ghaemiyeh.com
سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -
عنوان و نام پديدآور:دائره المعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام/ احمد فرخفال.
مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.
مشخصات ظاهری:20 ج.
شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهمالسلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهمالسلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومتها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عج).
موضوع:ارتباط -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط -- جنبههای قرآنی
Communication -- Qur'anic teaching
ارتباط -- احادیث
Communication -- Hadiths
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای قرآنی
Interpersonal communication -- Qur'anic teaching
ارتباط بین اشخاص -- احادیث
Interpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره:BP11/6
رده بندی دیویی:297/045
شماره کتابشناسی ملی:7595511
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات خدا،انسان وجهان
ازدیدگاه قرآن،پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله ) واهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)
جلد ششم : ارتباطات وتعاملات انبیاء وائمه و اولیاء (علیهم السلام)
احمد فرخ فال
دائرة المعارف ارتباطات وتعاملات خدا،انسان وجهان
جلد ششم : ارتباطات وتعاملات انبیاء وائمه و اولیاء (علیهم السلام)
احمد فرخ فال
شمارگان 1000نسخه
شابک این جلد ؛1-23-6319-622-978
شابک دوره ؛ 7-28-6319-622-978
آدرس مرکز پخش : قم ، خیابان معلم ، انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه تلفن مرکز پخش : 37735547-025
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بخش دوم:تعاملات انسان با خداوند متعال
ادامه مطالب جلد هفتم
قرآن کریم میفرماید:
«وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لِتَسْكُنُوا فيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛(1)«و از رحمت اوست كه براى شما شب و روز قرار داد تا هم در آن آرامش داشته باشيد و هم براى بهرهگيرى از فضل خدا تلاش كنيد، و شايد شكر نعمت او را بهجا آوريد!»
«وَ ما يَسْتَوِي الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ وَ مِنْ كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْكَ فيهِ مَواخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛(2)«دو دريا يكسان نيستند: اين يكى دريايى است كه آبش گوارا و شيرين و نوشيدنش خوشگوار است، و آن يكى شور و تلخ و گلوگير؛ (امّا) از هر دو گوشتى تازه مىخوريد و وسايل زينتى استخراج كرده مىپوشيد؛ و كشتیها را در آن مىبينى كه آنها
را مىشكافند (و به سوى مقصد پيش مىروند) تا از فضل خداوند بهرهگيريد، و شايد شكر (نعمتهاى او را) بهجا آوريد!»
«وَ ما يَسْتَوِي الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ...»
بعضى(1)گفتهاند: كلمۀ «عذب» به معناى آب پاكيزه است، و كلمۀ «فرات» به معناى ابىاست كه سوز عطش را مىشكند، و يا ابىاست كه خنك باشد. و كلمۀ «سائغ» آن ابىرا گويند كه از گوارايى، با سهولت به حلق فرو رود. و كلمۀ «اجاج» به معناى ابىاست كه به خاطر شورى و يا تلخى، حلق را مىسوزاند.
«وَ مِنْ كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها»؛ «لحم طرى» به معناى گوشت تازه و لطيف است، و منظور از آن، گوشت ماهى، و يا هم آن و هم گوشت مرغابى دريايى است، و مراد از «حلية» كه از دريا استخراج مىكنند، لؤلؤ، مرجان و انواع صدفها است، همچنان كه در جاى ديگر فرموده: «يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ».(2)
در اين آيۀ شريفه مؤمن و كافر را به درياى شيرين و شور مثل مىزند، و يكسان نبودن آن دو را در كمال فطرى بيان مىكند، هر چند كه در بسيارى از خواص انسانى و آثار آن مثل هماند، ولى مؤمن به همان فطرت اولى و اصلى خودش باقى است، و در نتيجه به سعادت حيات آخرت، و دايمى خود مىرسد، ولى كافر از آن فطرت
اصلى منحرف شده، و وضعى به خو گرفته كه فطرت انسانى، آن را پاك و خوشايند نمىداند، و به زودى صاحبش به كيفر اعمالش معذب مىشود.
پس مثل اين دو قسم انسان مثل دو درياى شور و شيرين است، كه يكى بر فطرت آب اصلىاش، كه همان گوارايى باشد باقى است، و ديگرى (به خاطر اختلاط با املاح) شور شده است، هر چند كه در بعضى از آثار نافع شريكند، چون مردم از هر دوى آنها ماهى مىگيرند، و يا مرغابى شكار مىكنند، و يا زيور مرواريد استخراج مىنمايند، و يا صدف و مرجان مىگيرند.
اشكال و شبههاى در ذيل جملۀ «وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها» و جوابهايى كه بدان داده شده است:
پس ظاهر آيه اين است كه: زيور استخراج شده از دريا، مشترك بين درياى شور و شيرين است.
ولى جمعى از مفسرين(1)به اين ظاهر اشكال كردهاند، كه لؤلؤ و مرجان تنها از درياى شور استخراج مىشود، و درياى شيرين نه لؤلؤ دارد و نه مرجان.
و بعضى ديگر پاسخهايى از اين اشكال دادهاند، از آن جمله گفتهاند:(2)آيۀ شريفه در مقام بيان مطلق فوايد مشترك بين دو جور دريا است، و اين منافات ندارد كه بعضى از درياها اختصاص به بعضى از فوايد داشته باشد، گويا فرموده: «شما از هر يك انتفاعى مىبريد، و استفادهاى مىكنيد، مثلاً گوشت تازه از آنها مىگيريد، و زيور آلات از
آنها استخراج مىنماييد، و كشتىها را مىبينيد كه در آنها حركت مىكنند، و اين منافات ندارد با اينكه زيور تنها از درياى شور استخراج بشود.»
يكى(1)ديگر از پاسخها اين است كه: آيۀ شريفه كافر و مؤمن را به آب تلخ و شيرين تشبيه كرده، و آن گاه آب تلخ و شور را بر كافر ترجيح داده، كه آب تلخ و شور ماهى و زيور دارد، ولى كافر هيچ فايدهاى در وجودش نيست، پس آيۀ شريفه همان را بيان مىكند كه آيۀ «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً»، و ذيلش كه مىفرمايد: «وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ»؛(2)در صدد بيان آن است.
پاسخ(3)ديگرى كه دادهاند اين است كه: جملۀ «وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها» تتمۀ تمثيل است و مىخواهد بفرمايد هر چند اين دو دريا كه در بعضى منافع مثل هماند، ولى در آنچه كه مقصود بالذات است، با هم تفاوت دارند، چون يكى از آن دو، با چيزى آميخته شده كه آن صفاى فطرى و خلقى خود را از دست داده.
مؤمن و كافر هم اين چنين هستند، هر چند احياناً در پارهاى مكارم اخلاقى مثل هماند، مثلاً هر دو داراى شجاعت و سخاوت مىشوند، ولى در آنچه كه
1) . همان.
2) . پس به خاطر انكار حق دلهايشان قساوت گرفت، و چون سنگ و يا سختتر از آن شد، چون بعضى از سنگها گاهى مىشكافد، و نهرها از شكافش جارى مىشود، و بعضى مىشكافد و حد اقل آبى از آن بيرون آيد، و بعضى از آنها از خشيت خدا از كوه فرو مىغلطد.» (بقره / 74)
3) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 22، ص: 180.
مقصود اصلى از خلقت آن دو است، اختلاف دارند، مؤمن بر آن صفاى اصلى و فطرى خود باقى است، ولى كافر آن صفا را از دست داده.
بعضى(1)ديگر پاسخ دادهاند به اينكه: اصلاً چه كسى گفته كه لؤلؤ و مرجان در آب شيرين توليد نمىشود، و صرف اينكه ما آن را نديدهايم، دليل بر عدم آن نمىشود، پس اشكال به اينكه حليه مختص به آب شور است، از اصل ممنوع است.
بعضى(2)ديگر گفتهاند: اصل ادعا كه آيۀ شریفۀ «وَ ما يَسْتَوِي الْبَحْرانِ...» تمثيل براى مؤمن و كافر است، صحيح نيست؛ بلكه اين آيه در سياق برشمردن نعمتها به منظور اثبات ربوبيت خدا است، مانند آيهاى كه جلوتر مىفرمود: «اللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ...»، و نيز مىفرمود: «يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ...»، پس آيۀ شريفه در اين مقام است كه نعمتهاى درياهاى مختلف، و شور و شيرين را، و منافع مشترك و مختص آنها را بيان كند، و كارى به مؤمن و كافر ندارد، تا آن اشكال پيش بيايد.
مؤيد اين وجه اين است كه: نظير همين آيه در سورۀ نحل در سياق آياتى آمده كه نعمتهاى خدا را مىشمارد، در آنجا مىفرمايد: «وَ هُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ».(3)
ليكن حق مطلب اين است كه: اشكال از اصل بىمورد است، و دو دريا در داشتن «حليه» مشتركند، همچنان كه كتابهايى كه در اين گونه مسائل بحث مىكنند، وجود حليه در هر دو نوع دريا را مسلم دانستهاند(1).
«وَ تَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَواخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛ ضمير در كلمۀ «فيه» به بحر برمىگردد. و كلمۀ «مواخر» جمع «ماخرة» است كه از مادۀ «مخر» به معناى شكافتن، گرفته شده. و كشتى را «ماخره» ناميدهاند، چون كه آب دريا را با سينهاش مىشكافد، و پيش مىرود.بعضى(2)از مفسرين گفتهاند: «اگر ضمير خطاب را مفرد آورد، و فرمود: «ترى؛ مىبينى» با اينكه خطابهاى قبل و بعدش همه جمع است براى اين است كه: خطابهاى قبل (تستخرجون و غير آن)، و بعد (لتبتغوا و غير آن) مخصوص كسانى است كه با منافع دريا سر و كار دارند، به خلاف خطاب در جمله مورد بحث، كه به هر كسى كه مىتواند ببيند، متوجه است.
و معناى اينكه فرمود: «لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» اين است كه: اگر كشتىها دريا را مىشكافند، و خداى تعالى آن را مسخر شما كرده، براى اين است كه شما از عطاى پروردگارتان جستجو كنيد، از اين سو به آن سوى دنيا برويد، و روزى به دست بياوريد، شايد شكرگزار او شويد.
1) . از آن جمله دائرة المعارف بستانى است، كه در ماده كلمۀ «صدف» گفته است: مرواريد در آب شيرين نيز توليد مىشود، و همچنين در تحت عنوان «آمريكاناEneyclo Poedia» و عنوان «بريطانياEncyclo Poedia» گفته كه: مرواريد در آبهاى شيرين نيز يافت مىشود، و نام چند نهر شيرين را در آمريكا و اروپا و آسيا بردهاند كه از آنها مرواريد استخراج مىشود.
2) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 22، ص: 180.
در سابق گفتيم كه: اظهار اميدى كه كلمۀ «لعل» آن را افاده مىكند، هر جا كه در كلام خداى تعالى بود و از خدا حكايت مىكرد، قائم به مقام است، نه به خود خداى تعالى.
وجه تفاوت تعبير در آيۀ «وَ تَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَواخِرَ...» و آيۀ «وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيهِ...»:
بعضى از مفسرين در تفسير جملۀ «وَ تَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَواخِرَ...»، كه در اين سوره است و جملۀ «وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيهِ» كه در سورۀ نحل است، گفتهاند: «شايد نكته اينكه در اين سوره كلمۀ «فيه» قبل از مواخر، و در سورۀ نحل بعد از مواخر آمده، و كلمۀ «لتبتغوا» در اين سوره بدون واو عاطفه و در سورۀ نحل با واو عاطفه آمده، اين باشد كه آيۀ نحل در آغاز، از تسخير سخن گفته، و فرموده: «وَ هُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» و بدين جهت سياق آيه در مقام بيان كيفيت تسخير است، و مناسب با آن، اين است كه: كلمۀ «فيه» بعد از مواخر بيايد، تا متعلق به مواخر شود، و اشاره كند به شكافتن دريا، تا كلمۀ تسخير با صراحت بيشتر معنا شود. به خلاف آيه مورد بحث، كه در آن سخنى از تسخير به ميان نيامده، نمىخواهد كيفيت تسخير را بيان كند. از سوى ديگر تسخير نتايج بسيار دارد، كه يكى از آنها اين است كه مردم دريا را وسيله سفر و تلاش روزى قرار دهند، و مناسب با چنين مقامى اين است كه:
واو عاطفه بياورد، تا جملۀ «لتبتغوا» را بر محذوف عطف كند و بفهماند
كه فايده تسخير دريا منحصر در تحصيل روزى نيست، فوايد ديگرى هم دارد كه نگفتيم.
به خلاف آيه مورد بحث، كه تنها مىخواهد بفرمايد رازق و مدبر خدا است، تا كفارى كه آيات خدا را تكذيب مىكنند، دست بردارند، و براى افاده اين غرض ذكر همين يك نتيجه كافى بود، كه بفرمايد: خدا دريا را وسيله روزى شما كرد و ديگر حاجتى نبود كه واو عاطفه بياورد، و اين نتيجه را عطف به ساير فوايد دريا، كه ذكر نشده، بكند.
صاحب تفسير روح المعانى در اين مقام گفته: آنچه براى من در اين باره روشن است، اين است كه آيه نحل در مقام شمردن نعمتها است، همچنان كه آيات قبل و بعدش بدين معنا گواهى مىدهد، و در آخر همه آنها مىفرمايد: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها»؛ «هر چه نعمتهاى خدا را بشماريد به آخر نمىرسيد».
و در چنين مقامى آن نعمتى مهمتر است كه جلوتر ذكر شود و، لذا شكافتن دريا كه نعمت است، جلوتر از كلمۀ «فيه» ذكر شده، به خلاف آيه مورد بحث كه يا اصلاً سياقش از باب استطراد (حرف حرف مىآورد) مىباشد، و يا از باب تتمه تمثيلى است كه قبلاً بيانش گذشت، و به همين جهت كلمۀ «فيه» را جلوتر ذكر كرد تا اعلام كند كه مقصود بالذات بيان فوايد دريا نبود، و نيز از آنجا كه در سورۀ نحل اهتمام و عنايت در شمردن نعمتها بود، جملۀ «وَ لِتَبْتَغُوا» را با واو آورد، به خلاف آيه مورد بحث كه مقام اقتضاء كرد واو را نياورد(1).(2)
«يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحاريبَ وَ تَماثيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ اعْمَلُوا آلداوُدَ شُكْراً وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ»؛(1)«آنها هر چه سليمان مىخواست برايش درست مىكردند: معبدها، تمثالها، ظروف بزرگ غذا همانند حوضها، و ديگهاى ثابت (كه از بزرگى قابل حمل و نقل نبود؛ و به آنان گفتيم:) اىآلداوود! شكر (اين همه نعمت را) بهجا آوريد، ولى عده كمى از بندگان من شكرگزارند!»
«يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ»؛ و آن خانههاى شريعت بود؛ قتاده و جبائى گفتند: آنها قصرها و مساجدى بود كه براى عبادت خدا در آن مىساختند، گويند و از آن بناهايى كه ساختند «بيتالمقدس» بود.
مترجم گويد: دو بار به فضل خدا موفّق به تشرّف به زيارت بيتالمقدس شدم و حقّاً عظمت آن بنا و ضخامت و ارتفاع ستونها و بزرگى صخرهها و سنگها منصوب در آن گواهى میدهد كه بناء اين مسجد عظيم و شريف كه در قلّه شهر اورشليم قرار دارد در سه هزار سال قبل با نبودن جرثقيل و تريلى و وسائل حمل و نقل اشياء سنگين كه از عهده انسانها ساخته نيست، مسلماً به توسّط جنّيان و ديوان به امر خدا و فرمان حضرت سليمان(علیه السلام) انجام شده و آن يكى از سه مسجد است كه بنا بر حديث شريف نبوى براى زيارت آن بايد شدّ رحال كرد:
«قال رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) لا يشدّ الرحال الّا لثلاث مساجد: 1. مسجدالحرام 2. مسجدى 3. مسجد الاقصى.»
خداى تعالى در سورۀ اسراء اوّلين آيه از آن ياد و تعبير به مسجد أقصى نمود: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمسجدالحرام إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى»؛ و اكنون
1) . سبأ / 13.
اين مسجد در دست و اشغال اسرائيل خبيث و پليد جحود عنود است، و انشاء اللَّه بنا بر وعده پيامبر(صلی الله علیه وآله ) كه فرمود: «سيخرج اليهود من جزيرة العرب...» به اين زودى از خاك عرب و بيتالمقدس رانده و ريشه كن خواهند شد و مسجد عزيز أقصى و مسجد صخره و اماكن متبرّكه ديگر در تصرّف مسلمين خواهد آمد، آمين يا ربّ العالمين.
و خداوند عزّ و جل طاعون و وبا را بر بنىاسرائيل مسلّط كرد، پس جمع بسيارى هلاك شدند در يك روز، پس حضرت داود(علیه السلام) فرمان داد كه بنىاسرائيل غسل كنند و به زمين بلندى روند با تمام زنها و كودكانشان و به سوى خدا گريه و ناله و زارى نمايند تا شايد خدا بر آنها ترحّم فرمايد و اين زمين، زمين بيتالمقدس بود قبل از بناء مسجد و داود(علیه السلام) بالاى قلّه رفت و به سجده افتاد و تضرّع و استغاثه به سوى خداى سبحان نمود و همۀ بنىاسرائيل هم با او سجده كردند و سر از سجده بر نداشتند تا خدا وبا را از آنها برطرف كرد.
و چون خدا شفاعت حضرت داود(علیه السلام) را در بنىاسرائيل پذيرفت، بلاى طاعون و وبا را از آنها رفع نمود، داود(علیه السلام) بعد از سه روز بنىاسرائيل را جمع نمود و گفت به درستى كه خداى تعالى منّت گذارد بر شما و بر شما ترحّم نمود، پس براى او تجديد شكر و سپاس نمائيد به اينكه از اين زمين پاكى كه در آن بر شما ترحّم فرمود مسجدى بسازيد، پس قبول كرده و شروع كردند در بناء بيتالمقدس و داود(علیه السلام) بر گردن خودش براى ايشان سنگ حمل میكرد و همچنين نيكان بنىاسرائيل تا آنكه
به اندازه يك قامت بالا بردند و داود(علیه السلام) در آن روز 127 سالش بود، پس خدا به او وحى فرستاد كه بناء آن به دست فرزندش سليمان پايان يابد.
و چون عمر داود(علیه السلام) به 140 رسيد از دنيا رفت و سليمان را جانشين خود قرار داد و او دوست داشت بيتالمقدس را تمام كند، پس جمع كرد جنّيان و شياطين را و تقسيم كرد بر ايشان كارها را و هر طائفه را مخصوص كارى كرد، پس جنّ و شياطين را فرستاد كه سنگهاى مرمر سفيد و صاف را از معادن آن استخراج كنند و فرمان داد كه شهرى از سنگ مرمر و سنگهاى معدنى نازل مثل و رق بسازند، و آن را دوازده محلّه قرار داد و در هر محلّهاى يكى از اسباط بنىاسرائيل را نشانيد و چون از شهرسازى خلاص شد شروع كرد در بناء مسجد، پس شيطانها را فرقه فرقه، گروه گروه كرد، گروهى را فرستاد كه استخراج طلا و ياقوت از معادن آن نمايند و دستهاى را فرستاد كه جواهر و سنگهاى ارزنده را از اماكن خود بياورند و فرقهاى را فرستاد كه مشك و عنبر و ساير طيبها و چيزهاى خوشبو حاضر كنند و گروهى را فرستاد كه از درياها درّ بيرون آورند، پس آن قدر از اين چيزها آوردند كه جز خداى تعالى حساب آن را ندارد، سپس سنگتراشها را حاضر كرده و دستور داد كه آن سنگها را برش داده تا به صورت تختههايى درآوردند و آن جواهر و لؤلؤها را در آن به كار برند.
و گويد سليمان(علیه السلام) مسجد را با سنگ مرمر سفيد و زرد و سرخ بنا كرد و ستونهاى آن را صاف و مستقيم قرار داد و سقف آن را با تختههاى جواهر، و سنگهاى قيمتى مزيّن ساخت و سقفها و ديوارهاى آن را با لؤلؤها و ياقوتها و جواهر و كف آن را با تختههاى فيروزج مفروش نمود و در روى زمين خانهاى ارزشمندتر و نورانىتر از اين مسجد نبوده كه گويا در شب تاريك مثل ماه شب
چهارده میدرخشيد، و چون از آن فارغ شد احبار و علماء بنىاسرائيل را به سوى آن جمع نمود و آنها را اعلام كرد كه آن را خداى تعالى بنا نموده است و روز پايان و فراغت از ساختن مسجد را روز عيد قرار داد.
پس بيتالمقدس همواره همچنان كه سليمان بنا كرده بود، آباد و مورد احترام بود تا بختالنصر به جنگ بنىاسرائيل آمد، پس شهر اورشليم را ويران و مسجد را خراب و آنچه در سقفهاى آن و ديوارهاى آن از طلا و نقره و در و ياقوت و جواهر بود برداشت و آن را حمل بكشورش از زمين عراق نمود.
سعيد بن مسيّب گويد: وقتى سليمان از بناء بيتالمقدس خلاص شد درهاى آن بسته شد و هر كارى سليمان كرد باز نشد تا در دعائش گفت خدايا به نمازهاى پدرم داود قسمت میدهم كه درهاى مسجد را به روى من باز كن، پس درها گشوده شد و سليمان براى آن ده هزار نفر از قاريان بنىاسرائيل قرار داد كه پنجهزار نفر در شب و پنج هزار نفر در روز مشغول قرائت و خواندن تورات و زبور باشند و ساعتى نبود از شب و روز مگر آنكه خدا در آن عبادت میشد.
و «تماثيل»؛ يعنى صورتهايى از مس و شبه آن و شيشه مرمرى جنّىها درست كردند.
سپس علماء، اختلاف كردند كه آنها چه صورتهايى بودند، بعضى گفتند صورت حيوانات، و ديگران گفتند صورت درندگان چون شير و گرگ و پلنگ و بهائم چون فيل و شتر و امثال آن بود بر كرسىها تا كه هيبت و ترسى از آنها در دلها باشد، پس گفتند كه آنها صورت دو شير در زير كرسى تصوير كردند و صورت دو عقاب بالاى دو ستون و پايۀ كرسى نصب كردند، پس هر گاه میخواست
سليمان(علیه السلام) بالاى كرسى رود دو شير دستهاى خود را گسترده و وقتى بالاى كرسى میرفت دو عقاب بالهاى خود را باز نموده و او را از آفتاب سايبانى میكردند، و میگويند اين از كارهايى بود كه هيچكس از انسانها آن را نمیدانست.
پس چون بختالنصر بعد از سليمان بر بنىاسرائيل پيروز نشد و مسجد أقصى را گرفت و خواست بالاى كرسى رود ندانست چگونه سليمان بالا میرفت، پس شيرها دست خود را بلند كرده و چنان بر ساق پاى بخت نصر زدند كه شكست و او غش كرد و بر زمين افتاد، پس بعد از اين هيچكس جرئت نكرد كه بالاى آن كرسى رود.
حسن گويد: در آن روز تصوير و نقّاشى حرام نبود و آن در شريعت پيامبر ما(صلی الله علیه وآله ) حرام شد، براى آنكه فرمودند: «لعن اللَّه المصوّرين؛ لعنت خدا بر صورتگران و تصويركشان.» و جايز است كه اين در زمانى مكروه و در زمان ديگرى مباح باشد و خداوند سبحان در قرآن بيان فرمود كه مسيح عيسى بن مريم(علیه السلام) به امر خدا صورتى از گل میساخت مانند پرنده.
و ابن عباس گويد: شياطين صورت پيامبران و بندگان را در مساجد بيتالمقدس میساختند تا مردم بايشان اقتدا و تأسى نمايند.
و از حضرت صادق(علیه السلام): روايت شده كه فرمود قسم به خدا كه آنها تمثال مردان و زنان نبود؛ بلكه درخت و مانند آن بود.
مترجم گويد: شيخنا الانصارى در مكاسب محرّمه فرمودند صورتهايى كه داراى جسم است يعنى مجسمههايى كه صاحب روح هستند مثل انسان و حيوان و پرنده به اتفاق حرام است، و لكن ابوعلى طبرسى صاحب تفسير در سورۀ
بقره در تفسير گوساله سامرى قائل به عدم حرمت شده و گفته چيزى كه به عنوان عبادت و پرستش مانند بتهاى بتپرستان میسازند حرام است و شكى در عدم حرمت نگهدارى آن نيست؛ بلكه خريد و فروش آن جايز نيست؛ زيرا از سيره مكشوفه از اخبار بسيارى معلوم میشود وجود اين صورتها در خانههاى مسلمين بدون انكار كنندهاى اگرچه نماز خواندن در اطاقى كه در آن تصوير است مكروه است و پامال كردن آنها كراهتى ندارد مثل قالیها و فرشهاى مصوّر و جواز بقاء آن با حرمت بافتن و ساختن آن جدّاً بعيد است، اگرچه ممكن است، و احتياط ترك صورتسازى و مجسّمهسازى است براى شبهۀ اجماع در حرمت و كراهت ماسواى آن از جاندارها و حمل كردن روايات منع را بر كراهت و بيشتر علماء هم همين نظر را دارند چنانچه در مفتاح الكرامه است.
«وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ»؛ يعنى ظرفهايى مانند حوضهاى بزرگى كه آب در آن میريزند و جمع میكنند، و حضرت سليمان(علیه السلام) براى ارتش خود در اين پاتيلها و حوضها غذا آماده مینمود؛ زيرا ممكن نبود براى او كه آنها را در پيالهها و كاسههاى معمولى مردم غذا دهد، براى زيادى آنها.
و بعضى گفتهاند: كه در اطراف هر پاتيل و يكى از آن كاسههاى بزرگ هزار نفر جمع شده و در پيش روى سليمان غذا میخوردند.
«وَ قُدُورٍ راسِياتٍ»؛ قتاده گويد: يعنى ديگهاى بزرگى كه ثابت بود و از جاى خود براى بزرگيشان برداشته نمیشدند و آنها در يمن بود.
و بعضى گفتهاند: آنها مانند كوهى بزرگ بودند كه ارتش سليمان با خودشان حمل میكردند و حضرت سليمان لشكر خود را اطعام میكرد، آن گاه خداى سبحان
آلداود را ندا كرد و ايشان را فرمان داد تا شكر نعمتهايى كه بر ايشان ارزانى شده از اين نعمتهاى شگفت انگيز بهجا آورند براى آنكه نعمت بر سليمان نعمت بر ايشان است، پس فرمود:
«اعْمَلُوا آلداوُدَ شُكْراً»؛ مجاهد گويد: يعنى گفتيم اى آلداود براى شكر و سپاس نعمتهايى كه بر شما داده شده عمل به طاعت و عبادت خدا نمائيد، و در اين امر دلالت است بر وجوب شكر نعمت و اينكه شكر طاعت منعم و تعظيم اوست، و در آن نيز اشاره به اينكه براى نزديكان و نزديكى به پيامبران خداى تعالى اثرى است در قرب و نزديكى به رضوان خدا چون كه خدا آلداود(علیه السلام) را مخصوص به امر شكر فرمود.
«وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ»؛ و اندكى از بندگان من شاكرند، و فرق ميان شكور و شاكر اينست كه شكور كسى است كه مكرّر و پيوسته شكر میكند، و شاكر كسيست كه شكر از او واقع میشود.
ابن عباس گويد: اراده فرموده به آن «وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِی» مؤمن موحد را، و در اين آيه دلالت است بر اينكه مؤمن شاكر اندك است در هر زمان.(1)
یکی از علائم ایمان به خدا، صبوری انسان در همۀ بلاها و گرفتاریها و مصائب است؛ قرآن در این باره میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرينَ * وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج20، ص: 228.
يُقْتَلُ فی سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ * وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَیءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ * الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ * أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»؛(1)
«اى افرادى كه ايمان آوردهايد! از صبر (و استقامت) و نماز، كمك بگيريد! (زيرا) خداوند با صابران است. و به آنها كه در راه خدا كشته مىشوند، مرده نگوييد!؛ بلكه آنان زندهاند، ولى شما نمىفهميد! قطعاً همه شما را با چيزى از ترس، گرسنگى، و كاهش در مالها و جانها و ميوهها، آزمايش مىكنيم؛ و بشارت ده به استقامتكنندگان! آنها كه هر گاه مصيبتى به ايشان مىرسد، مىگويند: ما از آنِ خدائيم؛ و به سوى او بازمىگرديم! اينها، همانها هستند كه الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده؛ و آنها هستند هدايتيافتگان!»
به تفسير «اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ» واقع در اين آيه قبلاً پرداختيم(2). خداوند مؤمنين را به «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» مورد خطاب قرار داده میفرمايد:
«اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ...»؛ ضمير دو نوع است 1. خوددارى از افعال ناپسندى كه كه نفس انسان به آنها تمايل دارد؛ 2. وادار ساختن آن بر طاعاتى كه انجام آنها براى انسان سنگين و دشوار است به همين معنا حضرت امير مؤمنان(علیه السلام) اشاره كرده میفرمايد:
«الصَّبْرُ صَبْرانِ صبر عَلى ما تكره و صبر على ما تحبّ»؛ يعنى: صبر بر دو نوع
است 1. صبر بر آنچه بر تو سنگين و دشوار است و بانجام آن ميل دارى؛ 2. صبر و خود دارى از آنچه دوست میدارى منظور اين است كه به وسيلۀ اين دو نوع صبر كمك بجوئيد: «وَ الصَّلاةِ...»؛ به وسيلۀ نماز نيز كه متضمّن يادآورى از خدا و خشوع در برابر او و تلاوت قرآن كه بر وعده ثواب و عذاب و هدايت مشتمل است كمك بجوئيد البتّه نماز كه داراى اين اوصاف است انسان را بحسنات مىخواند و از سيّئات باز میدارد.
مفسّرين در اينكه از «صبر و نماز» براى انجام چه عملى بايد كمك گرفت و استعانت جست، اختلاف نظر دارند؛ بعضى گفتهاند منظور اين است كه از اين دو چيز براى انجام همۀ طاعات كمك بگيرند مثل اينكه فرموده است از راه انجام اين دو عبادت براى انجام ساير عبادات و طاعات استعانت بجوئيد.
برخى میگويند مراد اين است كه از اين دو چيز براى جهاد در راه خداوند استعانت بجوئيد.
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ...»؛ در معناى آن دو وجه است:
خداوند از لحاظ كمك و نصرت با صابرين است همانطور كه مىگوييم «چون سلطان با تو است» با هر كه برخورد كنى مهم نيست يعنى سلطان تو را كمك خواهد كرد.
معناى خداوند با صابرين است اين است كه خداوند به آنها توفيق میدهد و آنان را تجهيز و تسديد میكند و در نتيجه انجام عبادات و ترك افعال ناپسند براى آنان آسان میگردد نظر آن اين جمله است:
«وَ يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدىً...»؛(1)يعنى خداوند بر هدايت كسانى كه هدايت الهى را پذيرفتهاند، میافزايد. كلمۀ «مع» در اينجا جائز نيست به معناى «اجتماع در يك مكان» باشد؛ زيرا اجتماع در مكان از اوصاف اجسام است به طور كلى منزّه است.
ضمناً اين آيه دلالت دارد بر اينكه تشريع نماز لطفى است از جانب خداوند ببندگان خود كه به آن وسيله بر انجام ساير عبادات توفيق حاصل كنند چنان كه فرمود: «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ»؛(2)
يعنى نماز از فعل قبيح و ناپسند انسان را بازمیدارد.
«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ»؛(3)
«به آن كسانى كه در راه خدا كشته میشوند، «مرده» نگوئيد؛ بلكه آنان زنده هستند، ولى شما متوجّه نيستيد.»
شرح لغات
سبيل: راه و به جهاد، به اين مناسبت سبيل اللَّه گفته میشود كه آن راهى است به سوى ثواب خداوند.
حياة: در انسان و بسيارى از موجودات منشأ علم و قدرت و اراده است و موت خلاف آن است.
شعور: ادراكى است كه از راه مشاعر صورت مىگيرد و، لذا خداوند به «شاعر» متصف نمیگردد.
بعضى گفتهاند شعور به آن قبيل ادراك گفته میشود كه از راه حسّ صورت بگيرد و لطيف هم باشد و آن از «شعر» به معناى موى مأخوذ است و «شاعر» را به اين مناسبت شاعر میگويند كه دركهاى لطيف و دقيقى در تنظيم الفاظ و معانى دارد.
پس از اينكه خداوند به صبر و نماز به منظور كمك گرفتن از آنها و افزودن نيرو به وسيلۀ آنها در راه جهاد به وسيلۀ آنها در راه جهاد امر نمود، فرمود:
«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ...»؛ به كسانى كه در راه خدا در جهاد كشته میشوند، هرگز «اموات» نگوئيد.
«بَلْ أَحْياءٌ...»؛ در معناى اين عبارت چند قول است:
ابن عباس و قتاده و مجاهد و حسن و عمر و بن عبيد و واصل بن عطا میگويند: مراد اين است كه آنان نمردهاند و در حقيقت تا روز قيامت زنده میباشند. جبائى و رمّانى و جميع مفسرين همين قول را اختيار كردهاند و صحيح هم همين است.
مشركين مىگفتند اصحاب محمّد بدون جهت خود را در جنگها بكشتن میدهند و آنان به كشته شدن از بين میروند و نابود مىشوند خداوند در جواب آنها اعلام كرد كه گفتار مشركين ابداً درست نيست و مقتولين در جهاد در
روز قيامت مجدّداً زنده میشوند و به پاداش خود مىرسند. اين قول را غير از بلخى هيچكس نگفته است.
اصمّ میگويد مراد اين است كه كشته شدگان راه خدا چون داراى هدايت و ايمان و دين صحيح هستند نمردهاند و زنده هستند به دليل گفتار خداوند: «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ»؛(1)يعنى آيا كسى كه مرده بود و او را زنده نموديم كه منظور از مرگ و زندگى ضلالت و هدايت است».
مقصود اين است كه چون از آنها نام نيك در روزگار باقى مانده است زنده میباشند، چنان كه حضرت امير مؤمنان(علیه السلام) فرمود:
«هلك خزّان الأموال و العلماء باقون ما بقى الدّهر اعيانهم مفقودة و آثارهم في القلوب موجودة؛ آنان كه مالكگنجهايى از اموال بودند هلاك گرديدند، ولى علماء تا روزگار باقيست زنده هستند هر چند بدنهاى آنها از نظر پنهان، امّا آثار آنها در دلها موجود است.»
در ميان اين اقوال تنها قول اوّل مورد اعتماد است؛ زيرا اجماع مفسرين بر طبق همان قول است به علاوه خطاب در آيه مخصوص مؤمنين است و آنها مسلماً میدانستند كه شهداء راه خدا هدايت يافته و بر حق میباشند و نيز میدانستند كه روز قيامت آنها زنده میشوند و به پاداش خود میرسند، لذا صحيح نيست نسبت به اين معانى كه در قول دوم و سوّم مذكور است به مؤمنين گفته شود: «وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ».
و ديگر اينكه اگر مراد قول دوّم و سوم بود فائدهاى براى تخصيص اين معنا
1) . انعام / 122.
به شهدا نبود؛ زيرا غير شهدا هم روز قيامت زنده میشوند و از غير شهدا نيز افراد بسيارى هدايت يافته و داراى حيات به معناى دين صحيح و هدايت الهى میباشند.
و نيز چون مؤمنين كه در آيه مورد خطاب واقع شدهاند میدانستند هر كه در راه خدا بميرد به نام نيك و افتخار جاويد نائل گشته است، لذا صحيح نيست به آنها گفته شود: «وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ...».
روى اين جهات، تنها قول اول صحيح است و علّت اينكه حيات بعد از مرگ در اين آيه به شهدا تخصيص داده شده است با اينكه در واقع اين موضوع اختصاص به آنها ندارد اين است كه بشارتى به بازماندگان آنان و ساير مؤمنين- با توجّه به وصفى كه براى آنها در آيه واقع در سورۀ ديگر ذكر گرديده است كه «يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ»؛(1)- داده شود.
اگر كسى بگويد ما مىبينيم كه اجساد شهدا روى زمين افتاده و در آن آثارى از حيات ابداً ديده نمیشود به اين وصف چگونه گفته شده است كه شهدا، پس از مرگ زنده هستند؟
جواب اين سؤال اين است كه طبق مذهب علماء اماميّه خداوند براى ارواح
1) . «كسانى كه در راه خدا بشهادت رسيدند زنده هستند و روزى خود را از پروردگار متعال دريافت میدارند و به آنچه خداوند به آنها از فضل خود عنايت كرده است شادمان و مسرور میباشند.» (آلعمران / 169 و 170)
آنها، پس از مرگ «قالبهايى» مانند قالب دنيوى قرار میدهد كه با آن در «عالم برزخ متنعّم هستند هر چند بدن دنيوى آنها در زير خاك مدفون شده باشد».
بنا بر اين قول ثواب و عذاب در آن عالم به «انسان» میرسد؛ زيرا انسانيت «انسان» وابسته به روح است نه به جثّهاى كه در زير خاك مدفون است.
مؤيّد اين قول روايتى است كه شيخ بزرگوار ابوجعفر طوسى(ره) در كتاب تهذيب به سند خود از على بن مهزيار از قاسم بن محمّد از حسين بن احمد از نويس بن ظبيان نقل كرده است كه او میگويد من در حضور حضرت صادق(علیه السلام) نشسته بودم آن حضرت رو به من كرد و فرمود: مردم درباره ارواح مؤمنين چه میگويند؟ عرض كردم مىگويند خداوند آنها را در پيكر پرندگان سبز رنگ در قنديلهايى در زير عرش قرار میدهد. حضرتش فرمود سبحان اللَّه!!! اين چه قولى است. مؤمن در نزد خدا عزيزتر از آنست كه او را در پيكر پرندهاى قرار بدهد! اى نويس! هنگامى كه خداوند مؤمن را قبض روح میكند روح او را در قالبى مانند همان قالب كه در دنيا داشت جا میدهد ارواح مؤمنين در قالبهاى برزخى خود متنعّم هستند میخورند و مىآشامند و موقعى كه يكى از مؤمنين از دنيا رفت و به جمع آنها ملحق گرديد، آنها او را با همان قيافه كه در دنيا داشت میشناسند و نيز على بن مهزيار از ابن ابىعمير از حماد از ابوبصير نقل میكند كه از حضرت صادق(علیه السلام) درباره ارواح مؤمنين، پس از مرگ سؤال نمودم حضرتش فرمود: با همان قيافهها كه در دنيا داشتند در بهشت به سر میبرند به طورى كه اگر او را به بينيد مىگوييد اين همان شخص است.
آنچه در فوق گفته شد بنا بر مذهب كسانى است كه براى روح، پس از مرگ استقلال و تجرّد قائلند و امّا آن عدّه از دانشمندانى كه به روح مجرّد قائل نيستند و انسانيّت انسان را منحصر در همين بدن محسوس میدانند و روح را چيزى جز نفسى كه در مجراى تنفّس جارى است نمیدانند، بگويند: حيات انسان تنها به اين نيست كه اين بدن با تمام اجزاء خود موجود باشد؛ بلكه اجزاء لطيفى كه وسيله تحقق حيات است در حين مرگ از انسان جدا میشود و در عالم برزخ نعمتهاى الهى به آن اجزاء كه زنده است میرسد».بعضى ديگر گفتهاند ممكن است در عين حال كه جثّه انسان روى زمين افتاده يا زير خاك مدفون گرديده است او نمرده باشد و لذّات را درك مىكند، چنان كه شخصى كه در خواب است، لذّات را درك مىكند با اينكه با بدن خود چيزى را حسّ نمیكند اين شخص كه در عين حال به وسيلۀ بدن خود چيزى را درك نمىكند به واسطۀ رؤياهايى كه مىبيند اين مسرّت و لذّات را درك مینمايد، حتى دوست میدارد كه خوابش طولانىتر شود تا از لذّات بيشترى بهرهمند گردد. در حديث نيز وارد گرديده است كه به قبر مؤمن وسعت داده میشود و به او گفته میشود: نم نومة العروس؛ يعنى مانند عروس بخواب راحت و لذّت بخش مشغول باش».
«وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ...»؛ يعنى شما نمیدانيد كه كشتهشدگان راه خدا زنده میباشند.
ضمناً اين آيه بر صحّت مذهب ما درباره سؤال قبر و اينكه مؤمنين به ثواب
و گناهكاران بعقاب، پس از مرگ نائل میگردند، دلالت كامل دارد و اخبار نيز به طور روشن بر اين مطلب دلالت دارند و علّت اينكه بلخى آيه را بر زندگى روز قيامت حمل كرده است اين است كه او عذاب قبر را منكر است.
«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَیءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ»؛(1)
«البته شما را به مقدارى از ترس و گرسنگى و نقصان اموال و نفوس و ميوهها آزمايش مىكنيم و به كسانى كه در برابر اين امور صبر میكنند بشارت بده.»
شرح لغات
لنبلونّكم: آزمايش مىكنيم.
خوف: ترس.
جوع: گرسنگى.
ثمره: ميوه.
پس از اينكه خداوند عباداتى را كه بندگان خود را بانجام آنها مكلّف ساخته است بيان كرد، به بيان مشقّتها و مشكلاتى كه به وسيلۀ آنها آنان را آزمايش مىكند پرداخت و فرمود:
«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ...»؛ البته شما را امتحان مىكنيم. مراد اين است كه نحوه عمل كسى را كه آزمايش میكند نسبت به شما انجام میدهيم تا آنچه ما واقعاً میدانستيم محقّق و ظاهر گردد.
1) . بقره / 155.
عطا و ربيع میگويند: اين خطاب مخصوص اصحاب پيغمبر است، ولى اگر بگوئيم كه خطاب به همۀ مردم متوجه است نيز صحيح است.
«بِشَیءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ...»؛ مقصود اين است كه به مقدارى از ترس نه ترس هميشگى و همچنين به مقدارى از گرسنگى و مقدارى از نقصان اموال و مقدارى از نفوس و اين نكته را از اين نظر پروردگار متعال تذكر داد كه افراد، خود را براى تحمّل مشكلات و مشقّتهايى كه در راه كمك به پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) پيش میآمد آماده كنند و ترس به اين علت پيش میآمد كه دشمنانى از مشركين همواره قصد اذيّت آنان را داشتند و علّت گرسنگى اين بود كه در نتيجه اشتغال به جهاد در راه خدا به معاش و اقتصاد آنها لطمه بزرگى وارد میآمد به علاوه لازم بود براى تأمين بودجه جهاد از مال خود انفاق كنند.
بعضى گفتهاند: «علت گرسنگى قحطى و كميابى موادّ غذايى بود كه در ميان آنان پديد آمد».
و علت نقصان اموال اين بود كه به واسطۀ اشغال به جنگهاى مداوم فرصت آباد كردن زمينها را نداشتند و جهت نقصان نفوس كشته شدن در جنگها به همراه پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) بود.
بعضى گفتهاند «علّت نقصان اموال هلاكت چهارپايان آنها بود».
«وَ الثَّمَراتِ...»؛ بعضى گفتهاند «مراد از آن: از بين رفتن ميوههاى درختان و كمبود زراعت و گياهان است». برخى میگويند: «منظور از آن فرزندان است؛ زيرا فرزند ميوه دل انسان است».
و علّت نقصان ميوهها اين بود كه به واسطۀ اشتغال به جهاد، از تعمير
باغهاى خود و معاشرت با زنان باز میماندند و در نتيجه به ميوههاى آنها لطمه وارد میآمد و كمتر از آنها فرزند متولّد مىگرديد.
البتّه اين آزمايشها. به مقتضاى حكمت و لطف و مصلحت پروردگار صورت میگيرد و او پاداشهاى سنگينى كه موجب خشنودى آنان میشود عنايت مىكند.در وجه مصلحت و لطف اين آزمايشها دو قول است:
كسانى كه بعد از آنها به وجود میآيند هنگامى كه با اين نوع پيش آمدها و مشكلات برخورد میكنند بدانند كه اينها دليل پستى مقام انسان نيست؛ زيرا اين امور براى اصحاب پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) كه از لحاظ مقام و منزلت از آنها بالاتر بودهاند نيز پيش آمده است.
هنگامى كه كفّار به بينند، مؤمنين در راه يارى پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) در عين حال كه با اين نوع مشكلات و مشقّتها هميشه مواجه هستند، از يارى او صرف نظر نمیكنند؛ بلكه هم چنان با بصيرت كامل به پشتيبانى و يارى خود ادامه میدهند، از اين جريان پى میبرند كه آنان يقين و معرفت كامل به صحت و حقانيّت دين اسلام پيدا كردهاند و همين موضوع موجب میگردد كه كفّار بدين اسلام توجّه كنند و بالأخره در رديف مسلمانان درآيند.
«وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ...»؛ صابران را به پاداشهاى سنگين و عواقب نيكو كه در نتيجه تحمّل اين مشكلات و مشقّات خداوند به آنها عنايت خواهد فرمود بشارت بده.
«الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ * أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ
مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»؛(1)
«آنان كه چون مصيبتى به آنها فرا رسد میگويند ما بفرمان خدا پديد آمده و مملوك او هستيم و به سوى او رجوع خواهيم كرد. در رودها و الطاف و رحمت خاص الهى مخصوص آنها است و آنان در حقيقت هدايت يافتهگانند.»
شرح لغات
مصيبت: مشقّتى كه در روح انسان اثر مىكند.
رجوع: بازگشت.
اهتداء: رسيدن بحق.
خداوند صابران را توصيف نموده میفرمايد:
«الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ...»؛ آنان كسانى هستند كه هنگامى كه مصيبتى به خود آنها يا مالشان وارد گرديد خود را آماده كرده آن را به خاطر اجر و پاداش الهى تحمّل مىكنند.
«قالُوا إِنَّا لِلَّهِ...»؛ مفاد اين جمله اقرار ببندگى خداوند است يعنى ما بندگان خدا هستيم.
«وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ...»؛ مفاد اين جمله اقرار ببعث روز قيامت است؛ يعنى بازگشت ما به سوى حكم پروردگار است، لذا حضرت امير مؤمنان(علیه السلام) فرمود: «انَّ قولنا إِنَّا لِلَّهِ اقرارا على انفسنا بالملك وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ اقرارا على انفسنا بالهلك؛ اينكه
1) . بقره / 156 و 157.
مىگوييم إِنَّا لِلَّهِ اين، اقرار و اعتراف است از طرف ما به اينكه ما مملوك خدا میباشيم و إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ اعتراف به مردن است».
و علّت اينكه كلمه «استرجاع» يعنى «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» تسليت و تغريت در مقام مصيبت محسوب میشود اين است كه دلالت دارد به اينكه مصيبتى كه رخ داده است اگر از روى عدالت است خداوند آن را جبران خواهد كرد و اگر از روى ظلم است خداوند از آنكه اين مصيبت را وارد كرده است انتقام خواهد كشيد تقدير كلام اين است كه ما مملوك خدا بوده در برابر فرمان او تسليم و به تدبير وى راضى انتقام میباشيم و به سوى او بازگشت میكنيم؛ يعنى سرانجام به نقطهاى كه او منحصراً با كمال عدالت حكم خواهد كرد برمیگرديم و در حديث وارد شده است: «كسى كه هنگام مصيبت إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ بگويد خداوند مصيبت او را جبران مىكند و عاقبت وى را نيكو میگرداند و بر آن مصيبت، عوض شايستهاى كه موجب خشنودى انسان گردد قرار میدهد».
حضرت امير مؤمنان(علیه السلام) فرمودند:
«كسى كه به مصيبتى گرفتار گرديده است هر موقع كه متذكّر آن شود- و لو بعد از مدّت بسيار طولانى- و استرجاع كند خداوند مانند پاداش روز مصيبت را باد عنايت میفرمايد.»
حضرت صادق(علیه السلام) از پدران بزرگوار خود از رسول اكرم(صلی الله علیه وآله ) نقل كرده است كسى كه داراى چهار چيز باشد خداوند او را از اهل بهشت مینويسد:
خود را در پناه «لا اله الّا اللَّه» قرار دهد؛
هنگامى كه نعمتى به او رسيد «الحمد للَّه» بگويد؛
موقعى كه گناهى از وى صادر گرديد «استغفر اللَّه» بگويد؛
هنگامى كه مصيبتى به او رسيد إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ بگويد.
«أُولئِكَ...»؛ اشاره است به صابرانى كه مورد توصيف قرار گرفت.
«عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ...»؛ درودهاى فراوان از پروردگارشان مخصوص آنان است اين جمله داراى معناى دعا است براى اينكه منظور درود هميشگى است چنان كه دعا چون تكرار میشود مستلزم دوام و هميشگى است.
ابن عباس میگويد: صلوات به معناى بركات است و بعضى آن را به معناى مغفرت گرفتهاند.
«وَ رَحْمَةٌ...»؛ يعنى نعمت دنيا و آخرت؛ زيرا رحمت به معناى نعمت بر محتاج است و هر فردى به نعمت خدا در دنيا و آخرت محتاج میباشد.
«وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ...»؛ آنان، در اينكه در برابر مقدّرات الهى تسليم هستند و در برابر مصيبتها «استرجاع» میگويند راه حق و صواب را، يافتهاند و بعضى گفتهاند مراد اين است كه آنان به راه بهشت و ثواب نائل گرديدهاند.
عمر بن خطّاب هنگامى كه اين آيه را میخواند مىگفت: «خداوند به مقتضاى عدالت خود در مقابل مصيبت، صلوات و رحمت عنايت كرده به علاوه صابران را برسيدن به حق و صواب توصيف نيز فرموده است.»
«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ»؛(1)«صفا و مروه محل انجام عبادات خداست، پس كسى كه حج خانه كعبه يا عمره بهجا بياورد مانعى نيست كه سعى بين
1) . بقره / 158.
صفا و مروه نيز بهجا بيارد و هر كس اعمال خير انجام بدهد خداوند پاداش او را عنايت خواهد كرد كه او به همه امور خلق آگاه است.»
شرح لغات
صفا: سنگ صاف، سنگ خالص. مروه: سنگ نرم بعضى آن را به معناى سنگ ريز گرفتهاند. اكنون صفا و مروه نام دو كوه معروف مكّه است و الف و لام در آنها براى تعريف است.
شعائر: جميع شعيرة به معناى محلّى است كه براى عبادت معين گرديده است. به معناى علامت عبادت نيز گفتهاند.
حج: در لغت قصدى كه به طور مكرّر صورت میگيرد و در شرع عبارت است از قصد خانه كعبه به منظور انجام عبادات مخصوصى از قبيل احرام و طواف سعى ميان صفا و مروه و وقوف... .
عمره: زيارت.
جناح: از حق ميل كردن.
طواف: بر گرد چيزى گرديدن.
تطوّع: تبرّع بانجام نافله.
شاكر: سپاسگزار نعمت و اين كلمه بر خداوند به طور «مجاز» اطلاق میشود؛ زيرا او بر همه نعمت عنايت میكند و كسى به او نعمتى نمیدهد.(1)
«وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إنَّها لَكَبيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخاشِعينَ»؛(2)«از صبر و نماز
يارى جوييد؛ (و با استقامت و مهار هوسهاى درونى و توجه به پروردگار، نيرو بگيريد؛) و اين كار، جز براى خاشعان، گران است.»
كسانى كه اين خطاب را متوجه يهود میدانند میگويند عشق به مقام نمیگذاشت كه علماء يهود اسلام آورند؛ زيرا میترسيدند با قبول اسلام و پيروى از پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) رياست و آقايى را از دست دهند خداوند آنان راامر میكند كه براى وفاء به عهدى كه در كتاب تورات با شما بستم درباره اطاعت و پيروى از من و ترك گناهان و معاصى و تسليم در مقابل فرمان و قبول فرستادهام محمّد(صلی الله علیه وآله ) فرمود: در همه اين امور از صبر و نماز كمك بگيريد يعنى صبر بر زندگى مختصرى كه ناچاريد براى تأمين آن از مردم پول بگيريد.
از ائمه(علیهم السلام) نقل شده است كه مراد از صبر «روزه» است و كمك گرفتن به روزه از اين نظر است كه روزه طمع و هواى نفس را از بين میبرد همانطور كه ائمه فرمودهاند روزه نابود كردن شهوت(1)است.
و چون در نماز عباراتى خوانده میشود كه انسان را متوجه جهان معنوى كرده
و از خودخواهى و دنيا پرستى بازمیدارد همانطور كه قرآن میفرمايد: «نماز انسان را از زشتىها بازمیدارد»(2)و از طرفى با تواضع در نماز عشق برياست كنار میرود؛ بنا بر اين كمك خوبى در راه وفاى به عهد الهى است، لذا اگر درباره مطلبى رسول اكرم را حزن و اندوه فرا میگرفت از نماز و روزه كمك مىطلبيد و با نماز خواندن
و روزه گرفتن آن اندوه را از خود دور مىنمود. اما آن دستهاى كه مسلمانان را طرف خطاب اين آيات میدانند میگويند: منظور آيات اين است كه براى رسيدن به آنچه پيروان رسول اكرم را وعده دادهايم و نيز بر سختىها و مشكلات عمل به احكام و وظيفه از صبر بر طاعتها و بازدارى نفس از گناهان و نيز از نماز كمك بگيريد؛ زيرا نمازگزار با توجه به معانى آياتى كه در نماز میخواند قهراً از مواعظش پندگرفته و به امر و فرمانش تن میدهد و از گناهان خود را باز میدارد.
وجه ديگر: اينكه در ميان كارهاى قلبى از صبر بالاتر و در ميان كارهاى بدنى از نماز مهمتر نيست.
از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است كه فرمود: هنگامى كه اندوهى از كارهاى دنيا شما را فرا گرفت چه میشود كه وضو گرفته به مسجد رويد و در آنجا دو ركعت نماز بخوانيد و از خدا رفع آن اندوه را بخواهيد مگر نشنيدهايد كه خدا مىفرمايد:
«وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إنَّها لَكَبِيرَةٌ»؛ بيشتر مفسران بر آنند كه ضمير «ها» به نماز بر میگردد و با اينكه دو چيز «صبر و صلاة» قبلاً در آيه گفته شده بازگرداندن ضمير «ها» را بهخصوص «صلاة» با اين دو وجه درست كردهاند:
به اعتبار عظمت و اهميت نماز و واجب بودنش بر همه و ايجاد حالت قرب به خدا؛
اگر چه در ظاهر فقط به نماز بازگشته، ولى در واقع منظور هر دو آنها است؛ مانند آيات كريمه:
«وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ»؛(1)«كسانى كه طلا و نقره را گنج میكنند و آن را در راه خدا خرج نمیكنند.»
1) . توبه / 34.
«وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها»؛(1)«اينان وقتى تجارت يا لهوى ديدند به سويش شتافتند.»
«وَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ يُرْضُوهُ»؛(2)«بهتر بود كه خدا و رسولش را راضى كنند.»
كه در همۀ اين آيات ضمير به كلمۀ دوم برگشته اما منظور هر دو چيزى كه قبلاً ذكر شده است مىباشد.
ولى عدهاى ديگر معتقدند كه ضمير «ها» به استعانت (كمك گرفتن) بر مىگردد كه از امر به آن، فهميده میشود.
قول سومى در اينجا وجود دارد كه ضمير «ها» را به كلمهاى محذوف بر مىگردانند و آن «اجابت پيامبر»؛ «به قول اصم) و يا «مؤاخذه نفس به صبر و نماز» يا «انجام آنچه گذشت» يا «صبر از گناهها» يا «صبر از اين لغزش»؛ «به قول ابىمسلم)، ولى با توجه به اينكه قبلاً ذكرى از اين كلمات نشده تا قرينهاى بر حذف آنها بوده و ضمير بدانها برگردد، نادرستى و ضعف اين اقوال معلوم میشود.
«لكبيرة»؛ مفسّران چون حسن و غيره كلمه «كبيرة»؛ «بزرگ) را به معناى سنگين گرفتهاند از باب ملازمه بين بزرگى، و سنگين و زنى، و سپس بهرچه بر نفس، سخت و گران است اين كلمه گفته شده و میشود.
«إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ»؛ جز بر خاشعان يعنى كسانى كه در برابر پروردگار خاضع و متواضعند؛ زيرا آنان خود را بدانها عادت دادهاند و بر ايشان زوال نعمت و ثروت، گران نيست.
مجاهد میگويد مقصود از «خاشعين» مؤمنانند و همانطور كه مريض دواهاى تلخ را میخورد به اميد نتيجه و بهبودى، مؤمنان نيز كه نتيجه عبادات خود را میدانند در انجام وظيفه اگر مشكلى باشد تحمل كرده و حتى احساس سنگينى و گرانى هم نمیكنند.
ولى حسن معتقد است كه مقصود از خاشعين، خائفان و انديشمندان از خدا است.(1)
«قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اسْتَعينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ»؛(2)«موسى به قوم خود گفت: از خدا يارى جوييد، و استقامت پيشه كنيد، كه زمين از آن خداست، و آن را به هر كس از بندگانش كه بخواهد، واگذار مىكند؛ و سرانجام (نيك) براى پرهيزكاران است!»
تحريك و تشويق موسى(علیه السلام) بنىاسرائيل را به قيام عليه فرعون و استعانت از خدا و صبر در برابر شدائد مبارزه:
«قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا...»؛ موسى(علیه السلام) در اين جمله بنىاسرائيل را بر قيام و شورش عليه فرعون بر مىانگيزد و آنان را به استمداد و استعانت از خداى تعالى در رسيدن به هدف كه همان رهايى از اسارت و بندگى فرعون است توصيه مىنمايد، و آنان را به صبر در برابر شدايدى كه فرعون خط نشان آن را مىكشد سفارش مىكند. آرى، صبر در برابر شدايد راهنماى به سوى خير و
پيشتاز فرج و نجات است. موسى(علیه السلام) در آخر كلام خود با جملۀ «إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ» گفتار خود را تعليل مىكند.
و حاصل اين تعليل اين است كه: اگر من اين نويد را مىدهم براى اين است كه فرعون مالك زمين نيست تا آن را به هر كس بخواهد بدهد و از هر كس بخواهد بگيرد؛ بلكه زمين ملك خداى سبحان است، او است كه به هر كس بخواهد ملك و سلطنت در زمين را مىدهد، و سنت او هم بر اين جريان دارد كه حسن عاقبت را به كسانى از بندگان خود اختصاص دهد كه از او بترسند، و از او حساب ببرند، بنا بر اين شما اى بنىاسرائيل! اگر تقوا پيشه كنيد، يعنى از خداى تعالى استعانت جسته و در راه او در شدايد صبر كنيد خداوند اين سرزمين را كه امروز در دست فرعونيان است به دست شما خواهد سپرد.
موسى(علیه السلام) به منظور فهماندن همين معنا دنباله كلام خود «إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ» اضافه كرد كه: «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»، و لفظ «عاقبة» در لغت به معناى دنباله هر چيز است، همچنان كه لفظ «البادئة» به معناى آن چيزى است كه هر عمل و يا هر چيزى به آن ابتداء و شروع مىشود.
و اگر به طور مطلق فرمود: «عاقبت از آن پرهيزكاران است» براى اين بود كه سنت الهى بر اين جريان دارد. آرى، خداى تعالى نظام عالم را طورى قرار داده كه هر نوعى از انواع موجودات به منتهاى سيرى كه خداوند برايش معلوم كرده برسد، و سعادت مقدر خود را نائل گردد، حال انسان هم كه يكى از انواع موجودات است حال همانها است، او نيز اگر در راهى قدم بگذارد كه خداوند و فطرت برايش ترسيم كرده و از انحراف از راه خدا يعنى از كفر به خدا و به آيات خدا و فساد انگيختن در
زمين بپرهيزد خداوند به سوى عاقبت نيك هدايتش نموده و به زندگى پاك زندهاش داشته و به سوى هر خيرى كه بخواهد ارشادش مىكند.(1)
امام علی(علیه السلام) در بیان ارکان ایمان به خدا، صبر را به عنوان اولین رکن ایمان معرفی میفرمایند:
«حَدَّثَنَا أَبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ وَ أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ جَمِيعاً عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ زَيْدٍ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ سَالِمٍ عَنْ سَعْدِ بْنِ طَرِيفٍ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) الْإِيمَانُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَى الصَّبْرِ وَ الْيَقِينِ وَ الْعَدْلِ وَ الْجِهَادِ وَ الصَّبْرُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الشَّوْقِ وَ الْإِشْفَاقِ وَ الزُّهْدِ وَ التَّرَقُّبِ فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَى الْجَنَّةِ سَلَا عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النَّارِ رَجَعَ عَنِ الْمُحَرَّمَاتِ وَ مَنْ زَهِدَ فِي الدُّنْيَا تَهَاوَنَ بِالْمُصِيبَاتِ وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ فِي الْخَيْرَاتِ وَ الْيَقِينُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى تَبْصِرَةِ الْفِطْنَةِ وَ تَأَوُّلِ الْحِكْمَةِ وَ مَوْعِظَةِ الْعِبْرَةِ وَ سُنَّةِ الْأَوَّلِينَ فَمَنْ تَبَصَّرَ فِي الْفِطْنَةِ تَأَوَّلَ الْحِكْمَةَ وَ مَنْ تَأَوَّلَ الْحِكْمَةَ عَرَفَ الْعِبْرَةَ وَ مَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ فَكَأَنَّمَا عَاشَ فِي الْأَوَّلِينَ وَ الْعَدْلُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى غَائِصِ الْفَهْمِ وَ غَمْرَةِ الْعِلْمِ وَ زَهْرَةِ الْحِكْمَةِ وَ رَوْضَةِ الْحِلْمِ فَمَنْ فَهِمَ فَسَّرَ جُمَلَ الْعِلْمِ وَ مَنْ عَلِمَ شَرَحَ غَرَائِبَ الْحِكَمِ وَ مَنْ كَانَ حَلِيماًلَمْ يُفْرِطْ فِي أَمْرٍ يَلْبِسُهُ فِي النَّاسِوَ الْجِهَادُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍعَلَى الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الصِّدْقِ فِي الْمَوَاطِنِ وَ شَنَآنِ الْفَاسِقِينَ فَمَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ شَدَّ ظَهْرَ الْمُؤْمِنِ وَ مَنْ نَهَى عَنِ الْمُنْكَرِ أَرْغَمَ أَنْفَ الْمُنَافِقِوَ مَنْ صَدَقَ فِي الْمَوَاطِنِ قَضَى الَّذِي عَلَيْهِ وَ مَنْ شَنَأَ الْفَاسِقِينَ وَ غَضِبَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ غَضِبَ اللَّهُ لَهُ فَذَلِكَ الْإِيمَانُ وَ دَعَائِمُهُ وَ شُعَبُهُ وَ الْكُفْرُ عَلَى أَرْبَعِ
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج8، ص: 288.
دَعَائِمَ عَلَى الْفِسْقِ وَ الْعُتُوِّ وَ الشَّكِّ وَ الشُّبْهَةِ وَ الْفِسْقُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الْجَفَاءِ وَ الْعَمَى وَ الْغَفْلَةِ وَ الْعُتُوِّ فَمَنْ جَفَا حَقَّرَ الْحَقَّ وَ مَقَتَ الْفُقَهَاءَ وَ أَصَرَّ عَلَى الْحِنْثِ الْعَظِيمِ وَ مَنْ عَمِيَ نَسِيَ الذِّكْرَ وَ اتَّبَعَ الظَّنَّ وَ أَلَحَّ عَلَيْهِ الشَّيْطَانُ وَ مَنْ غَفَلَ غَرَّتْهُ الْأَمَانِيُّ وَ أَخَذَتْهُ الْحَسْرَةُ إِذَا انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ بَدَا لَهُ مِنَ اللَّهِ مَا لَمْ يَكُنْ يَحْتَسِبُ وَ مَنْ عَتَا عَنْ أَمْرِ اللَّهِتَعَالَى اللَّهُ عَلَيْهِ ثُمَّ أَذَلَّهُ بِسُلْطَانِهِ وَ صَغَّرَهُ بِجَلَالِهِ كَمَا فَرَّطَ فِي جَنْبِهِ وَ عَتَا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ الْكَرِيمِ وَ الْعُتُوِّعَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى التَّعَمُّقِ وَ التَّنَازُعِ وَ الزَّيْغِ وَ الشِّقَاقِ فَمَنْ تَعَمَّقَ لَمْ يُنِبْ إِلَى الْحَقِّ وَ لَمْ يَزْدَدْ إِلَّا غَرْقاً فِي الْغَمَرَاتِ فَلَمْ تُحْتَبَسْ عَنْهُ فِتْنَةٌ إِلَّا غَشِيَتْهُ أُخْرَى وَ انْخَرَقَ دِينُهُ فَهُوَ يَهِيمُ فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ وَ مَنْ نَازَعَ وَ خَاصَمَ قَطَعَ بَيْنَهُمْ الْفَشَلُوَ ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ سَاءَتْ عِنْدَهُ الْحَسَنَةُ وَ حَسُنَتْ عِنْدَهُ السَّيِّئَةُ وَ مَنْ سَاءَتْ عَلَيْهِ الْحَسَنَةُ اعْوَرَّتْ عَلَيْهِ طُرُقُهُ وَ اعْتَرَضَ عَلَيْهِ أَمْرُهُوَ ضَاقَ عَلَيْهِ مَخْرَجُهُ وَ حَرِيٌّ أَنْ تَرْجِعَ مِنْ دِينِهِ وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الشَّكُّ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الْهَوْلِ وَ الرَّيْبِ وَ التَّرَدُّدِ وَ الِاسْتِسْلَامِ فَمَنْ جَعَلَ الْمِرَاءَ دَيْدَناً لَمْ يُصْبِحْ لَيْلُهُ فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكَ يَتَمَارَى الْمُتَمَارُونَفَمَنْ هَالَهُ مَا بَيْنَ يَدَيْهِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ وَ مَنْ تَرَدَّدَ فِي الرَّيْبِ سَبَقَهُ الْأَوَّلُونَ وَ أَدْرَكَهُ الْآخِرُونَ وَ قَطَعَتْهُ سَنَابِكُ الشَّيَاطِينِ وَ مَنِ اسْتَسْلَمَ لِهَلَكَةِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ هَلَكَ فِيمَا بَيْنَهُمَا وَ مَنْ نَجَا فَبِالْيَقِينِ وَ الشُّبْهَةُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الْإِعْجَابِ بِالزِّينَةِ وَ تَسْوِيلِ النَّفْسِ وَ تَأَوُّلِ الْفُرَجِ وَ تَلَبُّسِ الْحَقِّ بِالْبَاطِلِ وَ ذَلِكَ بِأَنَّ الزِّينَةَ تُزِيلُ عَلَى الْبَيِّنَةِ وَ أَنَّ تَسْوِيلَ النَّفْسِ يُقْحِمُ عَلَى الشَّهْوَةِ وَ أَنَّ الْفُرَجَ يُمِيلُ مَيْلًا عَظِيماً وَ أَنَّ التَّلَبُّسَ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ فَذَلِكَ الْكُفْرُ وَ دَعَائِمُهُ وَ شُعَبُهُ وَ النِّفَاقُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ عَلَى الْهَوَى وَ الْهُوَيْنَا وَ الْحَفِيظَةِ وَ الطَّمَعِ وَ الْهَوَى عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى الْبَغْيِ وَ الْعُدْوَانِ وَ الشَّهْوَةِ وَ الطُّغْيَانِ فَمَنْ بَغَى كَثُرَتْ غَوَائِلُهُ وَ عِلَّاتُهُ وَ مَنِ اعْتَدَى لَمْ تُؤْمَنْ بَوَائِقُهُ وَ لَمْ يَسْلَمْ قَلْبُهُ وَ مَنْ لَمْ يَعْزِلْ نَفْسَهُ عَنِ الشَّهَوَاتِ
خَاضَ فِي الْخَبِيثَاتِ وَ مَنْ طَغَى ضَلَّ عَلَى غَيْرِ يَقِينٍ وَ لَا حُجَّةَ لَهُ وَ شُعَبُ الْهُوَيْنَا الْهَيْبَةُ وَ الْغِرَّةُ وَ الْمُمَاطَلَةُ وَ الْأَمَلُ وَ ذَلِكَ لِأَنَّ الْهَيْبَةَ تَرُدُّ عَلَى دِينِ الْحَقِ وَ تُفَرِّطُ الْمُمَاطَلَةَ فِي الْعَمَلِ حَتَّى يَقْدَمَ الْأَجَلُ وَ لَوْ لَا الْأَمَلُ عَلِمَ الْإِنْسَانُ حَسْبَ مَا هُوَ فِيهِ وَ لَوْ عَلِمَ حَسْبَ مَا هُوَ فِيهِ مَاتَ مِنَ الْهَوْلِ وَ الْوَجَلِ وَ شُعَبُ الْحَفِيظَةِ الْكِبْرُ وَ الْفَخْرُ وَ الْحَمِيَّةُ وَ الْعَصَبِيَّةُ فَمَنِ اسْتَكْبَرَ أَدْبَرَ وَ مَنْ فَخَرَ فَجَرَ وَ مَنْ حَمِيَ أَضَرَّ وَ مَنْ أَخَذَتْهُ الْعَصَبِيَّةُ جَارَ فَبِئْسَ الْأَمْرُ أَمْرٌ بَيْنَ الِاسْتِكْبَارِ وَ الْإِدْبَارِ وَ فُجُورٍ وَ جَوْرٍ وَ شُعَبُ الطَّمَعِ أَرْبَعٌ الْفَرَحُ وَ الْمَرَحُ وَ اللَّجَاجَةُ وَ التَّكَاثُرُ فَالْفَرَحُ مَكْرُوهٌ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْمَرَحُ خُيَلَاءُ وَ اللَّجَاجَةُ بَلَاءٌ لِمَنِ اضْطَرَّتْهُ إِلَى حَبَائِلِ الْآثَامِ وَ التَّكَاثُرُ لَهْوٌ وَ شُغُلٌ وَ اسْتِبْدَالُ الَّذِي هُوَ أَدْنى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ فَذَلِكَ النِّفَاقُ وَ دَعَائِمُهُ وَ شُعَبُهُ.»
امام فرمودند: سازمان ايمان بر چهار ستون استوار است صبر، يقين، عدل و جهاد.
صبر چهار پایه دارد: شوق، ترس، زهد مراقبت هر كس مشتاق بهشت باشد دل به دست شهوت ندهد و هر كس از دوزخ بترسد از كارهاى حرام بپرهيزد هر كس در دنيا زهد ورزد مصيبتها بر او آسان باشد كسى كه مراقب مرگست به كارهاى خير بشتابد.
يقين چهار پایه دارد: تيز هوشى، عاقبتسنجى با راى دوربين عبرت پذيرى از آثار عبرت خيز و مطالعه روش پيشينيان و مردمان گذشته، كسى كه تيزهوش باشد با نظر درست عاقبت كار خود را بسنجد و كسى كه دورانديش باشد آثار عبرت
خيز را بشناسد و كسى كه آنها را بشناسد سنة را شناخته و كسى كه سنة را شناسد گويا با گذشتگان زندگى كرده و از حال آنها پند گرفته.
عدالت چهار پایه دارد: فهم عميق، موج دانش شكوفه بينش و بستان حلم و بردبارى، كسى كه خوب فهميد مشكلات علم را شرح میكند، كسى كه داناست قضاوتهاى طرفه و دلپسند اظهار میدارد، كسى كه فرزانه و بيناست از كار خود كوتاهى نمیكند و پا از حد خود فراتر نمينهد و ميان مردم زندگانى قابل ستايشى دارد.
جهاد چهار پایه دارد: امر بمعروف، نهى از منكر، پايدارى در جبهه جنگ. دشمنى و بدگوئى فاسقان كسى كه امر به معروف كرد و مردم را به كارهاى نيك وادارد پشت مؤمن را قوى كرده كسى كه نهى از منكر كند و از كارهاى زشت جلوگيرى نمايد بينى منافق را به خاك مالد كسى كه در جبهههاى جنگ پايدارى كند وظيفه خود را انجام داده، كسى كه فاسقان را بد دارد و براى خدا خشم ورزد، خدا براى اوخشم ورزد، اينست ايمان و ستونهاى آن و پایه هاى آن.
كفر چهار ستون دارد: فسق، سركشى، شك و شبهه.
فسق چهار پایه دارد: جفاكارى، كورى، غفلت و آشوبگرى، كسى كه جفا پيشه است حق را كوچك شمارد و فقيهان را دشمن دارد بر گناه بزرگ اصرار ورزد كسى كه كور دل است ياد حق را فراموش كند پيرو گمان گردد و شيطان بر او چيره شود كسى كه غافل گردد آرزوهاى دراز او را بفريبد و چون پرده را برگيرند حسرت خورد و آنچه نمىپنداشت از خدا پديدش گردد، كسى كه از فرمان خدا سرپيچيد خدا خوارش كند و او را به نيروى خود زبون سازد و ببزرگى خود كوچك نمايد چنانچه در جانبدارى خدا كوتاهى كرد و از پروردگار كريم رو تافتک.
سركشى چهار پایه دارد: خردهگيرى. كشمكش، كج دلى. تفرقهجوئى. كسى كه خردهگيرى كند به حق باز نگردد. و غريق امواج فتنه گردد. فتنهاى از او باز نايستد جز اينكه فتنه ديگرى او را فراگيرد و راه ديانتش كج باشد، در كار در هم و برهم خود سرگردان شود. كسانى كه به كشمكش پرداختند و به دشمنى هم برخاستند رشته الفت آنان بريده شود و تلخى سرانجام نكبت بار خود را بچشند نيكى را بد دارند و بدى را خوش دارند. كسى كه نيكى را بد دارد. روشهاى چندى براو بچرخد و راه كار را بر او ببندد و در تنگنا افتد و سزاوار باشد كه از دينش برگردد و آئين نامؤمنان را پيروى كند.
شك چهار پایه دارد: مجادله و هراس. بد دلى و ترديد. سر فرود آوردن جلال طلبان. در كداميك از نعمتهاى پروردگارت شك دارند. كسى كه از آنچه پيش روى اوست بهراسد بر دو پاشنه خود واژگون افتد. كسى كه از بددلى در راه حق ترديد كند پيشروان بر او پيشدستى كنند و كسانى كه از دنبال آيند او را دريابند و در زير سم اهريمنان خرد شود و كسى كه در برابر مهلكههاى دنيا و آخرت سر فرود آورد و تسليم شد ميان اين دو به هلاكت رسيد و كسى كه نجات يافت به دامن يقين چسبيد.
شبهه چهار پایه دارد: خود پسنديدن خويش را فريب دادن، فرج و گشايش انديشيدن و باطل را لباس حق پوشيدن. براى آنكه خود آرائى راه حق را مىبندد و خود فريبى مرد را در آتش شهوت پرتاب میكند و انديشه كج صاحب خود را سرنگون كند حق پوشى تاريكیهاى عميقى است كه روى هم میغلطد اينست كفر و ستونهاى آن و پرههاى آن.
نفاق بر چهار ستون استوار است: بر خواهش نفس. سست انكارى. كينهتوزى. طمع كارى.
خواهش نفس چهار پایه دارد: ستمكارى. دست اندازى. شهوترانى. سركشى هر كس ستم كرد پرتگاه و گرفتارى او فراوان است. هر كس دست اندازى كرد از بدیهاى آن آسوده نيست و دلش آرام نيست هر كس خويش را از شهوت بر كنار نداشته در لجن فروشد هر كس سركشى كرد بىمدرك و دليل گمراه شد.
پایههاى سست انكارى: سستى است و گول خوردن و پشت گوش انداختن و آرزو داشتن، هر آنكه سستى كند دين حق را باز، پس میزند، پشت گوش انداختن كار را، پس مىاندازد تا مرگ فرا رسد. اگر آرزو نبود و پرده جلو ديده نمیكشيد انسان وضعيت خود را مىدانست و اگر انسان وضعيت ناپسند هراسآور خود را بداند از هراس و ترس میميرد.
پایههاى كينهتوزى: كبر و فخر و طرفدارى و تعصب است. كسى كه كبر ورزيد، پس رفت. كسى كه فخر كرد نابكار شد. كسى كه طرفدارى كرد اصرار به گناه ورزيد، كسى كه تعصب كشيد جور كرد بد است بد كارى كه ميان كبر فروشى و پس رفتن و نابكارى و جور كردن است.
پایههاى طمع چهار است: شادى. سرمستى. لجبازى، فزونطلبى. شادى پيش خدا بد است و سرمستى خود فروشى است و لجبازى گرفتارى است براى كسى كه دچار دامهاى گناه است و فزونطلبى بازى و سرگرمى و عوض كردن خير و نيكى است با آنچه پست است. اينست نفاق و ستونهاى آن و پرههاى آن.(1)
1) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، الخصال، مترجم: محمدباقر كمرهاى، ج1، ص: 217.
خداوند در قرآن میفرماید:
«فَاذْكُرُونی أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لی وَ لا تَكْفُرُونِ»؛(1)«پس به ياد من باشيد، تا به ياد شما باشم! و شكر مرا گوييد و (در برابر نعمتهايم) كفران نكنيد!»
بعد از آن كه خداى تعالى بر پيامبر اسلام و امت مسلمان منت نهاد، نخست پيامبر بزرگوار را كه از خود مردم بود به سوى ايشان گسيل داشت و اين خود نعمتى بود كه با هيچ مقياسى اندازهگيرى نمیشود، نعمتى كه منشأ هزاران نعمت شد- و فهماند خدا از ياد بندگانش غافل نيست- آرى خدا بشر را از اينكه به سوى صراط مستقيم هدايت كند و به أقصى درجات كمال سوق دهد، فراموش نكرده بود.
و در مرحله دوم قبله را كه مايه كمال دين و توحيد در عبادت و تقويت فضائل دينى و اجتماعيشان بود، تشريع فرمود.
اينك در اين آيه متفرع بر آن دو نعمت، دعوتشان مىكند: به اينكه به ياد او باشند و شكرش بگذارند، تا او هم در مقابل ياد بندگان به عبوديت و طاعت، ايشان را بدادن نعمت ياد كند و در پاداش شكرگزارى و كفران نكردن، نعمتشان را بيشتر كند.
