ghaemiyeh.com
سرشناسه:عباسی، غلام علی، ۱۳۳۴ -
عنوان قراردادی:خطبه فدک. فارسی. شرح
عنوان و نام پدیدآور:مبانی قرآنی خطبهی فدکیه [کتاب]/ مولف غلامعلی عباسیفردویی.
مشخصات نشر:قم: آستانه مقدسه قم، انتشارات زائر، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:3ج.
فروست:انتشارات آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه ، ۴۴۶
شابک:۴۰۰۰۰ ریال : ج.۱ : 978-964-180-184-9 ؛ ۱۵۰۰۰۰ ریال : ج.۲ 978-964-180-351-5 : ؛ ۲۰۰۰۰۰ ریال : ج.۳ 978-964-180-372-0 :
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:ج.۲ (چاپ اول: [۱۳۹۲]).
یادداشت:ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۹۳) (فیپا).
مندرجات:ج.۱. توحید یا فروغ خداشناسی.- ج.۲. نبوت، ولایت و فلسفه احکام.- ج.۳. سقیفه، فدک، امامت، معاد
موضوع:فاطمه زهرا (س)، ۸؟ قبل از هجرت - ۱۱ق. . خطبه فدک -- نقد و تفسیر
موضوع:الهیات
شناسه افزوده:فاطمه زهرا (س)، ۸؟ قبل از هجرت - ۱۱ق. . خطبه فدک . شرح
شناسه افزوده:آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
رده بندی کنگره:BP۲۷/۲۲/ع۱۳م۲ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۷۳
شماره کتابشناسی ملی: ۲۴۲۳۰۲۸
مبانی قرآنی خطبهی فدکیه
تقدیم:
به ساحت ملکوتی اول مظلوم جهان اسلام
مولی امیرالمؤمنین علیه السلام
اجر و پاداش معنوی این اثر - اگر مقبول درگاه حضرت حق
است - نثار روح پدر و مادر بزرگوارم که زلال محبت و
دلدادگی به قرآن و عترت را در جانم جاری ساختند
و به همهی شهیدان انقلاب اسلامی به ویژه برادر
شهیدم علی اکبر رنجبر فردوئی.
مقدمه پژوهشکده 11
سرچشمه نور 13
تابش قرآن در نگاه معصوم علیه السلام و بازتاب آن 16
قرآن در نگاه علی علیه السلام 16
قرآن و تحولات اجتماعی 21
علی علیه السلام ترجمان قرآن 22
امامان علیهم السلام رازداران ملکوت 27
آفاق عرشی مصحف فاطمه علیها السلام 29
علی علیه السلام اولین مفسر قرآن 34
فاطمه بر این مکانت قدسی! 36
فاطمه، لیلة القدر است 38
بر افق برین شعر و ادب 39
فاطمه نور خدا 43
نور چیست؟ 45
بارش قرآن بر روح فاطمه 48
مصحف شریف فاطمه علیها السلام بر مشرق ملکوت 49
مکانت عرشی امامت 51
امامت از نگاه متکلمان 63
آفتاب مصحف 69
فاطمه و قرآن 71
فضّه کیست؟ 72
مبانی قرآنی خطبه فدکیه 79
فدک 79
خطبه فاطمه 82
حضور فاطمه علیها السلام در مسجد 85
متن خطبه 86
ترجمانی از خطبه 91
سند خطبه 95
چشمه آفتاب 100
تابش وحی از آسمان خطبه 103
پرتو اول
فلسفه خداشناسی 105
فرق حمد و مدح 108
فقط حمد برای اوست 110
مشرق حمد فاطمی 114
حمد یا دانشگاه معرفت 119
زلالی از زمزم حمد 119
پرتو دوم
وَ لَهُ الشُّکْرُ عَلی مَا أَلْهَمَ 125
ناسپاسی 135
آینه جان 136
آفاق الهام 137
شکر بر افق برین وحی 140
پرتو سوم
والثناء بما قدم 144
دیدار محبوب 147
پرتوی از شکر و سپاس در صحیفه 149
سخن فاطمه علیها السلام 152
سخنی با غزالی 154
گستره نعمت از نگاه فاطمه علیها السلام 157
پرتو چهارم
وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إلهَ إلَّا اللّهُ 160
جلوه اخلاص 165
تأویل چیست؟ 166
پرتو پنجم
دو تجلیگاه برین 177
قلب و عقل 177
دو سویه قلب 179
نگاه قرآن 183
پرتو ششم
عقل در نگاه روایات 201
ستیغ و راهبرد عقل 203
شگفتیهای آفرینش 203
نظم آفرینش 207
پرتو هفتم
تنزیه ساحت کبریایی 212
زلال وحی 225
تابش سخنان فاطمه علیها السلام 228
پرتو هشتم
فلسفه آفرینش 233
نگارستان آفرینش 234
آفاق: قدرت، اراده 244
دو کتاب آفرینش 252
سخنان فاطمه ترجمان وحی 253
هدف از آفرینش 255
حکمت 255
هدف متعالی 263
محراب بندگی و اطاعت 267
موجودی انتخابگر 269
عصاره سخن 277
پرتو نهم
ربوبیت یا فلسفه رسالت 281
بعثت پیامبران 285
تعالیطلبی انسان 289
پیامبران هادیان نور 296
محمد صلی الله علیه و آله برگزیده پیامبران 300
خلاصه کلام 301
مقام بندگی 302
آفاق بندگی 306
آرمان پیامبران 307
تجلیات مقام بندگی 308
شناخت قرب 315
بر ستیغ عبادت 319
پرتو دهم
عزت و قدرت (وَ إِعْزَازاً لِأَهلِ دَعْوَتِهِ) 325
آفرینش در پرتو ولایت 330
اسلام بر اوج عزت 334
دریچهای به معاد 337
فرهنگ عمل گرایی 339
اوج مقام مراقبت 344
فرجام نیک 345
فرجام بد 347
بازتاب اعمال بد و نیک در همین دنیا 348
کتابنامه 349
إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ....1
قرآن کتاب انسان سازی و بزرگترین معجزه جاوید پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است، اگر نوع مردم در برابر معجزات فعلی چون شق القمر و تسبیح سنگ ریزه و شفای مریضان و زنده کردن مردگان انگشت تعجب به دندان گرفته و به عجز و ناتوانی خود اعتراف و اقرار میکنند، عالمان و فرهیختگان در برابر قرآن کریم که معجزه قولی خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله است به خاک افتاده و خدای آنرا پرستش و سجده میکنند و اشک شوق از قلب و دل در برابر عظمت قرآن جاری کرده و گویای آن هستند که «الخواص للقولیة و العوام للفعلیة اطوع».
وجه اعجاز قرآن گرچه در فصاحت و بلاغت آن آشکار است اما مهمترین وجه اعجاز این کتاب الهی نه مسأله «صرفه» است و نه معجزات علمی و خبرهای غیبی و نه جنبههای ادبی و فصاحت و بلاغت آن، بلکه قرآن کتاب انسان سازی است و تربیت قرآنی، فردی چون حضرت امیر علیه السلام پدید آورده است که فخر کائنات و سرآمد و قطب اولیاءالله است، اعجاز قرآن را باید در معارف بلند آن و در خداشناسی و معرفی اسماء و صفات الهی جستجو نمود، هرگز و هرگز کتابی در معرفی توحید که غایت آمال و کعبه آرزوهای اولیاءالله است به پایه قرآن نمیرسد این همه فیلسوف و متکلم و عارف در طول تاریخ آمدهاند و همه ریزه خوار سفره قرآن بوده و هستند و همه در برابر آن سر تعظیم فرود آوردهاند.
پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی رحمه الله با فضل و عنایت خداوند متعال و با استعانت از حضرت ولی عصر علیه السلام و در پرتو کرامات حضرت فاطمه معصومه علیها السلام که با هدف
جذب محققان، مؤلفان و مترجمان و صاحب نظران در زمینههای مختلف علوم و معارف قرآنی جهت استفاده از ظرفیتهای موجود انقلاب شکوهمند جمهوری اسلامی به منظور پژوهش و تحقیق در علوم قرآنی، ترویج و تبیین معارف والای قرآن کریم، تدوین کتب و پژوهشهای علمی و تحقیقی و تربیت محققان و مدرسان در حوزههای مختلف علوم قرآنی توسط آستانه مقدسه حضرت فاطمه معصومه علیها السلام در سال 1388 تأسیس گردید و پژوهشهای روز آمد را وجهه همّت خود قرار داده است.
پژوهشکده
علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی رحمه الله
قالت فاطمة علیها السلام:
«... وَ نَحْنُ بقیّةٌ استَخلَفنا عَلَیکُم وَ مَعَنا کِتابُ اللّهِ، بیِّنةٌ بَصائِرُهُ، و آی فینا مُنکَشَفَةٌ سَرائِرُهُ، وَ بُرهانٌ مُنجَلِیَةٌ ظواهِرُه، مُدِیمُ البَرِیَّة اسْماعُهُ، قائِدٌ إِلیَ الرِّضوانِ اتِّباعُهُ، مُؤدٍّ إلیَ النَّجاةِ اسْتماعُهُ، فیهِ بَیانٌ حُجَج اللّهِ المُنَوَّرَة، وَ عَزائِمُهُ المُفَسَّرَة، وَ مَحارِمِهِ المُحَذِّرَة، وَ تِبْیانِهِ الجالِیَة، وَ جَمَلُهُ الکافِیَة...»(1)
بلاغات النساء، ص 16؛ دلائل الامه، طبری، ص 113 با کمی تفاوت.
.و ما یادگارانی هستیم که خداوند ما خاندان را در میان شما به خلافت گماشت و همراه ما کتاب ناطق الهی و قرآن صادق که تأویل و ترجمهی آن را بر عهدهی ما گذاشت، قرآنی که حجتهای آن رخشنده و آشکار است و آیاتی که دربارهی ماست از افقهای تابناکش پدیدار، برهان آن روشن و از تاریکی وهم و گمان به کنار، و زمزمه و آوای آن در گوش مایهی آرام و قرار، پیرویش راهگشای روضهی رحمت پروردگار و شنوندهی آن در دو جهان رستگار.
دلیلهای روشن الهی را در پرتو آیتهای آن توان دید و تفسیر احکام واجب او را از مضمون آن باید شنید. حرامهای خدا را بیان دارنده و حلالهای او را رخصتدهنده و مستحبات را نمایانده، و شریعت را راهگشاینده و این همه را با رساترین تعبیر گوینده و با رساترین بیان رساننده و روشنگر است.
قرآن تابناکترین زلال هدایت است که از مطلعالنور، الهیه، بر قلب رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل گردید، این حقیقت قدسی، در سرشت آدمی که طبیعتی آسمانی است بهاران فضیلت و تقوا آفریده و میآفریند.(2)
زلال آسمانی وحی بر جان رسول خدا صلی الله علیه و آله جاری و نورش از افق وجود آن حضرت بر مردم تجلّی کرد. این حقیقت ملکوتی، با آن که به لفظ عربی و از همان الفبایی بود که عرب با آن سخن میگفت و شعر میسرود، ولی معجزهی جاودانهی رسول خدا صلی الله علیه و آله تا ابد گردید و براساس فرمایش قرآن: اگر جن و انس با هم هماهنگ شوند نمیتوانند مانندش را بیاورند، و نیز از آوردن سورهای همانند سورههای قرآن عاجزند!(1)
اسراء / 88؛ بقره / 23.
قرآن، فروغ هدایت فرا روی پارسایان است(2)؛ آیاتش محکم، مشروح و از معدن و سرچشمهی علم و حکمت خدا جاری است(3)؛ روشنگر هر چیز در جای خود، فصیح و گویا برای آگاهان است(4)؛ عزیز و شکستناپذیر است(5)؛ زلال حکمت و علم، وارستگی و آراستگی است(6)؛ بیانگر حقیقت و نشانگر برای هر چیز است(7)؛ راهنمای مردم، نشانههای هدایت و فرقان میان حق و باطل است(8)؛ به راهی که استوارترین راههاست هدایت میکند و به مؤمنانی که اعمال صالح انجام میدهند بشارت میدهد که برای آنها پاداش بزرگی است(9)؛ کوثر شفاء و رحمت است برای مؤمنان و ستمگران را جز خسران و زیان نمیافزاید(10)؛ باری، مبین، حکیم و مجید است(11)؛ ذکر و یادآوری است(12)؛ نور و آفتاب تابان هدایت است، شگفت و معجزهی ابدی رسول خداست.
تجلّی زلال حقیقت و معرفت است، اقیانوس بیکران معارف و معرفت است. آیاتش محکم و متشابه است و فقط خدا و راسخان در علم، تفسیر و ترجمه و تأویل آن را میدانند(13).
ظاهر قرآن زیباست و باطن آن ژرف و ناپیداست، عجایب آن سپری نگردد و غرایب آن به پایان نرسد و تاریکیها جز بدان ز دوده نشود(1)
نهجالبلاغه، خطبه 18، ص 20.
.به هر روی، قرآن دارای بطون است و افقهای فروزندهای از باطن آن ساطع است، تفسیر و تأویلش را فقط پیشوایان معصوم میدانند. مولوی نیکو سروده است:
حرف قرآن را بدان که ظاهریست زیر ظاهر باطنی بس قاهریست
زیر آن باطن یکی بطن سوم که درو گردد خردها جمله گم
بطن چهارم از نبی خود کس ندید جز خدای بینظیر بی ندید
همچنین تا هفت بطن ای بوالکرم میشمر تو زین حدیث معتصم(2)
نراقی نیز پرتوی از این حقیقت را میسراید:
ره به تأویلش نیابد هیچکس جز خدا و راسخون در علم و بس
هست قرآن را بطون اندر بطون بطنها از حد تقریرم فزون(3)
قرآن کریم در سراسر قرون تا ابد، بر جانها نور هدایت میافشاند و از تصرف و دخالت دشمنان محفوظ است. این موضوع (تحریفناپذیری قرآن) ضروری اسلام و مورد وفاق جامعهی اسلامی است.
قرآن کتاب هدایت و نور است. ریسمان ممدود و آویخته از عرش به سوی فرش است، که انسانها با تمسک به آن، آویزهی عرش خدا میگردند.
تفسیر و تبیین این سخن الهی، به بیان خود، چون نگاه خورشید به خورشید است که فقط در تموّجی از اقیانوس نور، تفسیر و تبیین میگردد و مصداقی از «نورٌ علی نور» است.
ذات مقدس معصوم، که زلالترین حقیقت وجود پس از حقیقت الهیه ازلیه است و به پاسداشت این مکانت و عظمت سرنوشت و هدایت انسان به او واگذار گردیده، تا آدمی را به خلعت خلیفةالهی بیاراید و او را به حلی صفات جمال و جلال خداوند متعال مزین نماید.
او، به عنوان مربی آسمانی در رشد و تعالی فرد بکوشد و جامعه را نیز در پرتو سیاست قدسی خود به کمال و تعالی برساند.
باری، ذات معصوم است که افقهای مبین و اعلای این کتاب خدا، فرا روی او باز است، ظاهر زیبایش برای او جلوهگر است و باطن عمیق آن در پرتو فروغ عقل او روشن.
به هر روی، تابش و بارش این نور الهی بر جان علی علیه السلام آفتابی از معارف و معرفت و علوم آفریده که پرتوی از آن در فرازهایی از نهجالبلاغه نمایان است.
«ثُمَّ أنْزَلَ عَلَیهِ الکِتابَ نُوراً لاتُطْفَأُ مَصَابِیحُهُ، وَ سِرَاجاً لا یَخْبُو تَوَقُّدُهُ، وَ بَحْراً لا یُدْرَکُ قَعْرُهُ...»(1)
نهجالبلاغه، خطبه 198، ص 234.
؛ پس فرو فرستاد بر او قرآن را؛ نوری که چراغهای آن فرو نمیرد، و چراغی که افروختگیاش کاهش نپذیرد، و دریایی که ژرفای آن را کس نداند، و راهی که پیمودنش رهرو را به گمراهی نکشاند، و پرتوی که فروغ آن تیرگی نگیرد، و فرقانی که نور برهانش خاموش نشود و بنایی که ارکانش ویرانی نپذیرد، و بهبودی که در آن بیم بیماری نباشد، و ارجمندی که یارانش را شکست نباشد، و حقی که یاورانش را زیان و خواری نباشد. پس قرآن معدن ایمان است و میان جای آن، و چشمهسار دانش است و دریاهای آن، و باغستان داد است و انگیزههای آن، و بنیاد اسلام است و بنداد استوار آن، دشتستان حقیقت است و سبزهزارهای آن، دریایی مالامال و لبریز است که بر دارندگان آب، آن را خشک نگردانند، و چشمهسارهاست که آبکشندگان، آب آن را به ته نرسانند، و مشربهاست که درآیندگان، آب آن را کم نکنند، و منزلگاههاست که مسافران راهش را گم نکنند، و نشانههاست که روندگان از نظرش دور ندارند، و پشتههاست که روی آورندگان، از آن نگذرند و آن را نگذارند.1) (1)
خدایش مایه سیرابی دانشمندان کرده است، و بهار دلهای فقیهان و مقصد راههای پارسایان. دارویی که از پس آن بیماری نیست، و نوری که با آن تاری نیست، و ریسمانی که گرفتنگاه آن استوار است و پناهگاهی که قلهی آن پناهنده را نگاهدارست...»(1)
همان، ترجمه: دکتر سیدجعفر شهیدی رحمه الله، ص 234.
.در این سخن، افقهایی از ملکوت قرآن روشن و فراروی مردم قرار میگیرد که:
«فِیهِ شِفَاءُ الْمُشْتَفِی وَ کِفَایَةُ الْمُکْتَفی(2)؛ در آن شفای خواهنده درمان است و بسنده خواهندهی این جهان و آن جهان است».
به هر روی، فرستاد او طبیب حاذق و درمان [چو نازل کرد بر ختم رسل از لطف قرآن را
و نیز آن حضرت میفرماید:
«کِتَابَ رَبِّکُمْ فِیکُمْ بَیِّناً حَلالَهُ وَ حَرَامَهُ وَ فَرائِضَهُ وَ فَضَائِلَهُ وَ نَاسِخَهُ وَ مَنسُوخَهُ...(3)؛ کتاب پروردگار در دسترس شماست، حلال و حرام آن پیداست، واجب و مستحب آن هویداست، ناسخ و منسوخش روشن، رخصت و عزیمت آن معین، خاص و عامش معلوم، پند و مثلهایش مفهوم، مطلق و مقیدش پدیدار، محکم و متشابهش آشکار، مجمل آن تفسیر شده، و نامفهومش تعبیر شده...».
و نیز آن حضرت میفرماید:
«... وَاعْلَمُوا أَنَّ هذَا القُرآنَ هُوَ النّاصِِحُ الَّذی لا یَغُشُّ، وَ الهَادِی الَّذِی لا یُضِلُّ، وَ المُحَدِّثُ الَّذی لا یَکْذِبُ...(4)؛ و بدانید که این قرآن پندگویی است که فریب ندهد، و راهنمایی است که گمراه نکند و حدیثخوانی است که دروغ نگوید، و کسی که با قرآن نشست جز این نبود که چون برخاست افزون شد یا از وی کاست، افزونی در رستگاری و کاهش از کوری و دلبیماری او؛ و بدانید کسی را که با قرآن است، نیاز نباشد و بیقرآن بینیاز نباشد؛ پس بهبودی خود را از قرآن بخواهید و در سختیها از آن طلب یاری نمایید؛ که قرآن بزرگترین آزار را موجب بهی است و آن کفر و دورویی و بیراهه شدن و گمرهی است. پس از خدا بخواهید به وسیلت قرآن، و
بدان روی آرید به دوستی آن، و به قرآن خیری مخواهید از آفریدگان، که بندگان روی به خدا نکردند با وسیلتی مانند قرآن؛ و بدانید که قرآن میانجیای پذیرفته است و گویندهای گواهی شده، هر که را روز رستاخیز قرآن میانجی شود بپذیرند؛ و آن را که سعایت کند، گواهیش به زیان او گیرند...»؛
«وَ إِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ، لَمْ یَعِظْ أَحَداً بِمِثْلِ هذَا القُرآنِ، فإنَّهُ حَبْلُ اللّهِ المَتِین، وَ سَبَبهُ الأَمِینُ، وَ فِیهِ رَبیعُ القَلبِ وَ یَنابِیعُ اْلعِلْمِ، وَ مَا لِلْقَلْبِ جِلاءٌ غَیْرُهُ...(1)
همان، خطبه 176، ص 182-184.
؛ و همانا خدای سبحان کسی را که به چیزی پند نداده است چون قرآن، که آن ریسمان استوار خداست و وسیلت اوست که امین است - و مصون از خطاست - در آن بهار دل است و چشمههای دانش و زنگار دل را تنها مایهی جلاست».و نیز آن حضرت در وصف قرآن میفرماید:
«وَ عَلَیْکُمْ بِکِتابِ اللّهِ فَإنَّهُ الحَبْلُ الْمَتِینُ، وَ النُّورُ الْمُبِینُ، وَ الشِّفَاءُ النّافِعُ...(2)؛ بر شما باد به کتاب خدا که ریسمان استوار است و نور آشکار، درمانی است سوددهنده و تشنگی را فرونشاننده، چنگ در زننده را نگهدارند، و درآویزنده را نجات بخشنده، نه کج شود تا راستش گردانند و نه به باطل گراید تا آن را برگردانند، کهنه نگردد به روزگار، نه از خواندن و نه از شنیدن بسیار».
از ملکوت حقیقت قرآن دو چشمه نور جاری است که خوبی و بدی را مینمایاند و به منهج حقجویان نور میافشاند، از بدیها بازدارنده، و به خوبیها میکشاند.
علی علیه السلام در تبیین این حقیقت میفرماید:
«إنَّ اللّهَ تَعالی أَنْزَلَ کِتَاباً هَادِیاً بَیَّنَ فِیهِ الخَیْرَ وَ الشَرَّ، فَخُذُوا نَهْجَ الخَیْرِ تَهْتَدُوا(3)؛ همانا خدای سبحان کتابی راهنما نازل فرمود و در آن نیک و بد را آشکار نمود؛ پس راه خیر بگیرید تا هدایت شوید».
قرآن که آینهی تمام نمای آفرینش است، دو چهره آفرینش را ترسیم میکند، و دو راه را نشان میدهد و باطن و ظاهر را مینمایاند.
به قول مولوی:
از جهان دو بانگ میآید به ضدّ تا کدامین را تو باشی مُستعدّ
آن یکی بانگش نُشورِ اتقیا وین دگر بانگش فریب اشقیا
بانگ خار و بانگ اشکوفه شنو بعد از آن شو بانگ خارش را گرو(1)
مثنوی معنوی، تصحیح: قوام الدین خرّمشاهی، ص 558، دفتر چهارم، ش 1622.
و نیز آن حضرت میفرماید:
«وَ تَعَلَّمُوا القُرآنَ فَإنَّهُ أحْسَنُ الْحَدِیثِ، وَ تَفَقَّهُوا فِیهِ فَإنَّهُ رَبیعُ الْقُلُوبِ، وَ اسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَإنَّهُ شِفاءُ الصُّدُورِ، وَ أحْسِنُوا تِلاوَتَهُ فَإنَّهُ أحْسَنُ القَصَصِ(2)؛ قرآن را فرا گیرید که بهترین گفتهها است، و در آن بیندیشید که بهار قلبها است، از نور آن شفا بجویید که شفای دلهای بیمار است، آن را به زیباترین وجه تلاوت کنید که سودبخشترین سرگذشتها است».
و به گفتهی سنایی:
دل مجروح را شفا قرآن دل پر درد را دوا قرآن
سخن اوست واضح واثق حجت اوست لایح و لائق(3)
و نیز آن حضرت در سفارش خود پیرامون قرآن میفرماید:
«فَاللّهَ اللّهَ أیُّهَا النّاسُ فِیمَا اسْتَحْفَظَکُمْ مِنْ کِتابِهِ وَ اسْتَوْدَعَکُمْ مِنْ حُقُوقِه(4)؛ شما را به خدا، خدا را در نظر آورید، و برای آنچه از شما حفظ آن را خواستهاند (یعنی قرآن مجید) بکوشید».
این بود پرتوی از فروغ و تجلّی قرآن در نهجالبلاغه؛ سایر امامان علیهم السلام نیز سخنان فراوانی پیرامون قرآن گفتهاند:
امام باقر علیه السلام در توصیف و تمجید از قرآن میفرمایند:
«خدای تبارک و تعالی چیزی از احتیاجات امت را وانگذاشت جز آن که آن را در قرآن فرو فرستاد و برای رسولش بیان فرمود»(5).
و نیز امام صادق علیه السلام در وصف قرآن میفرماید:
«إِنَّ اللّهَ تَبَارَکَ وَ تَعالی أَنزَلَ فِی القُرآنِ تِبیانَ کُلِّ شَیءٍ...؛ خداوند تبارک و تعالی در قرآن بیان هر چیزی را فرو فرستاده تا آنجا که به خدا سوگند! چیزی از نیازهای بندگان را فروگذار نکرده است؛ تا آنجا که هیچ بندهای نمیتوند بگوید: ای کاش این در قرآن آمده بود جز آن که خداوند آن را در قرآن فرو فرستاده است»(1)
همان، ح 1.
.و نیز آن حضرت در حدیثی دیگر فرمودهاند:
«هیچ امری نیست که دو نفر در آن اختلاف کنند جز آن که در قرآن ریشه و اساس آن اختلاف وجود ندارد بلکه اصل صحیح و راه حل آن اختلاف وجود دارد ولی عقلهای مردم به آن نمیرسد»(2).
و نیز آن حضرت فرمود:
«قَدْ وَلَدَنِی رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَ أنَا أعْلمُ...؛ من فرزند رسول خدایم و به قرآن آگاهم. آغاز خلقت و فرجام آن در این کتاب است. خبر آسمان و زمین و بهشت و جهنم در اوست. خبر گذشته و آینده در آن کتاب است. تمام این علوم و حقایق را میدانم آنگونه که به کف دست خود مینگرم همانا خدا میفرماید: «در قرآن است بیان آشکار هر چیز»(3).
و نیز در بیان دیگری فرمود:
«... همانا قرآن کتابی است که اخبار گذشتگان و آیندگان در آن است و آن کتاب، داور میان شماست و ما به آن آگاه هستیم»(4).
امام کاظم علیه السلام نیز در پاسخ سؤالی فرمود:
«قَالَ بَلْ کُلُّ شَیءٍ فِی کِتَابِ اللّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله؛ آری همه چیز در کتاب خدا و سنت رسول خداست»(1)
همان، ص 62، ح 10.
.به هر روی، قرآن سرچشمهی همهی حقایق است و علم اول و آخر در آن قرار دارد. فروغ هدایتگر و حیات آفرینش، در همهی آفاق اعجازآمیز است. قلبها را خاضع و خاشع میکند، جامعهها را متحوّل میسازد.
امیرالمؤمنین علیه السلام نقش تحولآفرین قرآن را در شبه جزیرهی عرب و مردم جاهل آن زمان چنین بیان میکند:
«أیُّهَا النّاسُ إِنَّ اللّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالی أَرْسَلَ إِلَیْکُمُ الرَّسُولَ صلی الله علیه و آله، وَ أَنْزَلَ إلَیْهِ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ، وَ أنْتُمْ امّیُّونَ عَنِ الْکِتَابِ وَ مَنْ أنْزَلَهُ...(2)؛ ای مردم! خدای تبارک و تعالی، پیامبر صلی الله علیه و آله را به سوی شما فرستاد و قرآن حق را به او نازل کرد در حالی که شما از قرآن و فرستندهی آن بیخبر بودید، و نیز از پیامبر و مبعوثکنندهی او. در زمان فترت و خواب طولانی ملتها، و پیامد آن گسترش نادانی و سرکشی، فتنه و گسیختن اساس محکم و کوری بصیرت و طغیان ستم و کاهش دین و شعلهور شدن آتش جنگها؛ همزمان با زردی گلستان باغ جهان و خشکیدن شاخهها و پراکندگی برگها و نومیدی از میوه و فرو رفتن آبهای آن، پرچمهای هدایت فرسوده و پرچمهای هلاکت و نادانی افراشته بود».
دنیا روی در هم کشیده و عبوس به مردم پشت کرده بود و روی خوشی نشان نمیداد، میوهی دنیا آشوب، و خوراکی آن مردار بود. نهانش ترس و آشکارش شمشیر بود. بند از بند شما جدا گشته و پراکنده بودید. دیدگان مردم جهان کور، و روزگارشان تاریک بود. پیوند
خویشی خود را بریده و خون یکدیگر را میریختند. دختران خود را در جوار خود زنده به گور میکردند. زندگی خوش و رفاه و آسایش از آنان دور گشته بود. نه از خدا امید پاداش و نه از او بیم کیفری داشتند. زندهی آنان کور مشرک و مردهی آنان در آتش و نومید.
در این هنگامهی غمبار و در این ظلمتکدهی جهل، تجلی اعظم جلوه کرد و رسول حق با قرآن هدایتگرش مبعوث شد. قرآنی که کتابهای پیشین را تصدیق کرد و حلال را از حرام و مشکوک جدا نمود.
آری، این قرآن بود که تحولی بزرگ و انقلابی شگفت در آن جامعه پدید آورد ولی با همهی این عظمت:
«ذَلِکَ القُرآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ یَنْطِقَ لَکُمْ، اخْبِرُکُمْ عَنْهُ إِنَّ فِیهِ عِلْمَ مَا مَضَی وَ عِلْمَ مَا یَأتِی إِلی یَومِ القِیَامَة، وَ حُکْمَ مَا بَیْنَکُمْ، وَ بَیَانَ مَا أَصْبَحْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ فَلَوْ سَألْتَمُونِی عَنْهُ لَعَلَّمْتُکُمْ(1)
همان، ص 61.
؛ از او بخواهید تا با شما سخن گوید، ولی هرگز با شما سخن نگوید. اما من از او به شما خبر میدهم، در قرآن علم گذشته و علم آینده تا روز قیامت وجود دارد، میان شما داور و حاکم است، اختلافات شما را بیان و برطرف مینماید. ولی من سخنگوی قرآنم، اسرار و رموزش نزد من است آفاق رفیعش بر من روشن است».امیرالمؤمنین علیه السلام در وصف حال خود چنین فرمود:
«اصحاب آن حضرت میدانند که آن حضرت فقط با من چنین رابطهای داشت. بسا بود که در خانه بودم و رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد من میآمد و گاهی نیز من بر آن حضرت وارد میشدم. آن حضرت زنان خود را بیرون میکرد و تنها با من بود؛ ولی چون آن حضرت برای خلوت به منزل ما میآمد، فاطمه و فرزندانم را بیرون نمیکرد. چون از او میپرسیدم جواب میداد و چون پرسشم تمام میشد شروع به پاسخ میکرد. هیچ آیهای از قرآن به رسول خدا نازل نشد، جز آنکه بر من خواند و املا فرمود و من به خط خود نوشتم و تأویل و تفسیر، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه و خاص و عام آن
1) (1)
را به من آموخت و از خدا خواست که فهم و حفظ آن را به من عطا فرماید و از زمانی که آن دعا را دربارهی من فرمود هیچ آیهای از قرآن و هیچ علمی را که از آن حضرت فرا گرفتم فراموشم نشد. و آنچه را که خدا به پیامبر آموخت از حلال و حرام، امر و نهی، گذشته و آینده و آنچه بر پیامبران پیش از او نازل شده بود از اطاعت و معصیت، همه را به من تعلیم داد و من آن را حفظ کردم و حتی یک حرف آن را فراموش نکردم، سپس دستش را بر سینهام گذاشت و از خدا خواست دلم را مالامال از علم و فهم و حکمت و نور کند و چنین شد»(1)
همان، ص 64، باب اختلاف الحدیث، ح 1.
.و نیز آن حضرت فرمود:
«... وَ هَذَا القُرآنُ إِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْتُورٌ بَیْنَ الدَّفَّتَیْنِ، لَا یَنْطِقُ بِلِسَانٍ، وَ لَابُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَانٍ، وَ إِنَّمَا یَنْطِقُ عَنْهُ الرِّجَالُ...»(2)؛ ولی این قرآن خطوطی است که در میان دو جلد نهان است. با زبان سخن نمیگوید و نیازمند به ترجمان است و تنها انسانها از آن سخن میگویند.
به هر حال، نزول قرآن و تجلّی آن حقیقت عرشی بر مردم در قالب الفاظ است. مردم فقط با این الفاظ در ارتباطند و این الفاظ زبان ندارند، ولی ظاهری و باطنی دارند و نشانی از آن حقیقت قدسیه الهیه ازلیه، که اشراق ذات ذوالجلال است. از افق اعلا تابیده و از اوج ملکوت ارسال شده است.
به راستی چه کسی میتواند آن حقیقت ملکوتی را از افق الفاظ ظاهر نماید؟ آیا به جز رسول خدا و بهترین تربیتشدگانش علی و فاطمه و فرزندان معصومش علیهم السلام کس دیگری میتوان یافت؟ بدون تردید هرگز! این خانهی علی و فاطمه است که محل نزول قرآن و فرشتگان الهی است، اسرار الهی در این خانه پنهان است. رسول خدا در آن خانه با علی و فاطمه خلوت میکند و اسرار ملکوت را برای آنان نمایان میسازد. بام این خانه عرشالرحمن است و رودی از نور از عرش خدا بر این خانه جاری است. علی و فاطمه و فرزندان معصوم آن دو بزرگوارند که مفسران قرآنند، آنانند که ترجمان وحی الهی میکنند.
ناصر خسرو زیبا سروده است:
مر نهفته دفتر تنزیل را [معنی و تأویل حیدر زیور است
مشکل تنزیل بی تأویل او بر گلوی دشمن دین خنجر است(1)
دیوان ناصر خسرو، ص 35.
بیان این حقیقت شعر «بهار» را فروغ میبخشد، او نیز چنین میسراید:
برون ز یک سخنت حکمتی نمیبینند اگر به چلّه نشینند صد هزار حکیم
تویی حقیقت قرآن برتر از قرآن که صامت است و کریم و تو ناطقی و کریم
بود بهشت برین، ساحت ولایت تو طریقت تو در آن، جوی کوثر و تسنیم(2)
و نیز همو سروده:
راز قرآن را ز صاحب خا نه جویا شو که هست [از مراد میزبان بیشبهه مهمان بیخبر]
آنکه از قرآن همان الفاظ تازی خواند و بس [هم به قرآن کاو بود از راز قرآن بیخبر(3)]
به هر روی، چون آنان دانش را از منابع بشری و از لابهلای کتابها فرا نگرفتهاند؛ بلکه شهد علم را دست خدای علیم و دانا در کامشان ریخته است. علم آنان از مقوله علم حضوری است نه از جنس علم حصولی؛ بلکه پرتوی از مقام قرب آنان است بدون شک، مقصود از نزدیک شدن انسان به خدا نزدیکی مکانی و جسمی نیست؛ بلکه قرب روحی است، یعنی روح انسان به خدا نزدیک میشود، پس قربی که انسانِ کمالیافته به آن میرسد درک عمیق ارتباط خود با خداست، تکامل روح، رهایی از تیرگی و اکتساب شفافیت است. شما اگر به جسم بسیار شفافی بنگرید، گاهی در وجود آن شک میکنید؛ یعنی این جسم به حدی از شفافیت رسیده است که فقط ماورای خود را نمایش میدهد و خود آن چیزی به حساب نمیآید، بلکه فقط جنبهی جلوهگری و نمایشدهی دارد. خودآگاهی درانسان، گاهی به حدی میرسد که خود را عینالربط مییابد، از خود وجودی ندارد و برای خود جدای از آن منبع، وجودی قائل نیست، هر چه هست از او دارد و با ارادهی اوست، با نیروی او حرکت، درک و
زندگی میکند. تکامل روحی رسیدن به چنین مرحلهای است و این مرحله یافتن است نه تنها دانستن، نه فقط میداند؛ بلکه حضوراً و شهوداً ربطی بودن خود را مییابد. به هر حال، اسم چنین مقامی را چه میتوان گذاشت؟ شاید برای این مقام نامی بهتر از «قرب الی اللّه» یا «عنداللّه» یافت نشود. نتیجه این که آدمی میتواند به مرحلهای از خودآگاهی برسد که بین خود و خدا واسطه و حجابی را نبیند و به تعبیر رسا قرب به خدا پیدا کند. در این صورت است که ابزار دیدن و هر چیز را که میبیند از خداست و برای خود هیچ استقلالی نمییابد و این است معنای قرب حقیقی.
انسانی که به این مقام رسید، دیگر چشم او چشم خدایی، گوش او گوش خدایی و ارادهی او نیز خدایی میشود. هر علم و لذات و کمال و بهجت و سرور آنجا است(1)
نقد و بررسی مکاتب اخلاقی، آیتالله مصباح یزدی، ص 350-349.
.اینجا مقام جوشش علم لدنّی است. چشمه خورشید علم «اللّه» در این مقام ساطع میگردد. و آنان که بر اوج این مقام درخشیدند، بر همهی علوم آگاهند، چیزی نزد آنان ناپیدا نیست تا با کاوش و جستوجو آن را بیابند.
آنان فرمانروایان اقالیم معرفتند، که زمزمهی وحی در زبان آنان زمزم حیاتآفرین انسان کامل را پدید میآورد. گفتار آنان پردههای نور از ظواهر قرآن برمیدارد و فروغ آفاق قرآن را نمایانگر است.
جوشش سخن، از چشمهی عصمتشان، چونان نور از چشمهی خورشید، که بیپایان و بیکران است.
دهها روایت این حقیقت عرشی را نمایان مینماید.
در روایتی علی علیه السلام شریک علمی رسول خدا صلی الله علیه و آله است. جبرئیل دو انار برای رسول خدا صلی الله علیه و آله آورد، آن حضرت یکی از انارها را تناول کرد و دیگری را به دو قسمت نمود، نیمی از آن را خود میل نمود و نیم دیگر آن را به علی علیه السلام عطا کرد تا آن حضرت تناول نماید. آنگاه آن حضرت فرمود:
«یَا أخِی! هَلْ تَدْرِی مَا هَاتَانِ الرُّمَانَتَانِ؟ قَالَ: لَا. قال: أمَّا الْاُولی فَالنُّبُوَّةُ، لَیْسَ لَکَ فِیهَا نَصِیبٌ، وَ أمَّا الاُخْری فَالْعِلْمُ، أنْتَ شَرِیکِی فِیهِ...(2)؛ علی جان! برادرم آیا سرّ این دو انار را میدانی؟ آن حضرت عرض کرد نمیدانم. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آن
انار نخست نبوت و پیامبری است که مخصوص من است و انار دومی علم است که خداوند متعال تو را شریک من در آن قرار داد».
راوی از امام صادق علیه السلام پرسید چگونه آن حضرت شریک علم رسول خدا بود؟ آن حضرت فرمود: «خداوند علمی را به پیامبرش نیاموخت مگر آن که به او فرمان داد تا آن علم را به علی تعلیم نماید».
باری مکانت علمی پیشوایان معصوم و حضرت فاطمه علیها السلام همانند رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. آنان نیز چون رسول خدا، از همان سرچشمه زلال ملکوتی اشراب شدهاند. و آفاق ملکوت اعلی بر آنان باز بود.
آن ذوات مقدس و معصوم «محدَّث» بودند؛ مقصود آن که فرشتگان «جبرئیل» با آنان سخن میگفت.
امام صادق علیه السلام در تعریف و تبیین «محدَّث» میفرماید:
«إنَّهُ یَسْمَعُ الصَّوْتَ وَ لَا یَرَی الشَّخْصَ؛(1)
همان، باب أنّ الائمّة علیهم السلام محدثون...، ص 271، ح 4.
؛ آن بزرگواران صدا را میشنیدند، ولی شخص فرشته را نمیدیدند».روایاتی روشنگر این حقیقت است:
«... أَنَّ اوْصِیَاءَ مُحَمَّدٍ علیه و علیهمالسلام مُحَدَّثُونَ»(2).
«اَلْأئِمَّةُ عُلَمَاءٌ، صَادِقُونَ، مُفَهَّمُونَ، مَحَدَّثُونَ»(3).
افزون بر این فضیلت قدسی، وجود آن گنجینهداران علم خدا و گنجبران دانش و نور، به پنج روح، که اولین آن روحالقدس است، آراستهاند.
از این منظر و از افق ملکوتی این روح بر ملکوت الهی مینگریستند و همهی آفاق و گستره جهان هستی مسخّر آنان بود، همه چیز را میدانستند و به آینده و گذشته آگاه بودند.
در حدیثی چنین آمده:
«... فَبِرُوح الْقُدُسِ یَا جَابِرُ عَرَفُوا مَا تَحْتَ الْعَرْشِ إلی مَا تَحْتَ الثَّری»(1)
همان، باب فیه ذکر الارواح التی فی الائمة علیهم السلام، ص 272، ح 2.
. مکانتی علمی و شکوه ملکوتی «عترت» - که فاطمه علیها السلام کوکب الدری و فرزونده آنان است - در سخن رازدار وحی علی علیه السلام و نگاه آسمانی او چنین درخشیده است:«هان! فَأَیْنَ یُتَاهُ بِکُمْ، بَلْ کَیْفَ تَعْمَهُونَ وَ بَیْنَکُمْ عِتْرَةُ نَبِیِّکُمْ...»(2)گمراهی تا کجا؟ سرگشتگی تا کی و چرا؟ خاندان پیامبرتان میان شماست که زمامداران حق و یقینند و پیشوایان دینند، با ذکر جمیل و گفتار راست قریند، پس از همان مشرق قرآن تابانند، آنان را بر همان افق نظاره کنید و آزمندانه جهت سیراب شدن از زلال هدایت آنان به سویشان بشتابید.
و نیز آن حضرت در وصف و ستایش این خاندان میفرماید:
«عِتْرَتُهُ خَیْرُ العِتَرِ، وَ أُسْرَتُهُ خَیْرُ الْأُسَرِ...(3)؛ فرزندان او بهترین فرزندانند، و خاندانش نیکوترین خاندان و دودمان او بهترین دودمان، در گرداگرد مکه روئیدند و در کشتزار بزرگواری بالیدند، شاخههایشان بلند و سر به آسمان کشیده است و دست کسی به میوهی آن نارسیده است».
و نیز آن حضرت میفرماید:
«وَ إِنَّمَا الْأَئِمَّةُ قُوَّامُ اللّهِ عَلَی خَلْقِهِ وَ عُرَفَاءُهُ عَلَی عِبَادِهِ...(4)؛ همانا امامان از جانب خدا تدبیرکنندهی کار مردمانند و کارگزاران بندگانند».
و نیز میفرماید:
«نَحْنُ الشِّعَارُ وَ الْأصْحَابُ، وَ الْخَزَنَةُ وَ الْأَبْوَابُ...»(1)
همان، خطبه 154، ص 152.
؛ ما خاصگان و یاران و گنجوران نبوت و درهای رسالتیم؛ این خاندان:«فِیهِمْ کَرَائِمُ القُرآنِ، وَ هُمْ کُنُوزُ الرَّحْمنِ...»(2). مصداق آیتهای بلند معنی قرآناند، و گنجینههای خدای رحمانند. اگر سخن گویند جز راست نگویند، و اگر خاموش مانند بر آنان پیشی نجویند؛ و نیز آن حضرت میفرماید:
«نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ، وَ مَحَطُّ الرِّسَالَةِ، وَ مُخْتَلَفُ المَلَائِکَةِ، وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ، وَ یَنَابِیعُ الْحِکَمِ،...»(3)؛ ما درخت نبوتیم و فرود آمد رسالت، جای آمد و شد فرشتگان رحمت و کانهای دانش و چشمهسارهای بینش و نیز در ستایش عترت میفرماید:
«... فَإنَّهُمْ عَیْشُ الْعِلْم، وَ مَوْتُ الْجَهلِ...»(4)آنان حیات و زندگی دانشند و جهل و ظلمت به فروغ دانش آنان مرده، نیکو سرودهاند:
آن باغ را ز مهر علی برجو خود گر دلت ز دانش مشحون است
حکمت ز خاندان علی آموز کاین خوبتر ز رأی فلاطون است
به هر حال، این حقیقت تابان که ذوات معصومین علیهم السلام مکانتی قدسی و ملکوتی داشته، همراز و همسخن فرشتگان بودهاند؛ درهای به سوی جهان غیب بر آنان باز و از دانش اول و آخر برخوردار بودند، از مسلمات مذهب شیعی است. آیات قرآن این حقیقت را مدلل مینمایند و صدها حدیث و روایت این مکانت را ارج مینهند.
ابوبصیر میگوید: خدمت امام صادق علیه السلام عرض کردم قربانت، میخواهم از شما پرسشی کنم، آیا در اینجا کسی هست که سخن مرا بشنود؟ امام علیه السلام پردهای که میان او و اتاق دیگری آویخته بود بالا زد و نگاهی به آن سوی کرد و فرمود: «ای ابومحمد، از هر چه خواهی بپرس». گفتم فدایت، شیعیان میگویند که: «رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام بابی از دانش آموخته که از آن هزار باب به روی وی گشوده شده است». امام فرمود: «ای ابومحمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی هزار باب دانش آموخت که از هر باب آن هزار باب گشوده شد». گوید:
گفتم به خدا سوگند علم این است؛ ساعتی آن حضرت سر انگشت به زمین نهاد و سپس فرمود: «به حقیقت این علم است؛ ولی باز آن نهایت علم ما نیست. همانا «جامعه» نزد ماست و مردم چه میدانند که جامعه چیست؟» گفتم: فدایت جامعه دیگر چه میباشد؟ فرمود: «یک دفتری است که هفتاد ذراع به ذراع رسول خدا صلی الله علیه و آله درازا دارد و به املای آن حضرت است که از زبان خود بیان کرده و علی علیه السلام به دست خود نگاشتهاند. هر حلال و حرام و هر چه مورد نیاز مردم باشد در آن است، حتی غرامت یک خراش در تن...». باز فرمود: «این هم کرانهی بیانتهای دانش ما نمیباشد؛ بلکه «جفر» نیز در نزد ماست و مردم از جفر چه میدانند؟». گفتم: بفرمایید که جفر کدام است؟ فرمود: «ظرفی است از پوست که در آن است علم پیامبران و اوصیای آنان و نیز علم دانشمندان گذشته از بنیاسرائیل»، گفتم به راستی این است همان علم کامل! فرمود: «این هم علمی است، ولی نهایت و پایان آن نیست». آنگاه ساعتی خاموش ماند و بار دیگر فرمود:
«وَ إِنَّ عِنْدَنَا لَمُصْحَفَ فاطِمَةَ علیها السلام، وَ مَا یُدْرِیهِمْ مَا مُصْحَفُ فَاطِمَةَ...؛ نزد ما مصحف فاطمه علیها السلام است. اینان نمیدانند که مصحف فاطمه چیست؟» و آنگاه در تبیین مصحف چنین فرمود:
«مُصْحَفٌ فِیهِ مِثْلُ قُرآنِکُمْ هَذَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ...». گفتم به خدا کمال علم در این است. فرمود: «این نیز علمی است ولی نهایت و پایان آن نیست»، آنگاه ساعتی خاموش ماند و باز فرمود: «همانا نزد ماست علم به آنچه بوده و هر آنچه خواهد بود تا روز قیامت»(1)
همان، باب فیه ذکر الصحیفه...، ج 1، ص 239-238.
.در تعریف و چگونگی تدوین این کتاب آسمانی و محتوای قدسی آن در ادامهی خبر ابوعبیده چنین آمده: امام صادق در پاسخ این سؤال که مصحف فاطمه چیست؟ فرمود: «شما از آنچه میخواهید یا نمیخواهید کاوش و پژوهش مینمایید. حق این است که فاطمه علیها السلام پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله هفتاد و پنج روز زنده بود و اندوه فراوانی از مرگ پدر در دل داشت. جبرئیل میآمد و او را سرسلامتی میداد و در مرگ پدر به او تسلیت میگفت و او را خوشدل میداشت و از پدرش و جایگاه رفیع او گزارش میداد، و از آنچه پس از او برای فرزندانش پیش میآید به او خبر میداد و علی علیه السلام آنان را مینوشت و این است مصحف فاطمه علیها السلام»(2).
در این مصحف، علم به تمام حوادث و رخدادهای آینده موجود است:
«وَ لکِنْ فِیهِ عِلْمُ مَا یَکُونُ»(1)
همان، ص 240، ح 2.
این جام جهاننمای قدسی، در دسترس اهلبیت علیهم السلام بود. بدان مینگریستند و از حوادث و رخدادهای تلخ و شیرین آینده خبر میدادند.
امام صادق علیه السلام پیرامون «زنادقه» میفرماید:
«تَظْهَرُ الزَّنَادِقَةُ فِی سَنَةِ ثَمانٍَ وَ عِشْرِینَ وَ مِأةٍ...(2)؛ فتنه آنان در سال 128 ظاهر خواهد شد و من این خبر را از مصحف فاطمه دریافتم».
شگفتا! فاطمه کیست و بر چه افق مبینی میدرخشد که امام صادق علیه السلام نیز از سرچشمه زلالی که خداوند در جان زهرا جاری کرد و آن روح عرشی را لبریز نمود استفاده میکند، باید به این مکانت قدسی نگریست!
به هر روی، آنان وارثان جملهی پیامبرانند، نشانههای الهی پیامبران نزد آنان بود. امام صادق علیه السلام فرمود:
«ألْوَاحُ مُوسی علیه السلام عِنْدَنَا، وَ عَصا مُوسی عِنْدَنَا، وَ نَحْنُ وَرَثَةُ النَّبِیینَ(3)؛ آنان بر افق بلند «اسم اعظم» خدا میدرخشند و از اشراق آن، همهی موجودات مطاع و فرمانبر آنانند».
جابر از امام باقر علیه السلام روایت میکند که آن حضرت فرمود:
«إنَّ اسْمَ اللّهِ الْأعْظَمَ عَلی ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِینَ حَرْفاً...»؛ همانا اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرف است و یک حرف آن را «آصف» فرا گرفت و آن را به زبان آورد، زمین میان او و میان تخت بلقیس - از بیتالمقدس تا صنعای یمن - حدود دو ماه بود. این فاصله در هم نوردید تا تخت حاضر شد. و سپس زمین به حال خود برگشت. این کار در کمتر از چشم به هم زدن انجام شد.
«هفتاد و دو حرف از اسم اعظم نزد ماست و یک حرف از آن که همان اسم «مستأثر» است مخصوص خدا است که برای خویش برگزیده است»(4).
باری، ائمه هدی علیهم السلام بر آن مکانت میدرخشند و از تجلیات اسم اعظم برخوردارند آنان وارث دانش پیامبران و اوصیای آنانند.
در خبری، عبداللّه بن جندب این مقام را تعریف و از مکتوب امام رضا علیه السلام چنین نقل میکند که آن حضرت در پاسخ نامهای چنین نگاشت:
«... فَنَحْنُ امَنَاءُ اللّهِ فِی أرْضِهِ، عِنْدَنَا عِلْمُ الْمَنَایَا وَ البَلَایَا وَ أنْسَابُ الْعَرَبِ...»؛
همانا خدای متعال محمد را امین خود در خلق قرار داد و چون آن حضرت وفات کرد، ما خاندان او وارثان آن حضرتیم. ما امناء خدا بر روی زمین میباشیم، و نزد ماست علم بلاها و مرگها و انساب عرب و علم پیدایش «زایش» اسلام. همانا ما هر که را ببینیم میشناسیم، و میدانیم که آیا از روی حقیقت ایمان آورده و یا آنکه نقاب ایمان بر چهره دارد - و باطنش مالامال از کفر است - شیعیان، به نام خود و پدرانشان در دفاتر ما ثبتند؛ خدا از ما و آنان تعهد گرفته است. شیعیان، از همان زلال مینوشند که ما نوشیدهایم و به راهی میروند که ما میرویم. جز ما و آنان، کسی مسلمان واقعی نیست ما نجیب و ناجی هستیم و ما بازماندگان همه پیامبرانیم، ما زادگان اوصیائیم و ما را خداوند در کتابش امتیاز و برتری بخشیده است. از همهی مردم به کتاب خدا شایستهتریم، و از همه به رسول خدا نزدیکتریم. خداوند دینش را به حساب و پاسداشت ما تشریع کرده و در قرآن چنین میفرماید:
شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصّی بِهِ نُوحاً...1.
«برای شما از دین همان را تشریع کرد که نوح را بدان سفارش نمود و آنچه ما به تو وحی کردیم و به ابراهیم و موسی و...»؛
خدا به ما آموخته است آنچه را باید بدانیم و به ما سپرده است علم آنان را، ما وارثان رسولان اولوالعزم میباشیم(1).
و هر کتابی از آسمان نازل گردید:
«وَ کُلُّ کِتَابٍ نَزِل...» همهی آنان نزد ما خاندان است؛ صحف و توراة، انجیل و زبور و ذکر و الواح، چون ما میراثبران رسول خدا هستیم(2).
امام سجاد علیه السلام نیز در تبیین این مکانت علمی فرمود:
«... فَنَحْنُ وَ اللّهِ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ، وَ بَیْتُ الرَّحْمَةِ، وَ مَعْدِنُ الْعِلْمِ...(1)
همان، باب إنّ الائمة معدن العلم...، ص 221، ح 1.
مردم کجا ما را میشناسند و قدر ما را میدانند، آخر چه خردهای بر ما میگیرند؟ سوگند به خدا ما درخت نبوت و خاندان رحمت و معدن و سرچشمه زلال دانش میباشیم».و نیز امام صادق علیه السلام میفرماید:
«کلیدهای حکمت نزد ماست، معدن دانش ما هستیم، اسرار خداوند نزد ماست و ما امانت خداوند در میان بندگان و «حرم اللّه الاکبر» میباشیم»(2).
و نیز امام کاظم علیه السلام میفرماید:
«ما وارث قرآنیم که در آن است آنچه کوهها را به گردش آورد، و کشورها را قطع مسافت کند، و مردهها بدان زنده شوند. ما آب زیر هوا را بشناسیم و به راستی در کتاب خدا آیاتی است که هر چه به وسیلهی آن خواسته شود به اذن خدا اجرا گردد و با آنچه که خدا بدان اجازه داد و در کتب گذشتگان ثبت شده و خدا همه را در امالکتاب برای ما قرار داد».
خداوند میفرماید:
وَ ما مِنْ غائِبَةٍ فِی السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِلاّ فِی کِتابٍ مُبِینٍ3 ؛
«هیچ نهفته و پنهانی در آسمانها و زمین نیست مگر در نامهای آشکار است».
و نیز میفرماید:
«آنگاه ما به ارث دادیم کتاب را به برگزیدگان از بندگان خود»(3)، «ما را خدای عزّوجلّ برگزیده است و به ما ارث داده است، این کتابی را که در آن شرح و بیان هر چیزی است»(4).
به پاسداشت همین مکانت قدسی است که افق برین دانش ائمه علیهم السلام در زیارت جامعه چنین تعریف گردیده:
«شما گنجینهداران علم خدا، گنجبران دانش و نور و برهان الهی، نگاهداران راز الهی، خزانهداران علم خداوندی، ودیعهداران حکمت ربانی و زبانهای وحی الهی هستید»(1)
مفاتیح الجنان، زیارت جامعه کبیره، ص 1060.
.به هر حال، همهی کتب آسمانی نزد ائمه بود؛ به خصوص قرآن، این قطبنمای پارسایی و هدایت. به همین دلیل، امام باقر علیه السلام فرمود:
«آیا جز علی علیه السلام، همهی قرآن را آن گونه که نازل شد، جمعآوری نمود؟ بدون شک کسی که چنین ادعایی کند دروغگو میباشد فقط آن حضرت بود که قرآن را جمعآوری نمود و نگهداری کرد و امامان پس از او نیز چنین کردند»(2).
باری، قرآن در جام جهاننما و ملکوتنگر روح امامان بدرخشید. امام صادق فرمود: «به خدا سوگند، از اول کتاب تا آخرش را میدانم - با همهی آفاق و بطونش - چنانچه گویا در کف من قرار دارد و در آن است خبر آسمان و زمین و خبر آنچه در آینده رخ خواهد داد»(3).
شگفتا! گویا امام علیه السلام بر افق اعلای آفرینش خداوند ایستاده و همه چیز در کف حقیقتنمایش جلوهگر است.
در حدیثی دیگر آن حضرت فرمود:
«گفت آن که نزد او علمی از کتاب بود آن را برایت میآورم پیش از آن که چشم بر هم زنی»(4).
راوی میگوید: آنگاه امام صادق علیه السلام انگشتان خود را از هم گشود و دست بر سینه نهاد و فرمود:
«به خدا سوگند همهی علم کتاب نزد ماست»(5).
اکنون که پرتوی از دانش الهی ائمه هدی علیهم السلام آشکار شد، میتوان فهمید که چرا قرآن بدون حجاب فقط بر جان آنان میتابد و چرا آنان رازداران و گنجینهداران علم خدایند. بدون شک قرآن معصوم است، چون سخن خداست و تجلّی حقیقی آن بر افق منیر جان معصوم است.
از این رو، علی علیه السلام را باید اولین مفسّر و ترجمان قرآن دانست. او بود که شریک علم رسول خدا و عالم به تأویل کتاب و راسخ در علم بود. به روحالقدس مزین بود و همهی حقایق عالم در پیش روی او قرار داشت.
آن حضرت حجابهای نور را از سیمای آیات قرآن برمیداشت و زلال مفاهیم قرآن را بر جان پارسایان جاری ساخت. فاطمه و فرزندان معصومش نیز بر این افق درخشیدند و با رفع حجابهای نور از ظاهر الفاظ قرآن، دریچههایی از ملکوت را گشودند و فروغی از حقیقت آن را فراروی مردم نهادند.
به عبارت دیگر، مفاهیم قرآن و آموزههای وحی که از زبان ائمه هدی علیهم السلام صادر میشد و گفتار، اعمال و سیرهی آن ذوات مقدس، در تفسیر و ترجمه و تبیین دین و قرآن مبین، ترجمانی از وحی و بازتابی از تجلی آن نور ربانی بر جان روحالقدسی آن ذوات مقدس بود؛ چون تابش و تجلی وحی بر آن جان بود که چشمهی جوشان نور سنت را جاری ساخت. زلالی که دین و معارف دینی را تفسیر و جانی تازه بخشید. بارش وحی بر آن چشمهی نور بود که «نورٌ علی نور» شد. این فروغ و تجلی، گاه در محراب عبادت و راز و نیاز و مقام بندگی نسبت به ساحت کبریایی بود که در بستر دعا و نیایش جلوهگر میشد و قرآن صاعد تجلی میکرد، ملکوت را نورباران، و مفاهیم عرشی مناجات شعبانیه، و مناجاتهای دیگر و ادعیهای همانند کمیل، صباح، عرفه و... عالم قدس را نورباران میساخت. به هر روی، دعاهای مأثور ائمه علیهم السلام از این مقوله تجلیات قدسی است و گاهی آن تابش و بازتاب، در رابطه با مفاهیم و معارف کاربردی و مورد نیاز مردم بود. ارائه راهکارها و رهیافتهای کارآمد برای شناسایی مصادیق فضیلت و پارسایی و رذیلتهای اخلاقی که انسان را بالنده و متعالی میساخت، جامعهی اخلاقی - علمی - فرهنگی، پدید میآورد. ناهنجاریها را از جامعه میزدود، انسان را آراسته به فضیلت و گهر اخلاق مینمود. حقوق و احکام و معارف را بیان میداشت، آدمی را به مقام «کرمنا» و «احسن تقویم» میرساند و به خلعت مقام خلیفةالهی او را میآراست.
و این همه گهر تابان را معصوم، از معدن قرآن استخراج مینماید، چون او خود فرمود:
«إنَّ اللّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالی أنزَلَ فِی الْقُرآن تِبْیَانَ کُلِّ شَیءٍ...»(1)
همان، کتاب فضل العلم، باب الرّد إلی الکتاب و السنة...، ص 59، ح 1.
.به هر روی، سرچشمهی زلال علم الهی و کتاب خدا، خاندان معصوم رسول خداست؛ آنانند که «خزان علم» و «معادن حکمت» خداوندند. قرآن با حقیقت الهیه آسمانی، قبل از نزول، بر قلب آنان تابید و این قدسیان را آگاه بر همهی اسرار و حقایق ساخت و علم «ما کان و ما یکون» را در خدمت آنان قرار داد.
این حقیقت آن چنان آفتابی و روشن است که خادمان و حواریون این خاندان که در پرتو این حقیقت تابان بودند، دریچهای از ملکوت اعلی بر جان آنان گشوده شد تفسیر قرآن را از این خاندان آموختند و آگاه به اسرار الهی گشتند.
اگر عبداللّه بن عباس، مفسّر قرآن است، او دانشآموخته مکتب قرآنی علی علیه السلام است. از محضر آن حضرت تفسیر قرآن را فرا گرفت و نامش را به عنوان اولین مفسّر در تاریخ اسلام رقم زد. کتابی در تفسیر قرآن، بجز «مقیاس» برای او نگاشتهاند.(2)
میثم تمار، نیز از حواریون امیرالمؤمنین و از اصحاب مخصوص امام حسن و امام حسین علیهم السلام است. او از محضر امیرالمؤمنین تفسیر قرآن را فرا گرفت؛ با وجود آن که ابن عباس از مفسران ممتاز قرآن است، ولی از محضر میثم استفاده میکرد. روزی میثم به او گفت: «پسر عباس آن چه از تفسیر قرآن میخواهی از من بخواه که من تنزیل و تأویل قرآن را از علی علیه السلام آموختهام. ابن عباس سخن میثم را پذیرفت. قلم و دوات و کاغذی طلب کرد و بیانات او را نگاشت. میثم تفسیری را به املای امیرالمؤمنین نگاشتهاند(3). او از آینده و وقایع آینده میگفت، به حبیب خبر شهادتش را میداد و حبیب نیز با او چنین میگفت(4). از اخبار آینده و حوادث پیش روی میگفت؛ و این نبود جز فراگیری این حقایق در پرتو علی و قرآن، که علی و قرآن با همند.
سعید بن جبیر (التابعی الشهید) نیز دانشآموخته این مکتب است. او تفسیر قرآن را از مکتب علی و شاگردش ابنعباس آموخت و کتاب معتبری تألیف کرد. باری پرتوی از قرآن در
سایهسار مکتب علی، جان او را روشن و آسمانی ساخت و او را در پرتو مکتب ولایت قرار داد. او از دوستداران و اصحاب امام زینالعابدین علیه السلام بود و به همین دلیل، حجاج او را به شهادت رساند.
ابوحمزه ثمالی، ثابت بن دینار «ابوصفیه»(1)
همان، ص 176، ش 81؛ و ص 346، ش 265-268.
از خاصان و حواریون امام سجاد علیه السلام بود، امام صادق علیه السلام در شأن او فرمود:«ابوحمزه فی زمانه مثل سلمان فی زمانه» این فقیه پارسا و عارف ربانی که جامع عقل و عشق بود کتابی در تفسیر قرآن تألیف کرد»(2).
به هر روی، نمی از یم زلال قرآن از دریای نور امامت جاری، و جان صدها مفسر قرآن را نورباران ساخت، چهرههایی در این راستا تربیت شدند که فروغ نام و یادشان صفحات زرینی از کتب تراجم و رجال را مزین کرده، و مدام آوازهی نامشان در گوش تاریخ طنینافکن است(3).
این افراد، فقط قطرهای از زلال قرآن را چشیدند؛ ولی ذوات مقدس ائمه هدی علیهم السلام که خود «خزان علم خدا و ترجمان کلام اویند» آیا میتوان به نگاه قرآنی آنان نگاه کرد هرگز! فاطمه علیها السلام «کوکب فروزنده» و مشکاة این خاندان است(4)، خاندانی که منزلت آنان نیکوترین منزلت قرآن است. و از مشرقی فروزاننده که قرآن از آن ساطع است.
علی علیه السلام فرمود:
«فَأَنْزِلُوهُم بِأَحْسَنِ مَنَازِلِ الْقُرآن»(5).
او کیست و پرتو جلالتش از چه افقی میدرخشد؟
او محمد است که گفتهاند:
هی احمد الثانی و احمد عصرها هی عنصر التوحید فی عرصاتها(6)
بلکه او جان و قلب پیامبر است؛ که آن حضرت فرمود:
«... فَهِیَ بِضْعَةٌ مِنّی هِیَ قَلْبِی وَ رُوحِیَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبِی، فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِی»(1)
الغدیر، ج 3، ص 20.
.فاطمه علیها السلام، شخصیت فرزانه و انسان والاگهری است، که نشان و ویژگی زن بودن را به همراه دارد تا هم نشان قدرت رسا و بیبدیل خدا و توانایی شگرف او در بیکرانهی هستی باشد و هم شاهکار بدیع آفرینش بر تارک تاریخ؛ چرا که خدای توانا بندهی برگزیدهاش «محمد صلی الله علیه و آله» را آفرید تا نشان اقتدار و توان بیهمانند او در میان همهی پیامبران باشد و آنگاه دخت فرزانه و پارهی تن او «فاطمه» را از او پدید آورد تا نشان اقتدارش در آفرینش انسان بینظیر از جنس زن باشد، انسان والایی که عصاره همهی فضیلتها و مجموعهای از موهبتهاست، و وجود مبارکش افق برین مکارم و چشمه فیاض ارزشها.
به راستی که خدای متعال کاملترین بهره از شکوه و بزرگی را به او ارزانی داشت و او را به حلّی و خلقت انسان کامل بیاراست، به گونهای که از فجر آفرینش تا پایان آن برای هیچ بانویی جز او، اوج گرفتن بر ستیغ این قله و بال کشیدن به این مقام و منزلت والا امکانپذیر نبوده است. چرا که او در حقیقت از آن گروه از بندگان برگزیده و دوستان پاک و محبوب خداست که پیش از آن که زمینیان آنان را بشناسند آسمانیان ساحتشان را ستوده و مقامشان را ارج نهادهاند. آیات روشنی از قرآن شریف در مورد منزلت شکوهبار فاطمه و خاندانش در بارگاه خدا فرود آمده است. آیاتی که، از هنگامه تجلی بر قلب شفاف پیامبر تا هنگامه رستاخیز همواره تلاوت میگردد و تابش مجد و عزت و عظمت آنان را به نمایش میگذارد. او به افقی میدرخشد که انسان به هر اندازه بیشتر و افزونتر به سوی کمال و معنویت اوج بگیرد و حقایق جهان هستی را بهتر دریابد و از راز و رمز آفرینش و صعود و تعالیها و سقوطها آگاهتر گردد، شکوه و شخصیت این برترین بانوی گیتی برای او به صورت آفتاب تابانی از افق آشکار میگردد و امتیازات و ویژگیهایش به صورت درخشندهتری جلوهگر میشود؛ چرا که فاطمه علیها السلام همان بانوی گرانمایهای است که خدای بزرگ او را میستاید، به خشنودی او خشنود میگردد و با غضب و خشم او خشمگین میشود. پیامبر بزرگ خدا او را به شکوه و بزرگی مقام و منزلت یاد میکند و امیرمؤمنان علیه السلام به دیدهی بزرگی و احترام
1) (1)
به او مینگرد و از او تجلیل میکند و همهی ذوات مقدس ائمه هدی علیهم السلام ساحت آن مادر آسمانی را میستایند و در مقابل نام آن بانوی باعظمت تواضع مینمایند.
بانوی بزرگی که در قرون و اعصار به نام بلندآوازهی او نظامها بر پا گشته و قدرتها تأسیس شده و نیز نام ستمسوزش قدرتها و حکومتها را نابود ساخته است او که در هفتاد و پنج یا نود و پنج روز، بزرگترین دانشگاه ولایت و امامت را تأسیس کرد و میلیاردها انسان را به پرتو فروغ ولایت منوّر ساخت.
آری، فاطمه انسان برتری که به خاطر دوستی او در روز رستاخیز فوج فوج وارد بهشت میشوند و نیز پیامبران از آدم تا پدر بزرگوارش به زیارت او میروند(1)
بحارالانوار، ج 43، ص 225-228؛ تفسیر فرات، ص 476؛ عوالم، ج 11، ص 318.
.امام باقر علیه السلام در تفسیر و بیان سورهی «قدر» فرمود:
«إنَّ فَاطِمَةَ هِیَ لَیْلَةُ الْقَدْرِ مَنْ عَرَفَ فَاطِمِةَ حَقَّ مَعْرِفَتَهَا فَقَدْ أَدْرَکَ لَیْلَةَ الْقَدْرِ، وَ إنَّمَا سُمِّیَتْ فَاطِمَةُ لِأَنَّ الْخَلْقَ فُطِمُوا عَنْ مَعْرِفَتِهَا، مَا تَکَامَلَت النُّبُوَّةُ لِنَبِیٍّ حَتّی أَقَّرَ بِفَضْلِهَا وَ مَحَبَّتِهَا، وَ هِیَ الصِّدِّیقَةُ الْکُبْری، وَ عَلی مَعْرِفَتِهَا دَارَتِ الْقُرُونُ الاُولی».(2)
امام صادق نیز در تفسیر آیه: إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ3 فرمود:
«أللَّیْلَةُ فَاطِمَةُ الزَّهْرَاء، وَ الْقَدْرُ اللّه، فَمَنْ عَرَفَ حَقَّ مَعْرِفَتِهَا فَقَدُ أدْرَکَ لَیْلَةَ الْقَدْرِ، وَ إنَّمَا سُمِّیَتْ «فاطمةُ» لِأنَّ الْخَلْقَ فُطِمُوا عَنْ مَعْرِفَتِهَا؛(3)چون فاطمه در وادی حجابهای نور مستور است، کسی او را نمیشناسد و خلق از نظاره بر مکانت آسمانیش عاجز و ناتوانند؛ او لیلةالقدر است، چون لیلةالقدر، ظرف نزول قرآن و فرشتگان است. در آن شب امواج نور خداوند موج میزند، فرشتگان و روح به محضر
امام زمان «عج» میرسند، امور مردم تقدیر میگردد، و سینهی فاطمه، ظرف حقایق و انوار الهی است فروغ قرآن در آن میتابد، معارف قرآن از آن ساطع است؛ و چون «لیلةالقدر»، ظرف نزول قرآن است، و قرآن هدایت برای پارسایان، و نیز فرقان است، میزان برای تشخیص حق از باطل».
فاطمه علیها السلام نیز فرقان حق و باطل است، اهل ایمان نشانهی ولایت او را بر چهره دارند و پیروان مکتب فاطمیاند.
او لیلةالقدر است، که از سپهر قداست و عصمتش یازده قرآن تجلی کرد؛ و نیز مقام و مکانت رفیعش جز بر پدر و شوهر و فرزندان معصومش بر دیگران پوشیده است. آخر او سرّالوجود است و درک مقام والایش تشرّف به مقام رفیع لیلةالقدر است، بعضی در همانندی و شباهتهای فاطمه علیها السلام به «لیلةالقدر» چهارده وجه شباهت ذکر کردهاند(1)
فاطمةالزهراء لیلةالقدر، السید عادل العلوی، صص 9-29.
به هر روی او محور وجود و روح عالم امکان است، فروغ آسمانها و شکوه بهشت برین است.محقق اصفهانی پیرامون کرامتش میسراید:
لانّها قطب الرحی الوجود فی قوسی النزول و الصعود
بهجة قلب عالم الامکان و بهجة الفردوس فی الجنان
ومرکز الخمسة من اهل العبا و محور التسع علوّاً و اباً
وفی محیاها بعین الاولیاء عینان من ماء الحیاة و الحیا
بل وجهها الکریم وجه الباری و قبلة العارف بالاسرار
روح النبی فی عظیم المنزلة و فی الکفاء کفو من لا کفو له(2)
محور اصلی پنج تن آل عباست و محور نه امام معصوم که همگی بلندمرتبه هستند. بزرگ جمع دوستان است و دو چشمه از آب حیات و حیاء از کوهسار و ملکوت معنویتش جاری است.
سیمای کریم او، فروغ کرامت خداوند باریتعالی است و او قبلهی عارفان به اسرار است. در منزلت جان و روح پیامبر خداست و همشأن و همکفو کسی است که همتایی ندارد.
شگفتا! او قطب عالم وجود است و محبت به او سبب پایداری و بالندگی و کمال و تعالی است.
وحبّها من الصفات العالیه علیه دارت القرون الخالیة
و در سرودهای دیگر محبوب خدا چنین ستایش میگردد:
جوهرة النّدی من الکنز الخفی بدت فأبدت عالیات الاحرف
وقد تجلی من سماء العظمة من عالم الاسماء اسمی کلمة
بل هی امّ الکلمات المحکمة فی جنب ذاتها فکانت مبهمة
فی الافق المجد هی الزهراء للشمس من زهرتها الضیاء
بل هی نور عالم الانوار و مطلع الشموس و الاقمار
یا قبلة الارواح و العقول و کعبة الشهود و الوصول(1)
همان، صص 30-31.
فاطمه، گوهر تابناک قدس و پاکی از گنجینهی پنهان آفرینش است که با فروغ میلادش، واژهی بلند «فضیلت» آشکار شد. او از افق آسمان عظمت و از مشرق پرفروغترین «اسماء» تجلّی کرد.
او مادر کلمات محکم خداوند است و خداگونه ذاتش در غیب نامعلوم است. در افق و کرانهی عظمت فروزنده است و خورشید، درخشندگی از او دارد. او منشأ نور عالم انوار است و او سرآغاز طلوع خورشیدها و ماههاست. او کهربای جانها و عقلهاست و کعبه عرفان و شهود و وصل است.
باری، زهرا علیها السلام، کوثر قرآن، و جلوهی جمال و جلال خداست. ادامهی رسول است و همتای علی علیه السلام، حصن محکم ولایت است و آموزگار مکتب شهادت؛ تلاوت بیداری است و بهار سرشار دلهای آشنا. زهرا علیها السلام، معرف نهایت کمال زن است، اوج عروج یک انسان؛ و چشمهی غدیر در ادبستان معارف او جاری شد و غدیریها در دامان عصمتش به رویش رسیدند.
1) (1)
او، دریایی است بیکرانه، و کوهی است بر افراز همهی فرازها، از این روست که هر چه به قلهاش نزدیکتر شویم چشمانداز بیشتری میبینیم. سخنرانی او در مسجد، چون منشوری است که ابعادش به عدد زاویهی دیدها و حوادث روزهاست.
به هر روی، به عشق نوشیدن قطرهای از صاغر ولایتش و برگرفتن نمی از یم دریای قدسش جلوهای از جلوات و شمّهای از ملکاتش فروغ دیدگانمان باد.
آیا میتوان او را شناخت، شخصیت والایی که طنین فریادش در مسجد همپای ضربت علی علیه السلام در خندق است و جغرافیای خانهی گلیاش تاریخ انسان کامل را تفسیر میکند. او که وسعت سینهی سوزانش درس چگونگی دفاع از امام زمان خویش را تحلیل کرد و بانوی نمونه دیگری چون زینب علیها السلام را پرورش داد.
او که وجودش مشرق کلمات الهی بوده، و فروغ معرفةاللّه از آن ساطع بود.
دورهی جنینی انیس و همراز مادر بود، و با او سخن میگفت و غبار هجران از چهرهی مادر میزدود.(1)
الغدیر، ج 3، ص 18.
کانت تحدّث امّها و امّها تکتمة اذا النبی دخلا
فقال: یا بنت خویلد لمن تحدثین و البیت خلا
فقالت: الجنین فی بطنی غدا یؤنسنی حدیثها قال بلی
هی ابنتی و إنّها الانثی التی قد فقدت بفضلها المماثلا(2)
او که، چون از مادر متولد گردید سر به سجده نهاد و خدای را ستایش کرد.(3)
او که، شاخسار درخت طوبا در بهشت بیمانند بود؛ درختی که اصل آن رسول خدا و فرع آن فاطمه بود. در بستر امامت علی به رشد و شکوفایی رسید حسن و حسین میوهی آن درخت و شیعیان برگهای آن درختند.(4)
ابویعقوب بصری پیرامون این حدیث چنین سروده:
یا حبّذا دوحة فی الخلد نابتة ما فی الجنان لها شبه من الشجر
المصطفی اصلها و الفرع فاطمة ثمّ اللقاح علی سیّد البشر
والهاشمیان سبطاه لها ثمر و الشیعة الورق الملتف بالثمر
هذا مقال رسول اللّه جاء به اهل الروایات فی العالی من الخبر(1)
الغدیر، ج 3، ص 8.
او که زیباترین جلوههای آفرینش بود، کوکب دری، که فروزندهترین تابش را بر آسمان کرامت و عظمت داشت، گوهری بیبدیل و بیهمتا؛ که رسول خدا صلی الله علیه و آله در وصف او فرمود:
«لَوْ کَانَ الْحُسْنُ شَخْصاً لَکَانَ فَاطِمَةَ، بَلْ هِیَ أعْظَم، إنَّ فَاطِمَةَ إبْنَتِی خَیْرُ أهْلِ الأرْضِ عُنْصُراً وَ شَرَفاً وَ کَرَماً؛(2)او اسوهی آسمانی برای اهل ایمان است. از زندگانی معصومانهی او فروغ هدایت میتابد، عصارهی آفرینش و لطیفهی خلقت است».
محقق اصفهانی این حقیقت را چنین میسراید:
تمثلث رقیقة الوجود لطیفة جلّت عن الشهود
تطوّرت فی افضل الاطوار نتیجة الأدوار و الأکوار
تصوّرت حقیقة الکمال بصورة بدیعة الجمال
فإنّها الحوراء فی النزول و فی الصعود محور العقول(3)
در پرتو آفرینش او، لطیفهای از بیکران خلقت آشکار گردید. در بهترین افقهای برین تجلی کرد؛ و به رشد و بالندگی رسید. او ثمرهی زمانها سرشتها و طینتها است. حقیقت کمال در وجود او نمایان گردید. او جمال بدیع آفرینش بود. در تابش او از آسمان سیمای «حورا» درخشید و بازتاب این تجلی به سوی آسمان محور عقول را تحقق بخشید.
باری، این اشعار که ترجمانی از مفاهیم دهها روایت است، رفعت و مدحت این بانو را به نمایش میگذارد و افقهایی از مکانت عرشی این صدیقه را مینمایاند.
به هر حال، این حقیقت زمزمه همهی پارسایان است که:
«ففاطمة الزهراء قطب الاولیاء و العرفاء و معراج الانبیاء و الأوصیاء، صدرها خزانة الاسرار، و وجودها ملتقی الانوار، فهی حلقة الوصل بین انوار النبوة و انوار الامامة، فأبوها محمد «رسولاللّه» و بعلها علی وصیّه و خلیفته امام المتقین و امیرالمؤمنین، و منها أئمة الحق و الرّشاد و ارکان التوحید و ساسة العباد» (1)
فاطمةالزهراء لیلة القدر، ص 12.
او نور است و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«... فَالسَّمَاوَاتُ وَ الأرْضُ مِنْ نُورِ إبْنَتِی فَاطِمَةَ وَ نُورِ إبْنَتِی فَاطِمَةَ مِنْ نُورِاللّهِ...»(2)
امام صادق علیه السلام نیز در تبیین این حقیقت فرمود:
«جز خدا هیچ نبود پس خداوند «پنج نور» را از مشرق جلال و عظمت خود آفرید و برای هر یک از آن انوار اسمی از اسمهای خود را قرار داد؛ چرا که خدا «حمید» است و این نام در محمد صلی الله علیه و آله ظهور یافت و خدا «اعلی» است و این نام در علی علیه السلام تجلی کرد و برای خدا «اسماء حسنی» میباشد که در نامهای حسن و حسین آشکار گردید و از اسم «فاطر» خداوند، نام فاطمه علیها السلام بدرخشید؛ چون خداوند آن انوار را آفرید آنان را در میثاق قرار داد؛ سپس در طرف راست عرش جای گرفتند».
خدای متعال فرشتگان را نیز از نور آفرید، چون فرشتگان به این پنج نور نگریستند شأن و منزلت این انوار به آنان بزرگ جلوه نمود و تسبیح خدای متعال را از آنها فرا گرفتند... و آن هنگام که خداوند آدم علیه السلام را آفرید آن حضرت در یمین عرش این انوار فروزان را مشاهده کرد. از ساحت کبریایی از نام آنان جویا شد. خد ای متعال در پاسخ فرمود: «ای آدم! آنان برگزیدگان من هستند و آنان را از نور عظمت خود آفریدهام و از نامهای خود نامی برای آنها انتخاب کردهام. آدم عرض کرد پروردگارا! به حقی که تو بر آنان داری نامهای آنان را به من
بیاموز. باریتعالی آن اسامی را به آدم آموخت و فرمود: «ای آدم این اسمها در نزد تو امانت میباشد که غیر تو نباید به آن آگاه گردد آدم قبول کرد»(1)
ر. ک: الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء، ج 1، ص 334-289.
.بازتاب این حقیقت در قرآن چنین آمده:
«و خدا همهی نامها را به آدم بیاموخت، پس از آن، همهی اسماء را به فرشتگان عرضه کرد و گفت اگر راست میگویید مرا از نام اینها خبر دهید. گفتند تو را تنزیه میکنیم که ما دانشی جز آنچه تو به ما آموختهای نداریم که دانای فرزانه تنها تویی. گفت ای آدم فرشتگان را از نام ایشان آگاه کن و چون از نام آنها آگاهشان کرد گفت مگر به شما نگفتم که من نهفتههای آسمان و زمین را میدانم، آنچه را که شما آشکار کردهاید و آنچه را پنهان میداشتید میدانم»(2).
به هر روی، فاطمه علیها السلام نور تابناکی است که خداوند قنادیل مشعشع و فروزندهی عرش و فروغ آسمانها را از تلألؤ آن آفرید و شگفتا! که یازده زلالترین ذات مقدس معصوم نیز از مشرق نور او فروزان است(3). او نور است و از نور خداست و خدا نور آسمانها و زمین است(4). قرآن نیز نور و کتاب منیر است(5).
فاطمه، زهرا و زهره است، حورا انسیه است؛ چون بدر تمام و خورشیدی تابان بود که از پس ابر نمایان گردد.
آنگاه که فرشتگان و آسمان و زمین در ظلمت بودند، فروغ زهرا بر همهی آفاق نور افشاند. فروغ نور زهرا علیها السلام فرشتگان را به حمد و تسبیح خدا وا داشت و خداوند تمام ثواب آن تسبیح و تقدیس را برای فاطمه و شوهر و فرزندان و دوستداران آن حضرت قرار داد(6).
باری دهها حدیث با عبارات مختلف و افقهای گوناگون جلوهای از نورانیت فاطمه علیها السلام را به نمایش میگذارد و حجاب نور از چهرهی قدسی این کوکب دری برمیدارد. از سوی دیگر دانسته شد که قرآن نور و کتاب منیر است؛ بنابراین زهراء از منظر قرآن و قرآن از منظر فاطمه مصداق بارز نورٌ علی نور است و چون دو نور بر هم بدرخشند و دو بحر عصمت با هم ملاقات، از این تابش «نورٌ علی نور» گوهر سنت جاری میگردد سنتی که حجت خداست.
براستی میتوان برای نور تعریف و تبیین درستی ارائه کرد؟
آیا میتوان به نور نگریست و آن را تحلیل کرد و شناخت؛ یا آنکه هر چه به کانون نور نزدیکتر شویم افق دید و بینش ما محدودتر میشود. بدون شک کشف و درک صحیح واقعیات نه تنها کاری بسیار مشکل، بلکه در پارهای از امور غیرممکن است. و باید پذیرفت که: «أَنّ التعاریف للحقائق کلها لیست إلّا بیان بعض الآثار» و نیز: «العلم بحقائق الاشیاء صعب المنال جداً»(1)
مواهب الرحمن، ج 11، ص 127.
. بخصوص مقولاتی همانند: «روح، علم، وحی، موت، حیات وجود و نور؛ بنابراین وقتی نگاه بر افق حقیقتنمای این مقولات ممکن نیست پس تعریفی برای اینگونه حقایق در دسترس ما نیست وجز اندکی بر ستیغ این حقیقتنگری ندرخشد.و لذا به آثار و پیامدها باید روی آورد و از این منظر به وصف آن حقایق پرداخت. از این رو برای یک حقیقت دهها تعریف ارائه شده با آنکه ذات آن یک حقیقت است.
به همین دلیل در تعریف نور نیز گفتهها فراوان است:
بعضی در تعریف نور گفتهاند: «أَنّه کیفیة خاصة ظاهرة بنفسها»؛ و نیز گفتهاند: «و أَنّه خلاف الظلمة»؛ و نیز گفتهاند: «هو الظاهر فی نفسه المظهر لغیره»؛ و نیز گفتهاند: «أَنّه حقیقة الوجود»؛ و نیز گفتهاند: «أَنّه الصراط المستقیم الموصل للحقیقة»؛ و نیز گفتهاند: «أَنّه القوة، او الحلاوة فی الباطن، او الوصول الی الحق»(2).
بنابراین، باید پذیرفت که تعابیر و تعاریف گوناگون برای یک حقیقت، بیانگر آن است که شناخت آن ماهیت دور از دسترس انسان است و راهی برای شناخت واقعی آن حقیقت پیش روی انسان باز نیست؛ و اینکه گفتهاند حقایق دستیافتنی نیستند و فقط خواص و آثار آن برای انسان تعریف میگردد - تا آنکه ذهن را قانع سازد، اگر چه روح قانع نگردد - مطلبی علمی و مدلل است.
باری، مشرق تابان نور حقیقی که هیچگونه اختلاف تشکیکی در آن راه ندارد، مختص مبدء ذوالجلال و الاکرام است(3).
خداوند خود را با وصف نور میستاید:
اَللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ1 ؛ «نوری بینهایت از جمیع جهات».
«جلالاً و جمالاً و اشراقاً و ملکوتاً؛ و تمام انوار ساطع و جاری از دریای جبروت اوست».
خداوند در دعا چنین ستایش میگردد:
«یَا نُورَ النُّور، یَا مُنَوِّرَ النُّور، یَا خَالِقَ النُّور، یَا مُدَبِّرَ النُّور، یَا مُقَدِّرَ النُّور، یَا نُورَ کُلِّ نُور، یَا نُوراً بَعْدَ کُلِّ نُور، یَا نُوراً فَوْقَ کُلِّ نُور، یَا نُوراً لَیْسَ کَمِثْلِهِ نُور»(1).
بنابراین تمام عالم امکان پرتوی از فروغ نور او و فیضی از بحار انوار اوست. او از فرط نور خود پنهان است و حجاب او نور است.
به همین دلیل حکیم سبزواری در منظومه خود چنین سروده:
یا من هو اختفی لفرط نوره...
در دعا میخوانیم:
«اللهم رب النور العظیم...؛ نور فاطمه از نور خداست و از این افق نمایان است و برای او دو نور است».(2)
قرآن نیز نور خداست و نور حقیقتنماست. هر آنچه از این افق نمایان گردد از مصدر ذات ذوالجلال است، اگر کتابی آسمانی مشرق تابان تجلیات الهی گردد، و یا قلب پیامبری مطلعالانوار گردد، و یا صدیقهای معصومه چون فاطمه جلوهای تابان از این حقیقت باشد این تابشها و تجلیات از یک چشمه نور است و آن نور خداست که نور آسمانها و زمین است فاطمه بر این مکانت و ستیغ عظمت میدرخشد.
اوست که چنین ستایش میگردد:
«وَ نادیتَ فی الملأ العلی: أنا الفاطر و هی فاطمة، و بنورها ظهرت الاشیاء من الفاتحة إلی الخاتمه، فإسمها اسمک، و نورها نورک، و ظهورها ظهورک، و لا اله غیرک، و کل
کمال ظلّک، و کل وجود ظلّ وجودک، فلمّا فطرتها فطمتها عن الکدورات البشریه، و اختصصتها بالخصائص الفاطمیة، مفطومة عن الرعونات العُنصریه، و نزّهتها عن جمیع النقائص، مجموعة من الخصائل المرضیّه؛ بحیث عجزت العقول عن ادراکها، و الناس فطموا عن کنه معرفتها، فدعا الاملاک فی الافلاک بالنوریة السماویة و بفاطمة المنصوره،... ام السبطین و اکبر حج اللّه علی الخافقین، ریحانة سدرة المنتهی، و کلمة التقوی، و العروة الوثقی، و ستراللّه المرفی، و السعیدة العظمی، و المریم الکبری، والصلاة الوسطی، و الانسیة الحوراء، التی بمعرفتها دارت القرون الاولی، و کیف احصی ثناها، و إنّ فضائلها لا تحصی، و فواضلها لا تقضی، البتول العَذراء، و الحرّة البیضاء، ام ابیها و سیدة شیعتها و بنیها، ملکة الانبیاء، الصدیقة فاطمة الزهراء علیها السلام».
نعم ما قال:
خجلاً من نور بهجتها تتواری الشمس فی الافق
وحیاءً من شمائلها یتغطّی الغصن فی الورق(1)
فاطمة الزهراء بهجة قلب المصطفی، احمد رحمانی بحرامی، ج 1، ص 24، نقلاً من الخصائص الفاطمیه.
او که:
«... قد اشرقت الجنان من حسن وجهها...»(2).
بدون تردید، جمالی که جنان را نورباران سازد، جلوهی عبادتش در محراب بندگی، مدینه را نورباران خواهد ساخت.
ابان بن تغلب میگوید:
قلت لابی عبداللّه الصادق علیه السلام یابن رسول اللّه لم سمّیت الزهراء بالزهراء، فقال لِأَنّها تزهر لامیرالمؤمنین فی النهار ثلاث مرات بالنور، کان یزهر نور وجهها نوراً ابیض عند صلاة الغداة، و الناس فی فراشهم فیدخل بیاض ذلک النور الی حجراتهم بالمدینه....(3)
آری، نوری که مدینه را روشن و خانهی اصحاب در پرتو آن روشن میشد، سرانجام در چهرهی امام حسین نمایان شد و سیمای ذوات مقدس امامان به آن فروغ منور گردید.
مشکاة نوراللّه جلّ جلاله زیتونة عمّ الوری برکاتها
هی قطب دائرة الوجود و نقطة لما تنزلت اکثرت کثراتها
هی احمد الثانی و احمد عصرها هی عنصر التوحید فی عرصاتها(1)
فاطمةالزهراء لیلة القدر، ص 18.
اکنون بر این مشرق تابناک، باید نگاه فاطمه به قرآن را نگریست. نگاهی که مصداق «نورٌ علی نور» است و در این ساحت قدسی باید فاطمه و قرآن را زیارت کرد. چون دو نور، نظارهگر یکدیگرند، حجابی در کار نیست، حتی حجاب نور. بنابراین باید گفت که فاطمه خود تفسیر و ترجمان قرآن است. و قرآن با تمام آفاق نورانیش، ظاهر و بطون عرشی خود بر آن حضرت تجلی کرده و سرچشمه معرفت نیز در بازتاب این نور «نورٌ علی نور» است و فروغ هدایت و معرفت از آن ساطع و نمایان است. بر افقهای گوناگون دینی فروغ و فروز هدایت میپراکند از قرآن میگوید و قرآن وصف جمال اوست.
مگر نه این است که ابن عباس میگوید پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
«همانا قرآن به چهار قسمت تقسیم شده است: یک چهارم آن در جلالت من و اهلبیت من است و یک چهارم آن در بیان رذیلت دشمنان ماست و یک چهارم آن در بیان حلال و حرام خداوند و یک چهارم باقیمانده آن در بیان واجبات و احکام نازل شده است».
و در پایان فرمود:
«همانا خداوند کرائم قرآن را در شأن علی علیه السلام نازل کرد»(2).
و نظیر این روایت را اصبغ بن نباته از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«ثلث قرآن در بیان فضیلت ما اهلبیت نازل گردیده و ثلث آن در سرزنش دشمنان ما نازل شده است و ثلث آن پیرامون فرائض و سنن و معارف اسلامی است»(3).
«المصحف و ما ادراک ما المصحف»؛ صحیفهای بیضاء و نورانی است. کتابی است که امام صادق علیه السلام به وجود آن افتخار میکند و آن را سرچشمه علوم معرفی میکند و میفرماید: «علم ما یکون» در آن موجود است.
آن حضرت میفرماید:
«... وَ إنَّ عِنْدَنَا لَمُصْحَفُ فَاطِمَةَ علیها السلام، وَ مَا یُدْرِیهِمْ مَا مُصْحَفُ فَاطِمَةَ علیها السلام؟ قَالَ قُلْتُ: وَ مَا مُصْحَفُ فَاطِمَةَ علیها السلام؟ قَالَ: مُصْحَفٌ فِیهِ مِثْلُ قُرآنِکُمُ هذا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ، وَ اللّهِ مَا فِیهِ مِنْ قُرآنِکُمْ حَرْفٌ وَاحِدٌ...»(1)
اصول کافی، ج 1، ص 239، ح 1.
شگفتا: حماد بن عثمان میگوید: شنیدم که امام صادق علیه السلام میفرمود:
«در سال 128 زنادقه ظهور کنند و من این راز را از مطالعهی مصحف فاطمه دریافتم».
عرض کردم مصحف فاطمه چیست؟ فرمود:
«چون خدای تعالی جان پیغمبر را گرفت و آن حضرت همنشین رفیق اعلی شد فاطمه علیها السلام از وفات آن حضرت تا آنجا اندوهناک شد که جز خدای عزوجل نداند...».(2)
در حدیثی دیگر امام صادق علیه السلام فرمود:
«فاطمه علیها السلام پس از پدر، هفتاد و پنج روز زنده ماند. اندوه سختی از مرگ پدر در دل داشت. جبرئیل برای تسلیت و آرامش او نزد او میآمد و نسبت به پدرش به او تسلیت میگفت و او را دلداری میداد و از حال پدر و مکان آن حضرت به او گزارش میداد و آنچه را در آینده نسبت به ذریهی او رخ میداد به او گزارش میداد و علی علیه السلام آنها را مینوشت»(3).
باری، مصحفی به فاطمه علیها السلام نازل گردید که رایحه وحی به همراه داشت از سر چشمه علم ازلی حضرت حق جاری بود.
امام صادق علیه السلام در تبیین این حقیقت فرمود:
«... وَ خَلَّفَتْ فَاطِمَةُ مُصْحَفاً مَا هُوَ قُرآن، وَ لَکِنَّه کَلامٌ مِنْ کَلَامِ اللّهِ أنْزَلَهُ عَلَیْهَا، إملاء رسول اللّه وَ خَط علی»(1)
بحار، ج 26، ص 41، ح 73 به نقل عن البصائر؛ بصائر الدرجات، ص 155 با کمی زیادة؛ القطرة، ج 1، ص 364، ح 254.
.این که امام صادق علیه السلام به کرات میفرمایند این صحیفه قرآن نیست بیانگر شباهت این کتاب آسمانی با قرآن است و این که این کتاب نیز از سرچشمه علم لایزال حق جاری شده و امین وحی «جبرئیل» آن را نازل کرده است، بدون شک سخن، سخن خداست. جبرئیل از خود چیزی نمیگوید او امین خداوند است و هر آنچه خداوند فرمان دهد همان را انجام میدهد.
از این منظر است که امام صادق علیه السلام مکرر به آن کتاب مینگریست، جام جهاننمای آن حضرت بود؛ آن حضرت فرمود: «کنت أنظر فی کتاب فاطمه علیها السلام...»(2).
و نیز، صحیفه یکی از آن دو کتابی است که امام صادق علیه السلام در تبیین آن فرمود:
«واللّه إنّ عندی لکتابین...» دو کتابی که تاریخنامه از زندگانی همه پیامبران و همه سلاطینی است که بر زمین سلطنت و حکمرانی کردهاند(3). و آن کتابی است که به عنوان ناموس خاندان عترت مزین است.
حبابه و البیة به حضرت امام صادق میگوید:
إِنَّ لِی إبْنَ أخ وَ هُوَ یَعْرِفُ فَضْلَکُمْ وَ إِنِّی احِبُّ إِن تُعلّمنی أَمِنْ شِیعَتِکُمْ هُوَ؟ قال: «وَ مَا اسْمُه؟» قالت فلان بن فلان... «فقال یا فلانه هات الناموس، فجاءت بصحیفه...»(4).
شگفتا! صحیفه، ناموس خاندان عترت و شناسنامه شیعیان تا قیامت است. و هر آن کس که به گوهر تشیع آراسته گردد، نامش در این کتاب آمده است.
افزون بر چهل حدیث ساحت «مصحف» را میستاید(5)و افقهایی از این مصحف آسمانی را فرا روی دوستان اهل بیت علیهم السلام قرار میدهد.
این کتاب همانند وحی است و زلال آسمانی است که از سرچشمهی علم خدا به وسیلهی امین وحی، جبرئیل بر جان فاطمه جاری گردید.
قدسی و ملکوتی بودن این مصحف چنان است که از آن فروغ قرآنی ساطع بود و آن چنان در نزد ائمه هدی علیهم السلام از مکانت قدسی برخوردار بود که بعضی از اصحاب تصور میکردند که قرآن است. از این رو ذوات مقدس ائمه علیهم السلام بارها هشدار دادند که این مصحف قرآن نیست:
«أما واللّه ما هو بالقرآن»(1)
بصائر الدرجات، ص 151، ح 2؛ بحار، ج 26، ص 38، ح 69.
