تشکیل حکومت داد. و تاریخ گواهی میدهد که تشکیل حکومت داده و به اجرای قوانین و برقراری نظامات اسلام پرداخته و به اداره جامعه برخاسته است:
والی به اطراف میفرستاده؛ به قضاوت مینشسته و قاضی نصب میفرموده؛ سفرایی به خارج و نزد رؤسای قبایل و پادشاهان روانه میکرده؛ معاهده و پیمان میبسته؛ جنگ را فرماندهی میکرده. و خلاصه، احکام حکومتی را به جریان میانداخته است.
ثانیاً، برای پس از خود به فرمان خدا تعیین «حاکم» کرده است. وقتی خداوند
1) . امام صادق(علیه السلام) فرمود: إنَّ اللَّهَ تبارک و تعالی أَنْزَلَ فی القرآنِ تِبْیانَ کلِّ شَیءٍ، حتّی و اللَّهِ ما تَرَک اللَّهُ شیئاً یحتاجُ إِلَیهِ العِبادُ حَتّی لا یسْتَطیعَ عَبْدٌ یقُولَ لَوْ کانَ هذا أُنزِلَ فی القرآنِ إلّا و قد أَنْزَلَهُ اللَّهُ فیهِ؛ خدای تبارک و تعالی بیان هر چیز را در قرآن فرو فرستاده، تا آنجا که به خدا سوگند چیزی از احتیاجات بندگان را فروگذار نکرده. و بنده نتواند بگوید کاش این در قرآن آمده بود، چه همان را خدا در قرآن بیان فرموده است.» (کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 1، ص: 77)
متعال برای جامعه پس از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) تعیین حاکم میکند، به این معناست که حکومتْ پس از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) نیز لازم است. و چون رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) با وصیت خویش فرمان الهی را ابلاغ مینماید، ضرورت تشکیل حکومت را نیز میرساند.
بدیهی است ضرورت اجرای احکام، که تشکیل حکومت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) را لازم آورده، منحصر و محدود به زمان آن حضرت نیست؛ و پس از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) نیز ادامه دارد. طبق آیه شریفه، احکام اسلام محدود به زمان و مکانی نیست و تا ابد باقی و لازم الاجراست(1).
تنها برای زمان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) نیامده تا پس از آن متروک شود و دیگر حدود و قصاص، یعنی قانون جزای اسلام، اجرا نشود؛ یا انواع مالیاتهای مقرر گرفته نشود؛ یا دفاع از سرزمین و امت اسلام تعطیل گردد. این حرف که قوانین اسلام تعطیلپذیر یا منحصر و محدود به زمان یا مکانی است، بر خلاف ضروریات اعتقادی اسلام است.
بنا بر این، چون اجرای احکام پس از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و تا ابد ضرورت دارد، تشکیل حکومت و برقراری دستگاه اجرا و اداره ضرورت مییابد. بدون تشکیل حکومت و بدون دستگاه اجرا و اداره، که همه جریانات و فعالیتهای افراد را از طریق اجرای احکام تحت نظام عادلانه درآورد، هرج و مرج به وجود میآید و فساد اجتماعی و اعتقادی و اخلاقی پدید میآید. پس، برای اینکه هرج و مرج و عنان
1) . ابراهیم / 52؛ یونس / 2؛ حج / 49؛ احزاب / 40 و یس / 70.
گسیختگی پیش نیاید و جامعه دچار فساد نشود، چارهای نیست جز تشکیل حکومت و انتظام بخشیدن به همه اموری که در کشور جریان مییابد. بنا بر این، به ضرورت شرع و عقل آنچه دردوره حیات رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و زمان امیر المؤمنین علی بن ابیطالب(علیه السلام) لازم بوده، یعنی حکومت و دستگاه اجرا و اداره، پس از ایشان و در زمان ما لازم است.
برای روشن شدن مطلب این سؤال را مطرح میکنم: از غیبت صغرا(1)تاکنون که بیش از هزار سال میگذرد و ممکن است صد هزار سال دیگر بگذرد و مصلحت اقتضا نکند که حضرت تشریف بیاورد، در طول این مدت مدید احکام اسلام باید زمین بماند و اجرا نشود و هر که هر کاری خواست بکند؟ هرج و مرج است؟ قوانینی که پیغمبر اسلام در راه بیان و تبلیغ و نشر و اجرای آن 23 سال زحمت طاقتفرسا کشید فقط برای مدت محدودی بود؟ آیا خدا اجرای احکامش را محدود کرد به دویست سال؟ و پس از غیبت صغرا اسلام دیگر همه چیزش را رها کرده است؟
اعتقاد به چنین مطالبی یا اظهار آنها بدتر از اعتقاد و اظهار منسوخ شدن اسلام است.
هیچ کس نمیتواند بگوید دیگر لازم نیست از حدود و ثغور و تمامیت ارضی
1) . دوازدهمین پیشوای شیعیان، حضرت حجت بن الحسن در سال 260ق از انظار غایب شدند. از آن زمان تا سال 329ق شیعیان از طریق نایبان چهارگانه (عثمان بن سعید، محمد بن عثمان، حسین بن روح و علی بن محمد) با حضرتش در ارتباط بودند. این دوره را عصر غیبت صغرا نامند. بعد از آن دوره غیبت کبرای ایشان آغاز شد.
وطن اسلامی دفاع کنیم؛ یا امروز مالیات و جزیه(1)
و خراج(2)
و خمس(3)
و زکات(4)
نوع دیگر از زکات موسوم به زکات فطره، در شب عید فطر واجب میگردد. و مقدار آن معادل سه کیلو از قوت رایج و یا بهای آن است.
نباید گرفته شود؛ قانون کیفری اسلام و دیات و قصاص باید تعطیل شود. هر که اظهار کند که تشکیل حکومت اسلامی ضرورت ندارد، منکر ضرورت اجرای احکام اسلام شده و جامعیت احکام و جاودانگی دین مبین اسلام را انکار کرده است.پس از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)، هیچ یک از مسلمانان در این معنا که حکومت لازم است تردید نداشت. هیچ کس نگفت حکومت لازم نداریم. چنین حرفی از هیچ کس شنیده نشد. در ضرورت تشکیل حکومت همه اتفاق نظر داشتند. اختلاف
1) . «جزیه» مالی است که اهل کتاب به حکومت اسلام میدهند و در ازای آن جان و مال و عرض ایشان از سوی حکومت اسلام حمایت میشود.
2) . «خراج» مقدار مالیاتی است که حکومت اسلامی بر زمینهایی که به دست مسلمانان فتح شده و موسوم به «اراضی خراجیه» است میبندند.
3) . «خمس» یکی از حقوق واجب در اسلام؛ که با احراز شرایط به اموال هفتگانه ذیل تعلق میگیرد: 1- غنایمی که در جنگ با کفار حربی گرفته میشود؛ 2- معادن؛ 3- گنج، یعنی مالی که در جایی دفینه شده باشد؛ 4- اشیای گرانبهای دریایی مانند: مروارید و مرجان، که از طریق غواصی به دست آیند؛ 5- مال حلال مخلوط به حرام به صورتی که تمیز داده نشود، و مقدار و مالک آن معلوم نباشد؛ 6- زمینی که کافر ذمی از مسلمانان بخرد؛ 7- آنچه زاید بر مخارج سالانه شخص باشد.
4) . «زکات» مالیات حکومت اسلامی است که با شرایط آن از نُه جنس گرفته میشود: 1- شتر؛ 2- گاو؛ 3- گوسفند (انعام ثلاثه)؛ 4- طلا؛ 5- نقره (نقدین)؛ 6- گندم؛ 7- جو؛ 8- خرما؛ 9- کشمش (غلات اربع).
فقط در کسی بود که عهدهدار این امر شود و رئیس دولت باشد. لهذا، پس از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)، در زمان متصدیان خلافت و زمان حضرت امیر(علیه السلام)، هم حکومت تشکیل شد. سازمان دولتی وجود داشت و اداره و اجرا صورت میگرفت.
مالیاتهایی که اسلام مقرر داشته و طرح بودجهای که ریخته نشان میدهد تنها برای سد رمق فقرا و سادات فقیر نیست؛ بلکه برای تشکیل حکومت و تأمین مخارج ضروری یک دولت بزرگ است:
مثلًا «خمس» یکی از درآمدهای هنگفتی است که به بیتالمال میریزد و یکی از اقلام بودجه را تشکیل میدهد. طبق مذهب ما، از تمام منافع کشاورزی، تجارت، منابع زیرزمینی و روی زمینی و به طور کلی از کلیه منافع و عواید، به طرز عادلانهای [خمس] گرفته میشود. به طوری که از سبزی فروش درب این مسجد تا کسی که به کشتیرانی اشتغال دارد، یا معدن استخراج میکند، همه را شامل میشود. این اشخاص باید خمس اضافه بر درآمد را پس از صرف مخارج متعارف خود به حاکم اسلامبپردازند تا به بیتالمال وارد شود. بدیهی است درآمد به این عظمت برای اداره کشور اسلامی و رفع همه احتیاجات مالی آن است. هرگاه خمسِ درآمد کشورهای اسلام، یا تمام دنیا را- اگر تحت نظام اسلام درآید- حساب کنیم، معلوم میشود منظور از وضع چنین مالیاتی فقط رفع احتیاج سید و روحانی نیست؛ بلکه قضیه مهمتر از اینهاست. منظور رفع نیاز مالی تشکیلات بزرگ حکومتی
است. اگر حکومت اسلامی تحقق پیدا کند، باید با همین مالیاتهایی که داریم، یعنی خمس و زکات- که البته مالیات اخیر زیاد نیست- جزیه و «خراجات» (یا مالیات بر اراضی ملی کشاورزی) اداره شود.
سادات کی به چنین بودجهای احتیاج دارند؟ خمسِ درآمد بازار بغداد برای سادات و تمام حوزههای علمیه و تمام فقرای مسلمین کافی است تا چه رسد به بازار تهران و بازار اسلامبول و بازار قاهره و دیگر بازارها. تعیین بودجهای به این هنگفتی دلالت دارد بر اینکه منظور تشکیل حکومت و اداره کشور است. برای عمده حوایج مردم و انجام خدمات عمومی، اعم از بهداشتی و فرهنگی و دفاعی و عمرانی، قرار داده شده است.
مخصوصاً با ترتیبی که اسلام برای جمعآوری و نگهداری و مصرف آن تعیین کرده: که هیچگونه حیف و میلی در خزانه عمومی واقع نشود؛ و رئیس دولت و همه والیان و متصدیان خدمات عمومی، یعنی اعضای دولت، هیچگونه امتیازی در استفاده از درآمد و اموال عمومی بر افراد عادی ندارند؛ بلکه سهم مساوی میبرند. آیا این بودجه فراوان را باید به دریا بریزیم؟ یا زیر خاک کنیم تا حضرت بیاید(1)؟ یا برای این است که آن روز مثلًا پنجاه نفر سید بخورند؟ یا اکنون فرض کنید به پانصد هزار سید بدهند که ندانند چکارش کنند؟! در صورتی که میدانیم حق سادات و فقرا به مقداری است که با آن امرار معاش کنند. منتها طرح بودجه اسلام این طور است که هر درآمدی مصارف اصلی معینی دارد. یک صندوق مخصوص زکات
1) . در مصرف خمس، بویژه نصف آن که «سهم امام» نامیده میشود؛ نظر فقهای امامیه مختلف است. برخی گویند که آن ملک شخص امام معصوم است، و باید تا ظهور آن حضرت در زیر خاک مدفون و محفوظ بماند. (مفید، محمد بن محمد، المقنعة، ص: 285- 286)
و صندوق دیگر برای صدقات و تبرعات و یک صندوق هم برای خمس است. سادات از صندوق اخیر تأمین معاش میکنند. و در حدیث است که سادات در آخر سال باید اضافه از مخارج خود را به حاکم اسلام برگردانند. و اگر کم آوردند، حاکم به آنان کمک میکند(1)از طرفی، «جزیه»، که بر «اهل ذمه(2)» مقرر شده و «خراج» که از اراضی کشاورزی وسیعی گرفته میشود، درآمد فوقالعادهای را به وجود میآورد. مقرر شدن چنین مالیاتهایی دلالت دارد بر اینکه حاکمی و حکومتی لازم است. وظیفه حاکم و والی است که بر «اهل ذمه» بر حسب استطاعت مالی و درآمدشان مالیات سرانه ببندد؛ یا از مزارع و مواشی(3)
آنها مالیات متناسب بگیرد. همچنین، خراج یعنی مالیات بر اراضی وسیعی را که «مال اللَّه» و در تصرف دولت اسلامی است، جمعآوری کند. این کار مستلزم تشکیلات منظم و حساب و کتاب
1) . موسی بن جعفر(عهما) فرمود: «و لهُ نِصْفُ الخُمسِ کمَلًا و نصفُ الخُمسِ الباقی بینَ اهلِ بیته. فَسَهْمٌ لیتاماهُمْ؛ سهمٌ لمساکینهِم؛ و سهمٌ لأبْناءِ سَبیلهم. یقْسَمُ بَینَهم علی الکتابِ و السُّنَّهِ ما یستَغْنُونَ فی سَنَتِهِمْ. فإنْ فَضَلَ عنهم شَیءٌ، فَهُوَ لِلْوالی. وَ إنْ عَجَز أوْ نَقَصَ عنِ اسْتِغنائِهِمْ، کانَ علی الْوالی أنْ ینْفِقَ مِنْ عِنْدِهِ بِقَدْرِ ما یسْتَغْنُونَ به. و إنَّما صارَ علیه أنْ یمُونَهُمْ لأَنَّ لَهُ ما فَضَلَ عَنْهُمْ؛ نصف کامل خمس از آن امام است. و نصف دیگر بین خانواده او تقسیم میشود. یک سهم به یتیمان آنها، و یک سهم به تهیدستان، و یک سهم به در راه ماندگانشان داده میشود، تا طبق قرآن و سنت پیامبر به مقداری که یک سالشان را کفایت کند میان آنها تقسیم شود. و اگر چیزی از مخارج آنها زیاد آید، به حاکم میرسد. و اگر قابل قسمت نبود یا کمتر از مقدار کفاف آنها بود، بر عهده حاکم است که از آنچه در دست دارد ایشان را بینیاز سازد. و بدان سبب تأمین مخارج آنها بر عهده حاکم گذارده شده است که آنچه از سهم آنها باقی میماند به امام تعلق میگیرد.» (کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، ص: 491- 492)
2) . اهل ذمه به کسانی از اهل کتاب گفته میشود که با شرط پرداخت جزیه و خراج در سرزمین اسلام و تحت حمایت حکومت اسلام زندگی میکنند.
3) . ستوران و چهارپایان بویژه شتر، گاو و گوسفند.
و تدبیر و مصلحتاندیشی است؛ و با هرج و مرج انجام شدنی نیست. این به عهده متصدیان حکومت اسلامی است که چنین مالیاتهایی را به اندازه و بهتناسب و طبق مصلحت تعیین کرده؛ سپس جمعآوری کنند و به مصرف مصالح مسلمین برسانند.
ملاحظه میکنید که احکام مالی اسلام بر لزوم تشکیل حکومت دلالت دارد؛ و اجرای آن جز از طریق استقرار تشکیلات اسلامی میسر نیست.
از طرف دیگر، احکامی که راجع به حفظ نظام اسلام و دفاع از تمامیت ارضی و استقلال امت اسلام است، بر لزوم تشکیل حکومت دلالت دارد. مثلًا این حکم: «وَ أَعِدّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیلِ»؛(1)که امر به تهیه و تدارک هر چه بیشتر نیروی مسلح و دفاعی به طور کلی است؛ و امر به آمادهباش و مراقبت همیشگی در دوره صلح و آرامش.
هرگاه مسلمانان به این حکم عمل کرده و با تشکیل حکومت اسلامی به تدارکات وسیع پرداخته، به حال آمادهباش کامل جنگی میبودند، مشتی یهودی جرأت نمیکردند سرزمینهای ما را اشغال کرده مسجد اقصای ما را خراب کنند و آتش بزنند و مردم نتوانند به اقدام فوری برخیزند. تمام اینها نتیجه این است که مسلمانان به اجرای حکم خدا برنخاسته و تشکیل حکومت صالح و لایق ندادهاند. اگر حکومت کنندگان کشورهای اسلامی نماینده مردمِ با ایمان و مجری احکام
1) . «هر آنچه از نیروی سلاح و اسبان آماده میتوانید فراهم سازید». (انفال / 60)
اسلام میبودند، اختلافات جزئی را کنار میگذاشتند، دست از خرابکاری و تفرقهاندازی برمیداشتند و متحد میشدند و ید واحده(1)میبودند، در آن صورت مشتی یهودی بدبخت، که عمال امریکا و انگلیس و اجانبند، نمیتوانستند این کارها را بکنند، هر چند امریکا و انگلیس پشتیبان آنها باشند. این از بیعرضگی کسانی است که بر مردم مسلمان حکومت میکنند.
آیه «وَ أَعِدّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ...» دستور میدهد که تا حد امکان نیرومند و آماده باشید تا دشمنان نتوانند به شما ظلم و تجاوز کنند. ما متحد و نیرومند و آماده نبودیم که دستخوش تجاوزات بیگانه شده و میشویم و ظلم میبینیم.
بسیاری از احکام، از قبیل دیات که باید گرفته و به صاحبانش داده شود، یا حدود و قصاصی که باید با نظر حاکم اسلامی اجرا شود، بدون برقراری یک تشکیلات حکومتی تحقق نمییابد. همه این قوانین مربوط به سازمان دولت است؛ و جز قدرت حکومتی از عهده انجام این امور مهم برنمیآید.
پس از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)، معاندین و بنیامیه(2)، لعنهم اللَّه، نگذاشتند
1) . تعبیری است برگرفته از فرمایش پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) که فرمود: «وَ إنَّ المسلمین یدٌ واحِدَةٌ عَلی مَن سِواهُم.» مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 28، ص: 104)
2) . فرزندان امیة بن عبد شمس بن عبد مناف، از قبیله قریش. معاویه اولین خلیفه از این خاندان بود که در سال 41ق به حکومت رسید. این سلسله در سال 132ق با قتل مروان دوم منقرض شد.
حکومت اسلام با ولایت علی بن ابیطالب(علیه السلام) مستقر شود. نگذاشتند حکومتی که مرضی خدای تبارک و تعالی و رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) بود در خارج وجود پیدا کند. در نتیجه، اساس حکومت را دگرگون کردند. برنامه حکومتشان بیشترش با برنامه اسلام مغایرت داشت.
رژیم حکومت و طرز اداره و سیاست «بنی امیه» و «بنی عباس(1)» ضد اسلامی بود. رژیم حکومت کاملًا وارونه و سلطنتی شد؛ و به صورت رژیم شاهنشاهان ایران و امپراتوران روم و فراعنه مصر درآمد. و در ادوار بعد غالباً به همان اشکال غیر اسلامی ادامه پیدا کرد تا حالا که میبینیم.شرع و عقل حکم میکند که نگذاریم وضع حکومتها به همین صورت ضد اسلامی یا غیر اسلامی ادامه پیدا کند. دلایل این کار واضح است:
چون برقراری نظام سیاسی غیر اسلامی به معنای بیاجرا ماندن نظام سیاسی اسلام است.
همچنین به این دلیل که هر نظام سیاسی غیر اسلامی نظامی شرکآمیز است، چون حاکمش «طاغوت»(2)
است؛ و ما موظفیم آثار شرک را از جامعه مسلمانان و از حیات آنان دور کنیم و از بین ببریم.
و باز به این دلیل که موظفیم شرایط اجتماعی مساعدی برای تربیت افراد مؤمن و با فضیلت فراهم سازیم. و این شرایط درست ضد شرایط حاکمیت
«طاغوت» و قدرتهای نارواست. شرایط اجتماعیای که ناشی از حاکمیت «طاغوت» و نظام شرکآمیز است لازمهاش همین فسادی است که میبینید. این همان «فساد فی الارض» است که باید از بین برود؛ و مسببین آن به سزای اعمال خود برسند. این همان فسادی است که فرعون با سیاست خود در کشور مصر به وجود آورد و «إنَّهُ کانَ مِنَ الْمُفْسِدینَ»؛(1)در این شرایط اجتماعی و سیاسی، انسان مؤمن و متقی و عادل نمیتواند زندگی کند و بر ایمان و رفتار صالحش باقی بماند. و دو راه در برابر خود دارد: یا اجباراً اعمالی مرتکب شود که شرکآمیز و ناصالح است. یا برای اینکه چنین اعمالی مرتکب نشود و تسلیم اوامر و قوانین «طواغیت» نشود با آنها مخالفت و مبارزه کند تا آن شرایط فاسد را از بین ببرد.
ما چاره نداریم جز اینکه دستگاههای حکومتی فاسد و فاسدکننده را از بین ببریم و هیأتهای حاکمه خائن و فاسد و ظالم و جائر را سرنگون کنیم. این وظیفهای است که همه مسلمانان در یکایک کشورهای اسلامی باید انجام بدهند و انقلاب سیاسی اسلامی را به پیروزی برسانند.
از طرفی، وطن اسلام را استعمارگران و حکام مستبد و جاه طلب تجزیه کردهاند. امت اسلام را از هم جدا کرده و به صورت چندین ملت مجزا درآوردهاند. یک زمان هم که دولت بزرگ عثمانی به وجود آمد، استعمارگران آن را تجزیه کردند. روسیه و انگلیس و اتریش و سایر دولتهای استعماری متحد شدند و با آن جنگها
1) . «همانا او از فسادگران بود.» (قصص / 4)
کردند و هر کدام قسمتی از قلمرو آن را به تصرف یا تحت نفوذ خود درآوردند(1).
گرچه بیشتر حکام دولت عثمانی لیاقت نداشتند و بعضی از آنها فاسد بودند و رژیم سلطنتی داشتند، باز این خطر برای استعمارگران بود که افراد صالحی از میان مردم پیدا شوند و به کمک مردم در رأس این دولت قرار گرفته، با قدرت و وحدت ملی بساط استعمار را برچینند. به همین علت، پس از جنگهای متعدد، در جنگ بینالملل اول آن را تقسیم کردند، که از قلمرو آن ده تا پانزده مملکت یک وجبی پیدا شد! هر وجب را دست یک مأمور یا دستهای از مأمورین خود دادند. بعدها بعضی از آنها از دست مأمورین و عمال استعمار بیرون آمده است.
ما برای اینکه وحدت امت اسلام را تأمین کنیم، برای اینکه وطن اسلام را از تصرف و نفوذ استعمارگران و دولتهای دست نشانده آنها خارج و آزاد کنیم، راهی نداریم جز اینکه تشکیل حکومت بدهیم. چون به منظور تحقق وحدت و آزادی ملتهای مسلمان بایستی حکومتهای ظالم و دست نشانده را سرنگون کنیم؛ و پس از آن حکومت عادلانه اسلامی را که در خدمت مردم است به وجود آوریم. تشکیل حکومت برای حفظ نظام و وحدت مسلمین است؛ چنانکه حضرت زهرا(س)، درخطبه خود میفرماید که امامت برای حفظ نظام و تبدیل افتراق مسلمین به اتحاد است(2).
1) . انحطاط امپراتوری عثمانی از اوایل قرن نوزدهم آغاز شد. در جنگ اتحاد بالکان که به عهدنامه لندن (1913م) انجامید، این دولت تقریباً کلیه مستملکات اروپایی خود و دریای اژه را از دست داد. در جریان جنگ جهانی اول و با انعقاد قرارداد لوزان (1932م) سرزمینهای عربی شامل عراق، سوریه، عربستان، اردن و فلسطین از تصرف آن خارج شد و تحت قیمومت دوَل اروپایی درآمد. پس از آن نواحی ترکنشین مستقل شد و به کشور ترکیه فعلی محدود گشت.
2) . «وَ طاعُتنا نِظاماً لِلْمِلَّةِ وَ إمامَتُنا لَمَّا لِلْفُرقَةِ.» (اربلي، علي بن عيسي، کشف الغمّة عن معرفة احوال الائمة، ج 1، ص: 483)
به علاوه، استعمارگران به دست عمال سیاسی خود، که بر مردم مسلط شدهاند، نظامات اقتصادی ظالمانهای را تحمیل کردهاند؛ و بر اثر آن مردم به دو دسته تقسیم شدهاند: ظالم و مظلوم. در یک طرف، صدها میلیون مسلمان گرسنه و محروم از بهداشت و فرهنگ قرار گرفته است. و در طرف دیگر، اقلیتهایی از افراد ثروتمند و صاحب قدرت سیاسی، که عیاش و هرزه گرد و فاسدند. مردم گرسنه و محروم کوشش میکنند که خود را از ظلم حکام غارتگر نجات بدهند، تا زندگی بهتری پیدا کنند و این کوشش ادامه دارد؛ لکن اقلیتهای حاکم و دستگاههای حکومتی جائر مانع آنهاست. ما وظیفه داریم مردم مظلوم و محروم را نجات دهیم. ما وظیفه داریم پشتیبان مظلومین و دشمن ظالمین باشیم. همین وظیفه است که امیر المؤمنین(علیه السلام) در وصیت معروف به دو فرزند بزرگوارش تذکر میدهد و میفرماید: «وَ کونا لِلظّالِمِ خَصْماً و لِلْمَظْلُومِ عَوْناً»؛(1)«دشمن ستمگر و یاور و پشتیبان ستمدیده باشید.»
علمای اسلام موظفند با انحصارطلبی و استفادههای نامشروع ستمگران مبارزه کنند؛ و نگذارند عده کثیری گرسنه و محروم باشند و در کنار آنها ستمگران غارتگر و حرامخوار در ناز و نعمت به سر ببرند.
امیر المؤمنین(علیه السلام) میفرماید من حکومت را به این علت قبول کردم که خداوند تبارک و تعالی از علمای اسلام تعهد گرفته و آنها را ملزم کرده که در مقابل پرخوری
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، نامه 47.
و غارتگری ستمگران و گرسنگی و محرومیت ستمدیدگان ساکت ننشینند و بیکار نایستند:
«أما وَ الَّذی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ، لَوْ لا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّةِ به وجود النّاصِرِ وَ ما أَخَذَ اللَّهُ عَلَی الْعُلَماءِ أَنْ لا یقارُّوا عَلی کظَّةِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلُومٍ، لأَلْقَیتُ حبلها عَلی غارِبِها وَ لَسَقَیتُ آخِرَها بِکأْسِ أَوَّلِها؛ وَ لَأَلْفَیتُمْ دُنْیاکمْ هذِهِ أَزْهَدَ عِنْدی مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ؛(1)سوگند به آنکه بذر را بشکافت و جان را بیافرید، اگر حضور یافتن بیعت کنندگان نبود و حجت بر لزوم تصدی من با وجود یافتن نیروی مددکار تمام نمیشد و اگر نبود که خدا از علمای اسلام پیمان گرفته که بر پرخوری و غارتگری ستمگران و گرسنگی جانکاه و محرومیت ستمدیدگان خاموش نمانند، زمام حکومت را رها میساختم و از پی آن نمیگشتم. و دیدید که این دنیاتان و مقام دنیاییتان در نظرم از نمیکه از عطسه بزی بیرون میپرد ناچیزتر است.»
امروز چطور میتوانیم ساکت و بیکار بنشینیم و ببینیم عدهای خائن و حرامخوار و عامل بیگانه به کمک اجانب و به زور سرنیزه ثروت و دسترنج صدها میلیون مسلمان را تصاحب کردهاند و نمیگذارند از حد اقل نعمتها استفاده کنند؟ وظیفه علمای اسلام و همه مسلمانان است که به این وضع ظالمانه خاتمه بدهند؛ و در این راه، که راه سعادت صدها میلیون انسان است، حکومتهای ظالم را سرنگون کنند و حکومت اسلامی تشکیل دهند.(2)
طبق ضرورت عقل و ضرورت احکام اسلام و رویه رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) و مفاد آیات و روایات، تشکیل حکومت لازم است. اکنون به عنوان نمونه روایتی را که از حضرت الرضا(علیه السلام) نقل شده میآورم:
«عبد الْواحد بنُ محمد بنِ عَبدوسِ النیسابوری العطّار، قالَ حدَّثنی ابوالحسن علی بنُ محمدِ بنِ قُتَیبَةَ النیسابوری، قالَ قال ابومُحمد الفضل بن شاذان النیسابوری: إنْ سَألَ سائِلٌ فَقالَ: اخْبِرْنی هَلْ یجُوزُ أَنْ یکلِّفَ الْحَکیمُ... فَإِنْ قالَ قائِلٌ: وَ لِمَ جَعَلَ اولیالأمر وَ أَمَرَ بِطاعَتِهِمْ؟ قیلَ لِعِلَلٍ کثیرَةٍ. مِنْها، أَنَّ الْخَلْقَ لَمّا وُقِفُوا عَلیحَدٍّ مَحْدُودٍ وَ أُمِروُا أنْ لا یتَعدُّوا تِلْک الْحُدوُدَ- لِما فِیهِ مِنْ فَسادِهِمْ- لَمْ یکنْ یثْبُتُ ذلک و لا یقُومُ إِلّا بِأنْ یجْعَلَ عَلَیهِم فِیها أمیناً یأْخُذُهُمْ بالْوَقْفِ عِنْدَ ما أُبیحَ لَهُم وَ یمْنَعُهُمْ مِنَ التَّعدی عَلی ما حَظَرَ عَلَیهِم؛ لأَنَّهُ لو لَمْ یکنْ ذلِک لَکانَ أَحَدٌ لا یتْرُک لَذَّتَهُ و مَنْفَعَتَهُ لِفَسادِ غَیرِه. فَجُعِلَ عَلَیهم قَیمٌ یمْنَعُهُمْ مِن الفَسادِ و یقیمُ فیهِم الحُدودَ و الأحکامَ. وَ مِنها أنّا لا نَجِدُ فِرْقَةً مِنَ الْفِرَقِ و لا مِلَّةً مِنَ الْمِلَلِ بَقَوْا و عاشُوا الّا بِقَیمٍ وَ رئیسٍ لِما لا بُدَّ لَهُمْ مِنْهُ فی أَمْرِ الدّینِ وَ الدُّنْیا. فَلَمْ یجُزْ فِی حِکمةِ الْحَکیم أَنْ یتْرُک الْخَلْقَ مِمّا یعْلَمُ أَنَّهُ لا بُدَّ لَهُمْ مِنْهُ وَ لا قِوامَ لَهُمْ إِلّا بِهِ فَیقاتِلُونَ بِه عَدُوَّهُم وَ یقْسِمونَ بِهِ فَیئَهُمْ وَ یقیمُون بِهِ جَمْعَهُم وَ جَماعَتَهُمْ وَ یمْنَعُ ظالِمُهُمْ مِنْ مَظْلُومِهِمْ. و مِنْها أنَّهُ لَوْ لَمْ یجْعَلْ لَهُمْ إِماماً قَیماً أَمیناً حافِظاً مُسْتَوْدَعاً، لَدَرَسَتِ الْمِلَّةُ وَ ذَهَبَ الدینُ وَ غُیرَتِ السُّنَنُ وَ الأحْکامُ و لَزادَ فیهِ الْمُبْتَدِعُونَ و نَقَصَ مِنْهُ الْمُلحِدُونَ و شَبَّهُوا ذلِک عَلی الْمُسْلِمینَ. اذْ قَدْ وَجَدْنَا الْخَلْقَ مَنْقُوصینَ مُحْتاجینَ غَیرَ کامِلینَ، مَعَ اخْتِلافِهِم وَ اخْتِلافِ أَهْوائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ
حالاتِهِمْ، فَلَوْ لَمْ یجْعَلْ قَیماً حافِظاً لما جاءَ بِهِ الرَّسُولُ الأوَّلُ، لَفَسَدوُا عَلی نَحْوِ ما بَینَّاه و غُیرَتِ الشَّرائِعُ وَ السُّنَنُ وَ الأحْکامُ و الأیمانُ. وَ کانَ فی ذلِک فَسادُ الْخَلْقِ أجْمَعینَ.»(1)
قسمت اول حدیث را که مربوط به نبوت است و الآن مورد بحث ما نیست نیاوردیم.
مورد بحث ما قسمت اخیر است که امام(علیه السلام) میفرماید:
اگر کسی بپرسد چرا خدای حکیم «اولیالأمر» قرار داده و به اطاعت آنان امر کرده است. جواب داده خواهد شد که به علل و دلایل بسیار چنین کرده است. از آن جمله، اینکه چون مردم بر طریقه مشخص و معینی نگهداشته شده و دستور یافتهاند که از این طریقه تجاوز ننمایند و از حدود و قوانین مقرر درنگذرند، زیرا که با این تجاوز و تخطی دچار فساد خواهند شد و از طرفی این امر به تحقق نمیپیوندد و مردم بر طریقه معین نمیروند و نمیمانند و قوانین الهی را برپا نمیدارند، مگر در صورتی که فرد (یا قدرت) امین و پاسداری بر ایشان گماشته شود که عهدهدار این امر باشد و نگذارد پا از دایره حقشان بیرون نهند، یا به حقوق دیگران تعدی کنند-، زیرا اگر چنین نباشد و شخص یا قدرت بازدارندهای گماشته نباشد، هیچ کس لذت و منفعت خویش را که با فساد دیگران ملازمه دارد فرو نمیگذارد و در راه تأمین لذت و نفع شخصی به ستم و تباهی دیگران میپردازد- و علت و دلیل دیگر اینکه ما هیچ یک از فرقهها یا هیچ یک از ملتها و پیروان مذاهب مختلف را نمیبینیم که جز به وجود یک برپا نگهدارنده نظم و قانون و یک رئیس و رهبر توانسته باشد به حیات خود ادامه داده باقی بماند، زیرا برای گذران امر دین و دنیای خویش ناگزیر از چنین
1) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، علل الشرائع، ج 1، ص: 251، باب 182، ح 9.
شخص هستند؛ بنا بر این، در حکمت خدای حکیم روا نیست که مردم، یعنی آفریدگان خویش، را بیرهبر و بیسرپرست رها کند، زیرا خدا میداند که به وجود چنین شخصی نیاز دارند و موجودیتشان جز به وجود وی قوام و استحکام نمییابد؛ و به رهبری اوست که با دشمنانشان میجنگند؛ و درآمد عمومی را میانشان تقسیم میکنند؛ و نماز جمعه و جماعت را برگزار میکنند؛ و دست ستمگران جامعه را از حریم حقوق مظلومان کوتاه میدارند.
و باز از جمله آن علل و دلایل، یکی این است که اگر برای آنان امام برپا نگهدارنده نظم و قانون، خدمتگزار امین و نگاهبان پاسدار و امانتداری تعیین نکند، دین به کهنگی و فرسودگی دچار خواهد شد و آیین از میان خواهد رفت؛ و سنن و احکام اسلامی دگرگونه و وارونه خواهد گشت؛ و بدعتگذاران چیزها در دین خواهند افزود؛ و ملحدان و بیدینان چیزها از آن خواهند کاست و آن را برای مسلمانان به گونهای دیگر جلوه خواهند داد، زیرا میبینیم که مردم ناقصند و نیازمند کمالند و ناکاملند؛ علاوه بر اینکه با هم اختلاف دارند و تمایلات گوناگون و حالات متشتت دارند. بنا بر این، هرگاه کسی را که برپا نگهدارنده نظم و قانون باشد و پاسدار آنچه پیامبر آورده بر مردم نگماشته بود، به چنان صورتی که شرح دادیم، فاسد میشدند؛ و نظامات و قوانین و سنن و احکام اسلام دگرگون میشد و عهدها و سوگندها دگرگون میگشت. و این تغییر سبب فساد همگی مردمان و بشریت به تمامی است.
چنانکه از فرمایش امام،(علیه السلام)، استنباط میشود، علل و دلایل متعددی تشکیل حکومت و برقراری «ولی امر» را لازم آورده است. این علل و دلایل و جهات،
موقتی و محدود به زمانی نیستند؛ و در نتیجه لزوم تشکیل حکومت همیشگی است. مثلًا تعدی مردم از حدود اسلام و تجاوز آنان به حقوق دیگران و اینکه برای تأمین لذت و نفع شخصی به حریم حقوق دیگران دستاندازی کنند همیشه هست. نمیتوان گفت این فقط در زمان حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) بوده و مردم بعداً همه ملائکه میشوند! حکمت آفریدگار بر این تعلق گرفته کهمردم به طریقه عادلانه زندگی کنند و در حدود احکام الهی قدم بردارند. این حکمتْ همیشگی و از سنتهای خداوند متعال و تغییرناپذیر است. بنا بر این، امروز و همیشه وجود «ولی امر»، یعنی حاکمی که قیم و برپا نگهدارنده نظم و قانون اسلام باشد، ضرورت دارد- وجود حاکمی که مانع تجاوزات و ستمگریها و تعدی به حقوق دیگران باشد؛ امین و امانتدار و پاسدار خلق خدا باشد؛ هادی مردم به تعالیم و عقاید و احکام و نظامات اسلام باشد؛ و از بدعتهایی که دشمنان و ملحدان در دین و در قوانین و نظامات میگذارند جلوگیری کند، مگر خلافت امیر المؤمنین(علیه السلام) به خاطر همین معانی نبود؟.
آن علل و ضرورتهایی که آن حضرت را امام کرده است الآن هم هست؛ با این تفاوت که شخص معینی نیست؛ بلکه موضوع را «عنوانی» قرار دادهاند(1)تا همیشه محفوظ باشد.
پس، اگر احکام اسلام باید باقی بماند و از تجاوز هیأتهای حاکمه ستمگر به حقوق مردم ضعیف جلوگیری شود و اقلیتهای حاکمه نتوانند
1) . مراد آن است که در لزوم تشکیل حکومت و هدایت مردمان، عنوان «ولی امر» مذکور آمده است؛ نه آنکه از شخص معینی مثلًا حضرت امیر(علیه السلام) نام برده شده باشد. بنا بر این اداره نظام اسلامی در هر عصر، از وظایف کسی است که عنوان «ولی امر» بر او قابل انطباق باشد.
برای تأمین لذت و نفع مادی خویش مردم را غارت و فاسد کنند، اگر باید نظم اسلام برقرار شود و همه افراد بر طریقه عادلانه اسلام رفتار کنند و از آن تخطی ننمایند، اگر باید جلو بدعتگذاری و تصویب قوانین ضد اسلامی توسط مجلسهای قلابی گرفته شود، اگر باید نفوذ بیگانگان در کشورهای اسلامی از بین برود، حکومت لازم است. این کارها بدون حکومت و تشکیلات دولت انجام نمیشود. البته حکومت صالح لازم است: حاکمی که قیم امین صالح باشد. و گر نه حکومت کنندگان موجود به درد نمیخورند، چون جابر و فاسدند و صلاحیت ندارند.
چون در گذشته برای تشکیل حکومت و بر انداختن تسلط حکام خائن و فاسد به طور دسته جمعی و بالاتفاق قیام نکردیم و بعضی سستی به خرج دادند و حتی از بحث و تبلیغ نظریات و نظامات اسلامی مضایقه نمودند، بلکه بعکس، به دعاگویی حکام ستمکار پرداختند! این اوضاع به وجود آمد؛ نفوذ و حاکمیت اسلام در جامعه کم شد؛ ملت اسلام دچار تجزیه و ناتوانی گشت؛ احکام اسلام بیاجرا ماند و در آن تغییر و تبدیل واقع شد؛ استعمارگران برای اغراض شوم خود به دست عمال سیاسی خود قوانین خارجی و فرهنگ اجنبی را در بین مسلمانان رواج دادند و مردم را غربزده کردند. اینها همه برای این بود که ما قیم و رئیس و تشکیلات رهبری نداشتیم. ما تشکیلات حکومتی صالح میخواهیم. این مطلب از واضحات است.(1)
1) . موسوی خمینی، سید روحالله (امام خمینی(ره)، حکومت اسلامی و ولایت فقیه، ص: 39.
ما معتقد به «ولایت» هستیم؛ و معتقدیم پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) باید خلیفه تعیین کند و تعیین هم کرده است.(1)
ص: 28 و 53)
آیا تعیین خلیفه برای بیان احکام است؟ بیان احکام خلیفه نمیخواهد. خود آن حضرت بیان احکام میکرد. همه احکام را در کتابی مینوشتند و دست مردم میدادند تا عمل کنند. اینکه عقلًا لازم است خلیفه تعیین کند، برای حکومت است. ما خلیفه میخواهیم تا اجرای قوانین کند. قانون مجری لازم دارد. در همه کشورهای دنیا این طور است که جعل قانون به تنهایی فایده ندارد و سعادت بشر را تأمین نمیکند. پس از تشریع قانون، باید قوه مجریهای به وجود آید. در یک تشریع یا در یک حکومت اگر قوه مجریه نباشد، نقص وارد است. به همین جهت اسلام همانطور که جعل قوانین کرده، قوه مجریه هم قرار داده است. «ولی امر» متصدی قوه مجریه قوانین هم هست. اگر پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) خلیفه تعیین نکند، «فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»؛(2)«رسالت» خویش را به پایان نرسانده است. ضرورت اجرای احکام و ضرورت قوه مجریه و اهمیت آن در تحقق رسالت و ایجاد نظام عادلانهای که مایه خوشبختی بشر است سبب شده که تعیین جانشین مرادف اتمام رسالت باشد.در زمان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) این طور نبود که فقط قانون را بیان و ابلاغ کنند؛
1) . پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در موارد متعددی بر جانشینی علی(علیه السلام) تصریح فرموده است؛ از جمله در حدیث یوم الدار (روز دعوت خویشاوندان)، حدیث منزلت (جانشینی علی(علیه السلام) پیامبر را در جنگ تبوک)، آیه ولایت (اعطای انگشتری به فقیر و نزول آیه کریمه)، واقعه غدیر خم و حدیث ثقلین. (فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 12،
2) . اقتباس است از آیه 67 سوره مائده.
بلکه آن را اجرا میکردند.رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) مجری قانون بود. مثلًا قوانین جزایی را اجرا میکرد:
دست سارق را میبرید؛ حد میزد؛ رجم میکرد(1)
ص: 376 و 509.
. خلیفه هم برای این امور است. خلیفه قانونگذار نیست. خلیفه برای این است که احکام خدا را که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) آورده اجرا کند. اینجاست که تشکیل حکومت و برقراری دستگاه اجرا و اداره لازم میآید.اعتقاد به ضرورت تشکیل حکومت و برقراری دستگاه اجرا و اداره جزئی از ولایت است؛ چنانکه مبارزه و کوشش برای آن از اعتقاد به ولایت است. درست توجه کنید.
همانطور که آنها بر ضد شما اسلام را بد معرفی کردهاند، شما اسلام را آن طور که هست معرفی کنید؛ ولایت را چنانکه هست معرفی کنید. بگویید ما که به ولایت معتقدیم و به اینکه رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) تعیین خلیفه کرده و خدا او را واداشته تا تعیین خلیفه کند و «ولی امر» مسلمانان را تعیین کند، باید به ضرورت تشکیل حکومت معتقد باشیم؛ و باید کوشش کنیم که دستگاه اجرای احکام و اداره امور برقرار شود. مبارزه در راه تشکیل حکومت اسلامی لازمه اعتقاد به ولایت است. شما قوانین اسلام و آثار اجتماعی و فواید آن را بنویسید و نشر کنید. روش و طرز تبلیغ و فعالیت خودتان را تکمیل کنید. توجه داشته باشید که شما وظیفه دارید حکومت اسلامی تأسیس کنید. اعتماد به نفس داشته باشید و بدانید که از عهده این کار برمیآیید.
1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 18،
استعمارگران از سیصد- چهار صد سال پیش زمینه تهیه کردند. از صفر شروع کردند تا به اینجا رسیدند. ما هم از صفر شروع میکنیم. از جنجال چند نفر غربزده و سرسپرده نوکرهای استعمار هراس به خود راه ندهید. اسلام را به مردم معرفی کنید تا نسل جوان تصور نکند که آخوندها در گوشه نجف یا قم دارند احکام حیض و نفاس میخوانند و کاری به سیاست ندارند؛ و باید دیانت از سیاست جدا باشد. این را که دیانت باید از سیاست جدا باشد و علمای اسلام در امور اجتماعی و سیاسی دخالت نکنند، استعمارگران گفته و شایع کردهاند. این را بیدینها میگویند. مگر زمان پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) سیاست از دیانت جدا بود؟ مگر در آن دوره عدهای روحانی بودند و عده دیگر سیاستمدار و زمامدار؟ مگر زمان خلفای حق، یا ناحق، زمان خلافت حضرت امیر(علیه السلام) سیاست از دیانت جدا بود؟ دو دستگاه بود؟ این حرفها را استعمارگران و عمال سیاسی آنها درست کردهاند تا دین را از تصرف امور دنیا و از تنظیم جامعه مسلمانان برکنار سازند؛ و ضمناً علمای اسلام را از مردم و مبارزان راه آزادی و استقلال جدا کنند. در این صورت میتوانند بر مردم مسلط شده و ثروتهای ما را غارت کنند. منظور آنها همین است.
اگر ما مسلمانان کاری جز نماز خواندن و دعا و ذکر گفتن نداشته باشیم، استعمارگران و دولتهای جائر متحد آنها هیچ کاری به ما ندارند. شما برو هر قدر میخواهی اذان بگو، نماز بخوان؛ بیایند هر چه داریم ببرند، حوالهشان با خدا! لا حَوْلَ وَ لا قُوّةَ الّا بِاللَّهِ! وقتی که مردیم، ان شاء اللَّه به ما اجر میدهند! اگر منطق ما این باشد، آنها کاری به ما ندارند. آن مردک (نظامی انگلیس در زمان اشغال عراق) پرسید اینکه در بالای مأذنه دارد اذان میگوید به سیاست انگلستان ضرر دارد؟
گفتند: نه. گفت: بگذار هر چه میخواهد بگوید! اگر شما به سیاست استعمارگران کاری نداشته باشید و اسلام را همین احکامی که همیشه فقط از آن بحث میکنید بدانید و هر گز از آن تخطی نکنید، به شما کاری ندارند. شما هر چه میخواهید نماز بخوانید؛ آنها نفت شما را میخواهند، به نماز شما چکار دارند.
آنها معادن ما را میخواهند؛ میخواهند کشور ما بازار فروش کالاهای آنها باشد. و به همین جهت، حکومتهای دست نشانده آنها از صنعتی شدن ما جلوگیری میکنند؛ یا صنایع وابسته و مونتاژ تأسیس میکنند. آنها میخواهند ما آدم نباشیم! از آدم میترسند. اگر یک آدم پیدا شد از او میترسند. برای اینکه تولید مثل میکند و تأثیراتی میگذارد که اساس استبداد و استعمار و حکومت دست نشاندگی را در هم میریزد. لذا هر وقت آدمی پیدا شد، یا او را کشتند؛ یا زندانی و تبعیدش کردند؛ یا لکه دارش کردند که «سیاسی» است! این آخوند «سیاسی» است! پیغمبر(صلی الله علیه و آله) هم سیاسی بود. این تبلیغ سوء را عمال سیاسی استعمار میکنند تا شما را از سیاست کنار بزنند و از دخالت در امور اجتماعی بازدارند؛ و نگذارند با دولتهای خائن و سیاستهای ضد ملی و ضد اسلامی مبارزه کنید؛ و آنها هر کاری میخواهند بکنند و هر غلطی میخواهند بکنند؛ کسی نباشد جلو آنها را بگیرد.(1)
به حکم عقل و ضرورت ادیان، هدف بعثت و کار انبیاء(علیهم السلام) تنها مسألهگویی
1) . موسوی خمینی، سید روحالله (امام خمینی(ره)، حکومت اسلامی و ولایت فقیه، ص: 20.
و بیان احکام نیست. این طور نیست که مثلًا مسائل و احکام از طریق وحی به رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) رسیده باشد و آن حضرت و حضرت امیر المؤمنین و سایر ائمه(علیهم السلام) مسألهگوهایی باشند که خداوند آنان را تعیین فرموده تا مسائل و احکام را بدون خیانت برای مردم نقل کنند؛ و آنان نیز این امانت را به فقها واگذار کرده باشند تا مسائلی را که از انبیاء گرفتهاند بدون خیانت به مردم برسانند و معنای «الفقهاء امناء الرسل» این باشد که فقها در مسأله گفتن امین باشند.
در حقیقت، مهمترین وظیفه انبیاء(علیهم السلام) برقرار کردن یک نظام عادلانه اجتماعی از طریق اجرای قوانین و احکام است، که البته با بیان احکام و نشر تعالیم و عقاید الهی ملازمه دارد. چنانکه این معنا از آیه شریفه به وضوح پیدا است: «لَقَدْ ارْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ وَ انْزَلْنا مَعَهُمُ الْکتابَ وَ الْمیزانَ لِیقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ»؛(1)هدف بعثتها به طور کلی این است که مردمان بر اساس روابط اجتماعی عادلانه نظم و ترتیب پیدا کرده، قد آدمیت راست گردانند. و این با تشکیل حکومت و اجرای احکام امکانپذیر است. خواه نبی خود موفق به تشکیل حکومت شود، مانند رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و خواه پیروانش پس از وی توفیق به تشکیل حکومت و برقراری نظام عادلانه اجتماعی را پیدا کنند. خداوند متعال که در باب «خمس» میفرماید:
«وَ اعْلَموُا أنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیءٍ فَأَنّ للَّهِ خُمُسَهُ و لِلرّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی....»؛(2)
یا درباره «زکات» میفرماید: «خُذْ مِنْ امْوالِهِمْ صَدَقَةً...»؛(1)یا درباره «خراجات» دستوراتی صادر میفرماید، در حقیقت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) را نه برای فقط بیان این احکام برای مردم، بلکه برای اجرای آنها موظف میکند. همانطور که باید اینها را میان مردم نشر دهد، مأمور است که اجرا کند. مالیاتهایی نظیر خمس و زکات و خراج را بگیرد و صرف مصالح مسلمین کند؛ عدالت را بین ملتها و افراد مردم گسترش دهد، اجرای حدود و حفظ مرز و استقلال کشور کند و نگذارد کسی مالیات دولت اسلامی را حیف و میل نماید.
اینکه خداوند رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) را رئیس قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است:
«أطیعوُا اللَّهَ وَ أطیعوُا الرّسُولَ وَ اولیالأمر مِنْکمْ»؛(2)مراد این نبوده که اگر پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مسأله گفت، قبول کنیم و عمل نماییم. عمل کردن به احکام، اطاعت خداست. همه کارهای عبادی و غیر عبادی که مربوط به احکام است اطاعت خدا میباشد. متابعت از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) عمل کردن به احکام نیست، مطلب دیگری است. البته اطاعت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) به یک معنا اطاعت خداست، چون خدا دستور داده از پیغمبرش اطاعت کنیم.
اگر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)، که رئیس و رهبر جامعه اسلامی است، امر کند و بگوید
همه باید با سپاه اسامه(1)به جنگ بروند، کسی حق تخلف ندارد(2). این امر خدا نیست، بلکه امر رسول است. خداوند حکومت و فرماندهی را به آن حضرت واگذار کرده است و حضرت هم بنا بر مصالح به تدارک و بسیج سپاه میپردازد؛ والی و حاکم و قاضی تعیین میکند، یا برکنار میسازد.
فقهاء در اجرای قوانین و فرماندهی سپاه و اداره جامعه و دفاع از کشور و دادرسی و قضاوت مورد اعتمادپیامبرند؛
بنا بر این، الفقهاء امناء الرسل؛ یعنی کلیه اموری که به عهده پیغمبران است، فقهای عادل موظف و مأمور انجام آنند. گرچه «عدالت» اعم از «امانت» است و ممکن است کسی در امور مالی امین باشد اما در عین حال عادل نباشد، لکن مراد از امناء الرسل کسانی هستند که از هیچ حکمی تخلف نکنند و پاک و منزه باشند، چنانکه در ذیل حدیث میفرماید:
«ما لم یدخلوا فی الدنیا»؛ یعنی تا هنگامی که به منجلاب دنیاطلبی درنیامدهاند. پس اگر فقیهی در فکر جمعآوری مال دنیا باشد، عادل نیست و
1) . اسامة بن زید بن حارثه (54ق) در اسلام به دنیا آمد، پدر و مادرش هر دو از بندگان آزادشده پیامبر(صلی الله علیه و آله) بودند و ایشان در آخرین سال حیات خود (سال دهم هجری قمری) اسامة را در حالی که بیش از بیست سال نداشت به فرماندهی سپاهی از مهاجر و انصار برگزید که به سوی شام و فلسطین (روم) گسیل شده بودند.
2) . اشاره است به سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله) در وقت روانه کردن سپاه همراه اسامة که فرمود: «جَهّزوا جَیشَ أُسامَةَ، لَعَنَ اللَّهُ مَن تَخَلَّفَ عَنها؛ لشکر اسامة را سازوبرگ آماده کنید، خدا لعنت کند کسی را که با این لشکر همراهی نکند.» (شهرستاني، محمدبن عبدالکريم، الملل و النحل، ص: 14)
نمیتواند امین رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و مجری احکام اسلام باشد. فقط فقهای عادلند که احکام اسلام را اجرا کرده نظامات آن را مستقر میگردانند، حدود و قصاص را جاری مینمایند، حدود و تمامیت ارضی وطن مسلمانان را پاسداری میکنند. خلاصه، اجرای تمام قوانین مربوط به حکومت به عهده فقهاست: از گرفتن خمس و زکات و صدقات و جزیه و خراج و صرف آن در مصالح مسلمین تا اجرای حدود و قصاص که باید تحت نظر مستقیم حاکم باشد- و ولی مقتول هم بدون نظارت او نمیتواند عمل کند حفظ مرزها و نظم شهرها- همه و همه.
همانطور که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مأمور اجرای احکام و برقراری نظامات اسلام بود و خداوند او را رئیس و حاکم مسلمین قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است، فقهای عادل هم بایستی رئیس و حاکم باشند و اجرای احکام کنند و نظام اجتماعی اسلام را مستقر گردانند.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید (پس از فرونشاندن شورش نهروان در سال 38 هجری در کوفه ایراد فرمود که شبیه یک سخنرانی است):
«فَقُمْتُ بِالْأَمْرِ حِینَ فَشِلُوا وَ تَطَلَّعْتُ حِینَ تَقَبَّعُوا وَ نَطَقْتُ حِینَ تَعْتَعُوا وَ مَضَیتُ بِنُورِ اللَّهِ حِینَ وَقَفُوا وَ کنْتُ أَخْفَضَهُمْ صَوْتاً وَ أَعْلَاهُمْ فَوْتاً فَطِرْتُ بِعِنَانِهَا وَ اسْتَبْدَدْتُ برهانّها کالْجَبَلِ لَا تُحَرِّکهُ الْقَوَاصِفُ وَ لَا تُزِیلُهُ الْعَوَاصِفُ لَمْ یکنْ لِأَحَدٍ فِی مَهْمَزٌ وَ لَا لِقَائِلٍ فِی مَغْمَزٌ الذَّلِیلُ عِنْدِی عَزِیزٌ حَتَّی آخُذَ الْحَقَّ لَهُ وَ الْقَوِی عِنْدِی ضَعِیفٌ حَتَّی آخُذَ
1) . موسوی خمینی، سید روحالله (امام خمینی(ره)، حکومت اسلامی و ولایت فقیه، ص: 71.
الْحَقَّ مِنْهُ رَضِینَا عَنِ اللَّهِ قَضَاءَهُ وَ سَلَّمْنَا لِلَّهِ أَمْرَهُ أَ تَرَانِی أَکذِبُ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) وَ اللَّهِ لَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ فَلَا أَکونُ أَوَّلَ مَنْ کذَبَ عَلَیهِ فَنَظَرْتُ فِی أَمْرِی فَإِذَا طَاعَتِی قَدْ سَبَقَتْ بَیعَتِی وَ إِذَا الْمِیثَاقُ فِی عُنُقِی لِغَیرِی.»(1)
آن گاه که همه از ترس سست شده، کنار کشیدند، من قیام کردم و آن هنگام که همه خود را پنهان کردند من آشکارا به میدان آمدم و آن زمان که همه لب فرو بستند، من سخن گفتم و آن وقت که همه باز ایستادند من با راهنمایی نور خدا به راه افتادم. در مقام حرف و شعار صدایم از همه آهستهتر بود امّا در عمل برتر و پیشتاز بودم، زمام امور را به دست گرفتم و جلوتر از همه پرواز کردم و پاداش سبقت در فضیلتها را بردم. همانند کوهی که تند بادها آن را به حرکت در نمیآورد و طوفانها آن را از جای بر نمیکند، کسی نمیتوانست عیبی در من بیابد و سخن چینی جای عیب جویی در من نمییافت. خوارترین افراد نزد من عزیز است تا حق او را باز گردانم و نیرومند در نظر من پست و ناتوان است تا حق را از او باز ستانم.(2)
امام علی(علیه السلام) خطاب به مردم مصر میفرماید (نامه به مردم مصر، که همراه مالک اشتر در سال 38 هجری فرستاد):
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً(صلی الله علیه و آله) نَذِیراً لِلْعَالَمِینَ وَ مُهَیمِناً عَلَی الْمُرْسَلِینَ
فَلَمَّا مَضَی [ص](علیه السلام) تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ فَوَاللَّهِ مَا کانَ یلْقَی فِی رُوعِی وَ لَا یخْطُرُ بِبَالِی أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ(صلی الله علیه و آله) عَنْ اهلبیتهِ وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّی مِنْبَعْدِهِ فَمَا رَاعَنِی إِلَّا انْثِیالُ النَّاسِ عَلَی فُلَانٍ یبَایعُونَهُ فَأَمْسَکتُ [بِیدِی] یدِی حَتَّی رَأَیتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ یدْعُونَ إِلَی مَحْقِ دَینِ مُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و آله) فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَی فِیهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَکونُ الْمُصِیبَةُ بِهِ عَلَی أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَایتِکمُ الَّتِی إِنَّمَا هِی مَتَاعُ أَیامٍ قَلَائِلَ یزُولُ مِنْهَا مَا کانَ کمَا یزُولُ السَّرَابُ- [وَ] أَوْ کمَا یتَقَشَّعُ السَّحَابُ فَنَهَضْتُ فِی تِلْک الْأَحْدَاثِ حَتَّی زَاحَ الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ وَ اطْمَأَنَّ الدِّینُ وَ تَنَهْنَه(1)
پس از یاد خدا و درود! خداوند سبحان محمّد(صلی الله علیه و آله) را فرستاد تا بیم دهنده جهانیان و گواه پیامبران پیش از خود باشد. آنگاه که پیامبر(صلی الله علیه و آله) به سوی خدا رفت، مسلمانان پس از وی در کار حکومت با یکدیگر درگیر شدند. سوگند به خدا نه در فکرم میگذشت و نه در خاطرم میآمد(2)که عرب خلافت را پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از اهلبیت او بگرداند، یا مرا پس از وی از عهدهدار شدن حکومت باز دارند، تنها چیزی که نگرانم کرد شتافتن مردم به سوی فلان شخص بود که با او بیعت کردند. من دست باز کشیدم، تا آنجا که دیدم گروهی از اسلام باز گشته، میخواهند دین محمّد(صلی الله علیه و آله) را نابود سازند، پس ترسیدم که اگر اسلام و طرفدارانش را یاری نکنم، رخنهای در آن بینم یا شاهد نابودی آن باشم، که مصیبت آن بر من سختتر از رها
کردن حکومت بر شماست، که کالای چند روزه دنیاست و به زودی ایام آن میگذرد چنانکه سراب ناپدید شود، یا چونان پارههای ابر که زود پراکنده میگردد.
پس در میان آن آشوب و غوغا بپا خاستم تا آن که باطل از میان رفت و دین استقرار یافته، آرام شد.(1)
«وإِنِّی وَ اللَّهِ لَوْ لَقِیتُهُمْ وَاحِداً وَ هُمْ طِلَاعُ الْأَرْضِ کلِّهَا مَا بَالَیتُ وَ لَا اسْتَوْحَشْتُ وَ إِنِّی مِنْ ضَلَالِهِمُ الَّذِی هُمْ فِیهِ وَ الْهُدَی الَّذِی أَنَا عَلَیهِ لَعَلَی بَصِیرَةٍ مِنْ نَفْسِی وَ یقِینٍ مِنْ رَبِّی وَ إِنِّی إِلَی لِقَاءِ اللَّهِ لَمُشْتَاقٌ وَ [لِحُسْنِ] حُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرٌ رَاجٍ وَ لَکنَّنِی آسَی أَنْ یلِی [هَذِهِ الْأُمَّةَ] أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا فَیتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلًا وَ الصَّالِحِینَ حَرْباً وَ الْفَاسِقِینَ حِزْباً فَإِنَّ مِنْهُمُ الَّذِی قَدْ شَرِبَ فِیکمُ الْحَرَامَ وَ جُلِدَ حَدّاً فِی الْإِسْلَامِ وَ إِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ یسْلِمْ حَتَّی رُضِخَتْ لَهُ عَلَی الْإِسْلَامِ الرَّضَائِخُ فَلَوْ لَا ذَلِک مَا أَکثَرْتُ تَأْلِیبَکمْ وَ تَأْنِیبَکمْ وَ جَمْعَکمْ وَ تَحْرِیضَکمْ وَ لَتَرَکتُکمْ إِذْ أَبَیتُمْ وَ وَنَیتُمْ أَ لَا تَرَوْنَ إِلَی أَطْرَافِکمْ قَدِ انْتَقَصَتْ وَ إِلَی أَمْصَارِکمْ قَدِ افْتُتِحَتْ وَ إِلَی مَمَالِککمْ تُزْوَی وَ إِلَی بِلَادِکمْ تُغْزَی انْفِرُوا رَحِمَکمُ اللَّهُ إِلَی قِتَالِ عَدُوِّکمْ وَ لَا تَثَّاقَلُوا إِلَی الْأَرْضِ فَتُقِرُّوا بِالْخَسْفِ وَ تَبُوءُوا بِالذُّلِّ وَ یکونَ نَصِیبُکمُ الْأَخَسَّ وَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْأَرِقُ وَ مَنْ نَامَ لَمْ ینَمْ عَنْهُ وَ السَّلَام.»(2)
به خدا سوگند! اگر تنها با دشمنان روبرو شوم، در حالی که آنان تمام روی زمین را پر کرده باشند، نه باکی داشته و نه میهراسم. من به گمراهی آنان و هدایت
خود که بر آن استوارم، آگاهم و از طرف پروردگارم به یقین رسیدهام و همانا من برای ملاقات پروردگار مشتاق و به پاداش او امیدوارم. لکن از این اندوهناکم که بیخردان و تبهکاران این امّت، حکومت را به دست آورند، آنگاه مال خدا را دست به دست بگردانند و بندگان او را به بردگی کشند، با نیکوکاران در جنگ و با فاسقان همراه باشند، زیرا از آنان کسی در میان شماست که شراب نوشید و حد بر او جاری شد،(1)و کسی که اسلام را نپذیرفت امّا بناحق بخششهایی به او عطا گردید(2).
اگر اینگونه حوادث نبود شما را بر نمیانگیختم و سرزنشتان نمیکردم و شما را به گرد آوری تشویق نمیکردم و آنگاه که سرباز میزدید رهاتان میکردم. آیا نمیبینید که مرزهای شما را تصرّف کردند؟ و شهرها را گشودند؟ و دستاوردهای شما را غارت کردند؟ و در میان شهرهای شما آتش جنگ را بر افروختند؟. برای جهاد با دشمنان کوچ کنید، خدا شما را رحمت کند،در خانههای خود نمانید، که به ستم گرفتار و به خواری دچار خواهید شد و بهره زندگی شما از همه پستتر خواهد بود و همانا برادر جنگ، بیداری و هوشیاری است، هر آن کس که به خواب رود، دشمن او نخواهد خوابید! با درود.(3)
1) . منظور امام، ولید بن عقبة است که فرماندار عثمان در کوفه بود. وی شراب خورد و نماز صبح را چهار رکعت خواند و گفت اگر میخواهید بیشتر بخوانم! با گواهی مالک اشتر و جمعی از بزرگان کوفه به مدینه احضار شد و امام علی(علیه السلام) علی رغم مخالفت عثمان حد شراب را بر او جاری ساخت.
2) . عمرو عاص است که برای اسلام آوردن، پول و عطایا میخواست.
3) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 601.
قرآن کریم میفرماید:
«یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا ما لَکمْ إِذا قیلَ لَکمُ انْفِرُوا فی سَبیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ أَ رَضیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ قَلیلٌ * إِلاَّ تَنْفِرُوا یعَذِّبْکمْ عَذاباً أَلیماً وَ یسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیرَکمْ وَ لا تَضُرُّوهُ شَیئاً وَ اللَّهُ عَلی کلِّ شَیءٍ قَدیرٌ * إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذینَ کفَرُوا ثانِی اثْنَینِ إِذْ هُما فِی الْغارِ إِذْ یقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلَیهِ وَ أَیدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ کلِمَةَ الَّذینَ کفَرُوا السُّفْلی وَ کلِمَةُ اللَّهِ هِی الْعُلْیا وَ اللَّهُ عَزیزٌ حَکیمٌ * انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِکمْ وَ أَنْفُسِکمْ فی سَبیلِ اللَّهِ ذلِکمْ خَیرٌ لَکمْ إِنْ کنْتُمْ تَعْلَمُونَ * لَوْ کانَ عَرَضاً قَریباً وَ سَفَراً قاصِداً لاَتَّبَعُوک وَ لکنْ بَعُدَتْ عَلَیهِمُ الشُّقَّةُ وَ سَیحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَکمْ یهْلِکونَ أَنْفُسَهُمْ وَ اللَّهُ یعْلَمُ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ * عَفَا اللَّهُ عَنْک لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّی یتَبَینَ لَک الَّذینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْکاذِبینَ * لا یسْتَأْذِنُک الَّذینَ یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ أَنْ یجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِالْمُتَّقینَ * إِنَّما یسْتَأْذِنُک الَّذینَ لا یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ وَ ارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فی رَیبِهِمْ یتَرَدَّدُونَ * وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لکنْ کرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قیلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدینَ * لَوْ خَرَجُوا فیکمْ ما زادُوکمْ إِلاَّ خَبالاً وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَکمْ یبْغُونَکمُ الْفِتْنَةَ وَ فیکمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِالظَّالِمینَ * لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَک الْأُمُورَ حَتَّی جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَ هُمْ کارِهُونَ * وَ مِنْهُمْ مَنْ یقُولُ ائْذَنْ لی وَ لا تَفْتِنِّی أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْکافِرینَ»؛(1)«ای کسانی که ایمان
1) . توبه / 38 الی 49.
آوردهاید! چرا هنگامی که به شما گفته میشود: به سوی جهاد در راه خدا حرکت کنید! بر زمین سنگینی میکنید (و سستی به خرج میدهید)؟! آیا به زندگی دنیا به جای آخرت راضی شدهاید؟! با اینکه متاع زندگی دنیا، در برابر آخرت، جز اندکی نیست! اگر (به سوی میدان جهاد) حرکت نکنید، شما را مجازات دردناکی میکند و گروه دیگری غیر از شما را به جای شما قرار میدهد؛ و هیچ زیانی به او نمیرسانید؛ و خداوند بر هر چیزی تواناست! اگر او را یاری نکنید، خداوند او را یاری کرد؛ (و در مشکلترین ساعات، او را تنها نگذاشت؛) آن هنگام که کافران او را (از مکه) بیرون کردند، در حالی که دوّمین نفر بود (و یک نفر بیشتر همراه نداشت)؛ در آن هنگام که آن دو در غار بودند و او به همراه خود میگفت: غم مخور، خدا با ماست! در این موقع، خداوند سکینه (و آرامش) خود را بر او فرستاد؛ و با لشکرهایی که مشاهده نمیکردید، او را تقویت نمود؛ و گفتار (و هدف) کافران را پایین قرار داد، (و آنها را با شکست مواجه ساخت؛) و سخن خدا (و آیین او)، بالا (و پیروز) است؛ و خداوند عزیز و حکیم است! (همگی به سوی میدان جهاد) حرکت کنید؛ سبکبار باشید یا سنگین بار! و با اموال و جانهای خود، در راه خدا جهاد نمایید؛ این برای شما بهتر است اگر بدانید! (امّا گروهی از آنها، چنانند که) اگر غنایمی نزدیک (و در دسترس) و سفری آسان باشد، (به طمع دنیا) از تو پیروی میکنند؛ ولی (اکنون که برای میدان تبوک،) راه بر آنها دور (و پر مشقت) است، (سرباز میزنند؛) و به زودی به خدا سوگند یاد میکنند که: اگر توانایی داشتیم، همراه شما حرکت میکردیم! (آنها با این اعمال و این دروغها، در واقع) خود را هلاک میکنند؛ و خداوند میداند آنها دروغگو هستند! خداوند تو را بخشید؛ چرا پیش از آنکه راستگویان و دروغگویان را بشناسی، به آنها اجازه دادی؟! (خوب بود صبر میکردی، تا هر دو گروه خود را نشان دهند!) آنها که به خدا و روز جزا ایمان دارند، هیچ گاه برای ترک جهاد (در راه خدا)
با اموال و جانهایشان، از تو اجازه نمیگیرند؛ و خداوند پرهیزگاران را میشناسد. تنها کسانی از تو اجازه (این کار را) میگیرند که به خدا و روز جزا ایمان ندارند و دلهایشان با شک و تردید آمیخته است؛ آنها در تردید خود سرگردانند. اگر آنها (راست میگفتند، و) اراده داشتند که (به سوی میدان جهاد) خارج شوند، وسیلهای برای آن فراهم میساختند! ولی خدا از حرکت آنها کراهت داشت؛ از این رو (توفیقش را از آنان سلب کرد؛و) آنها را (از جهاد) باز داشت؛ و به آنان گفته شد: «با «قاعدین» [کودکان و پیران و بیماران] بنشینید! اگر آنها همراه شما (به سوی میدان جهاد) خارج میشدند، جز اضطراب و تردید، چیزی بر شما نمیافزودند؛ و به سرعت در بین شما به فتنهانگیزی (و ایجاد تفرقه و نفاق) میپرداختند؛ و در میان شما، افرادی (سست و ضعیف) هستند که به سخنان آنها کاملًا گوش فرامیدهند؛ و خداوند، ظالمان را میشناسد. آنها پیش از این (نیز) در پی فتنهانگیزی بودند و کارها را بر تو دگرگون ساختند (و به هم ریختند)؛ تا آن که حق فرا رسید و فرمان خدا آشکار گشت (و پیروز شدید)، در حالی که آنها کراهت داشتند. بعضی از آنها میگویند: به ما اجازه ده (تا در جهاد شرکت نکنیم) و ما را به گناه نیفکن! آگاه باشید آنها (هم اکنون) در گناه سقوط کردهاند؛ و جهنم، کافران را احاطه کرده است!»
ملامت و سرزنش مؤمنین به جهت تثاقل و سستی نمودنشان به هنگام جنگ به اینکه مگر به حیات ناچیز دنیا قانع شدهاند؟
این آیات متعرض حال منافقین و بیان پارهای از اوصاف و علامتهای آنان و تلخیهایی که اسلام از کید و مکر ایشان دید و مسلمین از نفاق ایشان کشیدند، میباشد. در مقدمه آن، مؤمنین را مورد عتاب قرار میدهد که چرا از جهاد شانه
خالی میکنند و داستان یاری خدا را از پیغمبرش به رخ آنان میکشد، که با آنکه بییار و بیکس از مکه بیرون آمد چگونه خدای تعالی نصرتش داد.
«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا ما لَکمْ إِذا قِیلَ لَکمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ...»؛ کلمۀ «اثاقلتم» اصلش «تثاقلتم» بوده مانند «ادارکوا» که اصلش «تدارکوا» بوده و همچنین کلماتی دیگر نظیر آن و گویا در این کلمه معنای میل نهفته شده و به همین جهت با کلمۀ «الی» متعدی شده و گفته شده است: «اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ» و معنایش این است که با گرانی میل کردید به سوی زمین و یا این است که تثاقل ورزیدید در حالی که میل میکردید به زمین. و مقصود از «نفر در راه خدا» سفر کردن برای جهاد است.
«أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَةِ»؛ مثل اینکه در اینجا در کلمۀ «رضا» معنای قناعت نهفته که با حرف «من» متعدی است، هم چنان که خود ما هم میگوئیم: «من از مال به خوبش راضیم» یعنی قانعم و یا میگوئیم: «من از همه این مردم به دوستی با فلانی راضیم» یعنی قانعم. و بنا بر این، در حقیقت در کلام نوعی عنایت مجاز به کار رفته و چنین میفهماند که زندگی دنیا یک درجه پستی از زندگی آخرت است و زندگی دنیا و آخرت یکی حساب شده و مردم مورد نظر آیه از این زندگی به درجه پستش قناعت کردهاند و جملۀ «فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ» هم به این عنایت مجاز، اشعار دارد.
بنا بر آنچه که گذشت، معنای آیه شریفه این است: ای کسانی که ایمان آوردهاید! چه شده است شما را وقتی که پیغمبر(صلی الله علیه و آله) (به منظور تعظیم اسم آن جناب در آیه ذکر نشده) به شما میگوید برای جهاد بیرون شوید تثاقل و کندی
میکنید، مثل اینکه دلتان نمیخواهد به جهاد بروید، مگر از زندگی آخرت به زندگی دنیا قناعت کردهاید؟ اگر چنین است بدانید که زندگی دنیا نسبت به زندگی آخرت جز یک زندگی پست و اندکی نیست.
در این آیه و آیه بعدش به مؤمنین عتابی شدید و تهدیدی سخت شده و هم چنان که در روایاتشان نزول آمده، این آیات با داستان جنگ تبوک انطباق دارد.
«إِلَّا تَنْفِرُوا یعَذِّبْکمْ عَذاباً أَلِیماً وَ یسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیرَکمْ...»؛ عذابی که در این آیه بدان انذار و تهدید شدهاند مطلق است و قیدی بدان نخورده و به همین جهت هیچ وجهی نیست که ما آن را به عذاب آخرت اختصاص دهیم. و چه بسا سیاق خود آیه این معنا را تأیید کند که منظور از عذاب، عذاب دنیا و یا حد اقل عذاب دنیا و آخرت است.
و اینکه فرمود: «و گروهی را غیر از شما میآورد» یعنی گروهی را که چون شما در امتثال اوامر خدا و کوچ کردن در راه او تثاقل و کندی نمیورزند. دلیل این معنا قرینه مقام است.
«وَ لا تَضُرُّوهُ شَیئاً»؛ اشاره است به ناچیزی مخالفتهای ایشان در درگاه خدای سبحان و اینکه اگراو بخواهد ایشان را از میان برداشته قوم دیگری را جایگزین ایشان کند کاری از دستشان برنخواهد آمد، زیرا خدای تعالی از اطاعت ایشان منفعت و از مخالفتشان ضرری نمیبیند، بلکه نفع و ضررشان عاید خودشان میشود.
«وَ اللَّهُ عَلی کلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ»؛ این جمله تعلیل است برای جملۀ «یعَذِّبْکمْ عَذاباً أَلِیماً وَ یسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیرَکمْ».
«إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کفَرُوا ثانِی اثْنَینِ إِذْ هُما فِی الْغارِ»؛ کلمۀ «ثانِی اثْنَینِ» به معنای یکی از آن دو تا است. و کلمۀ «غار» به معنای سوراخ وسیعی است که در کوه باشد و مقصود از آن در اینجا غاری است که در کوه ثور قرار داشته و این غار غیر از غاریست که در کوه حرا قرار داشت. و بنا بر اخبار بسیاری، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قبل از بعثت، بسیاری از اوقات در آنجا به سر میبرده. و مقصود از «صاحب؛ همراه» او بنا بر نقل قطعی ابوبکر است.
«إِذْ یقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا»؛ مقصود از «حزن» اندوهی است که از ترس ناشی میشود، یعنی به همراهش گفت:
از ترس تنهایی و غربت و بیکسی و فراوانی دشمن و یکدلی دشمنان من و اینکه مرا تعقیب کردهاند غم مخور که خدای سبحان با ماست، او مرا بر دشمنانم یاری میدهد.
بدانید که خداوند، وقتی که مشرکین پیامبر(صلی الله علیه و آله) را بیرون کردند با انزال سکینه و جنود غیبی او را یاری نمود؛
«فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلَیهِ وَ أَیدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها...»؛ یعنی خداوند سکینت خود را بر رسول خود نازل و رسول خویش را به جنودی که دشمنان نمیدیدند تأیید نمود و آن جنود دشمنان را از راههای مختلفی از وی منصرف میکردند و آن راههای مختلف همان عواملی بود که در انصراف مردم از وارد شدن در غار و دستگیر کردن آن جناب مؤثر بود. و در اینکه آن عوامل چه بوده روایاتی وارد شده که- ان شاء اللَّه- در بحث روایتی خواهد آمد.
چند دلیل بر اینکه ضمیر «علیه» در جملۀ «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلَیهِ» به رسول(صلی الله علیه و آله) بر میگردد نه به صاحب (ابو بکر):
در اینجا خواهید پرسید چرا ضمیر «علیه» را به ابیبکر برنگرداندید و آن را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عاید ساختید؟ در جواب میگوئیم: به چند دلیل: اول، به خاطر اینکه همه ضمیرهایی که قبل و بعد از این ضمیر هست یعنی ضمیرهای «إِلَّا تَنْصُرُوهُ»، «نصره»، «اخرجه»، «لصاحبه» و «ایده» همه به آن جناب برمیگردد و با این حال و با اینکه قرینه قطعیهای در کار نیست معنا ندارد که در میان همه این ضمائر تنها ضمیر «علیه» را به ابیبکر برگردانیم.
دوم اینکه، اصل بنای کلام بر اساس تشریح و بیان نصرت و تاییدی است که خدای تعالی نسبت به پیغمبر گرامیاش نموده و از اینجا شروع شده که اگر شما او را یاری نکنید، خداوند در روزی که احدی نبود تا بتواند یاریش کند او را یاری فرمود و سکینت بر او نازل کرد و به وسیلۀ جنودی از نصر کمک نموده، از کید دشمنان حفظ فرمود و همه اینها مختص به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده.
بدلیل اینکه کلمۀ «اذ» سه مرتبه تکرار شده و در هر بار جمله ما قبل تشریح شده. در بار اول که فرمود: «إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کفَرُوا»؛ بیان میکند آن زمانی را که به طور اجمال در جملۀ «فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ» بود و میفهماند در آن زمانی او را یاری کرد که کفار او را بیرون کردند. و در بار دوم که فرمود: «إِذْ هُما فِی الْغارِ» بیان میکند تشخیص حالی را که قبل از آن ذکر شده بود، یعنی حال «ثانِی اثْنَینِ» را و میفهماند که زمان
این حال چه وقت بود، یعنی، در چه وقت او یکی از دو نفر بود. و در بار سوم که فرمود: «إِذْ یقُولُ لِصاحِبِهِ» بیان کرد تشخیص آن زمانی را که در غار بودند.
سوم اینکه، آیه شریفه هم چنان در یک سیاق ادامه دارد، تا آنجا که میفرماید: «وَ جَعَلَ کلِمَةَ الَّذِینَکفَرُوا السُّفْلی وَ کلِمَةُ اللَّهِ هِی الْعُلْیا» و جای هیچ تردید نیست که این جمله بیان جملات قبل و مقصود از «کلمه کسانی که کافر شدند" همان رأیی است که مشرکین مکه دردار الندوة دادند، که دسته جمعی آن جناب را به قتل رسانیده، نورش را خاموش کنند. و مقصود از «کلمه خدا» وعده نصرت و اتمام نوری است که به وی داده. و با این حال چطور ممکن است میان بیان و مبین جملهای آورده شود که بیان مبین نباشد، یعنی، بیان راجع به نصرتی باشد که خدای تعالی از آن جناب کرده و مبین راجع باشد به نصرت غیر او.
پس با در نظر داشتن این چند جواب، باید گفت معنای آیه این است که: اگر شما مؤمنان، او را یاری نکنید، باری خداوند یاری خود را نسبت به او هویدا ساخت، (و همه به یاد دارید) در آن روزی که احدی یاور و دافع از او نبود و دشمنان بیشمار او با هم یکدل و یک جهت و برای کشتنش از هر طرف احاطهاش کردند و او ناگزیر شد به اینکه از مکه بیرون رود و جز یک نفر کسی با او نبود، در آن موقعی که در غار جای گرفت و به همراه خود (ابو بکر) میگفت «از آنچه میبینی اندوهناک مشو که خدا با ماست و یاری به دست اوست» چگونه خداوند یاریش کرد.
سکینت خود را بر او نازل و او را با لشکریان غیر مرئی که به چشم شما نمیآمدند تأیید فرمود و کلمه آنهایی را که کفر ورزیدند- یعنی آن حکمی که بر وجوب قتل او صادر نموده و دنبالش دست به اقدام زدند- خنثی و مغلوب نمود.
آری، کلمه خدا- یعنی آن وعده نصرت و اظهار دین و اتمام نوری که به پیغمبرش داد- غالب و برتر است و خدا عزیز و مقتدری است که هرگز مغلوب نگشته، حکیمی است که هرگز دچار جهل و در اراده و فعلش دچار خبط و غلط نمیشود.
از آنچه گذشت چند امر روشن میگردد:
امر اول اینکه جملۀ «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلَیهِ» در عین اینکه متفرع بر جملۀ «إِذْ یقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ» شده متفرع بر جملۀ «فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ» نیز هست. چون همانطور که گفتیم ظرف «اذ؛ زمانی که» ظرف برای نصرت است و کلام در مقام بیان یاری خدای تعالی از آن جناب است و لا غیر، در نتیجه تفریع نیز. تفریع بر ظرف است با مظروف. به بیان سادهتر، جملۀ «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ» تفریع است بر جملۀ «فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ» نه بر جملۀ «یقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ».
و چه بسا بعضی(1)
با این آیه استدلال بر نزول سکینت بر ابیبکر کردهاند، به این بیان که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) لا یزال بر سکینتی از پروردگار خود بود و دیگر معنا ندارد که در خصوص اینجا بفرماید «ما سکینت خود را بر وی نازل کردیم»، پس به طور مسلم این سکینت بر ابیبکر نازل شده.
لیکن چند اشکال بر این استدلال وارد است: اول اینکه، با آیۀ «ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ» که مربوط به داستان جنگ حنین است
1) . رضا، محمد رشید، المنار، ج 10، ص: 429.
نمیسازد، زیرا میبینیم که صریحاً میفرماید «خداوند سکینت خود را بر آن جناب و بر مؤمنین نازل کرد» و اگر آن جناب در آن روز سکینت داشت حاجتی بر سکینت مجدد نبود. و اگر بگویی ممکن است در آن روز اضطراب جدیدی بر آن جناب دست داده باشد، به خلاف داستان غار، در جواب میگوئیم این قول بیدلیل است، برای اینکه آیه مربوط به جنگ حنین اضطراب و اندوه و هیچ چیز دیگری را از آن جناب نقل نمیکند، تنها و تنها متعرض فرار مؤمنین است. علاوه بر اینکه، این حرف خود دلیل بر بطلان اصل دعوی است، زیرا اگر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دائماً دارای سکینتی از پروردگار خود بود، دیگر معنی نداشت در جنگ حنین مضطرب شود، تا در نتیجه سکینت مجددی بر او نازل گردد. مگر اینکه بگویند مقصود ما این نیست که در تمامی عمر همیشه بر سکینتی از پروردگار خود بوده، بلکه مقصودمان این است که آن جناب در غار دائماً دارای سکینت بود.
نظیر آیه حنین آیه سوره فتح است که صریحاً از نزول سکینت بر آن جناب و بر مؤمنین خبر داده،میفرماید: «إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیةَ حَمِیةَ الْجاهِلِیةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ».(1)
اشکال دوم اینکه، اگر نتیجه «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلَیهِ» مربوط به ابیبکر باشد باید نتیجه دیگر، یعنی جملۀ «وَ أَیدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها» نیز مربوط به وی باشد، زیرا وحدت سیاق شهادت میدهد که این نتیجهها همه فرع بر یک جاست و تفکیک در سیاق واحد صحیح نیست و لازمه این حرف این است که تأیید به جنود غیر مرئی راجع به آن جناب نباشد.
1) . فتح / 26.
حتی بعضی(1)از صاحبان این قول برای فرار از تفکیک در سیاق واحد، به این لازمه هم ملتزم شده و گفتهاند: ضمیر در «ایده» هم به ابیبکر برمیگردد.
بعضی(2)
ص: 430 و 431
دیگر این معنا را تأیید نمودهاند به اینکه «هر چند در آیات راجع به نزول جنود غیر مرئی مانند آیه راجع به داستان حنین و آیات راجع به داستان احزاب و واقعه بدر نیامده که این جنود بر مؤمنین نازل شده و تصریح نکرده به اینکه جنود نامبرده مؤمنین را تأیید کردهاند، لیکن از آنجایی که میدانیم این جنود برای یاری و امداد، نازل شدهاند قهرا مؤمنین را هم یاری و امداد کردهاند، پس چه مانعی دارد که بگوئیم جنود غیر مرئی در داستان غار، ابیبکر را هم تأیید کردهاند، با اینکه میدانیم تأیید همه مؤمنین و یا فقط ابیبکر در حقیقت تأیید رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است».من خیال میکنم خوب بود آقایان که با کمال بیپروایی جملۀ «وَ أَیدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها» را نیز در شأن ابیبکر گرفتهاند با کمی بیپروایی دیگری فرع سوم یعنی جملۀ «وَ جَعَلَ کلِمَةَ الَّذِینَ کفَرُوا السُّفْلی...»، «را هم نازل در شأن وی میشمردند، تا هیچ تفکیکی در سیاق لازم نیاید.
و خواننده محترم توجه دارد که این معنایی که آقایان بدان ملتزم شدهاند آیه را از معنای واحدی که دارد به معنای متناقض الاطرافی برمیگرداند، که اولش منافی با آخرش و ذیلش مناقض با صدرش است، برای اینکه صدر آیه این معنا را افاده میکند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در نظر خدای تعالی گرامیتر از آن است که او را ذلیل و
محتاج نصرت مردم معاصرش کند، بلکه، ولی نصرتش خود اوست، به شهادت اینکه در آن روزگاری که احدی از این مردم پیرامون او نبودند او را یاری فرمود. آن گاه وقتی در ذیل شروع میکند به بیان آن نصرت، گفتگو از نصرت غیر پیغمبر را به میان میآورد. و میفرماید: خداوند سکینت خود را بر آن غیر نازل نمود. و او را به لشکریانی نامرئی تأیید نمود...
و به فرضی هم که نصرت خدا نسبت به ابیبکر و یا همه مؤمنین در حقیقت نصرت آن جناب باشد باری آیه شریفه با این معنا نمیسازد، بلکه سیاق آیه آن را دفع میکند، زیرا آیه قبلی همه مؤمنین را در یک خطاب جمع نموده و همه را عتاب و تهدید میکرد که چرا از اجابت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تثاقل میورزید. در آیه دوم همه را به کوچ دادن در راه جهاد امر میفرمود. و در آیه بعدیش به عذاب و به استبدال قومی دیگر تهدیدشان کرده برای همه مؤمنین معاصر آن جناب روشن میساخت که خدا و رسولش از یاری ایشان بینیاز است و آنها نمیتوانند به خدا ضرری برسانند. و در آیه سوم میفرماید: خداوند در روزی که پای یکی از آنان در کار نبود آن جناب را یاری فرمود و آن روزی بود که کفار بیرونش کرده و او با یک نفر دیگر به غار پناهنده شد، آن روزی که به همراهش گفت غم مخور که خدا با ماست.
و پر واضح است که مقتضای این مقام بیان یاری و تاییدی است که خداوند از شخص آن حضرت کرده، نه یاری و تاییدی که به وسیلۀ مؤمنین و یا یک نفر از ایشان کرده، آنهم با این سابقه که همه مؤمنان را مورد عتاب قرار داده است، هم چنان که در چنین مقامی هیچ تناسبی ندارد که به شرح نصرت خدا از یکی از مؤمنین که در آن روز با وی بود بپردازد.
و یا با جملۀ «إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کفَرُوا ثانِی اثْنَینِ» به طور اجمال به نصرتی که از خود آن حضرتنموده اشاره کند و آن گاه در تفصیل این اجمال شروع کند به نصرتی که از همراه او کرده و سکینتی که بر همراه او نازل نموده و تاییدی که با فرستادن جنود غیر مرئی از همراه او بعمل آورده است، چون مقام به هیچ وجه مناسبتی با این وضع ندارد.
اشکال سوم اینکه، صاحبان این سخن معنای سکینت را نفهمیدهاند، ما در تفسیر آیۀ «ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ»؛(1)به معنای سکینت اشاره کردیم.
امر دوم اینکه منظور از «تأیید آن جناب به جنود غیر مرئی» تأییدی است که در همان روز خدای تعالی نمود و سیاق آیه همین معنا را افاده میکند. پس، از اینکه بعضیها(2)
گفتهاند منظور از آن جنود، جنود ملائکه در جنگ احزاب و حنین بوده است و آیات خود این دو داستان بدان صراحت دارد، گفتاری است که هیچگونه دلالتی در الفاظ آیه مورد بحث بر آن دیده نمیشود.