در جاى ديگر نيز فرموده: «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ وَ قُلْ عَسى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي
1) . بقره / 152.
لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً»؛(1)
«به ياد آر پروردگارت را هر وقت كه فراموش كردى، و بگو اميد است پروردگارم مرا به رشدى نزديكتر از اين هدايت كند.» و نيز فرموده: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ»؛(2)
«اگر شكر بگزاريد زيادترتان مىدهم.» و اين دو آيه هر دو قبل از آيات قبله در سورۀ بقره نازل شده است.
اين نكته را بايد در نظر داشت: كه كلمه ذكر بسا مىشود كه در مقابل غفلت قرار مىگيرد، مانند آيۀ «وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا»؛(3)«كسى را كه ما دلش را از ياد خود غافل كردهايم، اطاعت مكن.» و غفلت عبارتست از نداشتن علم به علم، يعنى اينكه ندانم كه میدانم، و ذكر در مقابل غفلت، عبارتست از اينكه بدانم كه میدانم.
و بسا مىشود كه در مقابل نسيان استعمال مىشود، و نسيان عبارتست از اينكه صورت علم به كلى از خزانه ذهن زايل شود، و ذكر بر خلاف نسيان عبارتست از اينكه آن صورت هم چنان در ذهن باقى باشد، و در آيۀ «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ» به همين معنا آمده و بنا بر اين در چنين استعمالى ذكر مانند نسيان معنايى است داراى آثار و خواصى كه آن آثار بر وجود ذكر مترتب مىشود، و به همين جهت كلمه ذكر، مانند نسيان، در مواردى كه خودش نيست، ولى آثارش هست، استعمال مىشود، مثلاً وقتى من ببينم كه شما دوست صميمى خود را با اينكه مىدانى احتياج به نصرتت دارد نصرت ندادى و كمك نكردى، مىگويم: چرا، پس دوستت را فراموش كردى؟ با اينكه او را فراموش نكردهاى و بر عكس همواره با او و به ياد او
بودهاى، اما از آنجا كه اين ياد اثرى نداشته و بر عكس اثر فراموشى از شما سر زده، مثل اين است كه اصلاً در ذهن شما وجود نداشته و از يادش برده باشى.
و گويا استعمال ذكر بر ذكر لفظى (مثلاً ذكر خدا با گفتن سبحان اللَّه و امثال آن) از همين باب باشد، يعنى استعمال كلمۀ «ذكر» در اثر آن باشد نه خودش چون ذكر زبانى هر چيز، از آثار ذكر قلبى آنست و از اين باب است آيۀ «قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً»؛ «بگو به زودى ذكرى از او برايت میخوانم.»(1)و نظائر اين استعمال بسيار است.
و به فرض اينكه ذكر لفظى از مصاديق ذكر واقعى باشد، از مراتب آنست، نه اينكه به كلى كلمۀ «ذكر» به معناى ذكر لفظى بوده، معنايش منحصر در آن باشد، و سخن كوتاه آنكه ذكر داراى مراتبى است كه اختلاف آن مراتب در آيات زير كاملاً مشهود است.
«أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»؛(2)«آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مىيابد.»
«وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً، وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ»؛(3)«پروردگار خود را در دل به ياد آور، هم از تضرع و هم از ترس و هم آهسته به زبان.»
«فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً»؛(4)«پس خدا را به ياد آريد آن طور
كه به ياد پدران خود هستيد و يا شديدتر از آن.» در اين آيه ذكر را بوصف شدت توصيف كرده، و معلوم است كه مقصود از آن ذكر باطنى و معنوى است، چون ذكر لفظى، شدت و ضعف ندارد.
«وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ، وَ قُلْ عَسى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً»؛(1)كه ذيل اين آيه دلالت دارد بر اينكه میخواهد بفرمايد اميدوار آن باش كه بالاتر از ذكر به مقامى برسى كه بالاتر از آن مقام كه فعلاً دارى بوده باشد، پس برگشت معنا به اين مىشود كه تو وقتى از يك مرتبه از مراتب ذكر خدا پائين آمدى و به مرتبه پائينتر برگشتى، بگو چنين و چنان، پس به حكم اين آيه تنزل از مقام بلندترى از ذكر و ياد خدا نيز نسيان است، پس آيۀ شريفه دلالت دارد بر اينكه ذكر قلبى هم براى خود مراتبى دارد، از اينجا روشن مىشود اينكه بعضى گفتهاند: ذكر به معناى حضور معنا است در نفس، سخنى است درست، براى اينكه حضور داراى مراتبى است.
در آيه مورد بحث امر به «يادآورى» متعلق به «ياء» متكلم شده، فرموده: مرا ياد بياور، اگر ياد آورى خدا را، عبارت بدانيم، از حضور خدا در نفس، ناگزير بايد قائل به تجوز شويم، (و بگوئيم: مثلاً منظور ياد نعمتها و يا عذابهاى خداست) و اما اگر تعبير نامبرده را تعبيرى حقيقى بدانيم، آن وقت آيۀ شريفه دلالت میكند بر اينكه آدمى غير از آن علمى كه معهود همه ما است، و آن را مىشناسيم، كه عبارتست از حضور معلوم در ذهن عالم، يك نسخه ديگرى از علم دارد، چون اگر مراد همان علم معمولى باشد، سر به تحديد خدا در مىآورد، چون اين قبيل علم عبارت است از تحديد و توصيف عالم معلوم خود را، و
ساحت خداى سبحان منزه
1) . كهف / 24.
از آنست كه كسى او را تحديد و توصيف كند، همچنان كه خودش فرمود: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»؛(1)
«منزه است خدا از هر توصيفى كه اينان برايش میكنند، مگر توصيف بندگان مخلص.» و نيز فرموده: «وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً»؛(2)«احاطه علمى به او پيدا نمیكنند.»
در فضيلت ذكر از طرق عامه و خاصه، روايات بسيارى وارد شده و به طرقى مختلف نقل شده، كه فرمودند: «ذكر خدا در هر حال خوب است.»(3)و در كتاب عدة الداعى میگويد: روايت شده كه روزى رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بر ياران خود در آمد و فرمود: در باغهاى بهشت بگردش بپردازيد، پرسيدند: يا رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) باغهاى بهشت چيست؟ فرمود: مجالس ذكر، هم صبح و هم شام به اين مجالس برويد و به ذكر بپردازيد و هر كس دوست داشته باشد بفهمد چه منزلتى نزد خدا دارد، بايد نظر كند ببيند خدا چه منزلتى نزد او دارد، چون خداى تعالى بنده خود را به آن مقدار احترام مىكند كه بندهاش او را احترام كند.(4)و بدانيد كه بهترين اعمال شما و پاكيزهترين آن نزد مالك و صاحبتان و نيز مؤثرترين اعمالتان، در رفع درجاتتان، و بالأخره بهترين چيزى كهآفتاب بر آن مىتابد، ذكر خداى تعالى است، چه خود او
از خودش خبر داده و فرموده: «من همنشين كسى هستم كه ذكرم كند و بيادم باشد.» و نيز فرموده: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ»؛ «مرا ياد آوريد تا شما را با نعمتم ياد آورم»؛ مرا به ياد آوريد با اطاعت و عبادت تا شما را ياد آورم، با نعمتها و احسان و راحت و رضوان.
و در محاسن و دعوات راوندى، از امام صادق(علیه السلام) روايت كردهاند كه فرمود:
خداى تعالى مىفرمايد: كسى كه مشغول به ذكر من باشد و ذكرم او را از درخواست حاجتش باز بدارد، من به او بهتر از آنچه بخواهد میدهم.(1)و در معانى الاخبار از حسين بزاز روايت كرده كه گفت: امام صادق(علیه السلام) به من فرمود: آيا میخواهى تو را از مهمترين وظيفهاى كه خدا بر خلق خود واجب كرده خبر دهم؟ عرضه داشتم: بله، فرمود: اول انصاف دادن به مردم، به اينكه با مردم آن طور رفتار كنى كه دوست میدارى با تو رفتار كنند و دوم مواسات با برادران دينى و ياد خدا در هر موقف، البته منظورم از ذكر خدا، سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر نيست، هر چند كه اين نيز از مصاديق آنست، ولى منظورم اين است كه در هر جا كه پاى اطاعت خدا به ميان مىآيد، به ياد خدا باشى و اطاعتش كنى، و هر جا معصيت خدا پيش آيد، به ياد او باشى و آن را ترك كنى.(2)
اين معنا به طرق بسيار از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و از ائمه اهلبيت(علیهم السلام) روايت شده، و در بعضى از آنها آمده: كه اين دستور همان قول خداست كه مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا، فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»؛(3)«كسانى كه وقتى در محاصره وساوس شيطان قرار مىگيرند به ياد خدا مىافتند و در نتيجه بينا میشوند.»
و در كتاب عدة الداعى از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) روايت آورده كه فرمود: خداى سبحان فرموده:
اگر بفهمم كه اشتغال به من بيشتر اوقات بندهام را گرفته، شهوتش را هم به سوى دعا و مناجاتم بر مىگردانم و چون بندهام چنين شود، آن گاه كه بخواهد سهو كند خودم ميان او و اينكه سهو كند حائل مىشوم، چنين افرادى اولياء حقيقى من هستند، آنها بهراستى قهرمانانند، آنها كسانى هستند كه اگر بخواهم اهل زمين را به عقوبتى هلاك كنم، به خاطر همين قهرمانان صرفنظر مىكنم.(1)
و در محاسن از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى فرمود: اى فرزند آدم! مرا در دلت ياد كن، تا تو را ياد كنم، اى فرزند آدم! مرا در خلوت ياد كن، تا در خلوت يادت كنم، و در ميان جمع يادم كن، تا در ميان جمعيت يادت كنم و نيز فرمود: هيچ بندهاى خدا را در ميانه جمعى از مردم ياد نمىكند، مگر آنكه خدا او را در ميان جمعى از ملائكه ياد مىكند.(2)
اين معنا به طرق بسيار از دو فريق شيعه و سنى روايت شده است.
و در تفسير الدرالمنثور است كه طبرانى و ابن مردويه و بيهقى در شعب الايمان از ابن مسعود روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: كسى را كه چهار چيز داده باشند چهار چيز ديگر هم دادهاند و تفسير اين در كتاب خداست.
و كسى كه توفيق دعايش دادهاند، اجابت دعا هم دادهاند، چون خداى تعالى مىفرمايد: «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»؛(1)«بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را.»
و كسى كه مقام شكرش دادهاند، زيادى نعمت هم دادهاند چون خداى تعالى مىفرمايد: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ»؛(2)«اگر شكرم بگزاريد، حتما نعمت شما را زياد كنم.»
و كسى كه توفيق استغفارش دادهاند، آمرزشش هم دادهاند، چون خداى سبحان فرموده: «اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ، إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً»؛(3)«از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او آمرزگار است.»
و نيز در تفسير الدرالمنثور است كه سعيد بن منصور و ابن منذر و بيهقى (در شعب الايمان) از خالد بنابىعمران، روايت كنند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: كسى كه خدا را اطاعت كند، خدا را ذكر كرده، هر چند كه نماز و روزه و تلاوت قرآنش كم باشد، و كسى كه خدا را عصيان كند، خدا را از ياد برده، هر چند نمازش و روزه و تلاوتش بسيار باشد.(4)
در اين حديث به اين معنا اشاره شده كه معصيت از هيچ بندهاى سر نمىزند مگر با غفلت و فراموشى، چون انسان اگر بداند حقيقت معصيت چيست؟ و چه آثارى دارد؟ هرگز اقدام بر معصيت نمىكند، حتى كسى كه معصيت مىكند، و چون به ياد خدايش مىاندازند، باز هم باك ندارد و اعتنايى به مقام پروردگارش
نمىكند، او طاغى و جاهل به مقام پروردگارش و علو كبريائيش است، او نميداند كه خدا چگونه به وى احاطه دارد، و به همين معنا روايتى ديگر اشاره مىكند، كه تفسير الدرالمنثور آن را از ابىهنددارى از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نقل كرده است.
میگويد: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: خداى تعالى فرموده: مرا با اطاعتم ياد كنيد تا با مغفرتم يادتان كنم و كسى كه به ياد من باشد، در حالى كه مطيع هم باشد بر من واجب میشود كه با مغفرتم يادش كنم و كسى كه مرا ياد كند در حالى كه نافرمان باشد، بر من واجب میشود يادش كنم، در حالى كه بر او خشمناك باشم، (تا آخر حديث).(1)
نكتهاى كه در اين حديث آمده، درباره ياد خدا در حال معصيت، همان نكتهايست كه آيۀ شريفه و رواياتى ديگر آن را نسيان ناميدهاند، چون بودن ياد خدا بدون اثر، همان نسيان است، البته سخن در اين مقام بقايايى دارد، كه پارهاى از آن انشاء اللَّه تعالى به زودى مىآيد.(2)
خداوند در قرآن میفرماید:
«يا بَنی إِسْرائيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتی أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ * يا بَنی إِسْرائيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتی أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمينَ»؛(3)«اى فرزندان اسرائيل! نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشتم
به ياد آوريد! و به پيمانى كه با من بستهايد وفا كنيد، تا من نيز به پيمان شما وفا كنم. (و در راه انجام وظيفه، و عمل به پيمانها) تنها از من بترسيد! اى بنىاسرائيل! نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشتم به خاطر بياوريد؛ و (نيز به ياد آوريد كه) من، شما را بر جهانيان، برترى بخشيدم.»
پس از آنكه خداوند دليلهاى توحيد و خداشناسى را براى همۀ مردم بيان نمود و نيز نعمتى را كه به پدر انسانها (حضرت آدم) داده يادآور شد در اين آيات، حجّتها و دليلهايى را كه براى بنىاسرائيل آورده شده و نعمتهايى را كه به آنان و پدرانشان داده است بيان میكند و آنان را به عنوان جدّ اعلى (يعقوب) خطاب كرده میفرمايد: اى پسران يعقوب (اسرائيل) و طرف خطاب، يهود و نصارى هستند، ولى ابن عباس میگويد مقصود از اين خطابها فقط يهود مدينه و اطراف آن مىباشند نه همه بنىاسرائيل.
«اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي...»؛ به ياد آوريد نعمتهايى را كه به شما دادم و منظور از اين نعمتها همانهائیست كه به پدران و گذشتگانشان داده است مانند فرستادن آن همه پيامبران و كتابها و نجات دادنشان به طرزى عجيب از غرق و از چنگال فرعون و فرستادن منّ و سلوى بر آنان و سلطنت يافتنشان در زمان سليمان و مانند آنها.
اگر چه اين نعمتها مربوط به پدران و اجداد يهود نيست كه زمان رسول اكرم(صلی الله علیه وآله ) بودهاند، ولى چون افتخارات پدر و جد در فرزند محفوظ میماند و اولاد معمولاً بدانها مىبالند، پس همه اين نعمتها براى آنها نيز بوده است.
و با اينكه نعمتها فراوان بوده، ولى در اين آيات كلمه «نعمت» مفرد آمده است چون منظور، جنس نعمتاست مانند آيه كريمه: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها»؛(1)«اگر بخواهيد نعمت خدا را بشماريد شماره كردن آن نتوانيد.» و بىشك منظور از نعمت، در اين آيه يك نعمت نيست و الّا قابل شمارش بود؛ بلكه مقصود جنس نعمت است.
بعضى از مفسران میگويند: منظور از اين نعمت همآنهايى است كه به خود اينان داده شده است يا نعمتهايى است كه آنان و پدرانشان از آنها بهرهمند بودهاند و نعمتهاى خدا بر آنان از نظر مادى مثل اينكه پدرانشان را نعمت حيات و زندگى داد تا ماندند و اين فرزندان به وجود آمدند و به آنها روزى میدهد و بلاء و گرفتارى را از آنان دور میكند و از نظر معنوى به آنان عقل و فكر داد تا بتوانند از راه استدلال به يگانگى خدا و بمعارف الهيه پى ببرند و نعمتهاى خدا را شكر كنند و شايسته پاداشهاى الهى گردند.
پس اين آيات، نعمتهاى پدرانشان (به قول اوّل) يا خودشان را (به قول دوم) يادآورى میكند.
از نعمتهايى كه خدا به پدرانشان داده همان است كه آيه كريمه بيان میكند:
«وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ»؛(2)«چون موسى بقوم خويش
گفت: اى قوم نعمت خدا را به ياد آوريد كه ميان شما پيغمبران پديد آورده شما را پادشاهى داد و به شما آنچه را كه به هيچيك از اهل عالم نداد عطا كرد.»
ابن انبارى میگويد: معناى آيه كريمه اين است كه: به ياد آوريد نعمتى را كه به شما دادم و آن علم تورات و بيان صفت محمّد بود كه من شما را به پذيرش و تصديق آن، الزام نمودم ولى، پس از آن كه آن حضرت برانگيخته شد آنان پيروى نكردند و گويى اين نعمت را فراموش نمودند.
«أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ»؛
در اينكه عهد خدا كه آنان بايد وفا میكردند چيست؟ وجوهى بيان شده است:
ابن عباس میگويد: اين، عهد همان است كه در تورات نوشته شده بود كه خدا پيامبرى خواهد فرستاد به نام «محمّد» و هر كسى از او پيروى كند به او دو اجر داده میشود.
اجر پيروى از موسى(علیه السلام) و اعتقاد به تورات؛
اجر پيروى از محمّد(صلی الله علیه وآله ) و ايمان به قرآن.
و كسى كه به او كافر شود و ايمان نياورد، وزر و بالش زياد و كيفرش آتش است؛ بنا بر اين معناى آيه چنين میشود: به سفارش من درباره محمّد عمل كنيد و من نيز به عهد خود عمل كرده شما را وارد بهشت خواهم نمود. علت اينكه به اين
حكم از تورات «عهد» گفته شده اين است كه آنان در كتاب خود دانسته بودند و يا از باب تأكيد و اهميّت مطلب، آن را چون عهد، كه قسم است قرار داد همانطور كه در آيه كريمه میفرمايد:
«وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ»؛(1)«چون خدا پيمان گرفت از آنان كه كتاب به آنها داده شد كه حقائق كتاب آسمانى را براى مردم بيان كنيد و كتمان میكند.» كه در اينجا تعبير به ميثاق و پيمان شده است.
حسن میگويد: عهد خدا همان است كه فرمود: «خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ»؛ «كتاب تورات را كه به شما داديم محكم بگيريد و آنچه در آن است حفظ كنيد.»
قتاده میگويد: اشاره به همان عهدى است كه خدا از بنىاسرائيل گرفت كه در ضمن اين آيه بيان شده است: «وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً وَ قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُالزَّكاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِي»؛(2)«همانا خدا از بنىاسرائيل پيمان گرفت و از آنها دوازده بزرگ برانگيخت و خدا گفت: من با شمايم اگر نماز بهپا داشته و زكات دهيد و به فرستادگان من ايمان آوريد.»
بعضى گفتهاند عهد خدا همان واجبات و محرمات است.
همين ياد آوردن نعمتهايى كه به پدرانشان و يا خودشان داده است خود، عهدى است بر آنان كه ايجاب میكند در مقام سپاسگزارى و شكر برآيند همچنان كه بايد به عهد عمل نمود.
بيشتر مفسران همان قول او را پذيرفتهاند كه قوىتر از همه است.
«وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ»؛ از مخالفت عهد و پيمان من بيمناك باشيد.
ضمناً اين آيات بر سه مطلب دلالت دارد:
واجب بودن شكر نعمت و در حديث آمده است كه بيان نعمتها، خود شكر است.(1)
كفران و ناسپاسى نعمتهای بزرگ، مستوجب عذاب و عقاب است.
بندگان در حركات و رفتار خود، آزاد و مختارند و كارهاى آنها از طرف خودشان است؛ زيرا اگر چنين نبود مذمّت و سرزنش معنى نداشت و فرستادن پيامبران و كتابها لغو و بيهوده بود.(2)
خداوند در قرآن میفرماید:
«وَ إِذْ أَخَذْنا ميثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»؛(3)«و (به ياد آوريد) زمانى را كه از شما پيمان گرفتيم؛ و كوه طور را
بالاى سر شما قرار داديم؛ (و به شما گفتيم:) آنچه را (از آيات و دستورهاى خداوند) به شما دادهايم، با قدرت بگيريد؛ و آنچه را در آن است به ياد داشته باشيد (و به آن عمل كنيد)؛ شايد پرهيزكار شويد!»
ميثاق: وزن مفعال از ماده وثوق (اطمينان) عهد محكم.
طور: در لغت به معناى كوه و در اصطلاح كوه مخصوصى است كه موسى در آن، خدا را میخواند.
تولّيتم: روى گردانديد و پشت كرديد.
اين خطاب نيز متوجه به نبى اسرائيل است میفرمايد به ياد آوريد وقتى از شما پيمان و عهد گرفتيم اين پيمان، همان درك فطرى توحيد و عدل خداست باضافه برهانهاى واضح و روشن ديگرى كه بر توحيد و بر صدق انبياء و رسل اقامه نموديم.
بعضى میگويند منظور از اين پيمان، همان عهدیست كه از انبياء گرفته شده است در آيه كريمه:
«إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ...»؛(1)«و (به ياد آوريد) زمانى را كه از شما پيمان گرفتيم؛ و كوه طور را بالاى سر شما قرار داديم؛ (و به شما گفتيم:) آنچه را (از آيات و
1) . آلعمران / 81.
دستورهاى خداوند) به شما دادهايم، با قدرت بگيريد؛ و آنچه را در آن است به ياد داشته باشيد (و به آن عمل كنيد)؛ شايد پرهيزكار شويد!»
بعضى گفتهاند كه عهد خدا همان گرفتن تورات است از موسى.
«وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ...»؛ ابوزيد میگويد اين آيه راجع به بازگشت موسى از طور و آوردن الواح استكه به بنىاسرائيل گفت اين الواح را براى شما آوردم كه در آن «تورات» و حلال و حرام است و بدان، عمل كنيد آنان گفتند كيست كه به اينها عمل كند.
خداوند ملائكه را فرستاد تا كوه را از جايش كنده و بر سر آنان قرار داد موسى به آنان گفت اگر قبول نكنيد كوه را بر سر شما خواهد افكند آنان تورات را گرفته و در حالى كه به كوه مىنگريستند خدا را سجده كردند و از اين جهت سجده يهود به يك سمت از صورت است و اين پيمان در حال بالا رفتن كوه بود.
«خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ...»؛ ابن عباس و قتاده و سدى میگويند يعنى تورات را به جدّ و يقين بگيريد، و روايتى را عياشى از امام صادق نقل میكند كه از آن حضرت سؤال شد درباره اين آيه كريمه كه آيا منظور از اين قوه، قدرت بدنى است يا قوه روحى؟ حضرت فرمود: هر دو.
بعضى معتقدند: تورات را با نيرو بگيريد يعنى به احكام آن عمل كنيد.
ابو على و أصم میگويند: «خذوا بقوة» يعنى در حالى كه توانايى داريد آن را بگيريد.
«وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ...»؛ آنچه در تورات است حفظ و به خاطر داشته باشيد و فراموش نكنيد و يا بدان عمل كنيد و ترك نكنيد و يا از آنچه در وعد و وعيد تورات
است عبرت گيريد. بعضى میگويند: معناى آيه اين است كه به ياد آوريد عقوبت و عذابى كه در ترك احكام تورات است و در تأييد اين قول روايتى از امام صادق(علیه السلام) وارد شده است.
«لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ...»؛ شايد با اين يادآورى، پرهيزكار شده از گناه دورى كنيد و به طاعت گرائيد.(1)
خداوند در قرآن میفرماید:
«لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ»؛(2)«گناهى بر شما نيست كه از فضلِ پروردگارتان (و از منافع اقتصادى در ايّام حج) طلب كنيد (كه يكى از منافع حج، پى ريزىِ يك اقتصادِ صحيح است). و هنگامى كه از عرفات كوچ كرديد، خدا را نزد مشعَرالحرام ياد كنيد! او را ياد كنيد همان طور كه شما را هدايت نمود و قطعاً شما پيش از اين، از گمراهان بوديد.»
در آيه بعد به رفع پارهاى از اشتباهات در زمينه مسأله حج پرداخته، مىفرمايد: «گناهى بر شما نيست كه از فضل پروردگارتان (و منافع اقتصادى در ايام حج) برخوردار شويد»؛ «لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ».
در زمان جاهليت هنگام مراسم حج هر گونه معامله و تجارت و باركشى و مسافربرى را گناه مىدانستند و حج كسانى را كه چنين مىكردند باطل مىشمردند.
آيه مورد بحث اين حكم جاهلى را بىارزش و باطل اعلام كرد و فرمود هيچ مانعى ندارد كه در موسم حج از معامله و تجارت حلال كه بخشى از فضل خداوند بر بندگان است بهره گيريد و يا كار كنيد و از دست رنج خود استفاده كنيد.
اصولاً گاهى اين تفكر كه در عصر جاهليت بوده در زمان ما نيز پيدا مىشود كه اين عبادت بزرگ يعنى حج بايد از هر گونه شائبه مادى خالص باشد، ولى از آنجا كه اين مسأله بسيارى از كارگران و كسانى كه تداركات و خدمات آن را انجام مىدهند اعم از راننده و خدمتگزار و طبيب و راهنما و ساير خدمتگزاران را گرفتار زحمت مىكند به علاوه مردم آن ديار مىتوانند بسيارى از مشكلات اقتصادى را در موقع حج سامان بخشند اين تفكر مردود شمرده شده است و اينگونه اشخاص مىتوانند ضمن خدمات خود مراسم حج را به جا آورند و از اين نظر در مضيقه نيفتند.
بلكه از اين بالاتر از منابع اسلامى به خوبى استفاده مىشود كه حج علاوه بر فلسفه مهم اخلاقى و تهذيب نفوس داراى فلسفه سياسى و فرهنگى و اقتصادى نيز هست.
توضيح اينكه: مسافرت مسلمانان از نقاط مختلف دنيا به سوى خانه خدا و تشكيل آن كنگره عظيم اسلامى مىتواند پايه و اساسى براى يك جهش اقتصادى عمومى در جوامع اسلامى گردد به اين ترتيب كه مغزهاى متفكر اقتصادى مسلمين، پس از مراسم حج يا قبل از آن دور هم بنشينند و با همفكرى و همكارى پايه محكمى
براى اقتصاد جوامع اسلامى بريزند و با مبادلات صحيح تجارتى آن چنان اقتصاد نيرومندى به وجود آورند كه از دشمنان و بيگانگان بىنياز گردند.
بنا بر اين، اين معاملات و مبادلات تجارتى خود يكى از وسايل تقويت جامعه اسلامى در برابر دشمنان اسلام است؛ زيرا مىدانيم هيچ ملتى بدون داشتن اقتصادى نيرومند استقلال كامل نخواهد داشت، ولى بديهى است فعاليتهاى تجارتى بايد تحت الشعاع جنبههاى عبادى و اخلاقى حج باشد نه حاكم و مقدم بر آنها و خوشبختانه مسلمانان وقت كافى قبل يا بعد از اعمال حج براى اين كار دارند:
هشام بن حكم مىگويد از امام صادق(علیه السلام) پرسيدم:
«ما العلة التي من اجلها كلف اللَّه العباد الحج و الطواف بالبيت فقال... فجعل فيه الاجتماع من الشرق و الغرب ليتعارفوا و لينزع كل قوم من التجارات من بلد الى بلد و لينتفع بذلك المكارى و الجمال... و لو كان كل قوم انما يتكلمون على بلادهم و ما فيها هلكوا و خربت البلاد و سقطت الجلب و الارباح؛(1)چرا خداوند مردم را به انجام حج و طواف خانه خود فرمان داده است؟
فرمود: خداوند انسانها را آفريد... و آنان را به عمل حج دستور داد كه اطاعت دين و مصالح دنياى آنان را در بر دارد در موسم حج مسلمانان از مشرق و مغرب گرد هم جمع مىشوند تا با يكديگر آشنا گردد و براى اين كه هر ملتى از تجارتها و فرآوردههاى اقتصادى ملتهاى ديگر استفاده كنند و به خاطر اينكه مسافران و حمل و نقل كنندگان در اين سفر با كرايه دادن وسيلههاى نقليه خود بهره ببرند. (و براى اينكه با آثار و اخبار پيغمبر ص آشنا گردند
1) . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 8، ص: 8، ح 18.
و اين آثار هم چنان زنده بماند و در دست فراموشى سپرده نشود) و اگر بنا باشد هر ملتى فقط درباره محيط خود سخن بگويند هلاك مىگردند و شهرها ويران مىشود و استفادهها و منافع تجارتى از بين مىرود.»
سپس در ادامه همين آيه عطف توجه به مناسك حج كرده، مىفرمايد:
«هنگامى كه از عرفات كوچ كرديد خدا را در نزد مشعر الحرام ياد كنيد»؛ «فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ».
«او را ياد كنيد همانگونه كه شما را هدايت كرد هر چند پيش از آن از گمراهان بوديد»؛ «وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ». باز در ادامه همين معنى مىفرمايد: «سپس از آنجا كه مردم كوچ مىكنند (از مشعر الحرام به سوى سرزمين منى) كوچ كنيد.»(1)
«فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ»؛(2)«و هنگامى كه مناسكِ (حج) خود را انجام داديد، خدا را ياد كنيد، همانند يادآورى از پدرانتان (آن گونه كه رسم آن زمان بود)؛ بلكه از آن هم بيشتر! (در اين مراسم، مردم دو گروهند:) بعضى از مردم مىگويند: خداوندا! به ما در دنيا، (نيكى) عطا كن!، ولى در آخرت، بهرهاى ندارند.»
«وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فی أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فی يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ»؛(3)«و خدا را در روزهاى معيّنى ياد كنيد! (روزهاى 11 و 12 و 13 ماه ذىحجه). و هر كس شتاب كند، (و ذكر خدا را) در
دو روز انجام دهد، گناهى بر او نيست، و هر كه تأخير كند، (و سه روز انجام دهد نيز) گناهى بر او نيست؛ براى كسى كه تقوا پيشه كند. و از خدا بپرهيزيد! و بدانيد شما به سوى او محشور خواهيد شد!»
«وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ»؛ ايام معدودات همان ايام تشريق يعنى يازدهم و دوازدهم و سيزدهم ذىالحجة است دليل بر اينكه مراد ايام بعد از دهه ذىالحجه است اين است كه حكم يادآورى خدا در اياممعدودات را بعد از فراغ از بيان اعمال حج ذكر فرمود، و دليل بر اينكه مراد سه روز بعد از دهه ذىالحجه است، اين است كه دنبالش مىفرمايد: «فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ...»؛ چون تعجيل در دو روز وقتى فرض دارد كه ايام سه روز باشد، يك روز روز كوچ باشد، و در دو روز هم عجله كند، اين مىشود سه روز، و اتفاقاً در روايات هم ايام معدودات به همين سه روز كه گفتيم تفسير شده است.
«فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ، وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى...»؛ كلمۀ «لا» نفى جنس مىكند، پس اينكه در هر دو جا فرمود: «لا اثم عليه» جنس اثم و گناه را از حاجى نفى مىكند، و هيچگونه قيدى هم در كلام نياورده، و اگر مراد اين بود كه بفهماند در تعجيل به تنهايى اثم نيست و يا در تأخير به تنهايى اثم نيست لازم بود جمله را به آن مقيد كند و بفرمايد: «لا اثم عليه فى التعجيل» و يا «لا اثم عليه فى التأخير».
در نتيجه معناى آيه اين مىشود: كسى كه عمل حج را تمام كرده، گناهانش بخشوده شده است، چه اينكه در آن دو روز تعجيل كند، و چه اينكه تأخير كند و از
اينجا روشن مىشود كه آيۀ شريفه در مقام بيان تخيير ميان تأخير و تعجيل نيست نمىخواهد بفرمايد حاجى مخير است بين اينكه تأخير كند و يا تعجيل؛ بلكه منظور بيان اين جهت است كه گناهان او آمرزيده شده، چه تأخير و چه تعجيل.
و اما اينكه فرمود: «لِمَنِ اتَّقى» منظور اين نيست كه تعجيل و تأخير را بيان كند و گرنه حق كلام اين بود كه بفرمايد «فلا اثم على من اتقى؛ گناهى نيست بر كسى كه از خدا بپرهيزد»؛ بلكه ظاهراً قيد «لِمَنِ اتَّقى» نظير همين قيد در جمله: «ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمسجدالحرام...» است، و مراد اين است كه حكم نامبرده مخصوص مردم با تقوا است، اما كسانى كه تقوا ندارند اين آمرزش را ندارند.
و معلوم است كه بايد اين تقوا پرهيز از چيزى باشد كه خداى سبحان در حج از آن نهى كرده، و نهى از آن را از مختصات حج قرار داده، پس برگشت معنا به اين مىشود كه حكم نامبرده تنها براى كسى است كه از محرمات احرام و يا از بعضى از آنها پرهيز كرده باشد، و اما كسى كه پرهيز نكرده، واجب است در منا بماند و مشغول ذكر خدا در ايام معدودات باشد، و اتفاقاً اين معنا در بعضى از روايات وارده از ائمه اهلبيت(علیهم السلام) هم آمده، كه ان شاء اللَّه، به زودى از نظر خواننده خواهد گذشت.
«وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ»؛ در اين جمله كه خاتمه كلام است امر به تقوا مىكند، و مسأله حشر و مبعوث شدن در قيامت را تذكر مىدهد، چون تقوا هرگز دست نمىدهد، و معصيت هرگز اجتناب نمىشود، مگر با يادآورى روز جزا، همچنان كه خود خداى تعالى فرمود: «إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ»؛(1)و در اينكه از ميان همه اسماء قيامت كلمه
1) . «كسانى كه از راه خدا گمراه شدند عذابى سخت دارند به خاطر اينكه روز حساب را فراموش كردند.» (ص / 26)
حشر را انتخاب نموده و فرمود: «أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ» اشاره لطيفى است به حشرى كه حاجيان دارند، و همه در منا و عرفات يك جا جمع مىشوند و نيز اشعار دارد به اينكه حاجى بايد از اين حشر و از اين افاضه و كوچ كردن به ياد روزى افتد كه همۀ مردم به سوى خدا محشور مىشوند و «لا يغادر منهم احدا» و خداوند احدى را از قلم نمىاندازد.
در تهذيب و در تفسير عياشى از امام صادق(علیه السلام) روايت آوردهاند كه در ذيل آيه:
«وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ»؛ فرمود: اين تمام كردن حج و عمره واجب است.(1)
و نيز در تفسير عياشى از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه گفتند: ما از آن دو بزرگوار از كلام خداى تعالى كه مىفرمايد:
«وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ»؛ پرسيديم، فرمودند تماميت حج به اين است كه در آن رفث و فسوق و جدال نشود.(2)و در كافى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: منظور از تمام كردن حج و عمره اداى آن، و هم اين است كه وقتى به احرام آن دو در آمدند از محرمات احرام بپرهيزند.(3)
اين روايات منافاتى با آن معنايى كه ما براى اتمام كرديم ندارد چون واجب بودن حج و عمره و اداى آن همان اتمام آن است.
و در كافى از حلبى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) چون خواست حجة الاسلام را بهجا آورد، چهار روز از ذىالقعده مانده بيرون آمد، تا به مسجد شجره رسيد، و در آنجا نماز خواند، سپس مركب خود را براند، تا به بيدا رسيد، در آنجا محرم شد، و لبيك حج گفت، و صد رأس بدنه با خود حركت داد، مردم هم همگى احرام به حج بستند، و احدى نيت عمره نكرد، و تا آن روز اصلاً نمىفهميدند متعه در حج چيست؟
تا آنكه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) وارد مكه شد، طواف خانه را انجام داد، مردم هم با او طواف كردند، سپس نزد مقام دو ركعت نماز خواند و دست به حجر الاسود ماليد، سپس فرمود: من ابتدا مىكنم به آنچه خداى عز و جل ابتدا كرده بود، پس به صفا آمد، و سعى را از صفا شروع كرد، و هفت نوبت بين صفا و مروه سعى نمود، همين كه سعيش در مروه خاتمه يافت به خطبه ايستاد، و مردم را دستور داد تا از احرام در آيند، و حج خود را عمره قرار دهند، و فرمود اين چيزى است كه خداى عز و جل مرا بدان امر فرموده، مردم محل شدند، و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: اگر من در اين باره پيشبينى مىداشتم و مىدانستم چنين دستورى مىرسد، خود من نيز مانند شما بدنه با خود نمىآوردم، ولى چون آوردهام نمىتوانم حج تمتع كنم، براى اينكه خداى عز و جل فرموده: «وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ»؛ يعنى سر نتراشيد، و از احرام در نيائيد، تا آنكه هدى به جاى خودش كه همان منا است برسد) سراقة بن جعثم كنانى عرضه داشت امروز تازه دين خود را شناختيم مثل اينكه همين امروز به دنيا آمدهايم، حال به ما خبر بده آيا اين حكم مخصوص امسال ما است، يا براى هر ساله است؟ رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود نه، براى ابد حكم همين است، مردى برخاست و عرضه داشت:
يا رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) آيا ممكن است چند روز ديگر كه براى حج احرام مىبنديم قطرات آب غسلى كه در اثر نزديكى با زنان كردهايم از سر و رويمان بچكد، و خلاصه اين چه حكمى است؟ (و خواننده عزيز بايد توجه داشته باشد كه در سنت جاهليت بعد از داخل شدن در مكه و طواف، از احرام در آمدن، و با زنان آميختن از شنيعترين گناهان شنيعتر بوده، و از اين جهت سائل برخاسته و اعتراض كرده) رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود تو تا ابد به اين حكم ايمان نمىآورى، امام صادق(علیه السلام) سپس فرمود: در همان ايام على(علیه السلام) از يمن آمد، و به مكه وارد شد، و ديد فاطمه(س) از احرام در آمده، و بوى خوش استعمال كرده، نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) روانه شد، جريان را از آن جناب پرسيد، رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: يا على تو كه احرام بستى به چه نيت بستى عرضه داشت: به آنچه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نيت كرده، فرمود: پس تو هم نبايد از احرام درآيى، و او را در هدى خود كه گفتيم صد بدنه بود شريك كرد، سى و هفت شتر را به او داد، و شصت و سه شتر را براى خود نگه داشت، كه همگى را به دست خود نحر كرد، و از هر شترى قسمتى را گرفته در ديگى قرار داده دستور داد آن را بپزند، و خودش از آن گوشت، و مقدارى از آبگوشتش تناول نموده فرمود: الان مىتوان گفت كه از همه شصت و سه شتر خوردهايم، و كسى كه حج تمتع بهجا آورد بهتر است از كسى كه حج قران بياورد، و سوق هدى كند، و نيز از كسى كه حج افراد بياورد بهتر است: راوى مىگويد از امام صادق(علیه السلام) پرسيدم رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) در شب احرام بست يا در روز؟ فرمود: در روز، پرسيدم چه ساعتى؟ فرمود هنگام نماز ظهر.(1)
اين معنا در تفسير مجمعالبيان و غيره نيز روايت شده.
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع كافى، ج 4، ص: 248.
و در تهذيب از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: عمره داخل در حج شد تا روز قيامت، پس كسى كه تمتع كند به عمره تا حج (يعنى عمره تمتع بياورد قبل از حج) بايد هر قدر مىتواند قربانى كند، پس كسى نمىتواند و چارهاى ندارد جز اينكه تمتع كند، چون خداى تعالى اين حكم را در كتاب نازل فرمود، و سنت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هم بر آن جارى گشت.(1)
ص: 25 و 26.
و در كافى از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: «فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ» يك گوسفند است.(2)و نيز در كافى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در پاسخ كسى كه پرسيد اگر متمتع گوسفند نيافت چه كند؟ فرمود: قبل از روز هشتم و روز عرفه را روزه بگيرد، شخصى پرسيد: حال اگر در همان ترويه كه روز هشتم است تازه از راه رسيده باشد چه كند؟
فرمود: سه روز بعد از ايام تشريق، روزه بگيرد شخصى پرسيد: حال اگر شتربانش مهلت نداد كه در مكه بماند، و اين سه روز روزه را انجام دهد چه كند؟ فرمود: روز حصبه و دو روز بعدش روزه بگيرد، پرسيدند:روز حصبه كدام است؟ فرمود: روزى كه كوچ مىكند، پرسيدند: آيا روزه بگيرد در حالى كه مسافر است؟ فرمود،: بله مگر در روز عرفه مسافر نبود؟ ما اهلبيت فتوامان اين است و دليلمان هم قرآن است كه مىفرمايد: «فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ» و منظورش در ذىالحجه است.(3)
و شيخ طوسى(ره) از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: هر كس خانهاش به مكه نزديكتر از فاصله ميقات به مكه باشد او جزء حاضرين در مسجدالحرام
است، و نبايد حج تمتع انجام دهد.(1)
يعنى كسانى كه محل سكونتشان نزديكتر از ميقات است به مكه اينگونه افراد مصداق حاضرين در مسجدالحرام هستند، كه نبايد حج تمتع بياورند، و روايات ائمه اهلبيت(علیهم السلام) در اين معانى بسيار است.
و در كافى از امام باقر(علیه السلام) روايت آورده كه در معناى جملۀ «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ» فرموده: ماههاى معلوم حج عبارت است از شوال، و ذىالقعده، و ذىالحجة، احدى نمىتواند به نيت حج در غير اين سه ماه احرام ببندد.(2)
و در همان كتاب از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل جملۀ «فلا رفث...» فرموده: «رفث به معناى جماع، و فسوق به معناى دروغ، و جدال به معناى گفتن: نه به خدا و آرى به خداست.»(3)
و در تفسير عياشى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در تفسير جملۀ «لا جناح عليكم ان تبتغوا فضلا من ربكم...»، «فرمود: منظور از فضل پروردگار رزق است، كه بعد از آنكه محرم از احرام خارج شد مىتواند در موسم حج به خريد و فروش بپردازد.(4)
مىگويند اين خطاب بدين جهت صادر شد كه عرب تجارت و خريد و فروش در موسم حج را گناه مىدانست، خواست تا با اين آيه محذور نامبرده را بردارد.
و در مجمعالبيان گفته: بعضىها گفتهاند معناى جمله نامبرده اين است
كه حرجى بر شما نيست كه مغفرت پروردگار خود را طلب كنيد، و اين معنا را جابر هم از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده.(1)
در اين روايت به اطلاق و بىقيد آمدن فضل تمسك شده، و آن را به افضل افراد تطبيق كرده است.
و در تفسير عياشى از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه در تفسير جملۀ «ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ...» فرموده: اهل حرم در مشعر وقوف مىكردند و ساير مردم در عرفات، و اهل حرم از مشعر حركت نمىكردند تا اهل عرفات به مشعر برسند، در همان ايام مردى كه نامش ابوسيار بود، و الاغى سرحال داشت، از همه اهل عرفات جلو مىافتاد، و در نتيجه همين كه اهل مشعر او را مىديدند مىگفتند: اينك ابوسيار از عرفات رسيد، آن وقت حركت مىكردند، پس خداى تعالى دستورشان داد همگى بايد به عرفه وقوف كنند و از آنجا كوچ كنند.(2)
در اين معنا رواياتى ديگر نيز هست.
و در تفسير عياشى از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه در تفسير آيۀ «رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً» فرمود: منظور از حسنه رضوان خدا و بهشت در آخرت است، و نيز سعة رزق و حسن خلق در دنيا است.(3)و از همان جناب روايت شده كه فرمود حسنه در دنيا رضوان خدا و توسعه در معيشت، و همنشين خوب، و
در آخرت بهشت است.(1)و از على(علیه السلام) روايت شده كه فرمود: حسنه در دنيا همسر صالح، و در آخرت حوريه است، و منظور از عذاب آتش همسر بد است.(2)
اين روايات از باب شمردن مصداق است، و گرنه آيۀ شريفه مطلق است، و از آنجايى كه رضوان اللَّه چيزى است كه ممكن است نمونهاش و ظهور ناقصش در دنيا، و ظهور تامش در آخرت حاصل شود، از اين جهت مىتوان آن را هم از حسنات دنيا شمرد همچنان كه در روايت اولى شمرده، و هم از حسنات آخرت، همچنانكه در روايت دومى شمرده.
و در كافى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيۀ شريفۀ «وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ...» فرموده: مراد از اين ايام، ايام تشريق است چون عرب وقتى در منا اقامت مىكرد، بعد از قربانى شتر به تفاخر مىپرداخت، يكى مىگفت: پدر من چنين و چنان بود، آن ديگرى مىگفت پدرم چنين و چنان بود، خداى تعالى فرمود: «فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ، أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً»؛ «چون از مناسك خود پرداختيد به ياد خدا بيفتيد، همانطور كه به ياد پدران خود مىافتيد؛ بلكه بيشتر و شديدتر از ياد پدران.» و تكبير اين است كه بگويى: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر لا اله الا اللَّه، و اللَّه اكبر، و للَّه الحمد، اللَّه اكبر على ما هدينا اللَّه اكبر على ما رزقنا من بهيمة الانعام.(3)و نيز در همان كتاب از همان جناب روايت كرده كه فرمود: تكبير در ايام تشريق را بايد از نماز ظهر روز عيد تا نماز صبح روز سوم عيد ادامه داد، و اما در شهرها اين تكبير دنبال ده نماز گفته مىشود (كه در حقيقت از ظهر
روز عيد شروع، و بعد از نماز صبح روز دوازدهم ختم مىگردد).(1)و در كتاب «من لا يحضره الفقيه» از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه شخصى از آن جناب از مفاد آيۀ «فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ، وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ...»؛ پرسيد حضرت فرمود: معنايش اين نيست كه بيتوته در روز سيزدهم واجب نيست، خواستى انجام بده و نخواستى انجام نده؛ بلكه معنايش اين است كه اگر اين واجب را نياوردى خدا اين گناهت را مىآمرزد، چون حاجى وقتى از حج بر مىگردد همه گناهانش آمرزيده است.(2)و در تفسير عياشى از آن جناب روايت كرده كه فرمود: او از حج بر مىگردد در حالى كه گناهانش آمرزيده شده، البته خداى تعالى گناه كسى را مىآمرزد كه تقوا داشته باشد.(3)
و در كتاب فقيه از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه در ذيل جمله: «لِمَنِ اتَّقى...» فرمود: يعنى كسى كه از شكار مىپرهيزد تا وقتى كه اهل منا از منا كوچ كنند.
و از امام باقر(علیه السلام) روايت آورده كه در معناى جملۀ «لمن اتقى...» فرمود:
يعنى كسى كه از رفث و فسوق و جدال و ساير محرماتى كه خداى تعالى بر محرم حرام كرده اجتناب كند.(4)و نيز از آن جناب روايت كرده كه در معناى جمله نامبرده فرمود: يعنى از خداى عز و جل پروا داشته باشد.(5)و از امام صادق(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: يعنى كسى كه از گناهان كبيره پروا كند.(6)
در الدرالمنثور است كه بخارى، و بيهقى از ابن عباس روايت كردهاند كه در پاسخ شخصى كه از وى از متعه حج سؤال كرده بود، گفته: مهاجرين و انصار و همسران رسول خدا در حجة الوداع احرام بستند، ما نيز احرام بستيم، چون به مكه رسيديم رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: نيت احرام حج را به عمره برگردانيد، مگر كسانى كه با خود قربانى آورده، و به اين علامت لنگه كفشى به گردن آن حيوان انداخته باشند كه چنين افرادى بايد به همان نيت حج باقى مانده، بقيه نيت عمره كنند، و چون خانه خدا را طواف و در صفا و مروه سعى كرديم، عمل عمره ما تمام شد، و از احرام در آمديم، و با زنان در آميختيم، و لباس پوشيديم.
و درباره كسانى كه با خود قربانى آورده، آن را نشان كرده بودند، فرمود: اينگونه افراد نبايد از احرام درآيند؛ بلكه هم چنان در احرام حج باشند، تا قربانيشان به جاى خود برسد (يعنى در منا ذبح شود) آن گاه در شب ترويه به ما كه از احرام در آمده بوديم، دستور فرمود: به نيت حج احرام ببنديم، ما نيز چنين كرديم، تا از اعمال و مناسك حج در عرفات و مشعر و منا فارغ شديم.
و آن گاه در روز عيد به مكه آمديم، و خانه خدا را طواف و بين صفا و مروه سعى كرديم، و در اينجا همه اعمال حج ما پايان يافت، تنها مسأله قربانى باقى ماند، كه مىبايست به حكم «فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ، فَمَنْ لَمْيَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ» يا قربانى كنيم، (كه البته در اين قربانى گوسفند
هم كفايت مىكند)، و يا به جاى آن روزه بگيريم، سه روز در حج، و هفت روز بعد از مراجعت به وطن.
در نتيجه آن سال هر دو عمل عمره و حج را در يك سال انجام داديم، و اين سابقه نداشت، دستورى بود كه خدا در كتابش نازل فرمود و سنت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بر آن جارى شد، تا مسلمانان خارج مكه كه از راه دور مىآيند بتوانند قبل از رفتن به عرفات از احرام درآيند، و آنچه در احرام برايشان حرام بود حلال شود و اينكه گفتيم (مسلمانان خارج مكه)، دليلش اين كلام خدا است كه مىفرمايد: «ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسجِدِالحَرَامِ» و ماههاى حج كه خداى تعالى آنها را ماه حج خوانده شوال، و ذىالقعده، و ذىالحجه است، پس هر كس در اين ماهها حج تمتع كند، بايد يا خونى بريزد، و يا روزه بگيرد، و رفث به معناى جماع، و فسوق به معناى معاصى، و جدال به معناى ستيزگى در گفتار است.(1)
ص: 215 و 216.
و نيز در الدرالمنثور است كه بخارى و مسلم از ابن عمر روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) در حجة الوداع حج تمتع آورد به اين صورت كه اول عمره را آورد، و سپس احرام حج بست و از آغاز كه در مسجد ذوالحليفه (واقع در محل شجره) احرام مىبست قربانى هم معين كرد، و قربانيش را با خود سوق داد، و قبل از هر كس رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) به نيت عمره احرام بست، مردم هم به متابعت وى نيت تمتع كرده، اول به عمره و سپس به حج احرام بستند.
ولى از آنجايى كه مردم دو دسته بودند، بعضى با خود قربانى آورده بودند، و بعضى نياورده بودند، لذا همين كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) وارد مكه شد، به مردم فرمود:
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 1،
هر كس با خود قربانى آورده از احرام در نيايد، و هيچ يك از محرماتى كه بر او حرام بود حلال نمىشود، مگر بعد از آنكه از عمل حج فارغ شود، و كسانى كه قربانى نياوردهاند طواف و سعى انجام دهند، و سپس تقصير كنند، و از احرام در آيند، و آن گاه (قبل از رفتن به عرفات) در مكه احرام حج ببندند و اگر از اين دسته كسانى باشند كه دسترسى به قربانى ندارند، بايد سه روز در سفر و هفت روز در وطن روزه بگيرند.(1)
ص: 215 و 216.
و باز در الدرالمنثور است كه حاكم (وى حديث را صحيح دانسته)، از طريق مجاهد، و عطا از جابر روايت كرده كه گفت: در بين مردم بگومگو زياد شد، (گويا منظور بگومگوى درباره حج بوده) تا آنكه بيش از چند روز به تمام شدن اعمال حج نماند، كه دستور يافتيم از احرام درآئيم از در تعجب به يكديگر مىگفتيم: چطور ممكن است شخصى كه براى عبادت به حج آمده احرام ببندد، در حالى كه يك ساعت قبلش منى از عورتش مىچكيده؟ اين اعتراض به گوش رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) رسيد لا جرم به خطبه ايستاد و فرمود: هان اى مردم آيا مىخواهيد به خداى تعالى چيز ياد بدهيد، به خدا سوگند علم من از همه شما به خدا بيشتر است، و بيشتر از شما از او پروا دارم، من اگر جلوتر مىفهميدم آنچه را كه بعدا فهميدم هرگز قربانى با خود سوق نمىدادم، و مثل همۀ مردم از احرام در مىآمدم، بنا بر اين هر كس كه براى عمل حج با خود قربانى نياورده سه روز در حج و هفت روز در مراجعت به خانهاش روزه بگيرد، و هر كس توانست در همين جا قربانى تهيه كند آن را ذبح
1) . همان، ج 1،
كند، و ما به ناچار يك شتر را به نيت هفت نفر قربانى مىكرديم چون قربانى يافت نمىشد.
عطا اضافه كرده كه ابن عباس هم گفته كه چون قربانى يافت نمىشد، رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) گوسفندان خود را ميان اصحابش تقسيم كرد و به سعد بن ابىوقاص يك تيس (نر بز) رسيد كه به نيت خودش به تنهايى سر بريد.(1)
و نيز در الدرالمنثور است كه ابن ابىشيبه، و بخارى و مسلم از عمران بن حصين روايت كرده كه گفت: آيه متعه در كتاب خدا نازل شد، و ما در عهد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و با آن جناب به سفر حج رفتيم، و حج را به صورت متعه يعنى تمتع آورديم، و بعد از آنهم هيچ آيه ديگرى كه حج تمتع را نسخ كند نازل نشد، و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هم تا زنده بود از آن نهى نكرد، تنها و تنها مردى از صحابه به رأى خود آن را قدغن نمود، و هر چه خواست گفت.(2)
اين روايت به الفاظ و عباراتى ديگر كه معناى همه آنها قريب به همان روايت در الدرالمنثور است نيز نقل شده.
و در صحيح مسلم و مسند احمد و سنن نسايى از مطرف روايت آمده كه گفت: عمران بن حصين در مرضىكه به آن مرض از دنيا رفت نزد من فرستاد، و مرا احضار كرد و گفت يكى از كسانى كه من محدثش بودم، و برايش حديث مىكردم تو بودى، و به اين اميد برايت حديث مىگفتم كه بعد از من سودى به حالت داشته باشد، اگر من زنده ماندم احاديث مرا به من نسبت مده، و خلاصه نگو فلانى چنين
گفت، و اگر از دنيا رفتم مستقيما به من نسبت بده براى اينكه ديگر خطرى برايم نيست و بدانكه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بين حج و عمره را جمع كرد، (يعنى حج تمتع آورد)، و بعد از آن آيهاى ديگر در نسخ اين حكم نازل نشد و خودش هم از آن نهى نفرمود تنها يك مرد عادى از پيش خود هر چه خواست گفت.(1)
و نيز در صحيح ترمذى و كتاب زاد المعاد تأليف ابن قيم روايت شده كه شخصى از عبد اللَّه پسر عمر از حج تمتع پرسش نمود عبد اللَّه پسر عمر گفت: اين عمل عملى است حلال، پرسيد: آخر پدرت از آن نهى كرده، گفت: در اين مسأله كه پدرم نهى كرده، اما رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آن را بهجاى آورده، آيا بايد امر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را پيروى كنيم، يا امر و فرمان پدرم را؟ سائل در پاسخ گفت: البته امر رسول خدا متبع است، عبد اللَّه بن عمر گفت: اگر امر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) متبع است، پس بدان كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) خودش اين عمل را بهجاى آورد.(2)
و صحيح ترمذى، و سنن نسايى، و سنن بيهقى، و موطا مالك، و كتاب الام شافعى، همگى از محمد بن عبد اللَّه روايت آوردهاند كه گفت در سالى كه معاويه حج بهجاى آورد از سعد بن ابىوقاص، و از ضحاك بن قيس شنيدم: كه با يكديگر درباره حج تمتع بحث مىكردند، ضحاك مىگفت: تنها كسانى كه اين عمل را انجام مىدهند كه نسبت به امر خدا جاهلند، سعد در جوابش مىگفت: بسيار حرف زشتى زدى، اى برادرزاده، ضحاك گفت:
آخر عمر از اين عمل نهى كرد، سعد گفت: آخر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) اين عمل
را بهجاى آورد، و همه ما با آن جناب بهجا آورديم.(1)و در الدرالمنثور است كه بخارى، و مسلم، و نسايى از ابىموسى روايت آوردهاند كه گفت: در بطحا خدمت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) رسيده، عرضه داشتم: در حال احرام نيت كردم: احرام مىبندم به آنچه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) احرام بسته، فرمود: آيا با خود قربانى آوردهاى؟ عرضه داشتم نه، فرمود، پس برو در خانه طواف كن، و سعى بين صفا و مروه بهجاى آر، و سپس تقصير كن، و از احرام درآى، من طواف و سعى كردم و سپس به خيمه زنى از بستگانم رفتم، او سر مرا اصلاح كرد، و شستشو داد.
و من در زمان ابىبكر و همچنين در عهد خلافت عمر به حج تمتع فتوا مىدادم تا آنكه در عهد عمر سالى در موسم حج مشغول مناسك حج بودم، كه مردى برايم خبر آورد: چه نشستهاى كه امير المؤمنين (عمر) درباره مناسك حج فتوايى تازه داده، من بانگ برداشتم كه اى مردم هر كس از ما فتوايى گرفته تكليفش دشوار شده، چون امير المؤمنين دارد مىآيد و حكم هر مسأله را از او بگيريد، و به او اقتدا كنيد، پس همين كه عمر وارد شد، از او پرسيدم: چه چيز تازهاى درباره مناسك حج گفتهاى؟ گفت. اينكه به كتاب خدا تمسك كنيم كه مىفرمايد:
«وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ»؛ حج و عمره را براى خدا تمام كنيد.» و نيز به سنت پيامبران تمسك كنيم كه فرموده محرم نبايد از احرام در آيد تا آنكه قربانى خود را ذبح كند.(2)
و نيز در الدرالمنثور است كه مسلم از ابىنضره روايت كرده كه گفت: ابن
عباس همواره به مردم دستور مىداد حج تمتع كنند، و عبد اللَّه بن زبير همواره از آن نهى مىكرد، اين اختلاف نظر به جابر بن عبد اللَّه گفته شد، در پاسخ گفت: احاديث به دست من در بين مردم داير و شايع شده، ما با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) حج تمتع مىكرديم، همين كه عمر به خلافت رسيد گفت: خدا از هر چه مىخواست براى پيغمبرش حلال مىكرد، و ملاك كار ما قرآن است، كه هر آيهاش در جايى كه بايد نازل شود نازل شده، و قرآن فرموده: «وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ»؛ بنا بر اين همانطور كه قرآن دستور داده عمل كنيد، و حج خود را از عمره جدا سازيد، يعنى در يك سال هر دو را انجام ندهيد، چون اگر اين كار را كه مىگويم بكنيد حج شما تمامتر و عمرهتان هم تمامتر مىشود.(1)
و در مسند احمد از ابىموسى روايت شده كه گفت: اين عمل يعنى حج تمتع سنت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است، ولىمن مىترسم مردم بين عمره و حج در زير درختان اراك با زنان خود همخوابگى كنند و آنان را با خود برداشته به حج بروند.(2)
و در جمع الجوامع سيوطى از سعيد بن مسيب روايت آمده كه گفت: عمر بن خطاب از حج تمتع در ماههاى حج نهى كرد، و گفت: هر چند خود من آن را با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) انجام دادم، و ليكن از آن نهى مىكنم، چون اين عمل باعث مىشود يك فرد مسلمان كه از افقى از آفاق به قصد زيارت حركت مىكند، و خسته و غبارآلود وارد مكه مىشود، اين خستگى و اين غبارآلودگيش و آن تلبيه گفتنش تنها مخصوص عمرهاش باشد، بعد از عمره از احرام در آيد، و لباس بپوشد، و خود
را خوشبو كند، و با همسرش اگر با خود آورده باشد همخوابگى كند، و هم چنان به عيش و لذت بپردازد، تا روز هشتم ذىالحجه، آن وقت به نيت حج احرام ببندد، و به طرف منا (و عرفات) برود، و تلبيه بگويد، در حالى كه نه غبارآلود باشد و نه خسته و كوفته، و تلبيهاش هم بيش از يك روز نباشد، در حالى كه حج افضل از عمره است.
علاوه اگر ما از حج تمتع جلوگيرى نكنيم مردم در زير همين درختان اراك با زنان خود دست به گريبان مىشوند، و اين عمل در انظار مردمى كه نه دامدارى دارند و نه كشت و زرع، مردمى كه در نهايت فقر به سر مىبرند و بهار زندگیشان همين ايامى است كه حاجيان به مكه مىآيند خوشايند نيست.(1)
و در سنن بيهقى از مسلم از ابىنضرة از جابر روايت شده كه گفت: به او گفتم: عبد اللَّه بن زبير از حج تمتع نهى مىكند، و عبد اللَّه بن عباس به آن امر مىكند، تكليف چيست؟ كدام درست مىگويند؟ گفت: احاديث به دست من در بين مردم منتشر مىشود، خلاصه متخصص اين فن منم، و من و همه مسلمانان در عهد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و عهد ابىبكر حج تمتع مىكرديم، تا آنكه عمر به خلافت رسيد، وى به خطبه ايستاد و گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) همين رسول و قرآن همين قرآن است، و در عهد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) دو تا متعه حلال بود، ولى من از اين دو عمل نهى مىكنم، و مرتكبش را عقاب هم مىنمايم، يكى متعه زنان است كه اگر به مردى دست پيدا كنم كه زنى را براى مدتى همسر خود كرده باشد، او را سنگسار مىكنم، و زنده زنده در زير سنگريزهها دفن مىسازم، و ديگرى متعه حج.(2)
و در سنن نسايى از ابن عباس روايت شده كه گفت: از عمر شنيدم مىگفت: به خدا سوگند من شما را از متعه نهى مىكنم، هر چند كه در كتاب خدا هم آمده است، و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هم آن را انجام داده، و منظور عمر در اينجا متعه حج بود.(1)و در الدرالمنثور است كه مسلم از عبد اللَّه بن شقيق روايت كرده كه گفت: عثمان از متعه نهى مىكرد، و على به آن امر مىفرمود: پس روزى عثمان به على در اين باره اعتراض كرد، على(علیه السلام) فرمود: تو خود مىدانى كه با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) حج تمتع كرديم، عثمان گفت: بله مىدانم، و ليكن آن روز از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) مىترسيديم و نمىتوانستيم مخالفت كنيم.(2)
و نيز در الدرالمنثور است كه ابن ابىشيبه و مسلم از ابىذر روايت كرده كه گفت: متعه در حج مخصوص اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بوده.
و باز در الدرالمنثور مىگويد: مسلم از ابىذر روايت كرده كه گفت: متعه عملى است كه تنها ما مىتوانيم آن را انجام دهيم، هم متعه زنان و هم متعه حج.(3)
از اينگونه روايات بسيار زياد است، ولى ما به آن مقدار كه در غرض ما دخالت دارد اكتفاء كرديم، و غرض ما بحث تفسيرى پيرامون نهى از متعه در حج است، چون درباره اين نهى از دو نظر مىشود بحث كرد، يكى اينكه نهى كننده (يعنى عمر) حق داشته كه چنين نهيى بكند، يا نداشته؟ و اگر نداشته آيا معذور بوده يا نه، و اين بحث از غرض ما و از مسئوليت اين كتاب خارج است.
نظر دوم اين است كه روايات نامبرده احياناً به آيات كتاب و ظاهر سنت
استدلال كرده مىخواهيم بدانيم اين استدلالها صحيح است يا نه؟ و اين در مسئوليت اين كتاب و سنخه بحث ما در اين كتاب است.+
دلائلى كه در روايات براى تحريم حج تمتع (پس از پيامبر(صلی الله علیه وآله ) اقامه شده و نقد و رد آنها:
در روايات زیر از چند طريق بر نهى عمر از متعه حج استدلال شده است:
و اين استدلال به هيچ وجه درست نيست، چون خواننده عزيز در تفسير آيه نامبرده توجه فرمود كه گفتيم: اين آيه بيش از اين دلالت ندارد كه اتمام حج و عمره واجب است، و كسى كه بايد اين عبادت را انجام دهد نمىتواند در وسط آن را قطع كند، به دليل اينكه دنبالش مىفرمايد: «فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ...»، و اما اينكه آيۀ شريفه دلالت داشته باشد بر اينكه مسلمانان بايد عمره را جداى از حج بياورند و متصل آوردنش تنها مخصوص به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و يا به آن جناب و همراهانش بوده كه در آن سال يعنى در حجة الوداع در خدمتش بودهاند، ادعايى است كه اثباتش از خرط
القتاد مشكلتر است (خرط القتاد به اين معنا است كه انسان ساقهاى پر از تيغ زهردار را با دست بگيرد، و دست خود را بر آن بكشد، به طورى كه همه تيغهاى ساقه مانند برگ از ساقه جدا شود و بريزد).
علاوه بر اينكه در اين روايت اعتراف شده است به اينكه حج تمتع سنت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بوده همچنان كه در روايت نسايى از ابن عباس نيز اين اعتراف آمده، و عمر به نقل ابن عباس گفته: به خدا سوگند من شما را از متعه نهى مىكنم، با اينكه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آن را انجام داد.
در پاسخ مىگوئيم كتاب خدا همانطور كه قبلاً خاطرنشان كرديم بر خلاف اين گفتار دلالت دارد، و اما اينكه گفتند ترك حج تمتع پيروى از سنت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است كه فرمود: (محرم از احرام در نمىآيد مگر وقتى كه قربانيش ذبح شود).
در پاسخ مىگوئيم:
اولاً: اين گفتار درست بر خلاف فرموده رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است، كه در رواياتى ديگر آمده، و بعضى از آنها گذشت، كه به صراحت فرمود: اين مخصوص كسانى است كه از ميقات با خود قربانى آوردند.
ثانياً: اينكه: روايات تصريح دارد بر اينكه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) خودش اين عمل را بهجا آورد، يعنى اول احرام بست به عمره، و سپس بار ديگر احرام بست به حج، و نيز تصريح دارد بر اينكه آن جناب به خطبه ايستاد و فرمود: (اى مردم آيا مىخواهيد خدا را چيز بياموزيد؟)، و ادعاى عجيبى كه در اين مقام شده ادعايى است كه ابن تيميه كرده، و گفته حج رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) (در آن سال) حج قران بود، نه حج تمتع چيزى كه هست كلمه متعه بر حج قران هم اطلاق مىشود.
و ثالثاً: صرف اينكه سر نتراشند تا قربانى به محل خودش برسد احرام حج نيست خود اين روايات هم نمىتواند دليل بر اين مدعا باشد، و آيه هم دلالت دارد بر اينكه آن سائق هديى حكمش سر نتراشيدن است كه اهل مسجدالحرام نباشد، چنين كسى است كه حتما بايد حج تمتع بياورد.
رابعاً: اينكه: بر فرض كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) حج تمتع بهجا نياورد ليكن اين را كه ممكن نيست انكار كنيم كه آن روز رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) به همه ياران خود يعنى آنهايى كه در حضورش بودند و آنها كه نبودند دستور داد حج تمتع بياورند، و چگونه ممكن است مسألهاى كه مبدء تاريخش چنين باشد، يعنى عموم مسلمين در آن مسأله حكمى داشته باشند، و پيامبر اسلام حكمى ديگر مخصوص به خودش داشته باشد، و هر دو حكم در قرآن نيز نازل شده باشد، آن گاه حكم مخصوص به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) در ميان امتش سنت گردد؟.
و از بوى خوش و لباسهاى فاخر استفاده كند، و اين استدلال از روايت احمد از ابىموسى استفاده مىشود، آنجا كه عمر گفت:
درست است كه حج تمتع سنت رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است و ليكن من مىترسم مردم در بين عمل حج زير درختان اراك با زنان خود درآميزند، و آن گاه وقتى احرام حج ببندند كه آب غسل جنابت از سر و رويشان بچكد، اين بود كه گفتار عمر، و نيز از بعضى روايتهاى ديگر كه در آن از عمر نقل شده كه گفت: من مىدانم كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و اصحابش حج تمتع را بهجا آوردند، و ليكن من شخصاً دوست نمىدارم كسانى كه به زيارت خانه خدا مىآيند با زنان درآميزند، آن گاه براى حج احرام ببندند، در حالى كه آب غسل از سر و رويشان بچكد، اين نيز گفتار عمر بود، كه صريحاً اجتهادى است در مقابل نص، چون خداى تعالى و رسول گراميش بر مسأله حج تمتع تصريح كردهاند، و خدا و رسولش بهتر مىدانند كه تشريع حكم حج تمتع ممكن است به اينجا منجر شود، كه مسلمين رفتارى را بكنند كه عمر آن را دوست نمىدارد، و؛ بلكه از آن مىترسد، و با وجود چنين تصريحى ديگر جاى اجتهاد نيست.
و از عجائب امور اين است كه در متن آيهاى كه حج تمتع را تشريع كرد همان چيزى كه عمر از آن مىترسيد و از آن كراهت داشت آمده، مىفرمايد: «فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِ»، يعنى كسى كه با آوردن عمره تا انجام حج لذت گيرى كند، بايد قربانى كند)، به طورى كه ملاحظه مىفرمائيد قرآن كريم نام اين قسم حج را حج تمتع يعنى «حج لذت گيرى» نهاده، چون تمتع جز اين نيست كه زائر خانه خدا بتواند از آنچه كه در احرام بر او حرام بود يعنى از التذاذ با بوى خوش و با آميزش با
زنان، و پوشيدن لباس و غيره، بهرهمند شود، و اين عينا همان است كه عمر از آن مىترسيد و كراهت مىداشت.
و از اين عجيبتر اينكه وقتى آيۀ شريفه نازل شد اصحاب به خدا و رسول اعتراض كردند، و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) امر فرمود تا به عين همان چيزى كه سبب نهى بود تمتع ببرند توضيح اينكه وقتى اين دستور صادر شد، به طورى كه در روايت در الدرالمنثور از حاكم از جابر آمده (مردم گفتند، آيا براى عمل حج در حالى به سوى عرفه روانه شويم كه منى از عورتهاى ما مىچكد)، اين سخن به گوش رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) رسيد بلادرنگ به خطبه ايستاد و در خطبهاش گفتار مردم را رد نموده، براى بار دوم دستور داد تمتع كنند، همانطور كه بار اول آن را بر ايشان واجب كرده بود.
1) . توبه / 28.
ورود بهمسجدالحرام و قهرا از ورود به مكه معظمه نيز مستلزم كسادى بازار مكه بوده، و مع ذلك آيۀ شريفه اين محذور خيالى را رد نموده مىفرمايد: اگر از فقر مىترسيد بدانيد كه به زودى خداى تعالى به فضل خود شما را بىنياز مىكند.
اشكالى كه در اين استدلال هست اين است كه آيۀ شريفه مطلق است هم خائف را شامل مىشود، و هم غير خائف را، و خواننده عزيز توجه فرمود كه جملهاى
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 1، ص: 216.
كه دلالت دارد بر تشريع حكم تمتع جمله: «ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمسجدالحرام...» است، نه جمله:
«فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِ...»، تا در معناى آن قيد ترس را هم از پيش خود اضافه نموده بگويند: يعنى هر كس از ترس، حج خود را مبدل به عمره كرد، قربانى كند و معلوم است كه جمله اول ميان اهل مكه و ساير مسلمانان فرق گذاشته، و حج تمتع را مخصوص ساير مسلمانان دانسته، و سخنى از فرق ميان خائف و غير خائف به ميان نياورده.
علاوه بر اينكه تمامى روايات تصريح دارد بر اينكه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) حج خود را به صورت تمتع آورد، و دو احرام بست يكى براى عمره و ديگرى براى حج.
علاوه بر اينكه اگر حكم تمتع مخصوص اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و ياران آن جناب بود چرا عمر و عثمان و ابن زبير و ابىموسى و معاويه (و به روايتى ابىبكر) آن را ترك كردند با اينكه از صحابه آن جناب بودند.
امتثال دستورات رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) واجب است، احكام خدا نسخ ناشدنى است و والى حق ندارد احكام خدا و رسول(صلی الله علیه وآله ) را تغيير دهد.
و معلوم است كه هر حكمى كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) تشريع كند به اذن خدا مىكند، همچنان كه آيۀ شريفۀ «وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ»؛(3)و آيۀ شريفۀ «ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا».(4)
و معلوم است كه منظور از عبارت (آنچه رسول برايتان آورده) به قرينه جمله: «وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ» اين است كه هر چه كه رسول شما را بدان امر كرده، در نتيجه به حكم آيه: نامبرده بايد آنچه را كه رسول واجب كرده امتثال كرد، و از هر چه كه
1) . «اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول خدا و اولى الامر خود را.» (نساء / 54)
2) . «پيروى كنيد آنچه را كه از ناحيه پروردگارتان بر شما نازل شده.» (اعراف / 2)
3) . «آنچه را كه خدا و رسولش تحريم كرده حرام نمىدانند.» (توبه / 29)
4) . «آنچه رسول برايتان مىآورد بگيريد، و از هر چه نهيتان مىكند دست برداريد.» (حشر / 7)
نهى كرده منتهى شد، و همچنين از هر حكمى كه كرده و هر قضايى كه رانده، چنان كه درباره حكم فرموده: «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ».(1)
و در آيهاى ديگر فرموده:
«فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»؛(2)و در جايى ديگر فرموده: «فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ».(3)
در مورد قضا فرموده: «وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ، وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ، فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً».(4)و نيز فرموده: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»؛(5)و ما مىدانيم كه مراد از اختيار در اين آيه قضا و تشريع و يا حد اقل اعم از آن و از غير آن است، و شامل آن نيز مىشود.
و قرآن كريم تصريح كرده به اينكه كتابى است نسخ ناشدنى، و احكامش به همان حال كه هست تا قيامت خواهد ماند، و فرموده: «وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ، تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ».(6)
و اين آيه مطلق است، و به اطلاقش شامل بطلان به وسيلۀ نسخ نيز مىشود،
1) . «كسانى كه حكم نمىكنند به آنچه خدا نازل كرده ستمكارانند.» (مائده / 48)
2) «ايشان تبهكارانند.» (مائده / 50)
3) «ايشان كافرانند.» (مائده / 47)
4) «هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنه را نمىرسد بعد از آنكه خدا و رسولش در مسالهاى قضايى رانده باشند باز هم خود را صاحب اختيار بداند و هر كس خدا و رسول او را نافرمانى كند به ضلالتى روشن گمراه گشته است.» (احزاب / 36)
5) «و پروردگارت هر چه بخواهد خلق مىكند، و هر چه بخواهد اختيار مىنمايد، اما ايشان را نمىرسد كه خود را صاحب اختيار بدانند.» (قصص / 68)
6) . «و اينكه قرآن كتابى است شكست ناپذير، باطل و بطلان در او راه ندارد، نه در عصر نزولش، و نه بعد از آن، نازل شدهاى است از ناحيه خداى حكيم ستوده.» (فصلت / 42)
پس به حكم اين آيه آنچه كه خدا و رسولش تشريع كردهاند، و هر قضايى كه راندهاند، پيرويش بر فرد فرد امت واجب است، خواه أولىالأمر باشد يا نه.
از اينجا روشن مىشود كه جمله: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» حق اطاعتى كه براى أولىالأمر قرار مىدهد، اطاعت در غير احكام است، پس به حكم هر دو آيه، أولىالأمر و ساير افراد امت در اينكه نمىتوانند احكام خدا را زير و رو كنند يكسانند؛ بلكه حفظ احكام خدا و رسول بر أولىالأمر واجبتر است، و اصولاً أولىالأمر كسانى هستند كه احكام خدا به دستشان امانت سپرده شده، باشد در حفظ آن بكوشند، پس حق اطاعتى كه براى أولىالأمر قرار داده اطاعت اوامر و نواهى و دستوراتى است كه أولىالأمر به منظور صلاح و اصلاح امت مىدهند البته با حفظ و رعايت حكمى كه خدا در خصوص آن واقعه و آن دستور دارد.
مانند تصميمهايى كه افراد عادى براى خود مىگيرند، مثلاً با اينكه خوردن و نخوردن فلان غذا برايش حلال است، تصميم مىگيرد بخورد، و يا نخورد (حاكم نيز گاهى صلاح مىداند كه مردم هفتهاى دو بار گوشت بخورند)، و يا با اينكه خريد و فروش براى افراد جايز است فردى تصميم مىگيرد اين كار را بكند، و يا تصميم مىگيرد نكند، (حاكم نيز گاهى صلاح مىداند مردم از بيع و شرا اعتصاب كنند، و يا آن را توسعه دهند).
و يا با اينكه بر فرد فرد جايز است وقتى كسى در ملك او با او نزاع مىكند به حاكم شرع مراجعه كند، و هم جايز است از دفاع صرفنظر كند، أولىالأمر نيز گاهى مصلحت مىداند كه از حقى صرفنظر كند، و گاهى صلاح را در اين مىداند كه آن را احقاق نمايد.
پس در همه اين مثالها فرد عادى و يا أولىالأمر صلاح خود را در فعلى و يا ترك فعلى مىداند، و حكم خدا به حال خود باقى است.
و همچنان كه يك فرد نمىتواند شراب بنوشد و ربا بخورد، و مال ديگران را غصب نموده ملكيت ديگران را ابطال كند، هر چند كه صلاح خود را در اينگونه كارها بداند، أولىالأمر نيز نمىتواند به منظور صلاح كار خود احكام خدا را زير و رو كند، چون اين عمل مزاحم با حكم خداى تعالى است، آرى أولىالأمر مىتواند در پارهاى اوقات از حدود و ثغور كشور اسلامى دفاع كند، و در وقت ديگر از دفاع چشم بپوشد، و در هر دو حال رعايت مصلحت عامه و امت را بكند، و يا دستور اعتصاب عمومى، و يا انفاق عمومى، و يا دستورات ديگرى نظير آن بدهد.
و سخن كوتاه آنكه آنچه يك فرد عادى از مسلمانان مىتواند انجام دهد، و بر حسب صلاح شخص خودش و با رعايت حفظ حكم خداى سبحان آن كار را بكند، و يا در آن چيز تصرف نمايد، ولى امرى كه از قبل رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بر امت او ولايت يافته، نيز مىتواند آن كار را بكند، و در آن چيز تصرف نمايد، تنها فرق ميان يك فرد عادى و يك، ولى امر با اينكه هر دو مأمورند بر حكم خدا تحفظ داشته باشند، اين است كه يك فرد عادى در آنچه مىكند صلاح شخص خود را در نظر دارد، و يك، ولى امر آنچه مىكند به صلاح حال امت مىكند.