.ولی همان فروغ تابناک است و از سرچشمه وحی تجلی کرده و امین وحی آن را بر جان فاطمه نازل کرده است.
مصحف قابل تعریف و شناخت نمیباشد و بیکران دانش الهی است که خداوند در هفتاد و پنج روز به فاطمه آموخت، خدایی که در یک شب قرآن را بر قلب رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل کرد و نیز رسول خدا که در یک لحظهی آسمانی، آفاق هزار باب علم که از هر بابی هزار باب علم باز میگردد در جان علی گشود؛ لیلةالقدر فاطمه چه گسترده و دامنهدار است و هفتاد و پنج روز آن حضرت در پرتو تابش علم خداست.
همین افق بلند و مکانت آسمانی مصحف است که ذوات مقدس أَئمه هدی علیهم السلام بوجود مصحف افتخار میکنند و آن را مشرق تابان رخدادها و علم «بما یکون» تا قیامت میدانند.
امامی که خود در فرهنگ اسلامی از اوج مکانت قدسی برخوردار است، او فروزندهترین ستاره آسمان نبوت است.
امامتی که دهها آیه و حدیث مقام او را تبیین میکند، و مکانت آسمانی او را ارج مینهد و فاطمه علیها السلام نیز به پاسداشت این منزلت است که بر کودتاگران سقیفه بانگ میزند که چرا حقیقت را دگرگون کردید:
«وَیْحَهُمْ أنّی زَحْزَحُوهَا عَنْ رَوَاسِیَ الرِّسَالَةِ، وَ قَوَاعِدِ النُّبُوَّة، وَ مَهْبِطَ الرَّوْحِ الأمِین، ألطَّیِّبِینَ بِاُمُورِ الدُّنْیَا وَ الدِّین»(2).
وای بر آنان! چرا نگذاشتند حق در مرکز خود قرار یابد، و خلافت بر پایههای نبوت استوار ماند، آنجا که فرودآمد جبرئیل امین است، و چرا نگذاشتند حکومت به عهده آن که آگاه به امور دنیا و دین است قرار گیرد.
به هر روی، فاطمه علیها السلام بر آنان فریاد میزند و هشدار میدهد؛ چرا که نگذاشتند امامت اسلامی از همان مطلعی که نبوت از آن ساطع است، تجلی کند، چرا امامت را که یک مقام قدسی و الهی بود و از افق ملکوت میدرخشید زمینی و انتخابی جلوه دادند.
امام باقر علیه السلام در تبیین مقام و مکانت امامت فرمود:
فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا...1 فقال یا اباخالد
«ألنُّورُ، وَ اللّهِ الْأئِمَّة»(1)به خدا سوگند مقصود از نور در این آیه پیشوایان از آل محمد میباشند.
و نیز همین فروغ در سخن امام کاظم میدرخشد آن حضرت فرمود:
«ألإمَامَةُ هِیَ النُّور»(2).
در حدیثی نادر و جامع امام علی بن موسی الرضا علیهما السلام به تبیین امامت میپردازد و افقهای این مکانت آسمانی را روشن و فراروی مسلمانان مینهد. آن حضرت در پاسخ به عبدالعزیز بن مسلم در حدیثی طولانی میفرماید: «ای عبدالعزیز! این مردم نادانند و در معرفت دین خود حیران و فریبخورده، همانا خدای عزّوجل جان رسول خود را نگرفت، تا دینی را برای او کامل کرد و قرآنی به او نازل کرد که شرح همه چیز در آن است. حلال و حرام و حدود و احکام و آنچه مردم بدان نیاز دارند همه را در آن بیان کرده است و فرموده است:
ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ4 .
در آخرین سفر رسول خدا «حجةالوداع» نیز این آیه بر پیامبر خدا نازل گردید:
اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ5
«امروز دین را برای شما کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را برای شما پسندیدم تا دین شما باشد».
«... وَ أمْرُ الإمَامَةِ مِنْ تَمَامِ الدِّین(1)
اصول کافی، کتاب الحجة باب نادر جامع فی فضل الامام و صفانه، ص 385، ح 1.
امر و فرمان امامت کمال و تمام دین و نعمت الهی است».رسول خدا صلی الله علیه و آله از دنیا نرفت تا برای مردم همهی معالم و معارف دینی را بیان کرد و راه را برایشان روشن ساخت و آنها را بر جاده حق رهنمون ساخت و علی علیه السلام را رهبر و پیشوای آنان قرار داد و از چیزی که مورد نیاز امت باشد چیزی فرو نگذاشت تا آن را بیان نمود. هر که گمان برد که خداوند دینش را کامل نکرده است کتاب خدا را رد کرده است و هر که کتاب خدا را مردود سازد، کافر است.
آگاه باش! آیا مردم قدر و مکانت امامت را میشناسند تا امام را اختیار و انتخاب کنند.
«إنَّ الْإمَامَةَ أجَلُّ قَدْراً وَ أعْظَمُ شَأناً وَ أعْلی مَکَاناً...؛ همانا امامت اندازهای فراتر و مقامی والاتر و موقعیتی برتر و آستانی رفیع و منیع، و عمقی ژرفتر از آن دارد، که مردم با عقل خود بدان رسند و با اندیشه خود آن را درک کنند و امامی همتای این مکانت آسمانی برگزینند».(2)
امامت، مقامی است که حضرت ابراهیم علیه السلام پس از آن که به مقام نبوت و خلّت رسید، خدایش او را به این مقام مزین نمود و نامش را به وسیلهی آن مقام و مرتبت بلند آوازه نمود و فرمود:
إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً...3 خلیل از شادمانی این تشرّف، عرض کرد: قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی ؛ و از ذریه و نژادم، هم؟ خدای متعال فرمود: قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ4 ؛ عهد و فرمان من به ظالمان نخواهد رسید.
این آیه امامت و پیشوایی هر ستمگری را تا روز قیامت باطل کرد. و امامت را مخصوص برگزیدگان پاک قرار داده است.
سپس خداوند، ابراهیم را گرامی داشت و امامت را در ذرّیه و نژاد برگزیدهی او نهاد و فرمود:
«اسحاق و یعقوب را به او غنیمت بخشیدیم و همه را شایسته نمودیم و آنها را رهبرانی قرار دادیم که به دستور ما هدایت میکردند و انجام کارهای خیر را به آنها وحی کردیم و به پا داشتن نماز و پرداخت زکات را و تنها ما را عبادت میکردند»(1)
انبیاء / 72-73.
.این امامت همیشه در ذرّیه او بود و از هم ارث میبردند و قرن به قرن تا زمان رسالت پیامبر خدا رسید و تجلی اعظم رخ داده این مقام امامت به آن حضرت رسید و به دستور خدا، پیامبر این خلعت آسمانی را به علی واگذار نمود. آنچنان که خدای متعال بدان فرمان داده بود و پس از او به ذرّیه برگزیدهاش منتقل گردید. آنان که خدا به آنها علم و ایمان داده و در شأنشان فرموده است: وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمانَ...2 ؛ و کسانی که به علم و ایمان مزین شدند گویند همانطور که خدا در کتابش خبر داده بود... آنها فرزندان علی علیه السلام هستند تا قیامت؛ زیرا پس از محمد صلی الله علیه و آله پیغمبری نخواهد بود.
«فَمِنْ أیْنَ یَخْتَارُ هؤُلَاء الْجُهَّال؟»(2)این جاهلان از چه روی، برای خود امام میتراشند، با آنکه:
«إنَّ الْإمَامَةَ هِیَ مَنْزِلَةُ الْأنْبِیَاء، وَارِثُ الْأوْصِیَاء...»(3)امامت مقام پیامبران و میراث اوصیاء آنان است.
امامت خلافت و جانشینی از سوی خدا و رسول است. و مقام امیرالمؤمنین و میراث حسن و حسین است.
«إنَّ الْإمَامَةَ زِمَامُالدِّینِ، وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینِ، وَ صَلَاحُ الدُّنْیَا وَ عِزَّ الْمُؤْمِنِین...؛ همانا امامت زمام دین و نظام مسلمین و عزت مؤمنین است».
«إنَّ الْإمَامَة اسُّ الْإسْلَامِ النّامِی وَ فَرُعُهُ السّامِی(4)...؛ امامت بنیان و اساس اسلام بالنده و شاخسار برین آن است».
به وسیلهی امامت، نماز و روزه، زکات و حج و جهاد بر پا میشوند، غنیمت و صدقات فراوان میگردند، حدود و احکام اجرا میشوند، مرزها و نواحی کشور مصون میماند، امام
حلال و حرام خدا را آشکار میکند و حدود خدا را بر پا میدارد و از دین خدا دفاع میکند و با حکمت و پند نیک و برهان رسا مردم را به راه خدا دعوت مینماید.
«ألْإمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلَّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ...؛ امام خورشید فروزنده آسمان هدایت است که جهان را به امواج نورانی خود فروزان ساخته و بر افقی میدرخشد که دست و دیدهی مردم بدان نمیرسد».
امام مهتاب روشنیبخش و چراغ فروزنده، نور ساطع و ستارهی هدایت در تاریکی شبها و تنهایی بیابانها و گرداب دریاها است.
امام آب گوارایی برای تشنگان هدایت و رهبر به حق و نجاتبخش از نابودیهاست.
امام چون آتشی، حرارت زندگی برای سرمازدگان است و دلیلی در تاریکیهاست که هر که از آن جد ا شود هلاک میگردد.
امام ابری است بارنده، بارانی است سیلآسا، آفتابی است فروزان، و آسمانی است سایهگستر، و زمینی است گسترده و چشمهای جوشنده و غدیر و باغی است.
امام همدمی است یار و رفیق، پدری است مهربان، و برادری است دلسوز، و مادری است مهربان و نیکوکردار نسبت به فرزند خردسال، و پناهگاه بندگان خدا، در ترسها و پیشامدهای ناگوار است.
امام، امین خدا در میان مخلوق، و حجت و رهنمای او بر بندگان، و خلیفهی اوست در بلاد و دعوتکننده به سوی خدای «عزّوجلّ» و دفاعکننده از حقوق خدای «جل جلاله» است، امام از گناهان پاک و منزه از عیوب است، به گوهر دانش آراسته و به حلم و بردباری مزین است.
او نظام دین و عزّت مسلمین و موجب خشم منافقین و نابودی کفّار است.
«ألْإمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ، لَا یُدَانِیهِ أحَدٌ..»؛ امام یگانه روزگار خویش است، هیچ کسی با او همتا و هیچ دانشمندی با او همتا نیست. جایگزینی ندارد و همانند و نظیری برای او نمیباشد، معدن فضیلت ذاتی است بدون آن که در طلب و اکتساب آن باشد، این آبشار فضل از سوی «مفضّل وهّاب» بر جان او جاری شده است.
کیست که بتواند امام را بشناسد و بتواند او را انتخاب کند؟ هیهات هیهات!
خردها در توصیف آن گمراهند و خاطرها در گمگاه، عقلها سرگردان و چشمها بیبصیرت، بزرگان در این مقام کوچکند و حکیمان در حیرت، بردباران کوتهنظر و هوشمندان
گیج و نادان، شعرا لال و گنگند و ادیبان درمانده، و سخنرانان بیزبان؛ شرح یک مقامش نتوانند و وصف یکی از فضائلش ندانند، همه به عجز و ناتوانی معترفند، چگونه توان کنهش را وصف کرد و اسرارش را فهمید؟ چطور کسی به جای او ایستد و حاجت مربوط به او برآورد؟ نه چطور؟ از کجا؟ او در مقام خود اختری است فرزونده که برافروزد، و از دسترس دستیازان و وصف واصفان فراتر است. انتخاب بشر کجا به این پایه رسد؟ عقل کجا و مقام امام کجا؟ «فَأینَ الْإخْتِیارُ مِنْ هَذَا، وَ أینِ الْعُقُولُ عَنْ هَذَا، وَ أینَ یوجَدُ مِثْلُ هَذَا؟!»
به هر روی، کجا چنین شخصیتی یافت شود! گمان برند که در غیر خاندان رسول صلی الله علیه و آله امامی یافت شود؟ خودشان تکذیب خود کنند، بیهوده آرزو برند و به گردنهی بلند لغزانندهای گام نهند که آنها را به نشیب پرتاب کند، خواهند به عقل نارسای خود امامی سازند و به رأی گمراهکنندهی خود پیشوایی پردازند؛ جز دوری از مقصد حق بهره نبرند، خدا آنها را بکشد، آخر تا کی دروغ گویند، به پرتگاه درآمدند و دروغ بافتند و سخت به گمراهی افتادند و به سرگردانی گرفتار شدند. دانسته و فهمیده امام خود را گذاشتند و پرچم باطل افراشتند:
وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَ کانُوا مُسْتَبْصِرِینَ1 ؛
«شیطان کارشان را برابرشان آرایش داد و آنها را از راه باز گرداند؛ با آنکه حق فراروی آنها قرار داشت».
از انتخاب و گزینش خدای «جلّ جلاله» و رسول او، روی برتافتند و به انتخاب خویش گرائیدند با آنکه قرآن به آنان هشدار دهد که:
«پروردگار تو بیافریند آنچه بخواهد، و انتخاب کند. آنان در کار خود اختیاری ندارند، منزه است خدا و برتر است از آن چه شریک او شمارند»(1).
و نیز میفرماید:
«برای هیچ مرد و زن با ایمانی اختیاری در برابر حکم خدا و رسولش در امری از امورش نیست»(2).
و نیز میفرماید:
«چیست برای شما، چگونه داوری میکنید، آیا کتابی شما راست که از آن آموختهاید، که آنچه را شما انتخاب میکنید از آن شماست، و یا ما سوگند خوردهایم که شما تا روز قیامت میتوانید هر حکمی برانید، ای پیامبر! از ایشان جویا شو که این کتاب بر کدامشان نازل شده است؟ نکند شرکایی دارند که در قیامت با شفاعت آنها دارای سرنوشتی برابر با مسلمانان میشوند، اگر چنین است پس شرکایشان را معرفی کنند اگر راست میگویند»(1)
قلم / 36-41.
.و نیز فروغ وحی است:
«آیا در قرآن تدبر نکنند، یا قفل بر دل دارند یا خدا دلشان را مهر کرده و نمیفهمند»(2).
و نیز در قرآن چنین آمده:
«و مانند کسانی مباشید که گفتند شنیدیم و حال آن که نمیشنوند، همانا بدترین جانداران نزد خدا کر و گنگهایی هستند که عقل ندارند، اگر خدا در آنان خیری میدانست آنان را شنوا میساخت هرچند اگر هم میشنیدند پشت کرده و رو بر میگرداندند»(3).
و یا گویند:
«شنیدیم و عمداً مخالفت کردیم»(4)
و نیز در قرآن آمده:
«آن فضل و برتری است که خدا به هر که خواهد دهد و خدا صاحب فضل بزرگ است»(5).
به هر روی، امام علیه السلام پس از تبیین مکانت عرشی امامت و افقهای روشن آن که فقط با جعل اشراقیه نورانیه الهیه، امام برگزیده میشود، این فروغ و حقیقت را به پرتو آیات قرآن
مزین و مدلل ساخته، و در ادامهی سخن خود میفرماید:
«فَکَیْفَ لَهُمْ بِإخْتِیَارِ الْإمَام»؟! چگونه میتوانند امام را انتخاب کنند با آنکه امام باید:
1 - دانای مطلق باشد؛
2 - پیشوا و رهبری باشد که هرگز از بار سنگین مسؤولیت شانه خالی نکرده و نکول ننماید؛
3 - معدن قدس و طهارت، نور و زهد، علم و عبادت باشد؛
4 - از سوی رسول خدا معین شده باشد؛
5 - از نژاد فاطمهی زهرا باشد؛
6 - در نسب او تیرگی و گفتگو نباشد و از بالاترین خاندان در قبیلهی قریش و برگزیده از هاشم و عترت رسول اکرم و مرضی خدای «عزّوجلّ» باشد؛
7 - شرف اشراف و زادهی عبد مناف باشد؛
8 - موجب بالندگی علم گردد و دارای مقام کامل بردباری و حلم باشد؛
9 - مملو و لبریز از معنویات امامت و دانای به تدبیر و سیاست باشد؛
10 - واجب الاطاعه باشد و به امر خدا قیام کند؛
11 - ناصح بندگان خدا و حافظ دین خدای عزوجل باشد.
خداوند به پیامبران و امامان علیهم السلام توفیقی خاص عنایت کرده و آنان را از مخزن علم و حکمت خود عطا فرموده است. دیگران را از آن دانش و حکمت بهرهای نیست از این رو آنان از همه برترند و علمشان سرآمد دانش روزگار است.
هین مکش بهر هوا آن بار علم تا شوی راکب تو برد هوار علم
هین بکش بهر خدا این بار علم تا ببینی در درون انبار علم
از هواها کی رهی بی جام هو ای ز هو قانع شده با نام هو
خویش را صافی کن از اوصاف خویش تا به بینی ذات پاک صاف خویش
بینی اندر دل علوم انبیاء بی کتاب و بی معیر و اوستا (1)
معارف نهجالبلاغه در شعر شاعران، ص 339.
-1) (1)
خداوند در قرآن میفرماید:
«آیا کسی که رهبری به حق کند شایستهی پیروی و هدایت است یا آن که خود نیازمند هدایت است، چه شده شما را؟ چگونه قضاوت میکنید»(1)
یونس / 35.
.و یا میفرماید:
«به هر که حکمت داده شد خیر بسیار داده شده و جز خردمندان یادآور آن نباشند»(2).
و نیز پیرامون طالوت میفرماید:
«به راستی خدا او را بر شما برگزید و افزونی در علم و جسم داد، خدا به هر که خواهد ملکش را بدهد، خدا واسع و داناست»(3).
و درباره پیامبر خود «محمد صلی الله علیه و آله» میفرماید:
«کتاب و حکمت را بر تو فرو فرستاد و آنچه نمیدانستی تعلیمت کرد و فضل خدا بر تو بزرگ است»(4).
و پیرامون ائمه هدی علیهم السلام از اهل بیت پیامبر و ذرّیه آن حضرت که جلوههای خاندان ابراهیماند چنین فرماید:
«آیا حسد برند به مردم در آنچه خدا از فضل خود به آنها داده، محققاً عطا کردیم به آل ابراهیم کتاب و حکمت را و به آنها ملک بزرگی بخشیدیم * برخی بدان ایمان داشته و برخی نداشته، آتشی افروخته به قدر کفایت دارد»(5).
امام علیه السلام در ادامه میفرماید:
«وَ إنَّ الْعَبْدَ إذَا اخْتَارَهُ اللّهُ «عزّوجلّ» لِاُمُورِ عِبَادِهِ، شَرَحَ صَدْرَهُ لِذَلِکَ، وَ أوْدَعَ قَلْبَهُ یَنَابِیعَ الْحِکْمَةِ، وَ ألْهَمَهُ الْعِلْمَ إلْهَاماً...»؛ همانا چون خداوند بندهای را برای اصلاح و
اجرای امور بندگانش برگزیند او را به شرح صدر میآراید و در دلش چشمههای حکمت و زلال فرزانگی جاری میکند. دانش خود را از راه الهام به او بیاموزد، تا در پاسخ هیچ سؤالی در نماند و از حق و حقیقت سرگردان نشود، زیرا از طرف خداوند، معصوم است و مشمول کمک و تأییدات اوست. از خطا و لغزش و برخورد نادرست در امان است.
خداوند او را به این صفات مزین ساخته تا حجت بالغه بر تمام بندگانش باشد و گواه او بر همهی مخلوقاتش، این فضل و علو رتبت از سوی خداوند است که به هر که خواهد عطا میکند و خدا دارای فضل بزرگی است.
«تَعَدَّوا - وَ بَیْتِ اللّهِ - الْحَقَّ، وَ نَبَذُوا کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِم...»؛ سوگند به کعبه به حریم حق تجاوز کردند و کتاب خدا را پشت سر انداختند.
«کیست گمراهتر از آنکه پیرو هوی و هوس خویش است، بدون راهنمایی خدا، به درستی که خداوند مردم ستمگر را هدایت نمیکند»(1)
قصص / 50.
.و میفرماید:
«و این جدال عداوت بزرگی است نسبت به خدا و به کسانی که ایمان آوردهاند و خداوند مهر میزند بر هر قلبی که متکبر و جبّار باشد»(2).
این حدیث شریف(3)افقهایی از مقام و ملکوت قدسی «امامت» را روشن و نمایان میسازد. محتوای آسمانی آن که جلوههایی از باطن و ظاهر، تفسیر و تأویل قرآن در آن موج میزند، بهترین گواه و سند صحت این حدیث شریف است.
به راستی، به جز ذات مقدس معصومی چون امام هشتم که زلالترین حقیقت آسمانی است چه کسی میتواند سخنانی با این محتوا و آفاق بلند بیان فرماید، به همین دلیل با آن که حدیث از نظر سند مرفوعه است و عبدالعزیز بن مسلم نیز در هیچ کتاب رجالی، به جز رجال شیخ تعریف نشده، بزرگان عرصه دین و معرفت ساحت حدیث را ستوده و به عنوان «روایة مبسوطة شریفه» آن را مزین ساختهاند.
به هر روی، ساحت قدسی امامت در آیات و روایات تبیین گردیده و فروغ جعل اشراقیه الهیه دانسته شده است.
امام صادق علیه السلام در خطبهای آراستگی آسمانی امام را اینگونه بیان میفرماید:
«إِنَّ اللّهَ «عَزَّوَجَلَّ» أَوْضَحَ بِأَئِمَّةِ الْهُدی مِنْ أَهْلِ بَیْتِ نبیّنا عَنْ دِینِهِ، وَ أَبْلَجَ بِهِمْ عَنْ سَبِیلِ مِنْهَاجِهِ، وَ فَتَحَ بِهِمْ عَنْ بَاطِنِ یَنَابِیعِ عِلْمِهِ، فَمَنْ عَرَفَ مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله وَاجِبَ حَقِّ إِمَامِهِ وَجَدَ طَعْمَ حَلَاوَةِ إِیمَانِهِ، وَ عَلِمَ فَضْلَ طَلَاوَةِ إِسْلَامِهِ؛ لِأَنَّ اللّهَ «تَبَارَکَ وَ تَعَالی» نَصَبَ الْإِمَامَ عَلَماً لِخَلْقِهِ، وَ جَعَلَهُ حُجَّةً عَلی أَهْلِ مَوَادِّهِ وَ عَالَمِهِ، وَ أَلْبَسَهُ اللّهُ تَاجَ الْوَقَارِ، وَ غَشَّاهُ مِنْ نُورِ الْجَبَّارِ، یَمُدُّ بِسَبَبٍ إِلیَ السَّمَاءِ، لَا یَنْقَطِعُ عَنْهُ مَوَادُّهُ، وَ لَا یُنَالُ مَا عِنْدَاللّهِ إِلَّا بِجَهَةِ أَسْبَابِهِ، وَ لَا یَقْبَلُ اللّهُ أَعْمَالَ الْعِبَادِ إِلَّا بِمَعْرِفَتِهِ، فَهُوَ عَالِمٌ بِمَا یَرِدُ عَلَیْهِ مِنْ مُلْتَبِسَاتِ الدُّجی، وَ مُعَمِّیَاتِ السُّنَنِ، وَ مُشَبِّهَاتِ الْفِتَنِ،... حُجَجُ اللّهِ وَ دُعَاتُهُ وَ رُعَاتُهُ عَلی خَلْقِهِ، یَدِینُ بِهَدْیِهِمُ الْعِبَادُ، وَ تَسْتَهِلُّ بِنُورِهِمُ الْبِلَادُ، وَ یَنْمُو بِبَرَکَتِهِمُ التَّلَادُ، جَعَلَهُمُ اللّهُ حَیَاةً لِلْأَنَامِ، وَ مَصَابِیحَ لِلظَّلامِ وَ مَفَاتِیحَ لِلْکَلَامِ، وَ دَعَائِمَ لِلْإِسْلَامِ، جَرَتْ بِذَلِکَ فِیهِمْ مَقَادِیرُ اللّهِ عَلی مَحْتُومِهَا، فَالْإِمَامُ هُوَ الْمُنْتَجَبُ الْمُرْتَضی، وَ الْهَادِی الْمُنْتَجی، وَ الْقَائِمُ الْمُرُتَجی، إصْطَفَاهُ اللّهُ بِذَلِکَ، وَ اصْطَنَعُهُ عَلی عَیْنِهِ فِی الذَّرِّ حِینَ ذَرَأَهُ، وَ فِی الْبَرِیَّةِ حِینَ بَرَأَهُ، ظِلّاً قَبْلَ خَلْقِ نَسَمَةٍ عَنْ یَمِینِ عَرْشِهِ، مَحْبُوّاً بِالْحِکْمَةِ فِی عِلْمِ الْغَیْبِ عِنْدَهُ، إِخْتَارَهُ، بِعِلْمِهِ، وَ انْتَجَبْهُ لِطُهْرِهِ..»(1)
همان، ح 2.
.باری درخشش ساحت امام از زبان امام صادق علیه السلام نیز به این شرح است: آن حضرت فرمود: «خدای «عزّوجلّ» به وجود ائمه هدی علیهم السلام از خاندان رسول صلی الله علیه و آله فروغ دین خود را نمایان ساخت و به وسیلهی آن ذوات مقدس راه و روش خود را آشکار نمود و عمق چشمهی
1) (1)
دانش خود را شکافته، و جاری ساخت. هر کس از امت محمد صلی الله علیه و آله حق واجب امامش را بشناسد، طعم شیرین ایمان را چشیده و زیبایی برین اسلامش را درک کند؛ زیرا خدای تبارک و تعالی امام را رهبر خلق خود قرار داد و او را حجت بر اهل عالم قرار داد.
تاج وقار بر سر او نهاد و نور جبروتش او را فرا گرفته، با ریسمانی ممدود او را آسمانی ساخته و آبشار فیوضاتش بر او جاری، و از او قطع نشود و آنچه نزد خداست جز به وسیلهی او تبیین نگردد، و اعمال بندگان در پرتو معرفت به او پذیرفته میگردد. او به امور مشتبه و تیره و سنتهای کور و درهم و فتنههای پیچیده داناست، خداوند امامت را در نسل امام حسین قرار داده و از فرزندان آن حضرت انتخاب میکند. امامی برمیگزیند که رهبر و هادی و روشنگر و سرپرست و حجت و عالم است، امامانی از طرف خدا که به حق رهبری کنند، و بدان دادگستری نمایند، حجتهای خدا و دعوتکنندگان به حق و رعایت کنندگان خلق که به برکت رهبری آنها بندگان هدایت شوند و به نورشان کشورها آباد شود و به برکتشان ثروتهای کهن افزوده گردد، خدا آنها را وسیلهی زندگی مردم نموده و چراغهای تاریکی برافروخته و کلید سخن و ستونهای اسلام ساخته، تقدیر حتمی خدا بر این جاری است که امام همان شخصی باشد که منتخب است و پسندیده، و رهبر و محرم اسرار، خدایش او را برگزید و در عالم ذر او را دیده و شناخته و برای همان هدف او را آفریده و در میان آفریدهها او را نمایش داده است پیش از آفرینش بشر سایهی او بر عرش نور تابیده و در سمت راست عرش جای گرفته و در بحر حکمت و دانش غیب او شناور گشت....
امام یادگاری از آدم و بهترین نژاد نوح است. برگزیدهی خاندان ابراهیم و سلالهی اسماعیل و زبده و انتخابشده از حضرت محمد صلی الله علیه و آله است. همیشه او مقصود و منظور خداست، او را نگه میدارد و در حمایت اوست. دامهای شیطان و لشگرش را از او دور میسازد، افسون جادوگران و شر شبصفتان را از او مانع میگردد، چنگال بدی را از او برمیگرداند. و او را از عاهات بر کنار میدارد و از آفات برحذر میدارد. از گناه معصوم، و از هرگونه پلیدی و هرزگی مصون است. هر جا باشد به بردباری و نیکوکاری معروف است، و به عفاف و دانش و فضل بینهایت موصوف و آراسته.
مسندنشین پدر باشد و تا پدر هست دم به گفتار نزند، چون دورهی امامت پدر سپری شد و تقدیر و خواست خداوند دربارهی او به پایان رسید و ارادهی خداوند او را به سوی دار محبت خود کشید، او پس از وی بر مسند امر خدا نشیند، خداوند دین خود را بر عهدهی او سپارد و او را حجت بر بندگان خویش نماید. سرپرست بلادش قرار دهد و به فرشته روح او را تأیید نماید، و علم خود را به وی عطا نماید. و به حقگویی خود آگاهش نماید و راز خود را به او
سپارد و برای کارهای بزرگ او را نماینده خود قرار دهد، فضیلت بیان و دانش خود را در اختیار او گذارد. رهبر خلقش نماید و حجت اهل عالمش گرداند، و چراغ فروزان اهل دینش نماید، و والی بر بندگانش. او را برای امامت مردم پسندید و راز خود را به او سپرد و او را نگهبان دانش خویش ساخت. گنج حکمتش را در وجود او نهاد و رهبری دینش را به او سپرد و او را برای این مقصود بزرگ و متعالی، جانشین و نمایندهی خود قرار داد. روشهای دین و فرائض و حدود خود را به وجود او زنده داشت، و آن امام برحق، هنگام سرگردانی نادانها وگمراهی جدالچیان، عدل و راستی را با نور درخشان فروزان ساخت، و درد مردم را با درمان سودمند شفا بخشید...»(1)
اصول کافی، ج 1، ص 204-203.
.این بود تبیین مکانت امامت، و صفات بارز امام از نگاه دو امام علیهما السلام؛ البته تا آنجا که برای انسان قابل درک است و إلّا واقعیت آن است که باید گفت:
«و ما أدراک ما الامامه».
براساس همین مفاهیم آیات قرآن و روایات است که متکلمین شیعی، امامت را یک مقام قدسی الهی دانسته و در تعریف آن گفتهاند: «ألإمامةُ ریاسة عامّة الدینیة، مشتمله علی ترغیب عموم الناس فی حفظ مصالحهم الدینیه و الدنیاویه، و زجرهم عما یضرهم بحسبها»(2).
امامت ریاست و پیشوایی دین و دنیای امت اسلامی است که مردم را به کمال و رستگاری رهبری مینماید و عموم مردم را بر آنچه که صلاح دنیا و آخرتشان در آن است هدایت نموده و از آنچه موجب ضرر و زیان آنان است باز میدارد. و نیز علامه حلی در «الفین» چنین میگوید: «هو الانسان الذی له الرئاسة العامه فی الدین و الدنیا بالاصالة فی دارالتکلیف»(3)و نیز ابن میثم بحرانی در این رابطه گفته است: «و هی رئاسة عامة فی امور الدین و الدنیا بالاصاله».
و امام از جانب خداوند معین میگردد: «لیکون لطفاً لنا لاداء الواجبات العقلیه... إنّه یجب أن یکون الامام معصوماً»(4).
آری، از همین منظر و نگاه قرآنی است که بزرگان مکتب شیعی آن کس را که به صفات برین آسمانی آراسته، و به گوهر ولایت الهی، مزین و به نشان عصمت فروزنده باشد امام میدانند.
شریف مرتضی در «الشافی» در این رابطه چنین مینگارد: «من کان بهذه الصفة فهو الامام المفترض الطاعة»(1)
الشافی فی الامامة، شریف مرتضی، ج 2، ص 281.
؛ او که دارای مقام ولایت و برترین کمالات باشد امام است.پس آنگاه در پرتو استدلال به آیه شریفه أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ2 چنین نگاشته است: «و هو منصوص علیه معصوم»(2)اطاعت و پیروی از امام را خداوند بر همگان واجب کرده، پس بدون شک باید او از هرگونه خطا و اشتباه مصون بوده و به ملکه عصمت مزین باشد.
شیخ طوسی نیز که از پویندگان راه و از شاگردان علمالهدی است در تبیین مقام امامت میفرماید:
«و هو الامامة التی لا یتم التکلیف عن دونها...، و إنّما قلنا إِنَّ الإخْلال بها یعود بالنقض علی ادلة التوحید و العدل؛(3)امامت شرط بقاء تکلیف و فروغ عدل خداوند است و به عبارت دیگر، تزلزل در این بنیان، عدل و توحید را میلرزاند».
و در ادامه میگوید:
«فلابدّ - علی هذا - من أن یکون الامام معصوماً لیخرج عن العلة المحوجة إلی الامام(4)؛ وجود امام به ملکه عصمت آراسته گردیده و او نیز چون پیامبر چهرهای معصوم و قدسی است. نیازمندی جامعه به وجود امام میطلبد که امام معصوم باشد».
و نیز فرموده است:
«والعصمة عند الامامیة شرط اساسی لجمیع الانبیاء و الائمة».(5)
حکیم لاهیجی نیز در کتاب «گوهر مراد» چنین مینگارد:
«پس مراد از امامت نیست مگر ریاست عامّه مسلمین در امور دنیا و دین بر سبیل خلیفگی و نیابت از پیغمبر، و از عجایب امور آن است که تعریف مذکور برای امامت متفق علیه است میان ما و مخالفین ما و حال آن که هیچ یک از خلفا و ائمه که ایشان مختصاند به قول به امامت ایشان متصف نیستند به جمیع امور معتبره در مفهوم امامت».(1)
گوهر مراد، لاهیجی، ص 329.
در فراز دیگری مینگارند:
«از مواضع خلاف عصمت امام است. امامیه عصمت امام را واجب دانند بنابر آن که وجود امام از مقوّمات دین است نزد ایشان و با عدم عصمت مأمون از تغییر و تبدیل نتوان بود»(2).
مرحوم قاضی در «احقاق الحق» نیز همین معنا را دنبال کرده و چنین نگاشته است:
«فإنّ الامام یجب أن یکون معصوماً ذهب الامامیة إلی أنّ الائمة کالانبیاء فی وجوب عصمتهم»(3).
امام چون پیامبر، باید معصوم بوده و از آغاز زندگی تا پایان آن از گناه منزه باشد:
«لِأَنّهم حفظة الشرع و القوامون به، حالهم فی ذلک کحال النبی صلی الله علیه و آله...(4)؛ چون همانند پیامبر حافظ و نگهبان دین و به پا دارندهی احکام آن میباشد».
باری امام از روح قدسی برخوردار است، چون از مطلع نبوت فروزان است: «النبوة تختصّ فی روحها بقوة قدسیه...»(5)؛ نبوت در هویت الهیاش به قوّه قدسی اختصاص یافته، که در پرتو آن قوهی قدسی روح و جان جهان آفرینش است و همان گونه که روح در بدن انسان تصرف مینماید و موجب حرکت اعضاء میگردد فروغ قدسی روح پیامبر منشأ افاضه در جهان ممکن است و در آن تصرف مینماید و جلوههای اعجاز و کرامات از این مشرق تجلی میکند.
«الروح القدسیه لا یشغلها جهة تحته عن جهة فوقه...»(1)
همان، فص 47.
این مکانت و مشرق امامت است. «امام» در تعریف شیعهی امامیه یک انسان کامل آسمانی است که به مقام قدسی و عقل مستفاد رسیده، روحش به دو عالم باطن و ظاهر مشرف است. جهت و توجه به عالم حس و فهم احکام محسوسات او را از مشاهدهی عالم عقل و حقایق غیبی باز نمیدارد و به گفته مولوی:جسم ظاهر روح مخفی آمده است جسم همچون آستین، جان همچو دست
باز عقل از روح، مخفیتر بود حس به سوی روح، زودتر ره برد
روح وحی از عقل پنهانتر بود زآنکه او غیب است و او زان سر بود
آن حسی که حق بدان حس مظهر است نیست حس این جهان آن دیگر است
حس حیوان گر بریدی آن صور با یزید وقت بودی گاو و خر
غیر فهم و جان که در گاو و خر است آدمی را فهم و جان دیگر است
باز غیر فهم و جان آدمی هست فهمی در نبی و در ولی(2)
به هر روی، پیغمبران و اوصیای آنان راهنمایان انسان به جهان غیبند، آمدهاند تا آن افق را بر انسان بگشایند و مردم را به غیب و ماورای ظاهر معتمد سازند. آنان آمدند تا چراغ عقل و ژرفاندیشی را فراروی انسان قرار دهند، و لایههای پنهان جهان را به انسان بنمایانند.
علی علیه السلام میفرماید:
«هُمْ عَیْشُ العِلْم وَ مَوْتُ الْجَهْلِ»(3)؛ حیات دانش بوده، و نادانی در پرتو فروغ علمشان نابود گشت، دین در پرتو عقل تابانشان تفسیر شد
«عَقَلُوا الَّدِینَ عَقْلَ وِعَایَةٍ وَ رِعَایَةٍ...»(4)؛
یاعلی از تنگنای ظلمت جهلم رهان گمرهان را هم تویی در دیده مصباح الضیاء(5)
باری، دین در پرتو خرد، انسان را به کمال و تعالی میرساند، و از این منظر، در نگاه پیشوایان دینی ما، عقل مشعل فروزان فضای دینپیمایی است، و مهندسی حدیثی ما بر آن قرار گرفته که در نخستین جامع حدیثی ما کتاب «العقل» مطلع النّور زلال آسمانی حدیث شیعه است.
ناصرخسرو چنین سروده:
راست آن است ره دین که پسند خرد است که خرد اهل زمین را از خداوند عطاست
عدل بنیاد جهان است بیندیش که عدل جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست
خرد آن است که مردم ز بها و شرفش از خداوند جهان اهل خطاب است و ثنا است
خرد اندر ره دنیا سره یارست و سلاح خرد اندر ره دین نیک دلیل است و عصا است
خرد از هر خللی پشت و ز هر غم فرج است خرد از بیم امان است و ز هر درد شفاست
بی خرد گر چه رها باشد در بند بود با خرد گرچه بود بسته چنان دان که رهاست(1)
دیوان ناصرخسرو، صص 123-22-21.
این ذوات مقدس و معصوم به دنبال آنند که میان مردم و جهان غیب رابطه برقرار نمایند و حلقهی اتصال میان مردم و عالم غیب باشند. مردم را به مددهای غیبی به ویژه در شرایط خاص، معتقد نمایند، و افقی برین و امیدآفرین فراروی انسان باز نمایند(2).
چه نیکو گفته است سید ابن طاووس به فرزند خویش:
«... و منها أن یقال لمن زعم أَنّ الائمة لا یحتاجون إلی العصمة هل تقبل عقولکم...» پس خدای «عزّوجلّ» پیامبر را معصوم قرار داد و به او وحی فرستاد و در هر چه امت را به آن نیاز بود با او سخن گفت. او را تا سدرةالمنتهی بالا برد و آنچه لازم بود به او وحی کرد و خدای «عزّوجلّ» میدانست و آگاه بود که پس از رحلت او مردم به رهبر و امام محتاجند، اسلام دینی جهانی است آمده تا فروغش بر همهی جهان بتابد و کلمهی «لا إله إلّا اللّه» بر جهان طنین افکند، بدون شک جنگها و فتوحات در پیش خواهد بود. دروازههای کشورها بر مسلمانان باز و موج اسلام کرانههای جهان را فرا خواهد گرفت. مسلمانان به فزونی و کثرت میرسند و در سراسر جهان پراکنده خواهند شد و میانشان اختلاف روی خواهد داد و در این زمان دریچه وحی مسدود خواهد بود. آیا کسی وجود نخواهد داشت که به جای پیامبر اکرم امت اسلام را رهبری کند و
بار امت را بر دوش کشد و با عدل و علم و ملکه عصمت خویش کارها را سر و سامان دهد و مورد اعتماد مردم باشد؟ هر کس به خدای «جلّ جلاله» و نیای تو «محمد صلی الله علیه و آله» چنین گمانی داشته باشد همانا شخصی غافل و یا دشمنی جاهل خواهد بود. فرزندم با توجه به این که انسانها نابرابر و از عناصر گوناگونی آفریده شدهاند و آفرینش آنان از گوهرها؛ مواد خاکی، عقول و ارواح افلاکی مختلفی است.
بنابراین، اگر امام دارای همان صفات نبوت - که از جملهی آن صفات ملکهی عصمت کبری است - نباشد هرگز جامعه به سرمنزل مقصود و ستیغ فرزانگی انسان کامل نخواهد رسید»(1)
کشفالمحجة، ابن طاووس، فصل 59، ص 40-39.
.حال روشن گردید که همان گونه که رسول خدا صلی الله علیه و آله پای بر فرش و سر در عرش خدا دارد، چرا که:
قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ2 ؛ او همانند مردم است.
با مردم مینشیند و گفتگو میکند، غذا میخورد و آنچه یک انسان داراست او نیز دارا میباشد؛ ولی در همان حال سر بر عرشالرحمن میساید و در ملکوت ا علی سیر و سیاحت میکند، با رفیق اعلی همراز و با فرشتگان و جبرئیل همآواز است.
امام در نگاه اعتقادی و کلامی شیعی از همان مطلع نبوت میتابد و از همان مکانت عرشی برخوردار است. در حقیقت نبوت و امامت تابش یک حقیقتند بلکه امامت فروزندهترین آفتاب این آسمان است؛ البته بعضی از پیامبران خدا امام بودهاند.
به هر روی، امام شخصیتی آسمانی است، درک مقام و جلالت او بر غیرراسخان در علم پنهان است. اوست که 72 مقام و رتبهی اسم اعظم را فرا گرفته، فقط «حرف مستأثر» بر او پنهان است(2)همهی نشانههای پیامبران را داراست(3)گنجینهدار دانش پیامبران است(4)و هر زمان که اراده کنند بدانند هر چه بخواهند میدانند(5). و علم بما کان و ما یکون نزد آنان است(6).
این ستیغ تلألؤ امامت است و فاطمه را بر این افق باید نگریست و سخنان آن بانو در این عرصهی نور تحلیل و تفسیر میگردد. او گوهری آسمانی است و آراسته به ملکهی عصمت و ولایت؛ و «مصحف» آن حضرت آفتاب این افق است.
امام صادق و سایر امامان به وجود مصحف افتخار میکردند. آن را از اسرار امامت میشناختند. در واقع جام جهاننمای امامان و مشرق تابان علم خدا بود، و لوح فاطمه علیها السلام نیز که مزین به اسماء ائمه اثنی عشر «صلوات الله علیهم» بوده، جلوهای دیگر از مکانت قدسی فاطمه است(1)
الموسوعة الکبری عن فاطمةالزهراء، ج 19، ص 334-344، مجموعاً 15 حدیث.
.شگفتا فاطمه کیست؟ او که ثمرهی هفتاد و پنج روز از زندگانیش در سیر صعودی و نگاه آسمانی آن حضرت مصحف تجلی میکند و در نگاه سیاسی اجتماعی او اساس مکتب تشیع پایهریزی میشود، مکتبی که میلیاردها انسان را در پرتو ولایت علی نورباران میسازد، مکتبی عاشورایی و انقلابآفرین که پرتوی از آن امروزه افق روشن و امیدآفرینی را فراروی مسلمانان گشوده است.
بدون شک فاطمه علیها السلام دارای مقام امر و ولایت کبری است. امام صادق علیه السلام میفرماید:
«عَلی کُلِّ امْرِءٍ غَنَمَ أو اکْتَسَبَ الْخُمْس مَمَّا أصَابَ لِفَاطِمَةَ علیها السلام وَ لِمَنْ یَلِی أمْرَهَا مِنْ بَعْدِهَا مِنْ ذُرِّیَتَهَا الْحُجَج عَلَی النَّاسِ...»(2).
اگر چه در سند این روایت نام عبداللّه بن قاسم خضرمی دیده میشود و نامبرده را نجاشی تضعیف کرده، ولی او از ر اویان کاملالزیارات بوده و به توثیق ابن قولویه موثّق میباشد. به هر روی، این جمله
«وَ لِمَنْ یَلِی أمْرُهَا مِنْ بَعْدِهَا مِنْ ذُرَّیَتِهَا الُحُجَج عَلَی النَّاسِ...» مقام ولایت آسمانی را برای آن صدّیقه معصومه آشکار میسازد، او دارای مقام امراست. همان مقام امری که فقط به فرزندان معصوم آن حضرت رسیده است.
و در حدیثی دیگر، امام حسن عسکری علیه السلام میفرماید:
«نَحْنُ حُجَجُ اللّهِ عَلیَ الْخَلُقِ وَ فَاطِمَةُ الزَّهْرَاء حُجَّةُاللّهِ عَلَیْنَا(3)ما حجت خدا بر مردمیم و فاطمهی زهرا حجت خدا بر ماست».
آن بانوی بزرگ، اسوهی قدسی و پاکی برای امام زمان علیه السلام است. در توقیع مبارک آن حضرت در پاسخ به مکاتبهای چنین نگاشته:
«وَ فِی إبْنَتِهِ رَسُول اللّهِ صلی الله علیه و آله لِی اسْوَةٌ حَسَنَةٌ...»(1)
بحار، ج 53، ص 179-180، ح 9، به نقل از احتجاج طبرسی.
.شگفتا! به راستی چه فروزنده جایگاه قدسی برای این بانو است؛ او که حبیبهی خدا، محبوبه رسول خدا روح، قلب و جان نبوت و مادر امامت است. او که سرّ وجود، و آفرینش و راز آسمانی اصحاب کساء است. خدای متعال هم اصحاب کساء را به نام مبارک او آغاز میکند:
«هُم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها»(2)و چهار چهرهی آسمانی دیگر را نیز به نام او میخواند.
این بود پرتوی از جمال فاطمه، که جمال حسنای الهی است(3)او که صدها آیهی قرآن به تفسیر و تأویل، باطن و ظاهر، با قلم نور سیمای عرشی او را آراسته و نمایان میسازد»(4). صدها سخن و حدیث رسول حق صلی الله علیه و آله ساحت قدسی آن محبوبهی پدر و حبیبه خدا را میستاید(5)علی علیه السلام از مقام شفاعت آن بانو میگوید و او را «نعم العون» در محراب اطاعت و بندگی خدا معرفی مینماید(6).
حسن علیه السلام فرزند نازنینش از عبادت و شبزندهداری او میگوید و از مهرورزی و مهربانی و دعای او برای مؤمنین و مؤمنات گزارش میدهد(7).
حسین علیه السلام از زبان رسول خدا، او را سرور قلب رسول خدا
«فاطمة بهجة قلبی» میداند(8).
آری، فاطمه سرور قلب پیامبر و فرزندان فاطمه میوهی قلب آن حضرت، و شوهر فاطمه فروغ دیده پیامبر خدا بودند، و امامان از فرزندان فاطمه امناء پروردگار و ریسمان ممدود از
1) (1)
2) (2) مفاتیح، حدیث شریف کساء.
3) (3) فرائد السمطین، ج 2، ص 68.
4) (4) ر. ک: مجامع روائی و به خصوص شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، الحافظ الکبیر عبیداللّه بن عبداللّه بن احمد المعروف بالحاکم الحسکانی.
5) (5) همان، ذخائر العقبی، محبالدین احمد بن عبداللّه الطبری.
6) (6) کشفالغمه، ج 1، ص 506؛ بحار، ج 43، ص 117.
7) (7) بحار، ج 43، ص 81.
8) (8) فرائد السمطین، ج 2، ص 66.
عرش تا فرش بوده که بندگان را به خدا متصل میساختند. آری، علی علیه السلام در سخنی کوتاه در نهجالبلاغه ساحت این بانو را اینگونه میستاید: «وَ مِنَّا خَیرُ نِسَاءِ العالمین»(1)
نهجالبلاغه، نامه 28، ص 293.
؛ بهترین زنان جهان از ماست، فاطمه علیها السلام بر آسمان عزّت و قدس بینظیر است و شبیه و همانندی ندارد.اقبال لاهوری این شکوه و مجد آسمانی را چنین به نظم آورده:
مریم از یک نسبت عیسی عزیز از سه نسبت حضرت زهرا عزیز
نور چشم رحمة للعالمین آن امام اولین و آخرین
بانوی آن تاجدار هل أتی مرتضی مشکل گشا، شیر خدا
مادر آن مرکز پرگار عشق مادر آن کاروان سالار عشق
آن یکی شمع شبستان حرم حافظ جمعیت خیر الامم
وآن دگر مولای ابرار جهان قوت بازوی احرار جهان(2)
و شهریار ملک ادب نیز چنین میسراید:
همسری تاج سرستم که به جانش بپرستم کرم خاص خدایی که به جانش بپرستم
فخر از زهرهی زهرا و دو والا بپرستم خود نبی داشتهی دامادم و فخر پدرستم(3)
رفعت سمنانی نیز چنین سروده:
هر چه خدا در خفا کمال نهان داشت کرد عیان در وجود حضرت زهرا
وی که به اخلاق علم و فضل تو معروف وی که به جود و کرم یگانهی دنیا(4)
حیات و زندگانی فاطمه علیها السلام، ترجمانی از «تربیت وحیانی» است. فاطمه در دامان پدری پرورش یافت که قلب مبارکش تجلیگاه فروغ وحی بود. از این منظر، قرآن بیشترین اثر را در تربیت «فاطمه» و زندگی آن بزرگوار داشته است.
موج نورانی وحی آنچنان خانهی فاطمه را لبریز ساخته که فضّه خادمه آن حضرت با زبان قرآن گفتگو میکند.
آری، خدمتگزار خانهی فاطمه، فضّه که بنا بر نقل بعضی از روایات خواهر قنبر غلام علی علیه السلام و از اهل حبشه بوده است.
او بانوی بانوان است. فضّه را پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به فاطمه بخشید تا خدمتگزار او باشد؛ ولی خانهی علی برای او بهترین آموزشگاه گردید. به پاس حضورش در خانهی علی علیه السلام و فراگیری معارف اسلامی دُر بیهمتای معرفت و ایمان شد.
خانهی گلین علی علیه السلام برای او عرشالرحمن بود، او در پرتو آیات سوره انسان نورباران شد؛ او نیز چون معصومان آن خاندان روزه گرفت و چون آن عرشیان ایثار کرد و خداوند ایثارشان را ستود و در پرتو این آیات(1)
انسان / 7-22.
مجد و عظمت این بانو نیز جاودانه گردید.البته سرشت پاک و آموزش فاطمه و علی علیهما السلام از آن خادمه بانویی نمونه تربیت کرد؛ آنگونه که مردان بزرگ نیز مبهوت جلالت و دانایی او گردیدهاند. در خبر است که او حافظ قرآن بود و پیوسته آیات قرآن را تلاوت میکرد، از سرودهی وحی جانش به بهجت ملکوتی مزین گشته و مدام با آیات قرآن گفتگو میکرد. او بیست سال جز با قرآن سخنی نگفت.
ابوالقاسم قسری میگوید:
در سفر حج از کاروان عقب افتادم. در بیابان به زنی برخورد کردم او را نشناختم، متعجب و شگفتزده شدم از او پرسیدم تو کیستی؟ در جوابم گفت: وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ2 سلام کردم، پاسخ سلامم را داد. گفتم: در اینجا چه کار میکنی؟ در پاسخم گفت: وَ مَنْ یَهْدِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍّ3 دانستم که راه را گم کرده، از او پرسیدم: از آدمیانی یا از جن؟ در پاسخم گفت: یا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ4 گفتم از کجا میآیی؟ پاسخ گفت: یُنادَوْنَ مِنْ مَکانٍ
1) (1)
بَعِیدٍ1 از هدف و مقصود او پرسیدم. پاسخم گفت: وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً2 گفتم چند روز است که از کاروان جدا شدهای؟ جواب داد: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما فِی سِتَّةِ أَیّامٍ3 گفتم گرسنهای؟ پاسخ گفت: وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا یَأْکُلُونَ الطَّعامَ...4 گفتم پشت سر من سوار شو. در پاسخ گفت: لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا5 پس پیاده شدم و آن بانوی باکرامت سوار شد و گفت: سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا6 . چون به قافله رسیدیم، پرسیدم آیا کسی را در قافله داری؟ پاسخ داد: یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ7 ؛ وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ8 ؛ یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ9 ؛ یا مُوسی إِنَّهُ أَنَا اللّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ10 ؛ دانستم که این اسامی آشنایان با او هستند. گفتم چه نسبتی با این افراد داری؟ پاسخ داد: اَلْمالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیاةِ الدُّنْیا11 آگاه شدم که این
افراد پسران او هستند، آنگاه پاداشی به من عطا کرد. از فرزندان او پرسیدم که این بانوی باعظمت کیست؟ گفتند مادر ما فضّه خادمه حضرت فاطمه زهرا است که از بیست سال پیش تاکنون فقط با زبان قرآن گفتگو میکند. آن بانو چنان باعظمت است که مخالفان نیز شکوه او را میستایند. در خبر است که روزی عمر بن خطاب تحت تأثیر دانش این بانو قرار گرفته و گفت: «یک تار موی آل ابیطالب هم از عمر بن خطاب داناتر است».
به هر روی، فضه در پرتو تربیت وحیانی علی و فاطمه، بانوی نمونهای میگردد که هنوز آوازهی نامش در تاریخ طنین میافکند. او به دانش غریبه نیز آگاهی داشت پیرامون او
گفتهاند: او به دانش کیمیا آگاهی داشت چون گام در خانهی علی علیه السلام نهاد قطعه مسی را گرفته و به طلا تبدیل کرد و نزد امیرالمؤمنین آورد. آن حضرت فرمود: «آفرین فضه؛ ولی اگر فلان کار را کرده بودی این طور رنگش بهتر و در نتیجه ارزش بیشتری مییافت. فضه پرسد: «مگر شما علم کیمیا میدانید؟ آن حضرت پاسخ داد آری، و آنگاه اشاره به حسین علیه السلام کرد فرمود: این کودک نیز میداند. آنگاه اشارهای به زمین کرد. زمین شکافته شد و خزانهای مملو از شمش طلا نمایان گردید؛ سپس فرمود: «فضه این شمش را هم روی آنها بگذار».
گویی آیةاللّه محقق اصفهانی در سرودهای در ثنا و ستایش فاطمه علیها السلام اشاره به این داستان کرده و میگوید:
مفتقرا متاب روی از در او به هیچ سو زانکه مس وجود را فضّه او طلا کند(1)
الذریعه، ج 9، ص 1082؛ الدر المنثور فی ربات الخدور، ص 439؛ اعلام النساء المؤمنات، محمد الحسون، ص 595-597، ش 356؛ بحار، ج 41، ص 273؛ و ر. ک: الموسوعة الکبری، ج 17، ص 428-522.
به هر روی، آن بانوی بزرگواری است که امیرالمؤمنین در توصیفش گفتهاند:
«أللّهُمَّ بَارِک لَنَا فِی فِضَّتِنَا» و او در نهضت عاشورا همراه امام حسین علیه السلام بود و کمک میکرد زینب علیها السلام را در حفظ و نگهداری اطفال در مسیر کوفه و شام. برخی او را با قنبر برادر دانسته و فرزند پادشاه حبشه و بعضی او را از هندوستان دانستهاند خلاصه،
«کانت فضة النوبیة جاریة الزهراء فی درجة عالیة من الایمان و التقوی». این تابش قرآن بر فضّه کنیز زهرا علیها السلام است؛ ولی فاطمه با آن سرشت و طینت عرشی بارش وحی بر روح او چه معجزهای میآفریند خدا و رسولش و ائمه معصومین علیهم السلام میدانند!
به هر روی، با توجه به روح عرشی و طینت بهشتی آن صدیقه، فروغ وحی با بیشترین پرتو در زندگی آن حضرت درخشش داشته است. تسبیح، تحمید، شکر و ثنا، نیایش و پرستش، توحید و یگانهستایی و صدها مفاهیم آسمانی دیگر که از زبان آن حضرت ساطع است، جلوههایی از آیات قرآن است. زندگی آن حضرت چون دانشگاهی برای همهی تاریخ است که در آن انسان و قرآن چون جسم و روح شاکلهی واحدی را پدید آورده و قرآن با همه آفاق بطونش در آن تفسیر گردیده است.
قرآن در اوج فروغ عرشی و حقیقت آسمانی خود بر جان «فاطمه» تابیده و انوار آن در رفتار، اندیشه و مقال آن حضرت فروزان است.
1) (1)
آن حضرت در دعای روز دوشنبه خود چنین میفرماید:
«وَ تَبَصُّراً فِی کِتَابِکَ، وَ فَهْماً فِی حُکْمِکَ... وَ لَا تَجْعَلِ الُقُرآنَ بِنَا مَا حِلّاً...(1)
بحار، ج 87، ص 338.
او در این نیایش از خداوند بصیرت و بینایی در قرآن و فهم حکم و فرمان خدا را میطلبد و آنگاه با درود بر محمد و آل محمد از خداوند طلب میکند: «خدایا قرآن را به ما خصم و در ستیز و مجادله قرار مده».و نیز در تعقیبات نماز ظهر همین مفهوم را تکرار نموده و چنین نیایش میکند:
«وَالْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لَمْ یَجْعَلْنِی جَاحِداً لِشَیءٍ مِنْ کِتَابِهِ(2)؛ حمد و سپاس برای خدایی است که فروغ وحی را بر جانم جاری ساخت و مرا منکر آیات کتابش قرار نداد».
آن حضرت در خطبه بلیغ و منشور آسمانی فدکیه نیز پیرامون قرآن سخنان شیوایی را بیان فرمود که در آغاز کتاب ذکر گردید:
«و نَحنُ بَقِیَّةٌ...». در این سخن، فاطمه علیها السلام جایگاه و مکانت قرآن و اهل بیت علیهم السلام را مینگرد و تعامل این دو آینه حقنما و مشرق فروزان حقیقت را نمایش میدهد، مشرقی که تجلیگاه نور علی نور است و تفسیری از حدیث شریف ثقلین که قرآن و اهل بیت با هماند و هرگز میان آن دو جدایی نخواهد بود.
بدون شک فاطمه و اهل بیت علیهم السلام ستارگان هدایتگر قرآنند، دهها آیه در تبیین و توصیف این مقام نازل شده است و آیات فراوانی از قرآن - با تفسیر و تأویل - بر جلالت فاطمه علیها السلام دلالت میکند. از همین منظر است که «فاطمه» مشکات، کوکب دری، بحر مواج عصمت و عفت، شاخسار درخت طوبی و مبارک قرآن است.
آن بانو قلب پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و قلب پیامبر تجلیگاه تابش وحی بود(3). او همراز جبرئیل، آورندهی وحی خداست و به همین دلیل شمیم قدسی فاطمه از گلواژههای وحی جان را به زیارت ملکوت میبرد.
در پرتو آیهی نور، امام صادق علیه السلام فرمود: «فاطمه علیها السلام مشکات قرآن کریم است»(4). و امام کاظم علیه السلام فرمود: «فاطمه کوکب دری در آیهی نور است»(5).
فاطمه، تابش جمال حق در سوره مبارکه «دهر» است، که به پاس حرمتش «حور» محو جمال الهی او شده است(1)
روح المعانی، آلوسی، ج 29، ص 157.
.آن حضرت شخصیت ممتاز آیات مودت فی القربی است(2).
و منظور از قُرَّةَ أَعْیُنٍ آیه مبارکه: وَ ذُرِّیّاتِنا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ إِماماً3 آن بانو و حسن و حسین فرزندان آن حضرت میباشند.
و نیز، مقصود از دو بحر در آیه: مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ4 علی و فاطمه علیهما السلام میباشند(3).
انس بن مالک گفته است: مقصود از دو بحر علی و فاطمه علیهما السلام میباشند(4). ابوسعید خدری میگوید: «چون آیه: فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ...7 نازل گردید رسول خدا صلی الله علیه و آله علی، فاطمه، حسن و حسین را فرا خواند و فرمود: پروردگارا! اینان اهل بیت من هستند»(5).
عکرمه میگوید: مقصود از آیه أُولئِکَ الَّذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلی رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ9 پیامبر، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام میباشند(6).
جابر بن عبداللّه انصاری میگوید که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«خداوند علی و فاطمه و فرزندان معصومشان را «حجت» قرار داد و آنان افقهای رحمت و درهای علم و دانش در میان امت هستند، کسی که آنان را هادی و پیشوای خود قرار دهد به صراط مستقیم هدایت شده است و این است جلوهی نورانی: اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ » جابر در روایتی دیگر میگوید: که پیامبر خدا فرمود: «زهرا زهرهی فروزان آسمان هدایت است»(7).
و نیز در پرتو آیه: أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّهُ1 از امام محمد باقر علیه السلام روایت شده که فرمود:
«رسول خدا اصل و ریشه درخت است، علی فرع آن حسن و حسین ثمرهی آن و فاطمه شاخسار آن است و در حدیثی دیگر از پیامبر خدا نقل شده که فاطمه فرع آن درخت مبارک است»(1).
از عبداللّه بن مسعود روایت شده که آیهی: إِنِّی جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِما صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفائِزُونَ3 در شأن و منزلت علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام نازل گردیده است و پاداش صبر و بردباری برای آن رستگاران است(2).
و نیز از ابنعباس روایت شده که منظور از کلمات فَتَلَقّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ5 محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام میباشند(3).
امام صادق علیه السلام فرمود:
«لیلةالقدر؛ فاطمه و الروح؛ روحالقدس است که در جان و روح فاطمه نازل میگردد و این است تأویل سوره قدر».
امام باقر علیه السلام فرموده است:
«خانه علی و فاطمه قسمتی از حجره رسول خداست و سقف آن عرشالرحمن است و باطن این خانه تا عرش خداوند امتداد دارد که فرودگاه فرشتهی وحی است»،
و در بیانی دیگر فرمود:
«خداوند متعال در بصیرت محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام نوری نهاده است که آنان بر عرش خدا مینگرند و بام خانهی آنان عرشالرحمن است»(4).
ابن عباس روایت میکند که آیهی: وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ1 در شأن و منزلت رسول خدا، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام نازل گردید(1). و نیز همو روایت میکند که آیهی: وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ3 در ستایش و مدح فاطمه و علی و فرزندان آن دو بزرگوار علیهم السلام نازل گردیده است(2). ابوسعید خدری روایت میکند که پس از نزول آیهی وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ5 رسول خدا فاطمه را فرا خواند و فدک را به وی بخشید(3).
ابان بن تغلب از امام جعفر صادق علیه السلام و آن حضرت از پدران بزرگوارش روایت میکند که چون آیهی فوق نازل گردید رسول خدا دخترش فاطمه علیها السلام را دعوت کرد و فدک را به وی بخشید، دهها سند و حدیث این حقیقت را تبیین و مدلل میکند و روایات پیرامون بخشیدن فدک فراوان است که در موضوع فدک به آن اشاره خواهد شد(4).
به هر روی، فروغ مکارم و جلالت زهرا علیها السلام بر افقهای نورانی قرآن ساطع است. آنچه گفته شد پرتوی از مکارم و جلالت آن صدیقه است، شأن و افق اعلای مکارم آن حضرت را باید در این آیه: فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ8 زیارت کرد. آری آن صدیقه، زهرهی این افق برین است، افقی که خورشید فروزندهاش رسول خداست، و ماه تابانش علی و فرقدین آن حسن و حسین(5).
آنان فاطمه را در قرآن زیارت میکنند که بصیرت جانشان درهای ملکوت را گشوده و مخاطبان و عالمان راسخ در علم کتابند، در بطون قرآن شناور و شهد علم را دست توانای علیم در کامشان ریخته است.
آنان رابطه بین این سخن رسول خدا را که فرمود:
«فاطمه ثمرهی قلب من است و روح و جان من است»
با این آیه که: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلی قَلْبِکَ1 را میدانند و اینکه آن ذوات مقدس فرمودهاند:
«فینا کرائم القرآن» از همین افق میدرخشد.
اکنون به موضوع کتاب بازگشته و سخنان فاطمه را در این خطبه از افق وحی بنگریم. بدون شک، این سخنرانی تاریخی، شیوا، بلیغ، گلهآمیز، ترساننده و آتشین، بازتابی از وحی و ترجمانی از قرآن است. میطلبد پیش از ورود در مباحث قرآنی خطبه، نیم نگاهی به داستان فدک در تاریخ و نیز مصادر و منابع خطبه داشته باشیم.
فدک سرزمین بابرکت و غلهخیزی است در شمال حجاز، که فاصلهی آن تا مدینه صد و چهل کیلومتر است. و در روزگاران پیش «مسیرة یومین» بوده است(1). سال هفتم هجرت فرا رسید، دژهای یهودیان خیبر گشوده و فتح شد. فدکیان از این رخداد پیروزمندانه مسلمانان ترسیدند. آنان نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند و نصف یا تمام آن سرزمین را به رسول خدا صلی الله علیه و آله واگذار کردند، و از آن تاریخ به ملک خاص و خالص رسول خدا صلی الله علیه و آله درآمد. زیرا از اراضی «ما لم یوجف علیه بخیل و لا رکاب» بود و خداوند در پرتو وحی بیان داشتند:
ما أَفاءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُری فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی
وَ ما أَفاءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ3.
بنابراین «فکانت خالصة لرسول اللّه صلی الله علیه و آله»(2)؛ پس بنابر صریح این دو آیه، فدک ملک طلق رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده است و این موضوع مورد وفاق مسلمانان است. و چون آیه مبارکه: وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ5 نازل شد رسول خدا فاطمه علیها السلام را فراخواند «و اعطاها فدکاً».
احمد بن حنبل در مسند خود در باب صله رحم از ابوسعید خدری نقل کرده است که چون آیه وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ نازل شد پیامبر خدا فرمود:
«یا فاطمة لکِ فدک» براساس این خبر فدک به ملک زهرا علیها السلام درآمد.
خلیفهی اول آن را از تصرف فاطمه علیها السلام درآورده و عاملان آن حضرت را از آنجا بیرون کرد. و آن را از جمله اموال عمومی اعلام نمود. بنا بر نقلی عمر فدک را به ورثهی رسول خدا باز گرداند تا در همان مواردی که ابوبکر و خود او درآمد آن را مصرف میکردند آنان نیز چنین کنند. عثمان آن را باز پس گرفت و ارزانی مروان بن حکم داشت(1)
همان، ص 488.
. امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان خلافت عثمان آن را از مروان پس گرفت. در زمان پادشاهی معاویه، او فدک را به سه قسمت تقسیم کرد، یک سوم آن را به مروان و یک سوم آن را به پسر خود یزید و یک سوم آن را به عمرو بن عثمان بخشید. بعد از مردن یزید و کنارهگیری پسرش از حکومت، چون حکومت به مروان رسید تمام فدک را به تصرف خود درآورد و آنگاه نصف آن را به فرزندش عبدالملک و نصف دیگر آن را به پسر دیگرش عبدالعزیز داد.عبدالعزیز، سهم خود را به پسرش عمر بن عبدالعزیز بخشید و بعد از مردن عبدالملک تمام فدک به تصرف عمر بن عبدالعزیز درآمد.
عمر بن عبدالعزیز پس از رسیدن به حکومت و سلطنت با اعلان رسمی، آن را از ملکیت خود بیرون آورد و آن را از بیتالمال قرار داد؛ ولی تولیت و مصرف آن را به فرزندان فاطمه علیها السلام واگذار نمود. برخی او را ملامت کردند که تو با این کار خود بر ابوبکر و عمر طعنی واردکرده و توهین نمودی. او در پاسخ آنان گفت:
«إنّهما طعنا أنفسهما طعناً بغصب فدک».
یزید بن عبدالملک آن را از بنیفاطمه پس گرفت و در تصرف بنیمروان بود تا سلطنت این خاندان شوم به پایان رسید. چون حکومت و سلطنت به بنیعباس رسید اولین حاکم این خاندان، سفاح آن را به فرزندان فاطمه بازگرداند و به حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب علیهم السلام واگذار کرد، چون منصور به سلطنت رسید آن را باز ستاند. بار دیگر مهدی عباسی آن را به فرزندان فاطمه علیها السلام برگرداند. هادی آن را باز پس گرفت و بار دیگر مأمون فدک را به فرزندان فاطمه برگرداند. متوکل آن را پس گرفت و آن را به مازیار از فرماندهان خود بخشید و او شخصی را فرستاد تا یازده درخت خرما را که رسول خدا آنان را غرس کرده
1) (1)
بود ببرد و آن شخص چنین کرد و فلج گردید(1)
همان، ص 488-489.
، منتصر پسر متوکل آن را به فرزندان فاطمه برگرداند؛ ولی آنچه در این میان قابل طرح است فرمانی است که مأمون در سال دویست و ده هجری مینگارد: او به قثم بن جعفر عامل خود در مدینه چنین فرمان میدهد: «امیرالمؤمنین «مأمون» از روی دیانت و به حکم منصب خلافت و به خاطر خویشاوندی با رسول خدا صلی الله علیه و آله از دیگر مسلمانان به پیروی سنت پیغمبر و اجرای امر او و پرداخت عطایا و صدقات جاری به مستحقان و گیرندگان آن سزاوارتر است. خدا امیرالمؤمنین «مأمون» را توفیق دهد. و از لغزش باز دارد و او را به کاری که موجب قرب اوست وادارد. واگذاری فدک به فاطمه علیها السلام در زمان پیغمبر امری آشکار و معروف بوده و خاندان پیغمبر در آن اختلافی نداشتند. فاطمه علیها السلام تا زنده بود حق خود را مطالبه میکرد. امیرالمؤمنین «مأمون» لازم دید فدک را به ورثهی فاطمه باز گرداند و آن را به ایشان تسلیم نماید و با اقامه حق و عدل و تنفیذ فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و اجرای صدقهی او، به رسول خدا تقرب جوید. امیرالمؤمنین «مأمون» دستور داد این فرمان را در دیوانها ثبت کنند و به عاملان وی در شهرها بنویسند. هرگاه پس از آنکه رسول خدا از جهان رفت، رسم چنین بوده است که در موسم حج در جمع مسلمانان اعلام میکردهاند: «هر کس صدقهای، یا بینهای یا عدهای دارد سخن او را بشنوید و بپذیرید» فاطمه علیها السلام سزاوارتر است که گفته او درباره آن چه پیغمبر به او بخشیده، تصدیق شود.مأمون به مولای خود مبارک طبری مینویسد: فدک را هر چه هست و با همه حقوقی که بدان منسوب است و هر چند برده که در آن کار میکند و هر مقدار غله که درآمد آن میباشد و نیز دیگر متعلقات آن به ورثهی فاطمه دختر پیغمبر برگرداند.
مأمون تولیت فدک را به محمد بن یحیی بن حسین بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب و محمد بن عبدالله بن حسن بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب میدهد تا درآمد آن را به مستحقان آن برسانند. تو قثم بن جعفر! از دستور «امیرالمؤمنین» و طاعتی که خدا وی را بدان ملزم ساخت و توفیقی که در تقرب خود و پیغمبر خود نصیب او نمود. آگاه باش و کسان خود را نیز از آن آگاه ساز، و محمد بن یحیی و محمد بن عبداللّه را به جای مبارک طبری بگمار و آنان را در کار افزون کردن محصول فدک و آباد نمودن آن یاری کن إنشاءاللّه روز چهارشنبه دوم ذوالقعده سال دویست و ده»(2).
این فرمان موجب سرور و خوشحالی شیعیان گردید و این استرداد حق را ستودند. دعبل خزاعی، شاعر شیعی مشهور قرن دوم و نیمه قرن سوم در این باره چنین سرود:
أصْبَحَ وَجْهُ الزَّمَانَ قَدْ ضَحِکاً بِرَدِّ مَأمُونُ هَاشِمَ فدکاً(1)
دیوان دعبل، ص 247.
چهره روزگار خندان شد، چون مأمون فدک را به بنی هاشم باز گرداند.
به هر روی، واگذاری فدک به فاطمه در زمان رسول خدا امری مسلم و آشکار و معروف بود و خاندان پیغمبر در آن اختلافی نداشتند.
این فرمان در آغاز قرن سوم هجری یکصد سال پیش از مرگ طبری و یکصد و سی سال پیش از مرگ بلاذری نوشته شده، فرمان به ظاهر خلیفهای است به مأمور خود یعنی فرمان رسمی و سندی دولتی است.
از مضمون فرمان روشن است که آنچه در روزهای نخستین پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله رخ داده بدعتی خلاف و مصلحتبینی سیاسی - شیطانی بوده است. این مصلحتنگری و بدعتگذاری، سنت جاری رسول خدا را تغییر داد و پیامدهای ناگواری را در تاریخ اسلام رقم زد.
در این فرمان حکومتی، مأمون بدعت غصب فدک را باطل و مردود اعلام کرده است باری، علی علیه السلام در زمان خلافت خود از این بدعت و غصب شکایت کرده و در نامهی خود به عثمان بن حنیف مینگارد:
«بَلی کَانَتْ فِی أیْدِینَا فَدَکٌ مِنْ کُلِّ مَا أظَلَّتْهُ السَّمَاءُ، فَشَحَّتْ عَلَیْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ(2)آری، از همه آنچه آسمان به آن سایه انداخته تنها فدک برای ما بود که آن را هم عدهای بخل ورزیده و از ما گرفتند، شگفتا فقط فدک در اختیار فاطمه است، ولی دست ظلم و بیداد آن را از فاطمه میگیرد و عوامل آن حضرت را از فدک اخراج میکند»(3).
باید فاطمه علیها السلام در مقابل این بدعت و دگرگونی سنت رسول خدا قیام کند. بدون شک نهضت فاطمه به خاطر آن نبود که این دهکده در دست فاطمه و فرزندان او باشد تا امرار
معاش خود و فرزندان را بنماید. مشکل فاطمه این بود که فرهنگ ویرانگر اجتهاد در مقابل نص آغاز شده، و این آغاز فتنه شومی بود و بدون شک پایان آن نخواهد بود. فردا اجتهادی دیگر پیش میآید و همچنین آن گاه چه کسی ضمانت خواهد کرد که خلیفه دیگری با اجتهاد خود دگرگونیهای اساسی در دین پدید نیاورد؟(1)
زندگانی فاطمه زهرا، شهیدی، ص 119.
این رمز و راز نهضت و ایستادگی فاطمه علیها السلام در مقابل سقیفه و بنیانگزاران آن بود، البته آنان نیز میدانستند که اگر امروز در مقابل حقخواهی فاطمه کوتاه بیایند و حق او را به رسمیت بشناسند، اگر امروز مزرعهای که او مطالبه میکند به او برگردانند، فردا حق مسلم دیگری را مطالبه خواهد کرد و آنان باید تسلیم خواست آن حضرت باشند. ابن ابیالحدید این راز را در بیانی طنزآمیز از استاد خود نقل میکند: از استاد خود علی بن فارقی مدرس مدرسه غربی بغداد پرسیدم: آیا فاطمه علیها السلام راست میگفت؟ جواب داد: آری! اگر چنین بود چرا فدک را به او برنگردانند؟ او با لبخندی پاسخ داد: اگر آن روز فدک را به او باز میگرداندند فردا خلافت شوهر خود علی را مطالبه میکرد و او هم نمیتوانست سخن وی را نپذیرد؛ چون قبول کرده بود که دختر پیغمبر صدیقه است و هر چه میگوید راست است(2).به هر روی فاطمه علیها السلام بر افق مبین روح قدسی خویش خطرات و پیامدهای ناگواری را برای اسلام مشاهده کرد. بدعت امروز خلیفه آغاز یک دگرگونی در اسلام خواهد شد. شگفتا چگونه پیشبینی آن حضرت به وقوع پیوست و کمتر از پنجاه سال چه بدعتها پدید آمد، و در نظام عقیدتی، سیاسی، فرهنگی اسلام چه دگرگونیهایی آشکار شد روح اسلام را از پیکرهی اسلام جدا کردند و جسدی بیروح از آن بیشتر باقی نگذاشتند.(3)
فاطمه علیها السلام در سخنانی که با زنان مهاجر و انصار - که به عیادت آن بانو آمده بودند - پرده از آن فجایع و رخدادهای آینده برداشته و در فرازهایی از سخنانش چنین فرمود:
«... أَمَا لِعَمْرِ إِلهُکُنَّ لَقَدْ لَقِحَتْ فَنَظِرَةٌ رَیْثَمَا تَنْتِجُ، ثُمَّ احْتَلِبُوا طِلَاعَ الْقَعْبِ دَماً عَبِیطاً، وَ ذُعَافاً مُمْقِراً، هُنَالَکَ یَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ، وَ یَعْرِفُ التَّالُونَ غِبَّ مَا أَسَّسَ
الْأوَّلُونَ؛ ثُمَّ طِیبُوا عَنْ أَنْفُسِکُمْ نَفْساً، وَ طَأمِنُوا لِلْفِتْنَةِ جَأْشاً، وَ أَبْشِرُوا بِسَیْفٍ صَارِمٍ، وَ بِقَرْح شَامِل، وَ اسْتِبْدادٍ مِنَ الظَّالِمِینَ، یَدَعُ فَیْئَکُمْ زَهِیداً، وَ جَمْعَکُمْ حَصِیداً، فَیَاحَسْرَةً لَکُمْ وَ أَنِّی بِکُمْ(1)
بلاغات النساء، ابن طیفور، ص 20.
».به خدایتان سوگند! آنچه نباید بکنند کردند. نواها ساز و فتنهها آغاز شد حال لختی بپایند! تا به خود آیند و ببینند، چه آشوبی بپا خیزد و چه خونها بریزد. شهد زندگی در کامها شرنگ و جهان پهناور بر همگان تنگ گردد. آن روز زیانکاران را باد در دست، و آیندگان به گناه رفتگان گرفتار و پای بستند.
اکنون آماده باشید که گرد بلا انگیخته شد و تیغ خشم خدا از نیام انتقام آهیخته، شما را نگذارد تا دمار از روزگارتان برآورد، آن گاه دریغ سودی ندارد.
جمع شما را بپراکند و بیخ و بنتان را برکند. دریغا که دیدهی حقیقتبین ندارید. بر ما هم تاوانی نیست که داشتن حق را ناخوش میدارید(2). این سخنان که در آن روز درد دل و گله و شکوه بانویی داغدیده و ستمدیده مینمود، به حقیقت اعلام خطری بود که نه تنها مهاجر و انصار؛ بلکه نظام حکومت و آینده امت اسلامی را تهدید میکرد.
رخدادها وحوادث آینده آینه حقیقتنمای این گفتار گردید فروغی که از جام جهاننما و خدانگر جان فاطمه در این گفتار میدرخشید آینده را خوب به نمایش گذاشت.
چون دیری نپایید که آنچه دختر رسول خدا در بستر بیماری و نیز پیش از آن در «خطبه فدکیه» از آن خبر داد و مردم را از پایان آن ترساند، تحقق یافت. آن روز گفتند پیامبری و رهبری نباید در یک خاندان بماند. گفتند «قریش» این طایفه خودخواه و برتریجو، باید همچنان مهتری کند؛ آن روز پایان کار را نمیدیدند، ندانستند که مهتری از قریش به خاندان امیه و سپس به فرزندان ابوسفیان و تیره حکم بن عاص و مروانیان میرسد، ندانستندکه تندباد این تصمیم عجولانه و خودخواهانه شیطانی، گردی را که بر روی اخگر سوزان دشمنی دیرینه و کهنه اعراب قحطانی و عدنانی است به یک سو خواهد زد، چه خونها جاری خواهد شد، چه تاریخ خونبار و سیاهی رقم خواهد خورد، آنان آتشی را افروختند که سراسر شرق و غرب جهان اسلام را در بر گرفت، بار دیگر، امتیازهای قبیلهای و نژادی بر جای فرهنگ
توحید و خداشناسی قرار گرفت، چنددستگیها چهرهی زشت خود را نمایان ساخت، اعراب در دو صف حق و باطل و یا دو باطل در مقابل هم میایستادند ابتدا، صفبندی با عنوان دو طایفه بزرگ عدنانی و قحطانی شکل گرفت، ولی کمکم و در سالهای بعدی در طول تاریخ درگیری نامهای دیگری به خود گرفتند چون: یمانی، مضری و یمانی، قیسی و کلبی، ازدی و تمیمی و صحنه مبارزه و میدان تاخت و تاز و خونریزی این اقوام از خراسان بزرگ گرفته تا خوزستان، از سیستان تا غرب ایران، از عراق تا شام و حجاز و مصر، سراسر افریقا، جزیرههای سیسیل و رودس و تا جنوب اسپانیا بود(1)
همان، ص 182.
. در این سرزمینهای پهناور هر جا جنگی در میگرفت، ریشه در همان جریان بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله داشت و تا امروز نیز این شط خون جاری است.فاطمه علیها السلام که در اندیشه تابناکش این پیامد شوم را مشاهده میکرد و میدید که آتشفشان فتنه در سرزمین اسلام فوران کرده است، تصمیم گرفت که با جهاد و ارشاد خود جلو این خطر بزرگ را بگیرد. او به مسجد آمد؛ تا در جمع مسلمانان آنان را از خواب غفلت و جهالت بیدار کند و آب حیات بر سرزمین جانشان جاری سازد. در آن روزگار، مسجد تنها مرکز دادخواهی بود. هر کس از حاکم یا صاحب قدرتی شکایتی داشت، اگر حقی را از دست داده و یا خطری بر اسلام و مسلمانان را مشاهده میکرد به مسجد میآمد و شکوهی خود را بر مسلمانان عرضه میکرد و مسلمانان مکلف بودند تا آنجا که میتوانند او را یاری کنند و حق او را بشناسند و یا از آن پیامد شوم جلوگیری کنند. اکنون از دختر پیغمبر حقی گرفته شده و با گرفتن این حق سنّتی شکسته شده و این آغاز خطرناکی برای اسلام است. او میدید که نزدیک است حکومت در اسلام رنگ نژاد و قبیله را به خود گیرد و امامت را که از مطلع نبوت ساطع است، لباس سلطنت پوشد، و سلطنت و آن کاخها و فساد و فحشاء، ظلم و سمتی را که به دنبال دارد، به راستی دیگر از اسلام چه میماند، از اخلاق و مکارمش، از توحید و معادش، از حریت و آزادگی و فرزانگی.
1) (1)
متکبران قریش از مهاجران، براساس برتریطلبی خود انصار را از میدان سیاست راندند؛ انصار که خود یاوران رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند، پس از او خواهان زمامداری و ریاست گشتند و نغمهی شوم «امیر منکم و امیر منا» را نواختند.
قریش خودخواه و برتریطلب، در دوره پیش از اسلام خود را عنصری ممتاز میدانست و امتیازاتی برای خویش قائل بود. با آمدن اسلام آن امتیازها از میان رفت. اکنون بار دیگر، این مردم گردن افراشتهاند و ریاست مسلمانان را حق خود میدانند آن هم نه براساس امتیازات معنوی چون علم و پارسایی و عدالت و جهاد، بلکه فقط بدین جهت که از قریش هستند.
دختر رسول خدا نمیتوانست در مقابل این بدعت و نوآوریها آرام و خاموش بماند. باید مسلمانان را از این خطر برحذر دارد؛ اگر پذیرفتند که آن حضرت به آرمان الاهی خود رسیده است و اگر نه، نزد خداوند متعال معذور خواهد بود. این بود که آن بانوی بزرگ، خود را برای طرح شکایت و یا پیامی تاریخی برای عموم مسلمانان در طول تاریخ آماده ساخت. در حالی که جمعی از زنان خویشاوندش گرد وی را گرفته بودند روانه مسجد، این مجمع عمومی مسلمانان گردید. چون به سوی مسجد میرفت راه رفتن او به راه رفتن پدرش میماند. ابوبکر با گروهی از مهاجران و انصار در مسجد نشسته بودند. میان فاطمه و حاضران چادری آویختند. فاطمه علیها السلام نخست نالهای کرد که مجلس را لرزاند، حاضران به گریه افتادند سپس لحظهی خاموش ماند تا مردم آرام گرفتند آنگاه سخنان خود را آغاز کرد که به حق «کالنور علی الطور» است و آفتابی از براهین ساطع و نشانههای هدایتگر خداوند میباشد(1)
زندگانی فاطمۀ زهرا علیهاالسلام، دکتر سید جعفر شهیدی، ص 122.
.«أَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا أنْعَمَ، وَ لَهُ الشُّکْرُ عَلَی مَا أَلْهَمَ، وَ الثَّنَاءُ بِمَا قَدَّمَ، مِنْ عُمُومِ نِعَمةٍ إِبْتَدَاهَا، وَ سُبُوغِ آلَاءٍ أسْدَاهَا، وَ إحْسَانِ مِنَنٍ وَالَاهَا، جَمَّ عَنِ الْإِحْصَاءِ عَدَدُهَا، وَ نَأَی عَنِ الْمُجازَاتِ أَمَدُهَا، وَ تَفَاوَتَ عَنِ الْإِدْرَاکِ أَبَدُهَا، وَاسْتَنَنَ الشُّکرَ بِفَضائِلِها، وَ اسْتَحْمَدَ إِلَی الْخَلَائِقِ بِإِجْزَالِهَا، وَ ثَنَّی بِالنَّدْبِ إِلَی أَمْثَالِهَا، وَ أَشْهَدُ أَنَّ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، کَلِمَةً جَعَلَ الْإِخْلَاصَ تَأْوِیلَهَا، وَ ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا، وَ أَنَارَ فِی الْفِکْرَةِ مَعْقُولَهَا، الْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَبْصَارِ رُؤْیتُهُ، وَ مِنَ الْأَوْهَامِ الْإحاطَةُ بِهِ. إِبْتَدَعَ الْأَشْیاءَ لَا مِنْ شَیءٍ قَبْلَهَا، وَ احْتَذَاها بِلا مِثالٍ، لِغَیرِ فَائِدَةٍ زادَتْهُ، إِلَّا إِظْهَاراً لِقُدْرَتِهِ، وَ تَعَبُّداً لِبَرِیتِهِ، وَ إِعْزَازاً لِدَعْوَتِهِ، ثُمَّ جَعَلَ الثَّوَابَ عَلَی طَاعَتِهِ، وَ الْعِقَابَ عَلَی مَعْصِیتِهِ، زِیادَةً لِعِبَادِهِ عَنْ نَقِمَتِهِ وَ
1) (1)
حِیاشَةً لَهُمْ إِلَی جَنَّتِهِ. وَ أَشْهَدُ أَنَّ أَبِی مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، إخْتَارَهُ قَبْلَ أَنْ یَجْتَبَلَهُ، وَ اصْطَفَاهُ قَبْلَ أَنِ ابْتَعَثَهُ، وَ سَمّاهُ قَبلَ أن اسْتنجَبَهُ، إِذِ الْخَلَائِقُ بِالْغُیوبِ مَکْنُونَةٌ، وَ بِسِتْرِ الْأَهَاوِیلِ مَصُونَةٌ، وَ بِنِهَایةِ الْعَدَمِ مَقْرُونَةٌ. عِلْماً مِنَ اللَّهِ «عزّوجلّ» بِمَآیِلِ الْأُمُورِ، وَ إِحَاطَةً بِحَوَادِثِ الدُّهُورِ، وَ مَعْرِفَةً بِمَوَاضِعِ الْمَقْدُورِ. إبْتَعَثَهُ اللَّهُ تَعَالَی عزّوجلّ إِتْماماً لِأَمْرِهِ، وَ عَزِیمَةً عَلَی إِمْضَاءِ حُکْمِهِ، فَرَأَی صلی الله علیه و آله الْأُمَمَ فُرَّقاً فِی أَدْیانِهَا، عُکَّفاً عَلَی نِیرَانِهَا، عَابِدَةً لِأَوْثَانِهَا، مُنْکِرَةً لِلَّهِ مَعَ عِرْفَانِهَا. فَأَنَارَ اللَّهُ «عزّوجلّ» لِمُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ ظُلَمَهَا، وَ فَرَّجَ عَنِ الْقُلُوبِ بُهَمَهَا، وَ جَلَی عَنِ الْأَبْصَارِ غًمَمَهَا، ثُمَّ قَبَضَ اللَّهُ نَبِیهُ صلی الله علیه و آله قَبْضَ رَأْفَةٍ وَ اخْتِیارٍ. رَغْبَةً بِأَبِی صلی الله علیه و آله عَنْ هذِهِ الدَّارِ، مَوْضُوعاً عَنهُ الْعِبْ وَ الْأوْزَارُ، مُحْقَفٍ بِالْمَلَائِکَةِ الْأبْرَارِ، وَ مُجَاوَرَةِ الْمَلِکِ الْجَبَّارِ، وَ رِضْوَانِ الرَّبِّ الْغَفّارِ، صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ نَبِی الرَّحْمَةِ، وَ أَمِینِهِ عَلی وَحْیهِ، وَ صَفِیهِ مِنَ الْخَلائقِ وَ رَضِیهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ «وَ آلِهِ وَ سَلَّم» وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ. ثُمَّ أنْتُمْ عِبَادَ اللَّهِ (تُرِیدُ أَهْلَ الْمَجْلِسِ) نُصُبُ أَمْرِ اللّهِ وَ نَهْیهِ، وَ حَمَلَةُ دِینِهِ وَ وَحْیهِ، وَ أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلی أَنْفُسِکُمْ، وَ بُلَغَاؤُهُ إِلَی الْأُمَمِ. زَعَمْتُمْ حَقّاً لَکُمْ لِلّهِ فِیکُمْ عَهْدٌ قَدَّمَهُ إِلَیکُمْ، وَ نَحنُ بَقِیةٌ اسْتَخْلَفْنَا عَلَیکُمْ، وَ مَعَنا کِتَابُ اللَّهِ، بَینَةٌ بَصَائِرُهُ، وَ آی فینا مُنْکَشِفَةٌ سَرَائِرُهُ وَ بُرْهَانٌ مُنجَلِیةٌ ظَوَاهِرُهُ، مُدِیمُ الْبَرِیةِ اسْمَاعُهُ، قَائِدٌ إِلَی الرِّضْوَانِ أتِّبَاعُهُ، مُؤَدٍّ إِلَی النَّجَاةِ اسْتِمَاعُهُ، فِیهِ بَیانُ حُجَجِ اللَّهِ الْمُنوَّرَةِ، وَ عَزائِمَهُ المُفَسَّرَةِ، وَ مَحَارِمَهُ الْمُحَذَّرَةِ، وَ تِبیانَهُ الْجَالِیةِ، و جَمَلُهُ الْکافِیَةِ، وَ فَضائِلَهُ الْمَنْدُوبَةِ، وَ رُخَصَهُ المَوْهُوبَةِ، وَ شَرائعَهُ الْمَکْتُوبَةِ. فَفَرَضَ اللهُ الْإِیمَانَ تَطْهِیراً لکُم مِنَ الشِّرْکِ، وَ الصَّلَاةَ تَنْزِیهاً عَنِ الْکِبْرِ، وَ الصِّیامَ تَثْبِیتاً لِلْإِخْلَاصِ، وَ الزَّکَاةَ تَزییداً فِی الرِّزْقِ، وَ الْحَجَّ تَسْلِیةً لِلدِّینِ، وَ الْعَدْلَ تَنَسُّکاً لِلْقُلُوبِ وَ طَاعَتَنا نِظَاماً وَ إِمَامَتَنا أمناً مِنَ الْفُرْقَةِ، وَ حُبَّنا عِزّاً لِلْإِسْلَامِ وَ الصَّبْرَ مَنجاةً، وَ الْقِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاءِ وَ الْوَفَاءَ بِالنَّذْرِ تَعَرُّضاً لِلْمَغْفِرَةِ، وَ تَوْفِیةَ الْمَکَاییلِ وَ الْمَوَازِینِ تَغْییراً لِلْبَخْسَةِ، و النّهی عَن شُرْبِ الْخَمْر تَنْزِیهاً عَنِ الرِّجس، و قذف المحصنات إجتناباً للّعنة، و تَرَک السّرق إیجاباً لِلعفة، و حَرَّمَ اللهٌ عزوجل الشّرک إخلاصاً لَهُ بالرُبُوبیة. یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ1 وَ أطیعُوهُ فیما أمَرَکُم بِهِ و نَهاکُم عنه، فإنّه: إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ2».
ثُمَّ قَالَتْ: «أیهَا النَّاسُ أنَا فَاطِمَةُ وَ أبِی مُحَمَّدٌ، أَقُولُ ها عَوْداً وَ عَلی بَدْءٍ، لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ1 ، فَإِنْ تَعْرِفُوهُ تَجِدُوهُ أَبِی دُونَ آبائِکُمْ، وَ أَخَا ابْنِ عَمِّی دُونَ رِجَالِکُمْ، فَبَلَغَ النِّذَارَةِ، صَادِعاً بالرِّسَالَةَ، مَائِلًا عَنْ مَدْرَجَةِ الْمُشْرِکِینَ، ضَارِباً لِثَبَجِهُمْ، آخِذاً بِکَظمِهِمْ، یَهْشِمُ الْأصْنَامَ، وَ ینْکُثُ الْهَامَّ، حَتَّی هَزَمَ الْجَمْعُ وَ وَلَّوُا الدُّبُرَ، و تَفَرَّی اللَّیلُ عَنْ صُبْحِهِ، وَ أسْفَرَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ، وَ نَطَقَ زَعِیمُ الدِّینِ، وَ خَرَسَتْ شَقَاشِقُ الشَّیاطِینِ، وَ کُنْتُمْ عَلی شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ، مُذْقَةَ الشَّارِبِ، وَ نُهْزَةَ الطَّامِعِ، وَ قَبْسَةَ الْعَجْلَانِ، وَ مَوْطَأ الْأَقْدَامِ، تَشْرَبُونَ الطَّرْقَ، وَ تَقْتَاتُونَ الْوَرَقَ، أذِلَّةً خَاسِئِینَ، تَخافُونَ أَنْ یتَخَطَّفَکُمُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِکُمْ، فَأَنْقَذَکُمُ اللَّهُ بِرسولِهِ بَعْدَ اللَّتَیا وَ الَّتِی، وَ بَعْدَ ما مُنِی بِبُهَمِ الرِّجَالِ، وَ ذُؤْبَانِ الْعَرَبِ، وَ مَرَدَةِ أَهْلِ الْکِتَابِ.
کُلَّما حَشَوْا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا، أَوْ نَجَمَ قَرْنُ الضَّلالِ، وَ فَغَرَتْ فَاغِرَةٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ، قَذَفَ بِأَخیِهِ فِی لَهَوَاتِهَا، فَلَا ینْکَفِئُ حَتَّی یطَأَ صِمَاخَهَا بِأَخْمُصِهِ، وَ یخْمِدَ لَهَبَهَا بِحَدِّهِ، مَکْدُوداً فِی ذَاتِ اللَّهِ، قَرِیباً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ، سَیداً فی أَوْلِیاءِ اللَّهِ، وَ أَنْتُمْ فِی بُلَهْنِیَةٍ، وَادِعُونَ آمِنُونَ، حَتّی إذ اخْتَارَ اللَّهُ لِنَبِیهِ دَارَ أَنْبِیائِهِ، ظَهَرَت خَلَّةُ النِّفَاقِ، وَ سَمَلَ جِلْبَابُ الدِّینِ، وَ نَطَقَ کَاظِمُ الْغَاوِینَ، وَ نَبَغَ خَامِلُ الْآفِلِینَ، وَ هَدَرَ فَنِیقُ الْمُبْطِلِینَ، فَخَطَرَ فِی عَرَصَاتِکُمْ، وَ أَطْلَعَ الشَّیطَانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ صَارِخاً بِکُمْ، فَوَجَدَکُمْ لِدُعائِهِ مُسْتَجِیبِینَ، وَ لِلْغِرَّةِ فِیهِ مُلَاحِظِینَ، فَاسْتَنْهَضَکُمْ فَوَجَدَکُمْ خِفَافاً، وَ أَحْمَشَکُمْ فَأَلْقَاکُمْ غِضَاباً، فَوَسَمْتُمْ غَیرَ إِبِلِکُمْ، وَ أَوْرَدْتُموها غَیرَ شِرْبِکُمْ، هَذَا وَ الْعَهْدُ قَرِیبٌ، وَ الْکَلْمُ رَحِیبٌ، وَ الْجُرْحُ لَمَّا ینْدَمِلْ، زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ2 ، فَهَیهَاتَ مِنْکُمْ وَ أنّی بِکُمْ، «وَ أَنَّی تُؤْفَکُونَ»(1)وَ هَذا کِتَابُ اللَّهِ بَینَ أَظْهُرِکُمْ، زَوَاجِرُهُ بَیِّنَةٌ، وَ شَوَاهِدُهُ لائِحَةٌ، وَ أَوَامِرُهُ وَاضِحَةٌ، أرَغْبَةً عَنْهُ
1) (3) اشاره به: انعام / 95؛ یونس / 34؛ فاطر / 3؛ و...
تُرِیدُونَ..، أَمْ بِغَیرِهِ تَحْکُمُونَ؟ بِئْسَ لِلظّالِمِینَ بَدَلاً1 ، وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ2.
ثُمَّ لَمْ تَرَیَّثُوا إِلَّا رَیثَ أَنْ تَسْکُنَ نَغْرَیهَا، تَشرَبُونَ حَسواً وَ تُسِرُّونَ فِی ارْتِغَاءٍ، وَ نَصْبِرُ مِنْکُمْ عَلَی مِثْلِ حَزِّ الْمُدَی، وَ أَنْتُمْ الان تَزْعُمُونَ أن لَا إِرْثَ لَنَا أفَحُکْمُ الْجَاهِلِیةِ تَبْغُونَ (1)وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ4.
وَیهاً مَعْشَر المُهَاجِرِینَ ااُبْتَرَّ إرْثَ أبی؟ یا ابْنَ أَبِی قُحَافَةَ! أَفِی الکِتَابِ أَنْ تَرِثَ أَبَاکَ وَ لَا أَرِثَ أَبِی؟ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا5.
فَدُونَکُمَا مَخْطُومَةً مَرْحُولَةً، تَلْقَاکَ یوْمَ حَشْرِکَ، فَنِعْمَ الْحَکَمُ اللَّهُ، وَ الزَّعِیمُ مُحَمَّدٌ، وَ الْمَوْعِدُ الْقِیامَةُ، وَ عِنْدَ السَّاعَةِ یَخْسَرُ المُبطِلُونَ(2)، وَ لِکُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ7.
ثُمَّ انحَرَفَتْ إلی قَبْرِ النَّبی صلی الله علیه و آله وَ هِیَ تَقُولُ:
قَدْ کَانَ بَعْدَک أنباءٌ وَ هَنْبَثَةً لَوْ کُنتَ شَاهِدهَا لَمْ تَکْثُرِالخَطْبُ
إِنّا فَقَدْ نَاکَ فَقْدَ الأرْضِ وابِلَهَا وَاخْتَلَّ قَوْمُکَ فَأشْهَدْهُمْ وَ لا تَغِبُ
مَعْشَرَ الْبَقِیةِ وَ أَعْضَادَ الْمِلَّةِ، وَ حُصُونَ الْإِسْلَامِ، مَا هَذِهِ الْغَمِیزَةُ فِی حَقِّی؟ وَ السِّنَةُ عَنْ ظُلَامَتِی، أمَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: ألْمَرْءُ یحْفَظُ فِی وُلْدِهِ؟ سَرْعَانَ مَا أَجْدَبْتُمْ فَأکدَیتُم، وَ عَجْلَانَ ذَا إِهَالَةٍ، تَقُولُونَ مَاتَ رَسُولُ اللَّهُ صلی الله علیه و آله فَخَطْبٌ جَلِیلٌ اسْتَوْسَعَ وَهْیُهُ، وَ اسْتَنْهَرَ فَتْقُهُ، وَ فُقَد رَائِقُهُ، وَ أَظْلَمَتِ الْأَرْضُ لِغَیبَتِهِ، وَ اکْتَأبَتْ خِیرَةُ اللّه لِمُصِیبَتِهِ، وَ خَشَعَتِ الْجِبَالُ، وَ اکدَتِ الآمَالُ، وَ أُضِیعَ الْحَرِیمُ، وَ أُذِیلَتِ الْحُرْمَةُ عِنْدَ مَمَاتِهِ، وَ تِلْکَ نَازِلَةٌ عَلَیْنَا، بِهَا کِتَابُ اللَّهِ فِی أَفْنِیَتِکُمْ فِی مُمْسَاکُمْ وَ مُصْبَحِکُمْ، یَهتِفُ بِهَا فی أسْمَاعِکُمْ، وَ
قبلَهُ حَلَّتْ بَأنْبِیَاءِ اللّهِ عزّوجلّ وَ رُسُلِهِ. وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللّهُ الشّاکِرِینَ1. إِیهاً بَنِی قَیلَةَ أُهْضِمَ تُرَاثُ أَبِیه «هاء سکت» وَ أَنْتُمْ بِمَرْأًی وَ مَسْمَعٍ، تُلْبِسُکُمُ الدَّعْوَةُ، وَ تَمْثُلُکُمُ الْحِیرَةُ، وَ فیکُمُ الْعَدَدُ وَ الْعُدَّةِ، وَ لَکُمُ الدّارُ وَ عِندَکُم الجُنَنُ.
وَ أنتُمُ الْآن نُخْبَةُ اللّهِ الَّتِی انْتُخِبَتْ لِدِینِه، وَ أنصَارُ رَسُولِهِ، وَ أهلُ الإسْلامِ، وَالخِیَرَةُ الَّتِی اخْتَبَرَتْ لَنَا أهْلَ الْبَیْتِ، فَبَادَیْتُمُ العَرَب، وَ نَاهَضْتُمُ الاُمَمَ، وَ کَافَحْتُمُ البُهَمَ.
لا نَبْرَحُ نَأمُرُکُمْ وَ تَأمُرُونَ، حَتّی دَارَتْ لَکُمْ بِنَا رَحَی الإسْلامِ، وَ دَرَّ حَلَبُ الْاَنَام، وَ خَضَعَتْ نَعْرَةُ الشِّرکِ، وَ بَاخَتْ نِیرانُ الْحَرْبِ، وَ هَدَاَتْ دَعْوَةُ الهَرْجِ، وَ اسْتَوْسَقَ نِظَامُ الدِّینِ، فَإنّی حُرْتُمْ بَعْدَ الْبَیَانِ وَ نَکَصْتُمْ بَعدَ الأَقْدَامِ، وَ أسْرَرْتُمْ بَعْدَ الْأَعلان. «لِقَوْمٍ نَکَثوُا أیْمَانَهُمْ» (1)أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ3.
ألا قَدْ أری أنْ اخْلَدْتُم إلَی الْخَفْضِ وَ رَکَنْتُمْ إلَی الدَّعَةِ، فَعُجْتُم عَنِ الدِّینِ، وَ مَجَجْتُمُ الَّذِی وَ عَیْتُمْ وَ دَسَعْتُمُ الَّذِی سَوَّغْتُم إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ4 ألا وَ قَد قُلْتُ الَّذِی قُلْتُهُ عَلی مَعرِفَةٍ مِنِّی بِالْخِذْلانِ الَّذِی خَامَرَ صُدُورَکُمْ، وَاسْتَشْعَرْتُهُ قُلُوبَکُمْ، وَ لَکِنْ قُلْتُهُ فَیْضَةَ النَّفْسِ، وَ نَفثَةَ الغَیْظِ، وَ بَثَّةَ الصَّدْرِ، وَ مَعْذِرَةَ الحُجَّةِ، فَدُونکُمُوها، فَاحْتَقِبُوهَا مُدْبِرَة الظَّهرِ، نَاکِبَةَ الْحَقِّ، بَاقِیَةَ الْعَارِ، مَوْسُومَةً بِشَنَارِ الْأبَدِ، مَوْصُولَةً بِنَارِ اللهِ الْمُوقَدَةِ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلیَ الْاَفْئِدَةِ، فَبِعَیْنِ اللهِ ما تَفْعَلُون وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ5 وَ أنَا ابْنَةُ نَذِیرٍ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذَابِ الله، «فَاعْمَلُوا إنَّا عَامِلوُنَ» (2)وَ انْتَظِرُوا إِنّا مُنْتَظِرُونَ7.
ستایش خدای را، بر آنچه ارزانی داشت، و سپاس او را، بر اندیشهی نیکو که در دل نگاشت، سپاس بر نعمتهای فراگیر که از چشمه لطفش جوشید و عطاهای فراوان که بخشید و نثار احسان که پیاپی پاشید. نعمتهایی که از شمار افزون است و پاداش آن از توان بیرون و درک نهاییش نه در حد اندیشهی ناموزون.
سپاس را مایهی فزونی نعمت نمود، و ستایش را سبب فراوانی پاداش فرمود، و به درخواست پیاپی، بر عطای خود بیفزود. گواهی میدهم که خدای جهان یکی است، و جز او خدایی نیست. ترجمان این گواهی، دوستی بیآلایش است و پایبندان این اعتقاد، دلهای با بینش، و راهنمای رسیدن بدان چراغ دانش. خدایی که دیدگان، او را دیدن نتوانند و گمانها، چونی و چگونگی او را ندانند. همه چیز را از هیچ پدید آورد و بی نمونهای انشا کرد. نه به آفرینش آنها نیازی داشت و نه از آن خلقت سودی برداشت؛ جز آن که خواست قدرتش را آشکار سازد و آفریدگان را بندهوار بنوازد و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو فرمانبرداری نهاد و نافرمان را به کیفر بیم داد؛ تا بندگان را از عقوبت برهاند و به بهشت کشاند.
گواهی میدهم که پدرم محمد بندهی او و فرستادهی اوست. پیش از آن که او را بیافریند، برگزید، و پیش از پیمبری، تشریف انتخاب بخشید، و به نامیش نامید که میسزید. و این هنگامی بود که آفریدگان، از دیده نهان بودند و در پس پرده بیم نگران. و در پهنه بیابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پایان همهی کارها را دانا بود و بر دگرگونیهای روزگار محیط بینا و به سرنوشت هر چیز آشنا. محمد صلی الله علیه و آله را برانگیخت تا کار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته به انجام رساند. پیغمبر که درود خدا بر او باد دید: «هر فرقهای دینی گزیده و هر گروه در روشنایی شعلهای خزیده و هر دستهای به بتی نماز برده و همگان یاد خدایی را که میشناسند از خاطر ستردهاند».
پس خدای بزرگ، تاریکیها را به نور محمد روشن ساخت و دلها را از تیرگی کفر بپرداخت و پردههایی که بر دیدهها افتاده بود به یک سو انداخت. سپس از روی گزینش و مهربانی جوار خویش را به او ارزانی داشت و رنج این جهان که خوش نمیداشت از دل او برداشت و او را در جهان فرشتگان مقرّب گماشت و چتر دولتش را در همسایگی خود افراشت و طغرای مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت.
درود خدا و برکات او بر محمد صلی الله علیه و آله پیامبر رحمت، امین وحی و رسالت و گزیده از آفریدگان و امت باد. سپس به مجلسیان نگریست و چنین فرمود: «شما بندگان خدا! نگاهبانان حلال و حرام و حاملان دین و احکام و امانتداران حق و رسانندگان آن به خلقید».
حقی را از خدا بر عهده دارید و عهدی را که با او بستهاید، پذیرفتار. ما خاندان را در میان شما به خلافت گماشت و تأویل «کتاب اللّه» را به عهده ما گذاشت. و حجّتهای آن آشکار است و آنچه دربارهی ماست پدیدار، و برهان آن روشن. از تاریکی گمان به کنار و آوای آن در گوشها مایه آرامش و قرار و پیرویش راهگشای روضهی رحمت پروردگار و شنوندهی آن در دو جهان رستگار است. دلیلهای آن روش الهی را در پرتو آیتهای آن توان دید و تفسیر احکام واجب او را از مضمون آن باید شنید. حرامهای خدا را بیاندارنده است و حلالهای او را رخصتدهنده، و مستحبات را نماینده و شریعت را راهگشاینده، و این همه را با رساترین تعبیر گوینده و با روشنترین بیان رساننده. سپس ایمان را واجب فرمود و بدان زنگ شرک را از دلهایتان زدود.
با نماز، خودپرستی را از شما دور نمود. روزه را نشاندهندهی دوستی بی آمیغ ساخت و زکات را مایه افزایش روزی بیدریغ، و حج را آزماینده در حبّ دین، و عدالت را نمودار مرتبه یقین، و پیروی ما را مایهی وفاق، و امامت ما را مانع افتراق، و دوستی ما را عزّت مسلمانی، و بازداشتن نفس را موجب نجات، و قصاص را سبب بقاء زندگانی. وفاء به نذر را موجب آمرزش، و تمام پرداختن پیمانه و وزن را مانع از کمفروشی و کاهش قرار داد. فرمود: میخوارگی نکنند تا تن و جان را از پلیدی پاک سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند تا خویش را سزوار لعنت نسازند. دزدی را منع کرد تا راه عفت پویند و شرک را حرام فرمود تا به اخلاص طریق یکتاپرستی جویند. پس آن گونه که میباید، ترس از خدا را پیشهی خود سازید و جز مسلمان از دنیا نروید. آنچه فرموده است به جا آرید و خود را از آنچه نهی کرده باز دارید که «تنها دانایان از خدا میترسند».
مردم! چنان که در آغاز سخن گفتم: من فاطمهام و پدرم محمد است «همانا پیامبری از میان شما به سوی شما آمد که رنج شما بر او دشوار بود و به گرویدنتان امیدوار و به مؤمنان، مهربان و غمخوار».
اگر او را بشناسید، میبینید او پدر من است، نه پدر زنان شما. و برادر پسر عموی من است نه مردان شما. او رسالت خود را به گوش مردم رساند و آنان را از عذاب الهی ترساند. فرق و
پشت مشرکان را به تازیانه توحید خست و شوکت بت و بتپرستان را در هم شکست؛ تا جمع کافران از هم گسیخت، صبح ایمان دمید و نقاب از چهره حقیقت فرو کشید. زبان پیشوای دین در مقال شد و شیاطین سخنور لال. در آن هنگام، شما مردم بر کنار مغاکی از آتش بودید خوار و در دیده همگان بیمقدار. لقمه هر خورنده و شکار هر درنده و لگدکوب هر رونده.
نوشیدنیتان، آب گندیده و ناگوار، خوردنیتان پوست جانور و مردار پست و ناچیز، ترسان از هجوم همسایه و همجوار؛ تا آن که خدا با فرستادن پیغمبر خود، شما را از خاک مذلت برداشت و سرتان را به اوج رفعت افراشت پس از آن همه رنجها که دید و سختی که کشید. رزمآوران ماجراجو و سرکشان درندهخو و جهودان دین به دنیا فروش و ترسایان حقیقت ناخوش، از هر سو بر او تاختند و با او نرد مخالفت باختند.
هرگاه آتش کینه افروختند آن را خاموش ساخت و گاهی که گمراهی سر برداشت یا مشرکی دهان به ژاژ انباشت برادرش علی را در کام آنان انداخت. علی باز نایستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت و کار آنان با دم شمشیر ساخت. او این رنج را برای خدا میکشید و در آن، خشنودی پروردگار و رضای پیغمبر صلی الله علیه و آله را میدید و مهتری اولیای حق را میخرید، اما در آن روزها شما در زندگانی راحت و آسوده، و در بستر امن و آسایش غنوده بودید.
چون خدای تعالی همسایگی پیامبران را برای رسول خویش برگزید، دورویی آشکار شد و کالای دین بیخریدار. هر گمراهی دعویدار، و هر گمنامی سالار، و هر یاوهگویی در کوی و برزن در پی گرمی بازار. شیطان از کمینگاه خود سر برآورد و شما را به خود دعوت کرد و دید چه زود سخنش را شنیدید و سبک در پی او دویدید و در دام فریبش خزیدید و به آواز او رقصیدید.
هنوز دو روزی از مرگ پیغمبرتان نگذشته و سوز سینهی ما خاموش نگشته، آنچه نبایست، کردید و آنچه از آنتان نبود، بردید، و بدعتی بزرگ پدید آوردید. به گمان خود خواستید فتنه برنخیزد و خونی نریزد اما در آتش فتنه فتادید و آنچه کشتید به باد دادید که: «دوزخ جای کافران است و منزلگاه بدکاران» است. شما کجا و فتنه خواباندن کجا؟ دروغ میگویید! و راهی جز راه حق میپویید! و گرنه این کتاب خداست میان شما! نشانههایش بیکم وکاست هویدا و امر و نهی آن روشن و آشکارا. آیا داوری جز قرآن میگیرید؟ یا ستمکارانه گفتهی شیطان را میپذیرید؟ «کسی که جز اسلام دینی پذیرد، روی رضای پروردگار نبیند و در آن جهان با زیانکاران نشیند». چندان درنگ نکردید که این سوار سرکش
رام و کار نخستین تمام گردد، نوایی دیگر ساز و سخنی جز آنچه در دل دارید آغاز کردید! میپندارید ما میراثی نداریم. در تحمل این ستم نیز بردباریم و بر سختی این جراحت پایداریم. مگر به روش جاهلیت میگرایید؟ و راه گمراهی میپیمایید؟ «برای مردم با ایمان چه داوری بهتر از خدای جهان».
ای مهاجران! این حکم خداست که میراث مرا بربایند و حرمتم را نپایند؟ پسر ابوقحافه! خدا گفته تو از پدر ارث بری و میراث مرا از من بِبُری؟ این چه بدعتی است در دین میگذارید! مگر از داور و روز رستاخیز خبر ندارید؟ اکنون تا دیدار آن جهان، این ستور آماده و زین نهاده ترا ارزانی باد! وعدهگاه، روز رستاخیز! خواهان محمد صلی الله علیه و آله و داور خدای عزیز! آن روز ستمکار رسوا و زیانکار و حق ستمدیده برقرار خواهد شد!
به زودی خواهد دید که هر چیزی را جایگاهی است و هر مظلومی را پناهی.
پس به روضهی پدر نگریست و گفت:
رفتی و پس از تو فتنه بر پا شد کینهای نهفته آشکارا شد
این باغ، خزان گرفت و بی بر گشت وین جمع بهم فتاد و تنها شد(1)
زندگانی فاطمۀ زهرا، ص 133.
ای گروه مؤمنین! ای یاوران دین! ای پشتیبانان اسلام! چرا حق مرا نمیگیرید؟ چرا دیده به هم نهاده و ستمی را که به من میرود میپذیرید؟ مگر نه پدرم فرمود: «احترام فرزند، حرمت پدر است»؟ چه زود رنگ باختید و بیدرنگ در غفلت خفتید، پیش خود میگویید محمد صلی الله علیه و آله مُرد، آری او مُرد و جان به خدا سپرد! مصیبتی است بزرگ، و اندوهی است سترگ، و شکافی است که هر دم گشاید و هرگز به هم ناید. فقدان او زمین را لباس ظلمت پوشاند و برگزیدگان خدا را به سوگ نشاند. شاخ امید بی بر و کوهها زیر و زبر شد، حرمتها تباه و حریمها بیپناه ماند. اما نه چنان است که شما این تقدیر الهی را ندانید و از آن بیخبر مانید. قرآن در دسترس شما است شب و روز میخوانید؛ چرا و چگونه معنی آن را نمیدانید؟ که پیامبران پیش از او نیز مردند و جان به خدا سپردند. محمد نیز جز پیغمبری نبود، پیغمبرانی پیش از او آمدند و رفتند. «اگر او کشته شود یا بمیرد، به گذشته خود باز میگردید؟ کسی که چنین کند خدا را زیانی نمیرساند و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد. آوه! پسران قیله پیش چشم شما، میراث پدرم ببرند و حرمتم را ننگرند! و شما همچون بیهوشان فریاد مرا نشنوید؟ در حالی که سربازان دارید با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانههای آبادان.
1) (1)
امروز شما برگزیدان خدا، پشتیبانان دین و یاوران پیغمبر و مؤمنین، و حامیان اهل بیت طاهرینید! شمایید که با بتپرستان عرب درافتادید! و برابر لشگرهای گران ایستادید! چند که از ما فرمانبردار و در راه حق پایدار بودید، نام اسلام را بلند، و مسلمانان را ارجمند، و مشرکان را تار و مار، و نظم را برقرار، و آتش جنگ را خاموش و کافران را حلقه بندگی در گوش کردید.
اکنون پس از آن همه زبانآوری، دم فرو بستید و پس از پیشروی، وا پس نشستید، آن هم برابر مردمی که پیمان خود را گسستند و حکم خدا را به کار نبستند، «از اینان بیم مدارید تا هستید از خدا بترسید اگر حق پر ستید!» ولی جز این نیست که به تنآسایی خو کردهاید و به سایهی امن و خوشی پناه بردهاید. از دین خستهاید و از جهاد در راه خدا نشسته، و آنچه را شنیده به کار نبسته، ولی بدانید که:
گر جمله کاینات کافر گردند بر دامن کبریاییش ننشیند گرد
باری من آن چه شرط بلاغ است با شما گفتم؛ ولی میدانم خوارید و در چنگال زبونی گرفتار؛ چه کنم که دلم خون است و باز داشتن زبان شکایت، از طاقت برون! و نیز میگویم برای اتمام حجت بر شما مردم دون! بگیرید! این لقمهی گلوگیر بر شما ارزانی و ننگ حقشکنی و حقیقتپوشی بر شما جاودانی باد؛ ولی شما را آسوده نگذارد؛ تا به آتش افروختهی خدا بیاندازد! آتشی که هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد. آنچه میکنید خدا میبیند و ستمکار به زودی داند که در کجا نشیند. من پایان کار را نگرانم و چون پدرم، شما را از عذاب خدا میترسانم. به انتظار بنشیند تا میوهی درختی را که کشتید، بچینید و کیفر کاری را که کردید ببینید»(1)
زندگانی فاطمهی زهراء علیها السلام، ص 126-135.
.این خطبهی شگفت و منشور آسمانی با اسناد فراوانی نقل گردیده و دهها کتاب به نقل تمام یا فرازهایی از این خطبهی هدایتگر و رسواگر مزین و آراستهاند.
ابوالفضل، احمد بن ابیطاهر «ابن طیفور» متولد به سال 204 این خطبه را به روایت حضرت زینب کبری علیها السلام و نیز به روایت امام حسین علیه السلام و عبداله بن الحسن نگاشته است(2).
و نیز طبری در کتاب «دلائلالامة» این خطبه را نقل مینماید(1)
دلائلالامامة، محمد بن جریر بن رستم طبری، ص 111-123.
.صدوق رحمه الله در «من لا یحضره الفقیه» فرازی از آن مینگارد که صاحب وسائل نیز همان فراز را نقل مینماید(2).
صدوق در «علل الشرایع» نیز قسمتی از این خطبه را مینگارد(3).
طبرسی در «احتجاج» نیز این خطبه را به روایت عبداله بن الحسن علیه السلام نقل نمودهاند(4).
و نیز علمالهدی سیدمرتضی در کتاب «الشافی» به روایت عایشه این خطبه را مینگارد(5).
شیخ طوسی در «امالی» نیز قسمتی از این خطبه را ذکر مینماید(6).
اربلی نیز در کتاب «کشفالغمه» این خطبه را نقل کردهاند(7).
ابن طاوس نیز این خطبه را به روایت عایشه مینگارد.
بزرگان دیگری چون ابن ابیالحدید معتزلی این خطبه با سه روایت نقل نمودهاند؛
یوسف بن حاتم شامی به روایت حضرت زینب کبری آن را نقل مینمایند، ابی سعد منصور بن حسین آبی، محمد اخباری نیشابوری، خوارزمی، ابن اثیر، ابن جوزی، شیخ مفید، ابن شهرآشوب، علامهی مجلسی، ابن میثم، سیدامین، عبدالوهاب کاشی، محمد علی قراجه داغی انصاری، عمر رضا کحاله، عبدالمنعم فرطوسی، مسعودی، شیخ حر عاملی، سیدشرفالدین جبلعاملی، زمخشری، زبیدی، ابن منظور و...(8).
باری، دهها کتاب و موسوعه و جزوه به تمام خطبه یا فرازهایی از آن مزینند همانند: دلائل الامامة، عللالشرایع، تذکرة الحمدونیة، الفاضل فی صفة الاب الکامل، بحارالانوار، احقاق الحق، اهلالبیت علیهم السلام لتوفیق ابی علم، الزهراء فی السنة و التاریخ و الادب، اعیان النساء عبرالعصور المختلفه، اعلام النساء المؤمنات، وفاة الصدیقه الزهراء للمُقرّم، مسند فاطمةالزهراء، بلاغات النساء، عوالم العلوم، انوار الیقین فی امامة امیرالمؤمنین علیه السلام، العبقریات الاسلامیة،
1) (1)
2) (2) من لا یحضره الفقیه، صدوق، ج 3، ص 372، ش 1754؛ وسائلالشیعه، ج 1، ص 14، ح 22.
3) (3) علل الشرایع، صدوق، ص 248-249، ح 2 و 3 و 4.
4) (4) الاحتجاج، ج 1، ص 131.
5) (5) الشافی، سیدمرتضی، ج 4، ص 68.
6) (6) امالی، شیخ طوسی، ج 2، ص 295.
7) (7) کشفالغمة، اربلی، ج 1، ص 480.
8) (8) ر. ک: موسوعة الکبری، ج 13، ص 173-387.
سفینةالبحار، مناقب اهلالبیت علیهم السلام، المرأة فی ظل الاسلام، اعلام النساء، الاحتجاج، هدی الملة إلی أن فدک نحله، النص و الاجتهاد، معادن الحکمة فی مکاتیب الائمة، الجنة العاصمة، الفوائد الطوسیه، فاطمةالزهراء من المهد إلی اللحد، شرح خطبه الصدیقة فاطمة الزهراء للخاقانی، من فقه الزهراء، شرح خطبه الزهراء و اسبابها لنزیه قمیحاً، فاطمةالزهراء ام الائمة و سیدة النساء، شرح خطبه الزهراء للنقوی، شرح خطبه الزهرا للزنجانی، فاطمة صوت الحق الالهی، فدک و فاطمة قصة جهاد الزهراء، قبسات من حیاة سیدة نساء العالمین فاطمة الزهراء، قدّیسة الاسلام، ریاحین الشریعة، ظلامات فاطمة الزهراء، الدمعة الساکبة، الزهراء و خطبة فدک للشریعتمداری، فاطمةالزهرا من قبل المیلاد إلی بعد الاستشهاد، فاطمةالزهراء بهجة قلب المصطفی صلی الله علیه و آله، اللمة البیضاء فی شرح خطبة الزهراء، فاطمةالزهرا للعکبی، اعلموا أَنّی فاطمة، حق الیقین، الشافی، شرح الاخبار، الطرائف، الفائق، الاربعین، المناقب لابن مردویه، الانوار النعمانیة، کشفالغمه، السقیفة و فدک، شرح نهجالبلاغه، تظلَم الزّهراء علیها السلام، موسوعة الامام الصادق علیه السلام، فدک فی تاریخ، مسند فاطمة الزهراء علیها السلام للعطاردی، الدر النّظیم فی مناقب الائمة الهامیم، نشر الدّر للآبی، جواهر المطالب للباعونی، کتاب المبین، کتاب المنظوم و المنثور فی ذکر خطب النساء و اشعارها «مخطوط» عن مسند عبداللّه بن الحسن، مسند عبداللّه بن الحسن بن علی بن ابیطالب «مخطوط» مقتل الحسین علیه السلام، منال الطالب فی شرح طوال الغرائب، لابن اثیر، تذکرة الخواص، امالی مفید، من لا یحضره الفقیه، وسائلالشیعه، المناقب لابن شهرآشوب(1)
همان، 173-319.
.به هر روی، بسیاری از بزرگان عرصهی دین و دانش و معرفت و ادب، تمام متن یا فرازهایی از آن را نقل کردهاند و پیرامون آن به تحلیل و تفسیر پرداخته و به پاس تجلیل از این سند ملی اسلامی شعر سرودهاند. هر کسی که از خم ولایت - که همان اجر رسالت است - قدحی نوشیده، خود را در منظر و نگاه این خطبهی آفتاب قرار داده تا پرتوی از آن جانش را فاطمی کرده و مشعلی فراروی او گردد.
اگرچه در این میان، بعضی از دشمنان و مخالفان لجوج نتوانستهاند فروغ هدایتگر این منشور آسمانی را برتابند، چون مفاهیم هدایتگر و افشاگرش خوشایند آنان نبوده است، بدین سبب به سجع زیبای معجزهگونهاش متعرض شده و خواستهاند در صدور این سخنان بلیغ
1) (1)
آسمانی از فاطمه تردید کنند. عجبا! دشمن چگونه کر و کور میگردد، ابوالعینا میتواند چنین کلماتی را بگوید؛ ولی آن که خود مظهر جمال و حسن خداست و رسول خدا در بیان کرامتش میفرماید:
«لو کان الحسن شخصاً لکان فاطمة، بل هی اعظم...»(1)
فرائد السمطین، ج 2، ص 68.
او که قلب و جان رسول خدا بود، رسولی که خدای بزرگ اعجاز سخن جاوید قرآن را بر مشرق زبانش ساطع کرد، او که جلوهی اتم و احسن بلاغت و فصاحت بود.بدون تردید، این شک و تردید نسبت به صدور این خطبه، به خاطر مفاهیم افشاگر و رسواگر آن است. آنان این حقیقت تاریخی را برنمیتابند و نمیخواهند با این واقعیت آشنا گردند، چون اگر چنین بوده باشد سقیفه و بانیان آن زیر سؤال میروند و پذیرش این واقعیت برای آنان تلخ و ناگوار است. البته این گونه مخالفت و عناد ریشه دیرینه دارد. و القای شک و تردید، در چنین خطبههایی با آن افقهای معرفتی، سیاسی، اجتماعی، چیزی نیست که مسبوق به سابقه نباشد. در طول تاریخ، هر اثر و شخصیتی که از ویژگی خاصی برخوردار بود، از اتهام و بدگویی حسودان و معاندان کوتهنظر مصون نبوده است. از قرآن کریم و شخصیت والای پیامبر صلی الله علیه و آله تا امیرالمؤمنین و نهجالبلاغهاش؛ پس از نزول قرآن کریم کفار هم به اصل قرآن و هم آیات آن شک و تردید روا داشتند، گاه آنرا «سحر یؤثر» و گاه اساطیر میخواندند.
مولوی نیکو سروده:
چون کتاب اللّه بیامد هم بر آن این چنین طعنه زدند آن کافران
که اساطیر است و افسانه نژند نیست تعمیقی و تحقیقی بلند
به هر روی، این خطبه بلند - که هدفی آسمانی را دنبال کرده، میخواهد نقد جامعه حاضر، پیدایش تحول و دگرگونی در نظام رهبری اسلام و رویش بدعتها را نهادینه و ثبت تاریخی نماید - از نقدها و شبههها و دشمنیها و انکارها در امان نخواهد بود. و فرقهای بر پایهی تعصبات مذهبی و اعتقادی خود حتی حاضرند بر چهره خورشید نیز خاک بپاشند و به تصور خود نور خدا را خاموش نمایند.
1) (1)
باری، باید گفت در خطبه بلیغ فاطمه، تشبیه و استعاره و کنایه موج میزند و نظیر چنین هنری در گفتار خاندان رسالت فراون است. - گذشته از این که عرب حجاز مزین به گوهر سجعگویی بوده و این هنر پیش از اسلام در مکه رواج داشته است و به پاس همین همنوایی، نخستین دسته از آیات مکی قرآن کریم از این هنر آسمانی لبریزند، پس از نزول قرآن، فروغ این هنر جلوهی دیگری یافت و به خصوص خاندان رسالت که محل نزول قرآن بودند، جبرئیل در خانه آنان رفت و آمد میکرد.
شهد علم را دست توانای عالم علیم در کامشان ریخته بود. نهجالبلاغه نیز از این افق ساطع است، آن کتاب نیز خطبش مسجّع است، و چون در آن کتاب خطبهی شقشقیه است، خطبهای رسواگر و افشاگر، این زلال حقیقت را مخالفان برنمیتابند. از این نگاه است که ذهبی میگوید: هر آن کس که به نهجالبلاغه نظری کند یقین پیدا میکند که این سخنان از آن علی نیست بلکه دروغهایی است که به آن حضرت نسبت داده شده است(1)
میزان الاعتدال، ذهبی، ج 2، ص 228.
.و نیز ابن حجر عسقلانی میگوید: در نهجالبلاغه به طور آشکارا به ابابکر و عمر دشنام داده شده است و آنها مورد بیاحترامی قرار گرفتهاند(2).
ابن عبدربّه مالکی نیز مینگارد: خطبه شقشقیه از مانند علی که خداوند به وسیله ایمان به او شرح صدر داد و سینهی او را پر از حکمت و بیان کرد و در رثای ابیبکر گریان شد و در جنگهای «رده» از لشگریان مخلص او بود و فرماندهی عدهای به عهدهی او و زبیر و ابن مسعود واگذار شد و با ابوبکر بیعت کرد و تا آخر در کنار او بود و با عمر نیز بیعت نمود و با او بود و او را به دامادی خود برگزید و امکلثوم دختر خود را به ازدواج او درآورد و با خلیفه سوم (عثمان) نیز بیعت کرد و از ملازمت او و موافقت و حمایت او دریغ نکرد؛ حتی در حالی که عثمان مورد ملامت عایشه قرار گرفت علی او را تأیید و حمایت کرد و وقتی که افرادی مانند معاویه از او روی برگرداندند باز هم علی او را ترک نکرد، بعید میباشد(3).
به هر روی، این نقدها مبنای خاص خود را دارد، چون شخص نمیخواهد در مقابل کجراههی خود به صراط مستقیم هدایت گردد، اکنون که چراغی فراروی او نهاده و چهرهی
حق آشکار و نقاب از آن برداشته شده، به انکار حقیقت میپردازد و به صدور این سخن از مولی «علی» شک میکند.
زینب علیها السلام دختر علی و فاطمه علیهما السلام در اوج مصائب و مشکلات، چون وارد بر ابن زیاد میگردد با فصاحت تمام میگوید:
«لَقَد قَتَلْتَ کَهْلِی وَ أَبَرْتَ أَهلی، وَ قَطَعْتَ فَرعِی، وَ اجتَثَثْتَ أَصلی، فَإنْ یَشفِکَ هَذا فَقَد اشفیتَ(1)
تاریخ طبری، ج 7، ص 372.
؛ مهتر ما را کشتی، از خویشانم کسی نهشتی، نهال ما را شکستی، ریشه ما را از هم گسستی، اگر درمان تو این است، پس همانا درمان شدهای».ابن زیاد گفت سخن به سجع میگوید، پدرش نیز سخنهای مسجّع میگفت(2).
باری، باید اذعان کرد که آنچه سبب انکار منکران است، سجع زیبای خطبه نیست بلکه محتوای آسمانی آن است که چون دائرةالمعارفی از فرهنگ و معرفت اسلامی است و نیز پرچم انقلاب نهضت شیعی است که در طول تاریخ اسلام بر بام رفیع اسلام به اهتزاز است و در پرتو آن میلیاردها انسان به مکتب امامت و ولایت هدایت و رهبری شدهاند.
فاطمه علیها السلام چون پدر و شوهر خطبه میخواند، و زمزم حیاتآفرین معارف و معرفت اسلامی از مشرق زبانش جاری میگردد. او زلزله میآفریند و بنیان سقیفه را به لرزه درمیآورد، و آنان که دل به سیاست و ریاست سپرده بودند، کاخ آمال خود را در حال فروپاشی میبینند.
شگفتا! این خطبهی آسمانی، با افقهای برینش چون گوی نور میدرخشد و روشنگر راه حقجویان است. بلاغت و فصاحت، در آن موج میزند و لبریز از مفاهیم الهیه و آموزههای وحی است، منشور هدایت و رستگاری و سندی تابناک بر حقانیت مکتب تشیع است.
چون فاطمه در این خطبه، خطبهی پدر در غدیر را شرح میدهد و آیات نازله آن رخداد آسمانی را تفسیر میکند و فروغ جعل ولایت الهیهی «علی» را نمایان میسازد. او فدک را بهانهی آن بها میداند و امامت علی علیه السلام را میطلبد، اگر فریاد فاطمه نبود، اگر طنین این
خطبه در تاریخ اسلام ایجاد نمیشد، اگر اعتراض فاطمه نبود، اگر آن بانو در مقابل سقیفه و بانیان آن نمیایستاد و فریاد روشنگر و افشاگرانه خود را بلند نمیکرد، معلوم نبود تاریخ اسلام چگونه رقم میخورد و آیا این جمع بزرگ شیعی امروز وجود داشت یا خیر؟ بدیهی است که شجره مبارکه تشیع را آن بزرگوار غرس نمود و نهضتی آفرید که علی علیه السلام پس از 25 سال بار دیگر پرچم آن را به اهتزاز درآورد و برافراشت و در سخنان بلیغ خود در خطبهها و به خصوص «شقشقیه» از آن ظلم بزرگ که بر اسلام روا داشته بودند پرده برداشت و مسیر و منهج امامت را نمایاند.
در ستودن و ستایش این خطبه هیچ جمله و سخنی کافی نیست، این خطبه سند عزت اسلام و مسلمین، و عصاره معارف و معرفت اسلامی است، فروغ عقائد و اعتقادات از آن نمایان است و تشریح احکام و فلسفه آن از مشرق آن تابان است.
بیان اسلام ناب محمدی است و منشور هدایت است تا روز قیامت.
برکتی آسمانی در تاریخ است و چشمه جوشان خورشید است که از آن نور و حرارت و حیات جاری است. ترجمانی از آموزههای وحی و گنجینهای از حقایق است. نوای مظلومیت حق و عدل، و فریاد بلند انسان ستمدیده و غارتشده است که همیشه در گوش تاریخ زمزمه میگردد. عقیده و دین و سعادت برای بشر است، بهشت رضوان و شهر سلام و مدینهی فضیلت است، تأویلی از «والشمس و الضحی» است. شعاع آن جهانگستر است و امواجش کرانههای تاریخ را در هم نوردیده و صخرههای بیداد و جهالت را متلاشی میکند. آهنگش چون مزامیر داودی موسیقی «سبّوح قدّوس» است. خدانماییاش چون مناجات کلیم، پندآموزی آن چون نصایح لقمان، احتجاج و انذارش چون سخن نوح و هود، و صلح و احیاگری آن چون دم عیسی است، پیامدنمایی آن را تاریخ خونبار جهان اسلام به نمایش میگذارد. افق عرشی این خطبه، آیات قرآن را ترجمان است. باطن آن، طنین آموزههای وحیانی و ظاهر آن آراسته به آیات قرآنی است. مفاهیم آن تفسیری از آیات قرآن، و رمز شناخت حق از باطل در آن تجلّی فرقان است.
فصلالخطاب همهی قیل و قالها پیرامون جریان محکوم سقیفه است.
هنر بلاغت و فصاحتش جلوهای از بلاغت قرآن است. این خطبه در حقیقت ترجمانی از فرهنگنامه قرآنی و دائرةالمعارفی از معارف اسلامی است.
شهد معرفت به خدا و اعتقادات ناب اسلامی از آن به کام جان جاری است. افقهای این سخنان بلیغ به فروغ وحی الهی فروزنده و روشن است. صدیقه شهیده در این خطبه،
آموزههای وحی را تفسیر و تحلیل مینماید و راهی روشن و صراط مستقیمی را فراروی مردم قرار میدهد. این خطبه آیهای از حمد و ثنای الهی است، توحید و یگانهشناسی، بعثت پیامبران و تجلّی اعظم رسالت مصطفوی، راه رشد و هدایتگر رسالت، انذار و تبشیر به مردم، پند و اندرز و بیم به مهاجران و انصار، قرآن و اهل بیت، اسرار و فلسفه احکام و دستورات الهی، مکانت وحدتآفرین امامت و ولایت، مهر و رحمت پیامبر خدا، جایگاه و جهاد علی، رخدادها و بدعتهای پس از رحلت رسول خدا را تبیین و آشکار میسازد.
محکمهای به گستردگی حقیقت را بر پا میکند و در درازای تاریخ از حق و عدل دفاع و باطل و بدعت را محکوم مینماید.
البته باید چنین باشد! چون این خطبه فاطمی است و فاطمه بر ستیغ همه فضیلتها تابان است.
اوست که کوثر خدا، روح نبی و همتای علی است؛ حبیبه خدا و لیلةالقدر قرآن است؛ مشکات خدا، مصباح هدی و شمس و ضحای اسلام است؛ معنای جمال، تفسیر جلال و تأویل کمال است.
واژه وفا، مظهر صفا و سوره هل اتی است؛
دختر رسالت، شوهر ولایت و مادر امامت است،
فاطمه جان و ای ریحانه رسول خدا،
ای با عصای موسی؛ ای بر صلیب عیسی،
ای ایوب بلاها، ای مغصوب فراقها، ای یوسف جفاها
ای کوه پرابهت، ای زلال محبت، ای چشمه طهارت.
ای اسوه خدایی ای جلوه الهی، ای عشق کبریایی
بر ما ببخشای، که از تهجدت گفتیم، از جهادت، از اسرار وجودت؛ ولی زلال پیامت را نشنیدیم.
از خانه گلی تو شنیدیم ولی از رنج قرنها و بلوغ بیداری و راز کوفتن درکوبهایت هرگز!
وصف تو گفتیم و چه بیروح، چون که بلندای خورشید را در جلوهای از شمع به نظاره نشستیم.
ای آموزگار ظرافت، تو خود به ما بیاموز، تلاوت بیداری، بلوغ انذار و رنج تاریخ را که سخت محتاج آنیم.
دشت را از تدبیر تو نشانی نیست، که با نیمنگاهی کوه و کرانهاش را در آغوش مینشانیم، تدبیر و عمق نگاه تو، دریایی است بیکرانه، کوهی است همپای تاریخ؛ ای آفتاب سفرکرده، من فریاد سبز تو را که از پشت دیوار قرنها طنینافکن است شنیدم، و شعلههای درب خانهات که در آتش کین میسوخت دیدم، من سراغ خونین تو را از لالهی سوختهی در میان در و دیوارهای تاریخ گرفتم، و شاهد تاریکی زمین در روز نفرین تو بر کسانی که قرص آفتاب را به قرص نانی فروختند.
من از گلوی تو صدای خدا و حقطلبی را شنیدم و به لبهای سوختهات آیه تشنگی مردم را از فرهنگ و معارف اسلامی مشاهده نمودم.
فاطمه جان، در جغرافیای خانهی گلی تو، تاریخ انسان کامل تفسیر شد و رنجها و جهادها، به راستی این خانه معجزهی تاریخ است.
فاطمه جان، در نالههای پرسوزت بر زمین از دست رفته فدک، آیات غدیر تفسیر شد و زلال چشمه غدیر سیرابم کرد، از دیدگان نورانیات اشکهای تو را دیدم که چگونه طوفان آفرین تاریخ است، اشکی که ترجمانی از کتاب مظلومیت شماست، و پیوسته بر علیه ستم و ستمگر جاری است.
از دو افق برین و آسمانی فروغ وحی از این سخنان بلیغ و ماندگار فروزان است؛ نخست آن که در حقیقت، مفاهیم و محتوای این خطبه همان آموزههای وحیانی و بازتاب تابش وحی بر روح فاطمه اطهر است، روح محمدی صلی الله علیه و آله فاطمه که با طنین وحی هماهنگ است و عظمت آن جبرئیل را از آسمان به زمین فرود میآورد. بدیهی است که او گهر بیهمتایی است که در دامان رسول خدا صلی الله علیه و آله تربیت گردید و فروغ روحش بر افق اعلای الهی نمایان است که از آن جلوههای نور ساطع است. از نگاه دیگر، آن بزرگوار سخنان خود را به آیات قرآن مزین و مدلل ساخته تا با این تجلی نور علی نور چلچراغی هدایتگر فرا روی آن مردم قرار داده و راه صحیح را به آنان بنمایاند. بنابراین نوشتار حاضر در سه بخش پیرامون این خطبه و مفاهیم آن به تحلیل میپردازد. در بخش اول به تبیین و جلوهنمایی ریشهها و سرچشمههای وحیانی این سخنان میپردازد که پیرامون توحید و خداشناسی است و دفتر اول این مجموعه در واقع ترجمان همان آیات قرآنی است که در توصیف خدای متعال و اسماء و صفات آن ذات اقدس
نازل شده است. دفتر دوم به تحلیل و تفسیر مجموعه آیاتی میپردازد که در تبیین مقام و مکانت پیامبر خدا و رسالت آن حضرت نازل گردیده است، در این دفتر به تبیین فلسفه احکام و نیز آفاق برین و ملکوتی قرآن نیز پرداخته میگردد، دفتر سوم این مجموعه، به تبیین جایگاه و مکانت آسمانی امامت در قرآن پرداخته و نیز به تبیین مسائل سیاسی اجتماعی و دگرگونیهایی که بعد از رحلت جانکاه نبی اعظم صلی الله علیه و آله به وقوع پیوست میپردازد و از آن مجموعه حقایق و معارف تاریخی اسلامی پرده برمیدارد، در خاتمهی همین دفتر، مجموعهی آیات قرآنی که حضرت فاطمه علیها السلام در متن سخنان خویش به آنان استناد کرده و فرمایشات خود را به فروغ آیات مزین ساختهاند تفسیر و تبیین میگردند. امید است لطف و عنایت آن بانوی بزرگوار شامل این سطور گردد و این مقصود حاصل و این آرمان تحقق یابد. انشاءاللّه.
با وجود آن که جامعترین کلمهی «تحمید» الحمد للّه رب العالمین است که هم شامل عالم تکوین اعم از آسمانها و زمین و عالم مجرد و ماده میگردد و هم عالم تشریع و تدوین را شامل است؛ ولی فاطمه علیها السلام که خود گوهر «تحمید» است و در پرتو نور عرشی آن ذات مقدس، فرشتگان تحمید و تسبیح و تهلیل را فرا گرفتند، طلیعهی این خطبه نورانی را اینگونه آغاز میکند:
«أَبْتَدْءُ بِحَمْدِ مَنْ هُوَ اوْلی بِالْحَمْدِ وَ الَطّولِ وَ الْمَجْدِ، الْحَمْدُ لِلّهِ عَلی مَا أَنْعَمَ...» آن حضرت از حمد و ستایش بر نعمتهای خداوند آغاز میکند با آن که آن حضرت میداند «حمد» مقام ستایش و سپاس است، خواه در مقابل نعمت که شکر نام میگیرد و خواه بدون نعمت، که آن ذات استحقاق ستایش را دارد. در لغت چنین آمده: والحمد هو الثناء بالجمیل علی قصد التعظیم و التبجیل للممدوح سواءٌ النعمه و غیرها(1)
مجمع البحرین، ص 569، ماده «ح م د»؛ اقرب الموارد، ص 228.
.اکنون این پرسش مطرح است: چرا فاطمه از حمد بر نعمتهای خدا آغاز میکند؟ در پاسخ باید گفت آن بزرگوار میخواهد از دین و ارکان آن توحید و معرفت و معارف الهی سخن بگوید، باید در آغاز اشارهای به فلسفه خداشناسی نموده و پرده از چهره این حقیقت بردارد.
به راستی چرا ما باید خدا را بشناسیم و ساحتش را ستایش نماییم، چون خداوند منعم است و سپاس منعم فریاد فطرت و آهنگ روح آدمی است. این حکم عقل و داوری وجدان است.
از سوی دیگر، فاطمه میخواهد در پرتو این سخنان گرد بیداری به چشمان به خواب رفته مسلمانان بیافشاند، آنان که به یک باره به همهی حقایق گذشته پشت کرده و در انجمنی نظام رهبری اسلام را دگرگون ساخته و بدعتی بزرگ آفریدهاند. بنابراین باید فاطمه از نعمت رسالت و برکت هدایت پدر بگوید و از نعمتی بزرگ که همه نعمتها به طفیل وجود اویند سخن بگوید، او میخواهد مسلمانان را به رسالت پیامبر رحمت باز گردانده و از عزتآفرینی آن رسالت برای آن جمع پرده بردارد: مگر در پرتو نعمت رسالت آن حضرت، شما به آن همه
1) (1)
شکوه و عزّت نرسیدید؟ مگر آن حضرت شما را از خاک بر آسمان کرامت و عزّت قرار نداد؟ مگر آن شعلههای خشم و جهل و کین را در میان شما خاموش نساخت؟ پس چرا حرمت این نعمت بزرگ را پاس نمیدارید؟! و چرا نسبت به این نعمت بزرگ قدر ناشناسید؟
بنابراین باید فاطمه از نعمتهای الهی بگوید و خدای را به پاس همه نعمتها و به خصوص نعمتهای معنوی که اوج آن در رسالت رسول خدا بدرخشید و تجلی اعظم رخ داد بیان نماید.
به هر روی، آن صدیقه از حمد شروع میکند، واژه مقدسی که افزون بر 60 مورد این واژه و مشتقات آن در قرآن استعمال شده است و بر آفاق روشنی میدرخشد.
مقام حمد، محراب بندگی و ستایش خداست. ستایش ذات مقدسی که جامع همه کمالات است و بدین سبب همه مدحها و ستایشها به او باز میگردد. آیاتی از قرآن این فروغ را مینمایاند همانند:
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ1
و اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی...2
و قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ3
و هُوَ لَهُ الْحَمْدُ4.
و از آنجا که حمد تنها در برابر نعمتهای خدا نمیباشد، بلکه همه اسماء و صفات و کلمات تکوینی و تدوینی او را شامل میگردد، خواه اثر و مقتضای آن اوصاف به غیر برسد یا نرسد. زیرا تنها جلوه جمال خدا نیست که باید حمد گردد؛ بلکه جلوهی جلالی او نیز محمود است.
قرآن این حقیقت را نمایان ساخته و چنین میفرماید:
وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ کَبِّرْهُ تَکْبِیراً5.
به هر روی، افزون بر آن که کمال و جمال خدای سبحان مستحقّ ستایش است، منزه بودن او نیز جای حمد و ستایش است. تحمید نه تنها از چنین گسترهای برخوردار است، بلکه تمام مصادیق و جلوههای تسبیح، تهلیل و تکبیر را نیز شامل میگردد پس تسبیح، تهلیل و تکبیر خدای سبحان همه از مصادیق حمد و ستایش خداوند است. برعکس آن نیز حقیقت، تحمید و تهلیل و تکبیر خداوند نیز همه از مصادیق و جلوههای تسبیح ذات اقدس الهی است.
در حقیقت باید گفت تسبیح، تحمید، تهلیل و تکبیر، اگر چه با هم اختلاف مفهومی دارند، ولی همه از وحدت مصداقی برخوردارند. دلیل این حقیقت، آیات مبارکی است که در قرآن تسبیح و تحمید را به هم آمیختهاند همانند:
فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ کُنْ مِنَ السّاجِدِینَ1
وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها2
وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکارِ3
سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُومُ4 .
باری، نه تنها تحمید و تسبیح انسانها فروغ یک حقیقت است که فرشتگان نیز چنین میباشند در قرآن چنین میخوانیم:
وَ تَرَی الْمَلائِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ5
و یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ6.
و أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ7.
فراتر آن که همه موجودات در اقیانوس حمد و تسبیح خداوند شناورند و این حقیقت در این آیه جلوهگر است:
وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ8.
خلاصه، این اقتران حمد و تسبیح، همهی پدیدهها و عالم هستی را در بر گرفته است و تسبیح خداوند همان تحمید، و تحمید خداوند تسبیح اوست.
حدیثی از امام صادق علیه السلام نیز این حقیقت را بازگو مینماید، آن حضرت در تبیین «اللّه اکبر» میفرماید:
قَالَ رَجُلٌ عِنْدَهُ اللّهُ أَکْبَر فَقَالَ: «أللّهُ أکْبَرُ مِنْ أیُّ شَیْءٍ»؟ فَقَالَ: مِنْ کُلِّ شّیْءٍ؟ فَقَالَ أَبُوعَبْداللّه علیه السلام: «حَدَّدْتَهُ» فَقَالَ الرَّجُلُ: وَ کَیْفَ أَقُولُ؟ فَقَالَ: «أَللّهُ أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُوصَفُ»(1)
بحار، ج 90، ص 219.
.به هر روی، حمد در برابر قدح و بدگویی، به معنای ستایش در برابر کمال و کار اختیاری زیباست. خوه اثر آن کمال به غیر برسد و یا نه و در صورت رسیدن به غیر خدا، خواه دریافتکننده همان شخص ستایشگر باشد و یا غیر او و نیز چه او از خردورزان و صاحب اندیشه و عقل باشد یا از غیر ذویالعقول.
حمد خدای سبحان در برابر اسمای حسنای جمالی و جلالی اوست؛ چه این اسماء نمایانگر کمالاتی باشد که اثر آن به غیر نیز میرسد، همانند: «خالقیت» و «رازقیت» یا آن که فقط حمد در مقام تنزیه و تقدیس از ماده و ماهیت، و چه به لحاظ کلمات تکوینی او چون: اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ2.
و چه به لحاظ کلمات تدوینی او همانند: اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی أَنْزَلَ عَلی عَبْدِهِ الْکِتابَ3.
باری، الفاظ «حمد»، «مدح»، «ثناء» و «شکر» گرچه از نظر معنا به هم نزدیکند، ولی مرادف هم نمیباشند و تفاوت لطیف و دقیقی با یکدیگر دارند. چنان که در زبان فارسی نیز واژهی «سپاس» که معادل شکر است با واژهی «ستایش» که معادل حمد است با هم متفاوتند گر چه به ظاهر مرادف هم پنداشته شدهاند.
مشهور است که حمد و مدح همتا و همانندند همان گونه که دو واژهی «قدح و هجو» نیز همتا و همردیف همند؛ ولی باید دانست که این دو واژه که دو ریشه متفاوت دارند دارای دو معنای متفاوتند و بدین سبب کاربرد آن دو نیز با هم فرق میکند(2).
حمد فقط در برابر صاحب کمالی است که دارای عقل و اندیشه باشد، ولی مدح «قول حاکی از عظمت حال ممدوح» که در مقابل ذم است پیرامون غیر عاقل نیز استعمال میشود. مثلاً گوهری زیبا و ارزشمند قابل مدح است ولی قابل ستایش و حمد نمیباشد(1)
تسنیم، آیةالله جوادی آملی، ج 1، ص 326-327، به نقل از المیزان، ج 1، ص 19.
. «یقال مدحتُ اللؤلؤ علی صفاته و لا یقال حمدته علی صفاته»(2).تفاوت دیگر حمد و مدح، آن است که حمد تنها در برابر کارهای اختیاری است، ولی مدح درباره امور غیراختیاری نیز به کار میرود مثلاً بلندی قامت و زیبایی چهره در انسان با این که اختیاری نیست قابل مدح و سپاس است؛ ولی قابل ستایش و حمد نیست برخلاف انفاق و علمآموزی که هم ممدوح است و هم محمود. بنابراین هر حمدی مدح است، ولی هر مدحی حمد نمیباشد(3).
برخی گفتهاند: در مفهوم حمد، وصول اثر کمال محمود به غیر نهفته است و به اصطلاح حمد آن است که نهتنها از فضایل، بلکه از فواضل نیز باشد برخلاف مدح که از این جهت نیز اعم است(4).
مفسر بزرگ «تسنیم» این مطلب را نمیپذیرد و میگوید: این سخن درست نیست زیرا در قرآن کریم و بعضی از ادعیه، خدای سبحان بر کمالاتی حمد میگردد که اثر آن به غیر نمیرسد همانند: اولیت و آخریت و تجرّد همانند:
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ کَبِّرْهُ تَکْبِیراً5 و یا در این نیایش امام سجاد در صحیفه چنین خدا را ستایش میکند:
«ألْحَمْدُ لِلّهِ الَأَوَّلِ بِلَا أوَّلٍ کَانَ قَبْلَهُ، وَ الْاخِرِ بِلَا آخِرٍ یَکُونُ بَعْدَهُ، أَلَّذِی قَصُرَتْ عَنْ رُؤْیَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِینَ، وَ عَجَزْتَ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِینَ»(5).
بدیهی است بیآغاز و بیانجام، مجرّد، نداشتن فرزند و ولی و شریک و مانند آن از کمالاتی است که اثر آن به دیگری نمیرسد(6).
برخی نیز با این تفاوت که حمد، تنها در ستایش سزاوار به کار میرود ولی مدح در ستایشهای باطل نیز کاربرد دارد چون: «احثوا فی وجوه المداحین التراب»(1)
بحار، ج 70، ص 294.
این نیز پذیرفته نیست، زیرا حمد در مورد ستایش باطل نیز به کار رفته است چون:وَ یُحِبُّونَ أَنْ یُحْمَدُوا بِما لَمْ یَفْعَلُوا2.
و نیز امیر پارسایان علی علیه السلام میفرماید:
«وَ أُبْتَلی بِحَمْدِ مَنْ أَعْطَانِی(2)؛ و به ستودن کسی مبتلا شدم که به من عطایی ارزانی داشته».
و نیز میفرماید:
«وَ تَبْتَغِی فِی قَوْلِکَ لِلْعَامِلِ بِأَمْرِکَ أَنْ یُوَلِیَکَ الْحَمْدُ دُونَ رَبِّهِ...(3)؛ تو از آن که سخنت را به کار بندد چشمداشت داری که تو را سپاس گوید و پروردگارش را به حساب نیاورد».
به هر روی، حمد و ستایش برای خداست و هر حمد و ستایشی از هر حامد و ستایشگری و برای هر محمود و ستایششدهای که باشد در حقیقت حمد خدای سبحان است، جز او هیچ کس سزاوار حمد نیست او حمید محض و محمود علیالاطلاق است.
قرآن کریم سراسر عوالم هستی امکانی و این اقیانوس بیکرانهی هستی را مخلوق خداوند سبحان دانسته و بدون شک چون هستی ممکن جلوهای از اوست زیبا و نیکوست:
قُلِ اللّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ5 و اَلَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ6.
بنابراین هر چه به خلعت «شی» آراسته گردیده، که شامل سراسر عوالم و هستی امکانی است به لباس زیبایی و حسن آراسته است و چون حمد در برابر کمال، جمال و عطای نعمت
است پس حمد مطلق ازلی و ابدی از آن خداست و هیچ کس دیگر، سزاوار حمد نیست و بر این افق نور آنان که واسطههای فیض و مجاری رحمت اویند تحتالشعاع و سرآغاز سلسلهی فیض تنها ذات اقدس الهی است.
فاطمه چون از این مطلع میتابد و سخن خود را از حمد آغاز میکند به چنین گسترهی عظیم و بینهایت نیز مینگرد و از همان ابتداء از حمد شروع میکند که در وا قع روح توحید را نمایان کرده باشد و ثنا و ستایش را فقط از آن خدا بداند، خدای بزرگ حمید است که هم به معنای محمود و هم به معنای حامد به کار میرود او محمود است. بر این اساس تمام ستایشهای موجودات از آن اوست و هم حامد حقیقی ذات اقدس متعال است و تنها اوست که میتواند حق ستایش خود را ادا نماید و در زیبا سخن «الحمد للّه» این دو افق نمایان است که افق نخست آن که مقام محمود است در این سطور پیش رو تبیین میگردد:
الف) او محمود است(1)
تسنیم، ج 1، ص 340.
زیرا: حمد در برابر نعمت است و چون منعم حقیقی و بالذات، اوست، و همهی نعمتها (با واسطه یا بیواسطه) به او باز میگردد. پس محمود حقیقی اوست: وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ2 در قرآن کریم هر جا سخن از حمد «الحمد» مطرح است، نعمتی از نعم الهی و فیضی از فیوضات او به عنوان دلیل مطرح است؛ و نیز از منظر قرآن کریم سراسر عوالم هستی امکان از آن جهت که آفریدهی خداست زیبا و نیکوست پس همه جمالها از آن خدای سبحان است.به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
چون حمد همان ثنا و ستایش در بربر کار زیباست از این رو همهی حمدها از آن خداوند جمیل جمال آفرین است(2).
باید توجه داشت که زیبایی کارهای خدا مطلق است نه نسبی، تا تنها نسبت به خود آن ذات اقدس یا برخی اشیاء خوب و زیبا باشد. فعل خدا سراسر جمال، و جمال او جمیل مطلق، و کمال او کامل صرف است، و این راز نیایش بندگان خدا در محراب عبادت سحر ماه رمضان است:
«أَللّهُمَّ إنِّی أَسْئَلُکَ مِنْ جَمَالِکَ بِأَجْمَلِهِ وَ کُلُّ جَمَالِکَ جَمِیل، أَللّهُمَّ إنِّی أَسْئَلُکَ بِجَمَالِکَ کُلِّهِ» و
«أَللّهُمَّ إنِّی أَسْئَلُکَ مِنْ کَمَالِکَ بِأَکْمَلِهِ وَ کُلُّ کَمَالِکَ کَامِل، أَللّهُمَّ إنِّی أَسْئَلُکَ بِکَمَالِکَ کُلِّهِ»(1)
مفاتیحالجنان، دعای سحر.
.و نیز براساس ربوبیت مطلقه خدای سبحان و فروغ توحید افعالی، در اسناد فعل به فاعل، سهمی برای غیر خدا نمیماند. زیرا تنها فیض الهی است که همهی عوالم هستی را اداره میکند و کارهایی که به دیگران اسناد داده میشود، جز ظهور و تجلی فیض و فعل خدا نیست.
به همین دلیل، قرآن کریم در پرتو آیاتی، پیروزی رزمندگان و جهاد آنان را عمل خود معرفی میکند همانند: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ2.
و نیز پیرامون رسول اکرم میفرماید: وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمی3 چون تنها فیض خداست که همهی هستی و از جمله میدانهای نبرد حق با باطل را اداره و تدبیر میکند. براساس همین نگاه عارفانهی قرآنی است که امام خمینی پیرامون آزادسازی خرمشهر فرمود: خرمشهر را خدا آزاد کرد. و نیز در مدح رزمندگان حماسهآفرین فتحالمبین فرمود: از دور دست و بازوی قدرتمند شما را که دست خدا بالای آن است میبوسم(2). عارفی چون امام خمینی، دستی را میبوسد که ظهور و تجلی دست خدا است و گرنه عارف، دست غیرخدا را نمیبوسد. باری این قرآن است که میفرماید:
فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ5.
به هر روی، این سروش وحی است که پس از شکست کافران، رزمندگان را ستایش نمیکند بلکه قلع و قمح و قطع ریشه ستمکاران را بیان کرده و از ذات مقدس خود ستایش میکند.
اگر در آیاتی از قرآن، بهشت را پاداش و جزای عمل مؤمنان دانسته، و یا سخن از خریدن جان و مال مؤمنان در برابر بهشت است، و یا از قرضالحسنه بندگان به خدای غنی سخن
میگوید، نه بیانگر استحقاق است، بلکه همه اینها برای تشویق است، زیرا مِلک و مُلک آسمانها و زمین از آن اوست(1)
اعراف / 43؛ توبه / 111؛ حدید / 11؛ آل عمران / 189؛ بقره / 116؛ یونس / 31.
.او جامع کمالات است از مشرق جودش فروغ وجود ساطع و عدمستان را به خلعت وجود آراسته است. همه چیز از او و برای اوست، پس حمد و ستایشها نیز از برای خداست و به او باز میگردد. جلوههای قدس الهی و ذوات معصومین این حقیقت را آشکار ساخته و در تبیین آن چنین گفتهاند:
امام سجاد میگوید:
«وَ لَوْ دَلَّ مَخْلُوقٌ مَخْلُوقاً مِنْ نَفْسِهِ عَلی مِثلِ الَّذِی دَلَلْتَ عَلَیْهِ عِبَادَکَ مِنْکَ کَانَ مَوْصُوفاً بِالْإحْسَان... فَلَکَ الْحَمْدُ»(2).
و امام محمد باقر علیه السلام در مقام ستایش خداوند چنین ستایش میکند:
«وَ أَنْتَ جَمَالُ السَّمواتِ وَ الْأرْضِ فَلَکَ الْحَمْدُ، وَ أنْتَ زَیْنُ السَّمواتِ وَ الْأرْضِ فَلَکَ الْحَمْدُ»(3).
و امام موسی بن جعفر علیهما السلام در نیایش جمعه، خدای سبحان را چنین حمد میکند:
«... وَ لَکَ الْحَمْدُ... وَاسْتَخْلَصْتَ الْحَمْدَ لِنَفْسِکَ، وَ جَعَلْتَ الْحَمْدَ مِنْ خَاصَّتکَ، وَ رَضِیتَ بِالْحَمْدِ مِنْ عِبَادِکَ، وَ فَتَحْتَ بِالْحَمْدِ کِتَابَکَ، وَ خَتَمْتَ بِالْحَمْدِ قَضَائَکَ، وَ لَمْ یَعْدِلْ إلی غَیْرِکَ، وَ لَمْ یَقْصُرِ الْحَمْدُ دُونَکَ، فَلَا مَدْفَعَ لِلْحَمْدِ عَنْکَ، وَ لَا مُسْتَقرًّ لِلْحَمْدِ إلَّا عِنْدَکَ وَ لَا یَنْبَغِی الْحَمْدُ إلَّا لَکَ»(4).
امام سجاد در نیایش خود میگوید:
بار خدایا اگر مخلوقی بتواند چون تو چنین فروغ هدایتگری را فرا روی مردم قرار دهد او نیز سزاوار حمد و ستایش است؛ ولی همهی نعمتها و علوم از آن توست پس فقط تو سزاوار حمد و ستایشی.
و امام باقر علیه السلام میفرماید:
سراسر عوالم هستی امکان، جلوهای از زیبایی توست و حمد نیز شایسته مقام زیباییآفرین است؛ و در نیایش جمعه نیز با تصریح به این که حمد جز حریم و ساحت قدس خدای سبحان هیچ قرارگاهی ندارد و حمد جز برای او سزاوار نیست به وضوح حمد را فقط از آن خدای سبحان میداند.
به هر روی، اگر چه مقام محمود فقط از آن خداست، حامد نیز جز ذات لایزال حق نمیتواند باشد، بلکه حامد حقیقی او نیز جز خود او نیست، زیرا حمد حقیقی بدون شناخت حقیقی نعمتهای الهی ممکن نیست و شناخت همه نعمتهای او برای غیر خدا ممکن نمیباشد پس مقام حامد نیز اختصاص به خدا دارد.
مقام حمد، افق مبینی است که فروغ ستایش از آن به ساحت معبود محمود میتابد. حامد و ستایشگر، ستایش ممدوح خود میکند و در پرتو حمد، به مقام محمود میرسد. او ذات معشوق خود را که جامع همهی کمالات است میستاید و او را ثنا میگوید خواه نعمتی در میان باشد یا نباشد. مقام حامدان خدا، در قرآن چشمافروز است، در مدح آنان خداوند میفرماید:
اَلتّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ...1.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در تعریف این مقام میفرماید:
«أَوَّلُ مَنْ یُدْعی إلَی الْجَنَّةِ الْحَمّادُونَ الَّذِینَ یَحْمَدُونَ اللّهَ فِی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ؛(1)آری، اولین کسانی که به سوی بهشت خوانده میشوند حامدانند؛ آنانند که در حال خوشی و ناراحتی خدا را حمد و ستایش مینمایند».
و در حدیث دیگر میفرماید
:«لَوْ أَنَّ الدُّنْیَا کُلَّهَا لُقْمَةٌ وَاحِدَةٌ فَأَکَلَهَا الْعَبْدُ الْمُسْلِم، ثُمَّ قَالَ الْحَمْدُ لِلّهِ لَکَانَ قَوْلُهُ ذَلِکَ خَیْراً مِنَ الدُّنْیَا وَ مَا فِیهَا»(2).
به راستی چرا حمد خدای سبحان از دنیا و همه چیز آن برتر است؟ چون حمد خداوند مصداق إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ1 کلم طیب است و هر چه چنین باشد به سوی خدای منزه، از هر جهت بالا میرود و هر چه به سوی او بالا رفت، به مقام «عند» رسیده و عندالهی میگردد و دیگر فناپذیر نیست ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ2.
در نتیجه چیزی که ابدی و جاوید است از آنچه که محدود و زودگذر است بهتر خواهد بود. از این رو حمد مؤمن بهتر از دنیای زودگذری است که دلبستگی به آن اساس همهی گناهان است.
با توجه به مکانت عرشی مقام تحمید است که رسول خدا به ستیغ این مقام میدرخشد.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«کَانَ رَسُولُ اللّهِ إذَا أَصْبَحَ قَالَ: أَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ حَمْداً کَثِیراً طَیِّباً عَلی کُلِّ حَالٍ ثَلَاثْمَأَة وَ سِتِّینَ مَرَّة وَ إذَا أَمْسی قَالَ مِثْلَ ذَلِکَ»(1).
و در حدیثی دیگر چنین آمده:
«وَ کَانَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله إذَا أَصْبَحَ وَ طَلَعَتِ الشَّمْسُ یَقُولُ: أَلْحَمْدِ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ حَمْداً کَثِیراً طَیِّباً عَلی کُلِّ حَالٍ یَقُولُهَا ثَلَاثْمِأَة وَ سِتِّینَ مَرَّة شُکْراً»(2).
فاطمه علیها السلام در این مقام، عالیترین الگوست. او از آموزههای وحی خدای حمید و دامان پدری که محمود و محمد است، آموخته که در این فراز بلند و محراب نیایش با معبود محمود چگونه سخن بگوید و با چه کلام و گویشی با خدا راز و نیاز کند. گویی فروغ آیات خداوند است که از جان فاطمه به ساحت ملکوت برمیتابد. آن مجموعه آیات قران پیرامون «تحمید» به روح آن حضرت تابیده و بدون شک بازتاب آن این ستایشها خواهد بود.
در این محراب قدس، آن حضرت اینگونه خدا را ستایش میکند:
«أَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی بِنِعَمِهِ بَلَغَتْ مَا بَلَغَتْ مِنَ الْعِلْمِ بِهِ، وَ الْعَمَل لَهُ، وَ الرَّغْبَةِ إلَیْه...؛(3)ستایش مخصوص خداوند سبحان است که ما را در پرتو نعمتهایش قرار
داده و شناخت به او - که از بالاترین نعمتهاست - به ما ارزانی داشته و پاس بندگیاش را به ما عنایت نموده و دلهای ما را به سوی خود متوجه ساخته و اطاعت اوامرش را بر ما لازم گردانیده است. سپاس او را میگویم که مرا منکر آیات کتابش قرار نداده، بلکه فروغ آیات قرآن بر جانم جاری گشته - و نیز با بصیرت مرا هدایت کرده که سرگردان و متحیر در منهج بندگیاش نیستم. او را میستایم که مرا به دین خود هدایت کرد و جز بندگی خودش چیزی در جانم ننهاد و فقط پرستش خودش را به من ارزانی داشت».
و در فرازی دیگر چنین ستایش میکند:
«وَ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لَمْ یَجْعَلْنِی کَافِراً لِأَنْعُمِهِ، وَ لَا جَاهِداً لِفَضْلِهِ، فَالْخَیْرُ مِنْهُ وَ هُوَ أَهْلُهُ...»(1)
همان، ص 186.
.و در مقام حمد خداوند به پاس رفعت و جلالتش چنین ستایش میکند:
«أَلْحَمْدُ لِلّهِ الْعَلِیِّ الْمَکَانِ، أَلرَّفیعِ الْبُنْیَانِ، أَلشَّدِیدِ الْإمْکَان، أَلْعَزِیزِ السُّلْطَان، أَلْعَظِیمِ الشَّأْن، أَلْوَاضِح الْبُرْهَان، أَلرَّحِیمِ الرَّحْمن، أَلْمُنْعِمِ الْمَنَّان، أَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی...(2)سپاس شایستهی خداوندی است که مکانتش بلند، بنیانش برتر و پابرجا، ارکانش استوار، سلطنتش پایدار، مقامش رفیع، برهانش روشن و نیز بخشنده، مهربان و روزیرسان و منّان است؛ ستایش از آن خداوندی است که از هر مخلوقی که او را به حقیقت ربوبی و قدرت خداوند میشناخت مستور مانده است. دیدگان، او را نمییابند و اخبار، او را در بر نمیگیرند. به راستی چه کسی را یارای حمد اوست؟»
به هر روی طنین «حمد» فاطمه، عالمگستر و بینهایت است. او در ستایشی چنین میگوید:
«أَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ مِلْاءَ السَّمواتِ السَّبع، وَ مِلْاءَ طِبَاقهنّ، وَ مِلْاءَ الْأرْضِ السَّبْع وَ مِلْاءَ مَا بَیْنَهُمَا، وَ مِلْاءَ عَرْشِ رَبَّنَا الْکَرِیم...»(3).
و در ستایشی دیگر این گونه خدا را میستاید:
«أَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لا یَنْسی مَنْ ذَکَرَهُ، أَلْحَمْدِ لِلّهِ الَّذِی لا یُخَیِّبُ مَنْ دَعَاهُ، أَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی مَنْ تَوَکَّلَ عَلَیْهِ کَفَاهُ، أَلْحَمْدُ لِلّهِ...»(1)
همان، ص 228.
.و نیز مقام ذات، افعال و نعمتهای مادی و معنوی خدا را این گونه میستاید:
«أَلْحَمُدِ لِلّهِ رَفِیع الدَّرَجَاتِ، مُنَزِّلِ الْآیَاتِ، وَاسِعِ الْبَرَکَاتِ، سَاتِرِ الْعَوْرَاتِ، قَابِلِ الْحَسَنَاتِ، مُقِیلِ الْعَثَرَاتِ، مُنَفِّسِ الْکُرُبَاتِ، مُنْزِلِ الْبَرَکَاتِ، مُجِیبِ الدَّعَوَاتِ، مُحْیِی الْأَمْوَاتِ، إلهِ مَنْ فِی الْأَرْضِ وَ السَّموَاتِ» (2).
آن حضرت به پاس شکر نعمت عبادت و مکارم اخلاق خدای سبحان را اینگونه میستاید:
«ألْحَمْدُ لِلّهِ عَلی کُلِّ حَمْدٍ، وَ ذِکْرٍ، وَ شُکْرٍ، وَ صَبْرٍ، وَ صَلَاةٍ، وَ زَکَاةٍ، وَ قِیَامٍ، وَ عِبَادَةٍ، وَ سَعَادَةٍ، وَ بَرْکَةٍ، وَ زِیَادَةٍ، وَ رَحْمَةٍ، وَ نِعْمَةٍ، وَ کَرَامَةٍ، وَ فَرِیضَةٍ، وَ سَرَّاءٍ، وَ ضَرَّاءٍ، وَ شِدَّةٍ، وَ رَخَاءٍ، وَ مُصِیبَةٍ، وَ بَلَاءٍ، وَ عُسْرٍ، وَ یُسْرٍ، وَ غِنَاءٍ، وَ فَقْرٍ، وَ عَلی کُلِّ حَالٍ وَ فِی کُلِّ أَوَانٍ وَ زَمَانٍ وَ کُلِّ مَثْوی وَ مُنْقَلَبٍ وَ مَقَامٍ(3)سپاس و ستایش خداوند را سزاوار است بر هر مدح و ذکرش، و بر هر شکر و صبرش، او را سپاس میگویم بر هر نماز و زکات، و در هر قیام و عبادتی، بر هر سعادت و کامیابی، و بر هر برکت و زیادتی. او را ستایش میکنم بر هر رحمت و نعمتی، و او را میستایم بر هر کرامت و فریضهای. بر هر خوشی و ناخوشی، در هنگامههای سخت و آسایش او را ستایش میکنم و در هر مصیبت و بلایی ساحتش را میستایم، در هر تنگنا و گشایشی او را حمد میگویم، بر هر بینیازی و فقری ستایش مینمایم و در هر زمان و مکان و در حال حرکت و توقف و در هر لحظه و جایگاه او را میستایم».
اوج تابش حمد خداوند، در این جملات آشکار گردیده است.
فرزند بزرگوارش امام سجاد علیه السلام نیز اوج فروغ و فروز حمد را در نیایشی این چنین مینمایاند:
«أَلْحَمْدُ لِلّهِ الْأَوَّلِ بِلَا أَوَّلٍ کَانَ قَبْلَهُ، وَ الْآخِرِ بِلَا آخِرٍ یَکُونُ بَعْدَهُ، أَلَّذِی قَصُرَتْ عَنْ رُؤْیَتِهِ أَبْصَارِ النَّاظِرِینَ، وَ عَجَزْتَ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِینَ...؛ حمد ویژهی خدایی است که در اولیت بیآغاز و در آخریت بیانجام است، خدایی که دیدهی کوتاهبین اهل نظر توان رؤیت و مشاهدهی او را ندارد و اوهام و اندیشههای واصفان را یارای وصف او نیست».
ستایش از آن خدایی است که اگر توفیق شناخت حمد خود را از بندگانش دریغ میکرد و به انسانها نمیآموخت تا در برابر نعمتهای پیاپی او حمد کنند در نعمتهایش تصرف کرده، از آن بهرهمند میشدند و او را حمد نمیکردند و بدون هیچگونه سپاسی از رزق الهی به طور گسترده بهرهبرداری میکردند و با چنین کفرانی از حدود انسانیت خارج، و به مرز بهیمیت میرسیدند آنگاه همانند چهارپایان یا فروتر از آنها میشدند.
حمد و ستایش خدای را...، حمدی که خدای سبحان با آن ما را همزیست حامدان و شاکران قرار داد تا با آن بال به سوی رضایت و عفو ذات اقدس الهی از دیگران سبقت گیریم؛ حمدی که تاریکیهای برزخ با آن زدوده شود و پیمودن راه برزخ به سوی قیامت کبری و رستاخیز عمومی با آن آسان گردد و جایگاه ما در نزد شاهدان اعمال «پیامبران، امامان و فرشتگان» با آن، شریف و گرامی شود. در روزی که هر کس برابر رهآوردش جزا داده شود و به هیچ کس ستمی نمیرود؛ حمدی که ما را به برترین مقام علیین برساند؛ حمدی که در روز خیره شدن چشمها، دیدهی ما بدان روشن گردد و در روز سیاه شدن سطح اندامها، روی ما به آن سفید گردد؛ حمدی که مایهی رهایی از آتش دردناک الهی و عامل نیل به جوار کریمانهی حق باشد؛ حمدی که با آن به عالم فرشتگان مقرّب راه یافته با آنان رقابت کنیم و با آن به پیامبران مرسل بپیوندیم، در جایگاه بیزوال ابدی و محل کریمانه و تحولناپذیر... و ما چگونه میتوانیم سپاس او را به جای آوریم و از عهده شکرش برآییم؟ هرگز چنین توانی نداریم....
حمد و سپاس خدای را به سان حمد نزدیکترین فرشتگان و کریمترین بندگان و پسندیدهترین حامدان و ستایشگران؛ حمدی که همانند برتری خدا بر همهی آفریدگان، از همه سپاسها برتر است؛ و سپاس خدای را در برابر نعمتهایی که به ما و گذشتگان عطا کرده و به آیندگان میبخشد؛ حمدی به گستردگی آنچه علم خدا به آن احاطه دارد و به میزان چندین برابر هر یک از آنها؛ حمدی جاویدان تا روز قیامت؛ حمدی به آن گستردگی که نه مرزپذیر است و نه شمارشبردار؛ نه پایانی برای امتداد آن و نه تمامیتی برای زمان آن
است؛ حمدی که عامل رسیدن به طاعت و عفو او باشد و سبب رضایتش و وسیله مغفرتش و راهی برای بهشتش و رهاننده از عذابش و مایهی ایمنی از خشم او و توان و قدرت بر طاعت او، و مانعی در برابر معصیت او، و دست یاری بر ادای حقش؛ حمدی که با آن در ردیف اولیای سعادتمند خدا و در سلک شهیدان راه او قرار گیریم؛ زیرا او «إنّه ولی حمید» سرپرستی ستایش شده است(1)
صحیفه سجادیه، دعای اول؛ تسنیم، ج 1، ص 364-369.
.امام سجاد علیه السلام در این دعا «حمد» را با توحید خدای سبحان آغاز و پس از بیان رازقیت خدا، حسابرسی اعمال و کیفر تبهکاران و پاداش نیکوکاران به تبیین ویژگیها و آثار حمد، در دنیا، برزخ و قیامت و مقام رفیعی که با حمد میتوان به آن دست یافت میپردازد.
الف) در این نیایش، حمد فصل مقوّم انسان است فراتر از آنچه فیلسوفان میگویند که «نطق» فصل مقوّم و مرز انسانیت انسان است، در فرهنگ قرآن و عترت، انسان فقط حیوان ناطق نیست بلکه حیوان ناطق حامد است.(2)
بنابراین اگر کسی حامد و ستایشگر نبود و این زلال بر روحش جاری نگشته بود، او ولو ناطق و گویاست، ولی هنوز از قلمرو حیوانیت خارج نشده است، زیرا چهارپایانند که از نعمتهای الهی بهرهمند بوده، ولی حامد و ستایشگر منعم نمیباشند.
شگفتا، آنچه انسان را بر افق انسانیت آشکار میسازد و او را از حیوانات جدا میکند، مرتبه کامل حمد است که امام سجاد علیه السلام در این دعا و دعای پنجاه و یکم صحیفه بیان کردهاند و گرنه همهی موجودات مسبّح و حامد ذات اقدس الهی هستند: إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ3 راز این که خدای متعال پیرامون بعضی از انسانها میفرماید که آنان وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا
یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها1 همین است که حیوانات نیز مرتبهی ضعیف شکر و سپاس را دارند ولی چون از عقل بیبهرهند به کمال حمد «معقول» نمیرسند، و لی انسان با داشتن عقل، اگر عقل خود را مغلوب شهوت و غضب حیوانی نسازد بر اوج کرامت میدرخشد، و اگر عقل خود را مغلوب ساخت از حیوانات نیز پستتر میگردد؛ چون با چراغ به بیراهه میرود، عقل او در اسارت هوسهاست:
«وَ کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیر تَحْتَ هَوی أَمِیر»(1).
ب) حمد، عامل همزیستی با پیامبران و فرشتگان و رهتوشهای برای سرعت و سبقت به سوی رضایت و عفو الهی است.
ج) حمد، روشنگر تاریکیهای جهان برزخ و هموارکنندهی عقبههای راه انسان به سوی رستاخیز است؛ تاریکی برزخ پیامد گناهان است که فروغ حمد، این ظلمتکده را روشن میسازد. با روشن شدن برزخ، راه انسان به سوی قیامت کبری هموار، و پیمودن این راه آسان میگردد.
به هر روی، حقیقت مرگ، انتقال از عالمی به عالم دیگر است:
«لکِنَّکُمْ تَنْتَقِلُونَ مِنْ دَارٍ إلی دَارٍ»(2)مرگ جسد، مرگی است که در دانش زیستشناسی مطرح است، ولی جان نمیمیرد و این نور حق خاموش نمیشود. انتقال و پرواز از دنیا به جهان برزخ، برای بعضی بسیار آسان و نسبت به افرادی بسیار دشوار است.
رزمندهای که صبحگاهان در میدان نبرد، هدف تیر دشمن قرار گرفته و مدتها در خون خود میغلتد و شناور است؛ گرچه به ظاهر پنداشته میشود که با فشار مرگ دست به گریبان است، ولی این چنین نمیباشد، او هرگز توجهی به دنیا ندارد و همانند تشنهی بیتابی است که در هوای گرم و سوزان، چشمهساری از آب خنک و زلال مییابد و تن به آن میسپارد. از این رو امام باقر علیه السلام در پاسخ این پرسش، که شهیدان کربلا در برابر رگبار تیرها چه احساسی داشتند؟ فرمود: «همان احساسی که شما از فشار دادن یکی از انگشتان خود با دو انگشت دیگر دارید»(3).
مرگ سرخ و پرواز از دنیا به برزخ، برای شهید لذّت بخش است نه رنج آور. ولی تبهکار که به سرعت جان میدهد گر چه به ظاهر فشار جان دادن ندارد؛ ولی جدا شدن روح او از جلوههای دنیوی و انتقال به عالم برزخ، برای او سخت و دردناک است.
قرآن، این حقیقت را این گونه بازگو میکند:
وَ لَوْ تَری إِذْ یَتَوَفَّی الَّذِینَ کَفَرُوا الْمَلائِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِیقِ1.
سرّ زدن بر چهره و پشت آنان شاید این باشد که: فرشتگان مأمور دنیا که انسان گناهکار را تهیدست میبینند، با زدن بر پشت او، وی را از دنیا بیرون میرانند و مأموران برزخ نیز چون او را تهیدست در حال آمدن مشاهده میکنند به صورتش میکوبند، او اینگونه استقبال و بدرقه میگردد و این خود گونهای از عذاب و فشار قبر است و بر این اساس که عالم قبر همان جهان برزخ است، انسان تبهکار گرچه در فضای باز آسمان یا دریا بمیرد، فشار قبر دارد. کسی که توانست به آسانی از دنیا به برزخ راه یابد، راه برزخ به سوی قیامت نیز بر او آسان و هموار خواهد بود.
به هر روی، راز این که حمد و ستایش خدا، راه برزخ به قیامت را آسان میسازد این است که انسان ستایشگر، خدا را ولی خود میداند و کسی که ولی نعمت خود را به خوبی بشناسد، او را حمد میکند و هرگز به سوی کس و چیز دیگری گرایش نخواهد داشت.
کسی که نعمتها را از سوی غیر خدا بداند، رشته محبت و ولایتش به خدا را پاره کرده، ارتباطی با آن مبدء نور و فیض و رحمت نداشته، و لذا اگر چه به زبان «أَلْحَمْدُلِلّه» بگوید، فقط لقلقه زبانی دارد و روح او، روح حامد نیست. بنابراین کسی که طلبکارانه نعمت را دسترنج خود میداند، به حقیقت حمد نرسیده و ولینعمت خود را نشناخته است.
دنیاگرایان پس از مرگ، همانند حال خواب، یک سلسله خاطرات دارند و بسیاری از آنان مرگ را نمیفهمند و از انتقال به جهان دیگر آگاه نیستند، آنگاه است که چون تلقین میت را میشنوند و اموری را مشاهده میکنندکه با آن مأنوس نیستند، تازه میفهمند که مردهاند و به عالم بزرخ منتقل شدهاند و چون حقیقت مرگ انتقال است و انسان وابستگی و دلبستگیهای فراوانی به دنیا دارد، تا همهی آن وابستگیها قطع نشود، او وارد برزخ نمیشود. برای گسستن همهی این پیوندها نیز زمانی طولانی لازم است.
انسان شیفته دنیا همانند معتادی است که در بازداشتگاه به سر میبرد که اعتیادش باقی است؛ ولی مورد اعتیادش در دسترس او نیست و از این رو به عذابی دردناک گرفتار است. انسان دنیاگرا با قلبی آکنده از تعلق به دنیا میمیرد و این علاقه تا مدتها او را میسوزاند تا به تدریج و بر اثر اشتغال به عقبات برزخ علاقهاش از دنیا بریده شود، زیرا آنجا راه درمانی وجود ندارد.
د) حمد، جایگایه شرافتمندانه نزد گواهان قیامت به انسان میبخشد.
ه -) حمد، عامل ترفیع انسان به اعلی علیین، مایهی روشنی چشم و روسفیدی در قیامت است.
به هر روی، با این افقهای معرفتی و معارفی حمد، روشن میگردد که حمد فقط گفتن «الحمدللّه» نیست بلکه حمد حقیقی، عقیده و اخلاق عملی است که اگر کسی به آن آراسته شد به آن مقام رفیع میرسد.
حامد باید با تمام وجود، خدا را ستایش کند، هم نعمتهای الهی را بشناسد و هم آنها را از خدا بداند و هم آنهارا در بستر مناسب صرف نماید.
و) حمد، عامل رهایی از عذاب دردناک آتش و رهیابی به جوار کریمانه حق است.
ز) حمد، وسیلهای برای رقابت با فرشتگان و پیوستن به پیامبران در بهشت است.
ح) حمد، عامل دستیابی انسان به طاعت، عفو، رضوان و مغفرت حق است.
ط) حمد، راهی به سوی بهشت لقای حق و نگهبانی در برابر انتقامها و عقوبتهای الهی و مایهی ایمنی از خشم خداوند است.
ی) حمد، حاجز و مانعی در برابر عصیان و دست یاری برای ادای حق خداست.
ک) حمد، عامل عروج به اوج سعادت اولیاء و پیوستن به سلک شهیدان راه خداست(1)
تسنیم، ج 1، ص 364-374.
.باری، حمد، دانشگاه بزرگ معرفت است و حامدان، بندگان خاص خدا هستند که در محراب نیایش مقام محمود، مفهوم انسان کامل را ترجمانند.
بر بلندای این طاق ملکوت چهرهی پیامبران و اولیای خدا میدرخشد؛ آنان که پس از حقیت ازلیه الهیه، زلالترین جلوههای حقیقتند و مصادیق آن در کاملترین نصاب چهارده معصومند(2).
امام سجاد در نیایشی پرده از رخ این مقام برمیافکند و در مقام حضور «عندی» چنین نیایش میکند:
«فَأَنْتَ عِنْدِی مَحْمُودٌ، وَ صَنِیعُکَ لَدَیَّ مَبْرُورٌ، تَحْمَدُکَ نَفْسِی وَ لِسَانِی وَ عَقْلِی، حَمْداً یَبْلُغُ الْوَفَاءَ، وَ حَقِیقَةَ الشُّکْرِ، حَمْداً یَکوُنُ مَبْلَغَ رِضَاکَ عَنِّی فَنَجِّنِی مِنْ سُخْطِکَ»(1)
صحیفه سجادیه، دعای 51.
.با وجود این اوج و تابش باز هم، فتح ملکوت حمد را ناممکن میدانند و امیرالمؤمنین میفرماید:
«أَلْحَمُدُ لِلّهِ الَّذِی لَا یَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلوُنَ...»(2)؛ سپاس خدایی را که سخنوران در ستودن او بمانند.
عطار این گونه میسراید:
عقل جان را گرد ذاتت راه نیست وز صفاتت هیچ کس آگاه نیست
عقل اگر از تو وجودی پی برد لیک هرگز ره بکنهت کی برد
چند گویم چون نیایی در صفت چون کنم چون من ندارم معرفت
ذرّه ذرّه در دو گیتی وهم توست هر چه دانی نه خداست آن فهم توست
صد هزاران طور از جان برتر است هر چه خواهم گفت او زان برتر است(3)
و همو سروده است:
وصف او چون کار جان پاک نیست عقل را سرمایهی ادراک نیست
هیچ دانایی کمال او ندید هیچ بینایی جمال او ندید
در کمالش آفرینش ره نیافت دانش از پی رفت و بینش ره نیافت
او سلیمان است ما موری گدا در نگر کو از کجا ما از کجا
انبیا در وصف تو حیران شده سرشناسان نیز سرگردان شده(4)
باری حمد و ستایش او همه جا را فرا گرفته است علی علیه السلام میفرماید:
«أَلْحَمْدُ لِلّهِ الفَاشِی فِی الْخَلْقِ حَمْدُهُ»(5)
عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنا
مرغ دلم بر میپرد چون ذکر مرغان میرود(1)
کلیات شمس تبریزی، ص 238.
و همه باید ستایش او کنند و حمد او گویند:
«وَ لَا یَحْمَدُ حاِمدٌ إِلّا رَبَّهُ»(2)
همه تسبیح گویانند اگر ماهست اگر ماهی
و لیکن عقل استاد است او مشروحتر گوید(3)
آری، حمد و ستایش او را سزاوار است که همهی آفریدهها را براساس علم و حکمت خلقت وجود بخشد:
«مُبْتَدعُ الْخَلَائِقِ بِعِلمِهِ، وَ مُنْشِئُهُم بِحِکْمَتِهِ»(4)؛ و ستایش او را سزد که فرجام همه امور به سوی اوست:
«أَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی إلَیْهِ مَصَائِرِ الْخَلْقِ وَ عَوَاقِبِ الْأمر...»(5)ستایش خدای را که به سوی اوست بازگشتن آفریدگان و پایان کارهای جهان، او را سپاس میگوییم به احسان وی که فراوان است و برهان او که رخشان است و بخشش او که افزون است و نعمت او که از اندازه برون است.
فاطمه علیها السلام آن در صدف معرفت و پرورش یافته دامان پیامبر و قران، پس از حمد بار دیگر به حمد خدا میپردازد و فلسفه و حکمت آن را بیان میدارد:
«مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ إِبْتِدَاهَا، وَ سُبُوغَ آلَاءٍ أَسْدَاهَا...» (6)و ترجمانی از آیات قرآن را ارائه میکند چون کتاب مبین گویای آن است:
وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ اللّهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ7.
و نیز میفرماید:
«وَآتَاکُمْ مِنْ کُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوهَا»(7).
هر کس به زبانی صفت و نعت تو گوید بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه(8)
فاطمه علیها السلام پس از حمد و ستایش خداوند، زبان به شکر خدای سبحان میگشاید و میگوید:
«وَ لَهُ الشُّکْرُ عَلی مَا ألْهَمَ».(1)
بلاغات النساء، ص 19.
اگر چه میان واژه حمد و شکر تفاوتهایی موجود است، از این رو که: شکر به معنای سپاسگزاری در مقابل کفران است و چنان که کفران صحیح نیست مگر از کسی که استفاده از نعمت نموده و از آن بهرهمند شده است و در مقابل نافرمانی کرده و از آن قدردانی نکرده است، شکر و سپاس نیز بر نعمتی صحیح است که به شخص سپاسگزار رسیده باشد برخلاف حمد که ستایشی است در برابر مطلق نیکویی. بنابراین به جای «أَلْحَمْدُ لِلّهِ» الشکر للّه نمیتوان گفت، چون شکر، سپاس نعمتی بود که به خود سپاسگزار رسیده است، فاطمه علیها السلام با بیان شکر، پس از حمد میخواهد بیان کند از نعمتی میگویم که همه در آن شناوریم و پرتو آن بر همهی ما تابیده است. تفاوت دیگری نیز در میان این دو واژه مشهود است و آن این که حمد مختص ذات حضرت حق است، محمود حقیقی، فقط خدای سبحان است.(2)
و اگر خداوند، حمد مقام صالحان کرده و در بیان علی علیه السلام این فروغ میدرخشد آن حضرت میگوید:
«فَرَضِیَ سَعْیَهُمْ وَ حَمِدَ مَقَامَهُمْ»(3). علی علیه السلام چشماندازی را فرا روی درک و خرد مردمش میگشاید و گرنه در یک تحلیل و جمعبندی نهایی غیر خداوند سهمی در حمد نداشته بلکه خدای سبحان حامد و ستایشگر کمال خویش است. او با فعلی از افعال خود ستایشگر فعل دیگری است. باری براساس توحید افعالی و ربوبیت مطلق خدای متعال، اعمال صالح و سعی مشکور بندگان خدا چیزی جز ظهور و تجلّی فعل خدا نمیباشد و حمد نسبت به آن در حقیقت حمد و ستایش فعل خداست. از سوی دیگر حمد خدا از مقام صالحان، نیز نعمتی از خداوند است که در برابر آن حمد خدا لازم است. بنابراین، کسی که در دید و نظر ابتدایی محمود خداست، به نگاه نهایی به خاطر این که محمود خدا بوده، باید حامد خدا باشد و خدا را ستایش کند.
خلاصه، حمد از آن خداوند است، و لک الحمد، آهنگ نیایش ذوات مقدس معصومین علیهم السلام است.
امیرالمؤمنین علیه السلام در تبیین این حقیقت میفرماید:
«وَ لَا یَحْمَدُ حَامِدٌ إلَّا رَبَّهُ»(1)
همان، خطبه 16، ص 18.
.ولی شکر، چنین نیست و در فرهنگ دینی و قرآن چنین آمده: أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوالِدَیْکَ2 که دستور شکر غیر خدا آمده است.
با وجود این تفاوت، فروغ «حمد» بر شکر نیز میتابد و در روایاتی این حقیقت نمایان است.
«مَا أَنْعَمَ اللّهُ عَلی عَبْدٍ بِنِعْمَةٍ صَغُرَتْ أَوْ کَبُرَتْ فَقَالَ الْحَمْدُ لِلّهِ إلّا أَدّی شُکْرَهَا»(2).
«أَلشُّکْرُ لِلنِّعَمِ اجْتِنَابُ الْمَحَارِم وَ تَمَامُ الشُّکْرِ قَوْلُ «ألْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ»(3).
خَرَجَ أَبُوعَبْدِاللّهِ علیه السلام مِنَ الْمَسْجِدِ وَ قَدْ ضَاعَتْ دَابَّتُهُ فَقَالَ: لَئِنْ رَدَّهَا اللّهُ عَلَیَّ لَأَشْکُرَنَّ اللّهَ حَقَّ شُکْرِهِ» قَالَ: فَمَا لَبِثَ أَنْ اتِیَ بِهَا فَقَالَ: «الْحَمْدُلِلّهِ» فَقَالَ قَائِلٌ لَهُ:... جُعِلْتُ فِدَاکَ أَلَیْسَ قُلْتَ لَأَشْکُرَنَّ اللّهَ حَقَّ شُکْرِهِ؟ فَقَالَ أَبُوعَبْدِاللّه: أَلَمْ تَسْمَعْنِی قُلْتُ: «أَلْحَمْدُلِلّهِ»(4).
باری، در واقع شکر، یکی از مصادیق حمد است و واژه حمد از جوامعالکلمی است که چون آفتاب فروغش فراگیر است(5).
از جن و انس و جامد و نامی و وحش و طیر
هر یک جدا به حمد تو داستان سرا شود(6)
اکنون جای این پرسش است که فاطمه علیها السلام که در ابتدا با «حمد» مقام خدا را ستایش نمود اکنون چرا باز با واژهی شکر آن مقام را میستاید و سپاسگزاری میکند؟
پاسخ آن که، تابش شکر فاطمه از دو منظر پدیدار است؛ نخست آن که فاطمه است با آن روح عرشی و آسمانی مقام حمد و سپاس خدا طراوت روح اوست.
او که حبیبهی خدا و فانی در عشق و محبت خداوند است؛ آن گاه که پدر به او میگوید: «فاطمه جانم! اینک جبرئیل در کنار من است و از سوی خدا پیام آورده که فاطمه هر چه از خدا میخواهد بخواهد که خدا به او عطا میکند»، در پاسخ میگوید:
«شَغَلَتْنِی عَنْ مَسْأَلَةٍ لَذَّةُ خِدْمَتِهِ، لَا حَاجَةَ لِی غَیْرُ النَّظَرٍ إِلی وَجْهِهِ الْکَرِیم فِی دَارِ السَّلَامِ»(1)
ریاحین الشریعة، ج 1، ص 105.
.و نیز آن حضرت در نیایش خود میگوید:
«وَ أَسْئَلُکَ لِذَّةَ النَّظَرِ إلی وَجْهِکَ»(2)و نیز:
«وَ أَسْئَلُکَ النَّظَرَ إلی وَجْهِکَ، وَ الشَّوْقَ إلی لِقَائِکَ»(3)و نیز چنین نیایش میکند:
«أَللّهُمَّ اجْعَلْنَا مِمَّنْ کَأَنَّهُ یَرَاکَ، إِلی یَوْمِ الْقِیَامَةِ الَّذِی فِیهِ یِلْقَاکَ، وَ لَا تَمُتْنَا إلَّا عَلی رِضَاکَ»(4).
فاطمه علیها السلام بر افق برین «لِقاء» میدرخشد، مقامی که از آنِ «خاصالخواص» است.
مقامی که فروغ آن در قرآن میدرخشد و افزون بر بیست مرتبه از این افق پردهبرداری شده و واژه «لقاءاللّه» نورافشانی کرده است. به راستی مقام «لقاءاللّه» کدام است؟ آیا همان مرگ است آن گونه که بعضی گفتهاند یا آن که مقام لقاء روح بر مشرق نور حضرت حق است و ملاقات جان عاشق با خداوند، همان وصول و زیارت و نظر بر وجه اللّه و دیدن قلب است. فیض سروده است:
خوشا آن دل که از اغیار ببرید خوشا آن جان که از جز یار بگسست
خوشا آن دل که با دلدار آمیخت خوشا آن جان که با جانانه پیوست
خوش آن کو از سر کونین برخاست بخلوت خانهی توحید بنشست(5)
و به هر روی،
دل مینتوان به غیر بستن باید بجز از خدا گسستن(1)
همان، ص 39.
به هر روی، در تفسیر «قد قامت الصلوة» امیرالمؤمنین میفرماید: «نزدیک شد وقت زیارت» و در دعاها مکرراً وارد شده است
:«و لا تحرمنی النظر إلی وجهک»؛ بارالها مرا از نظر به وجهت محروم مفرما و علی علیه السلام فرمود:
«وَ لکِنْ تَرَاهُ الْقُلُوبُ بِحَقَایِقِ الْاِیمَان(2)» که دلها خدا را میبینند، و در مناجات شعبانیه آمده است:
«وَ أَلْحِقْنِی بِنُورِ عِزِّکَ الْأَبْهَجِ، فَأَکُونَ لَکَ عَارِفاً(3)»؛ بارالها مرا به نور عزّتت که خلعتی بهجتآفرین است بیارای تا تو را بشناسم. و نیز در همین مناجات میخوانیم:
«وَ أنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَاءِ نَظِرَهَا إلَیْکَ، حَتّی تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ إِلی مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ، وَ تَصِیرُ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِکَ(4)بار خدایا! چشم دل ما را به نوری که بتواند به تو نگاه کند منوّر فرما؛ تا فراسویی که چشمان دلها حجابهای نور را بشکافد و به کان عظمت برسد. و جانهای ما آنچنان شود که به عزت قدس تو تعلق یابد».
و نیز در دعای کمیل زمزمه میشود:
«وَ هَبْنِی صَبَرْتُ عَلی عَذَابِکَ فَکَیْفَ أَصْبِرُ عَلی فِرِاقِکَ؛ گیرم که به سوز عذابت بردباری کنم، ولی چگونه بر فراق تو شکیبا باشم».
به هر روی، این مقام لقاء و زیارت الرحمن است که بر این افق ذوات خاص «حججاللّه» میدرخشند. شگفتا! این چه مقام و مرتبتی است؟ آنان که خود، وجهاللّه و اسم اعظم پروردگارند و آنان که از پرتو نورشان خداوند بهشت و نعمتهای آن را آفرید.
این مقام لقاء است نه دیدار بهشت و حورالعین.
مگر در دعای شب شنبه که در جمال الاسبوع و ربیعالاسابیع آمده پس از نیایش و تقدیم درود و صلوات و دعا به وجود مبارک رسول خدا چنین نمیخوانیم:
«وَ ارْزُقُهُ نَظَراً إلی وَجْهِکَ یَوْمَ تَحْجِبُهُ عَنِ الْمُجْرِمِین»؛ خدایا به او روزی کن که به وجه تو نظر کند آن روز که وجهت را از گناهکاران پوشیده میداری. این نظاره بر وجه، افق اعلی است که وصف بهشت و نعمتهای آن در آن نمیگنجد.
آخر این نیایش و ادعیهای است که پیامبران و اولیاء خداوند حتی رسول خدا میخواندند، آن حضرت که خود اسم اعظم و وجه خداست در خبر معراج است که آن حضرت پس از رکوع خطاب رسید:
«فَانْظُرْ إلی عَرْشِی، قَالَ صلی الله علیه و آله فَنَظَرْتُ إلی عَظمةٍ ذَهَبَتْ لَهَا نَفْسِی وَ غُشِیَ عَلَیَّ...(1)
رساله لقاء اللّه، ص 10.
به عرش من نگاه کن حضرت فرمود: پس نگاه کردم عظمتی را دیدم که از شکوهش جانم برون رفت و پوشانده شد بر من».آنان که پس از نیل به درجه قرب و فانی فی اللّه، مصداق کامل «وجه اللّه» و «جنباللّه» و «اسماللّه» میگردند، آنان که خود فرمودهاند: «نحن الاسماء الحسنی» ماییم نامهای زیبای خداوند؛ و بدون شک مقصود از این نامها اسم لفظی نیست، پس مقصود اسم عینی خواهد بود، آنگونه که اخبار از این راز پرده برمیدارد و افق این غیب را میگشاید که خداوند متعال را اسماء عینیه غیرلفظیه است که با آنها تدبیر جهان آفرینش مینماید. خداوند با آن اسماء در عوالم تجلی میکند و تأثیرات در عالم به وسیلهی آن نامها واقع میشود؛ بلکه وجود همهی عوالم از تجلیات اسماء إلهیه است؛ آن گونه که در نیایشهای ائمه علیهم السلام جلوهگر است در دعای سمات چنین آمده:
«وَ بِاسْمِکَ الَّذِی تَجَلَّیْتَ بِهِ عَلی...؛ بار خدایا تو را به آن نامت میخوانم که به آن بر حضرت موسی، ابراهیم و... تجلی کردی»(2).
و نیز:
«وَ بِاسْمِکَ الَّذِی خَلَقْتَ بِهِ السَّموَاتِ وَ الْأَرْضِ... خدایا تو را به آن نامت میخوانم که به وسیله آن آسمانها و زمین را آفریدی».
و در دعای کمیل است:
«وَ بِأَسْمَائِکَ الَّتِی مَلَئَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْءٍ؛ بارالها تو را میخو انم به آن نامهایت که ارکان همه چیز را پر کرده است»(1)
مفاتیح الجنان، دعای کمیل.
.باری، مقام اسم که شناخت و بینش آن برای غیرذوات معصومین ممکن نیست فقط آنان که خود مظهر اسماء حسنای خداوند بودهاند، آن را میشناسند و از آن میگویند.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«قَالَ إنَّ اللّهَ «تَبَارَکَ وَ تَعَالی» خَلَقَ إسْماً بِالْحُرُوفِ غَیْرَ مُتّصَوَّتٍ وَ بِاللَّفْظِ غَیْرَ مُنْطَقٍ، وَ بِالشَّخْصِ غَیْرَ مُجَسَّدٍ، وَ بِالتَّشْبِیهِ غَیْرَ مَوْصُوفٍ، وَ بِاللَّوْنِ غَیْرَ مَصْبُوغٍ...؛(2)همانا خدای تعالی اسمی را آفرید که به حرف صدادار نیست و در لفظ به نطق نمیآید و در مقام تشخیص در قالب جسد نیست و در تشبیه قابل توصیف نیست و در رنگ، رنگآمیزی نشده است: آن اسمی است بیکران و نامحدود، از حس توهمکنندگان در حجاب است و پوشیدهای است بدون نقاب، پس او را کلمه تمامی قرار داد بر چهار جزء که قرین هم بوده و هیچیک بیش از دیگری نبود و سه اسم از آن چهار اسم را چون خلق بدانها نیازمند بود ظاهر کرد و یکی از آنها را محجوب نمود. آن اسم مکنون مخزون است. و اینان بودند نامهایی که ظاهر شدند. پس ظاهر همان اللّه تعالی است. و خدای سبحان برای هر یک از این اسماء چهار رکن را مسخر کرد؛ پس همگی دوازده رکنند، سپس برای هر رکن از این رکنها سه اسم آفرید که فعلی منسوب به آن ارکان بودند و آن اسمها عبارتند از «الرحمن، الرحیم، الملک، القدوس، الخالق، الباریء، المصور...» پس این اسماء و آنچه از اسماء حسنی باشد تا سیصد و شصت اسم تمام نسبشان به آن سه اسم است. سه اسم پنهان، و در خزینهی غیب نگهداری شده و این است آنچه خدای تعالی میفرماید:
قُلِ ادْعُوا اللّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی3.
این منزلت و افق برین اسم است که در روایات و ادعیه میدرخشد.
در تبیین این مقام ائمه ما علیهم السلام فرمودهاند:
«که ما اسماء حسنای خدا هستیم. بلکه امام اسم اعظم است. به اعتقاد شیعه امامیه، اشرف مخلوقات رسول خداست. و بر این تقریر او اسم اعظم خداست و در ادعیه، آن حضرت را حجاب اقرب خواندهاند، یعنی فقط امکان تو، حجاب بود میان تو و خدایت، همان تعبیری که میگوید ما را جز به مقام الوهیت، به هر مقامی خواستید ستایش کنید، آری حجاب، امکان موجود است»(1)
مفاتیح الجنان، دعاهای هر روزه ماه رجب.
.و به گفته حافظ:
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
به هر حال، پس آن حضرت اقرب مخلوقات است، و اکنون اگر این اسماء و صفات از مراتب حقیقت رسول خدا باشد، لابد قرب آن بزرگوار، قرب معنوی، و معرفت او حقیقت خواهد بود؛ اکنون که این افق بدرخشید و مقام اسم اعظم ساطع شد که آن وجود رسول خدا است، مقام عرشی فاطمه نیز تابان میگردد، چون او روح رسول خدا بود. و تجلی لقاء آن حضرت نیز آشکار میگردد. که آن حضرت فرمود:
«فَاجْعَلْنِی کَأَنِّی أَرَاکَ إلی یَوْمِ الْقِیمَةِ الَّذِی فِیهِ أَلْقَاکَ»(2).
آری فاطمه، بر ستیغ این مقام است، مقامی که اگر انسان بر آن ایستاد، چشم جانش باز میگردد، و جهان غیب را مشاهده میکند.
امام سجاد علیه السلام میفرماید:
«إنَّ لِلْعَبْدِ أَرْبَعُ أَعْیُنٍ: عَیْنَانِ یُبْصِرُ بِهِمَا أَمْرَ دِینِهِ وَ دُنْیَاه، وَ عَیْنَانِ یُبْصِرُ بِهِمَا أَمْرَ آخِرَتِهِ، فَإذَا أَرَادَ اللّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَتَحَ لَهُ الْعَیْنَیْنِ الَّذَیْنِ فِی قَلْبِهِ فَأَبْصر بِهِمَا الْغَیْبَ...(3)همانا برای بنده چهار چشم میباشد که با دو چشم، امر دین و دنیایش را میبیند و با دو چشم دیگر، آخرتش را نگاه میکند. پس چون خدای تعالی برای بندهای نیکی بخواهد، آن دو دیده که در دل است میگشاید، پس با آن دو دیده، نادیدنیها را مشاهده میکند. «آنچه نادیدنی است آن بینی»».
چهار چشمم از برون و از درون بر رخ زیبای عشق ذو فنون
عشق هر دم جلوهای دیگر کند عاشقان بر روی خوبش ناظرون(1)
رساله لقاء اللّه، ص 22، پاورقی.
جرعهنوشان عشق، در این محراب به معراج می روند، بصیرتشان، پردههای حجاب را میشکافد و افقهای جهان غیب را میبینند، حال که چنین است، حضرت زهرا علیها السلام که بر اوج این تجلی است، او که شوق لقاء خدا، همهی وجودش را احاطه کرده، اسرار غیب و نهان بر او آشکار است. او مقام شکر و شاکرین را میشناسد، چون بارش آبشار نعمتهای الهی را در عالم شهود و غیب میبیند و ثناگوی خداست.
فاطمه در محراب شکرگزاری سرآمد است، چون خانهی او خانهی وحی و نبوت و امامت است، رسول خدا صلی الله علیه و آله بندهی شکور خداست و علی بر این افق تابان است و فاطمه علیها السلام ستارهی فروزندهی خانه محمد صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام است.
علی علیه السلام پیرامون شکر میفرماید:
«أَلْحَمْدُ لِلّهِ الْوَاصِلِ الْحَمْدَ بِالنِّعَمِ، وَ النِّعَمَ بِالشُّکْرِ»(2)سپاس خدای راست که ستایش را به نعمتها پیوسته میدارد و نعمتها را به سپاس وابسته میکند».
و نیز میفرماید همه موجودات به پاس نعمتهای او سپاسگزار اویند:
«وَ سَجَدَتْ لَهُ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصَالِ أَلْأَشْجَارُ النَّاظِرَةُ...»(3)و درختان شاداب سبزفام، هر بام و شام به درگاه او نماز برند؛ و نیز میفرماید:
«وَالشُّکْرُ زِینَةُ الغِنی»(4)و سپاس و شکر آرایش توانگری است؛ و فرمود:
«وَ مَنْ شَکَرَهُ جَزَاهُ»(5)و هر که او را سپاس دارد جزا دهد؛ و فرمود:
«وَ مَنْ أُعْطِیَ الشُّکْرَ لَمْ یُحْرَمِ الزِّیَادَةَ»(6)و آن را که سپاس عطا شد، از فزوده گشتن محروم نگردید. با وجود سپاس و شکر ولی چه کسی میتواند از عهده شکر او برآید:
«یَعْجِزُ عَنْ شُکْرِ مَا أُوتِیَ...»(7)در سپاس آنچه بدان دادهاند ناتوان است.
از سپاس نعمتهای او همه عاجزند:
عاجزیم از شرک نعمتهای تو عجز ما بین بگذر از کفران ما
ای بدی از ما و نیکویی ز تو آن خود کن پرده پوش آن ما(1)
دیوان فیض کاشانی، ص 4.
باری، بندگان شکور خداوند اندکند، و از خاصان این بندگان فاطمه است. او رفتار خود و خاندانش مشکور و مورد قدرشناسی خداوند است:
إِنَّ هذا کانَ لَکُمْ جَزاءً وَ کانَ سَعْیُکُمْ مَشْکُوراً2 آری خدای سبحان ایثارشان را تقدیر میکند و آنان که شکورند خداوند به نعمتهای مادی و معنوی آنان میافزاید.
با غم و درد تو کنم دم به دم شکر که «بالشکر تدوم النعم»(2)
زمزمه فاطمه در این مقام چنین است در دعای روز شنبه:
«وَ زِدْنَا لَکَ شُکْراً»؛(3)
در دعای روز سهشنبه:
«وَاجْعَلْ ذِکْرَهُمْ لَنَا شُکْراً»؛(4)
در دعای روز پنجشنبه:
«وَ أَعِنَّا عَلی شُکْرِکَ وَ ذِکْرِکَ...»؛(5)
و نیز در دعای نور:
«... وَ عَلَی السَّرَاءِ وَ الضَّرَّاءِ مَشْکُورٌ».(6)
بنابراین در عرصهی نعمتهای الهی است که فاطمه حمد و شکر و ثنای خدا میگوید، پس از حمد میگوید:
«وَ لَهُ الشُّکْرُ عَلی مَا أَلْهَمَ» چون در منظر فاطمه دو افق پدیدار است از یک سو افق اعلا و تابش انوار نعمت، پس باید ساحت کبریایی خدا را ستایش کند و سپاس گوید؛ ولی از سوی دیگر، او با مردمی سخن میگوید که حق ناشناس و قدر ناسپاسند؛ مردمی که تا دیروز در لجنزار جاهلیت غوطهور بودند، در بدترین بستر و فضا زندگی میکردند،
خوراکشان مردار و سوسمار، و آب آشامیدنی آنان گنداب بود. نه تمدنی و فرهنگی، نه جامعهای و سیاستی، نه اخلاق و انسانیتی، دختران را زنده به گور میکردند و مجسمههای سنگی و چوبی را ستایش مینمودند، خرافات به آنان چنگ زده بود و در آتش جهل و بیداد میسوختند.
دو جامعه متمدن آن روز - ایران و روم - آنان را به رسمیت نمیشناختند؛ تا آن که دریچه آسمان بر آنان باز شد و بر افق برین نبوت، فروغ رحمت و مهربانی بدرخشید و ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد - تجلی اعظم رخ داد و بر شب جهل و خرافهی آنان نور افشاند. تلاوت وحی را به آنان آغاز کرد و در پرتو تعالیم وحی آنان را از خاک برگرفت و بر تارک افلاک نشاند. مردمی بزرگ، عزیز و مقتدر تربیت نمود، بتها را شکست و نور توحید را نمایان ساخت. غبار از چهره فطرت آنان برگرفت و فروغ فطرت خدانما و خدانگر آنان را جلوهگر ساخت، آخر، انسان موجودی است که خداوند لباس احسن را خلعت وجودش ساخته و او را به تاج «کَرَّمْنَا» آراسته است. پای در خاک و دست بر افلاک دارد، بر زمین نشسته و بر ملکوت ایستاده است، هم عرشی است و هم فرشی؛ گسترهی وجودش بینهایت است؛ جهانی بزرگ در ژرفای جان او به ودیعت نهادهاند. از افق جان او، چشمه خورشید حقیقت و معرفت تابان است، روحش جام جهان و آینهی حقنماست که زلال معرفت و معبودستایی از آن جاری است، به همین دلیل است که مردمانی با دیدن پیامبران و ایمان به آنان، گویی گمشدهی دل خویش را مییافتند. این حقیقت، همان فروغ «سپس پلیدکاری و پرهیزکاریاش را به آن الهام کرد» میباشد.
خدانگر و خداشناس است، زشتی و زیباییها را میشناسد، خوبی و بدی را تشخیص میدهد.
قرآن این حقیقت را برمیافروزد و پیرامون انسان میفرماید:
وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها1.
مراد از الهام، همان علم است که به صورت تصور و تصدیق در جان آدمی نهاده شده است. الهام فجور و تقوا از جانب خداوند بدین معناست که شناخت، بدی و خوبی، زشت و زیبایی را خداوند به طور فطری به انسان آموخته است.
در سوره روم نیز نقاب از چهره فطرت میگشاید و میفرماید:
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ1.
«پس روی خویش را به سوی دین یکتاپرستی فرا دار، در حالی که از همهی کیشها روی برتافتهای و حقگرا هستی، به همان فطرتی که خدا مردم را بر آن آفریده است. آفرینش خدا «فطرت توحیدی» را دگرگونی نیست این است دین راست و استوار، ولی بیشتر مردم نمیدانند».
به هر روی، از چشمهی فطرت انسان زلال معرفت جاری است. دست آفریدگار علیم، بذر خوبیها را در سرزمین فطرت انسان افشانده است، چون اوست که خوبیها و بدیها را الهام میکند.
و اینک افق تابناک سخن فاطمه که میفرماید:
«وَ لَهُ الشُّکْرُ عَلی مَا أَلْهَمَ» آشکار میگردد. آن حضرت با نامردمانی سخن میگوید که نعمت بزرگ رسالت را کفران و ناسپاسی کردهاند، اجر رسالت را نادیده انگاشتهاند، اینک بر آنان هشدار میدهد که هان! ای مردم! آیا این است شکر نعمتهای خداوند؟ این است اجر و مزد رسالت پدرم؟ چرا بر چهرهی اسلام سیلی زدید، دگرگونی و بدعت آفریدید، نظام رهبری اسلام را دگرگون ساختید. آیا این است مودت به ذوالقربی؟(1)این است تمسک به عترت و قرآن(2)؟
باری، فاطمه از شکر بر نعمت الهام میگوید، چون چراغ فطرت، فروغی حقیقتنما دارد و سرچشمه جوشان معرفةاللّه است، شناخت خوبی و بدی، و زشتی و زیبایی از این سرچشمه است، و اکنون مسلمانان به آنچه کردهاند بنگرند و در همان آینه حقنمای فطرتشان زشتی کار خود را میبینند.
باری، زلال معرفت از چشمهی جان جاری است. علی علیه السلام در بیان این حقیقت میفرماید:
«وَ کَلِمَةُ الْإِخْلَاصِ فَإِنَّهَا الْفِطْرَةُ»(1)
نهجالبلاغه، خطبه 110، ص 107.
و یگانه دانستن پروردگار که مقتضای فطرت انسانی است.و نیز آن حضرت میفرماید:
«... أللّهُمَّ... وَ جَابِلَ الْقُلُوبِ عَلی فِطْرَتِهَا شَقِیِّهَا وَ سَعِیدِها»(2). شگفتا امیرالمؤمنین به گونهی نیایش از این نعمت فطرت سخن میگوید: بار خدایا! ای آفریننده دلها بر وفق فطرت؛ خواه تاریکی شقاوت بر آن سایه افکند و یا فروغ سعادت و توحید بر آن پرتو افکند.
و نیز آن حضرت میفرماید:
«أَللّهُمَّ إِلَیْکَ أَفَضَتِ الْقُلُوبُ»(3)خدایا دلها به سوی تو روان است و تو را میجوید و میخواند، ما را با تو عهد بندگی است، میثاقی فطری.
به گفتهی نظامی گنجوی:
خدایا چون گل ما را سرشتی وثیقتنامهای بر ما نوشتی
من آن خاکم که مغزم دانهی توست بدین شمعی دلم پروانهی توست
دل مست مرا هشیار گردان ز خواب غفلتم بیدار گردان(4)
و فیض نیکو سروده است:
منزلگه یار است دل، مأوای دلدار است دل وز غیر بیزار است دل، کی جای اغیار است دل
از پرتو رخسار او جان مجمع انوار شد از عکس خال و خط او، پیوسته گلزار است دل
تا روی او را دیدهام، محراب جان ابروی اوست تا چشم او را دیدهام، پیوسته بیمار است دل
بر دور شمع روی او، پروانهی دل بیشمار در تار زلفش مو به مو گم گشته بسیار است دل
تا در دل من جا گرفت، عشقش به دل مأوی گرفت کار جنون بالا گرفت از عقل بیزار است دل
گاهی ز وصلش سرخوشم، گاهی به هجران مبتلا گه سود دارد گه زیان، در عشق ما زار است دل(1)
دیوان فیض کاشانی، ص 243.
و امام خمینی قدس سره:
ذرّات وجود عاشق روی ویند با فطرت خویشتن ثناگوی ویند
ناخواسته و خواسته دلها همگی هر جا که نظر کنند در سوی ویند(2)
این شعله فروزان فطرت است.
به هر روی، اگرچه «ما ألهم» در نگاه اول همان فطرت است که همهی مردم از آن برخوردارند و نعمتی بسیار بزرگ است و سپاس خدا را میطلبد؛ ولی با نگاهی ژرف، جلوهای دیگر نمایان میشود و پردهای دیگر آشکار میگردد و آن إلهام ویژه و خاص خداوند است که مخصوص بندگان مقرب و ذوات معصومین علیهم السلام است، افقی ملکوتی و آسمانی است که معارف حقیقت از آن تجلی میکند.
نقطهی نور و جعل مقام و قیام به امر است:
«فَإذَا أَرَادَ اللّهُ إظْهَارَ أَمْرِهِ نَکَثَ فِی قَلْبِهِ فَظَهَرَ فَقَامَ بِأمْرِ اللّهِ»(3).
الهام تقوا و پارسایی است:
«أَللّهُمَّ ألهِمْنِی التَّقْوی»(4)
و عمل خیر است:
«أَللّهُمَّ أَلْهِمْنِی الْخَیْرَ وَ الْعَمَلَ»(5)
فروغ بصیرت است:
«هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلی حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ»(6)همراهی جبرئیل و مکائیل است.
سخن گفتن جبرئیل است، چون تدوین مصحف، و فروغ علم خداست:
«لَمَّا وُلِدَتْ فَاطِمَةُ علیها السلام أَوْحیَ اللّهُ إلی مَلَکٍ فَأَنْطَلَقَ بِهِ لِسَانَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله فَسَمَّاهَا فَاطِمَةَ، ثُمَّ قَالَ: إنِّی فَطَمْتُکِ بِالْعِلْمِ وَ فَطَمْتُکِ مِنَ الطَّمثِ ثُم قَالَ أَبُوجَعْفَرٍ: وَاللّهِ لَقَدْ فَطَمَهَا اللّهُ بِالْعِلْمِ...(1)
اصول کافی، ج 1، ص 4، ح 6.
؛ چون فاطمه متولد شد، خدا به فرشتهای وحی کرد و به وسیلهی آن زبان محمد صلی الله علیه و آله را گشود تا او را فاطمه نامید سپس فرمود: من تو را با دانش از شیر گرفتم و تو را از حیض بریدم امام باقر فرمود: به خدا سوگند که خداوند او را به علم و دانش از شیر باز گرفت و هم او را از حیض بر کنار داشت از روز میثاق».این فرایند مبارک افقی برین است که بر جان اولیاء خدا باز میشود. و صدیقه بر ستیغ این کمال و تعالی است. این گونه الهام حصول و دریافت حالات انجذاب و کشیده شدن به اعمال نیک و حقایق عالیه است؛ حالتی ویژه که شخص به طور دفعی آن را مییابد. به هر روی چون نفس به آخرین مرحله کمال عقلی و عملی نائل گردید و از حرکات و افکار برای رسیدن به مطلوب و مجهول بینیاز شد، قدرت علمی و عملی وی متحد میگردد، علمش عمل، و عملش علم میشود، چون علم و قدرت در موجودات مجرد نسبت به مادون خود، و در این مقام است که نفس انسان و قوا و جوارح، همه یک چیز میگردند، جسد و روح دو چیز نیست، بلکه هر دو یک تابش و یک فروغند.
به گفتهی شاعر:
از صفای می و لطافت جام به هم آمیخت رنگ و جام مدام
همه جام است نیست گویی می یا شراب است نیست گویی جام
در چنین مرتبهای است که انسان در ملک و ملکوت تصرف کرده و همهی جهان به فرمان او میگردد.
حکیم سبزواری میگوید: «قوّه و نفس آدمی تا بدانجا میرسد که هیولای این جهان در فرمانش میآید که آن را از صورتی به صورت دیگر مبدل سازد، فرمان میدهد، هوا منقلب میگردد، و به خواست او باران میآید و یا به ارادهی او طوفانی بر پا میشود، خلاصه عنصر این عالم در اطاعت و فرمان اویند، همهی این جهان، مانند اجزاء بدنش در اختیار او، و او روح کلی این عالم میگردد:
1) (1)
یطبعه العنصر طاعة الجسد للنفس فالکل کجسمه یعد
باری، در عالم امکان، اشرف از عقل و پستتر از مادهی عنصری وجود ندارد، که در واقع دو سویهی وجود ممکنند و هر دو در انسان کامل جمع میشوند و انسان کامل در وحدت خود همهی هستی را در بر دارد.
در اشعار منتسب به علی علیه السلام چنین آمده:
دَوَائُکَ فِیکَ وَ مَا تَشْعُرُ وَ دَاءُکَ مِنْکَ وَ لَا تُبْصِرُ
وَ أَنْتَ الْکِتَابُ الَّذِی بِآیَاتِهِ یُظْهَرُ الْمُضْمَرُ
أَتَزْعَمُ أَنَّکِ جُرْمٌ صَغِیرٌ وَ فِیکَ انْطَوی الْعَالَمُ الْأَکْبَرُ
در مصباح الشریعه چنین گوید:
صورت آدمی، بزرگترین دلیل قادر متعال است و آن صورت کتایی است که ربالعزة به قلم قدرت خویش نگاشته است و آن بنایی است که به حکمت خود ساخته، و همان صورت به تنهایی همهی صورتها و حقایق آفرینش است و همان مختصری از دانشهای لوح محفوظ است و آن بر همه غائب شاهد و دلیل بر همهی معاند و منکر است و همان راه مستقیم به خیر و نیکویی و صراط موجود در میان بهشت و دوزخ است.
پس در نوع انسان چنین قدرتی است که میتواند تا این اوج پرواز کند، ولی انسان قدر خود نشناخته و گوهری که از صدف کون و مکان بیرون است آن را به سفال بیارزش مادی این دنیا میفروشد؛ تا چه رسد به آنانی که بر این سپهر عقل محض و صادر اولند، آنان که آغاز و پایان آفرینش به برکت وجود آنان است، بلندپایگانی که خدا آنان را بدون کسب و اکتساب، به وجود روح القدسی مزین ساخته، و آفاق بلند ملکوت آنان در زیارت جا معه چشمافروز است.
از این منظر است که شیخالرئیس در مقامات العارفین میگوید:
«پیش مردم، سادهلوح کسی است که آنچه را شنیده، باور کند و نزد من سادهتر از او کسی است که آنچه را از مقامات این ذوات مقدس شنید انکار نماید».(1)
اشارات، نمط آخر، مقامات العارفین.
1) (1)
بنابراین آینه چهرهنمای آن جلوههای الهی سخنان خود آن بزرگواران و آیات قرآن است.
و جز بر آن ستیغ ندرخشند که امام رضا علیه السلام فرمودند:
«... فَمَنْ ذَا الَّذِی یَبْلُغُ مَعْرِفَةَ الْإمَامِ أَوْ یُمْکِنُهُ اخْتِیَارُهُ، هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ! ضَلَّتِ الْعُقُولُ، وَ تَاهَتِ الْحُلُومُ، وَ حَارَتِ الْأَلْبَابُ، وَ خَسَأَتِ الْعُیُونُ، وَ تَصَاغَرَتِ الْعُظَمَاءُ وَ تَحَیَّرَتِ الْحُکَمَاءُ وَ تَقَاصَرَتِ الْحُلَمَاءُ...؛(1)
اصول کافی، ج 1، ص 201، ح 1.
چه کسی را توان و یارای معرفت و شناخت امام است، یا میتواند او را برگزیند؟ هرگز، هرگز، عقلها گمراه و افکار حیران، و خردمندان سرگشته، و چشمها خیرهاند. بزرگان در این محضر کوچکند، و حکیمان سرگردان، صاحبان حلم و گویندگان و شعراء و ادیبان و بلیغان عاجزند و نمیتوانند یک شأن از شؤن امام و یا فضلی از فضایل او را توصیف کنند، آنان به عجز خود اعتراف میکنند، چرا این گونه نباشد که «امامت چون ثریا است که از دست جویندگان و توصیف کنندگان دور است».خلاصه، فاطمه آراسته به این حققت آسمانی و بر این مکانت ایستاده است و باید خدای را بر این «الهام و اشراق» الهی که وجودش را نورباران ساخته شاکر و سپاسگزار باشد.
این واژه «ش - ک - ر» و مشتقات آن افزون بر هفتاد مورد در قرآن کریم تکرار گردیده و فروغ شکر را آشکار ساخته است. در آیاتی بندگان را به این وصف میستاید و مأجور میشناسد چون:
وَ سَیَجْزِی اللّهُ الشّاکِرِینَ2
و وَ سَنَجْزِی الشّاکِرِینَ3
و أَ لَیْسَ اللّهُ بِأَعْلَمَ بِالشّاکِرِینَ4
و لَنَکُونَنَّ مِنَ الشّاکِرِینَ5
1) (1)
و کُنْ مِنَ الشّاکِرِینَ1
و لِکُلِّ صَبّارٍ شَکُورٍ2
و عِبادِیَ الشَّکُورُ3
و إِنَّهُ کانَ عَبْداً شَکُوراً4
و شاکِراً لِأَنْعُمِهِ5
و فَأُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً6
و کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً7
و أَنِ اشْکُرْ لِلّهِ8
و أَنِ اشْکُرْ لِی9
و وَ اشْکُرُوا لِی10
و وَ اشْکُرُوا لِلّهِ11
و وَ اشْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ12
و وَ اشْکُرُوا لَهُ13
و یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ14
و لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ15.
و در پرتو آیاتی ناسپاسان ملامت و سرزنش شدهاند چون:
أَکْثَرَ النّاسِ لا یَشْکُرُونَ1
و وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَشْکُرُونَ2
و فَلَوْ لا تَشْکُرُونَ3 و....
بنا بر نقل مصباحالشریعه، امام صادق علیه السلام در تعریف شکر چنین میفرماید:
«فِی کُلِّ نفس من أنفاسک شکر لازم لک، بل الف او اکثر، و أَدنی الشکر...(1)؛ در هر نفسی از نفسهای تو شکری لازم است، بلکه هزار شکر و بیشتر، و کمترین شکر آن است که آگاه باشی نعمت از سوی خدا به تو رسیده است و آن را از آن محبوبی سوی اللّه ندانی و نیز به آنچه او عطا میکند و میبخشد راضی باشی، و نعمتهای وافر او را بستر گناه و نافرمانی خدای متعال قرار ندهی، پس در همهی اوقات زندگی خود بنده شاکر و سپاسگزار خدا باش. و در همهی حالات، خود را در پرتو فروغ مهربانی خدایت بنگر، و بدان! اگر در نزد خداوند عبادتی برتر و بالاتر از شکر بود، خدای سبحان آن را نام میبرد و به انجام آن فرمان میداد ولی چون از شکر عبادتی برتر نیست، فرمان به شکرگزاری داده و از میان بندگان خود آنان را برگزید که به خلعت شکرگزاری آراستهاند و البته آنان بسیار کمند».
کمال و فراز شکر آن است که به زبان قلب و با اخلاص تمام، به عجز و ناتوانی سپاس او اقرار کنی که از انجام کمترین مرتبه شکر خدا عاجز و درماندهای، زیرا اگر به شکرگزاری او موفق گشتی بدان که فروغ توفیق خدا بر تو تابیده و آن نیز نعمتی بزرگ است و شکر میطلبد. پس انجام هر شکری نیز خود شکری دیگر میطلبد،
1) (4) مصباح الشریعه، ص 38.
به هر روی، انسان مستغرق دریای نعمتهای اوست و بدون شک در انجام شکر و سپاس خدا عاجز و ناتوان است. پس چگونه انسان میتواند بندهی شکور خدا باشد، جز با اظهار عجز و ناتوانی از سپاس و بندگی او.
به هر روی، شکر و سپاس از یک سو فرمان خدای سبحان است و از سوی دیگر، فریاد فطرت که در مقابل منعم بزرگ باید سپاسگزار بود. خداوند بندگان صالح و پارسای خود را به این صفت آراسته و تکریم نموده است. ناسپاسان را نیز توبیخ و سرنزش کرده آیات بسیاری از قرآن این حقیقت را بیان نموده است.
فروغ شکر را میتوان در سیمای پیامبران خدا تماشا کرد، و آنان به این خلعت برین آراستهاند؛ ستیغ این وصف، توصیف خدای سبحان خویش را به شکور و شاکر است. آنجا که میفرماید:
وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَإِنَّ اللّهَ شاکِرٌ عَلِیمٌ1 و وَ کانَ اللّهُ شاکِراً عَلِیماً2
و نیز میفرماید:
إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَکُورٌ3 و إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ4
و وَ اللّهُ شَکُورٌ حَلِیمٌ5.
خلاصه آن که، این تابش و جلوهی «مقام شکر» در پرتو آیات قرآن است. و بدون شک آموزههای وحی جانهای مؤمنین و بندگان مقرّب خدا را به این حقیقت آسمانی مزین ساختهاند، شگفتا که فاطمه علیها السلام که دریای بیکران روحش مالامال از عشق و محبت به خداست و جانش از موج شوق لقاء خداوند لبریز و در مقام بندگی خدا بر بلندای این سپهر میدرخشد، وحی و سخن خداوند در جان الهی او چه بازتابی دارد و چه موجهایی میآفریند او در آراستگی به مقام شکر خداوند، چگونه تجلی خواهد کرد و آموزههای وحی او را بر چه اوجی میرساند؟ بدیهی است که او نیکو میدرخشد و در مقام شکرگزاری خداوند چون پیامبران و بندگان مخصوص خدا «شکور» خواهد بود که خداوند فرموده است:
وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ6 و این است ترجمان دهها آیهی پیرامون شکر که:
«وَ لَهُ الشُّکْرُ عَلی مَا أَلْهَمَ» بازتابی از فروغ این آیات است.
فاطمه علیها السلام حمد و شکر را با ثناء و ستایش خداوند به کمال میرساند و آنگاه حمد و شکر و ثناء را مدلل ساخته و میفرماید:
«مِنْ عُمُومِ نِعْمَةٍ إبْتَدَأهَا، وَ سُبُوغِ آلاءٍ أَسْدَاهَا، وَ إحْسَانِ مِنَنٍ وَالَاهَا»(1)
فرازی از خطبه.
.حمد و شکر و ثناء فریاد و ندای فطرت، و پیام جان انسان است، آخر شکر و حمد و ثنای منعم علی الاطلاق از یک سو و ذات جامع کمالات از سوی دیگر، لازم عقلی است. و بدون تردید خدای متعال مستحق ستایش و سپاس و ثناء است. او که پیش از وجود ما، بیکرانی از نعمتها را تقدیم کرد، سفرهی جود و احسان خود را گسترد، نظامی هماهنگ و بیکران بر پا داشت، نظامی بدیع و زیبا، که از آن بهتر ممکن نیست «لیس فی الامکان ابدع ممّا کان» آسمان را برافراشت و کوهها را استوار نمود و زمین را گسترد(2). خورشید و گسترهی نور آن را آفرید، تا نور افشاند و حرارت بخشد و حیات بیافریند. و شب را به گهر درخشندهی ماه آراست و نورافشان نمود، و روز را روشن نمود و با شب، روز را پوشاند، با ستارگان، آسمان را زیبا نمود. طبیعتی زیبا آفرید که جز خود طبیعت آینه زیباییهای او نیست. هیچ نقاش هنرمند، نمیتواند پرتوی از این همه زیبایی را که در بیکران پدیدههای خدا موج میزند، جلوهگر سازد. سبحاناللّه! آن همه عظمت در دریاهایش که مشرق تابانی از عجایب خداست، آن همه شکوفه، که از دل سیاه خاک میروید و نمایان میگردد، شگفتا از این همه راز و عظمت و بزرگی، که ذوات مقدس معصوم در مقابل این همه عظمت مبهوت میگردند، انسان و بدایع آفرینش او، کدام نقاش میتواند در «ظلمات ثلاث» این گونه صورت آرایی کند، که جلوهای از جمال او، زنان مصری را بیتاب کند، که دست از نارنج نشناسند و زبان بر ستایش او بگشایند و بگویند:
قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاّ مَلَکٌ کَرِیمٌ3 ؛
«دستهای خود بریدند و گفتند منزه است خدا، این که بشر نیست این فرشتهای بزرگوار است».
باری، دریای بیکران نعمتهای الهی موّاج است، و به راستی چه کسی میتواند ساحت این منعم کریم را سپاس و ستایش کند؛ به جز آنان که وجودشان ترجمان وحی الهی بود. این فروغ فقط در ادعیه و نیایشهای آنان میدرخشد آنانند که کلمه طیب خداوند بوده، و کلمه تکوین و تشریع خدای را ترجمانند. ادعیه و نیایشهای آن ذوات مقدس - که قرآن صاعد است - نمایشی از سپاس و ستایش در این ساحت و محضر ربوبی است.
آنگاه که علی علیه السلام در دعای صباح چنین نیایش میکند:
«أَللّهُمَّ یَا مَنْ دلَعَ لِسَانَ الصَّبَاحِ بِنُطْقِ تَبَلُّجِهِ...(1)
طلیعه دعای صباح.
ای خدایی که صبح را با نطق فصیح و زبان گویای نور هویدا ساختی! و شب تار را با قطعات سیاه ظلمت به عالم فرستادی، و آسمان را با گردش در حد معین و متقن برانگیختی، و شعشعهی نور خورشید تابان را پرتو فروزان عطا کردی»،«یَا مَنْ دَلَّ عَلی ذَاتِهِ بِذَاتِهِ(2)ای خدایی که هستیش دلیل هستی اوست».
که گفتهاند:
آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب
و نیز امام حسین علیه السلام در دعای عرفه که گسترهای بینهایت از معارف و معرفت است، افقهایی فراروی بصیرت دل میگشاید. بر مفاهیم و مضامین این نیایش، شعاع تابناک نعمتهای مادی و معنوی خدا جلوهگر است و به پاسداشت آن، با زمزمهی حمد و سپاس، ساحت قدسی منعم را میستاید، زمزمهای عارفانه و عاشقانه، که زلال زمزم آن، هزاران جان عارف مشتاق را به سرور و بهجت میرساند.
و اینک فرازهایی از آن نیایش فروغ دیدگان میگردد، آن حضرت نیز، از اولین نعمتها میگوید، نعمتهایی که بستر پیدایش من گردید:
«إبْتَدَأْتَنِی بَنِعْمَتِکَ، قَبْلَ أَنْ أَکُونَ شَیْئاً مَذْکُوراً...؛(3)پروردگارم، جودت، وجودم بخشید، و خلعت وجود پوشیدم، و نابود بودم، هستیام بخشیدی».
و آنگاه گسترهی نعمتهای بیشمار الهی را میستاید:
«لَمْ تَرْضَ لِی یَا إلهِی نِعْمَةً دُونَ أُخْری، وَ رَزَقْتَنِی مِنْ أَنْوَاعِ الْمَعَاش،... تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُکَ وَ عَظُمَتْ آلَاءُکَ، فَأَیُّ نِعَمِکَ یَا إلهِی أُحْصِی عَدَداً وَ ذِکْراً، أَمْ أَیُّ عَطَایَاکَ أَقُومُ بِهَا شُکْراً...؛ نامهای مقدست پاک، و نعمتهایت بزرگ، پروردگارا کدام یک ازنعمتهای بیحسابت را میتوان نام برد و شمارش کرد و کدامیک از عطاهایت را میتوان سپاسگزار و شاکر بود، در صورتی که نعمتت بیش از آن است که ریاضیدانان به شمار آرند و حافظههای دانا آن را بفهمند...».
چگونه بتوانند؟ هرگز که تو خود در کتابت قرآن خبر دادی، که اگر خواهید نعمتهای خدا را به شمار آرید هرگز نتوانید(1)
ابراهیم / 34؛ نحل / 18.
.امام علیه السلام در بینهایت امواج نعمتهای الهی شناور است، نعمتهایی که هر کدام جلوهای از ربوبیت خدا را نمایش میدهد او خدا را بر این محراب میستاید و سپاس میگوید، طنین
«أَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ وَ لَکَ الْحَمْد» آن حضرت ملکوت را نورباران میکند، به کرات این جلوه عشق و معرفت در نیایش امام نمایان است:
«تَبَارَکْتَ وَ تَعَالَیْتَ، فَلَکَ الْحَمْدُ دَائِماً وَ لَکَ الشُّکْرُ وَاصِباً أَبَداً(2)تویی که نعمتها عنایت کردی، حمد و ستایش مخصوص توست و شکر و سپاس دائم تو را سزد».
آن حضرت، در فرازی، فروغ سپاس و ستایش خود را چنین جلوهگر میسازد:
«أَنْ لَوْ حَاوَلْتُ وَ اجْتَهَدْتُ مَدَی الْأَعْصَارِ وَ الْأَحْقَابِ، لَوْ عُمِّرْتُهَا أَنْ أُؤَدِّیَ شُکْرَ وَاحِدَةٍ مِنْ أَنْعُمِکَ، مَا اسْتَطَعْتُ ذَلِکَ إلَّا بِمَنِّکَ الْمُوجَبِ عَلَیَّ بِهِ شُکْرُکَ أَبَداً جَدِیداً وَ ثَنَاءً طَارِفاً عَتِیداً» (3).
شگفتا سپاس امام در مقابل نعمتها، انسان را حیران میکند این چگونه سپاسگزاری است؟ مردم ما، به مدح سعدی میپردازند که مقام شکر را چه نیکو در نثر و نظم خود تبیین
ساخته: «هر نفسی که فرو میرود ممدّ حیات است و چون برمیآید مفرّح ذات، پس در هر نفسی دو نعمت و بر هر نعمتی شکری لازم پس:
از دست و زبان که برآید کز عهدهی شکرش به در آید
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدا آورد
ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که بجا آورد(1)
طلیعه گستان سعدی.
سخن و نیایش امام اوج و ستیغ است، آن حضرت میفرماید: «اگر قرنها عمر کنم و پیوسته در شکرگزاری و سپاس تو باشم، شکر یکی از نعمتهای بیکرانت را انجام ندهم، مگر در پرتو لطف و منت خودت، که آن هم نعمتی دیگر است و شکر و سپاسی جاوید میطلبد، هیهات! افق برین این سخن کجا و سخن سعدی، فقط میتوان گفت پرتوی از آفتاب سخن امام در کلام سعدی جلوهگر است»(2).
به هر روی، امام با وجود سپاس و شکر، ستایش و نیایش به ساحت خدا در مقابل نعمتهای بیکران او، در یک تابش و جلوهای دیگر، حجابهای نور نعمتها را میشکافد و از افقی برین ساحت خدا را زیارت کرده و او را میستاید آن حضرت میگوید:
«أَللّهُمَّ اجْعَلْنِی أَخْشَاکَ کَأَنِّی أَرَاکَ(3)خدایا مرا مقامی از خوف و خشیت عطا کن که گویا تو را میبینم».
در اوج و پروازی دیگر، ستیغ قله معرفت را فتح میکند و بر آن افق خدای را چنین نیایش میکند:
«اَیَکُونُ لِغَیْرِکَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَیْسَ لَکَ حَتّی یَکُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ، مَتی غِبْتُ حَتّی تَحْتَاجَ إلی دَلِیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ، وَ مَتی بَعُدْتَ حَتّی تَکُونَ الْآثَارُ هِیَ الَّتِی تُوصِلُ إلَیْکَ، عَمِیَتْ عَیْنٌ لَا تَرَاکَ عَلَیْهَا رَقِیباً(4)آیا موجودی غیر تو ظهوری دارد
که تو نداشته، و او سبب پیدایی و ظهور تو گردد؟ کجا پنهان بودهای تا نیاز به دلیلی برای آشکار شدنت باشد؟ کور باد چشمی که تو را نمیبیند با آن که همیشه مراقب او هستی».
و پایان معراج حسین علیه السلام، رفع همهی حجابهاست. او به مقام تجلّای کامل میرسد، تجلّائی که همه چیز آینه است و فقط رخ یار را مینمایاند او که صورت معشوق در آینه میبیند به آینه فکر نمیکند، معشوق را میخواهد و آینه، فانی در صورت معشوق است.
آن حضرت چنین نیایش میکند:
«وَ أَنْتَ الَّذِی تَعَرَّفْتَ إلَیَّ فِی کُلِّ شَیْءٍ، فَرَأَیْتُکَ ظَاهِراً فِی کُلِّ شَیْءٍ، وَ أَنْتَ الظَّاهِرُ لِکُلِّ شَیْءٍ، یَا مَنْ اسْتَوی بِرَحْمَانِیَّتِهِ، فَصَارَ الْعَرْشُ غَیْباً فِی ذَاتِهِ، مَحَقْتَ الْآثَارَ بِالْآثارِ، وَ مَحَوْتَ الْأَغْیَارَ بِمُحِیطَاتِ أَفْلَاکِ الْأَنْوَارِ، یَا مَنْ احْتَجَبَ فِی سُرَادِقَاتِ عَرْشِهِ عَنْ أَنْ تُدْرِکَهُ الْأَبْصَارُ، یَا مَنْ تَجَلّی بِکَمَالِ بَهَائِهِ...»(1)
همان، ص 441.
.این چه مفاهیم بلند و آموزههای عرشی است که ترجمانی برای آن، به جز روح معصوم نمیباشد، هیچ عبارتی نمیتوند این حقیقت را ترجمه نموده و بنمایاند فقط تجلیگاه این ملکوت، روح معصوم است، البته زلالترین روح و حقیقت قدسی. و گرنه تجلای خدا آن هم نه در تابش «بکمال بهائه» موسی علیه السلام را بیهوش ساخت.
به هر روی، این زلال در ادعیه و نیایشهای صادره از سوی ذوات معصومین علیهم السلام جاری است.
در دعای افتتاح که نیایش شبهای ماه رمضان مؤمنین است اینگونه زمزمه میشود:
«أَللّهُمَّ إنِّی أَفْتَتِحُ الثَّنَاءَ بِحَمْدِکَ»(2).
و آنگاه در ادامه میخوانیم:
«أَلْحَمْدُ لِلّهِ بِجَمِیع مَحَامِدِهِ کُلِّهَا، عَلی جَمِیع نِعَمِهِ کُلِّهَا»(3).
حسن مقال، در مقام سپاس و شکرگزاری نیایش امام سجاد علیه السلام در صحیفه است. آن حضرت چنین نیایش میکند:
«أَللّهُمَّ إنَّ أَحَداً لَا یَبْلُغُ مِنْ شُکْرِکَ غَایَةً إِلّا حَصَلَ عَلَیْهِ مِنْ إِحْسَانِکَ مَا یُلْزِمُهُ شُکْراً، وَ لَا یَبْلُغُ مَبْلَغاً مِنْ طَاعَتِکَ وَ إِنِ اجْتَهَدَ إِلَّا کَانَ مُقَصِّراً دُونَ اسْتِحْقَاقِکَ بِفَضْلِکَ، فَاشْکُرَ عِبَادِکَ، عَاجِزٌ عَنْ شُکْرِکَ...(1)
صحیفه سجادیه، دعای 37، ص 244-249.
بار خدایا کسی به پایان شکر و سپاس تو نمیرسد مگر این که از احسان و نیکی تو به او نعمتی فراهم میآید که او را شکری لازم است. و هر چند کوشش نماید به حدی از طاعت و فرمانبرداریت نخواهد رسید، جز آن که در ساحت فضل تو عاجز و ناتوان است. پس شکرگزارترین بندگانت از سپاس تو و پرستندهترین آنان از فرمانبرداریت ناتوان است».«فَسُبْحَانَکَ! مَا أَبْیَنَ کَرَمَکَ فِی مُعَامَلَةِ مَنْ أَطَاعَکَ أَوْ عَصَاکَ: تَشْکُرُ لِلْمُطِیعِ مَا أَنْتَ تَوَلَّیْتَهُ لَهُ، وَ تُمْلِی لِلْعَاصِی فِیمَا تَمْلِکُ مُعَاجَلَتَهُ فِیهِ...»(2).
منزه و پاکی، شگفتا چه روشن و آشکار است کرم و بزرگواریت در رفتار با کسی که ترا اطاعت و فرمانبری کرده و یا معصیت و نافرمانی نموده است: فرمانبر را برای آنچه خود برای او آماده نمودهای، پاداش میدهی، و گنهکار را با آن که به شتاب در کیفر او توانایی مهلت میدهی! به هر یک از مطیع و عاصی چیزی عطا کردهای که سزاوار آ ن نیست و بر هر کدام چیزی احسان نمودهای که عمل و کردارشان از آن کوتاه است...
«فَمَنْ أَکْرَمُ - یَا إلهِی - مِنْکَ، وَ مَنْ أَشْقی مِمَّنْ هَلَکَ عَلَیْکَ»؟ باری، منتهی شکر نعمت خداوند اقرار به عجز و ناتوانی از ادای شکر است. حضرت صادق علیه السلام فرمود: «خدای عزوجل به موسی علیه السلام وحی نمود: ای موسی شکر مرا آن گونه که شایسته است بجا آور، موسی گفت: پروردگارا چگونه شکر ترا آنچنان که شایسته توست به جا آورم؟ در حالی که شکرگزاری من نیز خود نعمتی است که بر من احسان کردی؟ خدای تعالی فرمود: اکنون شکر مرا بجا آوردی که دانستی آن نعمت شکرگزاری نیز از جانب من است»(3).
به هر روی، سپاس و ستایش، زلال بندگی خداست که از سرچشمهی عصمت جاری است. آن ذوات مقدس بودند که در پاسداشت نعمتهای بیشمار الهی مدام در نیایش و ستایش خدا بودند و نعمتهای اول و آخر الهی را میستودند، نیایشهای آن بزرگواران از این زلال لبریز است. و اوج سپاس و شکر آن ذوات عجز از مقام شکرگزاری است.
چه نیکو گفته است مصلحالدین شیرازی:
باری، باران رحمت بیحساب خدا، همه را رسیده، و خوان نعمت بیدریغش همه جا کشیده، پردهی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی، به خطای منکر نبرد.
ای کریمی که از خزانهی غیب گبر و تصرسا وظیفهخور داری
دوستان را کجا کنی محروم تو که با دشمن این نظر داری(1)
گلستان سعدی / دیباچه.
ادیم، جهان سفره عام اوست بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست
در قرآن کریم مجموعهی آیاتی، نظام آفرینش را رحمت و نعمت دانسته که خداوند، این نظام را در اختیار انسان قرار داده و برای او آفریده است در آیاتی چنین آمده:
وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ2.
و نیز میفرماید: وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَیْنِ3
و نیز میفرماید: وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ4
و نیز میفرماید: وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْأَنْهارَ5
و نیز میفرماید: أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ6
و نیز میفرماید: وَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ7.
شگفتا! همهی آنچه در آسمان و زمین است مسخّر انسان است.
1) (1)
در مجموعهای دیگر از آیات قرآن میفرماید:
اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً1
و نیز: اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَ النَّهارَ مُبْصِراً2
و نیز: وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِی ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ3
و نیز: هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً4
و نیز: وَ اللّهُ جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ بِساطاً5
و نیز: وَ لَقَدْ مَکَّنّاکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَکُمْ فِیها مَعایِشَ6
و نیز در واژهی خلق: هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً7.
خلاصه افزون بر صد آیهی نور در پرتو واژههای مختلف «جعل» و «سخّر» و «خلق» و واژههای دیگر، بحر بیکران پدیدههای حضرت حق را به پاس خلقت انسان دانسته و مجموعهی آفرینش را صدف پرورش گهر تابان انسان تعریف کرده است و آبشار نعمتها را به پای این موجود جاری ساخته است. و در واقع، آهنگ همهی پدیدههای الهی آن است که ما از برای توایم. مفهوم همان حدیث شریف قدسی که
«خَلَقْتُ الْأَشْیَاءَ لِأَجْلِکَ» و در نثر زیبای سعدی که از آموزههای وحی سرچشمه میگیرد، این حقیقت چنین بازگو گردیده است که: «فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایهی ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد. در ختان به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده، عصارهی نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی بتربیتش نخل باسق گشته.
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری(1)
1) (8) گلستان سعدی، دیباچه، ص 7.
سخن فاطمه علیها السلام
اینک که پرتوی از آیات قرآن پیرامون شکر و مقام شاکرین نمایان شد و با واژگان: «جعل لکم» و «سخّر لکم» و «خلق لکم» و آیات دیگر همهی آفرینش را به پای انسان نثار کرد و همه چیز را طفیل وجود او معرفی کرد، به سخن فاطمه علیها السلام باز گشته، بدیهی است که این سخن
«أَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلی مَا أَنْعَمْ، وَ لَهُ الشُّکْرُ عَلی مَا أَلْهَمْ، وَ الثَّنَاءُ بِمَا قَدَّمَ، مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ ابْتَدَاهَا...»(1)
طلیعه خطبه.
ترجمانی از آیات قرآن و آموزههای وحیانی است.فاطمه علیها السلام در این فراز از گستره بینهایت نعمتها میگوید، از عموم و شمول نعمتها، از این که او آغاز به احسان و بذل نعمتها نمود، پیش از آن که انسان باشد، و یا بعد از وجود، استحقاق این همه نعمت را داشته باشد، چون آفریدگار نظام تکوین و تشریع را به یمن وجود انسان پدید آورد، همه را فرمانبر او قرار داده، و همه چیز را وقف خدمت به او دانسته است، فرشته تدبیر امور او میکند، حافظ اوست، و پدیدههای هستی مسخّر فرمان او.
او آفرید تا جودی کند، و چشمه فیاض جودش جاری گردد. امیرالمؤمنین علیه السلام در آغاز خطبه متقین چنین میگوید:
«أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللّهَ - سُبْحَانَهُ وَ تَعَالی - خَلَقَ الْخَلْقَ حِینَ خَلَقَهُمْ غَنِیّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ...؛ أما بعد، خدای سبحان و برتر از همگان، جهانیان را آفرید در حالی که از اطاعت آنان بینیاز و از نافرمانی آنان در امان بود. چون از نافرمانی آن که او را نافرمانی کند بدو زیانی نرسد و طاعت آن کسی که فرمانش برد، به او سودی ندهد، سپس روزی آنان را میانشان قسمت کرد و بداد و هر یک را در جایی که درخور اوست نهاد»(2).
باری، خداوند، دریای بیکران نعمتهای خود را در اختیار بشر قرار داد، نعمتهایی که بر همه جاری است، دوست و دشمن نمیشناسد، عوض نمیطلبد، و نمیخواهد چون او منعم علی الاطلاق است ابتداء به جود نعمت میکند.
مگر امام سجاد در نیایش خود خدای را اینگونه نمیستاید:
«یَا مُبْتَدِأُ بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقَاقِهَا...؛(1)
جمال الاسبوع، ص 275؛ فرج المهموم، ص 246. هر دو کتاب از سید بن طاووس میباشد.
کدام استحقاق، مگر او نعمت نمیدهد و توفیق شکر و سپاس او را».نعمتهای خدای سبحان به پاسداشت استحقاق شخص نمیباشد، زیرا داشتن حق آنجا صحیح است که شخص از ناحیهی خود چیزی دارا باشد و آن را به رایگان و یا در برابر پاداشی به کسی بدهد، اینجاست که «استحقاق» معنا و مفهوم پیدا میکند ولی اگر موجودی از خود هیچ ندارد و در اصل هستی که کمال اول اوست و نیز در قوای دیگر که کمالهای بعد از کمال است عین احتیاج و فقر است، هیچ چیز از او نیست و او مالک آن نمیباشد، در این صورت چه حقی متصوّر است؟ اگر کارفرمایی به کارگر، نیروی بدنی که فاقد آن بود عطا کرد، اعضاء و جوارح بخشید، همت و مدد و قدرت به او داد و سپس از او خواست کاری انجام دهد، آیا در چنین موردی حقی برای کارگر منظور میگردد؟ هرگز زیرا در همهی احوال از سر تا پا نیاز محض است.
امام سجاد زینالعارفین، این حقیقت را در تابش نیایش خود مینمایاند و میگوید: «پروردگارا! هیچ کس مستوجب آن نیست که به پاس استحقاقش او را بیامرزی و یا به سبب شایستگی از او خشنود باشی. پس هر که را میبخشی از انعام و فضل و احسان توست، و از هر که خشنود شوی از تفضل توست... اگر فرمانبر را به مجرد عملش - با آن که تو خود او را بر آن موفق کردی - پاداش میدادی، نزدیک بود که پاداش تو را نیابد، و نعمت و بخششت از دست او برود (چون کسی به عمل و کردار دیگری سزاوار پاداش نمیگردد) ولی تو به کرم و بزرگواریت او را در مقابل عمل در مدت کوتاه و نابود شدنی، به پاداش طولانی و پایدار پاداش دادهای...؛ سپس از او در مقابل رزقی که از خوان نعمت تو خورده تا به وسیله آن بر طاعتت نیرو گرفته از او مطالبهی عوض و بها نکردی و در آلات و ابزاری که استعمال آنها را وسیلهی رسیدن به آمرزشت قرار دادی با او سختگیری ننمودی، و اگر با او چنین رفتار مینمودی آنچه «عبادت و بندگی» که برای آن رنج کشیده و آنچه در آن کوشش نموده بود، در برابر کوچکترین احسانها و نعمتهایت از دست رفته بود و در نزد تو در مقابل سایر نعمتها در گرو میبود. شگفتا! پس چه کسی چیزی از پاداش ترا سزاوار میباشد؟! نه هرگز سزاوار نمیباشد، خدای من، این حال و چگونگی بندگان فرمانبر توست که در محراب
1) (1)
بندگیت کوشش نمودهاند؛ ولی حال عاصیان و نافرمانبران که فرمانت را اطاعت نکرده، و مرتکب معصیت تو گشتهاند چگونه است؟ با این حال تو در کیفر این گناهکار شتاب نکردی، تا باز شاید به خود باز گردد و به تو رجوع کند و توبه نماید پرتو طاعت به او بتابد و خود را تغییر دهد سبحان اللّه! حقا سزاوار بود که در همان آغاز نافرمانی و اولین گناه همهی کیفرهایت را که برای همهی آفریدگانت آماده ساختهای بر او جاری میساختی، پس هر کیفری را که از او به تأخیر انداختی و هر عذاب و شکنجهی خوارکنندهای را که از او باز داشتی چشمپوشی از حق خود و رضا و خشنودی به کمتر از استحقاق خویش میباشد بنابراین است که باید فریاد زد:
«فمن أکرم - یا الهی - منک»(1)
مفاتیح الجنان.
.خدای راست مُسلّم بزرگواری و حکم که جرم بیند و نان برقرار میدارد(2)
و نیز وحشی سروده است:
رازق ما آن که به خوان نعم خواند جهان را به وجود از عدم
هست جهان سفرهی احسان او اهل جهان زله خور خوان او
هر که نه پروردهی این نعمت است از سر خوان عدمش قسمت است
مائدهی فیض چه جزء و چه کل برده از او فیض چه خار و چه گل(3)
به هر روی، وقتی که با نگاه بر این افق و نظارهی مطیعان، مشاهده میگردد که جداً هیچگونه حقی قابل تصور نیست، تا استحقاق گردد، حساب گناهکاران و گردنکشان دیگر به خوبی روشن است پس فضل و کرم خدا فراگیر است و چون همه هستی و توفیقات از زلال چشمه فیض و فضل خداوند جاری است.
از پرتو فروغ سخن فاطمه علیها السلام عموم و شمول نعمتها، از بدو آفرینش تا ابدیت تاریخ آشکار است. بنابراین تعریف منحصر و محدود غزالی از «نعمت» در کتاب «احیاءالعلوم» وی مورد مناقشه و اشکال است. او در تبیین نعمتها چنین مینگارد: «نعمت عبارت از هر خیر و
لذت و سعادت و بلکه هر مطلوبی است که مقدمه برای نیل به مطلوب دیگری نباشد و نعمت حقیقی و راستین سعادت اخروی است و غیر از سعادت اخروی را نعمت و سعادت نامیدن، غلط و مجاز است، به همین بیان سعادت دنیوی را نعمت نمیتوان نامید. به هر روی، نعمت عبارت از هر وسیله و سببی است که با واسطه یا بدون واسطه آدمی را به سعادت جاوید و ماندگار آخرت برساند و هر چیز غیر آن باشد نعمت نیست. بنابراین تقریر و تعریف، نگاه غزالی به نعمتهای دنیا جنبهی آلی و واسطهای دارد که اگر به ذیالمقدمه رسید نعمت است. و إلّا نعمت نیست. غزالی در ادامه به شرح و تقسیم نعمتها پرداخته و در شش مبحث مطالبی را ارائه میکنند»(1)
شرح خطبهی حضرت زهرا علیها السلام، ص 68، به نقل از محجة البیضاء، ج 7، ص 175.
.پاسخ به گفتهی ناصواب غزالی، همان آموزههای وحی است، از چشمه آفتاب وحی نیز همان زلال سخن فاطمه ساطع است که گستره نعمتها عام و بینهایت است و شمول آن فراگیر است و بر این خوان همه میهمانند و در پرتو بندگی و سپاس این نعمتها فزونی مییابد و ناسپاسی موجب حرمان و کم شدن نعمتهاست.(2)
از بهاران کی شود سر سبز سنگ خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی دل خراش آزمون را یک زمانی خاک باش
آب از بالا به پستی ور شود آنگه از پستی به بالا در رود
گندم از بالا بزیر خاک شد بعد از آن، آن خوشه چالاک شد(3)
و نیز فیض کاشانی سروده:
بگذار کبریا ز در مسکنت درآ خاتم به عرش هم به تضرّع نماز کرد(4)
قرآن در پرتو آیاتی، این حقیقت را نمایان و آفتابی میکند.
«خدا مثلی میزند، دهکدهای امن و آرام، و روزیش از هر طرف فراوان میرسید آنگاه منکر نعمتهای خدا شدند و خدا به سزای اعمالی که میکردند پرده گرسنگی و ترس بر آنها افکند».
«و خدا برای آسایش شما از گرما، سایهبانها از درختان و سقف و دیوار و کوهها مهیا ساخت و از غارهای کوه، پوشش و اتاقها برایتان قرار داد تا از سرما و گرما پناهی گیرید، و نیز لباسی که شما را از گرمای آفتاب و سرمای زمستان بپوشاند، آفرید و نیز برای آن که در جنگ محفوظ مانید لباس آهنی مقرر گردانید، چنین نعمتهای خود را بر شما تمام و کامل کرد تا مگر مطیع و تسلیم امر او باشید».
«و نعمت خدا بر خویشتن را بیاد آرید که با یکدیگر دشمن بودید و او بین دلهایتان الفت برقرار کرد و در نتیجه برادر شدید...».
«و ما هرگاه به انسان نعمتی عطا کردیم رو بگردانید و دوری جست و هرگاه شر و بلایی به او روی آورد، به کلی مأیوس و ناامید گردید».
«آیتهای خدا را به مسخره نگیرید، و یادآورید نعمت خدا را بر خویشتن با این کتاب و حکمت که بر شما نازل کرده و به وسیلهی آن پندتان میدهد و از خدا بترسید و بدانید که خدا به هر چیز دانا است».
«و چون دریا را برای شما بشکافتیم و نجاتان دادیم و فرعونیان را در جلو چشم شما غرق کردیم».
«هر نعمتی دارید، از خداست و باز چون رنجی به شما رسد در پیشگاه او زاری میکنید».
این آیات و دهها آیه دیگر که به ظاهر و باطن، تفسیر و تأویل گستره بینهایت نعمتهای خدا را گزارش میکنند؛ نعمتهایی که به پاسداشت آفرینش انسان آفریده شدهاند. زهرا علیها السلام این نثار و عطای الهی را که آموزهای از دهها آیه قرآن است با این فراز از خطبه
«وَ سُبُوغِ آلاء أَسْدَاهَا، وَ إحْسَانِ مِنَنِ وَالَاهَا»(1)را تفسیر مینماید. بدون شک از نای آفرینش، دو آهنگ طنینافکن است، نخست آن که نظام هماهنگ پدیدهها، از آفریدگاری یگانه و بیهمتا گزارش میکند و به گفتهی صدرا: «همبستگی موجودات با ترتیب و نظم حکمتآمیز نشانگر آن است که آفریدگار آنها یگانه و بی همتاست، و این نظام چون پیکره آدمی است که اگر چه در ظاهر از اعضای مختلف که به هم شباهتی ندارند تشکیل گردیده؛ ولی مجموعهی کاملاً به هم مرتبط بوده و در خدمت یکدیگرند و هماهنگی و نظم واحدی بر این اعضاء و جوارح مختلف حاکم است. جهان هستی هم با وجود پدیدههای گوناگونی که از همدیگر جدا است دارای اثر و طبیعت خاصی است؛ و در یک طرح کلی و شاکلهی عظیم هماهنگ بوده و همه، آهنگ توحید میسرایند، و تسبیح و تحمیدگویان حضرت حقند(2)و این هماهنگی دلالت دارد که مدبر و نگاهدارنده واحدی آنها را آفریده و بقای آنها را استمرار بخشیده است؛ زیرا اگر دو صانع بود، فساد و اختلاف نظام آفرینش را نابود میکرد(3). ولی چنین نیست، نظمی اعجازگونه بر آفرینش جاری است، قرآن نیز این حقیقت را ضمن آیاتی و از جمله این آیه بیان میدارد:
اَلَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَری فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَری مِنْ فُطُورٍ * ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنْقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسِیرٌ1 ؛
«آن خدایی که هفت طبقه آسمان را آفرید، تو در آفرینش رحمان هیچ تفاوتی نمیبینی، به دقت نظر کن، آیا هیچ سستی و ناهماهنگی در نظام عالم به چشم میخورد؟ نه! مسلماً اگر بار دیگر هم نظرافکنی و ژرف بیاندیشی، پلک چشمت از خستگی میافتد و اختلافی نخواهی یافت».
این نظام، هماهنگ است که همه چیز آن از ذره تا کهکشانش همه در پرتو نظم او هماهنگ و منظمند و هر چیز آن به جا و زیباست و به قول مولانا:
تشنه میگوید که کو آب گوار آب هم گوید که کو آن آبخوار
آسمان گوید زمین را مرحبا من ترا چون آهن و آهنربا
آهنگ دوم؛ این نظام هماهنگ آن است که همهی هستی به پاسداشت آفرینش انسان است از این حقیقت آیاتی از قرآن پردهبرداری مینماید که بحث آن گذشت و اینک به پاس آراستگی این فراز از مبحث به آیات قرآن قسمتی از سوره نباء ذکر میگردد:
أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً * وَ الْجِبالَ أَوْتاداً * وَ خَلَقْناکُمْ أَزْواجاً * وَ جَعَلْنا نَوْمَکُمْ سُباتاً * وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِباساً * وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً * وَ بَنَیْنا فَوْقَکُمْ سَبْعاً شِداداً * وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهّاجاً * وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجّاجاً2 ؛
«آیا ما زمین را برای شما گهواره و کوهها را میخ قرار ندادیم؟! آیا شما را جفت نیافریدیم؟ خواب را برای شما آسایش و شب را لباس و روز را برای زندگی قرار ندادیم؟ هفت آسمان محکم را برای شما بنا نکردیم؟ خورشید را چراغ نورافشان آن نساختیم و باران از ابرهای فشرده نازل نساختیم؟...».
باری، امواج بیکران نعمتهای الهی طنینافکن است و انسان غوطهور در این اقیانوس بیکران است. باید پیوسته انسان نعمتهای الهی را یادآوری نماید و سپاسگزار منعم خود باشد. قرآن سفارش میکند: فَاذْکُرُوا آلاءَ اللّهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ1.
بنی اسرائیل را سرزنش میکند که چرا نعمتهای الهی را فراموش کردند و به آنان فرمان میدهد: یا بَنِی إِسْرائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ2 ؛ و عموم مردم را به یادآوری نعمتها سفارش میکند: یا أَیُّهَا النّاسُ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ3.
شگفتا! در سوره مبارکه «الرحمن» سی مرتبه انسان و جن را مورد عتاب خود قرار داده و میفرماید: فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ.
به هر روی، مقام سپاس و شکر آهنگ عقل و فطرت و دل است، و انسان تا آنجا که میتواند باید سپاسگزار خدا باشد؛ اگر چه هیچ کس را یارای شکر و سپاس خدا نمیباشد.
فضل خدای را که تواند شمار کرد یا کیست آن که شکر یکی از هزار کرد
در فراز نخست، فاطمه علیها السلام از نعمتهای بیکران الهی سخن گفت، و نیز از حمد و سپاس او از نعمتها پرده برداشت، تا لزوم شکر منعم را جلوهگر سازد و پیش فرضی برای این فراز به نمایش گذارد. چرا معرفت الهی و یگانهپرستی؟ چون او منعم علیالاطلاق است و شکر منعم لازم و ضروری است. فراز نخست در حقیقت فلسفه و حکمت برای معرفةاللّه است که آن حضرت جلوههایی از دهها آیه قرآن و آموزههای وحیانی را در آن گفتار نمایان ساختند.
در این فراز افقی ملکوتی میگشاید که جلال نام و معرفت الهی از آن ساطع است. از توحید و معرفةاللّه میگوید و مفاهیم بلند آسمانی را که در حقیقت نور نوشتهای از دهها آیات قرآن و آموزههای وحیانی است تفسیر مینماید.
در این فراز چنین میگوید:
«وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إلهَ إِلَّا اللّهُ، کَلِمَةً جَعَلَ الْإخْلَاصَ تَأوِیلَهَا، وَ ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا وَ أَبَانَ «أَنَارَ» فِی الْفِکْرَةِ مَعْقُولَهَا، أَلْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَبْصَارِ رُؤْیَتُهُ وَ مِنَ الْأَلْسُنِ صِفَتِهِ، وَ مِنَ الْأَوْهَامِ الْإحَاطَةُ بِهِ...(1)
خطبه فدکیه.
گواهی میدهم که خدایی جز خدای یکتا نیست که شریکی ندارد این شهادت کلمهای است که تأویل آن اخلاص است و فروغ توحید و معرفت الهی از افق قلبها نمایان است و توحید دلنوشتهی انسان است، و جلوهی تابناک آن از مشرق عقول فرزوان، خدایی که فراتر از آن است که در حلقهی چشم گنجد، و به زبانها توصیف گردد، چشم عقول ساحت ذات کبریائیاش را درک نتوان کرد و هرگز به خیال کسی نگنجد».او که همهی پدیدهها را از نیستی به وجود آورد و بدون نقشه و صورتی آنان را به صورتها آراست و در پرتو قدرتش به آنان خلعت وجود بخشید....
فاطمه علیها السلام در این فراز از گفتار آسمانیاش، دو تجلیگاه فروغ معرفةاللّه را تبیین مینماید.
1) (1)
نخست، از کعبه دل میگوید که آشیان قدسی الهی است و از افقش فروغ «الرحمن» جلوهگر است. آری از دلی که دلنوشتهاش «لا إله إلّا اللّه» است.
بدون تردید آنچه بر زبان فاطمه جاری است، بازتابی از فروغ ایمان و معرفت الهی است، آموزههای قرآن کریم است، آخر اوست که بر ستیغ معرفت و افق بلند عرفان میدرخشد و در نیایشهایش درخشندهترین واژههای عرفانی میدرخشند. آن حضرت در نیایش خود میگوید:
«أَللّهُمَّ إنِّی أَسْأَلُکَ کَلِمَةَ الْإخْلَاصِ، وَ خَشْیَتِکَ فِی الرِّضَا وَ الْغَضَبِ... وَ أَسْأَلُکَ النَّظَرَ إِلی وَجْهِکَ، وَ الشَّوْقَ إِلی لِقَائِکَ...»(1)
بحار، ج 91، ص 225، دعاء الرضی بالقضاء.
.و نیز میفرماید:
«وَ أَسْئَلُکَ لَذَّةَ النَّظَرَ إِلی وَجْهِکَ»(2).
و نیز در ستایشی دیگر:
«أَللّهُمَّ اجْعَلْنَا مِمَّنْ کَأَنَّهُ یَرَاکَ إِلی یَوْمِ الْقِیَامَةِ الَّذِی فِیهِ یَلْقَاک»(3).
اوست که فانی در عشق و محبت خداوند است؛ آن گاه که پدر به او میگوید: «فاطمه جانم! اینک جبرئیل نزد من است و از سوی خدا پیام آورده: «فاطمه هر چه از خدا میخواهد بخواهد که به او عطا میکنیم» فاطمه علیها السلام جواب داد:
«شَغَلَت ْ
نِی عَنْ مَسْأَلَتِهِ لَذَّةُ خِدْمَتِهِ، لَا حَاجَةَ لِی غَیْرُ النَّظَرِ إِلی وَجْهِهِ الْکَرِیم فِی دَارِ السَّلَام»(4).
به همین دلیل، رسول خدا صلی الله علیه و آله شخصیت قدسی و معنوی فاطمه علیها السلام را اینگونه میستاید:
«إِنَّ ابْنَتِی فَاطِمَةَ مَلَاَء اللّهُ قَلْبَهَا وَ جَوَارِحَهَا إیمَاناً وَ یَقِیناً(5)خداوند قلب و همه جوارح دخترم فاطمه را مالامال و لبریز از ایمان و یقین ساخته است».
به هر روی، این افق برین عرفان فاطمه است و از عرفان او فروغ قرآن ساطع است. نیایشهای آن حضرت آموزههای وحیانی و قرآن صاعد است، چون زلال قرآن بر جان فاطمه جاری گشته و شکوفههای معرفت و محبت به خدا در جان آن صدیقه شکوفا گشته است.
این فراز از سخنان فاطمه ترجمانی از صدها آیات قرآنی است، آیاتی که نور توحید میافشانند و آفاق بلند معرفت را میگشایند؛ و توحید حقیقی را تفسیر مینمایند.
آیاتی که همه صفات کمالی را در ذات او منحصر مینماید چون:
اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی1
و نیز: وَ لِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمائِهِ سَیُجْزَوْنَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ2.
و نیز: هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی3.
و نیز: هو هُوَ الْحَیُّ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ4.
و نیز: اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ5.
و دهها آیهی دیگر، که علم و قدرت، قوت و عزت، حکمت و ملک و ملکوت را از او میدانند، و نیز آیاتی که قهر و جباریت حضرت حق را میستایند همانند:
هُوَ الْواحِدُ الْقَهّارُ6 و أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ7
و نیز آیاتی که همهی گسترهی جهان هستی را از پرتو فیض پروردگار دانسته و این حقیقت را از زبان مشرکین نقل مینماید:
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ1 ؛ اگر از مشرکان بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفرید، گویند خدای عزیز و دانا آفریده است؛
و نیز آیهی: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللّهُ2 و اگر از آنان سؤال کنی چه کسی ایشان را آفریده است، گویند خدا؛
و نیز آیهی: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللّهُ3 ؛
و نیز آیهی مبارکه: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِها لَیَقُولُنَّ4 و دهها آیهی دیگر، که همه موجودات را جاری از چشمه جود حضرت حق میداند.
به هر روی، زمزمه یگانهستایی و حمد و تسبیح خداوند، از زبان همهی موجودات طنینافکن است و همهی پدیدهها با زبان نقص و نیاز و فقر خود او را میستایند:
وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ5.
جملهی اجزاء عالم در نهان با تو میگویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم با شما نامحرمان ما خامشیم
و به گفتهی ابونصر:
«صَلَّتِ السَّمَاءُ بِدَوَرَانِهَا وَ الْأَرْضُ بِرَجَجَانِهَا...» (1).
آسمان با حرکت خود و زمین با جنبیدنش و آب با جریانش و باران با ریزش خود، نمازگزار خدای متعالند، او را میستایند و هر آینه یاد خدا بزرگتر است.
باری، صدها آیه در توصیف و توحید خداوند، به همان جمال و جلال حقیقی و ملکوتی که بر قلب رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل میگشت بر جان فاطمه علیها السلام تجلی کرد. - گویا فاطمه نیز شاهد تجلی اعظم بود -؛ چون زهرا علیها السلام قلب و روح رسول خدا است. از این منظر است که نگاه و
1) (6) فصوص، ابونصر، فص 29.
اندیشه توحیدی فاطمه علیها السلام، نگاهی خاص و فوق درک و تصور ماست، نگاهی عرشی است، افقش تجلیگاه نور خداست، بسیار فراتر از نگاهها و اندیشههای فلاسفه و عارفان بهجا مانده در شهر اول است.
صرفالوجود شیخ اشراق و ملاصدرا پرتوی از این حقیقت است:
«صِرْفُ الْوُجُودِ الَّذِی لا أَتَمَّ مِنْهُ کُلّما فرضته ثانیاً فَإذَا نَظَرْتَ فَهُوَ هُوَ، إذَا لَا مَیْزَ فِی صِرْفِ شَیْءٍ، فَوُجُوبُ وُجُودِهِ الَّذِی هُوَ ذَاتُهُ بِذَاتِهِ تَعَالی یَدُلُّ عَلی وَحْدَتِهِ»(1)
اسفار، صدرالدین محمد شیرازی «صدرالمتألهین»، ج 1، ص 135.
.با آنکه این مقوله بسیار ژرف و بلند است و برای هر کسی قابل درک نیست و این نیز اشاراتی آسمانی و وحیانی دارد:
«کَمَا فِی التَنْزِیل: شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ»(2).
و نیز گفته ابونصر که چنین گفته:
«وَاجِبُ الْوُجُودِ مَبْدَءُ کُلِّ فَیْضٍ وَ هُوَ ظَاهِرٌ عَلی ذَاتِهِ، فَلَهُ الْکُلُّ مِنْ حَیْثُ لَا کِثْرَةَ فِیهِ...»(3)
و نیز گفتهاند:
«هُوَ الْحَقُّ وَ کَیْفَ لَا، وَ قَدْ وَجَبَ، وَ هُوَ الْبَاطِنُ وَ کَیْفَ لَا وَ قَدْ ظَهَرَ، فَهُوَ ظَاهِرٌ مِنْ حَیْثُ هُوَ بَاطِنٌ وَ بَاطِنٌ مِنْ حَیْثُ هُوَ ظَاهِرٌ، فَخُذْ مِنْ بُطُونِهِ إلی ظُهُورِهِ حَتّی یَظْهَرَ لَکَ وَ یَبْطُنَ عَنْکَ»(4)
و نیز میگویند:
«أَنْفِذْ إلیَ الْأَحَدِیَّةِ، تُدْهِشَ إلی الْأَبَدِیَّةِ وَ إذَا سَأَلْتَ عَنْهَا فَهِیَ قَرِیَةٌ أَظَلَّتِ الْأَحَدِیَةُ...»(5)این اندیشههای برین فقط پرتوی از آن آفتاب است.
به هر روی، اگر چه آفاق این مفاهیم و سخنان بسیار بلند بوده و زلال حیات آفرینی است که نیز از سرچشمه وحی «شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ...» و سنت مالامال از بیان توحید جاری
گشته و درک آن برای همه آسان نیست؛ آخر جان این حکیمان و عارفان است که در پرتو تابش وحی و سخنان ذوات معصومین علیهم السلام به چنین تجلی و تابناکی رسیده و چنین گهرهای تابان از آن نمایان گردیده است. نیکو سرودهاند:
چون که سنگ تیره گردد لعل ناب پر شود او از صفات آفتاب
خیره گشتم خیرهگی هم خیره گشت موج حیرت عقل را از سر گذشت(1)
حکمت الهی، الهی قمشهای، ج 2، ص 21، در شرح فصوص ابونصر فارابی.
این شخصیتهای بزرگ بودند که فروغ آیات قرآن و زلال سنت بر جانشان جاری گشت. یافتند آنچه را باید بیابند، و پرتو هستیآفرین از همهی هستی بر جانشان تابید و هر چه بود در نگاه آنان تسبیحگوی ذات الهی بود. این طنین موج خداشناسی است که گاه در روح دریایی این حکما طنین افکنده و مروارید پروریده است و درج گهری به نگارش خود آفریدهاند. در این نگاه، همه موجودات، پرتو اویند و همه نالان و با عشق، او را میستایند و تنزیه میکنند. سعدی نیکو میسراید:
دوش مرغی بصبح مینالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید بگوش
گفت: باور نداشتم که ترا بانک مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیحگوی و من خاموش(2)
و در نگاهی شامل و جامع:
هر گیاهی که از زمین روید وحده لا شریک له گوید
با وجود این سخنان بلند و برین، لیک خورشید سخنان فاطمه علیها السلام را جلوهای دیگر است، توحید نابی است که همه چیز در آن فانی است و حکایتی آسمانی است تفسیر سخنانش فقط در بیان خود آن حضرت آشکار میگردد.
پس از شهادت و گواهی بر یگانگی خدا میگوید:
«کَلِمَةً جَعَلَ الْإخْلَاصَ تَأْوِیلَهَا».(3)
«التأویل»، بیان حقیقت المراد، تفسیر دلیل مراد است و تأویل حقیقت و واقعیت مراد، و به عبارت دیگر، تأویل آشکار شدن حقیقت مقصود است. از سیر و بررسی آیات قرآن استفاده میشود که «تأویل» از مقولهی مفاهیم و الفاظ نیست بلکه از سنخ مقوله موجودات خارجی است؟(1)
مفردات الفاظ القرآن، ص 27.
یازده ستاره و خورشید و ماه در عالم رؤیا، یوسف را سجده کردند(2)سالها میگذرد و پس از فراز و فرودها: وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ یا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّی حَقًّا3 .
اینک که برادران به پای یوسف افتاده و در مقابلش تواضع میکنند و ساحت او را میستایند یوسف به پدر میگوید: «پدرجان این تأویل آن رؤیای من است که یازده ستاره و خورشید و ماه بر من سجده کردند».(3)
و نیز قرآن تجلی و بروز حقایق و وا قعیتها را در قیامت تأویل مینامد: هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّ تَأْوِیلَهُ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ5 و نیز آیه: بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ6 ؛ بلکه آنان تکذیب کردند آنچه را که بدان آگاه نبودند و هنوز تأویلش نیامده بود.
به هر روی، «تأویل» اگر چه مفاهیم و معانی دیگری نیز دارد؛ ولی بدون تردید بارزترین معنای آن واقعیت و حقیقت خارجی است.
از این رو در تعریف «تأویل» باید گفت: تحقق و واقعیت خارجی مفهوم است. اینک آفتاب سخنان فاطمه علیها السلام نمایان میگردد و او که پس از شهادت بر توحید در تبیین و تعریف آن میگوید:
«کَلِمَةً جَعَلَ الْإخْلَاصَ تَأْوِیلَهَا وَ ضَمَّنَ الْقُلوُبَ مَوْصُولَهَا، وَ أنَارَ فِی الْفِکْرَةِ مَعْقُولَهَا...»(4).
توحید کلمهای است که حقیقت و واقعیت آن اخلاص است.
نور توحید از افق اخلاص متجلّی است و اینک اخلاص آفاقی دارد، اخلاص در مقام توحید ذات، که فقط از آنِ صدیقین و مخلَصین است؛ آنان که نیایششان: «یا مَنْ دَلَّ عَلی ذَاتِهِ بِذَاتِهِ» بوده و آفتاب را دلیل آفتاب میشناسند، آنانند که در قالب مثال، دیدگان جانشان مرکز خورشید را مینگرد، آنجا را نگاه میکنند که پرتو و شعاع را میآفریند و به مرکز تشعشع نور رسیدهاند.
آنان که بر قلهی انقطاع ایستاده، و از خدا میخواهند: «خدایا مرا انقطاع کامل به سوی خودت عطا فرما، و روشن ساز دیدههای دل ما را به نوری که به آن نور تو را ببیند، تا آنکه دیدهی بصیرت ما حجابهای نور را بدرد، و به نور عظمت تو واصل گردد و جانهای ما به مقام قدس عزتت بپیوندند.
ای خدا! مرا از آنان قرار ده که چون او را ندا کنی تو را اجابت کنند و چون به او متوجه شوی از تجلی جلال و عظمتت مدهوش میگردد، پس تو با او در باطن راز میگویی، و او به عیان به کار تو مشغول است... خدایا! مرا به نور عزتت که از هر بهجت و نشاطی برتر است ملحق فرما، تا آنکه فقط شناسای تو باشم و از غیر تو رو برگردانم.(1)
فرازهایی از مناجات شعبانیه.
اخلاص بر افق اعلای توحید ذات، جلوهی نفی صفات ساطع میکند.امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«... وَ کَمَالُ تَوْحِیدِهِ الْإخْلَاصُ لَهُ، وَ کَمَالُ الُإخْلَاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ...»(2).
مقامِ، نفی صفات را، ذات معصوم و مقربان درگاه خدا درک میکنند. نفی صفات زائد از ذات بسیط الهی. شگفتا از این منظر و مشرق، که چون عارف به مقام وصال و شهود احدیت ذات رسد در آن نگاه، اوصاف جمال هم فانی شود، روح را دهشتی بزرگ و حیرتی ابدی رسد، حیرتی نورانی که در وصف و بیان نگنجد. نگاه دل بر این مقام احدیت است که تا ابد انسان را مدهوش و حیران میسازد چه مقامی است قاهر بر کل، که فقط او هست و غیر - حتی مفهوم غیر - هم در آن مقام معنا ندارد.
ابونصر در فصوص همین فروغ را جلوهگر است که می نگارد:
«أَنْفِذْ إلَی الْأَحَدِیَّةِ تُدْهِشَ إِلیَ الْأَبَدِیَّةِ، وَ إذَا سَأَلْتَ عَنْهَا فَهِیَ قَرِیبَةٌ أَظَلَّتِ الْأَحَدِیَّةُ فَکَانَ قَلَّما وَ أَظَلَّتِ الْکُلِّیَّةُ فَکَانَ لَوْحاً جَرَیِ الْقَلَمُ عَلَی اللَّوْحِ بِالْخَلْقِ»(1)
فصوص، فارابی، فص پانزدهم.
.نظری به دیدهی دل به سوی مقام احدیت کن که چگونه قاهر بر کل است که تا ابد مدهوش و حیران بمانی و چون از آن ذات یکتا از دل خود جویا شوی، «فإنی قریب» او را در قلب خود مییابی.
خلق در راه دیر و کعبه و لیک تو نهان در دل شکسته بُدی
و حضرتش را به نور اشراق او در باطن ذات خود شهود نمایی.
پس فرمود: «سایه انداخت مقام احدیت، یعنی مقام بساطت و هویت ذات اقدس الهی و از آن سایه قلم اعلی بوجود آمد و تمام کتاب آفرینش را رقم زد، و سایه افکند مقام الهیت یعنی جامعیت آن ذات در مقام کل مراتب اسماء و صفات کمال و از آن سایه الهیت، لوح عالم خلق پدید آمد و آن قلم اعلی بر آن لوح جاری شد و نقش نظام احسن عالم که مرآت خداست پیدا گشت:
أَ لَمْ تَرَ إِلی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساکِناً2
باری، خورشید توحید، از افقهای مختلفی فروزان است و زلال فرهنگ توحید ناب باید در همهی عرصههای انسانی جاری باشد.
در عبادت، فقط او باید پرستش و عبادت گردد و در افق ولایت، فقط نور ولایت اللّه باید ساطع باشد. او باید تصرف نماید و غیر از ذات خدای متعال را تصرفی نباشد، اداره و رهبری مردم از آن اوست و همان گونه که همه موجودات در پرتو ولایت او «تکویناً»، «وحده لا شریک له» میگویند و همه در دریای توحید شناورند، در عرصه تشریع و تدبیر نیز فقط فرمان او باید اطاعت شود، همه چیز باید رنگ خدایی داشته باشد.
به هر روی، بازتاب عقیده توحید، در جامعه آن است که زلال فرهنگ ناب توحیدی بر پیکره جامعه و فرد جاری باشد و فروغ توحید بر سرای زندگی انسان بتابد. در اسلام عقیدهی ذهنی و موهوم معنا ندارد، بلکه عقیدهای سرآمد است که در بستر خارج تحقق یابد، جهات خارجی زندگی را جهت دهد، سازنده و عملآفرین باشد. این تأویل خالص توحید است. فاطمه
1) (1)
این افق را فرا روی آن مردم میگشاید که هان! ای مسلمانان شما موحد و توحیدگرائید، به ظاهر از شرک دور و متنفرید از شما میپرسم، اخلاص در تأویل توحید کدام است؟ و امت موحد و یگانهپرست کدام امت است؟ باید پاسخ دهید: امتی که همه شؤونات او در پرتو فرمان خدا اداره و تدبیر گردد. هیچ کسی غیر از او، در سرنوشت او دخالت و تصرف ننماید و همانگونه که فروغ توحید از آفاق تکوین متجلی است و همه موجودات: «وحده لا شریک له» میگویند در عالم تشریع و فرمان و اختیار آدمی نیز، فرمان او باید مطاع و اراده او ممضی باشد. و گرنه جامعه به آلودگی شرک مبتلا میشود، همان شرکی که ظلم بزرگ است(1)
لقمان / 13.
گناهی غیرقابل بخشایش است(2)؛ افتری و اثم بزرگ است(3)؛ گمراهی پلید است(4)؛ بهشت خدا بر مشرک حرام است(5)؛ و هر که به خدا شرک آورد چنان است که از آسمان افتاده، مرغان او را بربایند و یا باد او را به جایی دور افکند(6).آنان که مشرک بودند، برای بتان خود تدبیر و دخالت میدانستند، برای آنان سلطنت میشناختند، آنان را شفیع میدانستند پس هر چیز غیرخدایی، رنگ شرک داشته و از توحید به دور است بنابراین تأویل «لا اله الا اللّه» در عرصه مدیریت جامعه و رهبری نظام چه خواهد بود.
بدیهی است که باید پرتوی از ولایت او باشد زیرا اگر رهبری نظام از سوی او نباشد اخلاص در توحید تحقق نیافته است به همین سبب وقتی امام رضا علیه السلام در مسیر هجرتش به سوی خراسان، به نیشابور میرسد، علما از محضر مبارکش درخواست حدیثی میکنند و آن حضرت در پاسخ به تقاضایشان حدیثی را از نیاکان معصومش از رسول خدا صلی الله علیه و آله و او از جبرئیل و او از خدای متعال که فرمود:
«کلمة لا إله إلّا اللّه حصنی فمن دخل حصنی أمن من عذابی» و در ادامه فرمود:
«بشروطها و أنا من شروطها».
توحید دژ امن و امان خداست و هر آنکه در آن دژ وارد شود از عذاب در امان است؛ ولی شروطی دارد و آن ولایت اهلالبیت علیهم السلام است که در آن هنگام مصداق أتم آن امام هشتم بود.
باری، حکومتی که از سوی خدا و به جعل اشراقی، ولایی او نباشد، زبانهای از آتش شرک است ولو آنکه مردم آن را برگزینند.
قرآن کریم میفرماید:
وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ1 ؛
«برای هیچ مرد و زن مؤمن اختیاری و گزینشی در مقابل فرمان و حکم خدا نیست».
شگفتا و أسفا! آنان در سقیفه چگونه برگزیدند و انتخاب کردند. اکنون بازتاب فرهنگ توحیدی را باید نگریست، فاطمه علیها السلام به آنان هشدار داد که انتخاب در مقابل فرمان خدا، مصداق شرک است.
از این منظر باید به این سخن فاطمه نیز نگریسته شود که فرمود: «کلمة جعل الاخلاص تأویلها»، هان! ای مردم، جلوهای از حقیقت توحید و اخلاص در آن تعیین امامت و پیشوایی مردم از سوی خداست. حقیقتی که در «غدیر» بدرخشید و بر دستان سبز رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز هیجدهم ذیالحجه و در قامت علی علیه السلام تجلی کرد؛ لیک افسوس بر شما مردم! بدانید که مسیر شما آلوده به شرک گردید و ظلمت ارتداد شما را فرا گرفت.
گوهر اخلاص از شما چهره پنهان کرده و گنداب شرک بر شما جاری شد، زندگی شما در همه شؤون مادی و معنوی، اجتماعی و فرهنگی آلوده به فرهنگ شرک شد؛ بدون شک اگر زلال اخلاص بر جان و جامعه شما جاری بود چنین نمیشد، اخلاصی که زلال چشمه یقین است.
علی علیه السلام میفرماید:
«سَبَبُ الْإخْلَاصِ الْیَقِینُ(1)یقین منشأ اخلاص است».
«أَلْإخْلَاصُ ثَمَرَةُ الْیَقِینِ(2)اخلاص میوه درخت یقین است».
«إخْلَاصُ الْعَمَلِ مِنْ قُوَّةِ الْیَقِینِ وَ صَلَاحِ النِّیَّهِ(1)
همان، ص 92.
اخلاص عمل از یقین قوی و اندیشه نیک سرچشمه میگیرد».«عَلی قَدْرِ قُوَّةِ الدِّینِ یَکُونُ خُلُوصُ النِّیَّةِ(2)خلوص انسان به اندازهی قوت دین اوست».
«ثَمَرَةُ الْعِلْمِ إخْلَاصُ الْعَمَلِ(3)اخلاص میوه درخت علم و معرفت است».
«أَوَّلُ الْإخْلَاصِ أَلْیَأْسُ مِمَّا فِی أَیْدِی النَّاسِ(4)سرآغاز اخلاص ناامیدی از ماسوی اللّه است».
«أَلْإخْلَاصُ ثَمَرَةُ الْعِبَادَةِ(5)اخلاص میوه عبادت است».
به هر روی، اخلاص فروغ تابناک یقین، قدرت ایمان، شناخت و معرفت، قطع امید از مردم و عبادت و بندگی خدای متعال است.
بصیرت و نورانیت دل را به همراه میآورد و زلال حکمت و معرفت از چشمه دل به زبان جاری میسازد.
رسول خدا فرمود:
«مَا أَخْلَصَ عَبْدٌ لِلّهِ (عَزَّوَجَلَّ) أَرْبَعِینَ صَبَاحاً إلَّا جَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلی لِسَانِهِ»(6).
و نیز اخلاص انسان را قدرتمند میسازد و موجودات را مسخّر او ساخته و ترسی از او در دل همه قرار میدهد.