امر سوم که از بیان گذشته ما روشن گردید این است که منظور از «کلمة» در جملۀ «وَ جَعَلَ کلِمَةَ الَّذِینَ کفَرُوا السُّفْلی»، «همان رأیی است که از مجلس شورای معروف بهدار الندوه گذرانیده، برای اجراء آن و کشتن آن جناب و خاموش کردن نور دعوت حقهاش دامن به کمر زدند. و منظور از «کلمة» در جملۀ «وَ کلِمَةُ
اللَّهِ هِی الْعُلْیا» آن وعدهای است که خداوند به رسول گرامیاش داده بود که دین او را یاری نموده بر همه ادیان غلبه میدهد.
چون آیۀ شریفۀ «فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کفَرُوا» مضمونش همان مضمونی است که آیۀ «وَ إِذْ یمْکرُ بِک الَّذِینَ کفَرُوا لِیثْبِتُوک أَوْ یقْتُلُوک أَوْ یخْرِجُوک وَ یمْکرُونَ وَ یمْکرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیرُ الْماکرِینَ»؛(1)آن را افاده میکند.
ذیل آیه هم که میفرماید: خداوند کلمه ایشان را باطل و کلمه الهیه را احقاق میکند قطعاً مربوط به همان صدر آیه یعنی داستان اخراج و یا به عبارتی اضطرار به خروج از مکه است.
و امری که آن جناب را مضطر و ناگزیر کرد به اینکه از مکه بیرون رود و خدا آن امر را باطل ساخت، آن رأیی است که دردار الندوه گذرانیدند و آن تصمیم بر قتل آن جناب بود. پس کلمهای که خدا باطلش کرد و آن را مغلوب نمود همین تصمیم قریش بود. و در مقابل، آن کلمه الهی را که احقاق نمود، همان نصرت آن جناب و پیشبرد دین او بود.
این را گفتیم تا به خوبی معلوم شود اینکه بعضی از مفسرین(2)منظور از «کلمه کفار» را کفر و شرک و منظور از «کلِمَةُ اللَّهِ» را توحید و ایمان دانستهاند صحیح نیست، زیرا هر چند کفر و شرک کلمه کفار و توحید کلمة اللَّه هست، اما لازمه آن
این است که منظور از کلمه کفار و کلمة اللَّه همه جا و حتی در جایی که قرینه بر خلاف هم باشد این دو معنا است.
«انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِکمْ وَ أَنْفُسِکمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ ذلِکمْ خَیرٌ لَکمْ إِنْ کنْتُمْ تَعْلَمُونَ»؛ «خفاف» جمع «خفیف» و «ثقال» جمع «ثقیل» است. و ثقل در این آیه شریفه به قرینه مقام، کنایه است از وجود موانعی که نگذارد انسان برای جهاد در راه خدا بیرون رود، نظیر کثرت مشاغل مربوط به امور مالی و بازاری، یا علاقه فراوان نسبت به زن و فرزند و خویشان و دوستان، به حدی که دوری و جدایی از آنان در دل انسان مکروه و ناپسند آید و همچنین نداشتن زاد و راحله و اسلحه و هر مانع دیگری که آدمی را از شرکت در جهاد باز بدارد و در مقابل منظور از «خفت- سبکباری"این است که هیچ یک از اینها مانع او نشود.
پس اینکه امر فرمود چه خفافا و چه ثقالا به جهاد روید با اینکه این دو حال معنای متقابل یکدیگر را دارند معنایش این است که علیای حال به جهاد بروید و هیچ بهانهای را عذر نیاورید، هم چنان که معنای اینکه فرمود: «به اموال و انفستان" این است که به هر وسیله که برایتان ممکن است جهاد کنید.
از اینجا معلوم میشود که امر به جهاد در آیه شریفه مطلق است و منافات ندارد که در دلیل دیگری با بودن پارهای از اعذار و موانع از قبیل مرض، کوری، شلی و امثال آن، مقید بشود و در نتیجه با بودن آن عذرها، وجوب جهاد ساقط گردد. پس کسی خیال نکند که معنای خفافا و ثقالا این است که حتی با بودن آن اعذار هم باید بیرون روید.
«لَوْ کانَ عَرَضاً قَرِیباً وَ سَفَراً قاصِداً لَاتَّبَعُوک...»؛ کلمۀ «عرض» به معنای چیزی است که زوال و نابودی به سرعت در آن راه یابد. این کلمه به مال دنیوی نیز اطلاق میگردد و همین معنا مورد نظر این آیه میباشد.
و منظور از نزدیک بودن آن، نقد و در دسترس بودن است و منظور از این که سفر قاصد باشد با در نظر گرفتن این که کلمه قصد به معنای وسط و میانه است این است که خیلی دور و طولانی نباشد، بلکه برای مسافر آسان و نزدیک باشد. کلمۀ «شقه» به معنای مسافت است و از این نظر آن را شقه گفتهاند که پیمودن آن مستلزم مشقت است.
این آیه به طوری که از سیاقش برمیآید سرزنش و مذمت منافقینی است که از همراهی کردن با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برای جنگ تبوک تخلف ورزیدند و اینکه گفتیم جنگ تبوک، برای اینکه تنها جنگی که منافقینی تخلف ورزیدند و مسافتش هم دور بود جنگ تبوک بود و آیه شریفه به غیر آن تطبیق نمیکند.
و معنای آیه این است که: اگر تو ایشان را به کاری دعوت میکردی که نفع مالی مسلم و نقدی میداشت. و به دست آوردنش هم آسان میبود به طور مسلم تو را اجابت میکردند و با تو بیرون میآمدند تا به طمع خود برسند و غنیمتی که وعده داده بودی به چنگ آورند و لیکن تو ایشان را به سفری دور و دراز و کاری دشوار دعوت کردی و لذا در باره آن تثاقل ورزیدند.
و به زودی بعد از آنکه از جنگ برگشتید و ایشان را در تخلفشان سرزنش کردید به خدا سوگند خواهند خورد که اگر ما استطاعت میداشتیم با شما میآمدیم، اینها با این طریقهای که در امر جهاد اتخاذ کردهاند که هر وقت آسان و پر درآمد بود
شرکت کنند و هر وقت دور و پر مشقت بود تخلف نموده و عذرها و سوگند دروغین بیاورند خود را هلاک خواهند کرد و خدا میداند که در سوگندشان دروغگویند. و ممکن هم هست که جملۀ «یهْلِکونَ أَنْفُسَهُمْ» تنها مربوط به سوگند دروغین ایشان باشد.
«عَفَا اللَّهُ عَنْک لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّی یتَبَینَ لَک الَّذِینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْکاذِبِینَ»؛ جمله اولی یعنی: «عَفَا اللَّهُ عَنْک» دعا به جان پیغمبر است، نظیر نفرین به کشته شدن که در چند جای قرآن آمده، مانند: «قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَکفَرَهُ»؛(1)و «فَقُتِلَ کیفَ قَدَّرَ»؛(2)و «قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّی یؤْفَکونَ».(3)
جمله مذکور متعلق است به جملۀ «لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ» و مقصود از أذن، أذن در تخلف و تقاعد از جنگ است و با در نظر داشتن اینکه استفهام در آن برای انکار و یا توبیخ است، معنای آن چنین میشود: جا داشت به هیچ وجه اذن نمیدادی به اینکه تخلف ورزیده و از جنگ تقاعد کنند. و با این معنایی که ما کردیم تعلق و ارتباط غایتی که در جملۀ «حَتَّی یتَبَینَ لَک الَّذِینَ صَدَقُوا» است با جملۀ «لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ» به خوبی روشن میشود و معلوم میگردد که این تعلق و ارتباط میان آن غایت و معناییاست که از آن استفهام شده، نه میان غایت و خود استفهام، چون اگر اینطور باشد خلاف مقصود را میرساند (به عبارت سادهتر نمیخواهد بفرماید: چرا اذن دادی به این منظور که دروغگوئیشان برایت ثابت شود، بلکه میخواهد بفرماید: چرا اذن دادی اگر نمیدادی- برایت روشن میشد که دروغگویند) و سیاق
آیه برای بیان این است که دروغگویی آنان روشن است و با کوچکترین امتحان فاش میشود، مثلاً، اگر اجازه نمیدادی دروغ و رسواییشان کشف میشد.
این آیه به طوری که ملاحظه میکنید و قبلاً هم اشاره کردیم در این مقام است که ادعا کند نفاق و دروغگویی متخلفین ظاهر است و با مختصر امتحانی خود را لو میدهند و رسوا میشوند و مناسب این مقام این است که خطاب و عتاب را متوجه مخاطب نموده، او را سرزنش کند مثل اینکه مخاطب باعث شده که حیثیت آنان محفوظ بماند و او روپوش بر روی رسواییهای آنان انداخته و این خود یکی از آداب کلام است که منظور از آن تنها و تنها بیان روشنی مطلب و وضوح آنست و بیش از این را افاده نمیکند، عیناً مانند مثل معروف «در به تو میگویم دیوار تو بشنو» که معنای مطابقیش مقصود نیست.
در این جمله نیز مقصود این نیست که تقصیری به گردن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بیندازد و آن گاه بگوید خدا از تقصیرت گذشت، حاشا از آن جناب که سوء تدبیری در احیاء امر خدا از او سرزند و بدین جهت مرتکب گناهی شود. بلکه منظور از آن، همان افاده ظهور و وضوح دروغ منافقین است و بس. و اینکه فرمود «چرا به ایشان اجازه دادی» معنایش این است که اگر اجازه نمیدادی بهتر و زودتر رسوا میشدند و ایشان به خاطر سوء سریره و فساد نیت، مستحق این معنا بودند، نه اینکه بخواهد بفرماید «اجازه ندادن به مصلحت دین نزدیکتر و اصولاً دارای مصلحت بیشتری بود».
دلیل این معنا چهارمین آیه بعد از آیه مورد بحث است که میفرماید: «لَوْ خَرَجُوا فِیکمْ ما زادُوکمْ إِلَّا خَبالًا وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَکمْ یبْغُونَکمُ الْفِتْنَةَ وَ فِیکمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ...»، زیرا از این آیه بر میآید که اذن ندادن آن جناب فی نفسه مصلحت نداشته، بلکه مصلحت اذن دادنش بیشتر بوده، زیرا اگر اذن نمیداد و منافقین را با خود میبرد، بقیه مسلمانان را هم دچار خبال، یعنی فساد افکار میکرد و هم اتحاد و اتفاق آنان را مبدل به تفرقه و اختلاف مینمود. پس، اصلح همین بود که اجازه تخلف بدهد تا با مسلمانان به راه نیفتند و فساد افکار خود را در افکار و عقاید آنان رخنه نداده، میان آنان تفتین و ایجاد اختلاف نکنند، چون همه مسلمانان دارای ایمان محکم نبودند.
بعضی از ایشان ایمانشان سست و دلهایشان مریض و مبتلا به وسوسه بود. این دسته گوشهایشان بدهکار سخنان فریبنده آنان و آماده پذیرفتن. وسوسههای آنان بود. همه اینها در صورتی بود که منافقین رودربایستی میکردند و با مسلمانان به راه میافتادند. و اگر صریحاً اعلام مخالفت میکردند و علناً فرمان آن حضرت را عصیان مینمودند که خود محذور بزرگ دیگری داشت و آن این بود که علاوه بر ایجاد دودستگی روی دیگران در نافرمانی باز میشد.
و این معنا مخصوصاً از دو آیه بعد که میفرماید: «وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لکنْ کرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قِیلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدِینَ»؛ کاملاً استفاده میشود، چون از این آیه برمیآید که همه میدانستند که منافقین تخلف خواهند کرد و بر کسی پوشیده نبود، زیرا همه میدیدند که منافقین اصلاً در پی آماده ساختن خود برای سفر جنگ نیستند، با این حال چگونه این معنا بر مثل پیغمبری
که خدای تعالی اسرار و اخبار منافقین را قبل از نزول این سوره بارها به اطلاع او رسانده بود پوشیده میماند؟ و چگونه تصور میشود که در این آیه او را به طور جدی عتاب و سرزنش کند که چرا قبل از تحقیق از حال آنان و قبل از اینکه حالشان روشن شود و از مؤمنین متمایز گردند اجازه تخلف دادی؟ پس معلوم میشود که مقصود از عتاب همان معنایی است که ما گفتیم.
از آنچه گذشت این معنا روشن شد که اینکه بعضیها(1)به این آیه استدلال کردهاند بر صدور گناه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، به این پندار که «عفو جز بعد از گناه معنی ندارد پس معلوم میشود اذن آن حضرت قبیح و از گناهان صغیره بوده و گر نه اگر مباح بود گفته نمیشد چرا این کار را انجام دادی» تا چه اندازه فاسد و باطل است.
و این خود یکی از بازیگریهای ایشانست که با کلام خدا کردهاند و اگر خود آنها در چنین مقامی چنین سخنی میگفتند (یعنی به فرمانبر خود میگفتند چرا نگذاشتی رسوا شوند و من آنها را از میان بردارم) و به ایشان همین اعتراض میشد قطعاً زیر بار نمیرفتند و ما بیان کردیم که آیه شریفه برای عتاب جدی سوق داده نشده و غرض دیگری در کار است.
علاوه بر این، اینکه گفتند: «اگر مباح بود گفته نمیشد چرا این کار را انجام دادی» حرف صحیحی نیست، زیرا وقتی انسان شخصی را ببیند که کار بهتری
1) . زمخشری، محمود بن عمر، تفسیر كشاف، ج 2، ص: 274.
را کنار گذاشته و به کار نیکی پرداخته است او را عتاب میکند که چرا اینکار را میکنی و آنکار را که بهتر بود نکردی.
خلاصه گفتار صاحب المنار در ذیل آیه فوق که در آن عفو خدا از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را مربوط به ترک اولی نمودن آن حضرت دانسته است:
نظیر این استدلال غلط، کلام آن مفسری(1)است که گفته: بعضی از مفسرین مخصوصاً زمخشری نسبت به عفو الهی از رسول گرامیاش سوء تعبیر کردهاند و حال آنکه جا داشت از خدای تعالی که نسبت به رسول گرامیاش منتها درجه لطف و احترام را به کار برده و قبل از صدور گناهی از آن جناب تعبیر به عفو فرموده، ادب آموخته و اینگونه تعبیرات زشت را در بارهاش به کار نمیبردند.
و بعضی دیگر- مانند فخر رازی- از آن طرف افتاده و افراط و مبالغه کرده و در این مقام برآمدهاند که اثبات کنند کلمۀ «عفو" دلالت بر صدور گناه ندارد و این آیه بیش از این را نمیرساند که اذن دادن آن حضرت خلاف اولی بود و اگر نمیداد بهتر بود.
و این خود جمودی است که نسبت به اصطلاحات جدید و آنهم در یک عرف خاص پیدا شده و میخواهند از معنای جدید ذنب که همان معصیت است دست برندارند، آن وقت برای اینکه کلمۀ «عفو» در آیه مورد بحث دلالت بر ذنب (معصیت) نکند این توجیه را به میان آورند، غافل از اینکه خود قرآن نسبت صدور ذنب به آن جناب داده و فرموده: «لِیغْفِرَ لَک اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِک وَ ما
1) . رضا، محمد رشید، المنار، ج 10، ص: 465.
تَأَخَّرَ»؛(1)اینها که میخواهند از اصطلاح خود دست برندارند این آیه را چگونه معنا میکنند.
و این اشتباه از همین جا ناشی شده که خیال کردهاند ذنب به معنای معصیت و نافرمانی است و حال آنکه چنین نیست، بلکه ذنب عبارتست از هر عملی که به دنبالش ضرر و یا فوت نفع و مصلحتی بوده باشد و اصل کلمه از «ذنب" گرفته شده که به معنای دم و دنباله حیوان است و این کلمه مرادف با کلمۀ «معصیت" نیست تا هر جا به کار برده شود معنای نافرمانی را بدهد، بلکه معنای آن اعم است و اذنی که خدای تعالی از آن عفو فرموده باعث فوت مصلحتی شده که خدا در آیه شریفه آن را بیان کرده و آن تشخیص و جدا شدن مردم با ایمان از مردم دروغگو است.
آن گاه پس از تخطئه زمخشری و رازی خودش در یک گفتاری طولانی در توجیه آیه چنین گفته که: اذن دادن آن جناب از روی اجتهاد خودش بوده، چون قبلاً وحیی در این باره به وی نرسیده بود و اشتباه در اینگونه موارد از انبیاء(علیهم السلام)جایز و ممکن است، آنکه جایز نیست صدور مخالفت وحی و نافرمانی خدا است، که به طور اتفاق انبیاء(علیهم السلام)از آن معصومند. و محال است که پیغمبر خدا دروغ بگوید و یا در آنچه که به وی وحی شده خطا برود و یا عملاً با آن مخالفت کند.
و نظیر این اشتباه و این عتاب در سوره انفال آمده که خداوند رسول گرامی خود را عتاب میکند بهاینکه چرا از اسرای بدر فدیه گرفتی و آزادشان کردی و میفرماید: «ما کانَ لِنَبِی أَنْ یکونَ لَهُ أَسْری حَتَّی یثْخِنَ فِی الْأَرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ
1) . «تا از گناه گذشته و آینده تو درگذریم.» (فتح / 2)
الدُّنْیا وَ اللَّهُ یرِیدُ الْآخِرَةَ»؛(1)آن گاه دنباله آن میفرماید: اگر قبلاً حکمی از قلم قضا نگذشته بود، این عمل اقتضای نزول عذاب دردناکی را داشت، ولی آن حکم قضایی مانع شد. این بود تلخیص گفتار مفسر نامبرده.
جواب به صاحب المنار و بیان اینکه عمل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اولی و اصلح بوده است نه ترک اولی
و چقدر خوب بود میفهمیدیم که این مفسر در کلام خودش چه چیزی اضافه بر کلام فخر رازی گفته. رازی و غیر او هم همین را میگفتند که عفو در مقابل ترک اولی بوده. و ترک اولی در عرف متشرعه ذنب شمرده نمیشود و مستتبع عقاب نیست. حاصل حرف این مفسر هم همین بود که عفو در مقابل ترک اصلح بوده. تنها تفاوتی که میان گفته وی و گفتار رازی است این است که وی ترک اصلح را ذنب لغوی دانسته.
و ما در سابق بیان کردیم که به دلالت آیات قرآنی اذن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نه ذنب عرفی بود نه لغوی، زیرا بیرون نرفتن منافقین و تخلفشان از جهاد اولی و اصلح بود و فائده و مصلحت آن این بود که لشکریان اسلام را دچار فتنه و اختلاف کلمه نکردند. و این مصلحت بعینه در صورت اجازه ندادن آن جناب نیز وجود داشت، زیرا اگر هم اجازه نمیداد منافقین در جهاد شرکت نمیکردند و پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) این معنا را میدانست، چون قبلاً کفر و نفاق آنان برایش ثابت شده بود، چنان که قرآن کریم هم به وی خبر میدهد که: «وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً». پس، از اینکه
1) . انفال / 67.
هیچگونه جنب و جوشی از خود نشان ندادند پیدا بود که نمیخواستند در جهاد شرکت جویند و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اجل از این بود که مطلبی را که همه میدانند او نداند.
آنهم با اینکه خود قرآن در آیۀ «وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ»؛(1)او را آشنا و مطلع از منافقین دانسته با این حال چگونه ممکن است رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از کلمات کسانی که یکی میگوید: «به من اجازه بده و فریبم نده" و دیگری میگوید: «او مردی دهن بین است" و در جایی دیگر در باره صدقات، زخم زبانها میزنند و هرگز و در هیچ موقفی از در خیر خواهی درنیامدند، پی به کفر و نفاق آنان نبرده باشد. پس به طور مسلم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) منافقین را کاملاً میشناخته و از کفر و نفاق درونی آنان آگاه بوده و با این حال اگر میبینیم خدای تعالی او را عتاب میکند که چرا اجازه دادی و صبر نکردی تا تحقیق کافی بعمل آورده در نتیجه منافقین از مؤمنین برایت مشخص شود میفهمیم که قطعاً عتاب عتابی غیر جدی است و منظور از آن همان معنا و غرضی است که در بیان سابق گذشت.
و اما اینکه گفت: «و اذنی که خدای تعالی از آن عفو فرموده باعث فوت مصلحتی شده که خدا در آیه شریفه آن را بیان کرده و آن جدا شدن منافقین از مردم با ایمان است» صحیح نیست، زیرا آن مصلحتی که در آیه شریفه ذکر شده اطلاع یافتن و شناختن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بر دروغگویان است، نه مطلق شناخته شدن آنان و از بیان گذشته روشن شد که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آنان را میشناخت و حقیقت و مصلحت هم- که سد باب فتنه اختلاف میباشد- در اذن آن حضرت بود، زیرا
1) . «تو آنان را از لحن گفتارشان خوب میشناسی.» (محمد / 30)
(همانطور که مکرر خاطرنشان کردیم) آن جناب از حال منافقین به دست آورده بود که به هیچ وجه در امر جهاد شرکت نخواهند کرد، چه اذن تخلف به ایشان بدهد و چه ندهد، الا اینکه به منظور حفظ ظاهر و علنی نساختن مخالفت آنان و حفظ ظاهری وحدت کلمه- هر چند واقعیتی نداشت- اجازه داد تا از شرکت در جهاد معاف باشند.
در اینجا ممکن است بعضیها پیش خود تصور کنند اگر در آن ایام که ایام جنگ تبوک و بحبوحه شوکت و قدرت اسلام و نفوذ کلمه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود، نفاق منافقین تا این اندازه معلوم بود و افراد آنان تا این پایه شناخته شده بودند، مسلمانان فریب تفتینهای آنان را نمیخوردند تا در نتیجه گرفتاراختلاف شوند.
لذا میگوئیم اسلام در نظر دیگران مهابت و شوکت داشت و ملل دیگر آن روز از شوکت آن هراسیده و از شمشیر سپاهیانش بلرزه میافتادند و اما مسلمانان در میان خود آن طور که باید از تعالیم اسلام بهرهمند نگشته و به وسیلۀ آن دلهایشان را از مرض نفاق پاک نکرده بودند و در نتیجه آن طور که باید دارای وحدت کلمه و عزم راسخ نشده بودند و آیات مورد بحث و همچنین آیات بعد از آن تا آخر سوره، خود شاهد صدق این گفتار است.
آری، همین مسلمین بودند که در جنگ احد مرض دلها و نفاق درونی خود را اظهار نموده و با اینکه دشمن در کنار شهر ایشان قرار داشت نزدیک به ثلث از آنها پشت به جنگ کرده هر چه دیگران نصیحتشان کردند و الحاح و اصرار ورزیدند به خرجشان نرفت و در جواب گفتند: «لَوْ نَعْلَمُ قِتالًا لَاتَّبَعْناکمْ» و همین معنا یکی از عوامل شکست مسلمین در آن روز شد.
و اما اینکه گفت: «و نظیر این اشتباه و این عتاب در سوره انفال آمده که خداوند رسول گرامی خود را عتاب میکند به اینکه چرا از اسرای بدر فدیه گرفتی» جوابش این است که:
اولاً این مفسر معنای آیه را نفهمیده است، زیرا در آیه انفال هیچ عتابی بر فدیه گرفتن از اسراء دیده نمیشود و عتابی که در آن آمده بر اصل گرفتن اسیر است، چون که میفرماید: «ما کانَ لِنَبِی أَنْ یکونَ لَهُ أَسْری»؛ «هیچ پیغمبری نباید اسیر داشته باشد.» و هیچ آیه دیگری و حتی هیچ روایتی هم نیامده که پیغمبر به لشکریان دستور گرفتن اسیر داده باشد، بلکه از روایات داستان بدر برمیآید که وقتی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دستور داد تا بعضی از اسیران را به قتل برسانند مردم ترسیدند از اینکه مبادا آن حضرت بخواهد همه اسیران را به قتل برساند، لذا پیشنهاد فدیه گرفتن را تقدیم داشتند تا بدین وسیله وضع مالی سپاه اسلام را علیه دشمنان دین تقویت کنند، خداوند هم همین پیشنهاد کنندگان را مورد عتاب قرار داد و فرمود: «تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا وَ اللَّهُ یرِیدُ الْآخِرَةَ».
و این خود بهترین گواه است بر اینکه عتاب، تنها متوجه مؤمنین بوده، نه به خصوص آن حضرت و نه به آن جناب و مؤمنین. و نیز بهترین شاهد است بر اینکه بیشتر روایاتی که عتاب را متوجه آن جناب دانسته مجعول و از دسیسههای دشمنان اسلام است.
و ثانیاً اگر عتاب در آیه مذکور متوجه به خصوص آن حضرت و یا به او و همه مؤمنین باشد ادعای دیگر مدعی باطل میشود، زیرا او میگفت: «کلمۀ «ذنب» در باره آن جناب به معنای لغویش استعمال شده.» و این حرف با آیه بعدی که
میفرماید: «لَوْ لا کتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّکمْ فِیما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ»؛(1)سازگار نیست، برای اینکه آیه تصریح دارد بر اینکه عتاب به خاطر گناهی بوده که اگر قضاء ازلی مانع نمیشد عذاب بزرگی را به دنبال داشت و هیچ آدم عاقلی تردید ندارد در اینکه پای عذاب بزرگ به میان نمیآید مگر در مورد معصیت اصطلاحی، بلکه در مورد معصیتهای بزرگ و این خود شاهد دیگری است بر اینکه عتاب در آیه مزبور متوجه غیر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده است.
«لا یسْتَأْذِنُک الَّذِینَ یؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ... یتَرَدَّدُونَ»؛ این دو آیه یکی از علائم نفاق که منافقین را از مؤمنین جدا میسازد بیان میکند و آن این است که منافق از پیغمبر اجازه تخلف از جهاد میگیرد، ولی مؤمن در جهاد در راه خدا پیشدستی نموده، هرگز به تخلف راضی نمیشود.
خداوند در این دو آیه میخواهد بفرماید: جهاد در راه خدا با جان و مال از لوازم ایمان واقعی و درونی به خدا و روز جزاست، چون چنین ایمانی آدمی را به تقوی وا میدارد و مؤمن به خاطر داشتن چنین ایمانی نسبت به وجوب جهاد بصیرتی به دست میآورد و همین بصیرت نمیگذارد که در امر جهاد تثاقل و کاهلی کند، تا چه رسد به اینکه از ولی امر خود اجازه تخلف و معافیت از جهاد بخواهد. به خلاف منافق که او به خاطر نداشتن ایمان به خدا و روز جزا دارای چنین تقوایی نگشته، دلش همواره در تزلزل و تردید است و در نتیجه در مواقف دشواری که پای جان و مال در میان است دلش میخواهد به هر وسیله ممکن طفره برود و خود را
1) . انفال / 68.
کنار بکشد و برای اینکه از رسوایی خودنیز جلوگیری بعمل آورده باشد و صورت قانونی بدان بدهد از ولی امرش درخواست معافیت میکند.
«وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً...»؛ «عدة» به معنای تجهیزات و «انبعاث» - به طوری که صاحب مجمع البیان گفته- به معنای به سرعت روانه شدن است(1)
و کلمۀ «تثبیط» به معنای بازداشتن از امری است که نسبت بدان رغبتی نباشد.
این آیه عطف است به جمله سابق که میفرماید: «وَ اللَّهُ یعْلَمُ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ» و میخواهد همان معنا را برساند و بفهماند که اینان در دعوی اینکه نمیتوانند در جنگ شرکت کنند دروغگویند، بلکه واقعش این است که میل ندارند شرکت کنند و گر نه اگر کمترین رغبتی داشتند تجهیزات سفر خود را تهیه میدیدند، چون پر واضح است که هر کس بخواهد در هر امری اقدام نماید و بدان علاقمند باشد قبلاً خود را آماده میکند و از این منافقین هیچگونه جنب و جوشی دیده نشد، پس معلوم میشود که اصلاً نمیخواهند در جنگ شرکت جویند.
«وَ لکنْ کرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ»؛ یعنی خداوند به خاطر نفاقشان و برای اینکه بر تو و بر مؤمنین منت بگذارد آنها را موفق به جهاد نکرد و اجازه تخلفشان را داد تا در میان سپاهیان با ایمان القاء مفسده نکنند و جمع مؤمنان را مبدل به تفرقه و وحدت کلمه آنان را مبدل به اختلاف نسازند.
«وَ قِیلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدِینَ»؛ این امر، یعنی جملۀ «مانند مردم معفو و معذور از جنگ شما نیز تقاعد بورزید» امری تشریعی نیست تا با امر به کوچ کردن و در جنگ شرکت جستن منافات داشته باشد، پس کسی نگوید که چطور قبلاً فرمود:
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 5، ص: 34.
«همه باید حرکت کنید» و حال به منافقین میفرماید شما مانند سالخوردگان و زمینگیر شدگان معاف هستید؟، زیرا بین این دو دستور فرق است، دستور اول امری است تشریعی که خداوند به زبان پیغمبرش بندگان خود را بدان مأمور میکند و دستور دوم امری است غیر تشریعی که از ناحیه سوء سریره و تردید درونی و خبث باطن خود آنها است.
و اگر این امر را به خود نسبت نداد و نفرمود: «خدای تعالی گفت»، بلکه فرمود: «گفته شد که تقاعد کنید با تقاعد کنندگان» به همین منظور بود که خود را از امر کردن به رفتاری که مورد خوشنودیش نیست منزه نموده، بفهماند که این روش را سببهای دیگری غیر از خدا، از قبیل شیطان و هوای نفس باعث شده و اگر این تخلف منافقین را در جملۀ «فثبطهم» به خود نسبت داد، با واسطه بوده و بدین منظور بوده که با معنای پاداش و امتنان بر مؤمنان منطبق گردد و علاوه، به خاطر اینکه دو امر متخالف، یعنی دو امر «انفروا» و «اقعدوا» در یک سیاق قرار گرفته و به یک صورت و یک جور اداء شده باشند.
«لَوْ خَرَجُوا فِیکمْ ما زادُوکمْ إِلَّا خَبالًا وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَکمْ...»؛ کلمۀ «خبال» به معنای فساد و اضطراب رأی است. و کلمۀ «ایضاح» به معنای شتابیدن در شر است. و «خلال» به معنای بین و «بغی» به معنای طلبیدن است. بنا بر این، معنای اینکه فرمود: «یبْغُونَکمُ الْفِتْنَةَ» این است که منافقین خواهان فتنه برای شما هستند.
بعضی به جای «برای شما» گفتهاند: «در شما». و «فتنه» به معنای محنت
و گرفتاری است و از انواع گرفتاریها آنکه مناسب با مقام آیه است همان تفرقه و اختلاف کلمه است.
«و سماع» به معنای کسی است که هر حرفی را زود میپذیرد و باور میکند. این آیه در مقام تعلیل جملۀ «وَ لکنْ کرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ» است و برای اینکه امتنان را هم برساند، بدون وصل یعنی بدون حرف عطف (واو) شروع شده و معنای آیه احتیاجی به توضیح ندارد.
«لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَک الْأُمُورَ حَتَّی جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَ هُمْ کارِهُونَ»؛ یعنی قسم میخورم که منافقان به طور مسلم پیش از این جنگ (جنگ تبوک) خواهان فتنه و محنت و اختلاف کلمه و تفرقه اجتماع شما بودند، هم چنان که در جنگ احد عبداللَّه بن ابیبن سلول یک ثلث از جمعیتسپاهیان شما را از صحنه جنگ به طرف مدینه برگردانید و از یاری رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دریغ نمود. آری، همین منافقین بودند که همواره امور را برای تو دگرگونه ساخته، نعل را وارونه میزدند و مردم را به مخالفت تو دعوت و بر معصیت تخلف از امر جهاد تحریک نموده، یهودیان و مشرکان را بر قتال با مسلمانان برمیانگیختند و در میان مسلمین جاسوسی و خرابکاریهای دیگر میکردند تا آنکه حق- آن حق که میبایست پیروی شود- بیامد و امر خدا و آنچه که از دین میخواست پیروز گشت و بر خواستههای شیطانی کافران غالب آمد با اینکه کفار از پیشرفت آن اکراه داشتند.
این آیه شریفه به منزله استشهاد بر آیه قبلی است و بر آن مطلبی که در دو آیه قبل بود مثال میآورد.
و اگر در این آیه خطاب را متوجه شخص رسول خدا(صلی الله علیه و آله) کرد با اینکه در آیه
قبلی خطاب، عمومی بود، برای این است که در این آیه مطلب یعنی وارونه کردن امور فقط علیه آن جناب بود، به این معنی که منافقین همه دشمنیهایشان با آن جناب بود، به خلاف آیه قبلی که مضمونش عمومی است.
روایاتی در مورد کیفیت هجرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) از مکه به مدینه و داستان غار و...
در الدر المنثور است که ابن مردویه و ابونعیم در کتاب دلائل از ابن عباس روایت کردهاند که در تفسیر آیۀ «إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ» گفته است: بعد از آنکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شبانه از خانه بیرون آمد و به غار ثور رسید. ابن عباس میگوید: ابوبکر وقتی دید که آن جناب از شهر بیرون میرود به دنبالش به راه افتاد و صدای حرکتش به گوش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسید و آن حضرت ترسید مبادا یکی از دشمنان باشد که در جستجوی او است، وقتی ابوبکر این معنا را احساس کرد شروع کرد به سرفه کردن. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) صدای او را شناخت و ایستاد تا او برسد، ابوبکر هم چنان به دنبال آن جناب بود تا به غار رسیدند.
صبحگاهان قریش به جستجوی آن حضرت برخاستند و نزد مردی قیافهشناس از قبیله بنیمدلج فرستادند. او جای پای آن حضرت را از در منزلش گرفته هم چنان پیش رفت تا به غار رسید. دم در غار درختی بود، مرد قیافهشناس در زیر آن درخت ادرار کرد و پس از آن گفت:
مرد مورد نظر شما از اینجا تجاوز نکرده- ابن عباس میگوید: در این هنگام ابوبکر در اندوه شد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «محزون مباش که خدا با ماست».
ابن عباس سپس اضافه میکند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و ابوبکر سه روز تمام در
غار بودند و تنها علی بن ابیطالب و عامر بن فهیره با ایشان ارتباط داشتند. عامر برایشان غذا میآورد و علی(علیه السلام) تجهیزات سفر را فراهم مینمود. علی(علیه السلام) سه شتر از شتران بحرین خریداری نمود و مردی راهنما برای آنان اجیر کرد. پس از آنکه پاسی از شب سوم گذشت علی(علیه السلام) شتران و راهنما را بیاورد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و ابوبکر هر یک بر راحله و مرکب خویش سوار شده به طرف مدینه رهسپار گردیدند. در حالی که قریش به هر سو در جستجوی آن جناب شخصی را گسیل داشته بودند(1).
و نیز در همان کتاب آمده که ابن سعد از ابن عباس و علی(علیه السلام) و عایشه (دختر ابوبکر) و عایشه دختر قدامه و سراقة بن جعشم- روایات نامبردگان درهم داخل شده- روایت کرده که گفتهاند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وقتی از منزل بیرون میآمد که قریش در خانه آن جناب نشسته بودند لا جرم مشتی از ریگ زمین برداشت و بر سر آنان پاشید در حالی که میخواند: «یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ...». آن گاه از میان آنان گذشت.
یکی از آن میان گفت: منتظر چه هستید؟ گفتند: منتظر محمدیم گفت: به خدا قسم او از میان شما عبور کرد و رفت. گفتند: به خدا سوگند ما او را ندیدیم، آن گاه در حالی که خاکها را از سر خود میتکاندند برخاستند. از آن سو رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با ابوبکر به غار ثور رفته، داخل آن شدند و پس از ورود ایشان عنکبوتها به در آن غار تار تنیدند.
قریش با فعالیت هر چه تمامتر به جستجویش برخاستند و سرانجام به در غار
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 3، ص: 240.
رسیدند، در آنجا یکی به دیگری میگفت: این تار عنکبوتی که من میبینم آن قدر کهنه است که گویا قبل از تولد محمد در اینجا تنیده شده(1).
و در کتاب اعلام الوری در باره اینکه سراقة بن جعشم چه نحوه ارتباطی با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) داشت و در اینکه آیا او از دشمنان بوده و یا از صحابه چنین گفته است:
آنچه که در بین عرب معروف شده و هر جا مینشینند چه در اشعار و چه در محاورات خویش میگویند و انتشار میدهند، این است که سراقه از مکه به قصد کشتن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بیرون آمد و او را تعقیب کرد تا شاید با کشتن آن جناب در میان قریش افتخاری به دست آورد و هم چنان در تعقیب بود تا آن جناب را پیدا نمود، آن قدر نزدیک شد که دیگر خاطر جمع شد بهدف خود رسیده است و لیکن به طور ناگهانی چهار پای اسبش به زمین فرو رفت و بکلی در زمین پنهان شد. سراقه بسیار تعجب کرد، زیرا میدید آن مکان، زمین نرمی نبود که پای اسب فرو رود، آنهم تا شکم، بلکه زمینی بسیار سفت و محکم بود. سراقه فهمید که این قضیه یک امر آسمانی است (و اگر دیر بجنبد ممکن است خودش هم فرو رود) لا جرم فریاد زد: ای محمد! از پروردگارت بخواه اسب مرا رها کند و من ذمه خدا را به گردن میگیرم که احدی را به راهی که در پیش گرفتهای راهنمایی نکنم و نگویم که من محمد را کجا دیدهام. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دعا کرد و اسبش چنان به آسانی رها شد که گویی پاهایش را با یک گره جوزی بسته بودند.
و این سراقه مردی بسیار زیرک و دوراندیش بود و از این پیش آمد چنین
1) . همان.
احساس کرد که به زودی برایش پیش آمد دیگری خواهد بود. لذا به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عرض کرد یک امان نامه برای من بنویس.
آن جناب هم به وی امان نامه داد و او برگشت.
محمد بن اسحاق میگوید: ابوجهل در باره سراقه اشعاری گفته بود، سراقه نیز با اشعار زیر، او را پاسخ گفت:
ابا حکم و اللات(1)لو کنت شاهدا
لأمر جوادی اذ تسیخ قوائمه
عجبت و لم تشکک بان محمدا
نبی ببرهان فمن ذا یکاتمه
علیک بکف الناس عنه فاننی
أری أمره یوما ستبدو معالمه(2)
این روایت را کلینی در کافی(3)به سند خود از معاویة بن عمار از ابیعبداللَّه(علیه السلام) و نیز صاحب الدر المنثور نیز(4)آن را به چند طریق نقل کردهاند. و نیز زمخشری آن را در کتاب ربیع الأبرار خود(5)آورده است.
و در الدر المنثور آمده که ابن سعد و ابن مردویه از ابن مصعب روایت کردهاند که گفت: من انس بن مالک و زید بن ارقم و مغیرة بن شعبه را دیده بودم و از آنان شنیدم که با خود چنین گفتگو میکردند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وقتی آن شب وارد غار
1) . در نسخهای دیگر: «و اللَّه».
2) . ای ابا حکم بلات (و در نسخه دیگر به خدا) سوگند اگر میدیدی. چگونه چهار پای اسبم در زمین فرو رفت. به تعجب فرو رفته و دیگر تردیدی برایت نمیماند که محمد. پیغمبری با معجزه است، و با این معجزاتش چه کسی میتواند نبوت او را پوشیده بدارد، اینک بر تو باد که مردم را رها کنی و بر او نشورانی که من امر او را میبینم روزی خیلی زود بالا گرفته و پیش برود. (طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الوری باعلام الهدی، ص: 33)
3) . کلینی، محمد بن یعقوب، روضة الكافى، ج8، ص: 218، ح 378.
4) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 3، ص: 240.
5) . بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 2، ص: 125، ح 3.
شد، خداوند درختی را به امر خود در برابر روی پیغمبرش رویانید، به طوری که بکلی آن حضرت را از چشم بینندگان پوشانید و عنکبوت را دستور داد تا دمدر غار در برابر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تار بتند تا او هم با تارهای خود آن جناب را از بینندگان مستور سازد و دو کبوتر وحشی را دستور داد تا در دهانه غار بایستند.
جوانان قریش که هر یک از یک دودمان بودند با چوبدستی، شمشیر و چماقهایشان سر و کلههایشان پیدا شد و هم چنان نزدیک غار میشدند تا آنجا که فاصلهشان با آن جناب بیش از چهل ذراع نماند. در آن میان یکی از ایشان با عجله نزدیک آمد و نگاهی در غار انداخت و برگشت. بقیه نفرات پرسیدند چرا درون غار را تفحص نکردی؟ گفت: من یک جفت کبوتر وحشی در دهنه غار دیدم و فهمیدم که معقول نیست کسی در غار باشد...(1)
و نیز در همان کتاب آمده که عبد الرزاق و ابن منذر از زهری نقل کردهاند که در ذیل جملۀ «إِذْ هُما فِی الْغارِ» گفته است: مقصود از این غار آن غاری است که در یکی از کوههای مکه به نام ثور واقع است(2).
روایاتی که غار نامبرده را غار واقع در کوه ثور معرفی میکنند بسیار زیاد است. و این کوه تقریباً در چهار فرسخی مکه قرار دارد.
و در اعلام الوری و قصص الانبیاء آمده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سه روز در آن غار بماند و بعد از سه روز خدای تعالی به آن حضرت اجازه مهاجرت داد و فرمود: ای محمد از مکه بیرون رو که بعد از ابیطالب دیگر تو را در آن یاوری نیست.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از غار بیرون آمد و در راه به چوپانی از قریشیان برخورد که او را ابن اریقط میگفتند. حضرت او را نزد خود طلبید و فرمود: ای ابن اریقط! من میخواهم تو را بر خون خودم امین گردانم (آیا حاضر هستی به این امانت خیانت نکنی)؟
عرض کرد: در این صورت به خدا سوگند تو را حراست و حفاظت میکنم و احدی را به سوی تو دلالت و راهنمایی نمیکنم. اینک بگو ببینم قصد کجا را داری ای محمد؟ حضرت فرمود:
بطرف یثرب میروم. گفت: حال که بدان طرف میروی راهی به تو نشان میدهم که احدی آن راه را بلد نیست. فرمود: پس به نزد علی برو و به وی بشارت بده که خداوند به من اجازه مهاجرت داده، اینک اسباب سفر و مرکب برایم آماده ساز. ابوبکر هم گفت نزد اسماء دخترم برو و به وی بگو برای من زاد و دو مرکب فراهم کند و داستان ما را به عامر بن فهیره(1)اعلام بدار و به وی بگو زاد و دو راحله مرا بردارد و بیاورد.
ابن اریقط نزد علی(علیه السلام) رفت و داستان را به عرضش رسانید. علی بن ابیطالب(علیه السلام) زاد و راحله را برای آن حضرت فرستاد. عامر بن فهیره هم زاد و دو راحله ابیبکر را آورد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از غار بیرون آمد و سوار شد و ابن اریقط آن جناب را از راه نخله که در میان کوهها به سوی مدینه امتداد داشت حرکت داد و هیچ جا به جاده معمولی برنخوردند. مگر در «قدید» که در آنجا به منزل ام معبد درآمدند.
راوی میگوید: انصار از بیرون آمدن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از مکه خبردار شده بودند
1) . عامر بن فهیره قبلاً از غلامان ابی بکر بوده و بعداً اسلام آورده است.
و در انتظار رسیدنش دقیقه شماری میکردند تا آنکه در محله قبا (در آن نقطهای که بعداً به صورت مسجد قبا درآمد) او را بدیدند و چیزی نگذشت که خبر ورودش در همه شهر پیچید. زن و مرد خوشحال و خندان و به یکدیگر بشارتگویان به استقبالش شتافتند(1).
اخبار در داستان هجرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و جزئیات آن بسیار زیاد است که هم شیعه آنها را روایت کردهاند و هم سنی. و لیکن با همه زیادیش آن قدر ضد و نقیض یکدیگرند که نمیتوان در این کتاب به نقد و بررسی آنها پرداخت و داستان واقعی را از میان آنها استخراج کرد. و ما از میان همه آنها آن مقداری را که بر اجمال قضیه دلالت کند و تقریباً مورد اتفاق شیعه و سنی هم باشد نقل کردیمو همین مقدار کافی است.
و در الدر المنثور چنین آمده که: خیثمة بن سلیمان طرابلسی در کتاب خود که در فضائل صحابه نوشته و نیز ابن عساکر از علی بن ابیطالب روایت کردهاند که فرمود: خدای تعالی همه مردم معاصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را مذمت کرده و تنها ابوبکر را مدح نموده و فرمود: «إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کفَرُوا ثانِی اثْنَینِ إِذْ هُما فِی الْغارِ إِذْ یقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا».(2)
نقد این بحث، در مضامین آیاتی که در بر دارنده این قضیهاند و همچنین روایات صحیحی که درباره داستان مذکور وارد شده، نسبت به روایت فوق سوء ظن
میآورد، برای اینکه آیاتی که در مقام مذمت مؤمنین (و یا به تعبیر این روایت در مقام مذمت عموم مردم) است و آیه غار هم در جملۀ «إِلَّا تَنْصُرُوهُ» بدان اشاره دارد و اول همه آنها آیۀ «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا ما لَکمْ إِذا قِیلَ لَکمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ» میباشد و نیز نقل قطعی، ثابت میکنند که تثاقل از عموم مؤمنین نبود، بلکه پارهای از مؤمنین دعوت و امر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را نسبت به کوچ کردن برای جهاد پذیرفته و بیدرنگ حرکت کردند و عدهای از مردم مؤمن و منافق تثاقل ورزیدند.
بهمین دلیل خطاب در «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا» هم، که تمامی مؤمنین را شامل است و همچنین مذمتی که دنبال آن است مخصوص عدهای از مؤمنین خواهد بود و خطاب عمومی آن از قبیل خطابات عمومی دیگری است که مربوط به بعضی از مخاطبین است، مانند خطابی که در آیۀ «فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِیاءَ اللَّهِ»؛(1)به عموم یهود شده، در حالی که همه افراد یهود انبیاء را نکشتند و همچنین امثال آن در قرآن بسیار آمده است.
و بنا بر این بیان، دلالت آیه بر اینکه در روز غار جز خدا کسی پیغمبر را یاری نکرده دلالتی است قطعی.
و این معنا خود بهترین شاهد است بر اینکه ضمیرهایی که در بقیه جملات آیه یعنی در جملات: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلَیهِ وَ أَیدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ کلِمَةَ الَّذِینَ کفَرُوا السُّفْلی وَ کلِمَةُ اللَّهِ هِی الْعُلْیا» هست همه به پیغمبر برمیگردد. و جملات مذکور در مقام بیان این جهتند که خدای تعالی به تنهایی قائم است
1) . «پس چرا انبیاء خدا را میکشید.» (بقره / 91)
به نصرت او، نصرتی عزیز و غیبی، نصرتی که احدی از مردم در آن دخالت ندارد و آن عبارتست از فرستادن سکینت بر وی و تأیید او بجنودی غایب از دیدگان و بالا دست قرار دادن کلمه حق و زیر دست کردن کلمه باطل و اینکه خدا مقتدری است شایستهکار.
از مسأله نصرت و یاری که بگذریم فضیلت دیگری که ممکن است فضیلت شمرده شود و انگشت روی آن گذاشته شود این است که بگویند کلمۀ «ثانِی اثْنَینِ» و همچنین کلمۀ «لصاحبه" دلالت دارد بر اینکه وی رفیق راه و یار غار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده.
و ما نخست تسلیم میشویم که بودن دو نفر که یکی از آن دو رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است و همچنین همنشین بودن با آن جناب خود یکی از مفاخر و فضائل است.
و لیکن میگوییم بفرضی هم که ما آن را افتخار حساب کنیم، یکی از افتخارات اجتماعی است و این اجتماع است که برای اینگونه امور ارزش و نفاستی قائل است و اما قرآن کریم در منطق خود برای نفاست و قیمت ملاک دیگری و برای فضیلت و شرافت معنای دیگری دارد که متکی بر حقیقتی است اعلا و بلندتر از مقاصد مادی و اعتباری، اجتماعی و آن حقیقت عبارت است از کرامت و حرمت عبودیت و درجات تقرب به خدا.
آری، در نظر قرآن مصاحبت جسمی و یکی از صحابه رسول بشمار رفتن به هیچ وجه دلالتی بر احترام و شرافت ندارد. این صریح قرآن است که مکرر خاطرنشان ساخته که اسم گذاری به اسماءمختلف و داشتن مزایایی که مردم عامی آن را ارجمند و نظر اجتماعی آن را نفیس و بزرگ میشمارد در نزد خدای سبحان کمترین
ارزشی ندارد و در نزد خدای تعالی حساب و ارزیابی همه بر روی دلها است، نه بر آنچه که از ظاهر اعمال دیده میشود و نه بر تقدم از حیث حسب و نسب.
مخصوصاً همین معنا را در باره اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و ملازمین آن جناب با صریحترین بیان خاطرنشان ساخته و فرموده: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکفَّارِ رُحَماءُ بَینَهُمْ تَراهُمْ رُکعاً سُجَّداً... وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً»؛(1)اگر خواننده محترم تدبر کند میبیند که با همه مدحی که در صدر آیه است، در ذیل آن چه قیودی را ذکر کرده است.
این بود مختصری بحث پیرامون آیه غار و روایات وارده در آن، اگر بخواهیم بیش از این بحث کنیم بحث تفسیری ما مبدل به بحثی کلامی خواهد شد که از غرض ما بیرون است.
و در کتاب الدر المنثور آمده که ابن ابیحاتم و ابوالشیخ و ابن مردویه و بیهقی در کتاب دلائل و ابن عساکر در تاریخ خود از ابن عباس روایت کردهاند که در ذیل آیۀ «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلَیهِ» گفته است: یعنی بر ابیبکر، زیرا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همواره بر سکینتی از پروردگار خود بود(2).
و نیز در همان کتاب آمده که خطیب در تاریخ خود از حبیب بن ثابت روایت کرده که در باره آیۀ «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلَیهِ» گفته است: این آیه در حق ابیبکر نازل شده، زیرا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هیچ آنی بدون سکینت نبود(3).
از آنچه گذشت معلوم شد که ضمیر در «علیه» به دلالت سیاق (و علی رغم دو روایت فوق) به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برمیگردد و این دو روایت به خاطر وقفی که در آنهاست ضعیفند، علاوه بر اینکه در این دو روایت ابن عباس و حبیب نظریه دادهاند و نظریه آنها برای دیگران هیچگونه حجیت ندارد.
گذشته از این، استدلال آن دو به اینکه «رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هیچ آنی خالی از سکینت نبوده" استدلالی است ناتمام، زیرا آیۀ «ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ...»؛(1)و همچنین آیه نظیر آن که در سوره فتح و مربوط به داستان حدیبیه است، مخالف آن است، چون این دو آیه تصریح میکنند به اینکه سکینت جدیدی در خصوص این دو مورد یعنی حدیبیه و حنین بر آن جناب نازل شده و به شهادت همین دو آیه در مورد بحث یعنی در داستان غار هم سکینت بر آن جناب نازل شده است(2).
و گویا بعضی از مفسرین متوجه این اشکال شدهاند لذا استدلال مزبور در روایت را حمل بر معنای دیگری کرده و گفتهاند: مقصود از این استدلال ابن عباس و حبیب این است که سکینت در غار ملازم با پیغمبر بوده و این خود قرینه است بر اینکه سکینت بر ابیبکر نازل شده و بعید هم نیست که روایت حبیب دلالتش بر این معنا نزدیکتر باشد.
مفسر نامبرده بعد از آنکه روایت ابن عباس را اول و روایت حبیب را بعد از آن نقل کرده گفته است:
بعضی از مفسرین لغت و معقول، این روایت را گرفته و تعلیلی را که در آن است چنین توضیح دادهاند که «در آن روز برای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اضطراب و ترسی جدید و تازه دست نداد (پس سکینت بر ابیبکر نازل شده)». بعضی دیگر این حرف را چنین تقویت کردهاند که «اصل در ضمیر است که به مرجع نزدیکتر خود برگردد و در آیه مورد بحث به صاحب برمیگردد» و لیکن این حرف خیلی دلچسب نیست. بعضی(1)
دیگر گفتهاند «ضمیر به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برمیگردد و در نتیجه سکینت بر آن جناب نازل شده و لیکن نزول سکینت بر آن جناب دلیل بر این نیست که آن حضرت در آن روز دچار ترس و اضطراب شده باشد» این حرف هم درست نیست، زیرا همین که میبینیم نزول سکینت عطف شده بر" لا تحزن" میفهمیم که به خاطر همان ترس و اندوه ابیبکر و بعد از سفارش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل شده.
اما اینکه گفت: «آن روز ترس و اضطرابی بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دست نداده تا سکینت بر او نازل شود" اگر این معنا را از اینجا استفاده کرده که چون در قرآن و در هیچ روایتی نیامده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در آن روز ترسیده باشد، ما نیز میگوییم در قرآن و در هیچ روایتی نیامده که آن جناب در داستان حدیبیه و حنین ترسیده باشد، پس چطور نزول سکینت جدید را در آن دو واقعه قبول کرده است.
و اگر بگوید: نزول سکینت مستلزم این است که طرف قبلاً دچار ترس و
1) . همان.
اضطراب شده باشد. در جواب میگوییم همانطور که قبلاً هم گفته بودیم چنین استلزامی در کار نیست، اگر چنین استلزامی صحیح بود باید هیچ نعمتی بعد از نعمتی نازل نشود و همیشه نعمت بعد از نعمتی مقابل و ضد خودش نازل گردد و حال آنکه ما میبینیم نعمتهای دیگر الهی یکی پس از دیگری نازل میشود، نعمت بعد از نعمت، رحمت بعد از رحمت، ایمان و هدایت بعد از ایمان و هدایت و همچنین بسیاری از انواع دیگر نعمتها که بعد از مشابه خودش نازل شده و قرآن کریم هم بر نمونههای بسیاری از این قبیل تصریح دارد.
و اما اینکه گفت «رجوع ضمیر به پیامبر درست نیست، زیرا همین که میبینیم سکینت عطف شده بر" لا تحزن" میفهمیم که به خاطر همان ترس و اندوه ابیبکر و بعد از سفارش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل شده" این نیز صحیح نیست، زیرا درست است که فاء تفریع دلالت دارد بر اینکه جمله مدخول آن مترتب بر ما قبل آن است و لیکن معنای این ترتب و بعدیت، تنها ترتب و بعدیت زمانی نیست و هیچ یک از علمای ادب چنین ادعایی نکرده، بلکه ممکن است بعدیت زمانی باشد و ممکن هم هست بعدیت رتبهای باشد.
و با این حال دیگر این مفسر نمیتواند بگوید باید جملۀ «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلَیهِ» مترتب بر کلام قبلی خود باشد، آنهم ترتب زمانی، هم چنان که نمیتواند بگوید باید مترتب به کلام نزدیکتر خود باشد، مگر اینکه قبول کند آن حرف را که اصل در ضمیر این است که به مرجع نزدیکتر خود برگردد و حال آنکه خود او این حرف را از دیگران نقل کرد و سپس گفته که حرف صحیحی نیست.
و ما وقتی سیاق آیه مورد بحث را از نظر بگذرانیم میبینیم نزدیکترین
جملهای که صالح باشد برای اینکه جملۀ «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلَیهِ» متفرع بر آن گردد همان جملۀ «فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ» است، که به طور اجمال میگوید: خدا در فلان جا و فلان جا او را یاری کرد و در این جمله و جملات بعد از آن به طور تفصیل بیان میکند که چنین و چنان او را یاری کرده است.
پس معلوم شد آن جوابی که این آقا در آخر کلامش به آن مفسر داده عیناً همان حرفی است که خودش آن را تضعیف کرده و گفته بود: «اصل مذکور اصلی ندارد» اینک خودش همین اصل را با عباراتی دیگر مورد استدلال قرار داده است.
از همین جهت اشکال بر یک روایت دیگری که در الدر المنثور آن را از ابن مردویه از انس بن مالک نقل کرده معلوم میشود. روایت این است که انس گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و ابوبکر وارد غار حرا شدند، پس آن گه ابوبکر به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عرض کرد: جای ما آن قدر روشن و پیداست که اگر کسی جای پای خود را ببیند من و تو را خواهد دید. حضرت فرمود: چه فکر میکنی در باره دو نفری که سومی آن دو خداست، خداوند سکینت خود را بر تو نازل کرد و مرا به لشکریانی که شماهانمیبینید تأیید فرمود(1).
صرفنظر از اینکه این روایت متعرض غار حرا شده و حال آنکه با اخبار مستفیضه و بسیار زیاد ثابت شده که نزول آیه مورد بحث مربوط به غار ثور است نه غار حرا، این اشکال در آن هست که سیاق آیه را تفکیک کرده، یک ضمیر به ابیبکر و یک ضمیر دیگر را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برگردانیده و یک سیاق اجازه چنین تفکیکی را نمیدهد.
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 3، ص: 245.
آلوسی در روح المعانی هر دو ضمیر را به ابیبکر برگردانیده و روایت را چنین آورده:
«خداوند سکینت خود را بر تو (ابی بکر) نازل کرده و تو را بجنودی که شماها نمیبینید تأیید نموده"(1).
و ما نمیدانیم کدامیک از این دو نقل اصل و کدامیک دست خورده و تحریف شده است. و بفرضی که نقل آلوسی درست باشد علاوه بر آن اشکالهایی که در بیان سابق گذشت اشکال دیگری دارد و آن این است که در غار، غیر از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و ابوبکر کسی دیگری نبوده پس در جملۀ «شماها نمیبینید" روی سخن با چه کسانی است؟.
و در تفسیر قمی در ذیل آیۀ «لَوْ کانَ عَرَضاً قَرِیباً وَ سَفَراً قاصِداً» از ابیالجارود از امام ابیجعفر(علیه السلام) روایت آمده که فرمود: مقصود این است که اگر غنیمت نزدیکی در بین بود تو را پیروی میکردند(2).
و در تفسیر عیاشی از زرارة و حمران و محمد بن مسلم از ابیجعفر و ابیعبداللَّه(علیه السلام) روایت کرده که در ذیل آیه مزبور فرمودهاند: معنایش این است که اینها که خواهند گفت: ما استطاعت جهاد نداریم، دروغ میگویند و از علم خدا گذشته که اگر این سفر سفر نزدیکی بود و سود مادی نزدیکی داشت تو را پیروی میکردند(3).
این روایت را صدوق در کتاب معانی الاخبار به سند خود از عبد الاعلی بن اعین از ابیعبداللَّه(علیه السلام) به همین صورت نقل کرده(1).
و در تفسیر قمی در ذیل جملۀ «وَ لکنْ بَعُدَتْ عَلَیهِمُ الشُّقَّةُ" آمده که معنایش این است که: و لیکن راه آنان تا تبوک دور بود (و بدین جهت عذر آوردند) و سبب آن این بوده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هیچ مسافرتی به آن دوری و به آن دشواری نکرده (و به مردم پیشنهاد ننموده) بود(2).
و اما اصل مطلب جریانش از این قرار بوده که: افرادی که همهساله از ییلاق از شام به مدینه برمیگشتند و با خود پتو و خواربار میآوردند و مردمی عوام بودند، در آن ایام در مدینه انتشار دادند که رومیان در حال جمع آوری قشون هستند و میخواهند با لشکری انبوه با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نبرد کنند و هرقل با همه لشکریانش حرکت کرده و قبائل غسان و جذام و بهراء و عامله را هم با خود همداستان نموده اینک خودش در حمص مانده و لشکریانش تا بلقاء رسیدهاند.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وقتی این معنا را شنید اصحاب خود را به تبوک که یکی از شهرهای بلقاء است فرستاد و از آن سو افرادی را به میان قبائلی که در حول و حوش مدینه بودند و همچنین به مکه و نزد افرادی که از میان قبائل خزاعه و مزینه و جهینه مسلمان شده بودند فرستاد تا آنان را بر جهاد تحریک کنند.
آن گاه به لشکریان خود دستور داد تا لوای جنگ را در ثنیة الوداع بیفراشتند و به افرادی که تواناییمالی داشتند دستور داد تا به تهی دستان کمک مالی کنند و هر کس هر چه اندوخته دارد بیرون آورده و انفاق کند. لشکر نیز چنین کرده و با تشویق یکدیگر لشکری نیرومندی تشکیل دادند.
آن گاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به خطبه ایستاد و بعد از حمد و ثنای پروردگار فرمود: ای مردم! راستترین گفتارها کتاب خدا و سزاوارترین سفارشات تقوا و بهترین ملتها ملت ابراهیم و نیکوترین سنتها سنت محمد و شریفترین سخنان ذکر خدا و بهترین داستانها همین قرآن است. و نیکوترین امور سنتهای ثابت و پا بر جاست و بدترین امور، امور نو ظهور و تازه درآمده است.
و نیکوترین هدایت هدایت انبیاء و شریفترین کشته شدگان آنهایند که در راه خدا شهید شده باشند و تاریکترین کوریها کوری ضلالت بعد از هدایت و بهترین کارها آن کاری است که نافعتر باشد. بهترین هدایتها آن هدایتی است که پیروی گردد و بدترین کوریها کوری دل است. دست بالا (دهنده) بهتر از دست پائین (گیرنده) است. خواستهای که کم و به قدر کفاف باشد بهتر از آن خواستهای است که زیاد و بازدارنده از یاد خدا باشد.
بدترین معذرتها معذرت در دم مرگ و بدترین ندامتها ندامت در روز قیامت است. پارهای مردم کسانیند که به نماز جمعه نمیآیند، مگر گاهبگاه و پارهای دیگر کسانیند که به یاد خدا نمیافتند مگر بیاراده و نیت و از بزرگترین خطاهای زبان دروغ و بهترین بینیازیها بینیازی دل (و سیری چشم و دل) است.
نیکوترین توشهها تقوا و اساس حکمت، ترس از خداست و بهترین چیزی که
در دل میافتد یقین است و شک و تردید از کفر است و دوری کردن از یکدیگر عمل جاهلیت و غل و غش از چرک جهنم و مستی، اخگر و پارههای آتش و سرائیدن شعر از ابلیس است. و شراب انبانه همه گناهان و زنان دامهای شیطان و جوانی شعبهای از جنون است و بدترین کسبها رباخواری و بدترین خوردنها خوردن مال یتیم است و نیک بخت آن کسی است که از دیگران پند بگیرد و بدبخت آن کسی است که در شکم مادر بدبخت باشد. و هر یک از شما سرانجام در خانه چهار ذراعی (قبر) قرار خواهد گرفت و در هر امری آخر آن را باید نگریست و ملاک هر امری اواخر آن است و بدترین رباها دروغگویی است(1)و هر آیندهای، نزدیک است و ناسزا گفتن به مؤمن فسق و قتال با او کفر و خوردن گوشت او از نافرمانی خدا و حرمت مال او مانند حرمت خون اوست. و هر که به خدا توکل کند خدا او را کفایت کند و هر که صبر کند به پیروزی میرسد و هر که از جرم دیگران در گذرد خداوند از جرائم او در میگذرد و هر که خشم خود فرو ببرد خداوند پاداشش میدهد و هر که صبر بر مصیبت کند خدا او را عوض مرحمت میکند و هر که در پی انتشار فضائل خود برآید خداوند در پی رسواییش برخواهد آمد و هر که در این باره سکوت کند خداوند به بیشتر از آنکه خود انتظار داشت فضائلش را انتشار میدهد و هر کس معصیت کند خدا عذابش دهد. بارالها! مرا و امت مرا بیامرز. بارالها! مرا و امت مرا بیامرز. من از خدا برای خودم و برای شما طلب مغفرت میکنم.
1) . مقایسه و تشبیه دروغ به ربا از این نظیر است که دروغ مانند ربا و بلکه شدیدتر از آن نظام زندگی افراد را بر هم میزند و همانطور که ربا نظام مالی اجتماع را مختل و فاسد میسازد، گناه مذکور نیز به بدتر و شدیدتر وجهی این اختلال را ببار میآورد، و همچنین است تهمت و افتراء و سخن چینی و شراب و قمار.
راوی میگوید مردم وقتی این خطبه را شنیدند در امر جهاد دلگرم شده، همه قبائلی که آن جناب برای جنگ دستور حرکتشان را داده بود حرکت کردند و پارهای از منافقین و غیر منافقین تقاعد ورزیدند.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به جد بن قیس برخورد و به او فرمود: ای ابا وهب آیا برای این جنگ با ما حرکت نمیکنی؟ گویا از دیدن زنان زرد پوست خودداری نمیتوانی کرد. عرض کرد یا رسول اللَّه! به خدا سوگند قوم و قبیله من میدانند که در میان آنان هیچ کس به اندازه من علاقه به زن ندارد و من میترسم اگر با شما حرکت کنم و به این سفر بیایم از دیدن زنان رومی نتوانم خودداری کنم، لذا استدعا دارم مرا مبتلا مکن و اجازه بده در شهر بمانم. از سوی دیگر همین شخص به گروهی از قوم خود گفت: هوا بسیار گرم است، در این هوای گرم از خانه و زندگی خود بیرون مروید.پسرش گفت: آیا خودت فرمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را مخالفت میکنی بس نیست اینک مردم را سفارش میکنی که گرمی هوا را بهانه کرده آن جناب را مخالفت کنند، به خدا قسم خداوند در همین باره آیهای میفرستد که تا قیام قیامت مردم آن را بخوانند (و تو رسوا شوی)، اتفاقاً خدای تعالی این آیه را فرستاد: «وَ مِنْهُمْ مَنْ یقُولُ ائْذَنْ لِی وَ لا تَفْتِنِّی أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ».
آن گاه جد بن قیس اضافه کرده گفت که محمد خیال میکند جنگ با روم هم مثل جنگ با دیگران است، ولی من خوب میدانم که احدی از این مسلمانان از این جنگ بر نخواهد گشت(1).
در این باره روایات بسیار دیگری از طرق شیعه و سنی وارد شده است.
1) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 295- 299.
و در کتاب عیون به سند خود از علی بن محمد بن جهم روایت کرده که گفت: من وارد مجلس مأمون شدم و علی بن موسی(علیه السلام) نیز در آنجا حضور داشتند، مأمون رو به آن حضرت کرد و گفت: یا بن رسول اللَّه! آیا نظر شما این نیست که انبیاء معصومند. فرمودند: چرا؟ مأمون در ضمن پرسشهای خود پرسید: یا ابا الحسن پس آیۀ «عَفَا اللَّهُ عَنْک لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ» چه معنا دارد؟
حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: این از قبیل مثل معروف «در، به تو میگویم دیوار تو بشنو» است، خدای تعالی در این آیه روی سخن خود را به پیغمبرش کرده و لیکن مقصودش امت او است و همچنین است آیۀ «لَئِنْ أَشْرَکتَ لَیحْبَطَنَّ عَمَلُک وَ لَتَکونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ»؛ «اگر شرک بورزی عملت بیاجر میشود و مسلماً از زیانکاران خواهی شد» و نیز آیۀ «وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناک لَقَدْ کدْتَ تَرْکنُ إِلَیهِمْ شَیئاً قَلِیلًا»؛ «اگر نبود که ما تو را ثابت قدم کرده بودیم چیزی نمیماند که تو هم مقدار کمی متمایل به ایشان میشدی». مأمون گفت: درست فرمودی یا بن رسول اللَّه(1).
مضمون این روایت درست مطابق بیانی است که ما در معنای این آیه گذراندیم، نه آن حرفی که دیگران زدند و گفتند «اذن دادن آن جناب به اینکه منافقین تقاعد بورزند ترک اولایی بوده نه گناه»، زیرا اگر ترک اولی میبود دیگر معنا نداشت که عتاب در آیه از قبیل «در به تو میگویم دیوار تو بشنو» بوده باشد.
و در الدر المنثور است که عبد الرزاق در کتاب المصنف و ابن جریر از عمرو بن میمون اودی روایت کردهاند که گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دو کار کرد که در آن دو کار
1) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ج 1، ص: 202، باب 15، ح 1.
هیچگونه دستوری نداشت، یکی اینکه به منافقین اجازه تقاعد داد و دیگر آنکه اسیر گرفت و خدای تعالی در برابر این دو عمل فرمود: «عَفَا اللَّهُ عَنْک لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ...».(1)
اشکالهایی که بر این روایت وارد است از بیان گذشته ما معلوم شد.
داستان چند تن از مؤمنینی که با تأخیر به لشگریان عازم تبوک پیوستند یا آنکه تخلف کردند و سپس توبه نمودند:
و در تفسیر قمی در ذیل آیۀ «وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً...» و همچنین در ذیل آیه بعدش گفته است: عدهای هم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تخلف کردند که دارای نیت صادق و بصیرت در دین بودند و هیچ شک و تردیدی در عقائدشان رخنه نکرده بود، لیکن پیش خود گفته بودند ما بعد از آنکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حرکت کردند به او ملحق میشویم.
از آن جمله یکی ابوخیثمه بود که مردی قوی و دارای دو همسر و دو آلاچیق بود، همسران وی آلاچیقهایش را آب پاشی کرده، در آن آب آشامیدنی خنکی فراهم نموده و طعامی تهیه کرده بودند، در همین بین که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مسلمانان را دستور حرکت داد او سری به آلاچیقهای خود زد و درجواب هوای نفس خود که او را به استفاده از آنها دعوت میکرد گفت: نه، به خدا سوگند این انصاف نیست که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با اینکه خدای تعالی از گذشته و آینده او در گذشته حرکت کند
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 3، ص: 247.
و در شدت حرارت و گرد و غبار و با سنگینی سلاح راه بپیماید و در راه خدا جهاد کند، آن گاه ابوخیثمه که مردی نیرومند است در سایه آلاچیق و در کنار همسران زیبای خود به عیش و لذت بپردازد، نه به خدا سوگند که از انصاف به دور است.
این بگفت و از جا برخاست شتر خود را آورد و اثاث سفر را بر آن بار کرد و به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ملحق شد. مردم وقتی دیدند سواری از دور میرسد به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گزارش دادند، حضرت فرمود: باید ابوخیثمه باشد. ابوخیثمه نزدیک شد و جریان خود را بعرض رسانید. حضرت جزای خیر برایش طلب نمود و برای او دعای خیر فرمود.
ابو ذر نیز سه روز از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تخلف کرد، جریان کار او این بود که شترش ضعیف و لاغر بود و در بین راه از پای درآمد و ابوذر ناگزیر شد اثاث خود را از پشت شتر پائین آورده، بدوش خود بکشد. بعد از سه روز مسلمانان دیدند مردی از دور میرسد، به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گزارش دادند، حضرت فرمود: باید ابوذر باشد. گفتند: آری، ابوذر است. حضرت فرمود به استقبالش بروید که او بسیار تشنه است. مسلمانان آب برداشته، به استقبالش شتافتند.
ابو ذر خود را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسانید در حالی که طرفی آب همراه داشت. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: آب داشتی و تشنه بودی؟ عرض کرد: بلی.
فرمود: چرا؟ عرض کرد در میان راه به سنگی گودی برخوردم که در گودی آن آب باران جمع شده بود، وقتی از آن چشیدم دیدم آب بسیار گوارایی است، با خود گفتم از این آب نمیخورم مگر بعد از آنکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از آن بیاشامد.
حضرت فرمود: ای ابا ذر! خدا رحمتت کند، تو تنها زندگی میکنی و تنها
هم خواهی مرد و تنها محشور خواهی شد و تنها به بهشت خواهی رفت. ای ابا ذر! مردمی از اهل عراق به وسیلۀ تو سعادتمند میشوند، آنان به جنازه تو برمیخورند، تو را غسل و کفن کرده بر جنازهات نماز میخوانند و دفن میکنند.
راوی سپس اضافه کرده: در میان کسانی که از آن جناب تخلف ورزیدند عدهای از منافقین بودند و عدهای هم از نیکان که سابقه نفاق از ایشان دیده نشده بود، از آن جمله کعب بن مالک شاعر و مرارة بن ربیع و هلال بن امیه رافعی بودند. بعد از آنکه خداوند توبهشان را قبول کرد، کعب گفته بود: من از خودم در تعجبم، زیرا هرگز به یاد ندارم که روزی به مثل آن ایامی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حرکت میکرد سر حال و نیرومند بوده باشم و هیچوقت جز در آن ایام دارای دو شتر نبودم، با خود میگفتم فردا به بازار میروم و لوازم سفر را خریداری میکنم بعداً خود را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میرسانم، به بازار میرفتم و لیکن حاجت خود را برنمیآوردم تا آنکه به هلال بن امیه و مرارة بن ربیع برخوردم. آن دو نیز از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تخلف کرده بودند باز هم متنبه نشدم با آن دو قرار گذاشتم که فردا به بازار برویم، فردا به بازار رفتیم ولی کاری صورت ندادیم، خلاصه در این مدت کار ما این بود که مرتب میگفتیم فردا حرکت میکنیم و حرکت نمیکردیم تا یک وقت خبردار شدیم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برمیگردد، آن وقت دچار ندامت و شرمساری شدیم.
پس از پایان جنگ وقتی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به مدینه نزدیک شد به استقبالش شتافتیم تا او را تهنیت بگوییم که بحمد اللَّه بسلامت برگشته و لیکن با کمال تعجب دیدیم که جواب سلام ما را نداد و از ما روی گردانید، آن گاه متوجه برادران دینی خود شده به ایشان سلام کردیم، ایشان هم جواب ما را ندادند، این
مطلب به خانوادههای ما رسید، وقتی به خانه آمدیم دیدیم زن و بچههای ما نیز با ما حرف نمیزنند، به مسجد آمدیم دیدیم احدی نه به ما سلام میکند و نه همکلام میشود، لا جرم زنان ما نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مشرف شده به عرض رسانیدند شنیدهایم که شما بر شوهران ما غضب فرمودهای! آیا وظیفه ما هم این هست که از آنان کنارهگیری کنیم؟ حضرت فرمود: نه، شما نباید کنارهگیری کنید و لیکن مواظب باشید با شما نزدیکی نکنند.وقتی کار کعب بن مالک و دو رفیقش به اینجا کشید، گفتند، دیگر مدینه جای ما نیست، زیرا نه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با ما حرف میزند و نه احدی از برادران و قوم و خویشان، پس بیائید به بالای این کوه رفته به دعا و زاری بپردازیم، بالآخره یا خدا از تقصیرات ما میگذرد و یا آنکه همانجا از دنیا میرویم.
این سه نفر از شهر بیرون شده و به بالای کوه ذباب رفتند و در آنجا به عبادت و روزه پرداختند. زن و فرزندانشان برایشان طعام آورده به زمین میگذاشتند و بدون اینکه حرفی بزنند بر میگشتند و این برنامه تا مدتی طولانی ادامه داشت.
روزی کعب به آن دو نفر دیگر گفت: رفقا! حال که به چنین رسوایی و گرفتاری مبتلا شدهایم و خدا و رسولش و به پیروی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خانوادههای ما و برادران دینیمان بر ما خشم گرفتهاند و احدی با ما همکلام نمیشود، ما خود چرا به یکدیگر خشم نگیریم، ما نیز مسلمانیم و باید دستور پیغمبر را پیروی نموده با یکدیگر همکلام نشویم، اینک هر یک از ما به گوشهای از این کوه برود و سوگند بخورد که دیگر با رفیقش حرفی نزند تا بمیرد و یا آنکه خدا از تقصیرش درگذرد.
مدت سه روز هم بدین منوال گذرانیدند و یکه و تنها در کوه به سر بردند، حتی طوری از یکدیگر کناره گرفتند که یکدیگر را هم نمیدیدند.
پس از سه روز یعنی در شب سوم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در خانهام سلمه بود که آیه توبه و مژده مغفرت ایشان نازل شد و آن آیۀ «لقد تاب اللَّه بالنبی علی المهاجرین و الانصار الذین اتبعوه فی ساعة العسرة" بود. امام صادق(علیه السلام) فرمود: آیه شریفه اینطور نازل شده و مقصود از مهاجرین و انصار ابوذر، ابوخیثمه و عمیر بن وهب بود که از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تخلف ورزیده، بعد به وی ملحق شدند.
آن گاه راوی در باره آن سه نفری که آیۀ «وَ عَلَی الثَّلاثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا» در حقشان نازل شده گفته:
عالم (امام(علیه السلام) فرمود آیه اینطور نازل شده: «و علی الثلاثة الذین خالفوا»، زیرا کلمۀ «خُلِّفُوا» به معنای تخلف قهری است که مرتکبش تقصیری نداشته و سزاوار ملامت نیست، «حَتَّی إِذا ضاقَتْ عَلَیهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ» از این رو زمین با همه فراخیش بر آنان تنگ شد که نه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با ایشان همکلام میشد و نه برادران دینی و نه زن و فرزندانشان و به همین جهت، مدینه بر آنان تنگ شد و ناگزیر از مدینه تار و مار شدند و وقتی خداوند دید براستی نادم شدهاند توبه ایشان را قبول کرد.(1)به زودی گفتاری در باره این دو آیه و روایاتی که در تفسیر آن دو وارد شده از نظر خواننده خواهد گذشت.
و در تفسیر عیاشی از مغیره روایت شده که گفت: من از او (امام) شنیدم که
1) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 284- 296.
در خصوص آیۀ «وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً» میگفت مقصود از «عدة» نیت و تصمیم است و معنای آیه این است که: اگر میخواستند خارج بشوند میشدند(1).
این روایت صرف نظر از ضعفی که دارد و صرف نظر از این که مرسل است و راویانش معلوم نیستند و نیز علاوه بر اینکه مضمر است یعنی معلوم نیست که مطلب را از چه کسی نقل کرده با لفظ آیه هم تطبیق ندارد- و خدا داناتر است.
و در الدر المنثور آمده که ابن اسحاق و ابن منذر از حسن بصری روایت کردهاند که گفت: عبداللَّه بن ابیو عبداللَّه بن نبتل و رفاعة بن زید بن تابوت از بزرگان منافقین و از کسانی بودند که علیه اسلام و مسلمین همواره نقشهچینی میکردند و در باره آنان آیۀ «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَک الْأُمُورَ...» نازل شد(2).
منافقین که به گمان خود از ناملایمات فتنه احتمالی جنگ دوری میگزینند در واقع از نفاق و ضلالتشان در فتنه سقوط کردهاند و خود غافلند.
این آیات، گفتاری در باره منافقین میباشد و نیز بیان حال آنان را که در آیات قبلی بود دنبال نموده، پارهای از حرکات و حرفهای آنان را نقل نموده، مطالبی خاطرنشان میسازد که از خبث اوصاف باطنی و فساد اعتقادات آنان- که بر اساس ضلالت استوار گشته- پرده بر میدارد.
«وَ مِنْهُمْ مَنْ یقُولُ ائْذَنْ لِی وَ لا تَفْتِنِّی أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا...»؛ کلمۀ «فتنه» در اینجا به طوری که از سیاق برمیآید به یکی از دو معنا است: یا به معنای القاء به
ورطهای که آدمی را مغرور نموده و فریب میدهد و یا به معنای معروف آن که همان فتنه و بلا و گرفتاری عمومی است میباشد.
و اگر معنای اول مقصود باشد، معنای آیه این خواهد بود که: به من اجازه بده به جنگ نیایم و مرا با بردن در صحنه جهاد به فتنه مینداز و با برشمردن غنیمتهای نفیس جنگی اشتهای نفسانی مرا تحریک مکن و مرا فریب مده. و اگر معنای دوم مقصود باشد معنایش این میشود که: اجازه بده من حرکت نکنم و مرا به ناملایماتی که میدانم در این جنگ هست مبتلا مساز.
خدای تعالی از این پیشنهادشان جواب داده و فرموده: «اینها با همین عملشان در فتنه افتادند»، یعنی اینها به خیال خودشان از فتنه احتمالی احتراز میجویند در حالی که سخت در اشتباهند و غافلند از اینکه کفر و نفاق و سوء سریرهای که دارند و این پیشنهادشان از آن حکایت میکند فتنه است، غافلند از اینکه شیطان آنان را در فتنه افکنده و فریب داده و دچار هلاکت کفر و ضلالت و نفاق ساخته است.
تازه این خسارت و گرفتاری دنیایی ایشان است و در آخرت نیز جهنم بر کافران احاطه خواهد کرد، همانطوری که در دنیا فتنه به آنان احاطه داشت. پس اینکه فرمود: «أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا» با جملۀ «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ» تقریباً معنای واحدی را میرسانند و آن این است که این مردم منافق هم در دنیا و هم در آخرت در فتنه و هلاکت ابدی قرار دارند.
ممکن هم هست از جملۀ «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ» استفاده کرد که
جهنم فعلاً نیز محیط به کفار است، نه در آینده، آیات داله بر تجسم اعمال هم این معنا را میرساند.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«سَیقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلی مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْکمْ یریدُونَ أَنْ یبَدِّلُوا کلامَ اللَّهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا کذلِکمْ قالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ فَسَیقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا بَلْ کانُوا لا یفْقَهُونَ إِلاَّ قَلیلاً * قُلْ لِلْمُخَلَّفینَ مِنَ الْأَعْرابِ سَتُدْعَوْنَ إِلی قَوْمٍ أُولی بَأْسٍ شَدیدٍ تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یسْلِمُونَ فَإِنْ تُطیعُوا یؤْتِکمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا کما تَوَلَّیتُمْ مِنْ قَبْلُ یعَذِّبْکمْ عَذاباً أَلیماً * لَیسَ عَلَی الْأَعْمی حَرَجٌ وَ لا عَلَی الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَی الْمَریضِ حَرَجٌ وَ مَنْ یطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَنْ یتَوَلَّ یعَذِّبْهُ عَذاباً أَلیماً»؛(2)«هنگامی که شما برای به دست آوردن غنایمی حرکت کنید، متخلّفان (حدیبیه) میگویند: «بگذارید ما هم در پی شما بیائیم، آنها میخواهند کلام خدا را تغییر دهند؛ بگو: «هرگز نباید به دنبال ما بیایید؛ این گونه خداوند از قبل گفته است!» آنها به زودی میگویند: «شما نسبت به ما حسد میورزید!» ولی آنها جز اندکی نمیفهمند! به متخلّفان از اعراب بگو: به زودی از شما دعوت میشود که به سوی قومی نیرومند و جنگجو بروید و با آنها پیکار کنید تا اسلام بیاورند؛ اگر اطاعت کنید، خداوند پاداش نیکی به شما میدهد؛ و اگر سرپیچی نمایید- همان گونه که در گذشته نیز سرپیچی کردید- شما را با عذاب دردناکی کیفر میدهد! بر نابینا و لنگ و بیمار گناهی نیست (اگر در میدان جهاد
شرکت نکنند)؛ و هر کس خدا و رسولش را اطاعت نماید، او را درباغهای (از بهشت) وارد میکند که نهرها از زیر (درختانش) جاری است؛ و آن کس که سرپیچی کند، او را به عذاب دردناکی گرفتار میسازد!»
غالب مفسران معتقدند که این آیات ناظر به «فتح خیبر» است که بعد از «صلح حدیبیه» و در آغاز سال هفتم هجرت روی داد.
توضیح اینکه: طبق روایات هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله) از «حدیبیه» باز میگشت به فرمان خدا مسلمانان شرکت کننده در حدیبیه را بشارت به «فتح خیبر» داد و تصریح فرمود که در این پیکار فقط آنها شرکت کنند و غنائم جنگی مخصوص آنها است و تخلف کنندگان را نصیبی از این غنائم نخواهد بود! اما این دنیا پرستان ترسو همین که از قرائن فهمیدند پیامبر(صلی الله علیه و آله) در این جنگی که در پیش دارد قطعاً پیروز میشود و غنائم فراوانی به دست سپاه اسلام خواهد افتاد، از فرصت استفاده کرده، خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله) آمدند و اجازه شرکت در میدان" خیبر" خواستند! و شاید به این عذر نیز متوسل شدند که ما برای جبران خطای گذشته و سبک کردن بار مسئولیت و توبه از گناه و خدمت خالصانه به اسلام و قرآن، میخواهیم در این میدان جهاد با شما شرکت کنیم! غافل از اینکه آیات قرآن از قبل نازل شده بود و سر آنها را فاش ساخته بود، چنان که در نخستین آیه مورد بحث میخوانیم:
«هنگامی که شما برای به دست آوردن غنائمی حرکت میکنید به زودی متخلفان
میگویند بگذارید ما هم از شما پیروی کنیم و در این جهاد شرکت نمائیم!»؛ «سَیقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلی مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْکمْ».
نه تنها در این مورد که در موارد دیگر نیز میبینیم این تنپروران طماع به سراغ لقمههای چرب و کم دردسر میرفتند و از میدانهای سخت و خطرناک و دور دست گریزان بودند، چنان که در آیه 42 سورۀ «توبه» میخوانیم: «هر گاه غنائمی نزدیک و سفری سهل و آسان باشد از تو پیروی میکنند، ولی (اکنون که برای میدان تبوک) راه دور و پرمشقت است سر باز میزنند و به زودی سوگند میخورند که اگر توانایی داشتیم همراه شما حرکت میکردیم»؛ «لَوْ کانَ عَرَضاً قَرِیباً وَ سَفَراً قاصِداً لَاتَّبَعُوک وَ لکنْ بَعُدَتْ عَلَیهِمُ الشُّقَّةُ وَ سَیحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَکمْ».
به هر حال، قرآن در آیات مورد بحث در پاسخ این گروه سود جو و فرصت طلب میگوید: «آنها میخواهند کلام خدا را تغییر دهند»؛ «یرِیدُونَ أَنْ یبَدِّلُوا کلامَ اللَّهِ».
سپس میافزاید: «به آنها بگو: شما هرگز نباید به دنبال ما بیائید» و حق ندارید در این میدان شرکت کنید؛ «قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا».
این سخنی نیست که من از پیش خود بگویم، «این مطلبی است که خداوند از قبل گفته» و ما را از آینده شما با خبر ساخته است؛ «کذلِکمْ قالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ».
خداوند دستور داده «غنائم خیبر» مخصوص «اهل حدیبیه» باشد، واحدی با آنها در این امر شرکت نکند! ولی این متخلفان بیشرم و پر ادعا، باز از میدان در نمیروند و شما را متهم به حسادت میکنند «و به زودی میگویند: مطلب چنین نیست بلکه شما نسبت به ما حسد میورزید!»؛ «فَسَیقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا».
و به این ترتیب آنها حتی به طور ضمنی پیامبر(صلی الله علیه و آله) را تکذیب میکنند و ریشه منع آنها را از شرکت در «غزوه خیبر» حسادت میشمرند! قرآن در آخرین جمله میگوید: «ولی آنها جز اندکی نمیفهمند»؛ «بَلْ کانُوا لا یفْقَهُونَ إِلَّا قَلِیلًا».
آری ریشه تمام بدبختیهای آنها جهل و نادانی و بیخبری است که همیشه دامنگیر آنها بوده است، جهل در مورد خداوند و عدم معرفت مقام پیامبر(صلی الله علیه و آله) و بیخبری از سرنوشت انسانها و عدم توجه به ناپایداری ثروت دنیا.
درست است که آنها در مسائل مالی و منافع شخصی با هوش و دقیق و باریک بودند، اما چه جهلی از این بالاتر که انسان همه چیز خود را با اندکی ثروت مبادله کند؟!.
سرانجام پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) طبق نقل تواریخ غنائم خیبر را تنها بر اهل حدیبیه تقسیم کرد، حتی کسانی که در حدیبیه بودند و موفق به شرکت در غزوه خیبر نشدند سهمی برای آنها قرار داد، البته این موضوع یکمصداق بیشتر نداشت و آن" جابر بن عبداللَّه" بود(1).
در ادامه همین بحث و گفتگو با متخلفان «حدیبیه» در آیه بعد پیشنهادی به آنها کرده و راه بازگشت را به روی آنها چنین میگشاید و میفرماید:
«به متخلفان از اعراب بادیهنشین بگو به زودی از شما دعوت میشود که به سوی قومی جنگجو و پر قدرت گام بگذارید و با آنها پیکار کنید تا اسلام را پذیرا شوند»؛ «قُلْ لِلْمُخَلَّفِینَ مِنَ الْأَعْرابِ سَتُدْعَوْنَ إِلی قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یسْلِمُونَ».
«اگر اطاعت کنید خداوند پاداش نیکی به شما میدهد و اگر سرپیچی کنید، آن گونه
1) . ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج 3، ص: 364.
که قبلاً نیز سرپیچی کردید، خداوند شما را عذاب دردناکی میکند»؛ «فَإِنْ تُطِیعُوا یؤْتِکمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا کما تَوَلَّیتُمْ مِنْ قَبْلُ یعَذِّبْکمْ عَذاباً أَلِیماً».
هر گاه به راستی از رفتار قبلی خود پشیمان شدهاید و دست از راحت- طلبی و دنیا پرستی برداشتهاید، باید امتحان صداقت خود را در میدان سخت و سهمگین دیگری بدهید و گرنه از میدانهای سخت اجتناب کردن و در میدانهای راحت و پر غنیمت شرکت نمودن به هیچوجه ممکن نیست و دلیلی است بر نفاق یا ضعف ایمان و جبن و ترس شما.
جالب اینکه قرآن روی عنوان مخلفین در این آیات مکرر تکیه کرده و به اصطلاح به جای استفاده از «ضمیر» از «اسم ظاهر» استفاده میکند.
این تعبیر مخصوصاً به صورت صیغه «اسم مفعول» آمده، یعنی «پشت سر گذارده شدگان» اشاره به اینکه هنگامی که مسلمانان با ایمان مشاهده سستی و بهانهجوئیهای این گروه را میکردند آنها را پشت سر گذارده و بیاعتنا به وضعشان به سوی میدان جهاد میشتافتند.
اما در اینکه این قوم جنگجو و پر قدرت که در این آیه به آنها اشاره کرده چه جمعیتی بودند؟ در میان مفسران گفتگو است.