و گرنه اگر جايز بود كه، ولى مسلمين در احكام شرعى دست بيندازد، هر جا صلاح ديد آن را بردارد، و هر جا صلاح ديد كه حكم ديگرى وضع و تشريع كند، در اين چهارده قرن يك حكم از احكام دينى باقى نمىماند، هر، ولى امرى كه مىآمد
چند تا از احكام را بر مىداشت، و فاتحه اسلام خوانده مىشد، و اصولاً ديگر معنا نداشت بفرمايند احكام الهى تا روز قيامت باقى است.
حال آنچه را گفته شد با مسأله تمتع كه مورد بحث بود تطبيق داده مىگوئيم: چه فرق است بين اينكه گويندهاى بگويد: حكم تمتع و بهرهمندى از طيبات زندگى با هيات عبادات و نسك نمىسازد، و چون نمىسازد شخص ناسك بايد اين تمتع را ترك كند، و بين اينكهگوينده بگويد مباح بودن بردهگيرى با وضع دنياى فعلى سازگار نيست، چون دنياى متمدن امروز همه حكم مىكنند به حريت عموم افراد بشر، پس بايد حكم اباحه بردهگيرى كه از احكام اسلام است برداشته شود، و يا اينكه بگويد اجراى احكام حدود به درد چهارده قرن قبل مىخورد، و اما امروز بشر متمدن نمىتواند آن را هضم كند، و قوانين جاريه بين المللى هم آن را قبول نمىكند، پس بايد تعطيل شود.
اين بيانى كه ما كرديم از پارهاى روايات وارده در همين باب فهميده مىشود مانند روايت الدرالمنثور كه مىگويد: اسحاق بن راعويه در مسند خود، و احمد از حسن روايت آوردهاند كه عمر بن خطاب تصميم گرفت مردم را از متعه حج منع كند، ابىبن كعب برخاست، و گفت تو اين اختيار را ندارى، چون متعه حج حكمى است كه قرآن بر آن نازل شده، و ما خود با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) عمره تمتع به جاى آورديم، عمر چون اين بشنيد از تصميم خود تنزل كرد(1).(2)
خداوند در قرآن میفرماید:
«وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ وَ لا تَتَّخِذُوا آياتِ اللَّهِ هُزُواً وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ ما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ يَعِظُكُمْ بِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَیءٍ عَليمٌ»؛(1)
«و هنگامى كه زنان را طلاق داديد، و به آخرين روزهاى «عدّه» رسيدند، يا به طرز صحيحى آنها را نگاه داريد (و آشتى كنيد)، و يا به طرز پسنديدهاى آنها را رها سازيد! و هيچ گاه به خاطر زيان رساندن و تعدّى كردن، آنها را نگاه نداريد! و كسى كه چنين كند، به خويشتن ستم كرده است. (و با اين اعمال، و سوء استفاده از قوانين الهى،) آيات خدا را به استهزا نگيريد! و به ياد بياوريد نعمت خدا را بر خود، و كتاب آسمانى و علم و دانشى كه بر شما نازل كرده، و شما را با آن، پند مىدهد! و از خدا بپرهيزيد! و بدانيد خداوند از هر چيزى آگاه است (و از نيات كسانى كه از قوانين او، سوء استفاده مىكنند، با خبر است)!»
به دنبال آيات گذشته، اين آيه نيز اشاره به محدوديتهاى ديگرى در امر طلاق مىكند تا از ناديده گرفتن حقوق زن جلوگيرى كند.
در آغاز مىگويد: «هنگامى كه زنان را طلاق داديد و به آخرين روزهاى عده رسيدند
1) . بقره / 231.
(باز مىتوانيد با آنها آشتى كنيد) يا به طرز پسنديدهاى آنها را نگاه داريد، و يا به طرز پسنديدهاى رها سازيد»؛ «وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ».
يا صميمانه تصميم به ادامه زندگى زناشويى بگيريد و يا اگر زمينه را مساعد نمىبينيد با نيكى از هم جدا شويد، نه با جنگ و جدال و اذيت و آزار و انتقامجويى.
سپس به مفهوم مقابل آن اشاره كرده، مىفرمايد: «هرگز به خاطر ضرر زدن و تعدى كردن، آنها را نگه نداريد»؛ «وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا».
اين جمله در حقيقت تفسير كلمۀ «معروف» است؛ زيرا در جاهليت گاه بازگشت به زناشويى را وسيله انتقامجويى قرار مىدادند، لذا با لحن قاطعى مىگويد: «هرگز نبايد چنين فكرى در سر بپرورانيد».
«چرا كه هر كس چنين كند به خويشتن ظلم و ستم كرده»؛ «وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ».
پس اين كارهاى نادرست تنها ستم بر زن نيست؛ بلكه ظلم و ستمى است كه شما بر خود كردهايد زيرا:اولاً: رجوع و بازگشتى كه به قصد حقكشى و آزار باشد هيچ گونه آرامشى در آن نمىتوان يافت و محيط زندگى زناشويى براى هر دو جهنم سوزانى مىشود.
ثانياً: از نظر اسلام زن و مرد در نظام خلقت، عضو يك پيكرند بنا بر اين پايمال كردن حقوق زن، تعدى و ظلم به خود خواهد بود.
ثالثاً: مردان با اين ظلم و ستم در واقع به استقبال كيفر الهى مىروند و چه ستمى بر خويشتن از اين بالاتر.
سپس به همگان هشدار مىدهد و مىفرمايد: «آيات خدا را به استهزاء نگيريد»؛ «وَ لا تَتَّخِذُوا آياتِ اللَّهِ هُزُواً».
اين تعبير نيز مىتواند اشاره به كارهاى خلاف عصر جاهليت باشد كه رسوبات آن در افكار مانده بود.
در حديثى آمده است كه در عصر جاهليت بعضى از مردان هنگامى كه طلاق مىدادند مىگفتند: هدف ما بازى و شوخى بود و همچنين هنگامى كه بردهاى را آزاد يا زنى را به ازدواج خود در مىآوردند.
آيه فوق نازل شد و به آنها هشدار داد و پيامبر(صلی الله علیه وآله ) فرمود: هر كس زنى را طلاق دهد يا بردهاى را آزاد كند يا با زنى ازدواج كند يا به ازدواج ديگرى درآورد بعد مدعى شود كه بازى و شوخى مىكرده، از او قبول نخواهد شد و به عنوان جدى پذيرفته مىشود.(1)اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه ناظر به حال كسانى است كه براى اعمال خلاف خود كلاه شرعى درست مىكنند و ظواهر را دستاويز قرار مىدهند قرآن اين كار را نوعى استهزاء به آيات الهى شمرده، و از جمله همين مسأله ازدواج و طلاق و بازگشت در زمان عده به نيت انتقامجويى و آزار زن و تظاهر به اينكه از حق قانونى خود استفاده مىكنيم مىباشد.
بنا بر اين نبايد با چشمپوشى از روح احكام الهى و چسبيدن به ظواهر خشك و قالبهاى بىروح، آيات الهى را بازيچه و ملعبه خود قرار داد كه گناه اين كار شديدتر، و مجازاتش دردناكتر است.
سپس مىافزايد: «نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد و آنچه از كتاب آسمانى و
1) . قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ج 2، ص: 964.
دانش بر شما نازل كرده و شما را با آن پند مىدهد»؛ «وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ ما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ يَعِظُكُمْ بِهِ».
«و تقواى الهى پيشه كنيد و بدانيد خداوند به هر چيزى داناست»؛ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَیءٍ عَلِيمٌ».
اين هشدارها به خاطر آن است كه اولاً توجه داشته باشند كه خداوند آنها را از خرافات و آداب و رسوم زشت جاهليت در مورد ازدواج و طلاق و غير آن رهايى بخشيده و به احكام حياتبخش اسلام راهنمايى كرده، قدر آن را بشناسند و حق آنها را ادا كنند و ثانياً: در مورد حقوق زنان، از موقعيت خود سوء استفاده نكنند و بدانند كه خداوند حتى از نيات آنها آگاه است.
بنا بر اين جملۀ «وَ ما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ» ممكن است عطف بيان «نِعْمَتَ اللَّهِ» بوده باشد و يا از قبيل عطف خاص بر عام، و در اين صورت نعمت اللَّه مفهوم وسيعى دارد كه تمام نعمتهاى الهى را شامل مىشود، از جمله نعمت محبت و الفت كه خداوند در ميان دو همسر آفريده است.(1)
قرآن مجید میفرماید:
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ به نعمتهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»؛(2)«و همگى
به ريسمان خدا [قرآن و اسلام، و هر گونه وسيله وحدت]، چنگ زنيد، و پراكنده نشويد! و نعمت (بزرگِ) خدا را بر خود، به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد، و او ميان دلهاى شما، الفت ايجاد كرد، و به بركتِ نعمتِ او، برادر شديد! و شما بر لبِ حفرهاى از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد؛ اين چنين، خداوند آيات خود را براى شما آشكار مىسازد؛ شايد پذيراى هدايت شويد.»
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»؛ خداى تعالى در آيات قبل يعنى آيۀ «وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلىعَلَيْكُمْ آياتُ اللَّهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ...» فرموده بود كه تمسك به آيات خدا و رسول او (و يا تمسك به كتاب و سنت) تمسك به خدا است و شخص متمسك و معتصم در امان است، و هدايتش ضمانت شده است. كسى كه دست به دامن رسول شود، دست به دامن كتاب شده است چون همين كتاب است كه در آن آمده «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا...».(1)
اينك در اين آيه، اعتصام مذكور و سفارش شده در آن آيه را، مبدل كرد به اعتصام بحبل اللَّه. در نتيجه فهماند كه اعتصام به خدا و رسولى كه قبلاً گفتيم، اعتصام بحبل اللَّه است. يعنى آن رابط و واسطهاى كه بين عبد و رب را به هم وصل مىكند، و آسمان را به زمين مرتبط مىسازد. چون گفتيم كه اعتصام به خدا
1) . «آنچه رسول مىگويد، انجام دهيد، و هر نهيى كه مىكند اطاعت كنيد.» (حشر / 7)
و رسول، اعتصام به كتاب خدا است كه عبارت است از وحيى كه از آسمان به زمين مىرسد. و اگر خواستى، مىتوانى اينطور بگويى: حبل اللَّه همان قرآن و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است. چون قبلاً هم توجه فرمودى كه برگشت همه اينها به يك چيز است.
و قرآن كريم، هر چند كه جز به حق تقوا و اسلام ثابت دعوت نمىكند، ليكن غرض اين آيه غير از آن غرضى است كه آيه قبلى يعنى: «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ...» داشت، آن آيه متعرض حكم تك تك افراد بود كه مراقب باشند حق تقوا را به دست آورده، جز با اسلام نميرند، ولى اين آيه متعرض حكم جماعت مجتمع است. دليلش اين است كه مىفرمايد:
«جميعاً» و نيز مىفرمايد: «وَ لا تَفَرَّقُوا».
پس اين دو آيه همانطور كه فرد را بر تمسك به كتاب و سنت سفارش مىكنند به مجتمع اسلامى نيز دستور مىدهند كه به كتاب و سنت معتصم شوند.
«وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ به نعمتهِ إِخْواناً»؛ جملۀ «اذ كنتم» بيان است براى كلمۀ «نعمته» و جمله بعدى كه مىفرمايد: «وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها» عطف است به همين جمله.
و اينكه خداى تعالى امر مىكند به يادآورى اين نعمت، اساسش رسم و عادتى است كه قرآن كريم دارد و آن اين است كه تعليمات خود را با ذكر علل و اسباب بيان نموده و از اين راه، خلق را به سوى خير و هدايت دعوت مىكند، بدون اينكه مردم را وادار به تقليد كوركورانه بسازد، و حاشا از تعليم الهى كه بشر را به سوى
سعادتش يعنى به سوى علم نافع و عمل صالح هدايت نموده، حيرت، تقليد و ظلمت جهل را هم تجويز نمايد، ولى لازم است كه مسأله بر اهل علم و تدبر مشتبه نشود (و بدانند كه ممنوعيت تقليد در تشخيص راه سعادت، منافاتى با تسليم شدن براى خدا ندارد. به اين معنا كه مورد هر يك غير مورد ديگرى است، آنجا كه تقليد ممنوع است، مسائل مربوط به اصول و معارف اصولى دين است. و آنجا كه جاى تسليم است، مسائل فروع و احكام عملى است.
دأب و رسم قرآن بر ذكر علل و اسباب تعليماتش مىباشد و از اطاعت و تقليد كور كورانه و بدون دليل نهى مىكند؛ پس خداى تعالى در عين اينكه حقيقت سعادت بشر را به او تعليم مىدهد، علت آن را هم بيان مىكند تا كوركورانه نپذيرفته باشد؛ بلكه بفهمد كه حقايق دينى، همه به هم ارتباط دارد. و همه از ناحيه منبع توحيد افاضه شده است. در عين حال تسليم شدن در برابر خداى تعالى را هم واجب مىداند، چون رب العالمين است، و اعتصام به حبل او اعتصام بحبل رب العالمين است. همچنان كه در آخر آيات مىفرمايد: «تِلْكَ آياتُ اللَّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِ... وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ».
و سخن كوتاه اينكه، خداى تعالى بندگان را امر فرموده كه هيچ سخنى را نپذيرند و هيچ امرى را اطاعت نكنند، مگر بعد از آنكه وجه آن سخن و فلسفه آن اطاعت را فهميده باشند و آن گاه از اين دستور كلى، دو مورد را استثناء نموده، دستور داده كه نسبت به خود او تسليم مطلق باشند و همين دستور خود را هم توجيه مىفرمايد به اينكه خداى تعالى تنها كسى است كه مالك على الاطلاق
ايشان است، پس ايشان حق ندارندبخواهند، مگر چيزى را كه او خواسته باشد، تنها بايد كارى را بكنند كه خدا از ايشان خواسته، و خلاصه به تصرفات خدا در ايشان تن در دهند.
مورد دوم اينكه، به ايشان امر فرموده كه آنچه را رسول او ابلاغ مىكند، به طور مطلق اطاعت كنند و همين دستور را نيز اينطور توجيه مىفرمايد، كه چون رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) از پيش خود چيزى نمىگويد، و دستورى نمىدهد، آنچه مىگويد ابلاغ دستورات خداست، پس در حقيقت اين دو مورد هم استثنا نشده، چون خود اين دو دستور و يا به عبارت ديگر آن دو اطاعت بىچون و چرا را هم توجيه كرده و برايش دليل آورد.
آن گاه با بندگان خود درباره حقايق معارف سخن مىگويد، و طرق سعادت را شرح مىدهد. و باز همين را به وجهى عام توجيه مىفرمايد، تا بندگانش به روابط معارف و طرق سعادت راه يابند، و از اين راه، هم اصل توحيد را محقق سازند و هم به اين ادب الهى مؤدب شده، بر طريقه تفكر صحيح مسلط شوند، و راه درست حرف زدن را بشناسند و در نتيجه به وسيلۀ علم زنده شده، از قيد و بند تقليد رها و آزاد شوند، و نتيجه اين آزادى و آزادانديشى اين است كه اگر وجه و فلسفه هر يك از معارف ثابته دينى و يا ملحقات و متعلقات آن را بفهمند، آن را أخذ مىكنند و اما اگر نفهمند فورى و عجولانه آن را رد ننموده به اميد فهميدن فلسفهاش به بحث و تدبر مىپردازند و وقتى برايشان ثابت شد بدون رد و اعتراض آن را مىپذيرند.
و اين معنا غير از آن است كه كسى بگويد: اساس دين بر اين است كه انسان هيچ مطلب بىدليلى را از احدى حتى از خدا و رسولش قبول نكند، براى
اينكه اين گفتار، سفيهانهترين نظر، و بدترين گفتار است و برگشتش به اين است كه خداى تعالى از بندگانش خواسته باشد كه بعد از آنكه داراى دليل شدند، باز دليل بخواهند، و در جستجوى آن باشند، چون ربوبيت و ملك خداى تعالى اصل و مهمترين دليل است، بر اينكه خلق بايد تسليم او باشند، و حكم او را در خود نافذ دارند، همچنان كه رسالت رسول دليل قاطع است بر اينكه آنچه آن جناب مىگويد، از پيش خداى تعالى مىگويد. و يا برگشتش به اين است كه ربوبيت خداى تعالى را در آنچه به خاطر ربوبيتش تصرف مىكند لغو بداند. و اين هم چيزى جز تناقض نيست.
و حاصل كلام اين است كه: مسلك و مرام اسلامى و طريق نبوى جز به علم و اجتناب از تقليد دعوت نمىكند، و اينهايى كه پيروى از كتاب و سنت را تقليد دانسته، از آن انتقاد مىكنند، خود مقلدند، و همين گفته خود را بدون دليل از ديگران پذيرفتهاند.
و شايد وجه اينكه اعتصام به حبل اللَّه و متفرق نشدن را نعمت خدا خوانده، و فرمود:
«اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ»؛ اشاره به همين معنايى باشد كه ما خاطرنشان ساختيم يعنى خواسته باشد بفرمايد، اگر شما را به اعتصام و عدم تفرقه مىخوانيم بىدليل نيست. دليل بر اينكه شما را بدان دعوت كردهايم، همين است كه خود به چشم خود ثمرات اتحاد و اجتماع و تلخى عداوت و حلاوت محبت و الفت و برادرى را چشيديد و در اثر تفرقه در لبه پرتگاه آتش رفتيد و در اثر اتحاد و الفت از آتش نجات يافتيد، و اگر ما اين دليل را به رخ شما مىكشيم، نه از اين باب است كه بر
خود واجب مىدانيم هر چه مىگوئيم، دليلش را هم ذكر بكنيم و اگر ذكر نكنيم دليل بر اين است كه گفتارمان حق نبوده، نه، گفتار ما هميشه حق است، چه دليلش را هم ذكر بكنيم و چه نكنيم؛ بلكه از اين باب است كه بدانيد اين تمسك به حبل اللَّه و اتحاد شما نعمتى است از ناحيه ما و در نتيجه متوجه شويد كه تمامى دستوراتى كه ما به شما مىدهيم، همهاش مثل اين دستور به نفع شما است و سعادت و راحت و رستگارى شما را تأمين مىكند.
خداى تعالى در آيۀ شريفه، دو دليل بر لزوم اعتصام به حبل اللَّه و عدم تفرقه آورده يكى در جمله: «إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً...» و دوم در جمله: «وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ...» دليل اول مبتنى است بر اصل تجربه، و اينكه خود شما در سابق با يكديگر دشمن بوديد، و تلخىهاى دشمنى را چشيديد، و خدا شما را از آن نجات داد، و دليل دوم مبتنى است بر بيانى عقلى كه به زودى خواهد آمد.
و اگر در جمله: «فَأَصْبَحْتُمْ به نعمتهِ إِخْواناً...» دوباره كلمۀ «نعمت» را ذكر كرد، براى اين بود كه به امتنانى اشاره كرده باشد كه جمله: «اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ...» بر آن دلالت داشت و مراد از «نعمت» همان الفتى است كه نام برد، پس مراد به اخوتى هم كه اين نعمت آن را محقق ساخته نيز همان تالیف قلوب است، پس اخوت در اينجا حقيقتى ادعايى است نه واقعى، چون برادرى واقعى عبارت است از شركت دو نفر يا بيشتر در پدر و مادر واحد و يا پدر واحد يا مادر واحد.
و نيز ممكن است اشاره باشد به اخوتى كه در آيۀ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»؛(1)
1) . «به درستى كه مؤمنان برادر يكديگرند.» (حجرات / 10)
كه حقيقتى است اعتبارى؛ زيرادر اين آيه، خداى تعالى برادرى را در ميان مؤمنين تشريع كرده و آثار و حقوق مهمى بر آن مترتب كرده است.
«وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها...»؛ شفاى «حفره»، به معناى لبه آن است، البته لبهاى كه هر كس قدم بر آن بگذارد، مشرف بر سقوط در آن شود. و مراد از كلمۀ «من النار» يا آتش آخرت است و يا آتش جنگ.
اگر منظور آتش آخرت باشد، در اينصورت منظور از شفاى حفره آن اين خواهد بود كه شما كافر بوديد، و بين شما و افتادن در آتش دوزخ، بيش از يك قدم فاصله نبود و آن يك قدم همان مردن شما بود كه از سياهى چشم آدمى به سفيدى آن به آدمى نزديكتر است و خداى تعالى شما را با ايمان آوردنتان نجات داد.
و اگر مراد از آن «آتش» جنگ باشد، منظور اين خواهد بود كه حال آنان را در مجتمع فاسدشان بيان نموده، بفرمايد شما قبل از ايمان آوردنتان در لبه آتش جنگهايى قرار داشتيد كه هر لحظه ممكن بود برپا گردد.
و اين تعبير يعنى آتش خواندن جنگ، استعمالى شايع دارد. البته استعمالى مجازى و به طور استعاره.
پس در اين صورت، مقصود اين است كه بفرمايد: مجتمعى كه با اجتماع دلهايى مختلف و هدفهايى گوناگون و هوا و هوسهاى مختلف تشكيل شود. با در نظر گرفتن اينكه راهنماى چنين مجتمعى واحد نيست، تا به هدفى واحد سوقش دهد؛ بلكه راهنماها به خاطر اختلاف اميال شخصى و تحكمات بيهوده فردى متعدد است. و به سوى هدفهاى مختلف دعوت مىكند و شديدترين خلاف و اختلاف را پديد مىآورد. خلاف و اختلاف كارشان را به تنازع مىكشاند،
و دائماً به قتال و بانزال و فناء و زوال تهديدشان مىكند. و اين همان آتشى است كه در حفره جهالت مىافتد، و همه چيز را مىسوزاند. و كسى كه در آن حفره بيفتد، مخلص و راه نجاتى ندارد.
معلوم مىشود قبل از نزول اين آيه، طايفهاى از مسلمانان بعد از كفرشان ايمان آورده بودند، طايفهاى خاص بودهاند كه در خطاب اين آيات، از ساير طوائف نزديكتر بودهاند چون در طول زندگى قبل از اسلامشان لحظهاى فارغ از دلواپسى نبودند، دلواپسى از جنگها و مقاتلاتى كه هر آن تهديدشان مىكرده. نه امنيتى داشتهاند و نه راحتى و فراغت و اصلاً به حقيقت امنيت عمومى (امنيتى كه تمام جامعه و جميع جهاتش را فرا گيرد، آبرو و مال و عرض و جان و ساير شؤون زندگى عمومى را تأمين كند) پى نبرده و طعم آن را نچشيده بودند.
و بعد از آنكه دسته جمعى به حبل خدا متمسك شدند و آثار سعادت زندگى برايشان نمودار شده، چيزى از حلاوت نعمتهاى الهى را چشيدند، آن وقت فهميدند كه تذكرات الهى راست بوده، و خداى تعالى چه نعمت و چه سعادت لذيذى به ايشان ارزانى داشته است.
پس خطاب در اين آيات، در نفوس چنين مردمى جاىگيرتر و مؤثرتر از نفوس اقوام ديگر است.
و به همين جهت مبناى كلام و اساس دعوت بر مشاهده و دريافت قرار گرفته، نه صرف فرض و تئورى. چون هيچوقت بيان اثر عيان و تجربه را كاربرد فرض و تئورى ندارد. و به همين جهت بود كه تحذير آينده يعنى در آيۀ «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا...» به حال پيشينيان اشاره كرد. چون مال حال آنان را
همه ديده بودند، تجربهاى بود براى مؤمنين، پس اين مؤمنين بايد از سرانجام كار آنان عبرت گيرند و راهى را كه آنها رفتند نروند تا به سرنوشت آنان مبتلا نگردند.
آن گاه آنان را به خصوصيتى كه در اين بيان هست، تنبه داده، مىفرمايد: «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ».(1)
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»؛
در اين آيه بحث نهايى كه همان «مسأله اتحاد و مبارزه با هر گونه تفرقه» باشد مطرح شده و مىفرمايد: همگى به ريسمان الهى چنگ بزنيد، و از هم پراكنده نشويد.
در باره اينكه منظور از «بِحَبْلِ اللَّهِ»؛ «ريسمان الهى» چيست؟ مفسران احتمالات مختلفى ذكر كردهاند، بعضى مىگويند منظور از آن قرآن است، و بعضى مىگويند اسلام، و بعضى ديگر گفتهاند منظور خاندانپيامبر و ائمه معصومين هستند.
در رواياتى كه از پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و ائمه اهلبيت نقل شده نيز همين تعبيرات گوناگون ديده مىشود، مثلاً در تفسير «درالمنثور» از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) و در كتاب «معانى الاخبار» از امام سجاد(علیه السلام) نقل شده كه فرمودند: «بِحَبْلِ اللَّهِ» قرآن است، و در تفسير «عياشى» از امام باقر(علیه السلام) كه فرمود: ريسمان الهى «آل محمد(صلی الله علیه وآله ) مىباشند، كه مردم مأمور به تمسك به آن هستند.
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج3، ص: 573.
ولى نه اين احاديث و نه آن تفسيرها، هيچ كدام با يكديگر اختلاف ندارند؛ زيرا منظور از ريسمان الهى هر گونه وسيله ارتباط با ذات پاك خداوند است، خواه اين وسيله، اسلام باشد، يا قرآن، يا پيامبر و اهلبيت او، و به عبارت ديگر تمام آنچه گفته شد، در مفهوم وسيع «ارتباط با خدا» كه از معنى «بِحَبْلِ اللَّهِ» استفاده مىشود، جمع است.
نكته جالب اينكه تعبير از اين امور به حبل اللَّه در واقع اشاره به يك حقيقت است، كه انسان در شرائط عادى و بدون داشتن مربى و راهنما، در قعر دره طبيعت، و چاه تاريك غرائز سركش، و جهل و نادانى باقى خواهد ماند. و براى نجات از اين دره و برآمدن از اين چاه نياز به رشته و ريسمان محكمى دارد كه به آن چنگ بزند و بيرون آيد، اين رشته محكم همان ارتباط با خدا از طريق قرآن و آورنده قرآن و جانشينان واقعى او مىباشد، كه مردم را از سطوح پائين و پست بالا برده و به آسمان تكامل معنوى و مادى مىرسانند.
«وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ به نعمتهِ إِخْواناً»؛ سپس قرآن به نعمت بزرگ اتحاد و برادرى اشاره كرده و مسلمانان را بتفكر در وضع اندوهبار گذشته، و مقايسه آن «پراكندگى» با اين «وحدت» دعوت مىكند، و مىگويد: «فراموش نكنيد كه در گذشته چگونه با هم دشمن بوديد، ولى خداوند در پرتو اسلام و ايمان دلهاى شما را به هم مربوط ساخت، و شما دشمنان
ديروز، برادران امروز شديد» و جالب توجه اينكه كلمۀ «نعمت» را دو بار در اين جمله تكرار كرده و به اين طريق اهميت موهبت اتفاق و برادرى را گوش زد مىكند.
نكتۀ ديگر اينكه مسأله تأليف قلوب مؤمنان را به خود نسبت داده، مىگويد:
خدا در ميان دلهاى شما الفت ايجاد كرد و با اين تعبير، اشاره به يك معجزه اجتماعى اسلام شده؛ زيرا اگر سابقه دشمنى و عداوت پيشين عرب را درست دقت كنيم كه چگونه كينههاى ريشهدار در طول سالهاى متمادى در دلهاى آنها انباشته شده بود، و چگونه يك موضوع جزئى و ساده كافى بود آتش جنگ خونينى در ميان آنها بيفروزد مخصوصاً با توجه به اينكه مردم نادان و بىسواد و نيمه وحشى معمولاً افرادى لجوج و انعطافناپذيرند، و به آسانى حاضر به فراموش كردن كوچكترين مسائل گذشته نيستند، در اين صورت اهميت اين" معجزه بزرگ اجتماعى" اسلام آشكار مىشود، و ثابت مىگردد كه از طرق عادى و معمولى امكانپذير نبود كه در طى چند سال، از چنان ملت پراكنده و كينهتوز و نادان و بىخبر، ملتى واحد و متحد و برادر بسازند.
اهميت موضوع فوق (وحدت و برادرى در ميان قبائل كينهتوز عرب) از نظر دانشمندان و مورخان حتى دانشمندان و مورخان غير مسلمان مخفى نمانده و همگى با اعجاب فراوان از آن ياد كردهاند، به عنوان نمونه:
«جان ديون پورت" دانشمند معروف انگليسى مىنويسد: »... محمد يك نفر عرب ساده، قبائل پراكنده كوچك و برهنه و گرسنه كشور خودش را مبدل به- يك جامعه فشرده و با انضباط نمود و در ميان ملل روى زمين آنها را با صفات و اخلاق
تازهاى معرفى كرد، و در كمتر از سى سال، اين طرز و روش امپراطور قسطنطنيه را مغلوب كرد، و سلاطين ايران را از بين برد. سوريه و بين النهرين و مصر را تسخير كرد و دامنه فتوحاتش را از اقيانوس اطلس تا كرانه درياى خزر و تا رود سيحون بسط داد.»(1)
«توماس كارل» مىگويد: «خداوند عرب را به وسيلۀ اسلام از تاريكیها به سوى روشنائیها هدايت فرمود،از ملت خموش و راكدى كه نه صدايى از آن مىآمد و نه حركتى محسوس بود، ملتى به وجود آورد كه از گمنامى به سوى شهرت، از سستى به سوى بيدارى، از پستى به سوى فراز، و از عجز و ناتوانى به سوى نيرومندى سوق داده شده، نورشان از چهار سوى جهان مىتابيد. از اعلان اسلام يك قرن بيشتر نگذشته بود كه مسلمانان يك پا در هندوستان و پاى ديگرى در اندلس نهادند و بالآخره در همين مدت كوتاه اسلام بر نصف دنيا نورافشانى میكرد."(2)
«دكتر گوستاولوبون» به اين حقيقت اين چنين اعتراف كرده است:
«.. تا زمان اين حادثه حيرتانگيز يعنى" اسلام" كه دفعتا نژاد عرب را بلباس جهانگيرى و خلاق معانى به ما نشان داد، هيچيك از قسمتهاى عربستان نه جزء تاريخ تمدن شمرده مىشد و نه از حيث علم يا مذهب نشانى از آن بود.»(3)
«نهرو» دانشمند و سياستمدار فقيد هندى در اين باره مىنويسد: »... سرگذشت عرب و داستان اينكه چگونه به سرعت در آسيا و اروپا و افريقا توسعه يافتند و فرهنگ و تمدن عالى و بزرگى را به وجود آوردند يكى از شگفتيهاى تاريخ
بشرى مىباشد، نيرو و فكر تازهاى كه عربها را بيدار ساخت و ايشان را از اعتماد به نفس و قدرت سرشار ساخت اسلام بود...».(1)
«وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها»؛
«شفا» در اصل لغت به كناره چاه و يا خندق و مانند آن گويند، و شايد اطلاق «شفه» بر «لب» نيز به همين مناسبت باشد، و همچنين استعمال اين كلمه در بهبودى از بيمارى نيز به خاطر آن است كه انسان در كناره «سلامت و تندرستى» قرار مىگيرد.
در جمله بالا خداوند مىگويد: شما در گذشته در لبه گودالى از آتش بوديد كه هر آن ممكن بود در آن سقوط كنيد و همه چيز شما خاكستر گردد!، اما خداوند شما را نجات داد و از اين پرتگاه به نقطه امن و امانى كه همان نقطه «برادرى و محبت» بود رهنمون ساخت.
در اينكه منظور از «نار» در آيه آتش دوزخ است يا آتشهاى اين جهان در ميان مفسران گفتگو شده است، ولى با توجه به مجموع آيه چنين به نظر میرسد كه نار كنايه از جنگها و نزاعهايى بوده كه هر لحظه در دوران جاهليت به بهانهاى در ميان اعراب شعلهور مىشد، قرآن مجيد به اين جمله اوضاع خطرناك عصر جاهليت را منعكس مىسازد كه هر لحظه خطر جنگ و خونريزى آنها را تهديد مىكرد و خداوند در پرتو نور اسلام آنها را از آن وضع نجات داد و مسلماً با نجات يافتن از
1) . نهرو، جواهر لعل، نگاهى به تاريخ جهان، ج 1، ص: 317.
وضع خطرناك گذشته از آتش سوزان دوزخ نيز نجات يافتند؛ «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»؛
در پايان آيه براى تأكيد بيشتر مىگويد: «خداوند اين چنين آيات خود را روشن مىسازد تا هدايت شويد». بنا بر اين هدف نهايى هدايت و نجات شما است و چون پاى منافع و سرنوشت شما در ميان است بايد به آنچه گفته شد اهميت فراوان دهيد.
نقش اتحاد در بقاى ملتها
با تمام گفتگوهايى كه درباره اثر اعجازآميز اتحاد در پيشرفت اهداف اجتماعى و سربلندى اجتماعات گفته شده است، مىتوان گفت هنوز اثر واقعى آن شناخته نشده است.
امروز سدهاى عظيمى در نقاط مختلف جهان برپا شده كه مبدء توليد بزرگترين نيروهاى صنعتى است و سرزمينهاى وسيعى را زير پوشش آبيارى و روشنايى خود قرار داده است، اگر درست فكر كنيم مىبينيم اين قدرت عظيم چيزى جز نتيجه به هم پيوستن قدرتهاى ناچيز دانههاى باران نيست و آن گاه به اهميت اتحاد وكوششهاى دسته جمعى انسانها واقف مىشويم.
در احاديث فراوانى كه از پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و پيشوايان بزرگ اسلام(علیهم السلام) به ما رسيده به لزوم و اهميت اين موضوع با عبارات مختلفى اشاره شده است:
در يك مورد پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) مىفرمايد:
«المؤمن للمؤمن كالبنيان يشيد بعضه بعضا؛ افراد با ايمان نسبت به يكديگر همانند اجزاى يك ساختمانند كه هر جزئى از آن جزء ديگر را محكم نگاه مىدارد.»
و نيز فرمود:
«المؤمنون كالنفس الواحدة؛ مؤمنان همچون يك روحند.»
و نيز میفرمايد:
«مثل المؤمنين فى توادهم و تراحمهم كمثل الجسد الواحد اذا اشتكى بعضه تداعى سائره بالسهر و الحمى؛ مثل افراد با ايمان در دوستى و نيكى به يكديگر همچون اعضاى يك پيكر است كه چون بعضى از آن رنجور شود و به درد آيد اعضاى ديگر را قرار و آرامش نخواهد بود.(1)»(2)
«فَإِذا قَضَيْتُمُ الصَّلاةَ فَاذْكُرُوا اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِكُمْ فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقيمُوا الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنينَ كِتاباً مَوْقُوتاً»؛(3)«و هنگامى كه نماز را به پايان رسانديد، خدا را ياد كنيد؛ ايستاده، و نشسته، و در حالى كه به پهلو خوابيدهايد! و هر گاه آرامش يافتيد (و حالت ترس زايل گشت)، نماز را (به طور معمول) انجام دهيد؛ زيرا نماز، وظيفه ثابت و معيّنى براى مؤمنان است!»
به دنبال دستور نماز خوف در آيه گذشته و لزوم به پاداشتن نماز حتى در حال جنگ در اين آيه مىفرمايد: «پس از اتمام نماز ياد خدا را فراموش نكنيد، و در حال ايستادن و نشستن و زمانى كه بر پهلو خوابيدهايد به ياد خدا باشيد و از او كمك بجوئيد».
«فَإِذا قَضَيْتُمُ الصَّلاةَ فَاذْكُرُوا اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً(1)وَ عَلى جُنُوبِكُمْ»؛ منظور از ياد خدا در حال قيام و قعود و بر پهلو خوابيدن، ممكن است همان حالات استراحت در فاصلههايى كه در ميدان جنگ واقع مىشود باشد و نيز ممكن است به معنى حالات مختلف جنگى كه سربازان گاهى در حال ايستادن و زمانى نشستن و زمانى به پهلو خوابيدن، سلاحهاى مختلف جنگى از جمله وسيله تيراندازى را به كار مىبرند، بوده باشد.
آيه فوق در حقيقت اشاره به يك دستور مهم اسلامى است، كه معنى نماز خواندن در اوقات معين اين نيست كه در ساير حالات انسان از خدا غافل بماند، بلكه نماز يك دستور انضباطى است كه روح توجه به پروردگار را در انسان زنده مىكند و میتواند در فواصل نمازها خدا را به خاطر داشته باشد خواه در ميدان جنگ باشد و خواه در غير ميدان جنگ.
1) . «قيام» هم معنى مصدرى دارد( يعنى ايستادن) و هم جمع قائم است( يعنى ايستادگان) و" قعود" نيز چنين است يعنى هم به معنى «نشستن» و هم به معنى «نشستگان» آمده است و در آيه فوق هر دو معنى احتمال دارد.
آيه فوق در روايات متعددى به كيفيت نماز گزاردن بيماران تفسير شده كه اگر بتوانند ايستاده و اگر نتوانند نشسته و اگر باز نتوانند به پهلو بخوابند و نماز را بهجا آورند، اين تفسير در حقيقت يك نوع تعميم و توسعه در معنى آيه است اگر چه آيه مخصوص به اين مورد نيست(1).
سپس قرآن مىگويد: دستور نماز خوف يك دستور استثنايى است و «به مجرد اينكه حالت خوف زائل گشت، بايد نماز را به همان طرز عادى انجام دهيد»؛ «فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ».و در پايان سر اين همه سفارش و دقت را درباره نماز چنين بيان مىدارد:
«زيرا نماز وظيفه ثابت و لايتغيرى براى مؤمنان است»؛ «إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً».
كلمۀ «موقوت» از مادۀ «وقت» است بنا بر اين معنى آيه چنين است كه اگر ملاحظه مىكنيد حتى در ميدان جنگ مسلمانان بايد اين وظيفه اسلامى را انجام دهند به خاطر آن است كه نماز اوقات معينى دارد كه نمىتوان از آنها تخلف كرد(2)
ص: 59 ) و در تفسير «التبيان» و «مجمع البيان» به عنوان يك قول، ذكر شده است.
.ولى در روايات متعدى كه در ذيل آيه وارد شده است موقوتا به معنى ثابتا و واجبا تفسير شده است كه البته آن هم با مفهوم آيه سازگار است، و نتيجه آن با
معنى اول تقريباً يكى است.
سؤال: چه لزوم دارد نماز را در اوقات معينى بخوانيم؟
بعضى مىگويند ما منكر فلسفه و اهميت نماز و اثرات تربيتى آن نيستيم اما چه لزومى دارد كه در اوقات معينى انجام شود آيا بهتر نيست كه مردم آزاد گذارده شوند و هر كس به هنگام فرصت و آمادگى روحى اين وظيفه را انجام دهد.
پاسخ: تجربه نشان داده كه اگر مسائل تربيتى تحت انضباط و شرائط معين قرار نگيرد عدهاى آن را به دست فراموشى مىسپارند، و اساس آن به كلى متزلزل میگردد، اين گونه مسائل حتما بايد در اوقات معين و تحت انضباط دقيق قرار گيرد تا هيچكس عذر و بهانهاى براى ترك كردن آن نداشته باشد به خصوص اينكه انجام اين عبادات در وقت معين مخصوصاً به صورت دسته جمعى داراى شكوه و تأثير و عظمت خاصى است كه قابل انكار نمىباشد و در حقيقت يك كلاس بزرگ انسانسازى تشكيل مىدهد.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِي واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا»؛
اين ميثاق همان ميثاقى است كه از آنان گرفته شده بر اينكه اسلام را بپذيرند، يعنى تسليم خداى تعالى باشند، شاهد اين مدعا اين است كه در جملۀ «إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا...» يادآوريشان مىكند كه در چه زمانى چنين ميثاقى دادند آن زمانى بود كه گفتند: «سمعاً و طاعةً؛ گوش به فرمان و آماده اطاعتيم.» چون اين
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج4، ص: 105.
سخن بدان جهت كه هيچ قيدى ندارد سمع مطلق و طاعت مطلق را مىرساند، و سمع و طاعت مطلق عبارت اخراى كلمه اسلام است، پس منظور از نعمت در جملۀ «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ» مواهب جميلهاى است كه خداى تعالى در سايه اسلام به آنان داده، و اين بهترى حال روز بعد از اسلامشان نسبت به حال و وضع قبل از اسلامشان است، در دوران جاهليت امنيت و سلامتى و ثروت و صفاى دل نسبت به يكديگر و پاكى اعمال نداشتند، و در سايه اسلام صاحب همه اينها شدند، همچنان كه نسبت به صفاى دل فرموده:
«وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ به نعمتهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها».(1)
ممكن هم هست كه بگوئيم منظور از نعمت، حقيقت اسلام است، چون اسلام منشأ همه نعمتها و بركات است، هر نعمتى را كه ريشهيابى كنيم بالآخره به اسلام منتهى مىشويم كه بيانش گذشت، و اين هم بر خواننده پوشيده نماند كه مراد از نعمت بودن اسلام حقيقى و يا ولايت اين است كه خواستهاند انگشت روى مصداق بگذارند، نه اينكه خواسته باشند مفهوم لفظ نعمت را مشخص كنند، چون مفهوم كلمه نعمت و هر كلمه ديگر عهدهدار مشخص كردنش علم لغت است، نه قرآن كريم و ما نيز درباره مفهوم اين لفظ بحثى تفسيرى نداريم، بحثى اگر هست در اين است كه از اين مفهوم كلى منظور خداى تعالى در اين آيه كدام مصداق است؟.
1) . بياد آريد نعمتى را كه خداى تعالى بر شما ارزانى داشت، كه مردمى بوديد دشمن جان يكديگر، و خدا بين دلهايتان الفت برقرار كرد، و در سايه نعمت او برادران يكديگر شديد، و بر لبه پرتگاه آتش قرار داشتيد، شما را از آن پرتگاه نجات داد.» (آلعمران / 103)
خداى تعالى سپس خودش را به ياد آنان مىآورد كه عالم به همه زواياى دلها است، و نتيجه مىگيرد، پس بايد از خدايتان بترسيد، كه او بدآنچه سينهها در خود نهان داشته آگاه است.
رواياتى در ذيل آيات مربوط به وضو و تيمم و غسل:
مرحوم شيخ طوسى در تهذيب با ذكر سند از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در ذيل آيۀ شريفۀ «إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ» فرموده: يعنى هر گاه از خواب برخاستيد براى نماز، راوى- كه ابن بكير است- مىگويد: عرضه داشتم: مگر خواب وضو را باطل مىكند؟
فرمود: بله، البته در صورتى كه بر گوش مسلط شود و گوش چيزى نشنود.(1)
اين معنا در رواياتى ديگر نيز آمده، سيوطى آن روايات را در الدرالمنثور از زيد بن اسلم و نحاس نقل كرده، و اين روايات منافاتى با گفتار قبلى ما ندارد، كه گفتيم مراد از «قيام به نماز» اراده نماز خواندن است؛ زيرا آنچه ما گفتيم معناى قيامى بود كه با حرف «الى» متعدى شده باشد، و آنچه در روايت آمده به معناى قيامى است از آن جهت كه با حرف «من» متعدى شود، و امام فرموده: كلمۀ «الى» در آيه به معناى «من» است.
و در كافى به سند خود از زراره روايت كرده كه گفت: من به امام ابىجعفر باقر(علیه السلام) عرضه داشتم: از كجا فهميدى كه فرمودى: مسح به پارهاى
1) . طوسی، محمد بن حسن، تهذيب الاحکام، ج 1، ص: 7، ح 9.
از سر و پارهاى از پاها واجب است نه بر همه آن دو؟ حضرت خنديد، و سپس فرمود: اى زراره! هم رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بيان كرده و هم كتاب خدا طبق آن نازل شده، براى اينكه خداى عز و جل مىفرمايد: «فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ» كه از آن مىفهميم همه صورت بايد شسته شود، آن گاه فرموده:
«وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ» كه با واو عاطفه دستها تا مرفق را متصل به وجه فرموده، و از اين اتصال مىفهميم كه دو دست تا مرفق نيز همهاش بايد شسته شود، آن گاه با آوردن فعلى ديگر بين كلام فاصله انداخته فرموده: «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ»، كه از اين فاصله انداختن و از حرف «با» در «برءوسكم» مىفهميم، كه مسح به بعض سر واجب است و چون با آوردن واو عاطفه پاها را وصل به سر كرد، و فرمود: «وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ» مىفهميم مسح بر بعض پاها واجب است.
از سوى ديگر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) اين آيه را براى مردم تفسير فرمود، ليكن مردم تفسير آن جناب را ضايع كرده، (به آراى خود سرانه خود عمل كردند) خداى تعالى سپس فرمود: «فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً، فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ»، كه چون وضو را در صورت دسترسى نداشتن به آب ساقط كرده، بعضى از اعضاى شستن در وضو را يعنى از مچ تا انگشتان دست و صورت را محل مسح در تيمم قرار داده فرمود: «بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ» و در آخر كلمۀ «منه» را اضافه كرد، مىفهميم كه بعضى از صورت و دستها بايد تيمم شود و مسح همه صورت واجب نيست، چون آن مقدار غبارى كه از خاك زمين به دست مىچسبد به بعضى از كف
دست مىچسبد و به بعضى ديگرش نمىچسبد خداى تعالى سپس فرمود: «ما يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ» كه منظور از حرج در تنگنا قرار گرفتن است.(1)
اينكه امام در ضمن گفتار خود فرمود: «فان لم تجدوا ماء...» منظورش اين نبوده كه آيه قرآن چنين است؛ زيرا آيۀ «فَلَمْ تَجِدُوا ماءً» است؛ بلكه خواسته است آيه را نقل به معنا كند.
و در همان كتاب به سند خود از زراره و بكير روايت كرده كه از امام باقر(علیه السلام) از وضوى رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) پرسيدند، حضرت دستور داد طشتى- و يا ظرف كوچكى- آوردند كه در آن آب بود، پس دست راست خود را در آب فرو برد، و مشتى از آن بر گرفت، و به صورت خود ريخت، و صورت خود را با آن شست، سپس دست چپ خود را در آب فرو برده مشتى از آن گرفت و به ساعد خود- يعنى مرفق به پائين- ريخت، و دست راست خود را با آن شست، ولى همواره دست را از بالا بپائين كشيد، و هيچگاه از پائين به طرف مرفق نكشيد، نه در دست راست و نه در دست چپ، سپس كف دست راست خود را در آب فرو برد، و مشتى آب بر گرفته به ذراع- مرفق تا سر انگشتان- خود ريخت، و در دست چپ همان كرد كه در دست راست كرد، آن گاه سر و دو پاى خود را با ترى كف دستش مسح كرد، و آب جديدى براى مسح به كار نبرد، آن گاه فرمود: نبايد انگشتان را در زير بند كفش برد، و سپس اضافه كرد كه خداى تعالى مىفرمايد: «إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ» و به حكم اين فرمايش هيچ مقدار (و به فرموده فقها حتى سر سوزنى) از صورت و
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع الكافى، ج 3، ص: 30، ح 4.
دستها بايد نشسته نماند، براى اينكه فرموده: «بشوئيد صورت و دستهايتان را تا مرفقها» آن گاه فرموده:«وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ»؛ و به حكم اين دستور اگر مقدارى از سر و يا مقدارى از روى دو پاى خود را از اول سر انگشتان تا به كعب مسح كند كافى است، راوى مىگويد: عرضه داشتم كعب پاها كجاى آن است؟ فرمود: اينجا يعنى بند پا و پائينتر از ساق، پرسيدم: اين چيست؟ (كه نشان مىدهى) فرمود: اين جزء استخوان ساق است، و كعب پائينتر از آن است، پرسيديم: خدا تو را اصلاح كند آيا يك مشت آب براى شستن صورت و يك مشت براى شستن هر ذراع بس است؟ فرمود: آرى، البته در صورتى كه با منتهاى دقت آن مشت آب را به همه ذراع و كف برسانى، البته با دو مشت اين كار بهتر صورت مىگيرد.(1)
اين روايت از روايات معروف است، عياشى آن را از بكير و زراره از امام باقر(علیه السلام)(2)و در سندى ديگر مثل آن را از عبد اللَّه بن سليمان از ابىجعفر روايت كرده(3)،
و در معناى آن و معناى روايت سابق رواياتى ديگر هست.
در تفسير برهان آمده كه عياشى از زرارة بن اعين و ابوحنيفه از ابىبكر بن حزم روايت كرده كه گفت: مردى وضو گرفت و مسح پاها را بر چكمه خود كشيده، داخل مسجد شد، و به نماز ايستاد، على(علیه السلام) آمد و با پاى خود به گردن او زد، و فرمود: واى بر تو چرا بىوضوع نماز مىخوانى؟ آن مرد عرضه داشت: عمر بن خطاب به من چنين دستور داد، حضرت دست او را گرفته نزد عمر آورد، و با صداى بلند فرمود: ببين اين
شخص چه چيزى از تو روايت مىكند، عمر گفت: بله من به او گفتم چون رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آن طور مسح كرد، حضرت فرمود: قبل از مائده يا بعد از آن؟ گفت: اين را نمىدانم، فرمود: حال كه نمىدانى، پس چرا فتوا مىدهى؟ مسح بر چكمه در سابق نازل شد (و در مائده نسخ شد).(1)
در عهد عمر اختلاف در جواز و عدم جواز مسح بر روى كفش شايع بود، و نظر على(علیه السلام) اين بود كه آن دستور به آيه سوره مائده نسخ شده، اين نظريه از روايات اين باب استفاده مىشود، و به همين جهت از بعضىها از قبيل براء و بلال و جرير بن عبد اللَّه روايت شده كه آنان از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نقل كردهاند كه آن جناب بعد از مائده نيز بر روى كفش و پاپوش مسح مىكرده(2)، و ليكن رواياتشان خالى از اشكال نيست، و گويا منشأ اختلاف مذكور اين پندار بوده كه مدعيان نسخ دليل ناسخ را غير از آيه مىدانند، و غير آيه نمىتواند ناسخ باشد، در حالى كه اين پندار صحيح نيست و دليل نسخ خود آيه مائده است براى اينكه آيۀ شريفه مسح بر قدم را واجب كرده، و معلوم است كه پا افزار و كفش قدم نيست، و همين پاسخ را روايت بعدى داده است.
و در تفسير عياشى از محمد بن احمد خراسانى- وى بقيه راويان حديث تا زمان امام را ذكر نكرده- روايت آورده كه گفته است، مردى به حضور امير المؤمنين(علیه السلام) آمد، و از مسح بر پا افزار پرسيد، حضرت لحظهاى سر به پائين انداخت، آن گاه سر بلند كرد و فرمود: خداى تبارك و تعالى بندگان خويش را امر به طهارت فرموده، و
آن را در بين اعضاى بدن تقسيم كرده، سهمى از آن را به صورت، و سهمى به سر، و نصيبى به دو پا و بهرهاى به دو دست داده، اگر پا افزار يكى از اين اعضاى بدن است مىتوانى آن را مسح كنى.(1)و نيز در همان كتاب از حسن بن زيد از جعفر بن محمد(علیه السلام) روايت كرده كه گفت: على(علیه السلام) در عهد عمر بن خطاب در مسأله مسح بر پا افزار مخالف سايرين بوده، آنها مىگفتند: ما ديديم كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بر پا افزار خود مسح مىكرد و حضرت در پاسخ هر كس كه اين استدلال را مىكرد مىپرسيد: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) قبل از نزول مائده چنين مىكرد يا بعد از آن؟ مىگفتند نمىدانيم، آن جناب مىفرمود: ولى من مىدانم كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بعد از نزول سوره مائده ديگر بر پا افزار مسح نكرد و هر آينه مسح كردن بر پشت يك الاغ را بيشتر دوست دارم تا مسح كردن بر پا افزار، آن گاه اين آيه را تلاوت كرد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» تا آنجا كه فرموده «الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ».(2)
و در درالمنثور است كه ابن جرير و نحاس- در كتاب ناسخ خود- از على روايت كردهاند كه در هر نمازى وضو مىگرفت و مىخواند «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ...».(3)
و در كافى به سند خود از حلبى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه گفت از آن جناب از كلام خداى عز و جل پرسيدم كه فرموده: «أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ» حضرت فرمود منظور جماع است، و ليكن خداى تعالى از آنجا كه پردهپوش است دوست
مىدارد سر بسته سخن گويد، و، لذا عمل نامبرده را به آن صراحت كه شما تعبير مىكنيد نكرده.(1)
و در تفسير عياشى از زراره روايت كرده كه گفت: من از امام باقر(علیه السلام) از تيمم پرسيدم، فرمود: عمار بن ياسر روزى نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آمد و عرضه داشت: جنب شدم و آب نداشتم تا غسل كنم، حضرت فرمود: خوب بگو ببينم چه كردى؟
عرضه داشت: لباسهايم را كندم و توى خاك غلت زدم حضرت (شايد به عنوان مزاح) فرمود:
همانطور كه الاغها غلت مىزنند، سپس فرمود: خداى تعالى كيفيت تيمم را كه بيان كرده و فرموده: «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ»؛ آن گاه خود رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) همه كف دو دست خود را بر صعيد گذاشت، و سپس بر داشت بين دو چشم تا آخر دو ابروى خود مسح كرد، آن گاه كف هر دست را به پشت دست ديگر كشيد، البته اول به پشت دست راست كشيد.(2)و در همان كتاب از زراره از امام باقر(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى شستن صورت و دو دست را و مسح كشيدن بر سر و پشت دو پا را واجب كرد، تا هر گاه كسى در حالت سفر و بيمارى و ضرورت نتوانست صورت و دست را بشويد به جاى شستن آن دو موضع را مسح كند و فرمود: «وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ... وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ»؛(3)و در همان كتاب از عبد الاعلى مولى آلسام روايت آورده كه گفت به امام صادق(علیه السلام) عرضه داشتم: من در اثر زمين خوردن ناخنم شكست، و
انگشتم را باند پيچى كردم، حال بفرما براى وضو چه كنم؟ مىگويد امام(علیه السلام) فرمود: حكم اين مسأله و امثال آن در كتاب خداى تبارك و تعالى آمده، مىفرمايد: «ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ»(1).(2)
امام(علیه السلام) به آيۀ سوره حج اشاره نموده، كه در آن نيز حرج نفى شده، و اگر به ذيل آيه مورد بحث اشاره نكرد كه در خصوص وضو است، براى اين بوده كه به مطلبى اشاره كرده باشد، كه ما قبلاً خاطرنشان ساختيم كه منظور از نفى حرج، نفى حرج در ملاكهاى دينى است، نه در خود احكام و در اخبارى كه ما نقل كرديم نكات بسيارى است، كه با در نظر گرفتن بيانى كه ما در ذيل آيات داشتيم آن نكات روشن مىشود، بنا بر اين خواننده محترم مىتواند همان بيانات را به عنوان شرح اين روايات تلقى كند.(3)
اكنون خداوند مؤمنان را مخاطب ساخته، آنان را به ياد نعمتها و دفع نيرنگ دشمنان انداخته، مىفرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ»؛ اى مردم، مؤمن، نعمت خدا را نسبت به خويش به ياد آوريد، آن گاه كه مردمى قصد كردند كه به شما دست اندازى كنند. درباره اين مردم اختلاف است:
پيامبر را غافل گير كرده، به قتل رسانند. اينان يهوديان بنىالنضير بودند كه پيامبر با جمعى از اصحاب خود بر آنها وارد شد تا درباره يكى از اصحاب كه دو تن از هم پيمانهاى پيامبر را كشته و ديه آنها را آن بزرگوار لازم بود، با آنها سخن گويد. آنها نيز با پيامبر پيمان ترك جنگ و شركت در پرداخت خونبها، بسته بودند، پس از استماع سخن رسول خدا، از حضرتش تقاضا كردند كه بنشيند و پس از پذيرايىهاى لازم، مبلغى از خونبهاى آن دو مقتول را پرداخت كنند، لكن تصميم گرفتند كه پيامبر و اصحاب را- ناجوانمردانه به قتل رسانند. در اين وقت، خداوند متعال، پيامبر را از سوء قصد آنها آگاه كرد و به اتفاق اصحاب از آنجا خارج شدند. اين خود يكى از معجزات پيامبر گرامى اسلام است.2. قريش، مردى را براى قتل پيامبر مأمور كردند. وى با شمشير كشيده، بر آن بزرگوار داخل شد و چون خواست وى را به قتل رساند، گفت: چه كسى قادر است كه. مرا از كشتن تو منع كند؟ فرمود: خدا. وى شمشير را افكند و مسلمان شد. نامش عمرو بن وهب جمحى بود. صفوان بن اميه، بعد از جنگ بدر وى را براى اين كار خطير مأمور كرده بود. لكن خواسته آنها نقش بر آب شد! اين معنى از حسن است.
اعراب او را مىديدند. رئيس آنها «دعثور بن حرث» با شمشير كشيده، بر بالين پيامبر آمد و گفت:
فرمود:
خدا در اين وقت، جبرييل طورى بر سينه او كوبيد كه شمشير از كفش افتاد و پيامبر شمشير را برداشت و فرمود:
اكنون چه كسى مرا از قتل تو منع مىكند؟
پاسخ داد:
از اينرو آيه نازل شد. بنا بر اين خلاص شدن پيامبر، نعمتى است براى همه مؤمنان؛ زيرا وجود پر فيض او در ميان اهل ايمان، نعمتى است براى ايشان و تجاوز به او تجاوز به هر فرد مسلمانى است.
«فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ»؛ خداوند آنها را از قصد سويى كه درباره شما داشتند، باز داشت.
«وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»؛ از خدا بپرهيزيد. مردم مؤمن بايد به نصرت خداوند، توكل جويند كه او ياور آنهاست و آنها را كفايت مىكند.
لغت
ميثاق: پيمان مؤكدى كه مورد وثوق و اطمينان باشد.
نقيب: اين كلمه از «نقب» به معناى سوراخ است. نقيب قوم، يعنى ضامن و كفيل قوم، به طورى كه گويى بر اسرار آنها نقب زده، بدانها احاطه دارد. كلمه «نقاب» هم از همين جاست؛ زيرا آن كس كه نقاب بر چهره دارد همچون نقب زنى است كه ديگران از تردستى او بىخبرند و او به اسرار ديگران واقف است. كلمه «مناقب» نيز جمع منقبت و از همين ماخذ است، چه مناقب به معناى فضائل است و كسى را فضائل است كه بدانها راه دارد.
تعزير، توقير و تعظيم. شاعر گويد،
و كم من ماجد لهم كريم
و من ليث يعزر فى الندى
يعنى، آنها داراى اشخاص كريم و بزرگوار و شيران دلاورى هستند كه در مجلس مورد احترام واقع مىشوند.
بايد دانست كه «تعزير» به معناى يارى كردن نيز به كار مىرود؛ زيرا نتيجه آن منع دشمن از مزاحمت است ضلال، گمراهى.
سواء: ميان و وسط.
اعراب
«قَرْضاً حَسَناً»؛ در اينجا نه فرمود. «اقرضاً حسناً»؛ زيرا در «اقرضتم» نيز معناى قرض است. نظير «وَ اللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً».(1)خداوند رويانيد شما را از زمين روييدنى) در اينجا «انباتاً» نگفته است.
1) . نوح / 17.
امرء القيس گويد. «و رضت فذلت صعبة الى اذلال» يعنى او را رام كردم و چه خوب رام شد. در اينجا در حقيقت «رضت» به معناى «اذللت» است.
در آيه پيش خداوند پرده از روى نيرنگ يهوديان و قصد سوء ايشان نسبت به پيامبر برداشت و درباره دفع شر ايشان سخن گفت، اكنون درباره احوال ايشان و پليدى باطن و زشتى عادت آنها در خيانت به پيامبران سخن مىگويد، تا خاطر پيامبر را از رفتار و قصد سوء ايشان تسليت دهد.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ * وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»؛(2)«آيا تعجّب كردهايد كه دستور آگاه كننده پروردگارتان به وسيلۀ مردى از ميان شما به شما برسد تا (از مجازات الهى) بيمتان دهد؟! و به ياد آوريد هنگامى كه شما را جانشينان قوم نوح قرار داد؛ و شما را از جهت خلقت (جسمانى) گسترش (و قدرت) داد، پس نعمتهاى خدا را به ياد آوريد، شايد رستگار شويد! و (نيز به خاطر بياور)
هنگامى كه كوه را همچون سايبانى بر فراز آنها بلند كرديم، آن چنان كه گمان كردند بر آنان فرود مىآمد؛ (و در همين حال، از آنها پيمان گرفتيم و گفتيم:) آنچه را (از احكام و دستورها) به شما دادهايم، با قوّت (و جديت) بگيريد! و آنچه در آن است، به ياد داشته باشيد، (و عمل كنيد،) تا پرهيزگار شويد!»
سپس هود در برابر افرادى كه از بعثت يك انسان به عنوان پيامبر در تعجب بودند به همان مطلبى اشاره مىكند كه نوح پيامبر نيز به قوم خود گفته بود و آن اينكه: «آيا تعجب مىكنيد كه از طرف پروردگار به فردى از شما وحى شود، تا شما را از كيفرهايى كه به خاطر اعمالتان در پيش داريد بيم دهد؟!»؛ «أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ».
سپس براى تحريك عواطف خفته آنها و برانگيختن حس شكرگزارى در درون جانشان قسمتى از نعمتهاى پروردگار را، براى آنان شرح مىدهد و مىگويد:
«به خاطر بياوريد كه خداوند شما را جانشينان قوم نوح قرار داد و هنگامى كه آنها بر اثر طغيانشان به وسيلۀ طوفان نابود شدند، سرزمينهاى وسيع و گسترده آنان را با تمام نعمتهايى كه داشتند در اختيار شما قرار داد»؛ «وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ».
به علاوه «به شما قدرت فوقالعاده جسمانى و نيروى بدنى عنايت كرد»؛ «وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً».
جملۀ «زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً»؛ «شما را از نظر آفرينش گسترش داد» ممكن است اشاره به قدرت جسمانى قوم عاد باشد؛ زيرا هم از آيات مختلف قرآن و هم از
تواريخ برمىآيد كه آنها مردمى درشت استخوان و قوى پيكر و نيرومند بودند، در آيه 15 سوره «فصلت» از قول آنها مىخوانيم «مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً»؛ «چه كسى از ما نيرومندتر است؟» و در آيه 7 سوره «حاقه» در مورد بلائى كه به جرم اعمالشان بر سر آنها آمد مىخوانيم «فَتَرَى الْقَوْمَ فِيها صَرْعى كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ»؛ «قوم عاد را مىديدى كه بر اثر طوفان آن چنان روى زمين افتادهاند كه گويا تنههاى درختان نخل بود كه به روى زمين افتاده بود!» و نيز مىتواند اشاره به افزايش ثروت و قدرت مالى و تمدن ظاهرى و پيشرفته آنها بوده باشد، آن چنان كه از آيات ديگر قرآن و تواريخ استفاده مىشود، ولى احتمال اول با ظاهر آيه متناسبتر است.
و در پايان به آن جمعيت خودخواه خاطرنشان مىسازد كه «نعمتهاى گوناگون پروردگار را به خاطر بياوريد تا حس شكرگزارى شما برانگيخته شود و در برابر فرمان او تسليم شويد شايد رستگار گرديد»؛ «فَاذْكُرُواآلاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ».
اما در مقابل اين اندرزها و راهنمايیهاى منطقى و يادآورى نعمتهاى الهى آنها كه منافع مادى خود را در خطر مىديدند و قبول دعوت او را مانع هوسبازیهاى خويش مىدانستند، در مقام مخالفت بر آمده و صريحاً اعلام داشتند كه «آيا تو آمدهاى كه ما را به سوى خداى يگانه دعوت كنى و تمام معبودهايى را كه پدران و نياكان ما ساليان دراز در برابر آن سر تعظيم فرود آوردهاند و به عظمت شناختهاند، رها سازيم؟!» نه هرگز چنين چيزى ممكن نيست؛ «قالُوا أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ ما كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا».
همانطور كه ملاحظه مىكنيد سطح افكار آنان به قدرى پائين بود كه از پرستش خداى يگانه وحشت داشتند و پراكندگى و تعدد خدايان را براى خود، مايه
افتخار مىپنداشتند، و جالب اينكه تنها منطق آنان در اين زمينه همان تقليد كوركورانه از سنن نياكان بود و گر نه چگونه ممكن بود بتوانند، تعظيم در برابر قطعات سنگ و چوب را توجيه كنند.
و سرانجام براى اينكه اميد «هود» را به كلى از خود قطع كنند و به اصطلاح حرف آخر را به او زده باشند گفتند: «اگر راست مىگويى و عذابها و مجازاتهايى را كه به ما وعده مىدهى حقيقت دارد، هر چه زودتر آنها را به سراغ ما بفرست و ما را محو و نابود كن!» (يعنى ما كمترين واهمهاى از تهديدهاى تو نداريم)؛ «فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ».
هنگامى كه سخن به اينجا رسيد و آخرين حرف خود را كه نشانه امتناع كامل از قبول دعوت هود بود زدند و او به كلى از هدايت آنان مأيوس شد، به آنها گفت: اكنون كه چنين است بدانيد «عذاب و كيفر و خشم خدا بر شما مسلماً واقع خواهد شد»؛ «قالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ».
«رجس» در اصل به معنى چيز ناپاك است و بعضى از مفسران معتقدند ريشۀ اصلى آن معنى وسيعترى دارد و به معنى هر چيزى است كه باعث دورى و تنفر مىشود و، لذا به انواع پليدیها و نجاستها و مجازاتها، «رجس» گفته مىشود؛ زيرا همه اين امور موجب فاصله گرفتن انسان و تنفر او مىگردد.
در هر صورت اين كلمه در آيه فوق مىتواند به معنى مجازات و عذاب الهى باشد و ذكر آن با جملۀ «قد وقع» كه به صورت فعل ماضى است اشاره به اين است كه به طور قطع شما مستحق عذاب شدهايد و دامانتان را خواهد گرفت.
و نيز ممكن است به معنى پليدى و آلودگى روح باشد يعنى آن چنان در
گرداب انحراف و فساد فرو رفتهايد كه روح شما در زير پوششى از آلودگیها قرار گرفته است و به خاطر آن مشمول غضب خدا شدهايد.
سپس براى اينكه گفتار آنها درباره بتها بدون پاسخ نماند، اضافه مىكند:
«آيا شما با من در مورد چيزهايى كه از الوهيت جز نامى بىاثر ندارند و نياكان شما اسم خدا بر آنها گذاردهاند و به دروغ آثار و خاصيتى براى آنها قائل شدهاند، به مجادله برخاستهايد، در حالى كه هيچگونه فرمان و حجتى از ناحيه خدا در اين باره نازل نشده است»؛ «أَ تُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما نَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ».
در حقيقت بتهاى شما از الوهيت، تنها يك اسم بىمسمى دارند، اسمى كه زائيده پندارهاى خام شما و نياكانتان است و گر نه با قطعات سنگ و چوب ديگر بيابان و جنگل هيچ تفاوتى ندارد.
سپس گفت: «اكنون كه چنين است شما در انتظار بمانيد من هم با شما انتظار مىكشم، شما در اين انتظار باشيد كه بتها ياريتان كنند و من در انتظارم كه عذاب دردناك الهى بر شما فرود آيد» آينده نشان خواهد داد كداميك از اين دو انتظار به حقيقت نزديكتر خواهد بود؛ «فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ».
در آخرين آيه مورد بحث، سرانجام كار اين قوم لجوج در عبارت كوتاهى چنين بيان شده است: «ما هود و كسانى را كه با او بودند به لطف و رحمت خود، رهايى بخشيديم، و ريشه كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و حاضر نبودند در برابر حق تسليم شوند، قطع و نابود ساختيم»؛ «فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ ما كانُوا مُؤْمِنِينَ».
«دابر» در لغت به معنى آخر و پايان چيزى است، بنا بر اين مفهوم آيه اين است كه آنها را تا به آخر نابود ساختيم و ريشههايشان به كلى قطع شد.
(درباره قوم عاد و بقيه خصوصيات زندگى آنها و چگونگى مجازات و عذابى كه بر آنها نازل شد بخواست خدا مشروحا در تفسير سوره هود بحث خواهيم كرد).
قرآن مجید میفرماید:
«وَ إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوها تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَّهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ * وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُيُوتاً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ * قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قالُوا إِنَّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ * قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ * فَعَقَرُوا النَّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ * فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ * فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ»؛(1)«و به سوى (قوم) ثمود برادرشان صالح را فرستاديم گفت اى قوم من! خدا را بپرستيد كه جز او معبودى براى شما نيست، دليل روشنى از طرف پروردگار براى شما آمده: اين ناقه الهى براى شما معجزهاى است، او را به حال خود واگذاريد كه در سرزمين
1) . أعراف / 73 تا 79.
خدا (از علفهاى بيابان) بخورد و آن را آزار نرسانيد كه عذاب دردناكى شما را خواهد گرفت! و به خاطر بياوريد كه شما را جانشينان قوم عاد قرار داد و در زمين مستقر ساخت، كه در دشتهايش قصرها براى خود بنا مىكنيد و در كوهها براى خود خانهها مىتراشيد، بنا بر اين نعمتهاى خدا را متذكر شويد و در زمين فساد نكنيد. (ولى) اشراف متكبر قوم او، به مستضعفانى كه ايمان آورده بودند گفتند آيا (راستى) شما يقين داريد صالح از طرف پروردگار خود فرستاده شده است؟ آنها گفتند: ما به آنچه او بدان مأموريت يافته ايمان آوردهايم. متكبران گفتند (ولى) ما به آنچه شما به آن ايمان آوردهايد كافريم! سپس ناقه را پىكردند و از فرمان پروردگارشان سرپيچيدند و گفتند اى صالح اگر تو از فرستادگان (خدا) هستى آنچه ما را با آن تهديد مىكنى بياور! سرانجام زمينلرزه آنها را فرا گرفت و صبحگاهان (تنها) جسم بىجانشان در خانههاشان باقى مانده بود! (صالح) از آنها روى برتافت و گفت اى قوم! من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و شرط خيرخواهى را انجام دادم، ولى (چكنم) كه شما خيرخواهان را دوست نداريد.»
در اين آيات به قيام «صالح» پيامبر بزرگ خدا در ميان قوم «ثمود» كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مىكردند اشاره شده و بحثهاى عبرتانگيز گذشته را درباره قوم نوح و هود بدينوسيله ادامه مىدهد.
البته در سورههاى «هود» و «شعراء» و «قمر» و «شمس» به اين ماجرا نيز اشاره شده، و از همه جا مشروحتر سرگذشت اين جمعيت در سورۀ هود آمده است، در
اين آيات تنها فشردهاى از گفتگوهاى صالح با قوم ثمود و سرانجام كار آنها بيان گرديده است.
نخست مىگويد: «ما به سوى قوم ثمود برادرشان صالح را فرستاديم»؛ «وَ إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً».
و علت اطلاق كلمۀ «برادر» به اين پيامبران در ذيل آيه 65 همين سوره در داستان هود بيان شد.
پيامبر آنان صالح نيز همانند ساير پيامبران، نخستين گام را در راه هدايت آنها از مسأله توحيد و يكتاپرستى برداشت و به آنها گفت: «اى قوم من! خداوند يگانه را پرستش كنيد كه معبودى جز او نداريد»؛ «قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ».
سپس اضافه نمود من بدون دليل چيزى نمىگويم، «بينه و دليل روشن از طرف پروردگارتان براى شما آمده است و اين همان شترى است كه خداوند براى شما معجزه قرار داده است»؛ «قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً».
«ناقه» در اصل به معنى شتر ماده است و در هفت مورد در قرآن مجيد اشاره به ناقه صالح شده(1)،
اين شتر چگونه شترى بوده و چگونه به عنوان يك معجزه و دليل دندانشكن به قوم صالح معرفى گرديده؟ شرح آن بهخواست خدا در سورۀ هود ذيل آيات مربوط به قوم ثمود خواهد آمد.
ضمناً بايد توجه داشت اضافه «ناقه» به «اللَّه» در آيات فوق به اصطلاح از
1) . طبرسى در «مجمع البيان» مىگويد: ناقه در اصل به چيزى گفته مىشود كه تسليم و رام و آماده و مهيا است و اطلاق آن به شتر ماده شايد به همين جهت است كه آمادگى بيشترى براى سوارى دارد.
قبيل اضافه تشريفى است و اشاره به اين است كه ناقه مزبور، يك شتر معمولى و عادى نبود؛ بلكه امتيازاتى داشته است.
سپس به آنها مىگويد:
«مزاحم اين ناقه نشويد و بگذاريد در سرزمين خدا به چرا بپردازد، و به او آزار مرسانيد كه عذاب دردناكى شما را فرا خواهد گرفت»؛ «فَذَرُوها تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَّهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ».
اضافه «ارض» به «اللَّه»؛ «زمين خدا) اشاره به اين است كه اين شتر مزاحم كسى نيست و تنها از علف بيابان استفاده مىكند، بنا بر اين نمىبايست مزاحم او شوند.
در آيه بعد مىگويد: «به خاطر داشته باشيد كه خداوند شما را جانشينان در روى زمين بعد از قوم عاد قرار داد، و در آن مستقر ساخت» يعنى از يك سو نعمتهاى فراوان الهى را فراموش نكنيد و از سوى ديگر توجه داشته باشيد كه پيش از شما اقوام طغيانگرى مانند قوم عاد بودند كه بر اثر مخالفتهايشان به عذاب الهى گرفتار شدند و نابود گرديدند؛ «وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ وَ بَوَّأَكُمْ فِي الْأَرْضِ».
سپس روى بعضى از نعمتها و امكانات خداداد قوم ثمود تكيه كرده مىگويد:
«شما در سرزمينى زندگى داريد كه هم دشتهاى مسطح با خاكهاى مساعد و آماده دارد كه مىتوانيد قصرهاى مجلل و خانههاى مرفه در آن بسازيد و هم كوهستانهاى مستعدى دارد كه مىتوانيد خانههايى مستحكم در دل سنگها (براى فصل زمستان و شرائط جوى سخت) ايجاد كنيد و بتراشيد»؛ «تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُيُوتاً».
از اين تعبير چنين به نظر مىرسد كه آنها محل زندگى خود را در تابستان و زمستان تغيير مىدادند، در فصل بهار و تابستان در دشتهاى وسيع و پربركت به زراعت و دامدارى مىپرداختند و به همين جهت خانههاى مرفه و زيبايى در دشت داشتند، و به هنگام فرا رسيدن فصل سرما و تمام شدن برداشت محصول، به خانههاى مستحكمى كه در دل صخرهها تراشيده بودند و در مناطق امن و امانى قرار داشت و از گزند طوفان و سيلاب و حوادث بر كنار بود آسوده خاطر زندگى مىكردند.
و در پايان آيه مىگويد: «اينهمه نعمتهاى فراوان خدا را يادآور شويد و در زمين فساد نكنيد و كفران نعمت ننمائيد»؛ «فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ».(1)
باز ملاحظه مىكنيم كه جمعيت اشراف و ثروتمندان خوشظاهر و بد باطن كه از آنها تعبير به ملاء (چشم پر كن) شده است، سررشته مخالفت با اين پيامبر بزرگ الهى را به دست گرفتند، و از آنجا كه عده قابل ملاحظهاى از تودههاى خوشفكر و پاكدل كه همواره در بند اسارت اشراف گرفتار بودند، دعوت صالح را پذيرفته و اطراف او جمع شده بودند، مخالفت خود را با اين گروه شروع كردند، و همانطور كه قرآن مىگويد اين جمعيت اشرافى و متكبر از قوم صالح به افرادى از مستضعفان كه ايمان آورده بودند گفتند: «آيا به راستى شما مىدانيد كه صالح از طرف خداوند براى راهنمايى ما فرستاده شده است»؛ «قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ»؛ البته هدف آنها از اين سؤال جستجوى حق نبود؛ بلكه مىخواستند با القاى شبهات در دل
1) . تعثوا از مادۀ «عثى» به معنى توليد فساد كردن است، منتها اين ماده بيشتر به مفاسد اخلاقى و معنوى گفته مىشود در حالى كه مادۀ «عيث» به مفاسد حسى اطلاق مىگردد بنا بر اين ذكر كلمه مفسدين بعد از جمله لا تعثوا به عنوان تاكيد مىباشد زيرا هر دو يك معنى را مىرساند.
آنها وسوسه ايجاد كنند و روحيه آنان را تضعيف نمايند، و به گمان اينكه همانند دورانى كه در بند بودند مطيع و فرمانبردار آنهايند از حمايت صالح دست بردارند.
ولى به زودى با پاسخ قاطع آنان كه حكايت از تصميم و اراده قوى مىكرد روبرو شدند و اين پاسخ را از آنان شنيدند كه «ما نه تنها مىدانيم صالح فرستاده خدا است؛ بلكه ما به آنچه او مأموريت دارد، و دعوت به سوى آن مىكند، ايمان آوردهايم»؛ «قالُوا إِنَّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ».
اين مغروران متكبر دست از كار خود بر نداشتند و مجددا براى تضعيف روحيه جمعيت مؤمنان گفتند: «ما به آنچه شما ايمان آوردهايد كافريم»؛ «قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ».
و از آنجا كه آنها به خاطر قدرت و ثروت ظاهريشان هميشه در جامعه پيشوا و الگوى مردم بودند چنين مىپنداشتند كه اين بار نيز با اظهار كفر و بىايمانى، الگو براى دگران خواهند شد و مردم از آنان پيروىخواهند كرد، ولى به زودى به اشتباه خود پىبردند و متوجه شدند كه مردم اين بار در پرتو ايمان به خدا، شخصيت تازهاى يافته و از استقلال فكرى و نيروى اراده بهرهمند شدهاند.
جالب توجه اينكه در آيات فوق از اشراف بىايمان به عنوان «مستكبران» و از تودههاى زحمتكش با ايمان به عنوان «مستضعفان» ياد شده، و اين نشان مىدهد كه دسته اول با خود برتربينى و غصب حقوق مردم زير دست و جذب نيروهاى آنها به آن موقعيت رسيده بودند كه به زبان امروز مىتوان از آنها به طبقه «استثمار كننده» و «استثمار شونده» تعبير كرد.