«... إِذَا کَانَ مُخْلِصاً لِلّهِ أَخَافَ اللّهُ مِنْهُ کُلَّ شَیْءٍ حَتّی هَوَّامِ الْأَرْضِ وَ سِبَاعِهَا وَ طَیْرِ السَّمَاءِ(7)اگر بندهای با اخلاص باشد خداوند ترس او را در همه چیز قرار میدهد. حتی حشرات زمین و درندگان آن و پرندگان آسمان از او میترسند».
و در حدیث قدسی چنین آمده است: اگر بندهی خود را دوستدار اخلاص و خداجوی بیابم اداره امور را به او میسپارم(1)
همان، ج 82، ص 136، ح 16.
.به هر روی، کامیابی و سعادت، در اخلاص است.
علی علیه السلام فرمود:
«أَخْلِصُوا أَعْمَالَکُمْ تُسْعَدُوا(2)اعمال خود را خالص کنید تا سعادتمند گردید.»
و فرمود:
«أَلْإخْلَاصُ أَعْلی فُوْزٍ(3)اخلاص برترین رستگاری است».
امام جواد علیه السلام فرمود:
«أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ أَلْإخْلَاصُ(4)برترین عبادتها اخلاص است. و اخلاص رمز قبولی عبادات است».
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«أَیُّهَا النَّاسُ أَخْلَصُوا أَعْمَالَکُمْ لِلّهِ تَعَالی فَإِنَّ اللّهَ لَا یَقْبِلُ إلَّا مَا خُلَّصَ لَهُ...(5)؛ ای مردم اعمالتان را برای خدای متعال خالص سازید زیرا خدا فقط اعمال خالص را میپذیرد».
این فروغ اخلاص و بندگی خداست، پرتوی از آفتاب توحید است، اخلاص نیز چون سایر صفات و ملکات دارای فراز و فرود است، مراتبی دارد، گاه اخلاص در سیمای «مخلِصین» جلوهگر است قرآن میفرماید: فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ6 این پایینترین مرتبهی اخلاص است، اکثر مردم از چنین اخلاصی برخوردارند در هنگام خطر پرده از فطرت مشرک نیز برداشته میشود او نیز خدا را میخواند؛ ولی فرازهای دیگری دارد که برخی خاص مؤمنین و پارسایان است، چون خلوص از شرک و ریا؛ ولی بر ستیغ پرنور آن چهره کملّین میدرخشد، و آنان که اصحاب قلوبند، اخلاص کملّین فوق تصور ماست، در این مقام است که اخلاص در چهره «مخلَصین» نمایان میگردد قرآن این چهرهها را میستاید:
لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ1 ؛ إِلاّ عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصِینَ2 این گروه برخوردار از قلب سلیم بوده، و قلب سلیم آن است که در آن احدی سوای خدا نباشد. این همان چشمه معرفت که زلال عرفان ناب از آن جاری است.
این افق تجلیگاه سیمای پیامبران چون: ابراهیم، موسی و یوسف است(1). و مقام توحید ناب است. نراقی این حقیقت را چنین سروده است:
دل یکی دلدار هم باید یکی مینگنجد در یکی دو بیشکی
آن چه آن او بود بسپر به او حیث لا یطمع إلیه غیره
دل بود آئینه رخسار یار پرده زین آئینه بفکن زینهار
خالی این آئینه از زنگار کن پس مقابل با رخ دلدار کن
او همی گوید تو را با صد گله میروی آخر کجا ای صد دله
رو متاب از ما که ما آن توایم دلبر و دلدار و جانان توایم
ما از آن تو، تو آن کیستی ما به یاد تو، تو یاد چیستی
میکشد گاهی به لطفت گه به ناز که به خود خواند به بانگت گه به راز
گه فرستد نامهات گاهی پیام گه به بیداریت خواند گه منام
حسن او گر با تو طنازی کند لطف او یاری و دمسازی کند
تو مبادا با رقیبان خو کنی رو به غیر آری و ترک او کنی(2)
باری، اگر انسان بر قله «مخلَصین» یعنی خالصشدههای ناب صعود کند آراسته به مقام قدسی عصمت میگردد، در این بارگاه قدس او از ولایت شیطان و نفس اماره آزاد شده و در میقات ولایت الهی گام نهاده است. برای او غیر و غیریت معنا و مفهوم ندارد. در آتش قهر نمرود هم شعله عشق خدا را میبیند، چیزی جز او نمیبیند، چون ابراهیم علیه السلام به سوی آتش پرواز میکند، به طرف در بسته چون یوسف علیه السلام میدود و همانند موسی علیه السلام گام در دریا میگذارد، همه چیز برای او، آینهی جمال خداست.
عارف جامی میگوید:
آنکه با ما سر سودا سپرد نیست لایق که دگر جا نگرد
هست آئین دوبینی ز هوس قبلهی عشق یکی باشد و بس
توحید ناب، افق اعلایی است که به جز خدا، نبیند و خود را هم نبیند، تا نیاز خود را حتی از خدا بخواهد، خودی نیست که بگوید «من و نیازم».
چه نیکو سروده:
چون رها از منجنیق آمد خلیل آمد از دربار عزت جبرئیل
گفت «هل لک حاجة یا مجتبی» گفت أمّا منک یا جبرئیل لا(1)
حکمت الهی، ص 152.
من ندارم حاجتی از هیچ کس با یکی کار من افتاده است و بس
گفت با او جبرئیل ای پادشاه پس ز هر کس باشدت حاجت بخواه
گفت اینجا هست نامحرم مقال علمه بالحال حسبی بالسؤال
گر سزاوار من آمد سوختن لب ز دفع او بباید دوختن
میتواند آتشم گلشن کند شعلهها را شاخ نسترون کند
من نمیخواهم جز آنچه خواهد او حال من میبیند و میداند او
آنچه داند لایق من آن کند خواه ویران، خواه آبادان کند
او اگر خواهد بسوزاند مرا من کجا بگریزم از آتش چرا(2)
بر شهپر اخلاص میتوان عروج کرد و فتح ملکوت نمود. به بالاترین آفاق دست یافت و به مقام قرب رسید، در این ساحت است که انسان فقط خدا را میبیند و به او مینگرد و پیرامون او طواف میکند. قلبش مالامال و لبریز از دوستی خداست؛ دیگر جایی برای غیر خدا نیست. چه نیکو فرمود:
«مَا أَنْعَمُ اللّهُ - عَزَّ وَ جَلَّ - عَلی عَبْدٍ أَجَلَّ مِنْ أَنْ لَا یَکُونَ فِی قَلْبِهِ مَعَ اللّهِ غَیْرُهُ...»(3).
جلوه اخلاص از وجود و جوارح او ظاهر میگردد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«فَأَمَّا عَلَامَةُ الْمُخْلَص فَأَرْبَعَهٌ: یسلم قلبه، و تسلم جوارحه، و بذل خیره، و کف شره»(1)
تحت العقول، ص 16.
«مُخْلَصُ» چهار نشان دارد: دلش پاک، اعضا و جوارحش تسلیم، خیرش فراگیر و بذل شده و شرش مأمون است.امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«و مَن لم یختلف سرّه و علانیة و فعله و مقالته فقد ادی الامانة و اخلص العباده...»(2)
و نیز آن حضرت فرمود:
«تَمَامُ الْإخْلَاصِ تَجَنُّبُ الْمَعَاصِی(3)کمال اخلاص اجتناب از گناهان است».
و نیز فرمود:
«أَلزُّهْدُ سَجِیَّةُ الْمُخُلَصِین(4)زهد، شیوه و منش مخلصان است».
و نیز فرمود:
«أَلْعِبَادَةُ الْخَالِصَةُ أَنْ لَا یَرْجُوَ الرَّجُلُ إِلَّا رَبَّهُ وَ لَا یَخَافُ إلَّا ذَنْبَهُ»(5).
امام باقر علیه السلام میفرماید:
«لَا یَکُونُ الْعَابِدُ عَابِداً لِلّهِ حَقَّ عِبَادَتِهِ حَتّی یَنْقَطِعَ عَنِ الْخَلْقِ کُلِّهِ إلَیْهِ، فَحِینَئِذٍ یَقُولُ هذا خَالِصٌ لِی...(6)هیچ عابدی خدا را آنچنان که سزاوار است پرستش نمیکند مگر آنکه امیدش از تمام خلق بریده شود».
در این هنگام است که خداوند میفرماید:
«این بنده خالص من است آنگاه او را با لطف و کرمش میپذیرد».
امام صادق علیه السلام فرمود:
«أَلْعَمَلُ الْخَالِصُ الَّذِی لَا تُرِیدُ أَنْ یَحْمِدَکَ عَلَیْهِ أَحَدٌ إِلَّا اللّه عَزَّوَجَلَّ»(1)
اصول کافی، ج 2، ص 16، ح 4.
.و نیز فرمود:
«مَا بَلَغَ عَبْدٌ حَقِیقَةَ الْإخْلَاصِ حَتّی لَا یُحِبُّ أَنْ یَحْمِدَ عَلی شَیْءٍ مِنْ عَمَل لِلّهِ...(2)؛ هیچ بندهای به حقیقت اخلاص نمیرسد مگر آن که دوست نداشته باشد که مردم او را بر کارهایی که برای خدا انجام داده است ستایش کنند».
این جلوههایی از اخلاص، و روزنههایی از فروغ و فروز نور اخلاص است. خلاصه، آنکه موحد شد و مخلص، و قلبش حریم خدا گشت همه رفتارش رنگ خدایی میگیرد و به گفته سعدی:
موحد چه دریای ریزی زرش چه شمشیر هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس بر این است بنیاد توحید و بس(3)
اینک فاطمه علیها السلام پس از تبیین حقیقت توحید در اخلاص، به شرح و تفسیر آن پرداخته و تجلیگاه این فروغ را دل و عقل تعریف میکند. آری دل، چون کلمه «لا إله إلّا اللّه» دل نوشتهی انسان است. در حدیث قدسی چنین آمده:
«أَلْإخْلَاصُ سِرٌّ مِنْ أَسْرَارِی اسْتَوُدعته قلب من احببت من عبادی(1)
بحار، ج 67، ص 249، ح 24، چاپ بیروت؛ منینه الحربه، ص 43.
اخلاص سرّی از اسرار من است که آن را در دل بندگانی که دوستشان دارم به امانت میسپارم».حال تابش سخن فاطمه چشمافروز است که میفرماید:
«وَ ضَمَّنَ «خمّن» الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا، وَ «أَبَانَ» أَنَارَ فِی الْفِکْرَة مَعْقُولَهَا»(2): درک توحید، در درون دلهاست و فکر عقل انسان به این فروغ منور است».
کعبه دل و افق عقل، دو مشرق فروغ توحیدند.
آیات قرآن آینه دل را خدانما میشناسد.
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ3 ؛
«پس روی خود به سوی دین حنیفت قرار ده که مطابق فطرت خداست، فطرتی که خدا بشر را بر آن فطرت آفریده و در آفرینش خدا دگرگونی نیست این است دین مستقیم، ولی بیشتر مردم نمیدانند».
فطرت دل، یعنی انسان بر حسب غریزه و خلقت خداجوست. آری، خداشناسی نور نوشتهای، بر جان آدمی است. فروغ خداشناسی از چشمه دل میتابد و جمال معبود و معشوق از جام جهانبین و آینه حقنمای «دل» نمایان است.
ممکن است غباری بر چهرهی فطرت بنشیند و سبب گردد که تابش خداجویی دل پنهان گردد، ولی چون نسیمی بوزد، بار دیگر آن غبارها زدوده میگردد و زبان نهان انسان «لا إله إلّا هو» گویان گشته و ترانه توحید میسراید این فروغ حتی در نهان مشرکین نیز تابان است:
فَرَجَعُوا إِلی أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظّالِمُونَ1 .
«آنگاه با خود فکر کردند و گفتند البته شما ستمکارید».
دو دهان داریم گویا همچو نی یک دهان پنهان است در لبهای وی
یک دهان نالان شوی سوی شما ها ی و هویی در فکنده در سما
به هر روی، قرآن این بازگشت را چنین تبیین مینماید:
قُلْ أَ رَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتاکُمْ عَذابُ اللّهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السّاعَةُ أَ غَیْرَ اللّهِ تَدْعُونَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ * بَلْ إِیّاهُ تَدْعُونَ فَیَکْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَیْهِ إِنْ شاءَ وَ تَنْسَوْنَ ما تُشْرِکُونَ2 ؛
«بگو اگر راست میگویید به من خبر دهید اگر بیاید شما را عذاب خدا و یا روز قیامت آیا غیر خدا کسی را به فریارسی خود میخوانید، قطعاً نه، هرگز، بلکه تنها همو را میخوانید و اوست که اگر بخواهد آن گرفتاری را از شما میبرد و آن روز شرکای امروز را فراموش خواهید کرد».
و نیز میفرماید:
فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ3
«و چون به کشتی سوار شدند خدا را همی خوانند و دین را خالص برای او دانند ولی همین که ایشان را نجات داده و به خشکی میرساند باز هم شرک میورزند».
آری، این فروغ فطرت و فریاد دل است، که او را میخواند و میستاید، موج محبت او در دریای دل طنینافکن است.
فطرت دل، یعنی انسان براساس غریزه و آفرینش خود، خداجوست و مدام «هُوَ، هُوَ» میگوید، مغناطیس محبت او عقربهی دل را میچرخاند و به سوی او قرار میدهد خواه بداند و یا نداند.
همانند میل و غریزه کودک به مادر، کسی به او این میل را نیاموخته، ولی همین که از مادر زاده شد، دنبال او میگردد و او را جستجو میکند و به سوی پستان مادر میرود.
همچو میل کودکان با مادران بهر میل خود نداند در لبان
جزء عقل این از آن عقل کل است جنبش این سایه زان شاخ گل است
آری، قلب مرکز تشعشع فروغ معرفت الهی است.
به راستی قلب چه جایگاهی از منظر وحی داراست؟
قلب در قرآن با دو چهره تعریف شده، سیمایی قدسی، و آسمانی و سیمایی شیطانی، در پرتو آیاتی از قرآن، قلب چنین میدرخشد:
إِلاّ مَنْ أَتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ1
إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ2
مَنْ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ وَ جاءَ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ3
إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ4
إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ5
أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی6
أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ7
أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ8
أُولئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی...1
اَلَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ2
و آیات دیگر قرآن، که قلب را، میستایند و تجلیگاه فروغ ایمان میشناسند.
از سوی دیگر، در قرآن چهرهی قلب بسیار تیره و تاریک تعریف گردیده، و دهها آیه قرآن با عناوین مختلف قلب را مزبلهدان، کفر، شرک، نفاق، شک، قساوت، مرض و سرچشمه گناهان دانسته است؛ همانند:
خَتَمَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ3 ؛ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ4 ؛ وَ طُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ5 ؛ فَوَیْلٌ لِلْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ6 ؛ وَ جَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً7 و...
بنابراین از آیات قرآن استفاده میشود که مکانت «قلب» در قرآن همانند انسان است او با دو چهره در قرآن آشکار گردیده است، در تعریف قرآن، انسان در آیاتی با این چهره میدرخشد؛ «او خلیفه خدا بر زمین و مسجود فرشتگان است»(1)به خلعت «احسن» آراسته گردیده(2)و مزین به تاج «کرّمنا» است(3).
از سوی دیگر، واژگانی چون «کنود»(4)و «مغرور» (5)«هلوع»(6)و «جزوع»(7)و «منوع»(8)و عناوین توبیخی دیگر، که گاه انسان را با واژهی «بل هم اضل» سرزنش میکند.
به هر روی، با دقت روشن میگردد که ستایش و توبیخ انسان در واقع به همین قلب باز میگردد و قلب سرچشمه همه خوبیها و بدیهاست، مرکز الهام فجور و تقواست. آنگاه که قلب آدمی کعبهی خدا گردیده و بر افق مبینش نور خدا جلوهگر بوده و چشم دل فقط او را مینگرد و از چشمهی دل زلال ایمان و عشق جاری است، صاحب این «قلب» مسجود فرشته، و مشرق تابان صفات حسنای الهی است. و آنگاه که «قلب» آشیانهی شیطان گردیده، و مزبله و مرکز کفر و شرک و نفاق و سرچشمهی تاریک گناه گشته است، انسان در این صورت از حیوانات و بهائم نیز پستتر است.
از همین منظر و نگاه است که آن را «قلب» نامیدهاند؛ چون تحول و فراز و فرود دارد. بعضی در تعریف مقام قلب چنین گفتهاند: «مقام قلب» مقام توجه به عالم غیب است؛ ولی با نظر به عالم شهود، و این مقام از جهت بقاء فوق همه مقامات و جامع همه و آخرین رتبه نفس است، زیرا آنجا مقام نفوس کامل مکمل پیغمبران است که در سفر «من الحق إلی الخلق» بالحقاند که مقام جامعیت و احاطهی سدرةالمنتهی و عرشالرحمن است؛ لیک از جهت حدوث اول طلوع مقام انسانیت است و آن وقتی است که نفس ناطقه را از قفس بدن روزنه به عالم غیب باز شد؛ ولی چون از چنگ قوای نفسانی شهوت و غضب خلاص نگردیده، پس گاهی از آن روزنه به عالم غیب مینگرد و به بال علم و عمل خالص پرواز میکند و گاهی محکوم نفس حیوانی شده به شهوت دنیوی پردازد.(1)
حکمت الهی، ج 1، ص 332-333.
از این نگاه، این مقام را قلب گویند که گویا همیشه در دگرگونی و تحول است. گاهی به مقام روح که عالم مافوق است عروج میکند و گاهی به مقام نفس که مرتبهی نازلی است باز میگردد(2).
البته اگر چه قلب در چنین تب و تابی است ولی باید این مقام را میقات نخستین قلب نامید. قرآن مقام ثابت و پایدار، آرام و مطمئن را برای قلب تعریف میکند و آن هنگامی است که قلب در پرتو نیت خالص و ذکر خدا، به دریای الوهیت حضرت حق متصل گردد و به آرامش مطلق نائل شود.
چون قلب مرکز نیت است و نیت با اخلاص، روح عبادات است نقش قلب در عروج انسان و خداشناسی نقش اساسی و اول است.
امام خمینی قدس سره در این رابطه چنین نگاشتهاند: «و باید دانست که نیت از اهم وظایف قلبیه است که صورت کمالیه عبادت به آن است، و نسبت آن به صورت اعمال، نسبت باطن به ظاهر، و روح به بدن و قلب به قالب است و از اهم وظایف و اشدّ شرایط آن بر عامه، تخلیص آن است و کمتر نیتی اخلاص حقیقی تواند داشت؛ بلکه خلوص مطلق، از اعلی مدارج اولیای کُمّل است، زیرا اخلاص عبارت از تصفیه عمل از مطلق شوب غیر حق است؛ و آن در عبادت «عامه» تصفیه از شرک جلی و خفی است از قبیل ریا و عجب و افتخار: «أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ»1 و در عبادات «خواص» تصفیه آن است از شوب طمع و خوف که در مسلک آنها شرک است و در عبادت «اصحاب قلوب» عبارت است از تصفیه از شوب «أَنانیت» و «إِنیت» که در مسلک اهل معرفت شرک اعظم و کفر اکبر است: «مادر بتها بت نفس شماست»(1).
و در عبادت «کُمّل» عبارت از تصفیه آن از شوب رؤیت عبودیت و عبادت؛ بلکه رؤیت کون، چنان که امام علیه السلام فرمود: «قلب سلیم آن است که ملاقات کند پروردگار را و در آن احدی سوای او نباشد»(2)پس وقتی سالک إلی اللّه، قدم بر فرق حظوظ خود، بلکه خود و عالم نهاد و خود را یکسره خالص کرد از رؤیت غیر و غیریت و در قلب او جز حق جایگزین نشد و بیت اللّه را از بتها به دست ولایت پاک کرد...، دین او و عمل او و باطن و ظاهر او برای حق خالص شود...»(3).
به هر روی، «اصحاب قلوب» بر ستیغ خداشناسی و معرفةاللّه میدرخشند و گوهر تابناکی که از آن فروغ خداشناسی جلوهگر است همان «قلب سلیم» آنان است.
این گروه، از نفس کلّیه الهیه برخوردارند؛ نفسی که امیرالمؤمنین علیه السلام در تبیین آن به کمیل چنین فرمود: «... یا کمیل... این نفس دارای پنج قوه است: بقاء فی فناء، نعیم فی شفاء، عزٌّ فی الذّل، فقر فی الغناء و صبرٌ فی البلاء و دو خاصیت و جلوه تابناک آن تسلیم و رضا میباشد. این مکانت کملّین و اصحاب قلوب است که ابراهیم علیه السلام اسوه و قهرمان توحید، آن را میخواهد قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی...5».
از مجموعهی آیات قرآن که فروغ ایمان را برمیتابند، روشن میگردد که تابش آیات بر قلب است و فروغ ایمان از آینه دل انعکاس این تابش است.
واژگان مکرر «آمنوا» و «ایمان» و مؤمن و مشتقات آن در قرآن کریم، نگاه قلبمدارانهی قرآن را تفسیر مینماید، چون قلب کانون ایمان و محبت به خداست، و قلب است که حریم امن اوست.
در مصباحالشریعه در تعریف عارف چنین آمده:
«أَلْعَارِفُ شَخْصُهُ مَعَ الْخَلْقِ، وَ قَلْبُهُ مَعَ اللّهِ، وَ لَوْ سَهَا قَلْبُهُ عَنِ اللّهِ طَرْفَةَ عَیْنٍ لَمَاتَ شَوْقاً إلَیْهِ...(1)
مصباحالشریعه، باب 95، ص 545.
جسم عارف با مردم است - و در میان آنان زندگی میکند - ولی قلب او مدام با خداست و اگر لحظهای خدا را فراموش کند هر آینه خواهد مرد به پاس شوق و اشتیاق او به خداوند».عارف امین ودایع و امانات الهی است، و مخزن اسرار خداوند است دلیل و راهنمای رحمت خداوند بر مردم است و گنجینهدار و حامل علم اوست. نطق و اشاره، نفس کشیدن او - همهی حرکات او - به سبب خداست، برای خداست، و از خداست و با خداست.
او در فضای قدس و ملکوت پروردگار قدوس حرکت میکند و سیر و سیاحت دارد؛ پیوسته از الطاف فضل و کرم او بهرهمند میباشد، و معرفت ریشه و پایه است برای ایمان، و ایمان شاخسار آن است. شگفتا از این سخن که چه افق برینی فرا روی دل میگشاید و زلالی از چشمه قدسی بر جان عارف جاری میسازد.
این اکسیر و کیمیاگری عشق و محبت به خداست، «حباللّه» انقلاب و طوفان میآفریند و جان عاشق، همیشه در خیزش و پرواز به سوی معشوق معبود است.
بنا بر نقل در مصباحالشریعه امام صادق علیه السلام در تبیین دوستی و محبت به خدا چنین میفرماید:
«حُبُّ اللّهِ إذَا أضَاءَ عَلی سِرِّ عَبْدِهِ أَخْلَاهُ عَنْ کُلِّ شَاغِلٍ وَ کُلِّ ذِکْرٍ سِوَی اللّهِ، (وَ کُلُّ ذِکْرٍ سِوَی اللّهِ ظُلْمَةٌ) وَ الْمُحِبُّ أَخْلَصُ النَّاسِ سِرّاً لِلّهِ...؛(2)آفتاب محبت
خدا چون بر جان تابید او را از هر چیز غیر خدایی منزه و پاک سازد، ذکر و یاد خدا فقط دل مشغولی او خواهد بود».
دوستدار خدا، خالصترین مردم است از جهت باطن، و قلب او صندوق اسرار خداست؛ سخنش راست و عهدش برقرار و تعهداتش محکم و استوار، اعمالش پاک، فرشتگان به گاه مناجاتش مسرور، و مباهات و افتخار میکنند و خد اوند به پاسداشت وجود او، زمینها را آباد و معمور میگرداند.
امیر ایمان علی علیه السلام در بیان «حباللّه» فرمود:
«حُبُّ اللّهِ نَارٌ لَا یَمُرُّ عَلی شَیْءٍ إلَّا احْتَرَقَ... فَمَنْ أَحَبَّ اللّهَ (أَحَبَّهُ اللّهُ) أَعْطَاهُ کُلَّ شَیْءٍ مِنَ الْمُلْکِ وَ الْمَلَکُوتِ، قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله إذَا أَحَبَّ اللّهُ عَبْداً مِنُ امَّتِی قَذَفَ فِی قُلُوبِ أَصْفِیَائِهِ وَ أَرْوَاحِ مَلَائِکَتِهِ وَ سْکَّانِ عَرْشِهِ مُحَبَّتَهُ لِیُحِبُّوهُ، فَذَلِکَ الْمُحِبَّ حَقّاً، طُوبی لَهُ ثُمَّ طُوبی لَهُ، وَ لَهُ عِنْدَاللّهِ شَفَاعَةٌ یَوْمَ الْقِیَامَةِ؛(1)
همان، ص 551-552.
شگفتا! امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود، شعله محبت به خدا چنان است که به هر چه بتابد آن را میسوزاند و نور الهی است که بر هر قلبی اشراف پیدا کند آن را روشنی بخشد، و چون آسمانی است که هر چه در سایه آن قرار گرفت از فیوضات آن بهرهمند گردد و همانند نسیم رحمت رحمانی است که به هر چه بوزد آن را حیات و حرکت بخشد، و مثل آب بارانی است که همه چیز را زنده میکند، و چون زمین است که گیاهان و شکوفه در آن بشکفد، پس کسی که خدا را دوست داشته باشد خداوند از ملک و ملکوت به آن ارزانی دارد».رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«چون خداوند متعال بندهای را دوست بدارد محبت او را در دل بندگان برگزیده و پاک خود و ملائکه آسمان و ساکنان عرش خود قرار میدهد، همگی او را دوست میدارند و محب و دوست خداوند متعال چنین آدمی است. خوشا به حال او، پس خوشا به حال او باد و برای او در روز قیامت مقام شفاعت است تا هر که را میخواهد شفاعت کند. خاستگاه و تجلیگاه همهی دوستیها باید به سمت و سوی خدا باشد، و هر چه که محبوب انسان قرار میگیرد به خاطر او باشد، همهی دوستیها و عشقها را باید به ساحت او نثار کرد، و هر آنچه که محبوب دل شماست برای او باشد، زیرا که قلب
1) (1)
انسان، تجلیگاه معرفة اللّه است و این کعبهی قدسی و توحید را نباید بتکده ساخت؛ بلکه باید با فروغ ولایت بتها را از آن کعبه توحید بیرون افکند و در همهی افقهایش نور خدا را جلوهگر ساخت»(1)
همان، ص 552.
.امام صادق در تبیین این مقصود عالی میفرماید:
«أَلْمُحِبُّ فِی اللّهِ مُحِبُّ اللّه وَ الْمَحْبُوبُ فِی اللّهِ حَبِیبُ اللّه، لِأَنَّهُمَا لَا یَتَحَابَّانَ إلّا فِی اللّهِ، قَالَ رَسُولُاللّهِ صلی الله علیه و آله
أَلْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ، فَمَنْ أَحَبَّ عَبْداً فِی اللّهِ فَإنَّمَا أَحَبَّ اللّهَ...؛ (2)کسی که در راه خدا محبت پیدا میکند او دوستدار خداست و شخصی که در این مورد در پرتو این محبت قرار میگیرد محبوب و حبیب خداست، زیرا محبتی که در این میان جریان مییابد در راه خداست».
رسول خدا فرمود:
«هر مردی با آنچه که محبوب و مورد علاقهی اوست محشور میگردد. پس کسی که دوست بدارد بندهای را در راه خدا، خدا را دوست داشته است و خدا را دوست نمیدارد، مگر آن که خدا او را دوست داشته باشد»(3).
رسول خدا فرمود:
«برترین مردم بعد از پیامبران الهی، در دنیا و آخرت، آنانی هستند که خدا را دوست داشته باشند و نیز یکدیگر را در راه خدا دوست بدارند. هر محبتی که برای خدا نباشد، فرجامش دوری از محبوب و کینه و دشمنی است، فقط دوستی خداوند و محبت در راه اوست که از یک سرچشمه جاری شده و این زلال پیوسته در افزونی و زیاد شدن است و هرگز نقص و کمبود در آن پیدا نمیشود»(4).
خداوند متعال در قرآن میفرماید:
اَلْأَخِلاّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ5 ؛
«دوستان در روز قیامت دشمنان یکدیگرند مگر گروه پرهیزکاران».
البته دوستی و محبت به خدا میطلبد که دشمنی از غیر خدا را در قلب قرار دهی چون ابتدا باید خانهی دل را از دوستی غیر خدا پیرایش نمود و سپس آن را به فروغ مهر خداوند آراسته ساخت.
«لِأَنَّ أَصْلَ الْحُبِّ التَّبَرِّی عَنْ سِوَی الْمَحْبُوبِ»(1)
مصباحالشریعه، باب 97، ص 557.
.امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده است:
«إِنَّ أَطْیَبَ شَیْءٍ فِی الْجَنَّةِ وَ أَلَذَّهُ حُبُّ اللّهِ وَ الْحُبُّ فِی اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ...(2)؛ پاکترین و لذیذترین چیزی که در بهشت مورد استفاده قرار میگیرد محبت به خدا و دوستی در راه خداست و آخرین دعای آنان حمد و ستایش خداوند متعال است».
به هر روی، کیمیای محبت، مس وجود ما را طلایی میکند، قلب انسان را تجلیگاه نور خدا میسازد و بندهی عارف را مشتاق زیارت خدا میسازد و در این ساحت است که در جان مشتاق شعلهای افروخته میگردد که همه چیز او را به جز محبت به خدا میسوزاند.
بنا بر نقل مصباح الشریعه، امام صادق در تبیین این مقام متعالی نیکو فرمودهاند:
«أَلْمُشْتَاقُ لَا یَشْتَهِی طَعَاماً، وَ لَا یَلْتَذُّ شَرَاباً وَ لَا یَسْتَطِیبُ رُقَاداً وَ لَا یَأْنَسُ حَمِیماً...(3)؛ آنکه به لقای پروردگار اشتیاق دارد، به غذا و طعام اشتها نداشته، و لذت شراب را نمیشناسد، خواب و استراحت و قرار نداشته، و با کسی انس نمیگیرد، منزلی برای خود اختیار نمیکند و در میان آبادی سکنی نمیگزیند».
پوشاک لطیف در بر نکرده، و هرگز آرام و قرار ندارد، شب و روز مشغول عبادت و بندگی و تمام اندیشه و هدفش رسیدن به مطلوب و مقصود است.
او در همه حال با زبان و سخنان آتشین که از قلبی آرزومند شعلهور است با خدای محبوب خود مناجات و راز و نیاز میکند.
چنانکه حضرت موسی هنگام میعاد عرض نمود:
«... وَعَجِلْتُ إِلَیکَ رَبِّ لِتَرْضَی(4)؛ پروردگارا شتاب و عجلهام برای خشنودی تو بود».
رسول خدا صلی الله علیه و آله در توصیف حال حضرت موسی میفرماید:
«آن حضرت در طول مسیر رفت و برگشت به کوه طور که چهل شبانهروز بود، غذایی تناول نکرد و آبی نیاشامید، و استراحت و خوابی نداشت و به هیچ چیز میل نداشت و سراسر وجود او مالامال و لبریز از شوق وصال بود»(1)
مصباحالشریعه، باب 97، ص 563.
.از این منظر است که عارف چون قدم در میدان شوق مینهد بر هر آنچه غیر از اوست، - خواستهها و دلبستگیها - «نه» میگوید و تکبیرگوی کوه یار است و از غیر معشوق بریده و بر ستیغ قله انقطاع تجلی میکند در چنین حالی در میقات عشق «اللهم لبیک» گویان قیام میکند. و با همهی توان در خدمت اوست و از جان و دل تسلیم فرمان خداست و این مقام قلب سلیم است.
خدای متعال هم به پاسداشت این مقام بندگی آنچه شایسته و سزاوار اوست به او عطا میکند، که به حقیقت باید گفت رسیدن به این مقام خود بهترین پاداش است که در حدیث آمده:
«وَ مَا أَنْعَمَ اللّهُ عَلی عَبْدٍ بِنِعْمَةٍ أَعْظَمَ وَ أَنْعَمَ وَ أَرْفَعَ وَ أَجْزَلَ وَ أَبْهی مِنَ الْحِکْمَةِ لِلْقَلْبِ...»(2).
باری، در این مقام دل را به دلدار سپردن است و جان را به جانان؛
دل دادمش به مژده و خجلت همی برم زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
گر باد فتنه هر دو جهان را بهم زند ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست(3)
در این مقام است که انسان «بوجهاللّه» مینگرد و خود نیز مصداق «وجه اللّه» میشود صفات خدایی در آن تجلی کرده و به اخلاق خداوند آراسته میگردد.
از حضرت امام صادق چنین نقل شده که فرمود:
«أَلْعُبُودِیَّةُ جَوْهَرَةٌ کُنْهَهَا الرُّبُوبِیَة، فَمَا فُقِدَ مِنَ الْعُبُودِیَةِ وُجِدَ فِی الرُّبُوبِیَّةِ وَ مَا خُفِیَ عَنِ الرُّبُوبِیَّةِ أُصِیبَ فِی الْعُبُودِیَّةِ...؛(4)بندگی خدا، گوهری است که اساس و ذات آن ربوبیت است. پس آنچه از مقام عبودیت کم و ناپیدا شد در مقام ربوبیت پیدا
و آشکار میگردد و هر مقداری که از مراتب و صفات ربوبیت مخفی و پوشیده گشت در مراحل عبودیت جلوهگر میشود».
خداوند متعال میفرماید:
سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ1 ؛
«ما آیات و نشانههای خود را در آفاق و انفس نشان میدهیم، تا حق برای آنان روشن گردد و آیا برای آنان کافی نیست که خداوند بر همه موجودات حاضر و شاهد است».
تفسیر حقیقت بندگی، گذشت از همهی دلبستگیها و نثار همهی چیزها به ساحت معبود است.
این مقام در حدیث قدسی نیز تجلی کرده آنجا که میفرماید: «عَبْدِی أَطَعْنِی...» بنده من اطاعت مرا کن و فرمان مرا فرمانبر باش تا تو را همانند خود گردانم - یعنی تو را نیز به خلعت برین ولایت بیارایم - من میگویم: «کن فیکون» باش، پس ایجاد میگردد و تو نیز بگویی: «کن» پس خواستهات تحقق یابد. باری، اگر همت داشته و میخواهی از اهل معرفت شوی، بشری روحانی باشی، همدم فرشتگان و رفیق پیامبران و اولیا علیهم السلام گردی، کمر همت را محکم بسته و در مسیر شریعت گام گذار، در یک پیرایش روحی، صفات حیوانات و خوی بهائم را از خود دور کن و در کسوت و اخلاق روحانیون درآی، حرکتی از گِل به عالم دل، و از ماده به سوی عوالم علیین و محل مقرّبین بنما؛ تا فروغ جان الهیات بر تو ظاهر گردد، و جمال جانان بر تو نمایان شود، چون با خودشناسی است که به این فوز نائل میگردی، و راز این گهر که «من عرف نفسه عرف ربه» بر تو تجلّی میکند دو چشم باطنت باز میگردد و آفاق غیب در محضرت نمایان میشود.(1)
امام سجاد علیه السلام فرمود:
«إنَّ لِلْعَبْدِ أَرْبَعُ أَعْیُنٍ: عَیْنَانِ یُبْصِرُ بِهِمَا أَمْرَ دِینِهِ وَ دُنْیَاهُ وَ عَیْنَانِ یُبْصِرُ بِهِمَا أَمْرَ آخِرَتِهِ فَإذَا أَرَادَ اللّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَتَحَ لَهُ الْعَیْنَیْنِ اللَّتَیْنِ فِی قَلْبِهِ، فَأَبْصَرَ بِهِمَا الْغَیْبَ وَ أَمْرَ آخِرَتِهِ وَ إذَا أَرَادَ اللّهُ بِهِ غَیْرَ ذَلِکَ تَرَکَ الْقَلْبَ بِمَا فِیهِ(2)همانا برای بنده چهار چشم است که با دو چشم امر دین و دنیایش را میبیند و با دو چشم
امر آخرتش را میبیند، پس چون خدای تعالی درباره بندهای ارادهی خیری نماید آن دو چشمی که در دل اوست میگشاید پس با آن دو چشم به آفاق غیب مینگرد».
همانند این حدیث از امام صادق علیه السلام نیز روایت گردیده است(1)
همان.
عارفی در پرتو این روایت چنین سروده است:چار چشمم از برون و از درون بر رخ زیبای عشق ذوفنون
عشق هر دم جلوهای دیگر کند عاشقان بر روی خوبش ناظرون(2)
باری، معرفت و شناخت نفس، افق برین خداشناسی است. در خبر چنین آمده که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله سؤال کردند: «کَیْفَ الطَّرِیقُ إلی مَعْرِفَةِ الرَّبِ»؟ فرمودند:
«معرفة النفس»(3).
و بالجمله، انسانیت انسان به صورت او نیست زیرا صورت آدمی را میتوان نقش بر دیوار کرد و نیز به جسمانیت و غرایز او نیست زیرا بهائم نیز از آن برخوردارند بلکه، انسانیت، به توحید و معرفت است، و دانشی که توحیدآفرین است.
چنانچه در روایت آمده:
«لیس العلم فی السماء فینزل إلیکم و لا فی الارض لیصعد لکم، بل هو مجبول فی قلوبکم، تخلقوا بأخلاق الروحانیین حتی یظهر لکم؛ علم در آسمان نیست تا بر شما فرود آید و در دل زمین نیست تا از دل خاک برآید؛ بلکه در اندرون دلهای شما سرشته است، به خلعت اخلاق روحانیون درآیید تا برای شما آشکار گردد».
این که سرچشمه معارف و معرفت قلب آدمی است ترجمان آیات قرآن است قرآن، در دو سویه، نور و ظلمت این حقیقت را بیان میکند.
از یک سو، میفرماید: لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها4.
و از سوی دیگر میفرماید: إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ5.
به هر روی، انسان طرفه معجونی است که تابلو آفرینش است. از همهی عوالم امکان در او نشانی هست، بلکه از تمام صفات و اسماء الهی تأثیری در آن موجود است. کتابی است که «احسن الخالقین» او را با دست خود نوشته است، اوست طرحی از لوح محفوظ، و اوست بزرگترین حجت خدا، اوست حامل امانتی که آسمان و زمین نتوانستند آنرا حمل نمایند.
انسان مشرق تابانی است که جلوه عالم حس، مثال، و عقل از آن تابان است. اگر انسان دو عالم حس و مثال، خود را تابع عقل خویش نماید، به جهانی پرواز میکند که نگاه بر افقش خیرهکننده است. او معدن شرافت و عزت و تجلیگاه بهجت و نور و معرفت حضرت حق میگردد؛
ولی اگر عقلش تابع غرایز پست حیوانی شد، او در گردنه عالم حیوانی سرگردان و حیران است و ماندگار در ظلمت زمین خواهد بود و درگاه مرگ که روح از بدنش جدا میشود شقاوت و حرمان ابدی دامنگیر او میشود و بالجمله، تحصیل معرفت به خدا و «ما انزل اللّه»، انسان را آسمانی میکند و او را مصداق بارز این روایت قرار میدهد که فرمود:
«... وَ أَدْرَکَ الْعُلوُمَ اللَّاهُوتِیَّه، وَ مَنْ أَدْرَکَ الْعُلُومَ اللَّاهُوتِیَّه، صَارَ مَوْجُوداً بِمَا هُوَ إنْسَانٌ، دُونَ أَنْ یَکُونَ مَوْجُوداً بِمَا هُوَ حَیْوَانٌ وَ دَخَلَ فِی بَابَ الْملکی الصُّورِی، وَ مَا لَهُ عَنْ هذِهِ الْغَایَةِ مَعْبَرٌ(1)
الصراط المستقیم، الفصل الثامن عشر، علی بن یونس عاملی، ج 1، ص 214.
و آن که به علوم لاهوتی آراسته گشت موجودی خواهد شد از آن رو که موجودی انسانی است نه آن که موجودی باشد از جهت حیوانیت، او در جوار و بارگاه فرشتگان راه یافته و از این مقام و منزل، معبری برای او نمیباشد».این فراز و فرود در حدیث دیگری از امیرالمؤمنین علیه السلام نیز درخشیده است. آن حضرت فرمود:
«خلق الانسان ذا نفس ناطقه، إن زکّاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر أوائل عللها، و اذا اعتدل مزاجها و فارقت الاضداد فقد شارک بها السبع الشداد(2)انسان به گونهای آفریده شده است که دارای نفس ناطقهای است که اگر آن نفس را به وسیلهی علم و عمل تزکیه نماید آن وقت است که به گهرهای نخستین علتهایش شباهت دارد و اگر مزاج نفس ناطقه به سر حد اعتدال رسید و از آنچه با
روحانیتش ضدیت دارد جدا شد به تحقیق که با هفت آسمان محکم و استوار، مشارکت جسته است».
باری، اگر این دولت برای کسی حاصل گشت و از حجاب ظلمت آب و گل آزاد گشت، و بر افق «معرفتالنفس» که همان شناخت خداوند است برآمد، سرمست از صهبای می توحید است. حجابهای ظلمت را دریده، و دیگر میان او و محبوبش به جز حجابهای نور پردهای نیست، که باید این حجابهای نور را نیز بشکافد همان گونه که گفتهاند: «حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور»(1)
مفاتیح الجنان، فرازهایی از مناجات شعبانیه.
پس از طی این مقامات و پرواز وراء حجابهای نور است که به مقام وصل میرسد «فتصل إلی معدن العظمه» چه شکوه و اجلالی، چه لذتها از این مقام انس و وصل، و چه ابتهاجی برای او رخ میدهد، او در نیایش خود چنین زمزمه میکند:«إلهی و ألحقنی بنور عزک الابهج، فأکون لک عارفاً و عن سواک منحرفاً(2)خدایا مرا به نور مقام عزتت که نشاطش از هر نشاطی بالاتر است برسان، تا آن که فقط شناسای تو بوده و از غیر تو روگردان باشم».
لذتی که در شهود این مراتب بر اهلش دست میدهد همان است که امام صادق علیه السلام بیان میفرماید:
«لَوْ یَعْلَمُ النَّاسُ مَا فِی فَضْلِ مَعْرِفَةِ اللّهِ «عَزّوَجَلَّ» مَا مَدُّوا أَعْیُنَهُمْ إلی مَا مَتَّعَ اللّهُ بِهِ الْأَعْدَاءَ مِنْ زَهْرَةِ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ نَعِیمِهَا... إنَّ مَعْرِفَةَاللّهِ «عَزَّوَجَلَّ» آنِسٌ مِنْ کُلِّ وَحْشَةٍ، وَ صَاحِبٌ مِنْ کُلِّ وَحْدَةٍ، وَ نُورٌ مِنْ کُلِّ ظُلْمَةٍ، وَ قُوَّةٍ مِنْ کُلِّ ضَعْفٍ، وَ شِفَاءٌ مِنْ کُلِّ سُقِمٍ...(3)؛ اگر مردم میدانستند که در معرفت خدای تعالی چه فضیلتی است دیگر به آنچه دشمنان از آن بهرهمند هستند از جلوهها و مظاهر دنیوی، چشم نمیدوختند و دنیای آنان از خاکی که زیر پا لگدمال میگردد کمبهاتر بود و به نور معرفت خدا از لذتی، توصیفناپذیر، بهرهمند بودند، همانند لذتی - که عاشق از وصال معشوق میبیند - که کسی در کنار اولیاء خدا و در بهشت جاودان و ابدی از آن برخوردار است. همانا معرفت خدا مایهی آرام و قرار دل و روان است، و یار دلنواز تنهایی، و روشنیبخش هر تاریکی است، کمک و توان در برابر هر ناتوانی و شفای همه دردهاست».
آنگاه امام در ادامه فرمودند: «پیش از شما مردمی خداپرست و پارسا بودند که به سختی کشته شدند و جان دادند، بیدادگران، آنان را در شعلههای خشم خود سوزانده و یا با اره اعضای آنان را بریدند و زمین با همه گشادگی آن بر آنان تنگ شد ولی آنان همهی این ناملایمات را به جان پذیرفتند و هرگز از راه خود باز نگشتند، بیدلیل آنان را آزردند، بیآنکه کینهای در میان باشد و یا آزاری از آنان دیده باشند، جرمشان فقط آن بود:
وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاّ أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللّهِ الْعَزِیزِ1
عجبا! به جرم اینکه آنان خدای عزیز و حمید را میپرستیدند باید این گونه مجازات شوند.
هان! ای یاران، شما نیز درجات آنان را زا خداوند طلب کنید و بر ناملایمات روزگارتان شکیبا باشید تا پاداش آنان نصیب شما هم بشود.
باری مقام معرفت النفس، همان مقام اتصال به معدن عزت و عظمت الهی است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
«... إنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُ إتّصَالاً بِروح اللّه من اتصال شعاع الشمس بها(1)همانا روح مؤمن اتصالش به روح خدا از اتصال شعاع خورشید به آن شدیدتر است».
عارف در این مقام است و از این منظر نگاه میکند، ولی چه میبیند و چه مشاهده میکند فقط خدا میداند. او در آن مقام از دنیا و آنچه در آن است بینیاز است و جز خدای متعال همدمی ندارد، همه حرکات و رفتارش به اشارهی اوست، بوسیلهی او و به امر اوست. عارف در این فضای نور در گلزارهای قدس خرامان است، از الطاف بینهایت او توشهبردار و خوشهچین است، او مستغرق انوار رحمت خداست.
و همان گونه که در حدیث قدسی آمده در پرتو انجام فرائض و نوافل به مقام قرب میرسد و آن قدر نزدیک میشود که محبوب خدا میگردد، و آنگاه به خلعت اخلاق الهی آراسته میشود و در این هنگام:
«کنت سمعه الذی یسمع به، و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده الذی یبطش بها، إن دعانی اجبته و إن سألنی اعطیته»(2)من گوش او میشوم که با آن میشنود و چشم او میشوم که با آن میبیند و زبان او میشوم که با
آن سخن میگوید و دست او میشوم که جلوهی قدرت اوست، و با آن اشیاء را میگیرد؛ اگر مرا بخواند اجابتش کنم و اگر از من خیری بخواهد به او عطا میکنم».
این فراز از انسانیت، در گفتار اهل معرفت و اعیان دین غیرقابل وصف است.
خواجه نصیرالدین قدس سره در بیان وصف عارف چنین میگوید: العارف اذا انقطع عن نفسه و اتصل بالحق رأی کل قدرة مستغرقه فی قدرته المتعلقة بجمیع المقدورات، و کل علم مستغرقا فی علمه الذی لا یعزب عنه شیء من الموجودات و کل ارادة مستغرقه فی ارادته التی لا یتأبی عنها شیء من المکنات...»(1)
همان، ص 30.
.شگفتا! عارف چون از نفس خود بریده شد و به مقام انقطاع رسید، به حق میپیوندد و میبیند که هر چه قدرت است در قدرت او نهفته که بر همه قادر است و همه چیز مقهور قدرت اوست، هر چه دانش است در دانش اوست، فروغ دانش او همه چیز را فرا گرفته و چیزی از دایره علم او بیرون نیست. هر ارادهای در ارادهی اوست، همه ممکنات مسخر ارادهی اویند، بلکه مییابد که او سرچشمهی افاضه وجود است و هر کجا جلوه وجود جلوهگر است از او میتابد و سرچشمه فیض است. پس در این هنگام چشمی که با آن میبیند و گوشی که با آن میشنود و قدرت و توانی که با آن کارهای خود را انجام میدهد و علمی که با آن اشیاء را میشناسد و در یک جمله، تمام وجودش تجلی حق میگردد و لبریز از فروغ خداوند میشود. در این هنگام عارف آراسته به اخلاق گشته و مزین به این خلعت آسمانی میشود(2).
ابونصر در فصوص به تبیین این مقام پرداخته و جلوهای از این شرافت عظمی را این گونه نگاشته است: «إِنَّ لَکَ مِنکَ غَطاءٌ فضلاً عن لباسک من البدن، فأجهد أَن ترفع الحجاب فحینئذٍ تلحق، فلا تسأل عمّا تباشره فإن أَلَمتَ فویل لک و إن سلمت فطوبی لک و نفسک و انت فی بدنک کأنّک لست فی بدنک و کأَنّکِ فیِ صقع الملکوت، فتری مَا لا عَینٌ رَأَت وَ لا اذُنٌ سَمِعَت وَ لا خَطَرَ علی قَلبِ بشرٍ فاتخذ لک عند الحق عهداً إلی أن تأتیه فرداً»(3)؛ افزون بر جامهای که پوشش توست، تو را پوشش دیگری است که تو را از خودت نهان ساخته «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» پس جهاد و کوشش کن تا آن حجاب را برداری که اگر برداشتی به مقامی میرسی که آنچه را انجام دهی مسؤول نیستی. پس اگر دردناک شدی و
شکست خوردی پس وای بر تو و اگر به سلامت رستی خوشا به حالت باد که در این هنگام است که جانت در حالی که در بدن تو است گویی در بدنت نیستی و گویی که در باطن ملکوت نفوذ کردهای. پس خواهی دید آنچه را که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به دل هیچ آدمی خطور نکرده است.
عجبا! از این مقام و افق رفیع که فروغش چشم خرد ذویالعقول را میپوشاند و در توصیف این مقام مانده و عاجزند.
بوعلی در اشارات، در وصف این مقام میگوید: «چه بسا عارف را در آن مقام حالتی دست میدهد که در آن حال از همه چیز غافل میشود و در حکم کسی است که تکلیفی ندارد، و چگونه تکلیف داشته باشد و حال آن که تکلیف از برای آن کس است که آن را تعقل کند و متوجه آن تکلیف باشد»(1)
رسالهی لقاءاللّه، ص 32، به نقل از اشارات شیخ الرئیس نمط نهم.
.و خواجه نصیرالدین طوسی در شرح کلام شیخ میگوید: «مراد شیخ آن است که عارف در حال اتصال به عالم قدسی، از این عالم غافل میشود و از هر چه در این عالم است غفلت میکند و در آن حال نسبت به وظایف و تکالیف شرعیهاش اخلالی روی میدهد که در این اخلال از برای او گناهی نیست که او در آن حال مانند کسی است که اصلاً تکلیف نداشته باشد زیرا تکلیف در حق کسی است که متوجه تکلیف باشد و بتواند تکلیف را تعقل نماید که در حال تعقل مکلف خواهد بود»(2).
حافظ در سرایش خود میگوید:
رشتهی تسبیح ار بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود(3)
البته این تصویر و تبیین و تعقل این مقام در افق ذهن و درایت بزرگانی است که هنوز پای در گل دارند، آفاق ملکوت بر آنان باز نگشته است؛ ولی آنان که پس از «حقیقت ازلیه الهیه» زلالترین حقیقتند در عالم وجود و در چهره پیامبران و اولیاء تجلی کرده و در کاملترین نصاب چهارده معصومند افق برینی میگشایند، او که در پرتو قرب نوافل و انجام فرائض، به مقام والای «کنت سمعه و بصره و یده» میرسد، و به اخلاق الهی آراسته میگردد، نه تنها مقام سهو و محو و غفلت از تکلیف نیست، بلکه اوج مقام تکلیف است، چون
آرمان تکلیف مقام فرمانبری و امتثال است و عبد در این مقام، چشم خدا و گوش خدا و دست او میگردد، او فانی در اراده و فرمان خداست، هر آنچه او بخواهد و اراده کند او انجام میدهد، چون به مقام عقل رسیده، دیگر نیازی به تعقل ندارد وچون به علم رسیده، تعلّم نمیخواهد انسان و بندگی او وجود او را احاطه کرده، و هر آنچه او بخواهد، چون ابراهیم بر لبه منجنیق است، سؤال برای چه، هر آنچه او میخواهد تکلیف من است و من همو را میخواهم، او میخواهد در آتش نمرود بسوزم، من میسوزم، اگر نخواهد نمیسوزم، چرا من از او بخواهم، بطور کلی من در محضر او چه معنا دارد، هر آنچه هست اوست، باید سکوت محض کرد که «علمه بحالی» را کفایت از سؤال میداند، اطاعت محض و مقام امتثال امر، است(1)
همان، ص 33.
.باری، بندهی خدا در اثر مجاهدات دریافتهای شرعی و انجام فرائض و نوافل به این مقام میرسد، چون عبودیت جوهری است که کنه آن ربوبیت است(2)، در این حال مجرای ارادهی حق و ظرف مشیت الهی میگردد. روایات این مقام را تبیین کردهاند. بنده در این مقام، سمع و بصر و دست او میگردد، یعنی دیگر خودی نیست، چون خود حجاب بود، و از این منظر هر چه او بخواهد انجام میگردد و هر چه رخ دهد و انجام گیرد از اوست، بنابراین فانی در دریای تکلیف است، و همهی وجودش فرمانبر خداست، مقام، مقام امتثال محض است، در این عرصه اگر سخن از رفع تکلیف بشود منظور تکلیف لفظی است یعنی در این عرصه سنگینی و سختی معنا ندارد امتثال فرمان او تکلیف نیست، چون به عشق یار است، سنگینی معنا ندارد. اگر بر دوش شما باری نهادهاند تا به مقصدی برسانی، تا آنجا که مقصود را نمیشناسی و به مقام او عارف نگشتهای، این بار برایت بسیار سنگین است. خسته و درماندهات میکند، برایت ایجاد سؤال و پرسش مینماید و دهها چرا و چرا شما را احاطه میکند، ولی همین که مقصود را شناختی و جمال او را مشاهده کردی.
عجبا! این همان معشوق پنهان من است که از شوق لقایش قلبم آرام نداشت این هدیه را به ساحت او میبرم، پس از لقا و اتصال دیگر، آن بار بر دوشت سنگینی نمیکند، بلکه میخواهی از شوق پرواز کنی، چون این هدیه برای دلدار است به عنوان مثال، اگر ظرف آبی به شما دادهاند و گفتهاند برای آقایی ببر که تشنه است پیش از آنکه او را بشناسی، ظرف آب برایت سنگینی دارد و حرکت شما به سوی مقصد برایت خستگیآفرین، ولی چون دانستی که
آب را برای «امام زمان ارواحنا فداه» میبری، هان، چه حالی به شما دست میدهد؟ خستگی میشناسی؟ طی راه برایت سخت است؟ ظرف آب سنگینی میکند؟ هرگز، بلکه همه شوق و اشتیاق است.
به هر روی، این حقیقتی است که دهها روایت آن را گزارش کردهاند و طبق آن در نیایشهای ائمه هدی علیهم السلام و رسول خدا صلی الله علیه و آله جلوهگر است. هرگز مقام اتصال و قرب، مقام رفع تکلیف و سهو غفلت نیست، بلکه اوج اطاعت است و مقام فنای محض، فنای عاشق و عشق در معشوق، زنان مصری آنگاه که جمال یوسف علیه السلام بر آنان تجلی کرد، دست خود را فراموش کردند و به جای ترنج دست خود بریدند، ولی آرمان و هدفی برتر را فرا روی خود قرار دادند، در همان حال، تعقل و تدبر و خیراندیشی همه وجود آنان را احاطه کرده بود. اینکه میگویند عشق چشم عقل را نابینا میسازد و عقل مقام تکلیف است هرگز، عشق خود چشم عقل است و عقل و دل، دو چهرهی تابان یک خورشیدند البته، فرق میان عارف و فیلسوف و پیامبر و امام همین است فرقی از آسمان تا زمین، در بیان امام چون به مقام عقل رسید، باز افقی برتر فرا روی اوست که تعقل میکند. او پرتوی است که اگر به مرکز خورشید بازگشت، باز به خورشید مینگرد و خود را خورشید نمیشناسد.
ولی عارف چنین نیست، چون به خورشید بازگشت و متصل شد خود را خورشید میشناسد. ادعیه و سخنان آسمانی ذوات معصومین روشنگر این فاصله عرش تا فرش است آنان بودند که بر این افق درخشیدند.
علی علیه السلام در نهجالبلاغه به کمیل می فرماید:
«... هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلی حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ، وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ، وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ، وَ صَحِبُوا الدُّنْیَا بِأَبْدَانٍ، أَرْوَاحُهَا، مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلی...(1)
نهجالبلاغه، کلمات قصار، فرازی از کلام 147، ص 388.
؛ دانش، نور حقیقتبینی را بر آنان تافته و آنان روح یقین را دریافته و آنچه را نازپروردگان دشوار دیدهاند، آسان پذیرفتهاند. و بدانچه نادانان از آن رمیدهاند خو گرفته، همنشین دنیایند با تنها و جانهایشان آویزان است در ملاء اعلی، اینان جانشینان خدا بر زمینند و مردم را به دین او میخوانند. وه! که چه آرزومند دیدار آنانم؟».1) (1)
ولیک، با رسیدن بر این ستیغ و مقام افتراق جان از بدن، غوطهی بحر تکلیفند و مدام به انجام فرائض و نوافل مشغول.
ابوالورداء نقل میکند شبی علی علیه السلام را در مناجات و نماز و دعا دیدم که ناگهان آوای آن حضرت قطع شد. دیگر حرکتی نداشت. پنداشتم خواب بر آن حضرت عارض شده، گفتم بروم و برای نماز صبح بیدارش کنم. میگوید: نزد آن حضرت آمدم، دیدم علی علیه السلام چون چوب خشکی روی زمین افتاده است نزدیک شدم او را حرکت دادم، ولی حرکت نکرد دست و پایش را جمع کردم، جمع نشد. گفتم: علی از دنیا رفته است. استرجاعگویان نزد فاطمه علیها السلام آمدم و چون داستان را برای فاطمه بیان کردم، او فرمود: «علی نمرده است و آنچه تو دیدهای، حالتی است که بر علی عارض شده از خوف و خشیت خدا»(1)
بحار، ج 41، ص 12.
.آری این مطلع عرشی و این دلدادگی به حضرت دوست، در محراب نماز و ستایش و دعا، فرائض و نوافل است، که از جمال علی علیه السلام جلوهگر است.
اوست که:
«وَ هُوَ قَابِضٌ عَلی لِحْیَتِهِ وَ یَتَمَلْمَلُ تَمَلْمُلَ السَّلِیمِ وَ یَبْکِی بُکَاءَ الْحَزِین...»(2)
آیه مبارکه: أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ3 در شأن اوست و ترجمانی از عبادتآن بزرگوار است(3).
این طنین عرفان علی علیه السلام است که تجلّی آن ملکوت را پر کرده بود، ولی در همهی لحظهها و آنات زندگی، در محراب بندگی و اطاعت و مسؤولیت است. او در محراب فرائض و تکلیف به سوی خدا در پرواز است، هر چقدر نزدیکتر و مقرّبتر میگردد خدایش را بزرگتر و خود را فانی و محو در انجام فرمان و تکلیف خدا میشناسد.
او که جلوهای از عرفانش در مناجات شعبانیه میدرخشد:
«إلهِی کَأَنِّی بِنَفْسِی وَاقِعَةٌ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ قَدْ أَظَلَّهَا حُسْنُ تَوَکُّلِی عَلَیْکَ...؛ إلهِی فَسُرَّنِی بِلِقَائِکَ...؛ إِلهِی هَبْ لِی کَمَالَ الْإِنْقِطَاعِ إِلَیْکَ...؛ إلهِی وَ اجْعَلْنِی مِمَّنْ نَادَیْتَهُ فَأَجَابَکَ، إِلهِی وَ أَلْحِقْنِی بِنُورِ عِزِّکَ الْأَبْهَجِ...».
شگفتا! او که نیایشهایش در دعای صباح و کمیل و... عرفای بزرگ را مبهوت و متحیر ساخته است، و خطبههای توحیدیش در نهجالبلاغه حکمای بزرگ را به اعجاب و شگفتی وا داشته.
عجبا! که از فهم مفاهیم یگانهستایی او همه عاجزند، او همیشه بندهی خداست و در محراب بندگی ساجد و راکع است.
مناجات علی علیه السلام در محراب مسجد کوفه، پرتوی از مقام بندگی او است. انبیاء و اولیاء خدا چنین بودهاند. حضرت شعیب علیه السلام بر بام بلند هفت شهر عشق ایستاده است. روحش لبریز از محبت خداست، ولی یک لحظه از مقام بندگی و تکلیف غافل نیست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«بَکی شُعَیْبُ مِنْ حُبِّ اللّهِ حَتّی عَمی، فَرَدَّ اللّهُ عَلَیْهِ بَصَرَهُ، ثُمَّ بَکی حَتّی عَمَی، فَرَدَّ اللّهُ عَلَیْهِ بَصَرَهُ، ثُمَّ بَکی حَتّی عَمی فَرَدَّ اللّهُ عَلَیْهِ بَصَرَهُ، فَلَمَّا کَانَتِ...؛(1)
عللالشرایع، ج 1، باب 51، ص 54.
همانا شعیب پیغمبر، از حبّ خدا آنقدر گریست تا چشمان او نابینا شد، بار دیگر خداوند چشمان او را به او باز گرداند، باز آنقدر گریه کرد تا چشمان او نابینا شد، باز خداوند دیدگان او را به او باز گرداند، باز آنقدر گریه کرد تا نابینا شد و دفعه سوم نیز خداوند دیدگان او را به او باز گرداند؛ چون نوبت چهارم شروع به گریستن نمود، خدای متعال به او وحی کرد ای شعیب! تا کی چنین خواهی کرد؟ اگر این گریه از ترس آتش است من تو را از آتش پناه دادم و اگر از شوق بهشت است، بهشت را بر تو مباح کردم. شعیب عرض کرد ای خدای من! تو میدانی که نه از بیم آتشت گریانم و نه به شوق بهشتت و لکن محبت تو بر دلم سخت جایگزین شده است و اگر این حالت ادامه یابد دامن شکیب را از دست خواهم داد مگر آنکه به دیدارت برسم».پس خدا (جلّ جلاله) به او وحی کرد حال که چنین است کلیم خود (حضرت موسی) را به خدمتگزاریت میفرستم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله که بر افق اعلای سدرة المنتهی تجلی کرد و در عین بلندی رتبهاش به خدا نزدیک و نزدیکتر شده، آنقدر بالا رفت که بیش از دو کمان و یا کمتر فاصله نماند، و در آنجا جبرئیل به بندهی خدا وحی کرد آنچه را وحی کرد... با اینکه او را یک بار دیگر در نزد
1) (1)
سدرةالمنتهی دیده بود، که جنتالمأوی آنجاست و هنگامی دیده بود که آنچه بر سدره احاطه داشت آن را پوشانده بود»(1)
نجم / 7-16.
.رسول خدا که آنقدر بالا رفت، که به وهم و اندیشه صدراها نیز نرسد، دریاهای نور را هم در هم نوردید، گام در بهشت خدا نهاد و آن را مزین ساخت. این همه اوج و فراز و عروج و تجلی، که گستره ملکوت را پوشاند، مدام آن حضرت تکرار میفرمود: «چه کسی از من بندهتر»؛
«أَلا أَکُونُ عَبْداً شَکُوراً»(2)؟ آیا بندهی شکرگزار خدا نباشم؟ بندهای سپاسگزار، هر لحظه و آنِ زندگی او، محراب عبادت خدا بود. و فرمانش بر فرائض و نوافل، امتثال و اطاعت امر خدای متعال. به راستی این اختلاف چرا؟
چرا عارف و فیلسوف، چون مقداری اوج میگیرد سخن از رفع تکلیف و محو آن میگوید؛
ابونصر فارابی: «فلا تسأل عمّا تباشره»(3)میگوید و بوعلی نیز میگوید:
«چه بسا عارف را در حالتی که به او دست میدهد غفلتی حاصل میشود که در آن حال از همه چیز غافل میشود، او در آن حالت در حکم کسی است که تکلیفی ندارد و چگونه تکلیف داشته باشد و حال آنکه تکلیف از برای کسی است که تکلیف را تعقل کند و متوجه آن تکلیف باشد»(4).
خواجه نصیرالدین طوسی نیز در شرح کلام شیخ فرموده است:
«مقصود شیخ آن است که عارف در حال اتصالش به عالم قدس از این عالم غافل میشود و از هر چه در این عالم است غفلت میکند و در آن حال نسبت به وظایف و تکالیف شرعیهاش اخلالی روی میدهد که در این اخلال از برای او گناهی نیست که او در آن حال مانند کسی است که اصلاً تکلیف نداشته باشد زیرا تکلیف در حق کسی است که متوجه تکلیف باشد و بتواند تکلیف را تعقل نماید که در حال تعقل مکلف خواهد بود»(5).
آری، پاسخ این اختلاف دو مکتب، در بیان فاطمه علیها السلام است آنگاه که میفرماید:
«وَ ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا وَ «أَبَانَ» أَنَارَ فِی الْفِکَرَةِ مَعْقُولَهَا»(1)
خطبه فدکیه، بلاغات النساء، ص 19.
.قلب انسان سراچه نور توحید است و «لا إله إلّا اللّه» دلنوشته انسان است، افق قلب تجلیگاه عشق به خداست؛ ولی فروغ چشمه خورشید قلب از نورافشانی عقل است، آفتاب عقل بر سرزمین دل پرتو میافکند و محبت به خدا بازتابش این فروزندگی و پرتوافشانی است.
در دهها آیهی قرآن به نقش اساسی، هدایتگر و توحیدی عقل در قالب واژهها و مفاهیم مختلفی اشاره گردیده است. گاهی انسان را با فرمان به «تدبّر» به خداشناسی و معرفتاللّه میخواند همانند: «این کتابی است که ما به سوی تو نازل کردیم تا در آیات آن تدبر کنند و در نتیجه خردمندان متذکّر شوند»(2).
و در آیات بسیاری از واژهی «عقل» و مشتقات آن، فروغ معرفتاللّه ساطع و فروزان است.
گاهی اندیشه در آیات الهی، چلچراغ این راه است همانند: «به درستی که در خلقت آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز و کشتیها که در دریا به سود مردم در جریانند و در آنچه که خدا از آسمان نازل میکند، یعنی آبی که با آن زمین را بعد از مرگش زنده میسازد و از هر نوع جنبنده در آن منتشر میکند و گرداندن بادها و ابرهایی که میان آسمان و زمین مسخّرند آیات و دلیلهایی است برای مردمی که تعقّل میکنند»(3).
باری واژه «عقل» و مشتقات آن فروغ حقستایی و توحیدی را جلوهگرند و آیات بسیاری در قالب: أَ فَلا تَعْقِلُونَ4 و لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ5 و إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ6 و...، افق برین و هدایتگر عقل خداشناس را نمایان میسازند.
واژه «فکر» و مشتقات آن نیز بازتابی از این حقیقت را تبیین مینمایند و آیاتی از قرآن تفکر و اندیشه در آفرینش خداوند را رمز و راز و دلیل خداشناسی میدانند همانند: «آنان که در همهی حالات خدا را یاد میکنند و همیشه فکر در خلقت و آفرینش آسمان و زمین کرده، میگویند این دستگاه باعظمت را بیهوده نیافریدهای...»(1)
آل عمران / 191.
.واژه «نظر» و مشتقات آن نیز چشمهی زلال دیگری است که از آن آب حیاتآفرین معرفت و خداشناسی جاری است، انسان را به تفکر و نظر در ملکوت آسمانها و زمین و گستره زیبای آفرینش فرا میخواند و این جهان با همه جلوههایش را آینه تجلی نور خدا میداند همانند این آیه:
«چرا در ملکوت آسمانها و زمین و هر چه را خدا آفریده است نمینگرند و نمیاندیشند...»(2).
بدون شک، آن که در این بحر بیکران هستی شناور گردد و مرغ اندیشه و خرد او بر این آسمان پرواز کند، از هر پدیدهای طنین «لا إله إلّا اللّه» میشنود و آیا ممکن است بر چهره جان او غبار شک باقی بماند؟ هرگز!: أَ فِی اللّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ3.
به هر روی، آموزههای وحی عقل را افق برین معرفت خدا میشناسد، و فاطمه علیها السلام از این گلواژههای وحی فروغ سخن خود را منوّر ساخته، و فرمود:
«وَ أَبَانَ (أَنَارَ) فِی الْفِکْرَةِ مَعْقُولَهَا»(3).
همین حقیقت که «عقل» مشرق فرهنگ توحید و خداشناسی است در سخنان سایر اهلبیت علیهم السلام چون گوهری تابناک میدرخشد و عقل را باب توحید و خداشناسی معرفی کردهاند.
گفتار ذوات مقدس معصومین علیهم السلام نیز ترجمانی از وحی است و همان مکانت معرفتی - دینی را برای عقل تعریف میکنند.
امام باقر علیه السلام در وصف عقل میفرماید:
«لَمَّا خَلَقَ اللّهُ الْعَقْلَ اسْتَنْطَقَهُ، ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَِ، ثُمَّ قَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ، ثُمَّ قَالَ: وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْکَ، وَ لَا أَکْمَلْتُکَ إلَّا فِیمَنْ احِبُّ أَمَا إنِّی إِیَّاکَ آمُرُ، وَ إیَّاکَ أَنْهی وَ إِیَّاکَ أُعَاقِبُ وَ إِیَّاکَ أُثِیبُ(1)
اصول کافی، ج 1، ص 10، ح 1.
چون خدا عقل را آفرید، او را به سخن آورد - و مزین به نطق ساخت -، فرمانش داد پیش آی، پیش آمد و گفتش پس رو، پس رفت. آنگاه فرمود: «به عزت و جلال خودم سوگند، خلقی از تو محبوبتر نیافریدم، تو را به کسی دهم که محبوب من است، تو مخاطب امر و نهی من هستی و کیفر و پاداشم به حساب توست».و در حدیث اصبغ بن نباته از علی علیه السلام آمده که:
«خاستگاه دین و حیاء عقل است، آنجا که عقل باشد فروغ دین و حیاء نمایان است»(2).
امام صادق علیه السلام در تعریف عقل میفرماید:
«أَلْعَقْلُ: مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجَنَان...(3)عقل آن چیزی است که به وسیلهی آن خدا عبادت و پرستش میگردد و بهشت به دست میآید».
راوی با تعجب میپرسد: پس آنچه در معاویه بود چه بود؟ - آیا او از گوهر خرد و عقل بهرهمند بود یا نه و اگر بود پس چرا به جای بندگی خدا به جنگ با خدا و ولی او برخاست و جهنم را برای خود آماده ساخت؟ - امام صادق فرمود:
«تِلْکَ النَّکَرَاءُ! تِلْکَ الشَّیْطَنَةُ، وَ هِیَ شَبِیهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَیْسَتْ بِالْعَقْلِ(4)آن نیرنگ و شیطنت بود که مانند و شبیه به عقل است ولی عقل نیست».
و نیز آن حضرت فرمود:
«مَنْ کَانَ عَاقِلاً کَانَ لَهُ دِینٌ وَ مَنْ کَانَ لَهُ دِینٌ دَخَلَ الْجَنَّةَ(5)هر که از گوهر عقل بهرهمند باشد دین دارد و هر که دین دارد به بهشت میرود».
به هر روی، دین پدیده مبارکی است که تجلیگاه آن آفاق عقل و خردورزی است. این
مفهوم عصاره دهها روایت است. ثواب و پاداش به یمن وجود عقل است و قدر منزلت ایمان و عبادت با آن محاسبه میشود(1)
همان، ح 7-9.
.رسول خدا صلی الله علیه و آله در توصیف عقل و مکانت آن میفرمایند:
«مَا قَسَّمَ اللّهُ لِلْعِبَادِ شَیْئاً أَفْضَلَ مِنَ الْعَقْلِ...»(2)؛ خدا میان بندگانش چیزی بهتر از عقل قسمت نکرده است، خواب عاقل بهتر از شب زندهداری جاهل است، و اقامت عاقل بهتر از رنج و حرکت و جهاد جاهل است، خدا پیغمبر و رسولی را مبعوث نساخت مگر آنکه عقل او را کامل ساخت و عقلش بهتر از عقل همه امتش بوده، هیچ بندهای فرائض خدا را انجام ندهد تا در پرتو عقل خود آن را دریابد. همهی عابدان از نظر برتری عبادت به عاقلان نرسند. عقلا، همان خردمندان، و صاحبان لُب و اندیشه ژرفند(3)که قرآن آنان را میستاید و میفرماید: وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا الْأَلْبابِ4.
در عرصه توحید و دینمداری در روایت هشام بن حکم از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام مشاهده میگردد، روایتی که افزون بر 36 آیه قرآن در آن میدرخشد و مصداق بارز «نور علی نور» است. افقهای هدایت و دلالت عقل، در تمام عرصهها و ساحتهای دینی از توحید و معارف، احکام و اخلاق و آداب و... در آن نمایان و به آیات قرآن مستند و مدلل گشته است. شگفتا! که در تمام این عرصهها، عقل نور هدایت میافشاند.
باری، با دقت و اندیشه و خردورزی، در پرتو چراغ عقل، انسان به معرفت الهی میرسد بهترین کتاب این مکتب، کتاب آفرینش بدیع و زیبای خداست، نظامی هماهنگ که هر شیء آن جلوهای از معرفت خدا را به نمایش میگذارد. آموزهی وحی گزارش میدهد که پروردگار متعال همه چیز را نیکو آفریده: اَلَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِینٍ5 و رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی6.
پروردگار متعال، همه چیز را زیبا و نیکو آفریده و آنچه را لازم داشت تا به سیر خود ادامه داده و روند تعالی و تکامل خویش را ادامه دهد به او عنایت کرد، همهی موجودات حتی حشرات از این فیض و لطف خداوند محظوظند.
امیرالمؤمنین در خطبهای چنین میفرماید:
«وَ لَوْ فَکَّرُوا فِی عَظِیمِ الْقُدْرَةِ، وَ جَسِیمِ النِّعْمَةِ، لَرَجَعُوا إلَی الطَّرِیقِ، وَ خَافُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ، وَ لکِنِ الْقُلُوبُ عَلِیلَةٌ، وَ الْبَصَائِرُ مَدْخُولَةٌ...(1)
نهجالبلاغه، ترجمه دکتر شهیدی، خطبه 185 تا 197.
؛ اگر در بزرگی قدرت و کلانی نعمت او میاندیشیدند، به راه راست باز میگردیدند و از آتش سوزان عذاب میترسیدند؛ لیکن دلها بیمار است و بینشها عیبدار، آیا به خردترین چیزی که آفریده نمینگرند، که چسان آفرینش او را استوار داشته و ترکیب آن را برقرار؟ آن را شنوایی و بینایی بخشیده، و برایش استخوان و پوست آفریده. بنگرید به مورچه و خردی چثه آن و لطافتش در برون و نهان چنان است که به گوشهی چشمش نتوان دید، و با اندیشیدن به چگونگی خلقتش نتوان رسید، چگونه بر زمین جنبد و به کسب روزی خود کوشد، دانه را به لانهی خود برد و در قرارگاه خویش آمادهاش کند. در گرما برای سرمای خود فراهم آورد، و به هنگام درون رفتن، برون شدن را فرایاد دارد، رزق او پذیرفته گردیده و روزیاش در خور وی رسیده، نعمتدهنده او را وانگذارد، و پاداشدهنده محرومش ندارد، هر چند بر خشکسنگی باشد صاف و تابان، یا بر سنگی فسرده در بیابان، و اگر بنگری در گذرگاههای خوراک او که - چسان - از بالا و زیر - پیوسته است به هم - و آنچه درون اوست از غضروفهای آویخته به دنده تا شکم، و آنچه در سر اوست از چشم و گوش هم، از آفرینش او جز شگفتی نتوانی و در وصف او به رنج درمانی».پس بزرگ است خدایی که او را بر دست و پاهایش بر پا داشت و به ستونهای - بدنش - نگاهش داشت. در آفرینش آن آفریدگاری با او شریک نبود و در خلقت آن توانایی وی را کارساز نه. اگر چشم اندیشهات را در گونهگون راههای آفرینش بگردانی تا خود را به نهایت آن راهها رسانی، تو را جز این نشان ندهد که آفرینندهی مورچه و خرمابن یکی است، به خاطر دقتی که جدا جدا در آفرینش هر چیز به کار رفته است و اختلاف دقیق و دیریاب که در خلقت هر جاندار با جا نداری دیگر نهفته است و میان کلان و نازک اندام، و گران و سبک و نیرومند و ناتوان، در آفرینش جز همانندی نیست و خلقت آسمان و هوا، و بادها و آب یکی است.
1) (1)
پس به چشمه آفتاب و ماه بنگر و درخت و گیاه و آب و سنگ و شب و روز رنگارنگ و روان گشتن این دریاها و فراوانی این کوهها و درازی ستیغهای کوه و گونهگونی لغتها و زبانهای مردم، پس وای بر آن که تقدیرکننده را نپذیرد و تدبیرکننده را ناآشنا گیرد، پنداشتهاند همچون گیاهانند که آنان را کارندهای نیست و اختلاف صورتهایشان را سازندهای... و اگر خواهی از ملخ بگویم که دو دیدهی سرخ آفرید برای آن، و دو حدقه برایش افروخت چون ماه تابان، و او را گوشی بداد پوشیده و پنهان و برایش دهانی گشود به اعتدال و حسی نیرومند و به کمال، و دو دندان نیشش که به آنها ببرد و دو پای داس مانند که بدانها چیزی را بگیرد، کشاورزان در کشت خود از آن میترسند و توانایی راندنش را ندارند هر چند همهی کسان خود را فراهم آرند، تا گاهی که در جست و خیزهایش روی به کِشته آرد، و هر چه خواهش آن است روا دارد؛ و همهی اندام ملخ به اندازهی یک انگشت باریک نیست.
پس بزرگ است خدایی که آنچه در آسمانها و زمین است خواه ناخواه او را سجده نماید و خوار و فروتنگونه و چهره بر زمین ساید، و از سر تسلیم و ناتوانی طاعت او بپذیرد و از بیم و ترس رشته فرمانبری او را در گردن گیرد؛ و پرنده رام فرمان اوست...، این کلاغ است و این عقاب و این کبوتر است و این شترمرغ، هر پرنده را به نام خواند و روزی او را پذیرفته و به او رساند؛ و ابر گرانبار را بیافرید و باران پیوسته را از آن ببارانید و نصیب هر جا را معین گردانید؛ و زمین را، از پس آنکه خشک بود تر کرد و پس از آنکه رستنی نداشت گیاه از آن برآورد»(1)
همان، ص 198-199.
.نیکو مولوی سروده است:
پس یقین در عقل هر داننده هست این که با جنبنده جنباننده هست
گر تو او را مینبینی در نظر
فهم کن آن را به اظهار اثر
تن به جان جنبد نمیبینی تو جان لیک از جنبیدن تن جان بدان(2)
باری، فروغ معرفت او از همه چیز ساطع و فروزان است و این تابش را با چشم عقل میتوان مشاهده کرد و همه موجودات به پاس این عظمت و شکوه به ذکر و تسبیح او مشغولند.
به ذکرش هر چه بینی در خروش است دلی داند در ین معنا که گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیح خوانی است که هر خاری به تسبیحش زبانی است(1)
همان به نقل از کلیات سعدی.
باید با پای جان به سویش خرامان شد، و او را در نگاه عقل شناخت و در کعبه قلب زیارت کرد
ای خوشا نفسی که شد در جستجو
پس تفحص کرد حق را کو به کو(2)
در خطبهای دیگر نیز آن حضرت جلوهای از شکوه آفرینش خدای را بیان داشته و در آن از راز هماهنگی اضداد پرده برداشته و فرموده است: «هر چیزی را به اندازه پدید آرد، نه با اندیشیدن در کیفیت و مقدار... هستی او بر زمانها پیش است و وجودش برعدم مقدم است و ازلیت او را آغازی نیست، با نهادن قوه ادراک - در انسان - معلوم گردید که او را مرکزی برای ادراک نیست، و از اینکه برخی آفریدهها را ضد دیگری آفرید نبودن ضدی برای او دانسته گردید و با سازواری که میان چیزها پدید آورد دانسته شد که برای او قرینی تصور نتوان کرد(3).
روشنی را ضد تاریکی قرار داد و سپیدی را ضد سیاهی و تری را مخالف خشکی، و گرمی را مخالف با سردی نهاد. ناسازوارهای طبیعت را با یکدیگر هماهنگکننده است، و جداها از هم را فراهم آورنده و دورها از یکدیگر را نزدیکسازنده، و نزدیکها را جداگرداننده....
پس:
«بِهَا تَجَلّی صَانِعُهَا لِلْعُقُولِ وَ بِهَا امْتَنَعَ عَنْ نَظَرِ الْعُیُونِ»(4)
این آفرینش بدیع و زیبا با آن همه راز و عظمت، فروغ خداشناسی را به عقلها نمایان ساخت.
نظامی هماهنگ، که ذرهای از آن بیهوده آفریده نشده است، همهی پدیدهها چون رود نوری به سوی هدفی در حرکتند. و این همه عظمت و زیبایی در پرتو عنایت و حکمت خدای متعال است.
اذ مقتضی الحکمة و العنایه ایصال کل ممکن إلی النهایة
همه باید بر قله هدف برسند، چون اقتضای حکمت ربانی است و به گفته شاعر:
خرامیدن لاجوردی سپهر همی گرد برگشتن ماه و مهر
مپندار کز بهر بازیگری است سرا پردهی این چنین سرسریست
در این رشته یک ذره بیکار نیست سر رشته بر ما پدیدار نیست
نه زین رشته سر میتوان تافتن نه سر رشته را میتوان یافتن
آری، این سروش وحی است که این آموزهها را به بشر میآموزد: إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ1 ؛ همانا در خلقت آسمانها و زمین و جریان شب و روز و نظم و ترتیب دقیق آنها نشانههایی است برای اندیشمندان، آنان که همواره و در همه حال به یاد خدا هستند و میاندیشند در آفرینش بدیع آسمانها و زمین، فریاد برمیآورند: رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ2 پروردگارا! این گردونهی هستی، این بیکران پدیدهها، این آسمانها و زمین و این همه آفریده، پروردگارا، این مجموعهی عظیم را بیهوده نیافریدی و تو از هر کار بیهوده و عبث منزهی.
به هر روی، رخسار جمال یار در نهایت اشراق و روشنگری است، همه جا را ا حاطه کرده و پرتو آن همه چیز را فرا گرفته ذرهای از ملکوت آسمانها و زمین از تجلای جمال او محروم نیست و به قول عطار:
نه بینم در جهان مقدار مویی که او را نیست با روی تو رویی
جهان از تو پر و تو در جهان نه همه در تو گم و تو در میان نه
ترا تا ذره ذره راه بینم دو عالم ثم وجه اللّه بینم
شگفتا از این تابش و فروزندگی، او که جمالش همهی هستی را احاطه کرده و در پرتو نور وجهش همه جا و همه چیز روشن است و اسماءش تمام ارکان هستی را آکنده و لبریز ساخته، چگونه بر ما مخفی و نهان است؟
آری، گاهی شدت ظهور خود حجاب آشکار بودن است زیرا چیزها را با ضدش میتوان شناخت؛ ولی آن وجود اقدسی که هستی آن همه جا را فرا گرفته تا آنجا که ضدی را در برابر او مجال ظهور نیست، شناختش - بر مانند ما - مشکل خواهد بود. به راستی اگر خورشید را غروبی نبود و مدام این چشمه نور در حال نورافشانی بر ما بود، ما باور میکردیم وجود او را؟ و به قول محمود شبستری:
اگر خورشید بر یک حال بودی شعاع او به یک منوال بودی
ندانستی کسی کاین پرتو اوست نبودی هیچ فرق از مغز تا پوست
جهان جمله فروغ نور حق دان حق اندر وی ز پیدایی است پنهان
چه نور حق ندارد نقل و تحویل نیابد اندر او تغییر و تبدیل(1)
به نقل از امدادهای غیبی در زندگی بشر، ص 74.
بنابراین باید به ساحت قدسی او زمزمه و نیایش کرد که:
«فَسُبْحَانَ مَنْ احْتَجَبَ بِإشْرَاقِ نُورِهِ، وَ اخْتَفی عَنِ الْبَصَائِر وَ الْأَبْصَارِ بِظُهُورِهِ(2)؛ پاک و منزه است خدایی که اشراق نورش پرده جمالش گشته و از دیدهها و عقلها به خاطر شدت ظهورش ناپیداست».
او از فرط پیدایی و ظهور نهان و ناپیداست. و به گفته مرحوم حکیم سبزواری:
یا من هو اختفی لفرط نوره الظاهر الباطن فی ظهوره
شدت ضیاء و نورانیتش، موجب نابینایی ما و نهان بودن او گشته است. البته ما چنین هستیم، چون معرفت دارای مراتب مختلف و آفاق گوناگون است آنچه که بر ما نهان است،
آفتاب زندگی دیگران است، آنان که پرده پندار دریدند، و حجب نور را به فروغ بصیرت جان شکافتند آنان، به جز او چیزی ندیده و نمیبینند.
و در نیایش عرفهی آن چهرههای عرشی چنین میخوانیم:
«إِلهی تَرَدُّدِی فِی الْآثَارِ یُوجِِبُ بُعْدَ الْمَزَارِ، فَاجْمَعْنِی عَلَیْکَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنِی إلَیْکَ، کَیْفَ یُسْتَدَلُّ عَلَیْکَ بِمَا هُوَ وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَیْکَ، أَیَکُونُ لِغَیْرِکَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَیْسَ لَکَ حَتّی یَکُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ، مَتی غِبْتَ حَتّی تَحْتَاجَ إِلی دَلِیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ، وَ مَتی بَعُدْتَ حَتّی تَکُونَ الْآثَارُ هِیَ الَّتِی تُوصِلُ إلَیْکَ، عَمِیَتْ عَیْنٌ لَا تَرَاکَ عَلَیْهَا رَقِیباً، وَ خَسِرَتْ صَفْقَةٌ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصِیباً...(1)
دعای عرفه، ص 438.
؛ خدای من! تماشا و سیاحت و سیر من در نمودها و جلوههای جهان هستی، مقصدم را که زیارت بارگاه تو است دور میسازد، پس مرا خدمتی فرما که به وصال و شهود جمالت زود رساند، چگونه به آثاری که در وجود خویش محتاج تواند بر وجود تو استدلال کنم، آیا موجودی غیر تو ظهوری دارد که آن ظهور از تو نیست؛ تا او سبب پیدایی تو شود. تو کی از نظر پنهانی تا با دلیل و برهان آشکار شوی و کی از ما دور شدی تا آثار و مخلوقاتت ما را به تو نزدیک سازد. کور باد چشمی که تو را نمیبیند، با آن که همیشه تو مراقب و همنشین او هستی و در زیان باد بندهای که بهرهای از عشق و محبت تو نیافت ای خدا، تو امر کردی که خلق برای شناسائیت به آثار رجوع کنند، اما مرا رجوع ده به تجلیات انوار خودت تا بیتوجه به آثار به شهود حضرتت نائل گردم...».باری، اگر چه برای قلب اصطلاحات و کاربردهای گوناگونی استعمال شده و قلب را به خوب و بد تقسیم کردهاند، و عقل را فقط گوهری فروزنده و قدسی که درخشش آن در عبودیت خداست؛ ولی از یک نگاه دیگر میتوان این دو را تجلای یک حقیقت دانست، عقل چون نور و قلب افق نورانیت اوست.
در قرآن واژهی قلب به کرات استعمال شده، ولی عقل به عنوان گوهری مستقل به کار نرفته و فقط کاربرد آن بیان گردیده است، ولی گاهی قلب استعمال گردیده و منظور عقل است.
1) (1)
اگر در قرآن میخوانیم: لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها1 و نیز: فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها2 و نیز: أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها3 و همانند این آیات، که فروغ و فروز عقل از سیمای قلب نمایان است و قلب همان قوه و چشمه زلال معرفت و ادراک تعریف گردیده است.
در روایات نیز، چنین تعریفی برای قلب شده است، در پرتو آیه: إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ4 در حدیث هشام، امام کاظم علیه السلام میفرماید: «یعنی عقل»(1)؛ و نیز امام صادق میفرماید:
«القلب یتکل علی الکتابه»(2)و نیز روایت هشام بن حکم که قلب را امام و راهبر حواس بدن معرفی مینماید و میگوید:
«... فَإِنَّمَا أَقَامَ اللّهُ الْقَلْبَ لِشَکِّ الْجَوَارِح؟ قَالَ: نَعَمْ؛ قُلْتُ لَابُدَّ مِنَ الْقَلْبِ وَ إِلَّا لَمْ تَسْتَیْقِنْ الْجَوَارِحُ؟ قَالَ نَعَمْ...»(3).
در حدیث مفصل هشام بن حکم از حضرت امام کاظم علیه السلام «عقل» و «قلب» تجلّای یک حقیقت بوده، و آثار و کاربرد و پیامدهای مشترک و هماهنگ دارند(4). هر دو فروغ و فروز «نفس ناطقه قدسیه» میباشند؛ نفسی که امیرالمؤمنین در تبیین آن برای کمیل فرمود: «آن نفس دارای پنج قوه است: فکر، ذکر، دانش، بردباری و حلم و تعالیطلبی»(5).
به هر روی، آفتاب روح قدسی، دو جلوهگاه دارد؛ عقل و قلب، چون چشم عقل بر جمال معبود مینگرد، چشمه عشق از قلب جاری میگردد، پس عقل عاشق میشود و چون اوج آدمیت که تجلی آن در «نفس کلیه الهیه» است به مقام ذات احدیت متوجه میگردد، در آن مقام که جلوهاش: «یا من دل علی ذاته بذاته» میباشد، باز مقام دلیل و دلالت و عقل فروزنده است.
و نیز در حدیث امام صادق در بیان جنود عقل و جهل، این یگانگی و وحدت مشاهده میشود، گویی هر دو تابش و جلوهی یک خورشیدند، اگر به جنود و سربازان این دو لشکر نظاره شود، مشهود است که فرماندهان این سربازان قلب و عقل عملی با هم میباشند، گاهی عقل و گاهی قلب آن سرباز را فرا میخواند.
از این منظر و نگاه آسمانی ادعیه و نیایشهای مأثوری که از ذوات مقدس معصومین علیهم السلام به ما رسیده قابل تحلیل و تبیین است؛ چرا که در آن نیایش طنین فروغ عقل، و عشق دل با هم موج میزند، عقل و عشق در هم تنیدهاند، گویی دلالت و هدایت یک چهره عقل و محبت و عشق چهره دیگر همان گوهر قدسی است، عقل آنگاه که به او مینگرد عاشق است و زلال عشق از قلب سلیم جاری میسازد، و چون به مقام عبد باز میگردد دلیل و برهان است.
این زلال معرفت جاری از آموزههای وحی و سنت است و ادعیه و مناجات ائمه هدی علیهم السلام تجلیگاه آن است.
این نگاه وحدتگرا از آموزههای مکتب امامت است آن ذوات مقدس میان عقل و قلب جدایی نمیدیدند، ولی فلاسفه و عرفا راهی دیگر پیمودهاند، یکی بر مرکب عقل سوار، و چشم قلب را تاریک میبیند، و آن دیگری قلب را افق برین معرفت دانسته و پای استدلالیان را چوبین میداند.
گویند: «بوعلی سینا را با ابوسعید ابوالخیر ملاقاتی رخ داد و پس از آنکه از خلوت بیرون آمدند از ابنسینا سؤال شد ابوسعید را چگونه دیدی؟ گفت آنچه ما میدانیم او میبیند و از ابوسعید پرسیدند شیخالرئیس را چگونه یافتی؟ گفت: به هر جا که من با قدم شهود رفتم این کور را عصازنان آنجا دیدم»(1)
رسالهی لقاءاله، پاورقی، ص 27.
.در نگاه برین و آسمانی مکتب اهلبیت علیهم السلام، میان دل و عقل دیواری نیست بلکه در نگاه توحید محور این مکتب، «موصول» معقول و معقول «موصول» است. از هر دو، فروغ یک حقیقت میدرخشد و آفتاب «معرفةاللّه» از هر دو ساطع و فروزان است.
1) (1)
فاطمه، پس از توحید و تبیین آن به توصیف خداوند متعال میپردازد و در مقام تنزیه باریتعالی صفاتی را از ساحت عظمت او نفی میکند و میگوید:
«أَلْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَبْصَارِ رُؤْیَتُهُ، وَ مِنَ الْأَوْهَامِ الْإحَاطَةُ بِهِ»(1)
بلاغات النساء، ص 23؛ زندگانی فاطمه زهرا علیها السلام، ص 126.
خداوندی که امکان دیدن او نیست، توصیف او برای کسی مقدور نمیباشد و به خیال کسی نمیگنجد.در این فراز فاطمه علیها السلام جلوهای از جلال خدای متعال را نمایان ساخته است. آری
«أَلْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَبْصَارِ رُؤْیَتُهُ»؛ هرگز امکان دیدنش نمیباشد. این حقیقت چون زلال نوری است که در سخنان اهلبیت علیهم السلام جاری است و آموزهی وحی و قرآن است.
امیرالمؤمنین به کرات در توصیف و تقدیس خداوند، موضوع «امتناع رؤیت» را مطرح، و ساحت کبریایی خداوند را از این صفت منزه دانستهاند.
آن حضرت میفرمایند:
«أَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لَا تُدْرِکُهُ الشَّوَاهِدُ، وَ لَا تَحْوِیهِ الْمَشَاهِدُ، وَ لَا تَرَاهُ النَّوَاظِرُ...(2)سپاس خدایی را که حسهای ظاهری او را نتواند دریافت؛ و هیچ جای قرار گرفتن وی را در خود، بر نتواند تافت و دیدها او را نخواهد دید».
در این ستایش آن حضرت در آغاز میفرماید:
«هیچ حس ظاهری او را نمییابد و آنگاه دیده را مطرح فرموده که هرگز آن خورشید بر افق تنگ چشم نمایان نمیگردد».
و نیز آن حضرت میفرماید:
«لَمْ تَرَکَ الْعُیُونُ فَتُخْبِرَ عَنْکَ(3)؛ دیدهها تو را ندیده است تا از تو خبر دهد که تو پیش از هر آفریدهای که خواهد وصف تو گوید».
و نیز آن حضرت میفرماید:
«وَ الظَّاهِرِ لَا بِرُؤْیَةٍ، وَ الْبَاطِنِ لَا بِلِطَافَةٍ(1)
همان، خطبه 152، ص 149.
؛ آشکار است نه پدیدار و نهان است نه ناپدیدار».و نیز آن حضرت میفرماید:
«وَ لَا تُحِیطُ بِهِ الْأَبْصَارُ وَ الْقُلُوبُ(2)؛ و نه دیدهها و نه دلها او را فراگیر است».
و نیز آن حضرت میفرماید:
«أَلْحَمْدُ لِلّهِ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَیْرِ رُؤْیَةٍ...(3)؛ ستایش خدایی را که شناخته است بیآنکه دیده شود».
و نیز آن حضرت میفرماید:
«وَ الرَّادِعُ أَنَاسِیَّ الْأَبْصَارِ عَنْ أَنْ تَنَالَهُ أَوْ تُدْرِکَهُ(4)؛ دیدهها را نگذارد تا بدو تواند رسید، یا عظمت و بزرگی وی را تواند دید».
باری، فروغ حق متجلی است و همهی ملکوت آفرینش را لبریز سا خته، ولی هرگز خدای متعال در دیدهها نگنجد و هیچ حسی را قدرت مشاهده او نیست
«وَ لَا تُدْرِکُهُ الْحَوَاسُّ فَتُحِسَّهُ، وَ لَا تَلْمِسُهُ الْأَیْدِی فَتَمَسَّهُ»(5).
با آن که ناپیداست و لیک، معرفتش فرزوندهترین مهر تابان است.
این حقیقت در نظم بعضی از عارفان ادیب درخشیده و طنین افکن است. ابوسعید ابوالخیر چنین سروده:
ای در طلب تو عالمی در شر و شور نزدیک تو درویش و توانگر همه عور
ای با همه در حدیث و گوش همه کر وی با همه در حضور و چشم همه کور
ای در دل من اصل تمنا همه تو وی در سر من مایهی سودا همه تو
هر چند بروزگار در مینگرم امروز همه تویی و فردا همه تو(1)
دیوان ابوسعید ابوالخیر، ص 45.
و همو سروده است:
ای در دل و جان صورت و معنا همه تو مقصود همه ز دین و دنیا همه تو
هم با همه همدمی و هم بی همه تو ای با همه تو بی همه تو نی همه تو(2)
باری
حجابش ز هر دیده عین ظهور به خلق است نزدیک و از جمله دور
و به قول حافظ:
نه در برابر چشمی نه غایب از نظری نه یاد میکنی از من نه میروی از یاد
این حقیقت که او با همهی ظهور و پیدائیش دیدنی نیست از چراغ عقل نمایان است.
علی علیه السلام میفرماید:
«بِهَا تَجَلّی صَانِعُهَا لِلْعُقُولِ، وَ بِهَا امْتَنَعَ عَنْ نَظَرِ الْعُیُونِ(3)به آفریدهها، آفریننده بر خردها آشکار گردید که آفریننده را هرگز نتوان دید».
به قول شیخ محمود شبستری:
به زیر پردهی هر ذرّه پنهان جمال جانفزای روح جانان
هر آن چیزی که در عالم عیان است چو عکس آفتاب آن جهان است(4)
و در سرودهی فیض چنین آمده:
کردی تجلّی بی نقاب تابانتر از صد آفتاب ما را فکندی در حجاب از ابر استدلالها
آثار خود کردی عیان در گلشن حسن بتان تا سوی حسن بی نشان جانها گشاید بالها
ای فیض بس کن زین انین در صنع صانع را ببین تا آن ز من کز این زمین افتد برون اثقالها(5)
فاطمه علیها السلام در ادامه پیرامون مقام تنزیه میفرماید:
«وَ مِنَ الْأَلْسُنِ صِفَتُهُ»(1)
بلاغات النساء، ص 23؛ زندگانی فاطمه زهرا علیها السلام.
و زبانها را قدرت توصیف او نیست، آری سپاس خدایی را که سخنوران در ستودن و توصیف او بمانند، این گهر از زبان علی شوی فاطمه علیها السلام فرو میریزد:«أَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لَا یَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ»(2).
و نیز آن حضرت میفرماید:
«... وَ لَا یَصِفُهُ لِسَانٌ(3)هیچ زبانی وصف او نتواند».
باری، هیچ زبانی را توان توصیف و ستایش او نیست؛ زیرا:
«لِإفْتِرَاقِ الصَّانِع وَ الْمَصْنُوع، وَ الْحَادِّ وَ الْمَحْدُودِ، وَ الرَّبِّ وَ الْمَرْبُوبِ»(4). سازنده و ساخته از یکدیگر جدایند و فراگیرنده و فرا گرفتن یکسان نیند، و پروردگار و پرورده دو تایند.
کجا در تصور آید، تا زبان پرده از رخ یار برگیرد و در اوهام گنجد، تا در سخن به پایش بیافشاند، هیهات! هرگز مرغ پران اندیشه را بر ساحتش توان پرواز نیست، بدین دلیل هیچ توصیفگر و ستایشگری را توان مدحت او نمیباشد:
در وصف تار مویت یک مو بیان نکردم با آنکه در تکلّم هر موی من زبان شد(5)
و به گفتهی مولوی:
منطقم را کرد ویران وصف تو راه گفتن بسته شد مانده است آه
آه دردت را ندارم محرمی چون علی آه میکنم در قعر چاه
چه بجوشد نی بروید از لبش نی بنالد راز من گردد تباه(6)
باید همانند سعدی با عجز و ناله فریاد زد که:
من در همه قولها فصیحم در وصف شمایل تو اخرس
باری برای تسکین جان و آرامش روان زمزمه کنیم:
ای روی تو آرام دل خلق جهانی بی روی تو شاید که نبینند جهان را
در صورت و معنا که تو داری چه توان گفت حسن تو ز تحسین تو بسته است زبان را(1)
معارف نهجالبلاغه در شعر شاعران، ص 233 به نقل از کلیات سعدی.
و نیز آن حضرت میفرماید:
«وَ مِنَ الْأَوْهَامِ الْإحَاطَةُ بِهِ؛ آری به خیال کسی هم نمیگنجد»(2).
فاطمه علیها السلام در این فراز، نخست فرمود: هرگز با چشم دیده نمیشود. شاید کسی تصور کند که او هرگز دیده نمیشود ولی هستند موجوداتی که دیده نمیشوند ولی توصیفاتشان در زبان جاری میگردد، آن حضرت فرمود: هرگز! هیچ زبانی نمیتواند او را توصیف نماید؛ و زیان کمتر از آن است که مشرق تابان وصف خدا گردد.
اکنون ممکن است در ذهن کسی خطور کند که او دیده نمیشود و به زبان هم توصیف او ممکن نیست، ولی ممکن است در وهم و خیال بگنجد! فاطمه علیها السلام میفرماید: «هرگز! چنین نیست و مرغ وهم و پندار اندیشه کوچکتر از آن است که به آن ساحت پرواز کند».
علی علیه السلام نیز در زلال سخنان حقنمای خود این مقصود را بیان داشته و فرموده است:
«لَا تَقَعُ الْأَوْهَامُ لَهُ عَلی صِفَةٍ(3)نه پندارها برای او صفتی داند و شناسد».
و نیز میفرماید:
«لَا تُقَدِّرُهُ الْأَوْهَامُ بِالْحُدُودِ وَ الْحَرَکَاتِ، وَ لَا بِالْجَوَارِحِ وَ الْأَدَوَاتِ(4)مرغ اندیشه وگمانها نتوانند او را بسنجند به حدها و حرکتها و اندامها و آلتها، نگویند او کی بود و نه تا کی خواهد دوام نمود».
و نیز میفرماید:
«لَمْ تُحِطْ بِهِ الْأَوْهَامُ، بَلْ تَجَلَّی لَهَا بِهَا...(5)وهمها او را فرا نگیرد بلکه برای آنها - در دیگر آفریدهها - جلوه کرد و نمایاند که او را به تصور نتوانند درآورد و داوری را به عهدهی آنها انداخت - تا بدانند که او را هرگز چنان که باید نتوانند شناخت - «.
و نیز میفرماید:
«لَا تَنَالُهُ الْأَوْهَامُ فَتُقَدِّرَهُ، وَ لَا تَتَوَهَّمُهُ الْفِطَنُ فَتُصَوِّرُهُ»(1)
همان، خطبه 186، ص 201.
وهمها او را نرسد تا او را در اندازهای درآورد، و اندیشههای دورس او را درنیابد تا صورتی از وی انگارد».و نیز آن حضرت میفرماید:
«أَلْبَاطِنِ بِجَلَالِ عِزَّتِهِ عَنْ فِکْرِ الْمُتَوَهِّمِینَ(2)و او با بزرگی و ارجمندیش از اندیشه خداوندان و هم برکنار است».
در جملهای علی علیه السلام این حقیقت را مدلل میکند و میفرماید:
«وَ لَا صَمَدَهُ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ وَ تَوَهَّمَهُ(3)و نه قصد او کرده، آن که بدو اشارت نموده و یا به وهمش درآورده است».
شگفتا!
ای چشم خرد حیران در منظر مطبوعت وی دست نظر کوتاه از دامن ادراکت
مولوی نیکو سروده است:
از عدمها سوی هستی هر زمان هست یا رب کاروان در کاروان
فاصله هر دم جمله افکار و عقول نیست گرد و غرق در بحر نغول
در ساحت کبریایی او زمزمهی عارفان چنین است:
ای برتر از آسمان افکار مدهوش تو هست عقل هشیار(4)
ولی آفتاب سخن این عرصه، گفتار علی علیه السلام است.
با نگاهی از منظر گفتار علی در توحید و توصیف خداوند متعال این حقیقت مدلل است، که آن ذات لایزال احدیت هرگز، در وهم و عقل نگنجد و هیچ دیدهای را یارای دیدن او نیست و هیچ زبانی توصیف او را نشاید و چشم عقول از دیدن فروغ عظمتش نابیناست.
خدای بزرگ که: «یگانهاش ندانسته آن که برای او چگونگی انگاشته و به حقیقت او نرسیده، آن که برایش همانندی پنداشته و بدو نپرداخته آن کسی که او را به چیزی همانند ساخته است، و نه قصد او کرده آن که بدو اشارت نموده و یا به وهمش درآورده است.
هر چه به ذات شناخته باشد ساخته است و هر چه به خود بر پا نباشد دیگریاش پرداخته، سازنده است نه با به کار بردن افزار، هر چیز را به اندازه پدید آورده نه با اندیشیدن در کیفیت و مقدار، بینیاز است بیآنکه از چیزی سود برد. با زمانها همراه نیست، و دستافزارها او را یاری ندهد، هستی او بر زمان پیش است و وجودش بر عدم مقدم است، و ازلیت او را آغازی نیست. با نهادن قوّه ادراک در انسان معلوم گردید که او را مرکزی برای ادراک نیست، چه ذات او با ادراک چون دیگر قوههای او، یکی است؛ و از اینکه برخی آفریدهها را ضد دیگری آفرید نبودن ضدّی برای او دانسته شد، و با سازواری که میان چیزها پدید آورد دانسته شد که برای او قرینی تصور نتوان کرد. روشنی را ضد تاریکی قرار داد و سپیدی را ضد سیاهی، و تری را مخالف خشکی، و گرمی را مخالف با سردی نهاد. ناسازواریهای طبیعت را با یکدیگر سازواریدهنده است و جداها از هم را فراهم آورند، و دورها از یکدیگر را نزدیکسازنده، و نزدیکها را جداگرداننده، نه در حدی درآید و نه در شمار آید، که افزارها - جسمی - چون خود را محدود کردن تواند؛ و آلتها به نظر خود اشارت راند... به آفریدهها آفریننده بر خردها آشکار گردید که آفریننده را هرگز نتوان دید، نه آرام است و نه گردان و چگونه چنین بُوَد که خود پدیدآوردنده هر دو آن است؛ و چسان صفتی را که در چیزی آفرید به آفریننده باز تواند گردید، یا چیزی در آن پدید گردد که آن چیز را خود پدید گردانید؛ که اگر چنین بُوَد دگرگونی گیرد و کنه او تجزیه پذیرد، آنگاه نتوان گفت ازلی است - چه با دیگر ممکنات یکی است - و اگر او را پشت سری بود - به ناچار - پیش روی هم باید، پس ناقص بود در این حال و نیازش بود به کمال و نشانه مخلوق در آن آشکار،... خدایی که نه دگرگون شود، نه جای به جای، و نه روا بود که پنهان شود. نزاید تا خود زادهی چیزی بود و نزاده است تا وجود او به زمان محدود گردد. برتر است از آنکه او را پسرانی بود و منزه از آن است که با زنان بیارمد. وهمها به او نرسد تا او را در اندازهای درآورد و اندیشهی دور رس او را در نیابد تا صورتی از وی انگارد. حسها بدان نتواند رسید و دستها او را نتواند سایید، بر نگردد به هیچ حال و دگرگون نشود در احوال، شب و روز کهنهاش نگرداند و تاریکی و روشنی تغییرش نتواند... و نه گویند اورا کرانه و نهایتی است، و نه معدوم گردد و نه هستی او را مدتی است، نه چیزی
آن را در خود بگنجاند تا بالایش برد یا فرودش آرد و نه چیزیاش بردارد تا کجش سازد یا راستش نگهدارد، نه در چیزی درون است و نه برون از آن...»(1)
نهجالبلاغه، دکتر شهیدی، ص 200-201.
.اقیانوسی مواج آفرین، با طنین خود عظمت و جلال او را فریاد میزند، و همه چیز را پیوسته و دلبستهی ذات حضرت حق می داند و با هزاران زبان زمزمه میکند و همان ترجمان سخن علی را میگوید: که آن حضرت فرمود:
«فَلَا شَیْءَ إِلَّا اللّهُ الوَاحِدُ القَهَّارُ الَّذِی إِلَیْهِ مَصِیرُ جَمیعِ الْأُموُرِ»(2).
خداست و خلق جز نور خدا نیست ولی زو نور او هرگز جدا نیست
حق است و نور حق چیزی دگر نیست بباید گفت حق، جز حق دگر کیست
اگر آن نور را صورت هزار است ولی در پرده یک صورت نگار است(3)
باید همصدا با هاتف سرود:
که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا إله إلّا هو(4)
و همه او را میخوانند و میجویند و ستایشگر اویند
سنایی میگوید:
هستها تحت قدرت اویند همه با او و او همی جویند(5)
و در این دریای بیکران آفرینش که مجموعهای از اضداد است، چه طنین هماهنگی ایجاد کرده که گویای آن است که برای ذات اقدس الهی ضدی نیست. مولوی میگوید:
پس نهانیها به ضد پیدا شود چون که حق را نیست ضد پنهان شود
پس به ضد نور دانستی تو نور ضد ضد را مینماید در صدور
نور حق را نیست ضدی در وجود تا به ضد او را توان پیدا نمود(6)
علی علیه السلام فرمود:
«وَ بِمُضَادَّتِهِ بَیْنَ الْأُمُورِ عُرِفَ أَنْ لَا ضِدَّ لَهُ»(1)
نهجالبلاغه، خطبه 186، ص 200.
و در نظم شبستری چنین آمده:
ظهور جملهی اشیاء به ضد است ولی حق را نه مانند و نه نِدّ است(2)
سبحان اللّه چه بگویم و چه میتوان گفت دلبرا
تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب کاین مدح آفتاب نه تعظیم شأن تست(3)
علی علیه السلام در خطبههای دیگرش نیز به ستایش و توحید و تنزیه ذات اقدس الهی پرداخته و زلال معرفةاللّه را بر جان جاری ساخته است.
آن حضرت میفرماید:
«و گواهی میدهم که خدایی نیست جز خدای یکتا، که بیانباز است و بیهمتا، آغاز اوست که پیش از او چیزی نیست، انجام اوست و نامنتهی است، نه پندارها برای او صتفی داند و نه خردها اثبات چگونگی برای او تواند، نه تجزیهبردار است و نه تبعیضپذیر، و نه دیدهها و دلها او را فراگیر است»(4).
کی عقل به سر حد جمال تو رسد بی جان به سراچهی وصال تو رسد
گر جملهی ذرات جهان دیده شود ممکن نشود که بر جمال تو رسد(5)
و نیز میفرماید:
«سپاس خدای را که شناخته است بیآنکه دیده شود؛ و آفریننده است بیآنکه اندیشهای به کار برد. بود، و کار جهان را اداره مینمود؛ هنگامی که نه از آسمان نشانی بود و نه از ستارگان؛ نه از فلک توی بر توی، که در شدن در آن نتوان، نه شبی تیره فام، نه دریایی آرام، نه کوهی با راههای گشاده، و نه درّهای پیچ و خم در آن افتاده، نه زمینی گسترنده و نه آفریدهای بر روی آن رونده، او پدیدآرنده آفریدگان و وارث همگان است...»(6).
و نیز آن حضرت میفرماید:
«برتر و بزرگ است خدایی که اندیشههای ژرفنگر به کفه شناخت او نرسد و حدس زیرکیها حقیقت او را درنیابد، اول است که نهایتش نیست تا به پایان رسد و آخری ندارد تا سپری گردد»(1)
همان، خطبه 94، ص 86-87.
.خورشید را حاجب تویی امید را واجب تویی مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا
و به گفته اسرارنامه:
یکی اول که پیشانی ندارد یکی آخر که پایانی ندارد
فروغ معرفتاللّه و ستایش و توحید و تنزیه خداوند در این خطبه میدرخشد. آن حضرت میفرماید: سپاس خدایی راست که آفرینندهی بندگان است، و گسترانندهی زمین. و روان کننده آب در زمینهای پست و رویانندهی گیاه در بلندیها و دشتهای فرازین. اول او را آغاز نیست و بقای او سپری ناشدنی است. او اول است همیشه و جاودان و پایدار است بیمدت و زمان. پیشانیها برای او به خاک سوده است و لبها یگانگی او را ورد خود نموده است. هنگام آفرینش هر چیز، حدی برای آن معین داشت تا خود بیحد نماید، و همانندی برایش نتوان انگاشت. گمانها او را سنجیدن نتواند، به حدها و حرکتها و اندامها و آلتها. نگویند او کی بود و نه تا کی خواهد دوام نمود. پیداست و نگویند از چه عیان است، نهان است و نگویند در چه پنهان است. کالبد نیست تا او را نهایتی بود، در پرده نیست تا فرا گرفته شود به هر چیز نزدیک است نه بدانها چسبیده، و از آنها دور است نه جدا و بریده... پیش از هر نهایت و مدت است که در نظر آرند، و مقدم است بر هر چه در ضبط گیرند و شمارند، برتر از حدی است که پدیدکنندگان حد برای او انگارند، و اندازهها و قطرها که برای او پندارند، و جایگاهها که در آن استوار نمیشمارند، چه حد و اندازه آفریده او را شایسته است و به غیر او منسوب و جز او را بایسته است، آنچه آفریده مادهای نبود که ازلی است و نه از نمونههایی که ابدی است؛ بلکه آفرید آنچه را آفرید و حد آن را بر پا داشت و صورت داد آنچه را داد و در نیکوترین صورتش نگاشت هیچ چیز از فرمان او سر بر نتابد و او از طاعت چیزی سودی نیابد، علم او به مردگانی که رفتهاند همچون علم او به زندگانی است که ماندهاند: و علم او به آسمانهای برین چون علم اوست به زمین فرودین»(2).
سعدی:
جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم صانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم
و همو سروده:
اول دفتر به نام ایزد دانا صانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
به هر روی، ملکوت همهی اشیاء به دست اوست، در نطفهای زیباترین صورت ترسیم نمود، و از ذره تا کهکشان لبریز از فیض جود اوست، همه اوست و به سوی او در حرکت است و جهان مجموعهای زیبا و نیکوست و به گفته شبستری:
بدان کایزد تعالی خالق اوست ز نیکو هر چه صادر گشت نیکوست
و همه فرمانبر اویند:
این جهان و آن جهان هر دو غلام امر تو گر نخواهی بر همش زن ور همی خواهی بدار
نگاه به این آفرینش بدیع و صنع بینظیر است که موجب عبرت و اعجاب انسان میگردد و عاجزانه زمزمه میکند:
سر انگشت تحیّر بگزدعقل به دندان چون تأمل کند این صورت انگشت نما را
باری، آن حضرت در ادامهی نگاه عرفانی خود میفرماید: «هیچ کاری او را از - کاری - باز نمیدارد، و گذشت زمان در او دگرگونی نیارد. هیچ جا گنجایش وی را ندارد، و هیچ زبانی وصف او نیارد؛ و از علم او پنهان نیست شمار قطرههای باران و نه ستارگان آسمان و نه آن خاکریزهها که باد با خود به هوا بردارد و نه موری که بر سنگی صاف پای گذارد، و نه آرام جای مورچهای - خرد و باریک - در شبی سیاه و تاریک. میداند جای افتادن برگهای درختان را، و آهسته باز و بسته شدن دیدگان را. و گواهی میدهم که جز خدای یکتا خدایی نیست و او را همانند و همتایی نیست، نه در یکتایی او جای گمان است و نه دین او پوشیده و نهان است، نه آفرینش موجودات را - به دست قدرت او - انکار توان کرد، - نه بندگی او، چنان که وی را شاید توان به جای آورد -؛ گواهی است که نیت او راست است و درون او پاک - از عیب و عار -، یقین وی بیآمیغ و ترازوی او گرانبار...»(1)
همان، خطبه 178، ص 186.
.1) (1)
و نیز آن حضرت میفرماید: «ستایش خدای را که به سوی اوست بازگشتن آفریدگان، و پایان کارهای - جهان -. او را سپاس میگوییم بر احسان وی که فراوان است و برهان او که رخشان است، و بخشش او که افزون است و نعمت او که از - اندازه برون است -. ستایشی که حق او را گزارد و سپاس او را به جای آورد و به پاداش او نزدیککننده باشد...»(1)
همان، خطبه 183، ص 189.
.و نیز آن حضرت میفرماید: «ستایش خدایی را که شناخته است بیآنکه دیده شود؛ و آفریننده است بیآنکه رنجی برد، خلایق را به نیروی خود بیافرید و مهتران با چیرگی در بند بندگی کشید، و بزرگان را با بخشش خویش مهتری بخشید؛ و اوست که آفریدهی خود را در این جهان ساکن گرداند، و پیامبرانش را بر جن و انس برانگیزاند...»(2).
آینهی آفرینش تجلی عظمت اوست، و با سیر در بیکرانههای جهان و جان زلال عشق و معرفت به او را در جان جاری میسازد. چه نیکو سروده است عطار:
چون دمی در گل دمد آدم کند و ز کف و دودی همه عالم کند(3)
و بازتاب و فروغ این حقیقت در شعر مولانا چنین منعکس گشته:
دم او جان دهدت روز نفخت بپذیر کار او کن فیکون است نه موقوف علل(4)
و نیز آن حضرت میفرماید: «سپاس خدایی را که حسهای ظاهری او را نتواند دریافت؛ و هیچ جای فرا گرفتن وی را در خود برنتواند تافت. دیدهها او را نخواهد دید، و پوششها وی را نتواند پوشید. به حادث بودن آفریدههایش، قدیم بودن خود را بیاندارنده است؛ و با پدید آوردن مخلوقاتش، هستی خویش را نماینده، و با همانند بودن آنان به یکدیگر بیهمانندی خود را نشاندهنده. خدایی که در وعدهی خود راستگفتار است و از ستم کردن بر بندگان به دور و به کنار. با آفریدگانش به داد کار کند، و در حکم خود بر آنان با عدل رفتار کند. نوپدید بودن موجودات گواه است که او همیشه بوده است و نشان عجزی که در آفریدهها نهاده توانایی او را نموده است؛ و به نیست شدنی که آفریدگان را از آن ناچار ساخته، دلیل آرد که خود پاینده است. یگانه است نه به شمار؛ همیشه است و به خود پایدار، بر پاست نه با نگاهدار.
ذهنها او را - از روی اوصاف - نشناسد و به درک او نرسد؛ و - نشان خلقت او - هر جا بر وجود وی گواهی دهد، نه آنکه او تنها در آنجا بود. وهمها او را فرا نگیرد، بلکه برای آنها - در دیگر آفریدهها - جلوه کرد و نمایاند که او را به تصور نتوانند در آورد؛ و داوری را به عهده آنها انداخت. او نه بزرگی است دارای درازا و پهنا و ژرفا گردیده، و درازا و پهنا و ژرفا او را دارای جسمی بزرگ گردانیده، و نه تناوری است حدها آن را به نهایت رسانیده، و کالبدی ستبرش گردانیده، بلکه بزرگی او در مقام و رتبت است و عظمت او در قدرت و سلطنت»(1)
همان، خطبه 185، ص 197.
.چه نیکو سروده است:
اهل دل بینند در هر ذرّه از حق جلوهای هر دم ایشان را به رخسارش نگاهی دیگر است
عاقلان جویند حق را در برون خویشتن عاشقان را از درون با دوست راهی دیگر است
عاشقان را در درون جان ز شوقش ناله است هر نفس کایشان زنند آن دود آهی دیگر است(2)
و باید چون مولانا زمزمه کرد:
عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان هر دم تجلی میرسد بر میشکافد کوه را
یک پاره اخضر میشود یک پاره عبهر میشود یک پاره گوهر میشود یک پاره لعل و کهربا(3)
و سخنان دیگر...
به هر روی، ستیغ و افق برین این گفتار آسمانی در توصیف و توحید خداوند متعال، و نیز در تنزیه ساحت کبریایی حق، خطبه نخست نهجالبلاغه است که از آن تجلیات معرفةاللّه ساطع و فروزان است آن حضرت چنین میفرماید: «سپاس خدایی را که سخنوران در ستودن او بمانند و شمارگران، شمردن نعمتهای او ندانند، و کوشندگان، حق او را گزاردن نتوانند. خدایی که پای اندیشهی تیزگام در راه شناسایی او لنگ است و سر فکرت ژرف رو به دریای معرفتش بر سنگ. صفتهای او تعریف ناشدنی است و به وصف درنیامدنی، و در وقت ناگنجیدنی، و به زمانی مخصوص نابودنی. به قدرتش خلایق را بیافرید و به رحمتش بادها را بپراکنید و با کوهها لرزهی زمین را در مهار کشید(4).
سرلوحهی دین شناختن اوست؛ و درست شناختن او، باور داشتن او، و درست باور داشتن او، یگانه انگاشتن او؛ و یگانه انگاشتن، او را به سزا اطاعت نمودن؛ و به سزا اطاعت نمودن او، صفتها را از او زدودن، چه هر صفتی گواه است که با موصوف دو تاست و هر موصوف نشان دهد که از صفت جداست، پس هر که پاک خدای را با صفتی همراه دارند او را با قرینی پیوسته و آن که با قرینش بپیوندد، دو تایش دانسته و آن که دو تایش خواند، جزءجزءاش داند؛ و آن که او را جزءجزء داند، او را نداند، و آن که او را نداند در جهتش نشاند؛ و آن که در جهتش نشاند محدودش انگارد؛ و آن که محدودش انگارد، معدودش شمارد. و آن که گوید در کجاست؟ در چیزیش درآرد؛ و آن که گوید فراز چه چیزی است؟ دیگر جایها را از او خالی دارد. با هر چیز هست و همنشین و یار آن نیست، و چیزی نیست که از او تهی است. هر چه خواهد پدید آرد و نیازی به جنبش و وسیلت ندارد. از ازل بیناست و تا به ابد یکتاست، دمسازی نداشته است تا از آن جدا افتد و بترسد که تنهاست»(1)
همان، خطبه 1، ص 2-3.
.آنچه از گهرهای تابان از لبان علی علیه السلام ساطع گردید در واقع ترجمانی از قرآن کریم است.
به راستی این دریای بیکران معرفت توحیدی از چه آبشاری جاری است و این رود نور از چه سرچشمهای میجوشد، این مفاهیم بلند عرشی که از زبان علی علیه السلام ساطع است، مفاهیمی در بیان توحید، و ستایش خداوند، تسبیح و تنزیه او و بیان اتقان و حکمت در آفرینش خداوند؟
آیا به جز از بارش وحی بر جان علی علیه السلام است، این آموزهها، جز ترجمانی از آیات قرآن کریم است. این فروغ توحیدی به جز از تابش نور وحی بر جان علی میدرخشد. آری، زلال وحی و جان علی از یکسو و تربیت رسول خدا، این واژگان آسمانی را میآفریند.
قرآن سرچشمه این نور و آفتاب این تابش است.
قرآن حکیم و نور آشکاری که: «نوشته در علم پروردگار، که نوری است رخشان، و چراغی است فروزان و دستورهایش روشن و عیان تا گرد دودلی از دلها بزداید و با دلیل و حجت ملزم فرماید»(2).
امیرالمؤمنین علیه السلام خود این سرچشمه را معرفی میکند. آن حضرت در پاسخ شخصی که از او پرسید خدا را چنان وصف کن که گویی آشکارا او را میبیند، آن حضرت در خشم شد و توصیفی از خداوند به این شرح بیان کرد: «سپاس خدایی را که نابخشیدن و بخل ورزیدن بر مال او نیفزاید و دهش و بخشش او را مستمند ننماید...، اولی است که آغازی ندارد تا پیش از او چیزی بود؛ و آخری است که پایانش نیست تا تصور چیزی پس از او رود، دیدهها را نگذارد تا بدو تواند رسید، یا عظمت و بزرگی وی را تواند دید. روزگار بر او نگذشته تا دگرگون شود در جایی نبوده تا به جای دیگر رود، اگر ببخشد آنچه از کانهای کوهستان برآید، و صدفهای دریاها بدان دهان گشاید، از سیم و زر ناب، برآورده از زمین و مروارید غلطان و مرجان دستچین در بخشش او اثری نگذارد و خزانهی گستردهی وی را به پایان نیارد...(1)
همان، خطبه 91، ص 74.
در ادامه حضرت میفرماید:
«فَانْظُرْ أَیُّهَا السَّائِلُ فَمَا دَلَّکَ الْقُرْآنُ عَلَیْهِ مِنْ صِفَتِهِ فَائ ْ
تَمَّ بِهِ، وَ اسْتَضِیءْ بِنُورِ هِدَایَتِهِ...»(2)پس ای پرسشگر بیندیش! و آنچه قرآن از وصف پروردگار به تو مینماید بپذیر و نور هدایت قرآن را چراغ راه خود گیر. و از آنچه شیطان تو را به دانستن آن وا میدارد و کتاب خدا آن را بر تو واجب نمیشمارد و در سنت رسول و ائمه هدی علیهم السلام نشانی ندارد دست بدار و علم او را به خدا واگذار؛
بدان کسانی در علم دین استوارند که اعتراف به نادانی بینیازشان کرده است؛ تا نا اندیشیده پا در میان گذارند و فهم آنچه را در پس پردههای غیب نهان است آسان انگارند، لا جرم به نادانی خود در فهم آن معینهای پوشیده اقرار آرند و خدا این اعتراف آنان را به ناتوانی در رسیدن بدانچه نمیدانند ستوده است. و ژرف نگریستن آنان را در فهم آنچه بدان تکلیف ندارند راسخ بودن در علم فرموده است.
پس:
«فَاقْتَصِرْ عَلی ذَلِکَ، وَ لَا تُقَدِّرْ عَظَمَةَ اللّهِ سُبْحَانَهُ عَلی قَدْرِ عَقْلِکَ فَتَکُونَ مِنَ الْهَالِکِینَ»(3)بدین بس کن و بزرگی خدای سبحان را با میزان خرد خود مسنج، تا از تباهکنندگان مباشی.
مگر میشود او را شناخت هرگز!
علی علیه السلام در ادامه میفرمایند:
«هُوَ الْقَادِرُ الَّذِی إذَا ارْتَمَتِ الْأَوْهَامُ لِتُدْرِکَ مُنْقَطَعَ قُدْرَتِهِ، وَ حَاوَلَ الْفِکْرُ...؛ او توانایی است که اگر وهم ما چون تیر پران شود تا خود را به سرحد قدرت او رساند، و اندیشه مبرا از وسوسه بکوشد تا سمند فکرت به ژرفای غیب ملکوتش براند و دلها خود را در راهِ شناختِ صفاتِ او سرگشته و شیدا گرداند و باریکاندیشی خرد خواهد تا به صفات او نرسیده ذات وی را داند، دست قدرت بازش گرداند. چه خواهد پردههای تاریک غیب را درد، و راه به ساحت خدای بیعیب برد، آنگاه پیشانی خورده باز گردد و به خُردی خود اعتراف کند که: «ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست؛ با بیراهه رفتن او را چنان که باید نتوان شناخت و خداوندان اندیشه صورتی از جلال او را در خاطر خویش نتوانند پرداخت»(1)
همان.
.امام صادق علیه السلام نیز در این رابطه میفرماید:
«فَاعْلَمْ رَحِمَکَ اللّهُ أَنَّ الْمَذْهَبَ الصَّحِیحَ فِی التَّوحِیدِ مَا نَزَِلَ بِهِ الْقُرآنِ مِنْ صِفَاتِ اللِّه جَلَّ وَ عزَّ...»(2).
به هر روی، فروغ خداشناسی را باید از مشرق قرآن نازل بر قلب رسول و جاری در جان علی علیه السلام و فرزندان معصومش نگریست»(3).
اگر طنین توحید و یگانهپرستی در سخنان علی علیه السلام موج میزند؛ چون علی با قرآن است. رسول خدا فرمود:
«عَلیٌ مَعَ الْقُرآنِ وَ الْقُرآنُ مَعَهُ...»(4). این تجلیات قرآن کریم است.
این سوره توحید است(5)که مقام احدیت را بیان میدارند و این آیه قرآن است:
اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ6.
و نیز: اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ7.
و نیز: وَ هُوَ اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولی وَ الْآخِرَةِ1.
و نیز: شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً2.
و صدها آیه دیگر؛ که فروغ توحید و اخلاص و نفی صفات از آن ساطع است.
علی علیه السلام و فرزندان معصومش از این زمزم آسمانی نوشیدند و سخنان آن ذوات مقدس در خداشناسی ترجمان قرآن است. اگر در سخنان علی علیه السلام ازلیت و ابدیت، قدرت و حکمت، علم و حیات، اراده و درک و همهی صفات ثبوتی و سلبی آنگونه درخشیده است چون علی علیه السلام عالم به وحی است، ظاهر و باطنش را میداند و درخشش اسماء و صفات جمال و جلال خدا از این افق اعلا بر روح علی علیه السلام جلوه کرده است، آری، تابش آیات قرآن بر جان علی چنین آفتابی را نمایان میکند، او که در یک سخنی که رسول خدا با او گفت امام صادق فرمود: «هزار باب علم بر جان علی گشوده گردید که از هر بابی هزار باب دیگر باز میشد»(1).
سبحان اللّه!
وحی و سخن خداوند بر این جان آسمانی چه افق اعلایی را میگشاید، باید گفت که به جز خودش و رسول خدا صلی الله علیه و آله و خدای متعال کسی نداند.
باری، خدای متعال، ازلی و ابدی است، ظاهر و باطن است، با همه چیز هست به هر جا که نظر کنید جلوهای از اوست، مثل و همانند ندارد و صفات دیگر، که قرآن برای خداوند معرفی میکند چون:
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ4
و فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ5 و لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ6.
از آنچه از سخنان مولی در توصیف خداوند گذشت این مفاهیم قرآنی تفسیر و تبیین گردید، و اینک سخنان فاطمه که فرمود:
«أَلْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَبْصَارِ رُؤْیَتُهُ، وَ مِنَ الْأَلْسُنِ
1) (3) اصول کافی، ج 1؛ کتاب الحجة، ص 345، ح 1.
صِفَتُهُ وَ مِنَ الْأَوْهَامِ الْإحَاطَةُ بِهِ»(1)
بلاغات النساء، ص 23؛ زندگانی فاطمه زهرا علیها السلام، ص 126.
نفی این صفات از ساحت کبریایی، زلال قرآن است، که از دو سرچشمه این زلال میجوشد و مدلّل میگردد:نخست، آن که خدایی با آن عظمت، که فهم اوصافش بر خردمندان بزرگ ممکن نیست و جلوهای از آن حقیقت در سخنان علی علیه السلام تایید و تفسیری از آیات قرآن را که در وصف خدا و بیان اسمای الهی است به نمایش گذاشت؛ آیا این خداوند با عظمت در دیدهها گنجد و یا زبانها بتوانند توصیفش کنند و یا مرغ وهم و خیال بر آستان قدسش پرواز کند؟ هرگز! افق برین دیگری که در قرآن تابش نفی این صفات از آن نمایان است آیاتی همانند این آیه: لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ2 ؛ دیدگان او را درک نمیکند ولی او دیدگان را درک میکند و او لطیف و داناست که به صراحت دلالت میکند که خدای متعال با دیدگان دیده نمیشود. و نیز آیاتی چون: وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً3 و لا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّ بِما شاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ4 و لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ5.
این آیات، مجموعه این صفات را از ساحت کبریایی حق میزدایند. باری علی علیه السلام میفرماید:
«وَ لا صَمَدَهُ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ وَ تَوَهَّمَهُ»(2)او فراتر و برتر از آن است که به سوی او قصد شود و به او اشاره گردد.
این حقیقت در روایت صفوان از امام هشتم به خوبی گزارش گردیده است.
در این روایت از صفوان چنین گزارش شده که ابوقرّه از من درخواست نمود که او را به محضر امام رضا علیه السلام ببرم، او را بردم، ابوقرّه گفت روایت از شما رسیده که خداوند متعال دیدار و کلام را میان دو پیامبر تقسیم نمود سخن از آن موسی بن عمران گردید و کلیم شد و
دیدار نصیب محمد شد حضرت رضا علیه السلام فرمودند: (1)
اصول کافی، ج 1؛ کتاب التوحید، باب فی ابطال الرُّؤیة، ص 128، ح 2.
«اگر سخن چنین است پس آن کسی که از طرف خدا به جن و بشر ابلاغ نمود: لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ... وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً و لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ2».آیا این رسول خدا نبود که این آیات را بر مردم خواند، ابوقره گفت بلی. امام فرمود: «چگونه ممکن است روایتی به شخصی همانند رسول خدا نسبت داده شود که مخالف قرآن باشد، او در قرآن «لا تدرکه الابصار» گوید و...
شگفتا! او خود مدعی باشد که من خدا را با چشم دیدهام و به او احاطه علمی پیدا کردم و او بصورت انسان بود «و هو علی صورة البشر» و آنچه را خود رسول او بوده و از سوی خداوند به مردم ابلاغ کرده است مردود اعلام کند؟! آیا شما شرم و حیا نمیکنید که چنین نسبتی را به رسول خدا روا میدارید. زندیقیان چنین اهانتی را به رسول خدا روا نداشتند که او خود پیامی بیاورد و سپس بر خلاف آن بگوید. ابوقرّه گفت خدا فرموده است:
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری3.
او را موقع فرود آمدن دید... امام علیه السلام پاسخی دادند که خلاصه آن این است افق این سه آیه یکی است:
ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی * أَ فَتُمارُونَهُ عَلی ما یَری * وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری4.
قلب پیامبر در آنچه دیده بود صادق بود، سپس آنچه را دیده بود به روشنی خبر داد چه دیده بود این آیه آن را بیان میدارد:
لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری5 ؛ او آیات و نشانههای خدا را دیده بود و آیات و نشانههای خداوند غیر خدا هستند بنابر این وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری مصداق همان حقیقت کلی است که آن آیه بیان میدارد که او آیات خداوند را بار دیگر هنگام فرود آمدن مشاهده کرد ابوقرّه گفت آیا این گونه روایات را تکذیب میکنید؟
1) (1)
امام رضا علیه السلام فرمود:
«هر روایتی که مخالف قرآن باشد تکذیب میکنم»(1)
اصول کافی، ج 1، کتاب التوحید، ص 95، ح 2.
.بنابراین آیات دیگری همانند:
وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ2 ؛ صورتها در «روز قیامت» در شادمانی و مسرت هستند و نگاه کنند به پروردگارشان؛
و نیز: وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا3 ؛
و نیز یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ4 و همانند این آیات، باید از نگاه و منظر آیات محکم قرآن در تعریف و توصیف یکتای بیهمتا تحلیل و تفسیر گردند.
بدون شک ظاهر این آیات مقصود نیست؛ چرا که مفهوم ظاهری این آیات با محتوای دهها آیه محکم که در توحید و توصیف ذات اقدس الهی نازل گردیده است ناسازگار است و
عقل نیز که آینهی معرفت الهی است این ظواهر را نمیپذیرد پس باید در پرتو آیات دیگر و تحلیل عقلانی تفسیر و تبیین گردند.
به هر روی، پروردگار یکتا و بیهمتاست، شبیه و نظیر ندارد. فروغ علم به او نرسد.
امام باقر علیه السلام در تبیین این حقیقت فرمود:
«... هل سمی عالماً و قادراً إلا أنّه وهب العلم للعلماء و القدرة للقادرین...؛ راهی برای درک و معرفت نحوهی قدرت خدا نیست، چه اینکه خدای متعال به عالمان علم و به نیرومندان قدرت داد و هر آنچه در افکارتان راجع به ذات ربوبی از معانی بسیار دقیق آید همان مخلوق و پدیده فکر شماست و به خودتان برمیگردد»(2).
آفریدگار بزرگ بخشنده زندگی و تقدیرکنندهی مرگ است و اندیشهها در مقابل عظمت پروردگار مانند مورچهی بسیار کوچکی است که برای خدا تصور دو شاخک میکند، زیرا کمال در نزد آن حشره داشتن دو شاخک است و به خیال او نداشتن آن دو شاخک عیب و نقصان
است و حال دانشمندان در وصف خدای متعال چنین است، آنان آنچه در عظمت خدای سبحان توصیف میکنند مانند پندار همان مورچه است و باید به خدا پناه برد»(1)
همان، ص 260.
.از رسول اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده که آن حضرت فرمود:
«إنَّ اللّهَ لَا یُشْبِهُ شَیْئاً وَ لَا یُشْبِهُهُ شَیْءٌ وَ کُلُّ مَا وَقَعَ فِی الْوَهْمِ فَهُوَ بِخِلَافِه(2)آفریدگار جهان همانند ندارد و هیچ چیز به او شبیه نیست و هر آنچه که در فکر آید او فراتر و برتر است».
خلاصه کلام ذات اقدس الهی، با چشم دیده نشود، و هرگز مرغ وهم و خیال به او نرسد و به زبان توصیف و ثنای او نگنجد، چون زبان تجلیگاه اندیشه است، آنچه در اندیشه تصور شود، زبان آن را آشکار نماید، و لیک کدام فکری به او رسد، و لا جرم کدام زبانی بتواند توصیف و ستایش او کند، او همانگونه است که خود ثنای خویش گفته است:
«أَُنْتَ کَما أَثْنَیْتَ عَلی نَفْسِکَ»(3).
خدایی با این توصیف، علم و قدرت و حکمتش بینهایت است، گویی فاطمه علیها السلام در این تنزیه و تقدیس ساحت الهی، پرتوی از فلسفه آفرینش را بیان میکند؛ زیرا چنین آفریدگاری بیهمتا، آفرینش و صنع او بدیع و بیمانند است. اکنون پس از اشارهای به فلسفه آفرینش میطلبد چگونگی و کیفیت آفرینش را بیان دارد از این منظر، فاطمه در این فراز به خلقت عالم آفریدهها پرداخته و چنین میگوید:
«إِبْتَدَعَ الْأَشْیَاءَ لَا مِنْ شَیْءٍ کَانَ قَبْلَهَا، وَ أَنْشَأَها بِلَا احْتِتذاءِ أَمْثِلَتةٍ امْتَثَلَها، کَوَّنَهَا بِقُدْرَتِهِ، وَ ذَرَأَهَا بِمَشِیَّتِهِ، مِنْ غَیْرِ حَاجَةٍٍ مِنْهُ إٍلی تَکْوِینِهَا، وَ لَا فَائِدَةٍٍ لَهُ فِی تَصْوِیرِهَا، إٍلَّا تَثْبِیتاً لِحِکْمَتِهِ، وَ تَنْبِیهاً عَلی طَاعَتِهِ، وَ إٍظْهَاراً لِقُدْرَتِهِ، وَ دَلَالَةً عَلی رُبُوبِیَّتِهِ، وَ تَعَبُّداً لِبَرِیَّتِهِ، وَ إعْزَازاً لِدَعْوَتِهِ؛ ثُمَّ جَعَلَ الثَّوَابَ عَلی طَاعَتِهِ، وَ وَضَعَ الْعِقَابَ عَلی مَعْصِیَتِهِ، ذِیَادَةً لِعِبَادِهِ عَنْ نَقِمَتِهِ، وَ حِیَاشَةً لَهُمْ إِلی جَنَّتِهِ(1)
فرازی از خطبه.
خداوندی که تمام اشیاء را بدون آنکه چیزی قبل از آنان باشد آفریده است و بیآنکه از نمونههایی پیروی کرده باشد آنان را خلعت وجود آراسته؛ آفریدگاری که همه پدیدهها را به قدرت خویش آفرید و به ارادهی خود آنان را خلق و پراکنده ساخت، بدون نیازی به آفرینش آنان، و کسب فایدهای که به او باز گردد؛ بلکه علت آفرینش آن بود که حکمت خویش را آشکار نماید و آنان را به اطاعت خود متوجه سازد و فروغ قدرت خویش بنمایاند، و دلیل بر ربوبیتش اقامه کند، خلق را به عبادت خود بخواند و به دعوت خود عزّت و غلبه بخشد، به انگیزه اطاعت و فرمانبری خویش پاداش را بر اطاعت مقرر ساخت و به پاس دوری از معصیت و گناه عقاب و عذاب را بر نافرمانی قرار داد تا بندگان به دلیل فرمانبری به سوی بهشت شتابان گردند و از عذابش دور شوند».1) (1)
این فراز، ترجمانی از دهها آیهی قرآن کریم است. یادگار نبوت در این قسمت از سخنان خود عطر گلواژههای قرآن را میپراکند و پرتوی از آیات قرآن را به بصیرت جانها جاری میسازد.
این مفاهیم عرشی، افزون بر آنکه چگونگی آفرینش، حکمت در آفرینش، هدف از آفرینش، تجلی ربوبیت، مقام بندگی، پاداش و عقاب را تبیین مینماید، باز در مقام توصیف و ستایش مقام خداوندی است و پرتوی از جمال دو صفت از صفات ثبوتی آفریدگار متعال را نمایان میسازد. آری خداوند متعال قادر و مرید است.
به هر روی فاطمه علیها السلام در این گفتار دو افق میگشاید، نخست افقی که از آن فروغ خداشناسی میدرخشد و آنگاه به توصیف نگارستان آفرینش میپردازد.
«إبْتَدَعَ الْأشْیَاءَ لَا مِنْ شَیْءٍ کَانَ قَبْلَهَا»
خورشید جود و هستیبخش آفریدگار از مشرق صفات حسنای او تجلی کرده و بر عدمستان تاریک، نور وجود افشانده و قامت ماهیات معدومه را به خلعت وجود ممکن آراسته است.
آفرینش بدیع و آغازین او بدون هیچگونه الگو و نمونهای که از آن پیروی کرده باشد رخ مینمایاند.
او خود میفرماید:
بَدِیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِذا قَضی أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ1 ؛
«اوست که آسمانها و زمین را بدون الگو آفرید و چون فرمانش بر چیزی تعلق گیرد میفرماید باش، پس هست میشود».
و نیز میفرماید:
بَدِیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ...2 ؛
«او آفریدگار آسمانها و زمین است چگونه او را فرزندی باشد؟!...».
افزون بر اینکه آفرینش بدیع و بدون نمونه بوده، بسیار زیباست، این حقیقت نیز از وا ژه بدیع نمایان است، چون بدیع از اسماء حسنای الهی است، پس آفرینش جلوهای از جمال الهی است، البته از سه مفهوم «خَلَقَ»، «فَطَرَ»(1)
معجم مفردات الفاظ القرآن، الراغب الاصفهانی، ص 158 و 396.
و «أَنشَأَ» نیز همین دو افق نمایان است یعنی هم بر خلقت و آفرینش آغازین و هم بر زیبایی جهان ممکن؛ واژهی «خلق» نیز چنین پیام و پیامدی دارد. دهها آیه در این واژه و مشتقات آن آفرینش جهان را تعریف و ساحت قدسی آفریدگار را میستاید همانند:وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ2
و نیز: وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّامٍ3 ؛
و نیز ما خَلَقَ اللّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلاّ بِالْحَقِّ4 ؛
و نیز اَللّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ5 و آیات دیگر.
«فطر» نیز چون بدیع بیانگر آفرینش بدیع و زیبای خداوند متعال است.
خداوند میفرماید:
قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ...6 ؛
و نیز: اَلْحَمْدُ لِلّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِکَةِ رُسُلاً7 ؛
قُلِ اللّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ عالِمَ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ8 ؛
و نیز: إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً...9 و آیات دیگر(2).
واژه «أََنشأ» نیز روایتگر آفرینش است، پرتوی از معدن جود ذات اقدس متعال را گزارش میکند. در قرآن ضمن آیاتی این حقیقت بیان گردیده است.
خداوند متعال میفرماید: وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَ جَنّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَیْرَ مَعْرُوشاتٍ1 ؛
و نیز میفرماید: ثُمَّ اللّهُ یُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ2.
آیات قرآن افق روشن آفرینش را میگشایند، و این کتاب بزرگ و خدا «محور» را پیش روی انسان میگشایند.
به هر روی، از مشرق جمال صفات الهی، رود آفرینش جاری میگردد، رود نوری که مظهر زیباییها و جمال است و مدام از سرچشمه جود او این رود جاری است.
نراقی نیکو سروده:
هر چه از زیبا رسد زیبا بود زهر از شیرین لبان حلوا بود(1)
امیرالمؤمنین پیرامون این آفرینش زیبا و بدیع چنین میفرماید:
«أَلَّذِی ابْتَدَعَ الْخَلْقَ عَلی غَیْرِ مِثَالٍ امْتَثَلَهُ، وَ لَا مِقْدَارٍ احْتَذَی عَلَیْهِ مِنْ خَالِقٍ مَعْهُودٍ کَاَن قَبْلَهُ، وَ أَرَانَا مِنْ مَلَکُوتِ قُدْرَتِهِ...؛ خدایی که آفریدگان را از هیچ پدید آورد. نمونهای نداشت تا به کار برد، و نه مقیاسی از آفرینندهای پیش از خود، تا بدان دستور کار کند؛ و از ملکوت قدرت و عجایب گویای حکمت - و اعتراف آفریدگان بدین حقیقت، که سراسر ناتوان و فقیرند و نیازمند و حقیر؛ و اوست که باید بر آنان رحمت آورد، و به قوّت خود برپایشان دارد - به ما آن نشان داد که دیدیم، به حکم ضرورت آشکار است که این نشانهها بر شناخت او دلیلی استوار است. و در آنچه آفریده، آثار صنعت و نشانههای حکمت او پدیدار است، چنانکه هر چه آفریده او را برهانی است، و به قدرت و حکمت او نشانی؛ و گرچه آفریدهای باشد خاموش، بر تدبیر او گویاست و بر وجود پدیدآورنده دلیلی رساست»(2).
باری، خدا نشانههای فراوانی از قدرت خویش را به نمایش نهاده، و آینهی آفرینش جلوهگر این حقیقت است.
ای لطف تو سرمایهی ارباب فلاح وز مرحمتت مردم را فوز و نجاح
مسئلهی خیریت موجودات است آن چیز که حکمت تو دانسته صلاح
صنعت بزدوده زنگ دیجوری شب با مصقلهی فلق ز الواح صباح
مشاطهی قدرتت گذارد هر شب بر چهرهی روزگار گیسوی رواح
از بهر نتاج حکمت آبای سپهر دوشیزهی امهات را کرده نکاح
از باد بهار سا غر نامیه را ساقی صنایع تو پر کرده زراح
از پیکر آدمی نماید صنعت ابواب کنوز معرفت را مفتاح
تا زود به عنکبوت واصل گردد گنجو ر عطایت به مگس داده جناح
لامع نرسد فکر به ذاتش ندهد در پرتو مهر روشنایی مصباح(1)
دیوان لامع، ص 219.
در اندازههای زیبا مخلوقات را آفرید و به خوبی تدبیرشان نمود و هر یک از مخلوقات را در خور شأن و لیاقتشان با تقدیری حکیمانه، خلعت وجود پوشاند.
موجودات را بدون کاستی آفرید و در بیکران امتداد، آهنگ وحدت و هماهنگی نواخت.
ای آنکه قدرتش به تن مرده جان دهد در کام جان برای ثنایش زبان دهد
از زنده مرده آرد و از مرده زنده باز آن را به این بپرورد این را از آن دهد
از ابر قطره بارد و از قطره دُر کند از نی شکر زکان گهر، از نطفه جان دهد
در شهر بند عرصهی ایجاد ممکنات هر چیز را چنان که بباید چنان دهد(2)
باری، در این مطلب، سخن علی علیه السلام و فاطمه یکسان و همانند است، چون آن دو بزرگوار هر دو از سرچشمه وحی نوشیده و این گفتار بازتاب تابش وحی است، آخر، هر دو مفسّر و ترجمان قرآن کریمند.
همین فروغ در خطبهی دیگری از علی علیه السلام میدرخشد. آن حضرت میفرماید:
«لَمْ یَخْلُقِ الْأَشْیَاءَ مِنْ أُصُولٍ أَزَلِیَّةٍ، وَ لَا أَوَائِلَ أَبَدِیَّةٍ...(1)
نهجالبلاغه، خطبه 163، ص 166.
آنچه آفرید از مادّتی نبود که ازلی است و نه از نمونههایی که ابدی است؛ بلکه آفرید آنچه را آفرید و حد آن را بر پا داشت و صورت داد آنچه را داد، و در نیکوترین صورتش نگاشت».و نیز آن حضرت میفرماید:
«... بَلْ ظَهَرَ لِلْعُقُولِ بِمَا أَرَانَا مِنْ عَلَامَاتِ التَّدْبِیِر الْمُتْقَنِ، وَ الْقَضَاءِ الْمُبْرَمِ، فَمِنْ شَوَاهِدِ خَلْقِهِ، خلق السَّمَوَاتِ مُوَطَّدَاتٍ بِلَا عَمَدٍ، قَائِمَاتٍ بِلَا سَنَدٍ، دَعَاهُنَّ فَأَجَبْنَ طَائِعَاتٍ مُذْعِنَاتٍ...(2)بلکه بر خردها آشکار گردید با نشانههای تدبیر درست که به ما نمایاند و قضای مبرم که - در آفرینش - راند. از نشانههای آفرینش او خلقت آسمانهاست، که بیستونها پابرجاست، و بیتکیهگاه برپاست. آنان را بخواند و پاسخ گفتتند».
عطار نیکو سروده:
آسمان را در زبردستی بداشت خاک را در غایت پستی بداشت
آن یکی را جنبش مادام داد و آن دگر را دائماً آرام داد
آسمان چون خیمهای بر پا کرد بی ستون کرد و زمینش جای کرد
عرش را بر آب بنیاد او نهاد خاکیان را عمر بر باد او نهاد
کرد در نقش روز هفت انجم پدید وز دو حرف آورد نه طارم پدید
عرش بر آب است و عالم بر هواست بگذر از آب و هوا جمله خداست(3)
و نیز میفرماید:
«خَلَقَ الخَلائِقَ عَلی غیر مِثالٍ خَلا مِن غَیرِهِ، وَ لَیس تَعِن عَلی خَلقِها بِأَحَدٍ مِن خَلقِهِ، وَ أَن شَأَالأَرضَ فَأَلسَکَها مِن غَیرِ اشتِغالٍ...(4)خلایق را بیافرید بینمونهای
که به جای مانده باشد از دیگران، و در آفرینش آنها یاری نخواست از هیچ یک از آفریدگان. زمین را پدید آورد و نگاهش داشت، بیآنکه خود را بدان مشغول دارد، و بر جایش ایستاده گرداند، بیآنکه آن را بر چیزی استوار بگذارد؛ و برپایش داشت بیپایهها و بالا بردش بیاستوانهها، و نگاهش داشت از کجی و خمیدن، و باز داشت آن را از افتادن و شکافته گردیدن. میخهای آن را استوار ساخت و سدها را گرداگردش برافراخت، چشمههای آن را روان گردانید. و درّههای آن را بشکافانید... با قدرت و بزرگی خود بر آفریدهها صاحب اقتدار است، و قدرت او پدیدار و با علم و معرفتی که دارد درونشان بر او آشکار، و با جلال و عزتش از همه برتر و بر همه سالار. آنچه را خواهد از دست او نجهد و نه با او درافتد، تا بر وی پیروز شود، شتابنده از او نگریزد تا از وی پیش افتد؛... همه چیز برای او فروتن است و خوار، و برابر بزرگی او بیارج و مقدار. از سطوت و قدرت او به سوی دیگری گریختن نیارد، تا خود را از سود و زیان او باز دارد. همتایی ندارد تا با او برابر کردن تواند؛ و او را همانندی نیست که بدو ماند. اوست که آفریدهها را نابود کند پس از وجود چنانکه بوده آن چنان شود که گویی نبود».(1)
همان.
اسدی طوسی میفرماید:
سپاس از خدا ایزد رهنمای که از کاف و نون کرد گیتی به پای(2)
و نیز آن حضرت، از شگفتی آفرینش و بخصوص آفرینش زیبای طاووس پرده برمیدارد:
«إِبْتَدَعَهُمْ خَلْقاً عَجِیباً مِنْ حَیْوَانٍ وَ مَوَاتٍ وَ سَاکِنٍ وَ ذِی حَرَکَاتٍ. فَأَقَامَ مِنْ شَوَاهِدِ الْبَیِّنَاتِ عَلی لَطِیفِ صَنْعَتِهِ، وَ عَظِیمِ قُدْرَتِهِ...»(3)آنان را بیافرید آفریدنی شگفت، از جاندار و مرده، و آرام و جنبنده. پس گواهانی آشکار گماشت بر صنعت دقیق، و قدرت عظیم خود که در این آفرینش به کار داشت، چندان که خردها حکم او را گردن دادند و سر به فرمان او نهادند. بانگ دلیلهای یکتایی او در گوش ما پیچید، و از آن چه از گونهگون پرندگان بیافرید و در شکافهای زمین و رخنهی درّهها و فراز کوههاشان ساکن گردانید. از بالدارانی
ناهمسان، و هیئت این جدا از آن، هر یک را کاری به عهده نهاد که در خور است بدان، پرزنان با بالهای خود، در راههای گشاده میان زمین و آسمان و فضای گستردهی بیکران، نبودند و آنان را پدید آورد و ظاهرشان را در صورتی شگفتانگیز درآورد...؛ بر دستهای از آنها یک رنگ ریخته است و رنگی دیگر بدان رنگ نیامیخته است. دستهای از آنها را تن به رنگی است و گردن آنها بدان رنگ نیست؛ و شگفتانگیزترین آن پرندگان در آفرینش طاووس است که آن را در استوارترین هیئت پرداخت، و رنگهای آن را به نیکوترین ترتیب مرتّب ساخت، با پری که نای استخوانهای آن را به هم درآورد، و دمی که کشش آن را دراز کرد. چون به سوی ماده پیش رود، آن دم در هم پیچیده را وا سازد و به سر خود برافرازد، که گویی بادبانی است برافراشته و کشتیبان زمام آن را بداشته. به رنگهای خود مینازد و خرامان خرامان دم خود را بدین سو و آن سو میبرد و سوی ماده میتازد. چون خروس میخیزد و چون نرهای مست شهوت با ماده در میآمیزد. این داستان که تو را گویم داستانی است از روی دیدن، نه چون کسی که روایت کند براساس حدیثی ضعیف شنیدن. و اگر چنان باشد که گمان برند طاووس نر، ماده را آبستن کند با اشکی که از دیده بریزاند، و آن اشک در گوشه چشمانش بماند و ماده آن را بخورد، سپس تخم نهد، تخمی که از درآمیختن با نر پدید نگردیده، بلکه از آن اشک بود که از دیدهی طاووس برجهیده، شگفتتر از آن نیست که - گویند - زاغ طعمه به منقار ماده میگذارد - و مادّه از آن باربر میدارد - پنداری نایهای پَرِ او شانههاست از سیم ساخته، و آن گردیهای شگفتانگیز آفتاب مانند که بر پر او رسته است، از زرناب و پارههای زبرجد پرداخته. و اگر آن را همانند کنی بدانچه زمین رویانیده، گویی گلهای بهاره است، از این سو و آن سوی چیده و اگر به پوشیدنیاش همانند سازی؛ همچون حلّههاست نگارین و فریبا، یا چون برد یمانی زیبا و اگر به زیورش همانند کنی نگینهاست رنگارنگ، در سیمها نشانده خوشنما.
شگفتا از این همه زیبایی که در وجود این پرنده موج میزند. عطار میسراید:
بعد از آن طاوس آمد زرنگار نقش پرّش صد چه بلکه صد هزار
چون عروسی جلوه کردن ساز کرد هر پر او جلوهای آغاز کرد
گفت تا نقاش غیبم نقش بست چینیان را شد قلم انگشت دست(1)
منطقالطیر، ص 46.
1) (1)
آری، زیبائیش او را به غرور میرساند و چون بال و پر برافراشت و قهقه سر داد نگاهش به پاهای زشت خویش میافتد و میگوید:
پیراهن گل چاک ز بیداد نسیم است از خندهی بی وقت دل غنچه دو نیم است
کامل هنران در وطن خویش نبینند در بطن صدف گوهر شهوار دو نیم است(1)
دیوان صائب تبریزی، ص 259.
چون خود بینی نازنده به راه میرود، و به دم و پرهای خویش مینگرد، و از زیبایی پوششی که بر تن دارد و طوقها که بر سر و گردن، قهقهه سر میدهد، و چون نگاهش به پاهای خود میافتد، بانگی برآورد که گویی گریان است و آواز کند چنانکه پنداری فریادخواهان است فریادش گواهی است راست، بر اندوهی که او راست؛ چه پاهای او لاغر است و سیهفام، همانند خروسی که از هندی و فارسی زاده است - زشت و نا به اندام -؛ و از تیزی استخوان ساق او خارکی خرد سر زده است، و بر جایگاه یال او دستهای موی سبزنگار بر زده؛ و برآمد نگاه گردنش چون ابریقی است راست کشیده، و فرو رفتنگاه آن تا به شکم رسد، سیاه است، چون وسمهی یمانی سبز و به سیاهی رسیده؛ یا پرنیانی است بر آینهی صیقلزده افکنده، یا با چادری سیاه سر و گردن خویش را پوشیده، جز آنکه رنگ او چون بسیار آبدار است و رخشان، پنداری رنگ سبز تندی آمیخته است بدان؛ و آنجا که شکاف گوش اوست، خطی باریک چون نوک خامه به رنگ بابونهی نیک سپید، نمایان است. و آن سپیدی در رنگ سیاهی که بدانجاست درخشان است و کمتر رنگی است که طاووس را نصیبی از آن نه در پیکر است، و رنگ او در رخشندگی و درخشندگی و آبداری از آن رنگها برتر است. پس او با آن - نقشهای آکنده - چون گلزاری است با گلهای پراکنده، نه باران بهاریاش پروریده و نه آفتاب گرم تابستان را به خود دیده؛ و گاه پر خویش را بریزاند، و خود را برهنه گرداند. پرهایش پیاپی بیفتد و پشت هم بروید. پرها چنان ریزد از نای استخوان که برگها از شاخهی درختان. پس پرها به هم پیوند رویان، و باز گردد به هیئتی که بود پیش از آن، نه رنگی با رنگ پیشین مخالف بود، و نه در غیر جای خود جایگزین شود. و اگر پری از پرهای نای استخوان او را نیک بنگری، تو را رنگی سرخ گلگون نماید و گاه به رنگ سبز زبرجدی، و گاه به رنگ زرناب درآید.
1) (1)
پس اندیشههای ژرفنگر - این زیبایی - را وصف کردن چگونه تواند؛ یا خردهای نهاده در طبیعت بشر آن را چسان داند، یا گفتار بندگان از چه راه آن را در رشتهی وصف کشاند؛ و کمترین اندام او را وهمها از شناختنش درمانده است و زبانها از ستودنش در کام مانده(1)
همان، ص 169-171.
.این همه شگفتی حیرتآفرین است، عارفان با زبان عجز پاس بندگی خود گزارند. ابوسعید ابوالخیر سروده:
هر چند که جان عارف آگاه بود کی در حرم قدس توان راه بود
دست همه اهل کشف و ارباب شهود از دامن ادراک تو کوتاه بود(2)
و سنایی سروده:
نیست از راه عقل و وهم و حواس جز خدای هیچ کس خدای شناس
هست در وصف او بوقت دلیل نطق تشبیه و خامشی تعطیل
ذات او را نبرده ره ادراک عقل را جان و دل در آن ره چاک(3)
به هر روی باید زمزمه کرد:
عقل در عشق تو سرگردان بماند جسم و جان در روی تو حیران بماند(4)
و کدام مرغ خرد را توان پرواز بر آن ساحت است.
زآغازش اندیشه آگاه نیست خرد را به انجام او راه نیست(5)
و اگر همه او را ستایش کنند و بستایند، فروغ نامش همهی آفاق را میپوشاند.
من چه گویم که گر اوصافِ جمیلت شمرند خلق آفاق بماند طرفی نامعدود(6)
به هر روی، این است جلوهای از نگارستان آفرینش از نگاه علی علیه السلام که در تبیین و تفسر آیات قرآن بیان نمودهاند؛ به راستی جلوههای بدیع آن محیرالعقول است، از ذرّه تا کهکشان؛
دل هر ذرّه را که بشکافی آفتابیش در میان بینی(1)
دیوان هاتف اصفهانی، ص 110.
همه در بستر تعالی و تکامل شناورند، نظم و هماهنگی موجودات غیر قابل توصیف است. نه خورشید بر ماه سبقت میگیرد و نه شب بر روز و همه در مدار خود شناورند زمین و آسمان فرمانبردار اویند؛ اگر آسمان فرمانش را نمیپذیرفت آن را به جلوههای قدسی نمیآراست، مأمن فرشتگان و معبر دعای اولیاء خود قرار نمیداد و کرسی قدرتش بر آن نهاده نمیگشت.
شگفتا! آفرینش موجودی کوچک چون طاووس در وصف نمیگنجد، وهمها از شناخت آن درمانده و زبانها از ستودنش در کام مانده، پس ساحت کبریایی خالق چگونه قابل ثناست:
«فَسُبْحَانَ الَّذِی بَهَرَ الْعُقُولَ عَنْ وَصْفِ خَلْقٍ جَلَّاهُ لِلْعُیُونِ فَأَدْرَکَتْهُ مَحْدُوداً مُکَوِّناً، وَ مُؤَلَّفاً مُلَوَّناً»(2)پس پاک است خدایی که خردها را مقهور داشته، از ستودن آفریدهای که آشکارایش برابر دیدهها بداشته، چنانکه چشمها آن را ببیند در اندازهای معین و پدیدار، به هم ترکیب شده و رنگهای با یکدیگر سازوار، و زبانها ستودن آن، چنانکه شاید نتواند، و در بیان وصفش درماند.
پاک است آن که در اندام مورچه و مگس خرد پاها پدید آورد و جانداران بزرگتر از آنها را خلق کرد از ماهیان دریا و پیلان صحرا...(3).
عقل را نیست تاب معرفتش چون نهد نام و کی کند صفتش(4)
با این نگاه به ساحت قدسی و کبریایی حق است که علی علیه السلام میفرماید:
«وَ أنْقَادَتْ لَهُ الدُّنْیَا وَ الْاَخِرَةُ بِأَزِمَّتِهَا، وَ قَذَفَتْ إِلَیْهِ السَّمَوَاتُ وَ الْأَرضُونَ مَقَالِیدَهَا، وَ سَجَدَتْ لَهُ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصَالِ الْأَشْجَارُ النَّاضِرَةُ...»(5)دنیا و آخرت او را فرمانبردار است، و رشته آن دو به دست پروردگار است آسمانها و زمینها کلیدهای خویش بدو سپردند؛ و درختان شادات سبزفام، هر بام و شام به درگاه او نماز بردند. از شاخههای
به هر حال باید همراه امام خمینی قدس سره زمزمه کرد:
بشکنم این قلم و پاره کنم این دفتر نتوان شرح کنم جلوهی والای تو را(1)
دیوان امام خمینی، ص 42 و 137.
«کَوَّنَهَا بِقُدْرَتِهِ وَ ذَرَأَهَا بِمَشِیَّتِهِ...»(2)
در این فراز یادگار نبوت «فاطمه علیها السلام» افقهایی از جلال و عظمت خداوند متعال را فرا روی مسلمانان گشوده است؛ آری او با قدرتش آنان را به خلعت وجود بیاراست و با ارادهی خود آنان را خلق و آشکار ساخت او قادر و تواناست و آفرینش او با اراده و مشیت او انجام گرفته است. به این معنا که او قادر و مرید است و ذات اقدس الهی به سبب ذات خود چشمهی فیض هستیبخش را جاری ساخت. در این افاضه، مجبور نبود بلکه او با اراده و اختیار خود سفرهی جودش را گستراند. او قادر است چون
«إِنْ یَشَأْ یَفْعَلْ وَ إِنْ لَمْ یَشَأْ لَمْ یَفْعَلْ»(3)چون علم و ارادهی او عین ذات اوست.
از منظر حکما و فلاسفه قدرت چنین تعریف شده است، محقق اصفهانی در تحفة الحکیم خویش چنین میگوید:
قدرته بحیث إن شاء فعل و هی له ثابتة من الأَزل
اذ لیس قوة و لا امکانٍ فی ذاته فإِنّه نقصان
بل النعوت کلّها فعلیه للذات بالضرورة الذاتیه
ولیس فی الوجوب من ایجاب لبعده جداً عن الصواب
بل هو فی قبال الاختیار لا وصف الامکان علی المختار
والاختیاریة بالکلّیة بالعلم و القدرة و المشیة
لا دخل للوجوب و الامکان فی الاختیاریة بالبرهان
فهو بنفس ذاته قدیر من نور ذاته یفیض النور
والاختیاریة فی الإفاضة کالعلم عین ذاته الفیّاضه(1)
شرح خطبه حضرت زهرا علیها السلام، ص 266-267، به نقل از تحفةالحکیم محقق اصفهانی.
قدرت خدای متعال آن گونه است که اگر خواست انجام دهد و این قدرت فروغ ازلی ذات خدای لم یزل است. دلیل آن این است که ذات اقدس متعال از قوه و استعداد و امکان منزه است، چون وصف امکان موجب نقصان ذات باری تعالی است، و ذات باریتعالی عین کمال و فیاض مطلق است بنابراین قدرت میباید ازلی باشد و گرنه لازم میآید ذات واجب نباشد.
به هر روی، فاطمه علیها السلام در این گفتار عرشی که ترجمانی از دهها آیهی قرآن است؛ هم ذات الهی را میستاید و او را به وصف قدرت ازلی ذاتی موصوف مینماید و هم او را به مشیت و اراده میستاید که تجلی آن از مشرق افاضه وجود بر ممکنات میباشد و نیز از صفات فعل ذات اقدس الهی است از سوی دیگر، آفرینش و هدفمداری آن را بیانگر است.
و آنچه فاطمه علیها السلام میفرماید: «آموزهی وحی است تربیت معلم قرآن، رسول اکرم او را به چنین مکانتی رسانده و بارش آیات قرآن بر جان قدسی او این گونه کلمات را بر ز بان آن صدیقهی معصومه جاری ساخته است. او در واقع قرآن را ترجمه و تفسیر میکند واژگان و مفاهیم گوناگونی از قرآن حقیقت گفتار فاطمه را بیان میدارد از یک سو آیاتی همانند:
وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ2 ؛
«زمین و آسمانها در قبضه قدرت اوست، منزه و متعالی است از اینکه شریکی برای او قرار دهند».
و نیز:
تَبارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ3 ؛
«پربرکت خدایی است که ملک به دست اوست و او به هر چیزی تواناست».
1) (1)
و نیز:
لِلّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَخْلُقُ ما یَشاءُ...1 ؛
«برای خداوند ملک آسمانها و زمین است و هر چه را بخواهد میآفریند...».
و نیز:
فَسُبْحانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ2 ؛
«منزه است خدایی که سلطنت همه چیز به دست اوست و به سوی او بازگشت میکنید».
واژههای دیگری نیز از «ملک» فروغ قدرت خدای را مینمایاند همانند:
فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ3 ؛
«در جایگاهی، که همه قرب و نعمت و سرور و قیامت نزد مالکی مقتدر...».
و «مالک» همانند: مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ و «مالک الملک»(1)؛
و «مَلِکَ»: اَلْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ5 ؛
به هر روی، دهها آیه قرآن بر افق این واژگان، فروغ قدرت خدای متعال را جلوهگرند و ساحت او را میستایند.
واژه «قدر» نیز مشرق تابانی از تجلی قدرت اوست. آیاتی این حقیقت را مینمایانند، همانند:
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ قادِرٌ عَلی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ6 ؛
«آیا ندیدند و ندانستند که آن خدایی که زمین و آسمان را آفرید قادر است که مانند اینها را دوباره خلق کند...».
1) (4) فاتحةالکتاب / 4 و آل عمران / 36.
و نیز:
أَ وَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلی وَ هُوَ الْخَلاّقُ الْعَلِیمُ1 ؛
«آیا کسی که آسمانها و زمین را آفریده نمیتواند مانند آن را بار دیگر بیافریند؟ چرا و او آفریدگار داناست».
دهها آیه نیز در واژههای «قدیر»، «تقدیر»، «مقتدر» قدرت خدای متعال را میستایند و ساحت کبریایی او را تقدیس میکنند(1).
فاطمه در این گفتار آسمانی نگارستان آفرینش خدا را تبیین نمود، تا پرتوی از قدرت ذات اقدس را آشکار سازد؛ آنچه فاطمه میفرماید، در حقیقت ترجمانی از صدها آیه قرآن است که از افقهای گوناگون فروغ قدرت خداوند را به نمایش میگذارند؛ چون اوست که:
وَ إِذا قَضی أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ3 .
و نیز: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ4
و نیز: وَ یَوْمَ یَقُولُ کُنْ فَیَکُونُ5.
شگفتا! هر چه را بخواهد میفرماید باش پس هست میشود.
اراده و مشیت او به هر چه تعلق گیرد لباس هستی بر تن میکند، او قادر و مرید است «وَ ذَرَأَهَا بِمَشِیتِهِ»(2)میآفریند با مشیت و اراده و اختیار خود، واژهی «شاء» و مشتقات آن در قرآن نیز قدرت و مشیت الهی را بیان میدارد. دهها آیه در واژههای گوناگون، «شاء» و «شئتَ» و «شئنا» و «انشأ» و «شاء» و «نشاء» و «یشاء» و... مفسر و ترجمان حقیقت قدرت خداوند متعال میباشد.(3)
به هر روی، شکوه قدرت ذات اقدس الهی محیرالعقول است، و کیست که این شکوه را بنگرد. و ساحتش را نستاید، و او را سجده نکند، آفتاب و زمین او را سجده میکنند، و همهی موجودات ذات اقدسش را میستایند.
امیرالمؤمنین در تبیین این حقیقت میگوید:
«وَ لَوْ لَا إِقْرَارُهُنَّ لَهُ بِالرُّبُوبِیَّةِ، وَ إِذْعَانُهُنَّ بِالطَّوَاعِیَتِهِ، لَمَا جَعَلَهُنَّ مَوْضِعاً لِعَرْشِهِ وَ لَا مَسْکَناً لِمَلَائِکَتِهِ...(1)
نهجالبلاغه، خطبه 182، ص 190.
؛ و اگر نه اقرار آسمانها بود به پروردگار، و در بندگی او گردن نهاده و خوار، نه جایگاه عرش خویششان میکرد و نه آرمیدنگاه فرشتگان، و نه جای بالا رفتن شهادت مؤمنان و عمل صالح آفریدگان».باید او را ستایش کنند، که این گستره آفرینش از زلال جودش جاری است و همیشه به او وابسته و پیوسته، که فقر ممکن بدون وابستگی به غنی حمید او را بر پای ندارد که او «حی قیوم» است و در همهی لحظهها و آنات از انارهی نورش و فیض جودش، ممکنات به سوی هدف متعالی خویش در حرکتند.
به هر روی، از آن جهت که جهان پیوسته ثابت و برقرار و دائم به قیومیت حق باقی و پایدار است با تمام تغییر و حرکت ذرهای از آن راه عدم نپوید و هرگز زوال و نیستی به یک قطرهی دریای هستی دست نیابد، بلکه نگارستان آفرینش چون رودی جاری و مداوم است و در واقع کتاب فطرت دیگری است.
به نزد آنکه جانش در تجلّاست همه عالم کتاب حق تعالی است
عرض اعراب و جوهر چون حروفند مراتب جمله آیات و وقوفند
از او هر عالمی یک سوره خاص یکی زان فاتحه و آن دیگر اخلاص(2)
آن نگارگر غیبی که صورتگر نگارستان آفرینش است، آیات حسن و جمال خود را در اوراق آفاق و انفس پدیدار ساخته است که میفرماید:
سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ3 .
اولین قلم او که واسطهی ظهور نقش زیبای «نظام احسن» گردید قلم قدرت او بود که «کتبه بیده، ای بقدرته» و حقیقت نور محمدیه که آدم اول و عقل نخست است تجلی کرد و قلم دوم، کتاب حق اوست.
آنچه اول شد برون از جیب غیب بود نور پاک او بی هیچ ریب
بعد از آن چون نور مطلق زد علم گشت عرش و کرسی و لوح و قلم
یک علم از پاکش عالم است یک علم ذریت است و آدم است
ذات او چون معطی هر ذات بود جود او چون اصل موجودات بود
واجب آمد طاعت هر دو جهانش طاعت ذرات پیدا و نهانش(1)
حکمت الهی، ج 1، ص 289.
به هر روی، تمام قوای فعاله از عقول قاهره و نفوس قدسیه و سایر قوای عالم نیز چون به دست قدرت و اختیار حق میگردند، همه قلمهای آن ذات اقدسند که هیچ چیز جز به قدرت و مشیت الهی حرکت نکند.
چون قلم در دست آن کاتب مدام کرده بین الاصبعین او مقام
نیست از من جنبشی در ذات من اوست در من دمبدم جنبش فکن(2)
و مادة الموّاد عالم یعنی استعداد کلی و قابلیت جهان، لوح کتاب خداست و استعدات جزئیه اوراق دفتر هستی است، و تجلیات خاص اسمائی و صفاتی مداد آن است.
نهجالبلاغه آینهای از این حقیقت نمایی است. جلوهای از ملکوت قدرت خداوندکه بازتاب و ترجمان قرآن است - در آن جلوهگر است. آن حضرت میفرمایید:
«... وَ کَانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً»(3)خداوند بر هر کاری تواناست.
فروغ قدرتش بر همه چیز تابیده، و چشم جهان در مقابل قدرت نمایی او مات و مبهوت است.
و نیز امیرالمؤمنین میفرماید:
«أَمْرُهُ قضاءٌ وَ حِکْمَةٌ، وَ رِضَاهُ أَمَانٌ وَ رَحْمَةٌ... وَ مَا الَّذی نَری مِنْ خَلْقِکَ، وَ
نَعْجَبُ مِنْ قُدْرَتِکَ(1)
همان، خطبه 160، ص 160.
فرمان او قضای حتمی و حکیمانه و خوشنودی او موجب امان و امنیت است... چیست آنچه از آفرینش تو میبینیم و از قدرتت به شگفت میآییم».«وَ
کَیْفَ عَلَّقْتَ فِی الْهَوَاءِ سَمَاوَاتِکَ، وَ کَیْفَ مَدَدْتَ عَلی مَوْرِ الْمَاءِ أَرْضَکَ(2)چسان آسمانهایت را در هوا آویختهای و زمینت را بر موج آب گستردهای».
و نیز آن حضرت میفرماید:
«فَأَقَامَ مِنَ الأَشْیاءِ أَوَدَهَا... وَ لَاءَمَ بِقُدْرَتِهِ بَیْنَ مُتَضَادِّهَا...(3)پس کجیهای هر چیز را راست کرد و مرزهای هر یک را برابر آورد. و ناهماهنگها را به قدرت خود هماهنگ ساخت».
دریایی مواج از موجهای متضاد را چنان هماهنگ نمود که سرود وحدت و «لا إله إلا اللّه» میسرایند. به هر روی افقهای روشن قدرت الهی در آفرینش حضرت حق آشکار است.
علی علیه السلام میفرماید:
«وَ أَرَانَا مِنْ مَلَکُوتِ قُدْرَتِهِ، وَ عَجَائِبِ مَا نَطَقَتْ بِهِ آثَارُ حِکْمَتِهِ...(4)و از ملکوت قدرت و عجایب گویای حکمت و اعتراف آفریدگان به این حقیقت، که سراسر ناتوان و فقیرند و نیازمند و حقیر و اوست که باید بر آنان رحمت آرد و به قوت خویش بر پایشان دارد».
کدام قدرت میتواند از هیمنهی قدرت تو فرار کند و هر آن کس را به قدرت خود بگیری از قدرت تو بیرون نرود(5). و خدایا!:
«وَ مَا أَهْوَلَ مَا نَرَی مِنْ مَلَکُوتِکَ»(6)به راستی چه هولانگیز و تحیرآفرین است نگاه به ملکوت تو. بارالها!: اساس وجود هر جنبندهای در دست تو و بازگشت هر جان داری به سوی توست. خدایا:
«وَ مَا أَصْغَرَ عَظِیمَةٍ فِی جَنْبِ قُدْرَتِکَ»(7)و هر بزرگی در ساحت قدرتت کوچک است.
آری اوست که همهی چیز را به قدرت خود آفرید:
«خَلَقَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ»(1)
همان، خطبه 183، ص 193.
و قدرتش مطلق و فراگیر است:«وَ کُلُّ قَادِرٍ غَیْرُهُ یَقْدِرُ وَ یَعْجِزُ»(2).
پرتو همین معرفت و معارف در جان عارفان مسلمان سرودهها در ثنای قدرت خداوند پدید آورده و هر یک با زبانی به ستایش خدای قادر متعال پرداختهاند. شیخ محمود شبستری چنین سروده:
قدرت او چو ذات او کامل همهی ممکنات را شامل(3)
عطار در نظم خود چنین آورده:
چه گویم گر زمین گر آسمان است یکی لب خشک و دیگر تشنه جان است
همه در راه او سرگشتهگانند بدو تشنه بدو آغشتگانند
و همو سروده:
چون دمی در گل دمد آدم کند و زکف دودی همه عالم کند
جامی میسراید:
فرمان روا کسی است که منشور قدرتش یفعل کما یرید و یحکم کما یشاست(4)
سنایی نیز لب به ستایش گشوده و چنین سروده:
هر چه بودست و هر چه خواهد بود آن توانند کرد کو فرمود(5)
در شعر مولانا چنین آمده:
تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین آنچه ممکن نبود در کف او امکان بین
آهن اندر کف او نرمتر از مومی بین پیش نور رخ او اختر را پنهان بین
نم اندیشه بیا قلزم اندیشه نگر صورت چرخ بدیدی هله اکنون جان بین(1)
کلیات شمس تبریزی، ص 753.
و شهریار میسراید:
بیا که جز به خدا از خدا گریزی نیست جزا دهندهی قهار و غافر است ودود
از این ملکوت مطلق فرار ممکن نیست کجا روی که نه در زیر آسمان باشی(2)
وحشی بافقی سروده است:
شاها دو جهان عرصهی درگاه تو باد آفاق پر از خیمه و خرگاه تو باد
این خیمهی بی ستون که چرخش خوانند قایم به ستون خیمهی جاه تو باد(3)
به هر روی، جهان به اعتبار آن که تجلی حسن و جمال اوست پیوسته در حمد و ستایش آفریدگار است: تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ4 .
خداوند را دو کتاب تکوینی است؛ یکی کتاب آفاق که گسترهی آن از ذره تا کهکشان و ماورای آن است و دیگری کتاب انفس، که دفتر نفوس ناطقه است و هر چه در کتاب آفاق به قلم قدرت نگاشته همه را به طور عصاره و چکیده در کتاب نفس آدمی منطوی و پنهان ساخته است و انسان را متن کتاب هستی و عالم را شرح او قرار داده است؛ هر چه در عالم کبیر بود، همه شرح کتاب اکبر انسان است که امیرالمؤمنین فرمود:
أتزعم انک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر
وانت الکتاب المبین الذی باحرفه یظهر المضمر
آری به گفته فیض:
جهان را بهر انسان آفریدند در ایشان سرّ پنهان آفریدند
به انسان میتوان دیدن جهان را از آن در چشم انسان آفریدند
چو انسان بود روح آفرینش ز روح اللّه در جان آفریدند
بیا جان در ره جانان فشانیم که جان را بهر جانان آفریدند(1)
دیوان فیض کاشانی، ص 134.
به هر روی، همه آفرینش، جلوه جمال الهی است و به گفته شاعر:
همه عالم صدای نغمه اوست که شنید این چنین صدای دراز(2)
اکنون که آفتاب قدرت حق تجلی کرد و از افق خالقیت ذات اقدس الهی نمایان شد، فاطمه بار دیگر بارشی از آموزههای قرآنی را بر آن مردم نثار کرده، و افقی فرا روی آنان باز میکنند و میفرمایند:
«مِنْ غَیْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلی تَکْوِینِهَا، وَ لَا فَائِدَةٍٍ لَهُ فِی تَصْوِیرِهَا، إِلَّا تَثْبِیتاً لِحِکْمَتِهِ، وَ تَنْبِیهاً عَلی طَاعَتِهِ، وَ إِظْهَاراً لِقُدْرَتِهِ، وَ دَلَالَةً عَلی رُبُوبِیَّتِهِ، وَ تَعَبُّداً لِبَرِیَّتِهِ، وَ إِعْزَازاً لِدَعْوَتِهِ»(3).
افقهای این فراز: «حکمت، هدف، ربوبیت، عبودیت، و فلسفه رسالت و عزتطلبی» به راستی چرا آفرید؟! آیا آفرید تا سودی کند؟ هرگز!
من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم(4)
سبحان اللّه! او غنی بالذات است.
علی علیه السلام در آغاز خطبه همام میفرماید:
«أَمَّا بَعْدُ، فَإنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالی خَلَقَ الْخَلْقَ حِینَ خَلَقَهُمْ غَنِیّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ...؛(5)خدای سبحان و برتر از همگان: جهانیان را آفرید حالی که بینیاز بود از طاعتشان و از نافرمانیشان در امان. چه از نافرمانی آن که او را عصیان کند بدو زیانی نرسد و طاعت آن کس که فرمانش را برد به او سودی ندهد».
الهی قمشهای چنین سروده است:
در اول پاک یزدان را ثنا گفت درود حق به جان مصطفی گفت
پس آنگه، قفل این گنجینه بگشاد که ایزد چون جهان را کرد بنیاد
نخست افروخت انوار قواهر زد آنگه نقش اعراض و جواهر
به ذات خویش بر خلقش عطا بود نه سودی با گدایان کرد بر سود
به عالم ذات پاکش کرد احسان ز طاعت بینیاز ایمن ز عصیان(1)
دیوان الهی قمشهای، ص 15-14.
و نیز آن حضرت در بیانی دیگر فرمود:
«لَمْ تَخْلُقِ الْخَلْقَ لِوَحْشَةٍ، وَ لَا اسْتَعْمَلْتَهُمْ لِمَنْفَعَةٍ...(2)بیم تنهایی نداشتی تا خلق را بیافرینی و آنان را نیافریدی تا از ایشان سودی ببینی. آن را که بجویی از تو پیش نیفتد، و آن را که بگیری از دستت نرهد، و آنکه فرمان تو نبرد از قدرتت نکاهد، و آن که تو را مطیع باشد بر ملک تو نیفزاید. امر تو را باز نگرداند، آن که به قضای تو خشم گیرد؛ و بینیاز از تو نبود آن که فرمانت نپذیرد».
نکوکاری که عالم کرد موجود که در عالم نبودش هیچ مقصود
باری از «جلوههای ملکوت قدرت و عجایب گویای حکمت، و اعتراف آفریدگان بدین حقیقت، اینکه سراسر عالم هستی ناتوان و فقیرند و نیازمند و حقیر، و اوست که باید بر آنان رحمت آرد و به قوت خود برپایشان دارد»(3).
شگفتا! اگر میفرماید: إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ4
و یا میفرماید: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً5.
خدا از روی خواری از شما یاری نمیخواهد و از تنگدستی وام از شما نمیگیرد. از شما یاری خواسته در حالی که سپاهیان آسمانها و زمین در فرمان اوست و نیرومند و حکیم است و از شما وام میگیرد و حال آنکه گنجهای آسمان و زمین از آن اوست و بینیاز و حمید است(1)
اشاره به سوره فتح / 7.
. آری، او خواسته است شما را بیازماید؛ تا کار کدام یک از شما بهتر آید(2).اکنون، جلوهی این چرا گفتن آشکار میگردد، که هان! این چرا، مشرق تابان معرفت و حکمت است، سرچشمه زلال نور هدایت است.
زآن همی پرسی چرا این میکنی که صور زیت است و معنی روشنی
ور نه این گفتن چرا از بهر چیست چونک صورت بهر عین صورتیست
این چرا گفتن سؤال از فایده است جز برای این چرا گفتن بد است
از چه رو فایده جویی ای امین چون بود فایدهی این خود همین
پس نقوش آسمان و اهل زمین نیست حکمت کان بود بهر همین
گر حکیمی نیست این ترتیب چیست ور حکیمی هست چون فعلش تهیست
کس نسازد نقش گرمابه و خضاب جز پی قصد صواب و ناصواب(3)
فاطمه علیها السلام چرائیش را پاسخگو است و رازش را بیان میدارد. او به قدرت خویش آفرید و آفریدهها را به زیباترین خلقت بیاراست تا آنکه:
«إلَّا تَنْبِیهاً لِحِکْمَتِهِ...»(4)فروغ حکمت خویش را بنمایاند و راز گنج پنهان آشکار گردد.
حکمت چیست؟ برای حکمت تعریفهای مختلفی مطرح شده که به بعضی از آن تعاریف اشاره میگردد.
حکما گفتهاند: الحکمة معرفة الوجود الواجب؛ حکمت عبارت از معرفت و شناخت واجب الوجود و صفات و اسماء اوست؛
و نیز گفتهاند: حکمت عبارت از علم تام است؛
و نیز گفتهاند: حکمت عبارت از صناعت نظری است که بدان استفاده شود؛ چگونگی حال وجود آن طور که فی نفس الامر باشد؛
و نیز گفتهاند: حکمت عبارت از علم به اسباب و علل تکمیل قوای انسانی است؛
و نیز گفتهاند: حکمت عبارت از تشبّه بذات حق تعالی است؛
و نیز گفتهاند: حکمت عبارت از صیرورت انسان است جهان عقلی که مشابه با جهان عینی باشد؛
و نیز گفتهاند: حکمت عبارت از چیزی که نظر کند در صورت اولی و غایت: «إنّ هیهنا علماً واحداً یسمی حکمة، و هو الذّی یختصّ بالنظر فی الصورة الاولی و الغایة»؛
و نیز برای اقسام حکمت و زمینه کاربرد آن تعاریفی کردهاند، چون حکمت اشراق؛ حکمت جامعه، حکمت خاصه، حکمت ذوقی، حکمت شرقی، حکمت عملی، حکمت نظری، حکمت کشفیه، حکمت مجهوله، حکمت مسکوت عنها، حکمت مشارقه، حکمت مطلقه، حکمت منطوق بها»(1)
فرهنگ علوم عقلی، دکتر سیدجعفر سجادی، ص 232-234، به نقل از اسفار، ج 1، ص 325 و ج 2، ص 82 و ج 3، ص 110 و شفا، ج 2، ص 282 و اخوان، ج 3، ص 152 و دستور، ج 2، ص 45-52.
.با وجود این تعریفهای گوناگون مقصود و منظور فاطمه علیها السلام از این تعریف نمایان است که گفتهاند: «حکمت عبارت از فعل و عمل محکم است و فعل محکم آن فعلی است که:
«هو أَن یکون قد اعطی کل شی حقه، و یا اعطی الشیء جمیع ما یحتاج إلیه، ضرورة فی الوجود و فی حفظ وجوده، بحسب الامکان إن کان ذلک الامکان فی مادة فبحسب الاستعداد الذی فیها و إن لم یکن فی مادة فبحسب الامکان الامر فی نفسه کالعقول الفعاله...»(2).
میتوان گفت که این عالیترین تعریف از نگاه حکما پیرامون حکمت است، بنا بر این تعریف، کتاب بدیع آفرینش، طغرای حکمت خداوند متعال است. او اشیاء را به خلقت وجود آراست و با افاضهی نور وجود آنان را استمرار بخشید، برای چه، همان رازی است که
آموزههای وحی آن فروغ را در جان زهرا علیها السلام قرار داده و او در این گفتار آنان را تفسیر میکند.
آری، آفرینش در پرتو حکمت رقم خورده و حکیمانه است، خداوند حکیم این صنع بدیع را آفرید.
او: إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ1 است
و إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ
و أَنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ
و وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ2 و دهها آیه که خداوند بزرگ را با این صفت میستایند.
قرآن درس حکمت است، که از نزد حکیم خبیر نازل گردیده است(1)از سرچشمه حکمت او زلال هستی و آفرینش زیبا جاری است بنابراین حکیم که کار بیهوده و عبث انجام نمیدهد و این آفرینش با این شکوه و جلال بیهوده نیست؛ بلکه مقصودی عالی فرا روی اوست.
قرآن این حقیقت را ترجمه میکند و خداوند میفرماید:
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ4 ؛
«آیا چنین پنداشتید که ما شما را به عبث و بازیچه آفریدهایم و هرگز به ما رجوع نخواهید کرد».
و میفرماید:
أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً5 ؛
«آیا آدمی پندارد که او را مهمل از تکلیف و ثواب و عقاب گذارند».
انسان جلوه خاص آفرینش است و بدون شک افقی بلند فراروی آفرینش او نهاده شده بلکه این هدفمندی را در گستره پهناور آفرینش میتوان دید خداوند میفرماید:
1) (3) هود / 1.
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ1
و وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ2
«آسمانها و زمین و هر آنچه که در میان آن دو است به بازی نیافریدهایم».
همین راز بزرگ، که جهان هدفدار است، و هیچ چیز بدون انگیزه و هدفی آفریده نشده است ترجمه آیات دیگری از قرآن است.
خداوند متعال میفرماید:
اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ3 ؛
«آنانی که در هر حالت ایستاده، نشسته، و خفتن، خدا را یاد میکنند و دائم در آفرینش آسمانها و زمین در اندیشهاند و میگویند: پروردگارا! این نظام با عظمت را بیهوده نیافریدهای، پاک و منزهی، ما را به لطف خود از عذاب دور نگاهدار».
این آیه افق مبینی را روشن میکند ولی آیهی دیگری، نگاه منفی و باطل کافران را؛ و میفرماید:
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النّارِ4 ؛
«و پنداشتند که ما آسمان و زمین را به باطل آفریدهایم و حال آن که چنین نبود و این پندار کسانی است که کفر ورزیدند پس وای بر کافران از آتش».
به هر حال، آیات متعددی از قرآن با واژههای مختلف و مفاهیم گوناگون از هدفمندی نظام آفرینش چهره میگشایند و این حقیقت را آفتابی و تفسیر میکنند. این نظام بدیع با آن جلوهها و مظاهر زیبایش - که پرتوی از آن از مشرق زبان علی علیه السلام تجلی کرد - برای هدفی بزرگ آفریده شده و بیهوده، باطل و بازی نیست.
آموزههای وحی و سنت، در سروده عرفانی ما نیز جلوهگر است و این راز را آشکار میکند.
مولانا در سرودهی خود میگوید:
هر چه روید از پی محتاج رست تا بیابد طالبی چیزی که جست
حق تعالی گر سموات آفرید از برای دفع حاجات آفرید
هر کجا دردی، دوا آنجا بود هر کجا فقری، نوا آنجا رود
هر کجا مشکل، جواب آنجا رود هر کجا کشت است آب آنجا رود
آب کم جو تشنگی آور بدست تا بجوشد آب از بالا و پست
تا نزاید طفلک نازک گلو کی روان گردد ز پستان شیر او
زرع جان را کش جواهر مضمرست ابر رحمت پر ز آب کوثر است
تا «سقاهم ربهم» آید خطاب تشنه باش اللّه اعلم بالصواب(1)
مثنوی معنوی، دفتر سوم، ص 542.
سبحان اللّه! چه نظم دقیق و هماهنگی حیرتآفرینی در این نظام آفرینش طنینافکن است! این اقیانوس بزرگ آفریده که مالامال از اضداد است؛ و لیک چه مجموعهی هماهنگی را پدید آورده است، فروغ هماهنگی از همه آفاق جهان متجلی است، و نوای وحدت و یگانه ستایی از نای آفرینش زمزمه میگردد، عجبا از این همه ضد و آهنگ واحد!
قطرهی کو در هوا شد یا بریخت از خزینه قدرت تو کی گریخت
گر درآید در عدم یا صد عدم چون بخوانیش او کند از سر قدم
صد هزاران ضد را ضد میکشد بازشان حکم تو بیرون میکشد
از عدمها سوی هستی هر زمان هست یا رب کاروان در کاروان
خاصه هر شب جمله افکار و عقول نیست گردد غرق در بحر نغول
باز وقت صبح آن اللهیان برزنند از بحر سر چون ماهیان
در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ در هزیمت رفته در دریای مرگ
زاغ پوشیده سیه چون نوحهگر در گلستان نوحه کرده بر خضر
باز فرمان آید از سالار ده مر عدم را کانچ خوردی بازده
آن چه خوردی واده ای مرگ سیاه از نبات و دارو و برگ و گیاه
ای برادر عقلی یکدم با خود آر دم به دم در تو خزان است و بهار(2)
این آموزهی آیات قرآن کریم است که آفرینش مجموعهای شگفت، زیبا، هدفمند و هدایت شده است.
خداوند میفرماید:
اَلَّذِی خَلَقَ فَسَوّی * وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدی1 ؛
پروردگاری که اجزای عالم را از عدم به وجود آورد و هر یک را در جایی قرار داد که باید قرار میداد، و پروردگاری که هر چیزی را دارای حدود و اندازه کرد به گونهای که برای رسیدن به هدف نهایی از خلقش مجهز باشد.
باری تسویه و قرار گرفتن هر پدیدهای در جای و مدار خویش از آموزههای وحی است؛ و به بیان آیات قرآن این فروغ بر همهی آفرینش میتابد، از انسان که در واقع تجلیگاه اوج معنویت است که پیرامونش خداوند میفرماید:
اَلَّذِی خَلَقَکَ فَسَوّاکَ فَعَدَلَکَ2 تا اوج آسمانها که به ظاهر طاق آفرینش ممکن است: ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ فَسَوّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ3 و نیز میفرماید: أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها * رَفَعَ سَمْکَها فَسَوّاها4 ؛ آیا خلقت شما سختتر است یا آفرینش آسمان که خدا بنایش کرده و سقف آن را بالا برده و منظم ساخته است؟!
عطار نیکو سروده است:
سبحان صانعی که گشاید به هر شبی از روی لعبتان فلک نیلگون غطا
از زیر حُقّه، مهره انجم کند پدید زان مهرهها به حُقّه ارزق دهد ضیا
شب را ز اختران همه دندان کند سفید چون زنگیای که خنده زنان افتد از قفا
در دست چرخ مصقلهی ماه نو نهد تا اختران آینه گون را دهد جلا
گویی که آفتاب مگر ذرّه ذرّه کرد بر کهکشان ز ریزهی مرجان و کهربا(1)
1) (5) دیوان عطار نیشابوری، ص 1.
بنابراین خداوند متعال، پس از آفرینش موجودات، آنان را در مقام و جایگاه خودشان قرار داد؛ و چون چشمه فیض فیاض مطلق مدام و إلی الابد جاری است رود آفرینش از این سرچشمه اشراب و در حالت نوشیدن است و در پرتو هدایت حق به سوی کمال خود در حرکت است.
یگانهای که ز حکمت نظام دوران داد به سنگ رنگ و به گل بو به جانور جان داد
نخست آینهیی بهر دیدن خود خواست قرار کار به خلق سرای امکان داد
به عقل آیهی والایی دو عالم خواند به عرش پای به بالایی نه ایوان داد
زمرحمت بطربگاه هشتمین ایوان ضیاء مشعلهی اختران تابان داد
زهفت منظر دیگر بهفت سیاره خجسته منزلی از ماه تا به کیوان داد(1)
دیوان آذر بیگدلی، ص 40.
خداوند میفرماید:
قالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی2 ؛
«موسی گفت پروردگار ما همان است که هر چیزی را آفرید و سپس هدایتش کرد».
علی علیه السلام در تبیین آفرینش و هدایت آن میفرماید:
«قَدَّرَ مَا خَلَقَ فَأَحْکَمَ تَقْدِیرَهُ، وَ دَبَّرَهُ فَأَلْطَفَ تَدْبِیرَهُ، وَ وَجَّهَهُ لِوِجْهَتِهِ، فَلَمْ یَتَعَدَّ حُدُودَ مَنْزِلَتِهِ، وَ لَمْ یَقْصُرْ دُونَ الْإِنْتِهَاءِ إِلی غَایَتِهِ...(2)آنچه آفرید سنجید و نیکش استوار کرد، و پایان کارش را نگریست پس به لطف خود تدبیرش کرده و بدانچه برایش آفریده شده گسیلش داشت؛ چنانکه از حد خویش گامی فراتر نتوانست گذاشت و در رسیدن بدانجا که باید رسد قصوری روا نداشت، و مأموریتی که بدو واگذاشته بود دشوار نینگاشت؛ و چگونه نپذیرد که کارها به خواست خدا انجام گیرد که پدیدآورندهی گونهگون چیزهاست»(3).
بنگر که خدای چون به تدبیر بی آلت چرخ را پی افکند(4)
برخلاف پندارها آفرینش چون رودی جاری و به سوی هدفی در شتاب است.
خداوند متعال میفرماید:
وَ تَرَی الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ اللّهِ الَّذِی أَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ إِنَّهُ خَبِیرٌ بِما تَفْعَلُونَ1 ؛
«و کوهها را بینی و پنداری که بیحرکتند ولی مانند ابر در حرکتند؛ صنع و آفرینش خدای یکتاست که همه چیز را به کمال آفریده که او از کارهایی که میکنید آگاه است. بنابراین از کاه تا کهکشان و از ذره تا سموات همه در پرتو حکمت و تدبیر او به سوی هدفی میشتابند».
خرامیدن لاجوردی سپهر همی گرد برگشتن ماه و مهر
مپندار کز بهر بازیگری است سرا پردهای این چنین سرسریست
در این رشته یک ذره بیکار نیست سر رشته بر ما پدیدار نیست
نه زین رشته سر میتوان تافتن نه سر رشته را میتوان یافتن
باری، آغاز و فرجام کتاب بزرگ آفرینش با آن همه رمز و رازش، و هدفی که پیش روی دارد بر عقل ناقص ما ناپیداست و این فروغ وحی است که آن هدف را مینمایاند.
بیکران اضداد، که در کنار هم لباس صلح و دوستی بر تن کرده و همدیگر را در آغوش گرفته و نظام واحد و هماهنگی را آفریدهاند بر طاق بلند این هستی چراغ عدل خالق یکتا میدرخشد: وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمِیزانَ2 و در پرتو عدل تکوینی حق همه چیز به جای خود و امانتدارند، چون آسمانها و زمین و کوهها نمیتوانند از امانت خاص الهی محافظت کنند، آن را نمیپذیرند: إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها3 مولوی نیکو سروده:
خاک امین هر چه دروی کاشتی بی خیانت جنس از او برداشتی
این امانت زان عنایت یافته کافتاب عدل بر وی تافته(1)
مثنوی معنوی.
خلاصه، این هستی شگفت به سویی میشتابد. اکنون آن هدف کدام است؟ با توجه به آموزههای وحی آن هدف متعالی خداوند متعال است که همه به او باز میگردند؛ آیاتی از قرآن الهامبخش این حقیقت است:
وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی2 ؛ و اینکه انتهای سیرشان به سوی پروردگار است.
فِیمَ أَنْتَ مِنْ ذِکْراها * إِلی رَبِّکَ مُنْتَهاها3 ؛ تو از بسیار سخن گفتن از آن چه به دست میآوری؟ هیچ! برای اینکه انتهای آن نزد پروردگار توست.
وَ لِلّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ إِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ4 ؛ و آنچه در آسمانها و زمین است ملک خداست و همه امور به سوی خدا باز میگردد.
خداوند متعال همین حقیقت را در سوره حدید بیان داشته و میفرماید:
لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ5
و نیز در سوره علق: إِنَّ إِلی رَبِّکَ الرُّجْعی6.
خلاصه آن که: وَ لِلّهِ غَیْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ7
و نیز: وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ8 ؛ بازگشت همه به سوی اوست و این فروغ از افق برین دهها آیهی قرآن جلوهگر است.
حکما و عرفا از صاغر وحی نوشیده و این حقیقت را به نظم آوردهاند.
1) (1)
محقق اصفهانی میگوید:
وغایة الکل الذی سواها إنّ إلی ربک منتهاها
و او غایت و هدف همه چیز جز خودش میباشد، چه اینکه پایان و انتهای همه موجودات به اوست.
مولوی نیز چنین سروده است:
جزءها را رویها سوی کل است بلبلان را عشق با روی گل است
آنچه از دریا به دریا میرود از همان جا کامد آن جا میرود
از سرکُه سیلهای تند دو وز تن ما جان عشق آمیز دو(1)
امدادهای غیبی در زندگی بشر، مرتضی مطهری، ص 42.
خلاصه، این حقیقتی تابناک و روشن است که بازگشت به سوی خداوند هدف عالی برای آفرینش است، همه به او باز میگردند خواه بخواهند و یا نخواهند، فروغ ولایت و قدرت او بر همه چیز طنین افکنده و به گفته مولانا:
آسمانهاست در ولایت جان کار فرمای آسمان جهان(2)
عجایب و شگفتیهای جهان آفرینش، مشرق تابان حکمت خداوند است، و به حق این نظام، نظام احسن و اکمل است و از او برتر نتوان یافت و هر چیز آن به جای خویش نیکوست، آن گونه که:
ابروی تو گر راست بدی کج بودی(3)
و نظام موجود همان است که گفتهاند: «لیس فی الامکان ابدع مّما کان».
به هر روی، جلوهی حکمت الهی از دو افق نمایان است، نخست همان تکوین و افاضه وجود است همان گونه که در تعریف حکمت گفته شد: «هو أن یکون قد اعطی کل شیء حقه»(4)افق دیگر آن تشریع است.
فاطمه علیها السلام فرمود کتاب زیبای آفرینش، تدبیر و حکمت خدای متعال را مینمایاند و آشکار میکند که آفرینش از قلم حکمت الهی رقم خورده است.
و به گفته منسوب به حضرت امام صادق علیه السلام:
«أَلْحِکْمَةُ ضِیَاءُ الْمَعْرِفَةِ وَ مِیزَانُ التَّقْوی وَ ثَمَرَةُ الصِّدْقِ...(1)
مصباح الشریعة، ص 566، باب 99.
؛ حکمت روشنایی و جلوه معرفت است، میزان و میراث تقوی و میوه راستی و درستی میباشد».پروردگار متعال به بندهای احسان و انعام نفرموده، به خیری برتر و و الاتر، روشنتر و ارزشمندتر از نعمت معرفتی که در دل او پدیدار میشود.
خداوند متعال میفرماید: «حکمت را به هر کسی که بخواهد میدهد و کسی که به او حکمت داده شد، خیر فراوانی به او عطا شده است»(2)، و بر این ستیغ نمیرسند مگر آنان که صاحب لب و بصیرت جانند.
حکمت، آموزهی نگارستان آفرینش است، آفرینشی که عظمت و شکوهش حیرتآفرین است. هر چیز آن دو چهره دارد، دو چهرهی متضاد، هم نور است و هم نار، حضرت موسی علیه السلام برای به دست آوردن نار میرود، ولی به نور میرسد.
شگفتا از این عظمت و این جهان پر رمز و راز!
هست باران از پی پروردگی هست باران از پی پژمردگی
نفع باران بهاران بوالعجب باغ را باران پاییزی چو تب
آن بهاری ناز پروردش کند وین خزانی ناخوش و زردش کند
همچنین سرما و باد و آفتاب بر تفاوت دان و سر رشته بیاب
همچنین در غیب انواع است این در زیان و سود و در ربح و غبین
غیب را ابری و آبی دیگر است آسمان و آفتابی دیگر است
ناید آن إلّا که بر خاصان پدید باقیان فی لبس من خلق جدید(3)
باری، جهان شگفتیها، حکمت خدا را مینمایاند و به ما درس حکمت میدهد و درس و آموزهی حکمت بالاترین درسهاست که گفته شد: «کسی که به او حکمت داده شد خیر فراوانی به او عطا شده است»(1)
بقره / 269.
.وَالْحِکْمَةُ هِیَ النَّجَاة...
حکمت یگانه وسیله نجات از گرداب سختیها و ناملایمات است و شخص حکیم در مقابل سختیها ثابت قدم و استوار است و در هنگامههای سخت از اطمینان خاطر برخوردار، و در محضر آفریدگار حکیم راضی و تسلیم است و هدایتگر و راهنمای مردم است به سوی خداوند عزیز متعال»(2).
رسول اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمودند:
«اگر خداوند به دست و راهنمایی تو بندهای از بندگان خود را هدایت فرماید بهتر است از برای تو از همه دنیا از مشرق تا مغربش».
باری، حکمت را چنین منزلت تابانی است او گهر برین آسمانی و گمشدهی مؤمن است.
زآنک همچو ناقه ضاله است همچو دلاله شهان را داله است
جلوهی زیبای آفرینش و صفت آفریدگار متعال است، و آن برترین دانشهاست و به گفته شیخنا الاعظم بهائی قدس سره:
تو چه از حکمت به دست آوردهای حاش للّه ار تصور کردهای
چیست حکمت طائر قدسی شدن سیر کردن در وجود خویشتن
ظلمت تن طی نمودن بعد از آن خویش را بردن سوی انوار جان
پا نهادن در جهان دیگری خوشتری زیباتری بالاتری
کشور جان و جهان تازهای کش جهان تن بود دروازهای
خالص و صافی شوی از خاک پاک نه ز آتش خوف و نه از آب پاک
هر طرف وضع رشیقی در نظر هر طرف طور انیقی جلوه گر
هر طرف انوار فیض لایزال حسن در حسن و جمال اندر جمال
حکمت آمد گنج مقصود ای حزین لیک اگر با فقه و زهد آید قرین
فقه و زهد ار مجتمع نبود بهم کی توان زد در ره حکمت قدم(1)
مثنویات، مثنوی نان و پنیر، ص 49.
اینک که فروغ حکمت خدای متعال تجلی کرد؛ و آفرینش ترجمانی از این حقیقت گشت؛ و هستی ممکن با بدایع و جلوههای خود کلمات حکمت و تدبیر آفریدگار را رقم زد، بر این آسمان، افقی دیگر نمایان میگردد و از آن نور بصیرت و بیداری به جانهای خفته جاری میشود. فاطمه علیها السلام در طنین سخن خود از این حقیقت پرده برمیدارد و افقی فراروی مردم میگشاید و میفرماید:
«وَ تَنْبِیهاً عَلی طَاعَتِهِ»(2)؛ که هان! این آفرینش بدیع و نگارستان زیباییها، با همهی شگفتیها و عجایبش، بیدارگر است و فروغ بیداری میافشاند. بر خفتگان صدای بیدارباش بر اطاعت و پیروی از آفریدگار تواناست. اطاعت و پیروی از ذات اقدس الهی دو افق دارد نخست در افق تکوین و وجود که همه هستی وابسته و پیوسته به اوست. ممکنات با فقر و امکانشان مدام او را میخوانند و در مدار پیروی و اطاعت از فرمان او حرکت میکنند. علم، قدرت، حیات، حکمت و وجوب او از یک سو، فقر و نیاز و امکان جلوههای هستی از سوی دیگر این وابستگی و پیوستگی را رقم زدهاند.
آسمان و جهان کیهان و کهکشان با آن شکوه و گستره، مطیع فرمان اویند. میلیاردها و بیشتر، ستاره و سیاره که بخش کوچکی از آن چشم ما را آینهکاری و دنیای ما را چراغانی کرده و خود هر یک جهانی هستند به ید قدرت او میچرخند و فرمان او را فرمانبرند به فرموده قرآن:
لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ3 .
«همه هستی برای اوست و او فرمانروای مقتدر هستی بوده و همه فرمانبر اویند».
خداوند میفرماید:
سُبْحانَهُ بَلْ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کُلٌّ لَهُ قانِتُونَ4
امیرالمؤمنین علیه السلام در توصیف ستارگان فرمود:
«إنَّ هَذِهِ مَدَائِنٌ کَمَدَائِنِکُمْ...».
شنیدستم که هر کوکب جهانی است جداگانه زمین و آسمانی است(1)
حکمت الهی، ج 1، ص 195.
گسترهای پهناور که زمین ما با آن همه بزرگیاش در برابر او چون خشخاش بر روی دریاست.
زمین در جنب این افلاک مینا چو خشخاشی بود بر روی دریا(2)
همهی این هستی از پرتو قدرت و فیض جود او برپاست؛ و اگر آنی کند نازی فرو ریزند قالبها؛ چون وجود ممکن سایهای از آن آفتاب است و وجودی ربطی است.
باری، قرآن کریم این حقیقت را با عناوین گوناگونی مدلل میفرماید، خداوند میفرماید:
وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ3 ؛
«تمامی ساکنان آسمانها و زمین - چه با میل و رغبت و یا کراهت - تسلیم اویند».
و نیز میفرماید:
وَ السَّماواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ4 ؛
«که تمامی موجودات زمین در قبضهی او و آسمانها به دست قدرت اوست».
و نیز میفرماید:
بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ5 ؛
«آن که سلطنت همه چیز به دست اوست و به سوی او بازگشت میکنید».
و نیز میفرماید:
لَهُ مَقالِیدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ6 ؛
«کلیدهای آسمان و زمین برای اوست».
آن خدایی که:
هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی یُسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ1 ؛
«او اللّه! که آفریننده و پدیدآورنده و صورتگر است، او را اسماء حسناست، آنچه در آسمان و زمین است تسبیح او گوید و او عزیزی است حکیم».
باری، همه پدیدهها با زبان فقر و نیازشان او را ستوده و تقدیس و تنزیه میکنند، او مسجود همهی موجودات، و مالک و فرمانروای مطلق و ملیک مقتدر بر افق بلند هستی است فرمانش مطاع و لازمالاجراست.
جمله عالم خود مسبّح آمدند نیست آن تسبیح جبری مردماند(1)
صدها آیهی قرآن این حقیقت فروزنده را تفسیر مینماید و فقط انسان، این موجود ویژه و استثنایی.
انسان هم، در بستر وجود طبیعی - امکانی خود، فرمانبر محض خدای مهربان است. همه حرکات طبیعی جوارح و جوانح او به فرمان آفریدگار تواناست؛ ولی در عرصهی اختیار که این موجود به فرمان تکوینی خالق متعال موجودی مختار آفریده شد و بدین سبب گل سرسبد آفرینش و مسجود فرشته واقع گردید و در این عرصه و میدان است که گاهی طغیان میکند، حریم میشکند و حرمت نگاه نمیدارد، از حدود خود تجاوز میکند.
این دو مداره بودن، که گاهی از ملک پران شود و بر افق اعلا تجلی کند و مقام قاب قوسین را فتح کند و به خلعت لباس احسن مزین گردد، و گاهی در درک «اسفل» سقوط کرده و لباس «بل هم اضل» بر تن نماید فقط امتیاز و خصوصیت انسان است.
عطار عالی سروده است:
جزو کل شد چون فروشد جان به جسم کس نسازد زین عجایبتر طلسم
1) (2) مثنوی معنوی، دفتر سوم، ص 546، شماره 3289.
جان بلندی داشت تن پستی خاک مجتمع شد خاک پست و جان پاک
چون بلند و پست با هم یار شد آدمی اعجوبه اسرار شد(1)
منطق الطیر، ص 12.
آری، و انسان مشرق تابان صفات و اسماء الهی گشت. این حقیقت در شعر مولانا میدرخشد:
خواست تا بیند جمال خویشتن بست نقشی بر مثال خویشتن
کرد آدم را تجلیگاه خود دید روی چون مجال خویشتن(2)
این پدیده استثنایی که از دو گوهر خاکی و آسمانی آفریده شده است، موجودی اعجابانگیز است، که بر طاق بلند آفرینش نمایان است؛ نه چون ملک است که فقط عقل مجرد باشد و نه چون حیوان که شهوت و غضب خصیصه او باشد؛ بلکه جامع این دو جریان متضاد است.
امیرالمؤمنین در حدیثی به تبیین این حقیقت پرداخته و فرموده است:
«إنَّ اللّهَ «عَزَّ وَ جَلَّ» رَکَّبَ فِی الْمَلَائِکَةِ عَقْلاً بِلَاشَهْوَة، وَ رَکَّبَ فِی الْبَهَائِمِ شَهْوَةً بِلَاعَقْلٍ، وَ رَکَّبَ فِی بَنِی آدَمَ کِلْیَتِهَمَا فَمَنْ غَلَبَ عَقْلُهُ شَهْوَتَهَ فَهُوَ خَیْرٌ مِنَ الْمَلَائِکَةِ، وَ مَنْ غَلَبَتْ شَهْوَتُهُ عَقْلَهَ فَهُوَ شَرٌ مِنَ الْبَهَائِمِ»(3).
امام صادق علیه السلام در پاسخ به عبداله بن سنان نیز که پرسید:
«... ألْمَلَائِکَةُ أَفْضَل أَمْ بَنُو آدَمْ؛ به نقل از امیرالمؤمنین علیه السلام همین گونه گوهر انسان را توصیف نمودهاند»(4).
مولوی در مثنوی خود در تبیین این حدیث چنین سروده:
در حدیث آمد که یزدان مجید خلق عالم را سه گونه آفرید
یک گروه را جمله عقل و علم و جود او فرشته ست او نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوا نور مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی همچو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف از شقاوت غافل است و از شرف
این سوم هست آدمی زاد و بشر نیم او زا فرشته و نیمیش خر
نیم خر خود مایل سفلی بود نیم دیگر مایل عقلی بود
آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب وین بشر با دو مخالف در عذاب
وین بشر هم ز امتحان قسمت شدند آدمی شکلند و سه امت شدند
یک گروه مستغرق مطلق شدند همچو عیسی با ملک ملحق شدند
نقش آدم لیک معنی جبرئیل رسته از خشم و هوا و قال و قیل
از ریاضت رسته و ز زهد و جهاد گوییا از آدمی او خود نزاد
قسم دیگر با خران ملحق شدند خشم محض و شهوت مطلق شدند
وصف جبرییلی دریشان بود رفت تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت
مرده گردد شخص کو بیجان شود خر شود چون جان او بی آن شود(1)
مثنوی معنوی، دفتر چهارم، ص 700.
باری؛
تا کدامین غالب آید در نبرد زین دو گانه تا کدامین برد نرد
عقل اگر غالب شود پس شد فزون از ملائک این بشر در آزمون
شهوت ار غالب شود پس کمتر است از بهائم این بشر زانک ابتر است
باری، این موجود ویژه که به خلعت عقل مختار آراسته گردیده و گوی سبقت از همه موجودات ربوده است؛ اختیاری که لازمهی آن مسؤولیت است و موجب ارزش کارهای آدمی گشته و او را در معرض ستایش و سرزنش قرار میدهد. به همین سبب است که انسان کارهای خود را از میان راههای مختلفی که پیشرو دارد گزینش و انتخاب میکند.
خداوند انسان را به گونهای آفریده که در درون او گرایشها و خواستههای متضادی وجود دارد؛ گرایشهایی که معمولاً در مقام عمل با هم در تزاحم و جنگ و ستیزند و هر یک انسان را به سو و جهتی فرا میخواند. بنابراین نقش انتخاب و ارادهی آزاد انسان در این عرصه بروز میکند. او همانند آهنی نیست که وقتی در میان دو آهنربای قوی و ضعیف قرار میگیرد محکوم جاذبه و کشش آهنربای قوی باشد؛ بلکه آدمیان در این عرصه و میدان گرایشها و
1) (1)
کششها، با اختیار و اراده خود میتوانند در برابر جاذبههای بسیار نیرومند مقاومت کنند و برخلاف جریان سیل غرایز و تمایلات نفسانی خود مقصود خود را برگزینند. انسان نیرویی دارد که میتواند با استمداد از آن از انفعال در برابر غرایز و امیال سرکش حیوانی خارج شده و بر جاذبههای مختلف درونیاش فائق آید. این نیروی انتخاب و ارادهی آزاد است. به همین سبب میتوان او را نسبت به کارها و پیامدهای اعمالش مسؤول دانست و او را مورد سؤال قرار داد و این همان مقولهای است که انسان را برتر قرار داده است. آیا به راستی انسان از چنین اختیار و ارادهای برخوردار است؟ و آیا آدمی میتواند بر نیروهای محیطی، درونی و عوامل ژنتیکی و اجتماعی مؤثر در او فائق آید یا آن که اسیر دست نیروهای آشکار و نهان خود است؟
پاسخ: به نظر میرسد قدرت تصمیمگیری و انتخاب، یکی از یقینیترین اموری است که مورد شناسایی انسان واقع میشود. هر انسانی این مسأله را با علم حضوری خطاناپذیر مییابد که دارای اختیار است.
این که گویی این کنم یا آن کنم خود دلیل اختیار است ای صنم(1)
فلسفه اخلاق، استاد محمد تقی مصباح، ص 136.
هر فردی با اندک توجهی در رفتار خود مییابد که با اختیار عمل میکند. او میتواند سخن بگوید یا سکوت کند، دستش را حرکت دهد یا ندهد.
در تردد ماندهایم اندر دو کار این تردد کی بود بیاختیار
این کنم یا آن کنم خود کی شود چون دو دست و پای او بسته شود
هیچ باشد این تردد در سرم که روم در بحر یا بالا پرم
پس تردد را بباید قدرتی ور نه آن خنده بود بر سبلتی(2)
ممکن است این غبار بر ذهن بنشیند و منظر عقیده ما را مهآلود کند، که بدون شک یکی از صفات خداوند «قادر مطلق» است چون او بر هر کاری تواناست و از این نگاه، انسان و کارهایش تحت قدرت اویند و هر قدرت دیگری در برابر قدرت خداوند عرضی و تبعی است؛ بر این اساس، بعضی از اندیشمندان غربی پنداشتهاند که ارادهی بشر هم چون ارادهی چارپای
حامل یک محموله است که به واسطه خدا یا شیطان رانده میشود. اگر خدا براند به همانجا میرود که خدا میخواهد و اگر شیطان براند به آنجا میرود که شیطان میخواهد؛ ولی خود او در هیچ موردی رانندهی خود را انتخاب نمیکند.
براساس قدرت خداوند، جایی برای قدرتنمایی آدمی و اعمال اراده و اختیارش باقی نمیماند. برخی از فرقههای اسلامی با استناد به این صفت الهی، هرگونه تأثیر و علیتی را از اسباب و وسایط دیگر نفی میکنند و صراحتاً اعلام میدارند که:
«إنّ اعمال العباد یخلقها اللّه عزّ و جلّ و أنّ العباد لا یقدرون أن یخلقوا منها شیئاً»(1)
مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلیین، اشعری، ج 1، ص 321.
.نتیجه این کجاندیشی، این است که افعال انسان مستقیماً به خدای متعال مستند گردد و فاعلیت انسان نسبت به آنها به طور کلی سلب شود و در فرجام کار، هیچ کس نسبت به کارهای خودش مسؤولیتی نداشته باشد.
پیامد منفی این کژاندیشی آن است که هر نظام تربیتی، اخلاقی و معنوی و از جمله نظام تشریعی اسلام پوچ و بیهوده شمرده میشود؛ زیرا اگر قدرت خداوند به گونهای است که جایی برای اختیار و ارادهی آزاد انسانها نمیگذارد دیگر وظیفه و تکلیف، امر و نهی، پاداش و کیفر معنا نخواهد داشت(2).
اختیار آمد عبادت را نمک ور نه میگردد به ناخواه این فلک
گردش او را نه اجر و نه عقاب که اختیار آمد هنر وقت حساب
جمله عالم خود مسبح آمدند نیست آن تسبیح جبری مردماند(3)
باور و اعتقاد منطقی و عقلانی آن است که: «الفعل فعل اللّه و هو فعلنا» و هیچ منافاتی وجود ندارد؛ البته به شکل طولی و نه عرضی.(4)
فعل حق و فعل ما هر دو بین فعل ما را هست دان پیداست این
گر نباشد فعل خلق اندر میان پس مگو کس را چرا کردی چنان
خلق حق افعال ما را موجد است فعل ما، آثار خلق ایزد است
لیک هست آن فعل ما مختار ما زو جزا گه مار ما گه یار ما
به هر روی اختیاری بودن افعال ما، ندای فطرت و وجدان ماست؛ هر انسانی در مسیر حرکت خویش مدام خود را بر سر چهارراه اختیار و انتخاب مردّد میبیند، که کدام راه را برگزیند و انتخاب کند، عسل برگزیند و یا زهر مار؛
زآنک «کرّمنا» شد آدم ز اختیار نیم زنبور عسل شد نیم مار
مؤمنان کان عسل زنبوروار کافران خود کان زهری همچو مار
زآنک مؤمن خورد بگزیده نبات تا چو نحلی گشت ریق او حیات
باز کافر خورد شربت از صدید هم ز قوتش زهر شد دوری پدید
اهل الهام خدا عین الحیات اهل تسویل هوا سَمّ الممات
در جهان این مدح و شاباش و زهی ز اختیارست و حفاظ آگهی(1)
همان، از شماره 3290 تا 3296.
اکنون که در پرتو سخن فاطمه علیها السلام:
«وَ تَنْبِیهاً عَلی طَاعَتِهِ» این دریچه علمی - کلامی - که انسان موجودی است انتخابگر و در قبال اعمال خود مسؤول - گشوده شد، چون بدون تردید بیدارباش فاطمه بر آن نامردمانی بود که در مقابل فرمان خدای متعال بر طبل مخالفت کوبیده و از شیپور شیطان نواخته بودند. فاطمه آنان را به فرمانبری خدا میخواند، و إلا سایر موجودات که فرمانبر خدای متعالند گویی فاطمه فرمود شما مردم بر سر دو راهی انتخاب بد مسیری را پیموده و بد گزینهای را انتخاب کردید با آن که میتوانستید راه درست را انتخاب کنید.
اکنون که مجال نوشتار به اینجا رسید، میطلبد که پاسخ بعضی از شبهات داده شود، همچون: الف) «از آموزههای دینی ماست که خداوند به هر چیزی آگاه است: إِنَّ اللّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ2 برخی با تمسک به این حقیقت عقلی و دینی پنداشتهاند که اختیار و ارادهی آزاد انسان توهمی بیش نیست و آدمیان چگونه میتوانند برخلاف علم خداوند عمل نمایند».
1) (1)
اگر خداوند از پیش میداند که من در زمان معینی کار خاصی را انجام خواهم داد، و از سوی دیگر اگر به هنگام فرا رسیدن آن زمان خاص، من هنوز توانایی انجام غیر آن کار را داشته باشم، لازمه آن این است که علم خداوند جهل باشد.
این پندار واهی در رباعی معروف و منسوب به خیام به خوبی نمایان است:
من می خورم و هر که چو من اهل بود می خوردن من به نزد او سهل بود
می خوردن من حق ز ازل میدانست گر می نخورم علم خدا جهل بود(1)
فلسفه اخلاق، استاد محمدتقی مصباح یزدی، ص 137.
در پاسخ به این پندار واهی باید گفت که: علم الهی به هر حادثهای به همان گونه که واقع میشود نقش بسته است. افعال اختیاری انسان نیز با قید اختیاری و گوهر اختیاری بودن، معلوم خداوندند، لذا اگر به وصف جبریت تحقق یابند، خلاف علم الهی است. بنابراین هیچ منافاتی میان علم ازلی و مطلق خداوند با اختیار و ارادهی آزاد انسان وجود ندارد. علم پیشین الهی هیچگونه تهدیدی برای آزادی ارادهی انسان نیست. در واقع علم او به سعادت و شقاوت فرد، مستلزم آن نیست که او علیرغم ارادهاش سعادتمند یا شقاوتمند خواهد شد و چه زیبا در پاسخ خیام گفتهاند که:
علم ازلی علت عصیان کردن نزد عقلا ز غایت جهل بود(2)
ب) مقتضای اعتقاد به «قضا و قدر عینی» خداوند این است که وجود پدیدهها در همهی مراحل پیدایش، رشد و شکوفایی و انقضای آنها در پرتو تدبیر حکیمانه خداوند میباشند. فراهم شدن شرایط پیدایش آنها و رسیدن به مرحلهی کمال، به اراده و مشیت اوست. حال اگر انسان واقعاً مختار است و برخوردار از ارادهی آزاد، چگونه میتوان کارهای او را مستند به اراده و قضای الهی دانست؟ و اگر تحقق همهی پدیدهها و از جمله افعال انسانی به قضا و ارادهی خداوند است، پس اراده و اختیار انسان چه معنایی دارد؟
به عبارت دیگر، هر فعل اختیاری، فاعلی دارد که با اراده و اختیار خودش آن را انجام میدهد و محال است که فعل واحد مستند به ارادهی دو فاعل باشد. بنابراین اگر افعال انسان به اراده و اختیار شخص مستندند جایی برای استناد آنها به ارادهی الهی باقی نمیماند و اگر آنها به اراده و مشیت و قضای الهی مستندند باید استناد آنها را به اراده انسانی مردود دانست؛ بنابراین تقریر، انسان موجودی بیاختیار و بیاراده در برابر قضا و قدر الهی است(3).
در پاسخ به این پندار، بعضی با تکیه بر قضا و ارادهی الهی، اختیار انسان را نادیده گرفته و به دامان جبر افتادهاند و در نتیجه مسؤولیت اخلاقی انسان را منکر شدهاند. عدهای نیز برای فرار از جبر، قضا و ارادهی الهی را در حیطهی افعال انسانی نادیده گرفته و در درهی تفویض سقوط کردهاند(1)
الفرق بین الفرق، عبدالقاهر بغدادی، ص 114.
.حق آن است که آنچه قرآن و مخاطبان حقیقی آن که ترجمان قرآن کریمند در تبیین این حقیقت گفتهاند درست است، و آن اینکه: إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً2 و
«لا جبر و لا تفویض بل امرٌ بینُ الامرینِ» بدین شرح و بیان که استناد یک عمل به دو عامل در صورتی محال است که هر دو عامل در عرض یکدیگر و همطراز فرض شوند، ولی اگر در طول یکدیگر باشند در آن صورت استناد عمل به هر دوی آنها صحیح است.
به این دلیل، قضا و ارادهی الهی با اراده انسان با هم جمع میشوند، شاعر نیکو سروده:
بل قضا حق است و جهل بنده حق هان مباش اعور چو ابلیس خلق(2)
صدور فعل و استناد آن به انسان در یک افق است و به خدای متعال در افقی برتر و بالاتر که در آن افق، وجود خود انسان و وجود مادهای که کارش را روی آن انجام میدهد و وجود ابزارهایی که کار را به وسیله آنها انجام میدهد همگی مستند به خداوند است.
جبر آن است که ارادهی خداوند جانشین ارادهی ما شود ولی اگر ارادهی خدا در طول ارادهی ما باشد موجب جبر نمیشود.
خداوند متعال چنین خواسته که آدمی با اختیار و با همهی شؤون وجودیاش در این جهان آفریده شود و جبری در کار نیست اختیار انسان به تبع وجود او عین ربط به خداوند است ولی جبر نیست.
ما که باشیم ای تو ما را جان جان تا که ما باشیم با تو در میان
ما عدمهاییم و هستیهای ما تو وجود مطلقی فانی نما
ما همه شیران ولی شیر علم حملهشان از باد باشد دم بدم
باد ما و بود ما از داد تست هستی ما جمله از ایجاد تست(3)
با وجود این وابستگی و پیوستگی، انسان مجبور نیست و از اراده و اختیار برخوردار است.
مولوی این ارتباط و استقلال اراده و اختیار انسان را در پرتو آیه: وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمی1 چنین میسراید:
تو ز قرآن باز خوان تفسیر بیت گفت ایزد ما رمیت اذ رمیت
گر بپرانیم تیر آن نی ز ماست ما کمان و تیر اندازش خداست
این نه جبر این معنی جباریست ذکر جباری برای زاریست
زاری ما شد دلیل اضطرار خجلت ما شد دلیل اختیار
گر نبودی اختیار این شرم چیست وین دریغ و خجلت و آزرم چیست
زجر استادان و شاگردان چراست خاطر از تدبیرها گردان چراست
ور تو گویی غافل است از جبر او ماه حق پنهان شد اندر ابر او
در هر آن کاری که میل استت بدان قدرت خود را همی بینی عیان(1)
فاطمه علیها السلام فرمود:
«خدای قادر متعال کتاب شگفتانگیز آفرینش را فراروی شما قرار داد؛ تا زلال حکمت به جانتان جاری و با برق بیداری دیدگانتان را روشن نماید. گرد بیداری بر شما بیافشاند که هان! تو ای انسان آراسته به آفتاب عقل، عقل خداشناس و خدانگر، عقلی که مطیع فرمان خداست چون خدا فرمود: «أَقبلْ» به پیش آمد و چون فرمود: «ادبر» پس رفت. تو که بر فطرت خداشناسی آفریده شده و در برابر فرمان: أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی3 گفتی، طوق بندگی و اطاعت او را بر عهده گرفته. ولی چرا امروز خفتهای و لباس مخالفت آفریدگار بافته و بر تن کردهای؟ بیدار شو و از چاه غفلت بیرون آی که تو یوسف نگارستان آفرینشی».(2)
شیخ بهایی رحمه الله نیکو سروده است:
ای مرکز دایرهی امکان وی زبدهی عالم کون و مکان
تو شاه جواهر ناسوتی خورشید مظاهر لاهوتی
تا کی ز علائق جسمانی در چاه طبیعت تن مانی
تا چند به تربیت بدنی قانع بخزف ز دُر عدنی
صد ملک ز بهر تو چشم براه ای یوسف مصری بدر آی از چاه
تا والی مصر وجود شوی سلطان سریر شهود شوی
در روز الست بلی گفتی امروز به بستر لا خفتی
تا کی ز معارف عقلی دور بزخارف عالم حس مغرور
از موطن اصلی نیاری یاد پیوسته به لهو و لعب دل شاد
نه اشک روان نه رخ زردی اللّه اللّه تو چه بیدردی!
یک دم بخود آی و ببین چه کسی به چه دل بستهای، به که همنفسی!
زین خواب گران بردار سری برگیر ز عالم اولین خبری(1)
مثنویات، شیر و شکر، ص 38-39.
به هر روی عقل، فرمانبر خدای متعال است. فاطمه علیها السلام با لطافت سخن خویش: «و تنبیهاً علی طاعته» پرده از رخسار این حقیقت برمیدارد و هشدار میدهد که «حجت باطنی» عقل پیوسته تو را به سوی خدا و اطاعت او فرا میخواند، چون قادر متعال منعم و آفریدگار تو است و طاعت از منعم و مولی فرمان عقل و ارشاد شرع است. به همین دلیل بزرگان ما آیاتی از قرآن را که فرمان اطاعت و فروغ پیروی از خدا را میپراکند، ارشاد و هدایت به همان حکم عقلی میدانند. آموزهی وحی، سیر و اندیشه در آفاق هستی و مشاهدهی نشانههای الهی را بهترین کتاب خداشناسی و معرفت الهی میداند:
سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ2 ؛
1) (1)
به زودی آیات خود را هم در آفاق و خارج از وجود آنان و هم در وجود خودشان به آنان نشان خواهیم داد، تا روشن گردد که خدا حق است آیا این شهادت برای پروردگار تو بس نیست که او ناظر و گواه بر هر چیزی است.
به راستی اگر انسان در نشانههای شگفت و حکیمانهی جهان هستی - که خود نیز قطرهای از این اقیانوس مواج است - بیندیشد، با صد زبان، طنین ستایش و بندگی و اطاعت و پیروی از ذات اقدس الهی را فریاد نمیکند؟!
آیا با همه وجود در محضر آن ذات اقدس، سر تعظیم فرود نمیآورد و در محراب بندگی او نمینشیند، و چهره بر خاک نمیساید؟ بدون شک آری، چنین خواهد بود قرآن خود این معرفت را آفتابی و نمایان میسازد و آیات 190 تا 194 آل عمران این حقیقت را بازگو میکنند:
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ1 ؛
همانا در خلقت آسمانها و زمین و رفت و آمد شب و روز، دلایلی روشن است برای خردمندان، آنهایی که در هر حالت (ایستاده و نشسته و خفته) خدا را یاد میکنند و دائم اندیشه و فکر در خلقت آسمان و زمین کرده و گویند پروردگارا! این دستگاه باعظمت را بیهوده نیافریدهای، پاک و منزهی، ما را به لطف خود از عذاب دوزخ نگاهدار، ای پروردگار ما! هر که را تو در آتش افکنی او را سخت خوار کردهای و او ستمکار بوده و ستمگران را هیچ کس یاری نخواهد کرد، پروردگارا ما چون صدای منادیی را که خلق را به ایمان میخواند شنیدیم، اجابت کردیم او را و ایمان آوردیم، پروردگارا از گناهان ما درگذر و زشتی کردار ما را بپوشان و هنگام جان دادن ما را با نیکان محشور فرما، پروردگارا ما را از آنچه به رسولان خود وعده دادی نصیب فرما و از آن محروم مگردان که وعده تو هرگز تخلف نخواهد کرد.(1)
طنین بندگی انسان از این آیات جلوهگر است. انسان با تدبر و اندیشه در هستی اطاعت و پیروی از هستیآفرین را میپذیرد، - البته آنان که به صورت انسانی خود باقی ماندهاند - و اطاعت از فرامین خداوند دستور عقل و فطرت خداشناس انسان است. آیاتی از قرآن نیز انسان را به پیروی و اطاعت از قادر متعال فرا میخواند و به همان فرمان عقلی ارشاد میکند و
1) (2) ترجمه آیات سوره آل عمران از آیه 190 تا 194.
اینک پرتوی از آن آیات: با طلیعه أَطِیعُوا اللّهَ در آیاتی چون: آل عمران، 32 و 123؛ نساء، 59؛ مائده، 92؛ انفال، 1 و 20 و 46؛ نور، 54؛ محمد، 32؛ مجادله، 13 و تغابن، 12.(1)
ر. ک: المعجم الفهرس لألفاظ القرآن واژه «ماع».
در این مجموعه آیات خداوند ارشاد به اطاعت از خودش میفرماید و اطاعت خود را لازم میشمرد. آیاتی دیگر نیز از همین واژه بر اطاعت و فرمانبری از آفریدگار دلالت مینمایند همانند:
وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ2
و نیز:
وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِیماً3
و همانند این آیات شریف.(2)
باری، فاطمه علیها السلام در طلیعه این خطابهی آتشین و روشنگر، مردم را به اطاعت و فرمانبری از خدای متعال فرا خواند، و پیروی از ذات اقدس الهی را لازمهی تدبر و اندیشه در خلقت بدیع و حکیمانه آفریدگار دانا و توانا بیان نمود.
و اینک آن بانو، ضمن سخنان خود، دریچهای دیگر از معرفت و معارف میگشایند و افق برین رسالت و فلسفه آن را جلوهگر میسازند.
آن حضرت فرمود:
«وَ دَلَالَةً عَلی رُبُوبِیَّتِهِ»(1)
صدای فاطمی فدک، محمد باقر انصاری و سید حسین رجایی، ص 5.
؛ آنچه از افقهای پرفروغ آفرینش بدیع و نگارستان شگفتیها ساطع است، آفتاب عالمتاب ربوبیت خداوند است که آفریدگار توانا: «رب» فلق است و رود نور بر پایانهی سیاه شب جاری میسازد (2)«رب» مشرق و مغرب است (3)«ربّ» مردم است (4)«رب» کعبه است(5). «رب» السموات و الارض(6)؛ «سُبْحانَ رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا یَصِفُونَ»7 و رب العالمین است.صدها آموزه و آیهی وحی مقام ربوبیت خدای متعال را تعریف و تبیین مینماید(7)و نور رشد و تعالی و بالندگی را بر عالمیان از این افق جاری میسازد.
در لغت گفتهاند:
«أَلرَّبُ فِی الْأَصْلِ التَّربیَةُ وَ هُوَ إنْشَاءُ الشَّیْءِ حَالاً فَحَالاً إِلی حَدِّ التَّمَامِ»(8)
بنابراین تعریف مقام «ربوبیت» افق جود وجود و فیض واسعهی حق از آبشار رحمت ربوبیت است که پیوسته و مدام فیض آفریدگار جاری است او آفرید و با اناره و استمرار نور وجود هر موجودی را به کمال و تمام رساند.
آفرینش به این آراستگی و زیبایی که همه چیز آن مناسب و در جای خود قرار گرفته است و در پرتو عدل تکوینی از نظم و مناسبت و هماهنگی لبریز است، که خداوند آسمان را برافراشت و بر بلندای آن ترازوی عدل نهاد!(9)که هان! در این گسترهی شگفت، هر چیز در جایگاه خود قرار گرفته و به سراچهی مقصود میرسد.
خواجه شیرازی نیکو سروده است:
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد این همه نقش در آینهی اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
امیرالمؤمنین علیه السلام این فروغ آفرینش را به نمایش گذاشته و فرموده است:
«... أَحَالَ الْأَشْیَاءَ لِأَوْقَاتِهَا، وَ لَأَمَ بَیْنَ مُخْتَلِفَاتِهَا، وَ غَرََّزَ غَرَائِزَهَا...»(1)
نهجالبلاغه، خطبه 1، ص 3.
. آفرینش را آغاز کرد و آفریدگان را به یک باره پدید آورد، بیآنکه اندیشهای به کار برد یا از آزمایشی سودی برد، یا جنبشی پدید آورد، یا کسی را به خدمت گمارد، از هر چیز به هنگام بپرداخت و اجزای مخالف را با هم سازوار ساخت و هر طبیعت را اثری بداد و آن اثر را در ذات آن نهاد.به هر روی، مجموعه نگارستان آفرینش نمایشگاهی از تربیت الهی است، رشد و پویایی و بالندگی در آن موج میزند.
این نظام شگفت و هدفمند مالامال از زیبایی است.
چنان که سرودهاند:
یگانهای که ز حکمت نظام دوران داد به سنگ رنگ و به گل بو به جانور جان داد
نخست آینهای بهر دیدن خود خواست قرار کار به خلقت سرای امکان داد
به عقل آیهی والایی دو عالم خواند بعرش پای به بالایی نه ایوان داد
زمرحمت به طربگاه هشتمین ایوان ضیاء مشعلهی اختران تابان داد
زهفت منظر دیگر به هفت سیاره خجسته منزلی از ماه تا به کیوان داد(2)
نراقی نیز در طاقدیس این شکوه را میستاید و میسراید:
زامر تو بسته کمر از کهکشان بر میان از بهر خدمت آسمان
ابر را سقای بستان کردهای باد را فراش دوران کردهای
دانهمان را تو بر آوردی ز خاک میوهمان را تو نمودی از شناک
خون ز امرت بهر کودک شیر شد کودک یک روزه پستانگیر شد
کودکان را گریه تو آموختی دایه را دل از برایش سوختی(1)
طاقدیس، مولی احمد نراقی، ص 125.
نظامی که از اعجاز و اعجاب لبریز است، و از رازها مالامال، دو پر پرواز را یکی خرابهنشین ساخته و یکی را قصر مأوایش پرداخته است.
دو تاجر متساوی متاع را در دهر یکی به سود حوالت یکی به خسران داد
دو طایر متماثل جناح را در شهر یکی به قصر نهان جا یکی به ویران داد(2)
و اکنون انسان، این جلوه خاص و ممتاز و گوهر بیمثل، که در پرتو آفتاب عقل جانش منوّر گردیده و با سرشت محبت خداوند آمیخته گشته است.
گفت اول ما فرشته بودهایم راه طاعت را به جان پیمودهایم
سالکان راه محرم بدیم ساکنان عرش را همدم بدیم
پیشهی اول کجا از دل رود مهر اول کی ز دل زائل شود
در سفر گر روم بینی یاختن از دل تو کی رود حبالوطن(3)
انسانی که مسجود فرشته بود، جان او برترین و شگفتانگیزترین موجودات است، مشرق تابان اسماء الهی است، خورشید وجود او برتر از کهکشان، و ستیغ افراشته نام و مقامش بر فراز ملکوت و عمق وجودش، دژ ناگشودنی است، او ناشناخته است، چو اگر تعریف شد، بینهایت محدود گشته است.
وجودش تجلیگاه آیات و نشانههای خداست، که سیر در آفاق جهان و گسترهی دولت جان آدمی، جولانگاه اندیشه خردمندان و فرمان خداوند متعال است.(4)
روح انسان عجائبی است عظیم آدم از روح یافت این تعظیم(5)
خواجه نصیرالدین، در پرتو آموزههای قرآن، پس از ذکر مقدمات و براهینی برتری و والا گهری آدمی را اثبات کرده و در پایان تعریف فراز ملکوتی، و ستیغ این موجود برین را با چهرههایی میآراید و فرا روی ما قرار میدهد: «پس از این شرح، شرف رتبت انسان و فضیلت او بر دیگر موجودات عالم و با خصوصیتی که او را ارزانی فرمودهاند، معلوم شود، بل شرف رتبت کسانی که مطلع نور الاهیت و مظهر فیض وحدت، ضمایر ایشان است و غایت همه غایات و نهایت همه نهایات وجود ایشان، از انبیاء و اولیاء، که خلاصه موجودات و زبدهی کائنات هستند ظاهر گردد که: «و لو لاک لما خلقت الافلاک» مصداق این معناست.(1)
اخلاق ناصری، ص 30.
باری، انسان به حلی و زینت عقل آراسته گردیده است همان عقلی که از نور خدای سبحان است نیکو سروده است
چیست دانی عقل در نزد حکیم؟ مقتبس نوری ز مشکوة قدیم
از برای نفس تا سازد عیان از معانی آنچه میتابد بر آن
چون جمال عقل عین ذات اوست نیستش محتاج عینی کو نکوست
بلکه ذاتش هم لطیف و هم نکوست دیگران را نیز نیکویی به اوست
پس اگر گویی چرا نیکوست عقل خواهمت گفتن نکو زان اوست عقل
جان و عقل آمد به عینه جان نور که بود از عین ذات او ظهور
او بذاته ظاهر آمد نی لذات فهم کن تا وا رهی از مشکلات
نیّر اعظم دو باشد شمس و عقل جسم و جان باشند عقل و شرع و نقل
نور عقلانی فزون از شمس دان ز آنکه این تابد به جسم و آن به جان
نور عقلانی کند تنویر دل نور شمسایی کند تنویر گل
شمس بر ظاهر همین تابان بود لیک باطن از خرد ریّان بود
گر تو وصف عقل از من بشنوی گوش کن ابیات چند از مثنوی(2)
با وجود این رتبت و شرف انسان، در روند آفرینش و پیدایش، غباری از مادیت و سیاهی، جهل و تباهی بر سیمای فطرت خداشناس انسان و چراغ عقل او مینشیند و دیدهی حقیقتشناس او را تاریک میسازد؛ اینجاست که بار دیگر افق اعلای ربوبیت خدای متعال جلوهگر میشود، آفریدگاری که در پرتو ربوبیتش وجود انسان را به زیباترین قامت بیاراست و او را بر بام آفرینش قرار داد؛ او که: اَلَّذِی خَلَقَ فَسَوّی و وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدی1 ذات مقدس و فیاضی که: قالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی2 .
او که از معدن جودش بر هر موجودی افاضه وجود کرد و سپس آن را در بستر تکامل و تعالیش هدایت نمود؛
آن مهربان آفریدگار توانا، اینک باز فروغ ربوبیش را نمایان میسازد و انسان را در پرتو رشد و تربیت خود قرار میدهد و بر افق برین ربوبیت جمال پیامبران الهی نمایان میگردد.
به فرموده علی علیه السلام:
«فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ...؛(1)پی در پی رسولان آمدند، تا موجودی را که در پرتو عدل تکوینی از زیباترین قامتها برخوردار بوده، در پرتو نظام تشریع به تعالی و رشد و بالندگی برسانند».
این تواند بود أما آمدند انبیاء این صد هزار و بیست و اند
تا شود این نفس کافر یک زمان یا مسلمان یا بمیرد در میان(2)
به هر روی، بر مشرق تابان افق ربوبیت، چهرهی پیامبران تجلی کرد و در پرتو ربوبیت ذات اقدس الهی نورباران شدند؛ که خداوند متعال پروردگار همهی پیامبران و مردم است. پیامبران مبعوث شدند تا این حقیقت را یادآوری کنند.
خداوند متعال در قرآن میفرماید:
یا أَیُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَکُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّکُمْ1
و وَ قالَ الْمَسِیحُ یا بَنِی إِسْرائِیلَ اعْبُدُوا اللّهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ2 .
دهها آیه و آموزهی قرآن این حقیقت را مدلل میکند که او: «رب و پروردگار همه پیامبران است و آدم در پرتو ربوبیت او بساط آدمیت مینهد و مسجود فرشته میگردد. حضرات نوح و ابراهیم، اسماعیل و اسحاق، یعقوب و یوسف، موسی و هارون، هود و صالح، داود و سلیمان، یحیی و مسیح همه در کوثر ربوبیتش شناور و از زلال ربوبیتش مست بادهی بندگی اویند.
و از همه برتر، رسول خدا صلی الله علیه و آله که قرآن همیشه او را در پرتو ربوبیت حق میستاید و فرمانش میدهد: وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَ تَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلاً3 ؛ إِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُومُ أَدْنی مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلِ4 ؛ وَ رَبَّکَ فَکَبِّرْ5 ؛ وَ لِرَبِّکَ فَاصْبِرْ6 ؛ وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً7 ؛ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ8 ؛ سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی9 ؛ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی10 و آیات دیگر، از این پیوستگی و مقام فناء رسول پرده برمیدارند.
رسول برتر و خاتم که:
نبوت را ظهور از آدم آمد کمالش در وجود خاتم آمد
شود او مقتدای هر دو عالم خلیفه گردد از اولاد آدم(1)
1) (11) مجموعه آثار شیخ محمود شبستری، ص 83.
او که صدف نبوت از طلعت جمالش تابان و نگین آفتاب نبوت را خاتم رخشان بود.
ملاهادی سبزواری در توصیف او چنین سروده:
در خاتم رسالتی ای خاتم انبیاء همچو نگین به خاتم و چون نقش در نگین
تو بدر ازهری و همه انبیاء سماء تو مهر انوری و نجومند مرسلین
پیشش خرد ز دانش اگر دم زند چنان کاید مگس بعرصهی عنقا کند طنین
اندر بیان بدیع معانی حکمتش چون در شکر حلاوت و شهد اندر انگبین
از شوق ذروهی تو فلاطون فیلسوف مست و خراب بوده و چون باده خم نشین(1)
دیوان حاج ملاهادی سبزواری، ص 99.
پیامبران مبعوث شدند و پرتو آفتاب نبوت را بر عقل و خرد مردم جاری نمودند و در مدرسه عقل به تدریس پرداختند، تا چشم خرد مردم روشن و آنان را به سوی مقصود و هدف متعالی هدایت کنند.
انبیاء را چیست تعلیم عقول گوش کن گر نیستی ز اهل فضول
عقل از بند هوا چون وارهد روی و جهت سوی علیین کند
کشف سرّست آنچه بتوانند دید نقل ذکرست آنچه باشد شان شنید(2)
امیرالمؤمنین علیه السلام در شعری که به آن حضرت منسوب است میفرماید: العقل عقلان مطبوع و مسموع، و لا ینفع مسموع، اذا لم یک مطبوع، کما لا ینفع ضوء الشمس و ضوء العین ممنوع(3).
فروغ عقل مسموع «نبوت» بر دیدگان عقل طبیعی میتابد و آن را روشن میکند و اگر عقل مطبوع نباشد، عقل مسموع نقشی در هدایت انسان ایفا نمیکند، همانگونه که نور خورشید آنگاه مسیر رهپویان را با نور خود روشن میسازد که دیدگان، روشن و منور باشند.
غزالی در این رابطه چنین نگاشته: بدان که آدمی را به بازی و هرزه نیافریدهاند، بلکه کار وی عظیم است و خطر وی بزرگ، چرا که اگر ازلی نیست ابدی است، و اگر چه کالبد وی خاکی و سفلی است، حقیقت روح وی علوی و ربانی است و گوهر وی اگر چه در ابتداء
آمیختهی صفات بهیمی و سبعی و شیطانی است، چون در بوتهی مجاهده از این آمیزش و آلایش پاک گردد شایستهی جوار حضرت ربوبیت شود و از اسفلالسافلین تا به اعلی علیین همه نشیب و بالا کار اوست(1)
کیمیای سعادت، غزالی، ص 3.
.پیامبران مبعوث شدند تا بر آن آینه نور افشانند.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ، وَ وَاتَرَ إلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ، وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ، وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلِیغ، وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ(2)؛ پس هر چند گاه پیامبرانی فرستاد و به وسیلهی آنان به بندگان هشدار داد تا حق میثاقی «الست» بگذارند و نعمت فراموش کرده را به یاد آرند، با حجت و تبلیغ، چراغ معرفتشان را بیفروزند، و گنجهای پنهانی عقلها را آشکار سازند.
باری پیامبران آمدند تا میثاق الست را طلب نمایند.
چون بگوش جان شنیدستی أَلست از بلی گفتن مکن کوتاه دست
بستهی عهد أَلست از پیش تو از بلی سر در مکش زین پیش تو
چون بدو اقرار آوردی درست کی شود انکار آن کردی درست
ای به اول کرده اقرار ألست پس به آخر کرده انکار ألست
چون در اول بستهای میثاق تو چون توانی شد در آخر عاق تو
ناگزیرت اوست پس با او بساز هر چه پذرفتی وفا کن کژ مباز(3)
پیامبران آمدند، تا عهد الست طلب کنند، و غبار از چهره فطرت بزدایند تا فروغ حق از آن ساطع گردد، چون به گفته مولانا:
ما هم از مستان این می بودهایم عاشقان درگه وی بودهایم
ناف ما بر مهر او ببریدهاند عشق او در جان ما کاریدهاند
روز نیکو دیدهایم از روزگار آب رحمت خوردهایم از جویبار(4)
شعلهی عشق خفته و خاموش در عمق جان آدمی را روشن و بر شجرهی سبز انسان نور خداشناسی را ظاهر نمایند.
ای در میان جانم و جان از تو بیخبر از تو جهان پر است و جهان از تو بیخبر
چون پی برد به تو دل و جانم که جمله تو در جان و در دلی، دل و جان از تو بیخبر
نقش تو در خیال و خیال از تو بینصیب نام تو در زبان و زبان از تو بیخبر(1)
معارف نهجالبلاغه در شعر شاعران، ص 27.
با توجه به سرشت الهی انسان و علو مرتبه آن، پیوسته انسان در جهاد و کوشش است تا فتح قلهی کمال کند، اگر چه ممکن است در این حرکت و نیل به مقصود، دچار انحراف گشته و به جای آب به سراب برسد؛ ولی حس تعالیطلبی جزء ذات انسان است و از نقص خویش همواره در رنج است، میکوشد به هر وسیله ی ممکن آن خلاء و فقر را پر کند. به همین دلیل انسان در مقابل هر کمالی خاضع میشود چه آن کمال علم و دانش باشد که از ویژهگیهای روان انسان است و یا قدرت بدنی و یا جلوههای دیگر مادی و معنوی، به هر روی کمال و تعالیطلبی در انسان ذاتی و فطری است. این سرزمین همان کشتزار پیامبران الهی است، آنان در پرتو تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه، این سرزمین را بارور میسازند و به مدد وحی و آموزههای الهی این دشتستان وجود انسانی را به عطر گلهای مکارم و فضائل معطر میسازند.
اقبال سروده:
میشناسی طبع درّاک از کجاست حوری اندر بنگه خاک از کجاست
قوت فکر حکیمان از کجاست طاقت ذکر کلیمان از کجاست
این دل و این واردات او ز کیست این فنون و معجزات او ز کیست
این همه فیض از بهار فطرت است فطرت از پروردگار فطرت است(2)
و شیخ محمود شبستری نیز نقاب از چهره این فطرت میگشاید و میسراید:
به یاد آور مقام و حال فطرت کز آنجا باز دانی اصل فکرت
«ألستُ بربّکم» ایزد چرا گفت که بود آخر آن ساعت بلی گفت
در آن روزی که گِلها میسرشتند به دل در قصه ایمان نوشتند
تو بستی عقد و عهد بندگی دوش ولی کردی به نادانی فراموش(1)
گلشن راز، ص 84.
اگر چه کمالطلبی و تعالیخواهی انسان دریافت و نیل به کمالات گوناگون تجلی میکند، ولی از آنجا که:
جزءها را رویها سوی کل است بلبلان را نقش با روی گل است
هر جزء به کل و جزئی به کلی باز گشته و هر ذرهای از نور به سرچشمه آفتاب متصل است، فرجام این تعالیطلبی خداخواهی و خداجویی است و این همان آرمان بلند پیامبران الهی است که مبعوث شدند تا پرتو ربوبیت و الاهیت حق را نمایان سازند و انسان را در محراب عبودیت خدای به کرنش و ستایش وا دارند، فروغ معرفت و بندگی بر جان آدمی بیافشانند که معرفت الهی اکسیر اعظم انسانیت است.
به فرموده امیرالمؤمنین علیه السلام:
«أَوَّلُ الدِّینِ مَعْرِفَتُهُ...(2)سرلوحه دین، شناختن اوست و درست شناختن او، باور داشتن او».
سرآغاز دین و سرچشمه این زلال معرفت است و شهد و شراب طهور آن، عرفان؛
عرفان طلب نخست و پس آنگاه بندگی بی معرفت، عبادت عابد تمام نیست(3)
حدیثی قدسی با فروغ آسمانی خود این مکانت را آراسته که هان ای انسان:
«کُنْتُ کَنْزاً مَخفِیاً...؛ گنجی مخفی و نهان از عقلها و وهم و خیالها بودم، تو را آفریدم تا از مشرق آفرینش تو، صفاتم تجلی کند و مرا بشناسند».
خواست تا ببیند جمال خویشتن بست نقشی بر مثال خویشتن
کرد آدم را تجلیگاه خود [دید رویی چون مجال خویش(1)
فرهنگ تلمیحات، ص 67.
به هر روی، هدف از آفرینش تو، آن بود که:
فروغ معرفت من تابان گردد و دل عارفان را چون طور به نور بنشاند.
چون بتابد آفتاب معرفت از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش باز یابد در حقیقت صدر خویش
هست دائم سلطنت در معرفت [جهد کن تا حاصل آید این صفت(2)]
پیامبران بزرگ الهی، رسالتشان تبیین معرفت خدا بود؛ البته نه چون فلاسفه که فقط در پارهای از مفاهیم خشک و سرد و بیروح فلسفی، حرکت کرده، بلکه به یاری عقل و در پرتو فروغ آن در فضایی عاشقانه و عارفانه، گرم و باحرارت، روحبخش و بهجتآفرین، دست انسان را گرفتند و در نگارستان آفرینش به پرواز درآوردند. آفرینشی بدیع که حقیقتی بیهمانند است و با همهی وجود و زیباییها و شگفتیهایش خدا را میخواند.
نگارستانی که به گفته امیرالمؤمنین علیه السلام:
«ثُمَّ زَیَّنَهَا بِزِینَةِ الْکَوَاکِبِ، وَ ضِیَاءِ الثَّوَاقِبِ، وَ أَجْری فِیهَا سِرَاجاً مُسْتَطِیراً، وَ قَمَراً مُنِیراً، فِی فَلَکٍ دَائِرٍ، وَ سَقْفٍ سَائِرٍ، وَ رَقیِمٍ مَائِرٍ(3)؛ پس آسمان را به وسیلهی کواکب و نور ستارگان درخشان بیاراست و در آن چراغی روشنگر و قمری نورافشان قرار داد تا در مداری خاص و صفحهای دوّار، گردش کنند».
عطار نیکو سروده است:
سبحان صانعی که گشاید به هر شبی از روی لعبتان فلک نیلگون غطا [
از زیر حقّه مهرهی انجم کند پدید [[[زان مهرهها به حقّهی ارزق دهد ضیاء [
شب را ز اختران همه دندان کند سفید چون زنگیای که خندهزنان افتد از قفا
در دست چرخ مصقلهی ماه نو نهد [تا اختران آینهگون را دهد جلا [[
گویی که آفتاب مگر ذرّه ذرّه کرد [بر کهکشان ز ریزهی مرجان و کهربا (4)[
دعوت پیامبران از امتیاز خاصی برخوردار است، در معرفی خدای متعال به صرف بیان مفاهیم عقلی اکتفا نکرده، بلکه دست بشر را صمیمانه گرفته و او را وارد نمایشگاه بزرگ آفرینش نمودند، این کتاب پر رمز و راز را پیش روی او گشودند و دریچهای به سوی ملکوت برایش باز نمودند. قرآن کریم، که عصارهی همهی آموزههای وحیانی است از آغاز تا پایان، همهی کلاسهای درس و آموزش خود را بر محور معرفت خدا و شناساندن اسماء و صفات ذات مقدس او قرار داده؛ ولی کتاب آموزشی آن همان نگارستان آفرینش است:
أَ فِی اللّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ1 و صدها آیه در تعریف و تبیین جلوههای آفرینش که جلوههای هر یک آفتابی از معرفتند:
دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان بینی
فردوسی نیکو سروده است:
از ویست پیدا زمان و مکان پی مور بر هستی او نشان
زگردنده خورشید تا تیره خاک همان باد و آب آتش تابناک [
به هستی یزدان گواهی دهند روان ترا آشنایی دهند
هم او بینیاز است و ما بندهایم به فرمان و رأیش سر افکندهایم
جز او را مدان کردگار بلند کز او شادمانی و زو مستمند (1)[
خداوند متعال انسان را به زیباترین جمال ظاهری بیاراست، و او را بر بام آفرینش رخشنده و تابان قرار داد، صنع و آفرینش خویش را در او تمام و زمینههای رشد و تعالی را در او قرار داد، او را برخوردار از استعدادها و قابلیتهای بینهایت نمود، چراغ فطرت و عقل را در جان او روشن ساخت و او را در پرتو عقل انتخابگر و مختار، مسجود فرشته و برترین موجودات معرفی کرد.
آنگاه برای رشد و تعالی و تربیت این موجود مسجود، باب تکلیف و شریعت را گشود تا آن که این موجود در این کوثر نور شناور گردد(2).
پیامبران مبعوث شدند تا راه را بر آدمی نشان دهند و میثاق معهود را طلب کنند، زنگار از چهرهی فطرت او برگیرند و نعمت توحید و معرفت را بر او یادآور شوند.
تو بستی عقد و عهد بندگی دوش ولی کردی به نادانی فراموش
کلام حق بدان گشته است منزل که با یادت دهد آن عهد اول (1)
مجموعه آثار شیخ محمود شبستری، ص 84.
[سروش وحی پرده از این راز بزرگ برمیدارد:
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ2 .
هر کجا هست او حکیم است اوستاد بانک او زین کوه دل خالی مباد [[[
دل کعبه معرفت اوست، او را میخواند و میستاید، از سرچشمه معرفةاللّه نوشیده، و لباس بندگی خدای سبحان را بر تن کرده و به رنگ الهی، خود را آراسته است.
از که خوردم شیر غیر شیر او که مرا پرورده جز تدبیر او
خوی کان با شیر رفت اندر وجود [[کی توان آن را ز مردم واگشود
پس پیامبران مبعوث شدند تا فروغ فطرت را ظاهر سازند. و راز پنهان تعالیطلبی و کمال مطلقخواهی انسان را بر او بنمایانند. و به او یاد آور شوند که تو از او و برای او و به سوی او باز میگردی
هر کجا بوی خدا میآید خلق بین بی سر و پا میآید [
زانک جانها همه تشنه به اوست تشنه را بانگ سقا میآید
شیرخوار کرمند و نگران تا که مادر ز کجا میآید
در فراقند و همه منتظرند کز کجا وصل و لقا میآید
از مسلمان جهود و ترسا هر سحر بانگ دعا میآید
1) (1)
گوش خود را ز جفا پاک کنید زانک بانگی ز سما میآید(1)
دیوان شمس تبریزی، ص 340.
در سروده فیض نیز این زمزمه عارفانه درخشان است:
هر دو از پستان فطرت شیر با هم خوردهایم یک صدف پرورده ما را هر دو دُر یک یمیم
میدرخشد نور عرفان از سواد داغ دل چشم ما این داغ و ما چشم و چراغ عالمیم
جان ما را اتحادی هست با سلطان عشق نیستیم از هم جدا هرگز همیشه با همیم
میرساند عشق ما را تا جناب کبریا [گر چه جسم ما ز خاک و ما ز نسل آدمیم(2)
و نیز می سراید:
آنکه را هستی همیشه در طلب در تو پنهان است از خود میطلب
زانچه میجویی به روز و شب نشان در بر تو حاضر است او روز و شب
تار و پود هیکلت او میتند در دلت از وی فتد شور و شعب [
از فراق او تن تو در گداز رشتهی جانت از او در تاب و تب
مایهی شادی درون جان تست از چه غم داری تو ای کان طرب(3)
خلاصه، در بیان فاطمه علیها السلام عرصهی آفرینش شگفت تجلیگاه ربوبیت الهی است و این فروغ از دو مطلعالنور میتابد؛ نخست آن که در پرتو افاضه نور وجود عدمستان تاریک را روشن ساخت و آن را به جلوههای بدیع بیاراست. در پرتو عدل و فیضش از مجموعهای متفاوت و ضدّ، نظامی هماهنگ و سازوار پدید آورد، نظامی که هر چیز آن بجا و برای هدف و مقصودی خاص آفریده شده، این نظام را بالنده و پویا به پیش میبرد.
و از آنجا که در این نظام شگفت، انسان یگانه موجود برتر و والاست که خود مقصد و مقصود از آفرینش ماسوای خود میباشد، دهها آیهی قرآن این حقیقت را تفسیر میکنند که همه نعمتها از آن اوست و خداوند آن نعمتها را بیدریغ در اختیار انسان قرار داده است و انسان بر این خوان کرم میهمان خداست.
آسمان و زمین، خورشید و ماه، کوه و دریا، خلاصه از ذره تا کران، همه برای انسان آفریده شده و فرمانبر او هستند.
روز و شب این هفت پرگار ای پسر از برای تست در کار ای پسر
طاعت روحانیان از بهر تست خلد و دوزخ عکس لطف و قهر تست
قدسیان جمله سجودت کردهاند جزء و کل غرق وجودت کردهاند
جسم تو جزوست و جانت کل کل خویش را عاجز مکن در عین ذلّ
صد هزاران ابر رحمت فوق تو میببارد تا فزاید شوق تو
هر چه چندانی ملائک کردهاند از پی تو بر «فذلک» کردهاند(1)
منطقالطیر، ص 105.
خورشید با آن همه عظمت و شگفتی، هر صبحگاهان دهان نور میگشاید و زندگی انسان را نورباران میکند. برای او حیات و نشاط میآفریند، به زندگی او روشنی و حرارت میبخشد و زمین با همه امکاناتش از درون گرم و مذابش تا ظاهر سرد و آرامش فرمانبر انسان است، چهره خود را زیر قدمهای او گسترده و بر قدمهای او بوسه میزند شگفتا
منت کردگار هادی بین کادمی را ز جمله کرد گزین(2)
و همه چیز برای او آفریده شده است
ابر و باد و مه خودشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری(3)
چون انسان را به ویژهگی خاصی آراسته، و همهی آفرینش را به طفیل وجود او آفریده است او از مکانت والایی برخوردار است، همه برای او و او برای خداست.
بدیهی است که انسان در مقابل این همه عظمت و شگفتی، رحمت و نعمت که به پاس وجود او آفریده شده مسؤول و پاسخگوست، او برای رسیدن به هدف خاصی آفریده شده و باید به آن مقصود برسد.
به همین دلیل او در پرتو ربوبیت خاص الهی قرار گرفته و افزون بر هدایت تکوینی در پرتو هدایت تشریعی واقع و افق برین نبوت بر او ساطع گشته است تا از آن نور رحمت و هدایت بر زندگی او جاری گردد.
انبیاء راستان دین بودند خلق را راه راست بنمودند(1)
سنایی.
خداوند متعال در قرآن میفرماید:
لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ2 .
و نیز میفرماید:
وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذا جاءَ رَسُولُهُمْ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ3 ؛
«و برای هر امتی رسولی است همین که رسولشان آمد و ابلاغ رسالت نمود...».
باری، بر آسمان ربوبیت آفریدگار مهربان افق برین «نبوت» ظاهر شد و زلال آسمانی رحمت از این سرچشمه نور بر آدمیان جاری گردید. رسالت دریچهی رحمت واسعه خداوند مهربان گشت و پیامبران سفیران رحمت الهی.
چون خدا اندر نیاید در عیان نایب حقاند این پیغمبران(2)
نبوت، تابش آفتاب رحمت پروردگار است که از مطلع النور «ربوبیت» خداوند تجلی کرده، و تحقق و واقعیت عطوفت و مهربانی آفریدگار عالمیان است البتّه سیمای آن رازداران ملکوت بر ما پوشیده است.
امام صادق در توصیف آن آسمانیان چنین میفرماید:
«إنَّ اللّهَ «عَزَّ وَ جَلَّ» مَکَّنَ أَنْبِیَاءَهُ مِنْ خَزَائِنِ لُطْفِهِ وَ کَرَمِهِ وَ رَحْمَتِهِ، وَ عَلَّمَهُمْ مِنْ مَخْزِونِ عِلْمِهِ، وَ أَفْرَدَهُمْ (واختارهم) مِنْ جَمِیعِ الْخَلَائِقِ لِنَفْسِهِ، فَلَا یُشْبِهُ أَحْوَالَهُمْ وَ أَخْلَاقَهُمْ أَحَدٌ (احداً) مِنَ الْخَلَائِقِ أَجْمَعِینَ، إذْ جَعَلَهُمْ وَسَائِلَ سَائِرِ الْخَلْقِ إلَیْهِ، وَ جَعَلَ حُبَّهُمْ وَ طَاعَتَهُمْ سَبَبَ رِضَاهُ...؛(1)
مصباحالشریعه، باب 86، ص 364.
خداوند متعال مقام و منزلت مخصوصی به پیامبران عطا فرموده، آنان را از مخزن لطف و کرم و مهربانی خویش تعلیم داده است و از میان همهی خلایق آنان را برای خویش برگزیده است، هیچیک از مخلوقات الهی از نظر حالات و اخلاق همانند آنان نبوده و به مقام و رتبه آنان نمیرسد».خداوند متعال آنان را دلیل و وسیله سیر و سلوک مردم به سوی خود قرار داده است و محبت و طاعت آنان را وسیلهی رضا و خشنودی خود معین کرده، و مخالفت و انکار آنان را سبب غضب و خشم خود دانسته است.
خداوند متعال هر گروه و امتی را موظف کرده تا از دین و روش پیغمبر خود پیروی کنند، ارادهی او بر آن تعلق گرفته که اطاعت هیچ کس را قبول نکنند مگر آن که از پیامبران اطاعت کرده و آنان را محترم و گرامی داشته است.
پس پیامبران یگانه مشعلداران راه هدایتند، بر مردم چون آفتاب نورافشاننده و انسان را به مقام بندگی و قرب الهی رهبری میکنند.
بدین دلیل:
«فَعَظِّمْ جَمِیعَ أَنْبِیَاءَ اللّهِ تَعَالی، وَ لَا تُنْزِلْهُمْ مَنْزِلَةَ أَحَدٍ مِمَّنْ دُونَهُمْ، وَ لَا تَتَصَرِّفْ بِعَقْلِکَ فِی مَقَامَاتِهِمْ، وَ أَحْوَالِهِمْ وَ أَخْلَاقِهِمْ إلَّا بِبَیَانٍ مُحْکَمٍ مِنْ عِنْدَ اللّهِ تَعَالی وَ إجْمَاعِ أَهْلِ الْبَصَائِرِ...؛(2)پس همهی پیامبران الهی را بزرگ بشمار و آنان را به جای دیگران مگذار و با فکر و عقل محدود خود احوال و اخلاق و روش آنان را تفسیر مکن، مگر آنکه بیان روشن و محکمی از جانب پروردگار به تو برسد و یا اهل دل و بصیرت که دریچههای ملکوت بر دیدهی جانشان باز است در آن مورد با تو همراه و یا نشانههای فروزنده، نشانگر آن فضائل و مقامات باشد».
با این حال درک حال و موقعیت ممتاز آنان بسیار مشکل است و چون اعمال و گفتار آنان را به دیگران مقایسه و مقابله نمودی بدان که کار بسیار خطا و خطرناکی انجام دادهای و از مصاحبت و آشنایی آنان استفاده نکرده و مقامات آنان را آنگونه که باید بشناسی، نشناختهای و به خصوصیات و منزلت والای آنان گمراه و نادان شده و در این موقع از درجهی حقایق ایمان و معرفت به خداوند متعال محروم گشتهای پس پیوسته از این خطر بزرگ بر حذر باش و از این عمل دوری و پرهیز کن.
باری، کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه باشد در نوشتن شیر شیر(1)
همان، ص 367.
این رسولان - با این رتبه و مقام - آمدند تا فروغ رحمت واسعه حق را بر مردم جاری نمایند و با تجلیات ملکوتی زندگی آدمیان را نور و ضیاء بخشند؛ آنان آمدند تا چون آفتاب که بر چشم طبیعی انسان نور میافشاند و مسیر او را روشن میکند بر چشم جان و خرد او نور بیافشانند، آمدند تا خلعت برین انسانیت بر قامت او بپوشانند و او را به زینت مکارم و معالی اخلاق بیاراند، هدف مقدس همه آنان یک حقیقت بود و آن رساندن انسان به مقام آدمیت و خلیفة الهی، اگر در گسترهی تاریخ از مطالع و مشارق گوناگونی تجلی کردند.
نور هر دو چشم نتوان فرق کرد چونک در نورش نظر انداخت مرد
ده چراغ ار حاضر آید در مکان هر یکی باشد به صورت غیر آن
فرق نتوان کرد نور هر یکی چون بنورش روی آری بیشکی
گر تو صد سیب و صد آبی بشمری صد نماند یک شود چون بفشری
در معانی قسمت و اعداد نیست در معانی تجزیه و افراد نیست(2)
همه آنان با یک هدف و طرح آمدند، آمدند تا اقامه قسط کنند و در پرتو نظام عدلمحور الهی، زنگار ظلم و ستم از انسان بزدایند، او را به سر منزل مقصود رهبری کنند، و ظلمت شرک که ظلم بزرگ است، از سیمای روحش بزدایند، او را عارف و آگاه به مقام و منزلت
خویش نمایند و از ظلم بر خود بر حذر دارند. آنان آمدند تا معجزه آفرینش را آشکار سازند، انسانی را که آفرینش او از ویژهگی مخصوصی برخوردار است، نه چون فرشته جمله عقل و علم و خرد است:
یک گروه را جمله عقل و علم و جود او فرشته است او نداند جز سجود(1)
همان، دفتر چهارم، ص 700، ش 1498.
و نه چون حیوان فاقد عقل و علم:
یک گروه دیگر از دانش تهی همچو حیوان از علف در فربهی(2)
بلکه گروه سومی که مرکب از دو عنصر آسمانی و زمینی است:
این سوم هست آدمیزاد و بشر نیم او ز افرشته و نیمش خر(3)
آمدند تا نیم آسمانی او را بر خاکی آن پیروز نمایند و او را از ملک پران کنند. البته در پاسخ به پیام رسولان حق، انسانها سه راه را برگزیدند: گروهی با گوش جان شنیدند و بر ستیغ مقام بندگی خداوند درخشیدند و گروهی دیگر، با عناد و دشمنی، در مقابل این پیام ایستادند و گروه سومی در میانهی این دو گروه قرار گرفتند.
یک گروه مستغرق مطلق شدند همچو عیسی با ملک ملحق شدند
نفس آدم لیک معنی جبرئیل رسته از خشم و هوا و قال و قیل
از ریاضت رسته وز زهد و جهاد گوییا از آدمی او خود نزاد
قسم دیگر با خران ملحق شدند خشم محض و شهوت مطلق شدند
وصف جبرییلی دریشان بود رفت تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت
مرده گردد شخص کو بیجان شود خر شود چون جان او بی آن شود(4)
در اوج این تابش و تجلی از آفتاب ربوبیت الهی، غار حرا نور باران شد و تجلی اعظم در سیمای عرشی رسول خدا محمد مصطفی صلی الله علیه و آله نمایان گردید.
او برانگیخته شد تا کاروان سالار قافلهی نور و رحمت گردد و بر شبستسان جهل و ظلمت، شرک و خرافه و بداخلاقی نور افشاند، و زلال رحمت «ربالعالمین» را بر جامعه مردهی انسانیت جاری سازد، و بار دیگر انسان را به حیات طیبه، نوید و امید دهد و او را به خصال فرشتگان بیاراید و چنین رسول بزرگی نمیباید در گلیم خسبد و زنار بر چهره افکند. و خدایش فرمان به قیام و نهضت میدهد.
خواند مزمّل نبی را زین سبب که برون آی از گلیم ای بوالهرب
سر مکش اندر گلیم و رو مپوش که جهان جسمیت سرگردان تو هوش
هین مشو پنهان ز ننگ مدعی که تو داری شمع وحی شعشعی
هین «قم اللیل» که شمعی ای همام شمع اندر شب بود اندر قیام
بی فروغت روز روشن هم شب است بی پناهت شیر اسیر ارنب است
باش کشتیبان درین بحر صفا که تو نوح ثانیی ای مصطفی
خیز بنگر کاروان ره زده هر طرف غولی است کشتیبان شده
پیش این جمعی چو شمع آسمان انقطاع و خلوت آری را بمان
وقت خلوت نیست اندر جمع آی ای هدی چون کوه قاف و تو همای
بدر بر صدر فلک شد شب روان سیر را نگذار از بانگ سگان
طاعنان همچو سگان بر بدر تو بانگ میدارند سوک صدر تو
این سگان کرند ز امر أنصوا از سفه عوعو کنان بر بدر تو
هین بمگذار ای شفا رنجور را تو ز خشم کر، عصای کور را
نه تو گفتی قاید اعمی براه صد ثواب و اجر یابد از اله
هر که او چل گام کوری را کشد گشت آمرزیده و یابد رشد
پس بکش تو زین جهان بی قرار جوق کوران را قطار اندر قطار
کار هادی این بود تو هادیی ماتم آخر زمان را شادیی
هین روان کن ای امام المتقین این خیال اندیشگان را تا یقین
خیز در دم تو بصور سهمناک تا هزاران مرده بر روید ز خاک
چون تو اسرافیل وقتی راست خیز رستخیزی ساز پیش از رستخیز
هر که گوید کو قیامت ای صنم خویش بنما که قیامت نک منم(1)
همان، دفتر چهارم، ص 697-698، ش 1453 تا 1472.
خداوند میفرماید:
قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ2 . هدف از آفرینش، تفسیر و تبیین مقام بندگی است، آفرینش محراب عبادت آفریدگار متعال است و همهی جلوههای آن در حال رکوع و سجودند و ذات اقدس الهی را میستایند و عبادت میکنند.
او فاطر است، انسان را نیز بر فطرت خداشناسی خود آفریده است، و همه جلوههای آفرینش کتاب آموزش این معرفت است.
امیر پارسایان علی علیه السلام میفرماید:
أَللّهُمَّ... وَ جَابِلَ الْقُلوُبِ عَلی فِطُرَتِهَا...(2)ای خدایی که دلها را با فطرت خداشناسی آفریدی؛ آری، دل انسان کعبه خداست و مالامال و لبریز از محبت به اوست:
بر رهگذر نفحهی یار است دل ما خرمتر از ایام بهار است دل ما
از غیب رسد قافله تازه به تازه آن قافله را راهگذار است دل ما
روشنتر از آینه و آب و مه و مهر است پاکیزه ز زنگار و غبار است دل ما
خالی نبود یک نفس از حورسرشتی پیوسته نگارش به کنار است دل ما
هم صومعه هم میکده هم مسجد و هم دیر یک معنی و بنموده هزار است دل ما
غافل منگر منبع فیض است دل فیض گستاخ مبین مسند یار است دل ما(3)
فاطمه علیها السلام این درس طبیعت و فطرت را آفتابی و فراروی مردم قرار میدهد و میفرماید:
وَ تَعَبُّداً لِبَرِیَّتِهِ(1)
بلاغات النساء، ص 24؛ دلائل الامامة، طبری، ص 112.
، آری او آفرید، شگفت و زیبا آفرید، و لیکن دنیا خود هدف نمیباشد و برای غیر خود آفریده شده است.به فرموده علی علیه السلام:
«أَلدُّنْیَا خُلِقَتْ لِغَیْرِهَا، وَ لَمْ تُخْلَقْ لِنَفْسِهَا؛(2)دنیا برای غیر خود آفریده شده و آن سفرهای است که پیش روی انسان گسترده است، هان ای انسان، به هوش باش و مرکب دنیا را براق سیر در آفاق ملکوت قرار ده».
زندگانی چیست دانی جان منور داشتن بوستان معرفت را تازه و تر داشتن
عرش و فرش پایکوب تست همت کن بلند تا کی از این خاکدان بالین و بستر داشتن
بگسل این دام هوس ای مرغ قدسی آشیان گر دو عالم بایدت در زیر شهپر داشتن(3)
این کتاب بدیع را فرا روی انسان قرار داد تا از آن آموزههای معرفت و بندگی فرا گیرد عبادتی که هدف متعالی از خلقت و آفرینش انسان است.
خداوند میفرماید: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ4 .
عبادتی که بنا بر تعریف بزرگان عبارت است: خضوع خاص، ناشیء عن الاعتقاد بِأَنَّ للمعبود عظمه؛ و عقل و نقل آن را ویژهی ذات اقدس الهی میداند، چون اوست که بر افق اعلای کمال تابان است و هیچ کمالی برتر و فوق آن تصور نمیشود(4).
عبادتی که گاه با عنوان طاعت و انقیاد تجلی میکند، اگر چه از نظر شعاع و فروغ یکسان نیستند، عبادتی که توجه به سوی معبود است، معبودی که خالق و رب کل شیء است وظیفه انسان بندگی اوست، عبادتی که سراچهی رخشنده و تابناک او دل است و مغناطیس قلب مدام به سوی او میچرخد و او را میطلبد.
از حلقهی بندگیت بیرون نرود تا نقش حیات در نگین دل ماست(1)
دیوان ابوسعید ابوالخیر، ص 9.
عبادتی که به فرموده امام صادق علیه السلام تجلیگاه آن سه افق است:
«إنَّ الْعُبَّادَ ثَلَاثَةٌ: قَوْمٌ عَبَدُواللّهَ «عَزَّوَجَلَّ» خَوْفاً فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْعَبِیدِ، وَ قَوْمٌ عَبَدُواللّهَ «تَبَارَکَ وَ تَعَالی» طَلَبَ الثَّوَابِ، فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْأَجْرَاء، وَ قَوْمٌ عَبَدُواللّهَ «عَزَّوَجَلَّ» حُبّاً فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْأَحْرَارِ، وَ هِیَ أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ»(2).
در برخی از روایات به نقل از علی علیه السلام چنین آمده:
«إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللّهَ شُکْراً فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْأَحْرَارِ»(3).
به هر روی، بدون شک عبادتی که براساس عشق و محبت خدا باشد، زیباترین جلوهی عبادت است: «لِأنّ المحبة قد تصل إلی مرتبة الفناء فی المحبوب فلا یری شیئاً آخر ابداً وراء اهلیة المحبوب، و الشکر هو لحاظ شیء آخر وراء ذات المحبوب»(4).
محبت به خدا، چه سودای گرانسنگی و چه اکسیر کیمیاگری است، که، محبت خدای متعال به بنده را به دنبال دارد. محبتی که از عالیترین مراتب کمال و تعالی انسان است و او را به مقامات عالیه میرساند، بندگی و انقیاد کامل از سوی بنده افاضه فیض کامل خدا را به دنبال دارد و انسان را به خلعت برین مقام ولایت الهی میآراید.
نیکبخت آن کسی که بندهی اوست در همه کارها بسنده بر اوست(5)
البته چه کسی میتواند فتح این قله کند و بر این ستیغ ظاهر گردد، کوشش و جهادی مداوم میطلبد، حق او بزرگ است و همه چیز در برابر او ناچیز است، و هر آن کس که او را شناخت دیگر به چیز و به کس دیگر رو نمیآورد.
امیرالمؤمنین میفرماید:
«إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلَالُ اللّهِ فِی نَفْسِهِ، وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ أَنْ یَصْغُرَ عِنْدَهُ لِعِظَمِ ذَلِکَ کُلُّ مَا سِوَاهُ»(6).
بدون تردید کسی که به عظمت و جلال پروردگار آگاه شد، غیر خدا را ناچیز میشمارد.
جمال دوست چندان سایه انداخت که سعدی ناپدید است از حقارت
همه چیز در پرتو جمال او محو است و هر چه هست لطف و کرم اوست
گر جمله ببخشایی فضلست بر اصحابت ور جمله بسوزانی حکمست بر املاکت
خون همه کس ریزی از کس نبود بیمت جرم همه کس بخشی از کس نبود باکت
بندگی او فخر و عزتآفرین است، خیرخواهترین بندگان نسبت به خود آن کسی است که اطاعت و فرمانبریش از او بیشتر باشد.
امیرالمؤمنین فرمود:
«عِبَادَ اللّهِ إِنَّ أَنْصَحَ النَّاسِ لِنَفْسِهِ أَطْوَعُهُمْ لِرَبِّهِ(1)
همان، خطبه 86، ص 68.
خیرخواهترین بندگان به خویش فرمانبرترین آنان نسبت به خداوند متعال است».به هر روی، باید جان در این مقام رام گردد و بر قله «تسلیم» به قلب سلیم آراسته،
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«... فَعَبِِّدُوا أَنْفُسَکُمْ لِعِبَادَتِهِ وَ أْخْرُجُوا إلَیْهِ مِنْ حَقِّ طَاعَتِهِ(2)نفس خود را برای عبادت خدا رام کنید و حق طاعتش را بگذارید».
بندگی او پرواز و بالندگی است، عروج تا بینهایت است، تجلی بر افق ملکوت است، دل را به دلدار سپردن است، نقطهی عطف، خاک بر افلاک و فرش به عرش است، اتصال قطره به دریا و فقر به غناست، دلبستگی و دلدادگی است و به قول نراقی:
پس نه هر کس بنده باشد ای پسر بندگی را هست آداب دگر
بنده آن باشد که بند خویش نیست جز رضای خواجهاش در پیش نیست
گر ببرد خواجه او را پا و دست دست دیگر آورد کاین نیز هست
ور کشد تیغ او کشد گردن درست یعنی اینک گردنم در حکم تست
نی ز خدمت مزدخواهی نی عوض نی سبب جوید ز امرش نی غرض(3)
او سایهای است که محو جمال آفتاب است بدین سبب است که در محضر او وجودی نیست، هر آنچه هست اوست و یاد و ذکر اوست که بالا میبرد؛ پس اطاعت و بندگی او، حریت و فضیلتطلبی است، تعالی و تکامل است.
امیرالمؤمنین فرمود:
«وَ أَطِعِ اللّهَ فِی جَمِیعِ أُمُورِکَ فَإنَّ طَاعَةَ اللّهِ فَاضِلَةٌ عَلی مَا سِوَاهَا»(1)
نهجالبلاغه، نامه 69، ص 354.
پیوسته بنده و فرمانبر او باش که اطاعت او فوق همه چیز است. انسان را بالا میبرد و به گفته سعدی:فرمانبر خدای و نگهبان خلق باش این هر دو قرن، اگر بگرفتی سکندری(2)
ما مملوک او هستیم، و اوست که ما را آفرید و پرورش داد.
«فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِیدٌ مَمْلُوکُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَیْرُهُ»(3)
علی علیه السلام میفرماید: جز این نیست که ما و شما بندگان و مملوک پروردگاریم و جز او پروردگاری نیست. او مالک ماست و ما را بر نفس خود اختیاری نیست.(4)
پس بیندیش در حقارت خویش سر تسلیم و طاعت آور پیش(5)
از این رو باید دل به فیاض بخشید و همراه با فیض زمزمه کرد:
جز خدا را بندگی حیف است حیف بی غم او زندگی حیف است حیف
در غمش در خلد، عشرت چون کنم ماندگی از بندگی حیف است حیف
جز بدرگاه رفیعش سر منه بهر غیر افکندگی حیف است حیف
سر ز عشق و دل ز غم خالی مکن بیخیالش زندگی حیف است حیف
عمر و جان در ساحت حق صرف کن در جهان جز بندگی حیف است حیف
یا رب از عشقت بده شوری مرا فیض را افسردگی حیف است حیف(6)
باری، به گفته محقق طوسی، آفتاب عبادت از سه افق تجلی میکند:
«أنّ العبادة اقسام ثلاثة: قلبی کالعقائد الحسنة، و بدنی کالاعمال الحسنه، و اجتماعی کالمعاملات الشرعیة و الاخلاق الحسنه مع الناس؛(1)
مواهب الرحمن، ج 1، ص 48.
عقیده و ایمان نیکو که مشرق تابناک آن دل است و اعمال نیکو که رفتار جسم انسان است و معاملات و روابط مردمی و اخلاق نیکو که تجلیگاه آن جامعه و مردم است».فاطمه علیها السلام در سخنان جاودانه خود، آفتاب عبادت و مقام بندگی خدای متعال را نمایان ساخت و فروغ و عبادت را پیام و آموزهی آفرینش آفریدگار بزرگ تبیین نمود و به مخاطبان خود هشدار داد که هان! بندگی و اطاعت او را پاس دارید و لباس طغیان و سرکشی به تن ننمایید.(2)
مقام بندگی و پیروی از فرامین خداوند نه تنها پیام و الهام آفرینش است و انسان آن را از آموزهها و جلوههای کتاب صنع خداوند فرا میگیرد، بلکه روح و جوهرهی ادیان آسمانی است. سرشت دین، تعریف و تبیین مقام بندگی و معرفت به آفریدگار است و زبان دین که همان وحی است با واژههای مختلف به تبیین این مقام پرداخته است. در فرهنگنامه اسلامی این مقام تابشی بینهایت داشته آنگونه که مقام رسالت که اوج مقام خلیفةالهی است در صدف عبادت میدرخشد.
در قرآن کریم، تبیین مقام بندگی در پرتو آیات بسیار و با استفاده از واژههای مختلفی است؛ چون واژه «عبادت» و «طاعت» و «متابعت» و...
در این مقال گزیدهای از آیات فروغ دیدگانتان:
خداوند متعال میفرماید:
یا أَیُّهَا النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ3 ؛
«هان ای مردم پروردگار خویش را که شما و گذشتگان شما را آفرید بپرستید شاید پرهیزکار گردید».
و نیز میفرماید:
ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ1 ؛
«این خدای یکتاست که پروردگار شماست؛ خدایی که جز او نیست، خالق همه چیز است پس او را بپرستید که عهدهدار همه چیز است».
پیامبران مردم را به بندگی خدای متعال فرا میخواندند:
وَ إِلی عادٍ أَخاهُمْ هُوداً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ2 ؛
و إِلی ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ3 .
و نیز میفرماید:
وَ إِلی مَدْیَنَ أَخاهُمْ شُعَیْباً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ4 .
و نیز میفرماید:
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلی قَوْمِهِ فَقالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ5 .
و نیز میفرماید:
وَ إِبْراهِیمَ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اتَّقُوهُ6 .
خلاصه، در یک پیام عام و در گسترهی تاریخ رسالت همهی پیامبران الهی این بود که مردم را به خداپرستی و بندگی او فرا خوانند و او را به این خلعت برین بیاراند و از اسارت شیطان و بندگی طاغوت برهانند.
در این رابطه خداوند میفرماید:
وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ1 دهها آیه قرآن مقام بندگی انسان را تبیین نموده و آفاق پرنور آن را میگشایند(1).
یک افق برین بندگی تقدیس و ستایش مقام ربوبی خداوند است، جلوهی بندگی انسان بازتابی از آفتاب ربوبیت آفریدگار جهان است، چون از آبشار ربوبیت ذات اقدس الهی است که فیوضات و برکات، رشد و پویایی و بالندگی جاری است. میآفریند و تربیت میکند و همه موجودات در پرتو هدایت و اشراق او به سوی کمالات خود میشتابند به گفته حکیم قاآنی:
حمد بی حد را سزد ذاتی که بیهمتاستی واحد یکتاستی هم خالق اشیاستی
منقطع گردد اگر فیضش دمی از کائنات هستی از ذرّات عالم در زمان برخاستی
نسبت واجب به موجودات چون شمس است و ضوء نی به مانند بنا و نسبت بنّاستی
مقامی است فراگیر و پرورشدهنده، که همه را در پرتو فروغ خود قرار داده است. از رسول اعظم اسلام که لطیفهی آفرینش بینظیر است تا سایر مخلوقات، این مقام را ستایش کرده و در ساحت ربوبی راکع و ساجدند و نیز سایر پیامبران بزرگ الهی، و عموم مردم.
آیاتی از قرآن این حقیقت را تبیین و مدلل میفرماید.
خداوند میفرماید: وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ3
و نیز میفرماید:
وَ قالَ الْمَسِیحُ یا بَنِی إِسْرائِیلَ اعْبُدُوا اللّهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ4 مقام بندگی «عبادالرحمن» مقام تابناک دیگری است که گروهی در این محراب به نور نشسته و به خصال برین مزینند: وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً5 .
1) (2) ر ک: المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم واژه «عبد» و مشتقات آن.
مقام بلند فَاعْبُدْنِی1 اوج مقام بندگی خداست که در این محراب عشق فرزانگانی به عبادت و پرستش خدای متعال قیام میکنند.
خداوند میفرماید: إِنَّنِی أَنَا اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی2 .
آری، این مقامی است که از شش جهت فروغ «إنّی أنا اللّه»، موسی را نورباران نموده و او را در دریایی از نور معرفتاللّه شناور ساخته است و در آن تجلی همه چیز برای موسی، اوست.
این مقام، خاص اولیاء و پیامبران خداست و از بندگان مخصوص خدا به حساب آمدهاند و به عنوان فَادْخُلِی فِی عِبادِی3 مزین گشتهاند.
این فرزانگان انسانی، به موهبت ملکه عصمت مزین گردیده و از کید و مکر شیطان در امانند: إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ وَ کَفی بِرَبِّکَ وَکِیلاً4 .
باری، این مقام اوج مقام بندگی خداست که به جز «مخلَصین» درکش نکنند. مقام بندگی ساحت «الوهیت» که در قرآن کریم با واژهی نورانی «اللّه» میدرخشد و با ضمیر «ه - و هو» آیه و نشانهای از آن مقام بلندمرتبه است مقامی بسیار جامع و فراگیر است که بر سایر مقامات نیز پرتو افکنده است.
دهها آیهی قرآن با عنوان «اعبدواللّه» به این مشرق المشارق ارشاد و فرمان بندگی «اللّه» را که حکم عقل و نقل است، بیان میکند.
باری، بندگی و پرستش خدای یکتا و بیهمتا تعالیآفرین و عزتبخش است و انسان را بر قله کمالات میرساند.
خدمت او کن که سلطانت کند خار او شو تا گلستانت کند
هر سری کز لطف او افسر گرفت افسر از خاقان و از قیصر گرفت
بنده او گر شدی آزاد زی گر غم او میخوری دلشاد زی
سر بنه در آستانش بر زمین پس سر خود برتر از کیوان ببین
پیش او دست گدایی کن بلند دست شاهان آن گهی بر پشت بند
نزد او عجز و نیاز آغاز کن پس برو بر هر دو عالم ناز کن
ای خدا بر روی من بگشا تو در ور ببندد هر که میخواهد دگر(1)
طاقدیس، مولی احمد نراقی، ص 124.
به همین دلیل گفتهاند که از مطلع عبودیت، فروغ ربوبیت خدا جلوهگر است. در سخن و کلامی که به امام جعفر صادق علیه السلام منسوب است این حقیقت تبیین گشته؛ آن حضرت میفرماید:
«أَلْعُبُودِیَّةُ جَوْهَرَةٌ کُنْهُهَا الرُّبُوبِیَّةِ، فَمَا فُقِدَ مِنَ الْعُبُودِیَّةِ وُجِدَ فِی الرُّبُوبِیَّتِهِ، وَ مَا خُفِیَ عَنِ الرُّبُوبِیَّتِهِ أُصِیبَ فِی الْعُبُودِیَّةِ؛... وَ تَفْسِیرُ الْعُبُودِیَّةِ بَذْلُ الْکُلِّ وَ سَبَبُ ذَلِکَ مَنْعُ النَّفْسِ عَمَّا تَهوی، وَ حَمْلُهَا عَلی مَا تَکْرَهُ، وَ مِفْتَاحُ ذَلِکَ تَرکُ الرَّاحَةِ وَ حُبُّ الْعُزْلَةِ، وَ طَریِقُهُ الْإفْتِقَارِ إلَی اللّهِ تَعَالی، قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله
أُعْبُدِاللّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَأِنَّهُ یَرَاکَ»(2).
امام صادق علیه السلام فرمود:
بندگی حقیقی گوهری است که سرشت و ذات آن ربوبیت است، پس آنچه از مقام عبودیت کم و ناپیدا شد، در مقام ربوبیت پیدا و هویدا گردد و هر مقداری که از مراتب و صفات ربوبیت پوشیده گشت در مراحل عبودیت جلوهگر میشود.
خداوند متعال میفرماید:
«آیات و نشانههای خود را در آفاق و انفس ظاهر و نشان میدهیم تا اصل حق روشن گردد، آیا برای آنان کافی نیست که آفریدگار جهان بر همهی اشیاء و موجودات حاضر و شاهد است؟»(3).
تفسیر و تحلیل حقیقت عبودیت، گذشتن از همه علائق و لذّتها و بخشیدن و بذل همه چیز در راه اوست. نردبان این عروج، باز داشتن نفس از خواستها و امیال شخصی است. و نیز انجام اموری که بر نفس و میل و هوای ناخوشایند است.
یگانه کلید گشودن این راز و فتح قله ایمان و عبودیت آن است که راحتی نفس و خوشیهای آن را ترک کند و از معاشرتهای مادی و نفسانی دوری کند.
راه و صراط آن این است که: ایمان خود را به اینکه سراپای وجود او محتاج و نیازمند به افاضهی خداوند است محکم و استوار سازد و پیوسته در کوشش و جهاد باشند تا رضایت و خشنودی خداوند را فراهم کند و همیشه در پرتو هدایت و تدبیر او خود را قرار دهد.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: خدای متعال را آنگونه بندگی کن که گویی تو او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی او که تو را میبیند.
شگفتا! از این مکانت برین و محراب قدسی؛ پس از تبیین و تعریف 99 باب در معالی و مکارم اخلاق و کسب کمالات، و فتح قلههای معرفت، پایانبخش این سلسلهی نورانی و باب صدم آن مقام عبودیت و بندگی خداست. گویی نتیجه و ثمرهی همهی آن معارف برای درک و تشرّف به این مقام است؛
بنده چون بندگی بکار آرد بندگی خواجگیش بار آرد(1)
سعادتنامه، ص 238.
عبودیتی که گوهری برین و آسمانی است، سرشت آن ربوبیت است و انسان را به مقام ولایت الهی میرساند. انسانِ عاشق و مشتاق بر این محراب نورباران میگردد به سوی ملکوت بال میگشاید و آسمانی میشود.
هو هو و زمزمه عارفانهاش، تهلیل و تحمید و تسبیحش، رود نوری میشود و او را به دریا متصل میسازد.
فیض کاشانی نیکو سروده است:
دلم هیهای او دارد سرم سودای او دارد تنم بادا فدای جان که جان غوغای او دارد
گهی در جعد مشکینش گرفتارم به بوی او گهی این آهوی جانم غم صحرای او دارد
گهی در دام هجرانم اسیر قید حرمانم گهی در قاف قربت دل سر عنقای او دارد
زمانی از گلی مستم که آرد بادی از بویش گهی از لالهای داغم که آن سودای او دارد
گه از زلفی پریشانم برویی گاه حیرانم که آن سودای او دارد که آن سیمای او دارد(2)
به هر روی، آفتاب بندگی خدا و پرستش او جان را روشن میسازد، او را به اخلاق الهی میآراید، لباس عزت و بینیازی به او میپوشاند و ایستادن بر این مقام، همهاش جذبه و
کشش است، مغناطیس عشقش دلربایی میکند و جان را در تلاطم فرار از قفس تن میسازد.
امیرالمؤمنین در وصف پارسایان میفرماید:
«وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِی کُتِبَ لَهُمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِی أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَیْنٍ، شَوْقاً إِلَی الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ(1)
نهجالبلاغه، خطبه 193، ص 225.
؛ و اگر مدت عمرشان مقرر و مکتوب نبود و اینکه باید مدتی را در این جهان بمانند، یک چشم به هم زدن، جانشان در کالبدشان آرام و قرار نداشت، از شوق رسیدن به پاداش آن جهان و یا از بیم ماندن و بر گناه خود افزودن».عرصهی لا مکان سرای من است این کهن خاکدان چه جای من است
دلم از غصه خون شدی گرنه مونس جان من خدای من است
مقصدم حق و مرکبم عشق است شعر من ناله و درای من است(2)
و گفته شده که: حُرُوفُ الْعَبْدِ ثَلَاثَةٌ، أَلْعَیْنُ وَ الْبَاءُ وَ الدَال، فَالْعَیْنُ عِلْمُهُ بِاللّهِ، وَ البَاءُ بَوْنَهُ عَمَّنْ سِوَاه، وَ الدَّالُ دُنُّوهُ مِنَ اللّهِ تَعَالی بِلا کَیْفٍ وَ لَا حِجَابٍ(3)؛ کلمه عبد از سه حرف تشکیل شده که هر یک سرچشمه زلال معرفتی است. عین آن، اشاره و دلالت میکند به شناسایی بنده پروردگار متعال «معرفةاللّه» مقصود آن که فروغ و شعله باور و یقین به آن ذات اقدس، وجود ایشان را میگدازد، در شعله عشق او میسوزد، فریاد بندگیش تا اوج ملکوت طنین میافکند و به گفته امیر دولت ایمان علی علیه السلام:
«وَ کَانَ لَیْلُهُمْ فِی دُنْیَاهُمْ نَهَاراً، تَخَشُّعاً وَ اسْتِغْفَاراً»(4)شب آنان روز بود و به بیداری گذرد در محراب عشق الهی با خضوع و خشوع و استغفار و روزشان شب باشد، به پاس دوری گزیدن و بریدن از مردم، و به قول باباطاهر:
خوشا آنان که هر شامان تو بینند سخن واته گرن واته نشینند
گرم دسرس بنی آیم ته و نیم بشم آنان بونیم که تو بینند(5)
شگفتا از این جذبه و عشق و دلبری و شوق وصال از یک سو و شکوه و فریاد از دوری بریدگی، که به گفته سعدی:
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را(1)
کلیات سعدی «غزلیات»، ص 413، 490 و 497.
و نیز او سروده:
کسی که روی تو دیدست حال من داند که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
چنان به پای تو در مردن آرزومندم که زندگانی خویشم چنان هوس نکند(2)
به هر روی بندگان خدا را شب آرام و قرار نیست و به گفته علی علیه السلام در وصف پارسایان:
«أَمَّا اللَّیْلُ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ تَالِینَ لِأَجْزَاءِ الْقُرآنِ یُرَتِّلُونَهُ تَرتِیلاً».(3)
صبر از تو کسی نیاورد تاب چشمم ز غمت نمیبرد خواب
شک نیست که بر ممرّ سیلاب چندان که بنا کنی خراب است(4)
چه باء «عبد» که اشاره به دوری قلب انسان از غیر خداست، مقصود آن که فقط این دل آشیان و حریم عشق اوست. قلب انسان به حسب فطرت خداجوست و خدای خود را میشناسد.(5)
در کنار این شناخت فطری، از خدا، گرایشی فطری نیز در نهاد انسان وجود دارد. در فطرت و خلقت هر انسانی یک احساس و تمایلی وجود دارد که خود به خود انسان را به سوی خدا میکشاند. و از این نگاه، مثل محبت خداوند و انسان، همانند مغناطیس و آهن است. به عبارت دیگر در انسان میلی وجود دارد که آرام نمیگیرد مگر آن که خود را با خدا و منبع هستی متصل ببیند. چنین تمایل فطری به خداوند است که سبب شده انسان به نحو فطری پرستش خدا کند و به تبع این پرستش، در محراب عبادت نشیند و این جلوهی فطری خود را به نمایش گذارد. گذشته از فروغ پرستش و معرفةاللّه که از جام جهانبین و آینهی حقنمای دل جلوهگر است؛ باورهای دیگر دینی، چون اصل نیاز به دین، و باور به اسلام و معاد نیز از این سرچشمه جاری و از این آفتاب جلوهگرند.
باری، این گرایش روح و خدانمایی آن که بازتابش آن در محراب عبودیت و بندگی خدا جلوهگر میشود دل انسان را مشتاق و بیقرار او ساخته است. و به قول مولوی:
جان مشتاقان نمیگنجد همی در زمین و آسمان از سلسله(1)
دیوان شمس تبریزی، ص 887.
و در ترانه عشق نراقی:
بار بربست از دلم هوش و خرد تا کجا دیگر جنونم میپرد
بگسلم اکنون دو صد زنجیر را چار تکبیری ز نم تدبیر را
فاش میگویم که من دیوانهام هم ز عقل و هم خرد بیگانهام
دفتر فرزانگی بر باد رفت مصلحت بینی مرا از یاد رفت
عاشقان را عار نبود از جنون آری آری عشق باشد ذو فنون
میکند مجنون گهی فرزانه را گاه عاقل میکند دیوانه را
فیلسوفی را گهی نادان کند همسبق با طفل ابجد خوان کند
طفل امی را گهی گردد دلیل تا سبق آموز از وی جبرییل
اندر آتش افکند گاهی خلیل گاه موسی را کشد تا رود نیل(2)
آری، عشق دلدار چنین است، جنون میآفریند و به فرمودهی علی علیه السلام امیر ایمان:
«یَنْظُرُ إلَیْهِمُ النَّاظِرُ فَیَحْسَبُهُمْ مَرضی، وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ یَقُولُ: قَدْ خُولِطوُا؛ وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِیمٌ...؛(3)چون کسی بدانها نگرد، پندارد بیمارند، اما آنان را بیماری نیست و گوید خردهاشان آشفته است، آری، ولی این پریشانی را سبب دیگری است، و آنچه موجب آشفتگیشان شده است کاری است بزرگ».
آری، آفتاب معرفت خدا در جانشان تجلی کرده، و عشق به او ماسوای او را کوچک ساخته است:
«عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ، فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدَرآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ، وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَدَّبُونَ»(4).
او بزرگ است و همه چیز کوچک، دنیا برای چنین روحی زندان و قفسی بیش نیست و جان او چون مرغ اسیر قفس، که خود را به در و دیوار قفس میزند و زمزمه میکند:
جرعهای را جام و مینا تنگ شد مستیم را دار دنیا تنگ شد
اشک و آهم را دگر جایی نماند هفت گردون هفت دریا تنگ شد
تنگ گردد سینه چون دل شد فراخ از فراخی سینه را جا تنگ شد
وقت وقت شد کز آسمان هم بگذرم منظرم را زیر و بالا تنگ شد
جان در این عالم نمیگنجد دگر میروم آنجا که اینجا تنگ شد
ساغرم سرشار شد از فیض حق آب شد بسیار دریا تنگ شد
یافتم چون ره به عشرتگاه قدس بر دلم عقبا و دنیا تنگ شد
سینه بیش از کوه دارد تاب فیض نور حق را طور سینا تنگ شد(1)
دیوان فیض کاشانی، ص 131.
به هر روی، گفتهاند: دال «عبد» دلیل و نشانهی قرب و دنو به خداوند متعال است قربی که تجلی آن مکانی نیست، بلکه حجابهای نور را پاره میکند و انسان را به سرچشمه و معدن عظمت و عزّ و قدسی میرساند.(2)
قربی که بنیان حیات طیبه است. مگر در قرآن کریم خداوند قرب خویش به بندگان را به رگ گردن: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ3
تشبیه نمیکند؟ و مگر نزدیکترین عنصر به حیات و زندگی انسان رگ گردن نیست؟ بدیهی است که اگر رگ گردن کسی را جدا کنند حیات دنیوی خود را از دست میدهد با وجود این ارتباط بین رگ گردن و زندگی مادی انسان است که خدای متعال در مقیاسی لطیف میفرماید: از رگ گردن به شما نزدیکتریم. این آیه، گویای رابطهی وجودی هر مخلوقی با خالق و خدای خویش است زیرا نزدیکترین رابطهای که میان اشیاء قابل تصور است، رابطهی آفریده و آفریننده است.
وجود ربطی و فانی حقیقت معلول است و جدایی معلول از علت مساوی با نابودی و نیستی اوست. از این رو فیلسوفان میگویند: معلول نسبت به علت مفیض یا فاعل مفید یا علت ایجادی خود «عین الربط» است. در حقیقت وجودش عین بستگی است نه آنکه معلول وجودی مستقل دارد و آن وابسته به علت است.
پس این وابستگی حقیقی و فنای معلول در حقیقت علت، یکی از معانی قرب است.
آیا مقصود از رسیدن انسان به کمال و مقام قرب همین معنای فلسفی آن است؟ جواب منفی است. زیرا چنین قربی همیشگی و برای همهی انسانهاست و تمامی مخلوقات الهی قائم به اراده او هستند و از او تفکیک ناپذیرند(1)
نقد و بررسی مکاتب اخلاقی، آیة اللّه محمدتقی مصباح، ص 347-348.
:اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ
و یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ2 .
پس حقیقت قرب، قربی است که علم و اراده انسان در آن نقش اساسی ایفا میکند و محصول و معلول آگاهی و شناخت و ارادهی انسان است.
بنابراین محراب بلند تعبد و بندگی، اختیار و ارادهی انسان است و قرب روح به مبدأ فیاض.
بدیهی است که مقصود از نزدیک شدن به خدا نزدیکی جسمی و مکانی نیست بلکه قرب روحی است یعنی روح انسان به خدا نزدیک میشود.
البته روح با همهی مظاهر و جلوههایی که دارد و با این که هستی خودش در فروغ دانش حضوری او نمایان است هنوز هم از مجهولترین موجودات عالم است. در عین حال آنچه بدیهی است این است که علم و آگاهی یکی از ویژهگیهای روح انسان است.
روح که همان فرمان خداست و معجزه آفرینش؛ موجودی است که وجودش عین علم و آگاهی است و به همین دلیل روح «خودآگاه» است، بنابراین معنای تکامل و تعالی روح، یعنی تکامل و آگاهی خود انسان است.
تکامل روح، یعنی تقویت خودآگاهی انسان، و از طرف دیگر ضعف روحی به معنای ضعف خودآگاهی است. وقتی که روح از سنخ علم شد کمال و ضعف او به معنای کمال و ضعف علم
1) (1)
و خودآگاهی است. از سوی دیگر، معلوم گردید که وجود هر مخلوقی قائم و وابسته به آفریدگار خویش بوده و از او تفکیکناپذیر است. در این صورت اگر آفریده خودش را به درستی بیابد (من عرف نفسه) این در پرتو علم حضوری است و خواهد یافت که وجود او عین وابستگی به خدای متعال است.
بنابراین خودآگاهی انسان آنقدر مراحل و مراتب دارد که قابل تصور نیست. پس افق برینی که انسان کمالیافته از آن نمایان میگردد درک عمیق ارتباط خود با خداست که در سایه تعبد و معرفت و بندگی او حاصل میگردد و این رابطه است که موجب تکامل روح و رهایی او از تیرگی و کسب شفافیت و درخشش او میشود و گویی در پرتو آفتاب عبودیت بر خلعت قدسی ربوبیت آراسته گردیده و فروغ ولایت الهی از آن ساطع گشته است. در این مقام، او فانی است، عبودیت او در پرتو ربوبیت حضرت حق قرار میگیرد، او آینه گردیده ماورای خود را نمایش میدهد و خود چیزی به حساب نمیآید بلکه فقط جنبه جلوهگری و نمایشدهی دارد، خودآگاهی در انسان گاهی به حدی میرسد که خود را «عین الربط» مییابد، از خود وجودی ندارد و برای خود جدای از آن منبع وجودی قایل نیست.
هر که پیمان با هو الموجود بست گردنش از بند هر معبود رست
فرض کنید شخصی به آینهای کاملاً صیقلی و شفاف مینگرد، رخ و صورت و گاهی همه پیکره خود را در آن میبیند در حالی که او، به چیزی که فکر نمیکند، وجود خود آینه است، واسطهای مفروض نیست چون بازتابی از خود اوست بنابراین خود را میآراید تا آن صورت آراسته گردد در این حال برای آن صورت و خود جدایی نمیبیند چون واسطه محو گردیده است، در این مقام، فقط خود و بازتاب خودش قابل تصور است. به هر حال تعبد و بندگی، قرب میآورد. و انسان در مقام قرب به چنین مکانت و شفافیتی میرسد و هر چه هست و میبیند به علم حضوری از او و با ارادهی او میداند. با نیروی او حرکت میکند، پدیدهها را درک میکند و زندگی مینماید. بنابراین تکامل روحی رسیدن به مرحله یافتن است نه فقط دانستن، نه تنها میداند، بلکه حضوراً و شهوداً ربطی بودن خود را مییابد، حال این افق برین چه جایگاهی است، نامش چه میباشد، شاید نامی بهتر از «قرب الی اللّه» یا «عنداللّه» و یا «عند ملیک مقتدر» برای چنین مقامی یافت نشود، چون که این مقام در واقع تجلی ربوبیت است.
نتیجه این که آدمی میتواند به مرحلهای از خودآگاهی برسد که بین خود و خدا واسطه و حجابی را نبیند و به تعبیر دیگر به مقام قرب خدا برسد، در این صورت است که ابزار دیدن و
هر چیز را که میبیند از خداست و برای خود هیچ استقلالی نمییابد و این معنای قرب حقیقی است که از پرتو عبودیت «اللّه» حاصل میگردد مکانتی که دهها روایت در تحلیل و تبیین آن صادر شده و خودشناسی و خداشناسی را توأمان بیان کردهاند.
بنده از بندگی شود مهتر چیست جز بندگی ترا مهتر
انسانی که به این مقام میرسد به صفات خدایی آراسته میگردد، چشم او چشم خدایی، گوش او گوش خدایی و ارادهی او نیز خدایی میگردد، هر علم و لذت و کمال و بهجت و سرور آنجاست و مصداق «تخلقّوا باخلاق اللّه» میگردد و «العبودیة جوهرة کنهها الربوبته»(1)
مصباح الشریعه، ص 571، باب صدم.
در وجود او نماین میشود.هر آن دل روشن از نور الهی است به چشمش هر دو عالم خاک راهی است
چون بیند چشمی آن خورشید جان را نبیند ذرهای هر دو جهان را
چو حسن اعظم یکتای ایزد بر ایوان دل پاکان علم زد
حجاب آفرینش را دریدند ز اللّه ماسوی اللّه را ندیدند(2)
عزت و قدرت و حکمت، غنیمت این نبرد با شیطان و فتح قلعه تن است. آراستگی و پیراستگی جان مشاطهی این اقلیم است، طلوع بر بام شکوه و عظمت ثمره و حاصل این کشت و آرامش جان شهد مجاهده با هوای دل.
اقبال نیک و سروده است:
تا عصای «لا إله» داری به دست هر طلسم خوف را خواهی شکست
هر که حق باشد چو جان اندر تنش خم نگردد پیش باطل گردنش
خوف را در سینهی او راه نیست خاطرش مرعوب غیر اللّه نیست
هر که در اقلیم لا آباد شد فارغ از بند زن و اولاد شد
میکند از ماسوی قطع نظر مینهد ساطور بر حلق پسر(3)
پیامبران و اولیاء خدا بر این ستیغ درخشیدند، آنان در محراب بندگی خدا شکوه عبودیت را به نمایش گذاشته و پرده از چهرهی ربوبیت آن برداشتند. در پرتو عبادت و بندگی خدا به اوج عزت و عظمت رسیده و به مقام قرب و «عند ملیک مقتدر» نائل شدند. فتح قله انسانیت کرده و رمز سجدهی فرشتگان را آشکار ساختند.
زلال عشق و معرفت الهی سرمستشان ساخته، چون نگار یار بر آنان رخ مینمایاند، از عصای خود و چوپانی خود میگویند، چون عاشق به هر بهانه با معشوق بدون حجاب خود میخواهد گپ و گفتگو کند، و از سوی معشوق نیز اشراق جلوهی محبت است، و محبت او میسازد و میسوزاند.
بهشت و خلد و نعمیش کی التفات افتد کسی که حسن رخ دوست در نظر دارد
بهشت یک طرف و عشق یک طرف چو نهند غلام همت آنم که باده بردارد
نهال زهد اگر سدره گردد و طوبی درخت عشق جمال حبیب بردارد
ززهد خشک لقای حبیب نتوان چید درخت عشق بود آنکه این ثمر دارد(1)
دیوان فیض کاشانی، ص 163.
بندگی او عزت میآورد و غبار ذلت و پستی را از انسان میزداید. زنجیر اسارت و بردگی از گردن انسان میگشاید و ربوبیت بندگی تجلی میکند.
پیامبران بزرگ بر این معبد بلند ایستاده، و به شهد لقای خدا واصل و از فیض حضور «عند ربهم» فریاد مستانهی ما عرفناک حق معرفتک را زمزمه میکردند و ساحت کبریایی او را میستودند:
دائماً او پادشاه مطلق است در کمال عزّ خود مستغرق است(2)
حضرت ابراهیم علیه السلام بر افق برین بندگی خدا میدرخشد، تسلیم فرمان اوست، هرچه او بخواهد و اراده کند همان مقصد و مقصود ابراهیم است.
این اوج بندگی و مقام فناست.
موسی علیه السلام در طور، غرق نور معرفت میگردد، و شعیب در شوق او چنان میگرید که سه بار دیدگانش نابینا میشود؛ شعله محبت او، چشمهی اشک یحیی را همیشه جاری ساخته، و سدرهنشین پیامبران در محراب بندگی خدا آن چنان بر پاهای خود میایستد که مجروح میشوند و خداوند پیام میفرستد: طه * ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقی1 .
اگر چه خود فرمان دادیم که: یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ * قُمِ اللَّیْلَ إِلاّ قَلِیلاً2 ولی نه به آن مقدار که پاهای مبارکت ورم کند.
به هر روی، قرآن پیامبران و اولیاء خدا را با وصف بندگی میستاید، آنان در محراب بندگی و معرفت بر همه سرافراز آمدند و در پرتو این مقام به فوز رسالت نائل گشتند.
خدای متعال میفرماید:
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ3 ؛
«و آنان را پیشوا قرار دادیم تا به فرمان ما رهبری و هدایت کنند و انجام کارهای نیک و نماز و زکات دادن را به آنان وحی کردیم و آنان پرستندگان ما بودند».
بدون شک، وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ در مقام تعلیل است.
چرایی آن همه مقام و تعالی را مدلل میکند. آنان به خلعت قدسی رسالت مزین شدند؛ از وجودشان زلال خیر و برکت جاری گردید، نماز را به پا داشتند و زکات را پرداختند، و این همه شکوه و جلالت از آبشار بندگی خدا جاری است. آنان از دولت بندگی خدا بر افق اعلای رسالت درخشیدند.
دهها آیه قرآن آنان را با عناوین بلند بندگی خدای سبحان چون: أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ4 و اِعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ5 و فَادْخُلِی
فِی عِبادِی1 و إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ2 و إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِینَ3 و إِنَّهُما مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِینَ4 و ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا5 و وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِینَ6 و وَ اذْکُرْ عِبادَنا إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ7 و نِعْمَ الْعَبْدُ8 و وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ9 و آیات دیگر.
باری، حضرات آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و یوسف و موسی و هارون و داود و سلیمان و یحیی و زکریا و عیسی و سرآمد همه پیامبران محمد مصطفی و دودمان معصوم و برگزیدهاش که در نصاب کامل چهارده معصومند، از زلالترین چهرههای محراب عبودیت و بندگی خدای متعالند.
آنان مزین به رنگ الهی گشته و چه رنگی زیباتر از آن: وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ10 . آنان به پاس بندگی خدا به مقام عظمای رسالت و ولایة الهی رسیدند و در صدف عبادت به گوهر ربوبیت حق نائل آمدند. ربوبیت خداوند در وجود آنان تفسیر شد و آنان آغاز و فرجام فیض حضرت الهی گشتند. اگر در زیارات ائمه هدی علیهم السلام و به خصوص «زیارت جامعه» آن عناوین بلند عرشی فرا روی ما قرار میگیرد و آفاق بنلد و ملکوتی آن عرشیان را نمایان میسازد، همه از فروغ سحر و محراب عشق است. رسول اعظم در پرتو تهجد و شبزندهداری به مقام محمود میرسد و از مشرق مقام محمود اوست که در قیامت خورشید شفاعت ساطع میگردد.
آری بندگی او یک چنین آفتاب فروزندهای است در زیارت رجبیه که چهرهآرایی ائمه هدی و نگارستانی از عرش خداست، در وصف آن ذوات مقدس چنین آمده:
«فَجَعَلْتَهُمْ
مَعَادِنَ لِکَلِمَاتِکَ، وَ أَرْکَاناً لِتَوْحِیدِکَ وَ آیاتِکَ وَ مَقَامَاتِکَ الَّتِی لَا تَعْطِیلَ لَهَا فِی کُلِّ مَکَانٍ یَعْرِفُکَ بِهَا مَنْ عَرَفَکَ»(1)
مفاتیحالجنان، زیارت رجبیه، ص 226.
و در ادامه این همه قدس و عظمت چنین مدلل و تبیین میگردد که:«لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهَا إلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ...»(2).
آری، آنان بندگان خدایند و بندگی ذات اقدس الهی آنان را از مقام الوهیت فرود آورده و بر ستیغ همای مقامات دیگر ساطع ساخته است.
به هر روی، زلال بندگی خدا از چشمههایی جاری است:
«أَدَاءُ حَقِّهِ، وَ حِفْظُ حَدِّهِ، وَ شُکْرُ عَطَائِهِ، وَ الرِّضَا بِقَضَائِهِ، وَ الصَّبْرُ عَلی بَلَائِهِ، وَ تَعْظِیمُ حُرْمَتِهِ، وَ الشَّوْقُ إلَیْهِ» (3).
شاید بتوان گفت که این تصویری از همان هفت شهر عشق است که در کلمات عرفا آمده است. آخرین مقام آن، محراب شوق و دلدادگی به اوست، چون کسی که به این مقام رسید، دیگر:
«أَلْمُشْتَاقُ لَا یَشْتَهِی طَعَاماً وَ لَا یَلْتَذُّ شَراباً...»(4)میل به غذا نداشته و از آشامیدنیها لذت نمیبرد، هرگز چشمانش به خواب آلوده نگردد و جز خدا همه را غیر میشناسد، منزل و مأوایی نداشته، پوشاک نرم و حریر نپوشیده و هرگز آرام و قرار ندارد و شب و روز مشغول به بندگی و عبادت خدا خواهد بود و تمام مقصد و مقصود او رسیدن به معشوق است(5).
و به فرمودهی امیر دولت ایمان علی علیه السلام:
«وَ تَوَلَّهَتِ الْقُلُوبُ إلَیْهِ لِتَجْرِیَ فِی کَیْفِیَّةِ صِفَاتِهِ...؛ (6)و قلبهای عاشقان شیدای حضرت اوست».
امام قدس سره نیکو سروده است:
درد خواهم دوا نمیخواهم غصه خواهم نوا نمیخواهم
عاشقم عاشقم مریض توام زین مرض من شفا نمیخواهم
من جفایت به جان خریدارم از تو ترک جفا نمیخواهم
تو صفای منی و مروهی من مروه را با صفا نمیخواهم(1)
دیوان اشعار امام خمینی، ص 160.
خوشا به حال فرشته خصالان که شهد معرفت او را چشیدند:
«قَدْ ذَاقُو حَلَاوَةَ مَعْرِفَتِهِ، وَ شَرِبُوا بِالْکَأْسِ الرَّوِیَّةِ مِنْ مَحَبَّتِهِ، وَ تَمَکَّنَتْ مِنْ سُوَیْدَاءِ قُلُوبِهِمْ...»(2)؛ شیرینی معرفت او را چشیدهاند و جام مالامال از محبت او نوشیدهاند، بیم پروردگار در دل آنان ریشه دوانیده، آن سان که پشتشان را از بسیاری طاعت خمانیده است.
و به قول عطار:
میطپد پیوسته در سوز و گداز تا بجای خود رسد ناگاه باز
ماهی از دریا چو بر صحرا فتد میطپد تا بوک در دریا فتد
گر ز غیبت دیدهای بخشند راست اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست
ور به چشم عقل بگشایی نظر عشق را هرگز نبینی پا و سر
مرد کار افتاده باید عشق را مردم آزاده باید عشق را(3)
عاشق، غرق دریای یاد و نام معشوق است و یاد خدا نیکوترین یادهاست.
علی علیه السلام میفرماید:
«أَفِیضُوا فِی ذِکْرِ اللّهِ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الذِّکْرِ؛(4)غرق در یاد خدا باشید زیرا یاد خدا نیکوترین یادهاست».
دم به دم از تو یاد خواهم کرد هوش جان را زیاد خواهم کرد
دستم از وصل چون شود کوتاه دل بیاد تو شاد خواهم کرد
تا که از خود شود فراموشم لطف و قهر تو یاد خواهم کرد
هم ز دام فراق خواهم جست هم شکار مراد خواهم کرد
ناله را سر به کوه خواهم کرد از غم هجر داد خواهم کرد
فیض را درد عشق میسازد دل بدین درد شاد خواهم کرد(1)
دیوان فیض کاشانی، ص 171.
و در غزلی دیگر چنین میسراید:
من و یاد خدا دگر همه هیچ بندگی و فنا دگر همه هیچ
شمع بیگانه پرتوی ندهد من و آن آشنا دگر همه هیچ
صمدم پس بود دگر همه پوچ صحبت با خدا دگر همه هیچ
بادهی مصطفای حق چو رسد از کف مرتضی دگر همه هیچ
به مناجاتش ار شبی گذرد پس بود آن مرا دگر همه هیچ
در دل شب چو شمع گریه و سوز طاعت بی ریا دگر همه هیچ
بینیازی ز خلق و صحبت و امن دوری از ماسوا دگر همه هیچ
فیض را بس پس از نبی و علی یازده پیشوا دگر همه هیچ(2)
فاطمه علیها السلام افقی دیگر باز و فروغ معرفت و معارف از آن جاری میسازد. صفحهای از کتاب بدیع آفرینش را با آموزهی تعالیخواهی و کمالیابی تدریس مینماید، آفرینشی که جلوهای از شگفتیهای آن در سخنان علی علیه السلام، همسرِ فاطمه تجلی کرده و جهان را نورباران نموده است.
آن حضرت میفرماید:
«وَ أَرَانَا مِنْ مَلَکُوتِ قُدْرَتِهِ، وَ عَجَائِبِ مَا نَطَقَتْ بِهِ آثَارِ حِکْمَتِهِ... وَ ظَهَرَتْ فِی الْبَدَائعِ الَّتِی أَحْدَثَهَا آثارُ صَنْعَتِهِ، وَ أَعْلَامُ حِکْمَتِهِ...»(2)و خدا نشانههای فراوانی از قدرت خویش را به ما نشان داد که از ملکوت قدرت و عجایب گویای حکمت اوست و اعتراف آفریدگان به این حقیقت که سراسر ناتوان و حقیرند و نیازمند و حقیر، و اوست که باید بر آنان رحمت آورد و به قوت خود برپایشان دارد. به ما نشان داد که این همه، فروغی از معرفت به اوست و جلوههایی است که او را نشان میدهد، در آنچه آفریده آثار صنعت و نشانههای حکمت او پدیدار است، چنانکه هر چه آفریده او را برهانی است و بر قدرت و حکمت او نشانی:
بلی ز آفرینش توان برد پی به آن آفریننده دانای حیّ
زمصنوع صانع توان فاش دید که هر چشم از نقش نقاش دید
کشید آسمان بر فراز زمین هم آن شاهد قدرت است و هم این
گل تر برآورد از چوب خشک به نی شهد پرورد از نافه مشک
رطب ز استخوان کرد و چشمه ز خاک ز آب سیه قطرهی تابناک
پدیدار کرد آب و آتش ز سنگ یکی سیمگون و یکی لعل رنگ(3)
شگفتا، آفرینش او آینهای فروزنده از حکمت و قدرت است.
علی علیه السلام در تبیین این حقیقت میفرماید:
«فَأَقَامَ مِنَ الْأَشْیَاءِ أَوْدَهَا، وَ نَهَجَ حُدُودَهَا وَ لَاءَمَ بِقُدْرَتِهِ بَیْنَ مُتَضَادِّهَا»(1)
نهجالبلاغه، خطبه 91، ص 77.
.موجودات را بدون هیچ کم و کاستی آفرید، کجیهای آنان را راست، و مرزهای هر یک را برابر نمود و ناهماهنگها را به قدرت خود هماهنگ ساخت.
قدرتنمای حکم تو از حرف کاف و نون مشتق نموده آن چه ز هستی بردنمون
صورت نگار صنع تو از پردهی عدم اشکالی آورد که نگنجد چرا و چون
از مار مهره آرد و از قطره در کند لعل آورد ز خاره و مشک آورد ز خون
از نیست هست میکند از هست نیست کن از مرده زنده و ز تحرک دهد سکون
از خاک و نور و نارچه اجسام مختلف از باد و آب ساخته اجرام سیم گون
معمار قدرتش بنگر چون نهاده است بنیاد نه رواق معلای بی ستون
وهم و خرد ز کنه کمالش نیاورد با دقت زیاده ز حد هیچ سر برون
هر کس به قدر دانش خود زو نشان دهد تابد به قدر روزنه، خورشید اندرون(2)
منشأ و سرچشمهی همهی امور فرمان و اراده اوست: «إِنَّمَا صَدَرَتِ الْأُمُورُ عَنْ مَشِیئَتِهِ...»(3)که کارها به خواست خدا انجام گیرد، که پدیدآورندهی گونهگون چیزهاست بیآنکه او را اندیشه و فکری باشد که بدان روی آرد و یا غریزه و طبیعت نهفتهای که از آن سود برد.
به هر روی،
«قَدَّرَ مَا خَلَقَ فَأَحْکُمَ تَقْدِیرَهُ، وَ دَبَّرَهُ فَأَلْطَفَ تَدْبِیرَهُ، وَ وَجَّهَهُ لِوَجْهَتِهِ، فَلَمْ یَتَعَدَّ حُدُودَ مَنْزِلَتِهِ، وَ لَمْ یَقْصُرْ دُونَ الْإِنْتِهَاءِ إِلی غَایَتِهِ»(4)
آنچه آفرید سنجید و نیکش استوار کرد، پایان کارش را نگریست؛ پس به لطف خویش تدبیرش کرد و به آنچه برایش آفریده شد گسیلش داشت؛ چنانکه از حد خویش گامی فراتر
نتوانست گذاشت و در رسیدن بدانجا که باید رسد قصوری روا نداشت و در شهر بند عرضه ایجاد ممکنات هر چیز را چنان که باید آن داد. بیکران جلوهی شگفتیآفرین، از زنده مرده آرد و از مرده زنده باز، به مرده جان داد و در کام آن زبان نیایش نهاد، از ابر باران فرو ریخت و زمین را لباس زمردین پوشاند و قطره خجل و شرمنده را در ساحت دریا مروارید غلطان ساخت، قطره را به دریا افکند و در پرورید، از نی شکر و از عمق کوهها و صخرهها زلال آب جاری کرد، خیاط قدرت او درختان را به خلعت گل پوشاند، از چشمهی پستان، شیر خوشگوار و از سنگ، لعل آورد و گل ز نوک خار؛
به هر روی،
قدرت نمای حکم تو در ساحت وجود اضداد را ز صنع چه سان داد ارتباط(1)
دیوان لامع، ص 284؛ معارف نهج البلاغه در شعر شاعران، ص 116.
عجبا، نظمی بزرگ پدید آورد که به فرمودهی علی علیه السلام:
«وَ نَظَمَ بِلَاتَعْلِیقٍ رَهَوَاتِ فُرَجِهَا، وَ لَاحَمَ صُدُوعَ انْفِرَاجِهَا؛(2)شگفتا پستی و بلندی آسمانها را نظام بخشید و فاصلهها و شکافهای آن را با یکدیگر پیوند داد، آنگونه که هر چیز به جای خویش نیکوست...».
و به گفته خواجه نصیرالدین طوسی:
هر چیز که هست آن چنان میباید آن چیز که آن چنان نمیباید نیست(3)
لامع، پرتوی از قدرت و حکمت خداوند متعال را که در آفرینش جلوهگر است چنین سروده:
ای لطف تو سرمایهی ارباب فلاح و ز مرحمتت مرام را فوز و نجاح
مستلزم خیریت موجودات است آن چیز که حکمت تو دانسته صلاح
صنعت بزدوده زنگ دیجوری شب با مصقله فلق ز الواح صباح
مشاطه قدرتت گذارد هر شب بر چهره روزگار گیسوی رواح
از بهر نتاج حکمت آبای سپهر دوشیزه امهات را کرده نکاح
از باد بهار ساغر نامیه را ساقی صنایع تو پر کرده زراح
از پیکر آدمی نماید صنعت ابواب کنوز معرفت را مفتاح
تا زود به عنکبوت واصل گردد گنجور عطایت به مگس داده جناح
لامع نرسد فکر به ذاتش ندهد در پرتو مهر روشنایی مصباح(1)
دیوان لامع، ص 119.
این بود لمعهای از آفتاب آفرینش آفریدگار، که همه آن زیبایی و حسن است. فرجام آفرینش او به نیک فرجامیترین است، فروغ حکمت خداوند از همه آثار صنع بدیع او فروزنده و آفرینش حق خیر است. دنیای طبیعی او به سان یک کارخانه عظیم پتروشیمی است که پلیدیها و آلودگیها در آن پالایش میشوند، همه گندابها در عرصه دریا به اصل پاکی و طهارت خود باز میگردند، از تلخیها شیرینی و از لابلای گل و لای، گلبرگهای لطیف میرویاند، چنین نظامی احسن و بدیع که همهاش شعشعه حکمت اوست به گفته شیخ بهایی:
بین چه حکمتهاست در دور سپهر بین چه حکمتهاست در تنویر مهر
بین چه حکمتهاست در خلق جهان بین چه حکمتهاست در تعلیم جان
بین چه حکمتهاست در خلق نبات بین چه حکمتهاست در این میوهجات(2)
آفتاب رسالت از این مشرق میدرخشد، آفریدگار بر آسمان تکوین فروغ نبوت را ساطع نموده و از این مطلع فیوضات حضرت حق بر همه موجودات جاری است.
آیات قرآن به تأویل و تفسیر این حقیقت را مدلل مینمایند و صدها حدیث در ترجمه و تبیین این حقیقت از ذوات مقدس معصومین علیهم السلام صادر گردیده است. رسولان خدا، سفیران معارف و معرفتند، حکمت و عزتند، آنان راه انسان به ملکوت را گشوده و آفاق آنچه را نمیداند بر او میگشایند، زنجیر اسارت و بردگی از انسان باز و از دام خرافه و جهل او را میرهانند.
خلق را از بند صندوق فسون کی خرد جز انبیاء و مرسلون(3)
آنان مشتری گوهر دل و جان آدمی بودند، باغبانانی که در این سرزمین، گل فضیلت پروریدند، گلی جاوید و ماندنی، چون:
گلشنی کز بقل روید یک دمست گلشنی کز عقل روید خرمست
گلشنی کز گل دمد گردد تباه گلشنی کز دل دمد و افرحتاه(1)
همان، ص 1271.
البته، این تابش وحی است که شمع عقل انسانی را از تاریک شدن میرهاند و آن را فروزنده میسازد، بدون وحی عقل و دل چون دیدهای بدون آفتاب ماند که هرگز تصور بینایی را نکند.
نقل آمد عقل او آواره شد صبح آمد شمع او بیچاره شد
عقل چون شحنه ست چون سلطان رسید شحنهی بیچاره در کنجی خزید
عقل سایهی حق بود حق آفتاب سایه را با آفتاب او چه تاب(2)
بنابراین باید گفت که همان گونه که فرمان خدا در عرصهی تکوین و آفرینش قاهر و غالب است و امرش موجب و موجد،
امر و خلقش به یکدیگر مقرون جمله پیدا شده به کن فیکون(3)
در عرصه رسالت و نبوت نیز فرمان او قاهر و پیروز است
و به طاقبند آفرینش چنین نقش است که:
کَتَبَ اللّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی إِنَّ اللّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ4
خدای متعال چنین نوشته و تقدیر نموده که من و رسولانم غالب و پیروزیم، همانا خدا قوی و عزیز است.
غلبه و پیروزی با خدا و پیامبران است. این آموزه کتاب تکوین و تشریع الهی است.
دلیل ارتباط اظهار قدرت الهی و اثبات حکمت او در آفرینش جهان با گرامیداشت و اعزاز پیامبران آن است که در آغاز بعثت پیامبران، افق برین قدرت و اعجاز پیامبران عرصهی تکوین است، ابتدا فروغ ولایت پیامبران در طبیعت آشکار میگردد، خورشید و ماه به فرمان آنان است؛ چوب در دستان آنان اژدها میگردد، آب و آتش در فرمان آنان است و نفس حیاتآفرین، مرده زنده میکند، ولایت الهیه آن ذوات مقدس از جلوههای طبیعت آشکار است، با اشاره انگشتی، ماه را به دو نیم میکند، آیا بروز چنین قدرت و نمایش چنین عظمتی نشان آشکاری بر غلبه و پیروزی پیامبران نمیباشد؟ با پشتوانه چنین قدرتی بدیهی است که جام پیروزی به نام آنان است و دشمنان آنان خوار و ذلیلند. از سوی دیگر مطالعهی آیات الهی در گسترهی آفرینش و حکیمانه بودن این نظام، پیامی جز غلبهی حق بر باطل نخواهد داشت که این همانا رمز و راز این نظام است؛ خدایی که پرتو ولایت عمومیش این نظام بزرگ را بر پا داشته و افاضه و اشراقش آن را به سوی کمال به پیش میبرد. نسبت به ذوات خاصی که مشمول ولایت مخصوص او میباشند، پیروزی و غلبه را رقم زده و فرجام عزتمند آنان را مسجل نموده است. آری، پیامبران در محراب عشق و بندگی او به عزت جاوید نائل گشتند:
عشق آن بگزین که جمله انبیاء یافتند از عشق او کار و کیا(1)
مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 11، ص 220.
پیامبران، رسولان عزت و شرف و حریت بوده، نزد پروردگار دارای مقامی بس بزرگ و ارجمند میباشند، ولی بعضی این مکانت را نشناخته و آنان را چون خود پنداشته و در مقابل آنان صفآرایی کرده و به جنگ و ستیز با آنان برخاستند. مولوی میگوید:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه ماند در نبشتن شیر شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیاء برداشتند اولیاء را همچو خود پنداشتند
گفته اینک با بشر ایشان بشر ما و ایشان بستهی خوابیم و خور
این ندانستند ایشان از عمی هست فرقی در میان بیمنتها(2)
این آموزهای از قرآن کریم است؛ آیاتی از قرآن، جدال کافران با پیامبران را بازگو میکند.
در سورهی ابراهیم خداوند متعال میفرماید:
وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّکُمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنا فَأَوْحی إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکَنَّ الظّالِمِینَ * وَ لَنُسْکِنَنَّکُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذلِکَ لِمَنْ خافَ مَقامِی وَ خافَ وَعِیدِ1 ؛
«کافران به پیامبران گفتند: ما شما را از سرزمین خود بیرون میرانیم مگر اینکه از دعوت خود دست برداشته و به راه و روش ما بازگردید. خداوند در مقابل این تهدید به آنان پاسخ میدهد - شما از این تهدیدها نهراسید و ما بدون تردید ستمکاران را پس از فرصتی که به آنان دادهایم هلاک خواهیم نمود و پس از آنان، شما را در سرزمین آنان ساکن میکنیم».
آری، سرانجام پیامبران خدا، پیروز این میدان مبارزه بودهاند. آیاتی از قرآن این حقیقت را آشکار مینماید.
خداوند متعال میفرماید:
... وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَیِّناتِ2
و نیز میفرماید: لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ3
و نیز میفرماید: إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا4 و آیات دیگر(1).
پرتوی از آموزههای این آیات در سروده مولانا چنین جلوه نموده:
صد هزاران نیزهی فرعون را درشکست از موسی با یک عصا
صد هزاران طب جالینوس بود پیش عیسی و دمش افسوس بود
صد هزاران دفتر اشعار بود پیش حرف امی اش عار بود
با چنین غالب خداوندی کسی چون نمیرد گر نباشد او خسی(2)
فاطمه علیها السلام این حقیقت تاریخی را - که دهها آیه قرآن آن را بازگو میکند و مقابله و جنگ پیامبران با کفار را در طول تاریخ یادآور میشود - بیان میدارد. از شکوه و جلال پیامبران و اولیاء پرده برمیدارد و ترجمهای از آیات قرآن را جلوهگر میسازد و میگوید: «وَ إعْزَازاً لِدَعْوَتِهِ»(1)
بلاغات النساء، ص 24-23، فرازی از خطبه فدکیه.
آری دعوت رسولان و سفیران حق بر آسمان عزت میدرخشد و پیامبران خدا عزتمند و با جلالتند.اگر چه به ظاهر آنان از جلال و پیرایشهای قدرت بیبهرهاند و دشمن گاهی بر آنان چیره میشود و بر صلیب دشمن بالا رفته و یا در درون آتش کینه و کفر پرتاب میشوند، ولی آنان پیروز این میدانهای مبارزه بوده و از اوج آسمانها طلوع کرده و آتش دشمن به گلستانی سرد و سلام تبدیل میگردد. خدای بزرگ لباسی از قدس و عزت بر آنان پوشانده و چشم هر بینندهای را مبهوت شکوه و جلال آنها میگرداند.
خداوند متعال میفرماید:
مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً2
و این عزت را ارزانی پیامبران و مؤمنان میکند و میفرماید:
لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ3 .
امیرالمؤمنین سیمای عزیز و قدرتمند پیامبران را چنین میآراید:
«وَ لَکِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ، جَعَلَ رُسُلَهُ أُولی قُوَّةٍ فِی عَزَائِمِهِمْ، وَ ضَعَفَةً فِیمَا تَرَی الْأَعْیُنُ مِنْ حَالَاتِهِمْ، مَعَ قَنَاعَةٍ تَمْلَأُ الْقُلُوبَ وَ الْعُیُونَ غِنیً، وَ خَصَاصَةٍ تَمْلَأُ الْأَبْصَارَ وَ الْأَسْمَاعَ أَذیً؛(2)ولی خدای سبحان فرستادگان خود را در اراده ایشان نیرومند گرداند، و در آنچه دیدهها از ظاهر آنان میبیند خوار نمایاند، با قناعتی که دل و چشمها را از بینیازی پر دارد و درویشی که دیدهها و گوشها را پر بیازارد».
باری، دست فیضافشان الهی بر سر پیامبران بود و در پرتو الطاف بیکران او به چنین مکانتی رسیدند.
مولوی چنین سروده:
گفت اطفال منند این اولیاء در غریبی خرد از کار و کیا
از برای امتحان خوار و یتیم لیک اندر سر منم یار و ندیم
هان و هان این دلق پوشان منند صد هزار اندر هزار و یک تنند
ور نه کی کردی به یک چوبی هنر موسی فرعون را زیر و زبر(1)
مثنوی معنوی، دفتر دوم.
آنان به خلعت عزّت آراستهاند، در مقابل آفتاب قدرتشان، شبپرستان محو میگردند، قدرت خداوند از مشرق وجودشان ساطع است، و دست خداوند فوق دستهای آنان است.
بر افق برین رسالت، فروغ تابناک تجلی اعظم، و بعثت پیامبر اسلام است که دین و آئین او پایدار و ابدی است و بر همهی مکتبها و آئینها پیروز است.
خدای متعال میفرماید:
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ2
«او کسی است که پیامبرش را برای هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همه ادیان غلبه دهد. هر چند که مشرکین کراهت داشته باشند».
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از همه بالاتر و بر افق اعلای عزت و اقتدار الهی میدرخشد. خدای متعال دین او را بر همهی ادیان و مکتبها پیروز و فروغ اسلام بر سراسر جهان گسترش میدهد. دشمنان او به خصوص «صهیونیست» خوار و ذلیل گشته و به چاه مکر خود سقوط میکنند.
هر که در مکر تو دارد دل گرو گردنش را میزنم تو شاد رو
بر سر کوریش کوریها نهم او شکر پندارد و زهرش دهم(2)
آری، آنان که بخواهند به او مکر کنند با مکر «خیرالماکرین» نابود میشوند او و آئینش، نور خدایند و خداوند اراده کرده که نورش را به کمال برساند.
خداوند میفرماید:
یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ1 .
رسول خدا و آئین فروزندهاش، شعشعه آفرینشند، میتابند و نور میافشانند و تا ابد این درخشندگی برقرار است.
به فرموده امیر دولت ایمان:
«قَدْ طَلَعَ طَالِعٌ، وَ لَمَعَ لَامِعٌ، وَ لَاحَ لَائِحٌ وَ اعْتَدَلَ مَائِلٌ...(1)آن کس که باید طلوع میکرد، طلوع کرد و درخشندهای درخشید، و آشکار شوندهای آشکار گشت و جامعهی منحرف از صراط حق، به راه راست درآمد و خدا به وسیله گروهی امتی را به انسانهای اصیل و پاکسرشت مبدل ساخت».
و نیز میفراید:
«أَضَاءَتْ بِهِ الْبِلَادُ بَعْدَ الضَّلَالَةِ الْمُظْلِمَةِ، وَ الْجَهَالَةِ الْغَالِبَةِ(2)؛ جهان به وجود او روشن گشت، در حالی که گمراهی مرگبار و جهالت وحشتناک بر همه چیز چیره بود».
آنکه عالم را ز شرک و جهل و حیرانی رهاند
با فروغ دانش و دین آن دل داناستی(3)
خلاصه، فاطمه علیها السلام در مجلسی سخن میگوید که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله بر پا گشته و دگرگونیهایی در نظام رهبری اسلام رخ داده است. باید بر آن مردم هشدار داد و گرد بیداری بر آنان افشاند، که هان! تصور نکنید که رسول خدا از دنیا رفت و آئین او از بین خواهد رفت هرگز!
خدا دعوت پیامبرانش را که دعوت خود اوست عزیز و والا داشته و شعشعه دین خدا تا ابد بر آسمان دلها میتابد و فروغ راه هدایتپیشگان است.
علی علیه السلام میفرماید:
«أَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی شَرَع َالْإِسْلَامَ فَسَهَّلَ شَرَائِعَهُ لِمَنْ وَرَدَهُ، وَ أَعَزَّ أَرْکَانَهُ عَلی مَنْ غَالَبَهُ، فَجَعَلَهُ أَمْناً لِمَنْ عَلِقَهُ، وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ، وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَکَلَّمَ بِهِ، وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ بِهِ، وَ نُوراً لِمَنِ اسْتَضَاءَ بِهِ، وَ فَهْماً لِمَنْ عَقَلَ، وَ لُباً لِمَنُ تَدَبَّرَ...؛(1)
نهجالبلاغه، خطبه 106، ص 98.
سپاس خدای را که راه اسلام را گشود و در آمدن به آبشخورهای آن را بر تشنگان آن آسان فرمود، و ارکان آن را استوار ساخت تا کسی با آن چیرگی نتواند و نستیزد، و آن را امانی ساخت برای کسی که بدان درآویزد و آرامش برای آن که در آن درآید، و برهان کسی که بدان زبان گشاید، و هر که بدان دادخواهی کند گواه آن است و برای آن که از آن روشنی خواهد، نوری درخشان است، و فهم است برای خردمندان و خرد است برای کسی که اندیشید و نشان است برای آن که نشانه خود است، و بینایی است برای آن که در کار کوشید، و عبرت است برای کسی که پند پذیرفت و نجات است برای کسی که تصدیق آن کرد، و تکیهگاه است بر آن که بر آن اعتماد کرد و آسایش است برای کسی که کار را بدان واگذاشت و نگاهبان آن کسی که خود را «از گناه» باز داشت و روشنی راه و پدیدار، درون آن آشکار، نشانههای آن بر بلندا پدیدار، راههای آن نمایان، چراغهای آن روشن و رخشان...»(2).این جمال دین اسلام و چهره این دلبر و یار آسمانی است، و دستگیره محکم اوست، بالاترین مأمن و پناهگاه است، بلند و متعالی، جاودانه و پایدار و با عزت و قدرت است.
به گفته مولانا:
شاه راه باغ جانها شرع اوست باغ و بستانهای عالم فرع اوست
اصل و سرچشمهی خوشی آن است آن زود «تجری تحتها الانهار» خوان(3)
خلاصه، اسلام:
«وَثِقَةً لِمَنْ تَوَکَّلَ، وَ رَاحَةً لِمَنْ فَوَّضَ...»(4)؛ اسلام آرامش توکلکنندگان و آسایش پناهآورندگان است.
لامع نیکو سروده است:
طپیدنهای دل از دیدنش آرام میباید بلی لب تشنه چون سرچشمه بیند کام میباید
دلم هر دم کند پرواز بهر مژدهی وصلش چو عضوی از کسی پرسش کند پیغام میباید(1)
دیوان لامع، ص 234-235.
و هم سروده:
دل بتاب از خلق تا با حق توان آرام یافت نکتهی امید خلقت بر در حق منظرست(2)
رسول این دین، بر اوج عزت و اقتدار است، آبشار رحمت واسعهی حق است و آفتاب نورافشان هدایت؛ امیر دولت ایمان علی علیه السلام میفرماید: «تا آنکه شعلهای افروخت که جوینده بدان چراغ دانش بیفروزد، و نشان راه را بر پا کرد تا گمراهدیده بدان دوزد، پس او امین توست و مورد اعتماد، و گواه تو بر امت در روز معاد؛ انگیخته تو و موجب نعمت، و فرستاده بر حق تو و آیت رحمت، خدایا! بهره او ساز نصیبی از عدل خود و پاداش نیک و فراوان از فضل...»(3)
وجودش «رحمة للعالمین» باد ز حق بر جان پاکش آفرین باد(4)
خداوند او را از میان سلسلهی پیامبران و سرچشمههای نور برگزید:
«إِخْتَارَهُ مِنْ شَجَرَةِ الْأَنْبِیَاءِ، وَ مِشْکَاةِ الضِّیَاءِ»(5).
مصطفی جان است و عالم جمله جسم مصطفی معنا بود کونین اسم(6)
خلاصه، همانطور که نظام آفرینش در پرتو ولایت تکوینی الهیه استوار، پا بر جا و هماهنگ است و به سوی هدف معینی میشتابد، دین و حقایق آن نیز از افق ولایت تشریعی الهیه نمایان و در پرتو هدایت و ولایت او به سوی مقصد و مقصود خود میشتابد و بدیهی است که اسلام که گهر کمال یافتهی دین است سرانجام بر همهی مکاتب پیروز و بر جهان
شرک و کفر استیلا مییابد. به امید و انتظار آن صبحدم که خورشید ولایت بر آسمان اسلام بدرخشد و بقیةالله الاعظم ارواحنا فداه، بر افق کعبه نمایان گردد و سروش دلربای وحی بَقِیَّتُ اللّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ1 در گستره عالم طنین افکند. صبح ظفر بدمد و همای دولت مهر و عشق، عقل و علم، ایمان و عدل او بر سر مردم محروم و مستضعف جهان سایه افکند انشاءاللّه.
اکنون حضرت فاطمه علیها السلام پس از تبیین، حکمت، قدرت، ربوبیت، عبودیت و عزت دینی، در آخرین قسمت از این فراز به بحث پیرامون ثواب و عقاب پرداخته و افقی برین و جاودانه به جهان آخرت میگشایند.
آن حضرت میفرماید:
«ثُمَّ جَعَلَ الثَّوَابَ عَلی طَاعَتِهِ، وَ وَضَعَ الْعِقَابَ عَلی مَعْصِیَتِهِ، ذِیَادَةً لِعِبَادِهِ عَنْ نَقِمَتِهِ، وَ حِیَاشَةً لَهُمْ إلی جَنَّتِهِ(1)؛ سپس خدای متعال ثواب و پاداش را بر طاعت و عمل نیک و عقاب و عذاب را بر معصیت و نافرمانی خود قرار داد، تا اینکه بندگان خود را از خشم و غضب خود باز دارد و آنان را به بهشت و سعادت ابدی نزدیک گرداند».
قرار ثواب و عقاب بر اعمال نیک و بد، افقی جاودانه و حیاتی ابدی فرا روی انسان میگشاید، او را آیندهنگر و آیندهگرا میسازد، زندگی او را جاودانه و هدفمند نشان میدهد، به فرجام خوب و یا بد خود میاندیشد و بازتاب این اندیشه و عاقبتسنجی در اعمال و رفتار او منعکس میگردد. این آموزهای سازنده، هدایتگر و تلاشآفرینی است که صدها آیهی قرآن با مفاهیم و واژههای گوناگونی به انسان میآموزد.
بدیهی است انسانی که میداند زندگی و تمام رفتار او با دقت رصد و ارزیابی میگردد، ذرهای از رفتار و اعمال او فراموش نمیشود؛ بلکه: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ * وَ مَنْ
1) (2) قسمتی از خطبه.
یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ1 هر عملی از نیک و بد انجام دهد آن را میبیند، زندگی آینده او در گرو اعمال و رفتار امروز او میباشد، خود را آماده میکند، به فرهنگ مراقبت نزدیک میگردد، مراقبهای که یکی از ارکان سیر و سلوک است، در قلب او دریچهای از معرفت باز میگردد و بازتاب آن در اعمال و رفتارش جلوهگر میشود.
او مراقب است و مراعات رقیب خود را میکند که: إِنَّ اللّهَ کانَ عَلَیْکُمْ رَقِیباً2 و نه تنها بر انسان که خداوند بر همه چیز رقیب است: وَ کانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ رَقِیباً3 این نگاه از او یک انسان مؤمن و مجاهد میآفریند، درهایی از ملکوت بر روی او باز میشود، دل او حریم خداست و غیر خدا در دل او جای ندارد. به گوهر فروزندهی «محاسبه» مزین میگردد که میداند این گفته خداوند تحقق مییابد: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ4 که هان ای مؤمنین از خدا بترسید و هر کس باید نگاه کند که برای فردایش چه از پیش فرستاده است. یعنی در اعمالی که انجام داده محاسبه و رسیدگی نماید و
«حاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحاسَبوا» «وَزِنُواهَا قَبْلَ أَنْ تُوزَنُوا»(1)به هر روی، بنا به فرموده رسول خدا:
«لَا یَکُونُ الْعَبْدُ مِنَ الْمُتَّقِین حَتّی یُحَاسِبَ نَفْسَهُ أَتَمَّ مِنْ مُحَاسَبَةِ شَرِیکِهِ وَ الشَّرِیکَان إنَّمَا یَتَحَاسِبَانِ بَعْد الْعَمَلِ»(2)بنده از زمرهی پرهیزکاران محسوب نمیگردد مگر آن که به حساب خود برسد بهتر و تمامتر از آن که به حساب شریکش میرسد و دو شریک پس ازانجام کار به حساب همدیگر میرسند.
در کافی از امام موسی بن جعفر علیه السلام روایت میکند که فرمود:
«لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُحَاسِبْ نَفْسَهُ فِی کُلِّ یَوْمٍ، فَإنْ عَمِلَ حَسَناً اسْتَزَادَ اللّهَ تَعَالی وَ إنْ عَمِلَ سَیِّئاً اسْتَغْفَرَ اللّهَ مِنْهُ وَ تَابَ إلَیْهِ(3)؛ از ما نیست کسی که هر روز به
حساب خود رسیدگی نکند تا اگر کار نیک انجام داده از خدای تعالی بخواهد آن را افزون کند و اگر کار بد انجام داده از خداوند طلب آمرزش و توبه نماید».
در حدیثی که در مصباح الشریعه به امام صادق علیه السلام منسوب است چنین آمده:
«لَوْ لَمْ یَکُنْ لِلْحِسَابِ مَهْوَلَةً إلَّا حَیَاءُ الْعَرضِ عَلَی اللّهِ تَعَالی، وَ فَضِیحَةُ هَتْکِ السِّتر عَلَی الْمَخْفِیَّاتِ؛ لِحَقَّ لِلْمَرْءِ أَنْ لَا یَهْبَط مِنْ رُؤُسِ الْجِبَالِ...(1)
مصباحالشریعه، باب هشتاد و چهار، ص 469.
؛ اگر برای حساب روز قیامت هول و هراسی نبود مگر شرم و حیایی که از عرضه کردن اعمال آدمی بر خدای عزوجل به انسان دست میدهد و زشتی و فضاحتی که در نتیجه پاره شدن پرده ستاریت و آشکار شدن کارهای پنهانی به بار میآید هر آینه سزاوار بود که آدمی سر به کوه و بیابان بگذارد و از سر کوهها فرود نیاید و در آبادی جایگزین نشود، نخورد و نیاشامد و به خواب نرود مگر از روی ناچاری که به حد تلف شدن برسد؟».آری کسی که قیامت و عرصات آن با آن همه عظمت و جلال و جمال حق بر چشم دل او نمایان گردد و آن روز را با همهی شکوه مشاهده کند؛ که گویی پروردگار میآید و نمایان میگردد، چون قیامت تجلیگاه اوج عظمت و اقتدار ذات اقدس الهی است.
این نگاه انسانساز و این مدرسهی آموزش و پرورشی است که درس حکمت و عرفان، عشق و دلدادگی میدهد، زندگی انسان را میدان نبرد و ستیز با شیطان میسازد، به او درس «معاتبه» و «معاقبه» و «مجاهده» میدهد.
بدون شک انسان را به بهشت خدا و مقام رضوان او نزدیک میسازد، زیرا انسان در گرو اعمال خود است خداوند میفرماید:
وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی * وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری * ثُمَّ یُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفی2
«و اینکه برای انسان بهرهای جز سعی و کوشش او نیست، و اینکه تلاش او به زودی دیده میشود، سپس به او جزای کافی داده خواهدشد».
1) (1)
باری، فرهنگ ثواب و عقاب الهی، فرهنگی عملگراست. فرهنگ کار و تلاش است تعالیطلبی و کمالیابی است، تشویق به اعمال نیک و پرهیز از بدیها و زشتیهاست. بر ستیغ آن سیمای پارسایان میدرخشد، آنان که شوق به بهشت و خوف از آتش بیقرارشان ساخته بود.
امیرالمؤمنین میفرماید:
«فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدَرآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ، وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ؛(1)
نهجالبلاغه، خطبه 193، ص 225.
به مرحلهای از یقین رسیدهاند که بهشت برای آنان چنان است که گویی آن را دیدهاند و در آسایش آن به سر میبرند و دوزخ را چنان که آن را دیدهاند و در عذابش اندرند».پرواز در فضای بهشت موعود، تلخیها را به کامشان شیرین میکند، در محراب عبادت و بندگی خداوند سرافرازند، با شوق و علاقه فرمان خداوند را انجام میدهند،
تو گویی آن گروه عشق سیرت عیان بینند با چشم بصیرت
چو ارواح نهان، غیب جهان را مکان خود بهشت جاودان را
همه در شادی و عیش و تنعم بدان گلشن چو بلبل در ترنّم
خوشا آنانکه با دلهای مسرور نشینند اندر آن گلزار پرنور
خوش آن آزادمردان کز نکویی بهشتی گشته جانهاشان تو گویی
خوش آن ارواح پاک عرش پرواز در آن باغ تجرد نغمه پرداز
نشسته روبروی یکدیگر شاد ز هر رنج و غم و اندیشه آزاد(2)
البته اوج فرح و سرور پارسایان نگاه به وجه اللّه و نیل به مقام رضوان است
به گفته شهریار:
من بدین نکته رسیدم که بهشت موعود هست در حسن تو مشغول تماشا گشتن(3)
از فروغ همین نگاه است که انسان به کسب مکارم اخلاقی روی میآورد و خود را به خلعت ایمان و علم، تقوی و صدق و عدل، امید و بیم و سایر فضیلتها میآراید و از صفات
بد و پستیها دوری میکند؛ و این همه از جلوههای اخلاقی قرآن کریم است، به عنوان مثال، مقام صدق و آن جلوههایش، و آیاتی که آن همه مراتب و مدارج را تبیین میکند و فراز بینهایتش را: فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ1 توصیف مینماید و یا بیم و امید و رجاء و خوف چه نقشآفرینی در تربیت انسان دارد، بدون شک او را به بهشت نزدیک و از جهنم دور میسازد، حتی پیامبران و اولیاء خداوند نیز مشمول این قانون هستند. آنان در محراب بیم و امید به نیایش پروردگار خود میپرداختند.
خداوند متعال میفرماید: وَ یَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً وَ کانُوا لَنا خاشِعِینَ2
و نیز میفرماید: یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ3
و نیز میفرماید: وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ4 .
آری، نگاه و نظاره به جمال خدا و افق رحمت واسعه از یک سو و جلال جبروت الهی و قهر غضب او از سوی دیگر.
به هر حال، آفاق امید و بیم چون سایر فضایل تدریجی و دارای مراتب است. اوج و فراز آن امید و رحمتی است که به اشراق فیوضات ذات اقدس الهی و تجلیات مقام اسماء و صفات او متصل میگردد، و در پرتو آن پیوستگی و دلبستگی به خدا و جدایی از هر چه ماسوای اوست پدید میآید یگانه معشوق و محبوب و معبود خداست از او بیم دارد و به او عشق میورزد.
فیض در این راستا چنین میسراید:
منزلگه یار است دل مأوای دلدار است دل از غیر بیزار است دل کی جای اغیار است دل
از پرتو رخسار او جان مجمع انوارشد از عکس خال و خط او پیوسته گلزار است دل
تا روی او را دیدهام محراب جان ابروی اوست تا چشم او را دیدهام پیوسته بیمار است دل
بر دور شمع روی او پروانهی دل بیشمار در تار و نقش مو به مو گم گشته بسیار است دل(1)
1) (5) دیوان فیض کاشانی، ص 243.
و نیز همو سروده است:
پرتوی از مهر رویت در جهان انداختی آتشی در خرمن شوریدگان انداختی
یک نظر کردی به سوی دل ز چشم شاهدان زان نظر بس فتنهها در جسم و جان انداختی
در دلم جا کردی و کردی مرا از من تنهی تا مرا از هستی خود در گمان انداختی(1)
همان، ص 393.
و نیز همو زمزمه میکند:
فیض نور خداست در دل ما از دل ماست نور منزل ما
تخم محنت به سینهی ما کشت آنکه مهرش سرشته در گل ما
بوی جان میوزد در این وادی ساربانا بدار محمل ما
هر کجا میرویم او با ماست اوست در جان ما و در دل ما
جان چو هاروت و دل چو ماروت است ز آسمان اوفتاده در گل ما(2)
عارف، چشم جانش روشن و حجابهای نور را میشکافد و به سکوی انقطاع میایستد و به سوی جانان بال میگشاید و به دریای عظمت و جلال حق متصل میگردد، جان را به حلقهی محبت او معلق میسازد و از این افق است که فروغ بندگی معرفت و محبت، عشق و امید او را منور میسازد.
قرار دادن پاداش که از آن جمله، لقاء محبوب است، همهی سختیها را بر او آسان میسازد و کوشش در پرتو جلوه جمال خدا و لقای او برای او دلپذیر میگردد.
خداوند متعال میفرماید:
فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً3
فراز و اوج روند مکتب تربیتی پاداش و عقاب همان مقام لقاء خدا و خوف و ترس نیز از آن مقام است که چرا محبوب ناخشنود است و چرا فراغ یار، که این زمزمه عارفانی بزرگ چون کمیل بن زیاد است که علی علیه السلام به او میآموزد:
«صَبَرْتُ عَلی عَذَابِکَ، فَکَیْفَ أَصْبِرُ عَلی فِرَاقِکَ، وَ هَبْنِی صَبَرْتُ عَلی حَرِّ نَارِکَ، فَکَیْفَ أَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إلی کَرَامَتِکَ»(1)
مفاتیحالجنان، دعای کمیل، ص 107.
.قرآن برای آنان که از مقام خدا میترسند دو بهشت تعریف کرده است: وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ2 که یکی از آن دو بهشت مقام حضور و شهود و لقاء است.
فرهنگ «امید و بیم» خلّاق و تعالیبخش است و افقهای روشنی فراروی افراد میگشاید، چون:
1 - امید و رسیدن به پاداش نیک از چشمه عشق و محبت خدا میجوشد و زلال آن ایمان و اخلاص شخص را کامل میکند.
2 - پاداش موجب تجلی بندگی خدا میگردد و چون فقر بینهایت خود را در پرتو وجود بینیاز قرار داد، به غنا و بینیازی میرسد و به خلعت عزّت مزین میگردد.
3 - پاداش نیک و ترس از عذاب، انسان را بر سکوی پرواز قرار داده و در سنگر تلاش و کوشش قرار میدهد و مدام تلاش میکند که بر اعمال نیک خود بیافزاید تا به مقصد و مقصود عالی خود برسد.
4 - پایان زندگی را برای او روشن و او را به رضای خود امیدوار میکند. زندگی را پوچ و هیچ نمیداند، خوب و بد برای او یکسان نیست، اطمینان و سعادت برای او حاصل میکند، چون او معتقد است که دنیا پلی است که او را به جهانی ابدی متصل میسازد، و خورشید عمر او بر خاک غروب نمیکند او فرجام زندگیش بهشت و یا جهنم است، عذاب و عقاب یا پاداش نیک است. چنین انسانی، گسترهی وجودش بینهایت میگردد و برای بینهایت کار میکند او به مقام مراقبه و محاسبه میرسد، همیشه، اعمال خود را محاسبه میکند و مراقب است که خدای متعال را فراموش نکند، به یاد خداست و پیوسته به خدا و عاقبت خود میاندیشد و کسی که با خدا در مقام مرابطه و مراقبه باشد و عهد بندگی با او برقرا کند، مراقب و نگران است که مبادا در اثر غفلت عهدی را که بسته است بشکند و از مقام بندگی سقوط کند.
1) (1)
افق برین مراقبت مقربین است که این درجه از مراقبت، مراقبت، تعظیم و اجلال است؛ به این بیان که قلب در تماشای جلال الهی محو و در پرتو هیبت ذات او شکسته میشود و دیگر جایی برای توجه به غیر باقی نمیماند. در این صورت تمام مقصدش یکی است، فقط به خدا میاندیشد، در نتیجه خداوند متعال هم او را از سایر گرفتاریها نجات میدهد.
افق دیگر مراقبت، مراقبت پرهیزکاران است؛ آنان که قلبشان به نور یقین روشن است و آگاهند که خدا به ظاهر و باطن آنان آگاه است، ولی در ملاحظه جلال و جمال خدا از خود بیخود نشده، قلبشان همچنان در حال اعتدال است، آن گونه که میتوانند متوجه احوال و اعمال خود بوده و از خود مراقبت نمایند. این گروه چون از خدا حیا میکنند بدون اندیشه در عاقبت کار، عملی انجام نمیدهند و هر عملی را که سبب رسوایی در قیامت است ترک میکنند. ایشان جهان را محضر خدا میدانند و خدا را همه جا ناظر بر خود میبینند و بنابراین مراقب رفتار و اعمال خود هستند.
به هر روی، هر بندهای از سه حال خارج نیست، یا در حال اطاعت خدا و یا در حال عصیان و گناه و یا در حال انجام عمل مباح، و در هر سه حالت به مراقبت نیازمند است.
مراقبت در اطاعت خداوند آن است که نفس خویش را خالص و دل را فقط حریم خدا سازد و سایر بتها را بشکند و عمل را در بهترین جلوه برای خدا انجام دهد، همچنین باید شرط ادب را در ساحت ربوبی مراعات کرده و عمل خود را از آفات مصون دارد.
دلیل این همه تأکید و اصرار بر مراقبت، نقش سازندهی آن در تربیت آدمی است.
امیرالمؤمنین میفرماید:
«وَ رَاقَبَ فِی یَوْمِهِ غَدَهُ...؛(1)
نهجالبلاغه، خطبه 83، ص 63.
آن که امروز به فردایش فکر کند و مراقب باشد و همیشه چند قدم جلوتر را ببیند عاقل و فهیم است».و نیز فرموده است:
«رَحِمَ اللهُ امْرَأً... رَاقَبَ رَبَّهُ وَ خَافَ ذَنْبَهُ»(2).
و نیز فرموده است:
«یَنْبَغِی أَنْ یَکُونَ الرَّجُلُ مُهَیْمَناً عَلی نَفْسِهِ، مُرَاقِباً قَلْبَهُ...؛(3)سزاوار است که انسان بر خویش اشراف داشته و همیشه مراقب قلب خود باشد».
و نیز فرموده است:
«طُوبی لِمَنْ رَاقَبَ رَبَّهُ وَ خَافَ ذَنْبَهُ؛(1)
همان.
خوشا به حال آن که همیشه خدا را در نظر داشته و از گناه خویش بیمناک است».به هر روی، فلسفه ثواب و عقاب، آیندهنگری و آیندهگرایی است، تشویق و هشدار است، تلاش و جهاد است، بازدارندگی و پرهیز است، شوق و گریز است، امنیت و آرامش روان است، فرانگری و فرااندیشی و خدا باوری است، باور و نگاه حکیمانه به آفرینش است، حکمتمداری آفریدههاست.
بهشت و تجلیات آن که جلوهی مخصوص رحمت واسعه خداست برای مؤمنین و حقباوران است.
در نگاه اول و کلی قرآن، آبشار رحمت بیکران خدا بر «سابقون» و اصحاب «یمین» جاری است(2)و سپس به تبیین اصناف و گروههایی که بر این دو افق ملکوتی میدرخشند میپردازد و آیاتی این حقیقت را تفسیر مینمایند.
1 - بهشت برای اهل ایمان:
وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ3
2 - بهشت برای پارسایان:
لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ4
3 - بهشت برای توبهکنندگان:
أُولئِکَ جَزاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ5
4 - بهشت برای مهاجران و رنجکشندگان:
لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ6
5 - مقام فرمانبری و اطاعت:
مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ1
6 - آنان که نماز بر پا میدارند و زکات میدهند:
وَ لَأُدْخِلَنَّکُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ2
7 - ایمان و خداترسی:
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْکِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَکَفَّرْنا عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَ لَأَدْخَلْناهُمْ جَنّاتِ النَّعِیمِ3
8 - حقجویان:
فَأَثابَهُمُ اللّهُ بِما قالُوا جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَ ذلِکَ جَزاءُ الْمُحْسِنِینَ4
9 - راستگویان:
قالَ اللّهُ هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّادِقِینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ5
10 - هجرت و جهاد در راه خدا:
اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ... یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ لَهُمْ فِیها نَعِیمٌ مُقِیمٌ6
و دهها آیه دیگر قرآن کریم که در آن آیات، زلال رحمت و رضوان خداوند بر مؤمنین و پارسایان جاری است. آنان که فروغ ایمان و معرفت به خدا جانشان را لبریز و مالامال از عشق و محبت به خداوند متعال ساخته است و جلوههای باورشان در اعمال و رفتارشان
میدرخشد و در پرتو آن باور و رفتار نیک به خلعت قدسی مکارم اخلاق آراسته و به زینت فضایل مزین گشتهاند. بهشت و نعمتهای آن در قرآن بیان، و این مقام عالی، آراسته و آماده برای مؤمنان و پارسایان است. البته عظمت بهشت برای ما قابل درک نمیباشد و فقط جلوهها و تجلیاتی از این مشرق تابان و آفتاب مهربانی خداوند بر افق سورههایی از قرآن همانند: «الرحمن» و «الواقعه» و «انسان» و «مطففین» و صدها آیه دیگر میدرخشد، گوارا باد بر بهشتیان همجواری با ذوات مقدس پیامبران و اولیاء الهی و نیل به مقام رضوان و نظر به وجهاللّه.
از سوی دیگر، آیاتی در قرآن برای بازدارندگی و گریز از گناه به بیان عذاب و عقاب خداوند پرداخته و به تبیین و بازگویی عذاب جهنمیان میپردازد، البته در ابتدا با همان نگاه کلی و با عنوان «اصحاب شمال» به بیان عذاب آنان پرداخته و سپس با عناوین خاصی به شرح عذابشان میپردازد البته، سرآمد اهل جهنم منافقان کافرند.
1 - گروه اول منافقان کافر:
إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِیراً1
و نیز: وَعَدَ اللّهُ الْمُنافِقِینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْکُفّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها هِیَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِیمٌ2
و نیز: جاهِدِ الْکُفّارَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ3
و خلاصه در یک عنوان کلی پیروان شیطان:
قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ أَجْمَعِینَ4
فرمود: «از آن مقام با ننگ و عار و خواری بیرون رو! و (سوگند) که هر کس از آنها از تو پیروی کند جهنم را از شما همگی پر میکنم».(1)
اعراف / 18.
صدها آیه قرآن این حقیقت را تبیین و بازگو میکند و فرجام سخت و رنجآوری را برای گناهکاران رقم میزند.
البته افزون بر مجازات جهنم، مرتکبین بعضی از گناهان در همین دنیا به جزای عمل زشت خود میرسند همانند گناهانی که موجب حد و تعزیز میشوند و نیز پیامد منفی بعضی از گناهان در عرصهی زندگی افراد بروز میکند، همانند قطع رحم، عاق والدین و اعراض و دوری از ذکر و یاد خداوند، خداوند میفرماید:
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً2 ؛
«و هر کس از یاد من روی گردان شود زندگی سخت و تنگی خواهد داشت و روز قیامت او را نابینا محشور میکنیم».
از منظر دیگر پرهیز از بعضی گناهان سبب عزت و شکوه شخص در همین دنیا میگردد و او را بر کرسی عزت و عظمت مینشاند، فرار حضرت یوسف از گناه، او را از چاه برگرفته و عزیز مصر میکند و خورشید و ماه و یازده ستارهی آسمان عظمت «پدر، مادر و برادران» ساحت او را میستایند. بعضی از اعمال نیک نیز، نتیجه و پاداش آن در همین دنیا آشکار میشود: احسان به پدر و مادر، صله ارحام، خدمت به مردم، صدقه و ذکر و یاد خدا و نماز شب، خیر و برکت خود را در همین دنیا آشکار میکنند و چشمهای از فیوضات مادی و معنوی را به همراه دارند که از آن، زلال خیر و برکت در زندگی انسان جاری میگردد.(2)
نخستین دفتر از این مجموعه همزمان با میلاد امام هشتم علی بن موسی الرضا علیهما السلام به پایان رسید. بمنّه و کرمه
11 ذیقعده الحرام همزمان با دهه کرامت 1431
«قرآن کریم»
اخلاق در تفسیر مواهب الرحمن، غلامعلی عباسی فردوئی، ناشر: شرکت تعاونی کارآفرینان فرهنگ و هنر، چاپ اول، 1389، قم.
اسرار آل محمد صلی الله علیه و آله ترجمه اولین کتاب شیعه در زمان امیرالمؤمنین، تألیف: سلیم بن قیس متوفای 90 ه - ق.
الاشارات و التنبیهات، ابی علی حسین بن عبداللّه بن سینا مع الشرح للمحقق نصیرالدین محمد بن محمد بن الحسن الطوسی و شرح الشرح للعلامه قطبالدین محمد بن محمد بن ابی جعفر الرازی، 1379 ه - ق، مطبعه الحیدری.
اصول کافی، ثقة الاسلام کلینی رحمه الله، ناشر: دار الکتب الاسلامیة، الطبعة الثامنة، 1387 ه - ش، تهران.
امدادهای غیبی در زندگی بشر، استاد شهید آیة اللّه مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، قم.
انساب الاشراف، تألیف: المورخ الشهیر احمد بن یحیی بن جابر البلاذری من اعلام القرن الثالث الهجری، حققه و علق علیه الشیخ محمدباقر المحمودی، دارالتعارف للمطبوعات، الطبعة الاولی، 1977 م - 1397 ه - ق، بیروت، لبنان.
بلاغات النساء، تألیف: ابی الفصل احمد بن ابی طاهر المعروف بابن طیفور، منشورات مکتبة بصیرتی، قم.
پرتوی از مکتب زهرا علیها السلام، نویسنده: غلامعلی عباسی فردوئی، ناشر: زائر آستانه مقدسه قم، چاپ اول، تابستان 1386 ه - ش، قم.
تاریخ یعقوبی، تألیف: احمد بن ابی یعقوب «ابن ابی واضح یعقوبی» ترجمه: دکتر محمد ابراهیم آیتی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347 ش، تهران.
تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام، تألیف: آیة اللّه السید حسن الصدر، طبع بامرنجله السید الصدر، شرکة النشر و الطباعة العراقیه المحدودة منشورات الاعلمی، تهران.
ترجمه تفسیر مجمع البیان، مؤلف: شیخ ابوعلی فضل بن حسن الطبرسی، ترجمه: حجةالاسلام والمسلمین آقای علی کرمی، مؤسسه انتشارات فراهانی.
تسنیم، آیة اللّه جوادی آملی، تحقیق و ویرایش حجة الاسلام علی اسلامی، ناشر: مرکز نشر اسراء، چاپ ششم، تیر 1386 ه -. ش، قم.
تفسیر الصافی، مولی محسن فیض کاشانی، صححّه و قدم له و علق علیه العلامة الشیخ حسین الاعلمی، ناشر: منشورات مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، الطبعة الاولی، سال 1429 ه -- 2008 م، بیروت - لبنان.
التفسیر الکبیر، فخر رازی، دار احیاء التراث العربی للطباعة و النشر، الطبعة الاولی، 1429 ه -- 2008 م، بیروت، لبنان.
الجامع لاحکام القرآن، ابی عبداللّه محمد بن احمد الانصاری القرطبی، الناشر: دارالمکاتب العربی للطباعة و النشر، 1387 ق 1967 م، قاهره.
چشمه در بستر، تألیف: مسعود پورسیدآقایی، ناشر: مؤسسه فرهنگی - انتشاراتی حضور، چاپ دوم، پاییز 1375 ه - ش.
حدیقة الشعراء، سیداحمد دیوان بیگی، زرین.
الحکمة المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه، صدرالدین محمد الشیرازی، ناشر: شرکة دار المعارف الاسلامیة، قم.
حکمت الهی، محیالدین مهدی الهی قمشه، تهران.
خاستگاه فرهنگی نهجالبلاغه، مؤلف: محمدحسن نادم، ناشر: نشر ادیان، چاپ دوم، زمستان 1384، قم.
خمسه نظامی، نظامی گنجوی، امیرکبیر، تهران.
دلائل الامامة، المحدّث الشیخ ابوجعفر محمد بن جریر بن رستم الطبری، الناشر: مرکز الطباعة و النشر، فی مؤسسة البعثة، الطبعة الاولی، 1413 ه - ق، قم.
دیوان آشفتهی شیرازی، از انتشارات کانون تربیت شیراز، چاپ اول، اسفند 1349، شیراز.
دیوان ابوالخیر، ابوسعید ابوالخیر، کتابخانه سنایی.
دیوان اقبال لاهوری، اقبال، کتابخانه سنایی.
دیوان الهی قمشهای، محی الدین الهی قمشهای، علمیه اسلامیه.
دیوان امام خمینی قدس سره، امام خمینی قدس سره، مؤسسه نشر آثار امام.
دیوان امیری فیروزکوهی، غزلیات و قصائد، جمع و تدوین و شرح و تعلیق: دکتر امیر بانوی مصفا، سال 1354 ش، تهران.
دیوان حافظ شیرازی، مقدمه: دکتر سیدمحمدرضا جلالی نائینی، خط: حسین خسروی، چاپ اول، بهار 1367 ش.
دیوان خلّاق المعانی، ابوالفضل کمالالدین اسماعیل اصفهانی با مقدمه و حواشی و تعلیقات و فهرستها، به انضمام رسالة القوس به اهتمام حسین بحرالعلومی، انتشارات کتابفروشی دهخدا، اسفند 1348، تهران.
دیوان رفعت سمنانی، رفعت سمنانی، بامداد.
دیوان شبستری، شیخ محمود شبستری، کتابخانه طهوری.
دیوان شرفالشعراء، بدرالدین قوامی رازی، از گویندگان نیمه اول قرن ششم، به تصحیح و اهتمام میرجلالالدین حسینی ارموی معروف به محدث، چاپ نخستین 1374 قمری 1334 شمسی، چاپخانه سپهر.
دیوان صائب، صائب تبریزی، نشر طلوع.
دیوان صدر معانی، عطار نیشابوری، انتشارات سنایی.
دیوان غزلیات و قصاید عطار، به اهتمام و تصحیح دکتر تقی تفضّلی، انتشارات انجمن آثار ملی (44).
دیوان کامل فروغی بسطامی، کتابفروشی سیروس.
دیوان کامل، دکتر قاسم رسا، ملکالشعرای آستان قدس رضوی، ناشر: کتابفروشی باستان، چاپ دوم، اسفند 1344 ش، مشهد.
دیوان لامع، محمد رفیع بن عبدالکریم در میانی، ناشر: دکتر محمود رفیعی، چاپ اول، سال 1365 ش، تهران.
دیوان مجیرالدین بیلقانی، تصحیح و تعلیق: دکتر محمدآبادی، ناشر: انتشارات مؤسسه تاریخ و فرهنگ ایران، اردیبهشت 1358 ش، تبریز.
دیوان ملاهادی سبزواری، ملاهادی سبزواری، نشر طلوع.
دیوان ملک الشعراء بهار، ملک الشعراء بهار، انتشارات علمی.
دیوان مولانا محتشم کاشانی، به کوشش مهرعلی گرگانی، از انتشارات کتابفروشی محمودی.
دیوان ناصرخسرو، ناصرخسرو، دانشگاه تهران.
دیوان وحشی، وحشی بافقی، جاویدان.
ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، تألیف: محبالدین احمد بن عبداللّه الطبری، دارالمعرفة للطباعة و النشر، 1974 م، بیروت - لبنان.
الرائد، فرهنگ الفبایی عربی - فارسی، تألیف: جبران مسعود، ترجمه: دکتر رضا انزابینژاد، به نشر: انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ پنجم، سال 1386 ش، آستان قدس رضوی.
ربیع الابرار و نصوص الاخبار، تصنیف محمود بن عمر الزمخشری، تحقیق: الدکتور سلیم النعیمی، احیاء التراث الاسلامی، بغداد.
رساله لقاء اللّه، آیة اللّه حاج میرزا جواد ملکی تبریزی قدس سره، مقدمه، ترجمه، توضیح و تعلیق و اضافات از سید احمد فهری، ناشر: مؤسسة تحقیقاتی و انتشاراتی فیض کاشانی، چاپ چهارم، پاییز 1370 ه -. ش.
زن و اسوههای آسمانی، غلامعلی عباسی فردوئی، ناشر: زائر آستانه مقدسه قم، چاپ اول، 1387، قم.
زندگانی فاطمه زهرا علیها السلام، تألیف: دکتر سیدجعفر شهیدی، ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ دهم، تابستان 1368 ه - ش، تهران.
سرالصلوة (معراج السالکین و صلوة العارفین)، امام خمینی قدس سره، ناشر: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی قدس سره، چاپ پنجم، پاییز 1377 ه - ش.
سعادتنامه، شیخ محمود شبستری، طهوری.
شرح خطبه حضرت زهرا علیها السلام، تألیف: آیة اللّه حاج سیدعزالدین حسینی زنجانی، ناشر: مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، چاپ دوم، آذر 1370 ه - ش، قم.
شرح نهجالبلاغه لابن ابی الحدید، به تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیه عیسی البابی الحلبی و شرکاه، الطبعة الاولی، 1378 ه - ق - 1959 م.
شواهد التنزیل، تألیف: الحافظ الکبیر عبیداللّه بن عبداللّه بن احمد المعروف بالحاکم الحسکانی، تحقیق و تعلیق: الشیخ محمدباقر المحمودی، مؤسسة الطبع و النشر التابعة لوزارة الثقافة و الارشاد الاسلامی، احیاء الثقافة الاسلامیة، الطبعة الاولی، 1411 ه - ق - 1990 م، تهران.
صحیفهی فاطمیه، نویسنده: حمید احمدی، ناشر: انتشارات زائر آستانه مقدسه، چاپ اول، زمستان 1381 ش، قم.
صدای فاطمی فدک، محمد باقر انصاری - سیدحسین رجایی، انتشارات دلیل ما، چاپ یازدهم، بهار 1389، قم.
صدیقة شهیده، مؤلف: سیدعبدالرزاق موسوی مقرم، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ اول، سال 1414 ه - ق - 1372 ه - ش، قم.
طاقدیس، مولی احمد نراقی، امیرکبیر، تهران.
علل الشرایع، للشیخ الصدوق، ابی جعفر محمد بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه القمی، عنی بتصحیحه و التعلیق علیه، السید فضل اللّه الطباطبایی الیزدی، تصدی لنشره: مکتبة الطباطبایی بالمدرسة الفضیة بقم.
علم امام «مجموعه مقالات» گزینش و تصحیح محمدحسن نادم، ناشر: انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب، چاپ اول، بهار 1388، قم.
الغدیر، فی الکتاب و السنة و الادب، تألیف: الحبر العلم، الحجة المجاهد شیخنا الاکبر، الشیخ عبدالحسین احمد الامینی النجفی، ناشر: دارالکتب الاسلامیة، چاپ دوم، سال 1366 ش، تهران.
فاطمة الزهراء امُّ الْأَئمة و سیدة النساء، تألیف: الشیخ محمد حسن النائینی، الناشر: انتشارات النبوغ، چاپ دوم، سال 1416 ه - ق، قم.
فاطمة الزهراء سرّ الوجود، السید عادل العلوی، نشر: مکتب سماحة آیة اللّه العظمی الشیخ میرزا جواد التبریزی، الطبعة الاولی، 1421 ه - ق - 2000 م، قم.
فاطمة الزهراء لیلة القدر، تألیف: السید عادل العلوی، نشر: المؤسسة الاسلامیة العامة للتبلیغ و الارشاد، الطبعة الاولی 1416 ه - ق، مکتبة بصیرتی، قم.
فاطمة الزهراء علیها السلام من المهد إلی اللحد، تألیف: السید محمدکاظم القزوینی، دارالعالم الاسلامی، چاپ دوم، 1401 ه - ق، 1981 م، بیروت.
فاطمةالزهراء علیها السلام فی القرآن، السید صادق الحسینی الشیرازی، ناشر: مؤسسة الفکر الاسلامی، چاپ دوم، سال 1412 ه - ق، 1370 ه - ش، قم.
فاطمه الزهراء علیها السلام بهجة قلب المصطفی صلی الله علیه و آله، احمد الرحمانی الهمدانی، ناشر: مؤسسة النعمان للطباعة و النشر و التوزیع، حسن محمد ابراهیم علی، سال 1413 ه - 1992 م، بیروت، لبنان.
فاطمه دختر محمد صلی الله علیه و آله، سید جعفر شهیدی، کتابفروشی حافظ، تهران.
فاطمه زهرا علیها السلام از ولادت تا شهادت، مؤلف: آیة اللّه سیدمحمدکاظم قزوینی، مترجم: علی کرمی، ناشر: نشر مرتضی، چاپ دوم، تابستان 1377، قم.
الفتوحات المکیة، محی الحق و الدین أبی عبداللّه، محمد بن علی المعروف بابن عربی الحاتمی الطائی، دار صادر، بیروت.
فرهنگ تلمیحات، دکتر سیروس شمیسا، فردوس.
فرهنگ علوم عقلی، تألیف: سیدجعفر سجادی، وزارت فرهنگ و آموزش عالی، انتشارات انجمن اسلامی حکمت و فلسفه ایران، اردیبهشت 1361 ه - ش، رجب 1402 ه - ق، تهران.
قصائد و غزلیات سعدی، سعدی، امیرکبیر، تهران.
کشکول شیخ بهایی موش وگربه، دفتر اول، اشعار فارسی شیخ بهایی «غزلیات، مثنوی، نان و حلوا، مثنوی شیر و شکر، مثنوی نان و پنیر».
کلیات اشعار مولانا فیض کاشانی، مقدمه: استاد سیدمحمدعلی صفیر، تصحیح: محمد پیمان، ناشر: از انتشارات کتابخانه سینایی، چاپ سوم، سال 1368 ه - ش.
کلیات سعدی، سعدی، امیرکبیر، تهران.
کلیات شمس تبریزی، مولانا جلالالدین محمد مولوی رومی، مؤسسه چاپ و انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم، 1345 ه - ش، تهران.
الکوکب الدری، تألیف: الشیخ مهدی المازندرانی الحائری، الناشر: انتشارات الشریف الرضی، الطبعة الاولی، 1410 ه - ق - 1368 ه - ش، قم.
گلستان، به کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر، چاپ چهارم، تهران.
لسان العرب، تألیف: العلامه ابن منظور، صححة و علق علیه و وضع فهارسه، علی شیری، دار احیاء التراث العربی للطباعة و النشر و التوزیع، الطبعة الاولی 1408 ه - ق - 1988 م.
مثنوی معنوی، مولانا جلالالدین محمد بلخی، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ چهاردهم، 1381، چاپ پانزدهم، سال 1383، تهران.
مجمعالبحرین، للعالم المحدث الفقیه الشیخ فخرالدین الطریحی، ناشر: دار و مکتبة الهلال، الطبعة الاولی، 1985 م، بیروت - لبنان.
مخزن الاسرار، جامی، انتشارات سکه.
مصباح الشریعه، منسوب به امام صادق علیه السلام، ترجمه و شرح: علامه مصطفوی، ناشر: مرکز نشر آثار علامه مصطفوی، چاپ اول، 1382 ش، تهران.
مصنف ابن ابی شیبه فی الاحادیث و الآثار، للحافظ عبدالدین محمد بن ابی شیبه، ضبطه و علّق علیه الاستاذ سعید اللحام، دار الفکر، سال 1414 ه - ق - 1994 م، بیروت - لبنان.
معارف نهجالبلاغه در شعر شاعران، محمد دشتی (با همکاری جمعی از محققان)، ناشر: نشر مؤسسه تحقیقاتی امیرالمؤمنین، چاپ اول، زمستان 1374 ش، قم.
معجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم، محمد فؤاد عبدالباقی، ناشر: انتشارات اسلامی، چاپ دوم، 1374، تهران.
المعجم المفهرس لالفاظ نهجالبلاغه، سیدکاظم محمدی - محمد دشتی، ناشر: نشر امام علی علیه السلام، چاپ دوم، آبان 1369، قم.
معجم مفردات الفاظ القرآن، الراغب الاصفهانی، تحقیق: ندیم مرعشی، دار الکاتب العربی.
منطقالطیر، شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری، به اهتمام دکتر سیدصادق گوهرین، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1342 ش، تهران.
مواهب الرحمن فی تفسیر القرآن، آیة اللّه العظمی السید عبدالاعلی الموسوی السبزواری، الناشر: انتشارات دارالتفسیر، الطبعة الثانیة، 1428 ه - 2007 م، النجف الاشرف.
الموسوعة الکبری عن فاطمة الزهراء علیها السلام، تألیف: اسماعیل الانصاری الزنجانی، ناشر: دلیل ما، الطبعة الاولی، 1428 ه - ق 1386 ه - ش، قم.
المیزان فی تفسیر القرآن، تألیف: العلامة السید محمدحسین الطباطبایی، منشورات مؤسسة الاعلمی، الطبعة الاولی، 1417 ه - ق - 1997 م، بیروت، لبنان.
نهجالبلاغه، نقدها و پاسخها، مؤلف: محمدحسن نادم، ناشر: نشر ادیان، چاپ اول، زمستان 1388، قم.
نهجالبلاغه، مترجم: دکتر سیدجعفر شهیدی، ناشر: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، چاپ دوم، سال 1370، تهران.
نزل الابرار بما صح من مناقب اهل البیت الاطهار، محمد بن معتمدخان البدخشانی الحارثی، تقدیم و تحقیق و تعلیق، محمد هادی الامینی، ناشر: مکتبة الامام امیرالمؤمنین علی علیه السلام، الطبعة الاولی، 1403 ه - 1362 ش، اصفهان.
وسائل الشیعه، الشیخ محمد بن الحسن الحر العاملی، عنی بتصحیحه و تحقیقه، الشیخ عبدالرحیم الربانی الشیرازی، دار احیاء التراث العربی، الطبعة الرابعه 1391 ه - ق، بیروت، لبنان.
ینابیع المودة، قندوزی، چاپ سنگی، قطع رحلی، بیتا، بیجا.