جملۀ «تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یسْلِمُونَ»؛ «با آنها پیکار کنید تا مسلمان شوند» دلیل بر این است که اهل کتاب نبودند، زیرا آنها را مجبور به پذیرش اسلام نمیکنند، بلکه مخیر میان اسلام آوردن یا پذیرش شرائط اهل ذمه و همزیستی مسالمتآمیز با مسلمانان و پرداخت جزیه میکنند، تنها مشرکان و بتپرستان هستند که چیزی
جز اسلام از آنان پذیرفته نمیشود، زیرا اسلام بتپرستی را به عنوان یک «دین» نمیشناسد و اجبار در ترک بتپرستی جایز است.
و با توجه به اینکه در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) بعد از ماجرای «حدیبیه» و «خیبر» غزوه مهمی با مشرکان جز فتح «مکه» و غزوه «حنین» وجود نداشت، آیه فوق میتواند اشاره به آنها باشد، مخصوصاً غزوه حنین که مردان جنگجوی سختکوشی از طایفه «هوازن» و «بنیسعد» در آن شرکت داشتند.
اما اینکه بعضی احتمال دادهاند اشاره به غزوه «موته» که با رومیان انجام گرفت بوده باشد بعید به نظر میرسد، چرا که آنها اهل کتاب بودند.
و احتمال اینکه منظور جنگهای بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) از جمله جنگ با اهل" فارس» و «یمامه" بوده باشد بسیار بعیدتر است، چرا که لحن آیات نشان میدهد مسأله مربوط به زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) است و هیچ الزامی نداریم که آن را بر جنگهای بعد از عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) تطبیق دهیم، ظاهراً پارهای انگیزههای سیاسی در فکر و اندیشه بعضی از مفسران که روی این مسأله پافشاری داشتهاند دخالت داشته است! این نکته نیز قابل توجه است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) به آنها قول نمیدهد که در جنگهای آینده شما غنائمی به چنگ میآورید، زیرا هدف از جهاد کسب غنیمت نیست، بلکه روی این تکیه میکند که خداوند پاداش نیکی به شما خواهد داد که معمولاً این تعبیر در مورد پاداشهای آخرت است.
در اینجا سؤالی مطرح میشود و آن اینکه: در آیه 83 سوره توبه، به طور کلی دست رد بر سینه این نامحرمان زده و میگوید: «فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِی أَبَداً وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِی عَدُوًّا إِنَّکمْ رَضِیتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفِینَ»؛ «شما هرگز با من در هیچ
نبردی خروج نخواهید کرد و مجاز نیستید همراه من با دشمن پیکار کنید، چرا که نخستین بار به کنارهگیری از جنگ راضی شدید اکنون نیز با متخلفان بمانید».
در حالی که آیه مورد بحث از آنها دعوت به پیکار در میدان سخت و سهمگین دیگری میکند؟
ولی با توجه به اینکه آیه سوره توبه مربوط به متخلفان جنگ تبوک است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) از آنها قطع امیدکرده بود و آیه مورد بحث از متخلفان حدیبیه سخن میگوید که هنوز از آنها قطع امید نشده بود پاسخ این سؤال روشن میگردد.
و از آنجا که در میان متخلفان افرادی بودند که به خاطر نقص عضو یا بیماری به راستی قدرت بر شرکت در جهاد نداشتند و نباید حق آنها در این میان نادیده گرفته شود، در آخرین آیه مورد بحث معذور بودن آنان را مشخص ساخته است.
بخصوص اینکه بعضی از مفسران نقل کردهاند که بعد از نزول آیه قبل و تهدید متخلفان به «عذاب الیم" جمعی از معلولین یا بیماران خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله) آمدند و عرض کردند: ای رسول خدا ص! تکلیف ما در این میان چیست؟
در اینجا این آیه نازل شد و حکم آنها را چنین بازگو کرد: «بر نابینا و لنگ و بیمار گناهی نیست اگر در میدان جهاد شرکت نکنند»؛ «لَیسَ عَلَی الْأَعْمی حَرَجٌ وَ لا عَلَی الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَی الْمَرِیضِ حَرَجٌ».
تنها جهاد نیست که مشروط به قدرت و توانایی است، تمام تکالیف الهی یک سلسله شرائط عمومی دارد که از جمله آنها «توانایی و قدرت» است و در آیات قرآن کراراً به این معنی اشاره شده است، در آیه 286 سوره بقره به صورت یک اصل
کلی میخوانیم: «لا یکلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وسعها»؛ «خداوند هیچکس را جز به مقدار طاقتش تکلیف نمیکند.»
این شرط هم با ادله نقلی ثابت شده و هم با دلیل عقل.
ولی البته این گروه گرچه از شرکت در میدان جهاد معافند اما آنها نیز باید به مقدار توان خود برای تقویت قوای اسلام و پیشبرد اهداف الهی آن بکوشند، چنان که در آیه 91 سوره توبه میخوانیم: «لَیسَ عَلَی الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَی الْمَرْضی وَ لا عَلَی الَّذِینَ لا یجِدُونَ ما ینْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ»؛ «بر ضعیفان و بیماران و آنها که وسیلهای برای انفاق (در راه جهاد) ندارند گناهی نیست (که در میدان حاضر نشوند) به شرط اینکه برای خدا و رسولش خیر خواهی کنند».
یعنی اگر آنها قادر نیستند با دست کاری انجام دهند از آنچه در توان دارند با زبان مضایقه ننمایند و این تعبیر جالبی است که نشان میدهد هر کس آنچه را در توان دارد باید فروگذار نکند و به تعبیر دیگر اگر نمیتوانند در جبهه شرکت کنند لا اقل «پشت جبهه» را محکم نگهدارند.
و شاید جمله اخیر آیه مورد بحث نیز اشاره به همین معنی باشد که میفرماید:
«هر کس اطاعت خدا و رسولش را کند او را در باغهایی از بهشت وارد میسازد که نهرها از زیر درختانش جاری است و آن کس که سرپیچی کند او را به عذاب الیم گرفتار خواهد کرد!»؛ «وَ مَنْ یطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَنْ یتَوَلَّ یعَذِّبْهُ عَذاباً أَلِیماً».
این احتمال نیز وجود دارد که در مواقعی که استثنایی به حکمی میخورد افرادی به فکر سوء استفاده افتاده، خود را در صف معذوران جا میزنند، قرآن به
آنها هشدار میدهد که اگر به راستی معذور نباشند گرفتار عذاب الیم خواهند شد.
این نکته قابل توجه است که مسأله معذور بودن نابینا و لنگ و بیماران سخت مخصوص" جهاد» است، اما در مسأله «دفاع» هر کس به قدر توانایی خود باید از کیان اسلام و وطن اسلامی و جان دفاع کند و هیچ استثنایی در این زمینه وجود ندارد.(1)
امام علی(علیه السلام) در خطبه 27 میفرماید (وقتی خبر تهاجم سربازان معاویه به شهر انبار در سال 38 هجری و سستی مردم به امام ابلاغ شد):
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِیائِهِ وَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَی وَ دِرْعُ اللَّهِ الْحَصِینَةُ وَ جُنَّتُهُ الْوَثِیقَةُ فَمَنْ تَرَکهُ رَغْبَةً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ وَ شَمِلَهُ الْبَلَاءُ وَ دُیثَ بِالصَّغَارِ وَ الْقَمَاءَةِ وَ ضُرِبَ عَلَی قَلْبِهِ بِالْإِسْهَابِ وَ أُدِیلَ الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْییعِ الْجِهَادِ وَ سِیمَ الْخَسْفَ وَ مُنِعَ النَّصَف.»(2)
پس از ستایش پروردگار، جهاد در راه خدا، دری از درهای بهشت است، که خدا آن را به روی دوستان مخصوص خود گشوده است.
جهاد، لباس تقوا و زره محکم و سپر مطمئن خداوند است، کسی که جهاد را ناخوشایند دانسته و ترک کند، خدا لباس ذلّت و خواری بر او میپوشاند و دچار بلا
و مصیبت میشود و کوچک و ذلیل میگردد، دل او در پرده گمراهی مانده و حق از او روی میگرداند، به جهت ترک جهاد، به خواری محکوم و از عدالت محروم است.(1)
سپس امام(علیه السلام) میفرماید:
«أَلَا وَ إِنِّی قَدْ دَعَوْتُکمْ إِلَی قِتَالِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَیلًا وَ نَهَاراً وَ سِرّاً وَ إِعْلَاناً وَ قُلْتُ لَکمُ اغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ یغْزُوکمْ فَوَاللَّهِ مَا غُزِی قَوْمٌ قَطُّ فِی عُقْرِ دَارِهِمْ إِلَّا ذَلُّوا فَتَوَاکلْتُمْ وَ تَخَاذَلْتُمْ حَتَّی شُنَّتْ عَلَیکمُ الْغَارَاتُ وَ مُلِکتْ عَلَیکمُ الْأَوْطَانُ- [فَهَذَا] وَ هَذَا أَخُو غَامِدٍ [وَ] قَدْ وَرَدَتْ خَیلُهُ الْأَنْبَارَ وَ قَدْ قَتَلَ حَسَّانَ بْنَ حَسَّانَ الْبَکرِی وَ أَزَالَ خَیلَکمْ عَنْ مَسَالِحِهَا وَ لَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ کانَ یدْخُلُ عَلَی الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ وَ الْأُخْرَی الْمُعَاهِدَةِ فَینْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قلبها وَ قَلَائِدَهَا وَ رُعُثَهَا مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِینَ مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ کلْمٌ وَ لَا أُرِیقَ لَهُمْ دَمٌ فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا کانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ کانَ بِهِ عِنْدِی جَدِیراً فَیا عَجَباً عَجَباً وَ اللَّهِ یمِیتُ الْقَلْبَ وَ یجْلِبُ الْهَمَّ مِنَ اجْتِمَاعِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ عَلَی بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِکمْ عَنْ حَقِّکمْ فَقُبْحاً لَکمْ وَ تَرَحاً حِینَ صِرْتُمْ غَرَضاً یرْمَی یغَارُ عَلَیکمْ وَ لَا تُغِیرُونَ وَ تُغْزَوْنَ وَ لَا تَغْزُونَ وَ یعْصَی اللَّهُ وَ تَرْضَوْنَ فَإِذَا أَمَرْتُکمْ بِالسَّیرِ إِلَیهِمْ فِی أَیامِ الْحَرِّ قُلْتُمْ هَذِهِ حَمَارَّةُ الْقَیظِ أَمْهِلْنَا یسَبَّخْ عَنَّا الْحَرُّ وَ إِذَا أَمَرْتُکمْ بِالسَّیرِ إِلَیهِمْ فِی الشِّتَاءِ قُلْتُمْ هَذِهِ صَبَارَّةُ الْقُرِّ 3 أَمْهِلْنَا ینْسَلِخْ عَنَّا الْبَرْدُ کلُّ هَذَا فِرَاراً مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ فَإِذَا کنْتُمْ مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ تَفِرُّونَ فَأَنْتُمْ وَ اللَّهِ مِنَ السَّیفِ أَفَر.»(2)
آگاه باشید! من شب و روز، پنهان و آشکار، شما را به مبارزه با شامیان دعوت کردم و گفتم پیش از آن که آنها با شما بجنگند با آنان نبرد کنید، به خدا سوگند، هر ملّتی که درون خانه خود مورد هجوم قرار گیرد، ذلیل خواهد شد. امّا شما سستی به خرج دادید و خواری و ذلّت پذیرفتید، تا آنجا که دشمن پی در پی به شما حمله کرد و سر زمینهای شما را تصرّف نمود. و اینک، فرمانده معاویه، (مرد غامدی)(1)با لشکرش وارد شهر انبار شده و فرماندار من، «حسّان بن حسّان بکری» را کشته و سربازان شما را از مواضع مرزی بیرون رانده است.
به من خبر رسیده که مردی از لشکر شام به خانه زنی مسلمان و زنی غیر مسلمان که در پناه حکومت اسلام بوده وارد شده و خلخال و دستبند و گردن بند و گوشوارههای آنها را به غارت برده، در حالی که هیچ وسیلهای برای دفاع، جز گریه و التماس کردن، نداشتهاند.
لشکریان شام با غنیمت فراوان رفتند بدون این که حتّی یک نفر آنان، زخمی بردارد و یا قطره خونی از او ریخته شود، اگر برای این حادثه تلخ، مسلمانی از روی تأسّف بمیرد، ملامت نخواهد شد و از نظر من سزاوار است!.
شگفتا! شگفتا! به خدا سوگند، این واقعیت قلب انسان را میمیراند و دچار غم و اندوه میکند که شامیان در باطل خود وحدت دارند و شما در حق خود متفرّقید.
زشت باد روی شما و از اندوه رهایی نیابید که آماج تیر بلا شدید!. به شما
1) . سفیان بن عوف غامدی، از سرداران معاویه و اهل یمن بود، غامد نام قبیلهای در یمن است.
حمله میکنند، شما حمله نمیکنید؟! با شما میجنگند، شما نمیجنگید؟! این گونه معصیت خدا میشود و شما رضایت میدهید؟
وقتی در تابستان فرمان حرکت به سوی دشمن میدهم، میگویید هوا گرم است، مهلت ده تا سوز گرما بگذرد و آنگاه که در زمستان فرمان جنگ میدهم، میگویید هوا خیلی سرد است بگذار سرما برود. همه این بهانهها برای فرار از سرما و گرما بود؟
وقتی شما از گرما و سرما فرار میکنید، به خدا سوگند که از شمشیر بیشتر گریزانید!(1)
حضرت میفرماید:
«یا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لَا رِجَالَ حُلُومُ الْأَطْفَالِ وَ عُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ لَوَدِدْتُ أَنِّی لَمْ أَرَکمْ وَ لَمْ أَعْرِفْکمْ مَعْرِفَةً وَ اللَّهِجَرَّتْ نَدَماً وَ أَعْقَبَتْ سَدَماً قَاتَلَکمُ اللَّهُ لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِی قَیحاً وَ شَحَنْتُمْ صَدْرِی غَیظاً وَ جَرَّعْتُمُونِی نُغَبَ التَّهْمَامِ أَنْفَاساً وَ أَفْسَدْتُمْ عَلَی رَأْیی بِالْعِصْیانِ وَ الْخِذْلَانِ حَتَّی لَقَدْ قَالَتْ قُرَیشٌ إِنَّ ابْنَ ابیطَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ وَ لَکنْ لَا عِلْمَ لَهُ بِالْحَرْبِ لِلَّهِ أَبُوهُمْ وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً وَ أَقْدَمُ فیها مَقَاماً مِنِّی لَقَدْ نَهَضْتُ فِیهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِینَ وَ هَا أَنَا ذَا قَدْ ذَرَّفْتُ عَلَی السِّتِّینَ وَ لَکنْ لَا رَأْی لِمَنْ لَا یطَاع.»(2)
ای مرد نمایان نامرد! ای کودک صفتان بیخرد که عقلهای شما به عروسان
پرده نشین شباهت دارد! چقدر دوست داشتم که شما را هرگز نمیدیدم و هرگز نمیشناختم! شناسایی شما- سوگند به خدا- که جز پشیمانی حاصلی نداشت و اندوهی غم بار سر انجام آن شد.
خدا شما را بکشد که دل من از دست شما پر خون و سینهام از خشم شما مالامال است! کاسههای غم و اندوه را، جرعه جرعه به من نوشاندید و با نافرمانی و ذلّت پذیری، رأی و تدبیر مرا تباه کردید، تا آنجا که قریش در حق من گفت:
«بی تردید پسر ابیطالب مردی دلیر است ولی دانش نظامی ندارد» خدا پدرشان(1)را مزد دهد، آیا یکی از آنها تجربههای جنگی سخت و دشوار مرا دارد؟ یا در پیکار توانست از من پیشی بگیرد؟ هنوز بیست سال نداشتم، که در میدان نبرد حاضر بودم، هم اکنون که از شصت سال گذشتهام. امّا دریغ، آن کس که فرمانش را اجرا نکنند، رأیی نخواهد داشت.(2)
فتاوای فقهای شیعه، در مسائل دفاع(3)
مسأله 2826: اگر دشمن بر بلاد مسلمانان و سرحدات آن هجوم نماید، واجب است بر جمیع مسلمانان دفاع از آن به هر وسیلهای که امکان داشته باشد از بذل جان و مال. و در این امر احتیاج به اذن حاکم شرع نیست.
مسأله 2827: اگر مسلمانان بترسند که اجانب نقشه استیلا بر بلاد مسلمین را کشیدهاند، چه بدون واسطه یا به واسطهٔ عُمّال خود از خارج یا داخل واجب است دفاع از ممالک اسلامی کنند به هر وسیلهای که امکان داشته باشد.
مسأله 2828: اگر در داخل ممالک اسلامی نقشههایی از طرف اجانب کشیده شده باشد که خوف آن باشد که تسلط بر ممالک اسلامی پیدا کنند، واجب است بر مسلمانان که با هر وسیلهای که ممکن است، نقشهٔ آنها را به هم بزنند و جلوگیری از توسعه نفوذ آنها کنند.
مسأله 2829: اگر به واسطهٔ توسعهٔ نفوذ سیاسی یا اقتصادی و تجاری اجانب خوف آن باشد که تسلط بر بلاد مسلمین پیدا کنند واجب است بر مسلمانان، دفاع به هر نحو که ممکن است و قطع ایادی اجانب، چه عُمّال داخلی باشند یا خارجی.
استفتاءات از مقام معظم رهبری آیت العظمی خامنهای(حفظه) در باب جهاد(1)
س 1088: جهاد ابتدائی در زمان غیبت امام معصوم «علیه السلام» چه حکمی دارد؟ آیا جایز است که فقیه جامع الشرائط مبسوط الید (ولی امر مسلمین) حکم به آن کند؟
ج: بعید نیست که حکم به جهاد ابتدائی توسط فقیه جامع الشرایطی که متصدّی ولایت امر مسلمین است، در صورتی که مصلحت آن را اقتضا کند، جایز باشد، بلکه این نظر اقوی است.
1) . همان، ج2، ص: 779.
س 1089: اقدام به دفاع از اسلام هنگام تشخیص خطر برای اسلام، بدون رضایت والدین چه حکمیدارد؟
ج: دفاع از اسلام و مسلمین واجب است و متوقف بر اذن والدین نیست، ولی در عین حال سزاوار است که انسان تا میتواند رضایت آنان را جلب کند.
س 1090: آیا اهل کتابی که در کشورهای اسلامی زندگی میکنند، حکم اهل ذمّه را دارند؟
ج: آنان تا زمانی که مطیع قوانین و مقررات دولت اسلامی که در حمایت آن زندگی میکنند، باشند و کاری که منافی با أمان است، انجام ندهند، حکم معاهد را دارند.
ملحقات رساله آیت اللّٰه مکارم شیرازی(1)
مسأله 1: دفاع بر همه مسلمانان در برابر هجوم دشمنان به کشورهای اسلامی و مرزهای آن واجب است و منحصر به کشوری نیست که انسان در آن زندگی میکند، بلکه همهٔ مسلمین دنیا باید در برابر هجوم اجانب به کشورهای اسلامی یا مقدّسات مسلمانان، مدافع یکدیگر باشند، خواه از طریق بذل مال یا جان یا هر وسیله دیگر؛ و در این امر احتیاج به اذن حاکم شرع نیست، ولی برای نظم و هماهنگی برنامههای دفاعی باید در صورت امکان فرمانده یا فرماندهان آگاه و مورد اعتمادی را با نظر حاکم شرع تعیین کنند.
1) . موسوی خمینی، سید روحالله (امام خمینی(ره)، توضيح المسائل، ج2، ص: 769.
مسأله 2: هرگاه مسلمانان از این بیم داشته باشند که اجانب نقشهٔ استیلاء بر ممالک اسلامی را کشیده و بدون واسطه یا به واسطهٔ عمّال خود از داخل یا خارج آن را عملی کنند بر همه مکلفین واجب است به هر وسیلهای که امکان دارد در برابر آن بایستند و از ممالک اسلامی دفاع کنند.
مسأله 3: اگر به واسطهٔ توسعه نفوذ سیاسی یا اقتصادی و تجاری بیگانگان، خوف آن باشد که آنها بر ممالک اسلامی تسلط پیدا کنند، بر همه واجب است که از نفوذ آنان جلوگیری نموده، ایادی آنها را قطع کنند، همچنین در مورد برقرار ساختن روابط سیاسی با دولتهای غیر اسلامی باید طوری باشد که موجب ضعف و ناتوانی مسلمین یا اسارت آنها در چنگال بیگانگان یا وابستگی اقتصادی و تجاری نگردد.
ولایت فقیه، در امتداد ولایت خداوند و ولایت نبی مکرم اسلام و ولایت ائمه اطهار(علیهم السلام)، میباشد، چرا که ولایت فقیه از سوی امام معصوم(علیه السلام)، تعیین شده است.
از روایاتی که در دلالتش اشکال نیست این روایت است:
امیر المؤمنین(علیه السلام) میفرماید که رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«اللّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفائی (ثلاثَ مرّاتٍ) قیل: یا رسول اللَّهِ و مَن خلفاؤک؟ قالَ: الّذینَ یأتُونَ مِنْ بَعْدی، یروُونَ حَدِیثی وَ سُنّتی فَیعلِّمُونَها الْنّاسَ مِنْ بَعْدی؛(1)خدایا،
1) . صاحب وسائل الشیعه این حدیث را در کتاب قضا؛ «ابواب صفات قاضی»، باب 8، ح 50، و نیز باب 11، ح 7 به طور ارسال آورده است، و از معانی الاخبار و مجالس به دو سند که در بعض رجال با هم مشترکند نقل میکند، و در عیون به سه سند مختلف که در تمام رجال غیر یکدیگرند و در سه مکان دور از هم به سر میبردهاند (مرو و نیشابور و بلخ) نقل شده است».
جانشینان مرا رحمت کن. و این سخن را سه بار تکرار فرمود. پرسیده شد کهای پیغمبر خدا، جانشینانت چه کسانی هستند. فرمود: کسانی که بعد از من میآیند، حدیث و سنت مرا نقل میکنند و آن را پس از من به مردم میآموزند».شیخ صدوق(1)، علیه الرحمة، این روایت را در کتابهای معانی الاخبار(2)، عیون اخبار الرضا(3)و مجالس(4)، از پنج طریق- که تقریباً چهار طریق میشود، چون دو طریق از بعضی جهات مشترک است- نقل کرده است.
در مواردی که «مُسنَد(5)» ذکر شده است، در یک مورد فیعلّمونها و در بقیه
1) . محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، مکنّی به «ابو جعفر»، معروف به «صدوق» و «ابن بابویه»(381ق) از بزرگان علمای امامیه و مشایخ حدیث و فقهای شیعه. ولادت وی در غیبت صغرا و به دعای امام زمان (عج) واقع شد. وی از پدر خود، علی بن بابویه و محمد بن حسن بن ولید و جعفر بن محمد قولویه، روایت کرده است. شیخ مفید، ابن شاذان، غضائری، و شیخ ابوجعفر دوریستی از او روایت کردهاند. تألیفاتش را حدود سیصد نوشتهاند. معروفترین آنها عبارت است از: من لا یحضره الفقیه، الخصال، التوحید، عیون اخبار الرضا، الامالی، معانی الاخبار، علل الشرائع، کمال الدین.
2) . معانی الاخبار؛ شیخ صدوق؛ در این کتاب احادیثی را که در تفسیر کلمات و اخبار معصومین وارد شده، گرد آورده است.
3) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ج 2، ص: 37، باب 31، ح 94، این کتاب شامل روایات و شرح احوال امام رضا(علیه السلام) و دارای 139 باب است.
4) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، أمالی، ص: 152، «مجلس 34»، ح 4.
5) . «مُسنَد» روایتی است که تمام راویان آن در سلسله سند تا معصوم(علیه السلام) مذکور گردیده باشند.
موارد فیعلّمونها الناس میباشد(1). و آنجا که «مُرسل»(2)، ذکر شده است، فقط صدر روایت است و جمله فیعلمونها الناس من بعدی را ندارد.(3)
ما درباره این روایت، روی دو فرض صحبت میکنیم:
فرض کنیم روایت «واحده» باشد و جمله «فیعلّمونها...» در ذیل حدیث زیاده شده. و یا اینکه جمله مزبور بوده و افتاده است. و سقوط جمله به واقع نزدیکتر است، زیرا اگر اضافه شده باشد، نمیتوان گفت از روی خطا یا اشتباه بوده است؛ چون همانطور که عرض شد، روایت از چند طریق رسیده و راویان حدیث هم دور از هم زندگی میکردهاند: یکی در بلخ و دیگری در نیشابور و سومی در جای دیگر. با این وصف نمیشود عمداً این جمله زیاد شده باشد. و بعید به نظر میرسد که چند نفر دور از هم به ذهنشان بیاید که چنین جملهای را به حدیث اضافه کنند. بنا بر این، اگر روایت «واحده» باشد، ما قاطعیم که جمله «فیعلّمونها...» از طریقی که صدوق(ره) نقل کردهاند ساقط شده و از قلم نساخ افتاده. یا اینکه صدوق(ره) جمله را ذکر نکرده است.
فرض دیگر اینکه دو حدیث باشد: یکی بدون جمله «فیعلّمونها...» دیگری با این جمله وارد شده باشد. بنا بر اینکه جمله مزبور در حدیث باشد، قطعاً کسانی را که شغل آنان نقل حدیث باشد و از خود رأی و فتوایی ندارند شامل نمیشود؛
و نمیتوان گفت بعضی از محدثین که اصلًا حدیث را نمیفهمند و مصداق «رُبَّ حاملِ فقهٍ لَیسَ بفقیهٍ»؛(1)هستند و مانند دستگاه ضبطْ اخبار و روایات را میگیرند و مینویسند و در دسترس مردم قرار میدهند خلیفهاند و علوم اسلامی را تعلیم میدهند. البته زحمات آنان برای اسلام و مسلمین ارزنده است و بسیاری از آنان هم فقیه و صاحب رأی بودهاند؛ مانند کلینی(ره)(2)، شیخ صدوق(ره) و پدر شیخ صدوق(ره)(3)که از فقها بوده و احکام و علوم اسلام را به مردم تعلیم میدادهاند. ما که میگوییمشیخ صدوق(ره) با شیخ مفید(ره)(4)فرق دارد، مراد این نیست که شیخ صدوق(ره) فقاهت نداشته؛ یا اینکه فقاهت او از مفید(ره) کمتر بوده است؛ شیخ صدوق(ره) همان کسی است که در یک مجلس تمام اصول و فروع مذهب را
1) . رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در مسجد خیف در ضمن خطبهای فرمود: فَرُبّ حامِلِ فقهٍ لیس بِفَقیهٍ. و رُبّ حامِلِ فقهٍ الی مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ. (چه بسا حامل دانشی که خود به آن آگاه نباشد. و چه بسا بردارنده دانشی که آن را به آگاهتر از خود رساند). کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، ص: 258، ح 1.
2) . محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی رازی، (328 یا 329ق) معروف به «ثقة الاسلام» از محدثان بزرگ شیعه و شیخ مشایخ اهل حدیث. وی اولین مؤلف از مؤلفان «کتب اربعه» شیعه است که به سالیان دراز کتاب عظیم کافی را در سه بخش «اصول» و «فروع» و «روضه» گرد آورد.
3) . علی بن حسین بن موسی بن بابویه (329ق) فقیه و محدث گرانقدر شیعه، کتابهای بسیاری را بدو منسوب کردهاند از جمله: التوحید، الامامة و التبصرة من الحیرة، الصلاة، الاخوان و الشرائع.
4) . ابوعبد اللَّه محمد بن محمد بن نعمان (336 یا 338- 413ق) ملقب به «شیخ مفید» و «ابن معلم» از فقها و متکلمان و محدثان نامآور شیعه. در زمان خود ریاست علمی بغداد را به عهده داشت. سید مرتضی علم الهدی، سید رضی، شیخ طوسی، و نجاشی از مشهورترین شاگردان وی بودهاند. حدود 200 اثر کوچک و بزرگ از او به جای مانده است که معروفترین آنها: ارشاد، اختصاص، اوائل المقالات، امالی، مقنعة است.
شرح داده است(1)لکن فرق ایشان با مفید(ره) این است که مفید(ره) و امثال ایشان از مجتهدینی هستند که نظر خودشان را در روایات و اخبار به کار میبردهاند؛ و صدوق(ره) از فقهایی است که نظر خود را به کار نمیبرده، یا کمتر به کار میبردهاند.
حدیثْ آنهایی را شامل میشود که علوم اسلام را گسترش میدهند و احکام اسلام را بیان میکنند و مردم را برای اسلام تربیت و آماده میسازند تا به دیگران تعلیم بدهند.
همانطور که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) احکام اسلام را نشر و بسط میدادند؛ حوزه درس داشتند؛ و چندین هزار نفر در مکتب آنان استفاده علمی میکردند؛ و وظیفه داشتند به مردم یاد بدهند. معنای «یعلّمونها الناس» همین است که علوم اسلام را بین مردم بسط و نشر بدهند و احکام اسلام را به مردم برسانند. اگر گفتیم که اسلام برای همه مردم دنیاست، این امر جزء واضحات عقول است که مسلمانان، مخصوصاً علمای اسلام، موظفند اسلام و احکام آن را گسترش بدهند و به مردم دنیا معرفی نمایند.
در صورتی که قائل شویم جمله «یعلّمونها الناس» در ذیل حدیث نبوده است، باید دید فرموده پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله): «اللّهم ارحم خلفائی... الّذین یاتون من بعدی یروون حدیثی و سُنتی»، چه معنایی دارد. در این صورت، روایت باز راویان حدیثی را که «فقیه» نباشند شامل نمیشود، زیرا سنن الهی که عبارت از تمام احکام است، از باب اینکه به پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) وارد شده سنن رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) نامیده میشود.
1) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، أمالی، ص: 509- 520؛ مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 10، ص: 393- 405.
پس، کسی که میخواهد سنن رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) را نشر دهد باید تمام احکام الهی را بداند، صحیح را از سقیم تشخیص دهد، اطلاق و تقیید(1)عام و خاص(2)و جمعهای عقلایی(3)، را ملتفت باشد، روایاتی را که در هنگام «تقیه» وارد شده از غیر آن تمیز بدهد و موازینی را که برای آن تعیین کردهاند بداند. محدثینی که به مرتبه اجتهاد نرسیدهاند و فقط نقل حدیث میکنند این امور را نمیدانند و سنت واقعی رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) را نمیتوانند تشخیص دهند. و این از نظر رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) بیارزش است. مسلم است که آن حضرت نمیخواستهاند فقط «قال رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله)» و «عن رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله)»- گرچه دروغ باشد و از آن حضرت نباشد- در بین مردم رواج پیدا کند. بلکه منظورشان این بوده که سنت واقعی نشر شود و احکام حقیقی اسلام بین
1) . «مطلق» در اصطلاح علم اصول لفظی است که نسبت به افراد معنای خود شایع و فراگیر بوده و بر هر کدام از آنها قابلیت انطباق داشته باشد، مانند کلمه «مرد» که بر هر مذکر قابل اطلاق است. و «مقید» لفظی را گویند که مطلق نباشد؛ مانند «مرد دانشمند».
2) . «عام» در اصطلاح علم اصول لفظی را گویند که همه افراد معنای خود را دربرگیرد. هر لفظ توسط ادات عموم یا موقعیت خاص در کلام مفید این معنا خواهد بود؛ مانند هر دانشمندی را احترام کن. و «خاص» لفظی است که فقط بر بعضی از افراد معنای خود دلالت کند؛ چنانکه با اداتی همراه شود که آن را تخصیص دهند مانند: هر دانشمندی را جز آنکه ناپرهیزکار است احترام کن.
3) . «جمع عقلایی» شیوه مردمان عاقل و زباندان را گویند که دو کلام و دلیل در ظاهر متنافی را با هم آشتی دهند و یکی را در مقابل دیگری از درجه اعتبار ساقط ننمایند، و از این راه مراد گوینده را معلوم سازند. برای مثال دو دلیل «هر زن و مرد زناکار را صد تازیانه بزنید» و «زناکار محصن را سنگسار کنید» در نظر نخست متنافی است، اما عقلا، اول را «عام» و دوم را «خاص» میگیرند، و حکم عام را در مورد خاص سرایت نمیدهند. و به عبارت دیگر، خاص را از دایره شمول عام خارج ساخته و به هر دو دلیل عمل میکنند.
مردم گسترش یابد. روایت «مَنْ حَفِظَ عَلی امّتی أَرْبَعینَ حَدیثاً، حَشَرَهُ اللَّهُ فَقیهاً»(1)و دیگر روایاتی که در تمجید از نشر احادیث وارد شده،(2)مربوط به محدثینی نیست که اصلًا نمیفهمند حدیث یعنی چه، اینها راجع به اشخاصی است که بتوانند حدیث رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) را مطابق حکم واقعی اسلام تشخیص دهند. و این ممکن نیست مگر مجتهد و فقیه باشند، که تمام جوانب و قضایای احکام را بسنجند و روی موازینی که در دست دارند و نیز موازینی که اسلام و ائمه(علیهم السلام) معین کردهاند، احکام واقعی اسلام را به دست آورند. اینان خلیفه رسولاللَّه(صلی الله علیه و آله) هستند، که احکام الهی را گسترش میدهند و علوم اسلامی را به مردم تعلیم میکنند و حضرت در حق آنان دعا کرده است: «اللّهم ارحم خلفائی».
بنا بر این، جای تردید نیست که روایت «اللّهم ارحم خلفائی» شامل راویان حدیثی که حکم کاتب را دارند نمیشود؛ و یک کاتب و نویسنده نمیتواند خلیفه رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) باشد.
منظور از «خلفا» فقهای اسلامند. نشر و بسط احکام و تعلیم و تربیت مردم با فقهایی است که عادلند، زیرا اگر عادل نباشند، مثل قضاتی هستند که روایت بر ضد اسلام جعل کردند؛ مانند سمرة بن جندب(3)که بر ضد حضرت امیر
1) . این مضمون با الفاظ مختلف در منابع شیعه و اهل سنت آمده است. برای نمونه: مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 2، ص: 153- 157.
2) . مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 2، باب 16 و 20 و 21.
3) . ابوعبد الرحمن سمرة بن جندب بن ملال بن جریج (58ق) از پیامبر بسیار روایت کرده است. بعد از مرگ زیاد چندی در بصره جانشین وی بود تا آنکه معاویه وی را معزول ساخت. طبری مینویسد که سمرة در ایامی که والی بصره بود فرمان قتل هشت هزار تن را صادر کرد. چون به کوفه آمد زیاد از او پرسید: نمیترسی که فرد بیگناهی را کشته باشی؟ گفت: اگر افزون بر این هم میکشتم نمیترسیدم. به نقل از ابن ابی الحدید، در شرح شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، ج 4، ص: 73. معاویه در ازای صد هزار درهم به او پیشنهاد کرد تا روایت کند که آیه «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یعْجِبُک قَوْلُهُ فِی الْحیاةِ الدّنْیا.» (بقره / 204) در شأن علی بن ابی طالب نازل گردیده است و آیه «وَ مِنَ الناسِ مَنْ یشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرضاتِ اللَّهِ.» (بقره / 207) در شأن ابن ملجم فرو فرستاده شده و سمرة به چهار برابر آن مقدار پذیرفت که آن روایت را جعل کند.
المؤمنین(علیه السلام) روایت جعل کرد. و اگر فقیه نباشند، نمیتوانند بفهمند که فقه چیست و حکم اسلام کدام. و ممکن است هزاران روایت را نشر بدهند که از عمال ظلمه و آخوندهای درباری در تعریف سلاطین جعل شده است. به طوری که ملاحظه میکنید، با دو روایت ضعیف چه بساطی راه انداختهاند(1)
(پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: پادشاه سایه خدا بر روی زمین است، هر ستمدیدهای به او پناه میبرد. اگر عدالت ورزد، برای او پاداش نیکوست، و بر مردم است که وی را شکر گذارند. و اگر ستم کند، گناه آن بر اوست، و بر مردم است که شکیبایی نشان دهند تا آنکه امر خدا در رسد).
محمّد بن علی بن بشّار، عن علی بن ابراهیم القطّان، عن محمد بن عبد اللَّه الحضرمی، عن احمد بن بکر، عن محمد بن مُصعَب، عن حمّاد بن سلمه، عن ثابت، عن أنس، عن رَسُولِ اللَّه(صلی الله علیه و آله): طاعَةُ السّلْطانِ واجِبَةٌ وَ مَنْ تَرَک طاعَةَ السّلْطانِ، فَقَدْ تَرَک طاعَةَ اللَّهِ عَزّ وَ جَلّ، وَ دَخَلَ فی نَهْیهِ. أنّ اللَّهَ عَزّ وَ جَلّ یقُولُ: «وَ لا تُلْقُوا بأَیدیکمْ الَی التَّهْلُکةِ». (مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج72، ص: 368).
(پیغمبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: اطاعت پادشاه واجب است؛ هر کس اطاعت او را رها کند، فرمان خدا را رها کرده است و در نهی خداوند وارد شده است که فرموده: «با دست خود، خود را به هلاکت نیندازید.» اما از راویان روایت اول ابی المفضل، ضعیف، و علی بن الحسن مجهول، و حسین بن زید غیر ثقه است. از راویان روایت دوم نیز علی بن ابراهیم و محمد بن مصعب مجهول و محمد بن عبد اللَّه و احمد بن بکر و حماد بن سلمه و ثابت و انس غیر ثقهاند. در مقابل این روایات، در بحار الأنوار، ج 72، ص: 335- 385، ابواب 81- 84 روایات فراوانی بر خلاف مضمون آن دو روایت وارد شده است.
و آن را در مقابل قرآن قرار1) . در بین روایات به ندرت اخباری دیده میشود که اطاعت پادشاه و سلاطین را لازم شمرده است. این روایات دستاویز گروهی برای توجیه سکوت در برابر ستمگران گردیده است، با اینکه این روایات از حیث سند ضعیف و از جهت دلالت نیز عموماً نارساست. برای تأیید مدعا در اینجا دو نمونه از روشنترین و مهمترین این روایات را میآوریم: عَنْ جَماعَةٍ عَن أبی المفضّل، عَن جعفر بن محمّد بن جعفر، عَن علّی بن الحسن بن علی بن عمر بن علّی بن الحسن عن حسین بن زید بن علّی بن جعفر بن محمّد، عن آبائه(علیه السلام) عن النبّی(صلی الله علیه و آله)، قال: السّلْطانُ ظِلّ اللَّهِ فِی الأَرْضِ، یأْوی إلیهِ کلّ مَظْلُومٍ، فَمَنْ عَدَلَ کانَ لَهُ الأَجْرُ وَ عَلی الرّعِیةِ الشُکرُ. وَ مَنْ جارَ کانَ عَلَیهِ الْوِزْرُ وَ عَلَی الرّعیةِ الصّبْرُ حَتّی یأْتِیهُمُ الأَمْرُ. (مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 72، ص: 354).
دادهاند- قرآنی که جدیت دارد بر ضد سلاطین قیام کنید و موسی را به قیام علیه سلاطین وامیدارد(1). علاوه بر قرآن مجید، روایات بسیاری در مبارزه با ستمگران و کسانی که در دین تصرف میکنند وارد شده است(2). تنبلها اینها را کنار گذاشته، آن دو روایت ضعیف را، که شاید «وعاظ السلاطین» جعل کردهاند، در دست گرفته و مستند قرار دادهاند که باید با سلاطین ساخت و درباری شد! اگر اینها اهل روایت و دینشناس بودند، به روایات بسیاری که بر ضد ظلمه است عمل میکردند. و اگر اهل روایت هم هستند، باز عدالت ندارند. چون عادل و از معاصی به دور نیستند، از قرآن و آن همه روایت چشم میپوشند و به دو روایت ضعیف میچسبند! شکم آنهاست که آنها را متوسل به این دو روایت ضعیف کرده، نه علم! این شکم و حب جاه است که انسان را درباری میکند، نه روایت.
در هر صورت، گسترش دادن علوم اسلام و نشر احکام با فقهای عادل است تا احکام واقعی را از غیر واقعیو روایاتی که ائمه(علیهم السلام) از روی «تقیه» صادر کردهاند، تمیز بدهند.
چون میدانیم که ائمه ما گاهی در شرایطی بودند که نمیتوانستند حکم واقع را بگویند؛ و گرفتار حکام ستمگر و جائر بودند و در حال شدت تقیه و خوف به سر میبردند (البته خوف از برای مذهب داشتند نه برای خودشان.) که اگر در بعضی موارد تقیه نمیشد، حکام ستمگر ریشه مذهب را قطع میکردند.
و اما دلالت حدیث شریف بر «ولایت فقیه» نباید جای تردید باشد، زیرا «خلافت» همان جانشینی در تمام شئون نبوت است؛ و جمله «اللّهم ارحم خلفائی» دست کم از جمله «علی خلیفتی» ندارد. و معنی «خلافت» در آن غیر معنی خلافت در دوم نیست. و جمله الذین یأتون من بعدی و یروون حدیثی معرفی خلفاست، نه معنی خلافت، زیرا معنی خلافت در صدر اسلام امر مجهولی نبود که محتاج بیان باشد و سائل نیز معنی خلافت را نپرسید، بلکه اشخاص را خواست معرفی فرماید. و ایشان با این وصف معرفی فرمودند. جای تعجب است که هیچ کس از جمله «علی خلیفتی یا الأئمة خلفائی»؛ «مسألهگویی» نفهمیده و استدلال برای خلافت و حکومت ائمه به آن شده است، لکن در جمله خلفایی که رسیدهاند توقف نمودهاند. و این نیست مگر به واسطه آنکه گمان کردهاند خلافت رسول اللَّه محدود به حد خاصی است، یا مخصوص به اشخاص خاصی و چون ائمه(علیهم السلام)، هر یک خلیفه هستند، نمیشود پس از ائمه علما فرمانروا و حاکم و خلیفه باشند؛ و باید اسلام بیسرپرست و احکام اسلام تعطیل باشد! و حدود و ثغور اسلام دستخوش اعدای دین باشد! و آن همه کجروی رایج شود که اسلام از آن بری است.
«محمد بنُ یحیی، عن احمد بن محمد، عن ابنِ محبوبٍ، عن علی بنِ ابیحمزةَ، قال
سمعت أبا الْحسن موسی بنَ جعفر،(عهما)، یقول: إذا ماتَ الْمُؤْمِنُ، بَکتْ عَلَیهِ الْملَائِکةُ وَ بِقاعُ الْارْضِ الّتی کانَ یعبداللَّه عَلَیها و أبْوابُ السّماءِ الّتی کانَ یصْعَدُ فیها بِأعْمالِهِ؛ وَ ثُلِمَ فی الْاسلامِ ثُلْمَةً لا یسُدّها شَیءٌ، لأَنّ الْمُؤْمِنینَ الْفُقَهاءَ حُصُونُ الْاسْلامِ کحِصْنِ سُورِ الْمَدِینَةِ لَها.»(1)
میگوید از امام موسی بن جعفر الصادق(علیه السلام) شنیدم که میفرمود: «هرگاه مؤمن (یا فقیه مؤمن) بمیرد، فرشتگان بر او میگریند و قطعات زمینی که بر آن به پرستش خدا برمیخاسته و درهای آسمان که با اعمالش بدان فرامیرفته است. و در (دژ) اسلام شکافی پدیدار خواهد شد که هیچ چیز آن را ترمیم نمیکند، زیرا فقهای مؤمن دژهای اسلامند و برای اسلام نقش حصار مدینه را برای مدینه دارند.»
در همین باب از کتاب کافی روایت دیگری هست که به جای «اذا مات المؤمن» جمله «اذا مات المؤمن الفقیهُ» دارد(2). در حالی که صدر روایتی که نقل کردیم کلمه الفقیه را ندارد، لکن از ذیل آن، که تعلیل میفرماید به «لأن المؤمنین الفقهاءَ» معلوم میشود کلمه «فقیه» از بالای روایت افتاده است. مخصوصاً با مناسبتی که از ثلم فی الاسلام، «حصن» و مانند آن استفاده میشود که تمام مناسب با «فقها» ست.
اینکه میفرماید: «مؤمنان فقیه دژهای اسلامند» در حقیقت فقها را موظف و مأمور میکند که نگهبان باشند و از عقاید و احکام و نظامات اسلام نگهبانی کنند. بدیهی است این فرمایش امام به هیچ وجه جنبه تشریفات ندارد. مثل تعارفاتی نیست که به هم میکنیم. من به شما «شریعتمدار» میگویم و شما به من «شریعتمدار» میگویید! یا مثل اینکه پشت پاکت به هم مینویسیم: حضرت مستطاب حجت الاسلام. اگر فقیه کنج منزل بنشیند و در هیچ امری از امور دخالت نکند، نه قوانین اسلام را حفظ کند، نه احکام اسلام را نشر دهد، نه دخالت در امور اجتماعی مسلمانان کند و نه اهتمام به امور مسلمین داشته باشد، به او «حصن الاسلام» گفته میشود؟ او حافظ اسلام است؟ اگر رئیس حکومتی به صاحب منصب یا سرداری بگوید: برو فلان ناحیه را حفظ کن و حافظ آن ناحیه باش. وظیفه نگهبانی او اجازه میدهد که برود خانه بخوابد تا دشمن بیاید آن ناحیه را از بین ببرد؟ یا به هر نحوی که میتواند باید در حفظ آن ناحیه جدیت کند؟ اگر بگویید که ما بعضی احکام اسلام را حفظ میکنیم، من از شما سؤال میکنم: آیا حدود را جاری و قانون جزای اسلام را اجرامیکنید؟ نه. شکافی در اینجا ایجاد گردید. و در هنگامی که شما وظیفه نگهبانی داشتید، قسمتی از دیوار خراب شد. مرزهای مسلمین و تمامیت ارضی وطن اسلامی را حفظ میکنید؟ نه، کار ما دعاگویی است! قسمت دیگر دیوار هم فرو ریخت. شما از ثروتمندان حقوق فقرا را میگیرید و به آنان میرسانید؟
چون وظیفه اسلامی شما این است که بگیرید و به دیگران بدهید. نه! اینها
مربوط به ما نیست. ان شاء اللَّه دیگران میآیند انجام میدهند! دیوار دیگر هم خراب شد. شما ماندید مثل شاه سلطان حسین و اصفهان(1)! این چه «حصنی» است که هر گوشهای را به آقای «حصن الاسلام» عرضه بداریم عذرخواهی میکند! آیا معنی «حصن» همین است؟
اینکه فرمودهاند «فقها حصون اسلامند» یعنی مکلفند اسلام را حفظ کنند و زمینهای را فراهم آورند که بتوانند حافظ اسلام باشند. و این از اهم واجبات است. و از واجبات مطلق میباشد نه مشروط(2). و از جاهایی است که فقهای اسلام باید دنبالش بروند، حوزههای دینی باید به فکر باشند و خود را مجهز به تشکیلات و لوازم و قدرتی کنند که بتوانند اسلام را به تمام معنا نگهبانی کنند، همان گونه که خود رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) حافظ اسلام بودند و عقاید و احکام و نظامات اسلام را به تمام معنا حفظ میکردند.
ما تمام جهات را کنار گذاشتهایم و مقداری از احکام را گرفته، خلفاً عن سلف(3)، مباحثه میکنیم. بسیاری از احکام اسلام جزء علوم غریبه(4)شده است!
1) . مقصود حسین اول، فرزند سلیمان اول (1135ق) آخرین پادشاه سلسله صفویه است که شاهی نالایق و بیکفایت بود. وی در سال 1105ق به سلطنت رسید. در زمان او محمود افغان به اصفهان لشکر کشید. سلطان حسین به امید آنکه وی از اصفهان صرف نظر کند فرحآباد و جلفا را به او تسلیم کرد. اما محمود به اصفهان بیدفاع حمله آورد و آن را تصرف کرد.
2) . اگر وجوب یک واجب نسبت به چیزی مشروط نباشد، «واجب مطلق» خواهد بود نسبت بدان چیز؛ مانند: وجوب نماز نسبت به وضو. و هرگاه وجوب واجب نسبت به چیزی مشروط باشد، «واجب مشروط» خواهد بود نسبت به همان چیز؛ مانند: وجوب حج نسبت به استطاعت.
3) . پشت به پشت، سینه به سینه.
4) . علومی که از نیروهای فوق طبیعی مکتوم یا اسرارآمیز بحث میکنند مانند علوم: سحر، جادو، جفر، تسخیر ارواح و تسخیر جن.
اصلًا اسلام غریب است. از آن فقط اسمی مانده است. تمام جزاییات اسلام که بهترین قانون جزایی است که برای بشر آمده، الان بکلی فراموش شده و «لم یبق الّا اسمه.»(1)
تمام آیات شریفه که برای جزاییات و حدود آمده است «لم یبق إلّا قراءته» ما قرائت میکنیم: «الزّانیةُ و الزّانی فَاجْلِدُوا کلّ واحِدٍ مِنْهُما مِاةَ جَلْدَةٍ»؛(2)اما تکلیف نداریم. فقط باید قرائت کنیم تا قرائت ما خوب شود و از مخرج ادا کنیم! اما اینکه واقعیتهای اجتماعی چگونه است و جامعه اسلامی در چه حالی است و فحشا و فساد چگونه رواج پیدا کرده و حکومتها مؤید و پشتیبان زناکاران هستند، به ما مربوط نیست! ما فقط بفهمیم که برای زن و مرد زناکار این مقدار حد تعیین شده است، ولی جریان حد و اجرای قانون مبارزه با زنا به عهده چه کسی میباشد، به ما ربطی ندارد!
میپرسم آیا رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) این طور بودند؟ قرآن را میخواندند و کنار میگذاشتند و به حدود و اجرای قانون کاری نداشتند؟ خلفای بعد از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) بنایشان بر این بود که مسائل را دست مردم بدهند و بگویند با شما کاری نداریم؟ یا به عکس، حدود معین کرده بودند و شلاق میزدند و رجم میکردند، حبس ابد میکردند، نفی بلد میکردند؟ به فصل «حدود» و «دیات» اسلام رجوع کنید، میبینید همه اینها از اسلام است و اسلام برای این امور آمده است. اسلام
1) . اشاره است به سخن نبی اکرم(صلی الله علیه و آله) و امیر المؤمنین(علیه السلام) که: «سَیأتی عَلی أُمّتی زَمانٌ لا یبْقی مِنَ الْقُرآنِ الّا رَسْمُهُ وَ لا مِنَ الْاسْلامِ إلّا اسْمُهُ...؛ روزگاری برای امت من خواهد آمد که از قرآن جز نشانهای و از اسلام جز نامی باقی نماند.» (بحار الأنوار؛ ج 2، ص: 109)
2) . «هر یک از زن و مرد زناکار را صد تازیانه بزنید». (نور / 2).
آمده تا به جامعه نظم بدهد، امامت اعتباری و حکومت برای تنظیم امور جامعه است.
ما مکلف هستیم که اسلام را حفظ کنیم. این تکلیف از واجبات مهم است؛ حتی از نماز و روزه واجبتر است. همین تکلیف است که ایجاب میکند خونها در انجام آن ریخته شود. از خون امام حسین(علیه السلام) که بالاتر نبود، برای اسلام ریخته شد. و این روی همان ارزشی است که اسلام دارد. ما باید این معنا را بفهمیم و به دیگران هم تعلیم بدهیم. شما در صورتی خلفای اسلام هستید که اسلام را به مردم بیاموزید. و نگویید بگذار تا امام زمان(علیه السلام) بیاید. شما نماز را هیچ وقت میگذارید تا وقتی امام زمان(علیه السلام) آمد بخوانید؟ حفظ اسلام واجبتر ازنماز است. منطق حاکم خمین را نداشته باشید که میگفت: باید معاصی را رواج داد تا امام زمان(علیه السلام) بیاید! اگر معصیت رواج پیدا نکند، حضرت ظهور نمیکند! اینجا ننشینید فقط مباحثه کنید؛ بلکه در سایر احکام اسلام مطالعه کنید؛ حقایق را نشر دهید؛ جزوه بنویسید و منتشر کنید، البته مؤثر خواهد بود. من تجربه کردهام که تأثیر دارد.
رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) میفرماید:
«علی عن ابیه، عن النّوفلی، عن السکونی، عن ابیعبداللَّه،(علیه السلام)، قال قال رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) الفُقَهاءُ أُمَناءُ الرّسُلِ ما لَمْ یدْخُلوُا فی الدّنیا. قِیلَ یا رَسول اللَّه وَ ما دُخولهم فی الدّنیا؟ قالَ: اتّباعُ السّلْطَانِ. فَاذا فَعَلوُا ذلِک، فَاحذَرُوهُمْ عَلی دینِکمْ؛(1)
ص: 39 چنین روایت شده: «عن ابی عبد اللَّه(علیه السلام)، قال: العُلماءْ أُمَناءُ و الاتقیاءُ حُصونٌ، و الانبیاءُ سادَةٌ؛ دانشمندان معتمدانند، و پارسایان مرزبانانند و پیامبران مهترانند».
فقها امین و1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 1، ص: 58، «کتاب فضل العلم»، «باب المستأکل بعلمه و المباهی به»، ح 5. از جمله روایاتی است که مرحوم نراقی ذکر کرده؛ و مرحوم نوری در کتاب مستدرک الوسائل؛ «ابواب ما یکتسب به»، (باب 38، روایت 8) از کتاب نوادر راوندی به سند صحیح از امام هفتم(علیه السلام) آورده و نیز در ابواب صفات قاضی (باب 11، ح 5)، از کتاب دعائم الاسلام از امام ششم(علیه السلام) نقل کرده است. در کتاب کافی؛ ج 1،
مورد اعتماد پیامبرانند تا هنگامی که وارد (مطامع و لذایذ و ثروتهای ناروای) دنیا نشده باشند. گفته شد: ای پیغمبر خدا، وارد شدنشان به دنیا چیست. میفرماید: پیروی کردن قدرت حاکمه. بنا بر این اگر چنان کردند، بایستی از آنها بر دینتان بترسید و پرهیز کنید».
بررسی تمام این روایت محتاج به بحث طولانی است، ما فقط درباره جمله «الفقهاء امناء الرسل» که مورد نظر و مربوط به «ولایت فقیه» میباشد، صحبت میکنیم. ابتدا باید دید پیغمبران چه وظایف و اختیارات و شغلی دارند تا معلوم شود فقها، که مورد اعتماد و امانتدار ایشان هستند، چه وظایفی بر عهده دارند.(1)
امام علی(علیه السلام) پس از جنگ صفّین و نهروان، در سال 38 هجری، مردم را برای سرکوبی معاویه فراخواند، اما آنها سکوت کردند؛ لذا حضرت میفرماید:
«وَ لَا ینْبَغِی لِی أَنْ أَدَعَ الْجُنْدَ وَ الْمِصْرَ وَ بیتالمال وَ جِبَایةَ الْأَرْضِ وَ الْقَضَاءَ بَینَ الْمُسْلِمِینَ وَ النَّظَرَ فِی حُقُوقِ الْمُطَالِبِینَ ثُمَّ أَخْرُجَ فِی کتِیبَةٍ أَتْبَعُ أُخْرَی أَتَقَلْقَلُ تَقَلْقُلَ الْقِدْحِ فِی الْجَفِیرِ الْفَارِغِ وَ إِنَّمَا أَنَا قُطْبُ الرَّحَی تَدُورُ عَلَی وَ أَنَا بِمَکانِی فَإِذَا فَارَقْتُهُ اسْتَحَارَ مَدَارُهَا وَ اضْطَرَبَ ثِفَالُهَا هَذَا لَعَمْرُ اللَّهِ الرَّأْی السُّوءُ وَ اللَّهِ لَوْ لَا رَجَائِی الشَّهَادَةَ عِنْدَ لِقَائِی الْعَدُوَّ وَ لَوْ قَدْ حُمَ لِی لِقَاؤُهُ لَقَرَّبْتُ رِکابِی ثُمَّ شَخَصْتُ عَنْکمْ فَلَا أَطْلُبُکمْ مَا اخْتَلَفَ
1) . موسوی خمینی، سید روحالله (امام خمینی(ره)، حکومت اسلامی و ولایت فقیه، ص: 60.
جَنُوبٌ وَ شَمَالٌ طَعَّانِینَ عَیابِینَ حَیادِینَ رَوَّاغِینَ إِنَّهُ لَا غَنَاءَ فِی کثْرَةِ عَدَدِکمْ مَعَ قِلَّةِ اجْتِمَاعِ قُلُوبِکمْ لَقَدْ حَمَلْتُکمْ عَلَی الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ الَّتِی لَا یهْلِک عَلَیهَا إِلَّا هَالِک مَنِ اسْتَقَامَ فَإِلَی الْجَنَّةِ وَ مَنْ زَلَّ فَإِلَی النَّار؛(1)
و برای من سزاوار نیست که لشکر و شهر و بیتالمال و جمع آوری خراج و قضاوت بین مسلمانان و گرفتن حقوق درخواست کنندگان را رها سازم، آنگاه با دستهای بیرون روم و به دنبال دستهای به راه افتم و چونان تیر نتراشیده در جعبهای خالی به این سو و آن سو سرگردان شوم! من چونان محور سنگ آسیاب، باید بر جای خود استوار بمانم تا همه امور کشور، پیرامون من و به وسیله من به گردش در آید، اگر من از محور خود دور شوم مدار آن بلرزد و سنگ زیرین آن فرو ریزد! به حقّ خدا سوگند که این پیشنهاد بدی است! به خدا سوگند! اگر امیدواری به شهادت در راه خدا را نداشتم، پای در رکاب کرده از میان شما میرفتم و شما را نمیطلبیدم چندان که باد شمال و جنوب میوزد، زیرا شما بسیار طعنه زن، عیب جو، رویگردان از حق و پر مکر و حیلهاید. ما دام که افکار شما پراکنده است فراوانی تعداد شما سودی ندارد، من شما را به راه روشنی بردم که جز هلاک خواهان، هلاک نگردند، آن کس که استقامت کرد به سوی بهشت شتافت و آن کس که لغزید در آتش سرنگون شد.»(2)
امام علی(علیه السلام) پس از شکست شورشیان خوارج، در سال 38 هجری، برای بسیج کردن مردم جهت مبارزه با شامیان در «نخیله کوفه» میفرماید (از سخنرانیهای امام(علیه السلام) در صحرای صفّین است):
«أَیهَا النَّاسُ إِنَّ لِی عَلَیکمْ حَقّاً وَ لَکمْ عَلَی حَقٌّ فَأَمَّا حَقُّکمْ عَلَی فَالنَّصِیحَةُ لَکمْ وَ تَوْفِیرُ فَیئِکمْ عَلَیکمْ وَ تَعْلِیمُکمْ کیلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِیبُکمْ کیمَا تَعْلَمُوا وَ أَمَّا حَقِّی عَلَیکمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَیعَةِ وَ النَّصِیحَةُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ وَ الْإِجَابَةُ حِینَ أَدْعُوکمْ وَ الطَّاعَةُ حِینَ آمُرُکم.»(1)
ای مردم، مرا بر شما و شما را بر من حقّی واجب شده است، حق شما بر من، آن که از خیر خواهی شما دریغ نورزم و بیتالمال را میان شما عادلانه تقسیم کنم و شما را آموزش دهم تا بیسواد و نادان نباشید و شما را تربیت کنم تا راه و رسم زندگی را بدانید. و اما حق من بر شما این است که به بیعت با من وفادار باشید و در آشکار و نهان برایم خیر خواهی کنید، هر گاه شما را فرا خواندم اجابت نمایید و فرمان دادم اطاعت کنید.(2)
«أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِی عَلَیکمْ حَقّاً بِوِلَایةِ أَمْرِکمْ وَ لَکمْ عَلَی مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِی لِی عَلَیکمْ- [وَ الْحَقُ] فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْیاءِ فِی التَّوَاصُفِ وَ أَضْیقُهَا فِی التَّنَاصُفِ لَا یجْرِی لِأَحَدٍ إِلَّا جَرَی عَلَیهِ وَ لَا یجْرِی عَلَیهِ إِلَّا جَرَی لَهُ وَ لَوْ کانَ لِأَحَدٍ أَنْ یجْرِی لَهُ وَ لَا یجْرِی عَلَیهِ لَکانَ ذَلِک خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ لِقُدْرَتِهِ عَلَی عِبَادِهِ وَ لِعَدْلِهِ فِی کلِّ مَا جَرَتْ عَلَیهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ وَ لَکنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَی الْعِبَادِ أَنْ یطِیعُوهُ وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَیهِ مُضَاعَفَةَ الثَّوَابِ تَفَضُّلًا مِنْهُ وَ تَوَسُّعاً بِمَا هُوَ مِنَ الْمَزِیدِ أَهْلُهُ.»
«ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَی بَعْضٍ فَجَعَلَهَا تَتَکافَأُ فِی وُجُوهِهَا وَ یوجِبُ بعضها بَعْضاً وَ لَا یسْتَوْجَبُ بعضها إِلَّا بِبَعْضٍ.
وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَهُ مِنْ تِلْک الْحُقُوقِ حَقُّ الْوَالِی عَلَی الرَّعِیةِ وَ حَقُّ الرَّعِیةِ عَلَی الْوَالِی فَرِیضَةٌ فرضها اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِکلٍّ عَلَی کلٍّ فَجَعَلَهَا نِظَاماً لِأُلْفَتِهِمْ وَ عِزّاً لِدِینِهِمْ فَلَیسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِیةُ إِلَّا بِصَلَاحِ الْوُلَاةِ وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ إِلَّا بِاسْتِقَامَةِ الرَّعِیةِ فَإِذَا أَدَّتْ الرَّعِیةُ إِلَی الْوَالِی حَقَّهُ وَ أَدَّی الْوَالِی إِلَیهَا حقّها عَزَّ الْحَقُّ بَینَهُمْ وَ قَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّینِ وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ وَ جَرَتْ عَلَی أَذْلَالِهَا السُّنَنُ فَصَلَحَ بِذَلِک الزَّمَانُ وَ طُمِعَ فِی بَقَاءِ الدَّوْلَةِ وَ یئِسَتْ مَطَامِعُ الْأَعْدَاءِ.
وَ إِذَا غَلَبَتِ الرَّعِیةُ والیها أَوْ أَجْحَفَ الْوَالِی بِرَعِیتِهِ اخْتَلَفَتْ هُنَالِک الْکلِمَةُ وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ وَ کثُرَ الْإِدْغَالُ فِی الدِّینِ وَ تُرِکتْ مَحَاجُّ السُّنَنِ فَعُمِلَ بِالْهَوَی وَ عُطِّلَتِ الْأَحْکامُ وَ کثُرَتْ عِلَلُ النُّفُوسِ فَلَا یسْتَوْحَشُ لِعَظِیمِ حَقٍّ عُطِّلَ وَ لَا لِعَظِیمِ بَاطِلٍ فُعِلَ فَهُنَالِک تَذِلُّ الْأَبْرَارُ وَ تَعِزُّ الْأَشْرَارُ وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ. فَعَلَیکمْ بِالتَّنَاصُحِ فِی ذَلِک وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَیهِ فَلَیسَ أَحَدٌ وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَی رِضَا اللَّهِ حِرْصُهُ وَ طَالَ فِی الْعَمَلِ اجْتِهَادُهُ بِبَالِغٍ حَقِیقَةَ مَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ أَهْلُهُ مِنَ الطَّاعَةِ لَهُ وَ لَکنْ مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللَّهِ [سُبْحَانَهُ] عَلَی عِبَادِهِ النَّصِیحَةُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ وَ التَّعَاوُنُ عَلَی إِقَامَةِ الْحَقِّ بَینَهُمْ وَ لَیسَ امْرُؤٌ وَ إِنْ عَظُمَتْ فِی الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ وَ تَقَدَّمَتْ فِی الدِّینِ فَضِیلَتُهُ بِفَوْقِ أَنْ یعَانَ عَلَی مَا حَمَّلَهُ اللَّهُ مِنْ حَقِّهِ وَ لَا امْرُؤٌ وَ إِنْ صَغَّرَتْهُ النُّفُوسُ وَ اقْتَحَمَتْهُ الْعُیونُ بِدُونِ أَنْ یعِینَ عَلَی ذَلِک أَوْ یعَانَ عَلَیهِ فَأَجَابَهُ(علیه السلام) رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ بِکلَامٍ طَوِیلٍ یکثِرُ فِیهِ الثَّنَاءَ عَلَیهِ وَ یذْکرُ سَمْعَهُ وَ طَاعَتَهُ لَهُ فَقَالَ(علیه السلام) إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلَالُ اللَّهِ
سُبْحَانَهُ فِی نَفْسِهِ وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ أَنْ یصْغُرَ عِنْدَهُ لِعِظَمِ ذَلِک کلُّ مَا سِوَاهُ وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ کانَ کذَلِک لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَیهِ وَ لَطُفَ إِحْسَانُهُ إِلَیهِ فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَی أَحَدٍ إِلَّا ازْدَادَ حَقُّ اللَّهِ عَلَیهِ عِظَماً وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالاتِ الْوُلَاةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ أَنْ یظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ وَ یوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَی الْکبْرِ وَ قَدْ کرِهْتُ أَنْ یکونَ جَالَ فِی ظَنِّکمْ أَنِّی أُحِبُّ الْإِطْرَاءَ وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ وَ لَسْتُ بِحَمْدِ اللَّهِ کذَلِک وَ لَوْ کنْتُ أُحِبُّ أَنْ یقَالَ ذَلِک لَتَرَکتُهُ انْحِطَاطاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْکبْرِیاءِ وَ رُبَّمَا اسْتَحْلَی النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلَاءِ فَلَا تُثْنُوا عَلَی بِجَمِیلِ ثَنَاءٍ لِإِخْرَاجِی نَفْسِی إِلَیاللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَیکمْ مِنَ التَّقِیةِ [الْبَقِیةِ] فِی حُقُوقٍ لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا وَ فَرَائِضَ لَا بُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا فَلَا تُکلِّمُونِی بِمَا تُکلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ وَ لَا تَتَحَفَّظُوا مِنِّی بِمَا یتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ وَ لَا تُخَالِطُونِی بِالْمُصَانَعَةِ وَ لَا تَظُنُّوا بیاسْتِثْقَالًا فِی حَقٍّ قِیلَ لِی وَ لَا الْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِی فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ یقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ یعْرَضَ عَلَیهِ کانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَیهِ فَلَا تَکفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ فَإِنِّی لَسْتُ فِی نَفْسِی بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ وَ لَا آمَنُ ذَلِک مِنْ فِعْلِی إِلَّا أَنْ یکفِی اللَّهُ مِنْ نَفْسِی مَا هُوَ أَمْلَک بِهِ مِنِّی فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِیدٌ مَمْلُوکونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَیرُهُ یمْلِک مِنَّا مَا لَا نَمْلِک مِنْ أَنْفُسِنَا وَ أَخْرَجَنَا مِمَّا کنَّا فِیهِ إِلَی مَا صَلَحْنَا عَلَیهِ فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلَالَةِ بِالْهُدَی وَ أَعْطَانَا الْبَصِیرَةَ بَعْدَ الْعَمَی.»(1)
پس از ستایش پروردگار، خداوند سبحان، برای من، بر شما به جهت
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 332.
سرپرستی حکومت، حقّی قرار داده و برای شما همانند حق من، حقّی تعیین فرموده است، پس حق گستردهتر از آن است که وصفش کنند، ولی به هنگام عمل تنگنایی بیمانند دارد! حق اگر به سود کسی اجرا شود، ناگزیر به زیان او نیز روزی به کار رود و چون به زیان کسی اجراء شود روزی به سود او نیز جریان خواهد داشت.
اگر بنا باشد حق به سود کسی اجراء شود و زیانی نداشته باشد، این مخصوص خدای سبحان است نه دیگر آفریدهها، به خاطر قدرت الهی بر بندگان و عدالت او بر تمام موجوداتی که فرمانش بر آنها جاری است، لکن خداوند حق خود را بر بندگان، اطاعت خویش قرار داده و پاداش آن را دو چندان کرده است، از روی بخشندگی و گشایشی که خواسته به بندگان عطا فرماید.
پس، خدای سبحان برخی از حقوق خود را برای بعضی از مردم واجب کرد و آن حقوق را در برابر هم گذاشت، که برخی از حقوق برخی دیگر را واجب گرداند و حقّی بر کسی واجب نمیشود مگر همانند آن را انجام دهد.
و در میان حقوق الهی، بزرگترین حق، حق رهبر بر مردم و حق مردم بر رهبر است، حق واجبی که خدای سبحان، بر هر دو گروه لازم شمرد و آن را عامل پایداری پیوند ملّت و رهبر و عزّت دین قرار داد. پس رعیت اصلاح نمیشود جز آن که زمامداران اصلاح گردند و زمامداران اصلاح نمیشوند جز با درستکاری رعیت.
و آنگاه که مردم حق رهبری را اداء کنند و زمامدار حق مردم را بپردازد، حق در آن جامعه عزّت یابد و راههای دین پدیدار و نشانههای عدالت بر قرار و سنّت
پیامبر(صلی الله علیه و آله) پایدار گردد، پس روزگار اصلاح شود و مردم در تداوم حکومت امیدوار و دشمن در آرزوهایش مأیوس میگردد.
امّا اگر مردم بر حکومت چیره شوند، یا زمامدار بر رعیت ستم کند، وحدت کلمه از بین میرود، نشانههای ستم آشکار و نیرنگ بازی در دین فراوان میگردد و راه گسترده سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) متروک، هوا پرستی فراوان، احکام دین تعطیل و بیماریهای دل فراوان شود.
مردم از اینکه حقّ بزرگی فراموش میشود، یا باطل خطرناکی در جامعه رواج مییابد، احساس نگرانی نمیکنند! پس در آن زمان نیکان خوار و بدان قدرتمند میشوند و کیفر الهی بر بندگان بزرگ و دردناک خواهد بود. پس بر شماست که یکدیگر را نصیحت کنید و نیکو همکاری نمایید. درست است که هیچ کس نمیتواند حق اطاعت خداوندی را چنانکه باید بگزارد، هر چند در به دست آوردن رضای خدا حریص باشد و در کار بندگی تلاش فراوان نماید، لکن باید به مقدار توان، حقوق الهی را رعایت کند که یکی از واجبات الهی، یکدیگر را به اندازه توان نصیحت کردن و بر پا داشتن حق و یاری دادن به یکدیگر است.
هیچ کس هر چند قدر او در حق بزرگ و ارزش او در دین بیشتر باشد، بینیاز نیست که او را در انجام حق یاری رسانند و هیچ کس گرچه مردم او را خوار شمارند و در دیدهها بیارزش باشد، کوچکتر از آن نیست که کسی را در انجام حق یاری کند، یا دیگری به یاری او برخیزد.
(پس یکی از یاران به پاخاست و با سخنی طولانی امام را ستود، حرف شنوایی
و اطاعت از امام را اعلام داشت. آنگاه امام فرمود:) کسی که عظمت خدا در جانش بزرگ و منزلت او در قلبش والاست، سزاوار استکه هر چه جز خدا را کوچک شمارد.
و از او سزاوارتر کسی که نعمتهای خدا را فراوان در اختیار دارد و بر خوان احسان خدا نشسته است، زیرا نعمت خدا بر کسی بسیار نگردد جز آن که حقوق الهی بر او فراوان باشد.
مردم! از پستترین حالات زمامداران در نزد صالحان این است که گمان برند آنها دوستدار ستایشاند و کشور داری آنان بر کبر و خود پسندی استوار باشد(1)و خوش ندارم، در خاطر شما بگذرد که من ستایش را دوست دارم و خواهان شنیدن آن میباشم. سپاس خدا را که چنین نبودم و اگر ستایش را دوست میداشتم، آن را رها میکردم به خاطر فروتنی در پیشگاه خدای سبحان و بزرگی و بزرگواری که تنها خدا سزاوار آن است.
گاهی مردم، ستودن افرادی را برای کار و تلاش روا میدانند. اما من از شما میخواهم که مرا با سخنان زیبای خود مستایید(2)، تا از عهده وظایفی که نسبت به خدا و شما دارم بر آیم و حقوقی که مانده است بپردازم و واجباتی که بر عهده من است و باید انجام گیرد اداء کنم، پس با من چنانکه با پادشاهان سرکش سخن میگویند، حرف نزنید و چنانکه از آدمهای خشمگین کناره میگیرند دوری نجویید و با ظاهر سازی با من رفتار نکنید و گمان مبرید اگر حقّی به من پیشنهاد
دهید بر من گران آید، یا در پی بزرگ نشان دادن خویشم، زیرا کسی که شنیدن حق، یا عرضه شدن عدالت بر او مشکل باشد، عمل کردن به آن، برای او دشوارتر خواهد بود(1). پس، از گفتن حق، یا مشورت در عدالت خودداری نکنید، زیرا خود را برتر از آن که اشتباه کنم(2)
فرمانداری را نصب میکرد و بعدها مشخّص میشد که آن شخص لایق نبوده، اینگونه نبود که مشورت نکند یا در همه جا از علم غیب کمک بگیرد.
و از آن ایمن باشم نمیدانم، مگر آن که خداوند مرا حفظ فرماید.پس همانا من و شما بندگان و مملوک پروردگاریم که جز او پروردگاری نیست. او مالک ما و ما را بر نفس خود اختیاری نیست. ما را از آنچه بودیم خارج و بدانچه صلاح ما بود در آورد. به جای گمراهی هدایت و به جای کوری بینایی به ما عطا فرمود.(3)
بنا بر این، تکلیف ملت اسلام چیست؟ و در پیشآمدها و منازعات باید چه کنند و به چه مقامی رجوع کنند؟
«قال: ینظران من کان منکم ممن قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف أحکامنا.» در اختلافات به راویان حدیث ما که به حلال و حرام خدا،
1) . نفی تفکر: دگماتیسم Dogmatism (پذیرش چیزی بدون دلیل و برهان).
2) . میپرسند اگر امام معصوم است چرا میفرماید، خود را برتر از آن که اشتباه کنم نمیدانم؟ دو پاسخ مطرح است. اوّل آنکه امام(علیه السلام) فرمود بدون کمک خدا از اشتباه مصون نمیباشم که خود اثبات عصمت است. دوم- امام(علیه السلام) در تمام کارهای حکومتی با مشاوران خود مشورت میکرد، و به رأی و نظر آنها عمل میکرد.
3) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 441.
طبق قواعد، آشنایند و احکام ما را طبق موازین عقلی و شرعی میشناسند رجوع کنند. امام(علیه السلام) هیچ جای ابهام باقی نگذاشته تا کسی بگوید پس راویان حدیث (محدثین) هم مرجع و حاکم میباشند. تمام مراتب را ذکر فرموده و مقید کرده به اینکه در حلال و حرام طبق قواعد نظر کند و به احکام معرفت داشته، موازین دستش باشد تا روایاتی را که از روی تقیه یا جهات دیگر وارد شده و خلاف واقع میباشد تشخیص دهد. و معلوم است که معرفت به احکام و شناخت حدیث غیر از نقل حدیث است.
میفرماید: «فإنی قد جعلته علیکم حاکماً؛ من کسی را که دارای چنین شرایطی باشد، حاکم «فرمانروا» بر شما قرار دادم.» و کسی که این شرایط را دارا باشد، از طرف من برای امور حکومتی و قضایی مسلمینتعیین شده؛ و مسلمانها حق ندارند به غیر او رجوع کنند.
بنا بر این، اگر قلدری مال شما را خورد، مرجع شکایت عبارت از مجریانی است که امام تعیین فرموده. و اگر با کسی سر دینْ (وام) نزاع دارید و احتیاج به اثبات دارد، نیز مرجع آن قاضیای است که حضرت تعیین فرموده؛ و نمیتوانید به دیگری رجوع نمایید. این وظیفه عمومی مسلمانهاست؛ نه اینکه «عمر بن حنظله» به چنین مشکلهای گرفتار شده و تکلیف او چنین باشد.
این فرمان که امام(علیه السلام) صادر فرموده کلی و عمومی است. همانطور که حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) در دوران حکومت ظاهری خود حاکم و والی و قاضی تعیین میکرد و عموم مسلمانان وظیفه داشتند که از آنها اطاعت کنند، حضرت
امام صادق(علیه السلام) هم چون «ولی امر» مطلق میباشد و بر همه علما، فقها و مردم دنیا حکومت دارد، میتواند برای زمان حیات و مماتش حاکم و قاضی تعیین فرماید. همین کار را هم کرده و این منصب را برای فقها قرار داده است. و تعبیر به حاکماً فرموده تا خیال نشود که فقط امور قضایی مطرح است و به سایر امور حکومتی ارتباط ندارد.
نیز از صدر و ذیل روایت و آیهای که در حدیث ذکر شده، استفاده میشود که موضوع تنها تعیین قاضی نیست که امام(علیه السلام) فقط نصب قاضی فرموده باشد و در سایر امور مسلمانان تکلیفی معین نکرده و در نتیجه یکی از دو سؤال را که راجع به دادخواهی از قدرتهای اجرایی ناروا بوده بلاجواب گذاشته باشد.
این روایت از واضحات است؛ و در سند و دلالتش وسوسهای نیست.(1)جای تردید نیست که امام(علیه السلام) فقها را برای حکومت و قضاوت تعیین فرموده است. بر عموم مسلمانان لازم است که از این فرمان امام(علیه السلام) اطاعت نمایند.
برای اینکه مطالب بهتر روشن شود و به روایات دیگر مؤید گردد، روایت ابوخدیجه(2)را نیز میآورم:
«محمّد بْنِ حَسن بِاسْنادِهِ عن محمد بْنِ علی بْن محبوب، عن أحمد بْن محمد،
1) . خدشه در سند روایت فقط از جهت عمر بن حنظله است که در پاورقی 146 به توثیق وی اشاره شده است. بحث در دلالت و اشکالات آن نیز به طور مستوفی در متن آمده است.
2) . سالم بن مکرم بن عبد اللَّه کناسی، مکنّی به ابوخدیجه و ابوسلمه، از اصحاب امام صادق و امام کاظم(عهما) بوده و از هر دو امام روایت کرده است. ابن قولویه و علی بن فضّال او را توثیق کردهاند و نجاشی رجالی بزرگ از او به «ثقه» یاد کرده است.
عن حسین بْنِ سعید، عن ابیالجَهْم، عن ابیخدیجة، قال بعثنی ابوعبداللَّه(علیه السلام) إلی أحد مِن أَصحابنا فقالَ: قُلْ لَهُمْ: إیاکمْ، إذا وَقَعَتْ بَینکمُ الْخُصُومَةُ أَوْ تَدَارَی فی شَیءٍ مِنَ الاخْذِ وَ الْعَطاء انْ تَحاکموُا إلی أحَدٍ مِنْ هؤُلاء الفُسّاقِ. اجْعَلوُا بَینَکمْ رَجُلًا قَدْ عَرَفَ حَلالَنا وَ حَرامَنا؛ فَإنّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیکمْ قاضِیاً. وَ إیاکمْ أنْ یخاصِمَ بَعْضُکم بَعْضاً إلَی السُلْطانِ الْجائِر.»(1)
ابو خدیجه (یکی از اصحاب مورد اعتماد امام صادق(علیه السلام) میگوید که حضرت صادق(علیه السلام) به من مأموریت دادند که به دوستانمان (شیعه) از طرف ایشان چنین پیغام بدهم: «مبادا وقتی بین شما خصومت و نزاعی اتفاق میافتد، یا در مورد دریافت و پرداخت اختلافی پیش میآید، برای محاکمه و رسیدگی به یکی از این جماعت زشتکار مراجعه کنید. مردی را که حلال و حرام ما را میشناسد بین خودتان حاکم و داور سازید، زیرا من او را بر شما قاضی قرار دادهام. و مبادا که بعضی از شما علیه بعضی دیگرتان به قدرت حاکمه جائر شکایت ببرد».
منظور از تداری فی شیء که در روایت آمده همان اختلاف حقوقی است؛ یعنی در اختلاف حقوقی و منازعات و دعاوی به این «فساق» رجوع نکنید. از اینکه دنبال آن میفرماید: «من برای شما قاضی قرار دادم». معلوم میشود که مقصود از «فساق» و جماعت زشتکار، قضاتی بودهاند که از طرف امرای وقت و قدرتهای حاکمه ناروا منصب قضاوت را اشغال کردهاند. در ذیل حدیث میفرماید: «وَ إیاکم أن یخاصم بعضکم بعضاً إلی السلطان الْجائر.» در
1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 18، ص: 100، «کتاب القضاء»، «ابواب صفات القاضی»، باب 11، ح 6.
مخاصمات نیز به سلطان جائر، یعنی قدرت حاکمه جائر و ناروا رجوع نکنید؛ یعنی در اموری که مربوط به قدرتهای اجرایی است به آنها مراجعه ننمایید. گرچه «سلطان جائر» قدرت حاکمه جائر و ناروا به طور کلی است و همه حکومت کنندگان غیر اسلامی و هر سه دسته قضات و قانونگذاران و مجریان را شامل میشود، ولی با توجه به اینکه قبلًا از مراجعه به قضات جائر نهیشده، معلوم میشود که این نهی تکیه بر روی دسته دیگر، یعنی مجریان است. جمله اخیر طبعاً تکرار مطلب سابق، یعنی نهی از رجوع به فساق نیست، زیرا اول از مراجعه به قاضی فاسق در امور مربوط به او که عبارت از بازجویی، اقامه بینه و امثال آن میباشد، نهی کردند؛ و قاضی تعیین نموده وظیفه پیروان خود را روشن فرمودند. سپس، از رجوع به سلاطین نیز جلوگیری کردند. از این معلوم میشود که باب «قضا» غیر از باب رجوع به سلاطین است؛ و دو رشته میباشد. در روایت «عمر بن حنظله» که میفرماید از سلاطین و قضات دادخواهی نکنید، به هر دو رشته اشاره شده است. منتها در این روایت فقط نصب قاضی فرموده؛ ولی در روایت «عمر بن حنظله» هم حاکم مجری و هم قاضی را تعیین کرده است.(1)
چون حکومت اسلام حکومت قانون است، قانونشناسان و از آن بالاتر دینشناسان، یعنی فقها، باید متصدی آن باشند. ایشان هستند که بر تمام امور اجرایی و اداری و برنامهریزی کشور مراقبت دارند. فقها در اجرای احکام
1) . موسوی خمینی، سید روحالله (امام خمینی(ره)، حکومت اسلامی و ولایت فقیه، ص: 92.
الهی امین هستند. در اخذ مالیات، حفظ مرزها، اجرای حدود امینند. نباید بگذارند قوانین اسلام معطل بماند، یا در اجرای آن کم و زیاد شود. اگر فقیه بخواهد شخص زانی را حد بزند، با همان ترتیب خاص که معین شده باید بیاورد در میان مردم و صد تازیانه بزند. حق ندارد یک تازیانه اضافه بزند، یا ناسزا بگوید، یک سیلی بزند، یا یک روز او را حبس کند. همچنین اگر به اخذ مالیات پرداخت، باید روی موازین اسلام، یعنی بر وفق قانون اسلام عمل کند. حق ندارد یک شاهی اضافه بگیرد. نباید بگذارد در بیتالمال هرج و مرج واقع شود و یک شاهی ضایع گردد. اگر فقیهی بر خلاف موازین اسلام کاری انجام داد «نعوذ باللَّه» فسقی مرتکب شد، خود به خود از حکومت منعزل است، زیرا از امانتداری ساقط شده است.
حاکم در حقیقت قانون است. همه در امان قانونند، در پناه قانون اسلامند. مردم و مسلمانان در دایره مقررات شرعی آزادند، یعنی بعد از آنکه طبق مقررات شرعی عمل کردند، کسی حق ندارد بگوید اینجا بنشین یا آنجا برو. این حرفها در کار نیست. آزادی دارند و حکومت عدل اسلامی چنین است. مثل این حکومتها نیست که امنیت را از مردم سلب کردهاند. هر کس در خانه خود میلرزد که شاید الان بریزند و کاری انجام دهند.
چنانکه در حکومت معاویه و حکومتهای مانند آن امنیت را از مردم سلب نموده و مردم امان نداشتند. به تهمت یا صرف احتمال میکشتند، تبعید میکردند و حبس میکردند- حبسهای طویل المدت- چون حکومت اسلامی نبود. هرگاه
حکومت اسلامی تأسیس شود، همه در سایه قانون با امنیت کامل به سر میبرند و هیچ حاکمی حق ندارد بر خلاف مقررات و قانون شرع مطهر قدمی بردارد.
پس، معنای «امین» این است که فقها تمام اموری را که اسلام مقرر داشته به طور امانت اجرا کنند، نه اینکه تنها مسأله بگویند. مگر امام مسألهگو بود و تنها بیان قانون میکرد؟ مگر پیامبران مسألهگو بودند تا فقها در مسألهگویی امین آنها باشند؟ البته مسألهگویی و بیان قوانین هم یکی از وظایف فقهی است، لکن اسلام به قانون نظر «آلی» دارد، یعنی، آن را آلت و وسیله تحقق عدالت در جامعه میداند، وسیله اصلاح اعتقادی و اخلاقی و تهذیب انسان میداند. قانون برای اجرا و برقرار شدن نظم اجتماعی عادلانه به منظور پرورش انسان مهذب است. وظیفه مهم پیغمبران اجرای احکام بوده و قضیه نظارت و حکومت مطرح بوده است.
روایت حضرت رضا(علیه السلام) را خواندم که «لو لم یجعل لهم اماماً قیماً حافظاً مستودعاً، لدرست الملّة...»؛ به طور قضیه کلی میفرماید: برای مردم امامِ قیمِ حافظِ امین لازم است. و در این روایت میفرماید: فقها أمنای رسل هستند. از این صغرا و کبرا(1)برمیآید که فقها باید رئیس ملت باشند تا نگذارند اسلام مندرس شود و احکام آن تعطیل شود. چون فقهای عادل در کشورهای مسلماننشین حکومت نداشته و ولایتشان برقرار نشده، اسلام مندرس گشته و احکام آن تعطیل شده است.
1) . مراد حضرت امام (س) از صغرا و کبرا به ترتیب، این دو جمله است: «فقها امنای رسل هستند» و «برای مردم، امام قیم حافظ امین لازم است» یعنی با علم به اینکه فقها امین پیامبرانند و رهبر مردم هم باید فردی امین باشد نتیجه میگیریم که سررشته امور را فقیهان باید به دست گیرند.
فرمایش حضرت رضا(علیه السلام) به تحقق پیوسته است.تجربه صحت آن را بر همه ثابت کرده است.
اکنون اسلام مندرس نشده است؟ اکنون که در بلاد اسلامی احکام اسلام اجرا نمیگردد، حدود جاری نمیشود، احکام اسلام حفظ نشده، نظام اسلام از بین رفته، هرج و مرج و عنان گسیختگی متداول شده، اسلام مندرس نیست؟ آیا اسلام همین است که در کتابها نوشته شود؟ مثلًا در کافی نوشته و کنار گذاشته شود؟ اگر در خارج احکام اجرا نشد و حدود جاری نگشت، دزد به سزای خود نرسید، غارتگران و ستمگران و مختلسین به کیفر نرسیدند و ما فقط قانون را گرفتیم و بوسیدیم و کنار گذاشتیم، قرآن را بوسیدیم و حفظ کردیم و شبهای جمعه سوره «یاسین» خواندیم، اسلام حفظ شده است؟
چون بسیاری از ما فکر نکردیم که ملت اسلام باید با حکومت اسلامی اداره و منظم شود، کار به اینجا رسید که نه تنها نظم اسلام در کشورهای اسلامی برقرار نیست و قوانین ظالمانه و فاسدکننده به جای قانون اسلام اجرا میشود، بلکه برنامههای اسلام در ذهن خود آقایان علما هم کهنه شده، به طوری که وقتی صحبت میشود، میگویند الفقهاء امناء الرسل یعنی در گفتن مسائل امین هستند. آیات قرآن را نشنیده میگیرند و آن همه روایات را که دلالت دارد بر اینکه در زمان غیبت علمای اسلام «والی» هستند تأویل میکنند که مراد «مسألهگویی» است. آیا امانتداری این طور است؟ آیا امین لازم نیست که نگذارد احکام اسلام تعطیل شود و تبهکاران بدون کیفر بمانند؟
نگذارد در مالیاتها و درآمدهای کشور این قدر هرج و مرج و حیف و میل واقع شود و چنین تصرفات ناشایسته بشود؟ بدیهی است که اینها امین لازم دارد. و وظیفه فقهاست که امانتداری کنند. و در این صورت امین و عادل خواهند بود.(1)
1) . موسوی خمینی، سید روحالله (امام خمینی(ره)، حکومت اسلامی و ولایت فقیه، ص: 73
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ؛ هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عبداللَّه عَلِی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ مَالِک بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَفِی عَهْدِهِ إِلَیهِ حِینَ وَلَّاهُ مِصْرَ جِبَایةَ خراجها وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا وَ اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا وَ عِمَارَةَ بِلَادِهَا أَمَرَهُ بِتَقْوَی اللَّهِ وَ إِیثَارِ طَاعَتِهِ وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِی کتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ الَّتِی لَا یسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا وَ لَا یشْقَی إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا وَ أَنْ ینْصُرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ [بِیدِهِ وَ قَلْبِهِ] بِقَلْبِهِ وَ یدِهِ وَ لِسَانِهِ فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ قَدْ تَکفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ وَ أَمَرَهُ أَنْ یکسِرَ [مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَ] نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ وَ [ینْزَعَهَا] یزَعَهَا عِنْدَ الْجَمَحَاتِ فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ اللَّهُ ثُمَّ اعْلَمْ یا مَالِک أَنِّی قَدْ وَجَّهْتُک إِلَی بِلَادٍ قَدْ جَرَتْ عَلَیهَا دُوَلٌ قَبْلَک مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ وَ أَنَّ النَّاسَ
ینْظُرُونَ مِنْ أُمُورِک فِی مِثْلِ مَا کنْتَ تَنْظُرُ فِیهِ مِنْ أُمُورِ الْوُلَاةِ قَبْلَک وَ یقُولُونَ فِیک مَا کنْتَ [تَقُولُهُ] تَقُولُ فِیهِمْ وَ إِنَّمَا یسْتَدَلُّ عَلَی الصَّالِحِینَ بِمَا یجْرِی اللَّهُ لَهُمْ عَلَی أَلْسُنِ عِبَادِهِ فَلْیکنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَیک ذَخِیرَةُ الْعَمَلِ الصَّالِحِ فَامْلِک هَوَاک وَ شُحَ بِنَفْسِک عَمَّا لَا یحِلُّ لَک فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فِیمَا أَحَبَّتْ أَوْ کرِهَت.»(1)
بنام خداوند بخشنده و مهربان، این فرمان بنده خدا علی امیر مؤمنان، به مالک اشتر پسر حارث است، در عهدی که با او دارد، هنگامی که او را به فرمانداری مصر بر میگزیند تا خراج آن دیار را جمع آورد و با دشمنانش نبرد کند، کار مردم را اصلاح و شهرهای مصر را آباد سازد.