هنگامى كه ثروتمندان متكبر و خودخواه از ايجاد تزلزل در پايههاى ايمان
تودههاى مردم با ايمان مأيوس شدند، و از سوى ديگر مىديدند با وجود «ناقه» كه معجزه صالح محسوب مىشد، سمپاشیهاى آنها به جايى نمىرسد، تصميم به نابود كردن ناقه گرفتند، و قبل از هر چيز «آن را پىكردند و كشتند و از فرمان خدا سر برتافتند»؛ «فَعَقَرُوا النَّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ».(1)
و به اين نيز قناعت نكردند؛ بلكه به سراغ صالح آمدند و صريحاً به او «گفتند اگر تو فرستاده خدا هستى هر چه زودتر عذاب الهى را به سراغ ما بفرست»؛ «وَ قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ».
يعنى ما كمترين واهمهاى از تهديدهاى تو نداريم و اين تهديدها همه بىاساس است، اين سخن در حقيقت برپا ساختن يك نوع جنگ اعصاب در مقابل صالح و براى تضعيف كردن روحيه صالح و مؤمنان بود.
هنگامى كه آنها ستيزهجويى و طغيانگرى را به آخر رساندند و آخرين بارقه آمادگى ايمان را در وجود خود خاموش ساختند، مجازات الهى كه طبق قانون انتخاب اصلح و از ميان بردن موجودات فاسد و مفسد صورت مىگيرد، به سراغ آنها آمد و «آن چنان لرزهاى قصرها و خانههاى مستحكمشان را تكان داد و فرو ريخت و زندگى پر زرق و برق آنها را درهم كوبيد كه صبحگاهان تنها جسم بىجان آنها در خانههايشان باقى مانده بود»؛ «فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ».
«جاثم» در اصل از مادۀ «جثم» (بر وزن خشم) به معنى نشستن روى زانو و توقف در يك مكان است، و بعيد نيست اين تعبير اشاره به آن باشد كه هنگام وقوع
1) . منظور از «پىكردن» شتر و اسب و مانند آن، آن است كه عصب محكم مخصوصى را كه در پشت پاى او قرار دارد و عامل اصلى براى حركت و راه رفتن است قطع كنند، چنين حيوانى فورا بر زمين مىغلطد و هيچگونه قدرت بر حركت نخواهد داشت.
زلزله شديد آنها در خواب خوش فرو رفته بودند، ناگهان بپاخاستند همين كه بر سر زانو نشستند، حادثه به آنها مهلت نداد و بر اثر وحشت و ترس و يا فرو ريختن ديوارها و يا صاعقهاى كه با آن زلزله همراه بود جان خود را در همان حالت از دست دادند!
در اينجا يك سؤال پيش مىآيد و آن اينكه از آيه فوق استفاده مىشود كه وسيله نابودى اين قوم سركش، زلزله بود، اما از آيه 13 سوره فصلت برمىآيد كه صاعقه آنها را نابود كرد، و در آيه 5 سوره حاقه مىخوانيم «فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا بِالطَّاغِيَةِ»؛ يعنى قوم ثمود به وسيلۀ يك عامل ويرانگر از ميان رفتند، آيا در ميان اين تعبيرات، تضادى وجود دارد؟
پاسخ اين سؤال را مىتوان در يك جمله خلاصه كرد و آن اينكه اين هر سه عامل به يك چيز بازگشت مىكنند و يا لازم و ملزوم يكديگرند، بسيار مىشود كه زمينلرزه در يك منطقه بر اثر صاعقههاى عظيم ايجاد مىشود، يعنى نخست صاعقه توليد مىشود و به دنبال آن زمينلرزه به وجود مىآيد، و اما «طاغيه» به معنى موجودى است كه از حد خود تجاوز كند و اين هم با زلزله سازگار است و هم با صاعقه بنا بر اين تضادى در ميان آيات نيست.
در آخرين آيه مورد بحث مىگويد: «بعد از اين جريان صالح از آنها روى برتافت و به آنها گفت: من حق رسالت پروردگارم را ادا كردم و آنچه گفتنى بود به شما گفتم و از نصيحت و خيرخواهى كوتاهى نكردم، لكن شما نصيحت كنندگان را دوست نداريد»؛
«فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ».
در اينجا سؤال ديگرى پيش مىآيد و آن اينكه آيا اين گفتگوى صالح بعد از نابودى آن جمعيت صورت گرفته است، و يا اينكه اين گفتگوى نهايى صالح با آنها قبل از مرگشان به عنوان اتمام حجت بوده، ولى در عبارت قرآن بعد از جريان مرگ آنها ذكر شده است؟البته احتمال دوم با ظاهر خطاب سازگارتر است؛ زيرا گفتگو با آنها نشان مىدهد كه آنها زنده بودهاند، ولى احتمال نخست نيز چندان بعيد نيست؛ زيرا بسيار مىشود كه براى عبرت گرفتن افراد بازمانده چنين گفتگوهايى را با گذشتگان و ارواح آنها انجام مىدهند، چنان كه در تاريخ زندگانى على(علیه السلام) مىخوانيم، پس از جنگ جمل در كنار جسد طلحه ايستاد و گفت: «اى طلحه! تو در اسلام خدمات قابل ملاحظهاى داشتى، حيف كه آنها را براى خود حفظ نكردى»، و نيز در اواخر نهج البلاغه مىخوانيم كه على(علیه السلام) به هنگامى كه از جنگ صفين باز مىگشت در پشت دروازه كوفه رو به قبرستان كرده «نخست به ارواح گذشتگان سلام كرد و بعد به آنها گفت: شما پيشرو اين قافله بوديد و ما هم به دنبال شما خواهيم بود!».
«وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ * إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ * وَ ما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ * فَأَنْجَيْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرِينَ * وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ»؛(1)
1) . أعراف / 80 الی 84.
«و (به خاطر بياوريد) لوط را هنگامى كه به قوم خود گفت آيا عمل شنيعى انجام مىدهيد كه احدى از جهانيان پيش از شما انجام نداده است؟! آيا شما از روى شهوت به سراغ مردان مىرويد، نه زنان؟ شما جمعيت تجاوزكارى هستيد! ولى پاسخ قومش چيزى جز اين نبود كه گفتند اينها را از شهر و آبادى خود بيرون كنيد كه اينها افراد متظاهرى هستند! (چون كار به اينجا رسيد) ما او و خاندانش را رهايى بخشيديم جز همسرش كه با بازماندگان (در شهر) بود. و (سپس چنان) بارانى بر آنها فرستاديم (بارانى از سنگ كه آنها را نابود ساخت) اكنون بنگر سرانجام كار مجرمان به كجا كشيد.»
در اين آيات، قرآن، صحنه عبرتانگيز ديگرى از سرگذشت پيامبران را بازگو مىكند و هدف آيات پيشين را تعقيب و تكميل مىنمايد، و آن سرگذشت پيامبر بزرگ خدا «لوط» و قوم او است.
اين ماجرا در چندين سوره قرآن از جمله سوره «هود» و «حجر» و «شعراء» و «انبياء» و «نمل» و «عنكبوت» آمده است.
در اينجا در ضمن پنج آيه، به فشرده گفتگوهاى لوط و قومش اشاره شده است و چنين برمىآيد كه در اين سوره اعراف تنها هدف اين بوده كه عصارهاى از درگيریهاى اين پيامبران و گفتگوهاى آنان با جمعيتهاى سركش، منعكس گردد، ولى شرح كامل سرگذشت آنان به سورههاى ديگر قرآن موكول شده است
(ما هم به خواست خداوند مشروح سرگذشت اين جمعيت را در سورۀ هود و حجر خواهيم آورد.
اكنون به تفسير آيات مورد بحث توجه كنيد.
در آيه نخست مىگويد: «به خاطر بياوريد لوط پيامبر را هنگامى كه به قوم خود گفت: آيا شما عمل زشت و ننگينى انجام مىدهيد كه احدى از جهانيان تاكنون مرتكب آن نشده است؟!» «أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ».
اشاره به اينكه اين گناه علاوه بر اينكه خود يك عمل زشت و فوقالعاده ننگين است قبل از شما در هيچ قوم و ملتى سابقه نداشته است، و اين زشتى آن را چند برابر مىكند؛ زيرا پايه غلط و سنت شوم و وسيلهاى براى گناه ديگران در آينده نزديك و دور خواهد بود.
از آيه فوق به خوبى برمىآيد كه اين عمل زشت، از نظر تاريخى به قوم لوط منتهى مىشود كه مردمى بودند ثروتمند و مرفه و شهوتران و هواپرست كه شرح آن را در ذيل سورههايى كه در بالا اشاره كرديم به خواست خدا خواهيم داد.
در آيه بعد گناهى را كه در آيه قبل به طور سربسته ذكر شده بود، تشريح مىكند و مىگويد: «شما از روى شهوت به سراغ مردان مىرويد، و از زنان صرف نظر مىكنيد»؛ «إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ».
چه انحرافى از اين بدتر و بالاتر كه وسيله توليد نسل را كه آميزش زن و مرد است و خداوند آن را به طور غريزى در هر انسانى قرار داده، رها كنند، و سراغ «جنس موافق» بروند كارى كه اصولاً بر خلاف فطرت و ساختمان طبيعى جسم و روح انسان و غريزه تحريف نايافته او است و نتيجهاش عقيم ماندن هدف آميزش جنسى
است، و به تعبير ديگر، تنها اثرش يك اشباع كاذب جنسى و از بين بردن هدف اصلى يعنى ادامه نسل بشر مىباشد، و در پايان آيه به عنوان تأكيد مىگويد:
«شما جمعيت اسرافكاريد» يعنى از حدود الهى قدم بيرون گذارده و در سنگلاخ انحراف و تجاوز از مرز فطرت سرگردان شدهايد؛ «بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ».
ممكن است اين جمله اشاره به آن باشد كه آنها نه تنها در مورد غريزه جنسى راه اسراف را مىپيمودند؛ بلكه در همه چيز و همه كار گرفتار چنين انحراف و زيادهروى بودند.
جالب توجه اينكه آيه نخست، مطلب را به طور سربسته، و آيه دوم به وضوح بيان مىكند، و اين يكى از فنون بلاغت براى بيان مسائل مهم مىباشد، هر گاه كسى كار بسيار بدى انجام دهد، سرپرست آگاه و بيدارش براى اهميت موضوع به او مىگويد تو گناه بزرگى انجام دادهاى! و هر چه مىگويد: چه كردهام؟ باز مىگويد گناه بزرگى انجام دادهاى! سرانجام پرده از روى آن برداشته و آن را تشريح مىكند، اين طرز بيان فكر طرف را تدريجا آماده مىسازد تا به اهميت عمل خلاف خويش واقف گردد.
در آيه بعد اشاره به جواب لجوجانه و غير منطقى قوم لوط كرده، مىگويد:
آنها هيچگونه جوابى در برابر دعوت اين پيامبر خيرخواه و دلسوز و مصلح نداشتند جز اينكه با خشم و عصبانيت: «گفتند لوط و پيروان او را از شهر خود بيرون كنيد، گناهشان چيست؟ گناهشان اين است كه مردمى پاكند و گناه نمىكنند!» و نه تنها با ما همصدا نمىشوند؛ بلكه مزاحم ما نيز هستند!؛ «وَ ما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ».
و اين جاى تعجب نيست كه يك جمعيت آلوده و گناهكار، افراد پاكدامن را به جرم پاكدامنى از خود برانند، آنها چنين افرادى را مزاحم شهوات خويش مىبينند، و نقاط قوت و افتخار چنين پاكدامنانى در نظر آنها نقطه ضعف و عيب بود!.
اين احتمال نيز در تفسير جملۀ «إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ» وجود دارد، كه قوم لوط مىخواستند اين پيامبر و پيروانش را متهم به تظاهر و رياكارى كنند، همانطور كه بسيار شنيدهايم و در اشعار خواندهايم كه افراد شرابخوار آلوده افراد پاك را متهم به رياكارى مىكنند، و «خرقه آلوده به شراب خويش» را از «سجاده زاهد» برتر مىشمارند، و اين يك نوع تبرئه كاذب است كه اين آلودگان بدبخت براى خود دست و پا مىكنند.
با توجه به آنچه در سه آيه فوق بيان شد، هر داور منصفى مىتواند حكم محكوميت چنين قوم و ملتى را صادر كند كه در برابر پند و اندرز منطقى و نصيحت و خيرخواهى يك مصلح بزرگ اجتماعى، تنها متوسل به زور و تهديد و تهمت شوند، لذا در آيه بعد خداوند مىفرمايد: «چون كار به اينجا رسيد ما لوط و پيروان واقعى و خاندانش را كه پاكدامن بودند، نجات بخشيديم جز همسرش كه او را در ميان قوم تبهكار رها ساختيم؛ زيرا او هم از نظر عقيده و آئين و مذهب با آنان هماهنگ بود»؛ «فَأَنْجَيْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرِينَ».(1)
بعضى گفتهاند كلمۀ «اهل» گرچه معمولاً به خويشاوندان نزديك گفته مىشود، ولى در آيه بالا به پيروان راستين او نيز اطلاق شده يعنى آنها نيز جزء
1) . «غابر» به كسى مىگويند كه همراهانش بروند و او باقى بماند، همانطور كه خانواده لوط با او رفتند و تنها همسر او در شهر باقى ماند و به سرنوشت گنهكاران گرفتار شد.
خانواده او محسوب شدهاند، ولى به طورى كه از آيه 36 سوره ذاريات برمىآيد هيچكس از قوم لوط جز خانواده و كسان نزديك او ايمان نياوردند، بنا بر اين «اهل» در اينجا به همان معنى اصلى يعنى بستگان نزديك است.
از آيه 10 سوره تحريم اجمالا استفاده مىشود كه همسر لوط در آغاز زن سربهراهى بود، سپس راه خيانت را پيش گرفت و دشمنان لوط را جرئت بخشيد.
در آخرين آيه اشاره بسيار كوتاه و پر معنى به مجازات شديد و وحشتناك اين قوم كرده مىگويد: «ما بارانى بر آنها فرستاديم» (اما چه بارانى؟! بارانى از سنگ كه آنها را درهم مىكوبيد و نابود مىكرد)؛ «وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَراً».
گرچه در آيه فوق نوع اين باران بيان نشده است اما از ذكر كلمۀ «مطرا»؛ «بارانى) به طور سربسته روشن مىشود كه از بارانهاى معمولى نبوده؛ بلكه بارانى از سنگ بوده چنان كه در آيه 83 سوره هود آمده است.
«اكنون تماشا كن ببين سرانجام كار مجرمان به كجا كشيد»؛ «فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ».
گرچه روى سخن در اينجا به پيامبر است اما پيدا است كه هدف عبرت گرفتن همه افراد با ايمان مىباشد.
مشروح سرگذشت اين جمعيت و همچنين ضررهاى گوناگون عمل شنيع «لواط و همجنسگرايى» و حكم آن ازنظر قوانين اسلام در ذيل آيات سوره هود و حجر بيان خواهد شد.
«وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا
تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ * وَ لا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَها عِوَجاً وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلاً فَكَثَّرَكُمْ وَ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ * وَ إِنْ كانَ طائِفَةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا بِالَّذِي أُرْسِلْتُ بِهِ وَ طائِفَةٌ لَمْ يُؤْمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ»؛(1)«و به سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم گفت اى قوم من خدا را بپرستيد كه جز او معبودى نداريد، دليل روشنى از طرف پروردگارتان براى شما آمده است، بنا بر اين حق پيمانه و وزن را ادا كنيد و از اموال مردم چيزى نكاهيد و در روى زمين بعد از آنكه (در پرتو ايمان و دعوت انبياء) اصلاح شده است فساد نكنيد، اين براى شما بهتر است اگر با ايمان هستيد. و بر سر هر راه ننشينيد كه (مردم با ايمان را) تهديد كنيد و مومنان را از راه خدا باز داريد و (با القاى شبهات) آن را كج و معوج نشان دهيد و به خاطر بياوريد زمانى را كه افراد كمى بوديد و او شما را فزونى داد و بنگريد چگونه سرانجام مفسدان بود. و اگر طايفهاى از شما به آنچه من فرستاده شدهام ايمان آوردهاند و طايفهاى ايمان نياوردهاند صبر كنيد تا خداوند ميان ما داورى كند كه او بهترين داوران است.»
در اين آيات پنجمين قسمت از سرگذشت اقوام پيشين و درگيرى انبياء بزرگ با آنان يعنى قوم شعيب مطرح شده است.
شعيب كه نسبش طبق تواريخ با چندين واسطه به «ابراهيم" مىرسد،
1) . أعراف / 85 تا 87.
مبعوث به سوى اهل مدين گرديد، مدين از شهرهاى شام بود و مردمى تجارت پيشه و مرفه داشت، كه در ميان آنها بتپرستى و همچنين تقلب و كمفروشى در معامله كاملاً رائج بود.
شرح درگيرى اين پيامبر بزرگ با اهل مدين در سورههاى متعددى از قرآن مخصوصاً سوره «هود» و «شعرا» آمده است، و ما به پيروى از قرآن مجيد در ذيل آيات سوره هود به خواست خدا در اين زمينه مشروحا بحث خواهيم كرد، در اينجا تنها فشرده قسمتى از اين ماجرا را طبق آيات فوق بيان مىكنيم.
در نخستين آيه، خداوند مىفرمايد: «ما به سوى مردم مدين، برادر آنها شعيب را فرستاديم»؛ «وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً».
جمعى از مفسران مانند مرحوم طبرسى در مجمعالبيان و فخر رازى در تفسير معروف خود نقل كردهاند كه «مدين» در اصل نام يكى از فرزندان ابراهيم خليل بود، و چون فرزندان و نوادههاى او در سرزمينى در طريق شام سكونت اختيار كردند به نام مدين ناميده شد.
در اينكه چرا تعبير به «اخاهم؛ برادرشان» شده است، در ذيل آيه 65 همين سوره توضيح داديم.
سپس اضافه مىكند كه شعيب دعوت خود را همانند پيامبران ديگر از مسأله توحيد شروع كرد و «صدا زد اى قوم من! خداوند يگانه را بپرستيد كه هيچ معبودى جز او براى شما نيست»؛ «قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ».
و گفت اين حكم علاوه بر اينكه فرمان عقل است به وسيله «دلائل روشنى كه از طرف خداوند براى شما آمده» نيز اثبات شده است «قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ».
در اينكه اين بينه (دليل روشن) چگونه چيزى بوده است، در آيات فوق سخنى از آن به ميان نيامده، ولى ظاهر اين است كه اشاره به معجزات شعيب است.
پس از دعوت به توحيد، به مبارزه با مفاسد اجتماعى و اخلاقى و اقتصادى آنها برخاسته نخست آنان را كه آلوده كمفروشى و تقلب و تزوير در معامله بودند از اين كار باز مىدارد و مىگويد: اكنون كه راه خدا براى شما آشكار شده «حق پيمانه و وزن را ادا كنيد و از حقوق مردم چيزى كم نگذاريد»؛ «فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ».(1)
روشن است كه نفوذ هر گونه خيانت و تقلب در امر معاملات پايههاى اطمينان و اعتماد عمومى را كهبزرگترين پشتوانه اقتصادى ملتها است متزلزل و ويران مىسازد و ضايعات غير قابل جبرانى براى جامعه به بار مىآورد، به همين دليل يكى از موضوعات مهمى كه شعيب روى آن انگشت گذاشت همين موضوع بود.
سپس به يكى ديگر از كارهاى خلاف آنها اشاره كرده و مىگويد: «در روى زمين بعد از آنكه در پرتو ايمان و كوششهاى انبياء اصلاح شده است، فساد نكنيد»؛ «وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها».
مسلم است كه از توليد فساد، اعم از فساد اخلاقى يا بىايمانى يا ناامنى،
1) . بخس به معنى كم گذاردن حقوق افراد و پائين آمدن از حد است، به گونهاى كه موجب ظلم و ستم گردد.
هيچكس بهرهاى نمىگيرد، لذا در آخر آيه اضافه مىكند، «اين به سود شما است اگر ايمان داشته باشيد»؛ «ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ».
گويا اضافه كردن جمله «إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» اشاره به اين است كه اين دستورات اجتماعى و اخلاقى هنگامى ريشهدار و ثمربخش خواهد بود كه از نور ايمان روشن گردد، اما اگر بدون پشتوانه ايمان باشد و تنها روى يك سلسله مصالح مادى تكيه كند، دوام و بقايى نخواهد داشت.
در آيه بعد به چهارمين نصيحت شعيب، اشاره شده است، آنجا كه مىگويد:
«شما بر سر راه مردم ننشينيد و آنها را تهديد نكنيد و سد راه خدا نشويد و با القاى شبهات راه مستقيم حق را در نظر آنها كج و معوج نشان ندهيد»؛ «وَ لا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَها عِوَجاً».
در اينكه آنها چگونه افراد متمايل به ايمان را تهديد مىكردند مفسران احتمالات متعددى دادهاند، بعضى احتمال دادهاند از طريق تهديد به قتل، و بعضى از طريق راهزنى و گرفتن اموال مردم با ايمان، ولى متناسب با بقيه جملههاى آيه همان معنى اول است.
و در پايان آيه پنجمين نصيحت شعيب كه يادآورى نعمتهاى پروردگار براى تحريك حس شكرگزارى آنها است آمده: «به خاطر بياوريد هنگامى كه شما افراد كمى بوديد خداوند جمعيتتان را زياد كرد و نيروى انسانى شما را فزونتر ساخت»؛ «وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلًا فَكَثَّرَكُمْ».
«و نيز خوب بنگريد كه سرانجام كار مفسدان به كجا منتهى شد» و به دنبال آنها گام برنداريد؛ «وَ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ».
ضمناً از جمله فوق استفاده مىشود كه بر خلاف تبليغات حساب نشدهاى كه امروز مىكنند در اكثر موارد كثرت نفرات، مىتواند سرچشمه قدرت و عظمت و پيشرفت جامعه باشد، البته به شرطى كه با برنامههاى منظم، زندگى آنها از نظر مادى و معنوى تأمين گردد.
آخرين آيه مورد بحث در واقع پاسخى است به بعضى از گفتههاى مؤمنان و كافران قوم او؛ زيرا مؤمنان بر اثر فشارهايى كه از طرف كافران به آنها وارد مىشد طبعاً اين سؤال را از پيامبرشان مىكردند، كه ما تا كى در شكنجه و فشار خواهيم بود؟
مخالفان او نيز از اينكه مجازات الهى فورا دامانشان را نگرفته بود جرأت و جسارت پيدا كرده، مىگفتند: اگر راستى تو از طرف خدا هستى، پس چرا با اين مخالفتهاى ما هيچ گزندى متوجه ما نمىشود.(1)
«وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَليلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ * يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا لَقيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»؛(2)«و به خاطر بياوريد هنگامى را كه شما در روى زمين، گروهى كوچك و اندك و زبون بوديد؛ آن چنان كه مىترسيديد مردم شما را بربايند!، ولى او شما را پناه داد؛ و با يارى خود تقويت كرد؛ و از روزیهاى پاكيزه بهرهمند
ساخت؛ شايد شكر نعمتش را بهجا آوريد! اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه (در ميدان نبرد) با گروهى رو به رو مىشويد، ثابت قدم باشيد! و خدا را فراوان ياد كنيد، تا رستگار شويد!»
يك نگاه كوتاه به جوامع اسلامى در عصر ما و شكستهاى پى در پى كه در برابر دشمنان دامنگيرشان مىشود و فتنههاى «استعمار» و «صهيونيسم» و «الحاد» و مادىگرى و مفاسد اخلاقى و متلاشى شدن خانوادهها و سقوط جوانان در دامن فحشاء و انحطاط و عقب گرد علمى، حقيقت و محتواى آيه را مجسم مىسازد كه چگونه اين فتنهها دامن كوچك و بزرگ، نيك و بد و عالم و جاهل را فرا گرفته است و اينها هم چنان ادامه خواهد يافت تا آن زمان كه مسلمانان روح اجتماعى پيدا كنند و نظارت همگانى را در جامعه عملابپذيرند و دو وظيفه امر به معروف و نهى از منكر به عنوان وظيفه قطعى و تخلفناپذير عملى گردد.
بار ديگر قرآن دست مسلمانان را گرفته و بگذشته تاريخشان باز مىگرداند و به آنها حالى مىكند كه در چه پايهاى بوديد و اكنون در چه مرحلهاى قرار داريد تا درسى را كه در آيات قبل به آنها آموخت به خوبى درك كنند.
مىگويد: «بهخاطر بياوريد آن زمان را كه شما گروهى كوچك و ناتوان بوديد و در چنگال دشمنان گرفتار، و آنها مىخواستند شما را به ضعف و ناتوانى بكشانند»؛ «وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ».
«آن چنان كه مىترسيدند مشركان و مخالفان شما را به سرعت بربايند»؛ «تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ».
اين تعبير، تعبير لطيفى است كه نهايت ضعف و كمى نفرات مسلمانان را در آن زمان آشكار مىسازد آن چنان كه گويى همانند يك جسم كوچك در هوا معلق بودند كه دشمن به آسانى مىتوانست آنها را بربايد و اين اشاره به وضع مسلمانان در مكه قبل از هجرت در برابر مشركان نيرومند و يا اشاره به مسلمانان بعد از هجرت در مقابل قدرتهاى بزرگ آن روز همانند ايران و روم است.
«ولى خداوند شما را پناه داد»؛ «فَآواكُمْ».
«و با يارى خود شما را تقويت كرد»؛ «وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ».
«و از روزىهاى پاكيزه شما را بهرهمند ساخت»؛ «وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ».
«شايد شكر نعمت او را به جا آريد»؛ «لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ».
قرآن کریم میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ * وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ وَ أَنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ»؛(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد به خدا و پيامبر خيانت نكنيد و (نيز) در امانات خود خيانت روا مداريد در حالى كه متوجهيد و مىدانيد. و بدانيد اموال و اولاد شما وسيله آزمايش است و پاداش عظيم (براى آنها كه از عهده امتحان برآيند) نزد خدا است.»
در باره نزول آيات فوق رواياتى نقل شده، از جمله امام باقر و امام صادق(علیهما السلام)
1) . انفال / 27 و 28.
چنين روايت كردهاند كه پيامبر دستور داد يهود «بنىقريظه» (طائفهاى از يهود مدينه) را محاصره كنند اين محاصره بيست و يك شب ادامه يافت، لذا ناچار شدند پيشنهاد صلحى همانند صلحى كه برادرانشان از طائفه «بنىنضير» (گروه ديگرى از يهود مدينه) كرده بودند بكنند به اين ترتيب كه از سرزمين مدينه كوچ كرده و به سوى شام بروند، پيامبر از اين پيشنهاد امتناع كرد (شايد به اين جهت كه صداقتشان در اين پيشنهاد مشكوك بود) و فرمود تنها بايد حكميت «سعد بن معاذ» را بپذيريد آنها تقاضا كردند كه پيامبر «ابولبابه» را (كه يكى از ياران پيامبر در مدينه بود) نزد آنها بفرستد و «ابولبابه» با آنها سابقه دوستى داشت و خانواده و فرزندان و اموالش نزد آنها بود.
پيامبر اين پيشنهاد را قبول كرد، و ابولبابه را نزد آنها فرستاد آنها با «ابولبابه» مشورت كردند كه آيا صلاح است حكميت «سعد بن معاذ» را بپذيرند؟
ابو لبابه اشاره به گلوى خود كرد يعنى اگر بپذيريد كشته خواهيد شد، تن به اين پيشنهاد ندهيد، پيك وحى خدا جبرئيل اين موضوع را به پيامبر خبر داد.
ابولبابه مىگويد هنوز گام بر نداشته بودم متوجه شدم كه من به خدا و پيامبر خيانت كردم آيههاى فوق درباره او نازل شد.
در اين هنگام «ابولبابه» سخت پريشان گشت به طورى كه خود را با طنابى به يكى از ستونهاى مسجد پيامبر بست و گفت به خدا سوگند نه غذا مىخورم و نه آب مىنوشم تا مرگ من فرا رسد، مگر اينكه خداوند توبه مرا بپذيرد.
هفت شبانه روز گذشت نه غذا خورد و نه آب نوشيد آن چنان كه بىهوش به روى زمين افتاد خداوند توبه اورا پذيرفت، اين خبر وسيله مؤمنان به اطلاع او
رسيد، ولى او سوگند ياد كرد كه من خود را از ستون باز نمىكنم تا پيامبر بيايد و مرا بگشايد.
پيامبر آمد و او را گشود ابولبابه گفت براى تكميل توبه خود خانهام را كه در آن مرتكب گناه شدهام رها خواهم ساخت و از تمام اموالم صرف نظر مىكنم، پيامبر فرمود كافى است كه يك سوم از اموالت را در راه خدا صدقه بدهى.(1)همين مضمون در كتب اهل تسنن نيز درباره شأن نزول آيه آمده است، ولى از آنجا كه آيات گذشته مربوط به حادثه بدر بود بعضى بعيد دانستهاند اين آيه درباره داستان يهود و «بنىقريظه» باشد؛ زيرا اين جريان مدتها بعد واقع شد و، لذا گفتهاند منظور از روايات فوق اين است كه داستان ابولبابه يكى از مصاديق آيه مىتواند باشد نه اينكه در اين موقع نازل گرديده باشد و اين تعبير در مورد شأن نزول آيات سابقه دارد.
مثلاً در بعضى از كتب، از پارهاى از صحابه نقل شده كه فلان آيه در مورد قتل عثمان نازل گرديده در حالى كه مىدانيم قتل عثمان ساليان دراز بعد از وفات پيامبر بود.
اين احتمال نيز هست كه آيه در حادثه" بنىقريظه" نازل شده باشد اما چون تناسب با آيات بدر داشته به فرمان پيامبر به آنها ملحق شده است.
مفسران نوشتهاند كه ابوسفيان هنگامى كه با تردستى خاصى كاروان تجارتى قريش را از قلمرو مسلمانان به سلامت بيرون برد كسى را به سراغ ارتش قريش كه عازم
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 2، ص: 143.
ميدان بدر بود فرستاد كه ديگر نيازى به مبارزه شما نيست باز گرديد، ولى" ابوجهل" كه غرور و تكبر و تعصب خاصى داشت سوگند ياد كرد كه ما هرگز باز نمىگرديم تا اينكه به سرزمين بدر برويم (و بدر قبل از اين جريان يكى از مراكز اجتماع عرب بود كه در هر سال يك بازار تجارتى در آن تشكيل مىشد) و سه روز در آنجا خواهيم ماند، و شترانى ذبح مىكنيم و غذاى مفصلى راه مىاندازيم و شراب مىنوشيم و خوانندگان براى ما مىخوانند و مىنوازند تا صداى ما به گوش عرب برسد و قدرت و قوت ما تثبيت گردد.
اما سرانجام كارشان به شكست كشيد و به جاى جام شراب جامهاى مرگ نوشيدند، و در عوض «خوانندگان»، «نوحهگران» بر عزاى آنها نشستند! آيات فوق هم اشارهاى به اين موضوع دارد و مسلمانان را از اين گونه كارها نهى مىكند، و هم به دنبال دستورهاى گذشته در مورد جهاد يك سلسله دستورهاى ديگر به آنها مىدهد.
يعنى يكى از نشانههاى بارز ايمان ثابت قدم در همه زمينهها مخصوصاً در پيكار با دشمنان حق است.
شك نيست كه منظور از ياد خدا تنها ذكر لفظى نيست؛ بلكه خدا را در درون جان حاضر ديدن و به ياد علم و قدرت بىپايان و رحمت وسيعش بودن است، اين توجه به خدا روحيه سرباز مجاهد را تقويت مىكند و در پرتو آن
احساس مىنمايد كه در ميدان مبارزه تنها نيست، تكيه گاه نيرومندى دارد كه هيچ قدرتى در برابر آن مقاومت نمىكند، و اگر هم كشته شود به بزرگترين سعادت، يعنى سعادت شهادت رسيده است و در جوار رحمت حق رستگار خواهد بود، خلاصه ياد خدا به او نيرو و آرامش و قوت و قدرت و پايمردى مىبخشد.
به علاوه ياد و عشق خدا، عشق زن و فرزند و مال و مقام را از دل بيرون ميراند و توجه به خدا آنها را كه باعث سستى در امر مبارزه و جهاد مىشود از خاطر مىبرد، چنان كه «امام سجاد» زين العابدين(علیه السلام) در دعاى معروف صحيفه كه براى «مرزبانان اسلام» و مدافعان سرحدات مسلمين خوانده به پيشگاه خدا چنين عرض مىكند:
«و انسهم عند لقائهم العدو ذكر دنياهم الخداعة و امح عن قلوبهم خطرات المال الفتون و اجعل الجنة نصباعينهم؛(1)
پروردگارا! (در پرتو ياد خويش) ياد دنياى فريبنده را از دل اين پاسداران مبارز بيرون كن، و توجه به زرق و برق اموال را از قلب آنها دور ساز، و بهشت را در برابر چشمان فكر آنها قرار ده».
قرآن میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيراً * يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثيراً * وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصيلاً * هُوَ الَّذي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤْمِنينَ رَحيماً»؛(1)«در آن هنگام كه لشكرهايى (عظيم) به سراغ شما آمدند، ولى ما باد و طوفان سختى بر آنان فرستاديم و لشكريانى كه آنها را نمىديديد (و به اين وسيله آنها را در هم شكستيم)؛ و خداوند هميشه به آنچه انجام مىدهيد بينا بوده است. اى كسانى كه ايمان آوردهايد! نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خدا را بسيار ياد كنيد، و صبح و شام او را تسبيح گوييد! شما تقاضاى رحمت مىكنند تا شما را از ظلمات (جهل و شرك گناه) به سوى نور (ايمان و علم و تقوا) رهنمون گردد؛ اونسبت به مؤمنان همواره مهربان بوده است!»
اى كسانى كه ايمان آوردهايد ياد كنيد نعمت الهى را بر شما موقعى كه آمد شما را لشكرى كه شما را هلاك كند، پس ما فرستاديم بر آنها باد سختى و لشكرى كه نمىديديد آنها را و خداوند، به آنچه عمل میكنيد بينا است.
اين آيۀ شريفه راجع به غزوه خندق و جنگ احزاب است و شرح اين قصه بسيار مفصل است و اخبار زيادى از عامه و خاصه در اين باب رسيده از اينكه
1) . احزاب / 41 الی 43.
مشركين از جميع احزاب همدست شدند و عده آنها بالغ بر ده هزار و جمعيت مسلمين بين هفتصد و هزار على اختلاف، بوده و دستور حفر خندق به اشاره سلمان فارسى و معجزاتى كه از پيغمبر در حفر خندق ظاهر شد مثل آن صخره كه حضرت سه ضربه زد كه برق عظيمى از ضربات حضرت ظاهر شده كه بشارات فتح يمن و شام و مدائن بود و قضيه ضيافت جابر و اطعام حضرت تمام مهاجر و انصار را بيك صاع جو كه نان شده بود و يك بز كه طبخ شده بود بدون اينكه از نان در تنور كم شود و از گوشت در ديگ و قضيه پسران جابر كه آنها را زنده فرمود و با حضرت طعام خوردند و قضيه عمرو بن عبد ود و امير المؤمنين و شرح مبارزه آنها و كشته شدن عمرو به دست امير المؤمنين و فرمايش پيغمبر كه میفرمايد:
«ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين».
و در بعضی روایات آمده است:
«افضل من عبادة امة محمد(صلی الله علیه وآله )».
و در مجمع و برهان مفصل نقل كردهاند و ما فقط به تفسير آيۀ شريفه اكتفاء میكنيم.
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا»؛ خطاب به تمام مؤمنين است.
«اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ»؛ كه همين فتح احزاب و خندق به دست امير المؤمنين كه گفتند پيغمبر در مبارزه على با عمرو فرمود: «برز الايمان كله الكفر كله» كه اگر اين فتح نشده بود اسمى از اسلام باقى نمیماند.
«إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ»؛ كه تمام احزاب همدست شدند و بالغ بر ده هزار و عده شما مؤمنين بسيار كم بالغ بر هفتصد يا هزار خداوند براى نصرت شما، «فَأَرْسَلْنا
عَلَيْهِمْ رِيحاً» باد سختى وزيد كه لشكر كفردر هم ريخته ريگهاى بيابان به سر و صورت آنها اصابت میكرد تمام بساط آنها را برچيده طعامهاى آنها مملو از خاك و ريگ شده.
«وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها»؛ ملائكه آمدند بيارى مسلمين و دفع كفار و مشركين و احزاب.
«وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً»؛ خوب و بدكارها را میداند تمام مؤمنين و منافقين و رفتار و كردار آنها را مىبيند.(1)
اين آيات و چندين آيه بعد از آن كه مجموعاً هفده آيه را تشكيل مىدهد پيرامون يكى از بزرگترين آزمونهاى الهى در مورد «مؤمنان» و «منافقان» و امتحان صدق گفتار آنها در عمل- كه در آيات گذشته از آن بحث شد- سخن مىگويد.
اين آيات از يكى از مهمترين حوادث تاريخ اسلام، يعنى جنگ احزاب، بحث مىكند، جنگى كه در حقيقت نقطه عطفى در تاريخ اسلام بود و كفه موازنه قوا را در ميان اسلام و كفر به نفع مسلمين بر هم زد و پيروزى در آن كليدى بود براى پيروزیهاى بزرگ آينده، و در حقيقت كمر دشمنان در اين غزوه شكست و بعد از آن نتوانستند كار مهمى صورت دهند.
جنگ «احزاب» چنان كه از نامش پيدا است مبارزه همه جانبهاى از ناحيه
1) . طیب، عبدالحسین، اطیبالبیان فی تفسیر القرآن، ج10، ص: 480.
عموم دشمنان اسلام و گروههاى مختلفى بود كه با پيشرفت اين آئين منافع نامشروعشان به خطر مىافتاد.
نخستين جرقه جنگ از ناحيه گروهى از يهود «بنىنضير» روشن شد كه به مكه آمدند و طايفه «قريش» را به جنگ با پيامبر(صلی الله علیه وآله ) تشويق كردند و به آنها قول دادند تا آخرين نفس در كنارشان مىايستند، سپس به سراغ قبيله «غطفان» رفتند، و آنها را نيز آماده كارزار كردند.
اين قبائل از همپيمانان خود مانند قبيله «بنىاسد» و «بنىسليم»، نيز دعوت كردند، و چون همگى خطر را احساس كرده بودند، دست به دست هم دادند تا كار اسلام را براى هميشه يكسره كنند، پيامبر(صلی الله علیه وآله ) را به قتل برسانند، مسلمين را در هم بكوبند، مدينه را غارت كنند، و چراغ اسلام را خاموش سازند.
مسلمانان كه خود را در برابر اين گروه عظيم ديدند به فرمان پيامبر(صلی الله علیه وآله ) به شور نشستند و قبل از هر چيز با پيشنهاد سلمان فارسى، اطراف مدينه را خندقى كندند تا دشمن به آسانى نتواند از آن عبور كند و شهر را مورد تاخت و تاز قرار دهد (و به همين جهت يكى از نامهاى اين جنگ، جنگ خندق است).
لحظات بسيار سخت و خطرناكى بر مسلمانان گذشت، جانها به لب رسيده بود، منافقين در ميان لشكر اسلام سخت به تكاپو افتاده بودند، جمعيت انبوه دشمن و كمى لشگريان اسلام در مقابل آنها (تعداد لشكر كفر را ده هزار، و لشكر اسلام را سه هزار نفر نوشتهاند) و آمادگى آنها از نظر تجهيزات جنگى و فراهم كردن وسائل لازم، آينده سخت و دردناكى را در برابر چشم مسلمانان مجسم مىساخت.
ولى خدا مىخواست در اينجا آخرين ضربه بر پيكر كفر فرود آيد، صف منافقين را نيز از صفوف مسلمين مشخص سازد، توطئهگران را افشا كند، و مسلمانان راستين را سخت در بوته آزمايش قرار دهد.
سرانجام اين غزوه به پيروزى مسلمانان تمام شد، طوفانى سخت به فرمان خدا وزيدن گرفت، خيمه و خرگاه و زندگى كفار را در هم ريخت، رعب و وحشت شديدى در قلب آنها افكند، و نيروهاى غيبى فرشتگان به يارى مسلمانان فرستاد.
قدرتنمائیهاى شگرفى همچون قدرتنمايى امير مؤمنان على(علیه السلام) در برابر عمرو بن عبد ود بر آن افزوده شد، و مشركان بىآنكه بتوانند كارى انجام دهند پا به فرار گذاردند.
آيات هفده گانه فوق نازل شد و با تحليلهاى كوبنده و افشاگرانه خود به عالیترين وجه از اين حادثه مهم براى پيروزى نهايى اسلام و كوبيدن منافقان بهرهگيرى كرد.
اين دورنمايى بود از جنگ احزاب كه در سال پنجم هجرى واقع شد(1).
از اينجا به سراغ تفسير آيات مىرويم و ساير جزئيات اين غزوه را به بحث نكات وا مىگذاريم.قرآن اين ماجرا را نخست در يك آيه خلاصه مىكند سپس در 16 آيه ديگر به بيان خصوصيات آن مىپردازد.
مىگويد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد نعمت بزرگ خدا را بر خودتان به ياد آوريد
1) . «آنچه در بالا گفته شد فشرده بحث مشروحى است كه مورخان اسلامى از جمله «ابناثير» در «كامل» آوردهاند.
در آن هنگام كه لشكرهاى (عظيمى) به سراغ شما آمدند»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ».
«ولى ما باد و طوفانى بر آنها فرستاديم و لشكريانى كه آنها را نمىديديد، و به اين وسيله آنها را در هم كوبيديم»؛ «فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها».
«و خداوند به تمام كارهايى كه انجام مىدهيد (و كارهايى كه هر گروه در اين ميدان بزرگ انجام دادند) بصير و بينا است»؛ «وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً».
در اينجا چند مطلب قابل دقت است:
تعبير به اذكروا نشان مىدهد كه اين آيات بعد از پايان جنگ و گذشتن مقدارى از زمان كه به مسلمانان اجازه داد آنچه را ديده بودند در فكر خود مورد تحليل قرار دهند نازل گرديد تا تأثير عميقترى بخشد.
تعبير به جنود اشاره به احزاب مختلف جاهلى (مانند قريش، غطفان بنىسليم، و بنىاسد، و بنىفزاره و بنىاشجع و بنىمرة) و طايفه يهود داخل مدينه است.
منظور از «جُنُوداً لَمْ تَرَوْها» كه به يارى مسلمانان آمدند همان فرشتگانى است كه يارى آنها نسبت به مؤمنان در غزوه بدر نيز صريحاً در قرآن مجيد آمده است، ولى همانگونه كه در ذيل آيه 9 سوره انفال بيان كرديم دليلى در دست نيست كه فرشتگان، اين جنود الهى ناپيدا، رسما وارد ميدان و مشغول جنگ شده باشند؛ بلكه قرائنى در دست است كه نشان مىدهد آنها براى تقويت روحيه مؤمنان و دلگرمى آنان نازل گشتهاند(1).
1) . جهت مطالعۀ بیشتر ر.ک: توضيح بيشتر مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 7، ص: 103.
آيه بعد كه ترسيمى از وضع بحرانى جنگ احزاب، و قدرت عظيم جنگى دشمنان، و نگرانى شديد بسيارى از مسلمانان است چنين مىگويد: «به خاطر بياوريد زمانى را كه آنها از طرف بالا و پائين شهر شما وارد شدند (و مدينه را در محاصره خود قرار دادند) و هنگامى را كه چشمها از شدت وحشت خيره شده بود جانها به لب رسيده بود، و گمانهاى گوناگون بدى به خدا مىبرديد.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَیءٍ قَدْراً»؛(2)«و هر كس تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مىكند، و او را از جايى كه گمان ندارد روزى مىدهد؛ و هر كس بر خدا توكّل كند، كفايت امرش را مىكند؛ خداوند فرمان خود را به انجام مىرساند؛ و خدا براى هر چيزى اندازهاى قرار داده است!»
«وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ... قَدْراً»؛ مىفرمايد: «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ» و هر كس از محرمات الهى به خاطر خدا و ترس از او بپرهيزد، و حدود او را نشكند، و حرمت شرايعش را هتك ننموده، به آن عمل كند؛ «يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً»؛ خداى تعالى برايش راه نجاتى از تنگناى مشكلات زندگى فراهم مىكند،
چون شريعت او فطرى است، و خداى تعالى بشر را به وسيلۀ آن شرايع به چيزى دعوت مىكند كه فطرت خود او اقتضاى آن را دارد، و حاجت فطرتش را بر مىآورد، و سعادت دنيايى و آخرتيش را تأمين مىكند، و از همسر و مال و هر چيز ديگرى كه مايه خوشى زندگى او و پاكى حياتش باشد، از راهى كه خود او احتمالش را هم ندهد و توقعش را نداشته باشد روزى مىفرمايد، پس مؤمن اين ترس را به خود راه ندهد كه اگر از خدا بترسد و حدود او را محترم بشمارد و به اين جهت از آن محرمات كام نگيرد، خوشى زندگيش تأمين نشود، و به تنگى معيشت دچار گردد، نه، اينطور نيست، براى اينكه رزق از ناحيه خداى تعالى ضمانت شده و خدا قادر است كه از عهده ضمانت خود بر آيد.
«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»؛ و كسى كه بر خدا توكل كند، از نفس و هواهاى آن، و فرمآنهايى كه مىدهد، خود را كنار بكشد و اراده خداى سبحان را بر اراده خود مقدم بدارد، و عملى را كه خدا از او مىخواهد بر عملىكه خودش دوست دارد ترجيح بدهد، و به عبارتى ديگر به دين خدا متدين شود و به احكام او عمل كند.
«فَهُوَ حَسْبُهُ»؛ چنين كسى خدا كافى و كفيل او خواهد بود، و آن وقت آنچه را كه او آرزو كند، خداى تعالى هم همان را برايش مىخواهد، البته آنچه را كه او به مقتضاى فطرتش مايه خوشى زندگى و سعادت خود تشخيص مىدهد، نه آنچه را كه واهمه كاذبش سعادت و خوشى مىداند.
و اينكه فرمود: خدا كافى و كفيل او است، علتش اين است كه خداى تعالى آخرين سبب است، كه تمامى سببها بدو منتهى مىشود، در نتيجه وقتى او چيزى را اراده كند بهجا مىآورد و به خواسته خود مىرسد، بدون اينكه
ارادهاش دگرگونى پذيرد، او است كه مىگويد: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ»؛(1)و چيزى بين او و خواستهاش حائل نمىگردد، چون او است كه مىگويد: «وَ اللَّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ»؛(2)و اما ساير اسباب كه انسانها در رفع حوائج خود متوسل بدانها مىشوند، سببيت خود را از ناحيه خدا مالكند، و آن مقدار را مالكند كه او به آنها داده، و هر صاحب قدرتى آن مقدار قدرت دارد كه به آن داده، در نتيجه در مقام فعل آن مقدار مىتواند عمل كند كه او اجازهاش داده باشد.
پس تنها خدا براى هر كس كه بر او توكل كند كافى است، و هيچ سبب ديگر چنين نيست، «إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ»؛ خدا به هر چه بخواهد مىرسد، او است كه فرموده: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»؛(3)و نيز فرموده: «قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَیءٍ قَدْراً»، پس هيچ چيز نيست مگر آنكه قدرى معين و حدى محدود دارد، و خداى سبحان موجودى است كه هيچ حدى او را تحديد نمىكند، و هيچ چيزى به او احاطه نمىيابد، و او خودش محيط به هر چيز است.
اين معناى آيه بود، از نظر اينكه در بين آيات طلاق واقع شده و با مورد طلاق منطبق مىشود، و اما اگر از سياق و مورد صرفنظر كنيم، و اطلاق خود آيه را در نظر بگيريم، جملۀ «و مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ» اين مفاد
را به دست مىدهد كه هر كس از خدا بترسد و به حقيقت معناى كلمه پروا داشته باشد- كه البته چنين تقوايى حاصل نمىشود مگر با معرفت نسبت به خدا و اسما و صفات او - و سپس به خاطر رعايت جانب او از محرمات و ترك واجبات - كه لازمه آن اين است كه اراده نكند مگر فعل و تركى را كه او اراده كرده باشد، و لازمه اين هم آن است كه ارادهاش در اراده خداى تعالى مستهلك شده باشد - چنين كسى هيچ عملى انجام نمىدهد مگر از ارادهاى از خدا.
لازمه اين نيز آن است كه خود را و متعلقات خود از مشخصات و افعالش را ملك خداى تعالى بداند، آن هم ملك طلق او، و او را مالك على الاطلاق خود بداند، مالكى كه به هر نحو بخواهد مىتواند در ملكش تصرف كند، و اين ملكيت همان ولايت خدايى است كه خدا با آن ولايت متولى أمر بندهاش مىباشد، پس براى بنده از ملك حقيقى چيزى باقى نمىماند مگر آنچه كه خداى سبحان تمليكش كرده باشد، تازه همان را هم كه او دارد باز به ملكيت خدا باقى است، و ملك همهاش از خداى عز و جل است.
اينجاست كه خداى تعالى چنين بندهاى را به حكم «يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً» از تنگناى وهم و زندان شرك نجات مىدهد، ديگر به اسباب ظاهرى دلبسته نيست و به حكم «وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ» از جايى كه او احتمالش را هم ندهد رزق مادى و معنويش را فراهم مىكند، اما رزق ماديش را بدون پيش بينى خود او مىرساند، براى اينكه او قبل از رسيدن به چنين توكلى رزق خود را حاصل دسترنج خود و اثر اسباب ظاهرى مىدانست، همان اسبابى كه دل به آن بسته بود، و از آن اسباب هم كه بسيار زيادند جز به اندكى اطلاع نداشت، و مثلش مثل كسى بود كه
در شبى بس ظلمانى نور بسيار ضعيفى پيش پايش را روشن كرده باشد، و از ما وراى آن فضاى اندك بىخبر باشد، و ليكن خداى سبحان از همه اسباب خبر دارد، و او است كه اسباب و مسببات را پشت سر هم مىچيند، و هر طورى كه بخواهد نظام مىبخشد، و به هر يك از آن اسباب بخواهد اجازه تأثير مىدهد تأثيرى كه خود بنده چنان تأثيرى براى آن سراغ نداشته.
و اما رزق معنويش را - كه رزق حقيقى هم همانست، چون مايه حيات جان انسانى است، و رزقى است فناناپذير - بدون پيش بينى خود او مىرساند، دليلش اين است كه انسان نه از چنين رزقى آگهى دارد و نهمىداند كه از چه راهى به وى مىرسد.
و كوتاه سخن اينكه: خداى سبحان كه، ولى و عهدهدار سرپرستى بنده متوكل خويش است، او را از پرتگاه هلاكت بيرون مىكشد، و از طريقى كه خود او پيشبينى آن را نمىكند، روزى مىدهد، و چنين بندهاى به خاطر اينكه بر خداى تعالى توكل كرده، و همه امور خود را به او واگذار نموده، هيچ چيز از كمال و از نعمتهايى را كه قدرت به دست آوردن آن را در خود مىبيند از دست نمىدهد، خلاصه آنچه را كه اميدوار بود به وسيلۀ سعى و كوشش خود به دست آورد همان را خداى تعالى برايش فراهم مىكند، براى اينكه او به وى توكل كرد، و كسى كه بر خدا توكل كند، خدا همهكاره او مىشود، و هيچ سبب از اسباب ظاهرى اينطور نيست، براى اينكه هر سببى را كه در نظر بگيرى يك بار كارگر مىافتد بار ديگر نمىافتد، ولى خداى تعالى اين طور نيست، «إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ»، چون خدا به كار خود مىرسد و تمامى امور در حيطه قدرت خداى تعالى است «قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ
شَیءٍ قَدْراً» و وقتى حدود و اندازه هر موجودى را خداى تعالى معين مىكند، بنده متوكل هم يكى از موجودات است، او نيز از تحت قدرت خدا خارج نيست، پس اندازهها و حدود او نيز به دست خدا است.
و چنين مقامى تنها نصيب صالحين از اولياى اين امت مىشود، و اما افراد پايينتر يعنى افراد متوسط از اهل تقوى كه درجات پايينترى از حيث معرفت و عمل دارند، از موهبت ولايت خدايى هم آن مقدارى برخوردارند كه با اخلاص ايمان و اعمال صالحشان مطابقت دارد، و چنان نيست كه هيچ بهرهاى از اين موهبت نداشته باشند، چگونه محروم باشند با اينكه خداى عز و جل فرموده: «وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ»؛(1)و جاى ديگر به طور مطلق فرموده: «وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُتَّقِينَ».(2)
آرى همين كه به دين حق متدين هستند، و اين سنت حيات را پذيرفته، ورود و خروجشان در امور ناشى از اراده خداى تعالى است، خود تقوى اللَّه و توكل بر او است، براى اينكه اين گونه افراد مؤمن و متقى اراده خداى تعالى را در جاى اراده خودشان قرار دادهاند، در نتيجه به همان مقدار از سعادت زندگى برخوردار مىشوند، و خداى تعالى برايشان از هر ناملايمى مخرجى قرار مىدهد، و از جايى كه خود آنان به فكرشان نرسد روزيشان مىدهد، و پروردگارشان كافى ايشان است، و او به كار خود مىرسد و اراده خود را به كرسى مىنشاند، و چگونه چنين نباشد با اينكه او است كه براى هر چيزى قدر و مقدارى معين كرده است.
و اين مؤمنين از محروميت از سعادت هم آن مقدار سهم دارند كه شرك
در ايمان و عملشان رخنه كرده باشد، و رخنه هم مىكند، چون همانطور كه در بالا گفتيم غير از صالحان از اولياى خدا، آنها كه از رتبه پايينترند از شرك خالى نيستند، همچنان كه فرمود: «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»؛(1)و از سوى ديگر به طور مطلق فرموده: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ».(2)
و نيز فرموده: «وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً»؛(3)يعنى هر كسى كه از شرك توبه كند، و باز به طور مطلق فرموده: «وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ».(4)
پس مؤمن به هيچ درجه از درجات ولايت اللَّه بالا نمىرود مگر با توبه از شرك خفى كه هر مرحله از آن پايينتر از درجه ولايت آن مرحله است.
آيه مورد بحث از آيات برجسته قرآن است، و مفسرين درباره جمله جمله آن سخنانى پراكنده دارند، كه از نقلش صرفنظر مىكنيم.(5)
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إيماناً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»؛(6)«مؤمنان، تنها كسانى هستند كه هر گاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان میگردد؛ و هنگامى كه آيات او بر آنها خوانده مىشود، ايمانشان فزونتر مىگردد؛ و تنها بر پروردگارشان توكل دارند.»
1) . «بيشترشان به خدا ايمان نمىآورند، مگر آنكه در عين حال مشركند.» (يوسف / 106)
2) . «خدا اين گناه را كه به وى شرك بورزند نمىآمرزد.» (نساء / 48)
3) . «و من به طور قطع آمرزنده هر كسى هستم كه توبه كند، و ايمان آورده عمل صالح انجام دهد.» (طه / 82)
4) . «از خدا طلب مغفرت كنيد كه خدا آمرزنده مهربان است.» (مزمل / 20)
5) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، مترجم: موسوی، محمدباقر، ج19، ص: 527.
6) . انفال / 2.
در آيه گذشته به تناسب گفتگويى كه در امر غنائم ميان بعضى از مسلمانان روى داده بود سخن از تقوا و پرهيزكارى و ايمان به ميان آمد، براى تكميل اين موضوع در آيات مورد بحث صفات «مومنان راستين و حقيقى» در عباراتى كوتاه و پر معنى بيان شده است.
در اين آيات خداوند به پنج قسمت از صفات برجسته مؤمنان اشاره كرده كه سه قسمت آن، جنبه روحانى و معنوى و باطنى دارد و دو قسمت آن جنبه علمى و خارجى، سه قسمت اول عبارتند از «احساس مسئوليت» و «تكامل ايمان» و «توكل» و دو قسمت ديگر عبارتند از «ارتباط با خدا» و «ارتباط و پيوند با خلق خدا».
نخست مىگويد: «مؤمنان تنها كسانى هستند كه هر وقت نام خدا برده شود، دلهاى آنها به خاطر احساس مسئوليت در پيشگاهش ترسان مىگردد»؛ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ».
«وجل» همان حالت خوف و ترسى است كه به انسان دست مىدهد كه سرچشمه آن يكى از اين دو چيز است، گاهى به خاطر درك مسئوليتها و احتمال عدم قيام به وظائف لازم در برابر خدا مىباشد، و گاهى به خاطر درك عظمت مقام و توجه به وجود بىانتها و پر مهابت او است.
توضيح اينكه: گاه مىشود انسان به ديدن شخص بزرگى كه راستى از هر نظر شايسته عنوان عظمت است مىرود. شخص ديدار كننده گاهى آن چنان تحت تأثير مقام پر عظمت او قرار مىگيرد، كه احساس يك نوع وحشت در درون قلب
خويش مىنمايد، تا آنجا كه به هنگام سخن گفتن لكنت زبان پيدا مىكند و حتى گاهى حرف خود را فراموش مىنمايد، هر چند آن شخص بزرگ نهايت محبت و علاقه را به او و همه دارد، و كار خلافى نيز از اين شخص سرنزده است، اين نوع ترس، بازتاب و عكسالعمل درك عظمت است.
قرآن مجيد مىگويد: «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ»؛(1)
«اگر اين قرآن را بر كوه نازل مىكرديم، خاشع و ترسان و از خوف خدا شكافته مىشد»؛ و نيز مىخوانيم «إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»؛(2)
«تنها بندگان عالم و آگاه از عظمت خدا، از او مىترسند».
و به اين ترتيب پيوندى ميان آگاهى و خوف، همواره بر قرار است، بنا بر اين اشتباه است، كه ما سرچشمه خوف و خشيت را تنها عدم انجام وظايف و مسئوليتها بدانيم.
سپس دومين صفت آنها را چنين بيان مىكند: آنها همواره در مسير «تكامل» پيش مىروند و لحظهاى آرام ندارند، «و هنگامى كه آيات خدا بر آنها خوانده شود بر ايمانشان افزوده مىشود»؛ «وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً» نمو و تكامل، خاصيت همه موجودات زنده است، موجود فاقد نمو و تكامل يا مرده است و يا در سراشيبى مرگ قرار گرفته، مؤمنان راستين، ايمانى زنده دارند، كه نهالش با آبيارى از آيات خدا روز بروز نمو بيشتر و گلها و شكوفهها و ميوههاى تازهترى پيدا مىكند،
آنها هم چنان مردگان زنده نما در جا نمىزنند، و در يك حال ركود و يك نواختى مرگبار نيستند، هر روز كه نو مىشود فكر و ايمان و صفات آنها هم نو مىشود.
سومين صفت بارز آنها اين است كه «تنها بر پروردگار خويش تكيه و توكل مىكنند»؛ «وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ».
افق فكر آنها آن چنان بلند است كه از تكيه كردن بر مخلوقات ضعيف و ناتوان هر قدر هم به ظاهر عظمت داشته باشند، ابا دارد، آنها آب را از سرچشمه مىگيرند و هر چه مىخواهند و مىطلبند، از اقيانوس بىكران عالم هستى، از ذات پاك پروردگار مىخواهند، روحشان بزرگ و سطح فكرشان بلند، و تكيه - گاهشان تنها خدا است.
اشتباه نشود مفهوم توكل آن چنان كه بعضى از تحريف كنندگان پنداشتهاند، چشمپوشى از عالم اسباب و دست و روى دست گذاشتن و به گوشهاى نشستن نيست؛ بلكه مفهومش خودسازى و بلند نظرى و عدم وابستگى به اين و آن و ژرفنگرى است، استفاده از عالم اسباب جهان طبيعت و حيات، عين توكل بر خدا است؛ زيرا هر تأثيرى در اين اسباب است به خواست خدا و طبق اراده او است.
پس از ذكر اين سه قسمت، از صفات روحانى و نفسانى مؤمنان راستين مىگويد: آنها در پرتو احساسمسئوليت و درك عظمت پروردگار و همچنين ايمان فزاينده و بلندنگرى توكل، از نظر عمل داراى دو پيوند محكمند، پيوند و رابطه نيرومندى با خدا و پيوند و رابطه نيرومندى با بندگان خدا.(1)
«كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ فی أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ الَّذي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج7، ص: 87.
وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ قُلْ هُوَ رَبِّي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ مَتابِ»؛(1)«همان گونه (كه پيامبران پيشين را مبعوث كرديم،) تو را به ميان امّتى فرستاديم كه پيش از آنها امتهاى ديگرى آمدند و رفتند، تا آنچه را به تو وحى نمودهايم بر آنان بخوانى، در حالى كه به رحمان [خداوندى كه رحمتش همگان را فراگرفته] كفر مىورزند؛ بگو: «او پروردگار من است! معبودى جز او نيست! بر او توكّل كردم؛ و بازگشتم به سوى اوست!»
«قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ آمَنَّا بِهِ وَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْنا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ فی ضَلالٍ مُبينٍ»؛(2)«بگو: او خداوند رحمان است، ما به او ايمان آورده و بر او توكّل كردهايم؛ و به زودى مىدانيد چه كسى در گمراهى آشكار است!»
«إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا وَ اللَّهُ وَلِيُّهُما وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»؛(3)«(و نيز به ياد آور) زمانى را كه دو طايفه از شما تصميم گرفتند سستى نشان دهند (و از وسط راه بازگردند)؛ و خداوند پشتيبان آنها بود (و به آنها كمك كرد كه از اين فكر بازگردند)؛ و افراد باايمان، بايد تنها بر خدا توكّل كنند!»
«إِذْ هَمَّتْ»؛ يعنى عزم و قصد كردند.
«طائِفَتانِ»؛ دو فرقه و دو طائفه.
«مِنْكُمْ»؛ از شما مسلمين.
«أَنْ تَفْشَلا»؛ كه بترسند و راه جبن پيش گيرند.
دو طائفه يكى بنو سلمه بود و ديگرى بنو حارثه كه دو طائفه از قبيله انصار بودند (از ابن عباس و جابر بن عبد اللَّه و حسن و قتاده و مجاهد و حضرت صادق و حضرت باقر(علیهما السلام).
جبايى گويد: دو طايفه يكى از مهاجران و يكى از انصار بودند و علت تصميم آنها بر نزاع اين بود كه عبد اللَّه بن ابىسلول در روز احد آنان را گفت كه دست از جنگ با مشركان بردارند و به مدينه بازگردند و آنها نيز به اين كار تصميم گرفتند، ولى انجام ندادند.
«وَ اللَّهُ وَلِيُّهُما»؛ و خدا ناصر آنان است.
جابر بن عبد اللَّه گويد: آيه درباره ما (انصار) نازل شده و نازل نشدن آن هم محبوب ما نبود؛ زيرا و اللَّه وليهما در اين آيه است (كه مدح ما را میرساند). بعضى از محققان گفتهاند كه اين همّ و اراده خاطرهاى بود كه به فكرشان گذشت نه عزم و اراده قطعى؛ زيرا خداوند آنها را در عين اين تصميم مدح گفته و اگر همّ و تصميم قطعى بود ذمّ آنها اولى از مدح بود.
«وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»؛ مؤمنان فقط بر خداوند در جميع احوال و امور توكل كنند.
از حضرت صادق(علیه السلام) روايت است كه: سبب غزوه احد اين بود كه قريش چون از جنگ بدر بازگشتند و 70 كشته و 70 اسير به مسلمين دادند، ابوسفيان گفت اى مردم قريش زنان خود را اجازه ندهيد بر كشتگان خود بگريند كه اشكهايشان چون فرو ريزد اندوه و دشمنى محمد(صلی الله علیه وآله ) را از دلهايشان ببرد و پس از جنگ احد
بزنان اجازه گريه و ندبه دادند. به هر حال براى جنگ احد 3 هزار سوار و 2 هزار پياده از مكه بيرون شدند و زنان را نيز با خود بردند چون اين خبر به پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) رسيد اصحاب را جمع فرمود و بر جهاد تشويق و تحريكشان نمود.
عبد اللَّه بن ابىسلول گفت يا رسول اللَّه از مدينه بيرون نمیرويم تا در كوچههاى مدينه با دشمن بجنگيم تا همه اهل مدينه از خرد و كلان و زن و مرد و پير و جوان و قوى و ضعيف همه در راه و از پشت بامها با دشمن جنگ كنند و تاكنون با هيچ دشمنى در داخل مدينه و اندرون حصارهاى خود نجنگيديم مگر اينكه پيروز شديمو در هر جنگى كه از مدينه بيرون رفتيم شكست خورديم.
سعد بن معاذ و ديگر اوسيان برخاستند و عرضه داشتند كه يا رسول اللَّه تاكنون كسى از طوائف عرب بر پيروزى ما طمع نكرده در حالى كه مشرك بوديم و اكنون كه تو در بين مايى چگونه طمعى توانند كرد حتماً به سوى دشمن بيرون میرويم هر كس از ما كشته شود شهيد است و هر كس بماند ثواب مجاهد را دريابد. پيغمبر اكرم رأى ايشان را پسنديد و با جمعى از اصحاب براى سنگر گرفتن بيرون شد چنان كه خداى تعالى فرمايد: «وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ...».
عبد اللَّه بن ابىسلول از رفتن با پيغمبر خوددارى كرد و جمعى از قبيله خزرج هم با او از جنگ كناره كردند.
قريش به احد رسيدند و پيغمبر اكرم قبلاً با اصحاب سنگر گرفته بود كه جمعاً 700 تن بودند و عبد اللَّه بن جبير را با 50 تيرانداز بر جلو و عقب شكاف كوه احد گماشت كه كفار از آنجا حمله نكنند و به عبد اللَّه بن جبير و يارانش فرمود اگر ديديد كه ما كفار را حتى تا پشت دروازه مكه فرارى داديم هرگز از اينجا بر مخيزيد
و سنگر را خالى مسازيد و اگر ديديد كه آنها ما را شكست دادند و تا مدينه تعقيب كردند باز از جاى خود مجنبيد و در مراكز خود ثابت بمانيد.
ابو سفيان هم خالد بن وليد را با 200 سوار در كمين نهاد و گفت وقتى ديديد كه به هنگام جنگ درهم شديم از اين شكاف بر ايشان در آييد و از پشت حمله آريد.
پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) دستور داد اصحاب موضع گرفتند و پرچم را به دست على داد انصار بر مشركان قريش حمله بردند و آنان را شكستى مفتضحانه دادند و اصحاب پيامبر(صلی الله علیه وآله ) در خيمه و مركز سپاه و متعلقات آنها قرار گرفتند.
خالد با 200 سوار به طرف عبد اللَّه بن جبير حملهور شدند، ولى با تيرباران آنها مواجه گشتند و پاى بمراجعت نهادند.
اصحاب عبد اللَّه بن جبير كه ديدند ياران پيغمبر اثاث و خيمههاى مشركان را غارت میكنند به عبد اللَّه گفتند رفقاى ما به غنيمت دست يافته و ما بىنصيب مانديم. عبد اللَّه گفت از خدا بترسيد پيغمبر قبلاً به ما فرمود جاى خود را هرگز رها نكنيم، ولى آنان سخن وى را نپذيرفتند و يكى يكى جاى خود را رها كردند و به جمع كردن غنيمت روى آوردند تا سنگرگاهشان خالى شد و عبد اللَّه جبير با 12 تن باقى بماند. پرچمدار قريش طلحة بن ابىطلحه عبدى از بنىعبد الدار بود. على(علیه السلام) او را بكشت.
پرچم وى را ابوسعيد بن ابىطلحه بگرفت على(علیه السلام) او را هم بكشت و پرچم بيافتاد. مسافع بن ابىطلحه آن را بگرفت على(علیه السلام) او را هم بكشت و به همين منوال نه تن از بنىعبد الدار بر سر پرچم به دست على(علیه السلام) كشته گشتند تا اينكه بندهاى
از آنان به نام ثواب آن را بگرفت و به سوى على(علیه السلام) رفت حضرت دست راستش بينداخت وى پرچم به دست چپ بگرفت حضرت دست چپش نيز بريد پرچم را با باقيمانده دو دست بريده به سينه چسبانيد و رو بابى سفيان كرد و گفت آيا وظيفه خود را نسبت به عبد الدار بانجام رسانيدم. على(علیه السلام) ضربتى بفرقش بزد و او را بكشت و پرچم بيفتاد. پرچم را عمرة بنت علقمه كنانى برداشت و بلند كرد. خالد به طرف عبد اللَّه جبير حمله برد اصحابش جز چند تن فرار كردند خالد آنها را بكشت و از آن شكاف از پشت به مسلمين حمله آورد. قريش كه در حال فرار بودند چون ديدند كه پرچمشان بلند شد بازگشتند و به آن پناهنده شدند و بر مسلمين حمله آوردند.
اصحاب پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) كه از جلو و عقب محاصره شده و سرگرم غنايم بودند شكستى سخت بخوردند و رو بفرار نهادند و به دامنه شكافهاى كوه پناهنده میشدند.
پيغمبر اكرم چون فرار مسلمين را ملاحظه نمود عمامه از سر برداشت و فرمود به سوى من آييد من پيغمبر خدايم به سوى من شتابيد كجا فرار میكنيد از خدا و پيغمبرش میگريزيد.
از آن طرف هند دختر عتبه زن ابىسفيان بنزد هر مردى از مشركان كه فرار میكرد، ميل و سرمهدانى مىافكند و ميگفت تو زنى بيش نيستى بگير و خود را بياراى.
حمزه عموى پيغمبر بر مشركان حمله میكرد مشركان چون او را ميديدند سخت از جلويش میگريختند و هيچ كس را قدرت ماندن پيش روى او نبود.
هند به وحشى غلام خود وعده داده بود كه اگر پيغمبر يا حمزه يا على را بكشد چنين و چنان بوى جايزه بخشد و پاداش دهد.
وحشى قبلاً بنده جبير بن مطعم بود وى نقل میكند كه اما بر محمد(صلی الله علیه وآله ) قدرت پيدا نكردم و اما على را ديدمكه باطراف خود سخت مواظبت دارد و اميدى بر قتل او نيست، ولى براى حمزه كمين كردم و ديدم كه مردم را چون شير پيش انداخته و بر آنها حمله میبرد. از كنار من گذشت و پاى بر كنار نهرى نهاد پايش فرو رفت و به سر در آمد من در اينموقع حربه خود بر سر دست بتكان آوردم و به سويش پرتاب كردم. حربه بر تهيگاه حمزه نشست و از جلويش بيرون شد و برو در افتاد من جلو رفتم و شكمش را بشكافتم و جگرش را در آورده و براى هند بردم و گفتم كه اين جگر حمزه است. هند آن را در دهان نهاد و در آن بگردانيد، ولى خداوند آن را بدهانش چون سنگ سخت گردانيد به ناچار آن را از دهان بيرون افكند.
پيغمبر فرمود خداوند فرشتهاى را مأمور ساخت تا جگر حمزه را بهجاى خود باز نهاد.
هند نزديك جنازه حمزه شد و گوش و دست و پاى او را بريد. با پيغمبر جز دو كس نماند. على(علیه السلام) و ابودجانه سماك بن خرشه. هر گاه جمعى به پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) حمله میكردند على به جلو میشتافت و آنها را دفع میكرد تا شمشيرش بشكست. پيغمبر شمشير خود ذوالفقار را بدو داد. پيغمبر بگوشهاى از دامنه احد رفت و بايستاد و جنگ و حمله مشركان منحصر به يك طرف شد و على(علیه السلام) همواره با مشركان بجنگيد تا 70 جراحت به سر و روى و شكم و دست و پايش رسيد. على بن ابراهيم در تفسير خود چنين آورده:
جبرئيل به پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) عرضه داشت يا رسول اللَّه الحق اين فداكارى على مواسات با تست. حضرت فرمود من از عليم و على از منست جبرئيل گفت من نيز از شمايم.
حضرت صادق(علیه السلام) فرمايد: پيغمبر به جبرئيل نظر افكند كه بر ميان زمين و آسمان بر كرسىاى نشسته و همى گويد «لا سيف الا ذوالفقار و لا فتى الا على؛ شمشيرى نيست جز ذوالفقار و جوانمردى نيست جز على.»
ابن ابىاسحاق و سدى و واقدى و ابن جرير و ديگران روايت كنند كه مشركان روز چهار شنبه به احد وارد شدند (در شوال سال سوم هجرى) و پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) روز جمعه به جلوى ايشان رفت و جنگ روز شنبه نيمه شهر واقع شد.
در اين جنگ دندان پيغمبر بشكست و صورتش مجروح شد. سپس مهاجرين، پس از شكست بازگشتند و از مسلمين 70 نفر كشته شدند. و كفار بدنهاى عدهاى از شهيدان را مثله كرده بودند كه حمزه بيش از همه مثله شده بود و دست طلحه مضروب گشت و سعد بن ابىوقاص جلوى روى پيغمبر تير ميانداخت و حضرت میفرمود پدر و مادرم فدايت بيانداز.
چون خداوند مسلمين را به صبر امر فرمود؛ «إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا»؛ دنبال آن در آيه قبل يارى خود را از مسلمين و همچنين پايدارى ايشان را در روز بدر ذكر كرد و سپس در اين آيه امتحان و وعدههايى كه بايشان در روز احد داده و اينكه از عهده امتحان بر نيامده و صبر نكردند ياد فرموده و گفتهاند نظم و ارتباط آيات اينست كه: «ان تصبروا ينصركم كما نصركم يوم بدر و ان لم تصبروا انزل بكم ما نزل يوم
احد حيث خالفتم امر رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله )» يعنى اگر صبر كنيد شما را چنان كه روز بدر يارى كردم يارى خواهم كرد و اگر صبر ننمائيد بر شما همان رود كه در روز احد در اثر مخالفت امر پيغمبر به سر شما آمد.
ابو مسلم گويد كه اين قسمت متصل است به قول خداوند «قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ» چنان كه ذكر آن گذشت.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلينَ * إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»؛(2)
«به (بركت) رحمت الهى، در برابر آنان [مردم] نرم (و مهربان) شدى! و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو، پراكنده مىشدند، پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب! و در كارها، با آنان مشورت كن! اما هنگامى كه تصميم گرفتى، (قاطع باش! و) برخدا توكل كن!؛ زيرا خداوند متوكلان را دوست دارد. اگر خداوند شما را يارى كند، هيچ كس بر شما پيروز نخواهد شد! و اگر دست از يارى شما بردارد، كيست كه بعد از او، شما را يارى كند؟! و مؤمنان، تنها بر خداوند بايد توكل كنند!»
سپس خداوند بيان میفرمايد كه سهلگيرى پيغمبر(صلی الله علیه وآله ) نسبت بايشان و گذشت او از گناه ايشان رحمتى است از طرف خداوند كه او را نرمخو و عطوف و خوش خلق قرار داده.
«فَبِما رَحْمَةٍ»؛ يعنى به واسطۀ رحمت.
«مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ»؛ يعنى نرمى تو با آنها از چيزهاييست كه موجب داخل شدن آنان در دين است؛ زيرا تو با صفات كريم و اخلاق حسن و سجاياى نيكو كه دارى برهان و دليل بر ايشان میآورى.
«وَ لَوْ كُنْتَ»؛ اى محمد اگر بودى.
«فَظًّا»؛ جفا پيشه و بد خلق.
«غَلِيظَ الْقَلْبِ»؛ سنگدل و بىمهر و عطوفت.
«لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»؛ يعنى اصحاب تو از اطرافت پراكنده شده و از تو فرار میكردند.
و اينكه بين فظاظه و غلظت جمع كرده با اينكه هر دو قريب المعنى هستند براى اينست كه فظاظت خشونت در كلام است، پس هم خشونت در كلام و هم قساوت و سختى دل را از او نفى فرموده.
«فَاعْفُ عَنْهُمْ»؛ آنچه را بين تو و ايشان از كدورتهاست عفو نما.
«وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ»؛ و آنچه بين من و آنهاست طلب آمرزش كن.
و گفتهاند يعنى از فرار آنها در احد عفو نما و براى اين گناهان طلب آمرزش كن.
«وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ»؛ يعنى آراء آنها را استخراج كن و از آنچه در نزد آنهاست با خبر باش.
در فايده مشورت پيغمبر با اصحاب با وجود بىنيازى او از مشورت از اين باب كه با وحى خدا راه صواب را همواره میداند و ديگر نيازى بر شناختن رأى صواب از فكر بندگان نيست (با كثرت اشتباه بندگان و عدم اشتباه در وحى) اختلاف است و چند قول آمده:
اين كار براى پاك ساختن نفوس ايشان و جلب الفت و رفع كدورت و نگرانى آنهاست و تا بدانند كه پيغمبر به قول آنها اعتماد دارد و بآراء آنها مراجعه مىنمايد. (از قتاده و ربيع و ابن اسحاق).
تا امت در مشاورت به او اقتدا كنند و آن را براى خود نقص و ننگ ندانند. (از سفيان بن عيينه).
اين كار براى تجليل اصحاب بود. (از حسن و ضحاك).
براى امتحان آنها بود تا با مشورت خيرخواه و بد انديش را از هم باز شناسد.
اين مشورت در امور دنيا و نقشههاى جنگ و كيفيت برخورد با دشمن است و در چنين امورى كمك گرفتن از فكر ايشان جايز است. (از ابىعلى جبايى).
«فَإِذا عَزَمْتَ»؛ چون تصميم قلبى بر انجام و امضاى كار گرفتى. و از حضرت امام صادق(علیه السلام) حديث است كه: «عزيمت بضم عين» است و بنا بر اين قرائت، معنى چنين است:
پس چون من براى تو عزم پديد آوردم و تو را به راه صواب ارشاد كردم و توفيق به تو دادم و اراده و صلاح را به تو باز نمودم.
«فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»؛ يعنى به خدا اعتماد كن و امر خود به او واگذار كن.
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ»؛ يعنى خداوند كسانى كه به او اعتماد دارند و از ديگرى دل بر میدارند و امر خود را بلطف و تدبير او میسپرند دوست دارد.
و در اين آيه دلالت است بر اختصاص پيغمبر ما باخلاق كريمه و افعال حسنه و از عجائب حضرتش اينكه اسباب بزرگى را بيش از همه دارا بود؛ زيرا نسبش از همه عالیتر بود و مقاماتش از همه والاتر و اشجع و سخىترين و پاكترين و فصيحترين آنها بود، ولى در عين حال از همه متواضعتر بود و از تواضع او اين بود كه لباس خود را خود وصله میزد و نعلين خود را پينه میكرد و بر الاغ سوار میشد و دعوت بندگان و بردگان را اجابت میفرمود و بر خاك مىنشست و مردم را بدون خشم و اخم و رنجاندن خاطر به خدا میخواند.
چه نيكو مدح كرده آن كس كه در مدح حضرتش میفرمود:فما حملت من ناقه فوق ظهرها
ابرّوا و فى ذمة من محمد
ترجمه: هيچ ناقه (و مركبى) بر پشت خود بهتر و با وفاتر از محمد(صلی الله علیه وآله ) سوار نكرده و در آيه نيز ترغيب مؤمنان است بر عفو از گناهكار و نيز طلب آمرزش بر بدكار و نيز ترغيب است بر مشورت با يكديگر در امور خود و همچنين نهى است از خشونت در گفتار و غفلت در اخلاق و جفاى در عمل و نيز آنها را به توكل به خدا و واگذارى كارها به او میخواند و نيز دلالت دارد بر لطف الهى كه اگر رحمت نبود و نرمى و تواضع از پيغمبر صادر نمیشد و اگر اين نبود كسى دعوت او را نمىپذيرفت و نيز
بيان كرده كه امور نفرتآور از پيغمبر ما و ديگر انبياء و مردم مانند آنها و جانشينان آنها كه حجت بر مردم هستند بدور است و اين آيه نيز آنها را از گناهان كبيره پاك میداند؛ زيرا نفرت نسبت به گناهان كبيره بيشتر است.
چون خداوند پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله ) را امر به توكل فرمود اينك معناى وجوب توكل بر خدا را بيان میدارد.
«إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ»؛ اگر خداوند شما را بر مبارزه دهندگان عليه شما يارى كند.
«فَلا غالِبَ لَكُمْ»؛ هيچكس قدرت بر پيروزى شما را نخواهد داشت اگر چه عدد دشمنان و مبارزان زياد و جمعيت شما اندك باشد.
«وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ»؛ يعنى اگر يارى خود را از شما باز گيرد و شما را در برابر دشمن به حال خود گزارد به واسطۀ گناهانى كه كردهايد.
«فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ»؛ مرجع ضميرها (بعده) اللَّه است با حذف مضاف آن (يعنى بعد خذلان اللَّه) يعنى، پس از خذلان خدا ديگر ياورى نخواهيد داشت بنا بر اين معنى «من» نفى است به صورت استفهام به اين معنى كه «كيست ياور شما؟» يعنى هيچكس نخواهد بود و اينكه حرف استفهام معنى نفى را در بردارد براى اينست كه جواب آن منفى است و با ذكر آن از ذكر جواب بىنياز شدهايم و اين كار براى اقرار گرفتن از مخاطب بليغتر است.
«وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»؛ مؤمنان بايد به خدا توكل كنند. آيه متضمن ترغيب مؤمنين است بر طاعت خدا كه به اين وسيله استحقاق نصرت الهى را پيدا میكنند.
و نيز متضمن تحذير و دور داشتن از معصيت خداوند است كه آنها را مستحق خذلان مىگرداند و نيز توكل بر خدا را واجب مینمايد كه توكل مانع میشود از اينكه خداوند آنها را بخودشان واگذارد تا در نتيجه هلاك شوند.
ابو على جبايى گويد: در آيه دلالتى است كه اگر كسى مغلوب دشمنان خدا شد مورد نصرت حق نبوده؛ زيرا كسى را كه خداوند يارى فرمايد مغلوب نخواهد شد و غلبه به حسب مصالح بندگان كه بر خدا معلومست میباشد. به علاوه براى اينكه مؤمنان با صبر و پايدارى در راه جهاد در عين ترس از شهادت و عدم اطمينان بر غلبه خود بمقامات ابرار نايل آيند البته اين مطلب كه گاه خداوند نصرت خود را از مؤمنان میگيرد در ميدان جهاد و پيروزى در جنگ است، ولى در دليل و برهان و حجت البته خداوند همواره مؤمنان را يارى مینمايد كه با ادله روشن و دلايل قطعى و محكم آنان را به طريق حق هدايت میكند و غلبه بر خصم را نصيب ايشان میگرداند و اگر اين نبود تكليف از طرف خداوند حسنى نداشت.
ابو القاسم بلخى گويد: مؤمنان همواره از جانب حق منصور و مؤيدند اگر در جهاد پيروز شوند كه منصور و غالبند و اگر در جنگ مغلوب شوند از نظر منطق و حجت پيروزند و جايز نيست كه خداوند به هيچ وجه كافر را غالب گرداند.
جبايى گويد: نصرت در مقام پيروزى در جهاد ثواب است (كه به مؤمنين مىدهد)؛ زيرا جايز نيست كه خداوند ستمكاران را يارى كند از اينرو كه استعلا و برترى آنها را بر ديگران به وسيلۀ ظلم هرگز اراده نمیكند.
ابن اخشيد گويد: به هر حال و در هر حال درست نيست، نصرت ظالمان و خذلان مؤمنان؛ زيرا خداوند به ما امر فرموده كه دستهاى را كه مورد تجاوز واقع
شده كمك كنيم گرچه احياناً مستحق ثواب نباشند و اما خذلان و منع از يارى، خود عقاب است بلا خلاف. و خذلان امتناع از كمك است بر ضد دشمن در موقع حاجت بكمك؛ زيرا اگر بكسى كه از يارى بىنياز است يارى نشود خذلان او نشده.(1)
«إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذينَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دينُهُمْ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ»؛(2)«و هنگامى را كه منافقان، و آنها كه در دلهايشان بيمارى است مىگفتند: اين گروه (مسلمانان) را دينشان مغرور ساخته است.» (آنها نمىدانستند كه) هر كس بر خدا توكّل كند، (پيروز مىگردد؛) خداوند قدرتمند و حكيم است!»
«إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ»؛ منافق كسى است كه قلباً كافر و ظاهراً مؤمن باشد.
«وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»؛ كسانى كه در دلهايشان مرض است، آنهايى هستند كه ظاهراً اظهار اسلام مىكنند و باطناً درباره آن ترديد دارند. برخى گفتهاند:
چند جوان از قريش بودند كه در مكه اسلام آوردند و پدرانشان آنها را بزندان افكندند.
اينان عبارتند از قيس بن وليد بن مغيره و على بن امية بن خلف و عاص بن منبه و حارث بن زمعه و ابوقيس بن فاكهة بن مغيره. در جنگ بدر، همين كه چشمشان بعده قليل مسلمين افتاد، گفتند:
«غَرَّ هؤُلاءِ دِينُهُمْ»؛ اينان مغرور دين خود شدهاند و بدون توجه به جمعيت
انبوه مشركين، فريب پيامبر خود خورده، به جنگ آمدهاند. سپس خداوند بيان مىكند كه مغرور خود آنها هستند: مىفرمايد:
«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»؛ هر كس كار خود را به خدا واگذارد و به او اعتماد كند و با رفتار خود، خدا را خشنود گرداند، خداوند ياريش مىكند و اسباب پيروزيش را فراهم مىسازد؛ زيرا او مقتدر و حكيم است و كسى كه به او پناه آورد، در پناه قدرت و حكمتش، مصونيت پيدا مىكند.(1)
«وَ ما لَنا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى ما آذَيْتُمُونا وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ»؛(2)«و چرا بر خدا توكّل نكنيم، با اينكه ما را به راههاى (سعادت) رهبرى كرده است؟! و ما به طور مسلّم در برابر آزارهاى شما صبر خواهيم كرد (و دست از رسالت خويش بر نمىداريم)! و توكّل كنندگان، بايد فقط بر خدا توكّل كنند!»
«چرا ما بر اللَّه توكل نكنيم، و در همه مشكلات به او پناه نبريم؟ چرا ما از قدرتهاى پوشالى و تهديدها بترسيم در حالى كه او ما را هدايت به راههاى سعادتمان كرده»؛ «وَ ما لَنا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَ قَدْ هَدانا سُبُلَنا».
جايى كه برترين موهبت، يعنى موهبت هدايت به راههاى سعادت را به ما عطا فرموده مسلماً ما را در زير پوشش حمايت خويش در برابر هر گونه تهاجم و كارشكنى و مشكلى قرار خواهد داد.
و سپس چنين ادامه مىدادند اكنون كه تكيهگاه ما خدا است، تكيهگاهى
شكست ناپذير و ما فوق همه چيز، «به طور قطع ما در برابر تمام آزار و اذيتهاى شما ايستادگى و شكيبايى خواهيم كرد»؛ «وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى ما آذَيْتُمُونا».
و بالآخره گفتار خود را با اين سخن پايان مىدادند كه «همه توكل كنندگان بايد تنها بر اللَّه توكل كنند»؛ «وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ».
در نخستين آيه مورد بحث مىخوانيم «مؤمنان» بايد بر خدا توكل كنند، و در آيه دوم مىخوانيم «متوكلان» بايد بر خدا توكل كنند، گويا جمله دوم مرحلهاى است وسيعتر و فراتر از مرحله اول يعنى مؤمنان كه سهل است- چون ايمان به خدا از ايمان به قدرت و حمايت او و توكل بر او جدا نمىتواند باشد- حتى غير مؤمنان و همه كس تكيهگاهى جز خدا پيدا نمىكنند؛ زيرا به هر كس بنگرند از خود چيزى ندارد همه نعمتها و قدرتها و موهبتها به ذات پاك او بر مىگردد، پس آنها نيز بايد سر بر آستان او بگذارند و از او بخواهند كه اين توكل آنها را دعوت به ايمان به اللَّه نيز مىكند.
آيات فوق پاسخى روشن به كسانى مىدهد كه نفى اعجاز پيامبران مىكنند، يا نفى معجزات پيامبر اسلام غير از قرآن و به ما مىفهماند كه پيامبران هرگز نگفتهاند ما معجزه نمىآوريم؛ بلكه مىگفتند جز به فرمان خدا و اجازه او دست به اين كار نمىزنيم؛ زيرا اعجاز كار او است و در اختيار او و هر زمان صلاح بداند به ما مىدهد.
«توكل» در اصل از مادۀ «وكالت» به معنى انتخاب وكيل كردن است، و اين را مىدانيم كه يك وكيل خوب كسى است كه حد اقل داراى چهار صفت باشد: آگاهى كافى، امانت، قدرت، و دلسوزى.
اين موضوع نيز شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه انتخاب يك وكيل مدافع در كارها در جايى است كه انسان شخصاً قادر به دفاع نباشد، در اين موقع از نيروى ديگرى استفاده مىكند و با كمك او به حل مشكل خويش مىپردازد.
بنا بر اين توكل كردن بر خدا مفهومى جز اين ندارد كه انسان در برابر مشكلات و حوادث زندگى و دشمنیها و سرسختیهاى مخالفان و پيچيدگیها و احياناً بنبستهايى كه در مسير خود به سوى هدف دارد در جايى كه توانايى بر گشودن آنها ندارد او را وكيل خود سازد، و به او تكيه كند، و از تلاش و كوشش باز نايستد؛ بلكه در آنجا هم كه توانايى بر انجام كارى دارد باز مؤثر اصلى را خدا بداند؛ زيرا از دريچه چشم يك موحد سرچشمه تمام قدرتها و نيروها او است.
نقطه مقابل «توكل بر خدا» تكيه كردن بر غير او است يعنى به صورت اتكايى زيستن، و وابسته به ديگرى بودن، و از خود استقلال نداشتن است، دانشمندان اخلاق مىگويند: توكل ثمره مستقيم توحيد افعالى خدا است؛ زيرا همانطور كه گفتيم از نظر يك موحد هر حركت و كوشش و تلاش و جنبش، و هر پديدهاى كه در جهان صورت مىگيرد بالآخره به علت نخستين اين جهان يعنى ذات خداوند ارتباط مىيابد، بنا بر اين يك موحد همه قدرتها و پيروزیها را از او مىداند.
با توجه به آنچه ذكر كرديم استفاده مىشود كه:
اولاً: توكل بر خدا، بر آن منبع فنا ناپذير قدرت و توانايى، سبب افزايش مقاومت انسان در برابر مشكلات و حوادث سخت زندگى است، به همين دليل به هنگامى كه مسلمانان در ميدان «احد» ضربه سختى خوردند، و دشمنان، پس از ترك اين ميدان بار ديگر از نيمه راه بازگشتند تا ضربه نهايى را به مسلمين بزنند، و اين خبر به گوش مؤمنان رسيد، قرآن مىگويد افراد با ايمان نه تنها در اين لحظه بسيار خطرناك كه قسمت عمده نيروى فعال خود را از دست داده بودند وحشت نكردند؛ بلكه با تكيه بر «توكل» و استمداد از نيروى ايمان بر پايدارى آنها افزوده شد و دشمن فاتح با شنيدن خبر اين آمادگى به سرعت عقب نشينى كرد.(1)
نمونه اين پايدارى در سايه توكل در آيات متعددى به چشم مىخورد، از جمله در آيه 122 آلعمران قرآن مىگويد: «توكل بر خدا جلو سستى دو طايفه از جنگجويان را در ميدان جهاد گرفت».
و در آيه 12 سوره ابراهيم توكل ملازم با صبر و استقامت در برابر جملات و صدمات دشمن ذكر شده است.
و در آيه 159 آلعمران براى انجام كارهاى مهم، نخست دستور به مشورت و سپس تصميم راسخ، و بعد توكل بر خدا داده شده است.
حتى قرآن مىگويد: در برابر وسوسههاى شيطانى «تنها كسانى مىتوانند مقاومت
1) . آلعمران / 173.
كنند و از تحت نفوذ او در آيند كه داراى ايمان و توكل باشند»؛ «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ».(1)
از مجموع اين آيات استفاده مىشود كه منظور از توكل اين است كه در برابر عظمت مشكلات، انسان احساس حقارت و ضعف نكند؛ بلكه با اتكاى بر قدرت بىپايان خداوند، خود را پيروز و فاتح بداند، و به اين ترتيب توكل اميد آفرين نيرو بخش و تقويت كننده، و سبب فزونى پايدارى و مقاومت است.
اگر مفهوم توكل به گوشهاى خزيدن و دست روى دست گذاشتن بود معنى نداشت كه درباره مجاهدان و مانندآنها پياده شود.
و اگر كسانى چنين مىپندارند كه توجه به عالم اسباب و عوامل طبيعى با روح توكل ناسازگار است، سخت در اشتباهند؛ زيرا جدا كردن اثرات عوامل طبيعى از اراده خدا يك نوع شرك محسوب مىشود، مگر نه اين است كه عوامل طبيعى نيز هر چه دارند از او دارند و همه به اراده و فرمان او است، آرى اگر عوامل را دستگاهى مستقل در برابر اراده او بدانيم اينجا است كه با روح توكل سازگار نخواهد بود.
چطور ممكن است چنان تفسيرى براى توكل بشود با اينكه شخص پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) كه سر سلسله متوكلان بود براى پيشبرد اهدافش از هيچگونه فرصت، نقشه صحيح، تاكتيك مثبت، و انواع وسائل و اسباب ظاهرى غفلت نمىنمود اينها همه ثابت مىكند كه توكل، آن مفهوم منفى را ندارد.
«ثانيا": توكل بر خدا آدمى را از وابستگيها كه سرچشمه ذلت و بردگى است نجات مىدهد و به او آزادگى و اعتماد به نفس مىبخشد.
1) . نحل / 99.
«توكل" با" قناعت" ريشههاى مشتركى دارد، و طبعاً فلسفه آن دو نيز از جهاتى با هم شبيه است و در عين حال تفاوتى نيز دارند در اينجا چند روايت اسلامى در زمينه توكل- به عنوان پرتوى روى مفهوم اصلى و ريشه آن مىآوريم:
امام صادق(علیه السلام) مىفرماید:
«ان الغناء و العز يجولان فاذا ظفرا بموضع التوكل اوطنا؛(1)
بىنيازى و عزت در حركتند هنگامى كه محل توكل را بيابند در آنجا وطن مىگزينند».
در اين حديث وطن اصلى بىنيازى و عزت «توكل» معرفى شده است.
از پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) نقل شده كه فرمود از پيك وحى خدا، جبرئيل، پرسيدم توكل چيست؟ گفت:
«العلم بان المخلوق لا يضر و لا ينفع، و لا يعطى و لا يمنع، و استعمال الياس من الخلق فاذا كان العبد كذلك لم يعمل لاحد سوى اللَّه و لم يطمع فى احد سوى اللَّه فهذا هو التوكل؛(2)
آگاهى به اين واقعيت كه مخلوق نه زيان و نفع مىرساند و نه عطا و منع دارد، و چشم از دست مخلوق برداشتن، هنگامى كه بندهاى چنين شد جز براى خدا كار نمىكند و از غير او اميد ندارد، اين حقيقت توكل است».
فردی از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) پرسيد «حدّ توکل چیست؟» آن حضرت فرمود:
«ان لا تخاف مع اللَّه احدا؛(3)اينكه با اتكاى به خدا از هيچكس نترسى!»(4).(5)
«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلْ أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرادَنِيَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرادَنی بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ»؛(1)«و اگر از آنها بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده؟ حتماً مىگويند: خدا! بگو: آيا هيچ درباره معبودانى كه غير از خدا مىخوانيد انديشه مىكنيد كه اگر خدا زيانى براى من بخواهد، آيا آنها مىتوانند گزند او را برطرف سازند؟! و يا اگر رحمتى براى من بخواهد، آيا آنها مىتوانند جلو رحمت او را بگيرند؟! بگو: خدا مرا كافى است؛ و همه متوكّلان تنها بر او توكّل مىكنند!»
در اين آيات حمله ديگرى به مشركين شده و بر يگانگى خداى تعالى در ربوبيت و عدم صلاحيت شركاء براى ربوبيت احتجاج شده است. و نيز اين معنا خاطرنشان گشته كه شفاعتى كه مشركين براى شركاى خود قائلند، و كسى به جز خدا مالك آن نيست، و امور ديگرى مربوط به دعوت به توحيد از قبيل موعظه و انذار و تبشير نيز در آن آمده.
«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ...»؛ در اين آيه شروع به اقامه حجت شده و قبل از اقامه، مقدمهاى آورده كه حجت مذكور مبتنى بر آن است، مقدمهاى كه خود خصم، آن را قبول دارد، و آن اين است كه خالق عالم خداى سبحان است، چون خصم در اين مسأله هيچ نزاعى ندارد، او هم معتقد
1) . زمر / 38.
است كه آفريننده تنها خداست، و خدا در آفرينش شريك ندارد، و شركاى ايشان به زعم ايشان، شريك در تدبير خلقند، نه در آفرينش.
و وقتى خلقت مستند به خدا بود، پس آنچه در آسمانها و زمين هست، چه عين آنها، و چه اثرشان، مستند به خداى تعالى است، پس هر چيزى كه خير برساند و يا شر، هستىاش از خداست. و احدى نمىتواند جلو خيرى كه خدا مىخواهد برساند بگيرد و يا شرى را كه خداى تعالى مىخواهد به كسى برساند او جلوگيرى كند، براى اينكه گفتيم خير و شر هم مخلوقى از خدا هستند، و كسى در خلقت شريك خدا نيست تا در خلقت مزاحم او شود، و يا جلو خلق كردن او را بگيرد و يا در خلقت چيزى از او پيش دستى كند.
و تدبير جز همين نيست كه امور را با نظم و ترتيب بيافرينند، به طورى كه بين آنها ترتيب باشد و يكى مترتب بر ديگرى شود، و اين خود، آفريدن و ايجاد است، پس خداى تعالى كه خالق هر چيزى است كافى در تدبير امر عالم است، براى اينكه گفتيم خالق هر چيز است، و غير از خلقت چيزى ديگرى سواى آن نيست تا به غير او نسبت دهند، پس او رب هر چيز و اله هر چيز است، و ربى به غير او و معبودى سواى او نيست.
پس اينكه فرموده: «قُلْ أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ»؛ معنايش اين است كه: اى پيامبر من! عليه اين مشركين احتجاج كن و حجت خود را بر اين مقدمه كه مسلم نزد خود ايشان است مبتنى كن كه خدا خالق هر چيز است، وقتى اعتراف كردند، نتيجه بگير و بگو: به من خبر دهيد از اين خدايان كه معتقديد شريك خدا هستند و از آنها به لفظ آلهه تعبير مىكنيد، آيا چيزى خلق كردهاند يا نه؟ خواهند
گفت: نه! نتيجه بگير: كه، پس آنها مدبر هم نيستند، چون تدبير عبارت است از خلقت چند چيز مترتب.
و اگر در آيۀ شريفه از خدايان مشركين به كلمۀ «ما؛ آنچه» تعبير كرد، نه به كلمۀ «من؛ آنان كه» و يا «الذين؛ كسانى كه» به اين منظور بود كه عموميت بيشترى به بيان دهد، و احتجاج در آيه، هم شامل بتها شود و هم شامل ارباب آنها، چون خواص از مشركين هر چند عبادت را منحصر بر ارباب كه ملائكه هستند و يا جن و يا كملين از بشر مىكنند و بتها را قبله آن ارباب و آلهه و وسيله توجه به ارباب مىدانند و ليكن عوام از ايشان بسا مىشود كه خود بتها را معبود و ارباب و آلهه مىپندارند، و براى خود آنها عبادت مىكنند، در نتيجه احتجاج در آيه متوجه هر دو طايفه مىشود.
«إِنْ أَرادَنِيَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرادَنِي بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ»؛ كلمۀ «ضر» به معناى مرض و شدت و امثال آن است، و ظاهر مقابله آن با رحمت مىرساند كه مراد از آن عموم گرفتاریها و مصائب است. و اضافه شدن اين كلمه و كلمۀ «رحمت» به ضمير خداى تعالى در «ضره» و «رحمته» به منظور حفظ نسبت است و به عبارت ساده اينكه مىفهماند اگر كسى نيست كه گرفتارى كسى را برطرف كند و يا رحمت خدا را از او بگرداند، براى اين است كه گرفتارى و رحمت از خداست.
و اگر گرفتارى و رحمت خصوص رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را مورد كلام قرار داده و فرموده: «بگو اگر خدا گرفتارى و يا رحمت مرا بخواهد» با اينكه گرفتارى و رحمت تمامى مردم از خداست، و حجت هم حجتى است براى آن جناب و همۀ مردم
بدين جهت است كه طرف خصومت مشركين، در اصل آن جناب است و مشركين آن جناب را به «نفرين" خدايان خود تهديد مىكردند.
و اگر در جملۀ «هل هن» ضمير جمع مؤنث را به خدايان مشركين ارجاع داده از باب غلبه دادن جانب خدايان بىشعور يعنى بتها است، و همين خود مؤيد بيان ما است كه در ذيل جملۀ «أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» گفتيم: بدين جهت فرمود: «ما تدعون» و نفرمود «من تدعون» كه حجت را عموميت دهد تا هم شامل ارباب اصنام گردد و هم شامل خود اصنام.
«قُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ»؛ در اين جمله رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را امر به توكل بر خداى تعالى مىكند، همچنان كه جمله بعدش هم كه مىفرمايد «عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ» مؤيد آن است و اين جمله در جاى نتيجه حجت قرار گرفته، گويا فرموده: به ايشان بگو: من خدا را وكيل خود گرفتم، براى اينكه امر تدبير من به دست اوست، همچنان كه امر تدبير خلقتم به دست وى است، پس جمله مورد بحث در معناى اين است كه گفته باشيم: پس حجت دلالت كرد بر ربوبيت خدا، و منهم اين معنا را عملا تصديق مىكنم، يعنى تنها او را در امور خود وكيل مىگيرم.
«عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ»؛ مىتوانست بفرمايد: «و المتوكلون يتوكلون عليه» و اگر ظرف «عليه» را بر متعلق آن مقدم داشت، براى اين بود كه دلالت كند بر انحصار و بفهماند متوكلين تنها بر او توكل مىكنند، نه بر غير او، و اگر فعل «توكل» را به وصفى از همان مادۀ «متوكلين" نسبت داده، براى اين است كه دلالت كند بر اينكه مراد از متوكلين، متوكلين به حقيقت معناى كلمه است، در نتيجه، در جمله، مورد بحث ثنايى هم از خداى تعالى شده به اينكه او اهليت آن را دارد كه بر
او توكل كنند و اهل بصيرت هم در توكل تنها بر او توكل مىنمايند، پس من اگر گفتم: «حَسْبِيَ اللَّهُ» نبايد ملامت شوم، چون بر كسى توكل كردهام كه تنها او اهليت آن را دارد.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ * إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»؛(2)«هنگامى كه قرآن مىخوانى، از شرّ شيطان مطرود، به خدا پناه بر! چرا كه او، بر كسانى كه ايمان دارند و بر پروردگارشان توكّل مىكنند، تسلّطى ندارد.»
«فَما أُوتيتُمْ مِنْ شَیءٍ فَمَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى لِلَّذينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»؛(3)«آنچه به شما عطا شده متاع زودگذر زندگى دنياست، و آنچه نزد خداست براى كسانى كه ايمان آورده و بر پروردگارشان توكّل مىكنند بهتر و پايدارتر است.»
«فَما أُوتِيتُمْ مِنْ شَیءٍ»؛ از دولت و مكنت و رياست و عزّت و شوكت صحة، سلامتى، عمر، روزى، ساير نعم الهيه.
«فَمَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا»؛ كه در حديث داريم اگر دنيا در پيشگاه الهى به قدر
بال قيمت و ارزش داشت، يك لقمه به دشمنان خود نمىداد دنيايى كه «دار بالبلاء محفوفة و بالغدر موصوفة» و هيچ بقاء و ثباتى ندارد و مقرون به زحمات بسيار و خون دلهاى زيادى هست دنيايى كه هر روز بكام يكى است و هيچ اعتبارى ندارد بلندى و پستى بسيار دارد و به علاوه بر اهل فساد مثل ظلمه و كفار و مشركين و اهل ضلالت و لو خيلى دوست دارند و اقبال میكنند، ولى عين بلا است كه بار خود را سنگين میكنند و عذاب الهى را بر خود زياد مىنمايند چنانچه میفرمايد: «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ»؛(1)به علاوه موقع رفتن با هزار حسرت و ندامت میگذارند و میروند؛ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى نعم اخروى از جنات و روضات و حور و قصور و مقام قرب و حشر با اولياء و انهار و فواكه و البسه و سرر مرفوعه و نمارق مصفوفه و انهار جاريه و غير اينها كه زوال و فناء ندارد و مقرون به هيچ گونه بلائى و زحمتى و خون دلى نيست البته بهتر و بالاتر؛ بلكه طرف نسبت نيست با دنيا كوچكترين نعم اخروى بهتر است از تمام دنيا و ما فيها و بقاء و ثباتش هميشه هست كه مخلد هستند در آنها سؤال: دنياء با اين همه عيب و مذمت براى چه خداوند خلق فرمود جواب: دنيا دار تكميل است كه بايد در اين چهار روزه دنيا تحصيل سعادت و تكميل اخلاق و طلب ايمان و اتيان به اعمال صالحه نمود كه گفتند: «الدنيا مزرعة الاخره».
و از شيخ بهايى است كه فرمود «الانسان مسافر و منازله سته»؛ انسان مسافر است و شش منزل را بايد طى كند، اصلاب آباء، ارحام امهات، دنيا، قبر، برزخ،
1) . آلعمران / 172.
قيامت، فقط تحصيل كمال در اين منزل سيّم است و اينكه نزد خدا است بهتر و باقى است.
«لِلَّذِينَ آمَنُوا»؛ به تمام معنى كه به جميع وظائف ايمانى رفتار كنند و پا از گليم ايمان بيرون نكشند.
«وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»؛ در كليه پيشآمدها هر رنگى كه دنيا به خود مىگيرد و توكّل آنها به پروردگار خودشان باشد.(1)«مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفيظاً * وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذي تَقُولُ وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكيلاً»؛(2)«كسى كه از پيامبر اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده؛ و كسى كه سرباز زند، تو را نگهبان (و مراقب) او نفرستاديم (و در برابر او، مسئول نيستى). آنها در حضور تو مىگويند: فرمانبرداريم؛ امّا هنگامى كه از نزد تو بيرون مىروند، جمعى از آنان بر خلاف گفتههاى تو، جلسات سرّى شبانه تشكيل مىدهند؛ آنچه را در اين جلسات مىگويند، خداوند مىنويسد. اعتنايى به آنها نكن! (و از نقشههاى آنان وحشت نداشته باش!) و بر خدا توكّل كن! كافى است كه او يار و مدافع تو باشد.»
«مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ...»؛ اين جمله استينافى است يعنى: جملهاى است از نو كه مطلب آيه سابق را كه مىفرمود: «وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا»؛ تأكيد و تثبيت نموده، در عين حال حكم آن آيه را تعليل مىكند، مىفرمايد: اينكه گفتيم
ما تو را به عنوان رسول فرستاديم و تو جز اين سمت را ندارى، علتش اين است كه هر كس تو را به آن جهت كه رسول مايى اطاعت كند، در حقيقت ما را اطاعت كرده و كسى كه از تو اعراض كند، از ما اعراض كرده و ما تو را حافظ و نگهبان بر آنان نفرستادهايم.
از اين جا روشن مىشود كه جملۀ «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ...» از قبيل به كار بردن صفت در جاى موصوف است، تا به اين وسيله به علت حكم اشاره شود، نظير اشارهاى كه گفتيم در جملۀ «وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلًا» مىباشد. و بنا بر اين سياق كلام بر استقامت خود جارى است و هيچ التفاتى در آن به كار نرفته و نبايد پنداشت كه سياق در جملۀ «ارسلناك...» كه سياق خطاب است در جملۀ «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ...» به وسيلۀ التفات مبدل به غيبت شده و باز با التفاتى ديگر در جمله: «فَما أَرْسَلْناكَ...» سياق مبدل به خطاب شده است؛ بلكه سياق به استقامت خود باقى است.
به نظر مىرسد اولين بارى كه بشر به معناى حسن «زيبايى» بر خورده از راه مشاهده جمال در ابناى نوع خود بوده: يعنى بعضى از افراد همنوع خود را ديده كه در مقايسه با افرادى ديگر، زيباتر است، اندامى معتدل و اعضايى متناسب دارد و مخصوصاً اگر اين اعتدال اندام و تناسب اعضا در صورت باشد (كه براى بيننده محسوستر است)، بشر بعد از تشخيص زيبايى در همنوع خود به زيبايىهايى كه در ساير موجودات طبيعى است، متوجه شده و برگشت زيبايى بالآخره به اين است كه وضع موجود موافق باشد با آن مقصدى كه طبعاً در نوع آن هست.
مثلاً زيبايى صورت يك انسان برگشتش به اين است كه هر يك از اعضاى صورت از چشم و ابرو و گوش، لب، دهان، گونه، چانه و غيره طورى خلق شده باشند و يا به رنگى و صفتى باشند كه هم تك تك آنها جا دارد آن طور باشد و هم هر يك نسبت به ديگرى جا دارد آن طور باشد، در چنين وصفى است كه نفس و دل بيننده چنين صورت مجذوب آن مىشود و صورتى كه چنين نباشد وصف جمال را ندارد و به جاى كلمۀ «جميل» كلمۀ «قبيح»؛ «زشت»، «بد تركيب» بر آن صادق است تا ببينى از اين چند كلمه كدامش با اعتبار مورد نظر سازگارتر است.
بنا بر اين معنايى كه بر جميل و جمال كرديم، زشتى و قبح و بد تركيبى و يا به طور كلى بدى، معنايى عدمى خواهد بود، همچنان كه حسن و جمال معنايى است وجودى" سادهتر بگويم، زيبا به چيزى مىگويند: كه آنچه را بايد داشته باشد، واجد باشد و زشت آن چيزى است كه آنچه را كه جا داشت دارا باشد، نداشته باشد.
بشر بعد از اين مرحله از تشخيص، مسأله زشتى و زيبايى را توسعه داده، از چهار چوبه محسوسات خارج كرد و به افعال و معانى اعتبارى و عناوينى كه در ظرف اجتماع مورد نظر قرار مىگيرد سرايت داد، آنچه از اين امور با غرض اجتماع يعنى سعادت زندگى بشر و يا بهرهمندى انسانها از زندگى سازگار است، زيبا، خوب و پسنديده خواند و آنچه با اين غرض سازگار نباشد، زشت، بد و ناپسند ناميد، عدل و احسان را به كسى كه مستحق احسان باشد و تعليم و تربيت و خير خواهى و معانى ديگر از اين قبيل را حسنه و زيبا خواند و ظلم و دشمنى و امثال آن
را سيئه و زشت ناميد: براى اينكه دسته اول با سعادت واقعى بشر و يا بهرهمندى كاملاو از زندگيش در ظرف اجتماع سازگار و دسته دوم ناسازگار بود.
و اين قسم از حسن و زيبايى و مقابل آن يعنى قبح و بدى، تابع آن فعلى است كه متصف به يكى از اين دو صفت است، تا ببينى فعل چه مقدار با غرض اجتماع سازگار و يا چه مقدار ناسازگار است: بعضى از افعال حسن و خوبيش دائمى و ثابت است، چون هميشه با غرض اجتماع سازگار است، مانند عدل، و يا قبح و بديش دائمى و ثابت است چون ظلم.
بعضى ديگر از افعال، حسن و قبحش دائمى نيست؛ بلكه به حسب اختلاف احوال و اوقات و مكانها و مجتمعات مختلف مىشود مانند: خنده و مزاح كه نزد دوستان همقطار خوب و نزد بزرگان بد است، در مجالس سرور و جشنها خوب و در مجالس ماتم و عزا و مساجد و معابد زشت است و زنا و میخوارگى كه در مجتمع غربى خوب و در مجتمع اسلامى زشت است.
پس با اين بيان روشن شد كه نبايد به سخن آن كسى گوش داد كه مىگويد: حسن و قبح كلى و دائمى نيست و همواره در تغيير و دگرگونى است؛ زيرا اين گوينده مفهوم را با مصداق خلط كرده، در مقام استدلال براى گفته خود گفته است: عدل و ظلم (كه از روشنترين مصاديق حسن و قبح است)، خوبى و بدى آنها دائمى نيست؛ زيرا مىبينيم اجراى پارهاى از مقررات اجتماعى در يك امت عدل شمرده مىشود و در امتى ديگر ظلم به حساب مىآيد، مثلاً شلاق زدن به مرد و زن زناكار
در مجتمع اسلامى" عدل» است و در بين غربىها" ظلم" مىباشد و مانند صدها مثال ديگر.
پس از اين جا مىفهميم هيچ عنوانى نيست كه در همه احوال و اوقات و مجتمعات عدل و عنوانى ديگر به همين كليت ظلم باشد.
بيان نادرستى اين سخن اين است كه گفتيم: گوينده آن بين مفهوم و مصداق خلط كرده و نفهميده كه در مثالى كه آورده غربىها نيز عدل را خوب و ظلم را بد مىدانند، چيزى كه هست تازيانه زدن به زناكار را مصداق ظلم مىدانند و كسى كه مثل اين گوينده، فرق ميان «مفهوم» و «مصداق» را تشخيص ندهد، ما نيز با او بحثى نداريم. آرى انسان بر حسب تحول عواملى كه در اجتماعات دگرگون مىشود، اين معنا را مىپذيرد كه همه احكام اجتماعيش يك باره و يا به تدريج دگرگون شود، ولى هرگز حاضر و راضى نيست كه وصف عدل از او سلب شود و از عدل برخوردار نگردد و داغ ظلم بر پيشانيش بخورد و يا ظلمى را از ظالمى ببيند كه قابل توجيه و اعتذار نباشد و در عين حال از آن خوشش آيد و اين بحث دامنهاى گسترده دارد كه اگر بخواهيم به همه جوانب آن بپردازيم از آنچه مهمتر است، باز مىمانيم.
گفتيم: بشر مفهوم حسن و قبح را گسترش داد تا آنجا كه افعال و معانى اعتبارى و عناوين اجتماعى را هم شامل شد، حال مىگوئيم: بشر به اين مقدار اكتفاء نكرد؛ بلكه دامنه آن را گستردهتر كرد تا شامل حوادث خارجى و پيشآمدهايى كه در طول زندگيش بر حسب تأثير عوامل مختلف پيش مىآيد بشود، حوادثى كه يا براى فرد پيش مىآيد و يا براى اجتماع، يا موافق ميل و آرزوى انسان و سازگار با
سعادت فردى و يا اجتماعى است، نظير عافيت و سلامتى و فراخى رزق و امثال آن كه آن را «حسنات؛ خوبىها» مىنامد و يا ناسازگار است، مانند بلا و محنت و فقر و بيمارى و ذلت و اسارت و امثال آن كه آن را «سيئات» مىخواند.
پس از آنچه كه گذشت روشن گرديد كه حسنه و سيئه دو حالت و صفتند كه امور و افعال به آن جهت كه رابطهاى با كمال و سعادت نوع يا فرد دارد به آن صفت، متصف مىشوند، سادهتر بگويم، از آنچه گذشت روشن شد كه حسنه و سيئه دو صفت نسبى و اضافى است، هر چند كه در بعضى از موارد مثل: عدل و ظلم ثابت و دائمى است و در بعضى ديگر نظير انفاق مال كه نسبت به مستحق حسن و نسبت به غير مستحق قبيح است.
و نيز روشن گرديد كه حسن همواره امرى است وجودى و قبح امرى است عدمى و عبارت است از نبودن و يا نداشتن موجود آن صفت و حالتى را كه ملايم طبع و موافق آرزويش است، و گر نه خود موجود و يا فعل با قطع نظر از موافقت و مخالفت مذكور نه حسن است و نه قبح؛ بلكه فقط «خودش» مىباشد.
مثلاً زلزله و سيل ويرانگر وقتى در سرزمين مردمى روى مىدهد، براى خود آن مردم زشت و بد و قبيح هستند، ولى براى دشمنان آن مردم نعمت و حسن و خوب مىباشند و در نظر دين نيز هر بلاى عمومى كه بر سر دشمنان دين و مفسدين و فجار و طاغيان بيايد سراء و نعمت و خوب است و همان بلا اگر بر سر امت مسلمان و مؤمن و مردم صالح بيايد، ضراء و نقمت و بد است.
و نيز خوردن طعام مثلاً اگر از مال صاحب طعام باشد مباح است. و همين عمل به عينه اگر از مال غير و بدون رضايت او باشد حرام است، چون آن صفتى
كه بايد داشته باشد ندارد. و آن عبارت است از: امتثال نهيى كه از ناحيه شارع از خوردن مال غير بدون رضايت او وارد شده و يا امتثال امرى كه از آن ناحيه وارد شده به اينكه مردم مسلمان بايد اكتفاء و قناعت كنند به آن اموالى كه خداى تعالى حلال كرده است.
و نيز همخوابگى زن و مرد كه اثر آن ناشى از ازدواج باشد، حسنه و مباح است و اگر نباشد، سيئه و حرام و بد است، براى اينكه آن صفتى كه بايد داشته باشد يعنى موافقت تكليف الهى را ندارد.
بنا بر اين حسنات هر چه باشند عناوينى وجودى هستند، فعل و امر حسن آن امر و فعلى است كه داراى عنوانى وجودى باشند و سيئات عناوينى هستند عدمى و فعل و امر بد آن فعل و امرى است كه آن عنوان وجودى را نداشته باشد و اما متن عمل و نفس آن در دو حال خوب و بد يكى است (اگر از نفس عمل عكس بردارند خوب و بد آن يكى خواهد بود).
از نظر قرآن كريم غير از خداى تعالى هر چيزى كه اسم «شىء؛ چيز» بر آن اطلاق شود، مخلوق خداى تعالى است، مىفرمايد: «اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَیءٍ»؛(1)و نيز مىفرمايد: «خَلَقَ كُلَّ شَیءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً»؛(2)و اين دو آيه خلقت را در تمامى چيزها اثبات مىكند.
از سوى ديگر در آيۀ شريفۀ «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَیءٍ خَلَقَهُ»؛(1)حسن و نيكويى را براى هر خلقت و هر چيز اثبات مىكند، البته منظور حسنى است كه لازمه خلقت است و از آن جدايى نمىپذيرد؛ بلكه دائر مدار آن است و هر جا آن باشد، اين نيز هست و بر عكس.
بنا بر اين هر چيزى از عنوان حسن و خوبى، آن مقدارى را دارد كه از خلقت وجود را دارد و اگر در معناى «حسن» به آن معنايى كه گذشت، دقت نموده و باريك بين باشيم، اين معنا بيشتر روشن مىگردد، چون حسن عبارت از موافقت و سازگارى شیء حسن و خوب است با آن غرضى و هدفى كه از آن چيز منظور است. و ما مىبينيم كه اجزاى هستى و ابعاض اين نظام عام عالمى با يكديگر متوافق و سازگارند و حاشا كه رب العالمين چيزى را خلق كرده باشد كه اجزاى آن با هم ناسازگار باشد، اين جزء آن جزء را باطل كند و آن، اين را خنثى سازد و در نتيجه و سرانجام غرضش از خلقت آن چيز حاصل نگردد و يا چيزى را خلق كند كه مزاحم خود او شود و او را در رسيدن به غرض از خلقت آن چيز عاجز سازد، و يا ارادهاى كه از خلقت اين نظام عجيب و محير الفكر داشته، باطل سازد، چگونه چنين احتمالى درباره خداى تعالى ممكن است؟ با اينكه خودش در معرفى خود فرموده: «وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ»؛(2)و نيز فرموده: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَیءٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ إِنَّهُ كانَ عَلِيماً قَدِيراً».(3)
پس خداى تعالى مقهور چيزى نمىشود و چيزى او را در آنچه از خلقش و در بندگانش اراده كند عاجز نمىسازد.
بنا بر اين هر نعمتى در عالم وجود حسنه و خوب است، چون منسوب به خداى تعالى است و ساخته او است، همچنان كه هر سيئه، هر بدى و بلائى نيز (هر چند كه از نظر نسبتى كه بين موجودات برقرار است منسوب به خداوند تبارك و تعالى است) سيئه و بد است و اين آن حقيقتى است كه آيه مورد بحث آن را افاده نموده مىفرمايد: «وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ، وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ، قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ، فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً»؛(1)و در جاى ديگر مىفرمايد: «فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ، وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ»؛(2)و از اين قبيل آيات ديگر.
اين از جهت «حسنه» و اما از جهت «سيئة» قرآن كريم سيئه و بلاهاى انسانها را به خود انسانها نسبت مىدهد، در سورۀ مورد بحث مىفرمايد: «ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ، وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ»؛(3)و در سورۀ شورى مىفرمايد: «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ، وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ».(4)
و نيز در سورۀ انفال مىفرمايد: «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ».(1)
و نيز در سورۀ رعد مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»؛(2)و آياتى ديگر از اين قبيل.
توضيح مطلب اين است كه آيات قبل (همانطور كه ملاحظه كرديد) اين بلاها و مصائب را مانند حسنات امورى دانست كه خلقتشان حسن و نيكو است. و هيچ زشتى و بدى در خلقت آنها نيست، پس براى بد بودن آنها وجهى باقى نمىماند، مگر اين توجيه كه با طبع موجودى ديگر سازگار نيست، مثلاً خلقت عقرب خوب و حسنه است و بدى آن فقط به خاطر اين است كه نيش آن با سلامتى و راحتى انسانها سازگار نيست، پس بالآخره برگشت ويرانگرى سيل و نيش عقرب و مصائبى ديگر مثل آن به اين است كه خداى تعالى كه تاكنون نعمت سلامتى را به فلان شخص داده بود، از امروز تا فلان روز اين عافيت را به وسيلۀ گزيدن عقرب از او گرفته، و يا نعمت خانه و اثاثى كه به شخص سيل زده داده بود، بعد از آمدن سيل به او نداده است، پس برگشت مصائب به امرى عدمى است و يا به عبارت ديگر به ندادن خدا است كه خود امرى عدمى است و آيه زير اين معنا
را كاملاً روشن ساخته، مىفرمايد: «ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها وَ ما يُمْسِكْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ، وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ».(1)
آن گاه بيان مىكند كه امساك جود و يا سادهتر بگويم ندادن خدا نعمتى را به چيزى يا به كسى، يا زياد دادن، يا كم دادن تابع و برابر مقدار ظرفيتى است كه در آن چيز و يا آن شخص است و بيش از آن مقدارى كه داده شده، ظرفيت نداشته است، همچنان كه خودش در مثالى كه زده مىفرمايد: «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها».(2)
و نيز فرموده: «وَ إِنْ مِنْ شَیءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»؛(3)بنا بر اين خداى تعالى به هر كس و به هر چيز به آن مقدار كه ظرفيت و استحقاق دارد عطا مىفرمايد كه تعيين اين مقدار در حيطه علم خود او است، همچنان كه فرموده: «أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ».(4)
و معلوم است كه نعمت و نقمت و بلا و رخاى هر چيزى به نسبت خود آن
1) . «آنچه خداى تعالى به روى مردم بگشايد كسى نيست كه از آن جلوگيرى كند و آنچه را كه امساك مىكند كسى نيست كه بعد از خدا آن را به سوى مردم روانه كند و او شكست ناپذير و حكيم است.» (فاطر / 2)
2) . «از آسمان آبى فرستاد، پس هر سرزمينى به قدر ظرفيت خود از آن آب بگرفت.» (رعد / 17)
3) . «هيچ چيز نيست مگر آنكه خزانههاى آن نزد ما است و ما جز به اندازهاى معلوم نازل نمىكنيم.» (حجر / 21)
4) . «آيا كسى كه خلق مىكند از خلقش آگاه نيست؟! با اينكه لطيف و با خبر است.» (ملك / 14)
چيز است، كه اين را نيز در آيه زير بيان نموده مىفرمايد: «لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها»؛(1)و معلوم است كه هر موجودى به سوى وجههاى روان است كه خاص خود او و غايتى مناسب به حال او است.
اين جا است كه خواننده محترم مىتواند حدس بزند كه «سراء» و «ضراء»، «نعمت»، «نقمت»، «بلا» به اين انسان (كه از نظر قرآن كريم در ظرف اختيار زندگى مىكند) امورى است مربوط به اختيار خود انسان: براى اينكه انسان در صراطى واقع است كه آخر اين صراط در صورت درست رفتن، سعادت و در صورت نادرست رفتن، شقاوت است و دخالت اختيار آدمى در سلوك درست و نادرست قابل انكار نيست.و قرآن كريم اين حدس شما را تصديق دارد و مىفرمايد: «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»؛(2)و به حكم اين آيۀ شريفه نيتهاى پاك و اعمال صالح در روى آورى نعمتى كه به آدمى اختصاص مىيابد دخالت دارد و چون دخالت دارد وقتى كسى نيت و اعمال خود را تغيير دهد خداى تعالى نيز رفتار خود را تغيير مىدهد و رحمت خود را از آنان امساك مىكند، همچنان كه خودش فرمود: «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ»؛(3)كه به حكم اين آيۀ شريفه نيز اعمال انسانها در نزول آنچه بر سر
آدمى نازل مىشود و آنچه از مصائب كه به وى روى مىآورد دخالت دارند، و نيز مىفرمايد: «ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ».(1)
و زنهار كه نپندارى كه خداى سبحان هنگامى كه اين آيه را به پيامبر گراميش(صلی الله علیه وآله ) وحى مىنمود، اين حقيقت روشن را فراموش كرده و يادش رفته بود كه قبلاً با جملۀ «اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَیءٍ»؛(2)و آيۀ «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَیءٍ خَلَقَهُ»؛(3)آن را روشن ساخته و فرموده بود: كه هر چيزى كه به دست ما خلق شده فى نفسه و قطع نظر از مزاحمتى كه ممكن است با چيز ديگر داشته باشد حسن است؛ زيرا خداى تعالى منزه است از فراموشى و خود او فرموده: «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا».(4)
و نيز از قول موسى(علیه السلام) حكايت كرده كه در برابر فرعون فرموده: «لا يَضِلُّ رَبِّي وَ لا يَنْسى»؛(5)بنا بر اين معناى اينكه در آيه مورد بحث فرمود: «ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ...» اين است كه آنچه از حسنه و خير به تو مىرسد (كه البته هر چه به تو برسد حسنه است) از ناحيه خداى تعالى است و آنچه از سيئه و شرور به تو برسد كه البته نسبت به حال تو سيئه و شر است چون با مقاصد و آمال و خواست تو سازگار نيست و گر نه آن نيز براى خودش حسنه است، بايد بدانى كه نفس خودت به اختيار سوئش آن سيئه و آن شر را به سوى تو كشانيد، و با زبان حال آن را از خداى
تعالى درخواست كرد، و خداى تعالى بزرگتر از آن است كه ابتداء شرى و يا ضررى متوجه تو بسازد.
آيه مورد بحث همانطور كه قبلاً گفتيم هر چند خطاب را متوجه شخص رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) كرده ليكن معناى آن عمومى و شامل همۀ مردم است و به عبارت ديگر اين آيه مانند دو آيه ديگر يعنى آيۀ شریفۀ «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً...» و آيۀ شریفۀ «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ...» در صدد بيان مطلبى عمومى است و در عين اينكه متكفل خطاب فردى است، خطاب در آن خطابى اجتماعى نيز هست: براى اينكه مجتمع انسانى براى خود كينونتى انسانى و ارادهاى اختيارى دارد غير آن كينونت و اختيارى كه فرد دارد.
پس مجتمع، كينونت و وجودى دارد، كه گذشتگان و آيندگان از افراد در آن مستهلك هستند و به همين جهت نسل موجود از آن مؤاخذه مىشود به سيئات گذشتگان و مردگان مؤاخذه مىشوند به سيئات زندگان، و افرادى كه اقدامى به گناه نكردهاند مؤاخذه مىشوند به گناهان افرادى كه مرتكب گناه شدهاند و... با اينكه اين مؤاخذه به حسب حكمى كه تك تك افراد دارند هرگز صحيح نيست، پس معلوم مىشود اجتماع هم براى خود كينونتى دارد و ما در سابق (يعنى در جلد دوم اين كتاب آنجا كه درباره احكام اعمال بحث مىكرديم) مطالبى در اين باره ايراد كرديم.
آيه مورد بحث كه خطاب را متوجه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) كرده از اين بابت بوده كه آن جناب در جنگ «احد» صدمهها ديد: زخمى در صورت مباركش وارد آمد،
دندانهاى شريفش شكست، مسلمانانى كشته و زخمى شدند و خود آن جناب مستحق چنين مصائبى نبود، چون پيامبرى معصوم بود. مع ذلك در اين آيه مصائب را مستند به خود آن حضرت كرده و در آياتى ديگر مستند به مجتمع مسلمانان نموده و توجيهش اين است كه آنجا كهمصائب به مجتمع نسبت داده شده، چون كه مجتمع فرمان خدا و رسول را مخالفت كردند و اين مخالفت باعث سيئه و مصيبت شد: مصيبت و سيئهاى كه دست مجتمع آن را به بار آورد، مجتمعى كه آن جناب هم در آن قرار داشت و آنجا كه به شخص شريف آن حضرت نسبت داده شده است.
لذا از اين رو است كه آن جناب مسئوليتى را قبول فرموده كه از همان آغاز كار معلوم بود كه اين مصائب و سيئات را در پى دارد و آن مسئوليت نبوت و دعوت بشر به سوى خداى تعالى است بر بصيرت، پس اين مصائب در حقيقت نسبت به آن جناب جنبه محنت الهيه و نعمتى را دارد كه صاحبش را به درجاتى بالا مىبرد.
و اين تنها امت اسلام نيست كه قرآن كريم مصائبش را مستند به خودش مىداند؛ بلكه از نظر قرآن كريم هر مصيبتى و بلائى كه بر هر قومى نازل شود، مستند به اعمال آن قوم است و ما ايمان داريم كه قرآن كريم جز به حق نظر نمىدهد و از نظر قرآن آنچه خيرات و حسنات به قومى برسد از ناحيه خداى سبحان است.
بله در اين ميان آيات ديگرى هست كه چه بسا پارهاى از حسنات را تا اندازهاى به اعمال انسانها نسبت دهد، از آن جمله آيات زير است، توجه بفرمائيد:
«وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ»؛(1)«وَ جَعَلْنا
1) . «و اگر جمعيتها ايمان مىآوردند و از خدا مىترسيدند، ما، در بركاتى از آسمان راى به رويشان مىگشوديم.» (اعراف / 96)
مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ»؛(1)«وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ»؛(2)و آيات قرآنى در اين معنا بسيار است.
به جز اينكه خداى سبحان در كلام مجيدش خاطرنشان مىسازد كه هيچ خلقى از خلائقش بر هيچ هدفى از اهدافش نمىرسد و به سوى هيچ خيرى از خيراتش راه نمىيابد مگر به تقديرى كه خداى تعالى برايش مقدر كرده، و مگر از راهى كه او پيش پايش بگذارد، در اين باره مىخوانيم: «الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»؛(3)«وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكى مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً»؛(4)با در نظر گرفتن اين دو آيه و آيات قبل معناى ديگرى براى مسأله مورد بحث (يعنى اين كه چگونه حسنات مستند به خداى تعالى است؟) به دست مىآيد و آن اين است كه انسان داراى هيچ حسنهاى نمىشود مگر آنكه خداى تعالى به او تمليك كند و او را به آن حسنه برساند، بنا بر اين حسنات هر چه هست از خداى تعالى است و سيئات از انسانها است و با در نظر گرفتن اين حقيقت معناى آيه مورد بحث كه مىفرمايد: «ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ...» روشن مىگردد.
پس حسنات از يك نظر از آن خدا است، براى اين كه خالق آنها خدا است
1) . «ما بعضى از آنان راى بعد از آنكه صبر كردند و به آيات ما يقين داشتند، امامانى قرار داديم كه به امر ما هدايت كردند.» (سجده / 24)
2) . «ما آنان را در رحمت خود داخل كرديم چون كه از صالحان بودند.» (انبياء / 86)
3) . «موسى گفت: پروردگار ما كسى است كه خلقت هر چيزى را داد و سپس هدايتش كرد.» (طه / 50)
4) . «و اگر فضل خدا بر شما و رحمتش به شما نبود، تا ابد احدى از شما موفق به پاكى نمىشد.» (نور / 21)
و حسنات هر چه باشند مخلوق او هستند، و از سوى ديگر گفتيم: كه خلقت با حسن، لازم و لا ينفك يكديگر بوده و از نظر ديگر باز از آن خدا است، چون حسنات خيراتند و خيرات به دست خدا است و غير خداى تعالى كسى مالك آن نيست مگر آنكه او به وى تمليك كرده باشد.
و هيچ نوع از انواع سيئات به ساحت قدس او مستند نيست، براى اين كه به آن جهت كه سيئه است خلق نشده و كار خداى تعالى خلقت و آفريدن است و سيئه به بيانى كه گذشت، خلقت بردار نيست، چون امرى عدمى است، مثلاً اگر انسانى دچار سيئهاى باشد در حقيقت فاقد رحمتى از طرف خداى تعالى است و اين فقدان هم مستند به اعمال گذشته او است، او كارى كرده كه نتيجهاش اين شده كه خداى تعالى رحمت خود را نسبت به او امساك نموده است. و اما «سيئة» و «حسنه» به معناى معصيت و اطاعت در سابق يعنى در تفسير آيۀ شریفۀ «إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا...»؛(1)در جلد اول اين كتاب گفتيم كه استناد هر دو به خداى تعالى به چه معنا است.
و تو خواننده محترم اگر در تفسير آيه مورد بحث به كتب تفاسير مراجعه كنى به اقوالى مختلف و آرا و هوا و هوسهاى گوناگونى برخورد مىكنى و نيز انواع و اقسام اشكالاتى را خواهى ديد كه مبهوت مىگردى و مناميد آن دارم به همين مقدار كه ما در اينجا در اختيارت گذاشتيم براى تو و براى هر كسى كه بخواهد در كلام خداى تعالى تدبر كند، كافى باشد.
چيزى كه هست اين تذكر را نبايد از ياد برد كه جهات بحث بايد از يكديگر
1) . بقره / 26.
تفكيك شود و نيز بايد با عرف و اصلاحى كه قرآن كريم براى خود در معناى حسنه و سيئه و نعمت و نقمت دارد آشنا بود و نيز بايد بين شخصيت فردى و شخصيت مجتمع فرق گذاشت و بين آن دو خلط نكرد تا نتيجه بحث به دست آيد.
در باره شأن نزول آيه مربوط به استنكاف از قتال، بلايا و محنتها، نسبت به مؤمن و...:
در تفسير درالمنثور در ذيل آيۀ «أَ لَمْتر إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا...» آمده كه نسايى، ابن جرير، ابن ابىحاتم، حاكم (وى حديث را صحيح دانسته) و بيهقى (در كتاب سنن خود) از طريق عكرمه و از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت: عبد الرحمن بن عوف به اتفاق چند نفر از رفقايش نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آمدند و عرضه داشتند: يا نبى اللَّه! ما در ايامى كه مشرك بوديم، براى خود عزتى و آبرويى داشتيم و همين كه ايمان آورديم، ذليل شديم، رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: من مأمور به عفو شدهام و، لذا شما اجازه نداريد با كفار جنگ كنيد، ولى همين كه از مكه به مدينه كوچ كردند و خداى تعالى آنها را مأمور به هجرت نمود، در آنجا دستور داد كه با كفار قتال كنند، ولى همين افرادى كه آن روز اعتراض داشتند كه چرا اجازه قتال ندارند؟ از اطاعت خدا و رفتن به جنگ سر باز زدند، و خداى تعالى درباره آنان اين آيه را نازل فرمود: «أَ لَمْتر إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ...»؛(1)و در همان كتاب
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 184.
است كه عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر از قتاده روايت كردهاند كه در تفسير آيه فوق گفته است:
جمعى از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) در روزگارى كه در مكه زندگى مىكردند و هنوز رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هجرت نفرموده بود، عجله مىكردند در جنگيدن و به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) عرضه مىداشتند: به ما اجازه بده حد اقل بيلهاى خود را برگيريم و با مشركين بجنگيم كه سركوب كردن آنان آن قدر براى ما آسان است كه حاجت به شمشير نداريم.
سپس قتاده اضافه كرده كه براى ما چنين ذكر كردهاند كه عبد الرحمن بن عوف هم از آن افراد بوده و رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) از اين كار آنها را نهى مىفرمود و اظهار مىداشت:
من مأمور به اين كار نيستم، همين كه هجرت كردند و مأمور به قتال شدند، همين افراد از جنگيدن خوددارى ورزيدند و درباره اين دستور كارى كردند كه اينك از نظر شما مىگذرد، خداى تعالى درباره آنان مىفرمايد: «قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلًا».(1)و در تفسير عياشى از صفوان بن يحيى از ابىالحسن(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: خداى تعالى فرموده است: اى پسر آدم به مشيت من بود كه تو صاحب مشيت شدى، مىخواهى و مىگويى و به قوت من بود كه نيرومند شدى، و توانستى واجبات مرا انجام دهى، به نعمت من بود كه نيرومند بر نافرمانى من شدى، آنچه از حسنه به تو برسد از ناحيه خدا است و آنچه از سيئه به تو اصابت كند از ناحيه خودت است، چون من سزاوارتر به حسنات تو از
1) . همان.
خود تو هستم و تو سزاوارتر از من به سيئات خود هستى، چون من از آنچه مىكنم باز خواست نمىشوم و خلائق از آنچه مىكنند بازخواست مىشوند.(1)
و در كافى به سند خود از عبد الرحمن بن حجاج روايت شده كه گفت: نزد امام صادق(علیه السلام) سخن از بلاهاى عموم مردم و بلاى مخصوص مؤمن رفت، فرمود: از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) پرسيدند: بلاى چه كسى در دنيا شديدتر است؟ فرمود: اول انبياء و سپس آنكه شبيهتر از سايرين به انبياء است و بعد از آن، هر كس به هر مقدار كه به انبياء شباهت داشته باشد، به آن مقدار بلا خواهد داشت و بعد از طبقه انبياء و اولياء هر مؤمنى به مقدار ايمانش و حسن اعمالش به بلا مبتلا مىشود.
بنا بر اين هر كس ايمانش صحيح و عملش نيكو باشد، بلاى او شديدتر است و هر كس ايمانش سخيف و عملش ضعيف باشد بلاى او كمتر است(2)و يكى از روايات معروف در اين باب كلام رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است كهفرموده: «الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر؛ دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است». و نيز در كافى به چند طريق از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) روايت شده كه فرمودهاند: خداى عز و جل وقتى كه بندهاى را دوست بدارد، به وسيلۀ بلاها گوشت بدنش را آب مىكند.(3)و نيز در همان كتاب از امام صادق(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: مؤمن در حقيقت به منزله كفه ميزان است: هر قدر كفه ايمانش زياد و سنگين شود، به همان نسبت بلاى او زياد و سنگين مىشود.(4)و باز در همان كتاب از امام باقر(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: خداى
عز و جل همواره مراقب مؤمن است، همانطور كه يك انسان در سفر همواره به ياد خانواده خويش است، و خداى عز و جل بلا را به سوى مؤمن هديه مىفرستد، همانطور كه انسان مسافر براى خانوادهاش هديه مىآورد، خداى تعالى بنده مؤمنش را از لذائذ پرهيز مىدهد و پرستارى مىكند، آن چنان كه يك طبيب، بيمار خود را از لذائذى پرهيز مىدهد و پرستارى مىكند.(1)
و نيز در همان كتاب از امام صادق(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: خداى تعالى از ميان بندگانش به آن بندهاى كه وى در مال و در بدن او بهرهاى ندارد، حاجتى ندارد.(2)
و در كتاب «عللالشرائع» از على بن الحسين از پدرش حسين بن على(علیه السلام) روايت آمده كه فرمودند: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: اگر مؤمن بر قله كوهى باشد، خداى تعالى كسى را بر آزار او مىگمارد، تا در برابر آن آزار پاداشش دهد.(3)و در كتاب «تمحيص» از امام صادق(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: غم و اندوه مؤمن تمام شدنى نيست، مگر وقتى كه همه گناهان او را از بين ببرد، و از همان جناب روايت ديگرى آمده كه فرمود: بر مؤمن هيچ چهل شبى نمىگذرد مگر آنكه پيشآمدى او را اندوهگين مىسازد تا به ياد پروردگارش بيفتد.
و در نهج البلاغه آمده كه امير المؤمنين(علیه السلام) فرمود: اگر كوهى مرا دوست بدارد فرو مىريزد(4)و نيز فرمود: كسى كه ما اهلبيت را دوست بدارد، بايد براى بلاها
جامه گشادى تهيه كند.(1)مؤلف: ابن ابىالحديد در شرح اين كلام امام(علیه السلام) گفته است: از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) روايت صحيح آمده كه آن جناب به على(علیه السلام) فرمود: هيچ كسى تو را دوست نمىدارد مگر آنكه داراى ايمان باشد و هيچ كس تو را دشمن نمىدارد مگر آنكه داراى نفاق است.
و نيز از آن جناب روايت شده كه فرمود: آمدن بلا به سوى مؤمن، از جريان آب از بلندى به پستى، سريعتر است و اين دو مقدمه نتيجهاى قطعى و صادق دست مىدهند و آن اين است كه اگر كوهى على بن ابىطالب(صلی الله علیه وآله ) را دوست بدارد، متلاشى مىشود، اين بود گفتار ابن ابىالحديد.(2)خواننده عزيز بداند كه اخبار در اين معانى بسيار زياد است، و همه آنها بيان قبلى ما را تأييد مىكند.
و در «درالمنثور» است كه ابن منذر و خطيب از ابن عمر روايت كردهاند كه گفت:
(روزى) با چند نفر از اصحاب نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بوديم، فرمود: اى آقايان! آيا مىدانيد كه من فرستاده خدا به سوى شما هستم؟ همه گفتند: بله، فرمود: آيا مىدانيد كه خداى تعالى در كتابش نازل كرده كه هر كس مرا اطاعت كند، خداى را اطاعت كرده؟
گفتند: بله، شهادت مىدهيم كه هر كس تو را اطاعت كند، خداى را اطاعت كرده و اينكه طاعت او طاعت تو است، فرمود: براى اينكه يكى از مصاديق طاعت خدا، طاعت اين فرمان و اين گفتار من و نشانى اطاعت كردنتان از من اين است كه
امامان خود را اطاعت كنيد، حتى اگر نشسته نماز خواندند، شما نيز همگى نشسته نماز بخوانيد.(1)مؤلف: اينكه فرمود: «حتى اگر نشسته نماز بخوانند...» كنايه از اطاعت بدون چون و چرا و كمال پيروى از آنان است.
«وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلاً * أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً * وَإِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلاَّ قَلِيلاً * فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا تُكَلَّفُ إِلاَّ نَفْسَكَ وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلاً»؛(2)«مىگويند: وظيفه ما اطاعت است و بايد دعوت به جهاد تو را بپذيريم و ليكن همين كه از نزد تو بيرون مىشوند، شبانه تدبيرى مىانديشند غير از آنچه كه در پاسخ تو گفته بودند، خدا آنچه را در پنهانى طرحريزى مىكنند ثبت مىكند، از آنان روى بگردان و بر خدا توكل كن كه تكيه گاه بودن خدا (براى تو) كافى است. چرا در يكا يك آيههاى اين قرآن دقت نمىكنند با اينكه اگر از ناحيه غير خدا بود، اختلاف فراوان در آن مىيافتند. و چون از ناحيه كفار خبرى از امن و يا خوف به اين سست ايمانها برسد آن را منتشر سازند، در حالى كه اگر قبل از انتشار، آن را به اطلاع رسول و كارداران خويش رسانده، درستى و نادرستى آن را از آنان بخواهند، ايشان كه قدرت استنباط دارند، حقيقت مطلب را فهميده، به ايشان مىگويند و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود جز مواردى انگشت شمار
هر لحظه شيطان را پيروى مىكرديد. پس به تثاقل (بد دلى) اين سست ايمانان اعتنا مكن و در راه خدا كارزار كن كه جز به تكليف خودت مكلف نيستى و مؤمنين را بر قتال با كفار تشويق كن، شايد خدا از صلابت و سرسختى آنان جلوگيرى كند كه صلابت خدا شديدتر و عذابش سختتر است.»
اين آيات بىارتباط به ما قبلش نيست، كانه تتمه گفتارى است كه در آيات قبل در ملامت مسلمانان ضعيف الايمان داشت و فائده اين تتمه اندرز آنان است، اندرز به نصايحى كه بصيرتشان مىدهد، البته اگر بخواهند تدبر نموده و داراى بصيرت بشوند.
«وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ...»؛ كلمۀ «طاعة» در اين جمله به صداى وسط خوانده مىشود تا به طورى كه گفتهاند: خبر باشد براى مبتدايى كه حذف شده و تقدير كلام: «يقولون امرنا طاعة»، (مىگويند: كار ما همين است كه خدا را اطاعت كنيم و يا تو را اطاعت كنيم) و كلمۀ «برزوا» فعل ماضى است و مصدر آن «بروز» است، به معناى ظهور و بيرون شدن است و كلمۀ «بيتوا» فعل ماضى از «تبييت» است از ماده بيتوته است كه به معناى محكم كردن امر و تدبير آن در شب است و ضمير در جملۀ «تقول» راجع است به كلمۀ «طائفه» و يا به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و معناى آيه (و خدا داناتر است) اين است كه اين پاسخگويان در مقابل دعوت آنان به جهاد به تو مىگويند: امر ما اطاعت است: يعنى غير اطاعت كارى نداريم، ولى وقتى از نزد تو بيرون مىروند، شبانه امرى را طرحريزى و محكم كارى مىكنند كه غير آن چيزى
است كه به تو مىگفتند (و يا غير آن سخنى است كه تو به ايشان گفتى)، اين تعبير كنايه است از اينكه شبانه تصميم بر مخالفت رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله ) مىگيرند.
خداى تعالى سپس به رسول گراميش دستور مىدهد از آنان روى بگرداند و در كارش و مسئوليتش به خداى تعالى توكل نموده، بدون توجه به كارشكنى آنان تصميم خود را بگيرد «فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا».
و اين آيۀ شريفه هيچ دلالتى بر اين معنا ندارد كه افراد مورد بحث منافقين بودهاند، همانطور كه بعضى از مفسرين پنداشتهاند؛ بلكه امر از نظر اتصالى كه در سياق هست بر عكس است يعنى با در نظر گرفتن سياق آيۀ شريفه بر خلاف اين احتمال دلالت دارد.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ لا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكيلاً»؛(2)
«و از كافران و منافقان اطاعت مكن، و به آزارهاى آنها اعتنا منما، و بر خدا توكّل كن، و همين بس كه خدا حامى و مدافع (تو) است!»
«وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ»؛ و پيروى از كفّار و منافقين مكن و تفسير آن در اوّل همين سوره گذشت.
«وَ دَعْ أَذاهُمْ»؛ يعنى اعراض و دورى از اذيت ايشان بكن كه من البتّه به اين زودى امر ايشان را كفايت میكنم هر گاه بر من توكّل نموده و عمل بر طاعت من كردى، پس مسلماً تمام آنها در تحت سلطنت من میباشند به منزله چيزى كه آن در كف دست بنده من است.
كلبى گويد: يعنى خود دارى نما از اذيت و كشتن ايشان و اين قبل از فرمان قتال و پيكار با آنهاست.
«وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»؛ يعنى اسناد بده كار خود را به خدا كه تو را بر ايشان يارى نموده و غلبه و پيروزى میدهد.
«وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا»؛ يعنى خدا كافى و متكفّل است به آنچه به او اسناد داده شده.
البتّه اين آيات به ما قبلش متصل است از قول او «وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ»؛ زيرا كه خدا منّت گذاشت بر ايشان بسبب او سپس فرمان داد ايشان را كه او را بر اين نعمت شكر و سپاس گويند و قول او كه فرمود «هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ» متصل است به ما قبلش از امر به ذكر و تقديرش اينست كه خداوند كه عزيز است اسم او با بىنيازيش از شما شما را ياد میكند، پس شما سزاوارتر هستيد كه او را ياد نمائيد و اقبال به او نمائيد با نيازتان به سوى او.
و بعضى گفتهاند: كه خداوند سبحان نعمتهايش را بر مؤمنين شمرد و از
جمله آن رحمت او بر ايشان بوده، سپس بيان نمود ارسال او پيامبر را به سوى ايشان با بزرگى قدر و بلندى مقامش.(1)
بعد از آن به دستور دوم و سوم پرداخته مىگويد: «از كافران و منافقان اطاعت مكن»؛ «و لا تطع الكافرين المنافقين».
بدون شك رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هرگز اطاعتى از كافران و منافقان نداشت، اما اهميت موضوع به قدرى است كه به عنوان تأكيد براى شخص پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و هشدار و سرمشقى براى ديگران، روى اين موضوع مخصوصاً تكيه كند، چه اينكه از خطرات مهمى كه بر سر راه رهبران راستين قرار دارد به سازش و تسليم كشيدن در اثناء مسير است كه گاه از طريق تهديد، و گاه از طريق دادن امتيازات، زمينههاى آن فراهم مىشود، تا آنجا كه گاهى انسان به اشتباه مىافتد و گمان مىكند راه وصول به هدف تن دادن به چنين سازش و تسليمى است، همان سازش و تسليمى كه نتيجهاش عقيم ماندن همه تلاشها و كوششها و خنثى شدن همه مجاهدات است.
تاريخ اسلام نشان مىدهد كه بارها كافران و يا گروههايى از منافقان كوشيدند پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) را به چنين موضعى بكشانند، گاه پيشنهاد كردند كه نام بتها را به بدى نبرد و از آنها انتقاد نكند، و گاه گفتند اجازه ده يك سال معبود تو را بپرستيم و يك سال هم تو معبودان ما را پرستش كن و گاه مىگفتند به ما مهلت ده تا يك
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج20، ص: 141.
سال ديگر به برنامههاى خود ادامه دهيم و بعد ايمان بياوريم، گاه پيشنهاد كردند تهيدستان و مؤمنان فقير را از گرد خود دور كن تا ما ثروتمندان متنفذ با تو همصدا شويم، و گاه اعلام آمادگى براى دادن امتيازات مالى و پست و مقام حساس و زنان زيبا و مانند آن كردند! مسلم است همه اينها دامهاى خطرناكى بود بر سر راه پيشرفت سريع اسلام و ريشه كن شدن كفر و نفاق، و اگر پيامبر(صلی الله علیه وآله ) در برابر يكى از اين پيشنهادها انعطاف و نرمشى به خرج مىداد پايههاى انقلاب اسلامى فرو مىريخت و تلاشها هرگز به نتيجه نمىرسيد.
سپس در چهارمين و پنجمين دستور چنين مىگويد: «اعتنايى به آزارهاى آنها مكن، بر خدا توكل نما و همين بس كه خدا حامى و مدافع تو است»؛ «وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا».
اين قسمت از آيه نشان مىدهد كه آنها براى تسليم ساختن پيامبر(صلی الله علیه وآله ) او را سخت در فشار قرار داده بودند، و انواع آزارها چه از طريق زخم زبان و بدگويى و جسارت، و چه از طريق آزار بدنى، و چه محاصره اقتصادى نسبت به او و يارانش روا مىداشتند، البته در دوران مكه به صورتى، و در دوران مدينه به صورت ديگر، زيرا «اذى» واژهاى است كه همه انواع آزار را شامل مىشود «راغب» در «مفردات» مىگويد: «اذى به معنى هر گونه ضررى است كه به يك موجود زنده برسد، چه در جان، يا در جسم، يا وابستگان به او، خواهدنيوى يا اخروى».
البته اين كلمه گاه در آيات قرآن در خصوص «ايذاء زبانى» به كار رفته، مانند آيه 61 سوره توبه «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ»؛ «بعضى از آنها پيامبر را ايذاء مىكنند و مىگويند او آدم خوشباورى است و به حرف هر كس گوش مىدهد».
ولى در آيات ديگر در مورد آزار بدنى نيز به كار رفته، مانند آيه 16 سوره نساء «وَ الَّذانِ يَأْتِيانِها مِنْكُمْ فَآذُوهُما»؛ «مردان و زنانى كه اقدام به ارتكاب آن عمل زشت (زنا) مىكنند آنها را آزار دهيد (و حد شرعى را بر آنها جارى نمائيد)».
تاريخ مىگويد پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و مؤمنان نخستين همچون كوه در مقابل انواع آزارها ايستادگى به خرج دادند و هرگز ننگ تسليم و شكست را نپذيرفتند، و سرانجام در اهداف خود پيروز شدند.
دليل اين مقاومت و پيروزى همان توكل بر خدا و اعتماد بر ذات پاك او بود، خدايى كه همه مشكلات در برابر ارادهاش سهل و آسان است، و «اگر تيغ عالم بجنبد ز جاى، نبرد رگى تا نخواهد خداى» آرى كافى است كه پشتيبان و پناهگاه انسان چنين خدايى باشد.
از آنچه گفتيم اين حقيقت روشن شد كه محتواى آيه فوق چيزى نيست كه به وسيلۀ نزول حكم جهاد نسخ شده باشد- آن چنان كه بعضى از مفسران پنداشتهاند-؛ بلكه ظاهر اين است كه اين آيات مدتها بعد از حكم جهاد و در رديف حوادث مربوط به سوره احزاب نازل شده، اين حكمى است براى همه اعصار و قرون كه پيشوايان الهى نيروهاى زنده خود را صرف اعتنا به اعمال ايذايى مخالفان نكنند كه اگر اعتنا كنند و نيروهاى فعال خود را صرف مقابله با اين امور نمايند دشمن به هدف خود رسيده، چرا كه او مىخواهد فكر طرف را به خود مشغول دارد و نيروهاى او را از اين طريق به هدر دهد، اينجا است كه بىاعتنايى و فرمان" دع اذاهم" تنها راه حل است.
اين نيز قابل توجه است كه دستورات پنجگانه فوق كه در دو آيه اخير آمده
مكمل يكديگر و مربوط به هم هستند، بشارت دادن به مؤمنان براى جذب نيروهاى با ايمان، عدم سازش و تسليم در مقابل كفار و در برابر منافقان، بىاعتنايى به آزارهاى آنها، و توكل بر خدا مجموعهاى را تشكيل مىدهد كه راه وصول به مقصد در آن نهفته است و دستور العمل جامعى براى همه رهروان راه حق است.(1)
«قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذينَ يَخافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ الْبابَ فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غالِبُونَ وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ»؛(2)
«(ولى) دو نفر از مردانى كه از خدا مىترسيدند، و خداوند به آنها، نعمت (عقل و ايمان و شهامت) داده بود، گفتند: شما وارد دروازه شهر آنان شويد! هنگامى كه وارد شديد، پيروز خواهيد شد. و بر خدا توكل كنيد اگر ايمان داريد!»
«قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا...»؛ از ظاهر سياق و زمينه آيه بر مىآيد كه مراد از «مخافة» ترس از خداى سبحان است، معلوم مىشود در بين آن جمعيت دو نفر بودهاند كه از خدا مىترسيدهاند و از نافرمانى امر او و دستور پيغمبر او دلواپس بودهاند، و نيز از كلمۀ «من الذين» استفاده مىشود كه خداترسان تنها آن دو نفر نبودهاند؛ بلكه جماعتى بودهاند كه از ميان آنان دو نفر بر خاسته و گفتهاند اى مردم به شهر درآئيد، همين كه از در داخل شويد غالب خواهيد بود، در سابق هم در چند مورد از اين كتاب گذشت كه كلمه نعمت هر جا كه در قرآن كريم و در عرف آن اطلاق شود منظور از آن ولايت الهيه است، پس اين دو نفرى كه خدا بر آنان
انعام كرده بود دو تن از اولياء اللَّه بودهاند و اين خود فى نفسه قرينه است بر اينكه مراد از مخافت مخافة اللَّه سبحانه است، چون اولياى خدا از غير خدا نمىترسند همچنان كه خود خداى تعالى فرموده:
«أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ».(1)
و نيز ممكن است كه متعلق كلمۀ «انعم»؛ «يعنى نعمتى كه با آن انعام شدهاند) يعنى كلمه خوف حذف شده باشد كه در اين صورت معنا چنين مىشود «دو تن از كسانى كه خداى تعالى با ترس از خودش انعامشان كرده بود،گفتند...»، و اگر مفعول كلمۀ «يخافون» را نياورد و نفرمود: از چه مىترسند، بدين جهت بود كه از جملۀ «أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا» فهميده مىشد، چون معلوم بود كه ترس آن دو تن از مردم جبار آن سرزمين نبوده و گر نه به بنىاسرائيل نمىگفتند: «ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ الْبابَ».
بعضى از مفسرين گفتهاند: ضمير جمع در كلمۀ «يخافون؛ مىترسند» به بنىاسرائيل بر مىگردد، و ضميرى كه بايد از جمله به موصول «الذين» بر گردد حذف شده، و تقدير كلام «و قال رجلان من الذين يخافهم بنو اسرائيل» است، و معناى آيه چنين است: «و دو نفر از كسانى كه بنىاسرائيل از آنان مىترسيدند به يكديگر گفتند: اين جماعت كه به اسلام در آمدهاند و تسليم فرمان موسى هستند مورد انعام خدا واقع شدهاند» و مفسرين نامبرده گفتار خود را با روايتى كه به ابن جبير منسوب است تأييد نمودهاند، چون به حسب آن روايت ابن جبير كلمۀ «يخافون» را به صيغه مجهول يعنى با ضمه يا خوانده، در نتيجه معناى «الَّذِينَ يَخافُونَ» كسانى كه مردم از آنها مىترسند. خواهد بود، و در توجيه نظريه خود گفتهاند: دو نفر از عمالقه يعنى
1) . «آگاه باش كه اولياى خدا نه خوفى دارند و نه اندوهناك مىشوند.» (يونس آيه 62)
اهل سرزمين مقدس قبلاً به موسى ايمان آورده، و به بنىاسرائيل پيوسته بودند، آن دو نفر به بنىاسرائيل به عنوان راهنمايى و اينكه چگونه بر عمالقه مسلط شوند و چگونه سرزمين مقدس را موطن خود سازند گفتند: خدا بر ما منت نهاده كه به دين اسلام در آمديم، اينك به شما سفارش مىكنيم كه چنين و چنان كنيد.(1)
و اين تفسير همانطور كه گفتيم مستند به بعضى از اخبار است كه در تفسير اين آيات وارد شده،(2)
و ليكن از آنجا كه همه خبر واحد است و مضمونش هيچ شاهدى از قرآن و غير قرآن ندارد نمىتوان به آن اعتماد نمود.
«ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ الْبابَ»؛ بعيد نيست منظور از اينكه گفتند «از در بر آنان درآئيد» اين باشد كه اول به اولين شهر عمالقه حمله كنيد، كه در مرز عمالقه و به منزله دروازه اين سرزمين است، و به طورى كه گفتهاند: اولين شهر آن سرزمين اريحا بوده و استعمال كلمۀ «باب» در شهر مرزى شايع است، ممكن هم هست مراد از باب دروازه شهر باشد.
«فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غالِبُونَ»؛ اين جمله وعدهاى است كه آن دو نفر به بنىاسرائيل داده و گفتند آن گاه كه داخل شويد پيروز خواهيد شد و بر دشمن ظفر خواهيد يافت، و اگر دو نفر نامبرده اينطور قاطع وعده دادهاند به خاطر ايمانى بوده كه به موسى(علیه السلام) داشتند، همين كه از موسى شنيدند كه خدا مقدر كرده سرزمين مقدس از آن بنىاسرائيل باشد يقين پيدا كردند كه چنين خواهد شد، ممكن هم هست خود آن دو نفر كه در سابق گفتيم از اولياى خدا بودند به نور ولايت اين معنا
را دريافته باشند، بزرگان از مفسرين شيعه و سنى نيز گفتهاند كه اين دو مرد عبارت بودند از يوشع بن نون و كالب بن يوفنا، دو تن از دوازده نقيب بنىاسرائيل(1)
ص: 485 و طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 3 و 4، ص: 180.
.دو تن نامبرده بعد از آن وعده بنىاسرائيل را دعوت كردند به توكل نمودن بر پروردگارشان، و گفتند: «وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ»، چون ايمان داشتهاند به اينكه خداى تعالى كفايت و كفالت مىكند هر كسى را كه به وى توكل كند، و اين جمله خود تشويقى است مايه دلگرمى بنىاسرائيل، تا به خود جرأت داده دعوت آن دو را بپذيرند.(2)
«وَ قالَ مُوسى يا قَوْمِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُسْلِمينَ * فَقالُوا عَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْنا رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظَّالِمينَ * وَ نَجِّنا بِرَحْمَتِكَ مِنَ الْقَوْمِ الْكافِرينَ»؛(3)
«موسى گفت: اى قوم من! اگر شما به خدا ايمان آوردهايد، بر او توكّل كنيد اگر تسليم فرمان او هستيد! گفتند: تنها بر خدا توكل داريم؛ پروردگارا! ما را مورد شكنجه گروه ستمگر قرار مده! و ما را با رحمتت از (دست) قوم كافر رهايى بخش!»
«وَ قالَ مُوسى يا قَوْمِ....»؛ و موسى نيز به مردمى كه بوى ايمان آورده بودند چنين گفت: اگر بهراستى چنانچه اظهار میكنيد، در باطن به خدا ايمان آورده و به حقيقت مسلمان و تسليم فرمان او هستيد بر خدا توكل كنيد... و اينكه دنبال ذكر
ايمان به خدا سخن از تسليم و اسلام نيز به ميان آورده براى آن است كه هر دو معنى يعنى تصديق و انقياد را به صورت اجتماع بيان فرمايد، يعنى اگر بهراستى به خدا ايمان آوردهايد در برابرفرمان او تسليم شويد، و فائده اين آيه بيان اين مطلب است كه در وقت نزول شدت و سختى بايد به خدا توكل كرد، و با اطمينان كامل به تدبير نيكوى وى تسليم فرمان او گرديد و كار را بدو واگذار نمود.
«فَقالُوا عَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْنا»؛ خداى سبحان در اين آيه از فرمانبردارى و اطاعت آنان خبر مىدهد كه در پاسخ موسى(علیه السلام) گفتند: ما كارهاى خود را به خدا واگذار كرديم و بدو اميدواريم.
«رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»؛ يعنى پروردگارا بستمگران اين نيرو و قدرت را مده كه بتوانند با ظلم و ستم خود ما را باظهار انصراف و بازگشت از دين ناچار كنند... و اين معنايى است كه از مجاهد نقل شده. و از حسن و ابىمجاز نقل شده كه گفتهاند: يعنى پروردگارا! فرعون و قوم او را بر ما پيروز مكن تا سبب شود كافران مفتون گشته و به ما طعن زنند و گويند: اگر اينان بر حق بودند ما بر ايشان پيروز نمىشديم.
و در روايتى كه زرارة و محمد بن مسلم از امام باقر و صادق(علیهما السلام) نقل كردهاند چنين است كه فرمودهاند: معناى آيه اين است كه (پروردگارا) اينان را بر ما مسلط مگردان تا در نتيجه آنها را مفتون ما گردانى.
«وَ نَجِّنا بِرَحْمَتِكَ مِنَ الْقَوْمِ الْكافِرِينَ»؛ و به رحمت خويش ما را از گروه كافران يعنى قوم فرعون كه ما را به بردگى خود گرفته و كارهاى دشوار و شغلهاى پست را به ما سپردهاند نجات ده.(1)
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج11، ص: 343.
قرآن کریم میفرماید:
«قالَ قَدْ أُوتيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى * وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى * إِذْ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحى * أَنِ اقْذِفيهِ فِي التَّابُوتِ فَاقْذِفيهِ فِي الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لی وَ عَدُوٌّ لَهُ وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنی * إِذْ تَمْشی أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ فَرَجَعْناكَ إِلى أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِّ وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً فَلَبِثْتَ سِنينَ فی أَهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَرٍ يا مُوسى»؛(1)«فرمود: اى موسى! آنچه را خواستى به تو داده شد! و ما بار ديگر تو را مشمول نعمت خود ساختيم... آن زمان كه به مادرت آنچه لازم بود الهام كرديم... كه: او را در صندوقى بيفكن، و آن صندوق را به دريا بينداز، تا دريا آن را به ساحل افكند؛ و دشمن من و دشمن او، آن را برگيرد! و من محبّتى از خودم بر تو افكندم، تا در برابر ديدگان [علم] من، ساخته شوى (و پرورش يابى)! در آن هنگام كه خواهرت (در نزديكى كاخ فرعون) راه مىرفت و مىگفت: آيا كسى را به شما نشان دهم كه اين نوزاد را كفالت مىكند (و دايه خوبى براى او خواهد بود)!، پس تو را به مادرت بازگردانديم، تا چشمش به تو روشن شود؛ و غمگين نگردد! و تو يكى (از فرعونيان) را كشتى؛ اما ما تو را از اندوه نجات داديم! و بارها تو را آزموديم!، پس از آن، ساليانى در ميان مردم «مدين» توقف نمودى؛ سپس در زمان مقدّر (براى فرمان رسالت) به اين جا آمدى، اى موسى!»
1) . طه / 36 الی40.
«قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى»؛ خداوند متعال به موسى فرمود: خواستههايت بر آورده شد.
امام صادق(علیه السلام) مىفرمايد: پدرم(علیه السلام) از جدم امير المؤمنين(علیه السلام) نقل كرده كه:
«كن لما لا ترجو ارجى منك لما ترجو فان موسى بن عمران خرج يقتبس لاهله ناراً فكلمه اللَّه عز و جل فرجع نبياً و خرجت ملكة سبا كافرة فاسلمت مع سليمان و خرج سحرة فرعون يطلبون العزة لفرعون فرجعوا مؤمنين؛ به آنچه اميدوار نيستى، اميدوارتر از آنچه اميدوارى، اميدوار باش؛ زيرا موسى رفت كه براى خانوادهاش آتشى بياورد و خدا با او تكلم كرد و پيامبر شد و برگشت و ملكه سبا با حال كفر نزد سليمان رفت و مسلمان شد و ساحران دربار فرعون در راه عزت فرعون كوشش میكردند و داراى ايمان شدند و برگشتند.»
لتصنع: ابوجعفر به جزم و ديگران به فتح خواندهاند.
من: اين كلمه در اصل به معناى قطع است و به نعمتى گفته مىشود كه از ديگرى براى انسان جدا شود.مرة: يك بار.
قذف: انداختن يم: دريا اصطناع: نيكى كردن ونى: سست گرديد. عجاج گويد:
فما ونى محمد مذ ان غفر * له الا لاه ما مضى و ما غير
محمد از زمانى كه خداوند او را مشمول عفو و مغفرت خود گردانيد، هرگز سستى نكرد.
مرة: مصدر و مفعول مطلق يا ظرف و مفعول فيه.
ما يُوحى: تأويل بهمصدر و مفعول مطلق.
أَنِ اقْذِفِيهِ: در محل نصب و مفعول اوحينا لتصنع: جار و مجرور متعلق به «القيت».
عَلى قَدَرٍ: در محل نصب و حال. يعنى: «جئت مقدراً ما قدر لك»
چون خداوند به موسى خبر داد كه خواسته او را برآورده است، به دنبال آن به ذكر نعمتهاى خويش نسبت به موسى پرداخته، مىفرمايد:
«وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى»؛ اين براى اولين بار نيست كه تو را مشمول نعمت خود قرار میدهيم. تو همواره مورد نظر و عنايت ما بودهاى. يك بار ديگر نيز در دوران كودكى بر تو منت نهاديم.
«إِذْ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحى»؛ هنگامى كه به مادرت راه نجات تو را از كشته شدن به دست مأمورين فرعون نشان داديم.
جبائى گويد: مادر موسى خواب ديده بود.
«أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ»؛ به مادرت گفتيم. او را در صندوق بگذار.
«فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِ»؛ آن گاه صندوق را در درياى نيل بينداز.
«فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ»؛ دريا نيز مأمور است كه موسى را به ساحل بيفكند و اين كار را خواهد كرد.
«يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِي وَ عَدُوٌّ لَهُ»؛ فرعون دشمن خدا و همه انبياء بود. اما با موسى يك دشمنى خاص داشت؛ زيرا تصور مىكرد كه سلطنتش به دست موسى منقرض خواهد شد.
فرعون پسران بنىاسرائيل را مىكشت. سپس ترسيد كه نسل ايشان منقرض شود. از اينرو يك سال آنها را مىكشت و يك سال نمىكشت. خداوند موسى را در آن سالى به دنيا آورد كه بچهها كشته مىشدند و او را از كشته شدن نجات داد.
«وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّی»؛ تو را آن چنان آفريدم كه هر كه تو را ببيند دوستت بدارد. حتى فرعون هم تو را دوست داشت و از شرش سالم ماندى و آسيه همسر فرعون هم تو را دوست داشت و تو رابه فرزندى گرفت.
ابن عباس گويد: يعنى محبت تو را در دل بندگانم انداختم به طورى كه مؤمن و كافر تو را دوست بدارند.
قتاده گويد: در چشم موسى ملاحتى بود كه هر كس او را ميديد به او عشق مىورزيد.
«وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِی»؛ قتاده گويد: يعنى منظورم اين بود كه تو زير نظر خودم بزرگ شوى و در رفاه و آسايش باشى؛ زيرا وقتى كه كسى را زير نظر بگيرند؛ آسايش او را تأمين مىكنند.
جبائى گويد: يعنى به مادرت برسى و از شير مادرت تغذيه كنى.
ابو مسلم گويد: يعنى تحت حفاظت من باشى.
«إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ»؛ به همين منظور مقدر كرديم كه خواهرت نزد ايشان برود و ايشان را راهنمايى كند كه تو را به دست مادرت بسپارند.
برنامه تربيت موسى آن طورى كه خدا میخواست همين بود.
مادر موسى مقدارى پنبه در صندوق گذارد و طفل را در ميان آن نهاد و بدرياى نيل افكند. از درياى نيل نهرى بزرگ منشعب مىشد و به باغ فرعون مىرفت.
هنگامى كه فرعون و همسرش بر كنار نهر نشسته بودند، مشاهده كردند كه صندوقى روى آب است. فرعون دستور داد صندوق را بيرون آوردند و سرش را گشودند ديدند كودك زيبايى در ميان آن است. فرعون چنان شيفته او شد كه نتوانست خود را كنترل كند.
طفل از گرسنگى گريه مىكرد و فرعون زنان شيرده را براى شير دادن او احضار كرد. موسى پستان هيچيكرا نگرفت. خواهر موسى كه به دنبال صندوق آمده بود، ايستاده بود و تماشا میكرد. گفت:
آنها پذيرفتند و خواهر موسى سراغ مادر رفت و مادر را به كاخ فرعون آورد و موسى پستان مادر را گرفت. در اشاره به همين مطلب است كه قرآن مىگويد:
«فَرَجَعْناكَ إِلى أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ»؛ تو را به مادرت برگردانديم تا از ديدن تو چشمش روشن شود و ترس كشته شدن يا غرق شدن تو را از دل خارج سازد.
مادر موسى طفل را به خانه برد و در برابر حقوقى كه فرعون برايش قرار داده بود به شير دادن او پرداخت.
وَ قَتَلْتَ نَفْساً: ابن عباس مىگويد: موسى يك مرد كافر قبطى را كشته بود.
از پيامبر خدا روايت شده است كه، خداوند برادرم موسى را رحمت كند. دوازده ساله بود كه مردى را به خطا كشت.
«فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِ»؛ موسى ترسيد كه قبطيان در صدد انتقام برآيند. خداوند به او فرمود: ما تو را از غم قصاص ايشان نجات داديم و از ترس ايمنى بخشيديم.
«وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً»؛ تو را در معرض امتحان و آزمايش قرار داديم تا اينكه براى رسالت آمادگى و خلوص پيدا كردى. اين يكى از بزرگترين نعمتهاى خداوند بود درباره موسى.
ابن عباس گويد: يعنى تو را از محنتهاى پياپى نجات داديم. در آن سالى تو را به دنيا آورديم كه فرعون بچهها را مىكشت و تو را بدريا انداختند و از پستان هيچ زنى شير نخوردى و ريش فرعون را كندى و او تصميم قتل تو را گرفت و چون بهجاى درّ آتش در دهان نهادى از كشتنت منصرف شد و يكى از دوستان نزد تو آمد و تو را مطلع كرد كه قصد كشتنت دارند.
برخى گويند: يعنى امر معاش را بر تو دشوار كرديم تا ناچار شدى شبانى شعيب كنى.
«فَلَبِثْتَ سِنِينَ فِي أَهْلِ مَدْيَنَ»؛ و چند سالى در ميان مردم مدين به سر ببرى.
«ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَرٍ يا مُوسى»؛ تا بدورانى رسيدى كه وقت بعثت تو به رسالت و نبوت بود. +
شاعر مىگويد:
قال الخلافة او كانت له قدراً * كما اتى ربه موسى على قدر
او به خلافت رسيد يا اينكه خلافت براى او مقدر بود. چنان كه موسى در وقت مقدر نزد خدايش آمد.
برخى گويند: يعنى به سن چهل سالگى كه سن وحى انبياء است رسيدى.
برخى گويند: يعنى در همان وقتى آمدى كه خداوند براى نبوت و وحى تو مقدر كرده بود.(1)
از آنجا كه موسى در اين تقاضاهاى مخلصانهاش نظرى جز خدمت بيشتر و كاملتر نداشت، خداوند تقاضاى او را در همان وقت اجابت فرمود «به او گفت آنچه را خواسته بودى به تو داده شد اى موسى!» «قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى».
در واقع در اين لحظات حساس و سرنوشتساز كه موسى براى نخستين بار بر بساط ميهمانى خداوند بزرگ گام مىنهاد هر چه لازم داشت يك جا از او درخواست كرد، و او نيز مهمانش را نهايت گرامى داشت و همه خواستههاى او را در يك جمله كوتاه با ندايى حياتبخش اجابت كرده بىآنكه در آن قيد و شرط يا چون و چرايى كند، و با تكرار نام موسى كه هر گونه ابهامى را از دل مىزدايد آن را تكميل فرموده و چه شوقانگيز و افتخار آفرين است كه نام بنده در گفتار مولى تكرار گردد.
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج16، ص: 23.
بدون شك دگرگونى بنيادى در نظام جوامع بشرى و تغيير ارزشهاى مادى و شركآلوده به ارزشهاى معنوى و انسانى، مخصوصاً در آنجا كه راه آن از ميان قلمرو فراعنه و خودكامگان مىگذرد، كار سادهاى نيست، نياز به آمادگى روحى و جسمى، قدرت تفكر و نيروى بيان، روشنى راه امدادهاى الهى، و داشتن يار و ياورمورد اطمينان و قدرتمند دارد.
اينها همان امورى است كه موسى در تقاضاهاى نخستين خود در همان آغاز رسالت بزرگ، از خداى خود خواست.
اينها خود بيانگر آنست كه موسى(علیه السلام) حتى قبل از نبوت، روحى بيدار و آماده داشت و نيز روشنگر اين حقيقت است كه به ابعاد مسئوليتش به خوبى واقف بود، و مىدانست در آن شرائط خاص بايد با چه ابزارى به ميدان آيد، تا توانايى مبارزه با نظامهاى فرعونى داشته باشد.
و اين الگويى است براى همه رهبران الهى در هر عصر و زمان، و براى همه رهروان اين راه.
بدون شك فرعون داراى نقاط انحرافى فراوانى بود، كافر بود، بتپرست بود، ظالم و بيدادگر بود و..، ولى قرآن از ميان همه اين انحرافات مسأله طغيان او را مطرح
مىكند «إِنَّهُ طَغى»؛ چرا كه روح طغيان و گردنكشى در برابر فرمان حق، عصاره همه اين انحرافات و جامع تمام آنها است.
ضمناً روشن مىشود كه هدف انبياء در درجه اول مبارزه با طاغوتها و مستكبران است، و اين درست بر خلاف تحليلى است كه ماركسيستها درباره مذهب دارند و آن را در خدمت طغيانگران و استعمار پيشگان مىدانند.
ممكن است گفتار آنها درباره مذاهب ساختگى تخديرى صحيح باشد، ولى تاريخ انبياى راستين با صراحت تمام، پندارهاى واهى آنها را در مورد مذاهب آسمانى صد در صد نفى مىكند، مخصوصاً قيام موسى بن عمران شاهد گويايى است در اين رابطه.
درس ديگرى كه اين فراز از زندگى موسى به ما مىدهد اين است كه حتى پيامبران با داشتن آن همه معجزات براى پيشرفت كار خود، از وسائل عادى، كمك مىگرفتند، از بيان رسا و مؤثر از نيروى فكرى و جسمى معاونان.
بنا نيست كه ما در زندگى هميشه در انتظار معجزهها باشيم، بايد برنامه و وسائل كار را آماده كرد و از طرق طبيعى به پيشروى ادامه داد، و آنجا كه كارها گره مىخورد بايد در انتظار لطف الهى بود!
چنان كه در آيات فوق خوانديم، موسى هدف نهايى خواستههاى خود را اين قرار مىدهد كه «تو را بسيار تسبيح كنيم و تو را بسيار ياد نمائيم».
روشن است «تسبيح» به معنى پيراستن خداوند از تهمت «شرك و نقائص امكانى» مىباشد، و نيز روشن است كه منظور موسى(علیه السلام) آن نبوده كه جملۀ «سبحان اللَّه» را پشت سر هم تكرار كند؛ بلكه هدف پياده كردن حقيقت آن در جامعه آلوده آن زمان بوده است، بتها را برچيند، بتخانهها را ويران كند، مغزها را از افكار شركآلود بشويد، و نقائص مادى و معنوى را برطرف سازد.
به دنبال آن، ذكر خدا، ياد او، ياد صفات او را در دلها زنده كند و صفات الهى را در سطح جامعه پرتوافكن سازد، تكيه بر كلمۀ «كثيرا» نشان مىدهد كه مىخواهد آن را همگانى و عمومى سازد و از اختصاص به دايره محدودى درآورد.
از رواياتى كه در كتب دانشمندان اهل سنت و تشيع وارد شده استفاده مىشود كه پيغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) نيز همين مسائل را كه موسى براى پيشبرد اهدافش از خدا خواسته بود تمنا كرد، با اين تفاوت كه به جاى نام «هارون»، نام «على(علیه السلام)» را نهاد، و چنين عرض كرد:
«اللهم انى اسالك بما سالك اخى موسى ان تشرح لى صدرى، و ان تيسر لى امرى، و ان تحل عقدة من لسانى، يفقهوا قولى و اجعل لى وزيرا من اهلى، عليا اخى، اشدد به ازرى، و اشركه فى امرى، كى نسبحك كثيرا نذكرك كثيرا، انك كنت بنا بصيرا؛ پروردگارا! من از تو همان تقاضا مىكنم كه برادرم موسى تقاضا كرد از تو مىخواهم سينهام را گشاده دارى، و كارها را بر من آسان كنى، گره از زبانم بگشايى، تا سخنانم را درككنند، براى من وزيرى از خاندانم قرار دهى، برادرم على(علیه السلام) را خداوندا پشتم را با او محكم كن، و او را در
كار من شريك گردان تا تو را بسيار تسبيح گوئيم و تو را بسيار ياد كنيم كه تو به حال ما بصير و بينايى».
اين حديث را «سيوطى» در تفسير «درالمنثور» و «مرحوم طبرسى» در «مجمعالبيان» و بسيارى ديگر از دانشمندان بزرگ سنى و شيعه با تفاوتهايى نقل كردهاند.
مشابه اين حديث، حديث منزله است كه پيامبر(صلی الله علیه وآله ) به على(علیه السلام) فرمود:
«ا لا ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى، الا انه ليس نبى بعدى؛ آيا راضى نيستى كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى، جز اينكه پيامبرى بعد از من نخواهد بود».
اين حديث كه در كتب درجه اول اهل تسنن آمده و به گفته محدث بحرانى (طبق نقل تفسير الميزان) در كتاب «غايةالمرام» از يك صد طريق از طرق اهل سنت و هفتاد طريق از طرق شيعه نقل شده است، آن قدر معتبر مىباشد كه جاى هيچگونه انكار ندارد.
بعضى از مفسران (مانند آلوسى در روح المعانى) با قبول اصل روايت در دلالت آن ايراد كردهاند و گفتهاند جملۀ «وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِی»؛ «او را شريك در كار من بنما» چيزى را جز شركت در امر ارشاد و دعوت مردم به سوى حق، اثبات نمىكند؛ ولى پيدا است كه مسأله شركت در ارشاد و به تعبير ديگر امر به معروف و نهى از منكر و گسترش دعوت حق، وظيفه فرد فرد مسلمانان است و اين چيزى نبوده است كه پيامبر(صلی الله علیه وآله ) براى على(علیه السلام) بخواهد، اين يك توضيح واضح است كه هرگز نمىتوان دعاى پيامبر(صلی الله علیه وآله ) را به آن تفسير كرد.
از سوى ديگر مىدانيم كه منظور شركت در امر نبوت هم نبوده است، بنا بر اين نتيجه مىگيريم كه مقام خاصى بوده غير از نبوت و غير از وظيفه عمومى ارشاد، آيا اين جز مسأله ولايت خاصه چيزى خواهد بود؟ آيا اين همان خلافت (به مفهوم خاصى كه شيعه براى آن قائل است) نيست؟ و جملۀ «وزيرا" نيز آن را تأييد و تقويت مىكند.
به تعبير ديگر وظائفى وجود دارد كه كار همه افراد نيست و آن حفظ آئين پيامبر(صلی الله علیه وآله ) از هر گونه تحريف و انحراف، و تفسير هر گونه ابهامى كه در محتواى آئين براى بعضى رخ دهد، و رهبرى امت در غيبت پيامبر(صلی الله علیه وآله ) و بعد از او، و كمك بسيار مؤثر در پيشبرد اهداف او.
اينها همان چيزى است كه پيامبر(صلی الله علیه وآله ) با گفتن جملۀ «اشركه فى امرى» از خدا براى على(علیه السلام) خواست.
و از اينجا روشن مىشود، وفات هارون قبل از موسى(علیه السلام) مشكلى در اين بحث ايجاد نمىكند؛ زيرا خلافت و جانشينى گاهى در زمان غيبت رهبر است آن گونه كه هارون در غيبت موسى داشت و گاهى بعد از وفات او است، آن گونه كه على(علیه السلام) بعد از وفات پيامبر(صلی الله علیه وآله ) داشت هر دو داراى يك قدر مشترك و جامع واحد است هر چند مصداقها متفاوت بوده است. (دقت كنيد)
در اين آيات خداوند به يكى ديگر از فصول زندگانى موسى(علیه السلام) اشاره مىكند
كه مربوط به دوران كودكى او و نجات اعجازآميزش از چنگال خشم فرعونيان است، اين فصل گرچه از نظر تسلسل تاريخى قبل از فصل رسالت و نبوت بوده، اما چون به عنوان شاهد براى مشمول نعمتهاى خداوند، نسبت به موسى(علیه السلام) از آغاز عمر، ذكر شده، در درجه دوم اهميت نسبت به موضوع رسالت مىباشد.
نخست مىگويد: «اى موسى! ما بار ديگر نيز بر تو منت گذارديم، و تو را مشمول نعمتهاى خويش ساختيم»؛ «وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى».(1)
«در آن هنگام كه وحى كرديم به مادر تو آنچه بايد وحى شود»؛ «إِذْ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحى».اشاره به اينكه: تمام خطوطى كه منتهى به نجات موسى(علیه السلام) از چنگال فرعونيان در آن روز مىشد همه را به مادرت تعليم داديم:
زيرا به گونهاى كه از ساير آيات قرآن استفاده مىشود، فرعون شديدا بنىاسرائيل را تحت فشار قرار داده بود، مخصوصاً براى جلوگيرى از قدرت و قوت بنىاسرائيل و شورش احتمالى آنها، و يا به گفته جمعى از مورخان و مفسران براى جلوگيرى از به وجود آمدن فرزندى كه پيشبينى كرده بودند از بنىاسرائيل برمىخيزد
1) . همانگونه كه قبلا نيز گفتهايم: كلمۀ «منت» در اصل از «من» به معنى سنگهاى بزرگى كه با آنها وزن مىكنند گرفته شده است، به همين جهت بخشيدن هر نعمت سنگين و گرانبهايى را منت مىگويند، و در آيه فوق، منظور همين معنى است، و اين مفهوم، مفهوم زيبا و ارزنده آن است، ولى اگر كسى كار كوچك خود را با سخن بزرگ كند و به رخ طرف بكشد عملى است زشت و مصداق نكوهيده منت است.
و دستگاه فرعون را درهم مىكوبد، دستور داده بود پسران آنها را به قتل برسانند، و دختران را براى كنيزى و خدمتگزارى زنده نگهدارند.
طبعا جاسوسان فرعون محلهها و خانههاى بنىاسرائيل را سخت زير نظر داشتند، و تولد فرزندان پسر را به دستگاه او اطلاع مىدادند، آنها نيز به سرعت براى نابود كردن آنها اقدام مىنمودند.
بعضى از مفسران گفتهاند: فرعون از يك سو مىخواست قدرت بنىاسرائيل را در هم بشكند و از سوى ديگر مايل نبود نسل آنها به كلى منقرض شود، چرا كه بردگان و بندگان آمادهاى براى او محسوب مىشدند، لذا دستور داده بود يك سال نوزادان آنها را زنده بگذارند و يك سال پسران را از دم تيغ بگذرانند، اتفاقاً موسى در همان سال قتل عام فرزندان پسر متولد شد!.
به هر حال مادر احساس مىكند كه جان نوزادش در خطر است و مخفى نگاه داشتن موقتى او مشكل را حل نخواهد كرد، در اين هنگام خدايى كه اين كودك را براى قيامى بزرگ نامزد كرده است، به قلب اين مادر الهام مىكند كه او را از اين بعد به ما بسپار و ببين چگونه او را حفظ خواهيم كرد و به تو باز خواهيم گرداند.
به قلب مادر موسى چنين الهام كرد: «او را در صندوقى بيفكن، و آن صندوق را به دريا بينداز!» «أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِ».
«يم»؛ در اينجا به معنى رود عظيم نيل است كه بر اثر وسعت و آب فراوان گاهى دريا به آن اطلاق مىشود.
تعبير به«اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ» (آن را در صندوق بيفكن) شايد اشاره به اين
باشد كه بدون هيچ ترس و واهمه دل از او بردار و شجاعانه در صندوقش بگذار و بىاعتنا، به شط نيلش بيفكن، و ترس و وحشتى به خود راه مده.
كلمۀ «تابوت» به معنى صندوق چوبى و به عكس آنچه بعضى مىپندارند هميشه به معنى صندوقى كه مردگان را در آن مىنهند نيست؛ بلكه مفهوم وسيعى دارد كه گاهى به صندوقهاى ديگر نيز گفته مىشود همانگونه كه در داستان طالوت و جالوت در سورۀ بقره ذيل آيه 248 خوانديم.(1)
سپس اضافه مىكند: «دريا مأمور است كه آن را به ساحل بيفكند، تا سرانجام دشمن من و دشمن او وى را برگيرد» و در دامان خويش پرورش دهد!)؛ «فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِي وَ عَدُوٌّ لَهُ».
جالب اينكه: كلمۀ «عدو» در اينجا تكرار شده، و اين در حقيقت تأكيدى است بر دشمنى فرعون هم نسبت به خداوند و هم نسبت به موسى و بنىاسرائيل، و اشاره به اينكه كسى كه تا اين حد در دشمنى و عداوت، پافشارى داشت، عاقبت خدمت و پرورش موسى را بر عهده گرفت، تا بشر خاكى بداند نه تنها قادر نيست با فرمان خدا به مبارزه برخيزد؛ بلكه خدا دشمن او را با دست خودش و در دامانش پرورش خواهد داد.
و هنگامى كه او اراده نابودى گردنكشان ستمگر را كند آنها را با دست خودشان نابود مىكند، و با آتشى كه خودشان برافروختهاند مىسوزاند، چه قدرت عجيبى دارد! و از آنجا كه موسى(علیه السلام) بايد در اين راه پر نشيب و فراز كه در پيش دارد در يك سپر حفاظتى قرار گيرد، خداوند پرتوى از محبت خود را بر او مىافكند آن
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 2، ص: 173.
چنان كه هر كس وى را ببيند دلباخته او مىشود، نه تنها به كشتن او راضى نخواهد بود؛ بلكه راضى نمىشود كه مويى از سرش كم شود!، آن چنان كه قرآن در ادامه اين آيات مىگويد: «و من محبتى از خودم بر تو افكندم»؛ «وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّی».
چه سپر عجيبى، كاملاً نامرئى است، اما از فولاد و آهن محكمتر.
مىگويند: قابله موسى از فرعونيان بود و تصميم داشت گزارش تولد او را به دستگاه جبار فرعون بدهد، اما نخستين بار كه چشمش در چشم نوزاد افتاد گويى برقى از چشم او جستن كرد كه اعماق قلب قابله را روشن ساخت، و رشته محبت او را در گردنش افكند و هر گونه فكر بدى را از مغز او دور ساخت!.
در اين زمينه در حديثى از امام باقر(علیه السلام) مىخوانيم: «هنگامى كه موسى(علیه السلام) متولد شد و مادر ديد نوزادش پسر است رنگ از صورتش پريد، قابله پرسيد چرا اينگونه رنگت زرد شد؟ گفت: از اين مىترسم كه سر پسرم راببرند، ولى قابله گفت: هرگز چنين ترسى به خود راه مده و كان موسى لا يراه احد الا احبه!: «موسى چنان بود كه هر كس او را مىديد دوستش مىداشت».(1)و همين سپر محبت بود كه او را در دربار فرعون نيز كاملاً حفظ كرد.
در پايان اين آيه مىفرمايد: «هدف اين بود كه در پيشگاه من و در برابر ديدگان (علم) من پرورش يابى»؛ «وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِی».
بدون شك ذرهاى در آسمان و زمين از علم خدا پنهان نيست، و همه در پيشگاه او حاضرند، اما اين تعبير در اينجا اشاره به عنايت خاصى است كه خدا نسبت به موسى و تربيت او داشت.
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 3، ص: 378.
گرچه بعضى از مفسران جملۀ «وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنِی» را محدود به مسأله دوران شيرخوارى موسى و مانند آن دانستهاند، ولى پيدا است كه اين جمله معنى وسيعى دارد، و هر گونه پرورش و تربيت و ساخته شدن موسى(علیه السلام) را براى حمل پرچم رسالت با عنايت خاص پروردگار شامل مىشود.
از قرائن موجود در اين آيات و آيات مشابه آن در قرآن مجيد، و آنچه در روايات و تواريخ آمده، به خوبى استفاده مىشود كه مادر موسى(علیه السلام) سرانجام با وحشت و نگرانى صندوقى را كه موسى در آن بود به نيل افكند، امواج نيل آن را بر دوش خود حمل كرد، و مادر كه منظره را مىديد در تب و تاب فرو رفت اما خداوند به دل او الهام كرد كه اندوه و غمى به خود راه مده، ما سرانجام او را سالم به تو باز مىگردانيم.
كاخ فرعون بر گوشهاى از شط نيل ساخته شده بود، و احتمالا شعبهاى از اين شط عظيم از درون كاخش مىگذشت، امواج آب صندوق نجات موسى را با خود به آن شعبه كشانيد، در حالى كه فرعون و همسرش در كنار آب به تماشاى امواج مشغول بودند، ناگهان اين صندوق مرموز توجه آنها را به خود جلب كرد، مأمورين را دستور داد تا صندوق را از آب بگيرند، هنگامى كه در صندوق گشوده شد با كمال تعجب نوزاد زيبايى را در آن ديدند، چيزى كه شايد حتى احتمال آن را نمىدادند.
فرعون متوجه شد كه اين نوزاد بايد از بنىاسرائيل باشد كه از ترس مأموران به چنين سرنوشتى گرفتار شده است و دستور كشتن او را صادر كرد، ولى همسرش كه «نازا" بود سخت به كودك دل بست و شعاع مرموزى كه از چشم نوزاد جستن نمود در زواياى قلب آن زن نفوذ كرد، و او را مجذوب و فريفته خود ساخت.
دست به دامن فرعون زد و در حالى كه از اين كودك به نور چشمان (قرة عين) تعبير مىنمود، تقاضا كرد از كشتنش صرف نظر شود، حتى بالاتر از آن درخواست كرد به عنوان فرزند خويش و مايه اميد آيندهشان او را در دامان پرورش دهند، و بالآخره با اصرار موفق شد سخن خود را به كرسى بنشاند.
اما از سوى ديگر كودك گرسنه شده و شير مىخواهد، گريه مىكند و اشك مىريزد، گريه و اشكى كه قلب همسر فرعون را به لرزه آورده، چارهاى نبود جز اينكه مأموران هر چه زودتر به جستجوى دايهاى بروند، ولى هر دايهاى آوردند نوزاد پستان او را نگرفت چرا كه خدا مقدر كرده بود تنها به مادرش برگردد، مأمورين باز به جستجو برخاستند و در بدر به دنبال دايه تازهاى مىگشتند.
اكنون بقيه داستان را از آيات فوق مىخوانيم: آرى اى موسى ما مقدر كرده بوديم كه در برابر ديدگان (علم) ما پرورش بيابى «در آن هنگام كه خواهرت (در نزديكى كاخ فرعون) راه مىرفت» و به دستور مادر، مراقب اوضاع و سرنوشت تو بود؛ «إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ».
او به مأموران فرعون «مىگفت آيا زنى را به شما معرفى بكنم كه توانايى سرپرستى اين نوزاد را دارد»؛ «فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ».
و شايد اضافه كرد اين زن شير پاكى دارد كه من مطمئنم نوزاد آن را پذيرا خواهد شد.
مامورين خوشحال شدند و به اميد اينكه شايد گمشده آنها از اين طريق پيدا شود همراه او حركت كردند، خواهر موسى كه خود را به صورت فردى ناشناس و بيگانه، نشان مىداد، مادر را از جريان امر آگاه كرد، مادر نيز بىآنكه خونسردى
خود را از دست دهد، در حالى كه طوفانى از عشق و اميد تمام قلب او را احاطه كرده بود، به دربار فرعون آمد، كودك را به دامن او انداختند كودك بوى مادر را شنيد، بويى آشنا، ناگهان پستان او را همچون جان شيرين
در برگرفت و با عشق و علاقه بسيار، مشغول نوشيدن شير شد، غريو شادى از حاضران برخاست و آثار خشنودى و شوق در چشمان همسر فرعون نمايان شد.
بعضى مىگويند: فرعون از اين ماجرا تعجب كرد، گفت: تو كيستى كه اين نوزاد شير تو را پذيرفت، در حالىكه ديگران را همه رد كرد؟ مادر گفت:
من زنى پاكيزه بوى و پاكشيرم و هيچ كودكى شير مرا رد نمىكند!.
به هر حال فرعون كودك را به او سپرد، و همسرش تأكيد فراوان نسبت به حفظ و حراست او كرد، و دستور داد در فاصلههاى كوتاه كودك را به نظر او برساند.
اينجا است كه قرآن مىگويد: «ما تو را به مادرت بازگردانديم تا چشمش به تو روشن شود، و غم و اندوهى به خود راه ندهد»؛ «فَرَجَعْناكَ إِلى أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ».
و بتواند با آسودگى خاطر و اطمينان از عدم وجود خطرى براى او از ناحيه فرعونيان به پرورش فرزند بپردازد.
از جمله فوق چنين مىتوان استفاده كرد كه فرعون كودك را به مادر سپرد تا او را به خانه خويش بياورد، ولى طبيعى است نوزادى كه فرزند خوانده فرعون! و مورد علاقه شديد همسر او است بايد در فاصلههاى كوتاه به نظر آنها برسد.
سالها گذشت، و موسى(علیه السلام) در ميان هالهاى از لطف و محبت خداوند و محيطى امن و امان پرورش يافت، كمكم به صورت نوجوانى درآمد.
روزى از راهى عبور مىكرد دو نفر را در برابر خود به جنگ و نزاع مشغول ديد كه يكى از بنىاسرائيل و ديگرى از قبطيان (مصريان و هواخواهان فرعون) بود، از آنجا كه هميشه بنىاسرائيل تحت فشار و آزار قبطيان ستمگر بودند، موسى به كمك مظلوم كه از بنىاسرائيل بود شتافت و براى دفاع از او، مشتى محكم بر پيكر مرد قبطى وارد آورد، اما اين دفاع از مظلوم به جاى باريكى رسيد، و همان يك مشت كار قبطى را ساخت.
موسى از اين ماجرا ناراحت شد چرا كه مأموران فرعون سرانجام متوجه شدند كه اين قتل به دست چه كسى واقع شده، و شديدا به تعقيب او برخاستند.
اما موسى طبق توصيه بعضى از دوستانش، مخفيانه از مصر بيرون آمد و به سوى مدين شتافت و در آنجا محيطى امن و امان در كنار شعيب پيغمبر كه شرح آن به خواست خدا در تفسير سوره قصص خواهد آمد پيدا كرد.
اينجا است كه قرآن مىگويد: «تو كسى را كشتى و در اندوه فرو رفتى، اما ما تو را از آن غم و اندوه رهايى بخشيديم»؛ «وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِ».
و، پس از آن «تو را در كورههاى حوادث يكى بعد از ديگرى آزموديم»؛ «وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً».
«پس از آن ساليانى در ميان مردم مدين توقف نمودى»؛ «فَلَبِثْتَ سِنِينَ فِي أَهْلِ مَدْيَنَ» و بعد از پيمودن اين راه طولانى و آمادگى روحى و جسمى و بيرون آمدن از كوره حوادث با سرافرازى و پيروزى «سپس در زمانى كه براى گرفتن فرمان رسالت مقدر بود به اينجا آمدى»؛ «ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَرٍ يا مُوسى».
كلمۀ «قدر" به گفته بسيارى از مفسران به معنى زمانى است كه مقدر شده
بود موسى به رسالت برگزيده شود، ولى بعضى ديگر آن را به معنى «مقدار» گرفتهاند، همانگونه كه در بعضى از آيات قرآن نيز به همين معنى آمده است (سوره حجر آيه 21) طبق اين تفسير معنى جمله چنين خواهد بود: اى موسى بعد از اين فراز و نشيبها و امتحانات گوناگون و زندگى ممتد در جوار پيامبر بزرگى همچون شعيب پرورش يافتى، سرانجام داراى قدر و مقام و شخصيتى شدى كه آماده پذيرش وحى گشتى.
سپس اضافه مىكند: «من تو را براى خودم پرورش دادم و ساختم»؛ «وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِی» براى وظيفه سنگين دريافت وحى، براى قبول رسالت، براى هدايت و رهبرى بندگانم، تو را پرورش دادم و در كورانهاى حوادث آزمودم و نيرو و توان بخشيدم و اكنون كه اين مأموريت بزرگ بر دوش تو گذارده مىشود از هر نظر ساخته شدهاى!.
«اصطناع» از مادۀ «صنع» به معنى «اصرار و اقدام مؤكد براى اصلاح چيزى است»؛ «آن گونه كه راغب در مفردات گفته است) يعنى تو را از هر نظر اصلاح كردم گويى براى خودم مىخواهم، و اين محبتآميزترين سخنى است كه خداوند در حق اين پيامبر بزرگ فرمود، و به گفته بعضى شبيه سخنى است كه حكماء گفتهاند: «ان اللَّه تعالى اذا احب عبدا تفقده كما يتفقد الصديق صديقه؛ خداوند هنگامى كه بندهاى را دوست دارد آن چنان از او تفقد مىكند كه دوست مهربان نسبت به دوستش».
قرآن میفرماید:
«اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآياتِي وَ لا تَنِيا فِي ذِكْرِي * اذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى * فَقُولا لَهُ قَوْلاً
لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى * قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أَوْ أَنْ يَطْغى * قالَ لا تَخافا إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى * فَأْتِياهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنا بَنِي إِسْرائِيلَ وَ لا تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْناكَ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى * إِنَّا قَدْ أُوحِيَ إِلَيْنا أَنَّ الْعَذابَ عَلى مَنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى»؛(1)«تو و برادرت با آيات من به سوى فرعون برويد، و در ياد من كوتاهى نكنيد. به سوى فرعون برويد كه طغيان كرده است. اما به نرمى با او سخن بگوئيد شايد متذكر شود يا از (خدا) بترسد. (موسى و هارون) گفتند: پروردگارا! از اين مىترسيم كه او بر ما پيشى بگيرد يا طغيان كند. فرمود نترسيد، من با شما هستم (همه چيز را) مىشنوم و مىبينم! شما به سراغ او برويد و بگوئيد: ما فرستادههاى پروردگار توايم، بنىاسرائيل را با ما بفرست، و آنها را شكنجه و آزار مكن، ما آيت روشنى از سوى پروردگارت براى تو آوردهايم و سلام و درود بر آن كس باد كه از هدايت پيروى مىكند. (به او بگوئيد) به ما وحى شده كه عذاب بر كسى است كه (آيات الهى) را تكذيب كند و سرپيچى نمايد.»
اكنون كه همه چيز روبراه شده، و تمام وسائل لازم در اختيار موسى قرار گرفته، او و برادرش هارون را هر دو با هم مخاطب ساخته مىگويد: «تو و برادرت با آيات من كه در اختيارتان گذاردهام برويد»؛ «اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآياتِی».
آياتى كه هم شامل دو معجزه بزرگ موسى مىشود، و هم ساير نشانههاى پروردگار و تعليمات و برنامههايى كه خود نيز بيانگر حقانيت دعوت او است،
1) . طه / 42 الی 48.
بهخصوص اينكه اين تعليمات پر مغز به وسيلۀ مردى كه ظاهراً قسمت عمده عمرش را به چوپانى پرداخته اظهار مىشود.
و براى تقويت روحيه آنها و تأكيد بر تلاش و كوشش هر چه بيشتر، اضافه مىكند «در ذكر و ياد من و اجراى فرمانهايم سستى به خرج ندهيد»؛ «وَ لا تَنِيا فِي ذِكْرِی».
چرا كه سستى و ترك قاطعيت تمام زحمات شما را بر باد خواهد داد، محكم بايستيد و از هيچ حادثهاى نهراسيد، و در برابر هيچ قدرتى، سست نشويد.
بعد از آن، هدف اصلى اين حركت و نقطهاى را كه بايد به سوى آن جهتگيرى شود، مشخص میسازد و مىگويد «به سوى فرعون برويد، چرا كه او طغيان كرده است»؛ «اذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى».
عامل تمام بدبختیهاى اين سرزمين پهناور او است، و تا او اصلاح نشود هيچ كارى ساخته نيست، چرا كه عامل پيشرفت يا عقب افتادگى، خوشبختى يا بدبختى يك ملت، قبل از هر چيز، رهبران و سردمداران آن ملت است و، لذا بايد هدفگيرى شما قبل از همه به سوى آنها باشد.
درست است كه هارون در آن موقع در آن بيابان حاضر نبود، و به طورى كه مفسران گفتهاند خداوند او را از اين ماجرا آگاه ساخت و او به استقبال برادرش موسى براى انجام اين مأموريت به بيرون مصر آمد، ولى به هر حال هيچ مانعى ندارد كه دو نفر مخاطب قرار گيرند و مأموريت براى انجام كارى پيدا كنند، در حالى كه تنها يكى حاضر باشد و در تعبيرات فارسى روزانه نيز از اين نمونه بسيار داريم، مثل اينكه مىگوئيم: «تو و برادرت كه فردا از سفر مىآيد نزد من آئيد».
سپس طرز برخورد مؤثر با فرعون را در آغاز كار به اين شرح، بيان مىفرمايد براى اينكه بتوانيد در او نفوذ كنيد و اثر بگذاريد «با سخن نرم با او سخن بگوئيد، شايد متذكر شود يا از خدا بترسد»؛ «فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى» فرق ميان «يتذكر» و «يخشى» در اينجا اين است كه: اگر با سخن نرم و ملايم با او روبرو شويد و در عين حال مطالب را با صراحت و قاطعيت بيان كنيد يك احتمال اينست كه او دلائل منطقى شما را از دل بپذيرد و ايمان آورد احتمال ديگر اينكه لا اقل از ترس مجازات الهى در دنيا يا آخرت و بر باد رفتن قدرتش، سر تسليم فرود آورد و با شما مخالفت نكند.
البته احتمال سومى نيز وجود دارد و آن اينكه نه متذكر شود و نه از خدا بترسد؛ بلكه راه مخالفت و مبارزه راپيش گيرد كه با تعبير «لعل؛ شايد» به آن اشاره شده است. و در اين صورت نسبت به او اتمام حجت شده است، و در هيچ حال اجراى اين برنامه بىفايده نيست.
بدون شك خداوند مىدانست سرانجام كار او به كجا خواهد رسيد، ولى تعبيرات فوق، درسى است براى موسى و هارون و همه رهبران راه الهى.(1)
اما با اين حال موسى و هارون از اين معنى نگران بودند كه ممكن است اين مرد قلدر و زورمند مستكبر كه آوازه خشونت و سرسختى او همه جا پيچيده بود قبل از آنكه موسى(علیه السلام) و هارون(علیه السلام) ابلاغ دعوت كنند، پيشدستى كرده، آنها را از بين ببرد، لذا «عرضه داشتند پروردگارا! ما از اين مىترسيم كه او قبل از آنكه به سخنان ما گوش
1) . جهت مطالعۀ بیشتر در باره معنى «لعل» و اينكه در قرآن به چه معنى آمده ر.ک: مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج 4، ص: 35، ذيل آيه 84 سوره نساء.
فرا دهد، فرمان مجازات صادر كند و پيام تو به گوش او و اطرافيانش نرسد، و يا بعد از شنيدن طغيانگرى آغاز نمايد»؛ «قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أَوْ أَنْ يَطْغى».
«يفرط» از مادۀ «فرط» (بر وزن شرط) به معنى پيش افتادن است و به همين جهت به كسى كه قبل از همه وارد آبگاه مىشود، «فارط» مىگويند در سخنان على(علیه السلام) كه در برابر قبرهاى مردگان، پشت دروازه كوفه فرمود مىخوانيم: «انتم لنا فرط سابق؛ شما پيشگامان اين قافله بوديد و قبل از ما به ديار آخرت شتافتيد.»(1)به هر حال موسى و برادرش از دو چيز بيم داشتند، نخست آنكه فرعون قبل از آنكه سخنانشان را بشنود شدت عمل به خرج دهد، و يا بعد از شنيدن بلافاصله و بدون مطالعه دست به چنين اقدامى بزند و در هر دو حال مأموريت آنها به خطر بيفتد و ناتمام بماند.
اما خداوند به آنها به طور قاطع «فرمود: شما هرگز نترسيد، من خود با شما هستم مىشنوم و مىبينم»؛ «قالَ لا تَخافا إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى».
بنا بر اين با وجود خداوند توانايى كه همه جا با شما است و به همين دليل همه چيز، همه سخنها را مىشنود، و همه چيز را مىبيند و حامى و پشتيبان شما است، ترس و وحشت معنايى ندارد.
سپس دقيقا چگونگى پياده كردن دعوتشان را در حضور فرعون در پنج جمله كوتاه و قاطع و پرمحتوا براى آنها بيان مىفرمايد، كه يكى مربوط به اصل مأموريت است و ديگرى بيان محتواى مأموريت و سومى دليل و سند و چهارمى تشويق پذيرندگان و سرانجام تهديد مخالفان.
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 130.
نخست مىگويد: «شما به سراغ او برويد و به او بگوئيد ما فرستادگان پروردگار توايم»؛ «فَأْتِياهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّكَ».
جالب اينكه بهجاى پروردگار ما مىگويد پروردگار تو، تا عواطف فرعون را متوجه اين نكته سازند كه او پروردگارى دارد و اينها نمايندگان پروردگار اويند، ضمناً به طور كنايه به او فهمانده باشند كه ادعاى ربوبيت از هيچكس صحيح نيست و مخصوص خدا است.
ديگر اينكه «بنىاسرائيل را همراه ما بفرست و آنها را اذيت و آزار مكن»؛ «فَأَرْسِلْ مَعَنا بَنِي إِسْرائِيلَ وَ لا تُعَذِّبْهُمْ».
درست است كه دعوت موسى تنها براى نجات بنىاسرائيل از چنگال فرعونيان نبوده؛ بلكه به گواهى ساير آيات قرآن به منظور نجات خود فرعون و فرعونيان از چنگال شرك و بتپرستى نيز بوده است، ولى اهميت اين موضوع و ارتباط منطقى آن با موسى سبب شده است كه او مخصوصاً انگشت روى اين مسأله بگذارد چرا كه استثمار و به بردگى كشيدن بنىاسرائيل با آن همه شكنجه و آزار مطلبى نبوده است كه قابل توجيه باشد.
سپس اشاره به دليل و مدرك خود كرده مىگويد به او بگوئيد «ما نشانهاى از پروردگارت براى تو آوردهايم»؛ «قَدْ جِئْناكَ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكَ».
ما بيهوده سخن نمىگوئيم و بىدليل حرفى نمىزنيم، بنا بر اين به حكم عقل لازم است لا اقل در سخنان ما بينديشى و اگر درست بود بپذيرى.
سپس به عنوان تشويق مؤمنان اضافه مىكنند «درود بر آنها كه از هدايت پيروى مىكنند»؛ «وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى».
اين جمله ممكن است به معنى ديگرى نيز اشاره باشد و آن اينكه سلامت در اين جهان و جهان ديگر ازناراحتیها و رنجها و عذابهاى دردناك الهى، و مشكلات زندگى فردى و اجتماعى از آن كسانى است كه از هدايت الهى پيروى كنند و اين در حقيقت نتيجه نهايى دعوت موسى است.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ وَ لَوْ يَرَى الَّذينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَميعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعَذابِ»؛(2)
«بعضى از مردم، معبودهايى غير از خداوند براى خود انتخاب مىكنند؛ و آنها را همچون خدا دوست مىدارند. امّا آنها كه ايمان دارند، عشقشان به خدا، (از مشركان نسبت به معبودهاشان،) شديدتر است. و آنها كه ستم كردند، (و معبودى غير خدا برگزيدند،) هنگامى كه عذاب (الهى) را مشاهده كنند، خواهند دانست كه تمامِ قدرت، از آنِ خداست؛ و خدا داراى مجازات شديد است؛ (نه معبودهاى خيالى كه از آنها مىهراسند.)»
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً»؛ كلمه «انداد» جمع كلمه «ند» است كه هم از نظر وزن و هم از نظر معنا، نظير كلمه «مثل» است، و اگر در آيه مورد
بحث مانند آيۀ «فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً»؛(1)و آيۀ «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً»؛(2)و غيره نفرمود: «و من الناس من يتخذ للَّه اندادا»، بدين جهت بود كه آيۀ شريفه در مقامى از شريك گرفتن براى خدا سخن میگويد، كه قبلاً يعنى در آيۀ «وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ...» گفتگو از انحصار اله در اللَّه داشت، و خلاصه چون قبلاً فرموده بود: «معبود شما تنها و تنها اللَّه است»، در اينجا بايد طورى شريك گرفتن را از بعضى حكايت كند كه بفهماند اين شريك گرفتنشان مناقض با آن انحصار است و كسى كه به غير خدا، خدايى مىگيرد، بدون هيچ مجوزى آن انحصار را شكسته است و چيزى را خدا گرفته كه میداند اله نيست، تنها انگيزهاش بر اين كار پيروى هوى و هوس و توهين و بىاعتنايى به حكم عقل خودش است، و به همين جهت براى اينكه به چنين كسى توهين كرده باشد و او را ناچيز شمرده باشد، كلمه «انداد» را نكره آورد.
«يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ، وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ...»؛ در اينكه تعبير فرمود به: «يحبونهم؛ ايشان را- بتها را- دوست میدارند»، با اينكه بتها سنگ و چوبند، و بايد مىفرمود: «يحبونها؛ آنها را دوست میدارند» دلالت هست بر اينكه منظور از انداد تنها بتها نيست؛ بلكه همه آلهه مشركين است كه يكى از آنها ملائكه و طائفهاى ديگر افرادى از بشرند كه مشركين براى همه اين چند طائفه قائل به الوهيت هستند؛ بلكه از اين هم بالاتر عموميت آيه، شامل هر مطاعى میشود، چون اطاعت غير خدا و غير كسانى كه خدا امر به اطاعت آنان فرموده، خود شرك است.
به شهادت ذيل آيات كه مىفرمايد: «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا، مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا»؛
«روزى كه در آن روز كسانى كه پيروى شدند، از پيروان خود بيزارى میجويند.»(1)كه كلمه (كسانى كه) مىفهماند منظور از آلهه تنها بتها نيست و كلمه (پيروى) مىفهماند اطاعت بدون اذن خدا هم از شرك است.
و نيز به شهادت آيۀ «وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» و اينكه ما بهجاى خدا بعضى بعض ديگر را ارباب نگيريم)(2)، و آيۀ «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ»؛ «يهوديان، خاخامها و مسيحيان كشيشهاى خود را بهجاى خدا ارباب گرفتند».(3)
و نيز آيۀ شريفه مورد بحث دلالت دارد بر اينكه میتوان خدا را هم دوست داشت، پس اينكه استعمال محبتدر خداى تعالى استعمال حقيقى است، بعضى گفتهاند: محبت- كه وصفى شهوانى است- تنها به ماديات و جسمانيات تعلق مىگيرد و به طور حقيقت به خداى سبحان تعلق نمىگيرد و اگر در پارهاى آيات يا روايات اين كلمه در خدا به كار رفته، بايد بگوئيم منظور از محبت به خدا اطاعت او، يعنى انجام اوامرش و ترك نواهيش میباشد، خلاصه استعمال كلمه محبت در خدا مجازى است نه حقيقى؛ به حكم اين آيه سخنى باطل است، و استعمال محبت در خداى تعالى، در امثال آيۀ «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»؛ «بگو اگر خدا را دوست میداريد، مرا پيروى كنيد، تا خدا هم شما را دوست بدارد.»(4)استعمالى است حقيقى، براى اينكه در آيه مورد بحث جملۀ «أَشَدُّ حُبًّا
لِلَّهِ»، دلالت دارد بر اينكه محبت به خدا شدت و ضعف دارد و اين محبت در مؤمنين شديدتر است تا در مشركين.
و اگر مراد از محبت خدا اطاعت بود و اين استعمال مجازى بود، معنا اين میشد: كه مشركين هم خدا را اطاعت مىكنند، ولى مؤمنين بيشتر اطاعت مىكنند، در حالى كه مشركين (يا خدا را اطاعت نمىكنند و يا) اطاعتشان در درگاه خدا اطاعت نيست.
علاوه بر جمله نامبرده در آيه مورد بحث، آيۀ شريفه «قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ» تا جمله «أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»؛ «بگو اگر پدران و فرزندان و چه و چه و چه در دل شما محبوبتر از خدايند.»(1)نيز دلالت دارد بر اينكه استعمال كلمه محبت در خدا حقيقى است نه مجازى، براى اينكه حب متعلق به خدا و حب متعلق به رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و حب متعلق به پدران و فرزندان و اموال و ساير منافع نامبرده در آيه را، از يك سنخ محبت دانسته، چون فرموده: «اگر مثلاً پولتان محبوبتر از خداست» و اين را همه میدانيم كه افضل و تفضيل (بهتر، محبوبتر، گرمتر، سردتر) در جايى به كار مىرود كه مفضل و مفضل عليه، هر دو در اصل معناى كلمه شريك باشند، چيزى كه هست يكى از آن دو از اصل معنا بيشتر و ديگرى كمتر داشته باشد، (اينجاست كه مىگوييم: فلان چيز از فلان چيز گرمتر است)، پس در آيه 24 سوره توبه هم، بايد خدا محبوب باشد، تجارت هم محبوب باشد، ولى مشمولين آيه تجارت را از خدا بيشتر دوست بدارند.
نكتۀ ديگرى كه بايد در آيۀ شريفه روشن گردد، اين است كه در آيۀ شريفه
1) . توبه / 24.
مشركين را مذمت كرده به اينكه آلهه خود را دوست میدارند، آن چنان كه خدا را دوست میدارند، آن گاه مؤمنين را مدح كرده به اينكه: خداى سبحان را بيشتر دوست میدارند، و از اين مقابله فهميده میشود: كه مذمت كفار به خاطر اين است كه محبت را ميان آلهه خود و ميان خدا به طور مساوى تقسيم كردهاند.
و چون اين مقابله باعث میشد كه شنونده خيال كند كه اگر مشركين سهم بيشترى از محبت خود را درباره خدا میداشتند، ديگر مذمتى متوجهشان نمیشد، به همين جهت در ذيل آيه، اين توهم را رد كرد، و فرمود: «إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً» و نيز فرموده: «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا، وَ رَأَوُا الْعَذابَ، وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ» و نيز فرمود: «كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ...»، كه همه اينها دلالت دارد بر اينكه مذمتى كه متوجه كفار شده، در اين نبوده كه چرا خدا و يا انداد را دوست میدارند، و خلاصه دوستى بدان جهت كه دوستى است مورد مذمت نيست؛ بلكه از جهت لازمه آن، يعنى اتباع، مورد مذمت قرار گرفته، چون مشركين به خاطر محبتى كه به بتها داشتند، آنها را پيروى مىكردند، به اين معنا كه معتقد بودند بتها نيرويى دارند كه ايشان میتوانند در جلب منافع و دفع مضارشان، از نيروى بتها استمداد بگيرند و اين معنا ايشان را از پيروى حق به كلى و يا در قسمتى از امور باز داشت و چون پيروى خدا در بعضى امور و مخالفت او و پيروى از بت در بعضى ديگر، باز پيروى حق نيست، لذا در اينجا آن توهم دفع میشود و روشن مىگردد كه اين دوستى خدا بايد طورى باشد كه غير از خدا چيز ديگرى در آن سهيم نباشد، و گر نه سر از شرك در مىآورد، و اگر مؤمنين را مدح
فرمود كه آنها محبت بيشترى به خدا دارند، بدين جهت است كه شدت محبت انحصار تبعيت از امر خدا را دنبال دارد، سادهتر بگويم، كسى كه محبتش به خدا شدت يافت، متابعتش هم منحصر در خدا میشود توضيح اينكه مشركين اگر بتها را دوست میداشتند به عنوان خدايى دوست میداشتند، ولى مؤمنين به اين عنوان جز خدا را دوست نميدارند و در نتيجه اطاعتشان نيز منحصرا از خدا میشود.و چون اين مدح مؤمنين و مذمت مشركين، مربوط به محبت، آنهم از جهت اثرش، يعنى پيروى حق بود، لذا اگر چنانچه كسى غير خدا را دوست بدارد، اما به خاطر اطاعت خدا در امر و نهى او دوست بدارد، براى خاطر اينكه آن كس وى را به اطاعت خدا دعوت مىكند- و اصلاً به جز دعوت به اطاعت خدا كارى ندارد- در چنين موردى مذمت دوست داشتن غير خدا، متوجه او نمیشود.
و به همين جهت در آيۀ «قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ» تا جمله «أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»؛(1)دوستى رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را به دوستى خدا عطف كرده و فهمانده هر چند دوستى با من كه خدا هستم، يك دوستى جداگانه و دوستى پيامبر هم، دوستى جداگانهاى است، اما از آن جهت كه دوستى نسبت به پيامبرم به خاطر دوستى من است و اثر دوستى پيغمبر كه متابعت او است، عين متابعت من است، چون خود من بشر را به اطاعت رسول دعوت نموده و به پيروى از اوامر كردهام، لذا دوستى پيغمبر مانند دوستى پدر و فرزند و تجارت مذموم نيست.
آيۀ شريفه: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»؛ «ما هيچ رسولى نفرستاديم
1) . توبه / 24.
مگر به اين منظور كه باذن ما اطاعت شود.»(1)
و آيۀ شريفه «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»؛(2)كه ترجمهاش گذشت، روشنگر اين معنا هستند.
و به همين مقياس متابعت كسى كه بشر را به سوى خدا هدايت مىكند و پيروى او انسان را به خدا راه مینمايد، مانند عالمى كه با علمش و يا آيتى كه با دلالتش و يا قرآنى كه با تلاوتش، آدمى را به سوى خدا مىكشاند، اگر محبوب كسى باشند، قطعا به خاطر محبت به خدا است، تا كسى خدا را دوست نداشته باشد، پيروى نامبردگان را دوست نمیدارد، پس اگر پيروى مىكند به خاطر اين است كه او را به محبوب اصليش يعنى خداى تعالى مىرسانند، و يا نزديك مىكنند.
پس با اين بيان روشن شد كه هر كس به غير از خدا چيزى را دوست بدارد، بدان جهت كه دردى از او دوا مىكند، و به همين منظور او را پيروى كند، به اين معنا كه او را وسيله رسيدن به حاجت خود بداند و يا او را در كارى اطاعت كند كه خدا بدان كار امر نفرموده، در حقيقت او را شريك خدا دانسته و خداى تعالى به زودى اعمال اينگونه مشركين را به صورت حسرتى برايشان مجسم مىسازد.
بر عكس، مؤمنين كه جز خدا چيزى را و كسى را دوست نميدارند و از هيچ چيز به غير از خدا نيرو نمیخواهند و جز آنچه را خدا امر و نهى كرده پيروى نمىكنند، اينگونه اشخاص داراى دينى خالص هستند.
و نيز اين هم روشن شد كه حب كسى كه حبش حب خدا و پيرويش پيروى خداست، مانند پيغمبر و آلاو(علیه السلام) و علماى دينى و كتاب خدا و سنت پيغمبر او و هر
چيزى كه آدمى را به طور خالصانه به ياد خدا مىاندازد، نه شرك است، و نه مذموم؛ بلكه تقرب به حب او و به پيرويش، تقرب به خدا است و احترام و تعظيم او به هر صورتى كه عرف تعظيمش بشمارد، از مصاديق تقوى و ترس از خداست.
همچنان كه خود خداى تعالى فرموده: «وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ، فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ»؛ «هر كس شانههاى خدايى را تعظيم كند و بزرگ بشمارد، اين عمل خود، تقواى خداست»؛(1)و ما قبلاً گفتيم كه كلمه «شعائر» به معناى علامت و دليل است، و در آيۀ شريفه مسأله را مقيد به چيزى از قبيل صفا و مروه و امثال آن نكرده و از اين مىفهميم كه هر چيزى كه ياد آورنده خدا باشد، آيات و علامات او باشد، تعظيمش از تقواى خداست و تمامى آيات قرآن كه متعرض مسأله تقوى شده شامل اين تعظيم هم میشود. بله البته هر عاقلى مىداند، كه نبايد به اين شعائر و آيات در مقابل خداى تعالى استقلال داد، و معتقد شد: كه مثلاً رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هم در مقابل خدا موجودى است مستقل و مالك نفس خود و يا مالك نفع و ضرر و موت و حيات و نشور خود، چون اين اعتقاد شعائر را از شعائر بودن خارج مىكند، و آيت و دليل را از آيت و دليل بودن مىاندازد، و او را در حظيره و ساحت الوهيت داخل مىكند و اين خود شركى است عظيم كه پناه مىبريم به خدا از چنين شركى.
«وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ، أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً، وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذابِ...»؛ از ظاهر سياق بر مىآيد كه كلمه «اذ» مفعول باشد براى كلمه «يرى»، و جمله: «أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ...» بيان باشد براى عذاب و كلمه «لو» براى آرزو بوده باشد، و معنا چنين باشد: «اى كاش اين مشركين در همين دنيا، روزى را كه در آن عذاب
1) . حج / 32.
را مىبينند، مىديدند كه اگر چنين چيزى ممكن بود، ميديدند كه نيرو همه و همه براى خداست، و اينكه براى بتها و الهه خود معتقد به نيرو شدهاند، اشتباه كردهاند، و نيز مىديدند كه خدا چقدر شديد العذاب است و عاقبت اين خطاى خود را میچشيدند».
پس مراد از عذاب در آيۀ شريفه- به طورى كه از بيان آيه بعديش استفاده مىشود- همين است كه خطاى خود را در شريك گرفتن براى خدا ببينند و عاقبت اين خطا را مشاهده كنند كه دو آيه بعد هم اين معنا را تأييد مىكند.(1)
قرآن میفرماید:
«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ * قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ»؛(2)«بگو: اگر خدا را دوست مىداريد، از من پيروى كنيد! تا خدا (نيز) شما را دوست بدارد؛ و گناهانتان را ببخشد؛ و خدا آمرزنده مهربان است. بگو: از خدا و فرستاده (او)، اطاعت كنيد! و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمىدارد.»
«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»؛
سخنى در باره «حب» و «دوست داشتن خدا» در ذيل جملۀ «إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ
اللَّهَ...»
در تفسير آيۀ «وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ...»؛(1)گفتارى پيرامون مسأله «حب» داشتيم و گفتيم كه حب نسبت به خداى تعالى معناى حقيقى و واقعى كلمه است، همانطور كه به غير خداى تعالى تعلق مىگيرد.
در اينجا اين بحث را اضافه مىكنيم كه: خداى سبحان به طورى كه كلام مجيدش با بانگ رسا اعلام مىدارد و جاى ترديد باقى نمىگذارد، بنده خود را به سوى ايمان و پرستش خالصانه خود، و اجتناب از شرك دعوت مىكند، از آن جمله مىفرمايد: «أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ».(2)
و نيز مىفرمايد: «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»؛(3)و آياتى ديگر از اين قبيل.
در اين هم شكى نيست كه اخلاص در دين وقتى به معناى واقعى كلمه، محقق مىشود كه شخص عابد همانطور كه هيچ چيزى را اراده نمىكند مگر با حب قلبى و علاقه درونى، در عبادتش هم چيزى به جز خود خدا نخواهد، تنها معبود و مطلوبش خدا باشد، نه صنم، و نه هيچ شريك ديگر، و نه هيچ هدفى دنيوى؛ بلكه و حتى هيچ هدف اخروى، يعنى رسيدن به بهشت و خلاصى از آتش و امثال اينها، پس خالص داشتن دين براى خدا به همين است كه در عبادتش محبتى به غير خدا نداشته باشد.
حال ببينيم حب چيست؟ و چه آثارى دارد؟ حب در حقيقت تنها وسيلهاى است براى اينكه ميان هر طالبى با مطلوبش رابطه برقرار كند و هر مريدى را به مرادش برساند، و حب اگر مريد را به مراد و طالب را به مطلوب و محب را به محبوب مىرساند، براى اين است كه نقص محب را به وسيلۀ محبوب برطرف سازد تا آنچه را ندارد دارا شود، و كمبودش تمام و كامل گردد.
پس براى محب هيچ بشارتى بزرگتر از اين نيست كه به او بفهمانند محبوبش دوستش دارد، اينجا است كه دو حب با هم تلاقى مىكنند و از دو سو غنج و دلال رد و بدل مىشود.
پس انسان اگر غذا را دوست دارد و به سوى آن كشيده مىشود و در صدد تهيه كردنش بر مىآيد، براى اين است كه به وسيلۀ آن نقصى را كه (همان گرسنگى باشد) در خود احساس مىكند برطرف نمايد، و يا اگر عمل زناشويى را دوست مىدارد و در صدد رسيدن به آن بر مىآيد براى اين است كه نقصى را كه در خود سراغ دارد (كه همان شهوت است) از خود برطرف نمايد.و همچنين دلش براى ديدن دوستش پر مىزند و اين علاقه باعث مىشود كه بهپا خيزد و در صدد ديدار با او برآيد. و به وسيلۀ انس با او، تنگى حوصله خود را جبران كند. و به همين منوال اگر عبد مولاى خود را دوست مىدارد و يا خادم به مخدوم خود علاقه مىورزد براى اين است كه خود را اسير و گرفتار حق او مىداند، عبد، خود را اسير حقوق مولا، و خادم، خود را رهين احسان مخدوم مىداند و مىخواهد سنگينى اين حق را از دوش خود بيفكند.
و اگر شما خوانندگان عزيز ساير موارد علاقه و محبت را يك يك در نظر بگيريد
و يا داستانهاى عشاق تاريخ را بخوانيد بدون شك مىبينيد كه با همه اختلافى كه در آنان هست، در اين مطلب شريكاند، كه مىخواهند با وصل به محبوب، خلاى را از خود پر كنند.
پس بنده مخلص كه اخلاص خود را با محبت به خدا اظهار مىدارد، هيچ هدفى جز اين ندارد كه خدا هم او را دوست بدارد، همانطور كه او خدا را دوست مىدارد و خدا براى او باشد همانطور كه او براى خدا است، اين است حقيقت امر.
چيزى كه هست خداى سبحان در كلام مجيدش هر حبى را حب نمىشمارد چون حب (كه حقيقتش علقه و رابطهاى است ميان دو چيز)، وقتى حب واقعى است كه با ناموس حب حاكم در عالم وجود، هماهنگ باشد، چون دوست داشتن هر چيز مستلزم دوست داشتن همه متعلقات آنست و باعث مىشود كه انسان در برابر هر چيزى كه در جانب محبوب است تسليم باشد.
در مورد دوستى خدا هم همينطور است. خداى سبحان كه خداى واحد است و هر موجودى در تمامى شؤون وجوديش به او متكى است، و همه تلاشش در يافتن وسيلهاى به سوى او است، خدايى كه تمامى خرد و كلان عالم به سوى او باز مىگردد، بايد دوستى و اخلاص با او توأم با قبول دين او باشد كه همان دين توحيد و طريقه اسلام است.
كسى كه خدا را دوست مىدارد بايد به قدر طاقت و كشش ادراك و شعورش از دين او پيروى كند و دين نزد خدا اسلام است و اسلام همان دينى است كه سفراى خدا مردم را به سوى آن مىخوانند و انبيايش و رسولانش به سوى آن دعوت مىكنند
و مخصوصاً آخرين اديان الهى يعنى دين اسلام كه در آن اخلاصى هست كه ما فوق آن تصور ندارد، دين فطرى است كه خاتم همه شرايع و طرق نبوت است، و با رحلت خاتم الانبياء(صلی الله علیه وآله ) مسأله نبوت ختم گرديد و اين نكتهاى كه ما تذكر داديم مطلبى است كه هيچ متدبر در قرآن، در آن مطلب ترديد نمىكند.
و چگونه ممكن است ترديد كند، با اينكه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) طريقه و راهى را كه پيموده، راه توحيد و طريقه اخلاص معرفى نموده است، چون پروردگارش او را دستور داده كه راه خود را چنين معرفى كند و فرموده: «قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ، أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي، وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ»؛(1)كه در اين آيه سبيل خود را عبارت دانسته از دعوت به سوى خدا با بصيرت، و پرستش خالصانه و بدون شرك، پس سبيل پيامبر اسلام دعوت و اخلاص و پيروى او در اين دعوت و اخلاص است.
پس دعوت و اخلاص بالاصاله صفت خود آن جناب و به تبع صفت پيروان او است.
آن گاه در آيۀ «ثُمَّ جَعَلْناكَ عَلى شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْها»؛(2)مىفرمايد: شريعتى را كه تشريع كرده تبلور دهنده اين سبيل، يعنى سبيل دعوت و اخلاص است.
و نيز در آيۀ «فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ»؛(3)آن سبيل را براى بار دوم روش تسليم خدا شدن خوانده: و در آيۀ شريفۀ «وَ أَنَّ هذا صِراطِي
مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ»؛(1)روش اسلام را به خودش نسبت داده، و آن را صراط مستقيم خود خوانده است.
پس با اين بيان و اين آيات روشن گرديد كه اسلام يعنى شريعتى كه براى پيامبر اسلام تشريع شده، (و عبارت است از مجموع معارف اصولى و اخلاقى و عملى و سيره آن جناب در زندگى)، همان سبيل اخلاص است،اخلاص براى خداى سبحان كه زير بنايش حب است، پس اسلام دين اخلاص و دين حب است.
و از بيانات طولانى گذشته معناى آيه مورد بحث ما روشن مىگردد، و معلوم مىشود آيۀ «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»، چه معنايى دارد، پس مراد از آيه «و خدا داناتر است» اين شد كه اگر مىخواهيد در عبادت خود خالص شويد و عبادت شما بر اساس حب حقيقى باشد، اين شريعت را كه زير بنايش حب است و تبلور دهنده اخلاص و اسلام مىباشد و صراط مستقيم خدا است و سالك خود را با نزديكترين راه به خدا مىرساند، پيروى كنيد، كه اگر مرا در سبيل و طريقهام كه چنين وضعى دارد پيروى كنيد، خداى تعالى شما را دوست مىدارد و همين بزرگترين بشارت براى محب است، در اينجا است كه آنچه را مىخواهيد مىيابيد، و همين است آن هدف واقعى و جدى كه هر محبى در محبتش به دنبال آن است، اين آن مطلبى است كه آيۀ شريفه با اطلاقش آن را افاده مىكند.
و اما اگر از اطلاقش صرفنظر نموده و وقوعش را بعد از آياتى در نظر بگيريم كه از دوستى با كفار نهى مىكرد و بخواهيم ارتباطش را با آن آيات حفظ كنيم، و در نظر
1) . انعام / 153.
بگيريم كه در معناى ولايت دوستى بين، ولى و متولى برقرار است، نتيجه مىگيريم كه آيۀ شريفه مىخواهد بشر را از همين راه ولايت به پيروى رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) دعوت كند، البته در صورتى كه در دعوى ولايت خدا صادق بوده و به راستى از حزب خدا باشند، مىفرمايد ولايت خدا با پيروى كفار و تابع هوا و هوسهاى آنان شدن، نمىسازد، ولايت هم كه جز با پيروى معنا ندارد، پس اگر واقعا دوستدار خدايند، بايد پيامبر او را پيروى كنند نه مال و جاه و مطامع و لذاتى را كه نزد كفار است، در آيه زير كه فرموده:
«ثُمَّ جَعَلْناكَ عَلى شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ، فَاتَّبِعْها وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ، إِنَّهُمْ لَنْ يُغْنُوا عَنْكَ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً، وَ إِنَّ الظَّالِمِينَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ، وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُتَّقِينَ».(1)
توجه مىكنيد كه چگونه در آيه دوم از معناى اتباع به معناى ولايت منتقل مىشود.
پس بر كسى كه مدعى ولايت خدا و دوستى او است واجب است كه از رسول او پيروى كند تا اين پيرويش به ولايت خدا و به حب او منتهى شود.
و اگر در آيه مورد بحث به جاى ولايت خدا حب خدا را آورده، جهتش اين است كه اساس، و زيربناى ولايت" حب» است و اگر تنها به ذكر حب خدا اكتفاء نمود و سخنى از حب رسول و ساير دوستان خدا نكرد، براى اين بود كه در حقيقت ولايت و دوستى با رسول خدا و مؤمنين، به دوستى خدا برگشت مىكند.
1) . «سپس ما تو را بر طريقهاى از دين قرار داديم، پس همان را پيروى كن، و هيچگاه پيرو هواى نفس مردم( مشرك) نادان نباش كه آنان ذرهاى تو را از خداوند بىنياز نمىكنند، و به درستى كه بعضى از ستمكاران دوست و مددكار يكديگرند و خدا سرپرست مردم با تقوا است.» (جاثيه / 19)
«وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»؛ رحمت واسعه الهيه و فيوضات صورى و معنوى غير متناهى كه نزد خدا است، موقوف بر شخص و يا صنفى معين از بندگانش نيست، و هيچ استثنايى نمىتواند حكم افاضه على الاطلاق خدا را مقيد كند و هيچ چيزى نمىتواند او را ملزم بر امساك و خوددارى از افاضه نمايد، مگر اينكه طرف افاضه استعداد افاضه او را نداشته باشد و يا خودش مانعى را به سوء اختيار خود پديد آورد، و در نتيجه از فيض او محروم شود.
و آن مانعى كه مىتواند از فيض الهى جلوگيرى كند گناهان است كه نمىگذارد بنده او از كرامت قرب به او و لوازم قرب (بهشت و آنچه در آن است) برخوردار گردد، و ازاله اثر گناه از قلب، و آمرزش و بخشيدن آن تنها كليدى است كه در سعادت را باز مىكند، و آدمى را به دار كرامت وارد مىسازد، و بدين جهت است كه دنبال جملۀ «يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ» فرمود: «وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ»، چون كلمه حب همانطور كه در سابق گذشت محب را به سوى محبوب جذب مىكند، (و نيز محبوب را به سوى محب مىكشاند).
پس همانطور كه حب بنده باعث قرب او به خدا گشته و او را خالص براى خدا مىسازد و بندگيش را منحصر در خدا مىكند، محبت خدا به او نيز باعث نزديكى خدا به او مىگردد و در نتيجه حجابهاى بعد و ابرهاى غيبت را از بين مىبرد، و حجاب و ابرى به جز گناه نيست.
پس نزديكى خدا به بنده، گناهان او را از بين مىبرد و مىآمرزد و اما كرامتهاى
بعد از مغفرت، ديگر هيچ بهانه نمىخواهد؛ بلكه افاضه وجود الهى كافى در آنست كه بيانش در سابق گذشت.دقت در آيۀ شریفۀ «كَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ، كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ»؛(1)و نيز دقت در آيۀ «يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ»؛(2)در تأييد بيان ما كافى است.
«قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ»؛ در حالى كه آيه قبلى مردم را دعوت مىكرد به پيروى از رسول و پيروى كه معناى لغويش دنبال روى است وقتى فرض دارد كه متبوع در حال رفتن به راهى باشد و تابع دنبال او، آن راه را برود و راهى كه رسول خدا مىرود صراط مستقيم است كه صراط خداست و شريعتى است كه او براى پيغمبرش تشريع كرده و اطاعت آن جناب را در پيمودن آن راه بر مردم واجب ساخته، با اين حال براى بار دوم در اين آيه نيز معناى پيروى رسول را در قالب عبارت: «اطاعت او كنيد" تكرار فرمود تا اشاره كرده باشد به اينكه سبيل اخلاص كه همان راه رسول است عينا همان مجموع اوامر و نواهى و دعوت و ارشاد او است.
پس پيروى از رسول و پيمودن راه او، اطاعت خدا و رسول او است در شريعتى كه تشريع شده، و شايد اينكه نام خدا را با رسول ذكر كرد براى اشاره به اين باشد كه هر دو اطاعت يكى است، و ذكر رسول با نام خداى سبحان براى اين بود كه سخن در پيروى آن جناب بود.
از اينجا روشن مىشود اينكه بعضى از مفسرين گفتهاند: معناى آيه «اطيعوا اللَّه فى كتابه و الرسول فى سنته»(1)
سخن درستى نيست.
براى اينكه گفتيم از مقام آيه استفاده مىشود كه گويى جملۀ «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ...» بيانگر آيۀ «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي...»، «است.
چرا كه آيۀ شريفه اشعار دارد بر اينكه اطاعت خدا و اطاعت رسول يك اطاعت است، و به همين جهت امر به اطاعت در آيه تكرار نشد، و اگر مورد اطاعت خدا غير مورد اطاعت رسول بود، مناسب بود كه بفرمايد: «اطيعوا اللَّه و اطيعوا الرسول» همانطور كه در آيۀ شريفۀ «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»؛(2)به خاطر اقتضاء مقام، كلمۀ «اطيعوا» تكرار شده است.
اين را هم بگوئيم و بگذريم، كه سخن در آيۀ شريفه، از حيث اطلاقش و منطبق بودن اطلاقش بر مورد، نظير همان مطلبى است كه در آيه قبلى بيان شد.
«فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ»؛ در اين آيۀ شريفه دلالتى هست بر اينكه هر كس از دستور «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ» سرپيچى كند كافر است، همچنان كه ساير آياتى هم كه از دوستى كفار نهى مىكند بر اين معنا دلالت دارد و نيز در اين آيۀ شريفه اشعارى است به اينكه اين آيه چيزى شبيه به بيان، براى آيه قبلش مىباشد، چون آيه قبلى اثبات دوستى خدا براى مؤمنين مىكرد كه تسليم فرمان اتباع بودند، و اين آيه نيز، پس از دستور به اطاعت خدا و رسول مىفرمايد: «خدا كافرين به امر اتباع را دوست نمىدارد»، پس آيه دوم بيانگر آيه اول است. (دقت
بفرمائيد) از سخنانى كه پيرامون اين آيات كريمه به ميان آمد، چند نكته به دست آمد:
اول اينكه: تقيه به طور اجمال و سربسته امرى است مشروع.
دوم اينكه: مؤاخذه و عذاب كسى كه كفار را دوست بدارد و نهى خدا از آن را اعتنا نكند، حتمى و قطعى است، و به هيچ وجه تخلف نمىپذيرد، و جزء قضاهاى حتمى خدا است.
سوم اينكه: شريعت الهى دستوراتى عملى و اخلاقى و عقيدتى است كه در حقيقت اخلاص للَّه را تبلور داده و مجسم مىسازد، همچنان كه اخلاص للَّه مجسم شده حب للَّه، و دوستى او است.
و به عبارتى ديگر دين خدا كه مجموع معارف الهى و دستورات اخلاقى و احكام عملى است، با همه عرض عريضش جز به اخلاص فقط، تحليل نمىشود، يعنى اگر آن را موشكافى كنيم، مىبينيم كه تنها و تنها به اخلاص منتهى مىشود، و اخلاص همين است كه انسان براى خود و صفاتش (يعنى اخلاقش)، و اعمال ذاتش، و افعال خود زير بنائى به غير از خداى واحد قهار سراغ نداشته باشد، و اين اخلاص نامبرده را اگر تحليل و موشكافى كنيم جز به حب منتهى نمىشود، اين از جهت تحليل، و اما از جهت تركيب، حب نامبرده به اخلاصمنتهى مىشود و اخلاص به مجموع احكام شريعت، همچنان كه دين به يك نظر ديگر به تسليم و تسليم به توحيد منتهى مىگردد.
چهارم اينكه: دوستى كفار كفر است، و مراد از اين كفر، كفر در فروع دين
است، نه در اصول دين، نظير كفر مانع زكات و تارك صلات و ممكن است كفر چنين افراد، عاقبت كار آنان باشد، و به بيانى كه گذشت و در آينده نيز در سورۀ مائده ان شاء اللَّه مىآيد، از اين نظر باشد كه دوستى كفار سرانجام كار انسان را به كفر مىكشاند.
در تفسیر درالمنثور(1)
در تفسير آيۀ «لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ...» آمده كه ابن اسحاق و ابن جرير و ابن ابىحاتم از ابن عباس روايت آوردهاند كه گفت حجاج بن عمرو هم پيمان قبيله كعب بن اشرف و ابن ابىالحقيق و قيس بن زيد، پنهان از ديگران تصميم گرفته بودند چند نفر از مسلمانان مدينه را از دين خود گمراه سازند.
رفاعة بن منذر و عبد اللَّه بن جبير و سعد بن خثيمه از جريان خبر داشتند به آن چند نفر مسلمان هشدار دادند كه با اين اشخاص نشست و برخاست نكنيد، اين يهوديان در دل تصميم دارند شما را گمراه كنند و از دين مرتد سازند، ولى مسلمانان اعتنا نكردند، در اين باره بود كه آيۀ «لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ» تا جملۀ «وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَیءٍ قَدِيرٌ» نازل گرديد.
ظاهراً منظور روايت، تطبيق يك مصداق بر عموم آيه است براى اينكه در عرف قرآن كلمۀ «كافرين» اعم از يهود و نصارا و مشركين است و مسلمانان را به طور
1) . سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 2، ص: 16.
كلى از دوستى عموم كفار نهى مىكند و اگر بنا باشد داستان نامبرده سبب نزول باشد، بايد سبب نزول آياتى باشد كه خصوص يهود و نصارا را نام مىبرد، نه سبب نزول آيات مورد بحث كه نامى از اهل كتاب نمىبرد.
و در تفسير صافى(1)در ذيل آيۀ «إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً...» در كتاب احتجاج از امير المؤمنين(علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: خداى تعالى تو را دستور داده تا در دين خودت تقيه كنى، براى اينكه مىفرمايد: زنهار، زنهار، مبادا خود را به هلاكت افكنى و تقيهاى را كه به تو دستور دادهام ترك نمايى؛ زيرا با ترك تقيه سيل خون از خود و برادرانت به راه مىاندازى و نعمتهاى خودت و آنان را در معرض زوال قرار داده، آنان را خوار و ذليل دست دشمنان دين نمايى، با اينكه خداى تعالى به تو دستور داده كه وسيله عزت آنان را فراهم سازى.
و در تفسير عياشى(2)از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بارها مىفرمود دين ندارد كسى كه تقيه ندارد، و نيز مىفرمود: خداى تعالى خودش فرموده: «إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً».
و در كافى از امام باقر(علیه السلام) روايت آورده كه فرمود: «تقيه در هر چيزى براى آدمى خواه ناخواه پيش مىآيد، و خدا هم به همين جهت آن را حلال فرموده"(3).
مؤلف: اخبار در مشروعيت تقيه از طرق ائمه اهلبيت(علیهم السلام) بسيار زياد است، و شايد به حد تواتر برسد و خواننده محترم توجه فرمود كه آيۀ شريفه هم بر آن دلالت دارد، دلالتى كه به هيچ وجه نمىتوان آن را انكار نمود.
و در معانى الأخبار از سعيد بن يسار روايت آمده كه گفت: امام صادق(علیه السلام) به من فرمود: مگر دين چيزى به جز حب مىتواند باشد؟ خداى عز و جل مىفرمايد: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ، فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ».(1)
مؤلف: اين حديث را صاحب كافى(2)
از امام باقر(علیه السلام) و همچنين قمى(3)و عياشى(4)هر يك آن را در تفسيرخود از حذاء از آن جناب آوردهاند، و نيز عياشى در تفسير خود از بريد و از ربعى كه اينها از آن جناب نقل كردهاند و اين روايت مؤيد بيانى است كه ما در سابق توضيحش را داديم.
و در كتاب معانى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: خداى عز و جل هيچ بنده نافرمانى را دوست نمىدارد آن گاه به اين شعر تمسك جست كه شاعر گفته است:
تعصى الاله و انت تظهر حبه * هذا لعمرى فى الفعال بديع
لو كان حبك صادقا لاطعته * ان المحب لمن يحب مطيع
يعنى تو در عين اينكه خدا را نافرمانى مىكنى، اظهار مىدارى كه خدا را دوست دارى و اين عمل به جان خودم در بين اعمال، عملى نوظهور است، اگر دوستى تو با خدا صادق و درست بود، او را اطاعت مىكردى همچنان كه هر دوستى دوست خود را اطاعت مىكند(5).
و در كافى از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه در حديثى فرمود: هر كس ميل دارد خدا او را دوست بدارد بايد به طاعت خدا عمل كند، و ما را پيروى نمايد، مگر او نشنيده قول خداى عز و جل به پيامبرش را كه فرمود: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ» تا آخر حديث(1).
و در درالمنثور(2)است كه عبد بن حميد از حسن روايت آورده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: هر كس از سنت من روى بگرداند از من نيست، آن گاه اين آيه را تلاوت فرمود: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ، فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ...».
و نيز در درالمنثور(3)است كه ابن ابىحاتم و ابونعيم در كتاب حليه و حاكم از عايشه روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: شرك ناپيداتر است از صداى حركت ذره بر روى سنگ صاف آنهم در شب ظلمانى و سبكتر و كمترين درجه شرك اين است كه آدمى كسى را دوست بدارد، با اينكه بداند شايبهاى از جور و ستم دارد، و كسى را دشمن بدارد با اينكه بداند او عادل است، (ممكن است معناى حديث اين باشد كه كسى را به خاطر شايبهاى از جور كه در او است دوست بدارد و شخصى را به خاطر اينكه تا حدودى عادل است دشمن بدارد) و آيا دين جز حب و بغض در راه خدا چيزى ديگر است؟ با اينكه خداى عز و جل فرموده: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ» و نيز در آن كتاب آمده كه احمد و ابوداود و ترمذى و ابن ماجه و ابن حبان و حاكم از ابىرافع از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نقل كردهاند كه فرمود: مبادا يكى از شما را مسلط بر اريكه حكمرانى ببينم كه وقتى دستورى از
دستورات من از آنچه بدان امر و از آن نهى كردهام برايش پيش آيد، بگويد: ما اين حرفها سرمان نمىشود، ما تنها از آنچه در كتاب خدا است پيروى مىكنيم(1).(2)
قرآن میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرينَ يُجاهِدُونَ فی سَبيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ»؛(3)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هر كس از شما، از آيين خود بازگردد، (به خدا زيانى نمىرساند؛ خداوند جمعيّتى را مىآورد كه آنها را دوست دارد و آنان (نيز) او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر كافران سرسخت و نيرومندند؛ آنها در راه خدا جهاد مىكنند، و از سرزنش هيچ ملامتگرى هراسى ندارند. اين، فضل خداست كه به هر كس بخواهد (و شايسته ببيند) مىدهد؛ و (فضل) خدا وسيع، و خداوند داناست.»
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ»؛ معناى اينكه گفته مىشود فلانى «ارتد عن دينه» اين است كه از دين خود برگشت و اين در اصطلاح اهل دين به معناى برگشتن از ايمان به كفر است، حال چه اينكه ايمانش مسبوق به كفرى ديگر باشد، مثل كسى كه كافر بوده، سپس ايمان آورده و دوباره به كفر قبلى خود
بر گردد و يا مسبوق نباشد مثل مسلمان زادهاى كه قبل از اسلامش هيچ سابقه كفر نداشته و بعدا كافر شود كه اولى را مرتد ملى مىگويند كه در حقيقت به ملت و كيش قبلى خود برگشته و دومى را مرتد فطرى مىنامند و اين نامگذارى اصطلاحى است شرعى و يا حد اقل در عرف متشرعه پيدا شده، به هر حال فعلاً اين دو كلمه حقيقت در آن دو معنا شده است.
و اما در آيه مورد بحث از كلمه ارتداد اى بسا كه قبل از هر معنا اين معنا به ذهن بيايد كه مراد از آن همان معنايى است كه اهل دين بر آن اصطلاح دارند و در نتيجه آيۀ شريفه بريده از ما قبل است و آيهاى است مستقل كه مىخواهد بفهماند خداى سبحان از ايمان طائفهاى از مؤمنين به خاطر ايمان طائفهاى ديگر بىنياز شده است؛ ليكن اينطور نيست و دقت در اين آيه و آيات قبل از آن اين احتمال را دفع مىكند.
براى اينكه بنا بر اين احتمال آيۀ شريفه مىخواهد از قدرت خداى سبحان بر پرستيده شدنش در زمين خبر دهد و بفرمايد خدا مىتواند وضعى و مردمى پيش بياورد كه همواره در زمين پرستش شود، اگر مردم موجود، او را پرستيدند كه هيچ و اگر نپرستيدند اقوامى ديگر پديد مىآورد كه ملازم دين او باشند و از دين او مرتد نشوند و خلاصه كلام آيۀ شريفه همان را بگويد كه آيات زير مىگويد، توجه بفرمائيد: «فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ»؛(1)«وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ»؛(2)«إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِی حَمِيدٌ».(3)
1) . «اگر اينها به دين خدا كفر بورزند قومى را موكل بر اين دين كردهايم كه هرگز به آن كافر نخواهند شد.» (انعام / 89)
2) . «و كسى كه كفر مىورزد بداند كه خدا از همه عالميان بى نياز است.» (آلعمران / 97)
3) . «اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كفر بورزيد، بايد بدانيد كه خداى تعالى بى نياز و ستوده است.» (ابراهيم / 8)
و چنين مقامى بيش از آنچه در آيات مذكور آمده كه همان اصل غرض و غرض اصلى است اقتضا ندارد، تنها بايد اين را بگويد كه اگر شما از دين خدا بر گرديد قومى ديگر مىآيند كه از دين بر نگردند و اما اينكه قومى كه مىآيند مردمى هستند كه خدا را دوست مىدارند و خدا ايشان را دوست مىدارد و مردمى هستند كه در برابر مؤمنين خوار و متواضع و در برابر كفار شكستناپذيرند و... مقام اقتضا بر شمردن اين اوصاف را نداشت، چون زائد بر اصل غرض است و مسلماً اگر در آيه مورد بحث متعرض آنها شده، نكته و غرض زائدى در بين بوده است.
بيان ارتباط آيۀ «مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ...» با آيات قبل
و از جهت ديگر مىبينيم اوصافى كه در آيۀ شريفه آمده بىارتباط با مضمون آيات قبل يعنى دوستى با يهود و نصارا نيست، چون دوست گرفتن آنان و نگرفتن مؤمنين بىارتباط با علاقه قلبى با آنان نيست حتما دوستدار آنان علاقه قلبى به آنان دارد و چگونه ممكن است قلبى كه اين چنين شيفته دشمنان خدا است محبت خدا را در خود جاى دهد با اينكه خداى خالق دلها فرموده: «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ».(1)
و از لوازم اين دوستى يكى اين است كه مؤمن در برابر اين كفار ذليل گردد و كفار بر مؤمنين سلطه پيدا نموده، آنان را مايه عزت خود قرار دهند و بكوشند كه بر آنان آقايى كنند همچنان كه خداى تعالى فرموده: «أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً».(2)
و يكى از لوازم آن سهلانگارى در جهاد عليه كفار و نارضايتى از جنگيدن با آنان است و يكى از لوازم اين نارضايتى اين است كه چنين كسى حاضر نيست در راه جهاد با كفار كه دوستشان دارد رنج جنگيدن و سفر و گرسنگى و تشنگى و هر محروميت ديگر را تحمل كند، پس كسى مىتواند اين ناملايمات را تحمل كند كه به طور كلى رابطه اجتماعى خود را با آنان قطع كند، همچنان كه خداى تعالى در اين باره فرموده: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِما جاءَكُمْ مِنَ الْحَقِ... إِنْ كُنْتُمْخَرَجْتُمْ جِهاداً فِي سَبِيلِي وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ».(1)
و نيز فرموده: «قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ ابداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ».(2)
پس معلوم شد صفاتى كه در آيۀ شريفه براى مؤمنين واقعى و جايگزينان حيله گر و مكار آن روز ذكر شده، از مقتضيات دلهاى خالى از محبت كفار است همچنان كه ضد آن صفات از مقتضاى دوستى با كفار است كه كلمه ارتداد به
1) . «هان اى كسانى كه ايمان آورديد، دشمن من و دشمن خودتان را دوست مگيريد آيا با آنان به دوستى بر خورد مىكنيد با اينكه به دين حقى كه براى شما آمده كفر مىورزند...؟ اگر براى جهاد در راه من و در جستجوى رضاى من قيام كردهايد، چگونه دوستى با آنان را در دل خود پنهان مىداريد؟.» (ممتحنه / 1)
2) . «ابراهيم و آنان كه با وى بودند براى شما الگو و اسوه خوبى هستند، آن زمان كه به قوم خود گفتند: ما از شما و از آنچه شما به جاى اللَّه مىپرستيد بيزاريم و به شما كفر مىورزيم و از هم اكنون تا ابد بين ما و شما عداوت و كينه آغاز گرديد، مگر آنكه به خداى يگانه ايمان بياوريد.» (ممتحنه / 4)
معناى لغويش و يا با يك عنايت تحليلى صادق بر آن است و قرآن كريم آن صفات را در آيات زير خاطرنشان ساخته و مىفرمايد: «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ» كه قبل از آيه مورد بحث بود.
و نيز فرموده: «وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَیءٍ»؛(1)كه نقطه مقابل جمله: «يحبهم» در آيه مورد بحث است كه در اوصاف دشمنان كفار آمده و نيز فرموده: «إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ».(2)
پس با اين بيان روشن گرديد كه آيۀ شريفه به نحوى متصل به آيات قبل است و در اين مقام است كه روشن سازد دين خدا از اينگونه مردم نيرنگ باز بىنياز است، براى اينكه مردمى كه از ترس منافع مادى، خود را در ورطه مخالفت با خدا مىافكنند و با يهود و نصارا دوستى مىكنند، در صراطى قرار دارند كه آرام آرام نفاق در دلهاشان رخنه مىكند و قبل از گرفتار شدن به نفاق، مبتلا به بيمارى دل هستند، جماعتى هستند كه جمعى از آنان بيمار دلند، باكى ندارند از اينكه با از دست دادن سرمايه دين، دنيا را به دست آورند و آنچه در نزد دشمنان دين از عزت كاذب و مقامهاى حيوانى و فانى سراغ دارند را مقدم مىدارند بر عزت حقيقى كه تنها از آن خدا و رسول او و مؤمنين است و بر سعادت واقعى كه هم شامل زندگى دنيا است و هم آخرت.
آيۀ شريفه كه اين معنا را فاش ساخته، در حقيقت يك پيشگويى غيبى
است كه از آن خبر مىدهد و مىگويد: خداى سبحان در مقابل تلون و دو چهرگى اين مردم سست ايمان و صدمههايى كه دين از ناحيه آنان خورده و در ازاى اينكه اينان محبت غير خدا را بر محبت خدا ترجيح دادند و عزت را از ناحيه غير خدا طلب كردند و نيز در مقابل اينكه در امر جهاد در راه خدا سهلانگارى نموده و از ملامتها ترسيدند به زودى قومى را خواهد آورد كه آنها را دوست مىدارد و آن قوم نيز خدا را دوست مىدارند، مردمى كه در برابر مؤمنين خاضع و ذليل و در مقابل كفار شديد و شكستناپذيرند، مردمى كه در راه خدا جهاد مىكنند و از ملامت هيچ ملامتگرى پروا نمىنمايند.
بيشتر مفسرين هر چند متوجه اين معنا كه آيۀ شريفه خبرى از غيب مىدهد شده، و بحثهاى طولانى پيرامون اين مطلب كه «منظور از آن قومى كه بعدها مىآيند چيست؟» به راه انداختهاند الا اينكه در تفسير مفردات آيه، سهلانگارى نموده و حق معناى اوصافى را كه در آيه ذكر شده ادا نكردهاند نتيجه سهلانگارى آنها اين شده كه با كلام خداى تعالى آن معامله را كرده باشند كه با كلام غير خدا مىكنند، يعنى جائز دانستهاند كه در كلام خداى تعالى هم مانند كلام غير او بارى به هر جهت واقع بشود.
بله درست است كه قرآن كريم در بلاغت خود يك مسلك نو ظهور را ابداع نكرده و در استعمال الفاظ و تركيب جملات و قرار دادن هر لفظى در مقابل معنايش طريقه جديدى اختراع ننموده؛ بلكه همان مسلكى را رفته كه گفتارهاى ديگر، آن مسلك را رفتهاند.
و ليكن در عين حال در يك امرى ديگر با ساير گفتارها فرق دارد و آن اين است كه ما گويندگان بشرى چهبليغ باشيم و چه نباشيم گفتار خود را بر اساس آنچه كه عقل ما از معانى درك مىكند قالب گيرى مىكنيم و از معانى و حقايق آنچه كه به درك ما در مىآيد عبارت است از آنچه كه از زندگى اجتماعيمان گرفته شده، آن زندگى اجتماعى كه خود ما با فطرت انسانى اجتماعيمان براى خود ساختهايم و يكى از خصوصيات آن قياس كردن است و همين كه پاى قياس به ميان كشيده مىشود، باب مسامحه و مساهله به روى ذهن ما گشوده مىگردد، در نتيجه حكمى را كه بايد بر روى «كثير» ببريم، بر روى «جميع» مىبريم و قضاوتى كه بايد براى غالب موارد موضوعى بكنيم، درباره دائم مىكنيم و هر امر قياسى را امرى مطلق فرض مىكنيم و هر امر نادر را ملحق به معدوم مىسازيم و هر امر اندك و كمياب را جارى مجراى امرى مىكنيم كه اصلاً وجود ندارد، مثلاً يك گوينده بشرى وقتى مىخواهد حرف بزند، مىگويد: فلان كار خوب و يا زشت است، محبوب و يا مبغوض است، پسنديده و يا نكوهيده است، نافع و يا مضر است، و از اين قبيل تعبيرها كه انسانها همه روزه دارند با اينكه نه خوب و محبوب و محمود و نافع و خيرش به طور مطلق و براى هميشه چنين است و نه مبغوض و نكوهيده و مضر و شرش به طور مطلق و براى هميشه چنين است؛ بلكه در بعضى از حالاتش چنان و بر بعضى از فرضهايش چنين است، در نزد بعضى از مردم چنان و به قياس به بعضى اشياء چنين است، نه به طور مطلق و براى همه و براى هميشه، اما يك گوينده بشرى بعضى از صورتهايى كه مخالف حكم او است را ملحق به عدم مىكند و در درك
خود و حكمش مسامحه روا مىدارد، تازه همه اينها در چهار چوب ادراكاتى است كه از جهان خارج دارد و اما بيرون اين چهار چوب يعنى حقائقى كه از آنها غافل است و به خاطر محدوديت دركش حتى آنچه از آن حقايق كه مربوط به مدركات او است را درك نمىكند، قهرا سهلانگاريش درباره آنها بيشتر است، پس اگر انسان از چيزى خبر مىدهد و از آنچه در خارج رخ داده سخن مىگويد، به خيال اينكه به واقع آن احاطه دارد و حقيقت آن را درك و كشف كرده، همه بر اساس تسامح در پارهاى جهات و دقت در پارهاى جهات ديگر است و اين شوخى است كه كسى ادعا كند مىتواند به واقع آنچه شده دست يابد و كلام گوينده را بر آن تطبيق دهد.
آرى اين است حال آدميان در علمشان و كلامشان كه بيانگر عملشان است و اما كلام خداى سبحان چنين نيست و بايد خداى تعالى را اجل از اين نقيصه بدانيم چون او به هر چيزى از هر جهتش احاطه علمى دارد، او خود در وصف كلامش فرمود: «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ».(1)
اين است يكى از وجوه و ادلهاى كه به آن تمسك مىكنيم در اينكه از كلام خداى تعالى آنچه كه ظهور در اطلاق دارد، اطلاق مىگيريم، مىگوئيم: كلام او كلام حكيمى است، آگاه به همه چيز، او وقتى در كلام خود مطلقى مىآورد و به دنبالش چه متصل و چه جداى از آن كلام قيدى براى آن مطلق نمىآورد همان مطلق حجت است و نيز همين است يكى از وجوهى كه مىگوئيم اگر خداى تعالى در كلام خود حكمى را كه روى موضوعى مىبرد آن موضوع را به صفتى توصيف مىكند اين توصيف اشاره دارد به عليت و اينكه علت محكوم شدن آن موضوع به
1) . «قرآن سخن فصل و جدا سازنده حق از باطل است نه شوخى.» (طارق / 14)
اين حكم همين صفتى است كه در آن وجود دارد، به طورى كه اگر موضوع نامبرده در زمانى آن صفت را نداشته باشد آن حكم را نيز نخواهد داشت، چون گوينده اين كلام و حاكم به اين حكم حكيم است و آن صفت را بيهوده ذكر نكرده، بنا بر اين اگر در آيه مورد بحث فرموده: «يحبهم»، دوستشان دارد» و هيچ قيدى براى اين محبت خود نياورده، مىفهميم كه خداى تعالى آن مردم را در هيچ چيزى دشمن نمىدارد و گرنه بايد در كلام خود آن مورد را استثناء مىكرد و همچنين اگر فرموده: اين مردمى كه بعدها مىآيند در برابر مؤمنين، متواضع و ذليلند، مىفهميم كه آن مردم بايد مؤمنين را به خاطر آنكه مؤمنند و ما دام كه مؤمنند دوست بدارند و يا به عبارت ديگر مؤمنين را بدين جهت دوست بدارند كه داراى صفت ايمان به خداى سبحان هستند و نيز مىفهميم كه اين مردم بايد در برابر مؤمنين در هر حالى از احوال آنان متواضع باشند و الا لازم بود خداى سبحان در كلام خود استثناء بياورد و مثلاً بفرمايد: «در برابر مؤمنين ذليلند الا در فلان حال مؤمنين»، و گرنه كلام قول فصل نمىشد.
بله در اين ميان مطالبى هست كه به غير صاحبان آن نسبت داده مىشود، (مثلاً به يهوديان زمان رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) كه نه پيغمبرى را ديده و نه پيغمبرى را كشتهاند نسبت مىدهد كه، پس شما چرا انبياء را كشتيد) و اين در مواردى است كه بين صاحبان آن عمل و منسوبين به آن عمل جامعى وجود دارد كه اين نسبت را تصحيح مىكند، به آيات زير توجه فرمائيد:«وَ لَقَدْ آتَيْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلَى الْعالَمِينَ»؛(1)
1) . «ما به بنى اسرائيل كتاب و حكم و نبوت داديم و از طيبات روزيشان كرديم و بر عالميان عصر خود برترى بخشيديم.» (جاثيه / 16)
«هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ»؛(1)
«كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ»؛(2)
«لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً»؛(3)
«وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً»؛(4)
و آياتى ديگر از اين قبيل كه در عين اينكه با اوصاف اجتماعى، فرد و مجتمع را توصيف مىكند، در عين حال اين توصيفش جنبه تسامح و سهلانگارى ندارد؛ بلكه به خاطر عنايتى جزء و كل و فرد و مجتمع را به آن توصيف نموده، همانطور كه خود ما خاك معدن طلا و سنگريزههاى معدن جواهرات را يك جا بار مىكنيم و مىبريم با اينكه غرض ما تنها طلا و جواهرات است، اينك به اصل مطلب برگشته و مىگوئيم:
اما اينكه فرمود: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ»، مراد از «ارتداد» و برگشتن از دين بنا بر آنچه كه گذشت همان دوستى با يهود و نصارا است و اگر خطاب را متوجه خصوص مؤمنين كرد براى اين بود كه خطاب قبلى نيز متوجه به مؤمنين بود و مقام آيه مقام بيان اين نكته است كه دين حق از ايمان چنين مؤمنينى كه ايمانشان مشوب به دوستى با دشمنان خدا است بىنياز است، چون
1) . «او شما امت اسلام را اجتباء و انتخاب كرد و در دين هيچ حرجى و زحمتى بر شما تحميل نكرد. (حج / 78)
2) . «شما امت اسلام بهترين امتى هستيد كه براى بشر تشكيل شديد، امر به معروف مىكنيد و نهى از منكر مىنمائيد.» (آلعمران / 110)
3) . «تا شما گواهان و الگوهايى براى مردم باشيد و رسول بر شما گواه باشد.» (بقره / 143)
4) . «و رسول در آن روز مىگويد: پروردگارا امت من اين قرآن را متروك گذاشتهاند.» (فرقان / 30)
خداى سبحان چنين ايمانى را كفر و شرك خوانده و فرموده: «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ» و براى اينكه خداى سبحان، ولى و ناصر دين خود و ولى هر كسى است كه دين او را يارى كند و به زودى مردمى خواهد آورد كه بيزار از دشمنان اويند و اولياى او را دوست مىدارند و دوست نمىدارند مگر او را.
و اما اينكه فرمود: «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ» و نسبت آوردن قوم را به خودش داد، براى همين بود كه يارى كردن از دينش را تثبيت كند، چون از سياق كلام فهميده مىشد كه براى اين دين ياورى هست و احتياج به يارى بيگانگان ندارد و آن ياور خود خدا است.
و اينكه سياق كلام بيان پيروز شدن دين به وسيلۀ اين قوم در مبارزه با كسانى است كه پيروزى را در گروهگرايى مىبينند و به همين اميد با دشمنان دين دوستى مىكنند و نيز تعبير از آن مردم به كلمۀ «قوم» و آوردن آن اوصاف و افعال را با صيغه جمع، همه و همه اشعار به اين معنا دارد كه آن قومى كه خدا وعده آوردنش را داده، مردمى هستند كه دسته جمعى مىآيند نه تك تك و دو تا دو تا، و منظور اين نيست كه خداى تعالى در هر زمانى و قرنى شخصى را به يارى دين مىگمارد كه او را دوست دارد و او خدا را دوست دارد! شخصى كه در برابر مؤمنين خاضع و در برابر كفار قدرتمند و شكست ناپذير است و در راه خدا جهاد مىكند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمىهراسد!!. مطلب ديگر اينكه آمدن چنين مردم را با اينكه خودشان مىآيند اگر به خود خداى تعالى نسبت داده و فرموده، خدا آنان را مىآورد، به معناى آن نيست كه خدا آنان را خلق مىكند؛ زيرا آنان تنها نيستند كه خالقشان
خدا است؛ بلكه كل جهان را خدا خلق كرده، همچنان كه فرمود: «اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَیءٍ»؛(1)بلكه به اين معنا است كه خداى تعالى است كه آنان را برمىانگيزد تا در هر فرصتى كه به دست آورند دين را يارى كنند و او است كه ايشان را به چنين افتخارى مفتخر كرده، كه دوستشان بدارد و ايشان نيز او را دوست بدارند و او است كه به ايشان توفيق داده تا در برابر دوستان خدا خوار و عليه دشمنانش قدرتمند و شكست ناپذير باشند و در راه او جهاد كنند و از ملامت هر ملامتگرى روى برتابند، پس اگر آنان دين را يارى مىكنند در حقيقت خدا است كه دين خود را به وسيلۀ آنان و از طريق ايشان يارى مىكند، در اينجا ممكن است كسى توهم كند كه جا داشته فردى از مسلمانان صدر اسلام پيش خود بگويد: پس كجايند آن مردم و چرا نيامدند دين را يارى كنند، جوابش اين است كه زمان براى خداى تعالى دير و زود ندارد، ديرش وزودش براى او يكى است، اين مائيم كه به خاطر قصور فكرمان بين آن دو، فرق مىگذاريم.
و اما اينكه فرمود: «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ»، از آن جهت كه حب را مطلق آورد معلوم مىشود حب خدا مربوط به ذات آن قوم و متعلق به ذات ايشان است بدون اينكه مقيد به وصفى و يا چيز ديگرى باشد و اما دوست داشتن آنان خدا را، لازمهاش آن است كه پروردگارشان را بر هر چيز ديگرى غير خدا كه مربوط به خودشان باشد از قبيل مال و جاه و يا خويشاوند يا غير آن مقدم بدارند، بنا بر اين قومى كه وعده آمدنشان داده شده، احدى از دشمنان خداى سبحان را دوست نمىدارند و اگر قرار
1) . «خالق هر چيزى خدا است.» (زمر / 62)
باشد فردى از افراد انسان را دوست بدارند اولياى خدا را به ملاك دوستى با خدا دوست مىدارند.
و اما اينكه خدا آنان را دوست مىدارد، لازمهاش اين است كه اين طائفه از هر ظلمى و از هر پليدى معنوى يعنى كفر و فسق مبرا باشند حال يا به عصمت الهى و يا با مغفرت الهى و از راه توبه، دليل بر اينكه دوستى خدا چنين لازمهاى دارد اين است كه آنچه گناه و ظلم هست مبغوض خداى تعالى است و كسى كه خدا او را دوست مىدارد ممكن نيست كه از ظلم و پليدىهاى معنوى مبرا نباشد و گرنه خدا ظلم را دوست داشته و حال آنكه در آيات زير فرموده كه خداى سبحان كفر و ظلم و اسراف و افساد و تجاوز و استكبار و خيانت را دوست ندارد، توجه فرمائيد: «فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ»؛(1)«وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ»؛(2)«إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ»؛(3)«وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ»؛(4)«إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ»؛(5)«إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ»؛(6)«إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْخائِنِينَ»؛(7)و آياتى ديگر از اين قبيل.
و اين آيات آنچه رذائل انسانيت هست در اين چند جمله جمع كرده است
و اگر انسانى به خاطر اينكه خداى تعالى او را دوست دارد، اين رذائل از او بر طرف شده باشد، قهرا چنين انسانى به فضائلى متصف مىشود كه مقابل آن رذائل است، چون ممكن نيست فردى از انسان متصف به هيچيك از صفات فضيلت و رذيلت نباشد، مگر انسانى كه هنوز متخلق به خلقى نشده، و اما بعد از متخلق شدن، بالآخره يا به فضائل متخلق مىشود و يا به رذائل.
نتيجه مىگيريم كه اين مؤمنين كه خدا دوستشان دارد و آنان نيز خدا را دوست دارند، ايمانشان آميخته با ظلم نيست، همآنهايى هستند كه خداى تعالى درباره آنها فرموده: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ»؛(1)پس چنين افرادى از ضلالت ايمنند، براى اينكه در اين آيه فرموده: اينان راه را يافتهاند و در آيه زير مىفرمايد: خدا كسى را كه گمراه كند، هدايت نمىكند: «فَإِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ يُضِلُّ»؛(2)پس اين افراد از هر ضلالتى در امنيتى الهى و آسمانى قرار دارند و بر اهتدايى الهى به سوى صراط مستقيم او هستند و با ايمانشان كه خداى تعالى آنان را در آن ايمان تصديق فرموده، به چيز ديگرى نيز اهتداء شدهاند و آن عبارت است از پيروى رسول و تسليم تام در برابر آن جناب، پس چنين افرادى تسليم رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نيز هستند، همانطور كه تسليم بىقيد و شرط خداى سبحانند؛ زيرا خداى تعالى درباره مؤمنين واقعى فرموده: «فَلا وَ رَبِّكَ
لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً».(1)
در اينجاست كه اين معنا تمام مىشود كه اين افراد از مصاديق آيۀ شريفه زيرند كه مىفرمايد: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْتُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»؛(2)و با اين آيه روشن مىشود كه بين پيروى رسول و محبت خدا ملازمه هست، هر كس كه پيرو رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) باشد، خدا او را دوست مىدارد و معلوم است كه خداى تعالى بندهاى را دوست نمىدارد مگر وقتى كه پيرو رسولش باشد.
و وقتى رسول را پيروى كردند، به هر صفت خوبى كه خدا آن را دوست مىدارد متصف مىشوند، مانند تقوا، عدل، احسان، صبر، ثبات، توكل و توبه و خود را از پليدىها پاك نگهداشتن و امثال آن، به آيات زير توجه فرمائيد: «فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ»؛(3)«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»؛(4)«وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ»؛(5)«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ»؛(6)«إِنَّ
1) . «پس چنين نيست كه هر كس دعوى ايمان كند از او پذيرفته شود، بلكه به پروردگارت سوگند كه مردم ايمان نمىآورند و ايمانشان واقعى نيست مگر وقتى كه در مشاجراتى كه بين آنان رخ مىدهد تو را حكم كنند و به حكم تو رضايت دهند و حتى در دل خود احساس ناراحتى از حكم تو نكنند و به تمام معنا تسليم باشند.» (نساء / 65)
2) . «بگو اگر محبت خدا در دلهايتان مستقر شده، پس مرا پيروى كنيد تا خدا هم شما راى دوست بدارد.» (آلعمران / 31)
3) . آلعمران / 76.
4) . بقره / 195.
5) . آلعمران / 146.
6) . «خدا كسانى را دوست مىدارد كه چون بنيانى ريخته شده از قلع در صف جهاد مىايستند و در راه او جهاد مىكنند.» (صف / 4)
اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ»؛(1)«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ»؛(2)و آياتى ديگر از اين قبيل.
و اگر شما خواننده عزيز آياتى را كه آثار اين اوصاف و فضائل را شرح مىدهد آمارگيرى كنى به خصال ستوده بسيارى دست مىيابى و متوجه مىشوى كه همه آنها به اين معنا برگشت مىكند كه صاحبان اين خصال همان افرادى هستند كه قرآن كريم وارث زمينشان خوانده و دارندگان عاقبة الدارشان معرفى نموده، همچنان كه آيات مورد بحث نيز به اين خصوصيات اشاره نموده و در يك كلامى جامع فرموده: «وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى»؛(3)كه ان شاء اللَّه العزيز در جاى مناسبى معناى همين كلام جامع را شرح داده بيان مىكنيم كه چگونه عاقبت از آن تقوا است.
«أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ»؛ كلمۀ «اذلة» جمع كلمه ذليل و كلمۀ «اعزة» جمع كلمه عزيز است، جمله: «أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ» كنايه است از شدت تواضعشان در برابر مؤمنين تواضعى كه حكايت از تعظيم خدا، ولى آنان داشته باشد، خدايى كه ايشان نيز اولياى اويند و جمله: «أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ» كنايه است از اينكه اين اولياى خدا خود را بزرگتر از آن مىدانند كه اعتنايى به عزت كاذب كفار كنند، كفارى كه اعتنايى به امر دين ندارند، همچنان كه خداى تعالى پيامبر خود را همينطور ادب كرده، و به وى فرموده: «لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً
مِنْهُمْ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ»؛(1)و اگر كلمۀ «اذلة» را با حرف «على" متعدى كرده، شايد علتش اين بوده كه در خصوص اين مورد معناى شفقت و يا ميل در آن تضمين شده.(2)
«يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ»؛ در اين دو جمله دو مطلب داريم اما در جمله اول اين است كه اگر در ميان همه فضائل اين افراد، فقط جهاد در راه خدا را نام برده، براى اين بوده، مقام نياز به ذكر آن داشته، چون خداى تعالى در اين آيه در مقام اين است كه به وسيلۀ اين افراد دين خود را يارى دهد و اما مطلب دوم درباره جمله دوم است و آن اين است كه اين جمله يعنى جمله: «لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ»، ظاهر اين است كه متعلق به همه جملههاى قبلى باشد، نه تنها به جمله آخرى (هر چند كه در چنين مواردى جمله آخرى قدر متيقن است) براى اينكه نصرت دين با جهاد در راه خدا همانطور كه ملامت ملامت گران با آن مزاحم است و ملامت گران ياوران دين را از هدر رفتن اموال و اتلاف نفوس و تحمل شدائد و ناملايمات مىترسانند، همچنين با تذلل براى مؤمنين و تعزز براى كافران مزاحم است، ملامت گران مزاحم اين كار نيز هستند براى اينكه از زخارف دنيا و وسائل شهوت و متاعهاى زندگى چيزهايى دارند كه مؤمنين ندارند و ملامت گران افراد مورد بحث را ملامت مىكنند كه آيا با فلان و فلان مرد تهى دست تواضع دارى و درباره فلان و فلان ثروتمند و مستكبر تعزز و تكبر مىكنى؟، پس ملامت ملامت
گران هم مانع جهاد در راه خدا است و هم ازتذلل براى مؤمنين و تعزز بر كافران جلوگير است و در اين آيه خبرى غيبى هست كه ان شاء اللَّه به زودى در بحثى قرآنى و روايتى پيرامون آن سخن خواهيم گفت.
قرآن کریم میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِما جاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِيَّاكُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فی سَبيلی وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتی تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَيْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ وَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبيلِ»؛(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگيريد! شما نسبت به آنان اظهار محبّت مىكنيد، در حالى كه آنها به آنچه از حقّ براى شما آمده كافر شدهاند و رسول اللَّه و شما را به خاطر ايمان به خداوندى كه پروردگار همه شماست از شهر و ديارتان بيرون مىرانند؛ اگر شما براى جهاد در راه من و جلب خشنوديم هجرت كردهايد؛ (پيوند دوستى با آنان برقرار نسازيد!) شما مخفيانه با آنها رابطه دوستى برقرار مىكنيد در حالى كه من به آنچه پنهان يا آشكار مىسازيد از همه داناترم! و هر كس از شما چنين كارى كند، از راه راست گمراه شده است!»
در كتاب درالمنثور در تفسير آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ...» آمده كه ابن اسحاق و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابىحاتم و ابوالشيخ و ابن مردويه و بيهقى
1) . ممتحنه / 1.
(در كتاب دلائل) و ابن عساكر همگى از عبادة بن وليد روايت كردهاند كه گفت: عبادة بن صامت گفت:
بعد از آنكه قبيله بنىقينقاع جنگ با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را آغاز كردند عبد اللَّه بن ابىبن سلول- رئيس منافقين در آن تاريخ- اين واقعه را بهانه كرد تا در جنگ شركت نجويد و به خاطر آنان توقف كند، ولى بر خلاف او عبادة بن صامت نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) شد و خدا و رسول را گواه گرفت بر اينكه از امروز سوگندى كه من با بنىقينقاع داشتم لغو است و من از آن سوگند و مردم آن قبيله بيزارى مىجويم، وى كه يكى از بنىعوف بن خزرج بود مانند عبد اللَّه بن ابىبا بنىقينقاع پيمان و سوگند داشت، ليكن به خاطر دوستى با خدا و رسول و مؤمنين آن پيمان را لغو نموده، اظهار داشت من در برابر خدا و رسول او از سوگند اين كفار و ولايت و دوستى با آنان بيزارى مىجويم(1).
و در همان كتاب آمده كه آيات سوره مائده يعنى از آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ...»، «فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ»؛ (كه مجموعا سه آيه است) در شأن عبد اللَّه بن ابىنازل شده.(2)و باز در همان كتاب است كه ابن ابىشيبه و ابن جرير از عطية بن سعد روايت كردهاند كه گفت: عبادة بن صامت از قبيله بنىالحارث بن خزرج نزد رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آمد و عرضه داشت: يا رسول اللَّه من در ميان يهود دوستانى دارم كه عددشان بسيار است
و ليكن من به خاطر خدا و رسول او از دوستى و ولايت يهود بيزارى مىجويم و با خدا و رسول دوستى مىكنم.
عبد اللَّه بن ابىگفت: من مردى ترسو هستم، مىترسم در اثر بيزارى از ولايت و محبت يهود بلائى به سرم بيايد، من هم چنان دوستى و پيمانم را با آنان حفظ مىكنم، رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) به طور محترمانه به عبد اللَّه بن ابىفرمود: اى ابا الحارث! تو گمان كردهاى، اينكه از چشمپوشى از ولاء يهود بخل ورزيدى و دعوت عباده را در اين باب نپذيرفتى به نفع تو است؟ و تو از آن سود مىبرى و عباده نمىبرد؟ عبد اللَّه گفت: اينك قبول مىكنم، اينجا بود كه خداى تعالى آيات: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ...»، «وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»، (كه بنا بر اين حديث هفده آيه در شأن اين واقعه نازل شده است).(1)
و باز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت:
عبد اللَّه بن ابىبن سلول ايمان آورد، ولى به بهانه اينكه بين او و بنىقريظه و بنىالنضير سوگندى برقراراست، گفت: من مىترسم گرفتار شوم و، لذا از اسلام برگشت و كافر شد، ولى عبادة بن صامت گفت: من براى خاطر خدا از سوگندى كه با بنىقريظه و بنىالنضير داشتم بيزارى جسته، ولايت خدا و رسول او و مؤمنين را قبول دارم.
پس خداى تعالى آيات زير را در اين واقعه نازل كرد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ...»، «فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فِيهِمْ» كه منظور از بيمار دل عبد اللَّه بن ابىاست و تا آنجا كه مىفرمايد: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ
1) . همان.
وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»، كه منظور از اين مؤمنين عبادة بن صامت و همه اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) است و تا آنجا كه مىفرمايد:
«وَ لَوْ كانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ النَّبِيِّ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِياءَ، وَ لكِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ فاسِقُونَ».(1)
اين قصه به غير از اين طريق، يعنى طريق ابن مردويه از ابن عباس نيز روايت شده و در شأن نزول اين روايات وارده، تطبيقهايى است اجتهادى به شهادت أمارات و نشانههايى كه در آنها به چشم مىخورد، مثلاً در روايات قصه مورد بحث مىبينيم كه هفده آيه را نازل در مورد قصه ابن ابىو يهوديان بنىقينقاع و بنىقريظه و بنىالنضير مىداند با اينكه در اين آيات در رديف يهوديان، نصارا را هم ذكر كردهاند كه هيچ دخالتى در اين قصه نداشتند نشانه ديگر اينكه غير ابن ابى، ساير مسلمانان نيز در اين داستان سر و كارى با نصارا نداشتند، خواهى گفت: نام نصارا از باب تطفل يعنى به طور طفيلى ذكر شده، در پاسخ مىگوئيم: اين سخن درست نيست، چون در قرآن سابقه ندارد، چون در جاى ديگر قرآن مواردى هست كه متعرض حال يهود شده و وقايعى را كه بين مسلمين و يهود واقع شده و منافقين نيز در آن وقايع دستى داشتهاند، ذكر نموده و تنها نام يهود را برده و نامى از نصارا به
1) . همان.
ميان نياورده، نظير آيات سوره حشر، بنا بر اين چه باعث شده كه تطفل در اينجا جائز شده و در آن موارد جائز نبوده؟.
نشانۀ ديگرش اين است كه اولاً اين روايت مىگويد: آيات سوره مائده يعنى هفده آيه (51 الی 67) در داستان عبادة بن صامت و عبد اللَّه بن ابىنازل شده و بنا بر اين بايد مطالب اين هفده آيه مربوط و متصل به هم باشد كه بتوان گفت: همه يكباره نازل شده و ثانياً در اين آيات، آيۀ شريفۀ «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ» قرار دارد كه روايات متواتره شيعه و سنى آن را نازل در حق على بن ابىطالب(علیه السلام) مىداند و ثالثا در اين آيات آيۀ شریفۀ «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» هست كه هيچ ارتباطى با قصه يهوديان و عبد اللَّه بن ابىندارد.
پس همه اين نشانىها دليل قطعى بر گفتار ما است كه گفتيم: راوى ديده قصه عبادة بن صامت و عبد اللَّه بن ابىبا آيات مورد بحث تا حدودى تناسب دارد آيات را بر آن قصه تطبيق كرده و چون نتوانسته خوب تطبيق كند، هفده آيه را به جاى سه آيه گرفته، چون ديده اين هفده آيه يعنى در اولش و وسطش و آخرش متعرض حال اهل كتاب شده است.
و در تفسير درالمنثور است كه ابن جرير و ابن منذر از عكرمه روايت كرده كه در تفسير آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ»، گفته: اين آيه درباره بنىقريظه نازل شده كه نيرنگ كردند و عهدى را كه با رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بسته بودند شكسته و نامهاى به مكه به ابىسفيان بن حرب نوشتند و مشركين مكه را دعوت كردند كه با لشگر به مدينه بيايند و در قلعههاى آنان وارد شوند و رسول خدا(صلی الله علیه وآله )، (كه از ناحيه غيب جريان را فهميد) ابىلبابة بن
عبد المنذر را نزد آنان فرستاد كه بايد از قلعههاى خود بيرون آيند، بعد از آنكه از ابا لبابه اطاعت نموده و از قلعهها بيرون شدند ابا لبابه به گلوى خود اشاره كرد (ابو لبابه از طائفه اوس بود و با يهوديان قرظى سابقه دوستى داشت و به همين جهت وقتى به پيشنهاد خود يهوديان و اجازه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) به ميان قلعه رفت، زنها و كودكان دورش را گرفتند و فرياد به گريه و شيون بلند كردند، ابولبابه تحت تأثير قرار گرفت و با علم به اينكه نبايد اسرار را به دشمن گفت اشاره به گلوى خود كرد كه همه شما كشته مىشويد و از قلعه بيرون آمد، در حالى كه از كردار خود پشيمان شده بود، يكسره به مدينه رفت و خود را به ستونى بست و گفت: خود را آزاد نمىكنم تا توبهام قبول شود) نظير اين خيانت را طلحه و زبير كردند و به نصارا و اهل شام نامه مىنوشتند عكرمه اضافه مىكند من شنيدهام كه اين خيانت تنها كار نامبردگان نبوده؛ بلكه جمعى از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) از بيم فقر و فاقه با يهوديانبنىقريظه و بنىالنضير مكاتبه سرى داشتند و اخبار رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را به آنان مىرساندند تا به اين وسيله بتوانند از يهوديان پول قرض بگيرند و سودهاى ديگرى ببرند، ولى در اين آيه از آن كار نهى شدند.(1)
مؤلف: اين روايت اشكالى ندارد و مىخواهد كلمه ولايت را كه در اين آيات آمده بود به ولايت محبت و مودت تفسير كند، ما نيز در سابق همين معنا را تأييد كرديم و آن داستان اگر حقيقتاً سبب نزول آيات باشد به حكم اينكه مورد مخصص نيست آيات به اطلاق خود باقى است، در هر واقعه ديگرى غير از واقعه بنىقريظه
1) . همان.
راه دارد و اگر داستان بنىقريظه سبب نزول نبوده، راوى از پيش خود آيات را بر آن قصه تطبيق كرده كه كار آسانتر و اطلاق آيات واضحتر است.
و در مجمعالبيان در ذيل آيۀ شريفۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ...»، گفته: بعضى گفتهاند: منظور از قومى كه مىآيند و در برابر مؤمنين متواضع و در برابر كفار شديدند امام امير المؤمنين على(علیه السلام) و اصحاب اويند كه با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگيدند و اين معنا از عمار ياسر و حذيفه و ابن عباس روايت شده و از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) نيز همين تفسير روايت شده است.
مؤلف: در مجمعالبيان بعد از نقل اين روايت گفته: كه اين قول مؤيدى دارد و آن اين است كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هنگامى كه به امام امير المؤمنين(علیه السلام) فرمان فتح خيبر را مىداد و در حالى كه حامل بيرق چند نوبت پا به فرار گذاشت هم مردم را ترساند و هم مردم او را ترساندند چنين فرمود: «لاعطين الراية غدا رجلا يحب اللَّه و رسوله و يحبه اللَّه و رسوله كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح اللَّه على يده؛ فردا حتما رايت جنگ را به مردى مىدهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست مىدارد، مردى كه حمله مىكند و پا به فرار نمىگذارد تا اينكه خدا به دست او فتح را نصيب اسلام كند (و يا قلعهها را به دست وى فتح كند)»، آن گاه روز بعد پرچم جنگ را به دست آن جناب داد.
و اما اوصافى كه در آيه براى افراد مؤمن مورد بحث آمده يعنى تواضع و نرمى درباره اهل ايمان و شدت و سخت گيرى بر كفار و جهاد در راه خدا با نداشتن پروا
از ملامت ملامت گران چيزى است كه احدى از شيعه و سنى نمىتواند آنها را در مورد على(علیه السلام) انكار كند و بگويد: آن جناب استحقاق اين اوصاف را نداشته، براى اينكه شدتش در برابر اهل شرك و كفر و دمارى كه از روزگار آنها در آورد و صحنههايى كه در تشييد ملت اسلام و نصرت دين داشت و خاطراتى كه از رأفتش نسبت به مؤمنين ضبط شده بر كسى پوشيده نيست.
مؤيد ديگر اينكه مصداق روشن آيۀ شريفه و اوصاف ذكر شده در آن على(علیه السلام) است، اين است كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) قريش را تهديد مىكرد كه بعد از آن جناب على با آنان قتال خواهد كرد، به اين روايت توجه كنيد: سهل بن عمرو با جماعتى از قريش به حضور رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) آمده، عرضه داشتند، اى محمد بردگان ما به تو ملحق شدهاند، آنان را به ما برگردان، رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: اى گروه قريش دست از شرك و كفر برداريد و گرنه خداى تعالى مردى را به سراغ شما مىفرستد (و البته خواهد فرستاد) كه با شما بر سر تأويل قرآن قتال كند، همانطور كه من بر سر تنزيل آن با شما قتال كردم، بعضى از اصحاب پرسيدند: يا رسول اللَّه او كيست؟ ابوبكر است؟ فرمود: نه، و ليكن آن كسى است كه الان در حجره مشغول پارهدوزى است و در آن لحظه على(علیه السلام) داشت كفش رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) را پينه مىزد.
و از على(علیه السلام) روايت شده كه در روز جنگ بصره فرمود: به خدا سوگند تا به امروز كسى به جنگ اهل اين آيه نيامده بود، امروز اولين روزى است كه با اهل اين آيه مىجنگند آن گاه آيه مذكور را تلاوت كرد.
ابو اسحاق ثعلبى در تفسير خود و به سند خود از زهرى و سعيد بن مسيب
از ابىهريره روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود: جمعى از امت من در روز قيامت به سوى من باز مىگردند و مىخواهند در كنار حوض مرا ديدار كنند، ولى آنها را راه نمىدهند و دورشان مىسازند، من مىگويم: اينها اصحاب من هستند، اصحاب من هستند، خطاب مىرسد تو نمىدانى كه بعد از رحلتت چه حوادثى پديد آوردند؟ اينها به سوىقهقراى جاهليت مرتد شدند(1)، اين بود گفتار صاحب مجمعالبيان.
و اين گفته او درباره على(علیه السلام) تمام است و هيچ ترديدى در آن نيست و شكى نيست كه آن جناب روشنترين مصداق براى آيه و اوصاف مذكور در آيه است، ليكن بحث در اين است كه آيا اين آيه با همه اطرافيان و اصحاب آن جناب كه در جنگ جمل و صفين در ركابش بودند، تطبيق مىكند يا خير؟ چون بسيارى از آن اصحاب وضع خود را دگرگونه كردند و اگر آيۀ شريفه، شامل همه آنان مىبود مىبايست آن افراد را استثناء مىكرد و چون در آيه هيچ استثنايى نيامده، نمىتواند شامل همه اصحاب آن جناب شود و خواننده محترم در بيان گذشته ما معناى آيه را فهميد.
و نيز در آن كتاب آمده كه از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) روايت شده كه شخصى از معناى اين آيه پرسيد، حضرت دست به شانه سلمان نهاد و فرمود: اين است و اهل محل اين، آن گاه فرمود: اگر دين به ستاره ثريا آويزان باشد مردمى از ابناى فارس بدان دست مىيابند.(2)مؤلف: گفتارى كه در اين حديث هست همان است كه در
حديث قبلى گفتيم، چون فارسيان زمان على(علیه السلام) داراى اوصاف مذكور در آيه نبودند مگر آنكه منظور اين باشد كه خداى تعالى بعدها از اين قوم مردمى كه داراى چنين اوصافى باشند مبعوث مىكند.
و نيز در همان كتاب است كه بعضى گفتهاند: مراد از اين قوم اهل يمن است، چون داراى دلى نرم و قلبى رقيقترند ايمان يمانى و حكمت يمانى معروف است و عياض بن غنم اشعرى گفته: وقتى اين آيه بر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نازل گرديد، رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) اشاره به ابىموسى اشعرى كرد و فرمود: آنان قوم اين مرد هستند.(1)
اين معنا در تفسير الدرالمنثور به چند طريق نقل شده(2)، اشكالى كه در اين روايت است همان است كه در دو روايت بالا گذشت.
صاحب تفسير طبرى به سند خود از قتاده روايت كرده كه گفت: خداى تعالى اين آيه را به اين جهت نازل كرد كه مىدانست به زودى عدهاى از مردم از دين بر مىگردند، همين كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) از دنيا رفت عموم عرب از اسلام برگشتند، مگر سه مسجد، اهل مدينه، اهل مكه و اهل بحرين كه گفتند: نماز مىخوانيم، ولى زكات نمىدهيم و به خدا سوگند نمىگذاريم اموال ما غصب شود، ابوبكر در اين باره با اطرافيانش مشورت كرد، بعضىها به ايشان (در نسخهاى ديگر آمده: به وى) گفتند: اگر مسلمانان اين خلافت را فهميده بودند (يعنى آن را مشروع مىدانستند) زكات را هم مىدادند و؛ بلكه بيشتر مىدادند، ابوبكر گفت:
نه به خدا سوگند من ميان" نماز و زكات" دو چيز كه خدا بين آن دو جمع
كرده، جدايى نمىاندازم، حتى اگر از يك تكه طناب كه پاى شتر را به آن مىبندند از زكات كه خدا واجبش كرده مضايقه كنند با آنها مىجنگم، آن گاه خداى تعالى جمعيتى را مبعوث كرد تا در خدمت ابىبكر قتال كنند بر سر همان چيزى كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) بر سر آن جنگ كرد تا آنجا كه انسانهايى را كه از دين برگشته بودند و زكات نمىدادند اسير گرفت و كشت و با آتش سوزانيد و آن قدر با آنها جنگيد تا در كمال خوارى به ماعون- كه همان زكات باشد- اقرار كردند (تا آخر حديث).(1)
مؤلف: اين روايت را الدرالمنثور از عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر و ابىالشيخ و بيهقى و ابن عساكر از قتاده نقل كرده و همچنين از ضحاك و حسن نيز روايت كرده است.(2)و عبارت حديث روشنترين شاهد است بر اينكه حديث صرف تطبيق نظريه شخصى با آيۀ شريفه است نه اينكه آيه در خصوص اين مورد نازل شده باشد و در چنين وضعى همان اشكالى كه به ساير روايات داشتيم، در اين روايت نيز وارد است، براى اينكه وقايع و جنگها مشتمل بر حوادث و امورى است و در اين جنگها افرادى شركت جستند كه تاريخ براى آنها در همان جنگها و بعد از آن جنگها گناهان و جنايات و مظالمى ضبط كرده، نظير خالد و مغيرة بن شعبه و بسر بن ارطاة و سمرة بن جندب و اين جنايات نمىگذارد آيۀ «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ...» بر آنان صادق و منطبق شود، حال اين بر عهده خود خواننده است كه نخست شرح حال اينگونه افراد را در تاريخ ببيند و سپس در معنايى كه ما براى آيه كرديم دقت كند.
بعضى از مفسرين آن قدر افراط كردهاند كه گفتهاند: اين نظريه بسيار عجيب و غريب است كه بعضى از مفسرين داده و گفتهاند: آيه با اشعريهاى اهل يمن بهتر انطباق دارد تا با رزمندگان با مرتدين، اين چه حرفى است؟ آيۀ شريفه عام است و شامل هر كسى كه دين را يارى كند مىشود، هر كسى كه متصف به مضمون آيه باشد، چه نخبگان از مسلمانان زمان رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و چه هر مؤمن ديگرى كه بعدا آمده و اين نظريه با همه اخبارى كه در اين باب هست، مىسازد، مثل آن خبرى كه دلالت دارد بر اينكه قوم نامبرده در آيۀ شريفه، سلمان و قوم او است- هر چند كه اين خبر ضعيف است- و خبرى كه دلالت مىكند بر اينكه منظور ابوموساى اشعرى و قوم او است و خبرى كه مىگويد: منظور از آن قوم، ابوبكر و صحابه او است، بله تنها خبرى را كه شامل نمىشود آن خبرى است كه مىگويد: منظور على(علیه السلام) است، براى اينكه لفظ آيه با اين حديث انطباق ندارد، آيۀ شريفه صاحب آن اوصاف را قوم دانسته و على فرد واحدى است نه قوم.(1)
اين بود حاصل كلام آن مفسر و ارتكاب چنين افراط منشاى جز اين نداشته كه او با كلام خداى تعالى در اوصاف نيكى كه براى قوم مورد بحث ذكر كرده معامله شعرى كرده كه مبنا و اساس آن مدح ممدوح به هر چيزى است كه به خيال شاعر در آيد، حال تا ببينى خيال شاعر چه اندازه جولان داشته باشد، شاعر كارى به صدق و
1) . طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن، ج 6، ص: 184- 183.
كذب مطلب ندارد، ولى آيا قرآن كريم شعر است؟ با اينكه خداى عز و جل درباره كلام خود فرموده: «وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا»؛(1)و يا معامله كلام متعارفى كرده كه معمول در بين خود ما است كه گوينده در القاى كلام خود جز بر فهم شنوندهها كه اساس آن بر تسامح و سهلانگارى است اعتماد نمىكند و هر جا كه به وى ايراد بگيرند به همين مسامحه در تعبير اعتذار مىجويد، در حالى كه خداى تعالى درباره كلام خود فرموده: «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ».(2)
و خواننده عزيز در بيان سابق ما توجه كرد كه اگر حق معناى آيه را در آن صفاتى كه ذكر كرده بدهند روشن مىشود كه مصداق آيه تا به امروز محقق نشده، ما از خواننده مىخواهيم بار ديگر به بحث گذشته برگشته و در آن تامل و دقت فرمايد، آن وقت هر قضاوتى كه خواست بكند، و يكى از حرفهاى عجيبى كه وى در آخر كلامش آورده اين است كه گفته: توجيه ما با همه روايات مىسازد مگر آن روايتى كه مىگويد: آيه در شأن على(علیه السلام) نازل شده و غفلت كرده از اينكه هر كس آن روايت را نقل كرده، على و اصحابش را گفته، همچنان كه ديگران سلمان و قومش را و جمعى ديگر ابوموسى و قومش را و رواياتى ديگر ابوبكر و اصحابش را نام بردهاند و همچنين رواياتى كه- بعضى از آنها گذشت- آيه را در شأن على مىداند، اصحاب على را هم ذكر كرده و در اين روايات كه مورد نظر مفسر نامبرده بوده، هيچ روايتى نيست كه گفته باشد آيه در شأن على(علیه السلام) به تنهايى نازل شده، تا وى اشكال كند به اينكه لفظ آيه نص در جماعت است و با يك نفر تطبيق نمىشود.(3)بله در تفسير ثعلبى
آمده كه اين آيه در شأن على(علیه السلام) نازل شده(1)و نيز در كتاب نهج البيان شيبانى از امام باقر و امام صادق(علیه السلام) آمده كه اين آيه در شأن على(علیه السلام) نازل شده و مراد از اين كلمات به قرينه رواياتى ديگر اين است كه در شأن آن جناب و در شأن اصحابش نازل شده، اما نه به اين معنا كه خدا اصحاب آن حضرت در جنگ جمل و صفين و خوارج را براى هميشه و به تمام معنا دوست مىدارد؛ بلكه معنايش اين است كه اصحاب آن جناب را از اين جهت كه در اين جنگها اسلام را يارى كردند دوست مىدارد.
علاوه بر اينكه رواياتى زياد از طرق بيشتر محدثين مىآيد كه گفتهاند: آيۀ شريفۀ «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ» در شأن على(علیه السلام) نازل شده با اينكه در عبارت آيۀ «الذين" آمده كه صيغه جمع است.
از اين هم كه بگذريم در آن روايت (يعنى روايت قتاده و ضحاك و حسن) اشكال ديگرى هست و آن اين است كه آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ...» بدون هيچ ترديدى ظهور در معناى تبديل و استغناء دارد مىخواهد بفرمايد: خدا و دين او از شما بىنياز است و به زودى شما مسلمانان را تبديل به مسلمانانى مىكند كه چنين و چنانند، حال چه اينكه خطاب به مسلمانان موجود در روز نزول باشد و يا به مجموع موجودين و معدومين، خلاصه كلام اينكه مقصود خطاب به جماعتى از مؤمنيناست به اينكه اگر همه آنها و يا بعضى از آنها از دين مرتد شوند، به زودى خداى تعالى آنها را مبدل به قومى مىكند كه دوستشان دارد- و معلوم است كه نه خدا مرتدين را دوست دارد و
1) . تفسير ثعلبى.
نه مرتدين خدا را- مبدل به قومى مىكند كه داراى چنين و چنان صفاتى هستند و دين خدا را يارى مىكنند.
و اين خود صريح در اين است كه قومى كه مىآيند جماعتى از مؤمنين غير جماعت موجود در روزهاى نزولند، و غير رزمندگان با مرتدين بعد از وفات رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) هستند، براى اينكه رزمندگان با مرتدين همان مسلمانان موجود در روز نزول آيه بودند، چون جنگ با مرتدين، فاصلهاى با وفات رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) نداشت، پس آنها نيز مانند موجودين در روز نزول آيه مخاطب به خطاب «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا...» بودند، پس در جملۀ «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ...» معقول نيست كه خود آنان مقصود باشند.
و جان كلام اينكه آيه مورد بحث همان را مىگويد كه آيۀ شريفه زير متضمن آن است توجه فرمائيد: «وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لا يَكُونُوا أَمْثالَكُمْ».(1)
و در تفسير نعمانى به سند خود از سليمان بن هارون عجلى روايت كرده كه گفت: من از امام صادق(علیه السلام) شنيدم كه مىفرمود: صاحب اين امر، هم خودش محفوظ است و هم اين امر برايش محفوظ مىماند، اگر تمامى مردم از بين بروند خداى تعالى اصحاب او را خواهد آورد و آنان هم كسانى هستند كه خداى تعالى درباره آنان فرموده: «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ».(2)
در باره اهميت مسأله نهى از تولى كفار در خطاب الهى، و مضامين بلندى كه در وصف قومى كه در آيه آمده است، بحثی آمیخته از آیات قرآن و احادیث وجود دارد:
از بحثهايى كه مكرر تاكنون شده اين اشاره گذشت كه خطابهاى قرآنى كه قرآن كريم به امر آن اهتمام دارد و در تأكيد و تشديد آن مبالغه دارد لحن سخن در آنها خالى از دلالت بر اين معنا نيست كه عوامل و اسباب موجود، همه دست به دست هم دادهاند كه آينده مسلمين را به تباهى و سقوط و درك هلاكت و ابتلاء به خشم الهى بكشانند، مانند تأكيد و مبالغهاى كه از آيات ربا و آيات مودت ذىالقربى و غير آنها به چشم مىخورد.
و اصولاً طبع خطاب اين دلالت را دارد، براى اينكه اگر متكلم حكيم مأمورين خود را به يك مسأله بىاهميت و حقيرى امر كند و دنبالش در تأكيد و اصرار بر آن امر مبالغه نمايد، شنونده احساس مىكند كه اين امر بىاهميت اين همه تأكيد نمىخواهد، پس حتما كاسهاى زير نيم كاسه هست و همچنين اگر فردى از مأمورين را مخاطب قرار دهد كه شان آن مخاطب اين نباشد كه مخاطب به مثل چنين خطابى شود، مثلاً يك عالم ربانى و صاحب قدم صدق در زهد و عبادت را از ارتكاب رسواترين فجور آن هم در انظار هزاران بيننده نهى كند، هر شنوندهاى
مىفهمد كه قضيه خالى از مطلب نيست و حتما مطلب مهمى و مهلكه عظيمى در شرف تكوين است كه اين گوينده حكيم اينطور سخن مىگويد.
خطابهاى قرآنى كه چنين لحنى را دارد، دنبال آن خطاب حوادثى را ذكر مىكند كه آنچه از لحن كلام فهميده مىشد را تأييد و تصديق كند و؛ بلكه بر آن دلالت نمايد هر چند كه شنوندگان (چه بسا) در اولين لحظهاى كه خطاب را مىشنوند يعنى در همان روز نزول متوجه اشارات و دلالات آن خطاب نشوند.
مثلاً قرآن كريم امر كرده به مودت قرباى رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و در آن مبالغه كرده، حتى آن را پاداش و اجر رسالت و راه به سوى خداى سبحان شمرده، چيزى نمىگذرد كه مىبينيم امت اسلام در اهلبيت آن جناب فجايعى و مظالمى را روا مىدارند كه اگر رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) دستور اكيد به آنان داده بود به اينكه قرباى مرا به سختترين وجهى از بين ببريد، بيشتر از آنچه كرد، نمىكرد.
و نيز مىبينيم كه قرآن كريم از اختلاف نهى نموده و سپس در آن مبالغهاى كرده كه بيش از آن تصور ندارد، بعد مىبينيم كه امت اسلام آن چنان متفرق و دستخوش انشعاب و اختلاف مىشود كه حتى از انشعاب واقع در يهود و نصارا گذرانيد يعنى به هفتاد و سه فرقه منشعب گشت، تازه اين اختلافها اختلاف در مذهب و معارفعلمى دين است، اما اختلافى كه در سنتهاى اجتماعى و تاسيس حكومتها و غير اين مسائل بهپا كردند قابل تحديد و حصر نيست.
و نيز قرآن كريم از حكم كردن به غير ما انزل اللَّه نهى كرده و از القاى اختلاف بين طبقات و از طغيان و از پيروى هواى نفس و امورى غير از اينها نهى نموده
و در آنها تشديد كرده، بعدا مىبينيم كه در اثر ارتكاب اين امور چه حوادثى واقع مىشود.
مسأله نهى از ولايت كفار و دوستى با يهود و نصارا از همين قسم دستورات است، از نواهى مؤكدهاى است كه در قرآن كريم آمده؛ بلكه بعيد نيست كه كسى ادعا كند تشديدى كه در نهى از ولايت كفار و اهل كتاب شده آن قدر شديد است كه هيچ تشديد در ساير نواهى فرعى به پايه آن نمىرسد.
تشديد در آن به حدى رسيده كه خداى سبحان دوستداران اهل كتاب و كفار را از اسلام بيرون و در زمره خود كفار دانسته و فرموده: «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ» و نيز خداى تعالى آنان را از خود نفى كرده و فرموده: «وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَیءٍ».(1)
و نيز نه يك بار و دو بار؛ بلكه به نهايت درجه تحذيرشان كرده و فرموده: «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ»؛(2)و ما در آنجا كه پيرامون اين آيه بحث مىكرديم گفتيم: مدلول آن اين است كه محذورى كه از آن تحذير كرده حتما واقع خواهد شد و به هيچ وجه تبديل پذير نيست.
و اگر بخواهى مطلب بيش از اين روشن شود بايد در سورۀ هود به اين آيات توجه كنى كه مىفرمايد: «وَ إِنَّ كُلًّا لَمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمالَهُمْ»؛(3)و قبل از اين آيه داستان امتهاى نوح و هود و صالح و غير آن را در آيات زيادى و سپس اختلاف
يهود درباره كتابشان را ذكر كرده آن گاه فرموده: «إِنَّهُ بِما يَعْمَلُونَ خَبِيرٌ» و سپس خطاب را متوجه رسول گرامى خود نموده مىفرمايد: «فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ وَ لا تَطْغَوْا»؛ ملاحظه مىكنيد كه در آخر همين آيه خطاب را اجتماعى كرد و دنبالش فرمود: «إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»؛(1)آن گاه دقت كن در آيه بعدش كه مىفرمايد: «وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ»؛(2)كه از جمله اول فهميده مىشود منظور از «لَيُوَفِّيَنَّهُمْ» تنها سزاى آخرتى اعمال نيست چون گفتيم اين آيه بعد از نقل عذابهايى است كه در دنيا بر سر امتهاى گذشته آمده و بعد از نقل اختلاف يهود و بيان توفيه اعمال، نتيجه مىگيرد كه، پس شما امت اسلام استقامت كنيد و از طغيان بپرهيزيد و به ستمكاران دل نبنديد كه اگر چنين كنيد هيچيك از آنها كه مورد اعتماد و ركون شما باشند شما را يارى نمىكنند و گرفتار آتش خواهيد شد.
و چون جملۀ «فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ» مطلق است هم آتش دنيا را كه همان بدبختىها و ذلتها باشد شامل مىشود و هم آتش آخرت را و اين آتش كه مكرر مسلمانان را از آن تحذير كرده و فرموده بود: «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ» همان است كه در آيه زير مىفرمايد: با نازل شدن حكم ولايت معصومين- البته اگر به آن عمل كنيد-
1) . «پس به همان نحوى كه مامور شدهاى استقامت كن، هم خودت و هم هر كس كه با تو به سوى خدا برگشته و طغيان مكنيد كه او بدآنچه مىكنيد بينا است.» (هود / 112)
2) . «و به كسانى كه ستم كردند ركون و اعتماد مكنيد و دل به آنان مبنديد و گرنه آتش شما را خواهد گرفت و آن وقت غير از خدا هيچ ولى و ياورى از انواع ياوران نخواهيد داشت و در نتيجه يارى نخواهيد شد.» (هود / 113)
خطر آن آتش از شما بر طرف مىشود و آن آيه اين است: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ».(1)
پس دگرگون شدن اين نعمت به دست خود آنان و تجاوز از ولايت خداى تعالى و قطع رابطه با آن مقام و ركون به ظالمين و ولايت كفار و دوستى با اهل كتاب چيزى بوده كه توقع آن از آن مردم مىرفته و بر آنان واجب بوده كه از اين انحرافها بر جان خود بترسند و از سخط الهى كه كسى نمىتواند از آن جلوگيرى كند بهراسند آن هم با آن تهديدى كه خداى تعالى به آنان كرده و در چند آيه قبل فرموده: «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»؛(2)و در آخر آن خبر داده كه ايشان را به سعادتشان هدايت نمىكند، پسآن چيزى كه هدايت متعلق بدان است سعادت است و سعادت مسلمين در دنيا به اين است كه در مجتمعشان زندگى و عيشى بر طبق سنت دين و سيره عامه اسلامى داشته باشند.
و اگر بنيه و اسكلت اين سيره منهدم گردد مظاهر آن كه حافظ معناى آن است نيز در هم و بر هم مىشود آن وقت در جو جامعه معلوم نمىشود كار نيك و ستوده كدام است كه تا به آن امر كنند (امر به معروف) و كار زشت كدام است تا يكديگر را از آن نهى نمايند (نهى از منكر) و آن وقت است كه شعائر عامه سقوط نموده و به جايش شعائر كفر رواج مىيابد و اين وضع پيوسته ريشهدارتر مىشود و پايههايش محكمتر مىگردد تا برسد به آنجا كه از اسلام به غير از اسم چيزى نماند- همچنان كه امروز نمانده-.
و اگر خواننده عزيز در سيره عمومى اسلامى كه كتاب و سنت آن را تنظيم و سپس در بين مسلمين اجرا نموده دقت كند و سپس در سيره فاسدى كه امروز بر مسلمين تحميل شده، به دقت بنگرد، آن وقت آيۀ شريفۀ «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ»؛(1)را به دقت مطالعه نمايد، در مىيابد كه تمامى رذائل كه جامعه ما مسلمانان را پر كرده و امروز بر ما حكومت مىكند و همه آنها- كه ما از كفار اقتباس كردهايم و به تدريج در بين ما منتشر گشته و استقرار يافته است- ضد آن اوصافى است كه خداى تعالى براى مردمى ذكر كرده كه در آيه وعده آمدنشان را داده، چون تمامى رذائل عملى در يك كلمه خلاصه مىشود و آن اين است كه جامعه ما خدا را دوست ندارد و خداى تعالى نيز اين جامعه را دوست ندارد، جامعه ما ذليل در برابر كفار و ستمگر نسبت به مؤمنين است و در راه خدا جهاد نمىكند و از ملامت هر ملامتگرى مىهراسد.
اين همان معنايى است كه قرآن كريم از چهره مسلمانان آن روز خوانده بود و اگر خواستى بگو خداى عليم خبير چنين آيندهاى را براى امت اسلام از غيب خبر داده بود و پيش بينى كرده بود كه به زودى امت اسلام از دين مرتد مىشود، البته منظور از اين ارتداد، ارتداد اصطلاحى (يعنى برگشتن به كفر صريح و اعلام بيزارى از اسلام) نيست؛ بلكه منظور ارتداد تنزيلى است كه جملۀ «وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»؛(2)آن را بيان مىكند و همچنين آيۀ شريفۀ
«وَ لَوْ كانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ النَّبِيِّ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِياءَ وَ لكِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ فاسِقُونَ»؛(1)به آن اشاره دارد.
با اينكه خداى تعالى وعدهشان داده بود كه اگر او را يارى كنند او نيز ياريشان خواهد كرد و دشمنانشان را (البته اگر خود آنان تقويت و تأييد نكنند) تضعيف خواهد فرمود، توجه فرمائيد: «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ»؛(2)«وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذىً وَ إِنْ يُقاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ ما ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ»؛(3)و هيچ بعيد نيست كه از جملۀ «إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ» استفاده شود كه اهل كتاب در صورتى كه مسلمانان با آنها دوستى كنند خداى تعالى براى سركوب و تنبيه آنان ايشان را از ذلت نجات داده بر آنان مسلط سازد.
آن گاه خداى سبحان جامعه اسلامى را- كه چنين وصفى به خود خواهند گرفت- وعده داده كه قومى را خواهد آورد كه دوستشان دارد و آن قوم نيز خدا را دوست دارند، مردمى كه در برابر مؤمنين ذليل و در مقابل كفار شكستناپذيرند مردمى كه در راه خدا جهاد نموده، از ملامت هيچ ملامتگرى پروا نمىكنند و اين اوصافى كه براى آن قوم بر شمرده- همانطور كه قبلاً توجه كرديد- اوصاف جامعى است
1) . «اگر ايمان به خدا و به رسول و به آنچه كه به رسول نازل شده ايمان مىداشتند كفار را اولياى خود نمىگرفتند و ليكن بيشترشان تبهكارند.» (مائده / 81)
2) . محمد / 7.
3) . «و اگر اهل كتاب ايمان مىآوردند، برايشان بهتر بود، بعضى از آنان مؤمنند ولى بيشترشان فاسق و منحرفند آنها جز اينكه زحمت شما را بدارند ضررى به شما نتوانند رسانيد و اگر با شما قتال كنند، پا به فرار خواهند گذاشت و ديگر يارى نخواهند شد، آرى ذلت و خوارى براى آنان مقدر شده هر جا كه يافته شوند مگر در پناه خدا و يا پناهى از مردم.» (آلعمران / 112)
كه جامعه اسلامى امروز ما فاقد آن است و با دقت و باريك بينى در هر يك از آن اوصاف كه متقابلا ضد آن اوصاف نيز اوصاف جامعى است كه رذائلى بسيار از آنها منشعب مىشود، رذائلى كه فعلاً جامعه اسلامى ما گرفتار آن است و خداى تعالى در صدر اسلام از وضع امروز ما خبر داده. و اگر ما آن رذائل را آمارگيرى كنيم خواهيم ديد كه همان رذائلىاست كه اخبار غيبى امامان(علیه السلام) و پيشگويیهايشان از آخر الزمان از آن رذائل خبر دادهاند و آن روايات از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و ائمه اهلبيت(علیهم السلام) نقل شده، روايات بسيارى است كه هر چند مجموع آنها از آفت دسيسه و تحريف سالم نمانده، و اما در بين آنها اخبارى است كه جريان حوادث چهارده قرن گذشته و وقايعى كه تاكنون رخ داده، آن اخبار را تصديق كرده است، اخبارى است كه از منابع هزار و چند سال قبل گرفته شده، منابعى كه نويسندگان آنها بيش از هزار سال قبل و يا نزديك به هزار سال قبل مىزيستهاند و نسبت آن منابع به آن نويسندگان مسلم است، چون در هر قرن از آن منابع روايت نقل شده.
علاوه بر اينكه آن اخبار از حوادث و وقايعى خبر مىدهد كه هنوز واقع نشده و انسانهاى قرون گذشته هم انتظار زنده بودن و ديدن آن وقايع را نداشتهاند، پس چارهاى جز اين نداريم كه به صحت آن اخبار و صدورش از منبع وحى اعتراف كنيم.
نظير روايتى كه قمى آن را در تفسير خود از پدرش از سليمان بن مسلم خشاب از عبد اللَّه بن جريح مكى از عطاء بن ابىرياح از عبد اللَّه بن عباس نقل كرده كه
گفت: با رسول خدا به زيارت حج رفتيم، همان حجى كه بعد از آن رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) از دنيا رفت، و يا به عبارت ديگر حجة الوداع- رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) در كعبه را گرفت و سپس روى نازنين خود را به طرف ما كرد و فرمود: مىخواهيد شما را خبر دهم از علامات قيامت؟
و در آن روز سلمان رضى اللَّه عنه از هر كس ديگر به آن جناب نزديكتر بود، لذا او در پاسخ رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) عرضه داشت: بله يا رسول اللَّه، حضرت فرمود: يكى از علامتهاى قيامت اين است كه نماز ضايع مىشود- يعنى از ميان مسلمين مىرود و از شهوات پيروى مىشود و مردم به سوى هواها ميل مىكنند، مال مقامى عظيم پيدا مىكند و مردم آن را تعظيم مىكنند، دين به دنيا فروخته مىشود، در آن زمان است كه دل افراد با ايمان در جوفشان، براى منكرات بسيارى كه مىبينند و نمىتوانند آن را تغيير دهند آب مىشود آن چنان كه نمك در آب حل مىگردد.
سلمان با تعجب عرضه داشت: يا رسول اللَّه: به راستى چنين روزى خواهد رسيد؟
فرمود: آرى، به آن خدايى كه جانم به دست او است، اى سلمان در آن هنگام سرپرستى و ولايت مسلمانان را امراى جور به دست مىگيرند امرايى كه وزرايى فاسق و سرشناسانى ستمگر و امنايى خائن دارند.
سلمان پرسيد: بهراستى چنين وضعى پيش خواهد آمد يا رسول اللَّه؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين موقع منكر، معروف، و معروف، منكر مىشود، خائن امين قلمداد مىگردد و امين خيانت مىكند، دروغگو تصديق مىشود و راستگو تكذيب مىگردد.
سلمان با حالت تعجب پرسيد: يا رسول اللَّه به راستى چنين چيزى خواهد شد؟ فرمود:
آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان در آن روزگار زنان به امارت مىرسند و كنيزان طرف مشورت قرار مىگيرند و كودكان بر فراز منبر مىروند و دروغ نوعى زرنگى و زكات خسارت، و خوردن بيت المال نوعى غنيمت شمرده شود، مرد به پدر و مادرش جفا، ولى به دوستش نيكى مىنمايد و ستاره دنباله دار طلوع مىكند.
سلمان باز پرسيد: يا رسول اللَّه آيا چنين چيزى خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان! در اين موقع زن با شوهرش در تجارت شركت كند و باران در فصلش نيامده؛ بلكه در گرماى تابستان مىبارد و افراد كريم سخت خشمگين مىگردند، مرد فقير تحقير مىشود، در اين هنگام بازارها به هم نزديك مىشوند وقتى يكى مىگويد: «من چيزى نفروختم» و آن ديگرى مىگويد: «من سودى نبردهام" طورى مىگويند كه هر شنونده مىفهمد دارد به خدا بد و بيراه مىگويد.
سلمان پرسيد: آيا حتما چنين وضعى خواهد شد يا رسول اللَّه؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است، اى سلمان در اين هنگام اقوامى بر آنان مسلط مىشوند كه اگر لب بجنبانند كشته مىشوند و اگر چيزى نگويند دشمنان همه چيزشان را مباح و براى خود حلال مىكنند تا با بيت المالشان كيسههاى خود را پر كنند و به ناموسشان تجاوز نموده، خونشان را بريزند و دلهاشان را پر از
وحشت و رعب كنند و در آن روز مؤمنين را جز در حال ترس و وحشت و رعب و رهبت نمىبينى.سلمان عرضه داشت: يا رسول اللَّه آيا چنين روزگارى بر مؤمنين خواهد گذشت؟ فرمود:
آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين هنگام چيزى از مشرق مىآورند و چيزى از مغرب تا امت اسلام را سرپرستى كنند، در آن روز واى به حال ناتوانان امت من، از شر شرقى و غربىها و واى به حال آن شرقيان و غربيان از عذاب خدا، آرى نه صغيرى را رحم مىكنند و نه پاس حرمت كبيرى را دارند و نه از هيچ مقصرى عفو مىكنند، اخبارشان همه فحش و ناسزا است، جثه آنان جثه و بدن آدميان است، ولى دلهاشان دلهاى شياطين.
سلمان عرضه داشت: يا رسول اللَّه آيا چنين روزى خواهد رسيد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان، در اين هنگام مردان به مردان اكتفاء مىكنند و زنان به زنان و همانطورى كه پدر و اهل خانواده نسبت به دختر غيرت به خرج مىدهند نسبت به پسر نيز غيرت به خرج مىدهند، مردان به زنان شبيه مىشوند و زنان به مردان و زنان بر مركبها سوار مىشوند كه از طرف امت من لعنت خدا بر آنان باد.
سلمان از در تعجب پرسيد: يا رسول اللَّه آيا چنين وضعى پيش مىآيد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان، در اين هنگام مساجد طلا كارى و زينت مىشود آن چنان كه كليساها و معبد يهوديان زينت مىشود، قرآنها به
زيور آلات آرايش و مغازهها بلند وصفها طولانى مىشود اما با دلهايى كه نسبت به هم خشمگين است و زبانهايى كه هر يك براى خود منطقى دارد.
سلمان پرسيد: يا رسول اللَّه آيا اين وضع پيش مىآيد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است، در آن روز مردان و پسران امت من با طلا خود را مىآرايند و حرير و ديبا مىپوشند و پوست پلنگ كالاى خريد و فروش مىگردد.
سلمان پرسيد: يا رسول اللَّه آيا اين نيز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است، اى سلمان در آن روز ربا همه جا را مىگيرد و يك عمل آشكار مىشود و معاملات با غيبت و رشوه انجام مىشود و دين خوار و دنيا بلند مرتبه مىشود.
سلمان گفت: يا رسول اللَّه آيا اين نيز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين هنگام طلاق زياد مىشود و هيچ حدى جارى نمىگردد و البته خداى تعالى از اين بابت هرگز متضرر نمىشود.
سلمان عرضه داشت: يا رسول اللَّه آيا اين نيز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين زمان كنيزان آوازهخوان و نوازنده پيدا مىشوند و اشرار امت من بر امت، ولايت و حكومت مىكند.
سلمان پرسيد: يا رسول اللَّه آيا چنين وضعى خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين موقع اغنياى امت من صرفاً به منظور گردش و تفريح به حج مىروند و طبقه متوسط براى تجارت و فقرا به منظور خودنمايى و ريا حج مىروند، در اين هنگام است كه اقوامى قرآن را براى غير خدا مىآموزند و آن را نوعى مزمار و آلت موسيقى اتخاذ مىكنند، اقوامى ديگر به تعلم
فقه اسلامى مىپردازند اما براى غير خدا در آن روزگار زنا زادگان زياد مىشوند با قرآن آوازهخوانى مىكنند و بر سر دنيا سر و دست مىشكنند.
سلمان عرضه داشت: يا رسول اللَّه آيا چنين وضعى خواهد شد؟ فرمود: آرى به خدايى سوگند كه جانم به دست او است اى سلمان اين وقتى است كه حرمتها و قرقها شكسته شود و مردم عالما و عامدا در پى ارتكاب گناه باشند و اشرار بر اخيار مسلط شوند، دروغ فاش و بىپرده و لجاجتها ظاهر گردد و فقرا فقر خود را علنى كنند، مردم در لباس به يكديگر مباهات كنند و باران در غير فصل ببارد و مردم شطرنج و نرد و موسيقى را كارى پسنديده بشمارند و در مقابل امر به معروف و نهى از منكر را عملى نكوهيده بدانند تا آنجا كه يك فرد با ايمان ذليلترين و منفورترين فرد امت شود و قاريان عابدان را ملامت كنند و عابدان قاريان را اين مردمند كه در ملكوت آسمانها رجس و نجس ناميده مىشوند.
سلمان از در تعجب پرسيد: يا رسول اللَّه آيا چنين وضعى پيش مىآيد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم به دست او است اى سلمان در اين هنگام است كه توانگر هيچ دلواپسى جز فقير شدن ندارد، حتى يك سائل در طول يك هفته يعنى بين دو جمعه سؤال مىكند و احدى نيست كه چيزى در دست او بگذارد.
سلمان باز پرسيد: يا رسول اللَّه آيا چنين روزگارى خواهد رسيد؟ فرمود: آرى به آن خدايى كه جانم در دست او است اى سلمان در اين زمان رويبضة تكلم مىكنند، پرسيد: يا رسول اللَّه پدر و مادرم فداى تو، رويبضهچيست؟ فرمود: چيزى و كسى به سخن در مىآيد و در امور عامه سخن مىگويد كه هرگز سخن نمىگفت، در اين هنگام است كه مردم، ديگر زياد زنده نمىمانند ناگهان زمين نعرهاى مىكشد و
هر قومى چنين مىپندارد كه زمين تنها در ناحيه او نعره كشيد بعد تا هر زمانى كه خدا بخواهد هم چنان مىمانند و سپس واژگونه مىشوند و زمين هر چه در دل دارد بيرون مىريزد- و خود آن جناب فرمود: يعنى طلا و نقره را- آن گاه با دست خود به ستونهايى كه در آنجا بود اشاره نموده و فرمود مثل اين، ولى در آن روز ديگر نه طلايى فائده دارد و نه نقرهاى، اين است معناى آيۀ «فَقَدْ جاءَ أَشْراطُها»؛ «علامتهايش بيامد.»(1)
و در روضه كافى از محمد بن يحيى از احمد بن محمد از بعضى اصحابش و نيز على بن ابراهيم از پدرش از ابن ابىعمير روايت كردهاند كه اين دو نفر يعنى احمد بن محمد در آن حديث و ابن ابىعمير در اين حديث از محمد بن ابىحمزه از حمران روايت كرده كه گفت:
امام صادق(علیه السلام) (در مجلسى كه صحبت از قدرت و شوكت آنها و فقر و بد حالى شيعه مىشد) فرمود: من در روزى كه ابوجعفر منصور دوانيقى با موكب سلطنتى خود حركت مىكرد با او بودم او بر اسبى سوار بود كه جمعى از خدم و سوارگانش همراهش بودند و جمعى ديگر از پشت سر مىآمدند و من بر الاغى سوار بودم و دوش به دوش او مىرفتم. به من گفت: يا ابا عبد اللَّه به راستى جا دارد كه به خاطر سلطنت و نيرويى كه خدا به ما داده و عزتى كه ارزانى داشته خوشحالى كنى و
1) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 2، ص: 307- 303.
به مردم نگويى كه شما و اهلبيت شما سزاوارتر از ما به اين سلطنت بوديد؛ زيرا اگر چنين حرفى را بزنى ما را هم عليه خودت و هم عليه مردم تحريك كردهاى.
فرمود: من گفتم: چه كسى از من چنين گزارشى به تو داده؟ هر كس كه بوده دروغ گفته، منصور گفت: آيا سوگند مىخورى كه چنين حرفى را نزدهاى؟ مىفرمايد: به او گفتم:
مردم ساحرند، يعنى دوست مىدارند قلب تو را عليه من برنجانند، اين تو هستى كه بايد اختيار گوش خودت را داشته باشى، هر چه آنها گفتند نپذيرى، براى اينكه احتياج ما به تو بيشتر است از احتياج تو به ما، آن گاه به من گفت: هيچ يادت مىآيد آن روزى را كه من از تو پرسيدم: آيا ما به سلطنت مىرسيم؟ تو گفتى: بله سلطنتى طولانى و گسترده و نيرومند و لا يزال در سلطنت خود در مهلت و آسايشيد و در دنيايتان در وسعت و فراخى تا آنكه در ماه حرام و در بلد حرام دست خود به خون ما بيالائيد امام مىفرمايد: فهميدم كه او جريان را به ياد دارد گفتم: بله، ولى اميد است خداى عز و جل تو را حفظ كند و من هم آن روز در آن سخن شخص تو منظورم نبود؛ بلكه حديثى بود كه برايت نقل كردم البته ممكن است آن كسى كه دست خود به خون ما بيالايد شخصى از اهلبيت تو باشد چون سخن من بدينجا رسيد ساكت شد و چيزى به من نگفت، بعدا كه به منزل آمدم يكى از دوستان با جمعيتى نزد من آمدند، آن دوست به من گفت: فدايت شوم تو را در مركب ابوجعفر ديدم در حالى كه بر الاغى سوار بودى و او بر اسب سوار بود، سرش را به سوى تو خم مىكرد و با تو سخن مىگفت كانه مىخواست زير دست شدن تو را مجسم كند، در دلم گفتم: يا للعجب اين حجت خدا بر خلق است كه صاحب واقعى اين
سلطنت و شوكت است و كسى است كه همه سلاطين عالم بايد به او اقتدا كنند و اين ديگرى مردى ستمگر و قاتل اولاد انبياء و مردى خونريز است، خون بىگناهانى را به زمين مىريزد كه خدا دوست ندارد، آن وقت او در موكب سلطنتى قرار گرفته و تو بر الاغى سوارى، اين فكر مرا گرفتار شبهه كرد به حدى كه بر دين و جانم ترسيدم.
امام(علیه السلام) فرمود: بدو گفتم اگر حشمت و خدمى را كه من داشتم و آن فرشتگانى را كه از پيش رو و پشت سر من در حركت بودند مىديدى سلطنت منصور از نظرت مىافتاد و آن را حقير و پشيز مىشمردى، دوستم چون اين بشنيد گفت: الان دلم آسوده شده.
و سپس پرسيد: اينها تا كى سلطنت خواهند كرد؟ و چه زمانى امت اسلام از شر اينها راحت مىشود؟ در پاسخش گفتم: مگر تو نمىدانى كه براى هر چيزى مدتى است، گفت:
چرا (مىدانم) گفتم: اگر بدانى كه وقتى اين امر تحقق يابد از چشم بر هم زدن هم سريعتر خواهد بود آن وقت علمت تو را نفع مىدهد؟ آرى اگر حال اين قوم كه نزد خدا دارند را بدانى و بدانى كه چه حالى دارند آن وقت بغض و دشمنيت نسبت به آنان به نهايت درجه مىرسد، اگر تو و تمامى اهل زمين سعى كنيد كه حال آنان را شديدتر از آنچه دارند بكنيد هرگز نخواهيد توانست، پس شيطان تو را دست نيندازد كه عزت از آن خدا ورسول و مؤمنين است، ولى منافقين نمىدانند.
آيا نمىدانى كه هر كس منتظر امر ما باشد و بر اذيتها و ترسها كه امروز مىبيند صبر كند، فردا در زمره ما خواهد بود، پس هر زمان ديدى حق مرده و اهلش از بين رفتهاند و جور و ستم همه جا را فرا گرفته و قرآن كهنه شده و چيزهايى در
آن پديد آمده كه در آن نيست و ديدى كه قرآن طبق هوا و هوسها توجيه و تفسير مىشود و ديدى كه دين وارونه شده، آن چنان كه كاسه وارونه مىشود (در نسخه بدل آمده: آن چنان كه آب وارونه مىشود) و ديدى كه اهل باطل بر اهل حق آقايى و سرورى مىكنند و ديدى كه شر ظاهر گشته و از آن نهى نمىشود؛ بلكه از اهل شر دفاع مىشود و ديدى كه فسق علنى شده و مردان با مردان و زنان با زنان اكتفاء مىكنند و ديدى كه مؤمن سكوت كرده، چون گفتارش پذيرفته نمىشود و ديدى كه فاسق دروغ مىگويد و پذيرفته مىشود و كسى دروغ و افتراى او را رد نمىكند و ديدى كه صغير بزرگتران را تحقير مىكنند و ديدى كه قطع رحم همگانى شده و ديدى كه وقتى كسى را به فسق مىستايند خود او مىخندد و سخن گوينده را رد نمىكند و ديدى كه به پسر همان را مىدهند كه به زن مىدهند و ديدى كه زنان با زنان ازدواج مىكنند و ديدى كه مدح و ثنا بسيار شده و ديدى كه مرد مال خود را در غير راه اطاعت خدا انفاق مىكند و كسى نيست كه او را نهى كند و دست او را بگيرد و ديدى كه مردم وقتى مؤمن را مىبينند كه در حال اجتهاد و تلاش است، پناه به خدا مىبرند از اينكه مثل او باشند و ديدى كه همسايه، همسايهاش را مىآزارد و كسى نيست جلويش را بگيرد و ديدى كه كافر وقتى وضع رقت بار مؤمن را مىبيند از وضع خود خوشحالى مىكند و چون فساد را در پهناى زمين گسترده مىبيند مسرور مىشود و ديدى كه شرابهاى گوناگون علنا نوشيده مىشود و مردمى بر سفره شراب جمع هستند كه از خداى عز و جل هيچ پروايى ندارند و ديدى كه امر به معروف زايل شده و ديدى كه فاسق در اعمالى كه خدا دوست ندارد نيرومند و مورد حمايت و مدح قرار مىگيرد و ديدى كه دارندگان آيات (در نسخه ديگر آمده
دارندگان آثار) مورد تحقير واقع مىشوند و هر كسى هم آنان را دوست بدارد تحقير مىشود و ديدى كه راه خير بسته شده و راه شر باز و پر رهرو است و ديدى كه خانه كعبه معطل مانده و مردم از رفتن به زيارت آن نهى مىشوند و به ترك آن تشويق و مأمور مىگردند و ديدى كه هر كس به ديگرى میگويد آنچه را كه خود نكرده و ديدى كه مردان خود را براى مردان چاق مىكنند و زنان براى زنان (يا خود را آن طور وانمود مىكنند كه نيستند) و ديدى كه مرد از راه ما تحت خود روزى به دست مىآورد و زن از راه فرجش.
و ديدى كه زنان براى خود مجالس ترتيب مىدهند آن چنان كه مردان تشكيل مىدهند و ديدى كه در دودمان بنىالعباس عمل لواط و زن شدن مردان شايع و علنى گشته و به همين منظور خود را خضاب مىكنند و شانه مىزنند آن چنان كه زنان براى شوهر خود شانه مىزنند و مردان مالها به خاطر فروج خود خرج مىكنند و چند نفر بر سر يك مرد تنازع مىكنند و بر سر او، اين عليه آن ديگرى و آن عليه اين غيرت به خرج مىدهد.
و ديدى كه صاحب مال محترمتر از مؤمن است و ربا علنى معامله مىشود و كسى سرزنش نمىكند و ديدى كه زنان به خاطر دادن زنا ستايش مىشوند و زن شوهرش را در عمل لواط با مردى ديگر كمك و همكارى مىكند و ديدى كه در نظر اكثريت مردم بهترين خانوادهها آن خانوادهاى است كه زنان را بر كار فسق كمك مىكنند.
و ديدى كه مؤمن همواره در اندوه و تحقير شده و خوار است و ديدى كه بدعتها و زنا علنى شده و مردم را ديدى كه با شاهدى كه به دروغ شهادت مىدهد
به يكديگر تجاوز مىكنند و ديدى كه حرام حلال و حلال تحريم شده است و ديدى كه هر كس دين را با رأى و نظر خود براى خود توجيه مىكند و كتاب خدا و احكامش تعطيل شده.
و ديدى كه در ارتكاب گناه از تاريكى شب استفاده نمىشود؛ بلكه در روز روشن گناه مىكنند و ديدى كه مؤمن جز با قلبش نمىتواند منكر را انكار كند و ديدى كه مال بسيار هنگفت در راه خشم الهى خرج مىشود و ديدى كه واليان ولايت و سرپرستى مردم را قباله كسى بدانند كه قدرتش بيشتر است و ديدى كه محرم به محرم خود اكتفاء كند و با او ازدواج نمايد و ديدى كه مردم به صرف تهمت و بر اساس مظنه كشته مىشوند و ديدى كه مردم بر سر عشق ورزيدن به يك پسر با يكديگر به ملاك غيرت مىستيزند و حتى بر سر اين عشق جان و مال فدا مىكنند.
و ديدى كه مردم كسى را كه شهوت خود را با رفتن نزد زنان خاموش مىكند سرزنش مىنمايند و ديدى كه مرد با زنا دادن همسرش پول در مىآورد و زندگى مىكند با علم به اينكه او زنا مىدهد و حتى بر اين كار اونظارت دارد و ديدى كه زن قاهر و مسلط بر شوهرش مىشود و بر خلاف ميل او كارها مىكند و عليه او پولها خرج مىكند و ديدى كه مرد همسر و دختر- كنيز- خود را كرايه مىدهد و به طعام و نوشيدنى پست راضى مىشود و اگر ديدى كه سوگند به دروغ به خداى عز و جل بسيار و شايع شده و ديدى كه قمار علنى و آشكار گشته و ديدى كه شراب علنا فروخته مىشود و كسى از آن منع نمىكند و ديدى كه زنان مسلمان ناموس خود را به اهل كفر مىدهند.
و ديدى كه لهو و لعب و رقص و آوازهخوانى علنى شده، مسلمانان از آن عبور
مىكنند و احدى، احدى را منع نمىكند و احدى جرأت بر منع آن ندارد و ديدى كه افراد شريف و آبرومند به وسيلۀ كسانى كه از قدرت آنان مىترسند توهين شده و خوار مىشوند و ديدى كه نزديكترين افراد به درگاه واليان آن كسى است كه با بد گويى به ما اهلبيت آن واليان را مدح مىگويند و ديدى كه شنيدن صوت قرآن بر مردم سنگينى مىكند و در مقابل شنيدن آوازهاى باطل برايشان آسان و خفيف است.
و ديدى كه همسايه را از ترس زبانش احترام مىكنند و ديدى كه راستگوترين مردم دروغ سازانند و ديدى كه شر علنى و بازار سخن چينى رايج شده و ديدى كه بغى و ستم آشكار گشته و ديدى كه غيبت كردن نوعى ملاحت و خوش اخلاقى تلقى مىشود و مردم يكديگر را به خاطر آن بشارت مىدهند و ديدى كه حج و جهاد جنبه غير خدايى به خود مىگيرد و ديدى كه سلطان به خاطر كافر، مؤمن را توهين نموده و خوار مىسازد و ديدى كه خرابى بر عمران مسلط شده و ديدى كه زندگى يك فروشنده از راه خيانت در كيل و وزن اداره مىشود و ديدى كه خونريزى يك امر آسان و پيش پا افتاده تلقى مىشود.
و ديدى كه اگر كسى به طلب رياست برمىخيزد عوضش تنها دنيا است و خود را مردى بد زبان معرفى مىكند تا كسى جرأت اعتراض كردن نداشته باشد و نيز امور به او نسبت داده مىشود و ديدى كه به نماز بىاعتنايى مىشود و ديدى كه ثروتمند مال بسيارى نزدش جمع شده و از روزى كه مشغول جمع آورى آن شده، زكاتش را نداده و ديدى كه ميت را از قبرش بيرون مىكشند و آزارش داده، كفنهايش را مىفروشند و ديدى كه هرج و مرج بسيار شده و ديدى كه افراد در صبح و عصر
مست هستند و هيچ اهتمامى به وضع مردم ندارند و ديدى كه با چهار پايان جماع مىكنند و ديدى كه چهار پايان به جان يكديگر مىافتند و يكديگر را پاره مىكنند.
ديدى كه مرد به نماز خانهاش مىرود و بر مىگردد در حالى كه جامههايش را ربودهاند و ديدى كه دلهاى مردم قساوت و چشمهاشان خشك شده و ذكر خدا بر آنان سنگين مىآيد و حرام خوارى علنى گشته و بر سر آن از يكديگر پيشى مىگيرند و ديدى كه نمازگزار اگر به نمازخانه مىرود براى آن است كه خود را به مردم نشان دهد، مردم او را ببينند كه نماز مىخواند و اگر ديدى كه فقيه براى غير هدف دين تفقه مىكند، يعنى به اين منظور فقه مىخواند كه دنيا و رياست به دست آورد و ديدى كه مردم به سوى آن كسى مىشتابند كه غالب باشد و خلاصه هر يك از دو طرف نزاع غلبه كند مردم با او باشند، چه غلبهاش حق باشد و چه باطل.
و ديدى كه طالب حلال مورد مذمت و سرزنش و طالب حرام مورد مدح و احترام قرار گيرد و ديدى كه در دو حرم كعبه و مدينه كارهايى صورت مىگيرد كه خدا دوست نمىدارد و هيچكس جلوگير آنان نيست و حتى بين آنان و آن عمل زشت كسى حائل نمىشود و ديدى كه در دو حرم شريف ساز و آواز علنى ارتكاب مىشود و ديدى كه افرادى سخن از حق مىگويند و امر به معروف و نهى از منكر مىكنند، ولى از پاى خطابهاش كسى برمىخيزد در حالى كه خود را خير خواه و دلسوز او مىداند از در خير خواهى و نصيحت مىگويد: خدا از تو نخواسته كه اين حرفها را بزنى و ديدى كه مردم در اقتداى به اهل شر به يكديگر هم چشمى مىكنند و ديدى كه راههاى خير از رهرو خالى است و احدى به آن راه نمىرود.
و ديدى كه جنازه را به اهتزاز در مىآورند و كسى از اين عمل ناراحت نمىشود
و ديدى كه هر سالى كه مىگذرد بدعتهاى بيشترى از سال قبل باب شده و شر بيشترى پيدا مىشود و ديدى كه خلق و جمعيتها جز اغنياء را پيروى نمىكنند، ديدى كه حاجت محتاج را در برابر مسخره كردن او و خنديدن به او بر آورده مىكنند و ترحمشان براى غير رضاى خدا است و ديدى كه آيات آسمانى الهى رخ مىدهد، ولى كسى از آن نمىترسد و ديدى كه مردم با يكديگر جفتگيرى مىكنند، آن طور كه چهار پايان مىكنند و كسى اين عمل را زشت ندانسته و اگر زشت بداند از ترس مردم نهى نمىكند و ديدى كه افراد اموال بسيار در غير راه خدا انفاق مىكنند، ولى در راه خدا از انفاق مالى اندك مضايقه مىكنند و اگر ديدى كه رنجاندن و عقوق پدر و مادر علنى و خوار شمردن آنان شايع شده و در نظر فرزندان بدترين مردم تلقى مىشوند، حتى فرزند خوشحالمىشود از اينكه بر پدر و مادرش تهمت زده شود و ديدى كه زنان بر حكومت و سلطنت چيره شدهاند و بر هر امرى كه هوا و هوس آنان را تأمين كند مسلط گشتهاند.
و ديدى كه فرزندان به پدر و مادر خود افتراء مىبندند و پدر و مادر خود را نفرين مىكنند و از شنيدن خبر مرگشان خوشحال مىشوند و اگر ديدى كه وضع به اينجا كشيده كه اگر شخصى روزى بر او بگذرد كه در آن روز مرتكب گناه بزرگى نشود، فسق و فجورى انجام ندهد، كمفروشى و خيانتى ننمايد، به حرامى دست نيافته و يا شراب مسكرى ننوشد، در غم و اندوه فرو مىرود و مىپندارد كه آن روز او به بطالت گذشته و يك روز از عمرش ضايع شده است و ديدى كه سلطان خوردنىها را احتكار مىكند و ديدى كه اموال ذوى القرباى رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) در ناحق تقسيم مىشود و با آن اموال قمار مىكنند و شراب مىنوشند.
و ديدى كه با شراب خود را معالجه مىكنند و براى مريض تعريف و توصيف مىكنند كه فلان شراب براى تو بسيار نافع است و از شراب شفا مىطلبند و اگر ديدى كه مردم در ترك امر به معروف و نهى از منكر و ترك اعتقاد به وجوب آن با هم برابرند و ديدى كه باد به بيرق منافقين و اهل نفاق مىوزد، ولى بيرق اهل حق حركتى ندارد و ديدى كه مؤذنها و نمازخوانها در برابر مزد اذان مىگويند و نماز مىخوانند.
و ديدى كه مسجدها پر است از مردمى كه از خدا نمىترسند در آنجا جمع شدهاند، براى غيبت و خوردن گوشت اهل حق و در آن از خوبیهاى شراب مسكر، سخن مىگويند و ديدى كه پيشنمازى مست بر مردم نماز مىخواند، در حالى كه نمىفهمد چه مىخواند و كسى هم او را ملامت نمىكند؛ بلكه اگر مست شود مردم از ترس، احترامش مىكنند و او را وا گذاشته، تعقيبش نمىكنند و؛ بلكه معذورش مىشمارند و اگر ديدى كه فردى را دارند به صلاح و خوبى مدح و ثنا مىكنند كه اموال ايتام را مىخورد و ديدى كه قاضيان به خلاف آنچه خدا دستور داده قضاوت مىكنند و ديدى كه واليان به انگيزه طمع، افراد خائن را امين خود مىسازند.
و ديدى كه واليان ميراث (به جاى اينكه ارث را كما فرض اللَّه و طبق فرمان خدا در بين ورثه تقسيم كنند) تنها به وارثى مىدهند كه اهل فسق و جرأت بر خداى تعالى باشد، (رشوه و حق و حساب خود را از او مىگيرند) و او را آزاد مىگذارند تا با حق ساير ورثه هر كارى كه خواست بكند و ديدى كه در منبرها مردم را به تقوا امر مىكنند، ولى خود گويندگان به آنچه مىگويند عمل نمىكنند و ديدى كه نماز در اوقاتش خوانده نمىشود، به اول وقت خواندن اهميتى نمىدهند و ديدى كه صدقهها به سفارش و شفاعت داده مىشود و در آن رضاى خدا مقصود نيست و؛
بلكه به اين جهت داده مىشود كه مردم از او طلب مىكنند و اگر ديدى كه مردم در شكم و شهوت آزادند، باكى ندارند از اينكه چه مىخورند و چه نكاح مىكنند و ديدى كه دنيا به مردم روى آورده.
و ديدى كه شعائر دين كهنه و بر افتاده، در چنين روزگارى بر حذر باش، و براى درخواست نجات از خدا به خدا متوسل شو و بدان كه مردم در چنين روزگارى غرق در سخط الهى هستند و اگر خداى تعالى مهلتشان داده، از اين كار منظورى دارد و تو منتظر تحقق آن منظور باش و كوشش كن تا خداى عز و جل تو را در وضعى ببيند كه خلاف وضع مردم باشد تا اگر عذاب در آنان نازل شود تو زودتر به رحمت خداى تعالى برسى و اگر عذابشان تأخير بيفتد آنها مبتلا شوند و تو از آنچه آنها در آن هستند بيرون شده باشى يعنى تو مثل آنان بر خداى عز و جل جرأت نكرده باشى و بدان كه خداى تعالى اجر نيكوكاران را ضايع نمىسازد و رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است.(1)مؤلف: در اين باره اخبار بسيار ديگر از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) و امامان اهلبيت آن جناب(علیهم السلام) به يادگار مانده كه اين دو حديث كه ما نقل كرديم از نظر معنا جامعترين آنها است و احاديث (آخر الزمان) در حقيقت شكفته و تفصيل آن كلياتى است كه آيۀ شريفه مورد بحث يعنى آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ...» بر آن دلالت داشت و خدا داناتر است.(2)
قرآن کریم میفرمايد:
«إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فی سَبيلِ اللَّهِ وَ الَّذينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَیءٍ حَتَّى يُهاجِرُوا وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِفَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلاَّ عَلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ ميثاقٌ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ»؛(1)«كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كردند، و آنها كه پناه دادند و يارى نمودند، آنها ياران يكديگرند؛ و آنها كه ايمان آوردند و مهاجرت نكردند، هيچ گونه ولايت [دوستى و تعهّدى] در برابر آنها نداريد تا هجرت كنند! و (تنها) اگر در (حفظ) دين (خود) از شما يارى طلبند، بر شماست كه آنها را يارى كنيد، جز بر ضدّ گروهى كه ميان شما و آنها، پيمان (ترك مخاصمه) است؛ و خداوند به آنچه عمل مىكنيد، بيناست!»
اين آيات كه آخرين فصل سوره انفال است بحثى را در باره «مهاجرين» و «انصار» و گروههاى ديگر مسلمين و ارزش وجودى هر يك از آنان، مطرح كرده و بحثهاى گذشته پيرامون جهاد و مجاهدان را بدين وسيله تكميل مىكند.
به تعبير ديگر در اين آيات نظام جامعه اسلامى از نظر پيوندهاى مختلف
1) . انفال / 72.
بيان شده است؛ زيرا برنامه" جنگ» و «صلح" مانند ساير برنامههاى عمومى بدون در نظر گرفتن يك پيوند صحيح اجتماعى ممكن نيست.
در اين آيات سخن از پنج گروه كه چهار گروه آن از مسلمانان و يك گروه از غير مسلمانانند به ميان آمده است: آن چهار گروه عبارتند از:
مهاجران نخستين.
انصار و ياران مدينه.
آنها كه ايمان آوردند، ولى مهاجرت نكردند.
آنها كه بعدا ايمان آوردند و به مهاجران پيوستند.
در نخستين آيه مورد بحث مىگويد: «كسانى كه ايمان آوردند و مهاجرت كردند و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد نمودند و كسانى كه پناه دادند و يارى كردند اولياء و هم پيمان و مدافعان يكديگرند»؛ «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ».
در اين قسمت از آيه اشاره بدو گروه «اول» و «دوم» شده است، يعنى مؤمنانى كه در مكه ايمان آورده بودند و پس از آن به مدينه هجرت كردند، و مؤمنانى كه در مدينه به پيامبر ايمان آوردند و به يارى و حمايت او و مهاجران برخاستند، و آنها را اولياء و حاميان و متعهدان در برابر يكديگر معرفى مىكند.
جالب توجه اينكه براى گروه نخست چهار صفت بيان كرده اول ايمان، دوم هجرت، و سوم جهاد مالى و اقتصادى (از طريق صرف نظر كردن از اموال خود در مكه و يا صرف كردن از اموال خويش در غزوه بدر و مانند آن) و چهارم جهاد با خون و جان خويش در راه خدا و در مورد «انصار» دو صفت ذكر شده نخست «ايواء؛ پناه
دادن» دوم يارى كردن و با ذكر جملۀ «بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ» همه را در برابر يكديگر متعهد و مسئول مىداند.
در حقيقت اين دو گروه در بافت جامعه اسلامى يكى به منزلۀ «تار» و ديگرى به منزلۀ «پود» بود و هيچكدام از ديگرى بىنياز نبود.
سپس به گروه سوم اشاره كرده، مىگويد: «آنها كه ايمان آوردند و مهاجرت نكردند و به جامعه نوين شما نپيوستند هيچگونه ولايت و تعهد و مسئوليتى در برابر آنها نداريد تا اقدام به هجرت كنند»؛ «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَیءٍ حَتَّى يُهاجِرُوا» و در جمله بعد تنها يك نوع حمايت و مسئوليت را استثنا كرده و آن را درباره اين گروه اثبات مىكند و مىگويد: «هر گاه اين گروه (مؤمنان غير مهاجر) از شما به خاطر حفظ دين و آئينشان يارى بطلبند (يعنى تحت فشار شديد دشمنان قرار گيرند) بر شما لازم استكه بيارى آنها بشتابيد»؛ «وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ».
«مگر زمانى كه مخالفان آنها جمعيتى باشند كه ميان شما و آنان پيمان ترك مخاصمه بسته شده»؛ «إِلَّا عَلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ» و به تعبير ديگر لزوم دفاع از آنان در صورتى است كه در برابر دشمنان مشترك قرار گيرند اما اگر در برابر كفارى كه با شما پيمان بستهاند واقع شوند احترام به پيمان از دفاع از اين گروه بیحال لازمتر است!.
و در پايان آيه براى رعايت حدود اين مسئوليتها و دقت در انجام اين مقررات مىگويد «و خداوند به آنچه انجام مىدهيد بصير و بينا است»؛ «وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»؛ همه اعمال شما را مىبيند و از تلاشها و كوششها و مجاهدتها و احساس مسئوليتها آگاه است، همچنين از بىاعتنايى و سستى و تنبلى و عدم احساس مسئوليت در برابر اين وظائف بزرگ با خبر مىباشد!.(1)
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج7، ص: 256.
«وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ»؛(1)«و آنها كه در راه ما (با خلوص نيّت) جهاد كنند، قطعاً به راههاى خود، هدايتشان خواهيم كرد؛ و خداوند با نيكوكاران است.»
آخرين آيه مورد بحث كه در عين حال آخرين آيه سوره عنكبوت است واقعيت مهمى را بيان مىكند كه عصارهاى از تمام اين سوره و هماهنگ با آغاز آن است.
مىفرمايد: راه خدا گرچه مشكلات فراوان دارد، مشكل از نظر شناخت حق، مشكل از نظر وسوسههاى شياطين جن و انس، مشكل از نظر مخالفت دشمنان سرسخت و بىرحم، و مشكل از نظر لغزشهاى احتمالى اما در اينجا يك حقيقت است كه به شما در برابر اين مشكلات نيرو و اطمينان مىدهد و حمايت مىكند و آن اينكه: «كسانى كه در راه ما جهاد كنند ما آنها را به طرق خويش هدايت مىكنيم، و خداوند با نيكوكاران است»؛ «وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ».
در اينكه منظور از «جهاد» در اينجا چيست؟ و آيا جهاد با دشمن است، يا جهاد با نفس، يا جهاد در راه شناخت خدا از طرق علمى و استدلالى؟ مفسران احتمالات متعددى دادهاند.
و همچنين در مورد تعبير «فينا" كه آيا منظور در راه رضاى خدا است، يا در راه جهاد با نفس، يا در طريق عبادت، يا در طريق مبارزه با دشمن؟
1) . عنکبوت / 69.
ولى پيدا است كه هم تعبير به «جهاد» تعبير وسيع و مطلقى است و هم تعبير «فينا»، بنا بر اين هر گونه جهاد و تلاشى را كه در راه خدا و براى او و به منظور وصول به اهداف الهى صورت گيرد شامل مىشود، خواه در طريق كسب معرفت باشد، يا جهاد با نفس، يا مبارزه با دشمن يا صبر بر طاعت، يا شكيبايى در برابر وسوسه معصيت، يا در مسير كمك به افراد مستضعف، و يا انجام هر كار نيك ديگر.
كسانى كه در اين راهها به هر شكل و هر صورت براى خدا مجاهده كنند مشمول حمايت و هدايت الهى هستند.
ضمناً از آنچه گفتيم روشن شد كه منظور از «سبل» در اينجا راههاى مختلفى است كه به سوى خدا منتهى مىشود: راه جهاد با نفس، راه مبارزه با دشمنان، راه علم و دانش و فرهنگ، خلاصه جهاد در هر يك از اين راهها سبب هدايت به مسيرى است كه به خدا منتهى مىشود.
اين وعدهاى است كه خداوند مؤكدا به همه مجاهدان راهش داده، و با انواع تأكيدات (لام تأكيد و نون تأكيد ثقيله) آن را مؤكد ساخته و پيروزى و ترقى و موفقيت را در گرو دو چيز شمرده، «جهاد» و «خلوص نيت».
جمعى از فلاسفه معتقدند كه انديشه و مطالعه و تفكر ايجاد علم و دانش نمىكند؛ بلكه روح انسانى را براى پذيرش صور معقولات آماده مىسازد و هنگامى كه روح انسانى آماده پذيرش شد فيض علم از خالق متعال و واهب الصور بر روح انسان پاشيده مىشود.
بنا بر اين انسان بايد در اين راه جهاد كند، ولى هدايت به دست خدا است.و اينكه در حديث وارد شده است كه علم به كثرت تعليم و تعلم نيست؛ بلكه نورى
است كه خداوند به قلب هر كس بخواهد و شايسته بداند مىافكند نيز ممكن است اشاره به همين معنى باشد.
از آيه فوق به خوبى استفاده مىشود كه هر گونه شكست و ناكامى نصيب ما شود معلول يكى از دو چيز است: يا در جهاد كوتاهى كردهايم، و يا اخلاص در كار ما نبوده است، و اگر اين دو با هم جمع شود بنا به وعده مؤكد الهى، پيروزى و هدايت حتمى است.
و اگر درست بينديشيم مىتوانيم سرچشمه مشكلات و مصائب جوامع اسلامى را در همين امر پيدا كنيم.
چرا مسلمانان پيشرو ديروز، امروز عقب ماندهاند؟
چرا دست نياز در همه چيز حتى در فرهنگ و قوانين خويش به سوى بيگانگان دراز مىكنند؟
چرا براى حفظ خود در برابر طوفانهاى سياسى و هجومهاى نظامى بايد به ديگران تكيه كنند؟
چرا يك روز ديگران ريزهخوار خوان نعمت علم و فرهنگ آنها بودند اما امروز بايد بر سر سفره ديگران بنشينند؟
و بالآخره چرا در چنگال ديگران اسيرند و سرزمينهاى آنها در اشغال متجاوزان؟! تمام اين «چراها» يك پاسخ دارد و آن اينكه يا جهاد را فراموش كردهاند و يا نيتها آلوده شده است.
آرى جهاد در صحنههاى علمى و فرهنگى و سياسى و اقتصادى و نظامى به دست فراموشى سپرده شده، حب نفس و عشق به دنيا و راحت طلبى و كوتهنگرى و اغراض شخصى بر آنها چيره شده، تا آنجا كه كشتگانشان به دست خودشان بيش از كشتگانى است كه دشمن از آنها قربانى مىگيرد! خودباختگى گروهى غربزده و شرقزده، خودفروختگى جمعى از زمامداران و سران، و ياس و انزواى دانشمندان و متفكران هم جهاد را از آنها گرفته، و هم اخلاص را.
هر گاه مختصر اخلاصى در صفوف ما پيدا مىشود و مجاهدان ما تكانى به خود مىدهند پيروزیها پشت سر يكديگر فرا مىرسد.
زنجيرهاى اسارت گسسته مىشود.
ياسها تبديل به اميد و ناكامیها مبدل به كاميابى، ذلت به عزت و سربلندى، پراكندگى و نفاق به وحدت و انسجام تبديل مىگردد، و چه عظيم و الهام بخش است قرآن كه در يك جمله كوتاه هم درد و هم درمان را بيان كرده! آرى آنها كه در راه خدا جهاد مىكنند مشمول هدايت الهى هستند و بديهى است كه با هدايت او گمراهى و شكست مفهومى ندارد.
اگر مىبينيم در بعضى از روايات اهلبيت(علیهم السلام) اين آيه تفسير به آلمحمد(صلی الله علیه وآله ) و پيروان آنها شده است بيان مصداق كاملى از آن است، چرا كه آنها در طريق جهاد و اخلاص پيشگام و پيشقدم بودند و هرگز دليل بر محدوديت مفهوم آيه نخواهد بود.
به هر حال هر كس اين حقيقت قرآنى را به روشنى در تلاشها و كوششهايش لمس مىكند كه وقتى براى خدا و در راه او به تلاش و پيكار برمىخيزد درها به روى او گشوده مىشود، و مشكلات آسان و سختیها قابل تحمل و سرانجام مىگردد.
گروهى منكران لجوجند كه هيچ هدايتى براى آنها سودى نمىدهد، و گروهى پيكارگر مخلص هستند كه به حق مىرسند.
اما گروه سومى از اينها هم برترند، آنها دور نيستند تا نزديك شوند، از او جدا نيستند كه به او بپيوندند، چرا كه هميشه با اويند! آيۀ «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى» اشاره به گروه اول بود.
جملۀ «و الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا» اشاره به گروه دوم است.
و جملۀ «إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ» اشاره به گروه سوم!.
ضمناً از اين تعبير روشن مىشود كه مقام «محسنين» از مجاهدين فراتر است چرا كه آنها علاوه بر جهاد و تلاش در راه نجات خود داراى مقام ايثار و احسانند و براى ديگران نيز تلاش مىكند.
پروردگارا! آن چنان توفيقى به ما مرحمت كن كه در تمام عمر دست از تلاش و كوشش در راه تو باز نداريم.
خداوندا! آن چنان اخلاصى مرحمت فرما كه به غير از تو نينديشيم، و براى غير تو گام برنداريم.
بارالها! ما را از مقام مجاهدان فراتر بر، و به مقام احسان و ايثار محسنين نائل گردان، و در همه عمر زيرپوشش هدايتت قرار ده! آمين يا رب العالمين!.(1)
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج16، ص: 349.
قرآن میفرماید:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فی سَبيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ»؛(1)«مؤمنان واقعى تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آوردهاند، سپس هرگز شكّ و ترديدى به خود راه نداده و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كردهاند؛ آنها راستگويانند.»
«وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَ فی هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصيرُ»؛(2)«و در راه خدا جهاد كنيد، و حقّ جهادش را ادا نماييد! او شما را برگزيد، و در دين (اسلام) كار سنگين و سختى بر شما قرار ندارد؛ از آيين پدرتان ابراهيم پيروى كنيد؛ خداوند شما را در كتابهاى پيشين و در اين كتاب آسمانى «مسلمان» ناميد، تا پيامبر گواه بر شما باشد، و شما گواهان بر مردم!، پس نماز را برپا داريد، و زكات را بدهيد، و به خدا تمسّك جوييد، كه او مولا و سرپرست شماست! چه مولاى خوب، و چه ياور شايستهاى!»
«وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ...»؛ كلمۀ «جهاد» به معناى بذل جهد و كوشش در دفع دشمن است و بيشتر بر مدافعه به جنگ اطلاق مىشود و ليكن گاهى به
طور مجاز توسعه داده مىشود به طورى كه شامل دفع هر چيزى كه ممكن است شرى به آدمى برساند مىشود. مانند شيطان كه آدمى را گمراه مىسازد و نفس اماره كه آن نيز آدمى را به بدیها امر مىكند و امثال اينها. در نتيجه جهاد شامل مخالفت با شيطان در وسوسههايش و مخالفت با نفس در خواستههايش مىشود كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) اين قسم جهاد را" جهاد اكبر" ناميد و ظاهراً مراد از جهاد در آيه مورد بحث معناى اعم از آن و از اين باشد و همه را شامل شود مخصوصاً وقتى مىبينيم كه آن را مقيد به قيد (در راه خدا) كرده به خوبى اين عموميت را مىفهميم چون اين آيه جهاد را متعلق كرده بر كارى كه در راه خدا انجام شود، پس جهاد اعم است. باز مؤيد اين احتمال آيۀ «وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا»؛(1)است و بنا بر اينكه آن معناى اعم باشد معناى اينكه فرمود: جهاد كنيد حق جهاد اين مىشود كه جهاد شما در معناى جهاد خالص باشد يعنى فقط جهاد باشد (نه هم جهاد و هم تجارت يا سياحت يا غير آن) و نيز خالص براى خدا باشد و غير خدا در آن شركت نداشته باشد، نظير آن آيه كه مىفرمايد: «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ»؛(2)كه حق تقوى آن است كه فقط پرهيز از خدا باشد نه چيزهاى ديگر.
«هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ»؛ منتى است از خدا بر مؤمنين به اينكه اگر به خود واگذار مىشدند هرگز از طرف خودشان به سعادت دين نائل نمىشدند، چيزى كه هست خدا بر آنان منت نهاد و ايشان را براى دين حق از ميان خلايق انتخاب نمود و جمع كرد و هر حرج و دشوارى را از سر راه ديندارى
ايشان برداشت چه حرج در خود احكام دين و چه حرجهاى عارضى و اتفاقى، پس از اين آيه فهميده مىشود كه شريعت اسلام شريعتى است سهل و آسان و شريعت پدرشان ابراهيم حنيف است كه براى پروردگار خود تسليم بود.
و اگر ابراهيم را پدر مسلمين خوانده بدين جهت است كه او اولين كسى است كه براى خدا اسلام آورد، همچنان كه قرآن فرموده: «إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ»؛(1)و نيز از آن جناب حكايت كرده كه گفت: «فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي»؛(2)كه از تركيب اين دو آيه به دست مىآيد: تمامى مسلمانان دنيا از هر جا كهباشند فرزندان ابراهيم و از اويند.
و نيز در دعايش گفت: «وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ»؛(3)كه مقصودش «از فرزندانم» مسلمانان است، چون به طور قطع مىدانيم كه او براى مشركينى كه از صلب او هستند دعا نمىكند، و نيز خداى تعالى فرموده: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا».(4)
«هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِي هذا»؛ اين منت دومى است كه خداى تعالى بر مؤمنين مىگذارد. و ضمير «هو» به خداى تعالى بر مىگردد. و كلمۀ «من قبل» به معناى قبل از نزول قرآن است و كلمۀ «وَ فِي هذا» به معناى در اين كتاب است. و از اينكه ايشان را مسلمان ناميده معلوم مىشود كه خدا اسلام آنان را قبول فرموده.
1) . «چون پروردگارش به او گفت اسلام بياور، گفت اسلام آوردم براى پروردگار عالميان.» (بقره / 131)
2) . «و هر كه پيرويم كند از من است.» (ابراهيم / 36)
3) . «مرا و فرزندانم راى از اينكه بت بپرستيم دور بدار.» (ابراهيم / 35)
4) . «نزديكتر از هر كس به ابراهيم كسانى هستند كه پيرويش كردند، و اين پيغمبر است، و كسانى كه به اين پيغمبر ايمان آوردند.» (آلعمران / 68)
«لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ»؛ مراد از اين شهادت گواهى بر اعمال است كه بحث مفصل آن، در تفسير آيه 143 از سوره بقره و جاهاى ديگر گذشت، و اين آيه مطالب گذشته، يعنى داستان اجتباء، و مسأله نفى حرج و وجه تسميه مسلمين به مسلمين را تعليل مىكند.
«فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ»؛ اين جمله تفريع بر همه مطالب قبل است كه خدا با آنها بر مسلمين منت نهاد، يعنى: پس بنا بر اين واجب است بر شما كه نماز به پا داريد، و زكات بپردازيد.- كه اين دو اشاره است به واجبات عبادى و مالى- و در همه احوال متمسك به خدا شويد يعنى به آنچه امر مىكند مؤتمر شده، از آنچه نهى مىكند منتهى گرديد، و در هيچ حالى از او قطع رابطه مكنيد، چون او مولى و سرپرست شما است شايسته نيست كه بنده از مولاى خود ببرد و آدمى را نمىرسد كه با اينكه از هر جهت ضعيف است از ياور خود قطع كند. البته اين دو معنا به خاطر اين است كه كلمه مولى دو معنا دارد يكى سرپرست و آقا و ديگرى ياور.
پس جملۀ «هُوَ مَوْلاكُمْ» در مقام تعليل حكم قبلى است و جملۀ «فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ» مدح خداى تعالى و هم دلخوش ساختن نفوس مؤمنين و تقويت دلهاى آنان است، به اينكه مولى و ياور ايشان آن خدايى است كه غير او نه مولايى هست و نه ياورى.
اين را هم بايد دانست كه آن معنايى كه ما براى «اجتباء» و همچنين براى «اسلام» و ساير كلمات آيه كرديم معنايى است كه بيشتر مفسرين براى آيه كردهاند و مبناى ايشان خطاب «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» است كه در صدر كلام قرار دارد و بيان
استدلالشان اين است كه: اين خطاب شامل همه مؤمنين و همه امت مىشود. و نتيجه گرفتهاند كه، پس خداى تعالى، اسلام همه مسلمانان آن روز را قبول كرده.
ولى ما مكرر خاطر نشان كردهايم كه حقيقت معناى اجتباء اين است كه خدا، بنده خود را مخلص- به فتح لام- كند و او را مخصوص خود سازد به طورى كه غير خدا در او بهرهاى نداشته باشد و اين صفت صفت همه مسلمانان آن روز و تمامى افراد امت نيست و هم چنين كلمه اسلام و اعتصام، معنايش آن طور نيست كه همه مسلمين را شامل شود و به طور قطع، معناى حقيقى اين كلمات مورد نظر است.
و بنا بر اين، نسبت اجتباء و اسلام و شهادت به همه امت دادن، مجاز و توسع و از اين باب است كه در ميان امت افرادى كه داراى اين صفات باشند وجود دارد و در قرآن از اين گونه تعابير مجازى بسيار است همچنان كه همه بنىاسرائيل را پادشاه خوانده، فرموده: «وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً»؛(1)و همه ايشان را بر عالميان برترى داده است فرموده: «وَ فَضَّلْناهُمْ عَلَى الْعالَمِينَ».(2)
از كتاب جوامع الجامع نقل شده كه در تفسير آيۀ «فَلا يُنازِعُنَّكَ فِي الْأَمْرِ» گفته: روايت شده كه بديل بن ورقاء و غيره كه از كفار خزاعه بودند به مسلمانان گفتند شما چرا آنچه خودتان مىكشيد مىخوريد؟ و آنچه را كه خدا مىكشد- يعنى مردار- را نمىخوريد؟(3).
و در كافى به سند خود از عبد الرحمن انماط(1)فروش از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه گفت: قريش را رسم چنين بود كه مشك و عنبر به بتهاى پيرامون كعبه مىماليدند، و بت «يغوث» برابر در خانه و بت «يعوق» طرف دست راست كعبه و بت" نسر" طرف دست چپ آن قرار داشت و چون داخل حرم مىشدند براى يغوث سجده مىكردند و بدون اينكه سر بلند كرده و منحنى شوند، در همان سجده به طرف يعوق مىچرخيدند، و سپس به طرف دست چپ آن به سوى نسر بر مىگشتند، آن گاه اينطور تلبيه مىگفتند: «لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك الا شريك هو لك، تملكه و ما ملك»؛ يعنى «لبيك اى خدا، لبيك اى خدا، تو شريكى ندارى، مگر آن شريكى كه هم خودشان و هم ما يملكشان ملك تو است»؛ خدا براى اينكه به آنان بفهماند بتها مالك چيزى نيستند، مگس سبز رنگ كه داراى چهار بال بود فرستاد، و تمامى آن مشك و عنبر را كه بر بتها بود بخورد و اين آيه را بدين مناسبت نازل كرد: «يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ...».(2)
و در همان كتاب به سند خود از بريد عجلى روايت كرده كه گفت: به امام ابىجعفر(علیه السلام) عرض كردم معناى آيۀ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ» چيست؟ فرمود: منظور اين آيه ما هستيم، اجتباء شده نيز ماييم، ماييم كه خداى تعالى در دين براى ما حرجى قرار نداده، پس «حرج» مضيقهاى است شديدتر از آنچه كلمۀ «ضيق» افاده مىكند.
در جملۀ «مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ» نيز منظور فقط ماييم، «هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ»؛ «خداى عز و جل ما را مسلمان ناميده.»؛ «مِنْ قَبْلُ»؛ «در كتابهاى آسمانى گذشته»، «وَ فِي هذا»؛ «و در قرآن مسلمان خوانده»، «لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ»، رسول را گواه ما كرد. به آنچه كه از ناحيه خداى تبارك و تعالى به ما رسانيد، و ما را گواه مردم قرار داد تا روز قيامت (به آنچه ما به ايشان رسانديم)، پس هر كس روز قيامت را قبول دارد ما او را تصديق مىكنيم، و هر كه منكر قيامت است ما منكر او خواهيم بود(1).
روايات از طرق شيعه از امامان اهلبيت(علیهم السلام) در اين معنا بسيار رسيده، و در ذيل آيه بيانى گذشت كه معناى اين گونه روايات را روشن مىكند.
و در الدرالمنثور است كه ابن جرير، و ابن مردويه و حاكم- وى حديث را صحيح دانسته- از عايشه روايت كردهاند كه از رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) از آيۀ «وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ» پرسيد. حضرت فرمود: مقصود از حرج، ضيق است(2).
و در تهذيب به سند خود از عبد الاعلى مولاى آلسام روايت كرده كه گفت: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: پايم لغزيد، و ناخن آن افتاد من انگشتم را با پارچهاى پيچيدم در اينحال چگونه وضوء بگيرم؟ فرمود: اين مسأله و نظايرش از كتاب خداى عز و جل فهميده مىشود، چون خداى تعالى فرموده: «ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي
الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ» و به حكم اين آيه چون مسح بر بشره انگشت حرج است، تو بايد بر همان پارچه مسح كنى(1).
در معناى اين روايت روايات ديگرى است كه با آيۀ شريفه به رفع حكم حرجى استشهاد شده، و تمسك به آيه در اين حكم، خود دليل روشنى است بر اينكه آنچه ما در معناى آيه بيان كرديم صحيح بوده.
و در الدرالمنثور است كه ابن ابىشيبه- در كتاب مصنف- و اسحاق بن راهويه، در كتاب مسند خود، از مكحول روايت كردهاند كه رسول خدا(صلی الله علیه وآله ) فرمود:
خداوند براى خود دو نام نهاده كه همان دو نام را هم به امت من نهاده است، يكى سلام كه امت مرا نيز مسلمخوانده و ديگرى مؤمن كه گروندگان به دين را نيز مؤمنين ناميده است(2).(3)
قرآن مجید میفرماید:
«لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فی سَبيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدينَ عَلَى الْقاعِدينَ أَجْراً عَظيماً * دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً»؛(4)«(هرگز) افراد باايمانى كه بدون بيمارى و ناراحتى، از جهاد بازنشستند، با مجاهدانى كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند،
يكسان نيستند! خداوند، مجاهدانى را كه با مال و جان خود جهاد نمودند، بر قاعدان [ترككنندگان جهاد] برترى مهمّى بخشيده؛ و به هر يك از اين دو گروه (به نسبت اعمال نيكشان،) خداوند وعده پاداش نيك داده، و مجاهدان را بر قاعدان، با پاداش عظيمى برترى بخشيده است. درجات (مهمّى) از ناحيه خداوند، و آمرزش و رحمت (نصيب آنان مىگردد)؛ و (اگر لغزشهايى داشتهاند،) خداوند آمرزنده و مهربان است.»
در آيات گذشته سخن از جهاد در ميان بود، اين دو آيه مقايسهاى در ميان مجاهدان و غير مجاهدان به عمل آورده، مىگويد: «افراد با ايمانى كه از شركت در ميدان جهاد خوددارى مىكنند، و بيمارى خاصى كه آنها را از شركت در اين ميدان مانع شود ندارند، هرگز با مجاهدانى كه در راه خدا و اعلاى كلمه حق با مال و جان خود جهاد مىكنند يكسان نيستند»؛ «لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ».
روشن است كه منظور از قاعدون در اينجا افرادى هستند كه با داشتن ايمان به اصول اسلام، بر اثر نداشتن همت كافى، در جهاد شركت نكردهاند، در صورتى كه جهاد بر آنها واجب عينى نبوده؛ زيرا اگر واجب عينى بود، قرآن با اين لحن ملايم درباره آنها سخن نمىگفت و در آخر آيه به آنها وعده پاداش نمیداد، بنا بر اين حتى در صورتى كه جهاد واجب عينى نباشد برترى روشن «مجاهدان» بر «قاعدان» قابل انكار نيست.
و به هر حال آيه كسانى را كه از روى نفاق و دشمنى از شركت در جهاد
خوددارى كردهاند شامل نمىشود، ضمناً بايد توجه داشت تعبير «غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ» مفهوم وسيعى دارد كه تمام كسانى را كه به خاطر نقص عضو، يا بيمارى و يا ضعف فوقالعاده و مانند آنها قادر به شركت در جهاد نيستند، استثناء مىكند.
سپس برترى مجاهدان را بار ديگر به صورت صريحتر و آشكارتر بيان كرده و مىفرمايد: «خداوند مجاهدانى را كه با مال و جان خود در راهش پيكار مىكنند بر خوددارى كنندگان از شركت در ميدان جهاد برترى عظيمى بخشيده»؛ «فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً».(1)
ولى در عين حال چون همانطور كه گفتيم نقطه مقابل اين دسته از مجاهدان افرادى هستند كه جهاد براى آنها واجب عينى نبوده و يا اينكه به خاطر بيمارى و ناتوانى و علل ديگر قادر به شركت در ميدان جهاد نبودهاند، لذا براى اينكه پاداش نيت صالح و ايمان و ساير اعمال نيك آنها ناديده گرفته نشود به آنها نيز وعده نيك داده و مىفرمايد: «به هر دو دسته (مجاهدان و غير مجاهدان) وعده نيك داده است»؛ «وَ كُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى».
ولى بديهى است ميان وعده نيكى كه به اين دو دسته داده شده است فاصله بسيار است- در حقيقت قرآن با اين بيان نشان مىدهد كه سهم هر كار نيكى در جاى خود محفوظ و فراموش نشدنى است، بهخصوص اينكه سخن از قاعدانى است كه علاقمند به شركت در جهاد بودهاند و آن را يك هدف عالى و مقدس مىدانستند،
1) . درجة به صورت نكره ذكر شده، و همانطور كه در كتب ادبى آمده است نكره در اينگونه موارد براى بيان عظمت و اهميت است، گويا آن قدر درجه آنها بالا است كه كاملا شناخته نمىشود و اين همانند چيزى است كه به هنگام بيان ارزش فوقالعاده چيزى گفته مىشود هيچكس قيمت آن را نمىداند!
ولى واجب عينى نبودن آن مانع از تحقيق بخشيدن به اين هدف عالى شده است، آنها نيز به اندازه علاقهاى كه به اين كار داشتهاند پاداش خواهند داشت، همچنين افراد اولى الضرر (كسانى كه به خاطر بيمارى و يا نقص عضو درميدان جهاد شركت نكردهاند) در حالى كه با تمام وجود خود به آن علاقه داشته و عشق مىورزيدهاند نيز سهم قابل ملاحظهاى از پاداش مجاهدان خواهند داشت، چنان كه در حديثى از پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله ) نقل شده كه به سربازان اسلام فرمود:
«لقد خلفتم فى المدينة اقواما ما سرتم مسيرا و لا قطعتم واديا الا كانوا معكم و هم الذين صحت نياتهم و نصحت جيوبهم و هوت افئدتهم الى الجهاد و قد منعهم عن المسير ضرر او غيره؛ افرادى را در مدينه پشت سر گذاشتيد كه در هر گام در اين مسير با شما بودند (و در پاداشهاى الهى شركت داشتند) آنها كسانى بودند كه نيتى پاك داشتند و به اندازه كافى خير خواهى كردند و قلبهاى آنها مشتاق به جهاد بود، ولى موانعى همچون بيمارى و زيان و غير آن آنها را از اين كار باز داشت.»(1)
ولى از آنجا كه اهميت جهاد در منطق اسلام از اين هم بيشتر است بار ديگر به سراغ مجاهدان رفته و تأكيد مىكند كه «خداوند مجاهدان را بر قاعدان اجر عظيمى بخشيده است»؛ «وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً».
اين اجر عظيم در آيه بعد چنين تفسير شده: درجات مهمى از طرف خداوند و آمرزش و رحمت او «دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً».
و اگر در اين ميان افرادى ضمن انجام وظيفه خويش مرتكب لغزشهايى
1) . فیض كاشانى، محمد بن شاه مرتضى، تفسیر صافى، ذيل آیۀ شریفه.
شدهاند و از كرده خويش پشيمانند خدا به آنها نيز وعده آمرزش داده و در پايان آيه مىفرمايد: «وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً».
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
در آيه فوق سه بار نام «مجاهدان» به ميان آمده، در نخستين بار مجاهدان همراه با «هدف» و «وسيله» جهاد ذكر شدهاند؛ «الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ» و در مرتبه دوم نام مجاهدان فقط با وسيله جهاد، ذكر شده اما سخنى از هدف به ميان نيامده است؛ «الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ» و در مرحله آخر تنها نام مجاهدان به ميان آمده است (المجاهدين...) و اين يكى از نكات بارز بلاغت در كلام است كه چون شنونده مرحله به مرحله به موضوع آشناتر مىشود از قيود و مشخصات آن مىكاهند و كار آشنايى بجايى مىرسد كه تنها با يك اشاره همه چيز معلوم مىشود.
در آيه نخست برترى مجاهدان را بر قاعدان به صورت مفرد (درجه) ذكر شده در حالى كه در آيه دوم به صورت جمع (درجات) آمده است، روشن است كه ميان اين دو تعبير منافاتى نيست؛ زيرا در تعبير اول منظور بيان اصل برترى مجاهدان بر غير آنها است، ولى در تعبير دوم اين برترى را شرح مىدهد، و، لذا با ذكر «مغفرت» و «رحمت» نيز توأم شده است، و به عبارت ديگر تفاوت ميان اين دو تفاوت ميان «اجمال» و «تفصيل» است.
ضمناً از تعبير به «درجات» نيز مىتوان اين معنى را استفاده كرد كه مجاهدان همه در يك حد و پايه نيستند و به اختلاف درجه اخلاص و فداكارى و تحمل
ناراحتیها، مقامات معنوى آنها مختلف است؛ زيرا مسلم است همه مجاهدانى كه در يك صف در برابر دشمن مىايستند به يك اندازه، جهاد نمىكنند و به يك اندازه اخلاص ندارند، بنا بر اين هر يك، به تناسب كار و نيت خود پاداش مىگيرند.
جهاد يك قانون عمومى در عالم آفرينش است، و همه موجودات زنده جهان اعم از نباتات و حيوانات به وسيلۀ جهاد موانع را از سر راه خود بر مىدارند، تا بتوانند به كمالات مطلوب خود برسند.
و به عنوان مثال، ريشه درختى را مىبينيم كه براى به دست آوردن غذا و نيرو، به طور دائم در حال فعاليت و حركت است، و اگر روزى اين فعاليت و كوشش را ترك گويد، ادامه زندگى براى او غير ممكن است.
به همين دليل در هنگامى كه در حركت خود در اعماق زمين با موانعى برخورد كند، اگر بتواند آنها را سوراخ كرده و از آنان مىگذرد، عجيب اين است كه ريشههاى لطيف گاهى همانند متههاى فولادى با موانع به نبرد بر مىخيزند، و اگر احياناً اين توانايى را نداشت، راه خود را كج كرده و با دور زدن از آن مانع مىگذرد.
در وجود خود ما در تمام شبانه روز حتى در ساعاتى كه در خوابيم نبرد عجيبى ميان گلبولهاى سفيد خون ماو دشمنان مهاجم وجود دارد، كه اگر يك ساعت اين جهاد خاموش گردد و مدافعان كشور تن دست از پيكار بكشند، انواع ميكربهاى موذى در دستگاههاى مختلف رخنه كرده، و سلامت ما را به مخاطره خواهند افكند.
و عين همين مطلب در ميان جوامع انسانى و اقوام و ملل عالم وجود دارد، آنانى كه هميشه در حال" جهاد» و «مراقبت" به سر مىبرند، همواره زنده و پيروزند، و
ديگرانى كه به فكر خوشگذرانى و ادامه زندگى فردى هستند، دير يا زود از بين رفته و ملتى زنده و مجاهد جاى آنها را خواهند گرفت. و همين است كه رسول گرامى اسلام(صلی الله علیه وآله ) مىفرمايد:
«فمن ترك الجهاد البسه اللَّه ذلا و فقرا فى معيشته و محقا فى دينه ان اللَّه اعز امتى بسنابك خيلها و مراكز رماحها؛(1)آن كس كه جهاد را ترك گويد، خدا بر اندام او لباس ذلت مىپوشاند، و فقر و احتياج بر زندگى، و تاريكى بر دين او سايه شوم مىافكند، خداوند پيروان مرا به وسيلۀ سم ستورانى كه به ميدان جهاد پيش مىروند و به وسيلۀ پيكانهاى نيزهها، عزت مىبخشد.»
و به مناسبت ديگرى مىفرمايد:
«اغزوا تورثوا ابنائكم مجدا؛(2)جهاد كنيد تا مجد و عظمت را براى فرزندانتان به ميراث بگذاريد!»
و امير مؤمنان على(علیه السلام) در ابتداى خطبه جهاد چنين مىفرمايد:
«...فان الجهاد باب من ابواب الجنة فتحه اللَّه لخاصة اوليائه و هو لباس التقوى و درع اللَّه الحصينة و جنته الوثيقة، فمن تركه رغبة عنه البسه اللَّه ثوب الذل و شمله البلاء و ديث بالصغار و القماءة...؛(3)جهاد درى است از دربهاى بهشت، كه خداوند آن را به روى دوستان خاص خود گشوده است، جهاد، لباس پر فضيلت «تقوى» است جهاد، زره نفوذناپذير الهى است، جهاد، سپر محكم پروردگار است، آن كس كه جهاد را ترك
گويد، خداوند بر اندام او لباس ذلت و بلا مىپوشاند، و او را در مقابل ديدگاه مردم خوار و ذليل جلوه مىدهد...»
ضمناً بايد توجه داشت كه جهاد، تنها به معنى جنگ و نبرد مسلحانه نيست؛ بلكه هر نوع تلاش و كوششى را كه براى پيشبرد اهداف مقدس الهى انجام گيرد، شامل مىشود، و به اين ترتيب علاوه بر نبردهاى دفاعى و گاهى تهاجمى، مبارزات علمى، منطقى، اقتصادى، فرهنگى و سياسى را نيز در بر مىگيرد.(1)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدينَ مِنْكُمْ وَ الصَّابِرينَ وَ نَبْلُوَا أَخْبارَكُمْ»؛(2)«ما همه شما را قطعاً مىآزمائيم تا معلوم شود مجاهدان واقعى و صابران از ميان شما كيانند، و اخبار شما را بيازماييم!»
هم اعمال مخفى و آشكار مؤمنان، و هم اعمال منافقان را، به فرض كه بتوانند چهره اصلى خود را از مردم پنهان دارند آيا از خدا كه در ظاهر و باطن و خلوت و جلوت با آنها است مىتوانند مكتوم دارند؟!
در آيه بعد براى تأكيد بيشتر و نشان دادن طرق شناخت مؤمنان از منافقان مىافزايد: «ما همه شما را قطعا آزمايش مىكنيم، تا معلوم شود مجاهدان واقعى شما و
صابران كيانند» و مجاهدنماها و سست عنصران منافق كيان؟! «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدِينَ مِنْكُمْ وَ الصَّابِرِينَ».
گر چه اين آزمايش دامنه وسيع و گستردهاى دارد و صبر و شكيبايى در انجام همه وظائف را شامل مىشود، ولى به تناسب كلمه مجاهدين، و آيات قبل و بعد بيشتر منظور آزمايش در ميدان جهاد است، و راستى ميدان جهاد ميدان آزمايش بزرگ و سختى است، و كمتر كسى مىتواند چهره واقعى خود را در چنين ميدآنهايى از نظرها مستور دارد.و در ذيل آيه مىفرمايد: علاوه بر اينكه شما را مىآزمائيم «اخبار شما را نيز آزمايش مىكنيم»؛ «وَ نَبْلُوَا أَخْبارَكُمْ».
بسيارى از مفسران گفتهاند كه مراد از «اخبار» در اينجا اعمال انسانها است، چرا كه وقتى عملى از انسان سرمىزند به صورت «خبر» در ميان مردم پخش مىشود، بعضى نيز گفتهاند منظور از «اخبار» در اينجا اسرار درونى است، چرا كه اعمال مردم از اين اسرار خبر مىدهد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه «اخبار» در اينجا به معنى خبرهايى است كه مردم از وضع خود يا از تعهدات خويش مىدهند، مثلاً منافقان با پيامبر(صلی الله علیه وآله ) عهد كرده بودند كه پشت به ميدان نبرد نكنند در حالى كه عهد و پيمان خود را شكستند: «وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ».(1)
و نيز «بعضى از آنها از پيامبر(صلی الله علیه وآله ) اجازه بازگشت از ميدان جهاد مىطلبيدند و مىگفتند خانههاى ما بدون حفاظ است در صورتى كه بدون حفاظ نبود هدفشان اين بود
1) . احزاب / 15.
كه فرار كنند!»؛ «وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِراراً».(1)
به اين ترتيب خداوند هم اعمال انسانها را مىآزمايد و هم گفتار و اخبار آنها را.
مطابق اين تفسير اين دو جمله در آيه مورد بحث دو معنى متفاوت دارد، در حالى كه طبق تفسيرهاى قبل تأكيد يكديگر است.
به هر حال اين نخستين بار نيست كه خداوند به مردم اعلام مىكند كه شما را مىآزمائيم تا صفوفتان از هم مشخص شود، و مؤمنان راستين از ضعيفالايمانها و منافقان شناخته شوند، در آيات فراوانى از قرآن اين مسأله ابتلاء و امتحان مطرح شده است.
جملۀ «حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدِينَ مِنْكُمْ»؛ «تا مجاهدان شما را بشناسيم»؛ به اين معنى نيست كه خداوند از اين گروه آگاهى ندارد؛ بلكه منظور تحقق اين معلوم الهى است و مشخص شدن اين گونه افراد است، يعنى تا اين علم الهى تحقق خارجى يابد و عينيت حاصل كند و صفوف مشخص شود.(2)
و الحمد لله رب العالمین
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر