ghaemiyeh.com
سرشناسه : ترقی، سوده، ۱۳۶۴ -
عنوان و نام پدیدآور : موسی کلیمالله/ سوده ترقی.
مشخصات نشر : تهران: نشر رزا، -۱۳۹۷
مشخصات ظاهری : ج.: جدول، نقشه؛ ۲۲×۲۹ سم.
شابک : دوره 978-622-99372-6-6 : ؛ ۶۰۰۰۰۰ ریال: ج.۱978-622-99372-5-9 : ؛ ۴۰۰۰۰۰ ریال : ج.۲978-622-99497-8-8 : ؛ ۳۵۰۰۰۰ ریال : ج.۳978-622-99497-9-5 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج. ۲ و ۳ (چاپ اول : ۱۳۹۷) .
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. ۳ . تاریخ فراز و نشیبهای زندگی ۱۲۰ سالهی حضرت موسی علیهالسلام (قبل تولد تا پس از وفات) ...
موضوع : موسی، پیامبر یهود
موضوع : Moses (Biblical leader)
موضوع : موسی، پیامبر یهود -- داستان
موضوع : Moses (Biblical leader) -- Fiction
موضوع : قرآن -- قصهها
موضوع : Qur'an stories
موضوع : پیامبران -- سرگذشتنامه
موضوع : Prophets -- Biography
رده بندی کنگره : BP۸۸/۴/ت۴م۹ ۱۳۹۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۵۶
شماره کتابشناسی ملی : ۵۲۶۷۸۵
موسی کلیمالله
تارِِیخ فراز و نشیبهای زندگی 120 سالهی حضرت موسی علیه السلام
(قبل از تولّد تا پس از وفات)
بر اساس آیات و روایات و تورات و اشعار شعرای ایرانی
جلد سوم
سوده ترقّی
مقدمه. 11
گفتار اول: ماجراهای هجرت موسی علیه السلام با بنیاسرائیل ازصحرای سینا به صحرای فاران و صین (110- 100 سالگی)
فصل اوّل: داستان سرپیچی از روز سبّت (اصحاب السبت) در منطقهایلة در 5 قسمت
«جدول خلاصه قسمتهای این داستان» 16
قسمت اوّل: نافرمانی از روز سَبّت. 17
قسمت دوّم: مردی که قانون سبّت را شکست 21
قسمت سوّم: عذاب عصیانگران روز شنبه! 24
قسمت چهارم: لباس منگولهدار برای یاد خدا 30
قسمت پنجم: بررسی پیامهای 3 دسته آیات. 31
فصل دوّم: داستان فتنهی قارون (قورح در عبری) پسرعموی موسی در 13 قسمت 35
«جدول خلاصه قسمتهای این داستان» 35
قسمت اوّل: سابقهی قارون قبل از مبارزات موسی علیه السلام با فرعون 36
قسمت دوّم: ایمان آوردن ظاهری قارون به موسی علیه السلام 41
قسمت سوّم: قارون و جنون نمایش ثروتش!. 42
قسمت چهارم: نصیحت دانشمندان مؤمن بنیاسرائیل به قارون. 44
قسمت پنجم: پاسخ قارون یاغی و ستمگر به این واعظان دلسوز. 47
قسمت ششم: پاسخ کوبندهی خداوند به قارون و قارونها 49
قسمت هفتم: فرمان زکات به بنیاسرائیل و ظاهر شدن چهرهی منافق قارون در پس این امتحان 50
قسمت هشتم: نقشهی قارون و خنثی شدن تصمیم ناجوانمردانهی او. 52
قسمت نهم: عذاب و مرگ قارون ویارانش 53
قسمت دهم: عبرت مردم از مرگ قارون 58
قسمت یازدهم: وعدهی خداوند برای مبارزه با سلطهجویی و فساد در ارض. 61
قسمت دوازدهم: وقایع پس از مرگ قارون. 63
قسمت سیزدهم: بررسی پیامهای قرآنی 3 دسته آیات. 67
فصل سوم: داستان آتش گرفتن خیمه اجماع با صاعقه و قتلی مشکوک در پشت خیمه و دستور ذبح گاو ویژه برای پیدا کردن قاتل در 9 قسمت
«جدول خلاصه قسمتهای این داستان» 75
قسمت اوّل: قانون قتلی که قاتلش معلوم نیست. 76
قسمت دوّم: ماجرای صاحب آن گاو طلائی. 76
قسمت سوم: قتلی مشکوک (عامیل بن راحیل) بعد از سوختن خانهی اجماع و آمدن صاعقه 79
قسمت چهارم: نزاع مردم و داوری موسی علیه السلام برای پیدا کردن قاتل و دستور ذبح گاو. 80
قسمت پنجم: آغاز ایرادهای بنیاسرائیلی قبل از ذبح گاو 82
قسمت ششم: ذبح گاو پس از ایرادهای بنیاسرائیلی 88
قسمت هفتم: نحوهی زنده شدن مقتول 90
قسمت هشتم: قساوت و سنگدلی بنیاسرائیل 93
قسمت نهم: بررسی پیامهای قرآنی 1 دسته آیات. 95
گفتار دوم: هجرت موسی علیه السلام بهتنهایی از صحرای فاران تا اردن تا قبل از وفاتش (110 – 120 سالگی)
فصل اول: داستان وفات هارون علیه السلام(سال 1408 ق.م) در موسیره یا بیابان تیه وقایع پسازآن در 7 قسمت
«جدول خلاصه قسمتهای این داستان» 101
قسمت اوّل: مرگ هارون علیه السلام در کوه هور. 102
قسمت دوّم: تهمت قتل برادر به موسی و امداد خداوند برای جلوگیری از این تهمت. 104
قسمت سوّم: ویژگیهای حضرت هارون علیه السلام 105
قسمت چهارم: وقایع پس از وفات هارون علیه السلام. 107
قسمت پنجم: جنگهای (پس از وفات هارون)، در درّهی موآب مشرفبه بیابان و کوه پیسگاه. 109
قسمت ششم: درخواست قبیلههای شرق رود اردن (رئوبین و جاد) 113
قسمت هفتم: خداوند به موسی علیه السلام اجازهی ورود به سرزمین موعود را نمیدهد 116
فصل دوم) داستان فتنهی بلعم باعورا قبل از فتح اِریحا و بعد از رسیدن به دشت موآب و شکست آنها در فتنهی بلعم باعورا و هلاک بیست هزار نفر از بنیاسرائیل بر اثر طاعون و وقایع پسازآن در 14 قسمت
«جدول خلاصه قسمتهای این داستان». 119
قسمت اوّل: معرّفی بلعم باعورا و چگونگی فریب او برای نقشهای شوم. 120
قسمت دوم: وسوسه گران گرد بلعم باعورا 122
قسمت سوّم: بلعام و الاغش. 124
قسمت چهارم: اولین وحی بلعام 125
قسمت پنجم: دومین وحی بلعام. 126
قسمت ششم: سومین وحی بلعام. 127
قسمت هفتم: چهارمین وحی بلعام 127
قسمت هشتم: آخرین وحی بلعام. 128
قسمت نهم: پافشاری بلعم بر اجرای تصمیمش (نفرین و جادوی سپاه موسی با اسم اعظم خداوند). 128
قسمت دهم: نقشهی دوّم بلعم برای سرکوبی سپاه موسی. 129
قسمت یازدهم: تشبیه بلعم به سگان تشنه. 130
قسمت دوازدهم: سرگذشت «بلعم» و علمای دنیاپرست 131
قسمت سیزدهم: وقایع پس از فتنهی بلعام (بلعم باعورا) 135
قسمت چهاردهم: بررسی پیامهای قرآنی 1 دسته آیات 151
فصل سوم: داستان سخنرانی موسی علیه السلام خطاب به نسل جدید بنیاسرائیل،
روز اوّل، ماه یازدهم، سال چهلّم خروج از مصر، در بیابان عربه (در صحرای موآب) در شرق رود اُردُن و ماجرای وفات موسی علیه السلام در 6 قسمت
«جدول خلاصه قسمتهای این داستان» 154
قسمت اوّل: سخنرانی موسی برای یادآوری سرکشیهای پدرانشان درگذشته تحت دو عنوان کلّی 157
قسمت سوّم: وفات حضرت موسی علیه السلام (در روز 7 آذر و شب 21 ماه رمضان) در بیابان تیه 204
قسمت چهارم: ویژگیهای حضرت موسی علیه السلام. 207
قسمت پنجم: تجلیل از مقام موسی و هارون علیهم السلام. 210
قسمت ششم: بررسی پیامهای قرآنی 1 دسته آیات 211
«فصل چهارم) خلاصه سفرنامهی بنیاسرائیل از مصر تا موآب در طی 40 سال آوارگی در صحرا:. 213
گفتار سوم: هجرت موسی علیه السلام در 120 سالگی از دنیا به عالم برزخو پایان سرگردانی 40 سالهی بنیاسرائیل 217
فصل اول: داستان ورود بنیاسرائیل به سرزمین موعود (کنعان) پس از وفات موسی با رهبری یوشع بن نون تا وفات یوشع بن نون در 34 قسمت
«جدول خلاصه قسمت های این داستان». 219
قسمت اوّل: آغاز رهبری یوشع علیه السلام در 97 سالگی. 222
قسمت دوّم: دستور تصرّف کنعان توسّط خداوند به یوشع علیه السلام. 222
قسمت سوّم: یوشع علیه السلام جاسوسانی به اِریحا میفرستد 223
قسمت چهارم: عبور بنیاسرائیل از رود اُردُن. 225
قسمت پنجم: برداشتن دوازده سنگ یادبود از وسط رود اردن و ساختن بنای یادگاری در جلجال 226
قسمت ششم: ختنه در جلجال و برگزاری عید پسح 227
قسمت هفتم: یوشع علیه السلام و مرد شمشیر به دست 228
قسمت هشتم: سقوط اِریحا. 228
قسمت نهم: گناه عخان و شکست 3 هزار سرباز بنیاسرائیلی از سربازان شهر عای به دلیل این گناه. 230
قسمت دهم: تسخیر و خرابی شهر عای 232
قسمت یازدهم: قرائت قوانین تورات بر کوه عیبال 233
قسمت دوازدهم: حیلهی جبعونی ها 234
قسمت سیزدهم: مبارزه بنی اسرائیل با «ادونی صدق»(پادشاه اورشلیم) در جبعون و اطراف آن. 235
قسمت چهاردهم: شکست پادشاهان اموری. 236
قسمت پانزدهم: تصرّف شهرهای جنوبی اموریها. 237
قسمت شانزدهم: شکست پادشاهان شمالی. 238
قسمت هفدهم: پادشاهانی که از یوشع شکست خوردند 239
قسمت هجدهم: سرزمینهای تسخیر نشده. 240
قسمت نوزدهم: دستورات خداوند به بنیاسرائیل قبل از ورود به بیتالمقدس 240
قسمت بیستم: لجاجت شدید بنیاسرائیل و عمل نکردن به دستورات خداوند و رهبرشان. 243
قسمت بیست و یکم: عذاب این نافرمانی 244
قسمت بیست و دوّم: عاقبت بازماندگان از عذاب الهی. 246
قسمت بیست و سوّم: تقسیم زمینهای 5/9 قبیله و تقسیم کنعان بهحکم قرعه. 246
قسمت بیست و چهارم: نحوهی تقسیم بقیّهی زمینها بین 7 قبیله 253
قسمت بیست و پنجم: بنیاسرائیل سرزمین موعود را تسخیر میکند. 259
قسمت بیست و ششم: بازگشت قبایل شرق رود اُردُن. 259
قسمت بیست و هفتم: قربانگاه کنار رود اُردُن 260
قسمت بیست و هشتم: وصیت یوشع علیه السلام. 261
قسمت بیست و نهم: تجدیدعهد در شکیم 262
قسمت سیام: مرگ یوشع و العازار و دفن استخوانهای یوسف در شکیم. 264
قسمت سی ویکم: جانشینان یوشع علیه السلام. 265
قسمت سی و دوم: وقایع پس از وفات یوشع علیه السلام و مرگ کالیب (وصی دوّم یوشع). 265
قسمت سی و سوم: نام و نسب پیغمبران بنیاسرائیلی پس از وفات موسی علیه السلام 266
قسمت سی و چهارم: بررسی پیامهای قرآنی 2 دسته آیات. 267
فصل دوّم: جدول خلاصه 80 واقعهی زندگی موسی علیه السلام از تولد تا 32 سال پس از وفاتش. 271
گفتار چهارم: موسی الگوی مقاومت و صبربرای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و مبلغان دینی 278
فصل اول: اهداف حضرت موسی علیه السلام در تبلیغ. 279
فصل دوم: چگونگی آماده شدن حضرت موسی علیه السلام برای تبلیغ 281
فصل سوم: دوازده شیوهی دعوت حضرت موسی علیه السلام. 284
فصل چهارم: بررسی 29 از دسته آیات خطاب شده به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در رابطه با داستان موسی علیه السلام. 299
منابع و مآخذ. 329
الحمد لله ربّ العالمین و الصلاة والسّلام علی خیر خلقه محمّد خاتم النبییّن و مدینة العلم و علی عترته الطاهرة ابواب المدینه
امیر المومنین فرمودند: (فاتّقو الله َ، عبادَ اللهِ! َتقیّةَ ذی لُبِّ شَغَلَ التفکُّرُ قلبَهُ) (1)ای بندگان خدا! تقوا پیشه کنید، تقوای خردمندی که اندیشیدن، جان او را مشغول داشته است.
بنا به سفارش امیرالمؤمنین علیه السلام که تقوا و تعقّل و تفکر را در رابطه باهم مطرح کردهاند، نباید نگاه ما به قصص قرآن نگاه صرفاً تاریخی باشد چراکه قرآن تنها کتاب داستان نیست و باید از آن عبرت گرفته شود و موارد اختلاف ادیان را بر اساس این آیه (إِنَّ هَذَا الْقُرْءَانَ یَقُصُّ عَلیَ بَنیِ إِسْرَ ءِیلَ أَکْثرَ الَّذِی هُمْ فِیهِ یخَتَلِفُونَ) (2)برطرف کند.
مجموعهی حاضر تحت عنوان «موسی کلیمالله» تاریخ تحلیلی فرازو نشیب های زندگی 120 سالهی حضرت موسی کلیمالله (قبل از تولّد تا پس از وفات) بر اساس آیات و روایات و تورات و اشعار شعرای ایرانی» است و همگی مطالب تفسیری بر اساس 4 تفسیر [ مجمع البیان ، المیزان ، نمونه ، نور] تنظیم گردیده است و با این انگیزه تألیف یافته است که در آینده با توجه به این مجموعه، بهدوراز هرگونه مطلب جعلی و خرافه در روایات، یک فیلمنامه قرآنی از زندگی پربرکت ایشان تهیّه شود.
با توجه به اینکه روایت قرآن از داستان حضرت موسی علیه السلام به علل گوناگون به ترتیب زمانی ذکر نشده (3)
عللل درونی (به خود قرآن برمی گردد): (روش مزجی در بیانات قرآنی، نادیده گرفتن حذفها و ایصالها در جملهبندیهای قرآن و نزول تدریجی آیات)
علل خارجی (از بیرون موجب پدیدآمدن این توهّم شده است): (ترجمههای لفظ به لفظ، طولانی شدن مطالب تفسیری در متون تفسیر و غفلت از زمینهها و اسباب النزول).
برای اطلاعات بیشتر، رک به: مقاله ی «علل پراکنده به نظر آمدن قرآن» نویسنده: عبدالهادی فقهی زاده
و گاه یک صحنه در چند سوره با الفاظ گوناگون بیانشده (4)تکرار در قرآن از اسالیب فصاحت است و بلیغ تر از تأکید به شمار می رود.
تکرار سبب می شود کلام مستقر گردد.
تکرار بیانگر معجزه بودن قرآن است تا اعلان کند که از آوردن مثل آن عاجز هستند.
و نوعی تحدی به شمار می رود.
تکرار برای متنبّه کردن و القای کلام است به حدّی که شنونده آن را قبول نماید.
تکرار برای این است که تمام معانی در دل و قلب مخاطب جای گیرد.
در هر تکرار متعلّقات جدیدی است که با آنها داستان شکل نو به خود می گیرد و معنای آن در چند مرحله به صورت تمام، دریافت می شود.
تکرار بر تأثیر کلام می افزاید زیرا با اسالیب متفاوت بیان می شود و شیوه ی عرب ها بوده است.
، این مجموعه بهصورت ویژهیا بهتر بگوییم به حالت یک فیلمنامهی قرآنی از داستان حضرت موسی علیه السلام تنظیم گردیده.1) نهج البلاغه، خطبه 82، مواعظ امیر المؤمنین
2) نمل:76 همانا این قرآن بر بنی اسرائیل اکثر معارف و احکامی را که در آن اختلاف میکنند کاملا بیان میکند و حکم واقعی تورات را آشکار میسازد.
3) مهمترین عللی که در اذهان برخی افراد، سبب رشد اعتقاد به پراکندهگویی و گسیختگی مطالب قرآن شده است:
4) تکرار یا تصریف برخی حوادث یک داستان در قرآن کریم از اسالیب فصاحت و از محاسن کلام است و بر خلاف تصوّر، این نوع تکرار نه تنها هیچ ضرری به کلام نمیزند، بلکه بر زیبایی و متانت آن می افزاید. چراکه در قرآن، تکرار قصّه ها مانند نوشته های عادّی نیست، بکه فواید بسیاری دارد از جمله:
ازآنجاکه بسیاری از مطالب تورات در طول سالیان سال تحریف یافته است، امّا در برخی مطالب اشتراکاتی با قرآن کریم دارد که نقاط اشتراک و اختلاف آن با قرآن در ذیل بیان قسمتهای مختلف این داستان روشنشده است؛ و برخی از قسمتها که از تورات بیانشده و در قرآن به آنها اشارهای نشده نیز صرفاً جهت اطلاع از تاریخ و ترتیب زمانی قسمتها و تکمیل زنجیرهی داستان ذکر گردیده.
همچنین با بهرهگیری از اشعار شعرای ایرانی، رنگ و بوی عرفانی خاصی به بخشهای مختلف داستان دادهشده تا علاقهمندان به شعر و ادب نیز از مطالعهی این داستان لذّت برند.
بهطور کلّی داستان حضرت موسی، بهصورت پراکنده در 34 سوره قرآن ذکرشده و از میان آنها حدود 6 سوره با حروف مقطعه شروعشده.
آیات اوّل این شش سوره، همچون مقدماتی، گاه مستقیم و گاه غیرمستقیم، محور سوره را ذکر میکند.
محوری که بخشهای متعدّدی دارد، هرچند همگی با پایانی مرتبط با مقدمه یا با ذکر دوبارهی برخی از قسمتهای مقدمه به هم میپیوندند تا اینکه سوره چنان کلّ واحدی درآید که به دعوت محمّدی و در مقدمهی آن مبدأ توحید وعد وعید و... را اشاره کند.
ولی ترتیب سورهها با بیان اجزای قصّه ارتباطی ندارد چراکه میبینیم یک سوره اجزایی از داستان را بدون توجّه به ترتیب زمانی حوادث در این اجزاء بیان میکند گاه خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، گاه خطاب به قریش، زمانی خطاب به هردو زمانی خطاب بهتمامی بشریت است
این شش سوره به ترتیب نزول این موارد هستند: «المص (اعراف)، طه (طه)، طسم (شعراء)، طسم (قصص)، الر (یونس)، حم (غافر)» این امر مطلبی را که قبلاً و بارها بیان کردهایم، تأکید میکند و آن اینکه: هدف از ذکر داستانهای قرآنی ارتباط دادن بین دعوت محمّدی با احوال پیامبران پیشین و درنتیجه پند گرفتن از سرنوشت افرادی است که پیامبران پیشین را تکذیب کردند است و مخاطب نیز، گاهی بهصراحت و گاهی به شکل ضمنی، قریش است.
داستان زندگی حضرت موسی علیه السلام بر اساس هجرتهای مختلف حضرت موسی علیه السلام، در 3 جلد تقسیمشده است و هر جلد شامل گفتارها و فصلهای مختلف است: در ابتدای هر فصل جدولی که خلاصه صحنههای آن داستان را شامل میشود ذکرشده است؛ و سپس به بیان دقیق داستان در قسمتهای مختلف پرداختهشده و در ابتدای هر قسمت جدول خلاصهی آن داستان بهصورت نگاه اجمالی آورده شده و در ذیل بیان قسمتهای داستان به اشعار برخی شاعران ایرانی و برجسته بخصوص مولوی و شیخ صفی علیشاه و شاعران دیگر اشارهشده و ابعاد عرفانی داستان برای علاقهمندان به بحثهای عرفانی و ادبی نیز در فراخور موضوع آورده شده همچنین در هر قسمت به نکات مهم تفسیری آیات نیز اشارهشده و برای اینکه ترسیم روشنتری از مراحل هجرت و سفرها وقایع این داستان به دست آید، در برخی موارد به نقشهی جغرافیایی آن مکان نیز مراجعه شده که استفاده از این امر (به کار بردن نقشه) در بسیاری موارد سؤالات و ابهامات بسیاری را برطرف کرده است و در آخر هر داستان نیز مجموعهای از پیامهای آیات را که برگرفته از تفسیر نور آقای قرائتی (مد ظلّه العالی) است بیانشده است تا ذکر این داستانها به همان هدفی که خود خداوند میخواهد و آن
عبرتآموزی برای آیندگان است، بیانجامد و راهنمای ما در زندگی امروزمان باشد نه اینکه فقط داستانی را درگذشته مرور کنیم و از یک قصهی تاریخی مطلع شویم.
زیرا هدف پروردگار و ما از تاریخ درس گرفتن است و این در سایهی تفکّر و آگاهی صحیح از تاریخ است.
در آخر لازم است سلامی به وارث تمام انبیاء از آدم تا خات م صلی الله علیه و آله وارث امام علی علیه السلام و امام حسن علیه السلام که همان امام سوم شیعیان، امام حسین علیه السلام است بدهیم. آن امامی که تمام خصلتهای نیک انبیاء گذشته (از آدم تا خاتم) را در خود دارد. آن امامی که در روز عاشورا خونش را درراه خدا بذل کرد و ثارالله لقب گرفت و حتی معاملهی یکطرفه باخدا کرد و در قبال خونش چیزی از خداوند نخواست. (بذلٌ مهجّته فیک) (1)
آن امامی که معرفت او راهی برای رسیدن به معرفت الله است. آن امامی که تجلّی تمام اوصاف (جمال و جلال) الهی است.
آن امامی که مخزن وحی و سرُّ الله است؛ و اگر محبت او در قلب کسی قرار گیرد جزء مؤمنین محسوب میشود یعنی حب او علامت ایمان است و میدانیم که خداوند دوست مؤمنین است (اللهُ ولیُّ الذین آمنوا)
السّلام علیک یا اباعبدالله و علی الأرواح الّتی حلّت بفنائک علیکم منّی جمیعاً سلامالله ابداً ما بقیتُ و بقی اللیّلُ و النهار اللهُمَّ، إنّی أسألُک َ بنور وجهک الکریم، الذّی تجلّیتَ به للجبلِ فجعلته دکّا و خرّ موسی صعقاً و بإسمک الذّی فلقت به البحر لموسی و أغرقت فرعون و قومه و أنجیتَ به موسی بن عمران َ و من معه و بإسمک الذّی دَعاک به لموسی بن عمران من جانب الطور الأیمن فأستجبت له و ألقیت علیه محبّةً منک و بإسمک الذّی دَعتک َ به آسیةُ إمرأةُ فرعون إذ قالت ربِّ إبن لی عندکَ بیتاً فی الجنّةِ و نجّنی من فرعون َ و عمله و نجّنی من القوم الظالمین، فأستجبت لها دُعاعها و بحقّ توریة موسی و بحقّ تلک المناجات ِ التّی کانت بینک و بین موسی بن عمران، فوق جبل طور سینا.
اللهُمَّ، یا من فلق البحر لبنیاسرائیل فأنجاهم و جعل فرعون و جنوده من المُغرقین و بمجدک الذّی کلّمت َ به عبدک و رسولک موسی بن َعمران َعلیه السلام فی المقدّسین َ فوق إحساس ِ الکرّو بین، فوق غمائم النّور، فوق تابوب الشهادةِ فی عمود النّار و فی طور سینا و فی جبل حوریث فی الوادالمقدّس فی البُقعة المبارکةِ من جانب الطّور الأیمن ِ من َ الشجرةِ و فی أرضِ مصرَ بتسعِ آیاتٍ بیّناتٍ و یوم فرقت َ لبنیاسرائیل البحر و فی المنبجسات الّتی صنعتَ بها العجائبَ فی بحرِ سوفٍ و عقَدتَ ماء البحرِ فی قلبِ الغمرِ کالحجارةِ و جاوزتَ ببنیاسرائیل البحرَ و تمّت کلمتُک الحُسنی علیهم بما صبروا و أورثتهُم مشارق الأرضِ و مغاربها الّتی بارکتَ فیها للعالمین و أغرقتَ فرعون و جنودَه و مراکبه فی الیمّ و بإسمک العظیم الأعظم، أالأعزِّ الأجلّ الأکرم و بمجدک الذّی تجلّتَ به لموسی کلیمک علیهالسلام فی طور سینا و بمجدک الذّی ظهَرَ لموسی بن عمران علیه السلام علی قُبّةِ الرُّمّان ِ و بآیاتک التّی وَقَعَت علی الأرضِ بمصرَبجدِ العزّةِ و الغلبة، بآیاتٍ عزیزةٍ و بسُلطان القوّةِ و بعزّةِ القدرةِ و بشأن الکلمةِ التّامّةِ و بنورک الذّی قد خرَّ من فزعه طور سیناءَ و بمجدک الذی ظهر علی طور سینا فکلّمت به عبدک و رسولک موسی بن عمران و بطلعتک فی ساعیرَ و ظهورک فی جبل فارانَ بربواتِ المقدّسین َو جنودِ الملائکةِ الصافّین َ و خشوع الملائکة المسبّحینَ و ببرکاتک الّتی بارکتَ فیها لیعقوبَ إسرائیلک فی أُمّةِ موسی علیهالسلام.
اغفر لنا من ذنوبنا ما تقدّم منها و ما تأخّرَ و لوالدیینا و لجمیع المؤمنین و المؤمنات وسّع علینا من حلال رزقک َ و اکفنا مؤنة إنسان سَوءٍ و جارِ سَوءٍ و قرینِ سَوءٍ و سُلطانِ سَوءٍ إنّک علی کُلِّ شیءٍ قدیر و بکُلِّ شیءٍ علیم، آمّین ربَّ العالمین. (2)
شماره
عنوان
قسمتها به ترتیب زمان
بر
اساس
اشعار
شاعران
1
نافرمانی
از روز سَبّت
قرآن
صفی
علیشاه
2
مردی
که قانون سبّت را شکست
تورات
3
عذاب
عصیانگران روز شنبه!
قرآن
صفی
علیشاه
4
لباس
منگولهدار برای یاد خدا
تورات
5
بررسی
پیامهای قرآنی 3 دسته آیات
اعراف:163-
166
بقره:65-
66
مائده:60
در قرآن آمده است:
1- (از آنها درباره (سرگذشت) شهری که در ساحل دریا بود بپرس! زمانی که آنها در روزهای شنبه، تجاوز (و نافرمانی) خدا میکردند همان هنگام که ماهیانشان، روز شنبه (که روز تعطیل و استراحت و عبادت بود، بر سطح آب)، آشکار میشدند امّا در غیر روز شنبه، به سراغ آنها نمیآمدند اینچنین آنها را به چیزی آزمایش کردیم که نافرمانی میکردند! (*)(
2- ((به یاد آر) هنگامی را که گروهی از آنها (به گروه دیگر) گفتند: «چرا جمعی (گنهکار) را اندرز میدهید که سرانجام خداوند آنها را هلاک خواهد کرد، یا به عذاب شدیدی گرفتار خواهد ساخت؟! (آنها را به حال خود واگذارید تا نابود شوند!)» گفتند: «(این اندرزها)، برای اعتذار (و رفع مسئولیت) در پیشگاه پروردگار شماست بعلاوه شاید آنها (بپذیرند و از گناه باز ایستند و) تقوا پیشه کنند!» ()) (1)
می بپرس از اهل آن ده از یهود
و قریه کان برکنار بحر بود
و اهل آن بر شرع موسی بودهاند
پس تعدی ز امر حق بنمودهاند
کن سؤال از شنبه از اهل کتاب
کامدندی ماهیان بر روی آب
یوم سبّت ایشان ز صید ماهیان
در شریعت بودهاند از منهیان
روی آب آنها شدندی آشکار
روز سبت ایمن چو بودند از شکار
واندر ایامی که غیر از شنبه بود
نامدند آن ماهیان نزدیک رود
تا به روز شنبه دیگر سمک
برنیاوردی سر از آب ایچ یک
مینماییم اینچنینشان امتحان
آنچه میبودند در آن فاسقان
چاره پس کردند ایشان بهر صید
شنبه افکندند ماهی را به قید
روز دیگرشان درآوردند ز آب
گشت و این حیلت در ایشان جمله باب
پس ز حال آن جماعت کن سؤال
از یهودان تا چه گویند از مقال
چونکه گفتند امتی ز ایشان چرا
پند ندهند این کسان را زین خطا
بعض یعنی بعض دیگر را ز لوم
داشتندی باز اندر نهی قوم
یا معذب ناهیی گر مدرک است
اینچنین قومی که حقشان مهلک است
باشد از حقشان بدون معذرت
مر عذابی سخت اندر آخرت
اهل آن قریه بدندی بر سه قسم
صاید واعظ دگر ساکت باسم
واعظان گفتند ما را اعتذار
باشد از این وعظ بر پروردگار
1) اعراف: 163- 164(وَ سْلْهُمْ عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتیِ کَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ یَعْدُونَ فیِ السَّبْتِ إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتَانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعًا وَ یَوْمَ لَا یَسْبِتُونَ لَا تَأْتِیهِمْ کَذَالِکَ نَبْلُوهُم بِمَا کَانُواْ یَفْسُقُونَ () وَ إِذْ قَالَتْ أُمَّةٌ مِّنهْمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللَّهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبهُمْ عَذَابًا شَدِیدًا قَالُواْ مَعْذِرَةً إِلیَ رَبِّکمُْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ)
نهی از منکر چو بر ما واجب است
پندشان بدهیم و این بر غالب است
نزد حق باشیم تا معذور ما
هم بر اینیم از ره مقدور ما
تا بود کایشان بترسند از خدا
و از عذاب آخرت و از ابتلا (1)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 268
نکتهها
سرگذشت عبرتانگیز
جمعی از بنیاسرائیل که در ساحل یکی از دریاها (ظاهراً دریای احمر بوده که در کنار سرزمین فلسطین قرار دارد) در بندری بنام «ایله» (که امروز بنام بندر ایلات معروف است) زندگی میکردند و از طرف خداوند بهعنوان آزمایش و امتحان دستوری به آنها داده شد و آن اینکه صید ماهی را در آن روز تعطیل کنند اما آنها با آن دستور مخالفت کردند و گرفتار مجازات دردناکی شدند زیرا روز شنبه تعطیل آنها بود وظیفه داشتند، دست از کار و کسب و صید ماهی بکشند و به مراسم عبادت آن روز بپردازند، اما آنها این دستور را زیر پا گذاردند.
بدیهی است جمعیتی که در کنار دریا زندگی میکنند، قسمت مهمی از تغذیه و درآمدشان از طریق صید ماهی است و گویا به خاطر تعطیل مستمری که قبلاً در روز شنبه در میان آنها معمول بود، ماهیان در آن روز احساس امنیت ازنظر صیادان میکردند و دستهدسته به روی آب ظاهر میشدند، اما در روزهای دیگر که صیادان در تعقیب آنها بودند در اعماق آب فرومیرفتند. این موضوع خواه جنبه طبیعی داشته و یا یک جنبه فوقالعاده و الهی، وسیلهای بود برای امتحان و آزمایش این جمعیت
و هنگامیکه این جمعیت از بنیاسرائیل در برابر این آزمایش بزرگ که با زندگی آنان کاملاً آمیخته بود قرار گرفتند، به سه گروه تقسیم شدند:
«گروه اول» که اکثریت را تشکیل میدادند، به مخالفت با این فرمان الهی برخاستند. (قانونشکن)
«گروه دوم» که قاعدتاً اقلیت کوچکی بودند، در برابر گروه اول به وظیفه امربهمعروف و نهی از منکر قیام کردند. (دلسوزان نصیحتگر)
«گروه سوم»، ساکتان و بیطرفان بودند، که نه همگامی با گناهکاران داشتند و نه وظیفه نهی از منکر را انجام میدادند. (گروه بیتفاوت) که در عذاب با گروه اول شریکاند.
اینها به نصیحتگران میگفتند: خود را خسته نکنید، چون حرفهایتان در فاسقان اثر ندارد و آنها بههرحال جهنّمی هستند. ولی ناهیان از منکر میگفتند: کار ما بیاثر نیست، حداقل آنکه ما نزد خدا معذوریم؛ و چهبسا آنها بهواسطهی سخن ما دستبردارند و تقوا پیشه کنند.
1) .
(قالُوا مَعْذِرَةً إِلی رَبِّکُمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ)
اندرز دهندگان برای دو هدف این کار را انجام میدادند یکی به خاطر اینکه در پیشگاه خدا معذور باشند و دیگر اینکه شاید در دل گنهکاران مؤثر افتد و مفهوم این سخن چنین است که حتی اگر احتمال تأثیر هم ندهند باید از پند و اندرز خودداری ننمایند، درحالیکه معروف این است که شرط وجوب امربهمعروف و نهی از منکر احتمال تأثیر است.
ولی باید توجه داشت که گاهی بیان حقایق وظائف الهی بدون احتمال تأثیر نیز واجب میشود و آن در موردی است که اگر حکم خدا گفته نشود و از گناه انتقاد نگردد کمکم به دست فراموشی سپرده میشود و بدعتها جان میگیرند و سکوت دلیل بر رضایت و موافقت محسوب میشود، در اینگونه موارد لازم است حکم پروردگار آشکارا همهجا گفته شود هرچند اثری در گنهکاران نگذارد.
این نکته نیز شایان توجه است که نهیکنندگان میگفتند: میخواهیم در پیشگاه «پروردگارتان» معذور باشیم، گویا اشاره به این است که شما هم در پیشگاه خدا مسئولیت دارید و این وظیفه تنها وظیفه ما نیست، وظیفه شما نیز است.
¢
فواید امر به معروف و نهی از منکر
در آیه 5 و 6 سورهی مرسلات، خداوند به کسانی سوگند یاد میکند که ذکر خدا را به دیگران القا میکنند، چه برای اتمامحجت، چه برای تأثیر و هشدار. (فَالْمُلْقِیاتِ ذِکْراً عُذْراً أَوْ نُذْراً) در کتاب امربهمعروف و نهی از منکر، بیش از ده فایده برای امرونهی، حتّی درصورتیکه اثر نکند، ذکر کردهام که خلاصهاش را در اینجا بیان میکنیم تا شاید سکوت و ترس و بیتفاوتی در مقابل ترک معروف و عمل به منکر از بین برود:
گاهی امرونهی ما امروز اثر نمیکند، ولی در تاریخ، فطرت و قضاوت دیگران اثر دارد.
چنانکه امام حسین علیه السلام درراه امربهمعروف و نهی از منکر شهید شد تا وجدان مردم در طول تاریخ بیدار شود.
گاهی امرونهی، فضا را برای دیگران حفظ میکند. چنانکه فریاد اذان مستحب است، گرچه شنوندهای نباشد، ایستادن به هنگام قرمز شدن چراغ راهنمایی لازم است، گرچه ماشینی نباشد. زیرا حفظ قانون و فضای احترام به قانون، لازم است.
گاهی امرونهی ما، گناهکاران را از گناه بازنمیدارد، ولی گفتنهای پیدرپی، لذّت گناه را در کام او تلخ میکند و لااقل با خیال راحت گناه نمیکند.
برای حفظ آزادی باید امرونهی کرد، زیرا نگفتن، جامعه را به محیط خفقان و ترس و سکوت تبدیل میکند.
امرونهی برای خود انسان مقامآفرین است، گرچه دیگران گوش ندهند. قرآن میفرماید: (وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَی الله) (فصلت: 33)
امربهمعروف و نهی از منکر، اگر در دیگران اثر نکند، لااقل برای خود ما یک نوع قرب به خداوند، تلقین و تمرین شجاعت و جلوهی سوز و تعهّد است.
گاهی امرونهی ما امروز اثر نمیکند، امّا روزی که خلافکار در بنبست قرار گرفت وجدانش بیدار شد، میفهمد که شما حقّ گفتهاید؛ بنابراین اگر امروز اثر نکند، روزگاری اثر خواهد کرد.
امرونهی وجدان انسان را آرام میکند، انسان با خود میگوید که من به وظیفهام، عمل کردم، این آرامش وجدان باارزش است، گرچه دیگران گوش ندهند.
امربهمعروف و نهی از منکر، سیرهی انبیاست، گرچه دیگران گوش ندهند. قرآن میفرماید: «وَ إِذا ذُکِّرُوا لا یَذْکُرُونَ) (صافات: 13) و یا بارها میفرماید: مردم سخنان و ارشادهای پیامبران را گوش نمیدادند و از آنها روی میگرداندند؛ بنابراین ما نباید توقّع داشته باشیم که همه به سخنان ما گوش بدهند.
امربهمعروف، یک اتمامحجت برای خلافکار است تا در قیامت نگوید کسی به من نگفت، علاوه بر آنکه عذری هم برای گوینده است تا به او نگویند چرا نگفتی؟
هنگام قهر الهی، آمرین به معروف نجات خواهند یافت. (آیهی بعد به آن اشاره میکند) بههرحال، انبیا و اوصیا درراه امربهمعروف و نهی از منکر شهید شدند تا حقّ گم نشود و از میان نرود، چنانکه قرآن در آیاتی میفرماید: «یقتلون الْأَنْبِیاءَ) (آلعمران: 112)
(یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ) (بقره: 61) و (یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ) (آلعمران: 21) که از این آیات استفاده میشود، گاهی در امربهمعروف باید تا مرز شهادت پیش رفت.
(*) حضرت علی علیه السلام در نامهای به نمایندهی خود، به خاطر حضورش در سر سفرهی اشراف او را توبیخ نمود. (1)یعنی آن حضرت برای آنکه منش زهد به اشرافی گری کشیده نشود، فردی را فدای مکتب نمود.
¢ (سبت)
به معنای قطع و تعطیل کار برای استراحت و آرامش است که از آن تعبیر به تعطیلی میشود.
بنابراین «یوم السبت» یعنی روز تعطیل که برای یهود، روز شنبه بود و (یَوْمَ لا یَسْبِتُونَ) یعنی روزی که تعطیل نمیکردند.
اینکه در قرآن در سوره «نبا» میخوانیم: (وَ جَعَلْنا نَوْمَکُمْ سُباتاً) (خواب شمارا مایه راحت شما قراردادیم) نیز اشاره به همین موضوع است و روز شنبه را ازاینجهت «یوم السبت» نامیدهاند که برنامههای کسبوکار معمولی در آن تعطیل میشد، سپس این نام بر این روز باقی ماند.
¢ جمله (بِما کانُوا یَفْسُقُونَ)
اشاره به آن است که آزمایش آنها به چیزی بود که آنها را بهسوی خود جلب و به نافرمانی دعوت میکرد و همه آزمایشها همینگونه است، زیرا آزمایش باید میزان مقاومت افراد را در برابر کشش گناهان مشخص کند و اگر گناه کششی بهسوی خود نداشت، آزمایش مفهومی نمیداشت.
1) نهج البلاغه، نامه 45
¢ (شُرَّعاً)
جمع «شارع»، به معنای ساحل و کنار آب است، روز شنبه که صید تعطیل بود، ماهیان خود را از عمق آب به ساحل میرساندند. بعضی نیز گفتهاند مراد از «شُرَّعاً» ماهیانی هستند که سر از آب بیرون آورده و خود را نشان میدهند.
¢ شرایط امتحان الهی
گاهی آزمایش الهی، درصحنههایی است که تمایلات انسان به اوج میرسد، چنانکه در این آیه منع از صید و آزمایش در حالی است که ماهیان بیشتر خود را نشان میدهند، (تَأْتِیهِمْ حِیتانُهُمْ)
¢ (أُمّة مِنهُم)
نشان میدهد که گروه دوم از گروه گنهکاران کمتر بودند زیرا از آنها تعبیر به «قوما» شده است (بدون کلمه «منهم») در بعضی از روایات چنین میخوانیم که جمعیت شهر هشتادوچند هزار نفر بود و از آنها 70 هزار نفر دست به گناهآلودند! (1)
در تورات آمده است: (2)
یک روز که قوم اسرائیل در بیابان بودند، یکی از آنها برای جمعآوری هیزم در روز سبّت، غافلگیر شد. پس او را گرفته، پیش موسی و هارون و دیگر رهبران بردند، آنها او را به زندان انداختند زیرا روشن نبود که در این مورد چه باید کرد.
خداوند به موسی فرمود: «این شخص باید کُشته شود، تمام قوم اسرائیل او را در خارج از اردوگاه، سنگسار کنند تا بمیرد، پس او را از اردوگاه بیرون برده، همانطور که خداوند امر فرموده بود، او را کُشتند»
این نقشه مکان و محل زندگی اصحاب سبّت را نشان میدهد
در قرآن آمده است:
«امّا هنگامیکه تذکراتی را که به آنها دادهشده بود فراموش کردند، (لحظه عذاب فرارسید و) نهیکنندگان از بدی را رهایی بخشیدیم و کسانی را که ستم کردند، به خاطر نافرمانیشان به عذاب شدیدی گرفتار ساختیم. () (آری)، هنگامیکه در برابر آنچه از آن نهی شده بودند سرکشی کردند، به آنها گفتیم: «به شکل میمونهایی طردشده در آیید!» (1)
«بهطورقطع از حال کسانی از شما، که در روز شنبه نافرمانی و گناه کردند، آگاه شدهاید! ما به آنها گفتیم: «بهصورت بوزینههایی طردشده درآیید!» () ما این کیفر را درس عبرتی برای مردم آن زمان و نسلهای بعدازآنان و پند و اندرزی برای پرهیزکاران قراردادیم. ()» (2)
پس چو از نسیان نیامد سودمند
آنچه را که پند داده میشدند
ما رهاندیم آنکسان را که تمام
ناهیان بودند زان فعل حرام
هم گرفتیم آنکه استمکاره بود
بر عذابی سخت وانشان چاره بود
زان سبب کان قوم بودند از بتر
خود ز فرمان پا نهادندی به در
سرکشی کردند پس چون آن گروه
زآنچه میبودند منهی زان وجوه
پس بگفتیم آن جماعت راعیان
که شما باشید خود بوزینگان
در چنان حالی که محرومید و دور
از عطا و رحمت رب الغفور (3)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 268
بد سه ماهی در میان آبگیر
دام افکندند صیادان به زیر
آنکه اعقل بد ره دریا گرفت
نیم عاقل اندر آن سکنی گرفت
داشت انسی سخت با آن آبگیر
لیک فضل عقل بودش در ضمیر
میل سوی آبگیرش خام کرد
عقل زد هی واقفش از دام کرد
خویشتن را مرده کرد و بازرست
سوی بحر افکند صیادش ز شست
و آنکه هیچ از عقل فرهنگی نداشت
پخته شد در آتش و ننگی نداشت
لاجرم عقل است آن فضلی که گفت
گر نباشد عقل با خواریست جفت
باز بشنو الّذین اعتدوا
چون ز یوم السّبت گرداندند رو
روز شنبه بر یهود آن بی فتور
روز تقوی بود و تعطیل از امور
بر عبادت تا کند از جان قیام
از پی جبران غفلتها تمام
از پی اصلاح عمر رفته بود
روز جبران از عثور هفته بود
1) اعراف: 165- 166 (فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُکِّرُواْ بِهِ أَنجَیْنَا الَّذِینَ یَنهْوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُواْ بِعَذَابِ بَیسِ بِمَا کاَنُواْ یَفْسُقُونَ () فَلَمَّا عَتَوْاْ عَن مَّا نهُواْ عَنْهُ قُلْنَا لهَمْ کُونُواْ قِرَدَةً خَاسِینَ)
2) بقره: 65- 66 (وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْاْ مِنکُمْ فیِ السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ کُونُواْ قِرَدَةً خَاسِینَ (*) فجَعَلْنَاهَا نَکَالًا لِّمَا بَینَْ یَدَیهْا وَ مَا خَلْفَهَا وَ مَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِینَ)
3) .
این عبادت بهر آن گردید وضع
اندر اوقات معین تا بنزع
زنگ غفلت تا شود از قلب دور
کآمد او را از مشاغل در ظهور
آن توجه وان صلوة معتدل
میزداید زنگ غفلتها ز دل
شنبه شد ز آن روز طاعت بر یهود
تا کنند آن روز اصلاح وجود
حیلت آوردند حیلتساز چند
بهر صید آن روز و کردند این پسند
لاجرم اوصاف روحانی تمام
سلب شد زان فرقه از نصّ کلام
تیرگی بر تیرگی افزوده شد
صورت اوصاف بد بنموده شد
مسخشان کرد آنکه صورتبند بود
صورت بوزینه آمد در نمود
شد مبدل ذاتشان از فعل دون
همچو نیلی کآن به قبطی گشت خون
بس شکال آرد درین جا فلسفی
لیک بگذشت از بیان آن «صفی»
مسخ نوعی از تناسخ آمده است
و آن تناسخ بر دو قسم آمد به دست
هست یک قسم از دو قسمش نقل روح
پیش صوفی باطل است آن بالوضوح
قسم دیگر از حقیقت دان ظهور
در مقامی کوست لایق بیقصور
آن حقیقت در مجالی لایقه
جلوهگر گردد بدون عایقه
هست این حق گر تو باشی فیلسوف
باشدت بر فهم این معنی وقوف
هر صفاتی را کنی تکمیل آن
خود تو باشی صورت تمثیل آن
خصلت نیکو بود نیکو فری
ور بود بد هم تو آن را مظهری
پیشه بوزینه گیری در فعال
صورت بوزینه داری در مثال
عارفی کش دل بود آیینهای
بیندت بر صورت بوزینهای
شاید ار پیغمبری ذی قدرتی
از تو در خارج نماید صورتی
وصفت آید در عیان آن و این
تا تو گردی عبرتا للناظرین
گر بود آب زلالی منبعش
معدن کبریت یا خود مرجعش
ناید از وی در مقامی کار آب
بلکه باشد مستعد نار و تاب
گشته بر کبریت آثارش بدل
مسخ پس باشد بجا اندر محل
رفته وصف آدمی از وی ددیست
از حدود آدمیت معتدیست
تا فعالش چیست نزدیک خرد
سوی او گردد فعالش مسترد
اینکه بوزینه شدند آن قوم پست
ز آن بود که بر بشر او اشبه است
هر چه آدم میکند او در فعال
میکند تقلید ازآنرو شد مثال
از زمان نقد خود وز خلق پیش
گفت میکن عبرت اندر حال خویش
آنچه مابین دو دست و پشت ماست
از گذشته و حال ما در مشت ماست
از پی پیشینیان در روزگار
گشتهایم از بهر عبرت آشکار
تا ز حال ما مضی گیریم پند
وز زمان نقد خود بیچون و چند
چشم عبرت بین اگر در صورتست
هر یک از ذرات عالم عبرتست
شرح آن از حد تقریرات بیش
گر ترا چشمی است عبرت کن ز خویش (1)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 29
نکتهها
¢
(بَئِیسٍ)
از «بأس»، به معنای شدید و «عَتَوْا»، به معنای عصیان و سرکشی است.
¢ (عتوا)
از ماده «عتو» (بر وزن غلو) به معنی خودداری از اطاعت فرمان است و اینکه بعضی از مفسران آن را تنها به معنی خودداری تفسیر کردهاند برخلاف چیزی است که ارباب لغت گفتهاند.»
¢ (کونوا)+
(بوده باشید) در اینجا یک فرمان تکوینی است، همانند: (إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ) (یس/ 28)
¢ (خاسی)
از ماده (خسأ) به معنی طرد و ذلت است، این تغییر در اصل به معنی راندن و طرد کردن سنگ آمده سپس در معنی وسیعتری که راندن توام با تحقیر باشد در موارد دیگر نیز بهکاررفته است.
این واژه ابتدا برای طرد سگ بکار رفته، ولی سپس بهطور عام استعمال شده است.
در آیه بجای «قردة خاسئة»، (خاسِئِینَ) فرموده که صفت برای جمع مذکّر عاقل است،
شاید این استعمال برای آن است که جسم آنان تبدیل به بوزینه شده، نه روح و عقل انسانی آنان. زیرا در این صورت، عذابِ بیشتری میکشند. هرچند که برخی، همانند مراغی در تفسیر خود، مراد از بوزینه شدن را یک تشبیه دانسته و گفتهاند: این آیه نیز نظیر آیهی «کَمَثَلِ الْحِمارِ» و یا «کَالْأَنْعامِ» است. یعنی مسخ معنوی آنان منظور است، نه مسخ صوری و ظاهری ولی در تفسیر أطیب البیان روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقلشده است که فرمودند: خداوند هفتصد امّت را در تاریخ به خاطر کفرشان، تغییر چهره داده و به سیزده نوع حیوان، تبدیلشدهاند. (2)
¢ جمله: (فَقُلْنا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ)
کنایه از سرعت عمل است که با یکاشاره و فرمان الهی چهره همه آن عصیانگران دگرگون شد.
و یا بر اساس آیهی 60 سوره مائده: جوانانشان بهصورت بوزینگان و پیرانشان بهصورت خوکان مسخ شدند.
پیرمردان سر جنبانان شکمپرست و شهوتپرستشان به خوک و جوانان مقلد چشم و گوش بسته که اکثریت را تشکیل میدادند به میمون تغییر چهره دادند. (3)
1) .
2) مجلسی، بحارالانوار، ج 14، ص 787
3) (قُلْ هَلْ أُنَبِّئُکُم بِشرَ مِّن ذَالِکَ مَثُوبَةً عِندَ اللَّهِ مَن لَّعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَیْهِ وَ جَعَلَ مِنهْمُ الْقِرَدَةَ وَ الخْنَازِیرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ أُوْلَئکَ شرَّ مَّکاَنًا وَ أَضَلُّ عَن سَوَاءِ السَّبِیلِ) یعنی: بگو (ای پیغمبر): آیا شما را آگاه سازم که کدام قوم را نزد خدا بدترین پاداش است؟ کسانی که خدا بر آنها لعن و غضب کرده و برخی از آنان را به بوزینه و خوک مسخ نموده و آن کس که بندگی طاغوت (شیطان) کرده. این گروه را (نزد خدا) بدترین منزلت است و آنها گمراهترین مردم از راه راستند. (*)
(نَکالَ)
عذابی است که اثر آن باقی و ظاهر باشد تا دیگران ببینند و عبرت بگیرند.
(لما بَیْنَ یَدَیْها)
¢ شروع قانون شکنی
در اینکه این جمعیت، قانونشکنی را از کجا شروع کردند، در میان مفسران گفتگو است، از بعضی از روایات چنین استفاده میشود که نخست دست به حیله بهاصطلاح شرعی زدند، در کنار دریا حوضچههایی ترتیب دادند و راه آن را به دریا گشودند، روزهای شنبه راه حوضچهها را باز میکردند و ماهیان فراوان همراه آب وارد آنها میشدند، اما به هنگام غروب که میخواستند به دریا بازگردند راهشان را محکم میبستند، سپس روز یکشنبه شروع به صید آنها میکردند و میگفتند خداوند به ما دستور داده است صید ماهی نکنید، ما هم صید نکردهایم بلکه تنها آنها را در حوضچهها محاصره نمودهایم! (1)
بعضی از مفسران گفتهاند آنها روز شنبه قلابها را به دریا میافکندند، سپس روز بعد آن را از دریا بیرون میکشیدند و به این وسیله صید ماهی مینمودند؛ و از بعضی از روایات دیگر برمیآید که آنها بدون هیچ حیلهای با بیاعتنایی کامل روزهای شنبه مشغول صید ماهی شدند.
¢ نجات امر به معروف کنندگان از عذاب الهی
ظاهر آیات فوق این است که از آن سه گروه (گنهکاران، ساکتان و اندرز دهندگان) تنها گروه سوم از مجازات الهی مصون ماندند و بهطوریکه در روایات آمده است آنها هنگامیکه دیدند اندرزهایشان مؤثر واقع نمیشود ناراحت شدند و گفتند ما از شهر بیرون میرویم، شبهنگام به بیابان رفتند و اتفاقاً در همان شب کیفر الهی دامان دو گروه دیگر را گرفت.
از آیات فوق چنین برمیآید که کیفر مسخ شدن، منحصر به گنهکاران بود زیرا میگوید: (فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ ...) (هنگامیکه در برابر آنچه نهی شده بودند سرکشی کردند ...) ولی از طرفی از آیات فوق نیز استفاده میشود که تنها اندرز دهندگان از مجازات رهایی یافتند، زیرا میگوید: (أَنْجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ) (آنها را که نهی از منکر میکردند رهایی بخشیدیم).
از مجموع این دو چنین استفاده میشود که هر دو گروه مجازات شدند، ولی مجازات مسخ، تنها مربوط به گنهکاران بود و مجازات دیگران احتمالاً هلاکت و نابودی همگانی بعد از مسخ چندروزه بوده است، زیرا مسخ شدگان چند
1) زرکشی، تفسیر برهان، ج 2، ص 42(این سخن از ابن عباس نیز در تفسیر مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث نقل شده است)
روزی پس از مسخ شدن- طبق روایات- هلاک شدند و مسخ شدگان توالد و تناسلی نداشتند و به فرمودهی پیامبر صلی الله علیه و آله چند روزی بیشتر زنده نبودند. (1)
¢ مسخ جسمانی
از ظاهر آیه استفاده میشود که نهتنها خصلت آنان (روحی)، بلکه شکل ظاهری آنان نیز تبدیل به میمون شد (جسمانی).
علاوه بر مسخ روحانی مسخ جسمانی نیز محال نیست زیرا خدایی که با یک فرمان، آتش را بر حضرت ابراهیم گلستان میکند، میتواند موجودی را به موجود دیگر و انسانی را نیز میمون کند.
مسخ «یا به تعبیر دیگر» تغییر شکل انسانی بهصورت حیوان «مسلماً موضوعی برخلاف جریان عادی طبیعت است، البته «موتاسیون» و جهش و تغییر شکل حیوانات بهصورت دیگر در موارد جزئی دیدهشده است و پایههای فرضیه تکامل در علوم طبیعی امروز بر همان بنانهاده شده، ولی مواردی که در آن موتاسیون و جهش دیدهشده صفات جزئی حیوانات است، نه صفات کلی، یعنی هرگز دیده نشده است که نوع حیوانی بر اثر «موتاسیون» تبدیل به نوع دیگر شود، بلکه خصوصیاتی از حیوان ممکن است دگرگون گردد و تازه جهش در نسلهایی که به وجود میآیند دیده میشود، نه اینکه حیوانی که متولدشده است با جهش تغییر شکل دهد، بنابراین دگرگون شدن صورت انسان یا حیوانی بهصورت نوع دیگر امری است خارقالعاده.
اما بارها گفتهایم مسائلی برخلاف جریان عادی طبیعی وجود دارد، گاهی بهصورت معجزات پیامبران و زمانی بهصورت اعمال خارقالعادهای که از پارهای از انسانها سر میزند، هرچند پیامبر نباشند (که البته با معجزات متفاوت است) بنابراین پس از قبول امکان وقوع معجزات و خارق عادات، مسخ و دگرگون شدن صورت انسانی به انسان دیگر مانعی ندارد.
و همانطور که در بحث اعجاز انبیاء گفتهایم، وجود چنین خارق عاداتی نه استثناء در قانون علیت است نه برخلاف عقل و خرد، بلکه تنها یک جریان «عادی» طبیعی در اینگونه موارد شکسته میشود که نظیرش را در انسانهای استثنایی کراراً دیدهایم «بعضی از نویسندگان معاصر، با ذکر مدارک زندهای نمونههای فراوانی از انسانها یا حیوانهای استثنایی را جمعآوری کردهاند که کاملاً جالب است ازجمله کسانی که با انگشتان خود میتوانستند خطوط را بخوانند!
یا بانویی که به فاصله دو ماه وضع حمل مجدد کرد و در هر نوبت دو فرزند به دنیا آورد! و یا کودکی که قلبش در بیرون قفسه سینه قرار داشت و بانویی که تا لحظه وضع حمل از باردار بودن خود هیچگونه اطلاعی نداشت! و مانند اینها. (2)
و اینکه بعضی ایراد کردهاند که مسخ برخلاف قانون تکامل و موجب بازگشت و عقبگرد در خلقت است، درست نیست، زیرا قانون تکامل مربوط به کسانی است که در مسیر تکاملاند، نه آنها که از مسیر انحراف یافته و از محیط شرایط این قانون به کنار رفتهاند، فیالمثل یک انسان سالم در سنین طفولیت مرتباً رشد و نمو میکند اما اگر نقایصی در وجود او پیدا شود، ممکن است نهتنها رشد و نموش متوقف گردد بلکه رو به عقب برگردد و نمو فکری و جسمانی خود را تدریجاً از دست بدهد. ولی درهرحال باید توجه داشت که مسخ و دگرگونی جسمانی متناسب با اعمالی است که انجام دادهاند، یعنی چون عدهای از جمعیتهای گنهکار بر اثر انگیزه هواپرستی و شهوترانی دست به طغیان و نافرمانی خدا میزدند و جمعی با تقلید کورکورانه کردن از آنها، آلوده به گناه شدند، لذا به هنگام مسخ، هر گروه به شکلی که متناسب باکیفیت اعمال او بوده ظاهر میشده است.
¢ خلافکاری زیرپوشش کلاهشرعی
گرچه درآیات فوق اشارهای به حیلهگری اصحاب سبت درزمینه گناه نشده است، ولی همانطور که اشاره کردیم، بسیاری از مفسران در شرح این آیات اشاره به داستان کندن «حوضچهها» و یا نصب «قلابها» در دریا در روز شنبه کردهاند و در روایات اسلامی نیز این موضوع دیده میشود، بنابراین مجازات و کیفر الهی که با شدت درباره این گروه جاری شد، نشان میدهد که چهره واقعی گناه هرگز با دگرگون ساختن ظاهر آن و بهاصطلاح کلاهشرعی درست کردن، دگرگون نمیگردد، حرام است، خواه صریحاً انجام گیرد، یا زیر لفافههای دروغین و عذرهای واهی.
آنها که تصور میکنند، گناه را میتوان با تغییر چهره صوری تبدیل به یک عمل مجاز کرد در حقیقت خود را فریب میدهند و بدبختانه این کار در میان بعضی از بیخبرانی که خود را به دین منتسب میکنند، فراوان دیده میشود و همان است که چهره مذهب را در نظر افراد دورافتاده سخت بدنما کرده است.
عیب بزرگی که این عمل دارد - علاوه بر زشت نشان دادن چهره مذهب - این است که گناه را در نظرها کوچک میکند و از اهمیت آن میکاهد و افراد را چنان جسور در برابر گناه میسازد که پس ازآنجام اینگونه کارها کمکم آماده برای انجام گناهان بهطور صریح و آشکار میشوند.
در نهجالبلاغه میخوانیم که علی علیه السلام از پیامبر ص چنین نقل میکند: «روزی فرامیرسد که مردم بهوسیله اموالشان آزمایش میشوند، بر خدا منت میگذارند که دیندارند و درعینحال در انتظار رحمت اویند و از مجازات او خود را در امان میبینند. (یستحلون حرامه بالشبهات الکاذبة و الاهواء الساهیة فیستحلون الخمر بالنبیذ و السحت بالهدیة و الربا بالبیع): (حرام خدا را با شبهات دروغین و خیالات واهی حلال میشمرند، شراب را تحت عنوان نبیذ. (1)و رشوه را بهعنوان هدیه (و حق و حساب) و ربا را به نام بیع، برای خود حلال میپندارند) (2)باید توجه داشت که انگیزه اینگونه حیلهها یا پوشیدن چهره زشت باطنی خود در افکار عمومی است و یا فریب دادن وجدان و کسب آرامش کاذب درونی.
¢ اَشکال مختلف آزمونهای الهی
درست است که ماهی گرفتن از دریا برای ساحلنشینان کار خلافی نیست گاهی ممکن است خداوند برای امتحان و آزمایش، جمعیتی را موقتاً از این موضوع نهی کند تا مقدار فداکاری آنها روشن شود و اینیکی از اشکال امتحان خداوند است بهعلاوه روز شنبه در آئین یهود، روز مقدسی بود و دستور داشتند برای احترام آن روز و رسیدن به عبادت و برنامههای مذهبی دست از کسبوکار بکشند، ولی ساحلنشینان «ایله» همه این مسائل را نادیده گرفتند و آنچنان مجازات شدند که زندگینامه آنها درس عبرتی برای آیندگان شد.
¢ دامنه مسخ در قیامت با توجّه بهخصوصیّات روحی افراد
شایعهسازان، بهصورت میمون.
حرامخواران، بهصورت خوک.
رباخواران، واژگونه.
قاضی ناحق، کور.
خودخواهان مغرور، کر و لال.
عالم بیعمل، در حال جویدن زبان خود.
همسایه آزار، دستوپا بریده.
خبرچین، آویخته به شاخههای آتش.
عیّاشان، بدبوتر از مردار.
مستکبران، درپوششی از آتش. (1)
در تورات آمده است: (2)
خداوند به موسی فرمود: «به قوم اسرائیل بگو که برای حاشیهی لباسهای خود منگولههایی درست کنند. این حکمی است که باید نسلاندرنسل، رعایت شود. منگولهها را با نخ آبی به لباس خود وصل نمایند.
هدف از این قانون این است که: هر وقت منگولهها را ببینید، احکام خداوند را به یادآورده، از آنها اطاعت کنید که در این صورت از من روگردان نخواهید شد و خواستههای دل خود را بهجا نخواهید آورد. این قانون به شما یادآوری خواهد کرد که برای خدای خود مقدّس باشید؛ زیرا من خداوند خدای شما هستم؛ که شمارا از مصر بیرون آوردم »
(وَ سَلْهُمْ عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتیِ کَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ یَعْدُونَ فیِ السَّبْتِ إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتَانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعًا وَ یَوْمَ لَا یَسْبِتُونَ لَا تَأْتِیهِمْ کَذَالِکَ نَبْلُوهُم بِمَا کَانُواْ یَفْسُقُونَ () وَ إِذْ قَالَتْ أُمَّةٌ مِّنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا الله مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِیدًا قَالُواْ مَعْذِرَةً إِلیَ رَبِّکمُْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ () فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُکِّرُواْ بِهِ أَنجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُواْ بِعَذَابِ بَیسِ بِمَا کاَنُواْ یَفْسُقُونَ () فَلَمَّا عَتَوْاْ عَن مَّا نهُواْ عَنْهُ قُلْنَا لهَمْ کُونُواْ قِرَدَةً خَاسِینَ ()) (1)
پیامها
قانونشکنی نیاکان، نسلهای بعدی را نیز شرمنده میکند. (وَ سْئَلْهُمْ ...)
نقل خصلتهای زشت نیاکآنکه به خاطر آنها تنبیهشدهاند، برای عبرت دیگران مانعی ندارد. (عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتِی)
ساحلنشینی و گذران زندگی از طریق ماهیگیری، در طول تاریخ بوده است. (کانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ ...)
چهرهی واقعی گناه، با کلاهشرعی و حیله، عوض نمیشود. (ساختن حوضچههای کنار دریا برای صید روز بعد) (یَعْدُونَ فِی السَّبْتِ)
ماهیان دریا، به ارادهی الهی قدرت تشخیص روزهای هفته و افراد صیّاد را پیدا میکنند.
(تَأْتِیهِمْ) ... (لا تَأْتِیهِمْ)
جلوههای دنیایی و مادّی، یکی از آزمایشهای الهی است. (کَذلِکَ نَبْلُوهُمْ)
عدّهای، نه خود موعظه میکنند و نه تحمّل موعظه کردن دیگران را دارند. (وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ ...)
گناه بیتفاوتی خود را نباید با «خواستهِ الهی» توجیه کرد. (لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً الله مُهْلِکُهُمْ)
بیتفاوتها، بهجای اعتراض به اهل گناه، به آمرین به معروف اعتراض میکنند. (لِمَ تَعِظُونَ)
در مقابل آنآنکه موعظه و تلاش تربیتی را بیاثر میدانند باید مقاومت کرد.
(لِمَ تَعِظُونَ) ... (قالُوا مَعْذِرَةً) زیرا بازنداشتن مردم از گناه، مسئولیت دارد و باید پاسخگو باشیم.
قضاوتِ عجولانه، ممنوع است. نمیتوان گفت: خداوند این گروه را عذاب یا هلاک خواهد کرد، شاید پرهیزکار شوند. (مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ) ... (لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ)
نهی از منکر واجب است، یا برای اینکه افراد فاسق باایمان شوند، (لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ)
یا برای عذر داشتن خود انسان نزد خداوند. (مَعْذِرَةً) (پس لازم نیست حتماً اثر کند تا بر ما واجب شود، زیرا ما مأمور به وظیفهایم، نه ضامن نتیجه)
مردان خدا، از اصلاح جامعه ناامید نمیشوند و امربهمعروف و نهی از منکر را ترک نمیکنند. (وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ)
1) ترجمه: «و از آنها درباره (سرگذشت) شهری که در ساحل دریا بود بپرس! زمانی که آنها در روزهای شنبه، تجاوز (و نافرمانی) خدا میکردند همان هنگام که ماهیانشان، روز شنبه (که روز تعطیل و استراحت و عبادت بود، بر سطح آب)، آشکار میشدند امّا در غیر روز شنبه، به سراغ آنها نمیآمدند این چنین آنها را به چیزی آزمایش کردیم که نافرمانی میکردند! () و (به یاد آر) هنگامی را که گروهی از آنها (به گروه دیگر) گفتند: «چرا جمعی (گنهکار) را اندرز میدهید که سرانجام خداوند آنها را هلاک خواهد کرد، یا به عذاب شدیدی گرفتار خواهد ساخت؟! (آنها را به حال خود واگذارید تا نابود شوند!)» گفتند: «(این اندرزها)، برای اعتذار (و رفع مسئولیت) در پیشگاه پروردگار شماست بعلاوه شاید آنها (بپذیرند و از گناه باز ایستند و) تقوا پیشه کنند!» () امّا هنگامی که تذکراتی را که به آنها داده شده بود فراموش کردند، (لحظه عذاب فرا رسید و) نهی کنندگان از بدی را رهایی بخشیدیم و کسانی را که ستم کردند، بخاطر نافرمانیشان به عذاب شدیدی گرفتار ساختیم. ()(آری)، هنگامی که در برابر آنچه از آن نهی شده بودند سرکشی کردند، به آنها گفتیم: «به شکل میمونهایی طردشده در آیید!» ()»
نهی از منکر، اگر سبب هدایت دیگران نشود، سبب نجات خود ناهیان میشود. (أَنْجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ)
فراموشی، اگر در اثر بی توجّهی و بیاعتنایی باشد کیفر دارد. (فَلَمَّا نَسُوا ...)
هر که راه موعظه را بر روی خود ببندد، راه قهر الهی را به روی خویش بازکرده است. (نَسُوا)، (أَخَذْنَا)
نهی از منکر، یک وظیفه دائمی است. (یَنْهَوْنَ) (فعل مضارع نشان استمرار است)
بیتفاوتان، ظالماند. (الَّذِینَ ظَلَمُوا) در آیهی قبل، بنیاسرائیل به سه دسته تقسیم شدند: متجاوزان، واعظان و سکوتکنندگانِ بیتفاوت. در این آیه سکوتکنندگان هم جزو ظالمانِ هلاک شده بهحساب آمدهاند، زیرا تنها ناهیان از منکر نجات یافتند. (أَنْجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ) (پس سکوت، هم ظلم و هم زمینهی هلاکت است.)
از بزرگترین و شدیدترین عذابها، سقوط از مرحلهی انسانیت است.
(بِعَذابٍ بَئِیسٍ)، (کُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ)
(عَتَوْا)، (قِرَدَةً خاسِئِینَ) آری، ملّتی که در برابر قانون الهی گردنکشی کند، میمونوار از دیگران تقلید خواهد کرد.
آنانکه حکم خدا را با حیله، مسخ و دگرگون کنند، چهرهشان مسخ میشود. بازیگرِ با دین، بهصورت حیوان بازیگر (میمون) درمیآید. (کُونُوا قِرَدَةً)
سورهی بقره: آیات 65-66
(وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْاْ مِنکُمْ فیِ السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ کُونُواْ قِرَدَةً خَاسِینَ () فجَعَلْنَاهَا نَکَالًا لِّمَا بَینَْ یَدَیهْا وَ مَا خَلْفَهَا وَ مَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِینَ ()) (1)
پیامها
از دانستنیهای تاریخ، عبرت بگیرید. (وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ)
کسی که حکم خدا را نسخ کند، خود را مسخ کرده است. تغییر و تحریف چهره دین، تغییر چهره انسانیت را به دنبال دارد. (اعْتَدَوْا) (کُونُوا قِرَدَةً)
استراحت و عبادت، باید جزء برنامههای رسمی باشد و هر کس زمان تعطیل و تفریح و عبادت را به کار مشغول شود، متجاوز است. (اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی السَّبْتِ)
هر کس راه خدا را کنار بگذارد، بوزینه صفت، مقلّد دیگران خواهد شد. (کُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ)
در جهان طبیعت، تبدیل موجودی به موجود دیگر ممکن است. (کُونُوا قِرَدَةً)
(کُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ)
1) ترجمه: «به طور قطع از حال کسانی از شما، که در روز شنبه نافرمانی و گناه کردند، آگاه شدهاید! ما به آنها گفتیم: «به صورت بوزینههایی طردشده درآیید!» () ما این کیفر را درس عبرتی برای مردم آن زمان و نسلهای بعد از آنان و پند و اندرزی برای پرهیزکاران قرار دادیم. ()»
عبرت گرفتن و پندپذیری، نیازمند داشتن روحیهی تقواست. (مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ)
سوره مائده: آیه 60
(قُلْ هَلْ أُنَبِّئُکُم بِشرَ مِّن ذَالِکَ مَثُوبَةً عِندَ الله مَن لَّعَنَهُ الله وَ غَضِبَ عَلَیْهِ وَ جَعَلَ مِنهْمُ الْقِرَدَةَ وَ الخْنَازِیرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ أُوْلَئکَ شر مَّکاَنًا وَ أَضَلُّ عَن سَوَاءِ السَّبِیلِ ()) (1)
پیامها
کیفرهای الهی عادلانه است و اگر گروهی به میمون و خوک تبدیل میشوند سزای عملکردشان است. (مَثُوبَةً)
اطاعتکنندگان از طاغوت، همردیف مسخ شدگاناند. (وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِیرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ)
بیان سرنوشت شوم بدکاران تاریخ یکی از روشهای ارشاد و تبلیغ قرآن است. (جَعَلَ مِنْهُمُ ...)
حرمتشکن، حرمت ندارد. (أُولئِکَ شر مَکاناً وَ أَضَلُّ ...)
عقوبت سنگین برای انحراف سنگین است. ((بِشَرٍّ مِنْ ذلِکَ مَثُوبَةً) ... (أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبِیلِ))
1) ترجمه: بگو (ای پیغمبر): آیا شما را آگاه سازم که کدام قوم را نزد خدا بدترین پاداش است؟ کسانی که خدا بر آنها لعن و غضب کرده و برخی از آنان را به بوزینه و خوک مسخ نموده و آن کس که بندگی طاغوت (شیطان) کرده. این گروه را (نزد خدا) بدترین منزلت است و آنها گمراهترین مردم از راه راستند. ()
اشعار
شاعران
بر
اساس
عنوان
قسمتها به ترتیب زمان
شماره
صفی
علیشاه
قرآن
سابقهی
قارون قبل از مبارزات موسی با فرعون
1
صفی
علیشاه
قرآن
و روایات
ایمان
آوردن ظاهری قارون به موسی
2
صفی
علیشاه
قرآن
و روایات
قارون و جنون نمایش ثروتش!
3
صفی
علیشاه
قرآن
و روایات
نصیحت دانشمندان مؤمن بنیاسرائیل به قارون
4
صفی
علیشاه
مولانا
قرآن
پاسخ قارون یاغی و ستمگر به واعظان
5
قرآن
پاسخ کوبندهی خداوند به قارون و قارونها
6
روایات
و تورات
فرمان
زکات (قانون عشریه) به بنیاسرائیل و ظاهر شدن چهرهی منافق قارون در پس این
امتحان (شورش قورح)
7
قرآن
و روایات
نقشهی قارون و خنثی شدن تصمیم
ناجوانمردانهی او
8
صفی
علیشاه
مولانا
منصور
حلّاج
جامی
حافظ
فرّخی
ناصرخسرو
منوچهری
شمس
ظهیر
فاریابی
صائب
روایات
و تورات
عذاب
و مرگ قارون ویارانش
9
صفی
علیشاه
انوری
سعدی
خاقانی
قرآن
عبرت
مردم از مرگ قارون
9
صفی
علیشاه
قرآن
وعدهی
خداوند برای مبارزه با سلطهجویی و فساد در ارض
11
روایات
و تورات
وقایع
پس از مرگ قارون
12
غافر:23-24
عنکبوت:
39- 43
قصص:76-
84
بررسی
پیامهای قرآنی 3 دسته آیات
13
موسی پس از نجات از شر سامری به شر دیگری در رابطه با قارون بن یَصهُربن قاهث (پسرعمویش) دچار شد. (1)
رسالت موسی علیه السلام از آغاز هم برای مبارزه با سه کس بود: فرعون، هامان، قارون.
در قرآن امده است:
1- «قارون از قوم موسی بود، اما بر آنان ستم کرد ما آنقدر از گنجها به او داده بودیم که حمل کلیدهای آن برای یک گروه زورمند مشکل بود!» (2)
قصه قارون کنون آمد بهپیش
بود او ابن عم موسی یا که خویش
پس بر ایشان خواست جوید برتری
در فساد او بود همچون سامری
ما عطا کردیم بر او بس ز گنج
که بد از حمل مفاتیحش به رنج
صاحبان قوّت از حمل کلید
رنج میبردند بس بود آن مزید (3)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 558
نکتهها
علت بغی و ظلم قارون
آن بود که ثروت سرشاری به دست آورده بود و چون ظرفیت کافی و ایمان قوی نداشت، این ثروت فراوان او را فریب داد و به انحراف و استکبار کشانید.
(*) از ابن عباس در تفسیر آیه (فَبَغی علی قومه) آمده است: موسی هنگامیکه در مصر به سر میبرد قارون را حاکم بر بنیاسرائیل گردانیده بود اما وی در حق آنها ظلم روا داشت. (4)
«مفاتح»
جمع «مفتح» (بر وزن مکتب) به معنی محلی است که چیزی را در آن ذخیره میکنند، مانند صندوقهایی که اموال را در آن نگهداری مینمایند. بهاینترتیب مفهوم آیه چنین میشود که قارون آنقدر طلا و نقره و اموال گرانبها و قیمتی داشت که صندوق آنها را، گروهی از مردان نیرومند بهزحمت جابجا میکردند.
«عصبه»
به معنی جماعتی است که دستبهدست هم دادهاند و نیرومندند و همچون اعصاب یکدیگر را گرفتهاند روشن میشود که حجم جواهرات و اموال گرانقیمت قارون چقدر زیاد بوده است. (بعضی میگویند «عصبه» به ده نفر تا چهل نفر میگویند).
جمله «تنوء»
از ماده «نوء» به معنی قیام کردن با زحمت و سنگینی است.
و در مورد بارهای پُر وَزنی به کار میرود که وقتی انسان آن را حمل میکند از سنگینی او را به اینطرف و آنطرف متمایل میسازد!
2- «و «قارون» و «فرعون» و «هامان» را نیز هلاک کردیم موسی با دلایل روشن به سراغشان آمد، امّا آنان در زمین برتری جویی کردند، ولی نتوانستند بر خدا پیشی گیرند! () ما هر یک از آنان را به گناهانشان گرفتیم، بر بعضی از آنها طوفانی از سنگریزه فرستادیم و بعضی از آنان را صیحه آسمانی فروگرفت و بعضی دیگر را در زمین فروبردیم و بعضی را غرق کردیم خداوند هرگز به آنها ستم نکرد، ولی آنها خودشان بر خود ستم میکردند! () مثَل کسانی که غیر از خدا را اولیای خود برگزیدند، مثَل عنکبوت است که خانهای برای خود انتخاب کرده درحالیکه سستترین خانههای خانه عنکبوت است اگر میدانستند! () خداوند آنچه را غیر از او میخوانند میداند و او شکستناپذیر و حکیم است. () اینها مثالهایی است که ما برای مردم میزنیم و جز دانایان آن را درک نمیکنند. ()» (1)
هم دگر قارون و فرعون عدو
باز آن هامان پر مکر و دو رو
موسی او با بینات آشکار
سوی ایشان آمد از پروردگار
سرکشی کردند پس اندر زمین
می نبودند آن گروه از سابقین
پیشی اعنی تا که بر حکم خدا
بازگیرند از پی دفع قضا
پس گرفتیم آنکسان را بالتمام
که بیان شد بر گناه و انتقام
پس از ایشان بود بعضی غالباً
خود من ارسلنا علیه حاصبا
بر فرستادیم یعنی بیدرنگ
سوی او بادی که در وی بود سنگ
هم بد از ایشآنکه بر وجهی شگفت
مر عذاب صیحه او را برگرفت
بعض دیگر را از ایشان همچنین
منخسف کردیم ما اندر زمین
برخ دیگر را از ایشان بازهم
غرق فرمودیم در طوفان و یم
حق نکرد استم بر ایشان لیک خود
ظالمان بودند بر خود بی ز حد
داستان آنکسان که دوستان
جز خدا بگرفتهاند از این و آن
در مثل باشند همچون عنکبوت
که فراگیرد ز بهر خود بیوت
سست تربیت آنچه بینی از بیوت
مینباشد خود ز بیت عنکبوت
نه ورا سقف است و دیوار و ستون
نه پناه از حرّ و برد اندر سکون
نیم بادی گر وزد او را برد
تار تارش جمله را از هم درد
هیچ اگر باشند دانا در عمل
هست با دینشان موافق این مثل
هر چه را جز حق تو گیری یار و دوست
همچو بیت عنکبوت آن حب اوست
حق بداند آنچه را خوانند باز
از هر آن چیزی جز او بیامتیاز
او به ملک خود عزیز است و حکیم
غالب و استوده کردار از قدیم
1) عنکبوت: 39- 43 (وَ قَارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ لَقَدْ جَاءَهُم مُّوسیَ بِالْبَیِّنَاتِ فَاسْتَکْبرُواْ فیِ الْأَرْضِ وَ مَا کاَنُواْ سَابِقِینَ () فَکُلاًّ أَخَذْنَا بِذَنبِهِ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَیْهِ حَاصِبًا وَ مِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّیْحَةُ وَ مِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَ مِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا وَ مَا کَانَ اللَّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لَاکِن کَانُواْ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ () مَثَلُ الَّذِینَ اتخَّذُواْ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتخَّذَتْ بَیْتًا وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ لَوْ کَانُواْ یَعْلَمُونَ () إِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ مِن شیَْءٍ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (*) وَ تِلْکَ الْأَمْثَلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَلِمُونَ)
این مثلها میزنیم از بهر ناس
غیر دانایان نفهمند از شناس (1)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 565
نکتهها
¢ قارون هم خدا را خواست هم خرما را
قارون همکار فرعونیان و در خط آنها بوده؛ و در تواریخ نیز میخوانیم که او از یکسو نماینده فرعون در بنیاسرائیل بود و از سوی دیگر خزانهدار گنجهای فرعون و اینجا است که پرونده قارون روشنتر میشود: فرعون برای اینکه بنیاسرائیل را به زنجیر کشد و تمام هستی آنها را غارت کند یک نفر مرد منافق حیلهباز و بهاندازه کافی بیرحم، از میان بنیاسرائیل برگزید و زمام اختیار آنها را به دست او سپرد تا به نفع دستگاه جبارش آنها را استثمار کند و بر خاک سیاه بنشاند و از این رهگذر ثروت کلانی نیز برای خود کسب کند.
قرائن نشان میدهد که بعد از نابودی فرعونیان مقدار عظیمی از ثروت و گنجهای آنها در دست قارون ماند و موسی علیه السلام تا آن زمان مجال این را پیدا نکرده بود که این ثروت بادآورده فرعونی را به نفع مستضعفان از او بگیرد.
بعضی نیز عقیده دارند او بر گنجهای نهفته یوسف آگاهی یافته بود. (2)
بههرحال خواه او این ثروت را در عصر فرعون پیداکرده باشد و یا از طریق غارت گنجهای او یا به گفته بعضی از طریق علم کیمیا و آگاهی بر فنون تجارت سالم، یا آشنایی به اصول استثمار مستضعفان، هر چه بود... او مظهر ثروت توأم با غرور و خودخواهی و غفلت بود و فرعون مظهرقدرت استکباری توأم با شیطنت و هامان الگویی برای معاونت از ظالمان مستکبر بود.
قارون تکیهبر ثروت و زینت و گنجها و علم و دانشش کرد و فرعون و هامان تکیهبر لشکر و قدرت نظامی و نیروی تبلیغاتی عظیم در میان تودههای ناآگاه. ولی «آنها با اینهمه نتوانستند بر خدا پیشی گیرند و از چنگال قدرت او فرار کنند» (عنکبوت:39).
¢ نابودی قارون
خداوند فرمان نابودی قارون را به زمینی داد که مهد آسایش او بود و فرمان نابودی فرعون و هامان را به آبی که مایه حیات است، خدا برای نابودی آنها لشکرهای آسمان و زمین را بسیج نکرد، بلکه آنچه مایه حیات آنها بود فرمان مرگ آنها را اجرا کرد!
¢ (سابقین)
جمع «سابق» به معنی کسی است که پیشی میگیرد و جلو میافتد و اگر میفرماید: آنها پیشی نگرفتند مفهومش این است آنها نتوانستند از قلمرو قدرت خدا با امکاناتی که در اختیار داشتند بگریزند و از عذاب الهی رهایی یابند، بلکه در همان لحظهای که خداوند اراده کرد آنها را به دیار عدم با ذلت و زبونی فرستاد.
برای تأکید این واقعیت که اینها همه گرفتار عکسالعمل کارهای خویش شدند و محصولی را درو میکردند که بذر آن را خودشان پاشیده بودند، خداوند میفرماید: «خداوند هرگز به آنها ظلم و ستم نکرد، آنها بودند که بر خویشتن ستم کردند» (عنکبوت/ 40) آری مجازات این جهان و جهان دیگر بازتاب و تجسمی است از اعمال انسانها، در آنجا که تمام راههای اصلاح و بازگشت را به روی خود ببندند.
خدا عادلتر از آن است که کوچکترین ظلم و ستمی درباره انسانی روا دارد.
این آیه مانند بسیاری دیگر از آیات دیگر قرآن بهروشنی اصل آزادی اراده و اختیار انسان را تثبیت میکند و این حقیقت را روشن میسازد که تصمیمگیریهای همهجا از خود انسان است و خدا او را آزاد آفریده و آزاد خواسته است، بنابراین اعتقاد پیروان مکتب جبر که متأسفانه در میان مسلمانها نیز وجود دارند با این منطق نیرومند قرآن ابطال میشود.
¢ تکیهگاههای سست همچون لانه عنکبوت!
هر حیوان و حشرهای برای خود خانه و لانهای دارد، اما هیچیک از این خانهها به سستی خانه عنکبوت نیست.
اصولاً خانه باید دیوار و سقف و دری داشته باشد و صاحب آن را از حوادث حفظ کند طعمه و غذا و نیازهای او را در خود نگاه دارد. بعضی از خانهها سقف ندارند اما لااقل دیواری دارند یا اگر دیوار ندارند سقفی دارند؛ اما لانه عنکبوت که از تعدادی تارهای بسیار نازک ساختهشده نه دیواری دارد، نه سقفی، نه حیاطی و نه دری، اینها همه از یکسو.
از سوی دیگر مصالح آن بهقدری سست و بیدوام است که در برابر هیچ حادثهای مقاومت نمیکند. اگر نسیم ملایمی بوزد تاروپودش را درهم میریزد! اگرچند قطره باران بر آن ببارد آن را متلاشی میکند! کم ترین شعله آتشی به آن برسد نابودش میسازد. حتی اگر گردوغبار بر آن بنشیند پارهپاره میشود و از سقف خانه آویزان میگردد.
معبودهای دروغین این گروه نیز نه سودی دارند و نه زیانی، نه مشکلی را حل میکنند و نه در روز بیچارگی پناهگاه کسی هستند. درست است که این خانه برای عنکبوت با آن پاهای بلند و طولانیاش هم مرکز استراحت است و هم در و دکان و دامی برای صید حشرات و تحصیل غذا. ولی در مقایسه با خانههای حیوانات و حشرات دیگر بینهایت سست و بیدوام است. کسانی که غیر خدا را تکیهگاه خود قرار دهند تکیه آنها بر تارعنکبوت است.
آنها که غیر از خدا را معبود خویش برگزینند تکیه آنها بر تارعنکبوت است تخت و تاج فرعونها، اموال بیحساب قارونها، قصرها و گنجهای شاهان، همه مانند تارهای عنکبوت است. بیدوام، سست، غیرقابلاعتماد و ناپایدار در برابر طوفان حوادث. تاریخ نیز نشان میدهد که بهراستی هیچیک از این امور نمیتواند تکیهگاه انسان گردد. ولی آنها که بر ایمان و توکل بر خدا تکیه میکنند تکیهبر سد پولادین دارند.
ذکر این نکته نیز در اینجا ضروری است: خانه عنکبوت و تارهای او بااینکه ضربالمثل در سستی است خود از عجایب آفرینش است که دقت در آن انسان را به عظمت آفریدگار آشناتر میکند.
تارهای عنکبوت از مایع لزجی ساخته میشود که در حفرههای بسیار کوچکی همچون سرسوزن در زیر شکم او قرار دارد، این مایع دارای ترکیب خاصی است که هرگاه در مجاورت هوا قرار گیرد سخت و محکم میشود.
عنکبوت آن را بهوسیله چنگال مخصوصش از این حفرهها بیرون کشیده و تارهای خود را از آن میسازد.
میگویند هر عنکبوت قادر است با همین مایع بسیار مختصر که در اختیار دارد در حدود پانصد متر از این تارها بتند! بعضی نوشتهاند که سستی این تارها بر اثر نازکی فوقالعاده است وگرنه از تار فولادینی که به ضخامت آن باشد محکمتر
است! عجیب اینکه این تارها گاهی هرکدام از چهار رشته تشکیلشده و هر رشتهای نیز خود از هزار رشته! تشکیل یافته که هرکدام از سوراخ بسیار کوچکی که در بدن او است بیرون میآید اکنون فکر کنید هر یک از این تارهای فرعی چه اندازه ظریف و دقیق و باریک تهیه میشود.
علاوه بر عجایبی که در مصالح ساختمانی خانه عنکبوت بهکاررفته، شکل ساختمانی و مهندسی آن نیز جالب است، اگر به خانههای سالم عنکبوت دقت کنیم منظره جالبی همچون یک خورشید با شعاعهایش بر روی پایههای مخصوصی از همین تارها مشاهده میکنیم البته این خانه برای عنکبوت خانه مناسب و ایدهآلی است ولی درمجموع سستتر از آن تصور نمیشود و اینچنین است معبودهایی که غیر از خدا میپرستند.
با توجه به اینکه عنکبوت تنها یک نوع نیست بلکه بعضی از دانشمندان مدعی هستند که تاکنون بیست هزار نوع عنکبوت شناختهشده است! و هرکدام ویژگیهایی دارند عظمت قدرت خدا در آفرینش این موجود کوچک آشکارتر میشود.
¢ (اولیا)
(جمع ولی) بهجای «اصنام» و بتها شاید برای اشاره به این نکته است که نهفقط معبودهای ساختگی که پیشوایان و رهبران غیر الهی نیز در همین حکماند.
¢ ( لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ )
مربوط به بتها و معبودهای دروغین است، نه مربوط به سستی خانه عنکبوت، چراکه سستی آن را همه میدانند، بنابراین مفهوم جمله چنین است اگر آنها از سستی معبودان و پایگاههایی که غیر از خدا برگزیدهاند باخبر بودند بهخوبی میدانستند که اینها در سستی همانند تارعنکبوتاند.
¢ هشدار تهدیدآمیزی به مشرکان غافل و بیخبر
«خداوند آنچه را آنها غیر از او میخوانند میداند» شرک آشکار آنها و شرک مخفی و پنهانشان، هیچیک بر خدا پوشیده نیست. «و او است قادر شکست ناپذیر و حکیم علی الاطلاق» (42 عنکبوت).
اگر مهلت به آنها میدهد، نه به خاطر آن است که نمیداند یا قدرتش محدود است، بلکه حکمت او ایجاب میکند که فرصت کافی دهد تا بر همه اتمامحجت شود و آنها که شایسته هدایتاند، هدایت گردند.
قرآن میگوید: خدا میداند شما چه چیزهایی را میخوانید، هر که باشند و هر چه باشند، در برابر قدرت فرمان او چون تارعنکبوتاند و از خود چیزی ندارند که به شما بدهند.
قارون بعد از پیروزی موسی بر فرعونیان ایمان اختیار کرد و بهسرعت تغییر چهره داد و با زبردستی خاصی که ویژه این گروه است خود را در صف قاریان تورات و آگاهان بن اسرائیل جا زد، درحالیکه بعید است ذرهای ایمان در چنین قلبی نفوذ کند. هنگامیکه بنیاسرائیل در مسیر خود به بیتالمقدس، چهل سال در بیابان تیه، ماندند، برای نجات خود از سرگردانی همواره به قرائت تورات و دعا و گریه اشتغال داشتند. قارون بسیار خوشصدا بود و تورات و دعاها را با صدای شیوای خود میخواند؛ و از علم و حکمت بهرهی وافری داشت بهطوریکه جمعیت بنیاسرائیل که به دو بخش شده بودند: موسی عهدهدار قضاوت در یک بخش و قارون دادستان بخش دیگر بود. از طرفی موسی علیه السلام ریاست کشتارگاه و بیت القربان را به هارون بخشیده بود تا بنیاسرائیل هدایای خویش را برای قربانی به او بسپارند. هارون نیز هر قربانی را که برای ذبح به داخل کشتارگاه میبرد آتش از آسمان فرود آمده و آن را طعمه خویش میساخت. قارون به امتیازی که موسی به برادرش داده بود اعتراض کرد و از او خواست تا آن سمت را به او واگذارد؛ اما موسی گفت: این مسئولیت را بر اثر فرمان الهی به هارون بخشیده است و برای اثبات مدعای خویش چوبدستیهای مختلفی را به یکدیگر بسته و در میان عبادتگاه بنیاسرائیل قرارداد و صبح که شد از میان آن عصاها فقط عصای هارون بود که بر آن برگهای سبز رویید.
در قرآن آمده است:
1- اما باوجوداین معجزه باز «قارون موسی را به سحر و جادو متهم ساخت» (1)و از او کناره گرفت.
موسی نیز به خاطر حسن قرابت میان آنها از تعرض بیشتر به وی خودداری میورزید.
ما فرستادیم موسی را یقین
با نشانیها و سلطان مبین
جانب فرعون مردود شریر
هم دگر قارون و هامان وزیر
اختصاص این سه تن اندر بیان
هست زافزونی کفر از دیگران
پس بگفتند او بود در ادعا
ساحری کذاب نز راه خدا (2)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 655
وقتیکه ماندگار شدن بنیاسرائیل به طول انجامید قارون از آنها کناره گرفت و در مجالس مناجات و دعای آنها شرکت نمیکرد. روزی موسی نزد او رفت و به او گفت: «اگر از جمعیت ما کناره بگیری مشمول عذاب الهی خواهی شد» (شاید آغاز انحراف قارون ازاینجا شروع شد زیرا که صبر بر مصیبت آوارگی نداشت و ایمانش با شک و تردید همراه بود)
قارون گفتار موسی را به باد مسخره گرفت و موسی با ناراحتی از جدا شد. قارون به خدمتکارانش دستور داد که خاکستری را با آب تر کنند و به سروصورت موسی بریزند و آنها این اهانت را به آن حضرت کردند و موسی قارون را نفرین کرد.
معمولاً ثروتمندان مغرور گرفتار انواعی از جنون میشوند، یک شاخه آن «جنون نمایش ثروت» است، آنها از اینکه ثروت خود را به رخ دیگران بکشند لذت میبرند، از اینکه سوار مرکب راهوار گرانقیمت خود شوند و از میان پابرهنهها بگذرند و گردوغبار بر صورت آنها بیفشانند و تحقیرشان کنند احساس آرامش خاطر میکنند! گرچه همین نمایش ثروت غالباً بلای جانشان است زیرا کینهها در سینهها پرورش میدهد و احساسات را بر ضد آنها بسیج میکند و بسیار میشود که همین عمل زشت و شرمآور طومار زندگی آنها را درهم میپیچد و یا ثروتشان را بر باد میدهد!
ممکن است این کار جنونآمیز انگیزهای مانند «تطمیع افراد طمعکار» و «تسلیم افراد سرکش» داشته باشد، ولی آنها حتی بدون این انگیزه این عمل را انجام میدهند، اینیک نوع هوس است نه برنامه و نقشه.
بههرحال قارون از این قانون مستثنا نبود، بلکه نمونه بارز آن محسوب میشد، قرآن در یک جمله درآیات موردبحث آن را بیان کرده میفرماید:
1- «(روزی قارون) با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر شد، آنها که خواهان زندگی دنیا بودند گفتند: «ایکاش همانند آنچه به قارون دادهشده است ما نیز داشتیم! بهراستی که او بهره عظیمی دارد!» (1)
پس بهروز شنبه قارون شد برون
بر گروه خود به آئینی فزون
پس بگفتند آنکسانی که زیاد
بودشان رغبت به دنیا و اعتماد
از طریق غبطه یا لیت لنا
مثل آنچه یافت قارون از عطا
کاو ز دنیا باشدش بهره عظیم
هستش افزون ملک و مال و زر و سیم (2)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 559
نکتهها
¢ تفاخر قارون
قارون با یک جمعیت چهارهزارنفری در میان بنیاسرائیل رژه رفت، درحالیکه چهار هزار نفر بر اسبهای گرانقیمت با پوششهای سرخ سوار بودند کنیزان سپیدروی با خود آورد که بر زینهایی طلایی که بر استرهای سفیدرنگ قرار داشت سوار بودند، لباسهایشان سرخ و همه غرق زینتآلات طلا! بعضی عدد نفرات او را هفتاد هزار نوشتهاند و مسائل دیگری از این قبیل.
(*) از «خیثمه» روایتشده است که کلید گنجهای قارون آنقدر زیاد بود که بر شصت اشتر دستوپا سفید حمل میگردید سنگینی کلیدهای آهنین به حدی بود که مجبور شدند آنها را از جنس چوب بسازند وقتی بلند کردن آنها نیز مشکل گشت کلیدهایی از پوست گاو ساختند.
قارون به هرکجا که سفر میکرد کلیدهای خویش را نیز به همراه میبرد او گاه با تکبر به همراه ثروتهای بیشمارش سوار بر استرهای پیشانیسفید درحالیکه بر آنها زینهای ارغوانی نهاده شده بود در برابر مردم ظاهر میگشت؛ و بر استرهای او پارچههای زردرنگ آویخته بودند و چهار هزار اسبسوار به همراه سه هزار کنیزک سیمینتن که همگی در لباسهای سرخ و انواع زینتها غرقگشته بودند قارون را همراهی میکردند.
¢ «فی زینته»
گویای این حقیقت است که او تمام توان و قدرت خود را به کار گرفت تا آخرین زینت و بالاترین ثروت خود را به نمایش بگذارد و ناگفته پیدا است که مردی با این ثروت چهها میتواند انجام دهد؟! در تواریخ داستانها، یا افسانههای زیادی در این زمینه نقلشده است.
¢ برخورد مردم با تفاخر قارون
اکثریت دنیاپرست که این صحنه خیرهکننده قلبشان را از جا تکان داد و آه سوزانی از دل کشیدند و آرزو که ایکاش بهجای قارون بودند، حتی یک روز و یک ساعت و یکلحظه! چه زندگی شیرین و جذابی چه عالم نشاطانگیز و لذت بخشی؟ آفرین بر قارون و بر این ثروت سرشارش! چه جاه و جلالی؟ و چه حشمتی تاریخ مثل او را به خاطر ندارد، این عظمت خدادادی است! ... و مانند این حرفها؛ و آرزو داشتند تا بتوانند بسان اطرافیان قارون زندگی نمایند اما خداوند به موسی وحی فرستاد تا بنیاسرائیل را وادار نماید به چهارگوشه لباس خویش پارچههایی سبزرنگ بدوزند تا بدینوسیله هر وقت در جامه خویش نگریستند خدای را به یادآورند.
در حقیقت در اینجا کوره عظیم امتحان الهی داغ شد، از یکسو قارون در وسط کوره قرارگرفته و باید امتحان خیرهسری خود را بدهد و از سوی دیگر دنیاپرستان بنیاسرائیل در گرداگرد این کوره قرارگرفتهاند.
اما در مقابل این گروه عظیم گروه اندکی عالم و اندیشمند، پرهیزگار و باایمان که افق فکرشان از این مسائل برتر و بالاتر بود در آنجا حاضر بودند، کسانی که شخصیت را با معیار زر و زور نمیسنجیدند، کسانی که ارزشها را در امکانات مادی جستجو نمیکردند، کسانی که بر اینگونه نمایشهای مسخره همیشه لبخند تمسخرآمیز میزدند و این مغزهای پوک را تحقیر میکردند آری گروهی از آنها در اینجا بودند چنانکه قرآن میگوید:
2- «اما کسانی که علم و دانش به آنها دادهشده بود گفتند: «وای بر شما ثواب الهی برای کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام میدهند بهتر است، اما جز صابران آن را دریافت نمیکنند.» (1)
پس بر ارباب تمنا گفت چند
آنکه بودندی ز دانش بهرهمند
ویل باد از این تمنا بر شما
بهتر از اینهاست پاداش خدا
بر کسی کو بر رسول و کردگار
بگرود هم باشد او شایسته کار
می نیابند اینچنین توفیق را
جز شکیبایان صابر در بلا (2)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 559
نکتهها
¢
حسرت نخوردن به مال دیگران
آنها که در مقابل زرقوبرقهای هیجانانگیز و زینتهای دنیا استقامت به خرج میدهند، آنها که در برابر محرومیتها مردانه میایستند و در مقابل ناکسان سر فرونمیآورند، آنها که در بوته آزمایش الهی، آزمایش مال و ثروت و ترس و مصیبت، همچون کوه پابرجا میایستند آری اینها لیاقت ثواب الهی را دارند.
مسلماً منظور ازجمله (الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ) دانشمندان مؤمن بنیاسرائیل است که در میان آنها مردان بزرگی همچون «یوشع» بودند... ولی جالب این است در برابر جمله (الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا) که درباره گروه اول آمده، تعبیر به «الذین یریدون الحیاة الآخرة» نمیکند بلکه تنها تکیهبر علم میکند، چراکه «علم» خمیرمایه و ریشه ایمان و استقامت و عشق به ثواب الهی و سرای آخرت است.
¢ ضمناً تعبیر به (الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ) پاسخ کوبندهای است به قارون که خود را عالم میدانست.
قرآن میگوید: عالم اینها هستند که افق فکرشان اینچنین بلند است، نه تو خیرهسر و مغرور! و بهاینترتیب بازهم میبینیم که ریشه همه برکات و خیرات به علم و دانش حقیقی بازمیگردد.
در قرآن آمده است:
1- «به خاطر بیاور زمانی را که قومش (مردانی دانشمند، پرهیزگار، هوشیار، نکتهسنج و با شهامت) به او گفتند: اینهمه خوشحالی آمیخته با غرور و غفلت و تکبر نداشته باش که خدا شادی کنندگان مغرور را دوست نمیدارد» (1)
2- «و در آنچه خدا به تو داده، سرای آخرت را بطلب و بهرهات را از دنیا فراموش مکن و همانگونه که خدا به تو نیکی کرده نیکی کن و هرگز در زمین در جستجوی فساد مباش، که خدا مفسدان را دوست ندارد!» (2)
یاد کن گفتند چون قومش ز پند
که مشو مغرور و شاد از مال چند
حق فرحناکان ندارد هیچ دوست
زآنکه غافل هر فرحناکی از اوست
میبجو در آنچه حق کردت عطا
تو سرای آخرت را بیخطا
بهره خود را فراموش از جهان
هم مکن از تندرستی و توان
کن تو نیکی بر عباد انسان که حق
بر تو نیکی کرد بیخوف و غلق
هم تبهکاری مجوی اندر زمین
إن الله لا یحبّ المفسدین (3)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 558
1) قصص:76(إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحینَ(
2) قصص:77 (وَ ابْتَغِ فِیمَا ءَاتَئکَ اللَّهُ الدَّارَ الاَخِرَةَ وَ لَا تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَ أَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَ لَا تَبْغِ الْفَسَادَ فیِ الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَا یحُبُّ الْمُفْسِدِینَ)
3) .
نکتهها
v سرای آخرت را بطلب
اشاره به اینکه مال و ثروت برخلاف پندار بعضی از کجاندیشان، چیز بدی نیست، مهم آن است که ببینیم در چه مسیری به کار میافتد و اگر بهوسیله آن «ابتغاء دار آخرت» شود، چه چیزی از آن بهتر است؟ اگر وسیلهای برای غرور و غفلت و ظلم و تجاوز و هوسرانی و هوسبازی گردد، چه چیز از آن بدتر؟!
این همان منطقی است که در جمله معروف امیر مؤمنان علی علیه السلام درباره دنیا بهروشنی از آن یادشده است: «من ابصر بها بصرته و من ابصر الیها اعمته»: «کسی که به دنیا بهعنوان یک وسیله بنگرد چشمش را بینا میکند و کسی که بهعنوان یک هدف نگاه کند نابینایش خواهد کرد»!(نهج البلاغه، خطبه 82 ) و قارون کسی بود که با داشتن آن اموال عظیم، قدرت کارهای خیر اجتماعی فراوان داشت ولی چه سود که غرورش اجازه دیدن حقایق را به او نداد.
¢ سهم و بهرهات از دنیا
اینیک واقعیت است که هر انسان سهم و نصیب محدودی از دنیا دارد، یعنی اموالی که جذب بدن او، یا صرف لباس و مسکن او میشود مقدار معینی است و مازاد بر آن بههیچوجه قابلجذب نیست و انسان نباید این حقیقت را فراموش کند.
مگر یک نفر چقدر میتواند غذا بخورد؟ چه اندازه لباس بپوشد؟ چند مسکن و چند مرکب میتواند داشته باشد؟ و به هنگام مردن چند کفن با خود میتواند ببرد؟ پس بقیه خواهوناخواه سهم دیگران است و انسان امانتدار آنها!
(*) و چه زیبا فرمود: امیر مؤمنان علی علیه السلام: «یا بن آدم ما کسبت فوق قوتک فانت فیه خازن لغیرک»: (1)(ای فرزند آدم! هر چه بیشتر از مقدار خوراکت به دست میآوری خزانهدار دیگران در مورد آن خواهی بود!)
(*) تفسیر دیگری برای این جمله در روایات اسلامی و سخنان مفسران دیده میشود که با تفسیر فوق قابلجمع است و ممکن است هر دو معنی مراد باشد، (چون استعمال لفظ در اکثر از معنی واحد جایز است) و آن اینکه:
در معانی الأخبار از امیر مؤمنان علی علیه السلام در تفسیر جمله (وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا) (2)چنین آمده است: (لا تنس صحتک و قدرتک و فراغک و شبابک و نشاطک أن تطلب بها الآخرة): (تندرستی و قوت و فراغت و جوانی و نشاطت را فراموش مکن و بهوسیله این (پنج نعمت بزرگ) آخرت را بطلب!) و طبق این تفسیر جمله فوق هشداری است به همه انسانها که فرصتها و سرمایهها را از دست ندهند که فرصت چون ابر درگذراست.
¢ نیکی به مردم
این نیز یک واقعیت است که انسان همیشه، چشم بر احسان خدا دوخته و از پیشگاه او هرگونه خیر و نیکی را تقاضا میکند و همه گونه انتظار از او دارد، در چنین حالی چگونه میتواند تقاضای صریح یا تقاضای حال دیگران را نادیده بگیرد و بیتفاوت از کنار همه اینها بگذرد؟! و به تعبیر دیگر همانگونه که خدا به تو بخشیده است به دیگران ببخش، شبیه این سخن را در آیه 22 سوره نور در مورد عفو گذشت میخوانیم: (وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ الله لَکُمْ): «مؤمنان باید عفو کنند و صرفنظر کنند آیا دوست نمیدارید خداوند بر شما ببخشد»؟ این جمله را به تعبیر
دیگر چنین میتوان تفسیر کرد که گاه خداوند مواهب عظیمی به انسان میدهد که در زندگی شخصیاش نیاز به همه آن ندارد، عقل توانایی میدهد که نهفقط برای اداره یک فرد، بلکه برای اداره یک کشور کارساز است، علمی میدهد که نه یک انسان، بلکه یکجامعه میتواند از آن استفاده کند، اموال و ثروتی میدهد که درخور برنامههای عظیم اجتماعی است؛ و اینگونه مواهب الهی مفهوم ضمنیاش این است که همه آن به تو تعلق ندارد بلکه توکل پروردگار در منتقل ساختن آن به دیگران هستی، خدا این موهبت را به تو داده که با دست تو بندگانش را اداره کند.
«نکند که این امکانات مادی تو را بفریبد و آن را درراه «فساد» و «افساد» به کارگیری: هرگز فساد در زمین مکن که خدا مفسدان را دوست ندارد.
این نیز یک واقعیت است که بسیاری از ثروتمندان بیایمان گاه بر اثر جنون افزونطلبی و گاه برای برتریجویی دست به فساد میزنند جامعه را به محرومیت و فقر میکشانند همهچیز را در انحصار خود میگیرند، مردم را برده و بنده خود میخواهند و هرکسی زبان به اعتراض بگشاید او را نابود میکنند و اگر نتوانند از طریق تهمت بهوسیله عوامل مرموز خود او را منزوی میسازند و خلاصه جامعه را به فساد و تباهی میکشند.
¢ اهداف اندرزگویان
سعی کردند غرور قارون را درهم بشکنند.
اخطار نمودند که دنیا وسیله است نه هدف.
به او هشدار دادند که ازآنچه داری تنها بخش کمی را میتوانی مصرف کنی.
این حقیقت را به او گوشزد کردند که فراموش نکن خداوند به تو نیکی کرده تو هم باید نیکی کنی وگرنه مواهبش را از تو خواهد گرفت.
او را از فساد در ارض که نتیجه مستقیم فراموش کردن اصول چهارگانه قبل است بر حذر داشتند.
¢ موضع اسلام در برابر مسئله ثروت
نباید ازآنچه گفتیم اینچنین استنباط شود که اسلام در برابر مال و ثروت موضع منفی دارد و با آن مخالف است، نباید تصور کرد که اسلام، فقر را میپسندد و دعوت به فقر میکند و آن را وسیله کمالات معنوی میداند. بلکه بهعکس اسلام بهعنوان یک وسیله مؤثر و کارساز روی آن تکیه میکند در آیه 180 سوره بقره از «مال» تعبیر به «خیر» شده است.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم: (نعمَ العَون الدنیا علی طلب الآخرة): (1)(دنیا کمک خوبی است برای رسیدن به آخرت). بلکه آیات موردبحث که شدیدترین مذمت را از قارون ثروتمند مغرور میکند شاهد گویایی بر این موضوع است، ولی اسلام ثروتی را میپسندد که بهوسیله آن «ابتغاء دار آخرت» و طلب سرای دیگر شود، چنانکه دانشمندان بنیاسرائیل به قارون گفتند: «وَ ابْتَغِ فِیما آتاکَ الله الدَّارَ الآخرة» اسلام ثروتی را میپسندد که در آن «أَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ الله إِلَیْکَ» و نیکی به همگان باشد. اسلام ثروتی را مدح میکند که در آن «لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا» تحقق یابد.
1) این روایت از امام صادق نیز روایت شده، کلینی، اصول کافی، ج5، ص 73، ح 14
بالأخره اسلام ثروتی را خواهان است که مایه فساد در زمین و فراموش کردن ارزشهای انسانی و گرفتار شدن در مسابقه جنونآمیز «تکاثر» نگردد و انسان را به «خود برتربینی» و «تحقیر دیگران» و حتی رویارویی با پیامبر خدا نکشاند.
وسیلهای باشد برای استفاده همگان، برای پر کردن خلأهای موجود اقتصادی، برای مرهم نهادن بر زخمهای جانکاه محرومان و برای رسیدن به نیازها و مشکلات مستضعفان.
علاقه به چنین ثروتی با چنین هدفهای مقدسی علاقه به دنیا نیست، علاقه به آخرت است، چنانکه در حدیثی میخوانیم یکی از یاران امام صادق علیه السلام خدمتش آمد و شکایت کرد که ما دنبال دنیا هستیم و به آن علاقهمندیم (از این میترسیم که دنیاپرست باشیم).
امام (که پاکی و تقوای آن مرد را میدانست) فرمود: با این ثروت دنیا چه میخواهی انجام دهی؟ در پاسخ عرض کرد: هزینه خود و خانوادهام را تهیه کنم و به خویشاوندانم کمک نمایم، درراه خدا انفاق کنم و حج و عمره بجا آورم امام فرمود: (لیسَ هذا طلبُ الدُّنیا هذا طلبُ الآخرة): این، دنیاطلبی نیست این طلب آخرت است.
در قرآن آمده است: قارون با همان حالت غرور و تکبری که از ثروت بیحسابش ناشی میشد چنین گفت:
1- «این ثروت را بهوسیله دانشی که نزد من است به دست آوردهام!» (1)
گفت من داده شدم نبود جز این
مال و اموالی که دارم اینچنین
خود ز علمی کان بود نزدیک من
وان بود از عقل و رای نیک من
من ز اسرائیلیان آگهترم
بر کتاب این مال را زان درخورم
یا که از کسب و فلاحت و اتّجار
یافتم این ملک و مال بیشمار
گفتهاند او داشت علم کیمیا
کیمیا عقل است گر داری بها
عقل را باشد علامات و نشان
گر که گویم بازمانم از بیان (2)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 559
قارون گفت: این مربوط به شما نیست که من با ثروتم چگونه معامله کنم! من که با علم و آگاهیم در ایجاد آن دخالت داشتهام در مصرف آن نیاز به ارشاد و راهنمایی کسی ندارم! بهعلاوه لا بد خداوند مرا لایق این ثروت میدانسته که به من عطا کرده است راه مصرف آن را نیز به من یاد داده، از دیگران بهتر میدانم و لازم به دخالت شما نیست! و از همه اینها گذشته من زحمتکشیدهام، رنجبردهام، خونجگر خوردهام تا این ثروت را اندوختهام، دیگران هم اگر لیاقت و توانایی دارند چرا زحمت نمیکشند؟ من مزاحم آنها نیستیم! و اگر ندارند چهبهتر که گرسنه بمانند و بمیرند جمله «أُوتِیتُهُ عَلی عِلْمٍ عِنْدِی) را به هر یک از معانی سهگانه فوق یا به همه آنها میتوان تفسیر کرد.
اینها منطقهای پوسیده و رسوایی است که غالباً ثروتمندان بیایمان در مقابل کسانی که آنها را نصیحت میکنند اظهار میدارند.
نکتهها
¢ علم قارون چه بود؟
آیا به علم کیمیا، آنچنانکه بعضی از مفسران گفتهاند؟ یا به علم تجارت و کشاورزی و فنون صنعت؟ و یا به علم مدیریت خاصش که توانسته بود از طریق آن این ثروت عظیم را به چنگ آورد؟ یا همه اینها؟ بعید نیست که مفهوم آیه معنی وسیعی داشته باشد و همه را شامل شود. (البته صرفنظر از اینکه علم کیمیا- علمی است که بهوسیله آن میتوان از مس و مانند آن طلا بسازند- افسانه است یا واقعیت).
¢ دیدگاه مولانا
ایشان میگوید: همیشه نمیتوان به علوم خود اعتماد کرد؛ زیرا قارون که به علم خود مغرور بود؛ همان علم باعث گمراهی و هلاکتش شد؛ پس راه شناخت حق، شهود قلبی است و علوم ظاهری نهتنها نمیتوانند واسطهی معرفت حق شوند، بلکه گاه باعث گمراهی نیز میشوند:
چه کشید از کیمیا قارون ببین
که فروبردش به قعر خود زمین
بو الحکم آخر چه بربست از هنر
سرنگون رفت او ز کفران در سقر (1)
مولوی، مثنویمعنوی، دفتر ششم، ص 1033
علم چون آموخت سگ رست از ضلال
میکند در بیشهها صید حلال
سگ چو عالم گشت شد چالاک زحف
سگ چو عارف گشت شد ز اصحاب کهف
سگ شناسا شد که میر صید کیست
ای خدا آن نور اشناسنده چیست
کور نشناسد نه از بی چشمی است
بلکه این ز آن است کز جهل است مست
نیست خود بی چشم تر کور از زمین
این زمین از فضل حق شد خصم بین
نور موسی دید و موسی را نواخت
خسف قارون کرد و قارون را شناخت
رجف کرد اندر هلاک هر دعی
فهم کرد از حق که یا أَرْضُ ابلعی (2)
مولوی، مثنویمعنوی ، دفتر دوم، ص 278
کسی که از اسرار حق آگاهی ندارد و میخواهد حقایق الهی را به حیلهها و تدبیرهای این جهانی خود مثل زند و برای کارهای خود توجیهی بیاورد؛ با این کار باعث ویرانی و نابودی خود میشود:
کی رسدتان این مثلها ساختن؟
سوی آن درگاه پاک انداختن؟
آن مثل آوردن، آن حضرت است
که به علم سرّ و جهر او آیت است
این مثال آورد قارون از لجاج
تا فروشد در زمین با تخت و تاج (3)
مولوی، مثنویمعنوی ، دفتر سوم، ص 464
در قرآن آمده است:
1- (آیا او نمیدانست که خداوند اقوامی را پیش از او هلاک کرد که نیرومندتر و ثروتمندتر از او بودند؟! (و هنگامیکه عذاب الهی فرا رسد)، مجرمان از گناهانشان سؤال نمیشوند. (*)) (1)
تو میگویی آنچه داری از طریق علم و دانشت داری، اما فراموش کردی که از تو عالمتر و نیرومندتر و ثروتمندتر فراوان بودند، آیا توانستند از چنگالمجازات الهی رهایی یابند؟
پس پی توبیخ او فرمود حق
او ندانست این خود آیا در نسق
که ز پیش از وی حق از اهل قرون
که ز وی بودند از هر ره فزون
قوت و جمعیت از وی بیشتر
بودشان هم ملک و مال و سیم و زر
تا چسان فرمود ایشان را هلاک
نیستشان مر عظم و لحم الّا که خاک
هم نه پرسیده شوند آن مجرمان
از گناه خود که باشدشان نشان
یعنی از سیما شوند اشناخته
هم به دوزخ بی سؤال انداخته (2)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 559
نکتهها
¢ سخنان روشنضمیران بنیاسرائیل به قارون
1- آنها گفته بودند «ما آتاک الله ...) (خدا این مال و ثروت را به تو داده)
اما این بیادب جسور با این سخن مقابله کرد و گفت: (آنچه را دارم از علم خویش دارم) اما خداوند در جمله بالا کوچکی قدر و قوت او را در برابر اراده و مشیتش آشکار میسازد.
2- هشدار دیگری به او (به هنگام نزول عذاب الهی، مجرمان از گناهانشان سؤال نمیشوند) اصلاً مجالی برای پرسش و پاسخ نیست، عذابی است قاطع و دردناک و کوبنده و ناگهانی.
یعنی امروز آگاهان بنیاسرائیل به قارون نصیحت میکنند و مجال اندیشه و پاسخ به او میدهند اما هنگامیکه اتمامحجت شد و عذاب الهی فرارسید، دیگر مجالی برای اندیشه یا سخنان ناموزون و کبر آلود نیست، عذاب الهی همان و نابودی همان!
¢ منظور از این سؤال که در مورد مجرمان نفیشده کدام سؤال است؟ در دنیا یا آخرت؟
بعضی از مفسران، اولی را انتخاب کردهاند و بعضی دومی را و مانعی ندارد که هر دو مراد باشد، یعنی هم در موقع مجازات استیصال در دنیا از آنها سؤالی نمیشود تا بخواهند پشتهماندازی کنند و عذرتراشی نمایند و خود را بیگناه قلمداد کنند و هم در قیامت، چراکه در آنجا بدون سؤال همهچیز روشن است و به گفته قرآن، چهرهها خود گواهی بر وضع مجرمان میدهد! «یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیماهُمْ) (رحمن:41) و بهاینترتیب آیه موردبحث هماهنگ
با آیه 39 سوره رحمان است که میفرماید: (فَیَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ): در آن روز از هیچیک نه انسان و نه جن درباره گناهش سؤال نمیشود.»
¢ در اینجا سؤال دیگری مطرح است که این تعبیر با آیه 92 سوره حجر که میگوید: (فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ)(قسم به پروردگارت که ما از همه آنها سؤال میکنیم)، چگونه سازگار است؟ این سؤال را نیز از دو راه میتوان پاسخ گفت:
نخست اینکه قیامت، مواقف متعددی دارد بعضی از مواقف سؤال میکنند، اما در بعضی از مواقف همهچیز روشن است و نیاز به سؤال ندارد.
دیگر اینکه سؤال دو گونه است: «سؤال تحقیق» و «سؤال سرزنش» در قیامت نیاز به «سؤال تحقیق» نیست، چراکه همهچیز عیان است و حاجت به بیان نیست، ولی «سؤال سرزنشآمیز» در آنجا وجود دارد که این خود یک نوع مجازات روانی برای مجرمان است. درست همانند سؤالی که پدر از فرزند ناخلفش میکند و میگوید: آیا من اینهمه به تو خدمت نکردم؟ و آیا جزای آنهمه خدمت خیانت و فساد بود؟!(درحالیکه هر دو از جریانها باخبرند و منظور پدر سرزنش فرزند است).
بین قارون و موسی دشمنی و جاروجنجال جدی نبود تا اینکه فرمان گرفتن زکات از طرف خداوند بر موسی صادر شد ...
روزی موسی نزد قارون رفت و از او مطالبهی زکات نمود، آنهم زکات اندک، یعنی از هر هزار دینار نوع کالا، یک نوع.
قارون در آغاز از این دستور سرپیچی نکرد، ولی به خانهاش آمد و بهحسابرسی پرداخت و متوجه شد که زکات مالش بسیار خواهد شد و حرص و دنیاپرستی باعث گردید که برای حفظ مال خود به یک آشوب ناجوانمردانه دست بزند.
از «خیثمه» روایتشده است هنگامیکه ثروت قارون از اندازه گذشت قانون زکات در میان بنیاسرائیل وضع گشته بود موسی ازاینجهت نیز با وی مدارا نموده و از او خواست تا در ازای هر هزار دینار یک دینار و در برابر هر هزار گوسفند یک گوسفند را بهعنوان زکات از مال خویش خارج سازد؛ اما او به پرداخت همین مقدار کم نیز رضایت نداد و از بنیاسرائیل خواست تا آنها نیز اموال خویش را بهعنوان زکات به موسی ندهند.
¢
در تورات در مورد زکات آمده است: (1)
(از تمامی محصولاتتان، هرساله باید یکدهم را کنار بگذارید. این عشریه را بیاورید تا در محلی که خداوند، خدایتان بهعنوان عبادتگاه خود، انتخاب خواهد کرد در حضورش بخورید.
این شامل عشریه های غلّه، شراب تازه، روغنزیتون و نخست زادهی گلّهها و رمههایتان است. منظور از این کار، این است که بیاموزید همیشه خداوند را در زندگی خود احترام کنید. اگر مکانی که خداوند بهعنوان عبادتگاه
1) سفر تثنیه، اصحاح 14، آیات:22 - 28
خود انتخاب میکند بهقدری دور باشد که بهراحتی نتوانید عشریه های خود را به آنجا حمل کنید، آنگاه میتوانید عشریه ی محصولات و رمههایتان را بفروشید و پولش را به عبادتگاه خداوند ببرید.
وقتیکه به آنجا رسیدید، با آن پول، هرچه خواستید بخرید. (گاو، گوسفند، شراب یا مشروبات دیگر) تا در آنجا در حضور خداوند، خدایتان جشن گرفته، با خانوادهی خود به شادی بپردازید.
در ضمن لاوی های شهرتان را فراموش نکنید، چون آنها مثل شما صاحبملک و محصول نیستند. در آخر هر سه سال، باید عشریه ی تمام محصولات خود را در شهر خود جمع کنید تا آن را به لاوی ها که در میان شما ملکی ندارند و همچنین غریبان، بیوهزنان و یتیمان داخل شهرتان بدهید تا بخورند و سیر شوند. آنگاه خداوند، خدایتان شمارا در کارهایتان برکت خواهد داد. )
¢ داستان شورش قورح، داتان و ابیرام نیز در تورات اینگونه بیانشده: (1)
یک روز (در قادش برنیع) قورح پسر یصهار نوهی قهات از قبیلهی لاوی، با داتان و ابیرام پسران الیاب و اون پسر فالت که هر سه از قبیلهی رئوبین بودند باهم توطئه کردند که علیه موسی شورش کنند.
250 نفر از سران معروف اسرائیل که توسّط مردم انتخابشده بودند در این توطئه شرکت داشتند.
ایشان نزد موسی و هارون رفته گفتند: «شما از حدّ خود تجاوز میکنید! شما از هیچکدام از ما بهتر نیستید. همهی قوم اسرائیل مقدّساند و خداوند باهمگی ما است؛ پس چه حقّی دارید خود را در رأس قوم خداوند قرار دهید؟»
موسی وقتی سخنان ایشان را شنید به خاک افتاد. سپس به قورح و آنانی که با او بودند گفت: «فردا صبح خداوند به شما نشان خواهد داد چه کسی به او تعلّق دارد و مقدّس است و خداوند چه کسی را بهعنوان کاهن خود انتخاب کرده است.
ای قورح، تو تمام کسانی که با تو هستند فردا صبح، آتشدانها گرفته، آتش در آنها بگذارید و در حضور خداوند بُخور در آنها بریزید. آنوقت خواهیم دید خداوند چه کسی را انتخاب کرده است. ای پسران لاوی، این شما هستید که از حدّ خود تجاوز میکنید! »
موسی به قورح و آنانی که با او بودند گفت: «ای لاوی ها گوش دهید. آیا به نظر شما این امر کوچکی است که خدای اسرائیل شمارا از میان تمام قوم اسرائیل برگزیده است تا درخیمهی مقدّس خداوند کارکنید و به او نزدیک باشید و برای خدمت به قوم در حضور آنها بایستید؟ آیا این وظیفه را که خداوند فقط به شما لاوی ها داده است ناچیز می دانید که اکنون خواهان مقام کاهنی هم هستید؟ با این کار درواقع به ضد خداوند قیام کردهاید. مگر هارون چه کرده است که از او شکایت میکنید؟»
بعد موسی به دنبال داتان و ابیرام پسران الیاب فرستاد، ولی آنها نیامدند و در جواب گفتند: «مگر این امر کوچکی است که تو ما را از سرزمین حاصلخیز مصر بیرون آوردی تا در این بیابان بی آب و علف از بین ببری و
1) سفر اعداد، اصحاح 16، آیات: 1- 15
حالا هم خیال داری بر ما حکومت کنی؟ از این گذشته، هنوز که ما را به سرزمین حاصلخیزی که وعده داده بودی نرسانیده ای و مزرعه و تاکستانی به ما ندادهایچه کسی را می خواهی فریب دهی؟ ما نمیخواهیم بیاییم»
قارون بنیاسرائیل را جمع کرد و برایشان سخنرانی نمود و گفت: «ای بنیاسرائیل موسی شمارا به هر چیزی دستور داد، از او اطاعت کردید، ولی اینک میخواهد (بهعنوان زکات) اموال و ثروت شمارا از دستان خارج کند»
جمعیتی از بنیاسرائیل فریب این سخنرانی را خوردند و گفتند: «ای قارون تو سرور و بزرگ ما هستی، ما مطیع تو هستیم هرگونه تو دستور دهی اطاعت میکنیم.»
قارون به چند نفر گفت: «به شما دستور میدهم فلان زن بیعفت را به اینجا بیاورید و با او قرار بگذارید (تا او در مقابل فلان مبلغ رشوه) در انظار مردم بگوید: «موسی بامن زنا کرد»
آنها نزد آن زن رفتند و قراردادی در این مورد با او بستند و آن زن نیز قبول کرد.
تا اینکه روزی قارون بنیاسرائیل را در یکجا جمع کرد و سپس نزد موسی آمد و گفت: «ای موسی! قوم تو برای استماع سخنرانی و موعظه ی شما، اجتماع کردهاند.»
در روز موعود موسی بر فراز منبری به اندرز مردم مشغول بود و بعضی از قوانین حدود و قصاص را شرح میداد از آن جمله میگفت: ای بنیاسرائیل!
کسی که دزدی کند دستش را جدا میکنیم،
هر کس که تهمتی ناروا زند هشتاد ضربه تازیانه خواهد خورد
و کسی که بدون داشتن زن زنا نماید صد ضربه خواهد خورد
و هرگاه مردی که دارای همسر است زنا نماید او را سنگسار خواهیم کرد تا جان دهد.
ناگهان قارون در میان جمعیت فریاد زد: «اگرچه زنا کار خودت باشی؟»
موسی گفت: «اگرچه خودم باشم.»
قارون گفت: «بنیاسرائیل میگویند: «تو با فلان زن روسپی زنا کردهای»
موسی گفت: «آن زن را به اینجا بیاورید اگر گفت با من زنا کرده، سخن او را بگیرید و مرا سنگسار کنید» عدهای رفتند و آن زن را آوردند.
موسی علیه السلام که خود را در معرض تهمتی بس بزرگ دید آن زن را به تورات و آیات الهی قسم داد تا لب گشوده و به بیگناهی او اقرار نماید؛ و موسی به او رو کرد و گفت: «ای زن! آیا من با تو زنا کردهام؟! آنگونه که این قوم میگویند؟! به لطف خداوند آن زن دگرگونشده و با خود گفت: این بهترین فرصت است تا از خداوند درخواست توبه نموده و حقیقت را فاش کنم.
زن گفت: «نه آنها دروغ میگویند، آنها با من قرارداد بستند که این نسبت دروغ را به تو بدهم»، اینها از من دعوت کردند و پاداش سنگینی قراردادند که تو را متهم کنم، ولی گواهی میدهم که تو پاکی و رسول خدایی! در روایت دیگری آمده است که آن زن گفت: وای بر من، من هر کار خلافی را کردهام اما تهمت به پیامبر خدا نزدهام و سپس دو کیسه پولی را که به او داده بودند نشان داد و گفتنیها را گفت.
لحظهای بعد همهچیز روشن گشت و موسی سجدهکنان در برابر خداوند به شکرگزاری مشغول گشت. (گویا آن زن نیز بهپیش بینی موسی و سخنان قبل از تهمت زدن به موسی که توسط خود موسی ایراد گردیده بود جرقه یا ایمان دلش را روشن کرده بود و بدین خاطر خدا را شکر کرد که فریب وسوسهی پول قارون را نخورد و حقیقت را بر زبان جاری ساخت) و در اینجا بود که خداوند مجازات قارون زشتسیرت و منافق را صادر کرد.
خداوند بر قارون و آن جمعیت همدستش غضب کرد و فرمان «خسف» (فرورفتن در زمین) را در اختیار موسی علیه السلام قرارداد و به موسی فرمود: «به زمین فرمان بده تا قارون و خانهاش را در کام خود فروبرد» موسی از خداوند خواست تا عذابش را بر وی نازل گرداند...
آن روز قارون در میان قصر خود نشسته بود که ناگهان مشاهده کرد درب به اراده موسی بازشده و آن حضرت بهطرف وی میآید. چیزی نگذشت که قصر عظیم قارون منهدم گشت و موسی به زمین گفت: «آنها را بگیر» و زمین آنها را تا ساق پایشان گرفت.
صدای ناله و استغاثه قارون به هوا برخاست. او موسی را هفتاد بار به قرابتی که میانشان بود قسم داد اما سخنان وی هیچ تأثیری در موسی ننهاد؛ و بار دیگر موسی به زمین گفت: «آنها را بگیر» و زمین آنها را تا گردنهایشان گرفت. آنها ناله و گریه میکردند و به موسی التماس مینمودند که به آنها رحم کند. ولی موسی برای آخرین بار به زمین گفت: «آنها را بگیر» و زمین همهی آنها را در کام خود فروبرد.
در قرآن آمده است:
1- «سپس ما، او خانهاش را در زمین فروبردیم و گروهی نداشت که او را در برابر عذاب الهی یاری کنند و خود نیز نمیتوانست خویشتن را یاری دهد.» (1)
پس فروبردیم او را از کمین
با سرا و گنج و مالش در زمین
پس گروهی هیچش از یاران نبود
تا که بتوانند از او یاری نمود
یا عذابی را از او دارند باز
دون آنقدرت نمای کارساز
هم نبود او تا ز موسی در مقام
زانچه با او کرد بکشد انتقام
یا نبد زان آنکه بتواند نمود
از خود او دفع عذابی در حدود (2)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 560
مسلّم است که در آن قصر قارون تنها نبود، او اطرافیانش، او همسنگرانش او یاران ظالم و ستمگرش همه در اعماق زمین فرورفتند.
و نه جیرهخوارانش و نه دوستان صمیمیاش و نه اموال و ثروتش، هیچیک او را از چنگال عذاب الهی نجات ندادند و همه به قعر زمین فرورفتند!
سپس خداوند به موسی وحی کرد: «به التماس آنها توجه و ترحم نکردی ولی اگر آنها به من استغاثه میکردند من جواب مثبت به آنها میدادم.» (1)
آنگاه آن حضرت به خداوند عرضه داشت: پروردگارا اگر قارون مرا به ذات مقدس تو قسم داده بود یقیناً اجابتش میکردم.
اما باریتعالی که از این کار موسی خوشنود نبود خطاب به او گفت: بدان اگر من جای تو بودم دعوتش را پذیرا میگشتم.
(*) قتاده میگوید: بعد از مرگ قارون در میان مردم شایع گشت که موسی وی را به خاطر دستیابی بر ثروت بیکرانش به هلاکت رسانده است کمی بعد با نفرین موسی تمام قصر و ثروتهای قارون در سینه زمین فرورفت تا پیامبر خدا از این تهمت ناروا مبرا گردد. (2)
v در تورات آمده است: (3)
موسی به قورح گفت: «تو تمامی یارانت فردا صبح به حضور خداوند بیایید، هارون نیز اینجا خواهد بود. فراموش نکنید آتشدانها را با خودتان آورده، روشن کردند و بُخور بر آنها گذاشتند و با موسی و هارون کنار در ورودی خیمهی عبادت ایستادند.
دراینبین، قورح تمامی قوم اسرائیل را علیه موسی و هارون تحریک کرده بود و همگی آنها نزد در خیمهی عبادت جمع شده بودند.
حضور پرجلال خداوند بر تمام قوم اسرائیل نمایان شد.
خداوند به موسی و هارون فرمود: «ازکنار این قوم دور شوید تا فوراً آنها را هلاک کنم» ولی موسی و هارون رو به خاک نهاده، عرض کردند: «ای خدایی که خدای تمام افراد بشر هستی، آیا به خاطر گناه یک نفر، نسبت بهتمامی قوم خشمگین می شوی؟»
خداوند به موسی فرمود: «پس به بنیاسرائیل بگو که از کنار خیمههای قورح و داتان و ابیرام دور شوند» پس موسی درحالیکه رهبران اسرائیل او را همراهی میکردند، بهسوی خیمههای داتان و ابیرام شتافت. او به قوم اسرائیل گفت: «از اطراف خیمههای این مردان بدکار دور شوید و به چیزی که مال آنهاست دست نزنید مبادا شریک گناهان ایشان شده، با ایشان هلاک شوید.»
پس قوم اسرائیل از اطراف خیمههای قورح و داتان و ابیرام دور شدند.
داتان و ابیرام با زنان و پسران و اطفال خود از خیمههایشان بیرون آمده، دم در ایستادند.
اگر این مردان به مرگ طبیعی یا در اثر تصادف یا بیماری بمیرند، پس خداوند مرا نفرستاده است.
امّا اگر خداوند معجزهای نموده، زمین باز شود و ایشان را با هرچه که دارند ببلعد و زندهبهگور شوند، آنوقت بدانید که این مردان به خداوند اهانت کردهاند. »
بهمحض اینکه سخنان موسی تمام شد، ناگهان زمین زیر پای قورح و داتان و ابیرام دهان گشود و آنها را با خانوادهها و همدستانی که با آنها ایستاده بودند، همراه با داروندارشان فروبرد.
پس بهاینترتیب، زمینبر ایشان به هم آمد و ایشان زندهبهگور شدند و از بین رفتند.
اسرائیلیهایی که نزدیک آنها ایستاده بودند، از فریاد آنها پا به فرار گذاشتند، چون ترسیدند زمین، ایشان را هم به کام خود فروبرد.
سپس آتشی از جانب خداوند فرود آمد و آن 250 نفری را که بُخور تقدیم میکردند، سوزانید.
این پوشش قربانگاه برای قوم اسرائیل، خاطرهی عبرتانگیزی خواهد بود.»
پس العازار کاهن، آن آتشدانهای مفرغی را گرفته در هم کوبید و از آن ورقهای فلزی برای پوشش قربانگاه ساخت تا برای قوم اسرائیل عبرتی باشد که هیچکس، غیر از نسلهارون، جرئت نکند در حضور خداوند بُخور بسوزاند، مبادا همان بلایی بر سرش آید که بر سر قورح و طرفدارانش آمد.
بدین ترتیب دستورات خداوند به موسی، عملی گردید. امّا فردای همان روز، بنیاسرائیل دوباره علیه موسی و هارون زبان به شکایت گشودند و گفتند: «شما قوم خداوند را کشتهاید»
ولی وقتی آنها دور موسی و هارون را گرفته بودند، ناگهان ابر، خیمهی عبادت را پوشاند و حضور پُرجلال خداوند نمایان شد.
موسی و هارون آمدند و کنار در خیمهی عبادت ایستادند و خداوند به موسی فرمود: «از کنار این قوم دور شوید تا فوراً آنها را نابود کنم.» ولی موسی و هارون در حضور خداوند به خاک افتادند.
موسی به هارون گفت: «آتش دان خود را برداشته، آتش از روی قربانگاه در آن بگذار و بُخور بر آن بریز و فوراً به میان قوم ببر و برای ایشان کفّاره کن تا گناهانشان آمرزیده شود، زیرا غضب خداوند بر ایشان افروخته و بلا شروعشده است.»
هارون مطابق دستور موسی عمل کرد و به میان قوم شتافت، زیرا بلا شروعشده بود، پس بخور بر آتش نهاد و برای ایشان کفّاره نمود. او بین زندگان و مردگان ایستاد و بلا متوقف شد. بااینحال علاوه بر آنانی که روز پیش با قورح به هلاکت رسیده بودند 14700 نفر دیگر هم مردند.
هارون نزد موسی به در خیمهی عبادت بازگشت و بدین ترتیب بلا رفع شد.
نکتهها
¢ آری هنگامیکه طغیان و سرکشی و تحقیر مؤمنان تهیدست و توطئه بر ضد پیامبر پاک خدا، به اوج خود برسد، دست قدرت الهی از آستین بیرون میآید و به حیات طغیانگران پایان میدهد، چنان آنها را درهم میکوبد که زندگی آنها عبرتی برای همگان میگردد.
¢ مسئله «خسف»
به معنی فرورفتن و پنهان گشتن در زمین است، بارها در طول تاریخ بشر واقعشده است که زمینلرزه شدیدی آمده و زمین از هم شکافته شده و شهر یا آبادیهایی را در کام خود فرو بلعیده است، ولی این خسف با موارد دیگر متفاوت بود، طعمه اصلی او فقط قارون و گنجهای او بود.
عجبا! فرعون در امواج نیل فرو میرود و قارون در اعماق زمین، آبی که مایه حیات است مأمور نابودی فرعونیان میشود و زمینی که مهد آرامش است گورستان قارون و قارونیان.
¢ دیدگاه مولانا
قارون نمونهی یک فرد ثروتمند مترف و منکر است که مولانا برای بیان لطف حق از داستان وی بهره میگیرد و میگوید: خداوند آنچنان بخشنده است که مال و ثروت بیشمار به قارون کافر نعمت میدهد، پس به کسی که به او روی آورد چه نعماتی خواهد داد؟!
آنکه معرض را ز زر قارون کند
رو بدو آری به طاعت چون کند (1)
مولوی، مثنوی معنوی، دفتر چهارم، ص 607
مولانا بار دیگر از این ماجرا نیز سود برده، به این نکته اشاره میکند که:
عوامل و اسباب این جهان هرچه میکنند به ارادهی حق و فعل حق است:
خاک قارون را چو فرمان در رسید
با زر و تختش به قعر خود کشید (2)
مولوی، مثنویمعنوی، دفتر اول، ص 41
در این جهان مادی هر چیزی خاصیتی و کاربردی دارد؛ امّا اگر مشیّت حق ایجاب کند، پدیدهها به ضد خود بدل میشوند تا جنگها را فیصله دهند.
اعجاز پیامبران اینگونه ابزارها را به کار گرفت و این عوامل مأمور پروردگار شدند تا دو روح نیکان و بدان، بدانند که حق با کدام است؟ (3)
هم نکر سازید بر قارون ز کین
در حلیمی این زمین پوشید کین
تا حلیمی زمین شد جمله قهر
برد قارون را و گنجش را به قعر (4)
مولوی، مثنویمعنوی، دفتر ششم، ص 1019
این انتساب ادراک و شعور به جمادات که دنیای عارف را سراپا در نور معرفت مستغرق میسازد در مثنوی مکرّر هست و حاکی از توجّه مولانا به امکان وجود مراتب تکامل، مادون انسان؛ امّا بههرحال طلایهی وجود انسان هستند و بعضی متفکّران جدید هم به نظیر این نظریه قائل شدهاند، باری مولانا به مناسبت ذکر ارتباط عناصر با حق و اینکه آنها با حق زندهاند و با خلق مردهاند خاطرنشان میکند » (5)که خاک بهفرمان خدا قارون را فرومیبرد و نابود میکند، پس جمادات به قدرت حق شنوا و بینایند، محرمی میخواهد تا این حقایق را درک کند:
خاک قارون را چو ماری درکشد
استن حنّانه آید در رشد
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم (1)
مولوی، مثنویمعنوی، دفتر سوم، ص 387
باد را دیدی که با عاد آنچه کرد
آب را دیدی که در طوفان چه کرد
آنچه بر فرعون زد آن بحر کین
و آنچه با قارون نمودست این زمین (2)
مولوی، مثنویمعنوی ، دفتر چهارم، ص 590
این زمین را گر نبودی چشم جان
از چه قارون را فروخورد آنچنان (3)
مولوی، مثنویمعنوی ، دفتر چهارم ، ص 661
بنا بر همین نظریه معتقد است که «عدم معرفت و کژ فهمی از کوردلی ناشی میشود نه از فقدان چشم ظاهری» (4)زیرا که انسانها از جهل و نادانی از معرفت حقیقی بیخبرند؛ امّا زمین با عنایت حق توانست قارون را از موسی تشخیص دهد و در خود فرو بلعد.
چون زمین دانیش دانا وقت خسف
در حق قارون که قهرش کرد و نسف (5)
مولوی، مثنویمعنوی، دفتر چهارم، ص 679
یار نیکت رفت بر چرخ برین
یار فسقت رفت در قعر زمین
تو بماندی در میانه آنچنان
بیمدد چون آتشی از کاروان
دامن او گیر ای یار دلیر
کاو منزه باشد از بالا و زیر
نی چو عیسی سوی گردون برشود
نی چو قارون در زمین اندر رود
با تو باشد در مکان و بیمکان
چون بمانی از سرا و از دکان (6)
مولوی، مثنویمعنوی ، دفتر سوم، ص 358
· اشعار دیگر شاعران برجستهی ایرانی:
از تعلق گشت قارون زیر زمین
وز تجرد رفت عیسی جانب چارم سما (7)
دیوان منصور حلاج، ص 6
آن را که زیر زمین کشد درون
نی موسیاش آورد برون نی هارون
چون قارون فاسد شده را ز روزگار وارون
لا یمکن أن یصلحه العطارون (8)
دیوان جامی، ص 770
گنج قارون که فرو میشود از قهر هنوز
خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است (9)
دیوان حافظ، ص 32
تا خواسته با قارون در خاک نهان است
بدخواه و بداندیشش در خاک نهان باد (10)
دیوان فرخی، ص 36
گویی کز زیرخاک تیره برآمد
گنج به سرنهاده صورت قارون (1)
دیوان ناصر خسرو، ص 402
بر هوا رفتی چو عیسی بی معجز
یا چو قارون به زمین وین نبود جایز (2)
دیوان منوچهری، ص 204
فروشد در زمین سرما چو قارون و چو
ظلم او
برآمد از زمین سوسن چو تیغ آبدار ای دل (3)
کلیات شمس، ص 1259
قارون هلاک گشت و هنوز از غرور او
آید به گوش طالب دنیا صدای گنج (4)
دیوان ظهیر فاریابی، ص 203
سر برآورد از زمین در عهد ما بیحاصلان
تخم قارونی که موسی پیشازاین در خاک کرد (5)
دیوان صائب، ج 3، ص 1167
تماشاچیان دیروز را که از مشاهده جاه و جلال قارون به وجد و سرور آمده بودند و آرزو میکردند که ایکاش برای همیشه یا لااقل یکلحظه بهجای او بودند.
در قرآن آمده است:
1- «و آنها که دیروز آرزو میکردند بجای او باشند (هنگامیکه این صحنه را دیدند) گفتند: «وای بر ما! گویی خدا روزی را بر هر کس از بندگانش بخواهد گسترش میدهد یا تنگ میگیرد! اگر خدا بر ما منت ننهاده بود، ما را نیز به قعر زمین فرو می برد! ای وای گویی کافران هرگز رستگار نمیشوند!» (6)
صبح کردند آنکسان که روز پیش
حسرت قارونشان میبود پیش
و یکان الله بگفتند از عجب
این کلام است از تعجب در عرب
میگشاید بر عبادش رزق تنگ
مینماید چونکه خواهد بیدرنگ
گر نبودی آنکه حق منّت نهاد
خود بما که مال دنیامان به داد
در زمین بردند هم ما را فرو
منتی باشد خود این بر ما از او
مینماید بر صواب این حال و کار
که نکردند اهل کفر آن رستگار (7)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 560
امروز بر ما ثابت شد که هیچکس از خود چیزی ندارد، هر چه هست از ناحیه او است، نه عطایش دلیل بر رضایت و خشنودی از کسی است و نه منعش دلیل بر عدم ارزش او در پیشگاه خدا است. او با همین ثروتها افراد و اقوام را به
آزمایش میکشد و نهاد و سیرت آنان را آشکار میسازد. سپس در این فکر فرورفتند که اگر دعای مصرانه آنها دیروز به اجابت میرسید و خدا آنها را به جای قارون میگذاشت، امروز چه خاکی بر سر میکردند؟
لذا در مقام شکر این نعمت برآمدند و گفتند: «اگر خداوند بر ما منت نگذارده بود، ما را هم به قعر زمین فرو میبرد»! «ای وای! مثل اینکه کافران هرگز رستگار نمیشوند»
الآن حقیقت را با چشم خود میبینیم و نتیجه غرور و غفلت و سرانجام کفر و شهوت را.
و نیز میفهمیم که اینگونه زندگانیهایی که دورنمای دلانگیزی دارد چه وحشتزا است؟
نکتهها
¢ نتیجه ی فسق
سرانجام، قارون مغرور با کفر و بیایمانی از دنیا رفت، هرچند یک روز در اعداد قاریان تورات و دانشمندان بنیاسرائیل بود و خویشاوندی نزدیکی با موسی داشت.
داستان قارون- سمبل ثروتمند مغرور- که قرآن مجموع آن را ضمن هفت آیه به طرز بسیار جالبی بیان کرده است، پرده از روی حقایق بسیاری در زندگی انسانها برمیدارد.
این داستان روشنگر این حقیقت است که غرور و مستی ثروت گاه انسان را به انواع جنون میکشاند، جنون نمایش دادن ثروت و به رخ دیگران کشیدن جنون لذت بردن از تحقیر تهیدستان! و باز همین غرور و مستی و عشق بیحدوحصر به سیم و زر، گاه سبب میشود که دست به زشتترین و ننگینترین گناهان بزند، در مقابل پیامبر پاک خدا، قیام کند و به مبارزه و ستیز با حق و حقیقت برخیزد و حتی بیشرمانهترین تهمتها را به پاکترین افراد ببندد حتی با استفاده از ثروت خود از زنان آلوده هرجایی برای رسیدن به مقصدش کمک گیرد.
غرور و مستی ناشی از ثروت به انسان اجازه نمیدهد که نصیحت اندرزگویان را بشنود و سخن خیرخواهان را به کار بندد. این مغروران بیخبر، خود را از همه دانشمندتر و آگاهتر میدانند و به گمان اینکه ثروتشانکه گاه از طریق غصب حقوق دیگران بهدستآمده است دلیل بر عقل و هوش و درایت آنها است، همه را نادان و خود را دانا میپندارند! حتی کارشان بهجایی میرسد که در برابر پروردگار اظهار وجود میکنند و دم از استقلال میزنند و میگویند: آنچه را پیداکردهایم به ابتکار و هوش سرشار و خلاقیت و استعداد و اطلاعات بینظیر خودمان بوده است؛ و دیدیم سرانجام اینگونه مغروران تبهکار به کجا میرسد؟! اگر قارون با اطرافیانش و تمام ثروتش به قعر زمین فرورفت و نابود شد دیگران به اشکال دیگری نابود میشوند و گاه حتی زمین، ثروتشان را به شکل دیگری میبلعد، یعنی ثروتهای عظیم خود را تبدیل به کاخها، باغها و زمینهایی میکنند که هرگز از آن استفاده نخواهند کرد و گاه حتی اموال خود را میدهند و زمینهای بایر و موات را خریداری میکنند، به این خیال که آن را تقسیم کرده و به قیمتهای گزافی بفروشند و بهاینترتیب، زمین ثروتشان را میبلعد!
اینگونه افراد سبکمغز، چون راهی برای خرج کردن ثروت عظیم خود پیدا نمیکنند رو بهسوی ارزشهای خیالی میآورند، مجموعهای از کاسه کوزههای شکسته قدیمی را، بهعنوان عتیقههای گرانبها! و گاه مجموعهای از تابلوهای بیرنگ و یا حتی مجموعهای از تمبرهای پستی، اسکناسها و مانند آنکه متعلق به سالها و یا قرون گذشته است، بهعنوان باارزشترین کالاها در قصر و کاخ خود جمعآوری میکنند که اگر بهدقت به آنها نگاه کنیم گاهی میبینیم جای آنها فقط در زبالهدان است!
آنها این زندگی تجملی و تخیلی را در حالی فراهم آوردهاند که در شهر و دیار آنها و گاه در همسایگی دیواربهدیوارشان افراد محرومی هستند که شب گرسنه میخوابند و عجب اینکه چنان وجدان آنها تحلیل رفته که حتی کمترین ناراحتی از این وضع احساس نمیکنند! گاه حیوانات آنها دارای مرفهترین زندگی هستند و حتی از معلم و پزشک و دارو بهره میگیرند، درحالیکه انسانهای مظلومی در نزدیکی آنها در بدترین شرایط زندگی میکنند و یا در بستر بیماری ناله سر دادهاند، نه پزشکی بر بالین آنها حاضر میشود و نه قطره دوائی.
تمام این بحثها گاه درباره افراد معینی در یکجامعه است و گاه درباره یک کشور، یعنی یک کشور قارونی میشود در مقابل دیگر کشورهای دنیا! همانگونه که در عصر خود در مورد کشورهایی همچون آمریکا و بسیاری از ممالک اروپایی میبینیم.
آنها مجللترین زندگی را به قیمت استثمار مردم جهان سوم و کشورهای فقیر و تهیدست برای خود فراهم ساختهاند، بهطوریکه گاه مواد غذایی اضافی آنها که به زبالهدانها ریخته میشود اگر بهطور صحیحی جمعآوری میشد برای تغذیه میلیونها انسان گرسنه کافی بود.
اینکه میگوییم کشورهای فقیر نه این است که حقیقتاً فقیر باشند اینها در حقیقت دزدزده و غارتشدهاند، گاهی بهترین و گرانبهاترین منابع زیرزمینی در اختیار آنها است، اما این ابر غارتگران همه را میبرند و آنها را بر خاک سیاه مینشانند.
اینها قارونهای زالوصفتی هستند که پایههای کاخ بیدادگری خود را بر ویرانههای کوخهای مستضعفین بنانهادهاند و تا مستضعفین جهان دستبهدست هم ندهند و آنها را همچون قارون به قعر زمین نفرستند اوضاع دنیا به همین صورت خواهد بود، آنها باده مینوشند و خنده مستانه سر میدهند و اینها باید زانوی غم در بغلگیرند و گریه کنند!
اشعار دیگر شاعران برجسته ایرانی:
نکنم خواجه را به شعر هجا
لیک برخوانم آیتی ز نبی
إن قارون کان من موسی
خواجه آن است که آید پی فی (1)
دیوان انوری، ج 2، ص 733
آنکس که به دنیا و درم خیر بیندوخت
سر عاقبت اندر بر دینار و درم کرد
خواهی متمتع شوی از دنیی و عقبی
با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد (2)
گلستان سعدی، ص 39
از زکات جرعهی دریا کشان
مفلسان گنج روان درخواستند (3)
دیوان خاقانی، ص 398
شرع با گنج روان از کلک توست
عقل بر گنج روانخواهم فشاند (4)
دیوان خاقانی ، ص 11
در قرآن آمده است:
1- «(آری)، این سرای آخر تو را (تنها) برای کسانی قرار میدهیم که اراده برتریجویی در زمین و فساد را ندارند و عاقبت نیک برای پرهیزگاران است! () کسی که کار نیکی انجام دهد، برای او پاداشی بهتر از آن است و به کسانی که کارهای بد انجام دهند، مجازات بدکاران جز (به مقدار) اعمالشان نخواهد بود. ()» (1)
یا کسی کو نگرویده بر خدای
رستگاری نیستش در دو سرای
این است دار آخرت و اندر نشان
ما بگردانیم بهر آنکسان
می نخواهند آنکسان اندر یقین
کبر و افساد و علوی در زمین
هست انجام پسندیده و نکو
از برای اهل تقوی جمله زو
هر که آید خصلتی را بر نکو
بهتر از آن در جزا باشد بر او
وانکه کار بد کند آید بهپیش
هم مر او را مثل آنچه کرده خویش (2)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 560
نکتهها
¢ عوامل محرومیت انسان از مواهب آخرت
آنچه سبب محرومیت انسان از مواهب سرای آخرت میشود در حقیقت همین دو است، برتریجویی (استکبار) و «فساد در زمین» که همه گناهان در آن جمع است. چراکه هر چه خدا از آن نهی کرده حتماً برخلاف نظام آفرینش انسان و تکامل وجود بوده. بنا براین ارتکاب آن نظام زندگی او را بر هم میزند لذا مایه فساد در زمین است.
حتی مسئله «استعلاء» و برتریجویی خود یکی از مصادیق «فساد در ارض» است، ولی اهمیت فوقالعاده آن سبب شده است که بالخصوص مطرح گردد. در شرححال و سرنوشت قارون دیدیم آنچه مایه بدبختی و هلاک و نابودی او شد همان استکبار و برتریجویی بود.
در روایات اسلامی مخصوصاً روی این مسئله بسیار تکیه شده است تا آنجا که در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «ان لرجل لیعجبه ان یکون شراک نعله اجود من شراک نعل صاحبه فیدخل تحتها»! (3)«گاه میشود که انسان از این لذت میبرد که بند کفش او از بند کفش دوستش بهتر باشد و به خاطر همین داخل تحت این آیه میشود»، (چراکه این هم شاخه کوچکی از برتریجویی است!) و قارون هم فساد در زمین کرد و هم علو برتریجویی بهمقتضای (فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ) (قصص:79).
(*) در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام چنین آمده است که به هنگام خلافت ظاهری شخصاً در بازارها قدم میزد، گمشدهها را راهنمایی میکرد، ضعیفان را کمک مینمود و از کنار فروشندگان و کسبه رد میشد و این آیه را
1) قصص:83- 84 (تِلْکَ الدَّارُ الاَخِرَةُ نجَعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فیِ الْأَرْضِ وَ لَا فَسَادًا وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ (*) مَن جَاءَ بِالحْسَنَةِ فَلَهُ خَیرْ مِّنهْا وَ مَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلَا یجُزَی الَّذِینَ عَمِلُواْ السَّیِّاتِ إِلَّا مَا کاَنُواْ یَعْمَلُونَ )
2) .
3) نهج البلاغه، خطبه معروف به شقشقیه،
برای آنها میخواند: (تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساد) (1)، سپس میفرمود: «نزلت هذه الایة فی اهل العدل و التواضع من الولاة و اهل القدرة من الناس»: «این آیه درباره زمامداران عادل و متواضع و همچنین سایر قدرتمندان از تودههای مردم نازل شده است». یعنی همانگونه که من حکومت را وسیله برتریجویی خودم قرار ندادهام شما نیز نباید قدرت مالی خود را وسیله سلطه بر دیگران قرار دهید که سرانجام و عاقبت نیک از آن گروهی است که نمیخواهند برتریجویی و فساد کنند.
همانگونه که قرآن در پایان آیه موردبحث میفرماید: «و عاقبت از آن پرهیزکاران است» و «عاقبت» به مفهوم وسیع کلمه، سرانجام نیک، پیروزی در این جهان، بهشت و نعمتهایش در جهان دیگر است، دیدیم که قارونها و فرعونها چه عاقبتی پیدا کردند بااینکه قدرت آنها بینظیر بود؟ چون تقوی نداشتند به دردناکترین سرنوشت مبتلا شدند.
(*) از امام صادق علیه السلام نقلشده: هنگامیکه امام علیه السلام این آیه را تلاوت نمود شروع به گریه کرد و فرمود: «ذهبت و الله الأمانی عندَ هذه الایة»: (2)«باوجوداین آیه همه آرزوها بر باد رفته است»! و دسترسی به سرای آخرت مشکل است!
v قانون پاداش الهی
بیان یک قانون کلی که آمیزهای است از «عدالت» و «تفضل» در مورد پاداش و کیفر: «کسی که کار نیکی انجام دهد، پاداشی بهتر از آن دارد» و این همان مرحله «تفضل» است: یعنی خداوند همچون مردم تنگچشم نیست که به هنگام رعایت عدالت، سعی میکنند مزد و پاداش درست بهاندازه عمل باشد او گاهی ده برابر و گاه صدها برابر و گاه هزاران برابر، از لطف بیکرانش پاداش عمل میدهد و حداقل آنهمان ده برابر است.
چنانکه در آیه 160 سوره انعام میخوانیم: (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها) و حداکثر آن را تنها خدا میداند که گوشهای از آن در مورد انفاق درراه خدا، در آیه 261 سوره بقره آمده است.
البته این مضاعف ساختن اجر و پاداش بیحساب نیست، بستگی به میزان پاکی عمل و اخلاص و حسن نیت و صفای قلب دارد، این مرحله تفضل الهی دربارهنیکوکاران سپس به ذکر مجازات بدکاران پرداخته، میگوید «به کسانی که کار بد کنند مجازاتی جز اعمالشان داده نمیشود»! و این مرحله «عدل» پروردگار است، چراکه ذرهای بیش ازآنچه انجام دادهاند کیفر نمیشوند.
جالب این است که میگوید: اعمال خود آنها کیفر آنها است، یعنی این عملشان که طبق قانون بقاء موجودات در عالم هستی، آثارش چه در درون جان و چه در بیرون، در این عالم باقی میماند و در قیامت که روز آشکار شدن پنهانیها (یوم البروز) است در شکلی مناسب خود تجسم مییابد و با گنهکاران همراه خواهد بود و آنها را شکنجه و آزار میدهد.
¢ تکرار «سیئة»
ممکن است دلیلش این باشد که قرآن میخواهد روی این مطلب تکیه کند که در برابر «سیئات» کیفری جز همان عمل را که انجام دادهاند دامنشان را نمیگیرد؛ و به تعبیر دیگر «خود کرده را تدبیر نیست».
¢ «حسنه» و ایمان و توحید
بدون تردید حسنه معنی وسیعی دارد و هم برنامههای اعتقادی و هم گفتار و هم اعمال خارجی را شامل میشود و اما بهتر از اعتقاد به توحید رضا و خشنودی پروردگار است که پاداش نیکوکاران است چنانکه در آیه 72 سوره توبه میخوانیم: (وَ رِضْوانٌ مِنَ الله أَکْبَرُ): «خشنودی خدا از هر پاداشی برتر است».
¢ مفرد بودن «حسنه» و جمع بودن «سیئات»
بعضی معتقدند این تفاوت تعبیر اشاره به فزونی گنهکاران و کمی نیکوکاران است و این احتمال نیز وجود دارد که حسنات در حقیقت توحید، خلاصه میشوند و تمام حسنات به ریشه توحید بازمیگردد، درحالیکه سیئات به ریشه شرک بازمیگردد که مرکز پراکندگی و تشتت و تعدد و کثرت است.
در تورات آمده است:
v عصای هارون شکوفه میآورد (1)
خداوند به موسی فرمود: «به قوم اسرائیل بگو که هر یک از رهبران قبایلشان، یک عصا پیش تو بیاورند و تو اسم هر یک از آنها را روی عصایش بنویس.
نام هارون باید روی عصای قبیلهی لاوی نوشته شود.
این عصاها را در اتاق درونی خیمهی عبادت، همانجایی که با شما ملاقات میکنم، جلو صندوق عهد بگذار. بهوسیلهی این عصاها مردی را که برگزیدهام معرّفی خواهم کرد، چون عصای او شکوفه خواهد آورد و سرانجام این همهمه و شکایت که علیه شما به وجود آمده است، پایان خواهد یافت. »
موسی این دستور را به قوم اسرائیل، ازجمله هارون، هر یک عصایی نزد موسی آوردند.
وی آنها را در اتاق درونی خیمهی عبادت در حضور خداوند گذاشت.
روز بعد، موسی به آنجا رفت و دید عصای هارون که معرّف قبیلهی لاوی بود، شکفته و گُل کرده و بادام داده است! موسی عصاها را بیرون آورد تا به بنیاسرائیل نشان دهد.
پسازاینکه همه، عصاها را دیدند، هر یک از رهبران، عصای خود را پس گرفتند.
سپس خداوند به موسی فرمود که عصای هارون را در کنار صندوق عهد بگذارد تا هشداری به این قوم سرکش باشد که بدانند اگر به شکایت خود پایان ندهند، از بین خواهند رفت.
1) سفر اعداد، اصحاح 17، آیات: 1- 13
v وظایف کاهنان در برابر اهانت مردم و لاویها (1)
آنگاه خداوند به هارون فرمود:
«تو پسرانت و خانوادهات در برابر هر نوع بیحرمتی به این مکان مقدّس مسئول هستید. برای هر نوع عمل ناشایستی که در خدمت کاهنی دیده شود، شما باید جوابگو باشید.
بستگان تو، یعنی قبیلهی لاوی دستیاران تو خواهند بود و تو را در کارهای مربوط به خیمهی عبادت کمک خواهند کرد، ولی انجام وظایف مقدّس در داخل خیمهی عبادت، فقط بر عهدهی تو پسرانت است. لاوی ها باید مواظب باشند به قربانگاه و هیچیک از اشیاء مقدّس دست نزنند وگرنه هم تو را و هم ایشان را هلاک خواهم کرد.
کسی که از قبیلهی لاوی نباشد نباید در این خدمت مقدّس تو را یاری دهد.
به خاطر داشته باش که انجام وظایف مقدّس عبادتگاه و قربانگاه فقط به عهدهی کاهنان است. اگر از این دستورات پیروی کنید، خشم خداوند دیگر بر شما نازل نخواهد شد. من لاوی ها را که بستگان تو هستند از میان بنیاسرائیل انتخاب کردهام.
ایشان را که وقف من شدهاند همچون هدیه به شما میدهم تا در خیمهی عبادت، وظایف خود را انجام دهند. ولی تو پسرانت که کاهن هستید، باید شخصاً تمام خدمات مقدّس قربانگاه و قدس الاقداس را انجام دهید، چون خدمت کاهنی عطای خاصی است که آن را تنها به شما دادهام.هر فرد دیگری که بخواهد این کار را انجام دهد کُشته خواهد شد. »
v دستور هدایای کاهنان و لاویان به هارون (2)
خداوند این دستورات را به هارون داد:
«شما کاهنان، مسئول دریافت هدایایی هستید که قوم اسرائیل برای من میآورند. تمام هدایای مخصوصی که به من تقدیم میشود از آن تو پسرانت خواهد بود و اینیک قانون دائمی است.
از بین هدایای بسیار مقدّسی که بر قربانگاه سوخته نمیشود، این هدایا مال شماست: هدایای آردی، قربانیهای گناه و قربانیهای جبران.
افراد مذکّر باید در جای بسیار مقدّسی آنها را بخورند.
تمام هدایای مخصوص دیگری که قوم اسرائیل با تکان دادن آنها در برابر قربانگاه به من تقدیم میکنند، از آن
شما و پسران و دختران شماست.
همهی اهل خانهی تان میتوانند از این هدایا بخورند، مگر اینکه کسی در آنوقت شرعاً نجس باشد.
نوبر محصولاتی که بنیاسرائیل به من تقدیم میکنند، از آن شماست، یعنی بهترین قسمت روغنزیتون، شراب، غلّه و هر نوع محصول دیگر.
اهالی خانهی تان میتوانند از اینها بخورند، مگر اینکه در آنوقت شرعاً نجس باشند.
پس هرچه که وقف خداوند شود، از آن شماست و این شامل: پسران ارشد قوم اسرائیل و نخست زادههای حیوانات ایشان نیز میشود.
ولی هرگز نباید نخست زادهی حیواناتی را که من خوردن گوشت آنها را حرام کردهام و نیز پسران ارشد را قبول کنید.
هرکسی که صاحب اولین پسر شود، باید برای آن، پنج مثقال نقره به شما بپردازد.
او باید این مبلغ را وقتی پسرش یکماهه شد، بیاورد ولی نخست زادهی گاو گوسفند و بُز را نمیتوان بازخرید نمود.
آنها باید برای خداوند قربانی شوند، خون آنها را باید بر قربانگاه پاشید و پیه شان را سوزانید.
این هدیه که بر آتش به خداوند تقدیم میشود، موردپسند خداوند است.
گوشت این حیوانات مانند گوشت سینه و ران راست هدیهی مخصوص، مال شماست.
آری، من تمامی این هدایای مخصوصی را که قوم اسرائیل برای من میآورند تا ابد به شما بخشیدهام.
اینها برای خوراک شما و خانوادههایتان است و این عهدی است دائمی بین خداوند و شما و نسلهای آیندهی شما.
شما کاهنان نباید هیچ ملک و دارایی در سرزمین اسرائیل داشته باشید، چون ملک و ثروت شما من هستم.
دهیکهایی (زکات) را که بنیاسرائیل تقدیم میکنند، من به قبیلهی لاوی، در مقابل خدمت آنها در خیمهی عبادت دادهام.
ازاینپس غیر از کاهنان و لاویان، هیچ اسرائیلی حق ندارد وارد خیمهی عبادت بشود، مبادا مجرم شناخته شود و بمیرد.
فقط لاوی ها باید کارهای خیمهی عبادت را انجام دهند و اگر از این لحاظ کوتاهی کنند، مقصّر خواهند بود.
در میان شما اینیک قانون دائمیخواهد بود.
لاوی ها در اسرائیل نباید صاحبملک باشند؛ چون دهیکهای قوم اسرائیل که بهصورت هدیهی مخصوص، به من تقدیم میشود، از آن لاوی ها خواهد بود.
این میراث ایشان است و ایشان ملکی در سرزمین اسرائیل نخواهند داشت.
v دستور هدایای کاهنان و لاویان به موسی: (1)
همچنین خداوند به موسی فرمود:
«به لاوی ها بگوید یکدهم عشریه هایی را که از بنیاسرائیل دریافت میکنید بهصورت هدیهی مخصوص به خداوند تقدیم کنید.
خداوند این هدیهی مخصوص را بهعنوان هدیهی نوبر محصولات غلّه و شراب شما، منظور خواهد نمود.
اینیکدهم عشریهها (زکات) که بهعنوان سهم خداوند تقدیم میشود، باید از بهترین قسمت عشریهها باشد.
آن را به هارون کاهن بدهید. وقتی بهترین قسمت را تقدیم کردید، بقیّهی هدایا را میتوانید برای خود بردارید، همانگونه که مردم پس از تقدیم هدایا، بقیّهی محصول را برای خود نگه میدارند.
شما و خانوادههایتان، میتوانید آن را در هرجایی که میخواهید بخورید، زیرا این مزد خدمتی است که در خیمهی عبادت انجام میدهید.
شما لاوی ها به سبب خوردن این هدایا مقصّر نخواهید بود، مگر اینکه از دادن یکدهم از بهترین قسمت آن به کاهنان، اِبا نمایید. اگر این قسمت را به کاهنان ندهید، نسبت به هدایای مقدّس قوم اسرائیل بیحرمتی کردهاید و سزای شما مرگ است. »
v خاکستر قربانی گاو سرخ، برای تهیّهی آب طهارت (2)
خداوند به موسی و هارون فرمود این قوانین را به قوم اسرائیل بدهند:
یک گاو سرخ بیعیب که هرگز یوغ برگردنش گذاشته نشده باشد بیاورید و آن را به العازار کاهن بدهید تا وی آن را از اردوگاه بیرون ببرد و یک نفر در حضور او سر آن را ببُرد.
العازار کمی از خون گاو را گرفته با انگشت 7 بار آن را بهطرف جلو خیمهی عبادت بپاشد.
بعد در حضور او لاشهی گاو با پوست و گوشت و خون و سرگین آن سوزانده شود.
العازار چوب سرو شاخههای زوفا و نخ قرمز گرفته، آنها را به داخل این تودهی مشتعل بی اندازد. پسازآن باید لباسهایش را شسته، غسل کند و سپس به اردوگاه بازگردد، ولی تا عصر، شرعاً نجس خواهد بود.
کسی که گاو را سوزانده، باید لباسهایش را شسته، غسل کند. او نیز تا عصر نجس خواهد بود.
بعد یک نفر که شرعاً نجس نباشد خاکستر گاو را جمع کند و خارج از اردوگاه در محلی پاک بگذارد تا قوم اسرائیل از آن برای تهیّهی آب طهارت که جهت رفع گناه است، استفاده کنند. همچنین کسی که خاکستر گاو را جمع میکند باید لباسهایش را بشوید. او نیز تا عصر نجس خواهد بود.
این قانونی است همیشگی برای قوم اسرائیل و غریبی که در میان ایشان ساکن است.
هر کس با جنازهای تماس پیدا کند تا 7 روز نجس خواهد بود.
او باید روز سوّم و هفتم، خودش را با آن آب، طاهر سازد، آنوقت پاک خواهد شد
ولی اگر در روز سوّم و هفتم این کار را نکند؛ نجس خواهد بود.
کسی که با جنازهای تماس پیدا کند، ولی خودش را با آن آب، طاهر نسازد، نجس باقی خواهد ماند، زیرا آب طهارت به روی او پاشیده نشده است.
چنین شخصی باید از میان قوم اسرائیل رانده شود، زیرا عبادتگاه خداوند را نجس کرده است.
وقتی شخصی در خیمهای میمیرد، این مقررات باید رعایت گردد: ساکنان آن خیمه و هرکه وارد آن شود تا 7 روز نجس خواهند بود.
تمام ظروف بدون درپوش واقع در آن خیمه نیز نجس خواهد بود.
هرکسی که در صحرا با نعش شخصی که در جنگ کشتهشده و یا به طریق دیگری مُرده باشد، تماس پیدا کند و یا حتّی دست به استخوان یا قبری بزند تا 7 روز نجس خواهد بود.
برای اینکه شخص نجس طاهر شود باید خاکستر گاو سرخ را که برای رفع گناه، قربانی شده است، در ظرفی ریخته روی آن، آب روان بریزید.
بعد شخصی که نجس نباشد، شاخههای زوفا را گرفته، در آن آب فروببرد و با آن، آب را روی خیمهی و روی تمام ظروفی که در خیمه است و روی هرکسی که در خیمه بوده و یا به استخوان انسان، نعش یا قبری دستزده بپاشد.
آب طهارت بایستی در روز سوّم و هفتم روی شخص نجس پاشیده شود.
در روز هفتم شخص نجس باید لباسهایش را بشوید و با آب غسل کند.
او عصر همان روز از نجاست پاک خواهد بود. امّا کسی که نجس شود، ولی خود را طاهر نسازد، نجس باقی خواهد ماند؛ زیرا آب طهارت به روی او پاشیده نشده است.
چنین شخصی باید از میان قوم اسرائیل رانده شود، زیرا عبادتگاه خداوند را نجس کرده است.
این قانون دائمی است، کسی که آب طهارت را میپاشد باید بعد، لباسهای خود را بشوید. هر که به آن آبدست بزند تا غروب نجس خواهد بود و هر شیئی که دست شخص نجس به آن بخورد و نیز هر که آن شی ء را لمس کند تا عصر نجس خواهد بود.
(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسیَ بِایَتِنَا وَ سُلْطَانٍ مُّبِینٍ () إِلیَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ قَارُونَ فَقَالُواْ سَحِرٌ کَذَّابٌ ()) (1)
پیامها
(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسی ... إِلی فِرْعَوْنَ)
1) ترجمه: «ما موسی را با آیات خود و دلیل روشن فرستادیم ... () بسوی فرعون و هامان و قارون ولی آنها گفتند: «او ساحری بسیار دروغگو است!» ()»
مبنای گرایش مردم متفاوت است، گروهی با معجزه ایمان میآورند و گروهی با منطق. انبیا هر دو را داشتهاند. (بِآیاتِنا وَ سُلْطانٍ مُبِینٍ)
سرلوحهی رسالت انبیا مبارزه با رهبران فساد و کفر است خواه در قالب زور و حکومت و قدرت سیاسی، (فِرْعَوْنَ) یا در قالب تدبیر و تدارک و شیطنت و قدرت فرهنگی، (هامانَ) یا در قالب سرمایه و ثروت و قدرت اقتصادی (قارُونَ)
محتوای دعوت انبیا مبارزه با استکبار است. (أَرْسَلْنا مُوسی ... إِلی فِرْعَوْنَ وَ)
(وَ قَارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ لَقَدْ جَاءَهُم مُّوسیَ بِالْبَیِّنَاتِ فَاسْتَکْبرَواْ فیِ الْأَرْضِ وَ مَا کاَنُواْ سَابِقِینَ () فَکُلاًّ أَخَذْنَا بِذَنبِهِ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَیْهِ حَاصِبًا وَ مِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّیْحَةُ وَ مِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَ مِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا وَ مَا کَانَ الله لِیَظْلِمَهُمْ وَ لَاکِن کَانُواْ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ () مَثَلُ الَّذِینَ اتخَّذُواْ مِن دُونِ الله أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتخَّذَتْ بَیْتًا وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ لَوْ کَانُواْ یَعْلَمُون () إِنَّ الله یَعْلَمُ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ مِن شیَْءٍ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ () وَ تِلْکَ الْأَمْثَلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَلِمُونَ ()) (1)
پیامها
عاقبت استکبار، نابودی است و سرنوشت شوم آنان، درس عبرت است. (وَ قارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ)
سنّت خداوند، اتمامحجت و سپس مؤاخذه است. (جاءَهُمْ مُوسی بِالْبَیِّناتِ)
جلوههای استکبار مختلف است قارون مظهر مالپرستی بود و فرعون و هامان مظهرقدرتپرستی، ولی همهی آنان در طغیان، سرکشی و لجاجت با حقّ مشترک بودند. (وَ قارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ ... فَاسْتَکْبَرُوا)
زر و زور، در برابر قدرت خداوند عاجز و بیاثر است. (وَ ما کانُوا سابِقِینَ)
در شیوهی تبلیغ، بعد از بیان مطالب و نمونهها، جمعبندی و فهرستگویی، مفید و مؤثّر است. (فَکُلًّا أَخَذْنا بِذَنْبِهِ)...
کیفر هر قومی متناسب با گناه آن قوم است. (فَکُلًّا أَخَذْنا بِذَنْبِهِ)
تمام کیفرها به قیامت واگذار نشده است. (برخی اقوام در همین دنیا به کیفر گرفتارشدهاند. (فَکُلًّا أَخَذْنا) ...
از مهلت دادن خدا مغرور نشویم که عاقبت گناه، کیفر است. (فَکُلًّا أَخَذْنا بِذَنْبِهِ)
دست خداوند برای انواع عذاب باز است. (حاصِباً ... خَسَفْنا أَغْرَقْنا)
قهر الهی، عادلانه است. (وَ ما کانَ الله لِیَظْلِمَهُمْ)
سرنوشت هر کس درگرو اعمال خود اوست. (کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ)
تکبّر در برابر حقّ، ظلم به خویشتن است. (کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ)
1) ترجمه: «و «قارون» و «فرعون» و «هامان» را نیز هلاک کردیم موسی با دلایل روشن به سراغشان آمد، امّا آنان در زمین برتری جویی کردند، ولی نتوانستند بر خدا پیشی گیرند! () ما هر یک از آنان را به گناهانشان گرفتیم، بر بعضی از آنها طوفانی از سنگریزه فرستادیم و بعضی از آنان را صیحه آسمانی فروگرفت و بعضی دیگر را در زمین فرو بردیم و بعضی را غرق کردیم خداوند هرگز به آنها ستم نکرد، ولی آنها خودشان بر خود ستم میکردند! () مثَل کسانی که غیر از خدا را اولیای خود برگزیدند، مثَل عنکبوت است که خانهای برای خود انتخاب کرده در حالی که سستترین خانههای خانه عنکبوت است اگر میدانستند! () خداوند آنچه را غیر از او میخوانند میداند و او شکستناپذیر و حکیم است. () اینها مثالهایی است که ما برای مردم میزنیم و جز دانایان آن را درک نمیکنند. ()»
زشتتر از ظلم، استمرار ظلم است. (کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ)
استفاده از مثل، یکی از بهترین شیوهها در تعلیم و تربیت است، (مَثَلُ الَّذِینَ) ...و بهترین مثالها، مثالی است که در همهی زمانها و مکانها و برای همهی اقشار مردم ملموس باشد. (کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ)
بنای شرک، مانند خانه عنکبوت سست و بیاساس است. (مَثَلُ الَّذِینَ ... کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ) ...
عنکبوت، در اماکن متروکه خانه میسازد شرک نیز در روحهای دور از خدا جا گرفته و تأثیر میگذارد.
(دُونِ الله ... کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ)
خانه عنکبوت، تنها اسم خانه را دارد غیر خدا نیز اسمهایی بیش نیستند. (دُونِ الله ... أَوْهَنَ الْبُیُوتِ)
عنکبوت، در عالم خود خیال میکند که خانه دارد و خانهاش در برابر حوادث مقاوم است مشرک نیز به چنین توهّمی دچار است. (أَوْهَنَ الْبُیُوتِ)
از افلاطون نقلشده که مگس حریصترین حشره است که برای معاش خود روی ترشی، شیرینی، آلودگی و زخم مینشیند ولی عنکبوت در گوشهای میتند و قناعت دارد، جالب این است که خداوند فعالترین و حریصترین حیوان را طعمه گوشهگیرترین حیوان قرار میدهد، مگس با پای خود به سراغ عنکبوت میرود و او با تارهای خود مگس را شکار میکند.
ولایت الهی، بنیانی مرصوص و بنایی آهنین دارد. (کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ)(صف/ 4) امّا ولایت غیر خدا، بسیار سست است. (أَوْهَنَ الْبُیُوتِ)
گاهی انگیزهها، خیالات و دوستیها، مانع فهمیدن حقّ است. (لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ)
(چنانکه میگویند: (حب الشیء یعمی و یصم)، برخی علاقهها انسان را کور و کر میکند.)
مشرکان از سر جهل و بیخبری به سراغ غیر خدا میروند. (لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ)
گرایشهای غیر الهی انسان، زیر نظر خداست، خود را برای پاسخگویی آماده کنیم. (إِنَّ الله یَعْلَمُ ما یَدْعُونَ) ...
تشبیه شرک به تارعنکبوت، برخاسته از علم خداوند است. (کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ ... إِنَّ الله یَعْلَمُ ما یَدْعُونَ) ...
بهجای تکیهبر غیر خدا که مانند خانه عنکبوت سست و بیاساس است، به خداوند قوی و شکستناپذیر توکّل کنیم. (وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ)
توجّه ما به دیگران، به خداوند ضرری نمیرساند. (وَ هُوَ الْعَزِیزُ)
عزت خداوند همراه با حکمت است. (نه اینکه یک قدرت و صلابت بیمنطق و حکمت باشد.) (الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ)
مَثَلهای قرآن، عمیق است و باید علاوه بر عموم مردم، دانشمندان نیز در عمق آن بیندیشند.
(نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما یَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ)
(إِنَّ قَارُونَ کَانَ مِن قَوْمِ مُوسیَ فَبَغَی عَلَیْهِمْ وَ ءَاتَیْنَاهُ مِنَ الْکُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتحِهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُوْلیِ الْقُوَّةِ إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لَا تَفْرَحْ إِنَّ الله لَا یحُبُّ الْفَرِحِینَ () وَ ابْتَغِ فِیمَا ءَاتَئکَ الله الدَّارَ الاَخِرَةَ وَ لَا تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَ أَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ الله إِلَیْکَ وَ لَا تَبْغِ الْفَسَادَ فیِ الْأَرْضِ إِنَّ الله لَا یحُبُّ الْمُفْسِدِینَ () قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلیَ عِلْمٍ عِندِی أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ الله قَدْ أَهْلَکَ مِن قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثرُ جَمْعًا وَ لَا یُسْلُ عَن ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ (*) فَخَرَجَ عَلیَ
قَوْمِهِ فیِ زِینَتِهِ قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَوةَ الدُّنْیَا یَالَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتیَِ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ () وَ قَالَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوَابُ الله خَیرْ لِّمَنْ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا وَ لَا یُلَقَّئهَا إِلَّا الصَّابرِونَ () فخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ فَمَا کَانَ لَهُ مِن فِئَةٍ یَنصُرُونَهُ مِن دُونِ الله وَ مَا کاَنَ مِنَ الْمُنتَصِرِینَ () وَ أَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْاْ مَکاَنَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ الله یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْ لَا أَن مَّنَّ الله عَلَیْنَا لَخَسَفَ بِنَا وَیْکَأَنَّهُ لَا یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ () تِلْکَ الدَّارُ الاَخِرَةُ نجَعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فیِ الْأَرْضِ وَ لَا فَسَادًا وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ () مَن جَاءَ بِالحْسَنَةِ فَلَهُ خَیرْ مِّنهْا وَ مَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلَا یجُزَی الَّذِینَ عَمِلُواْ السَّیِّاتِ إِلَّا مَا کاَنُواْ یَعْمَلُونَ ()) (1)
پیامهای آیه 76-79
ذکر نمونههای تاریخی، مایهی عبرتِ آیندگان است. (إِنَّ قارُونَ)
سابقهی خوب، دلیل بر آینده خوب و یا چشمپوشی از انحرافات امروز نیست. (کانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی)
فامیل پیامبر بودن، بهتنهایی عامل موفّقیّت و نجات نیست. (کانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی)
وجود بستگان منحرف، نباید از مقام افراد صالح و مصلح بکاهد. (إِنَّ قارُون کانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی)
ثروت بدون حساب، وسیلهی قدرت و قدرت، عاملی برای تجاوزگری و عیّاشی است.
(الْکُنُوزِ ... فَبَغی عَلَیْهِمْ ... لا تَفْرَحْ)
ثروت، ما را مغرور و سرمست نسازد. (لا تَفْرَحْ)
نهی از منکر در مقابل سرمایهداران، حتّی بر طبقه محروم نیز لازم است. (قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ)
افراد سرمست، از محبت الهی محروماند. (إِنَّ الله لا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ)
(آری ثروت و دارایی نشانهی محبوبیّت نزد خداوند نیست.)
دنیا مزرعهی آخرت است. (وَ ابْتَغِ فِیما آتاکَ الله الدَّارَ الْآخِرَةَ)
(به قارون گفته شد: از این امکانات سرای آخرت را دنبال کن.)
دارایی ثروتمندان، از آنِ خداست. (آتاکَ الله)
آخرت را باید با جدیّت دنبال نمود، هرچند دنیا را نیز نباید فراموش کرد. (ابْتَغِ ... لا تَنْسَ)
مال و ثروت میتواند وسیلهی سعادت اخروی گردد. (وَ ابْتَغِ فِیما آتاکَ الله الدَّارَ الْآخِرَةَ)
موعظهی ثروتمندان، کار پسندیدهای است. (وَ ابْتَغِ) ...
هر کس به سهم و نصیب خود اکتفا کند و باقی را صرف آخرت نماید. (وَ ابْتَغِ ... وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ)
در موعظه، به نیازهای طبیعی هم توجّه داشته باشیم. (لا تَنْسَ نَصِیبَکَ)
1) ترجمه: «قارون از قوم موسی بود، اما بر آنان ستم کرد ما آن قدر از گنجها به او داده بودیم که حمل کلیدهای آن برای یک گروه زورمند مشکل بود! (به خاطر آورید) هنگامی را که قومش به او گفتند: «این همه شادی مغرورانه مکن، که خداوند شادیکنندگان مغرور را دوست نمیدارد! () و در آنچه خدا به تو داده، سرای آخرت را بطلب و بهرهات را از دنیا فراموش مکن و همانگونه که خدا به تو نیکی کرده نیکی کن و هرگز در زمین در جستجوی فساد مباش، که خدا مفسدان را دوست ندارد! ()(قارون) گفت: «این ثروت را بوسیله دانشی که نزد من است به دست آوردهام!» آیا او نمیدانست که خداوند اقوامی را پیش از او هلاک کرد که نیرومندتر و ثروتمندتر از او بودند؟! (و هنگامی که عذاب الهی فرا رسد)، مجرمان از گناهانشان سؤال نمیشوند. ()(روزی قارون) با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر شد، آنها که خواهان زندگی دنیا بودند گفتند: «ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نیز داشتیم! به راستی که او بهره عظیمی دارد!» () اما کسانی که علم و دانش به آنها داده شده بود گفتند: «وای بر شما ثواب الهی برای کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام میدهند بهتر است، اما جز صابران آن را دریافت نمیکنند.» () سپس ما، او و خانهاش را در زمین فرو بردیم و گروهی نداشت که او را در برابر عذاب الهی یاری کنند و خود نیز نمیتوانست خویشتن را یاری دهد. () و آنها که دیروز آرزو میکردند بجای او باشند (هنگامی که این صحنه را دیدند) گفتند: «وای بر ما! گویی خدا روزی را بر هر کس از بندگانش بخواهد گسترش میدهد یا تنگ میگیرد! اگر خدا بر ما منت ننهاده بود، ما را نیز به قعر زمین فرو می برد! ای وای گویی کافران هرگز رستگار نمیشوند! ()(آری)، این سرای آخر تو را (تنها) برای کسانی قرار میدهیم که اراده برتریجویی در زمین و فساد را ندارند و عاقبت نیک برای پرهیزگاران است! () کسی که کار نیکی انجام دهد، برای او پاداشی بهتر از آن است و به کسانی که کارهای بد انجام دهند، مجازات بدکاران جز (به مقدار) اعمالشان نخواهد بود. (*)»
ثروت بی حدّ، بهرهمندی بیحساب را به دنبال ندارد. نصیب هر کس محدود و مشخص است. (نَصِیبَکَ)
آخرتطلبی از طریق احسان به دیگران است. (وَ ابْتَغِ ... وَ أَحْسِنْ)
برای دعوت دیگران به احسان، یادآوری احسان الهی در حقّ آنان کارساز است. (أَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ الله إِلَیْکَ)
سرمایهداران بیایمان، در معرض فساد هستند. (لا تَبْغِ الْفَسادَ)
غرور علمی، گاهی آنچنان انسان را خودمحور میسازد که دیگر نقش هیچکس یا هیچچیز را قبول ندارد.
(إِنَّما أُوتِیتُهُ عَلی عِلْمٍ عِنْدِی)
به علم خود نازیدن، اخلاق قارونی است. (عَلی عِلْمٍ عِنْدِی)
ثروت و قدرت را احسان الهی بدانیم، نه محصول علم و تلاش خود. (مردم میگفتند: این خداوند است که به تو ثروت داده است، قارون میگفت: خودم بر اساس علم، آن را پیدا نمودهام.) (أَحْسَنَ الله ... عَلی عِلْمٍ عِنْدِی)
آشنایی با تاریخ، بهترین درس عبرت است. (أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ ... مِنْ قَبْلِهِ)
قلعوقمع گردنکشان، از سنّتهای خداوندی است. (قدرت و ثروت، مانع نزول قهر الهی نیست.)
(أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ)
قدرت و ثروت، سعادتآفرین نیست. (أَهْلَکَ ... أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً)
دست بالای دست بسیار است. (مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ)
هشدار! اگر قهر الهی فرارسد، دیگر فرصتی برای سؤال و جواب و چونوچرا نخواهد بود.
(لا یُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ)
(فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ)
به رخ کشیدن ثروت، صفتی قارونی است. (فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ)
قارون صفتان، خود را برتر از دیگران میدانند. (عَلی قَوْمِهِ)
اشرافی گری حاکمان، میتواند فرهنگ مردم را تغییر دهد. (عَلی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ ... یا لَیْتَ لَنا)
ظواهرِ زیبای دنیا، دامی برای جذب و انحراف کوتهفکران است. (قالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا)
آرزوی قارون شدن، آرزوی دنیاپرستان کمخرد است. (یُرِیدُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا یا لَیْتَ لَنا)
پیامهای آیه 80 - 84
دلباختگان دنیا سزاوار سرزنش و نکوهشاند. (وَیْلَکُمْ)
خداوند از فرزانگان بنیاسرائیل بهخاطر برخورد با دلباختگان دنیا ستایش میکند.
(قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ) ...
(قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوابُ الله خَیْرٌ)
(قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوابُ الله خَیْرٌ)
علما باید مردم را از عشق به دنیا بر حذر دارند. (قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوابُ الله خَیْرٌ)
اگر چیزی را از کسی منع میکنیم، در صورت لزوم و توان، بهتر از آن را به او عرضه نماییم. (ثَوابُ الله خَیْرٌ)
ایمان و عمل صالح، زمانی سعادت آفرین است که انسان بر آن پایدار باشد.
(آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ لا یُلَقَّاها إِلَّا الصَّابِرُونَ)
نتیجه ظلم، هلاکت است. (فَبَغی عَلَیْهِمْ ... فَخَسَفْنا بِهِ)
زمین، گاهی مأمور قهر خداوند است. (فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ)
سرانجام ثروتاندوزی، بخل، غرور و هلاکت است. (فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ)
ثروت، وسیلهی نجات نیست. (ما کانَ مِنَ المُنْتَصِرِینَ)
در برخورد با مسائل، زود قضاوت نکنیم. (آنان که دیروز حسرت میخوردند ایکاش مثل قارون بودند، امروز میگویند: چه خوب شد که ما مثل او نبودیم) (تَمَنَّوْا مَکانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ) ...
هرگز نخواهیم که مانند ثروتمندانِ مغرور و غافل باشیم. (تَمَنَّوْا مَکانَهُ ... وَیْکَأَنَّ)
بهجای تمنّای ثروت دیگران، به دادههای الهی قانع باشیم. (تَمَنَّوْا مَکانَهُ ... یَبْسُطُ الرِّزْقَ ... وَ یَقْدِرُ)
همه آرزوها، به صلاح نیست. (تَمَنَّوْا مَکانَهُ)
گاه، مستجاب نشدن دعا و برآورده نگردیدن آرزو، بزرگترین لطف و منت الهی بر انسان است.
(تَمَنَّوْا مَکانَهُ ... مَنَّ الله عَلَیْنا)
حوادث، سبب بیداری فطرتها و تغییر پندارها و خواستههای غلط است. (لَوْ لا أَنْ مَنَّ الله عَلَیْنا)
ثروتی که انسان، آن را از جانب خدا و برای او نداند، او را به کفر میرساند. (لا یُفْلِحُ الْکافِرُونَ)
سرای آخرت بس عظیم است. (کلمهی (تِلْکَ) برای بیان عظمت است)
هرگونه برتریطلبی، ممنوع است. (لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا)
منشأ فساد، برتریجویی است. (لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا ... وَ لا فَساداً)
پرهیزکار کسی است که ارادهی تفاخر و برتری بر دیگران ندارد. (لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا ... وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ)
کار نیک، مطلوب و پسندیده است، از هر کس و به هر مقدار که باشد. (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ)
مهمتر ازآنجام کار نیک، بهسلامت رساندن آن به صحنهی قیامت است. (جاءَ بِالْحَسَنَةِ)
(چه بسیارند کسانی که کارهای خوبی انجام میدهند، ولی بهواسطه گناه، منّت گذاشتن، عُجب و یا تحقیر دیگران، آن را از بین میبرند و نمیتوانند کار خوب خود را به قیامت برسانند.)
انسانها در انتخاب راه زندگی آزادند. (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ ... مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ)
حتّی در گفتار، سخن خویش را از خوبیها آغاز کنیم. (ابتدا کلمه (الحسنة) آمده، سپس (السیئة))
در نظام سراسر لطف الهی، پاداش نیکیها بیشتر از خود نیکیهاست هرچند به مرحله عمل نرسد و در حالت اندیشه و طرح باقی بماند، ولی کیفر کار بد بهاندازه کار بد و به شرطی است که از درجهی فکر و اندیشه بگذرد و لباس عمل بپوشد. (عَمِلُوا السَّیِّئاتِ)
کار نیک دیگران را فراموش نکنیم، حتّی اگر یک عمل ساده باشد، (الحسنة) ولی بدکاران را وقتی جزا دهیم که بر کار بد خود اصرار داشته باشند. (کانُوا یَعْمَلُونَ)
خداوند پاداش نیکیها را با فضل خود میدهد، ولی در کیفر بدکاران با عدل خویش رفتار میکند.
(فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها ... فَلا یُجْزَی ... إِلَّا ما کانُوا یَعْمَلُونَ)
شماره
عنوان
قسمتها به ترتیب زمان
بر
اساس
اشعار
شاعران
1
قانون
قتلی که قاتلش معلوم نیست
تورات
2
ماجرای
صاحب گاو طلائی
روایات
صفی
علیشاه
3
قتلی
مشکوک بعد از سوختن خانهی اجماع و آمدن صاعقه
روایات
4
نزاع
مردم و داوری موسی علیه السلام برای پیدا کردن قاتل
و دستور
ذبح گاو
قرآن
صفی
علیشاه
مولانا
حبیب
خراسانی
افلاکی
ادیب
نیشابوری
5
آغاز
ایرادهای بنیاسرائیلی قبل از ذبح گاو
قرآن
و روایات
صفی
علیشاه
6
ذبح
گاو پس از ایرادهای بنیاسرائیلی
قرآن
صفی
علیشاه
7
نحوهی
زنده شدن مقتول
قرآن
و روایات
صفی
علیشاه
8
قساوت
و سنگدلی بنیاسرائیل
قرآن
صفی
علیشاه
9
بررسی
پیامهای قرآنی 1 دسته آیات
بقره: 74-67
در تورات آمده است: (1)
در سرزمین موعود، هرگاه جسد مقتولی که قاتلش معلوم نیست، در صحرا پیدا شود، آنگاه ریشسفیدان و قُضات با اندازهگیری فاصلهی جسد تا شهرهای اطراف، نزدیکترین شهر را تعیین کنند.
ریشسفیدان آن شهر، باید گوسالهای را که تابهحال بر آن یوغ بسته نشده، بگیرند و آن را به درّهای ببرند که در آن آب جاری باشد، ولی زمینش هرگز شخم نخورده و کشت نشده باشد و در آنجا گردن گوساله را بشکنند.
آنگاه کاهنان نیز نزدیک بیایند، زیرا خداوند، خدای شما، ایشان را انتخاب کرده است تا در حضور او خدمت کنند و به نام خداوند برکت دهند و در مرافعهها و مجازات تصمیم بگیرند.
سپس ریشسفیدان آن شهر، دستهای خود را روی آن گوساله بشویند و بگویند: «دستهای ما این خون را نریخته و چشمان ما هم آن را ندیده است. ای خداوند قوم خود، اسرائیل را که نجات دادهای ببخش و آنها را به قتل مردی بیگناه متهم نکن. گناه خون این مرد را بر ما نگیر» به این طریق با پیروی از دستورات خداوند، شما این گناه را از بین خود دور خواهید ساخت.
این داستان در سه منبع روایی به سه صورت بیان شده که ما در این جا به این سه داستان اشاره خواهیم کرد:
روایت اول )
«سدی» میگوید: در میان بنیاسرائیل مردی ثروتمند زندگانی میکرد او پسری داشت بسیار نیکوکار. روزی شخصی مرواریدی را برای فروش به نزد آن پسر آورد وی آن را از فروشنده به مبلغ پنجاههزار دینار خرید، زیرا بهخوبی میدانست که ارزش مروارید بسیار بیشتر از این قیمت است اما هنگامیکه قصد کرد پول آن شخص را بپردازد متوجه شد که کلید صندوق زیر سر پدرش که در خواب بود قرار دارد به همین خاطر از فروشنده خواست تا مدتی را صبر نماید اما وی پول خود را بهصورت نقد و فوری طلب میکرد حتی آن جوان حاضر گشت بیست هزار دینار بر قیمت اولیه خرید بیفزاید بلکه فروشنده تا بیدار شدن پدرش تأمل نماید اما اصرار او بیفایده بود و آن شخص با ستاندن مرواریدش وی را ترک گفت. کمی بعد پدر آن جوان از خواب بیدار شد و هنگامیکه از جریان مطلع گردید گاوی بسیار زیبا و زرد رنگ را در ازای احسان فرزندش بدو بخشید. (2)
پیامبر صلی الله علیه و آله با شنیدن این داستان فرمودند: بنگرید نیکی تا کجا انسان را سیر میدهد.
روایت دوم )
(*) ابن عباس میگوید مردی صالح در میان بنیاسرائیل زندگی میکرد او از مال دنیا تنها گوسالهای زیبا داشت روزی آن حیوان را به داخل بیشهای آورده و از خداوند خواست تا آن را برای پسرک خردسالش حفظ نماید. (1)
بعد از چندی آن مرد از دنیا رحلت نمود و گوساله نیز بهمرور بزرگتر شد از سویی فرزند آن مرد برای امرارمعاش به شکستن هیزم و فروش آنها اشتغال داشت.
او که مادری پیر و بیمار داشت ثلثی از شب را به نگهداری و تیمار او اختصاص میداد و ثلث دیگر شب را به عبادت و استراحت میپرداخت روزی مادرش از او خواست تا به میان بیشه رفته و به گوسالهای که پدرش برای او به ارث نهاده سری بزند؛ و نشانه گوساله آن است که از میان پوستش نور زرد رنگی بهمانند خورشید به اطراف ساطع میگردد...
جوان داخل بیشه شد و خداوند را به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب قسم داد تا آن حیوان نزد او حاضر گردد چیزی نگذشت که گاوی زرد رنگ به او نزدیک گشته و گفت: ای جوان نیکوکار بر پشت من بنشین اما پسرک پاسخ داد مادرم مرا امر کرده تا فقط گلوی ترا نوازش دهم. سپس به همراه آن گاو به راه خویش ادامه دادند ...
کمی بعد ابلیس بهصورت چوپانی در مقابل آنها ظاهر گشت و به پسرک گفت: چوپانی هستم که بهسوی خانوادهام میروم لکن گاوم را در میان راهگمکردهام اینک از تو میخواهم که نجاتم بخشی و گاوت را به من بسپاری تا بعداً در ازایش دو گاو به تو بازگردانم.
آن جوان گفت: اگر در کلامت اخلاص وجود داشته باشد یقیناً خداوند کفایت خواهد نمود.
ابلیس مجدداً اصرار نموده و گفت بجای گاوت ده گاو به تو خواهم بخشید.
اما آن جوان قاطعانه به چوپان گفت که از جانب مادرش اجازهای برای این کار ندارد.
چیزی نگذشت که آن شخص بهصورت پرندهای در افق ناپدید گشت.
در این لحظه گاو زرد رنگ به صدا درآمد و گفت: آن چوپان در حقیقت شیطان بود که میخواست مرا از تو جدا نماید اما فرشتهای الهی به خاطر احسان تو در حق پدر و مادرت مرا از دست او نجات بخشید.
روزها گذشت تا آنکه مادر جوان خطاب به پسرش گفت: هیزمشکنی و عبادت در شب و نگهداری از من ترا بهزحمت انداخته است بهتر است این گاو را به سه دینار بفروشی تا زندگی خویش را از این راه اداره نماییم.
پسرک در اجرای فرمان مادرش به بازار فروش آمد اما فرشتهای الهی در تعقیب او بود تا نتیجه احسان به پدر و مادر را بدو بنمایاند.
آن فرشته دو بار بهعنوان خریدار در برابر جوان ظاهر شد و یکبار حاضر شد به مبلغ 6 دینار و بار دیگر به مبلغ دوازده دینار آن گاو را خریداری نماید اما جوان هر بار تذکر مادرش را که گفته بود آن را بیش از سه دینار نفروشد به خاطر میآورد.
تا آنکه در مرتبه سوم پیرزن به فرزندش گفت در حقیقت آن خریدار مأمور خداوند است بهتر است از او سؤال کنی آیا صلاح است که گاو خود را بفروشیم یا نه؟
جوان به نزد همان شخص آمد و سؤال مادرش را مطرحنمود.
1) جزایری (مجموعه کامل تاریخ انبیاء از آدم تا خاتم، ج 1، ص 419)
فرشته الهی از آنها خواست تا از فروش آن حیوان خودداری ورزند چراکه در آینده نزدیک بنیاسرائیل برای یافتن قاتل «عامیل: مقتول» در ازای خرید این گاو بهای گزافی را خواهند پرداخت.
پاداش مهربانی جوان در حق پدر و مادرش ثمره داد و کمی بعد بنیاسرائیل برای خرید گاوی که نزد او بود ده برابر وزنش پول پرداخت کردند. (1)
روایت سوم )
در جای دیگر آمده است که: مرد نیکوکاری به پدر و مادر خود بسیار احترام میکرد دریکی از روزها که پدرش در خواب بود، معاملهی پرسودی برایش پیش آمد، ولی مغازهاش بسته بود و کلید مغازه نزد پدرش بود و پدرش نیز در آنوقت خوابیده بود و فروختن کالا بستگی به بیدار کردن پدر داشت تا کلیدی را که نزد پدر بود بگیرد.
مرد نیکوکار، آن معاملهی پر سود را به خاطر بیدار نکردن پدرش از دست داد و از سود کلانی که معادل هفتاد هزار درهم بود گذشت؛ و مشتری رفت.
وقتی پدر بیدار شد و از ماجرا اطلاع یافت از پسر مهربانش تشکر کرد و گاوی را که داشت به پسرش بخشید و گفت: «امید وارم خیر و برکت بسیار از ناحیهی این گاو به تو برسد»
بود شیخی اندر اسرائیلیان
داشت طفلی خرد با گاوی چنان
با عجوزی داشت نسبت سالخورد
برد شیخ آن گاو را بر وی سپرد
گفت در مرعای خود این عجل را
دار تا نفعی دهد این طفل را
این حکایت را شنید از اشتهار
آن عجوزه کاینچنین گشتست کار
کرد اخبار این سخن با آن پسر
گشت خرّم ز استماع این خبر
خواست تا بفروشد آن را در زمن
کرد پس منع از فروشش پیرزن
گفت مفروش ار چه بس کوشش کنند
جز که جلدش پر زر از جوشش کنند
بر همین مبلغ که او گفتش فروخت
ز آنکه چشم آن شیخ بر رزاق دوخت
شیخ روح است و طبیعت پیرزن
طفل عقل است ار نکو دانی سخن
وان جوان کشته در معنی است قلب
که چنین نور حیات از اوست سلب
شیخ روح آن عجل یعنی نفس را
میسپارد بر عجوز طبع ما
تا بمرعای طبیعت پرورش
بدهد او را روزگاری در روش
تا مگر روزی چنان کآمد به نقل
گردد از وی منتفع آن طفل عقل
و آن بود بعد از رسیدن بر بلوغ
کار او یابد به دانایی فروغ
سازد از محسوس معقولات بکر
منتزع هر دم ز استعمال فکر
از چراگاه طبیعت نفس را
آرد و گیرد ازو ساز و نوا
وانکه میگشتند اسرائیلیان
تا چهل سال از پی عجلی چنان
باشد از سیر الی الله اعتبار
اندر اخلاق و عمل با اختیار
1) ثعلبی، عرائس، ص 130؛ مجلسی، بحار، ج 13، ص 274
تا به هنگام بلوغ معنوی
کآنچهل سال است بکر و مستوی
هست منع آن عجوزه در فروش
ز انقیاد شرع منع طفل هوش
و آن قبول عقل ازو بیاغتشاش
بر مراعات است در نظم معاش
و آن نمودن از طلا پر پوست را
هست اشارت بر بقا بعد از فنا
نفس چون شد کشته ره بر منزل است
از معانی هر چه خواهی حاصل است
نفس چو نشد کشته حکم دوست را
پرکنی از زرّ خالص پوست را
زر خالص وحدت بیکثرت است
دولت بیانقراض و آفت است
رفت نکبتها برون از شهر ما
هر چه بینی دولتست از بهر ما
دولتی کو را نباشد نقص و رنج
ملک در ملکست و گنج اندر بع گنج
در عجب زآنم که نالند این گروه
از مجاعت وز عطش در شهر و کوه
از زمین تا آسمان بنهاده خوان
وین گروه از قحط نان بر سر زنان
یا من اندر دید خود فرزانهام
رفته یا عقلم ز سر دیوانهام
ور توگویی بینم اینها من به خواب
راستگویی نیست با خلقم عتاب
زین گذشتم با تو گویم بالتمام
جنکته آیات و تفسیر کلام
پس از چند روز که از عذاب صاعقهی آتشین و سوختن افراد گذشت، قتلی مشکوک اتفاق میافتد و مردم نعشِ جوانی به نام (عامیل بن راحیل) را در میان لشگر میبینند.
(*) در بعضی روایات آمده است میان بنیاسرائیل پیرمردی ثروتمند زندگی میکرد فرزندان برادرش به طمع ثروت عموی خویش فرزند وی را به قتل رسانده سپس با حیله و تزویر وانمود به خونخواهی او نمودند تا آنکه با قربانی کردن گاو زرد رنگ توطئه آنها فاش گشت. (1)و آنچنانکه از تواریخ و تفاسیر استفاده میشود انگیزه قتل در ماجرای بنیاسرائیل را مال و یا مسئله ازدواج دانستهاند.
بعضی از مفسران معتقدند یکی از ثروتمندان بنیاسرائیل که ثروتی فراوان داشت وارثی جز پسرعموی خویش نداشت، عمر طولانی کرد، پسرعمو هر چه انتظار کشید عموی پیرش از دنیا برود و اموال او را از طریق ارث تصاحب کند، ممکن نشد، لذا تصمیم گرفت او را از پای درآورد. بالأخره پنهانی او را کشت و جسدش را در میان جاده افکند، سپس بنای ناله و فریاد را گذاشت و به محضر موسی علیه السلام شکایت آورد که عموی مرا کشتهاند!
بعضی دیگر از مفسران گفتهاند که انگیزه قتل این بوده است که قاتل عموی خویش تقاضای ازدواج با دخترش را نمود به او پاسخ رد داده شد و دختر را با جوانی از پاکان و نیکان بنیاسرائیل همسر ساختند، پسرعموی
1) بیضاوی، انوار التنزیل، ج 1، ص 88
شکستخورده دست به کشتن پدر دختر زد، سپس شکایت به موسی علیه السلام کرد که عمویم کشتهشده قاتلش را پیدا کنید! بههرحال ممکن است در این آیه اشاره به این حقیقت نیز باشد که سرچشمه مفاسد، قتلها و جنایات غالباً دو موضوع است: «ثروت» و «بیبندوباری های جنسی»؛ و در برخی کتب شبیه این داستان آمده که: یکی از جوانان نیک بنیاسرائیل، از دختری خواستگاری کرد، به او جواب مثبت دادند ولی پسرعموی او که جوان آلوده به گناه بود و از همان دختر خواستگاری کرده بود و جواب رد شنیده بود، کینهی پسرعمویش را به دل گرفت و از سر حسادت شبی او را غافلگیر کرد و کشت و جنازهاش را دریکی از محلهها انداخت.
فردای آن روز به کنار جنازه آمد و با گریه و زاری و اشک تمساح و دادوفریاد گفت: «هر کس او را کشته، خون بهایش به من میرسد و اگر قاتل پیدا نشد، اهل آن محل باید خونبها را بپر دازند»
در قرآن آمده است:
1- چون کسی قاتل را نمیشناخت با یکدیگر دعوا و نزاع کردند و به همدیگر گمان بد بردند و در میان قبائل و اسباط بنیاسرائیل نزاع درگیری شد، هر یک آن را به طایفه و افراد قبیله دیگر نسبت میداد و خویش را تبرئه میکرد. (1)
بود شیخی اندر اسرائیلیان
صاحبمال و منال و قدر و شأن
بود او را یک جوانی خوبرو
بهر میراث آن بنی اعمام او
مر ورا کشتند و مخفی ساختند
نعش او را برکنار انداختند
طرح بر اسباط اسرائیل شد
بس پی این قتل قال و قیل شد
بوده هم گویند بهر وصلتی
این عمل ز ابنای عمّ یا عمّتی
دفع میکردند هر قومی ز خود
تا به ذبح عجل از حق امر شد (2)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 30
آن جوان قلب است و روح او را پدر
مکنتش عرفان و علم با ثمر
قتل او منع از حیات واقعی است
و آن حیات واقعی جز عشق نیست
غیر استیلای شهوت هم غضب
نیست بر قطع حیات او سبب
و آن دو ابن نفس حیوانیهاند
قاتل ابنای روحانیهاند
ز آنکه نفس و روح از یک دودهاند
از ازل باهم برادر بودهاند
عقل فعال است ایشان را پدر
کآن بود روحالقدس اندر بشر
سابق ار گفتیم عقل است ابن روح
بد مراد از عقل شخصی بالوضوح
و اندر اینجا عقل کل فعال راد
یعنی آن روحالقدس باشد مراد
ضد ندارد حرف درویش ای ولی
گر تو ضد بینی بود از بددلی
حاصل استیلای شهوت با غضب
که بودشان نفس حیوانیه ابّ
کشتهاند آن ابن عمّ خویش را
قلب زادهای روح نیکاندیش را
بر قیاس اندر حدیث بیغلو
اکرموا عمتکم النّخله شنو
کز بقیه طین آدم گشته خلق
لیک بر وضع دگر پوشیده دلق
در نباتی نفس یعنی کامل است
نفس حیوانیه را بس مایل است
پس بنی عمند در سیر نظر
نفس انسانی و حیوانی دگر
آن دو فرزندان نفس بیرشد
کشته ابن عمّ خود را از حسد
بود این قتل از طمع بر مال او
معنی است آن مال و عشقوحال او
طمع بر آن مال هم باشد هوس
زانکه ناید کار عنقا از مگس
طرح پس کردند نعش آن همام
بر قوای روحی و طبعی تمام
و آنهمه اندر تدافع آمدند
بهر دفع آن ز خود ساعی شدند
دفع میکردند از خود آن فساد
هر یکی ز آن قوههای فحل راد
بر صلاح و حسن و فعل و حال خود
و اشتغال خویش و استعمال خود
هر یکی دادی به ضد خویشتن
نسبت آن فعل شوم پر فتن
هست فادّارأتم از وجه لغت
آن تدافع و ان تنازع زان جهت (1)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 30
سرانجام داوری را برای فصل خصومت نزد موسی برده و حل مشکل را از او خواستار میشوند و چون از طرق عادی حل این قضیه ممکن نبود و از طرفی ادامه این کشمکش ممکن بود منجر به فتنه عظیمی در میان بنیاسرائیل گردد، موسی با استمداد از لطف پروردگار از طریق اعجاز آمیزی به حل این مشکل میپردازد.
خداوند به موسی دستور میدهد که به آنها بگو یک عدد گاو ذبح کنند و دم آن را به جسد مقتول زنند و مرده خودش زنده شده و قاتل خود را معرفی خواهد کرد.
موسی این پیام را به مردم رسانید ولی آنها باور نکردند و مسخره کردند و با پرسشها و ایرادات بنیاسرائیلی کار را برای خود سخت کردند و ماجرا بدین قرار بود که ما در شش بخش مکالمه گنجاندهایم.
2- «به خاطر بیاورید هنگامی را که موسی به قوم خود گفت باید گاوی را سر ببرید»
3- آنها از روی تعجب «گفتند: آیا ما را به مسخره گرفتهای»؟!
4- «موسی در پاسخ آنان گفت: به خدا پناه میبرم که از جاهلان باشم» (2)یعنی استهزا نمودن و مسخره کردن، کار افراد نادان و جاهل است و پیامبر خدا هرگز چنین نیست.
وین که موسی گفت از رب البشر
قوم را امر است بر ذبح بقر
نفس حیوان است گاو کشتنش
در ریاضت فرض داند ذی فنش
ذبح او منع وی است از هر هوا
وز فعالش بازبگرفتن به جا
قوم گفتند این است هزو ریشخند
یا گرفتی آنچه ناید در پسند
همچو فرعون آوری امری شنیع
تا به استهزا کنی ما را مطیع
گفت موسی میبرم بر ربّ دین
من پناه از قول و فعل جاهلین
هست استهزا نشان اهل جهل
فعل جاهل نزد من ناید به سهل (1)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 30
نکتهها
¢ علت دستور کشتن گاو
قوم موسی قربانی را از بزرگترین راههای نزدیکی به خداوند میدانستند و مرکزی را برای این کار تهیهکرده که جز بندگان شایسته در آن وارد نمیشد ازاینرو پروردگار دستور داد: در این مشکل بزرگ قبلاً راه تقرّبی پیداکرده و قربانی کنند تا خداوند بینیاز نیاز آنان را برآورده و دعایشان را به هدف اجابت برساند و علاوه از این موضوع درس کلّی یاد گرفته و در تمام حوادث و مشکلات قبلاً وسیله تقربی بکار برند.
هدف آیات این است که: چون مشرکین عرب موضوع زنده شدن مردگان را در روز جزا چندان باور نداشتند و میگفتند پس از استخوان شدن و از بین رفتن چگونه امکان دارد دومرتبه زنده شویم ازاینرو پروردگار به آنان گوشزد میکند که این جریان با وسعت دایره قدرت الهی کمال امکان را دارد و این داستان را بهعنوان نمونه بیان میفرماید و در ضمن این آیات راهنمای صدق نبی اکرم است زیرا که قصّههایی را در معرض اختیار آنان قرار میدهد که جز از راه وحی الهی یا مطالعه کتب پیشینیان بر آنها اطلاع نتوان یافت و یهود پس از شنیدن این قصهها تصدیق کردند نبی اکرم را چون میدانستند که او درس نخوانده و کتابی را مطالعه نکرده پس راه اطلاع منحصر به وحی خواهد بود.
در قرآن آمده است: پسازآنکه آنها اطمینان پیدا کردند استهزایی در کار نیست و مسئله جدی است
1- «گفتند: اکنون که چنین است از پروردگارت بخواه برای ما مشخص کند که این چگونه گاوی باید باشد»؟!
بههرحال، موسی علیه السلام در پاسخ آنها گفت:
2- «خداوند میفرماید باید مادهگاوی باشد که نه پیر و از کار افتاده و نه بکر و جوان بلکه میان این دو باشد» (2)
برای اینکه آنها بیش از این مسئله را کش ندهند و با بهانهتراشی فرمان خدا را به تأخیر نیندازند در پایان سخن خود اضافه کرد:
3- «آنچه به شما دستور دادهشده است انجام دهید»
ولی باز آنها دست از پرگویی و لجاجت برنداشتند و
4- «گفتند: از پروردگارت بخواه که برای ما روشن کند که رنگ آن باید چگونه باشد»؟!
موسی علیه السلام در پاسخ گفت:
5- خدا میفرماید: «گاو مادهای باشد زرد یک دست که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد». (1)
خلاصه این گاو باید کاملاً خوشرنگ و درخشنده باشد، آنچنان زیبا که بینندگان را به اعجاب وادارد و عجب این است که بازهم به این مقدار اکتفا نکردند و هر بار با بهانهجویی کار خود را مشکلتر ساخته و دایره وجود چنان گاوی را تنگتر نمودند.
(*) امام باقر علیه السلام فرمودند: هر کس کفش زرد رنگ به پا کند همواره مسرور و شادمان خواهد بود زیرا که قرآن فرموده است: (صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِینَ) (2)
6- باز «گفتند از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند این چگونه گاوی باید باشد»؟(ازنظر نوع کار کردن) «چراکه این گاو برای ما مبهم شده» «و اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد»! (3)
7- مجدداً «موسی گفت: خدا میفرماید: گاوی باشد که برای شخم زدن، رام نشده و برای زراعت آبکشی نکند» «و از هر عیبی برکنار باشد» و «حتی هیچگونه رنگ دیگری در آن نباشد».
در اینجا که گویا سؤال دیگری برای مطرح کردن نداشتند
8- «گفتند حالا حق مطلب را ادا کردی»! (4)
قوم گفتند از خدا میکن سؤال
کآنچه باشد چیستش یعنی خصال؟
گفت آن نبود مسن لا فارض است
نه بر او آثاری پیری عارض است
تا که زایل باشد استعداد او
محکم است و بیخلل بنیاد او
هم نباشد بکر یعنی بس جوان
که بود نا مستعد و ناتوان
تا شماری قاصر و ناقابلش
هم بود حمل ریاضت مشکلش
بل عوان است آن نه پیر و نه جوان
هست یعنی در میان این و آن
واجب است این نزد عقل ذوفنون
از بیان فافعلوا ما تؤمرون
قوم گفتند از خدا خواه این زمان
تا چه باشد رنگ او بهر نشان
گفت گوید حق که رنگ اوست زرد
هر که زین رنگش شناسد اوست مرد
1) بقرة: 69 (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ما لَوْنُها قالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرینَ)
2) مجلسی، محمد باقر، گزیده حلیة المتقین در آداب و احکام، ص 11
3) بقرة:70 (قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ما هِیَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ)
4) بقرة:71 (قالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثیرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِی الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِیَةَ فیها قالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ ...)
با تو گوید سرّ لونش را «صفی»
تا نباشد بر ضمیرت مختفی
هست رنگ جسم اسود در نمود
ز آنکه نبود هیچ نورش در وجود
رنگ آن نفس نباتی اخضر است
زآنکه در وی نور هستی اظهر است
لیک غالب باشد اندر وی سواد
زآنکه ادراکش نباشد در نهاد
رنگ قلب آمد سفید از روی قسم
کو مجرد باشد ار دانی ز جسم
وز ره ادراک و نورانیش
وز کمال و از علوّ رتبتش
نفس حیوانیه بیشک احمر است
که به حیوانات عجب او درخور است
نور ادراکش چه باشد در نهاد
وز علاقه جسم هم دارد سواد
لاجرم احمر بود بیاعتراض
و آن مرکب از سواد است و بیاض
لیک اندر وی سواد افزونتر است
و اندر انسان نفس لونش اصفر است
نور ادراکش چو غالبتر بود
در جوار قلب زان اصفر بود
زآنکه صفرة حمرتی باشد که آن
مر بیاضش غالب است اندر عیان
فاقع آمد لون او اندر صفا
فاقع اعنی هست پر ضوء و بها
شد مشعشع از شعاع نور قلب
دارد استعداد بر دستور قلب
از لقایش ناظرین گردند شاد
نور استعدادش آمد چون زیاد
ناظرین آن کاملان عارفاند
که ز استعداد هر کس واقفاند
دوست دارند اهل استعداد را
طالبان راه استرشاد را
قوم گفتند اشتباه افزوده گشت
زین بقر افزون بود در کوه و دشت
مستعد یعنی فزون در مردم است
آنکه باشد طالب و قابل کم است
مستعد بسیار و طالب اندک است
و آنکه شد طالب ز صید قابل یک است
نیست هر طبعی یقین قابل به کار
هم نه هر قابل بود طالب شعار
نیست هر طالب صبور و جاهد او
هر صبوری هم نباشد واجد او
خواه از حق تا بما واضح شود
بیتشابه اصل آن لایح شود
گر خدا خواهد مگر یابیم بخت
وز گروه مهتدون باشیم سخت
یعنی اندر ذبح این شایسته گاو
یک جهت باشیم و سخت و کنجکاو
و آنکه انشاء الله آمد در بیان
بود ز استعداد ایشان یک نشان
ز آنکه دانستند بی تقدیر حق
می نگیرد هیچ نقشی بر ورق
گفت احمد رهنمای هر صواب
کرد استثنا بر ایشان فتح باب
گر نمیگفتند استثنا به فال
فتح این ره بهر ایشان بد محال
نیست استثنا مراد از لفظ آن
یافت باید سرّ آن در قلب و جان
تا تو دانی بیاراده و امر او
نه رگی اندر بدن جنبد نه مو
نه که استثنا بگفت آری و لب
پس نبینی غیر خود را دی سبب
گر بود توفیقی از ربّ الانام
در مقامش شرح این گویم تمام
منتظر باشند نک ارباب ربح
تا شناسند آن بقر را بهر ذبح
گفت گوید لا ذلولست این بقر
نیست سرکش تا بود دور از اثر
بلکه منقاد است بر امر و مطیع
زیر بار شرع آید بس سریع
در شیار ارض آید بر مراد
دارد استعداد یعنی بر سداد
آب ندهد حرث یعنی عاری است
از معارف وز حکم گر کاری است
سالم است از هر علامت در سراغ
نیست او را هیچ اصلاً نقش و داغ
یعنی آزاد است ز آداب و سنن
هم ز عادات و شرایع بیسخن
نیست او را خالی از رنگ دگر
اعتقاد و مذهب اعنی در نظر
تا صلاحیت در او نبود تمام
بهر ذبح واقفاند از این کرام
قوم گفتند این زمان بیکم و کاست
جئت بالحق یعنی آوردی تو راست
گشت ثابت بهر طلاب کمال
آنچه بود آن مشتبه بیقیل و قال (1)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 30
پس فضول آورد قوم اندر کلام
ز آن همه تفتیش و تحقیقات خام
هیچ یعنی نفس ازین ره شاد نیست
سهل و آسان در عمل منقاد نیست
گفت پیغمبر کزان تفتیش و جدّ
سخت شد این کار بر هر مستعد
گر نمیگشتند آنسان سختگیر
زود گشتی قصدشان حاصل نه دیر
گفت هم زین قبل ز اکثار سؤال
فرقهای گشتند هالک بالمآل
قوم رفتند از پی تحصیل گاو
سالها گشتند هر سو کنج کاو (2)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 30
نکتهها
¢ عاقبت پرسشهای فراوان و بیجا
بدون شک «سؤال» کلید حل مشکلات و برطرف ساختن جهل و نادانی است، اما مانند هر چیز اگر از حد و معیار خود تجاوز کند و یا بیمورد انجام گیرد، دلیل انحراف و موجب زیان است، اعتدال در هر کاری یک ارزش است. گاهی افراد با دیدن نشانهای بسیار ساده، یقین پیدا میکنند، ولی برخی باوجود بیان صریح (أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً) وسوسه میکنند. نباید در بیانهای روشن و صریح، دچار وسوسه شد.
بنیاسرائیل مأمور بودند گاوی را ذبح کنند، بدون شک اگر قید و شرط خاصی میداشت تأخیر بیان از وقت حاجت ممکن نبود و خداوند حکیم در همان لحظه که به آنها امر کرد بیان میفرمود، بنابراین وظیفه آنها در این زمینه
قید و شرطی نداشته و لذا «بقره» بهصورت «نکره» در اینجا ذکرشده است. ولی آنها بیاعتنا به این اصل مسلم، شروع به سؤالات گوناگون کردند:
زیرا افراد لجوج و خودخواه غالباً پرحرف و پر سؤالاند و در برابر هر چیز بهانهجویی میکنند. قرائن نشان میدهد که اصولاً آنها نه معرفت کاملی نسبت به خداوند داشتند و نه نسبت بهموقعیت موسی علیه السلام، لذا بعد از همه این سؤالها گفتند الآن جئت بالحق: «حالا حق را بیان کردی»! گویی هر چه قبل از آن بوده باطل بوده است!
بههرحال، هرقدر آنها سؤال کردند خداوند هم تکلیف آنها را سختتر کرد، چراکه چنین افراد، مستحق چنان مجازاتی هستند، لذا در روایات میخوانیم که در هر مورد خداوند سکوت کرده، پرسش و سؤال نکنید که حکمتی داشته و لذا در روایتی از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام چنین آمده اگر آنها در همان آغاز، هر مادهگاوی انتخاب کرده و سربریده بودند کافی بود. (و لکن شدوا فشدد الله علیهم): (1)«آنها سختگیری کردند خداوند هم بر آنها سخت گرفت». شاید برای اینکه میخواستند حقیقت، لوث گردد و قاتل معلوم نشود و این اختلاف هم چنان میان بنیاسرائیل ادامه یابد، جمله: (فَذَبَحُوها وَ ما کادُوا یَفْعَلُونَ) نیز اشاره به همین معنی است.
¢ اوصاف و قیودی که بعداً برای این گاو ذکرشده ممکن است اشاره به یک حقیقت اجتماعی در زندگی انسانها بوده باشد:
قرآن گویا میخواهد این نکته را بیان کند که گاوی که باید نقش احیاکننده داشته باشد، ذلول یعنی تسلیم بدون قید و شرط و باربر و اسیر و زیردست نباشد، همچنین نباید رنگهای مختلف در اندام آن به چشم بخورد بلکه باید یکرنگ و خالص باشد.
بهطریقاولی کسانی هم که در نقش رهبری و احیاء کردن اجتماع ظاهر میشوند و میخواهند قلبها و افکار مرده را احیا کنند، باید رام دیگران نگردند، مال و ثروت فقر و غنی، قدرت و نیروی زورمندان، در هدف آنها اثر نگذارد، کسی جز خدا در دل آنها جای نداشته باشد، تنها تسلیم حق و پایبند دین باشند، هیچگونه رنگی در وجودشان جز رنگ خدایی یافت نشود و این افراد هستند که میتوانند بدون اضطراب و تشویش به کارهای مردم رسیدگی کرده، مشکلات را حل نموده و آنها را احیاء کنند. ولی دلی که متمایل به دنیا و رام دنیا است و این رنگ وی را معیوب ساخته، چنین کسی نمیتواند با این عیب و نقصی که در خود دارد قلوب مرده را زنده سازد و نقش احیاکننده داشته باشد.
(*) امام رضا علیه السلام در بیان نوع گاوی که قرار بود ذبح گردد فرمودند: ممکن بود که بنیاسرائیل هر گاوی را بتوانند ذبح نمایند اما چون آنها در هر کاری شدت عمل به خرج میدادند و به دنبال ماجراجویی بودند خداوند نیز به آنها سخت گرفت. (2)
(*) امام عسگری علیه السلام میفرمایند: قیمت بسیار زیاد گاو باعث شد تا از کشتن آن صرفنظر نمایند اما لجاجت و اتهامی که به آنها تحمیل گشته بود باعث گشت تا علیرغم خواسته باطنی به ذبح آن حیوان تن در دهند. آنها سپس از شدت فقر و تنگدستی به موسی شکوه کردند آن حضرت نیز دعای آن جوان و صلوات بر محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله را بدانها گوشزد نمود. بنیاسرائیل نیز به توصیه موسی دست بر دعا برداشته و گفتند: «اللهم إلیک إلتجأنا و علی فضلِک إعتمَدنا فأزِل فقرَنا و سیُدخلنا بجاه محمد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین و الطیبین من آلهم» و از پس این مناجات خداوند به موسی فرمان داد تا بزرگان بنیاسرائیل را بهسوی خرابهای که زیر آن گنجی نهفته است راهنمایی نماید. نمایندگان قوم به محل موردنظر رسیدند و دو برابر آنچه را که در ازای خرید گاو پرداخته بودند در آنجا یافتند. (1)
(*) در تفسیر امام عسگری علیه السلام آمده است: بنیاسرائیل برای آنکه بتوانند آن گاو ماده با خصوصیاتی که ذکر گردید را بخرند دارائیهای خود را رویهم نهادند مبلغی که در پوست آن گاو جمع گشت چیزی در حدود پنج هزار دینار بود. (2)
تصویر گاو ویژه و نهایی برای کشتن تقریبا به این صورت بوده است
در قرآن آمده است:
1- گاو را با هر زحمتی بود به دست آوردند «و آن را سر بریدند، ولی مایل نبودند این کار را انجام دهند»! (1)
نکتهها
¢ چه کسانی قاتل آن جوان را می شناختند
از ذیل آیه 72 همین داستان نیز استفاده میشود که لااقل گروهی از آنها قاتل را میشناختند و از اصل جریان مطلع بودند و شاید این قتل بر طبق توطئه قبلی میان آنها صورت گرفته بود اما کتمان میکردند، زیرا در ذیل همین آیه میخوانیم: و (به یادآورید) هنگامی را که فردی را به قتل رساندید سپس درباره (قاتل) او به نزاع پرداختید و خداوند آنچه را مخفی میداشتید، آشکار میسازد. ) (2)
گشت ظاهر آنچه بود اندر کمون
مخرج و الله کنتم تکتمون (3)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 31
گاو را کشتند و فعلی نیک بود
لیک ترکش قوم را نزدیک بود
ز آنکه ما کادوا بر این بودش دلیل
که نبد نزدیک این فعل جمیل (4)
صفی علیشاه، تفسیر صفی ، ص 30
¢ دیدگاه مولانا
مولانا میگوید: روح زمانی به حیات معنوی دست مییابد و اسرار دان غیب میگردد که با تیغ ریاضت نفس اماره را چون گاو موسی ذبح کنی.
که ببندیدم قوی وز ساز گاو
بر سر و پشتم بزن وین را مکاو
تا ز زخم لخت یابم من حیات
چون قتیل از گاو موسی ای ثقات
تا ز زخم لخت گاوی خوش شوم
همچو کشتهی گاو موسی گش شوم
زنده شد کشته ز زخم دم گاو
همچو مس از کیمیا شد زر ساو
کشته برجست و بگفت اسرار را
وانمود آن زمرهی خونخوار را
گفت روشن کاین جماعت کشتهاند
کاین زمان در خصمیام آشفتهاند
چونکه کشته گردد این جسم گران
زنده گردد هستی اسرار دان
جان او بیند بهشت و نار را
باز داند جملهی اسرار را
وا نماید خونیان دیو را
وا نماید دام خدعه و ریو را
گاو کشتن هست از شرط طریق
تا شود از زخم دمش جان مفیق
گاو نفس خویش را زوتر بکش
تا شود روح خفی زنده و بهش (5)
ص 240
مولانا در شعری تحت عنوان «بیان آنکه نفس آدمی بهجای آن خونی است که مدعی گاو گشته بود و آن گاوکشنده عقل است و داود حق است یا شیخ که نایب حق است که به قوت و یاری او تواند ظالم را کشتن وتوانگر شدن به روزی بیکسب و بیحساب» با اشاره به زنده شدن مقتول در اثر زدن دم گاو ذبحشده و معرفی قاتل خود، به بیان رفض اسباب میپردازد و میگوید: «جهت نیل به مرتبه تجربه شهودی است که نزد عارف تعلیم وحی همهجا برخلاف آنچه تلقین عقل به نظر میرسد بر قطع اسباب مبتنی می نماید و انبیائ و اولیاء که ارباب معجزات و کرامات بوده اند، در قطع اسباب کوشیده اند چنانکه حتی تمام قرآن در نزد گوینده مثنوی، متضمن رفض اسباب و علت، به نظر میآید» (1)
نفس خود را کش جهان را زنده کن
خواجه را کشته ست او را بنده کن
مدعی گاو نفس تست هین
خویشتن را خواجه کرده ست و مهین
آن کشندهی گاو عقل تست رو
بر کشندهی گاو تن منکر مشو
عقل اسیر است و همیخواهد ز حق
روزی بیرنج و نعمت بر طبق
روزی بیرنج او موقوف چیست
آنکه بکشد گاو را کاصل بدی است
نفس گوید چون کشی تو گاو من
ز انکه گاو نفس باشد نقش تن
خواجهزادهی عقل مانده بینوا
نفس خونی خواجه گشت و پیشوا
روزی بیرنج میدانی که چیست
قوت ارواح است و ارزاق نبی است
لیک موقوف است بر قربان گاو
گنج اندر گاو دان ای کنج کاو
دوش چیزی خوردهام ور نی تمام
دادمی در دست فهم تو زمام
دوش چیزی خوردهام افسانه است
هر چه میآید ز پنهانخانه است
چشم بر اسباب از چه دوختیم
گر ز خوش چشمان کرشم آموختیم
هست بر اسباب اسبابی دگر
در سبب منگر در آن افکن نظر
انبیا در قطع اسباب آمدند
معجزات خویش بر کیوان زدند
بیسبب مر بحر را بشکافتند
بی زراعت چاش گندم یافتند
ریگها هم آرد شد از سعیشان
پشم بز ابریشم آمد کش کشان
جمله قرآن هست در قطع سبب
عز درویش و هلاک بو لهب
مرغ بابیلی دو سه سنگ افکند
لشکر زفت حبش را بشکند
پیل را سوراخسوراخ افکند
سنگ مرغی کاو به بالا پر زند
دم گاو کشته بر مقتول زن
تا شود زنده هماندم در کفن
حلق ببریده جهد از جای خویش
خون خود جوید ز خون پالای خویش
همچنین ز آغاز قرآن تا تمام
رفض اسباب است و علت والسلام (2)
مولوی، مثنویمعنوی، دفتر سوم، ص 452
بار دیگر برای بیان رسیدن به حیات معنوی از این ماجرا بهر میگیرد و «مرید هستی خود را به گاو موسی تشبیه میکند که برای قربانی شدن پدید آمده است تا با مرگ خود درراه حق به دیگران یاری کند و آنها را به حیات معنوی برساند»
گاو اگر خسبد و گر چیزی خورد
بهر عید و ذبح او میپرورد
گاو موسی دان مرا جان دادهای
جزو جزوم حشر هر آزادهای
گاو موسی بود قربان گشتهای
کمترین جزوش حیات کشتهای
برجهید آن کشته ز آسیبش ز جا
در خطاب اضربوه بعضها
یا کرامی اذبحوا هذا البقر
إن أردتم حشر أرواح النظر
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان بر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم (1)
مولوی، مثنویمعنوی، دفتر سوم ، ص 512
· اشعار دیگر شاعران برجسته ایرانی:
گاو موسی است تن که قربانش
تو به قربان کردگار کنی (2)
دیوان حبیب خراسانی، ص 30
گاو اگر خسبد و گر چیزی خورد
بهر عید و ذبح او میپرورد (3)
افلاکی
چو گاو کلیم است اشعار من
پی حشر این مردگان وطن
تو هر پارهای زین چو بر مردهدل
زنی چون چراغی شود مشتعل (4)
شمیسا، فرهنگ تلمیحات، ص 483
در قرآن آمده است:
1- «سپس گفتیم قسمتی از گاو را به مقتول بزنید» (تا زنده شود و قاتل خود را معرفی کند)
2- «آری خدا اینگونه مردگان را زنده میکند» «و اینگونه آیات خود را به شما نشان میدهد تا تعقل کنید» (5)
پس به ذبح عجل شد امر جلیل
تا زنند اعضای او را بر قتیل
گفت هم به بعضها قلنا اضربوه
تا که گردد زنده قلب باشکوه
دمّ گاو آمد اشارت بیسخن
بر اماته نفس پرآشوب و فن
دم ز اعضای وی آخر وا ضعف است
زین سپس باقی حیات اشرف است
چونکه آخر شد حیات نفس خوار
زنده شد دل اول عشق است و کار
اینچنین حق زنده سازد مرده را
تا کند چون عاشق دلبرده را
تا کنید اندیشه درآیات او
پی برید از وصف او بر ذات او
هیچ دیدی در خزان کز بادها
چون بمیرند این درختان جابهجا
میشود خشک و سیه چون پرّ زاغ
از یکی باد خزانی دشت و باغ
از نسیمی افتد اندر شاخ و برگ
چون بر وی محتضر آثار مرگ
همچو قبرستان شود گلزارها
جای گلها جمله گیرد خارها
چون وزد باز آن نسیم فروردین
مردگان سرها برآرند از زمین
گردد از باد بهاری هر شجر
پای تا سر پر شکوفه پرثمر
هیچ کردی فهم و آوردی به یاد
کز کدامین مروحه جست این دو باد
آنیکی میراند و داد اینیک حیات
اینیک است از موت و بعثش در نبات
بهر هر شیئی چنین دان بی ز بحث
هر دمی صد حشر و نشر و موت و بعث
فرعها دیدی ندیدی اصلها
مرجع این بادها و فصلها
هرزمانی بر تو فصلی دیگر است
مانده فرعی رو به اصلی دیگر است
همچنین تا اصل اول کاین فصول
جمله از وی منتزع شد در نزول
نه خزان است اندر آنجا نه تموز
ز آن بود فصلی بهشت جان فروز
چون بمیراند ز هر فصلی حقت
میکند بر فصل دیگر ملحقت
چونکه مردی از جماد و از نبات
یابی از حیوان و پس ز آدم حیات
باز بیرون زین فصول اربعه
هست فصلی از ملک در مطمعه
چون از آنهم بگذری یا بی حیات
از لقای ذوالجلال ذو الصفات
پس چرا این موتت ای جان مشکل است
کز پیش هر دم حیاتی حاصل است
میرسد از هر کنارم بوی او
میکشد بویش دلم را سوی او
میسپارم جان ز بوی دلکشش
جآنچه باشد پیش روی مهوشش
عشق میگوید به کوشم با فنا
گر ز جان لافی در این ره کودنی
هیچ داری گر جوی شرمندگی
کن فرامش مردگی و زندگی
جان و جانپردازی آنجا بازی است
زندگی و مردگی غمازی است
این منم یعنی که بر وی جان دهم
آنچه جانان داد بر جانان دهم
با تو گویم گر نه زین آزردهای
تا تو دانی زندهای یا مردهای
بیخبر ز آن نرگس مستانهای
وز حیات عاشقان بیگانهای
عاشقان را هم نه این گنجایش است
گر کند لطف او خود از بخشایش است
ای خوش آن عاشق که یارش میبرد
نی که او خود میرود ره بیخرد
ای که بس کس را به خود ره دادهای
وز همه مستغنی و آزادهای
مر «صفی» را هم که عمری از یقین
هست در کوی تو خاکسترنشین
شاید ار پردازیش خاطر ز غیر
جز تو هیچش تا نیاید پیش سیر
گر که هم زین آرزو ناقابل است
قابلیت بخش سلطان دل است
دل بپردازش ز غیر ذات خود
فارغ از کونین و محو مات خود
خواهم آن جامی ز دست میفروش
که نیابم هرگز از مستی بهوش
تا شناسم کاین کدام است آن کدام
دوزخ است این بهر عاشق یا مقام (1)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 31
پس زدند اعضای او بر کشته باز
زنده گشت و شد برون از پرده راز
داد قاتل را نشان در ساعت او
از میان برخاست حرف و گفتگو (2)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 31.
نکتهها
¢ این ماجرا دقیقاً چه روزی اتفاق افتاد معلوم نیست و اینکه چقدر از فرمان این دستور گذشت و با بهانهجویی آن را به تعویق انداختند ولی ظاهراً در فاصلهی کمی مثل یک یا دو روز به طول انجامید زیرا پسازاینکه بنیاسرائیل آن گاو ویژه را پس از چانهزنیهای مکرر باقیمت بسیار گرانی (به پر بودن پوست آن از طلا) خریدند و گاو را آوردند و ذبح کردند و قسمتی از بدن او را بریدند (3)
اوّل: از مجاهد و قتاده و عکرمه نقل شده: آن عضو ران گاو بود که بمقتول زده شد و پس از زنده شدن کشنده خویش را معرفی کرد و دو باره مرد.
دوّم: از سعید بن جبیر حکایت شده: آن عضو دم گاو بود.
سوّم: از ضحاک روایت شده: آن عضو زبان گاو بود.
چهارم: از ابی العالیه نقل شده: آن عضو استخوانی از استخوانهای گاو بود
پنجم: از سدی حکایت شده: آن عضو گوشت پارهای است که بین دو کتف قرار دارد.
ششم: از ابو زید روایت شده: بعضی از پارههای اعضاء گاو بود و تمام این اقوال بحسب ظاهر محتمل است.
(طبرسی، ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج1، ص 218)
و به مقتول (همان تازهداماد) زدند، او به اذن خدا زنده شد و گفت: «فلان پسرعمویم که ادّعای خونبها ی مرا دارد، قاتل من است» و اگر به یک هفتهیا بیشتر میانجامید جسد مرده لاشهی مردار میشد.¢ پس از زنده شدن آن جوان به اذن خداوند با دخترعمویش ازدواج کرد و با ثروت کلانی که از همان گاوی که جانش را نجات داده بود و قاتلش را نیز معرفی کرده بود. همان دعای پدرش که به او گفته بود: «امیدوارم خیر و برکت بسیار از ناحیهی این گاو به تو برسد» زندگی مشترک خوبی را آغاز کرد.
¢ حضرت موسی فرمود: (انظروا الی البر ما یبلغُ بأهله) بنگرید به نیکی، که چه به اهلش میرساند.
و پیامبر اسلا م صلی الله علیه و آله نیز فرمودند: (انظروا الی البر ما بلغَ بأهله): (نیکی را بنگرید که با نیکوکار چه میکند؟!) (4)
¢ (*) در تفسیر امام عسگری علیه السلام آمده است: بنیاسرائیل بعدازآنکه قاتل شناسایی شد به موسی گفتند: نمیدانیم از اینکه خون مقتول به هدر نرفت خوشحال باشیم یا بر این جوان که خداوند او را صاحب چنین ثروتی عظیم گردانید. در
این حال خداوند به موسی وحی فرستاد هر کس که مانند این جوان به پدرش خدمت نماید او را با محمد محشور میگردانم و در دنیا زندگانی همراه با رفاه و در آخرت جایگاهی بهشتی بدو عطا خواهم نمود.
¢ فضل و بخششی که بر این جوان مبذول داشتهام به خاطر آن است که وی ذکر محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله را از زبان موسی علیه السلام شنید. سپس جوان از موسی خواست تا او را به نحوه نگهداری از اموالش راهنمایی کند تا همواره از شر حاسدان و ستمگران در امان باشد موسی علیه السلام نیز از او خواست تا درود بر محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله را همیشه بر زبان خویش جاری سازد تا از جمیع فتنهها مصون ماند.
¢ در همین لحظه مقتول که صدای موسی را شنیده بود خداوند را به مقام اهلبیت علیهم السلام قسم داد تا بار دیگر به دنیا بازگردد. در میان حیرت حاضرین دعای او مستجاب گشت و او مدت هفتادسال در کمال تندرستی به زندگانی خویش در این سرا ادامه داد و به همراه همسرش در یک روز از دنیا رخت بربسته و به بهشت جاوید پر کشیدند. خداوند سپس به موسی فرمود اگر قاتل این شخص نیز مرا به همین صورت قسم میداد رسوایش نمیساختم.
گشت قاسی پس شمارا دل چو سنگ
سختتر زان بلکه دل بگرفته زنگ
بعد ذلک کالحجاره او اشدّ
بعدازآن آیت چنین شد بیرشد
سختتر از سنگ بودن آهن است
قلبها بسیار از آن رویینتن است
که نیابند از مواعظ لینتی
یا که تنبیه از ظهور آیتی
سنگها هم زآنکه دارند اختلاف
در جمودت هم به نرمی بیخلاف
بعضی از آن گردد اندر سودها
منفجر ز آن آبها و رودها
سنگها منشق شود بسیار از آن
تا شود زان آبهای خوش روان
بازمیآیند بعضی ز آن فرود
خشیت حق را ز تأثیر وجود
هم چنان کز کوه بینی سنگها
ریزد و هابط شود فرسنگها
نیست حق غافل ز فعل نیک و دون
گر نه ای غافل ز عمّا تعملون
قلبها را همچنین دان یکبهیک
ظاهر است و نیست حاجت بر محک
1) بقرة: 74 (ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ)
آنیکی سخت و سیه همچون حجر
که نگیرد هیچ نقشی از تبر
هم بود قلبی کزو آید برون
چشمهها و نهرها از حد فزون
همچو سنگی کز عصای موسوی
گشت ظاهر زو عیون معنوی
علم توحید است و عرفان آن عیون
کز زبان اهلدل آید برون
هست مستغرق به بحر علم و نور
نهرها منشق شود زان در فطور
هر که نوشد جرعهای زآن تا ابد
زنده ماند چون سپهر بی عمد
قلب دیگر هست قلب با خشوع
که کند بر حق بهر آنی رجوع
هر دمی ریزد ز خوف حق چو کوه
وجهه او گشته با حق از وجوه
مایل است آن دل بهسوی اصل خود
تا نماند بینصیب از وصل خود
آن دل زهّاد و اهل طاعت است
بر وی از حق هر دمی صد رحمت است
قلب دیگر باشد ار دانی سخن
با تو آن معشوق جان گوید نه من
پارهپاره چاکچاک از داغ عشق
هر دمی بر وی رسد ابلاغ عشق
همچو برقی که زند بر ابر هی
که به دشت و کوه بارد پی به پی
بر دل عاشق زند برق از درون
تا شود جاری ز چشمش جوی خون
میشکافد دم بدم از یاد دوست
جاری از وی هر دمی صد نهر و جوست (1)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 32
نکتهها
¢ این تهدیدی است سربسته برای این جمعیت بنیاسرائیل و تمام کسانی که خط آنها را ادامه میدهند. خداوند در این آیه میفرماید: به جهت بیتوجهی شما به اینهمه نشانه و آیه که از روی لجاجت و کینه بود، دلهای شمارا قساوت فراگرفت و سنگدل شدید و ایبسا که دلهایتان از سنگ نیز سختتر شد.
¢ سنگها، مراحل مختلفی دارند:
خرد میشوند، از آنها نهرها جاریشده و انسانها را سیراب میکنند. (یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ)
انفجار ندارند، ولی حدّ اقل خود و اطراف خود را تر میکنند. (فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ)
از خشیت الهی، سقوط و سجود دارند. (یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ الله)
¢ اگر خداوند بر گروهی غضب میکند بیدلیل نیست:
بنیاسرائیل در تعبیراتی که در این داستان در برابر موسی علیه السلام داشتند، نهایت جسارت را نسبت به او حتی خلاف ادب نسبت به ساحت قدس خداوند نمودند.
در آغاز گفتند: آیا تو ما را مسخره میکنی؟ و بهاینترتیب پیامبر بزرگ خدا را متهم به سخریه نمودند.
1) .
در چند مورد میگویند از خدایت بخواه ... مگر خدای موسی باخدای آنها فرق داشت؟ بااینکه موسی صریحاً گفته بود خدا به شما دستور میدهد.
در یک مورد میگویند اگر پاسخ این سؤال را بگویی ما هدایت میشویم که مفهومش آن است که بیان قاصر تو موجب گمراهی است
¢ و در پایان کار میگویند: حالا حق را آوردی! این تعبیرات همه دلیل بر جهل و نادانی و خودخواهی و لجاجت آنها است.
(و إِذْ قَالَ مُوسیَ لِقَوْمِهِ إِنَّ الله یَأْمُرُکُمْ أَن تَذْبحَواْ بَقَرَةً قَالُواْ أَ تَتَّخِذُنَا هُزُوًا قَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الجْاهِلِینَ () قَالُواْ ادْعُ لَنَا رَبَّکَ یُبَینِّ لَّنَا مَا هِیَ قَالَ إِنَّهُ یَقُولُ آنها بَقَرَةٌ لَّا فَارِضٌ وَ لَا بِکْرٌ عَوَانُ بَینَْ ذَالِکَ فَافْعَلُواْ مَا تُؤْمَرُونَ () قَالُواْ ادْعُ لَنَا رَبَّکَ یُبَینِّ لَّنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُ یَقُولُ آنها بَقَرَةٌ صَفْرَاءُ فَاقِعٌ لَّوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِینَ () قَالُواْ ادْعُ لَنَا رَبَّکَ یُبَینِّ لَّنَا مَا هِیَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشَبَهَ عَلَیْنَا وَ إِنَّا إِن شَاءَ الله لَمُهْتَدُونَ () قَالَ إِنَّهُ یَقُولُ آنها بَقَرَةٌ لَّا ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ وَ لَا تَسْقِی الحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لَّا شِیَةَ فِیهَا قَالُواْ الآن جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبحَوهَا وَ مَا کاَدُواْ یَفْعَلُونَ () وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا فَادَّارَأْتُمْ فِیهَا وَ الله مخُرِجٌ مَّا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ () فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا کَذَالِکَ یُحْیِ الله الْمَوْتیَ وَ یُرِیکُمْ ءَایَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ () ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُم مِّن بَعْدِ ذَالِکَ فَهِیَ کاَلحْجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الحْجَارَةِ لَمَا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ وَ إِنَّ مِنهْا لَمَا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَ إِنَّ مِنهْا لَمَا یهَبِطُ مِنْ خَشْیَةِ الله وَ مَا الله بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ()) (1)
پیامها
(إِنَّ الله یَأْمُرُکُمْ) ... (أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً)
موسی علیه السلام دستور ذبح گاو را از سوی خدا معرّفی میکند تا بلکه رعایت ادب نموده و تسلیم شوند، ولی آنها باز بهانهگیری میکنند. (إِنَّ الله یَأْمُرُکُمْ)
خداوند اگر اراده نماید، از به هم خوردن دو مرده، مردهای زنده میشود. (تَذْبَحُوا بَقَرَةً)
1) ترجمه: «و (به یاد آورید) هنگامی را که موسی به قوم خود گفت: «خداوند به شما دستور میدهد ماده گاوی را ذبح کنید (و قطعهای از بدن آن را به مقتولی که قاتل او شناخته نشده بزنید تا زنده شود و قاتل خویش را معرفی کند و غوغا خاموش گردد.)» گفتند: «آیا ما را مسخره میکنی؟» (موسی) گفت: «به خدا پناه میبرم از اینکه از جاهلان باشم!» () گفتند: «(پس) از خدای خود بخواه که برای ما روشن کند این ماده گاو چگونه ماده گاوی باشد؟» گفت: خداوند میفرماید: «ماده گاوی است که نه پیر و از کار افتاده باشد و نه بکر و جوان بلکه میان این دو باشد. آنچه به شما دستور داده شده، (هر چه زودتر) انجام دهید.» () گفتند: «از پروردگار خود بخواه که برای ما روشن سازد رنگ آن چگونه باشد؟ «گفت: خداوند میگوید: «گاوی باشد زرد یک دست، که رنگ آن، بینندگان را شاد و مسرور سازد.» () گفتند: «از خدایت بخواه برای ما روشن کند که چگونه گاوی باید باشد؟ زیرا این گاو برای ما مبهم شده! و اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد!» () گفت: خداوند میفرماید: «گاوی باشد که نه برای شخم زدن رام شده و نه برای زراعت آبکشی کند از هر عیبی برکنار باشد و حتی هیچ گونه رنگ دیگری در آن نباشد.» گفتند: «الان حق مطلب را آوردی!» سپس (چنان گاوی را پیدا کردند و) آن را سر بریدند ولی مایل نبودند این کار را انجام دهند. () و (به یاد آورید) هنگامی را که فردی را به قتل رساندید سپس درباره (قاتل) او به نزاع پرداختید و خداوند آنچه را مخفی میداشتید، آشکار میسازد. () سپس گفتیم: «قسمتی از گاو را به مقتول بزنید! (تا زنده شود و قاتل را معرفی کند.) خداوند این گونه مردگان را زنده میکند و آیات خود را به شما نشان میدهد شاید اندیشه کنید!» () سپس دلهای شما بعد از این واقعه سخت شد همچون سنگ، یا سختتر! چرا که پارهای از سنگها میشکافد و از آن نهرها جاری میشود و پارهای از آنها شکاف برمیدارد و آب از آن تراوش میکند و پارهای از خوف خدا (از فراز کوه) به زیر میافتد (اما دلهای شما، نه از خوف خدا میتپد و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانی است!) و خداوند از اعمال شما غافل نیست. ()»
(تَذْبَحُوا بَقَرَةً)
درجهی ایمان مردم به پیامبرشان، از برخورد آنها در مقابل دستورات وی فهمیده میشود. (أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً)
استعاذه و پناه بردن به خدا، یکی از راههای بیمه شدن است. عصمت انبیا در سایهی استعاذه و امثال آن است. (أَعُوذُ)
مسخره کردن، کار افراد جاهل و بیخرد است. (أَکُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ)
جهل، خطری است که اولیای خدا، از آن به خدا پناه میبرند. (أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ)
خداوند در یک ماجرا، توحید قدرتنمایی خود، نبوّت معجزه موسی و معاد زنده شدن مرده را به اثبات میرساند.
باادب سؤال کنید. در این آیه کلمه (لَنا) دو بار تکرار شده و بهجای «ربنا» کلمه (رَبَّکَ) آمده که نشانه روح تکبّر است. (ادْعُ لَنا رَبَّکَ مبیّن لَنا)
فرمان خداوند را سریع انجام دهید و از وسوسه و تردید بپرهیزید. (فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ)
رنگ زرد، چنانکه در روایات نیز آمده، مورد سفارش دین است. (فاقِعٌ لَوْنُها)
رنگها، در روحیّهی انسان تأثیر دارند. (لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِینَ)
توجّه به مسائل فرعی، انسان را از تمرکز نسبت به مسائل اساسی، بازمیدارد. (إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا)
روحیّهی لجاجت باعث میشود حقّ بر انسان مشتبه شود. (إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا)
گاهی سؤال برای تحقیق و علم و آگاهی نیست، بلکه نشانهی روح لجاجت و طفره رفتن است.
(یُبَیِّنْ لَنا ما هِیَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا)
رهبران الهی، سعهی صدر دارند و جسارت را به روی خود نمیآورند. (کلمه «رَبَّکَ» بجای «ربنا» یک نوع جسارت بود که بارها تکرار شد، ولی حضرت موسی به روی خود نیاورد.)
در اجرای طرحها، عناصر و منابع فعّال و تولیدی و اقتصادی را منهدم نکنید. (لا ذَلُولٌ)...(وَ لا تَسْقِی)
آنچه درراه فرمان خدا مصرف میشود، باید سالم باشد. (مُسَلَّمَةٌ) در سفر حج نیز زائر خانه خدا باید روز عید قربان، حیوان سالم ذبح کند.
غرور و هوس، کار را بهجایی میرساند که انسان هر چه را طبق میل خودش باشد، حقّ میداند.
(جِئْتَ بِالْحَقِّ)
هر کس به گناه دیگران راضی باشد، در گناه آنان شریک است. خداوند به یهودیان زمان پیامبر نسبت قتل داده است، گویا آنان به قتل زمان موسی راضی بودند. (وَ إِذْ قَتَلْتُمْ)
گاهی انسان با نسبت دادن جرم به دیگران، میخواهد با حیله آن را از خود دفع کند. غافل از آنکه اگر خداوند بخواهد، با زدن مردهای بر مردهی دیگر، مسائل را روشن و مجرم را افشا میکند. (وَ الله مُخْرِجٌ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ)
اطمینان و اعتماد مردم را جلب کنید. حضرت موسی، شخصاً به زدن قسمتی از بدن گاو به مقتول اقدام نکرد، بلکه به مردم فرمود: خودتان این کار را بکنید. (اضْرِبُوهُ)
این آیه، نمونهای از قدرت خداوند بر زنده کردن مردگان در دنیا بهعنوان رجعت و در قیامت برای پاداش است. (کَذلِکَ یُحْیِ الله الْمَوْتی)
دیدن نشانههای قدرت الهی، برای تعقّل دائمی انسانهاست، نه تعجّب لحظهای. (لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ)
اگر روح و فکر انسان آلوده باشد، دیدن آیات الهی نیز تعقّل را در او برنینگیزد.
(تعقّل با واژه «لعل» بکار رفته است.) (لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ)
(ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ)
(قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ)
(قَسَتْ قُلُوبُکُمْ)
علم، بهتنهایی نورانیت نمیآورد. بعد از دیدن آنهمه معجزه، باز سنگدل شدند. (قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ)
قساوت، مراحلی دارد. (کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً)
با سادهترین تشبیه، عمیقترین معارف را میتوان بیان کرد. (کَالْحِجارَةِ)
انتقادات باید مستند باشد. قرآنکه میفرماید: دلهای بعضی از سنگ سفتتر است، دلیل آن را که جاری شدن آب از کنار سنگ است، بیان میدارد. (وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما یَتَفَجَّرُ)
جمادات، مرحلهای از شعور را دارا هستند. زیرا خوف و خشیت دارند. (وَ إِنَّ مِنْها لَما یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ الله)
داروی قساوت، توجّه به علم خداوند است. (کَالْحِجارَةِ)...(وَ مَا الله بِغافِلٍ)
سنگدلی، در رفتار ما مؤثّر است. (قَسَتْ قُلُوبُکُمْ)... (عَمَّا تَعْمَلُونَ)
خداوند به همهی کارهای ما آگاه است. (وَ مَا الله بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ)
اشعار
شاعران
بر
اساس
عنوان
قسمتها به ترتیب زمان
شماره
روایات
و تورات
وفات هارون در کوه هور
1
روایات
تهمت قتل برادر به موسی و امداد خداوند
برای جلوگیری از این تهمت
2
صفی
علیشاه
قرآن
ویژگیهای هارون
وقایع پس از وفات هارون
4
جنگهای (پس از وفات هارون)، در
درّهی موآب
مشرفبه
بیابان و کوه پیسگاه
5
درخواست
قبیلههای شرق رود اردن (رئوبین و جاد)
و
تقسیم سرزمین بین قبیلهها توسّط موسی
6
خداوند به موسی اجازهی ورود به
سرزمین موعود را نمیدهد
7
مؤمنون:45
انبیاء:
48
مریم:
53
سور و آیات مربوط بهکل داستان
در تورات آمده است: (1)
بنیاسرائیل پس از ترک قادش به کوه هور در سر حدّ سرزمین ادوم رسیدند، خداوند در آنجا به موسی و هارون فرمود: «زمان مرگ هارون فرا رسیده است و او بهزودی به اجداد خود خواهد پیوست. او به سرزمینی که به قوم اسرائیل دادهام داخل نخواهد شد، چون هر دو شما نزد چشمهی مریبه از دستور من سرپیچی کردید. حال ای موسی، هارون و پسرش العازار را برداشته آنها را به بالای کوه هور بیاور.
در آنجا لباسهای کاهنی را از تن هارون درآور و به پسرش العازار بپوشان.
هارون در همانجا خواهد مُرد و به اجداد خود خواهد پیوست. » پس موسی همانطور که خداوند به او دستور داده بود، عمل کرد و درحالیکه تمامی قوم اسرائیل به ایشان چشم دوخته بودند هر سه باهم از کوه هور بالا رفتند، وقتیکه به بالای کوه رسیدند، موسی لباس کاهنی را از تن هارون درآورد و به پسرش العازار پوشانید.
هارون در آنجا روی کوه درگذشت. سپس موسی و العازار بازگشتند.
هنگامیکه قوم اسرائیل از مرگ هارون آگاه شدند، مدّت 30 روز (یک ماه) برای او عزاداری نمودند.
در روایات آمده است:
در این نقشه «جبل هور» کاملاً مشخص است
در تاریخ و روایات آمده است:
بعد از فوت هارون علیه السلام موسی علیه السلام به میان بنیاسرائیل بازگشت و موضوع را به اطلاع آنها رسانید اما قوم یهود او را بهدروغ به قتل برادرش متهم ساختند؛ و این تهمت یکی از آزارهایی بود که بنیاسرائیل نسبت به پیامبرشان روا داشتند. امّا کمی بعد با دعای موسی فرشتگان تخت حامل جنازه هارون را در میان آسمان و زمین در معرض دید بنیاسرائیل قراردادند تا مرگ او را باور نمایند. (1)به امر خداوند گروهی از فرشتگان به میان آن قوم آمده و دلیل مرگ هارون را انقضای مدت حیات او مسئلهای طبیعی قلمداد کردند.
دیدگاه سید مرتضی
سیّد مرتضی علم الهدی در کتاب تنزیه الأنبیاء میگوید: مردم بنیاسرائیل موسی علیه السلام را به کشتن برادرش متهم کردند چون به هارون علاقهمندتر بودند و گرایش بیشتری به او داشتند؛ ولی خداوند آن حضرت را از این نسبت ناروا تبرئه کرد و بیگناهیاش را بر همگان ثابت نمود. خدای متعال، فرشتگانی را فرمان داد که بدن هارون را بردارند و در میان خانههای بنیاسرائیل بگردانند و مُردن وی و بیگناهی موسی علیه السلام را اعلان کنند. (این روایت از امیر مؤمنان علیه السلام نقلشده است.) همچنین آمده است که موسی علیه السلام، برادرش هارون را ندا کرد، پس هارون از قبر خارج شد و در پاسخ به سؤال آن حضرت که: آیا من تو را کشتهام؟ گفت: نه؛ و سپس به قبر خود بازگشت. (این دو نقل ممکن است و آنچه جاهلان گفتهاند روا و جایز نیست) (2)
در تائید این خبر روایاتی از علی علیه السلام و ابن عباس نیز نقل گردیده است از جمله:
(*) از طلحه یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله نقلشده است که: از رسول خدا شنیدم میفرمود: موسی بن عمران پس از وفات برادرش هارون، عرض کرد: «خدایا! برادرم هارون از دنیا رفت، او را بیامرز»
خداوند به او چنین وحی کرد: «ای موسی! اگر از من در مورد امتهای پیشین و آینده تقاضا کنی، جواب مثبت به تو دهم، مگر در مورد قاتل حسین بن علی علیه السلام که هرگز او را نمی آمرزم» (3)
(*) «حنان بن سدیر» میگوید از امام صادق علیه السلام پرسیدم: آیا جایز است که در مصیبت پدر یا فرزند و خویشاوندان انسان پیراهن خود را چاک دهد؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمودند: اشکالی ندارد چراکه موسی در عزای برادرش چنین کرد. (4)
طبق نقل بعضی از مفسران، هارون برادر بزرگتر موسی بود و سه سال با او فاصله سنی داشت، قامتی بلند و رسا و زبانی گویا و درک عالی داشت یک سال قبل از وفات موسی، دنیا را ترک گفت. هارون بهحسب سن بزرگتر از موسی علیه السلام بود و موسی بهحسب نبوت بزرگتر از هارون بود
موسی علیه السلام بهواقع و نفس الامر و به امر توحید اعلم از هارون بود.
او از پیامبران مرسل بود:
چنانکه در آیه 45 سوره مؤمنون میخوانیم: (ثُمَّ أَرْسَلْنا مُوسی وَ أَخاهُ هارُونَ بِآیاتِنا وَ سُلْطانٍ مُبِینٍ)
پس فرستادیم موسی را دگر
با برادرش اوست هارون پی سپر
با عصا و معجزات روشنی
حجّتی ظاهر بدان بر هر تنی (1)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 496
ما به موسی و به هارون در خطاب
از عطا دادیم فرمان و کتاب
هم ضیاء و پند بر پرهیزکار
که آنکسان ترسند از پروردگار (2)
صفی علیشاه، تفسیر صفی ، ص 471
ساختیم از قرب او دارا ز کو
هم ببخشیدیم از رحمت به او
همچو هارون کش برادر بود و یار
هم نبی از جانب پروردگار (4)
صفی علیشاه، تفسیر صفی ، ص 450
هارون دوشبهدوش، برادرش موسی علیه السلام در انجام این رسالت سنگین، تلاش میکرد؛ و حکمت آنکه نبوّت او از رحمت کامله شد، آن است که موسی- علیهالسلام- را خشونت در خلق بود و صلابت در دین و در نطق فصاحت نداشت. پس از خداوند برادر خود هارون را طلب کرد تا با او در دعوت شریک باشد و به اخلاق حسنه او را یاری کند و موسی به خلق هارون و فصاحت او جبران خلق و نطق خود بنماید و مردم را در طاعت خود ترغیب کند.
چنانکه موسی خود فرمود: (رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً من لِسانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً من أَهْلِی هارُونَ أَخِی اشْدُدْ به أَزْرِی وَ أَشْرِکْهُ فی أَمْرِی کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً وَ نَذْکُرَکَ کَثِیراً إِنَّکَ کُنْتَ بِنا بَصِیراً )
(طه: 35- 25). (1)چون به برادر خود موسی گفت یَا بْنَ أُمَّ که او را با اضافه به مادر صدا زد نه با اضافه به پدرش، زیرا رحمت برای مادر در حکم تعطف و شفقت اوفر و بیشتر است به خلاف اب و اگر این رحمت ذاتیه در مادر نبود بر مباشرت تربیت اولاد صبر نمیکرد. سپس هارون گفت: (لا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَ لا بِرَأْسِی و فَلا تُشْمِتْ بِیَ الْأَعْداءَ ) که همه این حرفها نفسی از انفاس رحمت است و سبب غضب موسی علیه السلام عدم تثبّت در نظر کردن در الواحی که در دستش بود و آنها را انداخت، بوده است، که اگر در الواح نظر تثبّت میکرد، در آنها هدی و رحمت مییافت... (2)که ریش هارون را در مرآی قوم خود نگیرد، بااینکه هارون بزرگتر و مسنتر از او بود، پس این عمل از سوی هارون شفقتی بر موسی بود زیرا نبوت هارون از رحمتالله (از حضرت رحموت) بود، لذا از او جز اینگونه اعمال به رویّه رحمت صادر نمیشود.
سپس هارون به موسی گفت من ترسیدم که تو بگویی بین بنیاسرائیل جدایی انداختی و مرا سبب تفریق و پراکندگی آنها قرار بدهی چه اینکه عبادت عجل بین آنان تفرقه ایجاد کرد زیرا بعضی از آنان به پیروی سامری و تقلید از وی عجل را پرستش کردند و بعضی از آنان از عبادتش خودداری نمودند و توقف کردند تا موسی به نزد آنان برگردد و از وی در این امر بپرسند. لذا هارون بیم آن داشت که این فرقان و جدایی بین آنان به او نسبت داده شود. (3)
حدیث منزلت که از شیعه و سنی بهطور مستفیض بلکه متواتر از رسولالله روایتشده این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود: (أنت منی بمنزلة هارون من موسی الّا انّه لا نبیّ بعدی). (4)رؤسای علمای امامیه از این حدیث بر خلافت آن حضرت برهان قطعی استخراج نموده گویند: تمامی منزلتهای هارونی به قرینه عموم منزلت وجود استثنای نبوت بهمقتضای این حدیث متواتر برای حضرت امیر علیه السلام ثابت است و ازجمله آن منزلتها خلافت وی بوده است برای حضرت موسی علیه السلام. پس حضرت امیر علیه السلام نیز از روی میزان عموم این حدیث دارای خلافت بلافصل محمدی است چنانکه هارون برای موسی علیه السلام بود. قیصری گوید: امامت لقبی از القاب خلافت و یا اسمی از اسماء خلافت است. چنانکه حق سبحانه به پیغمبران خود ابراهیم و داوود صلواتاللهعلیه فرمود: (إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً) (5)
ص:26 (یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ)
و امامت که خلافت است یا بهواسطه است یا بدون واسطه و هر دو قسم برای هارون علیه السلام ثابت است ازاینجهت امامت اختصاص به کلمه هارونی یافته است؛ اما قسم اول که بهواسطه است اینکه هارون علیه السلام خلیفه موسی علیه السلام بود چنانکه موسی علیه السلام گفت: (اخْلُفْنِی فی قَوْمِی) (اعراف: 142) و اما قسم دوم که بلا واسطه باشد اینکه هارون نبی و رسول مبعوث از حق بهسوی1) حسن زاده آملی، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص 512
2) «وَ لَمَّا سَکَتَ عَنْ مُوسَی الْغَضَبُ أَخَذَ الْأَلْواحَ وَ فی نُسْخَتِها هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِینَ هُمْ لِرَبِّهِمْ یَرْهَبُونَ) (اعراف: 154) هدی بیان امری است که واقع شد و موسی را به غضب آورد، چیزی که هارون از آن بری بود و رحمت به برادرش هارون بود. (غرض بیان هدی و رحمت آیه است. پس اگر تثبت مینمود در الواح هدی و رحمت مییافت)
3) ممد الهمم، ص 514
4) ابن بابویه، علل الشرایع، ج35، ص 473 - 474
5) بقرة: 124 (وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ)
خلق به سیف بوده است. چنانکه برادرش موسی بدین سمت بود؛ پس نسبت امامت به هارون قوی شد زیرا از جانب حق امام مطلق بود و از جانب موسی امام مقید. (1)
در تورات سه حادثه بعد از وفات هارون نبی بیان شده از جمله:
پادشاه کنعانی سرزمین عراد، (واقع در نگب کنعان) وقتیکه شنید اسرائیلیها از راه «اتاریم» میآیند، سپاه خود را بسیج نموده، به قوم اسرائیل حمله کرد و عدهای از ایشان را به اسیری گرفت. پس قوم اسرائیل به خداوند نذر کردند که اگر خداوند ایشان را یاری دهد تا بر پادشاه عراد و مردمش پیروز شوند، تمامی شهرهای آن مرز و بوم را بهکلی نابود کنند.
خداوند دعای ایشان را شنیده کنعانیها را شکست داد و اسرائیلیها آنان و شهرهای ایشان را بهکلی نابود کردند
ازآنپس آن ناحیه «حرمه» (نابودی) نامیده شد. (2)
سپس قوم اسرائیل از کوه هور رهسپار شدند تا از راهی که به دریای سرخ ختم میشد سرزمین ادوم را دور بزنند، امّا قوم اسرائیل در این سفر طولانی به ستوه آمدند و به خدا و موسی اعتراض کرده گفتند: «چرا ما را از مصر بیرون آوردید تا در این بیابان بمیریم؟ در اینجا نه چیزی برای خوردن هست و نه چیزی برای نوشیدن! ما از خوردن این منِّ بی مزه خسته شده ایم!» پس خداوند مارهای سمّی به میان ایشان فرستاد و مارها عدّهی زیادی از ایشان را گزیده، هلاک کردند. آنوقت قوم اسرائیل پیش موسی آمده، فریاد برآوردند: «ما گناه کردهایم، چون به ضد خداوند و به ضد تو سخن گفتهایم. از خداوند درخواست کن تا این مارها را از ما دور کند.»
موسی برای قوم دعا کرد و خداوند به وی فرمود: «یک مار مفرغی شبیه یکی از این مارها بساز و آن را بر سر یک تیر بیاویز. هرکه مار او را گزیده باشد اگر به آن نگاه کند زنده خواهد ماند» پس موسی یک مار مفرغی درست کرد و آن را بر سر تیری آویخت؛ و بهمحض اینکه مارگزیدهای به آن نگاه میکرد شفا مییافت. (3)
از زبان حضرت موسی در جای دیگر نقلشده است که:
ما بنیاسرائیل، طبق دستور خداوند بازگشتیم و از راهی که بهسوی دریای سرخ میرود، به بیابان رفتیم و سالهای زیادی در اطراف ناحیهی کوه سعیر سرگردان بودیم.
سرانجام خداوند فرمود: «بهاندازهی کافی در این کوهستان سرگردان بودهاید. حال به سمت شمال بروید. به قوم بگو که ایشان از مرز سرزمینی خواهند گذشت که به برادرانشان، أدومی ها تعلق دارد. (ادومی ها از نسل عیسو هستند و در سعیر زندگی میکنند)
آنها از شما خواهند ترسید، ولی شما با ایشان نجنگید چون من تمام سرزمین کوهستانی سعیر را بهعنوان ملک دائمی به ایشان دادهام و حتی یک وجب از زمین ایشان را به شما نخواهم داد. در آنجا به ازای آب و غذایی که مصرف میکنید، پول بپردازید.
خداوند، خدایتان در تمام چهلسالگی که در این بیابان بزرگ سرگردان بودهاید با شما بوده و قدمبهقدم از شما مراقبت نموده است. او در تمامکارهایتان به شما برکت داده ...
و شما هیچوقت محتاج به چیزی نبودهاید. »
بنابراین ما از کنار سعیر که برادرانمان در آنجا زندگی میکردند گذشتیم و جادهای را که به سمت جنوب به «ایلت» و «عصیون» جابر میرود قطع نموده رو به شمال بهطرف بیابان موآب کوچ کردیم.
آنگاه خداوند به ما چنین هشدار داد: «با موآبیها (عمونیها) که از نسل لوط هستند، کاری نداشته باشید و با ایشان وارد جنگ نشوید.
من شهر عار را به آنها دادهام و هیچ زمینی را از سرزمین آنها به شما نخواهم داد. » (1)
در روزگار پیشین، «حوری ها» در سعیر سکونت داشتند ولی ادومی ها یعنی اعقاب عیسو آن ها را بیرون رانده، جایشان را گرفتند، همان طور که اسرائیل جای مردم کنعان را که خداوند سرزمینشان را به اسرائیل بخشیده بود، گرفتند.
خداوند فرمود: «اکنون برخیزید و از رود زارد بگذرید.» ما چنین کردیم.
سیوهشت سال پیش، ما قادش را ترک گفته بودیم، همانطور که خداوند فرموده بود، در این مدت تمام جنگجویان ما از بین رفتند.
خداوند بر ضد آنها بود و سرانجام همهی آنها را از بین برد.
پسازاینکه تمام جنگجویان مردند، خداوند به من فرمود: «امروز باید از شهر عار که در مرز موآب است بگذرید.
وقتی به سرزمین عمونی ها که از نسل لوط هستند نزدیک شدید با آنها کاری نداشته باشید و با ایشان وارد جنگ نشوید، زیرا هیچ زمینی را از سرزمینی که به ایشان بخشیدهام، به شما نخواهم داد. » (2)
وضع مشابه دیگر، زمانی اتّفاق افتاد که مردم «کفتور» به قبیله ی «عِوی ها» که تا حدود غزّه در دهکده های پراکنده ای سکونت داشتند حمله نموده، آن ها را هلاک کردند و به جای ایشان ساکن شدند.
1) ایمی ها که از قبیله ی بسیار بزرگی بودند قبلا در آن ناحیه سکونت داشتند و مثل غول های عناقی بلند قد بودند، ایمی ها و عناقی ها غالبا رفائی خوانده می شوند، ولی موآبی ها ایشان را ایمی می خوانند.
2) آن ناحیه نیز زمانی محلّ سکونت «رفائیها» که عمونی ها ایشان را «زَمزُمی» می خوانند بود، آن ها قبیله ی بسیار بزرگی بودند و مثل عناقی ها قدّبلندی داشتند، ولی خداوند ایشان را هنگام ورود عمونی ها از بین بُرد و عمونی ها به جای ایشان در آن جا سکونت کردند. خداوند به همین نحو به ادومی ها (اعقاب عیسو) در کوه سعیر کمک کرده بود و آنها حوری ها را که قبل از ایشان در آنجا سکونت داشتند از بین برده و تا به امروز به جای ایشان ساکن شده اند.
در تورات آمده است:
قوم اسرائیل به اوبوت کوچ کردند و در آنجا اردو زدند. سپسازآنجا به عیی عباریم که در بیابان و در فاصلهی کمی از شرق موآب بود، رفتند.
ازآنجا به وادی زارد کوچ کرده، اردو زدند.
بعد بهطرف شمال رود ارنون نزدیک مرزهای اموریها نقلمکان کردند. (2)
سپس قوم اسرائیل به «بئر» (چاه) کوچ کردند. این همانجایی است که خداوند به موسی فرمود: «قوم را جمع کن و به ایشان آب خواهم داد»
آنگاه قوم اسرائیل این سرود را خواندند: «ای چاه بجوش!
در وصف این چاه بسرایید! این است چاهی که رهبران آن را کندند! بلی بزرگان اسرائیل با عصاهایشان آن را کندند! »
قوم اسرائیل بیابان را پُشت سر گذارده، از متانه، نحلی ئیل و باموت گذشتند و به درّهای که در موآب قرار دارد و مشرفبه بیابان و کوه پیسگاه است رفتند. (3)
پس از آن به جنگ دو پاشاه رفتند و آنها را شکست دادند یکی سیحون و دیگری عوج که به شرح آن می پردازیم:
در این وقت، قوم اسرائیل سفیرانی نزد سیحون، پادشاه اموریها فرستادند.
فرستادگان درخواست کرده گفتند: «اجازه دهید از سرزمین شما عبور کنیم. ما قول می دهیم از شاهراه برویم و تا زمانی که از مرزتان نگذشتهایم از راهی که در آن میرویم خارج نشویم. به مزرعهها و تاکستانهای شما وارد
1) سفر تثنیه، اصحاح 2، آیات: 1- 25
2) رود ارنون، خط مرزی بین موآبی ها و اموری هاست؛ و در کتاب «جنگ های خداوند» به این امر اشاره شده که درّه ی رود ارنون و شهر واهیب بین اموری ها و موآبی ها قرار دارند.
3) سفر اعداد، اصحاح 21، آیات: 10 -20
4) سیحون قبلاً در جنگ با پادشاه سابق موآب تمام سرزمین او را تا ارنون به تصرّف درآورده بود.
نخواهیم شد و آب شمارا نیز نخواهیم نوشید» ولی سیحون پادشاه موافقت نکرد و در عوض، او سپاه خود را در بیابان در مقابل قوم اسرائیل بسیج کرد و در ناحیهی «یاهص» با ایشان وارد جنگ شد.
در این جنگ، بنیاسرائیل آنها را شکست دادند و سرزمینشان را از رود ارنون تا رود یبوق و تا مرز سرزمین بنی عمون تصرّف کردند، امّا نتوانستند جلوتر بروند، زیرا مرز بنی عمون مستحکم بود.
بهاینترتیب، قوم اسرائیل تمام شهرهای اموریها ازجمله: شهر حبشون را که پایتخت سیحون پادشاه بود، تصرّف کردند و در آنها ساکن شدند. (1)
v شعرا در مورد سیحون پادشاه چنین گفتهاند:
به حبشون بیایید
به پایتخت سیحون پادشاه
زیرا آتشی از حبشون افروختهشده
و بلعیده است شهر عر موآب و بلندیهای رود ارنون را
وای بر موآب!
نابود شدید ای قومی که «کموش» را میپرستید!
او پسران و دخترانت را به دست سیحون، پادشاه اموریها به اسارت فرستاده است.
امّا ما آنها را هلاک کردهایم از حبشون تا دیبون و تا نوفح که نزدیک میدبا است.»
زمانی که قوم اسرائیل در سرزمین اموریها ساکن بودند، موسی افرادی به ناحیهی «یعزیز» فرستاد تا وضع آنجا را بررسی کنند.
پسازآن، قوم اسرائیل به آن ناحیه حمله بردند و آن را با روستاهای اطرافش گرفتند و اموریها را بیرون راندند.
v این ماجرا از زبان موسی در جای دیگر نیز اینگونه آمده: (2)
سپس از «صحرای قدیموت»، سفیرانی با پیشنهاد صلح، نزد سیحون، پادشاه حبشون فرستادم.
پیشنهاد ما این بود: «اجازه دهید از سرزمین شما عبور کنیم. از جادهی اصلی خارج نخواهیم شد و بهطرف مزارع اطراف آن نخواهیم رفت.
هنگام عبور برای هر لقمه نانی که بخوریم و هر جرعه آبی که بنوشیم، پول خواهیم داد.
تنها چیزی که میخواهیم، اجازهی عبور از سرزمین شما است.
ادومی ها ی ساکن سعیر، اجازهی عبور از سرزمین خود را به ما دادند.
موآبی ها هم که پایتختشان در عار است، همین کار را کردند.
ما از راه اردن به سرزمینی که خداوند، خدایمان به ما داده است میرویم. » ولی سیحون پادشاه موافقت نکرد، زیرا خداوند، خدای شما او را سختدل گردانید تا او را به دست اسرائیل نابود کند. همچنان که الآن نابودشده است.
آنگاه خداوند به من فرمود: «اکنون بهتدریج سرزمین سیحون پادشاه را به شما میدهم، پسازاینکه آنجا را تصرف کردید، این سرزمین از آن شما خواهد بود.»
آنگاه سیحون پادشاه به ما اعلانجنگ داد و نیروهایشان را در «یاهص» بسیج کرد.
ولی خداوند خدایمان او را به ما تسلیم نمود و ما او را با تمام پسران و افرادش کشتیم و تمامی شهرهایش را به تصرف خود درآورده، همهی مردان و زنان و اطفال را از بین بردیم. بهغیراز گلههایشان موجود دیگری را زنده نگذاشتیم.
این گلهها را هم با غنائمی که از تسخیر شهرها به چنگ آورده بودیم با خود بردیم.
ما از «عروعیر» که در کنارهی «رود ارنون» است تا «جلعاد»، همهی شهرها را به تصرف خود درآوردیم. حتی یک شهر هم در برابر ما قادر به مقاومت نبود، زیرا خداوند، خدایمان تمامی آنها را به ما داده بود. ولی ما به سرزمین «بنی عمون» و به «رود یبوق» و شهرهای کوهستانی یعنی: جاهایی که خداوند، خدایمان غدغن فرموده بود، نزدیک نشدیم.
سپس بنیاسرائیل بازگشتند و راهی را که به باشان منتهی میشد در پیش گرفتند، امّا عوج، پادشاه باشان، برای جنگ با آنها با سپاه خود به ادرعی آمد.
خداوند به موسی فرمود: «نترس زیرا دشمن را به دست تو تسلیم کردهام. همان بلایی به سر عوج پادشاه میآید که در حبشون به سر سیحون، پادشاه اموریها آمد»
پس قوم اسرائیل، عوج پادشاه را همراه با پسرانش و اهالی سرزمینش کشتند، بهطوریکه یکی از آنها هم زنده نماند. قوم اسرائیل آن سرزمین را تصرّف نمود.
v این ماجرا در جای دیگر از زبان موسی چنین آمده:
سپس بهجانب «سرزمین باشان» روی آوردیم، عوج پادشاه باشان لشگر خود را بسیج نموده در ادرعی به ما حمله کرد. ولی خداوند به من فرمود: «تمام سرزمین عوج و مردمش در اختیار شما هستند. با ایشآنهمان کنید که با سیحون، پادشاه اموریها در حبشون کردید.» بنا براین خداوند عوج پادشاه و همهی مردمش را به ما تسلیم نمود و ما همهی آنها را کشتیم.
تمامی 60 شهرش یعنی سراسر ناحیهی ارجوب باشان را به تصرف خود درآوردیم.
این شهرها با دیوارهای بلند و دروازههای پشتبنددار محافظت میشد.
علاوه بر این شهرها تعداد زیادی آبادی بی حصار نیز بودند که به تصرف ما درآمدند.
ما سرزمین باشان را مثل قلمرو سیحون پادشاه واقع در حبشون، کاملاً نابود کردیم و تمامی اهالی آن را، چه مرد چه زن و چه کودک، از بین بردیم، ولی گلهها و غنائم جنگی را برای خود نگه داشتیم. پس ما بر تمام
1) سفر اعداد، اصحاح 21، آیات: 33- 35
سرزمین دو پادشاه اموری واقع در شرق رود اردن، یعنی بر کلیهی اراضی از درهی ارنون تا کوه حرمون، مسلط شدیم. (1)
ما کلیهی شهرهای واقع در آن جلگه و تمامی سرزمین جلعاد و باشان را تا شهرهای سلخه و ادرعی تصرف کردیم.
ناگفته نماند که عوج پادشاه باشان، آخرین بازماندهی رفائی های غولپیکر بود.
تختخواب آهنی او که در شهر «ربت» یکی از شهرهای عمونیها نگهداری میشود، حدود چهار متر طول و دو متر عرض دارد. (2)
· بنابراین پادشاهانی که از موسی شکستخورده بودند اینها بودند (3)
این پادشاهان در سمت شرقی رود اُردُن بودند و شهرهای آنها بهوسیلهی بنیاسرائیل تصرّف شد. (شهرهای آنها از درّهی ارنون تا کوه حرمون که شامل تمام نواحی شرقی درّهی اُردُن میشد، امتداد داشت)
سیحون، پادشاه اموریان که در حشبون زندگی میکرد و قلمرو او از عروعیر در کنار درّهی ارنون و از وسط درّهی ارنون تا درّهی یبوق که مرز عمونی هاست امتداد مییافت.
این سرزمین شامل نصف جلعاد کنونی بود.
او همچنین بر درّهی اُردُن که از دریاچهی جلیل تا بیت یشیموت (واقع در شرق دریای مرده) و تا دامنهی کوه پیسگاه امتداد داشت، حکومت میکرد.
او بر سرزمینی حکومت مینمود که از کوه حرمون در شمال تا سلخه و تمام باشان در مشرق و از سمت مغرب تا مرزهای سرزمین جشوری ها و معکی ها و از سمت جنوب تا منطقهای که نیمهی شمالی جلعاد را در برمیگرفت و به سر حدّ سرزمین حشبون میرسید، امتداد داشت.
ساکنان این سرزمین، همان کسانی بودند که موسی و بنیاسرائیل، آنها را از بین بردند و موسی زمینهایشان را به قبیلهی رئوبین و جاد و نصف قبیلهی منسی داد.
در تورات آمده است: (1)
وقتی قوم اسرائیل به سرزمین «یعزیر و جلعاد» رسیدند، قبیلههای رئوبین و جاد که صاحب گلّههای بزرگ بودند، متوجّه شدند که آنجا برای نگهداری گلّه، محل بسیار مناسبی است؛ بنابراین نزد موسی و العازار کاهن و سایر رهبران قبایل آمده، گفتند:
«خداوند این سرزمین را به قوم اسرائیل داده است، یعنی شهرهای «عطاروت، دیبون، یعزیر، نمرَه حشبون، العاله، شبام، نبو، بعون» این سرزمینبرای گلّههای ما بسیار مناسب است.
تقاضا داریم بهجای سهم ما در آنسوی رود اُردُن، این زمینها را به ما بدهید. »
موسی از ایشان پرسید: «آیا منظورتان این است که شما همینجا بنشینید و برادرانتان به آنطرف رود اُردُن رفته بجنگند؟ آیا میخواهید بقیّهی قوم را از رفتن به آنطرف رود اُردُن ورود به سرزمینی که خداوند به ایشان داده است، دلسرد کنید؟
این همان کاری است که پدران شما کردند: از «قادش برنیع» ایشان را فرستادم تا سرزمین موعود را بررسی کنند، امّا وقتی به درّهی اشکول رسیدند و آن سرزمین را دیدند، بازگشتند و قوم را از رفتن به سرزمین موعود دلسرد نمودند. به همین علّت خشم خداوند افروخته شد و قسم خورد که از تمام کسانی که از مصر بیرون آمدهاند و بیشتر از 20 سال دارند، کسی موفّق به دیدن سرزمینی که به ابراهیم، اسحاق و یعقوب وعده داده بود، نشود، چون آنها با تمام دل از خداوند پیروی نکرده بودند. از این گروه، تنها کالیب (پسر یفنه قنزی) و یوشع (پسر نون) بودند که با تمام دل از خداوند پیروی نموده، قوم اسرائیل را تشویق کردند تا وارد سرزمین موعود بشوند.
خداوند 40 سال ما را در بیابان سرگردان نمود تا اینکه تمامی آن نسل که نسبت به خداوند گناه ورزیده بودند، مُردند. )
حالا شما نسل گنهکار، جای آنها را گرفتهاید و میخواهید غضب خداوند را بیشازپیش بر سر قوم اسرائیل فرود آورید. اگر اینطور از خداوند رویگردان شوید، او باز قوم اسرائیل را در بیابان، ترک خواهد کرد و آنوقت شما مسئول هلاکت تمام این قوم خواهید بود »
ایشان گفتند: «ما برای گلّههای خود آغُل و برای زن و بچّه هایمان شهرها می سازیم، ولی خودمان مسلّح شده، پیشاپیش سایر افراد اسرائیل، به آنطرف رود اُردُن میرویم تا ایشان را به ملک خودشان برسانیم. امّا قبل از هر چیز لازم است در اینجا شهرهای حصار دار، برای خانوادههای خود بسازیم تا در مقابل حمله ی ساکنان بومی در امان باشند تا تمام قوم اسرائیل ملک خود را نگیرند، ما به خانههایمان بازنمی گردیم. ما در آنطرف رود اُردُن، زمین نمیخواهیم، بلکه ترجیح می دهیم در این طرف، یعنی در شرق رود اُردُن زمین داشته باشیم»
پس موسی گفت: «اگر آنچه را که گفتید انجام دهید و خود را در حضور خداوند برای جنگ آماده کنید و سپاهیان خود را تا وقتیکه خداوند دشمنانش را بیرون براند، در آنسوی رود اُردُن نگهدارید.
1) سفر اعداد، اصحاح 32، آیات: 1- 42
آنگاه، یعنی بعد از اینکه سرزمین موعود به تصرّف خداوند درآمد، شما هم میتوانید برگردید، چون وظیفهی خود را نسبت به خداوند و بقیّهی قوم اسرائیل انجام دادهاید.
آنگاه زمینهای شرق رود اُردُن، از طرف خداوند ملک شما خواهد بود. ولی اگر مطابق آنچه گفتهاید عمل نکنید، نسبت به خداوند گناه کردهاید و مطمئن باشید که به خاطر گناه، مجازات خواهید شد. اکنون بروید و برای خانوادههای خود، شهرها و برای گلّههایتان آغُل بسازید و هر آنچه گفتهاید انجام دهید. »
قوم جاد و رئوبین جواب دادند: «ما از دستورات تو پیروی میکنیم. بچّه ها و زنان و گلّهها و رمههای ما در شهرهای جلعاد خواهند ماند، ولی خود ما مسلّح شده، به آنطرف رود اُردُن میرویم تا همانطور که تو گفته ای، برای خداوند بجنگیم.»
پس موسی به العازار، یوشع و رهبران قبایل اسرائیل رضایت خود را اعلام نموده، گفت:
«اگر تمامی مردان قبیلههای جاد و رئوبین مسلّح شدند و با شما به آنطرف رود اُردُن آمدند تا برای خداوند بجنگند، آنگاه بعد از اینکه آن سرزمین را تصرّف کردید، باید سرزمین جلعاد را به ایشان بدهید. ولی اگر آنها با شما نیامدند، آنوقت در بین بقیّهی شما در سرزمین کنعان، زمین به ایشان داده شود»
قبیلههای جاد و رئوبین مجدداً گفتند: «همانطور که خداوند امر فرموده است عمل میکنیم. ما مسلّح شده بهفرمان خداوند به کنعان میرویم، ولی میخواهیم سهم ما، از زمینهای اینسوی رود اُردُن باشد»
پس موسی مملکت سیحون، پادشاه اموریها و عوج پادشاه باشان، یعنی تمامی اراضی و همهی شهرهای آنها را برای قبیلههای جاد و رئوبین و نصف قبیلهی مَنَسی (پسر یوسف) تعیین کرد.
مردم قبیلهی جاد این شهرها را ساختند: «دیبون، عطاروت، عروعیر، عطروت شوفان، یعزیر، یُجبهه، بیت نمرَه، بیت هاران» همهی این شهرها، حصار دار و دارای آغُل برای گوسفندان بودند.
مردم قبیلهی رئوبین نیز این شهرها را ساختند: «حشبون، الیعاله، قریتایم، نبو، بعل معون، سبمه» (اسرائیلیها بعد نام این شهرهایی را که تسخیر نموده و آنها را از نوساخته بودند، تغییر دادند.)
طایفهی ماخیر از قبیلهی منسی به جلعاد رفته، این شهر را به تصرّف خود درآوردند و اموریها را که در آنجا ساکن بودند، بیرون راندند. پس موسی، جلعاد را به طایفهی ماخیر داد و آنها در آنجا ساکن شدند.
مردان یائیر که طایفهای دیگر از قبیلهی منسی بودند، برخی روستاهای جلعاد را اشغال کرده، ناحیهی خود را «حووت یائیر» نامیدند.
در این زمان، مردی به نام «نوبح» به شهر قنات و روستاهای اطراف آن لشگر کشی کرده، آنجا را اشغال نمود و آن منطقه را به نام خود «نوبح» نامگذاری کرد.
vاین ماجرا (تقسیم سرزمین تسخیرشده بین قبیلههای رئوبین و جاد و نصف قبیلهی منسی) از زبان موسی در جای دیگر اینگونه بیانشده: (1)
«طایفهی یائیر» از قبیلهی مَنَسی تمامی منطقهی «ارجوب» (باشان) را تا مرزهای «جشوری ها» و «معکی ها» گرفتند و آن سرزمین را به اسم خودشان نامگذاری کرده، آنجا را همچنان که امروز هم مشهور است، «حَووت یائیر»: (دهستانهای یائیر) نامیدند. بعد «جلعاد» را به «طایفهی ماخیر» دادم.
«قبیلههای رئوبین» و «جاد» منطقهای را که از «رود یبوق» در جلعاد (که سرحد عمونی ها بود) شروع میشد و تا وسط جلگهی رود ارنون امتداد مییافت، گرفتند.
مرز غربی ایشان، رود اردُن بود که از دریاچهی جلیل تا دریای مرده و کوه پیسگاه ادامه مییافت.
آنگاه من به قبیلههای رئوبین و جاد و نصف قبیلهی منسی، یادآوری کردم که اگرچه خداوند آن سرزمین را به ایشان داده است، بااینحال، حقّ سکونت در آ جا را نخواهید داشت تا زمانی که مردان مسلّحشان در پیشاپیش بقیّهی قبیلهها، آنها را به آنسوی رود اردُن، یعنی به سرزمینی که خدا به ایشان وعده داده، برسانند.
به ایشان گفتم: «ولی زنان و فرزندانتان میتوانند اینجا در این شهرهایی که خداوند به شما داده است، سکونت کرده، از گلّههایتان (که میدانم تعدادشان زیاد است) مواظبت کنند. شما به برادران خود کمک کنید تا خداوند به آنها نیز پیروزی بدهد.
وقتی آنها سرزمینی را که خداوند، خدایتان در آنطرف رود اردُن به ایشان داده است، تصرّف کردند، آنگاه شما میتوانید به سرزمین خود بازگردید »
بعد به یوشع گفتم: «تو با چشمانت دیدی که خداوند، خدایت با آن دو پادشاه چگونه عمل نمود. او با تمامی ممالک آنطرف رود اردُن نیز همین کار را خواهد کرد. از مردم آنجا نترسید، چون خداوند خدایتان برای شما خواهد جنگید.»
v در جای دیگر در مورد تقسیم اراضی قوم ها اینگونه آمده:
موسی بخشی از سرزمین را به خاندانهای قبیلهی رئوبین داده بود.
حدود زمین آنها از «عروعیر» در کنار وادی «ارنون» و شهری که در وسط آن وادی است تا آنطرف دشت مجاور «میدبا» بود.
سرزمین آنها شامل: حشبود و تمام شهرهای آن دشت میشد یعنی: دیبون، باموت بعل، بیت بعل معون، یهصه، قدیموت، میفاعت، قریتایم، سبمه، سارت شحر، در کوهستان بالای درّه، بیت فغور، بیت یشیموت و دامنهی کوه پیسگاه.
همچنین شهرهایی که در دشت بودند و نیز شهرهای سیحون، پادشاه اموری که در حشبون حکومت میکرد به ملکیّت قبیلهی رئوبین درآمدند.
موسی، سیحون پادشاه و بزرگان مدیان را که عبارت بودند از: اَوی، راقم، صور، حور و رابع، شکست داده بود. این افراد در سرزمین سیحون ِ پادشاه زندگی میکردند و با او متّحد بودند.
بلعام جادوگر، پسر بعور نیز ازجمله کسانی بود که بهوسیلهی اسرائیلیها در جنگ کشتهشده بودند. رود اُردُن، مرز غربی قبیلهی رئوبین بود.
1) سفر یوشع، إصحاح 13، آیات: 15- 23
موسی همچنین قسمتی از سرزمین را برای خاندانهای قبیلهی جاد تعیین نموده بود. این قسمت عبارت بود از: یعزیر، تمام شهرهای جلعاد و نصف سرزمین عمونی ها تا عروعیر نزدیک ربه و از حشبون تا رامت مصفه و بطونیم و از محنایم تا سرحد دبیر، شهرهای بیت هارام و بیت نمره، سوکوت، صافون که در درّهی اُردُن بودند و همچنین بقیّهی ملک سیحون، پادشاه حشبون.
رود اُردُن مرز غربی قبیلهی جاد بود و تا دریاچهی جلیل در شمال امتداد داشت. اینها شهرها و دهاتی بودند که به خاندانهای قبیلهی جاد به ملکیّت داده شدند.
موسی قسمتی از سرزمین را برای خاندان نصف قبیلهی منسی تعیین نموده بود. زمین ایشان از محنایم بهطرف شمال بود و شامل باشان (مملکت سابق عوج پادشاه) و تمام شهرهای یائیر (واقع در باشان) که شصت شهر بودند، میشد.
نصف جلعاد و شهرهای پادشاهنشین عوج یعنی عشتاروت و ادرعی در باشان به نصف خاندان ماخیر پسر منسی داده شد. این بود چگونگی تقسیم زمینهای شرق رود اُردُن، بهوسیلهی موسی، هنگامیکه او در شرق اِریحا در دشت موآب بود. امّا موسی هیچ سهمی به قبیلهی لاوی نداد؛ زیرا چنانکه به ایشان گفته بود، بهجای زمین، خداوند اسرائیل، میراث ایشان بود.
در تورات آمده است:
آنگاه از خداوند چنین درخواست نمودم: «ای خداوند، التماس میکنم اجازه فرمایی از این رود گذشته، وارد سرزمین موعود بشوم، به سرزمین حاصلخیز آنطرف رود اردُن با رشتهکوههای آن و به سرزمین لبنان.
آرزومندم نتیجهی بزرگی و قدرتی را که به ما نشان دادهای ببینم، کدام خدایی در تمام آسمان و زمین قادر است، آنچه را که تو برای ما کردهای بکند؟ » ولی خداوند به سبب گناهان شما بر من غضبناک بود و به من اجازهی عبور نداد. او فرمود: «دیگر از این موضوع سخنی بر زبان نیاور. به بالای کوه پیسگاه برو. ازآنجا میتوانی به هر سو نظر اندازی و سرزمین موعود را از دور ببینی؛ ولی از رود اردُن عبور نخواهی کرد.
یوشع علیه السلام را بهجانشینی خود بگمار و او را تقویت و تشویق کن، زیرا او قوم را برای فتح سرزمینی که تو از قلّهی کوه خواهی دید، به آنطرف رودخانه هدایت خواهد کرد »
بنابراین ما در درهی نزدیک «بیت فغور» ماندیم. (1)
1) سفر تثنیه، اصحاح 3، آیات: 23- 29
شماره
عنوان قسمتها به
ترتیب زمان
بر
اساس
اشعار
شاعران
معرّفی بلعم باعورا
و چگونگی فریب او برای نقشهای شوم
روایات
و تورات
وسوسه گران گرد بلعم
باعورا
قرآن
و روایات
صفی
علیشاه
بلعام و الاغش
تورات
اولین وحی بلعام
تورات
دومین وحی بلعام
تورات
سومین وحی بلعام
تورات
چهارمین وحی بلعام
تورات
آخرین وحی بلعام
تورات
پافشاری بلعم بر
اجرای تصمیمش
(نفرین و جادوی
سپاه موسی با اسم اعظم خداوند)
قرآن
و روایات
نقشه دوّم بلعم
برای سرکوبی سپاه موسی
(زنای بنیاسرائیل در
شطیم)
روایات
و تورات
تشبیه بلعم به سگان
تشنه
قرآن
صفی
علیشاه
سرگذشت «بلعم» و علمای دنیاپرست
قرآن
صفی
علیشاه
مولانا
خاقانی
ناصرخسرو
سنایی
وقایع پس از فتنهی
بلعام
بررسی پیامهای قرآنی 1 دسته آیات
اعراف:175-
178
بلعم باعورا دانشمند دنیاپرست و منحرف، نخست در مسیر حق بود، آنچنانکه هیچکس فکر نمیکرد روزی منحرف شود اما سرانجام دنیاپرستی و پیروی از هوای نفس چنان به سقوطش کشانید که در صف گمراهان و پیروان شیطان قرار گرفت.
از بسیاری از روایات و کلمات مفسران استفاده میشود که در عصر موسی علیه السلام زندگی میکرد و از دانشمندان و علمای مشهور بنیاسرائیل محسوب میشد و حتی موسی علیه السلام از وجود او بهعنوان یک مبلغ نیرومند استفاده میکرد و کارش در این راه آنقدر بالا گرفت که دعایش در پیشگاه خدا به اجابت میرسید، ولی بر اثر تمایل به فرعون وعد وعیدهای او از راه حق منحرف شد و همه مقامات خود را از دست داد تا آنجا که در صف مخالفان موسی علیه السلام قرار گرفت.
(*) امام رضا علیه السلام فرمود: بَلعَم فرزند باعور، اسم اعظم الهی را میدانست و دعایش مستجاب میشد، ولی به دربار فرعون جذب شد و باآنکه در ابتدای کار، مبلّغ حضرت موسی علیه السلام بود، ولی سرانجام علیه موسی و یاران او اقدام کرده و بدعاقبت شد. (1)
(*) در تفسیر «المنار» از پیامبر اسلام ص چنین نقلشده که مثل «بلعم بن باعورا» در بنیاسرائیل همانند «امیة بن ابی الصلت» در این امت است. (2)و قرآن، نام این شخص را نمیبرد، ولی کارش را بازگو میکند تا به فرمودهی امام باقر علیه السلام بر هر کس که هوای نفس را بر حقّ غالب کند منطبق شود «تفسیر نور الثقلین» و چنین کسانی در هرزمانی یافت میشوند و اختصاص به زمان و شخص خاصی مانند بلعم باعورا ندارد.
اصولاً کمتر خطری در جوامع انسانی بهاندازه خطر«دانشمندانی است که علم و دانش خود را در اختیار فراعنه و جباران عصر خود قرار میدهند و در اثر هواپرستی و تمایل به زرقوبرق جهان ماده (و اخلاد الی الارض) همه سرمایههای فکری خود را در اختیار طاغوتها میگذارند و آنها نیز برای تحمیق مردم عوام از وجود اینگونه افراد حداکثر استفاده را میکنند.
این موضوع اختصاص به زمان موسی علیه السلام یا سایر پیامبران نداشته، بعد از عصر پیامبر اسلام ص و تا به امروز نیز ادامه دارد که «بلعم باعوراها» و «بو راهبها» و «امیة بن ابی الصلتها» علم و دانش و نفوذ اجتماعی خود را در برابر درهم و دینار یا مقام و یا به خاطر انگیزه حسد در اختیار گروههای منافق و دشمنان حق و فراعنه و بنیامیهها و بنیعباسها و طاغوتها داده و میدهند. این گروه از دانشمندان نشانههایی دارند و بهوسیله آن میتوان آنها را شناخت، آنها هواپرستانی هستند که خدای خود را فراموش کردهاند، آنها همتهایی پست دارند که بهجای توجه به شخصیت برتر و مقام والا در پیشگاه خدا و خلق خدا به پستی میگرایند و به خاطر همین دونهمتی همهچیز خود را از دست میدهند، آنها تحت وسوسههای شدید شیطان قرار دارند و بهآسانی قابل خرید و فروشند آنها همانند سگهای بیماری هستند که هرگز سیراب نمیگردند و روی این جهات مسیر حق را رها کرده، در بیراههها سرگردانمیشوند و پیشوای گمراهاناند باید اینگونه افراد را شناخت و بهشدت از آنها بر حذر بود.
در تورات آمده است: بالاق سفیرانی به دنبال بلعام میفرستد.
قوم اسرائیل به دشت موآب کوچ کرده، در سمت شرقی رود اُردُن، روبهروی اریحا اردو زدند.
وقتیکه بالاق (پسر صفور) پادشاه موآب فهمید که تعداد بنیاسرائیل چقدر زیاد است و با اموریها چه کردهاند، خود و ملّتش به وحشت افتادند. موآبی ها برای سران مدیان پیام فرستاده، گفتند: «این جمعیّت کثیر، ما را مثل گاوی که علف میخورد خواهد بلهید!»
پس بالاق پادشاه، سفیرانی با این پیام نزد بلعام (پسر بعور) که در سرزمین اجدادی خود «فتور» واقع در کنار رود فُرات زندگی میکرد فرستاد: «قومی بزرگ از مصر بیرون آمده است؛ مردمش همهجا پخششدهاند و بهسوی سرزمین من میآیند. درخواست میکنم بیایی و این قوم را برای من نفرین کنی، زیرا از ما قویترند.
شاید به این وسیله بتوانم آنان را شکست داده، از سرزمین خود بیرون کنم؛ زیرا میدانم هر که را تو برکت دهی برکت خواهد یافت و هر که را نفرین کنی زیر لعنت قرار خواهد گرفت. »
سفیران از سران موآب و مدیان بودند. ایشان با پول نقد نزد بلعام رفتند و پیام بالاق را به او دادند.
بلعام گفت: «شب را اینجا بمانید و فردا صبح آنچه خداوند به من بگوید؛ به شما خواهم گفت» پس آنها شب را در آنجا به سر بردند. آن شب، خدا نزد بلعام آمده از او پرسید: «این مردان کیستند؟»
بلعام جواب داد: «ایشان از پیش بالاق، پادشاه موآب آمدهاند،
بالاق میگوید که گروه بیشماری از مصر به مرز کشور او رسیدهاند و از من خواسته است فوراً بروم و آنها را نفرین کنم تا شاید قدرت یافته، بتواند آنها را از سرزمینش بیرون کند. »
خدا به وی فرمود: «با آنها نرو؛ تو نباید این قوم را نفرین کنی، چون من ایشان را برکت دادهام.» صبح روز بعد، بلعام به فرستادگان بالاق گفت: «به سرزمین خود بازگردید، خداوند به من اجازه نمیدهد این کار را انجام دهم.»
فرستادگان بالاق بازگشته به وی گفتند که: بلعام از آمدن امتناع میورزد. امّا بالاق بار دیگر گروه بزرگتر و مهمتری فرستاد.
آنها با این پیغام نزد بلعام آمدند: «بالاق پادشاه به تو التماس میکند که بیایی. او قول داده است که پاداش خوبی به تو دهد و هر چه بخواهی برایت انجام دهد. فقط بیا و این قوم را نفرین کن.»
ولی بلعام جواب داد: «اگر او کاخی پُر از طلا و نقره هم به من بدهد، نمیتوانم کاری را که خلاف دستور خداوند، خدای من باشد، انجام دهم. بههرحال امشب اینجا بمانید تا ببینم آیا خداوند چیزی غیر ازآنچه قبلاً فرموده است خواهد گفت یا نه»
آن شب خدا به بلعام فرمود: «برخیز و با این مردان برو، ولی فقط آنچه را که من به تو میگویم بگو» (1)
1) سفر اعداد، اصحاح 22، آیات: 1- 20
در تورات آمده است:
موسی تا زمان خروج از تیه و فتح اریحا زنده ماند و با سپاهش قصد فتح اریحا را داشتند.
از آنطرف جبّاران گرد بلعم باعورا که از اولاد لوط علیهالسلام بود اجتماع کردند و به او گفتند: موسی علیه السلام میخواهد بیاید و ما را به قتل برساند یا ما را از دیارمان خارج کند، پس تو او را نفرین کن.
بلعم باعورا که به اسم اعظم آگاه بود، به آنها گفت: چگونه علیه پیامبر خدا و مؤمنین و ملائکه همراه ایشان دعا کنم، پس آنها بازگشتند و ناامید شدند.
آنها بار دیگر تقاضا کردند ولی بازهم نپذیرفت. بار سوم همسر بلعم باعورا را واسطه کردند و همسر او نیز با نیرنگ و ترفند آنقدر شوهرش را وسوسه کرد که سرانجام در آزمایش الهی شکست خورد و حاضر شد بر بالای کوهی که مشرف بر بنیاسرائیل است برود و آنها را نفرین کند.
خداوند میگوید: «داستان آن کس را که آیات خود را به او دادیم ولی سرانجام از آنها خارج شد و گرفتار وسوسههای شیطان گشت و از گمراهان گردید، برای آنها بخوان» (1)
بلعم باعورا نیز نخست در صف مؤمنان بوده و حامل آیات و علوم الهی گشته، سپس از این مسیر گام بیرون نهاده، به همین جهت شیطان به وسوسه او پرداخته و عاقبت کارش به گمراهی و بدبختی کشیده شده است؛ و میدانیم که وسوسههای شیطان گرچه مؤثر است ولی تصمیم نهایی با شیطان نیست، با خود انسانها هست، چراکه انسان میتواند در برابر وسوسههای او بایستد و دست رد بر سینه او بگذارد.
همانطور که خداوند خطاب به شیطان رجیم میگوید: «که بر بندگانم تسلّط نخواهی یافت مگر گمراهانی که از تو پیروی میکنند () و دوزخ، میعادگاه همه آنهاست!()» (2)
درواقع خداوند میخواهد این خیال باطل و پندار خام را از مغز شیطان بیرون کند که او حکومت بلامنازعی بر انسانها پیدا خواهد کرد.
در قرآن آمده است:
1- «و اگر میخواستیم، (مقام) او را با این آیات (و علوم و دانشها) بالا میبردیم (اما اجبار، برخلاف سنت ماست پس او را به حال خود رها کردیم) و او به پستی گرایید و از هوای نفس پیروی کرد! ...» (3)
مسلم است که نگاهداری اجباری افراد در مسیر حق با سنت پروردگار که سنت اختیار و آزادی اراده است، سازگار نیست و نشانه شخصیت و عظمت کسی نخواهد بود.
1) أعراف: 175 (وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذی آتَیْناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوینَ)
2) حجر: 42- 43 (إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیهِْمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغَاوِینَ (*) وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ )
3) أعراف: 176 (وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ ...)
ای محمد خوان بر اسرائیلیان
یا به قومت زان کس اخبار نهان
که بر او دادیم آگاهی یکی
ما ز آیتهای خود در مدرکی
شاعری بود از عرب او در نمود
که کتاب آسمانی خوانده بود
دیده بود او که رسولی آن زمان
میشود مبعوث بر خلق جهان
داعیه بودش که باشد آن رسول
خود وی و هم اوست مقبول عقول
چون نبی مبعوث گشت او از حسد
شد بر او کافر گذشت از علم خود
پس برون آمد چنان کز پوست مار
زآنهمه آیات و علم استوار
پس به او لاحق شد ابلیس از درون
پس شد او از گمرهان در آزمون
بلعم باعور یا بوده است او
که بر اسرائیلیان شد کینهجو
بر هوای نفس خود کرد آن دعا
لاجرم شد رانده از باب رجا
حال او ثبت است در تاریخها
وآنچه بر وی باشد از توبیخها
یا که عام این حکم باشد بیخلاف
بر هرآن کز راه دین جست انحراف
شد ز علم و عهد دور از دین و کیش
کرد ترک علم و هم معلوم خویش
ور که ما میخواستیم اندر پسند
مینمودیم آنچنان کس را بلند
میرسید اعنی که بر اوج از حضیض
هم ز گوری تنگ بر ملک عریض
از ره رغبت بر آیات و کتاب
که باسم اعظمش بود انتساب
کرد لیکن میل او سوی زمین
پیرو نفس و هوا شد از یقین (1)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 271
نکتهها
¢ وسوسه شیطان
شیطان بر آنان که بنده خدا و تسلیم او هستند، سلطهای ندارد. (عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ)
انسان به اختیار خود، ابلیس را پیروی میکند. (اتَّبَعَکَ)
اگر با عبادت و تقوی در مَدار بندگان خدا درآمدیم، بیمه میشویم. (عِبادِی لَیْسَ لَکَ) ...
(لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ) (در قیامت نیز ابلیس در پاسخ اعتراض مردم میگوید من تنها شمارا دعوت کردم، ولی تسلّط و اجباری بر شما نداشتم)
¢ تعبیر (انسلخ)
که از ماده «انسلاخ» و در اصل به معنی از پوست بیرون آمدن و به معنای کندنِ پوست است و درجایی که چیزی به چیزی چسبیده باشد به کار میرود و نشان میدهد که آیات و علوم الهی در آغاز چنان به او احاطه داشت که همچون پوست تن او شده بود، اما ناگهان از این پوست بیرون آمد و با یک چرخش تند، مسیر خود را بهکلی تغییر داد! و در اینجا کنایه از آگاهی و احاطهی کامل او به معارف است.
1) .
¢ (فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ)
چنین استفاده میشود که در آغاز شیطان تقریباً از او قطع امید کرده بود، چراکه او کاملاً در مسیر حق قرار داشت، اما پساز انحراف مزبور، شیطان بهسرعت او را تعقیب کرد و به او رسید و بر سر راهش نشست و به وسوسهگری پرداخت و سرانجام او را در صف گمراهان و شقاوتمندان قرارداد
¢ (اخلد)
از ماده «اخلاد» به معنی سکونت دائمی در یکجا اختیار کردن است،
(أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ) یعنی برای همیشه به زمین چسبید که در اینجا کنایه از جهان ماده و زرقوبرق و لذات نامشروع زندگی مادی است. چون کلمهی (الْأَرْضِ) در برابر رفعت معنوی قرارگرفته، مراد از آن مسائل حقیر، مادّی و دنیوی است.
(*) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: کسی که علم و معلوماتش زیاد شود، امّا هدایتیابی او بیشتر نشود، آن علم سبب دوری بیشتر او از خداوند شده است. (1)
در تورات آمده است: (2)
بلعام صبح برخاست و اُلاغ خود را پالان کرده، با فرستادگان بالاق حرکت نمود. امّا خدا از رفتن بلعام خشمناک شد و فرشتهای به سر راهش فرستاد تا راه را بر او ببندد.
درحالیکه بلعام سوار بر اُلاغ، همراه 2 نوکرش بهپیش میرفت، ناگهان اُلاغ بلعام فرشتهی خداوند را دید که شمشیری به دست گرفته و سر راه ایستاده است. پس اُلاغ از روی جاده رَم کرده، به مزرعهای رفت، ولی بلعام او را زد و بهجادّه بازگرداند. بعد فرشتهی خداوند درجایی که جاده تنگ میشد و دو طرفش دیوارهای دورتادور تاکستان قرار داشت ایستاد.
اُلاغ وقتی دید فرشته آنجا ایستاده است، خودش را به دیوار چسبانیده، پای بلعم را به دیوار فشرد. پس او دوباره اُلاغ را زد؛ آنگاه فرشته کمی پایینتر رفت و درجایی بسیار تنگ ایستاد بهطوریکه الاغ بههیچوجه نمیتوانست از کنارش بگذرد.
پس اُلاغ در وسط جاده خوابید. بلعام عصبانی شد و باز با چوبدستی خود اُلاغ را زد.
آنوقت خداوند اُلاغ را به حرف آورد و اُلاغ گفت: «مگر من چه کردهام؟ چرا مرا سه بار زدی؟»
بلعام گفت: «برای اینکه مرا مسخره کردهای! ایکاش شمشیری داشتم و تو را همینجا می کُشتم!»
اُلاغ گفت: «آیا قبلاً در تمام عمرم هرگز چنین کاری کرده بودم!»
بلعام گفت: «نه.»
آنوقت خداوند چشمان بلعام را باز کرد و او فرشتهی خداوند را دید که شمشیری به دست گرفته و سر راه ایستاده است. پس پیش او به خاک افتاد.
فرشته گفت: «چرا 3 دفعه اُلاغ خود را زدی؟ من آمده ام تا مانع رفتن تو شوم، چون این سفر تو از روی تمرّد است. این اُلاغ سه بار مرا دید و خود را از من کنار کشید اگر این کار را نمیکرد تابهحال تو را کُشته بودم و او را زنده می گذاشتم»
آنوقت بلعام اعتراف کرده گفت: «من گناه کردهام، من متوجّه نشدم که تو سرراه من ایستاده بودی. حال اگر تو با رفتن من موافق نیستی به خانه ام بازمیگردم.»
فرشته به او گفت: «با این افراد برو، ولی فقط آنچه را که من به تو میگویم، بگو.»
پس بلعام با سفیران بالاق به راه خود ادامه داد.
بالاق پادشاه وقتی شنید بلعام درراه است، از پایتخت خود بیرون آمده تا «رود ارنون»، واقع در مرز کشورش به استقبال او رفت.
بالاق از بلعام پرسید: «چرا وقتی بار اوّل تو را اِحضار کردم نیامدی؟ آیا فکر کردی نمیتوانم پاداش خوبی به تو بدهم؟»
بلعام جواب داد: «الآن آمده ام، ولی قدرت ندارم چیزی بگویم. من فقط آنچه را که خدا بر زبانم بگذارد خواهم گفت» بلعام همراه پادشاه به قریهی «حصوت» رفت. در آنجا بالاق پادشاه گاو گوسفند قربانی کرد و از گوشت آنها به بلعام و سفیرانی که فرستاده بود، داد. صبح روز بعد بالاق، بلعام را به بالای کوه «بموت بعل» برد تا ازآنجا قسمتی از قوم اسرائیل را ببیند.
در تورات آمده است: (1)
بلعام به پادشاه گفت: «در اینجا 7 قربانگاه بساز و 7 گاو 7 قوچ برای قربانی حاضر کن» بالاق به دستور بلعام عمل نمود و ایشان بر هر قربانگاه، یک گاو یک قوچ قربانی کردند.
بعد بلعام به پادشاه گفت: «در اینجا در کنار قربانیهای سوختنی خود بایست تا من بروم و ببینم آیا خداوند به ملاقات من میآید یا نه. هرچه او به من بگوید، به تو خواهم گفت» پس بلعام به بالای تپّهای رفت و در آنجا خدا را مُلاقات نمود.
بلعام به خدا گفت: «من 7 قربانگاه حاضر نموده و روی هرکدام یک گاو یک قوچ قربانی کردهام» آنگاه خداوند توسّط بلعام برای بالاق پادشاه، پیامی فرستاد. پس بلعام به نزد پادشاه که با همهی بزرگان موآب در کنار قربانیهای سوختنی خود ایستاده بود بازگشت و این پیام را داد: «بالاق، پادشاه موآب مرا از سرزمین ارام، از کوههای شرقی آورد. او به من گفت: بیا و قوم اسرائیل را برای من نفرین کن، ولی چگونه نفرین کنم آنچه را که
1) سفر اعداد، اصحاح 23، آیات: 1- 12
خداوند نفرین نکرده است؟ چگونه لعنت کنم قومی را که خدا لعنت نکرده است؟ از بالای صخرهها ایشان را میبینم، از بالای تپّهها آنان را مشاهده میکنم.
آنان قومی هستند که بهتنهایی زندگی میکنند و خود را از دیگر قومها جدا میدانند.
ایشان مثل غبارند؛ بیشمار و بیحساب! ایکاش این سعادت را میداشتم که همچون یک اسرائیلی بمیرم. ایکاش عاقبت من، مثل عاقبت آنها باشد! »
بالاق پادشاه به بلعام گفت: «این چه کاری بود که کردی؟ من به تو گفتم که دشمنانم را نفرین کنی ولی تو ایشان را برکت دادی!» امّا بلعام جواب داد: «آیا می توانم سخن دیگری غیر از آنچه خداوند به من میگوید بر زبان آورم؟»
در تورات آمده است: (1)
بعد بالاق به او گفت: «پس بیا تا تو را بهجای دیگری ببرم.
ازآنجا فقط قسمتی از قوم اسرائیل را خواهی دید؛ حداقل آن عدّه را نفرین کن.»
بنابراین بالاق پادشاه، بلعام را به مزرعهی «صوفیم» که روی کوه پیسگاه است، بُرد و در آنجا 7 قربانگاه ساخت و روی هر قربانگاه، یک گاو یک قوچ قربانی کرد. پس بلعام به پادشاه گفت: «تو در کنار قربانی سوختنی خود بایست تا من به مُلاقات خداوند بروم»
خداوند بلعام را ملاقات نمود و آنچه را که او میبایست به بالاق بگوید، به او گفت.
پس بلعام به نزد پادشاه که با بزرگان موآب در کنار قربانیهای سوختنی ِ خود ایستاده بود، بازگشت. پادشاه پرسید: «خداوند چه فرموده است؟»
جواب بلعام چنین بود: «بالاق، برخیز و بشنو! ای پسر صفور به من گوش فرا ده! خدا انسان نیست که دروغ بگوید، او مثل انسان نیست که تغییر فکر دهد. آیا تاکنون وعدهای داده است که بدان عملنکرده باشد؟
به من دستور دادهشده است که ایشان را برکت دهم، زیرا خدا آنان را برکت داده است و نمیتوانم آن را تغییر دهم. او گناهی در اسرائیل ندیده است، پس بدبختی در قوم خدا مشاهده نخواهد شد.
خداوند خدای ایشان با آنان است و ایشان اعلان میکنند که او پادشاه آنهاست. خدا اسرائیل را از مصر بیرون آورده است و ایشان مثل گاو وحشی نیرومندند. نمیتوان اسرائیل را نفرین کرد و هیچ افسونی بر این قوم کارگر نیست.
دربارهی اسرائیل خواهند گفت: ببینید خدا برای آنها چهکارهایی کرده است! این قوم، چون شیر برمیخیزند و تا وقتی شکار خود را نخورند و خون کشتگان را ننوشند، نمیخوابند»
پادشاه به بلعام گفت: «اگر آنها را نفرین نمی کنی حداقل برکتشان هم نده» امّا بلعام جواب داد: «مگر به تو نگفتم هرچه خداوند بر زبانم بگذارد آن را خواهم گفت؟»
1) سفر اعداد، اصحاح 23، آیات: 13- 26
در تورات آمده است: (1)
بعد پادشاه به بلعام گفت: «تو را بهجای دیگری می برم، شاید خدا را خوش آید و به تو اجازه فرماید ازآنجا بنیاسرائیل را نفرین کنی» پس بالاق پادشاه بلعام را به قلّهی کوه «فغور» که مشرفبه بیابان بود، بُرد.
بلعام دوباره به پادشاه گفت که 7 قربانگاه بسازد و 7 گاو 7 قوچ برای قربانی حاضر کند.
پادشاه چنانکه بلعام گفته بود، عمل نمود و بر هر قربانگاه یک گاو یک قوچ قربانی کرد.
چون بلعام دید که قصد خداوند این است که قوم اسرائیل را برکت دهد، پس مثل دفعات پیش سعی نکرد از غیب پیامی بگیرد. او سرش را بهطرف دشت برگرداند و اردوی اسرائیل را دید که قبیله به قبیله در دشت پخششده بودند.
آنگاه روح خدا بر او قرار گرفت و دربارهی ایشان چنین پیشگویی کرد: «این است وحی بلعام پسر بعور، وحی آن مردی که چشمانش باز شد، وحی آنکسی که سخنان خدا را شنید و رؤیایی را که خدای قادر مطلق نشان داد مشاهده نمود، آنکه به خاک افتاد و چشمانش باز شد، چه زیبایند خیمههای بنیاسرائیل! آنها را مثل درّههای سبز و خرّم و چون باغهای کنار رودخانه، در مقابل خود گسترده میبینم، مثل درختان عود که خود خداوند نشانده باشد و مانند درختان سرو کنار آب دلوهای ایشان از آب لبریز خواهد بود و بذرهایشان با آب فراوان آبیاری خواهد شد. پادشاه ایشان از «اجاج» بزرگتر خواهد بود و کشورشان بسیار سرافراز خواهد گردید.
خدا اسرائیل را از مصر بیرون آورد، ایشان مثل گاو وحشی نیرومندند و قومهایی را که با ایشان مخالفت کنند، میبلعند. استخوانهایشان را میشکنند و خُرد میکنند؛ و با تیرهایشان پیکر آنها را به زمین میدوزند.
اسرائیل چون شیر میخوابد، چه کسی جرئت دارد او را بیدار کند؟ ای اسرائیل، برکت باد بر هر که تو را برکت دهد و لعنت باد بر کسی که تو را لعنت کند.»
بالاق بهشدت خشمگین شد، او درحالیکه دستانش را به هم میکوبید سر بلعام فریاد کشید: «من تو را به اینجا آوردم تا دشمنانم را نفرین کنی، ولی در عوض، سه بار آنان را برکت دادی. از اینجا برو! برگرد به خانه ات! من تصمیم داشتم به تو پاداش خوبی دهم، ولی خداوند تو را از آن بازداشت.»
بلعام جواب داد: «مگر به فرستادههای تو نگفتم که اگر یک کاخ پُر از طلا و نقره هم به من بدهی، نمیتوانم از فرمان خداوند سرپیچی نموده، آنچه خود بخواهم بگویم.
من هر چه خداوند بفرماید همان را میگویم. حال پیش قوم خود بازمیگردم، ولی پیش از رفتنم بگذار به تو بگویم که در آینده بنیاسرائیل بر سر قوم تو چه خواهند آورد. »
1) سفر اعداد، اصحاح 23، آیات:270 30؛ سفر اعداد، اصحاح 24، آیات:1- 14
در تورات آمده است: (1)
آنگاه بلعام چنین پیشگویی کرد: «این است وحی بلعام پسر بعور، وحی آن مردی که چشمانش باز شد، وحی آنکسی که سخنان خدا را شنید و از خداوند متعال بصیرت را کسب کرد و رؤیایی را که خدای قادر مطلق نشان داد، مشاهده نمود، آنکه به خاک افتاد و چشمانش باز شد، او را خواهم دید امّا نه حالا، او را مشاهده خواهم نمود، امّا نه از نزدیک.
فرمانروایی در اسرائیل ظهور خواهد کرد، او مثل یک ستاره طلوع خواهد نمود.
اسرائیل قوم «موآب» را خواهد زد و آشوبگران را سرکوب خواهد نمود، ادوم و سعیر را تصرّف خواهد کرد و بر دشمنانش پیروز خواهد شد.
فرمانروایی از اسرائیل ظهور خواهد نمود و بازماندگان شهرها را نابود خواهد کرد»
در تورات آمده است: (2)
بلعام بهطرف عمالیقی ها چشم دوخت و چنین پیشگویی کرد: «عمالیق سرآمد قومها بود، ولی سرنوشتش هلاکت است» بعد به قینی ها نظر انداخت و چنین پیشگویی کرد: «آری، مسکن شما مستحکم است، آشیانه تان بر صخره قرار دارد؛ ولی ای قینی ها نابود خواهید شد و سپاه نیرومند پادشاه آشور، شمارا به اسارت خواهد برد»
او با این سخنان بهپیشگویی خود خاتمه داد: «وقتی خدا این کار را انجام دهد چه کسی زنده خواهد ماند؟ کشتیها از سواحل قِبرِس خواهند آمد و آشور و عابر را ذلیل خواهند کرد و خود نیز از بین خواهند رفت» آنگاه بلعام و بالاق هر یک به خانههای خود رفتند.
در تورات بَلعم باعورا یکی از اولاد لوط که اسم اعظم میدانست برخلاف قرآن، از انحراف، تبرئه میشود.
در روایات آمده است:
بههرحال بلعم سوار بر الاغ خود شد تا بر بالای کوه رود... ولی الاغ به امر خدا پس از اندکی حرکت، سینهاش را بر زمین مینهاد و بر نمیخواست و حرکت نمیکرد.
بلعم هرچقدر الاغ را میزد راه نمیرفت تا اینکه الاغ به امر الهی زبان گشوده و به او گفت: «وای بر تو ای بلعم! کجا می روی؟! آیا نمی دانی فرشتگان از حرکت من جلوگیری میکنند؟!» ولی بازهم بلعم از تصمیم خود منصرف نشد الاغ را کُشت و پیاده بر بالای کوه رفت ...
(*) امام رضا علیه السلام در ادامه فرمودند: از حیوانات فقط سه رأس داخل بهشت میشوند، الاغ بلعم باعورا، سگ اصحاب کهف و گرگی که به خاطر ظلم و جفای بیحد شحنهای فرزند او را طعمه خویش ساخت. (1)در آنجا همینکه خواست اسم اعظم را بر زبان آورد و بنیاسرائیل را نفرین کند اسم اعظم را فراموش کرد و خداوند از ذهن او برد و زبانش وارونه گشت و قوم خود را نفرین کرد و برای بنیاسرائیل دعا کرد. (2)مردم به او گفتند: «اینها چیست که میگویی؟! و او گفت: «خداوند بر ارادهی من غالب شده است و زبانم را زیرو رو میکند» در این هنگام بلعم به حاکمان ظالم گفت: «اکنون دنیا و آخرت من از من گرفته شد و توشهام جز حیله و نیرنگ نیست.
در تاریخ و روایات آمده است:
بلعم به یارانش دستور داد: زنان را آراسته و آرایش کنند و کالاهای مختلف به دست آنها دهند تا به میان بنیاسرائیل برای خریدوفروش روند و به زنان سفارش کنند که اگر افراد لشگر بنیاسرائیل خواستند از آنها کامجویی کنند و عمل منافی عفت انجام دهند، خود را در اختیار آنها گذارند زیرا اگر یک نفر هم از آنها این کار را کند، ما بر آنها پیروز میشویم.» مردم دستور بلعم را اجرا کردند ...کار بهجایی رسید که «زمری بن شلوم» (رئیس قبیلهی شمعون از بنیاسرائیل)، دست یکی از آن زنان را گرفت و نزد موسی آورد و گفت: «گمان میکنم که میگویی این زن بر من حرام است، سوگند به خدا از دستور تو اطاعت نمیکنم، آنگاه زن را به خیمهی خود بر و با او زنا کرد ... و اینچنین بود که بیماری واگیردار طاعون به سراغ بنیاسرائیل آمد و همهی آنها در معرض مرگ قرار گرفتند.
در این هنگام، «فنحاص بن عیزار» نوهی هارون برادر موسی که رادمردی قویپنجه و از امرای لشگر موسی بود، از سفر رسید و به میان قوم بنیاسرائیل آمد و از ماجرای طاعون و علت آن باخبر شد. سپس سراغ «زمری بن شلوم» رفت و هنگامیکه او را با زنی ناپاک دید، هر دو آنها را کشت و پسازآن بیماری طاعون برطرف گردید ...ولی نوش دارو پس از مرگ سهراب بود و این بیماری بیست هزار نفر را تا آن زمان از پای درآورده بود و کشته بود و به گفتهی بعضی دیگر 90 هزار نفر هلاک شدند.
v ماجرای زنای بنیاسرائیل در شطیم در تورات اینگونه بیانشده: (2)
هنگامیکه بنیاسرائیل در شطیم اردو زده بودند، مردانشان با دختران قوم «موآب» زِنا کردند.
این دختران، آنها را دعوت میکردند تا در مراسم قربانی بتهایشان شرکت کنند. مردان اسرائیلی گوشت قربانیها را میخوردند و بتها را پرستش میکردند.
چندی نگذشت که تمامی اسرائیل به پرستش بعل فغور که خدای موآب بود روی آوردند. ازاینجهت، خشم خداوند بهشدت بر قوم خود افروخته شد. پس خداوند به موسی چنین فرمان داد: «همهی سران ِ قبایل اسرائیل را اعدام کن. در روز روشن و در حضور من آنها را به دار آویز تا خشم شدید من از این قوم دور شود.»
بنابراین موسی به قضات دستور داد تا تمام کسانی را که بعل فغور را پرستش کرده بودند، اعدام کنند. ولی یک از مردان اسرائیلی، گستاخی را بهجایی رساند که در مقابل چشمان موسی و تمام کسانی که جلو در خیمهی عبادت گریه میکردند، یک دختر مدیانی را به اردوگاه آورد.
وقتیکه فینحاس (پسر العازار و نوهی هارون کاهن) این را دید، از جا برخاسته، نیزهای برداشت و پُشت سر آن مرد به خیمهای که دختر را به آن برده بود، وارد شد. او نیزه را در بدن هر دو آنها فروبرد. بهاینترتیب بلا رفع شد، درحالیکه 24000 نفر از قوم اسرائیل در اثر آن بلا به هلاکت رسیده بودند.
خداوند به موسی فرمود: «فینحاس، غضب مرا دور گردانید، او با غیرت الهی حُرمت مرا حفظ کرد، بنا براین من هم قوم اسرائیل را نابود نکردم. حال به خاطر آنچه او انجام داده است و برای غیرتی که جهت خدای خود دارد و به سبب اینکه با این عمل برای قوم اسرائیل کفّاره نموده است، قول میدهم که او نسل او برای همیشه کاهن باشند» مردی که با آن دختر مدیانی کُشته شد، «زمری پسر سالو» نام داشت و پدرش یکی از سران قبیلهی شمعون بود. آن دختر نیز «کُزبی» نام داشت، او دختر صور، یکی از بزرگان مدیان بود.
بعد خداوند به موسی فرمود: «مدیانی ها را هلاک کنید، چون ایشان با حیله و نیرنگهایشان شمارا نابود میکنند، آنها شمارا به پرستش بعل فغور میکشانند و گمراه مینمایند، چنانکه واقعهی مرگ «کُزبی» این را ثابت میکند.»
در قرآن آمده است: خداوند بلعم را تشبیه به سگی میکند که همیشه زبان خود را همانند حیوانات تشنه بیرون آورده.
1- «مثل او همچون سگ (هار) است که اگر به او حمله کنی، دهانش را باز و زبانش را برون میآورد و اگر او را به حال خود واگذاری، باز همین کار را میکند) گویی چنان تشنه دنیاپرستی است که هرگز سیراب نمیشود!) این مثل گروهی است که آیات ما را تکذیب کردند این داستانها را (برای آنها) بازگو کن، شاید بیندیشند (و بیدار شوند)! (1)
از دنائت میل بر پستی نمود
می نخورده هیچ بر مستی فزود
او مثالش در صفت پس چون سگ است
خسّتش هم دور با خون در رگ است
گر به حمله رانی او را از دهان
افکند بیرون به محرومی زیان
ور که بگذاری نرانی هم ورا
افکند بیرون زبان در ماجرا
بلعم باعور هم بود اینچنین
می نبود الا که با خست قرین
هم به خواب او دید و هم با وی حمار
در سخن آمد بره کاین نیست کار
این مکن یعنی بر اسرائیلیان
تو دعای بد که بس دارد زیان
وین نگشت او را سبب بر انتباه
لحظه از کف نداد آن رسم و راه
این نشان نکبت و بدبختی است
هم دلیل خیرگی و سختی است
همچنین آید تو را هر دم به راه
آیتی از حق که یابی ز انتباه
حیف که ادراکت ز غفلت خسته است
چشم و گوشت ز آرزوها بسته است
گر بهش باشی بجنبد گر که باد
یاد آری از هلاک قوم عاد
همچنین از اختلاج عضوها
منتبه گردی ز کل تا جزوها
وانکه باشد غافل از علم و عمل
همچو آن کلب است کآمد در مثل
این مثل دارد بر آن قومی فروغ
کاشمرند آیات ما را بر دروغ
پس بخوان این قصهها را از قصص
بهر ایشان کآمد از آیت به نص
همچو آن بلعم که حالش گشت ذکر
شاید اندر خود کنند این قوم فکر (2)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 271
آری او بر اثر شدت هواپرستی و چسبیدن به لذات جهان ماده، یک حال عطش نامحدود و پایانناپذیر به خود گرفته که همواره دنبال دنیاپرستی میرود، نه به خاطر نیاز و احتیاج بلکه به شکل بیمارگونهای همچون یک «سگ هار» که بر اثر بیماری هاری حالت عطش کاذب به او دست میدهد و در هیچ حال سیراب نمیشود این همان حالت دنیاپرستان و هواپرستان دونهمت است، که هرقدر بیندوزند بازهم احساس سیری نمیکنند.
جمله «و اتل» و کلمه «نبا» و جمله «فَاقْصُصِ الْقَصَصَ» نشان میدهد که: این جریان مربوط به سرگذشت اقوام پیشین است.
در قرآن آمده است:
1-
«چه بد مثلی دارند آنها که آیات ما را انکار کردند و چه بدعاقبت و سرنوشتی در انتظار آنها است» ولی آنها به ما ظلم و ستم نمیکردند، بلکه «بر خویشتن ستم روا میداشتند» (1)
اما به هوش باشید که رهایی ازاینگونه لغزشها و دامهای شیطانی، بیتوفیق و هدایت الهی ممکن نیست و دام بسیار سخت است، مگر یار شود لطف خدا
2- «آن کس را که خدا هدایت کند و توفیق را رفیق راهش سازد، هدایت یافته واقعی او است»
3- «آن کس را که خداوند بر اثر اعمالش به حال خود رها سازد یا وسائل پیروزی و موفقیت را در برابر وسوسههای شیطانی از او بگیرد، زیانکار واقعی او است». (2)
بد بسی باشد مثل آن قوم را
که به تکذیباند بر آیات ما
بعدازآن گاهگاه کشتند از حجج
پس کنند انکار آیات و نهج
نی که بر نفس دگر کردند ظلم
بر نفوس خویش آوردند ظلم
حق نماید هر کرا بر خویش راه
یافته است او راه پس بی اشتباه
وانکه را بر خود نماید واگذار
آن گروه از اهل خسراناند و خوار (3)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 271
نکتهها
زر و سیم و قدرت در اختیار نا اهلان
چه ستمی از این بالاتر که سرمایههای معنوی علوم و دانشهای خویش را که میتواند باعث سربلندی خود آنها و جامعههایشان گردد در اختیار صاحبان «زر» و «زور» میگذارند و به بهای ناچیز میفروشند و سرانجام خود و جامعهای را به سقوط میکشانند.
«هدایت» و «اضلال» الهی
نه جنبه اجباری دارد و نه بیدلیل و بیحساب است، منظور از این دو فراهم ساختن زمینههای هدایت و یا بازگرفتن اینگونه زمینهها است، آنهم به خاطر اعمال نیک و بدی که انسان قبلاً انجام داده است و درهرحال تصمیم نهایی با خود انسان است، بنابراین آیه فوق با آیات گذشته که اصل آزادی اراده را تأیید میکرد کاملاً انطباق دارد و منافاتی در میان آنها نیست.
o
گرچه هدایت و گمراهی به دست خداست، ولی جنبهی اجبار ندارد و بیدلیل و بیحساب نیست. خداوند حکیم و رحیم است و تا انسان زمینه را به دست خویش فراهم نسازد، مشمول لطف یا قهر الهی نمیشود.
دلیل اینکه در مورد هدایتیافتگان کلمه مفرد (الْمُهْتَدِی) بهکاررفته و در مورد گمراهان بهصورت جمع آمده الْخاسِرُونَ)، آن باشد که راه هدایت یافتگان یکی است و با هم متّحدند، امّا منحرفان، متفرّقاند و راهشان متعدّد است.
دیدگاه مولانا
مولانا در 3 موضع، چهار بار نام بلعم باعورا را آورده است و هر بار از او در کنار ابلیس، برای بیان عاقبت فریفتگی، به طاعات یاد میکند.
مولانا اصل ماجرا را که به چه دلیل بلعم باعورا در حقّ موسی دعای بد کرد، اشارهای نمیکند و همچنین دعای بلعم را نیز پس از حکایت مرتدشدن کاتب وحی، جهت ذکر نمونهای دیگر از استدراج، تحت عنوان «دعا کردن بلعم باعور که موسی و قومش را از این شهر که حصار داده اند، بی مراد بازگردان» میآورد و فقط در 3 بیت، به توصیف کوتاهی از عاقبت این ماجرا میپردازد ... سپس ضرورت تکریم مرد خدا و زیان درافتادن با اولیای حق را که باعث راندگی از درگاه حق میگردد، بیان میکند تا حال این افراد، مایهی عبرت دیگران گردد.
داستان بلعم باعورا قصهی دیگری از امتحان حق و استدراج اوست و نشان میدهد که سالک نباید به قوّت خود اعتماد کند و قصهی بلعم نمونهای از احوال کسانی تلقّی میشود که رشک، غرور آنها را از درگاه حق دور میسازد و اعمال آنها را احباط میکند. (1)
«دعا کردن بلعم باعور که موسی و قومش را از این شهر که حصار دادهاند بیمراد بازگردان»
بلعم باعور را خلق جهان
سغبه شد مانند عیسای زمان
سجده نیاوردند کس را دون او
صحت رنجور بود افسون او
پنجه زد با موسی از کبر و کمال
آنچنان شد که شنیده ستی تو حال
صد هزار ابلیس و بلعم در جهان
همچنین بوده ست پیدا و نهان
این دو را مشهور گردانید اله
تا که باشد این دو بر باقی گواه
این دو دزد آویخت از دار بلند
ور نه اندر قهر بس دزدان بدند
این دو را پرچم بهسوی شهر برد
کشتگان قهر را نتوان شمرد
نازنینی تولی در حد خویش
الله الله پا منه از حد خویش
گر زنی بر نازنینتر از خودت
در تگ هفتم زمین زیر آردت
1) زرّین کوب، بحر در کوزه، ص 306
قصهی عاد و ثمود از بهر چیست
تا بدانی کانبیا را نازکی است
این نشان خسف و قذف و صاعقه
شد بیان عز نفس ناطقه
جمله حیوان را پی انسان بکش
جمله انسان را بکش از بهر هش
هش چه باشد عقل کل هوشمند
هوش جزوی هش بود اما نژند
جمله حیوانات وحشی ز آدمی
باشد از حیوان انسی در کمی
خون آنها خلق را باشد سبیل
ز انکه وحشیاند از عقل جلیل
عزت وحشی بدین افتاد پست
که مر انسان را مخالف آمده ست
پس چه عزت باشدت ای نادره
چون شدی تو حُمُرٌ مستنفرة
خر نشاید کشت از بهر صلاح
چون شود وحشی شود خونش مباح
گر چه خر را دانش زاجر نبود
هیچ معذورش نمیدارد ودود
پس چو وحشی شد از آن دم آدمی
کی بود معذور ای یار سمی
لاجرم کفار را شد خون مباح
همچو وحشی پیش نشاب و رماح
جفت و فرزندانشان جمله سبیل
ز آنکه بیعقلاند و مردود و ذلیل
باز عقلی کاو رمد از عقل عقل
کرد از عقلی به حیوانات نقل (1)
مولوی، مثنویمعنوی، دفتر اول، ص 148
همچنین «تصویری از حال کسانی تلقّی میکند که به حکم قضا به سوء خاتمت دچار میگردند و نمونهای از حال تمام کسانی است که رستگاری در تقدیر آنها نیست» (2)
مولانا در شعری تحت عنوان «ایمن نبودن بلعم باعور که امتحانها کرد حضرت او را و از آنها رو سیاه آمده بود» میگوید: «عالم حس، دار امتحان و بلاست و این امتحآنهم حقیقت حال و مال خلق را معلوم میدارد، نشان میدهد که مدّعی ناچار در معرض امتحان رسوا میشود و دنیا که دار ابتلاست به اهل ترفند و دروغ اجازه نمیدهد که همواره به إغوای خلق توفیق یابند. بهعلاوه امتحان این عالم آنها را که مغرور و مفتون خویش می مانند و خویشتن را از هرگونه سقوط ایمن می پندارند، کیفر میدهد، چنانکه بلعم باعورا هم سرانجام کفّارهی خود بینی های خویش را در همین معرض امتحان و بلا داد.» (3)
بلعم باعور و ابلیس لعین
ز امتحان آخرین گشته مهین
او به دعوی میل دولت میکند
معدهاش نفرین سبلت میکند
کانچه پنهان میکند پیداش کن
سوخت ما را ای خدا رسواش کن
جمله اجزای تنش خصم ویاند
کز بهاری لافد ایشان در دیاند
راستی پیش آر یا خاموشکن
و آن گهان رحمت ببین و نوش کن
آن شکم خصم سبیل او شده
دست پنهان در دعا اندر زده
کای خدا رسوا کن این لاف لئام
تا بجنبد سوی ما رحم کرام
مستجاب آمد دعای آن شکم
سوزش حاجت بزد بیرون علم
گفت حق گر فاسقی و اهل صنم
چون مرا خوانی اجابتها کنم
تو دعا را سختگیر و میشخول
عاقبت برهاندت از دست غول
چون شکم خود را به حضرت در سپرد
گربه آمد پوست آن دنبه ببرد
از پس گربه دویدند او گریخت
کودک از ترس عتابش رنگ ریخت
آمد اندر انجمن آن طفل خرد
آب روی مرد لافی را ببرد
گفت آن دنبه که هر صبحی بدان
چرب میکردی لبان و سبلتان
گربه آمد ناگهانش در ربود
بس دویدیم و نکرد آن جهد سود
خنده آمد حاضران را از شگفت
رحم هاشان باز جنبیدن گرفت
دعوتش کردند و سیرش داشتند
تخم رحمت در زمینش کاشتند
او چو ذوق راستی دید از کرام
بیتکبر راستی را شد غلام (1)
مولوی، مثنویمعنوی، دفتر سوم، صص 376-375
بلعم باعور و ابلیس لعین
سود نامدشان عبادتها و دین
صد هزاران انبیا و رهروان
ناید اندر خاطر آن بدگمان (2)
مولوی، مثنویمعنوی ، دفتر سوم، ص 551
· اشعار دیگر شاعران برجسته ایرانی
مرا عز و ذلی است درراه همت
که پروای موسی و بلعم ندارم (3)
دیوان خاقانی، ص 217
گر تو چو بلعم به زهد لاف کرامت زنی
ما سگی دم زنیم وز تو مکرمتریم (4)
دیوان خاقانی ، ص 521
گویند که خاقانی ندهد به خسان دل
دل کو سگ کهف است به بلعم نفروشم (5)
دیوان خاقانی ، ص 650
نه در کعبه مجاور بود،
نه در کوی ضلالت بود،
چندین سالها بلعم
چندین روزها عثمان (6)
دیوان سنایی، ص 434
به فردوس از چه طاعت شد سگ کهف
ز دوزخ از چه عصیان رفت بلعم (7)
دیوان سنایی ، ص 934
پس از فتنه ی بلعم باعورا 19 اتفاق در مورد سرشماری جدید و تقسیم اراضی بین قبایل بنی اسرائیل اتفاق افتاد و قوانین جدیدی نیز در میان آنها مطرح شد که تنها در تورات به آنها اشاره شده و اکنون به شرح آنها می پردازیم:
خداوند به موسی و العازار (پسر هارون کاهن) فرمود: «تمامی مردان اسرائیل را از بیست سال به بالا سرشماری کنید تا معلوم شود از هر قبیله و طایفه چند نفر میتوانند به جنگ بروند» بنابراین موسی و العازار فرمان سرشماری را به رهبران قبایل ابلاغ کردند.
(تمامی قوم اسرائیل در دشت موآب کنار رود اُردُن روبهروی اریحا اردو زده بودند)
پساز انجام سرشماری، نتایج زیر به دست آمد:
نام
قبیله
تعداد
طوایف
زیرمجموعه
قبیلهی
رئوبین
43730
نفر
حنوکی
ها (به نام جدّشان حنوک)
فلوئی
ها (به نام جدّشان فلو) (2)
نام خاندان یکی از پسران فلو، «الی آب» بود و شامل خانواده های: نموئیل، ابیرام،
داتان بود.
داتان
و ابیرام همان دو رهبری بودند که با قورح (قارون) علیه موسی و هارون توطئه نمودند
ولی زمین دهان گشود و آن ها را بلعید و آتشی از طرف خداوند آمد و 250 نفر را سوزانید
امّا پسران قورح کُشته نشدند.
حصرونی
ها (به نام جدّشان حصرون)
کرمی
ها (به نام جدّشان کرمی)
قبیلهی
شمعون
22200
نفر
نموئیلی
ها (به نام جدّشان نموئیل)
یامینی
ها (به نام جدّشان یامین)
یاکینی
ها (به نام جدّشان یاکین)
زارحی
ها (به نام جدّشان زارح)
شائولی
ها (به نام جدّشان شائول)
قبیلهی
جاد
40500
نفر
صفونی
ها (به نام جدّشان صفون)
حجیها
(به نام جدّشان حجی)
شونی
ها (به نام جدّشان شونی)
اُزُنی
ها (به نام جدّشان اُزُنی)
عیری
ها (به نام جدّشان عیری)
ارودی
ها (به نام جدّشان ارود)
ارئیلی
ها (به نام جدّشان ارئیل)
قبیلهی
یهودا
76500
نفر
شیلیها
(به نام جدّشان شیله)
فارصی
ها (به نام جدّشان فارص) (1)
شامل خاندان های: (حصرونی ها و حامولی ها)
زارحی
ها (به نام جدّشان زارح)
قبیلهی
یساکار
64300
نفر
تولعی
ها (به نام جدّشان تولع)
فونی
ها (به نام جدّشان فوه)
یاشوبی
ها (به نام جدّشان یاشوب)
شمرونی
ها (به نام جدّشان شمرون)
قبیلهی
زبولون
60500
نفر
سارَدی
ها (به نام جدّشان سارَد)
ایلونی
ها (به نام جدّشان ایلون)
یحلی
ئیلی ها (به نام جدّشان یحلی ئیل)
قبیلهی
افرایم
32500
نفر
شوتالحی
ها (به نام جدّشان شوتالح) (2)
یکی از طوایف شوتالی ها، عیرانی ها بودند که به نام جدّشان عیران نامیده می شدند.
باکریها
(به نام جدّشان باور)
تاحَنی
ها (به نام جدّشان تاحَن)
قبیلهی
منسی
52700
نفر
ماخیری
ها (به نام جدّشان ماخیر)
جلعادی
ها که از ماخیری ها بودند
اِیعَزَری
ها (به نام جدّشان اِیعَزَر)
حالقی
ها (به نام جدّشان حالق)
اسری
ئیلی ها (به نام جدّشان اسری ئیل)
شکیمی
ها (به نام جدّشان شکیم)
شمیداعی
ها (به نام جدّشان شمیداع)
حافری
ها (به نام جدّشان حافر) (3)
نام پسر حافر، صِلُفحاد بود و پسری نداشت بلکه 5 دختر به نام های: محله، نوعه، حُجله،
ملکه و ترصه داشت.
قبیلهی
بنیامین
45600
نفر
بالعی
ها (به نام جدّشان بالع) (4)
طایفه های زیر از بالع بودند: (اردی ها و نعمانی ها)
اشبیلی
ها (به نام جدّشان اشبیل)
احیرامی
ها (به نام جدّشان احیرام)
شفوفامی
ها (به نام جدّشان شفوفام)
حوفامی
ها (به نام جدّشان حوفام)
قبیلهی
دان
64400
نفر
شوحامیها
(به نام جدّشان شوحام پسر دان)
قبیلهی
اشیر (5)
داشت.
53400
نفر
یمنیها
(به نام جدّشان یمنه)
یشوی
ها (به نام جدّشان یشوی)
بریعی
ها (به نام جدّشان بریع) (6)
طایفه های زیر از یرعه بودند: (حابری ها و ملکی ئیلی ها)
قبیلهی
نفتالی
45400
نفر
یاحص
ئیلی ها
(به
نام جدّشان یاحص ئیل)
جونیها
(به نام جدّشان جونی)
یصری
ها (به نام جدّشان یصر)
شلیمی
ها (به نام جدّشان شلیم)
تعداد
کل: 601730 نفر
سپس خداوند به موسی فرمود: «این سرزمین را بین قبایل به نسبت جمعیّت آنها تقسیم کن. به قبیلههای بزرگتر زمین بیشتر و به قبیلههای کوچکتر زمینهای و کمتر داده شود.
قبایل لاوی ها که سرشماری شدند ازاینقرارند:
قبایل
لاوی ها
طوایف
لاوی ها
جرشونی
ها (جرشون)
لبنی
ها
قهّاتی
ها (قهات)
حبرونی
ها
مراری
ها (مراری)
محلیها
موشیها
قورحی
ها
تعداد کلّ پسران و مردان قبیلهی لاوی از یکماهه به بالا در سرشماری 23000 نفر بود.
ولی تعداد لاوی ها در جمع کلّ سرشماری قوم اسرائیل منظور نمیشد، زیرا از سرزمین اسرائیل، زمینی به ایشان تعلّق نمیگرفت.
این است ارقام سرشماری که توسّط موسی و العازار کاهن، در دشت موآب، کنار رود اردُن و در مقابل اِریحا به دست آمد.
در تمام این سرشماری، حتّی یک نفر وجود نداشت که در سرشماری قبلی که در صحرای سینا توسّط موسی و هارون کاهن بهعملآمده بود شمرده شده باشد، زیرا تمام کسانی که در آنوقت شمرده شده بودند در بیابان مُرده بودند، درست همانطور که خداوند گفته بود، تنها افرادی که زنده ماندند، کالیب پسر یفنه و یوشع پسر نون بودند.
زمانی که بنیاسرائیل در دشت موآب، کنار رود اُردُن و در مقابل اِریحا اردو زده بودند، خداوند به موسی فرمود: «به قوم اسرائیل دستور بده که از ملک خود، شهرهایی با چراگاههای اطرافشان به لاوی ها بدهند. شهرها برای سکونت خودشان است و چراگاههای اطراف آنها برای گلّههای گوسفند و گاو سایر حیوانات ایشان چراگاههای اطراف هر شهر، از دیوار شهر تا فاصلهی 500 متر به هر طرف امتداد داشته باشد. بدین ترتیب محوّطهای مربّع شکل به وجود میآید که هر ضلع آن 1000 متر خواهد بود و شهر در وسط آن قرار خواهد گرفت.
48 شهر با چراگاههای اطرافشان به لاوی ها داده شود. از این 48 شهر، 6 شهر بهعنوان پناهگاه باشد تا اگر کسی تصادفاً مرتکب قتل شود، بتواند به آنجا فرار کند و در امان باشد
قبیلههای بزرگتر که شهرهای بیشتری دارند، شهرهای بیشتری به لاوی ها بدهند و قبیلههای کوچکتر شهرهای کمتر»
خداوند به موسی فرمود: «از مدیانی ها به دلیل اینکه قوم اسرائیل را به بتپرستی کشاندند انتقام بگیر، پسازآن، تو خواهی مُرد و به اجداد تو خواهی پیوست.»
پس موسی به قوم اسرائیل گفت: «عدهای از شما باید مسلّح شوید تا انتقام خداوند را از مدیانیها بگیرید. از هر قبیله هزار نفر برای جنگ بفرستید.»
این کار انجام شد و از میان هزاران هزار اسرائیلی، موسی 12000 مرد مسلّح به جنگ فرستاد.
صندوق عهد خداوند و شیپورهای جنگ نیز همراه فینحاس پسر العازار کاهن به میدان جنگ فرستاده شد.
تمامی مردان مدیان به نامهای: اَوی، راقم، صور، حور و رابع، در میان کشتهشدگان بودند. بلعام پسر بعور نیز کُشته شد.
آنوقت سپاه اسرائیل تمام زنان و بچّه ها را به اسیری گرفته، گلّهها و رمهها و اموالشان را غارت کردند. سپس همهی شهرها، روستاها و قلعههای مدیان را آتش زدند. آنها اسیران و غنائم جنگی را پیش موسی و العازار کاهن و بقیّهی قوم اسرائیل آوردند که در دشت موآب، کنار رود اُردُن، روبهروی شهر اِریحا اردو زده بودند.
موسی و العازار کاهن و همهی رهبران قوم به استقبال سپاه اسرائیل رفتند، ولی موسی بر فرماندهان سپاه خشمگین شد و از آنها پرسید: «چرا زنها را زنده گذاشتهاید؟ اینها همان کسانی هستند که نصیحت بلعام را گوش کردند و قوم اسرائیل را در فغور به بتپرستی کشاندند و قوم ما را دچار بلا کردند. پس تمامی پسران و زنان شوهردار را بکشید. فقط دخترهای باکره را برای خود زنده نگهدارید.
حال هرکدام از شما که کسی را کُشته یا کشتهای را لمس کرده، به مدّت 7 روز از اُردوگاه بیرون بماند، بعد در روزهای سوّم و هفتم، خود و همسرانتان را طاهر سازید. همچنین به یاد داشته باشید که همهی لباسهای خود و هرچه را که از چرم، پشم بُز و چوب ساختهشده، طاهر سازید.»
1) سفر اعداد، اصحاح 35، آیات:1- 8
آنگاه العازار کاهن به مردانی که به جنگ رفته بودند گفت: «قانونی که خداوند به موسی داده چنین است: طلا، نقره، مفرغ، آهن، روی، سُرب و یا هر چیز دیگری را که در آتش نمیسوزد، باید از آتش بگذرانید و با آب طهارت، آن را طاهر سازید. ولی هر چیزی که در آتش میسوزد، باید فقط بهوسیلهی آب، طاهر گردد.
روز هفتم باید لباسهای خود را شُسته، طاهر شوید و پسازآن به اُردوگاه بازگردید.» (1)
خداوند به موسی فرمود: «تو العازار کاهن و رهبران قبایل اسرائیل، باید از تمام غنائم جنگی، چه انسان و چه حیواناتی که آوردهاید، صورتبرداری کنید، بعد آنها را به 2 قسمت تقسیم کنید.
نصف آن را به سپاهیانی بدهید که به جنگ رفتهاند و نصف دیگر را به بقیّهی قوم اسرائیل.
از همهی اسیران، گاوها، الاغها و گوسفندهایی که به سپاهیان تعلّق میگیرد، 1 در 500 سهم خداوند است. این سهم را به العازار کاهن بدهید تا آن را بهعنوان هدیهی مخصوص به خداوند تقدیم نماید.
همچنین از تمامی اسیران، گاوها، الاغها و گوسفندهایی که به قوم اسرائیل دادهشده است، 1 در 50 بگیرید و آن را به لاوی هایی که مسئول خیمهی عبادت هستند بدهید. »
پس موسی و العازار همانطور که خداوند دستور داده بود، عمل کردند. (2)
همهی غنائم (غیر از جواهرات، لباسها و چیزهای دیگری که سربازان برای خود نگهداشته بودند)
32000 دختر باکره و 675000 گوسفند و 72000 گاو 61000 اُلاغ بود.
نصف کلّ غنیمت که به سپاهیان داده شد، ازاینقرار بود:
نصف
کلّ غنائمی که به سپاهیان داده شد
سهم
بقیّهی قوم اسرائیل
سهم
خداوند
16000 دختر
16000
دختر
32
دختر
337500 رأس گوسفند
337500
رأس گوسفند
675
رأس
36000 رأس گاو
36000
رأس گاو
72
رأس
30500 رأس اُلاغ
30500
رأس اُلاغ
61
رأس
طبق اوامر خداوند، موسی 1 در 50 از اینها را به لاوی ها داد. بعد فرماندهان سپاه پیش موسی آمده، گفتند: «ما تمام افرادی را که به جنگ رفته بودند شمرده ایم، حتّی یک نفر از ما کُشته نشده است؛ بنابراین از زیور های طلا، بازوبندها، دست بندها، انگشترها، گوشواره ها و گردنبند ها یی که به غنیمت گرفته ایم هدیهی شکر گزاری برای خداوند آورده ایم تا خداوند جآنهای مارا حفظ کند.»
موسی و العازار، این هدیه را که فرماندهان سپاه آورده بودند قبول کردند.
وزن کلّ آن حدود 200 کیلوگرم بود. (سربازان غنائم خود را برای خودشان نگهداشته بودند) موسی و العازار، آن هدیه را به خیمهی عبادت بردند تا آن هدیه در آنجا یادآور قوم اسرائیل در حضور خداوند باشد.
مرز
شمالی
از دریای مدیترانه شروعشده، بهسوی
مشرق تا کوه هور پیش میرود و ازآنجا تا گذرگاه «حمات» ادامهیافته، از «صدد
وزفرون» گذشته، به «حصر عینان» میرسد.
مرز
جنوبی
از دریای مرده آغازشده، به سمت جنوب
از گردنهی عقربها بهطرف بیابان صین واقع در مرز ادوم خواهد بود،
دورترین نقطهی مرز جنوبی، قادش
برنیع خواهد بود که ازآنجا به سمت «حَصَر ادار» و عصمون، ادامه خواهد یافت. این
مرز از عصمون در جهت نهر مصر پیش رفته به دریای مدیترانه منتهی میگردد.
مرز
غربی
ساحل دریای مدیترانه خواهد بود.
مرز
شرقی
از «حصر عینان بهطرف جنوب تا» شفام «و
ازآنجا تا» ربله «واقع در سمت شرقی» عین «ادامه مییابد.
ازآنجا بهصورت 5/1 دایرهی بزرگ،
اوّل بهطرف جنوب و بعد به سمت غرب، کشیده میشود تا به جنوبیترین نقطهی «دریای
جلیل» برسد. سپس در امتداد رود اُردُن به دریای مرده منتهی میشود.
1) سفر اعداد، اصحاح 34، آیات:1- 29
شماره
قبیله
رهبران
1
یهودا
کالیب
پسر یفنه
2
شمعون
شموئیل
پسر عمیهود
3
نفتالی
فده
ئیل پسر عمیهود
4
بنیامین
الیداد
پسر کسلون
5
دان
بِقُی
پسر یُجلی
6
منسی
حنی
ئیل پسر ایفود
7
افرایم
قموئیل
پسر شفطان
8
زبولون
الیصافان
پسر فرناک
9
یساکار
فلطی
ئیل پسر عزان
10
اشیر
اخیهود
پسر شلومی
صِلُفحاد (پسر حافر و حافر پسر جلعاد و جلعاد پسر ماخیر و ماخیر پسر منسی و منسی پسر یوسف) 5 دختر به نامهای: محله، نوعه، حُجله، ملکه و ترصه داشت.
روزی آنها به در خیمهی عبادت آمدند تا تقاضای خودشان را به موسی و العازار کاهن و رهبران قبایل و سایر کسانی که در آنجا بودند تقدیم کنند.
دختران صلفحاد گفتند: «پدر ما در بیابان مُرد، او از پیروان قورح نبود که به ضد خداوند قیام کردند و هلاک شدند. او به مرگ طبیعی مُرد و پسری نداشت.
چرا باید اسم پدرمان به دلیل اینکه پسری نداشته است از میان قبیلهاش محو گردد؟ باید به ما هم مثل برادران پدرمان ملکی داده شود »
پس موسی دعوی ایشان را به حضور خداوند آورد.
خداوند در جواب موسی فرمود: «دختران صلفحاد راست میگویند. در میان املاک عموهایشان، به آنها ملک بده. همان ملکی را که اگر پدرشان زنده بود به او میدادی به ایشان بده.
به بنیاسرائیل بگو که هرگاه مردی بمیرد و پسری نداشته باشد، ملک او به دخترانش میرسد و اگر دختری نداشته باشد ملک او متعلّق به برادرانش خواهد بود.
اگر برادری نداشته باشد، آنوقت عمویش وارث او خواهد شد و
اگر عمو نداشته باشد، در آن صورت ملک او به نزدیکترین فامیلش میرسد.
بنیاسرائیل باید این قانون را رعایت کنند، همانطور که من به تو امر کردهام. » (1)
1) سفر اعداد، اصحاح 27، آیات:1- 11
سران طوایف جلعاد (جلعاد پسر ماخی، ماخیر پسر منسی و منسی پسر یوسف) با درخواستی نزد موسی و رهبران اسرائیل آمدند و به موسی یادآوری کرده، گفتند: «خداوند به تو دستور داد که زمین را بهقیدقرعه، بین قوم اسرائیل تقسیم کنی و ارث برادران صَلُفحاد را به دخترانش بدهی. ولی اگر آنها با مردان قبیلهی دیگری ازدواج کنند، زمینشان هم با خودشان به آن قبیله انتقال خواهد یافت و بدین طریق از کلّ زمین قبیلهی ما کاسته خواهد گردید و در سال «یوبیل» بازگردانده نخواهد شد.»
آنگاه موسی در حضور مردم، این دستورات را از جانب خداوند به ایشان داد و گفت:
«شکایت مردان قبیلهی یوسف بهجاست، آنچه خداوند دربارهی دختران صلفحاد امر فرموده این است: بگذارید با مردان دلخواه خود ازدواج کنند، ولی فقط بهشرط آنکه این مردان از قبیلهی خودشان باشند.
به این طریق قسمتی از زمینهای قبیلهی یوسف به قبیلهی دیگری منتقل نخواهد شد، زیرا میراث هر قبیله بایستی همانطور که در اوّل تقسیم شد، برای همیشه همانطور باقی بماند.
دخترانی که در تمامی قبایل اسرائیل وارث زمین هستند، بایستی با مردان قبیلهی خودشان ازدواج کنند تا زمین ایشان از آن قبیله جدا نشود.
به این طریق هیچ میراثی از قبیلهای به قبیلهی دیگر منتقل نخواهد شد »
دختران صلفحاد، همانطور که خداوند به موسی دستور داده بود عمل کردند. این دختران با پسرعموهای خود ازدواج کردند. بدین ترتیب آنها با مردانی از قبیلهی خود (قبیلهی منسی) ازدواج کردند و میراث آنان در قبیلهی خودشان باقی ماند.
این است احکام و اوامری که خداوند توسّط موسی به قوم اسرائیل داد، هنگامیکه آنها در دشت موآب کنار رود اُردُن و در مقابل اِریحا اردو زده بودند. (1)
خداوند به موسی فرمود: «به قوم اسرائیل بگو، هنگامیکه به سرزمین موعود میرسند، شهرهای پناهگاه تعیین کنند تا هر کس که تصادفاً شخصی را کُشته باشد، بتواند به آنجا فرار کند. این شهرها مکانی خواهند بود که قاتل در برابر انتقامجویی بستگان مقتول در آنها ایمن خواهد بود، زیرا قاتل تا زمانی که جرمش در یک دادرسی عادلانه ثابت نگردد نباید کُشته شود.
3 شهر از این 6 شهر پناهگاه، باید در سرزمین کنعان باشد و 3 شهر دیگر در سمت شرقی رود اُردُن. این شهرها نهفقط برای قوم اسرائیل، بلکه برای غریبان و مسافران نیز پناهگاه خواهند بود در مورد قتل عمدی: اگر کسی با استفاده از یک تکّه آهن یا سنگ یا چوب، شخصی را بکشد، قاتل است و باید کُشته شود.
1) سفر اعداد، اصحاح 36، آیات: 1- 13
مدّعی خون مقتول وقتی قاتل را بببیند، خودش او را بکشد. اگر شخصی از روی کینه با پرتاب چیزی بهطرف کسی یا با هُل دادن او، وی را بکشد، یا از روی دشمنی، مُشتی به او بزند که او بمیرد، آن شخص قاتل است و قاتل باید کُشته شود.
مدّعی خون مقتول، وقتی قاتل را ببیند خودش او را بکشد. ولی اگر قتل تصادفی باشد: مثلاً شخصی چیزی را بهطور غیر عمد پرتاب کند یا کسی را هُل دهد و باعث مرگ او شود و یا قطعهسنگی را بدون قصد پرتاب کند و آن سنگ به کسی اِصابت کند و او را بکشد، درحالیکه پرتابکننده، دشمنی با وی نداشته است و ...در اینجا قوم باید در مورد اینکه: آیا قتل تصادفی بوده یا نه؟ و اینکه: قاتل را باید به دست مدّعی خون مقتول بسپارند یا نه؟ قضاوت کنند. اگر به این نتیجه برسند که قتل تصادفی بوده، آنوقت قوم اسرائیل متّهم را از دست مدّعی برهانند و به او اجازه بدهند که در شهر پناهگاه ساکن شود. او باید تا هنگام مرگ کاهن اعظم در آن شهر بماند. اگر متّهم شهر پناهگاه را ترک کند و مدّعی خون مقتول، وی را خارج از شهر پیداکرده، او را بکشد،
عمل او قتل محسوب نمیشود، چون آن شخص میبایستی تا هنگام مرگ کاهن اعظم در شهر پناهگاه میماند و بعدازآن به ملک و خانهی خود بازمیگشت.
اینها برای تمامی قوم اسرائیل نسلاندرنسل قوانینی دائمی میباشند. هر کس شخصی را بکشد، بهموجب شهادت چند شاهد، قاتل شناخته میشود و باید کُشته شود.
هیچکس صرفاً بهموجب شهادت یک نفر نباید کُشته شود. هر وقت کسی قاتل شناخته شد، باید کُشته شود و خون بهایی برای رهایی او پذیرفته نشود.
از پناهندهای که در شهر پناهگاه سکونت دارد، پولی برای اینکه به او اجازه داده شود، قبل از مرگ کاهن اعظم به ملک و خانهی خویش بازگردد، گرفته نشود. اگر این قوانین را مراعات کنید، سرزمین شما آلوده نخواهد شد، زیرا قتل موجب آلودگی زمین میشود. هیچ کفّارهای برای قتل، بهجز کشتن قاتل پذیرفته نمیشود. سرزمینی را که در آن ساکن خواهید شد، نجس نسازید، زیرا من که خداوند هستم در آنجا ساکن هستم. »
این است احکام و اوامری که خداوند توسّط موسی به قوم اسرائیل داد، هنگامیکه آنها در دشت موآب کنار رود اُردُن و در مقابل اِریحا اردو زده بودند. (1)
آنگاه موسی سه شهر در شرق رود اُردُن تعیین کرد تا اگر کسی تصادفاً شخصی را بکشد برای فرار از خطر به آنجا پناه ببرد. این شهرها عبارت بودند از:
«باصر، واقع در اراضی مسطّح بیابان» برای قبیلهی رئوبین.
«راموت در جلعاد»، برای قبیلهی جاد.
«جولان در باشان»، برای قبیلهی منسی. (2)
سپس خداوند به موسی فرمود: به «کوه عباریم» برو ازآنجا سرزمینی را که به قوم اسرائیل دادهام ببین. پسازاینکه آن را دیدی مانند برادرت هارون خواهی مُرد و به اجداد خودخواهی پیوست، زیرا در بیابان صین، هردو شما از دستور من سرپیچی کردید.
وقتیکه قوم اسرائیل به ضد من قیام کردند؛ در حضور آنها حرمت قدوسیّت مرا نگه نداشتید » (1)
موسی به خداوند عرض کرد: «ای خداوند، خدای روح های تمامی افراد بشر، پیش از آنکه بمیرم، التماس میکنم برای قوم اسرائیل رهبر جدیدی تعیین فرمایی، مردی که ایشان را هدایت کند و از آنان مراقبت نماید تا قوم خداوند مثل گوسفندان بی شبان نباشند.»
خداوند جواب داد: «برو دست خود را بر یوشع پسر نون که روح من در اوست، بگذار.
سپس او را نزد العازار کاهن ببر و پیش چشم تمامی قوم اسرائیل، او را به رهبری قوم تعیین نما. اختیارات خود را به او بده تا تمام قوم اسرائیل، او را اطاعت کنند. او برای دستور گرفتن از من باید پیش العازار کاهن برود. من بهوسیلهی اوریم با العازار سخن خواهم گفت و العازار دستورات مرا به یوشع و قوم اسرائیل ابلاغ خواهد کرد. به این طریق من آنان را هدایت خواهم نمود » پس موسی همانطور که خداوند امر کرده بود عمل نمود و یوشع را پیش العازار کاهن برد، سپس در حضور همهی قوم اسرائیل، دستهایش را بر سر او گذاشت و طبق فرمان خداوند، وی را بهعنوان رهبر قوم، تعیین نمود. (2)
خداوند به موسی فرمود که این دستورات را به قوم اسرائیل بدهد تا وقتیکه آنها وارد سرزمین موعود میشوند، آنها را رعایت کنند: هرگاه بخواهند قربانی سوختنی، یا هر نوع قربانی دیگری که بر آتش تقدیم میشود و موردپسند خداوند است، تقدیم کنند، قربانی آنها باید گوسفند، بُز، گاو یا قوچ باشد. هر یک از قربانیها، خواه قربانی سوختنی باشد، خواه قربانی نذر، خواه قربانی داوطلبانه باشد، خواه قربانی ویژهی یکی از اعیاد، درهرصورت باید با هدیهی آردی همراه باشد
اگر برّهای قربانی میشود، باید همراه آن 1 کیلوگرم آرد مرغوب مخلوط با یک لیتر روغن، بهعنوان هدیهی آردی و نیز 1 لیتر شراب بهعنوان هدیهی نوشیدنی تقدیم شود.
اگر قربانی یک قوچ باشد، باید همراه آن، 2 کیلوگرم آرد مرغوب مخلوط با 5/1 لیتر روغن، بهعنوان هدیهی آردی و نیز، 5/1 لیتر شراب، بهعنوان هدیهی نوشیدنی تقدیم شود.
این قربانی موردپسند خداوند است.
اگر قربانی، یک گاو جوان است، هدیهی آردی همراه آن باید شامل: 3 کیلوگرم آرد مرغوب مخلوط با 2 لیتر روغن و هدیهی نوشیدنی آن، 2 لیتر شراب باشد.
این قربانی که بر آتش به خداوند تقدیم میشود، موردپسند او است.
اینها دستوراتی هستند در مورد اینکه چه چیزهایی باید همراه هر یک از قربانیهای گاو، قوچ، برّه یا بُزغاله تقدیم شوند. تمام کسانی که میخواهند قربانیای که موردپسند خداوند است، بر آتش تقدیم کنند، خواه اسرائیلی باشند و خواه غریبانی که در میان بنیاسرائیل ساکناند، باید این دستورات را رعایت کنند. چون قانون برای همه یکسان است، چه اسرائیلی و چه غریب. این قانون، نسلاندرنسل به قوّت خود باقی خواهد بود، زیرا همه در نظر خداوند برابرند. برای همه یک قانون وجود دارد.
خداوند به موسی فرمود: «به قوم اسرائیل بگو، وقتی به سرزمینی که میخواهم به ایشان بدهم، برسند، هر وقت از محصول زمین بخورند باید قسمتی از آن را بهعنوان هدیهی مخصوص به خداوند تقدیم نمایند
وقتی نان میپزند، باید اولین قرص نان را که از اولین حصاد سالیانه به دست میآید، بهعنوان هدیهی مخصوص، به خداوند تقدیم نمایند.
این هدیهای است سالیانه از خَرمن گاه شما و حتماً بایستی نسلاندرنسل بهجا آورده شود. اگر شما یا نسلهای آیندهی شما ندانسته، در انجام این دستوراتی که خداوند بهوسیلهی موسی طی سالیان به شما داده است کوتاهی کنید، وقتیکه بهاشتباه خود پی بردید، باید یک گاو جوان برای قربانی سوختنی هدیه نمایید.
این قربانی موردپسند خداوند است و باید طبق معمول با هدیهی آردی و هدیهی نوشیدنی و نیز یک بُز نر برای قربانی گناه تقدیم گردد.
کاهن برای تمام قوم اسرائیل کفّاره نماید و ایشان بخشیده خواهند شد، زیرا ندانسته مرتکب اشتباه شدهاند و برای این عمل خود، به حضور خداوند قربانی سوختنی و نیز قربانی گناه تقدیم نمودهاند.
تمام بنیاسرائیل و غریبانی که در میان ایشان ساکناند، آمرزیده میشوند، زیرا این اشتباه متوجّه تمام جماعت است. اگر این اشتباه را فقط یک نفر مرتکب شود، در آن صورت باید یک بُز مادّهی یکساله را بهعنوان قربانی گناه تقدیم نماید و کاهن در حضور خداوند برایش کفّاره کند و او بخشیده خواهد شد.
این قانون شامل حال غریبانی که در میان شما ساکناند نیز میشود.
ولی کسی که دانسته مرتکب چنین اشتباهی شود، خواه اسرائیلی باشد، خواه غریب، نسبت به خداوند، گناه کرده است و باید کشته شود، زیرا او فرمان خداوند را خوار شمرده و از حکم او سرپیچی کرده است. او مسئول عقوبت گناه خود خواهد بود.» (1)
1) سفر اعداد، اصحاح 15، آیات: 1- 31
هر روز دو تا از آنها را بهعنوان قربانی سوختنی تقدیم کنند. یک برّه صبح باید قربانی شود و دیگری عصر. با آنها یک کیلو آرد مرغوب که با یک لیتر روغنزیتون مخلوط شده باشد، بهعنوان هدیهی آردی، تقدیم شود. این است قربانی سوختنی که در کوه سینا تعیین گردید تا هر روز بهعنوان عطر خوشبو بر آتش، در حضور خداوند تقدیم شود.
همراه با آن، هدیهی نوشیدنی نیز باید تقدیم گردد که شامل یک لیتر شراب با هر برّه بوده و بایستی در قدس در حضور خداوند ریخته شود.
دومین برّه را عصر باهمان هدیهی آردی و نوشیدنی تقدیم کنند.
این قربانی که بر آتش تقدیم میشود، موردپسند خداوند خواهد بود. (1)
در روز دهم ماه هفتم، دوباره برای عبادت جمع شوید.
در آن روز، روزهبگیرید و هیچ کار دیگری انجام ندهید.
1 گاو جوان، 1 قوچ و 7 برّهی نر یکساله که همگی سالم و بیعیب باشند؛ بهعنوان قربانی سوختنی تقدیم کنید. این قربانی موردپسند خداوند واقع خواهد شد، با گاو 3 کیلو آرد مخلوط با روغن بهعنوان هدیهی آردی، با قوچ 2 کیلو با هر برّه 1 کیلو تقدیم شود.
علاوه بر قربانی روز کفّاره و نیز قربانی سوختنی روزانه که با هدایای آردی و نوشیدنی آن تقدیم میشوند، یک بُز نر هم برای کفّارهی گناه قربانی کنید. (3)
در روز 14 اولین ماه هرسال، مراسم پسَح را به احترام خداوند بهجا آورید.
از روز 15 به مدّت 1 هفته، جشن مقدّسی برپا گردد، ولی در این جشن، فقط نان فطیر
(نان بدون خمیرمایه) خورده شود.
در روز اوّل این جشن مقدّس، همهی شما به عبادت بپردازید و هیچ کار دیگری نکنید.
در این روز 2 گاو جوان، 1 قوچ و 7 برّهی نر یکساله که همه سالم و بیعیب باشند، بهعنوان قربانی سوختنی، بر آتش به خداوند تقدیم کنید.
با هر گاو 3 کیلو آرد مخلوط با روغن بهعنوان هدیهی آردی، با قوچ 2 کیلو با هر برّه 1 کیلو هدیه کنید. یک بُز نَر هم برای کفّارهی گناهانتان قربانی کنید.
اینها غیر از قربانی سوختنی است که هر روز صبح تقدیم میشود. در آنیک هفتهی عید، علاوه بر قربانی سوختنی روزانه و هدیهی نوشیدنی آن، این قربانی مخصوص پسَح را نیز تقدیم کنید. این قربانی که بر آتش تقدیم میشود، موردپسند خداوند واقع خواهد شد. در روز هفتم، این جشن مقدّس نیز همهی شما به عبادت مشغول باشید و هیچ کار دیگری نکنید. (2)
در روز عید نوبرها که اولین نوبر محصول غلّهی خود را به خداوند تقدیم میکنید، همهی شما جمع شده، به عبادت مشغول شوید و هیچ کار دیگری نکنید. در آن روز 2 گاو جوان، 1 قوچ و 7 برّهی نر یکساله بهعنوان قربانی سوختنی به خداوند تقدیم کنید.
این قربانی، موردپسند خداوند واقع خواهد شد. با هر گاو، 3 کیلو آرد مخلوط با روغن بهعنوان هدیهی آردی، با قوچ 2 کیلو با هر برّه 1 کیلو هدیه کنید.
همچنین برای کفّارهی گناهانتان یک بُز نَر قربانی کنید. این قربانیها را همراه با هدایای نوشیدنی آنها تقدیم کنید. اینها غیر از قربانی سوختنی روزانه است که با هدایای آردی آن تقدیم میشود. دقّت نمایید حیواناتی که قربانی میکنید، سالم و بیعیب باشند. (3)
آیات:26-31
عید شیپورها، روز اوّل ماه هفتم هرسال برگزار شود. در آن روز باید همهی شما برای عبادت جمع شوید و هیچ کار دیگری انجام ندهید.
در آن روز 1 گاو جوان، 1 قوچ و 7 برّهی نر یکساله که همگی سالم و بیعیب باشند بهعنوان قربانی سوختنی تقدیم کنید. این قربانی، موردپسند خداوند واقع خواهد شد.
با گاو 3 کیلو آرد مخلوط با روغن بهعنوان هدیهی آردی، با قوچ 2 کیلو با هر برّه 1 کیلو هدیه شود. یک بُز نر هم برای کفّارهی گناهانتان قربانی کنید. اینها غیر از قربانی سوختنی ماهانه با هدیهی آردی آن و نیز غیر از قربانی سوختنی روزانه با هدیهی آردی و نوشیدنی آن است که طبق مقررات مربوط تقدیم میگردند. این قربانیها که بر آتش تقدیم میشوند، موردپسند خداوند واقع خواهد شد. (1)
در روز 15 ماه 7، دوباره برای عبادت جمع شوید و در آن روز هیچ کار دیگری انجام ندهید. این آغاز یک عید 7 روزه در حضور خداوند است.
در روز اوّل عید: 13 گاو جوان، 2 قوچ و 14 برّهی نر یکساله که همگی سالم و بیعیب باشند، بهعنوان قربانی سوختنی تقدیم کنید. این قربانی که بر آتش تقدیم میشود، موردپسند خداوند واقع خواهد شد. با هر گاو 3 کیلو آرد مخلوط با روغن بهعنوان هدیهی آردی، با هر قوچ 2 کیلو با هر برّه 1 کیلو تقدیم میشود.
علاوه بر قربانی سوختنی روزانه و هدایای آردی و نوشیدنی آن، 1 بُز نر هم برای کفّارهی گناه، قربانی شود.
در روز دوّم عید: 12 گاو جوان، 2 قوچ، 14 برّهی نر یکساله که همه سالم و بیعیب باشند قربانی کنید. همراه آنها قربانی و هدایای مربوطه نیز مانند روز اوّل تقدیم کنید.
در روز سوّم عید: 11 گاو جوان، 2 قوچ، 14 برّهی نر یکساله که همه سالم و بیعیب باشند تقدیم کنید و همراه آنها قربانی و هدایای مربوطه نیز مانند روز اوّل تقدیم کنید.
در روز چهارم عید: 10 گاو جوان، 2 قوچ و 14 برّهی نر یکساله که همه سالم و بیعیب باشند تقدیم کنید و همراه آنها قربانی و هدایای مربوطه نیز مانند روز اوّل تقدیم کنید.
در روز پنجم عید: 9 گاو جوان، 2 قوچ، 14 برّهی نر یکساله که همه سالم و بیعیب باشند تقدیم کنید و همراه آنها قربانی و هدایای مربوطه نیز مانند روز اوّل تقدیم کنید.
در روز ششم عید: 8 گاو جوان، 2 قوچ، 14 برّهی نر یکساله که همه سالم و بیعیب باشند تقدیم کنید و همراه آنها قربانی و هدایای مربوطه نیز مانند روز اوّل تقدیم کنید.
در روز هفتم عید: 7 گاو جوان، 2 قوچ، 14 برّهی نر یکساله که همه سالم و بیعیب باشند تقدیم کنید و همراه آنها قربانی و هدایای مربوطه نیز مانند روز اوّل تقدیم کنید.
و در روز هشتم: قوم اسرائیل را برای عبادت جمع کنید و در آن روز هیچ کار دیگری انجام ندهید.
1) سفر اعداد، اصحاح 28، آیات: 1- 6
1 گاو جوان، 1 قوچ و 7 برّهی نر یکساله که همه سالم و بیعیب باشند بهعنوان قربانی سوختنی تقدیم کنید. این قربانی که بر آتش تقدیم میشود، موردپسند خداوند واقع خواهد شد. همراه آنها قربانی و هدایای مربوطه نیز مانند روز اوّل تقدیم نمایید.
این بود قوانین مربوط به قربانی سوختنی، هدیهی آردی، هدیهی نوشیدنی و قربانی سلامتی که شما باید در روزهای مخصوص به خداوند تقدیم کنید. این قربانیها غیر از قربانیهای نذری و قربانیهای داوطلبانه است.
موسی تمام این دستورات را به قوم اسرائیل ابلاغ نمود. (1)
موسی رهبران قبایل را جمع کرد و این دستورات را از جانب خداوند به ایشان داد: «هرگاه کسی برای خداوند نذر کند یا تعهدی نماید، حق ندارد قول خود را بشکند بلکه باید آنچه را که قول داده است بهجا آورد. هرگاه دختری که هنوز در خانهی پدرش زندگی میکند، برای خداوند نذر کند یا تعهدی نماید، باید هرچه را قول داده است، ادا نماید مگر اینکه وقتی پدرش آن را بشنود او را منع کند.
در این صورت، نذر دختر، خودبهخود باطل میشود و خداوند او را میبخشد، چون پدرش به او اجازه نداده است به آن عمل کند. ولی اگر پدرش در روزی که از نذر یا تعهّد دخترش آگاه میشود، سکوت کند، دختر مُلزم به ادای قول خویش است. (2)
(وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی ءَاتَیْنَاهُ ءَایَاتِنَا فَانسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَنُ فَکاَنَ مِنَ الْغَاوِینَ () وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بهِا وَ لَکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلیَ الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَئهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِن تحَمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَترْکْهُ یَلْهَث ذَّالِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُواْ بِایَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ () سَاءَ مثلاً الْقَوْمُ الَّذِینَ کَذَّبُواْ بَِایَتِنَا وَ أَنفُسَهُمْ کاَنُواْ یَظْلِمُونَ () مَن یهَدِ الله فَهُوَ الْمُهْتَدِیوَمَن یُضْلِلْ فَأُوْلَئکَ هُمُ الخْاسِرُونَ ()) (1)
پیامها
رهبر باید مردم را نسبت به خطرهای قابل پیشبینی، آگاه کند و به آنان هشدار دهد. (وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ ...)
گاهی طاغوتها، علما را هم میفریبند. سرنوشت دانشمندی همچون بلعم باعورا باید برای تاریخ درس عبرت باشد. (وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ...) زیرا داستانی مهم و مفید است. ((نَبَأَ) به خبر مهم و مفید میگویند)
انسان آزاد است و میتواند تغییر جهت دهد. (آتَیْناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ)
انسان هر چه بالا رود، نباید مغرور شود، چون احتمال سقوط وجود دارد. عاقبتِ کار مهم است. جایگاه هر کس بالاتر، خطرش بیشتر. (فَانْسَلَخَ مِنْها)
آنکه از خدا جدا شود، طعمهی شیطان میگردد. (فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ)
شیطان وسوسه میکند و در کمین است که هرگاه در کسی زمینهای ببیند، او را دنبال کند.
(فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ) (کلمهی (فَأَتْبَعَهُ) در کنار کلمهی (فَانْسَلَخَ)، نشان میدهد که شیطان در کمین است و بهمحض انسلاخ، انسان را دنبال میکند.)
(فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ)
علم، بهتنهایی نجاتبخش نیست، زیرا دانشمند دنیاپرست، اسیر شیطان میشود. (فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ)
باید به بدفرجامی اندیشید و از سوء عاقبت ترس داشت تا نعمت، تبدیل به نقمت نشود.
(آتَیْناهُ آیاتِنا) ... (فَکانَ مِنَ الْغاوِینَ)
رها کردن راه خدا، دور از عقل و خرد است. (فَکانَ مِنَ الْغاوِینَ)
سقوط انسان در چند مرحله واقع میشود: جدا شدن از آیات الهی، پیروی از شیطان و پیوستن به جمع گمراهان. (فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوِینَ)
پایبندی به آیات الهی، سبب تقرّب به خداوند و مقامات والاست. (لَرَفَعْناهُ بِها)
1) ترجمه: «و بر آنها بخوان سرگذشت آن کس را که آیات خود را به او دادیم ولی (سرانجام) خود را از آن تهی ساخت و شیطان در پی او افتاد و از گمراهان شد! () و اگر میخواستیم، (مقام) او را با این آیات (و علوم و دانشها) بالا میبردیم (اما اجبار، بر خلاف سنت ماست پس او را به حال خود رها کردیم) و او به پستی گرایید و از هوای نفس پیروی کرد! مثل او همچون سگ (هار) است که اگر به او حمله کنی، دهانش را باز و زبانش را برون میآورد و اگر او را به حال خود واگذاری، باز همین کار را میکند) گویی چنان تشنه دنیاپرستی است که هرگز سیراب نمیشود!) این مثل گروهی است که آیات ما را تکذیب کردند این داستانها را (برای آنها) بازگو کن، شاید بیندیشند (و بیدار شوند)! () چه بد مثلی دارند گروهی که آیات ما را تکذیب کردند و آنها تنها به خودشان ستم مینمودند! () آن کس را که خدا هدایت کند، هدایت یافته (واقعی) اوست و کسانی را که (بخاطر اعمالشان) گمراه سازد، زیانکاران (واقعی) آنها هستند! ()»
(وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ ...)
خواست خداوند، بر پایهی عملکرد خودماست. (وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ) آری، رسیدن به مقام قرب، مشروط به پرهیز از دنیاگرایی و هوس است.
مردم غافل، به چهار پایان میمانند، ولی دانشمند دنیاپرست، مثل سگ حریص است. (کَمَثَلِ الْکَلْبِ)
دانشمند بیعمل، منفور است. (کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ ...)
اسیر دنیا، هرگز آرامش ندارد. (إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ) انسان حریص هر چه داشته باشد، بازهم زبان طمعش بیرون است، زیرا دنیاپرستی و حرص، نهایت ندارد.
علاقه به دنیا و هواپرستی، انسان را نسبت به امور دیگر بیتفاوت میکند. (إِنْتَحْمِلْ) ... (أَوْ تَتْرُکْهُ ...)
علمای دین اگر دنیاگرا شدند، در معرض تکذیب آیات الهی و گرایش به کفر قرار میگیرند.
(أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ) ... (کَذَّبُوا بِآیاتِنا)
سرنوشت علما و دانشمندان فریبخورده، باید مایه عبرت و اندیشهی مردم باشد.
(در آیهی قبل آمد: (وَ اتْلُ)، در اینجا میخوانیم: (فَاقْصُصِ)).
داستاننویسی و داستانسرایی باید در مسیر رشد فکری انسان باشد، نه تخدیر و سرگرمی. قصّه گویی جهتدار، کار انبیاست. (فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ)
عاقبتِ زشتی در انتظار تکذیب کنندگان است. (ساءَ مثلاً)
تکذیب آیات الهی، ظلم به خویش است، نه خداوند. (أَنْفُسَهُمْ کانُوا یَظْلِمُونَ) مقدّم داشتن (أَنْفُسَهُمْ) بر (یَظْلِمُونَ)، نشانهی انحصار است.
هدایت به دست خداوند است و اگر لطف او نباشد، علم بهتنهایی سبب نجات و هدایت نمیشود. (مَنْ یَهْدِ الله)
هدایتیافتگان از هرگونه زیان و خسران دور هستند، زیرا ضلالت سرچشمهی خسارت است.
(مَنْ یُضْلِلْ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ)
فصل سوم: داستان سخنرانی موسی خطاب به نسل جدید بنیاسرائیل، روز اوّل، ماه یازدهم، سال چهلّم خروج از مصر، در بیابان عربه (در صحرای موآب) در شرق رود اُردُن (1)و ماجرای وفات موسی در 5 قسمت
شماره
عنوان
قسمتها به ترتیب زمان
بر
اساس
1
سخنرانی موسی برای یادآوری
سرکشیهای
پدرانشان درگذشته
و ابلاغ قوانین و احکام به نسل جدید بنیاسرائیل قبل از وفاتش
تورات
· موسی
قوم را ترغیب به اطاعت میکند
تورات
· نهی
از بتپرستی
تورات
· یادآوری
ده فرمان گذشته
تورات
· ترس
مردم
تورات
· فرمان
بزرگ
تورات
· قوم
خاص خدا (پیشگویی موسی در نابودی 7 قوم)
تورات
· انتخاب
مکان معین جهت عبادت در سرزمین موعود
تورات
· نهی
از بتپرستی با تشویق پیشگویان
تورات
· نهی
از عزاداری به روش بتپرستان
تورات
· حیوانات
حلال و حرامگوشت
تورات
· بیان
قانون عشریه (زکات)
تورات
· سال
بخشیدن قرضها در پایان هر هفت سال
تورات
· رفتار
با غلامان
تورات
· وقف
نخست زادههای گاو گوسفند
تورات
· عید
پسح در ماه ابیب خروج شبانه از مصر
تورات
· عید
هفتهها 7 هفته پس از شروع فصل درو
تورات
· عید
سایبانها در هفت روز پایان فصل درو
تورات
· تعیین
قضات و رهبر در شهرها
تورات
· نهی
بتپرستی
تورات
· نهی
از قربانی مریض و معیوب
تورات
· رجوع
به دادگاه و قاضی
تورات
· تعیین
پادشاه در هر سرزمین
تورات
· سهم
زمین برای کاهنان و لاویان
تورات
1) شهرهای این ناحیه عبارت بودند از: سوف، فاران، توفل، لابان، حضیروت، دی ذهب.
· نهی از آدابورسوم
نفرتانگیز بتپرستان
تورات
· هشدار
برای ظهور پیامبران دروغین
تورات
· شهرهای
پناهگاه
تورات
· مرزهای
ملک همسایه
تورات
· شهادت
در دادگاه
تورات
· قوانین
جنگ
تورات
· طلب
آمرزش برای قتلی که قاتلش معلوم نیست
تورات
· ازدواج
با دختر اسیر
تورات
· حق
نخست زادگی
تورات
· پسر
سرکش
تورات
· قوانین
ازدواج
تورات
· اخراج
از جماعت
تورات
· ناپاکی
در اردوگاه
تورات
· قانون
نوبر محصولات و عشریه
تورات
· قوانین
جزئی (1)
تورات
· قوانین
جزئی (2)
تورات
· قوم
خاص خدا
تورات
· بنای
یادبود بر کوه عیبال
تورات
· لعنت
گفتنها بر روی کوه عیبال
تورات
· برکات
اطاعت از خدا
تورات
· وعده
به برکات
تورات
· شرط
دریافت برکت
تورات
· خداوند
را فراموش نکنید
تورات
· انتظار
خدا از بنیاسرائیل
تورات
· خدا
را دوست بدارید و اطاعت کنید
تورات
· اتمامحجت
موسی با بنیاسرائیل برای نافرمانی
تورات
· عواقب
نا اطاعتی
تورات
· عهد
خداوند با اسرائیل در موآب
تورات
· یوشع
علیه السلام جانشین موسی میشود
تورات
· قرائت
قوانین خدا و تحویل به کاهنان لاوی
تورات
· آخرین
دستورات خدا به موسی
تورات
· سرود
موسی
تورات
· آخرین
دستورات موسی
تورات
·
موسی قبایل اسرائیل را برکت میدهد
تورات
وفات
موسی (7 آذر برابر با شب 21 ماه رمضان)
روایات
و تورات
ویژگیهای
حضرت موسی
روایات
تجلیل
از مقام موسی
قرآن
و تورات
بررسی
پیامهای قرآنی 1 دسته آیات
آلعمران:
33
در تورات آمده است: حضرت موسی طی 57 سخنرانی به بنی اسرائیل سرکشیهای پدرانشان درگذشته را یادآوری کرد و قوانین جدیدی را برای قومش بازگو کرد و در آخر با اجرای یک شعر و سرود سخنش را تمام کرد.
وقتی بنیاسرائیل در شرق رود اُردُن در کنار شهر «بیت فغور» اُردو زده بودند، موسی قوانین خدا را به آنها داد. (این همان سرزمینی بود که قبلاً اموریها در زمان سلطنت سیحون پادشاه که پایتختش حشبون بود، در آنجا سکونت داشتند و موسی و بنیاسرائیل وی را با مردمش نابود کردند. آنها بر سرزمین او بر سرزمین عوج، پادشاه باشان که هر دو از پادشاهان اموریهای شرق رود اُردُن بودند غلبه یافتند. این سرزمین از «عروعیر» در کنار رود اُرنون تا «کوه سریون» که همان «حرمون» باشد، امتداد مییافت و شامل تمام منطقهی شرق رود اُردُن که از جنوب به دریای «مرده» و از شرق به «دامنهی کوه پیسگاه» منتهی میشد، بود) (1)
اکنون ای اسرائیل، به قوانینی که به شما یاد میدهم بهدقت گوش کنید و اگر میخواهید زنده مانده، به سرزمینی که خداوند، خدای پدرانتان به شما داده است داخل شوید و آن را تصاحب کنید، از این دستورات اطاعت نمایید.
قوانین دیگری به اینها نیفزایید و چیزی کم نکنید، بلکه فقط این دستورات را اجرا کنید؛ زیرا این قوانین از جانب خداوند، خدایتان است.
دیدید که چگونه خداوند در بعل فغور، همهی کسانی را که بت بعل را پرستیدند از بین برد، ولی همگی شما که به خداوند، خدایتان وفادار بودید تا به امروز زنده ماندهاید.
تمام قوانینی را که خداوند، خدایم به من داده است، به شما یاد دادهام. پس وقتی به سرزمین موعود وارد شدید، آن را تسخیر نمودید، از این قوانین اطاعت کنید: اگر این دستورات را اجرا کنید، به داشتن حکمت و بصیرت مشهور خواهید شد. زمانی که قومهای مجاور این قوانین را بشنوند خواهند گفت: «این قوم بزرگ از چه حکمت و بصیرتی برخوردار است!»
هیچ قومی، هرقدر هم که بزرگ باشد، مثل ما خدایی ندارد که در بین آنها بوده، هر وقت او را بخوانند، فوری جواب دهد. هیچ ملّتی، هرقدر هم که بزرگ باشد، چنین احکام و قوانین عادلانهای که امروز به شما یاد دادم ندارد ولی مواظب باشید و دقّت کنید، مبادا در طول زندگی اتان آنچه را که با چشمانتان دیدهاید فراموش کنید. همهی این چیزها را به فرزندان و نوادگانتان تعلیم دهید. به یادآورید آن روزی را که (پدرانتان) در کوه حوریب در برابر خداوند ایستاده بودند و خداوند به من گفت: «مردم را به حضور من بخوان و من به ایشان تعلیم خواهم داد تا یاد بگیرند همیشه مرا احترام کنند و دستورات مرا به فرزندانشان بیاموزند.»
1) سفر تثنیه، اصحاح 4، آیات: 44- 49
شما (پدرانتان) در دامنهی کوه ایستاده بودید، ابرهای سیاه و تاریکی شدید اطراف کوه را فراگرفته بود و شعلههای آتش از آن به آسمان زبانه میکشید. آنگاه خداوند از میان آتش با شما سخن گفت. شما کلامش را میشنیدید، ولی او را نمیدیدید. او قوانینی را که شما باید اطاعت کنید (ده فرمان) را اعلام فرمود و آنها را بر دو لوح سنگی نوشت.
آری در همان وقت بود که خدا به من دستور داد، قوانینی را که باید بعد از رسیدن به سرزمین موعود اجرا کنید به شما یاد دهم. (1)
شما (پدرانتان) در آن روز در کوه حوریب، وقتیکه خداوند از میان آتش با شما سخن میگفت، شکل و صورتی از او ندیدید، پس مواظب باشید، مبادا با ساختن مجسمهای از خدا، خود را آلودهسازید، یعنی با ساختن بُتی به هر شکل، چه بهصورت مرد یا زن و چه بهصورت حیوان یا پرنده، خزنده یا ماهی.
همچنین وقتی به آسمان نگاه میکنید و خورشید و ماه و ستارگان را که خدا برای تمام قومهای روی زمین آفریده است میبینید، آنها را پرستش نکنید.
خداوند شمارا از مصر، از آن کورهی آتش، بیرون آورد تا قوم خاص او میراث او باشید، چنانکه امروز هستید.
ولی به خاطر شما نسبت به من خشمناک گردید و به تأکید اعلام فرمود که من به آنسوی رود اُردُن یعنی به سرزمین حاصلخیزی که به شما میراث داده است، نخواهم رفت.
من اینجا در اینسوی رودخانه خواهم مُرد، ولی شما از رودخانه عبور خواهید کرد و آن زمین حاصلخیز را تصرّف خواهید نمود.
هوشیار باشید مبادا عهدی را که خداوند، خدایتان با شما بسته است بشکنید!
اگر دست به ساختن هرگونه بستی زدید، آن عهد را میشکنید، چون خداوند، خدایتان این کار را بهکلی منع کرده است، او آتشی سوزنده و خدایی غیور است.
حتّی اگر سالها در سرزمین موعود، ساکن بوده، در آنجا صاحب فرزندان و نوادگان شده باشید، ولی با ساختن بُت، خود را آلوده کرده با گناهانتان خداوند را غضبناک سازید، زمین و اسمان را شاهد میآورم که در آن سرزمینی که با گذشتن از رود اُردُن آن را تصاحب خواهید کرد، نابود خواهید شد.
عمرتان در آنجا کوتاه خواهد بود و بهکلی نابود خواهید شد.
خداوند شمارا در میان قومها پراکنده خواهد کرد و تعدادتان بسیار کم خواهد شد.
در آنجا بتهایی را که از چوب و سنگ ساختهشدهاند، پرستش خواهید، بتهایی را که نه میبینند، نه میشنوند، نه میبویند و نه میخورند.
ولی اگر شما دوباره شروع به طلبیدن خداوند، خدایتان کنید، زمانی او را خواهید یافت که با تمام دلوجانتان او را طلبیده باشید.
1) سفر تثنیه، اصحاح 4، آیات: 1- 14
وقتی در سختی باشید و تمام این حوادث برای شما رُخ دهد، آنگاه سرانجام به خداوند، خدایتان روی آورده، آنچه را که او به شما بگوید اطاعت خواهید کرد.
خداوند، خدایتان رحیم است، پس او شمارا ترک نکرده، نابود نخواهد نمود و عهدی را که با پدران شما بسته است فراموش نخواهد کرد.
در تمامی تاریخ، از وقتیکه خدا انسان را روی زمین آفرید، از یکگوشهی آسمان تا گوشهی دیگر جستجو کنید و ببینید آیا میتوانید چیزی شبیه به این پیدا کنید که قومی صدای خداوند را که از میان آتش با آنها سخن گفته است مثل شما شنیده و زنده مانده باشد!
در کجا میتوانید هرگز چنین چیزی را پیدا کنید که خداوند با فرستادن بلاهای ترسناک و بهوسیلهی معجزات عظیم و جنگ وحشت، قومی را از بردگی رها ساخته باشد؟
ولی خداوند، خدایتان همهی این کارها را در مصر پیش چشمانتان برای شما انجام داد.
خداوند این کارها را کرد تا شما بدانید که فقط او خداست و کسی دیگر مانند او وجود ندارد.
او هنگامیکه از آسمان به شما تعلیم میداد، اجازه داد که شما صدایش را بشنوید، او گذاشت که شما ستون بزرگ آتشش را روی زمین ببینید.
شما حتّی کلامش را از میان آتش شنیدید.
چون او پدران شمارا دوست داشت و اراده نمود که فرزندانشان را برکت دهد، پس شخص شمارا از مصر با نمایش عظیمی از قدرت خود بیرون آورد.
او قومهای دیگر را که قویتر و بزرگتر از شما بودند، پراکنده نمود و سرزمینشان را بهطوریکه امروز مشاهده میکنید، به شما بخشید.
پس امروز به خاطر آورید و فراموش نکنید که خداوند، هم خدای آسمانها وهم خدای زمین است و هیچ خدایی غیر از او وجود ندارد!
شما باید قوانینی را که امروز به شما میدهم اطاعت کنید تا خود و فرزندانتان کامیاب بوده تا به ابد، در سرزمینی که خداوند، خدایتان به شما میبخشد، زندگی کنید. (1)
گفت. من بهعنوان واسطهای بین شما و خداوند ایستادم، زیرا شما از آن آتش میترسیدید و بالای کوه پیش او نرفتید. او با من سخن گفت و من قوانینش را به شما سپردم.
آنچه فرمود، این است:
من خداوند، خدای تو هستم، همان خدایی که تو را از اِسارت و بندگی مصر، آزاد کرد.
تو را خدایان دیگر غیر از من نباشد،
هیچگونه بُتی به شکل حیوان یا پرنده، یا ماهی، برای خود درست نکن.
در برابر آنها زانو نزن و آنها را پرستش نکن، زیرا من که خداوند، خدای تو هستم، خدای غیوری هستم و کسانی را که از من نفرت دارند، مُجازات میکنم. این مُجازات شامل حال فرزندان آنها تا نسل سوّم و چهارم نیز میشود. امّا بر کسانی که مرا دوست بدارند و دستورات مرا پیروی کنند تا هزار پُشت رحمت میکنم.
از نام من که خداوند، خدای تو هستم، سوءاستفاده نکن. اگر نام مرا با بیاحترامی بر زبان بیاوری یا به آن قسم دروغ بخوری، تو را مجازات میکنم.
روز سبّت را به یاد داشته باش و آن را مقدّس بدار.
من که خداوند خدای تو هستم، این را به تو امر میکنم، در هفته شش روز کارکن ولی در روز هفتم که سبّت خداوند است، هیچ کاری نکن، نه خودت، نه پسرت، نه دخترت، نه غلامت، نه کنیزت، نه مهمانانت و نه حتّی چهارپایانت؛ غلام و کنیزت باید مثل خودت استراحت کنند. به یادآور که در سرزمین مصر، غلام بودی و من که خداوند خدای تو هستم، باقدرت و قوّت عظیم خود، تو را ازآنجا بیرون آوردم، به این دلیل است که به تو امر میکنم سبّت را نگهداری.
پدر و مادر خود را احترام کن، زیرا این ده فرمان خداوند، خدای توست.
اگر چنین کنی، در سرزمینی که خداوند، خدایت به تو خواهد بخشید، عُمری طولانی و پربرکت خواهی داشت
قتل نکن
زِنا نکن.
دزدی نکن.
دروغ نگو.
چشم طمع به مال و ناموس دیگران نداشته باش و به فکر تصاحب غلام و کنیز، گاو اُلاغ، زمین و اموال همسایهات نباش.»
این بود قوانینی ه خداوند در «کوه سینا» به شما داد.
او این قوانین را با صدای بلند از میان آتش و ابر غلیظ اعلام فرمود و غیرازاین قوانین، قانون دیگری نداد.
آنها را روی 2 لوح سنگی نوشت و به من داد. ولی وقتیکه آن صدای بلند از درون تاریکی به گوشتان رسید و آتش مهیبِ سر کوه را، دیدید، کلیهی رهبران قبیلههایتان نزد من آمدند و گفتند: «امروز خداوند، خدایمان جلال و عظمتش را به ما نشان داده است، ما حتّی صدایش را از درون آتش شنیدیم.
اکنون میدانیم که ممکن است، خدا با انسان صحبت کند و او نمیرد. ولی مطمئناً اگر دوباره با ما سخن بگوید، خواهیم مُرد. این آتش هولناک ما را خواهد سوزانید. چه کسی میتواند صدای خداوند زنده را که از درون آتش سخن میگوید، بشنود و زنده بماند؟
پس تو برو بهتمامی سخنانی که خداوند میگوید گوش کن، بعد آمده، آنها را برای ما بازگو کن و ما آنها را پذیرفته، اطاعت خواهیم کرد. »
خداوند درخواستتان را پذیرفت و به من گفت: «آنچه قوم اسرائیل به تو گفتند، شنیدم و میپذیرم. ایکاش، همیشه چنین دلی داشته باشند و از من بترسند و تمام اوامر مرا بهجا آورند. در آن صورت زندگی خودشان و زندگی فرزندانشان در تمام نسلها با خیر برکت خواهد گذشت.
اکنون برو به آنها بگو که به خیمههایشان بازگردند. سپس برگشته اینجا در کنار من بایست و من تمامی اوامرم را به تو خواهم داد.
تو باید آنها را به قوم تعلیم دهی تا قوانین مرا در سرزمینی که به ایشان میدهم، اطاعت کنند. » پس بایستی تمام اوامر خداوند، خدایتان را اطاعت کنید و دستورات او را بهدقت بهجا آورید و آنچه را که او میخواهد انجام دهید.
اگر چنین کنید در سرزمینی که به تصرّف درمیآورید زندگی طولانی و پربرکتی خواهید داشت. (1)
خداوند، خدایتان به من فرمود که تمامی این قوانین را به شما تعلیم دهم تا در سرزمینی که بهزودی وارد آن میشوید، آنها را بهجا آورید و بدین ترتیب شما و پسران و نوادگانتان خداوند، خدایتان را با اطاعت از کلیهی احکامش در تمام طول زندگی خود احترام کنید تا عمر طولانی داشته باشید؛ بنابراین ای اسرائیل به هر یک از فرمانها، بهدقت گوش کنید و مواظب باشید، آنها را اطاعت کنید تا زندگی پربرکتی داشته باشید.
اگر این دستورات را بهجا آورید در سرزمین حاصلخیزی که در آن شیر و عسل جاری است، همچنان که خداوند، خدای پدرانتان به شما وعده فرمود، قوم بزرگی خواهید شد.
ای بنیاسرائیل گوش کنید: «تنها خدایی که وجود دارد، خداوند ماست. شما باید او را با تمامی دلوجان و توانایی خود، دوست بدارید. این قوانینی که امروز به شما میدهم، باید دائم در فکرتان باشد آنها را به فرزندانتان بیاموزید و همیشه دربارهی آنها صحبت کنید، خواه در خانه باشید، خواه در بیرون، خواه هنگام خواب باشد، خواه اوّل صبح. آنها را بر سر در منازل خود و بر دروازههایتان بنویسید.
وقتیکه خداوند، خدایتان شمارا به سرزمینی که به پدرانتان، ابراهیم و اسحاق و یعقوب، وعده داده است برساند، یعنی به شهرهای بزرگ و زیبایی که شما بنا نکردهاید و خانههایی پُر از چیزهای خوب که شما آنها را تهیّه نکردهاید، چاههایی که شما نکندهاید، تاکستانها و درختان زیتونی که شما نکاشتهاید، آنگاه وقتیکه خوردید و سیر شدید، مواظب باشید خداوند را که شمارا از سرزمین بندگی مصر بیرون آورد فراموش نکنید
از خداوند، خدایتان بترسید، او را عبادت کنید و به نام او قسم بخورید.
1) سفر تثنیه، اصحاح5، آیات: 22- 33
خدایان قوم هخای همسایه را پرستش نکنید؛ زیرا خداوند، خدایتان که در میان شما زندگی میکند، خدای غیوری است و ممکن است خشم او بر شما افروختهشده، شمارا از روی زمین نابود کند. او را به خشم نیاورید چنانکه در «مسا» این کار را کردید.
هر کاری را که دستور میدهد بهدقت اطاعت کنید، آنچه را که خداوند میپسندد انجام دهید تا زندگی اتان پربرکت شود و به سرزمین حاصلخیزی که خداوند به پدرانتان وعده داده، وارد شوید و آن را تصرّف کنید و تمام دشمنان را به کمک خداوند بیرون رانید، همانطور که خداوند به شما وعده داده است.
در سالهای آینده، زمانی که پسرانتان از شما بپرسند: «منظور از این قوانینی که خداوند، خدایمان به ما داده است چیست؟»
به ایشان بگویید: «ما بردگان فرعون مصر بودیم و خداوند باقدرت عظیمش و با معجزات بزرگ و با لاهای وحشتناکی که بر مصر و فرعون و تمام افرادش نازل کرد، ما را از سرزمین مصر بیرون آورد. ما همهی این کارها را با چشمان خود دیدیم. او ما را از زمین مصر بیرون آورد تا بتواند این سرزمین را که به پدرانمان وعده داده بود، به ما بدهد. او به ما امر فرموده است که تمامی این قوانین را اطاعت کرده، به او احترام بگذاریم. اگر چنین کنیم او ما را برکت میدهد و زنده نگه میدارد، چنانکه تا امروز کرده است. اگر هر چه را خداوند فرموده است با اطاعت کامل انجام دهیم، او از ما خشنود خواهد شد.» (1)
هنگامیکه خداوند شمارا به سرزمینی که در شُرُف تصرُّفش هستید ببرد، این 7 قوم را که همگی از شما بزرگتر و قویترند نابود خواهید کرد: «حیتی ها، جرجاشی ها، اموریها، کنعانیها، فرزیها، حویها، یبوسیها»
زمانی که خداوند، خدایتان آنها را به شما تسلیم کند و شما آنها را مغلوب نمایید، باید همهی آنها را بکشید.
با آنها معاهدهای نبندید و به آنها رحم نکنید، بلکه ایشان را بهکلی نابود سازید.
با آنها ازدواج نکنید و نگذارید فرزندانتان با پسران و دختران ایشان ازدواج کنند. چون درنتیجهی ازدواج با آنها جوانهایتان به بتپرستی کشیده خواهند شد و همین سبب خواهد شد که خشم خداوند نسبت به شما افروخته شود و شمارا بهکلی نابود سازد.
قربانگاههای کافران را بشکنید، ستونهایی را که میپرستند خردکنید و مجسمههای شرمآور را تکّه نموده، بتهایشان را بسوزانید؛ چون شما قوم مقدّسی هستید که به خداوند، خدایتان اختصاصیافتهاید. او از بین تمام مردم روی زمین شمارا انتخاب کرده است تا برگزیدگان او باشید.
شما کوچکترین قوم روی زمین بودید، پس او شمارا به سبب اینکه قومی بزرگتر از سایر قومها بودید برنگزید و محبت نکرد، بلکه به این دلیل که شمارا دوست داشت و میخواست عهد خود را که با پدرانتان بسته بود، بهجا آورد.
به همین دلیل است که او شمارا با چنین قدرت و معجزات عجیب و بزرگی از بردگی در مصر رهانید.
وقتی به سرزمینی میرسید که خداوند، خدای پدرانتان آن را به شما داده است، باید این اوامر را تا وقتیکه در آن سرزمین زندگی میکنید، اطاعت نمایید.
در هر جا که بتخانهای میبینید، چه در بالای کوهها و تپّهها و چه در زیر درختان، باید آن را نابود کنید.
قربانگاههای بتپرستان را بشکنید، ستونهایی را که میپرستند خردکنید، مجسمههای شرمآورشان را بسوزانید و بتهای آنها را قطعهقطعه کنید و چیزی باقی نگذارید که شمارا به یاد آنها بیندازد.
مانند بتپرستان، در هر جا برای خداوند، خدایتان قربانی نکنید، بلکه در محلی که خودش در میان قبیلههای اسرائیل بهعنوان عبادتگاه خود انتخاب میکند، او را عبادت نمایید.
قربانیهای سوختنی و سایر قربانیها، عشر داراییتان، هدایای مخصوص و هدایای نذری، هدایای داوطلبانه و نخست زادههای گلّهها و رمههایتان را به آنجا بیاورید.
در آنجا شما و خانوادههایتان در حضور خداوند، خدایتان خواهید خورد و از دسترنج خود لذّت خواهید برد، زیرا او شمارا برکت داده است.
وقتی به سرزمینی که در آنجا خداوند، خدایتان به شما صُلح و آرامش میبخشد رسیدید، دیگر نباید مثل امروز هر جا که خواستید او را عبادت کنید.
زمانی که از رود اُردُن بگذرید و در آن سرزمین اقامت کنید و خداوند به شما آرامش ببخشد و شمارا از دست دشمنانتان حفظ کند، آنگاه باید تمام قربانیهای سوختنی و سایر هدایای خود را که به شما امر کردهام، به عبادتگاه او در محلی که خود انتخاب خواهد کرد بیاورید.
در آنجا با پسران و دختران، غلامان و کنیزان خود، در حضور خداوند شادی خواهید کرد.
به خاطر داشته باشید که لاوی های شهرتان را به جشن و شادی خود دعوت کنید، چون ایشان زمینی از خود ندارند... قربانیهای سوختنی خود را نباید در هرجایی که رسیدید قربانی کنید.
آنها را فقط درجایی میتوانید قربانی کنید که خداوند انتخاب کرده باشد.
او در زمینی که به یکی از قبیلهها اختصاصاً یافته است، محلی را انتخاب خواهد کرد.
تنها آنجاست که میتوانید قربانیها و هدایای خود را تقدیم کنید.
ولی حیواناتی را که گوشتشان را میخورید، میتوانید در هر جا ببرید، همانطور که غزال و آهو را سر میبرید.
از این گوشت، هرقدر میل دارید و هر وقت که خداوند به شما بدهد، بخورید.
کسانی که شرعاً نجس باشند، نیز میتوانند آن را بخورند.
تنها چیزی که نباید بخورید، خون آن است که باید آن را مثل آب بر زمینبریزید.
ولی هیچکدام از هدایا را نباید در خانه بخورید، نه عشر غلّه و شراب تازه و روغنزیتونتان و نه نخست زادهی گلّهها و رمههایتان و نه چیزی که برای خداوند نذر کردهاید و نه هدایای داوطلبانه و نه هدایای مخصوصتان.
همهی اینها را باید به قربانگاه بیاورید و همراه فرزندان خود و لاوی هایی که در شهر شما هستند، در آنجا در حضور خداوند، خدایتان آن خوراکیها را بخورید.
او به شما خواهد گفت که: این قربانگاه در کجا باید ساخته شود. در هر کاری که میکنید، در حضور خداوند، خدایتان شادی کنید. (ضمناً مواظب باشید لاوی ها را فراموش نکنید)
هنگامیکه خداوند، خدایتان طبق وعدهی خود، مرزهایتان را توسعه دهد، اگر قربانگاه از شما دور باشد، آنگاه میتوانید گلّهها و رمههایتان را که خداوند به شما میبخشد، در هر وقت و در هر جا که خواستید سر ببرید و بخوردی، همانطور که غزال و آهوهایتان را سر میبرید و میخورید. حتّی اشخاصی که شرعاً نجس هستند میتوانند آنها را بخورند. امّا مواظب باشید گوشت را با خونش که بدان حیات میبخشد، نخورید، بلکه خون را مثل آب بر زمینبریزید. اگر چنین کنید، خداوند از شما راضی خواهد شد؛ و زندگی شما و فرزندانتان به خیر خواهد بود. آنچه را که به خداوند وقف میکنید و هدایایی را که نذر کردهاید و قربانیهای سوختنی خود را به قربانگاه ببرید. اینها را باید فقط بر قربانگاه خداوند، خدایتان قربانی کنید.
خون را باید روی قربانگاه ریخته، گوشت آن را بخورید. مواظب باشید آنچه را که به شما امر میکنم، اطاعت کنید.
اگر آنچه در نظر خداوند، خدایتان پسندیده است انجام دهید، همهچیز برای شما و فرزندانتان تا به ابد به خیر خواهد بود. وقتی خداوند، قومهای سرزمینی را که در آن زندگی خواهید کرد، نابود کند، در پرستیدن خدایانشان، از ایشان پیروی نکنید وگرنه در دام مُهلکی گرفتار خواهید شد.
سؤال نکنید که این قومها چگونه خدایانشان را میپرستند و بعد رفته مثل آنها پرستش کنید
هرگز نباید چنین اِهانتی به خداوند، خدایتان بکنید، این قومها کارهای ناپسندی را که خداوند از آنها نفرت دارد، برای خدایانشان بهجا میآورند.
آنها حتّی پسران و دخترانشان را برای خدایانشان میسوزانند.
تمام اوامری را که به شما میدهم اطاعت کنید. چیزی به آنها نیفزایید و چیزی هم از آنها کم نکنید. (1)
1) سفر تثنیه، اصحاح 12، آیات:1- 32
به حرف او گوش نکنید، چون خداوند بدین ترتیب شمارا امتحان میکند تا معلوم شود، آیا حقیقتاً او را با تمامی دلوجانتان دوست دارید یا نه.
فقط از خداوند، خدایتان پیروی نمایید، از او اطاعت کنید و اوامرش را بهجا آورید، او را پرستش کنید و از او جدا نشوید.
آن پیشگو یا تعبیر کنندهی خواب را که سعی میکند شمارا گمراه سازد، بکشید، چون قصد داشته شمارا بر ضد خداوند، خدایتان که شمارا از بردگی در مصر بیرون آورد، برانگیزد.
با کُشتن او شرارت را از میان خود پاک خواهید کرد.
اگر نزدیکترین خویشاوند یا صمیمیترین دوست شما، حتّی برادر، پسر، دختر و یا همسرتان در گوش شما نجوا کند که بیا برویم و این خدایان بیگانه را بپرستیم، راضی نشوید و به او گوش ندهید.
پیشنهاد ناپسندش را برملا سازید و بر او رحم نکنید، او را بکشید. دست خودتان باید اولین دستی باشد که او را سنگسار میکند و بعد دستهای تمامی قوم اسرائیل.
او را سنگسار کنید تا بمیرد، چون قصد داشته است شمارا از خداوند، خدایتان که شمارا از مصر یعنی سرزمینبردگی بیرون آورد دور کند.
آنگاه تمام بنیاسرائیل از کردار شرورانهاش آگاه شده، از ارتکاب چنین شرارتی در میان قوم خواهند ترسید.
هرگاه بشنوید دریکی از شهرهای اسرائیل میگویند که گروهی اوباش با پیشنهاد پرستیدن خدایان بیگانه همشهریان خود را گمراه کردهاند، اوّل حقایق را بررسی کنید و ببینید آیا آن شایعه حقیقت دارد یا نه. اگر دیدید حقیقت دارد و چنین عمل زشتی واقعاً در میان شما، دریکی از شهرهایی که خداوند به شما داده است اتفاق افتاده، باید بیدرنگ شهر و کلیهی ساکنانش را کاملاً نابود کنید و گلّههایشان را نیز از بین ببرید. سپس باید تمام غنائم را در میدان شهر انباشته بسوزانید. پسازآن تمام شهر را بهعنوان قربانی سوختنی برای خداوند، خدایتان به آتش بکشید.
آن شهر برای همیشه باید ویرانه بماند و نباید هرگز دوباره آباد گردد. ذرّهای از این غنائم حرام را نگه ندارید، آنگاه خداوند از غضب خود برمیگردد و شمارا مورد لطف و مرحمت خویش قرار داده، همچنان که به پدرانتان وعده فرمود، تعداد شمارا زیاد خواهد کرد، به شرطی که فقط از او فرمانهای او که امروز به شما میدهم اطاعت نموده، آنچه را که در نظر خداوند پسندیده است بهجا آورید. (1)
1) سفر تثنیه، اصحاح 13، آیات:1- 18
گوشت هیچ حیوانی را که من آن را حرام اعلام کردهام نباید بخورید.
حیواناتی که میتوانید گوشت آنها را بخورید ازاینقرارند: (گاو، گوسفند، بُز، آهو، غزال، گوزن و انواع بُز کوهی) هر حیوانی را که سم شکافته دارد و نشخوار میکند میتوانید بخورید. پس اگر حیوانی این دو خصوصیت را نداشته باشد، نباید آن را بخورید.
بنابراین این حیوانات را نمیتوانید بخورید:
شتر، خرگوش و گورکن، زیرا اینها نشخوار میکنند و سمهای شکافته ندارند
خوک، چون بااینکه سم شکافته دارد، نشخوار نمیکند. حتّی به لاشهی چنین حیواناتی نباید دست بزنید. تمام جانوران آبزی (غیر از آنها که باله و فلس دارند) برای شما حراماند.
همهی پرندگان را میتوانید بخورید بهجز اینها: (عقاب، جُغد، باز، شاهین، لاشخور، کرکس، کلاغ، شترمرغ، مرغ دریایی، لکلک، مرغ ماهیخوار، مرغ سقا، غاز، هدهد و خُفّاش) حشرات بالدار بهجز تعداد محدودی از آنها نباید خورده شوند.
حیواناتی را که به مرگ طبیعی مردهاند نخورید، آن را به غریبی که در میان شما باشد بدهید تا بخورد و یا آن را به بیگانگان بفروشید؛ ولی خودتان آن را نخورید، چون نزد خداوند خدایتان مقدّس هستید. بزغاله را در شیر مادرش نپزید. (2)
از تمامی محصولاتتان، هرساله باید یکدهم را کنار بگذارید.
این عشریه را بیاورید تا در محلی که خداوند، خدایتان بهعنوان عبادتگاه خود، انتخاب خواهد کرد در حضورش بخورید.
این شامل عشریه های غلّه، شراب تازه، روغنزیتون و نخست زادهی گلّهها و رمههایتان است.
منظور از این کار، این است که بیاموزید همیشه خداوند را در زندگی خود احترام کنید.
اگر مکانی که خداوند بهعنوان عبادتگاه خود انتخاب میکند بهقدری دور باشد که بهراحتی نتوانید عشریه های خود را به آنجا حمل کنید، آنگاه میتوانید عشریه ی محصولات و رمههایتان را بفروشید و پولش را به عبادتگاه خداوند ببرید. وقتیکه به آنجا رسیدید، با آن پول، هرچه خواستید بخرید. (گاو، گوسفند، شراب یا مشروبات دیگر) تا در آنجا در حضور خداوند، خدایتان جشن گرفته، با خانوادهی خود به شادی بپردازید.
در پایان هر 7 سال، باید تمام قرضهای بدهکاران خود را ببخشید. هرکه از برادر یهودی خود طلبی داشته باشد، باید آن طلب را لغو نماید. او نباید درصدد پس گرفتن طلبش باشد، زیرا خود خداوند این طلب را لغو نموده است. ولی این قانون شامل حال بدهکاران غیر یهودی نمیشود. اگر بهدقت تمام دستورات خداوند، خدایتان را اطاعت کنید و اوامری را که امروز به شما میدهم، اجرا نمایید، در سرزمینی که خداوند به شما میدهد برکت زیادی خواهید یافت. بهطوریکه فقیری در میانتان نخواهد بود. او چنانکه وعده داده است برکتتان خواهد داد، بهطوریکه به قومهای زیادی پول قرض خواهید داد، ولی هرگز احتیاجی به قرض گرفتن نخواهید داشت.
بر قومهای بسیاری حکومت خواهید کرد، ولی آنان بر شما حکومت نخواهند نمود. وقتی به سرزمینی که خداوند به شما میدهد، وارد شدید، اگر در بین شما اشخاص فقیری باشند، نسبت به آنان دست و دلباز باشید و هرقدر احتیاج دارند به آنها قرض بدهید.
این فکر پلید را به خود راه ندهید که سال اِلغای قرض، بهزودی فرامیرسد و درنتیجه از دادن قرض، خودداری کنید و مرد محتاج پیش خداوند ناله کند.
این عمل برای شما گناه محسوب خواهد شد. باید آنچه نیاز دارد، از صمیم قلب به او بدهید و خداوند هم به خاطر این امر، شمارا در هر کاری برکت خواهد داد.
در میان شما همیشه فقیر وجود خواهد داشت، به همین دلیل است که اِجرای این فرمان ضروری است. شما باید باسخاوت به آنها قرض بدهید. (2)
هرگاه غلامی عبرانی بخرید، چه مرد باشد، چه زن، باید پس از 6 سال خدمت، در سال هفتم او را آزاد نمایید. او را دستخالی روانه نکنید، بلکه هدیهای از گلّه و غلّه و شراب، مطابق برکتی که خداوند، خدایتان به شما بخشیده است به وی بدهید.
به خاطر بیاورید که در سرزمین مصر برده بودید و خداوند، خدایتان شمارا نجات داد.
به همین دلیل است که امروز این فرمان را به شما میدهم. ولی اگر غلام عبرانی شما نخواهد برود و بگوید شما و خانوادهتان را دوست دارد و از بودن در خانهی شما لذّت میبرد، آنوقت او را به دم در برده، با درفشی گوشش را سوراخکنید تا ازآنپس همیشه غلام شما باشد. همین کار را با کنیزان خود بکنید.
امّا وقتیکه بردهای را آزاد میکنید، نباید ناراحت شوید، چون او در طی 6 سال، برای شما کمتر از نصف دستمزد یک کارگر عادی خرج برداشته است.
خداوند، خدایتان، برای اینکه او را آزاد ساختهاید شمارا در هر کاری برکت خواهد داد. (1)
باید تمام نخست زادههای نر گلّهها و رمههایتان را برای خداوند وقف کنید.
ازنخست زادههای رمههایتان جهت کار کردن در مزارع خود استفاده نکنید و پشم نخست زادههای گلّههای گوسفندتان را قیچی نکنید.
بهجای آن شما و خانوادهتان هرساله، گوشت این حیوانات را در حضور خداوند، خدایتان در محلی که او تعیین خواهد کرد بخورید.
ولی اگر حیوان نخست زاده، معیوب باشد، مثلاً چُلاق، یا کور بوده، یا عیب دیگری داشته باشد، نباید آن را برای خداوند، خدایتان قربانی کنید.
در عوض از آن برای خوراک خانوادهی خود در منزل استفاده کنید.
هر کس میتواند آن را بخورد، حتّی اگر شرعاً نجس باشد، درست همانطور که غزال یا آهو را میخورد؛ ولی خون آن را نخورید، بلکه آن را مثل آب بر زمینبریزید. (2)
همیشه به یاد داشته باشید که در ماه ابیب، مراسم عید پسح را به احترام خداوند، خدایتان بهجا آورید، چون در این ماه بود که او شمارا شبانه از سرزمین مصر بیرون آورد.
برای عید پسح، شما باید یک برّه یا یک گاو، در محلی که خداوند، خدایتان بهعنوان عبادتگاه خود برمیگزیند، برای او قربانی کنید. گوشت قربانی را با نان خمیرمایه دار نخورید.
7 روز نان بدون خمیرمایه بخورید. این نان، یادگار سختیهای شما در مصر و نیز یادگار روزی است که باعجله از مصر خارج شدید. این روز را در تمام عمر خود به خاطر داشته باشید.
مدّت 7 روز اثری از خمیرمایه در خانهی شما نباشد و از گوشت قربانی پسح تا صبح روز بعد چیزی باقی نماند. قربانی پِسَح را فقط باید در مکانی که خداوند، خدایتان، بهعنوان عبادتگاه تعیین میکند، ذبح نمایید و نه در جای دیگری از سرزمینی که او به شما میدهد.
قربانی پسح را هنگام غروب سر ببرید، زیرا هنگامیکه از مصر خارج شدید، غروب بود.
گوشت قربانی را در همانجا بپزید و بخورید و صبح روز بعد، راهی خانههایتان بشوید.
تمام 6 روز بعد را هم نان فطیر بخورید. در روز هفتم، تمام قوم برای عبادت خداوند، خدای خود جمع شوند و هیچ کار دیگری نکنند. (1)
7 هفته پس از شروع فصل درو، عید دیگری در حضور خداوند، خدایتان خواهید داشت که عید هفتهها خوانده میشود.
در این عید، هدیهی داوطلبانهای مطابق برکتی که خداوند به شما داده است، نزد خداوند بیاورید. در این عید با پسران و دختران، غلامان و کنیزان خود در حضور خداوند شادی کنید
فراموش نکنید که لاوی ها، غریبان، بیوهزنان و یتیمان شهرتان را هم دعوت کنید تا در مراسم جشن، در مکانی که خداوند بهعنوان عبادتگاه خود تعیین میکند، شرکت کنند.
این دستور را حتماً بهجا آورید زیرا خود شما هم در مصر بَرده بودهاید. (2)
جشن دیگر، عید سایبانهاست که باید به مدّت 7 روز در پایان فصل درو؛ پسازاینکه خرمن خود را کوبیدید و آب انگورتان را گرفتید، برگزار کنید.
در این عید بهاتفاق دختران و پسران، غلامان و کنیزان خود شادی نمایید.
فراموش نکنید که لاوی ها، غریبان، یتیمان و بیوهزنان شهر خود را نیز دعوت کنید.
این عید را در محلی که خداوند تعیین خواهد کرد، به مدّت 7 روز برای او برگزار کنید.
در این عید شادی کنید، زیرا خداوند محصول و دسترنج شمارا برکت داده است.
مردان اسرائیلی باید 3 بار در سال، در حضور خداوند، خدایشان در محلی که خداوند تعیین خواهد کرد، به خاطر این 3 عید حاضر شوند: عید پسح، عید هفتهها و عید سایبانها.
در هرکدام از این اعیاد، هدایایی برای خداوند بیاورید تا جایی که از دستتان برمیآید به نسبت برکتی که از خداوند یافتهاید، هدیه بدهید. (3)
برای هر یک از قبایل خود، در شهرهایی که خداوند، خدایتان به شما میدهد، قضات و رهبرانی تعیین کنید تا ایشان مردم را عادلانه داوری کنند.
هنگام داوری، از کسی طرفداری نکنید، عدالت را زیر پا نگذارید و رشوه نگیرید؛ چون رشوه حتّی چشمان عادلان را کور میکند و راستگویان را بهدروغ گویی وامیدارد.
عدل و انصاف را همیشه بهجا آورید تا بتوانید زنده مانده، سرزمینی را که خداوند، خدایتان به شما میبخشد، تصرّف نمایید. (1)
هرگز مجسمههای شرمآور بتپرستان را در کنار قربانگاه خداوند، خدایتان نسازید.
و ستونهای آنها را بر پا نکنید، چون خداوند از این بتها بیزار است. (2)
هرگز گاو یا گوسفند مریض و معیوب، برای خداوند، خدایتان قربانی نکنید، خداوند از این کار متنفّر است. اگر بشنوید مرد یا زنی، دریکی از شهرهای سرزمینتان از عهد خدا تخلّف نموده، بُت یا خورشید و ماه و ستارگان را که من پرستش آنها را اکیداً غدغن کردهام، عبادت میکند، اوّل خوب تحقیق کنید و بعد که معلوم شد چنین گناهی در اسرائیل به وقوع پیوسته است، آنگاه آن مرد یا زن را به بیرون شهر ببرید و سنگسارش کنید تا بمیرد.
ولی هرگز شخصی را بنا به شهادت یک گواه، به قتل نرسانید؛ حداقل باید 2 یا 3 شاهد وجود داشته باشد. اوّل، شاهدان باید سنگها را پرتاب کنند و سپس تمام مردم.
به این طریق این شرارت را از میان خود پاک خواهید ساخت. (3)
مواظب باشید که از حکم و دستورات ایشان، سرپیچی نکنید. اگر محکوم از قبول حکم قاض، یا کاهن که خادم خداوند است، خودداری کند، مجازات او مرگ است.
اسرائیل را باید از وجود چنین گناهکارانی پاک نمود. آنگاه همهی مردم از این مجازات باخبر شده، خواهند ترسید و جرئت نخواهند کرد با رأی دادگاه مخالفت کنند. (1)
هرگاه در سرزمینی که خداوند آن را به شما خواهد داد، ساکن شده و به این فکر بیافتید که: «ما هم باید مثل قومهای دیگری که اطراف ما هستند یک پادشاه داشته باشیم»
باید مردی را به پادشاهی برگزینید که خداوند، خدایتان انتخاب میکند. او باید اسرائیلی باشد نه خارجی. او نباید به فکر جمعکردن اسب باشد و افرادش را به مصر بفرستد تا ازآنجا برایش اسب بیاورند؛ چون خداوند به شما گفته است: «هرگز بار دیگر به مصر بازنگردید»
او نباید زنان زیادی برای خود بگیرد، مبادا دلش از خداوند دور شود همچنین نباید برای خود ثروت بیندوزد. وقتی او بر تخت پادشاهی نشست، باید نسخهای از قوانین خدا را که بهوسیلهی کاهنان لاوی نگهداری میشود، تهیّه کند. او باید این رونوشت قوانین را نزد خود نگه دارد و در تمامروزهای عمرش، آن را مطالعه کند تا یاد بگیرد، خداوند خدایش را احترام کند و دستورات و قوانین او را اطاعت نماید.
این کار او باعث خواهد شد، خود را از دیگران برتر نداند و از هیچیک از اوامر خداوند انحراف نورزد. بدین ترتیب سلطنت او طولانی خواهد بود و پس از او نیز پسرانش، نسلهای زیادی بر اسرائیل سلطنت خواهند کرد. (2)
کاهنان و سایر افراد قبیلهی لاوی، نباید در اسرائیل مِلکی داشته باشند.
بنابراین شما باید با آوردن قربانیها و هدایا به قربانگاه خداوند، زندگی ایشان را تأمین کنید.
کاهنان و لاویان نباید ِلکی داشته باشند، زیرا همانطور که خداوند وعده داده، خود او میراث ایشان است.
شانه، 2 بناگوش و شکمبهی هر گاو گوسفندی را که برای قربانی میآورید، به کاهنان بدهید.
علاوه بر اینها، نوبر محصول خود، یعنی: (نوبر غلات، شراب تازه، روغنزیتون و همچنین پشم گوسفندان خود را نیز به ایشان بدهید) زیرا خداوند، خدایتان قبیلهی لاوی را از بین تمام قبیلهها انتخاب کرده است تا نسلاندرنسل، خداوند را خدمت کنند.
وقتی وارد سرزمین موعود شدید، مواظب باشید که از آدابورسوم نفرتانگیز قومهایی که در آنجا زندگی میکنند پیروی نکنید.
مثل آنها بچّه های خود را روی آتش قربانگاه قربانی نکنید.
هیچیک از شما نباید بهجادوگری بپردازد یا غیبگویی و رَمّالی و فالگیری کند و یا ارواح مُردگان را اِحضار نماید؛ خداوند از تمام کسانی که دست به چنین کارهایی میزنند، متنفّر است.
به خاطر انجام همین کارهاست که خداوند، خدایتان این قومها را ریشهکن میکند.
شما باید در حضور خداوند، خدایتان، پاک و بیعیب باشید. (2)
قومهایی که شما سرزمینشان را تصرّف میکنید، به غیبگویان و فالگیران گوش میدهند.
ولی خداوند، خدایتان به شما اجازه نمیدهد چنین کنید.
او از میان قوم اسرائیل، پیامبری مانند من برای شما خواهد فرستاد و شما باید به او گوش دهید و از او اطاعت کنید
روزی که در دامنهی کوه حوریب جمع شده بودید، از خداوند خواستید که صدای مهیب او را بار دیگر نشنوید و آن آتش هولناک را در بالای کوه نبینید، چون میترسید بمیرید.
پس خداوند به من فرمود: «درخواست آنها بهجاست، من از میان آنها پیامبری مانند تو برای ایشان خواهم فرستاد، به او خواهم گفت که چه بگوید و او سخنگوی من نزد شما خواهد بود. فردی که به او گوش ندهد و به پیامش که از جانب من است توجّه نکند، او را مجازات خواهم کرد.
هر پیامبری که بهدروغ اِدّعا کند، پیامش از جانب من است، خواهد مُرد و هر پیامبری که ادّعا کند پیامش از جانب خدایان دیگر است، باید کُشته شود » اگر دودل هستید که پیامی از جانب خداوند است یا نه راه فهمیدنش این است: اگر چیزی که او میگوید اتّفاق نیفتد، پیام او از جانب خداوند نبوده، بلکه ساختهوپرداختهی خودش است؛ پس از او نترسید. (3)
هنگامیکه خداوند، خدایتان قومهایی را که باید سرزمینشان را بگیرید، نابود کند و شما در شهرها و خانههایشان ساکن شوید، آنگاه باید 3 شهر بهعنوان پناهگاه تعیین کنید تا اگر کسی تصادفاً شخصی را بکشد، بتواند به آنجا فرار کرده، در امان باشد.
کشورتان را به 3 منطقه تقسیم کنید، بهطوریکه هرکدام از این 3 شهر دریکی از آن 3 منطقه، واقع گردد.
جادههایی را که به این شهرها میروند خوب نگهدارید. اگر کسی تصادفاً مرتکب قتل شود، میتواند به یکی از این شهرها فرار کرده، در آنجا پناه گیرد.
مثلاً: اگر مردی باهمسایهی خود برای بُریدن هیزم، به جنگل برود و سر تبر از دستهاش جداشده، باعث قتل همسایهاش گردد، آن مرد میتواند به یکی از این شهرها گُریخته، در امان باشد. بدین ترتیب مدّعی خون مقتول نمیتواند او را بکشد.
این شهرها باید پراکنده باشند تا همه بتوانند به آن دسترسی داشته باشند وگرنه مدّعی عصبانی، ممکن است قاتل بیگناه را بکشد. اگر خداوند طبق وعدهای که به پدران شما داده است، مرزهای سرزمینتان را وسیعتر کند و تمام سرزمینی را که وعده داده است، به شما ببخشد (البته چنین کاری، بستگی دارد به اینکه از کلیهی فرمانهایی که امروز به شما میدهم، اطاعت نموده، خداوند خدایتان را دوست بدارید و دائم درراه او گام بردارید) در این صورت باید 3 شهر پناهگاه دیگر نیز داشته باشید.
چنین عمل کنید تا در سرزمینی که خداوند به شما میدهد اشخاص بیگناه کُشته نشوند و خون کسی به گردن شما نباشد. ولی اگر کسی از همسایهی خود نفرت داشته باشد و با قصد قبلی او را بکشد و سپس به یکی از شهرهای پناهگاه فرار نماید، آنگاه ریشسفیدان شهر باید دنبال او فرستاده، او را بازگردانند و تحویل مدّعی خون مقتول بدهند تا او را بکشد.
به او رحم نکنید! اسرائیل را از خون بیگناه پاککنید تا در همهی کارهایتان کامیاب باشید. (1)
هرگز کسی را بر اساس شهادت یک نفر محکوم نکنید.
حداقل 2 یا 3 شاهد باید وجود داشته باشند. اگر کسی شهادت دروغ بدهد و اِدّعا کند که شخصی را هنگام ارتکاب جُرمی دیده است، هر دو نفر باید به نزد کاهنان و قُضاتی که در آن موقع در حضور خداوند مشغول خدمتاند، آورده شوند.
قُضات باید این امر را بهدقت تحقیق کنند. اگر معلوم شد که شاهد دروغ میگوید، مجازاتش باید همان باشد که او فکر میکرد مرد دیگر به آن محکوم میشد. به این طریق شرارت را از میان خود پاک خواهید کرد.
بعدازآن کسانی که این خبر را بشنوند، از دروغ گفتن در جایگاه شهود خواهند ترسید.
به شاهد دروغگو نباید رحم کنید. حکم شما در اینگونه موارد باید چنین باشد: «جان در برابر جان، چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان، دست در برابر دستوپا در برابر پا.» (1)
زمانی که به جنگ میروید و در برابر خود، لشگری نیرومندتر از خود، با اسبها و عرابههای جنگی زیاد میبینید، وحشت نکنید. خداوند، خدایتان با شماست، همان خدایی که شمارا از مصر بیرون آورد.
قبل از شروع جنگ، کاهنی در برابر لشگر اسرائیل بایستد و بگوید: «ای مردان اسرائیلی به من گوش کنید! امروز که به جنگ میروید از دشمن نترسید و جرئت خود را از دست ندهید؛ چون خداوند، خدایتآنهمراه شما است. او برای شما با دشمنانتان می جنگد و به شما پیروزی میبخشد.»
آنگاه سرداران سپاه، باید سربازان را خطاب کرده، چنین بگویند: «آیا در اینجا کسی هست که بهتازگی خانهای ساخته ولی هنوز از آن استفاده نکرده باشد؟ اگر چنین کسی هست به خانه برگردد؛ چون ممکن است در این جنگ کُشته شود و شخص دیگری از آن استفاده کند
آیا کسی هست که بهتازگی تاکستان غَرَس کرده، ولی هنوز میوهای از آن نخورده باشد؟
اگر چنین کسی هست به خانه بازگردد، چون ممکن است در این جنگ کُشته شود و شخص دیگری میوهی آن را بخورد.
آیا کسی بهتازگی دختری را نامزد کرده است؟ اگر چنین کسی هست به خانهی خود بازگردد و با نامزدش ازدواج کند، چون ممکن است در این جنگ بمیرد و شخص دیگری نامزد او را به زنی بگیرد. »
سپس سرداران بگویند: «آیا در اینجا کسی هست که می ترسد؟ اگر چنین کسی هست به خانه بازگردد تا روحیه ی دیگران را تضعیف نکند.» پس از نطق سرداران، فرماندهانی برای سپاه، تعیین شوند. هنگامیکه به شهری نزدیک میشوید تا با آن بجنگید، نخست به مردم آنجا فرصت دهید خود را تسلیم کنند. اگر آنها دروازههای شهر را به روی شما باز کردند، وارد شهر بشوید و مردم آنجا را اسیر کرده، به خدمت خود بگیرید؛ ولی اگر تسلیم نشدند، شهر را محاصره کنید.
پ
1) سفر تثنیه، اصحاح 19، آیات: 15- 21
هنگامیکه خداوند خدایتان، آن شهر را به شما داد، همهی مردان آن را از بین ببرید، ولی زنها و بچّه ها، گاوها و گوسفندها و هرچه را که در شهر باشد، میتوانید برای خود نگهدارید. تمام غنائمی را که از دشمن به دست میآورید، مال شماست.
خداوند آنها را به شما داده است. این دستورات فقط شامل شهرهای دوردست است و نه شهرهایی که در خود سرزمین موعود هستند. در شهرهای داخل مرزهای سرزمین موعود، هیچکس را نباید زنده بگذارید. هر موجود زندهای را از بین ببرید.
حیتی ها، اموریها، کنعانیها، فرزیها، حوی ها و یبوسی ها را بهکل نابود کنید. این حکمی است که خداوند خدایتان داده است.
منظور از این فرمان، آن است که نگذارد مردم این سرزمین شمارا فریب داده، در دام بتپرستی و آدابورسوم قبیح خود، گرفتار سازند و شمارا وادارند گناه بزرگی نسبت به خداوند، خدایتان مرتکب شوید. زمانی که شهری را برای مدّت طولانی، محاصره میکنید، درختان میوه را از بین نبرید. از میوهی آنها بخورید، ولی درختان را قطع نکنید.
درختان دشمنان شما نیستند! امّا درختان دیگر را میتوانید قطع کنید و از آنها برای محاصرهی شهر استفاده کنید. (1)
در سرزمین موعود، هرگاه جسد مقتولی که قاتلش معلوم نیست، در صحرا پیدا شود، آنگاه ریشسفیدان و قُضات با اندازهگیری فاصلهی جسد تا شهرهای اطراف، نزدیکترین شهر را تعیین کنند.
ریشسفیدان آن شهر، باید گوسالهای را که تابهحال بر آن یوغ بسته نشده، بگیرند و آن را به درّهای ببرند که در آن آب جاری باشد، ولی زمینش هرگز شخم نخورده و کشت نشده باشد و در آنجا گردن گوساله را بشکنند. آنگاه کاهنان نیز نزدیک بیایند، زیرا خداوند، خدای شما، ایشان را انتخاب کرده است تا در حضور او خدمت کنند و به نام خداوند برکت دهند و در مرافعهها و مجازات تصمیم بگیرند. سپس ریشسفیدان آن شهر، دستهای خود را روی آن گوساله بشویند و بگویند: «دستهای ما این خون را نریخته و چشمان ما هم آن را ندیده است.
ای خداوند قوم خود، اسرائیل را که نجات دادهای ببخش و آنها را به قتل مردی بیگناه متهم نکن. گناه خون این مرد را بر ما نگیر » به این طریق با پیروی از دستورات خداوند، شما این گناه را از بین خود دور خواهید ساخت. (2)
زمانی که به جنگ میروید و خداوند، خدایتان دشمنان شمارا به دست شما تسلیم میکند و شما آنها را به اِسارت خود درمیآورید، چنانچه در میان اسیران، دختر زیبایی را ببینید و عاشق او بشوید، میتوانید او را به زنی بگیرید.
او را به خانهی خود بیاورید و بگذارید موهای سرش را کوتاه کند، ناخنهایش را بگیرد و لباسهایش را که هنگام اسیر شدن پوشیده بود، عوض کند.
سپس یک ماه تمام در خانهی شما، در عزای پدر و مادرش بنشیند.
بعدازآن، میتوانید او را به زنی اختیار کنید.
بعد اگر از او راضی نبودید، نباید او را بفروشید یا مثل برده با او رفتار کنید، زیرا او را به زنی گرفتهاید، پس بگذارید هر جا میخواهد برود. (1)
اگر مردی 2 همسر داشته باشد و از هر 2 صاحب پسر شود و پسر بزرگترش فرزند همسر موردعلاقهاش نباشد، حق ندارد اِرث بیشتری به پسر کوچکترش یعنی پسر زنی که وی او را دوست دارد بدهد.
او باید 2 سهم به پسر بزرگترش که نخستین نشانهی قدرتش بوده و حقّ نخست زادگی به او میرسد بدهد ولو اینکه وی پسر همسر موردعلاقهاش نباشد. (2)
اگر مردی پسر لجوج و سرکشی داشته باشد که باوجود تنبیهات مکرّر والدین، از ایشان اطاعت نکند، در این صورت باید پدر و مادرش او را نزد ریشسفیدان شهر ببرند و بگویند: «این پسر ما لجوج و سرکش است، حرف ما را گوش نمیکند و به وِلخرجی و میگُساری میپردازد»
آنگاه اهالی شهر او را سنگسار کنند تا بمیرد.
به این طریق، شرارت را از میان خود دور خواهید کرد و همهی جوانان اسرائیل این واقعه را شنیده، خواهند ترسید. (3)
اگر مردی با دختری ازدواج کند و پس از همبستر شدن با او، وی را متّهم کند که قبل از ازدواج، با مرد دیگری روابط جنسی داشته است و بگوید: «وقتی با او ازدواج کردم باکره نبود» آنوقت پدر و مادر دختر، باید مدرک بکارت او را نزد ریشسفیدان شهر بیاورند. پدرش باید به آنها بگوید: «من دخترم را به این مرد دادم تا همسر او باشد، ولی این مرد او را نمیخواهد و به او تهمت زده، ادعا میکند که دخترم هنگام ازدواج باکره نبوده است. امّا این مدرک ثابت میکند که او باکره بوده است» سپس باید پارچه را جلو ریشسفیدان پهن کنند. ریشسفیدان باید آن مرد را شلّاق بزنند و محکومبه پرداخت جریمهای معادل 100 مثقال نقره بکنند، چون بهدروغ، یک باکرهی اسرائیلی را متّهم ساخته است.
این جریمه باید به پدر دختر پرداخت شود. آن زن، همسر وی باقی خواهد ماند و مرد هرگز نباید او را طلاق بدهد. ولی اگر اتهامات مرد حقیقت داشته باشد و آن زن هنگام ازدواج، باکره نبوده است، ریشسفیدان، دختر را به در خانهی پدرش ببرند و مردان شهر او را سنگسار کنند تا بمیرد؛ چون او در اسرائیل عمل قبیحی انجام داده است و در زمانی که در خانهی پدرش زندگی میکرد، زِنا کرده است. چنین شرارتی باید از میان شما پاک گردد.
اگر مردی در حال اِرتکاب زِنا با زن شوهرداری دیده شود، هم آن مرد و هم آن زن باید کُشته شوند. بهاینترتیب شرارت از اسرائیل پاک خواهد شد.
اگر دختری که نامزد شده است، در داخل دیوارهای شهر، توسّط مردی اغوا گردد، باید هم دختر و هم مرد را از دروازهی شهر بیرون برده، سنگسار کنند تا بمیرند.
دختر را به خاطر اینکه فریاد نزده و کمک نخواسته است و مرد را به جهت اینکه، نامزد مرد دیگری را بیحرمت کرده است. چنین شرارتی باید از میان شما پاک شود. ولی اگر چنین عملی خارج از شهر اتّفاق بیافتد، تنها مرد باید کُشته شود، چون دختر گناهی که مستحق مرگ باشد مرتکب نشده است. این مثل آن است که کسی بر شخصی حملهور شده، او را بکشد، زیرا دختر فریاد زده و چون در خارج از شهر بوده، کسی به کمکش نرفته است تا او را نجات دهد.
اگر مردی به دختری که نامزد نشده است، تجاوز کند و در حین عمل غافلگیر شود، باید به پدر دختر 50 مثقال نقره، بپردازد و با آن دختر ازدواج کند و هرگز نمیتواند او را طلاق بدهد
هیچکس نباید با زنپدر خود ازدواج کند، زیرا آن زن به پدر وی تعلّق دارد. (1)
مردی که بیضههایش لهشده و یا آلت تناسلیاش بریدهشده باشد، نباید داخل جماعت خداوند شود. شخص حرامزاده و فرزندان او تا 10 نسل، نباید وارد جماعت خداوند شوند.
از قوم عمونی یا موآبی هیچکس وارد جماعت خداوند نشود، حتّی بعد از نسل دهم.
این دستور بدان سبب است که وقتی از مصر بیرون آمدید، این قومها با نانوآب، از شما استقبال نکردند و حتّی بلعام پسر بعور، اهل فتور را از بینالنهرین اجیر کردند تا شمارا لعنت کند. ولی خداوند به بلعام گوش نکرد و در عوض چون
1) سفر تثنیه، اصحاح 21، آیات: 13- 30
شمارا دوست داشت، آن لعنت را به برکت تبدیل نمود. پس هرگز تا زمانی که زنده هستید نباید با عمونی ها و موآبی ها صلح کنید و با آنها رابطهی دوستی برقرار نمایید ولی ادومی ها را دشمن نشمارید، زیرا زمانی در میان ایشان زندگی میکردید. نسل سوّم ادومی ها و مصریها میتوانند به جماعت خداوند داخل شوند. (1)
در زمان جنگ، مردانی که در اردوگاه هستند، باید از هر نوع ناپاکی دوری کنند.
کسی که به خاطر انزال شبانه، شرعاً نجس میشود، باید از اردوگاه خارج شود و تا غروب بیرون بماند. سپس خود را شسته، هنگام غروب بازگردد. مستراحها باید بیرون اردوگاه باشند. هر کس باید در بین ابزار خود، وسیلهای برای کندن زمین داشته باشد و بعد از هر بار قضای حاجت، با آن گودالی حفر کند و مدفوعش را بپوشاند. اردوگاه باید پاک باشد، چون خداوند در میان شما قدم میزند تا شمارا محافظت فرماید و دشمنانتان را مغلوب شما سازد. اگر او چیز ناپسندی ببیند، ممکن است روی خود را از شما برگرداند. (2)
پسازاینکه وارد سرزمین موعود شده، آن را تصرّف کردید و در آن سکونت گزیدید، باید نوبر محصول برداشتی زمین خود را به مکانی که خداوند بهعنوان عبادتگاه خود برمیگزیند، بیاورید و به خداوند تقدیم کنید.
آن را در سبد گذارده، به کاهنی که سر خدمت است بدهید و بگویید: «من اِقرار میکنم که خداوند، خدایم مرا به سرزمینی که به پدران ما وعده نمود، آورده است»
سپس کاهن سبد را از دست شما گرفته، آن را جلو قربانگاه خداوند، خدایتان بگذارد.
بعد شما در حضور خداوند، خدایتان اقرار کرده، بگویید: «اجداد من آرامیهای سرگردانی بودند که به مصر پناه بردند. هرچند عدّهی آنها کم بود، ولی در مصر قوم بزرگی شدند.
مصریها با ما بدرفتاری کردند و ما را بردهی خود ساختند.
ما نزد خداوند، خدای پدرانمان فریاد برآوردیم و خداوند صدای ما را شنیده، زحمت و مشقّت و مشکلاتمان را دید و ما را باقدرت عظیم خود، از مصر بیرون آورد.
او در حضور مصریان معجزاتی بزرگ انجام داده، آنها را به وحشت انداخت و ما را به سرزمین حاصلخیزی که در آن شیر و عسل جاری است آورد.
اکنون ای خداوند، نگاه کن، من نمونهای از نوبر محصولات زمینی را که به من عطا کردهای برایت آوردهام. »
سپس نمونه را در حضور خداوند، خدای خود گذارده، او را پرستش کنید.
آنگاه بروید و به سبب تمام نعمتهایی که خدا به شما عطا کرده است، او را شکر کنید و با خانوادهی خود و با لاویان و غریبانی که در میان شما زندگی میکنند، شادی نمایید.
هر 3 سال یکبار، سال مخصوص عشریه است. در آن سال باید تمام عشریه های محصول خود را به لاویان، غریبان، یتیمان و بیوهزنان شهرتان بدهید تا بخورند و سیر شوند.
سپس در حضور خداوند، خدایتان اعلام کنید:
«ای خداوند، همانگونه که امر فرمودی تمام عشریه هایم را به لاویان، غریبان و یتیمان و بیوهزنان دادهام و از هیچکدام از قوانین تو سرپیچی ننموده، آنها را فراموش نکردهام.
زمانی که شرعاً نجس بودم وقتیکه عزادار بودم، دست به عشریه نزدهام و چیزی از آن برای مردگان هدیه نکردهام. از تو اطاعت کردهام و تمام احکام تو را بهجا آوردهام.
ای خداوند، از آسمان که جایگاه مقدّس توست، نظر انداخته، قوم خود اسرائیل را برکت بده.
این سرزمین حاصلخیز را نیز که طبق وعدهات به ما دادهای، برکت عطا فرما» (1)
اگر بردهای از نزد اربابش فرار کند، نباید او را مجبور کنید که برگردد.
بگذارید در هر شهری که مایل است در میان شما زندگی کند و بر او ظلم نکنید.
از دختران اسرائیلی کسی نباید فاحشه شود و از پسران اسرائیلی کسی نباید لواط شود.
هیچگونه هدیهای را که از درآمد یک فاحشه یا یک لواط تهیّه شده باشد به خانهی خداوند نیاورید، چون هر دو در نظر خداوند نفرتانگیز هستند.
وقتی به برادر اسرائیلی خود، پول، غذا یا هر چیز دیگری قرض میدهید، از او بهره نگیرید.
از یک غریبه میتوانید بهره بگیرید، ولی نه از یک اسرائیلی.
اگر این قانون را رعایت کنید، خداوند خدایتان زمانی که وارد سرزمین موعود شوید، به شما برکت خواهد داد
هنگامیکه برای خداوند نذر میکنید، نباید در وفای آت تأخیر کنید، چون خداوند میخواهد نذرهای خود را بهموقع ادا کنید.
ادا نکردن نذر، گناه محسوب میشود. (ولی اگر از نذر کردن خودداری کنید، گناهی انجام ندادهاید) بعد از اینکه نذر کردید، باید دقّت کنید هرچه را که گفتهاید ادا کنید؛ زیرا با میل خود، به خداوند خدایتان نذر کردهاید.
از انگورهای تاکستان دیگران، هرقدر که بخواهید میتوانید بخورید، امّا نباید انگور در ظرف ریخته با خود ببرید. همینطور وقتی داخل کشتزار همسایهی خود میشوید، میتوانید با دست خود، خوشهها را بچینید و بخورید، ولی حقّ داس زدن ندارید.
اگر مردی پس از ازدواج با زنی، به عللی از او راضی نباشد و طلاقنامهای نوشته، به دستش دهد و او را رها سازد و آن زن دوباره ازدواج کند و شوهر دوّمی نیز از او راضی نباشد و او را طلاق دهد یا بمیرد، آنگاه شوهر
1) سفر تثنیه، اصحاح 26، آیات:1-15
اوّلش نمیتواند دوباره با او ازدواج کند، زیرا آن زن نجس شده است. خداوند از چنین ازدواجی متنفّر است و این عمل باعث میشود، زمینی که خداوند، خدایتان به شما داده است به گناه آلوده شود.
مردی را که تازه ازدواجکرده است، نباید به سربازی احضار نمود و یا مسئولیتهای بهخصوص دیگری به وی محوّل کرد، بلکه مدّت یک سال در خانهی خود آزاد بماند و با زنش خوش باشد.
گرو گرفتن سنگ آسیاب، خلاف قانون است، چون وسیلهی امرارمعاش صاحبش است.
اگر کسی یکی از برادران اسرائیلی خود را بدزدد و با او مثل برده رفتار کند و یا او را بفروشد، این آدمدزد باید کُشته شود تا شرارت از میان شما پاک گردد.
هرگاه کسی به مرض جُذام مبتلا شود، باید بهدقت آنچه را که کاهنان به او میگویند انجام دهد؛ او باید از دستوراتی که من به کاهنان دادهام پیروی کند.
به خاطر بیاورید آنچه را که خداوند، هنگامیکه از مصر بیرون میآمدید با مریم کرد.
اگر به کسی چیزی قرض میدهید، نباید برای گرفتن گرو، به خانهاش وارد شوید. بیرون خانه بایستید تا صاحبخانه آن را برایتان بیاورد. اگر آن مرد فقیر بوده، رَدایش را که در آن میخوابد بهعنوان گِرو به شما بدهد، نباید تا روز بعد، پیش خود نگهدارید، بلکه هنگام غروب آفتاب، آن را به او بازگردانید تا بتواند شب در آن بخوابد.
آنگاه او برای شما دعای خیر خواهد کرد و خداوند خدایتان از شما راضی خواهد بود.
هرگز به یک کارگر روزمزد فقیر و محتاج ظلم نکنید، چه اسرائیلی باشد و چه غریبی که در شهر شما زندگی میکند.
مزدش را هر روز قبل از غروب آفتاب به وی پرداخت کنید؛ چون او فقیر است و چشم اُمیدش به آن مُزد است
اگر چنین نکنید، ممکن است نزد خداوند از دست شما ناله کند و این برای شما گناه محسوب شود. پدران نباید به سبب گناه پسرانشان کُشته شوند و نه پسران به سبب گناه پدرانشان. (1)
هرکس باید به سبب گناه خودش کُشته شود.
با غریبان و یتیمان به عدالت رفتار کنید و هرگز لباس بیوه زنی را در مقابل قرضی که به او دادهاید گرو نگیرید. همیشه به یاد داشته باشید که در مصر برده بودید و خداوند، خدایتان شمارا نجات داد.
به همین دلیل است که من این دستور را به شما میدهم.
اگر هنگام درو کردن محصول، فراموش کردید یکی از بافهها را از مزرعه بیاورید، برای برداشتن آن به مزرعه بازنگردید. آن را برای غریبان و یتیمان و بیوهزنان بگذارید تا خداوند، خدایتان دسترنج شمارا برکت دهد.
وقتیکه محصول زیتون خود را از درخت میتکانید، شاخهها را برای بار دوّم تکان ندهید، بلکه باقیمانده را برای یتیمان، یتیمان و بیوهزنان بگذارید.
1) سفر تثنیه، اصحاح 23، آیات:15- 25 / اصحاح 24، آیات:1- 22/ اصحاح 25، آیات:1- 19
در مورد انگور تاکستانتان نیز چنین عمل کنید، دوباره سراغ تاکی که انگورهایش را چیدهاید نروید، بلکه آنچه را که از انگورها باقیمانده است برای نیازمندان بگذارید.
یادتان باشد که در سرزمین مصر برده بودید. به همین سبب است که من این دستور را به شما میدهم.
هرگاه بین دو نفر نزاعی درگیرد و آنها به دادگاه بروند، دادگاه باید مجرم را محکوم نماید و بیگناه را تبرئه کند.
اگر مجرم مستحق شلّاق خوردن باشد، باید قاضی به او دستور دهد که دراز بکشد و به نسبت جرمی که انجام داده تا 40 ضربه شلّاق بخورد، ولی نباید بیش از 40 ضربه شلّاق بزنید، مبادا برادرتان در نظر شما خوار گردد.
دهان گاو را هنگامیکه خرمن خرد میکند، نبندید.
هرگاه 2 برادر باهم در یکجا ساکن باشند و یکی از آنها بدون داشتن پسری بمیرد، بیوهاش نباید با فردی خارج از خانواده، ازدواج کند، بلکه برادرشوهرش باید او را به زنی بگیرد و حقّ برادرشوهری را بهجا آورد نخستین پسری که از این ازدواج به دنیا بیاید، باید بهعنوان پسر برادر فوتشده، محسوب گردد تا اسم آن متوفی راضی به این ازدواج نباشد، آنگاه آن زن باید نزد ریشسفیدان شهر برود و به آنها بگوید: «برادر شوهرم وظیفه اش را نسبت به من انجام نمیدهد و نمی گذارد نام برادرش در اسرائیل باقی بماند.»
سپس ریشسفیدان شهر، آن مرد را احضار کرده، با او صحبت کنند، اگر او باز راضی به ازدواج نشد، زن بیوه باید در حضور ریشسفیدان، بهطرف آن مرد رفته، کفش او را از پایش درآورد و آب دهان بر صورتش اندازد و بگوید: «برمردی که اجاق خانهی برادرش را روشن نگه نمیدارد، اینچنین شود»
و ازآنپس خاندان آن مرد در اسرائیل، به «خاندان کفش کنده» معروف خواهد شد.
اگر 2 مرد باهم نزاع کنند و همسر یکی از آنها برای کمک به شوهرش مداخله نموده، عورت مرد دیگر را بگیرد، دست آن زن را باید بدون ترحّم قطع کرد.
در کلیهی معاملات خود باید از ترازوهای دقیق و اندازههای درست استفاده کنید تا در سرزمینی که خداوند، خدایتان به شما میدهد، زندگی طولانی داشته باشید. تمام کسانی که در معاملات، کلاهبرداری میکنند مورد نفرت خداوند میباشند.
هرگز نباید، کاری را که مردم عمالیق، هنگام بیرون آمدن از مصر با شما کردند، فراموش کنید
به یاد داشته باشید که ایشان بدون ترس از خدا با شما جنگیده، کسانی را که در اثر ضعف و
خستگی، عقبمانده بودند به هلاکت رسانیدند؛ بنابراین وقتیکه خداوند، خدایتان در سرزمین موعود، شمارا از شر تمامی دشمنانتان خلاصی بخشید، باید نام عمالیق را از روی زمین، محو و نابود کنید، هرگز این را فراموش نکنید.
اگر مردی مرتکب جرمی شده باشد که جزای آن مرگ است و پس از اعدام، جسد او را به درختی بیاویزند، جسد او نباید در طول شب، روی درخت بماند.
باید همان روز او را دفن کنید، زیرا کسی که بردار آویخته شده باشد، ملعون خداست.
پس بدن او را دفن کنید تا سرزمینی که خداوند، خدایتان به شما داده است، آلوده نشود.
اگر گاو یا گوسفند کسی را سرگردان دیدید، وانمود نکنید که آن را ندیدهاید، بلکه آن را به نزد صاحبش برگردانید.
اگر صاحبش نزدیک شما زندگی نمیکند و یا او را نمیشناسید، آن را به مزرعهی خود ببرید و در آنجا نگهدارید تا زمانی که صاحبش به دنبال آن بیاید، آنگاه آن را به صاحبش بدهید.
این قانون شامل: اُلاغ، لباس یا هر چیز دیگری که پیدا میکنید نیز میشود.
اگر کسی را دیدید که سعی میکند گاو یا اُلاغی را که زیر بار خوابیده است روی پاهایش بلند کند، رویتان را برنگردانید، بلکه به کمکش بشتابید.
زن نباید لباس مردانه بپوشد و مرد نباید لباس زنانه به تن کند. این کار در نظر خداوند، خدایتان نفرتانگیز است.
اگر آشیانهی پرندهای را روی زمین اُفتاده ببینید و یا آشیانهای را روی درختی ببینید که پرنده با جوجهها یا تخمهایش در داخل آن نشسته است، مادر و جوجههایش را باهم برندارید.
مادر را رها کنید برود و فقط جوجههایش را بردارید.
اگر چنین کنید زندگی اتان پربرکت و طولانی خواهد بود.
وقتی خانهی تازهای میسازید، باید دیوار کوتاهی دورتادور پشتبام بکشید؛ تا از افتادن اشخاص جلوگیری کرده، مسئول مرگ کسی نشوید.
در تاکستان خود بذر دیگری نکارید، اگر کاشتید، هم محصول بذر کاشته شده و هم انگورها تلف خواهد شد
با گاو اُلاغی که به هم یراق شدهاند شخم نکنید.
لباسی را که از دو نخ، مثلاً پشم و کتان، بافتهشده است نپوشید. در 4 گوشهی ردای خود، باید منگوله بدوزید. (1)
امروز خداوند، خدایتان امر میفرماید که تمام قوانین او را اطاعت کنید؛ پس شما با تمامی دلوجان، آنها را بهجا آورید.
امروز اقرار کردهاید که او خدای شماست و قول دادهاید از او پیروی نموده، احکامش را بهجا آورید.
خداوند امروز طبق وعدهاش اعلام فرموده است که شما قوم خاص او هستید و باید تمامی قوانین او را اطاعت کنید.
اگر احکامش را بهجا آورید، او شمارا از همهی قومهای دیگر بزرگتر ساخته، اجازه خواهد داد، عزت، احترام و شهرت بیابید. امّا برای کسب این عزت و احترام، باید قوم مقدّسی برای او باشید. (2)
آنگاه موسی و ریشسفیدان اسرائیل، این دستورات را نیز به قوم دادند و از آنها خواستند تا آنها را بهجا آورند: «وقتیکه از رود اُردُن عبور کردید و به سرزمین موعود، یعنی به سرزمینی که شیر و عسل در آن جاری است رسیدید، سنگهای بزرگی از کف رودخانه بیرون آورید و آنها را بهصورت بنای یادبودی در آنطرف رودخانه بر کوه عیبال، بر روی یکدیگر قرار دهید.
روی سنگها را با گچ بپوشانید و سپس قوانین خداوند را بر آن بنویسید.
در آنجا یک قربانگاه با سنگهای نتراشیده که ابزار آهنی بر آنها نخورده باشد، برای خداوند، خدایتان بسازید و قربانیهای سوختنی برای خداوند، خدایتان بر آن تقدیم کنید.
قربانیهای سلامتی را نیز بر روی آن ذبح کرده، بخورید و در همانجا در حضور خداوند، خدایتان شادی کنید.
کلیهی این قوانین را با خطّ خوانا روی بنای یادبود بنویسید.
آنگاه موسی به همراهی کاهنان لاوی، خطاب به تمام بنیاسرائیل گفت:
«ای اسرائیل بشنو! امروز تو قوم خداوند، خدایت شده ای؛ بنابراین باید از خداوند، خدای خود پیروی نمایی و قوانین او را که امروز به تو میدهم اطاعت کنی.» (1)
در همان روز، موسی این دستور را به قوم اسرائیل داد: پس از عبور از رود اُردُن، قبایل شمعون، لاوی، یهودا، یساکار، یوسف و بنیامین، باید بر روی «کوه جَرِزیم» بایستند و برکات را اعلام کنند.
آنگاه لاوی ها که در بین آنها ایستادهاند با صدای بلند به تمام بنیاسرائیل بگویند:
«لعنت خدا برکسی که بُتی از سنگ، چوب، یا فلز بسازد ومخفیانه آن را پرستش کند، زیرا خداوند از بتپرستی متنفّر است» و تمامی قوم بگویند: «آمین»
«لعنت خدا بر کسی که نسبت به پدر و مادرش بیاحترامیکند» و تمامی قوم بگویند: «آمین»
«لعنت خدا بر کسی که مرز بین زمین خودش و همسایهاش را تغییر دهد» و تمامی قوم بگویند: «آمین»
«لعنت خدا برکسی که شخص نابینا را از راه، منحرف کند» و تمامی قوم بگویند: «آمین»
«لعنت خدا بر کسی که نسبت به غریبان، یتیمان و بیوهزنان بی عدالتی نماید» و تمامی قوم بگویند: «آمین»
«لعنت خدا بر کسی که با زنپدرش، همبستر شود، چون آن زن به پدرش تعلّق دارد.» و تمامی قوم بگویند: «آمین»
«لعنت خدا بر کسی که با حیوانی رابطهی جنسی برقرار کند» و تمامی قوم بگویند: «آمین»
«لعنت خدا بر کسی که با خواهر خود، چه تنی چه ناتنی، همبستر شود.» و تمامی قوم بگویند: «آمین»
«لعنت خدا بر کسی که با مادر زن خود همبستر شود» و تمامی قوم بگویند: «آمین»
1) سفر تثنیه ، اصحاح 27، آیات:1- 10
«لعنت خدا بر کسی که مخفیانه مرتکب قتل شود» و تمامی قوم بگویند: «آمین»
«لعنت خدا بر کسی که رِشوه بگیرد تا فرد بیگناهی را به قتل برساند.» و تمامی قوم بگویند: «آمین»
«لعنت خدا برکسی که قوانین و دستورات خدا را اطاعت نکند.» و تمامی قوم بگویند: «آمین» (1)
پس بدانید که تنها خدایی که وجود دارد خداوند، خدایتان است و او همان خدای امینی است که تا هزاران نسل، وعدههای خود را نگاه داشته، پیوسته کسانی را که او را دوست میدارند و دستوراتش را اطاعت میکنند محبت مینماید. ولی آنانی را که از او نفرت دارند بیدرنگ مجازات و نابود میکند.
بنابراین تمام این فرمانهایی را که امروز به شما میدهم اجرا کنید.
اگر به این فرمانها توجّه کرده، آنها را اطاعت نمایید، خداوند خدایتان، عهدی را که از روی رحمت خویش با پدران شما برقرار نمود، ادا خواهد کرد.
او شمارا دوست خواهد داشت و برکت خواهد داد و از شما قومی بزرگ به وجود خواهد آورد.
او شمارا بارور نموده، زمین و حیواناتتان را برکت خواهد داد تا محصول زیادی از گندم، انگور، زیتون و گلّههای گاو گوسفند، داشته باشید.
تمام این برکات را در سرزمینی که به پدرانتان وعده فرمود، به شما خواهد بخشید.
بیشتر از تمامی قومهای روی زمین برکت خواهید یافت و هیچکدام از شما و حتّی گلّههایتان نازا نخواهد بود.
خداوند تمام امراضتان را از شما دور نموده، اجازه نخواهد داد به هیچکدام از بیماریهایی که در مصر دیدهاید دچار شوید.
او همهی این مرضها را به دشمنانتان خواهد داد.
تمامی قومهایی را که خداوند، خدایتان به دست شما گرفتار میسازد نابود کنید.
به ایشان رحم نکنید و خدایان ایشان را پرستش ننمایید، وگرنه در دام مهلکی گرفتار خواهید شد.
شاید پیش خودتان فکر کنید: «چگونه میتوانیم بر این قومهایی که از ما قویترند پیروز شویم؟» ولی از آنها باک نداشته باشید!
کافی است آنچه را خداوند خدایتان با فرعون و سراسر سرزمین مصر کرد، به خاطر آورید.
آیا بلاهای وحشتناکی را که خداوند بر سر آنها آورد و شما با چشمان خود، آن را دیدید و نیز معجزات بزرگ و قوت و قدرت خداوند را که به آن وسیله شمارا از سرزمین مصر بیرون آورد به خاطر دارید؟
پس بدانید که خداوند، خدایتان همین قدرت را علیه مردمی که از آنها میترسید به کار خواهد برد.
از این گذشته، خداوند خدایتان زنبورهای سرخ و دُرُشتی خواهد فرستاد تا آن عدّه از دشمنانتان را نیز که خود را پنهان کردهاند نابود سازد.
1) سفر تثنیه، اصحاح 27، آیات:11- 26
بنابراین از آن قومها نترسید، زیرا خداوند، خدایتان در میان شماست.
او خدایی است بزرگ و مهیب.
او بهتدریج آنها را بیرون خواهد راند، این کار را بهسرعت انجام نخواهد داد، زیرا اگر چنین کند حیوانات وحشی بهزودی افزایشیافته؛ برای شما ایجاد خطر خواهند کرد.
او این کار را بهتدریج انجام خواهد داد و شما هم به آن قومها حمله نموده، آنها را از بین خواهید برد.
او پادشاهان آنها را به دست شما خواهد سپرد و شما نام ایشان را از صفحهی روزگار محو خواهید کرد
هیچکس یارای مقاومت در برابر شمارا نخواهد داشت.
بتهایشان را بسوزانید و به طلا و نقرهای که این بتها از آن ساختهشدهاند طمع نکنید و آن را برندارید وگرنه گرفتار خواهید شد؛ زیرا خداوند خدایتان از بتها متنفّر است.
بُتی را به خانهی خود نبرید، چون همان لعنتی را که بر آن است بر شما نیز خواهد بود.
از بتها نفرت و کراهت داشته باشید، چون لعنت شدهاند. (1)
اگر تمامی فرمانها خداوند، خدایتان را که امروز به شما میدهم بهدقت اطاعت کنید، خداوند شمارا قویترین قوم دنیا خواهد ساخت و این برکات را نصیب شما خواهد گردانید:
شهر و مزرعهتان را برکت خواهد داد.
فرزندان زیاد، محصولات فراوان و گله و رمهی بسیار به شما خواهد بخشید.
میوه و نانتان را برکت خواهد داد.
خداوند شمارا در همهی کارهایتان برکت خواهد داد.
خداوند، دشمنانتان را در مقابل شما شکست خواهد داد.
آنها از یکسو علیه شما بیرون خواهند آمد، ولی در برابر شما به 7 سو پراکنده خواهند شد
خداوند حاصل دسترنج شمارا برکت خواهد داد و انبارهایتان را از غلّه پُر خواهد ساخت.
او شمارا در سرزمینی که به شما میدهد برکت خواهد داد.
اگر اوامر خداوند، خدای خود را اطاعت کنید و درراه او گام بردارید، او نیز چنانکه وعده داده است شمارا قوم مقدّس خود خواهد ساخت.
آنگاه تمامی مردم جهان خواهند دید که شما قوم خاص خداوند هستید و از شما خواهند ترسید.
خداوند در سرزمین موعود، نعمتهای فراوان به شما خواهد بخشید، یعنی فرزندان بسیار، گلّههای زیاد و محصول فراوان.
او روزنههای آسمان را گشوده، باران را بهموقع خواهد فرستاد و شمارا در همهی کارهایتان برکت خواهد داد.
1) سفر تثنیه، اصحاح 7، آیات: 9- 26
به قومهای زیادی قرض خواهید داد، ولی از آنان قرض نخواهید گرفت.
چنانچه فقط گوش فراداده، دستورات خداوند، خدایتان را که امروز به شما میدهم اطاعت کنید، او شمارا برتر از دیگران خواهد ساخت.
پس مواظب باشید که از قوانینی که به شما دادهام بههیچوجه سرپیچی نکنید و هرگز خدایان دیگر را عبادت و پیروی ننمایید. (1)
هنگامیکه تمام این برکتها و لعنتها اتّفاق بیافتد و شما در میان قومهای بیگانهای که خداوند، خدایتان شمارا به آنجا رانده است سخنان مرا به یاد بیاورید و بهسوی خداوند، خدایتان بازگشت نمایید و شما و فرزندانتان با تمامی دل، فرمانهایی را که امروز به شما دادم، اطاعت کنید، آنگاه خداوند، خدایتان شمارا از اسارت نجات خواهد داد.
او بر شما ترحّم خواهد کرد و شمارا از بین تمام قومهایی که شمارا در آنها پراکنده کرده است، جمع خواهد نمود
اگر در دورترین نقاط دنیا هم باشید، او شمارا جمع میکند و به سرزمین نیاکانتان بازمیگردانید تا دوباره مالک آن شوید. او به شما برکت داده، بیشازپیش، شمارا خواهد افزود.
او دلهای شما و فرزندانتان را پاک خواهد کرد تا خداوند، خدایتان را با تمامی دلوجان، دوست بدارید و در آن سرزمین زنده بمانید.
اگر بهسوی خداوند بازگشت نمایید و همهی فرمانهایی را که من امروز به شما میدهم اطاعت کنید، خداوند، خدایتان نیز همهی این لعنتها را متوجّه دشمنانتان و کسانی که به شما آزار میرسانند خواهد کرد.
خداوند، خدایتان شمارا در تمامکارهایتان برکت خواهد داد و به شما فرزندان بسیار و گلّه و محصول فراوان عطا خواهد کرد، چون خداوند بار دیگر از شما راضی خواهد شد، همچنان که از پدران شما راضی بود
پس فرمانهایی را که در این کتاب قانون نوشتهشده، اطاعت کنید و با تمامی دلوجان بهسوی خداوند، خدایتان بازگشت نمایید. اطاعت از این فرمانها، خارج از توانایی و دسترس شما نیست.
چون این قوانین در آسمان نیست که کسی نتواند آنها را پایین بیاورد تا آنها را بشنوید و اطاعت کنید و در ماورای دریاها هم نیست که بگویید: «چه کسی میتواند به آنجا رفته، آنها را برای ما بیاورد تا آنها را بشنویم و اطاعت کنیم؟»
این قوانین به شما بسیار نزدیکاند، آنها در دلها و بر لبهایتان هستند تا بتوانید آنها را اطاعت کنید.
من امروز مرگ و زندگی، بدی و خوبی را در برابر شما قرار دادهام تا یکی را برگزینید.
1) سفر تثنیه، اصحاح 28، آیات:1- 14
من امروز به شما دستور دادهام که خداوند، خدایتان را دوست داشته، درراه او گام بردارید و قوانین او را نگاهدارید تا زنده مانده، قومی بزرگ بشوید و خداوند، خدایتان به شما در سرزمینی که تصرّف خواهید کرد، برکت بدهد.
ولی اگر گوش ندهید و اطاعت نکنید و به دنبال خدایان دیگر بروید و آنها را بپرستید، در این صورت همین امروز به شما اعلام میکنم که یقیناً نابود خواهید شد و در سرزمینی که تصرّف میکنید، عمری طولانی نخواهید داشت.
زمین و آسمان را شاهد میگیرم که امروز زندگی و مرگ، برکت و لعنت را در برابر شما قرار دادهام. زندگی را انتخاب کنید تا شما و فرزندانتان زنده بمانید. خداوند، خدایتان را دوست داشته، از او اطاعت کنید و به او بچسبید زیرا او زندگی شماست و به شما و فرزندانتان در سرزمینی که به پدرانتان ابراهیم و اسحاق و یعقوب وعده داده است، عمری طولانی عطا خواهد فرمود. (1)
اگر تمام فرمانهایی را که امروز به شما میدهم اطاعت کنید، نهتنها زنده خواهید ماند، بلکه تعدادتان نیز افزایش خواهد یافت و به سرزمینی که خداوند به پدرانتان وعده نموده، خواهید رفت و آن را تصرّف خواهید کرد.
به خاطر آورید چگونه خداوند شمارا در بیابان چهل سال تمام هدایت کرد و شمارا در تنگی قرار داده، آزمایش کرد تا ببیند عکسالعمل شما چیست و آیا واقعاً از او اطاعت میکنید یا نه.
آری او شمارا در سختی و گرسنگی نگه داشت و بعد به شما «منّ» داد تا بخورید، غذایی که شما و پدرانتان قبلاً از آن بی اطّلاع بودید.
او چنین کرد تا به شما بفهماند که زندگی فقط به خوراک نیست، بلکه به اطاعت از کلام خداوند است.
در تمام این 40 سال لباسهایتان کهنه نشد و پاهایتان تاول نزد.
بنابراین باید بفهمید چنانکه پدر پسر خود را تنبیه میکند، خداوند نیز شمارا تأدیب نموده است.
دستورات خداوند، خدایتان را اطاعت کنید، از او پیروی نمایید و از وی بترسید.
خداوند، خدایتان شمارا به سرزمین حاصلخیزی میبرد، سرزمینی که در درّهها و کوههایش نهرها و رودها و چشمهها جاری است.
آنجا سرزمین گندم و جو، انگور و انجیر، انار و زیتون و عسل است.
سرزمینی است که در آن آهن مثل ریگ، فراوان است و مس در تپّههایش بهوفور یافت میشود.
سرزمینی است که خوراک در آن فراوان است و شما محتاج به چیزی نخواهید بود.
1) سفر تثنیه، اصحاح 30، آیات:1- 20
در آنجا خواهید خورد و سیر خواهید شد و خداوند خدایتان را به خاطر سرزمین حاصلخیزی که به شما داده است شکر خواهید کرد.
امّا مواظب باشید که در هنگام فراوانی، خداوند، خدایتان را فراموش نکنید و از اوامر او که امروز به شما میدهم سرپیچی ننمایید؛ زیرا وقتیکه شکمتان سیر شود و برای سکونت خود خانههای خوبی بسازید و گلّهها و رمههایتان فراوان شوند و طلا و نقره و اموالتان زیاد گردد، همان وقت است که باید مواظب باشید مغرور نشوید و خداوند خدایتان را که شمارا از بردگی در مصر بیرون آورد فراموش نکنید
مواظب باشید خدایی را که شمارا در بیابان ترسناک و بزرگ، در آن زمین خشک و بیآبوعلف که پُر از مارهای سمّی و عقربها بود، هدایت کرد، فراموش نکنید.
او از دل صخره به شما آب داد!
او با «منّ» شمارا در بیابان سیر کرد، غذایی که پدرانتان از آن بی اطّلاع بودند و او شمارا در تنگی قرارداد و آزمایش کرد تا در آخر به شما برکت دهد.
او چنین کرد تا شما هیچگاه تصوّر نکنید که باقدرت و توانایی خودتان ثروتمند شدید.
همیشه به خاطر داشته باشید که خداوند، خدایتان است که توانایی ثروتمند شدن را به شما میدهد. او این کار را میکند تا وعدهای را که به پدرانتان داد، بهجا آورد. ولی اگر خداوند خدایتان را فراموش کنید و به دنبال خدایان دیگر رفته، آنها را پرستش کنید؛ حتماً نابود خواهید شد. درست همانطور که خداوند ملّتهای دیگر را که با شما مقابله میکنند نابود میسازد. اگر از خداوند، خدایتان اطاعت نکنید سرنوشت شما نیز چنین خواهد بود. (1)
اکنون ای قوم اسرائیل، خداوند از شما چه میخواهد، جز اینکه به سخنان او بهدقت گوش کنید و برای خیر و آسایش خودفرمانهایی را که امروز به شما میدهد اطاعت کنید و او را دوست داشته، با تمامی دلوجان او را پرستش کنید؟
زمین و آسمان از آن خداوند، خدای شماست، باوجود این، او آنقدر به پدرانتان علاقهمند بود و به حدّی ایشان را دوست میداشت که شمارا که فرزندان آنها هستید انتخاب نمود تا بالاتر از هر ملّت دیگری باشید، همچنان که امروز آشکار است.
بنابراین دست از سرکشی بردارید و با تمام دل، مطیع خداوند شوید.
خداوند، خدایتان خدای خدایان و ربُّ الارباب است.
او خدایی بزرگ و تواناست، خدای مهیبی که از هیچکس جانبداری نمیکند و رشوه نمیگیرد.
به داد بیوهزنان و یتیمان میرسد.
غریبان را دوست میدارد و به آنها غذا و لباس میدهد.
1) سفر تثنیه، اصحاح 8، آیات:1- 20
(شما هم بادی غریبان را دوست بدارید؛ زیرا خودتان هم در سرزمین مصر غریب بودید)
باید از خداوند، خدایتان بترسید و او را پرستش کنید و از او جدا نشوید و فقط به نام او سوگند یاد کنید.
او فخر شما و خدای شماست، خدایی که معجزات عظیمی برای شما انجام داد و خود شاهد آنها بودهاید.
وقتیکه اجداد شما به مصر رفتند، فقط 70 نفر بودند، ولی اکنون خداوند، خدایتان شمارا بهاندازهی ستارگان آسمان افزایش داده است! (1)
خداوند خدایتان را دوست بدارید و اوامرش را همیشه اطاعت کنید.
گوش کنید! من با فرزندان شما سخن نمیگویم که مزّه ی تنبیه خداوند را نچشیده و بزرگی و قدرت مهیبش را ندیدهاند. ایشان آنجا نبودند تا معجزاتی را که او در مصر علیه فرعون و تمامی سرزمینش انجام داد ببینند. آنها ندیدهاند که خداوند با لشگر مصر و با اسبان و عرابههای ایشان چه کرد و چگونه کسانی را که در تعقیب شما بودند در دریای سرخ غرق نموده، هلاک کرد. آنها ندیدهاند در طول سالهایی که شما در بیابان سرگردان بودید، چگونه خداوند بارها از شما مراقبت کرده است تا شمارا به اینجا برساند. آنها آنجا نبودند وقتیکه داتان و ابیرام، پسران الیاب، از نسل رئوبین، مرتکب گناه شدند و زمین دهان بازکرده، جلو چشم تمامی قوم اسرائیل آنها را با خانواده و خیمه و اموالشان بلعید.
ولی شما با چشمانتان، این معجزات عظیم را دیدهاید.
پس این فرمانهایی را که امروز به شما میدهم با دقّت اطاعت کنید تا توانایی آن را داشته باشید که سرزمینی را که بهزودی وارد آن میشوید، تصرّف کنید.
اگر از این اوامر اطاعت کنید، در سرزمینی که خداوند به پدرانتان و به شما که فرزندان ایشان هستید وعده داد، عمر طولانی و خوبی خواهید داشت، در سرزمینی که شیر و عسل در آن جاری است؛ چون سرزمینی که بهزودی وارد آن میشوید و آن را تصاحب میکنید، مثل سرزمین مصر که ازآنجا آمدهاید نیست و احتیاجی به آبیاری ندارد.
سرزمین کوهها و درّههای پُر آب است، سرزمینی است که خداوند، خدایتان خود از آن مراقبت میکند و چشمان او دائم در تمامی سال بر آن دوختهشده است. اگر شما تمام فرمانها او را که من امروز به شما میدهم، با دقّت اطاعت کنید و اگر خداوند، خدایتان را با تمامی دلوجان، دوست داشته باشید و او را پرستش کنید، آنوقت او بازهم باران را بهموقع خواهد فرستاد تا غلّه، شراب تازه و روغنزیتون فراوان داشته باشید. او به شما مراتع سرسبز برای چریدن گلّههایتان خواهد داد و خود نیز غذای کافی خواهید داشت که بخورید و سیر شوید. ولی هوشیار باشید که دلهایتان از خداوند برنگردد تا خدایان دیگر را بپرستید؛ چون اگر چنین کنید خشم خداوند نسبت به شما افروختهشده، آسمانها را خواهد بست و دیگر باران نخواهد بارید و شما محصولی نخواهید داشت و بهزودی در سرزمین حاصلخیزی که خداوند به شما داده است نابود خواهید شد؛ بنابراین این
1) سفر تثنیه، اصحاح 10، آیات: 12- 22
فرمانها را در دلوجان خود جای دهید. آنها را به دستهای خود و همچنین بهپیشانی اتان ببندید تا همیشه به خاطر داشته باشید که باید آنها را اطاعت کنید. آنها را به فرزندان خود بیاموزید و همیشه دربارهی آنها صحبت کنید، خواه در خانه باشید خواه در بیرون، خواه هنگام خواب باشد خواه اوّل صبح آنها را بر سردر منازل خود و بر دروازههایتان بنویسید، آنگاه تا زمین و آسمان باقی است، شما و فرزندانتان در سرزمینی که خداوند به پدرانتان وعده داد، زندگی خواهید کرد.
اگر با دقّت همهی دستوراتی را که به شما میدهم اطاعت کرده، خداوند خدایتان را دوست بدارید و آنچه را که او میخواهد انجام داده، از او جدا نشوید، آنوقت خداوند همهی قومهایی را که با شما مقاومت میکنند هرقدر هم از شما بزرگتر و قویتر باشند، بیرون خواهد کرد و شما زمینهایشان را تسخیر خواهید نمود. هر جا که قدم بگذارید به شما تعلّق خواهد داشت. مرزهایتان از بیابان «نِگِب» در جنوب تا «لبنان» در شمال و از «رود فرات» در مشرق تا «دریای مدیترانه» در مغرب خواهد بود. هیچکس یارای مقاومت با شمارا نخواهد داشت، چون خداوند، خدایتان همانطور که قول داده است هر جا که بروید، ترس شمارا در دل مردمی که با آنها روبهرو میشوید، خواهد گذاشت.
من امروز به شما حقّ انتخاب میدهم تا بین برکت و لعنت، یکی را انتخاب کنید.
اگر فرمانها خداوند، خدایتان را که امروز به شما میدهم، اطاعت کنید برکت خواهید یافت و اگر از آنها سرپیچی کرده، خدایان قومهای دیگر را پرستش کنید، مورد لعنت قرار خواهید گرفت. وقتیکه خداوند خدایتان شمارا وارد سرزمینی میکند که باید آن را تصرّف کنید، از «کوه جَرِزیم» و از «کوه عیبال» لعنت اعلام خواهد شد. (1)
شما بهزودی از رود اُردُن عبور کرده، در سرزمینی که خداوند به شما میدهد ساکن خواهید شد. فراموش نکنید که در آنجا باید همهی قوانینی را که امروز به شما میدهم اطاعت کنید. (2)
ای قوم اسرائیل گوش کنید!
امروز باید از رود اُردُن بگذرید تا سرزمین آنسوی رودخانه را تصرّف کنید.
قومهایی که در آنجا زندگی میکنند بزرگتر و قویتر از شما هستند و شهرهایی حصار دار دارند.
آنها غولهایی هستند که کسی نمیتواند در برابر ایشان ایستادگی کند.
ولی بدان که خداوند خدایتان مثل آتشی سوزاننده پیشاپیش شما درحرکت خواهد بود و آنها را هلاک خواهد کرد.
همانطور که خداوند فرموده است شما بهزودی بر آنها پیروز شده، آنها را از سرزمینشان بیرون خواهید راند.
پسازاینکه خداوند این کار را برایتان کرد، نگویید: «چون ما مردم خوبی هستیم، خداوند ما را به این سرزمین آورده تا آن را تصاحب کنیم»
زیرا خداوند به دلیل شرارت اقوام این سرزمین است که آنها را ازآنجا بیرون میراند.
خداوند بههیچوجه، به سبب اینکه شما قومی خوب و درستکار هستید، این سرزمین را به شما نمیدهد؛ بلکه به سبب شرارت این اقوام و برای وعدههایی که به پدرانتان ابراهیم و اسحاق و یعقوب داده است، این کار را میکند.
بازهم تکرار میکنم: خداوند خدایتان به این دلیل این سرزمین حاصلخیز را به شما نمیدهد که مردم خوبی هستید.
شما مردمی سرکش هستید.
فراموش نکنید که از روزی که از مصر بیرون آمدید تابهحال مُدام خداوند، خدایتان را در بیابان به خشم آوردید و در تمام این مدّت علیه او قیام کردید.
او را در «کوه حوریب» غضبناک ساختید، به حدّی که خواست شمارا نابود کند.
من به کوه رفته بودم تا عهدی را که خداوند، خدایتان با شما بسته بود، یعنی همان لوحهای سنگی که قوانینی روی آنها حکشده بود، بگیرم.
40 شبانهروز در آنجا بودم و در تمام این مدّت لب به غذا نزدم و حتّی یک جرعه آب هم ننوشیدم، در پایان آن 40 شبانهروز، خداوند آن 2 لوح سنگی را که قوانین عهد خود را بر آنها نوشته بود، به من داد، این همان قوانینی بود که او هنگامیکه مردم در پای کوه جمع شده بودند از درون آتش اعلام فرموده بود.
او به من امر فرمود که فوراً از کوه پایین بروم، زیرا قومی که من آنها را راهنمایی کرده، از مصر بیرون آورده بودم، فاسد شده و خیلی زود از احکام خداوند رویگردان شده، بُتی ساخته بودند.
خداوند به من گفت: «مرا واگذار تا این قوم سرکش را نابود کنم و نامشان را از زیر آسمان محو ساخته، قوم دیگری از تو به وجود آورم، قومی که بزرگتر و قویتر از ایشان باشد.»
من درحالیکه 2 لوح قوانین خداوند را در دست داشتم، از کوه که شعلههای آتش آن را فراگرفته بود، پایین آمدم. در آنجا چشمم به بُت گوساله شکلی افتاد که شما ساخته بودید!
چه زود از فرمان خداوند، خدایتان سرپیچی کرده، نسبت به او گناه ورزیدید! من لوحها را به زمین انداختم و در برابر چشمانتان آنها را خُرد کردم. آنگاه به مدّت 40 شبانهروز دیگر، در حضور خداوند رو بر زمین نهادم، نه نانی خوردم و نه آبی نوشیدم، زیرا شما بر ضد خدا گناه کرده، او را به خشم آورده بودید. میترسیدم از شدّت خشم، شمارا نابود کند، ولی یکبار دیگر خداوند، خواهش مرا اجابت کرد، هارون نیز درخطر بزرگی بود چون خداوند بر او غضبناک شده، میخواست او را بکشد، ولی من دعا کردم و خداوند او را بخشید.
من آن گوساله را که شما آن را از طلا ساخته بودید و مظهر گناه شما بود برداشته، در آتش انداختم، بعد آن را کوبیدم و بهصورت غباری نرم درآورده، به داخل نهری که از دل کوه جاری بود ریختم. شما در «تعبیره و مسا و قبروت هتاوه» نیز خشم خداوند را برافروختید.
«در قادش برنیع» وقتیکه خداوند به شما گفت به سرزمینی که به شما داده است داخل شوید، از او اطاعت ننمودید؛ زیرا باور نکردید که او به شما کمک خواهد کرد.
آری از اولین روزی که شمارا شناختم، علیه خداوند یاغیگری کردهاید.
پس خداوند، خواست شمارا هلاک کند، ولی من 40 شبانهروز در برابر او به خاک افتادم و التماس کرده، گفتم: «ای خداوند، قوم خود را نابود نکن، آنها میراث تو هستند که باقدرت عظیمت از مصر نجات یافتند. خدمتگزارانت ابراهیم و اسحاق و یعقوب را به یادآور و از لجاجت و عصیان و گناه این قوم چشم پوشی کن؛ زیرا اگر آنها را از بین ببری، مصریها خواهند گفت که: خداوند قادر نبود آنها را به ایشان وعده داده بود برساند، آنها خواهند گفت که: خداوند ایشان را نابود کرد، چون از ایشان بیزار بود و آنها را به بیابان برد تا آنها را بکشد. ای خداوند، آنها قوم تو میراث تو هستند که آنها را باقدرت عظیم و دست توانای خود از مصر بیرون آوردی» (1)
در آن هنگام خداوند به من فرمود: «2 لوح سنگی دیگر مانند لوحهای قبلی بتراش و یک صندوق چوبی برای نگهداری آنها بساز و لوحها را همراه خود نزد من به کوه بیاور.
من روی آن لوحها، همان فرمانهایی را که روی لوحهای اوّل بود و تو آنها را شکستی، دوباره خواهم نوشت آنگاه آنها را در صندوق بگذار »
بنابراین من یک صندوق از چوب اقاقیا ساخته، 2 لوح سنگی مانند لوحهای اوّل تراشیدم و لوحها را برداشته، از کوه بالا رفتم.
خدا دوباره ده فرمان را روی آنها نوشت و آنها را به من داد. (آنها همان فرمانهایی بودند که وقتی همگی شما در پایین کوه جمع شده بودید، از درون آتش روی کوه به شما داده بود)
آنگاه از کوه پایین آمدم و طبق فرمان خداوند لوحها را در صندوقی که ساخته بودم گذاشتم.
آن لوحها تا امروز هم در آنجا قرار دارند.
سپس قوم اسرائیل، از «بئیروت بنی یعقان» به «موسیره» کوچ کردند.
در آنجا هارون درگذشت و مدفون گردید و پسرش العازار بهجای او به خدمت کاهنی پرداخت. آنگاه به «جُد جوده» و ازآنجا به «یُطبات» که نهرهای فراوانی داشت، سفر کردند.
1) سفر تثنیه، اصحاح 9، آیات:1- 29
در آنجا بود که خداوند، قبیلهی لاوی را برای حمل صندوقی که در آن ده فرمان خداوند قرار داشت انتخاب نمود تا در حضور او بایستند و او را خدمت کنند و به نام او برکت دهند، بهطوریکه تا امروز هم این کار را انجام میدهند. (به همین دلیل است که برای قبیلهی لاوی مثل قبایل دیگر، سهمی در سرزمین موعود، در نظر گرفته نشده است، زیرا همچنان که خداوند به ایشان فرمود، او خود میراث ایشان است)
چنانکه قبلاً هم گفتم برای دومین بار 40 شبانهروز در حضور خداوند در بالای کوه ماندم و خداوند بار دیگر التماسهای مرا اجابت فرمود و از نابود کردن شما صرفنظر نمود.
او به من فرمود: «برخیز و بنیاسرائیل را به سرزمینی که به پدرانشان وعده دادهام هدایت کن تا به آنجا داخل شده، آن را تصاحُب کنند.» (1)
اگر به خداوند، خدایتان گوش ندهید و قوانینی را که امروز به شما میدهم اطاعت نکنید، آنوقت تمام این لعنتها بر سر شما خواهد آمد:
خداوند شهر و مزرعه اتان را لعنت خواهد کرد.
او میوه و نانتان را لعنت خواهد کرد و به شما، فرزندان و محصولات و گلّه و رمهی کم خواهد داد.
خداوند، شمارا در هر کاری که بکنید، لعنت خواهد کرد.
اگر شرارت ورزیده، خدا را ترک کنید، خداوند نیز در همهی کارهایتان شمارا به مصیبت و اضطراب و ناکامی، دچار خواهد کرد تا بهکلی از میان بروید.
آنقدر بیماری در بین شما خواهد فرستاد تا از روی زمینی که بهزودی آن را تصرّف میکنید، محو نابود شوید.
او شمارا گرفتار بیماریهای مهلک و تب و التهاب خواهد کرد و خشکسالی و باد سوزان خواهد فرستاد تا محصولتان را از بین ببرند.
تمامی این بلاها آنقدر شمارا دنبال خواهند کرد تا نابود شوید.
باران از آسمان نخواهد بارید و زمین زیر پایتان، چون آهن، خشک خواهد بود.
عوض باران، خداوند طوفان خاک و شن خواهد فرستاد و شمارا هلاک خواهد کرد.
خداوند شمارا در مقابل دشمنانتان، شکست خواهد داد. از یکسو علیه آنها بیرون خواهید آمد ولی در برابر ایشان، به 7 سو پراکنده خواهید شد و همهی قومهای روی زمین با دیدن وضع اسفناک شما هراسان خواهند گردید.
اجسادتان خوراک پرندگان و حیوانات وحشی خواهد شد و کسی نخواهد بود که آنها را براند.
خداوند همان دُملی را که بر مصریان آورد بر شما خواهد فرستاد.
او بدنهای شمارا به زخمهای گوناگون مبتلا خواهد کرد تا خود را بخارانید و علاجی نداشته باشید.
خداوند، دیوانگی، کوری و پریشانی بر شما مستولی خواهد کرد.
1) سفر تثنیه، اصحاح 10، آیات:1- 11
در روشنایی آفتاب، مثل نابینایی که در تاریکی بهسختی راه خود را پیدا میکند، کورکورانه راه خواهید رفت.
در هیچ کاری موفّق نخواهید بود. دائم مورد ظلم دیگران واقعشده، اموالتان چپاوُل خواهد گردید، هیچکس به دادتان نخواهد رسید.
شخص دیگری با نامزدتان ازدواج خواهد کرد و در خانهای که بنا میکنید کس دیگری زندگی خواهد کرد
میوهی تاکستانی را که غرَس کردهاید دیگران خواهند خورد و گاوهایتان را در برابر چشمانتان سر خواهند برید، ولی حتّی یک تکّه از گوشت آنها را نخواهید خورد.
الاغهایتان را پیش روی شما به غارت خواهند برد.
گوسفندانتان به دشمنانتان داده خواهند شد و کسی نخواهد بود که به داد شما برسد.
پسران و دخترانتان را در برابر چشمانتان به ردگی خواهند برد و دلهایتان در اشتیاق دیدن آنها خون خواهد شد، ولی کاری از دستتان بر نخواهد آمد.
قومی بیگانه که حتّی اسمش را هم نشنیدهاید محصولاتی را که با هزار زحمت کاشتهاید، خواهند خورد.
همیشه زیر ظلم و ستم خواهید بود.
با دیدن وضع ناگوار اطراف خود، دیوانه خواهید شد.
خداوند شمارا از سرتاپا به دملهای التیام ناپذیر مُبتلا خواهد کرد.
خداوند، شما و پادشاهی را که برمیگزینید، نزد قومی که نه شما و نه اجدادتان میشناختید تبعید خواهد کرد.
در آنجا خدایان چوبی و سنگی را پرستش خواهید نمود.
خداوند، شمارا در میان قومها پراکنده خواهد ساخت و مردم با دیدن وضعتان هراسان خواهند شد و شما در میان قومها رسوا و انگشتنما خواهید بود.
بسیار خواهید کاشت، ولی اندک درو خواهید کرد، چون ملخها محصولاتتان را خواهند خورد.
تاکستانها غرس کرده، از آنها مراقبت خواهید نمود، ولی از انگور آنها نخواهید خورد و از شراب آنها نخواهید نوشید، زیرا کِرم، درختان را از بین خواهد برد.
در همهجا درختان زیتون خواهند رویید، ولی از آنها روغنی به دست نخواهید آورد؛ چون میوهاشان قبل از رسیدن خواهد ریخت.
پسران و دختران خواهید داشت، امّا آنها را از دست شما خواهند ربود و به اسارت خواهند برد.
ملخها، درختها و محصولات شمارا نابود خواهند کرد.
غریبانی که در میان شما زندگی میکنند روزبهروز ثروتمندتر خواهند شد و شما روزبهروز فقیرتر.
نه آنها به شما قرض خواهند داد، نه شما به آنها. ایشان ارباب خواهند شد و شما نوکر تمامی این لعنتها بر سرتان خواهد آمد تا نابود شوید، زیرا نخواستید از خداوند، خدایتان اطاعت کنید و از دستوراتش پیروی نمایید.
همهی این بلایا که دامنگیر شما و فرزندانتان میشود، درس عبرتی برای دیگران خواهد بود.
چون در زمان فراوانی، خداوند را با شادی و خوشی خدمت نکردید.
پس او دشمنانتان را بر شما مسلط خواهد کرد تا در گرسنگی و تشنگی، برهنگی و بیچارگی، آنها را بندگی نمایید
یوغی آهنین بر گردن شما خواهد بود تا وقتیکه نابود شوید.
خداوند قومی را از دوردستها به سراغتان خواهد فرستاد، قوم یکه زبانشان را نمیفهمید، ایشان مثل عقاب، بر شما فرود خواهند آمد.
این قوم درنده خود، نه به پیران شما رحم خواهند کرد و نه به جوانانتان.
آنها گلّه و محصولتان را خواهند خورد و شما از گرسنگی خواهید مُرد.
نه غلّهای برای شما باقی خواهد ماند، نه شراب تازهای و نه روغنزیتونی، نه گوسالهای و نه برّهای.
تمام شهرهایتان را محاصره خواهند کرد و دیوارهای محکم و بلند آنها را فرو خواهند ریخت، همان دیوارهایی که فکر میکردید از شما محافظت خواهند کرد.
در آن روزهای سخت محاصره، حتّی گوشت پسران و دخترانتان را هم خواهید خورد.
نجیبترین و دلسوزترین مرد، حتّی به برادر خود و زن محبوب خویش و بچههایش که هنوز زنده هستند، ترحّم نخواهد کرد؛ و از دادن قطعهای از گوشتی که میخورد، یعنی گوشت فرزندانش به آنها امتناع خواهد کرد؛ چون به خاطر محاصرهی شهر چیزی برای خوردن ندارد.
ظریفترین و لطیفترین زن که رغبت نمیکرد حتّی نوک پایش را به زمین بگذارد، حاضر نخواهد بود از آنچه میخورد به شوهر و فرزندان محبوبش بدهد.
جفت نوزاد و کودکی را که تازه به دنیا آورده، از ایشان مخفی خواهد ساخت تا خودش بهتنهایی آنها را بخورد.
چنین خواهد بود وحشت گرسنگی و پریشانی، در زمانی که دشمنان، شمارا محاصره کنند.
اگر از اطاعت کلیهی قوانینی که در این کتاب نوشتهشده، سرپیچی کنید و از احترام گذاشتن به نام مجید و مهیب خداوند، خدایتان، امتناع ورزید، آنگاه خداوند بر شما و فرزندانتان بلاهای سخت و امراض غیرقابل علاج خواهد فرستاد.
خداوند شمارا به تمام امراضی که در مصر از آنها میترسیدید دچار خواهد کرد و علاجی نخواهد بود.
خداوند هرگونه، بیماری و بلایی را که وجود دارد، حتّی آنهایی را که در این کتاب، اسمی از آنها برده نشده، به سراغ شما خواهد فرستاد تا نابود شوید.
اگرچه قبلاً بهاندازهی ستارگان آسمان، بیشمار بودید، تعداد کمی از شما باقی نخواهد ماند، زیرا از خداوند، خدایتان اطاعت نکردید.
همانطور که خداوند از احسان کردن و افزودن شما شادی کرده است، همانگونه نیز در آنوقت از نابود کردن شما خوشحال خواهد شد و شما از سرزمینی که تصرّف میکنید ریشهکن خواهید گشت.
خداوند، شمارا در میان تمامی ملّتها از یکگوشهی عالم تا گوشهی دیگر پراکنده خواهد ساخت.
در آنجا خدایان دیگر را که نه خود میشناختید و نه پدرانتان، پرستش خواهید کرد، خدایانی که از چوب و سنگ ساختهشدهاند.
در میان آن قومها روی آرامش را نخواهید دید، بلکه خداوند به شما دلهایی لرزان و چشمانی گریان و افکاری پریشان خواهد داد.
زندگی شما دائم درخطر خواهد بود، شب و روزتان با ترس سپری خواهد شد و اُمیدی برای دیدن روشنایی صبح نخواهید داشت.
به خاطر آنچه میبینید، ترس و وحشت وجود شمارا فرا خواهد گرفت.
صبحگاهان خواهید گفت: «ایکاش شب میشد! و شامگاهان: ایکاش صبح میشد!»
خداوند شمارا با کشتی به مصر خواهد فرستاد هرچند قبلاً گفته بودم که هرگز دیگر مصر را نخواهید دید.
در آنجا حاضر خواهید شد حتّی خود را به بردگی دشمنانتان بفروشید، امّا خریداری نخواهید داشت. (1)
این است مفاد عهدی که خداوند در سرزمین موآب توسّط موسی با قوم اسرائیل بست
این عهد غیر از عهدی بود که قبلاً در «کوه حوریب» بستهشده بود.
موسی تمام بنیاسرائیل را احضار کرد و سخنان زیر را به ایشان گفت.
شما با چشمان خود بلاهایی را که خداوند بر سر فرعون و درباریانش آورد، دیدید و شاهد معجزات عظیم خداوند در سراسر مصر بودید.
ولی تا امروز خداوند دلهایی که بفهمند و چشمانی که ببینند و گوشهایی که بشنوند به شما نداده است.
خداوند 40 سال شمارا در بیابان هدایت کرد. در این مدّت نه لباسهایتان کهنه شد و نه کفشهایتان پاره گشت.
هرچند نانی برای خوردن و شرابی برای نوشیدن نداشتید، امّا خداوند روزی شمارا میرساند تا به شما بفهماند که او خدای شماست.
زمانی که به اینجا رسیدیم، سیحون (پادشاه سرزمین حشبون) و عوج (پادشاه سرزمین باشان) با ما به جنگ برخاستند، ولی ما ایشان را شکست دادیم و سرزمینشان را گرفتیم و به قبیلههای رئوبین، جاد و نصف قبیلهی منسی دادیم.
مفاد این عهد را اطاعت کنید تا در تمامکارهایتان موفّق باشید.
همگی شما یعنی رهبران، ریشسفیدان، مردان قوم، همراه کودکان و همسرانتان و غریبانی که در بین شما زندگی میکنند یعنی کسانی که هیزم میشکنند و برایتان آب میآورند، امروز در حضور خداوند، خدایتان ایستادهاید.
اینجا ایستادهاید تا به عهدی که خداوند، خدایتان امروز با شما میبندد وارد شوید.
امروز خداوند میخواهد شمارا بهعنوان قوم خود تأیید کند و خدای شما باشد، همانطور که به شما و به پدرانتان، ابراهیم و اسحاق و یعقوب وعده داد.
1) سفر تثنیه، اصحاح 28، آیات:15- 68
این پیمان تنها با شما که امروز در حضورش ایستادهاید بسته نمیشود، بلکه با تمام نسلهای آیندهی اسرائیل نیز بسته میشود.
یقیناً به یاد میآورد که چگونه در سرزمین مصر زندگی میکردیم و پس از خروج ازآنجا چطور از میان قومهای دیگر گذشتیم.
شما بتهای قبیح آن سرزمینها را دیدید که از چوب و سنگ و نقره و طلا ساختهشده بودند
امروز در میان شما مرد یا زن، خاندان یا قبیلهای نباشد که از خداوند، خدایمان برگردد و بخواهد این خدایان را بپرستد و با این کار، بهتدریج قوم را مسموم کند.
کسی در میان شما نباشد که پس از شنیدن این هشدارها، آنها را سرسری بگیرد و فکر کند اگر به راههای گستاخانهی خود ادامه دهد صدمهای نخواهد دید.
این کار او همگی شمارا نابود خواهد کرد؛ چون خداوند از سر تقصیرات او نمیگذرد، بلکه خشم و غیرتش بر ضد آن شخص شعلهور خواهد شد و تمام لعنتهایی که در این کتاب نوشتهشده، بر سر او فرود خواهد آمد و خداوند اسم او را از روی زمین محو خواهد کرد.
خداوند او را از تمامی قبیلههای اسرائیل جُدا خواهد نمود و کلیهی لعنتهایی را که در این کتاب ذکرشده، بر سر او نازل خواهد کرد.
آنگاه فرزندان شما و نسلهای آینده و غریبانی که از کشورهای دوردست از سرزمین شما عبور کنند، بلاها و بیماریهایی را که خداوند بر این سرزمین نازل کرده است، خواهند دید.
آنها خواهند دید که تمام زمین، شوره زاری است خشک و سوزان که در آن نه چیزی کاشته میشود و نه چیزی میروید.
سرزمینتان درست مثل «سدوم» و «عموره» و «ادمه» و «صبوئیم» خواهد بود که خداوند در خشم خود، آنها را ویران کرد.
قومها خواهند پرسید: «چرا خداوند با این سرزمین چنین کرده است؟ دلیل این خشم بی امان او چه بوده است؟»
در جواب ایشان گفته خواهد شد: «چون مردم این سرزمین عهدی را که هنگام خروج از مصر خداوند، خدای پدرانشان با ایشان بسته بود، شکستند.
ایشان به پرستش خدایانی پرداختند که آنها را قبلاً نمیشناختند و خداوند پرستش آنها را منع کرده بود.
پس خشم خداوند علیه این سرزمین افروخته شد و کلیهی لعنتهای او که در این کتاب نوشتهشده، بر سرشان فروریخت.
خداوند باخشم و غضب شدید خود، ایشان را از سرزمینشان، ریشهکن ساخت و آنها را به سرزمین دیگری راند که تا امروز در آنجا زندگی میکنند. »
موسی در ادامهی سخنان خود، به قوم اسرائیل چنین گفت: «من اکنون 120 سال دارم و دیگر قادر نیستم شمارا رهبری کنم. خداوند به من گفته است از رود اُردُن عبور نخواهم کرد. خود خداوند شمارا رهبری خواهد نمود و قومهایی را که در آنجا زندگی میکنند، نابود خواهد کرد و شما سرزمین ایشان را به تصرّف خود درخواهید آورد.
طبق فرمان خداوند، یوشع، رهبر شما خواهد بود.
خداوند همانطور که سیحون و عوج، پادشاهان اموری را هلاک ساخته، سرزمینشان را ویران نمود، قومهایی را نیز که در این سرزمین زندگی میکنند، نابود خواهد کرد.
خداوند ایشان را به دست شما تسلیم خواهد کرد و شما باید طبق دستوری که دادهام با آنها رفتار کنید، قوی و دلیر باشید، از ایشان نترسید، خداوند، خدایتان با شما خواهد بود، او شمارا تنها نخواهد گذاشت و ترک نخواهد کرد» آنگاه موسی یوشع را احضار کرده، در حضور تمامی قوم اسرائیل به او گفت: «قوی و دلیر باش، زیرا تو این قوم را به سرزمینی که خداوند به اجدادشان، وعده داده است، رهبری خواهی کرد تا آنجا را تصرّف کنند. ترسان نباش، زیرا خداوند با تو خواهد بود و پیشاپیش تو حرکت خواهد کرد. او تو را تنها نخواهد گذاشت و ترک نخواهد کرد» (2)
آنگاه موسی قوانین خدا را که قبلاً به لاویان ابلاغ کرده بود، (3)بهصورت مکتوب نوشت و آن را به کاهنان لاوی که صندوق عهد خداوند را حمل میکردند و نیز به ریشسفیدان اسرائیل سپرد.
او به ایشان فرمود: «این قوانین را در پایان هر 7 سال، یعنی در سالی که قرضها بخشیده میشود، هنگام عید خیمه ها که تمام قوم اسرائیل، در حضور خداوند، در مکانی که او برای عبادت تعیین میکند جمع میشوند، برای آنها بخوانید. تمام مردان، زنان، بچّه ها و غریبانی را که در میان شما زندگی میکنند، جمع کنید تا قوانین خداوند را بشنوند و یاد بگیرند که خداوند، خدایتان را احترام نمایند و دستوراتش را اطاعت کنند. چنین
کنید تا بچّه هایتآنکه با این قوانین آشنایی ندارند، آنها را بشنوند و بیاموزند که در سرزمین موعود تا هنگامیکه زندهاند، خداوند را احترام نمایند.» (1)
آنگاه خداوند به موسی فرمود: «پایان عمرت نزدیک شده است، یوشع را بخوان و با خود به خیمهی عبادت بیاور تا دستورات لازم را به او بدهم»،
پس موسی و یوشع به خیمهی عبادت وارد شدند.
در خیمهی عبادت، خداوند در ابر ظاهر شد و ابر، بالای در خیمهایستاد. سپس خداوند به موسی گفت:
«تو خواهی مُرد و به پدرانت ملحق خواهی شد. بعد از تو، این قوم در سرزمین موعود، به من خیانت کرده، به پرستش خدایان بیگانه خواهند پرداخت و مرا از یاد برده، عهدی را که با ایشان بستهام خواهند شکست.
آنگاه خشم من بر ایشان شعلهور شده، ایشان را ترک خواهم کرد و رویم را از ایشان بر خواهم گرداند تا نابود شوند؛ سختیها و بلاهای بسیار بر ایشان نازل خواهد شد بهطوریکه خواهند گفت: «خدا دیگر در میان ما نیست.»
من به سبب گناه بتپرستی اشان، رویم را از ایشان برمیگردانم.
اکنون کلمات این سرود را که به تو میدهم بنویس و به مردم اسرائیل یاد بده تا هشداری به آنها باشد.
زمانی که ایشان را به سرزمینی که به پدرانشان وعده دادم آوردم، یعنی به سرزمینی که شیر و عسل در آن جاری است و پسازاینکه سیر و فربه شدند و به پرستش خدایان دیگر پرداختند و مرا رَد نموده، عهد مرا شکستند و به سختیها و بلاهای بسیار دچار شدند، در آن هنگام، این سرود دلیل محنتهایشان را به یاد آنها خواهد آورد.
این سرود از نسلی به نسل دیگر، سینهبهسینه نقل خواهد شد. من از همین حالا، حتّی قبل از اینکه وارد سرزمین موعود شوند، افکار ایشان را میدانم. »
پس در همان روز، موسی کلمات سرود را نوشت و آن را به قوم اسرائیل یاد داد. (2)
سپس خداوند به یوشع فرمود: «قوی و دلیر باش، زیرا تو باید مردم اسرائیل را به سرزمینی که من به ایشان وعده دادهام هدایت کنی و ن با تو خواهم بود»
وقتیکه موسی کلیهی قوانینی را که در این کتاب ثبتشده است نوشت، به لاویانی که صندوق عهد خداوند را حمل میکردند فرمود: «این کتاب قانون را بهعنوان هشداری جدی به قوم اسرائیل، در کنار صندوق عهد
خداوند، خدایتان قرار دهید. چون میدانم که این قوم چقدر یاغی و سرکشاند. اگر امروز که در میان ایشان هستم، نسبت به خداوند اینچنین یاغی شدهاند، پس بعد از مرگ من چه خواهند کرد؟! اکنون کلیهی رهبران و ریشسفیدان قبیلههایتان را احضار کنید تا این سخنان را به ایشان بگویم و زمین و آسمان را بر ایشان شاهد بگیرم.
وقتیکه موسی و یوشع کلمات این سرود را برای قوم اسرائیل خواندند، موسی به قوم گفت:
«به سخنانی که امروز به شما گفتم توجّه کنید و به فرزندان خود دستور دهید تا بهدقت از تمام قوانین خدا اطاعت کنند؛ زیرا این قوانین کلماتی بی ارزش نیستند، بلکه حیات شما هستند. از آنها اطاعت کنید تا در سرزمینی که در آنطرف رود اُردُن، تصرّف خواهید کرد، عمر طولانی داشته باشید.»
همان روز خداوند به موسی گفت: «به کوهستان عباریم واقع در سرزمین موآب، مقابل اِریحا برو. در آنجا بر کوه نبو برای او و تمام سرزمین کنعان را که به قوم اسرائیل میدهم، ببین.
سپس تو در آن کوه خواهی مُرد و به اجداد خودخواهی پیوست.
همانطور که برادرت هارون نیز در کوه هور درگذشت و به اجداد خود پیوست؛ زیرا هر دو شما در برابر قوم اسرائیل، کنار چشمهی مریبه ی قادش واقع در بیابان «صین» حرمت قدّوسیّت مرا نگه نداشتید.
سرزمینی را که به قوم اسرائیل میدهم در برابر خودخواهی دید، ولی هرگز وارد آن نخواهی شد.» (2)
این است برکتی که موسی، مرد خدا، قبل از مرگش به قوم اسرائیل داد:
خداوند از کوه سینا آمد، او از کوه سعیر طلوع کرد و از کوه فاران درخشید،
دهها هزار فرشته همراه او بودند و آتشی مشتعل، در دست راست او.
او قوم خود را دوست میدارد و از آنها حمایت میکند.
ایشان نزد پاهای او مینشینند و از سخنانش بهرهمند میشوند.
قوانینی که من برای قوم اسرائیل آوردم، میراث ایشان است.
وقتی قبایل و رهبران اسرائیل جمع شدند، خداوند را به پادشاهی خود برگزیدند.
موسی دربارهی قبیلهی رئوبین چنین گفت: «رئوبین زنده باشد و نمیرد و افراد قبیلهاش کم نشوند.»
و دربارهی قبیلهی یهودا چنین گفت: «ای خداوند! صدای یهودا را بشنو، او را با قومش متّحد گردان، او را در مقابل دشمنان یاری ده تا بتواند از خود دفاع کند.»
و دربارهی قبیلهی لاوی چنین گفت: «ای خداوند، «اوریم و تمیم» (1)
(نگاه کنید به: سفرخروج 28: 30)
خود را به خادمان امین خود سپردی، تو ایشان را در «مسا» آزمودی و در کنار چشمهی «مریبه» امتحان نمودی. ایشان تو را بیش از پدر و مادر، برادر و فرزند، دوست داشتند، از کلام تو اطاعت کردند و نسبت به عهد تو وفادار ماندند.آنها قوانین تو را به بنیاسرائیل میآموزند و بر قربانگاه تو، بخور و قربانی به تو تقدیم میکنند.
ای خداوند، قبیلهی لاوی را برکت ده و خدمت ایشان را قبول بفرما، کمر دشمنانشان را بشکن تا دیگر برنخیزند »
و دربارهی قبیلهی بنیامین چنین گفت: «او محبوب خداوند است و در پناه او زیست میکند، خداوند تمامی روز او را احاطه می نماید و از هر بلایی او را حفظ میکند»
و دربارهی قبیلهی یوسف چنین گفت: «خداوند سرزمینشان را برکت دهد، با باران و آبهای زیرزمین. سرزمینشان در هر فصلی پربار باشد و از محصولاتی که آفتاب میرویاند غنی گردد. کوههای قدیمی اشان پُر از درخت میوه شوند و تپّههای جاودانیشان حاصلخیز گردند. در زمینشان وفور نعمت باشد و ایشان از رضایت خداوند برخوردار گردند، خداوندی که در بوتهی مشتعل ظاهر گشت.
تمامی این برکات بر یوسف باد، بر کسی که میان برادران خود شاهزاده بود.
یوسف در قوّت مانند گاو جوان است و همچون گاو وحشی با شاخهای خویش، تمام قومها را میزند. این برکات بر هزارههای «منسی» و ده هزارههای «افرایم» باد.
و دربارهی قبیلههای زبولون و یساکار چنین گفت: «ای زبولون، سفرهای تو با شادی همراه باشد و تو ای یساکار، در خیمههای خود شادمان باش. زبولون و یساکار قومها را به کوه خود، دعوت خواهند کرد و در آنجا قربانیهای راستین، تقدیم خواهند نمود.
ثروت دریا از آن ایشان خواهد شد و گنجینههای نهفته در شن، نصیب آنها خواهد گردید. »
دربارهی قبیلهی جان چنین گفت: «برکت بر کسانی باد که بهجاد کمک میکنند، او مانند شیری است درّنده و قوی. بهترین قسمت سرزمین را برای خود برگزید، قسمتی را که سهم حاکم بود، به او دادند. او مردم را هدایت کرد و حکم و داوری خدا را د رمورد اسرائیل اجرا نمود»
و دربارهی قبیلهی دان چنین گفت: «دان مانند بچّه شیری است که از باشان می جهد»
و دربارهی قبیلهی نفتالی چنین گفت: «نفتالی از رحمت ها و برکات خداوند لبریز است، مرز جنوبی سرزمین او تا دریاچهی جلیل وسعت خواهد یافت»
1) اوریم و تمیم، دو شیء بودند که جهت پی بردن به خواست خدا، به وسیله ی کاهن به کار می رفتند.
و دربارهی قبیلهی اشیر چنین گفت: «اشیر بیش از قبایل دیگر، برکت یافته است. در میان برادرانش محبوب باشد و سرزمینش از محصول زیتون غنی گردد. شهرهایش با دروازههای آهنین محصور شود و تا وقتی زنده است، از قدرتش کاسته نگردد»
ای اسرائیل خدایی مانند خدای تو نیست.
او باشکوه و جلال، بر ابرهای آسمان سوار میشود تا به کمک تو بیاید. خدای ازلی پناهگاه توست و بازوان ابدی او تو را محافظت خواهند کرد. او دشمنانت را از مقابل تو خواهد راند و به تو خواهد گفت که آنها را هلاک کنی. پس اسرائیل در امنیت ساکن خواهد شد.
او در سرزمینی زندگی خواهد کرد که پُر از غلّه و شراب است و از آسمان آن شبنم بر زمین میبارد.
خوشا به حال تو، ای اسرائیل، زیرا هیچ قومی مثل تو نیست، قومی که خداوند، آن را نجات داده باشد. خداوند سپر و شمشیر توست، او تو را کمک میکند و به تو پیروزی میبخشد.
دشمنانت در مقابل تو بهزانو درخواهند آمد و تو ایشان را پایمال خواهی نمود. (1)
سپس موسی این سرود را برای تمام جماعت اسرائیل خواند:
ای آسمان گوش بگیر تا بگویم و ای زمین سخنان مرا بشنو!
تعلیم من مثل باران خواهد بارید و مانند شبنم بر زمین خواهد نشست.
کلام من مثل قطرهای باران بر سبزهی تازه و مانند نمنم باران بر گیاهان فرو خواهد ریخت.
نام خداوند را ستایش خواهم کرد و قوم او عظمت وی را وصف خواهند نمود.
خداوند همچون صخرهای است و اعمالش کامل و عادل.
اوست خدای امین و دادگر، از گناه مُبرّا و باانصاف.
قوم او فاسد شده، باعث ننگ او گشتهاند.
آنها دیگر فرزندان او نیستند، بلکه قومی هستند کج رو متمرّد.
ای قوم احمق و نادان! آیا اینچنین از خدای خود قدردانی میکنید؟
آیا او پدر و خالق تو نیست؟
آیا او نبود که تو را به وجود آورد؟
روزهای گذشته را به یاد آر، از پدران خود بپرس تا به تو بگویند.
از ریشسفیدان سؤال کن تا به تو جواب دهند.
خدای متعال، زمین را بین قومها تقسیم کرد و مرزهای آنها را تعیین نمود.
ولی قوم اسرائیل را برگزید تا ملک او باشند.
او اسرائیل را در بیابان خشک و سوزان یافت.
او را در برگرفت و از او مراقبت کرد و مانند مردمک چشم خود از او محافظت نمود.
1) سفر تثنیه، اصحاح 33، آیات:1-29
درست مانند عقابی که جوجههایش را به پرواز درمیآورد و بالهای خود را میگشاید تا آنها را بگیرد و با خود ببرد.
او قوم خود را خودش رهبری نمود؛ و هیچ خدای دیگری با وی نبود.
خداوند به آنها کوهستانهای حاصلخیز بخشید تا از محصول آنها سیر شوند.
او به ایشان، عسل از میان صخره و روغن از میان سنگ خارا داد.
بهترین گاوان و گوسفندان را به آنان بخشید تا از آنها شیر و کرهی فراوان به دست آورند.
قوچها و بزها و برّههای فربه، عالیترین گندمها و مرغوبترین شرابها را به آنها عطا فرمود
امّا بنیاسرائیل سیرشده، یاغی گشتند، فربه و تنومند و چاق شده، خدایی را که آنها را آفریده بود، ترک نمودند و «صخره ی نجات» خود را به فراموشی سپردند.
آنها با بتپرستی قبیح خود، خشم و غیرت خداوند را برانگیختند.
به بتها که خدا نبودند قربانی تقدیم کردند.
به خدایان جدیدی که پدرانشان هرگز آنها را نشناخته بودند، خدایانی که بنیاسرائیل آنها را پرستش نکرده بودند.
آنها خدایی را که «صخره» اشان بود و ایشان را به وجود آورده بود، فراموش کردند.
وقتی خداوند دید که پسران و دخترانش چه میکنند، خشمگین شده از آنان بیزار گشت.
او فرمود: «آنها را ترک میکنم تا هرچه میخواهد بر سرشان بیاید.
زیرا آنها قومی یاغی و خیانتکار هستند.
آنها با پرستش خدایان بیگانه و باطل، خشم و غیرت مرا برانگیختند.
من نیز بامحبت نمودن قومهای بیگانه و باطل، آنها را به خشم و غیرت میآورم.
خشم من افروختهشده، زمین و محصولش را خواهد سوزانید.
و تا اعماق زمین فرورفته، بنیاد کوهها را به آتش خواهد کشید.
بلایا بر سر ایشان خواهم آورد و تمام تیرهای خود را بهسوی ایشان پرتاب خواهم کرد.
آنها را با گرسنگی و تب سوزان و مرض کُشنده، از پای درخواهم آورد.
حیوانات وحشی را به جان آنها خواهم انداخت و مارهای سمّی را خواهم فرستاد تا ایشان را بگزند.
در بیرون، شمشیر دشمنان، کُشتار خواهد کرد و در درون خانهها، وحشت حکمفرما خواهد بود.
پسران و دختران، کودکان و پیران، نابود خواهند شد.
میخواستم آنها را بهکلی هلاک کنم، بهطوریکه یاد آنها نیز از خاطرها محو گردد.
ولی فکر کردم که شاید دشمنان بگویند: «قدرت ما بود که آنها را نابود کرد نه قدرت خداوند.»
اسرائیل قومی است نادان وبی فهم، ایکاش شعور داشت و میفهمید که چرا شکستخورده است
چرا هزار نفرشان از یک نفر و ده هزار نفرشان از دو نفر شکست خوردند؟
زیرا «صخره» ایشان، ایشان را ترک کرده بود.
خداوند ایشان را به دست دشمن تسلیم نموده بود.
حتّی دشمنانشان نیز میدانند که «صخره» شان، مانند «صخره ی» اسرائیل نیست.
دشمنان اسرائیل مانند مردم «سدوم و عموره» فاسدند.
مثل درختانی میباشند که انگور تلخ و سمّی به بار میآورند مانند شرابی هستند که از زهرمار گرفتهشده باشد.
آنچه دشمنان کردهاند ازنظر خداوند مخفی نیست، او بهموقع آنها را مجازات خواهد کرد.
انتقام و جزا از آن خداوند است.
بهزودی آنها خواهند افتاد؛ زیرا روز هلاکت ایشان نزدیک است.
خداوند به داد قومش خواهد رسید و بر بندگانش شفقت خواهد فرمود. وقتی ببیند که قوّت ایشان از بین رفته و برای برده و آزاد، رمقی نمانده است.
خداوند به قومش خواهد گفت: «کجا هستند خدایان شما؟ «صخرههایی» که به آنها پناه میبردید و پیه قربانیها را به آنان میخوراندید و شراب برای نوشیدن به آنها تقدیم میکردید؟
بگذارید آنها برخیزند و به شما کمک کنند و برای شما پناهگاه باشند.
بدانید که تنها من خدا هستم و خدای دیگری غیر از من نیست.
میمیرانم و زنده میسازم، مجروح میکنم و شفا میدهم و کسی نمیتواند از دست من رهایی بخشد.
من که تا ابد زنده هستم، دست خود را به آسمان افراشته،
اعلام میکنم که شمشیر برّاق خود را تیز کرده، بر دشمنانم داوری خواهم نمود.
از آنها انتقام خواهم گرفت و کسانی را که از من نفرت دارند، مجازات خواهم کرد.
تیرهایم غرق خون دشمنان خواهند شد.
شمشیرم گوشت کشتهشدگان و اسیران را خواهد درید و به خون آنها آغشته خواهد گشت.
سرهای رهبران آنها پوشیده از خون خواهند شد.»
ای قومها با قوم خداوند شادی کنید؛ زیرا او انتقام خون بندگانش را خواهد گرفت و قوم و سرزمین خود را از گناه پاک خواهد ساخت. (1)
در تاریخ و روایات آمده است:
موسی در روزهای آخر عمر خود، الواح مقدس تورات و کتاب آسمانی تورات را بهضمیمهی زره خود و یادگارهای دیگر در میان صندوق عهد نهاد و آن را به وصی خود یوشع بن نون سپرد، این صندوق چنانچه درآیات آمده دارای اعتبار و عظمت خاصی برای بنیاسرائیل و مایهی اطمینان و آرامش خاطر برای آنها بود.
آنها از آن صندوق استمداد میجستند و مخصوصاً در جنگها پیشاپیش سپاه (جنگ با عمالقه و ...) حرکت میدادند زیرا اثر معنوی و روانی خاصی در بالا بردن روحیهی آنها داشت.
1) سفر تثنیه، اصحاح 32، آیات:1-43
(*) در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است موسی و هارون هر دو در بیابان تیه از دنیا رخت بربستند و ملکالموت خود متکفل دفن موسی بود و به همین خاطر است که بنیاسرائیل محل قبر او را نمیدانند. (1)
(*) و در روایات آمده است که موسی علیه السلام در شب بیست و یکم ماه رمضان قبض روح شد.
عماره میگوید: (*) از حضرت صادق علیه السلام در مورد کیفیت وفات موسی بن عمران علیه السلام سؤال کردم آن حضرت در پاسخ فرمودند: «هنگامیکه ملکالموت به نزد موسی آمد آن حضرت از وی پرسید که از کدام ناحیه میخواهی مرا قبض روح نمایی؟ عزرائیل گفت: از دهانت. موسی در پاسخ گفت: چگونه به این کار مبادرت خواهی ورزید درحالیکه بهوسیله آن با خداوند به مناجات پرداختهام. ملکالموت: پس از دو دستانت شروع میکنم.
موسی: چگونه؟ من با همین دستان تورات را حمل نمودهام.
ملکالموت: بنابراین از پاهایت شروع میکنم.
موسی: چگونه؟ من با پاهایم طور سینا را درنوردیدهام.
ملکالموت: از چشمانت شروع خواهم کرد.
موسی: چگونه؟ چشمان من پیوسته بهسوی پروردگار و آیات او خیره گشته است.
ملکالموت: پس مجبورم از گوشهایت آغاز نمایم.
موسی: چگونه؟ این همان گوشهایی است که بهوسیله آن کلام خدا را شنیدهام در اینجا خداوند به ملکالموت وحی فرستاد تا او را به خود واگذارد تا هر وقت خواهد او را قبض روح نماید.
عزرائیل ازآنجا رفت و موسی سالها زندگی کرد.
تا اینکه روزی «یوشع بن نون» را به وصایت خود برگزید وصیتهای خود را به او گفت و بهتنهایی به کوه طور رفت و مردی را دید که مشغول کندن قبر است، نزد او رفت و گفت:
«آیا می خواهی به تو کمک کنم؟» او گفت: «آری»
وقتیکه کار کندن قبر تمام شد موسی وارد قبر گردید و در میان آن خوابید تا ببیند اندازهی لَحَد قبر درست است یا نه؟
در همان لحظه خداوند پرده را از جلو چشم او برداشت و موسی مقام خویش را در بهشت دید و عرض کرد: «خدایا روحم را بهسویت ببر.» هماندم عزرائیل روح او را قبض کرد و همان قبر را مرقد موسی قرارداد و آن قبر را پوشانید و آن مرد قبرکن همان عزرائیل بود که به آن صورت درآمده بود.
در این وقت منادی حق در آسمان، با صدای بلند گفت: «مات موسی کلیمالله، فأیِّ نفسٍ لا تموتُ»: موسی کلیمالله مرد و چه کسی است که نمیمیرد؟ (2)
مطابق برخی روایات، قبر موسی در کوه طور (واقع در نجف اشرف که اول سلسله جبال است و سرزمین سینا) است. (1)
(و این با روایتی دیگر که وادی مقدس (مکان لقاء اول موسی با خداوند را کربلا) میدانست تطابق پیدا میکند، این روایت در ملاقات موسی با خداوند و آغاز بعثت او در وادی مقدّس طوی ذکر شد و این مسئله جای تحقیق دارد)
v در مورد وفات موسی علیه السلام در تورات اینگونه آمده: (2)
«آنگاه موسی از دشت های موآب به» قلّهی پیشگاه «در کوه نبو که در مقابل اِریحا است، رفت.
خداوند تمامی سرزمین موعود را به او نشان داد: از «جلعاد تا دان، تمام زمین قبیلهی نفتالی، زمینهای قبایل افرایم و منسی، زمین قبیلهی یهودا تا دریای مدیترانه، صحرای نِگِب و تمام ناحیهی درّهی اِریحا (شهر نخلستان) تا صوغر.
خداوند به موسی گفت: «این است سرزمینی که من به ابراهیم، اسحاق و یعقوب وعده دادم که به فرزندانشان بدهم، اکنون به تو اجازه دادم آن را ببینی، ولی پایت را در آنجا نخواهی گذاشت.»
بنابراین موسی، خدمتگزار خداوند، چنانکه خداوند گفته بود، در سرزمین موآب درگذشت
خداوند او را در درّهای نزدیک «بیت فغور» در سرزمین موآب دفن نمود، ولی تا به امروز هیچکس مکان دفن او را نمیداند.
موسی هنگام مرگ 120 سال داشت، باوجوداین هنوز نیرومند بود و چشمانش بهخوبی میدید. قوم اسرائیل 30 روز در دشتهای موآب برای او عزاداری کردند.
یوشع پسر نون، پُر از روح حکمت بود، زیرا موسی دستهای خود را بر او نهاده بود.
بنابراین مردم اسرائیل از او اطاعت میکردند و دستوراتی را که خداوند به موسی داده بود، پیروی مینمودند. در اسرائیل پیامبری مانند موسی نبوده است که خداوند با او رودررو صحبت کرده باشد. موسی بهفرمان خداوند، معجزات عظیمی در حضور فرعون مصر، درباریانش و تمام قوم او انجام داد.
هیچکس تابهحال نتوانسته است قدرت و معجزات شگفتانگیزی را که موسی در حضور قوم اسرائیل نشان داد، ظاهر سازد. »
در تاریخ و روایات آمده است:
(*) پیامبر صلی الله علیه و آله در توصیف موسی، عیسی و ابراهیم میفرمایند: موسی مردی است با قامتی بلند و شبیه مردم هند و عیسی چهرهای سرخ گونه و قامتی معتدل با گیسوانی مجعد و آراسته دارد و اما ابراهیم را اگر میخواهید بشناسید در من بنگرید. (1)
(*) امام صادق علیه السلام فرمودند: اسم اعظم مرکب از 73 حرف است و موسی تنها بر چهار حرف آن آگاهی یافته بود. (2)
(*) امام باقر علیه السلام به «سمان» فرمودند: علی علیه السلام از موسی و عیسی علیه السلام در مراتب علمی بهمراتب بالاتر است همچنان که اهل سنت خود اعتراف کردهاند که علی علیه السلام بر آنچه پیامبر بدان آگاهی داشتند وی نیز احاطه کامل داشت «لعلی ما للرسول من العلم» اما بااینوجود اهل تورات با موسی به مخاصمه پرداختند و این در حالی بود که خداوند تمام احتیاجات روزمره و اخروی آنها را بر ایشان نازل گردانیده بود. (وَ کَتَبْنا لَهُ فِی الْأَلْواحِ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ) (اعراف: 145)
(*) امام صادق علیه السلام ضمن روایتی از رسول اکر م صلی الله علیه و آله پیرامون حدیث معراج میفرمایند: (آنگاه تا آسمان پنجم بالا رفتیم. در آنجا مردی میانسال با چشمانی درشت را یافتیم که گروهی از امتش گرداگرد او جمع گشتهاند. جبرئیل به من اشاره کرد که او هارون بن عمران است و در میان قوم خویش محبوبیت بسیار داشت آنگاه بهطرف آسمان ششم رفتیم در آنجا مردی با قامت بلند را مشاهده کردیم که میگفت: بنیاسرائیل میپنداشتند که من بهترین مخلوقات الهی هستم اما نمیدانستند که اشرف آفریدههای خداوند هماینک در مقابل من ایستاده است. جبرئیل به من گفت: که او برادرت موسی بن عمران است به او سلام کرده و برایش طلب آمرزش نمودم او نیز پاسخ مرا گفت) (2)
اصطفی حق داد مر تسلیم را
آدم و نوح آل ابراهیم را
و آلعمران جمله را بر عالمین
بودشان در هر غمی یار و معین (4)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 105
(*) امام صادق علیه السلام فرمودند: خداوند به موسی وحی فرستاد که آیا میدانی به چه علت تو را به پیامبری برگزیده و شایسته صحبت با خویش گردانیدم؟ چراکه شخصی را در تواضع و فروتنی بهمانند تو نیافتم موسی که این خطاب را شنید صورت خود را بر خاک مالیده و به ذلت خویش در برابر خداوند اقرار نمود. پروردگار نیز به او وحی فرستاد که سرت را از خاکبردار و خاک محل سجدهات را بر اندام خویش بکش تا تمام آفات و بیماریها از تو رخت بربندد. (5)
(*) امام باقر علیه السلام نیز در حدیثی فرمودند: خداوند به موسی وحی فرستاد که من بدان جهت ترا کلیم خود ساختم چون متواضعتر از هرکسی بودی و به هنگام نماز گونههایت را بر خاک مینهادی. (6)
(*) و در روایات آمده است که موسی هرگاه نمازش به انتها میرسید ابتدا گونه راست و سپس گونه چپ خویش را بر خاک میمالید. (7)
کاری را که موسی انجام میداد همان سجده شکر است و اول کسی که در اسلام سجده شکر بجای آورد امیرالمؤمنین علیه السلام بود. او در لیلة المبیت یعنی همان شبی که مأموریت یافته بود بجای رسول خدا صلی الله علیه و آله در بستر وی بخوابد بعد از سلامتی وجود مبارک ایشان این سجده را بجای آورد.
(*) امام صادق علیه السلام فرمودند: در زمان موسی پادشاهی ستمگر زندگی میکرد او بهوسیله شفاعت بندهای صالح درخواست مؤمنی را استجابت کرده بود. تا اینکه پادشاه و بنده صالح هر دو در یک روز از دنیا رفتند. مردم به خاطر وفات پادشاه سه روز عزای عمومی اعلام کرده و بازارها را بستند اما آن بنده مؤمن سه روز میان خانهاش بر زمین ماند تا آنکه موریانهها گوشت صورت او را خوردند موسی علیه السلام که این منظره را دید خطاب به پروردگار گفت: خداوندا باآنکه آن پادشاه دشمن تو بود مردم به احترامش عزای عمومی اعلام کردند اما این بنده صالحت طعمه موریانهها گشت خداوند به موسی وحی فرستاد که من به خاطر التجاء و درخواست از پادشاه ظالم او را گرفتار چنین وضعیتی نمودم. (1)
() شیخ صدوق در علل الشرایع مینویسد: مردی شامی از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره این آیات سؤال کرد: (فَإِذَا جَاءَتِ الصَّاخَّةُ () یَوْمَ یَفِرُّ المْرْءُ مِنْ أَخِیهِ () وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ () وَ صَحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ () لِکلُِّ امْرِیٍ مِّنهْمْ یَوْمَئذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ ()) (2)حضرت فرمود: قابیل از هابیل فرار میکند، موسی از مادرش، ابراهیم از پدرش و لوط از همسرش و نوح از پسرش و پسر او کنعان هم از پدرش میگریزد.
شیخ صدوق میگوید: علّت گریز موسی از مادرش این است که بیم دارد که در حقّ مادری او کوتاهی کرده باشد. در این خصوص میگوییم: جماعتی از اهل حدیث گفتهاند، جایز است که لفظ (امّ) غیر از مادر به سرپرست و مربی او (آسیه) اطلاق شود، همانطور که لفظ (أب) در مورد عموی حضرت ابراهیم بکار رفته. (3)
یعنی: و (یاد کن) وقتی که ابراهیم به پدرش آزر (عمو و مربیش بود) گفت: آیا بتها را به خدایی اختیار کردهای؟! من تو و پیروانت را در گمراهی آشکار میبینم.
کلمه «اب» در لغت عرب غالبا بر پدر اطلاق میشود و چنان که خواهیم دید گاهی بر جد مادری و عمو و همچنین مربی و معلم و کسانی که برای ترتیب انسان به نوعی زحمت کشیدهاند نیز گفته شده است، ولی شک نیست که به هنگام اطلاق این کلمه اگر قرینهای در کار نباشد قبل از هر چیز «پدر» بنظر میآید.
در هیچ یک از منابع تاریخی اسم پدر ابراهیم، «آزر» شمرده نشده است، بلکه همه «تارخ» نوشتهاند، در کتب عهدین نیز همین نام آمده است، جالب اینکه افرادی که اصرار دارند پدر ابراهیم آزر بوده در اینجا به توجیهاتی دست زدهاند که به هیچ وجه قابل قبول نیست از جمله اینکه اسم پدر ابراهیم تارخ و لقبش آزر بوده! در حالی که این لقب نیز در منابع تاریخی ذکر نشده است.
و قرآن مجید میگوید: مسلمانان حق ندارند برای مشرکان استغفار کنند اگر چه بستگان و نزدیکان آنها بوده باشند، سپس برای اینکه کسی استغفار ابراهیم را در باره آزر دستاویز قرار ندهد چنین میگوید: وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِیَّاهُ فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ (سوره توبه آیه 114): «استغفار ابراهیم برای پدرش (آزر) فقط به خاطر وعدهای بود که به او داده بود (آنجا که گفت سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی- مریم آیه 47 یعنی: «بزودی برای تو استغفار خواهم کرد«به امید اینکه با این وعده دلگرم شود و از بت پرستی برگردد) اما هنگامی که او را در راه بت پرستی مصمم و لجوج دید دست از استغفار درباره او برداشت. (تفسیر نمونه، ج5، ص 304)
1) بحار، ج 13، ص 350
2) عبس: 33-37 یعنی: (به یاد آرید) آن گاه که ندای مهیب قیامت (به گوش همه خلق) برسد. (33) آن روز که (از وحشت و هولناکی) هر کس از برادرش میگریزد. (34) و بلکه از مادر و پدرش. (35) و از زن و فرزندانش هم میگریزد. (36) در آن روز هر کس چنان گرفتار شأن و کار خود است که به هیچ کس نتواند پرداخت. (37)
3) الأنعام: 74 وَ إِذْ قالَ إِبْراهیمُ لِأَبیهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً إِنِّی أَراکَ وَ قَوْمَکَ فی ضَلالٍ مُبینٍ
الف ) در قرآن:
(وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلیَ مُوسیَ وَ هَارُونَ (114) وَ نجَّیْنَاهُمَا وَ قَوْمَهُمَا مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ (115) وَ نَصَرْنَهُمْ فَکاَنُواْ هُمُ الْغَلِبِینَ (116) وَ ءَاتَیْنَاهُمَا الْکِتَابَ الْمُسْتَبِینَ (117) وَ هَدَیْنَهُمَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ (118) وَ تَرَکْنَا عَلَیْهِمَا فیِ الاَخِرِینَ (119) سَلَامٌ عَلیَ مُوسیَ وَ هَرُونَ (120) إِنَّا کَذَالِکَ نجَزِی الْمُحْسِنِینَ (121) إِنهَّمَا مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِینَ (122))
(«ما به موسی و هارون نعمت بخشیدیم! () و آن دو قومشان را از اندوه بزرگ نجات دادیم! () و آنها را یاری کردیم تا بر دشمنان خود پیروز شدند! () ما به آن دو، کتاب روشنگر دادیم، () و آن دو را به راه راست هدایت نمودیم! () و نام نیکشان را در اقوام بعد باقی گذاردیم! () سلام بر موسی و هارون! () ما اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم! () آن دو از بندگان مؤمن ما بودند!»
نکتهها
¢ جمله (سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ)
سلامی از ناحیه پروردگار بزرگ و مهربان.
سلامی که رمز سلامت در دین و ایمان، در اعتقاد و مکتب و در خط و مذهب است.
سلامی که بیانگر نجات و امنیت از مجازات و عذاب این جهان و آن جهان است.
¢ جمله (إِنَّهُما مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِینَ)
ایمان است که روح انسان را چنان روشن و نیرومند میسازد که به سراغ احسان و نیکوکاری و پاکی و تقوا میرود، احسانی که درهای رحمت الهی را به روی انسان میگشاید و انواع نعمتهایش را بر انسان نازل میکند. در این سوره هرکجا فرمود: برای انبیا نام نیک باقی گذاشتیم، به سه عنصر اشارهکرده است (احسان / ایمان / عبادت) (إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ إِنَّهُما مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِینَ)
بههرحال خداوند در این آیه بهطور سربسته خبر از نعمتهای پروزنی میدهد که به این دو برادر ارزانی داشت و درآیات بعد هفت مورد از این نعمتها را شرح میدهد که هرکدام از دیگری گرانقدرتر است.
v در تورات آمده است:
پیامها
یاد الطاف الهی به پیامبران پیشین، سبب آرامش و دلگرمی و دلداری پیامبر اسلام و مسلمین در شرایط سخت مکّه است. (وَ لَقَدْ مَنَنَّا)
برطرف شدن فشارهای روحی از بزرگترین نعمتهای الهی است.
(مَنَنَّا ... نَجَّیْناهُما ... مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ)
(وَ نَجَّیْناهُما وَ قَوْمَهُما مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ)
کسی که مورد لطف و نصرت خداوند قرار گیرد، قطعاً پیروز خواهد شد. (نَصَرْناهُمْ فَکانُوا هُمُ الْغالِبِینَ)
اول نجات از طاغوت، سپس دعوت به کتاب و راه خدا. (نَجَّیْناهُما ... آتَیْناهُمَا الْکِتابَ الْمُسْتَبِینَ وَ هَدَیْناهُمَا)
پیامها و مضامین تورات و دیگر کتب آسمانی، بسیار روشن و قابلفهم همگان است. (الْکِتابَ الْمُسْتَبِینَ)
سخنان و نوشتههای مربوط به تبلیغ دین، باید روشن و روشنگر باشد. (الْکِتابَ الْمُسْتَبِینَ)
حتّی انبیا به راهنمایی خداوند نیازمندند. (هَدَیْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ)
نام نیک، یکی از پاداشهای الهی در دنیاست. (تَرَکْنا عَلَیْهِما فِی الْآخِرِینَ)
مردان خدا زندهاند و سلامها را دریافت میکنند. (سَلامٌ عَلی) ...
در احترام به دیگران، سلسلهمراتب حفظ شود. (اول سلام بر موسی بعد هارون)
سلامِ بزرگتر به کوچکتر عیب نیست. (خدا به مخلوق خود سلام میکند).
تبلیغ دین و تبیین معارف الهی، نوعی احسان است. (مُوسی وَ هارُونَ ... الْمُحْسِنِینَ)
موسی و هارون، از الگوها و نمونههای نیکوکاران هستند. (نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ)
الطاف الهی به نیکوکاران، یک سنّت و جریان است. (کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ)
تشویق افراد نیکوکار لازمه مدیریت و سنّت الهی است. (کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ)
ایمان و احسان از یکدیگر جدا نیستند. ( الْمُحْسِنِینَ الْمُؤْمِنِینَ)
راه دریافت الطاف الهی، ایمان به او بندگی اوست. (مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِینَ)
بنیاسرائیل در روز پانزدهم از ماه اوّل، یعنی یک روز بعد از پسح از شهررعمسیس مصر خارج شدند درحالیکه مصریها همگی پسران ارشد خود را که خداوند شب قبل آنها را کشته بود، دفن میکردند. قوم اسرائیل با سربلندی از مصر بیرون آمدند و به ترتیب در مناطق مختلف اردو زدند ازجمله:
وقایع
آن منطقه
نام
منطقه
شماره
اردو
زدن
سوکوت
عبور
ایتام
اردو
زدن
فم
الحیروت نزدیک بعل صفون
عبور
بیابان
ایتام
آب
تلخ و شکایت مردم
ماره
12 چشمه و 70 درخت خرما
ایلیم
اردو زدن
ساحل
دریای سرخ
درخواست
نان و نزول آن (من)
صحرای
سین
عبور
دُفقه
عبور
الوش
بی
آبی و جوشیدن آب از صخره
در
مکان «مسّه»/ حمله ی عمالقه و شکست آنها با کمک یوشع
بن نون
رفیدیم
دیدار یترون (شعیب) و صفورا و فرزندان موسی در صحرا با موسی/ تعیین
قضات با کمک یترون در روز بیستم، ماه دوّم از سال دوّم
خروج از مصراز صحرای سینا کوچ کردند/
درخواست
موسی از برادر زنش«حوباب پسر رئوئیل مدیانی (فرزند شعیب) برای راهنمایی
صحرای
سینا
آتشی
از جانب خداوندو مرگ شاکیان /
نزول
گوشت بلدرچین (سلوی) و مرگ حریصان/
و
درخواست های عدس و سیر و پیاز و فرمان جهاد و توقع خدا از بنیاسرائیل
قبروت
هتاوه
تنبیه
کلثوم (خواهر موسی)
حصیروت
بررسی
سرزمین کنعان با 12 رهبر/
گزارش
این 12 رهبر به موسی و بنیاسرائیل
صحرای
فاران
عبور
رتمه
عبور
رمون
فارص
عبور
لبنه
عبور
رسه
عبور
قهیلاته
عبور
کوه
شافر
عبور
حراده
عبور
مقهیلوت
عبور
تاحت
عبور
تارح
عبور
متقه
عبور
حشمونه
عبور
مسیروت
عبور
بنی
یعقان
عبور
حور
الجد جاد
دارای
نهرهای فراوان بود / انتخاب لاویان برای حمل صندوق عهد توسّط خداوند
یطبات
عبور
عبرونه
عبور
عصیون
جابر
عکسالعمل
بنیاسرائیل پس از دستور جهاد و اقدام یوشع و کالیب /
تهدیدات
بنیاسرائیل به مرگ یوشع و کالیب و عذاب خداوند و درخواست توبه ی موسی برای
قومش/ پیام خداوند به موسی و بنیاسرائیل در قبال این نافرمانی/عذاب خداوند بر 8
رهبر که مردم را از جهاد منصرف کردند
و
عکسالعمل بنیاسرائیل/ مناجات 40 روزه ی موسی برای بار سوّم در کوه برای طلب
استغفار قومش (1)
بار اوّل قبل از گوساله پرستی قومش و بار دوّم برای طلب استغفار قومش از گوساله پرستی
بود.
و
ده فرمان بار دیگر در قادش برنیع نوشته شد.
/مرگ کلثوم (خواهر موسی) / جوشیدن آب از صخره در محل
مریبه (منازعه) /فرستادن قاصدان نزد پادشاه ادوم
قادش
برنیع
(در
بیابان صین)
روز
اول ماه پنج سال چهلم خروج
(مرگ
هارون در موسیره)
حمله
ی سپاه کنعانیها و شکست دادن آنها در منطقهی «حرمه» توسط بنیاسرائیل
کوه
هور
(درمرز
سرزمین ادوم)
اردو
زدن و
حمله
مارهای مفرغی بر شاکیان بنیاسرائیلی
صلمونه
عبور
فونون
عبور
اوبوت
اردو
زدن
عیی
عباریم در مرز موآب
عبور
وادی
زارد
عبور
شمال
رور ارنون نزدیک مرزهای اموریها
آب
دادن خداوند به بنیاسرائیل
بئر
عبور
متانه
عبور
نحلی
ئیل
1) .
عبور
باموت
جنگ
سپاه سیحون در منطقهی یاهص با بنیاسرائیل و شکست آنها از بنیاسرائیل و تصرف
سرزمین آنها/
جنگ
سپاه عوج در منطقهی ادرعی
و
شکست آنها از بنیاسرائیل و تصرف سرزمین آنها
و
تقسیم آن زمینها بین بنیاسرائیل
درّهای
در موآب
مشرفبه
بیابان و کوه پیسگاه
عبور
دیبون
جاد
عبور
علمون
دبلاتایم
عبور
کوهستان
عباریم، نزدیک کوه نبو
بالاق
سفیرانی به دنبال بلعام میفرستد تا بنیاسرائیل را نفرین کند
بتپرستی
و زنا ی بنیاسرائیل
اردو
زدن
دومین
سرشماری
شکایت
دختران صلفحاد نزد موسی
ارث
دختران صلُفحاد
شهرهای
لاویان
شهرهای
پناهگاه برای قاتلانی که حکمشان صادر نشده و قوانین قتل عمدی و غیرعمدی
تعیین
یوشع بهجانشینی
قوانین
قربانی برای ورود به سرزمین موعود
قربانی
و هدایای روزانه / روز سبت / روز کفّاره / ماهانه / عید پسَح /عید نوبر محصولات
/
عید
شیپورها / عید سایبانها)
قوانین
مربوط به نذر
انتقام
از مدیانی ها و مرگ بلعم باعورا
دشت
موآب در شرق رود اردن، مقابل شهر اریحا
در
دشت موآب از بیت یشیموت تا آبل شطیم در کنار رود اردن
بیت
فغور
سخنرانی موسی خطاب به قومش (نسل جدید بنیاسرائیل) در بیابان عربه
(در صحرای موآب) در شرق رود اُردُن در روز اوّل، ماه یازدهم، سال چهلّم خروج از
مصر» و یادآوری سرکشیهای پدرانشان در 9 عنوان مختلف
درّهی
نزدیک بیت فغور
تعیین
قبیلههای شرق رود اردن و جهاد قبیلههای رئوبین و جاد
برای
تصرّف کنعان
سرزمین
«یعزیر و جلعاد»
شماره
عنوان
قسمتها به ترتیب زمان
بر
اساس
اشعار
شاعران
1
آغاز
رهبری یوشع علیه السلام در 97 سالگی
قرآن
و روایات
2
دستور
تصرّف کنعان توسّط خداوند به یوشع علیه السلام
تورات
3
یوشع
علیه السلام جاسوسانی به اِریحا میفرستد
تورات
4
عبور
بنیاسرائیل از رود اُردُن و شکافته شدن دوبارهی آب بر بنیاسرائیل به کمک
صندوق عهد (روز دهم ماه اوّل سال چهلّم خروج)
تورات
5
برداشتن
دوازده سنگ یادبود از وسط رود اردن و ساختن بنای یادگاری در
جلجال
(سمت شرقی شهر اِریحا)
تورات
6
ختنه
در جلجال و برگزاری عید پسح
و
قطع شدن نزول نان آسمانی منّ،
روز
چهاردهم ماه اوّل سال چهلّم خروج
تورات
7
یوشع
علیه السلام و مرد شمشیر به دست
تورات
8
سقوط
اِریحا با معجزهی الهی
تورات
9
گناه
عخان (پسر کرمی، نوهی زبدی و نوادهی زارح از قبیلهی یهودا) و شکست 3 هزار
سرباز بنیاسرائیلی از سربازان شهر عای به دلیل این و دستور کشتن عخان
تورات
10
تسخیر
و خرابی شهر عای و مرگ 12 هزار نفر از مردم شهر عای و به اسارت گرفتن پادشاه عای
و کُشتن او
تورات
11
قرائت
قوانین تورات بر کوه عیبال
تورات
12
حیلهی
جبعونی ها
تورات
13
دعوت
همکاری «ادونی صذق»(پادشاه اورشلیم)
از
پادشاهان شهرهای همسایه و مبارزه بنیاسرائیل با آنها در جبعون و اطراف آن و
معجزهی از حرکت افتادن آفتاب
تورات
14
شکست
پادشاهان اموری و به دار آویختن 5 پادشاه
تورات
15
تصرّف
شهرهای جنوبی اموریها
(مقیده،
لبنه، لاخیش، عجلون، حبرون، دبیر)
تورات
16
شکست
پادشاهان شمالی
تورات
17
پادشاهانی
که از یوشع علیه السلام شکست خوردند
تورات
18
سرزمینهای
تسخیر نشده
تورات
19
دستورات
خداوند به بنیاسرائیل قبل از ورود به بیتالمقدس
قرآن
و روایات
صفی
علیشاه
2
لجاجت
شدید بنیاسرائیل و عمل نکردن به دستورات خداوند و رهبرشان
قرآن
و روایات
صفی
علیشاه
21
عذاب
این نافرمانی
قرآن
و روایات
صفی
علیشاه
22
عاقبت
بازماندگان از عذاب الهی
قرآن
و روایات
23
تقسیم
زمینهای 5/9 قبیله و تقسیم کنعان
بهحکم
قرعه
تورات
·
درخواست کالیب بن یفنه
تورات
·
زمین خاندان کالیب
تورات
·
زمین قبیلهی یهودا
تورات
· شهرهای یهودا
تورات
·
زمین قبایل افرایم
تورات
·
زمین قبایل منسی
تورات
24
نحوهی
تقسیم بقیّهی زمینها بین 7 قبیله
تورات
·
زمین قبیلهی بنیامین
تورات
·
زمین قبیلهی شمعون
تورات
·
زمین قبیلهی زبولون
تورات
·
زمین قبیلهی یساکار
تورات
·
زمین قبیلهی اشیر
تورات
·
زمین قبیلهی نفتالی
تورات
·
زمین قبیلهی دان
تورات
·
ملک یوشع علیه السلام
تورات
·
شهرهای پناهگاه
تورات
·
شهرهای قبیلهی لاوی
تورات
25
بنیاسرائیل
سرزمین موعود را تسخیر میکند
تورات
26
بازگشت
قبایل شرق رود اُردُن
تورات
27
قربانگاه
کنار رود اُردُن
تورات
28
وصیت
یوشع علیه السلام
تورات
29
تجدیدعهد
در شکیم
تورات
30
مرگ
یوشع علیه السلام و العازار و دفن استخوانهای یوسف علیهالسلام
در
شکیم
روایات
و تورات
31
جانشینان
یوشع علیه السلام
قرآن
و روایات
32
وقایع
پس از وفات یوشع علیه السلام و مرگ کالیب
قرآن
و روایات
33
نام
و نسب پیغمبران بنیاسرائیلی پس از وفات موسی تا سلیمان بن داوود بن ایشا
قرآن
و روایات
34
بررسی
پیامهای قرآنی 2 دسته آیات
اعراف:
161 – 162
بقره:
58- 59
در تاریخ و روایات آمده است:
حضرت «یوشع بن نون بن افرائیم بن یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم» پس از وفات موسی در سن 97 سالگی وصی موسی شد و ایشان همان کسی است که بهعنوان شاگرد موسی و همراه موسی بود تا خضر را در مجمع البحرین ملاقات کند و پس از دیدار خضر دوباره به نزد قوم بنیاسرائیل برگشت؛ و مأمور شد تا بنیاسرائیل را از رود اردن عبور دهد و به ارض مقدس (اراضی شام، کنعان و بیتالمقدس) برساند و آنجا را فتح کند و اراضی آنجا را بین بنیاسرائیل تقسیم کند.
در روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است: «امّت موسی به هفتادویک فرقه منقسم شد که جز یک فرقه همگی در دوزخاند و آن فرقه همانهایی هستند که از وصی او یوشع پیروی کردند. (1)
در تورات آمده است: (2)
خداوند پس از وفات خدمتگزار خود، موسی به دستیار او یوشع بن نون فرمود: «خدمتگزار من، موسی درگذشته است، پس تو برخیز و بنیاسرائیل را از رود اُردُن بگذران و به سرزمینی که به ایشان میدهم، برسان.
همانطور که به موسی گفتم، هر جا که قدم بگذارید، آنجا را به تصرّف شما درخواهم آورد.
حدود سرزمین شما از صحرای نِگِب در جنوب تا کوههای لبنان در شمال و از دریای مدیترانه در غرب تا رود فرات و سرزمین حیتی ها در شرق، خواهد بود.
همانطور که با موسی بودم با تو نیز خواهم بود تا در تمام عمرت کسی نتواند در برابر تو مقاومت کند.
تو را هرگز ترک نمیکنم و تنها نمیگذارم. پس قوی و شجاع باش؛ چون تو این قوم را رهبری خواهی کرد تا سرزمینی را که به پدران ایشان وعده دادهام تصاحب نمایند.
فقط قوی و شجاع باش و از قوانینی که خدمتگزارم موسی به تو داده است اطاعت نما؛ زیرا اگر از آنها بهدقت اطاعت کنی، هر جا روی موفّق خواهی شد. این کتاب تورات از تو دور نشود؛ شب و روز آن را بخوان و در گفتههای آن تفکّر کن تا متوجّه تمام دستورات آن شده، بتوانی به آنها عمل کنی. آنگاه پیروز و کامیاب خواهی شد. آری قوی و شجاع باش و ترس واهمه را از خود دور کن و به یاد داشته باش که هر جا بروی، من که خداوند خدای تو هستم، با تو خواهم بود. »
آنگاه یوشع به بزرگان اسرائیل دستور داد تا به میان قوم بروند و به آنها بگویند: «توشه ی خود را آماده کنید؛ زیرا پس از سه روز از رود اُردُن خواهیم گذشت تا سرزمینی را که خداوند به ما داده است تصرّف کنیم و در آن
ساکن شویم.» سپس یوشع قولی را که موسی، خدمتگزار خداوند، به قبایل رئوبین، جاد و نصف قبیلهی منسی داده بود، به آنها یادآوری کرد: «خداوند خدای شما، این سرزمین را که در شرق رود اُردُن است به شما داده است تا در آن ساکن شوید. پس زنان و فرزندان و حیوانات خود را در اینجا بگذارید و خود مسلّح شوید و پیشاپیش بقیّهی قبایل به آنطرف رود اُردُن بروید و ایشان را یاری دهید؛ تا سرزمینی را که خداوند، خدای شما به ایشان داده است تصاحب کنند و در آن ساکن شوند. آنوقت میتوانید به این ناحیه ای که موسی، خدمتگزار خداوند، در سمت شرقی رود اُردُن برای شما تعیین کرده است بازگردید و در آن ساکن شوید.»
در تورات آمده است: (1)
یوشع، دو جاسوس از شطیم به آنطرف رود اُردُن فرستاد تا وضعیت آن سرزمین و بهخصوص شهر اِریحا را بررسی کنند. وقتی آنها به آن شهر رسیدند، به خانهی فاحشهای به نام راحاب، رفتند تا شب را در آنجا بگذرانند همان شب به پادشاه اریحا خبر رسید که چند جاسوس اسرائیلی وارد شهر شدهاند.
پادشاه افرادی را با این پیغام نزد راحاب فرستاد: «مردانی را که به خانهی تو آمدهاند به ما تحویل بده؛ زیرا آنها جاسوس هستند»
امّا راحاب که آن دو مرد را پنهان کرده بود، گفت: «آنها پیش من آمدند، ولی نفهمیدم چه کسانی بودند، هنگامیکه هوا تاریک شد، پیش از بسته شدن دروازه ها از شهر خارج شدند و من نمیدانم کجا رفتند. اگر به دنبال آنها بشتابید میتوانید به ایشان برسید»
ولی راحاب، قبلاً آن دو مرد را به پشتبام برده، ایشان را زیر تودهای از ساقههای کتان که در آنجا گذاشته بود، مخفی کرده بود.
پس مأموران پادشاه اِریحا، در جستجوی آن دو نفر تا کرانهی رود اُردُن پیش رفتند.
به مجرّد اینکه آنها از شهر خارج شدند، دروازههای شهر را از پُشت سر ایشان بستند.
شب پیش از آنکه دو مرد بخوابند، راحاب نزد ایشان به پشتبام رفت و به آنها گفت:
«من شک ندارم که خداوند، سرزمین ما را به شما خواهد داد. همهی ما از شما اسرائیلیها میترسیم. هرکس نام اسرائیل را میشنود از ترس میلرزد.
1) سفر یوشع، إصحاح 2، آیات: 1- 24
چون شنیدهایم که چگونه موقع خروج از مصر، خداوند از میان دریای سرخ، راه خشکی برای شما پدید آورد تا از آن بگذرید!
خبرداریم که به سیحون و عوج، پادشاهان اموریها که در طرف شرق اردن بودند، چه کردید و چگونه آنها و مردمانشان را نابود ساختید.
وقتی این خبرها را شنیدیم، ترس وجود ما را فراگرفت و جرئت خود را از دست دادیم؛ زیرا خدای شما، خدای آسمان و زمین است و مانند او خدایی نیست. حال از شما میخواهم که به نام خدایتان برای من قسم بخورید و نشانهای به من بدهید که وقتی شهر اِریحا را تصرّف نمودید، در ازای کمکی که به شما کردم، مرا همراه پدر و مادر و خواهران و برادرانم و خانوادههای آنها حفظ کنید تا کُشته نشویم. »
آن دو مرد جواب دادند: «اگر در مورد ما با کسی سخن نگویی، بهجان خود قسم می خوریم که وقتی خداوند این سرزمین را به ما داد، ترتیبی بدهیم که به تو بستگانت آسیبی نرسد.»
خانهی راحاب بر حصار شهر قرار داشت، پس او آن دو مرد را با طناب از پنجرهی اتاقش پایین فرستاد. سپس به ایشان گفت: «به کوه فرار کنید و سه روز در آنجا پنهان شوید تا مأمورانی که به جستجوی شما رفتهاند بازگردند. آنوقت میتوانید به راه خود ادامه دهید.»
آن دو نفر پیش از رفتن به او گفتند: «وقتی ما به این شهر حمله کردیم، تو پدر و مادر و برادران و خواهران و خانوادههای آنها را در خانهی خود جمع کن و این طناب قرمز را به همین پنجره ببند. اگر این کار را نکنی و آسیبی به شما برسد، ما در برابر قَسَمی که خورده ایم مسئول نخواهیم بود. اگر کسی از خانه بیرون برود، خونش به گردن خودش است و ما مسئول مرگش نخواهیم بود. ما قسم می خوریم کسانی که در این خانه بمانند کشته نشوند و به ایشان کوچکترین آسیبی نرسد. امّا اگر تو دربارهی ما با کسی سخن بگویی، این قَسَم باطل میشود» راحاب گفت: «آنچه را که گفتید میپذیرم.»
سپس ایشان را روانه کرد و طناب قرمز را به پنجره بست، آن دو به کوه رفتند و سه روز در آنجا ماندند.
تعقیبکنندگان همهی راهها را جستجو کردند و چون ایشان را نیافتند، ناچار به شهر بازگشتند.
آنگاه آن دو نفر از کوه به زیر آمده، از رود اُردُن عبور نمودند و نزد یوشع بازگشتند و آنچه برایشان اتّفاق افتاده بود به او گزارش دادند.
آنها به یوشع گفتند: «اطمینان داریم که خداوند تمام آن سرزمین را به ما بخشیده است، زیرا مردم آنجا از ترس ما روحیه ی خود را باخته اند!»
در تورات آمده است:
سحرگاه روز بعد، قوم اسرائیل همراه یوشع حرکت کردند و از شطیم کوچ نموده تا کنار رود اُردُن پیش رفتند و قبل از آنکه از رود اُردُن عبور کنند، چند روزی در آنجا اردو زدند.
بعد از سه روز، رهبران قوم، به میان اردو رفتند و این دستور را صادر نمودند: «وقتی دیدید که کاهنان، صندوق عهد خداوند خدایتان را بر دوش گرفتهاند و میبرند، شما هم به دنبال آنها حرکت کنید.
کاهنان شمارا هدایت خواهند نمود؛ زیرا تابهحال از این راه عبور نکردهاید، امّا باید در حدود یک کیلومتر از ایشان که صندوق عهد را حمل میکنند، فاصله بگیرید. مواظب باشید نزدیکتر نروید! »
یوشع هم به قوم اسرائیل گفت: «امروز خود را تقدیس کنید، چون فردا خداوند برای ما معجزه ی بزرگی انجام خواهد داد.»
صبح روز بعد، یوشع به کاهنان دستور داد که صندوق عهد را بردارند و پیشاپیش قوم اسرائیل حرکت کنند. آنها نیز چنین کردند.
خداوند به یوشع فرمود: «از امروز تو را در نظر قوم اسرائیل بسیار سر افراز خواهم نمود تا بدانند که من با تو هستم، چنانکه با موسی بودم. به کاهنانی که صندوق عهد را حمل میکنند بگوقتی به رود اردن رسیدند در کنار آن توقّف کنند»
یوشع قوم را جمع کرد و به ایشان گفت: «بیایید آنچه را که خداوند فرموده است بشنوید.
امروز خواهید دانست که خدای زنده در میان شماست و او قبایل کنعانی، حیتی، حِوی، فَرِزی، جرجاشی، اموری و یبوسی را از سرزمینی که بهزودی آن را تسخیر خواهید کرد، بیرون خواهد راند.
صندوق عهد خداوند تمام دنیا، شمارا به آنسوی رود اردن راهنمایی خواهد کرد!
وقتی کف پاهای کاهنانی که صندوق عهد را حمل میکنند به آب رود اردن برسد، جریان آب قطع میشود و آب در یکجا بر رویهم انباشته میگردد. حال دوازده نفر، یعنی از هر قبیله یک نفر را برای انجاموظیفهی مخصوصی که در نظر دارم انتخاب کنید. » (1)
قوم اسرائیل اردوگاه را ترک کرده، بهسوی رود اُردُن روانه شدند.
درحالیکه کاهنان، صندوق عهد را برداشته، پیشاپیش آنها حرکت میکردند.
آب رود اُردُن در این هنگام که فصل درو بود، بالاآمده بود، ولی بهمحض اینکه پاهای کاهنانی که صندوق عهد را حمل میکردند به آب رودخانه رسید، ناگهان جریان آب در بالای رودخانه، در شهر «آدم» که نزدیک «صرتان» است، متوقفشده، رویهم انباشته گردید و آبی که پایینتر از آن نقطه بود، به دریای نمک ریخت، بهطوریکه قوم اسرائیل توانستند ازآنجاکه روبهروی اریحا بود، عبور کنند.
کاهنانی که صندوق عهد خداوند را حمل میکردند، در وسط راه خشک میان رودخانهایستادند تا اینکه همهی قوم به آنطرف رودخانه رسیدند. (2)
در تورات آمده است: (1)
وقتی تمام افراد قوم اسرائیل بهسلامت از رودخانه گذشتند، خداوند به یوشع فرمود: «اکنون به آن 12 نفر که از 12 قبیله انتخابشدهاند بگو که بروند و 12 سنگ از وسط رودخانه، جایی که کاهنان آنجا ایستاده اند، بیرون بیاورند و آن سنگهارا با خود به همان مکانی ببرند که امشب اردو میزنند تا بهعنوان یادبود، آنها را روی هم قرار دهند.»
پس یوشع آن 12 نفر را احضار کرد و به ایشان گفت: «به میان رودخانه، جایی که کاهنان با صندوق عهد ایستاده اند بروید و هر یک از شما یک سنگ بردوش خود بگذارید و بیاورید؛ یعنی 12 سنگ به تعداد 12 قبیلهی اسرائیل. ما آنها را بهعنوان یادبود در اینجا می گذاریم تا وقتی در آینده فرزندانتان بپرسند: این سنگها چیست؟ به ایشان بگویید که: این یادگار روزی است که جریان آب رود اردن قطع شد و در میان آن، راه خشکی پدید آمد تا صندوق عهد خداوند از آن عبور کند! این سنگها برای قوم اسرائیل، یادگاری جاودانه از این معجزه ی بزرگ خواهند بود.»
آن 12 نفر مطابق دستور یوشع، عمل نمودند و 12 سنگ از وسط رودخانه آوردند، درست همانگونه که خداوند به یوشع فرموده بود، یعنی برای هر قبیله یک سنگ.
سنگها را به محلی که در آنجا توقّف نموده بودند بردند و یادبودی بنا کردند.
یوشع در وسط رودخانه، جایی که کاهنان ایستاده بودند نیز 12 سنگ دیگر بهعنوان یادگار رویهم گذاشت که تا به امروز باقی است.
کاهنان با صندوق عهد آنقدر در وسط رودخانه ماندند تا قوم اسرائیل، آنچه را که خداوند به یوشع فرموده بود، به انجام رساندند، درست همانگونه که موسی به یوشع توصیه کرده بود.
پس قوم اسرائیل با شتاب از رود اردن گذشتند و پسازآنکه به آنسوی رودخانه رسیدند، کاهنان هم با صندوق عهد از رودخانه بیرون آمدند.
مردان جنگی قبایل رئوبین، جاد و نصف قبیلهی منسی که 40 هزار نفر بودند، مسلّح شدند و چنانکه موسی پیش از فوت خود به ایشان گفته بود، پیشاپیش بقیّهی قوم، عبور کرده، در حضور خداوند بهسوی دشت اِریحا پیش رفتند. در آن روز، خداوند یوشع را در نظر تمام قوم اسرائیل سرافراز نمود.
قوم اسرائیل، یوشع را در تمام مدّت عمرش مانند موسی احترام میکردند.
یوشع به امر خداوند به کاهنانی که صندوق عهد را حمل میکردند گفت: «از بستر رود بیرون بیایید»
بهمحض اینکه کاهنان بیرون آمدند، آب رودخانه دوباره به جریان افتاد و مانند قبل بر کنارههایش نیز جاری شد. این معجزه در روز دهم ماه اوّل اتّفاق افتاد.
1) سفر یوشع ، إصحاح 4، آیات: 1- 24
آن روز تمام مردم اسرائیل از رود اُردُن گذشتند و در «جلجال» در سمت شرقی شهر اِریحا اردو زدند. در آنجا 12 سنگی را که از وسط رودخانه آورده بودند، بهعنوان یادبود، رویهم گذاشتند.
بار دیگر یوشع، مفهوم آن سنگها را برای قوم اسرائیل بیان کرد: «در آینده، اگر فرزندانتان بپرسند: این توده سنگها در اینجا برای چیست؟ به آنها بگویید که این سنگها یادآور عبور معجزه آسای قوم اسرائیل از میان رود اردن است! برای ایشان توضیح دهید که چگونه خداوند جریان آب را قطع کرد و از وسط رودخانه، راه خشکی پدید آورد تا همهی شما عبور کنید! این شبیه معجزهای است که خداوند 40 سال قبل انجام داد، وقتی دریای سرخ را شکافت و از وسط آن، راه خشکی برای عبور بنیاسرائیل پدید آورد. خداوند این معجزه را انجام داد تا همهی مردم جهان بدانند که قدرت او عظیم است و همچنین شما نیز همیشه او را اطاعت کنید.»
در تورات آمده است: (1)
در سمت غربی رود اردن، اموریها و در امتداد ساحل دریای مدیترانه، کنعانیها سکونت داشتند.
پادشاهان آنها وقتی شنیدند که خداوند به خاطر بنیاسرائیل راه خشکی از میانرود اردن پدید آورده تا از آن عبور کنند، سختترسیدند و جرئت مقابله با اسرائیل را از دست دادند
در این موقع خداوند به یوشع دستور داد که تمام پسران و مردان اسرائیل ختنه شوند.
خداوند به ایشان فرمود که برای انجام این عمل از سنگ چخماق استفاده کنند. محلی که اسرائیلیها در آن ختنه شدند «تپّه ی ختنه» نامیده شد.
دلیل این کار این بود که: تمام مردانی که به سنّ جنگیدن رسیده بودند و موقع بیرون آمدن از مصر ختنه شده بودند، همگی در بیابان مرده بودند و پسران آنها که پس از خروج از مصر متولدشده بودند، ختنه نشده بودند. قوم اسرائیل 40 سال در بیابان سرگردان بودند تا اینکه تمام مردانی که هنگام بیرون آمدن از مصر، به سنّ جنگیدن رسیده بودند، مردند.
آنها چون خداوند را اطاعت نکردند، او هم قسم خورد که نگذارد وارد سرزمینی شوند که وعدهی آن را به اجدادشان داده بود. زمینی که شیر و عسل در آن جاری است.
پس یوشع، پسرانی را که بزرگشده بودند و میبایست جای پدران خود را بگیرند، ختنه کرد. پساز انجام عمل ختنه، همگی در خیمههای خود به استراحت پرداختند تا بهبود یابند. سپس خداوند به یوشع فرمود: «امروز ننگ ختنه نشدن را از روی شما برداشتم»
آنجایی که اسرائیلیها ختنه شدند «جلجال» (برداشتن) نامیده شد و تا به امروز به همان نام باقی است.
هنگامیکه قوم اسرائیل در «جلجال» واقع در دشت اِریحا، اردو زده بودند، شب چهاردهم ماه، «عید پِسح» را جشن گرفتند.
1) سفر یوشع، إصحاح 5، آیات: 1- 12
روز بعد به خوردن محصولات سرزمینی که وارد آن شده بودند، پرداختند و از گندم آنجا نان فطیر پختند. پسازآن، نان آسمانی که به «منّ» معروف بود، قطع گردید و دیگر هرگز دیده نشد!
قوم اسرائیل پسازآن، برای خوراک، از محصولات سرزمین کنعان استفاده میکردند.
در تورات آمده است: (1)
روزی که یوشع به شهر اِریحا نزدیک شده بود، چشمش به مردی شمشیر به دست افتاد.
یوشع بهسوی او رفت و پرسید: «دوست هستی یا دشمن؟» آن مرد به یوشع گفت: «من فرمانده ی لشگر خداوند هستم» یوشع روی به زمین نهاد و سجده کرده، گفت: «هر امر داری به بنده ات بفرما» او به یوشع گفت: «کفش هایت را درآور؛ زیرا جایی که ایستاده ای مقدّس است» یوشع اطاعت کرد.
در تورات آمده است: (2)
مردم شهر اریحا، از ترس اسرائیلیها، دروازههای شهر را محکم بسته بودند و اجازه نمیدادند کسی وارد یا خارج شود.
خداوند به یوشع فرمود: «من شهر اِریحا را با پادشاه و سربازانش به تو تسلیم میکنم. تمام لشگر شما باید تا 6 روز و روزی یکبار، شهر را دور بزنند.
7 کاهن پیشاپیش صندوق عهد در جلو شما حرکت کنند و هر یک از آنها یک شیپور که از شاخ قوچ درستشده، در دست خود بگیرند.
در روز هفتم، درحالیکه کاهنان شیپور مینوازند، شما بهجای یکبار، 7 بار شهر را دور بزنید، آنگاه وقتی صدای ممتد و بلند شیپورها را بشنوید همه باهم با صدای بلند فریاد بزنید تا حصار شهر فروریزد. آنوقت از هر سو به داخل شهر هجوم ببرید. »
یوشع کاهنان را احضار نمود و به ایشان گفت: «صندوق عهد را بردارید و 7 نفر از شما شیپور در دست بگیرید و جلو آن حرکت کنید»
سپس به افرادش دستور داد تا شروع کنند به دور زدن شهر، درحالیکه مردان مسلّح، پیشاپیش کاهنان حرکت میکردند. پس طبق فرمان یوشع، مردان مسلّح پیشاپیش کاهنانی که شیپور مینواختند حرکت کردند. سپس کاهنانی که صندوق عهد را حمل میکردند به دنبال آنها به حرکت درآمدند. پُشت سر آنها نیز بقیّهی سربازان روانه شدند.
در تمام این مدّت شیپورها همچنان نواخته میشد. امّا یوشع به افرادش گفته بود که حرف نزنند و فریاد برنیاورند تا وقتیکه او دستور دهد.
آن روز صندوق عهد را یکبار به دور شهر گرداندند و پسازآن برای استراحت به اردوگاه بازگشتند و شب را در آنجا به سر بردند. روز بعد، صبح زود یکبار دیگر شهر را به همان ترتیب، دور زدند.
در دور هفتم، وقتی کاهنان شیپورها را با صدای ممتد و بلند نواختند، یوشع به افرادش دستور داد: «با صدای بلند فریاد برآورید؛ زیرا خداوند شهر را به ما تسلیم کرده است! این شهر با هرچه که در آن است حرام است. اگر چیزی برای خود بردارید، قوم اسرائیل را به مصیبت و نابودی دچار خواهید کرد. امّا طلا ونقره و ظروف مسی و آهنی از آن خداوند خواهد بود و باید به خزانه ی او آورده شود.»
پس قوم اسرائیل وقتی صدای بلند شیپور را شنیدند، با صدای هرچه بلندتر فریاد برآوردند.
ناگهان حصار شهر اِریحا در برابر اسرائیلیها فروریخت!
بنابراین قوم اسرائیل از هر سو به داخل شهر هجوم بردند و آن را تصرّف کردند.
هرچه که در شهر بود، از بین بردند، زن و مرد، پیر و جوان، گاو و گوسفند و الاغ، همه را از دم شمشیر گذراندند.
در این هنگام یوشع به آن دو مردی که قبلاً برای جاسوسی به اریحا فرستادهشده بودند؛ گفت: «به قول خود وفا کنید و به خانهی ان فاحشه (راحاب) بروید و او را با کسانی که در خانهاش هستند، نجات دهید.»
آن دو نفر رفته، راحاب را با پدر و مادر و برادران و سایر بستگانش آوردند و ایشان را بیرون اردوگاه اسرائیل جا دادند.
بعد از نجات راحاب و خانوادهی او، اسرائیلیها طلا و نقره و ظروف مسی و آهنی را برای خزانهی خانهی خداوند جمع نمودند و شهر را به آتش کشیدند.
بدین ترتیب، یوشع، راحاب و بستگانش را که در خانهاش بودند، زنده نگاه داشت.
آنها تا به امروز با قوم اسرائیل زندگی میکنند؛ زیرا راحاب آن دو جاسوس را که یوشع به اِریحا فرستاده بود، در خانهی خود پناه داد.
بعد یوشع اخطار نموده، گفت: «لعنت خداوند بر کسی که اقدام به بازسازی شهر اریحا کند
او به قیمت جان پسر ارشدش پایههای آن را خواهد نهاد و به قیمت جان پسر کوچکش دروازههای آن را برپا خواهد نمود! » شهرت یوشع در همهجا پیچیده بود، زیرا خداوند با او بود.
در تورات آمده است: (1)
امّا بنیاسرائیل مرتکب گناه شدند، گرچه خداوند دستور داده بود که چیزی را از شهر به غنیمت نبرند، ولی آنها از این دستور سرپیچی کردند.
«عخان» از اموالی که حرام شده بود، برای خود به غنیمت گرفت و خداوند به خاطر این عمل، بر تمام قوم اسرائیل غضبناک شد.
بهزودی پس از تسخیر شهر اِریحا، یوشع چند نفر از مردان خود را به «شهر عای» که در شرق «بیت ئیل» و نزدیک «بیت آون» واقعشده بود، فرستاد تا وضع آنجا را بررسی کنند. وقتی آنها مراجعت نمودند گفتند: «شهر کوچکی است و فقط کافی است 2 یا 3 هزار نفر از سربازان ما بروند و آن را تصرّف کنند؛ بنابراین لزومی ندارد که همهی لشگر اسرائیل به آنجا حمله کند.» پس یوشع حدود 3 هزار سرباز، برای تسخیر «شهر عای» فرستاد، امّا آنها شکست خوردند.
مردان عای از دروازهی شهر تا بلندیهای اطراف، اسرائیلیها را تعقیب نموده حدود 36 نفر از آنان را در سراشیبی کُشتند.
لشگر اسرائیل از این واقعه دچار وحشت شد و روحیهی خود را بهکلی باخت.
پس یوشع و بزرگان اسرائیل از شدّت ناراحتی جامههای خود را پاره کردند، خاکبرسر خود ریختند و تا غروب در برابر صندوق عهد خداوند به خاک افتادند.
یوشع چنین دعا کرد: «آه ای خداوند، چرا ما را به اینسوی رود اُردُن آوردی؟ تا به دست این اموریها کُشته شویم؟ ایکاش راضی شده بودیم که همان طرف رودخانه بمانیم
آه ای خداوند، اینک که قوم اسرائیل از دشمن شکستخورده است من چه کنم؟
چون اگر کنعانیها و سایر قومهای مجاور از این واقعه باخبر شوند، ما را محاصره نموده، همهی ما را نابود میکنند. آیا این عمل به عظمت نام تو لطمه نمیزند؟ »
خداوند در پاسخ یوشع فرمود: «بلند شو! چرا اینچنین به خاک افتادهای؟ قوم اسرائیل از فرمان من سرپیچی کرده و مرتکب گناه شدهاند. ایشان مخفیانه از چیزهای حرام شهر برداشتهاند ولی انکار نموده، آنها را در میان اثاثیهی خود پنهان ساختهاند. این عمل موجب شده است که اسرائیلیها مغلوب شوند.
به همین علّت است که سربازان تو نمیتوانند در مقابل دشمنان ایستادگی کنند؛ زیرا گرفتار لعنت شدهاند. اگر آن غنیمت حرام را از بین نبرید، من دیگر با شما نخواهم بود.
1) سفر یوشع، إصحاح 7، آیات: 1- 26
حال برخیز و مراسم پاک کردن گناه قوم را بهجا آور و به آنها بگو که برای فردا آماده شوند؛ زیرا من که خداوند، خدای اسرائیل هستم، میگویم: ای اسرائیل، مال حرام در میان شماست و تا آن را از خود دور نکنید، نخواهید توانست در برابر دشمنانتان بایستید.
به همهی قبایل بگو که فردا صبح نزد من حاضر شوند تا من معلوم کنم که آن شخص خطاکار، متعلّق به کدام قبیله است.
پسازآن، تمام خاندانهای آن قبیله، جلو بیایند تا مشخص کنم که آن شخص خطاکار، در میان کدام خاندان است.
سپس تمام خانوادههای آن خاندان حاضر شوند تا نشان دهم که آن شخص مقصّر، عضو کدام خانواده است.
بعد تمام اعضای مقصّر آن خانواده پیش بیایند، آنگاه شخصی که مال حرام را دزدیده است، با خانوادهاش و هرچه که دارد سوخته و نابود شود؛ زیرا عهد مرا شکسته و اسرائیل را رسوا نموده است.»
پس یوشع صبح زود برخاسته، قبیلههای اسرائیل را در حضور خداوند حاضر ساخت و قبیلهی یهودا مقصّر شناخته شد.
آنگاه تمام خاندانهای قبیلهی یهودا جلو آمدند و خاندان زارح مقصّر تشخیص داده شد
بعد خانوادههای آن خاندان جلو آمدند و خانوادهی زبدی مقصّر شناخته شد.
مردان خانوادهی زبدی جلو آمدند و «عخان» نوهی زبدی مقصّر شناخته شد.
یوشع به عخان گفت: «فرزندم در حضور خداوند، خدای اسرائیل حقیقت را بگو به گناه خود اعتراف کن، به من بگو چه کردهای و چیزی را از ما مخفی نکن.»
عخان در جواب یوشع گفت: «من به خداوند، خدای اسرائیل خیانت کردهام و مرتکب گناه شده ام، در میان غنائم، چشمم به یک ردای زیبای بابلی، 200 مثقال نقره و یک شمش طلا که وزنش 50 مثقال بود، افتاد و من از روی طمع آنها را برداشتم و در میان خیمه ام آنها را زیر خاک پنهان کردم. اوّل نقره را زیر خاک گذاشتم بعد طلا و سپس ردا را.»
یوشع چند نفر را به دنبال غنائم فرستاد و آنها بهشتاب به خیمه رفتند؛ و چنانچه عخان گفته بود، ردا و طلا و نقره را پیدا کردند و نقره در قسمت زیرین قرار داشت.
اشیاء دزدیدهشده را نزد یوشع و تمام قوم اسرائیل آوردند و در حضور خداوند بر زمین گذاشتند. آنگاه یوشع و همهی اسرائیلیها، عخان را گرفته، او را با ردا و نقره و شمش طلایی که دزدیده بود، با پسران و دخترانش و گاوها و گوسفندها و الاغهایش و خیمهاش و هرچه که داشت به «درّهی عخور» بردند.
در آنجا یوشع به عخان گفت: «چرا چنین بلایی بر سر ما آوردی؟ اکنون خداوند، تو را دچار بلا میکند.»
آنگاه تمام بنیاسرائیل آنها را سنگسار نمودند و بعد بدنهایشان را سوزاندند و روی جنازهی سوختهی عخان، تودهی بزرگی از سنگ برپا کردند. آن تودهی سنگ هنوز باقی است و آن مکان تا به امروز به «درّهی بلا» معروف است.
بدین ترتیب خشم خداوند فرونشست.
در تورات آمده است: (1)
خداوند به یوشع فرمود: «ترس واهمه را از خود دور کن! برخیز و تمام سربازان را همراه خود بردار و به عای روانه شو. من پادشاه آنجا را به دستتو تسلیم میکنم. مردم و شهر و زمین عای از آن تو خواهند شد.
با ایشان همانطور رفتار کن که با پادشاه اِریحا و مردم آنجا رفتار نمودی.
امّا این بار چهارپایان و غنائم شهر را میتوانید میان خود قسمت کنید.
در ضمن برای حمله به دشمن در پشت آن شهر، یک کمین گاه بساز. »
پس یوشع و تمام لشگر او آمادهی حمله به عای شدند.
یوشع 30 هزار نفر از افراد دلیر خود را انتخاب کرد تا آنها را شبانه به عای بفرستد.
او به آنها این دستور را داد: «در پُشت شهر در کمین بنشینید ولی از شهر زیاد دور نشوید و برای حمله آمادهباشید.
نقشهی ما چنین است: «من و افرادم به شهر نزدیک خواهیم شد. مردان شهر مانند دفعهی پیش به مقابلهی ما بر خواهند خواست. در این هنگام ما عقبنشینی میکنیم. آنها به گمان اینکه مانند دفعهی پیش در حال فرار هستیم، به تعقیب ما خواهند پرداخت و بدین ترتیب از شهر دور خواهند شد.
بعد شما از کمین گاه بیرون بیایید و به داخل شهر حمله کنید؛ زیرا خداوند آن را به دست شما تسلیم کرده است. چنانکه خداوند فرموده است، شهر را بسوزانید، اینیک دستور است.»
پس آنها همان شب روانه شده، در کمین گاه بین «بیت ئیل» و غرب «عای» پنهان شدند، امّا یوشع و بقیّهی لشگر در اردوگاه ماندند. روز بعد، صبح زود یوشع سربازان خود را صفآرایی نمود و خود با بزرگان اسرائیل در پیشاپیش لشگر بهسوی «عای» حرکت کرد.
آنها در سمت شمالی شهر در کنار درّهای که بین آنها و شهر قرار داشت توقّف کردند.
یوشع، 5 هزار نفر دیگر را هم فرستاد تا به 30 هزارنفری که در کمین گاه بودند ملحق شوند. خود او با بقیّهی نفرات، آن شب در همان درّه ماند.
پادشاه عای با دیدن لشگر اسرائیل در آنسوی درّه، با لشگر خود برای مقابله با آنها به دشت اُردُن رفت. غافل از اینکه عدّهی زیادی از اسرائیلیها در پُشت شهر در کمین نشستهاند.
یوشع و لشگر اسرائیل برای اینکه وانمود کنند که از دشمن شکستخوردهاند، در بیابان پا به فرار گذاشتند. به تمام مردان عای دستور داده شد، به تعقیب آنها بپردازند. آنها برای تعقیب یوشع از شهر خارج شدند، بهطوریکه در «عای» و «بیت ئیل» یک سرباز هم باقی نماند و دروازهها نیز به روی اسرائیلیها باز بود!
آنگاه خداوند به یوشع فرمود: «نیزهی خود را بهسوی «عای» دراز کن، زیرا آن را به تو دادهام.»
1) سفر یوشع، إصحاح 8، آیات: 1- 29
یوشع چنین کرد. سربازانی که در کمین گاه منتظر بودند وقتی این علامت را که یوشع داده بود، دیدند، از کمین گاه بیرون آمده، به شهر هجوم بردند و آن را به آتش کشیدند.
سربازان عای، وقتی به پُشت سر نگاه کردند و دیدند دود غلیظی آسمان شهرشان را فراگرفته است دستوپایشان چنان سست شد که قدرت فرار کردن هم از آنها سلب گردید.
یوشع و همراهانش چون دود را بر فراز شهر دیدند، فهمیدند سربازانی که در کمین گاه بودند به شهر حملهور شدهاند، پس خودشان هم بازگشتند و به کشتار تعقیبکنندگان خود پرداختند. از طرف دیگر، سربازان اسرائیلی که در داخل شهر بودند، بیرون آمده و به دشمن حمله کردند.
بهاینترتیب سربازان «عای» از دو طرف به دام سپاه اسرائیل افتادند و همه کُشته شدند.
تنها کسی که زنده ماند «پادشاه عای» بود که او را هم اسیر کرده، نزد یوشع آوردند.
لشگر اسرائیل پسازاینکه افراد دشمن را در خارج شهر کُشتند، به عای وارد شدند تا بقیّهی اهالی شهر را نیز از دم شمشیر بگذرانند.
در آن روز، تمام جمعیت شهر که تعدادشان بالغبر 12 هزار نفر بود، هلاک شدند؛ زیرا یوشع نیزهی خود را که بهسوی «عای» دراز نموده بود، به همان حالت نگاه داشت تا موقعی که همهی مردم آن شهر کُشته شدند. فقط اموال و چهارپایان، شهر باقی ماندند که قوم اسرائیل آنها را برای خود به غنیمت گرفتند. (خداوند به یوشع فرموده بود که آنها میتوانند غنائم را برای خود نگهدارند)
یوشع شهر عای را سوزانیده، بهصورت خرابهای درآورد که تا به امروز به همان حال باقی است. یوشع، پادشاه عای را به دار آویخت و هنگام غروب به دستور یوشع جسد او را پایین آورده، جلو دروازهی شهر انداختند و تودهای بزرگ از سنگ، روی جسد او انباشتند که تا به امروز باقی است.
در تورات آمده است: (1)
سپس یوشع برای خداوند، خدای اسرائیل قربانگاهی بر کوه عیبال بنا کرد. چنانکه موسی، خدمتگزار خداوند، در تورات به قوم اسرائیل دستور داده بود، برای ساختن این قربانگاه از سنگهای نتراشیده استفاده کردند. سپس کاهنان، قربانیهای سلامتی بر آن به خداوند تقدیم کردند. آنگاه یوشع، در حضور جماعت اسرائیل، ده فرمان موسی را روی سنگهای قربانگاه نوشت.
پسازآن، تمام قوم اسرائیل با بزرگان، رهبران، قُضات و حتّی افراد غریبی که در میان ایشان بودند، به دو دسته تقسیم شدند:
یک دسته در دامنهی «کوه جَرِزیم» ایستادند و دستهی دیگر در دامنهی «کوه عیبال».
1) سفر یوشع، إصحاح 8، آیات: 30- 35
در وسط این دو دسته، کاهنان درحالیکه صندوق عهد را بر دوش داشتند، ایستادند تا قوم اسرائیل را برکت دهند. (همهی این رسوم، مطابق دستوری که موسی قبلاً داده بود، انجام شد)
آنگاه یوشع، تمام قوانین نوشتهشده در تورات را که شامل برکتها و لعنتها بود، برای مردم اسرائیل خواند. خلاصه، تمام دستورات موسی بدون کموکاست در حضور تمام مردان، زنان، جوانان، اطفال اسرائیل و غریبانی که با آنها بودند، خوانده شد.
در تورات آمده است: (1)
وقتی پادشاهان سرزمینهای همسایه از فتوحات بنیاسرائیل باخبر شدند، به خاطر حفظ جان و مال خود، باهم متّحد گشتند تا با یوشع و بنیاسرائیل بجنگند.
اینها پادشاهان قبایل «حیتی، اموری، کنعانی، فرزی، حوی و یبوسی» بودند که در نواحی سمت غربی رود اُردُن و سواحل دریای مدیترانه تا کوههای لبنان در شمال، زندگی میکردند.
امّا مردم جبعون، وقتی خبر پیروزی یوشع بر شهرهای اریحا و عای را شنیدند، برای نجات جان خود، عوض جنگ به حیله متوسّل شدند.
آنها گروهی را با لباسهای ژنده و کفشهای کهنه و پینه زده، الاغهایی با پالانهای مندرس و مقداری نان کپکزدهی خشک و چند مَشک شراب که کهنه وصلهدار بودند، نزد یوشع فرستادند.
وقتی این گروه به اردوگاه اسرائیل در جلجال، رسیدند، نزد یوشع و سایر مردان اسرائیلی رفته، گفتند: «ما از سرزمین دوری به اینجا آمده ایم تا از شما بخواهیم با ما پیمان صلح ببندید»
امّا اسرائیلیها گفتند: «ما چطور بدانیم که شما ساکن این سرزمین نیستید؟ چون اگر در این سرزمین ساکن باشید نمیتوانیم با شما پیمان صلح ببندیم.»
آنها به یوشع گفتند: «ما بندگان تو هستیم»
ولی یوشع از آنها پرسید: «شما چه کسانی هستید و از کجا آمده اید؟»
گفتند: «ما بندگانت از یک سرزمین دور به اینجا آمدهایم؛ زیرا شهرت خداوند، خدایتان به گوش ما رسیده است و شنیدهایم که او چهکارهای بزرگی در مصر کرد و چه بلایی بر سر دو پادشاه اموری که در طرف شرق اردن بودند، یعنی سیحون، پادشاه حشبون و عوج، پادشاه باشان که در عشتاروت حکومت میکرد، آورد.
پس بزرگان و مردم ما از ما خواستند که توشهای برای سفر طولانی بگیریم و به حضور شما بیاییم و بگوییم که ما بندگان شما هستیم و از شما میخواهیم با ما پیمان صلح ببندید.
وقتی عازم سفر شدیم، این نانها تازه از تنور درآمده بودند، امّا حالا چنانکه میبینید، خشکشده و کپکزدهاند!
این مشکهای شراب در آغاز سفر، نو بودند، امّا حالا کهنهشده و ترکیدهاند!
لباسها و کفشهای ما به سبب طولانی بودن راه، مندرس شدهاند! »
1) سفر یوشع، إصحاح 9، آیات: 1- 27
یوشع و بزرگان اسرائیل با دیدن توشهی آنها، حرفهایشان را باور کردند و بدون آنکه با خداوند مشورت نمایند، یوشع با آنها پیمان صلح بست و قول داد که ایشان را از بین نبرد و بزرگان اسرائیل نیز قسم خوردند که این پیمان را نشکنند.
هنوز 3 روز از این موضوع نگذشته بود که معلوم شد این گروه مسافر از همسایگانشان در آن سرزمین هستند و در همان نزدیکی زندگی میکنند!
بنیاسرائیل در مسیر پیشروی خود، 3 روز بعد به شهرهای ایشان رسیدند.
(نام این شهرها جبعون، کفیره، بئیروت و قریهی یعاریم بود) امّا به خاطر سوگندی که بزرگان اسرائیل به نام خداوند، خدای اسرائیل یادکرده بودند نتوانستند آنها را از بین ببرند.
اسرائیلیها به بزرگان قوم اعتراض کردند، امّا آنها در جواب گفتند: «ما به نام خداوند، خدای اسرائیل سوگند خورده ایم که به آنها صدمهای نزنیم، پس باید به سوگند خود وفا نموده، بگذاریم که زنده بمانند؛ چون اگر پیمانی را که با آنان بسته ایم بشکنیم، خشم خداوند بر ما افروخته خواهد شد» سپس اضافه کردند: «بگذارید ایشان زنده بمانند و برای ما هیزم بشکنند و آب بیاورند»
یوشع جبعونی ها را احضار کرده، گفت: «چرا ما را فریب داده، گفتید که از سرزمین بسیار دور آمده اید و حال آنکه همسایهی نزدیک ما هستید؟! پس شما زیر لعنت خواهید بود و بعد از این باید همیشه بهعنوان غلام برای خانهی خدای ما هیزم بشکنید و آب مورد نیاز را تهیّه کنید»
آنها گفتند: «چون شنیده بودیم که خداوند، خدای شما به خدمتگزار خود موسی دستور داده بود تمام این سرزمین را تصرّف نماید و ساکنانش را نابود کند، پس بسیار ترسیدیم و به خاطر نجات جان خود این کار را کردیم. ولی حالا در اختیار شما هستیم، هر طور که صلاح می دانید با ما رفتار کنید.»
یوشع به مردم اسرائیل اجازه نداد آنها را بکشند؛ و ایشان را برای شکستن هیزم و کشیدن آب برای مردم اسرائیل و قربانگاه خداوند تعیین نمود.
ایشان تا به امروز به کار خود درجایی که خداوند برای عبادت تعیین کرده است ادامه میدهند.
در تورات آمده است: (1)
1) سفر یوشع، إصحاح 10، آیات: 1- 15
ازاینرو «ادونی صَدَق» به فکر چاره افتاد و قاصدانی را نزد «هوهام» پادشاه حبرون، «فرام» پادشاه یرموت، «یافیع» پادشاه لاخیش و «دبیر» پادشاه عجلون فرستاد و این پیغام را داد:
«بیایید مرا کمک کنید تا به جبعون حمله کنیم؛ زیرا ساکنانش با یوشع و قوم اسرائیل پیمان صلح بسته اند» پس این 5 پادشاه اموری، باهم متّحد شدند و لشگرهای خود را برای جنگ با جبعون بسیج نمودند.
بزرگان جبعون با شتاب، قاصدانی به جلجال نزد یوشع فرستادند و التماس کرده، گفتند:
«بشتابید و خدمتگزاران خود را کمک کنید و از نابودی نجات دهید؛ تمام پادشاهان اموری که در کوهستان ساکناند، لشگر های خود را به ضد ما بسیج کردهاند»
یوشع با تمام سربازان و جنگاوران شجاعش از جلجال به کمک مردم جبعون شتافت.
خداوند به یوشع فرمود: «از ایشان نترس زیرا من آنها را به دست تو تسلیم کردهام و کسی از ایشان یارای مقاومت در برابر تو را نخواهد داشت.»
یوشع راه بین جلجال و جبعون را شبانه پیمود و لشگرهای دشمن را غافلگیر کرد.
خداوند دشمن را دچار وحشت نمود و اسرائیلیها عدّهی زیادی از آنها را در جبعون کُشتند و بقیّه را تا گردنهی «بیت حورون» تعقیب نموده، نا «عزیفه» و «مقیده» به کُشتار خود ادامه دادند. وقتی دشمن به سرازیری «بیت حورون» رسید، خداوند از آسمان بر سر آنها تگرگ درشت بارانید که تا به «عزیفه» ادامه داشت و عدّهی زیادی از آنها را کُشت. تعداد افرادی که بهوسیلهی تگرگ کُشته شدند بیشتر از آنانی بود که با شمشیر اسرائیلیها هلاک شدند! درحالیکه سربازان اسرائیلی دشمن را تعقیب میکردند و آنها را عاجز ساخته بودند.
یوشع نزد خدا دعا کرد و در حضور بنیاسرائیل گفت: «ای آفتاب بر بالای جبعون و ای ماه بر فراز درّهی اَیَلون، از حرکت باز بایستید» آفتاب و ماه از حرکت بازایستادند تا بنیاسرائیل دشمن را نابود کردند.
این واقعه در کتاب یاشر نیز نوشتهشده است. پس آفتاب، تمامروز در وسط آسمان از حرکت بازایستاد! نظیر چنین روزی که خدا آفتاب و ماه را به خاطر دعای یک انسان متوقف ساخته باشد هرگز دیده نشده و دیده نخواهد شد. درواقع این خداوند بود که برای بنیاسرائیل میجنگید. پسازآن یوشع با تمام سربازانش به اُردوگاه خود در جلجال بازگشتند.
در تورات آمده است: (1)
امّا در خلال جنگ، آن 5 پادشاه، به «مقیده» گریختند و خود را در یک غار پنهان کردند
یوشع وقتی از مخفی گاه آنها باخبر شد، گفت: «دهانه ی غار را با سنگهای بزرگ مسدود کنید و چند نگهبان در آنجا بگذارید تا مانع خروج آنها شوید، ولی از تعقیب دشمن دست برندارید، به دنبال آنها بروید و
1) سفر یوشع، إصحاح 10، آیات: 16- 27
از پشت سر به آنها حمله کنید و نگذارید دوباره به شهرهای خود بازگردند. خداوند شمارا به دست آنها تسلیم کرده است.»
یوشع و لشگر اسرائیل آنقدر به کُشتار ادامه دادند تا افراد پنج لشگر دشمن نابود شدند و فقط عدّهی کمی از آنان جان سالم بدر بردند و توانستند خود را به شهرهای حصار دار خود برسانند. سپس تمام لشگر اسرائیل بهسلامت به اُردوگاه خود در «مقیده» بازگشتند. ازآنپس هیچکس جرئت نکرد علیه قوم اسرائیل حتّی سخنی بر زبان بیاورد.
بعد یوشع گفت: «سنگها را از دهانه ی غار کنار بزنید و آن 5 پادشاه را بیرون بیاورید»
پس آنها پادشاهان اورشلیم، حبرون، یرموت، لاخیش و عجلون را بیرون آوردند.
یوشع، تمام مردان اسرائیل را فراخواند و به سردارانی که همراه او بودند دستور داد پاهای خود را بر گردن آن 5 پادشاه بگذارند و آنها چنین کردند.
سپس به مردان خود گفت: «از کسی نترسید و جرئت خود را از دست ندهید، بلکه قوی و شجاع باشید؛ زیرا خداوند با تمام دشمنان شما بدین نحو رفتار خواهد کرد!»
پسازآن یوشع با شمشیر خود، آن 5 پادشاه را کُشت و آنها را بر 5 دار آویخت.
پیکرهای بیجان آنها تا غروب بردار ماندند.
بعد از غروب آفتاب، مطابق دستور یوشع جنازههای آنها را از بالای دار پایین آورده، در درون همان غاری که پنهانشده بودند، انداختند.
سپس سنگهای بزرگ بر دهانهی آن غار گذاشتند که تا به امروز همچنان باقی است.
در تورات آمده است: (1)
در همان روز، یوشع به شهر «مقیده» حمله کرده، آن را گرفت و پادشاه و تمام اهالی آنجا را کُشت بهطوریکه هیچکدام از ساکنان آنجا نتوانستند جان سالم بدر ببرند.
بعدازآن، یوشع و افرادش به «لبنه» حمله کردند و خداوند آنجا را نیز با پادشاهش به دست ایشان تسلیم نمود و آنها تمام ساکنان آن را مانند اهالی شهر اِریحا از دم شمشیر گذراندند.
هنگامیکه اسرائیلیها به «لاخیش» حمله کردند، در روز دوّم، خداوند آن شهر را به دست ایشان تسلیم نمود.
آنها تمام اهالی شهر را مثل اهالی «لبنه» از دم شمشیر گذراندند. هنگامیکه اسرائیلیها به «لاخیش» حمله کردند، «هورام» پادشاه جازر، با لشگر خود سررسید تا به مردمان شهر لاخیش کمک نماید. امّا یوشع، او تمام افرادش را شکست داد و کسی از آنها را زنده نگذاشت.
یوشع و افرادش در همان روز به شهر «عجلون» نیز حمله بردند و تمام ساکنان آنجا را مانند اهالی «لاخیش» هلاک نمودند.
1) سفر یوشع، إصحاح 10، آیات: 28 – 43
بعد از «عجلون» به شهر «حبرون» حمله کردند و آن را با تمام آبادیهای اطرافش گرفتند و پادشاه و همهی ساکنانش را کُشتند، بهطوریکه یک نفر هم زنده باقی نماند.
سپسازآنجا به شهر «دبیر» بازگشتند و آن را با تمام دهکدههای اطرافش گرفتند و پادشاه و همهی مردمش را مانند اهالی «لبنه» قتلعام نمودند.
بهاینترتیب، یوشع تمام آن سرزمین را به تصرّف درآورد و قبایل و پادشاهانی را که در کوهستانها، کوهپایهها، دشتها و نِگِب، زندگی میکردند از بین برد. قوم اسرائیل چنانکه خداوند دستور داده بود، تمام ساکنان آن سرزمین را هلاک نمودند. از «قادش برنیع» تا «غزّه» و از «جوشن» تا «جبعون» همه را قتلعام کردند. همهی این پیروزیها در یک لشگر کشی انجام شد؛ زیرا خداوند، خدای اسرائیل، برای قومش میجنگید. پسازآن، یوشع با تمام افراد خود به اردوگاه خویش در «جلجال» بازگشت.
در تورات آمده است: (1)
وقتی «یابین» پادشاه حاصور، از این وقایع آگاهی یافت، فوراً پیغامهایی به این پادشاهان که بر شهرهای همجوار او حکومت میکردند، فرستاد.
یوباب، پادشاه مادون / پادشاه شمرون / پادشاه اخشاف / تمام پادشاهان کوهستانهای شمالی / پادشاه درّهی اُردُن واقع در جنوب دریاچهی جلیل / پادشاهانی که در دشتها ساکن بودند / پادشاهان بلندیهای دُر، در غرب / پادشاهانی که در شرق و غرب کنعان بودند / پادشاهان قومهای اموری، حیتی، فرزی و یبوسی که در کوهستانها بودند. / پادشاهان قوم حوی که در شهرهای دامنهی کوه «حرمون» در زمین «مصفه» ساکن بودند.
بهاینترتیب، تمام پادشاهان برای درهم شکستن قُوای اسرائیلیها باهم متّحد شدند و لشگرهای خود را بسیج کرده، نزد چشمههای مردم اردو زدند.
سپاهیان بیشمار آنها با اسبها و عرابههایشان دشتها را پُر ساختند.
امّا خداوند به یوشع فرمود: «از آنها نترس؛ چون فردا در همین وقت تمام آنها کُشته خواهند شد! شما باید رگ پای اسبهایشان را قطع کنید و عرابههایشان را آتش بزنید»
یوشع و افراد او خود را به چشمههای «مروم» رساندند و در یک حملهی ناگهانی، لشگر دشمن را غافلگیر کردند.
خداوند تمام آن سپاه عظیم را به دست اسرائیلیها تسلیم نمود و آنها افراد دشمن را تا «صیدون بزرگ» و «مسرفوتمایم» و «شرق درّهی مصفه» تعقیب نموده، کُشتند.
در این جنگ حتّی یک نفر از افراد دشمن جان سالم به در نبرد!
یوشع و افراد او همانطور که خداوند به ایشان فرموده بود، رگ پای اسبهای دشمن را قطع کردند و تمام عرابههای آنها را آتش زدند.
یوشع درراه بازگشت، شهر «حاصور» را نیز تسخیر نمود و پادشاه آن را کُشت.
1) سفر یوشع، إصحاح 11، آیات: 1- 23
(حاصور مهمترین شهر آن نواحی بود)
یوشع تمام کسانی را که در آن شهر بودند، کُشت و شهر را به آتش کشید.
سپس یوشع به سایر شهرهای پادشاهان مغلوب، حمله برد و چنانکه موسی، خدمتگزار خداوند، به او گفته بود، تمام ساکنان آنجا را قتلعام نمود. (از شهرهایی که بر بالای تپّهها بناشده بودند، یوشع، فقط شهر «حاصور» را سوزانید و بقیّه را سالم باقی گذاشت)
قوم اسرائیل تمام حیوانات و ثروت شهرهای ویرانشده را به غنیمت بردند و همهی اهالی آنجا را کُشتند
یوشع تمام دستورات موسی را که خداوند به او داده بود، بدون کموکاست انجام داد.
پس یوشع، تمام سرزمین را تصرّف کرد یعنی همهی نواحی کوهستانی صحرای نِگِب، تمام سرزمین جوشن، دشتها، درّهی اُردُن و دشتها و کوههای اسرائیل.
بهاینترتیب، وسعت سرزمین اسرائیل از «کوه حالق» نزدیک «سعیر» در جنوب تا «بعل جاد» در وادی لبنان، در دامنهی کوه «حرمون» در شمال، میرسید. یوشع تمام پادشاهان این ممالک را کُشت.
قوم اسرائیل چندین سال جنگیدند تا توانستند این سرزمین را که خدا به آنها وعده داده بود، تصرّف نمایند.
تنها شهری که با اسرائیل پیمان صلح بست، «جبعون» بود که در آن، قوم حوی، ساکن بودند. بقیّهی شهرها در جنگ به تصرّف اسرائیل درآمدند.
خداوند دشمنان را بر آن داشت تا بهجای اینکه خواستار صلح باشند، با قوم اسرائیل بجنگند. درنتیجه همهی آنها بدون ترحّم کُشته شدند و این درست همان بود که خداوند به موسی امر فرموده بود.
در طی این مدّت، یوشع، عناقی ها را که در کوهستانهای حبرون، دبیر، عناب، یهودا و اسرائیل زندگی میکردند از بین برد و تمام شهرهایشان را ویران کرد.
همهی عناقی هایی که در سرزمین اسرائیل بودند از بین رفتند و فقط عدّهی کمی از آنها در غزّه، جت و اشدود باقی ماندند.
پس یوشع تمام آن سرزمین را، چنانکه خداوند به موسی فرموده بود، تصرّف کرد و آن را بین قبایل اسرائیل تقسیم نمود و به ایشان به ملکیت بخشید.
سرانجام در آن سرزمین پس از سالها جنگ، صلح و آرامش حکمفرما شد.
در تورات آمده است: (1)
پادشاهانی نیز که در سمت غربی رود اُردُن حکومت میکردند بهوسیلهی یوشع و اسرائیلیها کُشته شدند
یوشع زمینهای آنها را که از «بعا جاد» در وادی لبنان تا «کوه حالق» نزدیک «کوه سعیر» بود، بین قبایل بنیاسرائیل تقسیم کرد.
این ناحیه شامل کوهستانها، دشتها، درّهی اُردُن، کوهپایهها، صحرای یهودیه و صحرای نِگِب بود.
1) سفر یوشع، إصحاح 12، آیات: 7- 24
ساکنان آنجا اقوام حیتی، اموری، کنعانی، فرزی، حوی و یبوسی بودند.
بنیاسرائیل پادشاهان شهرهای این مناطق را که تعدادشان به 31 نفر میرسید، شکست دادند. این شهرها عبارت بودند از: اِریحا، عای (نزدیک بیت ئیل)، اورشلیم، حبرون، یرموت، لاخیش، عجلون، جازر، دبیر، جادر، حرمه، عراد، لبنه، عدولام، مقیده، بیت ئیل، تفوح، حافر، عفیق، لشارون، مادون، حاصورف شمرون مرئون، اخشاف، تعناک، مجدو، قادش، یقنعام (در کرمل)، در (در بلندیهای در)، قوئیم (درجلجال) و ترصه.
در تورات آمده است: (1)
وقتی یوشع به سنّ پیری رسید، خداوند به او فرمود: «تو پیر شدهای درحالیکه سرزمینهای زیادی باقیمانده است که بادی تصرّف شوند.
اینها هستند آن سرزمینهایی که باقیمانده و باید تسخیر شوند:
تمام سرزمین فلسطینیها، (که شامل 5 شهر پادشاهنشین غزّه، اشدود، اشقلون، جت و عقرون است)
سرزمین جشوری ها و عوی ها در جنوب (تمام سرزمین این قومها جزو کنعان محسوب میشوند و بین رود شیحور در شرق مصر و سرحد عقرون در شمال قرار دارند)
بقیّهی سرزمین کنعان که بین شهر معاره ی صیدونی ها و شهر افیق در مرز اموریها قرار دارد.
سرزمین جبلیها: تمام لبنان در شرق که از بعل جاد در جنوب کوه حرمون تا گذرگاه حمات، امتداد مییابد.
تمام سرزمینهای کوهستانی که بین لبنان و مسرف و تمایم، قرار دارد و متعلّق به صیدونی هاست.
من ساکنان تمام این سرزمینها را از پیش روی قوم اسرائیل بیرون خواهم راند، امّا تو زمینهای آنها را چنانکه دستور دادهام، بین 9 قبیلهی اسرائیل و نصف قبیلهی منسی، بهحکم قرعه تقسیم کن تا ملک ایشان باشد.»
پس از چهل سال ماندن در بیابان تیه، بنیاسرائیل مأمور شدند که وارد شهر بیتالمقدس شده و به معبد درآیند و موقع داخل شدن به مسجد، کلمهی مبارکه «حِطَّةٌ» را بگویند و خداوند به آنها دستور داد که برای توبه از گناهانشان این جمله را از صمیم قلب بر زبان جاری سازند و به آنها وعده داد که در صورت عمل به این دستور از خطاهای آنها صرفنظر خواهد شد و به آنها وعده داد که در صورت عمل به این دستور گناهانشان را خواهد بخشید و حتی به افراد پاک و نیکوکارشان علاوه بر بخشش گناهان اجر دیگری خواهد داد.
1) سفر یوشع ، إصحاح 13، آیات: 1- 7
بنابراین بنیاسرائیل، مأمور بودند که به هنگام ورود به بیتالمقدس دلوجان و روح خود را با یک توبه خالصانه واقعی که در کلمه «حطه» خلاصه میشد، از آلودگی به گناهان گذشته بشویند و از آنهمه جرائمی که قبل از ورود به بیتالمقدس مخصوصاً آزارهایی که به پیامبر بزرگشان موسی بن عمران نمودند از خدا تقاضای بخشش کنند.
کلمه «حطه» که درواقع شعار آنها به هنگام ورود به بیتالمقدس بود، صورت اختصاری ازجمله «مسئلتنا حطه» یعنی «تقاضای ما ریزش گناهان ما و یا ریزش باران عفو رحمتت بر ما است». زیرا «حطه» در اصل به معنی نزول چیزی از طرف بالا است؛ اما این شعار مانند همه شعارها به این مفهوم نبود که تنها الفاظی را بر زبان جاری کنند بلکه میبایست زبانشان ترجمان روح و تمام ذرات وجودشان باشد.
در قرآن آمده است:
1- «و (به خاطر بیاورید) زمانی را که گفتیم: «در این شهر [بیتالمقدس] وارد شوید! و از نعمتهای فراوان آن، هر چه میخواهید بخورید! و از در (معبد بیتالمقدس) با خضوع و خشوع وارد گردید! و بگویید: «خداوندا! گناهان ما را بریز!» تا خطاهای شمارا ببخشیم و به نیکوکاران پاداش بیشتری خواهیم داد.» (*)» (1)
وانکه ما گفتیم ایشان را ز جود
اندر این قریه فرود آیید زود
واندران از خوردن و آرام و خواب
مر شمارا امتیاز است و صواب
روضه روحست بیشک آن مقام
شد مشاهد را شهود آنجا مدام
از در سجدهکنان داخل شوید
وز ره حطّه بحق واصل شوید
وان یقین باب رضا اندر قضاست
در خبر باب الله اعظم رضاست
ساجدانش خاضعان حق دمند
در حریم قرب خاصش محرمند
حطّه گفتن بر فنا دل دادن است
سر بخاک نیستی بنهادنست
عفو گردد چون شد او فعال تو
ذنب اخلاق و صفات حال تو
اوست درهرحال فعال تو لیک
شد مشاهد تا شود حال تو نیک
بر نکوکاران بزود افزاید او
پردهها از چشم جان بگشاید او (2)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 27
2- «و (به خاطر بیاورید) هنگامی را که به آنها گفته شد: «در این شهر [بیتالمقدس] ساکن شوید و از هر جا (و به هر کیفیت) بخواهید، از آن بخورید (و بهره گیرید)! و بگویید: خداوندا! گناهان ما را بریز! و از درِ (بیتالمقدس) با تواضع وارد شوید! که اگر چنین کنید، گناهان شمارا میبخشم و نیکوکاران را پاداش بیشتر خواهیم داد.»(*)» (3)
1) بقره: 58«وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُواْ هَذِهِ الْقَرْیَةَ فَکُلُواْ مِنْهَا حَیْثُ شِئْتُمْ رَغَدًا وَ ادْخُلُواْ الْبَابَ سُجَّدًا وَ قُولُواْ حِطَّةٌ نَّغْفِرْ لَکمُْ خَطَایَاکُمْ وَ سَنزَیدُ الْمُحْسِنِینَ )
2) .
3) اعراف: 161 «وَ إِذْ قِیلَ لَهُمُ اسْکُنُواْ هَذِهِ الْقَرْیَةَ وَ کُلُواْ مِنْهَا حَیْثُ شِئْتُمْ وَ قُولُواْ حِطَّةٌ وَ ادْخُلُواْ الْبَابَ سُجَّدًا نَّغْفِرْ لَکُمْ خَطِیَاتِکُمْ سَنزَیدُ الْمُحْسِنِینَ )
یاد کن آن را که چون گفتیم ما
مر شما گیرید در این قریه جا
کان اریحا و ایلیا بد سر بسر
وز قرای بیت مقدس در خبر
زان خورید از هر چه میخواهید باز
حطه هم گوئید کان باشد نیاز
یعنی از ما وضع کن یا رب گناه
چون درآیید از در قریه ز راه
از تواضع خاضع و ساجد شوید
در وصول آن نعم حامد شوید
تا بیامرزم شمارا هر خطا
بر نکوکاران فزایم در جزا
نکتهها
مراد از «قریه)
گر چه در زبان روزمره ما به معنی روستا است، ولی در قرآن و لغت عرب به معنی هر محلی است که مردم در آن جمع میشوند، خواه شهرهای بزرگ باشد یا روستاها و منظور در اینجا بیتالمقدس و اراضی قدس است.
«حِطَّةٌ)
«ازنظر لغت: به معنی ریزش و پائین آوردن است»
و در اینجا معنی آن این است که: «خدایا از تو تقاضای ریزش گناهان خود و طلب عفو توبه را داریم». همچنین «حِطَّةٌ»، به معنای نزول چیزی از بالاست، (انحطاط هم از این ریشه است) و به مفهوم تقاضای نزول رحمت و عفو الهی است.
در روایات متعدّد، امامان معصوم علیهمالسلام فرمودند: «نحن باب حطتکم» باب حطّهی شما ماییم. یعنی اگر در مدار حکومت ولایت ما وارد شوید، مورد لطف قرار میگیرید. (2)
تحریف و تغییر، گاهی آشکار است، مثل تغییر لفظِ «حِطّة» به «حِنطة» و گاهی با حفظ قالب لفظ، محتوا و روح یک موضوع را عوض میکنند، نظیر حیلهی بنیاسرائیل برای گرفتن ماهی در روز شنبه که در آیهی بعد شده مطرح است.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «لا ترکبوا ما ارتکب الیهود فتستحلوا محارم الله بادنی الحیل»، آنچه یهودیان مرتکب آن شدند که با کوچکترین حیله و کلاهشرعی، حرامهای خدا را حلال میکردند، شما انجام ندهید. (3)
¢ چ سه نوع تحریف در قانون الهی:
مثل بنیاسرائیل که بهجای گفتن کلمهی «حِطَّةٌ» یعنی طلب آمرزش و عفو، گفتند: «حِنطة» یعنی گندم.
مثل آنکه بنیاسرائیل حوضچههایی را در ساحل دریا ساختند و شنبهها که صید حرام بود، ماهی در آنها جمع میشد و روز یکشنبه که صید اشکالی نداشت، آنها را صید میکردند و میگفتند: ما روز شنبه و تعطیل صیدی نکردهایم. (وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی السَّبْتِ) (بقره/ 65)
مثل تأخیر انداختن ماههای حرام در جاهلیت برای ادامهی جنگ. چون مایل نبودند جنگ را به خاطر فرارسیدن چهار ماه حرام قطع کنند، ماهها را به تأخیر میانداختند که آیه نازل شد. (إِنَّمَا النَّسِیءُ زِیادَةٌ فِی الْکُفْرِ) (توبه: 37)
مراد از «باب»
دروازهی شهر نیست، بلکه درب مسجد است؛ و شاید به همین مناسبت یکی از درهای بیتالمقدس را «باب الحطه» نامگذاری کردهاند، چنانکه «ابو حیان اندلسی» میگوید که منظور از «باب» در آیه فوق یکی از بابهای بیتالمقدس است که معروف به «باب حطه» است.
مراد از «سُجَّداً)
نیز سجدهی شکر، بعد از ورود به مسجد است.
سیر طبیعی آن است که ابتدا با آدابی که سفارش شده داخل شهر شده، سپس آن را مسکن قرار داده و آنگاه از غذاهای آنجا بخورند و در آیه (اعراف:161) که اوّل مسکن و غذا آمده، بعد توبه و مغفرت ورود به شهر، شاید به خاطر آن است که تأمین مسکن و غذا، زمینه و بستری است که دستورات اخلاقی را بپذیرند.
در قرآن آمده است: عدّهای از آنها حتی از گفتن این جمله نیز امتناع کردند و بهجای آن کلمه نامناسبی بهطور استهزاء گفتند.
1- (اما افراد ستمگر، این سخن را که به آنها گفته شده بود، تغییر دادند (و بهجای آن، جمله استهزاآمیزی گفتند)» (1)
2- (اما ستمگران آنها، این سخن (و آن فرمانها) را، بغیر آنچه به آنها گفته شده بود، تغییر دادند» (2)
محسن آن باشد که شد معبود او
در عبادات و عمل مشهود او
ور تو او را می نبینی در عیان
او تو را دانی که بیند در نهان
پس بدل کرد آنکه قولی از ستم
غیرازآنکه شد برایشان گفته هم
یعنی آن اوصاف نفس بیادب
کرد بر اوصاف ربانی طلب
از حظوظ روح و لذتهای تام
درگذشت ازبهر حظ نفس خام (3)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 27
شرح آن در سوره ثانی وقوع
یافت گر خواهی بر آن می کن رجوع
پس بدل کردند و ظلم ایشان بخویش
قول مأمور به از عصیان بیش
نکته غیر الذی قیل لهم
گر که فهمی لب ببند از اشتلم
حطه را گفتند حنطه در ورود
غیر ازآنچه حق بر ایشان گفته بود (1)
صفی علیشاه، تفسیر صفی ، ص 269
(*) امام عسگری علیه السلام در تفسیر آیه «ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْیَةَ) فرمودهاند: در این آیه خطاب خداوند به بنیاسرائیل است تا بعد از خروج از تیه به اِریحا در فلسطین وارد شوند و به شکرانهی نجات خویش بر قالب مثالی و نمازی محمد و علی علیه السلام که بر دروازه شهر آویخته شده است سجده نمایند و بدینوسیله عهد و پیمان خویش را در دوستی و موالات با آنها تجدید نمایند تا خداوند نیز بهپاس ابراز ولایت آنها گناهانشان را نادیده انگارد.
اما بنیاسرائیل بهفرمان موسی گردن ننهادند و به زبان قبطی گفتند «اهتکانا سمقانا».
آنها بهجای (حطة) کلمه «حنطة» را بر زبان جاری ساختند یعنی: گندم سرخشده برای ما بسی بهتر از اقرار به ولایت است. (2)
در قرآن آمده است:
1- (لذا بر ستمگران، در برابر این نافرمانی، عذابی از آسمان فرستادیم. (*)» (3)
2- (ازاینرو به خاطر ستمی که روا میداشتند، بلایی از آسمان بر آنها فرستادیم (و مجازاتشان کردیم). (*)» (4)
پس فرستادیم رجزی ز آسمان
بهر ایشان چون بدند از ظالمان (5)
صفی علیشاه، تفسیر صفی، ص 269
پس عذابی ز آسمان روح هم
آمد ایشان را سزای آن ستم
وآنهمه حرمان و ضیق و سختی است
نکبت و بدحالی و بدبختی است
فسق یعنی طاعت قلبی بدل
گشت در طاعات نفس اندر عمل
طاعت قلبت همه بینایی است
طاعت نفس از ره خود رایی است (6)
صفی علیشاه، تفسیر صفی ، ص 27
(*) امام عسگری علیه السلام در تفسیر آیه (ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْیَةَ) فرمودهاند: و سرکشی بنیاسرائیل باعث شد تا خداوند بیماری طاعون را بر آنها مسلط سازد. نیمی از روز نگذشته بود که یکصد و بیست هزار نفر براثر ابتلا به این بیماری جان باختند بلی این سزای کسانی بود که از ولایت پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و اولاد بزرگوارشان سرباز زدند. (7)
نکتهها
کلمهی (رجز)
به معنای عذاب، بیماری طاعون و حالت اضطراب بکار رفته است.
البته سنّت خداوند، نزول رحمت است و به همین دلیل، بهترین غذا (الْمَنَّ وَ السَّلْوی) برای بنیاسرائیل نازل شد، ولی به خاطر کج روی، عذاب از آسمان نازل میشود.
واژه (رجز) چنانکه «راغب» در «مفردات» میگوید: در اصل به معنی اضطراب و انحراف و بینظمی است، مخصوصاً این تعبیر در مورد شتر به هنگامیکه گامهای خود را نزدیک به هم و نامنظم- به خاطر ضعف و ناتوانی- برمیدارد گفته میشود.
مفسر بزرگ «طبرسی» در «مجمع البیان» میگوید: (رجز) در لغت اهل حجاز به معنی عذاب است،
(*) و حدیثی از پیامبر ص نقل میکند که در مورد طاعون فرمود: (انه رجز عذب به بعض الامم قبلکم): (آن یک نوع عذاب است که بعضی از امتهای پیشین بهوسیله آن معذب شدند» و از اینجا روشن میشود چرا در بعضی از روایات، (رجز) در آیه موردبحث به یک نوع «طاعون» تفسیر شده که بهسرعت در میان بنیاسرائیل شیوعیافت و عدهای را از میان برد. (1)
ممکن است گفته شود بیماری طاعون چیزی نیست که از آسمان فرود آید ولی این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که عامل انتقال میکرب طاعون در میان بنیاسرائیل گردوغبارهای آلودهای بوده است که بهفرمان خدا با وزش باد در میان آنها، پخش گردید.
عجیب اینکه یکی از عوارض دردناک طاعون آن است که مبتلایان به آن گرفتار اضطراب و بینظمی در سخن و درراه رفتن میشوند که بامعنی ریشهای کلمه (رجز) نیز کاملاً متناسب است.
عذاب مخصوص ظالمان بود
در آیه (59 بقره) بجای (فانزلنا علیهم) میگوید (فَأَنْزَلْنا عَلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا) تا روشن گردد که این عذاب و مجازات الهی تنها دامان «ستمگران» بنیاسرائیل را گرفت و هرگز خشک و تر باهم نسوختند.
علاوه بر این در پایان آیه جمله (بِما کانُوا یَفْسُقُونَ) را ذکر میکند تا آنهم تأکید بیشتری بر این موضوع باشد، که ظلم و فسقشان علت مجازاتشان گردید.
با توجه به اینکه تعبیرات جمله مزبور، نشان میدهد که آنها بر این اعمال سوء اصرار داشتند و آن را ادامه میدادند، معلوم میشود هنگامیکه گناه بهصورت یک عادت و حالت در جامعه متمرکز گردید، احتمال نزول عذاب الهی در آن هنگام بسیار است.
تفاوت مهمی که میان (بِما کانُوا یَظْلِمُونَ) و (بِما کانُوا یَفْسُقُونَ ) است شاید به خاطر آن باشد که گناهان دارای دو جنبه است: یکی جنبه مربوط به پروردگار و دیگری جنبه مربوط به خود انسان.
1) تفسیر کنز الدقائق، ج 2، ص21.
قرآن در آیه سوره بقره با تعبیر به (فسق) که مفهومش خروج از اطاعت و فرمان خدا است، اشاره به جنبه اول کرده و در آیه موردبحث با تعبیر به (ظلم) اشاره به جنبه دوم نموده است.
(*) در روایات آمده: قبایل بنی جاد و بنی راوین و منس بن یوسف با سلاح با همراهی یوشع از رود اردن عبور کردند و به سلسله جبال رسیدند و به اریحا فرود آمدند و یوشع دستور داد همهی مردان بنیاسرائیل ختنه کنند وارد شهر شده و طی شش روز همهی مردم اریحا را کشتند و به دستور خداوند امر کرد که به هنگام ورود به بیتالمقدس کلمهی حطه (استغفار) بگویید ولی آنها بهجای آن کلمهی حنطه را بر زبان آوردند و سرپیچی کردند و تنها دانشمندان و مقدّسین آن را عمل کردند و بر زبان جاری ساختند. تا اینکه استهزاء کنندگان دچار عذاب دوباره (بیماری طاعون) شدند؛ و تعداد بیمارانشان به 24 هزار نفر رسید و هلاک شدند. (1)
در تورات آمده است:
بازماندگان به شهر «عای» آمدند و آنجا را فتح کردند و مردانشان را کشتند و شهر را به آتش کشیدند؛ و سلاطین و سپاهیان اطراف آن سرزمین متحد شده و با بنیاسرائیل در کنارهی آب (میروم) جنگیدند ولی با کمک یوشع بن نون و لطف خداوند بنیاسرائیل بر آنها نیز پیروز شده و سرزمینشان را تصرف کردند (تمام شهرهای بین مصر و آسیای صغیر)
(حدود سال 1713 ق.م) و بدین ترتیب 12 سبط در مناطق مختلف ساکن شدند:
دو قبیله بنی (فرائیم و منه) که از نسل یوسف بن یعقوب بودند در وسط کوهستانی که مشرفبه اُردن است قرار گرفتند.
قبیلهی بنی (بنیامین)، در درّهای حاصلخیز که مشرفبه سرزمین اِریحا بود ساکن شدند.
قبیلهی بنی (یهودا) در دامنهی کوههایی که در مغرب بحر المبیت بود ساکن شدند.
قبیلهی بنی (شمعون و لاوی) در جنوب (ولایت سیشم) قرار گرفتند و با قبایل دیگر یکی شدند.
قبایل بنی (یساکر) و (اشیر) و (زبولون) و (نفتالی) در شمال جلگهی وسیعی به نام «بتر زعیل» که مابین فنیقیه و دریاچهی «کزث» قرار گرفتند.
دو قبیلهی بنی (راوبین و جاد) نیز در ولایات «کلعاد» در مشرق اُردُن قرار گرفتند.
قبیلهی (دان) نیز بهقیدقرعه و با پیشنهاد یوشع در مکان دیگری سُکنی گزیدند.
1) امین اصفهانی، نصرت، مخزن العرفان، ج1، ص340؛ منهج الصادقین، ج1، ص198؛ صافی، ج1، صص 126
همانطور که قبلاً در وقایع پس از وفات هارون ذکر کردیم حضرت موسی به درخواست خود قبیلههای رئوبین، جاد و نصف قبیلهی منسی، زمینهای سمت شرقی رود اردن را بین آنها تقسیم نمود و موسی این ناحیه را برای آنها بدینصورت تعیین نموده بود: (1)
از «عروعیر» که در کنارهی «وادی ارنون» است تا شهری که در وسط این وادی است.
و تمام بیابان «میدبا» تا «دیبون»
همچنین همهی شهرهای (سیحون، پادشاه قوم اموری) که از «حشبون» تا سرحد «عمون» حکومت میکرد، ملک آنها بود.
و نیز «جلعاد» سرزمین جشوری ها و معکی ها.
تمام کوه حرمون.
و تمام «باشان تا شهر سلخه» که تمام، جزو قلمرو عوج بود، به آنها تعلّق داشت. (عوج در «عشتاروت وادرعی» حکومت میکرد و از بازماندگان رفائی ها بود که موسی آنها را شکست داد و بیرون راند)
حال به بیان نحوهی تقسیمبندی زمینهای کنعان برای قبایل دیگر میپردازیم:
زمینهای تصرّف شدهی کنعان، بین 5/9 قبیله بهحکم قرعه تقسیم شد؛ چون خداوند به موسی دستور داده بود که زمینها بهحکم قرعه تقسیم شوند.
العازار کاهن، یوشع و رؤسای قبایل بنیاسرائیل، این قرعهکشی را انجام دادند.
موسی قبلاً زمینهای سمت شرقی رود اُردُن را به 5/2 قبیله داده بود.
(قبیلهی یوسف شامل 2 قبیله به نامهای منسی و افرایم بود، قبیلهی لاوی گرچه بهطورکلی از زمین محروم بود، ولی شهرهایی برای سکونت و چراگاههایی برای چرانیدن حیوانات به ایشان داده شد) پس تقسیم زمین، مطابق دستوراتی که خداوند به موسی داده بود، انجام گرفت.
روزی عدهای از مردان قبیلهی یهودا به جلجال نزد یوشع آمدند.
یکی از آنها که کالیب، پسر یَفُنه قَنِزی بود، از یوشع پرسید:
«آیا به خاطر داری وقتی در قادش برنیع بودیم، خداوند دربارهی من و تو به موسی چه گفت؟ در آن زمان من 40 ساله بودم. موسی مارا از قادش برنیع به سرزمین کنعان فرستاد تا وضع آنجا را برسی کنیم
من آنچه را که حقیقت داشت به او گزارش دادم، امّا برادران دیگر که با من آمده بودند، قوم را از رفتن به کنعان ترسانیدند. ولی چون من خداوند، خدای خود را پیروی میکردم، موسی به من قول داد زمینی که قدم در آن گذاشتهام تا ابد از آن من و فرزندانم باشد.
حال چنانکه میبینی، از آن هنگام که در بیابان سرگردان بودیم تاکنون که 45 سال از آن میگذرد خداوند مرا زنده نگاه داشته است. بااینکه 85 سال از عمرم میگذرد، هنوز مانند زمانی که موسی ما را برای بررسی سرزمین کنعان فرستاد، سالم و قوی هستم و میتوانم باز مثل گذشته سفر کنم و با دشمنان بجنگم! پس اکنون کوهستانی را که خداوند وعدهاش را به من داده است، به من بده.
بدون شک به خاطر میآوری وقتی برای بررسی اوضاع به کنعان رفته بودیم، عناقی های غولآسا در آن کوهستان زندگی میکردند و شهرهای ایشان بزرگ و حصار دار بود؛ امّا به یاری خداوند من آنها را ازآنجا بیرون خواهم راند، همانطور که خداوند فرموده است. »
یوشع، کالیب را برکت داد و حبرون را به او بخشید؛ زیرا کالیب از صمیم دل خداوند، خدای اسرائیل را پیروی کرده بود. حبرون تا امروز نیز از آن کالیب است.
(پیش از آن حبرون، قریهی اربع نامیده میشد. اربع نام بزرگترین دلاور عناقی ها بود)
در این زمان، در سرزمین کنعان صلح برقرار بود. (1)
خداوند به یوشع دستور داد که قسمتی از زمین یهودا را به کالیب (پسر یفنه) ببخشد.
برحسب این دستور، قریهی اربع که نام دیگر آن حبرون بود به او داده شد. (اربع نام پدر عناق بود) کالیب، طایفههای شیشای؛ اخیمان و تَلَمای را که از نسل عناق بودند ازآنجا بیرون راند، سپس با مردم شهر دبیر (که قبلاً قریه سفر نامیده میشد) جنگید.
کالیب به افراد خود گفت: «هرکه برود و قریهی سفر را تصرّف نماید، دخترم عکسه را به او به زنی خواهم داد»
عُتن ئیل (پسر قناز) برادرزادهی کالیب، شهر را تصرّف نمود و کالیب عکسه را به او به زنی داد.
«عتن ئیل» وقتی عکسه را به خانهی خود میبرد، او را ترغیب نمود تا از پدرش قطعه زمینی بخواهد. عکسه از اُلاغش پیاده شد تا دراینباره با پدرش کالیب صحبت کند.
کالیب از او پرسید: «چه می خواهی؟»
عکسه گفت: «یک هدیهی دیگر هم به من بده! چون آن زمینی که به من دادهای، زمین بی آبی است. یک قطعه زمین که چشمه در آن باشد به من بده.»
پس کالیب چشمههای بالا و پایین را به او بخشید.
این است زمینی که بهحکم قرعه به خاندانهای قبیلهی یهودا داده شد:
مرز این زمین در جنوب:
به منتهی الیه جنوبی «بیابان صین» میرسید و در آنجا با «ادوم» هممرز میشد.
این مرز جنوبی، از جنوب «دریای مرده» شروع میشد و از جنوب «گردنهی عقربها» گذشته، بهسوی «بیابان صین» پیش میرفت.
ازآنجا به جنوب «قادش برنیع» میرسید و سپس از «حصرون» گذشته، بهطرف «ادار» بالا میرفت و بهطرف «قرقع» برمیگشت و به «عصمون» میرسید، بعد «درّهی مصر» را طی کرده، به «دریای مدیترانه» ختم میشد.
مرز این زمین در شرق:
از جنوب «دریای مرده» شروع میشد و تا شمال دریا یعنی جایی که رود اردن در آن میریزد، امتداد مییافت.
ازآنجا مرز شمالی شروع میشد و تا «بیت حجله» امتداد مییافت و بهطرف شمال وادی «اردن» تا «سنگ بوهَن» (بوهَن پسر رئوبین بود) پیش میرفت.
در آنجا از میان «درّهی عخور» گذشته، به «دبیر» میرسید.
بعد به سمت شمال، بهسوی «جلجال» مقابل «گردنهی ادومیم» در طرف جنوبی «درّهی عخور» برمیگشت.
ازآنجا بهطرف «چشمههای عین شمس» پیش میرفت و به «عین روجل» میرسید
سپس از درّهی هنوم «که در امتداد دامنهی جنوبی شهر» یبوسی «(اورشلیم) قرار دارد، بالا میرفت و ازآنجا به بالای تپّهای که در سمت غربی» درّهی هنوم «و در انتهای شمالی» درّهی «رفائیم» است، پیش میرفت.
ازآنجا به «چشمههای نفتوح» کشیده شده، به شهرهای نزدیک «کوه عفرون»، میرسید و تا «بعله» (قریهی یعاریم) امتداد مییافت.
سپس از «بعله» بهطرف مغرب به «کوه سعیر» برمیگشت و در امتداد دامنهی شمالی «کوه یعاریم» (که کسالون باشد) پیش میرفت و بهطرف «بیت شمس» سرازیر شده، از «تمنه» میگذشت.
بعد به دامنهی شمالی «عقرون» میرسید و تا «شکرون» کشیده میشد و از «کوه بعله» گذشته به «یبن ئیل» میرسید و سرانجام به «دریای مدیترانه» ختم میشد.
مرز این زمین در غرب:
ساحل «دریای مدیترانه» بود.
خاندانهای قبیلهی یهودا در داخل این مرزها زندگی میکردند. (1)
1) سفر یوشع ، إصحاح 15، آیات: 1- 12
سرزمینی که به قبیلهی یهودا تعلّق گرفت شامل شهرهای زیر بود:
شهرهایی که در امتداد مرزهای ادوم در دشت نِگِب واقعشده بودند:
¢ 29 شهر با روستاهای اطراف: «قبص ئیل، عیدر، یاجور، قینه، دیمونه، عدعده، قادش، حاصور، یتنان، زیف، طالم، بعلوت، حاصور حَدَته، قریوت حصرون (حاصور) اَمام، شماع، مولاده، حَصَر جده، حشمون، بیت فالط، حصر شوعال، بئر شبع، بزیوتیه، بعاله، عییم، عاصم، التولد، کسیل، حرمه، صقلغ، مدمنه، سنسنه، لباوت، سلخیم، عین و رمون»
شهرهایی که در دشتها واقعشده بودند:
14 شهر با روستاهای اطراف: «اشتاول، صرعه، اشنه، زانوح، عین جنیم، تفوح، عینام، یرموت، عدلام، سوکوه، عزیقه، شعرایم، عدیتایم، جدیره، جدیرتایم»
16 شهر با روستاهای اطراف: «صنان، حداشاه، مجدل جاد، دلعان، مصفه، یُقت ئیل، لاخیش، بُصقه، عجلون، کبون، لحمان، کتلیش، جدیروت، بیت داجون، نعمه، مقیده»
9 شهر با روستاهای اطراف: «لبنه، عاتر، عاشان، یفتاح، اشنه، نصیب، قعیله، اکزیب، مریشه»
همچنین تمام شهرها و روستاهای ناحیهی عقرون جزء ملک قبیلهی یهودا بود. مرز آن از «عقرون» تا «دریای مدیترانه» بود و شهرهایی که اطراف «اشدود» واقعشده بودند با روستاهای مجاور جزء زمین یهودا به شمار میآمدند؛ و نیز خود شهر «اشدود» و «غزّه» با آبادیهای اطراف آنها و تمام شهرهای کنار دریای مدیترانه تا درّهی مصر، جزء ملک یهودا بودند.
شهرهایی که در نواحی کوهستانی قرار داشتند:
11 شهر با روستاهای اطراف: «شامیر، یتیر، سوکوه، دنه، قریه سنه (دبیر)، عناب، اشتموه، عانیم، جوشن، حولون، جیلوه»
9 شهر با روستاهای اطراف: «اراب، دومه، اشعان، یانوم، بیت تفوح، افیقه، حُمطه، قریه اربع (حبرون)، صیعور»
10 شهر با روستاهای اطراف: «معون، کرمل، زیف، یوطه، یزرعیل، یُقدعام، زانوح، قاین، جبعه، تِمنه»
6 شهر با روستاهای اطراف: «حلحول، بیت صور، جدور، معارات، بیت عنوت، التقون»
2 شهر با روستاهای اطراف: «قریهی بعل (قریهی یعاریم) و رَبه»
1) سفر یوشع ، إصحاح 15، آیات: 20 - 63
شهرهایی که در بیابان واقعشده بودند:
6 شهر با روستاهای اطراف: «بیت عربه، مدین، سکاکه، نبشان، شهر نمک، عین جُدی»
امّا مردم قبیلهی یهودا نتوانستند یبوسی ها را که در «اورشلیم» زندگی میکردند بیرون کنند. پس آنها در «اورشلیم» ماندند و هنوز هم در آنجا هستند و با مردم قبیلهی یهودا زندگی میکنند.
مرز جنوبی آن زمین:
مرز شرقی آن زمین:
مرز شمالی آن زمین:
از «دریای مدیترانه» شروعشده، به سمت مشرق کشیده میشد و از «مکمیته» میگذشت و به «تعنت شیلوه» و «یانوحه» میرسید. از «یانوحه» به سمت جنوب کشیده شده، بهطرف «عطاروت» و «نعره» پایین آمده، به «اِریحا» میرسید و به «رود اُردُن» منتهی میشد. سپسازآنجا بهطرف غرب کشیده شده، از «تفوح» به «درّهی قانه» میرسید و به «دریای مدیترانه» ختم میشد.
علاوه بر این بعضی از شهرهایی که در سر حدّ خاک نصف قبیلهی منسی بود با روستاهای اطراف به قبیلهی افرایم داده شد ولی آنها کنعانیهایی را که در جازر ساکن بودند بیرون نکردند و کنعانیها تا امروز در میان قبیلهی افرایم بهصورت برده، زندگی میکنند. (1)
1) سفر یوشع ، إصحاح 16، آیات: 1- 10
قسمتی از زمینهایی که در غرب «رود اُردُن» بود به قبیلهی منسی (پسر بزرگ یوسف) داده شد.
به خاندان ماخیر (پسر بزرگ منسی و پدر جلعاد) قبلاً زمین «جلعاد» و «باشان» (در سمت شرقی رود اُردُن) دادهشده بود؛ زیرا آنها جنگجویانی شجاع بودند.
پس زمینهای کرانهی غربی رود اُردُن به بقیّهی قبیلهی منسی، یعنی خاندانهای ابیعزر، هالک، اسرئیل، شکیم، حافر و شمیداع داده شد.
صَلُفحاد پسر حافر، حافر پسر جلعاد، جلعاد پسر ماخیر و ماخیر پسر منسی بود.
صَلُفحاد پسری نداشت، او تنها 5 دختر به نامهای: محله، نوعه، حُجله، ملکه، ترصه داشت. این 5 دختر نزد العازار کاهن، یوشع و بزرگان اسرائیل آمده، گفتند: «خداوند به موسی فرمود که ما هم میتوانیم هرکدام بهاندازهی یک مرد از زمین سهم داشته باشیم»
پس چنانکه خداوند به موسی امر فرموده بود، این 5 دختر مانند مردان قبیلهشان، صاحب زمین شدند.
بدین ترتیب قبیلهی منسی علاوه بر زمین جلعاد و باشان که در شرق «رود اُردُن» بود، صاحب 10 سهم دیگر از زمینهای غرب رود اُردُن شدند.
مرز قبیلهی منسی از سرحد «اشیر» تا «مکمیته» که در شرق «شکیم» است، امتداد مییافت و ازآنجا بهطرف جنوب کشیده شده، به ناحیهای که اهالی «عین تفوح» در آن زندگی میکردند میرسید. (سرزمین تفوح، متعلّق به منسی بود، امّا خود شهر تفوح که در مرز سرزمین منسی قرار داشت به قبیلهی افرایم تعلّق میگرفت)
سپس سرحد قبیلهی منسی بهطرف «نهر قانه» کشیده میشد و به «دریای مدیترانه» میرسید. (چند شهر در جنوب «نهر قانه» در خاک منسی واقعشده بودند که درواقع متعلّق به افرایم بودند)
زمین جنوب «نهر قانه» تا «دریای مدیترانه»، برای افرایم تعیین شد؛ و زمین شمال «نهر قانه» تا «دریای مدیترانه» به قبیلهی منسی داده شد. مرز منسی از شمال، به سرزمین «اشیر» و از سمت شرق، به سرزمین «یساکار» محدود بود.
شهرهای زیر که در خاک یساکار و اشیر واقعشده بودند به قبیلهی منسی داده شدند: «بیت شان، یبلعام، دُر، عین دُر، تعناک، مَجِدو (که 3 محلّه ی کوهستانی داشت) و روستاهای اطراف آنها»
امّا قبیلهی منسی نتوانست کنعانیهایی را که در این شهرها و روستاها ساکن بودند بیرون کند، پس آنها در آن سرزمین باقی ماندند. حتّی هنگامیکه بنیاسرائیل نیرومند شدند، باز آنها را بیرون نکردند بلکه ایشان را به بردگی خود گرفتند.
سپس 2 قبیلهی یوسف، نزد یوشع آمده به او گفتند: «چرا از این زمین فقط یک سهم به ما دادهای و حال آنکه خدا ما را برکت داده و جمعیّت مارا زیادتر از قبایل دیگر گردانیده است؟»
یوشع پاسخ داد: «اگر جمعیّت شما زیاد است و زمین کوهستانی افرایم برای شما کافی نیست، میتوانید جنگلهای وسیع فرزیها و رفائی ها را نیز بگیرید و برای خود صاف کنید.»
آنها گفتند: «کنعانیهایی که در دشت ها ساکناند، چه آنهایی که بیت شان و روستاهای اطراف آن و چه آنهایی که در درّهی یزرعیل هستند، عرابههای آهنین دارند و ما از عهدهی آنها بر نمی آییم»
در تورات آمده است: (2)
تمام قوم اسرائیل در «شیلوه» جمع شدند و خیمهی عبادت را برپا کردند. هرچند آنها بر تمام سرزمین مسلط شده بودند، ولی هنوز 7 قبیله باقیمانده بودند که ملکی نداشتند. پس یوشع به آنها گفت: «تا کی میخواهید سهلانگاری کنید؟ چرا نمیروید و زمینهایی را که خداوند، خدای اجدادتان به شما داده است، تصرّف نمیکنید؟ از هر قبیله 3 مرد انتخاب کنید. من آنها را میفرستم تا آن زمینها را بررسی کنند و از وضع آنها به من گزارش دهند تا بتوانم زمینها را بین شما تقسیم کنم.
آنها باید زمین را به 7 قسمت تقسیم کنند و گزارش آن را برای من بیاورند تا من در حضور خداوند، خدایمان سهم 7 قبیله را بهحکم قرعه تعیین نمایم.
قبیلهی یهودا و قبیلهی یوسف که قبلاً به ترتیب زمینهای جنوب و شمال را گرفتهاند در همانجا میمانند.
قبیلهی لاوی هم از زمین سهمی ندارند؛ زیرا آنها کاهن هستند و خدمت خداوند سهم ایشان است.
قبایل رئوبین و جاد و نصف قبیلهی منسی هم که قبلاً سهم خود را در سمت شرقی رود اُردُن که موسی برای ایشان تعیین نموده بود، گرفتهاند.» پس آن افراد رفتند تا زمینها را بررسی کنند و گزارش آن را برای یوشع بیاورند تا او در شیلوه در حضور خداوند، سهم 7 قبیله را بهحکم قرعه تعیین کند. فرستادگان یوشع، مطابق دستوری که یافته بودند عمل کردند.
زمینها را به 7 قسمت تقسیم نمودند و نام شهرهای هر قسمت را نوشتند، سپس به اردوگاه شیلوه، نزد یوشع بازگشتند. یوشع در حضور خداوند قرعه انداخت و بدین ترتیب زمینها را بین آن 7 قبیله به این شرح تقسیم کرد.
زمین قبیلهی بنیامین:
اولین قرعه به نام بنیامین درآمد. زمین خاندانهای این قبیله، بین قبیلهی یهودا و یوسف قرار داشت.
مرز آنها در شمال، از رود اُردُن شروعشده، بهطرف شمال اِریحا بالا میرفت.
سپس از وسط کوهستان گذشته، به صحرای بیت آون در غرب میرسید. بعد بهطرف جنوب لوز (که همان بیت ئیل است) کشیده شده، بهطرف عطاروت ادار که در منطقهی کوهستانی جنوب بیت حورون پایین واقع است سرازیر میشد.
مرز غربی از کوهستان جنوب بیت حورون بهطرف جنوب کشیده شده، به قریهی بعل (که همان قریهی یعاریم است) که یکی از شهرهای یهوداست میرسید.
مرز جنوبی از انتهای قریهی بعل در غرب شروع میشد و بهطرف چشمههای نفتوح کشیده شده، ازآنجا به دامنهی کوهی که مقابل درّهی هنوم (واقع در شمال درّه افرائیم) است، امتداد مییافت.
سپس از درّهی هنوم میگذشت و جنوب سرزمین یبوسی ها را قطع میکرد و بهعین روجل میرسید.
این خطّ مرزی از عین روجل بهطرف شمال بهعین شمس میرفت و بعد به جلیلوت که در مقابل گذرگاه ادومیم قرار دارد، میرسید.
سپس بهطرف سنگ بوهن (بوهن پسر رئوبین بود) سرازیر شده، از شمال زمینی که مقابل درّهی اُردُن است میگذشت. سپس به درّهی اردن سرازیر میشد و ازآنجا به سمت شمال «بیت حجله» کشیده میشد و به خلیج شمالی دریای مرده که در انتهای جنوبی رود اردن است منتهی میشد.
این بود مرز جنوبی.
رود اردن مرز شرقی زمین بنیامین را تشکیل میداد. این زمینی است که برای خاندانهای قبیلهی بنیامین تعیین گردید.
شهرهایی که به خاندانهای قبیلهی بنیامین تعلّق داشت، ازاینقرارند:
12 شهر با روستاهای اطراف: «اِریحا، بیت حجله، عِیمق قصیص، بیت عربه، صمارایم، بیت ئیل، عَویم، فاره، عُفرَت، کَفَر عمونی، عُفنی و جابع»
14 شهر با روستاهای اطراف: «جبعون، رامه، بئیروت، مصفه ف کفیره، مصفه، کفیره، موصه، راقم، یرفئیل، تراله، صیله، آلف، یبوسی (اورشلیم)، جبعه، قریهی یعاریم»
این بود ملکی که به خاندانهای قبیلهی بنیامین داده شد. (1)
1) سفر یوشع، إصحاح 18، آیات: 11- 28
زمین قبیلهی شمعون
دومین قرعه به نام شمعون درآمد.
زمین خاندانهای این قبیله، در داخل مرزهای یهودا قرار داشت و شامل این شهرها میشد:
13 شهر با روستاهای اطراف: «بئر شبع، شبع، مولاده، حَصَر شوعال، بالح، عاصم، التولد، بتول، حرمه، صقلغ، بیت مرکبوت، حصر سوسه، بیت لباعوت، شاروحن»
4 شهر با روستاهای اطراف تا به علت بئیر (که رامه ی نگب هم گفته میشد):
«عین، رمون، عاتر، عاشان» این بود زمینی که به خاندانهای قبیلهی شمعون داده شد
این زمین سهمی بود که قبلاً برای قبیلهی یهودا تعیین گردیده بود، چون زمین سهم یهودا برای ایشان زیاد بود. (1)
زمین قبیلهی زبولون
سومین قرعه به نام زبولون درآمد. مرز زمین خاندانهای این قبیله از سارید شروع میشد و بهطرف مغرب تا مرعله و دباشه کشیده شده، به درّهی شرق یُقنعام، میرسید.
از طرف شرق سارید نیز تا حدود کسلوت تابور و ازآنجا تا دابره و یافیع کشیده میشد.
باز بهطرف شرق امتدادیافته، به جت حافر و عت قاصین کشیده میشد، سپس از رمون گذشته، به نیعه میرسید. این خط مرزی در شمال، بهطرف حناتون برمی گشت و به درّهی یفتح ئیل منتهی میشد.
شهرهای: قطه، نهلال، شمرون، یداله و بیت لحم نیز جزء ملک قبیلهی زبولون بودند.
جمعاً 12 شهر با روستاهای اطرافشان به خاندانهای قبیلهی زبولون تعلّق گرفت. (2)
زمین قبیلهی یساکار
چهارمین قرعه به نام یساکار درآمد.
شهرهای خاندانهای این قبیله عبارت بودند از:
16 شهر با روستاهای اطراف: «یزرعیل، کسلوت، شونم، حفارایم، شی ئون، اناحره، ربیت، قشیون، آبص، رمه، عین جنیم، عین حده و بیت فصیص. وخط مرزی قبیلهی یساکار از شهرهای: تابور، شحصیمه و بیت شمس، می گذشت و به رود اُردُن منتهی میشد.» (3)
زمین قبیلهی اشیر
پنجمین قرعه به نام اشیر درآمد.
شهرهای خاندانهای این قبیله عبارت بودند از:
22 شهر با روستاهای اطراف: «حلقه، حلی، باطَن، اکشاف، الملک، عمعاد، مش آل.
خط مرزی قبیلهی اشیر در غرب، بهطرف کرمل و شیحور لبنه کشیده میشد و ازآنجا به سمت مشرق بهطرف بیت داجون میپیچید و به زبولون و درّهی یفتح ئیل میرسید.
ازآنجا بهطرف شمال بهسوی «بیت عامق» و «نعی ئیل» امتدادیافته از شرق «کابول» میگذشت. سپس از حبرون، رحوب، حمون، قانه و صیدون بزرگ میگذشت؛ سپس این خطّ مرزی بهطرف «رامه» میپیچید و به شهر حصار دار «صور» میرسید و باز بهطرف شهر «حوصه» پیچیده در ناحیهی «اکزیب» به دریای مدیترانه منتهی میشد. «عمه»، «عفیق» و «رحوب» نیز جزء ملک اشیر بودند.» (4)
زمین قبیلهی نفتالی
ششمین قرعه به نام نفتالی درآمد.
خط مرزی زمین خاندانهای این قبیله از حالف شروع میشد و از «بلوطی» که در «صعنیم» است گذشته، در امتداد «ادامی»، «ناقب» و «یبن ئیل» به «لقوم» میرسید و ازآنجا به «رود اُردُن» منتهی میشد. این خط مرزی در غرب به سمت «ازنوت تابور» میپیچید و ازآنجا بهطرف «حقوق» پیش میرفت.
زمین نفتالی با زبولون در جنوب، با اشیر در غرب و با رود اُردُن در شرق، هممرز میشد
شهرهای حصار داری که در زمین نفتالی واقعشده بودند ازاینقرارند:
19 شهر با روستاهای اطراف: «صدیم، صیر، حَمَت، رَقَت، کنارت، ادامه، رامه، حاصور، قادش، ادرعی، عین حاصور، یَرون، مجدل ئیل، حوریم، بیت عنات و بیت شمس.» (1)
زمین قبیلهی دان
هفتمین قرعه به نام دان درآمد.
شهرهای خاندانهای این قبیله عبارت بودند از: «صرعه، اشت ئول، عیر شمس، شَعَلبین، اَیَلون، یتله، الون، تمنه، عقرون، اَلتقیت، جِبَتون، بعله، یهود، بنی برق، جت رمون، میاه یرقون، رقون و همچنین زمین مقابل یافا» (ولی زمینی که برای قبیلهی دان تعیین شد، برای ایشان کافی نبود. پس قبیلهی دان به شهر لَشَم در شمال حمله برده، آن را تصرّف نمودند و اهالی آنجا را قتلعام کردند، سپس در آنجا ساکن شدند و نام جدّ خویش، دان را بر آن شهر نهادند)
این شهرها و روستاهای اطرافشان به خاندانهای قبیلهی دان تعلّق گرفت. (2)
در تورات آمده است: (3)
پسازاینکه زمینها میان قبایل اسرائیل تقسیم شد و حدود هرکدام تعیین گردید، قوم اسرائیل مطابق دستور خداوند، به یوشع ملکی پیشنهاد کردند و او «تمنه سارح» را که میان کوهستان افرایم واقعشده بود برای خود برگزید و آن را دوباره بنا کرد و در آن ساکن شد. بهاینترتیب، قرعهکشی و تقسیم زمین بین قبایل اسرائیل در شیلوه، جلو دروازهی خیمهی عبادت انجام شد. در این قرعهکشی که در حضور خداوند برگزار شد، العازار کاهن، یوشع و سران قبایل حاضر بودند و نظارت میکردند.
خداوند به یوشع فرمود: «به مردم اسرائیل بگو که شهرهای پناهگاه را که قبلاً دستورات آن را توسّط موسی به شما داده بودم، تعیین کنند تا اگر کسی مرتکب قتل غیر عمد شود، به آنجا پناه ببرد و از انتقام بستگان مقتول در امان باشد. وقتی قاتل به یکی از این شهرها برسد، باید به دروازهی شهر که محل قضاوت است برود و قضیّه را برای بزرگان شهر شرح دهد. آنها نیز باید او را به داخل شهر برده، مکانی برای زندگی کردن به او بدهند تا پیش ایشان بماند. اگر یکی از بستگان مقتول برای کشتن قاتل بیاید، نباید قاتل را تسلیم نمایند، چون او بهطور تصادفی، مرتکب عمل قتل شده است، نه از روی کینه و غرض.
او باید تا زمان محاکمهاش در حضور مردم و تا وفات رئیس کهنهای که در زمان واقعه بر مصدر کار بوده است، در آن شهر بماند. امّا بعدازآن، آزاد است و میتواند به شهر و خانهی خود بازگردد »
پس این شهرها برای پناهگاه اختصاص یافتند: «قادش جلیل در کوهستان نفتالی، شکیم در کوهستان افرایم و قریهی اربع (که حبرون نیز نامیده میشد) در کوهستان یهودا.
همچنین در سمت شرقی رود اُردُن، در شرق اِریحا، این شهرها برای پناهگاه اختصاص یافتند: «باصر در صحرا از ملک قبیلهی رئوبین، راموت در جلعاد از ملک قبیلهی جاد و جولان در باشان از ملک قبیلهی منسی.»
شهرهای پناهگاه هم برای اسرائیلیها بود و هم برای غریبانی که در میان ایشان زندگی میکردند تا اگر کسی تصادفاً مرتکب قتل شود، به یکی از آنها فرار کند تا قبل از محاکمهاش در حضور مردم، به دست مدّعی ِ خون مقتول، کُشته نشود. (1)
بزرگان قبیلهی لاوی به «شیلوه» آمدند و به العازار کاهن، یوشع و بقیّهی رهبران قبایل گفتند: «خداوند به موسی فرمود که شهرهایی برای سکونت و چراگاههایی برای گلّهها به قبیلهی ما داده شود» پس بنیاسرائیل طبق فرمان خداوند از ملک خود شهرهایی با چراگاههای اطرافشان به قبیلهی لاوی دادند.
خاندان قهّات، نخستین گروه از قبیلهی لاوی بودند که قرعه به نامشان درآمد.
به آن دسته از قهّاتی ها که از نسلهارون و کاهن بودند، 13 شهر از شهرهای قبایل یهودا، شمعون و بنیامین داده شد. به بقیّهی خاندان قهّات، 10 شهر از شهرهای افرایم، دان و نصف قبیلهی منسی داده شد.
به خاندان جرشون، 13 شهر از شهرهای قبایل یساکار، اشیر، نفتالی و نصف قبیلهی منسی که در باشان قرار داشت، داده شد.
به خاندان مراری 12 شهر از شهرهای قبایل رئوبین، جاد و زبولون داده شد. به این طریق آنچه خداوند به موسی فرموده بود، انجام پذیرفت و شهرها و چراگاهها برای قبیلهی لاوی بهحکم قرعه تعیین گردید.
1) سفر یوشع ، إصحاح 20، آیات: 1- 9
این است اسامی شهرهایی که از ملک قبایل یهودا و شمعون به نسلهارون که از طایفهی قهات (پسر لاوی) بودند، داده شد. (طایفهی قهات نخستین گروهی بودند که قرعه به نامشان درآمد):
13 شهر با چراگاههای اطراف: «شهر حبرون» که همان قریهی اربع باشد (اربع پدر عناق بود) در کوهستان یهودا با چراگاههای اطرافش به ایشان تعلّق گرفت. (مزارع و روستاهای اطراف آن، قبلاً به کالیب پسر یفنه دادهشده بود)
علاوه بر شهر حبرون که از شهرهای پناهگاه بود، این شهرها نیز به نسلهارون که کاهن بودند داده شد: شهر با چراگاههای اطراف از قبیلهی یهودا و شمعون: «لبنه، یتیر، اشتموع، حولون، دبیر، عین، یوطه، بیت شمس»
و از ملک قبیلهی بنیامین، این 4 شهر با چراگاههای اطراف داده شد: «جبعون، جبع، عناتوت، علمون»
10 شهر با چراگاههای اطراف آنها به باقیماندهی خاندان قهات داده شد:
از طرف قبیلهی افرایم، 4 شهر با چراگاههای اطراف آنها به بقیّهی خاندان قهّات داده شد، این شهرها عبارت بودند از: «شکیم، (یکی از شهرهای پناهگاه که در کوهستان افرایم واقع بود) جازر، قبصایم و بیت حورون.»
از طرف قبیلهی دان، 4 شهر با چراگاههای اطراف آنها به ایشان بخشیده شد، این شهرها عبارت بودند از: «التقی، جِبَتون، اَیَلون و جترمون»
نصف قبیلهی منسی، شهرهای: «تعنک، جت رمون» و چراگاههای اطراف آنها را به ایشان بخشید.
13 شهر با چراگاههای اطراف آنها بهبه خاندان جرشون نیز که یکی دیگر از گروههای قبیلهی لاوی بود، داده شد:
2 شهر با چراگاههای اطراف: «از طرف نصف قبیلهی منسی، جولان در باشان (یکی از شهرهای پناهگاه) و بَعَشتره» از طرف قبیلهی یساکار؛ 4 شهر با چراگاههای اطراف: «قشیون، دابره، یرموت و عین جنیم»
از قبیلهی اشیر، 4 شهر با چراگاههای اطراف: «مش آل، عبدون، حلقات و رحوب»
از قبیلهی نفتالی،3 شهر با چراگاههای اطراف: «قادش درجلیل (یکی از شهرهای پناهگاه)، حموت دُر، قرتان»
12 شهر بهحکم قرعه به خاندان مراری که بقیّهی قبیلهی لاوی را تشکیل میدادند داده شد:
4 شهر با چراگاههای اطراف از قبیلهی زبولون: «یُقنعام، قرته، رمنه و نحلال»
4 شهر با چراگاههای اطراف از قبیلهی رئوبین: «باصر، یهصه، قدیموت، میفعت»
در تورات آمده است: (2)
در تورات آمده است: (3)
یوشع، مردان جنگی قبایل رئوبین، جاد و نصف قبیلهی منسی را به حضور طلبید و به ایشان چنین فرمود: «هرچه موسی خدمتگزار خداوند به شما امر فرموده بود، انجام دادهاید و تمام دستورات مرا نیز اطاعت کردهاید. هرچند جنگ خیلی طول کشید، ولی شما در این مدّت برادران خود را ترک نکردهاید بلکه مأموریتی را که خداوند، خدایتان به شما داده بود، انجام دادید.
اکنون خداوند، خدای شما مطابق وعدهی خود، به پدرانتان پیروزی و آرامش بخشیده است. پس به خانههای خود در آنسوی رود اُردُن که خداوند توسّط خدمتگزار خود، موسی به شما ملکیت داده است، برگردید.
بهدقت آنچه را که موسی به شما دستور داده است، انجام دهید: خداوند، خدای خود را دوست بدارید، درراه او گام بردارید، احکامش را اطاعت کنید، به او بچسبید و با دلوجان او را خدمت نمایید. » پس یوشع آنها را برکت داده، ایشان را به خانههایشان روانه ساخت. (موسی قبلاً در شرق رود اُردُن، به نصف قبیلهی منسی زمین داده بود و یوشع هم در غرب رود اردن به نصف دیگر آن قبیله، در میان قبایل دیگر زمین بخشید)
درحالیکه مردان جنگی عازم خانههای خود بودند، یوشع ایشان را برکت داده، گفت:
«با ثروت بسیار، گلّه و رمههای بیشمار، طلا و نقره، مس و آهن و پوشاک فراوان به خانههای خود بازگردید و این غنائم را با بستگان خود تقسیم نمایید.» پس مردان جنگی قبایل رئوبین، جاد و نصف قبیلهی منسی،
بنیاسرائیل را در «شیلوه» در سرزمین کنعان، ترک نمودند و بهسوی سرزمین خود در «جلعاد» که بنا به دستور خداوند به موسی، آن را تصرّف کرده بودند، روانه شدند.
در تورات آمده است: (1)
وقتی قبایل رئوبین، جاد و نصف قبیلهی منسی به «جلیلوت» در کنار رود اُردُن، در «کنعان» رسیدند، قربانگاه بسیار بزرگ و چشمگیری در کنار رود اُردُن بنا کردند.
امّا هنگامیکه بقیّهی قبایل اسرائیل این را شنیدند، در «شیلوه» جمع شدند تا به جنگ آنها بروند.
ولی اوّل، عدهای را به رهبری فینحاس پسر العازار کاهن نزد ایشان، به سرزمین «جلعاد» فرستادند.
افرادی که همراه فینحاس رفتند 10 نفر بودند که هرکدام از آنها، مقام سرپرستی خاندانی را بر عهده داشتند و به نمایندگی از طرف قبیلهی خود آمده بودند.
وقتی این گروه به نزد قبایل رئوبین، جاد و نصف قبیلهی منسی در سرزمین جلعاد رسیدند، به نمایندگی از طرف تمام قوم خداوند گفتند:
«چرا از پیروی خداوند برگشته اید و با ساختن این قربانگاه از او روگردان شده، بر ضد خدای اسرائیل برخاستهاید؟ آیا عقوبت پرستش بت بعل فغور برای ما کم بود؟ مگر فراموش کردهاید چه بلای وحشتناکی بر قوم خداوند عارض شد، بهطوریکه هنوز هم از آن کاملاً آزاد نشده ایم؟ مگر نمی دانید اگر امروز از دستور خداوند سرپیچی کنید، فردا او بار دیگر بر همهی قوم اسرائیل خشمگین خواهد شد؟ اگر زمین شما برای عبادت خداوند مناسب نیست، بهتر است به سرزمین خداوند که خیمهی عبادت در آنجاست بیایید و در این سرزمین با ما زندگی کنید و با ساختن یک قربانگاه دیگر علاوه بر قربانگاهی که برای خداوند، خدای ما ساختهشده است، بر ضد خداوند و بر ضد ما بر نخیزید. آیا فراموش کردهاید که وقتی عخان پسر زارح، مال حرام را برداشت، نهفقط او، بلکه تمام قوم اسرائیل با او مجازات شدند؟»
قبایل رئوبین، جاد و نصف قبیلهی منسی، به نمایندگان قبایل چنین پاسخ دادند:
«خداوند، خدای خدایان میداند که قصد ما از بنای این قربانگاه چه بوده است و میخواهیم شما نیز بدانید.
اگر ما با این کار از پیروی خداوند روگردان شدهایم و به او خیانت ورزیدهایم، شما ما را زنده نگذارید.
اگر از خداوند برگشته و این قربانگاه را ساختهایم تا روی آن قربانی سوختنی، هدیهی آردی و قربانی سلامتی تقدیم کنیم، خداوند خودش مارا مجازات کند.
ما این کار را از روی احتیاط انجام دادهایم، چون میترسیم در آینده فرزندان شما به فرزندان ما بگویند: شما حق ندارید، خداوند، خدای اسرائیل را پرستش کنید؛ زیرا شما سهمی در خداوند ندارید.
1) سفر یوشع ، إصحاح 22، آیات: 10- 34
خداوند رود اُردُن را بین ما و شما قرار داده است و بهاینترتیب، فرزندان شما، فرزندان ما را از پرستش خداوند بازدارند.
پس تصمیم گرفتیم، آن قربانگاه را بنا کنیم، البته نه برای تقدیم قربانی سوختنی و سایر قربانیها، بلکه تا بین ما و شما و فرزندانمان، شاهدی باشد که ما هم حقداریم در خانهی خداوند او را با تقدیم قربانیهای سوختنی و سلامتی پرستش نماییم و اگر فرزندان شما به فرزندان ما بگویند: شما سهمی در خداوند ندارید
فرزندان ما میتوانند بگویند: این قربانگاه را نگاه کنید که پدران ما از روی نمونهی قربانگاه خداوند ساختهاند. این قربانگاه، برای تقدیم قربانیهای سوختنی و سایر قربانیها نیست، بلکه نشانهی این است که ما هم حقداریم بیاییم و خدا را بپرستیم.
ما هرگز از پیروی خداوند، دست برنمیداریم و با ساختن قربانگاهی، برای تقدیم قربانی سوختنی، هدیهی آردی و سایر قربانیها، از دستورات او سرپیچی نمیکنیم.
ما میدانیم تنها قربانگاهی که باید بر آن قربانی کرد، همان است که در عبادتگاه خداوند قرار دارد. »
فینحاس کاهن و نمایندگان قبایل بنیاسرائیل که همراه وی بودند، چون این سخنان را از قبیلههای رئوبین، جاد و نصف قبیلهی منسی شنیدند، قانع شدند؛ و فینحاس به ایشان گفت: «امروز فهمیدیم که خداوند در میان ماست؛ زیرا شما بر ضد او بر نخاسته اید بلکه برعکس ف قوم ما را از نابودی نجات دادهاید.»
پس فینحاس و نمایندگان، از جلعاد به کنعان بازگشتند و هر آنچه را که شنیده بودند به بنیاسرائیل گزارش دادند.
با شنیدن گزارش آنها، همهی مردم اسرائیل شاد شدند و خدا را شکر نمودند و دیگر سخنی از جنگ با قبایل رئوبین و جاد و یا خراب کردن سرزمین آنها به میان نیامد.
قبایل رئوبین و جاد، آن قربانگاهی را که بناکرده بودند «قربانگاه شاهد» نامیدند و گفتند: «این قربانگاه بین ما و برادران ما شاهد است که خداوند، خدای ما نیز هست.»
در تورات آمده است: (1)
سالها گذشت و خداوند بنیاسرائیل را از دست دشمنانش راحتی بخشید.
در این هنگام یوشع، پیر و سالخورده شده بود.
او تمام بنیاسرائیل را فراخواند و به بزرگان و رهبران و قُضات و مقامات قوم اسرائیل گفت: «من دیگر پیر و سالخورده شدهام، شما آنچه را که خداوند، خدایتان به خاطر شما انجام داده است دیدهاید، او خودش با
1) سفر یوشع ، إصحاح 23، آیات: 1- 16
دشمنانتان جنگید، من زمینهایی را که به تصرّف خود درآوردهاید و حتّی آنهایی را که هنوز تصرّف نکردهاید، بین شما تقسیم نمودهام.
تمام این سرزمین، از رود اُردُن گرفته تا دریای مدیترانه، از آن شما خواهد بود؛ زیرا چنانکه خداوند وعده داده است، خود او قبیلههایی را که هنوز میان شما باقیماندهاند، از این سرزمین، بیرون خواهد راند تا در آن ساکن شوید.
امّا شما قوی باشید و بهدقت دستوراتی را که در تورات موسی نوشتهشده است، اطاعت کنید و تمام جزئیات آن را نگاهدارید و از آن منحرف نشوید.
مواظب باشید با قومهایی که هنوز در میان شما باقیماندهاند معاشرت نکنید.
نام خدایان آنها را هرگز به زبان نیاورید و به نام آنها قسم نخورید؛ آنها را عبادت نکنید و جلو آنها زانو نزنید، بلکه به خداوند، خدای خود بچسبید، همانطور که تا حالا کردهاید.
خداوند، قومهای بزرگ و نیرومند را از پیش روی شما بیرون رانده و تاکنون کسی نتوانسته است در برابر شما بایستد و هر یک از شما بهتنهایی قادر هستید با هزار سرباز دشمن بجنگید و آنها را شکست دهید؛ زیرا خداوند، خدای شما مطابق قولی که داده است، بهجای شما میجنگد. پس مواظب باشید که همیشه خداوند، خدای خود را دوست بدارید، ولی اگر از خدا روگردان شده، با افراد این قومها که هنوز در میان شما هستند دوست شوید و از آنها زن بگیرید و به آنها زن بدهید، مطمئن باشید که خدا این قومها را از سرزمینتان بیرون نخواهد راند، بلکه آنها دامی برای پاهای شما، تازیانهای برای پُشت شما و خاری در چشم شما خواهند بود و شما عاقبت در زمین نیکویی که خداوند، خدایتان به شما داده است، هلاک خواهید شد.
پایان عمر من فرارسیده است و همهی شما شاهد هستید که هرچه خداوند، خدایتان به شما وعده فرموده بود، یکبهیک انجامشده است، ولی بدانید همانطور که خداوند نعمتها به شما داده است، بر سر شما بلا نیز نازل خواهد کرد؛ و اگر از دستورات او سرپیچی کنید و خدایان دیگر را پرستش و سجده نمایید، آتش خشم او بر شما افروخته خواهد شد و شمارا از روی زمین نیکویی که به شما بخشیده است بهکلی نابود خواهد کرد. »
در تورات آمده است: (1)
1) سفر یوشع ، إصحاح 24، آیات: 1- 28
یوشع لب به سخن گشود و گفت که خداوند، خدای اسرائیل میفرماید: «درگذشته جدّ شما تارح، پدر ابراهیم و ناحور، در سمت شرقی رود فُرات میزیست و بتپرست بود.
ولی من ابراهیم، پسر تارح را از آنسوی رود فرات برداشته، به سرزمین کنعان آوردم و او را در سراسر این زمین گرداندم و نسل او را زیاد کردم.
اسحاق را به او بخشیدم و به اسحاق نیز یعقوب و عیسو را دادم. نواحی اطراف «کوه سعیر» را به عیسو بخشیدم. یعقوب و فرزندانش به مصر رفتند. بعد موسی و هارون را فرستادم و بلای عظیمی بر سر مصریها آوردم. سرانجام اجداد شمارا از اسارت مصریها آزاد نمودم. وقتی به ساحل دریای سرخ رسیدند، مصریها با عرابهها و سواران به تعقیب ایشان پرداختند. در این هنگام، آنها از من کمک خواستند و من میان آنها و لشگر مصر، تاریکی ایجاد نمودم. سپس آب دریا را بر سر مصریها ریختم و آنها را در دریا غرق کردم.
پدران شما آنچه را که بر سر مصریها آوردم با چشمان خود دیدند.
بعدازآن، قوم اسرائیل سالهای زیادی را در بیابان گذرانیدند. سرانجام شمارا به سرزمین اموریها در آنطرف رود اُردُن آوردم.
اموریها با شما جنگیدند، ولی من ایشان را نابود کردم و زمینهایشان را به شما دادم.
سپس بالاق، پادشاه موآب، جنگ را با شما آغاز نمود و به دنبال بلعام، پسر بعور فرستاد تا شمارا لعنت کند. امّا من دعای او را اجابت ننمودم، بلکه او را وادار ساختم تا شمارا برکت دهد و بهاینترتیب شمارا از دست بالاق نجات دادم. سپس از رود اُردُن گذشتید و به اِریحا آمدید.
جنگجویان اِریحا و بسیاری از قبایل دیگر از قبیل اموریها، فرزیها، کنعانیها، حیتی ها، جرجاشی ها، حوی ها و یبوسی ها، یکی پس از دیگری با شما جنگیدند.
امّا من همهی آنها را مغلوب شما ساختم.
زنبورهای سرخ به سراغ اموریها فرستادم و دو پادشاه اموری را با مردمانشان از پیش روی شما راندم. شما این پیروزی را با نیزه و کمان به دست نیاوردید!
زمینی را که در آن زحمت نکشیده بودید و شهرهایی را که خود بنا نکرده بودید، به شما بخشیدم تا در آن ساکن شوید و از میوهی تاکستانها و باغهای زیتونی که خود زحمت کاشتن آنها را نکشیده بودید، بخورید. پس خداوند را احترام نمایید و باصداقت و راستی او را خدمت کنید.
بتهایی را که زمانی اجدادتان در آنسوی رود فرات و در مصر پرستش مینمودند، از خود دور کنید و فقط خداوند را عبادت نمایید.
امروز تصمیم خود را بگیرید، آیا میخواهید از خداوند پیروی کنید یا از بتهایی که اجداد شما در آنسوی رود فرات میپرستیدند و یا از بتهای اموریهایی که در سرزمینشان ساکنید؟ ولی این را بدانید که من و خانوادهام از خداوند پیروی خواهیم نمود.»
مردم اسرائیل در پاسخ او گفتند: «وای برما اگر خداوند را ترک نماییم و بتها را پرستش کنیم؛ زیرا خداوند، خدای ما بود که قوم ما را از بردگی مصریها رهانید و در پیش چشمانمان معجزات شگفتانگیزی انجام داد. در تمام طول راه و هنگامیکه از میان سرزمینهای دشمنان میگذشتیم، او مارا حفظ کرد.
خداوند بود که هنگام ورود ما به این سرزمین، قوم اموری و سایر قومها را ازاینجا بیرون راند. پس ما نیز از خداوند پیروی خواهیم کرد؛ زیرا او خدای ماست.»
امّا یوشع در پاسخ ایشان گفت: «پیروی از خداوند کار آسانی نیست؛ زیرا او قدّوس و بسیار غیور است و از گناهانتان نخواهد گذشت. اگر او را ترک کرده، بتها را بپرستید، او بر ضد شما خواهد برخاست و شمارا مجازات خواهد کرد و باوجود آنکه به شما احسان نموده است، شمارا از بین خواهد برد.»
قوم اسرائیل در جواب یوشع گفتند: «ولی ما قول می دهیم از خداوند پیروی کنیم!»
یوشع گفت: «پس خود شما شاهد هستید که قول دادهاید از خداوند پیروی نمایید»
گفتند: «بلی، ما خود شاهد هستیم»
یوشع گفت: «بسیار خوب، پس حال باید بتهایی را که در میان شما هستند از خود دور کنید و دلهای خود را به خداوند، خدای اسرائیل نزدیک سازید»
مردم به یوشع گفتند: «اری ما فقط از خداوند، خدای خود اطاعت و پیروی خواهیم کرد»
یوشع آن روز در «شکیم» با ایشان پیمان بست و آنها را متعهّد به انجام قوانین و مقررات آن نمود. او تمام این سخنان را در کتاب قانون خدا نوشت. سپس سنگی بزرگ گرفته، آن را در پای درخت بلوطی که در کنار خیمهی عبادت بود، برپا داشت.
آنگاه یوشع به تمام قوم اسرائیل گفت: «این سنگ، شاهد پیمان شما باخداوند است و تمام سخنانی را که خداوند به ما فرمود، شنیده است. پس اگر از پیروی خدا برگردید، همین سنگ بر ضد شما شهادت خواهد داد»
بعدازآن یوشع، مردم را مرخص نمود تا هرکس به ملک خود برود.
در تورات آمده است: (1)
1) سفر یوشع ، إصحاح 24، آیات: 29- 33
قوم اسرائیل در تمام مدّت زندگانی یوشع و نیز ریشسفیدان قوم که پس از او زنده مانده بودند و شخصاً اعمال شگفتانگیز خداوند را در حقّ اسرائیل دیده بودند، نسبت به خداوند وفادار ماندند. العازار، پسر هارون نیز درگذشت و او را در «جبعه» که در ملک پسرش فینحاس بود، در «کوهستان افرایم» دفن کردند.
استخوانهای یوسف را که اسرائیلیها موقع خروج از مصر با خود آورده بودند، در «شکیم» در قطعه زمینی که یعقوب از پسران حمور، به 100 تکّه نقره خریده بود دفن کردند
(این زمین در ملک پسران یوسف قرار داشت)
در تورات آمده است:
1- فینحاس بن یوشع 2- بشیر بن فینحاس 3-جبرئیل بن بشیر 4-ابلث بن جبرئیل
5-اجر بن ابلث 6- قحطان بن اجر 7- عوق بن قحطان و عوق نیز پس از 120 سال سلطنت ودایع نبوت را در سال «حضرت طالوت» سپرد.
حضرت حزقیل (وصی اول یوشع بن نون) و حدود 100 إلی 140 سال بر بنیاسرائیل حکومت کرد و هنگام عبور بنیاسرائیل از دریا همراه موسی بود.
حضرت کالیب همسر «مریم بن عمران» (وصی دوم یوشع بن نون) و شریعت موسی (برادرخانمش) را تبلیغ میکند. نسب او بدین گونه است: کالیب بن یوحنا بن ...بن یهودا بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم.
در تورات آمده است: (1)
1) (برای اطلاعات بیشتر برای آگاهی به اوضاع اجتماعی و فرهنگی شهر حبرون از دیدگاه یهود و نصاری خوب است به کتاب «مثل العلیا فی الإسلام لا فی بحبرون ) از آیت الله کاشف الغطاء مراجعه کنید.)
هشت سال گرفتار و مورد ظلم و بیعدالتی حاکم جبار و پادشاه بابل به نام (ایلاس) و فرماندار حبرون (کوشان اثیم) شدند تا پس از مدتی به ستوه آمده و توبه کردند و خداوند بر آنها رحم کرد و کالیب برادرزادهی خود را که مردی شجاع و دلیر بود به نام (عثیل) به کمک آنها فرستاد و بنیاسرائیل به کمک عثیل به جنگ با او پرداختند و او را شکست دادند.
از فرزندان یوسف «افرائیم و مِنِس»:
از فرزندان بنیامین:
از فرزندان لاوی:
حضرت داوود بن ایشا:
همانکه زره موسی برایش اندازه بوده و با کمک طالوت به جنگ جالوت پادشاه ستمگر آن زمان میرود و او را از پای درمیآورد و داماد طالوت میشود. (1)
او صاحب کتاب زبور بود و آن را با صدای آهنگین زیبایی میخواند که پرندگان نیز مدهوش صدای او میشدند و انگشتری داشت که روی آن اسم اعظم نوشتهشده بود.
حضرت داوود پس از شهادت طالوت و فرزندانش (یک سال پس از وفات سموئیل بن القانا در سال 1223 ق.م در سن 52 سالگی) در جنگ با عمالقه ی فلسطین، راهی حبرون میشود (سال 1275 ق.م) و یک سال بعد در حبرون بر بنیاسرائیل حکومت میکند (سال 1274 ق.م) و حدود 76 ماه (معادل 6 سال و 3 ماه) که در حبرون میماند، عازم بیتالمقدس میشود و در آنجا آخرین فرزندش به نام سلیمان به دنیا میآید (حدود سال 1195 ق.م) و در سال 1182 ق. از دنیا میرود. (2)) البته داوود علاوه بر سلیمان 9 پسر دیگر نیز به نامهای: ناتان، ساموع، ساخوب، یوخایاد، الیشع، نفاغ، یفیع داشت که همگی نیک سیرت و پاکطینت بودند و فقط سلیمان در بیتالمقدس به دنیا آمد و کوچکترین برادرشان بود احتمالاً از برادران سلیمان هم جزء پیامبران شدند ازجمله: (ناتان: متوفی 1198 ق.م)
سلیمان بن داوود:
سلیمان نیز ساخت مسجدالاقصی را با کمک مهندسین آن عصر در سال 1178 ق.م شروع میکند (در 17 سالگی) و صندوق عهد یا صندوق شهادة را در مسجدالاقصی جای داد و به شکرانهی اتمام آن مسجد سجدهی شکر بهجا آورد و عیدی گرفت و قربانی کرد، او همچنین با حیوانات سخن میگفته و داستانهای جالبی در مورد زندگی وفاتش وجود دارد و گفتهاند 510 یا 530 سال عمر کرده (متوفی سال 685 ق.م یا 665 ق.م) (1)و سلیمان 27 پسر و 43 دختر داشته و با ملکهی سبا (بالقیس) ازدواجکرده و دولت سبا در سال 850 ق.م تأسیسشده بوده.
(وَ إِذْ قِیلَ لَهُمُ اسْکُنُواْ هَذِهِ الْقَرْیَةَ وَ کُلُواْ مِنْهَا حَیْثُ شِئْتُمْ وَ قُولُواْ حِطَّةٌ وَ ادْخُلُواْ الْبَابَ سُجَّدًا نَّغْفِرْ لَکُمْ خَطِیَاتِکُمْ سَنزَیدُ الْمُحْسِنِینَ () فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُواْ مِنهْمْ قَوْلاً غَیرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِجْزًا مِّنَ السَّمَاءِ بِمَا کَانُواْ یَظْلِمُونَ ()) (2)
پیامها
داستان ورود بنیاسرائیل به بیتالمقدس، همراه با عذرخواهی از خداوند در برابر لجاجتها و تغییر کلمات سفارش شده، داستانی عبرتآموز و قابل دقّت است. (وَ إِذْ)
برای آوارگان، مسکن مهمترین مسئله است. (ابتدا از مسکن سخن به میان آمده است)
(اسْکُنُوا هذِهِ الْقَرْیَةَ)
بیتالمقدس، سرزمینی پرنعمت است. (کُلُوا مِنْها حَیْثُ شِئْتُمْ)
خداوند، همهی نیازهای مادّی و معنوی، دنیوی و اخروی بشر را تأمین میکند و برای برخورداری از نعمتهایی چون مسکن، غذا، عفو لطف، دستور میدهد که دعا و استغفار کنند و سجده نمایند.
1) جزایری، تاریخ انبیاء ، ص 606
2) ترجمه: «و (به خاطر بیاورید) هنگامی را که به آنها گفته شد: «در این شهر [بیت المقدّس] ساکن شوید و از هر جا (و به هر کیفیت) بخواهید، از آن بخورید (و بهره گیرید)! و بگویید: خداوندا! گناهان ما را بریز! و از درِ (بیت المقدس) با تواضع وارد شوید! که اگر چنین کنید، گناهان شما را میبخشم و نیکوکاران را پاداش بیشتر خواهیم داد.» () اما ستمگران آنها، این سخن (و آن فرمانها) را، بغیر آنچه به آنها گفته شده بود، تغییر دادند از این رو بخاطر ستمی که روا میداشتند، بلایی از آسمان بر آنها فرستادیم (و مجازاتشان کردیم). ()»
(اسْکُنُوا) ... (کُلُوا) ... (قُولُوا حِطَّةٌ)
(نَغْفِرْ لَکُمْ خَطِیئاتِکُمْ) چنانکه در دعا میخوانیم: (یا مَن یَقبلُ الیَسیر و یَعفوا عَن الکَثیر) ای خدایی که کم را میپذیری و گناه زیاد را میبخشایی.
برای دریافت لطف و آمرزش الهی، هم استغفار و دعا لازم است، هم عمل. (قُولُوا حِطَّةٌ وَ ادْخُلُوا الْبابَ)
ورود به مکانهای مقدّس، ادب و آداب ویژهای دارد. (وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً)
باید میان نیکوکار و گنهکار، تفاوت باشد. وقتی خطاکاران بخشوده میشوند، نیکوکاران هم از درجه و لطف بیشتری برخوردار میگردند. (سَنَزِیدُ الْمُحْسِنِینَ)
در نظام مدیریت و تشویق دیگران، باید همواره نیکوکاران را امتیاز داد. (سَنَزِیدُ الْمُحْسِنِینَ)
کیفر تحریف و تغییر دستورهای خدا، قهر و عذاب است. (فَبَدَّلَ) ... (فَأَرْسَلْنا)
تغییرات لجوجانه و بر اساس استهزا، قابلبخشش نیست. (رِجْزاً مِنَ السَّماءِ)
همهی کیفرها مربوط به قیامت نیست، بلکه گاهی در دنیا نیز کیفر داده میشود. (رِجْزاً مِنَ السَّماءِ)
سرنوشت انسان به دست خودش است و عذاب، نتیجهی ستم خود اوست. (بِما کانُوا یَظْلِمُونَ)
(وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُواْ هَذِهِ الْقَرْیَةَ فَکُلُواْ مِنْهَا حَیْثُ شِئْتُمْ رَغَدًا وَ ادْخُلُواْ الْبَابَ سُجَّدًا وَ قُولُواْ حِطَّةٌ نَّغْفِرْ لَکمُْ خَطَایَاکُمْ وَ سَنزَیدُ الْمُحْسِنِینَ () فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُواْ قَوْلاً غَیرْ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ فَأَنزَلْنَا عَلیَ الَّذِینَ ظَلَمُواْ رِجْزًا مِّنَ السَّمَاءِ بِمَا کاَنُواْ یَفْسُقُونَ ()) (1)
پیامها
تأمین معاش مردم، مقدّم بر فرمان به عبادت و مقدمهای بر آن است. (کُلُوا) (سُجَّداً)
برای ورود به مکانهای مقدّس، احترام مخصوص لازم است. (ادْخُلُوا) (سُجَّداً)
بخشش، از اوست، امّا استغفار و طلب آمرزش، باید از سوی ما باشد. (قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَکُمْ)
آداب دعا و شیوه توبه را نیز باید از خدا بیاموزیم. (ادْخُلُوا) (سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ)
عمل به دستورات خداوند، زمینهی آمرزش ماست. (ادْخُلُوا) (قُولُوا) (نَغْفِرْ لَکُمْ)
استغفار، برای گناهکار مایهی آمرزش و برای نیکوکار اعتلای درجه است.
(نَغْفِرْ لَکُمْ خَطایاکُمْ وَ سَنَزِیدُ الْمُحْسِنِینَ)
ظلم و گناه، زمینهساز تغییر و تحریف قانون است. (فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا)
تا وقتیکه روش و شیوه کاری بیاننشده، انسان آزاد است تا با نظر خود عمل کند، ولی بعد از بیان روشها، عذری در تغییر آن نیست. (قِیلَ لَهُمْ)
جزای تحریف گران قوانین الهی، قهر و عذاب است. (رِجْزاً مِنَ السَّماءِ)
1) ترجمه: «و (به خاطر بیاورید) زمانی را که گفتیم: «در این شهر [بیت المقدس] وارد شوید! و از نعمتهای فراوان آن، هر چه میخواهید بخورید! و از در (معبد بیت المقدس) با خضوع و خشوع وارد گردید! و بگویید: «خداوندا! گناهان ما را بریز!» تا خطاهای شما را ببخشیم و به نیکوکاران پاداش بیشتری خواهیم داد.» () اما افراد ستمگر، این سخن را که به آنها گفته شده بود، تغییر دادند (و به جای آن، جمله استهزاآمیزی گفتند) لذا بر ستمگران، در برابر این نافرمانی، عذابی از آسمان فرستادیم. ()»
((فَأَنْزَلْنا) (رِجْزاً مِنَ السَّماءِ))
مکان
تاریخ
احتمالی
موضوع
شماره
مصر
1527 ق.م
تولّد
1
مصر
1527-1460 ق.م
زندگی
در قصر فرعون
2
مصر
1460 ق.م
قتل
قبطی و هجرت از مصر به مدین
3
مدین
ازدواج
با صفورا دختر شعیب علیهالسلام
4
مدین
1460- 1450 ق.م
چوپانی
نزد شعیب علیهالسلام
5
مجمع
البحرین
(نقطه
اتصال خلیج عقبه و خلیج سوئیس) در پایین صحرای سینا
1460- 1450 ق.م
دیدار
موسی با خضر در مجمع البحرین.
6
1450 ق.م
هجرت
از مدین به مصر
7
وادی
مقدّس طوی
1450 ق.م
بعثت
در بین راه مدین به مصر
8
مصر
1450 ق.م
دعوت
فرعون با همراهی هارون و معجزات موسی
9
مصر
1450
ق.م
مبارزه
موسی با ساحران
10
مصر
1450
ق.م
دفاعیات
مؤمن آل فرعون از موسی در دربار فرعون
11
مصر
1449-1448
ق.م
شهادت
ایمان آورندگان به موسی (آسیه بنت مزاحم و همسر و خانوادهی حزقیل)
12
مصر
1447 ق.م
نزول
بلاهای هفتگانه
13
دریای
سرخ
1447
ق.م
خروج
از مصر با بنیاسرائیل و عبور از دریا
14
دریای
سرخ
1447
ق.م
غرق
شدن فرعون و فرعونیان
15
صحرای
سینا
1447 ق.م
آغاز سرگردانی در بیابان سینا
16
ساحل
دریای سرخ در بیابان ایتام
1447 ق.م
بتپرستی
در کنار ساحل
17
ماره
1447
ق.م
آب
تلخ و شکایت مردم
18
ایلیم
1447
ق.م
12
چشمه و 70 درخت خرما
19
صحرای
سین
1447 ق.م
روز
پانزدهم ماه دوم خروج
نزول
من (نان) و سَلوی (بلدرچین)
20
رفیدیم
1447 ق.م
بیآبی
و جوشیدن آب از صخره در مکان «مسّه»
21
صحرای
سینا
رتمه،
لبنه، رسه، قهیلاته، کوه شافر، حراده، مقهیلوت، تاحت، تارح، متقه، حشمونه،
مسیروت، بنی یعقان،
حور
الجد الجاد )
1445
ق.م
روز
بیستم، ماه دوّم از سال دوّم خروج از مصر
حرکت
قوم بنیاسرائیل از صحرای سینا به همراه ابر ورود به صحرای فاران
22
صحرای
سینا
1445
ق.م
درخواست
موسی از برادر زنش«حوباب پسر رئوئیل مدیانی
(فرزند
شعیب) برای راهنمایی
23
حصیروت
1444
ق.م
تنبیه
کلثوم (خواهر موسی)
24
طورسینا
1447
ق.م
مناجات
40 روزه موسی برای دریافت الواح تورات/
به
عهده گرفتن رهبری هارون
25
اطراف
جبل موسی
(رتمه،
لبنه، رسه، قهیلاته، کوه شافر، حراده، مقهیلوت، تاحت، تارح، متقه، حشمونه،
مسیروت، بنی یعقان، حور الجد الجاد)
1447
ق.م
فتنه
سامری و گوساله پرستی بنیاسرائیل و مبتلا شدن سامری به بیماری و مجازات گوساله
پرستان
26
طور
سینا در صحرای سینا
ماه
سوّم خروج از مصر
درخواست
رؤیت خداوند و متلاشی شدن کوه طور
27
صحرای
سینا
1447
ق.م
دیدار
یترون (شعیب) و صفورا و فرزندان موسی در صحرا با موسی.
تعیین
قضات با کمک یترون.
28
قبروت
هتاوه
1446
ق.م
شکایت
های قوم بنیاسرائیل از یکنواخت شدن خوراکیها و
درخواست های تازه (عدس و سیر و پیاز) و یادآوری فرمان جهاد
درگذشته و سرباز زدن بنی اسرئیل و توقع خدا از بنیاسرائیل
29
قبروت
هتاوه
1446
ق.م
رسیدن
آتشی از جانب خداوند و مرگ شاکیان و معترضان
30
قبروت
هتاوه
1446
ق.م
نزول
بلدرچین و مرگ تعدادی از بنیاسرائیل
31
صحرای
فاران
1446
ق.م
دستور
بررسی سرزمین کنعان با 12 رهبربرای فتح آنجا/
گزارش
این 12 رهبر به موسی و بنیاسرائیل.
32
قادش
برنیع
(در
بیابان صین)
1446
ق.م
عکسالعمل
بنیاسرائیل پس از دستور جهاد و اقدام یوشع و کالیب./
تهدیدات بنیاسرائیل به مرگ یوشع و کالیب و عذاب خداوند و درخواست
توبه ی موسی برای قومش. / پیام خداوند به موسی و بنیاسرائیل در قبال این نافرمانی. (40 سال
سرگردانی)/
عذاب
خداوند بر 8 رهبر که مردم را از جهاد منصرف کردند و عکسالعمل بنیاسرائیل.
33
رفیدیم
1446
ق.م
حمله
ی عمالقه و شکست آنها با کمک یوشع بن نون
34
صحرای
سینا
(کوه
طور)
1445
ق.م
رفتن
به کوه طور برای ترمیم الواح شکسته/دستور ساخت خیمهی عبادت و صندوق عهد برای
نگهداری الواح و عبادت مردم/ بیان دستورات و قوانین جدید برای بنیاسرائیل/ قرار
گرفتن کوه طوربالای سر 12 نقیب بنیاسرائیل برای پیمان گرفتن عمل به ده فرمان
تورات./ابلاغ قوانین و دستورات به بنیاسرائیل
35
صحرای
سینا
(رتمه،
لبنه، رسه، قهیلاته، کوه شافر، حراده، مقهیلوت، تاحت، تارح، متقه، حشمونه،
مسیروت، بنی یعقان، حور الجد الجاد)
1445
ق.م
اولین
سرشماری و تعیین جایگاه قبایل در اردوگاه/
ساختن
خیمه عبادت وسایل آن و صندوق عهد /مرگ دو پسر هارون (ناداب و ابیهو) وقف
لاویان برای کهانت / بیان قوانین جدید خداوند
در خیمهی عبادت به موسی
36
یُطبات
(مکانی
با نهرهای فراوان.)
1444
ق.م
انتخاب
لاویان برای حمل صندوق عهد
37
قادش
برنیع
(در
بیابان صین)
1443 ق.م
مرگ
کلثوم (خواهرموسی)
38
قادش
برنیع (در بیابان صین)
1443
ق.م
جوشیدن
آب از صخره در محل مریبه (منازعه)
39
قادش
برنیع
(در
بیابان صین)
1442
ق.م
فرستادن
قاصدان نزد پادشاه ادوم
40
اهل
ایلة
1441
ق.م
نافرمانی
از روز سبّت
41
بیابان
تیه
1440- 1427 ق.م
قتل یک جوان و دستور ذبح یک گاو ویژه و بهانهگیریهای
بنیاسرائیل
42
بیابان
تیه
1440-
1427 ق.م
فرمان
پرداخت زکات و فتنه قارون و عذاب او
43
کوه
هور
در
مرز سرزمین ادوم (موسیره)
1408 ق.م
روز
اول ماه پنج سال چهلم خروج
وفات
هارون / حمله ی سپاه کنعانیها و شکست دادن آنها
در
منطقهی «حرمه» توسط بنیاسرائیل
44
صلمونه
1408
ق.م
حمله
مارهای مفرغی بر شاکیان بنیاسرائیلی
45
بئر
1408
ق.م
آب
دادن خداوند به بنیاسرائیل
46
فونون
1408
ق.م
چادر
زدن
47
اوبوت
1408
ق.م
چادر
زدن
48
عیی
عباریم
1408
ق.م
چادر
زدن
49
دیبون
1408
ق.م
چادر
زدن
50
علمون
دبلاتایم
1408
ق.م
چادر
زدن
51
درّهای
در موآب
مشرفبه
بیابان و کوه پیسگاه
1408
ق.م
جنگ
سپاه سیحون با بنیاسرائیل و شکست آنها از بنیاسرائیل و تصرف سرزمین آنها. (منطقهیاهص)/
جنگ
سپاه عوج و شکست آنها از بنیاسرائیل و تصرف سرزمین آنهاو تقسیم آن زمینها
بین بنیاسرائیل. (منطقهی ادرعی)
52
دشت
موآب در شرق رود اردن، مقابل شهر اریحا
1407
ق.م
بالاق
سفیرانی به دنبال بلعام میفرستد تا بنیاسرائیل را نفرین کند /بتپرستی و زنای بنیاسرائیل
53
در
دشت موآب، از بیت یشیموت تا آبل شطیم در کنار رود اردن
بیت
فغور
1407
ق.م
دومین
سرشماری / شکایت دختران صلفحاد نزد موسی ارث دختران
صلُفحاد/ تعیین شهرهای لاویان/ شهرهای پناهگاه برای
قاتلانی که حکمشان صادر نشده و قوانین قتل عمدی وغیرعمدی/ تعیین یوشع بهجانشینی
/ قوانین قربانی برای ورود به سرزمین موعود (قربانی
و هدایای روزانه، روز سبت، روز کفّاره، ماهانه، عید پسَح، عید نوبرمحصولات، عید
شیپورها، عید سایبانها)/ قوانین مربوط به نذر/ انتقام از مدیانی ها و مرگ بلعم
باعورا
54
درّهی
نزدیک بیت فغور، در بیابان عربه (صحرای موآب)
در
شرق رود اُردُن
1407
ق.م
در
روز اوّل، ماه یازدهم، سال چهلّم خروج از مصر
سخنرانی
موسی خطاب به قومش (نسل جدید بنیاسرائیل)
55
سرزمین
«یعزیر
و جلعاد»
1407
ق.م
تعیین
قبیلههای شرق رود اردن و جهاد قبیلههای رئوبین و جاد برای تصرّف کنعان
56
بیابان
تیه
کوهستان
عباریم (کوه نبو)
1407 ق.م
وفات موسی
57
موآب
1407 ق.م
آغاز
رهبری یوشع بن نون
58
1407 ق.م
فتح
کنعان
59
1407 ق.م
دستور
تصرّف کنعان توسّط خداوند به یوشع
60
1407 ق.م
یوشع
جاسوسانی به اِریحا میفرستد
61
1407 ق.م
(روز
دهم ماه اوّل سال چهلّم خروج)
عبور
بنیاسرائیل از رود اُردُن و شکافته شدن دوبارهی آب بر بنیاسرائیل به کمک
صندوق عهد
62
درجلجال
(سمت شرقی شهر اِریحا)
1407 ق.م
برداشتن
دوازده سنگ یادبود از وسط رود اردن و ساختن بنای یادگاری
63
در
جلجال
1407 ق.م
(روز
چهاردهم ماه اوّل سال چهلّم خروج)
ختنه
و برگزاری عید پسح و قطع شدن نزول نان آسمانی منّ
64
1406-1380 ق.م
سقوط
اِریحا با معجزه ی الهی
65
شهر
عای
1406-1380 ق.م
گناه
عخان (پسر کرمی، نوهی زبدی و نواده ی زارح از قبیلهی یهودا) و شکست 3 هزار
سرباز بنیاسرائیلی از سربازان شهر عای به دلیل این و دستور کشتن عخان
66
شهر
عای
1406-1380 ق.م
تسخیر
و خرابی شهر عای و مرگ 12 هزار نفر از مردم شهر عای وبه اسارت گرفتن پادشاه عای و
کُشتن او
67
کوه
عیبال
1406-1380 ق.م
قرائت
قوانین تورات برکوه عیبال
68
1406-1380 ق.م
حیله
ی جبعونی ها
69
جبعون
1406-1380 ق.م
دعوت
همکاری «ادونی صدق»(پادشاه اورشلیم) از پادشاهان شهرهای همسایه و مبارزه بنیاسرائیل
با آنها در جبعون و اطراف آن ومعجزه ی از حرکت اُفتادن آفتاب
70
1380-1375 ق.م
شکست
پادشاهان اموری و به دار آویختن 5 پادشاه
71
مقیده،
لبنه، لاخیش، عجلون، حبرون، دبیر
1380-1375 ق.م
تصرّف
شهرهای جنوبی اموریها
72
1380-1375 ق.م
شکست
پادشاهان شمالی
73
1380-1375 ق.م
تقسیم
زمینهای 5/9 قبیله وتقسیم کنعان به حکم قرعه
74
1380-1375 ق.م
تسخیر
سرزمین موعود
75
شرق
رود اردن
1380-1375 ق.م
بازگشت
قبایل شرق رود اُردُن
76
شرق
رود اردن
1380-1375 ق.م
قربانگاه
کنار رود اُردُن
77
شرق
رود اردن
1375 ق.م
وصیّت
یوشع
78
شکیم
1375 ق.م
تجدید
عهد در شکیم
79
شکیم
1375 ق.م
مرگ
یوشع و العازار و دفن استخوانهای یوسف
80
با توجه به آیات: (ثمَُّ أَرْسَلْنَا مُوسیَ وَ أَخَاهُ هَارُونَ بِایَاتِنَا وَ سُلْطَانٍ مُّبِینٍ () إِلیَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَایْهِ فَاسْتَکْبرَواْ وَ کاَنُواْ قَوْمًا عَالِینَ ()) (1)و (تِلْکَ ءَایَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ () نَتْلُواْ عَلَیْکَ مِن نَّبَإِ مُوسیَ وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ () إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فیِ الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طَائفَةً مِّنهْمْ یُذَبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَ یَسْتَحْیِ نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ کاَنَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ ()) (2)
با توجه به آیات (وَ أَدْخِلْ یَدَکَ فیِ جَیْبِکَ تخَرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیرْ سُوءٍ فیِ تِسْعِ ءَایَاتٍ إِلیَ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ إِنهَّمْ کاَنُواْ قَوْمًا فَاسِقِینَ) (3)و آیهی (إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فیِ الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طَائفَةً مِّنهْمْ یُذَبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَ یَسْتَحْیِ نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ کاَنَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ) (4)
با توجه به آیات (وَ لَقَدْ ءَاتَیْنَا مُوسیَ الْکِتَابَ وَ جَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَرُونَ وَزِیرًا () فَقُلْنَا اذْهَبَا إِلیَ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُواْ بِایَاتِنَا فَدَمَّرْنَاهُمْ تَدْمِیرًا ()) (5)
با توجه به آیات (وَ إِذْ نَادَی رَبُّکَ مُوسیَ أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ () قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلَا یَتَّقُونَ ()) (6)
درآیات زیادی آمده است که فرعون، علت رسالت حضرت موسی را اخراج قبطیان از سرزمین مصر و گرفتن حکومت از آنان میدانست و روی این مسئله نیز تبلیغات زیادی میکرد، درحالیکه اخراج قبطیان و به دست آوردن حکومت، هدف اصولی حضرت موسی نبود، بلکه او میخواست، حکومت ظلم و جور را در هم بشکند و حکومت عدل و داد را جایگزین آن کند.
1) مومنون: 45- 46 یعنی: سپس موسی و برادرش هارون را با آیات خود و دلیلی روشن فرستادیم ... () بسوی فرعون و اطرافیان اشرافی او امّا آنها تکبّر کردند و آنها مردمی برتریجوی بودند. ()»
2) قصص:2-4 یعنی: اینها از آیات کتاب مبین است! () ما از داستان موسی و فرعون بحقّ بر تو میخوانیم، برای گروهی که (طالب حقّند و) ایمان میآورند! () فرعون در زمین برتریجویی کرد و اهل آن را به گروههای مختلفی تقسیم نمود گروهی را به ضعف و ناتوانی میکشاند، پسرانشان را سر میبرید و زنانشان را (برای کنیزی و خدمت) زنده نگه میداشت او به یقین از مفسدان بود! ()»
3) نمل: 12 یعنی: و دستت را در گریبانت داخل کن هنگامی که خارج میشود، سفید و درخشنده است بی آنکه عیبی در آن باشد این در زمره معجزات نهگانهای است که تو با آنها بسوی فرعون و قومش فرستاده میشوی آنان قومی فاسق و طغیانگرند!
4) قصص:4
5) فرقان: 35- 36 یعنی: و ما به موسی کتاب (آسمانی) دادیم و برادرش هارون را یاور او قرار دادیم () و گفتیم: «به سوی این قوم که آیات ما را تکذیب کردند بروید!» (امّا آن مردم به مخالفت برخاستند) و ما به شدّت آنان را درهم کوبیدیم! ()
6) شعراء: 10-11 یعنی: (به خاطر بیاور) هنگامی را که پروردگارت موسی را ندا داد که به سراغ قوم ستمگر برو ... () قوم فرعون، آیا آنان (از مخالفت فرمان پروردگار) پرهیز نمیکنند؟! ()»
این آیات عبارتاند از:
با توجه به آیات (وَنُرِیدُأَن نَّمُنَّ عَلیَ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُواْ فیِ الْأَرْضِ وَنجَعَلَهُمْ أَئمَّةً وَنجَعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ () وَ نُمَکِّنَ لهَمْ فیِ الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَامِنْهُم مَّاکَانُواْ یحَذَرُونَ ()) (1)(قَالُواْ أَ جِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَیْهِ ءَابَاءَنَا وَ تَکُونَ لَکُمَا الْکِبرْیَاءُ فیِ الْأَرْضِ وَ مَا نحَنُ لَکُمَا بِمُؤْمِنِینَ) (2)
(یُریدُ أَنْ یُخْرِجَکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ بِسِحْرِهِ فَما ذا تَأْمُرُونَ) (3)
(یُریدُ أَنْ یُخْرِجَکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ فَما ذا تَأْمُرُونَ» (4)(قالُوا إِنْ هذانِ لَساحِرانِ یُریدانِ أَنْ یُخْرِجاکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ بِسِحْرِهِما وَ یَذْهَبا بِطَریقَتِکُمُ الْمُثْلی» (5)(وَ لَقَدْ أَرَیْنَاهُ ءَایَاتِنَا کلُّهَا فَکَذَّبَ وَ أَبیَ() قَالَ أَ جِئْتَنَا لِتُخْرِجَنَا مِنْ أَرْضِنَا بِسِحْرِکَ یَمُوسیَ()»
1) قصص:5- 6 یعنی: ما میخواهیم بر مستضعفان زمین منّت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم! () و حکومتشان را در زمین پابرجا سازیم و به فرعون و هامان و لشکریانشان، آنچه را از آنها [بنی اسرائیل] بیم داشتند نشان دهیم! ()
2) یونس: 78 یعنی: گفتند: «آیا آمدهای که ما را، از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم، منصرف سازی و بزرگی (و ریاست) در روی زمین، از آن شما دو تن باشد؟! ما (هرگز) به شما ایمان نمیآوریم!
3) الشعراء: 35 یعنی: او میخواهد با سحرش شما را از سرزمینتان بیرون کند! شما چه نظر میدهید؟
4) الأعراف: 110 یعنی: میخواهد شما را از سرزمینتان بیرون کند (نظر شما چیست و) در برابر او چه دستوری دارید؟
5) طه: 63 یعنی: گفتند: «این دو (نفر) مسلّماً ساحرند! میخواهند با سحرشان شما را از سرزمینتان بیرون کنند و راه و رسم نمونه شما را از بین ببرند!
با توجه به آیات: (اذْهَبْ إِلیَ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی() قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لیِ صَدْرِی ()) (1)و (ذْهَبَا إِلیَ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی() فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّیِّنًا لَّعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یخَشیَ() قَالَا رَبَّنَا إِنَّنَا نخَافُ أَن یَفْرُطَ عَلَیْنَا أَوْ أَن یَطْغَی()) (2)
با توجه به آیات: (قَالَ رَبِّ إِنیِّ أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ () وَ یَضِیقُ صَدْرِی وَ لَا یَنطَلِقُ لِسَانیِ فَأَرْسِلْ إِلیَ هَرُونَ ()) (3)
(قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لیِ صَدْرِی () وَ یَسِّرْ لیِ أَمْرِی () وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانیِ () یَفْقَهُواْ قَوْلیِ () وَ اجْعَل لیِّ وَزِیرًا مِّنْ أَهْلیِ () هَارُونَ أَخِی () اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی () وَ أَشْرِکْهُ فیِ أَمْرِی () کیَْ نُسَبِّحَکَ کَثِیرًا () وَ نَذْکُرَکَ کَثِیرًا () إِنَّکَ کُنتَ بِنَا بَصِیرًا ()) (4)و (قَالَ رَبِّ إِنیِّ أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ () وَ یَضِیقُ صَدْرِی وَ لَا یَنطَلِقُ لِسَانیِ فَأَرْسِلْ إِلیَ هَرُونَ ()) (5)
در حقیقت حضرت موسی فهرستی از تمام مهارتهای لازم برای این مسئولیت را برشمرد و تمام مهارتهای خودش را ارزیابی کرد و به محدودیتهای خویش اعتراف کرد.
درک اینکه چه مهارتهایی موردنیاز است و تعیین نقاط ضعف و قوت فرد در متن کاری که قصد انجام دادن آن را دارد، برای موفقیت در هر مأموریت ضروری است.
و رهبران مطمئن، از رویارویی با محدودیتهایشان گریزان نیستند.
بلافاصله موسی علیه السلام فهمید که مهارتهای ارتباطی او بهاندازهی لازم، اثربخش نبوده است و از خداوند خواست که مشکل او را در بیان اثربخش، برطرف کند.
1) طه: 24- 25 یعنی: اینک به سوی فرعون برو، که او طغیان کرده است » () (موسی) گفت: «پروردگارا! سینهام را گشاده کن ()»
2) طه: 43- 45 یعنی: بسوی فرعون بروید که طغیان کرده است! () اما بنرمی با او سخن بگویید شاید متذکّر شود، یا (از خدا) بترسد! () (موسی و هارون) گفتند: «پروردگارا! از این میترسیم که بر ما پیشی گیرد (و قبل از بیان حق، ما را آزار دهد) یا طغیان کند (و نپذیرد)!» ()
3) شعراء: 12- 13 یعنی: (موسی) عرض کرد: «پروردگارا! از آن بیم دارم که مرا تکذیب کنند، () و سینهام تنگ شود و زبانم بقدر کافی گویا نیست (برادرم) هارون را نیز رسالت ده (تا مرا یاری کند)! ()
4) (موسی) گفت: «پروردگارا! سینهام را گشاده کن () و کارم را برایم آسان گردان! () و گره از زبانم بگشای () تا سخنان مرا بفهمند! () و وزیری از خاندانم برای من قرار ده ... () برادرم هارون را! () با او پشتم را محکم کن () و او را در کارم شریک ساز () تا تو را بسیار تسبیح گوییم () و تو را بسیار یاد کنیم () چرا که تو همیشه از حال ما آگاه بودهای!» ()»
5) شعراء: 12- 13 یعنی: (موسی) عرض کرد: «پروردگارا! از آن بیم دارم که مرا تکذیب کنند، () و سینهام تنگ شود و زبانم بقدر کافی گویا نیست (برادرم) هارون را نیز رسالت ده (تا مرا یاری کند)! ()
این اصل کلام است که: دریافتکنندهی پیام باید از آن، آنگونه که موردنظر گوینده است، دریافت کند و بفهمد تبلیغ زمانی انجام میگیرد که دریافتکننده، آن معنا را از آن میگیرد، نه زمانی که فرستنده، پیام را میفرستد.
همچنین برای تبلیغ با نتایج مطلوب، شخص نباید جذب توانایی گوینده یا ارائهدهنده شود، بلکه باید روی تفسیر و فهمیدن پیغام بهوسیلهی دریافتکننده یا دریافتکنندگان موردنظر، تأکید کند. گوینده باید در جهت درکی واضح از پیام موردنظر، توانایی ارتباط خود را اصلاح کند.
با توجه به آیات: (اجْعَل لیِّ وَزِیرًا مِّنْ أَهْلیِ () هَارُونَ أَخِی () اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی () و أشرکه فی أمری ())؛ (وَأَخِی هَرُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنیِّ لِسَانًا فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءًا یُصَدِّقُنیِ إِنیِّ أَخَافُ أَن یُکَذِّبُون(*) قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیک ...) (1)
رهبرانی که اعتمادبهنفس ندارند، اغلب برای جلوگیری از بروز مشکل، در زمینه ضعفهای خود، افرادی را که دارای تواناییهای کمتری نسبت به خود هستند، به کار میگیرند.
و رهبران اثربخش، اعتمادبهنفس دارند و بر تلاششان بر انجام دادن مأموریت، تأکید میکنند. ازاینرو افرادی را جستجو میکنند که بهگونهای شایسته، آنها را در زمینه ضعفها و کمبودهایی که در خود احساس میکنند، تکمیل میکنند.
موسی علیه السلام به دنبال فردی بود که از توانایی او آگاه بود و این شخص برادرش هارون بود و انتظار داشت او برای تقویت تواناییها و تلاشهایش مشارکت داشته باشد و تصدیقش کند، نه اینکه صرفاً تماشاچی باشد؛ و همینطور موسی علیه السلام ترسید که کلامش برای وظیفهای که در دست دارد، کافی نباشد،
بنابراین او به دنبال فردی گشت که به نظرش در آن زمینهی خاص، تواناتر است.
این نشانهی رهبر اثربخش است. همچنین موسی علیه السلام اظهار کرد که منظور از تشکیل تیم، صرفاً کاهش بار کاری نبود، بلکه به دست آوردن کمک و نیرو از شخص دیگری بود؛ و چنین تیمی به سمت یک هدف و رویارویی با یک چالش، هدایت میشود که در این مورد به سمت پذیرش خطر، رویارویی با یک چالش هدایت میشود که در این مورد به سمت پذیرش خطر، رویارویی با ترویج دروغ، جهت میگیرد.
1) قصص:34 یعنی: و برادرم هارون زبانش از من فصیحتر است او را همراه من بفرست تا یاور من باشد و مرا تصدیق کند میترسم مرا تکذیب کنند! فرمود: «بزودی بازوان تو را بوسیله برادرت محکم (و نیرومند) میکنیم ...»
خداوند برای اینکه به خاطر داشته باشیم که خواستهی موسی علیه السلام مبنی بر واگذاری همکاریاش به هارون علیه السلام به او داده شد و اینکه بر این رابطه تأکید کند درآیات متعددی این همکاری موسی و هارون را در تمام مراحل یادآوری میکند. (1)
بقرة: 248 «وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التَّابُوتُ فیهِ سَکینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّةٌ مِمَّا تَرَکَ آلُ مُوسی وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِکَةُ إِنَّ فی ذلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ )
أعراف: 122«رَبِّ مُوسی وَ هارُونَ
)
یونس: 75 «ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسی وَ هارُونَ إِلی فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ بِآیاتِنا فَاسْتَکْبَرُوا وَ کانُوا قَوْماً مُجْرِمینَ )
یونس: 89 «قَالَ قَدْ أُجِیبَت دَّعْوَتُکُمَا فَاسْتَقِیمَا وَ لَا تَتَّبِعَانِّ سَبِیلَ الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ )
فرقان: 36 «فَقُلْنَا اذْهَبَا إِلیَ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُواْ بِایَاتِنَا فَدَمَّرْنَاهُمْ تَدْمِیرًا )
طه: 45- 46 «قَالَا رَبَّنَا إِنَّنَا نخَافُ أَن یَفْرُطَ عَلَیْنَا أَوْ أَن یَطْغَی(*) قَالَ لَا تخَافَا إِنَّنیِ مَعَکُمَا أَسْمَعُ وَ أَرَی)
طه: 49- 50 «قَالَ فَمَن رَّبُّکُمَا یَامُوسیَ(*) قَالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کلَُّ شیَْءٍ خَلْقَهُ ثمَُّ هَدَی)
طه: 70 «فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسی )
أنبیاء: 48 «وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسی وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِیاءً وَ ذِکْراً لِلْمُتَّقینَ )
مؤمنون: 45 «ثُمَّ أَرْسَلْنا مُوسی وَ أَخاهُ هارُونَ بِآیاتِنا وَ سُلْطانٍ مُبینٍ )
شعراء: 48 «رَبِّ مُوسی وَ هارُونَ )
صافات: 114 «وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلی مُوسی وَ هارُونَ )
صافات: 120 «سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ)
با توجه به آیات: (کیَْ نُسَبِّحَکَ کَثِیرًا () وَ نَذْکُرَکَ کَثِیرًا () إِنَّکَ کُنتَ بِنَا بَصِیرًا (*))
بهطورکلی هر تیمی باید مأموریتی داشته باشد که تمام تلاشهایش را به سمت آن جهت دهد.
و انسان باید رابطهی تسبیح و ذکر و یاد را از یکسو ساختن جامعه را از سوی دیگر در نظر داشته باشد. رسالتی که موسی و هارون علیه السلام در جهت آن حرکت میکردند، رهانیدن بنیاسرائیل، از سلطهی فرعون بود و این مأموریت برای آنها، حمد و یاد خدا را در برداشت.
ازآنجاکه تمامکارهایشان را برای پایبندی به خواست خدا انجام دادند، لذا به حمد و یاد خدا میرسیدند. حمد خدا و یاد او که ما را به سمت انجام دادن رسالت حرکت میدهد، روحیهی تحمل را که در رسالت ما متبلور میشود، ایجاد میکند.
خداوند با اعطای آنچه موسی علیه السلام خواسته بود، به خواسته ها و نگرش او مشروعیت داد.
با توجه به آیات: (قَالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا موسی) (2)(وَ لهَمْ عَلیََّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ () قَالَ کلاَّ فَاذْهَبَا بِایَاتِنَا إِنَّا مَعَکُم مُّسْتَمِعُونَ ()) (3)(قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَ نجَعَلُ لَکُمَا سُلْطَنًا فَلَا یَصِلُونَ إِلَیْکُمَا بِایَاتِنَا أَنتُمَا وَ مَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغَلِبُون ) (4)
خواسته های روحی ( سعهصدر، همراهی هارون، حمایت و توجه ) او را تأمین کرد.
1) از جمله آیات:
2) طه: 36 یعنی: فرمود: «ای موسی! آنچه را خواستی به تو داده شد!
3) شعراء: 14- 15 یعنی: و آنان (به اعتقاد خودشان) بر گردن من گناهی دارند میترسم مرا بکشند (و این رسالت به پایان نرسد)! () فرمود: «چنین نیست، (آنان کاری نمیتوانند انجام دهند)! شما هر دو با آیات ما (برای هدایتشان) بروید ما با شما هستیم و (سخنانتان را) میشنویم! ()
4) قصص:35 یعنی: فرمود: «بزودی بازوان تو را بوسیله برادرت محکم (و نیرومند) میکنیم و برای شما سلطه و برتری قرار میدهیم و به برکت آیات ما، بر شما دست نمییابند شما و پیروانتان پیروزید!»
با توجه به آیات: (اذْهَبْ أَنتَ وَ أَخُوکَ بِایَاتیِ وَ لَا تَنِیَا فیِ ذِکْرِی ) (1)(ثُمَّ أَرْسَلْنا مُوسی وَ أَخاهُ هارُونَ بِآیاتِنا وَ سُلْطانٍ مُبینٍ ) (2)خواسته های مادی ( معجزات گوناگون) او را تأمین کرد.
با توجه به آیه: (وَ لَقَدْ ءَاتَیْنَا مُوسیَ الْکِتَابَ وَ جَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَرُونَ وَزِیرًا) (3)خواسته های مادی و روحی ایشان را تأمین کرد.
تا مخاطبان به آنچه دعوت میشوند آگاهی پیدا کنند و نقطهی ابهامی برایشان وجود نداشته باشد. هم در خطاب به سبطیان و هم در خطاب به قبطیان و فرعون.
در اولین دعوت فرعون، مکالمات بین موسی و فرعون که به تبلیغ اصول مهم توحید و معاد و نماز و. میپردازد.
و إذ قال موسی لقومه یا قوم لم تؤذوننی و قد تعلمون إنّی رسولالله إلیکم... (صف: 5)
یعنی بهگونهای موعظه کردن که بر دل مخاطب بنشیند و موجب رشد و هدایت او شود و با فطرت خداجوی آنها هماهنگ باشد.
مرحله اوّل: برخورد ملایم (عاطفی)
دراینباره باید بگوییم که کار تبلیغ بیشتر با عواطف مردم سروکار دارد و میخواهد به قلبهای آنها راه یابد و پیام خود را به آنها انتقال دهد و در ضمن آنان را اقناع کند.
اما این مطلب سبب نمیشود که قائل شویم، تبلیغ بامعلومات ظنی پیش میرود و بار استدلالی و منطقی ندارد
فرق روش عاطفی با خطابهی اصطلاحی (ازنظر منطقی) این است که: در خطابه از معلومات ظنی استفاده میشود و کاری به صحتوسقم مطالب ندارد، به این معنا که معلومات ناصحیح نیز اگر به صورت خطابی مطرح شوند، تحت عنوان خطابه قرار میگیرند و بهاصطلاح در معنای خطابه بهطور اعم معنای تعهد نخوابیده است. ولی در روش عاطفی، قرآن مطالب استدلالی و برهانی را بالطافت خاصی مطرح میکند و عواطف انسانی را تحریک کرده و بر دل مینشیند و در انسان تغییرات ریشهای و اصیل ایجاد میکند.
حضرت موسی علیه السلام نیز از این اسلوب استفاده کرد، ازجمله درآیات:
(حَقِیقٌ عَلیَ أَن لَّا أَقُولَ عَلیَ الله إِلَّا الْحَقَّ قَدْ جِئْتُکُم بِبَیِّنَةٍ مِّن رَّبِّکُمْ فَأَرْسِلْ مَعِیَ بنیاسرائیل) (1)
و موسی علیه السلام نمیگوید: من ربی یا من الله.
(قَالَ أَ غَیرْ الله أَبْغِیکُمْ إِلَاهًا وَ هُوَ فَضَّلَکُمْ عَلیَ الْعَلَمِینَ () وَ إِذْ أَنجَیْنَاکُم من ءَالِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذَابِ یُقَتِّلُونَ أَبْنَاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسَاءَکُمْ وَ فیِ ذَالِکُم بَلَاءٌ مِّن رَّبِّکُمْ عَظِیمٌ ()) (2)
در این آیه نیز حضرت موسی عواطف مخاطبان خود را تحریک میکند و آنان را در موضع ندامت قرار میدهد و به آنها میفهماند که عمل آنها کفر نعمت پروردگار است.
(قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَکَ مِن بَعْدِکَ وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِیُّ () فَرَجَعَ مُوسیَ إِلیَ قَوْمِهِ غَضْبَنَ أَسِفًا قَالَ یَاقَوْمِ أَ لَمْ یَعِدْکُمْ رَبُّکُمْ وَعْدًا حَسَنًا أَفَطَالَ عَلَیْکُمُ الْعَهْدُ أَمْ أَرَدتُّمْ أَن یحَلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبٌ مِّن رَّبِّکُمْ فَأَخْلَفْتُم مَّوْعِدِی ()) (3)
در این آیات نیز از روشهای: استفهام انکاری / بیان رابطهی خیرخواهانهی مبلغ و مخاطب، بهره برده شده است.
الف ) در مقابل فرعون
(فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّیِّنًا لَّعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یخَشیَ) (4)
(اذْهَبْ إِلیَ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی() فَقُلْ هَل لَّکَ إِلیَ أَن تَزَکیَ() وَ أَهْدِیَکَ إِلیَ رَبِّکَ فَتَخْشیَ()) (5)
ب) در مقابل سامری
1) اعراف: 105 یعنی: سزاوار است که بر خدا جز حق نگویم. من دلیل روشنی از پروردگارتان برای شما آوردهام پس بنی اسرائیل را با من بفرست!
2) اعراف: 140- 141 یعنی: (سپس) گفت: «آیا غیر از خداوند، معبودی برای شما بطلبم؟! خدایی که شما را بر جهانیان (و مردم عصرتان) برتری داد!» () (به خاطر بیاورید) زمانی را که از (چنگال) فرعونیان نجاتتان بخشیدیم! آنها که پیوسته شما را شکنجه میدادند، پسرانتان را میکشتند و زنانتان را (برای خدمتکاری) زنده میگذاشتند و در این، آزمایش بزرگی از سوی خدا برای شما بود. ()
3) طه: 86-85 یعنی: فرمود: «ما قوم تو را بعد از تو، آزمودیم و سامری آنها را گمراه ساخت!» () موسی خشمگین و اندوهناک به سوی قوم خود بازگشت و گفت: «ای قوم من! مگر پروردگارتان وعده نیکویی به شما نداد؟! آیا مدّت جدایی من از شما به طول انجامید، یا میخواستید غضب پروردگارتان بر شما نازل شود که با وعده من مخالفت کردید؟!» ()
4) طه: 44 یعنی: اما بنرمی با او سخن بگویید شاید متذکّر شود، یا (از خدا) بترسد!
5) نازعات: 17- 19 یعنی: به سوی فرعون برو که طغیان کرده است! () و به او بگو: «آیا میخواهی پاکیزه شوی؟! () و من تو را به سوی پروردگارت هدایت کنم تا از او بترسی (و گناه نکنی)؟!» ()
مرحله دوّم: منطقی (استفاده از بیّنات)
الف ) استدلال و برهان کوتاه و لطیف
برای بیان توحید (لقَد جئناکَ بایةٍ مِن ربِّک)(طه: 47)؛ (قال اغیر الله ابغیکم الها و هو فضلکم علی العالمین) (اعراف: 140)
برای یادآوری ایّام الله (و ذکِّر هُم بأیّامِ الله ) (ابراهیم:5)
ب) روش توجیه منطقی
برای تثبیت مطالب از این روش استفاده میشود، به این معنا که در کلام خود علت وقایع نیز بیان میشود؛ و از حروفی همچون «باء» و «لام» و «إن سببیه» استفاده میشود.
مثلاً درآیات:
(وَ إِذْ قَالَ مُوسیَ لِقَوْمِهِ یَاقَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَکُم بِاتخِّاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُواْ إِلیَ بَارِئکُمْ فَاقْتُلُواْ أَنفُسَکُمْ ذَالِکُمْ خَیرٌ لَّکُمْ عِندَ بَارِئکُمْ فَتَابَ عَلَیْکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ ) (2)
(وَ إِذْ قُلْتُمْ یَمُوسیَ لَن نَّصْبرِ عَلیَ طَعَامٍ وَاحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّکَ یخُرِجْ لَنَا ممِّا تُنبِتُ الْأَرْضُ مِن بَقْلِهَا وَ قِثَّائهَا وَ فُومِهَا وَ عَدَسِهَا وَ بَصَلِهَا قَالَ أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی هُوَ أَدْنیَ بِالَّذِی هُوَ خَیرٌ اهْبِطُواْ مِصْرًا فَإِنَّ لَکُم مَّا سَأَلْتُمْ وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْکَنَةُ وَ بَاءُو بِغَضَبٍ مِّنَ الله ذَالِکَ بِأَنَّهُمْ کاَنُواْ یَکْفُرُونَ بِایَاتِ الله وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّنَ بِغَیرْ الْحَقِّ ذَالِکَ بمِا عَصَواْ وَّ کَانُواْ یَعْتَدُون ) (3)
1) طه: 95 - 96 یعنی: (موسی رو به سامری کرد و) گفت: «تو چرا این کار را کردی، ای سامری؟!» (*)
گفت: «من چیزی دیدم که آنها ندیدند من قسمتی از آثار رسول (و فرستاده خدا) را گرفتم، سپس آن را افکندم و اینچنین (هوای) نفس من این کار را در نظرم جلوه داد!»(*)
2) بقره: 54 یعنی: و زمانی را که موسی به قوم خود گفت: «ای قوم من! شما با انتخاب گوساله (برای پرستش) به خود ستم کردید! پس توبه کنید و به سوی خالق خود باز گردید! و خود را [یکدیگر را] به قتل برسانید! این کار، برای شما در پیشگاه پروردگارتان بهتر است.» سپس خداوند توبه شما را پذیرفت زیرا که او توبهپذیر و رحیم است.
3) بقره: 61 یعنی: و (نیز به خاطر بیاورید) زمانی را که گفتید: «ای موسی! هرگز حاضر نیستیم به یک نوع غذا اکتفاء کنیم! از خدای خود بخواه که از آنچه زمین میرویاند، از سبزیجات و خیار و سیر و عدس و پیازش، برای ما فراهم سازد.» موسی گفت: «آیا غذای پستتر را به جای غذای بهتر انتخاب میکنید؟! (اکنون که چنین است، بکوشید از این بیابان) در شهری فرود آئید زیرا هر چه خواستید، در آنجا برای شما هست.» و (مهر) ذلت و نیاز، بر پیشانی آنها زده شد و باز گرفتار خشم خدایی شدند چرا که آنان نسبت به آیات الهی، کفر میورزیدند و پیامبران را به ناحق میکشتند. اینها به خاطر آن بود که گناهکار و متجاوز بودند.
(یَسْلُکَ أَهْلُ الْکِتَابِ أَن تُنزَّلَ عَلَیهْمْ کِتَابًا مِّنَ السَّمَاءِ فَقَدْ سَأَلُواْ مُوسیَ أَکْبرَ مِن ذَالِکَ فَقَالُواْ أَرِنَا الله جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصَّعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ثُمَّ اتخَّذُواْ الْعِجْلَ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ فَعَفَوْنَا عَن ذَالِکَ وَ ءَاتَیْنَا مُوسیَ سُلْطَانًا مُّبِینًا) (1)
ج ) جدال احسن
مانند آیات (شعراء: 20 – 24)
یعنی در شیوهی تبلیغ از دلایل واضح و آشکار استفاده نمودن و بر اساس عقل و منطق به آیین خدا دعوت کردن و برای حقانیت دعوت خود در مقابل کفار استدلال آوردن و از آنها نیز دلیل و برهان خواستن.
(وَ قَالَ مُوسیَ یَافِرْعَوْنُ إِنیِّ رَسُولٌ مِّن رَّبِّ الْعَلَمِینَ () حَقِیقٌ عَلیَ أَن لَّا أَقُولَ عَلیَ الله إِلَّا الْحَقَّ قَدْ جِئْتُکُم بِبَیِّنَةٍ مِّن رَّبِّکُمْ فَأَرْسِلْ مَعِیَ بَنیِ إِسْرَ ءِیلَ ()) (2)
مانند آیات: (و 133 و 160)
(وَ أَوْحَیْنَا إِلیَ مُوسیَ أَنْ أَلْقِ عَصَاکَ فَإِذَا هِیَ تَلْقَفُ مَا یَأْفِکُونَ (117) فَوَقَعَ الحْقُّ وَ بَطَلَ مَا کاَنُواْ یَعْمَلُونَ)( اعراف: 118 – 117 )
(فَأَرْسَلْنَا عَلَیهْمُ الطُّوفَانَ وَ الجَْرَادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفَادِعَ وَ الدَّمَ ءَایَاتٍ مُّفَصَّلَاتٍ فَاسْتَکْبرَواْ وَ کاَنُواْ قَوْمًا مجُّرِمِینَ)( اعراف:133)
(وَ قَطَّعْنَاهُمُ اثْنَتیَْ عَشْرَةَ أَسْبَاطًا أُمَمًا وَ أَوْحَیْنَا إِلیَ مُوسیَ إِذِ اسْتَسْقَئهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِب بِّعَصَاکَ الحْجَرَ فَانبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَیْنًا قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُنَاسٍ مَّشْرَبَهُمْ وَ ظَلَّلْنَا عَلَیْهِمُ الْغَمَامَ وَ أَنزَلْنَا عَلَیْهِمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوَی کُلُواْ مِن طَیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاکُمْ
وَ مَا ظَلَمُونَا وَ لَکِن کَانُواْ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ) (اعراف: 160)
مرحله سوم: شدید (نزول عذاب)
1) نساء: 153 یعنی: اهل کتاب از تو میخواهند کتابی از آسمان (یک جا) بر آنها نازل کنی (در حالی که این یک بهانه است) آنها از موسی، بزرگتر از این را خواستند و گفتند: «خدا را آشکارا به ما نشان ده!» و بخاطر این ظلم و ستم، صاعقه آنها را فرا گرفت. سپس گوساله (سامری) را، پس از آن همه دلایل روشن که برای آنها آمد، (به خدایی) انتخاب کردند، ولی ما از آن درگذشتیم (و عفو کردیم) و به موسی، برهان آشکاری دادیم.
2) اعراف:104 - 105 یعنی: و موسی گفت: «ای فرعون! من فرستادهای از سوی پروردگار جهانیانم. () سزاوار است که بر خدا جز حق نگویم. من دلیل روشنی از پروردگارتان برای شما آوردهام پس بنی اسرائیل را با من بفرست!» ()
الف: در مقابل برخورد فرعون
(فَأَرَئهُ الاَیَةَ الْکُبرْی() فَکَذَّبَ وَ عَصیَ() ثمَُّ أَدْبَرَ یَسْعَی() فَحَشَرَ فَنَادَی() فَقَالَ أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلیَ() فَأَخَذَهُ الله نَکاَلَ الاَخِرَةِ وَ الْأُولیَ ()) (1)
ب: در مقابل قبطیان (فرعونیان)
(وَ أَنجَیْنَا مُوسیَ وَ مَن مَّعَهُ أَجْمَعِینَ () ثُمَّ أَغْرَقْنَا الاَخَرِینَ () إِنَّ فیِ ذَالِکَ لاَیَةً وَ مَا کاَنَ أَکْثرَهُم مُّؤْمِنِینَ ()) (2)
(وَ قَارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ لَقَدْ جَاءَهُم مُّوسیَ بِالْبَیِّنَاتِ فَاسْتَکْبرَواْ فیِ الْأَرْضِ وَ مَا کاَنُواْ سَابِقِینَ () فَکُلاًّ أَخَذْنَا بِذَنبِهِ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَیْهِ حَاصِبًا وَ مِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّیْحَةُ وَ مِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَ مِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا وَ مَا کَانَ الله لِیَظْلِمَهُمْ وَ لَاکِن کَانُواْ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ ()) (3)
ج: در مقابل سبطیان خطاکار (بنیاسرائیل)
(فَأَرْسَلْنَا عَلَیهْمُ الطُّوفَانَ وَ الجْرَادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفَادِعَ وَ الدَّمَ ءَایَاتٍ مُّفَصَّلَاتٍ فَاسْتَکْبرَواْ وَ کاَنُواْ قَوْمًا مجُّرِمِینَ () وَ لَمَّا وَقَعَ عَلَیْهِمُ الرِّجْزُ قَالُواْ یَامُوسیَ ادْعُ لَنَا رَبَّکَ بِمَا عَهِدَ عِندَکَ لَئن کَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِننََّ لَکَ وَ لَنرُسِلَنَّ مَعَکَ بَنیِ إِسْرَ ءِیلَ () فَلَمَّا کَشَفْنَا عَنهْمُ الرِّجْزَ إِلیَ أَجَلٍ هُم بَالِغُوهُ إِذَا هُمْ یَنکُثُونَ () فَانتَقَمْنَا مِنهْمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ فیِ الْیَمِّ بِأَنهَّمْ کَذَّبُواْ بِایَاتِنَا وَ کَانُواْ عَنهْا غَافِلِینَ ()) (4)
(إِنَّ الَّذِینَ اتخَّذُواْ الْعِجْلَ سَیَنَالهُمْ غَضَبٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فیِ الحْیَوةِالدُّنْیَاوَکَذَالِکَ نجَزِی الْمُفْترَین) (5)
(وَ إِذْ قَالَ مُوسیَ لِقَوْمِهِ یَاقَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنیِ وَ قَد تَّعْلَمُونَ أَنیِّ رسولالله إِلَیْکُمْ فَلَمَّا زَاغُواْ أَزَاغَ الله قُلُوبَهُمْ وَ الله لَا یهَدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ) (6)
برای سپاسگذاری از پروردگار و استواری پرستش او؛ پشیمانی از ارتکاب معاصی و جبران آنها
1) نازعات: 20 - 25 یعنی: سپس موسی بزرگترین معجزه را به او نشان داد! () امّا او تکذیب و عصیان کرد! () سپس پشت کرد و پیوسته (برای محو آیین حق) تلاش نمود! () و ساحران را جمع کرد و مردم را دعوت نمود، () و گفت: «من پروردگار برتر شما هستم!» () از این رو خداوند او را به عذاب آخرت و دنیا گرفتار ساخت! ()
2) شعراء: 65 - 67 یعنی: و موسی و تمام کسانی را که با او بودند نجات دادیم! () سپس دیگران را غرق کردیم! () در این جریان، نشانه روشنی است ولی بیشترشان ایمان نیاوردند! (چرا که طالب حق نبودند) ()
3) عنکبوت: 39- 40 یعنی: و «قارون» و «فرعون» و «هامان» را نیز هلاک کردیم موسی با دلایل روشن به سراغشان آمد، امّا آنان در زمین برتری جویی کردند، ولی نتوانستند بر خدا پیشی گیرند! () ما هر یک از آنان را به گناهانشان گرفتیم، بر بعضی از آنها طوفانی از سنگریزه فرستادیم و بعضی از آنان را صیحه آسمانی فروگرفت و بعضی دیگر را در زمین فرو بردیم و بعضی را غرق کردیم خداوند هرگز به آنها ستم نکرد، ولی آنها خودشان بر خود ستم میکردند! ()
4) اعراف: 133- 136 یعنی: سپس (بلاها را پشت سر هم بر آنها نازل کردیم): طوفان و ملخ و آفت گیاهی و قورباغهها و خون را- که نشانههایی از هم جدا بودند- بر آنها فرستادیم (ولی باز بیدار نشدند و) تکبر ورزیدند و جمعیّت گنهکاری بودند! () هنگامی که بلا بر آنها مسلط میشد، میگفتند: «ای موسی! از خدایت برای ما بخواه به عهدی که با تو کرده، رفتار کند! اگر این بلا را از ما مرتفع سازی، قطعاً به تو ایمان میآوریم و بنی اسرائیل را با تو خواهیم فرستاد!» () اما هنگامی که بلا را، پس از مدت معینی که به آن میرسیدند، از آنها برمیداشتیم، پیمان خویش را میشکستند! (*)
5) اعراف: 152 یعنی: کسانی که گوساله را (معبود خود) قرار دادند، بزودی خشم پروردگارشان و ذلّت در زندگی دنیا به آنها میرسد و اینچنین، کسانی را که (بر خدا) افترا میبندند، کیفر می دهیم!
6) صف: 5 یعنی: (به یاد آورید) هنگامی را که موسی به قومش گفت: «ای قوم من! چرا مرا آزار میدهید با اینکه میدانید من فرستاده خدا به سوی شما هستم؟!» هنگامی که آنها از حق منحرف شدند، خداوند قلوبشان را منحرف ساخت و خدا فاسقان را هدایت نمیکند!
(وَ إِذْ أَنجَیْنَاکُم مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذَابِ یُقَتِّلُونَ أَبْنَاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسَاءَکُمْ وَ فیِ ذَالِکُم بَلَاءٌ مِّن رَّبِّکُمْ عَظِیمٌ ) (اعراف: 141)
(وَ إِذْ قَالَ مُوسیَ لِقَوْمِهِ یَقَوْمِ اذْکُرُواْ نِعْمَةَ الله عَلَیْکُمْ إِذْ جَعَلَ فِیکُمْ أَنبِیَاءَ وَ جَعَلَکُم مُّلُوکاً وَ ءَاتَئکُم مَّا لَمْ یُؤْتِ أَحَدًا مِّنَ الْعَالَمِین) (1)
(وَ إِذْ قَالَ مُوسیَ لِقَوْمِهِ اذْکُرُواْ نِعْمَةَ الله عَلَیْکُمْ إِذْ أَنجَئکُم مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذَابِ وَ یُذَبحِّونَ أَبْنَاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسَاءَکُمْ وَ فیِ ذَالِکُم بَلَاءٌ مِّن رَّبِّکُمْ عَظِیمٌ) (2)
نعمت ها ی مهم و هشت گانه ی خداوند به بنیاسرائیل:
(وَ لَقَدْ آتَیْنَا بنیاسرائیل الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ) (3)مراد از (حکم)، آشنایی با مسائل دینی یا تمیز حق از باطل است. (4)
نعمت تعداد زیاد پیامبرانی که خداوند برای هدایت بنیاسرائیل فرستاد ( هزار نفر ) که مهمترین آنان حضرت موسی علیه السلام تورات را بهعنوان کتاب آسمانی برای آنان آورد. (5)
نعمت شریعت حضرت موسی علیه السلام که خداوند از آن بهعنوان هادی برای بنیاسرائیل یاد میکند. (6)
(وَ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ وَ جَعَلْنَاهُ هُدی لبنی اسرائیل أَلاَّ تَتَّخِذُواْ مِن دُونِی وَکِیلا) (7)
این روزی حلال همان «مَنّ» و «سَلوی» است که در برخی از آیات به آنها اشاره شده. (9)
هنگامیکه حضرت موسی علیه السلام بنیاسرائیل را از دست فرعون نجات داد و آنان را از مصر بیرون آورد، مدتی بنیاسرائیل در بیابانها در سرگردانی (تیه) به سر میبردند. در این دوران، چون بنیاسرائیل از
1) مائده: 20 یعنی: (به یاد آورید) هنگامی را که موسی به قوم خود گفت: «ای قوم من! نعمت خدا را بر خود متذکّر شوید هنگامی که در میان شما، پیامبرانی قرار داد (و زنجیر بندگی و اسارت فرعونی را شکست) و شما را حاکم و صاحب اختیار خود قرار داد و به شما چیزهایی بخشید که به هیچ یک از جهانیان نداده بود!
2) ابراهیم: 6 یعنی: و (به خاطر بیاور) هنگامی را که موسی به قومش گفت: «نعمت خدا را بر خود به یاد داشته باشید، زمانی که شما را از (چنگال) آل فرعون رهایی بخشید! همانها که شما را به بدترین وجهی عذاب میکردند پسرانتان را سر میبریدند و زنانتان را (برای خدمتکاری) زنده میگذاشتند و در این، آزمایش بزرگی از طرف پروردگارتان برای شما بود!
3) جاثیه: 16
4) طبرسی، پیشین، ج 5، ص 75.
5) طباطبائی، پیشین، ج 18، ص 178.
6) طباطبائی، پیشین، ج 13، ص 36 / همچنین نک: سجده: 23.
7) اسراء: 2
8) جاثیه: 16
9) طباطبائی، پیشین، ج 18، ص 178.
شدت گرمای خورشید و تشنگی به تنگ آمده بودند، زبان به اعتراض گشودند و از ادامه مسیر امتناع کردند. خداوند به درخواست حضرت موسی علیه السلام ابری فرستاد که در روزها آنان را از نور خورشید محافظت میکرد و بر آنان سایه میافکند: (وَ اَنزَلنَا عَلَیکُم الغَمامَ...) (1)
(یَا بنیاسرائیل اذْکُرُواْ نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ) (2)و (وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ) (3)به دلیل برتری امّت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله بر دیگر امّتها، مفسّران مراد از «عالمین» را تنها مردمان زمان بنیاسرائیل یا برتری آنان در برخی از موارد مانند کثرت پیامبران یا معجزات واقعشده در زمان آنان و برخورداری از نعمتهای فراوانی که در برخی از آیات به آنها اشارهشده است، میدانند. (4)
(یَا بنیاسرائیل قَدْ أَنجَیْنَاکُم مِّنْ عَدُوِّکُمْ) (5)این مسئله در نجات بنیاسرائیل از دست فرعون بود که خداوند با عبور دادن از دریا و غرق کردن فرعون، آنان را از ستمهای فرعون رها نمود. (6)
به رهایی بنیاسرائیل از دریا، درآیات دیگری نیز اشارهشده است: (وَ جَاوَزْنَا بِبنیاسرائیل الْبَحْرَ) (7)
این اسارت بهقدری برای بنیاسرائیل دشوار بود که در برخی از آیات از آن به «عذاب» تعبیر شده است: (وَ لَقَدْ نَجَّیْنَا بنیاسرائیل مِنَ الْعَذَابِ الْمُهِینِ) (8)زیرا بر اساس برخی از آیات، فرعون مردان و جوانان بنیاسرائیل را میکشت،
زنان و کودکان آنان را به اسارت میبرد: (وَ إِذْ نَجَّیْنَاکُم مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوَءَ الْعَذَابِ یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءکُمْ وَیَسْتَحْیُونَ نِسَاءکُمْ وَفِی ذَلِکُم بَلاء مِن رَبِّکُمْ عَظِیمٌ) (9)
از دشمنان دیگری که خداوند با فرستادن حضرت داود نبی علیه السلام، بنیاسرائیل را از دست او رهانید و به ستمهای او پایان داد، جالوت بود: (قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ وَآتَاهُ الله الْمُلْکَ وَالْحِکْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا یَشَاء وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْض لَفَسَدَتِ الأَرْضُ) (10)
داد و آن را بهعنوان نعمتی که بنیاسرائیل را از آن برخوردار کرده است، نام میبرد: (وَ قُلْنَا مِن بَعْدِهِ لبنی اسرائیل اسْکُنُواْ الأَرْضَ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الآخِرَةِ جِئْنَا بِکُمْ لَفِیفاً) (1)
بسیاری از مفسّران این سرزمین را «شام» (2)یا مصر دانستهاند. (3)اما برخی از مفسّران با استشهاد به آیه (یَا قَوْمِ ادْخُلُوا الأَرْضَ المُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ الله لَکُمْ) (4)
این سرزمین را «ارض مقدّس موعود» تفسیر کردهاند. (5)همچنین در آیه دیگری خداوند از به میراث نهادن سرزمین مصر یا شام خبر میدهد: (وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُواْ یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَتَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنَی عَلَی بنیاسرائیل) (6)
مفسّران با بهرهگیری از وصف «بارکنا فیها» معتقدند که: این سرزمین همان سرزمین مقدّس موعود (فلسطین) است. (7)
در تعبیر دیگری، از مکانی که بنیاسرائیل در آن ساکن شدند با عنوان (مُبوَّء صدق) یادشده و خداوند آن را بهعنوان نعمتی برای آنان برشمرده است: (وَ لَقَدْ بَوَّأْنَا بنیاسرائیل مُبَوَّءَ صِدْق) (8)
علّامه طباطبائی این مکان را جایگاهی میداند که همه امکانات و لوازم زندگی بهراستی در آن فراهم است. (9)
برخی از مفسّران نیز با اشاره به مناسب بودن این مکان، آن را مصر، شام یا بیتالمقدس دانستهاند. (10)
خداوند برای آنکه ایمان بنیاسرائیل تقویت شود و در اعتقاد خود استوار باشند، بارها معجزات خود را برای آنان نمایان کرد. یکی از این معجزات عبور بنیاسرائیل از دریا و غرق فرعون بود: (وَ جَاوَزْنَا بِبنیاسرائیل الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَجُنُودُهُ بَغْیاً وَعَدْواً حَتَّی إِذَا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قَالَ آمَنتُ أَنَّهُ لا إِلِهَ إِلاَّ الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرَائِیلَ وَأَنَاْ مِنَ الْمُسْلِمِینَ) (11)
بر اساس برخی از روایات، خداوند برای راسختر شدن ایمان بنیاسرائیل، اجساد همه لشکریان فرعون را در دریا غرق نمود و تنها جسد فرعون به روی آب آمد و در ساحل قرار گرفت تا حقارت او روشن شود و بنیاسرائیل در مرگ او تردیدی به خود راه ندهند. (12)اما بر اساس برخی از آیات، بااینکه بنیاسرائیل این معجزه را دیدند، ولی وقتی نجات یافتند، باز به خوی بتپرستی و مادیگرایی خویش روی آوردند و از حضرت موسی علیه السلام خواستند که
1) اسراء: 104
2) شیخ طوسی، پیشین، ج 6، ص 529.
3) تفسیر قمی، ج 2، ص 29؛ زرکشی، البرهان، ج 3، ص 452.
4) مائده: 21
5) طباطبائی، پیشین، ج 13، ص 234.
6) اعراف: 137
7) طباطبائی، پیشین، ج 8، ص 228.
8) یونس: 93
9) طباطبائی، پیشین ، ج 10، ص 123.
10) طباطبائی، پیشین ، ج 3، ص 197؛ شیخ طوسی، پیشین، ج 5، ص 429؛ قمی مشهدی، پیشین، ج 6، ص 95.
11) یونس: 90
12) قمی، پیشین، ج 1، ص 316، آلوسی، روض الجنان و روح الجنان فی تفسیرالقرآن، ج 10، ص 194
برای آنان بتی بهعنوان معبود برگزیند: (وَ جَاوَزْنَا بِبنیاسرائیل الْبَحْرَ فَأَتَوْاْ عَلَی قَوْم یَعْکُفُونَ عَلَی أَصْنَام لَهُمْ قَالُواْ یَا مُوسَی اجْعَل لَنَا إِلَهاً کَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ قَالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ) (1)
علّامه طباطبائی در بحثی ذیل این آیه میفرماید: بنیاسرائیل باآنکه مدعی بودند همیشه بر دین جدشان حضرت ابراهیم علیه السلام بوده و خدای یگانه و غیر جسمانی را پرستش میکنند، اما چون دارای خویی مادی و حسی بودند و اصالت حقیقی را در ماورای حس نمیدانند و چون سالها در خدمت قبطیان بتپرست بودند، به همین دلیل، با دیدن نشانههایی از بتپرستی بهسرعت به آن روی میآوردند. (2)
این فرمایش علّامه با برخی از آیاتی که در آنها بنیاسرائیل از حضرت موسی علیه السلام خواستند که خداوند را بهصورت آشکار به آنها بنمایاند، تأیید میشود.
(فَقَدْ سَأَلُواْ مُوسَی أَکْبَرَ مِن ذَلِکَ فَقَالُواْ أَرِنَا اللّهِ جَهْرَةً (3)) در برخی از آیات تعداد آیات، نشانهها و معجزاتی را که خداوند برای بنیاسرائیل فرستاده نه آیه ذکر کرده است: (وَ لَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی تِسْعَ آیَات بَیِّنَات فَاسْأَلْ بنیاسرائیل) (4)
مفسّران درباره این نُه نشانه اختلاف کردهاند. علّامه طباطبائی بر این باور است که مجموع معجزاتی که بر بنیاسرائیل نشان دادهشده بیش از نه عدد است و شاید منظور آیه از ذکر این تعداد، معجزاتی باشد که حضرت موسی علیه السلام برای دعوت فرعون آورده است. (5)
برخی از مفسّران به نقل از روایتی از معمّر از امام رضا علیه السلام به نقل از امام کاظم علیه السلام و امام صادق علیه السلام این نشانهها را عصای حضرت موسی علیه السلام، طوفان، بلای ملخ، بلای قورباغه، بلای خون شدن رودها و دریاها، رفع طور و من و سلوی و شکافته شدن دریا ذکر کرده است. (6)در برخی از تفاسیر نیز این موارد با اندکی تفاوت بیانشدهاند. (7)
8- نزول منّ و سلوی
یکی از نعمتهایی که خداوند بنیاسرائیل را از آن برخوردار کرد و در چند آیه از آن یادآوری نموده، نزول «من» و «سلوی» برای آنان است: (یَا بنیاسرائیل قَدْ أَنجَیْنَاکُم مِنْ عَدُوِّکُمْ واعَدْنَاکُمْ جَانِبَ الطُّورِ الْأَیْمَنَ وَنَزَّلْنَا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَی) (8)
مفسّران گفتهاند: «من» میوهای است درختی که شبها از آسمان بر روی درختان نمایان میشد (ترنجبین) وقارچ بود؛ و «سلوی» مرغ بریان است که هر روز بر سفرههای بنیاسرائیل قرار میگرفت. (9)
1) اعراف: 138
2) طباطبائی، پیشین، ج 8، ص 266.
3) نساء: 153 همچنین ر.ک: بقره: 55.
4) اسراء: 101
5) طباطبائی، پیشین، ج 13، ص 233.
6) زرکشی، پیشین، ج 3، ص 452.
7) شیخ طوسی، پیشین، ج 6، ص 527؛ عیّاشی، تفسیر عیاشی، ج 2، ص 318؛ قمی، پیشین، ج 2، ص 29.
8) طه: 80
9) تفسیر منسوب به امام حسن عسگری (علیه السلام)، ج 1، ص 257، قمی، پیشین، ج 1، ص 47، شیخ طوسی، پیشین، ج 7، ص 192، همچنین ر.ک: بقره: 57، اعراف: 160.
ادامه روشهای تبلیغی حضرت موسی علیه السلام
برای تصفیهی مؤمنان از منافقان و کافران، حضرت موسی علیه السلام به گرفتن میثاق و عهد و پیمان از قومش متوسل میشود. تا بدینوسیله کسانی که تابع هوای نفس خویش میباشند و به خداوند متعال ایمان واقعی ندارند، هنگام بروز سختیها و بیان نظرات متناقض، با اصول فکری اشان، ماهیت اصلی خود را نشان میدهند و برخلاف عهد و پیمان عمل مینمایند.
(وَ لَقَدْ فَتَنَّا قَبْلَهُمْ قَوْمَ فِرْعَوْنَ وَ جَاءَهُمْ رَسُولٌ کَرِیم ) (1)
(وَ آتَیْناهُمْ مِنَ الْآیاتِ ما فیهِ بَلؤُا مُبینٌ ) (2)
(وَ لَقَدْ ءَاتَیْنَا مُوسیَ تِسْعَ ءَایَاتِ بَیِّنَاتٍ فَسْلْ بَنیِ إِسْرَءِیلَ إِذْ جَاءَهُمْ فَقَالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنیِّ لَأَظُنُّکَ یَامُوسیَ مَسْحُورًا () قَالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَؤُلَاءِ إِلَّا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ بَصَائرَ وَ إِنیِّ لَأَظُنُّکَ یَا فِرْعَوْنُ مَثْبُورًا ()) (3)
حضرت موسی علیه السلام میان گناهکار و سرانجام بد او مؤمن و عاقبت خیر او مقایسه میکرد تا بدین ترتیب سبب ایجاد انگیزه در طرف مقابل برای انجام عمل صالح گردد.
خداوند متعال میفرماید: (إِنَّهُ مَن یَأْتِ رَبَّهُ مُجرِمًا فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لَا یَمُوتُ فِیهَا وَ لَا یحَییَ() وَ مَن یَأْتِهِ مُؤْمِنًا قَدْ عَمِلَ الصَّالِحَاتِ فَأُوْلَئکَ لهَمُ الدَّرَجَاتُ الْعُلیَ()) (4)
این روش علاوه بر پندآموزی، مسائل ایمان و کفر را بهصورت عینی در مقابل چشمان مردم نمایان میکند.
(أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَبَؤُاْ الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عَادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِینَ مِن بَعْدِهِمْ لَا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا الله جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَیِّنَتِ فَرَدُّواْ أَیْدِیَهُمْ فیِ أَفْوَاهِهِمْ وَ قَالُواْ إِنَّا کَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ وَ إِنَّا لَفِی شک مِّمَّا تَدْعُونَنَا إِلَیْهِ مُرِیبٍ (*)
1) دخان: 17 یعنی: ما پیش از اینها قوم فرعون را آزمودیم و رسول بزرگواری به سراغشان آمد.
2) دخان: 33 یعنی: و آیاتی (از قدرت خویش) را به آنها دادیم که آزمایش آشکاری در آن بود (ولی آنان کفران کردند و مجازات شدند)!
3) إسراء: 101 - 102 یعنی: ما به موسی نه معجزه روشن دادیم پس از بنی اسرائیل سؤال کن آن زمان که این (معجزات نه گانه) به سراغ آنها آمد (چگونه بودند)؟! فرعون به او گفت: «ای موسی! گمان میکنم تو دیوانه (یا ساحری)!» () (موسی) گفت: «تو میدانی این آیات را جز پروردگار آسمانها و زمین- برای روشنی دلها- نفرستاده و من گمان میکنم ای فرعون، تو (بزودی) هلاک خواهی شد!» ()»
4) طه: 74- 75 یعنی: هر کس در محضر پروردگارش خطاکار حاضر شود، آتش دوزخ برای اوست در آن جا، نه میمیرد و نه زندگی میکند! () و هر کس با ایمان نزد او آید و اعمال صالح انجام داده باشد، چنین کسانی درجات عالی دارند ... ()
قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فیِ الله شک فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُم مِّن ذُنُوبِکُمْ وَ یُؤَخِّرَکُمْ إِلیَ أَجَلٍ مُّسَمًّی قَالُواْ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا تُرِیدُونَ أَن تَصُدُّونَا عَمَّا کاَنَ یَعْبُدُ ءَابَاؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَنٍ مُّبِینٍ (*)) (1)
(از روی تعجّب و استهزا) دست بر دهان گرفتند و گفتند: «ما به آنچه شما به آن فرستاده شدهاید، کافریم! و نسبت به آنچه ما را به سوی آن میخوانید، شکّ و تردید داریم!» () رسولان آنها گفتند: «آیا در خدا شکّ است؟! خدایی که آسمانها و زمین را آفریده او شما را دعوت میکند تا گناهانتان را ببخشد و تا موعد مقرّری شما را باقی گذارد!» آنها گفتند: «(ما اینها را نمیفهمیم! همین اندازه میدانیم که) شما انسانهایی همانند ما هستید، میخواهید ما را از آنچه پدرانمان میپرستیدند بازدارید شما دلیل و معجزه روشنی برای ما بیاورید!» ()»
بشارت دادن یعنی امیدوار کردن و انسان را نسبت به آینده خوشبین نمودن و آنها را تشویق به کارهای مثبت کردن برای دسترسی به حیات طیبه.
انذار کردن یعنی اعلامخطر کردن و ترساندن از ناگواریهای آینده تا انسان مراقب اعمال و رفتار خود باشد. (وَ لَقَدْ جَاءَ ءَالَ فِرْعَوْنَ النُّذُرُ () کَذَّبُواْ بِایَاتِنَا کلُّهَا فَأَخَذْنَاهُمْ أَخْذَ عَزِیزٍ مُّقْتَدِرٍ ()) (2)
انذار با قول لیّن: (طه: 44)
انذار به حبط عمل: (اعراف: 147)(دخان: 19)
انذار از عذاب الهی: (اعراف: 152)
بشارت دنیوی و اخروی به صابران: (اعراف: 128)
امید دادن به مأیوسان: (اعراف: 129)
یک رهبر و مدیر باید نیروهای کارآمد را شناسایی کند و کار را به آنها واگذارد، نه اینکه یکتنه در مقابل تمام مشکلات بایستد و زود از پا بیافتد.
تفویض عناصر مختلفی دارد ازجمله: وظیفه / مسئولیت / اختیار و ...
مثلاً وقتی خداوند از موسی علیه السلام خواست تا قومش را برای چهل روز ترک کند، آنها را تحت سرپرستی هارون علیه السلام قرارداد و موسی علیه السلام وظایف هارون علیه السلام را تعریف کرد. (واعَدْنَا مُوسیَ ثَلَاثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً وَ قَالَ مُوسیَ لِأَخِیهِ هَرُونَ اخْلُفْنیِ فیِ قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لَا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِین) (3)در این قضیه موسی علیه السلام سه بعد مهم واگذاری اثربخش را نشان میدهد: او با سفارش به هارون برای جانشینی، بهطور فراگیر واضح، جانشینی را به او واگذار کرد. او با درخواست از هارون برای انجام دادن صحیح کارش، انتظار خود را از او (هدف موردنظرش: حفظ خلوص در عبودیت در میان مردم) را تبیین کرد. او با درخواست از هارون برای پیروی نکردن از افراد شرور، محدودیتهای مناسبی را در اختیارات واگذارشده به هارون، اعمال کرد.
1) ابراهیم: 9-10 یعنی: آیا خبر کسانی که پیش از شما بودند، به شما نرسید؟! «قوم نوح» و «عاد» و «ثمود» و آنها که پس از ایشان بودند همانها که جز خداوند از آنان آگاه نیست پیامبرانشان دلایل روشن برای آنان آوردند، ولی آنها
2) قمر: 41 یعنی: و (همچنین) انذارها و هشدارها (یکی پس از دیگری) به سراغ آل فرعون آمد () امّا آنها همه آیات ما را تکذیب کردند و ما آنها را گرفتیم و مجازات کردیم، گرفتن شخصی قدرتمند و توانا! ()
3) اعراف: 142 یعنی: و ما با موسی، سی شب وعده گذاشتیم سپس آن را با ده شب (دیگر) تکمیل نمودیم به این ترتیب، میعاد پروردگارش (با او)، چهل شب تمام شد؛ و موسی به برادرش هارون گفت: «جانشین من در میان قومم باش؛ و (آنها) را اصلاح کن! و از روش مفسدان، پیروی منما!»
همچنین وقتی موسی بهسوی قومش برگشت و فهمید که هارون نتوانسته است از گمراهی آنها توسط سامری جلوگیری کند و دید که هدف هارون (حفظ وحدت در میان بنیاسرائیل بوده) باوجوداینکه خیلی از دستهارون ناراحت شد و او را با لفظ برادر صدا نکرد و گفت: هارون
و هارون او را آرام کرد و او را با لفظ (یابن أم ) صدا کرد تا نام مادر قلبش را آرام کند؛ و نه برادر گفت و نه موسی؛ اما سرانجام موسی علیه السلام مسئولیت را خود قبول کرد و گفت: (قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لیِ وَ لِأَخِی وَ أَدْخِلْنَا فیِ رَحْمَتِکَ وَ أَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِین) (1)زیرا یک مدیر نمیتواند مسئولیت را واگذارد، بلکه تنها اختیار را واگذار میکند.
صاحب تفسیر کشف الأسرار میگوید: حضرت موسی علیه السلام چهار سفر داشت:
سفر هَرب. (فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ) (شعراء: 21)
سفر طَلب. (فَلَمَّا أَتاها نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ) (قصص:30)
سفر طرَب. (وَ لَمَّا جاءَ مُوسی لِمِیقاتِنا) (اعراف: 143)
سفر تَعب. (لَقَدْ لَقِینا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً) (کهف:62 )
نکته ها:
پاداشهای هجرت موسی علیهالسلام (طه: 24 - 36)
Ø رسالت و نبوت
Ø کلیمالله شدن. (خداوند فرمود: ای موسی تو را با رسالتهای خویش و با سخن گفتنم بر مردم برگزیدم.) (2)
Ø آسان کردن کارها
Ø گرهگشایی از زبان
Ø فصاحت و بلاغت
Ø وزارت برادر و... .
جایگاه هجرت در اسلام: (3)
Ø هجرت یک دستور سازنده اسلامی:
قرآن در بیش از 14 آیه (1)به زبانهای مختلف دستور به هجرت داده است. گاهی با زبان ملامت، میگوید (مگر سرزمین خدا گسترده نبود، چرا دست به هجرت نزدید؟» (2)
گاهی پاداش عظیم آن را گوشزد مینماید و میفرماید: (اَلَّذینَ امَنوُا وَهاجَرُوا وَجاهَدُوا فی سَبیلِ اللّهِ بِاَمْوالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ اوُلئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ) (3)
Ø هجرت، حرکت و خیزش ثمربخش:
کسی که درراه خدا هجرت کند، نقاط امن فراوان گستردهای در زمین مییابد. (و من یُهاجِرْ فی سَبیلِ اللّهِ یَجِدُ فِی الاْرْضِ مُراغَما کَثیرا وَسَعَةً...) (4)
انواع یا اهداف هجرتها
Ø هجرت برای فراگیری دانش:
قرآن میفرماید: (وَما کانَ الْمُؤمِنُون لِیَنْفِرُوا کافَّةً فَلَوْلا نَفَر مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فی الدّین.) (5)
در روایات به مسلمانان دستور دادهاند که برای فراگیری علم اگر لازم باشد تا نقطههای دوردست همچون چین مسافرت و مهاجرت کنند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: (اُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ بِالصّینِ) یعنی: علم کسب کنید اگرچه در چین باشد. (6)در این هجرت خداپسندانه هزاران ملک طالب علم را مشایعت میکنند، چنانکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: (مَنْ خَرَجَ مِنْ بَیْتِهِ یَطْلُبُ عِلْما شَیّعَهُ سَبْعُونَ اَلْفَ مَلَکٍ یَسْتَغْفِرُونَ لَهُ) (7)یعنی: کسی که از خانهاش برای کسب علم خارج میشود، هفتاد هزار ملک او را بدرقه میکنند و برای او استغفار مینمایند.
Ø هجرت برای حفظ دین
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: (مَنْ فَرَّ بِدینِهِ مِنْ اَرْضٍ اِلیَ اَرْضٍ وَاِنْ کانَ شِبْرا مِنَ الاْرْضِ اِسْتَوْجَبَ الْجَنَّةَ) (8)یعنی: کسی که برای حفظ دین و آئین خود از سرزمینی به سرزمین دیگر هجرت کند، استحقاق بهشت مییابد.
Ø هجرت برای فرار از دست ظلم ظالمان
1) آل عمران: 195؛ انفال: 72، 74، 75؛ توبه: 20؛ نحل: 41، 110 و... .
2) نساء: 97
3) توبه: 20. آنان که ایمان آوردند و هجرت کردند و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کردند درجه بزرگتری نزد خدا دارند وآنها رستگارند.
4) النساء: 100 آن که در راه خدا هجرت کند، موضعهای بسیار وسیعی در زمین مییابد
5) توبه:122؛ یعنی: «شایسته نیست مؤمنان همگی (به سوی میدان جهاد) کوچ کنند؛ چرا از هر گروهی از آنان طایفهای کوچ [و هجرت] نمیکند تا در دین و معارف و احکام اسلام آگاهی یابند و به هنگام بازگشت به سوی قوم خود، آنها را بیم دهند؟»
6) حرّ عاملی، وسائل الشیعه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج 18، ص 14.
7) محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، تهران، المکتبة الاسلامیة، ج 1، ص 170.
8) بحارالانوار، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ سوم، 1403، ج 19، ص 31؛ مجموعه ورّام، ج 1، ص 36.
قرآن میفرماید: (وَالَّذینَ هاجَرُوا فِی اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّءَنَّهُمْ فِی الدُّنْیا حَسَنَةً) (1)آنها که مورد ستم واقع شدند و به دنبال آن درراه خدا مهاجرت اختیار کردند، جایگاه پاکیزهای در دنیا به آنها خواهیم داد.»
Ø هجرت برای فرار از گناه
اصولاً روح هجرت مقدس همان فرار از «ظلمت» به «نور» و از کفر به ایمان، از گناه و نافرمانی به اطاعت خدا است و لذا در احادیث میخوانیم، مهاجرانی که جسمشان هجرت کرده اما در درون و روح خود هجرتی نداشتهاند، در صف مهاجران نیستند و بهعکس آنها که نیازی به هجرت مکانی نداشتهاند، اما دست به هجرت درونی زدهاند، در زمره مهاجراناند. امیر مؤمنان علی علیهالسلام میفرمایند: (وَیَقُولُ الرَّجُلُ هاجَرْتُ وَلَمْ یُهاجِرْ اِنَّمَا الْمُهاجِرُونَ الَّذینَ یَهْجُرُونَ السَّیِّئاتِ وَلَمْ یَأْتُوا بِها) (2)یعنی: کسی میگوید مهاجرت کردم درحالیکه مهاجرت واقعی نکرده است، مهاجران [واقعی] آنها هستند که از گناهان هجرت کنند و مرتکب آن نشوند.»
Ø هجرت برای نزدیکی به خدا و هدایت الهی
در قرآن کریم از زبان حضرت ابراهیم علیهالسلام (و بنا بر قولی از زبان لوط علیهالسلام)
میخوانیم: (وَقالَ اِنّی مُهاجرٌ اِلی رَبّی اِنّهُ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ)
و ابراهیم گفت: من بهسوی پروردگارم هجرت میکنم که او عزیز و حکیم است.» ممکن است مراد از این هجرت یکی از انواع گذشته باشد؛ هجرت از دست ظالمان، هجرت برای حفظ دین... و یا مراد از آنهمان ظاهر آیه باشد؛ یعنی، هجرت بهسوی خداوند برای رسیدن به مقام نبوت یا مقام بالاتر و ... و شاهد این مطلب این آیه است که: (اِنّی ذاهِبٌ اِلی رَبّی سَیَهْدینِ) (من بهسوی خدای خودم میروم و او مرا هدایت خواهد کرد)
پاداش مهاجران
ازجمله نکاتی که دلالت بر رفعت جایگاه هجرت در اسلام دارد، پاداشهای عظیمی است که خداوند در دنیا و آخرت به مهاجران عنایت نموده است که به برخی موارد اشاره میشود:
Ø جایگاه دنیوی و پاداش اخروی
(وَالَّذینَ هاجَرُوا فی اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَلاَجْرُالاْخِرَةِ اَکْبَرُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُون) (3)
Ø امنیت و آمرزش گناهان
قرآن دراینباره میفرماید: (ومَنْ یُهاجِرْ فی سَبیلِ اللّهِ یَجِدْ فِی الاْرْضِ مُراغَما کَثیرا وَسَعَةً وَمَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِرا اِلَی اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ اَجْرُهُ عَلَی اللّهِ وَکانَ الله غَفُورا رَحیما) (1)(و کسی که درراه خدا هجرت کند، نقاط امن فراوان و گستردهای در زمین مییابد. کسی که از خانهاش بهعنوان مهاجرت بهسوی خدا و پیامبر او بیرون رود، سپس مرگش فرارسد، پاداش او بر خدا است و خداوند آمرزنده و مهربان است. (2)
Ø بهشت جاودان و بخشش گناهان
(فَالَّذینَ هاجَرُوا وَاُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَاُوذُوا فی سَبیلی وَقاتَلُوا وَ قُتِلُوا لاَکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَلاَدْخِلَنَّهُمْ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاْنْهارُ ثَوابا مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَاللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ) (3)
Ø رحمت خدا و روزی شایسته
(وَالَّذینَ آمَنُوا وَهاجَرُوا وَجاهَدُوا فی سَبیلِ اللّهِ وَالَّذینَ آوَوْا وَنَصَرُوا اُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَریمٌ) (4)(وَالَّذینَ َهاجَرُوا فی سَبیلِ اللّهِ ثُمَّ قُتِلُوا اَوْ ماتُوا لَیَرْزُقَنَّهُمُ الله رِزْقا حَسَنا وَاِنَّ اللّهَ لَهُوَ خَیْرُ الرّازِقینَ، لَیُدْخِلَنَّهُمْ مُدْ خَلاً یرضَوْنَهُ واِنَّ اللّهَ لَعَلیمٌ حَلیمٌ) (5)(اَلَّذینَ امَنوُا وَهاجَرُوا وَجاهَدُوا فی سَبیلِ اللّهِ بِاَمْوالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَاوُلئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنه وَرِضْوانٍ وَجَنّاتٍ لَهُمْ فیها نَعیمٌ مُقیمٌ خالِدینَ فیها اَبَدا اِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ اَجْرٌ عَظیمٌ) (6)
1) نساء: 100.
2) نحل: 110 «اِنَّ رَبَّکَ لِلذینَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا ثُمَّ جاهَدُوا وَصَبَرُوا اِنَّ رَبّکَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحیمٌ»
3) آلعمران:195؛ یعنی: «آنها که در راه خدا هجرت کردند و از خانههای خویش بیرون رانده شدند و در راه من آزار دیدند و جنگ کردند و کشته شدند، به یقین گناهانشان را میبخشم و آنها را در باغهای بهشتی که از زیردرختانش نهرها جاری است، وارد میکنم. این پاداشی است از طرف خداوند و بهترین پاداشها نزد پروردگار است.»
4) انفال:74 یعنی: «و آنها که ایمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا جهاد کردند و آنها که [مهاجران را] پناه دادند و یاری نمودند، آنان مؤمنانی حقیقیاند. برای آنها آمرزش و روزی شایستهای است»
5) حج:58 - 59 یعنی: «و کسانی که در راه خدا هجرت کردند، سپس کشته شدند یا به مرگ طبیعی از دنیا رفتند، خداوند به آنها روزی نیکویی میدهد و خداوند بهترین روزی دهندگان است. خداوند، آنان را در محلّی وارد میکند که از آن خشنود خواهند بود و خداوند دانا و بردبار است.»
6) توبه:20 - 22 یعنی: «آنها که ایمان آوردند و هجرت کردند و در راه خدا با اموال و جانهایشان جهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتر است و آنها رستگارند، پروردگارشان آنها را به رحمتی از ناحیه خود و رضایت [خویش] و باغهایی از بهشت بشارت میدهد که در آن نعمتهای جاودانه دارند و همواره تا ابد در این باغها خواهند بود، زیرا پاداش عظیم نزد خداوند است.»
در قرآن کریم علاوه بر آیاتی که به ماجراهای داستان حضرت موسی علیه السلام اشارهکرده است، آیاتی وجود دارد که با اشاره به داستان زندگی حضرت موسی و مخصوصاً مشکلات دوران رسالتش خطاب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به هدف دلداری ایشان نازلشده که در 28 دسته مختلف بررسی می کنیم:
(کَدَأْبِ ءَالِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ کَفَرُواْ بِایَاتِ الله فَأَخَذَهُمُ الله بِذُنُوبِهِمْ إِنَّ الله قَوِیٌّ شَدِیدُ الْعِقَابِ () ذَالِکَ بِأَنَّ الله لَمْ یَکُ مُغَیرِّا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلیَ قَوْمٍ حَتیَ یُغَیرِّواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَ أَنَّ الله سَمِیعٌ عَلِیمٌ ()) (1)
نکتهها
تنها قریش و مشرکان و بتپرستان مکه نبودند که با انکار آیات الهی و لجاجت در برابر حق و درگیری با رهبران راستین انسانیت گرفتار کیفر گناهانشان شدند، اینیک قانون جاودانی است که اقوام نیرومندتر و قویتر همچون فرعونیان و اقوام ضعیفتر را نیز در برمیگیرد؛ و فیض رحمت خدا بیکران و عمومی و همگانی است ولی بهتناسب شایستگیها و لیاقتها به مردم میرسد در ابتدا خدا نعمتهای مادی و معنوی خویش را شامل حال اقوام میکند، چنانچه نعمتهای الهی را وسیلهای برای تکامل خویش ساختند و از آن در مسیر حق مدد گرفتند و شکر آن را که همان استفاده صحیح است بجا آوردند، نعمتش را پایدار بلکه افزون میسازد اما هنگامیکه این مواهب وسیلهای برای طغیان و سرکشی و ظلم و بیدادگری و تبعیض و ناسپاسی و غرور و آلودگی گردد در این هنگام نعمتها را میگیرد و یا آن را تبدیل به بلا و مصیبت میکند، بنابراین دگرگونیها همواره از ناحیه ما است وگرنه مواهب الهی زوالناپذیر است.
و مسئله رهبری نقش بسیار مؤثری در سرنوشت اقوام و ملل دارد ولی نباید فراموش کرد که ملتهای بیدار همواره رهبران لایق را به رهبری خویش میپذیرند و رهبران نالایق و زورگو ستمکار در برابر خشم و اراده آهنین ملتها در هم کوبیده میشوند. این را نیز نباید فراموش کرد که ماورای اسباب و عوامل ظاهری یک سلسله مددهای غیبی و الطاف الهی است که در انتظار بندگان باایمان و پرجوش و با اخلاص است، ولی آنها را هم بیحساب به کسی نمیدهند، بلکه شایستگی و آمادگی لازم دارد
انسان- با توجه به اصلی که درآیات فوق خواندیم- زمام سرنوشت و تاریخ خود را در دست دارد که برای خود افتخار و پیروزی میآفریند و اوست که خود را گرفتار شکست و ذلت میسازد درد او از خود اوست و دوای او به دست خودش تا در وضع او دگرگونی پیدا نشود و با خودسازی خویشتن را عوض نکند تغییری در سرنوشتش پیدا نخواهد شد!
1) ترجمه: «(حال این گروه مشرکان)، همانند حال نزدیکان فرعون و کسانی است که پیش از آنان بودند آنها آیات خدا را انکار کردند خداوند هم آنان را به گناهانشان کیفر داد خداوند قویّ و کیفرش شدید است () این، بخاطر آن است که خداوند، هیچ نعمتی را که به گروهی داده، تغییر نمیدهد جز آنکه آنها خودشان را تغییر دهند و خداوند، شنوا و داناست! ()»
(إِنَّا أَرْسَلْنَا إِلَیْکمُْ رَسُولًا شَاهِدًا عَلَیْکمکما أَرْسَلْنَا إِلیَ فِرْعَوْنَ رَسُولًا () فَعَصیَ فِرْعَوْنُ الرَّسُولَ فَأَخَذْنَاهُ أَخْذًا وَبِیلًا ()) (1)
در این آیات مقایسهای میان بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله و مخالفت زورمندان عرب و قیام موسی بن عمران در مقابل فرعونیان انجام گرفته:
(ما پیامبری بهسوی شما فرستادیم که گواه بر شما است، همانگونه که بهسوی فرعون رسولی فرستادیم» هدف او، هدایت شما و نظارت بر اعمال شما است، همانگونه که هدف موسی بن عمران، هدایت فرعون و فرعونیان و نظارت بر اعمال آنها بود. ولی فرعون به مخالفت با آن رسول، برخاست، ما هم او را به مجازات شدیدی گرفتار ساختیم»
نه لشکر عظیم او مانع از عذاب الهی شد و نه وسعت مملکت و قدرت حکومت و اموال و ثروتمندانشان جلو این کار را گرفت و سرانجام همگی در امواج خروشان نیل که به آن مباهات میکردند غرق شدند، شما که در سطحی بسیار پائین تر از آنها قرار دارید و ازنظر عده و عده بهمراتب از فرعون و فرعونیان ضعیفترید درباره خود چه میاندیشید؟ و چگونه به این مختصر اموال و نفراتتان مغرور میشوید؟!
(أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ () وضَعْنَا عَنکَ وِزْرَکَ () الَّذِی أَنقَضَ ظَهْرَکَ () وَ رَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ () فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا () إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا () فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ () وَ إِلیَ رَبِّکَ فَارْغَب ()) (2)
نکتهها
همانطور که در ماجرای بعثت حضرت موسی درراه برگشت از مدین به مصر قبلاً اشاره کردیم، موسی علیه السلام درخواستهایی را از خداوند برای آغاز دعوتش در مقابل فرعون و فرعونیان کرد و فرمود: (3)
طه: 25- 35 قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لیِ صَدْرِی () وَ یَسِّرْ لیِ أَمْرِی () وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانیِ () یَفْقَهُواْ قَوْلیِ () وَ اجْعَل لیِّ وَزِیرًا مِّنْ أَهْلیِ () هَارُونَ أَخِی () اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی () وَ أَشْرِکْهُ فیِ أَمْرِی () کیَْ نُسَبِّحَکَ کَثِیرًا () وَ نَذْکُرَکَ کَثِیرًا () إِنَّکَ کُنتَ بِنَا بَصِیرًا (*)
ولی خداوند قبل از اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیازش را مطرح کند و بر زبان آورد، آنها را برآورده کرد. همچنین در حدیثی آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «من تقاضایی از پروردگارم کردم و دوست میداشتم این تقاضا را نمیکردم عرض کردم خداوندا پیامبران قبل از من بعضی جریان باد در اختیارشان قراردادی و بعضی مردگان را زنده میکردند، خداوند به من فرمود: آیا تو یتیم نبودی پناهت دادم؟ گفتم آری، فرمود: آیا گمشده نبودی هدایتت کردم؟ عرض کردم: آری، ای پروردگار!
1) ترجمه: «ما پیامبری به سوی شما فرستادیم که گواه بر شماست، همان گونه که به سوی فرعون رسولی فرستادیم! () (ولی) فرعون به مخالفت و نافرمانی آن رسول برخاست و ما او را سخت مجازات کردیم! ()»
2) ترجمه: «آیا گشاده نکردیم برای تو سینه ترا (1) و برداشتیم از تو بار تو را (2) که بصدای شکست در آورده بود پشت ترا (3) و بلند گردانیدیم برای تو ذکر ترا (4) پس بدرستی که با دشواری آسانیست (5) بدرستی که با دشوار آسانیست (6) پس چون فارغ شدی پس رنج بکش (7) و بسوی پروردگارت پس راغب شو (8)»
3) شعراء: 12-14 قَالَ رَبِّ إِنیِّ أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ () وَ یَضِیقُ صَدْرِی وَ لَا یَنطَلِقُ لِسَانیِ فَأَرْسِلْ إِلیَ هَرُونَ () وَ لهَمْ عَلیََّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ (*)
فرمود: آیا سینه تو را گشاده و پشتت را سبکبار نکردم؟ عرض کردم: آری ای پروردگار»! (1)
و این نشان میدهد که نعمت «شرح صدر» مافوق معجزات انبیا است و بهراستی اگر کسی حالات پیامبر ص را دقیقاً مطالعه کند و میزان شرح صدر او را در حوادث سخت و پیچیده دوران عمرش بنگرد یقین میکند که این از طریق عادی ممکن نیست، اینیک تائید الهی و ربانی است؛ و ازآنجاکه غم و غصهها را نمیتوان کم کرد، پس باید ظرفیتها را بالا برد تا بتوان مشکلات را تحمّل کرد و کم نیاورد.
مراد از شرح صدر رسول خدا صلی الله علیه و آله گستردگی وسعت نظر وی است، بهطوریکه ظرفیت تلقی وحی را داشته باشد و نیز نیروی تبلیغ آن و تحمل ناملایماتی را که در این راه میبیند داشته باشد زیرا در آیه 97 سوره حجر میخوانیم: (وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِما یَقُولُونَ): «ما میدانیم که سینه تو به خاطر گفتگوهای (مغرضانه) آنها تنگ میشود»
بهعبارتیدیگر نفس شریف آن جناب را طوری نیرومند کند که نهایت درجه استعداد را برای قبول افاضات الهی پیدا کند.
لحن آیات آمیخته با لطف و محبت فوقالعاده پروردگار و تسلی و دلداری پیغمبر اکرم ص است. در نخستین آیه به مهمترین موهبت الهی اشارهکرده میفرماید: «آیا ما سینه تو را گشاده نساختیم»
و بعد میگوید شرح دادن مشکلات سخن به معنی گسترش آن و توضیح معانی مخفی است بههرحال شک نیست که منظور از شرح صدر در اینجا معنی کنایی آن است و آن توسعه دادن به روح و فکر پیامبر است و این توسعه میتواند مفهوم وسیعی داشته باشد که هم وسعت علمی پیامبر را از طریق وحی و رسالت شامل گردد و هم بسط و گسترش تحمل و استقامت او در برابر لجاجتها و کارشکنیهای دشمنان و مخالفان؛ و اصولاً هیچ رهبر بزرگی نمیتواند بدون شرح صدر به مبارزه با مشکلات رود و آنکس که رسالتش از همه عظیمتر است (مانند پیغمبر اکرم) شرح صدر او باید از همه بیشتر باشد.
طوفانها آرامش اقیانوس روح او را بر هم نزند.
مشکلات او را بهزانو درنیاورد ...
کارشکنیهای دشمنان مأیوسش نسازد...
سؤالات از مسائل پیچیده او را در تنگنا قرار ندهد...
و این عظیمترین هدیه الهی به رسولالله بود.
شرح صدری که به پیامبر اسلام داده شد، باعث شد تا آن حضرت در برابر آنهمه آزارها، قومش را نفرین نکند و میفرمود: (اللهم اهد قومی فانهم لا یعلمون) (2)یعنی: خداوندا این مردم را هدایت کن زیرا که نمیدانند و در فتح مکه با اعلام عفو عمومی فرمود: (لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ) امروز باکی بر شما نیست و همه را بخشیدم، همانگونه که یوسف با این جمله تمام برادرانش را یکجا عفو کرد.
و چون مشکلات رسالت و نبوت و بار سنگین وحی و دعوت بهسوی توحید و یکتاپرستی و برچیدن آثار فساد از آن محیط بسیار آلوده بسیار سخت بود و نهتنها پیغمبر اسلام ص که همه پیغمبران در آغاز دعوت با چنین مشکلات عظیمی روبرو بودند و تنها با امداد الهی و یاری حضرت علی علیه السلام بر آنها پیروز میشدند، منتها شرایط محیط و زمان پیغمبر اسلام ص از جهاتی سختتر و سنگینتر بود.
و حدیث منزلت نیز اینجا معنا میشود که پیغمبر فرمود: «یا علی أنت منی بمنزلة هارون من موسی علیه السلام» (1)
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسی فَبَرَّأَهُ الله مِمَّا قالُوا وَ کانَ عِنْدَ الله وَجِیهاً () یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا الله وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً () یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ مَنْ یُطِعِ الله وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِیماً ()) (2)
به دنبال بحثهایی که پیرامون احترام مقام پیامبر ص و ترک هرگونه ایذاء نسبت به آن حضرت درآیات گذشته آمد، در اینجا روی سخن را به مؤمنان کرده میگوید: (ای کسانی که ایمان آوردهاید مانند کسانی نباشید که موسی علیهالسلام را اذیت و آزار کردند، اما خدا او را از همه نسبتهای ناروا مبرا و پاک نمود و او در پیشگاه خدا آبرومند و بزرگ منزلت بود»
انتخاب موسی از میان تمام پیامبرانی که مورد ایذاء قرار گرفتند به خاطر آن است که موذیان بنیاسرائیل بیش از هر پیامبری او را آزار دادند، بعلاوه آزارهایی بود که بعضاً شباهت به ایذاء منافقان نسبت به پیامبر (ص) اسلام داشت.
(فَإِن کُنتَ فیِ شک مِّمَّا أَنزَلْنَا إِلَیْکَ فَسْلِ الَّذِینَ یَقْرَءُونَ الْکِتَابَ مِن قَبْلِکَ لَقَدْ جَاءَکَ الْحَقُّ مِن رَّبِّکَ فَلَا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُمْترَینَ () وَ لَا تَکُونَنَّ مِنَ الَّذِینَ کَذَّبُواْ بِایَاتِ الله فَتَکُونَ مِنَ الْخَاسِرِینَ ()) (3)
نکتهها
چون درآیات گذشته قسمتهایی از سرگذشتهای انبیاء و اقوام پیشین ذکرشده بود و ممکن بود بعضی از مشرکان و منکران دعوت پیامبر ص در صحت آنها تردید کنند، قرآن از آنها میخواهد که برای فهم صدق این گفتهها به اهل کتاب مراجعه کنند و چگونگی را از آنها بخواهند، چراکه در کتبآنها بسیاری از این مسائل آمده است. ولی بهجای اینکه روی سخن را به مخالفان کند، پیامبر را مخاطب ساخته.
1) فضائل امیرالمومنین، ج1، ص 59 حدیث 73480
2) ترجمه: «ای کسانی که ایمان آوردهاید همانند کسانی نباشید که موسی را آزار دادند و خداوند او را از آنچه در حق او میگفتند مبرا ساخت و او نزد خداوند آبرومند (و گرانقدر) بود. () ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا بپرهیزید و سخن حق و درست بگوئید. () تا خدا اعمال شما را اصلاح کند و گناهانتان را بیامرزد و هر کس اطاعت خدا و رسولش کند به رستگاری (و پیروزی) عظیمی نائل شده است. ()»
3) ترجمه: «واگر در آنچه بر تو نازل کردهایم تردیدی داری، از کسانی که پیش از تو کتاب آسمانی را میخواندند بپرس، به یقین، «حق» ازطرف پروردگارت به تورسیده است بنا بر این، هرگز از تردیدکنندگان مباش! [مسلماً او تردیدی نداشت! این درسی برای مردم بود!
این احتمال نیز وجود دارد که آیه فوق بحث تازه و مستقلی را درباره صدق دعوت پیامبر ص عنوان میکند؛ و به مخالفان میگوید که اگر در حقانیت او تردید دارند، نشانههای او را که در کتب پیشین مانند تورات و انجیل نازلشده از اهل کتاب بپرسند.
(وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُواْ لِلَّذِینَ ءَامَنُواْ لَوْ کاَنَ خَیرْا مَّا سَبَقُونَا إِلَیْهِ وَ إِذْ لَمْ یَهْتَدُواْ بِهِ فَسَیَقُولُونَ هَاذَا إِفْکٌ قَدِیمٌ () وَ مِن قَبْلِهِ کِتَابُ مُوسیَ إِمَامًا وَ رَحْمَةً وَ هَاذَا کِتَابٌ مُّصَدِّقٌ لِّسَانًا عَرَبِیًّا لِّیُنذِرَ الَّذِینَ ظَلَمُواْ وَ بُشْرَی لِلْمُحْسِنِینَ ()) (1)
نکته ها
دلیل دیگری برای اثبات حقانیت قرآن و نفی تهمت مشرکان که میگفتند اینیک دروغ قدیمی است: «از نشانههای صدق این کتاب بزرگ این است که قبل از آن کتاب موسی درحالیکه پیشوای مردم بود و رحمتی از سوی خدا نازل گردید و خبر از اوصاف پیامبر بعد از خود داد و این قرآن نیز کتابی است هماهنگ با نشانههایی که در تورات آمده»
بااینحال چگونه میگویید اینیک دروغ قدیمی است؟!
کراراً درآیات قرآن روی این نکته تکیه شده است که قرآن تصدیقکننده تورات و انجیل است، یعنی هماهنگ با نشانههایی است که در این دو کتاب آسمانی درباره پیامبر اسلام ص و کتاب آسمانی او آمده است، بهقدری این نشانهها دقیق بوده که قرآن میگوید: (الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ): «اهل کتاب او را بهخوبی میشناسند همانگونه که فرزندان خود را میشناسند» (بقره/146).
نظیر همین معنی که در آیه موردبحث است در سوره هود آیه 17 نیز آمده است: «أَ فَمَنْ کانَ عَلی) بودهاند، این آیه آنان را بهخصوص نامبرده است.
(أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَ رَحْمَةً أُولئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلا تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یُؤْمِنُونَ) (2)
نکتهها
آیا کسی که دلیل روشنی از پروردگار خویش در اختیار دارد و به دنبال آن شاهد و گواهی از سوی خدا آمده و قبل از آن کتاب موسی (تورات) بهعنوان پیشوا و رحمت و بیانگر عظمت او آمده است همانند کسی است که دارای این صفات و نشانهها و دلایل روشن نیست؟ این شخص همان پیامبر ص است و (بینه) و دلیل روشن او قرآن مجید و
1) ترجمه: «کافران درباره مؤمنان چنین گفتند: «اگر (اسلام) چیز خوبی بود، هرگز آنها (در پذیرش آن) بر ما پیشی نمیگرفتند!» و چون خودشان به وسیله آن هدایت نشدند میگویند: «این یک دروغ قدیمی است!» () و پیش از آن، کتاب موسی که پیشوا و رحمت بود (نشانههای آن را بیان کرده) و این کتاب هماهنگ با نشانههای تورات است در حالی که به زبان عربی و فصیح و گویاست تا ظالمان را بیم دهد و برای نیکوکاران بشارتی باشد! ()»
2) ترجمه: «آیا آن کس که دلیل آشکاری از پروردگار خویش دارد و به دنبال آن شاهدی از سوی او میباشد و پیش از آن کتاب موسی که پیشوا و رحمت بود (گواهی بر آن میدهد همچون کسی است که چنین نباشد) آن (حق طلبان و حقیقت جویان) به او (که دارای این ویژگیهاست) ایمان میآورند و هر کس از گروههای مختلف به او کافر شود آتش وعده گاه اوست، بنا بر این تردیدی در آن نداشته باش که آن حق است از پروردگارت ولی اکثر مردم ایمان نمیآورند. (*)»
شاهد و گواه صدق نبوتش مؤمنان راستینی همچون علی علیه السلام میباشند، پیش از او نشانهها و صفاتش در تورات آمده است.
همانگونه که گفتیم یکی از دلایل حقانیت پیامبر ص در آیه فوق کتب پیشین ذکرشده، ولی تنها از کتاب موسی ذکری به میان آمده، درحالیکه میدانیم بشارات ظهور پیامبر اسلام ص در انجیل نیز هست.
این موضوع ممکن است به خاطر آن باشد که در محیط نزول قرآن و ظهور اسلام یعنی مکه و مدینه بیشتر افکار یهود- از میان اهل کتاب- منتشر بوده است و مسیحیان در نقاط نسبتاً دورتری زندگی داشتند؛ مانند: «یمن»، «شامات» و «نجران» که در کوهستانهای شمالی یمن در فاصله ده منزلی صنعاء واقعشده است و یا به خاطر اینکه ذکر اوصاف پیامبر ص در تورات بهطور جامعتر و وسیعتری آمده است.
بهر حال تعبیر به «امام» در مورد تورات ممکن است به خاطر این باشد که احکام شریعت موسی علیه السلام بهطور کامل در آن بوده و حتی مسیحیان بسیاری از تعلیمات خود را از تورات میگیرند.
(وَ قالُوا کُونُوا هُوداً أَوْ نَصاری تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ ابراهیم حَنِیفاً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ () قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلی ابراهیم وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِیَ مُوسی وَ عِیسی وَ ما أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ () فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِی شِقاقٍ فَسَیَکْفِیکَهُمُ الله وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ()) (1)
نکتهها
در شان نزول این آیات از ابن عباس چنین نقلشده که چند نفر از علمای یهود و مسیحیان نجران با مسلمانان بحث و گفتگو داشتند: هر یک از این دو گروه خود را اولی و سزاوارتر به آئین حق میدانست و دیگری را نفی میکرد.
یهودیان میگفتند: موسی پیامبر ما از همه پیامبران برتر است و کتاب ما تورات بهترین کتابها است، عین همین ادعا را مسیحیان داشتند که مسیح بهترین راهنما و انجیل برترین کتب آسمانی است و هر یک از پیروان این دو مذهب مسلمانان را به مذهب خویش دعوت میکردند، آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.
قرآن کراراً درآیات مختلف اشاره میکند که همه پیامبران خدا یک هدف را تعقیب میکردهاند و هیچگونه جدایی در میان آنها نیست، زیرا: همه از یک منبع وحی و الهام دریافت میداشتهاند. لذا به مسلمانان توصیه میکند به تمام پیغمبران الهی یکسان احترام بگذارند، ولی چنانکه گفتیم این موضوع مانع از آن نمیشود که هر آئین جدید که از طرف خداوند نازل میگردید آئین های گذشته را نسخ کند و آئین اسلام آخرین آئین باشد زیرا: پیغمبران خدا همانند معلمانی بودند که هرکدام جامعه بشریت را در یک کلاس پرورش میدادند.
1) ترجمه: «(اهل کتاب) گفتند یهودی یا مسیحی بشوید تا هدایت یابید، بگو (این آئینهای تحریف شده هرگز نمیتواند موجب هدایت گردد) بلکه پیروی از آئین خالص ابراهیم کنید و او هرگز از مشرکان نبود. () بگوئید: ما به خدا ایمان آوردهایم و به آنچه بر ما نازل شده و آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و پیامبران اسباط بنی اسرائیل نازل گردید (و همچنین) آنچه به موسی و عیسی و پیامبران (دیگر) از طرف پروردگار داده شده است و ما جدایی در میان آنها قائل نمیشویم و در برابر فرمان خدا تسلیم هستیم (و تعصبات نژادی و اغراض شخصی سبب نمیشود که بعضی را بپذیریم و بعضی را رها کنیم). () اگر آنها نیز به آنچه شما ایمان آوردهاید، ایمان بیاورند هدایت یافتهاند و اگر سرپیچی کنند از حق جدا شدهاند و خداوند دفع شر آنها را از شما میکند و او شنونده و دانا است. ()»
بدیهی است دوران تعلیم هر یک که تمام میشد به دست معلم دیگر، در کلاس بالاتر سپرده میشدند؛ و روی این حساب جامعه بشریت موظف است برنامههای آخرین پیامبر را که آخرین مرحله تکامل دین آن عصر است اجرا کند و این هرگز مانع حقانیت دعوت سایر پیامبران نخواهد بود.
اسلام به ما تعلیم می دهد که میان پیامبران خدا تفرقه نیفکنیم و به آئین همه آنها احترام بگذاریم، چراکه اصول آئین حق در همهجا یکی است و موسی و عیسی نیز پیرو آئین توحیدی و خالص از شرک ابراهیم بودند، هرچند آئین آنها بهوسیله پیروان نادان تحریف شد و به شرک آمیخته گشت (البته این سخن منافات با این ندارد که امروز باید در انجام وظائف خود پیرو آخرین آئین آسمانی یعنی اسلام باشیم که برای این زمان از سوی خدا نازل شده است).
خودمحوری ها و تعصبهای نژادی هرگز سبب نمیشود که ما بعضی را بپذیریم و بعضی را نفی کنیم، آنها همه معلمان الهی بودند که در دورههای مختلف تربیتی به راهنمایی انسانها پرداختند، هدف همه آنها یک چیز بیشتر نبود و آن هدایت بشر در پرتو توحید خالص و حق و عدالت، هرچند هر یک از آنها در مقطعهای خاص زمانی خود وظائف ویژگیهایی داشتند. اگر آنها مسائل نژادی و قبیلگی و مانند آن را در مذهب دخالت ندهند و همه پیامبران الهی را بدون استثنا به رسمیت بشناسند آنان نیز هدایت یافتهاند در غیر این صورت حق را رها کرده و سراغ باطل رفتهاند.
(إِنَّا أَوْحَیْنا إِلَیْکَ کَما أَوْحَیْنا إِلی نُوحٍ وَ النَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَیْنا إِلی ابراهیم وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ عِیسی وَ أَیُّوبَ وَ یُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَیْمانَ وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُوراً () وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ وَ کَلَّمَ الله مُوسی تَکْلِیماً () رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی الله حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ کانَ الله عَزِیزاً حَکِیماً () لکِنِ الله یَشْهَدُ بِما أَنْزَلَ إِلَیْکَ أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ وَ الْمَلائِکَةُ یَشْهَدُونَ وَ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً ()) (1)
نکتهها
خداوند رسماً با موسی سخن گفت: (وَ کَلَّمَ الله مُوسی تَکْلِیماً)؛ بنابراین رشته وحی همیشه در میان بشر بوده است و چگونه ممکن است ما افراد انسان را بدون راهنما و رهبر بگذاریم و در عین حال برای آنها مسئولیت و تکلیف قائل شویم؟
لذا «ما این پیامبران را بشارت دهنده و انذار کننده قراردادیم تا به رحمت و پاداش الهی، مردم را امیدوار سازند و از کیفرهای او بیم دهند تا اتمامحجت بر آنها شود و بهانهای نداشته باشند».
1) ترجمه: «ما به تو وحی فرستادیم همان گونه که به نوح و پیامبران بعد از او وحی فرستادیم و (نیز) به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط (بنی اسرائیل) و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان وحی نمودیم و به داود زبور دادیم. () و پیامبرانی که سرگذشت آنها را قبلاً برای تو بیان کردهایم و پیامبرانی که سرگذشت آنها را بیان نکردهایم و خداوند با موسی سخن گفت. () پیامبرانی که بشارت دهنده و بیم دهنده بودند تا برای مردم بعد از این پیامبران بر خدا حجتی باقی نماند (و بر همه اتمام حجت شود) و خداوند توانا و حکیم است. () ولی خداوند گواهی میدهد به آنچه بر تو نازل کرده، که از روی علمش نازل کرده است و فرشتگان (نیز) گواهی میدهند، گرچه گواهی خدا کافی است. ()»
خداوند برنامه ارسال این رهبران را دقیقا تنظیم و اجرا نموده، چرا چنین نباشد بااینکه: «او بر همهچیز توانا و حکیم است».
«حکمت او» ایجاب میکند که این کار عملی شود و «قدرت او»، راه را هموار میسازد، زیرا عدم انجام یک برنامه صحیح یا به علت عدم حکمت و دانایی است یا به خاطر عدم قدرت، درحالیکه هیچیک از این نقائص در ذات پاک اوجود ندارد.
دلداری و قوت قلب به پیامبر صلی الله علیه و آله:
اگر این جمعیت نبوت و رسالت تو را انکار کردند اهمیتی ندارد، زیرا: «خداوند گواه چیزی است که بر تو نازل کرده است»؛ و البته انتخاب تو برای این منصب بیحساب نبوده بلکه «این آیات را از روی علم به لیاقت و شایستگی تو برای این مأموریت، نازل کرده است»
جمله (أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ)
ممکن است ناظر به معنی دیگری نیز باشد که آنچه بر تو نازل شده از دریای بیپایان علم الهی سرچشمه میگیرد و محتوای آنها گواه روشنی بر این است که از علم او سرچشمه گرفته؛ و نهتنها خداوند گواهی بر حقانیت تو می دهد بلکه «فرشتگان پروردگار نیز گواهی میدهند اگرچه گواهی خدا کافی است».
جمله (إِنَّا أَوْحَیْنا إِلَیْکَ کَما أَوْحَیْنا...)
گفتهاند که: قرآن می خواهد این نکته را به پیامبر ص اعلام کند که در آئین تو تمام امتیازاتی که در آئینهای گذشته بوده جمع است و آنچه «خوبان همه دارند تو تنها داری» در بعضی از روایات اهلبیت علیهم السلام نیز اشاره به این معنی شده است و الهام مفسران در این قسمت در حقیقت به کمک اینگونه روایات بوده. ودرآیات فوق می خوانیم که زبور از کتب آسمانی است که خداوند به داود داده است این سخن با آنچه معروف و مسلم است که پیامبران «اولوالعَزم» که دارای کتاب آسمانی و آئین جدید بودهاند پنج نفر بیشتر نیستند منافات ندارد، زیرا همانطور که از آیات قرآن و روایات اسلامی استفاده میشود کتب آسمانی که بر پیامبران نازل گردید دو گونه بود:
1- کتابهایی که احکام تشریعی در آن بود و اعلام آئین جدید میکرد اینها پنج کتاب بیشتر نبود که بر پنج پیامبر اولوالعزم العزم نازل گردید.
2- کتابهایی بود که احکام تازه در بر نداشت بلکه مشتمل بر نصایح و اندرزها و راهنماییها و توصیه و دعاها بود و کتاب «زبور» از این دسته بود.
هم اکنون کتاب «مزامیر داود» یا «زبور داود» که ضمن کتب «عهد قدیم» مذکور است، نیز گواه این حقیقت است.
گرچه این کتاب همانند سایر کتب عهد جدید و قدیم از تحریف، مصون نمانده، ولی میتوان گفت: تا حدودی شکل خود را حفظ کرده است، این کتاب مشتمل بر صد و پنجاه فصل است که هرکدام مزمور نامیده میشود و سراسر شکل اندرز و دعا و مناجات دارد.
(شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصَّی بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ وَ ما وَصَّیْنا بِهِ ابراهیم وَ مُوسی وَ عِیسی أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ کَبُرَ عَلَی الْمُشْرِکِینَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ الله یَجْتَبِی إِلَیْهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ یُنِیبُ () وَ ما تَفَرَّقُوا إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ وَ لَوْ لا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ الَّذِینَ أُورِثُوا الْکِتابَ مِنْ بَعْدِهِمْ لَفِی شک مِنْهُ مُرِیبٍ ()) (1)
نکتهها
دعوت به توحید در همه ی ادیان الهی
آیات موردبحث این حقیقت را روشن میسازد که دعوت اسلام به توحید دعوت تازهای نیست، دعوت تمام پیامبران اولو العزم است، نهتنها اصل توحید بلکه تمام اصول دعوت انبیا در مسائل بنیادی در همه ادیان آسمانی یکی بوده است. «خداوند آئینی را برای شما تشریع کرد که به نخستین پیامبر اولو العزم نوح توصیه کرده بوده» «همچنین آنچه را بر توحی فرستادیم و ابراهیم و موسی و عیسی را به آن سفارش کردیم» و بهاینترتیب آنچه در شرایع همه انبیا بوده و در شریعت تو است و «آنچه خوبانهمه دارند تو تنها داری»!
تعبیر (من الدین)
نشان میدهد که هماهنگی شرایع آسمانی تنها در مسئله توحید و یا اصول عقائد نیست، بلکه مجموعه دین الهی ازنظر اساس و ریشه همهجا یکی است، هرچند تکامل جامعه انسانی ایجاب میکند که تشریعات و قوانین فرعی هماهنگ با تکامل انسانها رو به تکامل رود تا به حد نهایی و خاتم ادیان رسد.
به همین دلیل درآیات دیگر قرآن شواهد فراوانی وجود دارد که نشان میدهد: اصول کلی عقائد و قوانین وظایف در همه ادیان یکسان بوده.
مثلاً در شرح حال بسیاری از انبیا در قرآن مجید میخوانیم که نخستین دعوتشان این بود: (یا قَوْمِ اعْبُدُوا الله) (اعراف: 59، 65، 73، 85 ) (هود: 50، 61، 84 ) که به ترتیب در مورد نوح، هود، صالح، شعیب آمده است».
1) ترجمه: «آئینی را برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود و آنچه را بر تو وحی فرستادیم و به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش نمودیم که دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید. خداوند هر کس را بخواهد بر میگزیند و کسی را که به سوی او باز گردد هدایت میکند. () آن ها پراکنده نشدند مگر بعد از علم و آگاهی و این تفرقه جویی به خاطر انحراف از حق بود (و عداوت و حسد) و اگر فرمانی از سوی پروردگارت صادر نشده بود که آن ها تا سر آمد معینی زنده و آزاد باشند خداوند در میان آن ها داوری میکرد و کسانی که بعد از آنها وارثان کتاب شدند از آن در شکّ و تردیدند، شکی توام با بدبینی و سوء ظن ()»
و در جای دیگر میخوانیم: (وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا الله): ما در هر امتی رسولی را فرستادیم تا به مردم بگویند خداوند یگانه را پرستش کنید.
انذار به رستاخیز
در دعوت بسیاری از انبیا آمده است. (انعام: 13؛ اعراف: 59؛ شعراء:135؛ طه: 15؛ مریم: 31).
دستور نماز
موسی و عیسی و شعیب علیهم السلام از نماز سخن میگویند (طه: 14، مریم:31؛ هود: 87)
دستورحج
ابراهیم دعوت به حج میکند (حج:27)
دستور روزه گرفتن
روزه در همه اقوام پیشین بوده است (بقره:183)
¢ دستور کلی به همه پیامبران بزرگ
برپا داشتن آئین خدا در همه زمینهها (نهتنها عمل کردن بلکه اقامه و احیای آن):
دوری از تفرقه:
«به همه آنها توصیه کردیم که دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید»
پرهیز از بلای بزرگ، یعنی تفرقه و نفاق در دین؛ و به دنبال آن میافزاید: «هرچند این دعوت شما، بر مشرکان سخت گران است»
آنها بر اثر جهل و تعصب سالیان دراز آنچنان به شرک و بت پرستی خو گرفتهاند و در اعماق وجودشان حلول کرده که دعوت به توحید مایه وحشت آنها است، بعلاوه در شرک منافع نامشروع سران مشرکان محفوظ است، درحالیکه توحید مایه قیام مستضعفان میگردد و جلو هواپرستیها و مظالم آنها را میگیرد.
ولی با این حال همانگونه که گزینش پیامبران به دست خدا است، هدایت مردم نیز به دست او است «خداوند هر کس را بخواهد بر میگزیند و کسی را که بهسوی او بازگردد هدایت میکند».
(وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسی وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِیاءً وَ ذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ () الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ () وَ هذا ذِکْرٌ مُبارَکٌ أَنْزَلْناهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ ()) (1)
نکتهها
(فرقان)
در اصل به معنی چیزی است که حق را از باطل جدا میکند وسیله شناسایی این دو است،
بعضی آن را به معنی تورات.
بعضی شکافته شدن دریا برای بنیاسرائیل که نشانه روشنی از عظمت حق و حقانیت موسی بود دانستهاند.
بعضی اشاره به سایر معجزات و دلائلی که در اختیار موسی و هارون بود، میدانند.
گاهی به خود «قرآن» اطلاق شده، مانند (تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً ): «بزرگ و پر برکت است خدایی که فرقان را بر بندهاش نازل کرد تا جهانیان را انذار کند» (فرقان:1).
گاه به پیروزی های معجزهآسایی که نصیب پیامبر ص گردید، همانگونه که در مورد جنگ بدر (یَوْمَ الْفُرْقانِ) فرموده است (انفال: 41) می گویند.
¢ (ضیاء)
به معنی نور و روشنایی است که از درون ذات چیزی بجوشد و مسلماً قرآن و تورات و معجزات انبیاء چنین بوده است (2)
(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّی () وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّی () بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا () وَ الْآخِرَةُ خَیْرٌ وَ أَبْقی () إِنَّ هذا لَفِی الصُّحُفِ الْأُولی () صُحُفِ ابراهیم وَ مُوسی ()) (3)
نکتهها
برنامهای در همه کتب آسمانی
«تزکیه» و «ذکر نام خداوند» و سپس «بجا آوردن نماز».
1) ترجمه: «ما به موسی و هارون» فرقان «(وسیله جدا کردن حق از باطل) و نور و آنچه مایه یادآوری پرهیزکاران است دادیم. () همانها که از پروردگارشان در غیب و نهان میترسند و از قیامت بیم دارند. () و این (قرآن) ذکر مبارکی است که (بر شما) نازل کردیم آیا آن را انکار میکنید؟!()»
2) در باره معنی «ضیاء» و تفاوت آن با «نور» در جلد هشتم صفحه 226 ذیل آیه 5 سوره یونس توضیحات بیشتری داده شده.
3) ترجمه: «مسلماً رستگار میشود کسی که خود را تزکیه کند. () و نام پروردگارش را بیاد آورد و نماز بخواند. () بلکه شما حیات دنیا را مقدم میدارید. () در حالی که آخرت بهتر و پایدارتر است. () این دستورات در کتب آسمانی پیشین آمده است. () کتب ابراهیم و موسی. ()»
هدف «تزکیه»
پاکسازی روح از شرک است
پاکسازی دل از رذائل اخلاقی و انجام اعمال صالح است
فلاح و رستگاری (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها» (شمس:9)
(أَ فَغَیْرَ دِینِ الله یَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ () قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَیْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلی ابراهیم وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِیَ مُوسی وَ عِیسی وَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ () وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ ()) (1)
نکتهها
¢ برترین آیین الهی اسلام است
در این آیات بحث درباره اسلام آغاز میشود و توجه اهل کتاب و پیروان ادیان گذشته را به آن جلب میکند و میگوید: تمام کسانی که در آسمان و زمیناند و تمام موجوداتی که در آنها وجود دارند مسلماناند یعنی در برابر فرمان او تسلیماند زیرا روح اسلام همان تسلیم در برابر حق است منتها گروهی از روی اختیار (طوعا) در برابر «قوانین تشریعی» او تسلیماند و گروهی بی اختیار (کرها) در برابر «قوانین تکوینی» او.
(حم () تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ الله الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ () غَافِرِ الذَّنبِ وَ قَابِلِ التَّوْبِ شَدِیدِ الْعِقَابِ ذِی الطَّوْلِ لَا إِلَاهَ إِلَّا هُوَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ () مَا یجُدِلُ فیِ ءَایَاتِ الله إِلَّا الَّذِینَ کَفَرُواْ فَلَا یَغْرُرْکَ تَقَلُّبهُمْ فیِ الْبِلَادِ () کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ الْأَحْزَابُ مِن بَعْدِهِمْ وَ هَمَّتْ کُلُّ أُمَّةِ بِرَسُولهِمْ لِیَأْخُذُوهُ وَ جَادَلُواْ بِالْبَاطِلِ لِیُدْحِضُواْ بِهِ الحْقَّ فَأَخَذْتهُمْ فَکَیْفَ کاَنَ عِقَابِ ()) (2)
1) ترجمه: «آیا آنها غیر از آیین خدا میطلبند؟! (آیین او همین اسلام است) و تمام کسانی که در آسمان ها و زمین هستند، از روی اختیار یا از روی اجبار، در برابر (فرمان) او تسلیماند و همه به سوی او باز گردانده میشوند. () بگو: «به خدا ایمان آوردیم و (همچنین) به آنچه بر ما و بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل گردیده و آنچه به موسی و عیسی و (دیگر) پیامبران، از طرف پروردگارشان داده شده است، ما در میان هیچ یک از آنان فرقی نمیگذاریم و در برابر (فرمان) او تسلیم هستیم. «() و هر کس جز اسلام (و تسلیم در برابر فرمان حق)، آیینی برای خود انتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت، از زیانکاران است. ()»
2) ترجمه: «حم () این کتابی است که از سوی خداوند قادر و دانا نازل شده است. () خداوندی که آمرزنده گناه، پذیرنده توبه، دارای مجازات سخت و صاحب نعمت فراوان است هیچ معبودی جز او نیست و بازگشت (همه شما) تنها بسوی اوست. () تنها کسانی که در آیات ما مجادله میکنند که (از روی عناد) کافر شدهاند پس مبادا رفت و آمد آنان در شهرها (و قدرتنمایی آنان) تو را بفریبد! () پیش از آنها قوم نوح و اقوامی که بعد از ایشان بودند (پیامبرانشان را) تکذیب کردند و هر امّتی در پی آن بود که توطئه کند و پیامبرش را بگیرد (و آزار دهد) و برای محو حق به مجادله باطل دست زدند امّا من آنها را گرفتم (و سخت مجازات کردم) ببین که مجازات من چگونه بود! ()»
نکتهها
¢ مخالفان انبیا
گاهی طاغوتها بودهاند، «فرعون»
گاهی قبایل، «قومهم»
گاهی تشکّلها، «احزاب»
(وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قالُوا أَنْصِتُوا فَلَمَّا قُضِیَ وَلَّوْا إِلی قَوْمِهِمْ مُنْذِرِینَ () قالُوا یا قَوْمَنا إِنَّا سَمِعْنا کِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ وَ إِلی طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ ()) (1)
نکتهها
تصدیق کتب الهی پیشین
با عنایت به آیات مختلف: (مُصَدِّقاً لِما مَعَکُمْ)(بقره:41)؛ (مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ). (بقره: 89 و 101 )؛ (وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ)(مائده:48 ) تورات و انجیل در عصر پیامبر اسلام مسلماً با تورات و انجیل امروز تفاوتی پیدا نکرده و اگر تحریفی در تورات و انجیل ها رخ داده باشد، مسلماً مربوط به قبل از آن است؛ و چون قرآن صحت تورات و انجیل موجود عصر پیامبر اسلام را تصدیق نموده پس مسلمانان باید این کتب را بهعنوان کتب آسمانی دست نخورده به رسمیت بشناسند؛ و آیات مختلفی از قرآن گواهی میدهد که نشانههای پیامبر اسلام و آئین او در همان کتابهای محرف که دست یهود و نصاری در آن زمان بوده وجود داشته است، زیرا مسلّم است که منظور از تحریف این کتب آسمانی این نیست که تمام کتآبهای موجود باطل و برخلاف واقع است، بلکه قسمتی از تورات و انجیل واقعی در لابه لای همین کتب وجود داشته و دارد و نشانههای پیامبر اسلام، در همین کتب و یا سائر کتابهای مذهبی که در دست یهود و نصاری بوده، وجود داشته است (و الآنهم بشاراتی در آنها هست). بهاینترتیب ظهور پیغمبر اسلا م صلی الله علیه و آله و کتاب آسمانی او عملاً تمام آن نشانهها را تصدیق مینموده زیرا؛ با آن مطابقت داشته است.
بنابراین معنی تصدیق قرآن نسبت به تورات و انجیل این است که:
صفات ویژگیهای پیغمبر (ص) و قرآن با نشانههایی که در تورات و انجیل آمده مطابقت کامل دارد.
وصف دیگر اینکه «همگان را بهسوی حق هدایت مینماید» (یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ)
به گونهای که هر کس عقل و فطرت خویش را به کار گیرد نشانههای حقانیت را بهروشنی در آن مییابد.
و آخرین وصف اینکه: «بهسوی راه مستقیم دعوت میکند» (وَ إِلی طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ)
1) ترجمه: «به یاد آور هنگامی که گروهی از جن را به سوی تو متوجّه ساختیم که قرآن را استماع کنند، وقتی حضور یافتند به یکدیگر گفتند خاموش باشید و بشنوید و هنگامی که پایان گرفت به سوی قوم خود بازگشتند و آنها را انذار کردند. () گفتند: ای قوم! ما کتابی را استماع کردیم که بعد از موسی نازل شده، هماهنگ با نشانههای کتب قبل از آن، که به سوی حق هدایت میکند و به سوی راه راست. ()»
¢ منظور ازجمله ی (أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی) و جمله (مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ)
این گروه به کتب آسمانی پیشین مخصوصاً کتاب موسی ایمان داشتند و در جستجوی حق بودند و اگر میبینیم سخنی از کتاب عیسی که بعدازآن نازل شده به میان نیامده نه به خاطر چیزی است که «ابن عباس» گفته که: جن مطلقا از نزول انجیل آگاه نبودند، چراکه طائفه جن از اخبار آسمانها باخبر بودند چگونه ممکن است از اخبار زمین تا این حد غافل بمانند؟! بلکه به خاطر این است که تورات کتاب اصلی بود که حتی مسیحیان احکام شرایع خود را از آن گرفته و میگیرند.
(وَ ما قَدَرُوا الله حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ الله عَلی بَشَرٍ مِنْ شَیْءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْکِتابَ الَّذی جاءَ بِهِ مُوسی نُوراً وَ هُدیً لِلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطیسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ کَثیراً وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُکُمْ قُلِ الله ثُمَّ ذَرْهُمْ فی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ ()) (1)
نکتهها
گروهی از یهود بااینکه به نزول وحی بر حضرت موسی عقیده داشتند، امّا از سر لجاجت میگفتند: خداوند بر هیچ پیامبری کتابی نازل نکرده است. این آیه میفرماید: حرف شما با عقیده شما تناقض دارد. اگر خداوند بر هیچکس وحی نمیفرستد، پس تورات را که به آن عقیده دارید چه کسی نازل کرده است؟
«أَ وَ لَمْ یَسِیرُواْ فیِ الْأَرْضِ فَیَنظُرُواْ کَیْفَ کاَنَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ کاَنُواْ مِن قَبْلِهِمْ کاَنُواْ هُمْ أَشَدَّ مِنهْمْ قُوَّةً وَ ءَاثَارًا فیِ الْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ الله بِذُنُوبهِمْ وَ مَا کاَنَ لَهُم مِّنَ الله مِن وَاقٍ () ذَالِکَ بِأَنَّهُمْ کاَنَت تَّأْتِیهِمْ رُسُلُهُم بِالْبَیِّنَاتِ فَکَفَرُواْ فَأَخَذَهُمُ الله إِنَّهُ قَوِیٌّ شَدِیدُ الْعِقَابِ ()) (2)
نکتهها
¢ ازآنجا که روش قرآن در بسیاری از آیات این است که بعد از ذکر کلیات در مورد مسائل حساس و اصولی آن را با مسائل جزئی و محسوس میآمیزد و دست انسانها را گرفته و برای پیجویی این مسائل به تماشای حوادث گذشته و
1) ترجمه: «آنها خدا را درست نشناختند که گفتند: «خدا، هیچ چیز بر هیچ انسانی، نفرستاده است!» بگو: «چه کسی کتابی را که موسی آورد، نازل کرد؟! کتابی که برای مردم، نور و هدایت بود 0 امّا شما) آن را بصورت پراکنده قرار میدهید قسمتی را آشکار و قسمت زیادی را پنهان میدارید و مطالبی به شما تعلیم داده شده که نه شما و نه پدرانتان، از آن با خبر نبودید!» بگو: «خدا!» سپس آنها را در گفتگوهای لجاجتآمیزشان رها کن تا بازی کنند! ()»
2) ترجمه: «آیا آنها روی زمین سیر نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که پیش از آنان بودند چگونه بود؟! آنها در قدرت و ایجاد آثار مهمّ در زمین از اینها برتر بودند ولی خداوند ایشان را به گناهانشان گرفت و در برابر عذاب او مدافعی نداشتند! () این برای آن بود که پیامبرانشان پیوسته با دلایل روشن به سراغشان میآمدند، ولی آنها انکار میکردند خداوند هم آنان را گرفت (و کیفر داد) که او قویّ و مجازاتش شدید است! ()»
حال میبرد، آیات موردبحث نیز بعد از گفتگوهای گذشته پیرامون مبدء و معاد و حسابرسی دقیق اعمال و عواقب شوم طغیان و گناه، مردم را به مطالعه حالات پیشینیان و ازجمله وضع فرعون و فرعونیان دعوت میکند.
«وَ لَقَدْ ءَاتَیْنَا مُوسیَ الْکِتَابَ مِن بَعْدِ مَا أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ الْأُولیَ بَصَائرَ لِلنَّاسِ وَ هُدًی وَ رَحْمَةً لَّعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ () وَ مَا کُنتَ بجِانِبِ الْغَرْبیِِّ إِذْ قَضَیْنَا إِلیَ مُوسیَ الْأَمْرَ وَ مَا کُنتَ مِنَ الشَّاهِدِینَ () وَ لَکِنَّا أَنشَأْنَا قُرُونًا فَتَطَاوَلَ عَلَیهِْمُ الْعُمُرُ وَ مَا کُنتَ ثَاوِیًا فیِ أَهْلِ مَدْیَنَ تَتْلُواْ عَلَیْهِمْ ءَایَتِنَا وَ لَکِنَّا کُنَّا مُرْسِلِینَ () وَ مَا کُنتَ بجِانِبِ الطُّورِ إِذْ نَادَیْنَا وَ لَاکِن رَّحْمَةً مِّن رَّبِّکَ لِتُنذِرَ قَوْمًا مَّا أَتَئهُم مِّن نَّذِیرٍ مِّن قَبْلِکَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ () وَ لَوْ لَا أَن تُصِیبَهُم مُّصِیبَةُ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَیَقُولُواْ رَبَّنَا لَوْ لَا أَرْسَلْتَ إِلَیْنَا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ ءَایَاتِکَ وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ () فَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِندِنَا قَالُواْ لَوْ لَا أُوتیَِ مِثْلَ مَا أُوتیَِ مُوسیَ أَ وَ لَمْ یَکْفُرُواْ بِمَا أُوتیَِ مُوسیَ مِن قَبْلُ قَالُواْ سِحْرَانِ تَظَهَرَا وَ قَالُواْ إِنَّا بِکلٍُّ کَافِرُونَ () قُلْ فَأْتُواْ بِکِتَابٍ مِّنْ عِندِ الله هُوَ أَهْدَی مِنهْمَا أَتَّبِعْهُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ () فَإِن لَّمْ یَسْتَجِیبُواْ لَکَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا یَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَئهُ بِغَیرْ هُدًی مِّنَ الله إِنَّ الله لَا یهَدِی الْقَوْمَ الظَّلِمِینَ ()) (1)
نکتهها
¢ «قرون اولی»
کفار قوم نوح و عاد و ثمود و مانند آنها بودند چراکه با گذشت زمان، آثار انبیای پیشین محو شده بود و لازم بود کتاب آسمانی تازهای در اختیار بشریت قرار گیرد.
بعضی اشاره به هلاکت قوم فرعون که بازماندگان اقوام پیشین بودند میدانند، چراکه خداوند تورات را بعد از هلاک آنها به موسی علیه السلام داد.
اما هیچ مانعی ندارد که جمله فوق اشاره به همه این اقوام باشد.
«فاصله میان ظهور موسی علیه السلام و ظهور پیامبر اسلا م صلی الله علیه و آله حدود دو هزار سال بوده است».
پس حوادث بیدارکننده و هشداردهندهای را که در اقوام دور دست واقعشده و تو حاضر و ناظر آن نبودی، برای تو بازگو کردیم تا آنها را برای این قوم گمراه بخوانی شاید مایه بیداری آنها گردد.
1) ترجمه: «و ما به موسی کتاب آسمانی دادیم بعد از آنکه اقوام قرون نخستین را هلاک نمودیم کتابی که برای مردم بصیرتآفرین بود و مایه هدایت و رحمت شاید متذکر شوند! () تو در جانب غربی نبودی هنگامی که ما فرمان نبوّت را به موسی دادیم و تو از شاهدان نبودی (در آن هنگام که معجزات را در اختیار موسی گذاردیم)! () ولی ما اقوامی را در اعصار مختلف خلق کردیم و زمانهای طولانی بر آنها گذشت (که آثار انبیا از دلهایشان محو شد پس تو را با کتاب آسمانیت فرستادیم)! تو هرگز در میان مردم مدین اقامت نداشتی تا (از وضع آنان آگاه باشی و) آیات ما را برای آنها [مشرکان مکّه] بخوانی، ولی ما بودیم که تو را فرستادیم (و این آیات را در اختیارت قرار دادیم)! () تو در کنار طور نبودی زمانی که ما ندا دادیم ولی این رحمتی از سوی پروردگارت بود (که این اخبار را در اختیار تو نهاد) تا بوسیله آن قومی را انذار کنی که پیش از تو هیچ انذارکنندهای برای آنان نیامده است شاید متذکّر شوند! () هر گاه (پیش از فرستادن پیامبری) مجازات و مصیبتی بر اثر اعمالشان به آنان میرسید، میگفتند: «پروردگارا! چرا رسولی برای ما نفرستادی تا از آیات تو پیروی کنیم و از مؤمنان باشیم؟!» () ولی هنگامی که حقّ از نزد ما برای آنها آمد گفتند: «چرا مثل همان چیزی که به موسی داده شد به این پیامبر داده نشده است؟!» مگر بهانهجویانی همانند آنان، معجزاتی را که در گذشته به موسی داده شد، انکار نکردند و گفتند: «این دو نفر [موسی و هارون] دو ساحرند که دست به دست هم دادهاند (تا ما را گمراه کنند) و ما به هر دو کافریم»؟! () بگو: «اگر راست میگویید (که تورات و قرآن از سوی خدا نیست)، کتابی هدایتبخشتر از این دو از نزد خدا بیاورید تا من از آن پیروی کنم!» () اگر این پیشنهاد تو را نپذیرند، بدان که آنان تنها از هوسهای خود پیروی میکنند! و آیا گمراهتر از آن کس که پیروی هوای نفس خویش کرده و هیچ هدایت الهی را نپذیرفته، کسی پیدا میشود؟! مسلّماً خداوند قوم ستمگر را هدایت نمیکند! ()»
بهانه جویی های مخالفان معاند در همه ی اعصار و قرون
سخنان
«هنگامیکه حق از نزد ما برای آنها آمد گفتند: چرا به این پیامبر مثل همان چیزی که به موسی داده شد اعطا نگردیده است»؟! چرا عصای موسی در دست او نیست؟ چرا ید بیضا ندارد؟ چرا دریا برای او شکافته نمیشود؟ چرا دشمنانش غرق نمیشوند؟ چرا و چرا؟!
قرآن به پاسخ این بهانهجویی پرداخته میگوید: «مگر بهانهجویانی همانند اینها معجزاتی را که درگذشته به موسی داده شد انکار نکردند»؟!» مگر نگفتند این دو (موسی و هارون) دو نفر ساحرند که دستبهدست هم دادهاند (تا ما را گمراه کنند) و ما به هرکدام از آنها کافریم»!
لذا مسئله بهانه جویی چیز تازهای نیست، اینها همه از یک قماشند و سخنانشان شباهت زیادی باهم دارد و خط و روش و برنامه آنها یکی است؛ و بههرحال مشرکان لجوج اصرار داشتند که چرا پیامبر اسلام ص معجزاتی همچون موسی نداشته است؟ و از سوی دیگر نه به گفتهها و گواهی تورات درباره علائم پیامبر ص اعتنا میکردند و نه به قرآن مجید و آیات پرعظمتش؛ و هوای نفس آنچنان دلبستگی به انسان نسبت به موضوعی میدهد که قدرت درک حقایق را از دست میدهد، چراکه برای درک حقیقت تسلیم مطلق در مقابل واقعیات و ترک هرگونه پیش داوری و دلبستگی شرط است، تسلیم بیقید و شرط در مقابل هر چیز که عینیت خارجی دارد خواه شیرین باشد یا تلخ؟ موافق تمایلات درونی ما یا مخالف؟ هماهنگ با منافع شخصی یا ناهماهنگ؟ ولی هوای نفس با این اصول سازگار نیست.
(*) بی جهت نیست که پیامبر گرامی اسلام ص بت «هوی» را برترین و بدترین بتها شمرده است در آنجا که میفرماید: ما تحت ظل السماء من اله یعبد من دون الله اعظم عند الله من هوی متبع: «در زیر آسمان هیچ بتی بزرگتر در نزد خدا از هوی و هوسی که از آن پیروی کنند وجود ندارد»! (1)
(أَمْ تُرِیدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَکمکما سُئِلَ مُوسی مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالْإِیمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِیلِ) (2)
نکتهها
بهانه جوییهای مسلمانان ضعیف الایمان یا مشرک
پس از ماجرای تغییر قبله جمعی از مسلمانان و مشرکان بر اثر وسوسه یهود، تقاضاهای بی مورد و نابجایی از پیامبر اسلام (ص) کردند خداوند بزرگ آنها را از چنین پرسشهایی نهی کرده میفرماید: «آیا شما میخواهید از پیامبرتانهمان تقاضاهای نامعقول را بکنید که پیش از این از موسی کردند» (و با این بهانهجوئیها شانه از زیر بار ایمان خالی کنید) (أَمْ تُرِیدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَکمکما سُئِلَ مُوسی مِنْ قَبْلُ) و ازآنجا که این کار، یک نوع مبادله
1) تفسیر «در المنثور» در ذیل آیه مورد بحث به نقل از تفسیر المیزان ج 15 ص 257
2) ترجمه: «آیا میخواهید از پیامبر خود همان تقاضاهای (نامعقول) بکنید، که پیش از این از موسی کردند (و با این بهانهجوییها سر از ایمان باز زنید) کسی که کفر را با ایمان مبادله کند (و آن را بجای ایمان بپذیرد) از راه مستقیم (عقل و فطرت) گمراه شده است.»
«ایمان» با «کفر» است، در پایان آیه اضافه میکند «کسی که کفر را بهجای ایمان بپذیرد، از راه مستقیم گمراه شده است» (وَ مَنْ یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالْإِیمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِیلِ)
اشتباه نشود اسلام هرگز از پرسشهای علمی و سؤالات منطقی و همچنین تقاضای معجزه برای پیبردن به حقانیت دعوت پیامبر ص جلوگیری نمیکند چراکه راه درک و فهم و ایمانهمینها است، ولی گروهی بودند که برای نرفتن زیر بار دعوت پیامبر ص سؤالات بی اساس و معجزات اقتراحی را بهانه قرار میدادند و بااینکه پیامبر ص بهاندازه کافی دلیل و معجزه در اختیارشان قرار داده بود، هر یک از راه میرسید پیشنهاد خارق عادت جدیدی میکرد، در حالیکه میدانیم اعجاز و خارق عادات بازیچه این و آن نیست، به مقداری لازم است که اطمینان به صدق گفتههای پیامبر (ص) ایجاد کند وگرنه پیامبر (ص) یک خارقالعادهگر نیست که گوشهای بنشیند و هر کس بیاید و پیشنهاد معجزهای مطابق میل و سلیقه خویش کند.
از این گذشته گاهی تقاضاهای نامعقولی همچون دیدن خدا با چشم و یا ساختن بت میکردند.
درواقع قرآن میخواهد به مردم هشدار دهد که اگر شما دنبال چنین تقاضای نامعقول بروید، بر سرتان همان خواهد آمد که بر سر قوم موسی آمد؛ و آوردن معجزه و اتمامحجت، برای صدق دعوت پیامبر لازم است، ولی انجام دادن هر درخواستی، طبق هوس و میل هر فردی که از راه میرسد، درست نیست.
یک مهندس یا نقاش برای اثبات مهارت خویش، چند نمونه کار ارائه میدهد، ولی ضرورت ندارد برای هر کسی خانهایبسازد یا تابلویی بکشد!
بازگویی مشکلات و تاریخ انبیا،
برای دلداری دادن به پیامبر اسلا م صلی الله علیه و آله است، که اگر افرادی از تو سؤال و درخواست نامعقول دارند، از انبیای پیشین نیز از همین قبیل درخواستها میکردند.
(فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الخْاسِرِینَ () فَبَعَثَ الله غُرَابًا یَبْحَثُ فیِ الْأَرْضِ لِیرُیَهُ کَیْفَ یُوَارِی سَوْءَةَ أَخِیهِ قَالَ یَاوَیْلَتیَ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَکُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِیَ سَوْءَةَ أَخِی فَأَصْبَحَ مِنَ النَّدِمِینَ () مِنْ أَجْلِ ذَالِکَ کَتَبْنَا عَلیَ بَنیِ إِسرْءِیلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسَا بِغَیرْ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فیِ الْأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا وَ مَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا ….) (1)
1) ترجمه: «به همین جهت، بر بنی اسرائیل مقرّر داشتیم که هر کس، انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد، چنان است که گویی همه انسانها را کشته و هر کس، انسانی را از مرگ رهایی بخشد، چنان است که گویی همه مردم را زنده کرده است؛ و رسولان ما، دلایل روشن برای بنی اسرائیل آوردند، اما بسیاری از آنها، پس از آن در روی زمین، تعدّی و اسراف کردند. () کیفر آنها که با خدا و پیامبرش به جنگ برمیخیزند و اقدام به فساد در روی زمین میکنند، (و با تهدید اسلحه، به جان و مال و ناموس مردم حمله میبرند)، فقط این است که اعدام شوند یا به دار آویخته گردند یا (چهار انگشت از) دست (راست) و پای (چپ) آنها، بعکس یکدیگر، بریده شود و یا از سرزمین خود تبعید گردند. این رسوایی آنها در دنیاست و در آخرت، مجازات عظیمی دارند. () مگر آنها که پیش از دست یافتن شما بر آنان، توبه کنند پس بدانید (خدا توبه آنها را میپذیرد) خداوند آمرزنده و مهربان است. (*)»
نکتهها
¢ حقیقت اجتماعی و تربیتی
کسی که دست به خون انسان بیگناهی میآلاید در حقیقت چنین آمادگی را دارد که انسانهای بیگناه دیگری را که با آن مقتول ازنظر انسانی و بیگناهی برابرند مورد حمله قرار دهد و بقتل برساند، او در حقیقت یک قاتل است و طعمه او انسان بیگناه و میدانیم تفاوتی در میان انسانهای بیگناه از این نظر نیست، همچنین کسی که به خاطر نوعدوستی و عاطفه انسانی، دیگری را از مرگ نجات بخشد این آمادگی را دارد که این برنامه انسانی را در مورد هر بشر دیگری انجام دهد، او علاقمند به نجات انسانهای بیگناه است و از این نظر برای او این انسان و آن انسان تفاوت نمیکند و با توجه به اینکه قرآنمیگوید (فَکَأَنَّما ...) استفاده میشود که مرگ و حیات یک نفر اگرچه مساوی با مرگ و حیات اجتماع نیست اما شباهتی به آن دارد.
جامعه انسانی در حقیقت یک واحد بیش نیست و افراد آنهمانند اعضای یک پیکرند، هر لطمهای به عضوی از اعضای این پیکر برسد اثر آن کم و بیش در سائر اعضاء آشکار میگردد زیرا یکجامعه بزرگ از افراد تشکیلشده و فقدان یک فرد خواهناخواه ضربهای به همهجامعه بزرگ انسانی است. فقدان او سبب میشود که به تناسب شعاع تأثیر وجودش در اجتماع محلی خالی بماند و زیانی از این رهگذر دامن همه را بگیرد، همچنین احیای یک نفس سبب احیای سائر اعضای این پیکر است، زیرا هر کس بهاندازه وجود خود در ساختمان مجتمع بزرگ انسانی و رفع نیازمندیهای آن اثر دارد بعضی بیشتر و بعضی کمتر.
¢ قانون شکنی بنیاسرائیل
«پیامبران ما با دلایل روشن برای ارشاد آنها آمدند ولی بسیاری از آنها قوانین الهی را در هم شکستند و راه اسراف را در پیش گرفتند». (وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَیِّناتِ ثُمَّ إِنَّ کَثِیراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِکَ فِی الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ) باید توجه داشت که: اسراف در لغت، معنی وسیعی دارد که هرگونه تجاوز و تعدی از حد را شامل میشود اگرچه غالباً در مورد بخششها و هزینهها و مخارج به کار میرود.
(إصْبرِ إِنَّ وَعْدَ الله حَقٌّ فَإِمَّا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِلَیْنَا یُرْجَعُونَ () وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلًا مِّن قَبْلِکَ مِنْهُم مَّن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَ مِنْهُم مَّن لَّمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ وَ مَا کاَنَ لِرَسُولٍ أَن یَأْتیَِ بِایَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ الله فَإِذَا جَاءَ أَمْرُ الله قُضیَِ بِالحْقِّ وَ خَسِرَ هُنَالِکَ الْمُبْطِلُونَ ()) (1)
1) ترجمه: «پس (ای پیامبر) صبر کن که وعده خدا حقّ است و هر گاه قسمتی از مجازاتهایی را که به آنها وعده دادهایم در حال حیاتت به تو ارائه دهیم، یا تو را (پیش از آن) از دنیا ببریم (مهمّ نیست) چرا که همه آنان را تنها بسوی ما باز میگردانند! () ما پیش از تو رسولانی فرستادیم سرگذشت گروهی از آنان را برای تو بازگفته و گروهی را برای تو بازگو نکردهایم و هیچ پیامبری حق نداشت معجزهای جز بفرمان خدا بیاورد و هنگامی که فرمان خداوند (برای مجازات آنها) صادر شود، بحق داوری خواهد شد و آنجا اهل باطل زیان خواهند کرد! ()»
نکتهها
عدد پیامبران الهی
(*) در حدیثی از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام چنین آمده است که: پیغمبر گرامی اسلام فرمود: «خلق الله عز و جل مائة الف نبی و اربعة و عشرین الف نبی انا اکرمهم علی الله و لا فخر و خلق الله عز و جل مائة الف وصی و اربعة و عشرین الف وصی، فعلی اکرمهم علی الله و افضلهم): «خداوند 124 هزار پیامبر آفرید که من از همه آنها نزد خداوند گرامیترم در عین حال فخر و مباهاتی نمیکنم (و غروری به خود راه نمیدهم) و خداوند 124 هزار وصی آفرید که علی علیه السلام از همه آنها نزد خداوند گرامیتر و برتر است. (1)
(*) باز در حدیث دیگری از پیامبر (ص) میخوانیم که: در پاسخ سؤال ابوذر از تعداد پیامبران الهی عدد 124 هزار را بیان فرمود و به دنبال سؤال از تعداد رسولان از میان آنها عدد 313 نفر را ذکر نمود. (2)
(*) و نیز در حدیث دیگری از پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از ذکر عدد 124 هزار میخوانیم:5 نفر از آنها اولو العزم بودند: نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد صلی الله علیه و آله.
(*) در روایت دیگری از «انس بن مالک» از پیامبر ص چنین نقلشده است: «بُعِثتُ علی اثرِ ثمانیةَ آلافٍ نبی، مِنهُم إربعَةِ آلافٍ مِن بَنیاسرائیل) «من به دنبال 8 هزار پیامبر مبعوث شدهام که چهار هزار از آنها از بنیاسرائیل بودند». (3)
جمع بندی:
این دو حدیث باهم منافاتی ندارد، زیرا ممکن است حدیث دوم اشاره به انبیای بزرگ باشد.
(وَ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ وَ جَعَلْناهُ هُدیً لِبَنِی إِسْرائِیلَ أَلاَّ تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِی وَکِیلاً () ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ کانَ عَبْداً شَکُوراً () وَ قَضَیْنا إِلی بَنِی إِسْرائِیلَ فِی الْکِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیراً () فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ وَ کانَ وَعْداً مَفْعُولاً () ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً () إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیَسُوؤُا وُجُوهَکُمْ وَ لِیَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ کَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِیُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِیراً () عَسی رَبُّکُمْ أَنْ یَرْحَمَکُمْ وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْکافِرِینَ حَصِیراً ()) (4)
1) مجلسی، بحار الانوار، ج11، ص30؛ ابن بابویه، الخصال، ج2، ص641
2) راوندی، قصص الانبیاء، ص 213؛ طبرسی، مجمع البیان، ج 4، 59
3) طوسی، امالی، ج1، ص 397
4) ترجمه: «ما به موسی کتاب آسمانی دادیم و آن را وسیله هدایت بنی اسرائیل نمودیم (و گفتیم) غیر ما را تکیه گاه خود قرار ندهید. () ای فرزندان کسانی که با نوح (بر کشتی) سوار کردیم، او بنده شکرگزاری بود. () ما به بنی اسرائیل در کتاب (تورات) اعلام کردیم که دو بار در زمین فساد خواهید کرد و برتری جویی بزرگی خواهید نمود. () هنگامی که نخستین وعده فرا رسد مردانی پیکار جو را بر شما میفرستیم (تا سخت شما را در هم کوبند حتی برای بدست آوردن مجرمان) خانهها را جستجو میکنند و این وعدهای است قطعی. () سپس شما را بر آنها چیره میکنیم و اموال و فرزندانتان را افزون خواهیم کرد و نفرات شما را بیشتر (از دشمن) قرار میدهیم. () اگر نیکی کنید بخودتان نیکی میکنید و اگر بدی کنید باز هم به خود میکنید و هنگامی که وعده دوم فرا رسد (آن چنان دشمن بر شما سخت خواهد گرفت که) آثار غم و اندوه در صورت هایتان ظاهر میشود و داخل مسجد (اقصی) میشوند، همان گونه که در دفعه ی اول وارد شدند و آنچه را زیر سلطه خود میگیرند درهم میکوبند! () امید است پروردگارتان به شما رحم کند، هر گاه برگردید ما باز میگردیم و جهنم را زندان سخت کافران قرار دادیم. ()»
نکتهها
توکل به خدا هدف اساسی بعثت پیامبران
جمله ی (أَلَّا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِی وَکِیلًا) یکی از شاخههای اصلی توحید است، توحید در عمل که نشانه توحید در عقیده است، کسی که مؤثر واقعی را در جهان هستی تنها خدا میداند به غیر او تکیه نخواهد کرد و آنها که تکیهگاههای دیگر برای خود انتخاب میکنند دلیل بر ضعف توحید اعتقادیشان است.
و عالی ترین تجلیات هدایت کتب آسمانی، بر افروختن نور توحید در دلها است که نتیجه آن «از همه بریدن و به خدا پیوستن» و بر او تکیه کردن است.
رسالت جهانی حضرت موسی
هرچند خداوند موسی علیه السلام را برای هدایت بنیاسرائیل هادی فرستاد ولی در جای دیگر او را برگزیده و هادی تمام مردم میداند: (نُوراً وَ هُدیً لِلنَّاسِ) (انعام: 91)، «اصْطَفَیْتُکَ عَلَی النَّاسِ) (اعراف: 144)
(لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ )
(*) «طبری» در تفسیر خود نقل میکند که پیامبر ص فرمود: مراد از فساد اول قتل حضرت زکریا و گروهی دیگر از پیامبران و منظور از وعده نخستین، وعده انتقام الهی از بنیاسرائیل بهوسیله «بختالنصر» است و مراد از فساد دوم شورشی است که بعد از «آزادی بهوسیله یکی از سلاطین فارس» مرتکب شدند و دست به فساد زدند و مراد از وعده دوم هجوم «انطیاخوس» پادشاه روم است.
این تفسیر با تفسیر اول تا اندازهای قابل انطباق است، ولی هم راوی این حدیث مورد وثوق نیست و هم انطباق تاریخ «زکریا»«و یحیی» بر تاریخ «بخت النصر» و «اسپیانوس یا انطیاخوس» محرز ناست، بلکه بنا به گفته بعضی بخت النصر معاصر «ارمیا» یا «دانیال» پیامبر بوده و قیام او حدود ششصد سال پیش از زمان یحیی صورت گرفته بنابراین چگونه قیام بختالنصر میتواند برای انتقام خون یحیی اقدام کرده باشد.
بعضی دیگر گفتهاند: بیتالمقدس یکبار در زمان داود و سلیمان ساخته شد و بختالنصر آن را ویران کرد که این همان وعده اولی است که قرآن به آن اشاره میکند و بار دیگر در زمان پادشاهان هخامنشی ساخته و آباد شد و آن را «طیطوس» رومی ویران ساخت (توجه داشته باشید طیطوس یا طرطوز که در بالا ذکر شد قابل انطباق است) و ازآنپس هم چنان ویران ماند تا در عصر خلیفه دوم که آن سرزمین بهوسیله مسلمانان فتح شد: این تفسیر نیز چندان منافات با دو تفسیر بالا ندارد.
در برابر تفسیرهای فوق و تفاسیر دیگری که کم و بیش با آنها هماهنگ است، تفسیر دیگری داریم که سیّد قطب در تفسیر فی ظلال احتمال آن را داده است که با آنچه گفته شد بهکلی متفاوت است و آن اینکه: این دو حادثه تاریخی درگذشته و در زمان نزول قرآن واقع نشده بوده بلکه مربوط به آینده است که یکی از آنها
احتمالاً فساد آنها در آغاز اسلام بود که منجر به قیام مسلمانان بهفرمان پیامبر ص بر ضد آنان شد و بهکلی از جزیره عرب بیرون رانده شدند و دیگری مربوط به قیام نازی های آلمان به ریاست هیتلر بر ضد یهود بوده است. ولی اشکال این تفسیر این است که در هیچیک از آنها داخل شدن قوم پیروزمند در بیتالمقدس تا چه رسد به ویران کردن آن، وجود ندارد.
آخرین احتمال اینکه بعضی احتمال دادهاند این دو حادثه مربوط به رویدادهای بعد از جنگ جهانی دوم و تشکیل حزبی بنام «صهیونیسم» و تشکیل دولتی بنام «اسرائیل» در قلب ممالک اسلامی است، منظور از فساد اول بنیاسرائیل و برتری جویی آنها همین است و منظور از انتقام اولی آن است که ممالک اسلامی در آغاز که از این توطئه آگاه شدند دستبهدست هم دادند و توانستند بیتالمقدس و قسمتی از شهرها و قصبات فلسطین را از چنگال یهود بیرون آورند و نفوذ یهود از مسجد اقصی بهکلی قطع شد.
و منظور از فساد دوم هجوم بنیاسرائیل با اتکای نیروهای استعماری جهانخوار و اشغال سرزمینهای اسلامی و گرفتن بیتالمقدس و مسجد الاقصی است؛ و بهاینترتیب باید مسلمانان در انتظار پیروزی دوم بر بنیاسرائیل باشند بطوری که مسجد اقصی را از چنگال آنها بیرون آورند و نفوذشان را از این سرزمین اسلامی بکلی قطع کنند، این همان چیزی است که همه مسلمین جهان در انتظار آنند وعده فتح و نصرت الهی است نسبت به مسلمانان.
البته در تفسیر پنجم و ششم باید فعلهای ماضی که در آیه ذکرشده است همه به معنی مضارع باشد و البته این معنی درجایی که فعل بعد از حروف شرط واقع میشود ازنظر ادبیات عرب بعید نیست. ولی ظاهر آیه (ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً) آن است که حد اقل فساد اول بنیاسرائیل و انتقام آن درگذشته واقعشده است.
هم اکنون گروهی از قوم یهود یعنی «صهیونیستها» اقدام به غصب سرزمینهای دیگران و آواره ساختن آنها از وطنهایشان و کشتن و نابود کردن فرزندانشان کردهاند و حتی احترام خانه خدا بیتالمقدس را نیز رعایت نکردند.
آنها در برخورد با مسائل جهانی، عملا نشان دادهاند که تابع هیچ قانون و معیاری نیستند، هرگاه فرضا یک جنگجوی فلسطینی بهسوی آنها شلیک کند آنها در عوض اردوگاههای آوارگان و کودکستانها و بیمارستانهای آنان را بمباران میکنند و در مقابل کشته شدن یک نفر از آنها، گاهی صدها نفر بیگناه را درو میکنند و خانههای زیادی را منفجر میسازند! آنها به هیچیک از مصوّبات مجامع بینالمللی خود را پایبند نمیدانند و آشکارا همه را زیر پا میگذارند، بدون شک اینهمه قانونشکنی و بیدادگری و اعمال ضد انسانی به خاطر آن است که به قدرت جهانخواری همچون «آمریکا» متکی هستند، ولی این نیز قابل تردید نیست که خود این قوم و جمعیت ازنظر اخلاقی و فکری نمونه کاملی از جنایت و نادیده گرفتن همه مسائل انسانی میباشند و این خود مصداقی است از فساد در ارض و برتری جویی و استکبار و باید در انتظار این بود که باز «عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ» بر آنها چیره شوند وعده قطعی خدا را درباره آنها عملی سازند.
گرچه بعضی تفاسیر، استکبار و فساد یهود و قلع و قمع شدن آنان را در دو نوبت، به افرادی درگذشتههای دور یا نزدیک نسبت دادهاند و مسجد الاقصی در طول چند هزار سال، بارها شاهد حوادث و خاطرات تلخ بوده است، ولی شاید با توجّه به آیات و روایات، باید منتظر تجاوز و استکبار اسرائیل در آینده و ریشه کن شدن آنان از سوی بندگان صالح خدا باشیم.
چنانکه از ظاهر آیهی 5 و 6 بر میآید، که هنوز چنین فساد گستردهای در زمین از طرف بنیاسرائیل و چنین قلع و قمع مهمی توسط مردان خدا انجام نشده است.
ما امروز، از یکسو شاهد تجاوز گستردهی اسرائیل و نقشهی تصرّف از نیل تا فرات و اخراج مسلمانان از وطن خود و ایجاد شبکههای جاسوسی در جهان و به دست گرفتن بوقهای تبلیغاتی و گردآوری نیروهای خود از شرق و غرب و انواع کارهای فسادانگیز هستیم و از سوی دیگر شاهد انقلاب اسلامی و پیدا شدن جوانان حزب الّلهی در فلسطین و هجوم به اسرائیل و پس گرفتن مسجد الاقصی هستیم که شاید آیه اشاره به این موارد باشد. «و الله العالم»
روایات متعدّدی که در ذیل این آیه در تفاسیر آمده است، برخی نابودی یهودیان متجاوز را به قبل از قیام حضرت مهدی علیه السلام توسط انقلابیون مؤمن دانسته است، که شمشیرهای خود را بر دوش نهاده تا مرز شهادت پیش میروند و زمینهساز حکومت جهانی حضرت مهدی علیه السلام میشوند؛ و برخی وقوع آن را در زمان ظهور امام زمان علیه السلام دانسته که متجاوزان یهود، قلع و قمع خواهند شد.
(إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْءَانَ لَرَادُّکَ إِلیَ مَعَادٍ قُل رَّبیِّ أَعْلَمُ مَن جَاءَ بِالهُْدَی وَ مَنْ هُوَ فیِ ضَلَالٍ مُّبِینٍ () وَ مَا کُنتَ تَرْجُواْ أَن یُلْقَی إِلَیْکَ الْکِتَابُ إِلَّا رَحْمَةً مِّن رَّبِّکَ فَلَا تَکُونَنَّ ظَهِیرًا لِّلْکَفِرِینَ () وَ لَا یَصُدُّنَّکَ عَنْ ءَایَاتِ الله بَعْدَ إِذْ أُنزِلَتْ إِلَیْکَ وَ ادْعُ إِلیَ رَبِّکَ وَ لَا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ () وَ لَا تَدْعُ مَعَ الله إِلَاهًا ءَاخَرَ لَا إِلَاهَ إِلَّا هُوَ کلُُّ شیَْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الحْکْمُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ()) (1)
نکتهها
بشارتی به پیامبر اسلام (ص) در سرزمین «جحفه» مدینه
پیامبر صلی الله علیه و آله میخواهد به یثرب برود و آن را «مدینة الرسول» کند، هسته اصلی حکومت اسلامی را در آنجا تشکیل دهد و استعدادهای نهفته را شکوفا سازد و آنجا را پایگاه و سکویی برای دستیابی به حکومت گسترده الهی و اهدافش قرار دهد، اما با این حال عشق و دلبستگی او به مکه سخت او را آزار میدهد و دوری از این حرم امن الهی برای او بسیار ناگوار است. اینجا است که نور وحی به قلب پاکش میتابد و بشارت بازگشت به سرزمین مألوف را به او میدهد و میگوید: «همان کسی که قرآن را بر تو فرض کرد تو را بهجایگاه و زادگاهت باز میگرداند»
1) ترجمه: «آن کس که قرآن را بر تو فرض کرد، تو را به جایگاهت [زادگاهت] بازمیگرداند! بگو: «پروردگار من از همه بهتر میداند چه کسی (برنامه) هدایت آورده و چه کسی در گمراهی آشکار است!» () و تو هرگز امید نداشتی که این کتاب آسمانی به تو القا گردد ولی رحمت پروردگارت چنین ایجاب کرد! اکنون که چنین است، هرگز از کافران پشتیبانی مکن! () و هرگز (آنها) تو را از آیات خداوند، بعد از آنکه بر تو نازل گشت، بازندارند! و بسوی پروردگارت دعوت کن و هرگز از مشرکان مباش! () معبود دیگری را با خدا مخوان، که هیچ معبودی جز او نیست همه چیز جز ذات (پاک) او فانی میشود حاکمیت تنها از آن اوست و همه بسوی او بازگردانده می شوید! ()»
غم مخور همان خدایی که موسی را در طفولیت به مادرش بازگرداند، همان خدایی که او را بعد از یک غیبت ده ساله از مصر به زادگاه اصلیش بازگردانید تا چراغ توحید را برافروزد و حکومت مستضعفان را تشکیل دهد و قدرت فرعونیان طاغوتی را درهم بشکند، همان خدا تو را باقدرت و قوت تمام به مکه باز میگرداند و چراغ توحید را با دست تو در این سرزمین مقدسبرمیافروزد.
همان خدایی که قرآن را بر تو نازل کرد و ابلاغش را فرض نمود و احکامش را واجب گردانید، آری خدای قرآن، خدای با عظمت زمین و آسمان این امور در برابر قدرتش سهل و آسان است.
«تو هرگز این امید را نداشتی که این کتاب بزرگ آسمانی به تو القاء گردد، لکن رحمت پروردگار تو چنین ایجاب کرد» بسیاری از مردم بشارت ظهور آئین جدید را شنیده بودند و شاید گروهی از اهل کتاب و غیر آنها انتظار میکشیدند که وحی بر آنان نازل شود و خدا این مسئولیت را به آنها بسپارد، اما تو گمان نداشتی ولی خدا تو را از همه شایستهتر میدانست و این آئین بزرگ تنها به دست تو میبایست در جهان گسترده شود. بعضی از مفسران بزرگ این جمله را هماهنگ با جملههایی دانستهاند که قبلاً درباره داستان موسی- خطاب به پیامبر اسلام- آمده بود، آنجا که میفرمود: (وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنا إِلی مُوسَی الْأَمْرَ ... وَ ما کُنْتَ ثاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ ... وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ إِذْ نادَیْنا وَ لکِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ) «تو هرگز در وادی طور نبودی آنجا که وحی به موسی فرستادیم ... در میان مردم مدین زندگی نکردی ... در آن ساعتی که فرمان رسالت بر موسی نازل شده حضور نداشتی اینها رحمت خدا است که شامل حال تو شده و اخبار دقیقش را در اختیارت گذارده است»،
منظور از «کتاب» سرگذشت انبیای پیشین است.
(وَ لَقَدْ ءَاتَیْنَا مُوسیَ الْهُدَی وَ أَوْرَثْنَا بَنیِ إِسْرَ ءِیلَ الْکِتَابَ () هُدًی وَ ذِکْرَی لِأُوْلیِ الْأَلْبَابِ () فَاصْبرِْ إِنَّ وَعْدَ الله حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنبِکَ وَ سَبِّحْ بحِمْدِ رَبِّکَ بِالْعَشیِِّ وَ الْابْکَرِ () إِنَّ الَّذِینَ یجُادِلُونَ فیِ ءَایاتِ الله بِغَیرْ سُلْطَنٍ أَتَئهُمْ إِن فیِ صُدُورِهِمْ إِلَّا کِبرْ مَّا هُم بِباَلِغِیهِ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیر ()) (1)
نکتهها
هدایتی که خداوند به موسی ارزانی داشت
هم مقام نبوت وحی را شامل میشود و هم کتاب آسمانی یعنی تورات و هم هدایت هایی که در مسیر انجام رسالتش به او داده شد و معجزاتی که در اختیار او قرار گرفت.
1) ترجمه: «و ما به موسی هدایت بخشیدیم و بنی اسرائیل را وارثان کتاب (تورات) قرار دادیم. () کتابی که مایه هدایت و تذکّر برای صاحبان عقل بود! () پس (ای پیامبر!) صبر و شکیبایی پیشه کن که وعده خدا حقّ است و برای گناهت استغفار کن و هر صبح و شام تسبیح و حمد پروردگارت را بجا آور! () کسانی که در آیات خداوند بدون دلیلی که برای آنها آمده باشد ستیزهجویی میکنند، در سینههایشان فقط تکبّر (و غرور) است و هرگز به خواسته خود نخواهند رسید، پس به خدا پناه بر که او شنوا و بیناست! ()»
دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله به صبر
در برابر عناد و لجاجت دشمنان و کارشکنی آنان صبر کن.
در مقابل نادانی جمعی از دوستان و سستی و سهلانگاری و احیانا آزار آنان صبر کن.
در برابر تمایلات نفس و هوسهای سرکش و خشم و غضب نیز شکیبایی نما.
بدانکه وعده خداوند در مورد پیروزی تو امتت تخلف ناپذیر است،
این ایمان به حقانیت وعده الهی تو را در مسیرت دلگرم و پر استقامت میکند و تحمل ناملایمات را بر تو مؤمنان آسان میسازد.
در قرآن مجید بارها پیغمبر ص مأمور به صبر شده که گاهی بهصورت مطلق است، همانند آیه موردبحث و بعضی آیات دیگر و گاه در بعضی موارد مخصوص ذکرشده است؛ مانند آیه 39 و 40 سوره ق (فَاصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ): «در برابر آنچه آنها میگویند و نسبتهای ناروایی که به تو میدهند صبر کن» در جای دیگر میگوید: «با آن دسته از یارانت که ظاهراً فقیرند اما هر صبح و شام پروردگار خویش را میخوانند و عبادت میکنند صبر و شکیبایی کن و از آنها جدا مشو» (کهف: 28).
و تمام پیروزی هایی که نصیب پیامبر و مسلمانان نخستین شد در سایه همین صبر و استقامت بود و امروز نیز بدون آن غلبه بر دشمنان فراوان و مشکلات زیاد ممکن نیست.
(وَ إِنْ یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ ثَمُودُ () وَ قَوْمُ ابراهیم وَ قَوْمُ لُوطٍ () وَ أَصْحابُ مَدْیَنَ وَ کُذِّبَ مُوسی فَأَمْلَیْتُ لِلْکافِرِینَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کانَ نَکِیرِ () فَکَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْناها وَ هِیَ ظالِمَةٌ فَهِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ ()) (1)
نکتهها
همزمان بودن دلداری به پیامبر (ص) و مؤمنان و روشن کردن عاقبت شوم کافران
نخست میگوید: «اگر تو را تکذیب کنند غمگین مباش، چراکه پیش از آنها قوم نوح و عاد و ثمود، پیامبرانشان را تکذیب کردند»«و همچنین قوم ابراهیم و قوم لوط، این دو پیامبر بزرگ را تکذیب نمودند» و نیز «مردم سرزمین مدین، به تکذیب شعیب برخاستند و موسی از سوی فرعون و فرعونیان تکذیب شد» همانگونه که این مخالفت ها و تکذیب ها موجب سستی این پیامبران بزرگ در دعوتشان بهسوی توحید و حق و عدالت نگشت، مسلماً در روح پاک و پر استقامت تو نیز اثر نخواهد گذارد. ولی این کافران کوردل تصوّر نکنند برای همیشه میتوانند به این برنامههای ننگین ادامه دهند.
1) ترجمه: «اگر تورا تکذیب کنند (امر تازهای نیست) پیش از آنها قوم نوح و عاد و ثمود (پیامبرانشان را) تکذیب کردند. () و همچنین قوم ابراهیم و قوم لوط. () و اصحاب مدین (قوم شعیب) و نیز (فرعونیان) موسی را تکذیب کردند، اما من به آنها مهلت دادم سپس آنها را گرفتم، دیدی چگونه عمل آنها را شدیداً انکار کردم؟ (و چگونه به آنها پاسخ گفتم). () چه بسیار از شهرها و آبادی ها که آنها را نابود و هلاک کردیم در حالی که ستمگر بودند به گونهای که بر سقفهای خود فرو ریختند (نخست سقفها ویران گشت و بعد دیوارها به روی سقفها!) و چه بسیار چاه پر آب که بی صاحب ماند و چه بسیار قصرهای محکم و مرتفع!()»
(وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ فَلا تَکُنْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقائِهِ وَ جَعَلْناهُ هُدیً لِبَنِی إِسْرائِیلَ () وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ () إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیما کانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ ()) (1)
نکتهها
آیات موردبحث اشاره ی کوتاه و زود گذری به داستان «موسی» علیهالسلام و «بنیاسرائیل» است تا پیامبر اسلام (ص) و مؤمنان نخستین را تسلی و دلداری دهد و در برابر تکذیب و انکار و کارشکنی های مشرکانکه درآیات گذشته به آن اشاره شد دعوت به صبر و شکیبایی و پایداری کند و هم بشارتی باشد برای مؤمنانکه سرانجام بر این گروه کافر لجوج پیروز میشوند، همانگونه که بنیاسرائیل بر دشمنان خود پیروز شدند و پیشوایان روی زمین گشتند و ازآنجا که موسی (ع)، پیامبر بزرگی است که هم یهودیان به او ایمان دارند و هم مسیحیان، از این نظر میتواند انگیزهای بر حرکت اهل کتاب بهسوی قرآن و اسلام گردد.
مجموع جمله چنین است: «تو شک نداشته باش که موسی به لقای کتاب آسمانی رسید و آن را که از درگاه پروردگار به او القا شده بود دریافت داشت»؛ زیرا در آیه فوق، سه جمله وارد شده است: جمله اول و آخر، مسلماً درباره تورات سخن میگوید، بنابراین مناسب این است که جمله وسط نیز همین معنی را تعقیب کند، نه اینکه سخن از قیامت یا قرآن مجید بگوید که در این صورت جمله معترضه خواهد بود و میدانیم جمله معترضه خلاف ظاهر است و تا نیازی به آن نباشد نباید به سراغ آن رفت.
به کار رفتن کلمه «لقاء» در مورد کتاب آسمانی
در قرآن غالباً این کلمه با اضافه به الله یا «رب» یا «آخرت» و مانند آن بهکاررفته و اشاره به قیامت است.
به همین دلیل بعضی این احتمال را در اینجا ترجیح دادهاند که بگوئیم آیه فوق نخست از نزول تورات بر موسی علیه السلام سخن میگوید و بعد به پیامبر اسلام ص دستور میدهد که در «لقاء الله» و مسئله معاد تردید نکند و باز مجدداً به مسئله تورات بازمیگردد. ولی باید تصدیق کرد که در این صورت تناسب میان جملههای این آیه بهکلی به هم میخورد و انسجام آن را متلاشی میسازد. ولی باید توجه داشت که تعبیر «لقاء» گر چه در قرآن در مورد دریافت کتب آسمانی به کار نرفته، اما «القاء» و «تلقی» کراراً در این معنی استعمال شده است، چنانکه در آیه 25 سوره قمر میخوانیم: (أَ أُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا)
آیا از میآنهمه ما قرآن بر محمد القاء شده است؟! و در داستان سلیمان و ملکه سبا میخوانیم هنگامیکه نامه سلیمان به او رسید گفت: (إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتابٌ کَرِیمٌ)
(نمل: 29). نامه پر ارزشی به من القاء شده؛ و در همین سوره آیه 6 در مورد قرآن مجید چنین میخوانیم: (وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ) تو قرآن را از سوی خداوند حکیم و علیم تلقی میکنی».
بنابراین فعل «القاء» و «تلقی» بهطور مکرر در این مورد بهکاررفته است.
1) ترجمه: «ما به موسی کتاب آسمانی دادیم و شک نداشته باش که او آیات الهی را دریافت داشت و ما آن را وسیله هدایت بنی اسرائیل قرار دادیم. () و از آنها امامان (و پیشوایانی) برگزیدیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت میکردند بخاطر اینکه شکیبایی نمودند و به آیات ما یقین داشتند. () مسلما پروردگار تو میان آنها روز قیامت در آنچه اختلاف داشتند داوری میکند (و هر کس را به سزای اعمالش میرساند). ()»
حتی خود فعل «لقاء» در مورد نامه اعمال انسان در قرآن مجید استعمال شده، در آیه 13 سوره اسراء میخوانیم: (وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً) روز قیامت کتابی برای او (انسان) بیرون میآوریم که آن را گسترده میبیند!
(فَلا تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِمَّا یَعْبُدُ هؤُلاءِ ما یَعْبُدُونَ إِلاَّ کَما یَعْبُدُ آباؤُهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِنَّا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِیبَهُمْ غَیْرَ مَنْقُوصٍ () وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ وَ لَوْ لا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَفِی شک مِنْهُ مُرِیبٍ () وَ إِنَّ کُلاًّ لَمَّا لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمالَهُمْ إِنَّهُ بِما یَعْمَلُونَ خَبِیرٌ () فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ وَ لا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ()) (1)
نکتهها
سنتی ابدی و جاودان
این آیه، این واقعیت را مجسم میکند که آنچه از سرگذشت اقوام پیشین خواندیم، اسطوره و افسانه نبود و نیز اختصاصی به گذشتگان نداشت، سنتی است ابدی و جاودانی و درباره تمام انسانهای دیروز و امروز و فردا.
منتها این مجازاتها در بسیاری از اقوام گذشته بهصورت بلاهای هولناک و عظیم صورت گرفت اما در مورد دشمنان پیامبر اسلام (ص) شکل دیگری پیدا کرد و آن اینکه خدا آنقدر قدرت و نیرو به پیامبرش داد که توانست بهوسیله گروه مؤمنان دشمنان لجوج و بیرحم را که به هیچ صراطی مستقیم نبودند درهم بشکند.
دلداری و تسلی خاطر پیامبر صلی الله علیه و آله
خداوند با بیان وظیفه و مسئولیت او یکی از نتائج مهمّی که از شرح داستانهای اقوام پیشین گرفته میشود همین است که پیامبر و به دنبال او مؤمنان راستین از انبوه دشمنان نهراسند و در شکست قوم بت پرست و ستمگری که با آن روبرو هستند شک و تردیدی به خود راه ندهند و به امداد الهی مطمئن باشند.
استقامت درراه تبلیغ و ارشاد کن، استقامت در طریق مبارزه و پیکار کن، استقامت در انجام وظائف الهی و پیاده کردن تعلیمات قرآن کن. ولی این استقامت نه به خاطر خوش آیند این و آن باشد و نه از روی تظاهر و ریا و نه برای کسب عنوان قهرمانی، نه برای به دست آوردن مقام و ثروت و کسب موفقیت و قدرت، بلکه تنها به خاطر فرمان خدا و آن گونه که به تو دستور دادهشده است باید باشد «کَما أُمِرْتَ»؛ اما این دستور تنها مربوط به تو نیست، هم تو باید استقامت کنی «و هم تمام کسانی که از شرک بهسوی ایمان باز گشتهاند و قبول دعوت الله نمودهاند.» (وَ مَنْ تابَ مَعَکَ)
1) ترجمه: «شک و تردیدی در معبودهایی که آنها میپرستند بخود راه مده، آنها همان گونه این معبودها را پرستش میکنند که پدرانشان قبلا میپرستیدند و ما نصیب آنها را بی کم و کاست خواهیم داد. () ما کتاب آسمانی به موسی دادیم سپس در آن اختلاف کردند و اگر فرمان قبلی خدا (در زمینه آزمایش و اتمام حجت بر آنها) نبود در میان آنها داوری میشد و آنها (هنوز) در شکاند شکی آمیخته با سوء ظن و بدبینی. () و پروردگار تو اعمال هر یک را بیکم و کاست به آنها خواهد داد، او به آنچه عمل میکنند آگاه است. () بنا بر این همان گونه که فرمان یافتهای استقامت کن همچنین کسانی که با تو به سوی خدا آمدهاند و طغیان نکنید که خداوند آنچه را انجام میدهید میبیند. ()»
(استقامتی خالی از افراط و تفریط و زیاده و نقصان، استقامتی که در آن طغیان وجود نداشته باشد) (وَ لا تَطْغَوْا)
(چراکه خداوند از اعمال شما آگاه است) و هیچ حرکت و سکون و سخن و برنامهای بر او مخفی نمیماند (إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ)
(اگر قوم تو درباره کتاب آسمانیت یعنی قرآن اختلاف و بهانه جویی میکنند، ناراحت نباش زیرا ما به موسی کتاب آسمانی (تورات) را دادیم و در آن اختلاف کردند، بعضی پذیرفتند و بعضی منکر شدند) (وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ) و اگر میبینی در مجازات دشمنان تو تعجیل نمیکنیم، به خاطر این است که مصالحی ازنظر تعلیم و تربیت و هدایت این قوم، چنین ایجاب میکند و اگر این مصلحت نبود و برنامهای که پروردگار تو از قبل در این زمینه مقرر فرموده ایجاب تأخیر نمیکرد، در میان آنها داوری لازم میشد و مجازات دامانشان را میگرفت. (وَ لَوْ لا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ)
(هرچند آنها این حقیقت را هنوز باور نکردند و هم چنان نسبت به آن در شک و تردیدند شکی آمیخته با سوء ظن و بدبینی) (وَ إِنَّهُمْ لَفِی شک مِنْهُ مُرِیبٍ)
(ما یُقالُ لَکَ إِلاَّ ما قَدْ قِیلَ لِلرُّسُلِ مِنْ قَبْلِکَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ وَ ذُو عِقابٍ أَلِیمٍ () وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِیًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آیاتُهُ ءَ أَعْجَمِیٌّ وَ عَرَبِیٌّ قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدیً وَ شِفاءٌ وَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ فِی آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمًی أُولئِکَ یُنادَوْنَ مِنْ مَکانٍ بَعِیدٍ () وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ وَ لَوْ لا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَفِی شک مِنْهُ مُرِیبٍ () مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیْها وَ ما رَبُّکَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِیدِ ()) (1)
نکتهها
¢ تسلی خاطر به پیامبر صلی الله علیه و آله
ازآنجا که کفار مکه شدیدترین مبارزه را با آئین اسلام و شخص پیامبر ص آغاز کرده بودند و آیات گذشته از الحاد آنها در دلایل توحید و کفر و تکذیبشان نسبت به آیات الهی خبر میداد، در نخستین آیه ی موردبحث بهعنوان تسلّی خاطر پیامبر صلی الله علیه و آله و آموختن درس استقامت و پایمردی به همه مسلمین که در فشار دشمنان قرار میگیرند، میفرماید: (نسبتهای ناروایی که به تو داده میشود همان است که به پیامبران پیش از تو داده شد) اگر مجنون و ساحرت میخوانند، به پیامبران بزرگ پیشین همین نسبتها را دادند و اگر دروغگویت مینامند آنها نیز از این
1) ترجمه: «نسبت های ناروایی که به تو میدهند همان است که به پیامبران قبل از تو نیز داده شده، پروردگار تو دارای مغفرت و مجازات دردناکی است. () هر گاه آن را قرآنی عجمی قرار میدادیم حتماً میگفتند: چرا آیاتش روشن نیست؟ آیا قرآن عجمی از پیغمبری عربی درست است؟! بگو: این برای کسانی که ایمان آوردهاند هدایت و درمان است، ولی کسانی که ایمان نمیآورند گوشهایشان سنگین است، گویی نابینا هستند و آن را نمیبینند، آنها همچون کسانی هستند که از راه دور صدا زده میشوند. () ما به موسی کتاب آسمانی دادیم، سپس در آن اختلاف شد و اگر فرمانی از ناحیه پروردگار تو در این زمینه صادر نشده بود (که باید به آنها مهلت داد تا اتمام حجت شود) در میان آنها داوری میشد (و مشمول عذاب الهی میگشتند) ولی آنها هنوز در کتاب تو شک و تردید دارند. () کسی که عمل صالحی بجا آورد نفعش برای خود او است و هر کس بدی کند به خویشتن بدی کرده و پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمیکند. ()»
نسبت در امان نبودند...خلاصه نه دعوت تو بهسوی آئین توحید و حق مطلب تازهای است و نه تهمت و تکذیب آنها، محکم بایست و به این سخنان اعتنا مکن و دعوت توحید را تداوم بخش و بدان خدا با تو است.
اتمام حجت بر مشرکین
ای پیامبر اگر مشاهده میکنی ما در مجازات این دشمنان لجوج تعجیل نمیکنیم به خاطر این است که مصالح تربیتی ایجاب میکند آنها آزاد باشند و تا آنجا که ممکن است اتمامحجت شود. «و اگر فرمانی از ناحیه پروردگارت در این زمینه صادر نشده بود در میان آنها داوری میشد» و مجازات الهی بهسرعت دامانشان را میگرفت (وَ لَوْ لا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ). این فرمان الهی بر اساس مصالح هدایت انسانها و اتمامحجت بوده و این سنت در میان تمام اقوام گذشته جاریشده و درباره قوم تو نیز جاری است. ولی آنها هنوز این حقیقت را باور نکردهاند (و در قرآن تو شک و تردید دارند، شکی آمیخته با سوء ظن و بدبینی)
اصولاً «بهانهجویی» همیشه دلیل بر این است که انسان درد دیگری دارد که نمیخواهد آن را فاش بگوید، درد این گروه نیز این بود که تودههای مردم سخت مجذوب قرآن شده بودند و لذا منافع آنها سخت به خطر افتاده بود، برای خاموش کردن نور اسلام به هر وسیلهای متوسل میشدند.
(أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی تَوَلَّی () وَ أَعْطی قَلِیلاً وَ أَکْدی () أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَیْبِ فَهُوَ یَری () أَمْ لَمْ یُنَبَّأْ بِما فِی صُحُفِ مُوسی () وَ ابراهیم الَّذِی وَفَّی ()) (1)
نکتهها
بازتاب اعمال
ممکن است بعضی تصور کنند: میشود کسی را به گناه دیگری کیفر داد، یا گناه دیگری را بر گردن گرفت واین آیات در مقام نفی این توهم برآمده و این اصل مهم اسلامی را که نتیجه اعمال هر کس فقط به خود او بازمیگردد تشریح میکند.
«صحف موسی» تورات است و «صحف ابراهیم» نیز اشاره به کتاب آسمانی او است.
دو شباهت میان حضرت موسی علیه السلام و محمّد صلی الله علیه و آله
1) ترجمه: «آیا دیدی آن کس را که (از اسلام- یا انفاق) روی گردان شد؟! () و کمی عطا کرد و از بیشتر امساک نمود! () آیا نزد او علم غیب است و میبیند (که دیگران میتوانند گناهان او را بر دوش گیرند)؟! () یا از آنچه در کتب موسی نازل گردیده با خبر نشده است؟! () و در کتب ابراهیم، همان کسی که وظیفه خود را بطور کامل ادا کرد، ()»
قرآن کریم
نهجالبلاغه
ترجمه فارسی تورات (اسفار: خروج، اعداد، تثنیه، لاویان، یوشع)
تفسیر منسوب به امام حسن عسگری علیه السلام، قم: مدرسه المهدی، 1409 ق
ابن بابویه، شیخ صدوق، الخصال، قم: اسلامیه، چ هفتم، بی تا
ابن بابویه، عیون اخبار الرضا، ترجمه: حمیدرضا مستفید، تهران: صدوق، 1373.
ابن طاووس، سید رضی الدین، لهوف، نشر اسوه، بی تا
استعلامی، محمد، شرح مثنوی معنوی مولوی، تهران: سخن، چ هفتم، 1384.
اصفهانی، صفا، دیوان اشعار، به اهتمام سهیلی خوانساری، احمد، تهران: اقبال، چ دوم، 1362.
اصفهانی، هاتف، دیوان اشعار، به تصحیح دستگردی، وحید، انتشارات فروغی، چ نهم، 1369.
اعتصامی، پروین، دیوان اشعار، به کوشش عالمگیر تهرانی، محمد، انتشارات محمد، چ هفتم، 1373.
اقبال لاهوری، محمد، کلیات اشعار، با مقدمه و شرح سروش، احمد، تهران: سنایی، چ اول، 1343.
انوری، اوحد الدین، محمد، دیوان اشعار، (دورهی دوجلدی) به اهتمام مدرس رضوی، محمدتقی، تهران: علمی فرهنگی، چ سوم، 1372.
ایرج میرزا، جلال الممالک، دیوان اشعار، به اهتمام محجوب، محمدجعفر، انتشارات اندیشه، چ سوم، سال 1353.
بهار، ملکالشعرا، دیوان اشعار، انتشارات آزاد مهر، چ اول، 1382
بیضاوی، عبدالله بن عمر، أنوار التنزیل و أسرار التأویل، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1418 ق
بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، نشر الاعلمی،1415 ق،
ثعلبی، ابواسحاق احمد، قصص الأنبیاء (المسمّی عرایس المجالس)، بیروت: دار الکتب العلمیّه، 1405 ق.
جزایری، نعمت الله، قصص الأنبیاء (قصص قرآن)، ترجمه: یوسف عزیزی، نشر هادی، چ دوّم، 1376.
جامی، عبدالرحمان، دیوان اشعار، با مقدمهی روشن، محمد، انتشارات نگاه، چ اول، 1380.
حسنزاده آملی، حسن، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چ اول، 1378 ه. ش
حرّ عاملی، وسایل الشیعه، بیروت: دار احیاء التراث العربی، بی تا.
حافظ شیرازی، شمسالدین، دیوان اشعار، به تصحیح قزوینی، محمد و غنی، قاسم، تهران: اقبال، چ دوازدهم، 1371.
خاقانی شروانی، افضل الدین، دیوان اشعار، انتشارات ارسطو، چ اول، 1362
خاقانی شروانی، افضل الدین، تحفة العراقین، به اهتمام و تصحیح یحی قریب، تهران: امیرکبیر، چ دوّم، 1357
خراسانی، میرزا حبیب، دیوان اشعار، به اهتمام حبیب، علی، تهران: زوار، چ پنجم، 1379.
خرایلی، محمد، شرح گلستان سعدی، انتشارات جاویدان، چ ششم، 1366.
خرّم شاهی، بهاءالدین، حافظنامه، انتشارات سروش، چ دوّم، ج اوّل، سال 1367.
خواجوی کرمانی، کمالالدین محمود، دیوان غزلیات، انتشارات خدمات فرهنگی کرمان، چ اول، 1370.
دقیقی توسی، ابومنصور، دیوان اشعار، به اهتمام شریعت، محمدجواد، انتشارات اساطیر، چ اول، 1357
دهقان، اکبر، تفسیر نسیم رحمت، نشر حرم، بی تا.
راوندی، قطب الدین، قصص الانبیاء، مشهد: آستان قدس رضوی، 1368.
رشید رضا، المنار، بیروت، دار المعرفة، 1342 ق.
رودکی سمرقندی، ابوعبدالله، کلیات دیوان اشعار، انتشارات فخر رازی، چ سوم، 1368
رسولی محلّاتی، سیّد هاشم، تاریخ انبیاء یا قصص قرآن، انتشارات علمیّه اسلامی، چ سوّم، بازار شیرازی، 1361.
زرّین کوب، عبدالحسین، بحر در کوزه (نقد و تفسیر قصّهها و تمثیلات مثنوی)، تهران: علمی، چ هشتم، 1387.
زرّین کوب، عبدالحسین، سر نی، (نقد و شرح تطبیقی مثنوی)، تهران: علمی، چ دهم، 1383.
زرکشی، محمد بن عبدالله، البرهان، قم، اسماعیلیان، 1374 ق،
سبزواری، ملأ هادی، دیوان اشعار، به قلم مدرسی چخاردهی، مرتضی، انتشارات محمودی، بی تا
سعد سلمان، مسعود، دیوان اشعار، به تصحیح باسمی، رشید، تهران: امیرکبیر، چ دوم، 1362.
سعدی شیرازی، مشرف الدین، بوستان، به اهتمام فروغی، محمدعلی، تهران: اقبال، بی تا.
سعدی شیرازی، مشرف الدین، گلستان، بی تا بیجا.
سعدی شیرازی، مشرف الدین، دیوان غزلیات، به اهتمام فروغی، محمدعلی، تهران: اقبال، بی تا
سعدی شیرازی، مشرف الدین، دیوان قصاید، به اهتمام فروغی، محمدعلی، تهران: اقبال، بی تا
سنایی غزنوی، ابو المجد مجدود بن آدم، حدیقة الحقیقه، به تصحیح مدرس رضوی، محمدتقی، تهران: دانشگاه تهران، چ چهارم، 1374.
سنایی غزنوی، ابو المجد مجدود بن آدم، دیوان اشعار، به اهتمام مدرس رضوی، محمدتقی، تهران: سنایی، چ سوم، 1364.
شبستری، محمود، گلشن راز، (هفت شهر عشق) آراسته معصومی، رضا، انتشارات حافظ، چ اول، 1362.
شریعت زاده، سیّد علیاصغر، ابن یمین شاعر مردمدار، انتشارات پارینه، چ دوّم، سال 1379.
شمس مغربی، محمد، دیوان اشعار، (هفت شهر عشق) آراسته معصومی، رضا، انتشارات حافظ، چ اول، 1362.
شمسیا، سیروس، فرهنگ تلمیحات، انتشارات فردوس، چ چهارم، 1373.
شوریده شیرازی، محمدتقی، دیوان اشعار، (هفت شهر عشق) آراسته معصومی، رضا، انتشارات حافظ، چ اول، 1362.
شهریار، محمدحسین، کلیات اشعار، (2 جلد) انتشارات ذرین، چ 23، 1381.
صائب تبریزی، میرزا محمدعلی، دیوان اشعار، (6 جلد) به کوشش قهرمان، محمد، تهران: علمی فرهنگی، چ سوم، 1375.
صباحی بیدگلی، سلیمان، دیوان اشعار، (هفت شهر عشق) آراسته معصومی، رضا، انتشارات حافظ، چاپ اول، سال 1362.
صفی علیشاه اصفهانی، میرزا حسن، دیوان اشعار، تهران: امیرکبیر، چ دوم، 1363.
صفی علیشاه، حسن بن محمدباقر، تفسیر صفی، تهران: انتشارات منوچهری، 1378.
طباطبائی، سید محمدحسین، المیزان، چ دوم، قم: جامعه مدرسین، 1363،
طبرسی، فضل بن حسن، مجمعالبیان، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1379 ق،
طوسی، محمد بن حسن، تهذیب الاحکام، تهران: دار الکتب الاسلامیه، 1407 ق.
عروسی حویزی، عبدالعلی بن جمعه، نور الثقلین، چ 2، قم: مجاهدی، 1383 ق
عیّاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشی، تهران: المکتبة العلمیة الاسلامیه، 1363 ق،
علم الهدی، سیّد مرتضی، تنزیه الأنبیاء (پژوهشی قرآنی دربارهی عصمت پیامبران و امامان) ترجمه: امیر سلمانی رحیمی، مشهد: آستان قدس رضوی، به نشر، چ دوّم، 1387.
عراقی، فخرالدین، دیوان اشعار، به اهتمام: پروین قائمی، انتشارات پیمان، چ اول، 1381.
عطار نیشابوری، فریدالدین، دیوان اشعار، با مقدمه و حواشی درویش، م- انتشارات جاویدان، چ دوم، 1359.
عطار نیشابوری، فریدالدین، منطقالطیر، به تصحیح گوهرین
فاریابی، ظهیر، دیوان اشعار، به اهتمام رضی، هاشم، انتشارات کاوه، بی تا.
فرّخی سیستانی، ابوالحسن، دیوان اشعار، به کوشش دبیر سیاقی، محمد، تهران: زوار، چ چهارم، 1371.
فروزان فر، بدیعالزمان، احادیث و قصص مثنوی (تلفیقی از دو کتاب: احادیث مثنوی و مأخذ قصص، تمثیلات مثنوی) ترجمه کامل و تنظیم مجدد حسین داوودی، تهران: امیرکبیر، چ سوّم، 1385.
فیض کاشانی، ملا محسن، تفسیر الصافی، تهران: صدر، 1415 ق
قاآنی شیرازی، حبیبالله، دیوان اشعار، به تصحیح: امیر صانعی خوانساری، انتشارات نگاه، چ اول، 1380.
قرائتی، محسن، تفسیر نور، تهران: مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، چ یازدهم، 1383 ش،
قمی مشهدی، محمد بن محمدرضا، تفسیر کنزالدقائق و بحرالغرائب، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد، 1366،
قمی، شیخ عباس، سفینة البحار، نشر دار الأسوه، سال 1414 ق.
قمی، محیط، دیوان اشعار (هفت شهر عشق) رضا آراسته معصومی، انتشارات حافظ، چ اول، 1362.
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، قم: مؤسسة دارالکتاب، 1404 ق،
کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی فی الاصول و الفروع، تصحیح: علیاکبر غفاری، تهران: اسلامیّه، الطبعة الثالثة، 1338.
مجلسی، محمدباقر، ترجمهی ج 17 بحار الأنوار، مترجم: سیّد عبدالحسین رضایی، تهران: اسلامیّه، سال 1364 ش/ بیروت: دار احیاء التراث العربی، چ سوم، 1403.
مجلسی، سیّد محمدباقر، حیوة القلوب، انتشارات جاویدان، چ اوّل، بی تا.
موسوی خمینی، روحالله، دیوان اشعار، ناشر: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چ 49، 1385.
موسوی همدانی، سید محمدباقر، ترجمه تفسیر المیزان، قم: دفتر انتشارات اسلامی جامعهی مدرسین حوزه علمیه، 1374.
موسوی جزایری، هاشم، ثواب الاعمال فی القرآن، ناشر: ناجی الجزائری، بی تا.
محتشم کاشانی، شمس الشعراء، دیوان اشعار، به تصحیح بهدار وند، اکبر، انتشارات نگاه، چ اول، 1379.
ملاصدرا، تفسیر القرآن الکریم، قم، نشر: بیدار، 1361 سال.
معزی، امیر، دیوان اشعار، به تصحیح هیری، ناصر، انتشارات پگاه، چ اول، 1362
منوچهری دامغانی، ابوالنجم، دیوان اشعار، به کوشش دبیر سیاقی، محمد، تهران: زوار، چ اول، 1370.
منصور حلاج، حسین، دیوان اشعار، به تصحیح شیرازی، داوود، تهران: سنایی، چ دهم، 1380
مولوی، جلالالدین محمد، مثنوی معنوی، تصحیح: استعلامی، محمد، تهران: زوار، چ دوم، 1375.
مولوی، جلالالدین، کلیات شمس، با مقدمه فروزان فر، بدیعالزمان، تهران: امیرکبیر، چ 12، 1367
مولوی، جلالالدین، فیه مافیه، مصحح: حسین حیدر خانی، تهران: سنایی، چ سوّم، 1382.
المغلوث، سامی عبدالله، أطلس تاریخ الانبیاء و الرسل صلوات الله و سلامه علیهم، الریاض، مکتبة العبیکان، قم، 1374 ش، چاپ: پنجم
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران: دار الکتب الإسلامیة، 1374 ش، چ اول و 1424 ه.ق.
وحشی بافقی، کمال الدّین، دیوان اشعار، انتشارات طلائیه، چ اوّل، 1374.
همایی، جلالالدین، مولوی نامه، (مولوی چه میگوید؟) تهران: هما، چ نهم، 1376.