او را به ترس از خدا فرمان میدهد و اینکه اطاعت خدا را بر دیگر کارها مقدّم دارد و آنچه در کتاب خدا آمده، از واجبات و سنتها را پیروی کند، دستوراتی که جز با پیروی آن رستگار نخواهد شد و جز با نشناختن و ضایع کردن آن جنایتکار نخواهد گردید.
به او فرمان میدهد که خدا را با دل و دست و زبان یاری کند، زیرا خداوند پیروزی کسی را تضمین کند که او را یاری دهد و بزرگ دارد آن کس را که او را بزرگ شمارد.
و به او فرمان میدهد تا نفس خود را از پیروی آرزوها باز دارد و به هنگام سرکشی رامش کند، که: «همانا نفس همواره به بدی وا میدارد جز آن که خدا رحمت آورد» پس ای مالک بدان! من تو را به سوی شهرهایی فرستادم که پیش از تو دولتهای عادل یا ستمگری بر آن حکم راندند و مردم در کارهای تو چنان مینگرند که تو در
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 426.
کارهای حاکمان پیش از خود مینگری و در باره تو آن میگویند که تو نسبت به زمامداران گذشته میگویی و همانا نیکوکاران را به نام نیکی توان شناخت که خدا از آنان بر زبان بندگانش جاری ساخت. پس نیکوترین اندوخته تو باید اعمال صالح و درست باشد، هوای نفس را در اختیار گیر و از آنچه حلال نیست خویشتن داری کن، زیرا بخل ورزیدن به نفس خویش، آن است که در آنچه دوست دارد، یا برای او ناخوشایند است، راه انصاف پیمایی.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«وَ أَشْعِرْ قَلْبَک الرَّحْمَةَ لِلرَّعِیةِ وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ وَ لَا تَکونَنَّ عَلَیهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً تَغْتَنِمُ أَکلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَک فِی الدِّینِ وَ إِمَّا نَظِیرٌ لَک فِی الْخَلْقِ یفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ وَ یؤْتَی عَلَی أَیدِیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَ الْخَطَإِ فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِک وَ صَفْحِک مِثْلِ الَّذِی تُحِبُّ وَ تَرْضَی أَنْ یعْطِیک اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ فَإِنَّک فَوْقَهُمْ وَ وَالِی الْأَمْرِ عَلَیک فَوْقَک وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاک وَ قَدِ اسْتَکفَاک أَمْرَهُمْ وَ ابْتَلَاک بِهِمْ وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَک لِحَرْبِ اللَّهِ فَإِنَّهُ لَا [یدَی] یدَ لَک بِنِقْمَتِهِ وَ لَا غِنَی بِک عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَی عَفْوٍ وَ لَاتَبْجَحَنَ بِعُقُوبَةٍ وَ لَا تُسْرِعَنَّ إِلَی بَادِرَةٍ وَجَدْتَ [عَنْهَا] مِنْهَا مَنْدُوحَةً وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّی مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ فَإِنَّ ذَلِک إِدْغَالٌ فِی الْقَلْبِ وَ مَنْهَکةٌ لِلدِّینِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِیرِ وَ إِذَا أَحْدَثَ لَک مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ سُلْطَانِک أُبَّهَةً أَوْ مَخِیلَةً فَانْظُرْ إِلَی عِظَمِ مُلْک اللَّهِ فَوْقَک وَ قُدْرَتِهِ مِنْک عَلَی مَا لَا تَقْدِرُ عَلَیهِ مِنْ نَفْسِک فَإِنَّ ذَلِک
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 565.
یطَامِنُ إِلَیک مِنْ طِمَاحِک وَ یکفُّ عَنْک مِنْ غَرْبِک وَ یفِیءُ إِلَیک بِمَا عَزَبَ عَنْک مِنْ عَقْلِک.»(1)
مهربانی با مردم را پوشش دل خویش قرار ده و با همه دوست و مهربان باش. مبادا هرگز، چونان حیوان شکاری باشی که خوردن آنان را غنیمت دانی، زیرا مردم دو دستهاند، دستهای برادر دینی تو و دسته دیگر همانند تو در آفرینش میباشند.(2)اگر گناهی از آنان سر میزند یا علّتهایی بر آنان عارض میشود، یا خواسته و ناخواسته، اشتباهی مرتکب میگردند، آنان را ببخشای و بر آنان آسان گیر، آن گونه که دوست داری خدا تو را ببخشاید و بر تو آسان گیرد. همانا تو از آنان برتر و امام تو از تو برتر و خدا بر آن کس که تو را فرمانداری مصر داد والاتر است، که انجام امور مردم مصر را به تو واگذارده و آنان را وسیله آزمودن تو قرار داده است. هرگز با خدا مستیز، که تو را از کیفر او نجاتی نیست و از بخشش و رحمت او بینیاز نخواهی بود. بر بخشش دیگران پشیمان مباش و از کیفر کردن شادی مکن و از خشمی که توانی از آن رها گردی شتاب نداشته باش. به مردم نگو، به من فرمان دادند و من نیز فرمان میدهم، پس باید اطاعت شود،(3)که این گونه خود بزرگ بینی دل را فاسد و دین را پژمرده و موجب زوال نعمتهاست. و اگر با مقام و قدرتی که داری، دچار تکبّر یا خود بزرگ بینی شدی به بزرگی حکومت پروردگار که برتر از تو است بنگر، که تو را
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح.
2) . نفی تفکر: راسیزم Racism (نژاد پرستی) و آپارتاید Apartheid (نژاد پرستی) و نفی: الیتیسم Elitism (خود برتر بینی و نخبه گرایی) و تأیید: انتر ناسیونالیسم Inter Nationalism و کاسموپولیتانیسم Cosmopolitanism که همه ملتها برادر و برابرند.
3) . نفی حکومت: ابسولوتیسم Absolutism (حکومتهای مطلقه و استبدادی).
از آن سرکشی نجات میدهد و تند روی تو را فرو مینشاند و عقل و اندیشهات را به جایگاه اصلی باز میگرداند.(1)
«ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِک لَا بُدَّ لَک مِنْ مُبَاشَرَتِهَا مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِک بِمَا یعْیا عَنْهُ کتَّابُک وَ مِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ النَّاسِ [عِنْدَ] یوْمَ وُرُودِهَا عَلَیک بِمَا تَحْرَجُ بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِک وَ أَمْضِ لِکلِّ یوْمٍ عَمَلَهُ فَإِنَّ لِکلِّ یوْمٍ مَا فِیهِ: وَ اجْعَلْ لِنَفْسِک فِیمَا بَینَک وَ بَینَ اللَّهِ [تَعَالَی] أَفْضَلَ تِلْک الْمَوَاقِیتِ وَ أَجْزَلَ تِلْک الْأَقْسَامِ وَ إِنْ کانَتْ کلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِیهَا النِّیةُ وَ سَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِیةُ وَ لْیکنْ فِی خَاصَّةِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِینَک إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ الَّتِی هِی لَهُ خَاصَّةً فَأَعْطِ اللَّهَ مِنْ بَدَنِک فِی لَیلِک وَ نَهَارِک وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَی اللَّهِ [سُبْحَانَهُ] مِنْ ذَلِک کامِلًا غَیرَ مَثْلُومٍ وَ لَا مَنْقُوصٍ بَالِغاً مِنْ بَدَنِک مَا بَلَغَ وَ إِذَا قُمْتَ فِی صَلَاتِک لِلنَّاسِ فَلَا تَکونَنَّ مُنَفِّراً وَ لَا مُضَیعاً فَإِنَّ فِی النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّةُ وَ لَهُ الْحَاجَةُ وَ قَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) حِینَ وَجَّهَنِی إِلَی الْیمَنِ کیفَ أُصَلِّی بِهِمْ فَقَالَ صَلِّ بِهِمْ کصَلَاةِ أَضْعَفِهِمْ وَ کنْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً:
وَ أَمَّا [بَعْدَ هَذَا] بَعْدُ فَلَا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَک عَنْ رَعِیتِک فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلَاةِ عَنِ الرَّعِیةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّیقِ وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ وَ الِاحْتِجَابُ مِنْهُمْ یقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَیصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکبِیرُ وَ یعْظُمُ الصَّغِیرُ وَ یقْبُحُ الْحَسَنُ وَ یحْسُنُ الْقَبِیحُ وَ یشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ وَ إِنَّمَا الْوَالِی بَشَرٌ لَا یعْرِفُ مَا تَوَارَی عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ وَ لَیسَتْ عَلَی الْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْکذِبِ وَ إِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَینِ إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُک بِالْبَذْلِ فِی الْحَقِّ فَفِیمَ احْتِجَابُک مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِیهِ أَوْ فِعْلٍ کرِیمٍ تُسْدِیهِ أَوْ مُبْتَلًی بِالْمَنْعِ فَمَا أَسْرَعَ کفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِک إِذَا أَیسُوا مِنْ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 567.
بَذْلِک مَعَ أَنَّ أَکثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَیک- [مَا] مِمَّا لَا مَئُونَةَ فِیهِ عَلَیک مِنْ شَکاةِ مَظْلِمَةٍ أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَة.»(1)
بخشی از کارها به گونهای است که خود باید انجام دهی، مانند پاسخ دادن به کارگزاران دولتی، در آنجا که منشیان تو از پاسخ دادن به آنها درماندهاند و دیگر، بر آوردن نیاز مردم در همان روزی که به تو عرضه میدارند و یارانت در رفع نیاز آنان ناتوانند، کار هر روز را در همان روز انجام ده، زیرا هر روزی، کاری مخصوص به خود دارد. نیکوترین وقتها و بهترین ساعات شب و روزت را برای خود و خدای خود انتخاب کن، اگر چه همه وقت برای خداست، اگر نیت درست و رعیت در آسایش قرار داشته باشد.از کارهایی که به خدا اختصاص دارد و باید با اخلاص انجام دهی، انجام واجباتی است که ویژه پروردگار است، پس در بخشی از شب و روز، وجود خود را به پرستش خدا اختصاص ده و آنچه تو را به خدا نزدیک میکند بیعیب و نقصانی انجام ده، اگر چه دچار خستگی جسم شوی.
هنگامی که نماز به جماعت میخوانی، نه با طولانی کردن نماز، مردم را بپراکن و نه آن که آن را تباه سازی، زیرا در میان مردم، بیمار یا صاحب حاجتی وجود دارد. آنگاه که پیامبر(صلی الله علیه و آله) مرا به یمن میفرستاد از او پرسیدم، با مردم چگونه نماز بخوانم؟ فرمود:
«در حد توان ناتوانان نماز بگذار و بر مؤمنان مهربان باش» هیچ گاه خود را فراوان از مردم پنهان مدار، که پنهان بودن رهبران، نمونهای از تنگ خویی و کم اطّلاعی
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 440.
در امور جامعه میباشد. نهان شدن از رعیت، زمامداران را از دانستن آنچه بر آنان پوشیده است باز میدارد، پس کار بزرگ، اندک و کار اندک بزرگ جلوه میکند، زیبا زشت و زشت زیبا مینماید و باطل به لباس حق در آید. همانا زمامدار، آنچه را که مردم از او پوشیده دارند نمیداند و حق را نیز نشانهای نباشد تا با آن راست از دروغ شناخته شود و تو به هر حال یکی از آن دو نفر میباشی:
یا خود را برای جانبازی در راه حق آماده کردهای که در این حال، نسبت به حقّ واجبی که باید بپردازی یا کار نیکی که باید انجام دهی ترسی نداری، پس چرا خود را پنهان میداری؟ و یا مردی بخیل و تنگنظری، که در این صورت نیز مردم چون تو را بنگرند مأیوس شده از درخواست کردن باز مانند، با اینکه بسیاری از نیازمندیهای مردم رنجی برای تو نخواهد داشت، که شکایت از ستم دارند یا خواستار عدالتند، یا در خرید و فروش خواهان انصافند.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«إِیاک وَ مُسَامَاةَ اللَّهِ فِی عَظَمَتِهِ وَ التَّشَبُّهَ بِهِ فِی جَبَرُوتِهِ فَإِنَّ اللَّهَ یذِلُّ کلَّ جَبَّارٍ وَ یهِینُ کلَّ مُخْتَالٍ أَنْصِفِ اللَّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِک وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِک وَ مَنْ لَک [هَوًی فِیهِ] فِیهِ هَوًی مِنْ رَعِیتِک فَإِنَّک إِلَّا تَفْعَلْ تَظْلِمْ وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللَّهِ کانَ اللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللَّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ وَ کانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّی
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 585.
ینْزِعَ أَوْ یتُوبَ وَ لَیسَ شَیءٌ أَدْعَی إِلَی تَغْییرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَی ظُلْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ [یسْمَعُ] سَمِیعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِینَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَاد.»(1)
بپرهیز که خود را در بزرگی همانند خداوند پنداری و در شکوه خداوندی همانند او دانی، زیرا خداوند هر سرکشی را خوار میسازد و هر خود پسندی را بیارزش میکند. با خدا و با مردم و با خویشاوندان نزدیک و با افرادی از رعیت خود که آنان را دوست داری، انصاف را رعایت کن، که اگر چنین نکنی ستم روا داشتی و کسی که به بندگان خدا ستم روا دارد خدا به جای بندگانش دشمن او خواهد بود و آن را که خدا دشمن شود، دلیل او را نپذیرد، که با خدا سر جنگ دارد، تا آنگاه که باز گردد، یا توبه کند و چیزی چون ستمکاری نعمت خدا را دگرگون نمیکند و کیفر او را نزدیک نمیسازد، که خدا دعای ستمدیدگان را میشنود و در کمین ستمکاران است.(2)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«وَ لْیکنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَیک أَوْسَطُهَا فِی الْحَقِّ وَ أَعَمُّهَا فِی الْعَدْلِ وَ أَجْمَعُهَا [لِرِضَا] لِرِضَی الرَّعِیةِ فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ یجْحِفُ [بِرِضَا] بِرِضَی الْخَاصَّةِ وَ إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ یغْتَفَرُ مَعَ [رِضَا] رِضَی الْعَامَّةِ وَ لَیسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِیةِ أَثْقَلَ عَلَی الْوَالِی مَئُونَةً فِی الرَّخَاءِ وَ أَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِی الْبَلَاءِ وَ أَکرَهَ لِلْإِنْصَافِ وَ أَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ وَ أَقَلَّ شُکراً عِنْدَ الْإِعْطَاءِ وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّةِ وَ إِنَّمَا [عَمُودُ]
عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ فَلْیکنْ صِغْوُک لَهُمْ وَ مَیلُک مَعَهُم.»(1)
دوست داشتنیترین چیزها در نزد تو، در حق میانهترین و در عدل فراگیرترین و در جلب خشنودی مردم گستردهترین باشد، که همانا خشم عمومی مردم، خشنودی خواص (نزدیکان) را از بین میبرد، امّا خشم خواص را خشنودی همگان بیأثر میکند. خواصّ جامعه، همواره بار سنگینی را بر حکومت تحمیل میکنند، زیرا در روزگار سختی یاریشان کمتر و در اجرای عدالت از همه ناراضیتر و در خواستههایشان پافشارتر و در عطا و بخششها کم سپاستر و به هنگام منع خواستهها دیر عذر پذیرتر و در برابر مشکلات کم استقامتتر میباشند. در صورتی که ستونهای استوار دین و اجتماعات پرشور مسلمین و نیروهای ذخیره دفاعی، عموم مردم میباشند، پس به آنها گرایش داشته و اشتیاق تو با آنان باشد.(2)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«وَ لْیکنْ أَبْعَدَ رَعِیتِک مِنْک وَ أَشْنَأَهُمْ عِنْدَک أَطْلَبُهُمْ لِمَعَایبِ النَّاسِ فَإِنَّ فِی النَّاسِ عُیوباً الْوَالِی أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا فَلَا تَکشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْک مِنْهَا فَإِنَّمَا عَلَیک تَطْهِیرُ مَا ظَهَرَ لَک وَ اللَّهُ یحْکمُ عَلَی مَا غَابَ عَنْک فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ یسْتُرِ اللَّهُ مِنْک مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِیتِک أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقْدَةَ کلِّ حِقْدٍ وَ اقْطَعْ عَنْک سَبَبَ کلِّ
وِتْرٍ وَ تَغَابَ عَنْ کلِّ مَا لَا یضِحُ لَک وَ لَا تَعْجَلَنَّ إِلَی تَصْدِیقِ سَاعٍ فَإِنَّ السَّاعِی غَاشٌّ وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِین.»(1)
از رعیت، آنان را که عیب جوترند از خود دور کن(2)، زیرا مردم عیوبی دارند که رهبر امّت در پنهان داشتن آن از همه سزاوارتر است، پس مبادا آنچه بر تو پنهان است آشکار گردانی و آنچه که هویداست بپوشانی، که داوری در آنچه از تو پنهان است با خدای جهان میباشد،
پس چندان که میتوانی زشتیها را بپوشان، تا آن را که دوست داری بر رعیت پوشیده ماند خدا بر تو بپوشاند، گره هر کینهای را در مردم بگشای و رشته هر نوع دشمنی را قطع کن و از آنچه که در نظر روشن نیست کناره گیر. در تصدیق سخن چین شتاب مکن، زیرا سخن چین گرچه در لباس اندرز دهنده ظاهر میشود امّا خیانتکار است.(3)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«وَ لَا تُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِک بَخِیلًا یعْدِلُ بِک عَنِ الْفَضْلِ وَ یعِدُک الْفَقْرَ وَ لَا جَبَاناً یضْعِفُک عَنِ الْأُمُورِ وَ لَا حَرِیصاً یزَینُ لَک الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ فَإِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّی یجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ [شَرُّ] إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِک مَنْ کانَ [قَبْلَک لِلْأَشْرَارِ] لِلْأَشْرَارِ قَبْلَک وَزِیراً وَ مَنْ شَرِکهُمْ فِی الْآثَامِ فَلَا یکونَنَّ لَک بِطَانَةً فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَةِ وَ إِخْوَانُ
الظَّلَمَةِ وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَیرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ وَ لَیسَ عَلَیهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَ أَوْزَارِهِمْ وَ آثَامِهِمْ مِمَّنْ لَمْ یعَاوِنْ ظَالِماً عَلَی ظُلْمِهِ وَ لَا آثِماً عَلَی إِثْمِهِ أُولَئِک أَخَفُّ عَلَیک مَئُونَةً وَ أَحْسَنُ لَک مَعُونَةً وَ أَحْنَی عَلَیک عَطْفاً وَ أَقَلُّ لِغَیرِک إِلْفاً فَاتَّخِذْ أُولَئِک خَاصَّةً لِخَلَوَاتِک وَ حَفَلَاتِک ثُمَّ لْیکنْ آثَرُهُمْ عِنْدَک أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَک وَ أَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِیمَا یکونُ مِنْک مِمَّا کرِهَ اللَّهُ لِأَوْلِیائِهِ وَاقِعاً ذَلِک مِنْ هَوَاک حَیثُ وَقَع.»(1)
بخیل را در مشورت کردن دخالت نده، که تو را از نیکوکاری باز میدارد و از تنگدستی میترساند. ترسو را در مشورت کردن دخالت نده، که در انجام کارها روحیه تو را سست میکند. حریص را در مشورت کردندخالت نده، که حرص را با ستمکاری در نظرت زینت میدهد. همانا بخل و ترس و حرص، غرائز گوناگونی هستند که ریشه آنها بدگمانی به خدای بزرگ است.
بدترین وزیران تو، کسی است که پیش از تو وزیر بدکاران بوده و در گناهان آنان شرکت داشته، پس مبادا چنین افرادی محرم راز تو باشند، زیرا که آنان یاوران گناهکاران و یاری دهندگان ستمکارانند.
تو باید جانشینانی بهتر از آنان داشته باشی که قدرت فکری امثال آنها را داشته، امّا گناهان و کردار زشت آنها را نداشته باشند: کسانی که ستمکاری را بر ستمی یاری نکرده و گناه کاری را در گناهی کمک نرسانده باشند.
هزینه این گونه از افراد بر تو سبکتر و یاریشان بهتر و مهربانیشان بیشتر و دوستی آنان با غیر تو کمتر است. آنان را از خواص و دوستان نزدیک و راز داران خود
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 430.
قرار ده، سپس از میان آنان افرادی را که در حق گویی از همه صریحترند و در آنچه را که خدا برای دوستانش نمیپسندد تو را مدد کار نباشند، انتخاب کن، چه خوشایند تو باشد یا ناخوشایند.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«وَ الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَی أَلَّا یطْرُوک وَ لَا یبْجَحُوک بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ کثْرَةَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنِی مِنَ الْعِزَّةِ وَ لَا یکونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِیءُ عِنْدَک بِمَنْزِلَةٍ سَوَاءٍ فَإِنَّ فِی ذَلِک تَزْهِیداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِی الْإِحْسَانِ وَ تَدْرِیباً لِأَهْلِ الْإِسَاءَةِ عَلَی الْإِسَاءَةِ وَ أَلْزِمْ کلًّا مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَیسَ شَیءٌ بِأَدْعَی إِلَی حُسْنِ ظَنِّ [وَالٍ] رَاعٍ بِرَعِیتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَیهِمْ وَ تَخْفِیفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَیهِمْ وَ تَرْک اسْتِکرَاهِهِ إِیاهُمْ عَلَی مَا لَیسَ لَهُ قِبَلَهُمْ فَلْیکنْ مِنْک فِی ذَلِک أَمْرٌ یجْتَمِعُ لَک بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِیتِک فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ یقْطَعُ عَنْک نَصَباً طَوِیلًا وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّک بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلَاؤُک عِنْدَهُ وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّک بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلَاؤُک عِنْدَهُ وَ لَا تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ وَ صَلَحَتْ عَلَیهَا الرَّعِیةُ وَ لَا تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَیءٍ مِنْ مَاضِی تِلْک السُّنَنِ فَیکونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سنّها وَ الْوِزْرُ عَلَیک بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا وَ أَکثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ وَ مُنَاقَشَةَ الْحُکمَاءِ فِی تَثْبِیتِ مَا صَلَحَ عَلَیهِ أَمْرُ بِلَادِک وَ إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَک.»(2)
تا میتوانی با پرهیزکاران و راستگویان بپیوند و آنان را چنان پرورش ده که تو را فراوان نستایند و تو را برای اعمال زشتی که انجام ندادهای تشویق نکنند، که ستایش بیاندازه، خود پسندی میآورد و انسان را به سرکشی وا میدارد.
هرگز نیکو کار و بدکار در نظرت یکسان نباشند، زیرا نیکوکاران در نیکوکاری بیرغبت و بدکاران در بد کاری تشویق میگردند، پس هر کدام از آنان را بر أساس کردارشان پاداش ده.
بدان ای مالک! هیچ وسیلهای برای جلب اعتماد والی به رعیت بهتر از نیکوکاری به مردم و تخفیف مالیات و عدم اجبار مردم به کاری که دوست ندارند، نمیباشد، پس در این راه آنقدر بکوش تا به وفاداری رعیت، خوشبین شوی، که این خوشبینی رنج طولانی مشکلات را از تو بر میدارد،
پس به آنان که بیشتر احسان کردی بیشتر خوشبین باش و به آنان که بد رفتاری کردی بد گمانتر باش. و آداب پسندیدهای را که بزرگان این امّت به آن عمل کردند و ملّت اسلام با آن پیوند خورده و رعیت با آن اصلاح شدند، بر هم مزن و آدابی که به سنتهای خوب گذشته زیان وارد میکند(1)، پدید نیاور، که پاداش برای آورنده سنّت و کیفر آن برای تو باشد که آنها را در هم شکستی. با دانشمندان،
1) . اشاره به نقد: تردیسیونالیسم Trditionalism (احترام به اصالت سنن و آداب) و نقد ریتو آلیسم Ritualism (آداب پرستی افراطی) که عکس دیالکتیک Dialeectic (تغییر عمومی) است، از دیدگاه امام(علیه السلام) نه همه سنّتها اصالت دارند و نه همه سنّتها را باید طرد کرد، بلکه با ارزیابی صحیح باید آداب و سنن نیکو را محترم شمرد.
فراوان گفتگو کن و با حکیمان فراوان بحث کن، که مایه آبادانی و اصلاح شهرها و برقراری نظم و قانونی است که در گذشته نیزوجود داشت.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّعِیةَ طَبَقَاتٌ لَا یصْلُحُ بعضها إِلَّا بِبَعْضٍ وَ لَا غِنَی بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ فَمِنْهَا جُنُودُ اللَّهِ وَ مِنْهَا کتَّابُ الْعَامَّةِ وَ الْخَاصَّةِ وَ مِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ وَ مِنْهَا عُمَّالُ الْإِنْصَافِ وَ الرِّفْقِ وَ مِنْهَا أَهْلُ الْجِزْیةِ وَ الْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ وَ مُسْلِمَةِ النَّاسِ وَ مِنْهَا التُّجَّارُ وَ أَهْلُ الصِّنَاعَاتِ وَ مِنْهَا الطَّبَقَةُ السُّفْلَی مِنْ ذَوِی [الْحَاجَاتِ] الْحَاجَةِ وَ الْمَسْکنَةِ وَ کلٌّ قَدْ سَمَّی اللَّهُ لَهُ سَهْمَهُ وَ وَضَعَ عَلَی حَدِّهِ [وَ فَرِیضَتِهِ] فَرِیضَةً فِی کتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِیهِ(صلی الله علیه و آله) عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ اللَّهِ حُصُونُ الرَّعِیةِ وَ زَینُ الْوُلَاةِ وَ عِزُّ الدِّینِ وَ سُبُلُ الْأَمْنِ وَ لَیسَ تَقُومُ الرَّعِیةُ إِلَّا بِهِمْ ثُمَّ لَا قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلَّا بِمَا یخْرِجُ اللَّهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِی یقْوَوْنَ بِهِ عَلَی جِهَادِ عَدُوِّهِمْ وَ یعْتَمِدُونَ عَلَیهِ فِیمَا یصْلِحُهُمْ وَ یکونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ ثُمَّ لَا قِوَامَ لِهَذَینِ الصِّنْفَینِ إِلَّا بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاةِ وَ الْعُمَّالِ وَ الْکتَّابِ لِمَا یحْکمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ وَ یجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ وَ یؤْتَمَنُونَ عَلَیهِ مِنْ خَوَاصِّ الْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا وَ لَا قِوَامَ لَهُمْ جَمِیعاً إِلَّا بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ فِیمَا یجْتَمِعُونَ عَلَیهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ وَ یقِیمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَ یکفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَیدِیهِمْ- [مِمَّا] مَا لَا یبْلُغُهُ رِفْقُ غَیرِهِمْ ثُمَّ الطَّبَقَةُ السُّفْلَی مِنْ أَهْلِ الْحَاجَةِ وَ الْمَسْکنَةِ الَّذِینَ یحِقُّ رِفْدُهُمْ وَ مَعُونَتُهُمْ وَ فِی اللَّهِ لِکلٍّ سَعَةٌ وَ لِکلٍّ عَلَی الْوَالِی حَقٌّ بِقَدْرِ مَا یصْلِحُهُ وَ لَیسَ یخْرُجُ الْوَالِی مِنْ حَقِیقَةِ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 571.
مَا أَلْزَمَهُ اللَّهُ [تَعَالَی] مِنْ ذَلِک إِلَّا بِالاهْتِمَامِ وَ الِاسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ وَ تَوْطِینِ نَفْسِهِ عَلَی لُزُومِ الْحَقِّ وَ الصَّبْرِ عَلَیهِ فِیمَا خَفَّ عَلَیهِ أَوْ ثَقُل.»(1)
ای مالک بدان! مردم از گروههای گوناگونی میباشند که اصلاح هر یک جز با دیگری امکان ندارد و هیچ یک از گروهها از گروه دیگر بینیاز نیست. از آن قشرها، لشکریان خدا و نویسندگان عمومی و خصوصی، قضات دادگستر، کارگزاران عدل و نظم اجتماعی، جزیه دهندگان، پرداخت کنندگان مالیات، تجّار و بازرگانان، صاحبان صنعت و پیشهوران و نیز طبقه پایین جامعه، یعنی نیازمندان و مستمندان میباشند، که برای هر یک خداوند سهمی مقرّر داشته و مقدار واجب آن را در قرآن یا سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) تعیین کرده که پیمانی از طرف خداست و نگهداری آن بر ما لازم است. پس سپاهیان به فرمان خدا، پناهگاه استوار رعیت و زینت و وقار زمامداران، شکوه دین و راههای تحقّق امنیت کشورند. امور مردم جز با سپاهیان استوار نگردد و پایداری سپاهیان جز به خراج و مالیات رعیت انجام نمیشود که با آن برای جهاد با دشمن تقویت گردند و برای اصلاح امور خویش به آن تکیه کنند و نیازمندیهای خود را برطرف سازند.(2)سپس سپاهیان و مردم، جز با گروه سوم نمیتوانند پایدار باشند و آن قضات و کارگزاران دولت و نویسندگان حکومتند، که قراردادها و معاملات را استوار میکنند و آنچه به سود مسلمانان است فراهم میآورند و در
کارهای عمومی و خصوصی مورد اعتمادند. و گروههای یاد شده بدون بازرگانان و صاحبان صنایع نمیتوانند دوام بیاورند، زیرا آنان وسائل زندگی را فراهم میآورند و در بازارها عرضه میکنند و بسیاری از وسایل زندگی را با دست میسازند که از توان دیگران خارج است. قشر دیگر، طبقه پایین از نیازمندان و مستمندانند که باید به آنها بخشش و یاری کرد.
برای تمام اقشار گوناگون یاد شده، در پیشگاه خدا گشایشی است و همه آنان به مقداری که امورشان اصلاح شود بر زمامدار، حقّی مشخصّ دارند و زمامدار از انجام آنچه خدا بر او واجب کرده است نمیتواند موفّق باشد جز آن که تلاش فراوان نماید و از خدا یاری بطلبد و خود را برای انجام حقآماده سازد و در همه کارها، آسان باشد یا دشوار، شکیبایی ورزد.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«فَوَلِّ مِنْ جُنُودِک أَنْصَحَهُمْ فِی نَفْسِک لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِإِمَامِک وَ [أَطْهَرَهُمْ] أَنْقَاهُمْ جَیباً وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً مِمَّنْ یبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ وَ یسْتَرِیحُ إِلَی الْعُذْرِ وَ یرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ وَ ینْبُو عَلَی الْأَقْوِیاءِ وَ مِمَّنْ لَا یثِیرُهُ الْعُنْفُ وَ لَا یقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِی الْمُرُوءَاتِ وَ الْأَحْسَابِ وَ أَهْلِ الْبُیوتَاتِ لصَّالِحَةِ وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَ الشَّجَاعَةِ وَ السَّخَاءِ وَ السَّمَاحَةِ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْکرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا یتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا وَ لَا یتَفَاقَمَنَ فِی نَفْسِک شَیءٌ قَوَّیتَهُمْ بِهِ وَ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 573.
لَا تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَ إِنْ قَلَّ فَإِنَّهُ دَاعِیةٌ لَهُمْ إِلَی بَذْلِ النَّصِیحَةِ لَک وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِک وَ لَا تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِیفِ أُمُورِهِمُ اتِّکالًا عَلَی جَسِیمِهَا فَإِنَّ لِلْیسِیرِ مِنْ لُطْفِک مَوْضِعاً ینْتَفِعُونَ بِهِ وَ لِلْجَسِیمِ مَوْقِعاً لَا یسْتَغْنُونَ عَنْهُ وَ لْیکنْ آثَرُ رُءُوسِ جُنْدِک عِنْدَک مَنْ وَاسَاهُمْ فِی مَعُونَتِهِ وَ أَفْضَلَ عَلَیهِمْ مِنْ جِدَتِهِ بِمَا یسَعُهُمْ وَ یسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِیهِمْ حَتَّی یکونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ فَإِنَّ عَطْفَک عَلَیهِمْ یعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَیک وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَینِ الْوُلَاةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِی الْبِلَادِ وَ ظُهُورُ مَوَدَّةِ الرَّعِیةِ و إِنَّهُ لَا تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلَّا بِسَلَامَةِ صُدُورِهِمْ وَ لَا تَصِحُّ نَصِیحَتُهُمْ إِلَّا بِحِیطَتِهِمْ عَلَی وُلَاةِ [أُمُورِهِمْ] الْأُمُورِ وَ قِلَّةِ اسْتِثْقَالِ دُوَلِهِمْ وَ تَرْک اسْتِبْطَاءِ انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ فَافْسَحْ فِی آمَالِهِمْ وَ وَاصِلْ [مِنْ] فِی حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَیهِمْ وَ تَعْدِیدِ مَا أَبْلَی ذَوُو الْبَلَاءِ مِنْهُمْ فَإِنَّ کثْرَةَ الذِّکرِ لِحُسْنِ [فِعَالِهِمْ] أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ الشُّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ النَّاکلَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ اعْرِفْ لِکلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَی وَ لَا تَضُمَّنَّ بَلَاءَ امْرِئٍ إِلَی غَیرِهِ وَ لَا تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَایةِ بَلَائِهِ وَ لَا یدْعُوَنَّک شَرَفُ امْرِئٍ إِلَی أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلَائِهِ مَا کانَ صَغِیراً وَ لَا ضَعَةُ امْرِئٍ إِلَی أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلَائِهِ مَا کانَ عَظِیماً وَ ارْدُدْ إِلَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ مَا یضْلِعُک مِنَ الْخُطُوبِ وَ یشْتَبِهُ عَلَیک مِنَ الْأُمُورِ فَقَدْ قَالَ اللَّهُ [سُبْحَانَهُ] تَعَالَی لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ- یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اولیالأمر مِنْکمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ فَالرَّدُّ إِلَی اللَّهِ الْأَخْذُ بِمُحْکمِ کتَابِهِ وَ الرَّدُّ إِلَی الرَّسُولِ الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَیرِ الْمُفَرِّقَة.»(1)
برای فرماندهی سپاه کسی را برگزین که خیرخواهی او برای خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله) و امام تو بیشتر و دامن او پاکتر، شکیبایی او برتر باشد، از کسانی که دیر به خشم
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح.
آید و عذر پذیرتر باشد و بر ناتوان رحمت آورد و با قدرتمندان، با قدرت برخورد کند، درشتی او را به تجاوز نکشاند و ناتوانی او را از حرکت باز ندارد.
سپس در نظامیان با خانوادههای ریشهدار، دارای شخصیت حساب شده، خاندانی پارسا، دارای سوابقی نیکو و درخشان، که دلاور و سلحشور و بخشنده و بلند نظرند، روابط نزدیک بر قرار کن، آنان همه بزرگواری را در خود جمع کرده و نیکیها را در خود گرد آوردهاند. پس در کارهای آنان به گونهای بیندیش که پدری مهربان در باره فرزندش میاندیشد و مبادا آنچه را که آنان را بدان نیرومند میکنی در نظرت بزرگ جلوه کند و نیکوکاری تو نسبت به آنان- هر چند اندک باشد- خوار مپندار، زیرا نیکی، آنان را به خیرخواهی تو خواند و گمانشان را نسبت به تو نیکو گرداند و رسیدگی به امور کوچک آنان را به خاطر رسیدگی به کارهای بزرگشان وامگذار، زیرا از نیکی اندک تو سود میبرند و به نیکیهای بزرگ تو بینیاز نیستند.
برگزیدهترین فرماندهان سپاه تو، کسی باشد که از همه بیشتر به سربازان کمک رساند و از امکانات مالی خود بیشتر در اختیارشان گذارد، به اندازهای که خانوادههایشان در پشت جبهه و خودشان در آسایش کامل باشند، تا در نبرد با دشمن، سربازان اسلام تنها به یک چیز بیندیشند. همانا مهربانی تو نسبت به سربازان، دلهایشان را به تو میکشاند و همانا برترین روشنی چشم زمامداران، برقراری عدل در شهرها و آشکار شدن محبّت مردم نسبت به رهبر است، که محبّت دلهای رعیت جز با پاکی قلبها پدید نمیآید و خیرخواهی آنان زمانی است که با رغبت و شوق پیرامون رهبر را گرفته و حکومت بار سنگینی را بر دوش رعیت نگذاشته باشد و طولانی شدن مدت زمامداری بر ملّت ناگوار نباشد.
پس آرزوهای سپاهیان را بر آور و همواره از آنان ستایش کن و کارهای مهمّی که انجام دادهاند بر شمار، زیرا یادآوری کارهای ارزشمند آنان، شجاعان را بر میانگیزاند و ترسوها را به تلاش وامیدارد، إن شاءالله. و در یک ارزشیابی دقیق، رنج و زحمات هر یک از آنان را شناسایی کن و هرگز تلاش و رنج کسی را به حساب دیگری نگذاشته،
و ارزش خدمت او را ناچیز مشمار، تا شرافت و بزرگی کسی موجب نگردد که کار کوچکش را بزرگ بشماری، یا گمنامی کسی باعث شود که کار بزرگ او را ناچیز بدانی.
مشکلاتی که در احکام نظامیان برای تو پدید میآید و اموری که برای تو شبهه ناکند، به خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) باز گردان، زیرا خدا برای مردمی که علاقه داشته هدایتشان کند فرموده است:
«ای کسانی که ایمان آوردید، از خدا و رسول و امامانی که از شما هستند اطاعت کنید و اگر در چیزی نزاع دارید، آن را به خدا و رسولش باز گردانید» پس باز گرداندن چیزی به خدا، یعنی عمل کردن به قرآن و باز گرداندن به پیامبر(صلی الله علیه و آله) یعنی عمل کردن به سنّت او که وحدت بخش است، نه عامل پراکندگی.
ای مالک بدان! مردم از گروههای گوناگونی میباشند که اصلاح هر یک جز با دیگری امکان ندارد و هیچ یک از گروهها از گروه دیگر بینیاز نیست. از آن قشرها، لشکریان خدا و نویسندگان عمومی و خصوصی، قضات دادگستر، کارگزاران عدل و نظم اجتماعی، جزیه دهندگان، پرداخت کنندگان مالیات، تجّار و بازرگانان، صاحبان صنعت و پیشهوران و نیز طبقه پایین جامعه، یعنی نیازمندان و مستمندان میباشند، که برای هر یک خداوند سهمی مقرّر داشته و مقدار واجب آن را در قرآن یا
سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) تعیین کرده که پیمانی از طرف خداست و نگهداری آن بر ما لازم است. پس سپاهیان به فرمان خدا، پناهگاه استوار رعیت و زینت و وقار زمامداران، شکوه دین و راههای تحقّق امنیت کشورند. امور مردم جز با سپاهیان استوار نگردد و پایداری سپاهیان جز به خراج و مالیات رعیت انجام نمیشود که با آن برای جهاد با دشمن تقویت گردند و برای اصلاح امور خویش به آن تکیه کنند و نیازمندیهای خود را برطرف سازند.(1)سپس سپاهیان و مردم، جز با گروه سوم نمیتوانند پایدار باشند و آن قضات و کارگزاران دولت و نویسندگان حکومتند، که قراردادها و معاملات را استوار میکنند و آنچه به سود مسلمانان است فراهم میآورند و در کارهای عمومی و خصوصی مورد اعتمادند. و گروههای یاد شده بدون بازرگانان و صاحبان صنایع نمیتوانند دوام بیاورند، زیرا آنان وسائل زندگی را فراهم میآورند و در بازارها عرضه میکنند و بسیاری از وسایل زندگی را با دست میسازند که از توان دیگران خارج است. قشر دیگر، طبقه پایین از نیازمندان و مستمندانند که باید به آنها بخشش و یاری کرد.
برای تمام اقشار گوناگون یاد شده، در پیشگاه خدا گشایشی است و همه آنان به مقداری که امورشان اصلاح شود بر زمامدار، حقّی مشخصّ دارند و زمامدار از انجام آنچه خدا بر او واجب کرده است نمیتواند موفّق باشد جز آن که تلاش فراوان نماید و از خدا یاری بطلبد و خود را برای انجام حق آماده سازد و در همه کارها، آسان باشد یا دشوار، شکیبایی ورزد.(2)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُکمِ بَینَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیتِک فِی نَفْسِک مِمَّنْ لَا تَضِیقُ بِهِ الْأُمُورُ وَ لَا تُمَحِّکهُ الْخُصُومُ وَ لَا یتَمَادَی فِی الزَّلَّةِ وَ لَا یحْصَرُ مِنَ الْفَیءِ إِلَی الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ وَ لَا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَی طَمَعٍ وَ لَا یکتَفِی بِأَدْنَی فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ وَ أَوْقَفَهُمْ فِی الشُّبُهَاتِ وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَةِ الْخَصْمِ وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَی تَکشُّفِ الْأُمُورِ وَ أَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکمِ مِمَّنْ لَا یزْدَهِیهِ إِطْرَاءٌ وَ لَا یسْتَمِیلُهُ إِغْرَاءٌ وَ أُولَئِک قَلِیلٌ ثُمَّ أَکثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ وَ [أَفْسِحْ] افْسَحْ لَهُ فِی الْبَذْلِ مَا [یزِیحُ] یزِیلُ عِلَّتَهُ وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَی النَّاسِ وَ أَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَةِ لَدَیک مَا لَا یطْمَعُ فِیهِ غَیرُهُ مِنْ خَاصَّتِک لِیأْمَنَ بِذَلِک اغْتِیالَ الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَک فَانْظُرْ فِی ذَلِک نَظَراً بَلِیغاً فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کانَ أَسِیراً فِی أَیدِی الْأَشْرَارِ یعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیا.»(1)
سپس از میان مردم، برترین فرد نزد خود را برای قضاوت انتخاب کن، کسانی که مراجعه فراوان، آنها رابه ستوه نیاورد و برخورد مخالفان با یکدیگر او را خشمناک نسازد، در اشتباهاتش پافشاری نکند و بازگشت به حق پس از آگاهی برای او دشوار نباشد، طمع را از دل ریشه کن کند و در شناخت مطالب با تحقیقی اندک رضایت ندهد و در شبهات از همه با احتیاطتر عمل کند و در یافتن دلیل اصرار او از همه بیشتر باشد و در مراجعه پیاپی شاکیان خسته نشود، در کشف امور از همه شکیباتر و پس از آشکار شدن حقیقت، در فصل خصومت از همه برندهتر باشد، کسی که
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 435.
ستایش فراوان او را فریب ندهد و چرب زبانی او را منحرف نسازد و چنین کسانی بسیار اندکند!!.
پس از انتخاب قاضی، هر چه بیشتر در قضاوتهای او بیندیش و آنقدر به او ببخش که نیازهای او بر طرف گردد و به مردم نیازمند نباشد و از نظر مقام و منزلت آنقدر او را گرامیدار که نزدیکان تو، به نفوذ در او طمع نکنند، تا از توطئه آنان در نزد تو در أمان باشد.
در دستوراتی که دادم نیک بنگر که همانا این دین در دست بدکاران اسیر گشته بود، که با نام دین به هوا پرستی پرداخته و دنیای خود را به دست میآوردند.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«ثُمَّ انْظُرْ فِی أُمُورِ عُمَّالِک فَاسْتَعْمِلْهُمُ [اخْتِیاراً] اخْتِبَاراً وَ لَا تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً وَ أَثَرَةً فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الْخِیانَةِ وَ تَوَخَ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَیاءِ مِنْ أَهْلِ الْبُیوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ الْقَدَمِ فِی الْإِسْلَامِ الْمُتَقَدِّمَةِ فَإِنَّهُمْ أَکرَمُ أَخْلَاقاً وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً وَ أَقَلُّ فِی الْمَطَامِعِ [إِشْرَافاً] إِشْرَاقاً وَ أَبْلَغُ فِی عَوَاقِبِ الْأُمُورِ نَظَراً ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَیهِمُ الْأَرْزَاقَ فَإِنَّ ذَلِک قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَی اسْتِصْلَاحِ أَنْفُسِهِمْ وَ غِنًی لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیدِیهِمْ وَ حُجَّةٌ عَلَیهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَک أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَک ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ وَ ابْعَثِ الْعُیونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَ الْوَفَاءِ عَلَیهِمْ فَإِنَّ تَعَاهُدَک فِی السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَی اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِیةِ وَ تَحَفَّظْ مِنَ الْأَعْوَانِ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ یدَهُ إِلَی خِیانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَیهِ عِنْدَک أَخْبَارُ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 577.
عُیونِک اکتَفَیتَ بِذَلِک شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَیهِ الْعُقُوبَةَ فِی بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِیانَةِ وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ.»(1)
سپس در امور کارمندانت بیندیش و پس از آزمایش به کارشان بگمار و با میل شخصی و بدون مشورت با دیگران آنان را به کارهای مختلف وادار نکن، زیرا نوعی ستمگری و خیانت است. کارگزاران دولتی را از میان مردمی با تجربه و با حیا، از خاندانهای پاکیزه و با تقوی، که در مسلمانی سابقه درخشانی دارند انتخاب کن، زیرا اخلاق آنان گرامیتر و آبرویشان محفوظتر و طمع و روزیشان کمتر و آینده نگری آنان بیشتر است.
سپس روزی فراوان بر آنان ارزانی دار، که با گرفتن حقوق کافی در اصلاح خود بیشتر میکوشند و با بینیازی، دست به اموال بیتالمال نمیزنند و اتمام حجّتی است بر آنان اگر فرمانت را نپذیرند یا در امانت تو خیانت کنند.
سپس رفتار کارگزاران را بررسی کن و جاسوسانی راستگو و وفا پیشه بر آنان بگمار، که مراقبت و بازرسی پنهانی تو از کار آنان، سبب امانت داری و مهربانی با رعیت خواهد بود.
و از همکاران نزدیکت سخت مراقبت کن و اگر یکی از آنان دست به خیانت زد و گزارش جاسوسان تو هم آن خیانت را تأیید کرد، به همین مقدار گواهی قناعت کرده او را با تازیانه کیفر کن و آنچه از اموال که در اختیار دارد از او باز پس گیر، سپس او را خوار دار و خیانتکار بشمار و طوق بد نامی به گردنش بیفکن.(2)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«وَ تَفَقَّدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا یصْلِحُ أَهْلَهُ فَإِنَّ فِی صَلَاحِهِ وَ صَلَاحِهِمْ صَلَاحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ وَ لَا صَلَاحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلَّابِهِمْ لِأَنَّ النَّاسَ کلَّهُمْ عِیالٌ عَلَی الْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ وَ لْیکنْ نَظَرُک فِی عِمَارَةِ الْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِک فِی اسْتِجْلَابِ الْخَرَاجِ لِأَنَّ ذَلِک لَا یدْرَک إِلَّا بِالْعِمَارَةِ وَ مَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَیرِ عِمَارَةٍ أَخْرَبَ الْبِلَادَ وَ أَهْلَک الْعِبَادَ وَ لَمْ یسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلَّا قَلِیلًا فَإِنْ شَکوْا ثِقَلًا أَوْ عِلَّةً أَوِ انْقِطَاعَ شِرْبٍ أَوْ بَالَّةٍ أَوْ إِحَالَةَ أَرْضٍ اغْتَمَرَهَا غَرَقٌ أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ یصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ وَ لَا یثْقُلَنَّ عَلَیک شَیءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَئُونَةَ عَنْهُمْ فَإِنَّهُ ذُخْرٌ یعُودُونَ بِهِ عَلَیک فِی عِمَارَةِ بِلَادِک وَ تَزْیینِ وِلَایتِک مَعَ اسْتِجْلَابِک حُسْنَ ثَنَائِهِمْ وَ تَبَجُّحِک بِاسْتِفَاضَةِ الْعَدْلِ فِیهِمْ مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِک لَهُمْ وَ الثِّقَةَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِک عَلَیهِمْ وَ رِفْقِک بِهِمْ فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الْأُمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِیهِ عَلَیهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَیبَةً أَنْفُسُهُمْ بِهِ فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ وَ إِنَّمَا یؤْتَی خَرَابُ الْأَرْضِ مِنْ إِعْوَازِ أَهْلِهَا وَ إِنَّمَا یعْوِزُ أَهْلُهَا لِإِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلَاةِ عَلَی الْجَمْعِ وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ وَ قِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ.»(1)
مالیات و بیتالمال را به گونهای وارسی کن که صلاح مالیات دهندگان باشد، زیرا بهبودی مالیات و مالیات دهندگان، عامل اصلاح امور دیگر اقشار جامعه میباشد و تا امور مالیات دهندگان اصلاح نشود کار دیگران نیز سامان نخواهد گرفت، زیرا همه مردم نان خور مالیات و مالیات دهندگانند.
باید تلاش تو در آبادانی زمین بیشتر از جمع آوری خراج باشد که خراج جز
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 437.
با آبادانی فراهم نمیگردد و آن کس که بخواهد خراج را بدون آبادانی مزارع به دست آورد، شهرها را خراب و بندگان خدا را نابود و حکومتش جز اندک مدّتی دوام نیاورد.
پس اگر مردم شکایت کردند، از سنگینی مالیات، یا آفت زدگی، یا خشک شدن آب چشمهها، یا کمی باران، یا خراب شدن زمین در سیلابها، یا خشکسالی، در گرفتن مالیات به میزانی تخفیف ده تا امورشان سامان گیرد و هرگز تخفیف دادن در خراج تو را نگران نسازد، زیرا آن، اندوختهای است که در آبادانی شهرهای تو و آراستن ولایتهای تو نقش دارد و رعیت تو را میستایند و تو از گسترش عدالت میان مردم خشنود خواهی شد و به افزایش قوّت آنان تکیه خواهی کرد، بدانچه در نزدشان اندوختی و به آنان بخشیدی و با گسترش عدالت در بین مردم و مهربانی با رعیت، به آنان اطمینان خواهی داشت، آنگاه اگر در آینده کاری پیش آید.
و به عهدهشان بگذاری، با شادمانی خواهند پذیرفت، زیرا عمران و آبادی، قدرت تحمّل مردم را زیاد میکند.
همانا ویرانی زمین به جهت تنگدستی کشاورزان است و تنگدستی کشاورزان، به جهت غارت اموال از طرف زمامدارانی است که به آینده حکومتشان اعتماد ندارند و از تاریخ گذشتگان عبرت نمیگیرند.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«ثُمَّ انْظُرْ فِی حَالِ کتَّابِک فَوَلِّ عَلَی أُمُورِک خَیرَهُمْ وَ اخْصُصْ رَسَائِلَک الَّتِی
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 579.
تُدْخِلُ فیها مَکایدَک وَ أَسْرَارَک بِأَجْمَعِهِمْ [لِوُجُودِ] لِوُجُوهِ صَالِحِ الْأَخْلَاقِ مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ الْکرَامَةُ فَیجْتَرِئَ بِهَا عَلَیک فِی خِلَافٍ لَک بِحَضْرَةِ مَلَإٍ وَ لَا [تُقَصِّرُ] تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ عَنْ إِیرَادِ مُکاتَبَاتِ عُمِّالِک عَلَیک وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَی الصَّوَابِ عَنْک- [وَ] فِیمَا یأْخُذُ لَک وَ یعْطِی مِنْک وَ لَا یضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَک وَ لَا یعْجِزُ عَنْ إِطْلَاقِ مَا عُقِدَ عَلَیک وَ لَا یجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِی الْأُمُورِ فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ یکونُ بِقَدْرِ غَیرِهِ أَجْهَلَ ثُمَّ لَا یکنِ اخْتِیارُک إِیاهُمْ عَلَی فِرَاسَتِک وَ اسْتِنَامَتِک وَ حُسْنِ الظَّنِّ مِنْک فَإِنَّ الرِّجَالَ یتَعَرَّضُونَ [یتَعَرَّفُونَ] لِفِرَاسَاتِ الْوُلَاةِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسْنِ [حَدِیثِهِمْ] خِدْمَتِهِمْ وَ لَیسَ وَرَاءَ ذَلِک مِنَ النَّصِیحَةِ وَ الْأَمَانَةِ شَیءٌ وَ لَکنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِینَ قَبْلَک فَاعْمِدْ لِأَحْسَنِهِمْ کانَ فِی الْعَامَّةِ أَثَراً وَ أَعْرَفِهِمْ بِالْأَمَانَةِ وَجْهاً فَإِنَّ ذَلِک دَلِیلٌ عَلَی نَصِیحَتِک لِلَّهِ وَ لِمَنْ وُلِّیتَ أَمْرَهُ وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ کلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِک رَأْساً مِنْهُمْ لَا یقْهَرُهُ کبِیرُهَا وَ لَا یتَشَتَّتُ عَلَیهِ کثِیرُهَا وَ مَهْمَا کانَ فِی کتَّابِک مِنْ عَیبٍ فَتَغَابَیتَ عَنْهُ أُلْزِمْتَه.»(1)
سپس در امور نویسندگان و منشیان به درستی بیندیش و کارهایت را به بهترین آنان واگذار و نامههای محرمانه، که در بر دارنده سیاستها و اسرار تو است، از میان نویسندگان به کسی اختصاص ده که صالحتراز دیگران باشد، کسی که گرامی داشتن، او را به سرکشی و تجاوز نکشاند تا در حضور دیگران با تو مخالفت کند و در رساندن نامه کار گزارانت به تو، یا رساندن پاسخهای تو به آنان کوتاهی نکند و در آنچه برای تو میستاند یا از طرف تو به آنان تحویل میدهد، فراموش کار نباشد. و در تنظیم هیچ قراردادی سستی نورزد و در برهم زدن قراردادی که به زیان
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 437.
توست کوتاهی نکند و منزلت و قدر خویش را بشناسد، همانا آن که از شناخت قدر خویش عاجز باشد، در شناخت قدر دیگران جاهلتر است.
مبادا در گزینش نویسندگان و منشیان، بر تیز هوشی و اطمینان شخصی و خوش باوری خود تکیه نمایی، زیرا افراد زیرک با ظاهر سازی و خوش خدمتی، نظر زمامداران را به خود جلب مینمایند، که در پس این ظاهر سازیها، نه خیرخواهی وجود دارد و نه از امانت داری نشانی یافت میشود! لکن آنها را با خدماتی که برای زمامداران شایسته و پیشین انجام دادهاند بیازمای، به کاتبان و نویسندگانی اعتماد داشته باش که در میان مردم آثاری نیکو گذاشته و به امانت داری از همه مشهورترند، که چنین انتخاب درستی نشان دهنده خیرخواهی تو برای خدا و مردمی است که حاکم آنانی.
برای هر یک از کارهایت سرپرستی برگزین که بزرگی کار بر او چیرگی نیابد و فراوانی کار او را در مانده نسازد و بدان که هر گاه در کار نویسندگان و منشیان تو کمبودی وجود داشته باشد که تو بیخبر باشی خطرات آن دامنگیر تو خواهد بود.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«ثُمَّ اسْتَوْصِ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ وَ أَوْصِ بِهِمْ خَیراً الْمُقِیمِ مِنْهُمْ وَ الْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ وَ الْمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ وَ أَسْبَابُ الْمَرَافِقِ وَ جُلَّابُهَا مِنَ الْمَبَاعِدِ وَ الْمَطَارِحِ فِی بَرِّک وَ بَحْرِک وَ سَهْلِک وَ جَبَلِک وَ حَیثُ لَا یلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 581.
وَ لَا یجْتَرِءُونَ عَلَیهَا فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لَا تُخَافُ بَائِقَتُهُ وَ صُلْحٌ لَا تُخْشَی غَائِلَتُهُ وَ تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ به حضرتک وَ فِی حَوَاشِی بِلَادِک وَ اعْلَمْ مَعَ ذَلِک أَنَّ فِی کثِیرٍ مِنْهُمْ ضِیقاً فَاحِشاً وَ شُحّاً قَبِیحاً وَ احْتِکاراً لِلْمَنَافِعِ وَ تَحَکماً فِی الْبِیاعَاتِ وَ ذَلِک بَابُ مَضَرَّةٍ لِلْعَامَّةِ وَ عَیبٌ عَلَی الْوُلَاةِ فَامْنَعْ مِنَ الِاحْتِکارِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) مَنَعَ مِنْهُ وَ لْیکنِ الْبَیعُ بَیعاً سَمْحاً بِمَوَازِینِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ لَا تُجْحِفُ بِالْفَرِیقَینِ مِنَ الْبَائِعِ وَ الْمُبْتَاعِ فَمَنْ قَارَفَ حُکرَةً بَعْدَ نَهْیک إِیاهُ فَنَکلْ بِهِ وَ عَاقِبْهُ [مِنْ] فِی غَیرِ إِسْرَاف.»(1)
سپس سفارش مرا به بازرگانان و صاحبان صنایع بپذیر و آنها را به نیکوکاری سفارش کن، بازرگانانی که در شهر ساکنند، یا آنان که همواره در سیر و کوچ کردن میباشند و بازرگانانی که با نیروی جسمانی کار میکنند، چرا که آنان منابع اصلی منفعت و پدید آورندگان وسایل زندگی و آسایش و آوردندگان وسایل زندگی از نقاط دور دست و دشوار میباشند، از بیابانها و دریاها و دشتها و کوهستانها، جاهای سختی که مردم در آن اجتماع نمیکنند، یا برای رفتن به آنجاها شجاعت ندارند. بازرگانان مردمی آرامند و از ستیزه جویی آنان ترسی وجود نخواهد داشت، مردمی آشتی طلبند که فتنه انگیزی ندارند.
در کار آنها بیندیش! چه در شهری باشند که تو به سر میبری، یا در شهرهای دیگر، با توجه به آنچه که تذکر دادم. این را هم بدان که در میان بازرگانان، کسانی هم هستند که تنگنظر و بد معامله و بخیل و احتکار کنندهاند، که تنها با زورگویی به سود خود میاندیشند. و کالا را به هر قیمتی که میخواهند میفروشند، که این
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح.
سود جویی و گران فروشی برای همه افراد جامعه زیانبار و عیب بزرگی بر زمامدار است.
پس، از احتکار کالا جلوگیری کن، که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از آن جلوگیری میکرد، باید خرید و فروش در جامعه اسلامی، به سادگی و با موازین عدالت انجام گیرد، با نرخهایی که بر فروشنده و خریدار زیانی نرساند، کسی که پس از منع تو احتکار کند، او را کیفر ده تا عبرت دیگران شود، امّا در کیفر او اسراف نکن.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«ثُمَّ اللَّهَ اللَّهَ فِی الطَّبَقَةِ السُّفْلَی مِنَ الَّذِینَ لَا حِیلَةَ لَهُمْ مِنَ الْمَسَاکینِ وَ الْمُحْتَاجِینَ وَ أَهْلِ الْبُؤْسَی وَ الزَّمْنَی فَإِنَّ فِی هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً وَ مُعْتَرّاً وَ احْفَظِ [اللَّهَ] لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَک مِنْ حَقِّهِ فِیهِمْ وَ اجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَیتِ مَالِک وَ قِسْماً مِنْ غَلَّاتِ صَوَافِی الْإِسْلَامِ فِی کلِّ بَلَدٍ فَإِنَّ لِلْأَقْصَی مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِی لِلْأَدْنَی وَ کلٌ قَدِ اسْتُرْعِیتَ حَقَّهُ وَ لَا یشْغَلَنَّک عَنْهُمْ بَطَرٌ فَإِنَّک لَا تُعْذَرُ [بِتَضْییعِ التَّافِهِ] بِتَضْییعِک التَّافِهَ لِإِحْکامِک الْکثِیرَ الْمُهِمَّ فَلَا تُشْخِصْ هَمَّک عَنْهُمْ وَ لَا تُصَعِّرْ خَدَّک لَهُمْ وَ تَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لَا یصِلُ إِلَیک مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُیونُ وَ تَحْقِرُهُ الرِّجَالُ فَفَرِّغْ لِأُولَئِک ثِقَتَک مِنْ أَهْلِ الْخَشْیةِ وَ التَّوَاضُعِ فَلْیرْفَعْ إِلَیک أُمُورَهُمْ- ثُمَّ اعْمَلْ فِیهِمْ بِالْإِعْذَارِ إِلَی اللَّهِ [سُبْحَانَهُ] یوْمَ تَلْقَاهُ فَإِنَّ هَؤُلَاءِ مِنْ بَینِ الرَّعِیةِ أَحْوَجُ إِلَی الْإِنْصَافِ مِنْ غَیرِهِمْ وَ کلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَی اللَّهِ فِی تَأْدِیةِ حَقِّهِ إِلَیهِ وَ تَعَهَّدْ أَهْلَ الْیتْمِ وَ ذَوِی الرِّقَّةِ فِی السِّنِ مِمَّنْ لَا حِیلَةَ لَهُ وَ لَا
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 581.
ینْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ وَ ذَلِک عَلَی الْوُلَاةِ ثَقِیلٌ وَ الْحَقُّ کلُّهُ ثَقِیلٌ وَ قَدْ یخَفِّفُهُ اللَّهُ عَلَی أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللَّهِ لَهُمْ:
وَ اجْعَلْ لِذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْک قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِیهِ شَخْصَک وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً فَتَتَوَاضَعُ فِیهِ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَک وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَک وَ أَعْوَانَک مِنْ أَحْرَاسِک وَ شُرَطِک حَتَّی یکلِّمَک مُتَکلِّمُهُمْ غَیرَ مُتَتَعْتِعٍ فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) یقُولُ فِی غَیرِ مَوْطِنٍ لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لَا یؤْخَذُ لِلضَّعِیفِ فیها حَقُّهُ مِنَ الْقَوِی غَیرَ مُتَتَعْتِعٍ ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ مِنْهُمْ وَ الْعِی وَ نَحِ عَنْهُمُ الضِّیقَ وَ الْأَنَفَ یبْسُطِ اللَّهُ عَلَیک بِذَلِک أَکنَافَ رَحْمَتِهِ وَ یوجِبْ لَک ثَوَابَ طَاعَتِهِ وَ أَعْطِ مَا أَعْطَیتَ هَنِیئاً وَ امْنَعْ فِی إِجْمَالٍ وَ إِعْذَارٍ.»(1)
سپس خدا را! خدا را! در خصوص طبقات پایین و محروم جامعه، که هیچ چارهای ندارند، [و عبارتند] از زمین گیران، نیازمندان، گرفتاران، دردمندان. همانا در این طبقه محروم گروهی خویشتن داری کرده و گروهی به گدایی دست نیاز بر میدارند، پس برای خدا پاسدار حقّی باش که خداوند برای این طبقه معین فرموده است: بخشی از بیتالمال و بخشی از غلّههای زمینهای غنیمتی اسلام را در هر شهری به طبقات پایین اختصاص ده، زیرا برای دورترین مسلمانان همانند نزدیکترین آنان سهمی مساوی وجود دارد و تو مسئول رعایت آن میباشی. مبادا سر مستی حکومت تو را از رسیدگی به آنان باز دارد، که هرگز انجام کارهای فراوان و مهم عذری برای ترک مسئولیتهای کوچکتر نخواهد بود. همواره در فکر مشکلات آنان باش و از آنان روی بر مگردان، به ویژه امور کسانی را از آنان بیشتر رسیدگی کن
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 438.
که از کوچکی به چشم نمیآیند و دیگران آنان را کوچک میشمارند و کمتر به تو دسترسی دارند. برای این گروه، از افراد مورد اطمینان خود که خدا ترس و فروتنند فردی را انتخاب کن، تا پیرامونشان تحقیق و مسائل آنان را به تو گزارش کنند. سپس در رفع مشکلاتشان به گونهای عمل کن که در پیشگاه خدا عذری داشته باشی، زیرا این گروه در میان رعیت بیشتر از دیگران به عدالت نیازمندند و حق آنان را به گونهای بپرداز که در نزد خدا معذور باشی، از یتیمان خردسال و پیران سالخورده که راه چارهای ندارند. و دست نیاز بر نمیدارند، پیوسته دلجویی کن که مسئولیتی سنگین بر دوش زمامداران است، اگر چه حق، تمامش سنگین است امّا خدا آن را بر مردمی آسان میکند که آخرت میطلبند، نفس را به شکیبایی وا میدارند و به وعدههای پروردگار اطمینان دارند. پس بخشی از وقت خود را به کسانی اختصاص ده که به تو نیاز دارند، تا شخصاً به امور آنان رسیدگی کنی و در مجلس عمومی با آنان بنشین و در برابر خدایی که تو را آفریده فروتن باش و سربازان و یاران و نگهبانان خود را از سر راهشان دور کن تا سخنگوی آنان بدون اضطراب در سخن گفتن با تو گفتگو کند، من از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بارها شنیدم که میفرمود:
«ملّتی که حق ناتوانان را از زورمندان، بیاضطراب و بهانهای باز نستاند، رستگار نخواهد شد» پس درشتی و سخنان ناهموار آنان را بر خود هموار کن و تنگ خویی و خود بزرگ بینی را از خود دور ساز تا خدا درهای رحمت خود را به روی تو بگشاید و تو را پاداش اطاعت ببخشاید، آنچه به مردم میبخشی بر تو گوارا باشد و اگر چیزی را از کسی باز میداری با مهربانی و پوزش خواهی همراه باشد.(1)
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 583.
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِی خَاصَّةً وَ بِطَانَةً فِیهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَ تَطَاوُلٌ وَ قِلَّةُ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ فَاحْسِمْ [مَئُونَةَ] مَادَّةَ أُولَئِک بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْک الْأَحْوَالِ وَ لَا تُقْطِعَنَ لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِیتِک وَ حَامَّتِک قَطِیعَةً وَ لَا یطْمَعَنَّ مِنْک فِی اعْتِقَادِ عُقْدَةٍ تَضُرُّ بِمَنْ یلیها مِنَ النَّاسِ فِی شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَک یحْمِلُونَ مَئُونَتَهُ عَلَی غَیرِهِمْ فَیکونَ مَهْنَأُ ذَلِک لَهُمْ دُونَک وَ عَیبُهُ عَلَیک فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِیبِ وَ الْبَعِیدِ وَ کنْ فِی ذَلِک صَابِراً مُحْتَسِباً وَاقِعاً ذَلِک مِنْ قَرَابَتِک وَ [خَوَاصِّک] خَاصَّتِک حَیثُ وَقَعَ وَ ابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا یثْقُلُ عَلَیک مِنْهُ فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِک مَحْمُودَةٌ وَ إِنْ ظَنَّتِ الرَّعِیةُ بِک حَیفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِک وَ اعْدِلْ عَنْک ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِک فَإِنَّ فِی ذَلِک رِیاضَةً مِنْک لِنَفْسِک وَ رِفْقاً بِرَعِیتِک وَ إِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَک مِنْ تَقْوِیمِهِمْ عَلَی الْحَقِّ.»(1)
همانا زمامداران را خواص و نزدیکانی است که خود خواه و چپاولگرند و در معاملات انصاف ندارند، ریشه ستمکاریشان را با بریدن اسباب آن بخشکان و به هیچ کدام از اطرافیان و خویشاوندانت زمین را واگذار مکن(2)و به گونهای با آنان رفتار کن که قرار دادی به سودشان منعقد نگردد که به مردم زیان رساند، مانند آبیاری مزارع، یا زراعت مشترک، که هزینههای آن را بر دیگران تحمیل کنند، در آن صورت سودش برای آنان و عیب و ننگش در دنیا و آخرت برای تو خواهد ماند.
حق را به صاحب حق، هر کس که باشد، نزدیک یا دور، بپرداز و در این کار
شکیبا باش و این شکیبایی را به حساب خدا بگذار، گر چه اجرای حق مشکلاتی برای نزدیکانت فراهم آورد، تحمّل سنگینی آن را به یاد قیامت بر خود هموار ساز.
و هر گاه رعیت بر تو بد گمان گردد، عذر خویش را آشکارا با آنان در میان بگذار و با این کار از بدگمانی نجاتشان ده، که این کار ریاضتی برای خود سازی تو و مهربانی کردن نسبت به رعیت است و این پوزش خواهی تو آنان را به حق وامیدارد.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«وَ لَا تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاک إِلَیهِ عَدُوُّک و لِلَّهِ فِیهِ رِضًا فَإِنَّ فِی الصُّلْحِ دَعَةً لِجُنُودِک وَ رَاحَةً مِنْ هُمُومِک وَ أَمْناً لِبِلَادِک وَ لَکنِ الْحَذَرَ کلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّک بَعْدَ صُلْحِهِ فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِیتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَ اتَّهِمْ فِی ذَلِک حُسْنَ الظَّنِّ وَ إِنْ عَقَدْتَ بَینَک وَ بَینَ [عَدُوٍّ لَک] عَدُوِّک عُقْدَةً أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْک ذِمَّةً فَحُطْ عَهْدَک بِالْوَفَاءِ وَ ارْعَ ذِمَّتَک بِالْأَمَانَةِ وَ اجْعَلْ نَفْسَک جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَیتَ فَإِنَّهُ لَیسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَیءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَیهِ اجْتِمَاعاً مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِک الْمُشْرِکونَ فِیمَا بَینَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ فَلَا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِک وَ لَا تَخِیسَنَّ بِعَهْدِک وَ لَا تَخْتِلَنَ عَدُوَّک فَإِنَّهُ لَا یجْتَرِئُ عَلَی اللَّهِ إِلَّا جَاهِلٌ شَقِی وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَینَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ وَ حَرِیماً یسْکنُونَ إِلَی مَنَعَتِهِ وَ یسْتَفِیضُونَ إِلَی جِوَارِهِ فَلَا إِدْغَالَ وَ لَا مُدَالَسَةَ وَ لَا خِدَاعَ فِیهِ وَ لَا [تَعْقِدْهُ] تَعْقِدْ عَقْداً
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 587.
تُجَوِّزُ فِیهِ الْعِلَلَ وَ لَا تُعَوِّلَنَّ عَلَی لَحْنِ [الْقَوْلِ] قَوْلٍ بَعْدَ التَّأْکیدِ وَ التَّوْثِقَةِ وَ لَا یدْعُوَنَّک ضِیقُ أَمْرٍ لَزِمَک فِیهِ عَهْدُ اللَّهِ إِلَی طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَیرِ الْحَقِّ فَإِنَّ صَبْرَک عَلَی ضِیقِ أَمْرٍ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَ فَضْلَ عَاقِبَتِهِ خَیرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ وَ أَنْ تُحِیطَ بِک مِنَ اللَّهِ فِیهِ طِلْبَةٌ لَا [تَسْتَقِیلُ] تَسْتَقْبِلُ فیها دُنْیاک وَ لَا آخِرَتَک.»(1)
هرگز پیشنهاد صلح از طرف دشمن را که خشنودی خدا در آن است رد مکن، که آسایش رزمندگان و آرامش فکری تو و امنیت کشور در صلح تأمین میگردد(2).لکن زنهار! زنهار! از دشمن خود پس از آشتی کردن، زیرا گاهی دشمن نزدیک میشود تا غافلگیر کند، پس دور اندیش باش و خوشبینی خود را متّهم کن.
حال اگر پیمانی بین تو و دشمن منعقد گردید، یا در پناه خود او را امان دادی، به عهد خویش وفادار باش و بر آنچه بر عهده گرفتی امانتدار باش و جان خود را سپر پیمان خود گردان، زیرا هیچ یک از واجبات الهی همانند وفای به عهد نیست.
که همه مردم جهان با تمام اختلافاتی که در افکار و تمایلات دارند، در آن اتّفاق نظر داشته باشند. تا آنجا که مشرکین زمان جاهلیت به عهد و پیمانی که با مسلمانان داشتند وفادار بودند، زیرا که آینده ناگوار پیمان شکنی را آزمودند. پس هرگز پیمان شکن مباش و در عهد خود خیانت مکن و دشمن را فریب مده، زیرا کسی جز نادان بدکار، بر خدا گستاخی روا نمیدارد، خداوند عهد و پیمانی که با نام او شکل میگیرد با رحمت خود مایه آسایش بندگان و پناهگاه امنی برای پناه آورندگان قرار داده است، تا همگان به حریم أمن آن روی بیاورند. پس فساد، خیانت، فریب،
در عهد و پیمان راه ندارد. مبادا قراردادی را امضاء کنی که در آن برای دغلکاری و فریب راههایی وجود دارد و پس از محکم کاری و دقّت در قرار داد نامه، دست از بهانه جویی بردار، مبادا مشکلات پیمانی که بر عهدهات قرار گرفته و خدا آن را بر گردنت نهاده، تو را به پیمان شکنی وا دارد، زیرا شکیبایی تو در مشکلات پیمانها که امید پیروزی در آینده را به همراه دارد، بهتر از پیمان شکنی است که از کیفر آن میترسی و در دنیا و آخرت نمیتوانی پاسخ گوی پیمان شکنی باشی.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«إِیاک وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْکهَا بِغَیرِ حِلِّهَا فَإِنَّهُ لَیسَ شَیءٌ أَدْعَی لِنِقْمَةٍ وَ لَا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لَا أَحْرَی بِزَوَالِ نِعْمَةٍ وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ مِنْ سَفْک الدِّمَاءِ بِغَیرِ حقّها وَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکمِ بَینَ الْعِبَادِ فِیمَا تَسَافَکوا مِنَ الدِّمَاءِ یوْمَ الْقِیامَةِ فَلَا تُقَوِّینَّ سُلْطَانَک بِسَفْک دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِک مِمَّا یضْعِفُهُ وَ یوهِنُهُ بَلْ یزِیلُهُ وَ ینْقُلُهُ وَ لَا عُذْرَ لَک عِنْدَ اللَّهِ وَ لَا عِنْدِی فِی قَتْلِ الْعَمْدِ لِأَنَّ فِیهِ قَوَدَ الْبَدَنِ وَ إِنِ ابْتُلِیتَ به خطا وَ أَفْرَطَ عَلَیک سَوْطُک أَوْ سَیفُک أَوْ یدُک بِالْعُقُوبَةِ فَإِنَّ فِی الْوَکزَةِ فَمَا فوقها مَقْتَلَةً فَلَا تَطْمَحَنَ بِک نَخْوَةُ سُلْطَانِک عَنْ أَنْ تُؤَدِّی إِلَی أَوْلِیاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُم.»(2)
از خونریزی بپرهیز و از خون ناحق پروا کن، که هیچ چیز همانند خون ناحق کیفر الهی را نزدیک مجازات را بزرگ نمیکند و نابودی نعمتها را سرعت نمیبخشد و زوال حکومت را نزدیک نمیگرداند و روز قیامت خدای سبحان قبل از
رسیدگی اعمال بندگان، نسبت به خونهای ناحق ریخته شده داوری خواهد کرد، پس با ریختن خونی حرام، حکومت خود را تقویت مکن، زیرا خون ناحق، پایههای حکومت را سست و پست میکند و بنیاد آن را بر کنده به دیگری منتقل سازد و تو، نه در نزد من و نه در پیشگاه خداوند، عذری در خون ناحق نخواهی داشت، چرا که کیفر آن قصاص است و از آن گریزی نیست. اگر به خطا خون کسی ریختی، یا تازیانه یا شمشیر، یا دستت دچار تند روی شد،- که گاه مشتی سبب کشتن کسی میگردد، چه رسد به بیش از آن- مبادا غرور قدرت تو را از پرداخت خونبها به بازماندگان مقتول باز دارد.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«وَ إِیاک وَ الْإِعْجَابَ بِنَفْسِک وَ الثِّقَةَ بِمَا یعْجِبُک مِنْهَا وَ حُبَ الْإِطْرَاءِ فَإِنَّ ذَلِک مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیطَانِ فِی نَفْسِهِ لِیمْحَقَ مَا یکونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِینَ وَ إِیاک وَ الْمَنَّ عَلَی رَعِیتِک بِإِحْسَانِک أَوِ التَّزَیدَ فِیمَا کانَ مِنْ فِعْلِک أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَک بِخُلْفِک فَإِنَّ الْمَنَّ یبْطِلُ الْإِحْسَانَ وَ التَّزَیدَ یذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ وَ الْخُلْفَ یوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللَّهِ وَ النَّاسِ قَالَ اللَّهُ [سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی] تَعَالَی کبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ وَ إِیاک وَالْعَجَلَةَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا أَوِ [التَّسَاقُطَ] التَّسَقُّطَ فیها عِنْدَ إِمْکانِهَا أَوِ اللَّجَاجَةَ فیها إِذَا تَنَکرَتْ أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ فَضَعْ کلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ وَ أَوْقِعْ کلَّ [عَمَلٍ] أَمْرٍ مَوْقِعَه.»(2)
مبادا هرگز دچار خود پسندی گردی! و به خوبیهای خود اطمینان کنی و ستایش را دوست داشته باشی، که اینها همه از بهترین فرصتهای شیطان برای هجوم آوردن به توست و کردار نیک، نیکوکاران را نابود سازد.
مبادا هرگز با خدمتهایی که انجام دادی بر مردم منّت گذاری، یا آنچه را انجام دادهای بزرگ بشماری، یا مردم را وعدهای داده، سپس خلف وعده نمایی! منّت نهادن، پاداش نیکوکاری را از بین میبرد و کاری را بزرگ شمردن، نور حق را خاموش گرداند و خلاف وعده عمل کردن، خشم خدا و مردم را بر میانگیزاند که خدای بزرگ فرمود:
«دشمنی بزرگ نزد خدا آن که بگویید و عمل نکنید»
مبادا هرگز در کاری که وقت آن فرا نرسیده شتاب کنی، یا کاری که وقت آن رسیده سستی ورزی و یا در چیزی که (حقیقت آن) روشن نیست ستیزه جویی نمایی و یا در کارهای واضح و آشکار کوتاهی کنی! تلاش کن تا هر کاری را در جای خود و در زمان مخصوص به خود، انجام دهی.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«وَ إِیاک وَ الِاسْتِئْثَارَ بِمَا النَّاسُ فِیهِ أُسْوَةٌ وَ التَّغَابِی عَمَّا تُعْنَی بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُیونِ فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْک لِغَیرِک وَ عَمَّا قَلِیلٍ تَنْکشِفُ عَنْک أَغْطِیةُ الْأُمُورِ وَ ینْتَصَفُ مِنْک لِلْمَظْلُومِ امْلِک حَمِیةَ أَنْفِک وَ سَوْرَةَ حَدِّک وَ سَطْوَةَ یدِک وَ غَرْبَ لِسَانِک وَ احْتَرِسْ مِنْ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 589.
کلِّ ذَلِک بِکفِّ الْبَادِرَةِ وَ تَأْخِیرِ السَّطْوَةِ حَتَّی یسْکنَ غَضَبُک فَتَمْلِک الِاخْتِیارَ وَ لَنْ تَحْکمَ ذَلِک مِنْ نَفْسِک حَتَّی تُکثِرَ هُمُومَک بِذِکرِ الْمَعَادِ إِلَی رَبِّک وَ الْوَاجِبُ عَلَیک أَنْ تَتَذَکرَ مَا مَضَی لِمَنْ تَقَدَّمَک مِنْ حُکومَةٍ عَادِلَةٍ أَوْ سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ أَوْ أَثَرٍ عَنْ نَبِینَا(صلی الله علیه و آله) أَوْ فَرِیضَةٍ فِی کتَابِ اللَّهِ فَتَقْتَدِی بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِیهَا وَ تَجْتَهِدَ لِنَفْسِک فِی اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَیک فِی عَهْدِی هَذَا وَ اسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّةِ لِنَفْسِی عَلَیک لِکیلَا تَکونَ لَک عِلَّةٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِک إِلَی هَوَاهَا: [وَ مِنْ هَذَا الْعَهْدِ وَ هُوَ آخِرُهُ] وَ أَنَا أَسْأَلُ اللَّهَ بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ وَ عَظِیمِ قُدْرَتِهِ عَلَی إِعْطَاءِ کلِّ رَغْبَةٍ أَنْ یوَفِّقَنِی وَ إِیاک لِمَا فِیهِ رِضَاهُ مِنَ الْإِقَامَةِ عَلَی الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَیهِ وَ إِلَی خَلْقِهِ- [مِنْ] مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِی الْعِبَادِ وَ جَمِیلِ الْأَثَرِ فِی الْبِلَادِ وَ تَمَامِ النِّعْمَةِ وَ تَضْعِیفِ الْکرَامَةِ وَ أَنْ یخْتِمَ لِی وَ لَک بِالسَّعَادَةِ وَ الشَّهَادَةِ- إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ [إِلَی اللَّهِ رَاغِبُونَ] وَ السَّلَامُ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهِ عَلَیهِ وَ [عَلَی] آلِهِ وَ سَلَّمَ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً کثِیراً وَ السَّلَام.»
مبادا هرگز در کاری که وقت آن فرا نرسیده شتاب کنی، یا کاری که وقت آن رسیده سستی ورزی و یا در چیزی که (حقیقت آن) روشن نیست ستیزه جویی نمایی و یا در کارهای واضح و آشکار کوتاهی کنی! تلاش کن تا هر کاری را در جای خود و در زمان مخصوص به خود، انجام دهی.
مبادا هرگز در آنچه که با مردم مساوی هستی امتیازی خواهی! از اموری که بر همه روشن است، غفلت کنی، زیرا به هر حال نسبت به آن در برابر مردم مسئولی و به زودی پرده از کارها یک سو رود و انتقام ستمدیده را از تو باز میگیرند.
باد غرورت، جوشش خشمت، تجاوز دستت، تندی زبانت را در اختیار خود گیر و با پرهیز از شتابزدگی و فروخوردن خشم، خود را آرامش ده تا خشم فرو نشیند و
اختیار نفس در دست تو باشد. و تو بر نفس مسلّط نخواهی شد مگر با یاد فراوان قیامت و بازگشت به سوی خدا.
آنچه بر تو لازم است آن که حکومتهای دادگستر پیشین، سنتهای با ارزش گذشتگان، روشهای پسندیده رفتگان و آثار پیامبر(صلی الله علیه و آله) و واجباتی که در کتاب خداست، را همواره به یاد آوری و به آنچه ما عمل کردهایم پیروی کنی و برای پیروی از فرامین این عهد نامهای که برای تو نوشتهام و با آن حجّت را بر تو تمام کردهام، تلاش کن، زیرا اگر نفس سرکشی کرد و بر تو چیره شد عذری نزد من نداشته باشی.
از خداوند بزرگ، با رحمت گسترده و قدرت برترش در انجام تمام خواستهها، درخواست میکنیم که به آنچهموجب خشنودی اوست ما و تو را موفّق فرماید، که نزد او و خلق او، دارای عذری روشن باشیم، برخوردار از ستایش بندگان، یادگار نیک در شهرها، رسیدن به همه نعمتها و کرامتها بوده و اینکه پایان عمر من و تو را به شهادت و رستگاری ختم فرماید، که همانا ما به سوی او باز میگردیم. با درود به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و اهلبیت پاکیزه و پاک او، درودی فراوان و پیوسته. با درود.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«عن محمد بن یحیی، عن محمد بن احمد، عن یعقوب بْنِ یزیدَ، عن یحیی بن مبارک، عن عبداللَّه بْنِ جِبلّة، عن ابیجمیلة، عن اسحاقِ ابن عمارِ، عنْ ابیعبداللَّه(علیه السلام)
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 591.
قال قالَ امیرُ المُؤمنین، صَلَواتُ اللَّه عَلَیهِ، لِشُرَیحٍ: یا شُرَیحُ قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لا یجْلِسُهُ (ما جلسه) الّا نَبی أَوْ وَصِی نَبِی أوْ شَقی.»(1)
حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) خطاب به شریح میفرماید: «تو بر مقام و منصبی قرار گرفتهای که جز نبی یا وصی نبی و یا شقی کسی بر آن قرار نمیگیرد».
و شریح چون نبی و وصی نبی نیست، شقی بوده است که بر مسند قضاوت نشسته است. شریح(2)کسی است که در حدود پنجاه- شصت سال منصب قضاوت را در کوفه عهدهدار بود و از آن آخوندهایی که به واسطه تقرب به دستگاه معاویه حرفهایی زده و فتواهایی صادر کرده و بر خلاف حکومت اسلامی قیام کرده است. حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) در دوران حکومت خود هم نتوانست او را عزل کند. رجاله نگذاشتند و به عنوان اینکه «شیخین» او را نصب کردهاند و شما بر خلاف آنان عمل نکنید، او را بر حکومت عدل آن حضرت تحمیل کردند. منتها حضرت نمیگذاشتند بر خلاف قانون دادرسی کند.
از روایت بر میآید که تصدی منصب قضا با پیغمبر(صلی الله علیه و آله) یا وصی اوست. در اینکه فقهای عادل به حسب تعیین ائمه(علیهم السلام) منصب قضا (دادرسی) را دارا هستند و منصب قضا از مناصب فقهای عادل است، اختلافی نیست. بر خلاف مسأله
1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 18، ص: 6- 7، «کتاب القضاء» باب 3، ح 2.
2) . ابوامیه، شریح بن حارث کندی (78ق) اصل او از یمن بود و پیش از ظهور اسلام به دنیا آمد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) را درک نکرد و به همین دلیل در شمار صحابه یاد نمیشود. در عهد عمر و عثمان و حضرت امیر و معاویه قاضی کوفه بود. گویند در واقعه عاشورا جانب ابن زیاد را گرفت و مردم را به قیام علیه امام فراخواند.
«ولایت»(1)که بعضی مانند مرحوم نراقی(2)و از متأخرین مرحوم نایینی(3)، تمام مناصب و شئون اعتباری امام را برای فقیه ثابت میدانند(4)و بعضی نمیدانند. اما اینکه منصب قضاوت متعلق به فقهای عادل است، محل اشکال نیست و تقریباً از واضحات است.
نظر به اینکه فقها مقام نبوت را دارا نمیباشند و شکی نیست که «شقی» هم نیستند، بالضروره باید بگوییم که «اوصیا» یعنی جانشینان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) میباشند. منتها از آنجا که غالباً وصی نبی را عبارت از وصی دست اول و بلافصل گرفتهاند، لذا به این گونه روایات اصلًا تمسک نشده است. لکن حقیقت این استکه دایره مفهوم «وصی نبی» توسعه دارد و فقها را هم شامل میشود. البته وصی بلافصل حضرت امیر(علیه السلام) است و بعد از او ائمه(علیهم السلام) میباشند و امور مردم به آنان
1) . مراد از «ولایت» در اینجا حق حکومت یعنی ولایت بر اموال و جانهاست.
2) . احمد بن محمد مهدی بن ابی ذر نراقی (1245ق) فقیه و محدث و رجالی و ریاضیدان و استاد در فنون و علوم عقلی به زهد و تقوا مشهور بود. بیشتر علوم را از محضر پدر خود ملأ محمد مهدی نراقی استفاده کرد. نیز نزد سید مهدی بحر العلوم و شیخ جعفر کاشف الغطاء تلمذ کرد. وی استاد شیخ انصاری و سید محمد شفیع جاپقلی است. معراج السعادة، مفتاح الاحکام، عوائد الایام، منهاج الوصول الی علم الاصول، مستند الشیعه و دیوان شعر فارسی از آثار اوست.
3) . میرزا حسین (یا محمد حسین) بن عبد الرحیم نایینی نجفی (1273- 1355ق) فقیه، اصولی، حکیم و از مراجع بزرگ شیعه. تحصیلات خود را در نایین آغاز و در اصفهان و سامرا به پایان رسانید. بعد از اعلام مشروطیت در ایران کتاب تنزیه الملة و تنبیه الامة را نگاشت که با تقریظ آخوند خراسانی انتشار یافت. پس از فوت شیخ محمد تقی شیرازی، شاگرد آخوند، مرجعیت عامه شیعه در انحصار مرحوم نایینی و سید ابوالحسن اصفهانی در آمد. رساله در لباس مشکوک، رساله در احکام خلل نماز، رساله در نفی ضرر، حواشی بر عروة الوثقی از آثار اوست.
4) . عوائد الایام، ص: 187- 188. منیة الطالب فی حاشیة المکاسب؛ ج 2، ص: 325- 327.
محول شده است. تصور نشود که منصب حکومت یا قضا برای حضرات ائمه(علیهم السلام) شأنی بوده است. زمامداری فقط از جهت اینکه بتوانند حکومت عدل را برپا کنند و عدالت اجتماعی را بین مردم تطبیق و تعمیم دهند، قابل اهمیت بوده است، لکن مقامات روحانی ائمه(علیهم السلام) که فوق ادراک بشر میباشد، به نصب و جعل مربوط نیست، چنانچه اگر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) حضرت امیر(علیه السلام) را وصی هم قرار نمیداد، مقامات معنوی آن حضرت محفوظ بود. این مقام حکومت و منصب نیست که به انسان شأن و منزلت معنوی میدهد، بلکه این منزلت و مقام معنوی است که انسان را شایسته برای حکومت و مناصب اجتماعی میسازد.
در هر حال، از روایت میفهمیم که «فقها» اوصیای دست دوم رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) هستند و اموری که از طرف رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) به ائمه(علیهم السلام) واگذار شده، برای آنان نیز ثابت است و باید تمام کارهای رسول خدا را انجام دهند؛ چنانکه حضرت امیر(علیه السلام) انجام داد.
روایت دیگر که از ادله یا مؤیدات مطلب است و از حیث سند و دلالت از روایت اول بهتر میباشد، از طریق کلینی نقل شده و از این طریق ضعیف است(1). لکن صدوق، روایت را از طریق سلیمان بن خالد(2)آورده که صحیح و معتبر میباشد(3). روایت چنین است:
1) . در طریق کلینی، سهیل بن زیاد یا سهل بن زیاد، و ابوعبد اللَّه المؤمن هستند که ابوعبد اللَّه واقفی و در حدیث مختلط است و در توثیق سهل نیز اختلاف وجود دارد.
2) . سلیمان بن خالد بن دهقان بن نافله، قاری، فقیه و محدث و از اصحاب و معتمدان امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) بود.
3) . روایت «صحیح» روایتی را گویند که تمامی راویان آن امامی و عادل و موثق باشند. و طریق صدوق به سلیمان بن خالد چنانکه در مشیخه فقیه آمده است عبارتند از پدر صدوق از سعد بن عبد اللَّه از ابراهیم بن هاشم از محمد بن ابی عمیر از هشام بن سالم که همگی امامی و مورد وثوقند، از میان آنان ابراهیم بن هاشم، توثیق خاص ندارد، اما چون از مشاهیر راویان امامی است توثیق وی محل تردید نیست.
«و عن عدة من اصحابنا، عَنْ سهْلِ بْن زیاد، عن محمد بن عیسی عن ابیعبداللَّه المؤمن، عن ابن مسْکانَ، عن سلیمانَ بْنِ خالد، عن ابیعبداللَّه(علیه السلام) قال: اتّقوا الْحْکومَةَ، فَإنّ الْحُکومَةَ إنّما هِی للإِمامِ الْعالِمِ بِالْقَضاءِ العادِلِ فِی الْمُسْلِمینَ، لِنَبی (کنَبِی)، اوْ وَصِی نَبی(1).»(2)
امام میفرماید: از حکم کردن (دادرسی) بپرهیزید، زیرا حکومت (دادرسی) فقط برای امامی است که عالم به قضاوت (و آیین دادرسی و قوانین) و عادل در میان مسلمانان باشد، برای پیغمبر است یا وصی پیغمبر.
ملاحظه میکنید کسی که میخواهد حکومت (دادرسی) کند، اولًا باید امام باشد. در اینجا معنای لغوی «امام» که عبارت از رئیس و پیشوا باشد مقصود است، نه معنای اصطلاحی. به همین جهت، نبی را هم امام دانسته است. اگر معنای اصطلاحی «امام» مراد بود، قید «عالم» و «عادل» زاید مینمود.
دوم، اینکه عالم به قضا باشد. اگر امام بود لکن علم به قضا نداشت، یعنی قوانین و آیین دادرسی اسلام را نمیدانست، حق قضاوت ندارد.
سوم، اینکه باید عادل باشد.
پس، قضا (دادرسی) برای کسی است که این سه شرط (یعنی رئیس و عالم
و عادل بودن) را داشته باشد. بعد میفرماید که این شروط بر کسی جز نبی یا وصی نبی منطبق نیست.
قبلًا عرض کردم که منصب قضا برای فقیه عادل است. و این موضوع از ضروریات فقه است و در آن خلافی نیست. اکنون باید دید شرایط قضاوت در فقیه موجود است یا نه. بدیهی است منظور فقیه «عادل» است، نه هر فقیهی. فقیه طبعاً عالم به قضاست، چون فقیه به کسی اطلاق میشود که نه فقط عالم به قوانین و آیین دادرسی اسلام، بلکه عالم به عقاید و قوانین و نظامات و اخلاق باشد، یعنی دینشناس به تمام معنای کلمه باشد. فقیه وقتی عادل هم شد دو شرط را دارد. شرط دیگر این بود که امام یعنی رئیس باشد. و گفتیم که فقیه عادل مقام امامت و ریاست را برای قضاوت- به حسب تعیین امام(علیه السلام)- داراست. آن گاه امام(علیه السلام) حصر فرموده که این شروط جز بر نبی یا وصی نبی بر دیگری منطبق نیست. فقها چون نبی نیستند پس وصی نبی یعنیجانشین او هستند. بنا بر این، آن مجهول از این معلوم به دست میآید که «فقیه» وصی رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) است و در عصر غیبت، امام المسلمین و رئیس المله میباشد و او باید قاضی باشد و جز او کسی حق قضاوت و دادرسی ندارد.(1)
قرآن میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُکمْ أَنْ تُؤَدُوا الْأَماناتِ الی أَهْلِها وَ اذا حَکمْتُمْ بَینَ النْاسِ انْ تَحْکمُوا
1) . موسوی خمینی، سید روحالله (امام خمینی(ره)، حکومت اسلامی و ولایت فقیه، ص: 76.
بِالْعَدْلِ، إنّ اللَّهَ نِعِمّا یعِظُکم بِهِ، إنَّ اللَّهَ کانَ سَمیعاً بَصیراً. یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اولیالأمر مِنْکمْ، فَإنْ تَنازَعْتُمْ فی شَیءٍ فَرُدُّوهُ الی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کنْتُمْ تُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ ذلِک خَیرٌ وَ أحْسَنُ تَأْویلًا».(1)
خداوند امر فرموده که امانتها را به اهلش (صاحبش) بدهید. و هرگاه بین مردم داوری کردید، به عدالت داوری کنید. خدا چه خوب به آن اندرزتان میدهد و یادآوریتان میکند. بیشک خدا شنوای بیناست. ای ایمانآوردگان، خدا را اطاعت کنید؛ و پیامبران را اطاعت کنید؛ و اولیای امرتان (متصدیان رهبری و حکومتتان) را. بنا بر این، اگر در مورد چیزی با یکدیگر کشمکش پیدا کردید، آن را به خدا و پیامبر عرضه بدارید، اگر به خدای یگانه و دوره آخرت ایمان دارید. آن روش بهتر است و خوش عاقبتتر.
خداوند امر فرموده که «امانات را به اهلش رد کنید.» عدهای بر این عقیدهاند که منظور از «امانتْ» مطلق امانت خلقی (یعنی مال مردم) و خالقی (یعنی احکام شرعیه) میباشد.
و مقصود از «رد امانت الهی» این است که احکام اسلام را آن طور که هست اجرا کنند(2).
گروه دیگری معتقدند که مراد از «امانت» امامت است(3).
در روایت هم آمده که مقصود از این آیه، ما (یعنی ائمه(علیهم السلام) هستیم(1)، که خداوند تعالی به ولات امر (رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) امر کرده ولایت و امامت را به اهلش رد کنند؛ یعنی رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) ولایت را به امیر المؤمنین(علیه السلام) و آن حضرت هم به ولی بعد از خود واگذار کند و همین طور ادامه یابد.
در ذیل آیه میفرماید: «وَ اذا حَکمْتُمْ بَینَ النّاسِ انْ تَحْکمُوا بِالْعَدلِ»؛ (وقتی که حاکم شدید بر پایه عدل حکومت کنید.) خطاب به کسانی است که زمام امور را در دست داشته حکومت میکنند، نه قضات. قاضی قضاوت میکند، نه حکومت به تمام معنای کلمه.
قاضی فقط از جهتی حاکم است و حکم میکند، چون فقط حکم قضایی صادر میکند، نه حکم اجرایی. چنانکه قضات در طرز حکومتهای قرون اخیر یکی از سه دسته حکومتکننده هستند، نه تمام حکومت کنندگان و دو دسته دیگر، هیأت وزیران (مجریان) و مجلس (برنامهریزان و قانونگذاران) هستند. اساساً قضاوت یکی از رشتههای حکومت و یکی از کارهای حکومتی است. پس باید قائل شویم که آیه شریفه «و اذا حکمتم» در مسائل حکومتْ ظهور دارد؛ و قاضی و همه حکومت کنندگان را شامل میشود. وقتی بنا شد تمام امور دینی عبارت از «امانت» الهی باشد و باید این امانت به اهلش رد شود، یکی از آنها هم حکومت است. و به موجب آیه شریفه باید هر امری از امور حکومت بر موازین عدالت، یعنی بر مبنای
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، ص: 22- 24، «کتاب الحجة»، «باب أنّ الامام(علیه السلام) یعرف الامام الذی یکون من بعده...». و نیز طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان و بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن و حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ذیل آیه یاد شده.
قانون اسلام و حکم شرع باشد. قاضی حکم به باطل نکند؛ یعنی بر مبنای قانون ناروای غیر اسلامی حکم صادر نکند؛ و نه آیین دادرسی او و نه قانونی که حکم خود را به آن مستند میکند، هیچ یک غیر اسلامی (باطل) نباشد؛ برنامهریزان که در مجلس برنامه مثلًا مالی کشور را طرح میکنند، بر کشاورزان املاک عمومی خراج به مقدار عادلانه تعیین کنند؛ و طوری نباشد که آنان را بیچاره کنند و سنگینی مالیات باعث از بین رفتن آنان و خرابی املاک و کشاورزی شود؛ اگر مجریان خواستند احکام قضایی را اجرا کنند و مثلًا حدود را جارینمایند، از مرز قانون باید تجاوز نکنند؛ یک شلاق بیشتر نزنند و اهانت ننمایند. حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) بعد از اینکه دست دو نفر دزد را قطع میکند، چنان نسبت به آنان عاطفه و محبت نشان میدهد و معالجه و پذیرایی میکند که از مداحان حضرت میشوند(1). یا وقتی میشنود ارتش غارتگر معاویه خلخال از پای یک زن اهل ذمه درآوردهاند، به قدری ناراحت میشود و عواطفش چنان جریحهدار میگردد که در نطقی میفرماید:(2)اگر
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع الكافى، ج 7، ص: 264، «کتاب الحدود»، «باب النوادر»، ح 22؛ حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 18، ص: 528، «کتاب الحدود»، «ابواب حدّ السرقة»، باب 30، ح 1 و مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 40، ص: 281، «تاریخ امیر المؤمنین(علیه السلام)»، باب 97، ح 44.
2) . وَ لَقَدْ بَلَغنی أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ کانَ یدْخُلُ عَلَی الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ وَ الأُخْری الْمُعاهِدَةِ، فَینْتَزِعُ حِجْلَها وَ قُلْبَها وَ قَلائِدَها و رُعْثَها ما تَمْتَنِعُ مِنْهُ إلّا بِالإسْتِرْجاعِ و الْاستِرحام؛ ثُمَّ انْصَرَفُوا وافِرینْ ما نالَ رَجُلًا مِنْهُم کلْمٌ وَ لا اریقَ لَهُمْ دَمٌ. فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً ماتَ مِنْ بَعْدِ هدا أَسَفاً، ما کانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ کانَ بِهِ عِنْدی جَدیراً؛ به من خبر رسیده است یکی از مهاجمان بر زنی مسلمان و دیگری بر زنی که در پناه اسلام است وارد شده، و گردنبند و دستبند و گوشواره و خلخال از گردن و دست و پای زنان بیرون کرده است، و آن ستمدیدگان به زاری تقاضای ترحم کردهاند، آن گاه غارتگران با دست پر کامیاب بازگشتهاند، نه زخمی بر جای نهاده و نه خونی از آنها ریخته شده. اگر مسلمانی از اندوه چنین حادثهای بمیرد، نه همان جای ملامت است، که نزد من شایسته کاری است که کرده است.» (شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، خطبه 27)
از تأثر این واقعه انسان بمیرد، قابل سرزنش نخواهد بود! با این همه عاطفه، روزی هم شمشیر میکشد و افراد مفسد را با کمال قدرت از پا درمیآورد. معنای عدالت این است. حاکم عادل رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) است. او اگر فرمان داد که فلان محل را بگیرید، فلان خانه را آتش بزنید، فلان طایفه را که مضر به اسلام و مسلمین و ملتها هستند از بین ببرید، حکم به عدل فرموده است. اگر در چنین مواردی فرمان ندهد، خلاف عدالت میباشد، زیرا ملاحظه حال اسلام و مسلمین و جامعه بشری را نکرده است. کسی که بر مسلمین و جامعه بشری حکومت دارد، همیشه باید جهات عمومی و منافع عامه را در نظر بگیرد؛ و از جهات خصوصی و عواطف شخصی چشم بپوشد. لهذا اسلام بسیاری از افراد را در مقابل مصالح جامعه فانی کرده است؛ بسیاری از اشخاص را در مقابل مصالح بشر از بین برده است؛ ریشه بسیاری از طوایف را چون مفسدهانگیز و برای جامعه مضر بودهاند، قطع کرده است. حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) یهود «بنی قریظه» را چون جماعت ناراحتی بودند و در جامعه اسلامی مفسده ایجاد کرده و به اسلام و حکومت اسلامی ضرر میرساندند، از میان برداشت(1). اصولًا این دو
1) . «بنی قریظه» یکی از قبایل یهودیان بودند که در کنار مدینه سکونت داشتند و با پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) پیمان دوستی منعقد کرده بودند، ولی در هنگامه جنگ «احزاب»(خندق) پیمان خود را شکستند و با قریش و غطفان بر علیه مسلمانان هم پیمان شدند و مدینه را ناامن کردند، پس از پیروزی مسلمانان پیغمبر(صلی الله علیه و آله) آنها را در محاصره آورد و یهودیان بنیقریظه پذیرفتند که سعد بن معاذ درباره آنان داوری کند. سعد حکم کرد که مردان جنگی آنها به قتل رسند و زنان و فرزندان ایشان اسیر، و اموال آنها بین مسلمانان تقسیم گردد. (ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، ج 3 و 4، ص: 233- 246 و طبری، محمد بن جریر، تاریخ الرسل و الملوک، ج 2، ص: 245)
صفت از صفات مؤمن است که در جای عدالت با کمال قدرت و جرأت اجرای عدالت کند و هیچ عاطفه نشان ندهد؛ و در مورد عطوفت هم کمال محبت و شفقت را بنماید. برای جامعه «مأمن»، یعنی پناهگاه باشد مسلمان و غیر مسلمان در سایه حکومت او در أمن و آسایش باشد؛ به راحتی زندگی کند و بیم نداشته باشد. اینکه مردم از این حکام میترسند، برای این است که حکومت آنها روی قواعد و قوانین نیست؛ قلدری است. لیکن در حکومت شخصی مانند حضرت امیر(علیه السلام)، در حکومت اسلامی، خوف برای کسانی است که خائنند؛ ظالمند؛ متعدی و متجاوزند؛ ولی برای عموم مردم ترس و نگرانی مفهوم ندارد.
در آیه دوم میفرماید: «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّه وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اولیالأمر مِنْکم...».
در روایت است که آیه اول (انْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إلی اهلها) مربوط به ائمه(علیهم السلام) است. و آیه حکم به عدل (و إذا حکمتم بین الناس) مربوط به امرا میباشد. و این آیه (أطیعوا اللَّه) خطاب به جامعه مسلمین است(1). به آنان امر میفرماید که از خدا، در احکام الهی و از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و «أولو الأمر»، یعنی ائمه پیروی و اطاعت کنند. از تعالیمشان پیروی و از احکام حکومتی آنان اطاعت نمایند.
عرض کردم که اطاعت از اوامر خدای تعالی غیر از اطاعت از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) میباشد. کلیه عبادیات وغیر عبادیات (احکام شرع الهی) اوامر خداوند است.
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 1، ص: 276، «کتاب الحجّة»، «باب أنّ الامام(علیه السلام) یعرف الامام الذی یکون من بعده...»، ح 1 و بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص: 379- 386، ذیل آیات 58 و 59.
رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) در باب نماز هیچ امری ندارد. و اگر مردم را به نماز وامیدارد، تأیید و اجرای حکم خداست. ما هم که نماز میخوانیم، اطاعت امر خدا را میکنیم.
و اطاعت از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) غیر از «طاعة اللَّه» میباشد. اوامر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) آن است که از خود آن حضرت صادر میشود و امر حکومتی میباشد. مثلًا از سپاه اسامه پیروی کنید؛ سرحدات را چطور نگهدارید؛ مالیاتها را از کجا جمع کنید؛ با مردم چگونه معاشرت نمایید... اینها اوامر رسول اکرم است. خداوند ما را الزام کرده که از حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) اطاعت کنیم؛ چنانکه مأموریم از «أولو الامر»- که به حسب ضرورت مذهب ما مراد ائمه(علیهم السلام) میباشند- اطاعت و پیروی نماییم. اطاعت از «أولو الأمر» که در اوامر حکومتی میباشد، نیز غیر اطاعت خداست. البته از باب اینکه خدای تعالی فرمان داده که از رسول و أولو الأمر پیروی کنیم، اطاعت از آنان در حقیقت اطاعت خدا هم میباشد.
در دنبال آیه میفرماید: «»... فَإنْ تَنازَعْتُم فی شَیءٍ فَرُدّوهُ إلی اللَّهِ و الرَّسُولِ إنْ کنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیومِ الآخِرِ ذلِک خَیرٌ وَ أَحْسَنُ تأْویلًا.»؛ «... اگر در امری با هم نزاع داشتید، به خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله) رجوع کنید....»
منازعهای که بین مردم واقع میشود، بر دو نوع است: یک نوع، اینکه بین دو دسته یا دو نفر سر موضوعی اختلاف میشود. مثلًا یکی ادعا دارد که طلبکار است؛ و دیگری انکار میکند. و موضوعْ اثبات شرعی یا عرفی لازم دارد. در این مورد باید به قضات رجوع شود. و قاضی باید موضوع را بررسی کرده دادرسی نماید. اینها دعاوی حقوقی است.
نوع دیگر، اینکه اختلافی در بین نیست، بلکه مسأله ظلم و جنایت است.
مثلًا قلدری مال کسی را به زور گرفته است؛ یا مال مردم را خورده است؛ دزد به خانه کسی رفته و مالش را برده است. در چنین مواردی؛ مرجع و مسئول قاضی نیست؛ بلکه مدعی العموم (دادستان) است. در این موارد، که موارد جزایی- و نه حقوقی- است و گاهی جزایی و حقوقی توأم است، ابتدا مدعی العموم، که حافظ احکام و قوانین است و مدافع جامعه به شمار میآید، شروع به کار میکند و کیفر خواست صادر مینماید؛ سپس، قاضی رسیدگی کرده حکم صادر میکند. این احکام، چه حقوقی و چه جزایی، به وسیله دسته دیگری از حکام، که مجریان باشند، اجرا میشود.
قرآن میفرماید: «فَإنْ تنازعتم» در هر امری از امور بین شما نزاع واقع شد، مرجع در احکامْ خدا و در اجرا رسول است. رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) باید احکام را از خدا بگیرد و اجرا نماید. اگر موضوع اختلافی بود، حضرت رسول به عنوان قاضی دخالت میکند و قضاوت (دادرسی) مینماید. و اگر منازعات دیگری، از قبیل زورگویی و حقکشی بود، نیز مرجع رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) است. او چون رئیس دولت اسلام است، ملزم میباشد دادخواهی کند؛ مأمور بفرستد و حق را بگیرد و رد نماید. باید دانست در هر امری که مرجع رسول اکرم باشد، ائمه(علیهم السلام) هم میباشند. و اطاعت از ائمه(علیهم السلام) نیز اطاعت از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) میباشد.
خلاصه، آیه اول: «إذا حَکمْتُم بَینَ النّاس» و دوم: «أطیعوا اللَّه و أطیعوا الرسول» و آیه «فَإنْ تَنازَعْتُمْ فی شَیءٍ» اعم از حکومت و قضاوت میباشد؛ و اختصاص به باب قضاوت ندارد.
صرف نظر از اینکه بعضی از آیات ظهور در حکومت به مفهوم اجرایی دارد.
در آیه بعد میفرماید: «أَ لَمْ تَرَ إلی الَّذینَ یزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إلَیک وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِک یریدونَ أَنْ یتَحاکموا إلی الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِروا أَنْ یکفُرُوا بِهِ...»؛ آیا ندیدی کسانی را که میپندارند به آنچه به سوی تو نازل شده و آنچه پیش از تو نازل شده ایمان آوردهاند، میخواهند نزد طاغوت (قدرتهای ناروا) دادخواهی کنند؛ در حالی که مسلم است که دستور دارند به آن (یعنی طاغوت) کافر شوند.
اگر نگوییم منظور از «طاغوت» حکومتهای جور و قدرتهای ناروای حکومتی به طور کلی است، که در مقابل حکومت الهی طغیان کرده و سلطنت و حکومت برپا داشتهاند، باید قائل شویم که اعم از قضات و حکام است. چون رجوع برای دادرسی و احقاق حقوق و کیفر متعدی غالباً با مراجعه به مقامات قضایی انجام میگیرد؛ و باز حکم قضایی را مجریان- که معمولاً آنها را حکومتکننده میشناسند- اجرا میکنند.
حکومتهای جور، چه قضات و چه مجریان و چه اصناف دیگر، آنها «طاغوت» اند، چون در برابر حکم خدا سرکشی و طغیان کرده، قوانینی به دلخواه وضع کرده، به اجرای آن و قضاوت بر طبق آن پرداختهاند. خداوند امر فرموده که به آنها کافر شوید؛ یعنی در برابر آنها و اوامر و احکامشان عصیان بورزید. بدیهی است کسانی که میخواهند به «طاغوت» کافر شوند، یعنی در برابر قدرتهای حاکمه ناروا سر به نافرمانیبردارند، وظایف سنگینی خواهند داشت که بایستی به قدر توانایی و امکان در انجام آن بکوشند.(1)
1) . موسوی خمینی، سید روحالله (امام خمینی(ره)، حکومت اسلامی و ولایت فقیه، ص: 84.
اکنون میپردازیم به بررسی روایت «مقبوله عمر بن حنظله» تا ببینیم چه میگوید و منظور چه میباشد.
«محمد بن یعقوب، عن محمد بن یحیی، عن محمد بن الحسین، عن محمد بن عیسی، عن صفوان بن یحیی، عن داود بن الحصین، عن عمر بن حنظلة: قالت سألت أبا عبداللَّه(علیه السلام) عنْ رجلین من أصحابنا بینهما منازعة فی دَین او میراث فتحاکما إلی السلطان وَ إلی القضاة أ یحلّ ذلِک؟ قال: مَنْ تَحاکمَ إلَیهِمْ، فی حَقٍّ أَوْ باطِلٍ، فَإنَّما تَحاکمَ إلَی الطّاغُوتِ وَ ما یحْکمُ لَهُ، فَإنّما یأْخُذُهُ سُحْتاً و إنْ کانَ حَقّاً ثابِتاً لَهُ؛ لَأَنّهُ أَخَذَهُ بِحُکمِ الطّاغُوتِ وَ ما أَمَرَ اللَّهُ أَنْ یکفَرَ بِهِ. قالَ اللَّهُ تَعالی: «یریدوُنَ أَنْ یتَحاکمُوا إلَی الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِروُا انْ یکفُرُوا بِهِ». قلت: فَکیف یصنعان؟ قال: ینْظُرانِ مَنْ کانَ مِنْکمْ مِمَّنْ قَدْ رَوی حَدیثَنا وَ نَظَرَ فِی حَلالِنا وَ حَرامِنا وَ عَرَف أَحکامَنا... فَلْیرْضَوْا بِهِ حَکماً. فإنّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیکمْ حاکماً...»(1)
عمر بن حنظله(2)میگوید از امام صادق(علیه السلام) درباره دو نفر از دوستانمان (یعنی شیعه) که نزاعی بینشان بود در مورد قرض یا میراث و به قضات برای رسیدگی
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 1، ص: 86، «کتاب فضل العلم»، «باب اختلاف الحدیث»، ح 10 و حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 18، «کتاب ابواب صفات القاضی»، «باب 11»، ح 1.
2) . ابوصخر، عمر بن حنظله عجلی کوفی. شیخ طوسی و برقی او را از اصحاب امامان صادق و باقر-(عهما)، شمردهاند. عمر بن حنظله خود یکی از راویان مشهور است و بزرگان اصحاب، مانند: زرارة، هشام بن سالم، عبد اللَّه بن بکیر و عبد اللَّه بن مسکان و صفوان بن یحیی... از وی روایت کردهاند، و این برای وثاقت وی کافی است. علاوه بر آن روایت یزید بن خلیفه دلالت بر مدح وی دارد.
مراجعه کرده بودند، سؤال کردم که آیا این رواست؟ فرمود: «هر که در مورد دعاوی حق یا دعاوی ناحق به ایشان مراجعه کند، در حقیقت به «طاغوت» (یعنی قدرت حاکمه ناروا) مراجعه کرده باشد؛ و هر چه را که به حکم آنها بگیرد، در حقیقت به طور حرام میگیرد؛ گرچه آن را که دریافت میکند حق ثابت او باشد، زیرا که آن را به حکم و با رأی «طاغوت» و آن قدرتی گرفته که خدا دستور داده به آن کافر شود. خدای تعالی میفرماید: «یریدُونَ انْ یتَحاکمُوا إلَی الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِروا أَنْ یکفُرُوا بهِ». پرسیدم چه باید بکنند. فرمود: «باید نگاه کنند ببینند از شما چه کسی است که حدیث ما را روایت کرده و در حلال و حرام ما مطالعه نموده و صاحبنظر شده و احکام و قوانین ما را شناخته است...» بایستی او را به عنوان قاضی و داور بپذیرند، زیرا که من او را حاکم بر شما قرار دادهام».
همانطور که از صدر و ذیل این روایتْ و استشهاد امام(علیه السلام) به آیه شریفه به دست میآید، موضوع سؤالْ حکم کلی بوده؛ و امام هم تکلیف کلی را بیان فرموده است. و عرض کردم که برای حل و فصل دعاوی حقوقی و جزایی هم به قضات مراجعه میشود و هم به مقامات اجرایی و به طور کلی حکومتی. رجوع به قضات برای این است که حق ثابت شود و فصل خصومات و تعیین کیفر گردد. و رجوع به مقامات اجرایی برای الزام طرف دعوی به قبول محاکمه، یا اجرای حکم حقوقی و کیفری هر دو است. لهذا، در این روایت از امام سؤال میشود که آیا به سلاطین و قدرتهای حکومتی و قضات رجوع کنیم.
حضرت در جواب از مراجعه به مقامات حکومتی ناروا، چه اجرایی و چه
قضایی، نهی میفرمایند. دستور میدهند که ملت اسلام در امور خود نباید به سلاطین و حکام جور و قضاتی که از عمال آنها هستند رجوع کنند؛ هر چند حق ثابت داشته باشند و بخواهند برای احقاق و گرفتن آن اقدام کنند. مسلمان اگر پسر او را کشتهاند یا خانهاش را غارت کردهاند، باز حق ندارد به حکام جور برای دادرسی مراجعه کند. همچنین، اگر طلبکار است و شاهد زنده در دست دارد، نمیتواند به قضات سرسپرده و عمال ظلمه مراجعه نماید. هرگاه در چنین مواردی به آنها رجوع کرد، به «طاغوت»؛ یعنی قدرتهای ناروا روی آورده است. و در صورتی که به وسیله این قدرتها و دستگاههای ناروا به حقوق مسلم خویش نائل آمد، «فإنما یأخذه سُحْتاً و إن کان حقا ثابتاً له؛ به حرام دست پیدا کرده و حق ندارد در آن تصرف کند. حتی بعضی از فقها در «عینشخصی»(1)گفتهاند که مثلًا اگر عبای شما را بردند و شما به وسیله حکام جور پس گرفتید، نمیتوانید در آن تصرف کنید(2). ما اگر به این حکم قائل نباشیم، دیگر در کلیات، یعنی در «عین کلی» شک نداریم. مثلًا در اینکه اگر کسی طلبکار بود و برای گرفتن حق خود به مرجع و مقامی غیر از آنکه خدا قرار داده مراجعه و طلب خود را به وسیله او وصول کرد، تصرف در آن جایز نیست. و موازین شرع همین را اقتضا میکند.
1) . چون شخصی ادعا کند که دیگری (مدعی علیه) ملکی یا پولی به او وامدار است. اما مورد مطالبه معین و مشخص نباشد، بلکه حقی را به طور کلی مطالبه کند، مورد مطالبه را «عین کلی» گویند؛ اما چون مدعی گردد که ملک یا پولی معین از آن او نزد مدعی علیه است که در تصرف اوست، و آن را بطلبد، مورد مطالبه را «عین شخصی» نامند.
2) . محقق سبزواری در «کفایة الاحکام» به احتمال آن قائل شده است (آشتیانی، محمد حسن، القضاء و الشهادات، ص: 22)
این حکم سیاسی اسلام است. حکمی است که سبب میشود مسلمانان از مراجعه به قدرتهای ناروا و قضاتی که دست نشانده آنها هستند خودداری کنند تا دستگاههای دولتی جائر و غیر اسلامی بسته شود؛ و این تشکیلات عریض و طویل دادگستری که جز زحمت فراوان برای مردم کاری صورت نمیدهد، برچیده گردد؛ و راه به سوی ائمه هدی(علیه السلام) و کسانی که از طرف آنان حق حکومت و قضاوت دارند باز شود. مقصد اصلی این بوده که نگذارند سلاطین و قضاتی که از عمال آنها هستند مرجع امور باشند و مردم دنبال آنها بروند. به ملت اسلام اعلام کردهاند که اینها مرجع نیستند؛ و خداوند امر فرموده که مردم باید به سلاطین و حکام جور کافر شوند (عصیان بورزند). و رجوع به آنها با کفر ورزیدن به آنها منافات دارد؛ شما اگر کافر به آنان باشید و آنان را نالایق و ظالم بدانید، نباید به آنها رجوع کنید.(1)
روایت سوم، توقیعی(2)است که مورد استدلال واقع شده و ما کیفیت استدلال را عرض میکنیم:
«فی کتاب إکمال الدین و إتْمام النِعْمَةِعَنْ محمد بن محمد بن عِصام، عن
1) . موسوی خمینی، سید روحالله (امام خمینی(ره)، حکومت اسلامی و ولایت فقیه، ص: 89.
2) . «توقیع» در لغت به معنای نشان نهادن بر روی نامه است و نشان و دستخط پادشاه را بر فرمان یا نامه نیز توقیع گویند. نامههای معصومان(علیه السلام) به خصوص آنهایی که از ناحیه مقدسه امام زمان (عج) شرف صدور یافته و یکی از نواب اربعه آن را ابلاغ کرده در کتابهای تاریخ و حدیث به «توقیعات» مشهور است.
محمد بن یعقوب، عن إسحاقَ بن یعقوب، قال: سألت محمد بنَ عُثْمانَ العُمَری أن یوصل لی کتاباً قد سألتُ فیه عن مسائل اشکلَتْ علی. فورد التوقیعُ بِخط مولانا صاحبِ الزمان(علیه السلام): امّا ما سَأَلْتَ عَنْهُ. أَرْشَدَک اللَّهُ و ثَبّتَک (الیان قال) وَ أَمّا الْحَوادِثُ الْواقِعَةُ، فَارْجِعُوا فیها الی رُواةِ حَدیثِنا. فَإِنَّهُم حُجّتی عَلَیکم و أَنا حُجَةُ اللَّه. و أَمّا مْحَمَّدُ بنُ عُثمان العُمَری، فَرَضِی اللَّهُ عَنْهُ وَ عَنْ أَبیهِ، فَإِنَّهُ ثِقَتی وَ کتابُهُ کتابی.»(1)
اسحاق بن یعقوب(2)نامهای برای حضرت ولی عصر(عج) مینویسد و از مشکلاتی که برایش رخ داده سؤال میکند. و محمد بن عثمان عمری، نماینده آن حضرت، نامه را میرساند. جواب نامه به خط مبارک صادر میشود که »... در حوادث و پیشآمدها به راویان حدیث ما رجوع کنید، زیرا آنان حجت من بر شمایند و من حجت خدایم...»
منظور از «حوادث واقعه» که در این روایت آمده مسائل و احکام شرعیه نیست. نویسنده نمیخواهد بپرسد درباره مسائل تازهای که برای ما رخ میدهد چه کنیم. چون این موضوع جزء واضحات مذهب شیعه بوده است و روایات متواتره دارد که در مسائل باید به فقها رجوع کنند(3). در زمان ائمه(علیهم السلام) هم به فقها رجوع میکردند
1) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، كمال الدین، ج 2، ص: 484، «باب التوقیعات»، ح 4.
2) . اسحاق بن یعقوب کلینی خود تصریح کرده است که از طریق محمد بن عثمان عمری پارهای مسائل مشکل را بر امام عصر (عج) عرضه کرده و پاسخ گرفته است. در توقیع امام خطاب به او چنین عباراتی آمده: أمّا ما سَأَلْت عَنْهُ أَرْشَدَک اللَّهُ وَ ثَبّتَک مِنْ أَمْرِ الْمُنْکرینَ لی مِنْ أَهْلِ بَیتِنا و بنیعَمِّنا السَّلامُ علیکم یا اسحاقَ بنَ یعقوبَ و علی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی. این گونه خطابها را از طرف امام دلیل نبالت شأن و جلالت قدر او دانستهاند.
3) . صاحب وسائل الشیعه روایات مربوط به رجوع به فقها را در وسائل الشیعه، به خصوص در «کتاب القضاء»، («ابواب صفات القاضی»، باب 11) با الفاظ مختلف نقل کرده است.
و از آنان میپرسیدند. کسی که در زمان حضرت صاحب، سلام اللَّه علیه، باشد و با نواب اربعه(1)روابط داشته باشد و به حضرت نامه بنویسد و جواب دریافت کند، به این موضوع توجه دارد که در فراگرفتن مسائل به چه اشخاص باید رجوع کرد.
منظور از «حوادث واقعه» پیشآمدهای اجتماعی و گرفتاریهایی بوده که برای مردم و مسلمین روی میداده است. و به طور کلی و سربسته سؤال کرده اکنون که دست ما به شما نمیرسد، در پیشآمدهای اجتماعی باید چه کنیم، وظیفه چیست؟ یا حوادثی را ذکر کرده و پرسیده در این حوادث به چه کسی رجوع کنیم؟ آنچه به نظر میآید این است که به طور کلی سؤال کرده و حضرت طبق سؤال او جواب فرمودهاند که در حوادث و مشکلات به روات احادیث ما، یعنی فقها، مراجعه کنید. آنها حجت من بر شما میباشند و من حجت خدا بر شمایم.
«حجت خدا» یعنی چه؟ شما از کلمه «حجة اللَّه» چه میفهمید؟ یعنی خبر
1) . «نواب اربعه» عنوان چهار تن نایب ویژه امام زمان (عج) است که در دوره غیبت صغرا (260- 329ق) واسطه بین امام و شیعیان بودند. این چهار تن عبارتند از: 1- ابوعمر عثمان بن سعید بن عمرو العمری، از اصحاب و معتمدان امام هادی و امام عسکری(عهما) که امام عسکری(علیه السلام) وی را نایب امام غایب (عج) معرفی فرمود. 2- ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعید، از اصحاب و نایبان امام عسکری(علیه السلام) که امام یازدهم و پدرش عثمان بن سعید وی را از نایبان حضرت شمردند. وی در سال 304 یا 305ق وفات کرد و در بغداد در کنار مدفن پدر خود به خاک سپرده شد. 3- ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی که وی را محمد بن عثمان به عنوان جانشین خود و نایب امام معرفی کرد. 4- ابوالحسن علی بن محمد السمری که وی را حسین بن روح به عنوان وکیل امام(علیه السلام) شناساند. سمری در نیمه شعبان سال 328 یا 329ق وفات یافت. وی آخرین نایب آن حضرت بود.
«واحد» حجت است(1)؟ و اگر زراره(2)روایتی را نقل کرد حجت میباشد؟ حضرت امام زمان نظیر زراره است که اگر خبری از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) نقل کرد، باید بپذیریم و عمل کنیم؟
اینکه میگویند «ولی امر» حجت خداست، آیا در مسائل شرعیه حجت است که برای ما مسأله بگوید؟ اگر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) فرموده بود که من میروم و امیر المؤمنین(علیه السلام) حجت من بر شماست. شما از این میفهمیدید که حضرت رفتند، کارها همه تعطیل شد فقط مسألهگویی مانده که آن هم به حضرت امیر(علیه السلام) واگذار شده است؟ یا اینکه «حجة اللَّه» یعنی همانطور که حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) حجت است و مرجع تمام مردم، خدا او را تعیین کرده تا در همه کارها به او رجوع کنند، فقها هم مسئول امور و مرجع عام تودههای مردم هستند؟
«حجة اللَّه» کسی است که خداوند او را برای انجام اموری قرار داده است و تمام کارها، افعال و اقوال او حجت بر مسلمین است. اگر کسی تخلف کرد، بر او احتجاج (و اقامه برهان و دعوی) خواهد شد. اگر امر کرد که کاری انجام دهید،
1) . خبر واحد آن است که به حد تواتر نرسد؛ یعنی تعداد ناقلان آن به اندازهای نباشد که نوعاً مفید قطع و یقین است. خبر واحد را در صورتی که ناقلان آن مورد اعتماد باشند، «معتبر» گویند و در احکام شرعی میتوان به آن استناد کرد. مقصود از «حجیت خبر واحد» این است که عمل به مضمون آن واجب است. و اگر آن را اصلی نباشد، عامل به آن معذور خواهد بود.
2) . عَبْد رَبِه بن أعین شیبانی کوفی ملقب به زراره (متوفی 150ق) از اصحاب بزرگ امام باقر و امام صادق(عهما) وی شیخ اهل حدیث و از فقهای اصحاب به شمار است. تمام علمای رجال او را توثیق کردهاند و از اصحاب اجماع شمردهاند و روایاتی از امام صادق(علیه السلام) رسیده است که حاکی است از آنکه آن حضرت وی را گرامی میداشته است. کتابهای الاستطاعة و الجبر بدو منسوب است.
حدود را این طور جاری کنید، غنایم، زکات و صدقات را به چنین مصارفی برسانید و شما تخلف کردید، خداوند در روز قیامت بر شما احتجاج میکند. اگر با وجود حجت برای حل و فصل امور به دستگاه ظلم رجوع کردید، خداوند در روز قیامت بر شما احتجاج خواهد کرد که من برای شما حجت قرار دادم، چرا به ظلمه و دستگاه قضایی ستمگران مراجعه کردید. خدا به وجود حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) بر متخلفین و آنها که کجروی داشتند احتجاج میکند، بر متصدیان خلافت، بر معاویه و خلفای بنیامیه و بنیعباس و بر کسانی که طبق خواستههای آنان عمل میکنند، احتجاج میشود که چرا زمام مسلمین را غاصبانه به دست گرفتید. شما که لیاقت نداشتید چرا مقام خلافت و حکومت را غصب کردید.
خداوند حکام جور و هر حکومتی را که بر خلاف موازین اسلامی رفتار کند بازخواست میکند که چرا ظلم کردید؟ چرا با اموال مسلمین هوسبازی کردید؟چرا جشن چند هزار ساله برپا داشتی(1)
ص: 123 به بعد.
؟ چرا مال مردم را صرف «تاجگذاری»1) . محمد رضا پهلوی در پاییز سال 1350 ش. برای 2 هزار و پانصد سال حکومت شاهنشاهی در ایران مراسم جشنی در محل «پرسپولیس» برپا کرد. در این مراسم از 69 کشور: بیست پادشاه و امیر عرب، پنج ملکه، 21 شاهزاده، شانزده رئیس جمهوری، سه نخست وزیر، چهار معاون رئیس جمهوری و دو وزیر خارجه شرکت داشتند. این جشن یک هفتهای بیش از دویست میلیون دلار خرج برداشت! در روزنامههای رسمی هزینه این جشن را فقط 133 میلیون تومان اعلان کردند! مدعوین در سه چادر عظیم و پنجاه چادر بزرگ دیگر که در محل برافراشته بودند پذیرایی شدند، برای تأمین برق محل جشن از تهران و شیراز شش هزار مایل کابل برق به کار برده بودند. غذاهای این جشن شاهانه عبارت بود از: تخم بلدرچین با خاویار، خوراک خرچنگ، کباب بره با قارچ، طاوس بریان که درون آن را از جگر غاز پر کرده بودند. و دسر این خوراکها شامل تمشک تازه فرانسه با شیره انجیر و تمشک مخصوص بود. شخصی فرانسوی با یک اکیپ 159 نفری از سرآشپز و بسیاری خدمه دیگر، از ده روز پیش از برگزاری جشن به تهران دعوت شده بود تا عهدهدار پذیرایی از میهمانان شاه شود. رستوران مشهوری در پاریس به نام «ماکسیم» غذاها و مشروبات و از جمله 25 هزار بطری شراب مخصوص خود را برای این میهمانی فرستاده بود. در روزهای برپایی مراسم جشن 2 هزار و پانصد ساله شاهنشاهی ششصد روزنامهنگار و عکاس و فیلمبردار از اطراف جهان به تخت جمشید آمده بودند و بیش از یک میلیون کلمه درباره این جشن به سراسر دنیا مخابره کردند. شبکه تلویزیونی.. از ایالات متحده امریکا مراسم را از طریق ماهواره برای دهها میلیون بیننده امریکایی پخش کرد. تاریخ سیاسی 25 ساله ایران؛ غلام رضا نجاتی؛ ج 1، ص: 348- 351. شکست شاهانه؛ ماروین زونیس؛ ترجمه عباس مخبر،
و آن جشن کذایی کردی(1)؟ اگر بگوید با اوضاع روز نمیتوانستم عدالت کنم، یا اینکه [نمیتوانستم] قبه و بارگاه، کاخ و عمارت کذایی نداشته باشم، تاجگذاری کردم که دولت اینجا را و ترقی خودمان را معرفی کنم، میگویند این [اشاره به حضرت امیر(علیه السلام)] هم حاکم بود؛ حاکم بر مسلمین و سرزمین پهناور اسلامی بود، تو شرف اسلام و مسلمین و بلاد اسلامی را بیشتر میخواستی، یا این مرد؟ مملکت تو بیشتر بود یا او؟ قلمرو حکومت تو جزئی از قلمرو حکومتش بود؛ عراق و مصر و حجاز و ایران همه در قلمرو حکومتش بود؛ در عین حالدار العماره او مسجد بود و دکة القضاء در گوشه مسجد قرار داشت؛ و سپاه در مسجد آماده میشد و از مسجد حرکت میکرد؛ مردم نمازگزار و معتقد به جنگ میرفتند؛ و دیدید که چگونه پیشرفت میکردند و چه کارها انجام دادند(2).
1) . محمد رضا پهلوی در آبان 1346 ش. جشنی مفصل با هزینهای گزاف به راه انداخت و در طی تشریفاتی رسمی تاج سلطنت بر سر نهاد! این مراسم یک ماه ادامه داشت! برای برگزاری این جشن خیابانهای پایتخت را با هفتصد تن آهن و فولاد و سیصد کیلومتر کابل و صدها هزار لامپ برق و چراغهای فلورسنت و مقادیر بسیاری ورقهای پلاستیکی و آلومینیومی مزین ساخته بودند. تاجهای شاه و ملکه را «پر آریل» جواهرساز معروف فرانسوی، از طلا و طلای سفید ساخت، و گوهرهای گرانقیمت در آن به کار برد.
2) . طبری، محمد بن جریر، تاریخ الرسل و الملوک، ج 3 و 4.
امروز فقهای اسلام «حجت» بر مردم هستند؛ همانطور که حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) حجت خدا بود و همه امور به او سپرده شده بود و هر کس تخلف میکرد بر او احتجاج میشد. فقها از طرف امام(علیه السلام) حجت بر مردم هستند. همه امور و تمام کارهای مسلمین به آنان واگذار شده است. در امر حکومت، تمشیت امور مسلمین، اخذ و مصرف عواید عمومی، هر کس تخلف کند، خداوند بر او احتجاج خواهد کرد. در دلالت روایتی که آوردیم هیچ اشکالی نیست؛ منتها سندش قدری محل تأمل است(1). و اگر دلیل نباشد، مؤید مطالبی است که گفته شد.(2)
روایت دیگری که از مؤیدات بحث ماست «مقبوله(3)عمر بن حنظله» میباشد. چون در این روایت به آیه شریفهای تمسک شده، لازم است ابتدا آن آیه و آیات قبل آن مورد بحث قرار گیرد و معنای آن تا حدودی معلوم شود، سپس روایتْ مورد بحث قرار گیرد.(4)
امام علی(علیه السلام) میفرماید (و من کتاب له(علیه السلام) إلی بعض عماله):
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ دَهَاقِینَ أَهْلِ بَلَدِک شَکوْا مِنْک غِلْظَةً وَ قَسْوَةً وَ احْتِقَاراً وَ جَفْوَةً وَ نَظَرْتُ فَلَمْ أَرَهُمْ أَهْلًا لِأَنْ یدْنَوْا لِشِرْکهِمْ وَ لَا أَنْ یقْصَوْا وَ یجْفَوْا لِعَهْدِهِمْ فَالْبَسْ لَهُمْ
1) . وجه تأمل سند به جهت اسحاق بن یعقوب است که توثیق خاصی درباره وی نرسیده است.
2) . موسوی خمینی، سید روحالله (امام خمینی(ره)، حکومت اسلامی و ولایت فقیه، ص: 79.
3) . «مقبوله» حدیثی است که علمای فقه و حدیث بدون توجه به صحت یا عدم صحت سند آن، مضمون آن را پذیرفته و بر طبق آن عمل کرده باشند. مانند حدیث عمر بن حنظله.
4) . موسوی خمینی، سید روحالله (امام خمینی(ره)، حکومت اسلامی و ولایت فقیه، ص: 79.
جِلْبَاباً مِنَ اللِّینِ تَشُوبُهُ به طرف مِنَ الشِّدَّةِ وَ دَاوِلْ لَهُمْ بَینَ الْقَسْوَةِ وَ الرَّأْفَةِ وَ امْزُجْ لَهُمْ بَینَ التَّقْرِیبِ وَ الْإِدْنَاءِ وَ الْإِبْعَادِ وَ الْإِقْصَاءِ إِنْ شَاءَ اللَّه.»(1)
نامه به یکی از فرمانداران به نام عمر بن ابیسلمه ارحبی که در فارس ایران حکومت میکرد:
پس از نام خدا و درود. همانا دهقانان مرکز فرمانداریت، از خشونت و قساوت و تحقیر کردن مردم و سنگدلی تو شکایت کردند. من در باره آنها اندیشیدم، نه آنان را شایسته نزدیک شدن یافتم، زیرا که مشرکند و نه سزاوار قساوت و سنگدلی و بد رفتاری هستند، زیرا که با ما هم پیمانند، پس در رفتار با آنان، نرمی و درشتی را به هم آمیز، رفتاری توأم با شدّت و نرمش داشته باش، اعتدال و میانه روی را در نزدیک کردن یا دور کردن، رعایت کن.(2)
امام علی(علیه السلام) میفرماید (نامه به حارث همدانی(3)
یا حارث همدان من یمت یرنی
من مؤمن او منافق قبلاً
خطاب به او سروده شد و به او بشارت داد که پیروان و علاقمندان پس از مرگ مرا مشاهده خواهند کرد.
):«وَ تَمَسَّک بِحَبْلِ الْقُرْآنِ وَ [انْتَصِحْهُ] اسْتَنْصِحْهُ وَ أَحِلَّ حَلَالَهُ وَ حَرِّمْ حَرَامَهُ وَ
صَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ وَ اعْتَبِرْ بِمَا مَضَی مِنَ الدُّنْیا لِمَا بَقِی مِنْهَا فَإِنَّ بعضها یشْبِهُ بَعْضاً وَ آخِرَهَا لَاحِقٌ بِأَوَّلِهَا وَ کلُّهَا حَائِلٌ مُفَارِقٌ وَ عَظِّمِ اسْمَ اللَّهِ أَنْ تَذْکرَهُ إِلَّا عَلَی حَقٍّ وَ أَکثِرْ ذِکرَ الْمَوْتِ وَ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ وَ لَا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلَّا بِشَرْطٍ وَثِیقٍ وَ احْذَرْ کلَّ عَمَلٍ یرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسِهِ وَ [یکرَهُهُ] یکرَهُ لِعَامَّةِ الْمُسْلِمِینَ وَ احْذَرْ کلَّ عَمَلٍ یعْمَلُ بِهِ فِی السِّرِّ وَ یسْتَحَی مِنْهُ فِی الْعَلَانِیةِ وَ احْذَرْ کلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْکرَهُ [وَ] أَوْ اعْتَذَرَ مِنْهُ وَ لَا تَجْعَلْ عِرْضَک غَرَضاً لِنِبَالِ [الْقَوْمِ] الْقَوْلِ وَ لَا تُحَدِّثِ النَّاسَ بِکلِّ مَا سَمِعْتَ بِهِ فَکفَی بِذَلِک کذِباً وَ لَا تَرُدَّ عَلَی النَّاسِ کلَّ مَا حَدَّثُوک بِهِ فَکفَی بِذَلِک جَهْلًا وَ اکظِمِ الْغَیظَ وَ [احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدِرَةِ] تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ اصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ تَکنْ لَک الْعَاقِبَةُ وَ اسْتَصْلِحْ کلَّ نِعْمَةٍ أَنْعَمَهَا اللَّهُ عَلَیک وَ لَا تُضَیعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عِنْدَک وَ لْیرَ عَلَیک أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَیک.»(1)
به ریسمان قرآن چنگ زن و از آن نصیحت پذیر، حلالش را حلال و حرامش را حرام بشمار(2)و حقّی را که در زندگی گذشتگان بود تصدیق کن و از حوادث گذشته تاریخ، برای آینده عبرت گیر، که حوادث روزگار با یکدیگر همانند بوده و پایان دنیا به آغازش میپیوندد و همه آن رفتنی است.
نام خدا را بزرگ دار و جز به حق سخنی بر زبان نیاور، مرگ و جهان پس از
مرگ را فراوان به یاد آور، هرگز آرزوی مرگ مکن جز آن که بدانی از نجات یافتگانی، از کاری که تو را خشنود و عموم مسلمانان را ناخوشایند است بپرهیز، از هر کار پنهانی که در آشکار شدنش شرم داری پرهیز کن، از هر کاری که از کننده آن پرسش کنند، نپذیرد یا عذر خواهی کند، دوری کن، آبروی خود را آماج تیر گفتار دیگران قرار ندهو هر چه شنیدی باز گو مکن، که نشانه دروغگویی است و هر خبری را دروغ مپندار، که نشانه نادانی است.
خشم را فرو نشان و به هنگام قدرت ببخش و به هنگام خشم فروتن باش و در حکومت مدارا کن تا آینده خوبی داشته باشی، نعمتهایی که خدا به تو بخشیده نیکو دار و نعمتهایی که در اختیار داری تباه مکن و چنان باش که خدا آثار نعمتهای خود را در تو آشکارا بنگرد.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید (و من کتاب له(علیه السلام) إلی بعض عماله):
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی کنْتُ أَشْرَکتُک فِی أَمَانَتِی وَ جَعَلْتُک شِعَارِی وَ بِطَانَتِی وَ لَمْ یکنْ [فِی أَهْلِی رَجُلٌ] رَجُلٌ مِنْ أَهْلِی أَوْثَقَ مِنْک فِی نَفْسِی لِمُوَاسَاتِی وَ مُوَازَرَتِی وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَی فَلَمَّا رَأَیتَ الزَّمَانَ عَلَی ابْنِ عَمِّک قَدْ کلِبَ وَ الْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ وَ أَمَانَةَ النَّاسِ قَدْ خَزِیتْ وَ هَذِهِ الْأُمَّةَ قَدْ [فَتَکتْ] فَنَکتْ وَ شَغَرَتْ قَلَبْتَ لِابْنِ عَمِّک ظَهْرَ الْمِجَنِ فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِینَ وَ خَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِینَ وَ خُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِینَ فَلَا ابْنَ عَمِّک آسَیتَ وَ لَا الْأَمَانَةَ أَدَّیتَ وَ کأَنَّک لَمْ تَکنِ اللَّهَ تُرِیدُ بِجِهَادِک و کأَنَّک لَا أَبَا لِغَیرِک حَدَرْتَ إِلَی أَهْلِک
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی.
تُرَاثَک مِنْ أَبِیک وَ أُمِّک فَسُبْحَانَ اللَّهِ أَ مَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ أَ وَ مَا تَخَافُ نِقَاشَ الْحِسَابِ أَیهَا الْمَعْدُودُ کانَ عِنْدَنَا مِنْ أُولِی الْأَلْبَابِ کیفَ تُسِیغُ شَرَاباً وَ طَعَاماً وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّک تَأْکلُ حَرَاماً وَ تَشْرَبُ حَرَاماً وَ تَبْتَاعُ الْإِمَاءَ وَ تَنْکحُ النِّسَاءَ مِنْ أَمْوَالِ الْیتَامَی وَ الْمَسَاکینِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُجَاهِدِینَ الَّذِینَ أَفَاءَ اللَّهُ عَلَیهِمْ هَذِهِ الْأَمْوَالَ وَ أَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ الْبِلَاد.»
نامه به یکی از فرمانداران که در سال 38 هجری طبق نقل خوئی یا 40 هجری به نقل طبری نوشته شده:(1)
پس از یاد خدا و درود! همانا من تو را در امانت خود شرکت دادم و همراز خود گرفتم و هیچ یک از افراد خاندانم برای یاری و مدد کاری و امانت داری، چون تو مورد اعتمادم نبود. آن هنگام که دیدی روزگار بر پسر عمویت سخت گرفته و دشمن به او هجوم آورده و امانت مسلمانان تباه گردیده و امّت اختیار از دست داده و پراکنده شدند، پیمان خود را با پسر عمویت دگرگون ساختی و همراه با دیگرانی که از او جدا شدند فاصله گرفتی، تو هماهنگ با دیگران دست از یاریاش کشیدی و با دیگر خیانت کنندگان خیانت کردی. نه پسر عمویت را یاری کردی و نه امانتها را رساندی.
گویا تو در راه خدا جهاد نکردی! و برهان روشنی از پروردگارت نداری و گویا برای تجاوز به دنیای این مردم نیرنگ میزدی و هدف تو آن بود که آنها را بفریبی!
1) . برخی نوشتهاند این نامه به عبد اللّه بن عباس نوشته شد، و برخی دیگر مقام و شأن ابن عباس را والاتر از این مسائل میدانند و میگویند به برادر ایشان عبید اللّه نوشته شد.
و غنائم و ثروتهای آنان را در اختیار گیری، پس آنگاه که فرصت خیانت یافتی شتابان حملهور شدی و با تمام توان اموال بیتالمال را که سهم بیوه زنان و یتیمان بود، چونان گرگ گرسنهای که گوسفند زخمی یا استخوان شکستهای را میرباید، به یغما بردی و آنها را به سوی حجاز با خاطری آسوده، روانه کردی، بیآن که در این کار احساس گناهی داشته باشی.
دشمنت بیپدر باد، گویا میراث پدر و مادرت را به خانه میبری! سبحان الله!! آیا به معاد ایمان نداری؟ و از حسابرسی دقیق قیامت نمیترسی؟ ای کسی که در نزد ما از خردمندان بشمار میآمدی، چگونه نوشیدن و خوردن را بر خود گوارا کردی در حالی که میدانی حرام میخوری! و حرام مینوشی! چگونه با اموال یتیمان و مستمندان و مؤمنان و مجاهدان راه خدا، کنیزان میخری و با زنان ازدواج میکنی؟ که خدا این اموال را به آنان وا گذاشته و این شهرها را به دست ایشان امن فرموده است!(1)
نامه به فرماندار بصره، عثمان بن حنیف انصاری که دعوت مهمانی سرمایهداری از مردم بصره را پذیرفت در سال 36 هجری:
«أَمَّا بَعْدُ یا ابْنَ حُنَیفٍ فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْیةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعَاک إِلَی مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَیهَا تُسْتَطَابُ لَک الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَیک الْجِفَانُ وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّک تُجِیبُ إِلَی
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی.
طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِیهُمْ مَدْعُوٌّ فَانْظُرْ إِلَی مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیک عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ وَ مَا أَیقَنْتَ بِطِیبِ [وَجْهِهِ] وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ أَلَا وَ إِنَّ لِکلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً یقْتَدِی بِهِ وَ یسْتَضِیءُ بِنُورِ عِلْمِهِ أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَکمْ قَدِ اکتَفَی مِنْ دُنْیاهُ بِطِمْرَیهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَیهِ أَلَا وَ إِنَّکمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَی ذَلِک وَ لَکنْ أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ فَوَاللَّهِ مَا کنَزْتُ مِنْ دُنْیاکمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِی ثَوْبِی طِمْراً وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا کقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَةٍ وَ لَهِی فِی عَینِی أَوْهَی وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَةٍ بَلَی کانَتْ فِی أَیدِینَا فَدَک مِنْ کلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ فَشَحَّتْ عَلَیهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِینَ وَ نِعْمَ الْحَکمُ اللَّهُ وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَک وَ غَیرِ فَدَک وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا فِی غَدٍ جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِی ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَ تَغِیبُ أَخْبَارُهَا وَ حُفْرَةٌ لَوْ زِیدَ فِی فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ یدَا حَافِرِهَا لَأَضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ وَ سَدَّ فرجها التُّرَابُ الْمُتَرَاکمُ وَ إِنَّمَا هِی نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَی لِتَأْتِی آمِنَةً یوْمَ الْخَوْفِ الْأَکبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَی جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیتُ الطَّرِیقَ إِلَی مُصَفَّی هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ وَ لَکنْ هَیهَاتَ أَنْ یغْلِبَنِی هَوَای وَ یقُودَنِی جَشَعِی إِلَی تَخَیرِ الْأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْیمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ أَوْ أَبِیتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَی وَ أَکبَادٌ حَرَّی أَوْ أَکونَ کمَا قَالَ الْقَائِلُ:
وَ حَسْبُک [عَاراً] دَاءً أَنْ تَبِیتَ بِبِطْنَةٍ
وَ حَوْلَک أَکبَادٌ تَحِنُّ إِلَی الْقِدِّ
أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یقَالَ هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَا أُشَارِکهُمْ فِی مَکارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَکونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِی جُشُوبَةِ الْعَیشِ فَمَا خُلِقْتُ لِیشْغَلَنِی أَکلُ الطَّیبَاتِ کالْبَهِیمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّهَا علفها أَوِ الْمُرْسَلَةِ شغلها تَقَمُّمُهَا تکترش مِنْ أَعْلَافِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا یرَادُ بِهَا أَوْ أُتْرَک سُدًی أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلَالَةِ أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِیقَ الْمَتَاهَةِ وَ کأَنِّی
بِقَائِلِکمْ یقُولُ إِذَا کانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ ابیطَالِبٍ فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ وَ مُنَازَلَةِ الشُّجْعَانِ أَلَا وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّیةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْیةَ أَقْوَی وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً. وَ أَنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ کالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ وَ الذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ وَ اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَی قِتَالِی لَمَا وَلَّیتُ عَنْهَا وَ لَوْ أَمْکنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَیهَا وَ سَأَجْهَدُ فِی أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْکوسِ وَ الْجِسْمِ الْمَرْکوسِ حَتَّی تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ مِنْ بَینِ حَبِّ الْحَصِید.»(1)
پس از یاد خدا و درود! ای پسر حنیف، به من گزارش دادند که مردی از سرمایهداران بصره، تو را به مهمانی خویش فرا خواند و تو به سرعت به سوی آن شتافتی خوردنیهای رنگارنگ برای تو آوردند و کاسههای پر از غذا پی در پی جلوی تو نهادند گمان نمیکردم مهمانی مردمی را بپذیری که نیازمندانشان با ستم محروم شده و ثروتمندانشان بر سر سفره دعوت شدهاند، اندیشه کن در کجایی؟ و بر سر کدام سفره میخوری؟
پس آن غذایی که حلال و حرام بودنش را نمیدانی دور بیفکن و آنچه را به پاکیزگی و حلال بودنش یقین داری مصرف کن.
آگاه باش! هر پیروی را امامی است که از او پیروی میکند و از نور دانشش روشنی میگیرد، آگاه باش! امام شما از دنیای خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان رضایت داده است، بدانید که شما توانایی چنین کاری را ندارید امّا با پرهیزکاری و تلاش فراوان و پاکدامنی و راستی، مرا یاری دهید. پس سوگند به خدا! من از دنیای شما طلا و نقرهای نیندوخته و از غنیمتهای آن چیزی ذخیره نکردهام، بر دو جامه
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 416.
کهنهام جامهای نیفزودم و از زمین دنیا حتی یک وجب در اختیار نگرفتم و دنیای شما در چشم من از دانه تلخ درخت بلوط ناچیزتر است!. آری از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده، فدک(1)در دست ما بود که مردمی برآن بخل ورزیده و مردمی دیگر سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند و بهترین داور خداست. مرا با فدک و غیر فدک چه کار؟ در حالی که جایگاه فردای آدمی گور است، که در تاریکی آن، آثار انسان نابود و اخبارش پنهان میگردد، گودالی که هر چه بر وسعت آن بیفزایند و دستهای گور کن فراخش نماید، سنگ و کلوخ آن را پر کرده و خاک انباشته رخنههایش را مسدود کند.
من نفس خود را با پرهیزکاری میپرورانم، تا در روز قیامت که هراسناکترین روزهاست در أمان و در لغزشگاههای آن ثابت قدم باشد.
من اگر میخواستم، میتوانستم از عسل پاک و از مغز گندم و بافتههای ابریشم، برای خود غذا و لباس فراهم آورم، امّا هیهات که هوای نفس بر من چیره گردد و حرص و طمع مرا وا دارد که طعامهای لذیذ بر گزینم، در حالی که در «حجاز» یا «یمامه»(2)کسی باشد که به قرص نانی نرسد و یا هرگز شکمی سیر نخورد، یا من سیر بخوابم و پیرامونم شکمهایی که از گرسنگی به پشت چسبیده و جگرهای سوخته وجود داشته باشد، یا چنان باشم که شاعر گفت:
1) . پس از فتح خیبر دیگر یهودیان آن سامان با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) صلح کردند و باغات «فدک» را به آن حضرت بخشیدند، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن را به فاطمه زهرا(س) اهداء فرمود، و سندی برای آن تنظیم کرد و 5 سال در حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله) در دست فاطمه(س) قرار داشت اما در حکومت ابا بکر آن را غصب کردند. (به کتاب فرهنگ سخنان فاطمه(س) حرف ف، فدک مراجعه کنید.)
2) . یمامه: سرزمینی در جنوب عربستان
«این درد تو را بس که شب را با شکم سیر بخوابی و در اطراف تو شکمهایی گرسنه و به پشت چسبیده باشند».(1)آیا به همین رضایت دهم که مرا امیر المؤمنین(علیه السلام) خوانند و در تلخیهای روزگار با مردم شریک نباشم؟ و در سختیهای زندگی الگوی آنان نگردم؟
آفریده نشدهام که غذاهای لذیذ و پاکیزه مرا سرگرم سازد، چونان حیوان پرواری که تمام همّت او علف و یا چون حیوان رها شده که شغلش چریدن و پر کردن شکم بوده و از آینده خود بیخبر است. آیا مرا بیهوده آفریدند؟ آیا مرا به بازی گرفتهاند؟ آیا ریسمان گمراهی در دست گیرم؟ و یا در راه سرگردانی قدم بگذارم؟. گویا میشنوم که شخصی از شما میگوید:
«اگر غذای فرزند ابیطالب همین است، پس سستی او را فرا گرفته و از نبرد با هماوردان و شجاعان باز مانده است». آگاه باشید! درختان بیابانی، چوبشان سختتر و درختان کناره جویبار پوستشان نازکتر است. درختان بیابانی که با باران سیراب میشوند آتش چوبشان شعلهورتر و پر دوامتر است.(2)من و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چونان روشنایی یک چراغیم، یا چون آرنج به یک بازو پیوستهایم، به خدا سوگند! اگر اعراب در نبرد با من پشت به پشت یکدیگر بدهند، از آن روی بر نتابم و اگر فرصت داشته باشم به پیکار همه میشتابم و تلاش میکنم که زمین را از این شخص مسخ شده «معاویه» و این جسم کج اندیش، پاک سازم تا سنگ و شن از میان دانهها جدا گردد.(3)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«إِلَیک عَنِّی یا دُنْیا فَحَبْلُک عَلَی غَارِبِک قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِک وَ أَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِک وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِی مَدَاحِضِک أَینَ الْقُرُونُ الَّذِینَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِک أَینَ الْأُمَمُ الَّذِینَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِک فَهَا هُمْ رَهَائِنُ الْقُبُورِ وَ مَضَامِینُ اللُّحُودِ وَ اللَّهِ لَوْ کنْتِ شَخْصاً مَرْئِیاً وَ قَالَباً حِسِّیاً لَأَقَمْتُ عَلَیک حُدُودَ اللَّهِ فِی عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِی وَ أُمَمٍ أَلْقَیتِهِمْ فِی الْمَهَاوِی وَ مُلُوک أَسْلَمْتِهِمْ إِلَی التَّلَفِ وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلَاءِ إِذْ لَا وِرْدَ وَ لَا صَدَرَ هَیهَاتَ مَنْ وَطِئَ دَحْضَک زَلِقَ وَ مَنْ رَکبَ لُجَجَک غَرِقَ وَ مَنِ ازْوَرَّ عَنْ حَبَائِلِک وُفِّقَ وَ السَّالِمُ مِنْک لَا یبَالِی إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ وَ الدُّنْیا عِنْدَهُ کیوْمٍ حَانَ انْسِلَاخُهُ اعْزُبِی عَنِّی فَوَاللَّهِ لَا أَذِلُّ لَک فَتَسْتَذِلِّینِی وَ لَا أَسْلَسُ لَک فَتَقُودِینِی وَ ایمُ اللَّهِ یمِیناً أَسْتَثْنِی فیها بِمَشِیئَةِ اللَّهِ لَأَرُوضَنَّ نَفْسِی رِیاضَةً تَهِشُ مَعَهَا إِلَی الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَیهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً وَ لَأَدَعَنَ مُقْلَتِی کعَینِ مَاءٍ نَضَبَ معینها مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَةُ مِنْ رِعْیهَا فَتَبْرُک وَ تَشْبَعُ الرَّبِیضَةُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ وَ یأْکلُ عَلِی مِنْ زَادِهِ فَیهْجَعَ قَرَّتْ إِذاً عَینُهُ إِذَا اقْتَدَی بَعْدَ السِّنِینَ الْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِیمَةِ الْهَامِلَةِ وَ السَّائِمَةِ الْمَرْعِیةِ طُوبَی لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَی رَبِّهَا فرضها وَ عَرَکتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا وَ هَجَرَتْ فِی اللَّیلِ غُمْضَهَا حَتَّی إِذَا غَلَبَ الْکرَی عَلَیهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ کفَّهَا فِی مَعْشَرٍ أَسْهَرَ عُیونَهُمْخَوْفُ مَعَادِهِمْ وَ تَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ وَ هَمْهَمَتْ بِذِکرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ وَ تَقَشَّعَتْ بِطُولِ اسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ- أُولئِک حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ فَاتَّقِ اللَّهَ یا ابْنَ حُنَیفٍ وَ لْتَکفُفْ أَقْرَاصُک لِیکونَ مِنَ النَّارِ خَلَاصُک.»(1)
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 419.
ای دنیا از من دور شو، مهارت را بر پشت تو نهاده و از چنگالهای تو رهایی یافتم و از دامهای تو نجات یافته و از لغزشگاههایت دوری گزیدهام. کجایند بزرگانی که به بازیچههای خود فریبشان دادهای؟
کجایند امتهایی که با زر و زیورت آنها را فریفتی؟ که اکنون در گورها گرفتارند! و درون لحدها پنهان شدهاند. ای دنیا به خدا سوگند! اگر شخصی دیدنی بودی و قالب حس کردنی داشتی، حدود خدا را بر تو جاری میکردم، به جهت بندگانی که آنها را با آرزوهایت فریب دادی و ملتهایی که آنها را به هلاکت افکندی و قدرتمندانی که آنها را تسلیم نابودی کردی و هدف انواع بلاها قرار دادی که دیگر راه پس و پیش و ندارند، امّا هیهات! کسی که در لغزشگاه تو قدم گذارد سقوط خواهد کرد و آن کس که بر امواج تو سوار شد غرق گردید، کسی که از دامهای تو رهائی یافت پیروز شد، آن کس که از تو به سلامت گذشت نگران نیست که جایگاهش تنگ است، زیرا دنیا در پیش او چونان روزی است که گذشت.
از برابر دیدگانم دور شو، سوگند به خدا، رام تو نگردم که خوارم سازی و مهارم را به دست تو ندهم که هر کجا خواهی مرا بکشانی، به خدا سوگند، که تنها اراده خدا در آن است، چنان نفس خود را به ریاضت وادارم که به یک قرص نان، هر گاه بیابم شاد شود و به نمک به جای نان خورش قناعت کند و آنقدر از چشمها اشک ریزم که چونان چشمهای خشک در آید و اشک چشمم پایان پذیرد. آیا سزاوار است که چرندگان، فراوان بخورند و راحت بخوابند و گله گوسفندان پس از چرا کردن به آغل رو کنند و علی نیز [همانند آنان] از زاد و توشه خود بخورد و استراحت کند؟ چشمش روشن باد! که پس از سالیان دراز، چهارپایان رها شده و گلّههای
گوسفندان را الگو قرار دهد!! خوشا به حال آن کس که مسئولیتهای واجب را در پیشگاه خدا به انجام رسانده و در راه خدا هر گونه سختی و تلخی را به جان خریده و به شب زندهداری پرداخته است و اگر خواب بر او چیره شده بر روی زمین خوابیده و کف دست را بالین خود قرار داده و در گروهی است که ترس از معاد خواب را از چشمانشان ربوده و پهلو از بسترها گرفته و لبهایشان به یاد پروردگار در حرکت و با استغفار طولانی گناهان را زدودهاند: «آنان حزب خداوند و همانا حزب خدا رستگار است» پس از خدا بترس ای پسر حنیف و به قرصهای نان خودت قناعت کن، تا تو را از آتش دوزخ رهائی بخشد.(1)
امام علی(علیه السلام) میفرماید:
«فَدَعِ الْإِسْرَافَ مُقْتَصِداً وَ اذْکرْ فِی الْیوْمِ غَداً وَ أَمْسِک مِنَ الْمَالِ بِقَدْرِ ضَرُورَتِک وَ قَدِّمِ الْفَضْلَ لِیوْمِ حَاجَتِک أَ تَرْجُو أَنْ یعْطِیک اللَّهُ أَجْرَ الْمُتَوَاضِعِینَ وَ أَنْتَ عِنْدَهُ مِنَ الْمُتَکبِّرِینَ وَ تَطْمَعُ وَ أَنْتَ مُتَمَرِّغٌ فِی النَّعِیمِ [أَنْ تَمْنَعَهُ] تَمْنَعُهُ الضَّعِیفَ وَ الْأَرْمَلَةَ- [وَ] أَنْ یوجِبَ لَک ثَوَابَ الْمُتَصَدِّقِینَ وَ إِنَّمَا الْمَرْءُ مَجْزِی بِمَا أَسْلَفَ وَ قَادِمٌ عَلَی مَا قَدَّمَ وَ السَّلَام.»(2)
ای زیاد، از اسراف بپرهیز و میانه روی را برگزین، از امروز به فکر فردا باش و از اموال دنیا به اندازه کفاف خویش نگهدار و زیادی را برای روز نیازمندیت در آخرت پیش فرست.
آیا امید داری خداوند پاداش فروتنان را به تو بدهد در حالی که از متکبّران باشی؟
و آیا طمع داری ثواب انفاق کنندگان را دریابی در حالی که در ناز و نعمت قرار داری؟
و تهیدستان و بیوه زنان را از آن نعمتها محروم میکنی؟
همانا انسان به آنچه پیش فرستاده و نزد خدا ذخیره ساخته، پاداش داده خواهد شد. با درود.(1)
عهد نامهای که با خط هشام بن کلبی(2)برای صلح میان قبیله «ربیعه» و «یمن» تنظیم فرمود:
«هَذَا مَا اجْتَمَعَ عَلَیهِ أَهْلُ الْیمَنِ حَاضِرُهَا وَ بَادِیهَا وَ رَبِیعَةُ حَاضِرُهَا وَ بَادِیهَا أَنَّهُمْ عَلَی کتَابِ اللَّهِ یدْعُونَ إِلَیهِ وَ یأْمُرُونَ بِهِ وَ یجِیبُونَ مَنْ دَعَا إِلَیهِ وَ أَمَرَ بِهِ لَا یشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً [قَلِیلًا] وَ لَا یرْضَوْنَ بِهِ بَدَلًا وَ أَنَّهُمْ یدٌ وَاحِدَةٌ عَلَی مَنْ خَالَفَ ذَلِک وَ تَرَکهُ- [وَ أَنَّهُمْ] أَنْصَارٌ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ دَعْوَتُهُمْ وَاحِدَةٌ لَا ینْقُضُونَ عَهْدَهُمْ لِمَعْتَبَةِ عَاتِبٍ وَ لَا لِغَضَبِ غَاضِبٍ وَ لَا لِاسْتِذْلَالِ قَوْمٍ قَوْماً وَ لَا لِمَسَبَّةِ قَوْمٍ قَوْماً عَلَی ذَلِک شَاهِدُهُمْ وَ غَائِبُهُمْ وَ سَفِیهُهُمْ وَ عَالِمُهُمْ وَ حَلِیمُهُمْ وَ جَاهِلُهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَیهِمْ بِذَلِک عَهْدَ اللَّهِ وَ مِیثَاقَهُ إِنَّ عَهْدَ اللَّهِ کانَ مَسْئُولًا وَ کتَبَ عَلِی بْنُ ابیطَالِب.»(3)
این پیمان نامهای است که مردم «یمن» و «ربیعه» آن را پذیرفتهاند، چه آنان که در شهر حضور دارند چه آنان که در بیابان زندگی میکنند. آنان پیرو قرآنند و به کتاب خدا دعوت میکنند و به انجام دستورات آن فرمان میدهند و هر کس که آنان را به کتاب خدا بخواند پاسخ میدهند، نه برابر آن مزدی خواهند و نه به جای آن چیز دیگری بپذیرند و در برابر کسی که خلاف این پیمان خواهد، یا آن را واگذارد، ایستادگی خواهند کرد. بعضی بعض دیگر را یاری میدهند، همه متّحد بوده و به خاطر سرزنش کنندهای، یا خشم خشم گیرندهای، یا خوار کردن بعضی، یا دشنام دادن قومی، این پیمان را نمیشکنند. بر این پیمان، حاضران و آنها که غایبند، دانایان و ناآگاهان، بردباران و جاهلان، همه استوارند و عهد و پیمان الهی نیز بر آنان واجب گردیده است که «همانا از پیمان خدا پرسش خواهد شد» و علی بن ابیطالب آن را نوشت.(1)
امام علی(علیه السلام) وقتی نماینده خود جریر بن عبد اللّه را در سال 36 هجری به طرف معاویه فرستاد و معاویه پاسخی روشن نمیداد یاران امام گفتند، وسائل جنگ را مهیا کن.
حضرت فرمودند:
«إِنَّ اسْتِعْدَادِی لِحَرْبِ أَهْلِ الشَّامِ وَ جَرِیرٌ عِنْدَهُمْ إِغْلَاقٌ لِلشَّامِ وَ صَرْفٌ لِأَهْلِهِ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 617.
عَنْ خَیرٍ إِنْ أَرَادُوهُ وَ لَکنْ قَدْ وَقَّتُّ لِجَرِیرٍ وَقْتاً لَا یقِیمُ بَعْدَهُ إِلَّا مَخْدُوعاً أَوْ عَاصِیاً وَ الرَّأْی عِنْدِی مَعَ الْأَنَاةِ فَأَرْوِدُوا وَ لَا أَکرَهُ لَکمُ الْإِعْدَادَ وَ لَقَدْ ضَرَبْتُ أَنْفَ هَذَا الْأَمْرِ وَ عَینَهُ وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَ بَطْنَهُ فَلَمْ أَرَ لِی فِیهِ إِلَّا الْقِتَالَ أَوِ الْکفْرَ بِمَا جَاءَ [بِهِ] مُحَمَّدٌ(صلی الله علیه و آله) إِنَّهُ قَدْ کانَ عَلَی الْأُمَّةِ وَالٍ أَحْدَثَ أَحْدَاثاً وَ أَوْجَدَ النَّاسَ مَقَالًا فَقَالُوا ثُمَّ نَقَمُوا فَغَیرُوا.»(1)
مهیا شدن من برای جنگ با شامیان، در حالی است که «جریر»(2)را به رسالت به طرف آنان فرستادهام، بستن راه صلح و باز داشتن شامیان از راه خیر است، اگر آن را انتخاب کنند.
من مدّت اقامت «جریر» را در شام معین کردم، که اگر تأخیر کند یا فریبش دادند و یا از اطاعت من سرباز زده است. عقیده من این است که صبر نموده با آنها مدارا کنید، گر چه مانع آن نیستم که خود را برایپیکار آماده سازید.
من بارها جنگ با معاویه را برّرسی کردهام و پشت و روی آن را سنجیده، دیدم
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 8
2) . جریر، فرماندار همدان بود، پس از بیعت مردم با امیر المؤمنین(علیه السلام) امام نامهای بوسیله «زهر بن قیس» به او نوشت و ماجراهای سیاسی مدینه را توضیح داد، او از مردم همدان برای امام بیعت گرفت، و نامهای به اشعث فرماندار آذربایجان نوشت که از مردم برای امام بیعت بگیرد، سپس برای ملاقات با امام به کوفه رفت، و چون اکثر بستگان و هم شهریهای او در شام بودند از امام خواست او را بعنوان مذاکره به شام بفرستد، و پس از بحثهای فراوان با معاویه مأیوس بازگشت. امّا مردم عراق نسبت به او بد بین شده بودند که ناچار باقی مانده عمر را در جزیره «قرقیسا» گذراند و در سال 45 هجری وفات کرد. «شرح ابن ابی الحدید ج 3، ص: 70»
راهی جز پیکار، یا کافر شدن نسبت به آن چه پیامبر(صلی الله علیه و آله) آورده باقی نمانده است، زیرا در گذشته کسی بر مردم حکومت میکرد که اعمال او [عثمان] حوادثی آفرید و باعث گفتگو و سر و صداهای فراوان شد، مردم آنگاه اعتراض کردند و تغییرش دادند.(1)
برای خودش سی ملیون و پانصد هزار درهم، و سیصد و پنجاه هزار دینار کنار گذاشت. به یعلی بن امیه پانصد هزار دینار، و به عبد الرّحمن شوهر خواهرش دو ملیون و پانصد و شصت هزار دینار داد. «الغدیر ج 8، ص: 286».
.(2)1) . عثمان در سال 24 هجری به خلافت رسید و در سال 35 هجری کشته شد. تنها یک مرحله از اسراف بازیهای عثمان به شرح زیر است: به دامادش، حارث بن حکم، هزار درهم و شترهای فراوان زکات آن سال، و زمین بزرگی که پیامبر(صلی الله علیه و آله) وقف مسلمانان کرده بود بخشید. به سعید بن عاص بن امیه، از طایفه خود صد هزار درهم داد. به داماد دیگرش مروان بن حکم، صد هزار درهم و به ابوسفیان دویست هزار درهم داد. به طلحه سی و دو ملیون و دویست هزار درهم، و به زبیر پنجاه و نه ملیون و هشت صد هزار درهم داد.
2) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 97
قرآن میفرماید:
«یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اولیالأمر مِنْکمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ ذلِک خَیرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْویلاً»؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر [اوصیای پیامبر] را! و هر گاه در چیزی نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید (و از آنها داوری بطلبید) اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید! این (کار) برای شما بهتر و عاقبت و پایانش نیکوتر است.»
1) . نساء / 59.
این آیات به طوری که ملاحظه میفرمایید بیارتباط با آیات قبلش نیست، چون آیات سابق، از آیۀ «وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِکوا بِهِ شَیئاً...» شروع شده است، گویا در این زمینه سخن دارد: که مردم را به سوی انفاق در راه خدا تشویق کند، تا زندگی همه طبقات مجتمع و حتی حاجتمندان از مؤمنین قوام یابد و در همین زمینه کسانی را که از این عمل مشروع و واجب مانع میشدند و مردم را از آن باز میداشتند مذمت میکرد و دنبال آن در این آیات مردم را تشویق و تحریک میکند، به این که خدا را اطاعت کنند و رسول و اولیالأمر را نیز اطاعت کنند و بدین وسیله ریشههای اختلاف و مشاجره و نزاع را قطع نموده، هر جا که با یکدیگر درگیر شدند مسأله را به خدا و رسولش ارجاع دهند و از نفاق بپرهیزند، چنین نباشند که به ظاهر اظهار ایمان کنند ولی وقتی خدا و رسول بعد از ارجاع مسأله مورد اختلاف به ضرر یکی حکم کرد، ناراحت شوند و کفر باطنیشان از این که تسلیم حکم خدا شوند بازشان بدارد و نیز تشویق میکند به این که تسلیم اوامر خدا و رسول باشند و هم چنان این مطالب را دنبال میکند، تا برسد به آیاتی که دعوت به جهاد میکند و حکم جهاد را روشن میسازد و به کوچ کردن از وطن در راه خدا میپردازد، پس همه این آیات مؤمنین را برای جهاد در راه خدا تجهیز میکند و نظام داخلیشان را منظم میسازد،- البته یکی دو آیه در بین آنها هست که جنبه جمله معترضه را دارد، ولی این دو آیه اتصال کلام را بر هم نمیزند، هم چنان که در تفسیر آیه: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُکاری» یعنی آیه 43 همین سوره به این نکته اشاره کردیم.
«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اولیالأمر مِنْکمْ»؛ بعد از آن که
از دعوت به عبادت خدا به تنهایی و دعوت به شرک نورزیدن و گستردن احسان در بین همه طبقات مؤمنین و مذمت کسانی که به این طریقه پسندیده خرده میگیرند و مردم را از احسان و انفاق باز میدارند، بپرداخت، در این آیه به اصل مقصود برگشته، با زبانی دیگر چند فرع جدید را بر آن متفرع میسازد، فروعی که با آن اساس مجتمع اسلامی را مستحکم میسازد و آن عبارت است از تحریک و ترغیب مسلمانان در این که چنگ به ائتلاف و اتفاق بزنند و هر تنازعی که رخ میدهد به حکمیت خدا و رسول او واگذار نمایند.
و جای هیچ تردیدی نیست که آیه: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ» جملهای است که به عنوان زمینه چینی برای مطلب بعدی آورده شد و آن مطلب عبارت است از این که دستور دهد مردم در هنگام بروز نزاع به خدا و رسول او مراجعه کنند، هر چند که آیه مورد بحث در عین حال که جنبه آن زمینه چینی را دارد، مضمونش اساس و زیربنای همه شرایع و احکام الهی است.
و دلیل بر زمینه بودنش ظاهر تفریعی است که جملۀ «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ...» بر جمله مورد بحث دارد و نیز بعد از آن، جملههای بعد است که یکی پس از دیگری از جمله مورد بحث نتیجهگیری شده، یک جا فرموده: «أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یزْعُمُونَ...» و دنبالش فرموده: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِیطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ...» و بعد از آن فرموده: «فَلا وَ رَبِّک لا یؤْمِنُونَ حَتَّی یحَکمُوک فِیما شَجَرَ بَینَهُمْ...» و نیز جای هیچ تردیدی نیست که خدای تعالی از این دستور که مردم او را اطاعت کنند منظوریجز این ندارد که ما او را در آنچه از طریق پیامبر عزیزش به سوی ما وحی کرده اطاعت کنیم و معارف و شرایعش را به کار بندیم
و اما رسول گرامیش دو جنبه دارد، یکی جنبه تشریع، بدانچه پروردگارش از غیر طریق قرآن به او وحی فرموده، یعنی همان جزئیات و تفاصیل احکام که آن جناب برای کلیات و مجملات کتاب و متعلقات آنها تشریع کردند و خدای تعالی در این باره فرموده: «وَ أَنْزَلْنا إِلَیک الذِّکرَ لِتُبَینَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِمْ»؛(1)(ما کلیات احکام را بر تو نازل کردیم تا تو برای مردم جزئیات آنها را بیان کنی) دوم یک دسته دیگر از احکام و آرایی است که آن جناب به مقتضای ولایتی که بر مردم داشتند و زمام حکومت و قضا را در دست داشتند صادر میکردند و خدای تعالی در این باره فرموده: «لِتَحْکمَ بَینَ النَّاسِ بِما أَراک اللَّهُ»؛(2)(تا در بین مردم به آنچه خدای تعالی به فکرت میاندازد حکم کنی). و این همان رایی است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با آن بر ظواهر قوانین قضا در بین مردم حکم میکرد و همچنین آن رایی است که در امور مهم به کار میبست و خدای تعالی دستورش داده بود که وقتی میخواهد آن رأی را به کار بزند قبلاً مشورت بکند و فرموده: «وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ، فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ»؛(3)(با مردم در هر امری که میخواهی در باره آن تصمیم بگیری نخست مشورت بکن و همین که تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن)، ملاحظه میفرمایید که مردم را در مشورت شرکت داده، ولی در تصمیم گرفتن شرکت نداده و تصمیم خود آن جناب (به تنهایی) را معتبر شمرده است.
حال که به این معنا توجه کردید میتوانید به خوبی بفهمید که اطاعت رسول معنایی و اطاعت خدای سبحان معنایی دیگر دارد هر چند که اطاعت از
رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، در حقیقت اطاعت از خدا نیز هست، چون تشریع کننده تنها خدا است، زیرا او است که اطاعتش واجب است، هم چنان که در آیه: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِیطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»، وجوب اطاعت رسول را هم منوط به اذن خدا دانسته، پس بر مردم واجب است که رسول را در دو ناحیه اطاعت کنند، یکی ناحیه احکامی که به وسیله وحی بیان میکند و دیگر احکامی که خودش به عنوان نظریه و رأی صادر مینماید.
و این معنا- و خدا داناتر است- باعث شده است که کلمه (اطاعت) در آیه تکرار شود، چون اگر اطاعت خدا و رسول تنها در احکامی واجب میبود که به وسیله وحی بیان شده، کافی بود بفرماید «أطیعوا اللَّه و الرسول و اولیالأمر منکم»، ولی چنین نکرد و کلمه «اطیعوا» را دو باره آورد، تا بفهماند اطاعت خدا یک نحوه اطاعت است و اطاعت رسول یک نحوه دیگر است، ولی بعضی از مفسرین گفتهاند تکرار کلمه «اطیعوا» صرفاً به منظور تأکید بوده و این حرف به هیچ وجه درست نیست، زیرا اگر هیچ منظوری به جز تأکید در بین نبود، ترک تکرار، این تأکید را بیشتر افاده میکرد و لذا باید میفرمود «اطیعوا اللَّه و الرسول...»، چون با این تعبیر میفهمانید اطاعت رسول، عین اطاعت خدای تعالی است و هر دو اطاعت یک هستند، بله این که تکرار، تأکید را میرساند، درست است، اما نه در هر جا.
و اما اولیالأمر هر طایفهای که باشند، بهرهای از وحی ندارند و کار آنان تنها صادر نمودن آرایی است که به نظرشان صحیح میرسد و اطاعت آنان در آن آراء و در اقوالشان بر
مردم واجب است، همانطور که اطاعت رسول در آرایش و اقوالش بر مردم واجب بود و به همین جهت بود که وقتی سخن به وجوب رد بر خدا و تسلیم در برابر او کشیده شد. و فرمود وقتی بین شما مسلمانان مشاجرهای در گرفت باید چنین و چنان کنید، خصوص اولیالأمر را نام نبرد، بلکه وجوب رد و تسلیم را مخصوص به خدا و رسول کرد و فرمود: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ، إِنْ کنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ...»؛ (یعنی پس اگر در چیزی نزاع کردید، حکم آن را به خدا و رسول برگردانید...) و این بدان جهت بود که گفتیم روی سخن در این آیه به مؤمنین است، همانهایی که در اول آیه که میفرمود: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا...»، مورد خطاب بودند، پس بدون شک معلوم میشود منظور از نزاع هم، نزاع همین مؤمنین است و تصور ندارد که مؤمنین با شخص ولی امر- با این که اطاعت او بر آنان واجب است- نزاع کنند، به ناچار باید منظور نزاعی باشد که بین خود مؤمنین اتفاق میافتد و نیز تصور ندارد که نزاعشان در مسأله رأی باشد، (چون فرض این استکه ولی امر و صاحب رأی در بین آنان است)، پس اگر نزاعی رخ میدهد در حکم حوادث و قضایایی است که پیش میآید آیات بعدی هم که نکوهش میکند مراجعین به حکم طاغوت را که حکم خدا و رسول او را گردن نمینهند، قرینه بر این معنا است و این حکم باید به احکام دین برگشت کند و احکامی که در قرآن و سنت بیان شده و قرآن و سنت برای کسی که حکم را از آن دو بفهمد دو حجت قطعی در مسائلند و وقتی ولی امر میگوید: کتاب و سنت چنین حکم میکنند قول او نیز حجتی است قطعی، چون فرض این است که آیه شریفه، ولی امر را مفترض الطاعة دانسته و در وجوب اطاعت از او هیچ قید و شرطی نیاورده، پس گفتار اولیالأمر نیز بالآخره به کتاب و سنت برگشت میکند.
از این جا روشن میشود که این اولیالأمر- حال هر کسانی که باید باشند- حق ندارند حکمی جدید غیر حکم خدا و رسول را وضع کنند و نیز نمیتوانند حکمی از احکام ثابت در کتاب و سنت را نسخ نمایند و گرنه باید میفرمود در هر عصری موارد نزاع را به ولی امر آن عصر ارجاع دهید و دیگر معنا نداشت بفرماید موارد نزاع را به کتاب و سنت ارجاع دهید و یا بفرماید به خدا و رسول ارجاع دهید در حالی که آیه شریفه: «وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یکونَ لَهُمُ الْخِیرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِیناً»؛(1)(هیچ مرد مؤمن و زن مؤمنهای را نمیرسد که وقتی خدا و رسول او، امری را مورد حکم قرار دهند، باز هم آنان خود را در آن امر مختار بدانند و کسی که خدا و رسولش را نافرمانی کند به ضلالتی آشکار گمراه شده است). حکم میکند به این که غیر از خدا و رسول هیچکس حق جعل حکم ندارد.
و به حکم این آیه شریفه تشریع عبارت است از قضای خدا و اما قضای رسول، یا همان قضای اللَّه است و یا اعم از آن است و اما آنچه اولیالأمر وظیفه دارند این است که رأی خود را در مواردی که ولایتشان در آن نافذ است ارائه دهند و یا بگو در قضایا و موضوعات عمومی و کلی حکم خدا و رسول را کشف کنند.
و سخن کوتاه این که از آنجا که اولیالأمر اختیاری در تشریع شرایع و یا نسخ آن ندارند و تنها امتیازی که با سایرین دارند این است که حکم خدا و رسول یعنی کتاب و سنت به آنان سپرده شده، لذا خدای تعالی در آیه مورد بحث که سخن در رد حکم دارد، نام آنان را نبرد، تنها فرمود: «فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ...»، از اینجا
1) . احزاب / 36.
میفهمیم که خدای تعالی یک اطاعت دارد و رسول و اولیالأمر هم یک اطاعت دارند و به همین جهت بود که فرمود: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اولیالأمر مِنْکمْ».
اطلاق امر به اطاعت از رسول(صلی الله علیه و آله) و اولیالأمر، دلیل بر عصمت ایشان
و جای تردید نیست در اینکه این اطاعت که در آیه: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ...» آمده، اطاعتی است مطلق و به هیچ قید و شرطی مقید و مشروط نشده و این خود دلیل است بر این که رسول امر به چیزی و نهی از چیزی نمیکند، که مخالف با حکم خدا در آن چیز باشد و گرنه واجب کردن خدا اطاعت خودش و اطاعت رسول را تناقضی از ناحیه خدای تعالی میشد و موافقت تمامی اوامر و نواهی رسول با اوامر و نواهی خدای تعالی جز با عصمت رسول تصور ندارد و محقق نمیشود این سخن عیناً در اولیالأمر نیز جریان مییابد، چیزی که هست نیروی عصمت در رسول از آنجا که حجتهایی از جهت عقل و نقل بر آن اقامه شده فی حد نفسه و بدون در نظر گرفتن این آیه امری مسلم است و ظاهراً در اولیالأمر این طور نیست و ممکن است کسی توهم کند که اولیالأمری که نامشان در این آیه آمده لازم نیست معصوم باشند و معنای آیه شریفه بدون عصمت اولیالأمر هم درست میشود.
توضیح این که آن چیزی که خدای تعالی در این آیه مقرر فرموده، حکمی است که به مصلحت امت جعل شده، حکمی است که مجتمع مسلمین به وسیله آن از این که دستخوش اختلاف و تشتت گشته از هم متلاشی گردد حفظ میشود و این چیزی زاید بر ولایت و سرپرستی معهود در بین امتها و مجتمعات نیست و همان چیزی است که میبینیم عموم مجتمعات- چه اسلامی و چه غیر اسلامی- آن را
در بین خود معمول میدارند، یعنی یکی از افراد جامعه خود را انتخاب نموده و به او مقام واجب الاطاعه بودن و نفوذ کلمه میدهند در حالی که از همان اول میدانند او هم مثل خودشان جایز الخطا است و در احکامی که میراند اشتباه هم دارد و لیکن هر جا که جامعه فهمید حکم حاکم بر خلاف قانون است، اطاعتش نمیکند و او را به خطایی که کرده آگاه میسازد و هر جا که یقین به خطای او نداشت و تنها احتمال میداد که خطا کرده به حکم و فرمان اوعمل میکند و اگر بعدها معلوم شد که خطا کرده مسامحه کند و با خود فکر میکند مصلحت حفظ وحدت مجتمع و مصونیت از تشتت کلمه آن قدر بزرگ و مهم است، که مفسده اشتباهکاریهای گاه به گاه حاکم را جبران میکند.
حال اولیالأمر در آیه شریفه و وجود اطاعت آنان نیز به همین حال است،- و آیه چیزی زاید بر آنچه در همه زمانها و همه مکانها معمول است افاده نمیکند،- خدای تعالی طاعت مردم از اولیالأمر را بر مؤمنین واجب فرموده، اگر احیاناً ولی امری بر خلاف کتاب و سنت دستوری داد، مردم نباید اطاعتش کنند و حکم این چنین او نافذ نیست، برای این که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)- قاعدهای کلی به دست عموم مسلمین داده و فرموده:
«لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق؛ هیچ مخلوقی در فرمانی که به معصیت خدا میدهد نباید اطاعت شود.» و این دستور را شیعه و سنی روایت کردهاند و با همین دستور است که اطلاق آیه تقیید میشود.
و اما اگر عالما عامداً حکم بر خلاف قرآن نکرد، بلکه خطا کرد و به غلط چنین حکمی را راند، اگر مردم فهمیدند که حکمش اشتباه است، او را از راه خطا
به سوی حق یعنی حکم کتاب و سنت بر میگردانند و اگر مردم نفهمیدند و تنها احتمال دادند که ممکن است حکمی که حاکم کرده مخالف با کتاب و سنت باشد حکمش را اجرا میکنند همانطور که اگر میدانستند مخالف نیست اجرا میکردند و وجوب اطاعت حاکم در این نوع احکام هیچ عیبی ندارد، برای همان که گفتیم حفظ وحدت در امت و بقای سیادت و ابهت آن آن قدر مهم است که مفسده این مخالف کتاب و سنتها را تدارک میکند، هم چنان که در اصول فقه مقرر و محقق شده که طرق ظاهریه- از قبیل خبر واحد و بینه و امثال آن- حجتند، در حالی که احکام واقعیه به حال خود باقی است.
و میگوییم اگر احتمالاً طریق ظاهری بر خلاف واقع از آب در آمد، مفسدهاش به وسیله مصلحتی که در حجیت طرق ظاهری هست تدارک میشود.
و سخن کوتاه این که اطاعت اولیالأمر واجب است، هر چند که معصوم نباشند و احتمال فسق و خطا در آنان برود، چیزی که هست اگر مردم بر فسق آنان آگاه شدند اطاعتشان نمیکنند و اگر از آنان خطا ببینند به سوی کتاب و سنت ارجاعشان میدهند و در سایر احکام که علمی به خطای آن ندارند حکمش را انفاذ میکنند و فکر نمیکنند که ممکن است فلان حکم او بر خلاف حکم خدای تعالی باشد، تنها ملاحظه مخالفت ظاهری را میکنند، چون مصلحتی مهمتر در نظر دارند و آن عبارت است از مصلحت اسلام و مسلمین و حفظ وحدت کلمه آنان.
این بود آن توهمی که گفتیم ممکن است کسی بکند و خواننده عزیز اگر در
بیانی که ما برای آیه کردیم دقت فرماید کاملاً متوجه بیپایگی آن میشود، برای این که هر چند که ممکن است ما این تقریب را در تقیید اطلاق آیه به صورت فسق قبول کنیم و بگوییم اطلاق آیه مورد بحث به وسیله کلام رسول خدا(صلی الله علیه و آله) که فرمود: «لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق» و آیات قرآنی که این معنا را میرساند تقیید میشود، مانند آیه شریفه: «إِنَّ اللَّهَ لا یأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ»(1)(خدای تعالی امر به فحشا نمیکند) و آیاتی دیگر از این قبیل.
و همچنین ممکن است و بلکه واقع هم همین است که در شرع نظیر این حجیت ظاهریه که گفته شد جعل شده باشد، مثلاً اطاعت فرماندهان جنگ را که از طرف رسول خدا(صلی الله علیه و آله) منصوب میشدند، بر سربازها واجب کرده باشد و نیز اطاعت حکامی را که آن جناب برای بلادی از قبیل مکه و یمن معین کرد و یا در مواقعی که خود سفر میکرد در مدینه جانشین خود میساخت بر مردم آن جا واجب کرده باشد و یا فتوای مجتهد را بر مقلد او حجت کرده باشد و یا حجتهای ظاهری دیگری را قرار داده باشد و لیکن این جعل حجیت ظاهری، آیه شریفه را مقید نمیکند، زیرا صحیح بودن مسألهای از مسائل به خودی خود یک مطلب است و مدلول ظاهر آیه قرآن بودنش مطلبی دیگر است.
آنچه آیه مورد بحث بر آن دلالت میکند وجوب اطاعت این اولیالأمر بر مردم است و در خود آیه و در هیچ آیه دیگر قرآنی چیزی که این وجوب را مقید به قیدی و مشروط به شرطی کند وجود ندارد، تا برگشت معنای آیه شریفه: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اولیالأمر مِنْکمْ» به این آیه شود که: «و اطیعوا اولیالأمر منکم فیما
1) . اعراف / 28.
لم یامروا بمعصیة»، (و اولیالأمر خود را نیز اطاعت کنید ما دام که امر به معصیت نکردهاند) و یا به این آیه شود که «و اطیعوا اولیالأمر منکم ما لم تعلموا به خطائهم» (و اولیالأمر خود را نیز اطاعتکنید، ما دام که علم به خطای آنها نداشته باشید) و اما اگر شما را به معصیت امر کردند و یا یقین کردید که در حکم خود خطا کردهاند دیگر اطاعتشان بر شما واجب نیست، بلکه بر شما واجب است که آنان را به سوی کتاب و سنت برگردانید و کجی آنها را راست کنید، مسلماً معنای آیه شریفه: «وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اولیالأمر مِنْکمْ» این نیست.
علاوه بر این که خدای سبحان در مواردی که قید، روشنتر از قید مورد بحث بوده و طاعت هم کم اهمیتتر از طاعت مورد بحث بوده آن قید را ذکر کرده مثلاً در مورد احسان به پدر و مادر فرموده: «وَ وَصَّینَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیهِ حُسْناً وَ إِنْ جاهَداک لِتُشْرِک بیما لَیسَ لَک بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما...».(1)
با این حال چطور ممکن است در آیه مورد بحث که مشتمل برأسی از اساس دین و اصلی از اصول آن است، اصلی که رگ و ریشه همه سعادتهای انسانی بدان منتهی میشود، هیچ قیدی از قیود را نیاورد و به طور مطلق بفرماید: (خدا و رسول و اولیالأمر خود را اطاعت کنید)؟!.
از این هم که بگذریم آیه شریفه بین رسول و اولیالأمر را جمع کرده و برای هر دو یک اطاعت را ذکر نموده و فرمود: «وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اولیالأمر مِنْکمْ»، با این که در مورد رسول حتی احتمال این نیز نمیرود که امر به معصیت کند و یا گاهی
1) . ما بشر را توصیه کردهایم به این که نسبت به والدینش احسان کند، اما اگر والدین خواستند و حتی مبارزه کردند که تو بشر را وادار کنند به این که برای خدا شریکی بگیری که علمی و حجتی بر شرکت او نداری، دیگر اطاعتشان مکن.» (عنکبوت / 8)
در خصوص حکمی دچار اشتباه و غلط گردد، اگر در مورد اولیالأمر این احتمال برود به هیچ وجه نباید برای جلوگیری از این احتمال قیدی نیاورد، پس ما همین که میبینیم در مورد آنان نیز قیدی نیاورده، چارهای جز این نداریم که بگوییم آیه شریفه از هر قیدی مطلق است و لازمه مطلق بودنش همین است که بگوییم همان عصمتی که در مورد رسول مسلم گرفته شد، در مورد اولیالأمر نیز اعتبار شده باشد و خلاصه کلام منظور از اولیالأمر، آن افراد معینی هستند که مانند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دارای عصمتند.
حال ببینیم منظور از کلمه امر در عنوان (اولیالأمر) چیست؟ منظور از آن، آنشان و آن کارهایی است که با دین مؤمنین مخاطب به این خطاب و یا به دنیای آنان ارتباط دارد و مستقیم و غیر مستقیم به آن برگشت میکند، مؤید این که منظور از امر چنینشانی است وسیع، دو آیه زیر است، که کلمه (امر) در هر دو به معنای امور دنیایی است، در یکی میفرماید: «وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ»؛(1)و در دیگری در مدح مردم با تقوا میفرماید: «وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَینَهُمْ»؛(2)و هر چند که ممکن است به وجهی منظور از کلمه (امر) فرمان باشد، که در مقابل نهی است، لیکن این احتمال بعید است.
کلمۀ «اولیالأمر» در این آیه مقید شده به قید «منکم» و ظاهر این قید این است که ظرفی باشد به اصطلاح مستقر، یعنی عامل آن از افعال عموم باشد نظیر («بودن» و امثال آن) و معنایش این باشد که اطاعت کنید اولیالأمری را که از خودتان
باشد و این قید به همان معنایی است که قید «منهم» در آیه: «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیینَ رَسُولًا مِنْهُمْ»؛(1)به آن معنا است و هم چنین در آیات زیر و نیز در دعایی که از حضرت ابراهیم(علیه السلام) نقل کرده میفرماید: «رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ»؛(2)و نیز در باره رسولان الهی فرموده: «رُسُلٌ مِنْکمْ یقُصُّونَ عَلَیکمْ آیاتِی».(3)
منظور ما از این گفتار این است که خواننده را متوجه مردود بودن گفتار بعضی از مفسرین در معنای کلمۀ «منکم» بکنیم، آن مفسر گفته: از این کلمه که «اولیالأمر» مقید به آن شده به خوبی استفاده میشود: که اولیالأمر نیز فردی از افراد معمولی جامعه است، میفرماید «اولیالأمر» را که فردی مثل خود شما مؤمن است و مثل خود شما گاهگاهی گناه و خطا میکند اطاعت کنید. مفسر نام برده با این تفسیر خواسته است اعتبار مسأله عصمت از «اولیالأمر» را بیندازد.
مطلب دیگری که در باره کلمۀ «اولیالأمر» مورد بحث قرار گرفته، این است که معنای این کلمه از نظرمصادیقی که دارد چیست؟ آیا با این که این کلمه اسم جمع است، منظور دسته دستههایی هستند که هر دستهای به عنوان اهل حل و عقد در هر عصری امور مسلمین را اداره میکنند و یا منظور فرد فرد معصومینند، که یکی پس از دیگری زمام امور مسلمین را به دست میگیرند،؟ آنچه در بدو نظر احتمالش به ذهن میرسد این است که منظور فرد فرد معصومیناند که اطاعتشان بر خلق واجب شده و یکی پس از دیگری زمام امور را به دست گرفتند و وجوب
اطاعتشان بر مردم را تنها از نظر لفظ به جمع آنان نسبت داده در حقیقت معنای جامعی از معصومین در نظر گرفته و لفظ «اولیالأمر» را در آن استعمال کرده همانطور که خود ما نیز در گفتگوهای خود میگوییم: (نمازهایت را بخوان) و (بزرگانت را اطاعت کن) و (گوش به فرمان بزرگان قومت باش)، با این که هر وقت انسان نماز بخواند یک نماز میخواند نه همه نمازها را و همچنین اطاعت از بزرگان قوم و گوش دادن به سخنان بزرگتر خود.
یکی از سخنان عجیب که در این مورد گفته شده گفتار فخر رازی است(1)که گفته است اگر منظور از اولیالأمر خصوص ولی امر معصوم باشد، این اشکال وارد میشود که الزاماً بایستی جمع را بر مفرد حمل کنید و بگویید منظور از کلمۀ «اولیالأمر» ولی امر میباشد و این خلاف ظاهر است.
عجیب بودن گفتار وی در این است که چگونه غفلت کرده از این که استعمال جمع در مفرد چیز نوظهوری نیست، هم در لغت شایع است و هم قرآن کریم پر است از آن و اینک چند نمونه آن را نقل مینماییم: «فَلا تُطِعِ الْمُکذِّبِینَ»؛(2)«فَلا تُطِعِ الْکافِرِینَ»؛(3)«إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کبَراءَنا»؛(4)«وَ لا تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ»؛(5)«حافِظُوا عَلَی الصَّلَواتِ»؛(6)«وَ اخْفِضْ جَناحَک لِلْمُؤْمِنِینَ»؛(7)و از این قبیل موارد
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 10، ص: 146.
2) . «اطاعت نکن دروغگویان را.» (قلم / 8)
3) . «اطاعت نکن کافران را.» (فرقان / 52)
4) . «همانا ما اطاعت کردیم آقایان و بزرگان خود را.» (احزاب / 67)
5) . «اطاعت نکنید امر اسراف کنندگان را.» (شعراء / 151)
6) . «محافظت کنید بر نماز.» (بقره / 238)
7) . «خود را در مقابل مؤمنین کوچک کن.» (حجر / 88)
مختلفهای که یا در اثبات یا در نفی، یا در اخبار و یا در انشاء کلمه جمع در مفرد استعمال شده است.
آنچه از حمل جمع بر فرد، خلاف ظاهر است این است که لفظ جمع را اطلاق کنند و یکی از آحاد آن را اراده نمایند (مثلاً پدری به فرزندش بگوید: «علما را احترام کن» و منظورش از علما فقط یک عالم باشد، به طوری که اگر فرزند، عالمی دیگر را احترام نماید اعتراض کند که من کی به تو گفتم این آقا را احترام کنی، منظورم از علما فقط و فقط فلان عالم است)، نه این که حکم را طوری روی جمع ببرد که یک حکمش به عدد موضوعاتی که دارد منحل به احکامی متعدد شود، مثل این که همان پدر به فرزندش بگوید: «علمای شهر را احترام کن»، که معنایش چنین میشود: «این عالم را احترام کن»، «این را نیز احترام نما» و همچنین به طوری که اگر فرضاً در آن شهر هزار دانشمند باشد و پدر خواسته باشد هزار بار گفتار خود را تکرار کند به جای آن یک بار به طور کلی میگوید: «علمای شهر را احترام کن»، این طور سخن گفتن نه تنها خلاف ظاهر نیست بلکه مطابق ظاهر است.
البته این احتمال را دادهاند که مراد از کلمه: «اولیالأمر»- یعنی همینهایی که متعلق وجوب اطاعتند- مجموع من حیث المجموع هیأت حاکمه باشد، هیاتی که از عدهای معدود تشکیل میشود و هر یک از آنان فردی از اولیالأمرند، به این معنا که هر یک به قدر خودش در مردم نفوذ و در امور مردم تأثیر دارد، یکی رئیس همه لشگرها و یکی رئیس تک تک لشگرها، یکی رئیس دانشگاهها و یکی رئیس
فلان قسمت از اجرائیات دولت و یکی رئیس قسمت دیگر آن است، بلکه احتمال دارد که مراد از اولیالأمر همانطور که صاحب المنار گفته(1)همه اهل حل و عقد جامعه باشند، یعنی کسانی که امت به آنها وثوق و اطمینان دارند، چه علما و رؤسای لشگر و تجار و صنعت گران و کشاورزان، که مصالح عمومی امت را تأمین میکنند وچه رؤسای کارگران و احزاب و مدیران جراید مورد احترام و هیأت تحریریه آنها.
پس این که احتمال دادیم معنای «اولیالأمر» أهل حل و عقد باشد منظورمان این است، یعنی هیأت اجتماعیهای که از افراد موجه امت تشکیل میگردد و لیکن همه اشکال در این است که آیا میتوان مضمون همه آنها را بر این احتمال تطبیق داد یا نه؟.
آیه شریفه- همانطور که توجه فرمودید- دلالت دارد بر عصمت «اولیالأمر» حتی مفسرینی هم که آیه را با احتمال بالا تفسیر کردهاند این معنا را قبول دارند و ناگزیر از قبول آنند.
و ما از آنان میپرسیم با این که اعتراف دارید که آیه شریفه دلالت بر عصمت اولیالأمر دارد چگونه میتوانید آن را با افراد هیأتهای حاکمه تطبیق دهید آیا میخواهید بگویید تک تک افراد این هیأت معصومند و چون چنینند قهرا هیأت جمعی آنان نیز معصوم میشود، (چون مجموع چیزی جز افراد نیست) که هرگز چنین ادعایی را نمیتوانید بکنید، زیرا در طول قرنها که بر امت اسلام گذشته است حتی یک روز هم پیش نیامده که جمعیت اهل حل و عقد همه معصوم
1) . رضا، محمد رشید، المنار، ج 5، ص: 181.
بر انفاذ امری از امور امت بوده باشند و چون چنین چیزی سابقه ندارد پس محال است که خدای عز و جل امت را مأمور به چیزی بکند که مصداق خارجی ندارد. و یا میخواهید بگویید عصمت مستفاد از آیه که یک صفتی حقیقی است نه صرف فرض و اعتبار. قائم به هیأت حاکمه هست نه به تک تک افراد و خلاصه کلام این که هیأت معصوم است، هر چند که تک تک افراد معصوم نباشند، بلکه گناه که سهل است شرک به خدا نیز بورزند و عیناً مانند سایر افراد مردم که صدور هر گناهی و کفری از آنان محتمل و ممکن است، مردم مکلف به اطاعت این افراد نیستند، تا از کافر و گنه کار اطاعت کرده باشند، بلکه مکلف به اطاعت هیأت حاکمهاند و نظریه و رایی که از این فرد فرد صادر میشود ممکن است خطا باشد و امت را به سوی ضلالت و معصیت دعوت کند ولی نظریه هیأت حاکمه به خاطر عصمتی که برایش فرض کردیم جز به راه صواب دعوت نمیکند.
اگر منظور شما این است، میگوییم این نیز تصوری است محال و چگونه تصور میشود که یک موضوع اعتباری- یعنی هیأت حاکمه- به یک صفت حقیقی متصف گردد، با اینکه آنچه در خارج وجود و حقیقت دارد افرادند و هیأت امری است اعتباری و امر اعتباری نه معصوم میشود و نه گنه کار.
و یا میخواهید بگوئید عصمتی که از آیه شریفه استفاده میشود نه صفت افراد هیأت حاکمه است و نه صفت خود هیات، بلکه حقیقت آن عبارت از این است که خدای تعالی این هیأت را از انحراف حفظ میکند و نمیگذارد امر به معصیت کنند و رایی به خطا بدهند، هم چنان که خبر متواتر محفوظ از کذب است، با این که مصونیت از کذب نه صفت تک تک مخبرین است و نه صفت
هیأت اجتماعی آنان، بلکه حقیقت عصمت خبر از کذب این است که عادت بر محال بودن دروغ آن جاری شده و به عبارتی دیگر خدای تعالی خبری را که متواتر است حفظ میکند، از این که دروغی و خطایی در آن واقع شود.
رأی اولیالأمر نیز مانند خبر متواتر است یعنی خطا به هیچ وجه در آنان راه پیدا نمیکند، هر چند که تک تک خبر واحد و تک تک هیأت حاکمه و نیز هیأت آنان متصف به صفت زایدی به نام عصمت نیستند، با این بیان دیگر چه اشکالی دارد که عصمت «اولیالأمر» نیز از قبیل عصمت خبر واحد باشد و آیه شریفه هم دلالت بر بیش از این ندارد تنها این مقدار گویایی دارد که رأی هیأت حاکمه اولیالأمر، به خطا نمیرود، بلکه همیشه موافق با کتاب و سنت است و این خود عنایتی است از خدای تعالی بر این امت، مؤید این توجیه روایتی است که از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسیده، که فرموده: «لا تجمع امتی علی خطاء؛ امت من هرگز بر خطا مجتمع نمیشوند.»(1)
ص: 1303 حدیث 3950.
اگر منظورتان این است در پاسخ میگوییم اولاً حدیثی که برای تأیید گفته خود آوردید به فرضی که صحیح باشد و مجعول نباشد هیچ ارتباطی با مورد بحث ما ندارد، زیرا در حدیث آمده که امت بر خطا اتفاق نمیکند نه اهل حل و عقد، کلمه امت برای خود معنایی دارد و کلمه (اهل حل و عقد) نیز برای خود معنایی دیگر دارد، شما چه دلیلی دارید بر این که مراد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از کلمه (امت) همه امت نیست، بلکه مراد اهل حل و عقد است؟ علاوه بر این که در حدیث آمده که امت بر خطا اجتماع و اتفاق نمیکنند و شما میخواهید آن را معنا کنید به این که خطا از اجتماع امت بر داشته شده و این معنا غیر آن معنا است.
1) . ابنماجه، محمد بن یزید، السنن، ج 2،
آنچه از حدیث بر میآید این است که خطای در مسألهای از مسائل آن قدر فراگیر نمیشود که همه امت را به سوی خود بکشاند، بلکه دائماً کسانی در بین آنان خواهند بود که پیرو حق و بر حق باشند، حال یا همه امت بر حق و پیرو حق میشوند و یا بعضی از آنان، هر چند آن بعض، یک نفر معصوم باشد، در نتیجه مضمون روایت نامبرده موافق است با آیات و روایاتی که دلالت دارند بر این که دین اسلام و ملت حق، از صفحه زمین برانداخته نمیشود، بلکه تا روز قیامت باقی خواهد ماند، نظیر آیه زیر که میفرماید: «فَإِنْ یکفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَکلْنا بِها قَوْماً لَیسُوا بِها بِکافِرِینَ»؛(1)و نیز میفرماید: «وَ جَعَلَها کلِمَةً باقِیةً فِی عَقِبِهِ»؛(2)و نیز میفرماید: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»؛(3)و نیز میفرماید: «وَ إِنَّهُ لَکتابٌ عَزِیزٌ، لا یأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ»؛(4)و آیاتی دیگر از این قبیل. و مضمون روایت مورد بحث اختصاصی به امت محمد(صلی الله علیه و آله) ندارد، بلکه روایات صحیحی خلاف آن را میرساند و آن روایاتی است که از طرق مختلف از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل شده که- خلاصهاش این است که- امت یهود به هفتاد و یک فرقه منشعب شد و نصارا
1) . «اگر اینان- مردم معاصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)- به دعوت اسلام کفر بورزند، بدانند که ما قومی دیگر را موکل کردهایم که هرگز به آن کفر نخواهند ورزید.» (انعام / 89)
2) . «خدای تعالی دین فطرت را و کلمه توحید را کلمهای باقی در نسل ابراهیم قرار داد.» (زخرف / 28)
3) . «این ما بودیم که قرآن را نازل کردیم، و همین خود ما آن را حفظ خواهیم کرد.» (حجر / 9)
4) . «و این که این قرآن کتابی است شکست ناپذیر که باطل نه در عصر نزولش بدان راه مییابد، و نه در اعصار بعد.» (فصلت / 41)
به هفتاد و دو فرقه و مسلمانان به هفتاد و سه فرقه منشعب میشوند و همه این فرقهها در هلاکتند مگر یکی(1)و ما این روایت را در بحث روایی که در ذیل آیه: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً»؛(2)داشتیم نقل کردیم.
و سخن کوتاه این که اگر سند روایت مورد بحث درست باشد هیچ بحثی در متن آن نیست، زیرا مطلبی را بیان میکند که هیچ ارتباطی با بحث ما ندارد، زیرا بحث ما در باره عصمت اهل حل و عقد از امت اسلام است، میگوییم اگر منظور از کلمۀ «اولیالأمر» اهل حل و عقد باشد باید همه آنان معصوم باشند، در حالی که چنین چیزی نه بوده و نه خواهد بود.
میگوییم: آن چه عاملی است که باعث میشود اهل حل و عقد از مسلمانان در آرایی که میدهند معصوم باشند؟ و مگر بین این عده با اهل حل و عقد سایر امتها فرق هست؟ و مگر تنها مسلمانان چند نفری به نام اهل حل و عقد دارند؟ تمامی امتهایی که تاکنون در بشر تشکل یافته و حتی همه اجتماعات کوچک و بلکه همه قبیلهها و عشایر، چند نفری داشتهاند که مسائل گره خورده امت را حل و مسائل خلاف آن را عقد کردهاند، چون بالآخره در هر جمعیت و امتی چند نفری نیرومند و صاحب نفوذ و آگاه به مسائل اجتماعی امت خود رسیدگی میکنند. خواننده محترم اگر در تاریخ جستجو کند و حوادث گذشته تاریخ را و همچنین حوادث عصر حاضر را که در امتها و قبایل رخ میدهد بنگرد موارد بسیار زیادی را پیدا خواهد کرد که اهل حل و عقد هر امت در مسائل مهم مملکتی و قبیلهای دور
هم جمع شدهاند و بعد از مشورت و بگومگوها، یک رأیی را پسندیده و به دنبال آن به مرحله اجرایش گذاشتهاند حال یا خوب از آب در آمده و یا خطا بوده، پس خطا هر چند در نظریههای فردی بیشتر است، تا در نظریههای اجتماعی و لیکن آرای اجتماعی هم، چنان نیست که هیچ خطایی در آن راه نداشته باشد، این شما و این تاریخ و این شما و این حوادث عصر خود ما که هر دو شهادت میدهند بر مصادیق بسیار بسیار زیادی که آرای اهل حل و عقد خطا از آب در آمده.
پس اگر بین اهل حل و عقد مسلمین با اهل حل و عقد سایر جوامع تفاوتی هست و اهل حل و عقد مسلمین مصون از خطا و معصوم از غلط و اشتباهند از این باب نیست که نظیر خبر متواتر عادتاً خطا در آن راه ندارد، بلکه به اعتراف خود شما از این باب است که خدای تعالی از خطا بودنش جلوگیری کرده، پس عامل در مصونیت اهل حل و عقد یک عامل عادی معمولی نیست، بلکه از سنخ عوامل خارق العاده و خلاصه از باب معجزه است و معلوم میشود که کرامتی با هر به این امت اختصاص یافته و این امت را حفظ میکند و از رخنه کردن هر شر و فسادی در جماعت مسلمین و در نتیجه از تباهی وحدت کلمه آنان جلوگیری مینمایدو بالآخره سببی است معجز و الهی و هم سنگ قرآن کریم، سببی است که تا قرآن زنده است آن سبب نیز زنده است و رابطه آن با زندگی امت اسلام نظیر رابطهای است که قرآن با زندگی این امت دارد، چیزی که هست قرآن با زندگی علمی و معارفی این امت رابطه دارد و آن سبب الهی و معجز با زندگی عملی امت دارای رابطه است.
خوب وقتی سبب، چنین سببی است، باید قرآن کریم حدود آن سبب و سعه
دایره آن را بیان کند و این منت را هم بر بشر بگذارد همانطور که خدای تعالی بر بشر منت نهاد و برای هدایت او قرآن و محمد(صلی الله علیه و آله) را فرستاد و وظیفه امت را معلوم کرد، باید در همان قرآن وظیفه اجتماعی این عده که نامش اهل حل و عقد است را نیز برای خود اهل حل و عقد بیان کند، همانطور که برای پیغمبرش آن را بیان کرد و نیز لازم است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به امت خود و مخصوصاً به نیکان از اصحاب خود بیان کند، که اهل حل و عقد بعد از من که عنوانشان در قرآن" اولیالأمر» است چه کسانیند و چه حقیقتی دارند، حد و مرزشان و سعه دایره عملشان چیست و چقدر است و آیا هیأت حاکمه و یا بگو اهل حل و عقد و یا بگو «اولیالأمر» در هر عصری یک دسته هستند، برای تمامی قلمرو اسلام و یا در هر جمعیتی اسلامی یک عده اولیالأمر خواهند بود، مثلاً اعراب یک عده و آفریقائیها یک عده و شرقیها یک عده و همچنین هر جمعیتی یک عده اولیالأمر برای خود دارند، تا در بین ایشان در نفوس و اعراض و اموالشان حکم برانند؟.
و نیز لازم بود خود مسلمانان و مخصوصاً اصحاب، نسبت به این مسأله اهتمامی داشته باشند، با یکدیگر بنشینند بحث کنند و در آخر از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) توضیح بخواهند، که اولیالأمر کیانند؟ و آیا یک عده برای همه مسلمانان جهانند؟ و یا برای هر جمعیتی یک عده اولیالأمر خواهند بود هم چنان که روایات پر است از سؤالهایی که اصحاب از آن جناب کردهاند، آن هم سؤالهای پیش پا افتادهای که به قدر این مسأله اهمیت نداشته و در قرآن کریم نیز از آن سؤالها چند نمونه آمده، از آن جمله سؤال از «أهله» یعنی هلال هر ماه است، که فرموده: «یسْئَلُونَک
عَنِ الْأَهِلَّةِ»؛(1)و از آن جمله سؤال از انفاق است که در قرآن آمده: «یسْئَلُونَک ما ذا ینْفِقُونَ»؛(2)و یا «یسْئَلُونَک عَنِ الْأَنْفالِ».(3)
آیا خود و خدا جای این سؤال نیست، که چرا اصحاب از این که اولیالأمر معصوم و یا بگو اهل حل و عقد معصوم چه کسانیند هیچ سؤالی نکردهاند؟ و یا سؤال کردهاند ولی دست بازیگران سیاست با آن سؤالها بازی کرده و در نتیجه به دست ما نرسیده؟ و آیا میتوان گفت که خیر چنین چیزی نبوده با این که میدانیم مسأله اولیالأمر شدن خبری نبوده که با هوا و هوس اکثریت مردم آن روز مخالفت داشته باشد، بلکه کمال موافقت را داشته، هر کسی علاقمند بوده که از طرف خدا و رسولش عضوی از اعضای اهل حل و عقد باشد، پس چرا مسأله را به کلی متروک گذاشتند تا از یادها بردند.
از سوی دیگر گیرم که در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شرم داشتند از این که در باره اولیالأمر و جانشین رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چیزی بپرسند، چرا بعد از رحلت آن حضرت در اختلافهایی که پیش آمد و فتنههایی که یکی پس از دیگری بالا گرفت سخنی از این اهل حل و عقد به میان نیامد و چرا در بگومگوهایی که کردهاند و تاریخ اسلام کلمه به کلمه آن را ضبط کرده و حتی حرف به حرف آنها را به دست ما رسانده، اسمی و اثری از اهل حل و عقد در هیچ خطابی و هیچ کتابی دیده نمیشود، نه در
بین قدمای مفسرین، نه صحابه و نه تابعین، فقط و فقط در طول این چهارده قرن آقای فخر رازی(1)و بعضی از علمای بعد از وی از این ماجرا خبردار شدند.
نکته جالب توجه اینجا است که خود فخر رازی همین اشکال ما را بر گفتار خود کرده به این بیان که این وجه مخالف با اجماع مرکب است- اجماع مرکب یعنی اظهار قول و نظریهای سوم، در مسألهای که علمای اسلام در آن مسأله دو دسته شدهاند و هر دسته نظریهای را اختیار کردهاند، که لازمه آن نفی نظریه سوم است در نتیجه تمامی علمای اسلام با این نظریه سوم مخالفند و بر خلاف آن اجماعی مرکب از دو طایفه دارند-، زیرا اقوال در معنای اولیالأمر از چهار قول تجاوز نمیکند یکی این که اولیالأمر خلفایچهارگانهاند، دوم این که امرای لشگرند، سوم این که علمای اسلامند، چهارم این که ائمه معصومینند، پس گفتن این که اولیالأمر هیأت حاکمه معصومند قول پنجمی است، که مخالف با همه آن اقوال است و همه صاحبان آن اقوال با آن مخالفند.
چیزی که هست خودش جواب میدهد که در حقیقت این نظریه به نظریه سوم برگشت میکند، نه این که قول پنجمی باشد و خودش با این جواب رشتههای خود را پنبه میکند، پس همه این شواهدی که آوردیم دلالت دارد بر این که مسأله عصمت امتیاز اهل حل و عقد نیست و چنان نیست که خدای عز و جل به این عده از مسلمانان از راه معجزه عطیهای شریف و موهبتی عزیز داده باشد، که هرگز به خطا نروند.
مگر این که بگویند: این عصمت منتهی به عاملی خارق العاده نمیشود،
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 10، ص: 144- 150.
بلکه اصولاً تربیت عمومی اسلام بر اساسی دقیق پیریزی شده، که خود به خود این نتیجه بر آن مترتب میشود، که اهل حل و عقدش دچار غلط و خطا نمیشوند، به این معنا که بر یک مسأله خلاف واقع و اشتباهی متفق القول نمیشوند و در آنچه فتوا و نظریه میدهند دچار خطا نمیگردند.
و این احتمال علاوه بر این که باطل است، چون با ناموس عمومی منافات دارد و آن این است که ادراک کل اهل حل و عقد چیزی جز ادراکهای فرد فرد آنان نیست و وقتی فرد فرد اهل حل و عقد ممکن الخطا باشند کل ایشان نیز جایز الخطا خواهند بود، علاوه بر این، اشکالی دیگر نیز بر آن وارد است و آن این است که اگر رأی اولیالأمر به این معنا یعنی به معنای اهل حل و عقد- اینچنین پشتوانهای شکست ناپذیر دارد، باید هیچگاه از اثر دادن تخلف نکند و اگر چنین است پس این همه اباطیل و فسادهایی که عالم اسلامی را پر ساخته به کجا منتهی میشود؟ و از کجا سرچشمه گرفته است.
و چه بسیار مجالس مشورتی که بعد از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تشکیل گشت و در آن مجالس أهل حل و عقد از مسلمانان جمع شدند و برای امری از امور مشورت کردند و متفقاً نظریهای را تصویب کردند و راه رسیدن به هدف را نیز پیش گرفتند، ولی ثمرهای. جز گمراهتر شدن خود و بدبختتر کردن مسلمانان عاید اسلام نکردند و خیلی طول نکشید که بعد از رحلت آن جناب نظام الهی و عادلانه اسلام را به نظامی امپراطوری و دیکتاتوری مبدل کردند، خواننده عزیز برای این که به این گفته ما یقین حاصل کند لازم است فتنههایی که بعد از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بپا خاست و در نتیجه آن فتنهها خونهای به ناحقی که بر زمین ریخت و ناموسها که
به باد رفت و اموالی که دستخوش غارت گردید و احکامی که از اسلام تعطیل شد و حدودی که باطل گشت بررسی دقیق نموده سپس در مقام جستجو از منشأ آن بر آمده، ریشهیابی کند و آن وقت از خود بپرسد آیا جز این است که یکتا عامل تمامی این بدبختیها همان آرای اهل حل و عقد از امت بود؟ و آیا جز این بود که نشستند و طبق هوا و هوسهای خود تصمیمهایی گرفتند و همان تصمیمها را بر گردن مردم بیچاره تحمیل نمودند؟.
آری این بود حال آن رکن اساسی که به زعم آقایان دین خدا بر آن پایهگذاری شده بود و باز به زعم آقایان خدای تعالی در جملۀ «وَ اولیالأمر مِنْکمْ» مسلمانان را مأمور به اطاعت از این رکن اساسی یعنی اهل حل و عقد کرد اهل حل و عقدی که به نظر آقایان همان کسانی بودند که آیه مورد بحث معصومشان خوانده (حال اگر معصوم نبودند چه میکردند؟ و چه گناه به جا ماندهای را مرتکب میشدند؟ و چه بلای دیگری را که بر سر دین نیاوردهاند میآوردند، خدا میداند).
پس اگر مراد از کلمۀ «اولیالأمر»، اهل حل و عقد باشد هیچ چارهای جز این نداریم که بگوییم: اولیالأمر نیز مانند سایر مردم جایز الخطایند چیزی که هست از آن جایی که برجستگان جامعه و گروهی فاضل و آگاه به امور و مدرب و مجربند، خطایشان خیلی کمتر از مردم عامی است و اگر قرآن کریم مردم را امر کرده که از این دسته اطاعت کنید، با اینکه خطا هم دارند از باب مسامحه و صرفنظر کردن از موارد خطا بوده، چون مصلحت مهمتری که همان حفظ وحدت مسلمین است در نظر بوده است.
حال اگر حکمی بکنند که مغایر با حکم کتاب و سنت و مطابق با مصلحتی
باشد، که خود آنان آن را برای امت صلاح تشخیص دادند، مثلاً حکمی از احکام دین را به غیر آن چه قبلاً تفسیر میشد تفسیر کنند و یا حکمی را مطابق صلاح زمان خود یا صلاح طبع امت و یا وضع حاضر دنیا تغییر دهند، باید امت اسلام آن حکم را پیروی کنند و باید دین هم، همان حکم را بپسندد، چون دین چیزی جز سعادت مجتمع و ترقی اجتماع او را نمیخواهد، هم چنان که از سیره حکومتهای اسلامی در صدر اسلام و حکومتهای بعد نیز همین معنا به چشم میخورد.که از هیچ حکمی از احکام دایر در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) جلوگیری نشد و بر طبق سیرهای از سیرهها و سنتی از سنن آن جناب حکم نکردند، مگر آن که وقتی از ایشان سؤال میشد که چرا حکم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را اجرا نمیکنید؟ و چرا سیره و سنت آن حضرت را به کار نمیزنید در پاسخ این علت را آوردند که حکم سابق مزاحم بود با حقی از حقوق امت و این که صلاح حال امت را در این تشخیص دادیم که حکم جدید را جاری کنیم، تا حال امت را به صلاح آورد و یا گفتند سنت و روش جدید با آمال و آرزوهایی که امت در سعادت زندگی خود داشت موافقتر بود. بعضی از دانشمندان به این مطلب کفرآمیز تصریح کردهاند(1)- (و چنان نیست که ما از لازمه کلمات آنان بفهمیم) خلیفه حق دارد به خاطر حفظ صلاح امت بر خلاف صریح دین عمل کند.
و بنا بر این پس دیگر هیچ فرقی بین ملت اسلام با سایر مجتمعات به اصطلاح مترقی و مدینههای فاضله باقی نمیماند، ملت اسلام هم جمعیتی
1) . فجر الاسلام.
خواهد بود که چند نفری را انتخاب میکنند تا طبق قوانین مجتمع بر حسب آن چه متناسب با مقتضیات احوال و موجبات اوضاع میبینند حکم کنند.
و معلوم است که این طرز فکر از مغزی ترشح میکند که دین را یک سنت اجتماعی میداند و بس و معتقد است که دین در واقع همان سنت اجتماعی است که در قالب دین و به شکل آن در آمده و در نتیجه آن نیز مانند همه سنتها دستخوش دگرگونی است و محکوم است به آن چه متن اجتماعات بشری و هیکل آن حکم کند و وقتی خود اجتماع در حال تطور تدریجی از نقص به کمال است، سنت آن نیز تطور مییابد، پس در حقیقت دین اسلام یک مثل اعلایی است که جز بر زندگی انسان چهارده قرن قبل از این انطباق ندارد، اثری است باستانی که وضع دوران نبوت و نزدیکیهای آن دوران را برای امروزیها مجسم میسازد.
پس اسلام هم یک حلقه از زنجیری است که نامش مجتمعات بشری است، همانطور که همه آن حلقهها با سنتهایی که داشتند از بین رفتند این حلقه نیز محکوم به از بین رفتن است، دیگر امروز شایسته نیست بنشینیم و در باره معارف آن بحث کنیم، مگر به همان ملاکی که دانشمندان و متخصصین در علم ژئولوژی (زمینشناسی) مینشینند و در باره طبقات الارض بحث نموده و از فسیلهایی که از طبقات تحت الارض استخراج میکنند چیزهایی میفهمند.
و ما هم با کسانی که چنین اعتقادی در باره اسلام دارند بحثی نداریم، زیرا برای او بحث کردن از آیه شریفه: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اولیالأمر مِنْکمْ...» معنا ندارد و این اعتقاد اعتقادی است که اثری ریشهای در تمامی اصول و فروع
دین که تاکنون به دست ما رسیده میگذارد و معارف دین را چه اعتقادیش و چه اخلاقیش و چه عملیش را به کلی به باد میدهد.
و وای به آن وقتی که ما حوادث گذشته اسلام را بر این اصل حمل کنیم و بگوییم آنچه در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و در فرض فوت آن جناب سر زد و آن اختلافهایی که راه انداختند و نیز آن تصرفهایی که خلفا در بعضی از احکام و بعضی از سیرههای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) کردند و آن چه که در زمان معاویه و بقیه بنیامیه و پس از آنان در عهد عباسیها و بعد از آنان رخ داد مبنا و اساسش همین نظریه بوده، معلوم است که چه نتیجه حیرت انگیزی به بار میآورد.
یکی دیگر از حرفهای عجیبی که در باره آیه مورد بحث زدهاند، گفتاری است که بعضی از نویسندگان گفتهاند که آیه شریفه: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اولیالأمر مِنْکمْ»، بیش از آنچه که مفسرین با اختلافی که دارند گفتهاند، دلالت ندارد (و خلاصه این آیه دلیل بر فضیلت کسی نمیشود)؛ زیرا:
اولاً واجب بودن اطاعت «اولیالأمر» (حال اولیالأمر هر کس که میخواهد باشد) به هیچ وجه دلیل بر برتری آنان از سایرین نیست، همانطور که اطاعت از جباران دیکتاتور و ستمکار، در صورتی که مجبور باشیم بر ما نیز واجب میشود، چون اگر اطاعت نکنیم از شرشان ایمن نخواهیم بود و اطاعت ما دلیل نیست بر این که آن جباران خونخوار نزد خدا از ما افضلند.
و ثانیاً حکمی که در آیه آمده چیزی زیادتر از سایر احکامی که موقوف به وجود موضوعاتند ندارد نظیر وجوب انفاق بر فقیر و حرمت اعانه و کمک به ظالم که وقتی
این گونه احکام فعلیت پیدا میکند که فقیری و ظالمی پیدا بشود نه این که ما در به در بگردیم و فقیر پیدا کنیم و یا از این جا و آن جا ظالمی را پیدا کنیم واز یاری او اجتناب بورزیم.
و به نظر ما فساد این دو وجهی که نویسنده نامبرده ذکر کرده برای خواننده روشن است، زیرا صرف نظر از این که اولیالأمر را به سلاطین جبار و ظالم معنا کرده، که فسادش به خوبی روشن گردید، در باره وجه اولش میگوییم: وی غفلت کرده از این که قرآن کریم پر است از آیاتی که نهی میکند از اطاعت ستمکاران و مسرفین و کافران و این محال است که با این حال خود خدای تعالی امر کند به اطاعت از آنان و تازه یک چیزی را هم اضافه کند و آن این که اطاعت چنین عناصر فاسدی را دوش به دوش اطاعت خدا و اطاعت رسول قرار دهد و اگر فرض کنیم که منظور از اطاعت در باره اولیالأمر اطاعت اجباری و از روی تقیه است باید اشارهای به آن میکرد و مثلاً میفرمود: (و خدا اجازه به آن داده که اولیالأمرتان را نیز اطاعت کنید)، هم چنان که در آیهای دیگر فرموده: «إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً»؛(1)نه این که امر کند به اطاعت از آنان و در نتیجه امر صریح کردن به آن همه محذورهای غیر قابل توجیه متوجه بشود.
و اما وجه دوم، آن نیز اساسش همان وجه اول است و اما اگر آیه شریفه را به آن وجه معنا نکنیم، بلکه فرض کنیم که وجوب اطاعت اولیالأمر کردن برای این است که اولیالأمر، شانی در دین خدا دارند و به بیانی که مفصلاً گذشت معصوم از گناه و خطا هستند و محال است خدای تعالی امر به اطاعت کسانی بکند که در خارج
1) . آلعمران / 28.
هیچ مصداقی ندارند و یا در آیهای که میخواهد اس اساس مصالح دینی و خلاصه حکمی را بیان کند، که بدون آن حال مجتمع به هیچ وجه اصلاح نمیشود، متعلق و موضوع این حکم را کسانی قرار دهد که واجد شرطی باشند که احیاناً و اتفاقاً آن شرط برای کسی حاصل میشود، با این که خواننده عزیز توجه فرمود که احتیاج مجتمع بشری به اولیالأمر عین احتیاجی است که به رسول دارد و آن عبارت است از سرپرست داشتن امت که ما در بحث محکم و متشابه در باره سرپرستی و ولایت امت بحث کردیم.
اینک به اول بحث پیرامون آیه برگشته میگوییم: از آن چه گذشت برای خواننده روشن شد که ما نمیتوانیم جملۀ «وَ اولیالأمر مِنْکمْ» را حمل کنیم بر جماعتی که برای حل و عقد امور جامعه دور هم جمع میشوند و معنا ندارد بفرماید هیأت اجتماعیه اهل حل و عقد را اطاعت کنید، حال این فرمان را به هر معنایی که تفسیرش بکنیم بالآخره معنای درستی دست نمیدهد.
به ناچار باید بگوییم منظور از اولیالأمر افرادی از امتند که در گفتار- و کردارشان- معصومند و به راستی اطاعتشان واجب است،- به عین همان معنایی که اطاعت خدا و رسولش واجب است و چون ما قدرت تشخیص و پیدا کردن این افراد را نداریم- بناچار محتاج میشویم به این که خود خدای تعالی در کتاب مجیدش و یا به زبان رسول گرامیش این افراد را معرفی کند و به نام آنان تصریح
نماید، قهرا آیه شریفه با کسانی منطبق میشود که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در روایاتی که از طرق ائمه اهلبیت(علیهم السلام) تصریح به نام آنان کرده و فرموده اولیالأمر اینان هستند.
و اما این که بعضی گفتهاند: اولیالأمر خلفا و یا امیران جنگ و یا علمای بزرگ که مردم از اقوال و آرای آنان پیروی میکنند میباشند!، جواب همه این نظریهها این است که اولاً آیه شریفه دلالت دارد بر عصمت اولیالأمر و طبقاتی که نام برده شد بدون اشکال عصمت نداشتند مگر علی(علیه السلام) که طایفهای از امت معتقد به عصمت آن جناباند و ثانیاً اقوال نام برده هیچ یک همراه دلیل نیست.
و اما اشکالاتی که به قول پیروان ائمه اهلبیت کردهاند چند اشکال است.
اول این که اولیالأمر بودن ائمه اهلبیت(علیهم السلام) احتیاج به معرفی صریح از ناحیه خدای تعالی و پیامبر گرامی او دارد و اگر چنین معرفیای صورت گرفته بود، امت اسلام که سهل است، حتی دو نفر هم بعد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در باره آنان اختلاف نمیکردند.
جواب از این اشکال این است که هم در کتاب آمده و هم در سنت، اما کتاب آیه ولایت و آیه تطهیر و آیاتی دیگر که به زودی در بارهاش بحث خواهیم کرد ان شاء اللَّه تعالی.
اما سنت حدیث سفینه که در آن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «مثل اهلبیتی کمثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق؛(1)صفت اهلبیت من نظیر کشتی نوح است، که هر کس سوار آن شد نجات یافت و هرکس از سوار شدنش تخلف ورزید غرق گردید.» و حدیث ثقلین که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در آن حدیث فرمود: «انی تارک
1) . طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ج 1، ص: 229.
فیکم الثقلین کتاب اللَّه و عترتی، اهلبیتی، ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی ابداً؛(1)من برای بعد از خودم دو چیز بس سنگین در بین شما میگذارم، کتاب خدا و عترتم را، که اهلبیت منند، در صورتی که بعد از من به آن دو تمسک بجویید هرگز گمراه نخواهید شد»، که شرح و بسط آن در جلد سوم عربی این کتاب، آنجا که در باره محکم و متشابه بحث میکردیم گذشت و باز نظیر احادیثی که از طرق شیعه و سنی روایت شده، کهان شاء اللَّه در بحث روایتی آینده از نظر خواننده خواهد گذشت.
اشکال دوم این است که اطاعت اولیالأمر کردن منوط بر این است که مردم آنان را بشناسند چون اگر نشناسند تکلیف مردم به اطاعت از آنان تکلیف به ما لا یطاق است، وقتی مشروط به این شرط شد، آیه شریفه آن شرط را دفع میکند، چون آیه مطلق است.
جواب از این اشکال این است که عین این اشکال به خود وی بر میگردد، برای این که اطاعت همانطور که او گفته مشروط به معرفت است، آن هم به طور مطلق، تنها فرقی که بین گفتار او با گفتار ما هست، این است که او میگوید: اولیالأمر و اهل حل و عقد را خود ما میشناسیم و مصداقش را تشخیص میدهیم و هیچ احتیاج به معرفی و بیان خدا و رسول او نداریم و راست هم میگوید، زیرا اولیالأمر گناهکار چه احتیاج به معرفی خدا و رسولش دارد، ولی ما میگوییم شناختن اولیالأمر بیگناه و معصوم از هر معصیت و خطا احتیاج به معرفی خدا و رسول او دارد، پس هم قول ما و هم قول صاحب اشکال مخالف با آیه است، زیرا آیه
1) . همان.
مطلق است در آن شرطی نیامده و ما هر دو آن را مشروط کردیم، پس دیگر جا ندارد که مسأله شرط را او بر ما اشکال کند.
علاوه بر این که معرفت به غرضی که شرط شمرده شود، از قبیل سایر شروط نیست، چون معرفت مربوط به تحقق بلوغ تکلیف است نه مربوط به خود تکلیف و یا مکلف به آن، سادهتر بگویم تا تکلیف به مکلف نرسد و به آن و به موضوع و متعلق آن معرفت پیدا نکند، تکلیف منجز نمیشود (هر چند که خود تکلیف و مکلف به آن هیچ شرطی نداشته باشد) و اگر معرفت مثل سایر شرایط قید تکلیف یا مکلف به آن بود و نظیر استطاعت در حج که قید مکلف است و وجود آب برای وضو که قید تکلیف است میبود، دیگر واجبات به دو قسم مطلق و مشروط تقسیم نمیشد و اصلاً تکلیف مطلقی وجود نمیداشت، چون تکلیف هر قدر هم که بیقید و شرط باشد بالآخره مشروط به شرایط عامه یعنی علم و قدرت و امثال آن هست، پس باید بگوییم تمامی تکالیف مقیدند در حالی که چنین نیست.
اشکال سومی که به پیروان ائمه اهلبیت(علیهم السلام) کردهاند این است که ما در این عصری که زندگی میکنیم دسترسی به امام معصوم و دریافت علم دین از او نداریم و همین خود دلیل است بر این که آن کسی که خدا اطاعتش را بر امت واجب کرده امام معصوم نیست، چون امت به چنین امامی دسترسی ندارد.
جواب این اشکال این است که اگر امروز امت اسلام دسترسی به امام معصوم ندارد تقصیر خود او است، زیرا این امت اسلام بود که به سوء اختیارش و با اعمال زشتی که کرد و امروز هم دارد میکند، خود را از امام معصوم بیبهره کرد و این محرومیتش مستند به خدا و رسول نیست، پس تکلیف پیروی و اطاعت از معصوم
برداشته نشده و این رفتار، امت اسلام و سپس این گفتارمان مثل این میماند که امتی پیامبر خود را به دست خود بکشد، آن گاه به درگاه خدا عذر بخواهد، که به دستور تو و پیامبرت عمل نکردم برای این بود که نمیتوانستم پیغمبرت را اطاعت کنم چون در بین ما نبود.
علاوه بر این که عین این اشکال به خود او بر میگردد، با این بیان که میگوییم: ما امروز نمیتوانیم امت واحدهای در تحت لوای اسلام تشکیل دهیم، تا آن چه اهل حل و عقد تصمیم میگیرند در بین خود اجرا کنیم.
اشکال چهارمشان این است که خدای تعالی در همین آیه مورد بحث میفرماید: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ...» و اگر مراد از اولیالأمر امام معصوم بود، باید میفرمود: «فان تنازعتم فی شیء فردوه... الی الامام».
جواب این اشکال این است که در بیان سابق گذشت که گفتیم منظور همان رد بر امام است، به آن تقریبی که گذشت.
اشکال پنجم این است، آنها که قائل به امام معصومند، میگویند: فایده امام معصوم و پیروی از او این استکه در زیر سایه او از ظلمت تفرقه و نزاع و دشمنی و خلاف نجات یافته به وحدت کلمه و اتفاق و برادری برسند، در حالی که آیه شریفه فرض به پا شدن تنازع را در بود اولیالأمر کرده و فرموده اگر نزاعی بین شما رخ داد به اولیالأمر مراجعه کنید، پس اولیالأمر معصوم هم نمیتواند وحدت کلمه بیاورد، پس بنا بر این امامیه که میگویند اولیالأمر باید معصوم باشد چه فایده زایدی در وجود امام معصوم میبینند؟.
جواب این اشکال از آن چه گذشت روشن شده، برای این که تنازعی که در
آیه شریفه آمده تنازع مؤمنین در احکام کتاب و سنت است، نه در احکام ولایت، که امام آن را در حوادثی که پیش میآید به عنوان ولی مسلمین صادر میکند و ما در سابق گفتیم که غیر از خدا و رسول او کسی اختیار تشریع حکم ندارد، حال اگر دو طایفهای که با هم نزاع دارند توانستند حکم کتاب و سنت را بفهمند باید آن را از کتاب و سنت استنباط و استخراج کنند و اگر نتوانستند از امام معصوم که در فهم حکم خدا از کتاب و سنت عصمت دارد بپرسند، نظیر سیرهای که معاصرین رسول خدا(صلی الله علیه و آله) داشتند، هر چه را خودشان از کتاب و از کلمات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میفهمیدند به همان عمل میکردند و هر جا نمیفهمیدند از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میپرسیدند.
پس حکم اولیالأمر در اطاعت حکم رسول است، همانطور که آیه نیز بر این دلالت میکرد و حکم تنازع در عصری که رسول(صلی الله علیه و آله) نیست و اولیالأمر هست، همان حکم تنازع در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است، هم چنان که آیه مورد بحث و آیات بعدی نیز بر این معنا دلالت دارد، به این معنا که آیه مورد بحث حکم تنازع در زمان غیبت رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) را بیان میکند و آیات بعدی حکم آن را در زمان حضور آن جناب. پس مسأله رد تنازع به خدا و رسول که در آیه آمده مختص به صورتی است که مؤمنین با یکدیگر تنازع کنند، چون آیه دارد: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ»، (اگر شما مؤمنین در بین خود نزاع کردید) و نفرموده: «فان تنازع اولواالأمر»، اگر اولیالأمر خودشان در بین خود نزاع کردند و نیز نفرمود: «فان تنازعوا» و معلوم است که معنای رد به رسول در زمان حضور رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) این است که از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حکم مسألهای که در آن نزاع کردهاند بپرسند و یا خود اگر میتوانند از کتاب و سنت استنباط نمایند
و در زمان غیبت آن جناب این است که از امام حکم آن را بپرسند و یا اگر میتوانند خودشان استنباط کنند که بیانش گذشت، پس جملۀ «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ...»، آن طور که اشکال کننده پنداشته کلامی زاید و بیفایده نیست.
پس از همه مطالب گذشته این معنا به خوبی روشن شد که مراد از «اولیالأمر» رجالی معین از امت است که حکم هر یک از آنان در وجوب اطاعت حکم رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) است و این معنا در عین حال منافات با عمومیتی که به حسب لغت از لفظ اولیالأمر فهمیده میشود ندارد و هیچ اشکالی ندارد که شارع از این لفظ عام آن معنای خاص را اراده کرده باشد، چون قصد مفهومی از مفاهیم از یک لفظ، مطلبی است و قصد مصداقی که آن مفهوم با آن منطبق است مطلبی دیگر است، نظیر مفهوم رسول که معنایی است عام و کلی و در آیه مورد بحث نیز در همان معنا استعمال شده، ولی منظور گوینده از این لفظ عام رسول اسلام محمد بن عبداللَّه(صلی الله علیه و آله) است.
«فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ...»؛ این جمله تفریع و نتیجه گیری از حصری است که از مورد آیه استفاده میشد، چون جملۀ «أَطِیعُوا اللَّهَ...» از آنجایی که اطاعت خدا و رسول کردن را واجب میکرد، از آن فهمیده میشود که منظور اطاعت در مواد دینی است، که متکفل رفع همه اختلافهایی است که ممکن است در دین خدا پیدا بشود. و نیز بر آورنده هر حاجتی است که ممکن است پیش بیاید، دیگر موردی باقی نمیماند که مردم در آن مورد به غیر خدا و رسول او مراجعه کنند، در نتیجه معنای کلام چنین میشود که شما مردم باید تنها و تنها
خدا و رسول و اولیالأمر را اطاعت کنید نه طاغوت را و این همان حصری است که گفتیم از آیه استفاده میشود و نتیجه آن، مضمون جمله مورد بحث است که میفرماید: پس اگر در امری تنازع کردید آن را به خدا و رسول رد کنید.
و از این که خطاب را متوجه مؤمنین کرده کشف میکند از این که مراد از تنازع هم، تنازع مؤمنین در بین خودشان است، نه تنازعی که فرضاً بین آنها و اولیالأمر اتفاق بیفتد و یا بین خود اولیالأمر رخ دهد، چون فرض اولی یعنی تنازع مؤمنین با اولیالأمر با مضمون آیه سازگار نیست که اطاعت اولیالأمر را بر آنان واجب کرده و همچنین فرض دوم با آیه نمیسازد چون معنا ندارد خدای تعالی اطاعت کسانی را بر امت واجب کند که بین خودشان تنازع رخ دهد، زیرا اگر اولیالأمر در بین خود تنازع کنند قطعاً یکی بر حق و دیگری بر باطل خواهد بود و خدای تعالی چگونه اطاعت کسی را واجب میکند که خود بر باطل است، علاوهبر این که اگر منظور تنازع اولیالأمر در بین خودشان بود پس چرا در جمله مورد بحث خطاب را متوجه مؤمنین کرد و فرمود: (پس اگر در چیزی تنازع کردید آن را به خدا و رسول برگردانید...).
و اما کلمه «شیء»، این کلمه هر چند عمومیت دارد همه احکام و دستورات خدا و رسول و اولیالأمر را شامل میشود، هر چه میخواهد باشد و لیکن جمله بعد که میفرماید: «پس آن را به خدا و رسول برگردانید»، به ما میفهماند که مراد از کلمه شیء مورد تنازع، چیزی است که اولیالأمر در باره آن استقلال ندارد و نمیتواند در آن به رأی خود استبداد کند و خلاصه کلام اینکه منظور نزاع مردم در آن احکام و دستوراتی نیست که ولی امرشان در دایره ولایتش اجرا میکند، مثل این که دستورشان بدهد به کوچ کردن، یا جنگیدن، یا صلح کردن با دشمن و یا امثال
اینها، چون مردم مأمورند که در این گونه احکام ولی امر خود را اطاعت کنند و معنا ندارد بفرماید وقتی در این گونه احکام تنازع کردید، ولی امر خود را رها کرده، به خدا و رسولش مراجعه کنید.
بنا بر این آیه شریفه دلالت دارد بر این که مراد از کلمه «شیء»، خصوص احکام دینی است، که احدی حق ندارد در آن دخل و تصرفی بکند، مثلاً حکمی را که نباید انفاذ کند، انفاذ و حکمی را که باید حاکم بداند، نسخ کند، چون این گونه تصرفات در احکام دینی خاص خدا و رسول او است و آیه شریفه مثل صریح است در این که احدی را نمیرسد که در حکمی دینی که خدای تعالی و رسول گرامی او تشریع کردهاند تصرف کند و در این معنا هیچ فرقی بین اولیالأمر و سایر مردم نیست.
«إِنْ کنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ...»؛ این جمله تشدید و تأکید همان حکمی است که جمله قبل بیان کرد و اشاره است به این که مخالفت این دستور از فسادی که در مرحله ایمان باشد ناشی میگردد، معلوم میشود این دستور ارتباط مستقیم با ایمان دارد و مخالفت آن کشف میکند از این که شخص مخالف اگر تظاهر به صفات ایمان به خدا و رسولش میکند، برای این است که کفر باطنی خود را بپوشاند و این همان نفاق است که آیات بعدی بر آن دلالت دارد.
«ذلِک خَیرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلًا»؛ یعنی بر گرداندن حکمی که در آن تنازع دارید، به خدا و رسول او بهتر است و یا (اطاعت خدا و رسول و اولیالأمر بهتر است) و کلمه تأویل در اینجا به معنای مصلحت واقعی است، که حکم مورد بحث از آن منشأ میگیرد و سپس مترتب بر عمل میشود و ما در تفسیر آیه: «وَ ابْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ وَ ما
یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ...»؛(1)در جلد سوم عربی این کتاب بحثی در باره معنای تأویل کردیم.(2)
این آیه و چند آیه بعد، در باره یکی از مهمترین مسائل اسلامی، یعنی مسأله رهبری بحث میکند و مراجع واقعی مسلمین را در مسائل مختلف دینی و اجتماعی مشخص میسازد.
نخست به مردم با ایمان دستور میدهد که از خداوند اطاعت کنند، بدیهی است برای یک فرد با ایمان همه اطاعتها باید به اطاعت پروردگار منتهی شود و هر گونه رهبری باید از ذات پاک او سرچشمه گیرد و طبق فرمان او باشد، زیرا حاکم و مالک تکوینی جهان هستی او است و هر گونه حاکمیت و مالکیت باید به فرمان او باشد؛ «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ».
در مرحله بعد، فرمان به پیروی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) میدهد، پیامبری که معصوم است و هرگز از روی هوی و هوس، سخن نمیگوید، پیامبری که نماینده خدا در میان مردم است و سخن او سخن خدا است و این منصب و موقعیت را خداوند به او داده است، بنا بر این اطاعت از خداوند، مقتضای خالقیت و حاکمیت ذات او است، ولی اطاعت از پیامبر(صلی الله علیه و آله) مولود فرمان پروردگار است و به تعبیر دیگر خداوند واجب الاطاعة بالذات است و پیامبر(صلی الله علیه و آله) واجب الاطاعه بالغیر و شاید تکرار اطیعوا در آیه اشاره به همین موضوع یعنی تفاوت دو اطاعت دارد (و اطیعوا الرسول) و
مرحله سوم فرمان به اطاعت از اولواالأمر میدهد که از متن جامعه اسلامی برخاسته و حافظ دین و دنیای مردم است.
در باره اینکه منظور از اولواالأمر چیست در میان مفسران اسلام سخن بسیار است که میتوان آن را درچند جمله خلاصه کرد:
جمعی از مفسران اهل تسنن معتقدند که منظور از «اولواالأمر» زمامداران و حکام و مصادر در امورند، در هر زمان و در هر محیط و هیچگونه استثنایی برای آن قائل نشدهاند و نتیجه آن این است که مسلمانان موظف باشند از هر حکومتی به هر شکل پیروی کنند، حتی اگر حکومت مغول باشد.
بعضی دیگر از مفسران مانند نویسنده تفسیر المنار و تفسیر فی ظلال القرآن و بعضی دیگر معتقدند که منظور از اولواالأمر نمایندگان عموم طبقات، حکام و زمامداران و علما و صاحب منصبان در تمام شئون زندگی مردم هستند، اما نه به طور مطلق و بدون قید و شرط بلکه اطاعت آنها مشروط به این است که بر خلاف احکام و مقررات اسلام نبوده باشد.
به عقیده بعضی دیگر منظور از «اولیالأمر» زمامداران معنوی و فکری یعنی علما و دانشمندانند، دانشمندانی که عادل باشند و به محتویات کتاب و سنت آگاهی کامل داشته باشند.
بعضی از مفسران اهل تسنن معتقدند که منظور از این کلمه منحصراً خلفای چهارگانه نخستینند و غیر آنها را شامل نمیشود و بنا بر این در اعصار دیگر اولیالأمر وجود خارجی نخواهد داشت.
بعضی دیگر از مفسران، اولواالأمر را به معنی صحابه و یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله) میدانند.
احتمال دیگری که در تفسیر اولواالأمر گفته شده این است که منظور فرماندهان لشکر اسلامند.
همه مفسران شیعه در این زمینه اتفاق نظر دارند که منظور از «اولواالأمر»، امامان معصوم میباشند که رهبری مادی و معنوی جامعه اسلامی، در تمام شئون زندگی از طرف خداوند و پیامبر(صلی الله علیه و آله) به آنها سپرده شده است و غیر آنها را شامل نمیشود و البته کسانی که از طرف آنها به مقامی منصوب شوند و پستی را در جامعه اسلامی به عهده بگیرند، با شروط معینی اطاعت آنها لازم است نه به خاطر اینکه اولواالأمرند، بلکه به خاطر اینکه نمایندگان اولواالأمر میباشند.
اکنون به بررسی تفاسیر فوق به طور فشرده میپردازیم:
شک نیست که تفسیر اول به هیچ وجه با مفهوم آیه و روح تعلیمات اسلام سازگار نیست و ممکن نیست که پیروی از هر حکومتی بدون قید و شرط در ردیف اطاعت خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله) باشد و به همین دلیل علاوه بر مفسران شیعه، مفسران بزرگ اهل تسنن نیز آن را نفی کردهاند.
و اما تفسیر دوم نیز با اطلاق آیه شریفه سازگار نیست، زیرا آیه اطاعت اولواالأمر را بدون قید و شرط لازم و واجب شمرده است.
تفسیر سوم یعنی تفسیر اولواالأمر به علما و دانشمندان عادل و آگاه از کتاب و سنت نیز با اطلاق آیه سازگار نیست، زیرا پیروی از علما و دانشمندان، شرائطی دارد از جمله اینکه گفتار آنها بر خلاف کتاب و سنت نباشد، بنا بر این اگر آنها
مرتکب اشتباهی شوند (چون معصوم نیستند و اشتباه میکنند) و یا به هر علت دیگر از حق منحرف شوند، اطاعت آنها لازم نیست، در صورتی که آیه اطاعت اولواالأمر را به طور مطلق، همانند اطاعت پیامبر(صلی الله علیه و آله)، لازم شمرده است، به علاوه اطاعت از دانشمندان در احکامی است که از کتاب و سنت استفاده کردهاند بنا بر این چیزی جز اطاعت خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله) نخواهد بود و نیازی به ذکر ندارد.
تفسیر چهارم (منحصر ساختن به خلفای چهارگانه نخستین) مفهومش این است که امروز مصداقی برای اولواالأمر در میان مسلمانان وجود نداشته باشد، به علاوه هیچگونه دلیلی برای این تخصیص در دست نیست.
تفسیر پنجم و ششم یعنی اختصاص دادن به صحابه و یا فرماندهان لشکر نیز همین اشکال را دارد یعنی هیچگونه دلیلی بر این تخصیص نیز در دست نیست.
جمعی از مفسران اهل تسنن مانند «محمد عبده" دانشمند معروف مصری به پیروی از بعضی از کلمات مفسر معروف" فخر رازی" خواستهاند، احتمال دوم (اولواالأمر همه نمایندگان طبقات مختلف جامعه اسلامی اعم از علماء، حکام و نمایندگان طبقات دیگر است) را با چند قید و شرط بپذیرند، از جمله اینکه مسلمان باشند (آن چنان که از کلمۀ «منکم" در آیه استفاده میشود) و حکم آنها بر خلاف کتاب و سنت نباشد و از روی اختیار حکم کنند نه اجبار و موافق با مصالح مسلمین حکم نمایند و از مسائلی سخن گویند که حق دخالت در آن داشته باشند (نه مانند عبادات که مقررات ثابت و معینی در اسلام دارند) و در مسألهای که حکم میکنند، نص خاصی از شرع نرسیده باشد و علاوه بر همه اینها به طور اتفاق نظر بدهند.
و از آنجا که آنها معتقدند مجموع امت یا مجموع نمایندگان آنها گرفتار اشتباه و خطا نمیشوند و بهعبارت دیگر مجموع امت معصومند، نتیجه این شروط آن میشود که اطاعت از چنین حکمی به طور مطلق و بدون هیچگونه قید و شرط همانند اطاعت از پیامبر(صلی الله علیه و آله) لازم باشد، (و نتیجه این سخن حجت بودن «اجماع» است) ولی باید توجه داشت که این تفسیر نیز اشکالات متعددی دارد، زیرا:
اولاً- اتفاق نظر در مسائل اجتماعی در موارد بسیار کمی روی میدهد و بنا بر این یک بلا تکلیفی و نابسامانی در غالب شئون مسلمین به طور دائم وجود خواهد داشت و اگر آنها نظریه اکثریت را بخواهند بپذیرند، این اشکال پیش میآید که اکثریت هیچگاه معصوم نیست و بنا بر این اطاعت از آن به طور مطلق لازم نمیباشد.
ثانیاً- در علم اصول ثابت شده، که هیچگونه دلیلی بر معصوم بودن" مجموع امت»، منهای وجود امام معصوم، در دست نیست.
ثالثاً- یکی از شرائطی که طرفداران این تفسیر ذکر کرده بودند این بود که حکم آنها بر خلاف کتاب و سنت نباشد، باید دید تشخیص این موضوع که حکم مخالف سنت است یا نیست با چه اشخاصی است، حتماً با مجتهدان و علمای آگاه از کتاب و سنت است و نتیجه این سخن آن خواهد بود که اطاعت از اولواالأمر بدون اجازه مجتهدان و علماء جایز نباشد، بلکه اطاعت آنها بالاتر از اطاعت اولواالأمر باشد و این با ظاهر آیه شریفه سازگار نیست.
درست است که آنها علما و دانشمندان را نیز جزء اولواالأمر گرفتهاند، ولی در حقیقت مطابق این تفسیر علما و مجتهدان به عنوان ناظر و مرجع عالیتر از سایر نمایندگان طبقات شناخته شدهاند نه مرجعی در ردیف آنها، زیرا علما و
دانشمندان باید بر کار دیگران از نظر موافقت با کتاب و سنت نظارت داشته باشند و به این ترتیب مرجع عالی آنها خواهند بود و این با تفسیر فوق سازگار نیست.
بنا بر این تفسیر فوق از جهات متعددی مواجه با اشکال است.
و تنها تفسیری که از اشکالات گذشته سالم میماند تفسیر هفتم یعنی تفسیر اولواالأمر به رهبران و امامان معصوم است، زیرا این تفسیر با اطلاق وجوب اطاعت که از آیه فوق استفاده میشود کاملاً سازگار است، چون مقام" عصمت" امام، او را از هر گونه خطا و اشتباه و گناه حفظ میکند و به این ترتیب فرمان او همانند فرمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) بدون هیچگونه قید و شرطی واجب الاطاعه است و سزاوار است که در ردیف اطاعت او قرار گیرد و حتی بدون تکرار «اطیعوا» عطف بر «رسول» شود.
جالب توجه اینکه بعضی از دانشمندان معروف اهل تسنن از جمله مفسر معروف فخر رازی در آغاز سخنش در ذیل این آیه، به این حقیقت اعتراف کرده، میگوید:
«کسی که خدا اطاعت او را به طور قطع و بدون چون و چرا لازم بشمرد حتماً باید معصوم باشد، زیرا اگر معصوم از خطا نباشد به هنگامی که مرتکب اشتباهی میشود خداوند اطاعت او را لازم شمرده و پیروی از او را در انجام خطا لازم دانسته و این خود یک نوع تضاد در حکم الهی ایجاد میکند، زیرا از یک طرف انجام آن عمل ممنوع است و از طرف دیگر پیروی از «اولواالأمر» لازم است و این موجب اجتماع «امر» و «نهی» میشود.
بنا بر این از یک طرف میبینیم خداوند اطاعت فرمان اولواالأمر را بدون هیچ قید و شرط لازم دانسته و از طرف دیگر اگر اولواالأمر معصوم از خطا نباشند چنین
فرمانی صحیح نیست، از این مقدمه چنین استفاده میکنیم که اولواالأمر که در آیه فوق به آنها اشاره شده حتماً باید معصوم بوده باشند».(1)
فخر رازی سپس چنین ادامه میدهد که این معصوم یا مجموع امت است و یا بعضی از امت اسلام، احتمال دوم قابل قبول نیست، زیرا ما باید این بعض را بشناسیم و به او دسترس داشته باشیم، در حالی که چنین نیست و چون این احتمال از بین برود، تنها احتمال اول باقی میماند که معصوم مجموع این امت است و این خود دلیلی است بر اینکه اجماع و اتفاق امت حجت و قابل قبول است و از دلائل معتبر محسوب میشود.(2)
همانطور که میبینیم فخر رازی با اینکه معروف به اشکالتراشی در مسائل مختلف علمی است دلالت آیه را بر اینکه اولواالأمر باید افراد معصومی باشند پذیرفته است، منتها از آنجا که آشنایی به مکتب اهلبیت(علیهم السلام) و امامان و رهبران این مکتب نداشته این احتمال را که اولواالأمر اشخاص معینی از امت بودهباشند نادیده گرفته است و ناچار شده که اولواالأمر را به معنی مجموع امت (یا نمایندگان عموم طبقات مسلمانان) تفسیر کند، در حالی که این احتمال قابل قبول نیست، زیرا همانطور که گفتیم اولواالأمر باید رهبر جامعه اسلامی باشد و حکومت اسلامی و حل و فصل مشکلات مسلمین به وسیله او انجام شود و میدانیم حکومت دستجمعی عموم و حتی نمایندگان آنها به صورت اتفاق آراء عملاً امکانپذیر نیست، زیرا در مسائل مختلف اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اخلاقی و اقتصادی
که مسلمانان با آن روبرو هستند، به دست آوردن اتفاق آراء همه امت یا نمایندگان آنها غالباً ممکن نیست و پیروی از اکثریت نیز پیروی از اولواالأمر محسوب نمیشود، بنا بر این لازمه سخن فخر رازی و کسانی که از دانشمندان معاصر عقیده او را تعقیب کردهاند این میشود که عملاً اطاعت از اولواالأمر تعطیل گردد و یا به- صورت یک موضوع بسیار نادر و استثنایی درآید.
از مجموع بیانات فوق نتیجه میگیریم که آیه شریفه تنها رهبری پیشوایان معصوم که جمعی از امت را تشکیل میدهند اثبات میکند.
در اینجا ایرادهایی به تفسیر فوق شده که از نظر رعایت بیطرفی در بحث باید مطرح گردد:
پاسخ این سؤال چنین است، زیرا امام معصوم در هر زمان اگر چه یک نفر بیش نیست ولی در مجموع زمانها افراد متعددی را تشکیل میدهند و میدانیم آیه تنها وظیفه مردم یک زمان را تعیین نمیکند.
داشت یکی منصب «رسالت» که در آیه به عنوان «أَطِیعُوا الرَّسُولَ» از او یاد شده و دیگر منصب «رهبری» و زمامداری امت اسلامی" که قرآن به عنوان اولواالأمر از آن یاد کرده، بنا بر این پیشوا و رهبر معصوم در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) خود پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود که علاوه بر منصب رسالت و ابلاغ احکام اسلام، این منصب را نیز به عهده داشت و شاید تکرار نشدن «اطیعوا» در بین «رسول» و «اولواالأمر» خالی از اشاره به این معنی نباشد و به عبارت دیگر منصب «رسالت» و «منصب اولواالأمری" دو منصب مختلف است که در وجود پیامبر(صلی الله علیه و آله) یک جا جمع شده ولی در امام از هم جدا شده است و امام تنها منصب دوم را دارد.
در پاسخ این ایراد باید گفت: اولاً این ایراد مخصوص تفسیر دانشمندان شیعه نیست بلکه به سایر تفسیرها نیز با کمی دقت متوجه میشود و ثانیاً شکی نیست که منظور از اختلاف و تنازع در جمله فوق، اختلاف و تنازع در احکام است نه در مسائل مربوط به جزئیات حکومت و رهبری مسلمین، زیرا در این مسائل مسلماً باید از اولواالأمر اطاعت کرد (همانطور که در جمله اول آیه تصریح شده) بنا بر این منظور
از آن اختلاف در احکام و قوانین کلی اسلام است که تشریع آن با خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله) است، زیرا میدانیم امام فقط مجری احکام است، نه قانونی وضع میکند و نه نسخ میکند، بلکه همواره در مسیر اجرای احکام خدا و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله) است و لذا در احادیث اهلبیت(علیهم السلام) میخوانیم که اگر از ما سخنی بر خلاف کتاب اللَّه و سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل کردند هرگز نپذیرید، محال است ما چیزی بر خلاف کتاب اللَّه و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله) بگوئیم، بنا بر این نخستین مرجع حل اختلاف مردم در احکام و قوانین اسلامی خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله) است که بر او وحی میشود و اگر امامان معصوم بیان حکم میکنند، آن نیز از خودشان نیست بلکه از کتاب اللَّه و یا علم و دانشی است که از پیامبر(صلی الله علیه و آله) به آنها رسیده است و به این ترتیب علت عدم ذکر اولواالأمر در ردیف مراجعحل اختلاف در احکام روشن میگردد.(1)
در منابع اسلامی نیز احادیثی وارد شده که تفسیر اولواالأمر را به امامان اهلبیت تأیید میکند از جمله:
1) . و اگر میبینیم در آیه 83 همین سوره برای حل بعضی از مشکلات ارجاع به اولوا الامر داده شده است منظور از آن، اختلاف در احکام و قوانین کلی شرع نیست بلکه همانطور که در تفسیر آیه مزبور خواهد آمد در باره مسائل مربوط به طرز اجرای احکام است، شرح بیشتر این موضوع را به خواست خدا در ذیل همان آیه خواهیم خواند.
2) . ابوحیان، محمد بن یوسف، البحر المحیط، ص: 278.
«اما ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی حین قال اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ فقال عز و جل: وَ اولیالأمر مِنْکمْ؛ آیا دوست نداری نسبت به من همانند هارون (برادر موسی) نسبت به موسی(علیه السلام) بوده باشی، آن زمانی که موسی به او گفت: در میان بنیاسرائیل جانشین من باش و اصلاح کن، سپس خداوند عز و جل فرمود: وَ اولیالأمر مِنْکمْ.»(1)
شیخ سلیمان حنفی قندوزی که از دانشمندان معروف اهل تسنن است در کتاب ینابیع المودة از کتاب «مناقب" از «سلیم بن قیس هلالی" نقل میکند که روزی مردی به خدمت علی(علیه السلام) آمد و پرسید: کمترین چیزی که انسان در پرتو آن جزء مؤمنان خواهد شد چه چیز است؟ و نیز کمترین چیزی که با آن جزء کافران و یا گمراهان میگردد کدام است؟ امام فرمود: اما کمترین چیزی که انسان به سبب آن در زمره گمراهان درمیآید این است که حجت و نماینده خدا و شاهد و گواه او را که اطاعت و ولایت او لازم است نشناسد، آن مرد گفت: یا امیر المؤمنین آنها را برای من معرفی کن، علی(علیه السلام) فرمود: همانها که خداوند در ردیف خود و پیامبر(صلی الله علیه و آله) قرار داده و فرموده «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اولیالأمر مِنْکمْ».
1) . حائری اسکوئی، موسی، احقاقالحق، ج 3، ص: 425.
آن مرد گفت فدایت شوم باز هم روشنتر بفرما علی(علیه السلام) فرمود: همانهایی که رسول خدا در موارد مختلف و در خطبه روز آخر عمرش از آنها یاد کرده و فرمود:
«انی ترکت فیکم آمرین لن تضلوا بعدیان تمسکتم بهما کتاب اللَّه و عترتی اهلبیتی؛ من در میان شما دو چیز بیادگار گذاشتم که اگر دست به دامن آنها بزنید هرگز بعد از من گمراه نخواهید شد کتاب خدا و خاندانم.»(1)
و نیز همان دانشمند در کتاب «ینابیع المودة» مینویسد که صاحب کتاب مناقب از تفسیر مجاهد نقل کرده که این آیه در باره علی(علیه السلام) نازل شده است(2).
پس از وفات پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ماجرای سقیفه، امام علی(علیه السلام) فرمود:«أَیهَا النَّاسُ شُقُّوا أَمْوَاجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ وَ عَرِّجُوا عَنْ طَرِیقِ الْمُنَافَرَةِ وَ ضَعُوا تِیجَانَ الْمُفَاخَرَةِ أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ أَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَرَاحَ هَذَا مَاءٌ آجِنٌ وَ لُقْمَةٌ یغَصُّ بِهَا آکلُهَا وَ مُجْتَنِی الثَّمَرَةِ لِغَیرِ وَقْتِ إِینَاعِهَا کالزَّارِعِ بِغَیرِ أَرْضِهِ. فَإِنْ أَقُلْ یقُولُوا حَرَصَ
عَلَی الْمُلْک وَ إِنْ أَسْکتْ یقُولُوا جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ هَیهَاتَ بَعْدَ اللَّتَیا وَ الَّتِی وَ اللَّهِ لَابْنُ ابیطَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْی أُمِّهِ بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَی مَکنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لَاضْطَرَبْتُمْ اضْطِرَابَ الْأَرْشِیةِ فِی الطَّوِی الْبَعِیدَة.»(1)
ای مردم، امواج فتنهها را با کشتیهای نجات(2)درهم بشکنید و از راه اختلاف و پراکندگی بپرهیزید و تاجهای فخر و برتری جویی را بر زمین نهید، رستگار شد آن کس که با یاران به پاخاست، یا کناره گیری نمود و مردم را آسوده گذاشت.
این گونه زمامداری(3)، چون ابیبد مزه و لقمهای گلوگیر است و آن کس که میوه را کال و نارس بچیند، مانند کشاورزی است که در زمین دیگری به کارد.
در شرایطی قرار دارم که اگر سخن بگویم، میگویند بر حکومت حریص است و اگر خاموش باشم، میگویند:
از مرگ میترسید!! هرگز! من و ترس از مرگ؟! پس از آن همه جنگها و حوادث ناگوار؟! سوگند به خدا، انس و علاقه فرزند ابیطالب به مرگ در راه خدا، از علاقه طفل به پستان مادر بیشتر است! این که سکوت برگزیدم، از علوم و حوادث پنهانی آگاهی دارم که اگر باز گویم مضطرب میگردید، چون لرزیدن ریسمان در چاههای عمیق!.(4)
در آستانه جنگ جمل، در سال 36 هجری به امام گزارش رسید که ابوموسی اشعری، فرماندار کوفه مردم را برای پیوستن به امام باز میدارد، امام این نامه را به او نوشت.
«مِنْ عبداللَّه عَلِی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی عبداللَّه بْنِ قَیسٍ أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِی عَنْک قَوْلٌ هُوَ لَک وَ عَلَیک فَإِذَا قَدِمَ [عَلَیک رَسُولِی] رَسُولِی عَلَیک فَارْفَعْ ذَیلَک وَ اشْدُدْ مِئْزَرَک وَ اخْرُجْ مِنْ جُحْرِک وَ انْدُبْ مَنْ مَعَک فَإِنْ حَقَّقْتَ فَانْفُذْ وَ إِنْ تَفَشَّلْتَ فَابْعُدْ وَ ایمُ اللَّهِ لَتُؤْتَینَّ مِنْ حَیثُ أَنْتَ وَ لَا تُتْرَک حَتَّی یخْلَطَ زُبْدُک بِخَاثِرِک وَ ذَائِبُک بِجَامِدِک وَ حَتَّی تُعْجَلُ عَنْ قِعْدَتِک وَ تَحْذَرَ مِنْ أَمَامِک کحَذَرِک مِنْ خَلْفِک وَ مَا هِی بِالْهُوَینَی الَّتِی تَرْجُو وَ لَکنَّهَا الدَّاهِیةُ الْکبْرَی یرْکبُ جملها وَ [یذَلُ] یذَلَّلُّ صعبها وَ یسَهَّلُ جبلها فَاعْقِلْ عَقْلَک وَ امْلِک أَمْرَک وَ خُذْ نَصِیبَک وَ حَظَّک فَإِنْ کرِهْتَ فَتَنَحَّ إِلَی غَیرِ رَحْبٍ وَ لَا فِی نَجَاةٍ فَبِالْحَرِی لَتُکفَینَ وَ أَنْتَ نَائِمٌ حَتَّی لَا یقَالَ أَینَ فُلَانٌ وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مَعَ مُحِقٍّ وَ مَا [یبَالِی] أُبَالِی مَا صَنَعَ الْمُلْحِدُونَ وَ السَّلَام.»(1)
از بنده خدا علی امیر مؤمنان به عبد اللّه بن قیس (ابو موسی اشعری) پس از ستایش پروردگار و درود! سخنی از تو به من رسیده که هم به سود و هم به زیان تو است، چون فرستاده من پیش تو آید. دامن همّت به کمر زن، کمرت را برای جنگ محکم ببند و از سوراخ خود بیرون آی و مردم را برای جنگ بسیج کن. اگر حق را در من دیدی بپذیر و اگر دو دل ماندی کناره گیر. به خدا سوگند! هر جا که باشی تو را بیاورند و به حال خویش رها نکنند، تا گوشت و استخوان و تر و خشکت در هم
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 453.
ریزد و در کنار زدنت از حکومت شتاب کنند، چنانکه از پیش روی خود همانگونه بترسی که از پشت سرت هراسناکی(1). حوادث جاریکشور آنچنان آسان نیست که تو فکر میکنی، بلکه حادثه بسیار بزرگی است که باید بر مرکبش سوار شد و سختیهای آن را هموار کرد و پیمودن راههای سخت و کوهستانی آن را آسان کرد، پس فکرت را به کار گیر و مالک کار خویش باش و سهم و بهرهات را بردار، اگر همراهی با ما را خوش نداری کناره گیر، بیآن که مورد ستایش قرار گیری یا رستگار شوی، که سزاوار است تو در خواب باشی و دیگران مسئولیتهای تو را بر آورند و از تو نپرسند که کجا هستی و به کجا رفتهای! به خدا سوگند! این راه حق است و به دست مرد حق انجام میگیرد و باکی ندارم که خدا نشناسان چه میکنند؟ با درود.(2)
خطبه 25 را در سال 40 هجری، زمانی امام علی(علیه السلام) ایراد فرمود که گزارشهای پیاپی از شکست یاران امام(علیه السلام) به کوفه میرسید و عبید اللّه بن عباس و سعید بن نمران، فرمانداران امام در یمن از به سر بن ابیارطاة، شکست خورده به کوفه
1) . ابوموسی اشعری نام او عبد اللّه بن قیس که در فتح خیبر، مسلمان شد و از طرف عمر فرماندار بصره و در زمان عثمان فرماندار کوفه شد، در آستانه جنگ جمل، عائشه نامهای برای او فرستاد و او را به سوی گروه خود جذب کرد. وقتی نامه امام به کوفه رسید مردم را بر ضد امام تحریک میکرد و در میان کوفیان اختلاف ایجاد کرد که امام این نامه را به او نوشت. آنگاه مالک اشتر و امام حسن(علیه السلام) به کوفه رفتند، برای مردم سخنرانی کردند، ابوموسی با حضرت امام حسن(علیه السلام) نزاع و مجادله میکرد که مالک بر سر او فریاد زد و گفت از دار الاماره خارج شو! او یک شب مهلت خواست و بیرون رفت. از آن پس کوفیان متّحد شده و 12 هزار نفر به یاری امام شتافتند.
2) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 603.
برگشتند. امام برای سرزنش یاران جهت کندی و رکود در جهاد و مخالفت از دستورهای رهبری، خطبه را ایراد فرمود که آخرین سخنرانی امام است، که بخشی از آن را به شرح ذیل میآوریم:
«مَا هِی إِلَّا الْکوفَةُ أَقْبِضُهَا وَ أَبْسُطُهَا إِنْ لَمْ [یکنْ] تَکونِی إِلَّا أَنْتِ تَهُبُّ أَعَاصِیرُک فَقَبَّحَک اللَّهُ وَ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الشَّاعِرِ-
لَعَمْرُ أَبِیک الْخَیرِ یا عَمْرُو إِنَّنِی
عَلَی وَضَرٍ مِنْ ذَا الْإِنَاءِ قَلِیلِ
ثُمَّ قَالَ(علیه السلام): أُنْبِئْتُ بُسْراً قَدِ اطَّلَعَ الْیمَنَ وَ إِنِّی وَ اللَّهِ لَأَظُنُّ أَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ سَیدَالُونَ مِنْکمْ بِاجْتِمَاعِهِمْ عَلَی بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِکمْ عَنْ حَقِّکمْ وَ بِمَعْصِیتِکمْ إِمَامَکمْ فِی الْحَقِّ وَ طَاعَتِهِمْ إِمَامَهُمْ فِی الْبَاطِلِ وَ بِأَدَائِهِمُ الْأَمَانَةَ إِلَی صَاحِبِهِمْ وَ خِیانَتِکمْ وَ بِصَلَاحِهِمْ فِی بِلَادِهِمْ وَ فَسَادِکمْ فَلَوِ ائْتَمَنْتُ أَحَدَکمْ عَلَی قَعْبٍ لَخَشِیتُ أَنْ یذْهَبَ بِعِلَاقَتِهِ اللَّهُمَّ إِنِّی قَدْ مَلِلْتُهُمْ وَ مَلُّونِی وَ سَئِمْتُهُمْ وَ سَئِمُونِی فَأَبْدِلْنِی بِهِمْ خَیراً مِنْهُمْ وَ أَبْدِلْهُمْ بیشَرّاً مِنِّی اللَّهُمَّ مِثْ قُلُوبَهُمْ کمَا یمَاثُ الْمِلْحُ فِی الْمَاءِ أَمَا وَ اللَّهِ لَوَدِدْتُ أَنَّ لِی بِکمْ أَلْفَ فَارِسٍ مِنْ بنیفِرَاسِ بْنِ غَنْمٍ:
هُنَالِک لَوْ دَعَوْتَ أَتَاک مِنْهُمْ
فَوَارِسُ مِثْلُ أَرْمِیةِ الْحَمِیمِ(1)
ثُمَّ نَزَلَ(علیه السلام) مِنَ الْمِنْبَرِ.»(2)
1) قال السید الشریف أقول الأرمیة جمع رمی و هو السحاب و الحمیم هاهنا وقت الصیف و إنما خص الشاعر سحاب الصیف بالذکر لأنه أشد جفولا و أسرع خفوفا 307 لأنه لا ماء فیه و إنما یکون السحاب ثقیل السیر لامتلائه بالماء و ذلک لا یکون فی الأکثر إلا زمان الشتاء و إنما أراد الشاعر وصفهم بالسرعة إذا دعوا و الإغاثة إذا استغیثوا و الدلیل علی ذلک قوله: هنالک لو دعوت أتاک منه...
2) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 66.
اکنون جز شهر کوفه در دست من باقی نمانده است، که آن را بگشایم یا ببندم ای کوفه اگر فقط تو برای من باشی، آنهم برابر این همه مصیبتها و طوفانها چهرهات زشت باد!.
آنگاه به گفته شاعر مثال آورد: (به جان پدرت سوگند ای عمرو(1)که سهم اندکی از ظرف و پیمانه داشتم).
سپس ادامه داد:
به من خبر رسیده که به سر بن ارطاة(2)بر یمن تسلّط یافته، سوگند به خدا میدانستم که مردم شام به زودی بر شما غلبه خواهند کرد.(3)، زیرا آنها در یاری کردن باطل خود، وحدت دارند و شما در دفاع از حق متفرّقید! شما امام خود را در حق نافرمانی کرده و آنها امام خود را در باطل فرمانبردارند!. آنها نسبت به رهبر خود امانتدار و شما خیانتکارید، آنها در شهرهای خود به اصلاح و آبادانی مشغولند و شما به فسادو خرابی، (آنقدر فرومایهاید) اگر من کاسه چوبی آب را به یکی از شماها امانت دهم میترسم که بند آن را بدزدید.
1) . شخص مورد نظر شاعر ابوجندب هذلی است.
2) . بسر بن ارطاة از فرماندهان خون ریز و سفّاک معاویه بود که به کسی رحم نمیکرد، به کاروان حاجیان خانه خدا حمله کرد، هر جا شیعیان امام علی(علیه السلام) را مییافت میکشت، به شهر یمن حمله برد و کودکان ابن عبّاس را سر برید و سر انجام دیوانه شد و مرد.
3) . اشاره به: پاتولوژی Patholocgy (آسیب شناسی اجتماعی) که چگونه جامعهای به کمال میرسد یا سقوط میکند.
خدایا، من این مردم را با پند و تذکرهای مداوم خسته کردم و آنها نیز مرا خسته نمودند، آنها از من به ستوه آمده و من از آنان به ستوه آمده، دل شکستهام، به جای آنان افرادی بهتر به من مرحمت فرما و به جای من بدتر از من بر آنها مسلّط کن.
خدایا، دلهای آنان را، آنچنان که نمک در آب حل میشود، آب کن!. به خدا سوگند، دوست داشتم، به جای شما کوفیان، هزار سوار از بنیفراس بن غنم(1)میداشتم که: «اگر آنان را میخواندی، سوارانی از ایشان نزد تو میآمدند مبارز و تازنده چون ابر تابستانی» آنگاه امام از منبر فرود آمد.
میگویم: «آرمیه» جمع «رمی» به معنای ابر است و «حمیم» گرمای تابستان، که شاعر ابر تابستانی را یاد کرده است از آن رو که سبکبار و زود گذر است و بارانی ندارد، زیرا ابرهای سنگین به جهت تراکم بخار و پر آب بودنشان به کندی حرکت میکنند که چنین ابرهایی بیشتر در فصل زمستان یافت میشود. در اینجا شاعر، سواران قبیله را به جهت شتاب آنان در پذیرفتن دعوت به هنگام فریاد رسی، به ابر تابستانی تشبیه کرده است.(2)
امام علی(علیه السلام) پس از شنیدن تهاجم یکی از افسران معاویه، به نام نعمان بن
بشیر به عین التّمر، سرزمین آباد قسمت غربی فرات(1)و کوتاهی کوفیان در سال 39 هجری در کوفه.
حضرت در خطبه 39 فرمودند:
«مُنِیتُ بِمَنْ لَا یطِیعُ إِذَا أَمَرْتُ وَ لَا یجِیبُ إِذَا دَعَوْتُ لَا أَبَا لَکمْ مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِکمْ رَبَّکمْ أَ مَا دِینٌ یجْمَعُکمْ وَ لَا حَمِیةَ تُحْمِشُکمْ أَقُومُ فِیکمْ مُسْتَصْرِخاً وَ أُنَادِیکمْ مُتَغَوِّثاً 4 فَلَا تَسْمَعُونَ لِی قَوْلًا وَ لَا تُطِیعُونَ لِی أَمْراً حَتَّی [تَکشِفَ] تَکشَّفَ الْأُمُورُ عَنْ عَوَاقِبِ الْمَسَاءَةِ فَمَا یدْرَک بِکمْ ثَارٌ وَ لَا یبْلَغُ بِکمْ مَرَامٌ دَعَوْتُکمْ إِلَی نَصْرِ إِخْوَانِکمْ فَجَرْجَرْتُمْ جَرْجَرَةَ الْجَمَلِ الْأَسَرِّ وَ تَثَاقَلْتُمْ تَثَاقُلَ النِّضْوِ الْأَدْبَرِ ثُمَّ خَرَجَ إِلَی مِنْکمْ جُنَیدٌ مُتَذَائِبٌ ضَعِیفٌ- کأَنَّما یساقُونَ إِلَی الْمَوْتِ وَ هُمْ ینْظُرُونَ.»(2)
گرفتار کسانی شدهام که چون امر میکنم فرمان نمیبرند و چون آنها را فرا میخوانم اجابت نمیکنند. ای مردم بیاصل و ریشه، در یاری پروردگارتان برای چه در انتظارید؟ آیا دینی ندارید که شما را گرد آورد؟ و یا غیرتی که شما را به خشم وا دارد؟(3)
1) . در آنجا مالک بن کعب، فرماندار امام(علیه السلام) بود که صد نفر نیرو در اختیار داشت و فرمانده مهاجم معاویه، نعمان با دو هزار سرباز به او حمله کرده بود، امیر المؤمنین(علیه السلام) به همین جهت مردم را به یاری او فرا خواند و کوفیان را در بیتفاوتی هشدار داد و نکوهش کرد.
2) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 81.
3) . نفی تفکر: آپولیتیسم Apolitism (آپولوژیسم Apologism (لا قیدی و عدم شرکت در مسائل سیاسی).
در میان شما به پاخاسته فریاد میکشم و عاجزانه از شما یاری میخواهم، امّا به سخنان من گوش نمیسپارید و فرمان مرا اطاعت نمیکنید، تا آن را که پیامدهای ناگوار آشکار شد، نه با شما میتوان انتقام خونی را گرفت و نه با کمک شما میتوان به هدف رسید.
شما را به یاری برادرانتان میخوانم، مانند شتری که از درد بنالد، ناله و فریاد سر میدهید و یا همانند حیوانی که پشت آن زخم باشد، حرکتی نمیکنید. تنها گروه اندکی به سوی من آمدند که آنها نیز ناتوان ومضطرب بودند، «گویا آنها را به سوی مرگ میکشانند و مرگ را با چشمانشان مینگرند».
میگویم: («متذائب» یعنی مضطرب، از «تذاء بت الرّیح» یعنی وزش باد گوناگون و مضطرب گشت و ذئب (گرگ) را ذئب نامیدند چون در رفتن اضطراب دارد)(1)
امام علی(علیه السلام) پس از جنگ صفّین در سال 37 هجری در کوفه، خطبه 41 را به شرح ذیل ایراد فرمودند:
«أَیهَا النَّاسُ إِنَّ الْوَفَاءَ تَوْأَمُ الصِّدْقِ وَ لَا أَعْلَمُ جُنَّةً أَوْقَی مِنْهُ وَ مَا یغْدِرُ مَنْ عَلِمَ کیفَ الْمَرْجِعُ وَ لَقَدْ أَصْبَحْنَا فِی زَمَانٍ قَدِ اتَّخَذَ أَکثَرُ أَهْلِهِ الْغَدْرَ کیساً وَ نَسَبَهُمْ أَهْلُ الْجَهْلِ فِیهِ إِلَی حُسْنِ الْحِیلَةِ مَا لَهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ قَدْ یرَی الْحُوَّلُ الْقُلَّبُ وَجْهَ الْحِیلَةِ وَ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 93.
دُونَهَا مَانِعٌ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْیهِ فَیدَعُهَا رَأْی عَینٍ بَعْدَ الْقُدْرَةِ عَلَیهَا وَ ینْتَهِزُ فرصتها مَنْ لَا حَرِیجَةَ لَهُ فِی الدِّین.»(1)
ای مردم! وفا همراه راستی است، که سپری محکمتر و نگهدارندهتر از آن سراغ ندارم. آن کس که از بازگشت خود به قیامت آگاه باشد خیانت و نیرنگ ندارد.
امّا امروز در محیط و زمانهای زندگی میکنیم که بیشتر مردم حیله و نیرنگ را، زیرکی میپندارند و افراد جاهل آنان را اهل تدبیر میخوانند.
چگونه فکر میکنند؟ خدا بکشد آنها را! چه بسا شخصی تمام پیش آمدهای آینده را میداند و راههای مکر و حیله را میشناسد ولی امر و نهی پروردگار مانع اوست و با اینکه قدرت انجام آن را دارد آن را به روشنی رها میسازد، امّا آن کس که از گناه و مخالفت با دین پروا ندارد از فرصتها برای نیرنگ بازی، استفاده میکند.(2)
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) لشکری را راهی روم میکند؛
«ثُمَّ إِنَّهُ عَقَدَ لِأُسَامَةَ بْنِ زَیدِ بْنِ حَارِثَةَ الْإِمْرَةَ وَ نَدَبَهُ أَنْ یخْرُجَ بِجُمْهُورِ الْأُمَّةِ إِلَی حَیثُ أُصِیبَ أَبُوهُ مِنْ بِلَادِ الرُّومِ وَ اجْتَمَعَ رَأْیهُ(علیه السلام) عَلَی إِخْرَاجِ جَمَاعَةٍ مِنْ مُتَقَدِّمِی
الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ فِی مُعَسْکرِهِ حَتَّی لَا یبْقَی فِی الْمَدِینَةِ عِنْدَ وَفَاتِهِ(صلی الله علیه و آله) مَنْ یخْتَلِفُ فِی الرِّئَاسَةِ وَ یطْمَعُ فِی التَّقَدُّمِ عَلَی النَّاسِ بِالْإِمَارَةِ وَ یسْتَتِبُّ الْأَمْرُ لِمَنِ اسْتَخْلَفَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ لَا ینَازِعُهُ فِی حَقِّهِ مُنَازِعٌ فَعَقَدَ لَهُ الْإِمْرَةَ عَلَی مَا ذَکرْنَاهُ.
وَ جَدَّ(علیه السلام) فِی إِخْرَاجِهِمْ فَأَمَرَ أُسَامَةَ بِالْبُرُوز عَنِ الْمَدِینَةِ بِمُعَسْکرِهِ إِلَی الْجُرْفِوَ حَثَّ النَّاسَ عَلَی الْخُرُوجِ إِلَیهِ وَ الْمَسِیرِ مَعَهُ وَ حَذَّرَهُمْ مِنَ التَّلَوُّمِ وَ الْإِبْطَاءِ عَنْهُ.
فَبَینَا هُوَ فِی ذَلِک إِذْ عَرَضَتْ لَهُ الشَّکاةُ الَّتِی تُوُفِّی فیها فَلَمَّا أَحَسَّ بِالْمَرَضِ الَّذِی عَرَاهُ أَخَذَ بِیدِ عَلِی بْنِ ابیطَالِبٍ(علیه السلام) وَ اتَّبَعَهُ جَمَاعَةٌ مِنَ النَّاسِ وَ تَوَجَّهَ إِلَی الْبَقِیعِ فَقَالَ لِمَنْ تَبِعَهُ إِنَّنِی قَدْ أُمِرْتُ بِالاسْتِغْفَارِ لِأَهْلِ الْبَقِیعِ فَانْطَلَقُوا مَعَهُ حَتَّی وَقَفَ بَینَ أَظْهُرِهِمْ فَقَالَ(علیه السلام) السَّلَامُ عَلَیکمْ یا أَهْلَ الْقُبُورِ لِیهْنِئْکمْ مَا أَصْبَحْتُمْ فِیهِ مِمَّا فِیهِ النَّاسُ أَقْبَلَتِ الْفِتَنُ کقِطَعِ اللَّیلِ الْمُظْلِمِ یتْبَعُ أَوَّلَهَا آخِرُهَا ثُمَّ اسْتَغْفَرَ لِأَهْلِ الْبَقِیعِ طَوِیلًا وَ أَقْبَلَ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنِ ابیطَالِبٍ(علیه السلام) فَقَالَ لَهُ إِنَّ جَبْرَئِیلَ(علیه السلام) کانَ یعْرِضُ عَلَی الْقُرْآنَ کلَّ سَنَةٍ مَرَّةً وَ قَدْ عَرَضَهُ عَلَی الْعَامَ مَرَّتَینِ وَ لَا أَرَاهُ إِلَّا لِحُضُورِ أَجَلِی ثُمَّ قَالَ یا عَلِی إِنِّی خُیرْتُ بَینَ خَزَائِنِ الدُّنْیا وَ الْخُلُودِ فیها أَوِ الْجَنَّةِ فَاخْتَرْتُ لِقَاءَ رَبِّی وَ الْجَنَّةَ فَإِذَا أَنَا مِتُّ فَاغْسِلْنِی وَ اسْتُرْ عَوْرَتِی فَإِنَّهُ لَا یرَاهَا أَحَدٌ إِلَّا أُکمِهَ.»
سپس رایتی به نام اسامة بن زید بن حارثه ترتیب داد و دستور صادر کرد او باتفاق گروه بسیاری از مسلمانان به طرف یکی از شهرهای روم که پدرش در آنجا از پای درآمده بود حرکت کند و نظر رسولخدا(صلی الله علیه و آله) این بود بدین وسیله عده از سران مهاجر و انصار در لشکر وی شرکت نمایند و هنگام رحلت او آنها که آهنگ مخالفت و طمع ریاست دارند نباشند و امر خلافت بدون هیچگونه نزاعی بخلیفه پس از او مسلم گردد.
و بالاخره به طوری که گفتیم رایت اسامه بسته شد و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سعی بلیغی در بیرون کردن سران مهاجر و انصار نمود و به اسامه فرمود تا با لشکریان خود بیرون رفته و در جرف که نزدیک مدینه بود منزل نماید و مردم را وادار کرد تا همراه او حرکت کنند و آنان را از باقی ماندن و کندی کردن از انجام وظیفه بیم میداد.
در آن حال که مسلمانان را بهمراهی با اسامه دعوت میکرد بیماری مرگ بر وجود مبارکش عارض شد چون از بیماری خود باخبر گردید و احساس کرد که این مرض ویرا از پای درمیآورد دست علی(علیه السلام) را به دست گرفته و همراه با عده به بقیع آمد به آنها توجه کرده فرمود من مأمورم برای مردگان بقیع استغفار نمایم آنها با وی آمدند تا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در محلی توقف کرد و گفت سلام بر شما ای مردمی که در دل خاک بقیع خفتهاید، از مقاماتی که بدان نائل گردیدهاید تبریک میگویم اگر بروزگار ما بنگرید میبینید فسادها از همه طرف مانند شب تاریک روز ما را تار نموده سپس برای آنها استغفاری طولانی نموده به طرف علی(علیه السلام) متوجه شد فرمود همانا جبرئیل هر سال یک مرتبه قرآن را بر من تلاوت میکرد امسال دو مرتبه آن کتاب عزیز را بر من قرائت کرد و یقین میدانم این عمل جبرئیل حاکی از آنست که مرگ من فرارسیده.
سپس فرمود یا علی من مخیرم خزائن دنیا و جاوید ماندن در آن را برای خود برگزینم یا از این دنیا رخت بربسته بسرای دیگر بشتابم من از این دو ملاقات پروردگار و نعمتهای پایدار بهشت را اختیار نمودم بنا بر این هنگامی که از دنیا رفتم مرا غسل بده و عورت مرا بپوشان، زیرا هر کسی چشمش بعورت من بیفتد بلادرنگ نابینا شود.
«ثُمَّ عَادَ إِلَی مَنْزِلِهِ(علیه السلام) فَمَکثَ ثَلَاثَةَ أَیامٍ مَوْعُوکاً ثُمَّ خَرَجَ إِلَی الْمَسْجِدِ مَعْصُوبَ الرَّأْسِ مُعْتَمِداً عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنِ ابیطَالِبٍ بِیمْنَی یدَیهِ وَ عَلَی الْفَضْلِ بْنِ الْعَبَّاسِ بِالْیدِ الْأُخْرَی حَتَّی صَعِدَ الْمِنْبَرَ فَجَلَسَ عَلَیهِ ثُمَّ قَالَ مَعَاشِرَ النَّاسِ قَدْ حَانَ مِنِّی خُفُوفٌ مِنْ بَینِ أَظْهُرِکمْ فَمَنْ کانَ لَهُ عِنْدِی عِدَةٌ فَلْیأْتِنِی أُعْطِهِ إِیاهَا وَ مَنْ کانَ لَهُ عَلَی دَینٌ فَلْیخْبِرْنِی بِهِ مَعَاشِرَ النَّاسِ لَیسَ بَینَ اللَّهِ وَ بَینَ أَحَدٍ شَیءٌ یعْطِیهِ بِهِ خَیراً أَوْ یصْرِفُ بِهِ عَنْهُ شَرّاً إِلَّا الْعَمَلُ أَیهَا النَّاسُ لَا یدَّعِی مُدَّعٍ وَ لَا یتَمَنَّی مُتَمَنٍّ وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ لَا ینْجِی إِلَّا عَمَلٌ مَعَ رَحْمَةٍ وَ لَوْ عَصَیتُ لَهَوَیتُ اللَّهُمَّ هَلْ بَلَّغْتُ.
ثُمَّ نَزَلَ فَصَلَّی بِالنَّاسِ صَلَاةً خَفِیفَةً وَ دَخَلَ بَیتَهُ وَ کانَ إِذْ ذَاک فِی بَیتِ امسلمة رَضِی اللَّهُ عَنْهَا فَأَقَامَ بِهِ یوْماً أَوْ یوْمَینِ.
فَجَاءَتْ عَائِشَةُ إِلَیهَا تَسْأَلُهَا أَنْ تَنْقُلَهُ إِلَی بیتها لِتَتَوَلَّی تَعْلِیلَهُ وَ سَأَلَتْ أَزْوَاجَ النَّبِی(صلی الله علیه و آله) فِی ذَلِک فَأَذِنَّ لَهَا فَانْتَقَلَ(صلی الله علیه و آله) إِلَی الْبَیتِ الَّذِی أَسْکنَهُ عَائِشَةُ وَ اسْتَمَرَّ بِهِ الْمَرَضُ أَیاماً وَ ثَقُلَ(علیه السلام).
فَجَاءَ بِلَالٌ عِنْدَ صَلَاةِ الصُّبْحِ وَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) مَغْمُورٌ بِالْمَرَضِ فَنَادَی الصَّلَاةَ رَحِمَکمُ اللَّهُ فَأُوذِنَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) بِنِدَائِهِ فَقَالَ یصَلِّی بِالنَّاسِ بَعْضُهُمْ فَإِنَّنِی مَشْغُولٌ بِنَفْسِی.
فَقَالَتْ عَائِشَةُ مُرُوا أَبَا بَکرٍ وَ قَالَتْ حَفْصَةُ مُرُوا عُمَرَ.
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) حِینَ سَمِعَ کلَامَهُمَا وَ رَأَی حِرْصَ کلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهُمَا عَلَی التَّنْوِیهِ بِأَبِیهَا وَ افْتِتَانِهِمَا بِذَلِک وَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) حَی اکفُفْنَ فَإِنَّکنَّ صُوَیحِبَاتُ یوسُفَ ثُمَّ قَامَ(علیه السلام) مُبَادِراً خَوْفاً مِنْ تَقَدُّمِ أَحَدِ الرَّجُلَینِ وَ قَدْ کانَ أَمَرَهُمَا(علیه السلام) بِالْخُرُوجِ إِلَی أُسَامَةَ وَ لَمْ یکنْ عِنْدَهُ أَنَّهُمَا قَدْ تَخَلَّفَا.»
آنگاه به منزل خود برگشته و سه شبانه روز با کمال بیماری و نقاهت بسربرد پس از سه روز، سر مبارک را بسته علی(علیه السلام) طرف راست آن حضرت و فضل بن عباس طرف چپ آن حضرت را گرفته بودند و با این حال وارد مسجد شده و به منبر رفته نشست سپس فرمود ای گروه مردم غیبت من نزدیک شده و مرگ من فرا رسیده کسی که در دست من حقی دارد یا طلبکار است بیاید تا حقش را بپردازم و طلبش را ادا کنم ای مردم هیچ چیزی نزد خدا باندازه عمل موقعیت ندارد، زیرا به واسطهٔ آن خیر و شر نمودار میگردد ای مردم کسی ادعائی نکند و فردی آرزوئی ننماید سوگند به خدائی که مرا به نبوت حقیقی برگزیده بجز از عمل توأم با رحمت کار دیگری آدمی را نجات نمیبخشد و منهم اگر بنافرمانی او پرداخته بودم هلاک و نابود شده بودم.
سپس از منبر بزیر آمد و با مردم نماز گزارده و به واجبات فقط اکتفا نمود و به خانهام سلمه که آن روزهادر آنجا بسرمیبرد رفت یک روز یا دو روز از این قضیه بیش نگذشت عائشه حضور حضرت رسیده و اجازه خواست تا آن حضرت را به خانه خود ببرد و در آنجا به پرستاری حضرتش بپردازد و ضمناً از زنان دیگر رسول خدا نیز کسب اجازه کرده و بالاخره با استیذان از نامبردگان رسول خدا را به خانه خود برد و به پرستاری پرداخت چند روزی بیماری آن جناب شدت کرد یک روز صبح که پیغمبر اکرم بنقاهت شدید مبتلا بود بلال به خانه آن جناب آمد و نماز صبح را اعلام کرد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود من اکنون از آمدن به مسجد معذورم یکی از مسلمانان را بنماز وادار کنید و دیگران به وی اقتدا نمائید عایشه گفت پدرم ابوبکر
را به اقامه جماعت برقرار سازید حفصه گفت والد بزرگوارم عمر را بگوئید نماز صبح را بپای آورد.
«فَلَمَّا سَمِعَ مِنْ عَائِشَةَ وَ حَفْصَةَ مَا سَمِعَ عَلِمَ أَنَّهُمَا مُتَأَخِّرَانِ عَنْ أَمْرِهِ فَبَدَرَ لِکفِّ الْفِتْنَةِ وَ إِزَالَةِ الشُّبْهَةِ فَقَامَ(علیه السلام) وَ أَنَّهُ لَا یسْتَقِلُّ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الضَّعْفِ فَأَخَذَ بِیدِهِ عَلِی بْنُ ابیطَالِبٍ(علیه السلام) وَ الْفَضْلُ بْنُ عَبَّاسٍ فَاعْتَمَدَهُمَا وَ رِجْلَاهُ تَخُطَّانِ الْأَرْضَ مِنَ الضَّعْفِ.
فَلَمَّا خَرَجَ إِلَی الْمَسْجِدِ وَجَدَ أَبَا بَکرٍ قَدْ سَبَقَ إِلَی الْمِحْرَابِ فَأَوْمَأَ إِلَیهِ بِیدِهِ أَنْ تَأَخَّرْ عَنْهُ فَتَأَخَّرَ ابوبَکرٍ وَ قَامَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) مَقَامَهُ فَکبَّرَ وَ ابْتَدَأَ الصَّلَاةَ الَّتِی کانَ قَدِ ابْتَدَأَ بِهَا ابوبَکرٍ وَ لَمْ یبْنِ عَلَی مَا مَضَی مِنْ فِعَالِهِ.
فَلَمَّا سَلَّمَ انْصَرَفَ إِلَی مَنْزِلِهِ وَ اسْتَدْعَی أَبَا بَکرٍ وَ عُمَرَ وَ جَمَاعَةً مِمَّنْ حَضَرَ الْمَسْجِدَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ ثُمَّ قَالَ أَ لَمْ آمُرْ أَنْ تَنْفُذُوا جَیشَ أُسَامَةَ فَقَالُوا بَلَی یا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ فَلِمَ تَأَخَّرْتُمْ عَنْ أَمْرِی فَقَالَ ابوبَکرٍ إِنَّنِی کنْتُ خَرَجْتُ ثُمَّ رَجَعْتُ لِأُجَدِّد بِک عَهْداً وَ قَالَ عُمَرُ یا رَسُولَ اللَّهِ لَمْ أَخْرُجْ لِأَنَّنِی لَمْ أُحِبَّ أَنْ أَسْأَلَ عَنْک الرَّکبَ فَقَالَ النَّبِی(صلی الله علیه و آله) فَانْفُذُوا جَیشَ أُسَامَةَ فَانْفُذُوا جَیشَ أُسَامَةَ یکرِّرُهَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ ثُمَّ أُغْمِی عَلَیهِ مِنَ التَّعَبِ الَّذِی لَحِقَهُ وَ الْأَسَفِ فَمَکثَ هُنَیهَةً مُغْمًی عَلَیهِ وَ بَکی الْمُسْلِمُونَ وَ ارْتَفَعَ النَّحِیبُ مِنْ أَزْوَاجِهِ وَ وُلْدِهِ وَ النِّسَاءِ الْمُسْلِمَاتِ وَ مَنْ حَضَرَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ.»(1)
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هنگامی که دید هر یک از اینها حریصاند بر اینکه پدرشان به امامت مردم برقرار شوند و در حیات وی آشوب نمایند فرمود دست از آشوبگری خود بردارید و فتنه بپا نکنید شما مانند زنهای فتنهگر زمان یوسفید که هر یک پنهانی به یوسف پیغام فرستادند.
1) . فی هامش «ش» و «م»: من أهل بیته.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نظر باینکه مبادا یکی از آن دو به اقامه جماعت بپردازند با آنکه دستور داده بود همراه جیش اسامه بخارج شهر بروند و خیال نمیکرد تخلف کرده باشند با همان حال ناتوانی که داشت خود را برای رفتن به مسجد مهیا کرد و از آن طرف وقتی متوجه شد عایشه و حفصه در صدد امامت پدر خودند دانست که ابوبکر و عمر از رفتن همراه اسامه تخلف نمودهاند این معنی بیشتر رسول خدا را به مسجد متوجه ساخت تا مگر بدین وسیله بتواند آتش فتنه را خاموش بسازد و رفع شبهه نماید.
بالاخره رسول خدا با ضعف بیاندازه که داشت و نمیتوانست روی زمین آرام بگیرد علی(علیه السلام) و فضل بن عباس زیر بغل آن جناب را گرفتند و آن حضرت پاهای مبارک را بر روی زمین میکشید و با این حال به مسجد وارد گردیده دید ابوبکر داخل محراب شده و نزدیکست با گفتن تکبیرة الاحرام که رکن مقدم اسلام است ارکان حقیقی آن را از یک دیگر بپاشد و نابود سازد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با دست اشاره کرد عقب بایست او ناچار عقب ایستاد لیکن در نظر داشت روزی برای آنکه بفهماند حق با من بود نه با پیغمبر در میان محراب بایستد و با گفتن اللَّه اکبر رک و پیوند رهبر بزرگ اسلام نی بلکه قائمه عرش الهی را بلرزه درآورد.
رسول خدا خود در محراب ایستاده و نماز را آغاز کرده و اعمال نمازی ابوبکر را به هیچ گرفته نماز را از سر شروع کرد چون نماز را سلام داد به خانه رفته ابوبکر و عمر و عدهای که در مسجد حضور داشتند طلبیده فرمود مگر دستور ندادم شما همراه جیش اسامه بخارج شهر کوچ کنید عرض کردند آری فرمود بنا بر این برای چه مخالفت کردید؟! ابوبکر گفت من حسب الامر همراه جیش اسامه بخارج مدینه
رفتم لیکن برای آنکه عهدی تازه کرده باشم مراجعت نمودم عمر گفت یا رسول اللَّه من از مدینه خارج نشدم و با جیش اسامه شرکت نکردم، زیرا میخواستم خودم از بیماری شما باخبر باشم و از دیگران خبر ناراحتی شما را نپرسم.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) که دانست آنان مخالفت کردهاند بار سوم آنها را بهمراهی با جیش اسامه دعوت کرد و از رنج بسیاری که دیده و اندوه فراوانی که به حضرتش رسیده غشوه بر او عارض گردید و ساعتی بدین حال بسربرد مسلمانان گریستند و صدای گریه زنان و فرزندان و زنان مسلمان و همه حاضران بلند شد.(1)
هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله) مشاهده فرمودند که توطئهای در حال شکل گیری است، فرمودند: قلم و دوات برایم بیاورید.
«فَأَفَاقَ(علیه السلام) فَنَظَرَ إِلَیهِمْ ثُمَّ قَالَ ائْتُونِی بِدَوَاةٍ وَ کتِفٍ أَکتُبْ لَکمْ کتَاباً لَا تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَداً ثُمَّ أُغْمِی عَلَیهِ فَقَامَ بَعْضُ مَنْ حَضَرَ یلْتَمِسُ دَوَاةً وَ کتِفاً فَقَالَ لَهُ عُمَرُ ارْجِعْ فَإِنَّهُ یهْجُرُ فَرَجَعَ وَ نَدِمَ مَنْ حَضَرَهُ عَلَی مَا کانَ مِنْهُمْ مِنَ التَّضْجِیعِفِی إِحْضَارِ الدَّوَاةِ وَ الْکتِفِ فَتَلَاوَمُوا بَینَهُمْ فَقَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ لَقَدْ أَشْفَقْنَا مِنْ خِلَافِ رَسُولِ اللَّهِ.
فَلَمَّا أَفَاقَ(صلی الله علیه و آله) قَالَ بَعْضُهُمْ أَ لَا نَأْتِیک بِکتِفٍ یا رَسُولَ اللَّهِ وَ دَوَاةٍ فَقَالَ أَ بَعْدَ
الَّذِی قُلْتُمْ لَا وَ لَکنَّنِی أُوصِیکمْ بِاهلبیتی خَیراً ثُمَّ أَعْرَضَ بِوَجْهِهِ عَنْ الْقَوْمِ فَنَهَضُوا وَ بَقِی عِنْدَهُ الْعَبَّاسُ وَ الْفَضْلُ وَ عَلِی بْنُ ابیطَالِبٍ وَ اهلبیتهِ خَاصَّةً.
فَقَالَ لَهُ الْعَبَّاسُ یا رَسُولَ اللَّهِ إِنْ یکنْ هَذَا الْأَمْرُ فِینَا مُسْتَقَرّاً بَعْدَک فَبَشِّرْنَا وَ إِنْ کنْتَ تَعْلَمُ أَنَّا نُغْلَبُ عَلَیهِ فَأَوْصِ بِنَا فَقَالَ أَنْتُمُ الْمُسْتَضْعَفُونَ مِنْ بَعْدِی وَ أَصْمَتَ فَنَهَضَ الْقَوْمُ وَ هُمْ یبْکونَ قَدْ أَیسُوا مِنَ النَّبِی(صلی الله علیه و آله).
فَلَمَّا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِهِ قَالَ(علیه السلام) ارْدُدُوا عَلَی أَخِی عَلِی بْنَ ابیطَالِبٍ وَ عَمِّی فَأَنْفَذُوا مَنْ دَعَاهُمَا فَحَضَرَا فَلَمَّا اسْتَقَرَّ بِهِمَا الْمَجْلِسُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) یا عَبَّاسُ یا عَمَّ رَسُولِ اللَّهِ تَقْبَلُ وَصِیتِی وَ تُنْجِزُ عِدَتِی وَ تَقْضِی عَنِّی دَینِی فَقَالَ الْعَبَّاسُ یا رَسُولَ اللَّهِ عَمُّک شَیخٌ کبِیرٌ ذوعِیالٍ کثِیرٍ وَ أَنْتَ تُبَارِی الرِّیحَ سَخَاءً وَ کرَماً وَ عَلَیک وَعْدٌ لَا ینْهَضُ بِهِ عَمُّک.»
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) افاقه یافته نگاهی به مردم کرده فرمود: دوات و شانه گوسفندی حاضر کنید تا مطلبی را بنویسم که پس از آن برای همیشه گمراه نشوید و همان دم عارضه غشوه بر حضرتش مستولی شد.
یکی از حاضران برخاست تا امریه حضرت را به انجام آورد عمر دید هر گاه دستور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عملی شود ممکن است تیر غرض او بهدف مقصود نرسد و کار از کار بگذرد بدین ملاحظه به آن مرد گفت بسخن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) توجه نکن، زیرا او بیمار است و هذیان میگوید آن مرد از اراده خود منصرف شد و از اینکه در احضار امریه رسول خدا تقصیر و کوتاهی نمودند متأثر بوده و گفتگو در میانشان افتاد و کلمه استرجاع «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ» را به زبان رانده و از مخالفت آن جناب بیمناک بودند.
هنگامی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) افاقه حاصل کرد برخی گفتند آیا اجازه میدهید تا دوات و شانه حاضر نمائیم فرمود پس از این همه سخنان نابجا محتاج بدوات و شانه نیستم لیکن در باره بازماندگانم وصیت میکنم از آنها دست برمدارید و از نیت خیر در باره آنان خودداری ننمائید و روی از مردم برگردانید مسلمانان تقصیر کار از جای برخاسته به خانهای خود رفتند و بجز از عباس و فضل و علی بن ابیطالب(علیه السلام) و خاندان مخصوصش دیگری باقی نماند.
عباس عرض کرد یا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) هر گاه میدانید غلبه با ماست و ما پس از شما به مقام حق پیروز میآئیم و مستقر میشویم اطلاع فرمائید رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود پس از من درمانده و بیچاره خواهید شد و سخن دیگری نفرمود.
این عده هم با کمال ناامیدی از حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مرخص گردیدند رسول خدا فرمود برادر و عمویم را برگردانید چون حضور یافتند و مجلس منحصر به آنها گردید پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به طرف عمویش عباس توجه کرده فرمود ای عمو وصیت مرا میپذیری و وعده مرا قبول میکنی و قرض مرا ادا مینمائی عباس عرض کرد یا رسول اللَّه عموی تو پیرمرد و عیالوار است و سخاء و کرم تو مانند باد وزش داشته و عموی ناتوانت نمیتواند بوعده تو قیام کند.
«فَأَقْبَلَ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام) فَقَالَ لَهُ یا أَخِی تَقْبَلُ وَصِیتِی وَ تُنْجِزُ عِدَتِی وَ تَقْضِی عَنِّی دَینِی وَ تَقُومُ بِأَمْرِ أَهْلِی مِنْ بَعْدِی قَالَ نَعَمْ یا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ لَهُ ادْنُ مِنِّی فَدَنَا مِنْهُ فَضَمَّهُ إِلَیهِ ثُمَّ نَزَعَ خَاتَمَهُ مِنْ یدِهِ فَقَالَ لَهُ خُذْ هَذَا فَضَعْهُ فِی یدِک وَ دَعَا بِسَیفِهِ وَ دِرْعِهِ وَ جَمِیعِ لَامَتِهِ فَدَفَعَ ذَلِک إِلَیهِ وَ الْتَمَسَ عِصَابَةً کانَ یشُدُّهَا عَلَی بَطْنِهِ إِذَا لَبِسَ
سِلَاحَهُ وَ خَرَجَ إِلَی الْحَرْبِ فَجِیءَ بِهَا إِلَیهِ فَدَفَعَهَا إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام) وَ قَالَ لَهُ امْضِ عَلَی اسْمِ اللَّهِ إِلَی مَنْزِلِک.
فَلَمَّا کانَ مِنَ الْغَدِ حُجِبَ النَّاسُ عَنْهُ وَ ثَقُلَ فِی مَرَضِهِ وَ کانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ لَا یفَارِقُهُ إِلَّا لِضَرُورَةٍ فَقَامَ فِی بَعْضِشُئُونِهِ فَأَفَاقَ(علیه السلام) إِفَاقَةً فَافْتَقَدَ عَلِیاً(علیه السلام) فَقَالَ وَ أَزْوَاجُهُ حَوْلَهُ ادْعُوا لِی أَخِی وَ صَاحِبِی وَ عَاوَدَهُ الضَّعْفَ فَأَصْمَتَ فَقَالَتْ عَائِشَةُ ادْعُوا لَهُ أَبَا بَکرٍ فَدُعِی فَدَخَلَ عَلَیهِ فَقَعَدَ عِنْدَ رَأْسِهِ فَلَمَّا فَتَحَ عَینَهُ نَظَرَ إِلَیهِ وَ أَعْرَضَ عَنْهُ بِوَجْهِهِ فَقَامَ ابوبَکرٍ فَقَالَ لَوْ کانَ لَهُ إِلَی حَاجَةٌ لَأَفْضَی بِهَا إِلَی فَلَمَّا خَرَجَ أَعَادَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) الْقَوْلَ ثَانِیةً وَ قَالَ ادْعُوا لِی أَخِی وَ صَاحِبِی فَقَالَتْ حَفْصَةُ ادْعُوا لَهُ عُمَرَ فَدُعِی فَلَمَّا حَضَرَ رَآهُ النَّبِی(صلی الله علیه و آله) فَأَعْرَضَ عَنْهُ فَانْصَرَفَ.»
آنگاه به علی(علیه السلام) توجه کرده فرمود ای برادر آیا وصیت مرا میپذیری و بوعده من وفا میکنی و قرض مرا ادا میسازی و امور بازماندگانم را اداره مینمائی عرض کرد آری فرمان تو را از دل و جان میپذیرم و آن را اجرا میکنم.
پیغمبر فرمود نزدیک بیا چون پیش رفت علی(علیه السلام) را بسینه چسبانید و انگشتری خود را از انگشت مبارکش بیرون آورده فرمود این انگشتری را در انگشت کن سپس شمشیر و زره و تمام سلاحهای جنگی خود و پارچه را که در هنگام پیکار بشکم میبسته و لباس جنگ میپوشیده و به کارزار میرفته حاضر کرده همه را به علی(علیه السلام) تسلیم نمود فرمود به نام خدا به منزل خود برو.
علی(علیه السلام) در تمام این مدت از پیغمبر(صلی الله علیه و آله) کناره نمیگرفت و پیوسته منتظر اجرای دستورات آن جناب بود فردای آن روز که درب خانهاش بروی مردم بسته بود و کسی از احوال آن جناب اطلاعی نداشت و بیماری آن حضرت شدت یافته
علی(علیه السلام) برای انجام پاره از امور ضروری خود رفته بود رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اندکی افاقه یافت علی(علیه السلام) را ندید زنهای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اطراف او را گرفته بودند.
«ثُمَّ قَالَ(علیه السلام) ادْعُوا لِی أَخِی وَ صَاحِبِی فَقَالَتْ امسلمة رَضِی اللَّهُ عَنْهَا ادْعُوا لَهُ عَلِیاً فَإِنَّهُ لَا یرِیدُ غَیرَهُ فَدُعِی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام) فَلَمَّا دَنَا مِنْهُ أَوْمَأَ إِلَیهِ فَأَکبَّ عَلَیهِ فَنَاجَاهُ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) طَوِیلًا ثُمَّ قَامَ فَجَلَسَ نَاحِیةً حَتَّی أَغْفَی رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) فَقَالَ لَهُ النَّاسُ مَا الَّذِی أَوْعَزَ إِلَیک یا أَبَا الْحَسَنِ فَقَالَ عَلَّمَنِی أَلْفَ بَابٍ فَتَحَ لِی کلُّ بَابٍ أَلْفَ بَابٍ وَ وَصَّانِی بِمَا أَنَا قَائِمٌ بِهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
ثُمَّ ثَقُلَ(علیه السلام) وَ حَضَرَهُ الْمَوْتُ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام) حَاضِرٌ عِنْدَهُ فَلَمَّا قَرُبَ خُرُوجُ نَفْسِهِ قَالَ لَهُ ضَعْ رَأْسِی یا عَلِی فِی حَجْرِک فَقَدْ جَاءَ أَمْرُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِذَا فَاضَتْ نَفْسِی فَتَنَاوَلْهَا بِیدِک وَ امْسَحْ بِهَا وَجْهَک ثُمَّ وَجِّهْنِی إِلَی الْقِبْلَةِ وَ تَوَلَّ أَمْرِی وَ صَلِّ عَلَی أَوَّلَ النَّاسِ وَ لَا تُفَارِقْنِی حَتَّی تُوَارِینِی فِی رَمْسِی وَ اسْتَعِنْ بِاللَّهِ تَعَالَی فَأَخَذَ عَلِی(علیه السلام) رَأْسَهُ فَوَضَعَهُ فِی حَجْرِهِ فَأُغْمِی عَلَیهِ فَأَکبَّتْ فَاطِمَةُ(علیه السلام) تَنْظُرُ فِی وَجْهِهِ وَ تَنْدُبُهُ وَ تَبْکی وَ تَقُولُ:
وَ أَبْیضُ یسْتَسْقَی الْغَمَامُ بِوَجْهِهِ
ثِمَالُ(1)الْیتَامَی عِصْمَةٌ لِلْأَرَامِلِ
فَفَتَحَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) عَینَیهِ وَ قَالَ بِصَوْتٍ ضَئِیلٍ یا بُنَیةِ هَذَا قَوْلُ عَمِّک ابیطَالِبٍ لَا تَقُولِیهِ وَ لَکنْ قُولِی وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکمْ فَبَکتْ طَوِیلًا فَأَوْمَأَ إِلَیهَا بِالدُّنُوِّ مِنْهُ فَدَنَتْ مِنْهُ فَأَسَرَّ إِلَیهَا شَیئاً تَهَلَّلَ لَهُ وَجْهُهَا.
ثُمَّ قَضَی(علیه السلام) وَ یدُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام) الْیمْنَی تَحْتَ حَنَکهِ فَفَاضَتْ نَفْسُهُ(علیه السلام) فیها
1) . فی هامش «م»: ربیع. و الثمال: الغیاث «الصحاح- ثمل».
فَرَفَعَهَا إِلَی وَجْهِهِ فَمَسَحَهُ بِهَا ثُمَّ وَجَّهَهُ وَ غَمَّضَهُ وَ مَدَّ عَلَیهِ إِزَارَهُ وَ اشْتَغَلَ بِالنَّظَرِ فِی أَمْرِهِ.»(1)
سپس پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
برادر و رفیق مرا بخوانید پس از این جمله دوباره ضعف بر آن حضرت مستولی گردید، خاموش شد عائشه گفت ابوبکر را بگوئید بیاید وی داخل شده بالین آن حضرت نشست چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دیده گشود چشمش به جمال تهی از کمال ابوبکر افتاد صورت برگردانید ابوبکر دانست اشتباه کرده از جای برخاست و گفت اگر او به من نیازمند بود صورت بر- نمیگردانید و حاجتش را میفرمود چون بیرون رفت دوباره رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همان جمله را تکرار کرد حفصه گفت عمر را حاضر کنید چون حضور یافت و چشم رسول به آن نامقبول افتاد صورت برگردانید و او هم خارج شد بار سوم رسول خدا فرمود برادر و صاحب مرا بخوانید ام سلمه که حق از او خوشنود باد گفت علی را بگوئید حاضر شود که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) جز او بدیگری عنایتی ندارد علی(علیه السلام) را بحضور خواندند چون او وارد شد گوئید روح روانی برسول خدا دمیدند شاد و خندان گردیده او را نزدیک خواند مدتی با وی براز پرداخت سپس علی(علیه السلام) از جا برخاست و بگوشه آرام گرفت تا پیغمبر(صلی الله علیه و آله) به خواب رود چون او خوابید از خانه بیرون رفت مردم پرسیدند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با تو چه نجوائی داشت و چه فرمود؟ پاسخ داد هزار باب علم به من آموخت که از هر بابی هزار باب دیگر گشودهمیشود و مرا به کارهائی مأموریت داد که بخواست خدا بدانها قیام خواهم کرد.
1) مفید، محمد بن محمد، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد.
بیماری رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شدت کرد و آثار ارتحال ظاهر شد و علی(علیه السلام) در آن هنگام حضور داشت چون نزدیک شد روح مقدسش به آشیان جنان پرواز نماید به علی(علیه السلام) فرمود یا علی سرم را در میان دامان خود بگذار که امر خدا دررسیده چون جان من از کالبد بیرون خرامد آن را به دست خود بگیر و به صورت بکش سپس مرا رو بقبله قرار داده و به کار غسل من بپرداز و نخستین کس بر من نماز بگزار و تا مرا در میان قبر پنهان ننموده از من جدا مشو و در تمام امور خود از خدا کمک بخواه.
علی(علیه السلام) حسب الامر سر مبارک پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را در میان دامن خود گذارد رسول خدا در آن هنگام از هوش رفت زهرای مرضیه که حضور داشت به صورت پدر بزرگوارش خیره شده گریه و ندبه میکرد و این شعر را میخواند.
سپید چهره که از برکت چهره نورانی او مردم از ابر باران میطلبند و او فریادرس بیپدران و پناه بیوه زنانست.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) صدای دختر ارجمند داغدارش را شنیده دیده گشود با صدای ضعیفی فرمود ای دختر اینشعر سروده عمویت ابوطالب است به جای آن این آیه را بخوان «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکمْ»؛(1)محمد فقط رسول خدا بوده و پیمبران پیش از او درگذشتهاند آیا هر گاه او بمیرد یا کشته شود شما به حال پیش از اسلام خود برمیگردید؟ زهرا(علیه السلام) مدتی گریست رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را به سوی خود خوانده چون نزدیک رسید رازی با او گفت که روی مبارک فاطمه چون خورشیدی بر- افروخت آنگاه همچنان که دست راست حضرت علی(علیه السلام) زیر چانه مبارکش بود روح مقدسش بعالم جاوید پرواز کرد
1) . آلعمران / 144.
علی(علیه السلام) جان منور او را چنانچه فرموده بود به دست گرفت و به صورت کشید سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را بجانب قبله برده دیدگان او را به دست ولایتی خود بست و جامه بر اندام آن جناب کشید و بانجام تغسیل و تکفین آن حضرت پرداخت.
ابن عباس پس از نقل این واقعه میگوید:
بزرگترین مصیبت برای اسلام، این بود که اختلاف و مجادله گروهی از صحابه، مانع از آن شد که پیامبر، نامه و وصیت مورد نظر خود را بنویسد.(1)
امام علی(علیه السلام) در خطبه 52 میفرماید:
«أَلَا وَ إِنَّ الدُّنْیا قَدْ تَصَرَّمَتْ وَ آذَنَتْ بِانْقِضَاءٍ وَ تَنَکرَ معروفها وَ أَدْبَرَتْ حَذَّاءَ فَهِی تَحْفِزُ بِالْفَنَاءِ سکّانّها وَ تَحْدُو بِالْمَوْتِ جیرانّها وَ قَدْ أَمَرَّ فیها مَا کانَ حُلْواً وَ کدِرَ مِنْهَا مَا کانَ صَفْواً فَلَمْ یبْقَ مِنْهَا إِلَّا سَمَلَةٌ کسَمَلَةِ الْإِدَاوَةِ أَوْ جُرْعَةٌ کجُرْعَةِ الْمَقْلَةِ لَوْ تَمَزَّزَهَا الصَّدْیانُ لَمْ ینْقَعْ فَأَزْمِعُوا عِبَادَ اللَّهِ الرَّحِیلَ عَنْ هَذِهِ الدَّارِ الْمَقْدُورِ عَلَی أَهْلِهَا الزَّوَالُ وَ لَا یغْلِبَنَّکمْ فیها الْأَمَلُ وَ لَا یطُولَنَّ عَلَیکمْ فِیهَا الْأَمَدُ، فَوَاللَّهِ لَوْ حَنَنْتُمْ حَنِینَ الْوُلَّهِ الْعِجَالِ وَ دَعَوْتُمْ بِهَدِیلِ الْحَمَامِ وَ جَأَرْتُمْ جُؤَارَ مُتَبَتِّلِی الرُّهْبَانِ وَ خَرَجْتُمْ إِلَی اللَّهِ مِنَ الْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلَادِ الْتِمَاسَ الْقُرْبَةِ إِلَیهِ فِی ارْتِفَاعِ دَرَجَةٍ عِنْدَهُ أَوْ غُفْرَانِ سَیئَةٍ أَحْصَتْهَا کتُبُهُ وَ حَفِظَتْهَا رُسُلُهُ لَکانَ قَلِیلًا فِیمَا أَرْجُو لَکمْ مِنْ ثَوَابِهِ وَ أَخَافُ عَلَیکمْ مِنْ عِقَابِهِ وَ [بِاللَّهِ] تَاللَّهِ لَوِ انْمَاثَتْ قُلُوبُکمُ انْمِیاثاً وَ سَالَتْ عُیونُکمْ مِنْ رَغْبَةٍ إِلَیهِ أَوْ رَهْبَةٍ مِنْهُ دَماً
1) . سبحانی تبریزی، جعفر، فروغ ابدیت، ج 2، ص: 856.
ثُمَّ عُمِّرْتُمْ فِی الدُّنْیا مَا الدُّنْیا بَاقِیةٌ مَا جَزَتْ أَعْمَالُکمْ عَنْکمْ وَ لَوْ لَمْ تُبْقُوا شَیئاً مِنْ جُهْدِکمْ أَنْعُمَهُ عَلَیکمُ الْعِظَامَ وَ هُدَاهُ إِیاکمْ لِلْإِیمَان.»(1)
(در یکی از روزهای عید قربان این خطبه را ایراد فرمود که اکثر شارحان، خطبه 52 و 53 را یکی میدانند که در خطبههای قبل برگزیده مطالب آن آمده است)
آگاه باشید، گویا دنیا پایان یافته و وداع خویش را اعلام داشته است، خوبیهایش ناشناخته مانده به سرعتپشت کرده میگذرد، ساکنان خود را به سوی نابود شدن میکشاند و همسایگانش را به سوی مرگ میراند. آنچه از دنیا شیرین بود تلخ شده و آنچه صاف و زلال بود تیرگی پذیرفت و بیش از ته مانده ظرف آب ریخته شده از آن باقی نمانده است، یا جرعهای آب که با آن عطش تشنگان دنیا فرو نخواهد نشست.(2)
ای بندگان خدا! از سرایی کوچ کنید که سرانجام آن نابودی است، مبادا آرزوها بر شما چیره گردد، مپندارید که عمر طولانی خواهید داشت!
به خدا سوگند! اگر مانند شتران بچه مرده ناله سر دهید و چونان کبوتران نوحه سرایی کنید و مانند راهبان زاری نمایید و برای نزدیک شدن به حق و دسترسی به درجات معنوی و آمرزش گناهانی که ثبت شده و مأموران حق آن را نگه میدارند،
دست از اموال و فرزندان بکشید سزاوار است زیرا: برابر پاداشی که برایتان انتظار دارم و عذابی که از آن بر شما میترسم، اندک است.
به خدا سوگند، اگر دلهای شما از ترس آب شود و از چشمهایتان با شدّت شوق به خدا، یا ترس از او، خون جاری گردد و اگر تا پایان دنیا زنده باشید و تا آنجا که میتوانید در اطاعت از فرمان حق بکوشید، در برابر نعمتهای بزرگ پروردگار، به خصوص نعمت ایمان، ناچیز است.(1)
امام علی(علیه السلام) در خطبه 34 میفرماید (پس از اطّلاع از ماجرای حکمیت و نیرنگ عمرو عاص که ابوموسی را فریب داد و طبق شروطی که برای حکمیت قبول کردند عملی نشد امام این خطبه را در سال 38 هجری ایراد کرد):
«أُفٍّ لَکمْ لَقَدْ سَئِمْتُ عِتَابَکمْ- أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَةِ عِوَضاً وَ بِالذُّلِّ مِنَ الْعِزِّ خَلَفاً إِذَا دَعَوْتُکمْ إِلَی جِهَادِ عَدُوِّکمْ دَارَتْ أَعْینُکمْ کأَنَّکمْ مِنَ الْمَوْتِ فِی غَمْرَةٍ وَ مِنَ الذُّهُولِ فِی سَکرَةٍ یرْتَجُ عَلَیکمْ حَوَارِی فَتَعْمَهُونَ [فَکأَنَ] وَ کأَنَّ قُلُوبَکمْ مَأْلُوسَةٌ فَأَنْتُمْ لَا تَعْقِلُونَ مَا أَنْتُمْ لِی بِثِقَةٍ سَجِیسَ اللَّیالِی وَ مَا أَنْتُمْ بِرُکنٍ یمَالُ بِکمْ وَ لَا زَوَافِرُ عِزٍّ یفْتَقَرُ إِلَیکمْ مَا أَنْتُمْ إِلَّا کإِبِلٍ ضَلَّ رُعَاتُهَا فَکلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبٍ انْتَشَرَتْ مِنْ آخَرَ لَبِئْسَ لَعَمْرُ اللَّهِ سُعْرُ نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ تُکادُونَ وَ لَا تَکیدُونَ وَ تُنْتَقَصُ أَطْرَافُکمْ فَلَا تَمْتَعِضُونَ لَا ینَامُ عَنْکمْ وَ أَنْتُمْ فِی غَفْلَةٍ سَاهُونَ غُلِبَ وَ اللَّهِ الْمُتَخَاذِلُونَ وَ ایمُ اللَّهِ إِنِّی لَأَظُنُّ بِکمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَی وَ اسْتَحَرَّ الْمَوْتُ قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ ابیطَالِبٍ انْفِرَاجَ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 103.
الرَّأْسِ وَ اللَّهِ إِنَّ امْرَأً یمَکنُ عَدُوَّهُ مِنْ نَفْسِهِ یعْرُقُ لَحْمَهُ وَ یهْشِمُ عَظْمَهُ وَ یفْرِی جِلْدَهُ لَعَظِیمٌ عَجْزُهُ ضَعِیفٌ مَا ضُمَّتْ عَلَیهِ جَوَانِحُ صَدْرِهِ أَنْتَ فَکنْ ذَاک إِنْ شِئْتَ فَأَمَّا أَنَا فَوَاللَّهِ دُونَ أَنْ أُعْطِی ذَلِک ضَرْبٌ بِالْمَشْرَفِیةِ تَطِیرُ مِنْهُ فَرَاشُ الْهَامِ وَ تَطِیحُ السَّوَاعِدُ وَ الْأَقْدَامُ وَ یفْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ ذَلِک ما یشاءُ.
أَیهَا النَّاسُ إِنَّ لِی عَلَیکمْ حَقّاً وَ لَکمْ عَلَی حَقٌّ فَأَمَّا حَقُّکمْ عَلَی فَالنَّصِیحَةُ لَکمْ وَ تَوْفِیرُ فَیئِکمْ عَلَیکمْ وَ تَعْلِیمُکمْ کیلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِیبُکمْ کیمَا تَعْلَمُوا وَ أَمَّا حَقِّی عَلَیکمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَیعَةِ وَ النَّصِیحَةُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ وَ الْإِجَابَةُ حِینَ أَدْعُوکمْ وَ الطَّاعَةُ حِینَ آمُرُکم.»(1)
خدا را سپاس! هر چند که روزگار دشواریهای فراوان و حوادثی بزرگ پدید آورد. شهادت میدهم جز خدای یگانه و بیمانند خدایی نباشد و جز او معبودی نیست و گواهی میدهم محمّد(صلی الله علیه و آله) بنده و فرستاده اوست.
پس از حمد و ستایش خدا، بدانید که نافرمانی از دستور نصیحت کننده مهربان دانا و با تجربه، مایه حسرت و سرگردانی و سرانجامش پشیمانی است. من رأی و فرمان خود را نسبت به حکمیت به شما گفتم و نظرخالص خود را در اختیار شما گذاردم. (ای کاش که از قصیر پسر سعد اطاعت میشد)(2)ولی شما همانند
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 78.
2) . ضرب المثل است، شخصی به نام «قصیر پسر سعد» از مشاوران مخصوص «جذیمه» بود و او را از ازدواج با ملکه الجزیره «زباء» منع کرد، امّا به او حرف گوش نداد و به دست آن زن کشته شد، که قصیر از آن پس میگفت ای کاش حرف مرا میشنید. (تاریخ طبری)
مخالفانی ستمکار و پیمان شکنانی نافرمان، از پذیرش آن سرباز زدید، تا آنجا که نصیحت کننده در پند دادن به تردید افتاد و از پند دادن خودداری کرد، داستان من و شما چنان است که برادر هوازنی سروده است: «در سرزمین منعرج، دستور لازم را دادم امّا نپذیرفتند، که فردا سزای سرکشی خود را چشیدند.»(1)
امام علی(علیه السلام) در خطبه 172 میفرماید (مطالب این خطبه، بخشی از نوشتههای افشاگرانهای است که در سال 40 هجری برای روشن شدن واقعیتهای تاریخ اسلام به دستور امام نوشته شد):
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَا تُوَارِی عَنْهُ سَمَاءٌ سَمَاءً وَ لَا أَرْضٌ أَرْضاً وَ قَدْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّک عَلَی هَذَا الْأَمْرِ یا ابْنَ ابیطَالِبٍ لَحَرِیصٌ فَقُلْتُ بَلْ أَنْتُمْ وَ اللَّهِ لَأَحْرَصُ وَ أَبْعَدُ وَ أَنَا أَخَصُّ وَ أَقْرَبُ وَ إِنَّمَا طَلَبْتُ حَقّاً لِی وَ أَنْتُمْ تَحُولُونَ بَینِی وَ بَینَهُ وَ تَضْرِبُونَ وَجْهِی دُونَهُ فَلَمَّا قَرَّعْتُهُ بِالْحُجَّةِ فِی الْمَلَإِ الْحَاضِرِینَ هَبَ کأَنَّهُ بُهِتَ لَا یدْرِی مَا یجِیبُنِی بِهِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَعْدِیک عَلَی قُرَیشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِی وَ صَغَّرُوا عَظِیمَ مَنْزِلَتِی وَ أَجْمَعُوا عَلَی مُنَازَعَتِی أَمْراً هُوَ لِی ثُمَّ قَالُوا أَلَا إِنَّ فِی الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَ فِی الْحَقِّ أَنْ تَتْرُکهُ فَخَرَجُوا یجُرُّونَ حُرْمَةَ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) کمَا تُجَرُّ الْأَمَةُ عِنْدَ شِرَائِهَا مُتَوَجِّهِینَ بِهَا إِلَی الْبَصْرَةِ فَحَبَسَا نِسَاءَهُمَا فِی بُیوتِهِمَا وَ أَبْرَزَا حَبِیسَ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) لَهُمَا وَ لِغَیرِهِمَا فِی جَیشٍ مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ إِلَّا وَ قَدْ أَعْطَانِی الطَّاعَةَ وَ سَمَحَ لِی بِالْبَیعَةِ طَائِعاً غَیرَ مُکرَهٍ فَقَدِمُوا عَلَی عَامِلِی بِهَا وَ خُزَّانِ بَیتِ مَالِ الْمُسْلِمِینَ وَ غَیرِهِمْ مِنْ أَهْلِهَا فَقَتَلُوا طَائِفَةً صَبْراً وَ طَائِفَةً غَدْراً فَوَاللَّهِ [إِنْ] لَوْ لَمْ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 89.
یصِیبُوا مِنَ الْمُسْلِمِینَ إِلَّا رَجُلًا وَاحِداً مُعْتَمِدِینَ لِقَتْلِهِ بِلَا جُرْمٍ جَرَّهُ لَحَلَّ لِی قَتْلُ ذَلِک الْجَیشِ کلِّهِ إِذْ حَضَرُوهُ فَلَمْ ینْکرُوا وَ لَمْ یدْفَعُوا عَنْهُ بِلِسَانٍ وَ لَا بِیدٍ دَعْ مَا [إِنَّهُمْ] أَنَّهُمْ قَدْ قَتَلُوا مِنَ الْمُسْلِمِینَ مِثْلَ الْعِدَّةِ الَّتِی دَخَلُوا بِهَا عَلَیهِم.»(1)
ستایش خداوندی را سزاست که نه آسمانی مانع آگاهی او از آسمان دیگر و نه زمینی مانع او از زمین دیگر میشود.
شخصی در روز شورا به من گفت «ای فرزند ابوطالب نسبت به خلافت حریص میباشی»(2)در پاسخ او گفتم، به خدا سوگند! شما با اینکه از پیامبر اسلام دورترید، حریصتر میباشید، امّا من شایستهتر و نزدیکتر به پیامبر اسلامم، همانا من تنها حق خود را مطالبه میکنم که شما بین من و آن حائل شدید و دست رد بر سینهام زدید.
پس چون در جمع حاضران، با برهان قاطع او را مغلوب کردم، درمانده و سرگردان شد و نمیدانست در پاسخم چه بگوید؟
بار خدایا، از قریش و از تمامی آنها که یاریشان کردند به پیشگاه تو شکایت میکنم، زیرا قریش پیوند خویشاوندی مرا قطع کردند و مقام و منزلت بزرگ مرا
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 246.
2) . آن شخص، سعد بن ابی وقّاص بود با اینکه حدیث منزلت «انت منّی بمنزلة هارون من موسی» را همین سعد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در باره حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) شنیده و بارها نقل کرده بود، امّا راه انحراف پیمود و ولایت آن حضرت را سر انجام انکار کرد.
کوچک شمردند و در غصب حق من، با یکدیگر هم داستان شدند، سپس گفتند: برخی از حق را باید گرفت و برخی را باید رها کرد (یعنی خلافت حقّی است که باید رهایش کنی)
طلحه و زبیر و یارانشان بر من خروج کردند و همسر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) - عائشه- را به همراه خود میکشیدند چونان کنیزی را که به بازار برده فروشان میبرند، به بصره روی آوردند، در حالی که همسران خود را پشت پرده نگهداشته، امّا پرده نشین حرم پیامبر(صلی الله علیه و آله) را در برابر دیدگان خود و دیگران قرار دادند. لشکری را گرد آوردند که همه آنها به اطاعت من گردن نهاده و بدون اکراه و با رضایت کامل با من بیعت کرده بودند، پس از ورود به بصره، به فرماندار من و خزانه داران بیتالمال مسلمین و به مردم بصره حمله کردند، گروهی از آنان را شکنجه(1)و گروه دیگر را با حیله کشتند. به خدا سوگند، اگر جز به یک نفر دست نمییافتند و او را عمداً بدون گناه میکشتند کشتار همه آنها برای من حلال بود، زیرا همگان حضور داشتند و انکار نکردند و از مظلوم با دست و زبان دفاع نکردند، چه رسد به اینکه ناکثین به تعداد لشکریان خود از مردم بیدفاع بصره قتل عام کردند.(2)
امام علی(علیه السلام) در خطبه 137 میفرماید (در باره طلحه و زبیر در سال 36 هجری در آستانه جنگ فرمود):
«وَ اللَّهِ مَا أَنْکرُوا عَلَی مُنْکراً وَ لَا جَعَلُوا بَینِی وَ بَینَهُمْ نِصْفاً وَ إِنَّهُمْ لَیطْلُبُونَ حَقّاً هُمْ تَرَکوهُ وَ دَماً هُمْ سَفَکوهُ فَإِنْ کنْتُ شَرِیکهُمْ فِیهِ فَإِنَّ لَهُمْ نَصِیبَهُمْ مِنْهُ وَ إِنْ کانُوا وَلُوهُ مَا لَبَسْتُ وَ لَا لُبِسَ عَلَی وَ انّها لَلْفِئَةُ الْبَاغِیةُ فیها الْحَمَأُ وَ الْحُمَّةُ وَ الشُّبْهَةُ [الْمُغْدَفَةُ] الْمُغْدِفَةُ وَ إِنَّ الْأَمْرَ لَوَاضِحٌ وَ قَدْ زَاحَ الْبَاطِلُ عَنْ نِصَابِهِ وَ انْقَطَعَ لِسَانُهُ عَنْ شَغْبِهِ وَ ایمُ اللَّهِ لَأُفْرِطَنَ لَهُمْ حَوْضاً أَنَا مَاتِحُهُ لَا یصْدُرُونَ عَنْهُ بِرِی وَ لَا یعُبُّونَ بَعْدَهُ فِی حَسْی فَأَقْبَلْتُمْ إِلَی إِقْبَالَ الْعُوذِ الْمَطَافِیلِ عَلَی أَوْلَادِهَا تَقُولُونَ الْبَیعَةَ الْبَیعَةَ قَبَضْتُ کفِّی فَبَسَطْتُمُوهَا وَ [نَازَعْتُکمْ] نَازَعَتْکمْ یدِی فَجَاذَبْتُمُوهَا اللَّهُمَّ إِنَّهُمَا قَطَعَانِی وَ ظَلَمَانِی وَ نَکثَا بَیعَتِی وَ أَلَّبَا النَّاسَ عَلَی فَاحْلُلْ مَا عَقَدَا وَ لَا تُحْکمْ لَهُمَا مَا أَبْرَمَا وَ أَرِهِمَا الْمَسَاءَةَ فِیمَا أَمَّلَا وَ عملاً وَ لَقَدِ اسْتَثَبْتُهُمَا قَبْلَ الْقِتَالِ وَ اسْتَأْنَیتُ بِهِمَا أَمَامَ الْوِقَاعِ فَغَمَطَا النِّعْمَةَ وَ رَدَّا الْعَافِیة.»(1)
به خدا سوگند (طلحه و زبیر) و پیروانشان، نه منکری در کارهای من سراغ دارند که برابر آن بایستند و نه میان من و خودشان راه انصاف پیمودند. آنها حقّی را میطلبند که خود ترک کردهاند و انتقام خونی را میخواهند که خود ریختهاند.(2)
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 194.
2) . طلحه در روز قتل عثمان، نقاب بر چهره زد تا او را نشناسند و چون درهای منزل عثمان را بستند تا کسی نتواند وارد خانه او شود، طلحه مهاجمان را از خانه یکی از انصار که در همسایگی خانه عثمان قرار داشت هدایت کرد تا از آنجا وارد شوند، و خود به طرف خانه عثمان تیراندازی میکرد و او بود که تا سه روز نگذاشت جنازه عثمان را دفن کنند، و مانع دفن عثمان در قبرستان مسلمانان شد حال که مردم با امام علی(علیه السلام) بیعت کردند شگفت آن که در صف خونخواهان عثمان قرار گرفت!! (تاریخ طبری)
اگر من در ریختن این خون شریکشان بودم آنها نیز از آن سهمی دارند و اگر خودشان تنها این خون را ریختهاند، باید از خود انتقام بگیرند. اولین مرحله عدالت آن که خود را محکوم کنند، همانا آگاهی و حقیقت بینی، با من همراه است، نه حق را از خود پوشیده داشتهام و نه بر من پوشیده بود، همانا ناکثین (اصحاب جمل) گروهی سرکش و ستمگرند، خشم و کینه و زهر عقرب،(1)و شبهاتی چون شب ظلمانی در دلهایشان وجود دارد. در حالی که حقیقت پدیدار و باطل ریشه کن شده،
و زبانش از حرکت بر ضد حق فرومانده است. به خدا سوگند، حوضی برایشان پر از آب نمایم که تنها خود بتوانم آبش را بیرون کشم، به گونهای که از آب آن سیراب برنگردند و پس از آن از هیچ گودالی آب ننوشند! (یعنی نقشهای برای آنان طرح کنم که راه فرار نداشته باشند)
(شما مردم!) برای بیعت کردن، به سوی من روی آوردید، همانند مادران تازه زاییده که به طرف بچّههای خود میشتابند. و پیاپی فریاد کشیدید، بیعت! بیعت! من دستان خویش فروبستم، اما شما به اصرار آن را گشودید، من از دست دراز کردن، سرباز زدم و شما دستم را کشیدید.
1) . «حما» گل تیره و بد بو و «حمه» یعنی زهر عقرب.
خدایا! طلحه و زبیر پیوند مرا گسستند، بر من ستم کرده و بیعت مرا شکستند و مردم را برای جنگ با من شوراندند، خدایا آنچه را بستند تو بگشا و آنچه را محکم رشتهاند پایدار مفرما و آرزوهایی که برای آن تلاش میکنند بر باد ده! من پیش از جنگ از آنها خواستم تا باز گردند و تا هنگام آغاز نبرد انتظارشان را میکشیدم، لکن آنها به نعمت پشت پا زدند و بر سینه عافیت دست رد گذاردند.(1)
امام علی در خطبه 169 فرمودند (این سخنرانی را در سال 36 هجری به هنگام حرکت اصحاب به سوی بصره ایراد فرمود):
«إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ رَسُولًا هَادِیاً بِکتَابٍ نَاطِقٍ وَ أَمْرٍ قَائِمٍ لَا یهْلِک عَنْهُ إِلَّا هَالِک وَ إِنَّ الْمُبْتَدَعَاتِ الْمُشَبَّهَاتِ هُنَّ الْمُهْلِکاتُ إِلَّا مَا حَفِظَ اللَّهُ مِنْهَا وَ إِنَّ فِی سُلْطَانِ اللَّهِ عِصْمَةً لِأَمْرِکمْ فَأَعْطُوهُ طَاعَتَکمْ غَیرَ مُلَوَّمَةٍ وَ لَا مُسْتَکرَهٍ بِهَا وَ اللَّهِ لَتَفْعَلُنَّ أَوْ لَینْقُلَنَّ اللَّهُ عَنْکمْ سُلْطَانَ الْإِسْلَامِ ثُمَّ لَا ینْقُلُهُ إِلَیکمْ أَبَداً حَتَّی یأْرِزَ الْأَمْرُ إِلَی غَیرِکمْ إِنَّ هَؤُلَاءِ قَدْ تَمَالَئُوا عَلَی سَخْطَةِ إِمَارَتِی وَ سَأَصْبِرُ مَا لَمْ أَخَفْ عَلَی جَمَاعَتِکمْ فَإِنَّهُمْ إِنْ تَمَّمُوا عَلَی فَیالَةِ هَذَا الرَّأْی انْقَطَعَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ وَ إِنَّمَا طَلَبُوا هَذِهِ الدُّنْیا حَسَداً لِمَنْ أَفَاءَهَا اللَّهُ عَلَیهِ فَأَرَادُوا رَدَّ الْأُمُورِ عَلَی أَدْبَارِهَا وَ لَکمْ عَلَینَا الْعَمَلُ بِکتَابِ اللَّهِ تَعَالَی وَ [سُنَّةِ رَسُولِهِ] سِیرَةِ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) وَ الْقِیامُ بِحَقِّهِ وَ النَّعْشُ لِسُنَّتِه.»(2)
همانا خداوند پیامبری راهنما را با کتابی گویا و دستوری استوار بر انگیخت. هلاک نشود جز کسی که تبهکار است و بدانید که بدعتها به رنگ حق در آمده و هلاک کنندهاند، مگر خداوند ما را از آنها حفظ فرماید و همانا حکومت الهی حافظ امور شماست، بنابر این زمام امور خود را بیآن که نفاق ورزید یا کراهتی داشته باشید به دست امام خود سپارید.
به خدا سوگند اگر در پیروی از حکومت و امام، اخلاص نداشته باشید، خدا دولت اسلام را از شما خواهد گرفت که هرگز به شما باز نخواهد گردانید و در دست دیگران قرار خواهد داد
همانا ناکثین عهد شکن(1)به جهت نارضایتی از حکومت من به یکدیگر پیوستند و من تا آنجا که برای وحدت اجتماعی شما احساس خطر نکنم صبر خواهم کرد، زیرا آنان اگر برای اجرای مقاصدشان فرصت پیدا کنند، نظام جامعه اسلامی متزلزل میشود.(2)آنها از روی حسادت بر کسی که خداوند حکومت را به او بخشیده است به طلب دنیا برخاستهاند. میخواهند کار را به گذشته باز
گردانند. حقّی که شما به گردن ما دارید، عمل کردن به کتاب خدا (قرآن) و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و قیام به حق و بر پاداشتن سنّت اوست.(1)
امام علی(علیه السلام) در نامه 54 فرمودند (نامه به طلحه و زبیر که ابوجعفر اسکافی(2)آن را در کتاب مقامات در بخش فضائل امیر المؤمنین(علیه السلام) آورد که در سال 36 هجری نوشته و توسّط عمران بن حصین فرستاد):
«أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتُمَا وَ إِنْ کتَمْتُمَا أَنِّی لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّی أَرَادُونِی وَ لَمْ أُبَایعْهُمْ حَتَّی بَایعُونِی وَ إِنَّکمَا مِمَّنْ أَرَادَنِی وَ بَایعَنِی وَ إِنَّ الْعَامَّةَ لَمْ تُبَایعْنِی لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَ لَا [لِحِرْصٍ] لِعَرَضٍ حَاضِرٍ فَإِنْ کنْتُمَا بَایعْتُمَانِی طَائِعَینِ فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَی اللَّهِ مِنْ قَرِیبٍ وَ إِنْ کنْتُمَا بَایعْتُمَانِی کارِهَینِ فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِی عَلَیکمَا السَّبِیلَ بِإِظْهَارِکمَا الطَّاعَةَ وَ إِسْرَارِکمَا الْمَعْصِیةَ وَ لَعَمْرِی مَا کنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِینَ بِالتَّقِیةِ وَ الْکتْمَانِ وَ إِنَّ دَفْعَکمَا هَذَا الْأَمْرَ [قَبْلَ] مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلَا فِیهِ کانَ أَوْسَعَ عَلَیکمَا مِنْ خُرُوجِکمَا مِنْهُ بَعْدَ إِقْرَارِکمَا بِهِ وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّی قَتَلْتُ عُثْمَانَ فَبَینِی وَ بَینَکمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّی وَ عَنْکمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ ثُمَّ یلْزَمُ کلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ فَارْجِعَا أَیهَا الشَّیخَانِ عَنْ رَأْیکمَا فَإِنَّ الْآنَ [أَعْظَمُ] أَعْظَمَ أَمْرِکمَا الْعَارُ مِنْ قَبْلِ أَنْ [یجْتَمِعَ] یتَجَمَّعَ الْعَارُ وَ النَّارُ وَ السَّلَام.»(3)
پس از یاد خدا و درود! شما میدانید- گر چه پنهان میدارید- که من برای حکومت در پی مردم نرفته، تا آنان به سوی من آمدند و من قول بیعت نداده تا آن که آنان با من بیعت کردند و شما دو نفر از کسانی بودید که مرا خواستند و بیعت کردند.
همانا بیعت عموم مردم با من نه از روی ترس قدرتی مسلّط بود و نه برای به دست آوردن متاع دنیا. اگر شما دو نفر از روی میل و انتخاب بیعت کردید تا دیر نشده (از راهی که در پیش گرفتهاید) باز گردید و در پیشگاه خدا توبه کنید. و اگر در دل با اکراه بیعت کردید خود دانید، زیرا این شما بودید که مرا در حکومت بر خویش راه دادید، اطاعت از من را ظاهر و نافرمانی را پنهان داشتید. به جانم سوگند! شما از سایر مهاجران سزاوارتر به پنهان داشتن عقیده و پنهان کاری نیستید. اگر در آغاز بیعت کنار میرفتید (و بیعت نمیکردید) آسانتر بود که بیعت کنید و سپس به بهانه سرباز زنید. شما پنداشتهاید که من کشنده عثمان میباشم، بیایید تا مردم مدینه کسی بین من و شما داوری کنند، آنان که نه از من طرفداری کرده و نه به یاری شما برخاسته، سپس هر کدام به اندازه جرمی که در آن حادثه داشته، مسؤولیت آن را پذیرا باشد. ای دو پیر مرد، از آنچه در اندیشه دارید باز گردید، هم اکنون بزرگترین مسأله شما، عار است، پیش از آن که عار و آتش خشم پروردگار، دامنگیرتان گردد. با درود.(1)
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 593.
امام علی(علیه السلام) در خطبه 22 فرمودند (در سال 36 هجری پس از بازگشت فرستادگان امام(علیه السلام) از جانب طلحه و زبیر، در سرزمین «ذی قار» این سخنرانی را ایراد کرد):
«أَلَا وَ إِنَّ الشَّیطَانَ قَدْ [ذَمَرَ] ذَمَّرَ حِزْبَهُ وَ اسْتَجْلَبَ جَلَبَهُ لِیعُودَ الْجَوْرُ إِلَی أَوْطَانِهِ وَ یرْجِعَ الْبَاطِلُ إِلَی نِصَابِهِ وَ اللَّهِ مَا أَنْکرُوا عَلَی مُنْکراً وَ لَا جَعَلُوا بَینِی وَ بَینَهُمْ نَصِفاً وَ إِنَّهُمْ لَیطْلُبُونَ حَقّاً هُمْ تَرَکوهُ وَ دَماً هُمْ سَفَکوهُ- [فَإِنْ] فَلَئِنْ کنْتُ شَرِیکهُمْ فِیهِ فَإِنَّ لَهُمْ لَنَصِیبَهُمْ مِنْهُ وَ [إِنْ] لَئِنْ کانُوا وَلُوهُ دُونِی فَمَا التَّبِعَةُ إِلَّا عِنْدَهُمْ وَ إِنَّ أَعْظَمَ حُجَّتِهِمْ لَعَلَی أَنْفُسِهِمْ یرْتَضِعُونَ أُمّاً قَدْ فَطَمَتْ وَ یحْیونَ بِدْعَةً قَدْ أُمِیتَتْ یا خَیبَةَ الدَّاعِی مَنْ دَعَا وَ إِلَامَ أُجِیبَ وَ إِنِّی لَرَاضٍ بِحُجَّةِ اللَّهِ عَلَیهِمْ وَ عِلْمِهِ فِیهِمْ فَإِنْ أَبَوْا أَعْطَیتُهُمْ حَدَّ السَّیفِ وَ کفَی بِهِ شَافِیاً مِنَ الْبَاطِلِ وَ نَاصِراً لِلْحَقِّ وَ مِنَ الْعَجَبِ بَعْثُهُمْ [بَعْثَتُهُمْ] إِلَی أَنْ أَبْرُزَ لِلطِّعَانِ وَ أَنْ أَصْبِرَ لِلْجِلَادِ هَبِلَتْهُمُ الْهَبُولُ لَقَدْ کنْتُ وَ مَا أُهَدَّدُ بِالْحَرْبِ وَ لَا أُرْهَبُ بِالضَّرْبِ وَ إِنِّی لَعَلَی یقِینٍ مِنْ رَبِّی وَ غَیرِ شُبْهَةٍ مِنْ دِینِی.»(1)
آگاه باشید، که همانا شیطان حزب و یارانش را بسیج کرده و سپاه خود را از هر سو فراهم آورده است، تا بار دیگر ستم را به جای خود نشاند و باطل به جایگاه خویش پایدار شود.
سوگند به خدا! ناکثین هیچ گناهی از من سراغ ندارند و انصاف را بین من و
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 63.
خودشان رعایت نکردند! آنها حقّی را میطلبند که خود ترک کردند و انتقام خونی را میخواهند که خود ریختند! اگر شریک آنها بودم، پس آنها نیز در این خونریزی سهم دارند و اگر تنها خودشان خون عثمان را ریختند پس کیفر مخصوص آنهاست مهمترین دلیل آنها به زیان خودشان است.
میخواهند از پستان مادری شیر بدوشند که خشکیده، بدعتی را زنده میکنند که مدتها است مرده و چه دعوت کنندهای!؟(1)و چه اجابت کنندگانی؟! همانا من به کتاب خدا و فرمانش در باره ناکثین خشنودم. امّا اگر از آن سرباز زدند با شمشیر تیز پاسخ آنها را خواهم داد، که برای درمان باطل و یاری دادن حق کافی است.
شگفتا! از من خواستند به میدان نبرد آیم و برابر نیزههای آنان قرار گیرم و ضربتهای شمشیر آنها را تحمّل کنم! گریه کنندگان بر آنها بگریند! تاکنون کسی مرا از جنگ نترسانده و از ضربت شمشیر نهراسانده است، من به پروردگار خویش یقین داشته و در دین خود شک و تردیدی ندارم.(2)
امام علی(علیه السلام) در خطبه معروف به القاصعه فرمودند (این خطبه را «قاصعه» یعنی تحقیر کننده نامیدند که در آن ارزشهای جاهلی را کوچک و خوار شمرد و از طولانیترین سخنرانیهای امام است که در سال 40 هجری در حالیکه سوار بر اسب بود ایراد فرمود):
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْکبْرِیاءَ وَ اخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ وَ جَعَلَهُمَا حِمًی وَ حَرَماً عَلَی غَیرِهِ وَ اصْطَفَاهُمَا لِجَلَالِهِ وَ جَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلَی مَنْ نَازَعَهُ فِیهِمَا مِنْ عِبَادِهِ ثُمَّ اخْتَبَرَ بِذَلِک مَلَائِکتَهُ الْمُقَرَّبِینَ لِیمِیزَ الْمُتَوَاضِعِینَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَکبِرِینَ فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ هُوَ الْعَالِمُ بِمُضْمَرَاتِ الْقُلُوبِ وَ مَحْجُوبَاتِ الْغُیوبِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ فَإِذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ فَسَجَدَ الْمَلائِکةُ کلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِیسَ اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِیةُ فَافْتَخَرَ عَلَی آدَمَ بِخَلْقِهِ وَ تَعَصَّبَ عَلَیهِ لِأَصْلِهِ فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِینَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَکبِرِینَ الَّذِی وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِیةِ وَ نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَ الْجَبْرِیةِ وَ ادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ وَ خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ أَ لَا [یرَوْنَ] تَرَوْنَ کیفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَکبُّرِهِ وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَهُ فِی الدُّنْیا مَدْحُوراً وَ أَعَدَّ لَهُ فِی الْآخِرَةِ سَعِیراً وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ یخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُورٍ یخْطَفُ الْأَبْصَارَ ضِیاؤُهُ وَ یبْهَرُ الْعُقُولَ رُوَاؤُهُ وَ طِیبٍ یأْخُذُ الْأَنْفَاسَ عَرْفُهُ لَفَعَلَ وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الْأَعْنَاقُ خَاضِعَةً وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَی فِیهِ عَلَی الْمَلَائِکةِ وَ لَکنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ یبْتَلِی خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا یجْهَلُونَ أَصْلَهُ تَمْییزاً بِالاخْتِبَارِ لَهُمْ وَ نَفْیاً لِلِاسْتِکبَارِ عَنْهُمْ وَ إِبْعَاداً لِلْخُیلَاءِ مِنْهُمْ فَاعْتَبِرُوا بِمَا کانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِیسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِیدَ وَ کانَ قَدْ عبداللَّه سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ لَا یدْرَی أَ مِنْ سِنِی الدُّنْیا أَمْ مِنْ سِنِی الْآخِرَةِ عَنْ کبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِیسَ یسْلَمُ عَلَی اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِیتِهِ کلّاً مَا کانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِیدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَکاً إِنَّ حُکمَهُ فِی أَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَهْلِ الْأَرْضِ لَوَاحِدٌ وَ مَا بَینَ اللَّهِ وَ بَینَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ فِی إِبَاحَةِ حِمًی حَرَّمَهُ عَلَی الْعَالَمِین.»(1)
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 286.
ستایش خداوندی را سزاست که لباس عزّت و بزرگی پوشید و آن دو را برای خود انتخاب و از دیگر پدیدهها باز داشت. آن دو را مرز میان خود و دیگران قرار داد و آن دو را برای بزرگی و عظمت خویش برگزید و لعنت کرد آن کس را که در آرزوی عزّت و بزرگی با خدا به ستیزه برخیزد، از این رو فرشتگان مقرّب خود را آزمود و فروتنان را از گردنکشان جدا فرمود.
با آن که از آنچه در دلهاست و از اسرار نهان آگاه است، به فرشتگان فرمود. «من بشری را از گل و خاکمیآفرینم، آنگاه که آفرینش او به اتمام رسید و روح در او دمیدم، برای او سجده کنید، فرشتگان همه سجده کردند مگر ابلیس» که حسادت او را فرا گرفت.
شیطان بر آدم(علیه السلام) به جهت خلقت او از خاک، فخر فروخت و با تکیه به اصل خود که از آتش است دچار تعصّب و غرور شد. پس شیطان دشمن خدا و پیشوای متعصّبها و سر سلسله متکبّران است، که اساس عصبیت را بنا نهاد و بر لباس کبریایی و عظمت با خدا در افتاد، لباس بزرگی را بر تن پوشید و پوشش تواضع و فروتنی را از تن در آورد. آیا نمینگرید که خدا به خاطر خود بزرگ بینی، او را کوچک ساخت؟ و به جهت بلند پروازی او را پست و خوار گردانید؟ پس او را در دنیا طرد شده و آتش جهنّم را در قیامت برای او مهیا فرمود؟
خداوند اگر اراده میکرد، آدم(علیه السلام) را از نوری که چشمها را خیره کند و زیباییش عقلها را مبهوت سازد و عطر و پاکیزگیاش حس بویایی را تسخیر کند میآفرید، که اگر چنین میکرد، گردنها در برابر آدم فروتنی میکردند و آزمایش فرشتگان برای سجده آدم(علیه السلام) آسان بود، امّا خداوند مخلوقات خود را با اموری که آگاهی ندارند آزمایش میکند، تا بد و خوب تمیز داده شود و تکبّر و خودپسندی را از آنها بزداید و خود بزرگ بینی را از آنان دور کند. پس، از آنچه خداوند نسبت به ابلیس انجام داد عبرت گیرید، زیرا اعمال فراوان و کوششهای مداوم او را با تکبّر از بین برد.
او شش هزار سال عبادت کرد که مشخّص میباشد از سالهای دنیا یا آخرت است، امّا با ساعتی تکبّر همه را نابود کرد، چگونه ممکن است پس از ابلیس، فرد دیگری همان اشتباه را تکرار کند و سالم بماند؟ نه، هرگز! خداوند هیچ گاه انسانی را برای عملی وارد بهشت نمیکند که برای همان عمل فرشتهای را محروم سازد. فرمان خدا در آسمان و زمین یکسان است(1)
که طرفداران مونیسم Monism (فلسفه وحدت وجود) تلاش فراوان کردند تا کلیه عوارض جهان خلقت را در یک اصل وحدت وجود تبیین کنند.
و بین خدا و خلق، دوستی خاصّی وجود ندارد که به خاطر آن، حرامی را که بر جهانیان ابلاغ فرموده حلال بدارد.(2)سپس حضرت فرمودند:
«فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ عَدُوَّ اللَّهِ أَنْ یعْدِیکمْ بِدَائِهِ وَ أَنْ یسْتَفِزَّکمْ بِنِدَائِهِ وَ أَنْ یجْلِبَ عَلَیکمْ بِخَیلِهِ وَ رَجِلِهِ [رَجْلِهِ] فَلَعَمْرِی لَقَدْ فَوَّقَ لَکمْ سَهْمَ الْوَعِیدِ وَ أَغْرَقَ إِلَیکمْ بِالنَّزْعِ الشَّدِیدِ وَ رَمَاکمْ مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ فَقَالَ رَبِّ بِما أَغْوَیتَنِی لَأُزَینَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِینَّهُمْ أَجْمَعِینَ قَذْفاً بِغَیبٍ بَعِیدٍ وَ رَجْماً بِظَنٍّ غَیرِ مُصِیبٍ صَدَّقَهُ بِهِ أَبْنَاءُ الْحَمِیةِ وَ إِخْوَانُ الْعَصَبِیةِ وَ فُرْسَانُ الْکبْرِ وَ الْجَاهِلِیةِ حَتَّی إِذَا انْقَادَتْ لَهُ الْجَامِحَةُ مِنْکمْ وَ اسْتَحْکمَتِ الطَّمَاعِیةُ مِنْهُ فِیکمْ فَنَجَمَتِ [فَنَجَمَتْ فِیهِ] الْحَالُ مِنَ السِّرِّ الْخَفِی إِلَی الْأَمْرِ الْجَلِی اسْتَفْحَلَ سُلْطَانُهُ عَلَیکمْ وَ دَلَفَ بِجُنُودِهِ نَحْوَکمْ فَأَقْحَمُوکمْ وَلَجَاتِ الذُّلِّ وَ أَحَلُّوکمْ وَرَطَاتِ الْقَتْلِ وَ أَوْطَئُوکمْ إِثْخَانَالْجِرَاحَةِ طَعْناً فِی عُیونِکمْ وَ حَزّاً فِی حُلُوقِکمْ وَ دَقّاً لِمَنَاخِرِکمْ وَ قَصْداً لِمَقَاتِلِکمْ وَ سَوْقاً بِخَزَائِمِ الْقَهْرِ إِلَی النَّارِ الْمُعَدَّةِ لَکمْ فَأَصْبَحَ أَعْظَمَ فِی دِینِکمْ حَرْجاً وَ أَوْرَی فِی دُنْیاکمْ قَدْحاً مِنَ الَّذِینَ أَصْبَحْتُمْ لَهُمْ مُنَاصِبِینَ وَ عَلَیهِمْ مُتَأَلِّبِینَ فَاجْعَلُوا عَلَیهِ حَدَّکمْ وَ لَهُ جِدَّکمْ فَلَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ فَخَرَ عَلَی أَصْلِکمْ وَ وَقَعَ فِی حَسَبِکمْ وَ دَفَعَ فِی نَسَبِکمْ وَ أَجْلَبَ بِخَیلِهِ عَلَیکمْ وَ قَصَدَ بِرَجِلِهِ سَبِیلَکمْ یقْتَنِصُونَکمْ بِکلِّ مَکانٍ وَ یضْرِبُونَ مِنْکمْ کلَّ بَنَانٍ لَا تَمْتَنِعُونَ بِحِیلَةٍ وَ لَا تَدْفَعُونَ بِعَزِیمَةٍ فِی حَوْمَةِ ذُلٍ وَ حَلْقَةِ ضِیقٍ وَ عَرْصَةِ مَوْتٍ وَ جَوْلَةِ بَلَاءٍ فَأَطْفِئُوا مَا کمَنَ فِی قُلُوبِکمْ مِنْ نِیرَانِ الْعَصَبِیةِ وَ أَحْقَادِ الْجَاهِلِیةِ فَإِنَّمَا تِلْک الْحَمِیةُ تَکونُ فِی الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّیطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ وَ اعْتَمِدُوا وَضْعَ التَّذَلُّلِ عَلَی رُءُوسِکمْ وَ إِلْقَاءَ التَّعَزُّزِ تَحْتَ أَقْدَامِکمْ وَ خَلْعَ التَّکبُّرِ مِنْ أَعْنَاقِکمْ وَ اتَّخِذُوا التَّوَاضُعَ مَسْلَحَةً بَینَکمْ وَ بَینَ عَدُوِّکمْ إِبْلِیسَ وَ جُنُودِهِ فَإِنَّ لَهُ مِنْ کلِّ أُمَّةٍ جُنُوداً وَ أَعْوَاناً وَ رَجِلًا [رَجْلًا] وَ فُرْسَاناً وَ لَا تَکونُوا کالْمُتَکبِّرِ عَلَی ابْنِ أُمِّهِ مِنْ غَیرِ مَا فَضْلٍ جَعَلَهُ اللَّهُ فِیهِ سِوَی مَا أَلْحَقَتِ الْعَظَمَةُ بِنَفْسِهِ مِنْ عَدَاوَةِ الْحَسَدِ [الْحَسَبِ] وَ قَدَحَتِ الْحَمِیةُ فِی قَلْبِهِ مِنْ نَارِ الْغَضَبِ وَ
نَفَخَ الشَّیطَانُ فِی أَنْفِهِ مِنْ رِیحِ الْکبْرِ الَّذِی أَعْقَبَهُ اللَّهُ بِهِ النَّدَامَةَ وَ أَلْزَمَهُ آثَامَالْقَاتِلِینَ إِلَی یوْمِ الْقِیامَة.»(1)
ای بندگان خدا! از دشمن خدا پرهیز کنید، مبادا شما را به بیماری خود مبتلا سازد و با ندای خود شما را به حرکت در آورد و با لشکرهای پیاده و سواره خود بر شما بتازد! به جانم سوگند، شیطان تیر خطرناکی برای شکار شما بر چلّه کمان گذارده و تا حد توان کشیده و از نزدیکترین مکان شما را هدف قرار داده است و خطاب به خدا گفته: «پروردگارا! به سبب آن که مرا دور کردی، دنیا را در چشمهایشان جلوه میدهم و همه را گمراه خواهم کرد» امّا تیری در تاریکیها و سنگی بدون نشانه روی رها ساخت، گرچه فرزندان خودپسندی و برادران تعصّب و خود خواهی و سواران مرکب جهالت و خود پرستی، او را تصدیق کردند. افراد سرکش شما تسلیم شیطان شدند و طمع ورزی او را در شما کارگر افتاد و این حقیقت بر همه آشکار گردید و حکومت شیطان بر شما استوار شد و با لشکر خویش به شما یورش برد و شما را به ذلّت سقوط کشانید و شما را به مرز کشتار و خونریزی کشاند و شما را با فروکردن نیزه در چشمها، بریدن گلوها، کوبیدن مغزها پایمال کرد، تا شما را به سوی آتشی بکشاند که از پیش مهیا گردید.
پس شیطان بزرگترین مانع برای دینداری و زیانبارترین و آتش افروزترین فرد برای دنیای شماست! شیطان از کسانی که دشمن سر سخت شما هستند و برای
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 289.
در هم شکستنشان کمر بستهاید خطرناکتر است. مردم! آتش خشم خود را بر ضد شیطان به کار گیرید و ارتباط خود را با او قطع کنید. به خدا سوگند، شیطان بر اصل و ریشه شما فخر فروخت و بر حسب و نسب شما طعنه زد و عیب گرفت و با سپاهیان سواره خود به شما هجوم آورد و با لشکر پیاده راه شما را بست، که هر کجا شما را بیابند شکار میکنند و دست و پای شما را قطع میکنند، نه میتوانید با حیله و نقشه آنها را بپراکنید و نه با سوگندها قادرید از سر راهتان دور کنید، زیرا کمینگاه شیطان ذلّت آور، تنگ و تاریک، مرگ آور و جولآنگاه بلا و سختیهاست، پس شرارههای تعصّب و کینههای جاهلی را در قلب خود خاموش سازید، که تکبّر و خود پرستی در دل مسلمان از آفتهای شیطان، غرورها و کششها و وسوسههای اوست.
تاج تواضع و فروتنی را بر سر نهید و تکبر و خود پسندی را زیر پا بگذارید و حلقههای زنجیر خود بزرگ بینی را از گردن باز کنید و تواضع و فروتنی را سنگر میان خود و شیطان و لشکریانش قرار دهید، زیرا شیطان از هر گروهی لشکریان و یارانی سواره و پیاده دارد. و شما همانا قابیل(1)نباشید که بر برادرش تکبّر کرد، خدا او را برتری نداد، خویشتن را بزرگ میپنداشت و حسادت او را به دشمنی واداشت، تعصّب آتش کینه در دلش شعلهور کرد و شیطان باد کبر و غرور در دماغش دمید و سر انجام پشیمان شد و خداوند گناه قاتلان را تا روز قیامت بر گردن او نهاد.(2)
ونیز فرمودند:
«أَلَا وَ قَدْ أَمْعَنْتُمْ فِی الْبَغْی وَ أَفْسَدْتُمْ فِی الْأَرْضِ مُصَارَحَةً لِلَّهِ بِالْمُنَاصَبَةِ وَ مُبَارَزَةً لِلْمُؤْمِنِینَ بِالْمُحَارَبَةِ فَاللَّهَ اللَّهَ فِی کبْرِ الْحَمِیةِ وَ فَخْرِ الْجَاهِلِیةِ فَإِنَّهُ مَلَاقِحُ الشَّنَئَانِ وَ مَنَافِخُ الشَّیطَانِ الَّتِی خَدَعَ بِهَا الْأُمَمَ الْمَاضِیةَ وَ الْقُرُونَ الْخَالِیةَ حَتَّی أَعْنَقُوا فِی حَنَادِسِ جَهَالَتِهِ وَ مَهَاوِی ضَلَالَتِهِ ذُلُلًا عَنْ سِیاقِهِ سُلُساً فِی قِیادِهِ أَمْراً تَشَابَهَتِ الْقُلُوبُ فِیهِ وَ تَتَابَعَتِ الْقُرُونُ عَلَیهِ وَ کبْراً تَضَایقَتِ الصُّدُورُ بِهِ أَلَا فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طَاعَةِ سَادَاتِکمْ وَ کبَرَائِکمْ الَّذِینَ تَکبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ وَ تَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ وَ أَلْقَوُا الْهَجِینَةَ عَلَی رَبِّهِمْ وَ جَاحَدُوا اللَّهَ عَلَی مَا صَنَعَ بِهِمْ مُکابَرَةً لِقَضَائِهِ وَ مُغَالَبَةً لِآلَائِهِ فَإِنَّهُمْ قَوَاعِدُ أَسَاسِ [آسَاسِ] الْعَصَبِیةِ وَ دَعَائِمُ أَرْکانِ الْفِتْنَةِ وَ سُیوفُ اعْتِزَاءِ الْجَاهِلِیةِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لَا تَکونُوا لِنِعَمِهِ عَلَیکمْ أَضْدَاداً وَ لَا لِفَضْلِهِ عِنْدَکمْ حُسَّاداً وَ لَا تُطِیعُوا الْأَدْعِیاءَ الَّذِینَ شَرِبْتُمْ بِصَفْوِکمْ کدَرَهُمْ وَ خَلَطْتُمْ بِصِحَّتِکمْ مَرَضَهُمْ وَ أَدْخَلْتُمْ فِی حَقِّکمْ بَاطِلَهُمْ وَ هُمْ أَسَاسُ [آسَاسُ] الْفُسُوقِ وَ أَحْلَاسُ الْعُقُوقِ اتَّخَذَهُمْ إِبْلِیسُ مَطَایا ضَلَالٍ وَ جُنْداً بِهِمْ یصُولُ عَلَی النَّاسِ وَ تَرَاجِمَةً ینْطِقُ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ اسْتِرَاقاً لِعُقُولِکمْ وَ دُخُولًا فِی عُیونِکمْ وَ نَفْثاً فِی أَسْمَاعِکمْ فَجَعَلَکمْ مَرْمَی نَبْلِهِ وَ مَوْطِئَ قَدَمِهِ وَ مَأْخَذَ یدِه.»(1)
آگاه باشید! در سرکشی و ستم زیاده روی کردید و در زمین در دشمنی با خداوند فساد به راه انداختید و آشکارا با بندگان خدا به نبرد پرداختید. خدا را! خدا را! از تکبّر و خودپسندی و از تفاخر جاهلی بر حذر باشید، که جایگاه بغض و کینه
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 290.
و رشد وسوسههای شیطانی است، که ملتهای گذشته و امتهای پیشین را فریب داده است، تا آنجا که در تاریکیهای جهالت فرو رفتند و در پرتگاه هلاکت سقوط کردند و به آسانی به همان جایی که شیطان میخواست کشانده شدند. کبر و خود پسندی چیزی است که قلبهای متکبّران را همانند کرده تا قرنها به تضاد و خونریزی گذراندند و سینهها از کینهها تنگی گرفت.
آگاه باشید! زنهار! زنهار! از پیروی و فرمانبرداری سران و بزرگانتان، آنان که به اصل و حسب خود مینازند و خود را بالاتر از آنچه که هستند میپندارند و کارهای نادرست را به خدا نسبت میدهند و نعمتهای گسترده خدا را انکار میکنند، تا با خواستههای پروردگاری مبارزه کنند و نعمتهای او را نادیده انگارند. آنان شالوده تعصّب جاهلی و ستونهای فتنه و شمشیرهای تفاخر جاهلیت هستند.
پس، از خدا پروا کنید و با نعمتهای خدادادی درگیر نشوید و به فضل و بخشش او حسادت نورزید و از فرومایگان اطاعت نکنید، آنان که تیرگیشان را با صفای خود نوشیدید و بیماریشان را با سلامت خود درهم آمیختهاید و باطل آنان را با حق خویش مخلوط کردهاید، در حالی که آنان ریشه همه فسقها و انحرافات و همراه انواع گناهانند.
شیطان آنها را برای گمراه کردن مردم، مرکبهای رام قرار داد و از آنان لشکری برای هجوم به مردم ساخت و برای دزدیدن عقلهای شما آنان را سخنگوی
خود برگزید، که شما را هدف تیرهای خویش و پایمال قدمهای خود و دستاویز وسوسههای خود گردانید.(1)
سپس امام علی(علیه السلام) فرمودند:
«فَاعْتَبِرُوا بِمَا أَصَابَ الْأُمَمَ الْمُسْتَکبِرِینَ مِنْ قَبْلِکمْ مِنْ بَأْسِ اللَّهِ وَ صَوْلَاتِهِ وَ وَقَائِعِهِ وَ مَثُلَاتِهِ وَ اتَّعِظُوا بِمَثَاوِی خُدُودِهِمْ وَ مَصَارِعِ جُنُوبِهِمْ وَ اسْتَعِیذُوا بِاللَّهِ مِنْ لَوَاقِحِ الْکبْرِ کمَا تَسْتَعِیذُونَهُ مِنْ طَوَارِقِ الدَّهْرِ فَلَوْ رَخَّصَ اللَّهُ فِی الْکبْرِ لِأَحَدٍ مِنْ عِبَادِهِ لَرَخَّصَ فِیهِ لِخَاصَّةِ أَنْبِیائِهِ وَ أَوْلِیائِهِ وَ لَکنَّهُ سُبْحَانَهُ کرَّهَ إِلَیهِمُ التَّکابُرَ وَ رَضِی لَهُمُ التَّوَاضُعَ فَأَلْصَقُوا بِالْأَرْضِ خُدُودَهُمْ وَ عَفَّرُوا فِی التُّرَابِ وُجُوهَهُمْ وَ خَفَضُوا أَجْنِحَتَهُمْ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ کانُوا قَوْماً مُسْتَضْعَفِینَ قَدِ اخْتَبَرَهُمُ اللَّهُ بِالْمَخْمَصَةِ وَ ابْتَلَاهُمْ بِالْمَجْهَدَةِ وَ امْتَحَنَهُمْ بِالْمَخَاوِفِ وَ مَخَضَهُمْ [مَحَّصَهُمْ] بِالْمَکارِهِ فَلَا تَعْتَبِرُوا [الرِّضَا] الرِّضَی وَ السُّخْطَ بِالْمَالِ وَ الْوَلَدِ جَهْلًا بِمَوَاقِعِ الْفِتْنَةِ وَ الِاخْتِبَارِ فِی مَوْضِعِ الْغِنَی وَ الِاقْتِدَارِ [الِاقْتَارِ] فَقَدْ قَالَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی- أَ یحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِینَ نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیراتِ بَلْ لا یشْعُرُونَ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ یخْتَبِرُ عِبَادَهُ الْمُسْتَکبِرِینَ فِی أَنْفُسِهِمْ بِأَوْلِیائِهِ الْمُسْتَضْعَفِینَ فِی أَعْینِهِمْ وَ لَقَدْ دَخَلَ مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ وَ مَعَهُ أَخُوهُ هَارُونُ(علیه السلام) عَلَی فِرْعَوْنَ وَ عَلَیهِمَا مَدَارِعُ الصُّوفِ وَ بِأَیدِیهِمَا الْعِصِی فَشَرَطَا لَهُ إِنْ أَسْلَمَ بَقَاءَ مُلْکهِ وَ دَوَامَ عِزِّهِ فَقَالَ أَ لَا تَعْجَبُونَ مِنْ هَذَینِ یشْرِطَانِ لِی دَوَامَ الْعِزِّ وَ بَقَاءَ الْمُلْک وَ هُمَا بِمَا تَرَوْنَ مِنْ حَالِ الْفَقْرِ وَ الذُّلِّ فَهَلَّا أُلْقِی عَلَیهِمَا أَسَاوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ إِعْظَاماً لِلذَّهَبِ وَ جَمْعِهِ وَ احْتِقَاراً لِلصُّوفِ وَ لُبْسِهِ وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِأَنْبِیائِهِ حَیثُ بَعَثَهُمْ أَنْ یفْتَحَ لَهُمْ کنُوزَ الذِّهْبَانِ وَ مَعَادِنَ الْعِقْیانِ وَ مَغَارِسَ الْجِنَانِ وَ أَنْ یحْشُرَ مَعَهُمْ طُیورَ السَّمَاءِ وَ وُحُوشَ الْأَرَضِینَ لَفَعَلَ وَ لَوْ فَعَلَ لَسَقَطَ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 387.
الْبَلَاءُ وَ بَطَلَ الْجَزَاءُ وَ اضْمَحَلَّتِ الْأَنْبَاءُ وَ لَمَا وَجَبَ لِلْقَابِلِینَ أُجُورُ الْمُبْتَلَینَ وَ لَا اسْتَحَقَّ الْمُؤْمِنُونَ ثَوَابَ الْمُحْسِنِینَ وَ لَا لَزِمَتِ الْأَسْمَاءُ معانیها وَ لَکنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ أُولِی قُوَّةٍ فِی عَزَائِمِهِمْ وَ ضَعَفَةً فِیمَا تَرَی الْأَعْینُ مِنْ حَالاتِهِمْ مَعَ قَنَاعَةٍ تَمْلَأُ الْقُلُوبَ وَ الْعُیونَ غِنًی وَ خَصَاصَةٍ تَمْلَأُ الْأَبْصَارَ وَ الْأَسْمَاعَ أَذًی وَ لَوْ کانَتِ الْأَنْبِیاءُ أَهْلَ قُوَّةٍ لَا تُرَامُ وَ عِزَّةٍ لَا تُضَامُ وَ مُلْک تُمَدُّ نَحْوَهُ أَعْنَاقُ الرِّجَالِ وَ تُشَدُّ إِلَیهِ عُقَدُ الرِّحَالِ لَکانَ ذَلِک أَهْوَنَ عَلَی الْخَلْقِ فِی الِاعْتِبَارِ وَ أَبْعَدَ لَهُمْ [مِنَ] فِی الِاسْتِکبَارِ وَ لَآمَنُوا عَنْ رَهْبَةٍ قَاهِرَةٍ لَهُمْ أَوْ رَغْبَةٍ مَائِلَةٍ بِهِمْ فَکانَتِ النِّیاتُ مُشْتَرَکةً وَ الْحَسَنَاتُ مُقْتَسَمَةً وَ لَکنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَرَادَ أَنْ یکونَ الِاتِّبَاعُ لِرُسُلِهِ وَ التَّصْدِیقُ بِکتُبِهِ وَ الْخُشُوعُ لِوَجْهِهِ وَ الِاسْتِکانَةُ لِأَمْرِهِ وَ الِاسْتِسْلَامُ لِطَاعَتِهِ أُمُوراً لَهُ خَاصَّةً لَا تَشُوبُهَا [یشُوبُهَا] مِنْ غَیرِهَا شَائِبَةٌ وَ کلَّمَاکانَتِ الْبَلْوَی وَ الِاخْتِبَارُ أَعْظَمَ کانَتِ الْمَثُوبَةُ وَ الْجَزَاءُ أَجْزَل.»(1)
مردم! از آنچه که بر ملتهای متکبّر گذشته، از کیفرها و عقوبتها و سختگیریها و ذلّت و خواری فرود آمده عبرت گیرید و از قبرها و خاکی که بر آنچه ره نهادند و زمینهایی که با پهلوها بر آن افتادند پند پذیرید و از آثار زشتی که کبر و غرور در دلها میگذارد به خدا پناه ببرید، همانگونه که از حوادث سخت به او پناه میبرید! اگر خدا تکبّرورزیدن را اجازه میفرمود، حتماً به بندگان مخصوص خود از پیامبران و امامان(علیهم السلام) اجازه میداد، در صورتی که خدای سبحان تکبّر و خودپسندی را نسبت به آنان ناپسند و تواضع و فروتنی را برای آنان پسندید، که چهره بر زمین
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 291.
میگذارند و صورتها بر خاک میمالند و در برابر مؤمنان فروتنی میکنند و خود از قشر مستضعف جامعه میباشند که خدا آنها را با گرسنگی آزمود و به سختی و بلا گرفتارشان کرد و با ترس و بیم امتحانشان فرمود و با مشکلات فراوان، خالصشان گردانید.
پس مال و فرزند را دلیل خشنودی یا خشم خدا ندانید، که نشانه ناآگاهی به موارد آزمایش و امتحان در بینیازی و قدرت است، زیرا خداوند سبحان فرمود:
«آیا گمان میکنند مال و فرزندانی که به آنها عطا کردیم، به سرعت نیکیها را برای آنان فراهم میکنیم؟ نه آنان آگاهی ندارند»
پس همانا خداوند سبحان بندگان متکبّر را با دوستان خود که در چشم آنها ناتوانند میآزماید، وقتی که موسی بن عمران و برادرش هارون(علیهم السلام) بر فرعون وارد شدند و جامههای پشمین بتن و چوب دستی در دست داشتند و با فرعون شرط کردند که اگر تسلیم پروردگار شود، حکومت و ملکش جاودانه بماند و عزّتش برقرار باشد، فرعون گفت:
«آیا از این دو نفر تعجّب نمیکنید؟ که دوام عزّت و جاودانگی حکومتم را به خواستههای خود ربط میدهند؟
در حالی که در فقر و بیچارگی به سر میبرند؟ اگر چنین است چرا دستبندهای طلا به همراه ندارند؟» این سخن را فرعون برای بزرگ شمردن طلا و تحقیر پوشش لباسی از پشم گفت، در حالی که اگر خدای سبحان اراده میفرمود، به هنگام بعثت پیامبران، درهای گنجها و معدنهای جواهرات و باغات سرسبز را به روی
پیامبران میگشود و پرندگان آسمان و حیوانات وحشی زمین را همراه آنان به حرکت در میآورد. امّا اگر این کار را میکرد، آزمایش از میان میرفت و پاداش و عذاب بیاثر میشد و بشارتها و هشدارهای الهی بیفایده میبود و بر مؤمنان اجر و پاداش امتحان شدگان واجب نمیشد و ایمان آورندگان ثواب نیکوکاران را نمییافتند و واژهها، معانی خود را از دست میداد.
در صورتی که خداوند پیامبران را با عزم و اراده قوی، گرچه با ظاهری ساده و فقیر مبعوث کرد، با قناعتی که دلها و چشمها را پر سازد، هر چند فقر و نداری ظاهری آنان چشم و گوشها را خیره سازد.
اگر پیامبران الهی، دارای چنان قدرتی بودند که مخالفت با آنان امکان نمیداشت و توانایی و عزّتی میداشتند که هرگز مغلوب نمیشدند و سلطنت و حکومتی میداشتند که همه چشمها به سوی آنان بود، از راههای دور بار سفر به سوی آنان میبستند، اعتبار و ارزششان در میان مردم اندک بود و متکبّران در برابرشان سر فرود میآوردند و تظاهر به ایمان میکردند، از روی ترس یا علاقهای که به مادّیات داشتند. در آن صورت نیتهای خالص یافت نمیشد و اهداف غیر الهی در ایمانشان راه مییافت و با انگیزههای گوناگون به سوی نیکیها میشتافتند.
امّا خدای سبحان اراده فرمود که پیروی از پیامبران و تصدیق کتب آسمانی و فروتنی در عبادت و تسلیم در برابر فرمان خدا و اطاعت محض فرمانبرداری، با نیت خالص تنها برای خدا صورت پذیرد و اهداف غیر خدایی در آن راه نیابد، که هر مقدار آزمایش و مشکلات بزرگتر باشد ثواب و پاداش نیز بزرگتر خواهد بود.(1)
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 387.
سپس حضرت فرمودند:
«أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الْأَوَّلِینَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ(صلی الله علیه و آله) إِلَی الْآخِرِینَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ لَا تَضُرُّ وَ لَا تَنْفَعُ وَ لَا تُبْصِرُ وَ لَا تَسْمَعُ فَجَعَلَهَا بَیتَهُ الْحَرَامَ الَّذِی جَعَلَهُ [اللَّهُ] لِلنَّاسِ قِیاماً ثُمَ وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ بِقَاعِ الْأَرْضِ حَجَراً وَ أَقَلِّ نَتَائِقِ الدُّنْیا مَدَراً وَ أَضْیقِ بُطُونِ الْأَوْدِیةِ قُطْراً بَینَ جِبَالٍ خَشِنَةٍ وَ رِمَالٍ دَمِثَةٍ وَ عُیونٍ وَشِلَةٍ وَ قُرًی مُنْقَطِعَةٍ لَا یزْکو بِهَا خُفٌّ وَ لَا حَافِرٌ وَ لَا ظِلْفٌ ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ(علیه السلام) وَ وَلَدَهُ أَنْ یثْنُوا أَعْطَافَهُمْ نَحْوَهُ فَصَارَ مَثَابَةً لِمُنْتَجَعِ أَسْفَارِهِمْ وَ غَایةً لِمُلْقَی رِحَالِهِمْ تَهْوِی إِلَیهِ ثِمَارُ الْأَفْئِدَةِ مِنْ مَفَاوِزِ قِفَارٍ سَحِیقَةٍ وَ مَهَاوِی فِجَاجٍ عَمِیقَةٍ وَ جَزَائِرِ بِحَارٍ مُنْقَطِعَةٍ حَتَّی یهُزُّوا مَنَاکبَهُمْ ذُلُلًا یهَلِّلُونَ لِلَّهِ حَوْلَهُ وَ یرْمُلُونَ عَلَی أَقْدَامِهِمْ شُعْثاً غُبْراً لَهُ قَدْ نَبَذُوا السَّرَابِیلَ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ وَ شَوَّهُوا بِإِعْفَاءِ الشُّعُورِ مَحَاسِنَ خَلْقِهِمُ ابْتِلَاءً عَظِیماً وَ امْتِحَاناً شَدِیداً وَ اخْتِبَاراً مُبِیناً وَ تَمْحِیصاً بَلِیغاً جَعَلَهُ اللَّهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ وَ وُصْلَةً إِلَی جَنَّتِهِ وَ لَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ یضَعَ بَیتَهُ الْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ الْعِظَامَ بَینَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَارٍ وَ سَهْلٍ وَ قَرَارٍ جَمَ 2 الْأَشْجَارِ دَانِی الثِّمَارِ مُلْتَفَّ الْبُنَی مُتَّصِلَ الْقُرَی بَینَ بُرَّةٍ سَمْرَاءَ وَ رَوْضَةٍ خَضْرَاءَ وَ أَرْیافٍ مُحْدِقَةٍ وَ عِرَاصٍ مُغْدِقَةٍ وَ [زُرُوعٍ] رِیاضٍ نَاضِرَةٍ وَ طُرُقٍ عَامِرَةٍ لَکانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَی حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلَاءِ وَ لَوْ کانَ [الْأَسَاسُ] الْإِسَاسُ الْمَحْمُولُ عَلَیهَا وَ الْأَحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِهَا بَینَ [مِنْ] زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ وَ یاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ وَ نُورٍ وَ ضِیاءٍ لَخَفَّفَ ذَلِک مُصَارَعَةَ الشَّک فِی الصُّدُورِ وَ لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ إِبْلِیسَ عَنِ الْقُلُوبِ وَ لَنَفَی مُعْتَلَجَ الرَّیبِ مِنَ النَّاسِ وَ لَکنَّ اللَّهَ یخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ وَ یتَعَبَّدُهُمْ بِأَنْوَاعِ الْمَجَاهِدِ وَ یبْتَلِیهِمْ بِضُرُوبِ الْمَکارِهِ إِخْرَاجاً
لِلتَّکبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ وَ إِسْکاناً لِلتَّذَلُّلِ فِی نُفُوسِهِمْ وَ لِیجْعَلَ ذَلِک أَبْوَاباً فُتُحاً إِلَی فَضْلِهِ وَ أَسْبَاباً ذُلُلًا لِعَفْوِه.»(1)
آیا مشاهده نمیکنید که همانا خداوند سبحان، انسانهای پیشین از آدم(علیه السلام) تا آیندگان این جهان را با سنگهایی در مکه آزمایش کرد که نه زیان میرسانند و نه نفعی دارند، نه میبینند و نه میشنوند؟ این سنگها را خانه محترم خود قرار داده و آن را عامل پایداری مردم گردانید.
سپس کعبه را در سنگلاخترین مکانها، بیگیاهترین زمینها و کم فاصلهترین درّهها، در میان کوههای خشن، سنگریزههای فراوان و چشمههای کم آب و آبادیهای از هم دور قرار داد، که نه شتر، نه اسب و گاو و گوسفند، هیچ کدام در آن سرزمین آسایش ندارند.
سپس آدم(علیه السلام) و فرزندانش را فرمان داد که به سوی کعبه برگردند و آن را مرکز اجتماع و سر منزل مقصود و بار اندازشان گردانند، تا مردم با عشق قلبها، به سرعت از میان فلات و دشتهای دور و از درون شهرها، روستاها، درّههای عمیق و جزایر از هم پراکنده دریاها به مکه روی آورند، شانههای خود را بجنبانند و گرداگرد کعبه لا إله إلا الله بر زبان جاری سازند و در اطراف خانه طواف کنند و با موهای آشفته و بدنهای پر گرد و غبار در حرکت باشند.
لباسهای خود را که نشانه شخصیت هر فرد است در آورند و با اصلاح
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 292.
نکردن موهای سر، قیافه خود را تغییر دهند، که آزمونی بزرگ و امتحانی سخت و آزمایشی آشکار است برای پاکسازی و خالص شدن، که خداوند آن را سبب رحمت و رسیدن به بهشت قرار داد. اگر خداوند خانه محترمش و مکانهای انجام مراسم حج را، در میان باغها و نهرها و سرزمینهای سبز و هموار و پردرخت و میوه، مناطقی آباد و دارای خانهها و کاخهای بسیار و آبادیهای به هم پیوسته، در میان گندمزارها و باغات خرّم و پر از گل و گیاه، دارای مناظری زیبا و پر آب، در وسط باغستانی شادی آفرین و جادّههای آباد قرار میداد، به همان اندازه که آزمایش ساده بود، پاداش نیز سبکتر میشد.
اگر پایهها و بنیان کعبه و سنگهایی که در ساختمان آن به کار رفته از زمرّد سبز و یاقوت سرخ و دارای نور و روشنایی بود، دلها دیرتر به شک و تردید میرسیدند و تلاش شیطان بر قلبها کمتر اثر میگذاشت و وسوسههای پنهانی او در مردم کارگر نبود.
در صورتی که خداوند بندگان خود را با انواع سختیها میآزماید و با مشکلات زیاد به عبادت میخواند و به اقسام گرفتاریها مبتلا میسازد، تا کبر و خود پسندی را از دلهایشان خارج کند و به جای آن فروتنی آورد و درهای فضل و رحمتش را به رویشان بگشاید و وسائل عفو و بخشش را به آسانی در اختیارشان گذارد.(1)وامام علی(علیه السلام) در اجتناب از ستمکاری و دنیا طلبی فرمودند:
«فَاللَّهَ اللَّهَ فِی عَاجِلِ الْبَغْی وَ آجِلِ وَخَامَةِ الظُّلْمِ وَ سُوءِ عَاقِبَةِ الْکبْرِ فَإِنَّهَا مَصْیدَةُ إِبْلِیسَ الْعُظْمَی وَ مَکیدَتُهُ الْکبْرَی الَّتِی تُسَاوِرُ قُلُوبَ الرِّجَالِ مُسَاوَرَةَ السُّمُومِ الْقَاتِلَةِ فَمَا
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 389.
تُکدِی أَبَداً وَ لَا تُشْوِی أَحَداً لَا عَالِماً لِعِلْمِهِ وَ لَا مُقِلًّا فِی طِمْرِهِ وَ عَنْ ذَلِک مَا حَرَسَ اللَّهُ عِبَادَهُ الْمُؤْمِنِینَ بِالصَّلَوَاتِ وَ الزَّکوَاتِ وَ مُجَاهَدَةِ الصِّیامِ فِی الْأَیامِ الْمَفْرُوضَاتِ تَسْکیناً لِأَطْرَافِهِمْ وَ تَخْشِیعاً لِأَبْصَارِهِمْ وَ تَذْلِیلًا لِنُفُوسِهِمْ وَ تَخْفِیضاً لِقُلُوبِهِمْ وَ إِذْهَاباً لِلْخُیلَاءِ عَنْهُمْ وَ لِمَا فِی ذَلِک مِنْ تَعْفِیرِ عِتَاقِ الْوُجُوهِ بِالتُّرَابِ تَوَاضُعاً وَ الْتِصَاقِ کرَائِمِ الْجَوَارِحِ بِالْأَرْضِ تَصَاغُراً وَ لُحُوقِ الْبُطُونِ بِالْمُتُونِ مِنَ الصِّیامِ تَذَلُّلًا مَعَ مَا فِی الزَّکاةِ مِنْ صَرْفِ ثَمَرَاتِ الْأَرْضِ وَ غَیرِ ذَلِک إِلَی أَهْلِ الْمَسْکنَةِ وَ الْفَقْرِ انْظُرُوا إِلَی مَا فِی هَذِهِ الْأَفْعَالِ مِنْ قَمْعِ نَوَاجِمِ الْفَخْرِ وَ قَدْعِ طَوَالِعِ الْکبْرِ وَ لَقَدْ نَظَرْتُ فَمَا وَجَدْتُ أَحَداً مِنَ الْعَالَمِینَ یتَعَصَّبُ لِشَیءٍ مِنَ الْأَشْیاءِ إِلَّا عَنْ عِلَّةٍ تَحْتَمِلُ تَمْوِیهَ الْجُهَلَاءِ أَوْ حُجَّةٍ تَلِیطُ بِعُقُولِ السُّفَهَاءِ غَیرَکمْ فَإِنَّکمْ تَتَعَصَّبُونَ لِأَمْرٍ مَا یعْرَفُ لَهُ سَبَبٌ وَ لَا عِلَّةٌ أَمَّا إِبْلِیسُ فَتَعَصَّبَ عَلَی آدَمَ لِأَصْلِهِ وَ طَعَنَ عَلَیهِ فِی خِلْقَتِهِ فَقَالَ أَنَا نَارِی وَ أَنْتَ طِینِی.»(1)
پس، خدا را! خدا را! از تعجیل در عقوبت و کیفر سرکشی و ستم بر حذر باشید و از آینده دردناک ظلم و سر انجام زشت تکبّر و خود پسندی که کمین گاه ابلیس است و جایگاه حیله و نیرنگ اوست، بترسید، حیله و نیرنگی که با دلهای انسانها، چون زهر کشنده میآمیزد و هرگز بیاثر نخواهد بود و کسی از هلاکتش جان سالم نخواهد برد: نه دانشمند به خاطر دانشش و نه فقیر به جهت لباس کهنهاش، در امان میباشد.
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 294.
خداوند بندگانش را، با نماز و زکات و تلاش در روزهداری، حفظ کرده است، تا اعضا و جوارحشان آرام و دیدگانشان خاشع و جان و روانشان فروتن و دلهایشان متواضع باشد، کبر و خودپسندی از آنان رخت بربندد، چرا که در سجده، بهترین جای صورت را به خاک مالیدن، فروتنی آورد و گذاردن اعضاء پر ارزش بدن بر زمین، اظهار کوچکی کردن است. و روزه گرفتن و چسبیدن شکم به پشت، عامل فروتنی است و پرداخت زکات، برای مصرف شدن میوهجات زمین و غیر آن، در جهت نیازمندیهای فقرا و مستمندان است.
به آثار عبادات بنگرید که چگونه شاخههای درخت تکبّر را در هم میشکند؟
و از روییدن کبر و خودپرستی جلوگیری میکند!
من در اعمال و رفتار جهانیان نظر دوختم، هیچ کس را نیافتم که بدون علّت در باره چیزی تعصّب ورزد، جز با دلیلی که با آن ناآگاهان را بفریبد و یا برهانی آورد که در عقل سفیهان نفوذ کند، جز شما!، زیرا در باره چیزی تعصّب میورزید که نه علّتی دارد و نه سببی، ولی شیطان به خاطر اصل خلقت خود بر آدم(علیه السلام) تعصّب ورزید و آفرینش او را مورد سرزنش قرار داد و گفت «مرا از آتش و تو را از گل ساختهاند».(1)
سپس امام علی(علیه السلام) فرمودند:
«وَ أَمَّا الْأَغْنِیاءُ مِنْ مُتْرَفَةِ الْأُمَمِ فَتَعَصَّبُوا لِآثَارِ مَوَاقِعِ النِّعَمِ فَقالُوا نَحْنُ أَکثَرُ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 391.
أَمْوالًا وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ فَإِنْ کانَ لَا بُدَّ مِنَ الْعَصَبِیةِ فَلْیکنْ تَعَصُّبُکمْ لِمَکارِمِ الْخِصَالِ وَ مَحَامِدِ الْأَفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ الْأُمُورِ الَّتِی تَفَاضَلَتْ فِیهَا الْمُجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ مِنْ بُیوتَاتِ الْعَرَبِ وَ یعَاسِیبِ القَبَائِلِ بِالْأَخْلَاقِ الرَّغِیبَةِ وَ الْأَحْلَامِ الْعَظِیمَةِ وَ الْأَخْطَارِ الْجَلِیلَةِ وَ الْآثَارِ الْمَحْمُودَةِ فَتَعَصَّبُوا لِخِلَالِ الْحَمْدِ مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ وَ الْمَعْصِیةِ لِلْکبْرِ وَ الْأَخْذِ بِالْفَضْلِ وَ الْکفِّ عَنِ الْبَغْی وَ الْإِعْظَامِ لِلْقَتْلِ وَ الْإِنْصَافِ لِلْخَلْقِ وَ الْکظْمِ لِلْغَیظِ وَ اجْتِنَابِ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ وَ احْذَرُوا مَا نَزَلَ بِالْأُمَمِ قَبْلَکمْ مِنَ الْمَثُلَاتِ بِسُوءِ الْأَفْعَالِ وَ ذَمِیمِ الْأَعْمَالِ فَتَذَکرُوا فِی الْخَیرِ وَ الشَّرِّ أَحْوَالَهُمْ وَ احْذَرُوا أَنْ تَکونُوا أَمْثَالَهُمْ فَإِذَا تَفَکرْتُمْ فِی تَفَاوُتِ حَالَیهِمْ فَالْزَمُوا کلَّ أَمْرٍ لَزِمَتِ الْعِزَّةُ بِهِ شَأْنَهُمْ [حَالَهُمْ] وَ زَاحَتِ الْأَعْدَاءُ لَهُ عَنْهُمْ وَ مُدَّتِ الْعَافِیةُ بِهِ عَلَیهِمْ وَ انْقَادَتِ النِّعْمَةُ لَهُ مَعَهُمْ وَ وَصَلَتِ الْکرَامَةُ عَلَیهِ حَبْلَهُمْ مِنَ الِاجْتِنَابِ لِلْفُرْقَةِ وَ اللُّزُومِ لِلْأُلْفَةِ وَ التَّحَاضِّ عَلَیهَا وَ التَّوَاصِی بِهَا وَ اجْتَنِبُوا کلَّ أَمْرٍ کسَرَ فِقْرَتَهُمْ وَأَوْهَنَ مُنَّتَهُمْ مِنْ تَضَاغُنِ الْقُلُوبِ وَ تَشَاحُنِ الصُّدُورِ وَ تَدَابُرِ النُّفُوسِ وَ تَخَاذُلِ الْأَیدِی وَ تَدَبَّرُوا أَحْوَالَ الْمَاضِینَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ قَبْلَکمْ کیفَ کانُوا فِی حَالِ التَّمْحِیصِ وَ الْبَلَاءِ أَ لَمْ یکونُوا أَثْقَلَ الْخَلَائِقِ أَعْبَاءً وَ أَجْهَدَ الْعِبَادِ بَلَاءً وَ أَضْیقَ أَهْلِ الدُّنْیا حَالًا اتَّخَذَتْهُمُ الْفَرَاعِنَةُ عَبِیداً فَسَامُوهُمْ سُوءَ الْعَذَابِ وَ [جَرَّعُوهُمْ جُرَعَ الْمُرَارِ] جَرَّعُوهُمُ الْمُرَارَ فَلَمْ تَبْرَحِ الْحَالُ بِهِمْ فِی ذُلِّ الْهَلَکةِ وَ قَهْرِ الْغَلَبَةِ لَا یجِدُونَ حِیلَةً فِی امْتِنَاعٍ وَ لَا سَبِیلًا إِلَی دِفَاعٍ حَتَّی إِذَا رَأَی اللَّهُ سُبْحَانَهُ جِدَّ الصَّبْرِ مِنْهُمْ عَلَی الْأَذَی فِی مَحَبَّتِهِ وَ الِاحْتِمَالَ لِلْمَکرُوهِ مِنْ خَوْفِهِ جَعَلَ لَهُمْ مِنْ مَضَایقِ الْبَلَاءِ فَرَجاً فَأَبْدَلَهُمُ الْعِزَّ مَکانَ الذُّلِّ وَ الْأَمْنَ مَکانَ الْخَوْفِ فَصَارُوا مُلُوکاً حُکاماً وَ أَئِمَّةً أَعْلَاماً وَ قَدْ بَلَغَتِ الْکرَامَةُ مِنَ اللَّهِ لَهُمْ مَا لَمْ تَذْهَبِ الْآمَالُ إِلَیهِ بِهِمْ فَانْظُرُوا کیفَ کانُوا حَیثُ کانَتِ الْأَمْلَاءُ مُجْتَمِعَةً وَ الْأَهْوَاءُ مُؤْتَلِفَةً وَ الْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً وَ
الْأَیدِی مُتَرَادِفَةً وَ السُّیوفُ مُتَنَاصِرَةً وَ الْبَصَائِرُ نَافِذَةً وَ الْعَزَائِمُ وَاحِدَةً أَ لَمْ یکونُوا أَرْبَاباً فِی أَقْطَارِ الْأَرَضِینَ وَ مُلُوکاً عَلَی رِقَابِ الْعَالَمِینَ فَانْظُرُوا إِلَی مَا صَارُوا إِلَیهِ فِی آخِرِ أُمُورِهِمْ حِینَ وَقَعَتِ الْفُرْقَةُ وَ تَشَتَّتَتِ الْأُلْفَةُ وَ اخْتَلَفَتِ الْکلِمَةُ وَ الْأَفْئِدَةُ وَ تَشَعَّبُوا مُخْتَلِفِینَ وَ تَفَرَّقُوا مُتَحَارِبِینَ وَ قَدْ خَلَعَ اللَّهُ عَنْهُمْ لِبَاسَ کرَامَتِهِ وَ سَلَبَهُمْ غَضَارَةَ نِعْمَتِهِ وَ بَقِی قَصَصُ أَخْبَارِهِمْ فِیکمْ عِبَراً [عِبْرَةً] لِلْمُعْتَبِرِینَ [مِنْکمْ].»(1)
و سرمایهداران فساد زده امّتها، برای داشتن نعمتهای فراوان تعصّب ورزیدند و گفتند:
«ما صاحبان فرزندان و اموال فراوانیم و هرگز عذاب نخواهیم شد»(2)پس اگر در تعصّب ورزیدن ناچارید، برای اخلاق پسندیده، افعال نیکو و کارهای خوب تعصّب داشته باشید، همان افعال و کرداری که انسانهای با شخصیت و شجاعان خاندان عرب و سران قبائل در آنها از یکدیگر پیشی میگرفتند، یعنی اخلاق پسندیده، بردباری(3)به هنگام خشم فراوان و کردار و رفتار زیبا و درست و خصلتهای نیکو! پس تعصّب ورزید در حمایت کردن از پناهندگان و همسایگان، وفاداری به عهد و پیمان، اطاعت کردن از نیکیها، سرپیچی از تکبّر و خود پسندیها، تلاش در جود و بخشش، خود داری از ستمکاری، بزرگ شمردن خونریزی، انصاف داشتن با مردم، فروخوردن خشم، پرهیز از فساد در زمین، تا رستگار شوید.
از کیفرهایی که بر اثر کردار بد و کارهای ناپسند بر امتهای پیشین فرود آمد خود را حفظ کنید و حالات گذشتگان را در خوبیها و سختیها به یاد آورید و بترسید که همانند آنها باشید! پس آنگاه که در زندگی گذشتگان مطالعه و اندیشه میکنید، عهدهدار چیزی باشید که عامل عزّت آنان بود و دشمنان را از سر راهشان برداشت و سلامت و عافیت زندگی آنان را فراهم کرد و نعمتهای فراوان را در اختیارشان گذاشت و کرامت و شخصیت به آنان بخشید، که از تفرقه و جدایی اجتناب کردند و بر وحدت و همدلی همّت گماشتند و یکدیگر را به وحدت واداشته به آن سفارش کردند.
و از کارهایی که پشت آنها را شکست و قدرت آنها را در هم کوبید، چون کینه توزی با یکدیگر، پرکردن دلها از بخل و حسد، به یکدیگر پشت کردن و از هم بریدن و دست از یاری هم کشیدن، بپرهیزید و در احوالات مؤمنان پیشین اندیشه کنید، که چگونه در حال آزمایش
و امتحان به سر بردند، آیا بیش از همه مشکلات بر دوش آنها نبود؟ و آیا بیش از همه مردم در سختی و زحمت نبودند؟ و آیا از همه مردم جهان بیشتر در تنگنا قرار نداشتند؟
فرعونهای زمان، آنها را به بردگی کشاندند و همواره بدترین شکنجهها را بر آنان وارد کردند و انواع تلخیها را به کامشان ریختند، که این دوران ذلّت و هلاکت و مغلوب بودن، تداوم یافت نه راهی وجود داشت که سرپیچی کنند و نه چارهای که از خود دفاع نمایند، تا آن که خداوند، تلاش و استقامت و بردباری در برابر ناملایمات
آنها را، در راه دوستی خود و قدرت تحمّل ناراحتیها را برای ترس از خویش، مشاهده فرمود. آنان را از تنگناهای بلا و سختیها نجات داد و ذلّت آنان را به عزّت و بزرگواری و ترس آنها را به امنیت تبدیل فرمود و آنها را حاکم و زمامدار و پیشوای انسانها قرار داد و آن قدر کرامت و بزرگی از طرف خدا به آنها رسید که خیال آن را نیز در سر نمیپروراندند. پس اندیشه کنید که چگونه بودند آنگاه که: وحدت اجتماعی داشتند، خواستههای آنان یکی، قلبهای آنان یکسان و دستهای آنان مدد کار یکدیگر،شمشیرها یاری کننده، نگاهها به یک سو دوخته و ارادهها واحد و همسو بود! آیا در آن حال مالک و سرپرست سراسر زمین نبودند؟ و رهبر و پیشوای همه دنیا نشدند؟ پس به پایان کار آنها نیز بنگرید! در آن هنگام که به تفرقه و پراکندگی روی آوردند و مهربانی و دوستی آنان از بین رفت و سخنها و دلهایشان گوناگون شد، از هم جدا شدند، به حزبها و گروهها پیوستند، خداوند لباس کرامت خود را از تنشان بیرون آورد و نعمتهای فراوان شیرین را از آنها گرفت و داستان آنها در میان شما عبرت انگیز باقی ماند.(1)
امام علی(علیه السلام) فرمودند:
«فَاعْتَبِرُوا به حال وَلَدِ إِسْمَاعِیلَ وَ بنیإِسْحَاقَ وَ بنیإِسْرَائِیلَ(علیه السلام) فَمَا أَشَدَّ اعْتِدَالَ الْأَحْوَالِ وَ أَقْرَبَ اشْتِبَاهَ الْأَمْثَالِ تَأَمَّلُوا أَمْرَهُمْ فِی حَالِ تَشَتُّتِهِمْ وَ تَفَرُّقِهِمْ لَیالِی کانَتِ الْأَکاسِرَةُ وَ الْقَیاصِرَةُ أَرْبَاباً لَهُمْ یحْتَازُونَهُمْ عَنْ رِیفِ الْآفَاقِ وَ بَحْرِ الْعِرَاقِ وَ خُضْرَةِ الدُّنْیا إِلَی مَنَابِتِ الشِّیحِ وَ مَهَافِی الرِّیحِ وَ نَکدِ الْمَعَاشِ فَتَرَکوهُمْ عَالَةً مَسَاکینَ إِخْوَانَ دَبَرٍ وَ وَبَرٍ أَذَلَّ الْأُمَمِ دَاراً وَ أَجْدَبَهُمْ قَرَاراً لَا یأْوُونَ إِلَی جَنَاحِ دَعْوَةٍ یعْتَصِمُونَ بِهَا وَ لَا إِلَی ظِلِّ أُلْفَةٍ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 393.
یعْتَمِدُونَ عَلَی عِزِّهَا فَالْأَحْوَالُ مُضْطَرِبَةٌ وَ الْأَیدِی مُخْتَلِفَةٌ وَ الْکثْرَةُ مُتَفَرِّقَةٌ فِی بَلَاءِ أَزْلٍ وَ أَطْبَاقِ جَهْلٍ مِنْ بَنَاتٍ مَوْءُودَةٍ وَ أَصْنَامٍ مَعْبُودَةٍ وَ أَرْحَامٍ مَقْطُوعَةٍ وَ غَارَاتٍ مَشْنُونَةٍ فَانْظُرُوا إِلَی مَوَاقِعِ نِعَمِ اللَّهِ عَلَیهِمْ حِینَ بَعَثَ إِلَیهِمْ رَسُولًا فَعَقَدَ بِمِلَّتِهِ طَاعَتَهُمْ وَ جَمَعَ عَلَی دَعْوَتِهِ أُلْفَتَهُمْ کیفَ نَشَرَتِ النِّعْمَةُ عَلَیهِمْ جَنَاحَ کرَامَتِهَا وَ أَسَالَتْ لَهُمْ جَدَاوِلَ نَعِیمِهَا وَ الْتَفَّتِ الْمِلَّةُ بِهِمْ فِی عَوَائِدِ برکتها فَأَصْبَحُوا فِی نعمتها غَرِقِینَ وَ فِی خُضْرَةِ عیشها فَکهِینَ [فَاکهِینَ] قَدْ تَرَبَّعَتِ الْأُمُورُ بِهِمْ فِی ظِلِّ سُلْطَانٍ قَاهِرٍ وَ آوَتْهُمُ الْحَالُ إِلَی کنَفِ عِزٍّ غَالِبٍ وَ تَعَطَّفَتِ الْأُمُورُ عَلَیهِمْ فِی ذُرَی مُلْک ثَابِتٍ فَهُمْ حُکامٌ عَلَی الْعَالَمِینَ وَ مُلُوک فِی أَطْرَافِ الْأَرَضِینَ یمْلِکونَ الْأُمُورَ عَلَی مَنْ کانَ یمْلِکهَا عَلَیهِمْ وَ یمْضُونَ الْأَحْکامَ فِیمَنْ کانَ یمْضِیهَا فِیهِمْ لَا تُغْمَزُ لَهُمْ قَنَاةٌ وَ لَا تُقْرَعُ لَهُمْ صَفَاة.»(1)
از حالات زندگی فرزندان اسماعیل پیامبر و فرزندان اسحاق پیامبر، فرزندان اسراییل «یعقوب» (که درود بر آنان باد) عبرت گیرید، راستی چقدر حالات ملتها با هم یکسان و در صفات و رفتارشان با یکدیگر همانند است! در احوالات آنها روزگاری که از هم جدا و پراکنده بودند اندیشه کنید، زمانی که پادشاهان کسری و قیصر(2)بر آنان حکومت میکردند(3)و آنها را از سرزمینهای آباد، از کنارههای دجله و فرات،(4)و از محیطهای سر سبز و خرّم دور کردند و به صحراهای کم گیاه
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 297.
2) . کسری لقب پادشاهان ایران و قیصر لقب پادشاهان روم شرقی بود.
3) . نفی حکومت: اریستوکراسی Aristocracy (حکومتهای اشرافی) و الیگارشی Oligarchy (حکومت استبدادی چند نفر از أغنیا).
4) . بحر العراق: دریای عراق، منظور آبهای میان دجله و فرات است که ساسانیان بر آن حکومت داشتند.
و بیآب و علف، محل وزش بادها و سرزمینهایی که زندگی در آنجاها مشکل بود تبعید کردند، آنان را در مکانهای نامناسب، مسکین و فقیر، همنشین شتران ساختند،(1)خانههاشان پستترین خانه ملتها و سرزمین زندگیشان خشکترین بیابانها بود، نه دعوت حقّی وجود داشت که به آن روی آورند و پناهنده شوند و نه سایه محبّتی وجود داشت که در عزّت آن زندگی کنند.
حالات آنان دگرگون و قدرت آنان پراکنده و جمعیت انبوهشان متفرّق بود. در بلایی سخت و در جهالتی فراگیر فرو رفته بودند، دختران را زنده به گور و بتها را پرستش میکردند و قطع رابطه با خویشاوندان و غارتگریهای پیاپی در میانشان رواج یافته بود.
حال به نعمتهای بزرگ الهی که به هنگامه بعثت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) بر آنان فروریخت بنگرید، که چگونه اطاعت آنان را با دین خود پیوند داد. و با دعوتش آنها را به وحدت رساند! چگونه نعمتهای الهی بالهای کرامت خود را بر آنان گستراند و جویبارهای آسایش و رفاه بر ایشان روان ساخت! و تمام برکات آیین حق، آنها را در بر گرفت! در میان نعمتها غرق گشتند و در خرّمی زندگانی شادمان شدند، امور اجتماعی آنان در سایه قدرت حکومت اسلام استوار شد و در پرتو عزّتی پایدار آرام گرفتند و به حکومتی پایدار رسیدند. آنگاه آنان حاکم و زمامدار جهان شدند و سلاطین روی زمین گردیدند و فرمانروای کسانی شدند که درگذشته حاکم بودند و
1) . دبر و وبر، کنایه از شتر است، یعنی آنها را فقیر و تهیدست با شتران رها کردند.
قوانین الهی را بر کسانی اجراء میکردند که مجریان احکام بودند و در گذشته کسی قدرت در هم شکستن نیروی آنان را نداشت و هیچ کس خیال مبارزه با آنان را در سر نمیپروراند.(1)
امام(علیه السلام) فرمودند:
«أَلَا وَ إِنَّکمْ قَدْ نَفَضْتُمْ أَیدِیکمْ مِنْ حَبْلِ الطَّاعَةِ وَ ثَلَمْتُمْ حِصْنَ اللَّهِ الْمَضْرُوبَ عَلَیکمْ بِأَحْکامِ الْجَاهِلِیةِ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ امْتَنَ عَلَی جَمَاعَةِ هَذِهِ الْأُمَّةِ فِیمَا عَقَدَ بَینَهُمْ مِنْ حَبْلِ هَذِهِ الْأُلْفَةِ الَّتِی [یتَقَلَّبُونَ] ینْتَقِلُونَ فِی ظِلِّهَا وَ یأْوُونَ إِلَی کنفها بِنِعْمَةٍ لَا یعْرِفُ أَحَدٌ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ لَهَا قِیمَةً لِأَنَّهَا أَرْجَحُ مِنْ کلِّ ثَمَنٍ وَ أَجَلُّ مِنْ کلِّ خَطَرٍ وَ اعْلَمُوا أَنَّکمْ صِرْتُمْ بَعْدَ الْهِجْرَةِ أَعْرَاباً وَ بَعْدَ الْمُوَالاةِ أَحْزَاباً مَا تَتَعَلَّقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا بِاسْمِهِ وَ لَا تَعْرِفُونَ مِنَ الْإِیمَانِ إِلَّا رَسْمَهُ تَقُولُونَ النَّارَ وَ لَا الْعَارَ کأَنَّکمْ تُرِیدُونَ أَنْ تُکفِئُوا الْإِسْلَامَ عَلَی وَجْهِهِ انْتِهَاکاً لِحَرِیمِهِ وَ نَقْضاً لِمِیثَاقِهِ الَّذِی وَضَعَهُ اللَّهُ لَکمْ حَرَماً فِی أَرْضِهِ وَ أَمْناً بَینَ خَلْقِهِ وَ إِنَّکمْ إِنْ لَجَأْتُمْ إِلَی غَیرِهِ حَارَبَکمْ أَهْلُ الْکفْرِ ثُمَّ لَا [جَبْرَائِیلَ] جَبْرَائِیلُ 180 وَ لَا [مِیکائِیلَ وَ لَا مُهَاجِرِینَ وَ لَا أَنْصَارَ] مِیکائِیلُ وَ لَا مُهَاجِرُونَ وَ لَا أَنْصَارٌ ینْصُرُونَکمْ إِلَّا الْمُقَارَعَةَ بِالسَّیفِ حَتَّی یحْکمَ اللَّهُ بَینَکمْ وَ إِنَّ عِنْدَکمُ الْأَمْثَالَ مِنْ بَأْسِ اللَّهِ وَ قَوَارِعِهِ وَ أَیامِهِ وَ وَقَائِعِهِ فَلَا تَسْتَبْطِئُوا وَعِیدَهُ جَهْلًا بِأَخْذِهِ وَ تَهَاوُناً بِبَطْشِهِ وَ یأْساً مِنْ بَأْسِهِ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِی [الْقُرُونَ الْمَاضِیةَ] بَینَ أَیدِیکمْ إِلَّا لِتَرْکهِمُ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْکرِ فَلَعَنَ اللَّهُ السُّفَهَاءَ لِرُکوبِ الْمَعَاصِی وَ الْحُلَمَاءَ لِتَرْک التَّنَاهِی أَلَا وَ قَدْ قَطَعْتُمْ قَیدَ الْإِسْلَامِ وَ عَطَّلْتُمْ حُدُودَهُ وَ أَمَتُّمْ أَحْکامَهُ أَلَا وَ قَدْ أَمَرَنِی اللَّهُ بِقِتَالِ أَهْلِ الْبَغْی وَ النَّکثِ وَ الْفَسَادِ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 395.
فِی الْأَرْضِ فَأَمَّا النَّاکثُونَ فَقَدْ قَاتَلْتُ وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَقَدْ جَاهَدْتُ وَ أَمَّا الْمَارِقَةُ فَقَدْ دَوَّخْتُ وَ أَمَّا شَیطَانُ الرَّدْهَةِ فَقَدْ کفِیتُهُ بِصَعْقَةٍ سُمِعَتْ لَهَا وَجْبَةُ قَلْبِهِ وَ رَجَّةُ صَدْرِهِ وَ بَقِیتْ بَقِیةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْی وَ لَئِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِی الْکرَّةِ عَلَیهِمْ لَأُدِیلَنَّ مِنْهُمْ إِلَّا مَا یتَشَذَّرُ فِی أَطْرَافِ الْبِلَادِ تَشَذُّرا.»(1)
آگاه باشید که شما هم اکنون دست از رشته اطاعت کشیدید و با زنده کردن ارزشهای جاهلیت، دژ محکم الهی را در هم شکستید، در حالی که خداوند بر این امّت اسلامی بر «وحدت و برادری» منّت گذارده بود، که در سایه آن زندگی کنند، نعمتی بود که هیچ ارزشی نمیتوان همانند آن تصوّر کرد، زیرا از هر ارزشی گران قدرتر و از هر کرامتی والاتر بود.
بدانید که پس از هجرت، دوباره چونان اعراب بادیه نشین شدهاید و پس از وحدت و برادری به احزاب گوناگون تبدیل گشتهاید، از اسلام تنها نام آن و از ایمان جز نشانی را نمیشناسید! شعار میدهید: آتش آری، ننگ هرگز! گویا میخواهید اسلام را واژگون و پرده حرمتش را پاره کنید؟ و پیمانی را که خدا برای حفظ حرمت مسلمین در زمین و عامل امنیت و آرامش مردم قرار داد بشکنید؟
همانا اگر شما به غیر اسلام پناه برید، کافران با شما نبرد خواهند کرد. آنگاه نه جبرئیل و نه میکائیل، نه مهاجر و نه انصار، وجود ندارند که شما را یاری دهند و چارهای جز نبرد با شمشیر ندارید تا خدا در میان شما حکم نماید.
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 298.
مردم! از مثلهای قرآن در باره کسانی که عذاب و کیفر شدند و روزهای سخت آنان و آسیبهای شدیدی که دیدند آگاهید، پس وعده عذاب خدا را دور مپندارید و به عذر اینکه آگاهی ندارید خود را گرفتار نسازید و انتقام خدا را سبک و خود را از کیفر الهی ایمن مپندارید، زیرا که خدای سبحان، مردم روزگاران گذشته را از رحمت خود دور نساخت مگر برای ترک امر به معروف و نهی از منکر. پس خدا، بیخردان را برای نافرمانی و خردمندان را برای ترک باز داشتن دیگران از گناه، لعنت کرد.
آگاه باشید! شما رشته پیوند با اسلام را قطع و اجرای حدود الهی را تعطیل و احکام اسلام را به فراموشی سپردهاید!.(1)
حضرت فرمودند:
«أَنَا وَضَعْتُ فِی الصِّغَرِ بِکلَاکلِ الْعَرَبِ وَ کسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِیعَةَ وَ مُضَرَ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِی مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) بِالْقَرَابَةِ الْقَرِیبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِیصَةِ وَضَعَنِی فِی [حَجْرِهِ] حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ [وَلِیدٌ] یضُمُّنِی إِلَی صَدْرِهِ وَ یکنُفُنِی فِی فِرَاشِهِ وَ یمِسُّنِی جَسَدَهُ وَ یشِمُّنِی عَرْفَهُ وَ کانَ یمْضَغُ الشَّیءَ ثُمَّ یلْقِمُنِیهِ وَ مَا وَجَدَ لِی کذْبَةً فِیقَوْلٍ وَ لَا خَطْلَةً فِی فِعْلٍ وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ(صلی الله علیه و آله) مِنْ لَدُنْ أَنْ کانَ فَطِیماً أَعْظَمَ مَلَک مِنْ مَلَائِکتِهِ یسْلُک بِهِ طَرِیقَ الْمَکارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَیلَهُ وَ نَهَارَهُ وَ لَقَدْ کنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِیلِ أَثَرَ أُمِّهِ یرْفَعُ لِی فِی کلِّ یوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً وَ یأْمُرُنِی بِالاقْتِدَاءِ بِهِ وَ لَقَدْ کانَ یجَاوِرُ فِی کلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَ لَا یرَاهُ غَیرِی وَ لَمْ یجْمَعْ بَیتٌ وَاحِدٌ یوْمَئِذٍفِی الْإِسْلَامِ غَیرَ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) وَ خَدِیجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا أَرَی نُورَ الْوَحْی وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِیحَ النُّبُوَّةِ وَ لَقَدْ
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 397.
سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّیطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْی عَلَیهِ(صلی الله علیه و آله) فَقُلْتُ یا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ فَقَالَ هَذَا الشَّیطَانُ قَدْ أَیسَ مِنْ عِبَادَتِهِ إِنَّک تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَی مَا أَرَی إِلَّا أَنَّک لَسْتَ بِنَبِی وَ لَکنَّک لَوَزِیرٌ وَ إِنَّک لَعَلَی خَیرٍ وَ لَقَدْ کنْتُ مَعَهُ(صلی الله علیه و آله) لَمَّا أَتَاهُ الْمَلَأُ مِنْ قُرَیشٍ فَقَالُوا لَهُ یا مُحَمَّدُ إِنَّک قَدِ ادَّعَیتَ عَظِیماً لَمْ یدَّعِهِ آبَاؤُک وَ لَا أَحَدٌ مِنْ بَیتِک وَ نَحْنُ نَسْأَلُک أَمْراً إِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنَا إِلَیهِ وَ أَرَیتَنَاهُ عَلِمْنَا أَنَّک نَبِی وَ رَسُولٌ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّک سَاحِرٌ کذَّابٌ فَقَالَ(صلی الله علیه و آله) وَ مَا تَسْأَلُونَ قَالُوا تَدْعُو لَنَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّی تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا وَ تَقِفَ بَینَ یدَیک فَقَالَ ص- إِنَّ اللَّهَ عَلی کلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ فَإِنْ فَعَلَ اللَّهُ لَکمْ ذَلِک أَ تُؤْمِنُونَ وَ تَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ قَالُوا نَعَمْ قَالَ فَإِنِّی سَأُرِیکمْ مَا تَطْلُبُونَ وَ إِنِّی لَأَعْلَمُ أَنَّکمْ لَا تَفِیئُونَ إِلَی خَیرٍ وَ [أَنَ] إِنَّ فِیکمْ مَنْ یطْرَحُ فِی الْقَلِیبِ وَ مَنْ یحَزِّبُ الْأَحْزَابَ ثُمَّ قَالَ(صلی الله علیه و آله) یا أَیتُهَا الشَّجَرَةُ إِنْ کنْتِ تُؤْمِنِینَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ وَ تَعْلَمِینَ أَنِّی رَسُولُ اللَّهِ فَانْقَلِعِی بِعُرُوقِک حَتَّی تَقِفِی بَینَ یدَی بِإِذْنِ اللَّهِ [وَ الَّذِی] فَوَالَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَانْقَلَعَتْ بِعُرُوقِهَا وَ جَاءَتْ وَ لَهَا دَوِی شَدِیدٌ وَ قَصْفٌ کقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّیرِ حَتَّی وَقَفَتْ بَینَ یدَی رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) مُرَفْرِفَةً وَ أَلْقَتْ بِغُصْنِهَا الْأَعْلَی عَلَی رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) وَ بِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَی مَنْکبِی وَ کنْتُ عَنْ یمِینِهِ(صلی الله علیه و آله) فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَی ذَلِک قَالُوا عُلُوّاً وَ اسْتِکبَاراً فَمُرْهَا فَلْیأْتِک نصفها وَ یبْقَی نصفها فَأَمَرَهَا بِذَلِک فَأَقْبَلَ إِلَیهِ نِصْفُهَا کأَعْجَبِ إِقْبَالٍ وَ أَشَدِّهِ دَوِیاً فَکادَتْ تَلْتَفُّ بِ بِرَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) فَقَالُوا کفْراً وَ عُتُوّاً فَمُرْ هَذَا النِّصْفَ فَلْیرْجِعْ إِلَی نِصْفِهِ کمَا کانَ فَأَمَرَهُ(صلی الله علیه و آله) فَرَجَعَ فَقُلْتُ أَنَا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِنِّی أَوَّلُ مُؤْمِنٍ بِک یا رَسُولَ اللَّهِ وَ أَوَّلُ مَنْ أَقَرَّ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَی تَصْدِیقاً بِنُبُوَّتِک وَ إِجْلَالًا لِکلِمَتِک فَقَالَ الْقَوْمُ کلُّهُمْ بَلْ ساحِرٌ کذَّابٌ عَجِیبُ السِّحْرِ خَفِیفٌ فِیهِ وَ هَلْ یصَدِّقُک فِی أَمْرِک إِلَّا مِثْلُ هَذَا یعْنُونَنِی
وَ إِنِّی لَمِنْ قَوْمٍ لَا تَأْخُذُهُمْ فِی اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ سِیمَاهُمْ سِیمَا الصِّدِّیقِینَ وَ کلَامُهُمْ کلَامُ الْأَبْرَارِ عُمَّارُ اللَّیلِ وَ مَنَارُ النَّهَارِ مُتَمَسِّکونَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ یحْیونَ سُنَنَ اللَّهِ وَ سُنَنَ رَسُولِهِ لَا یسْتَکبِرُونَ وَ لَا یعْلُونَ وَ لَا یغُلُّونَ وَ لَا یفْسِدُونَ قُلُوبُهُمْ فِی الْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِی الْعَمَل.»(1)
آگاه باشید! خداوند مرا به جنگ با سرکشان تجاوز کار، پیمان شکنان و فساد کنندگان در زمین فرمان داد: با ناکثان پیمان شکن جنگیدم و با قاسطین تجاوز کار جهاد کردم و مارقین خارج شده از دین را خوار و زبون ساختم و رهبر خوارج (شیطان ردهه)(2)بانگ صاعقهای قلبش را به تپش آورد و سینهاش را لرزاند و کارش را ساخت. حال تنها اندکی از سرکشان و ستمگران باقی ماندند، که اگر خداوند مرا باقی گذارد با حمله دیگری نابودشان خواهم کرد و حکومت حق را در سراسر کشور اسلامی پایدار خواهم کرد، جز مناطق پراکنده و دور دست.
من در خردسالی، بزرگان عرب را به خاک افکندم و شجاعان دو قبیله معروف «ربیعه» و «مضر» را در هم شکستم! شما موقعیت مرا نسبت به رسول خدا(صلی الله علیه و آله)
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، تصحیح: صبحی صالح، ص: 300.
2) . ردهة: گودالی که رهبر خوارج معروف به «ذو الثدیه» جنازهاش در آن افتاده بود. و ناکثان یعنی «عهد شکنان» اصحاب جمل که در بصره شورش کردند، قاسطین «ستمکاران» یعنی معاویه و پیروان ستمکار او و مارقین یعنی خارج شدگان، خوارج و طرفدارانشان که از لشکر امام و امّت اسلامی کناره گرفتند.
در خویشاوندی نزدیک، در مقام و منزلت ویژه میدانید، پیامبر مرا در اتاق خویش مینشاند، در حالی که کودک بودم مرا در آغوش خود میگرفت و در بستر مخصوص خود میخوابانید، بدنش را به بدن من میچسباند و بوی پاکیزه خود را به من میبویاند و گاهی غذایی را لقمه لقمه در دهانم میگذارد، هرگز دروغی در گفتار من و اشتباهی در کردارم نیافت. از همان لحظهای که پیامبر(صلی الله علیه و آله) را از شیر گرفتند، خداوند بزرگترین فرشته (جبرئیل) خود را مأمور تربیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) کرد تا شب و روز، او را به راههای بزرگواری و راستی و اخلاق نیکو راهنمایی کند و منهمواره با پیامبر بودم چونان فرزند که همواره با مادر است،(1)پیامبر(صلی الله علیه و آله) هر روز نشانه تازهای از اخلاق نیکو را برایم آشکار میفرمود و به من فرمان میداد که به او اقتداء نمایم.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) چند ماه از سال را در غار حراء(2)میگذراند، تنها من او را مشاهده میکردم و کسی جز من او را نمیدید، در آن روزها، در هیچ خانه اسلام راه نیافت جز خانه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) که خدیجه هم در آن بود و من سوّمین آنان بودم. من نور وحی و رسالت را میدیدم و بوی نبوّت را میبوییدم من هنگامی که وحی بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرود میآمد، ناله شیطان را شنیدم، گفتم ای رسول خدا، این ناله کیست؟ گفت: شیطان است که از پرستش خویش مأیوس گردید و فرمود: «علی! تو آنچه را من
1) . اتّباع الفصیل اثر امّه (شتر بچّه همواره با شتر است) وقتی میخواستند بگویند که آن دو نفر همیشه با هم بودند از این ضرب المثل استفاده میکردند.
2) . حراء: کوهی است که در شمال مکه به فاصله 6 کیلو متر، بر دامنه جنوبی کوه و در ارتفاع 160 متر، غاری وجود دارد که پیامبران گذشته و حضرت ابراهیم(علیه السلام) در آن عبادت میکردند، و خلوتگاه و محل عبادت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز بود که آیات آغازین قرآن در آنجا بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل شد.
میشنوم، میشنوی و آنچه را که من میبینم، میبینی، جز اینکه تو پیامبر نیستی، بلکه وزیر من بوده و به راه خیر میروی»
من با پیامبر(صلی الله علیه و آله) بودم آنگاه که سران قریش نزد او آمدند و گفتند:
«ای محمد(صلی الله علیه و آله) تو ادّعای بزرگی کردی، که هیچیک از پدران و خاندانت نکردند، ما از تو معجزهای میخواهیم، اگر پاسخ مثبت داده، انجام دهی، میدانیم که تو پیامبر و فرستاده خدایی و اگر از انجام آن سرباز زنی، خواهیم دانست که ساحر و دروغگویی» پس پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود «شما چه میخواهید؟» گفتند:
«این درخت را بخوان تا از ریشه کنده شود و در پیش تو بایستد» پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: خداوند بر همه چیز تواناست. حال اگر خداوند این کار را بکند آیا ایمان میآورید؟ و به حق شهادت میدهید؟
گفتند: آری، پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: من به زودی نشانتان میدهم آنچه را که درخواست کردید و همانا بهتر از هر کس میدانم که شما به خیر و نیکی باز نخواهید گشت، زیرا در میان شما کسی است که کشته شده و در چاه «بدر» دفن خواهد شد،(1)و کسی است(2)که جنگ احزاب را تدارک خواهد کرد. سپس به درخت اشاره کرد و فرمود: «ای درخت! اگر به خدا و روز قیامت ایمان داری و میدانی من
1) . این پیش گوئی از آینده به جنگ بدر (چاهی بین مکه و مدینه) اختصاص دارد که جسد عتبه و شیبه، پسران ربیعه و امیه و پسران عبد شمس و ابوجهل و برخی دیگر در آن ریخته شد و دسته جمعی در آن دفن شدند.
2) . این شخص ابوسفیان است که جنگ احزاب (خندق) را تدارک دید و سرانجام شکست خورد، که این حوادث در سالهای پس از هجرت اتّفاق افتاد.
پیامبر خدایم، از زمین با ریشههایت در آی و به فرمان خدا در پیش روی من قرار گیر» سوگند به پیامبری که خدا او را به حق مبعوث کرد، درخت با ریشههایش از زمین کنده شده و پیش آمد که با صدای شدید چونان به هم خوردن به آل پرندگان، یا به هم خوردن شاخههای درختان، جلو آمد و در پیش روی پیامبر(صلی الله علیه و آله) ایستاد که برخی از شاخههای بلند خود را بر روی پیامبر(صلی الله علیه و آله) و بعضی دیگر را روی من انداخت و من در طرف راست پیامبر(صلی الله علیه و آله) ایستاده بودم، وقتی سران قریش این منظره را مشاهده کردند، با کبر و غرور گفتند: «به درخت فرمان ده، نصفش جلوتر آید و نصف دیگر در جای خود بماند» پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمان داد. نیمی از درخت با وضعی شگفتآور و صدایی سخت به پیامبر(صلی الله علیه و آله) نزدیک شد گویا میخواست دور آن حضرت بپیچد، امّا سران قریش از روی کفر و سرکشی گفتند: «فرمان ده این نصف باز گردد و به نیم دیگر ملحق شود و به صورت اول در آید» پیامبر(صلی الله علیه و آله) دستور داد و چنان شد. من گفتم: لا إله إلا الله، ای رسول خدا من نخستین کسی هستم که به تو ایمان آوردم و نخستین فردی هستم اقرار میکنم که درخت با فرمان خدا برای تصدیق نبوّت و بزرگداشت دعوت رسالت، آنچه را خواستی انجام داد. امّا سران قریش همگی گفتند: «او ساحری است دروغگو، که سحری شگفت آور دارد و سخت با مهارت است». و خطاب به پیامبر(صلی الله علیه و آله) گفتند: «آیا نبوّت تو را کسی جز امثال علی(علیه السلام) باور میکند؟»
و همانا من از کسانی هستم که در راه خدا از هیچ سرزنشی نمیترسند، کسانی که سیمای آنها سیمای صدّیقان و سخنانشان، سخنان نیکان است،
شب زنده داران و روشنی بخشان روزند، به دامن قرآن پناه برده سنتهای خدا و رسولش را زنده میکنند، نه تکبّر و خود پسندی دارند و نه بر کسی برتری میجویند، نه خیانتکارند و نه در زمین فساد میکنند، قلبهایشان در بهشت و پیکرهایشان سرگرم اعمال پسندیده است.(1)
در این ساعات پایانی شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال 1440 هجری قمری، با دلی غمبار از بیوفائیهای امت اسلامی به ساحت مولی الموحدین امیر المؤمنین علی بن ابیطالب علیهما الصلاة والسلام، احادیثی را که از قول نبی مکرم اسلام در ارتباط با جایگاه این امام معصوم، عرضه میدارم تا برای همیشه، جوامع اسلامی بلکه آزادی خواهان عالم، تا حدودی بر عمق فاجعۀ از دست دادن شخصیت والای این امام همام، پی برده وارتباط خود را باولایت نورانی آن حضرت مستحکم، واز کلمات گهر بار آن حجت خدا، بیش از پیش بهره جسته، از شفاعت آن امام و وصی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)، بهرهمند شوند.
در تفسیر معتبر منهج الصادقین ذیل آیه معراج آمده است:
در سوره النجم بیان فرموده فی قوله «فَکانَ قابَ قَوْسَینِ أَوْ أَدْنی» و در امالی، شیخ طوسی رحمة اللَّه علیه از ابن عباس رضی اللَّه عنه نقل کرده که از رسول خدا شنیدم که میفرمود حقتعالی پنج چیز را به من عطا فرمود و پنج چیز را به علی
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، مترجم: محمد دشتی، ص: 399.
کرامت فرمود مرا جوامع کلم داد و علی را جوامع علم و مرا نبی گردانید و علی را وصی و مرا کوثر داد و علی را چشمه سلسبیل و مرا وحی داد و علی را الهام و در آن شب که مرا به آسمان بردند همه درهای آسمان بروی من گشادند و جمیع حجابها را از پیش نظر من برداشتند تا که در آن حال من نظر در علی میکردم و علی به من نظر میکرد و بعد از آن حضرت بگریه افتاد گفتم ما یبکیک فداک ابیو امی پدر و مادرم فدای تو باد چه چیز تو را بگریه در آورد فرمود یا بن عباس بدانکه چون به مقام «قابَ قَوْسَینِ أَوْ أَدْنی» رسیدم اول سخنی که حقتعالی به من گفت این بود که: «یا محمد(صلی الله علیه و آله) انظر تحتک» ای محمد(صلی الله علیه و آله) در پائین خود نگو من نظر کردم دیدم که جمله حجابها برداشته شده و همه درهای آسمان گشوده شده علی را در مفرش خودش دیدم که سر را برداشته بود به من مینگرید پس حقتعالی به من تکلم فرمود گفتم یا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) حقتعالی با تو چه گفت فرمود به من خطاب کرد:
«یا محمد(صلی الله علیه و آله) انی جعلت علیا وصیک و وزیرک و خلیفتک من بعدک فاعلمه بها فانه یسمع کلامک، فاعلمته و انا بین یدی ربی عز و جل فقال لی: قد قبلت و اطعت.»
یعنی حق تعالی به من گفت کهای محمد(صلی الله علیه و آله) من علی را وصی تو گردانیدم و وزیر و خلیفه تو ساختم از پس تو پس به او اعلام کن که سخن تو را میشنود من نزد پروردگار خود این معنی را با علی گفتم و علی در خانه خود بود به من مینگریست و سخن مرا میشنید پس به من گفت یا رسول اللَّه من قبول امر الهی کردم و اطاعت و فرمان برداری او نمودم پس حقتعالی بملائکه امر کرد که همه بر علی سلام کردند و علی جواب سلام ایشان باز گفت و من همه فرشتگان را دیدم که یکدیگر را بشارت
میدادند به وصایت و خلافت علی و بر هیچ گروهی از فرشتگان نگذشتم مگر مرا تهنیت کردند و گفتند:
«یا محمد و الذی بعثک بالحق لقد دخل السرور علی جمیع الملائکة باستخلاف اللَّه عز و جل لک ابن عمک.»
یعنی ای محمد(صلی الله علیه و آله) به حق آن خدایی که تو را به حق به خلق فرستاد که همه فرشتگان را سرور و خوشحالی تمام دست داد به آنکه حقتعالی ابن عم تو را خلیفه تو گردانید و حاملان عرش را دیدمهمه سرهای خود را بزیر انداخته و در زمین مینگریستند من جبرئیل را گفتم سبب چیست که همه به زمین مینگرند جواب داد که:
«استأذنوا فی النظر الیه فاذن لهم.»
از خدای خود اذن طلبیدند که نظر در روی علی کنند و اکنون متوجه علیاند و روی او را میبینند و چون از آسمان به زمین آمدم.
«جعلت اخبره بذلک و هو یخبرنی فعلمت انی لم أطأ الا موطا و قد کشف لعلی(علیه السلام).»
یعنی چون از معراج بازگشتم شروع کردم که آنچه دیده بودم و شنیده با علی بگویم علی بر من سبقت کرده همه آنچه دیده و شنیده بودم مرا خبر داد من دانستم که در هیچ جا قدم نزدم و به هیچ جا نرفتم مگر که حق تعالی آن را به علی نموده بود و او را از آن واقف ساخته بعد از آن ابن عباس گفت که من گفتم یا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) مرا وصیتی فرما که به آن عمل کنم فرمود:
«علیک بحب علی بن ابیطالب.»
بر تو باد ای پسر عباس که علی را دوست داری گفتم یا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) اوصینی مرا وصیتی کن فرمود:
«علیک بمودة علی بن ابیطالب.»
بر تو باد به دوستی علی بن ابیطالب.
«و الذی بعثنی بالحق نبیا ان اللَّه لا یقبل من عبد حسنة حتی یسئله عن حب علی بن ابیطالب و هو تعالی اعلم فان جاءه بولایته قبل عمله علی ما کان فیه و ان لم یاته بولایته لم یسأله عن شیء و امر به الی النار.»
یعنی به حق آنکه مرا به حق به خلق فرستاد که حقتعالی هیچ حسنه را از بنده خود قبول نکند تا آنکه اول از وی از دوستی علی بن ابیطالب سؤال کند و حال آنکه او عالمتر باشد به آن پس اگر اتیان نماید بولایت و محبت علی بن ابیطالب(علیه السلام) و گوید که من محب و دوستدار علیام حقتعالی هر عمل خوبی که از او صادر شده باشد قبول کند و اگر محب علی و دوستان علی نبوده باشد از هر عمل خوب او سؤال نکند و بفرماید تا او را بدوزخ برند بعد از آن فرمود که:
«و الذی بعثنی بالحق نبیا النار لاشد غضبا علی مبغض علی بن ابیطالب ممن زعمان اللَّه ولد.»
بحق خدایی که مرا برسالت به خلق فرستاد که آتش دوزخ غضبناکتر است بر دشمن علی از آن کس که دعوی کند که مر خدای را فرزندی هست و بدان ای ابن عباس که اگر همه ملائکه مقربین و انبیای مرسلین جمع شوند بر دشمنی علی و حال آنکه هرگز چنین نکنند حقتعالی همه آنها را بآتش دوزخ عذاب کند گفتم یا رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) کسی باشد که علی را دشمن داشته باشد فرمود: نعم یا بن عباس.
قومی باشند که گمان ایشان آن باشد که از امت من باشند و حال آنکه ایشان را نصیبی از اسلام نباشد یا بن عباس.
«ان علامة بغضهم له تفضیلهم من دونه علیه.»
نشانه دشمنی ایشان مر علی را آنست که غیر او را بر او تفضیل دهند یا بن عباس حقتعالی هیچ پیغمبری را گرامیتر از من نیافرید و هیچ وصی را گرامیتر از علی خلق نکرده.
«یا بن عباس خالف من خالف علیا و لا تکونن لهم ظهیرا و لا ولیا.»
ای پسر عباس مخالفت کن با هر که مخالفت علی کند و با آن کس دوستی مکن و یاری او منمای ای پسر عباس اگر خواهی که با خدای ملاقات کنی و او سبحانه از تو خوشنود باشد پس بطریقة علی سلوک نما که شک در علی کفر است به خدا و چون بیان تفضیل جمیع احادیث و اخبار معراجیه و روایات مأثوره در آن باب موجب مزیت اطناب میشود و سبب زیادتی طول کتاب از اینجهت به همین اختصار افتاده و باللَّه المعونة و التوفیق.(1)
آری امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)، امانتی گران بها در میان امت اسلامی بود که قدر آن را ندانستند ودر این ساعات غمبار شب قدر، خداوند متعال این امانت را با فرقی شکافته و محاسنی رنگین، از امت اسلامی پسگرفت و بدینوسیله روح بلند آن امام معصوم و وصی نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله) پس از آنهمه بیوفائی دنیا واهل دنیا، به لقاء الله پیوست.
1) كاشانى، فتحالله بن شكرالله، منهج الصادقین، ج5، ص: 248.
و اینک با دلی پر از درد و آه و مالا مال از غم و غصه، در شهادت امام علی(علیه السلام) میگوئیم:
شبهای فراغ کوفه، از راه آمد
مولی زسرشوق، به محراب آمد
ایتام ومساکین، همه با ناله وآه
با کاسه شیر، سوی حیدرآمد
درسوگ علی، عرش الهی دیدند
بالین علی، رسول و زهرا آمد
شرمنده نبودحیدر، ازاینکه بتول
باپهلوی بشکسته به سویش آمد
برغربت او، چشم «تائب» گریید
تااینکه نویدحق، شفاعت آمد
و الحمدلله رب العالمین
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر