ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
عنوان قراردادی:صحیفه سجادیه. شرح
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر و شرح صحیفه سجادیه جلد4/ حسین انصاریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۹ -
مشخصات ظاهری:15ج.
فروست:مجموعه آثار؛ ۴۵، ۴۶، ۴۷، ۴۸، ۴۹، ۵۰، ۵۱، ۵۲، ۵۳، ۵۴، ۵۵، ۵۶، ۵۷، ۵۸، ۵۹ .
شابک:۹۰۰۰۰۰ریال:دوره978-964-2939-60-2: ؛ ج.۱978-964-2939-61-9: ؛ ج.۲978-964-2939-62-6: ؛ :ج.۳978-964-2939-63-3: ؛ :ج.۴978-964-2939-64-0: ؛ :ج.۵978-964-2939-65-7: ؛ :ج.۶978-964-2939-66-4: ؛ :ج.۷978-964-2939-67-1: ؛ :ج.۸978-964-2939-68-8: ؛ :ج.۹978-964-2939-69-5: ؛ :ج.۱۰978-964-2939-70-1: ؛ :ج.۱۱978-964-2939-71-8: ؛ : ج.۱۲ 978-964-2939-72-5 : ؛ ج.۱۳ 978-964-2939-91-6 : ؛ ج.۱۴ 978-964-2939-92-3 : ؛ ج.۱۵ 978-964-2939-93-0 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق.
موضوع:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق. . صحیفه سجادیه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق. . صحیفه سجادیه. شرح
رده بندی کنگره:BP۲۶۷/۱/ع۸ص۳۰۴۲۲۲۵ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۷۷۲
شماره کتابشناسی ملی: ۱۹۸۱۷۱۷
تفسیر و شرح صحیفه سجادیه جلد4
حسین انصاریان
بسم الله الرحمن الرحیم
استاد حسین انصاریان
ادامۀ دعای 4 درود بر پیروان انبیای الهی علیهم السلام
[«16»لِتَرُدَّهُمْ إِلَی الرَّغْبَةِ إِلَیْک وَالرَّهْبَةِ مِنْک وَتُزَهِّدَهُمْ فِی سَعَةِ الْعَاجِلِ وَتُحَبِّبَ إِلَیْهِمُ الْعَمَلَ لِلآجِلِ وَالاِسْتِعْدَادَ لِمَا بَعْدَ الْمَوْتِ «17»وَتُهَوِّنَ عَلَیْهِمْ کُلَّ کَرْبٍ یَحِلُّ بِهِمْ یَوْمَ خُرُوجِ الْأَنْفُسِ مِنْ أَبْدَانِهَا «18»وَتُعَافِیَهُمْ مِمَّا تَقَعُ بِهِ الْفِتْنَةُ مِنْ مَحْذُورَاتِهَا وَکَبَّةِ النَّارِ وَطُولِ الْخُلُودِ فِیهَا «19»وَتُصَیِّرَهُمْ إِلَی أَمْنٍ مِنْ مَقِیلِ الْمُتَّقِینَ.]
و به جانب شوق و رغبت به سویت، و بیم از حضرتت برگردانی و به فراخی دنیای زودگذر و فانی شدنی بیرغبتشان سازی، و عمل برای جهان آخرت، و آمادگی برای آنچه پس از مرگ است، محبوب آنان فرمایی و هر سختی و مشقت و اندوه و حزنی که روز بیرون رفتن جانها از بدنها بر آنان وارد میشود، آسان کنی، و آنان را از اموری که به سبب آنها، فتنه واقع میشود؛ فتنههایی که از آن میپرهیزند، و از کانون و مرکز آتش و طول ماندگاری در آن، سلامت همه جانبه دهی، و به مقام امنی که جایگاه استراحت پرهیزکاران است، منتقل گردانی.
عبد برای رسیدن به مقام عبودیّت و به دست آوردن رشد و کمال و تأمین سعادت دنیا و آخرت و از همه مهمتر جلب رضا و خشنودی حق، راهی جز دریافت مفاهیم حقیقی این اسما و محظوظ نمودن نفس و قلبش از این واقعیتها ندارد.
نام وجود مقدّس حضرت اوست که جامع تمام صفات کمالیه است، و مالک و مربّی تمام موجودات هستی.
نام جناب اوست که جز او، وجود حقیقی وجود ندارد و هر موجودی در وجودش فقیر و گدای وجود اوست، و موجودیتش را از وجود او که واجب الوجود است کسب میکند.
اللّه اخصّ و اعظم اسمای اوست و نشان دهندۀ تمام صفات آن محبوب واقعی و آن معشوق حقیقی. حظّی که باید عبد از حقیقت این اسم ببرد این است که قلب و همّت و ارادهاش را متوجه آن وجود حقیقی کند، و غیر او را نبیند، و به ما سوای او التفات ننماید، و جز به او امید نبندد، و از غیر او نترسد.
حقیقت و مفهوم این اسم نشان دهندۀ این است که وجود حق و حقیقی فقط و فقط اوست، و ما سوا به تمام موجودیّتش در برابر وجود او هالک و فانی است و به اوست که موجودات نمایش هستی و وجود دارد.
عبد باید موجودیّت خود را در برابر حضرت او باطل و هالک بداند، و از زدن کوس وجود و این که هستم بپرهیزد، و مواظبت کند که خیال غنا و استغنا وی را محاصره نکند، که در صورت دچار شدن به این خیال گرفتار روحیۀ استکباری
خواهد شد و به جای عبدِ «اللّه» شدن سر از فرعونیّت و حالت طاغوتی در خواهد آورد.
اگر به وضع رسول اکرم صلی الله علیه و آله و حالات و روحیّات آن موجود بینمونه دقّت کنید، میبینید آن حضرت در طول شصت و سه سال عمرش برای یک لحظه در برابر جناب او خود را ندید، و کراراً میفرمود:
بهترین و صادقترین و زیباترین شعری که شاعر سروده قول لُبَیْد است:
ألا کُلُّ شَیْءٍ ما خَلا اللّهَ باطِلٌ.
هان، که همه چیز جز خدا باطل و غیر حقیقی است.
گر خواهی ای محتشم کز جمع درویشان شوی ترک خود کن تا تو نیز از زمرۀ ایشان شوی
رو به دست عشق زنجیر ادب بر پای نِه وانگه این در زن که اندر حلقۀ مردان شوی
گر وصال دوست خواهی دوست گردی عاقبت هر چه اوّل همّتت باشد به آخر آن شوی
مردم بی عشق مارند و جهان ویرانهای دل به عشق آباد کن تا گنج این ویران شوی
عشق سلطان است و بی عدلیّ او شهری خراب ملک این سلطان شو ار خواهی که آبادان شوی
عشق سلطانیّ و دنیا داشتن نان جستن است ای گدای نان طلب میکوش تا سلطان شوی
خویشتن را حبس کن در خانۀ ترک مراد گر به تن رنجور باشی ور به دل نالان شوی
عاقبت چون یوسف اندر مُلک مصر و مصر مُلک عزّتی یابی چو روزی چند در زندان شوی
گر ز خار هجر گریی سیف فرغانی چوابر از نسیم وصل روزی همچو گل خندان شوی
(سیف فرغانی)
وجود مقدّسش در ذات یگانه است، ابعاض و اجزا و اعضا ندارد، برای عدد و اختلاف در پیشگاه حضرتش راهی نیست، یکی است که دو ندارد، واحدی است که برایش نظیر نیست، احدی است که شبیه و مثل و کفو و مانند در برابرش وجود ندارد، که هر چیزی را شبه و نظیر و کفو باشد واحد حقیقی نیست او واحد و أحد است نه واحد و أحد عددی ازلاً و ابداً واحد و أحد، بیشبه و نظیر و منهای أحد و واحدِ عددی است.
شیئ قبل از او نیست و هر چه بعد از اوست مخلوق و مصنوع حضرت اوست و در برابر عظمت و جلال و ربوبیّتش شیئیّتی نیست،
فَهُوَ الْمُتَوَحِّدُ بِالْأزَلِ وَالْأبَدِ، وَمُتَفَرِّدٌ بِالْوَحْدَةِ وَالْأحَدِیَّةِ.
أحد و واحد و هر لفظی که چنین هیئتی دارد، همه و همه مشتقّ از وحدت است، که آن وجود مقدّس را وحدت حقّۀ حقیقیّه است، و در دار وجود غیر از او وجودی نیست و کلّ موجودات پرتو وجود او بلکه هالک و فانی در وجود او هستند:
کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ » (1)
1) (1)
همۀ آنان که روی این زمین هستند، فانی میشوند.
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إلّاوَجْهَهُ » (1)
هر چیزی مگر ذات او هلاک شدنی است، فرمانروایی [ بر همۀ جهان هستی ] ویژۀ اوست، و فقط به سوی او بازگردانده میشوید.
عبد در صورتی که بین امثال و اقرانش، در خصلتهای پاک و عقاید حقّه و اعمال صالحه تک و منفرد افتد و در آدمیّت و انسانیّت و مروّت و فتوّت و صفا و وفا و درستی و فضیلت بینمونه شود و انگشت نما گردد و آشنایان و دوستان و اقوام در حقّش بگویند: الحق که در خوبی نظیر ندارد، از اسم احد و صفت واحد حظ برده و در این مرحله به رنگ حضرت محبوب در آمده:
صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً » (2)
رنگ خدا را [ که اسلام است، انتخاب کنید ] و چه کسی رنگش نیکوتر از رنگ خداست؟
توحید و حقیقت و ایمان و فضیلت و کرامت، رنگ خداست، و چه رنگی احسن از رنگ اوست.
امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای شریف کمیل همین حقیقت، یعنی منفرد افتادن در خوبیها را در بین مردم از خداوند مهربان میخواهد:
وَاجْعَلْنی مِنْ أحْسَنِ عَبیدِکَ نَصیباً عِنْدَکَ، وَأقْرَبِهِمْ مَنْزِلَةً مِنْکَ وَأخَصِّهِمْ زُلْفَةً لَدَیْکَ. (3)
و مرا از بهترین بندگانت در نصیب در نزد خود، و نزدیکترین آنان به
خود،مخصوصترین آنان در نزدیکی به خود قرار ده.
یعنی وجود مبارک و مقدّس که آقا و سرور است و تمام موجودات عرصۀ هستی در حوایج و نیازهای خود آهنگ او میکنند و به جانب وی برای رفع حوایج خود روی میآورند، در حالی که یقین دارند از پیشگاه با عظمتش دست خالی بر نمیگردند.
آری، انسانی که مردم در مهمّات دین و دنیا، و امروز و فردا، و حوایج مادّی و معنوی و نیازهای ظاهری و باطنی به او رو میآورند و میدانند که وی در حدّ قدرت و طاقتش به نیازهای آنان جواب مثبت میدهد از اسم صمدیّت حق بهره دارد و خداوند عزیز وی را از باب لطف و عنایتش بدین صفت عالی آراسته است.
عَنْ أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام قالَ: سُئِلَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله : مَنْ أحَبُّ النّاسِ إلَی اللّهِ تَعالی؟ قال: أنْفَعُ النّاسِ لِلنّاسِ. (1)
از امام صادق علیه السلام است که از رسول خدا صلی الله علیه و آله از محبوبترین مردم در نزد حق سؤال شد، حضرت فرمودند: سودمندترین مردم برای مردم.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله : خَیْرُ النّاسِ مَنِ انْتَفَعَ بِهِ النّاسُ. (2)
بهترین مردم کسی است که مردم از او بهرهمند شوند.
تانگردی با خلایق یار، بی عزّ و وقاری چون الف بی اتّفاق نوع خود یک در شماری
همنشین با زیر دستان شو مقام خود بیفزا کز سه صفر از یک ده و از ده صد واز صد هزاری
کن لباس خیر خواهی در برت تا خیر بینی گر گدای ژنده پوشی ور امیر تاجداری
(صغیر)
وجود مقدّس او اوّل بدون ابتدا و آخر منهای انتهاست، یا نسبت به تمام موجودات اوّل وجود است، که تمام موجودات، وجود خود و هستی خویش را از وی گدایی میکنند. و باز نسبت به همه آخر است به این معنا که کلّ موجودات برگشت و رجوعشان به حضرت اوست.
و نسبت به منازل سلوک او اوّل است به این معنا که اوّل مایۀ اوّل منزل سالک عارف، معرفت و بصیرت نسبت به وجود مقدّس اوست و غیر توحید و توجه به آن محبوب هیچ چیز دیگر قادر به حرکت دادن انسان به سوی واقعیتها و منازل سلوک نیست. و او آخر است به این معنا که رسیدن به وصال او و قرب حضرتش آخر درجهای است که عارف به آن میرسد.
مقصد و مقصود نهایی و آخرین آرزوی عارف و عاشق و مرجع و مصیرِ مجذوبِ واله، حضرت اوست که در همۀ شؤون و همۀ امور و همۀ حالات اوّل و آخر اوست.
غیر دلدار وفادار کسی دیگر نیست نیست اغیار و بجز یار کسی دیگر نیست
نیست در راسته بازار جهان غیر یکی خویش را اوست خریدار کسی دیگر نیست
دیدۀ دل بگشا تا که ببینی به عیان که بجز واحد قهّار کسی دیگر نیست
اهل عالم همه مستند ز صهبای فنا غیر آن ساقی هشیار کسی دیگر نیست
چشم بر هر چه گشودیم ندیدیم جز او شد یقین آن که در این دار کسی دیگر نیست
(فیض کاشانی)
صدایی بر حضرتش پنهان نیست، سرّ و نجوا، آشکار و پنهان را میشنود، دقیقتر از سرّ و نجوا هم براو پوشیده و مخفی نمیباشد، صدای پای مورچۀ سیاه بر سنگ سخت، در شب تاریک برایش آشکار است، او شنوندۀ حمد حامدان، دعای نیازمندان، نالۀ عاشقان است، او با همه و در کنار همه است، او به فرمودۀ خودش در قرآن از رگ گردن به انسان نزدیکتر است، او شنوای صدای نیّت و ارادۀ قلب موجودات زنده است.
آنی تو که حال دل نالان دانی احوال دل شکسته بالان دانی
گر خوانمت از سینۀ سوزان شنوی ور دم نزنم زبان لالان دانی
(بابا افضل کاشانی)
انسان اگر صدا و ندای حق را از قرآن بشنود، اگر صدای دعوت انبیا و ائمّه را که صدای دعوت به سوی رشد و کمال و آبادی دنیا و آخرت است شنوا باشد، اگر به حرف حق و صدا و ندای هدایت گوش فرا دهد، و از این طریق در سلامت قلب و نفس و اخلاق و عمل بکوشد، از اسم سمیع حظ برده و بهرهمند شده است.
شکر و سپاس نعمت گوش به این است که به سخن حق و قول صواب و گفتار آموزنده گوش دهی، چنانکه اولیای حق اینچنین بودند، و امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبۀ متّقین در حق آنان فرموده است:
وَقَفُوا أسْماعَهُمْ عَلَی الْعِلْمِ النّافِعِ لَهُمْ. (1)
گوشهای خود را وقف شنیدن علومی کردند که برای آنان در جهت سعادت دنیا و آخرتشان سودمند است.
عبد باید توجه داشته باشد که حضرت محبوب سمیع است، بنابراین لازم است در تمام مدّت عمر و در کلّیۀ آنات و لحظات از سخن لغو و حرف باطل و هر کلامی که مولایش رضایت ندارد، بپرهیزد که او سمیع است و سرّ و نجوای عبد بر آن جناب معلوم و روشن.
ای آن که با وجود تو دیگر وجود نیست ذاتی به جز تو در خور حمد و سجود نیست
تحصیل حاصل است تمنّای جود تو بر ما هر آنچه از تو رسد غیر جود نیست
تو در درون جانی و آنجا که وصل توست صحبت ز قرب و بُعد و نزول و صعود نیست
(صغیر)
او تمام واقعیّتها و حقایق غیب و شهود را میبیند، و ریز و درشتی از وی پنهان نیست، پنهان و آشکار برای او فرق نمیکند، خلوت و جلوت برای حضرتش
1) (1)
یکسان است، خانۀ هستی با تمام موجودات مُلکی و ملکوتیش در محضر مقدّس او حاضر است.
عبد اگر از چشم خود برای دیدن آیات آفاقی و عجایب سما و ارض، برای راه یافتن به منطقۀ توحید استفاده کند و از دیدۀ قلب برای تماشای ملکوت و آیات شرعیه حق بهره ببرد، از اسم بصیر حظ برده و به رنگ این حقیقت در آمده است.
عبد اگر به مفهوم بصیر توجه کند، از ارتکاب هر گناهی در هر کجا که باشد چشم میپوشد، چرا که گناه را در محضر مولای بصیر میبیند، و عبد باحیا حاضر نمیشود در برابر دید مولایش مرتکب کاری شود که محصول آن کار غضب و خشم محبوب او و جدایی از رحمت و عنایت و لطف و مرحمت و کرم آقای اوست، که آقای او به ظاهر و باطن عالم و به خلوت و جلوت هستی بصیر و بیناست.
آن ذات مستجمع جمیع صفات کمال، قدرت و غلبهاش بینهایت در بینهایت است، او قادر و قاهر بر کلّ شیء است.
قدرت به ایجاد و بر حفظ و بر هدایت موجودات و غلبه و قهر بر آنها در هر حیثیّت و شرایطی که باشند وقف وجود مقدّس اوست.
به وجود میآورد، سر پا میکند، نظام میدهد، منظّم مینماید، زمان عنایت میفرماید محصول فعلش جهان میشود، آنگاه بر جهان و جهانیان از هر حیث غلبه دارد، سپس به هم میزند، در هم میریزد، خاموش مینماید و دوباره به صورت دیگر سر پا میکند، نظام میدهد، منظّم مینماید، تمام اوّلین و آخرین را حاضر میکند محصول فعلش قیامت میشود، قیامتی که بر هر چیز آن غالب و قاهر است و احدی را از جنّ و انس و مَلَک از ظلّ حکومتش راه فرار نیست که او قادر و غالب و قدیر و قاهر است.
وَبِقُوَّتِکَ الَّتی قَهَرْتَ بِها کُلَّ شَیْءٍ. (1)
و به نیرویت که با آن بر همه چیره گشتی.
چون بخواهد بیافریند میآفریند و موجود را از موجود شدن راهِ امتناع نیست، و چون بخواهد بگیرد میگیرد که موجود را برابر قهر و غلبهاش جز محکومیّت و ذلّت چیزی نیست، او بر همه و همه چیز قادر و بر همه و همه چیز غالب است و احدی از موجودات در برابر قدرت و قهرش هیچ قدرت و قهری ندارند.
عبد اگر قدرتش را در عبادت و خدمت به خلق به کار بگیرد و از نیروی خود جز در راه خیر و سلامت استفاده نکند و بر شهوات و غرایز و امیال غلط و هوای نفس غالب باشد و خواستههای شیطانی از هر کس و هر چه باشد مقهور قهرش گردد، از معنا و مفهوم دو اسم قدیر و قاهر بهره برده و استفاده کرده است.
اوست آن وجود مقدسی که رتبهای فوق رتبۀ او نیست. او مسبّب اسباب،معلِّل علل و مکمِّل کاملین و فاعل هر قابل است.
علیّ و اعلای مطلق اوست، صاحب قدرت و قهر و اقتدار است، علیّ و اعلا بر کلّ شیء است، بزرگتر و برتر از این است که او را شبه و نِدّ و کفو و مِثل باشد.
چون عبد در علم و عمل و اخلاق و معرفت و فضیلت از همجنسان خود برتر شد، از مفهوم این دو حقیقت بهره جسته و از معنای این دو اسم استفاده کرده است.
وجود مبارکی است که موجودیّتش از خود اوست، و واجب بالذّات است.
1) (1)
حادث نشده تا فانی شود که فنا نتیجۀ حدوث است.
این وصف را چون در ذهن اضافه به گذشته کنند موصوفش را قدیم، چون اضافه به زمان آینده کنند، موصوفش را باقی نامند.
او باقی مطلق است به این معنا که وجودش ابدی است و برای حضرتش نهایت نیست، و قدیم مطلق است به این معنا که اول ندارد. این که میگوییم واجب الوجود، یعنی ازلی و ابدی.
عبد با تسلیم شدن به حضرت او و آراسته شدن به واقعیّتهای الهیّه، بقای همراه با نعیم مقیم پیدا میکند و به ابدیت، پیوند مثبت میخورد.
آن کو به در تو سر نهادست پای از دو جهان به در نهادست
در دام غم تو طایر وهم با بال شکسته پر نهادست
سلطان که به سکّه نقش نامش بر چهرۀ سیم و زر نهادست
تا باشدش آب روی حاصل بر خاک در تو سر نهادست
عاشق چه کند چو اندرین ره از بهر تو پای در نهادست
(سیف فرغانی)
او مُبدعِ بدایع و به وجود آورندۀ اشیا بدون نسخه برداری از مثل و مانند است.
هر موجودی را ابداعاً به وجود میآورد. در به وجود آوردن موجودی، مماثل لازم ندارد، در پدید آوردن اشیا نیاز به ماکت ندارد، اراده میکند و به وجود میآورد و هر صورت و شکلی که بخواهد بدون توجه به مثل، به موجود میدهد.
او را قبل از خودش مثلی نیست، و هر چه بعد از اوست به قدرت حضرتش ایجاد شده، پس او بدیع مطلق است و او را این حقیقت ازلی و ابدی است.
اگر برای عبد در عبودیّت و ایمان و اخلاق مثلی معهود نباشد از این صفت بهره
گرفته و از این حقیقت سود برده است، چنانکه برای نبوّت محمّد صلی الله علیه و آله به خاطر حقایقی که در وجود خود او بود و برای ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام به خاطر واقعیّتهایی که در او تجلّی داشت در گذشتۀ از زمان مثلی معهود نبود و در آینده هم نخواهد بود، که نبوّت آن جناب و ولایت آن حضرت دو امر بدیع از بدایع حضرت حقّ است.
او خالق خلایق، و باری بَرایا، و مُکوِّن اکوان، و به وجود آورندۀ سماوات و ارضین و موجودات مُلکی و ملکوتی و غیبی و شهودی است.
اگر عبد با تصفیۀ خود و تخلیه و تجلیه و تحلیه و آراسته شدن به حقایق معنویّه و اعمال صالحه به مقام قرب حضرت او برسد به اذن او میتواند در امر خلق و در مسائل تکوینیّه دخالت کند، چنانکه در سورۀ آل عمران به این معنا اشاره فرموده است.
وَرَسُولاً إِلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُم بِآیَةٍ مِن رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُم مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْیِی الْمَوْتَی بِإِذْنِ اللّهِ وَأُنَبِّئُکُم بِمَا تَأْکُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ » (1)
و به رسالت و پیامبری به سوی بنیاسرائیل میفرستد که [ به آنان گوید: ] من از سوی پروردگارتان برای شما نشانهای [ بر صدق رسالتم ] آوردهام؛ من از گِل برای شما چیزی به شکل پرنده میسازم و در آن میدَمم که به اراده و مشیّت خدا پرندهای [ زنده و قادر به پرواز ] میشود؛ و کور مادرزاد و
1) (1)
مبتلای به پیسی را بهبود میبخشم؛ و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم؛ و شما را از آنچه میخورید و آنچه در خانههایتان ذخیره میکنید خبر میدهم؛ مسلماً اگر مؤمن باشید این [معجزات] برای شما نشانهای [ بر صدق رسالت من] است.
وجود مقدّس او بخشندهتر، بزرگوارتر و بلندنظرتر از آن است که کسی بتواند به حساب بیاورد.
در این زمینه تمام عقول عاجزند، و حسابگران جهان از به حساب کشیدن این حقیقت ناتوانند.
کرم و کریمی و اکرمیّت او را نهایت و حدّی نیست. او اکرم الأکرمین است. جهان هستی با تمام موجودات مُلکی و ملکوتیش در کنار سفرۀ کرامت و بزرگواری و بخشایشگری او نشستهاند و هر کس به اندازۀ طاقتش از سفرۀ مادّی و معنوی او بدون این که منعی به دنبالش باشد استفاده میکند.
عبد کریم، عبد بخشایشگر، عبد بزرگوار و بلندنظر، بندۀ سفره دار، بندۀ چشم پوش، انسان آقا و باکرامت، و آن که در جمع خصال ستوده و مایههای بزرگواری کوشیده است از کرم حق و اکرمیّت حضرت رب نشانه گرفته و رنگ حضرت محبوب را به خود زده است.
به آیات آفاق و انفس که از شواهد قدرت حضرت اوست و به آثار حکمت و بیّنات و حججش که تمام ملائکه و جنّ و انس از آوردن مانند آنها چه کوچک و چه بزرگ، چه آسان و چه سخت، چه ظاهر و چه باطن عاجزند، برای همه ظاهر است.
وی را در آیینۀ آیاتش میتوان دید، و او را از طریق دلایل عقلی میتوان مشاهده کرد.
یار در این انجمن، یوسف سیمین بدن آینه خوان جهان او به همه روبروست
وجود مقدّس حضرت سیِّد الشهداء علیه السلام در دعای بینظیر عرفه به پیشگاه حضرتش عرضه میدارد:
أیَکُونَ لِغَیْرِکَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَیْسَ لَکَ حَتّی یَکُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ؟ مَتی غِبْتَ حَتّی تَحْتاجَ إلی دَلیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ؟ وَمَتی بَعُدْتَ حَتّی تَکُونَ الْآثارُ هِیَ الَّتی تُوصِلُ إلَیْکَ. (1)
آیا برای غیر تو ظهوری هست که برای تو نیست، تا آن غیر وسیلۀ ظهور تو باشد؟!! کی پنهان بودهای، تا نیازمند به دلیلی باشی که بر تو دلالت کند و کی دور بودهای، تا آثار واصل کننده به تو باشد؟
«بار پروردگارا! در آن هنگام که حالت زودگذر روانیم را کنار میگذارم و به خود آمده و با دقّت مینگرم میبینم روشنائی جمال و جلالت در جهان هستی آشکارتر از هر چیز است، و برای آن وجود خفا و پوشیدگی نیست که تا چراغی سر راهم بگیرم و بارگاه ربوبی تو را جستجو نمایم؛ زیرا هر آن گاه که حقیقتی را دلیل راهم فرض میکنم با کمی تأمّل درک میکنم که سازندۀ همین دلیل و فروزندۀ همین چراغ راه تویی.
اگر به طور مستقیم و ناخودآگاه اعضای مادّی کالبدم را مورد توجه قرار دهم، غیر از مشتی گوشت و استخوان و رگ و پی و خون نخواهم دید، ولی همین که اعضای بدن را با خودآگاهی درک برمینهم در این موقع میبینم اول خود را درک نمودهام
1) (1)
سپس اعضای کالبدم را که چراغ راه به سوی درک «من» میباشند.
خدایا! چگونه میتوان تصوّر نمود که نقطهای از نقاط جهان طبیعت بیاشراق فیض تو بتواند به وجود خود ادامه بدهد؟ مگر جهان طبیعت میتواند از ذات خود حرکتی و قانونی و سیستمی بسازد؟!
از بامدادان تا شبگیر ظلمانی، دیدگانم بر این صحنۀ بیکران طبیعت باز است، اشکال و الوان را میبینم، کوچک و بزرگ و حرکات و سکنات و زشت و زیباها را نظاره میکنم، همه چیز را میبینم و این نظاره را با تمام جرأت بینایی مینامم.
خداوندا، آیا در حقیقت دیدگان من باز است و میبینم؟ اگر دیدگان من باز است چرا نظارت تو را از همین بود و نمودها که بر دیدگانم میتابد مشاهده نمیکنم؟
پس چرا آن گاه که احاطۀ وجودی تو را بر تمام موجودات به یاد میآورم پلکهای چشمان درونی و برونیم روی هم میافتند و شبپرهوار خورشید فروزان را نادیده میگیرم؟
ای روشنایی بخش دیدهها، دست عنایتی فرود آر و با مهر خداوندیت نوری فرا راه این چشمان خیره بیفشان تا نظارت تو را بر تمام این کاینات و اشراق نور تو را بر دیدگانم درک کنم.» (1)
عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَراک عَلَیْها رَقیباً. (2)
کور است آن دیدهای که نظارت تو را بر خود درک نمیکند.
باطن ، به این معناست که وجود مقدّسش پنهان از اوهام است، که دست عقول جزئیه و اوهام و خیالات و افکار و اندیشهها به ساحت مقدّس او نمیرسد. کنه ذات حضرتش بر احدی معلوم نیست، دیدگان دل نسبت به آن جناب در حیرت
است و آن ذات یگانه را درک نمیکند. او باطن کلّ باطن و محتجب کلّ محتجب است، بالذاتْ باطن است و ظهور حضرتش به آیات و نشانههای اوست. به افعال و آثار و عجایب و حکمتهایش او را میبینند و ظهورش را با قدرت قلب و عقل حس میکنند، ولی از علم و آگاهی و بصیرت به باطن ذاتش عاجزند.
عبد چون آثار اخلاقی و ایمانی و عملی را در میان مردم از خود ظهور داد، و برای همنوعانش در تمام زمینههای کرامت و فضیلت اسوه شد، و برای انجام مناجات و عبادات و استغفار به خلوت شب پناه برد، و به دور از دیدۀ بینندگان به بساط دعا و توبه و حال و ندبه و گریه و نماز شب نشست از دو حقیقت اسم ظاهر و باطن نیرو گرفته و بهره برده است.
وجود مبارکش فعّال و مدبّر است و بالذات حیّ است. موت و فنا به پیشگاه مقدّس او راه ندارد و هیچ نیازی به علل و عوامل حیات برای او نمیباشد.
جمیع مدرَکات در سایۀ ادراک حضرت اوست و جمیع موجودات در ظلّ فعل او هستند.
عبد چون به وسیلۀ علوم و معارف، عقل خود را زنده کند و حیات علمی ببخشد، و قلب و باطن خویش را به حالات الهی و احساسات ملکوتی از مردگی نجات بخشد، و بر اثر ایمان و عمل صالح به حیات طیّبه برسد، از اسم حیّ و نور مفهوم آن بهرهور شده و ظاهر و باطنش منوَّر گشته است.
مردان خدا جز ز خدا دل ببریدند در آینه جز طلعت معشوق ندیدند
در راه طلب پای ارادت بفشردند تا شاهد مقصود در آغوش کشیدند
از سر بگذشتند و ز پیمان نگذشتند وز جان ببریدند و ز جانان نبریدند
از دور فلک جز ستم و رنج نبردند وز جام قضا جز غم و محنت نچشیدند
گه پردهنشینان حریم ملکوتی گه چون مه و خورشید در آفاق دمیدند
سر در قدم یار نهادند و ز بازار جز بار غم دوست متاعی نخریدند
(رسا)
او به ظاهر و باطن هستی آگاه است و افعال و فعل آن حضرت در کمال اتقان و محکمی است و فساد در عمل و فعل او به هیچ وجه راه ندارد.
عبدی که اعمالش بر اساس معرفت و نیّت خالص باشد، و معلوم عقل و قلب او افضل علوم و اجلّ آن که حضرت «اللّه» است میباشد، و خداترسی او در آن حدّ است که وی را به اجرای دستورهای حکیم علی الاطلاق وادار میکند و از محرّمات و منهیّاتش باز میدارد حکیم است و در حقیقت از نور حکمت حضرت مولا برخوردار میباشد.
حضرتش علیم بنفسه است، عالم به سرایر، مطّلع بر ضمایر و علم و آگاهی جنابش محیط به کلّ شیء است.
مثقال ذرّهای از وجود مقدّسش مخفی نیست، به تمام اشیا قبل از به وجود آمدنش و بعد از حدوثش آگاه است.
سرّ و آشکار، ظاهر و باطن، اوّل و آخر، انجام و عاقبت، دقیق و جلیل، ریز و درشت، حاضر محضر اوست.
وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لاَیَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلَّا یَعْلَمُهَا وَلاَ حَبَّةٍ فِی ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ یَابِسٍ إِلَّا فِی
کِتَابٍ مُبِینٍ » (1)
و کلیدهای غیب فقط نزد اوست، و کسی آنها را جز او نمیداند. و به آنچه در خشکی و دریاست، آگاه است، و هیچ برگی نمیافتد مگر آن که آن را میداند، و هیچ دانهای در تاریکیهای زمین، و هیچ تر و خشکی نیست مگر آن که در کتابی روشن [ ثبت ] است.
عبد چون به جنگ جهل رود، و به عرصه گاه دانش و معرفت راه یابد، و از مبدأ و معاد مطّلع گردد و انبیا و ائمّه و قرآن و حلال و حرام و طریق زندگی صحیح را بشناسد از رنگ علیمی حق رنگ گرفته و متخلّق به اخلاق حضرت محبوب شده است.
اوست آن وجود مهربانی که معصیت عباد را میبیند و مخالفت آنان را با انبیا و ائمّه و قرآن مشاهده میکند، ولی بر آنان غضب نمینماید و در عقوبت بدکاران عجله نمیکند بلکه به آنان مهلت توبه و بازگشت میدهد.
عبد باید در برابر آزار و اذیّت و اشتباه زن و فرزند و اقوام و خویشان و برادران و خواهران مسلمان و سایر مردم دارای حلم و بردباری و حوصله باشد و به آنان مهلت دهد تا به اشتباه خود پی برند و به عرصه گاه حیا و خجالت درآیند.
عبد چون نسبت به مردم حلم ورزید و در برابر پیشامدها و ناگواریها حوصله و بردباری به خرج داد، آراسته به مفهوم اسم حلیم شده و به مقام قرب دوست
1) (1)
نزدیک شده است.
او حافظ خانۀ هستی و ظاهر و باطن جهان و غیب و شهود و مُلک و ملکوت است.
حافظِ تعادل نیروهای متضاد چون حرارت و برودت و تری و خشکی در وجود موجودات زنده است. حافظ تمام اشیا و عناصر و حیوان و انسان از انواع بلاها و مصایب و علل مرگ و فناست. حافظ تداوم و بقای موجودات بر صفحات کتاب هستی است.
حافظ دانههای نباتی در زیر خاک از فساد، و روئیدهها و گلها و درختان و میوهها و حیوانات برّی و بحری و جوّی از انواع خطرهاست.
حافظ سماوات و ارض و میلیاردها ستاره در فضای بیکران و حافظ هوای زمین و آب دریاها و تمام موجودات ریز و درشت و ذرّهبینی و غیر ذرّهبینی است، و قدرت حفظ جناب او محیط بر نهان و آشکار عالم و تمام موجودات خانۀ خلقت و آفرینش است.
عبد اگر ظاهر و باطن و افعال و اخلاق و عقاید خود را از هجوم خطرات با کمک و عنایت حضرت او حفظ کند، متحقّق به این حقیقت شده و قابلیّت سعادت دنیا و آخرت را پیدا کرده است.
تکیه دارم بر تو و از مکر دشمن ایمنم دامنت از دست نگذارم خدایا تا منم
بندهای ناچیز امّا چون خدای من تویی حیف باشد پیش گردون سر فرود آوردنم
خلق کردی روزیم دادی عزیزم داشتی شکر یک از صدهزاران نعمتت را چون کنم
بی نیازم کن به لطف خویشتن از این و آن تا خیال منّت دونان نلرزاند تنم
حق به معنای مُحق، ثابت، یقین، قطع، عدل، موجود ثابت، مصدر، سلطنت، حزم، تدبیر، واقع شدن حتمی، واقع بودن قطعی و مقابل باطل آمده است.
آری، حضرت او بر تمام ظاهر و باطن هستی ذی حق است، وجودش ثابت و قطعی و یقینی است.
عدل محض است، مصدر هستی است، سلطان آفرینش است، حزم و تدبیرش بر تمام خلقت حاکم است و وجودش واجب بالذّات میباشد.
ممتنع بالذّات مطلقاً باطل است، واجب بالذّات مطلقاً حق است، و ممکن بالذّات که واجب بغیر است مثل تمام موجودات از جهتی حق و از جهتی باطل است.
از حیث ذات که وجودی برای او نیست باطل، و از جهت استفادۀ وجود از واجب الوجودْ حق است.
او ازلاً و ابداً حق میباشد و غیرش بالذّات باطل و با تکیهاش به آن جناب حق است.
هر حقیقتی منشأش اوست و احقّ حقایق جناب حق است.
عبد باید ذات خود را هالک و باطل ببیند و غیر وجود مقدّس حضرت ربّ العزّه را حق نبیند.
چون خود را از جهت ذات باطل دید و هر چه را در خویش مشاهده کرد از آن جناب دانست، به راه خیر و کمال افتاده ودست از دامن رحمت محبوب نخواهد کشید.
آنان که به خودیّت و منیّت گرفتارند در حقیقت دچار مایۀ تمام امراضند و برای آنان از خطرات و وساوس و حیلههای شیطانی و هوای نفس و غرور و تکبّر مصونیّتی نیست.
این اسم مبارک به این معناست که حضرت او کفایت کنندۀ هستی و به خصوص بندگان خود از همه چیز است.
عبد چون به این حقیقت واقف شود از قید تمام بتهای جاندار و بی جان آزاد گردد و به حریّت واقعی رسد، چرا که غیر حضرت او کفایت کننده نیست.
معنای دیگرش این است که آن جناب احصا کنندۀ کلّ شیء است و حساب همۀ مخلوقات به دست باکفایت اوست.
معنای دیگرش این است که در قیامت به حساب تمام اعمال بندگان میرسد و به تمام آنها جزا میدهد.
عبد با توجّه به این معانی، در تمام امور به او تکیه میکند و حساب وجود و رزق و روزی و امور خود را از او میداند و به اعمال و اخلاق و عقاید خود که در فردای قیامت به حساب خواهد آمد توجه میکند که درست و صحیح انجام گیرد و از خطرات شیاطین ظاهری و باطنی محفوظ و مصون ماند.
عبد با نظر به این اسم باید توجه و همّت و ارادهاش را فقط و فقط متوجه حضرت رب کند و غیر او را اراده ننماید، حتّی همّت و توجّهش را از بهشت و جهنّم برگیرد و یکپارچه غرق در حضرت او شود و فانی آن ذاتِ باقی گردد.
وجود مبارکش ستودۀ صفات، ستودۀ اسما و ستودۀ افعال است، که حمید به
معنای محمود آمده است.
حامِد ذات خود است ازلاً و ابداً و عبادش او را بر نعمت و غیر نعمت ستایش میکنند.
عبد حمید آن عبدی است که عقاید و اخلاق و اعمالش کلاّ قابل ستایش باشد، چنین عبدی محمّد صلی الله علیه و آله و سایر انبیا و ائمّه و اولیا و عباد صالح حقّند.
این حقیقت صفت کسی است که اشیا را آن طور که شایسته است میشناسد و نوازش کننده و ارائه دهندۀ نیکی و برّ و احسان است. آن وجود مقدّس که ازلاً و ابداً چنین است حضرت ربّ العزّه است و بر عبد است که این امور را از جناب او درس گرفته و نسبت به خلق خداوند، اعمال نماید تا به اخلاق جناب حق آراسته شده باشد.
این نام مقدّس در قرآن مجید و دعاها و روایات، بسیار زیاد آمده است و محقّقان از عرفا آن را اسم اعظم دانسته و کلید حلّ هر مشکلی قلمداد کردهاند.
البتّه حقیقت و مصداق این کلمه که جان هستی و مالک الملک خلقت و تکیه گاه آفرینش است اسم اعظم میباشد نه حرف «را» و «با».
ربّ در لغت به معنای مالک و مربّی است. وجود مقدّس حضرت محبوبْ مالک تمام هستی و مربّی جمیع موجودات آفرینش است.
عبد اگر توجّه به این دو معنی کند از قید بندگی ارباب باطل رها شده و سر به هیچ مکتبی جز مکتب اسلام که مربّی و معلّم آن خداست فرود نمیآورد.
مالک ذاتی و حقیقی عرصۀ هستی و مربّی واقعی تمام موجودات ظاهری و
باطنی «اللّه» است، بنابراین معنا ندارد انسان در برابر غیر او به عبادت و بندگی برخیزد و از مدرسهای جز مکتب او درس بگیرد.
انسان وقتی از هوا و هوا پرستان ببرد و از تعالیم غلط و باطل شیاطین بگریزد به فرمودۀ قرآن مجید در سورۀ آل عمران «ربّانی» میشود و از فیوضات الهیّه بهرهمند شده به حقیقت جهان و روح هستی متّصل میگردد.
دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن در کوی او گدائی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ وانجا به نیکنامی پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن گه سرّ عشقبازی از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اوّل زدست مگذار کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
(حافظ شیرازی)
این دو نام مبارک و پرمعنا مشتقّ از رحمت است و معنایش رحمت واسعه بر بندگان است از جهت رزق و انعام برایشان.
رحمت، افاضۀ خیر به محتاجان و عنایت به آنان است و این صفت از جانب حضرت رب نسبت به بندگان، تامّ و عامّ و کامل است.
تمامیّت آن به این است که: آن جناب از باب عنایت به عباد، قضای حاجات آنان را اراده فرموده و نمیخواهد گدائی از پیشگاهش دست خالی برگردد.
عام بودن آن به این است که: رحمتش شامل مستحق و غیر مستحق و امور دنیایی و آخرتی و ضرورت و غیر ضرورت میشود.
کمالش به این است که: رحمتش از باب ترحّمی نیست که وضع محتاج و
نیازمند، آن را در وجودش برانگیخته باشد، که تغییر و تحوّل در او نیست؛ و نیز از باب دفع الم و غرض شخصی از وجود مقدّسش نمیباشد، بلکه رحمت از باب آقایی و کرامت خود او به بندگان میرسد.
در روایات اهل بیت علیهم السلام آمده:
إنَّ الرَّحمنَ هُوَ بِجَمیعِ الْعالَمِ، وَالرَّحیمَ بِالْمُؤمِنینَ خاصَّةً. (1)
به حقیقت که رحمانیّتش شامل تمام عالم، و رحیمیّتش فقط متوجه مردم مؤمن است.
آراستگی عبد به مفهوم رحمانیّت در این است که به بندگان غافل از حق و جاهل به قیامت و مسائل الهی ترحّم کند، آنان را با وعظ و نصیحت آنهم از طریق لطف و مهربانی نه جبر و زور، از راه غفلت به راه حضرت حق آورد.
به عاصیان به چشم رحمت بنگرد، معصیت دیگران را همانند مصیبت بر خودش بداند، به این معنا که همچون زحمتی که برای علاج خود میکشد برای رهایی آنان از معصیت و سخط خدا روا بدارد.
و آراستگیش به رحیمیّت در این است که: نیازِ نیازمند را برآورده کند، به همسایگان فقیر و محتاج برسد، با مال و آبرو و قدرت و توان و شفاعت و وساطت، دردِ دردمندان را دوا کند و اگر عاجز از همۀ این امور باشد با دعای در پیشگاه حق، به یاری آنان برخیزد.
در جهان لطف خداوند بود یار کسی که گشاید ز عنایت گره از کار کسی
خواهی ار پردۀ اسرار تو را کس ندرد پرده زنهار مکن پاره ز اسرار کسی
تا ستمگر نزند لطمه به بازار تو را ای ستم پیشه مزن لطمه به بازار کسی
نکشد هیچ کسش بار غم و محنت و رنج آن که در محنت و سختی نکشد بار کسی
1) (1)
طاعتی نیست پسندیدهتر از خدمت خلق دل بدست آر و مزن دست به آزار کسی
(رسا)
ذاری به معنای خالق است.
در «توحید» شیخ صدوق است:
ذَرَأ اللّهُ الْخَلْقَ وَبَرَأهُمْ، أیْ خَلَقَهُمْ. (1)
آراستگی عبد به حقیقت این اسم به این است که: حقیقتاً خود را مخلوق و بندۀ خالق بداند و در مقام عبودیّت و بندگی نسبت به خالق خود به هیچ عنوان فرو گذاری نکند، که تنها و تنها حضرت او مستحقّ عبادت است و بس، که خالق هستی را بر عهدۀ مخلوقْ حقّ ولایت، حقّ اطاعت، حقّ ربوبیّت، حقّ مالکیّت و حقّ عبودیّت است.
رزق و روزی را او آفریده و او آن را به موجودات زنده میرساند، و آن وجود مقدّس است که وسایل بهرهگیری از روزی را برای صاحبان حیات آماده میکند.
رزقی که حضرت حق برای بندگان آماده کرده است دو رزق است:
رزق ظاهری و مادّی برای ابدان، و رزق باطنی و روحی برای قلوب.
رزق مادّی، سبزیجات و میوهجات و حبوبات و گوشت حیوانات حلال گوشت است.
رزق معنوی و باطنی، علوم و اسرار است که در قرآن مجید و سخنان انبیا و ائمّه
1) (1)
منعکس است و آن را با رزق مادّی هیچ نسبت نیست؛ زیرا حیات ابد و نامحدود به رزق باطنی است و حیات محدود و معلوم به رزق مادّی میباشد.
متولّی و بانی هر دو رزق خداست، چیزی که هست برای هر کس که قابلیّت دارد بسط میدهد و برای آن که قابلیّت نشان ندهد بسط نمیدهد.
عبد باید مظهر اسم رزّاق باشد، به این معنا که خود را در رساندن رزق حق به عباد و بندگان واسطه نماید و این واسطه بودن را در هر دو نوع رزق رعایت کرده و غنیمت بداند.
در حدیث آمده:
أیْدِی الْعِبادِ خَزایِنُ المَلِکُ الجَواد. (1)
دستهای بندگان، خزائن خدای بخشنده است.
و کسی را نمیرسد که درِ خزاین حق را به روی نیازمندان و محتاجان ببندد. باید دست را خزینۀ روزی مادّی و زبان را خزینۀ روزی معنوی قرار داد.
حضرت او حفیظ علیم است، از چیزی در جهان هستی چه در نهان و چه در آشکار غفلت ندارد، ملاحظۀ او ملاحظۀ ازلی و ابدی است.
عبد باید به این معنی توجه داشته باشد که مولایش در هر حال و در هر لحظه مراقب ظاهر و باطن اوست.
وَکُنْتَ أنْتَ الرَّقیبَ عَلَیَّ مِنْ وَرائِهِمْ. (2)
و خود فراتر از آنها مراقب من بودی.
عبد باید متوجه باشد که نفس و شیطان دو دشمن خطرناک او هستند و منتظر فرصت که وی را به چاه غفلت و مخالفت با حضرت دوست در اندازند. توجه به مراقبت حضرت حق، انسان را از شرّ این دو دشمن در امان میبرد. وقتی انسان رقیب بودن مولا را دائماً در لحاظ داشته باشد، از پیروی نفس و شیطان سر باز میزند و با آن دو به عشق حضرت محبوب مخالفت میکند و تمام منافذ و مجاری آنان را به سوی خویش با توجه به رقیب بودن حق سدّ میکند و از این که به وسیلۀ این دو دشمن دچار معصیت و آلودگی شود میگریزد.
آخوند ملاّ حسینقلی همدانی میفرماید:
«آنچه این ضعیف از عقل و نقل استفاده نمودهام این است که اهمّ اشیا از برای طالب قرب، جدّ و سعی تمام در ترک معصیت است. تا این خدمت را انجام ندهی نه ذکرت، نه فکرت به حال قلبت فایده نخواهد داشت، چرا که پیشکش و خدمت کردنِ کسی که با سلطان در عصیان و انکار است بی فایده خواهد بود.
پس ای عزیز! چون این کریم رحیم، زبان تو را مخزن کوه نور، یعنی ذکر اسم شریف قرار داده، بی حیائی است مخزن سلطان را آلوده به نجاست و قاذورات غیبت و دروغ و فحش و اذیّت و غیرها من المعاصی نمودن، مخزن سلطان باید محلّش پر عطر و گلاب باشد نه نجس مملوّ از قاذورات. و بی شک چون دقّت در مراقبت نکردهای نمیدانی که از جوارح سبعه یعنی گوش و زبان و چشم و دست و پا و بطن و فرج چه معصیتها میکنی و چه آتشها روشن مینمایی و چه فسادها در دین خودت بر پا میکنی و چه زخمهای منکره به سیف و سنان زبانت به قلبت میزنی؛ اگر نکشته باشی بسیار خوب است.» (1)
1) (1)
به معنای شدّت رحمت است، که توضیح مفصّل آن در رحمن و رحیم گذشت.
به معنای عالم است و همچنین به معنای مُبصر (بیننده)، که شرح آن در علیم و بصیر رقم زده شد.
به این معناست که وجود مقدّسش و ذات بیمانندش از عیب، و صفاتش از نقص، و افعالش از شر، سالم است.
سلامت در تمام امور و در همۀ جهات و برای همه کس از جانب او صادر میشود او را عیب و نقص و زوال و انتقال و فنا و موت نیست و آثاری که برای مخلوق است برای حضرت او نمیباشد.
معنای سلامت در لغت، صواب و سداد است. عبد اگر در تمام امور ظاهر و باطن، در طریق صواب و سداد باشد و از غشّ و حقد و حسد و ریا و نفاق و شرک و بد دلی و جبن و حیله و مکر و خدعه و غلّ و سایر اوصاف ناپسند سالم باشد، در حدّ قدرت و توان خودش مشابهت با محبوب پیدا کرده است و در قیامت جایگاهش چنانکه در قرآن مجید آمده دارالسّلام است:
لَهُمْ دارُ السّلامِ عِنْدَ رَبِّهِم » (1)
برای آنان نزد پروردگارشان خانۀ سلامت و امن است.
1) (1)
وجود مقدّسش مصدر امن و امان در ظاهر و باطن آفرینش است. اوست که تمام طرق منتهی به امن و امان را به روی موجودات عالم باز کرده و اسباب و علل به چنگ آوردن امنیّت را در اختیار موجودات زنده قرار داده است.
امن و امان در دنیا از آفات و امراض و مهالک، و امن و امان در آخرت از عذاب و نقمات جز از طریق آن حضرت میسّر نیست.
چنانکه در قرآن مجید به کرّات اشاره فرموده: علّت امنیّت انسان از عذاب و نقمت آخرت، ایمان به حق و عمل صالح است؛ ایمان و عمل صالحی که در دنیا هم برای خانوادهها و اجتماع ایجاد امن و امان میکند.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
اَلْمُؤمِنُ مَنِ ائْتَمَنَهُ النّاسُ عَلی أمْوالِهِمْ وَأنْفُسِهِمْ. (1)
مؤمن کسی است که مردم وی را در اموال و جانشان امین بدانند و از جانب وی احساس امنیّت کنند.
آری، نصیب عبد از مفهوم این حقیقت باید آن چنان باشد که تمام مؤمنان و مسلمانان و مردم از وی در امان باشند و بلکه در هر خطر و خوفی برای نجات از بلا و ضرر به وی تکیه کنند و در دفع مهالک نفسی و دینی و دنیائی از همّت و اراده و کمک او بهره جویند.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
سُمِّیَ الْباری عَزَّوَجَلَّ مُؤمِناً لِأنَّهُ یُؤْمِنُ مِنْ عَذابِهِ مَنْ أطاعَهُ، وَ سُمِّیَ الْعَبْدُ
1) (1)
مُؤمِناً لِأنَّهُ یُؤمِنُ عَلَی اللّهِ عَزَّوَجَلَّ فَیُجیزُ اللّهُ أمانَهُ. (1)
خالق دو جهان را مؤمن مینامند چون مطیع را از عذابش امان میدهد. و عبد را مؤمن مینامند چون بر خدا امان میبندد و خداوندش به خاطر ایمان و عمل صالح او جواز امان از عذاب قیامت میدهد.
وجود مقدّسش با علم و استیلا و حفظش قائم بر اعمال و ارزاق و آجال عباد است.
وجودی که بر کُنه تمام امور مُشرِف است و تمام ظاهر و باطن در استیلای اوست و همه بر قدرت حفظ آن جناب تکیه دارند، او را مهیمن میخوانند.
عبدی که بر اسرار و پنهانیهای دلش توجه دارد و بر احوال و اوصافش مستولی است و به طور دائم قیام به امور انسانیّت و مقتضای وضع دنیا و آخرتش دارد، بالنسبه به موجودیّت خویش مهیمن است و از این وصف و اسمی که در رابطه با مولایش میباشد بهرهور است.
او غالب غیر مغلوب است، نسبت به چیزی عجز ندارد، قاهر بر کلّ شیء است.
وجودی است که مانند ندارد، تمام موجودات با همۀ وجودشان محتاج اویند و وصول به کُنه ذاتش مشکل و یا محال است.
1) (1)
مؤمن باید اینچنین باشد، به این معنا که در خصوصیّات ایمانی و عملی نظیرش کمتر یافت شود، درگاه لطفش درگاه عرض حاجات نیازمندان باشد و در برابر دشمنان ظاهری و باطنی شکستی برایش متصوّر نگردد، که قرآن مجید میفرماید:
وَلِلّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤمِنینَ » (1)
در حالی که عزت و اقتدار برای خدا و پیامبر او و مؤمنان است.
وجود مبارکی که مشیّت و ارادهاش بر سبیل اجبار در ظاهر و باطن هستی نفوذ دارد و مشیّت احدی از موجودات راه به اراده و خواست او ندارد.
قاهری است که فوق قهرش چیزی نیست، عظمت و بزرگی و تجبّر و جبروتیّت، فقط و فقط برازندۀ اوست و بس. احدی از قبضۀ قدرتش خارج نیست، و چیزی از میدان جبروتش بیرون نمیباشد، موجودات عرصۀ هستی بخواهند یا نخواهند تکویناً فرمانبر او هستند.
در میان عباد و بندگان هستند کسانی که از دایرۀ تبعیّت از دیگران فراتر رفته و به درجۀ عالی متبوعیّت رسیدهاند، به نحوی که دیگران به طور قهر و جبر به هیئت و صورت آنان در میآیند، چنانکه خواجۀ انبیا علیهم السلام فرمود:
لَوْ کانَ مُوسی حَیّاً ما وَسِعَهُ إلَّااتِّباعی. (2)
اگر موسی علیه السلام زنده بود، چارهای جز پیروی از من در همۀ امور نداشت.
خیال روی تو در همه طریق همره ماست نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدّعیانی که منع عشق کنند جمال چهرۀ تو حجّت موجّه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید هزار یوسف مصری فتاده در چَه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
(حافظ شیرازی)
وجود مقدّسی که عظمت و بزرگی شأن اوست و کلّ موجودات در پیشگاه بزرگیش باطل و هیچند.
او در مقابل ذات یگانهاش همه چیز را حقیر و کوچک میبیند، کبریائی و عظمت را جز برای خود نمیداند. نظرش به عباد و موجودات نظر مالک به مملوک، سلطان به رعیّت، زنده به مرده، بزرگ به کوچک است، و این گونه نظر وقف حریم کبریایی اوست و کسی را نسزد که به چیزی چون او نظر بیندازد.
کسی که همه چیز را در باطن و اعتقادش نسبت به حضرت او حقیر و کوچک شمارد و حتّی به دنیا و آخرت نظر استقلالی نداشته باشد و از جز او نظر بپوشد از حقیقت این اسم نصیب و حظ برده است.
آقا و بزرگی که اطاعتش بر همگان واجب است، چنانکه از اطاعت و بندگیش سرپیچی کنند به راه هلاکت افتاده و به سعادت دنیا و آخرت خود لطمه زدهاند.
در زمینۀ معنای سیّد روایتی به مضمون زیر در کتاب «توحید» صدوق آمده است:
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
عَلِیٌّ سَیِّدُ الْعَرَبِ، فَقالَتْ عایِشةُ: یا رَسولَ اللّهِ! ألَسْتَ سَیِّدَ الْعَرَبِ؟ فَقالَ:
أنَا سَیِّدُ وُلْدِ آدَمَ و عَلِیٌّ سَیِّدُ الْعَرَبِ، فَقالَتْ: یا رَسُولَ اللّهِ! وما السَّیِّدُ؟ قال: مَنِ افْتُرِضَتْ طاعَتُهُ کَمَا افْتُرِضَتْ طاعَتی. (1)
1) (1)
علی سیّد و آقای عرب است. عایشه گفت: آیا شما سیّد عرب نیستی؟ فرمود:
من سیّد فرزندان آدمم. عرضه داشت: معنای سیّد چیست که در حقّ علی استعمال کردی؟ فرمود: کسی که اطاعتش واجب است چنانکه اطاعت از من واجب است.
هر کس از ایمان بالایی برخوردار شود و در ادای واجبات الهیّه بکوشد و از تمام محرّمات بپرهیزد و به اخلاق حسنه آراسته گردد، به مقام سیادت به آن معنائی که رسول عزیر اسلام فرمود، رسیده است.
وجود مقدّسی که از آنچه لایق او نیست پاک و منزّه است و از آنچه جاهلان در حقّش میگویند برتر و بالاتر است، که وصفش در فهم نگنجد و کُنه ذاتش به دست عقل نیفتد.
باطن و ظاهر تمام موجودات گویای منزّه بودن وی از هر عیب و نقص است و حقیقت اشیا و عناصر نشان دهندۀ پاکی آن وجود مبارک.
یُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِی السَّماواتِ وَما فِی الْأَرضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزیزِ الْحَکیمِ » (1)
آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، خدا را [ به پاک بودن از هر عیب و نقصی ] میستایند، خدایی که فرمانروای هستی و بینهایت پاکیزه و توانای شکستناپذیر و حکیم است.
آن نه رویست که من وصف جمالش دانم این حدیث از دگری پرس که من حیرانم
1) (1)
همه بینند نه این صنع که من میبینم همه خوانند نه این نقش که من میدانم
آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست عجب این است که من واصل و سرگردانم
گفته بودی که بود در همه عالم سعدی من به خود هیچ نِیَم هر چه تو گویی آنم
(سعدی شیرازی)
آنچه را خداوند سبّوح در حالات قلب و امور نفس و مسائل اخلاقی و عملی و خانوادگی و اجتماعی عیب دانسته و به وسیلۀ وحی و انبیا و ائمّه علیهم السلام اعلام کرده است، عبد باید از آن دوری جسته و براساس خواستۀ حضرت محبوب به حقایق و پاکیها آراسته شود، تا از مقام سبوّحیّت آن جناب بوئی به مشام جان او برسد و باغ وجود انسان از گلها و لالههای معنوی و واقعیّتهای ملکوتی پر شود.
وقت است که یار ما به بستان آید سلطان جمال او به میدان آید
پیدا و نهان در دل و در جان آید کفر همه کافران به ایمان آید
او به غیب و نهان و ظاهر و آشکارِ هستی شاهد است و حرکت و عملی در باطن و ظاهر موجودات از او پوشیده نیست.
إنِّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهیدٌ » (1)
بیتردید خدا بر همه چیز گواه است.
1) (1)
وَاللّهُ شَهیدٌ عَلی ما تَعْمَلُونَ » (1)
در حالی که خدا بر آنچه انجام میدهید، گواه است.
عبد چون به حقیقت این اسم واقف شود و جانش به نور مفهوم این صفت منوّر گردد، با کمال مواظبت و مراقبت زندگی خواهد کرد و تمام حرکات و سکنات و آنات و لحظاتش را که در مرأی و منظر حضرت محبوب است به مواظبت خواهد کشید، مبادا که شیطان و هوای نفس به او حمله کند و وی را از نظر رحمت حضرت حق دور ساخته، به سعادت دنیا و آخرتش لطمه بزند.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
عَلِمْتُ أنَّ اللّهَ مُطَّلِعٌ عَلَیَّ فَاسْتَحْیَیْتُ. (2)
دانستم که خداوند بزرگ گواه و شاهد من و آگاه بر ظاهر و باطن انسان است، در برخورد به خلاف خواستهاش از او شرم کردم و بر عرصه گاه حیا نشستم.
در وعده و در گفتارش صادق است و آنچه را از ثواب و اجر و مزد در برابر عبادت و طاعت به بندگانش وعده داده است، بدون این که کم بگذارد وفا میکند.
عبد باید در تمام حرکاتش صداقت و درستی و راستی را از مولایش درس بگیرد، و مصداق حقیقی صدق گردد، تا حظّ و نصیب و بهره و سودش از پیشگاه حضرت محبوب به جایی رسد که خیر دنیا و آخرت وی را تأمین نماید.
یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَکُونُوا مَعَ الصّادِقینَ » (1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! از خدا پروا کنید و با صادقان باشید [ صادقانی که کاملترینشان پیامبران و اهل بیت رسول بزرگوار اسلام هستند.]
قالَ اللّهُ هذا یَوْمُ یَنفَعُ الصّادِقینَ صِدْقُهُمْ » (2)
خدا فرمود: این روزی است که راستان را راستی و صدقشان سود دهد.
او پدیده آورندۀ هر مصنوع و خالق هر مخلوق و مبدع جمیع بدایع عرصۀ هستی است.
آفریدههایش نشان دهندۀ این معنایند که او را در هیچ امری شبه و مانند نیست و فعلی از افعال خلق به فعل او نمیماند.
صنعت او آسمانها و زمین، ظلمت و نور، حجر و شجر، انسان و حیوان، برّ و بحر، گوشت و استخوان، پوست و خون، عصب و عروق، اعضا و جوارح، باطن و ظاهر، غیب و شهود و ذرّه بینی و غیر ذرّه بینی است، که شرح هر یک در جای خود، کتاب یا کتابهاست.
اصولاً تمام کتابهایی که در کتابخانههای بزرگ و کوچک جهان است، شرح صنعت و صنعتهای اوست.
اوّل دفتر به نام ایزد دانا صانع و پروردگار، حیّ توانا
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
از درِ بخشندگیّ و بنده نوازی مرغ هوا را نصیب ماهی دریا
قسمت خود میخورند مُنعِم و درویش روزی خود میبرند پشّه و عنقا
حاجت موری به علم غیب بداند در بن چاهی به زیر صخرۀ صَمّا
(سعدی شیرازی)
عبد در رابطه با این اسم باید صانع بهترین عبادت و بندگی و خُلق و خوی و رفتار و کردار براساس نقشهای حضرت حق باشد.
عبد باید قدرت صنع خود را در ساختن رشد و کمال خود و آنچه برای بندگان حضرت محبوب مفید است به کار برد. خنداندن شیطان هنر نیست، هنر تجلّی دادن انواع منافع ظاهری و باطنی از ساختمان وجود خویش است.
وجود مقدّس او از اشباه، انداد، اضداد، امثال، حدود، زوال، انتقال، طول، عرض، قطر، سنگینی، سبکی، رقّت، غلظت، دخول، خروج، اتّصال، جدائی، بو، مزه، رنگ، لمس، زبری، نرمی، گرما، سرما، حرکت، سکون، اجتماع، افتراق، تمکّن در مکان و... پاک و منزّه است، چرا که جمیع این امور مخلوق و حادث و از اوصاف ممکنات و مخلوقات و از نشانههای عجز و ناتوانی است. اینها اموری است که نشان دهندۀ وجود صانع و محدث حادث است.
آری، اگر عبد بخواهد از این صفت در حدّ خودش بهرهمند گردد، راهش پاک شدن از تمام ناپاکیهای درون و برون است.
او نسبت به همه چیز و همه کس عادل است و اصولاً فعل او عدل است، ظلم و جور از او نیست و هرگز از او صادر نمیشود.
در تمام عرصه گاه هستی، هر چیزی را به جای خودش قرار داده، و به هر موجودی مطابق ظرف و شأنش عطا و عنایت فرموده است.
تماشای حقیقت عدل، منوط به تماشای ظاهر و باطن تمام آفرینش است و این از عهدۀ انسان خارج است، مگر این که ملکوت سماوات و ارض به ارادۀ خود آن
حضرت به انسان ارائه شود تا مشاهده کند که به حقیقت در تمام هستی هر چیزی به جای اصلی خود قرار دارد.
آنچه ما از عدل میبینیم نمونهای جزئی از حکومت عدل مطلق در پهنای خلقت و هستی است. شرح مسألۀ عدل به این آسانی میسّر نیست، توفیقی عظیم از جانب او لازم دارد و علمی محیط به آسمانها و زمین و موجوداتی که در این دو میدان در کار زندگی هستند.
عبد اگر بخواهد اتّصال به مفهوم عدل پیدا کند بر او لازم است دو قوۀ غضب و شهوت و توابع آن دو را در سیطرۀ حکومت عقل و دین قرار دهد؛ آنجا که عقل و جنودش خادم شهوت و غضب است ظلم محض است.
البتّه مقهوریّت غضب و شهوت در دست عقل و دین، عدل فی الجمله است و تفصیل آن به این است که در تمام سکنات و حرکاتْ قواعد شرع مطهّر رعایت شود.
عدالت در حالات به این است که: حالات براساس قواعد الهی نظام گیرد.
عدالت در اعضا و جوارح به این است که: هر یک در آنجا که شرع فرموده به کار رود.
عدالت در خانه و اجتماع و اقوام و مردم به این است که: به حقّ هیچ یک تجاوز نشود و بلکه حقّ به خطر افتادۀ افراد را از خطر برهاند.
عدالت ایمانی هم به این است که: بر تدبیر و حکمت و فعل جناب حق اعتراض نشود و کار حضرت او را عین مصلحت به حساب آورد، چه این که موافق طبعش باشد یا مخالف.
نظام حضرت محبوب را نظام احسن و نظام متقن دانسته و کار او را در منتهای عدالت و لطف ببیند و با تمام وجود از حضرت حق بخواهد:
اَللّهُمَّ أرِنَا الْحَقَّ حقّاً وارْزُقْنا اتَّباعَهُ، وَأرِنَا الْباطِلَ باطِلاً وَارْزُقْنا
اجْتِنابَهُ. (1)
الهی حق را آن چنانکه هست به ما بنمایان و متابعت از آن را روزیمان گردان، و باطل را آن چنانکه هست به ما نشان بده و اجتناب از آن را توفیقمان ده.
آری، صفحۀ هستی آیینهای است که اگر انسان با چشم سر و دیدۀ قلب در آن بنگرد به حقّ حق جز عدل و عدالت چیزی در آن نبیند.
وجود مقدّسش از باب لطف و عنایت و آقایی، محو کنندۀ سیّئات از پروندۀ تائبان و غرق شدگان در ایمان و عمل صالح است. آیات فراوانی در قرآن مجید براین حقیقت نشاط آور دلالت دارد.
عبد باید نسبت به آزار و اشتباه برادران و خواهران مسلمانش و حتّی در مواردی نسبت به سایر مردم، مظهر این اسم باشد؛ به این معنا که از دیگران چشم بپوشد و سیّئات آنان را نسبت به خود نادیده بگیرد و چون محبوبش در مقابل ستم دیگران اقدام به احسان و خوبی کند.
اسمی است مشتقّ از مغفرت به معنای پرده پوشی، آن جناب بر گناهان عباد پرده پوشی کند و به آبروی کسی در بین مردم لطمه نزند.
1) (1)
غفور نشان دهندۀ مبالغه در پردهپوشی است، آنهم پرده پوشی در نهایت درجهاش.
عبد هم باید مفهوم این حقیقت را از مولایش ارث داشته باشد، به این معنا که از بازگو کردن گناه و عیب مردم خودداری کند و از پردهدری بپرهیزد، تا خدایش پردۀ او ندرد و عیبش در برابر دیدگان مردم نمایان نسازد.
آن جناب از تمام موجودات هستی بی نیاز است، چرا که ذات مقدّسش مستجمع جمیع صفات کمال میباشد. آن زمان که از هستی و موجوداتش خبری نبود چیزی کم نداشت و این زمان که هستی با تمام موجوداتش در تجلّی است چیزی به او اضافه نشده، او بوده و هست و خواهد بود، بدون این که به چیزی نیاز داشته باشد.
وجود مبارک او در ذات و صفات ذات از غیر بینیاز است و از تعلّق به اغیار منزّه و پاک؛ از کمکگیری از آلات و ادوات و کلّ اشیا مستغنی است. این موجودات هستند که به حضرتش محتاجند و برای جبرانِ فقر خود به پیشگاه لطفش نیازمند.
عبد باید بداند که هیچ موجودی در کارگردانی حیات او جز ذات حق استقلال ندارد. عبد باید بر غیر حق تکیه نکند و نسبت به کلّ موجودات کوس غنا بزند و با زبان حال بگوید: تمام نیاز من متوجه ذات غنیّ اوست و مرا جز به لطف و رحمت و کرم او چشمداشتی نیست و شما ای موجودات هستی عواملی هستید که به اجازۀ محبوبم در طریق حیات من و همۀ عناصر آفرینش در کارید، نیاز من و احتیاج من بالاستقلال به شما نیست بلکه من با تمام هویّت و وجودم گدای حضرت اویم.
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دائم همچو بلبل در قفس طوطی طبعم ز عشق شکّر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام، من بر امید دانهای افتادهام در دام دوست
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
(حافظ شیرازی)
حضرتش فریادرس تمام فریاد خواهان و دادرس تمام دردمندان و نجات بخش تمام امیدواران و دستگیر همۀ گرفتاران و شفابخش کلّ بیماران و آزاد کنندۀ همۀ اسیران و دلگرم کنندۀ نا امیدان است.
عبد در برخورد با یاد شدگان بالا، باید به همان صورت و سیرت باشد، که رجوع نیازمند و دردمند و بیچاره و حاجت دار به انسان، عین عنایت و لطف حضرت حق به آدمی است و به داد شکستگان رسیدن از اخلاق خداوندی است.
او آفرینندۀ هر شیء و ابتدا کنندۀ صنعت تمام اشیای هستی بدون سابقۀ وجود و نوآور است.
عبد باید در اعتقادات و یقینش، حضرت او را اینچنین بداند و برای چیزی از موجودات هستی هر چند همراه با قدرت باشد استقلالی فرض نکند، که خالق و صانع و مُبدِع و مُبدِء و فاطر فقط و فقط حضرت اوست.
وجود مبارک او در ربوبیّت و خالقیّت و ذات و صفات یگانه است و کسی با
حضرتش در اسما و صفت و ذات معیّت ندارد.
قلب عبد باید با مفهوم این اسم یکی باشد و در تمام امورش یکتابین، یکتاخواه و یکتاگو گردد تا از فیوضات الهیّه و عنایات ربّانیّه بهرهمند گردد.
اوست آن وجود مقدّسی که به عنایتش هر گرهی را باز میکند و به هدایتش هر مشکلی را به نقطۀ حلّش میرساند.
اوست که حکومت را از دست دشمنانش خارج و به دست با کفایت صالحان قرار میدهد.
إنّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبیناً » (1)
به راستی ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم آوردیم.
اوست که از قلوب عاشقان و دل عارفان و والهان بر اثر ریاضت و عبادت و تقوایشان هر حجابی را بر میدارد و ابواب ملکوت رفعت و جمال کبریائیش را به روی آنان باز مینماید.
مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ مِن بَعْدِهِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ » (2)
چون خدا رحمتی برای مردم بگشاید، بازدارندهای برای آن نیست، و چون بازدارد، بعد از او فرستندهای برایش وجود ندارد، و او توانای شکستناپذیر و حکیم است.
آری، وجود مبارک و عزیزی که تمام کلیدهای غیب و رزق و مُلک و ملکوت به
دست اوست سزاوار است که فتّاح خوانده شود.
عبدی که مظهر این اسم است، با زبان و آبرویش و قدرت و مالش و با دانش و علمش، باز کنندۀ راه مشکلات دنیایی و آخرتی به روی مردم است، و چه نیکو بود که تمام عباد و بندگان برای مظهر شدن نسبت به این حقیقت عالی میکوشیدند تا مشکلی در هیچ برنامهای برای کسی باقی نمیماند.
اوست آن خدائی که هر چیزی را آفرید و آن را برای طی کردن راه رشد و کمال شکافت.
دانه و هسته را در زیر خاک شکافت و از آن درخت و گیاه بیرون آورد، رَحِم را شکافت و از آن موجود زنده خارج نمود، زمین را شکافت و از آن آنچه برای نظام حیات لازم بود بیرون آورد، دریا را شکافت و به دنبال آن موسی و قومش را از شرّ فرعونیان خلاص کرد و...
عبد باید از این مفهوم حظّ و نصیب بگیرد، به این معنا که هر سدّی را که در برابر عقل و قلب و نفس خود دارد بشکافد و هر سدّی که در برابر امور معنوی و مادّی مردم است با قدرت درایت و کفایت و علم و بصیرتش از میان بردارد.
او بدون اوّل و آخر داشتن قدیم است، دائم بوده و دائم خواهد بود. چیزی بر حضرتش پیشی نگرفته، بر تمام هستی مقدّم است، که هر چیزی در عرصهگاه خلقت به اراده و خواسته و عنایت او حادث شده. اگر بر غیر او وصف قدیم استعمال گردد از باب مجاز است، که حقیقت ذاتی هر وصف مثبتْ وقف حریم وجود مقدّس اوست.
وجود مقدّس حضرتش در ذات و صفت از هر چیزی بینیاز است و کلّ موجودات به درگاه خدائیش نیازمند.
هیچ چیز در هیچ برنامهای نمیتواند از او بینیاز باشد. ذات و صفات و وجود و بقای هر شیء به جناب او نیازمند است. وجود کلّ شیء از اوست یا از چیزی که از اوست. ما سوای او مملوک آن حضرت است چه در ذات و چه در صفات، تنها و تنها اوست که از هر کس و از هر چیز بینیاز است.
عبد ازلاً و ابداً فقیر و محتاج اوست و در صورتی از مفهوم این حقیقت میتواند بهره داشته باشد که قلب و نفس و غضب و شهوت و زبان و چشم و دست و پا و تمام وجودش را با کمک عقل و نبوّت و امامتْ مملوک خود کند و از تمام خطرات شیطانی و هوایی آزاد، زندگی نماید.
زمانی که مالک این واقعیّتها شد و از سیطرۀ تملک آنان در آمد و آن همه وی را اطاعت کردند و او سر از اطاعت آنان باز زد، در حدّ خودش به درجۀ مَلِکی رسیده، و چون در حدّی از مردم بینیاز شد و مردم بدو نیازمند گشتند به مرحلۀ اعلا از این حقیقت دست یافته است.
انبیا که در هدایت و رشد و کمال و به دست آوردن حیات اخرویّه از غیر حضرت او بینیاز بودند و تمام مردم محتاج آنان، در عالیترین درجۀ این واقعیّت قرار داشتند و در صف بعد از آنان عالمان ربّانی هستند که عباد به هدایت آنان محتاج و آنان از ارشاد شدن به وسیلۀ مردم بینیازند.
حضرت ربّ العزّه از هر وصفی که حسّ و خیال و وهم و باطن و اندیشه تصوّر
کند پاک و منزّه است. اگر در توضیح قدّوس بگوییم منزّه از عیب و نقص است سخنی دور از ادب نسبت به آن جناب گفتهایم. منظور از منزّه بودن حضرتش از هر وصف، اوصاف کمالیّهای است که اکثر عباد براساس فهم و درک خود به او نسبت میدهند، که به حقیقت، از اوصاف کمالی که بندگان با عقل محدود خود نسبت به آن جناب فرض میکنند پاک و منزّه است.
عبد باید برای متّصف شدنش به این وصف، علم و ارادتش را به طور کامل پاک و منزّه کند و ظاهر و باطن خود را از آلودگیها دور نماید.
علمش را از خیالات و اوهام و آنچه بهایم در فهم آنها با انسان مشترک است منزّه نماید، محور دانش و بینش خود را امور شریفه کلّیّۀ الهیّه و معلومات متعلّق به حقایق ازلیّه و ابدیّه قرار دهد، اراده و نیّتش را از آنچه برگشت به شهوات و مَطعم و مَلبس و مناظر عادی و امور جزئیّه و لذایذ حیوانی و مادّی صرف مینماید پاک کند، ارادهای جز حضرت محبوب برایش نماند، غیر شوق و عشق به لقای دوست هوسی نداشته باشد، تمام ابتهاج و فرح و لذّتش خلاصه در رسیدنِ به قرب حق گردد و حتّی بهشت عنبر سرشت را از این که هدف نهایی و مقصد آخرش باشد از نیّتش دور نماید، که در ذات قلب و حقیقت دل و عمق باطن جز حضرت محبوب چیزی نماند.
او بدون کمکگیری و استعانت از چیزی دارای قدرت است و قدرت حضرتش قدرت تامّه و قدرت بینهایت در بینهایت است.
عبد را باید از این مفهوم آن چنان نصیب باشد که در عبادت، تحصیل علم، به دست آوردن فضایل و کمالات و خدمت به عباد حضرت حق در کمال قوّت و قدرت دیده شود.
حضرتش اجابت کنندۀ دعا و درخواست بندگان است، چنانکه در قرآن مجید آمده:
فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ » (1)
یقیناً من نزدیکم، دعای دعا کننده را زمانی که مرا بخواند اجابت میکنم.
بین او و مخلوقاتش حجاب راه و مسافت و مفارقت وجود ندارد، او ناظر به همه چیز و عالم به کلّ شیء و همراه کلّ شیء است، قریب به موجودات است بدون مماسیّت، و جدای از آنهاست بدون راه و مسافت، تقرّب به حضرتش نه از جهت مکان و مسافت و طریق است، که عبد اگر بخواهد از این معنا حظّ و نصیب و قسمت داشته باشد باید از جهت طاعت و حُسن عبادت و اخلاق حسنه به او تقرّب جوید.
آن جناب وجود مبارک و مقدّسی است که تمام موجودات هستی قائم به وجود او هستند، برای اشیا وجود و دوام وجودی جز به او متصوّر نیست، که قوام حضرت او به ذات خود و قوام کلّ شیء به جناب اوست.
عبد در تمام امورش به هر اندازه از غیر حق بینیاز شود، از مفهوم این صفت بهره گرفته و مظهر این حقیقت شده است.
1) (1)
برای لغت قابض معانی متعددی است:
1 - مالکیّت، چنانکه در قرآن مجید آمده است:
وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ » (1)
در حالی که زمین در روز قیامت یکسره در قبضۀ قدرت اوست.
2 - فنا کردن شیء، چنانکه دربارۀ میّت میگویند: خداوندش قبض روح کرد، و در قرآن مجید آمده:
ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلیلاً * ثُمَّ قَبَضناهُ إلَینا قَبْضاً یَسیراً » (2)
آن گاه خورشید را برای [ شناختن ] آن سایه، راهنما [ ی انسانها ] قرار دادیم. * سپس آن را [ با بلند شدن آفتاب ] اندک اندک به سوی خود باز میگیریم.
3 - انداختن حجاب بر قلبی که لیاقت گیرندگی فیوضات الهیّه و معارف ملکوتیّه را از دست داده، تا جایی که آن قلب به قلب ضیِّق حَرِج و قلب قاسیه و قلب مریض وصف شود.
بسط دهندۀ ارواح در اجساد، بسط دهندۀ رزق مادّی به عباد، بسط دهندۀ روزی معنوی در قلوب و بسط دهندۀ معارف ملکوتیّه و آلاء و نعم معنویّه در دل عارفان و مشتاقان و والهان است.
وَاللّهُ یَقْبِضُ وَیَبْسُطُ وَإلَیْهِ تُرْجَعُونَ » (1)
و خداست که [ روزی را ] تنگ میگیرد و وسعت میدهد؛ و [ همۀ شما برای دریافت پاداش ] به سوی او بازگردانده میشوید.
مفصّل دو مسألۀ بسط و قبض، در معارف الهیّه و به خصوص در عرفان و فلسفه مطرح است که مشتاقان و علاقمندان میتوانند برای یافتن عمق این دو حقیقت به کتب مربوطه مراجعه نمایند.
عبد اگر از پرداخت وقت و نیرو و حالات و حقایق وجودی خویش، به راهزنان راه حق امساک کرد و سفرۀ قلب و جان و سرّ و باطن و روح و نفس خود را برای گرفتن معارف حَقّه باز کرد و در امور دنیایی و آخرتی برای بندگان حضرت محبوب ایجاد گشایش نمود، از اسم قابض و باسط حظّ و نصیب برده است.
به بندگان نکنی لطف چون تو از یاری چگونه لطف خداوند را طمع داری
به بنده لطف کن و لطف حق طلب ورنه مجوی حاصل اگر دانهای نمیکاری
طمع مدار که غیری تو را شود غمخوار اگر نکردهای از غیر خویش غمخواری
بجز خضوع و خشوع و شکستگی نخرند به خویش غرّه مشو از درست کرداری
ندادهاند تو را قدرت و زبردستی که زیردست دل آزرده را بیازاری
(صغیر)
او به نحو کامل و تامّ و جامع برآورندۀ نیاز محتاجان و قضا کنندۀ حاجتِ حاجتمندان است.
عبد باید در این زمینه به طور کامل متخلّق به اخلاق حق باشد، که هر کس
1) (1)
آراسته به چنین واقعیّتی گردد تمام سعادت دنیا و آخرت را نصیب خود نموده است.
ذات مقدّسش شریف است، افعالش جمیل و زیباست، عطا و نوالش جزیل و بزرگ است. شرف ذات وقتی به حُسن عمل مقارن شود «مجد» است.
عبد میتواند از ذات محبوب کسب شرف و از حسن عمل معبود درس بگیرد و شرف نفس را با حسن عمل مقارن کند تا مظهر صفت مجید گردد.
حضرت او یاری کنندۀ مؤمنان و سرپرست آنان در همۀ امور است.
اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ » (1)
خدا سرپرست و یار کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنان را از تاریکیها [ ی جهل، شرک، فسق وفجور ] به سوی نورِ [ ایمان، اخلاق حسنه و تقوا ] بیرون میبرد.
اوست که متولّی نصرت مؤمنان بر کافران، و متولّی ثواب و کرامت عاشقان و عارفان، و ولیّ طفل صغیر و شیخ کبیر، و متولّی اصلاح ظاهر و باطن تمام موجودات هستی است.
عبد باید نسبت به نفس و قلب خود برای یافتن خیر دنیا و آخرت، ولایت تربیتی پیدا کند و سرپرستی صحیح اهل بیت خود و بندگان حق را جهت آشنایی آنان با حضرت محبوب و وظایف و مسئولیّتشان برای خدا به عهده بگیرد تا از نور
1) (1)
ولایت بینهایت در بینهایت حضرت ربّ بهرهمند شود و خود و موجودیّت و هویّتش در ولایت دوست فانی گردد.
وجود مقدّسی که به موجودات و به خصوص به بندگان، بسیار احسان میکند و در این دنیا به خاطر چیزی کسی را از عطایش منع نمینماید. از او بخواهند یا نخواهند نعمتش را عطا میکند، و احسان و عطایش بغیر حساب است.
عبد باید به دنبال محبوب و مولایش به احسان بسیار به بندگان حق، به خصوص ضعیفان و فقیران و نیازمندان و محتاجان برخیزد و از این طریق اخلاق حضرت حق را از طریق حرکات صحیح خود به کار گیرد.
آن وجود مقدّس به قدرت و علمش و به اراده و رحمتش، به ظاهر و باطن هستی و جسم و جان موجودات و به حقیقت و ذات همۀ اشیا و عناصر احاطه دارد و چیزی از حیطۀ نظر و عنایت و قدرت و لطف او خارج نیست.
عبد باید در یک مرحله به تمام مضرّات و خطرات و فحشا و منکراتی که سعادت دارین او را تهدید میکند معرفت و احاطه داشته باشد تا خود را مصون و محفوظ بدارد، و در مرحلۀ دیگر به واقعیّتها و حقایق و فضایل و درستیها و معارف و فیوضات ربّانیّه احاطه به دست آورد تا وجودش را به زیباییهای معنوی بیاراید و به حق ّ و حقیقت آراسته گردد، و از وجود خود منبعی گران و ظرفی پر ارزش به وجود آورد.
آن وجود مبارکی که حکمت و آثار قدرتش را در عرصه گاه هستی مینمایاند و از این طریق راه رسیدن به نقطۀ معرفت را در اختیار بندگانش میگذارد.
وحی را به توسط صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و به وسیلۀ کتب آسمانی بیان میکند و حقایق را جهت رشد بندگانش آشکار میسازد.
عبد باید ظهور دهندۀ حقایق و واقعیّتها و برنامههای مثبت و علم و معرفت از وجود خود باشد تا از این رهگذر مظهر اسلام مبین گردد و از محبوب و معشوقش نصیب وافر برد.
او آفرینندۀ انواع اطعمه و رسانندۀ به اجسام و ابدان است. او طعامدهندۀ به قلوب و نفوس است، معرفت را برای قلب و حسنات را برای نفس قرار داده است.
در مرحلۀ دیگر گفتهاند: معنای مُقیت استیلا و قدرت داشتن بر اشیا است که بازگشت این معنی به همان صفت علم و قدرت است، چنانکه در قرآن مجید آمده است:
وَکانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقیتاً » (1)
و خدا همواره نگهبان بر هر چیزی است.
عبد این قدرت را دارد که برای گرسنگان مادّی و معنوی سفرۀ نان و علم و دانش بگسترد و برای هوای نفس و غرایز و امیال غلط خود چیره و مسلّط شود تا درونش از نور اسم مقیت منوّر گردد.
1) (1)
وجود مقدّسش در ارحام و ظلمات ثلاث به هر صورتی که بخواهد بر نطفۀ موجود زنده نقش میزند و وجود هر کسی را شکل و قیافه میدهد.
او مصوِّر تمام تصاویر و نقّاش همۀ نقشهاست، ولی خود او به صورت و اعضا و به حدود و ابعاض وصف نمیشود، او به آیات و آثارش شناخته میشود و به قدرت و عظمت و جلال و کبریایی توصیف میگردد.
عبد باید تمام حرکاتش و اعمال و افعالش نقش مثبت و تصویر صحیحی بر جریدۀ عالم باشد و از افعال ضدّ عقل و شرع و اخلاق بهیمی و سَبُعی و شیطانی، به شدّت بپرهیزد.
وجود عزیزی که چون انسان در بارگاه قدرت و مقامش قرار گیرد چشم پوشی کند، چون وعده دهد به وعدۀ خود به طور حتم وفا نماید، چون عطا فرماید بخشش را به منتهی درجۀ امید و آرزوی خواهنده برساند و برای او باکی نباشد که چه اندازه عطا کند و به که عطا نماید.
از این که نیاز و حاجت به در خانۀ غیر برند خشنود نباشد، حقّ آن را که به او پناه برد و نیاز و التجا به پیشگاهش ببرد ضایع ننماید.
او تمام این حقایق و واقعیّتها و برنامهها را به اختیار و اراده انجام دهد نه به تکلّف و جبر، که جبری در آن حریم مقدّس نیست، و تکلّفی در آن پیشگاه مبارک راه ندارد.
عبد به اندازۀ امکان و قدرت خودش بدون شک میتواند تجلّی گاه کرم آن کریم شود و بدانگونه که حضرت حق با عبادش معامله میکند با خلق خدا معامله کند.
وجود بی نیازی که کبریایی، یعنی کمال ذات وقف حریم مقدّس اوست و کمالش از باب لطف و عنایت و رحمت و محبّت سرایت به غیر دارد.
کمال عبد در عقل و ورع و علم است و سریان آن حقایق به غیر خود.
کبیر به معنای عالم با تقوا و مرشد و معلّم مردم است که صلاحیّت دارد تمام خلق خدا از انوار فضایل و معارف و علوم وی اقتباس کنند، به همین جهت حضرت عیسی علیه السلام فرمود:
مَنْ عَلِمَ وَعَمِلَ وَعَلَّمَ عُدَّ فِی المَلَکُوتِ الأعظمِ عظیماً. (1)
کسی که بیاموزد و عمل کند و تعلیم دهد، در ملکوت آسمان از او به عنوان بزرگ و عظیم یاد میشود.
آن آقا و بزرگواری که هر کس به او توکّل کند او را کفایت نماید و نیازی برای رجوع به غیر برایش نگذارد.
بر عبد است که هر نیازمند خواهندهای را به اندازۀ قدرت و وسعش کفایت کند، تا از نور اسم الکافی دلش منوّر گردد.
او به هر کس که به مشکل دچار شده و روی حاجت به درگاهش برد گشایش دهد. او برطرف کنندۀ سوء و بدی از عبد، و اجابت کنندۀ دعوت مضطر و گرفتار است.
1) (1)
او دوست دارد عبد و بندهاش نیز اینچنین باشد، از رحمت آوردن بر دیگران و اجابت دعوت مضطر و برطرف کردن همّ و غمّ مهموم و مغموم روی نگرداند.
او در ذات و در صفات تنها و فرد است، و احدی از موجودات عرصه گاه هستی به حضرتش در هیچ واقعیّتی شباهت ندارد.
عبد باید از نظر علم و معرفت و تقوا و بصیرت و کمال و فضیلت و عبادت و خدمت به خلق در میان اقران و امثالش بینمونه گردد و تنها متفرّد شود.
آن آشکار و ظاهری که ظهور هر چیزی به حضرت اوست، او ظهور محض است، اظهر از حضرت او نیست، منزّه از هر نقص و عیبی است و پاک و بری از هر ظلمتی است. آری، آن وجود مبارکی که کلّ اشیا را از تاریکی عدم به ظهور وجود آورد سزاوار این است که نور خوانده شود.
او نور سماوات و ارض و نور قلب و دل عاشقان و روشنایی جان عارفان و خالق نور و نازل کنندۀ نور و منوّر نور است.
او چنانکه در آیات قرآنش آمده، انبیا و کتب آسمانی را جهت اخراج عباد از ظلمت و سفر دادن به منطقۀ نور فرستاده است، و چه نیکوست که عبد با توسّل به وحی و نبوّت انبیا و آیات قرآن مجید به نور ایمان و عمل صالح و اخلاق حسنه منوّر شود و به نورانی شدن دیگران کمک نماید.
وجود مقدّسش به تمام موجودات بدون غرض و عوض و توقّع ثنا و حمد و
منهای شهرت و تخلّص از مذمّت و به غیر طلب کمال، کثیر الإعطا است.
او رادر عطایش هیچ منظور و مقصودی برای خود نیست، بلکه ذات مبارکش نسبت به تمام هستی، بخشندۀ فیض و عنایت کنندۀ لطف و رحمت است، او از این طریق میخواهد نیازِ نیازمندان را برطرف و ناقصان جهان را به کمال برساند.
عبدی که موجودیت خود را بدون توقّع بهشت و ترس از عذاب در راه خدا میدهد و حتّی در زمینۀ گذشتن از جان در جبهۀ حق علیه باطل جز رضای محبوب را در نظر ندارد جواد و وهّاب است و در این برنامه از مولایش رنگ گرفته است.
آن ذات مبارکی که تمام موجودات جهان هستی را برای رسیدن به نقطهای که باید برسند به خوبی یاری میدهد و به هنگام حوادث و گرفتاریها در کمال لطف و محبّت به انسان نصرت میرساند و درهای فتح و پیروزی را به روی یارانش میگشاید.
انسان نسبت به دیگران باید از چنین صفتی برخوردار باشد، به کمک محتاجان و یاری ناتوانان و نصرت مظلومان با تمام وجود برخیزد و در این زمینه از هیچ کوششی دریغ و مضایقه نکند که یاری دادن به مظلوم از پرارزشترین اعمال و از پرثوابترین عبادات است. علی علیه السلام در خطاب به حسنین علیهما السلام میفرماید:
کُونا لِلظّالِم خَصْماً وَلِلمَظْلُومِ عَوناً. (1)
دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید.
وجود مقدّسش به تمام ظاهر و باطن هستی سعۀ علم و قدرت و احسان و
1) (1)
رحمت و لطف و کرامت دارد، که برای دریای علم و قدرت و سایر اوصاف جمالش ساحلی نیست و نهایتی نمیباشد، هر سعه و عظمتی منتهی به اوست و در برابر واسعیّت آن جناب چیزی نیست.
عبد اگر در علم و عبادت و فهم و فکر و اخلاقش بر اساس معارف الهیّه وسعت دهد و از تنگی حقد و حسد و کبر و نفاق و سایر رذایل بپرهیزد و متخلّق به اخلاق حضرت ربّ العزّه شده و به وصف واسع متّصف گشته است.
او باید آن چنان شود که هوای نفس و شیطان و فساد و مفاسد بر او غلبه ننماید، که غلبۀ رذایل او را به خفقان روحی و قلبی دچار کرده به عرصۀ فنا و نابودی و شقاوت و هلاکت میرساند.
اوست آن پروردگار عزیزی که برای جمیع مخلوقات خیر و خوبی میخواهد.
اوست آن خالق مهربانی که در ابتدا نعمت عنایت میکند و موجودات هستی را در احسان و لطف خود غرق مینماید.
وَدود از عباد کسی است که آنچه برای خود میخواهد برای دیگران هم بخواهد، و مرتبۀ بالاتر این که نسبت به عباد حق به ایثار برخیزد و کمال این ایثار در این است که خشم و کینه نسبت به طرف، وی را از احسان و محبّت دربارۀ او بازندارد.
چنانکه رسول خدا صلی الله علیه و آله به هنگامی که پیشانی و دندانش در جنگ احد شکسته بود دست به دعا برداشت و برای دشمنانش از حضرت رب طلب هدایت کرد:
اَللّهُمَّ اهْدِ قَومی فَإنَّهُمْ لا یَعْلَمُونَ. (1)
1) (1)
خداوندا! قوم مرا هدایت نما، که ایشان نمیدانند.
بد کرداری دشمن و جنایتهای آنان و آن همه رنج و مشقّتی که برای حضرت فراهم آوردند، مانع خیرخواهی آن حضرت در حقّ آنان نشد، که قلب و روح مطهّرش اوسع اشیا در پهنه گاه هستی بود و مهر و محبّتش نسبت به مردم، دریای بیساحل و بحر بیکران مینمود.
یاد یاران که کنند از دل و جان یاری هم پا ز سر کرده روند از پی غمخواری هم
غم زدایند ز دلهای هم از خوشخویی بهره گیرند ز دانش به مددکاری هم
کم کنند از خود و افزونی یاران طلبند رنج راحت شمرند از پی دلداری هم
رنج بر جان خود از بهر تن آسایی یار حامل بار گران بهر سبکباری هم
همه چون غنچه به تنهایی و باهم چون گل تنگدل از خود و خندان به هواداری هم
خواب غفلت نگذارند که غالب گردد همه هم را بصرند و همه بیداری هم
راحت جان و طبیبان دل یکدگرند یار تیمار هم و صحّت و بیماری هم
(فیض کاشانی)
او هدایت کنندۀ تمام موجودات آفرینش است. آسمانها، ستارهها، سحابیها، کهکشانها به عنایت او در مسیر لازم هدایت میشوند. طفل به هدایت او پستان مادر میگیرد. جوجه به هدایت او پس از بیرون آمدن از تخم دانه برمیچیند. زنبور به هدایت او آن خانۀ عجیب را در کندو بنا میکند. مورچه و موریانه به هدایت او لانههای عظیم در دل زمین میسازند و گیاه به هدایت او از زیر خاک سر برمیآورد.
او خواصّ عبادش را به معرفت ذاتش هدایت میکند، به طوری که بگویند:
یا مَنْ دَلَّ عَلی ذاتِهِ بِذاتِهِ. (1)
ای که خودت به سوی خودت رهنمایی.
و عرضه بدارند:
بِکَ عَرَفْتُکَ وَأنتَ دَلَلتَنی عَلَیْکَ. (2)
تو را به خودت شناختم، و تو مرا بر خودت ره نمودی.
تا جایی که وجود مقدّس او را شاهد بر وجود تمام اشیا و عناصر هستی بدانند.
و عوام عباد را به توجّه قلبی به مخلوقات هدایت مینماید، تا وجود اشیا را شاهد بر وجود او بدانند.
الَّذی أعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی » (3)
او را [ آن گونه که سزاوارش بود ] به وی عطا کرده، سپس هدایت نمود.
انبیا و ائمّه علیهم السلام به طور کامل مظهر اسم هادی هستند، آنان از جانب حق نور هدایت تشریعی را جهت تأمین خیر دنیا و آخرت به عباد حق میرسانند و پس از آن بزرگواران، اولیا و علما و صلحا و ناصحان و دانشمندان تجلّی گاه اسم هادیاند.
آنچه را به انبیا و عبادش وعده داد به آن وفا کرد و هر چه را در قرآن مجید وعده داد وفا میکند. خلف وعده در هیچ زمینهای برای حضرتش متصوّر نیست، که:
إنَّ اللّهَ لا یُخْلِفُ الْمیعادَ » (4)
بیتردید خدا وعدۀ خلافی نمیکند.
در قرآن مجید در آیات متعددی به بندگانش سفارش به وفای عهد کرده و آنان را در برابر تعهّداتشان موظَّف و مسؤول شمرده، بر عبد لازم است در زمینۀ وفای به عهد از مولایش متابعت کند و این اخلاق الهی را در همه جا به کار بندد، که وفای به عهد از علائم ایمان و از خصوصیّات عاشقان حق و مردم مؤمن است.
آن ذات مبارکی که تمام امور هستی، موکول به اراده و قدرت و علم و عنایت و رحمت اوست.
عبد باید در امور ظاهر و باطنش بر آن حضرت تکیه کند و موجودیت و هویّت و زندگیش را به او واگذار نماید و کسی که وکیلش خدا است در همه جا و در همه چیز پیروز و فاتح است.
عبد باید در تمام برنامههای مثبت اعم از ظاهری و باطنی با کمال شور و نشاط قدم بردارد و بر ذات مقدّس حضرت رب توکّل کند تا به مقصود برسد.
عبد باید چون مولایش وکیل و تکیه گاه مردم به خصوص ضعیفان و دردمندان و مستمندان باشد، تا از این راه مردم به خیر و سعادت برسند و او هم به جلب خشنودی حضرت حق و رضایت جناب محبوب موفّق شود.
اوست آن وجود مقدّسی که تمام مُلکها پس از فنای ملّاک به او برمیگردد، چرا که وجود باقی اوست و دیگران در مسیر فنا هستند، او مرجع و مصیر کلّ شیء
است، اوست که وقتی بگوید:
لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَومَ
امروز فرمانروایی ویژۀ کیست؟.
پاسخ گویی جز خودش نباشد:
لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ » (1)
ویژۀ خدای یکتای قهّار است.
آنان که در امور برای خود مالکیّت و مُلکیّت قائلند از بینایی و بصیرت دورند.
آنان که ارباب فهم و بصیرتند در هر روز و در هر ساعت و در هر لحظه حقیقت لِمَنِ الْمُلکی را میبینند و یقین دارند که ازلاً و ابداً مالک حقیقی اوست، حقیقت وراثت و مالکیّت ذاتی حق برای آنان چون آفتاب وسط روز است.
او وارث مردم مؤمن است و خیر الوارثینی، وقف حریم مبارک حضرت او میباشد.
عبد باید وارث صفات معبود باشد، عبد باید از انبیا، اخلاق و علم و معرفت و عمل به ارث ببرد، که در روایات آمده:
اَلْعُلَماءُ وَرَثَةُ الْأنْبِیاءِ. (2)
عالمان وارثان پیامبرانند.
و در زیارت وارث آمده که:
حضرت سیّد الشهدا علیه السلام تمام حسنات را از گذشتگان و به خصوص انبیای اولوالعزم به ارث برده است. (3)
وجود حضرت او محسن و نیکوکار است، او از فعل قبیح بری و مبرّاست، کلّ بِرّ و احسان از اوست.
عبد چون به احسان و برّ به والدین و خوبی به مردم اقدام کند خود را تجلّی گاه آن صفت عالی نموده و به تأمین خیر دنیا و آخرت خود برخاسته است.
اوست که تمام خلق را در روز قیامت مبعوث میکند و برای جزا دادن در عرصۀ محشر حاضر مینماید. او باعث مَنْ فِی الْقُبورِ ومُحَصِّل ما فِی الصُّدورِ است، و کسی را در این زمینه راه فرار از حکومت او نیست.
او مبعوث کنندۀ انبیا به رسالت برای هدایت مردم است.
کسی که باعث نجات دیگری از جهل و فساد گردد و حیات علمی و فکری و اخلاقی در مملکت وجود انسانها برانگیزد و عباد را به سوی حضرت ربّ العزّه بخواند و در حقیقت آنان را از نشأۀ مادّی به نشأۀ معنوی و از حیات حیوانی به حیات طیّبه برساند، مظهر اسم باعث است.
اوست که اسباب توبه را از قبیل ارائۀ آیات و عرضۀ تنبیهات و توجه به آیات عذاب و حقایق تحذیریّه برای بندگان فراهم میآورد و راه بازگشت به حضرتش را برای عباد آسان مینماید.
به فضل و رحمتش گناهکار را از گناه پشیمان مینماید و وی را به راه توبه و انابه هدایت مینماید و توبۀ عبد را با عنایت خاصّش قبول مینماید.
بر عبد است که به دنبال مولایش عذرِ عذرخواه را بپذیرد، و معذرت دوستان و رفیقان و آشنایان را قبول نماید، تا تخلّقش را به اخلاق حضرت محبوب نشان دهد و بهره و نصیبش را از اسم توّاب بنمایاند.
وجود عزیزش موصوف به صفات جلال، چون مُلک و تقدّس و علم و قدرت و سایر کمالات است.
گویی وصف کبیر دلالت بر کمالات ذات، و جلیل نشانگر کمال صفات، و عظیم نشان دهندۀ کمال ذات و صفات باهم است.
جلیل به معنای سیّد و عظیم و صاحب جلال و اکرام آمده است، و روشن است که تمام آقایی و عظمت و جلال و کرم از آن حضرت اوست. آنچه سیادت و آقایی و عظمت و بزرگواری و کمال و حسن و بها است از او و راجع به اوست.
جلیل و جمیل از عباد آن کسی است که صفات باطنش نیکو و زیباست، که جمال ظاهر را قدری نیست و نهایتش در هم ریختگی و فناست.
وجود مبارکش محسن و منعم و کثیرالانعام و الإحسان است، سخاوتش را حدّ و نهایتی نیست و دریای بخشش و کرمش را ساحل نمیباشد. جواد و کریم و به تعبیر دعاهای وارده از ائمّۀ طاهرین علیهم السلام أجْوَد الأجوَدین است.
عبد را باید از این صفت حظّ و نصیب باشد، که بخل امری مبغوض و منفور حضرت حق و پاکان عالم است و در شأن خلیفة اللّه نیست که آلوده به این صفت شیطانی و رذیلت ظلمانی باشد.
اوست آن ذات مقدّسی که اخبار باطنه از حضرتش پوشیده نیست، در مُلک و در ملکوت چیزی نمیگذرد و ذرّهای حرکت نمینماید و ساکن نمیشود و نفسی به اطمینان و اضطراب متّصف نمیگردد مگر این که خبرش نزد حضرت اوست.
خبیر به معنای علیم است، اما وقتی علم به امور نهانیّه و خفایای باطنیّه اضافه شود خبرگی، و صاحب آن علم خبیر است.
عبد باید خبیر به هویّت و موجودیّت و ماهیّت جهان وجود و هستی خود باشد، به این معنا که بر خفایای قلبش آگاه بوده و بداند که در دنیای درونش چه میگذرد.
اگر آنچه میگذرد پسند مولاست بر حفظ و تداوم و ثبوت آن بکوشد، و اگر آنچه میگذرد منفور حضرت محبوب است در مقام زدودن و پاک کردن آن برآید، که قلب همراه با غشّ و خیانت و دغلی و حرص و کبر و حسد و ریا، پسند حضرت مولا نیست و جاهل به باطن از حریم رحمت حضرت دوست دور است.
تو به آموختن بلند شوی تا بدانیّ و ارجمند شوی
چون نهاد تو آسمانی شد صورتت سر بسر معانی شد
نه زمین راه بر تو داند بست نه فلک نیز بر تو یابد دست
چون شوی آن چنانکه میبایی چون تو با خویشتن نمیآیی
نظری کن در این معانی تو تا مگر خویش را بدانی تو
(اوحدی مراغهای)
آنچه به اراده و عنایت حضرت او از عدم به دیار هستی میآید و خلق میگردد
نیازمند به تقدیر و اندازه است و اوست که اندازه و تقدیر اشیا به دست حضرتش میباشد.
عبد باید در تمام امورش به پیروی از مولای مهربانش دارای اندازه و تقدیر باشد تا درهای سعادت و فتح و پیروزی به رویش باز شود و از لطف حضرت محبوب بهرهمند گردد.
او بهترین یاری دهندگان است، خواهندۀ یاری و نصرت از درگاهش محروم و ناامید نمیرود و چه بسا که بدون درخواست و دعا به یاری و نصرت بندهاش گر چه غرق در گناه و نسیان است عنایت فرماید.
بر عبد است که از جناب حق درس گرفته و به یاری نیازمندان با نصرت و کمک اقدام کند، که خوش کردن دل مؤمن باعث جلب خشنودی خداست.
اوست که مزد و جزای نیکوکاران و جریمه و عقاب بدکاران چه در دنیا و چه در آخرت به دست اوست.
قلب عبد باید مالامال از مفهوم این حقیقت باشد تا در هر کاری و در هر برنامهای تقوا را رعایت کند و از آنچه باعث جریمۀ دنیایی و آخرتی است بپرهیزد که دنیا و آخرت دار مکافات و عرصهگاه جزای تمام اعمال انسانی است.
اوست آن وجود مقدّسی که طاعت اندک را جزای کثیر میدهد و عمل محدود و معدود نیک را در آخرت ثواب و اجر نامحدود میبخشد.
برای عمل انسان آخر هست، ولی جزا و مزدش را از جانب حق نهایت نیست.
شکر حق از عبد همان احسان و جزا و ثواب و انعام حضرت اوست.
تشکّر عبد از خوبی و احسان عباد که گاهی به صورت ثنا و زمانی به شکل احسان است از خصال حمیده و از اخلاق الهی است و آن چنان از اهمیّت برخوردار است که فرمودهاند: «هر کس از مخلوق تشکر نکند از خالق تشکر نکرده است!» (1)
اوست که متّصف به وصف عظمت و بزرگی است و غیر او حقیر و کوچک و فقیر و ناچیز است. عظمتش در ذات و صفات و افعال و غلبهاش بر اشیا و احاطۀ قدرتش بر تمام هستی آن چنان آشکار است که جای بحث و گفتگو و استدلال و برهان نیست.
عبد با آراسته شدن به عقاید حقّه و پیراسته شدن از رذایل و متَّصف شدن به حسنات اخلاقیّه و اعمال صالحه میتواند کسب عظمت و سیادت و مجد و بزرگی کند.
وجود مقدّسش آگاه به دقایق مصالح، خالق و آفرینندۀ موجودات غیر قابل رؤیت و نیکی کننده به عباد و نعمت بخش به موجودات و لطیف در تدابیر امور
1) (1)
جهان هستی است.
چون عبد رفق و نرمی به عباد پیشه کرد و در دعوت مردم به صراط مستقیم و شناخت حق و هدایت آنان به سعادت ابدی مهر و محبّت به خرج داد و از عنف و زور و جبر نسبت به هر کسی در هر امری پرهیز داشت و خود نیز حق را در چهرۀ ایمان و اخلاق به خوبی قبول کرد، مظهر اسم لطیف شده است.
توضیح لطف به این آسانی میسّر نیست، که شرح مفهوم آن از گنجایش کتابها خارج است.
حضرتش با علل و اسباب و وسایل لازم، شفابخش بیماران، و با عنایت و لطف نجات دهندۀ جسم از امراض، و با نبوّت و امامت و قرآن مجید شفادهندۀ آلام و امراض عقلی و روحی و قلبی است.
وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ » (1)
و ما از قرآن آنچه را برای مؤمنان مایۀ درمان ورحمت است، نازل میکنیم.
چون عبد با علم طب به معالجۀ دردمندان برخیزد، یا با معارف و علوم الهی امراض روحیّه و قلبیّه را به علاج برساند، تجلّی گاه اسم شافی شده و از اخلاق محبوب و معبودش رنگ گرفته است.
در پایان توضیح محدود و مختصر این اسما این نکته را ناگفته نگذارم که در کتب مهمّ حدیث از قول حضرت صادق علیه السلام آمده است:
1) (1)
نَحْنُ وَاللّهِ الْأسْماءُ الْحُسْنَی الَّتی لا یَقْبَلُ اللّهُ مِنَ الْعِبادِ عَمَلاً إلّا بِمَعْرِفَتِنا. (1)
به خدا قسم، ما اسمای حسنای اوییم که عملی از بندگان جز از طریق معرفت به ما قبول نمیشود.
این روایت اشاره به این حقیقت است که شعاع نیرومند و پرقدرتی از مفاهیم آن اسما در وجود ماست که شناخت ما به شناخت حضرت او کمک میکند.
غرض و مقصد نهایی از معرفت اسمای الهی و احصای آن، این است که به این اسما و صفات ایمان داشته باشد پس از آن بکوشد در وجود خود پرتوی از مفاهیم آنها را منعکس سازد، در این صورت هم دعایش مستجاب میشود و هم اهل بهشت میگردد.
این نکته را نیز باید توجه کرد که شکی نیست صفات حضرت حق قابل احصا و شماره نمیباشد؛ زیرا کمالات او نامتناهی است و برای هر کمالی از کمالات او اسم و صفتی میتوان انتخاب کرد. ولی چنانکه از احادیث استفاده میشود، از میان صفات او بعضی دارای اهمیّت بیشتری میباشد و شاید اسمای حُسنی اشاره به همین گروه ممتازتر است. (2)در این جا به توضیح نکات پرارزش جملات آخر دعای چهارم که هفت نکته بود بر میگردیم:
1) (1)
2) (2) - شیخ صدوق در کتاب التوحید: 195 به بعد و فیض کاشانی در کتاب علم الیقین: 106/1 به بعد، هر اسمی از نود و نه اسم را توضیح مختصری داده و شرح آن را نیازمند به دهها جلد کتاب دانستهاند.من از حضرت ربّ العزّه خواستهام تا توفیق شرح مفصّل این 99 اسم را در کتابی جداگانه رفیق راهم کند، و امید به لطف و عنایت و رحمت و کرم او دارم که این برنامه پس از اتمام شرح «صحیفه سجادیه» صورت گیرد.
در نکتۀ اوّل مسألۀ رغبت به حق و شوق به جناب ربّ الأرباب مطرح بود، با ذکر حدیث بسیار مهم اسمای حسنی و توضیح هر اسم، این حقیقت را باید بازگو کنم که بدون معرفت به این اسما و شناخت مفاهیم ملکوتی این صفات، تحقّق شوق و رغبت به حضرت او در قلب میسّر نیست. هر کس طالب رغبت و شوق و عشق به محبوب هستی و معشوق عشّاق و مولای موالی و ربّ ارباب و مالک وجود و محیط به کلّ شیء و خالق و رازق آفرینش است، باید به درک مفهوم این اسما نایل گردد و به تدریج مفاهیم این صفات را در خود تحقّق دهد، تا عشق و رغبت انسان را فنای محبوب کند و به بقای او بقا پیدا نماید.
عبد چون از طریق آیات قرآن مجید و دعاها و روایات و مفاهیم اسمای حسنی به عرصه گاه معرفت راه پیدا کند و پس از آن به تقوا و عمل صالح آراسته شود، عظمت و مهابت حق به عنایت و لطف خود او در قلب تجلّی میکند، در آن صورت غیر او را هیچ و پوچ و ذلیل و حقیر و فقیر و خاضع میبیند و خویش را با فقر و مسکنت و ذلّت و حقارت در برابر عظمتی بینهایت در بینهایت مشاهده مینماید و قلبش را از شدّت حقارتِ هستی و عظمتِ هستی بخش پر از خوف از مهابت و بزرگی حضرت محبوب احساس مینماید. خوفی که همکفّۀ عشق و ترسی که همسنگ رغبت و محبّت است و محصولش عبادت و اطاعت عاشقانه، سیرحرکت به سوی او، امید به وصال و لقای آن جناب و به دست آوردن خشنودی و رضایت آن حضرت است.
چون اینچنین خوف در قلب تحقّق پیدا کند، ترس از مخلوق، هر که باشد و هر چه باشد، از حرم قلب رخت بر میبندد و آدمی را از هر نوع اسارت آزاد ساخته در تصرّف مالک حقیقی و معبود حق میبرد.
خوف از عذاب و ترس از تقصیر در عبادت نتیجۀ همین خوف است. این گونه خوف و ترس و رهبت از عظمت و مقام حق، مهار کنندۀ هوا و هوس و مقهور کنندۀ شیاطین ظاهری و باطنی به دست تقوا و عبادت و اخلاق و قدرت و قوّت روحی انسان است.
وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَی * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوَی » (1)
و اما کسی که از مقام و منزلت پروردگارش ترسیده و نفس را از هوا و هوس بازداشته است؛ * پس بیتردید جایگاهش بهشت است.
1) (1)
دنیا یعنی محلّی که بقایی برای آن نیست، چند روزی انسان در آن مهمان است و سپس به عالم آخرت کوچ میکند، آنچه را بنا کرده یا به دست آورده باید بگذارد و برود و آمادۀ حساب آن در پیشگاه حضرت حق گردد.
دنیا به تعبیر قرآن و روایات محلّ مسؤولیّت، جای رشد، مرکز به دست آوردن معرفت و جایگاه عبادت و طاعت و خدمت به خلق است، نه جای ماندن و استقرار و جمع ثروت و به دست آوردن قدرت برای زور و زورگویی.
باید در دنیا به قدر نیاز از مواهب و نعمتها استفاده کرد، و از جمع ثروت و ستم و ظلم و غفلت پرهیز داشت.
زهد در دنیا به معنای بیرغبتی به معصیت و ناپاکی و امور آلوده و حرام و پرهیز از حرص و بخل و سایر رذایل اخلاقی است. زهد به معنای نخوردن و نپوشیدن و نداشتن و ازدواج نکردن و معاشرت نداشتن با خلق خدا نیست. زهد، یعنی دوری از حرام و از دست ندادن حلال و واجبات الهیّه است.
دنیاداری بر خلاف قواعد وحی به قیمت قطع رابطه با حق و دور شدن از فرهنگ انبیا و ائمّه علیهم السلام و از دست دادن آخرت است. عبد باید به چنین چهرۀ خطرناکی از دنیا، زهد بورزد و با تمام وجود به چنین قیافۀ موحشی بیرغبتی نشان دهد.
دنیایی که انسان را از حقیقت و حق و رشد و کمال و درستی و فضیلت و اولیای الهی دور کند باید از نظر انداخت و دست ارادت از دامن آن برچید.
دنیایی که انسان را با همکیشان و همنوعان و برادران و اقوام و مردم صالح به جنگ و دعوا و اختلاف و تفرقه بیندازد باید از دست انداخت و نسبت به آن کمال بیرغبتی نشان داد و برابر او به زهد نشست.
اگر به آیات زیر که نشان دهندۀ چهره دنیایی است که باید به آن بیرغبت بود به دقّت بنگرید و به مفاهیم ملکوتی آیات با چشم دل نظر بیندازید، نور زهد در باطن شما جلوه خواهد کرد و از آن پس آن چنان با دنیا روبرو خواهید شد که مولای محبوب شما از شما خواسته است:
إِنَّمَا مَثَلُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَالْأَنْعَامُ حَتَّی إِذَا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّیَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَیْهَا أَتَاهَا أَمْرُنَا لَیْلاً أَوْ نَهَاراً فَجَعَلْنَاهَا حَصِیداً کَأَن لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْأَیَاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ * وَاللَّهُ یَدْعُوا إِلَی دَارِ السَّلاَمِ وَیَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ » (1)
در حقیقت، داستان زندگی دنیا [ در زود گذر بودن ] مانند آبی است که از آسمان نازل کردیم، پس گیاهان و روییدنیهای زمین از آنچه مردم و چهارپایان از آن میخورند، با آن آب در آمیخت [ و رشد و نمو یافت ] تا آن گاه که زمین [ سرسبزی و نهایت زیبایی و ] زینتش را [ از آن همه روییدنیهای رنگارنگ هم چون عروس ] بر خود گرفت، و اهل آن گمان کردند که قدرت [ هر نوع بهرهبرداری را ] از آن [ چهرۀ زیبا و آراسته ] دارند، [ که ناگهان ] فرمان ما در شبی یا روزی [ به صورت سرمایی سخت یا صاعقهای آتشزا یا توفانی بنیان کن ] به زمین رسید، پس همۀ گیاهان را به صورت گیاهان خشک درو شده درآوردیم که گویی دیروز [ چنین زراعتی ] وجود نداشته. اینگونه نشانهها [ ی قدرت خود ] را برای گروهی که
1) (1)
میاندیشند، بیان میکنیم. * و خدا [ مردم را ] به سرای سلامت و امنیت [ که بهشتِ عنبر سرشت است ] دعوت میکند و هر که را بخواهد به راهی راست هدایت مینماید.
آنچه در آیۀ شریفه آمده، ترسیم روشن و گویایی از زندگی زودگذر و فریبنده و پر زرق و برق دنیای مادی است که نه مقام و ثروتش قابل دوام است و نه جای امنیّت و سلامت به معنای واقعی میباشد.
در آیۀ بعد با یک جملۀ کوتاه اشاره به نقطۀ مقابل این گونه زندگی کرده میفرماید:
خداوند به دارالسّلام، خانۀ صلح و سلامت و امنیّت دعوت میکند، در آنجا که نه از این کشمکشهای غارتگران دنیای مادی خبری است و نه از مزاحمتهای احمقانۀ ثروت اندوزان از خدا بیخبر و نه جنگ و خونریزی و استعمار و استثمار.
هرگاه زندگی در این دنیا بر اساس فرهنگ حق بنا شود، و محصولی از عبادت رب و خدمت به خلق باشد، تبدیل به دارالسّلام شده، از صورت آن مزرعۀ بلا دیدۀ طوفان زده در میآید.
خدا هر کس را شایسته و لایق ببیند به سوی راه مستقیم، همان راهی که به دارالسّلام و مرکز امن و امان منتهی میشود، دعوت میکند.
وَاضْرِبْ لَهُم مَثَلَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیَاحُ وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً * الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَواباً وَخَیْرٌ أَمَلاً » (1)
و زندگی دنیا را برای آنان وصف کن که [ در سرعت زوال و ناپایداری ]
1) (1)
مانند آبی است که آن را از آسمان نازل کنیم، پس گیاه زمین به وسیلۀ آن [ به طور انبوه و در هم پیچیده ] بروید، [ و طراوت و سرسبزی شگفتانگیزی پدید آورد ] آن گاه [ در مدتی کوتاه ] خشک و ریز ریز شود که بادها آن را به هر سو پراکنده کنند؛ و خدا بر هر کاری تواناست.* مال و فرزندان، آرایش و زیور زندگی دنیا هستند، ولی اعمال شایستۀ پایدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ امید داشتن به آنها نیکوتر است.
برای آنها زندگی دنیا را به قطرههای آب باران که از آسمان نازل میکنیم تشبیه کن.
این قطرههای حیات بخش بر کوه و صحرا میریزد، دانههای آمادهای که در زمینهای مستعد نهفته است با ریزش آن جان میگیرد و حرکت تکاملی خود را آغاز میکند.
پوست سخت و پرمقاومت دانه در برابر نرمش باران نرم میشود و به جوانه گیاه اجازۀ عبور میدهد، سرانجام جوانۀ نورس از دل خاک سر بر میآورد، آفتاب میدرخشد، نسیم میوزد، مواد غذایی زمین کمک میکند و این جوانۀ نورس با نیرو گرفتن از همۀ این عوامل حیات، به رشد و نموّ خود ادامه میدهد، آن چنان که بعد از مدّت کوتاهی گیاهان زمین سر بر سر هم میگذارند و در هم فرو میروند.
صفحۀ کوه و صحرا یک پارچه جنبش و حیات میشود، شکوفهها و گلها و میوهها یکی پس از دیگری زینت بخش شاخهها میشوند، گویی همه میخندند، فریاد شادی میکشند، به وجد و رقص درآمدهاند، ولی این صحنۀ دلانگیز دیری نمیپاید، بادهای خزان شروع میشود و گرد و غبار مرگ بر سر آنها میپاشد، هوا به سردی میگراید، آبها کم میشود و چیزی نمیگذرد که آن گیاه خرّم و سبز و خندان به شاخهها و برگهای پژمرده و بیفروغ تبدیل میشود.
آن برگهایی که در فصل بهار آن چنان شاخهها را چسبیده بودند که قدرت هیچ
طوفانی نمیتوانست آنها را جدا کند، آن قدر سست و بیجان میشوند که هر باد و نسیمی آنها را جدا کرده و با خود به هر سو میبرد. آری، خداوند بر هر چیزی توانا بوده و هست.
آیۀ بعد موقعیّت مال و ثروت و نیروی انسانی را که دو رکن اصلی حیات دنیاست در این میان مشخّص میکند و میگوید:
اموال و فرزندان، زینت حیات دنیا هستند، شکوفهها و گلهایی میباشند که بر شاخههای این درخت آشکار میشوند، زود گذرند، کمدوامند و اگر از طریق قرار گرفتن در مسیر «اللّه» رنگ جاودانگی نگیرند بسیار بیاعتبارند.
به هر حال همان گونه که دیدیم پابرجاترین اموال که عبارت از باغ و زمین زراعتی و چشمۀ آب بود چگونه در چند لحظه نابود شد، در مورد فرزندان نیز گذشته از آن که حیات و سلامتشان همیشه آسیبپذیر است گاهی به صورت دشمنانی در میآیند که به جای کمک بودن، مزاحم سرسختی خواهند شد.
سپس اضافه میکند: باقیات صالحات، یعنی ارزشهای پایدار و شایسته، نزد پروردگارت ثوابش بهتر و امیدبخشتر است.
این باقیات صالحات عبارت است از هر فکر و اندیشۀ صحیح که آثار و برکاتش به همه میرسد و نیز تمام عبادات و تقوا و خدمت به خلق و هر آنچه که برای دنیا و آخرت انسان سود دارد.
بنابراین به چنین دنیای پرزرق و برق و پر فریب که بسیار زودگذر و حاصلی برای انسان جز انواع گناهان و معاصی ندارد باید با تمام وجود بیرغبت بود و چیزی جز زهد نثارش نکرد.
اگر به آیات قرآن مجید دقّت کنید، آن جا که سخن از ایمان و عمل صالح و اخلاق حسنه و خدمت به نوع و جهاد فی سبیل اللّه و انفاق و صدقه و سایر شؤون الهی و انسانی به میان آمده، در حقیقت سخن از بروز دادن استعداد برای سفر آخرت و توشهگیری از دنیا جهت سعادت در آن جهان و به دست آوردن رضوان حق به میان آمده است.
آبادی جهان آخرت در پرتو حیات طیّبه در این جهان است، و حیات طیّبه محصول ایمان و عمل صالح میباشد.
آمادگی برای قرار گرفتن در نعیم ابد و بهشت عنبر سرشت و جوار رحمت حضرت ربّ و قرب جناب اللّه، در سایۀ تقوا و عبادت و خدمت به خلق و رعایت حلال و حرام خدا میسّر است.
در معارف اسلامی بابی تحت عنوان آمادگی برای موت آمده که به چند روایت بسیار مهم از آن فصل اکتفا میکنم:
قیلَ لِأمیرالمُومِنین علیه السلام : مَا الْاِستعدادُ لِلمَوتِ؟ قال: أداءُ الفَرائِضِ،اجْتِنابُ المَحارِم، وَالْاِشتِمالُ عَلَی الْمَکارِمِ، ثمَّ لا یُبالی أوَقَعَ عَلَی الْمَوْتِ أمْ وَقَعَ الْمَوْتُ عَلَیهِ، وَاللّهِ ما یُبالِی ابْنُ أبی طالِبٍ أوَقَعَ عَلَی الْمَوْتِ أمْ وَقَعَ الْمَوتُ عَلَیهِ. (1)
به محضر مقدّس امیرالمؤمنین علیه السلام عرضه داشتند. راه استعداد یافتن برای مرگ چیست؟ فرمود: ادای واجبات، ترک محرّمات، دارا بودن مکارم
1) (1)
اخلاقی. چون این سه حقیقت پروندۀ آدمی را تشکیل دهد، باکی نیست که در کام مرگ افتد یا مرگ وی را بگیرد. به خدا قسم! پسر ابوطالب را از مرگ نگرانی نیست که در دهان مرگ قرار گیرد یا مرگ وی را دریابد.
علی علیه السلام در خطبۀ وسیله فرمود:
غائبی نزدیکتر از مرگ نیست، آن که بر پشت زمین میرود عاقبتش زیر زمین است، شب و روز از عمر میکاهد، هر صاحب حیاتی را در این جهان غذایی است و هر دانهای را خورندهای است، و تو غذای مرگی. آن کس که قدرشناس روزگار و ایّام و شبانه روز و ساعات و لحظات عمر گرانمایه باشد از آماده شدن برای مرگ و به آغوش گرفتن همای سعادت ابدیّه غفلت نکند. ثروتمند را با ثروتش از چنگ مرگ گریزی نیست و فقر فقیر مانع از انتقال او به عالم آخرت نمیباشد. (1)
قالَ بَعْضُ الأئِمَّةِ: حاسِبُوا أنْفُسَکُمْ قَبْلَ أنْ تُحاسَبُوا، وَزِنُوا أعمالَکُمْ بِمیزانِ الْحَیاءِ قَبْلَ أنْ تُوزنُوا. (2)
از بعضی از ائمّۀ هدایت، نقل شده: قبل از آن که در درگاه عدل الهی به حسابتان برسند به حساب خود برسید و کارهای خود را به ترازوی حیای از حق بسنجید، پیش از آن که به میزان دقیق قیامت بسنجند.
سلمان فارسی میفرماید:
سه چیز مرا به خنده آورده و سه برنامه مرا گریانده است.
سه مسألهای که مرا به گریه نشانده: فراق عزیزانی چون محمّد صلی الله علیه و آله و حزب او، ترس از اوضاع قیامت و ایستادن در دادگاه الهی است.
و سه برنامهای که مرا به خنده آورده: دنباله رو دنیاست که مرگ به دنبال اوست، غافلی که از وی غفلت ندارند، و آن که دهانش پر از خنده است و نمیداند خدا از او راضی است یا بر وی غضبناک میباشد. (1)
عَنْ أبی عُبَیدَةَ قالَ: قُلْتُ لأبی جَعْفَرٍ علیه السلام : جُعِلْتُ فِداکَ، حَدِّثْنی بِما أنْتَفِعُ بِهِ، فَقَالَ: یا أباعُبَیْدَةَ! أکثِر ذِکْرَ الْمَوْتِ فَما أکثَرَ ذِکْرَ المَوْتِ إنْسانٌ إلّازَهَدَ فِی الدُّنْیا. (2)
ابوعبیده به حضرت باقر علیه السلام عرضه داشت: فدایت شوم، سخنی برایم بگو که از آن بهرهمند شوم. حضرت فرمود: زیاد یاد مرگ کن، که هر انسانی زیاد به یاد مرگ باشد نسبت به دنیا (جمع ثروت و خورد و خوراک و شهوات و غرایز و قدرت وسطوت) بیمیل میشود.
سُئِلَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله : أیُّ الْمُؤمِنینَ أکْیَسُ؟ قالَ أکثَرُهُمْ ذِکْراً لِلْمَوْتِ وَأشَدُّهُمْ لَهُ اسْتِعْداداً. (3)
از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدند: زیرکترین مؤمنان کیست؟ حضرت فرمود:
آن که بیشتر یاد موت کند و آمادگی فوقالعادهتری پیدا نماید.
در «نهج البلاغه» آمده است.
مَنْ أکْثَرَ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ رَضِیَ مِنَ الدُّنْیا بِالیَسیر. (4)
آن که زیاد یاد مرگ است، به کم دنیا خشنود است.
به حضرت سجّاد علیه السلام عرضه داشتند: بهترین مرگی که عبد با آن روبرو میشود
کدام است؟ فرمود:
آن است که از بناها و خانهها و قصورش آسوده گشته باشد. گفتند: یعنی چه؟ فرمود: منظورم توبۀ از گناه و استقرار بر خیرات است، که با داشتن توبۀ مقبول و پروندۀ پر از نیکی، ورود انسان بر خدا ورود محبوبانه و کریمانه است. (1)
چون به رختخوابت رفتی، بنگر که چه خوردی و روز گذشتهات چه به دست آوردی و بدان که مرگت حتمی است و بازگشت تو به حق، غیرقابل تردید است. (2)
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب سروش عالم غیبم چه مژدهها داد است
که ای بلند نظر شاهباز سدره نشین نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است
تو را ز کنگرۀ عرش میزنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتاد است
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر که این حدیث ز پیر طریقتم یاد است
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد که این لطیفۀ عشقم ز رهروی یاد است
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای که بر من و تو درِ اختیار نگشاد است
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوزه عروس هزار داماد است
نشان عهد و وفا نیست در تبسّم گل بنال بلبل بیدل که جای فریاد است
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ قبول خاطر و لطف سخن خداداد است
(حافظ شیرازی)
آن کس که با توجّه به آیات قرآن و گفتار انبیا و امامان، برای مرگ استعداد پیدا کند به سه حقیقت دیگری که در پایان دعای چهارم اشاره شده یعنی آسانی مرگ و به سلامت بیرون آمدن از آزمایشها و نجات از عذاب و ورود به بهشت الهی خواهد رسید.
در هر صورت صحابی و تابعی بودن کار آسانی نیست، صحابی و تابعی و پیرو واقعی کسی است که در حدّ قبول حضرت حق از ایمان و عمل صالح و اخلاق حسنه برخوردار باشد و در پیشگاه حق چه در دنیا و چه در آخرت، مصداق ظلم، فسق، فجور، خیانت، تعرّب بعد از هجرت، مارق، ناکث، قاسط، منافق، توبه شکن به حساب نیاید، که صحابی و تابعی مانند دیگران از این امور مصونیّت نداشتند و
تنها آنان که راه پرعظمت صراط مستقیم و تقوا را تا هنگام مرگ ادامه دادند از هجوم آن خطرات مصون ماندند و رضایت حق را برای خود نگاه داشتند و به عالم آخرت بردند، ولی گروهی که بیعت شکستند و از عنوان صحابی و تابعی و پیرو به در آمدند به حکم آیات قرآن به عذاب الهی دچار شدند.
معارف الهیّه، علائم و صفات و خصوصیّاتی برای مؤمن واقعی ذکر کردهاند که لازم است در پایان این جلد به قسمتی از آن ویژگیها اشاره شود تا به قول قرآن مجید خبیث را از طیّب تمیز دهید و بر خلاف حکم الهی حکم نکنید و چون فخر رازی نگویید که تمام صحابۀ پیامبر دارای مقام عصمت بودند و هر چه انجام دادند عین حقیقت بود، (1)
امام رضا علیه السلام از پدرانش از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
الإیمانُ إقْرارٌ بِاللِّسانِ، و مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ، وَعَمَلٌ بِالأرکان. (2)
ایمان اقرار به زبان، معرفت به قلب و عمل به اعضای جسم است.
آن که دلش منوّر به نور شناخت خداست و معبودی جز حضرت او ندارد و زبانش مترنّم به امور ایمانی از قبیل شهادتین، نماز، امر به معروف و نهی از منکر و نصیحت و موعظه و پند، و چشم و گوش و دست و پا و شکم و شهوتش در تسخیر مسائل ایمانی والهی است به حق که مؤمن واقعی است. چنین انسانی با سیر و حرکتی که در صراط مستقیم حق دارد به تدریج به صفا و لطافت و فضیلت و حقیقت آراسته میگردد، تا جایی که جز محبوبش چیزی در عرصه گاه حیاتش نماند.
او با هیچ قیمتی حاضر نمیشود معشوقش را از دست بدهد، آزار و شکنجه و سختی و شهادت در راه دوست برایش از عسل شیرینتر شود، وجودش برای دیگران چراغ راه میگردد و هویّت و هستیش برای عباد خدا منبع برکت میشود.
بیداران راه دوست در حقّ چنین مؤمنی گفتهاند:
«چون اللّه بنده را شایستۀ مقام قرب گرداند و او را شراب لطف ابد بچشاند ظاهر و باطنش را از ریا و نفاق صاف میکند، محبّت اغیار را در باطن وی گنجایی نماند، مشاهد لطف خفی گردد، به چشم عبرت در حقیقت کون نظاره میکند، از مصنوع با صانع مینگرد و از مقدور به قادر میرسد، آن گاه از مصنوعات ملول گردد و به محبّت صانع مشغول شود، دنیا را خطر نماند، عقبی را بر خاطر او گذر نماند، غذای او ذکر محبوب گردد، تنش در هیجان شوق معبود نازد، دل در محبّت محبوب میگدازد، نه روی اعراض، نه سامان اعتراض.
چون بمیرد حواسّ ظاهرش از دور فلک بیرون آید، کل اعضایش از حرکت طبیعیش ممتنع گردد. این همه تغیّر، ظاهر را بود ولیکن باطن از شوق و محبّت پر بود.
أمواتٌ عِندَ الْخَلْق، أحیاءٌ عِنْدَ الرَّبِّ. (1)
نزد خلایق مردگانند و نزد پروردگار، زندگان.»
چیست تجرید، از علایق پاک شو در ره آزادگان چالاک شو
همچو مرغان بستۀ دانه مباش مبتلای خویش و بیگانه مباش
چون گل خندان برون شو تو ز پوست گر تو را معنی تجرید آرزوست
در «اصول کافی» ، باب
«فی أنّ الإیمانَ مَبثوتٌ لِجوارِحِ البَدَنِ کُلِّها» و «وسائل
1) (1)
الشیعه»
«بابُ الفُروضِ عَلَی الجوارح وَ وُجوبِ القیامِ بِها» روایتی بسیار مهم و روشنگر از امام صادق علیه السلام نقل شده، که لازم است تمام مرد و زن مؤمن از متن آن روایت اطلاع پیدا کنند.
فشرده و خلاصهای از آن روایت چنین است:
ابوعمرو زبیری میگوید: «به حضرت صادق علیه السلام اظهار کردم: دانشورا، روشنم کن که برترین عمل در پیشگاه خداوند چیست؟ فرمود: آنچه خدا هیچ عملی را جز با تحقّق آن نمیپذیرد.
عرضه داشتم: آن چیست؟
فرمود: پذیرش اللّه که جز او اله و معبودی نیست.
عرضه داشتم: روشنم نمیکنید که این پذیرش، قول با عمل است یا قول تنهاست؟
فرمود: این پذیرش سرتاسر عمل است و قول گوشهای از آن عمل.
گفتم: توضیح دهید.
فرمود: این پذیرش هر سه حوزۀ قلب و زبان و اندام (عقیده، ابلاغ و عمل) را فرا میگیرد.
اما آنچه به عهدۀ قلب و عقل است، پس دریافت و شناخت و شکلگیری و رضامندی و تسلیم به این است که جز اللّه، الهی نیست، شریکی ندارد و او را همشأن و همسر و فرزندی نیست (نفی ادّعاهای تزویرگران تاریخ که به نام شریک و همشأن و همسر و فرزند برای خدا، تودههای خلق محروم را افسون داشته، حقوق انسانی آنان را تصاحب کرده و ایشان را به هر راه که میخواستند میراندهاند) و این وظیفهای است که خدا بر دوش اندیشه و بینش نهاده است.
و اما آنچه را زبان عهدهدار شده است، پس اظهار و ابلاغ و اعلام دریافت عقل و دل است، چه خدای متعال فرمان داده است که:
«اعلام کنید که اللّه خدا پروردگار ما و شماست.» (1)
«آنان که اعلام کردند که نقشبند و نظام بخش زندگی ما خداست سپس در این راه پایمردی کردند...» (2)و این تعهدی است که خدا به دوش زبان گذاشته است و این عمل آن است.
و اما آنچه تعهّد دستها و اندام است، پس یورش بر آنانی است که خدا فرمان داده است که چونان باز بر آنان تازند و همچون صاعقه بر جانشان زنند؛ چه این ذات باری است که فرمان میدهد:
فَإِذَا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّی إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنَّاً بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاءً حَتَّی تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا » (3)
پس هنگامی که [ در میدان جنگ ] با کافران روبرو شدید، گردن هایشان را به شدت بزنید تا آن گاه که بسیاری از آنان را با سختی و غلظت از پای درآورید، در این هنگام [ از دشمن اسیر بگیرید و ] آنان را محکم ببندید، [ پس از اسیر گرفتن ] یا بر آنان منت نهید [ و آزادشان کنید ]، یا از آنان [ در برابر آزاد کردنشان ] فدیه و عوض بگیرید تا آنجا که جنگ بارهای سنگینش را بر زمین نهد.
یعنی حاکمیّت مطلق و جهانِ شمول الهی مستقر گردد، و این تعهّدی است که خدا بر جسم و اندام فرض کرده است، که سرکوبی دشمن کار بازوهاست.
تا آن که امام صادق علیه السلام فرماید:
وَبِتَمامِ الإیمانِ دَخَلَ الْمُؤمِنُونَ الْجَنَّةَ، وَبِالنُّقْصانِ دَخَلَ الْمُفَرِّطُونَ
النّارَ. (1)
با انجام تعهّدات در هر سه مرحلۀ دل و زبان و اندام (عقیده و ابلاغ و عمل) است که مؤمنان وارد بهشت میگردند، و با کوتاهی در هر یک از این سه زمینه است که ساده گزینان به آتش جهنّم درافتند.
آیا میتوان گفت، صحابی اگر کوتاهی در یکی از این سه زمینه داشته باشد از آیات عذاب مستثنی است؟
تاریخ نشان میدهد که عدهای از اصحاب بر اثر پیروی از هوا از جادۀ صواب منحرف شدند و بر اثر کوتاهی آنان ضربههای هولناکی به پیکر اسلام وارد آمد که هنوز جبران نشده است! روی این حساب چگونه میتوان آنان را مجتهد و مصیب، دارای مقام عصمت و تقوا و از همه مهمتر مستثنای از آیات قرآن و معارف حقّۀ الهیّه دانست؟!
امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کردند:
لَیْسَ الإیمانُ بِالتَّحَلّی وَلا بِالتَّمَنّی وَلکِنَّ الإیمانَ ما خَلُصَ فِی الْقَلبِ وَصَدَّقَهُ الأعْمالُ. (2)
ایمان اموری ظاهر بدون ارتباط با قلب و آرزوی نجات در کنار اعتقاد منهای عمل نیست، ایمان حقیقتی خالص در قلب است که اعمال انسان آن حقیقت را تصدیق کند.
عرفای بزرگ شیعه در زمینۀ ایمان حقیقی یعنی باور داشتن حق و انبیا و ملائکه
و کتب آسمانی و قیامت و عمل بر اساس ایمان و عقیده و نیز ضرر آلوده شدن به گناه میفرمایند:
«بدان که حق تعالی از ملکوت ارواح راهی به روح نهاده است، و از روح راهی به دل گشاده، و از دل راهی به نفس نهاده، و از نفس راهی به قالب صورت کرده، تا هر مدد و فیض که از عالم غیب به روح رسد، از روح بدان راه به دل رسد، و از دل راهی به نفس رسد، و از نفس اثری به قالب رسد، و از قالب عملی مناسب آن پدید آید.
و اگر بر صورت قالب عمل ظلمانی شیطانی پدید آید، اثر آن ظلمت به نفس رسد، و از نفس کدورتی بر دل رسد، و از دل غشاوتی به روح رسد، و نورانیّت روح را در حجاب کند، چون هاله که گِرد ماه درآید، به قدر آن حجاب، راه روح به عالم غیب بسته شود و از مطالعۀ آن عالم بازماند و مدد فیض به او کمتر رسد، و هر چند آن عمل ظلمانی بر قالب زیاده شود، اثر ظلمت به روح زیاده شود و حجاب او بیشتر گردد و به قدر حجاب، بینایی و گویایی و شنوایی و دانایی روح کمتر میشود.
اما اگر مطالعه بر قانون شریعت به او نرسد - العیاذ باللّه - خوف آن باشد که سوء الخاتمه به او پیوندد و به صفت:
صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ » (1)
کر و لال و کورند، به همین سبب [ دربارۀ حقایق ] اندیشه نمیکنند.
موصوف گردد، و این جمله چون طلسمی است که حق تعالی از جسمانی و روحانی به یکدیگر بستهاند و کلید طلسم گشایی آن «شریعت» کرده.
و شریعت را ظاهری است و باطنی، و ظاهر آن اعمال بدنی است، که کلید
1) (1)
طلسم گشایی صورت قالب آمده و آن کلید را پنج دندانه است:
بُنِیَ الإسْلامُ عَلی خَمْسٍ، عَلَی الصَّلاةِ وَالزَّکاةِ وَالصَّومِ وَالْحَجِّ وَالْوِلایَةِ، وَلَمْ یُنادَ بِشَیْءٍ کَما نُودِیَ بِالْوِلایَةِ. (1)
اسلام بر پنج پایه نهاده شده: نماز، زکات، روزه، حج و ولایت، و نسبت به هیچکدام به اندازۀ ولایت تأکید نشده است.
زیرا که طلسم صورت قالب را به پنج حواس بستهاند، به کلید پنج دندانه: « بُنِیَ الإسْلامُ عَلی خَمْسٍ » توان گشود.
و باطن شریعت اعمال قلبی است و سرّی و روحی، و آن را «طریقت» خوانند، و طریقت کلید طلسم گشایی باطن انسان است تا به عالم حقیقت راه یابد.
و خلایق بر دو نوعند: انبیا: و امّت ایشان. و انبیا را از در عالم حقیقت درآورند و به کلید مدد فیض فضل ربّانی و روحانیّت، ایشان را به عالم غیب برسانند که قالب آن بودهاند در اصل فطرت، پس به کلید طریقت در طلسم دل ایشان را بگشایند تا مدد فیض به دل رسد، پس به کلید شریعت در طلسمات نفس بگشایند تا اثر فیض دررسد و صورت اعمال بدنی بر صورت ظاهر قالب پدید آید. و از روحانیّت تا جسمانیّت جمله بدان منوّر گردد چنانکه از حال جناب مقدّس نبوی صلی الله علیه و آله بدین قانون خبر میدهد که:
وَکَذلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الْإِیمَانُ وَلکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَ طٍ
1) (1)
مُّسْتَقِیمٍ » (1)
و همان گونه [ که بر پیامبران پیشین وحی کردیم ] روحی را [ چون قرآن ] از امر خود به تو وحی کردیم. تو [ پیش از این ] نمیدانستی کتاب و ایمان چیست؟ ولی آن [ کتاب ] را نوری قرار دادیم که هر کس از بندگانمان را بخواهیم به وسیلۀ آن هدایت میکنیم؛ بیتردید تو [ مردم را ] به راهی راست هدایت مینمایی.
اما امّت را از در عالم صورت درآورند، اوّل به کلید صورت شرع، طلسم قالب ایشان را بگشایند؛ آنگه به کلید طریقت، طلسمات باطنی ایشان بگشایند، همچنین تا به عالم غیب راه یابند.
اما ابتدا تا داد تصرّف کلید شریعت بر قانون فرمان و متابعت ندهند از طلسم صورت خلاصی نیابند. و داد تصرّف کلید شریعت چنان توان داد که هر عضو را بدان مشغول کنی که امر فرمودهاند و از آن عمل اجتناب نمایی که نهی کردهاند، تا دندانهها راست نشیند، و چون راست نشیند اثر راستی به زبان میرسد، و از زبان به دل میرسد، و از دل به غیب میرسد و نور ایمان از غیب به دل او پدید میآید که:
الَّذینَ یُؤمِنُونَ بِالْغَیْبِ » (2)
آنان که به غیب ایمان دارند.
و هر چند استقامت ایمان از غیب و اعمال بدنی بر قالب زیاده ظاهر میشود، نور ایمان از غیب در دل میافزاید که:
هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَعَ إِیمَانِهِمْ » (1)
اوست که آرامش را در دل های مؤمنان نازل کرد، تا ایمانی بر ایمانشان بیفزاید.
چون ترتیب صورت قالب بر قانون شریعت به کمال رسد، ایمان در دل به کمال رسیده باشد، چنانکه حدیث نبوی به بیان آن ناطق است:
لا یَسْتَقیمُ إیمانُ عبدٍ حَتّی یَسْتَقیمَ قَلْبُهُ. (2)
ایمان هیچ بندهای راست نیاید تا دلش راست و استوار گردد.
فامّا آن که پنج رکن شریعت، پنج دندانۀ کلید طلسم گشایی پنج حس است، از آن است که ایشان را به واسطۀ پنج حس، آفاتی و حجبی پدید آمده است که به مقام بهایم و انعام رسیدهاند، بلکه فروتر رفته تا اگر در این مقام بماند و این طلسم نگشاید و از این صفت خلاص نیابد در حق او این فرمایند که:
أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ » (3)
آنان مانند چهارپایانند بلکه گمراهترند.
و بهایم و انعام را نقصان از تمتّع ایشان است در مراتع عالم حیوانی سفلی به واسطۀ پنج حس که:
یک: حس بصر است، همه آن خواهند که صورت خوب بینند و صورت غیر خوب نبینند.
دوم: حس سمع است، همه آن خواهند که آواز خوش شنوند و از صورتهای ناخوش و آوازهای مهیب بترسند و برمند.
سیم: حاسّۀ شمّ است، همه آن خواهند که بوی خوش بویند و از بویهای ناخوش متوّحش شوند.
چهارم: حاسّۀ ذوق است، همه آن خواهند که چیزی خوش خورند و از مأکولات ناخوش احتراز کنند.
پنجم: حاسّۀ لمس است، و آن به جملۀ تن تعلق دارد، تمامی استیفای شهوات و لذّات بهیمی و انعامی به جملۀ تن خواهند که کنند، و ایشان را از عالم دیگر خبری نیست و آلتی دیگر ندارند که بدان از عالم عِلوی و آخرتِ باقی برخورداری یابند.
پس این پنج حس است که آدمی را دادند، با مدرکاتی که ادراک عالم غیب کند و بهایم را از آن ندادند. پس اگر به کلّی به تمتّع مراتع بهیمی و حیوانی مشغول شود از تمتّعات عالم غیب به کلی باز ماند، چون بهایم و انعام باشد و گمراهتر از ایشان، زیرا که هر قوّت شهوانی و حیوانی و آلات آن که جملگی بهایم و سباع و وحوش و طیور و غیر ذلک دارند مجموع آنها انسان را هست، و او را شهوت دیگری است نفسانی که حیوانات دیگر را نیست.
پس چون انسان به کلّی یک جهتِ تمتّعات حیوانی شود، شهوات نفسانی را ضایع و معطّل داشته است، و در حیوانات دیگر این امکان ندارد، و اگر آدمی به کلّی ترک تمتّعات بهیمی و حیوانی کند از تربیت قالب باز ماند و از فوائد آن محروم گردد.
و شریعت را فرستادند تا میل کردن آن به مراتع بهیمی و تمتّعات حیوانی به فرمان باشد نه به طبع، زیرا که از طبع همه ظلمت و کدورت خیزد، و از فرمان همه نور و ایمان؛ زیرا که چون به طبع کند همه خود را بیند و حق را نبیند و این همه ظلمت است و حجاب، و چون همه به فرمان کند، آن همه حق بیند و خود را نبیند هیچ و این همه عین نور است و رفع حجب.
دیگر آن که هر ظلمت و حجاب که در قالب، به واسطۀ حرکات طبیعی پدید آید که بر وفق مراد نفس رفته باشد به واسطۀ اوامر شرعی که به خلاف مراد نفس میرود و بر میخیزد.
دیگر هر رکنی از ارکان شرع او را تذکّری از قرارگاه اول و آمدن او از آن عالم ارشاد میکند او را به مراجعت به مقام خویش، و آن جوار ربّ العالمین است و او را در مراجعت معاونت کند، چنانکه کلمۀ لا اله الا اللّه او را خبر دهد از عالم وحدانیت و آن حالت که میان او و حضرت حق هیچ واسطه نبود؛ شوق آن عالم و ذوق آن حالت در دلش پدید آید، آرزوی مراجعت کند، دل از این عالم سفلی برگیرد، لذّات شهوات بهیمی بر کام جانش تلخ شود، متوجّه حضرت خداوندی گردد.» (1)
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله دربارۀ ایمان کامل میفرماید:
اَلْإیمانُ فی عَشْرَةٍ: الْمَعْرِفَةِ، وَالطّاعَةِ، وَالْعِلْمِ، وَالْعَمَلِ، وَالْوَرَع، وَالْاِجتهادِ، وَالصَّبْرِ، وَالْیَقینِ، وَالرِّضا، وَالتَّسْلیمِ، فَأیُّها فَقَدَ صاحِبُهُ بَطَلَ نِظامُهُ. (2)
ایمان در ده برنامه است: شناخت حقایق، اطاعت از خدا و رسول و امام، دانش، عمل، پرهیز و تقوا، کوشش در راه حق، صبر، یقین، رضا، تسلیم، که هر یک را صاحبش از دست دهد به همان اندازه نظام حیاتش از حق منحرف میگردد.
امام صادق علیه السلام فرمود:
مَنْ أحَبَّ لِلّهِ، وَأبْغَضَ لِلّهِ، وَأعْطی لِلّهِ، وَمَنَعَ لِلّهِ، فَهُوَ مِمَّنْ کَمُلَ إیمانُهُ. (1)
هر کس برای خدا عشق ورزد، و محض خدا دشمنی کند و به خاطر خدا عطا کند، و برای خدا منع کند، ایمانش کامل است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
ثَلاثٌ مِنْ عَلاماتِ الْمُؤمِن: عِلْمُهُ بِاللّهِ، وَمَنْ یُحِبُّ، وَمَنْ یُبْغِضُ. (2)
سه حقیقت از نشانههای مؤمن است: معرفتش به ذات و صفات حق به اندازۀ وسعت و طاقت و ظرفیّتی که دارد، عشق به انبیا و اوصیا و پیروان حقیقی آنان، دشمنی و نفرت نسبت به کفّار و اهل ضلالت.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
أَلْزِمُوا مَوَدَّتَنا أهْلَ الْبَیْتِ فَإنَّهُ مَنْ لَقِیَ اللّهَ وَهُوَ یُحِبُّنا دَخَلَ الْجَنَّةَ بِشَفاعَتِنا، وَالَّذی نَفْسی بِیَدِهِ لا یَنْتَفِعُ عَبْدٌ بِعَمَلِهِ إلّابِمَعْرِفَتِنا. (3)
ملازم حریم عشق و اطاعت از ما اهل بیت باشید، که هر کس با محبّت ما خدا را ملاقات کند بهرهاش از برکت شفاعت ما بهشت است. به خدایی که جانم به دست اوست، عمل بدون معرفت و شناخت ما اهل بیت که دارای ولایت بر همهایم، سود ندارد.
آری، قبول ولایت دیگران بنا به روایت بالا و روایات مشابه و برتر از روایات بنابر آیات قرآن مجید، مانع قبولی عمل در پیشگاه حضرت حق است.
ولایت بر مردم نه در شأن هر کسی است، که حق ولایت را شرایطی است که آن شرایط در انبیا و امامان معصوم و اولیای خاصّ حق از تربیت شدگان مکتب قرآن و
اهل بیت جمع است.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
إنَّ صاحِبَ الدِّینَ فَکَّرَ فَعَلَتْهُ السَّکینَةُ، وَاستَکانَ فَتَواضَعَ، وَقَنَعَ فاسْتَغْنی وَرَضِیَ بِما اعْطِیَ، وَانْفَرَدَ فَکُفِیَ الْأحْزانَ، وَرفَضَ الشَّهَواتِ فَصارَ حُرّاً، وَخَلَعَ الدُّنْیا فَتَحامَی الشُّرُورَ، وَطَرَحَ الْحَسَدَ فَظَهَرَتِ الْمَحَبَّةُ، وَلَمْ یُخِفِ النّاسَ فَلَم یَخَفْهُمْ، وَلَمْ یُذْنِبْ إلَیْهِمْ فَسَلِمَ مِنْهُمْ، وَسَخَتْ نَفْسُهُ عَنْ کُلِّ شَیْءٍ فَفازَ وَاسْتَکْمَلَ الْفَضْلَ، وَأبْصَرَ الْعافِیَةَ فَأمِنَ النَّدامَةَ. (1)
دارندۀ دین چون در وجود خودش فکر کند که ریشهاش خاک و اصل وجودش نطفه و پایانش جیفه شدن جسم و بدن در خاک است و در برابر حضرت حق قابل ذکر نیست، آرامش و اطمینان بر او دست دهد. از علوّ و فساد برکنار بماند پس به تواضع در برابر خالق و خلق برخیزد. به حلال حق قناعت کند پس استنعنای از آنچه در دست مردم است برایش حاصل شود و به عنایت و دادۀ خدا خشنود گردد. دل از علایق غلط به دنیا و مردم دنیا بردارد پس به این جهت از حزن و غصه راحت گردد. ترک شهوات نماید پس به آزادی رسد. دل از دنیای فانی برکند پس از شرور امان یابد. حسد را بگذارد پس محبّت در قلبش ظهور نماید. مردم را نترساند پس به این خاطر از آنان نترسد. نسبت به آنان گناهی ننماید پس از سوی آنان به سلامت ماند. نفس از هر چیزی راحت کند پس به فلاح و رستگاری رسد و بر فضلش بیفزاید.
مواضع عافیت و سلامت در دنیا و آخرت را بشناسد پس بدین لحاظ بر حریم امن راه پیدا کند.
آری، از ویژگیهای مؤمن عدم خودبینی است، چه آن که خودبینی ریشه و مادر
1) (1)
بسیاری از گناهان است، مؤمن چون خودبین نیست خدا بین است، و خدا بین آیینۀ صفات و اسمای حق است و باقی در رحمت حضرت محبوب.
خودبین چیزی ندارد و به جایی بند نیست، غرورش بیهوده و کبرش بی مورد و موجودی است که در برابر طوفان حادثه چون پر کاه از بین رفتنی است.
امام باقر علیه السلام دربارۀ شناخت امامت و ولایت میفرماید:
ذِرْوَةُ الْأمْرِ، وَسَنامُهُ، وَمِفتاحُهُ، وَبابُ الْأشیاءِ وَرِضَی الرَّحمنِ: طاعَةُ الْإمامِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ، ثُمَّ قالَ: انَّ اللّهَ تَعالی یَقُولُ: مَن یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ وَمَن تَوَلَّی فَمَا أَرْسَلْنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً » (1)
مرحلۀ اعلای ایمان و شریفترین جایگاه آن و کلید سایر امورش و دری که آدمی را به همه چیز میرساند و خشنودی حق، شناخت رهبر تعیین شده از جانب حق و اطاعت از اوست.
سپس فرمود: خداوند در قرآن میفرماید: هر که از پیامبر اطاعت کند، در حقیقت از خدا اطاعت کرده و هر که روی برتابد [ حسابش با ماست. ] ما تو را بر آنان نگهبان [ اعمالشان که به طور اجبار از فسق و فجور حفظشان کنی ] نفرستادیم.
بر اساس مدارک بی شماری که در کتب اهل سنّت و شیعه است، رهبر واجب الاطاعه پس از رسول خدا، علی علیه السلام است که پیامبر عزیز اسلام در روز هیجدهم ذوالحجّه در کنار غدیر به دستور حضرت حق وی را برای رهبری امّت معرفی کرد،
و آن روز تمام مردم و به خصوص ابوبکر و عمر با وی به عنوان خلافت از پیامبر و ولیّ مؤمنان بیعت کردند. آنان که تا آخر عمر بر بیعتش ماندند صحابی و پیرو حقیقی پیامبرند و آنان که بر خلاف عقل و سنّت و به خصوص بر خلاف آیات قرآن با آن حضرت به مخالفت برخاستند، چگونه میتوانند مدّعی پیروی از خدا و رسول باشند و خود را مشمول رضایت حضرت حق بدانند در صورتی که رضایت حق در پیروی کامل از قرآن و دستورهای رسول خداست.
امام باقر علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت میکنند:
إنَّ خِیارَکُمْ اولُوا النُّهی، قیلَ: یا رَسُولَ اللّهِ وَمَنْ اولُوا النُّهی؟ قالَ: هُمْ اولُوا الْأخلاقِ الْحَسَنَةِ، وَالْأحْلامِ الرَّزینَةِ، وَصِلَةِ الْأرْحامِ، وَالْبَرَرَةُ بِالْاُمَّهاتِ وَالْآباءِ، وَالْمُتَعاهِدینَ لِلْفُقَراءِ وَالْجیرانِ وَالْیَتامی، وَیُطْعِمُونَ الطَّعامَ، وَیُفْشُونَ السَّلامَ فِی الْعالَمِ، وَیُصَلُّونَ وَالنّاسُ نیامٌ غافِلُونَ. (1)
بهترین شما آنان هستند که دارای عقل و خرد هستند، عرضه داشتند:
دارندگان عقل و خرد کیانند؟ فرمود: صاحبان اخلاق حسنه، دارندگان حلمی که آنان را از انتقام باز میدارد، آنان که به ارحام خود میرسند، و به پدران و مادران نیکی میکنند، به فقرا و همسایگان و ایتام رسیدگی میکنند، اطعام طعام مینمایند، در جهان افشای سلام میکنند و به وقتی که مردم در خواب و بیخبریاند به نماز شب برمیخیزند.
امام علی علیه السلام فرمود:
طُوبی لِمَنْ ذَلَّ فی نَفْسِهِ، و طابَ کَسْبُهُ، وَصَلُحَتْ سَریرَتُهُ، وَحَسُنَتْ
1) (1)
خَلیقَتُهُ، وَأنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مالِهِ، وَأمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسانِهِ، وَعَزَلَ عَنِ النّاسِ شَرَّهُ، وَوَسِعَتْهُ السُّنَّةُ، وَلَمْ یُنْسَبْ إلی بِدْعَةٍ. (1)
خوشا کسی که نفسش به تواضع و فروتنی نشست، کسبش از مواضع حرمت و کراهت و شبهه پاک ماند، نیّت و اعتقادش پسندیده شد، خلق و خویش نیکو گشت، اضافۀ ثروتش را به مستمندان داد، پرگویی زبانش را حفظ کرد، شرّش را از مردم دور داشت و عمل به سیرت و روش پیامبر بر او ناگوار نیامد تا به بدعت و ضلالت کشیده شود.
جاءَ رَجُلٌ إلَی الصادِقِ جَعفَرِ بن محمَّدٍ علیهما السلام فقال لَهُ: یَابْنَ رَسولِ اللّه أخْبِرنی بِمَکارِمِ الْأخلاقِ، فَقَالَ: الْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَکَ، وَصِلَةُ مَنْ قَطَعَکَ، وَإعْطاءُ مَنْ حَرَمَکَ، وَقَوْلُ الْحَقِّ وَلَوْ عَلی نَفْسِکَ. (2)
مردی به محضر امام صادق علیه السلام آمد، عرضه داشت: ای پسر رسول خدا! مرا از مکارم اخلاق خبر ده، حضرت فرمود: گذشت از کسی که تو را آزرده، صلۀ رحم نسبت به کسی که با تو جدایی نموده، پرداخت به کسی که تو را محروم کرده و گفتار حق گر چه به ضرر خودت باشد.
علی بن میمون میگوید: از حضرت صادق علیه السلام شنیدم فرمود:
مَنْ أرادَ أنْ یُدْخِلَهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ فی رَحْمَتِهِ، وَیُسْکِنَهُ جَنَّتَهُ، فَلْیُحْسِنْ خُلْقَهُ، وَلْیُعْطِی النَّصَفَةَ مِنْ نَفْسِهِ، وَلْیَرْحَمِ الْیَتیمَ، وَلْیُعِنِ الضَّعیفَ وَلْیَتَواضَعْ لِلّهِ الَّذی خَلَقَهُ. (3)
هر کس علاقه دارد خداوند عزَّوجلَّ وی را در رحمتش وارد کند و در بهشتش ساکن نماید، باید اخلاقش را نیکو کند، از جانب خود به دیگران انصاف دهد،
به یتیم رحمت آورد، ضعیف را یاری کند و برای خدایی که او را آفریده تواضع نماید.
عَنْ جَرّاحٍ الْمَدائِنیَّ قالَ: قالَ لی أبوعَبْدِ اللّهِ علیه السلام : ألا احَدِّثُکَ بِمَکارِمِ الْأخْلاقِ؟ قُلْتُ: بلی، قالَ: الصَّفْحُ عَنِ النّاسِ، وَمُواساةُ الرَّجُلِ أخاهُ فی مالِهِ، وَذِکْرُ اللّهِ کَثیراً. (1)
جرّاح مدائنی میگوید: حضرت صادق علیه السلام به من فرمود: میخواهی تو را از مکارم اخلاق خبر دهم؟ گفتم: آری، فرمود: چشم پوشی و گذشت از مردم، برادر دینی را به هنگام شدّت در مال خود شریک کردن، و زیاد از خدا یاد نمودن.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هفت نفر در قیامت در سایۀ رحمت حقّند، روزی که سایهای به جز سایۀ آن رحمت واسعه نیست:
پیشوای عادل، جوانی که در عبادت نشو و نما کرده، مردی که دل به مسجد داده آن چنانکه وقتی از آن بیرون میرود دوباره باز میگردد، دو نفری که بر اساس طاعت حق جمع میشوند و متفرق میگردند، مردی که در خلوت یاد خدا کند و از دو دیده ببارد، مردی که از جانب زنی به شهوت دعوت گردد و پاسخ دهد من از خدا میترسم و مردی که در کمال پنهانی در راه خدا صدقه دهد. (2)امام صادق علیه السلام میفرماید:
در یکی از جنگها تنی چند اسیر شدند، رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داد جز مردی از آنها بقیّه را به قتل برسانند. آن مرد به آن حضرت عرضه داشت: پدر و مادرم
فدایت، چه شد که از این همه مرا آزاد ساختی؟ فرمود: جبرئیل از جانب حق به من خبر داد که در تو پنج خصلت است که خداوند و رسولش به آن خصلتها عشق میورزند:
غیرت شدید بر ناموست، سخاوت، حُسن خُلق، راستی در زبان، شجاعت.
آن مرد چون این حقایق را شنید مسلمان شد و اسلامش نیکو گشت و در جبههای در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله به مجاهدت با دشمن برخاست تا به فیض شهادت رسید. (1)
ای قوی پنجه که بازوی تواناست تو را دست گیر از ضعفا پای چو برجاست تو را
کن مهیّا ز وفا خواستۀ محرومان ای که ناخواسته هر چیز مهیّاست تو را
جرعهای هم به حریفان تهی کاسه ببخش ای که پر می قدح و ساغر و میناست تو را
ای به هر دایره پرگار صفت سرگردان بشنو این نکته که آن حلّ معماست تو را
حاجت خویش به محتاج دگر عرضه مکن از خداوند طلب هر چه تقاضاست تو را
(صغیر)
1) (1)
انتقال روح از بدن و کوچ آن به سوی آخرت در سیر آیات شریفه، به لحظههای «سکرة الموت یا غمرات الموت یا بلغت الحلقوم یا بلغت التّراقی» (1)
این حالت از واژه سِکر به معنی مسدود کردن راه آب است و چون انسان در این لحظهها یک حال مستی و گیجی دارد پس این سدی میان انسان و عقل و احساس او میشود و گمراهی از جادۀ زندگی برای او پدید میآید.
در این لحظهها انسان از چند سو در محاصره عوامل گوناگون قرار میگیرد. از یک سو فرشتگان مرگ برای قبض روح او آمدهاند.
از یک سو ارواح مقدس معصومان و اولیای خدا برای بشارت به بهشت و نجات او از دوزخ بر بالین او حاضر میشوند.
از سوی دیگر شیطان و یارانش در دم آخر به وسوسههای نهایی میپردازند.
و از سویی دیگر علاقه به فرزند و مال و مقام دنیایی او را رها نمیکند.
و مهمتر این که ترسی از مرگ و امیدواری به خدا و معصومان: و اعتقادات و ارزشهای دینی که یک عمر با آنها زیسته است او را مضطرب ساخته است.
قرآن بارها روی مسأله مرگ و مخصوصاً لحظۀ جان دادن تکیه میکند و به انسانها هشدار میدهد که همگی چنین لحظهای را در پیش دارند:
وَ جَآءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَ لِکَ مَا کُنتَ مِنْهُ تَحِیدُ» (2)
و سکرات و بیهوشی مرگ، حق را [ که همه واقعیتهای جهان پس از مرگ است ] میآورد [ و به محتضر میگویند: ] این همان چیزی است که از آن
میگریختی؛
سکرۀ مرگ حالتی شبیه به مستی است که بر اثر فرا رسیدن مقدمات مرگ به صورت هیجان و انقلاب فوق العادهای به انسان دست میدهد، و گاه بر عقل او چیره میگردد و او را در اضطراب و ناآرامی شدیدی فرو میبرد، چگونه چنین نباشد در حالی که مرگ یک مرحله انتقالی مهم است که باید انسان در آن لحظه تمام پیوندهای خود را با جهانی که سالیان دراز با آن خو گرفته بود قطع کند و در عالمی گام بگذارد که برای او کاملاً تازه و اسرارآمیز است.
به خصوص این که در لحظۀ مرگ انسان درک و دید تازهای پیدا میکند، بیثباتی این جهان را با چشم خود میبیند و حوادث بعد از مرگ را کم و بیش مشاهده میکند. این جا است که وحشتی عظیم سرتاپای او را فرا میگیرد و حالتی شبیه مستی به او دست میدهد ولی مست نیست. حتی انبیا و مردان خدا که در لحظۀ مرگ از آرامش کاملی برخوردارند از مشکلات و شداید این لحظۀ انتقالی بینصیب نیستند. چنانکه در حالات معصومین علیهم السلام نقل شده است:
وَ کانَ زَیْنُ الْعابِدینَ علیه السلام یَقُولُ عِنْدَ المَوْتِ: «اَللّهُمَّ ارْحَمنی فَاِنَّکَ کَریمٌ، اللّهُمَّ ارْحَمْنی فَاِنَّکَ رَحیمٌ» فَلَمْ یَزَلْ یُرَدِّدُها حَتّی تُوُفِّیَ صَلَواتُ اللّه عَلیه وَ کانَ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ قَدَحٌ فِیهِ ماءٌ وَ هُوَ فِی الْمَوْتِ وَ یُدْخِلُ یَدَهُ فِی الْقَدَحِ وَ یَمْسَحُ وَجْهَهُ بِالْماءِ وَ یَقُولُ: اللّهُمَّ أَعِنِّی عَلی سَکَرَاتِ المُوْتِ. (1)
حضرت سجاد علیه السلام در هنگام یاد مرگ همیشه میفرمود: «خدایا! به من رحم کن چون تو بزرگواری، خدایا! به من رحم کن چون تو مهربانی»؛ پس پیوسته این را تکرار مینمود تا این که از دنیا رحلت فرمود. در نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله ظرفی از آب در وقت رحلت و مرگ بود و ایشان دستش را در ظرف آب
1) (1)
میکرد و به صورت میکشید و میفرمود: خدایا! مرا بر سختیهای مرگ کمک بفرما.
این حالت چقدر سرنوشت ساز است که انسان همیشه در حال شک و امید به سر میبرد و راهی برای فرار از آن آماده میکند. و قرآن در ادامه میفرماید: به کسی که در حال سکرات مرگ است گفته میشود این همان چیزی است که ناخوش داشتی و از آن میگریختی.
آری، مرگ واقعیّتی است که غالب افراد از آن میگریزند به خاطر این که آن را فنا میدانند نه دریچهای به عالم بقا؛ در حالی که جهان آخرت برای جاودانگی آفریده شده است.
و سکرات موت هم مانند مرگ حق است و قابل انکار نیست یعنی آن حالتهای سخت و جان گداز یک حقی به دنبال دارد که مرگ است و این به خاطر آن است که انسان هر باوری را دربارۀ قیامت انکار کند نمیتواند این واقعیّت را منکر شود که سرانجام مرگ درِ خانه همه را میکوبد.
در آیۀ دیگر میفرماید:
کَلَّآ إِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِیَ * وَ قِیلَ مَنْ رَاقٍ * وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِرَاقُ * وَ الْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ * إِلَی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ» (1)
اینچنین نیست [ که میپندارد ]، هنگامی که جان به گلوگاه رسد، * و [ کسان بیمار ] گویند: درمان کنندۀ این بیمار کیست؟ * و [ بیمار ] یقین میکند [ که با رسیدن جان به گلوگاه ] زمان جدایی [ از دنیا، ثروت، زن و فرزند ] فرا رسیده
1) (1)
است! * و [ از سختی جان کندن ] ساق به ساق به هم پیچد؛ * آن روز، روز سوق و مسیر به سوی پروردگار توست.
آن روز که چشم برزخی او باز میشود و حجابها کنار میرود، نشانههای عذاب و کیفر را میبیند و به اعمال خود آگاه میشود و در آن لحظه ایمان میآورد ولی ایمانی که هرگز مفید به حال او نخواهد بود.
تراقی جمع ترقوه به معنی استخوانهایی است که دور گلو را گرفته است و رسیدن جان به گلوگاه کنایه از آخرین لحظات عمر است؛ زیرا هنگامی که روح از بدن بیرون میرود اعضایی که فاصلۀ بیشتری از قلب دارند مانند دست و پاها زودتر از کار میافتند، گویی روح به تدریج از بدن بیرون رفته تا به گلوگاه برسد و این حالت ادامه دارد که هیچ کسی نمیتواند او را نجات دهد، ساق پاها به هم پیچیده میشود و اندک اندک اعضای بدن از روح خالی میشوند در این احتضار، یأس کامل در نزد انسان و بستگان او پدید میآید و فراق همیشگی اتفاق میافتد. و این آخرین وضعیتی است که شدتهای دنیایی با شدتهای آخرت پیچیده میشود.
در آیۀ دیگر میفرماید:
فَلَوْلَآ إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ * وَ أَنتُمْ حِینَئِذٍ تَنظُرُونَ» (1)
پس چرا هنگامی که روح به گلوگاه میرسد، * و شما در آن وقت نظارهگر هستید [ و هیچ کاری از شما ساخته نیست! ]
ضعف و ناتوانی کامل انسان در این لحظات حساس آشکار میشود، نه تنها در زمانهای گذشته که امروز با تمام تجهیزات فنی و پزشکی و درمانی نمیتواند ضعف و زبونی به هنگام احتضار را سامان دهد.
اطرافیان او از یک سو حال او را نظاره میکنند و از سوی دیگر ضعف و ناتوانی
1) (1)
خود را مشاهده مینمایند و از سویی برتری قدرت خدا را بر همه چیز؛ حضور مرگ و پایان حیات در دست او را حس میکنند و خودشان نیز همچنین سرنوشتی را در پیش دارند.
تعبیر جان به گلو رسیدن کنایه از واپسین لحظههای زندگی است که بیشتر اعضای بدن مانند دستان و پاها قبل از بقیه اعضا از کار میافتد و گلوگاه آخرین عضوی است که از کار میافتد. و پیکر به سوی متلاشی شدن به پیش میرود.
و در مراحل پایانی نفس انسان به جایگاه حقیقی خود باز میگردد که خداوند حال آن را چنین بازگو میفرماید:
یَأَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً» (1)
ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته! * به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد.
پس از گذشت از وضعیّت وحشت و عذاب روحی که در برزخ بین زندگی و مرگ رخ میدهد، ارواح دو دسته میشوند. یک گروه ارواح طیبه و مطمئنه هستند که خداوند از آنها به نفس مطمئنه و روح آرامش یافته تعبیر میکند و میفرماید: «تو این روح آرام یافته به سوی پروردگارت بازگرد.» این بازگشت همان دعوت الهی به سوی خویش و رضایت محبوب و معبود حقیقی از روح مقدس است. سپس از او برای ورود و پذیرایی در بهشت برین، همۀ مقدمات وعدهها را آماده میسازد.
برخی از مفسران عقیدهمندند که منظور از بازگشت به سوی پروردگار، بازگشت به ثواب و رحمت اوست. ولی بهتر آن است گفته شود: بازگشت به سوی خود اوست یعنی در جوار قرب او جای گیرد.» (2)
آیا این دعوت به بازگشت به سوی پروردگار تنها در قیامت است و یا از لحظه جان دادن آغاز میشود؟ به روایات اهل بیت علیهم السلام نگاهی میاندازیم:
امام صادق علیه السلام به سدیر میفرماید:
فَأَمَّا الْمُؤْمِنُ فَما یُحِسُّ بِخُرُوجِها، وَ ذلِکَ قَولُ اللّه سُبْحَانَه وَ تَعالی:
یَأَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً * فَادْخُلِی فِی عِبَدِی * وَ ادْخُلِی جَنَّتِی» (1)
ثُمَّ قالَ: ذلِکَ لِمَنْ کانَ وَرِعاً مُواسِیاً
لِإِخْوانِهِ وَصُولاً لَهُم. (2)
مؤمن، بیرون رفتن از دنیا را حس نمیکند و این سخن خدای متعال است که فرمود: «ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته!، به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد. پس در میان بندگانم درآی، و در بهشتم وارد شو.» سپس فرمود: و این حالت برای کسی است که پارسا باشد و با برادرانش همدردی و به آنها رسیدگی کند.
حضرت علی علیه السلام از رسول اللّه صلی الله علیه و آله نقل فرمود:
إِنَّ اشَدَّ شیعَتِنا لَنا حُبًّا یَکُونُ خُروجُ نَفْسِهِ کَشُرْبِ أَحَدِکُم فی یَوْمِ الصَّیفِ الماءَ البارِدَ الَّذی یَنْتَفِعُ بِهِ القُلُوبُ وَ إِنَّ سائِرَهُمْ لَیَمُوتُ کَما یُغْبَطُ أَحَدُکُم عَلی فِراشِهِ کَأَقَرَّ ما کانَتْ عَیْنُهُ بِمَوْتِهِ. (3)
علاقهمندترین شیعیان به ما، جان کندنش مانند نوشیدن آب خنک روحبخشی است که یکی از شما در روز تابستان بنوشد و بقیه آنها در بستر خود به
خوشایندترین حالت میمیرند، حالتی که هر یک از شما آرزوی چنان مردنی را کند.
راوی از امام صادق علیه السلام پرسید:
چرا هنگامی که روح از بدن خارج میشود احساس ناراحتی میکند ولی در هنگام وارد شدن روح به آن احساس نمیکند؟؛ فرمود: به خاطر آن که بدن با آن رشد کرده است. (1)
در حدیث معراج آمده است:
هر گاه بنده در حال مرگ قرار گیرد فرشتگانی بالای سر او میایستند و دست هر فرشتهای جامی از آب کوثر است و جامی از شراب بهشتی و به روح او مینوشانند تا سستی و تلخی مرگ از او برود و نوید بزرگ را به او میدهند و میگویند: خوش باش و جایگاهت نکو باد. تو نزد پروردگار عزیز حکیم حبیب قریب میروی. (2)امام علی علیه السلام ترسیم زنده و توصیف دقیقتر گویایی از لحظۀ مرگ و سکرات غافلگیر کننده از آن لحظهها برای ما ارائه میفرماید:
اِجْتَمَعَتْ عَلَیْهِمُ سَکْرَةُ الْمَوْتِ وَ حَسْرَةُ الْفَوْتِ، فَفَتَرَتْ لَها اطْرافُهُمْ وَ تَغَیَّرَتْ لَها الْوانُهُمْ، ثُمَّ ازْدادَ الْمَوْتُ فیهِم وُلُوجاً، فَحیلَ بَیْنَ احَدِهِمْ وَ بَیْنَ مَنْطِقِه، وَ انَّهُ لَبَیْنَ اهْلِهِ یَنْظُرُ بِبَصَرِهِ وَ یَسْمَعُ بِاِذْنِهِ عَلی صِحَّةٍ مِنْ عَقْلِهِ
وَ بَقاءٍ مِنْ لُبِّهِ، یُفَکِّرُ فِیمَ أَفْنی عُمُرَهُ؟ وَ فیمَ اذْهَبَ دَهْرَهُ؟ وَ یَتَذَکَّرُ امْوالاً جَمَعَها، اغْمَضَ فی مَطالِبِها، وَ اخَذَها مِنْ مُصَرَّحاتِها وَ مُشْتَبِهاتِها قَدْ لَزِمَتْهُ تَبِعاتٌ جَمْعِها، وَ اشْرَفَ عَلی فِراقِها، تَبْقی لِمَنْ وَرائَهُ یَنْعَمُونَ فیها، وَ یَتَمَتَّعُونَ بِها، فَیَکُونُ الْمَهْنَاُ لِغَیْرِهِ وَ الْعِبْءُ عَلی ظَهْرِهِ، وَ الْمَرْءُ قَدْ غَلِقَتْ رُهُونُهُ بِها، فَهُوَ یَعَضُّ یَدَهُ نَدامَةً عَلی ما أَصْحَرَ لَهُ عِنْدَ المَوْتِ مِنْ أَمْرِهِ وَ یَزْهَدُ فیما کانَ یَرْغَبُ فیهِ أَیّامَ عُمُرِهِ وَ یَتَمَنّی أَنَّ الَّذی کانَ یَغْبِطُهُ بَها وَ یَحْسُدُهُ عَلَیْها قَد حازَها دُونَه!
فَلَمْ یَزَلِ الْمَوْتُ یُبالِغُ فی جَسَدِهِ حَتّی خالَطَ لِسانُهُ سَمْعَهُ، فَصارَ بَیْنَ أَهْلِهِ لایَنْطِقُ بِلِسانِهِ وَ لایَسْمَعُ بِسَمْعِهِ، یُرَدِّدُ طَرْفَهُ بِالنَّظَرِ فی وُجُوهِهِمْ یَری حَرَکاتِ الْسِنَتِهِم وَ لایَسْمَعُ رَجْعَ کَلامِهِم ثُمَّ ازْدادَ الْمَوْتُ الْتِیاطاً بِهِ، فَقُبِضَ بَصَرُهُ کَما قُبِضَ سَمْعُهُ، وَ خَرَجَتِ الرُّوحُ مِنْ جَسَدِهِ فَصارَ جِیفَةً بَیْنَ أَهْلِهِ. (1)
سکرات مرگ و اندوه بر آنچه از دستشان رفته یک جا آنان را در بر گرفت، اعضای بدنشان در برابر آن سختیها به سستی گرایید، رنگشان تغییر کرد.
سپس مرگ بیشتر در وجودشان نفوذ نمود و بین آنان و سخن گفتنشان مانع شد و آن محتضر در میان اهل بیتش با دیدهاش میبیند، و با گوشش میشنود در حالی که عقلش بجاست و فکرش باقی است، اندیشه میکند که عمرش را در چه راهی به باد داده و روزگارش را کجا برده، به یاد میآورد ثروتی را که جمع کرده و در به دست آوردنش توجه به حلال و حرام ننموده و از جایی که حلال و حرامش برخی روشن و برخی مشتبه بوده و به چنگ زده و فعلاً پایبند گناه جمع آوری آن ثروت است و مشرف بر جدا شدن از آن شده، ثروتی که برای وارثان میماند و در آن خوش میگذرانند و از آن بهرهمند
1) (1)
میشوند، راحتی آن نعمت برای وارث و بار مسؤولیّت آن بر دوش اوست واو در گرو این ثروت است. در پی آنچه وقت مردن برایش ظاهر میشود از حسرت دست به دندان میگزد، و به آنچه در ایام عمرش به آن رغبت داشته بیمیل میشود و آرزو میکند ای کاش! آن کسی که قبل از این به ثروت او غبطه میخورد و به خاطر آن به او حسد میورزید آن ثروت را به جای او گرد آورده بود. آن گاه مرگ در غلبه بر بدنش چندان پیش میرود که دیگر گوشش مانند زبانش از کار میایستد در حالی که میان خانوادهاش میماند که قدرت سخن گفتن و قوت شنیدن ندارد، دیده به چهرۀ اهل و عیالش میگرداند، حرکات زبانشان را میبیند ولی صدای کلام آنان را نمیشنود سپس پنجۀ مرگ با او گلاویز میشود، چشم او نیز، مانند گوشش از کار میافتد و روح از بدنش بیرون میرود، و لاشهای شده بین خانوادهاش میافتد....
یکی از حکمتهای بروز این حالتها، در واقع رسیدن به سرنوشتی است که در انتظار اوست و انسان پیوسته در حال شک و تردید به سر میبرد و حقیقت مطلب بر او روشن نیست. و این واقعیّت به ویژه در انتظار کفار و مشرکین است که دین اسلام را انکار میکنند و مرگ و قیامت را به مسخره میگیرند، پس لحظاتی چند بین آرزوها و افکارشان فاصله میافتد و شبههها به یقین تبدیل میشود. اما آنان به آن یقینی میرسند که پوچی و بیهویتی باطل را به همراه دارد.
اما گروه دوم: ارواح خبیثه و شیطانی مانند ارواح کافران و منافقان هستند که به دوزخ دعوت میشوند.
جان کندن کافر از بلاهای دنیایی ناگوارتر است، چون او از هر گونه آلودگی
روحی و جسمی انباشته شده است و راه پاکی را هم نگذرانده است پس در لحظۀ تسلیم جان، وسیلۀ نجات دهندهای که او را از منجلابها بیرون بکشد وجود ندارد و علاوه بر این شیطان هم او را به انکار حق و ارزشها تشویق میکند و سپس رها میکند، در این وضعیت جان کندن بر او بسیار سخت شده و به بدترین حال از دنیا میرود.
برخلاف آنچه مادیین میگویند که مردن انسان تمام شدن و نابودی است؛ این لحظهها مانند انتقال جنین به دنیا به همراه درد و رنج فراوان است و زندگی جدیدی آغاز میشود.
از علی بن الحسین علیه السلام امام سجاد علیه السلام پرسیدند: مرگ چیست؟ فرمود:
برای مؤمن مانند کندن لباس چرکین و پرحشره است، و گشودن غل و زنجیرهای سنگین و تبدیل آن به فاخرترین لباسها و خوشبوترین عطرها و راهوارترین مرکبها و مناسبترین منزلهاست. و برای کافر مانند کندن لباس فاخر است و انتقال از منزلهای مورد علاقه و تبدیل آن به چرکترین و خشنترین لباسها و وحشتناکترین منزلها و بزرگترین عذابهاست. (1)
در روایت است که، امام موسی بن جعفر علیه السلام وارد بر کسی شد در حالی که غرق سکرات موت بود و به هیچکس پاسخ نمیگفت، جمعیت عرض کردند:
ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله ! دوست داریم حقیقت مرگ را برای ما شرح دهی و
1) (1)
بگویی بیمار ما اکنون در چه حالی است؟
فرمود:
مرگ وسیلۀ تصفیه است که مؤمنان را از گناه پاک میکند و آخرین ناراحتی این عالم است و کفارۀ آخرین گناهان باقیمانده آنهاست. در حالی که کافران را از نعمتهایشان جدا میکند و آخرین لذت یا راحتی است که به آنها میرسد و آخرین پاداش کار خوبی است که احیاناً انجام دادهاند. و امّا این شخص محتضر به کلی از گناهانش پاک شد و از معاصی بیرون آمد و خالص گشت آن چنان که لباس چرکین با شستشو پاک میشود. و او هم اکنون شایستگی آن را پیدا کرده که در سرای جاوید همنشین ما اهل بیت باشد. (1)
اکنون به تاریخ بنگریم آن سوی حقیقت را از دریچۀ نگاه اولیاء اللّه به مرگ مشاهده کنید.
امام حسین علیه السلام در روز عاشورا به هنگام شدت گرفتن جنگ، تعبیر لطیفی دربارۀ مرگ برای یارانش ارائه فرمود:
صَبْراً بَنِی الکِرامِ! فَمَا الْمَوْتُ الَّا قَنْطَرَةٌ یَعْبُرُ بِکُم عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرّاءِ الی الجِنانِ الواسِطَةِ، وَ النَّعیمِ الدّائِمَةِ، فَاَیُّکُم یَکْرَهُ انْ یَنْتَقِلَ مِنْ سِجْنٍ إِلی قَصْرٍ وَ مَا هُوَ لِاَعْدائِکُمْ الاّ کَمَنْ یَنْتَقِلُ مِنْ قَصْرٍ الَی سِجْنٍ وَ عَذابٍ.
إِنَّ ابی حَدَّثَنی عَنْ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله أَنَّ الدُّنیا سِجْنُ المُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الکافِرِ وَ الْمَوْتُ جِسْرُ هؤُلاءِ إلَی جِنانِهِمَ وَ جِسْرُ هؤُلاءِ إِلی جَحِیمِهِم. (2)
شکیبایی کنید ای فرزندان مردان بزگوار، مرگ تنها پلی است که شما را از ناراحتیها و رنجها به باغهای وسیع بهشت و نعمتهای جاودان منتقل میکند. کدام یک از شما از انتقال یافتن از زندان به قصر ناراحتید؟ و اما نسبت به دشمنان شما همانند این است که شخصی را از کافی به زندان و عذاب منتقل کنند.
پدرم از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل فرمود که: دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و مرگ تنها پل آنها به باغهای بهشت و پل اینها به جهنّم است.
پس نیکوست به سفارشهای عملی اهل بیت علیهم السلام گوش جان بسپاریم:
حضرت صادق علیه السلام میفرماید:
هر که دوست دارد خدای عزوجل سکرات مرگ را بر او سبک گرداند باید به خویشانش رسیدگی کند و به پدر و مادرش نیکی کند. اگر چنین کند، خداوند عزوجل سختیهای مرگ را بر او آسان گرداند و در زندگیش هرگز به نداری نیفتد. (1)
1) (1)
فتنه در حقیقت به معنای وسیلۀ آزمودن و آزمایش کردن است که در اصل به گداختن طلا و زر در آتش برای امتحان ناخالصی آن گویند. این به جهت تجربه و آزمایش حسی است.
این واژه هنگامی که در آیات و روایات استفاده میشود، مقصود، گمراهی کفر و عذاب و خلاف و رسوایی است. و بیشتر در زمینهای طرح میشود که امری سخت یا ناپسند مورد آزمایش قرار گیرد.
علامه طباطبایی در این زمینه میفرماید:
«فتنه عبارت است از وسیلۀ آزمایش و امتحان و مراد از قرار دادن مؤمنان به عنوان وسیله برای آزمایش کفار، مسلط کردن کافران بر ایشان است. تا بدین وسیله خداوند آنان را در بوتۀ آزمایش گذارد تا هر تباهی و فسادی که در خود دارند بیرون بریزند. آنان مؤمنان را به خاطر این که ایمان آورده بودند انواع آزارها میدادند.» (1)
«تفاوت میان امتحان الهی و امتحانی که ما بشر میکنیم این است که ما غالباً از باطن و درون اشیا بیخبریم و لذا آن را امتحان میکنیم تا بدین وسیله وضعیت ناشناخته آن بر ما معلوم شود، در حالی که جهل و نادانی نسبت به خدای سبحان معنا ندارد و کلیدهای غیب در اختیار اوست، بنابراین تربیت و هدایت عامۀ الهی نسبت به انسان که به منظور فراخواندن او به نیک فرجامی و سعادت صورت میگیرد، امتحان است؛ زیرا با این کار وضعیت موجود که آیا اهل سرای ثواب است یا سرای عقاب و کیفر به منصّۀ ظهور و تعین میرسد. به همین دلیل است که خداوند متعال این عملکرد خود یعنی تشریع و جهت بخشیدن به حوادث را به نام
1) (1)
بلا و ابتلا و فتنه نامبرده است. و به طور کلی و عام میفرماید:
«ما آنچه را بر روی زمین است زیور آن قرار دادیم تا مردم را بیازماییم که کدام یک بهتر عمل میکنند.» (1)
مال و فرزند دو عامل مهم نزد خداوند است که میفرماید:
وَاعْلَمُواْ أَنَّمَآ أَمْوَ لُکُمْ وَأَوْلَدُکُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللَّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ » (3)
و بدانید که اموال و فرزندانتان فقط وسیلۀ آزمایش شماست، وخداست که پاداشی بزرگ نزد اوست.
فتنه گاه آزمون خیر و گاه آزمایش شر است. تا جوهرۀ باطن در دو وضعیت مشخص شود که میفرماید:
کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً وَ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ » (1)
هر کسی چشندۀ مرگ است و ما شما را [چنانکه سزاوار است] به نوعی خیر و شر [ که تهیدستی، ثروت، سلامت، بیماری، امنیت و بلاست ] آزمایش میکنیم، و به سوی ما بازگردانده میشوید.
امّا مردم از این آزمایشها خبر ندارند که تا سختی میبینند از جادۀ حقیقت بیرون میروند و خویشتن را گم میکنند. خداوند در این زمینه میفرماید:
فَإِذَا مَسَّ الْإِنسَنَ ضُرٌّ دَعَانَا ثُمَّ إِذَا خَوَّلْنَهُ نِعْمَةً مِّنَّا قَالَ إِنَّمَآ أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ بَلْ هِیَ فِتْنَةٌ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لَایَعْلَمُونَ » (2)
پس چون انسان را آسیبی رسد، ما را [ برای برطرف کردنش ] بخواند، سپس هنگامی که [ برای برطرف شدن آسیب ] از سوی خود نعمتی به او میدهیم، میگوید: فقط آن را بر پایۀ دانش و کاردانی خود یافتهام! [ چنین نیست که میپندارد ] بلکه آن نعمت آزمایشی است [ که آیا به خاطر آن سپاس گزاری میکند یا به طغیان برمیخیزد؟ ] ولی بیشتر آنان [ به این واقعیت ] معرفت و آگاهی ندارند.
دو نکته اساسی در امتحانهای الهی است:
1 - امتحان خداوند برای آزمایش قوی از ضعیف است و همچنین پرورش برتریهای عملی و فکری انسانهاست تا پاداش و کیفر عمل نیک و بد مشخص شود.
2 - خداوند با امتحانها؛ حجت و دلیل را بر همۀ انسانها تمام میکند تا امتیاز و
ارزشهای آدمیان معلوم گردد.
بنابراین انسانها در برابر بلاها و حوادث چهار گروه میشوند:
الف - عدهای در برابر بلا فریاد کنندهاند و همیشه از روزگار شکایت میکنند.
مانند: انسانهای دنیا دوست و مال پرست که ترس از دست دادن مال، آنها را گلهمند میکند.
ب - عدهای در بلاها صبور و شاکرند. مانند: حضرت ایوب علیه السلام که هر چه بیشتر بلا میدید شاکرتر بود.
ج - عدهای بلا را هدیۀ آسمانی میدانند. مانند: رزمندگان راه حق که شهادت را پاداش آسمانی میدانند.
د - عدهای هم به استقبال بلا میروند. مانند: جوانانی که عازم جبهههای جنگ حق علیه باطل میشوند و از حق دفاع میکنند.
پس در این گرداب و سراب دنیا، گروهی سرافراز از امتحان بیرون میآیند و گروهی سرافکنده در آزمایشها مردود میشوند.
در روایات آمده است که: دین و ایمان انسانها مورد سنجش قرار میگیرد، آیا در آسایش و امنیت دیندارند و در مشکلات هم پایبند به اصول اعتقادی هستند.
حضرت علی علیه السلام اصل آزمایش را از مسلمات امر خداوند میداند و میفرماید:
اَیُّهَا النّاسُ سَیَأْتی عَلَیْکُم زَمانٌ یُکْفَأُ فیهِ الْاِسلامُ کَما یُکْفَأُ الإِناءُ بِما فیهِ.
ایُّهَا النَّاسُ، إنَّ اللّهَ قَدْ اعاذَکُمْ مِنْ انْ یَجُورَ عَلیْکُمْ وَلَمْ یُعِذْکُمْ مِنْ انْ یَبْتَلِیَکُم، وَ قَدْ قالَ جَلَّ مِنْ قائِلٍ:
إِنَّ فِی ذَ لِکَ لَأَیَتٍ وَ إِن کُنَّا لَمُبْتَلِینَ» (1)
ای مردم! به همین زودی زمانی بر شما میرسد که اسلام واژگون شود همچون ظرفی که با محتویاتش واژگون گردد. ای مردم! خدا شما را پناه داده از این که بر شما ستم روا دارد، ولی به شما این تأمین را نداده که در معرض آزمایش قرارتان ندهد، آن بزرگترین گوینده در قرآن فرمود: «در این برنامه نشانههایی است و ما آزمایش کنندهایم».
آری، امتحان الهی از برنامههای حتمی است که هیچ گذشت و جدا کردنی برای هیچ کسی وجود ندارد حتی پیامبران و اولیای خدا با درجات بالاتر آزمایش میشوند. و حتی شیطان هم در اطاعت از حق آزموده شد.
شخصی به حضرت علی علیه السلام گفت: آیا امکان دارد خداوند ما را امتحان نکند؟!
حضرت فرمود:
لایَقُولَنَّ احَدُکُمْ: «اَللَّهُمَّ إِنّی اعُوذُ بِکَ مِنَ الفِتْنَةِ» لِاَنَّه لَیْسَ احَدٌ الاّ وَ هُو مُشْتَمِلٌ عَلی فِتْنَةٍ وَلکِنْ مَنِ اسْتَعاذَ فَلْیَسْتَعِذْ مِنْ مُضِلاّتِ الْفِتَنِ. (3)
کسی از شما نگوید: «الهی، از امتحان به تو پناه میبرم» چه این که کسی نیست مگر این که مشمول امتحان است. اما اگر کسی خواست از خدا پناه جوید باید از فتنههای گمراه کننده پناه جوید.
مقصود حضرت این است که از خدا نخواهید که شما را امتحان نکند چرا که امتحان یقینی و همگانی است بلکه از او سرافرازی و موفقیت در امتحان را
بخواهید. محذورات فتنه در دعای امام سجاد علیه السلام همان مضلّات فتن است که به معنای سختیها و ترسها و امور گمراه کننده و فریبندۀ دنیا است.
حضرت صادق علیه السلام فرموده که حضرت علی علیه السلام به عبداللّه بن یحیی فرمود:
اَلْحَمْدُللّه الَّذی جَعَلَ تَمْحیصَ ذُنُوبِ شِیعَتِنا فی الدُّنْیا بِمِحْنَتِهِمْ لِتَسْلَمَ بِها طاعاتُهُمْ وَ یَسْتَحِقُّوا عَلَیْها ثَوَابَهَا. (1)
ستایش از برای خدایی است که زدودن گناهان پیروان ما را به سبب سختیها و مشکلات در دنیا قرار داد. تا به این رنجها و بلاها طاعات آنان؛ سلامت بماند و پاداشی سزاوار نصیبشان گردد.
به هر حال اهل حق و ایمان در فشار و شدت قرار میگیرند؛ که مدت آن اندک است و عافیت آن زیاد است. یعنی زمان بلا و صبر به مدت عمر انسان کوتاه و گذراست ولی زمان آسایش و راحتی آن بلند و همیشگی است که آن در آخرت است.
اگر در پی راهی اساسی میگردی پس به فرمایش مولا بنگر که راه چاره را چه پیشنهاد فرموده است:
وَ اعْلَمُوا انَّهُ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً مِنَ الْفِتَنِ وَ نُوراً مِنَ الظُّلَمِ وَ یُخَلِّدُهُ فِیما اشْتَهَتْ نَفْسُهُ. (2)
بدانید آن که تقوای الهی را رعایت کند خداوند راه خروج از فتنهها را برایش باز کند، و به او نوری بنمایاند که از تاریکی برهد، و او را در آنچه که میل و آرزوی اوست جاویدان کند.
بنابراین از درگاه حق تعالی طلب کنیم که در دوران آزمایشهای سخت و آسان که همگان در خواب غفلت به سر میبریم به سلامت گذر کنیم و به سوی بهشت
عنبر سرشت فرود آییم.
رسول اللّه صلی الله علیه و آله فرمود:
در بهشت منزلهایی است که بندگان با اعمال و کردارشان به آنها نمیرسند، نه بر فراز آن منزلها آویزهای و نه در زیر آن ستونی وجود دارد بلکه در آسمان معلّقند. عرض شد: ای رسول خدا! اهل این منازل کیانند؟ فرمود: بلا کشیدگان اندوه دیده. (1)
1) (1)
عالم حیات و زندگی همچون کاروانی است که از جهان عدم به حرکت درآمده و در مسیر بی انتهای خود به سوی بینهایت که ذات پاک خداست پیش میرود، هر چند مخلوقات محدودند و محدود هرگز بینهایت نخواهد شد ولی سیر او به سوی تکامل نیز متوقّف نمیگردد، حتی پس از قیام قیامت باز این سیر تکاملی ادامه مییابد.
و از آنجا که آغاز این حرکت از ناحیۀ پروردگار شروع شده و نخستین جرقۀ حیات از او پدید آمده و این حرکت تکاملی نیز به سوی او است، تعبیر رجوع و بازگشت شده است.
حضرت حق میفرماید:
إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعًا وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا إِنَّهُ یَبْدَؤُاْ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّلِحَتِ بِالْقِسْطِ وَ الَّذِینَ کَفَرُواْ لَهُمْ شَرَابٌ مِّنْ حَمِیمٍ وَ عَذَابٌ أَلِیمُ بِمَا کَانُواْ یَکْفُرُونَ» (1)
بازگشت همۀ شما فقط به سوی اوست. [ خدا شما را وعده داد ] وعدهای حق وثابت؛ بیتردید اوست که جهان آفرینش را میآفریند، سپس آن را [ به قیامت] بازمیگرداند تا کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند، به عدالت و انصاف پاداش دهد، و برای کسانی که کافر شدند به کیفر کفری که همواره میورزیدند، شربتی از آب بسیار جوشان و عذابی دردناک است.
در آیۀ دیگر کوشش و تلاش نیکوکاران را تشبیه به یک مسابقۀ معنوی کرده که
1) (1)
هدف نهایی آن آمرزش الهی و نعمتهای جاویدان بهشت است.
وَسَارِعُواْ إِلَی مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّکُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَوَ تُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ » (1)
و به سوی آمرزشی از پروردگارتان و بهشتی که پهنایش [ به وسعتِ ] آسمانها و زمین است بشتابید؛ بهشتی که برای پرهیزکاران آماده شده است.
سارعوا از مسارعت به معنی کوشش و تلاش دو یا چند نفر برای پیشی گرفتن در رسیدن به یک هدف است. و در کارهای نیک، قابل ستایش و در کارهای بد نکوهیده است.
در حقیقت قرآن در این جا از یک نکتۀ روانی استفاده کرده که انسان برای انجام دادن یک کار اگر تنها باشد معمولاً کار را بدون سرعت و عادی انجام میدهد ولی اگر جنبۀ مسابقه به خود بگیرد آنهم مسابقهای که جایزۀ باارزشی دارد، تمام نیرو و انرژی خود را به کار میگیرد و با سرعت هر چه بیشتر به سوی هدف پیش میتازد، اگر هدف این مسابقه در درجۀ اول مغفرت قرار داده شده برای این است که رسیدن به مقام معنوی بدون آمرزش و شستشوی از گناه ممکن نیست، نخست باید خود را از گناه شست و سپس به مقام قرب پروردگار گام نهاد.
و مؤمنان چنیناند که در راهیابی به حقیقت آخرت در مسابقهاند.
خلود ، یعنی ماندن همیشگی و جاودانگی ماندگار است. و مراد حضرت از این درخواست این است که؛ مسافران پرهیزگار، آخرت را از ورود در آتش دائمی و مطلق سالم نگه دارد و جایگاه آسایش را برای آنها فراهم کند.
مقیل ، محل استراحت در نصف روز است. در روایات آمده است که خداوند در حسابرسی بر اهل بهشت به مقدار نصف روز دنیا در بهشت تخفیف میدهد و برای
1) (1)
جهنّمیان همچنین مقدار مقرّر شده است. (1)
و امّا حضرت سجّاد علیه السلام در دعای مورد شرح فرمود: «مَقیل المتقین» که تنها متقیان به آن جایگاه عنبر سرشت، وعده همیشگی داده شدهاند نه دیگران، همان طور که در سورۀ فرقان میفرماید:
قُلْ أَذَ لِکَ خَیْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ کَانَتْ لَهُمْ جَزَآءً وَ مَصِیرًا * لَّهُمْ فِیهَا مَا یَشَآءُونَ خَلِدِینَ کَانَ عَلَی رَبِّکَ وَعْدًا مَّسُْولًا » (2)
بگو: آیا این [ آتش سوزان ] بهتر است یا بهشت جاودانی که به پرهیزکاران وعده دادهاند که پاداش و بازگشت گاه آنان است؟ * در آنجا هر چه بخواهند در حالی که جاودانهاند برای آنان فراهم است، این بر عهدۀ پروردگارت وعدهای است درخواست شده [ و مورد انتظار اهل ایمان از خدای بخشنده و کریم. ]
زیرا که خداوند بهشت را به مؤمنان متقی وعده داده است و هیچ گونه حق و استحقاقی در کار نیست ولی به خاطر تقوای فوق العاده و پذیرش سختیهای دنیا و دوری از لذتهای مباح و غیرمباح باید پاداشی شایسته داشته باشند.
پرسشی در این جا مطرح است که چرا خداوند دربارۀ مژدۀ جایگاه دوزخیان و بهشتیان کلمۀ «خُلد» را به کار برده است؛ با این که اهل گناه اگر هدایت میشدند و یا گروهی در آزمایشهای دشواری قرار میگرفتند؛ اهل طاعت نمیشدند و امور دنیا همه محدود است پس این جاودانگی بر اساس عدالت نیست؟
پاسخ این سؤال از دقت در مطالب گذشته روشن میشود که با مطالعه آیات و
روایت به دست میآید:
خداوند به مؤمنان پرهیزگار وعدۀ بهشت ابدی با قید تقوا داده است و هرگز بندهای حق یا استحقاقی نسبت به بهشت رفتن ندارد و حتی بسیاری از انسانها با تخفیف در محاسبه و شفاعت و گذشت خداوند و اولیاء اللّه به بهشت میروند. و نکتۀ دیگر این که همیشگی بودن پاداش و کیفر مؤمنان و کافران بر اساس نیت آنان است؛ زیرا قصد و علاقه و هدف اهل ایمان، انجام عمل صالح و طاعت الهی برای همیشه است پس اطاعت و پرهیزگاری دائمی حالتی سخت و کوبندۀ لذت است، پس عاقبت خوشی و راحتی است.
امّا اهل گناه نیتشان تا هنگامی که زندگی میکنند این است که به دنبال لذتها و هوسها و دوری از راه حق و انکار معاد باشند؛ پس سرانجام آنها درد و آتش است. با این حال هر کسی بر اساس نیت زندگی میکند و همان گونه جاودانه میماند. بنابراین بر کسی یا گروهی ظلمی صورت نمیگیرد.
حضرت صادق علیه السلام این نکته را مستند به شاکلۀ انسان میداند و میفرماید:
إِنَّمَا خُلِّدَ اهْلُ النَّارِ فِی النّارِ لِأَنَّ نِیّاتِهِمْ کانَتْ فِی الدُّنْیا انْ لَوْ خُلِّدُوا فِیها انْ یَعْصُوا اللَّهَ أَبَداً، وَ انَّما خُلِّدَ اهْلُ الْجَنَّةِ فِی الْجَنَّةِ لِأَنَّ نِیّاتِهِم کانَتْ فِی الدُّنْیا أَنْ لَوْ بَقُوا فِیها انْ یُطِیعُوا اللَّهَ أَبَداً فَبِالنِّیّاتِ خُلِّدَ هَؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ ثُمَّ تَلا قَوْلَهُ تَعالی: قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ» (1)
قالَ: عَلَی نِیَّتِهِ. (2)
دوزخیان از این رو در آتش جاویدانند که در دنیا نیتشان این بود که چنانچه تا ابد زنده بمانند، خدا را نافرمانی کنند و بهشتیان در بهشت جاویدانند که در دنیا بر این نیت بودند که همیشه خدا را فرمان برند. پس به نیتها هر دو گروه جاودانه هستند. سپس حضرت این آیه را تلاوت فرمود: «بگو هر کس بر پایۀ
خلق و خوی و عادتهای اکتسابی خود عمل میکند» و فرمود: یعنی با نیت خود.
مؤمنان با نیتهای پاک و ضمیرهای مطمئن و امیدوار به دار امان وارد میشوند و در سرای امنیت و آسایش، تلخیهای دنیا از بین میرود.
چقدر بهشت رفتن ارزان است؟! که با اطاعت و شکیبایی به دست میآید.
حضرت رسول اللّه صلی الله علیه و آله فرمود:
وَالَّذی بَعَثَنی بِالحَقِّ بَشیراً لایُعذِّبُ اللّهُ بِالنّارِ مُوَحِّداً أَبَداً. (1)
سوگند به آن که مرا نوید دهندۀ برانگیخت، خداوند هرگز یکتاپرست را در آتش عذاب ندهد.
حضرت باقر صلی الله علیه و آله میفرماید:
بهشت در گرو گرفتاریها و بردباری است. پس، هر که در دنیا بر ناملایمات صبر کند به بهشت رود و دوزخ در گرو لذتها و خواهشهای نفس است پس، هر که لذت و هوسها را برآورده کند به جهنّم رود. (2)پس راه بهشت را باید شناخت و از صاحبانش کلید راهیابی را درخواست نمود که امام علی علیه السلام فرمود:
هر کس شش خصلت در او گرد آید به بهشت درآید و از آتش برهد: کسی که خدا را بشناسد و فرمانش برد و شیطان را بشناسد و نافرمانیش کند و حق را بشناسد و پیرویش نماید و باطل را بشناسد و از آن بپرهیزد و دنیا را بشناسد و دورش افکند و آخرت را بشناسد و آن را بجوید. (3)
و چون مؤمن به این خصلتها دست یافت در منازلی سکونت خواهد گزید که مقدار آن به هیچ اندازهای محاسبه نشود.
در این زمینه حضرت علی علیه السلام میفرماید:
منازل شیعیان ما در دیدۀ بهشتیان چنان به نظر میرسد که هر انسانی ستارگان را در آسمان میبیند. (1)
1) (1)
«1» یَا مَنْ لاَ تَنْقَضِی عَجَائِبُ عَظَمَتِهِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاحْجُبْنَا عَنِ الْإِلْحَادِ فِی عَظَمَتِکَ «2»وَیَا مَنْ لاَ تَنْتَهِی مُدَّةُ مُلْکِهِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَأَعْتِقْ رِقَابَنَا مِنْ نَقِمَتِکَ «3»وَیَا مَنْ لاَ تَفْنَی خَزَائِنُ رَحْمَتِهِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ واجْعَلْ لَنَا نَصِیباً فِی رَحْمَتِکَ «4»وَیَا مَنْ تَنْقَطِعُ دُونَ رُؤْیَتِهِ الْأَبْصَارُ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وآلِهِ وأَدْنِنَا إِلَی قُرْبِکَ «5»وَیَا مَنْ تَصْغُرُ عِنْدَ خَطَرِهِ الْأَخْطَارُ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وآلِهِ وکَرِّمْنَا عَلَیْکَ «6»وَیَا مَنْ تَظْهَرُ عِنْدَهُ بَوَاطِنُ الْأَخْبَارِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وآلِهِ ولاَ تَفْضَحْنَا لَدَیْکَ «7»اَللَّهُمَّ أَغْنِنَا عَنْ هِبَةِ الْوَهَّابِینَ بِهِبَتِکَ وَاکْفِنَا وَحْشَةَ الْقَاطِعِینَ بِصِلَتِکَ حَتَّی لاَ نَرْغَبَ إِلَی أَحَدٍ مَعَ بَذْلِکَ وَلاَ نَسْتَوْحِشَ مِنْ أَحَدٍ مَعَ فَضْلِکَ «8»اَللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَکِدْ لَنَا وَلاَ تَکِدْ عَلَیْنَا وَامْکُرْ لَنَا وَلاَ تَمْکُرْ بِنَا وَأَدِلْ لَنَا وَلاَ تُدِلْ مِنَّا «9»اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وآلِهِ وقِنَا مِنْکَ واحْفَظْنَا بِکَ وَاهْدِنَا إِلَیْکَ وَلاَ تُبَاعِدْنَا عَنْکَ إِنَّ مَنْ تَقِهِ یَسْلَمْ وَمَنْ تَهْدِهِ یَعْلَمْ وَمَنْ تُقَرِّبْهُ إِلَیْکَ یَغْنَمْ «10»اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاکْفِنَا حَدَّ نَوَائِبِ الزَّمَانِ وَشَرَّ مَصَائِدِ الشَّیْطَانِ وَمَرَارَةَ صَوْلَةِ السُّلْطَانِ «11»اَللَّهُمَّ إِنَّمَا یَکْتَفِی الْمُکْتَفُونَ بِفَضْلِ قُوَّتِکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاکْفِنَا وَإِنَّمَا یُعْطِی الْمُعْطُونَ مِنْ فَضْلِ جِدَتِکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَأَعْطِنَا وَإِنَّمَا یَهْتَدِی الْمُهْتَدُونَ بِنُورِ وَجْهِکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاهْدِنَا «12»اَللَّهُمَّ إِنَّکَ مَنْ وَالَیْتَ لَمْ یَضْرُرْهُ خِذْلاَنُ الْخَاذِلِینَ
وَمَنْ أَعْطَیْتَ لَمْ یَنْقُصْهُ مَنْعُ الْمَانِعِینَ وَمَنْ هَدَیْتَ لَمْ یُغْوِهِ إِضْلاَلُ الْمُضِلِّینَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ «13»وَامْنَعْنَا بِعِزِّکَ مِنْ عِبَادِکَ وَأَغْنِنَا عَنْ غَیْرکَ بِإِرْفَادِکَ وَاسْلُکْ بِنَا سَبِیلَ الْحَقِّ بِإِرْشَادِکَ «14»اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاجْعَلْ سَلاَمَةَ قُلُوبِنَا فِی ذِکْرِ عَظَمَتِکَ وَفَرَاغَ أَبْدَانِنَا فِی شُکْرِ نِعْمَتِکَ وانْطِلاَقَ أَلْسِنَتِنَا فِی وَصْفِ مِنَّتِکَ «15»اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاجْعَلْنَا مِنْ دُعَاتِکَ الدَّاعِینَ إِلَیْکَ وَهُدَاتِکَ الدَّالِّینَ عَلَیْکَ وَمِنْ خَاصَّتِکَ الْخَاصِّینَ لَدَیْکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.
[«1»یَا مَنْ لاَ تَنْقَضِی عَجَائِبُ عَظَمَتِهِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاحْجُبْنَا عَنِ الْإِلْحَادِ فِی عَظَمَتِکَ «2»وَیَا مَنْ لاَ تَنْتَهِی مُدَّةُ مُلْکِهِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَأَعْتِقْ رِقَابَنَا مِنْ نَقِمَتِکَ]
ای آن که، شگفتیهای عظمتش به پایان نمیرسد! بر محمّد و آلش درود فرست، و ما را از سرکشی و ستیزگی در برابر بزرگیت، حایل و مانع باش. و ای آن که دوران فرمانرواییش به نهایت نمیرسد! بر محمّد و آل محمّد درود فرست، و ما را از مجازاتت رهایی بخش.
در جملات زیبا و ملکوتی بالا به چند مسألۀ بسیار مهم اشاره شده است:
1 - عجایب عظمت حق.
2 - انحراف در اعتقاد به عظمت.
3 - بینهایت بودن قدرت حضرت حقّ.
4 - رهایی از ننگ دنیا و عذاب آخرت.
اهل فن، عجایب عظمت حضرت محبوب را به دوگونه معنا کردهاند:
اوّل: کمال ذات، بلندی شأن، بزرگی قدرت، کمال شرف، شدّت بینیازی از خلق، نهایت احتیاج مخلوقات به او، دوام سلطنت و جریان ابدی حکومت بر
ماسوا، که او مبدأ مقام هر صاحب مقام، و منتهای سلطنت هر صاحب سلطنت (1)
دوّم: کیفیّت و کمیّت آفرینش موجودات و مخلوقات شگفت آور، که هر یک از آنها کمال عظمت خالق خود را مینمایانند.
به ذکر تمام آیات کتاب حق و تفسیر و توضیح هر یک در زمینۀ عظمت حق که تصورش برای هیچ قدرتی ممکن نیست احتیاجی نمیبینم. به چند آیه به عنوان نمونه اکتفا مینمایم، باشد که نور این آیات دور نمایی از عظمت حضرت ربّ العزّه را به ما بنمایاند.
اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیءٍ عِلْمَاً » (2)
خداست که هفت آسمان و نیز مثل آنها هفت زمین را آفرید. همواره فرمان او در میان آنها نازل میشود تا بدانید که خدا بر هر کاری تواناست و این که یقیناً علم خدا به همه چیز احاطه دارد.
مفسّران متخصّص براساس ششمین آیۀ سورۀ مبارکۀ صافّات که میفرماید:
إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ » (3)
همانا ما آسمان دنیا را به زیور ستارگان آراستیم.
میگویند:
آنچه ما میبینیم و دانش بشر تاکنون به آن رسیده تماماً در رابطه با آسمان اوّل است، و ماورای این همه ثوابت و سیارات که هنوز عددش بر کسی معلوم نیست، شش جهان دیگر وجود دارد که از دسترس دانش ما بیرون است. دربارۀ هفت زمین هم نظر بسیاری از محقّقان همان نظر آنان در مسألۀ هفت آسمان است.
مسألۀ خلقت و آفرینش، مسألۀ بهت آوری است. دست دانش گر چه به اوج کمال برسد از احاطه به اوضاع هستی، کوتاه خواهد بود. در این زمینه به دو آیه از قرآن مجید توجه نمایید:
وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً » (1)
و از تو دربارۀ روح میپرسند، بگو: روح از امر پروردگار من است، و از دانش و علم جز اندکی به شما ندادهاند.
در روایتی از حضرت صادق علیه السلام نقل شده:
دانش بیست و هفت حرف است و مجموع آنچه پیامبران آوردهاند دو حرف است و مردم تا آن روز بیش از آن دو حرف را نمیدانند و چون قائم قیام کند بیست و پنج حرف بقیه را برون آورده و در میان مردم منتشر میسازد و
1) (1)
بدین سان مجموع بیست و هفت جزء دانش را نشر میدهد! (1)
وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلاَمٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ کَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیرٌ حَکِیمٌ » (2)
اگر [ برای نوشتن و ثبت کردن کلمات خدا که در حقیقت مخلوقات او هستند ] آنچه درخت در زمین است قلم باشد و دریا [ مرکب ] و هفت دریای دیگر آن را پس از پایان یافتنش مدد رسانند، کلمات خدا پایان نپذیرد؛ یقیناً خدا توانای شکستناپذیر و حکیم است.
دانشمندان فلکی میگویند:
کراتی که مشابه کرۀ زمین بر گرد خورشیدها در این جهان بزرگ گردش میکند حداقل سیصد میلیون کره است. ونیز تأکید میکنند که در کهکشانی که منظومۀ شمسی جزء آن است، میلیونها میلیون کره وجود دارد که در شرایطی مشابه کرۀ زمین قرار گرفته. و این همه گوشهای از قدرت و احاطه و علم حضرت اوست!
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
لَهذِهِ النُّجُومُ الَّتی فِی السَّماءِ مَدائِنُ مِثْلُ الْمَدائِنِ الَّتی فِی الأرْضِ. (3)
این ستارگانی که در آسمان است شهرهایی همچون شهرهای روی زمین هستند.
وَلِلّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَکَانَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطاً » (1)
و آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، فقط در سیطرۀ مالکیّت و فرمانروایی خداست؛ و خدا همواره بر هر چیزی احاطه دارد.
وَلِلّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ وَاللّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ » (2)
و مالکیّت و فرمانروایی آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو قرار دارد، فقط در سیطرۀ خداست، هر چه را بخواهد میآفریند، و خدا بر هر کاری تواناست.
وَهُوَ اللّهُ فِی السَّماوَاتِ وَفِی الْأَرْضِ یَعْلَمُ سِرَّکُمْ وَجَهْرَکُمْ وَیَعْلَمُ مَا تَکْسِبُونَ » (3)
و او در آسمانها و در زمین، خداست که نهان و آشکار شما را میداند، و نیز به آنچه [ از خیر و شر ] به دست میآورید، آگاه است.
به قول عارف شوریده، شمس مغربی:
ای جمال تو در جهان مشهور لیکن از چشم انس و جان مستور
نور رویت به دیدهها نزدیک لیکن از دیدنش نظرها دور
غیر گرمی کجا کند ادراک زآفتاب منیر تابان کور
گر چه باشد عیان چه شاید دید قرص خورشید را به دیدۀ مور
هم به تو میتوان تو را دیدن بل تویی ناظر و تویی منظور
(شمس مغربی)
در خطبۀ 49 «نهج البلاغه» حضرت مولی الموحّدین علیه السلام آمده:
ستایش خداوندی را، که به همۀ امور پنهانی داناست، و نشانههای آشکار بر وجودش دلالت دارد، و به دیدۀ بینا درنیاید. چشمی که او را ندیده انکارش نمیکند، و دل کسی که وجودش را باور کرده به کُنه ذاتش نمیرسد. در برتری از همه چیز پیش گرفته، و چیزی از او برتر نیست، به هر چیزی نزدیک است و چیزی نزدیکتر از او نیست. نه برتری مقامش او را از مخلوقات دور نموده، و نه نزدیکی او به موجودات موجب مساوی بودنش با آنها در مکان گشته. عقلها را بر بیان حدود صفتش آگاه نکرده، و آنها را از معرفت لازم در بارۀ وجودش باز نداشته. او خدایی است که آثار هستی اقرار قلبی منکرش را گواهی میدهد. خدا از آنچه تشبیه کنندگانش به موجودات میگویند و از اوهام منکراتش بسی بالاتر است.
در خطبۀ 64 میفرماید:
موجودات را نه برای تقویت سلطنت خود آفرید، و نه به خاطر ترس از حوادث روزگار، و نه برای کمک گرفتن در دفع همتای پرخاشگر، و نه برای به دست آوردن نیرو برای پیکار با شریک پر نخوت و مخالف گردنکش، بلکه همۀ آفریدهها پرورده شده و بندگانی ذلیل و خوارند. در اشیا حلول ننموده تا گفته شود خدا در آنهاست. آفریدن موجودات و تدبیر وضع آنان او را خسته و درمانده نکرده، و نسبت به آنچه آفریده عجزی به او دست نداده، و در آنچه حکم داده و مقدّر نموده اشتباهی بر او وارد نگشته، بلکه کارش کاری است استوار، و علمی است محکم، و امری است قطعی. بندگان با وجود خشمش به او امیدوار، و با وجود نعمتهایش از او هراسانند.
در خطبۀ 82 میفرماید:
ستایش خدا را که به قدرتش از همه چیز برتر، و به احسانش به همه چیز
نزدیک است. بخشندۀ هر سود و فضل، و برطرف کنندۀ هر بلای عظیم و شدت است. او را بر کَرَمهای پی درپی، و نعمتهای فراوان و کاملش سپاس میگویم، و به او ایمان میآورم که اول است و ابتدا کنندۀ آفرینش، و از او هدایت میخواهم که نزدیک است و هدایت کننده، و از او کمک میطلبم که چیره است و توانا.
در خطبۀ 89 میفرماید:
اوست خدایی که عذابش در عین وسعت رحمت، بر دشمنانش شدید است، و رحمتش در عین سختی عذابش بر عاشقانش گسترده است. به هر که بخواهد بر او غلبه کند مسلّط است، و درهم کوبندۀ مخالف خود است، و خوارکنندۀ کسی است که با او درگیری نمایند، و غالب بر هر که با او دشمنی ورزد.
در خطبۀ 90 میفرماید:
ستایش خدا را که امساک و نپرداختن بر ثروتش اضافه نمیکند، و عطا و بخشش تهیدستش نمینماید؛ زیرا هر بخشندهای جز او ثروتش کم میشود، و هر منع کنندهای جز او شایستۀ مذمّت است. اوست بخشندۀ انواع نعمتها، و فراوانی بهرهها و نصیبها. جمیع آفریدهها روزی خوار اویند، رزق همه را ضمانت کرده، و قوت و توشۀ آنان را مقدّر نموده، و راه روشنش را به رغبت کنندگان و خواهندگان آنچه نزد اوست نشان داده، این طور نیست که جود و بخشش او در آنجا که از او بخواهند بیشتر از آنجا باشد که از او نخواهند.
همان اولی است که برای اولیّتش قبلی نبوده تا پیش از او چیزی باشد، و آخری است که برای آخریتش بعدی نیست تا موجودی پس از او باشد، و مردمک دیدهها را از دیدن و درکش باز داشت. نه زمان بر او میگذرد تا از گذر زمان حالش دگرگون شود، و نه در مکانی است که انتقال برایش صورت
بگیرد. اگر آنچه را که معادن کوهها نفس زنان بیرون میریزند، و صدفهای دریا خندهکنندگان ظاهر میسازند، از نقرۀ خالص و طلای ناب، و درّ منثور و خوشۀ مرجان، همه و همه را ببخشد در جود و سخایش اثر نگذارد، و وسعت نعمتش را پایان ندهد، و از ذخایر نعمتها آنقدر نزد او هست که با خواستههای بندگان تمام نشود؛ زیرا او بخشندهای است که درخواست خواهندگان از او نمیکاهد، و اصرار و دعای اصرار کنندگان او را بخیل ننماید.
ای پرستش کننده، به دقّت بنگر، آنچه را قرآن از صفات خدا تو را به آن راهنمایی میکند پیروی کن، و از نور هدایت قرآن بهرهمند شو. و آنچه را که شیطان تو را به یاد گرفتن آن واداشته از آنچه که در قرآن بر تو لازم نگشته، و در سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام اثری نیامده، علمش را به خدای سبحان واگذار، که نهایت حق خداوند بر تو همین است. و آگاه باش که استواران در دانش آنانند که خداوند آنان را با اقرار به کلّ آنچه از آنها پنهان است و تفسیرش برای آنان روشن نیست، از ورود در ابواب و سراپردههای اسرار پنهانی بینیاز فرموده، و اعترافشان را به ناتوانی از رسیدن به آنچه که داشتن آنها به آن احاطه ندارد ستوده، و ترک تعمّق آنان را در چیزی که بحث از حقیقت آن را امر نفرموده استواری در علم نامیده. پس به همان اندازه که خداوند دانستن آن را مجاز دانسته اکتفا کن، و عظمت خداوندی را با ترازوی عقلت اندازه مگیر، که دچار هلاکت خواهی شد.
او توانایی است که اگر همۀ اوهام برای شناخت نهایت قدرتش پیشرفت کنند، و اندیشههای به دور از وساوس شیطانی بخواهند اعماق غیوب ملکوتش را دریابند، و دلها برای به دست آوردن چگونگی صفاتش عاشقانه بکوشند، و عقلها را در نهایت دقّت در آنجا که به درک صفاتش نمیرسند به شناخت
ذاتش برخیزند، همه و همه را پس زده در حالی که آنها همۀ راهها و تاریکیهای عوالم غیب را سیر کرده، برای خلاص خود روی به درگاه او آوردهاند، عاقبت از این راه برگشته در حالی که اعتراف دارند به این که با پیمودن راه و بیراه، رسیدن به عمق معرفتش میسّر نیست، و هیچ خاطرهای برای اندازه زدن جلال عزّتش، بر قلب اندیشمندان خطور نمیکند. خدایی که آفریدهها را به وجود آورد بدون این که از نقشۀ دیگری اقتباس نماید، یا در به وجود آوردن آنها از به وجود آورندهای پیش از خود الگو بردارد. و به اندازهای از ملکوت قدرتش، و از شگفتیهایی که آثار حکمتش گویای آن است، و از اعتراف نیاز خلق به آنچه که با قدرتش آن را حفظ میکند به ما ارائه فرموده که ما را به قیام دلیل قطعی بر معرفت و شناختش راهنمایی نموده است. در ساختههای بدیعش آثار صنع، و نشانههای حکمتش آشکار است، از این رو آنچه آفریده حجّت و دلیلی بر وجود اوست، و اگر موجودی بیزبان باشد تدبیر او در وجود آن موجود برهان گویایی بر وجود او، و دلیلی محکم بر آفرینندگی ذات پاک اوست.
خورشید رُخَت چو گشت پیدا ذرّات دو کون شد هویدا
مهر رخ تو چو سایه انداخت زان سایه پدید گشت اشیا
هم ذرّه ز نور مهر رویت خورشید صفت شد آشکارا
هم ذرّه به مهر گشت موجود هم مهر به ذرّه گشت پیدا
دریای وجود موج زن شد موجی بفکند سوی صحرا
آن موج فرو شد و بر آمد در کسوت و صورتی دل آرا
اجزا چو بود؟ مظاهر کل اشیا چه بود؟ ظلال اسما
اسما چه بود؟ ظهور خورشید خورشید جمال ذات والا
صحرا چه بود؟ زمین امکان کآن است کتاب حق تعالی
ای مغربی این حدیث بگذار سرّ دو جهان مکن هویدا
(شمس مغربی)
در خطبۀ 108 میفرماید:
همه چیز فروتن برای او، و هر چیزی قائم به اوست. ثروت هر نیازمند، و عزت هر ذلیل، و قدرت هر ناتوان، و پناهگاه هر ستم رسیده است. سخن هر سخنگو را میشنود، باطن هر خاموش را میداند، روزی هر زندهای به عهدۀ اوست، و بازگشت هر که بمیرد به جانب او.
دیدهها تو را ندیده تا از تو خبر دهند، بلکه پیش از وصف کنندگان از آفریدههایت بودهای. موجودات را برای ترس از تنهایی نیافریدی، و برای دریافت منفعت به کار نگرفتی، به دنبال هر که باشی از تو پیش نیفتد، و آن را که بگیری از چنگ تو بیرون نرود، عاصی از سلطنت کم نمیکند، و مطیع به حکومتت اضافه نخواهد کرد، آن که از حکم تو خشمناک است قدرت برگرداندن فرمانت را ندارد، و هر که از فرمانت روی گرداند از تو بینیاز نمیشود. به نزدت هر نهانی آشکار است، و هر غیبی در پیشگاهت حاضر است. تو ابدی هستی بنابراین زمانی برایت نیست، و تو منتهای هر چیز هستی از این رو گریزی از تو نیست، و تو میعادگاهی که نجاتی از تو جز به تو نیست. مهار هر جنبندهای در کف تو، و بازگشت هر انسانی به سوی توست.
منزّهی از هر عیب، چه بزرگ است شأن تو! منزّهی، چه عظیم است آنچه از مخلوقاتت میبینم، و چه کوچک است عظمت آن در کنار قدرت تو! و چه دهشت آور است آنچه از ملکوت تو مشاهده مینماییم! و چه اندازه حقیر است آنچه دیده میشود، در برابر آنچه از سلطنت تو برای ما ناپیداست! نعمتهایت در این دنیا چه گسترده و فراوان است! و با این حال در برابر
نعمت آخرتت چه کوچک است!
در خطبۀ 133 میفرماید:
دنیا و آخرت با مهارهای خود فرمانبردار اویند، و آسمانها و زمینها کلید خود را تسلیم او کنند، درختان سرسبز در صبح و شام برای او سجده آرند، و از شاخههای خرّم خود برای او آتش روشن افروزند، و به فرمان او میوههای رسیده و قابل خوردن آورند.
در خطبۀ 159 میفرماید:
خداوندا، تو را سپاس بر آنچه میگیری و بر آنچه میبخشی، و تو را سپاس بر عافیت و بر بیماری و بلا، سپاسی که پسندیدهترین و محبوبترین و برترین سپاس به سویت و در پیشگاهت باشد. سپاسی که تمام فضای آفرینشت را پر کند، و تا جایی که اراده کنی برسد. سپاسی که از قبول رحمتت محجوب نشود، و از رسیدن به محضرت قاصر نباشد. سپاسی که عددش به پایان نرسد، و پشتوانهاش فانی نگردد. ما کُنه عظمتت را نمیدانیم، جز این که میدانیم تو زنده و قائم به ذاتی، چرت و خواب تو را نمیگیرد. هیچ نظری به تو نمیرسد، و دیدهای تو را درک نمیکند. تو دیدهها را درک کرده و اعمال را شماره نموده، و مهار حیات همگان را به دست داری و آنچه از آفریدههای تو میبینیم، و از آثار قدرتت به شگفتی میآییم، و آنچه از عظمت قدرت تو وصف میکنیم چه قدر و منزلتی دارند؟ حال آن که آنچه از ما پوشیده است، و دیدۀ ما از دیدنش قاصر است، و عقول ما به درک آن نمیرسد، و پردههای غیب بین ما و آنها حایل شده بسی عظیمتر است! از این رو هر که دلش را از هر چیز فارغ کند، و اندیشهاش را به کار گیرد تا بداند چگونه عرشت را به پا داشته ای، و چگونه موجودات را آفریدهای، و چسان کرات را در هوا معلّق
نمودهای، و چگونه زمین را بر امواج آب گستراندهای، دیدهاش وامانده، عقلش قرین شکست، و گوشش حیران، و فکرش سرگردان میشود.
سنایی غزنوی گوید:
ملِکا ذکر تو گویم که تو پاکیّ و خدایی نروم جز به همان ره که توام راهنمایی
همه درگاه تو جویم، همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو حکیمی، تو عظیمی، تو کریمی، تو رحیمی تو نمایندۀ فضلی، تو سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی، بری از درد و نیازی بری از بیم و امیدی، بری از چون و چرایی
بری از خوردن و خفتن، بری از شرک و شبیهی بری از صورت و رنگی، بری از عیب و خطایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی
(سنایی غزنوی)
انسان وقتی در برابر احادیثی که از ائمّۀ معصومین علیهم السلام در باب معرفت حضرت ربّ العالمین رسیده قرار میگیرد، خود را با دریایی بیساحل و بحری بیپایان و اقیانوسی بی کرانه روبرو میبیند.
احادیثی که در «التوحید» ، «تحت العقول» ، «بحار الأنوار» ، «علم الیقین» و...
آمده آدمی را مبهوت و حیران و شگفت زده میکند، از عظمت حضرت محبوب و از معلومات و معارف ائمّۀ شیعه علیهم السلام .
به ذکر چند حدیث در محور این حقیقت اکتفا کرده و عزیزان را به مطالعۀ کتب مربوطه ارجاع میدهم، باشد که با رجوع به آن منابع، نور بیشتری کسب کنند.
عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قال: إنَّ اللّهَ تَبارَکَ اسْمُهُ، وَتَعالی ذِکْرُهُ، وَجَلَّ ثَناؤُهُ، سُبْحانَهُ وَتَقَدَّسَ وَتَفَرَّدَ وَتَوَحَّدَ، لَمْ یَزَلْ وَلا یَزالُ، وَهُوَ الأوَّلُ وَالآخِرُ وَالظّاهِرُ وَالْباطِنُ، فَلا أوَّلَ لِأوَّلِیَّتِهِ، رَفیعاً فی أعْلی عُلُوِّهِ، شامِخُ الْأرْکانِ، رَفیعُ الْبُنیانِ، عَظیمُ السُّلْطانِ، مُنیفُ الآلاء، سَنِیُّ الْعُلْیاءِ، الَّذی عَجَزَ الْواصِفُونَ عَنْ کُنْهِ صِفَتِهِ، وَلا یُطیقُونَ حَمْلَ مَعْرِفَةِ إلهیَّتِهِ، وَلا یَحُدُّونَ حُدُودَهُ لِأنَّهُ بِالْکَیْفِیَّةِ لا یُتَناهی إلَیْهِ. (1)
اسم جلالۀ «اللّه» تنها و تنها به او اختصاص دارد و به قول اهل ادب، عَلَم برای ذات مقدّس اوست. این اسم نشان دهندۀ وجودی است که مستجمع صفات ذاتی و کمالات وجودی و جامع توحید افعالی است و به منزله همۀ صفات وجودی ذاتی و فعلی است.
همۀ برکات و آثار خیر که بر عوالم امکانی افاضه شده و تا ابد ادامه خواهد داشت از تجلّیات حقیقت این اسم است، که این اسم و رسمش و این لفظ و حقیقتش و این کلمه و مفهومش، به حریم مبارک و پیشگاه با عظمت او اختصاص داشته و بر دیگری اطلاق نمیگردد.
او مستحقّ الوهیّت و معبودیت است که عرصه گاه امکان را به نورش منوّر
1) (1)
نموده، و انواع نعمتها را بر خوان جهان نهاده، و همۀ موجودات از خرد و کلان و غیب و نهان و ظاهر و باطن با زبان وجودی و استعداد امکانی، کمال او را ارائه میدهند و تنها حضرت وی را شایستۀ تسبیح و تنزیه و پاک از نقص و عیب و نظیر و شبه نشان میدهند.
او متفرّد و یگانه و یکتا و بیهمتاست و هرگز نعمتها و فیوضات ساحت قدس او قابل شماره نیست، چنانکه پیامبر بزرگوار اسلام بدان اشاره فرموده:
لا احْصِی ثَناءً عَلَیْکَ، أنْتَ کَما أثْنَیْتَ عَلی نَفْسِکَ. (1)
من هرگز ثنای بر تو را احصا نتوانم کرد، تو آن گونهای که خود بر خود ثنا گفتهای.
در وحدت و یکتایی بی نظیر و بدون مانند است، او وجود لم یزل و لایزال میباشد، چرا که وجود او واجب و حقیقت وجود و ذات او عین بقا و ابدی و ازلی است و فنا در آن حریم پاک راه ندارد.
مبدأ و اصل پیدایش و اوّل هر چیزی، و نهایت هر موجودی است:
و هو الأوَّل و الآخر، ظاهر و باطن است، ظهورش منشأ بطون میباشد، جهت ظهور کبریایی بعینه همان جهت بطون، و از همان جهت که ظاهر است از همان جهت باطن است. بر آغاز و اوّلیّت او که اوّل هر چیزی است و ازلی، چیزی سابقه ندارد.
نهایت رفعت حقیقی را واجد است، که عقول از درک این رفعت و بلندی مقام عاجزند، چرا که عقول پای رفتن به عرصۀ بینهایت در بینهایت را ندارند.
حضرتش شامخ الأرکان، و رفیع البنیان است، آن چنانکه حتّی عقول قدسیّه و قدرت داران حریم ملکوت از فهم رفعت و شامخیّت آن جناب عاجزند، و پر و بالی
1) (1)
برای پرواز به آن ساحت قدس و بارگاه مقدّس ندارند.
صاحب سلطنت و قدرت عظیم است آن چنان عظمتی که تمام موجودات در برابرش پست و ناچیزند. نعمتهایش خارج از شماره و همیشگی است.
صفات کریمهاش چنان ارجمند و رفیع است که واصفان هر چند از علم وسیعی برخوردار باشند از درک جزئی از حقیقت یک صفتش ناتوانند. پای قلوب اولیا و عارفان و عاشقان در این وادی لنگ است، برای رسیدن به این مقام برای کسی راه نیست که آن جناب از حدود بیرون است و احدی طاقت تحمّل معرفت الهیّت او را ندارد، که با بیان کیفیّت و چگونگی نتوان به آستان حضرت او رسید.
ای دیدن تو حیات جانم نا دیدنت آفت روانم
دل سوختهای به آتش عشق بفروز به نور وصل، جانم
بی عشق وصال تو نباشد جز نام ز عیش بر زبانم
اکنون که دلم ربودی از من بی روی تو بود چون توانم
دردی است مرا در این دل از عشق درمانْش جز از تو می ندانم
(سنایی غزنوی)
در قسمتی از یک روایت بسیار مهم از قول حضرت رضا علیه السلام نقل شده:
وَإنَّ الْخالِقَ لا یُوصَفُ إلّابِما وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ، وَ أنّی یُوصَفُ الَّذی تَعْجَزُ الْحوَاسُّ أنْ تُدْرِکَهُ، وَالأوْهامُ أنْ تَنالَهُ، وَالْخَطَراتُ أنْ تَحُدَّهُ، وَالأبْصارُ عَنِ الإحاطَةِ بِهِ؟ جَلَّ عَمّا وَصَفَهُ الْواصِفُونَ، وَتَعالی عَمّا یَنْعَتُهُ النّاعِتُون.
نَأی فی قُرْبِهِ، وَقَرُبَ فی نَأْیِهِ، فَهُوَ فی نَأیِهِ قَریبٌ، وَفی قُرْبِهِ بَعیدٌ. کَیَّفَ الْکَیْفَ فَلا یُقالُ: کَیْفَ؟ وَأیَّنَ الْاَیْنَ فَلا یُقالُ: أیْنَ؟ إذْ هُوَ مُنْقَطِعُ الْکَیْفوفِیَّةِ
وَالأیْنُونِیَّةِ. (1)
احدی نمیتواند وجود مقدّس آفریدگار را توصیف نماید جز از طریقی که حضرت او خودش را وصف کرده، و آن در آیات قرآن و فرمایشهای ائمّۀ معصومین علیهم السلام است.
دانش انسان آمیخته به جهل است، آن را استعداد و قابلیّتی نیست که بتواند وجود بینهایت در بینهایت را وصف کند. چگونه انسان قدرت توصیف آن جناب را دارد در حالی که اساس و پایۀ دانش بشر نیروی حسّ است و حسّ از درک عظمت و جلال کبریایی ناتوان، و آن را تناسبی با ادراک حقایق و اسرار نیست، نیروی واهمه نیز از رسیدن به آن حقیقت محضه پایش لنگ است، که واهمه به طور دائم در معرض خاطرات بیاساس است. عقل اکتسابی هم به آن ساحت مقدّس عرصۀ با عظمت راه ندارد، که آنجا را که میدانی نامتناهی است با مرکب عقل نمیتوان رفت. وجود مبارک حضرت ربّ العزّه برتر از آن است که به وصف واصفان در آید، و با ارزشتر از آن است که نعت ثنا گویان بتواند به نعتش برخیزد.
او را نسبت به تمام موجودات قرب ذاتی است، ولی در عین قرب در جهت مقام و علوّشأن بسیار دور دست است. در دوریش نزدیک است، و در نزدیکیش دور؛ چرا که او قائم به ذات و ماسوای او قائم به او هستند، و چه فاصلهای دورتر از این که او قائم به خود و موجودات نسبت به او ربط محضند، و او واجب و دیگران ممکن، و حضرتش خالق و غیر او مخلوق است. فاصلۀ او از موجودات همچون فاصلۀ قیّومیّت از قوّام و نور از سایه است، ولی در عین این فاصله به تمام موجودات نزدیک است، چرا که او به وجود آورنده و نگهبان همۀ آنهاست.
چگونگیها و عوارض و معروض آنها را حضرت او آفرید، براین اساس
1) (1)
نمیتوان گفت او چگونه است که چگونگی مخلوق است و او خالقِ چگونگی، خالق محال است و دارای اوصاف مخلوق باشد. او علّت تامّ است، معنا ندارد به دایرۀ معلولیّت در آید، که علّت تام نیروی فاعلیّت و ایجاد است، و معلول و عرض تنها و تنها قابلیّت و امکان، و جمع این دو از محالات حتمیّه است؛ زیرا که مخلوق و معلولْ اوصاف خالق و علّت را ندارد، و خالق و علّت تام و وجود واجب، صفات ممکن و مخلوق را دارا نیست.
علّت تام و خالق هرگز در رتبۀ مخلوق نخواهد بود، بلکه میان خالق و مخلوق بینونت کامل وجود دارد و ربط میان این دو ربط، معیّت قیّومی است. آری، خالق و مخلوق در نوع و ماهیّت به هیچ عنوان یکسان نیستند ورنه خالقیّت و قیّومیّت بیمفهوم خواهد ماند.
وجود ممکن آمیخته به قید عدمی و ماهیّت است، ولی وجود مقدّس حضرت ربّ العالمین حقیقت وجود و بساطت وجود است، که حقیقت تفاوت میان حق و ماسوا به امور عدمیّه است که مراتب نقصان و قصور وجود میباشد او از چگونگی و مکان که هر دو از اوصاف مخلوقات است به کلّی جدا و مبرّاست.
اکنون خود قضاوت کنید، ماسوا که فقر و ربط و احتیاج محضند و همه در تمام حیثیّات خود قائم به حضرت اویند و وصفی از اوصاف او آن چنان که هست در هیچ موجودی یافت نمیشود، آیا میتوانند به درک کُنهِ صاحب و مالک و خالق خود برسند؟!
بی پرتو رخسار تو پیدا نتوان شد بی مهر تو چون ذرّه هویدا نتوان شد
جز از لب تو جام لبالب نتوان خورد جز در رخ تو واله و شیدا نتوان شد
تا موج تو ما را نکشد جانب دریا از ساحل خود جانب دریا نتوان شد
در خلوت اگر دیده ز اغیار نشد پاک از خلوت خود جانب صحرا نتوان شد
بی دیده نشاید به تماشا شدن ای دوست تا دیده نباشد به تماشا نتوان شد
(شمس مغربی)
سُئِلَ أمیرُ الْمُؤمِنینَ علیه السلام : بِمَ عَرَفْتَ رَبَّکَ؟ قالَ: بِما عَرَّفَنی نَفْسَهُ. قیلَ:
وَکَیْفَ عَرَّفَکَ نَفْسَهُ؟ قالَ: لا یُشْبِهُهُ صُورَةٌ وَلا یُحَسُّ بِالْحَواسِّ وَلا یُقاسُ بِالنّاس ِ، قَریبٌ فی بُعْدِهِ، بَعیدٌ فی قُرْبِهِ، فَوقَ کُلِّ شَیْءٌ وَلا یُقالُ شَیْءٌ فَوْقَهُ، أمامَ کُلِّ شَیْءٍ وَلا یُقالُ لَهُ أمامٌ، داخِلٌ فِی الأشْیاءِ لا کَشَیْءٍ داخِلٍ فی شَیْءٍ، وَخارِجٌ مِنَ الأشْیاءِ لا کَشَیْءٍ خارِجٍ مِنْ شَیْءٍ، سُبْحانَ مَنْ هُوَ هکَذا وَلا هکَذا غَیْرُهُ، وَلِکُلِّ شَیْءٍ مُبْتَدَأٌ. (1)
از امیرالمؤمنین علیه السلام سؤال شد به چه وسیله و چگونه حضرت ربّ العزّه پروردگار خود را شناختی؟ فرمود: به همان طوری که خودش وجود مبارک خود را به من شناساند. سائل عرضه داشت: آفریدگار بزرگ چگونه خودش رابه حضرتت معرفی کرد؟ فرمود: به این که هیچ صورتی به حضرتش شباهت ندارد، و به حواسّ در نیاید، و با کسی مورد قیاس قرار نمیگیرد.
ساحت قدسش از نظر احاطۀ قیّومیهای که بر موجودات و مخلوقات دارد، و همچنین احاطهای که فاعل بر فعل و اثر خود دارد بر هر موجود و آفریدهای احاطه دارد، و هر لحظه نور وجود بر آن میتابد و بدین وسیله هر موجودی پایدار بماند، و چنانچه لحظهای از فیض وجود دریغ فرماید موجود نابود خواهد شد. و در اثر همین صفت قیّومیّت، ساحت کبریاییش به موجود، نزدیک و به همان جهت نهایت فاصلۀ ذاتی و مقامی از تمام مخلوقات دارد.
1) (1)
بر هر موجودی تفوّق و برتری دارد، و هیچ موجودی فوق او نیست، چرا که حضرت او ذات واجب بینهایت در بینهایت است، و موجودات نسبت به آن حضرت معدومات و سایه و ربط و فقر محضند.
حضرت حق مبدأ و صانع و آفریدگار هر موجود و مخلوقی است، از این جهت بر کلّ مخلوقات تقدّم ذاتی و وجودی دارد و کسی را و چیزی را بر حضرتش تقدّم نیست.
از نظر قیّومیّت و صفت ربوبیّت، در اعماق موجودات نور وجودش رسوخ دارد، و فیض هستی او همه ذرّات و اعماق مخلوقات را فرا گرفته و هر لحظه فرا میگیرد نه مانند جزء خارجی و یا فرضی و ذهنی که جدا از اجزای دیگر باشد، بلکه به طور قیّومیّت که قوام هر ذرّه و اجزای هر مخلوقی وابسته به نور وجود و فیض هستی است که درون و اعماق هر پدیدهای را فرا بگیرد. و همچنین از نظر تفوّق وجود و برتری ذاتی، از موجودات خارج و اجنبی نخواهد بود بلکه قوام هر ذرّهای از اجزای بیکران موجودات وابسته به نور فیض اوست و هرگز انفصالپذیر نخواهد بود.
منزّه است آن وجود مقدّسی که چنین است، و هیچ موجودی همانند او نیست، و او مبدأ تمام موجودات عالم هستی است.
موسی در مناجاتش عرضه داشت:
یا رَبِّ أقَریبٌ أنْتَ فَاُناجیکَ، أمْ بَعیدٌ فَاُنادیکَ، فَإنّی احِسُّ حُسْنَ صَوْتِکَ وَلا أراکَ، فَأیْنَ أنْتَ؟ فَقالَ اللّهُ: أنَا خَلْفکَ وَأمامَکَ وَعَنْ یَمینِکَ وَ عَنْ شِمالِکَ، یا
موسی! أنَا جَلیسُ عَبْدی حینَ یَذْکُرُنی، وَأنَا مَعَهُ إذا دَعانی. (1)
الهی! آیا به من نزدیکی، تا با تو نجوا کنم، یا آن چنان تفوّق ذاتی و علوّ مقامی داری که فریاد برآورم، من صدای دل نوازت را میشنوم ولی از شهود عظمت و کبریاییت بیبهرهام، محبوب من کجایی؟
از ساحت حضرتش پاسخ آمد که: قیّومیّت من از پشت سر و پیش رو و راست و چپ تو احاطه بر تو دارد، ای موسی! من همنشین آن کسی هستم که یادم کند، و با آن کس معیّت دارم که مرا بخواند.
نخست دیده طلب پس آنگهی دیدار از آن که یار کند جلوه بر اولوالأبصار
تو را که دیده نباشد کجا توانی دید به گاه عرض تجلّی جمال چهرۀ یار
اگر چه جمله پرتو فروغ حُسن وی است ولی چو دیده نباشد کجا شود نظّار
تو را که دیده نباشد چه حاصل از شاهد تو را که گوش نباشد چه سود از گفتار
در مقدّمۀ شرح جملات اوّل دعای پنجم خواندید که اهل دل عجایب عظمت حضرت ربّ را به دو گونه تفسیر کردهاند:
اوّل: کمال ذات، که در سطور گذشته با کمک آیات و «نهج البلاغه» و پارهای از روایات، قطرهای از آن دریای بی نهایت در بینهایت را مشاهده کردید.
دوّم: کمیّت و کیفیت آفرینش موجودات، که هر یک دلیلی بر عظمت خالق و صانع و به وجود آورندۀ آنهاست، که سطور آینده اشارهای به معنای دوم است.
1) (1)
«نور ستارۀ ماکیان یازده سال نوری طول میکشد تا به ما برسد، یعنی فاصله میشود:
متر000 1000 * 300،000 * 60 * 60 * 24 * 365 * 11
ستارۀ ابط الجوزا سیصد سال نوری از ما دور است و چهل ملیون (40،000،000) بار از خورشید بزرگتر است و 3600 بار با حرارتتر و فروزانتر از خورشید است:
متر000 1000 * 300،000 * 60 * 60 * 24 * 365 * 300
در صورت فلکی Dorado ستارهای است که به حرف S نمایش داده میشود و 400،000 بار از خورشید روشنتر است، و قطر ستارۀ میزا در صورت فلکی فیطس چهار صد بار بزرگتر از خورشید است.
بیشتر کهکشانهایی که با تلسکوب رصد خانۀ مونت ویلسن دیده شدهاند در فاصلۀ 500 ملیون سال نوری هستند و ما تازه آنها را در حال حاضر در وضعی میبینیم که 500 ملیون سال قبل داشتهاند.
فاصلۀ دو کهکشان متجاوز از دو ملیون سال نوری است و در افق جهان تا جایی که دیده میشود متجاوز از صد ملیون کهکشان مجزّا وجود دارد!
پرلمن در کتاب «شناخت نجوم» مینویسد:
واحدهای طول زمینی به درد فواصل سماوی نمیخورند. ستاره شناسان از واحدهای به مراتب بزرگتر مدد میجویند.
برای اندازهگیری فواصل در حدود منظومۀ شمسی، آنها فاصلۀ متوسط زمین از خورشید را که 149،500،000 کیلومتر است واحد میگیرند، امّا چون نوبت بخش فواصل بین خورشید ما و سایر خورشیدها فرا میرسد واحدی که بدان اشاره شد نیز بسیار کوچک است.
مثلاً فاصلۀ ما تا نزدیکترین ستاره، ستارۀ پروکسیما در صورت فلکی قنطورس را که ستارهای سرخ رنگ و از قدر یازدهم است و تقریباً چسبیده به ستارۀ روشن آلفای قنطورس میباشد با 260،000 برابر چنین واحدی میتوان بیان کرد یعنی واحد:
260،000 * 149،500،000
تازه این نزدیکترین ستاره است و دیگران دورترند و واحدهای بزرگتری لازم است، مانند سال نوری و پارسک که سال نوری مسافتی است که پرتو نور در طیّ یکسال در فضا میپیماید. موقعی که به یاد آوریم که برای رسیدن نور خورشید به زمین فقط هشت دقیقه وقت لازم است میتوانیم به عظمت این واحد پی ببریم.
بنابراین یک سال نوری همان اندازه بزرگتر است از شعاع مدار زمین به دور خورشید که یکسال بزرگتر از هشت دقیقه است! این واحد بر حسب کیلومتر عبارت از 9،460،000،000،000 کیلومتر خواهد بود، یعنی یکسال نوری تقریباً برابر با 9500 ملیارد کیلومتر است.
پارسک واحد دیگری است یعنی، یک پارسک:
30،800،000،000،000 سال نوری 3/26
فواصل برخی از روشنترین ستارگان به حسب پارسک و سال نوری از این قرار است:
آلفای قنطورس 4/3 سال نوری 1/31 پارسک
شَعرای یمانی 8/7 سال نوری 2/67 پارسک
شَعرای شامی 11 سال نوری 3/39 پارسک
الطیر 15/2 سال نوری 4/67 پارسک
اینها ستارگان نسبةً نزدیک هستند، اما برای تصوّر بهتر این نزدیکی، باید در نظر داشت که برای بیان این فواصل به کیلومتر باید اعداد ستون آخر را در 30 بلیون که هر بلیون یک ملیون ملیون است ضرب کرد. مثلاً:
30،000،000،000،000 * 4/67
ولی باید بدانید که سال نوری و پارسک هم در نجوم و فیزیک آسمانها بزرگترین آحاد مسافات نیستند. هنگامی که ستاره شناسان شروع به اندازهگیری فواصل و
ابعاد مجموعههای اختری یعنی کهکشانهای داخل افلاک نمودند که از ملیونها ستاره ترکیب یافتهاند به واحدهای بزرگتری نیازمند شدند، آنها این واحدها را از پارسک ساختند همان سان که ما کیلومتر را از متر میسازیم، و بدین سان کیلوپارسک که برابر هزار پارسک و 30،800 بلیون کیلومتر است به دست آوردند و با این واحد مثلاً قطر کهکشان را میتوان با عدد 30 و فاصلۀ سحابی امرة المسلسله را با عددی در حدود 300 بیان کرد.
اما طولی نکشید که کیلوپارسک هم غیر کافی درآمد و ستاره شناسان ناچار شدند که مگاپارسک که برابر یک ملیون پارسک است به کار برند.
تجسّم مگاپارسک عملاً غیرممکن است. اگر بنا باشد یک کیلومتر را به ضخامت یک موی سر تقلیل دهیم حتّی در آن صورت هم تصّور مگاپارسک برای آدمی دشوار خواهد بود؛ زیرا برابر 1،500،000،000 کیلومتر یا ده برابر فاصلۀ زمین تا خورشید خواهد بود.
اینک مقایسهای انجام میدهیم تا به خواننده امکان دهد عظمت مگاپارسک را بیابد:
نازکترین تار عنکبوت اگر بین تهران و تبریز که در حدود 640 کیلومتر است کشیده شود در حدود 10 گرم وزن خواهد داشت. تار عنکبوتی که بین زمین تا ماه کشیده میشود 6 کیلوگرم و بین زمین تا خورشید 2/3 تن وزن خواهد داشت. حالا اگر بتوانیم تار عنکبوتی به طول یک مگاپارسک داشته باشیم وزن آن 500،000،000،000 تن خواهد بود.» (1)
1) (1)
«عظمت همین گوشۀ کوچک از خلقت، بزرگترین اساتید علوم مادی زمان ما را وادار کرده که در برابر عظمت صاحب جهان و مدبّر هستی و خالق خلقت سر تعظیم فرود بیاورند و در کتب علمی خود از حضرت ربّ العزّه سخن بگویند.
پرفسور دکتر اسکار استاد فیزیک و شیمی دانشگاه دولتی سن جوز کالیفرنیا میگوید:
علوم میتوانند فقط ثابت کنند که دنیا مخلوق یک نیرو و حکمت عالیه است و بیش از این نمیتوانند چیزی بگویند. علوم قادر نیستند که کیفیّت عجیب و پیچیدۀ اوضاع و قوانین طبیعی و علّت آن را بیان کنند.
اولیور وندل طبیعیدان بزرگ آمریکایی میگوید:
فهم درست علوم، امکان ایمان به خدا را بیشتر میکند.
پرفسور دکتر والتر استاد علم وراثت در دانشگاه کالیفرنیا میگوید:
باید اقرار نمود که یک خالق حکیم موجودات زنده را طوری خلق نموده که میتوانند در محیطهای مناسب به خوبی زندگی کنند، و در محیطهای نامناسب هم تا اندازهای خود را با محیط سازش دهند.
ژان هانری فابر حشره شناس معروف فرانسوی میگوید:
در ایجاد و ادارۀ دستگاه طبیعت اراده و مشیّتی در کار است.
لرد کلوین که از بزرگترین علمای فیزیک است میگوید:
اگر نیکو بیندیشید، علم شما را ناچار از آن خواهد کرد که به خدا ایمان داشته باشید.
پرفسور دکتر جان کلیولند استاد ریاضی و فیزیک شیمی دانشگاه مینسوتای آمریکا در نوشتهای بسیار جالب و مهم مینویسد:
ماده به عنوان مجموعهای از اتمها و ملکولها، و خود این ملکولها و اتمها و سازندگان آنها یعنی پروتونها و نوترونها و الکترونها و الکتریسیته و خود انرژی، همه از قوانین خاصّی پیروی میکنند و دستخوش تصادف و اتّفاق نیستند، و این مطلب به اندازهای صحّت دارد که 17 اتم از عنصر شمارۀ 101 برای شناختن آن کفایت کرده است.
جهان مادّی بدون شک جهان مرتّب و صاحب نظمی است و جهان پریشانی و نابسامانی نیست، جهانی است که از قوانین تبعیّت میکند و تصادف را بر آن دستی نیست. آیا هیچ آدم عاقل و مطّلعی میتواند باور کند که مادّۀ بیحسّ و بیشعور بنا به تصادف، خود را آغاز کرده و به خود نظم بخشیده و این نظم برای وی باقی مانده باشد؟
شک نیست که جواب این سؤال کلمۀ «نه» است. هنگامی که انرژی به مادّۀ «نو» تبدیل میشود، این تبدیل مطابق قانونی صورت میگیرد، و مادّهای که به دست میآید از همان قوانینی پیروی میکند که مادّۀ موجود پیش، از آن قوانین پیروی میکرد.
در شیمی این مطلب به دست آمده است که مادّه روزی نابود میشود، منتهی نابودی پارهای از مواد بیاندازه کُند است، و نابودی پارهای دیگر بیاندازه تند.
بنابراین، وجود مادّه ازلی نیست و از این قرار آغازی داشته است.
شواهدی از شیمی و علوم دیگر نشان میدهد که این آغاز تند و تدریجی نبوده بلکه برعکس، پیدایش مادّه ناگهانی صورت گرفته و حتّی دلایلی زمان تقریبی پیدایش آن را نیز نشان میدهد.
از این قرار در زمان معیّنی جهان مادّی آفریده شده، و از همان زمان پیرو قوانین بوده است نه دستخوش تصادف، چون مادّه نمیتواند خود و قوانین حاکم بر خویش را بیافریند. عمل آفرینش ناچار باید به وسیلۀ عاملی غیر مادّی صورت
گرفته باشد.
عجایب حیرتانگیزی که در آن عمل آفرینش به نظر میرسد، نشان میدهد که آن عامل غیرمادّی باید صاحب شعوری خارج از حدّ تصوّر ما بوده باشد و این شعور چنانکه میدانیم از مختصّات عقل است، ولی برای آن که عقل در جهان مادّی کار کند، به کار افتادن اراده ضرورت دارد و این کار تنها به وسیلۀ یک شخص ممکن است صورت پذیرد. بدین ترتیب نتیجۀ منطقی و اجتناب ناپذیری که به آن رسیدیم این است که نه تنها آفرینش صورت گرفته، بلکه این آفرینش بنا به خواست و نقشۀ شخصی بسیار دانا و توانا انجام شده که توانسته است آنچه را خواسته به مرحلۀ عمل درآورد و همه وقت، در همه جای این جهان حضور دارد. معنای این بیان آن میشود که ما بدون شکّ و تردید، وجود او، ذات اعلای روحانی، یعنی خدای آفریننده و مدبّر جهان را میپذیریم و به آن ایمان میآوریم.» (1)
من و هزار گدا همچو من به نزد تو هیچ است گدا چه پادشهان زَمَن به نزد تو هیچ است
کجا رسند به حُسن تو دلبران ختایی بتان چین و ختا و ختن به نزد تو هیچ است
ندیده روی تو ورنه به بت کجا نگرستی نکوترین بتی از بَرَهْمن به نزد تو هیچ است
(فیض کاشانی)
نیوتن عالم مشهور انگلیسی قانون جاذبۀ عمومی را کشف کرد، که به موجب آن
1) (1)
تمام کرات آسمانی متقابلاً به سوی هم کشیده میشوند به طوری که هیچ جرمی از تحت این قاعده بیرون نیست.
معلّق بودن کرات در فضای خالی بدون چیزی که آنها را نگه دارد او را مجبور به این فرض علمی کرده است، ولی به مجرّد دقّت در احوال موجودات آسمانی و حرکت آنها بر ما معلوم میشود که فرضیۀ جاذبۀ عمومی کامل نیست؛ زیرا اگر اجرام سماوی کشش متقابل در یکدیگر داشته باشند میبایست همه یک گروه تشکیل دهند، مگر این که فرض شود اجرام نامتناهی هستند. علاوه بر این مجرّد فرض جاذبۀ عمومی حرکات سیّارات را برای ما توجیه نمیکند، بلکه تصّور آن را از ذهن به دور میکند و خود نیوتن نیز به این نکته توجّه داشته و گفته است:
باید دانست که تمام حرکات کنونی سیّارات را نمیتوان به قوّۀ جاذبه منسوب دانست، زیرا این قوّه اجسام را تنها به طرف خورشید میکشاند، بنابراین باید یک دست غیبی، سیّارات را در محور خودشان به دور خورشید بچرخاند.
دانشمندان میگویند:
مسائل کیهانی با مسائل ذرّات مادّی ابتدایی ارتباط نزدیک دارد. ذرّات مادّی که کارمایه و انرژی بسیار دارند در گذر از میدان مغناطیسی کیهانی چگونه عمل میکنند؟
آیا در اشعۀ کیهانی ضدّ ذرّه وجود دارد و اگر وجود دارد به چه اندازه است؟
دانشمندان در این زمینه کارهایی انجام دادهاند و نتایج متضاد امّا بسیار چشمگیر به دست آوردهاند.
جِرم نهایی ستارگان به کمّیّت عددی جرم ذرّۀ مادّی ابتدایی یعنی پروتون بستگی دارد. اگر جرم پروتون کوچکتر از مقدار کنونی آن بود، حدّ نهایی جرم
ستارگان بیشتر میشد. نتایج دیگر نشان میدهد که جرم کهکشانهای بزرگ نیز از حدّ معیّن تجاوز نمیکند، یعنی در حدود هزار میلیارد برابر جرم خورشید است.
راستی چه مسائل عجیبی است، مسائلی که عقول از درک کُنه آن عاجز است.
مسائلی که بار عظمتش به سنگینی آسمانها و زمین است. مسائلی که وسیلۀ عشق انسان به آن یگانه محبوب است.
جز عشق که اشرف بود از جمله کمالات دیگر به کمالی نتوان کرد مباهات
جویم به دعا چندت و خوانم به مناجات من ذرّه تو خورشید، من و وصلِ تو هیهات
ما جمله به تو قائم و تو قائم بالذات تو شخصی و ما عکس تو، عالم همه مرآت
از طلعت یار است ظهور همه عالم خورشید بود آینۀ جلوۀ ذرّات
بیخود همه کونین ز صهبای صفاتند تا چیست شرابی که بود در قدح ذات
گردد سرم آسوده ز سودای تو حاشا فارغ شودم دل ز تمنّای تو هیهات
(میرسید علی حسینی اصفهانی، مشتاق)
«نور خورشید با آزادی از سقف شیشه وارد گلخانه میشود ولی تشعشع فوق قرمزی که به وسیلۀ گیاهان و دیگر اجسام محتوی در گلخانه منتشر میشود نمیتواند از سقف بیرون رود، به همین سبب که نور خورشید میتواند به آزادی
وارد شود، و تشعشع فوق قرمز نمیتواند به آسانی خارج گردد، درجۀ حرارت گلخانه بالا میرود.
جوّ زمین نیز همچون سقف گلخانهای عمل میکند، بنابراین در حالی که به نور خورشیدی اجازه میدهد که کم یا بیش به آزادی در آن داخل شود، مستعدّ به چنگ آوردن تشعشعی نیز هست که پیوسته از مواد سطحی زمین منتشر میگردد، بدین جهت درجۀ حرارت به طرز محسوس عیناً همان طور که در گلخانه پیش میآید بالا میرود. بالا رفتن درجۀ حرارت در جوّ، بسیار حائز اهمیّت است؛ زیرا بدون آن زمین در یک حالت سرمای دائمی فرو میرود.» (1)
«زمینی را که ما کره مینامیم و عالم یا دنیای محیط ماست، روز اوّل عبارت از بخار مشتعلی بود که پس از مدتها به حالت مایع و بعد به حالت جامد مبدّل گردیده، پس جسمی شده که در نتیجۀ گردیدن به دور خود مدوّر و در جوّ لایتناهی معلّق مانده، و مطابق تحقیقات علمای زمینشناسی از سه قسمت مرکّب شده:
1 - از یک محیط بخار که قسمتی از آن هوای مجاور زمین است، و قسمت دیگر فضای بی پایانی است که آن را جوّ مینامند، ولی هنوز علم انسانی به تفکیک اقطار این دو قسمت واقف نشده و به طور تقریب قسمت اوّل را تا صد کیلومتر حدس میزنند.
2 - از یک قشر جمادی که در اثر سرد شدن موادّ آتشی، مثل فلزی که ذوب شده و به حال مایع بگذارند سرد بشود، تشکیل پست و بلندیهایی داده است.
3 - هستۀ درونی یا مرکز مشتعل.
آیا تاکنون در خصوص این که عمر زمین چقدر است فکر کردهاید؟ دانشمندان،
1) (1)
سنّ زمین را دست کم دو میلیارد سال تخمین میزنند. ممکن است سؤال کنید که از کجا میفهمند سنّ زمین این قدر زیاد است؟
دانشمندان از راههای مختلف عمر زمین را حساب کردهاند، فقط در سالهای اخیر روشی یافتهاند که گمان میرود مورد اعتماد باشد. این روش بر اساس متلاشی شدن عناصر سنگین نظیر اورانیوم و رادیوم بنا شده است.
اورانیوم، سنگینترین عنصری است که در روی زمین شناخته شده. رادیوم از اورانیوم و سرب از رادیوم سبکتر است. اورانیوم به کُندی متلاشی و به رادیوم تبدیل میشود. رادیوم به نوبۀ خود به کُندی متلاشی گشته به سرب تبدیل میشود.
مقدار زمانی که برای انجام این تبدّلات لازم است به وسیلۀ دانشمندان محاسبه شده است. در قدیمیترین سنگها هر سه عنصر مذکور باهم یافته شدهاند. با دانستن این که اورانیوم در چه مدّت به سرب تبدیل میشود توانستهاند عمر زمین را حساب کنند. بنابراین محاسبۀ سنّ قدیمیترین سنگهای مورد مطالعه به دو میلیارد سال میرسد.» (1)
«تمام موجودات زنده، به طور مستقیم یا غیر مستقیم به خاک بستگی دارند.
بیشتر عناصر موجود در غذاها از خاک حاصل میگردند. بیشتر گیاهان قسمتی از غذای خود را از خاک میگیرند. اگر زمین مانند شوره زار و سنگی بود، زندگی امکانپذیر نمیگشت. از آنجا که ضخامت خاک زراعتی زیاد نیست بایستی برای نگهداری آن ترتیب عاقلانهای داد.
علاوه بر خاک برگ، خاک باید مواد کانی نیز داشته باشد. به تدریج که گیاهان نمو میکنند، از کانیهای خاک جذب مینمایند. از مواد کانی که جذب گیاهان میگردد
1) (1)
کلسیم، فسفر، گوگرد، منیزیم و آهن را میتوان نام برد. خاک یکی از عوامل مهمّی است که زندگی روی زمین را ممکن میسازد.
میدانید که تمام عناصر جهان از ذرّاتی به نام اتم تشکیل موجودیت دادهاند.
دنیای اتم دنیای عجیب و شگفتانگیزی است. بیشتر اتمها میتوانند با یکدیگر ترکیب شده مولکولهایی تشکیل دهند. اتم یک عنصر ممکن است با اتمهای همانند خود ترکیب شود. مثلاً از ترکیب دو اتم اکسیژن مولکول اکسیژن تشکیل میشود، و نیز ممکن است اتمی با یک یا چند اتم از عناصر دیگر ترکیب شود و مولکولها یا ترکیبهای شیمیایی تشکیل دهد.
یکی از شگفتیهای شیمی این است که از ترکیب دو عنصر مختلف جسم کاملاً متفاوتی با خواص تازه پدید میآید. ئیدروژن که بسیار قابل اشتعال است با اکسیژن ترکیب میشود و از ترکیب آنها آب به وجود میآید! از ترکیب گاز سمّی کلر با سدیم که فلزّ سمّی نرم و نقرهفامی است نمک طعام پدید میآید!
قند از عناصر کربن، ئیدروژن و اکسیژن ترکیب یافته است. هر مولکول قند دارای 12 اتم کربن، 22 اتم ئیدروژن و 11 اتم اکسیژن است!» (1)
«نزدیک نیمی از عناصر طبیعی روی زمین را میتوان در اقیانوسهایی یافت که هفت دهم روی این سیّاره را پوشاندهاند. میلیاردها تن از مواد معدنی را رودها همه سال شسته با خود به اقیانوسها میریزند.
سه متر مکعب آب دریا، که کافی است اتاق کوچکی را به ارتفاع 30/4 سانتی
1) (1)
متر پر کند شامل مقادیر زیر از عناصر مختلف است:
42/5 گرم از 40 عنصر گوناگون، از آن جمله طلا، مس، وانادیوم و یُد.
42/5 گرم استرونسیوم.
207 گرم برم.
312 گرم بیکربنات سدیم (سدیم، هیدروژن، کربن و اکسیژن).
2/72 کیلوگرم سولفات پتاسیم (پتاسیم، گوگرد و اکسیژن).
4/26 کیلوگرم سولفات کلسیم.
16/33 کیلوگرم نمکهای منیزیوم که شامل تقریباً 4/08 کیلوگرم منیزیوم است.
84/37 کیلوگرم نمک طعام معمولی یعنی کلرور سدیم.
با این همه موادّ معدنی موجود در اقیانوس جای شگفتی نیست که 8000 نوع گیاه و 200،000 نوع جانور در اقیانوس زیست میکنند!
از اقیانوس نه تنها سالی در حدود سی میلیون تن ماهی گرفته میشود، بلکه از آن عناصری مانند یُد، برم، منیزیوم و به ویژه نمک به دست میآید.» (1)
«زمین مانند هوا و اقیانوس خواص مشخّصی دارد که معلول فراوانی و نوع و چگونگی ترکیب عناصر تشکیل دهندۀ آن است. ولی هرگاه زمین، هوا و دریا به نحوی از یکدیگر جدا شوند دیگر حیات بر روی سیّارۀ ما وجود نخواهد داشت.
وجود حیات در سیّارۀ ما وابسته به مبادلۀ مداوم عناصر این سه جزء زمین است.
عناصر بسیاری را که آب از زمین شسته با خود به اقیانوس میریزد، جوّ همراه باران به زمین باز میگرداند.
مبادلۀ اکسیژن و انیدرید کربنیک و نیتروژن از آن پیچیدهتر ولی مداومتر است.
1) (1)
کلید اصلی این مبادله فتوسنتز است که به وسیلۀ گیاهان سبز با استفاده از نور خورشید انجام میگیرد. در این عمل انیدرید کربنیک و آب به اکسیژن خالص و هیدراتهای کربن مبدل میشود. هیدراتهای کربن که مرکّب از کربن، ئیدروژن و اکسیژن است، جزء عمدۀ گیاه و منبع اصلی خوراک ما را تشکیل میدهند. اکسیژن که به این طریق آزاد میشود، ذخیرۀ اکسیژن جوّ را ترمیم میکند.
گیاهان برای رشد به عناصر دیگری نیز احتیاج دارند. آنها عناصر مهمّی مانند فسفر، پتاسیم، آهن و یُد را از خاک یا از دریا میگیرند. نیتروژن به خصوص برای رشد گیاه ضروری است، ولی با وجود این که هوا شامل میلیاردها تن نیتروژن است، این عنصر از نظر شیمیایی چندان فعّال نیست و معدودی از موجودات زنده میتوانند مستقیماً از آن استفاده کنند.
گیاهانی مانند شبدر و باقلا استثناءً میتوانند نیتروژن خود را به یاری باکتریهای نیتروژن گیر که بر غدههای روی ریشۀ آنها زندگی میکنند جذب کنند و تحلیل برند.
این دسته از گیاهان آن قدر نیتروژن میگیرند، یعنی آن را به ترکیبات قابل استفاده تبدیل میکنند، که هم برای مصرف خود آنها کافی است و هم برای ترمیم ذخیرۀ نیتروژن خاک که گیاهان دیگر مصرف کردهاند!
جانوران از گیاهان تغذیه میکنند و ترکیبات نیتروژن دفع میکنند که زمین را حاصلخیز میسازد و قسمتی از آن نیز تجزیه شده و به صورت نیتروژن خالص به جوّ باز میگردد.» (1)
1) (1)
خود بروز دهند، که راهی برای رسیدن به سعادت و کمال و بهشت عنبر سرشت و به دست آوردن رضایت دوست جز این نیست و به غیر این مسیر و ذوق و شوق باطنی نسبت به معشوق حقیقی دست نمیدهد، ذوق و شوقی که مایۀ حقیقی و سرمایۀ واقعی انسان در دنیا و آخرت است.
از وجود مقدس حضرت رسالت پناه، خاتم انبیا، گل سرسبد موجودات، مَجلای اتم، سرور امم، نقل شده که:
اَلإیمانُ کُلُّهُ ذَوْقٌ وَشَوْقٌ.
ذات ایمان همه مزه و خوشی است.
زاهدی را که ذوق و خوشی و مستی نباشد، او را مرده باید دانستن اگر چه زنده نماید؛ زیرا جان حقیقی ندارد. عکس جان است که بر وی زده است و او را زنده میدارد، چنانکه آفتاب در خانهای تابد و خانه را روشن دارد، جاهلان پندارند که آن روشنی از خانه است، ندانند که مستعار است.» (1)
مقبل آن قومی که با تو عشق دعوا کردهاند وز دو عالم قصد آن درگاه اعلا کردهاند
روضۀ مأوی نمیخواهند و نخلستان خُلد بینوایانی که در کوی تو مأوا کردهاند
زندگی تن چو جان را مانع است از روی تو عاشقان زنده دل مردن تمنّا کردهاند
عاشقان از بهر جانان ترک عالم گفتهاند زاهدان از بهر جنّت ترک دنیا کردهاند
1) (1)
عاشق عالی نظر را کآرزو دیدار توست کُحل چشم جانش از نور تجلاّ کردهاند
(سیف فرغانی)
«اتم ذرّۀ بسیار ریزی است که با چشم دیده نمیشود. اتمهایی که تا کنون شناخته شده تعدادشان در حدود یکصد نوع است. بین آنها تنها اتم کربن است که موجب بقا و ادامۀ زندگی بشر میباشد.
این اتم در ترکیب سلولهای زندۀ بدن وجود دارد و بنا بر معلومات اخیر دانشمندان دوام و بقای زندگی در جهان هستی بدون آن مقدور نیست.
از اتمهای کربن که در عالم لایتناهی موجود است یکی را که در بدنمان وجود دارد مانند اتم «کروموزم» که نطفۀ آدمی است اختیار میکنیم. این اتم ریزترین مادّهای است که پس از باروری زن به جنین منتقل و سبب وراثت طفل خواهد شد و در یکی از سلولهای بدن نوزاد مستقر میشود.
هیچ کس نمیداند شکل ظاهری اتم کربن چگونه است و معلوم نیست به چه چیز شباهت دارد؛ زیرا به طوری که ذکر شد به حدّی ریز است که با چشم دیده نمیشود، ناچار باید آن را طور دیگر تحت مطالعه و دقت قرار دهیم.
ذرّات متشکّلۀ اتم هر چه بوده باشند، خود آن کوچکترین جزء متشکّلۀ آن است.
طرز ساختمان کلیۀ اتمها مانند اتم هیدروژن، اکسیژن، کربن، طلا، اورانیوم تقریباً یکسان است و تمامی آنها از ذرّات خیلی ریزی که ساختمان اصلی آنها را تشکیل داده درست شده است.
هر اتم بر سه جزء بخش میگردد: پروتون که دارای قوۀ الکتریسیتۀ مثبت، نوترون دارای الکتریسیتۀ خنثی، الکترون دارای قوۀ منفی است.
ساختمان اصلی اتمها با تفاوت کم همسانند. در مرکز هر اتم یک هسته وجود دارد که از «پروتون» و «نوترون» تشکیل گشته و این دو سخت به هم پیوستهاند. در قسمت برونی اتم الکترونها میباشند که متّحد الشکلند و مانند منظومۀ شمسی که به دور خورشید میگردد در حرکت و چرخشند!
وجه اختلاف و تمایز اتمها از تعداد اجزایی که در ساختمان آنها به کار رفته معلوم و مشخص میگردد. مثلاً اتم ئیدروژن فقط یک پروتون دارد، و اتم هلیوم دارای دو پروتون است. همینطور که طبقه بندی یکصد نوع اتمها، بالاتر میرود تعداد پروتون و نوترون هر کدام بیشتر خواهد بود.
اتم کربن که جزء طبقۀ ششم است دارای شش پروتون و شش نوترون است و به دور هسته آن شش الکترون در حرکتند.
هستۀ اتم و الکترونهای آن چون دارای شارژِ (بارِ) قوۀ مثبت و منفی میباشند یکدیگر را به سوی خود میکشانند. اتم کروموزم (نطفۀ انسانی) نیز دارای چنین خاصیتی است. هر اتم به خودی خود نمیتواند بخش و تفکیک گردد.
جریان عمل در هستۀ اتم به طور متفاوت صورت میگیرد و در آنجا پروتونها که دارای شارژ مثبتند به هم فشار میآورند و از هم دور میشوند. متخصصین هنوز ندانستهاند چه علت و موجبی باعث فشردگی و دوری جستن پروتونها از همدیگر میشود.
الهیّون در جواب این مسأله عاجز نیستند، پاسخ این مسأله و هزاران نمونۀ آن در مسلک آنان یک کلمه است که همه چیز و همۀ حقایق در همین یک کلمه است و آن «اللّه» است.
در هیچ پرده نیست نباشد نوای تو عالم پر است از تو و خالی است جای تو
هر چند کاینات گدای در تواند یک آفریده نیست که داند سوای تو
تاج و کمر چو موج حباب است ریخته در هر کنارهای ز محیط سخای تو
آیینه خانهای است پر از ماه و آفتاب دامان خاک تیره ز موج صفای تو
هر غنچه را ز حمد تو جزوی است در بغل هر خار میکند به زبانی ثنای تو
یک قطره اشک سوخته یک مهرۀ گل است دریا و کان به پیش محیط سخای تو
در مشت خاک من چه بود لایق نثار هم از تو جان ستانم و سازم فدای تو
غیر از نیاز و عجز که در کشور من است این مشت خاک تیره چه سازد فدای تو
عمر ابد که خضر بود سایه پرورش سروی است پست بر لب آب بقای تو
صائب چه ذرّه است و چه دارد فدا کند ای صد هزار جان مقدّس فدای تو
(صائب تبریزی)
[
]
وقتی که یک اتم را بشکافند و خرد کنند، به ذرّههای ریزی مبدّل میشود که هر یک از آن ذرّات از الکترونها سنگینتر و از پروتونها و نوترونها سبکترند. این ذرّههای عجیب را علمای فیزیک «مِزون» میگویند و عمر آنها کمتر از یک میلیونیم ثانیه است. دانشمندان تصور میکنند سبب تحریک نیروی داخلی هستۀ اتم به واسطۀ همین مزونها میباشد.
اتم کربن پیش از آن که در کرۀ زمین پدیدار آید در یکی از کرات آسمانی به وجود آمده و داستان تکوین آن بس عجیب و حیرتآمیز است. این اتم از موقعی که سفر دور و دراز خود را در فضای نامحدود آسمان شروع کند تا زمانی که به زمین برسد و وارد نطفۀ آدمی گردد سه مرحله را طی خواهد نمود:
از ستارۀ جوانی شروع میشود که در آن تودههای اتم ئیدروژن وجود داشته و دارای پروتون بودهاند. هستههای اتمهای ئیدروژنی به علت حرارت فوق العادۀ آن ستاره با سرعت سرسام آوری به حرکت میافتند. گاه به گاه دو عدد از آن پروتونها باهم پیکار نموده یکی بر دیگری غالب میشود. پروتون مغلوب مقدار الکتریسیتۀ
خود را به هدر داده به نوترون تبدیل میگردد.
این نوترون تازه به دوران رسیده با پروتونی که غالب شده باهم جمع و متّحد میشوند و هستهای به نام دوتریوم (ئیدروژن سنگین) متشکّل میگردد و هنگام فرصت این هستۀ دوتریوم یک هستۀ پروتون و یک هستۀ نوترون را تحت اختیار خود در میآورد و مبدّل به هستۀ اتم «هلیوم» میشود و به این نهج جریان احتراق، ذوب، اجتماع و اتحاد ذرات آن ستاره انجام و در نتیجه اتمهای ئیدروژن ستارۀ مزبور به مادۀ دیگری تبدیل میشود که اسّ و اساس آن مادّۀ هلیوم خواهد بود.
ضمناً ناگفته نماند که اتم ئیدروژن نخستین اتمی است که در عالم لایتناهی به وجود آمده است. در این جا مرحلۀ پیدایش اتمهای سنگین خاتمه میپذیرد.
پس از صدها میلیون سال که از عمر آن ستاره بگذرد، تقریباً تمام حجم ستاره مملوّ از مادۀ هلیوم میگردد و اتمهای آن با یک روال منظّم و موزونی باهم مصاف نموده، دو تا سه اتم در یک لحظه باهم شعلهور میشوند، و این جریان دومین مرحلۀ پیدایش اتم کربن به حساب میآید.
اتم کربن میلیاردها سال است که بر اثر مصاف و تلاقی مذکور تکوین یافته و حال باید دانست این اتم چگونه به کرۀ زمین رسیده است؟:
هر قدر عمر ستارهای بیشتر شود، اتمهای هلیوم، کربن و اتمهای سنگین در آن ستاره فزونتر خواهد شد و تراکم اتمها به تدریج به حدّی میرسد که ستاره از موادّ اتمی اشباع میگردد و سپس منفجر خواهد شد.
در نتیجه اتمهای کربن و سایر اتمهای موجودۀ آن، در کیهان و فضا پخش و با اتمهای ئیدروژن که در فضا پراکندهاند مخلوط و ممزوج میگردند. بعدها زمانی که ستارۀ جدیدی که با جذب اتمهای ئیدروژن تکوین و به وجود آمد اتمهای موجود در فضا اتم کربن را نیز جذب مینمایند.
خورشید هم در چند میلیارد سال پیش به امر و ارادۀ حضرت ربّ العزّه به همین
صورت پدید آمده، و ظاهراً بر اثر یک حادثۀ کیهانی، موادّ مشتعلۀ عظیمی از خورشید فوران و بیرون ریخته و همراه آن مواد، اتم کربن بوده و پس از سرد شدن، قشر و پوستۀ کره زمین از آن مواد تشکیل یافته است، و این جریان سومین مرحلۀ پیدایش اتم کربن در کرۀ زمین است که به تدریج در پیکرۀ انسان، حیوان، جمادات نفوذ یافته و به حال ثابت و تغییرناپذیری باقی مانده است.
اتم کربن پس از جریان فوق با دو اتم ئیدروژن ترکیب و متّحد میگردد به «بیاکسید دوکربن» مبدل و به واسطۀ وزش باد به روی برگ نباتات و گیاهان مینشیند. چنانچه گاو یا گوسپندی آن گیاه را خورده و بعد گوشت یا شیر آنها را انسانهای دوران گذشته خورده باشند، در این صورت آن افراد انسانی یا حیوانات، حامل اتم کربن گشتهاند.
اتم کربن که در بدن انسان قرار یافت، ممکن است در نطفۀ او وارد و بعد در زهدان مادر داخل شود. در این حال موجودی پیدا میگردد که وارث صفات و اخلاق پدر و مادر خواهد شد و در تسلسل زنجیرۀ بقای نسل بشری آن اتم از پدر به فرزند و به اعقاب او منتقل خواهد گشت!
زمانی که آدمی فوت شود اتم کربن به خاک برمیگردد، ممکن است گیاهی آن را جذب کند، آن وقت این اتم در جمع نباتات سپس در بدن حیوانات قرار گیرد، و نیز ممکن است که جزو ذرّات متبلور ذغال سنگ یا دانۀ الماس گردد، و باز هم ممکن است اتم مذکور از ناحیۀ نبات یا حیوان مجدداً در بدن انسان وارد شود، در استخوان یا ناخن و یا تاری از موی او جای گیرد.
به علاوه ممکن است «بی اکسید دو کربن» موجود در فضا را افرادی که در هزاران سال پیش تنفّس نموده و از ریههای خود خارج کرده باشند، در زمان حاضر هوایی را که تنفّس میکنیم آلوده و آمیخته به آن اتم باشد.
موقعی که دم میزنیم و نفس میکشیم، در هر لحظه که فرو میدهیم و خارج
میکنیم به طور تقریب شمارۀ اتمهای آن در حدود ده سنگترلیون میباشد، یعنی عددی که سمت راست آن 22 صفر قرار گرفته!
میتوان گفت: اتمهای کربن موجود در هوا، در ازمنۀ خیلی دور در ریههای افراد بشر و پیامبران و دانشمندان دورانهای قدیم از راه تنفّس آنها وارد و خارج شده، و این زمان هم ما آن هوا را میبلعیم، و ممکن است افرادی که بعد از ما خواهند آمد یا نابغههایی که به ظهور خواهند رسید از آن نیز تنفّس کنند.
در گذشت زمان هر قدر دوران جهان باقی باشد و به جلو رود ممکن است اتم کربن در خون حیوانات و جانوران و موجوداتی که امروزه انواع آنها بر ما نامعلوم است رسوخ یافته و بعدها مجدداً به خاک بازگشت نماید و سپس در ترکیبات معادن قرار گیرد و ملیونها سال در جمادات باقیمانده تا دو مرتبه در موجودات زنده ظهور یابد.
به هر تقدیر با گذشت بیش از چهار میلیارد سال که از عمر زمین میگذرد، هنوز در وضع اتم کربن تغییری حاصل نشده و دلیلی هم در دست نیست که روزی اتم مذکور معدوم گشته و از میان برود.
اگر بنا شود روزی خورشید، کرۀ زمین را مشتعل ساخته و بسوزاند ممکن است اتم کربن دو مرتبه به فضا و کیهان برگشته و نواختران و ستارههای جوان آن را جذب کنند.
قریب به یقین معدوم گشتن اتم کربن تحقّق نتواند یافت مگر زمانی که بین کرات آسمانی تصادمهای شدید و سهمگین روی دهد که یکی یا هر دوی آنها متلاشی و ذرّاتشان در فضا پخش و پراکنده شوند و اتمهای موجود در فضا بتوانند اتمهای کربن را جذب نموده تحت اختیار و سلطۀ خود در آورند.
آن زمان است که دورۀ بقا و دوام این اتم سر خواهد آمد، لکن مانند آدمیان که پس از سپری شدن عمر، از خود نسلهای جدیدتری به جای میگذارند، اتمهای
کربن نیز در پیکرۀ موجودات زندهای که از اتمهای تازه و جدیدتری ترکیب یافتهاند قرار گیرند.» (1)
من سخت در شگفتم، نمیدانم چه بنویسم و از کجا بنویسم و از که و از چه دم بزنم؟
«زمین در هر 24 ساعت یکبار به دور محور خود میگردد، و از این قرار سرعت حرکت آن ساعتی هزار میل است. حال فرض کنید در عوض این مقدار سرعت، هر ساعتی صد میل میچرخید، و در آن صورت شبها و روزهای ما ده برابر مدت فعلی میبود. آفتاب سوزان تابستان کلّیۀ نباتات و رستنیها را در آن روزهای بلند میسوزانید و معدوم میساخت، و سرمای شبهای دراز جوانهها را منجمد میکرد و از بین میبرد.
سطح خورشید که منبع حیات در روی کرۀ ارض است دارای دوازده هزار درجۀ فارنهایت حرارت است و دوری زمین ما از آن به همان اندازهای است که بتواند از این منبع فیض و حرارت به قدر کافی گرمی برای ادامۀ حیات ما اقتباس نماید.
مقدار حرارتی که به ما میرسد پیوسته ثابت و غیر متغیر است و در طول ملیونها سال به همین وضع باقی بوده و در نتیجه ادامۀ حیات در زمین میسّر شده است.
اگر حرارت زمین تغییر میکرد و مثلاً در عرض یکسال فقط در حدود پنجاه
1) (1)
درجه کم و زیاد شده بود همۀ نباتات معدوم میشدند و بشر هم یا از فرط گرما کباب شده بود و یا از شدّت سرما منجمد میگردید و از میان میرفت.
زمین به سرعت 18 میل در هر ثانیه به دور آفتاب میچرخد و هرگاه سرعت سیر آن در عوض این مقدار 6 میل یا چهل میل در هر ثانیه میشد آن وقت دوری و نزدیکی ما به آفتاب به درجهای میشد که زندگانی کنونی ما غیر مقدور میگردید.
حجم ستارگان آسمان به طوری که میدانیم، متفاوت است. بعضی از آنها به درجهای بزرگند که اگر فی المثل خورشید منظومۀ ما بودند به مدار زمین ملیونها کیلومتر در داخل سطح آن ستارهها قرار میگرفت. همچنین نوع تشعشع ستارهها با هم متفاوت است. اشعۀ بعضی از آنها برای هر گونه آثار حیاتی مضرّ است و زندگانی را نابود میسازد. نیرو و مقدار تشعشع این ستارهها هم گاهی کمتر از خورشید و گاهی تا ده هزار مرتبه بیشتر از آن است.
هر گاه تشعشع خورشید ما، به نصف مقدار فعلی تقلیل مییافت همۀ جانداران زمین از فرط سرما هلاک میشدند، و اگر مقدار این تشعشع دو برابر بیشتر میشد، آن وقت نطفۀ حیاتی در همان مرحلۀ اول تکوین معدوم میگردید. بنابراین در میان ملیونها ستاره که در فضای نامحدود پراکندهاند تنها خورشید ماست که برای به وجود آوردن حیات مناسب میباشد.
زمین در زاویۀ 23 درجه قرار گرفته و همین تمایل محور زمین ایجاد فصول چهارگانه را مینماید. اگر محور زمین متمایل نبود قطب شمال و جنوب الی الأبد در روشنایی نیم رنگ شفق باقی میماند. بخار آب اقیانوسها دائم از شمال به جنوب در حرکت میبود و قارههایی از یخ ایجاد میکرد و چه بسا که مسافات بین خط استوا و نواحی قطبی را تبدیل به بیابانها و صحاری نامسکون میکرد.
با تبخیر آب اقیانوسها بستر شوره زار آنها نمودار میشد و رودخانههای قطبی همه جا اراضی را شسته و از میان درّههای عمیق میگذشت و مردابهای موقتی از
نمک مذاب در این بسترها به وجود میآورد.
فشار کوههای عظیم و سنگین یخ به قدری زیاد میشد که بر سطح هر دو قطب سنگینی کرده و آنها را فرو میبرد و آن وقت خط استوا بر اثر همین فشار ترکیده و منطقۀ جدیدی احداث میکرد. اقیانوسها خشک میشد و اراضی وسیعۀ جدیدی به وجود میآمد و میزان بارندگی و رطوبت هم در اقطار جهان تقلیل مییافت و نتایج سهمگین آن دنیا را منقلب مینمود.
ما هرگز توجه نمیکنیم که حیات در روی کرۀ ارض منحصر به قشری است که میان برفهای قلل و جبال و گرمای مرکزی زمین قرار گرفته است. نسبت این قشر نازک با قطر زمین معادل نصف قطر یک ورق از کتاب هزار صفحهای است. تاریخ حیات کلیۀ جانداران زمین فقط بر روی این ورقۀ نازک تدوین شده است.
اگر هوای محیط زمین به صورت مایع در میآمد همۀ سطح زمین را به عمق 35 پا فرامیگرفت و این قشر آب گرفته، تازه یک ششصد هزارم فاصله تا مرکز زمین را تشکیل میدهد.
فاصلۀ ماه تا زمین 240،000 میل است و هر روز دو مرتبه تولید جزر و مدّ میکند. جزر و مدّ دریاها در پارهای نقاط تا 60 پا میرسد و حتّی قشر خاکی زمین هر روز دو مرتبه بر اثر جاذبۀ ماه به قدر چند اینچ کشیده میشود.
همۀ این اتفاقات به طوری منظم و آرام رخ میدهد که ما هرگز متوجه قدرت قاهره و عظیمی که آب دریاها را این قدر بالا میبرد و حتی سطح زمین را با همۀ سختی و صلابت آن خم میکند نمیشویم.
کرۀ مرّیخ نیز دارای قمری است که بسیار کوچک است و فقط شش هزار میل با آن فاصله دارد.
اگر ماه به جای مسافت فعلی مثلاً پنجاه هزار میل با زمین فاصله داشت آن وقت ارتفاع جزر و مد به قدری زیاد میشد که همۀ دشتهای پنج قارۀ زمین را روزی دو
بار آب فرا میگرفت و فشار آب در هر نوبت به قدری شدید میبود که کوهها به زودی از روی زمین شسته میشد و هیچ یک از قارهها فرصتی نمییافت که از زیر آب بیرون بیاید و وجود خارجی پیدا کند. سطح زمین در زیر فشار این انقلابات خرد میشد و جریان هوایی که بر اثر این جزر و مدهای عظیم پیدا میشد هر روز گردبادهای هولناک در اطراف زمین پدید میآورد.
اگر قارهها را آب فرا میگرفت عمق متوسط آبی که سطح زمین را احاطه میکرد به یک میل و نیم میرسید و در آن صورت هیچ گونه حیاتی در آن مقدور نبود جز به صورت حیواناتی در اعماق آب که آنها هم به تدریج از وجود یکدیگر تغذیه میکردند تا نسل آنها منقرض میشد.
آری، منظومۀ شمسی ما از مخلوط درهم برهم مواد و مصالحی که با حرارت دوازده هزار درجه از خورشید جدا شده و با سرعتی غیرقابل تصور در فضای بیپایان پراکنده شده به وجود آمده است. اما در همین آشفتگی و انقلاب جوّی، چنان نظم و ترتیب دقیق و منظّمی ایجاد شده است که امروزه حتّی دقایق و لحظات حوادث آیندۀ آن را میتوانیم پیش بینی کنیم. نتیجۀ این انتظام و ترتیب آن است که اوضاع فلکی ما هزار ملیون سال است به همین حال باقی مانده و تا آخر دنیا هم به همین وضع باقی خواهد ماند.
اینها همه مرهون قوانین و نظامات عمومی است و بر طبق همین قوانین، نظام عالم شمسی ما در جاهای دیگر افلاک نیز تکرار میشود.» (1)
قرآن مجید در زمینۀ این نظم و مقرّرات و قوانین و نظامات، در آیات شریفهاش میفرماید:
1) (1)
ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ * فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا وَزَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ وَحِفْظاً ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ » (1)
آن گاه آهنگ آفرینش آسمان کرد، در حالی که به صورت دود بود، پس به آن و به زمین گفت: خواه یا ناخواه بیایید. آن دو گفتند: فرمانبردار آمدیم. * پس آنها را در دو روز به صورت هفت آسمان به انجام رسانید [ و محکم و استوار ساخت ]، و در هر آسمانی کار آن را وحی کرد، و آسمان دنیا را با چراغهایی آرایش دادیم و [ از استراق سمع شیطانها ] حفظ کردیم، این است اندازهگیری توانای شکستناپذیر و دانا.
وَمَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ * مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ » (2)
و ما آسمانها و زمین و آنچه را میان آن دو است، به بازی نیافریدهایم؛ * ما آن دو را جز به درستی و راستی به وجود نیاوردهایم، ولی بیشترشان [ به حقایق ] معرفت و آگاهی ندارند.
وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذِین کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ » (3)
و ما آسمان و زمین و آنچه را که میان آنهاست، بیهوده نیافریدهایم، این پندار کافران است، پس وای بر آنان که کافرند از آتش دوزخ.
متجلّی است ذاتش به صفات خودنمایی که کند از این تجلّی همه دعوی خدایی
کسی ار به چشم بینش نگرد در آفرینش ز هر آیتی خدا راست ظهور خودنمایی
احد است و با جلالش احدی نبوده هرگز که شریک ذاتش آید به سریر پادشایی
عجب است بندهای را که خدا وجود باشد که نباشد از جهالت به وجودش آشنایی
(فؤاد کرمانی)
«دیوید هیوم میگوید:
سراسر دستگاه طبیعت بر وجود پروردگاری هوشیار گواه است و هیچ پژوهندۀ خردمند نیست که پس از آن که به جدّ و جهد بیندیشد، دمی از گروش به اصول خداشناسی و دینداری راستین تن زند.
کانت میگوید:
وجود حسّ دینی بشر دلیل وجود خدا است.
دکارت میگوید:
خلقت، عمل مداوم است و اگر آنی خداوند از خلقت نظر بردارد عالم معدوم میشود.
روسو میگوید:
ما از حقیقت جهان و روح بیخبریم، جز این که به وجود ذاتی که دارای ادراک و اراده و حکمت است و در کارهای عالم مؤثر و متصرف میباشد نمیتوان یقین
نکرد. در حرکات عالم وجریان امور، آثار تدبیر و حکمت هویداست.
لایب نیتس میگوید:
خدا صانعی عاجز نیست که هر آن مجبور باشد در ماشینی که ساخته است دست ببرد تا راه بیفتد، خداوند از آغاز که جهان را آفریده این ماشین را چنان کامل ساخته که تا ابد چرخها و اجزای آن با اتفاق هم به کار مشغولاند.
پاسکال فیلسوف شهیر میگوید:
قانونی بالاتر و برتر از طبیعت هست که بر همۀ جهان تسلط دارد و نمیتوان آن را نادیده گرفت و باید به او ایمان آورد، و آن قانون آفرینش است که ما را به وجود آورده و هستی ما از اوست و ما نمیتوانیم از او جدا باشیم؛ زیرا اگر نور از منبع خود جدا شود نور نیست. و پیروی از این قانون ایمان به خداست و همین ایمان مقدس، سازش دین با دانش و تنها راهی است که هر دو را بر خلاف میل بیدینان و ملحدان و علی رغم دلایل پوچ و فریبندۀ آنان باید پیمود. این است یگانه راه رسیدن به کمال و پیروزی حق بر باطل.» (1)
دوربینهای نجومی جدید میتوانند از مجموعۀ اخترانی که از ما 6،000،000،000 سال نوری دورند عکس بگیرند و بدین ترتیب حوادثی را
1) (1)
میبینیم که شش میلیارد سال پیش، یعنی پیش از آن که حیات در زمین به وجود آید، رخ داده است.
تعداد ستارگانی که اینک با تلسکوبهای نوین میتوانیم ببینیم به قدری زیادند که اگر صد سال تمام شب و روز به شمارش آنها بپردازیم و در هر ثانیه یک ستاره بشماریم، پس از پایان این مدت هنوز همۀ آنها را نشمردهایم.
کهکشان، قرص عظیمی است که قسمت مرکزی آن ضخیمتر است و لااقل شامل 1،000،000،000 ستاره است، درازای آن 100،000 سال نوری و ضخامت آن در مرکز کهکشان 20،000 سال نوری است.
وزن کهکشان یا درستتر بگوییم جرم آن 100،000،000،000 برابر جرم خورشید است و عقیده دارند که کهکشان همچون چرخ به دور محورش میچرخد.
خورشید با سیّاراتش که جزئی از این چرخ غول پیکر است، در دایرهای عظیم با سرعتی در حدود 1،000،000 کیلومتر در ساعت در گردش است و احتمالاً هر دور گردش آن 250،000،000 سال به طول میانجامد.
کهکشان ما به هیچ وجه تنها کهکشان جهان نیست، تا آنجا که ما میتوانیم با بزرگترین دوربینهای نجومی امروزی ببینیم در جهان احتمالاً 150،000،000 کهکشان وجود دارد و فاصلۀ متوسط بین دو کهکشان همسایه 2،000،000 سال نوری است.
جهان گسترش مییابد و میلیونها میلیون کهکشان با سرعتی بیش از 800 کیلومتر در ثانیه از هم دور میشوند. این فقط سرعت احتمالی متوسط بین دو کهکشانی است که همسایۀ یکدیگرند. هر چه کهکشانها از هم دورتر باشند سرعت بیشتر است.
با تلسکوب آینهای کوه پالومار کهکشانهایی دیده شدهاند که با سرعت بیش از
60،000 کیلومتر در ثانیه از ما دور میشوند.» (1)
مسألۀ گسترش جهان حقیقتی است که قرآن مجید بدان اشاره کرده است:
وَالسَّماءَ بَنَیْناها بِأیْیْدٍ وَإنّا لَمُوسِعُونَ » (2)
و آسمان را به قدرت ونیرو بنا کردیم و ما [ همواره ] وسعت دهندهایم.
آری، حضرت حق آسمانها را آفریده و دائماً گسترش میدهد. علم امروز میگوید:
نه تنها کرۀ زمین بر اثر جذب مواد آسمانی تدریجاً فربه و سنگینتر میشود، بلکه آسمانها نیز در گسترشند، یعنی ستارگانی که در یک کهکشان قرار دارند به سرعت از مرکز کهکشان دور میشوند، حتی سرعت این گسترش را در بسیاری از مواقع اندازهگیری کردهاند.
در کتاب «مرزهای نجوم» نوشتۀ فرد هویل، میخوانیم:
تندترین سرعت عقب نشینی کرات که تا کنون اندازهگیری شده نزدیک به 66 هزار کیلومتر در ثانیه است!
کهکشانهای دورتر در نظر ما به اندازهای کم نورند که اندازهگیری سرعت آنها به سبب عدم نور کافی دشوار است. تصویرهایی که از آسمان برداشته شده آشکارا این کشف مهم را نشان میدهد که فاصلۀ این کهکشانها بسیار سریعتر از کهکشانهای
نزدیک افزایش مییابد.
نامبرده سپس به بررسی این سرعت در کهکشانهای ابرسنبله، واکلیل و شجاع و غیر آن پرداخته و بعد از محاسبه سرعتهای عجیب و سرسام آوری را در این مسأله ارائه میدهد.
جان آلدر میگوید:
جدیدترین و دقیقترین اندازهگیریها در طول امواجی که از ستارگان پخش میشود، پرده از روی یک حقیقت عجیب و حیرت آور برداشته، یعنی نشان داده است، مجموعۀ ستارگانی که جهان از آنها تشکیل مییابد پیوسته با سرعتی زیاد از یک مرکز دور میشوند و هر قدر فاصلۀ آنها از این مرکز بیشتر باشد، بر سرعت سیر آنها افزوده میگردد. مثل این است که زمانی کلیۀ ستارگان در این مرکز مجتمع بودهاند و بعد از آن از هم پاشیده و مجموعۀ ستارگان بزرگی از آنها جدا و به سرعت به هر طرف روانه میشوند. دانشمندان از این موضوع چنین استفاده کردهاند که جهان دارای نقطۀ شروعی بوده است.
ژرژ گاموف در کتاب «آفرینش جهان» در این زمینه چنین میگوید:
فضای جهان که از میلیاردها کهکشان تشکیل یافته در یک حالت انبساط سریع است. حقیقت این است که جهان ما در حال سکون نیست بلکه انبساط آن مسلّم است.
پی بردن به این که جهان ما در حال انبساط است کلید اصلی را برای گنجینۀ معمّای جهانشناسی مهیّا میکند، زیرا اگر اکنون جهان در حال انبساط باشد لازم میآید که زمانی در حال انقباض بسیار شدیدی بوده است.
جالب توجه این که تعبیر به إنّا لَمُوسِعُونَ (ما گسترش دهندگانیم) با استفاده از جملۀ اسمیّه و اسم فاعل، دلیل بر تداوم این موضوع است و نشان میدهد که این گسترش همواره وجود داشته و همچنان ادامه دارد و این درست همان چیزی است که امروز به آن رسیدهاند که تمام کرات آسمانی و کهکشانها در آغاز در مرکز
واحدی جمع بوده سپس انفجاری عظیم و بینهایت وحشتناک در آن رخ داده و به دنبال آن اجزای جهان متلاشی شده و به صورت کرات درآمده و به سرعت در حالت عقب نشینی و توسعه است.» (1)
موحّدان که به لیل و نهار ساختهاند به یاد زلف و رخ آن نگار ساختهاند
به هیچ حیله در آغوش در نمیآیی مگر تو را از نسیم بهار ساختهاند
ز لاله زار تجلّی ستاره سوختگان چو لاله با جگر داغدار ساختهاند
گشادهاند جگر تشنگان دهان طمع ز بس عقیق تو را آبدار ساختهاند
به وصل زلف و رخ او رسیدن آسان نیست کلید گنج ز دندان مار ساختهاند
به رنگ شبنم و گل بر زمین نمیمانند کسان که آینه را بیغبار ساختهاند
کمند همّت ما نیست نارسا چون موج محیط عشق تو را بی کنار ساختهاند
چراغ زنده دلی را که چشم بد مرساد نصیب صائب شب زنده دار ساختهاند
(صائب تبریزی)
1) (1)
وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَاءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً » (1)
و او کسی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید، در حالی که تخت فرمانرواییاش بر آب [ که زیربنای حیات است ] قرار داشت، تا شما را بیازماید که کدامیک نیکوکارترید؟
کانَ اللّهُ وَلَمْ یَکُنْ مَعَهُ شَیْءٌ. (2)
در آغاز به جز خداوند یکتا هیچ کس و هیچ چیز نبود.
فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا » (3)
پس آنها را در دو روز به صورت هفت آسمان به انجام رسانید [ و محکم و استوار ساخت ]، و در هر آسمانی کار آن را وحی کرد.
این که ماده و مصالح ساختمان آسمانها چگونه پدید آمد و آفرینش آنها به چه ترتیب صورت گرفت، جز آفریدگار بیهمتا کسی را بر آن آگاهی نیست، چنانکه قرآن میفرماید:
ما أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ » (4)
من ابلیس و نسلش را در آفرینش آسمانها و [ در پدید آوردن ]،زمین و در آفرینش خودشان شاهد و گواه نگرفتم [ تا یاریم دهند ]؛ و من گمراه کنندگان را یار و مددکار خود نگرفتهام.
دانشمندان امروز نیز به این حقیقت اعتراف دارند، چنانکه جان ففر میگوید:
مسألۀ پیدایش ماده، اصولاً مسألهای است که بیرون از قلمرو تحقیقات و تفکّرات ثمر بخش است. بایستی ماده را مفروض و موجود پنداشت و از آنجا جریان آفرینش کاینات را تعقیب کرد.
آنچه از نظرات قرآن و دانشمندان محقّق است، این مصالح عبارت بودند از ذرّات دود و گاز که در فضا سرگردان، اما چنان پراکنده بودند که به ندرت به یکدیگر بر میخوردند.
ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ » (1)
آن گاه آهنگ آفرینش آسمان کرد، در حالی که به صورت دود بود.
سِرجیمس جینز دانشمند فلک شناس میگوید:
مادۀ کون از گازهایی که در فضا انتشار دارد آغاز گشته و از تراکم این گازها، سدیم (مه رقیق) پدید آمده است.
دکتر گاموف استاد طبیعی دانشگاه واشنگتن مینویسد:
جهان در ابتدای پیدایش مملوّ از گازهایی بوده که در هوا پراکنده بوده است. این گازها از نظر تراکم و درجۀ حرارت به حدّی است که تصور آن برای ما امکانپذیر نیست.
به هر جهت آفریدگار متعال طی دو دوره از این گازها آسمانهای هفتگانه را بنا نهاد:
1) (1)
فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فی یَومَیْنِ » (1)
پس آنها را در دو روز به صورت هفت آسمان به انجام رسانید [ و محکم و استوار ساخت ].
و نقشۀ بنای این هفت آسمان را به صورت هفت طبقه یکی بر فراز دیگری ترسیم فرمود:
أَلَمْ تَرَوْا کَیْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَماواتٍ طِبَاقاً » (2)
آیا ندانستهاید که خدا هفت آسمان را چگونه بر فراز یکدیگر آفرید؟
هفت آسمان محکم که هیچ گونه رخوت و سستی در آن راه ندارد:
وَبَنَیْنا فَوْقَکُمْ سَبْعاً شِداداً » (3)
و بر فرازتان هفت آسمان استوار بنا نهادیم.
و به وسیلۀ ستونهای نامریی که امروزه از آنها به نیروی جاذبۀ عمومی تعبیر میشود کرات آسمانی را استوار گرداند:
خَلَقَ السَّمواتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها » (4)
آسمانها را بدون ستونهایی که آنها را ببینند، آفریده.
و از آیات قیامت بر میآید که هیچ یک از این آسمانها به دیگری راه ندارند، و تنها در روز رستاخیز گشوده و مفتوح میگردند:
وَفُتِحَتِ السَّماءُ فَکانَتْ أبواباً » (5)
و آسمان گشوده میشود، پس به صورت درهایی درمیآید.
آنگاه خداوند با آفرینش ستارگان به تزیین و چراغانی آسمان پایین که آسمان دنیای ما و نزدیکترین آسمان به ماست پرداخت:
وَلَقَدْ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنیا بِمَصابیحَ » (1)
همانا ما آسمان دنیا را با چراغهایی آراستیم.
إنّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِ » (2)
همانا ما آسمان دنیا را به زیور ستارگان آراستیم.
بدین ترتیب که میلیونها ذرّه گاز و دود به شکل ابرهای عظیم به دور هم گرد آمدند... تودههای ابر، ذرّات را به سوی مرکز جذب میکرد، و بالأخره تودۀ انبوه ابر جمع میگشت و ذرّات آن به یکدیگر نزدیک میشد. این ذرّات که به یکدیگر اصطکاک پیدا مینمود تولید گرما میکرد و گاهی در مرکز ابر، گرما چنان شدّت مییافت که توده را به تابش میافکند و فضای تاریک را روشن میساخت، سرانجام میلیونها توده ابر به صورت ستاره درآمدند و از آن پس در جهان تاریک، نور پدیدار گشت و آسمان پایین چراغانی گردید.
در بیابان بیپایان فضا ابری بیشکل و بی هیچ گونه تشخّص در همه جا به طور یکنواخت پخش شده بود، ذرّات مادّه به هم برمیخوردند و با یکدیگر ترکیب میشدند. ابر به دریایی متلاطم و خروشانی از گاز مبدّل میگشت و شروع به چرخیدن مینمود.
این دریای دود و گاز همچنان میچرخید و میغرّید و میخروشید و تلاطم
نامرئی خیز آبها و شکستن امواج نامرئی که هر یک به بزرگی اقلیمی بود در دل این دریا طغیان برمی انگیخت... موجها به هم میخوردند و بر هم میلغزیدند و در دل هم فرو میرفتند و به هم میآمیختند.
در میان این دریای جوشان طرحی مارپیچی از اثر چرخش مادّۀ دوّاری پیدا گردید. این صفحۀ مدوّر و پهن با میانی برآمده و بازوانی که آهسته آهسته شکل میگرفت، در سپیده دم بزرگ گیتی به پیدایش گرایید. این شکل مارپیچی که آن را «کهکشان راه شیری» مینامند، مادّۀ خورشید و منظومۀ شمسی و زمین ما در یکی از بازوان آن قرار داشت:
وَجَعَلَ الْقَمَرَ فیهِنَّ نُوراً وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً » (1)
و ماه را در میان آنها روشنی بخش، و خورشید را چراغ فروزان قرار داد.
در یکی از بازوان کهکشان راه شیری، طوفانی پرآشوب پدید آمد و جریان تند گازها آنها را به چرخش درآورد و همچنان که میچرخید به شکل فرفرهای پهن و عظیم درآمد و پارههای نورانی بر گرد آن روان گشتند.
این فرفرۀ بزرگ در این کهکشان عظیم، همچنان میچرخید تا این که کم کم گازها به مرکز آن کشیده شد و در آنجا به صورت گوی عظیم و فروزانی تراکم یافت و سرانجام این گوی فروزان خورشید گردید.
آنگاه پارههای گاز و غباری که گرداگرد خورشید را هاله وار فرا گرفته بود از هم پاشید، و هر پارهای از آن به صورت گردابی درآمد. هر گرداب مسیری جداگانه داشت و در آن مسیر به دور خورشید میگردید. برخی نزدیک به خورشید و بعضی از خورشید دور بودند.
در گردابهای نزدیک خورشید، گرما و در گردابهای دوردست سرما حکومت میکرد. در هر گرداب ذرّات گاز و غبار پیوسته در گردش بود. از برخی ذرّات گاز
1) (1)
بخار آب پدید میآمد و مانند شبنم به روی ذرّات غبار مینشست و چون ذرّات غبار به هم میرسیدند، رطوبت شبنم آنها را به یکدیگر میچسبانید و گاهی نیز به شکل پارههای یخ زدۀ آب و گل در میآمدند.
در هر گرداب میلیونها از این پارهها در گردش بودند. نیروی جاذبه آنها را به سوی یکدیگر میکشید. این پارهها به هم میپیوستند و تودههای بزرگتر میساختند و گوی عظیم و چرخانی پدید میآوردند. این گوی عظیم با نیروی جاذبهای که داشت پارههای پیرامون خود را به سوی خود میکشید و روز به روز بزرگتر میشد و سرانجام این گوی، زمین شد.
و بعد سایر سیّارات نیز از گردابها پدید آمدند. هر سیّاره در مسیر خود، بر گرد خورشید میگردید. عطارد از همه به خورشید نزدیکتر بود و پس از آن زهره، زمین و مرّیخ بودند.
در آن سوی مرّیخ سیّارههای عظیم مشتری، زحل، اورانوس و نپتون به دور خورشید گردش داشتند و بسی دورتر از نپتون سیّارۀ پلوتون بود.» (1)
هم کوی تو از جهان برون است هم وصف تو از بیان برون است
اندر ره تو کسی قدم زد کاو را قدم از جهان برون است
طاقِ درِ ساکنان کویت از قبۀ آسمان برون است
در کون و مکانت مینجویم کان حضرت از این و آن برون است
خرگاه جلالت از دو عالم چون خیمۀ عاشقان برون است
1) (1)
بیبهره ز عشق تو چو دشمن از زمرۀ دوستان برون است
دنیاطلب اندر این حرم نیست سگ از پی استخوان برون است
(سیف فرغانی)
«مسألۀ نباتات و گیاهان و آنچه از زمین میروید، از اهمّ مسائل عرصه گاه خلقت و آفرینش است. انسان با همۀ وسعت علم و دانشش، هنوز نتوانسته به شمارش و احصای نباتات موفّق شود، چه رسد به عظمت و اسرار و شگفتیهای این جهان حیرتانگیز.
انواع و اقسام گیاه در سطح خاک و درون دریاهای ژرف و بر دامنه و قلل کوههای بلند، حتی بر روی صخرههای عظیم و به صورت معلّق در هوا موجود است.
قسمتی از این گیاهان به اندازهای کوچک و ریزند که فقط با چشم مسلّح دیده میشوند، و عدّهای آن قدر بزرگند که عظیمترین موجودات زندۀ روی زمین به شمار میآیند. شمارۀ انواع گیاه که تاکنون شناخته شده از صدهزار متجاوز است و هر یک دارای آثار مخصوصی است.
چون شناختن فرد فرد گیاهان غیرمقدور است لذا علمای علم گیاهشناسی آنها را طبقه بندی نمودهاند، و این طبقه بندی بر اساس اندامهای گیاه مثل ریشه و ساقه و برگ و گل قرار گرفته است و طبق همین نظر در ابتدا آنها را به دو قسمت اصلی و سپس هر قسمت را به چند قسمت تقسیم نمودهاند.
1 - گیاهان گلدار: دارای ریشه و ساقه و برگ و گل بوده و عالیترین گیاهان میباشند. این همه گلهای رنگارنگ که سطح خاک را زینت بخشیده و در صحن بیابان و صفحۀ باغستان مناظر زیبا و جالبی به وجود آوردهاند و انواع میوهها و سبزیجات که قسمت مهمّی از احتیاجات زندگی انسان را تأمین نموده و غلاّت و
حبوباتی که نیازمندیهای غذایی را رفع میکنند و بالأخره قسمت مهمّی از گیاهانی که مصرف طبّی دارند، همه و همه جزء این دسته محسوب میگردند.
2 - گیاهان بیگل: این دسته از گیاهان فاقد گل هستند، بنابراین تولید مثل در آنها بر خلاف گیاهان گلدار به طریق خاصّی انجام میگیرد.
گیاهان بی گل نیز دارای اقسام مختلفی هستند به طوری که بعضی از آنها ریشه و ساقه و برگ داشته فقط گل ندارند، و برخی از آنها ساقه و برگ داشته ولی بدون ریشه و گل میباشند. این قسمت اغلب روی تنۀ درختان و نقاطی که آب و هوای معتدل دارند زیست مینمایند. و بالأخره قسمتی فاقد برگ و گل و ریشه و ساقه بوده و در پایین آنها رشتههای تارمانندی وسیلۀ جذب آب و سایر مواد غذایی بوده و باعث اتصال آنها به زمین میگردد، و ما نوعی از آنها را که «جُلبَک» نامیده میشود در جویبارها و آبهای راکد و حوضها، به مقدار زیاد میبینیم.
این را میدانیم که انواع حیواناتی که در عرصه گاه گیتی پراکنده شده و سطح زمین را میدان زندگی خود قرار دادهاند شدیداً به غذا نیازمندند و برای ادامۀ حیات باید از عناصری که در روی زمین موجود است استفاده کنند و از طرف دیگر عناصری که در آب و خاک و هوا موجود است به همین صورت قابل استفاده و تغذیۀ حیوانات نیست؛ این جاست که گیاهان برای تأمین احتیاجات غذایی حیوانات، نقش مهمّی را ایفا میکنند، زیرا آنها عناصر آب و خاک را به وسیلۀ دستگاههای مخصوصی که در ساختمان آنها قرار دارد به صورت ساقه و برگ و میوه در میآورند و در نتیجه مواد غذایی حیوانات را در اختیار آنها میگذارند.
از این نظر طبقۀ انسان نیز با حیوانات دیگر یکسان است و انسان تا کنون نتوانسته است از عناصر زمین بدون واسطۀ گیاه استفادۀ کامل بنماید و احتیاجات غذایی خود را تأمین کند، بلکه همواره دست حاجت به سوی گیاه دراز کرده و از محصول کارگاه نبات بهرهمند گردیده است.
در هوایی که تنفّس میکنیم مقدار معیّنی «اکسیژن» موجود است و اکسیژن یک مادّۀ حیاتی است که برای تولید حرارت غریزی حایز اهمیت فوق العادهای است و زندگی بدون آن، پنج دقیقه هم ممکن نیست.
هنگام تنفّس مقداری اکسیژن وارد ریهها میشود و با خونی که در ریهها موجود است ترکیب میگردد و دستگاه پخش خون آن را در تمام قسمتهای بدن توزیع میکند و همین اکسیژن، غذا را در سلولهای مختلف بدن آهسته و آرام با حرارتی ضعیف میسوزاند. در اثر احتراق غذا در سلولها یک گاز سمّی به نام «کربنیک» ایجاد و با خون داخل ریه میگردد و با تنفّسهای بعدی از بدن خارج شده به هوای محیط بر میگردد. به این ترتیب کلیۀ جانوران اکسیژن استنشاق میکنند و گاز کربنیک بیرون میدهند.
اگر این عمل به همین صورت ادامه پیدا میکرد، پس از مدت کوتاهی این مادۀ حیاتی یعنی اکسیژن که به اندازۀ معیّنی در هوا موجود است تمام میشد و گاز سنگین و غلیظ و سمّی کربنیک جایگزین آن میگردید و آن وقت حیات کلیۀ حیوانات با خطر بسیار بزرگی مواجه میشد و رفته رفته میبایست همۀ جانوران مسموم شوند و از آنها در روی زمین اثری و خبری نماند و انسان هم از این پیشامد خطرناک البته مستثنی نمیگردید، زیرا هر فردی از انسان در 24 ساعت در ضمن تنفّس، معمولاً 250 گرم کربن خالص از ریۀ خود بیرون میفرستد و روی این حساب در ظرف یکسال، دویست وهفتاد و سه میلیون و هفتصد و پنجاه هزار (273،750،000) تن از این گاز سمّی به وسیلۀ سه میلیارد بشر تولید میشد، و چندین برابر این مقدار را حیوانات دیگر در ضمن تنفّس تولید مینمایند.
این جاست که به اهمیت یکی از اعمال گیاهان پی میبریم و آن عمل کربنگیری است.
گیاهان در حرارت آفتاب گاز کربنیک را که از دو عنصر کربن و اکسیژن تشکیل
شده است تجزیه میکنند و اکسیژن را در هوا رها میسازند و کربن را در تنۀ خود نگه میدارند، و قسمت مهمّ وجود گیاهان از همین کربن تشکیل یافته است. این عمل یعنی عمل کربنگیری که به وسیلۀ برگهای گیاهان انجام میگیرد درست به عکس تنفّس جانوران است.
این تناسب عجیب و تعادل دقیقی که میان اکسیژن و گاز کربنیک برقرار گردیده تا نیازمندی حیات جانوران و گیاهان برای همیشه تأمین شود یکی از آیات بزرگ خداشناسی است.» (1)
قرآن مجید به طور مکرّر به مسألۀ گیاه و عجایب آن و خالق حکیم و عالمش اشاره کرده است:
الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِرَاشاً وَالْسَّمَاءَ بِنَاءً وَأَنْزَلَ مِنَ الْسَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَکُمْ فَلاَ تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْدَاداً وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ » (2)
آن پروردگاری که زمین را برای شما بستری گسترده و آسمان را سقفی برافراشته قرار داد و از آسمان، آبی [ مانند برف و باران ] نازل کرد و به وسیله آن از میوههای گوناگون، رزق و روزی برای شما بیرون آورد؛ پس برای خدا شریکان و همتایانی قرار ندهید در حالی که میدانید [ برای خدا در آفریدن و روزی دادن، شریک و همتایی وجود ندارد ].
الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَسَلَکَ لَکُمْ فِیهَا سُبُلاً وَأَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِن نَبَاتٍ شَتَّی * کُلُوا وَارْعَوْا أَنْعَامَکُمْ إِنَّ فِی ذلِکَ
لَآیَاتٍ لِأُولِی النُّهَی » (1)
همان کسی که زمین را برای شما بستری گسترده قرار داد، و برای شما در آن [ به خاطر آسان شدن رفت و آمدتان ] راههایی پدید آورد، و از آسمان آبی نازل کرد، پس به وسیلۀ آن انواعی از روییدنیهای گوناگون بیرون آوردیم.
[ خود از این نعمت های فراوان ] بخورید و دامهایتان را بچرانید، یقیناً در این امور نشانههایی [ بر توحید، ربوبیّت و قدرت خدا ] برای صاحبان خرد است.
«در مجموع این مسائل به چهار بخش از نعمتهای بزرگ حق اشاره شده است.
1 - زمین، که مهد آرامش و آسایش انسان است و به برکت قانون جاذبه و همچنین قشر عظیم هوایی که اطراف آن را گرفته، انسان میتواند به راحتی و امن و امان روی آن زندگی کند.
2 - راهها و جادههایی که خداوند در زمین به وجود آورده است که تمام مناطق آن را به یکدیگر پیوند میدهد. همان گونه که غالباً دیدهایم در میان سلسله جبال سر به آسمان کشیده غالباً درّهها و راههایی وجود دارد که انسان میتواند از آنها عبور کرده و به مقصد خود برسد.
3 - آبی که مایۀ حیات است و سرچشمۀ همۀ برکات، از آسمان نازل کرده است.
4 - گیاهان و نباتات گوناگون و مختلفی که به وسیلۀ این آب از زمین میروید که قسمتی از آنها مواد غذایی انسان را تشکیل میدهند، و بخشی مواد دارویی، و
1) (1)
قسمتی را انسان برای ساختن لباس مورد استفاده قرا میدهد، و قسمت دیگری را برای وسایل زندگی همچون درها و حتی خانههایی که از چوب ساخته میشود و کشتیها و بسیاری از وسایل نقلیۀ دیگر.» (1)
یا آن که آسمانها و زمین را آفرید، و برای شما از آسمان آبی نازل کرد که به وسیلۀ آن باغهایی خرم و باطراوت رویاندیم، که رویاندن درختانش در قدرت شما نیست؛ آیا با خدا معبودی دیگر هست [ که شریک در قدرت و ربوبیت او باشد؟ نه، نیست ]، بلکه آنان مردمی منحرفاند [ که برای او شریک میگیرند. ].
باز از سمن و گل چمن آراست جهان را جان تازه شد ز لطف هوا پیر و جوان را
صورتگر اشجار ز عکس گل و نسرین سیمای سمن داد شب غالیه سان را
آیینۀ خور خاصیت کاهربا یافت کز روی گل زرد رباید یَرَقان را
ابر از اثر لطف هوا در دل خارا شاخ گل صد برگ کند چوب شبان را
آب از هوس جلوۀ گلهای بهاری جوید چو حباب از دل دریا جریان را
در آب روان جلوه دهد باد به صد ناز صد سرو خرامنده و شمشاد چمان را
عالم گذران است همان به که در این باغ بی غم گذرانیم جهان گذران را
دل جمع کن امروز و ببین از گل این باغ آن جلوه که فردا بود انوار جنان را
دن هرتاک متخصّص توارث نباتی و آمار حیاتی آن و برخی از علوم مربوط به نباتات در مقالهای که در باب خداشناسی دارد میگوید:
مهمترین کارخانه و ماشین مصنوع بشری با کوچکترین کارخانه و ماشین پیچیدۀ یک نبات، مثلاً دستگاه تصفیه، هضم، تبخیر، تولید مثل نباتات به هیچ وجه قابل مقایسه نیست.
همان عجایب و اسرار یا نظامات پیچیدهای که در ذرّات این عالم به نام اتمها و اسرار منظومۀ اتمی، و در فضای این عالم به نام منظومهها و اختران، ما را به اعجاب و تحسین وا میدارد، در لباس دیگر و با وضعی دیگر در عالم نباتات ما را در دنیایی از تحیّر فرو میبرد و در عظمت مشیّت و حکمت پروردگار غرق میسازد.
حسّ و حیات نباتات که هنوز درک آن از چشم علوم بشری پنهان است، دقت در سلّول نباتات، تجزیۀ عناصر تشکیل دهندۀ این سلّولها، توجه به خاصیت هر یک، ترکیب هسته، غشای سلّول، اعمال فیزیکی آن، کیفیّت تولید نیرو، چگونگی تغذیه، اسرار مرموز نموّ متناسب، تولید و تکثیر، نسوج نباتی، جهازات داخلی هر یک، خواص طبیعی آنها، کیفیت ساختمان ریشهها، طبقات ریشهها، استواری آنها، کیفیت جذب آب و املاح، جریان شیرۀ خام، دفع مواد زاید، کیفیت دفع مبارزۀ ریشهها با هم، ساختمان کلاهک یا سپر بر سر آنها، عناصر ترکیب کنندۀ آنها، عملیات فیزیکی هر یک، تأثیر خاص رطوبت و نور و حرارت در نباتات، دستگاههای گیرایی این قوا در گیاه، وسایل تنفس گیاه، ساختمان برگ، ترکیبات و طبقات و انواع آنها، برگهای خاردار، عمل لقاح، ابزار و وسایل لقاح، کیفیتهای گوناگون آن در انواع نباتات، حشرات و مگسهای مأمور لقاح، بادها و امواج مأمور، حساسیت خاصّ برخی از نباتات، گیاهان توانا و ناتوان، تعاون گیاهها با هم، درختهای گوشتخوار، نظام توارث در نباتات، اسرار میوهها، اشکال گلها، گلبرگها، شکوفهها، گیاهان آبی و صحرایی، مقاومت گیاهان در برابر امراض گیاهی، امراض گیاهی، مرگ گیاه، هر یک از این امور و صدها امور نباتی دیگر
موضوع علم خاصّی بوده و دارای میلیاردها قانون و نظام مستحکم میباشد و شرح آنها هرگز در چند دفتر نگنجد. به دو نمونه از اسرار و نظامات نباتات توجّه نمایید:
1 - در حالی که نیروی جاذبۀ زمین همه چیز را به سمت پایین میکشد، مادّۀ حیاتی نباتات که هنوز بشر را بر درک حقیقت آن راهی نیست، به منظور تقویت و رشد نبات، آب و موادّ غذایی و معدنی و انرژیهای فضایی را با ابزار گوناگون جذب کرده علی رغم جاذبۀ زمین به سمت بالا رشد میکند. در جنگلهای بزرگ هند و آمریکا و آفریقا درختهای بسیار تنومند و بلندی وجود دارد که چنارهای ما در مقابل آن نهالی بیش نیست.
ملاحظه کنید: راز مبارزه با نیروی جاذبه هنوز به خوبی بر بشر کشف نیست، اما درختهای دانشمند! صدها هزار قرن است چهل متر و کمتر و بیشتر مواد زمینی و آب و املاح را به بالا میبرند! فکر نمیکنید قدرت و مشیّت و ارادۀ قاهری در این کار دخیل باشد؟
2 - قارچها در اثر نداشتن مادّۀ سبز رنگ «کلروفیل» (که در اکثر گیاهان برای کربنگیری موجود است ودر ساختن قند و چربی و نشاستۀ موادّ غذایی نباتات به کار میرود) همواره میکوشند تا با گیاه کلروفیل داری رفاقت کنند و بدین وسیله حیات نباتی خود را با تغذیۀ مناسب ادامه دهند، لذا با جلبکها که آنها نیز به درد دیگری دچارند، یعنی دارای ریشۀ کافی که بتواند مواد معدنی و انرژیهای زمینی را به خوبی جذب کنند نمیباشند، اما در عوض مادۀ کلروفیل فراوانی دارند رفیق و شریک میشوند.
با طرح این رفاقت یا سرمایه گذاری هر دو جانبه و تأسیس یک شرکت، قارچ از کلروفیل جلبک استفاده میکند و جلبک از ریشههای نیرومند قارچ. آیا این قارچ و
جلبک به طور مشترک میتوانند با این تعاون عاقلانۀ خود ما را به مبدأ هشیار و بصیر و حکیمی هدایت کنند؟
هر گیاهی نظیر خود را تولید میکند و این تولید مثل، خود از عجیبترین تشکیلات پیچیدۀ نباتی است و روی مشیّت و برنامۀ بسیار مفصّلی انجام میگیرد.
گلها و گروههای مختلف نباتی بر اثر دارا بودن کارخانهها و غدّههای خاصّی، به تهیۀ انواع مختلف شیرهها که هر یک از آنها مورد توجّه نوع خاصّی از حشرات است پرداخته و حشرات خاصّه را به دور خود جمع میکنند تا در مقابل، حشرات نیز وسیلۀ تلقیح آنها باشند، در نتیجه بذر لازم برای تولید نبات و گلهای سال آینده و نسل آینده به وجود آید! این جا از آنجاهایی است که نباتات، حیوانات را استخدام میکنند! یا بهتر بگوییم نظامات الهی، حیوانات را در خدمت تولید نباتات گمارده است.
بهتر است این بحث پیچیده و راز مهم را با دیدۀ یک متخصّص فن که استاد علم الحیات یا فیزیولژی و علوم طبیعی و دکتر در فلسفه از «پیتسبورک» و متخصّص در وراثت چند نوع حشره میباشد یعنی دکتر جان ویلیام کلاتس ببینیم، میگوید:
«یکی از مسائل بغرنج عالم وجود یک نوع رابطه و علاقۀ اجباری است که در بین پارهای از موجودات مثلاً یک گیاه خاص با یک حیوان خاص مشاهده میشود.
یکی از مصادیق آن ارتباط مرموز و عمیق، رابطهای است که میان «گل یوکا» «مگس یوکا» وجود دارد.
گل یوکا سرش پایین است و مادگی یعنی قسمت مادۀ گل نیز از بساک یا قسمت نر گل پایینتر است. کلاله یا مادگی گل که باید گرده به آن وارد شود به شکلی است که ورود گرده به درون آن به خودی خود امکان ندارد. گردۀ یوکا توسط مگس مادۀ
یوکا کمی بعد از غروب آفتاب به مادگی حمل میشود، بدین ترتیب که مگس یوکا قسمتی از گرده را از بساک در دهانش گرفته به سوی کلاله پرواز نموده، تخمدان گل را میشکافد و چند دانه از تخم خود در آن میگذارد و سپس روی آن را با گردهای که آورده میپوشاند. گل دانههای زیادی میدهد که قسمتی از آن را کرمهای نوزاد مگس میخورند و قسمت دیگر گلهای تازه تولید میکند. تولید مثل گل یوکا یا بهتر بگوییم بقای نسل این گل از آغاز پیدایش آن تا کنون تنها به وسیلۀ این مگس انجام میگیرد! این گل نیز به نوبۀ خود محل مناسبی برای بقای نسل مگس یوکا است.
بین انجیرهای تجارتی و چند نوع از زنبور کوچک نیز همین رابطه برقرار است.
خوشههای درخت انجیر دو نوعند: عدّهای هم گلهای نر دارند و هم گلهای ماده، و عدّهای دیگر فقط گلهای ماده دارند.
اما این همه گلها به وسیلۀ زنبورهای ماده تلقیح میشوند، بدین ترتیب که مدخل این گلها در نتیجۀ وجود پوششهای مختلف به قدری صعب العبور است که حشرۀ بینوا به زحمت میتواند به داخل آن راه یابد و غالباً بالهایش در سر این کار جدا میشود، اما عاملی مرموز او را با وجود این همه مشکلات تحریص میکند تا بالأخره به درون گل راه یابد. اگر گل از آنهایی است که هم قسمت نر دارد و هم قسمت ماده، زنبور ماده تخم گذاری میکند و خود میمیرد.
تخمها رشد کرده، زنبور میشوند، زنبورهای نر میمیرند و زنبورهای ماده از گل بیرون شده به سوی گلهای دیگر به پرواز میآیند ولی قبل از خروج از داخل گل با گردۀ درون گل آغشته میشوند تا آن را به گلهای دیگر ببرند. اگر گل دیگر که زنبور بر آن مینشیند مثل اولی نر و ماده باشد که همان عمل گذشته تکرار میشود، و اگر گل جدید فقط ماده باشد به علّت عمق زیاد این گل، زنبور بدون آن که بتواند تخم گذاری کند، پس از نشستن روی آن از آنجا میگذرد، ولی با همین مکث مختصر بر روی گل ماده، گل ماده را با گردۀ نر که به آن آغشته بود و به همراه داشت تلقیح کرده
است. در نتیجه این گل بزرگ شده و تبدیل به انجیر رسیدۀ کاملی میشود.
نخستین درختهای انجیری که در آمریکا آورده شد میوه ندادند، بعدها متوجّه شدند که موقع حمل این درختها آن زنبورها را با خود نیاوردند، وقتی زنبورهای مخصوص را نیز به آمریکا آوردند، درختها میوه دادند و انجیر از مال التجارههای مهم آن کشور شد.
دکتر جان ویلیام پس از آن که مثالهای دیگر میآورد در آخر نتیجه میگیرد:
این زحمت کشان به فرمان چه کسی علی الدوام مأموریت خود را انجام میدهند؟ آیا این شواهد به وجود خداوند متعال دلالت نمیکند؟ خیلی مضحک و نامعقول و مشکل است که همۀ این کارهای منظم و مُنتج را از آغاز پیدایش این نوع گیاهان و درختها و این نوع حشرات به تصادف حمل کنیم!» (1)
دو گروه از گیاهان، انگلها، قارچها هستند که دارای پیکری درخشنده میباشند. روشنایی آنها به نحوی است که در تاریکی شب کاملاً خود را نشان میدهند. روشنایی آنها از چیست؟ آیا چه مادّۀ محترقهای تمام نشدنی در پیکر آنها موجود است که این روشنایی از آن پدید میآید آیا این نورها به چه وسیله پخش میشود؟ به وسیلۀ لامپ، یا وسیلۀ دیگر؟ آیا نورافکن آنها در کدام کارخانه به دست کدام مهندس ساخته شده است، و چه کسی آن را نصب کرده است؟ آیا ماده، دانشمند است و میتواند موادّ محترقه را از غیر محترقه تمیز بدهد؟ هرگز؛ چون مادّه فاقد علم میباشد.
آیا مهندسین عالی مقام بشری میتوانند از آب و هوا و غذاهایی که نباتات از زمین میخورند، چراغی نورانی به این کوچکی و ریزی بسازند؟ آنهم چراغی که
1) (1)
خودش پیوسته مادۀ احتراقی خود را درست کند و نیازی به کمک خارجی نداشته باشد؟
اگر پزشکی، بیماری بیماران را به خوبی تشخیص دهد و داروی صحیح هر بیماری را بداند، عقلا او را دانشور و خردمند میخوانند.
اگر داروشناسی داروهای بیماریها را خوب بشناسد و یکایک آنها را برای بهره برداری بیماران آماده داشته باشد عقلا وی را دانا و عاقل میدانند.
اگر کسی هم پزشک باشد و هم داروشناس، هم پزشکی را بداند و هم داروپزشکی، عقلا وی را بسیار دانا دانسته و در برابر دانش او سر تعظیم فرود میآورند.
اگر موجودی هم پزشک باشد و هم داروشناس و هم سازندۀ دارو و پدید آورندۀ دارو و هم گذارندۀ دارو به طور رایگان در دسترس بیماران، چنین وجودی بسیار دانا و توانا و حکیم و کریم و مهربان خواهد بود.
آیا وجود گیاهان دارویی در این جهان، از آغاز تا کنون و آینده به ما نمیگوید که پدیدآورندۀ آنها دانا و تواناست، حکیم و کریم و مهربان است؟
اوست که بیماریهای بشر را یکایک دانسته و داروهای آنها را یکایک شناخته و داروها را یکایک ساخته و پرداخته و از نیستی به هستی آورده و به طور رایگان تحت اختیار بشر قرار داده است، ولی بشر خود را به نادانی میزند! این دانش نامتناهی را نادیده میگیرد، این قدرت نامتناهی را نمیبیند، این حکمت نامتناهی را به هیچ میانگارد، این کرم نامتناهی را نمیفهمد، این مهر نامتناهی را درک نمیکند! برنای کاشف پنی سیلین و مانند آن بسیار احترام و ارزش قائل است ولی آفرینندۀ پنیسیلین و مانند آن را منکر میشود؛ نمک را میخورد و نمکدان را میشکند!
بزرگواری و رحمت او اقتضا میکند که برای مدتی از این گناه بزرگ بشر چشم
پوشی کند. کریم و مهربان است، اوست که بیماریهای بشر را یکایک دانسته و داروی آنها را یکایک شناخته و داروها را یکایک ساخته و پرداخته است.
در بخشهای استوایی کرۀ زمین گیاهی میروید که هم گل میدهد و هم بر میدهد. برهای این گیاه به اندازۀ دانۀ باقلا میباشد. این گیاه به وسیلۀ برگهای گل خود تنفّس میکند، در صورتی که گل آن تحمل گرد و غبار را ندارد. وقتی که مقداری گرد روی برگ آن گل جمع شود، برگها از گازی که خود آن گیاه تولید کرده پر میشود و ناگهان منفجر میگردد. گل باز میشود و گردها ریخته میشود، در اثر انفجار گاز بیرون میآید و صدایی میدهد که شبیه سرفۀ کودک میباشد.
آیا این نشانۀ آن نیست که این گیاه، سازندهای دارد بسیار دانا و حکیم و توانا، به طوری که دقیقترین چیزها از نظرش محو نمیشود و قدرت بر هر چیزی دارد؟!
تا دیدهام فتاده به زنجیر موی دوست دل میکشد ز راه جنونم به سوی دوست
غیر از طریق عشق مرا خطّ سیر نیست تا گشته نقطۀ نظرم خال روی دوست
با این که پای بر سر هستی نهادهام دستم نمیرسد که نهم پا به کوی دوست
خوشتر بود ز نالۀ جانسوز چنگ و تار تاری اگر به چنگ من افتد ز موی دوست
گر چون دهان یار نماند ز من نشان از لوح سینهام نرود آرزوی دوست
کی سر فرو برم چو صراحی (1)
از آب دیده خاک وجودم دهد به باد این آتشی که در دلم افکنده خوی دوست
چون نی که از نوازش نایی نوا کند از نای من به گوش رسد های و هوی دوست
بر ما گمان عقل ز دیوانگی مبر ای بی خبر ز سلسلۀ مشکبوی دوست
داستان گلها و گیاهان و مواد خوراکی و آثار عجیبۀ آنها در حیات جانداران، مسألهای نیست که در این دفتر بگنجد. در این زمینه تاکنون هزاران کتاب ارزشمند نوشته شده و هزاران محقّق بزرگ عمر خود را در تحقیق مسائل این عرصه گاه اعجابانگیز سپری کردهاند.
این وجیزه به گوشهای بسیار ناچیز از این جهان بزرگ برای پی بردن به عظمت حضرت محبوب اشاره کرد، باشد که نوری از آن منبع بینهایت در بینهایت به قلب بتابد و آثار آن نور، سعادت دنیا و آخرت تهیدستان از حقیقت را تأمین نماید.
آری، به قول حضرت زین العابدین علیه السلام :
«یا مَنْ لا تَنْقَضی عَجائِبُ عَظَمَتِهِ»
1) (1)
به حقیقت که انسان با تمام نیروی عقل و دانشش در برابر عناصر جهان، به خصوص عناصری که از حیات برخوردارند غرق در تعجّب و حیرت است.
نمیداند چه رشتۀ علمی را انتخاب کند، نمیداند قدرت و قوّت تحقیقش را در چه حقیقتی متمرکز کند؟ نمیداند به چه وسیله آثاری که از عناصر بروز میکند به شماره آورد.
همان تحیّر و اعجابی که در جهان فضا و کواکب و جهان نباتات بر آدمی چیره میشود، چندین برابر آن در جهان حیوانات به آدمی دست میدهد.
این که میگوییم چندین برابر آن، به خاطر آن است که خورشید با آن همه عظمت فاقد عنصر حیات و حسّ و اراده است، اما در جهان حیوان عنصر ناشناختۀ حیات با همۀ پیچیدگی و ابهامش و با تشکیلات وسیع و عظیمش بر سایر عجایب عالم مادّه افزون گردیده است.
در جهان حیوان، تشکیلات وسیع موجودات ذرّه بینی چون: ویروسها و باکتریها و سایر موجودات ذرهّ بینی یا میکربها، گروههای گوناگون آنها، آثار مختلف حیاتی آنها، نقش یکایک اصناف آنها در سازمان این عالم خاصّه در وضع حالات بشری، میکربهای موجد امراض، میکربهای زحمتکش و خدمتگزار، حشرات ریز، سازمان حیاتی آنها، قدرت احساس آنها، کیفیت توالد و تناسل گوناگون سراسر جانداران، تخم گذاری، تلقیح یا ترکیب تخم نر و ماده، حمل، تقسیم، اسرار اسپرماتوزیید یا تخم نر، اسرار اوول یا تخم ماده، تشکیلات کرموزونها، ژنها، اسرار سلّول حیوانی یا حیوان تک سلّولی، شگفتیهای درون سلّول، اصناف حیوانات، خزندگان، پرندگان، پستانداران، حیوانات آبی، چهار پایان، سازمان و ساختمان یکایک آنها، نظامات زندگی آنها، عواطف و احساسات آنها، و میلیارد میلیارد موضوع دیگر، که هر یک از اینها رشتهای است طولانی و بس پر پیچ و خم که علوم گوناگون با همۀ ضعف علمی بشر به بیان اسرار و نظامات این موجودات و سازمانهای آنها پرداختهاند.
ویروسها چندین میلیون بار از یک مور ضعیف کوچکترند. شگفت آن که با این
حقارت جسمی از تمام تشکیلات وسیع یک موجود زنده برخوردارند! یعنی دارای وسایل حسّ و حرکت، جهازات تغذیه، دستگاه کامل گوارش، سلسله اعصاب و حواس یا وسایل ارتباطی با جهان خارج و داخل، ابزار و تشکیلات تولید مثل، وسایل تأمین بدل ما یتحلّل، جهازات تنفسی، قدرت تطبیق با محیط، قابلیت تأثر و عکس العمل در مقابل عوامل خارجی، جهازات رشد و نما و... میباشند.
این همه جهازات و وسایل حیاتی و خواص و نیروهای گوناگون را در یک جانداری که حتی زیر دستگاههای میکروسکوپ الکترونیک بدون استفاده از اشعه و رنگ کردن این موجودات مشاهده نمیشوند و حداکثر اندازۀ یک ویروس از یکصدم مو تجاوز نمیکند، کدام قدرت گنجانیده است؟!
ای آن که قاصر است عقول از ثنای تو اوهام را نه راه به خلوتسرای تو
ای آن که عرش با همه شأن و علوّ خویش سنگ آستان بارگه کبریای تو
ای آن که آسمان و زمین سنگ ریزهای در عرصه جلالت بی منتهای تو
ای آن که آفتاب جهانتاب ذرّهای محو فنای جلوۀ نور و ضیای تو
ما را چه حدّ وصف تو جایی که هر زمان بر عجز خویش معترفند انبیای تو
تا عقل و فکر و منطق ما را تو خالقی مخلوق کیست کاو بتواند ثنای تو
(امینی)
در میان حیوانات ملاحظه میشود بر اثر حکمتها و اسراری، برخی از موجودات مثلاً فاقد چشمند و تمام حوایج خود را با وسایل مجهّز دیگری که در اختیار دارند انجام میدهند. و برخی دیگر به جای دو چشم، چشمهای گوناگون، و یا وسایل حسّی دیگر بسیار قوی دارند.
طبق تحقیق برخی از دانشمندان حشره شناس، اکثر حشرات دارای سه چشم یک سطحی و دو چشم چندین سطحی که در حقیقت چندین چشم محسوبند میباشند.
حشرۀ «لیپریا» دارای دوازده چشم و مورچهها بر حسب اختلاف نوع مورچه دارای دویست چشم الی 400 چشم میباشند! حشرهای که شبیه به خفّاش است و آفت پنبه میباشد و به نام «اسفنکس کونفولی» موسوم است دارای 27 هزار چشم میباشد.
مترلینگ که تحقیقات و نوشتههایش درباب برخی از حشرات معروف است، دربارۀ زنبور عسل مینویسد:
«زنبورهای عسل اضافه بر چشمهایی که هر یک دارای شش تا هفت هزار سطح میباشند سه چشم دیگر در پیشانی آنهاست که به شکل قبّهها و دایرههای خوش ترکیبی است و ما از کیفیت انعکاس اشیا در آنها اطلاعی نداریم.
لانهای که عنکبوت برای زندگی خود و دام صید حشرات درست میکند، از نخستین زمان تاکنون به یک منوال است و هر تاری از تارهای لانۀ عنکبوت که از قنات مخصوصی از زیر دل این حشره بیرون میشود اگر چهار میلیارد از آنها با هم
تابیده شوند ضخامت آن به مقدار موی سر ما خواهد بود. این حشره با یک حوصله و دقتی از چنین آجر و سنگ ظریفی، ساختمان بنا میکند.
تمایلات غریزی در حیوانات با تمرین و تکرار تقویت نمیشوند، اولین لانۀ عنکبوت با آخرین لانۀ او به یک شکل است. به تعلیمات مادر نیز ضرور نیست.
بچۀ مرغابی را دور از نوع او بزرگ کردند، چون اولین بار او را به نهری انداختند به شنا پرداخت و ناگهان از توله سگی که اولین بار آن را میدید به همان روش نوع خود ترسید و زیر آب رفت، مسافتی زیر آب طی کرد تا خود را از خطر توله سگ دور ساخت.
در باب فعالیتها و زندگی پر اعجاب و اسرار حیوانات مختلف مطالعات گوناگونی انجام گرفت و کتابها دربارۀ شگفتیهای جهان حیوانات نگاشته شد.
مثلاً درباب اسرار حیات و زندگی مورچه، «مترلینگ» احتمال میدهد که: دو شاخک مورچه به منزلۀ آنتن رادیو و هوا سنج در مورچه و نیز وسیلۀ تفهّم و تفهیم و ارتباطات با همنوعان باشد.
دربارۀ شامّۀ عجیب مورچهها که در فاصلۀ بسیار زیادی بوی اشیایی که ما بوی آنها را درک نمیکنیم - مانند قند - و آنها درک میکنند داستانها گفتهاند، حتی گفته شده: مورها، خودی و بیگانه را از راه شامّه تشخیص میدهند!
انبار زدن خواروبار مورها تماشایی است. دانهها را در انبارهایی ذخیره میکنند که فاسد یا سبز نشود و غلاّت قابل فساد و مساعد سبز شدن را به خوبی شناخته آنها را دو نیم و سه نیم میکنند. برخی از غلاّت را در نقطهای میگذارند تا سبز شود و مواد نشاستهای آن به مواد قندی مبدّل گردد، سپس جوانهها را قطع و دانهها را خشک میکنند.
بر روی دانهها اعمال دیگری انجام میدهند که از فساد آنها جلوگیری میشود اما بر ما معلوم نیست، فقط از این جا به راز این کار واقف میشویم که اگر آنها را از
لانه بیرون کنیم پس از چندی دانههاشان فاسد میشود.
مورچگان به اصول دامپروری نیز آشنا هستند! حشرات کوچکی را مانند «شته» که یک نوع مادۀ قندی از آنها ترشّح میشود نگاهداری میکنند و حتی آنها را به چرا برده و باز میگردانند.» (1)
حیوانات دارای غریزۀ حبّ ذات هستند و به زندگی خود علاقمندند و حداکثر کوشش را برای حفظ حیات خود به کار میبرند. در محلّی که احساس خطر میکنند نمیروند و در صورتی که گرفتار خطری شدند با تمام قوا میکوشند که خود را نجات دهند. آنها دارای غریزۀ جنسی هستند، توالد و تناسل میکنند، در درون همان جثۀ کوچک خود دستگاه هاضمه و جاذبه و دافعه دارند.
در برخی حیوانات زندگی اجتماعی و تعاون همگانی عجیبی دیده میشود که حقّاً قابل توجه و شایان تعمّق است.
یکی از نویسندگان معروف مینویسد:
یکی از روزها که در فیلیپین به سر میبردم، نزدیک سقف کج و کوتاهی ایستاده بودم. ناگاه چشمم به مور درشت سرخ رنگی افتاد که به لبه سقف نزدیک میشد.
برگهای درختی که نزدیک بنا روییده بود در چند سانتی متری مور میجنبید. او میکوشید به یکی از این برگها بچسبد. برای این منظور به پاهای عقب تکیه کرد و بی ترس و بیم، جسمش را در فضا رها کرد و به تقلاّ پرداخت.
طولی نکشید که نسیم ملایمی وزید و برگی از درخت را به طرف مور رانده به طوری که توانست پاهای جلو را به آن بند کند، اما برخلاف انتظار روی برگ نپرید، بلکه بی حرکت اندامش را چون پلی میان برگ و لبۀ سقف کشید. در یک چشم بهم
1) (1)
زدن دهها مورچه که روی سقف میپلکیدند به این پل روی آوردند و یکایک از روی جسم کشیدۀ مور عبور کردند و از سقف به درخت رسیدند. وقتی که آخرین مور گذشت، پاهای عقب را از سقف جدا کرد و روی برگ پرید و قافله موران در میان برگهای سبز به راه افتادند.
مجلّۀ «ریدرز دایجست» در مورد عجایب زندگی حیوانات مینویسد: رابرت رافیل ماکدونالد میگوید:
روزی در ارتفاعات سانتاکروز کالیفرنیا راه پیمایی میکردیم. به علفزار وسیعی رسیدیم که گلهای آهو در آن میچریدند. ناگهان دیدم که گله پراکنده شد و سرها از بیم لرزید. به طرفی که آهوها نگاه میکردند چشم دوختم. دو گربۀ وحشی بزرگ را در گوشهای دور دست مشاهده کردم، خیال کردم همین الآن گله از ترس پا به فرار میگذارد. مسلّماً نرهای بزرگ میتوانستند خود را نجات دهند اما این کار به قیمت نابودی بقیۀ گله به دست گربههای وحشی تمام میشد. برخلاف انتظار هیچ نری پا به فرار نگذاشت و گله به مانور دفاعی عجیبی دست زد که به راستی مایۀ شگفتی بود:
هفت آهوی نر بزرگ به شکل عدد هفت « 7 » صف کشیدند و در همین اثنا نرهای کوچک به طرف آهوهای کوچکتر روی آوردند و آنها را به میان این شکل «7» رم دادند و خودشان در بالا جا گرفتند. گله به تودهای قوی و متراکم تبدیل شد که دورش را نرهای بزرگ احاطه کرده بودند و این همه در برابر گربههای وحشی جبهه گرفتند و آنگاه بر فرمانی که از طرف بزرگترشان صادر شد به یکباره سوی گربهها یورش بودند.
برخورد پاهایشان با زمین، سر و صدای وحشتناکی ایجاد کرد. گربهها که از این
وضع دستخوش حیرت و خوف شده بودند ماندن را صلاح ندانستند و پا به فرار گذاشتند. آن تودۀ سهمگین آهوان با ترکتازی عجیب خود گربهها را تا نقطۀ دوری تعقیب کردند و پس از آن پراکنده شدند و با خیال جمع به چرا پرداختند.
این مسائل بهتانگیز که ما در جهان حیوانات مشاهده میکنیم و هزاران نمونۀ دیگر، ما را بیاختیار به تکرار سخن ابا عبداللّه الحسین علیه السلام وا میدارد که میفرماید:
عَمِیَتْ عَیْنٌ لاتَراک. (1)
خداوندا، کور است چشمی که تو را نبیند.
جاندارنی که آنان را فاقد عقل و هوش میدانیم، حیواناتی که از دیدگاه ما موجوداتی حقیر و کوچکند، هر یک عالمی دارند که بشر دانشمند بایستی سالها بررسی و دقت کند تا به گوشهای از عالم اسرارآمیز آنان واقف گردد و در پرتو آن به عظمت پروردگار خود پی برد.
جای آن است که شاهان ز تو شرمنده شوند سلطنت را بگذارند و تو را بنده شوند
گر به خاک قدمت سجده میسّر گردد سرفرازان جهان جمله سرافکنده شوند
بر سر خاک شهیدان اگر افتد گذرت کشته و مرده همه از قدمت زنده شوند
جمع خوبان همه چون کوکب و خورشید تویی تو برون آی که این جمله پراکنده شوند
هیچ ذوقی به از این نیست که از غایت شوق چشم من گرید و لبهای تو در خنده شوند
1) (1)
گر تو آن طلعت فرّخ بنمایی روزی تیره روزان همه با طالع فرخنده شوند
اگر این است هلالی شرف پایۀ عشق همه کس طالب این دولت پاینده شوند
(هلالی جغتایی)
یکی از جانورشناسان، مار زنگی را مورد مطالعه قرار داد و با کمال تعجّب دید که این جانور در تاریکی، موش را که بهترین طعمۀ اوست به آسانی شکار میکند. تصور کرد دیدگان مار زنگی خلقت خاصی دارد که در تاریکی به خوبی میبیند، لذا چشمهای مار را بست. این بار نیز به آسانی مار زنگی طعمۀ خود را شکار کرد. بار دوم شنوایی و مرتبۀ سوم حسّ بویایی حیوان را از کار انداخت و هر دفعه مار زنگی در تاریکی به شکار موش موفق شد. پس ثابت گردید که مار زنگی از حسّ بویایی و شنوایی و بینایی برای شکار خود استفاده نمیکند.
کنجکاوی پرفسور بولون ادامه یافت و بالأخره متوجه شد که در دو طرف سر مار زنگی بین چشمها و منخرینش دو فرورفتگی وجود دارد که سلّولهای اطراف آن گرماگیر است! و این سلّولها که در هر سانتی متر مربع 150000 عدد است قادرند گرمای طمعه را در هر نقطهای باشد به مغز حیوان گزارش دهند. با توجه به این که در هر سانتی متر مربع دست انسان فقط سه عدد سلول گرماگیر وجود دارد، میتوان به اهمیت عجیب دستگاه گرماگیری مار زنگی پی برد!
امام صادق علیه السلام به مفضّل فرمود:
«ببین ماهی چگونه باید در آب زندگی کند، پا ندارد و چون مانند حیوانات خشکی نمیتواند نفس بکشد شش نیز ندارد. به جای دو پا دو بالهای محکم در پهلوهای خود دارد که مانند پاروهای قایق رانان در موقع شنا کردن به آب میزنند.
بدنش را فَلسهای محکم مانند زره پوشانیده تا از آسیب محفوظ بماند. و چون بینایی چشمانش ضعیف است خداوند شامّۀ قوی به آن عطا فرموده که بوی طعمۀ خود را از دور استشمام میکند. و از دهان آن به طرف گوشها سوراخهایی است که آبی را که میبلعد از آنها خارج میکند و این کار در ماهی به منزلۀ نفس کشیدن است!» (1)
لانۀ موریانه که نیمی از آن در زیر زمین و نیمی از زمین بالا آمده است به شکل مخروطی به ارتفاع شش الی هشت متر از دور دیده میشود. در هر یک از این لانهها فقط یک مادۀ درشت یا ملکه قرار دارد و بقیه خواجه هستند.
ملکه در حدود ده تا 15 سال عمر میکند و هر سال تعداد فرزندان وی زیاد میشود، زیرا ملکه در تمام مدت شبانه روز هر دو ثانیه یک تخم میگذارد. وی میتواند در مدت 24 ساعت 48000 تخم بگذارد، چون ده تا پانزده سال زنده میماند، در این مدت تخمهایش به صدها میلیون خواهد رسید.
اگر تعداد تخمهایی را که بچههای او خواهند گذاشت در نظر بگیریم خواهیم دید که ممکن است در مدت ده سال اولاد او نواحی گرمسیر را به قسمی اشغال کنند که هیچ انسانی یا موجود دیگری به روی زمین جا نداشته باشد. خوشبختانه چون موریانهها پوست نازکی دارند، غذای مورد پسند حیوانات دیگر میباشند.
1) (1)
ساختمان خانۀ موریانهها از چندین طبقه تشکیل گردیده که درِ ورودی آن در بالای عمارت قرار دارد. زندگی آنها داری تشکیلات انسانی است و طبقات ساختمانی موریانه به شرح زیر است:
طبقۀ اول: از بالا: اطاق نگهبانی و مأمور کنترل ورود و خروج.
طبقۀ دوم: خوابگاه تابستانی کارگران.
طبقۀ سوم: اطاق ناهار خوری تابستانی.
طبقۀ چهارم: انبار آذوقه.
طبقۀ پنجم: سربازخانه.
طبقۀ ششم: مقر تابستانی ملکه.
طبقۀ هفتم: انبار تره بار.
طبقۀ هشتم: آغل حیوانات شیرده.
طبقۀ نهم: اطاق بچهها.
طبقۀ دهم: اطاق بازی.
طبقۀ یازدهم: بیمارستان و تأسیسات پزشکی.
طبقۀ دوازدهم: خوابگاه زمستانی کارگران و گورستان.
طبقۀ سیزدهم: مقرّ زمستانی ملکه.
این کشور عجیب دو سه میلیونی را اگر خطری تهدید کند بلافاصله همۀ موریانهها به وسیلۀ مأموران انتظامات یا فرد مطلع با خبر میشوند و برای دفاع در مقابل خطر آماده میگردند. هر گاه یکی از کارگران از کار کردن امتناع ورزد، مأمور انتظامات را خبر میکنند و تنبیه فرد خطا کار چندان وقتی نمیخواهد، مأمور مذکور فوری سر نافرمان را از تن جدا میکند!
موریانهها مانند مورچهها در تمام امور با هم همکاری میکنند و این همکاری همه جانبه دلالت دارد بر ارتباط مستقیم و دقیق همۀ آنها با یکدیگر. مثلاً در جامعۀ موریانهها گرسنه وجود ندارد. پیداست بین 2 تا 3 میلیون موریانه که در یک لانه زندگی میکنند تا احتیاج خود را به همدیگر نفهمانند رفع آن مقدور نمیشود. پس گرسنه با سیر تماس میگیرد و احتیاج خود را با او در میان میگذارد و عاقبت این گفتگو منجر به سیر شدن گرسنه میشود که نحوۀ آن را در زیر میخوانید:
خمیری که موریانههای مأمور تهیّۀ غذا از چوب فراهم میسازند پیش از آن که کاملاً هضم شود از ده معدۀ مختلف عبور میکند. تقسیم آن بنا بر قاعدۀ بسیار صحیحی انجام میگیرد. هر قدر موریانهای گرسنهتر باشد از محتوی معدۀ اجتماعی خود کمتر به دیگران میدهد و در عوض از عابرین بیشتر خوراک هضم شده میگیرد!
اگر موریانۀ سائلی که بسیار گرسنه است با موریانهای که گرسنهتر از خود باشد برخورد نماید بدون تأمل قسمتی از غذای بسیار کمی را که در معده دارد به او میدهد. بدین طریق شرایط تغذیه در تمام کشور موریانهها یکسان است. در جوار موریانههای سیر موریانههای گرسنه وجود ندارد، در کشور آنها فقیر و ثروتمند معنا ندارد، با این روش بسیار هوشمندانه و ساده، آنها جامعۀ کاملی را بنا نهادهاند!
ملخ میتواند بیش از 500 نوع صدای مختلف از خود بیرون آورد. برای تولید صدا این حشره ساق پای دندانه دار خود را بر رگههای بال سخت خود میساید.
صداهایی که ملخها ایجاد میکنند بنا به قواعد بسیار منظمی به جملات و کلمات و قسمتهایی منقسم میشوند. هر کدام از آنها با حرکت مخصوصی از ران دندانهدار
حیوان پدید میآید. حیوان میتواند با تغییر نیرویی که پاهای خود را میمالد و یا با تغییر تعداد دندانههایی که بر بالش میساید صداهای مختلفی ایجاد کند.
در بسیاری از ملخها، ملخ نر و ماده در میان علفزارها آواز سر میدهند. هر نری آواز نوع خود را میخواند، اگر صدای او به گوش مادهای برسد او از یک لحظه که صدای نر به گوش نرسد استفاده کرده و به او جواب میدهد. اگر آنها توافق کنند ملخ نر به سوی آوازه خوان نامرئی پرواز میکند.
گاهی ممکن است این ملخ با رقیب نری روبرو شود. به محض این که دو رقیب همدیگر را میبینند به شدّت شاخکهای خود را به حرکت در میآورند و پاهای عقب خود را نیز حرکت میدهند تا به هم بفهمانند که چقدر قوی هستند.
اگر رقیب از میدان در نرود با انبرکهای برنده به جان هم میافتند تا عاقبت یکی پیروز شود. عجب این که در این کشمکشها که دو دقیقه طول میکشد کمتر اتفاق میافتد که ملخها عضوی از یکدیگر را ناقص کنند!
موجودات برون آب به سختی میتوانند کارکردهای خود را حتی در هوای سرد برای دو تا سه روز حفظ کنند. موجود زنده همیشه باید دارای اندوختۀ آب باشد.
اصیلترین روش ذخیرۀ آب را زنبورهای عسل اختراع کردهاند. ادامۀ زندگی برای خانوادۀ زنبور که متشکل از هزار حشرۀ بالغ و تعداد زیادی شفیره میباشد محال است. اگر هوا برای پرواز نوزادان مساعد نباشد چه اتفاقی رخ خواهد داد؟
زنبورها این مسأله را به طریقی حل کردهاند. اگر کندوی زنبورها را باز کنید تعداد زیادی از زنبورهای کارگر را مشاهده خواهید کرد که بدون حرکت از شانهها آویزان هستند. آنها خود منابع یا ذخایر آب زنده میباشند. زنبورهای حامل آب مقدار زیادی آب در شکم زنبورهای کارگر میریزند، در نتیجه زنبورهای کارگر سنگین شده
و قدرت پرواز و خزیدن را موقتاً از دست میدهند. بعد از یکی دو روز هوای نامساعد، شکم زنبورها به حالت اوّل برگشته و منابع آب خالی میشوند!
امواج دریای گرم و آرام، با کاهلی به ساحل و صخرههای پوشیده از درخت در کنار آب، جایی که گوزنها تمام روز را به چرا میپردازند میخورند. گوزنها به این جا میآیند تا از نسیم و سایۀ درختان بلوط و کاج لذّت برند. دریا امواج خود را به پای این گوزنهای کوچک و زیبا میریزد ولی احتمالاً توجه آنها را به خود جلب نمیکند.
وقتی گوزنها تشنه میشوند در جستجوی چالههای کوچک مملوّ از آب گل آلود سر به کوهها میگذارند. این چالهها باقیماندۀ چشمههای سرشار از آب زلال و تازهای هستند که در فصل تابستان خشک میگردند. هیچ گوزن و یا حیوان دیگری در هنگام تشنگی به سراغ دریا نمیرود. سواحل پر پیچ و خم قارّهها با هزاران کیلومتر طول توسط اقیانوسها احاطه شده، ولی هیچ ردّ پای حیوانی در آنجا به چشم نمیخورد، زیرا نمیتواند تشنگی خود را با آب دریا فرو نشاند.
افرادی که دچار کشتی شکستگی میشوند، در وسط دریای بی حدّ و مرز و سرشار از آب شور از تشنگی میمیرند. آب دریا به دلیل این که حاوی املاح زیادی میباشد برای نوشیدن مناسب نیست. در هر لیتر آب 35 گرم املاح گوناگون که شامل 27 گرم نمک معمولی میباشد وجود دارد. چرا آب دریا برای نوشیدن مناسب نیست؟
انسان، به بالغ بر سه لیتر آب در روز از جمله آبی که در غذا یافت میشود نیازمند است. اگر انسان مجبور به استفاده از آب دریا شود روزانه صد گرم از املاح وارد بدنش میشود، و اگر کلّیۀ این املاح در آنِ واحد به خون نفوذ کند، عواقب و خیمی
به دنبال خواهد داشت.
خون در صورتی که همۀ شرایط جمع باشد، نمک اضافی را از بین میبرد، کلیه خون را تصفیه مینماید. شخص بالغ روزانه حدود 1/5 لیتر ادرار و همچنین املاح سدیم، پتاسیم، کلسیم و سایر مواد مضر را دفع مینماید. متأسفانه غلظت املاح در آب دریا خیلی بیشتر از غلظت املاح ادرار میباشد، بنابراین به خاطر رهایی از املاح آب دریا باید مقادیر زیادی آب نوشیده شود.
چگونه حیوانات و ماهیان دریایی به زندگی ادامه میدهند؟ از کجا آب نوشیدنی پیدا میکنند؟ حقیقت این است که آنها به هر حال موفق به یافتن آب نوشیدنی میگردند.
مقدار کمی نمک در مایع بافتی خون ماهیان و سایر مهره داران وجود دارد، بدین ترتیب بسیاری از جانوران دریایی که از سایر جانوران دریا تغذیه میکنند مقدار آب مورد نیاز را از طریق غذای خود به دست میآورند. این مایعات برای انسان مفید میباشد.
یک دکتر فرانسوی به نام بمبارد برای اولین بار موفّق به کشف این مسأله شد.
بمبارد دست به آزمایش متهوّرانهای زد و بدین ترتیب میخواست ثابت کند که اقیانوسها حاوی موادی هستند که انسان برای زندگی به آنها نیازمند است.
همچنین ثابت نمود افرادی که دچار کشتی شکستگی میگردند با استفاده از نعمتهایی که در اقیانوسها نهفته است میتوانند از مرگ حتمی نجات یابند.
به این منظور در قایقی لاستیکی عازم اقیانوس اطلس شد. وی از خوردن هر
چیزی به جز ماهی خودداری کرد. به جای نوشیدن آب از مایعاتی که از بدن ماهیان به دست میآورد استفاده نمود. 65 روز طول کشید تا از اروپا به امریکا رسید. گر چه سلامت وی به شدت لطمه دید، موفّق شد ثابت نماید که میتوان فقط از مواد موجود در اقیانوسها تغذیه نمود.
انسان مایل است بداند که ماهیان، آب شیرین را از کجا تأمین میکنند؟ میدانیم بدن ماهیان به دستگاه تقطیر عجیبی مجهّز است که با کُلیه فرق میکند.
کلیۀ ماهیان آن قدر کوچک است که در مورد تخلیۀ نمک نقشی به عهده ندارد دستگاه تقطیر ماهیان در آبشش قرار دارد. سلولهای مخصوصی املاح موجود در خون را به طور متراکم و همراه با مخاط از بدن موجود زنده بیرون میراند.
پرندگان دریایی نیز با مشکلاتی در مورد تهیۀ آب مواجه هستند. مرغ طوفان و مرغان دریایی که ساکنان اقیانوس میباشند دور از سواحل دریا سکونت دارند. آنها سالی یک بار برای تولید مثل به خشکی میآیند.
نوعی پنگوئن دریای شمال و قرن غار و بسیاری از مرغان نوروزی دریا با وجود این که نزدیک ساحل هستند هرگز از آب شیرین استفاده نمیکنند. بسیاری بر این عقیده بودند که آنها با استفاده از مایعی که از طریق شکار عایدشان میگردد خود را سیراب میسازند. ولی اخیراً ثابت شده است که آنها با شوق و علاقه از آب دریا استفاده کرده و حتی بعضی از آنها بدون آب دریا نمیتوانند زندگی کنند.
سالها قبل در باغ وحشهای گوناگون مشاهده شد که بعضی از پرندگان نمیتوانند در اسارت به سر برند. جانور شناسان از این موضوع که مرغان ظریف و کوچکی از قبیل مرغ مگسخوار، طوطی، شترمرغ، عقاب و جغد تحمّل اسارت را داشتند، ولی مرغان بزرگی از قبیل مرغ نوروزی بعد از مدّتی هلاک میشوند دچار
حیرت بودند. سرانجام چنین نتیجه گرفتند که این مرغان زیبای دریایی نمیتوانند در قفسهای تنگ زندگی کنند، زیرا دلتنگ عرصۀ پهناور اقیانوسها میشوند. آنچه موجب مرگ آنان میشود اشتیاق به دریا یا اسارت در قفسهای تنگ نیست، بلکه کمبود املاح مورد نیاز آنهاست که موجب مرگشان میشود. هنگامی که نمک به غذای آنها افزوده میگردد با شادکامی بسیاری به زندگی خود ادامه میدهند.
پرندگان و خزندگان دریایی دستگاه تقطیر عجیبی دارند. این دستگاه کلیۀ آنها نیست، بلکه دستگاهی است که درون بینی آنها قرار دارد و به زبان علمی جدید به نمود نمک معروف است. این غدّه در پرندگان در لبۀ بالایی کاسۀ چشم وجود دارد و ترشّحات آن به داخل حفرۀ بینی میریزد. غلظت سدیم در مایعاتی که از این غدّه ترشح میشود پنج بار از خون و دو یا سه مرتبه از آب دریا بیشتر است.
مایعات مترشّحه از سوراخ بینی روی نوک آنها به صورت شفافی ظاهر میشود که جانور هر چند وقت یکبار آنها را از خود دور میسازد. ده یا دوازده دقیقه بعد از این که غذای آمیخته به املاح به پرندگان میدهیم، قطراتی از دماغش شروع به چکیدن میکند و حالتی به آنها دست میدهد که گویی از سرما خوردگی شدید رنج میبرند.
مجرای ترشحی غدد نمکی بر عکس پرندگان در خزندگان دریایی از قبیل لاک پشت آبی و مارمولک در گوشۀ چشمانشان قرار دارد و ترشحات از گوشۀ چشم آنها جاری میشود.
مدتها قبل انسان متوجه شد که اشک تمساح به صورت قطرات روشنی جاری میشود. چنین تصور میشد که تمساح بعد از دریدن و بلعیدن طعمۀ خود به سوگواری میپردازد، به همین دلیل اصطلاح «اشک تمساح» برای نشان دادن
بدترین ریاکاریها به کار میرود. اخیراً دانشمندان به این مسأله پی بردهاند که اشک تمساح در واقع به عنوان وسیلهای برای دفع املاح جذب شده از طریق آب و غذا میباشند.
لاک پشتهای دریایی تمام سال در اطراف دریا و اقیانوسهای گرم به سر میبرند. مادۀ این حیوان تنها سالی یک بار در تاریکی شب برای دفن تخمهای خود به سواحل شنی روی میآورد، هنگام برگشت به شدت اشک میریزد و قطرات اشک نمک آلود را به روی ساحل شنزار خشک رها میسازد.
آیا به خاطر ترک محلی که مدتها قبل در آنجا از تخم در آمده ناراحت است و یا به خاطر آن که نوزادان خود را به دست سرنوشت رها کرده گریه میکند؟ مسلّماً چنین چیزی نیست، تنها موضوع آن است که غدد نمک جانور سرگرم کار همیشگی خود، یعنی دفع نمک اضافی میباشد و چنین چیزی اصلاً عجیب نیست. لاک پشتهای آبی به خاطر اشک خود مشهورند، ولی مشاهدۀ اشک آنها در آب غیر ممکن است و به همین دلیل مدتها طول کشید تا انسان به این مسأله پی برد.
بز موشهای صحرایی که در بیابانهای خشک استرالیا زندگی میکنند قادر به استخراج آب از خاک هستند. این موجودات عجیب و کوچک از دانههای خشک گیاهان تقریباً بدون آب تغذیه میکنند.
بز موشها دانههایی را که جمع کردهاند فوراً مصرف نمیکنند، بلکه دانهها را در کیسههای گونۀ خود قرار میدهند و به حفرۀ زیرزمینی خود منتقل میسازند. نه تنها صورت این حیوان بلکه دهانش نیز از موی پوشیده شده و بدین وسیله موی موش
صحرایی نه تنها بر صورت بلکه بر دهانش نیز میروید و از نفوذ بزاق به کیسههای گونه جلوگیری به عمل میآورد. این موضوع موجب میشود تا سر حد امکان در استفاده از رطوبت صرفه جویی شود.
دانههای کاملاً خشک که از سطح زمین برداشته شده و در سوراخهای زیر زمینی ذخیره میگردند، کوچکترین ذرّۀ رطوبت در خاک را جذب میکنند. فشار اسمزی دانههای خشک 400 تا 500 آتمسفر بوده و با همان نیرو آب را به بیرون میکشند.
بز موش صحرایی تا زمانی که دانهها آغشته به آب نباشند از آنها استفاده نمیکند.
دانشمندان زنجرهها را به خاطر صدای بلند و منظمشان نوازندۀ جهان حشرات نامیدهاند و بیش از دو هزار نوع زنجره تا به حال شناخته شده است.
دانشمند حشره شناس اس. د. فروست میگوید:
در جهان حشرات، جیرجیرک بغرنجترین اندامهای صوتی را داراست. این حشره نه تنها دارای پوستی شبیه پوستۀ طبل است و آن را به کمک عضلات نیرومند خود به نوسان و لرزش در میآورد، بلکه دارای یک سیستم بسیار کامل تشدید کنندۀ صداست که در مقابل آن مگافونهای ملخهای سبز مانند اسباب بازیهای بچههاست.
آوازهای این حشرات هر کدام معنای خاص خود را دارد، برخی از آنها پیامهای عاشقانه است و بعضی برای جلب توجّه ماده و برخی دیگر وجود خطر را خبر میدهند، بعضی هم خبر دهندۀ گرمای هواست، و معانی دیگری در این صداها هست که هنوز بشر به آنها آگاهی نیافته است.
حشرات نوازنده و موسیقی دان، گرماسنجهای خوبی نیز هستند. زنجرهها هر چه هوا گرمتر شود تندتر میخوانند، ولی چون گرمی هوا به یکصد درجه فارنهایت
رسید ناگهان از صدا میافتند، از اینروست که برخی از مردم گرمی هوا را از روی نغمۀ زنجره حدس میزنند و میگویند: اگر تعداد دفعاتی را که یک زنجرۀ برفی در 15 ثانیه از خود صدا در میآورد با عدد چهل جمع کنیم درجۀ درست هوا را به دست آوردهایم!
تمام حشرات دارای اندام شنوایی میباشند، اما محلّ قرار گرفتن این اندامها انسان را دچار شگفتی مینماید. ملخ مهاجر دارای یک جفت گوش بر روی پاهای عقبی و ملخ معمولی دارای یک جفت گوش روی پاهای جلو میباشد.
جیرجیرکها نیز چنین هستند.
نکتۀ قابل توجه این است که: گوش برای شنیدن آفریده شده تا موجود زنده را از خیلی چیزها آگاه کند. مثلاً گوش انسان وِزوِز پشه، ریزش آب، صدای طوفان، آواز پرنده، صدای دوست، سخن دشمن و صداهای بسیار دیگری را به مغزها مخابره میکند و آدمی را از وجود چیزهای مختلف آگاه میسازد. مسلّماً گوش در حشرات و حیوانات هم برای این منظور مهم آفریده شده تا چون موضوعات مختلف و مطالب گوناگون را که به صورت صدا منعکس شده درک کند!
راستی، چه جهان عجیبی است. انسان با همۀ قدرت فکری و علمی در برابر عظمت این واقعیتها به دریایی از حیرت فرو میرود و با تمام وجود در برابر آفرینندۀ این عرصه گاه پر از عجایب، به فریاد میآید که:
یکی هست و هیچ نیست جز او وَحْدَه لا الهَ الّا هُو
(هاتف اصفهانی)
آری، تدبّر در آفریدهها، آدمی را به آفریننده هدایت میکند و عقل و اندیشه را در برابر حریم با عظمت او به سجدۀ دائمی وادار مینماید.
خراب یک نظر از چشم نیمخواب توایم به حال ما نظری کن که ما خراب توایم
سؤال ما به تو از حد گذشت لب بگشا که سالهاست که در حسرت جواب توایم
چه حدّ آن که توانیم هم عنان تو شد همین سعادت ما بس که در رکاب توایم
عتاب تو کُشد و ناز تو هلاک کند هلاک ناز تو و کشتۀ عتاب توایم
عجب نباشد اگر از لبت به کام رسیم که مست بادۀ نازیّ و ما کباب توایم
ز مهر روی تو داریم داغها بر دل ستاره سوخته از تاب آفتاب توایم
من و هلالی از این در به هیچ جا نرویم چرا که همچو سگان بستۀ طناب توایم
(هلالی جغتایی)
گودی اقیانوسها به هزاران متر میرسد، ولی نور خورشید بیش از چهارصد متر از سطح دریا پایین نمیرود. پس دریا به دو بخش تاریک و روشن تقسیم میشود.
گیاهان دریایی به طور معمول در بخش روشن دریا میباشند. در این جا پرسشی پیش میآید که ماهیهایی که در بخش تاریک دریا زندگی میکنند و از نور خورشید محرومند و برای فعالیّتهای حیاتی به نور احتیاج دارند چه میکنند؟ آنهم ماهیهای نیرومندی که میتوانند صدها تن سنگینی آب را تحمّل کرده، در ته دریا زندگی کنند.
ولی آفریدگار جهان این پرسش را پاسخ داده و این ماهیها هر چه نور بخواهند در اختیارشان گذارده است. ماهیهایی را در آنجا آفریده که اشعۀ نورانی از خود پخش میکنند، مانند کرم شب تاب در زمین و پشه نوری در هوا! این ماهیها قعر دریا را روشن میکنند. در برابر دستگاه نور پاش آنها صفحۀ شفّافی قرار دارد تا نور بهتر منعکس شود.
این ماهیهای نور افکن اقسامی دارند و دارای نورهای رنگارنگ میباشند؛ از گروهی نور قرمز، از گروهی نور سبز، از گروهی نور زرد میتابد؛ عجب این جاست
که برخی دارای چراغهای متعدّدی هستند.
در پشت ماهی قزل آلای کف دریا از سر تا دم دکمههایی است که مانند لامپهای کوچک نور میدهد. ماهیهای سیاهرنگی هستند که بر پوست آنها صدها نقطۀ قرمز رنگ روشن دیده میشود. ستارۀ دریایی را از عمق 900 متری بالا آوردند نوری سبز رنگ و تند و درخشان به صورت پنج پره از بدنش تراوش میکرد.
آیا این کارخانجات الکتریکی در پیکر این ماهیها در ته دریا چگونه قرار داده شده؟ چگونه آب دریا این چراغها را خاموش نمیکند؟ آیا لامپ این چراغها از کدام شیشه ساخته شده که فشار آب چهار صد متری آن را نمیشکند، آیا حجم این کارخانجات الکتریکی چقدر است؟ آیا مواد سوختنی آنها چیست و از کجا میآید؟ آیا چه کسی آنها را به کار میاندازد و بر کار آنها نظارت میکند که از کار نیفتد. آیا مادۀ بی شعور میتواند تاریکی را از روشنایی تشخیص دهد تا برای تاریکی چراغی درست کند؟
نوزادان پستانداران همانکه دمی چند از ولادتشان گذشت به جنبش درآمده میخیزند، و بو میکشند، تا خود را در آغوش مادر جای دهند، آنها میکوشند پستان مادر را پیدا کرده تا با حرکت لبهای خود شیر بمکند. تنها کمکی که از طرف مادر پس از زاییدن به آنها میشود همان لیسیدن آنهاست وگرنه هیچ گونه کمک دیگری از طرف مادر به نوزادان نمیشود.
این حرکت کردن را در آغاز ولادت چه کسی به این نوزادان تعلیم کرده است؟ بوی مادر را که به آنها شناسانیده؟ پستان مادر را که به آنها نشان داده تا بدانند آن است که شیر میدهد و اعضای دیگر مادر شیر ندارد؟ حرکت لب و مکیدن شیر و
بلعیدن آن را چه کسی به آنها تعلیم داده است؟ این تعلیمات قبل از ولادت شده و یا بعد از آن؟ اگر معلّم این درسها، پدر یا مادر باشند که خود آنها از درک این معنا عاجزند، و قابلیّت تعلیم در نوزاد مفقود است، جنین در شکم مادر نمیخیزد و راه نمیرود و از دهان غذا نمیخورد، بلکه به وسیلۀ ناف تغذّی میکند.
البته نوزاد جانوران پستاندار این کارها را به وسیلۀ غریزه انجام میدهد. این غریزه را که به این نوزاد داده است؟ چرا غریزههای دیگر را ندارد؛ چون غریزه خود به خود نمیتواند پیدا شود، پس به طور قطع پدید آورندهای دارد.
پدیدآورندهای که نیاز نوزاد را به این وظایف طبیعی دانسته و به وی عنایت کرده است؛ پدیدآورندهای که میدانسته نوزاد به غریزههای دیگر نیاز ندارد؛ پدیدآورندهای که داناست و توانا و کریم است و در ذات او بخل راه ندارد.
کارتونک که در زبان عربی به آن عنکبوت گفته میشود کارهای عجیبی انجام میدهد، بدون آن که از کسی یاد گرفته باشد و یا آنها را تمرین کرده باشد.
کارتونک برای شکار، دام را اختراع کرده است، دام وی تار اوست. تار وی از نخهای ابریشم مانند درست شده است، نخهایی را که خودش ایجاد کرده و خودش ریسیده است، و از آن نخها تار را بافته است. کارتونک تار را به شکل هندسی و محکم در میآورد و برای شکار مگس دام قرار میدهد.
کارتونک پل را اختراع کرده است که به وسیلۀ آن از جویها عبور میکند و از گودالهای ژرف میگذرد. پل کارتونک نخی است باریک که خودش آن را ریسیده است و به وسیلۀ باد دو سوی جو و گودال را به هم وصل میکند، آنگاه خود را با سرعتی عجیب روی آن میلغزاند تا از آن عبور کند.
آیا مقدار طول پل را کارتونک از کجا به دست آورده است که طول نخ را به همان اندازه قرار داده است؟ آیا ایصال پل را به وسیلۀ باد که به وی تعلیم داده است؟ مقدار مقاومت پل را برای حمل خودش چه کسی به وی یاد داده است؟ گذشتن از روی پل را به وسیلۀ لیز خوردن از چه کسی آموخته است؟
کارتونک، کشتی اختراع کرده است. برگهای درخت را جمع میکند و با نخهای حریری خودش برگها را به هم وصل میکند و میبندد، سپس آن را در آب میاندازد و آب این کشتی را تا آنجا که دلخواه اوست میبرد و باری را که خودش نمیتواند ببرد کشتیش میبرد! کارتونک خندقهای زمینی و پناهگاههای محکم میسازد. و برای آنها درهای محکمی قرار میدهد و وسایل گریز از خطر را در آنها آماده میکند.
آیا این کارها نشانۀ آن نیست که آفرینندۀ کارتونک بسیار دانا و توانا میباشد؟
آری، به قول حضرت سجاد علیه السلام :
«یا مَنْ لا تَنْقَضی عَجائِبُ عَظَمَتِهِ»
منم این بی تو که پروای تماشا دارم کافرم گر دل باغ و سرِ صحرا دارم
بر گلستان گذرم بی تو و شرمم ناید در ریاحین نگرم بی تو و یارا دارم
که نه بر نالۀ مرغان چمن شیفتهام که نه سودای رخ لالۀ حمرا دارم
بر گل روی تو چون بلبل مستم واله به رخ لاله و نسرین چه تمنّا دارم
گر چه لایق نبود دست من و دامن تو هر کجا پای نهی فرق سر آنجا دارم
با تواَم یکنفس از هشت بهشت اولیتر من که امروز چنینم غم فردا دارم
سعدی خویشتنم خوان، که به معنی ز توام گر به صورت نسب از آدم و حوّا دارم
(سعدی شیرازی)
آیا تاکنون در نیرویی که در بال پرندگان موجود است و آنها را به مسافتهای دور و دراز میبرد اندیشیدهاید؟ این چه نیرویی است و حقیقت آن چیست و چگونه در بال آنها جای دارد و در چه جای بالهای آنها میباشد و به چه وسیله در بالها نهاده شده است؟ چگونه این نیروی عظیم در بال کوچک آنها گنجانیده شده است؟ نیروهای محرّکه اگر کمک خارجی به آنها نرسد، میمانند و مقداری که کار کردند فرسوده میشوند و نیاز به تعمیر دارند، ولی نیروی پرش پرندگان نیاز به کمک خارجی و احتیاج به تعمیر ندارد.
آیا غذای پرندگان که معمولاً حشرات و یا برگهای درختان است چگونه تبدیل به این نیروی عظیم میشود؟ چه ماشین شیمیایی دقیقی و عظیمی در این جثّۀ کوچک نهفته است که آن غذای ساده را تبدیل به این نیروی بزرگ میکند؟
آری، اینها نشانۀ قدرت عظیم و دانش نامحدود پدیدآورندۀ پرندگان و نگاهدارندۀ آنهاست.
غالب حشرات نر با آواز خود مادهها را به سوی خویش میخوانند و آنها را به طرف خود جلب میکنند مانند سوسک، ملخ، پشه و جیرجیرک.
حشره شناسان تاکنون برای پشهها سه نوع صدا و سخن تشخیص دادهاند:
صدای خشم، صدای کمک و صدای طلب معشوق.
دانشمندان برای از بین بردن پشههای موذی صدای جنس نر آن را به گاهی که ماده را به سوی خود میطلبد ضبط کرده و در نقاط معیّنی پخش میکنند. وقتی پشههای ماده در اطراف دستگاه پخش صدا که زبان پشه نامیده میشود جمع میشوند آنها را به وسیلۀ د.د.ت یا سمهای دیگر معدوم مینمایند.
تقلید از سخن پشههای نر و آواز آنها برای گرد آوردن پشهها از سم پاشی مزارع و کشتزارها بهتر و به صرفهتر است، زیرا سمّ، تنها حشرۀ موذی را از بین نمیبرد بلکه میلیونها حشرات مفید مانند زنبور عسل را نیز نابود میسازد و از میزان میوهها و حبوبات هم میکاهد، زیرا حشرات به لحاظ گرده افشانی و تلقیح گلها، میوهها را فراوان میکنند، از طرف دیگر هزینۀ سمپاشی مزارع خیلی بیشتر و سنگینتر از سمپاشی اطراف دستگاه پخش صدای پشه میباشد.
کرگدن فقط یک دوست در دنیا دارد و آن پرندۀ کنه خواری است که بر پشت او سوار است و کنههای داخل چینهای پوست پشتش را میگیرد. اگر در موقعی که کرگدن چرت میزند، چیزی به او نزدیک شود سر و صدای پرنده بلند میشود و او را آگاه میکند. این پرنده برای کرگدن مثل چشم است، زیرا اگر چه عضو بویاییش حسّاس و حسّ شنوایی آن قوی است، ولی قدرت دیدش به مانند هوشش بیاندازه کم است.
پرندگان کنه خوار کوچک علاوه بر کنه، خار و علفهایی را که بر پشت و
لایههای پوست کرگدن فرو میروند بیرون میآورند و میخورند. مراقب جوانب نیز هستند و خطر را با صدای مخصوص خود به کرگدن گزارش میدهند و ارباب خود را برای دفاع آماده و مهیّا میسازند!
پس کرگدنها به صدای پرندههایی که به منزلۀ محافظین آنها هستند آشنا میباشند، زیرا آنچه مسلّم است این پرندۀ کوچک تنها یک صدا ندارد، بلکه احتیاجات خود را با نواهای مختلف اعلام میکند، ولی کرگدن وقتی آمادۀ حمله میشود که صدای وحشت پرنده را بشنود، در غیر این صورت عکس العملی از خود نشان نداده با دوستان خود به گردش و چرا میپردازد، زیرا با خارج شدن خارها و کنهها از چین و چروک پوست کرگدن، هم او احساس آرامش و راحتی میکند و هم پرندهها از غذای آماده و مهیّا شکمی از عزا درمیآورند.
جانورشناسان برای مرغ و خروس هر کدام 9 نوع صدا تشخیص دادهاند و شگفت این جاست که صدای خروس در دو مورد با صدای مرغ مشابه است و در سایر موارد اختلاف دارد.
صدای مرغ خانگی وقتی جوجهها را از خطر آگاه میکند خیلی جالب است.
وقتی جوجهها در اطراف پراکندهاند و مشغول جمع کردن دانهاند اگر پرندهای که مادر، او را مخالف و خطرناک تشخیص دهد در هوا پرواز کند، مرغ با صدای مخصوص، جوجهها را از خطر آگاه میسازد، ناگهان تمام جوجهها در هر نقطهای که هستند به زمین میچسبند و مانند سربازانی که به سنگر میروند تکان نخورده و استتار مینمایند. بعد از لحظهای که خطر مرتفع شد، مرغ صدای دیگری کرده همۀ جوجهها از زمین برخاسته، سینهها را راست نموده آمادۀ حمله میشوند، ولی کاملاً در محلّ خود پا بر جا میایستند، وقتی خطر به کلی رفع شد و مادر دانست که پرنده
از آن محیط دور شده است سومین صدا را از حلقوم خارج میکند که ناگهان جوجهها به سرعت خود را به مادر رسانیده زیر بالهای او پنهان میشوند. این منظره به قدری جالب است که تماشاچی انتظار میکشد بارها تکرار شود.
در آمریکای مرکزی یک نوع پرنده شبیه کلنگ وجود دارد که مانند سگ پارس میکند و روستاییان از آن استفاده مینمایند و این پرنده با صدای خود به مرغان خانگی فرمان میدهد و آنها را برای تغذیه هدایت میکند و مرغها را شب به لانه میآورد و به وسیلۀ آواز آنها را میخواباند و یا از خواب بیدار میکند، و به مجردی که خطری متوجه میشود، مثلاً عقاب یا سگ و گربۀ وحشی نزدیک مرغها شوند یک نفیر شدید به عنوان اعلام خطر میکشد و با صدای مخصوص به دشمن حمله میکند و با وجودی که منقار خیلی کوتاه دارد و فاقد چنگال است همیشه طرف را مغلوب میسازد!
عملی که پرندۀ آکسی کلوپ هنگام تخم گذاری انجام میدهد بسیار محیّر العقول است. یکی از دانشمندان فرانسه به نام «وارد» دربارۀ این حیوان میگوید:
من در حالات این پرنده مطالعاتی کردهام، از خصایص او این است که وقتی تخم گذاری او تمام شد میمیرد، یعنی هرگز روی نوزادان خود را نمیبیند، همچنین نوزادان هیچگاه روی پر مهر مادران خود را نخواهند دید.
هنگام بیرون آمدن از تخم، به صورت کرمهایی هستند بی بال و پر که قدرت تحصیل آذوقه و مایحتاج زندگانی را نداشته و حتی قدرت دفاع از خود را در مقابل حوادثی که با حیات آنها میجنگد ندارند، لذا باید تا یک سال به همین حالت در
یک مکان محفوظی بمانند و غذای آنها مرتب در کنار آنها باشد. به همین جهت وقتی مادر احساس میکند که موقع تخم گذاری او فرا رسیده است قطعه چوبی پیدا کرده و سوراخ عمیقی در آن احداث میکند، سپس مشغول جمع آوری آذوقه میشود و از برگها و شکوفههایی که قابل استفاده برای تغذیۀ نوزادان او میباشد به اندازۀ آذوقۀ یکسال به جهت یکی از آنها تهیه کرده و در انتهای سوراخ میریزد، سپس یک تخم روی آن میگذارد و سقف نسبتاً محکمی از خمیرهای چوب بر بالای آن بنا میکند، باز مشغول جمع آوری آذوقه میشود و پس از تأمین احتیاجات یک سال برای یک نوزاد دیگر و ریختن آن در روی اتاق اول، تخم دیگری در بالای آن گذارده و طاق دوم را روی آن میسازد، به همین ترتیب چندین طبقه را ساخته و پرداخته و بعد از اتمام عمل میمیرد!
فکر کنید این پرندۀ ضعیف از کجا میداند که نوزادان او چنین احتیاجاتی را دارند، و این تعلیمات را از که آموخته؟ آیا از مادر خود آموخته در حالی که هرگز روی او را نمیبیند؟ یا این که به تجربه دریافته؟ با این که این عمل در طول زندگانی او یک مرتبه بیشتر رخ نخواهد داد، آیا نباید اعتراف کرد که این کار صرفاً متّکی به یک الهام غیبی و غریزهای است که دست قدرت و عظمت خداوند دانا در وجود او قرار داده است، خداوندی که عجایب عظمت او تمام شدنی نیست.
«یا مَنْ لا تَنْقَضی عَجائِبُ عَظَمَتِه»
ای وجود تو اصل هر موجود هستی و بودهای و خواهی بود
صانع هر بلند و پست تویی همه هیچند هر چه هست تویی
نقشبند صحیفۀ ازلی یا وجود قدیم لم یزلی
نی ازل آگه از بدایت تو نی ابد واقف از نهایت تو
از ازل تا ابد سپید و سیاه همه بر سرّ وحدت تو گواه
ورق نانوشته میخوانی سخن ناشنیده میدانی
پیش تو طایران قدّوسی بهر یک دانه در زمین بوسی
روی ما سوی توست از همه سو سوی ما روی توست از همه رو
در سجودیم رو به درگه تو پا ز سر کردهایم در ره تو
(هلالی جغتایی)
من علاقه داشتم بیش از این در این زمینه توسن قلم را به جولان آورم، ولی فکر کردم مشت را نمونۀ خروار قرار دهم بهتر است تا از مسائل دیگر در حدّی که لازم است باز نمانم.
شرح حیات اعجابانگیز جانوران را در کتابهای «نشانههایی از او»، «نطق و شعور جانوران»، «شگفتیهای آفرینش»، نوشتههای مترلینگ، «دنیای زیر اقیانوسها»، «شگردهای طبیعت»، «راز آفرینش انسان»، «مجلّۀ شکار و طبیعت» و سایر کتب مربوط ملاحظه کنید، باشد که از این رهگذر به گوشهای از عظمت قدرت حضرت ربّ العزّه واقف گردید.
خداوند بزرگ در بسیاری از آیات قرآن مجید، اوضاع عالم هستی، جهان نباتات و عالم حیوانات را از نشانههای قدرت و اراده و حکمت و عظمت خود دانسته و انسان را به مطالعه در آثار قدرتش فراخوانده و او را به درک حقایق هستی برای یافتن هستی آفرین تشویق کرده است. لازم است با قرآن مجید انس بگیرید و عقل تشنۀ خود را از این چشمۀ پرفیض الهی سیراب نمایید.
در مقدمۀ این فصل، لازم است به جملاتی از پروفسور کارل که در این زمینه و مسائل دیگر عالیترین تحقیقات را دارد اشاره کنم، سپس مطالب لازم را یادآوری
نمایم. او میگوید:
«علومی که از موجودات زنده به طور عموم و از فرد آدمی به خصوص، بحث میکنند این قدر پیشرفت نکرده و هنوز در مرحلۀ توصیفی باقی ماندهاند. حقیقت این که انسان یک مجموعۀ پیچیده و مبهم و غیر قابل تفکیکی است که نمیتوان او را به آسانی شناخت و هنوز روشهایی که بتوان او را در اجزا و در مجموعه و در عین روابطش با محیط خارج بشناسد، در دست نیست، چه برای چنین مطالعهای دخالت تکنیکهای فراوان و علوم مشخصی ضروری است، و هر یک از این علوم نیز که یک جنبه و یک جزء از این مجموعۀ پیچیده را مطالعه میکند نتیجهای خاص به دست میآورد، و تا آن جا که تکامل تکنیکیش اجازه میدهد در این راه به جلو میرود، ولی مجموعۀ این مفاهیم انتزاعی از درک واقعیّت در مورد آدمی ناتوان است، زیرا هنوز نکات پرارزش و مهمّی در تاریکی باقی میماند و کالبدشناسی و شیمی و فیزیولوژی و روانشناسی و علم تربیت و تاریخ علم الاجتماع و اقتصاد و رشتههای آنان به کنه وجود آدمی نمیرسند. بنابراین انسانی که متخصصین هر رشته از این علوم میشناسند نیز واقعی نیست و بلکه شبحی ساخته و پرداختۀ تکنیکهای همان علم است.
از دریچۀ چشم علوم مختلف، انسان در عین حال بدنی است که کالبدشناسان آن را میشکافند، نفسی است که روانشناسان و روحانیون آن را توصیف میکنند، و شخصیتی است که هر یک از ما با درون بینی به آن بر میخوریم.
ذخیرۀ سرشاری از مواد شیمیایی گوناگون است که بافتها و مایعات بدن را میسازد. اجتماع شگفتانگیز سلولها و مایعات تغذیه است که قوانین همبستگی آنها را فیزیولوژیستها مطالعه میکنند. او ترکیبی از اعضا و نفس عاقله است که در بستر زمان کشانده میشود و متخصصین بهداشت و تعلیم و تربیت میکوشند آن را در این سیر به سوی تکامل غایی آن رهبری کنند.
انسان، ماشینی است که باید دائماً مصرف کند تا ماشینهایی که خود بردۀ آنها گشته به کار خود ادامه دهند. او شاعر و قهرمان و مقدّس است و بالاخره نه تنها وجود بسیار پیچیدهای است که دانشمندان آن را با تکنیکهای خاصی تجزیه میکنند بلکه در عین حال مجموعهای از آرزوها و تصوّرات و امیال انسانیّت نیز هست.
اطلاعاتی که از او داریم آمیخته با عوامل ماورای طبیعی نیز هستند و در این باره ابهام به حدّی است که ما نه تنها به انتخاب آنچه خوشایند ماست تمایل نشان میدهیم، بلکه در ایدهای که نسبت به انسان داریم معتقدات و احساسات ما نیز بیاثر نیست. یک عالم مادی و یک دانشمند روحانی هر دو یک تعریف را دربارۀ کریستالهای نمک طعام میپذیرند ولی در مورد وجود آدمی همعقیده نمیشوند.
محقّقاً بشریّت تلاش زیادی برای شناسایی خود کرده است، ولی با آن که ما امروز وارث گنجینههایی از مطالعات دانشمندان و فلاسفه و عرفا و شعرا هستیم، هنوز جز به اطلاعات ناقص در مورد انسان دسترسی نداریم که آنها نیز زاییدۀ روشهای تحقیقی ماست و حقیقت وجود ما در میان جمع اشباحی که از خود ساختهایم مجهول مانده است.
در حقیقت جهل ما از خود زیاد، و نواحی وسیعی از دنیای درونی ما هنوز ناشناخته مانده است و بیشتر پرسشهایی که مطالعه کنندگان زندگی انسان مطرح میکنند بدون پاسخ میماند.
چگونه مولکولهای اجسام شیمیایی در ساختمان پیچیده و موقّتی سلولها سهم میگیرند و زندگی را در خود نگه میدارند؟ چگونه ژنهای موجوده در هستۀ سلولهای جنسی خصائص ارثی را مشخص و نمودار میکنند؟ سلولها با اجتماعات خود چگونه اشکال بافتی و اندامی را به وجود میآورند؟ گویی اینها نیز مانند زنبور عسل و مورچه وظیفهای را که در اجتماع به عهده دارند از پیش میدانند
ولی طرقی را که آنها برای ایجاد یک بدن پیچیده و در عین حال ساده به کار میبرند نمیشناسیم.
ماهیّت حقیقی عمر انسانی یعنی زمان روانی و زمان فیزیولوژیکی چیست؟ اگر چه میدانیم که ترکیبی از بافتها و اندامها و هورمونها و نفس عاقله هستیم ولی چگونگی روابط اعمال روانی با سلولهای مغزی بر ما پوشیده است و ما حتی به فیزیولوژی سلولهای مغزی آشنایی نداریم!
در چه حدودی اراده میتواند در تغییر وضع موجود موثر باشد؟ چگونه حالت اعضا بر روحیه تأثیر مینماید؟ خصائص عضوی و روانی که هر کس از پدر و مادر خود به ارث میبرد چطور با شرایط خاص زندگی محیط و تحت تأثیر مواد شیمیایی اغذیه و آب و هوا و اصول فیزیولوژیکی و اخلاقی تغییر میکند؟
ما هنوز برای شناسایی روابطی که بین رشد استخوانها و عضلات و اندامها با فعالیت روانی و معنوی ما در کار است ناتوانیم، و همچنین عامل تأمین کنندۀ تعادل دستگاه عصبی و مقاومت در برابر بیماریها و خستگی را نمیشناسیم!
اهمیت نسبی فعالیتهای فکری و اخلاقی و جمالی و عرفانی تا چه اندازه است! شکل خاصی از انرژی که موجد تلپاتی (1)
قرآن مجید در زمینۀ جهل انسان به یک رشته از واقعیّت خودش میفرماید:
وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً » (1)
و از تو دربارۀ روح میپرسند، بگو: روح از امر پروردگار من است، و از دانش و علم جز اندکی به شما ندادهاند.
این جهل شامل رشتههای دیگری از نواحی وجود او نیز میگردد به صورتی که کارل در مقالۀ بالا اشاره کرده است. انسان در عین جهلی که به بسیاری از نواحی وجود خود دارد، به کشف واقعیّتهایی از دستگاه آفرینش خود موفق شده که مطالعۀ آن کشفیات، اولاً: انسان را در دریایی از حیرت و تعجّب فرو میبرد، و ثانیاً، به گوشهای از عظمت آفریدگار جهان واقف میسازد.
دربارۀ خون بدن آوردهاند:
خون مایۀ زندگی است و آن در انسان و مهره داران سرخ رنگ، و مرکّب از دو قسمت است: سلولهای خون و پلاسما. سلولهای خون از سه گروه تشکیل یافتهاند: گلبولهای قرمز و گلبولهای سفید و پلاکتها.
گلبولهای قرمز مأمور رسانیدن اکسیژن به بافتها هستند؛ گلبولهای سفید مدافع تن در برابر هجوم میکربها و ذرّات خارجیاند و پلاکتها مانع خونریزی میشوند. پلاسما غذای بافتها را تأمین مینماید و مواد اضافی را از بافتها گرفته
1) (1)
از راه کلیه به نام ادرار خارج میسازد.
خون در ضمن گردش از غدههای مترشح داخلی موادی میگیرد و برای انتظام تن، آنها را به همه جا میبرد. مسلّم است در این گیرودار دستهای از گلبولهای خون پیر و فرسوده شده از دایرۀ فعالیت خارج میشوند و گلبولهای تازه نفس جانشین آنها میگردند.
عمر گلبولهای قرمز در حدود چهار ماه، امّا عمر گلبولهای سفید و پلاکتها کوتاهتر است. پس کمبود خون از کجا تأمین میشود؟ در بدن دستگاههایی وجود دارد به نام دستگاههای خون ساز و آنها شامل مغز استخوانهای گِرد و پهن و طحال و عقدههای لنفاویاند.
مغز استخوانها مأمور ساختن گلبولهای سفید هستهای و پلاکتها میباشند، طحال و عقدههای لنفاوی سازندۀ گلبولهای سفید یک هستهایاند و این دو دستگاه در دوران زندگی دائم در کارند. در بدن هم قرنطینهای وجود دارد و آن مأمور است عناصر فرسودۀ خونی را بازداشته و متلاشی سازد، در عوض دستگاههای خون ساز سلولهای تازه نفس را وارد گردش خون مینماید. در مدّت زندگی انسان سالم این روش برقرار است. این است سرّ زندگی که آثار آن در هر جا به شکلی نمودار است!
اگر بقا طلبی روفنای جانان باش چو قطره راه به دریا بجوی و عمّان باش
اگر که از لب دلدار کام دل خواهی چو جام با دل پر خون مدام خندان باش
دهند جای تو را تا به چشم خود مردم بر آز خوی بهایم، به طبع انسان باش
به رغم غیر چو در بزم قرب جستی یار به روی یار چو آیینه مات و حیران باش
(شکیب)
کارل که از اساتید بزرگ قرن معاصر است، دربارۀ خون و محیط داخلی آن میگوید:
محیط داخلی، جزئی از بافتها و از آن غیر قابل تفکیک است و ادامۀ زندگی برای اندامهای بدن بدون آن ممکن نیست. تمام تظاهرات حیات عضوی و حالت سلسلۀ عصبی و افکار و امیال ومحبّتها و خشونتهای ما و زشتی و زیبایی جهان در دیدۀ ما با حالت فیزیکو شیمیایی این محیط بستگی دارد.
این محیط از خون که در شریانها و وریدها گردش میکند، و مایعی که از جدار مویرگها میگذرد و در ما بین اندامها و بافتها نفوذ میکند تشکیل شده است و به این ترتیب میتوان یک محیط عمومی شامل خون و محیطهای موضعی که به وسیلۀ لنف بین بافتی ایجاد میشود تمیز داد.
هر عضوی به استخری مملوّ از نباتات آبی شبیه است که به وسیلۀ نهر کوچکی سیراب میشود. آب را کد استخر نظیر با لنفی است که سلولها در آن شناورند و مازاد تغذیۀ گیاهان و مواد شیمیایی دیگری که آزاد میکنند در آن ریخته میشود.
میزان رکود یا آلودگی این به سرعت حجم جویباری که در آن میریزد بستگی دارد، همچنین ترکیب لنف بین بافتی نیز به وسیلۀ مقدار خون شریان مغذّی عضو تنظیم میشود. در هر حال خون است که به طور مستقیم یا غیر مستقیم ترکیب محیطی را که در آن تمام سلولهای بدن زندگی میکنند میسازد.
خون نیز بافتی مانند همۀ بافتهای دیگر بدن است و تقریباً شامل 30000
میلیارد گلبول قرمز و 50 میلیارد گلبول سفید است.
این گلبولها مانند سایر سلولهای بدن در میان تار و پودی ثابت نشدهاند، بلکه در مایعی به نام پلاسما شناورند و به این ترتیب خون، بافت سیّالی است که تمام قسمتهای بدن را فرا میگیرد و به هر سلول غذایی را که نیازمند است میرساند، در عین حال محصولات زاید زندگی بافتی را نیز جمع آوری میکند، به علاوه مواد شیمیایی لازم و سلولهایی که بتوانند نواحی آسیب دیدۀ بدن را از نو ترمیم کنند نیز با خود دارد و با این عمل شگفت انگیزش بمانند سیلابی است که به کمک گل و لای و تنههای درختی که با خود کنده و آورده است خانههای خراب شدۀ مسیرش را از نو ترمیم میکند.
ساختمان پلاسمای خون در حقیقت آن چیزی نیست که شیمیستها تصور میکنند و علاوه بر موادی که آزمایشهای ایشان نشان داده است عناصر فراوان دیگر نیز در خود دارد. از یک طرف محقّقاً محلولی از بازها و اسیدها و املاح و پروتیینهایی است که وان اسلیک و هندرسون قوانین تعادل فیزیکو شیمیایی آنها را کشف کردهاند و به علت این ترکیب خاص، خون میتواند با وجود ترشحات دائمی مواد اسیدی بافتها، حالت یونی خود را که خیلی نزدیک به خنثی است حفظ کند و برای تمام سلولهای بدن محیط تغییرناپذیری که نه زیاد قلیایی ونه اسید است بسازد، ولی از طرف دیگر شامل پروتیینها و پلی پیتیدها و اسیدهای آمینه و قندها و چربیها و مایهها و مقادیر ناچیزی از فلزات مختلف و محصول ترشحات غدد داخلی و بافتها نیز هست و ما هنوز به خوبی ماهیت بسیاری از این مواد را نمیشناسیم و به زحمت میتوانیم اعمال پیچیده و متعدد آنها را توجیه کنیم.
در پلاسمای خون برای هر بافتی غذای مخصوص همان بافت و موادی که اعمال آن را تند یا برعکس آهسته میکند وجود دارد و به این جهت مثلاً بعضی چربیها توام با پروتیینهای سرم میتوانند از قدرت تقسیم سلولی بکاهند و حتی
آن را یکباره متوقف سازند. همچنین در سرم خون عناصری یافت میشود که میتوانند مانع از رشد باکتریها گردند. این مواد در نسوجی که مورد حملۀ میکربها قرار گرفته است تهیه میشود و برای دفاع به کار میرود، به علاوه در پلاسما مادهای به نام فیبرینوژن موجود است که به شکل فیبرین در میآید و با چسبندگی خاص خود به زودی روی عروق زخمی شده را میپوشاند و از خونروی جلوگیری میکند.
سلولهای خونی یعنی گلبولهای سفید و قرمز وظیفۀ بزرگی را در تشکیلات محیط داخلی دارند. در حقیقت پلاسما نمیتواند جز مقدار کمی از اکسیژن هوا را در خود حل و ذخیره کند و اگر گلبولهای قرمز مقدار کافی اکسیژن با خود حمل نمیکردند، تهیۀ این مادۀ حیاتی برای تودۀ عجیب سلولهای بدن که دائماً طلب اکسیژن میکنند به وسیلۀ پلاسما غیر ممکن بود. گلبول قرمز سلول زندهای نیست، بلکه کیسۀ کوچکی پر از هموگلوبین است که هنگام عبور از ریه، اکسیژن هوا را در خود میگیرد و چند لحظه بعد آن را به سلولهای گرسنۀ بافتها پس میدهد. در همین حال سلولها اسید کربونیک و دیگر مواد زاید را نیز در خون میریزند.
گلبولهای سفید برعکس، سلولهای زندهای هستند که گاهی در میان پلاسمای خون شناورند و گاهی نیز از جدار مویرگها میگذرند و تا سطح سلولهای مخاط روده و اندامهای دیگر میخزند.
به وسیلۀ این عوامل است که خون از عهدۀ انجام وظایف خود مانند یک نسج سیّال و عامل ترمیم نسوج فرسوده و در عین حال محیطی مایع و جامد بر میآید و به هر جا که وجودش لازم باشد خود را میرساند.
به وسیلۀ خون در پیرامون میکربهایی که به یک ناحیۀ بدن هجوم آوردهاند به زودی تودۀ بزرگی از گلبولهای سفید حاضر میشوند و به مبارزه میپردازند.
همچنین خون برای ترمیم زخمهای پوستی و اندامها مواد ضروری را با خود همراه
میآورد. گلبولها در این جا به شکل سلولهای ثابت در میآیند و به دور خود رشتههای هم بندی ایجاد و نسوج مجروح را مرمّت میکنند.
مایعات و سلولهایی که از مویرگها خارج میشود، محیط موضعی بافتها و اندامها را میسازد. مطالعۀ این محیط تقریباً غیر ممکن است، چنانکه «رو» آزمایش کرده است اگر در بدن موجود مواد خاصی که رنگ آنها برحسب حالت اسیدی بافتها تغییر میکند تزریق نمایند اندامها به رنگهای گوناگونی در میآیند و به این ترتیب مشاهدۀ اختلاف محیطهای داخلی موضعی ممکن میگردد. در حقیقت این تغییرات عمیقتر از آن است که به نظر میآید ولی ما قادر به شناسایی تمام خصایص آن نیستیم.
در دنیای وسیع بدن آدمی، کشورهای مختلفی میتوان یافت و با این که کشورها همه از انشعابات یک رودخانه سیراب میشود معهذا خواص آب دریاچهها و استخرهای آنها با ساختمان زمین و نوع نباتات هر کشوری فرق میکند. هر بافتی و هر اندامی به کمک پلاسمای خون، محیط خاص خود را میسازد و سلامت یا بیماری و قدرت یا ضعف و سعادت و تیره روزی هر یک از ما با همکاری متقابل سلولها و این محیط بستگی دارد.»
آری، به قول حضرت زین العابدین علیه السلام :
«یا مَنْ لا تَنْقَضی عَجائِبُ عَظَمَتِهِ»
ای یار ناگزیر که دل در هوای توست جان نیز اگر قبول کنی هم فدای توست
غوغای عارفان و تمنّای عاشقان حرص بهشت نیست که شوق لقای توست
گر تاج میدهی غرض ما قبول تو ور تیغ میزنی طلب ما رضای توست
گر بنده مینوازی و گر بند میکشی زجر و نواخت هر چه کنی رایْ رای توست
قومی هوای نعمت دنیا همی زنند قومی هوای عقبی و ما را هوای توست
هر جا که پادشاهی و صدریّ و سروری است موقوف آستان درِ کبریای توست
سعدی ثنای تو نَتَواند به شرح گفت خاموشی از ثنای تو حدّ ثنای توست
(سعدی شیرازی)
«اسکلت سر شامل سر، جمجمه و استخوان بندی صورت میباشد. کاسۀ سر جعبهای است که در داخل آن مغز قرار گرفته، دارای یک سقف و یک قاعدۀ غیر منظم است. کاسۀ سر هشت استخوان دارد که چهار عدد آن فرد، مرسوم به استخوان پیشانی و چهار عدد زوج.
در استخوان بندی صورت چهارده استخوان وجود دارد که به قسمت قُدّام و قاعدۀ کاسۀ سر آویزان است و آروارههای فوقانی و تحتانی را تشکیل میدهد.
آروارههای فوقانی از سیزده استخوان تشکیل شده، آروارۀ تحتانی فقط از یک استخوان موسوم به استخوان فکّ اسفل تشکیل مییابد، بین استخوان صورت و کاسۀ سر حفرههایی وجود دارد که اعضای حواسّ باصره و شامّه و ذائقه در آنها قرار میگیرند.
حنجره از قسمتهای زیر ساخته شده است:
1 - غضروفها
2 - مفاصل
3 - عضلات
4 - مخاط.
غضروفهای ثابت یازده عددند که سه تا فرد و میانی و چهار تا زوج میباشند.
غضروفهای غیر ثابت یکی فرد و میانی و دیگری زوج و طرفی است. حنجرۀ زن کوچکتر از حنجرۀ مرد است و هر قدر حنجره کوچکتر باشد صدا نازکتر است!
خون که در بدن یک انسان متوسط پنج تا شش لیتر حجم دارد، هر دفعه یک بار در مدار بستهای به گردش در میآید. در هر 24 ساعت قلب در حدود ده هزار لیتر خون دریافت داشته و از خود میراند. در دوران یک عمر متوسط که آن را هفتاد سال حساب کنیم قلب پانصد میلیون بار بدون حتی یک استراحت کوتاه و یک فرصت ترمیمی با نظم ثابت و لایتغیّری ضربان دارد. معهذا باید بدانیم که بدون استراحت، هیچ عضلهای تاب مقاومت ندارد و قلب هم یک عضو است. فاصلۀ کوتاهی که بین هر دوره انقباض قلب یعنی مابین هر دو ضربان قلب وجود دارد با تمام ناچیز بودنش برای استراحت قلب کافی است و قلب در همین لحظۀ کوتاه استراحت کرده برای ضربۀ بعدی نیرو ذخیره میکند.
قلب طبیعی مانند خود انسان، نیم بیشتری از عمرش را در استراحت و بی خبری میگذارند، به علاوه خود عضلۀ قلب جیرۀ غذایی اضافی دارد و از آنجا که مأمور پخش و توزیع غذا به بافتههای بدن است دربارۀ خود نوعی خاصه، خرجی اعمال میکند. گر چه وزن قلب برابر یک دویستم وزن بدن است، یک بیستم خون
در بدن را صرف تغذیۀ خودش میکند.
در میان شگفتیهای حیات و وجود اسرارآمیز انسان، هیچ پدیدهای عجیبتر از چگونگی انتقال امواج عصبی از مغز در طول رشتههای عصبی و رسیدن به عضلات یعنی در حقیقت مکانیسم تبدیل اندیشه به عمل نیست.
سالهاست که دو گروه از دانشمندان و محقّقان که هر یک طرفدار یک نظریۀ به خصوص هستند برای پی بردن به چگونگی این انتقال عصبی به تحقیق و تتبّع مشغولند یک دسته از این محققان تصور میکنند که انتقال اندیشه و فکر از مغز و تبدیل آن به عمل و حرکت منشأ شیمیایی دارد و فرآوردههای به خصوص شیمیایی عامل سیر امواج عصبی از مغز به اندامها هستند.
دستۀ دیگر بیشتر طرفدار نظریۀ انتقال الکتریکی هستند و کیفیت عبور موج عصبی را در نتیجۀ ایجاد جریانهای خفیف الکتریکی میدانند. تا این لحظه هیچ یک از این دو گروه نتوانستهاند چگونگی سیر امواج عصبی را کاملاً توجیه کنند، در حالی که تحقیقات آنها نشان میدهد که هر یک تا حدی به حقیقت و نتیجه نزدیک گردیدهاند.»
کارل در مقالهای بسیار مهم درباب ساختمان درونی بدن، سلولها و اجتماعات و ساختمان آنها، نژادهای مختلف سلولی میگوید:
«دنیای درونی ما هرگز به آن چیزی شبیه نیست که کالبدشناسی کلاسیک به ما میآموزد، زیرا این علم از وجود آدمی جز شبحی که مطلقاً ساختمانی و مجازی است توصیف نمیکند.
تنها کافی نیست که جسد انسان را برای شناسایی ساختمان وی بشکافند، البته از این راه میتوان عضلات انسان و استخوان بندی را که چون تار و پودی برای نگهداری وضع بدن به کار میرود دید و در میان قفسهای که در پشت با ستون مهرهها و از اطراف با دندهها و در جلو به وسیلۀ عظم قَصّ (1)
ولی روی جسد بیجان، فهم ساختمان حقیقی موجود زنده غیر ممکن است، زیرا در این حال او را فاقد اعمال و محروم از محیط طبیعی یعنی خون و هورمونها میبینیم. در حقیقت یک عضو دور از محیط داخلی خود نمیتواند زیست. هنگام حیات خون با جریان مرتب خود همه جا گردش میکند، در شرایین میتپد، در وریدهای آبی رنگ میلغزد و مویرگها را پر میکند و تمام بافتها را از لنف شفافی مشروب میسازد.
برای درک حقیقت دنیای درونی ما، تکنیکهای دقیقتری از کالبدشناسی و بافتشناسی ضروری است. بایستی اندامها را بر روی جانوران و انسانهای زنده همان طوری که در جریان یک عمل جراحی میبینیم مطالعه کرد و فقط به جسدهای بی جانی که برای کالبد شکافی آماده شدهاند اکتفا ننمود. همچنین باید ساختمان آنها را در عین حال روی برشهای میکروسکپی بافتهای مرده و روی بافتهای زنده در حین عمل و فیلمهای سینما که حرکاتشان رسم شده باشد
تحقیق نمود، زیرا ما نباید مصنوعاً بین سلول و محیطش، و میان شکل و عمل جدایی بیندازیم.
در داخل بدن سلولها شبیه به جانوران کوچک دریایی هستند که در محیطی تاریک و نیم گرم شناورند. ترکیب این محیط نیز نظیر با آب دریاست ولی با نمک کمتر و عناصر متنوعتر و فراوانتر.
گلبولهای سفید خون و سلولهایی که جدار عروق خونی و لنفاوی را مفروش میسازند به ماهیهایی شباهت دارند که برخی به آزادی در میان آب شناورند و بعضی در شنهای کف دریا میخزند، ولی سلولهای بافتها و اندامها در مایع آزاد نیستند و آنها را میتوان به ذوحیاتین شبیه دانست که هم در باتلاقها و هم در شنهای مرطوب ساحلی زندگی میکنند.
سلولها مطلقاً تابع شرایط محیط خود هستند و دائماً موجد تغییراتی در این محیط میشوند و یا خود تحت تأثیر محیط تغییر میکنند. در حقیقت سلولها از محیط خود جدایی ناپذیرند و چگونگی ساختمان و اعمال آنها به وسیلۀ وضع فیزیکی و فیزیکو شیمیایی مایعی که آنها را احاطه کرده است تعیین میگردد. این مایع لنف بینابینی آنهاست که خود از خون حاصل میشود، و در عین حال نیز موجد خون است.
سلول و محیط ساختمان و عمل یک چیز است، معهذا برای فهم موضوع، ما مجبوریم این مجموعۀ غیر قابل تفکیک را به سلولها و بافتها از طرفی، و محیط و بین اندامها یعنی خون و مایعات از طرف دیگر تقسیم کنیم. اجتماع سلولها، بافتها و اندامها را میسازد، ولی مشابه دانستن آن با زندگی اجتماعی حشرات یا انسان خیلی سطحی است، زیرا فردیت سلولها خیلی از انسانها و حتی حشرات مشخصتر است. در هر کدام از این اجتماعات مقرّراتی که افراد را به هم پیوند میدهد و نزدیک میکند معرّف خصایص حیاتی آنهاست. شناسایی خصایص
افراد آدمی از اجتماعات انسانی آسانتر است، ولی در مورد اجتماعات سلولی بر عکس این است.
کالبد شناسان و فیزیولوژیستها از مدتها پیش خصایص عمومی بافتها و اندامها را میشناسند ولی جز اخیراً به مطالعه خواص سلولی یعنی واحد ساختمانی اعضا موفق نشدهاند. به کمک طریقههایی که کشت بافتهای زنده را در آزمایشگاه ممکن میسازد، اطلاعات بیشتر و عمیقتری از زندگی سلولی به دست آمده است. در این موقع سلولها از خود خصایص شگفتانگیز و قدرت مسلّمی نشان میدهند که گرچه در شرایط عادیِ زندگی نهان است، با تأثیر برخی حالات فیزیکو شیمیایی محیط ظاهر میشود. نه تنها خصایص آناتومیکی، بلکه این خصایص عملی است که آنها را به ساختن بدن موجود زنده قادر میکند.
هر سلول با وجود خردی خود وجود بسیار پیچیده و غامضی است و به هیچ وجه با انتزاعات شیمیدانها، یعنی یک قطرۀ ژلاتین که دورادورش را پردۀ نیمه تراوایی فرا گرفته باشد، شبیه نیست. همچنین در هسته یا بدن سلول جسمی را که بیولوژیستها به آن پرتوپلاسما نام دادهاند نمیتوان دید. امروز میتوان تصویر سلولها را به روی پردههای سینمایی از اندازۀ قد آدمی نیز بزرگتر کرد و مطالعه نمود، در این حال تمام نکات ساختمانی سلول قابل رؤیت خواهد بود.
هسته که مانند بالون بیضی شکلی با جدار قابل ارتجاع خود در آن غوطهور است، و گویی به وسیلۀ ژله کاملاً شفافی پر شده دو نوکلئول دارد که به آهستگی تغییر شکل میدهند. در اطراف هسته جنب و جوش زیادی حکمفرماست که مخصوصاً در مجاورت حبابهایی که کالبدشناسان به آن دستگاه گولژی یا رنو نام میدهند، بیشتر مشهود است.
دانههایی غیر مشخص به مقدار زیاد در این ناحیه دائماً حرکت میکنند و حتی به پردههای سلول نیز میرسند. قسمتهای جالبتر رشتههای دراز میتوکندری
است که اغلب به مار و در برخی سلولها به باکتریهای کوتاهی شباهت دارد.
حبابها و دانهها و رشتهها نیز به شدت و دائماً در مایع بین سلولی جنبش و حرکت دارند.
هر چند ساختمان ظاهری سلولهای زنده خیلی زیاد پیچیده به نظر میآید، ولی پیچیدگی حقیقی آن بیشتر از این است. هسته که گویی به جز نوکلئولها چیزی در بر ندارد، معهذا مواد دیگری را شامل است که ماهیت شگفت انگیزی دارند و ساختمان سادهای که شیمیستها برای نوکلئول پروتیینهای سازندۀ آن قائلند تصوری واهی است.
در حقیقت هستۀ سلول، ژنها را شامل است. از این عوامل چیزی نمیدانیم جز این که خصایص ارثی را با خود نقل میکنند. ژنها غیر قابل رؤیتند ولی به تحقیق در کروموزونها جای دارند. کروموزونها قطعات کوچکی هستند که هنگام تقسیم سلول در هسته پدیدار میشوند، چنانکه روی فیلم سینما دیده میشود. در این هنگام کروموزونها مراحل مختلف تقسیم غیر مستقیم سلولی را طی میکنند و به شکل دو تودۀ کوچک از یکدیگر جدا میشوند و بالأخره تکانهای شدیدی در تمام جهات در بدن سلول دیده میشود و سرانجام سلول اولیه به دو سلول جدید تقسیم میگردد و به این ترتیب دو عنصر تازۀ جاندار به وجود میآید!»
«سلولها نیز مانند جانوران نژادهای گوناگونی دارند. نژادهای سلولی در عین حال به وسیلۀ خواصّ ساختمانی و خصایص عملی خود مشخص میگردند.
سلولهای نواحی و اعضای مختلف بدن مانند غدۀ تیرویید و طحال و پوست طبیعةً از یکدیگر متفاوتند، ولی عجب در این است که در مراحل مختلف زندگی سلولهای یک ناحیۀ عضوی نیز، از یک نژاد نیست و میتوان گفت که موجود زنده
در مکان نیز همچون زمان نامتجانس است.
دستههای سلولی را میتوان تقریباً به دو طبقه تقسیم کرد:
یکی سلولهای ثابت که برای ساختمان اندامها به یکدیگر متصل میشوند، و سلولهای متحرک که در تمام بدن گردش میکنند.
دستۀ اول نژاد سلولهای هم بند و پوششی و سلولهای شریف مغز و پوست و غدد مترشحه را شامل میگردد. سلولهای هم بند تار و پود اندامها را میسازد و در همه جا وجود دارد و اطراف آنها را مواد گوناگون غضروفی و استخوانی و بافت لیفی و رشتههای قابل ارتجاع فرا میگیرد که به استخوان بندی و عروق خونی و دیگر اندامها استحکام و سختی یا نرمی و قابلیت ارتجاع آنها را میبخشد، گاهی نیز به صورت عوامل قابل انقباضی مانند عضلات قلب و عروق و دستگاه گوارشی و ماهیچههای دستگاه حرکتی در میآیند.
گر چه این سلولها بی حرکت به نظر میآیند و هنوز نام قدیمی سلولهای ثابت روی آنها مانده است، ولی در حقیقت به طوری که تصاویر سینمایی نشان میدهد دارای حرکتاند ولی حرکتشان خیلی آهسته است و در محیط خود مانند روغنی که روی آب پخش میشود میلغزند و هستۀ خود را که در میان مایع درونی آنها شناور است با خود میکشانند. سلولهای متحرک که شامل اقسام مختلف گلبولهای سفید خون و بافتها میگردد حرکتشان سریع است. گلبولهای سفید چند هستهای به آمیبها شباهت دارند.
لمفوسیتها خیلی آهستهتر و شبیه به کرمهای کوچکی میخزند.
مونوسیتها که بزرگترند شبیه به ستارۀ دریایی و علاوه بر بازوهای متعدد دورادور خود پردۀ موّاجی نیز دارند که در چینهای این پرده سلولها و میکربها را
جای میدهند و سپس با ولع زیاد آنها را میخورند.
وقتی که انواع مختلف سلولها را در آزمایشگاه رشد دهند، خصایص آنها نیز مانند نژادهای مختلف میکربی آشکار میگردد.هر دسته سلول یک رشته صفات مخصوص به خود دارد که حتی اگر سالیان دراز از بدن موجود جدا باشد باز آنها را نگه میدارد. نژادهای مختلف سلولی به واسطۀ طرز حرکت و چگونگی اجتماع و منظرۀ کولونیهای خود و میزان رشد و موادی که ترشح میکنند و غذای خاصی که بدان نیازمندند و همچنین شکل ظاهری خود مشخص میگردند.
قوانین اختصاصی هر مجموعۀ سلولی یعنی هر عضوی با خواص فردی سلولها بستگی دارد. اگر سلولها منحصراً خواصی را که کالبدشناسان شناختهاند دارا بودند، نمیتوانستند بدن را بسازند. سلولها به کمک خصایص عادی و خواص بی شمار پوشیدهای که تنها در برابر تغییرات فیزیکو شیمیایی محیط آشکار میشود، با موقعیتهای تازهای که در جریان زندگی عادی و موارد بیماری پیش میآید مواجه میگردند و به صورت اجتماعات متراکمی در میآیند که ترتیب آن برحسب مصالح و احتیاجات ساختمانی و عملی بدن تنظیم میشود.
بدن انسان، واحد متراکم و متحرکی است و هماهنگی آن در عین حال به وسیلۀ خون و رشتههای عصبی بی شماری که به تمام بافتهای بدن میرسد تأمین شده است. ادامۀ زندگی برای بافتها بدون وجود یک محیط مایع ممکن نیست. شکل اندامها را روابط بین سلولها و عروق مغذّی آنها و همچنین وضع مجاری دفع ترشحات غددی تعیین میکند.
تمام تشکیلات درونی بدن با احتیاجات غذایی عوامل تشریحی بستگی دارد و ساختمان هر عضوی بر حسب ضرورت به قسمی است که هر جا سلولها هستند همیشه محیطی شامل مواد غذایی کافی در دسترس آنها باشد تا هیچ گاه به وسیلۀ
باقی مانده و مازاد تغذیۀ خود در زحمت نیفتند و مسموم نشوند ». (1)
«یا مَنْ لا تَنْقَضی عَجائبُ عَظَمَتِهِ»
شکر و سپاس و منّت و عزت خدای را پروردگار خلق و خداوند کبریا
دادار غیب دان و نگهدار آسمان رزاق بنده پرور و خلاق رهنما
اقرار میکند دو جهان بر یگانگیش یکتا و پشت عالمیان بر درش دوتا
گوهر ز سنگ خاره کند لؤلؤ از صدف فرزند آدم از گِل و برگ گل از گیا
باری ز سنگ، چشمۀ آب آورد برون باری ز آب چشمه کند سنگ در شنا
گاهی به صنع ماشطه بر روی خوب روز گلگونۀ شفق کند و سرمۀ دُجی
دریای لطف اوست و گرنه سحاب کیست تا بر زمین مشرق و مغرب کند سخا
ارباب شوق در طلبت بیدلند و هوش اصحاب فهم در صفتت بی سرند و پا
گر خلق تکیه بر عمل خویش کردهاند ما را بس است رحمت و فضل تو متّکا
یا رب به لطف خویش گناهان ما بپوش روزی که رازها فتد از پرده بر ملا
(سعدی شیرازی)
ربیع حاجب میگوید:
«روزی مردی هندی در مجلس منصور، در حالی که حضرت صادق علیه السلام حضور داشت کتاب طب میخواند. چون از قرائت مسائل طب فراغت یافت به امام صادق علیه السلام عرضه داشت:
دوست داری از دانش خود به تو بیاموزم؟ حضرت فرمود: نه، زیرا آنچه من میدانم از دانش تو بهتر است. طبیب پرسید: تو از طب چه میدانی؟ فرمود: من حرارت را با سردی، و سردی را با گرمی، و رطوبت را با خشکی، و خشکی را با رطوبت درمان میکنم، و مسأله تندرستی را به خدا وامیگذارم و برای تندرستی دستور پیامبر را به کار میبرم که فرموده:
«شکم خانۀ درد است، و پرهیز درمان هر دردی است، و تن را به آنچه خوی گرفته باید عادت داد.» 1طبیب گفت:
طب جز این چیزی نیست.
امام فرمود: میپنداری که من این دستورها را از کتابهای بهداشتی یاد گرفتهام؟ گفت: آری،
امام فرمود: من اینها را از خدا فرا گرفتهام. تو بگو من از جهت بهداشت داناترم یا تو؟ طبیب گفت:
بلکه من.
1) (1)
امام علیه السلام فرمود: اگر اینچنین است من از تو سؤالاتی میکنم تو پاسخ بده، گفت:
بپرس.
امام فرمود: چرا در جمجمۀ سر چند قطعه است؟ طبیب گفت: نمیدانم.
امام فرمود: چرا موی سر بالای آن است؟ گفت: نمیدانم. فرمود: چرا پیشانی مو ندارد؟ گفت: نمیدانم.
فرمود: چرا در پیشانی خطوط و چین است؟ گفت: نمیدانم.
پرسید: چرا ابرو بالای دیده است؟ گفت: ندانم.
فرمود: چرا دو چشم مانند بادام است؟ گفت: نمیدانم.
پرسید: چرا بینی میان آنهاست؟ گفت: ندانم.
فرمود: چرا سوراخ بینی در زیر آن است؟ گفت: ندانم.
پرسید چرا لب و سبیل بالای دهان است؟ گفت: ندانم.
فرمود: چرا مردان ریش دارند؟ گفت: ندانم.
پرسید: چرا دندان پیشین تیزتر است و دندان آسیا پهن است و دندان بادام شکن بلند است؟ گفت: ندانم.
پرسید: چرا کف دستها موی ندارد؟ گفت: نمیدانم.
فرمود: چرا ناخن و موی جان ندارد؟ گفت: ندانم.
فرمود: چرا دل مانند صنوبر است؟ جواب داد: نمیدانم.
فرمود: چرا شُش دو پاره است و در جای خود حرکت کند؟ گفت: ندانم.
پرسید: کبد چرا خمیده است؟ گفت: ندانم.
پرسید: چرا کلیه چون دانۀ لوبیاست؟ گفت: ندانم.
پرسید: چرا دو زانو به طرف پشت خم و تا میگردد؟ گفت: ندانم.
پرسید: چرا گامهای پا میان تهی است؟ گفت: ندانم.
امام فرمود: من علّت اینها را میدانم. طبیب گفت: بیان کن.
امام فرمود: جمجمه چون میان تهی است از چند پارچه آفریده شده، هر گاه پاره پاره نبود ویران میشد، چون از چند پاره فراهم شده از این رو دیرتر میشکند. و موی بر فراز آن است چون از ریشۀ آن روغن به مغز میرسد و از سر موها که سوراخ است بخارات بیرون میرود و سرما و گرمایی که به مغز وارد میشود دفع شود.
پیشانی موی ندارد برای آن که روشنی به چشم برساند، و خط و چین آن محض آن است که عرق و رطوبتی که از سر فرو ریزد نگاه دارد و دیده را از آن نگاه داشته، به اندازهای که انسان بتواند آن را پاک کند، مانند رودخانهها که روی زمین آبهای آن را نگاهداری میکنند. دو ابرو را بالای دو دیده نهاد تا روشنی را به اندازه بدآنهابرسانند. ای طبیب، نمیبینی آن که نور زیادی بر وی افتد، دست خود را بالای دیدگان خود سپر میکند تا روشنی به اندازه به دیدهاش برسد و از زیادی آن پیشگیری کند؟!
بینی را میان دو چشم نهاد تا روشنایی را برابرْ میان آنها پر کند. چشم را چون بادام ساخت تا میل دوا در آن فرو برود و بیرون آید، هرگاه دیده چهار گوش یا گرد بود، میل در آن درست وارد نمیشد و دوا را به همۀ آن نمیرسانید و درد آن درمان نمیگشت. سوارخ بینی را در زیر آن آفرید تا فضولات مغز از آن فرو ریزد و بوی از آن بالا رود، هر گاه در بالا بود نه فضولات از آن فرود میآمد و نه بوی را در مییافت.
سبیل و لب را بالای دهان آفرید تا فضولی که از مغز فرود آید نگاه دارد و خوراک و آشامیدنی به آن آلوده نگردد و آدمی بتواند آنها را از خویشتن دور گرداند. برای مردان محاسن آفرید تا از کشف عورت در امان باشند و مرد و زن از یکدیگر جدا شوند.
دندانهای پیشین را تیز آفرید تا خاییدن و گزیدن آسان گردد، و دندانهای کرسی
را پهن آفرید برای خرد کردن و خاییدن، و دندان نیش را بلند آفرید تا دندانهای کرسی را استوار کند چون ستونی که در بنا به کار میرود. دو کف دست را بی مو آفرید تا سودن بدآنها واقع گردد؛ هر گاه موی داشت آدمی آنچه را دست میکشید در نمییافت. موی و ناخن را بیجان آفرید، چون بلندی آنها بد نما و بریدن آنها نیکوست؛ هر گاه جان داشتند بریدن آنها همراه با درد سخت بود.
دل را مانند تخم صنوبر ساخت چون وارونه است، سر آن را باریک قرار داد تا در ریهها در آید و از باد زدن ریه خنک شود. کبد را خمیده آفرید تا شکم را سنگین کند و همۀ آن به دور شکم بیفتد و آن را فشار دهد تا بخارهای آن بیرون رود. کلیه را مانند دانۀ لوبیا ساخت زیرا منی قطره قطره در آن میریزد و از آن بیرون میرود؛ هر گاه چهار گوش یا گِرد ساخته میشد قطرۀ اولین میماند تا قطرۀ دومین در آن میریخت و آدمی از انزال لذت نمیبرد؛ چون منی از محل خود که در فقرات پشت است به کلیه فرو ریخته شود و کلیه چون کرم بسته و باز میشود و به اندک اندک چون گلولهای که از کمان پرت کنند، آن را به مثانه میرساند.
تا شدن زانو را به جهت پشت سر قرار داد، تا انسان به جهت پیش روی خود راه رود، و به همین علت حرکات وی میانه است، و اگر چنین نبود در راه رفتن میافتاد.
پا را از سمت زیر و دو سوی، میان باریک ساخت برای آن که هر گاه همۀ پا بر زمین میماند مانند آسیا سنگ گران میشد. سنگ آسیا چون بر سر گردی خود باشد، کودکی آن را بر میگرداند و هر گاه بر روی زمین افتد، مرد بزرگی به سختی میتواند آن را مرتّب کند.
آن طبیب هندی گفت: اینها را از کجا آموختهای؟ فرمود: از پدرانم و ایشان از پیامبر و او از جبرئیل امین وحی و او از پروردگار که مصالح همۀ اجسام را داند.
طبیب در آن وقت مسلمان شد و گفت: تو داناترین مردم روزگاری.» (1)
«یا مَنْ لا تَنْقَضی عَجائبُ عَظَمَتِهِ»
ای حسن تو برتر از چه و چون سبحان اللّه ز حُسن بیچون
لعل تو فریب اهل ادراک قدّ تو بلای طبع موزون
شمشاد قدان فتنه انگیز بر فتنۀ قامت تو مفتون
سرو از قد تو فتاده برخاک گل از رخ تو نشسته در خون
آشفتۀ تو هزار فرهاد دیوانۀ تو هزار مجنون
آوارۀ عشق توست خورشید سر گشتۀ مهر توست گردون
شد غرق به خون دیده لاله زان چشم سیاه و لعل میگون
زلف تو شب دراز یلدا رخسار تو مهر روز افزون
از زلف تو کار ما پریشان وز خال تو حال ما دگوگون
جانم به لب آمد و نیامد از دل هوس لب تو بیرون
1) (1)
خَلَقَ الْإنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخّارِ » (1)
انسان را از گلی خشکیده مانند سفال آفرید.
«صد سال قبل اگر کسی میگفت که من میتوانم یک میخ کوچک را فقط برای دو ساعت در فضا نگاهدارم همه او را دیوانه میخواندند و این عمل را غیر قابل اجرا میدانستند، ولی امروزه که هواپیماهای سنگین وزن با تعداد زیادی مسافر، آسمانها را با سرعت زیاد سیر میکنند و به نقاط مختلف جهان میروند هیچ کس آن را با دیدۀ اعجاب نمینگرد و تصور میکند که عمل عادی و پیش پا افتاده است.
آری، معمّا چو حل گشت، آسان شود.
در چهارده قرن که نه صحبتی از میکروسکوب در میان بود و نه افراد، جهان را به این کمال و وضع شناخته بودند، نه کسی از ترکیب کامل بدن انسان اطلاع داشت و نه سلولهای مختلف بدن و اعمال آن را میشناخت، اگر کسی ادعا میکرد که بشر از گِل آفریده شده است آیا خنده آور نمیبود؟ آن وقت که بشر هنوز نمیدانست استخوان آدمی از مقدار زیادی املاح آهکی و منیزیم و فسفر تشکیل یافته است، آن وقت که بشر اطّلاع نداشت در خون آدمی آهن، یعنی این عنصر سنگین به صورت ترکیب جریان دارد؛ آن وقت که بشر نمیتوانست تصور کند در ساختمان عضلات آدمی منیزیم و آهک به کار رفته است که از جنس خاک و گل است، اگر کسی به این وضوح و شایستگی که قرآن در آیۀ بالا فرموده، شرح داده باشد که آدمی از گل آفریده شده است تصور میکنم اوّل بار مورد تمسخر و خندۀ شنوندگان قرار میگرفت و همین طور هم بود. ولی امروز که این معمّا حل شده و علم به خوبی ثابت کرده است که اجزای ترکیب کنندۀ بدن آدمی همان اجسامی را شامل است که
1) (1)
در خاک و گل موجود است، همه به عظمت این پیشگویی علمی قرآن سر تعظیم فرود میآورند.» (1)
پوست، سطح خارجی بدن را میپوشاند و از نفوذ آب و گازها در آن جلوگیری میکند، همچنین مانع از ورود میکربها میگردد، به علاوه با موادّی که ترشح میکند میتواند این عوامل زیانبخش را از بین ببرد. ولی موجودات خیلی ریز و خطرناکی که ویروس نام گرفتهاند، میتوانند به آسانی از آن بگذرند.
سطح خارج پوست در معرض نور و باد و رطوبت و خشکی و گرما و سرماست و سطح داخلیاش با دنیای مایعی تماس دارد که گرم و تاریک است و در آن سلولهای بدن مانند جانوران آبزی زندگی میکنند. پوست با وجود نازکی خود به خوبی محیط داخلی را از دستبرد تغییرات همیشگی دنیای خارج حفظ میکند و مرطوب و نرم و قابل کشش و فرسوده نشدنی است. فرسوده نمیشود، زیرا از چندین طبقه سلولهایی تشکیل شده است که دائماً زیاد میشوند. هر چه از عمق به سطح میآییم سلولها پیرتر میشوند و در سطح خارجی این سلولهای مرده، مانند قطعات منظمی ورقه ورقه قرار میگیرند، ورقههای رویی میافتند و ورقههای زیرین جای آنها را میگیرند، معهذا پوست همیشه به علّت ترشّح آب و چربی و غدد کوچکی که در خود دارد مرطوب میماند.
در حدود بینی و دهان و مخرج و اورتر و مهبل، پوست به صورت مخاط که پردۀ پوششی سطوح داخلی بدن است ادامه مییابد، ولی این راهها به جز بینی، به وسیلۀ حلقههای عضلانی همیشه بستهاند، بنابراین پوست، مرز دنیای سربستهای است که به تمام وسایل دفاعی مجهّز گردیده است.
با واسطۀ پوست بدن، آدمی با تمام اشیای محیطش مربوط میگردد؛ چه، در
1) (1)
حقیقت تعدادی از اندامهای حسّی ما چون گیرنده هایی در آن جا گرفته است که بر حسب ساختمان طبیعی و خاص خود تغییرات و تحریکات دنیای خارجی را درک میکند. دانههای حسّ لمس که در تمام سطح پوست پراکندهاند نسبت به فشار و درد و گرما و سرما حسّاسند. آنها که در روی مخاط زبان قرار دارند، طعم و مزۀ اغذیه و حرارت آن را درک میکنند. ارتعاشات صوتی روی دستگاه پیچیدۀ گوش داخلی با واسطۀ پرده صماخ و استخوانهای گوش متوسط تأثیر مینماید. شبکهای از اعصاب شامّه که در مخاط بینی پراکنده است نسبت به بو حسّاسیت دارد؛ بالأخره مغز قسمتی از خود را به صورت عصب باصره و شبکیه تا نزدیکی پوست میفرستد که از تموّجات نورانی بین قرمز تا بنفش متأثر میگردد.
پوست در این جا تغییر عجیب و شگفت انگیزی میکند، شفّاف میشود و به صورت قرنیه و عدسی در میآید که به بافتهای مجاور میپیوندد و در مجموعۀ خود دستگاه معجزه آسایی که آن را چشم مینامیم به وجود میآورد! از تمام این اعضا رشتههای عصبی جدا میگردد که به مغز یا نخاع میرود و با واسطۀ این رشتهها دستگاه عصبی مرکزی مانند پردهای در تمام سطح خارجی بدن یعنی جایی که با محیط خارجی در تماس است گسترده میشود.
منظرهای را که از دنیای خارجی درک میکنیم وابسته به ساختمان اندامهای حسّی و درجۀ حسّاسیت آنهاست. مثلاً اگر چشم ما از تموّجات اشعۀ تحت قرمز نیز متأثّر میشد آن وقت دنیای خارج در دیدۀ ما نمای دیگری داشت و تحت تأثیر حرارت رنگ آب و سنگها و درختها در فصول مختلفه، تغییر مییافت، و مثلاً روزهای درخشان تابستان که طبیعةً مناظر و اشیا به وضوح دیده میشوند، به وسیلۀ مه قرمزی کدر و تیره میگردید، زیرا امواج حرارتی نیز قابل رؤیت میشد و همه چیز را میپوشانید. بر عکس هنگام سرمای زمستان آسمان روشنتر و درخشندهتر مینمود و حدود اشیا به وضوح دیده میشد، در حالی که قیافۀ
انسانها کاملاً عوض و نیمرخ ایشان نامشخص و مبهم میگردید و ابر سرخ رنگی که از بینی و دهان منتشر میشد، صورتها را میپوشانید، و بعد از یک تمرین شدید عضلانی حجم بدن افزایش مییافت، زیرا حرارت مشعشعه دورادور آن را مانند هالۀ سرخ رنگی فرا میگرفت. همچنین اگر چشم از امواج فوق بنفش و پوست از امواج نورانی متأثّر میگردید، یا فقط حسّاسیت هر یک از اندامهای حسّی بی تناسب افزایش مییافت باز دنیای خارج برای ما جلوۀ تازهای داشت.
ما از وجود چیزهایی که روی انتهای اعصاب حسّی سطح بدن ما اثر نمیکند بی خبر میمانیم، به این جهت اشعۀ کسمیک را با این که از هر طرف ما را احاطه کرده است و از ما میگذرد اصلاً درک نمیکنیم، گویی هر چیز برای آن که به مغز ما برسد و درک شود باید خود را در راه یکی از حواسّ ما بگذارد، یعنی در یکجا شبکۀ عصبی بزرگی که پیرامون ما را فرا گرفته است متأثّر سازد. فقط عامل مجهول تلپاتی از این قاعده مستثنی است، و گویی در روشن بینی انسان بدون استفاده از راههای عصبی معمولی حقایق دنیای خارجی را درک میکند، ولی چنین کیفیّاتی نادر است. اعضای حسّی چون درهایی است که از آنجا دنیای فیزیکی در ما وارد میشود. بنابراین حالت یک فرد از جهاتی وابسته به سطح بدن او نیز هست، زیرا مغز بر حسب پیغامها و تحریکات دائمی که از محیط خارجی به او میرسد شکل میپذیرد. به این ترتیب نباید وضع پوشش بدن خود را با عادات زندگی به سرسری تغییر داد.
به طور مثال: ما هنوز دقیقاً نمیدانیم که اثرات مستقیم تابش نور روی پوست ما چیست، و تا روزی که این مسأله روشن نشود، نودیسم و تیره رنگ کردن پوست بدن خواه به وسیلۀ آفتاب و خواه با اشعۀ مافوق بنفش، نباید کورکورانه از طرف مردم پذیرفته شود. پوست و ضمایمش وظیفۀ نگهبان و مستحفظ دقیقی را برای ما دارد و به بعضی از عوامل دنیای فیزیکی اجازۀ ورود میدهد و از بقیه جلوگیری میکند،
زیرا این درها با آن که همیشه بازند معهذا تحت مراقبت دقیق دستگاه عصبی مرکزی میباشند. بنابراین بایستی آنها را مانند یکی از مظاهر مهم وجود آدمی تلقّی کرد.» (1)
«غدد فوق کلیوی در بالای کلیهها قرار گرفتهاند. هر غده از دو بخش تشکیل شده، یکی قسمت خارجی و دیگری قسمت مغزی داخلی. قشر فوق کلیوی قسمت اصلی غده را تشکیل میدهد و در ناحیۀ خارجی به رنگ زرد درخشان و در ناحیۀ داخلی به رنگ قهوهای متمایل به قرمز است. قسمت مغز فوق کلیوی نازک و خاکستری رنگ است. قسمت قشری شامل طنابهای سلولی است که توسط رگهای خونی مجزا میشوند. این قسمت در زیر کپسول ضخیمی از بافت همبندی فیبری قرار دارد.
سه منطقه در قسمت قشری مشاهده میشوند: منطقۀ نازک خارجی، منطقۀ گلومرولی نامیده میشود و از گروههای فشردهای از سلولهای ستونی تشکیل شده و دارای هستههای کروی شکل که هر کدام دو یا چند هسته دارند هستند.
سیتوپلاسم محتوی میتوکندریهای رشتهای شکل و یک دستگاه گلژی در نزدیکی هسته و شبکهای از وزیکولهای هموار و رتیکولوم آندوپلاسمیک میباشد. این شبکه به صورت لولههایی ظاهر میشود که در سراسر تنۀ سلول گسترش مییابند.
وزیکولهای آندوپلاسمیک دانه دار با پولی ریبوزومهای آزاد و سانترپولها و پرزهای ریزبینی که به داخل فضاهای دور رگی گسترش مییابند نیز وجود دارد.
منطقۀ ضخیم مرکزی، منطقۀ فاسیکوله نامیده میشود و از سلولهای چند
1) (1)
وجهی که به صورت طنابهایی قرار گرفتهاند تشکیل میشود. این طنابها که از یک ردیف سلول تشکیل شدهاند، توسط سینوزوییدها از یکدیگر مجزا میگردند.
سلولها یک یا دو هسته همراه با تودههای کوچکی از کروماتین در اطراف دارند.
سیتوپلاسم محتوی قطرات ریز چربی است، وزیکولهای با سطح هموار رتیکولوم آندوپلاسمیک بسیار وسیع هستند. کیسههای رتیکولوم آندوپلاسمیک دانه دار به صورت اشعۀ موازی دیده میشوند. میتوکندریها کمتر از سلولهای ناحیۀ گلومرولی هستند، و بعضی از آنها محتوی تیغههایی هستند که به جای این که قفسههای مسطحی باشند به شکل پرزهای لولهای درآمدهاند.
دستگاه گلژی بزرگ است، لیزوزومها وجود دارند، سلولها محتوی غلظت زیادی کلسترول و اسید اسکوربیک هستند که در تولید هورمونهای قشری مصرف میشوند. ناحیۀ داخلی قشر فوق کلیوی نسبةً ضخیم است و ناحیۀ مشبک نامیده میشود، و در دنبالۀ قسمت مغزی قرار میگیرد. این ناحیه از تورینهای متشکل از طنابهای سلولی پیوند شونده تشکیل میشود. در این قسمت هم سلولهای روشن و هم سلولهای تیره آشکار هستند. وزیکولهای رتیکولوم آندوپلاسمیک بدون دانه و گرانولهای پیگمان لیپوفوشین فراوان هستند.
مغز فوق کلیه از گروهها یا طنابهایی کوتاه و سلولهای شبه اپیتلیال نامنظم که توسط مویرگها خونی احاطه میشوند، تشکیل شده است. این سلولها محتوی تعداد زیادی گرانولهای متراکم که توسط غشا احاطه شدهاند هستند. سلولها از نظر نوع گرانولی که دارند به دو دسته تقسیم میشوند، هر دو نوع محتوی میتوکندریها و رتیکولوم آندوپلاسمیک دانه دار است. گرانولها در کیسههای دستگاه گلژی بسته بندی میشوند، مکانیسم دقیق آزاد شدن گرانولها هنوز روشن نیست.
سه شریان به غدد فوق کلیوی خون میریزند، شریانهای فوق کلیوی فوقانی
شاخههای شریانهای فرنیک تحتانی هستند. شریانهای فوق کلیوی میانی از آئورت، و شریانهای فوق کلیوی تحتانی از شریانهای کلیوی منشعب میشوند.
این رگها شبکهای را در کپسول تشکیل میدهند، شریانهای قشری از شبکۀ کپسولی منشعب شده و به سینوزوییدها و طنابهای سلولی قشر فوق کلیوی خون میرساند. در قسمت قشری هیچ نوع دستگاه وریدی وجود ندارد، زیرا وریدهای جمع کننده در محل اتصال بین قسمت قشری و قسمت مغزی تشکیل میشوند.
بعضی از شاخههای شریانی بزرگ که از شبکه کپسولی شروع میشوند، بدون دادن شاخههای جانبی از قسمت قشری گذشته و به مغز فوق کلیه میرسند. به مجردی که این شریانها به مغز رسیدند، به طور مکرر منشعب شده و تورینههای مویرگی فراوانی را در اطراف تودهها و طنابهای سلولهای کرومافین تشکیل میدهند.
مغز فوق کلیه دارای یک جریان خون مضاعف است، یعنی علاوه بر جریان خونی که در بالا توصیف شد، مغز کلیه، خون را از سینوزوییدهای قسمت قشری نیز دریافت میکند، این رگها با بسترهای مویرگی شریانهای مغزی که مستقیماً از کپسول میآیند، پیوند میشوند. بسترهای مویرگی مغز فوق کلیه به داخل همان مجاری وریدی که خون قسمت قشری و کپسول را خارج میکنند تخلیه میشوند.
این وریدها شاخههای وریدهای فوق کلیوی هستند. مویرگهای مغز فوق کلیوی دارای سوراخهایی در سلولهای آندوتلیال هستند که توسط پردههای بسیار نازکی پوشیده میشوند. غشاهای پایه توسط دستجات کوچک رشتههای کلاژنی نگاهداری میشوند!»
انسان وقتی این حقایق کشف شده را در کتب علمی میخواند و به این مسائل شگفتانگیز آگاه میگردد، بیاختیار در پیشگاه مقدس خالق علیم و ربّ کریم فریاد بر میآورد:
«یا مَنْ لا تَنْقَضی عَجائِبُ عَظَمَتِهِ»
خواهم فکندن خویش را پیش قد رعنای او تا بر سر من پا نهد یا سر نهم بر پای او
سرو قدش نوخاسته ماه رخش ناکاسته خوش صورتی آراسته حُسن جهان آرای او
گر در رهش افتد کسی کمتر نماید از خسی از احتیاج ما بسی بیش است استغنای او
تا دل به جان ناید مرا از دیده گو در دل درآ مردم نشین است آن سرا آنجا نخواهم جای او
غم نیست جان من اگر داغم نهادی بر جگر ای کاش صد داغ دگر میبود بر بالای او
گفتم هلالی دم بدم جان میدهد گفتا چه غم گفتم به سویش نِه قدم گفتا کرا پروای او
(هلالی جغتایی)
«اسمیت و کپنهاور، بافت شناسان بزرگ معاصر در کتاب خود مینویسند که:
ضخامت قشر خاکستری مخ از 1/5 تا 3/5 میلیمتر است و سطح آن به 200،000 میلی متر مربع میرسد و از 14 میلیون نرون «بافت عصبی» تشکیل شده که وظیفۀ آنها احساس درد است، و این مرکزیت احساس درد با 3،500،000 نقطۀ گیرندۀ درد که در سراسر بدن انسان قرار دارند مربوط است. به علاوه در سطح بدن 25،000 نقطۀ گیرندۀ سرما و 30،000 نقطۀ گیرندۀ گرما و 50،000 نقطۀ درک تحریکات مکانیکی وجود دارد!
با توجّه به این که تعداد گلبولهای قرمز در هر میلیمتر مکعب خون 5،000،000 است و سطحی که یک گلبول اشغال میکند، 128 میکرون مربع است، بنابراین سطح مجموعی را که قادرند برای عمل تنفس در هر لیتر خون بسازند به 3840 متر مربع بالغ میشود. بدن انسان تقریباً دارای 30 تریلیون گلبول قرمز و قطر هر گلبول هفت میکرون است، بنابراین اگر فرضاً گلبولهای خون را پشت سر هم ردیف کنیم صفی به طول 210،000 کیلومتر ایجاد خواهد شد، و چون شعاع متوسط زمین 6366 کیلومتر است، بنابراین صف گلبولهای بدن انسان به 33 برابر شعاع کرۀ زمین بالغ میگردد، و فاصلۀ کره زمین تا ماه 1/8 برابر این صف عجیب طولانی است.
عجیبتر آن که هر گلبول قرمز خون از 265،000،000 مولکول هموگلوبین تشکیل یافته و هموگلوبین، رنگ دانۀ قرمز است که مسؤول حمل اکسیژن میباشد، بنابراین تعداد کلّ هموگلوبین حیاتبخش بدن انسان عدد 795 را تشکیل میدهد که در برابر آن 19 صفر گذاریم.
عمل بینایی ما به وسیله هفتاد میلیون سلول مخروطی شکل و قریب یکصد و هفتاد میلیون سلول میلهای انجام میگیرد که در شبکۀ چشم قرار دارند و بر طبق عقیدۀ هلمهتز در گوش انسان 6،000 تار صوتی وجود دارد که هر تار با صوت و ارتعاشی خاص به لرزه میآید!
تنها لولههای کلیهها تا 4 میلیون عدد میرسد که طول مجموع آنها 22 کیلومتر است و در هر شبانه روز 1700 لیتر خون از این کلیهها عبور میکند، ولی خونی که شبانه روز از ششها میگذرد به 10،000 لیتر بالغ میگردد.» (1)
خدا را همه جا و در همه چیز میتوان مشاهده کرد، حقیقتی است که از
1) (1)
خورشید روشنتر و از نور پرفروغتر است.
به قول فیض آن شوریدۀ شیدا و عاشق حضرت یکتا - جلّ جلاله -:
ای خفته رسید یار برخیز از خود بفشان غبار، برخیز
هین بر سر لطف و مهر آمد ای عاشق یار زار، برخیز
آمد بَرِ تو طبیب غمخوار ای خسته دل نزار، برخیز
ای آن که خمار یار داری آمد مه میگسار، برخیز
ای آن که به هجر مبتلایی هان مژدۀ وصل یار، برخیز
ای آن که خزان فسرده کردت اینک آمد بهار، برخیز
فرصت تنگ است و کار بسیار بر خویش تو رحم آر، برخیز
کاری بکن ار تنت درست است ور نیست شکسته وار، برخیز
رو چند به سوی پستی آری سر راست نگاه دار، برخیز
ترسم که نگون به چاه افتی برخیز از این کنار، برخیز
(فیض کاشانی)
از آیاتی که در قرآن مجید، مقام خلافت، کرامت، معرفت، هدایت و فضیلت انسان را بازگو کرده و این همه را مستند به حقیقت انسان و باطن وی نموده، عجایب عظمت عقل و روح و نفس انسان دیده میشود.
از روایات مهمّی که در کتب روایی نقل شده، جامعیت انسان و برتری بر سایر موجودات و مقام والای باطنیش فهمیده میشود.
فیض عظیم القدر در کتاب پرارزش و کم نظیر «صافی» حدیث بسیار مهم زیر را روایت میکند:
قَالَ عَلیٌّ علیه السلام : الصُّورَةُ الإنسانِیَّةُ هِیَ أکْبَرُ حُجَجِ اللّهِ عَلی خَلْقِهِ، وَهِیَ الْکِتابُ الَّذی کَتَبَهُ بِیَدِهِ، وَهِیَ الْهَیکَلُ الَّذی بَناهُ بِحِکْمَتِهِ، و هِیَ مَجْمُوعُ صُوَرِ الْعالَمینَ، و هِیَ الْمُخْتَصَرُ مِنَ اللَّوحِ الْمَحفُوظِ، وَهِیَ الشّاهِدَةُ عَلی کُلِّ غائِبٍ، وَهِیَ الْحُجَّةُ عَلی کُلِّ جاحِدٍ، وَهِیَ الطَّریقُ الْمُستَقیمُ إلی کُلِّ خَیْرٍ، وهِیَ الْجِسْرُ الْمَمْدُودُ بَیْنَ الْجَنَّةِ وَالنّارِ. (1)
انسان با تمام وجود و ماهیتش بزرگترین دلیل و حجّت خدا بر سایر مخلوقات است، و هم او کتابی است که حضرت حق آن را به دست علم و قدرت و حکمتش نوشته ،و هیکل و ساختمانی است که آن را بر اساس محکم کاری بنا نهاده، او موجودی است که مجموع خلقت در آن خلاصه شده، و اجمالی از لوح محفوظ، و شاهدی بر حقایق غیبیه، و حجت و دلیلی بر هر منکر، و راه مستقیم به سوی هر خوبی، و پلی بین بهشت و جهنّم است.
در حدیث قدسی آمده:
خَلَقْتُ الأشیاءَ لِأجْلِک وَخَلَقْتُک لِأجْلی. (2)
اشیا را محض تو آفریدم، و تو را به خاطر خودم خلق کردم.
این حدیثی است که مفهوم بلند و آسمانیش در آیات قرآن مجید دیده میشود:
هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً » (3)
اوست که همۀ آنچه را در زمین است برای شما آفرید.
وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإنْسَ إلّالِیَعْبُدُونِ » (4)
و جن و انس را جز برای این که مرا بپرستند نیافریدیم.
و در عبادت و تحقّق حقیقت آن آمده است که:
انسان باید به سه مقام محو و طمس و محق برسد، ورنه عبادتش عبادت نخواهد بود.
مقام محو یعنی آن چنان شود که افعالش در فعل حق فنا گردد، و به عبارت دیگر ارادۀ فعلش ارادۀ حق شود.
مقام طمس یعنی آن چنان شود که صفاتش در صفات حق فانی گردد، و صفتی جز صفت حق برای وی نماند.
مقام محق یعنی ذاتش در ذات حق فانی گشته تا جایی که از خود و غیر بی خبر شود و خبری جز ذات حضرت احدیّت در میان نماند.
باز در حدیث قدسی آمده:
اَلإنسانُ سِرّی وَأنَا سِرُّهُ. (1)
انسان سرّ من و من سرّ او هستم.
این حدیث نیز مانند حدیث قبل با آیات قرآن و معارف الهیّه هماهنگ است، چنانکه در قرآن مجید در باب آفرینش انسان تَبارَک اللّهُ أحْسَنُ الْخالِقین » (2)فرمود: و او را به عنوان أحْسَنِ تَقْویمٍ » (3)یاد کرد. این نمونه آیات معلوم میدارد که انسان سرّ خداست، و خداوند سرّ او، و انسان عالم کبیر، و جهانْ عالم صغیر است، و این همه مربوط به باطن اوست که تجلّی گاه روح خدایی است: وَنَفَخْتُ
فیهِ مِنْ رُوحِی » (1)
ملا مهدی نراقی که از اعاظم فقها و دانشمندان و فیلسوفی بزرگ و عارفی کم نظیر و عاشقی واله و محبّی صادق است، در مقدمۀ کتاب «جامع السعادات» در عظمت معنوی انسان میفرماید:
«سپاس و ستایش خدای را که انسان را بیافرید، و وی را در زمرۀ کاینات در مرتبۀ برین قرار داد، و او را رونوشتی ساخت از عوالم امکان که پدید آورده است.
شگفتیهای قدرت فراگیر و بی پایان، و عجایب عظمت آشکار و نمایان خود را در او ظاهر ساخت. در وجود او ناسوت را به لاهوت پیوند داد، و در هستی او حقایق عوالم مُلک و ملکوت را به ودیعت نهاد. طینت وی را از نور و ظلمت بسرشت، و در ذاتش انگیزههای خیرات و شرور بهم آمیخت. خمیرۀ هستیش را از مواد ناهمگون عجین کرد، و نیروها و صفتهای متضاد را در او گرد آورد، آنگاه وی را به تربیت و تهذیب این قوا و صفات به نحو قوام و تعادل فرا خواند، و بعد از آن که راه تهذیب آنها را برایش هموار ساخت وی را به نیکوداشتِ آنها برانگیخت.» (2)آنچه را از واقعیتهای باطنی و حقایق ملکوتی نسبت به انسان دانستی، به صورت قوّه و استعداد در آدمی جای دارد، که به هدایت وحی و اتّصال به نبوّت انبیا و امامت امامان باید به فعلیت برسد، تا انسان از مقامات بسیار بلندی که برایش مقرّر شده بهرهمند گردد. در این نقطه است که جایگاه تربیت و تزکیه و نقش انبیا و امامان، معلوم میشود.
در معارف الهیّه آمده:
اگر قوای ظاهر و باطن را هماهنگ با مسائل الهی نمودی از فرشته برتر میشوی و چنانکه از صراط المستقیم حق روی گرداندی از حیوانات و درندگان پستتر میشوی.
جایگاه خود و حالات و نفسانیّات خویش را در بین موجودات توجّه کن و مواظب باش که دزدان راه انسانیّت سرمایههای الهیّه را که مجانی به تو عنایت شده و وسیلۀ اعتلای تو به مقام قرب و وصل است از تو نربایند، و مایههای سعادتت را به غارت و دزدی نبرند.
مرحوم نراقی به عنوان موعظه و نصیحت در کتاب گران قدرش «جامع السعادات» میگوید:
«اکنون که دانستی که انسان در لذّت عقلی با فرشتگان انباز است و در دیگر لذایذ حسّی و متعلّق به سه قوۀ دیگر، یعنی قوای سَبُعی و بهیمی و شیطانی، مشارک درندگان و چارپایان و شیاطین است، این را نیز بدان که هر کس یکی از این لذّات چهارگانه بر او غلبه کند، مشارکت او با آن قوّهای که بدان منسوب است بیشتر خواهد بود تا آنجا که وقتی این غلبه تامّ و کامل شد او عین همان قوه خواهد بود.
پس ای دوست من، بنگر که نفس خود را در کدام جهت قرار میدهی، اگر غلبه با قوّۀ شهوت تو باشد تا آنجا که بیشتر همّ و اندیشۀ تو متوجه شهوات حیوانی، مانند خوردن و آشامیدن و آمیزش و دیگر شهوات بهیمی باشد یکی از چهارپایان خواهی بود. و اگر غلبه و چیرهگی با قوّۀ غضب تو باشد و میل تو بیشتر به مناصب و ریاستطلبی و آزار مردم و ضرب و شتم و دیگر حرکات درنده خویی باشد به منزلۀ درندگان خواهی بود. و اگر غلبه با قوۀ شیطانی «قوۀ وهم» باشد تا آنجا که غالب سعی و کوشش تو صرف یافتن مکر و حیله برای رسیدن به مقتضیات دو قوۀ شهوت و غضب باشد و به انواع نیرنگها و تزویرهای وهمی دست یازی، در حزب شیطان داخل شدهای. و اگر غلبه با قوۀ عقل تو باشد تا آنجا که جدّ و جهد تو
مقصور بر فرا گرفتن معارف الهی و پیروی از فضایل اخلاقی باشد به مرتبه و افق فرشتگان راه یافتهای.
پس هر که عاقل باشد، و با خود دشمنی نکند بر او واجب است که بیشتر همّت و کوشش خود را در تحصیل سعادت علمی و عملی و در زایل ساختن نقایص و کمبودهای نفس خویش صرف کند، و از امور شهوانی و لذّات جسمانی به اندازۀ ضرورت اکتفا کند.
از غذا به آنچه مایۀ اعتدال مزاج و حفظ حیات است بس کند و قصدش از آن لذّت جویی نباشد، بلکه رفع نیاز ضروری و دفع الم باشد، و وقت و عمر خویش را در به دست آوردنِ زیادتر تباه نکند، و اگر از این مقدار بیشتر خواهد، باری به قدری باشد که مقام و رتبۀ انسانیش حفظ شود و موجب پستی و ذلّت نگردد. و از لباس به مقدار ضروری و دفع گرما و سرما بهره گیرد و اگر از این بیشتر خواهد به قدری باشد که به حقارت و خواری نکشاند و موجب اتّهام سقوط از طرف اقران و همکاران نشود. و از آمیزش به اندازهای که نوع حفظ شود و نسل باقی بماند بس کند و اگر بیش از این خواهد از حدّ سنّت خارج نشود و از این که در مقتضیات شهوت و غضب فرو رود بپرهیزد، زیرا چنین سقوطی مایۀ شقاوت همیشگی و هلاک ابدی است.
خدا را خدا را، ای برادران! مواظب و مراقب جانها و نفوس خود باشید و پیش از آن که در دریای تباهی و مهلکه غرق شوید آنها را دریابید، و قبل از آن که راهها بر شما بسته شود از خواب غفلت بیدار شوید و پیش از آن که خویها و ملکات مُهلک و عادات تباه کننده جایگیر و استوار گردد به تحصیل سعادت پردازید، زیرا زایل کردن رذایل بعد از محکم و استوار شدن آنها در نهایت دشواری است، و مبارزه با حزب شیطان بعد از بزرگسالی کمتر مؤثّر است، و غلبه بر نفس امّاره پس از سستی و ضعف پیری بی اندازه مشکل است لکن به هر حال یأس و ناامیدی از لطف و
رحمت خداوند روا نیست و باید به قدر توانایی کوشید، که این کار البته از به سر بردن در باطل بهتر است، شاید خداوند با رحمت عظیم خود شما را دریابد.
[
]
شیخ فاضل ابن مسکویه، استاد علم اخلاق و نخستین کسی که در عالم اسلام به تدوین این علم پرداخت، گفته است:
«من در سنّ پیری و بعد از آن که عادت در من استوار و ریشه دار شده بود از خواب غفلت بیدار گشتم و بر آن شدم که عنان جان و نفس خویش را از ملکات رذیله بازگیرم و مجاهدهای بزرگ آغاز کردم تا این که خداوند مرا موفّق گردانید که نفس خود را از آنچه مایۀ هلاک او بود رهایی بخشم».
پس هیچ کس نباید از رحمت خدا مأیوس شود که امید نجات برای هر کسی که خواهان باشد هست و درهای فیض الهی همواره گشوده است.
پس ای برادران، به تهذیب نفوس پردازید پیش از آن که رئیس «عقل» زیردست و مرؤوس و مقهور شود و جوهر انسانی شما تباه و حقیقت شما مسخ گردد و واژگونی و نگونساری در اخلاق شما پدید آید، که این حالت، خروج از مرتبۀ انسانی و دخول در زمرۀ بهایم و درندگان و شیاطین است.
از این حال به خدا پناه میبریم و میخواهیم که ما را از خسران و زیانی که نهایت ندارد حفظ فرماید.
حکما کسی را که از سیاست و تدبیر نفسِ غافل خویش بازمانده و آن را رها کرده است، همانند کسی دانستهاند که یاقوت سرخ گرانبهایی دارد و آن را در آتش شعله ور بیفکند تا بسوزد و سنگی بیارزش شود.» (1)
1) (1)
اگر لذّت ترک لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت نخوانی
سفرهای عِلوی کند مرغ جانت گر از چنبر آز بازش پرانی
ولیکن تو را صبر عنقا نباشد که در دام شهوت به گنجشک مانی
ز صورت پرستیدنت میهراسم که تا زندهای ره به معنی نداری
گر از باغ انست گیاهی برآید گیاهت نماید گل بوستانی
دریغ آیدت هر دو عالم خریدن اگر قدر نقدی که داری بدانی
همین حاصلت باشد از عمر باقی اگر همچنینش به آخر رسانی
(سعدی شیرازی)
هویّت و عظمت باطن انسان که ظرف اسرار ملکوت، حرم حضرت محبوب، حریم واقعیتها و مرکز کشف و انکشاف است برای هیچ موجود سمایی و ارضی نیست، از این جهت است که خدای تبارک و تعالی از میان تمام موجودات مُلکی و ملکوتی، انسان را جهت حمل امانت برگزید.
انسان اگر به امانت حضرت ربّ العزّه توجّه علمی و عملی بنماید و همّت خود را برای رساندن بار امانت به منزل اصلی به کار گیرد از مَلک برتر شود، و اگر نسبت به امانت حضرت دوست بی تفاوت بماند و همّت و ارادۀ خویش را در راه شکم و شهوت و به دست آوردن مظاهر مادّی مصرف کند از هر حیوانی پستتر گردد.
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا
وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً » (1)
یقیناً ما امانت را [ که تکالیف شرعیۀ سعادت بخش است ] بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم و آنها از به عهده گرفتنش [ به سبب این که استعدادش را نداشتند ] امتناع ورزیدند و از آن ترسیدند، و انسان آن را پذیرفت بیتردید او [ به علت ادا نکردن امانت ] بسیار ستمکار، و [ نسبت به سرانجام خیانت در امانت ] بسیار نادان است.
لفظ امانت و امانات در پنج جای قرآن آمده و در همه جا معنای پیمان و مطالبه و مسؤولیّت را در بر گرفته است. در یکی از آیات سورۀ بقره که در سیاق محکم کاری در امر دیون نازل شده، میبینیم لفظ امانت در سپردههای مالی به کار رفته است.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوْا إِذَا تَدَایَنْتُم بِدَیْنٍ إِلَی أَجَلٍ مُسَمّیً فَاکْتُبُوهُ وَلْیَکْتُب بَیْنَکُمْ کَاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَلاَ یَأْبَ کَاتِبٌ أَن یَکْتُبَ کَمَا عَلَّمَهُ اللّهُ » (2)
ای اهل ایمان! چنانچه وامی به یکدیگر تا سر آمد معینی، دادید، لازم است آن را بنویسید. و باید نویسندهای [ سَنَدش را ] در میان خودتان به عدالت بنویسد. و نباید هیچ نویسندهای از نوشتن سند همانگونه که خدا [ بر اساس قوانین شرعی ] به او آموخته است دریغ ورزد.
در آخر آیه امانت، فقط به معنایی آمده که به کار سپردهها و دیون مالی میخورد، ولی ما از این آیه به طور کلی در مییابیم که امانت به هر شکلی که باشد حقّی است و رعایت آن واجب است، چنانکه تعلیم دانش نیز حقّی است که یاد گیرنده نباید آن
حق را فراموش کند.
اما در مواردی که امانت در سیاق سپردهها و دیون مالی نیامده، دیگر مسلّم است که معنای کلّیش مراد بوده، گر چه به علّت ویژهای نازل گشته باشد، چون مناسبات نزول، مانع جریان حکم آیات به تمام موارد اطلاق آن، یا نسبت به هر کسی که در حال نزول آیه حاضر نبوده و بعد آن را شنیده، نمیباشد.
إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَی أَهْلِهَا وَإِذَا حَکَمْتُم بَیْنَ النَّاسِ أَن تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ » (1)
خدا قاطعانه به شما فرمان میدهد که: امانتها را به صاحبانش بازگردانید و هنگامی که میان مردم داوری میکنید، به عدالت داوری کنید.
اکثر مفسّران فریقین میگویند:
مخاطَب این آیه عموم مردمند و هر امانتی را شامل میگردد.
نویسندۀ تفسیر «الجواهر» میگوید:
آنچه نعمت در اختیار انسان قرار میگیرد، امانت است.
لفظ امانت و پیمانی که در سورۀ مؤمنون آمده:
وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ » (2)
و آنان که امانتها و پیمانهای خود را رعایت میکنند.
شامل تمام گونههای آن است. همچنین اماناتی که در سورۀ انفال آمده نیز بر این منوال عمومیّت پیدا میکند.
به طور کلی میتوان گفت: هر دستوری که در قرآن آمده، گر چه گاهی نظر به موارد خاصی بوده، و لی تمام مردم مخاطب آنند.
امانتی که بر تمام کاینات عرضه شده و در آن میان تنها انسان بوده که آن را عهده دار گردیده، اعم از جهات خصوصی و عمومیای است که مردم در برابر احکام الهی دارند. اما موضوع عرضه یک امر تکوینی و فطری است که عاقل و غیرعاقل، جاندار و بیجان، مخاطب به تبلیغ و غیر آن همه در برابرآن قرار گرفتند.
در این جا که قرآن سخن از این گونه فطرت به میان میآورد، تمام موجودات را در برابر فطرت انسانی مقایسه میکند، آنگاه میفهمیم چه امتیازی بشر با پذیرفتن این امانت پیدا کرده و تمام عواقب آن را نیز بر ذمّه گرفته است. کشیدن بار چنین امانتی یعنی تحمّل عواقب آن نیز.
پس انسان، بسیار تجاوزکار و نادان است. انسان گاهی با علم به حدود تکالیف قدم به خطا بر میدارد که در این صورت بسیار تجاوزکار است، و گاهی هم ندانسته اشتباهی میکند، در این صورت به عنوان نادان بودن مذمّت میگردد چه او میتوانست برای رفع جهل خود از فروغ عقل مدد بگیرد ولی نگرفت. جز موجود صاحب عقل، کدام موجودی به تعدّی و جهل موصوف میتواند گشت؟ غیر عاقل که حدودی نمیشناسد. تنها کسی را ظالم و جاهل مینامیم که دادگر و دانا نیز دربارهاش اطلاق کنیم.
این فطرت که ویژۀ انسانهاست در جای دیگر قرآن به زبان تکریم یاد شده و انسان را برتر از بسیاری از مخلوقات و دارندۀ زمام کاینات معرّفی کرده است:
وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً » (1)
به یقین فرزندان آدم را کرامت دادیم، و آنان را در خشکی و دریا [ بر
1) (1)
مرکبهایی که در اختیارشان گذاشتیم ] سوار کردیم، و به آنان از نعمت های پاکیزه روزی بخشیدیم، وآنان را بر بسیاری از آفریدههای خود برتری کامل دادیم.
جملۀ «بسیاری از آفریدهها» که در آیۀ فوق مشاهده میکنید، شامل تمام موجوداتی است که ودیعۀ خیر و شر یا تکلیف را بر عهده نگرفتهاند، یعنی این کار در صلاحیّت فطرتشان نبوده است.
در این حکم عام، معنای «امانت» به طور کامل واضح شد و فهمیدیم که مراد از آن تنها یک چیز است: تکلیف. آن دسته از مفسّران که به این صراحت مقصود را بیان نداشتهاند، چندان از لوازم و متعلّقات آن سخن راندهاند که جز بر معنای تکلیف بر چیز دیگری تطبیق نمیگردد.
فخر رازی میگوید:
این معنی نیز برای شما روشن باشد که خودداری کردن موجودات از پذیرفتن امانت مانند سرباز زدن ابلیس از سجده نبود، که قرآن دربارهاش فرموده: «ابلیس از سجده خودداری کرد» (1)
اول: در داستان ابلیس سجده واجب شده بود، اما در این جا امانت پیشنهاد گردید.
دوم: خودداری ابلیس ناشی از غرور و خودخواهیش بود، اما در موجودات از خود کم بینی سرچشمه گرفته؛ تمام موجودات خود را به چشم حقارت نگریستند و بار امانت را قبول نکردند، زیرا عبارت، وَأشْفَقْنَ مِنْها حال دردناک و شکست خوردۀ آنها را بازگو میکند. (2)در هر صورت این گونه آیات دلالت بر عظمت روحی و معنوی انسان دارد و
باید گفت:
خوشا به حال کسی که به حضرت حق و تکالیفی که خالق بر عهدهاش گذاشته، برای تأمین سعادت دنیا و آخرت خود، با تمام وجود توجه کند.
دلا دیگر به فکر کار خود باش چو خود یاری نداری یار خود باش
تو سلطانی و تختت عرش والاست به پستی جا مکن جای تو بالاست
برو جایی که ما را جا نباشد چه جای ما که جا را جا نباشد
رفیقان اندکی بودند و رفتند در این منزل نیاسودند و رفتند
تو هم برخیز و بنشین با رفیقان منه پا در طریق بی طریقان
ز عالم روی خود را بر یکی کن غم بسیار خود را اندکی کن
(هلالی جغتایی)
[وَاحْجُبْنَا عَنِ الْإِلْحَادِ فِی عَظَمَتِکَ]
الهی! ما را که در برابر عجایب عظمت تو و آفریده هایت چشم باز، فطرت آزاد، عقل فعّال و قلب گیرنده داریم، از ستم و الحاد در برابر عظمتت بازدار.
الهی! کدام ستم بالاتر از این است که حق روشن و عظمت معلوم را که چون خورشید وسط روز از افق اسما و صفاتت طلوع دارد منکر شویم، و از شگفتیها و عجایب مخلوقاتت که هر یک در جای خود نشانگر عظمت و بزرگی تو هستند، غفلت ورزیم!
الهی! کدام ظلم بالاتر از این که به جای فرمان بردن از احکام ودستورهایت که دل را مستعد پذیرش انوارت مینماید، به گردونۀ معاصی و ناپاکیها و آلودگیها درافتیم و به دریای پرطوفان شهوات غرق گشته و از صعود به مقام قرب و وصل بازمانیم!
الهی! آنان که محجوب از عظمت تو هستند، بالاترین جرم و گناهشان این است که عقل عنایت شدۀ تو را تعطیل کرده و به دامن جهل و جهالت توسّل جستهاند.
محبوبا! آنان که محجوب از تماشای تو هستند، به مرض کبر و خودخواهی و غرور و عُجب دچارند.
الهی! ملحدان نسبت به عظمت تو، در کمال بی شرمی و بی حیایی، خود را میزان سنجش واقعیتها گرفته و آنچه را با خودشان مطابق و همگون نمیبینند
انکار میکنند.
ای معشوق عاشقان! چه پستاند آن بدبختهای تیرهروزی که به جای فرستادگان و سفیران پاک و آگاه تو، بیخبران مغرور را به معلّمی انتخاب کرده و تمام مایههای سعادت خویش را فدای آنان میکنند، در صورتی که تاریخ نشان داده در برابر این فداکاری احمقانه چیزی نصیب آنان نشده است.
پروردگارا! ای اول و آخر، و ای ظاهر و باطن، و ای علیم و خبیر، الحاد ملحدان داغ ننگی است که شیاطین جنّی و انسی بر پیشانی هویّت آنان زدهاند، تا از انسانیّت و حقیقت و کرامت و فضیلت دور بمانند و تبدیل به جرثومۀ فساد گشته و منبع پستی و رذالت گردند.
وَلِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُوا الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمائِهِ سَیُجْزَوْنَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ » (1)
و نیکوترین نامها [ به لحاظ معانی ] ویژۀ خداست، پس او را با آن نامها بخوانید؛ و آنان که در نامهای خدا به انحراف میگرایند [ و او را با نامهایی که نشان دهندۀ کاستی و نقص است، میخوانند ] رها کنید؛ آنان به زودی به همان اعمالی که همواره انجام میدادند، جزا داده میشوند.
توجه به اسمای حسنی علماً و عملاً، آدمی را از دچار شدن به مکتبهای انحرافی و شیاطین خطرناک حفظ نموده و ضامن تحقّق سعادت دنیا و آخرت است.
در روایات بسیار مهمّ از امامان معصوم: آمده که:
«به خدا قسم، اسمای حسنای خدا ماییم.» (2)
آری، توسّل به علوم و معارف اهل بیت و بهرهگیری از قواعد تربیتی آن بزرگواران انسان را از الحاد و انحراف و میل به باطل و باطل شدن بازداشته و راه خوشبختی و تحقّق خیر دنیا و آخرت را به روی انسان باز میکند.
بدبختی ملحدان در این است که گوش از شنیدن صدای ملکوتی انبیا و ائمّه بسته، و گوش انسانیّت را فروخته و گوش خر، خریدهاند، که با آن گوشِ حیوانی جز صدای باطل و ندای شیطانی نمیشنوند. اینان به مایههای عالی ملکوتی وجود خود، بر اثر الحاد و انحراف لطمه زده و دنیای فانی را بر آخرت باقی ترجیح دادهاند.
زنده نبود آن دلی کز عشق جانان بازماند مرده دان چون دل ز عشق و جسم از جان بازماند
جای نفس و طبع شد کز عشق خالی گشت دل ملک دیوان شد ولایت کز سلیمان بازماند
جان چون کار عشق نکند بار تن خواهد کشید گاو آخور شد چو رخش از پور دستان باز ماند
این عجب نبود که اندر دست خصمان اوفتد ملک سلطانی که از پیکار خصمان بازماند
عاشقان را نفرت است از لقمۀ دنیا طلب خوان سلطان را نشاید چون ز سگ نان بازماند
(سیف فرغانی)
آیات الهی اعم از آفاقی و انفسی و تربیتی که به ترتیب عبارت است از جهان خلقت و انسان و قرآن، همچون روز روشن در برابر دیدگان عقل و دو چشم قلب
جهت تأمین ایمان به حق و قیامت و نبوّت انبیا و امامت امامان و سعادت دنیا و آخرت میدرخشد. آنان که به این آیات که کتاب زندگی و راهنمای انسان به سوی کمال است الحاد بورزند طرْفی نبسته و از علم حق پنهان نیستند ودر پایان کار مایهای جز خزی دنیا و عذاب آخرت برای آنان نخواهد ماند!
إِنَّ الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی آیَاتِنَا لَایَخْفَوْنَ عَلَیْنَا أَفَمَن یُلْقَی فِی النَّارِ خَیْرٌ أَم مَن یَأْتِی آمِناً یَوْمَ الْقِیَامَةِ اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ » (1)
مسلماً کسانی که معانی و مفاهیم آیات ما را از جایگاه واقعیاش تغییر میدهند [ و به تفسیر و تأویلی نادرست متوسل میشوند ] بر ما پوشیده نیستند. آیا کسی را که در آتش میافکنند، بهتر است یا کسی که روز قیامت در حال ایمنی میآید؟ هر چه میخواهید انجام دهید، بیتردید او به آنچه انجام میدهید، بیناست.
عارف ناشناختۀ بزرگ، سالک سبیل حق، عاشق واله مرحوم آیت اللّه حاج شیخ ابراهیم امام زاده زیدی که دارای دم عیسوی بوده و در تربیت سالکانِ راه، جِدّی وافر داشته، در رسالۀ پرقیمت «حکمت متعالیه و سیر و سلوک» خود میفرماید:
«ای برادر! احوال آنان که سالک سبیل اهل اللّه نیستند و افعال و حرکات و حالاتشان بر اساس خواسته و میل و مقتضای شهوات آنهاست و در منجلاب آلودگی و قذارت روحی ومعاصی ظاهری و باطنی آن چنان غرقند که خداوند متعال در حقّ آنان فرموده:
1) (1)
وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ » (1)
و اگر حق از هواهای نفس آنان پیروی میکرد، بیتردید آسمانها و زمین و هر که در آنهاست از هم میپاشید.
آن قدر بیچاره و بدبختاند، و به اندازهای از سعادت و سلامت محرومند که حتی از رسیدن به خواستههای مادی و محدود خود ممنوع و از آنچه طبع حیوانی و میل شیطانی و اشتهای سَبُعی آنان اقتضا دارد محجوبند، چنانچه قرآن در حق آنان فرموده:
وَحِیلَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ مَا یَشْتَهُونَ » (2)
و [ در نتیجه ] میان آنان و همۀ خواستههایشان [ به وسیلۀ مرگ ] جدایی انداخته شد.
این بیخبران بیخرد و ملحدان پست و افتادگان در چاه شهوت و منغمران در آرزوهای بیارزش و غرق شدگان در هوای نفس، سرنگون در سخط حق و آتش غضب حضرت جبّارند!
أَفَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَ اللّهِ کَمَنْ بَاءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللّهِ وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِیرُ » (3)
پس آیا کسی که [ با طاعت و عبادت ] از خشنودی خدا پیروی کرده، همانند کسی است که [ بر اثر گناه ] به خشمی از سوی خدا سزاوار شده؟ و جایگاه او دوزخ است و آن بد بازگشت گاهی است.
اینان را متابعت هوای نفس به هاویه درانداخت و از آنچه در حال و هوای الهی باید لذّت ببرند محروم ساخت. و به سرگردانی و اضطراب درونی دچار کرد؛ به سلاسل و اغلالی که صورت باطنی الحاد و گناهان و معاصی است مقیّد نمود، چنانچه عبید و ممالیک گریزپا را به ذلّت زندان و غل و زنجیر دچار کنند.
اینان را مالک نفسشان که هوای لعنتی است تسلیم مهالک کرد، از پی این مالک و متصرف خائن است که خازن آتش را در قیامت، معارف الهیّه «مالک» نامیدهاند.
برای این سرگردانان در بیابان ضلالت و گم شدگان وادی هلاکت در برابر هر درجهای از درجات اهل حق درکهای در جحیم و عذاب مقیم و آتش عظیم و نار الیم است. برای آنان در برابر درجۀ توکّل درکۀ خذلان است، چنانکه در قرآن مجید آمده است:
إِن یَنصُرْکُمُ اللّهُ فَلاَ غَالِبَ لَکُمْ وَإِن یَخْذُلْکُمْ فَمَن ذَا الَّذِی یَنصُرُکُم مِن بَعْدِهِ » (1)
اگر خدا شما را یاری کند، هیچ کس بر شما چیره و غالب نخواهد شد، و اگر شما را واگذارد، چه کسی بعد از او شما را یاری خواهد داد؟
و در برابر درجۀ تسلیم، درکۀ پستی و هوان و خواری است چنانکه در قرآن کریم فرموده:
وَمَن یُهِنِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُکْرِمٍ إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ » (2)
و کسی را که خدا خوار کند، گرامی دارندهای برای او نیست؛ به یقین خدا هر چه را بخواهد انجام میدهد.
برای آنان در برابر درجۀ قرب و وصل درکۀ طرد و لعنت است. چنانکه در قرآن مجید بدان اشارت رفته است:
أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَیَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ » (1)
خدا لعنتشان میکند، و لعنت کنندگان هم لعنتشان میکنند.
چنانکه عارفان آگاه و عشاقان بینا در برابر حضرت محبوب از خویش با تمام وجود و به راستی و حقیقت، نفی قدرت و علم و وجود میکنند و از پی این تواضع و فنای فی اللّه به قدرت بی انتها و علم ذاتی و لدنّی و وجود مخلّد ابدی که عنایت خاص حضرت دوست به آنان است میرسند، ملحدان بدبخت، و منکران پست فطرت به خاطر الحاد و انکارشان به ناتوانی بینهایت و جهل کلّی و هلاکت سرمدی دچار میشوند و این همان خِزْی عظیم است که نتیجۀ الحاد و محصول انکار و میوۀ تلخ میل به باطل میباشد، به راستی که خداوند بزرگ همۀ ما را از درافتادن به چنین ورطۀ هلاکتی حفظ فرماید.» (2)بیایید مرد میدان ایمان و عمل و طهارت و پاکی و سلامت و تقوا شویم. بیایید دنیای فانی را در برابر آخرت باقی انتخاب نکنیم و از این راه خود را به خسارت ابدی مبتلا نسازیم. بیایید در برابر پیشگاه باعظمت حضرت حق سر تسلیم فرود آریم و از تمام دستورهای او که محض تأمین سعادت ما تنظیم شده پیروی کنیم.
بیایید همچون حضرت زین العابدین علیه السلام دست دعا به درگاه حضرت ربّ العزّه برداشته و در کمال عجز و نیاز به جناب بیانباز عرضه بداریم:
یا الهی و سیّدی و مولای، یا أرحم الراحمین و یا أکرم الأکرمین:
«وَاحْجُبْنا عَنِ الإلْحادِ فی عَظَمَتِک»
به قول فیض آن سالک مسلک صدق:
چو مرد او شدی مردانه میباش چو مست او شدی مستانه میباش
اگر در سر هوای دوست داری ز خویش و آشنا بیگانه میباش
چو خواهی لذّت مستی بیابی شراب عشق را پیمانه میباش
چو درهای سعادت باز خواهی کلید عشق را دندانه میباش
چو زلف او پریشان شد به صد دل در او آویز خود را شانه میباش
(فیض کاشانی)
[«2»وَیَا مَنْ لاَ تَنْتَهِی مُدَّةُ مُلْکِهِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ]
و ای آن که دوران فرمانرواییش به نهایت نمیرسد، بر محمد و آل محمد درود فرست.
امام سجاد علیه السلام در این فراز از دعا، قدرت نمایی و توانمندی خداوند و اقتدار حقانی او را در پی بردن به اسرار و رازهای آفرینش که مایۀ قرب و صفا و روشنی دل است؛ ستایش میفرماید.
این فراز از دعا اشاره به آیاتی از قرآن مجید در محور مالکیّت محض و قدرت یکتای خداوند دارد:
تَبَرَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ وَ هُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» (1)
همیشه سودمند و با برکت است آن که فرمانروایی [ همه هستی ] به دست اوست و او بر هر کاری تواناست.
لِلَّهِ مُلْکُ السَّمَوَ تِ وَالْأَرْضِ وَمَا فِیهِنَّ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» (2)
مالکیّت و فرمانروایی آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست، فقط در سیطرۀ خداست، و او بر هر کاری تواناست.
مقصود از مالکیت خداوند، قدرت برتر و توانایی تام در تصرف همه امور به امر و نهی است و از ویژگیهای این برتری این است که پایان زمانی ندارد.
ملک، نامی برگرفته از ملک النّاس است یعنی حاکم مطلق بر مردم خداوند است. و او متولی سلطنت بر آدمیان و همه موجودات انسی بندۀ فرمان اویند.
دانشمندان صفات خداوند را به دو رشته تقسیم کردهاند:
1 - صفات ثبوتی یا صفات جمال.
2 - صفات سلبی یا صفات جلال.
مقصود از صفات ثبوتی آن رشته از صفاتی است که جنبۀ وجودی دارند و اتصاف شخص به یکی و یا همۀ آنها موجب کمال میباشد و نبودن آن برای شخص یک نوع نقص شمرده میشود. مانند: علم و قدرت، از سوی دیگر صفات ثبوتی بازگشت به صفات ذاتی است. صفات ذات، صفاتی هستند که ذات خداوند را تشکیل داده و پیوسته ذات اقدس وی با آنها همراه میباشد. مانند علم و قدرت، این رشته از اوصاف را صفات ذات گویند. زیرا او دانا و تواناست و اگر او را تنها در نظر بگیریم و از همه موجودات و تمام افعال او چشم بپوشیم او را دانا و توانا و زنده خواهیم یافت.
یکی از صفات ثبوتی خداوند قدرت و یکی از نامهای او قادر است و حقیقت قدرت دو معنا دارد:
1 - کار از روی اختیار و اراده و با کمال حریت و آزادی انجام میدهد مثلاً میگوییم: فلانی قادر به خواندن و نوشتن است یعنی با کمال آزادی میتواند بخواند و بنویسد.
2 - مبدأ اثر بودن در برابر موجودی که مبدأ اثر نبوده و کاری از وجود او ساخته
نیست و مقصود از قدرت، این معنی دوّم است.
بنابراین «قدرت» از صفات ثبوتی الهی است یعنی که خداوند بر هرچیز قادر است. و «قادر» به کسی گویند که توانایی بر انجام و ترک کاری را با اراده و اختیار داشته باشد.
راغب اصفهانی دربارۀ ریشه این واژگان مینویسد:
القُدْرَةُ إذا وُصِفَ بها الانسانُ فاِسمٌ لهیئةٍ لَهُ بِها یَتَمَکَّنُ مِنْ فِعْلِ شَیءٍ ما، وَ إَذا وُصِفَ اللّهُ تَعالی بِها فَهِیَ نَفْیُ العَجْزِ عَنْهُ وَ مُحالٌ انْ یُوصَفَ غَیْرُ اللّهِ بِالقُدْرَةِ الْمُطْلَقَةِ مَعْنیً وَ انْ أَطْلَقَ عَلَیه لَفْظاً بَلْ حَقُّه أَنْ یُقالَ قادِرٌ علی کذا،...
وَالقَدِیْرُ هُوَ الفاعِلُ لِما یَشاءُ عَلَی قَدْرِ ما تَقْتَضِی الحِکْمَةَ، لازائداً عَلَیْه وَ لاناقِصاً عَنْهُ وَ لِذلکَ لایَصِحُّ أَنْ یُوْصَفَ بِهِ إِلّا الله تعالی. (1)
قدرت از صفاتی است که اگر انسان به آن متصف شود یعنی حالتی است که انسان توانایی بر انجام چیزی را دارد. و هر گاه خداوند به آن متصف شود یعنی ناتوانی و ضعف از او دور است. و از محالات است که از جهت معنی غیر خداوند به قدرت فراگیر متصف شود هر چند از جهت لفظ گفته میشود، بلکه حق آن این است که گفته شود توانایی بر چنین کاری دارد.
قدیر، به معنای کسی است که هر چه اراده کند به مقتضای حکمت انجام میدهد، نه کمتر و نه بیشتر و به همین جهت این وصف دربارۀ غیرخداوند به کار نمیرود.
1) (1)
اصل واژگان فوق از قدر گرفته شده که به معنای اندازۀ چیزی و نهایت آن است.
صاحب لسان العرب در این باره مینویسد:
القَدیرُ و القادرُ مِنْ صِفاتِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ یَکُونانِ مِنَ القُدْرَةِ وَ یَکُونانِ مِنَ التَّقْدِیرِ... فَالقادِرُ إِسْمُ فاعِلٍ مِنْ قَدَرَ یَقْدِرُ وَ القَدِیرُ فَعیلٌ مِنْه وَ هُوَ لِلْمُبالَغَةِ وَ المُقْتَدِرُ مُفْتَعِلٌ مِنْ إقْتَدَرَ وَ هُوَ أَبْلَغُ. (1)
قدیر و قادر از صفات خداوند بزرگ است که از ریشۀ قدرت و تقدیر گرفته شده است... قادر اسم فاعل و قدیر صفت مبالغه است ولی مقتدر از آن بلیغتر است.
تبارک، از ماده بَرْک به معنای سینۀ شتر است که او در هنگام نشستن سینه را بر روی زمین میگذارد ولی این واژه به معنی دوام و بقا و زوال ناپذیری به کار رفته است. وقتی میگویند نعمت با برکت است یعنی نعمت، دوام و بقا داشته باشد و به کارگیری این واژه بر ذات پاک خداوند به خاطر ازلیت و ابدیت اوست.
بیده الملک ، نشانۀ انحصار است یعنی حکومت عالم هستی فقط به دست توانای اوست و مالک و متصرف در همۀ جهان تنها به قدرت اوست.
جملۀ و هو علی کل شی قدیر ، مفهوم بسیار گستردهای دارد که قدرت او را بر همه چیز بدون تغییر شامل میشود و واژه شیء از وسیعترین مفاهیم است که تمام آنچه را در عالم امکان بگنجد فرا میگیرد.
در قرآن 45 بار واژۀ قدیر و 7 بار کلمۀ قادر و صفات دیگر مانند مقتدر، مقدور، قادرون و قادرین، واسع، غنی، غیرمعجزی اللّه به کار رفته است.
و اما آیاتی که در آنها واژۀ مقتدر به همراه پیشوند حاکمیت آمده است، مانند:
عزیز مقتدر، ملیک مقتدر، علی کل شیء مقتدر، علیهم مقتدرون، مفهومی فراتر از
1) (1)
معنی قادر در آنها دیده میشود که قرآن مجید در هنگام قدرت شدید و یا خشم نهایی الهی از آنها استفاده کرده است.
توجه به این نکته لازم است که مِلک (کسر میم) سلطه فردی بر چیزی است و مُلک (ضم میم) حاکمیت را بر نظام کلی و اجتماعی بازگو میکند.
برخی مفسران واسع علیم را وسعت در کمال قدرت میدانند.
فخر رازی در ذیل آیۀ:
وَلَا تُؤْمِنُواْ إِلَّا لِمَن تَبِعَ دِینَکُمْ قُلْ إِنَّ الْهُدَی هُدَی اللَّهِ أَن یُؤْتَی أَحَدٌ مِّثْلَ مَآ أُوتِیتُمْ أَوْ یُحَآجُّوکُمْ عِندَ رَبِّکُمْ قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَآءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ» (1)
و [ نیز گفتند : در توضیح حقایق ] جز به کسی که از دینتان پیروی میکند ، اطمینان نورزید [ تا دیگران هدایت نیابند ] . بگو : یقیناً هدایت ، هدایت خداست . سپس گفتند : گمان نکنید آنچه به شما اهل کتاب [ از نبوّت ، معجزه ، قبله مستقل و آیات آسمانی ] داده شده به کسی [ از عرب و غیر عرب ] داده شود ، یا اینکه مؤمنان میتوانند نزد پروردگارشان با شما محاجّه و گفتگو کنند . [ در پاسخ یاوههای آنان ] بگو : فضل و رحمت [ که از جلوههایش نبوّت ، کتاب ، معجزه و قبله است ، ] به دست خداست ، به هر کس بخواهد میدهد ؛ و خدا بسیار عطا کننده و داناست .
مینویسد:
«وسعت وجودی خداوند دلیل بر کمال قدرت او و علیم بودنش دلیل بر کمال علم اوست، پس چنین کسی به جهت جایگاه قدرت، هر فضل و لطفی را نسبت به هر که شایسته بداند؛ عطا میکند چرا که هم از نیازهای بندگان خود با خبر است و
1) (1)
هم برای اعطای فضل و دانش و حکمت توانایی دارد.» (1)
در آیات دیگر طرح مسأله قدرت و حاکمیت بینهایت از طرف خداوند در نگاه اول اشاره به عمومیت قدرت خداوند است. که حق در مقام رد هر گونه عجز و ناتوانی از وجود اوست، چرا که ناتوانی یا ناشی از جهل و بیخبری یا ضعف در بدن است و قادر عالم نه در حوادث غافلگیر میشود و نه در مقابله ناتوان است.
و از نگاه دیگر گاهی تهدید و سرکوبی انسانهای مغرور و لجوج است که با گردن کشی راه حق را سدّ میکنند و گاهی برای اطمینان دادن به بندگان صالح و مؤمن است تا حل همه مشکلات خود را از او بخواهند و تنها به او پناه ببرند.
امّا دلایل قدرت بیپایان پروردگار چیست؟
1- دلیل علمی:
در علوم تجربی، دیدن مناظر گوناگون طبیعت و عجایب آسمانها و همچنین ساختمان منظم سلولها و اتمها و گسترش روز افزون علوم و اکتشافات، جهان تازهای را در برابر چشم ما مجسم میکند. این تنوع پیچیدۀ آفرینش همانند تدوین کتاب خداست که آن همه محتوا و معارف عظیم الهی را در قالب الفاظ ساده ریخته است. از مطالعه مجموع این مسائل به این حقیقت میرسیم که مبدأ عالم هستی قدرت بیپایان دارد.
2- برهان وجوب و امکان:
در بحث توحید و یگانگی ذات خداوند ثابت شد که واجب الوجود در عالم
1) (1)
یکی بیش نیست و هر چه غیر از اوست ممکن الوجود است و تمام ممکنات نه تنها در آغاز که در بقای خود نیز متکی به او و مخلوق او هستند و این معنی قدرت مطلقه خداوند بر همه چیز است.
3- برهان فلسفی:
ما اگر توانایی بر کاری نداشته باشیم به خاطر کمبود است و هر مشکلی که پیش میآید در واقع به محدودیت وجود ما منتهی میشود. پس وجودی که از هر نظر نامحدود است چگونه ممکن است چیزی خارج از حوزۀ قدرت او باشد. به تعبیر دیگر، او همه جا حاضر است و همه شرایط در اختیار اوست بنابراین هر گونه موانعی را برمیچیند و این دلیل قدرت او بر همه چیز است.
4- قدرت اختیاری:
قدرت خدا آمیخته با اختیار است و ذات او ازلی و فعلش حادث است پس هر گاه چیزی را اراده کند در همان زمانی که اراده کرده موجود میباشد. و این نشانۀ احاطۀ ارادۀ او بر همه موجودات است.
البته در میان فلاسفه و متکلمان مذاهب مختلف در عین این که قدرت خداوند را بدون گفتگو قبول دارند در ابدیت یا عمومیت قدرت به خاطر برخی اشکالات که از حل آن عاجز بودهاند تردید کردهاند و به همگی آنها در محل خودش پاسخ داده شده است. (1)
در سورۀ زمر میفرماید:
وَ مَا قَدَرُواْ اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِوَالْأَرْضُ جَمِیعًا قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَمَةِ وَ السَّمَوَ تُ
1) (1)
مَطْوِیَّاتُ بِیَمِینِهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ» (1)
و خدا را آن گونه که سزاوار اوست نشناختند، در حالی که زمین در روز قیامت یکسره در قبضۀ قدرت اوست، و آسمانها هم درهم پیچیده به دست اوست؛ منزّه و برتر است از آنچه با او شریک میگیرند.
سرچشمۀ شرک عدم معرفت صحیح دربارۀ خداوند است کسی که بداند:
اولاً: او وجودی بیپایان و نامحدود از هر نظر است.
ثانیاً: آفرینش همه موجودات از ناحیۀ اوست و حتی در بقای خود هر لحظه به فیض وجود او نیازمندند.
ثالثاً: تدبیر عالم هستی و گشودن گره تمام مشکلات و همه ارزاق به دست با قدرت اوست و حتی اگر شفاعتی هم انجام گیرد به اذن و فرمان او خواهد بود، معنی ندارد که رو به سوی دیگری آرد. اصلاً چنین وجودی با این صفات دوگانگی برای او محال است؛ زیرا دو وجود نامحدود از جمیع جهات عقلاً غیرممکن است.
در آیۀ فوق برای بیان عظمت قدرت او از دو تعبیر کنایی قبضته و مطویات بیمینه استفاده کرده است.
«قبضة» به معنی چیزی است که در مشت میگیرند و معمولاً کنایه از قدرت مطلقه و سلطه کامل بر چیزی است. «مطویات» از مادۀ طی به معنی به هم پیچیدن است که گاه کنایه از گذشتن عمر یا عبور از چیزی است.
کسی که طوماری را در هم پیچیده و در دست راست گرفته کاملترین تسلط را بر آن دارد مخصوصاً انتخاب یمین یعنی دست راست به خاطر آن است که غالب
1) (1)
اشخاص کارهای مهم را با دست راست انجام میدهند و قوت و قدرت بیشتری در آن احساس میکنند.
بنابراین همۀ این تشبیهات و تعبیرات کنایه از سلطۀ مطلقۀ پروردگار بر عالم هستی در جهان دیگر است، تا همگان بدانند در عالم قیامت نیز کلید نجات و حل مشکلات در کف قدرت خداوند است تا به بهانۀ شفاعت و مانند آن به سراغ بتها و معبودهای دیگر نروند. و در روز قیامت همگی به روشنی در مییابند که همه چیز از آن او و در اختیار اوست.
در آیهای دیگر میفرماید:
قُلِ اللَّهُمَّ مَلِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَن تَشَآءُ وَتَنزِعُ الْمُلْکَ مِمَّن تَشَآءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَآءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَآءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» (1)
بگو: خدایا! ای مالک همه موجودات! به هر که خواهی حکومت میدهی و از هر که خواهی حکومت را میستانی، و هر که را خواهی عزت میبخشی و هر که را خواهی خوار و بیمقدار میکنی، هر خیری به دست توست، یقیناً تو بر هر کاری توانایی.
منظور از اراده و مشیت الهی در این آیه این نیست که بدون حساب و بیدلیل چیزی را به کسی میبخشد و یا از او میگیرد، بلکه مشیت او از روی حکمت و مراعات نظام و مصلحت و حکمت جهان آفرینش و عالم انسانیت است. و گاه این حکومتها به خاطر شایستگیها است و گاه حکومت ظالمان هماهنگ با ناشایستگی امتهاست.
علّامه طباطبایی رحمه الله دربارۀ استناد حکومت و دیگر امور اعتباری به خدای سبحان مینویسد:
1) (1)
«تردیدی نیست که زنجیرۀ علیت در عالم به خداوند واجب الوجود ختم میشود و رابطۀ میان او و جزء و کل جهان هستی، رابطۀ علّیت است. در مباحث علت و معلول روشن شده که پدیده علیت فقط در ناحیۀ وجود است به این معنا که در آنچه از وجود علت به معلول سرایت میکند وجود حقیقی در معلول است و غیر آن یعنی ماهیت، از صدور و نیاز به علت برکنار میباشد.
با توجه به این مطلب، مشکلی که در این جا پیش میآید، استناد امور صرفاً اعتباری به خدای متعال است؛ زیرا امور اعتباری اصولاً وجود حقیقی ندارند بلکه وجود و ثبوت آنها یک ثبوت و واقعیّت اعتباری است که از ظرف اعتبار و جعل و از حیطۀ فرض فراتر نمیروند.
اوامر و نواهی و احکام و قوانین شریعت و نیز اموری چون حکومت و عزّت و روزی و غیره همگی اموری اعتباری هستند. آنچه این گره را میگشاید این است که:
درست است این امور از وجود حقیقی عاری و بیبهرهاند امّا دارای آثاری هستند که نامهای آنها را حفظ میکنند و این آثار اموری حقیقی هستند که مقصود از اعتبار این امور نیز همین آثار است. و این آثار به خدای متعال نسبت وجودی دارند و همین نسبت است که نسبت این امور اعتباری را به خداوند، صحت میبخشد.
این سخن دربارۀ عزت اعتباری و آثار خارجی آن و استنادش به علل حقیقی آن و همچنین دربارۀ دیگر امور اعتباری مانند امر و نهی و حکم و جعل و غیره نیز صادق میباشد.
از این جا روشن میشود که تمام اعتبارات شرعی به واسطۀ استناد آثار آنها به خدای متعال به نحوی که زیبندۀ ساحت قدس و عزت او باشد به واجب متعال استناد دارند.» (1)
1) (1)
جملۀ بیدک الخیر با توجه به الف و لام استغراق در «الخیر» و مقدم شدن «بیدک» بر او نشان میدهد که تمام خیرها و برکات و نیکها در دست خداست و در ضمن استفاده میشود که هم عزت خیر است و هم ذلت خیر است. بخشیدن حکومت و گرفتن آنهم هر کدام در جای خود خیر است و بر طبق قانون عدالت، شرّی وجودی ندارد جانیان و بدکاران، خیرشان در آن است که در زندان باشند و نیکوکاران با ایمان خیرشان در آزادی است. به تعبیر دیگر در جهان هستی شری وجود ندارد، این ما هستیم که خیرات را مبدّل به شر میکنیم.
جملۀ إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ در واقع دلیلی است بر تمام آنچه در آیه آمده است؛ زیرا وقتی او بر هر چیزی قادر است؛ حکومت و عزت و خیانت به دست اوست.
و نکته جالب این است که ابلیس هم در آغاز آفرینش خداوند، در بهشت به آدم گفت: «ای آدم! آیا میخواهی تو را به درخت جاویدان و مُلک فناناپذیر راهنمایی کنم؟» در واقع شیطان حساب کرد که آدم به زندگی جاویدان و رسیدن به قدرت بی زوال تمایل دارد؛ پس برای کشاندن او به مخالفت فرمان پروردگار از دو عامل جاودانگی و حکومت همیشگی برای فریب او بهره برد و شیطان هم برای گمراهی بشر بر روی آن دو نقطه حساس انگشت میگذارد.
به همین جهت در قیامت هم خداوند این پرسش را مطرح میکند که قدرت و حکومت از آن کیست؟ ولی پاسخ گو چه کسانی هستند؟
خداوند میفرماید:
یَوْمَ هُم بَرِزُونَ لَایَخْفَی عَلَی اللَّهِ مِنْهُمْ شَیْءٌ لِّمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلَّهِ الْوَ حِدِ الْقَهَّارِ» (1)
1) (1)
روزی که همۀ آنان آشکار میشوند، [ و ] چیزی از آنان بر خدا پوشیده نمیماند. [ و ندا آید: ] امروز فرمانروایی ویژۀ کیست؟ ویژۀ خدای یکتای قهّار است.
این آیه در حقیقت سومین ویژگی آن روز یعنی حاکمیت مطلقه پروردگار را بازگو میکند. در آن روز منادی حق فریاد برمیآورد که امروز حاکمیت برای کیست؟ پاسخگو کیست؟ در آیه سخنی از آن به میان نیامده است.
عدهای از مفسران گفتهاند: سؤال از ناحیۀ پروردگار مطرح میشود و جواب را همۀ مؤمنان و کافران میگویند.
بعضی گفتهاند: سؤال و جواب هر دو از ناحیۀ خداست.
و بعضی معتقدند: منادی الهی این سؤال را آشکار مطرح میکند و خود او نیز پاسخ میدهد. ولی ظاهراً که این سؤال و جواب از سوی فرد خاصی عنوان نمیشود، سؤال از خالق و مخلوق و همگی به زبان حال به آن پاسخ میدهند.» (1)
«گفتهاند که این سخن خداوند سبحان که فرمود: «همانا خداوند بر هر چیزی تواناست»، مفید عموم است که خداوند از سه بعد بر همه چیز قادر است:
1 - بر معدومات قدرت دارد که آنها را ایجاد نماید.
2 - بر موجودات که آنها را فانی سازد.
3 - بر مقدورات غیر خودش (مانند فرشته، جن، بشر) که اندازهگیری آنها به دست قدرت اوست و نیز میتواند آنان را از قدرت باز دارد.» (3)
در پی توصیف امام سجاد علیه السلام از بینهایت بودن حکومت الهی؛ حضرت علی علیه السلام هم قدرت حق را چنین میستاید:
وَ اشْهَدُ انْ لااِلهَ الاّ اللّهُ وَحْدَهُ لاشَریکَ لَهُ. الْاَوَّلُ لاشَئَ قَبْلَهُ وَ الْاَخِرُ لاغایَةَ لَهُ. لاتَقَعُ الأَوْهامُ لَهُ عَلی صِفَةٍ وَ لاتُعْقَدُ الْقُلُوبُ مِنْهُ عَلی کَیْفیَّةٍ، وَ لاتَنالُهُ التَّجْزِئَةُ وَ التَّبْعیضُ وَ لاتُحیطُ بِهِ الْاَبْصارُ وَ الْقُلُوبُ. (1)
شهادت میدهم معبودی جز اللّه نیست، یگانهای است بیشریک. اولی است که چیزی پیش از او نبوده، و آخری است که او را انتهایی نیست. اندیشهها به هیچ یک از صفاتش نرسند، دلها او را به کیفیتی تعیین وتحدید ننمایند، تجزیه و تبعیض در حریمش راه ندارد، و دیدهها و دلها به او احاطه پیدا نکند.
و در جای دیگر دربارۀ قدرت خدا میفرماید:
اَنْتَ الْأَبَدُ فَلا امَدَ لَکَ، وَ انْتَ الْمُنْتَهی فَلامَحیصَ عَنْکَ، وَ انْتَ المَوْعِدُ فَلامَنْجی الاّ إِلَیْکَ. بِیَدِکَ ناصِیَةُ کُلِّ دابَّةٍ وَ الَیْکَ مَصیرُ کُلِّ نَسَمَةٍ.
سُبْحانَکَ ما اعْظَمَ شَأْنَکَ! سُبْحانَکَ ما اعْظَمَ ما نَری مِنْ خَلْقِکَ وَ مَا اصْغَرَ عَظِمُه فی جَنْبِ قُدْرَتِکَ! وَ ما اهْوَلَ مانَری مِنْ مَلَکُوتِکَ! وَ ما احْقَرَ ذلِکَ فیما غابَ عَنّا مِنْ سُلْطانِکَ! وَ ما اسْبَغَ نِعَمَکَ فِی الدُّنیا! وَ ما اصْغَرَها فی نِعَم الآخِرَةِ. (2)
تو ابدی هستی بنابراین زمانی برایت نیست و تو منتهای هر چیز هستی از این رو گریزی از تو نیست و تو وعدهگاه هستی که نجاتی از تو جز به تو نیست.
مهار هر جنبدهای در کف تو، و بازگشت هر انسانی به سوی توست. منزهی از هر عیب چه بزرگ است شأن تو! منزهی، چه عظیم است آنچه از مخلوقاتت که میبینیم و چه کوچک است عظمت آن در کنار قدرت تو! و چه دهشت آور است آنچه از ملکوت تو مشاهده مینماییم! و چه اندازه حقیر است آنچه دیده میشود در برابر آنچه از سلطنت تو برای ما ناپیداست. نعمتهایت در این دنیا چه گسترده فراوان است و بااین حال در برابر نعمت آخرتت چقدر کوچک است.
از وجود مقدس حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام درباره معنای
«لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ الاّ بِاللّه» پرسیدند فرمود:
اِنّا لانَمْلِکُ مَعَ اللّهِ شَیْئاً وَ لانَمْلِکُ إلاّ ما مَلَّکَنا فَمَتی مَلَّکَنا ما هُوَ امْلَکُ بِهِ مِنّا کَلَّفَنا وَ مَتی اخَذَهُ مِنّا وَضَعَ تَکْلیفُهُ عَنّا. (1)
با وجود خدا دارندۀ چیزی نیستیم، و دارندۀ چیزی نمیشویم، جز آنچه او ما را دارندۀ آن نماید، بنابراین وقتی ما را دارندۀ چیزی نمود که خود نسبت به آن دارندهتر است وظیفهای بر عهده ما گذاشته و هر گاه آن را از ما گرفت تکلیف آن را از ما برداشته است.
روایتی در باب اذان و اقامه؛ در معنای اللّه اکبر است که حضرت موسی بن جعفر علیه السلام از اجدادش نقل فرموده است: که حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود:
ما در مسجد نشسته بودیم؛ در این حال اذان گو بر بالای مناره رفت و گفت: اللّه اکبرُ، اللّه اکبرُ، پس امیر مؤمنان علی علیه السلام گریه کرد و ما هم با گریۀ او گریه کردیم؛ پس چون مؤذّن اذان را به پایان رساند، فرمود: آیا میدانید مؤذّن چه میگوید؟ گفتیم: خدا و
1) (1)
رسولش داناتر است. حضرت فرمود: اگر میدانستید چه میگوید، اندک میخندیدید و بسیار گریه میکردید؛ سپس فرمود:
فَلِقَولِهِ اللّه اکْبَرُ مَعَانٍ کَثیرةٌ مِنْها: أَنَّ قَوْلَ المُوَذِّنِ: «اللّهُ اکْبَرُ» یَقَعُ عَلی قِدَمِهِ وَ أَزلیَّتِهِ وَ أَبَدیِّتِهِ و َعِلْمِهِ وَ قُوَّتِةِ وَ قُدْرَتِةِ وَ حِلْمِهِ وَ کَرَمِهِ وَ جُودِهِ وَ عَطائِهِ وَ کِبْریائِهِ.
فَاِذا قالَ المُوَذِّنُ: اللّهُ اکْبَرُ؛ فَاِنَّهُ یَقُولُ اللَّهُ الَّذی لَهُ الْخَلْقُ وَ الأَمْرُ وَ بِمَشِیَّتِهِ کانَ الْخَلْقُ وَ مِنْهُ کانَ کُلُّ شَیْ لِلْخَلْقِ وَ الَیْه یَرْجِعُ الْخَلْقَ وَ هُوَ الأَوَّلُ قَبْلَ کُلِّ شَیءٍ لَمْ یَزَل وَ الآخِرُ بَعْدَ کُلِّ شَیءٍ لایَزَالُ وَ الظّاهِرُ فَوْقَ کُلِّ شَیءٍ لایُدْرَکُ وَ الْباطِنُ دُونَ کُلِّ شَیءٍ لایُحَدُّ، فَهُوَ الباقِی وَ کُلُّ شَیءٍ دُونَهُ فَانٍ.
وَ الْمَعْنَی الثّانی، اللّهُ اکْبَرُ ایِ الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ، عَلِمَ ما کانَ وَ ما یَکُونُ قَبْلَ انْ یَکُونَ وَ الثّالِثُ، اللّهُ اکْبَرُ ایِ الْقادِرُ عَلَی کُلِّ شَیءٍ یَقْدِرُ عَلی ما یَشاءُ، الْقَوِیُّ لِقُدْرَتِهِ الْمُقْتَدِرُ عَلی خَلْقِهِ، الْقَوِیُّ لِذاتِهِ، وَ قُدْرَتُهُ قائِمَةٌ عَلی الأَشْیاءِ کُلِّها اذا قَضی أَمْراً فَاِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ... . (1)
پس گفته مؤذّن «اللّه اکبر»، دارای مفاهیم زیاد است از جمله: این که گفتار اذان گو: «اللّه اکبر» بر قدیمی بودن و همیشگی و جاودانگی و دانش و نیرو و چیرگی و بردباری و لطف و بخشش و بزرگواری خداوند قرار گیرد پس هر گاه مؤذن گوید: اللّه اکبر، پس او میگوید: خداوند کسی است که برای او آفرینش و تقدیر است. و به ارادۀ او آفریده میشود و از او همه چیز برای آفرینش است و به سوی او آفریدگان بازگشت میکنند. و او اوّل پیش از هر چیزی که همیشگی و آخر پس از هر چیز که نابود نگردد، آشکار و برتر هر چیزی که به فهم در نیاید و درون هر شی که در اندازه نگنجد. پس او ماندگار
1) (1)
و هر چیزی غیر او نابود شدنی است.
مفهوم دوّم، «اللّه اکبر» یعنی دانا و آگاه؛ و بر آنچه هست و باشد قبل از وجود آگاهی دارد.
مفهوم سوّم، «اللّه اکبر» یعنی توانایی بر هر چیزی دارد و هر چه اراده کند تقدیر کند؛ نیرومند در قدرت و حکومت است و بر آفرینش خود چیره دست است؛ در ذاتش نیرومند و قدرتش بر همه چیزها سلطه دارد. هر گاه بر امری حکم کند پس همانا گوید: باش، پس او موجود است.
[وَأَعْتِقْ رِقَابَنَا مِنْ نَقِمَتِکَ]
و ما را از عذاب خود رهایی بخش
آن که مسؤول سعادت و شقاوت انسان است، خودِ اوست.
کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهینَةٌ » (1)
هر کسی در گرو دستآوردههای خویش است.
اوست که از جانب حضرت حق مجهّز به عقل، فطرت، وجدان، تمکّن و قدرت و اراده است و برای شکوفایی این مایههای رشد و کمال متنعّم به نعمت هدایت، وحی، نبوّت و امامت میباشد.
او با صد و چهارده کتاب آسمانی و در رأس آنها قرآن مجید که کتاب عزیز، حکیم، مجید، کریم، شفا، رحمت و هدایت است، و با صد و بیست و چهار هزار پیامبر آگاه، علیم و بصیر، و با دوازده امام معصوم و هزاران فقیه و عالم و عارف و بینا، برای به دست آوردن سعادت و مصون ماندن از شقاوت هدایت شده و این خط نورانی هدایت و صراط مستقیم حضرت محبوب است که زمینۀ خیر و برکت و منفعت و دوری از ضرر و خسارت و پوچی را برای او فراهم میآورد.
خداوند مهربان که عاشقی همچون او برای انسان نیست و انبیا و ائمّه و هادیان
1) (1)
دلسوز به او سفارش کردهاند که از عقل و فطرت و وجدان کمک بگیر و در حقایق ظاهریّه و باطنیّه مطالعه کن، یا به بینایان راه دست توسل بزن و با انتخاب راه از چاه، به سیر و سفر در سبیل اللّه مشغول شو و از آنچه مایۀ جهل و نادانی و علّت افتادن در شهوات حیوانی است بپرهیز تا شاهد سعادت را در آغوشگیری و از ضربههای مهلک و خطرناک غول شقاوت در امان بمانی، که تو در برابر گوش و چشم و قدرت درک و همۀ نعمتهای حق و برای به دست آوردن سعادت دارَیْن و دور شدن از شقاوت که مورث خِزْی دنیا و عذاب آخرت است، مسؤولی.
وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً » (1)
و از چیزی که به آن علم نداری [ بلکه برگرفته از شنیدهها، سادهنگریها، خیالات و اوهام است ] پیروی مکن؛ زیرا گوش و چشم و دل [ که ابزار علم و شناخت واقعیاند ] موردِ بازخواست اند.
او که بدون اتصال به نبوّت و امامت، به خود و به خدا و به جهان و سایر حقایق جهل دارد، نباید زمام حیات خویش را به دست دیو جهل بسپارد، که دیو جهل مایۀ تمام امراض و علت العلل تمام بدبختیها و سرچشمۀ شقاوت و خزی دنیا و عذاب آخرت است، که شرعاً و عقلاً بر ما واجب است در آزادی خویش از عذاب و نقمت، با کمک ایمان و عمل صالح بکوشیم.
از غرور و عُجب و خودبینی و خودپسندی بپرهیزید، در برابر حق و حقیقت، متکبّر نباشید، بند بردگی دیگران را که مایۀ تمام بدبختیها و سیه روزی است به
1) (1)
گردن جان میفکنید، از افتادن به دام زر و زور و تزویر خود را حفظ نمایید، دل که حرم امن خداست به طناب وسوسۀ خنّاسان دچار مسازید، دستگاه با عظمت عقل را تعطیل ننمایید، مهار حیات را به دست بیخبران از حقایق هستی مسپارید، از طواف به دور مکتبهای مادی و دست ساز خودداری کنید، خود و زن و فرزندانتان را و هر کس که در شعاع شما زیست میکند به بلای شهوات و غرایز آزاد دچار ننمایید، مظاهر فانی و زودگذر دنیا شما را نفریبد، از دزدان راه انسانیت و راهزنان صراط آدمیّت بر حذر باشید، در پیچ و خم برنامههای مرئی و نامرئی شیطان گرفتار مشوید، باطن از آلودگیها پاک دارید، به دامن جان و قلب و دانش و حقیقت راهنمایانِ راه حضرت ربّ العزّه، دست توسل بزنید، انبیا و اولیا و امامان معصوم و فرهنگ حیاتبخش آنان را بشناسید، عقل و فطرت را به دست آن دانایان و بینایان و عارفان و عاشقان آگاه بسپارید، در هر حرکت و عملی بر اساس خواستههای حضرت محبوب - جلّ جلاله - قدم بردارید. چشم به تماشای آیات دوست باز کنید و گوش به فرامین و دستورهای سعادت بخش حضرت اللّه بسپارید.
سالک الی اللّه شوید و در این مسیر به رحمت و لطف و عنایت او توکّل نمایید، تسلیم بی قید و شرط مالک عالَم و آدم شوید تا از قیود و اغلال و سلاسل شیاطین درون و برون که همّتی جز هلاکت و نابودی شما ندارند آزاد گردید. در تمام شؤون و امور به کتاب حضرت دوست یعنی قرآن مجید که کتاب علم و زندگی و حیات و فضیلت و حق و حقیقت است پناه ببرید و به این نکته توجه داشته باشید که جز از این طریق راهی به سعادت و آزادی از شقاوت نیست.
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایّام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
(سیف فرغانی)
اگر به غرایز و شهوات میدان تاخت و تاز داده شود، عقل و وجدان را سرکوب کرده و بین انسان و حقایق حایل گشته و آدمی را از تمام واقعیتها جدا ساخته و چنانکه تاریخ حیات ثابت کرده از انسان موجودی بدتر از تمام حیوانات خواهند ساخت.
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لاَیَعْقِلُونَ » (1)
قطعاً بدترین جُنبندگان نزد خدا، کرانِ [از شنیدن حق ] و لالانِ [ از گفتن حق ] هستند که [ کلام حق را ] نمیاندیشند!
مهار غرایز و شهوات را باید به دست قدرت ایمان به حق و روز قیامت، و عقل ملکوتی واخلاق حسنه و حلال و حرام خدا سپرد تا در این قلمرو، استعدادها رشد کند و فضایل زنده گردد و درِ قلب به روی حقایق ربّانیّه و واقعیتهای ملکوتیّه باز
1) (1)
شود و سعادت دنیا و آخرت انسان تأمین گردد و از خزی دنیا و عذاب آخرت رهایی حاصل شود.
به دانش دین که بیانگر حقایق الهی و انسانی و نشان دهندۀ صراط مستقیم و مبیِّن حسنات اخلاقی است، آراسته شوید، آنگاه در مقام عمل به واقعیتهای دین برآیید و برای استوار ماندن ایمان و عمل خود با تمام وجود از در افتادن به چاله و چاه گناه بپرهیزید، که گناه ومعصیت خطرناکترین عامل شقاوت و بر باد دهندۀ ایمان و آخرت و مورث خزی دنیا و عذاب جهنّم است.
ترک گناه را شبانه روز به تمرین بگذارید و در این زمینه در مقام ریاضت شرعیّه برآیید، که تکرار ترک، شما را به روح تقوا که بهترین حافظ و نگهبان انسان از خطرات است مجهّز میکند و باعث باز شدن تمام درهای خیر به روی انسان میشود.
«نهج البلاغه» تقوا را به عنوان یک نیروی معنوی و روحی که بر اثر ممارست و تمرین پدید میآید و به نوبۀ خود آثار و لوازم و نتایجی دارد و پرهیز از گناه را سهل و آسان مینماید، طرح و عنوان کرده است:
ذِمَّتی بِما أقُولُ رَهینَةٌ و أنَا بِهِ زَعیمٌ، إنَّ مَنْ صَرَّحَتْ لَهُ الْعِبَرُ عَمّا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْمَثُلاتِ حَجَزَتْهُ التَّقْوی عَنْ تَقَحُّمِ الشُّبُهاتِ.
عهدهام در گرو درستی سخنم قرار دارد، و نسبت به آن ضامن و پایبندم.
کسی که عبرتهای روزگار کیفرهای پیش رویش را بر او آشکار کند، تقوا او را از افتادن در اشتباهات مانع گردد.
تا آنجا که میفرماید:
ألا وإنَّ الْخَطایا خَیْلٌ شُمُسٌ حُمِلَ عَلَیْها أهْلُها وَخُلِعَتْ لُجُمُها فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِی النّارِ. ألا وَإنَّ التَّقْوی مَطایا ذُلُلٌ حُمِلَ عَلَیْها أهْلُها وَاُعْطُوا أزِمَّتَها فَأَورَدَتْهُمُ الْجَنَّةَ. (1)
بدانید خطاها اسبان سرکشند، که افسار گسیخته سوارههای خود را به پیش میبرند تا به جهنّم وارد کنند. آگاه باشید که تقوا مرکبهای راهوارند که مهارشان به دست سوارههای آنها سپرده شده، در نتیجه آنان را وارد بهشت مینمایند.
در این خطبۀ تقوا به عنوان یک حالت روحی و معنوی که اثرش، ضبط و مالکیت نفس است ذکر شده است.
این خطبۀ میگوید: لازمۀ بیتقوایی و مطیع هوای نفس بودن ضعف و زبونی و بی شخصیت بودن در برابر محرّکات شهوانی و هواهای نفسانی است. انسان در آن حالت مانند سوار زبونی است که از خود اراده و اختیاری ندارد و این مرکب است که به هر جا که دلخواهش هست میرود.
لازمۀ تقوا قدرت اراده و شخصیت معنوی داشتن و مالک حوزۀ وجود خود بودن است، مانند سوار ماهری که بر اسب تربیت شدهای سوار است و با قدرت و تسلّط کامل، آن اسب را در جهتی که خود انتخاب کرده میراند و اسب در کمال سهولت اطاعت میکند.
إنَّ تَقْوَی اللّهِ حَمَتْ أوْلِیاءَ اللّهِ مَحارِمَهُ، وَألْزَمَتْ قُلُوبَهُمْ مَخافَتَهُ، حَتّی أسْهَرَتْ لَیالِیَهُمْ وَأَظْمَأَتْ هواجِرَهُمْ. (2)
بندگان خدا، تقوای الهی اولیای خدا را از دچار شدن به حرامها بازداشت، و
دلهایشان را ملازم ترس از خدا کرد، تا جایی که آنانرا به شبزندهداری واداشت، و در گرمای روز موفق به روزه نمود.
در این جا علی علیه السلام تصریح میکند که تقوا چیزی است که پرهیز از محرمات الهی و همچنین ترس از خدا از لوازم و آثار آن است.
فَإنَّ التَّقْوی فِی الْیَوْمِ الْحِرْزُ وَ الْجُنَّةُ، و فی غَدٍ الطَّریقُ إلَی الْجَنَّةِ. (1)
همانا تقوا در امروز دنیا برای انسان به منزلۀ یک حصار و به منزلۀ یک سپر است، و در فردای آخرت راه به سوی بهشت است. (2)آری، بر اساس معارف اسلامیه به خصوص منابعی چون «قرآن مجید» و «نهج البلاغه» و «صحیفۀ سجّادیه» و کتب معتبر روایی، آنچه بین انسان و بین نقمت، حجاب و حایل است و آنچه آدمی را از خزی دنیا و عذاب آخرت که همان نقمت است حفظ مینماید، پس از ایمان به حق و آخرت، عمل به دستورهای الهی و به خصوص مراعات تقواست.
عالم ربّانی، حکیم صمدانی، فقیه الهی، ملا مهدی نراقی، در این که انسان چگونه میتواند از نقمت محفوظ بماند و خیر دنیا و آخرت خود را تأمین کند میفرماید: «این مسأله به چند چیز بستگی دارد:
از جمله، انتخاب و اختیار همنشینی ملکوتی و مصاحبت با نیکان و معاشرت با کسانی که دارای فضایل اخلاقیاند و فرا گرفتن نحوۀ رفتار آنان با خالق و مخلوق؛ و همچنین اجتناب از همنشینی با اشرار و بدکاران و صاحبان اخلاق زشت و ناپسند و
نشنیدن داستانها و حکایتهای مربوط به آنان و کارها و مزخرفاتی که از آنها صادر میشود، زیرا مصاحبت و معاشرت با هر کسی قویترین انگیزه برای خو گرفتن به صفات و اخلاق اوست.
طبع آدمی آمادۀ گرفتن نیک و بد دیگران است؛ سرّ این مطلب این است که:
نفس انسان دارای قوایی است که بعضی به نیکیها و فضایل میخوانند و برخی متمایل به بدیها و رذایلاند و هر گاه برای یکی از این دو کمترین انگیزهای که مناسب و در خور طبع و سرشت اوست پدید آید به آن میل میکند و بر صاحب آن چیره میشود. و چون انگیزههای بدی و شرّ برای قوا، بیشتر از انگیزههای خیر است، تمایل به شرّ و بدی زودتر و آسانتر از تمایل به خیر و نیکی رخ مینماید، و از اینرو گفتهاند: تحصیل فضایل به منزلۀ صعود به قلّههای مرتفع است و کسب رذایل به مثابۀ نزول از آنهاست؛ و قول پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به همین مطلب اشاره دارد که:
حُفَّتِ الْجَنّةُ بِالْمَکارِهِ، وَحُفَّتِ النّارُ بِالشَّهَواتِ. (1)
بهشت با ناملایمات همراه است، و جهنّم با خواستنیها قرین است.
و از جمله، به کار بردن قوا در راه کسب صفات شریف و مواظبت بر افعالی است که آثار و نتایج آن فضایل و ملکات است، و واداشتن نفس بر کارهایی که مقتضی و در خور اخلاقی است که حفظ آن مطلوب است. چنانکه کسی که میخواهد ملکۀ جود و سخاوت را حفظ کند، همواره باید به انفاق مال و بذل و بخشش بر مستحقّان ادامه دهد و بر نفسِ خویش هنگامی که به امساک و بخل تمایل دارد مسلّط باشد. و آن که میخواهد ملکۀ شجاعت را حفظ کند باید از اقدام به کارهای خطرناک و هولانگیز به شرط اشاره به فرمان عقل روی نگرداند و بر نفس خود هنگامی که
1) (1)
احساس جبن میکند خشم ورزد و سخت گیرد، و حال به همین منوال است در مورد دیگر صفات؛ و این کار به منزلۀ ریاضت جسمانی در بهداشت بدنی است.
و از جمله، این که هنگام اقدام به هر فعلی تفکّر و تأمّل کند تا کاری از روی غفلت برخلاف آنچه مقتضی فضیلت است از او سر نزند و اگر احیاناً سر زد نفس خویش را به انجام ضدّ آن تنبیه و تأدیب کند و بعد از سرزنش و توبیخ، نفس را مورد عقوبت و سختگیری قرار دهد، چنانکه وقتی میخوهد غذایی مضرّ بخورد باید خود را به روزه ادب کند، و اگردر واقعهای خشم بی جا و ناپسندی از او صادر شود خود را در مانند آن واقعه بیفکند و صبر و تحمّل ورزد و یا خود را با کارهای سخت و دشوار مانند نذر و صدقه و غیره تأدیب کند.
و شایسته است که سعی و کوشش را در تحصیل و حفظ آن از دست ندهد هر چند در این طریق به مقام والایی رسیده باشد، زیرا تعطیل وبطالت به تنبلی و کسالت میانجامد و این حالت موجب قطع فیوضات الهی خواهد شد و در نتیجه، صورت انسانی دگرگون میشود و هلاک ابدی در پی خواهد آمد.
این سعی و کوشش موجب افزایش تجرّد و صفای نفس انسان و انس به حق و الفت با صدق خواهد شد و از دروغ و باطل متنفّر خواهد گشت و در مدارج کمالات و مراتب سعادات بالا خواهد رفت، تا هنگامی که اسرار الهی بر او منکشف شود و همانند قدسیان و روحانیان و فرشتگان گردد. و کوشش وی در امور دنیا باید به قدر ضرورت باشد و تحصیل بیش از مقدار نیاز ضروری را بر خود حرام سازد، زیرا هیچ بدبختی و شقاوتی شدیدتر از صرف گوهر باقی نورانی در تحصیل خرمهرۀ (1)
و از جمله، از دیدن و شنیدن و تخیّل آنچه شهوت و غضب را برمیانگیزد بپرهیزد، و کسی که این دو قوه را تهییج کند گویی سگ هار یا اسب سرکشی را
1) (1)
برانگیزد، و آنگاه برای رهایی از آنها چاره جویی کند. و هر گاه آن دو قوه بالطبع به جنبش درآمدند در آرام ساختن آنها به قدری که منافی سلامت نباشد بس کند و این همان اندازهای است که عقل و شرع جایز میشمرند.
و از جمله، در جستجو و کشف عیبهای پنهانی خود سعی و کوشش کند و چون به چیزی از آنها آگاه شد در دفع و ازالۀ آن جدّاً بکوشد. و چون نفس صفات و افعال خود را دوست دارد بسیار اتفاق میافتد که بعضی از عیوب از او پنهان میماند.
بنابراین هر کسی که خواستار سلامت و نگهبان آن است باید از بعضی از دوستان خود بخواهد که از عیوب او تفحّص کند و به آنچه آگاه شد وی را با خبر سازد. و چون از عیب خود اطلاع یافت باید از این آگاهی خشنود شود و به دفع و برطرف کردن آن بپردازد تا این که دوستش به گفتۀ او اطمینان پیدا کند و بداند که گوشزد کردن عیوب وی نزد او از هر چه دوست دارد بهتر است. و بسا که دشمن در این زمینه سودمندتر از دوست است، زیرا دوست غالباً عیب را میپوشاند و آن را آشکار نمیسازد، ولی دشمن در آشکار کردن آن اصرار میورزد، بلکه بسا تا حدّ بهتان تجاوز میکند. و چون دشمنان عیوب وی را آشکار ساختند باید خدا را سپاس گزارد و به دفع آن عیوب مبادرت نماید.
و در این مقام سودمند است که مردم را آیینۀ عیوب خویش قرار دهد و چون عیبی در آنان یافت در زشتی آن بیندیشد و بداند که اگر این عیب از او صادر شود همچنان زشت است و دیگران این زشتی را در مییابند، پس در دفع و ازالۀ آن بکوشد. و سزاوار است که در پایان هر روز و شب از خود حساب بکشد و همۀ کارهای خویش را بررسی کند، پس اگر کار زشت و ناپسندی از او سر نزده خدا را بر این برنامۀ نیک سپاس گزارد، و اگر کار بد و نکوهیدهای از او صادر شده خود را مورد
سرزنش قرار دهد و توبه کند و بکوشد که دیگر مانند آن از او سر نزند.» (1)
به قول عارف معارف الهیّه، ملا احمد نراقی در کتاب «طاقدیس»:
ای خوشا آن دل که پرتو گاه اوست ساحت آن در گذار راه اوست
خوشتر آن صاحبدلی کاندر طلب منتظر باشد در دل روز و شب
در حریم کعبۀ دل سال و ماه در طواف و سعی چشمانش به راه
منتظر بنشسته در دل صبح و شام دیدههایش بر در و دیوار بام
در کنار گوشۀ دل در کمین چشمهایش بر یسار و بر یمین
تا مگر دیدار رخسار حبیب یک نظر آید نصیبش با نصیب
تا مگر روزی به دل آرد گذار آن نگار دلفریب جان شکار
لحظهای غافل مشو از کار دل دیده افکن بر در و دیوار دل
(ملا احمد نراقی)
اگر چه آنچه در اختیار انسان است مِلک او نیست و ملکیت نسبت به همه چیز وقف حریم مقدّس کبریاست، که در قرآن مجید، این سند متین و محکم ملکوتی آمده:
1) (1)
وَلِلّهِ مُلْکُ السَّمواتِ وَالْأرض وَاللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ » (1)
و مالکیّت و فرمانروایی آسمانها و زمین فقط در سیطرۀ خداست، و خدا بر هر کاری تواناست.
اماّ از باب فضل و رحمت و عنایت و لطف، برای انسان مسألۀ مالکیت را نسبت به اشیایی که با سعی و کوشش صحیح به دست میآورد تجویز فرموده و فروش آنچه را در اختیار دارد مجاز دانسته و خود نیز در صف خریداران املاک و اجناس انسان قرار گرفته، تا آدمی در این معامله از نقمت و خزی دنیا و عذاب آخرت مصون بماند، که راهی برای نجات از نقمت جز معاملۀ جان و مال با حضرت محبوب نیست و اگر کسی بدون معاملۀ جان و مال و به تعبیر روشنتر بدون ایمان و عمل صالح و جهاد و تقوا، طمع در نجات داشته باشد و خود را از حضرت حق طلبکار مغفرت و رحمت بداند، طمع بیجایی است و امیدش وی را به آنچه منظور اوست نخواهد رساند. ثمن حضرت حق در برابر مُثمَن انسان، براساس آیات قرآن مجید، بهشت و رضوان الهی است:
إنَّ اللّهَ اشْترَی مِنَ الْمُؤْمِنینَ أنْفُسَهُمْ وَأمْوالَهُمْ بِأنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ » (2)
یقیناً خدا از مؤمنان جانها و اموالشان را به بهای آن که بهشت برای آنان باشد خریده.
آری، اگر در سایۀ ایمان، تمام حرکات برونی و درونی انسان و همچنین اموالش با حضرت حق معامله شود عاقبت کار، بهشت و رضوان الهی است. آنان که در کنار ثروت و اموالشان جود و سخاوت ندارند و از خرج کردن حرکات جسم و روح در راه خداوند مضایقه میکنند و با این حال امید به رحمت حق دارند و به بهشت عنبر سرشت طمع میبندند، آیا این امید و طمعشان بجا و به مورد و قابل قبول طبع سلیم است؟
اینان مصونیّت از نقمت را در چه میجویند؟ مگر نه این است که معارف الهیّه و آیات قرآنیّه مصونیّت از نقمت را در سایۀ معاملۀ انسان با خدا میدانند. اینان باید زندگی انبیا و امامان و اولیا و عاشقان حضرت محبوب را مورد توجه قرار دهند و ببینند که این طایفه چگونه نفس و مال و فرزند خود را در راه دوست بذل کردند و آنچه را از فضل حق به دست آورده بودند به حضرت حق برگرداندند و حاضر نشدند با غیر یار معامله کنند و آنچه دارند به غیر دوست واگذار نمایند.
انبیا و اولیا این حقیقت را روشنتر از خورشید یافته بودند؛ که معاملۀ با غیر حق جز خسارت و افتادن در نقمت و هلاکت ابدی و خزی دنیا و عذاب آخرت محصول دیگری ندارد.
ابراهیم عزیز با حملۀ به بتهای بتخانه، جانش را در ترازوی معاملۀ با حق گذاشت تا جایی که به هنگام قرار گرفتن در منجنیق برای افتادن در آتش و جانبازی در راه دوست، در پاسخ سؤال جبرئیل که به او گفت: اگر تو را حاجتی هست بگو، گفت: حاجت هست اما نه به تو؛ که به همین مقدار هم حاضر نشد با غیر محبوب به معامله برخیزد! او با یقین به یک خواب، فرزند با کرامتش را به سرزمین مِنی آورد و به طور جدّ و با تصمیمی قاطع برای قربانی کردن وی در راه حضرت دوست کارد به گلویش کشید! او از بذل مال در راه حضرت حق تا لحظات آخر عمر دریغ نکرد، تا جایی که ملائکۀ الهی داستان انتخابش را به مقام خلیل اللّهی در زمینۀ ایمان و عمل و اخلاقش یافتند.
قرآن مجید از آن مرد بزرگ و حکیم سترگ، قهرمان توحید، ظرف اخلاص و پاکی و پهلوان عمل و معرفت، به عنوان ابراهیم وفادار به تمام پیمانهای الهی یاد کرد:
وَاِبْراهیمَ الَّذی وَفّی » (1)
و [ یا به آنچه در صحیفههای ] ابراهیم [ است ] همان که به طور کامل [ به پیمانش با خدا ] وفا کرد [ آگاهش نکردهاند؟ ].
طمع و امید به مغفرت و رحمت، بدون ایمان و عمل، محصول جدایی انسان از خوف ممدوح است. اگر بر گذشتۀ منهای طاعت و آلوده به گناه و معصیت، و بر آیندهای که برای تهیدستان از عبادت و ایمان و اخلاق جز نقمت و عذاب دردناک ابدی نیست، خائف بودیم و این خوف ما خوفی جدّی و قطعی بود، به این طمع و امید غلط دچار نمیشدیم و در عبادت و طاعت، فقیر و تهیدست نمیماندیم و ظرف وجودمان ازانواع معاصی ظاهره و باطنه پُر نمیشد و زمینۀ دچار شدن به نقمت برای ما فراهم نمیگشت. بیایید همچون سیّد سجّاد، آن عاشق واله، آن عابد زاهد، آن امام معصوم که عبادات و اخلاقیات وایمان و نالههای شبانه و طاعات روزانهاش جهان را به بهت و حیرت انداخته، به پیشگاه حضرت محبوب دست به دعا برداشته و در کمال تضرّع و زاری عرضه بداریم:
«وَأعْتِقْ رِقابَنا مِنْ نَقِمَتِک»
الهی! ای امید امیدواران، ای آرامش قلب عاشقان، ای محمود حامدان، ای انیس ذاکران، ای جلیس شاکران، ما را از عذاب و کیفر فردا، و جریمههای روز قیامت، و در یک کلمه از نقمت آزاد فرما.
سلامت فردای قیامت از آنِ اهل خوف و ترس است و نجات از نقمت و عذاب
1) (1)
از آن آنان است، چنانکه قرآن مجید بر این معنا دلالت دارد:
وَلِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ » (1)
و برای کسی که از مقام پروردگارش [ که احاطه و تسلّط او بر ظاهر و باطن هستی است ] بترسد دو بهشت است.
ذلِک لِمَنْ خافَ مَقامی وَخافَ وَعِیدِ » (2)
این [ لطف و رحمت ] ویژۀ کسی است که از مقام من بترسد، و از تهدید [ به عذابم ] بیم داشته باشد.
وَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ یَتَسَاءَلُونَ * قَالُوا إِنَّا کُنَّا قَبْلُ فِی أَهْلِنَا مُشْفِقِینَ * فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا وَوَقَانَا عَذَابَ السَّمُومِ » (3)
و به یکدیگر روی میکنند [ و از احوالات گذشته ] از هم میپرسند. * میگویند: ما پیش تر [ در دنیا ] در میان کسان خود [ از عذاب امروز ] ترسان بودیم؛ * ولی خدا بر ما منت نهاد و ما را از عذاب مرگبار حفظ کرد.
امیرالمؤمنین علیه السلام برای مصونیّت انسان از نقمت و عذاب فردا، در خطبۀهای ملکوتی «نهج البلاغه» هشدارهای عجیبی میدهد:
فَاحْذَرُوا - عِبادَ اللّهِ - الْمَوْتَ وَقُرْبَهُ، وَأعِدُّوا لَهُ عُدَّتَهُ، فَإنَّهُ یَأتی بِأمْرٍ عَظیمٍ، وَخَطْبٍ جَلیلٍ، وَیَأْتی بِخَیْرٍ لا شَرَّ بَعْدَهُ أبَداً، وَبِشَرٍّ لاخَیْرَ بَعْدَهُ أبَداً، فَمَنْ أقْرَبُ مِنَ الْجَنَّةِ مِنْ عامِلها؟ وَمَنْ أقْرَبُ مِنَ النّارِ مِنْ عامِلها؟ وَأنْتُمْ طُرَداء الْمَوْتِ الَّذی إنْ أقَمْتُمْ لَهُ أخَذَکُمْ، وَإنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أدْرَکَکُمْ وَهُوَ ألْزَمُ لَکُمْ مِنْ ظِلِّکُمْ، الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَواصیکُمْ، وَالدُّنْیا تُطْوی مِنْ خَلْفِکُمْ،
فَاحْذَرُوا ناراً قَعْرُها بَعیدٌ، وَحَرُّها شَدیدٌ، وَعَذابُها جَدیدٌ، وَحِلْیَتُها حَدیدٌ.
دارٌ لَیْسَ فیها رَحْمَةٌ، وَلا تُسْمَعُ فیها دَعْوَةٌ، وَلا تُفَرَّجُ فیها کُرْبَةٌ. (1)
بندگان خدا! از مرگ و نزدیک بودنش حذر نمایید، و برای آن ساز و برگ آماده کنید، مرگ با امری عظیم، و حادثهای بزرگ میآید. به خیری که با آن شرّی نیست، یا شرّی که با آن خیری نمیباشد. چه کسی به بهشت از کسی که کار بهشتی کند نزدیکتر است؟ و چه کسی به جهنّم از آن که عمل جهنّمی کند نزدیکتر است؟ شما رانده شدههای مرگ هستید، اگر بایستید به دستش میافتید، و اگر فرار کنید شما را خواهد یافت، مرگ از سایۀ شما با شما همراهتر است، و با زلفتان گره خورده، و دنیا به دنبال شما در نَوَر دیده میشود.
برحذر باشید از آتشی که عمقش ناپیدا، و حرارتش شدید، و عذابش تازه است: جایی که رحمت در آن نیست، ناله و فریاد کسی را نمیشنوند، و اندوهی را برطرف نمیکنند.
فَاتَّقُوا اللّهَ، وَلا تُسْخِطُوهُ بِرِضی أحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ. (2)
پس تقوای خدا پیشه کنید و برای خشنودی کسی خود را به سخط حضرت حق دچار نکنید.
به حقیقت بیا بیدار شو، و به عرصه گاه بینایی و آگاهی قدم بگذار و این معنا را که خدا و انبیا و امامان بر آن تأکید دارند به خود بباوران که: در برابر کم و زیاد و کوچک و بزرگ و اندک و بیش حتی به اندازۀ آنچه که از تراش تخته و سنگ بر زمین میریزد و به مقدار پوست نازک بین خرما و هستۀ آن و به قدر نخی که وسط شکاف هستۀ خرما است در فردای قیامت مسئولی و مورد مؤاخذه قرار خواهی گرفت. این
معنا را بدان که آنچه در درونت میگذرد و آنچه در برون داری حتی اشارات چشم و خیانتهایش به حسابت خواهد آمد.
راستی، اگر میخواهی قلبت خاشع شود و اعضایت به لرزه آید و اشک چشمت سرازیر گردد، برابر آنچه در قرآن مجید و گفتار انبیا و امامان دربارۀ قیامت آمده، از اهوال عظیمش و رنج و دردش و شدّت و حِدّت مسائلش همه و همه را در میدان نفس مجسّم کن، باشد که از این طریق مصونیت خود را از خزی دنیا و عذاب آخرت تضمین نمایی و خود را از نقمت امروز و فردا رهانیده و آزاد سازی و تا زندهای دست نیاز به درگاه بی نیاز دراز کنی و با خضوع و خشوع از حضرت ربّ العزّه بخواهی که:
«وَأعْتِقْ رِقابَنا مِنْ نَقِمَتِک»
بلبل گلستان عشق، حافظ شوریده حال، خطاب به حضرت محبوب گوید:
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سینه گو شعلۀ آتشکدۀ فارس بکُش دیده گو آب رخ دجلۀ بغداد ببر
(حافظ شیرازی)
این را بدان که جوارحت در قیامت شاهدان عمل، اعضایت جنود حق، ضمایرت جاسوسان او و پنهانت آشکار محضر حضرت ربّ الارباب است. چه بسیار گناهانی که فراموشت شده، چه عبادتها و طاعتها که از آن غافل گذشتی و چه آلودگیهایی که بر قبحش مطّلع شدی و بر آن شرمنده گشتی در حالی که شرمت
فایده نداشت، و به وحشت افتادی در صورتی که ترس و وحشتت سودمند نبود، نمیدانم با چه قدمی و با کدام رویی میخواهی در برابر مولا قرار بگیری، و با چه زبانی به وقت عرض اعمال، پاسخ آن محبوب را بدهی و با کدام قلب میخواهی به اندیشه برخیزی؟!
اگر حضرت مولا در آن صحنه به تو بگوید:
بندۀ من! آیا از من حیا نکردی که با اعمال قبیحه به جنگ من آمدی،در حالی که از خجالت و حیایی که از بندگانم داشتی آن اعمال را به پنهانی انجام دادی؟ چه شد که از مردم شرم کردی ولی از من که همه جا با تو بودم خجالت نکشیدی؟ من خوبیهایت رادر برابر مردم قرار دادم، تو با گناه ومعصیت با من معامله کردی. آیا من در نزد تو از بندگانم سبکتر بودم؟! مرا کوچک شمردی و عبادم را بزرگ دانستی! این چه برنامه بود که دچارش بودی؟!
برای نجات از نقمت و عذاب، به ایمان و عمل صالح و مکارم اخلاق یعنی عفو و حلم و کرم و گذشت و مهربانی و چشم پوشی و جود و سخا و خشوع و خضوع و رأفت آراسته شوید که خداوند مهربان به این امور دستور داده و بندگانش را ترغیب فرموده و آراسته به این حقایق را محبوب خود دانسته و تارک این واقعیتها را از دیدۀ محبّت انداخته است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله برای دوری از نقمت در حدیث بسیار جالبی میفرماید:
لا تَجْلِسُوا إلاّ عِنْدَ کُلِّ عالِمٍ یَدْعُوکُمْ مِنْ خَمْسٍ إلی خَمْسٍ: مِنَ الشَّک إلَی الْیَقینِ، و مِنَ الرِّیاء إلَی الإخْلاصِ، وَمِنَ الرَّغْبَةِ إلَی الرَّهْبَةِ، وَمِنَ الْکِبْرِ إلَی
التَّواضُعِ، وَمِنَ الْغَشِّ إلَی النَّصیحَةِ. (1)
منشینید جز در پیشگاه انسان بینا و آگاهی که شما را از پنج چیز به پنج چیز دعوت کند: از شک به یقین، از ریا به اخلاص، از امید غلط به ترس حقیقی، از کبر به تواضع و از فریب و خیانت و خدعه به صافی و پاکی و سلامت.
و نیز فرمود:
ما مِنْ عَبْدٍ مُؤمِنٍ تَخْرُجُ مِنْ عَیْنِهِ دُمُوعٌ، وَلَوْ مِثْلُ رُؤُوسِ الذُّبابِ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ إلاّ حَرَّمَهُ اللّهُ عَلَی النّار؛ و ما مِنْ قَطْرَةٍ أحَبَّ إلَی اللّهِ تَعالی مِنْ قَطْرَةِ دَمْعٍ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ! وَقَطْرَةِ دَمٍ فی سَبیلِ اللّهِ. (2)
مؤمنی نیست که به اندازۀ سر مگس از خشیت حق اشک از دیدهاش بریزد مگر این که خداوند وجودش را به آتش حرام کند. قطرهای در پیشگاه حضرت حق محبوبتر از اشک از خشیت، و قطرۀ خون در راه خدا نیست.
و نیز فرمود:
لا یَدْخُلُ الْجَنَّةَ إلاّ رَحیمٌ. فَقیلَ: کُلُّنا نَرْحَمُ یا رَسُولَ اللّهِ، فَقالَ: لَیْسَ رَحْمَةُ أحَدِکُمْ فی خُوَیْصَةِ أهْلِهِ حَتّی یَرْحَمَ النّاسَ عامَّةً. (3)
جز رحیم وارد بهشت نمیشود. عرضه شد: همۀ ما اهل رحمت هستیم. فرمود:
رحمت فقط در اهل خود نیست، بلکه دخول بهشت با رحمت به تمام مردم میسّر است.
إذا أحَبَّ اللّهُ تَعالی عَبْداً ألْهَمَهُ الطّاعَةَ، وَألْزَمَهُ الْقَناعَةَ، وَفَقَّهَهُ فِی الدِّینِ، وَقَوّاهُ بِالْیَقینِ، فَاکْتَفی بِالْکَفافِ، وَاکْتَسی بِالْعَفافِ. (1)
چون محبّت و عشق حق متوجه عبد شود، او را ملهَم به طاعت وملزم به قناعت و دین شناس میکند و با یقین به حقایق، بر قدرت معنوی و روحی او بیفزاید، پس کارش به جایی رسد که به کفاف از روزی حق اکتفا کند و به لباس عفاف خود را بپوشاند.
حسن بن یقطین از پدرش از جدّش حکایت میکند که:
مردی از کاتبانِ یحیی بن خالد والی اهواز شد، ماندهای از مالیات بر عهدۀ من بود که اگر میگرفت تهیدست و فقیر میشدم و چیزی در بساطم نمیماند. به من گفتند: او اهل گذشت نیست، به انتظار باش که مانده مالیات را بر تو ادّعا کند. از این که با او ملاقات کنم میترسیدم، به حضرت ربّ العزّه پناه بردم، به وجود مقدس حضرت صادق علیه السلام راهنمایی شدم، مشکلم را به حضرت عرضه داشتم، آن منبع کرامت بر کاغذی کوچک نوشت:
بِسمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ: إنَّ لِلّهِ فی ظِلِّ عَرْشِهِ ظِلاًّ لا یَسْکُنُهُ إلاّ مَنْ نَفَّسَ عَنْ أخیهِ کُرْبَةً، أوْ أعانَهُ بِنَفْسِهِ، أوْ صَنَعَ إلَیْهِ مَعْرُوفاً وَلَوْ بِشِقِّ تَمْرَةٍ، وَهذا أخُوک، وَالسَّلامُ. (2)
به نام خداوند بخشندۀ مهربان: برای خداوند در سایۀ عرشش سایهای است که در آنجا مسکن نمیگیرد مگر کسی که رنجی را از برادرش بردارد، یا وی
را در امر زندگی کمک دهد، یا کار نیکی در حقّش انجام بدهد گر چه به اندازۀ نصف خرما باشد، و آورندۀ نامه برادر توست.
امیرالمؤمنین علیه السلام برای مصونیت از نقمت میفرماید:
نَبِّهْ بِالتَّفَکُّرِ قَلْبَک، وَجافِ عَنِ اللَّیْلِ جَنْبَک، وَاتَّقِ اللّهَ رَبَّک. (1)
با اندیشه در واقعیتها و حقایق دلت را بیداری و بینایی ده. به هنگام شب برای راز و نیاز با حق، پهلو از بستر بردار، و تقوا و پرهیز از هر حرامی را رعایت کن.
قَالَ أمیرُالمؤمنینَ علیه السلام : إنَّ التَّفَکُّرَ یَدْعُو إلَی الْبِرِّ وَالْعَمَلِ بِهِ. (2)
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: همانا اندیشه و تفکر در امور، کشانندۀ انسان به خوبی و عمل به آن است.
مغز متفکّر علم حدیث حضرت علامۀ مجلسی - رضوان اللّه علیه - در شرح این روایت میفرماید:
تفکّر وارد در این حدیث شامل همۀ اقسام اندیشههای درست است، چون تفکّر در بزرگی و عظمت حق که دعوت میکند به ترس از مقام او و اطاعت از دستورهایش؛ و تفکّر در فنای دنیا و لذّتهای زودگذر آن که دعوت میکند به ترک آن؛ و تفکّر در سرانجام نیکوکاران که دعوت میکند به پیروی از آنان؛ و تفکّر در
عاقبت مجرمان که دعوت میکند به دوری از اعمال و اخلاق ایشان؛ و تفکّر در اسرار عبادات و اهداف آن که دعوت میکند به دوری از اعمال و اخلاق ایشان؛ و تفکّر در اسرار عبادات و اهداف آن که دعوت میکند به تکمیل طاعات و کوشش برای رفع نقایص آنها و تفکّر در درجات ملکوتی آخرت که دعوت میکند برای تحصیل آن درجات و کمالات و... .
آری، هر اندیشۀ صحیحی انسان را به مقصد و منظور مثبتی رهنمون میشود، چه بسا که تفکّر و اندیشه در وجود خویش در این که کیستم، از کجایم، از که هستم، تا کی هستم، و به کجا میروم، درِ تمام حقایق را به روی انسان بگشاید.
امام صادق علیه السلام دربارۀ مکارم اخلاق میفرماید:
إنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ خَصَّ رُسُلَهُ بِمَکارمِ الأخْلاقِ، فَامْتَحِنُوا أنْفُسَکُمْ، فإِنْ کانَتْ فیکُمْ فَاحْمَدُوا اللّهَ وَاعْلَمُوا أنَّ ذلِک خَیْرٌ، وَإنْ لا تَکُنْ فیکُمْ فَاسْألُوا اللّهَ وَارْغَبُوا إلَیْهِ فیها. قالَ: فَذَکَرَها عَشَرَةً: الْیَقینُ وَالقَناعَةُ والصَّبْرُ وَالشُّکْرُ وَالْحِلْمُ وَحُسْنُ الْخُلْقِ والسَّخاءُ وَالغَیْرَةُ وَالشَّجاعَةُ وَالْمُرُوَّةُ. قال: وَرَوی بَعْضُهُمْ بَعْدَ هذِهِ الْخِصالِ الْعَشَرَةِ وَ زادَ فیهَا الصِّدْقَ وَأداءَ الأمانَةِ. (1)
خداوند عز و جل رسولانش را به مکارم اخلاق مخصوص نموده، پس خود را بیازمایید، اگر مکارم اخلاق در شما وجود دارد خدا را به این نعمت سپاس گویید و بدانید که این خیر است، و اگر در شما نباشد آن را از خدا خواهش کنید و به پیشگاه خدا برای به دست آوردن آنها ابتهال و زاری نمایید. راوی گوید امام صادق علیه السلام آنها را به ده شماره فرمودند:
1) (1)
یقین، قناعت، صبر، شکر، حلم، خوش خلقی، سخاوت، غیرت، شجاعت، مروّت. گوید: برخی این ده خصلت را روایت کرده و به آنها صدق و ادای امانت را نیز افزوده است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
ثَلاثٌ مَنْ أتَی اللّهَ بِواحِدَةٍ مِنْهُنَّ أوْجَبَ اللّهُ لَهُ الْجَنَّةَ: الإنْفاقُ مِنْ إقْتارٍ، والْبِشْرُ لِجَمیعِ الْعالَمِ، والإنْصافُ مِنْ نَفْسِهِ. (1)
سه چیز است که هر کس با یکی از آنها به دیدار خدا رود بهشت را بر او واجب کند. در حال تنگدستی انفاق کند، با تمام مردم جهان خوشرویی نماید، و به دیگران نسبت به خود انصاف دهد (حق را بگوید اگر چه به زیان خودش باشد).
امام سجاد علیه السلام در حدیث ذیل به علل نِقَم اشاره میفرمایند:
إنَّ الذُّنُوبَ الَّتی تُغَیِّرُ النِّعَمَ: الْبَغْیُ عَلَی النّاسِ، وَالزَّوالُ عَنِ الْعادَةِ فِی الْخَیْرِ وَاصْطِناعِ الْمَعْرُوفِ، وَکُفْرانُ النِّعَمِ، وَتَرْکُ الشُّکرِ؛ قالَ اللّهُ تَعالی:
إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ » (2)
گناهانی که باعث تغییر نعمت حق بر عبد است عبارت است از: ستم بر مردم، از دست دادن حالتی که مورث انجام خوبی است، تعطیل کردن نیکی به مردم، کفران نعمت و ترک شکر؛ خداوند میفرماید: یقیناً خدا سرنوشت هیچ ملتی را
[ به سوی بلا، نکبت، شکست و شقاوت ] تغییر نمیدهد تا آن که آنان آنچه را [ از صفات خوب و رفتارشایسته و پسندیده ] در وجودشان قرار دارد به زشتیها و گناه تغییر دهند.
وَالذُّنُوبُ الَّتی تُورِثُ النَّدَمَ: قَتْلُ النَّفْسِ الَّتی حَرَّمَ اللّهُ؛ قالَ اللّهُ فی قِصَّةِ قابیلَ حینَ قَتَلَ أخاهُ فَعَجَزَ عَنْ دَفْنِهِ: فَأصْبَحَ مِنَ النّادِمینَ » (1)
، وَتَرْکُ
صِلَةِ الرَّحِمِ حینَ یَقْدِرُ، وَتَرْکُ الصَّلاةِ حَتّی یَخْرُجَ وَقْتُها، وَتَرْکُ الْوَصِیَّةِ وَرَدِّ الْمَظالِمِ، وَمَنْعُ الزَّکاةِ حَتّی یَحْضُرَ الْمَوْتُ وَیَنْغَلِقَ اللِّسانُ.
گناهانی که باعث پشیمانی و ندامت است: ریختن خون انسان که خداوند آن را حرام فرموده؛ حضرت حق در داستان قابیل که در مقام کشتن برادرش هابیل برآمد و از دفن وی عاجز ماند میفرماید: نهایتاً از پشیمانان شد. و ترک صلۀ رحم در زمان قدرت، وترک نماز تا وقت بگذرد، و ترک وصیّت، و ترک ردّ مظالم، و منع کردن زکات تا وقت حضور مرگ و بسته شدن زبان.
وَالذُّنُوبُ الَّتی تُزیلُ النِّعَمَ: عِصْیانُ الْعارِفِ، وَالتَّطاوُلُ عَلَی النّاسِ، وَالاِستهزاءُ بِهِمْ، وَالسُّخْرِیَّةُ مِنْهُم.
گناهانی که باعث زوال نعمت است: با شناخت به گناه مرتکب گناه شدن، تعدّی و تجاوز به حقوق مردم، ریشخند کردن انسانها، خوار نمودن افراد.
1) (1)
وَالذُّنُوبُ الَّتی تَدْفَعُ القِسْمَ: إظْهارُ الاِفْتِقارِ، وَالنَّوْمُ عَنِ صَلاةِ الْعَتَمَةِ، وَعَنْ صَلاةِ الْغَداةِ، وَاسْتِحْقارُ النِّعَمِ، وَشَکْوَی الْمَعْبودِ عَزَّوَجَلَّ.
گناهانی که نمیگذارد روزی و نعمت به انسان برسد: اظهار فقر و احتیاج، خواب ثلث اول شب که باعث از دست رفتن نماز است، خوابیدن تا قضا شدن نماز صبح، کوچک شمردن نعمت، و شکایت و گلایه از حضرت معبود عز و جل .
وَالذُّنُوبُ الَّتی تَهْتِک الْعِصَمَ: شُرْبُ الْخَمْرِ، وَلَعْبُ الْقِمارِ، وَتَعاطِی ما یُضْحِک النّاسَ، وَاللَّغْوُ، والْمُزاحُ، وَذِکْرُ عُیُوبِ النّاسِ، وَمُجالَسَةُ أهْلِ الرَّیبِ.
گناهانی که باعث پرده دری میگردد: شرابخواری، قمار بازی، انجام کاری که به ناحق مردم را بخنداند (دلقک بازی)، کار بیهوده، شوخی بیجا، گفتن عیوب مردم، و معاشرت با اهل شکّ و تردید.
وَالذُّنُوبُ الَّتی تُنْزِلُ الْبَلاءَ: تَرْکُ إغاثَةِ الْمَلْهُوفِ، وَتَرْکُ مُعاوَنَةِ الْمَظْلُومِ، وَتَضْییعُ الأمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ.
گناهانی که باعث نزول بلاست: ترک فریادرسی نسبت به انسان دلسوختۀ گرفتار، و ترک یاری مظلوم، و ضایع کردن امر به معروف و نهی از منکر.
وَالذُّنُوبُ الَّتی تُدیلُ الأعْداءَ: الْمُجاهَرَةُ بِالظُّلْمِ، وَإعْلانُ الْفُجُورِ، و إباحَةُ الْمَحْظُورِ، وَعِصْیانُ الْأخْیارِ، وَالْاِنْقِیادُ إلَی الْأشْرارِ.
گناهانی که باعث پیروزی دشمنان است: آشکارا ظلم کردن، معصیت در برابر همگان، حلال دانستن حرام، سرپیچی از خواستۀ نیکان، اطاعت از بدکاران.
وَالذُّنُوبُ الَّتی تُعَجِّلُ الْفَناءَ: قَطیَعةُ الرَّحِمِ، وَالْیَمینُ الْفاجِرَةُ وَالأقْوالُ الْکاذِبَةُ، وَالزِّنا، وَسَدُّ طُرُقِ الْمُسْلِمینَ، وَادِّعاءُ الْإمامَةِ بِغَیْرِ حَقٍّ.
گناهانی که باعث مرگ زودرس است: قطع رحم، سوگند دروغ، گفتار به کذب، زنا، بستن راه مسلمین، و ادّعای بیجای رهبری.
وَالذُّنُوبُ الَّتی تَقْطَعُ الرَّجاءَ: الْیَأسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ، وَالْقُنُوطُ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ، وَالثِّقَةُ بِغَیْرِ اللّهِ تَعالی، وَالتَّکْذیبُ بِوَعْدِ اللّهِ.
گناهانی که باعث قطع امید از رحمت حق است: ناامیدی از رحمت حضرت رب، دلسردی از عنایت حق، تکیه به غیر پروردگار متعال، تکذیب وعدۀ الهی.
والذٌّنُوبُ الَّتی تُظِلمُ الهواءَ: السِّحْرُ والکِهانَةُ والْإیمانُ بِالنُّجُومِ وَالتَّکذیبُ
بِالْقَدَرِ وعقوقُ الوالدَیْنِ.
گناهانی که باعث تیره شدن فضاست، سحر و جادوگری، عقیده به این که ستارگان در سرنوشت دخالت دارند، تکذیب مقدَّرات الهی و عاق پدر و مادر شدن.
وَالذُّنُوبُ الَّتی تَکْشِفُ الْغِطاءَ: الْاِسْتِدانَةُ بِغَیْرِ نِیَّةِ الْأداءِ، وَالْإسْرافُ فِی النَّفَقَةِ عَلَی الباطِلِ، وَالْبُخْلُ عَلَی الأهْلِ وَالْأوْلادِ وَذَوِی الْأرْحامِ، وَسُوءُ الْخُلْقِ، وَقِلَّةُ الصَّبْرِ، وَاسْتِعْمالُ الضَّجَرِ وَالْکَسَلِ، وَالْاِستِهانَةُ بِأَهْلِ الدِّینِ.
گناهانی که باعث برداشته شدن پردۀ حرمت بین حق و عبد است: وام گرفتن با نیّت بازنگرداندن، زیاده روی در بیهوده خرج کردن، بخل ورزی نسبت به اهل و اولاد و خویشان، بدخلقی، کم صبری، اقامت در فضای تنبلی و کسالت، سبک شمردن اهل دین.
وَالذُّنُوبُ الَّتی تَرُدُّ الدُّعاءَ: سُوءُ النِّیَّةِ، وَخُبْثُ السَّریرَة، وَالنِّفاقُ مَعَ الْإخْوانِ، وَتَرْکُ التَّصْدیقِ بِالْإجابَةِ، وَتَأخیرُ الصَّلاةِ الْمَفْرُوضَةِ حَتّی تَذْهَبَ أوْقاتُها، وَتَرْکُ التَّقَرُّبِ إلَی اللّهِ عَزَّ وجَلَّ بِالْبِرِّ وَالصَّدَقَةِ، وَاسْتِعْمالُ الْبَذاءِ وَالْفُحْشِ فِی الْقَوْلِ.
گناهانی که باعث عدم استجابت دعاست: بدی نیّت، آلودگی باطن، دورویی با برادران دینی، باور نداشتن اجابت دعا از جانب حق، تأخیر نماز واجب تا از بین رفتن وقت آن، ترک نیکیهایی که سبب تقرّب به حق است، ترک صدقه، ناسزا و فحش در گفتار.
وَالذُّنُوبُ الَّتی تَحْبِسُ غَیْثَ السَّماءِ: جَوْرُ الْحُکّامِ فِی الْقَضاءِ، وَشَهادَةُ الزُّورِ، وَکِتْمانُ الشَّهادَةِ، وَمَنْعُ الزَّکاةِ وَالْقَرْضِ وَالْماعُونِ، وَقِساوَةُ الْقُلُوبِ عَلی أهْلِ الْفَقْرِ وَالْفاقَةِ، وَظُلْمُ الْیَتیمِ وَالْأرْمَلَةِ، وَانْتِهارُ السّائِلِ وَ رَدُّهُ بِاللَّیْلِ. (1)
گناهانی که باعث حبس باران است: ستم داوران در مسألۀ قضا، شهادت به ناحق، کتمان شهادت، منع زکات و قرض، منع اشیایی از قبیل ظرف، فرش و اثاث و آنچه مردم و به خصوص همسایگان بدان نیازمندند، سخت دلی نسبت به اهل فقر و فاقه، ستم بر یتیم و بیوهزنان و تهیدستان و بیچارگان، راندن سائل به قهر و تلخی، رد کردن حاجتمند به وقت شب.
در روایت بالا، تقریباً به هفتاد و پنج گناه، از جانب جامع اسرار الهیّه و ظرف انوار ربّانیّه حضرت امام زین العابدین علیه السلام اشاره شده که مورث اقسام نقمتها در دنیاست. امّا نقمتهایی که هر یک از این گناهان در آخرت دارد و در قرآن مجید و روایات به آن اشاره رفته شرحش مساوی با مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد.
امام سجّاد علیه السلام پس از نماز شب خود، دعایی میخواند که در آن دعا به گوشهای از عذاب جهنّم و نقمت آخرت اشاره داشت، سپس از حضرت حق نجات از گرفتاری فردا را در خواست داشت:
«پروردگارا! پناه میبرم به تو از آتشی که آن را بر اهل معصیت سخت و شدید قرار دادهای، و فراگیری آن را نسبت به آنان که روی گردان از خشنودیت هستند
1) (1)
وعده دادهای، از آتشی که نورش تاریکی، سهلش دردناک و دورش نزدیک است، آتشی که بعضی از آن بعض دیگر را میخورد و برخی از آن به برخی دیگر حمله و یورش میبرد، آتشی که استخوان را خاکستر میکند و به اهلش حمیم میچشاند، و به کسی که در برابر او تضرّع کند و از او مهربانی طلبد رحم نمیکند و بر کسی که در برابرش خاشع و تسلیم است قدرت تخفیف ندارد و به گرفتارانش سختترین درد را میچشاند. پناه میبرم به تو از عقربهای جهنّم که دهانشان باز است و مارهایی که دارای نیش پرزور و قوی هستند. پناه میبرم به تو از آشامیدنی جهنّم که امعا و احشای اهلش را قطع کرده و دلهاشان را از جا میکند.
الهی! مرا به طاعت و عبادت و اخلاق و عمل و ایمان و عشق که باعث نجات از آن عذاب است توفیق ده، که جز با عنایت و رحمت و لطف و مرحمت و کرم و آقایی تو کسی از آن عذاب رهایی ندارد.» (1)
اگر چون خاک پامالم کنی خاک درت گردم و گر چون گرد بر بادم دهی گرد سرت گردم
کشی خنجر که میسازم به دست خویش قربانت چه لطفست این که من قربان دست و خنجرت گردم
تو ماه کشور حُسنیّ و شاه لشگر خوبان گدای کشورت باشم اسیر لشگرت گردم
پس از مُردن چو در پرواز آید مرغ جان من چو مرغان حرم بر گرد قصر و منظرت گردم
(هلالی جغتایی)
1) (1)
[«3»وَیَا مَنْ لاَ تَفْنَی خَزَائِنُ رَحْمَتِهِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ واجْعَلْ لَنَا نَصِیباً فِی رَحْمَتِکَ «4»وَیَا مَنْ تَنْقَطِعُ دُونَ رُؤْیَتِهِ الْأَبْصَارُ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وآلِهِ وأَدْنِنَا إِلَی قُرْبِکَ «5»وَیَا مَنْ تَصْغُرُ عِنْدَ خَطَرِهِ الْأَخْطَارُ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وآلِهِ وکَرِّمْنَا عَلَیْکَ «6»وَیَا مَنْ تَظْهَرُ عِنْدَهُ بَوَاطِنُ الْأَخْبَارِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وآلِهِ ولاَ تَفْضَحْنَا لَدَیْکَ]
و ای آن که خزینههای رحمتش نابود نمیشود! بر محمد و آلش درود فرست، و از رحمتت برای ما بهره و سهمی قرار ده.
و ای آن که دیدهها، از دیدنش قطع است! بر محمد و آلش درود فرست، و ما را به قرب خود نزدیک کن. و ای آن که نزد عرصهگاه مقامش، همۀ مقامها کوچک است! بر محمد و آلش درود فرست، و ما را در پیشگاهت ارجمند دار، و ای آن که خبرهای پنهانی، نزدش آشکار میشود، بر محمد و آلش درود فرست.
و ما را نزد خود رسوا مکن.
در جملات ملکوتی و حکیمانۀ بالا به چند حقیقت بسیار مهم اشاره شده:
1 - رحمت بینهایت در بینهایت.
2 - مسألۀ با عظمت قرب.
3 - کرامت عالی انسانی.
4 - رسوایی و افتضاح مجرمان.
مسألۀ بسیار مهم و باعظمت رحمت حضرت ربّ العزّه - جلّ جلاله - در نزدیک به سیصد و چند آیه قرآن مجید این سند حقایق و منبع واقعیتها، مطرح است.
رحمت رحمانیّه شامل تمام موجودات هستی، و رحمت رحیمیّه شامل مکلّفینی است که آراسته به ایمان و عمل صالح و اخلاق حسنهاند و در تمام شؤون حیات در عرصه گاه تقوا و پرهیز از گناه به سر میبرند.
رحمت جناب حق فناناپذیر و نسبت به تمام مُلک وملکوت فراگیر است:
فَقُلْ رَبُّکُمْ ذُو رَحْمَةٍ واسِعَةٍ » (1)
بگو: پروردگارمان صاحب رحمتی گسترده است.
وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ فَسَأَکْتُبُهَا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَالَّذِینَ هُم بِآیَاتِنَا یُؤْمِنُونَ » (2)
و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است، پس به زودی آن را برای کسانی که [ از شرک، کفر، بتپرستی و ارتداد ] میپرهیزند و زکات میپردازند و به آیاتم ایمان میآورند، مقرّر و لازم میدارم.
رحمت حضرت اوست که انسان شایستۀ رحمت را از قهر و عذاب میرهاند و از چنگال سخط و غضب او که متوجه عاصیان و فتنه گران و ظالمان است نجات میدهد:
قَالَ سَآوِی إِلَی جَبَلٍ یَعْصِمُنی مِنَ الْمَاءِ قَالَ لاَ عَاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَن رَحِمَ » (1)
گفت: به زودی به کوهی که مرا از [ این ] آب نگه دارد، پناه میبرم. نوح گفت: امروز در برابر عذاب خدا هیچ نگه دارندهای نیست مگر کسی که [ خدا بر او ] رحمکند.
رحمت حضرت اوست که به هنگام حملات خطرناک نفس امّاره و تمام مفاسد فردی و خانوادگی و اجتماعی از انسان دستگیری کرده و باب نجات را به روی آدمی مفتوح و وی را از زیانها و ضررها و خسارتهای آن گرگ درنده حفظ میکند:
إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّی » (2)
زیرا نفس طغیان گر، بسیار به بدی فرمان میدهد مگر زمانی که پروردگارم رحم کند.
رحمت حضرت اوست که در عرصه گاه عجیب و غریب محشر، به فریاد اهل
دل و عاشقان واله و مؤمنان ثابت قدم و بیداران راه و بینایان آگاه و دارندگان اخلاق و عمل صالح میرسد:
یَوْمَ لاَ یُغْنِی مَوْلیً عَن مَوْلیً شَیْئاً وَلاَ هُمْ یُنصَرُونَ * إِلَّا مَن رَحِمَ اللَّهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ » (1)
همان روزی که هیچ دوستی چیزی از عذاب را از دوستش دفع نمیکند، و چون [ آلوده به شرک و کفرند ] یاری نمیشوند؛ * مگر کسی که خدا او را مورد رحمت قرار داده است؛ زیرا او توانای شکستناپذیر و مهربان است.
رحمت حضرت اوست که مانع فرو افتادن انسان در سیّئات است، که اگر عنایت و لطف او نباشد ذرّهای خوبی از انسان صادر نمیشود:
وَقِهِمُ السَّیِّئَاتِ وَمَن تَقِ السَّیِّئَاتِ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ وَذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ » (2)
و آنان را از عقوبتها نگه دار، و هر که را در آن روز از عقوبتها نگه داری بیتردید او را مورد رحمت قرار دادهای؛ و این همان کامیابی بزرگ است.
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپردۀ وصال شوم ز بندگان خداوند گار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
(حافظ شیرازی)
خسارت مسألهای است که به طور مکرّر در قرآن مجید به آن اشاره شده.
خسارت که محصول فروافتادن در گناه و عدم توبه است، اگر گریبانگیر انسان شود رهایی از آن مشکل و چنانکه انسان با آلوده بودن به آن به جهان دیگر رود برای همیشه به عذاب الیم دچار خواهد شد. تنها راه رهایی از خسارت، اتّصال به رحمت رحیمیّۀ حضرت محبوب است که آنهم به توسط توبه و ایمان و عمل صالح و اخلاق حسنه به دست میآید:
قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِن لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ » (1)
گفتند: پروردگارا! ما بر خود ستم ورزیدیم، و اگر ما را نیامرزی و به ما رحم نکنی مسلماً از زیانکاران خواهیم بود.
این آیۀ شریفه از ایمان و توبه و عمل صالح و اخلاق حسنه خبر میدهد:
رَبَّنا: ایمان، ظَلَمْنا أنْفُسَنا: توبه، تواضع و خضوع در برابر حق، عمل و اخلاق. که هر چهار حقیقت، علت جذب رحمت رحیمیّه به سوی انسان است.
من همان دم که وضو ساختم از چشمۀ عشق چهار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
(حافظ شیرازی)
رحمت رحیمیّۀ حضرت محبوب شامل کسانی است که در مقام امر به معروف و نهی از منکر و بپا داشتن نماز و پرداخت زکات و اطاعت از خدا و پیامبر در همۀ
1) (1)
شؤون باشند:
وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَولِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَیُطِیعُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ أُولئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ » (1)
مردان و زنان با ایمان دوست و یار یکدیگرند؛ همواره به کارهای نیک و شایسته فرمان میدهند و از کارهای زشت و ناپسند بازمیدارند، و نماز را برپا میکنند، و زکات میپردازند، و از خدا و پیامبرش اطاعت مینمایند؛ یقیناً خدا آنان را مورد رحمت قرار میدهد؛ زیرا خدا توانای شکستناپذیر و حکیم است.
پیروی از آیات قرآن مجید و آراسته شدن به حقایق این کتاب در جهت عقیده و عمل و اخلاق، و حفظ این واقعیّتها با قدرت تقوا و پرهیز از گناه و معصیت، علّت رسیدن به رحمت حضرت حقّ است:
وَهذَا کِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ مُبَارَکٌ فَاتَّبِعُوهُ وَاتَّقُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ » (2)
و این [ قرآن ] کتابی پرفایده است که ما آن را نازل کردیم پس آن را پیروی کنید و [ از مخالفت با آن ] بپرهیزید تا مشمول رحمت شوید.
شنیدن قرآن با گوش جان و فرو بستن زبان فضولی به این معنا که در برابر قانون
خدا قانون نیاوردن، باعث رحمت الهی است:
وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ » (1)
و هنگامی که قرآن خوانده شود، به آن گوش فرا دهید و سکوت کنید تا مشمول رحمت شوید.
اصلاح بین برادران دینی و حلّ اختلافات مردم و مراعات تقوا، علت رسیدن رحمت حق به آدمی است:
فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ » (2)
جز این نیست که همۀ مؤمنان با هم برادرند؛ بنابراین [ در همۀ نزاع ها و اختلافات ] میان برادرانتان صلح و آشتی برقرار کنید، و از خدا پروا نمایید که مورد رحمت قرار گیرید.
آنان که از آزمایشهای الهی و ابتلائات دنیایی سرفراز بیرون آیند و برای حفظ دین و ایمان و اخلاق خویش در برابر حوادث صبر ورزند، به رحمت حضرت محبوب خواهند رسید:
وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ * الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ * أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِن رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولئِکَ هُمُ
الْمُهْتَدُونَ » (1)
و بیتردید شما را به چیزی اندک از ترس و گرسنگی و کاهش بخشی از اموال و کسان و محصولات [ نباتی یا ثمرات باغ زندگی از زن و فرزند ] آزمایش میکنیم. و صبرکنندگان را بشارت ده. * همان کسانی که چون بلا و آسیبی به آنان رسد گویند: ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او بازمیگردیم.
نرم خویی با مردم، خوشرفتاری با همنوعان و به کارگیری اخلاق حسنه و صفات حمیده، علامت اتصال انسان به رحمت حضرت ربّ العزّه است:
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ » (2)
[ ای پیامبر! ] پس به مهر و رحمتی از سوی خدا با آنان نرم خوی شدی، و اگر درشت خوی و سخت دل بودی از پیرامونت پراکنده میشدند؛ بنابراین از آنان گذشت کن، و برای آنان آمرزش بخواه، و در کارها با آنان مشورت کن، و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن؛ زیرا خدا توکل کنندگان را دوست دارد.
من اگر بخواهم تمام موارد رحمت را از قرآن مجید ذکر کنم سخن به درازا خواهد کشید، فکر میکنم آیات ذکر شده به عنوان نمونه کافی باشد. این آیات میگوید:
الف : حضرت محبوب رحمت را بر خود فرض فرموده.
ب : رحمت او رحمت واسعه یعنی بینهایت در بینهایت است.
ج : شامل کسانی است که واجد شرایط و دارای شایستگی باشند.
آیات قرآن مجید در مسأله رحمت رحیمیّه جز این سه حقیقت را دنبال نمیکند.
عزیزان بکوشید که برای به دست آوردن رحمت حضرت دوست، واجد شرایط شوید که هر کس به دریای رحمت واسعۀ حق متّصل شود، خیر دنیا و آخرت خود را به نحو کامل تأمین کرده است.
فیض آن عارف عالی قدر و بلبل شوریدۀ گلستان محبّت میفرماید:
ای کاش که این سینه دری داشته باشد تا یار ز دردم خبری داشته باشد
تا کی گذرد عمر کسی در غم هجران فرخنده شبی کان سحری داشته باشد
شد عمر گرانمایۀ ما صرف محبّت ای کاش که آخر ثمری داشته باشد
سوزیم به یک آه زمین را و زمان را گر دود دل ما شرری داشته باشد
برداشتهام شب همه شب دست تضرّع ای کاش دعاها اثری داشته باشد
(فیض کاشانی)
امام صادق علیه السلام در این باره فرمود:
إذا کانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ نَشَرَ اللّهُ تَبارَک وَتَعالی رَحْمَتَهُ حَتّی یَطْمَعَ إبْلیسُ فی رَحْمَتِهِ. (1)
به هنگامی که خداوند تبارک و تعالی در روز قیامت رحمتش را بگستراند، گستردگی رحمت به صورتی است که ابلیس در رحمت رحیمیّۀ حضرت او به طمع افتد.
امام رضا علیه السلام از پدرانش، از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میفرماید:
إذا کانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ تَجَلَّی اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ لِعَبْدِهِ الْمُؤمِنِ فَیُوقِفُهُ عَلی ذُنُوبِهِ ذَنْباً ذَنْباً، ثُمَّ یَغْفِرُ اللّهُ لَهُ، لا یُطْلِعُ اللّهُ عَلی ذلِک مَلَکاً مُقَرَّباً وَلا نَبِیّاً مُرْسَلاً، وَیَسْتُرُ عَلَیْهِ ما یَکْرَهُ أنْ یَقِفَ عَلَیْهِ أحَدٌ، ثُمَّ یَقُولُ لِسَیِّئاتِهِ: کُونی حَسَناتٍ. (2)
به هنگام قیامت، حضرت محبوب بر قلب عبد مؤمن تجلّی میکند و او را به تک تک گناهانش آگاه ساخته، سپس به لطف و مغفرتش به نحوی که ملک مقرّب و نبیّ مرسل از آن آگاه نشود عبد را مورد نوازش قرار داده از گناهانش میگذرد، و آنچه را که بندهاش از آن کراهت دارد بر وی میپوشاند، آنگاه به تمام سیّئاتش خطاب میرسد: تبدیل به حسنات شوید.
ابن رئاب میگوید:
از حضرت صادق علیه السلام شنیدم: عبدی را به صف محشر میآورند در حالی که در
دنیا به خودش ستم کرده، به او خطاب میشود: آیا تو را به طاعتم امر نکردم و از معصیتم نهی ننمودم؟ عرضه میدارد: چرا، ولی من مغلوب شهوت شدم، اگر به عذابم ببری به گناهم بردی و هیچ ظلمی در حق من نکردهای. امر میشود او را به آتش ببرند. فریاد میزند: من چنین گمانی به تو نداشتم. خطاب میرسد: گمانت به من چه بود؟ عرضه میدارد: بهترین گمان. امر میشود او را به بهشت ببرید. سپس به عبد خطاب میرسد: در این ساعت، حُسن ظنّت به من برایت سودمند افتاد. (1)
سلیمان بن خالد گفت:
در محضر حضرت صادق علیه السلام این آیه را قرائت کردم:
إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُولئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ » (2)
مگر آنان که توبه کنند و ایمان آورند و کار شایسته انجام دهند، که خدا بدیهایشان را به خوبیها تبدیل میکند.
حضرت فرمود: این آیه در حقّ شما شیعیان است، به این صورت که مؤمن گناهکار را به قیامت میآورند تا در برابر حضرت حق قرار گیرد، متولّی حساب او در آن روز خداوند مهربان است، حضرت محبوب عبد را به تک تک گناهانش توجه داده و به او میفرماید:
چنین گناهی را در چنان ساعتی در دنیا انجام دادی. عرضه میدارد میدانم، تا جایی که به تمام گناهانش مطّلع میشود و در برابر هر کدام به اقرار میآید، آنگاه
خطاب میرسد: این همه را در دنیا بر تو پوشاندم و امروز هم بر تو میبخشم، سیّئات عبدم را تبدیل به حسنات کنید. آنگاه پروندهاش را در معرض دید اهل محشر قرار میدهند، مردم محشر به فریاد میآیند: سبحان اللّه! برای صاحب این پرونده یک گناه هم نیست؟ وا ین است ای سلیمان بن خالد معنی آیهای که تلاوت کردی. (1)
امام باقر علیه السلام از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله روایت میفرماید:
یُؤتی یَوْمَ الْقِیامَةِ بِرَجُلٍ فَیُقالُ: احْتَجَّ، فَیَقُولُ: یا رَبِّ خَلَقْتَنی وَهَدَیْتَنی فَأوْسَعْتَ عَلَیَّ، فَلَمْ ازَلْ اوَسِّعُ عَلی خَلْقِک و ایَسِّرُ عَلَیْهِمْ لِکَیْ تَنْشُرَ عَلَیَّ هذَا الْیَوْمَ رَحْمَتَک وَ تُیَسِّرَهُ فَیَقُولُ الرَّبُّ - جَلِّ ثَناؤُهُ وَتَعالی ذِکْرُهُ -:
صَدَقَ عَبْدی، أدْخِلُوهُ الْجَنَّةَ. (2)
مردی را در عرصه گاه محشر حاضر میکنند، به او خطاب میرسد: آنچه بر من حجّت داری بازگو کن، عرضه میدارد: پروردگارا! مرا آفریدی و هدایت کردی و به وسعت رزق و روزی سرافرازم نمودی، من هم تا بودم بر بندگانت وسعت دادم و در همۀ امور به آنان آسان گرفتم تا امروز بال رحمتت را بر من بگسترانی و در چنین گذرگاه و موقف مشکلی بر من آسان بگیری. از پیشگاه حضرت ربّ العزّه - جلَّ ثناؤه و تعالی ذکره - خطاب میرسد: بندهام صادقانه سخن گفت، او را به بهشت ببرید.
ابی عبیده از حضرت صادق علیه السلام روایت میکند:
خداوند مهربان در قیامت بر بندهاش منّت میگذارد، به او دستور میدهد به رحمت و عنایتش نزدیک شود. آنگاه وی را به تمام نعمتهایی که به او داده، آشنا نموده و میفرماید:
آیا در فلان روز و فلان روز نسبت به فلان برنامه و فلان مسأله دعا نکردی و من دعایت را اجابت نمودم؟
آیا در فلان روز و فلان روز، از من درخواست ننمودی و من درخواستت را به توعطا کردم؟
آیا در فلان روز از من کمک تقاضا ننمودی و من آن رنج و درد را از تو برداشتم؟
آیا از من ثروت نخواستی من به تو مرحمت کردم؟
آیا از من کارگر نخواستی من به تو عنایت نمودم؟
آیا از من فلان دختری که در قبیلهاش دارای موقعیت و شخصیت بود نخواستی، من وسیلۀ ازدواجش را با تو فراهم آوردم؟
عبد عرضه میدارد: الهی! آنچه خواستم به من لطف کردی، ولی من در میان خواسته هایم از وجود مقدّس تو بهشت را هم خواستم.
خطاب میرسد: برایت مسلّم باشد که من این خواستهات را نیز اجابت میکنم، این بهشت من، اکنون در اختیار توست، آیا خشنود شدی؟
مؤمن در پاسخ محبوب میگوید: آری، ای پروردگار من!، تو هم از من خشنود شدی؟
خطاب میرسد: من از اعمالت خشنودم و همچنین بهترین جزا را نیز برایت راضیم که بهترین مزدی که نزد من است این است که تو را ساکن بهشت گردانم. (1)
1) (1)
خواند.
الهی و ربّی و سیّدی و مولای، ما را در دنیا و آخرت از رحمت رحیمیّه محروم و ممنوع مکن و زمینۀ برخورداری از عنایت و لطف را برای ما مهیّا ساز، که ما إلی الأبد محتاج و نیازمند رحمت توایم.
به قول کلیم کاشانی:
کی تمنّای تو از خاطر ناشاد رود داغ عشق تو گلی نیست که بر باد رود
نرود حسرت آن چاه زنخدان از دل تشنه را آب محال است که از یاد رود
در ره عشق جهانسوز چه شاه و چه گدا حکم سیلاب به ویرانه و آباد رود
اگر آیینه نیابد ز قبولت نظری زلف جوهر همه از چهرۀ فولاد رود
اشک سودی نکند عاشق دلباخته را چکند دانه چو دام از کف صیّاد رود
(کلیم کاشانی)
مقام قرب مقامی بس بزرگ و موقفی بس سترگ است که خداوند مهربان برای عباد و بندگانش مقرّر فرموده و زمینۀ رسیدن به این مقام را برای همه فراهم آورده است. انسان با جمع کردن شرایطی که در آیات قرآن و معارف اسلامی گوشزد شده، میتواند در حدّ استعداد و قدرتش به این مقام برسد.
قرآن مجید در آیات کریمهاش به این مقام و دارندگان این منصب اشاره فرموده است، باشد که دیگران نسبت به این مقام توجه نموده، خود را برای به دست آوردنش آماده سازند.
إِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِکَةُ یَا مَرْیَمُ إِنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ
عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ وَجِیهاً فِی الْدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ » (1)
[ یاد کنید ] زمانی که فرشتگان گفتند: ای مریم! یقیناً خدا تو را به کلمهای از سوی خود که نامش مسیح عیسی بن مریم است مژده میدهد که در دنیا و آخرت دارای مقبولیّت و آبرومندی و از مقربّان است.
کِتابٌ مَرْقُومٌ * یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ » (2)
قضا و سرنوشتی حتمی [ برای نیکان ] است. * مقربان آن را مشاهده میکنند.
عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ » (3)
[ آن ] چشمهای که همواره مقربان از آن مینوشند.
وَالسّابِقُونَ السّابِقُونَ * اولئِک الْمُقَرَّبُونَ » (4)
و پیشی گیرندگان [ به اعمال نیک ] که پیشی گیرندگان [ به رحمت و آمرزش ]اند، * اینان مقرباناند.
فَأمّا إنْ کانَ مِنَ الْمُقَرَّبینَ * فَرَوْحٌ وَ رَیْحَانٌ وَ جَنَّتُ نَعِیمٍ » (5)
پس اگر [ جان به گلو رسیده ] از مقربان باشد. * راحت و آسایش و بهشت پرنعمت [ خواهد بود. ]
از آنجا که سورۀ مبارکۀ واقعه سابقون را به عنوان مقرّبون معرفی میکند، لازم است به آیۀ زیر هم که همین معنا را دنبال میکند توجه نمایید:
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتَابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ عِبَادِنَا فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ » (1)
سپس این کتاب را به کسانی از بندگانمان که برگزیدیم به میراث دادیم؛ پس برخی از آنان [ در ترک عمل به کتاب ] ستمکار بر خویشاند، و برخی از آنان میانهرو، و برخی از آنان به اذن خدا در کارهای خیر [ بر دیگران ] پیشی میگیرند، این است آن فضل بزرگ.
در ذیل این آیه مسائل مهمّی از ائمّه علیهم السلام نقل شده است که عنایت به برخی از آن مسائل ضروری است.
«معانی الاخبار» از حضرت صادق علیه السلام روایت میکند:
اَلظّالِمُ یَحُومُ حَوْمَ نَفْسِهِ، وَالْمُقْتَصِدُ یَحُومُ حَوْمَ قَلْبِهِ، وَالسّابِقُ یَحُومُ حَوْمَ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ. (2)
ستمگر کسی است که دور نفس میگردد و مقتصد کسی است که به تزکیه و تطهیر قلب اشتغال دارد و سابق کسی است که در طریق اخلاص و توجّه تام به حضرت حق است.
ستمگر کسی است که دور نفس میگردد، به این معنا که تابع هوای نفس و شهوات و غرایز غلط است و کوششی جز برای به دست آوردن رضای نفس ندارد.
مقتصد به تزکیه و تطهیر قلب به وسیلۀ زهد و عبادت اشتغال دارد.
سابق در طریق اخلاص و توجه تام به جضرت حق است و با تمام حرکات و افعالش غیر محبوب را نفی و در تمام شؤون حیات جز به خداوند عزیز نظری ندارد، و این است آن که خداوند در قرآن مجید از وی به عنوان مقرّب یاد کرده
است.
امام باقر علیه السلام در این زمینه میفرماید:
السَّابِقُ بِالْخَیْراتِ: الْإمامُ، وَالْمُقْتَصِدُ: الْعارِفُ لِلإمامِ، وَالظّالِمُ لِنَفْسِهِ:
الَّذی لا یَعْرِفُ الْإمامَ. (1)
منظور از سابق به خیرات امام معصوم، و مقتصد، عارف به امام معصوم، و ظالم کسی است که در حقّ امام معرفت ندارد.
و نیز میفرماید:
أمَّا الظّالِمُ لِنَفْسِهِ مِنّا فَمَنْ عَمِلَ صالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً. وَأمَّا الْمُقْتَصِدُ فَهُوَ الْمُتَعَبِّدُ الْمُجْتَهِدُ. وَأمَّا السّابِقُ بِالْخَیْراتِ فَعَلِیٌّ وَالْحَسَنُ وَالحُسَیْنُ: وَمَنْ قُتِلَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ شَهیداً. (2)
ظالم به نفس از ما کسی است که دارای عمل صالح و نیز معصیت است، و مقتصد عبادت کنندۀ کوشا، و سابق به خیرات علی علیه السلام و حضرت حسن و حسین و شهید از آل محمّد: است.
مَکْتُوبٌ فِی الْإنْجیلِ... طُوبی لِلْمُصْلِحینَ بَیْنَ النّاسِ، اولئِک هُمُ الْمُقَرَّبُونَ یَوْمَ الْقِیامَةِ. (3)
در انجیل عیسی علیه السلام است: خوشا به حال اصلاح کنندگان بین مردم؛ اینان روز قیامت دارای مقام قربند.
امام علی علیه السلام دربارۀ قرب الهی میفرماید:
عَلَیْکُمْ بِصِدْقِ الإخْلاصِ وَحُسْنِ الْیَقینِ، فَإنَّهُما أفْضَلُ عِبادَةِ الْمُقَرَّبینَ. (1)
بر شما باد به درستی در اخلاص و نیکی یقین، که این هر دو از برترین عبادات بندگان مقرّب است.
و نیز فرمود:
أقْرَبُ النّاسِ مِنَ اللّهِ سُبْحانَهُ أحْسَنُهُمْ إیماناً. (2)
مقرّبترین مردم به حضرت حق، بهترین آنان از حیث ایمان است.
و نیز فرمود:
أقْرَبُ الْعِبادِ إلَی اللّهِ تَعالی أقْوَلُهُمْ لِلْحَقِّ وَإنْ کانَ عَلَیْهِ، وَأعْمَلُهُمْ بِالْحَقِّ وَإنْ کانَ فیهِ کُرْهُهُ. (3)
نزدیکترین بنده به خدا کسی است که حقگوتر باشد گر چه گفتارش به ضرر خودش تمام شود، و عاملترین افراد به برنامههای حق باشد گر چه از آن عمل کراهت داشته و میلی به آن برایش نباشد.
فیما أوْحَی اللّهُ عَزَّوَجَلَّ إلی داوُدَ علیه السلام : یا داوُدُ کَما أنَّ أقْرَبَ النّاسِ مِنَ اللّهِ الْمُتَواضِعُونَ، کَذلِک أبْعَدُ النّاسِ مِنَ اللّهِ الْمُتَکَبِّرُونَ. (4)
در وحی حضرت حق به داود آمده: ای داود! چنانکه نزدیکترین بندگان به من متواضعان و فروتنانند، دورترین آنان متکبّران میباشند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله از جبرئیل از خداوند تبارک و تعالی نقل میکند:
ما یَتَقَرَّبُ إلَیَّ عَبْدی بِمِثْلِ أداءِ مَا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ، وَلا یَزالُ عَبْدی یَبْتَهِلُ إلَیَّ حَتّی احِبَّهُ، وَمَنْ أحْبَبْتُهُ کُنْتُ لَهُ سَمْعاً وَبَصَراً وَیَداً وَمَوْئِلاً، إنْ دعانی أجَبْتُهُ، وَإنْ سَأَلَنی أعْطَیْتُهُ. (1)
بندهام به چیزی مانند ادای واجبات به من تقرّب نمیجوید؛ او با زاری و گریۀ دائمش محبوب من است، هر کس محبوبم باشد گوش و چشم و دست و پناهگاهش هستم، چون دعا کند اجابت نمایم و چون بخواهد عطا کنم.
امام علی علیه السلام فرمود:
تَقَرُّبُ الْعَبْدِ إلَی اللّهِ تَعالی بِإخْلاصِ نِیَّتِهِ. (2)
راه مقرّب شدن عبد به حضرت رب، اخلاص نیّت است.
امام باقر علیه السلام فرمود:
کانَ فیما ناجَی اللّهُ بِهِ مُوسی علیه السلام عَلَی الطُّورِ أنْ یا مُوسی، أبلِغْ قَوْمَک أنَّهُ ما یَتَقَرَّبُ إلَیَّ الْمُتَقَرِّبُونَ بِمِثْلِ الْبُکاءِ مِنْ خَشْیَتی، وَما تَعَبَّدَ لِیَ الْمُتَعَبِّدُونَ بِمِثْلِ الْوَرَعِ عَنْ مَحارِمی، وَ ما تَزَیَّنَ لِیَ الْمُتَزَیِّنُونَ بِمِثْلِ الزُّهْدِ فِی الدُّنْیا عَمَّا بِهِمُ الْغِنا عَنْهُ.
فَقالَ موسی علیه السلام : یا أکْرَمَ الأکْرَمین َ، فَماذا أثَبْتَهُمْ عَلی ذلِک؟ فَقالَ یا مُوسی، أمَّا الْمُتَقَرِّبُونَ إلَیَّ بِالْبُکاءِ مِنْ خَشْیَتی فَهُمْ فِی الرَّفیقِ الأعْلی لا یَشْرَکُهُمْ فیهِ أحَدٌ. (3)
در مناجات خداوند با موسی در کوه طور اینچنین خطاب شد: به قومت بگو، متقرّبان به برنامهای مانند گریۀ از خشیت من به حضرتم تقرّب نجویند، و
عبادت کنندگان به چیزی مانند خودداری از محرمات به عبادت من برنخاستند، و آرایش کنندگان به چیزی مانند بی رغبتی در دنیا به آنچه که از آن بینیاز هستند برای من آرایش نکردند.
موسی علیه السلام عرضه داشت: ای اکرم الاکرمین، چه اجری برای ایشان قرار دادهای؟ جواب آمد: ای موسی، امّا آنان که به گریۀ از خشیت من به من تقرّب جستند، در رفیق اعلایند و در چنین مزدی احدی با آنان شرکت ندارد.
یا الهی و سیّدی و ربّی:
گر جدا سازی به تیغ جور بند از بند من از تو قطعاً نگسلد سررشتۀ پیوند من
تلخ کامم، زان لب شیرین کرم کن خندهای چیست چندین زهر چشم ای شوخ شکّر خند من
غمزۀ خونخوارهات را گر سر عاشق کُشی است عاشق دیگر نخواهی یافتن مانند من
(هلالی جغتایی)
عَنْ لُقْمانَ الْحَکیمِ أنَّهُ قالَ فی وَصِیَّتِهِ لِابْنِهِ: یا بُنَیَّ أحُثُّک عَلی سِتِّ خِصالٍ لَیْسَ مِنْها خَصْلَةٌ إلّاوَتُقَرِّبُک إلی رِضْوانِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَتُباعِدُک عَنْ سَخَطِهِ.
الْأوَّلَةُ: أنْ تَعْبُدَ اللّهَ لا تُشْرِک بِهِ شَیْئاً: وَالثّانِیَةُ: الرِّضا بِقَدَرِ اللّهِ فیما أحْبَبْتَ أوْ کَرِهْتَ. وَالثّالثَةُ: أنْ تُحِبَّ فِی اللّهِ وَتُبْغِضَ فِی اللّهِ. وَالرّابِعَةُ:
تُحِبُّ لِلنّاسِ ما تُحِبُّ لِنَفْسِک. وَالخامِسَةُ: تَکْظِمُ الْغَیْظَ، وَتُحْسِنُ إلی مَنْ
أساءَ إلَیْک. وَالسّادِسَةُ: تَرْکُ الْهَوی وَمُخالَفَةُ الرَّدی. (1)
لقمان حکیم در سفارشش به فرزند خود فرمود: ای پسرم! تو را به شش خصلت تشویق میکنم که به هر کدامش میتوانی به رضوان حق نزدیک شده و از سخطش دور گردی:
اوّل: خدا را عبادت کن و برای حضرتش شریک قرار مده.
دوّم: به آنچه خداوند برایت مقرّر کرده راضی باش چه دوست داشته باشی یا مکروهت باشد.
سوّم: برای خدا دوست داشته باش و به خاطر او دشمن باش.
چهارم: آنچه برای خود دوست داری برای دیگران هم دوست داشته باش.
پنجم: خشمت را فرو خور و به کسی که به تو بدی کرده نیکی کن.
ششم: هوای نفس را ترک کن و با امور پست مخالفت بورز.
در هر صورت راه قرب به حق، ادای واجبات به اخلاص و ترک محرّمات و آراسته شدن به حسنات و قرار گرفتن در مدار یقین به حق و ایمان به روز قیامت است، که برای تقرّب به جز این مراحل راهی نیست.
«عارفان بیداردل که راه قرب را پیموده و به خاک حرم محبوب سر سوده، برای طیّ این طریق، رعایت اصولی را دستور میدهند:
اوّل: جوع: و به عبارت دیگر کم خوری، چنانکه از سیّد انام رسیده:
سَیِّدُ الأعمالِ الْجُوعُ. (2)
آقای همۀ اعمال، گرسنگی است.
در فضایل جوع و کم خوری از انبیا و ائمّه علیهم السلام روایات نابی رسیده که ذکر آن از
حوصلۀ این وجیزه بیرون است.
سفر کردهها فرمودهاند:
جوع و کم خوری مورث نورانیّت دل و علّت نشاط در عبادت و نردبان ترقّی برای رسیدن به مقام وصال و لقای حضرت ربّ - جلّ و علا - است.
گر چه پر خوردن بود شیرین و چرب لیک شمس عمر را آرد به غرب
زان که کم خوردن به قول مصطفی میدهد دل را صفا، جان را ضیا
گفت در قرآن خدا گر چه «کُلُوا» از پی آن کرد امر «وَاشْرَبُوا»
لیک بعد از هر دو ای جان عمو نهی سیری کرده با «لاتُسْرِفُوا»
پرخوران رادل مکدّر میشود پرخوران را عقل از سر میرود
هر که کم خور گشت پر ادراک شد جانش از لوث قساوت پاک شد
وان که پرخور گشت پر آزار شد در کسالت اوفتاد از کار شد
دوّم: صَمْت است: یعنی کم گویی و کم حرفی، که قیمت کم گویی آن چنان است که حضرت مولا فرمود:
یا بُنَیَّ لَوْ انَّ الکلامَ کانَ مِنْ فِضَّةٍ کان ینبغی لِلصَّمْتِ ان یَکُونَ مِنْ ذَهَبٍ. (1)
ای فرزندم! اگر گفتن به منزلۀ نقره باشد، هر آینه خاموشی طلاست.
و نیز فرمود:
مَنْ سَکَتَ فَسِلمَ. (2)
آن که ساکت زیست به نجات رسید.
حضرت شیخ اجلّ، بهاءالدین محمّد عاملی میگوید:
گوش بگشا لب فرو بند از مقال هفته هفته ماه ماه و سال سال
صَمْت عادت کن که از یک گفتنک میشود زُنّارت این تحت الحنک
ای خوش آن کو رفت در حصنِ سکوت بسته دل در ذکر حیّ لا یموت
خامشی باشد زبان اهل حال گر بجنبانند لب گردند لال
رو نشین خاموش چندین ای فلان که فراموشت شود نطق و بیان
چند با این ناکسان بی فروغ باز پیمایی دروغ اندر دروغ
(شیخ بهایی)
سوّم: کم خفتن است، و قسمتی از شب را به عبادت و گریه و زاری و تضرّع و ابتهال گذراندن، چنانکه از رسول انام صلی الله علیه و آله رسیده:
کُلُّ عَیْنٍ باکِیَةٌ یَوْمَ الْقِیامَةِ إلّاثَلاثَةَ أعْیُنٍ: عَیْنٌ غُضَّتْ عَنْ مَحارِمِ اللّهِ، وَعَیْنٌ سَهَرَتْ فی طاعَةِ اللّهِ، وَ عَیْنٌ بَکَتْ فی جوف اللَّیل مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ. (1)
هر چشمی در قیامت گریان است مگر سه چشم: دیدهای که از نامحرم فرو افتد، چشمی که در طاعت خدا بیدار بماند، چشمی که از خشیت خدا بگرید.
عارف عاشق، حضرت راز شیرازی در این مقوله میگوید:
دلی کز عشق مست آمد سحر بیدار و هشیار است چه عاشق را به بزم حق سحرگه نوبت بار است
صفیر مرغ عشق حق سحر در گوش دل اید به درب حق درآ عاشق که وقت وصل دلدار است
1) (1)
سحر خیزی گزین ای دل چه صبح دولتت باید شب معشوق بیدار است و شب خفتن تو را عار است
نشان عشق و مستی دان سحرگه دیدۀ گریان دل عشّاق آتش جان به شب در ذکر جبّار است
اگر گوید تو را زود است نفس دون خلافش کن که اندر راه حق نفست بسی سست است و مکّار است
(راز شیرازی)
چهارم: عزلت و کنارهگیری از مردمی است که نفس آنان برای انسان از زهر خطرناکتر است، که چنین عزلتی غیر رهبانیت است. رهبانیت در اسلام ممنوع، و عزلت از شیاطین و دزدان طریق انسانیت ممدوح است. شیخ بهایی در مدح عزلت میگوید:
هر که را توفیق حق آمد دلیل عزلتی بگزید و رست از قال و قیل
عزّت اندر عزلت آمد ای فلان تو چه جویی ز اختلاط این و آن
پا مکش از دامن عزلت به در چند گردی چون گدایان در به در
گر ز دیو نفس میخواهی امان رو نهان شو چون پری از مردمان
گر تو خواهی عزّت دنیا و دین عزلتی از مردم دنیا گزین
(شیخ بهایی)
پنجم: ذکر است، یعنی قلب را با یاد خدا منوّر کردن و زبان را به ذکر حضرت محبوب وادار نمودن و تکرار این برنامه برابر با دستوری که از منابع وحی رسیده تا جایی که حقیقت و نورانیت ذکر در قلب استقرار یابد و به تمام جوانب هستی انسان پرتو اندازد تا غیر دوست در وادی جان نماند و عملی جز برای محبوب از اعضای انسان سر نزند. در قرآن مجید در پنجاه و پنج آیه به طور صریح امر به ذکر شده و در
این زمینه روایاتی بسیار مهم از معصومین علیهم السلام در مهمترین کتب حدیث وارد شده است.» (1)
در کارگاه هستی و عرصه گاه حیات و خانۀ خلقت و در میان موجودات، انسان از موقعیّتی خاص و موقفی کم نظیر برخوردار است. این موقعیّت و موقف به خاطر استعدادهای فراوانی است که برای رسیدن انسان به لقای حق و به دست آوردن رشد و کمال، در وجود آدمی نهاده شده است. این استعدادها که به صورت علل ظاهری و باطنی در گنجینۀ وجود انسان است همه و همه اسباب ظهور کرامت است.
کرامت حقیقتی است که از ارتباط انسان با واقعیتهای هستی به دست میآید.
کرامت عنصری است که با کمک معرفت به اصول الهی و انسانی، چهره نشان میدهد.
کرامت در سایۀ یک سلسله حقایق باطنی و امور معنوی و حرکات مثبت نصیب انسان میشود.
کرامت مجموعهای از عقاید صحیحه، اعمال صالحه، اخلاق پسندیده و حسنات الهیّه است.
کرامت کلید گنج سعادت، علاج مرض شقاوت، راهبر انسان به سوی ارادت، نتیجۀ همّت، زمینۀ حُسن نیّت و راهبر عاشقان به سوی حریم حضرت ربّ العزّه است.
1) (1)
ملائکۀ به دور از شهوت و مادیّت و خالی از گناه و معصیت، دارندۀ عنوان کرامتاند:
هَلْ أَتَاکَ حَدِیثُ ضَیْفِ إِبْرَاهِیمَ الْمُکْرَمِینَ » (1)
آیا خبر مهمانان ارجمند و بزرگوار ابراهیم به تو رسیده است؟
بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ » (2)
بلکه بندگانی گرامی و ارجمندند.
انسانهای پاک و خالص و با تقوا و متّصل به مقام نبوّت و بهره گرفته از نور امامت، و نیکوکار و با معرفت و خلاصه آنان که سعی دارند با تمام حسنات آراسته شوند و از تمام سیّئات مصون بمانند، همچون ملائکة اللّه معنون به عنوان کرامت هستند:
إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ * أُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَّعْلُومٌ * فَوَاکِهُ وَهُم مُّکْرَمُونَ * فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ » (3)
جز بندگان خالص شدۀ خدا [ که از هر کیفری در امانند، * برای آنان رزق و روزی معین و ویژهای است، * میوههایی [ گوناگون ] در حالی که مورد اکرام خواهند بود، * در بهشتهای پر نعمت.
حبیب نجّار (4)
دائرة المعارف تشیع: 65/6، حبیب نجّار، به نقل از قصص الانبیاء، ابن کثیر: 380/1 - 385، در قصه قوم یس.
آن انسان والا، و مجاهد فی سبیل اللّه، پس از شهادتش، در عالم1) (1)
2) (2) - انبیاء (21) : 26. [2]
3) (3) - صافّات (37) : 40 - 43. [3]
4) (4) - در روایات شیعه و سنی از او به مؤمن آل یاسین یاد کردهاند و وی را از صدیقین سه گانه برشمردهاند.در شهر انطاکیه که مردمانش بت پرست بودند سه پیامبر به نامهای صدوق و صلوم و صادق مبعوث گردیدند و پیوسته دعوی پیامبری کردند لکن مردم ایمان نیاوردند و قصد کشتن آن سه پیامبر خدا نمودند، حبیب نجار به یاری پیامبران آمد و مردم بتپرست او را چندان بزدند که هلاک شد.
برزخ زبان جانش به این حقیقت مترنّم شد:
قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ * بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ » (1)
[ سرانجام به دست آن مشرکان شهید شد، و به او ] گفته شد: به بهشت درآی.
گفت: ای کاش قوم من معرفت و آگاهی داشتند، * به این که پروردگارم مرا آمرزید و از کرامت یافتگان قرارم داد.
اگر استعدادهای ظاهری و باطنی هماهنگ با وحی و دستورهای انبیا و خواستههای ائمّۀ معصومین شود و در این هماهنگی، تقوای الهی یعنی خودداری از هر معصیت و گناهی، رعایت گردد، کرامت عالی انسانی دست میدهد و تمام درهای رحمت الهیّه به روی قلب و جان باز میشود و نسیم رضایت الهی به جانب گلستان وجود آدمی وزیدن میگیرد، که قرآن در سورۀ مبارکۀ حجرات میفرماید:
إنَّ أکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أتْقاکُمْ » (2)
گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.
ای انسان، کریمۀ وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ » (3)در شأن توست، از این بهتر در این عرصه گاه هستی چه میخواهی؟
حضرت سیّد الشّهداء، پیشوای آزادگان، سرور عاشقان، شمع شبستان قلب عارفان، به شب عاشورا به مسألۀ کرامت که نتیجۀ اتّصال علمی و عملی به مقام باعظمت نبوّت است - نبوّتی که راهگشای دل به سوی خدا و ایمان به قیامت و محرّک انسان به سوی اخلاق حسنه و اعمال صالحه است - افتخار کرد:
اُثْنی عَلَی اللّهِ أحْسَنَ الثَّناءِ وَأحْمَدُهُ عَلَی السَّرّاءِ وَالضَّرّاءِ، اللّهُمّ إنّی أحْمَدُک عَلی أنْ أکْرَمْتَنا بِالنُّبُوَّةِ... . (1)
خدا را ثنا میگویم به بهترین ثنا، و او را در خوشی و سختی حمد میکنم، الهی تو را سپاس میگویم که ما را به نبوّت گرامی داشتی... .
او و اصحابش با اتّصال علمی و عملی به نبوّت، به مقامی از کرامت انسانی رسیدند که برای خود مثل و مانند و شبیه و نظیری نگذاشتند.
فیلسوف و فقیه کم نظیر مرحوم حاج میرزا خلیل کمرهای که بیش از هفتاد جلد کتاب پرارزش در معارف اسلامی به رشتۀ تحریر کشید، دربارۀ حضرت سیّدالشّهداء و یاران باکرامتش در جلد اول «عنصر شجاعت» مینویسد:
«به جای یک تن سرباز گمنام، هفتاد و دو تن شهید با نام، و به جای قهرمانان افسانهای، یکصد تن از مردان حقیقت در دیار ما وجود دارد. فداکارانی که به جهان فهماندند عدۀ اندکی با فداکاری، هر کار بزرگ را میتوانند به عهده بگیرند، ولی عدۀ افزون با داشتن هرگونه وسایل، و تمکّن از هر پایۀ علم و ثروت، بی روح فداکاری نمیتوانند کار رشید و شایستهای بکنند. به فداکاری خود پیام دادند که شما آیندگان که با یک جهان وسایل هم آغوش ولی از ما عقب هستید برای این است که از فداکاری کسری دارید؛ و فداکاری و آخرین پایۀ تضحیه را به آموزش
1) (1)
جویان آموختند.
در اقدام به خدمت، در غیاب و حضور، نهفته و آشکار، هر گونه خدمت را به موقع خود انجام دادند، از دوندگی و داد بردن و مدد خواستن از خویش و بیگانه، و دعوت از کسان خود و از یاران، و از تبلیغ و سفارش به دمسازان قدمی فروگذار نکردند. در مقاومت با خطر، گرفتار تهدید جان و ویرانی خانمان، و راه بی آب و آبادانی، و جادّههای میان کوه و کمر و بیراهه رفتن، و جانفشانی بر فراز منبر و قصر شدند و مقاومت کردند. برابری با کوه کوه آهن، اندکی از مقاومت آنها نکاست.
سربازانی که با نیکنامی در پای نیکنامی در لجّۀ گرداب خطر اقدام کردند. از وفاداری به نام سابقۀ پیغمبر خود، و سابقۀ پیمان خویش، کلمۀ وفا را به قیمت جان قیمت نهادند. از روح نظامیگری و نیروی جنگی، بهترین نمونۀ نظامیان صدر اول اسلامند، برجستهترین سلحشور با آییناند، که روح سلحشوری را با نیروی دین چنان به هم آمیخته دارند که گویی همه آیین است و سلحشوری نیست، یا همه سلحشوری است و آیین در سایۀ آن پیدا نیست.
از ادب، نگذاشتند در ناملایمات و در مرگ عزیز و فرزند، امام آنها منّتی احساس کند یا ملالتی در خاطر راه دهد، بلکه گفتند: ما را به مشرق ببر یا به مغرب با کمال سربلندی برای ما و تو دردسری نیست و هیچ سرافکندگی در کار نمیباشد. از دلداری، در دل سردار خود و هر شنوندهای نشاطی به ودیعه میگذاشتند که مرگ در ذایقۀ او شیرین و گوارا مینمود.
سخنورانی که سخن بافی را به دیگران واگذاردند، گفتارشان به کردار آمیخته، چنانکه تو گویی کردار آنان گفتاری است مجسم، و گفتار آنان رفتاری یا روانی است اندک اندک رخ مینماید. گفتار گوهربارشان گاهی تسلیتِ درمانده بود، و گاهی دلداری به افسرده میداد، روح تازه میدمید. در راه حقیقت، شجاعت و فداکاری میآموخت، در رساندن پیغام فضیلت از عهدۀ مجسم کردن فضایل کاملاً برمیآمد.
مینمود که در تبلیغ پیامهای پروردگار بیم و هراس از احدی ندارند، در پند و اندرز برای دشمن نیز بسان دوست، غمخواری میکردند.
از آسمان فضیلت، زبان آنان برای ترجمان وحی گویی انتخاب شده؛ زبان، زبان انبیا؛ پیام، پیام انبیا؛ اگر پیغمبر خود را به آنان رسانیده بود دهن آنان را میبوسید. از گریبان آنان ناطقۀ انسان نیروی خود را آشکارا میکرد، و محسوس میکرد که نفس ناطقه سپهبد و مُهَیْمِن نیروهای دیگر انسان است، و گاهی این سپهبد توانا برای ابراز منویّات، گذشته از زبان و منطق، تمام اعضا و جوارح را استخدام میکرد و پیام فضیلت را در سر چهارسوی و بازار دنیا میرساند، به آوازی رسا این صدا را بلند میکرد که به هیچ جنجالی نتوان آن را نهفته کرد. و سخنوری آن است که در دیگران به حسّ اعتماد و حسن اعتقاد بیفزاید و امور جوهری در ذوات و نفوس بیافریند، با آن که آواز، خود، صدا، یعنی تموّج هوایی بیش نیست.
اگر به این زندگان ابد عشق بورزیم جا دارد، چه از این زندگان تا ابد شعاع حیات بسان سرچشمۀ آب حیات، روان است. اگر نام آنان را تجدید کنیم روان خود را از رنج و فشار نجات دادهایم. اگر روش اقدام و کردار و روحیۀ آنان را تجدید کنیم به روح سلحشوری و وظیفۀ نظامیگری خدمت کردهایم. اگر به جنبۀ خداپرستی آنان، آیین را تقویت کنیم، سزد که آنان را ذکر خدا خواهیم یافت. ما اگر همه فضایل را بخواهیم در یکجا بیابیم در میهن یعنی قبّه و بارگاه جان و روان اینان خواهیم یافت.
علمای اخلاقِ ما اگر اخلاق را در پیرهن اینان ببینند، امیر لشگرانِ ما اگر برای تهیۀ روح نظامی و رویّۀ سلحشوری پیام آنان را بشنوند و بشنوانند، هر دووان به سپاه صلاح و سلاح خود، ذخیرۀ فناناپذیر رساندهاند.
اگر عرفا تن در دهند که از ادّعا به وادی حقیقت و عمل یک قدم بردارند، طرز گشودن درهای آمد و شد را به جهان ملکوت یاد خواهند گرفت، مردانی را خواهند دید که شوق پیاپی، آنان را چنان کشانده که چون دیدند بقا با لقا سازگار نیست،
لباس بقا را کندند تا درِ لقا را کوبیدند.
حجّت خدای بر خلایق، اگر اینان باشند، کار ما به رسوایی است، معلوم میشود عارف عذری ندارد که سلحشور نیست، سلحشور سخنی پا بر جا ندارد که مرد آیین نیست، و شاعر زبان آور معذور نیست که پشت کار ندارد. ولی تذکر آنان چنانکه مایۀ سرافکندگی ماست، چه که به وزن واقعی خود پی میبریم، سبب شور و جوش و خروش پاسبانان وظیفۀ مقدس است.» (1)
قرآن مجید در آیات متعددی راه به دست آوردن کرامت را به آنان که عاشق کرامت هستند نشان میدهد. در آیات 23 تا 35 سورۀ مبارکۀ معارج (2)، نزدیک به 9 برنامه را سبب کرامت در دنیا و آخرت قلمداد میکند:
1 - آنان که در نماز و طاعت مقیمند و تا لحظۀ آخر عمر دست از عبادت نمیکشند.
2 - در مال و دارایی و ثروت خویش برای سائل و محروم، حقّ معیّن و معلوم قرار میدهند.
3 - قیامت را براساس معرفتی که کسب کرده با تمام وجود تصدیق دارند.
4 - از قهر و عذاب خویش سخت ترسانند، عذابی که امانی برای هیچ کس جز
1) (1)
2) (2) - «الَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ * وَ الَّذِینَ فِی أَمْوَ لِهِمْ حَقٌّ مَّعْلُومٌ * لِّلسَّاءِلِ وَ الْمَحْرُومِ * وَ الَّذِینَ یُصَدِّقُونَ بِیَوْمِ الدِّینِ * وَ الَّذِینَ هُم مِّنْ عَذَابِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ * إِنَّ عَذَابَ رَبِّهِمْ غَیْرُ مَأْمُونٍ * وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَفِظُونَ * إِلَّا عَلَی أَزْوَ جِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَنُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ * فَمَنِ ابْتَغَی وَرَآءَ ذَ لِکَ فَأُوْلئِکَ هُمُ الْعَادُونَ * وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَمَنَتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَ عُونَ * وَ الَّذِینَ هُم بِشَهَدَ تِهِمْ قَاءِمُونَ * وَ الَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ * أُوْلئِکَ فِی جَنَّتٍ مُّکْرَمُونَ»؛ معارج (70) : 23 - 35. [1]
پاکان از آن نیست.
5 - از شهوات جنسی حرام خود را با یاد خدا و محشر حفظ میکنند و جز به زنان و کنیزان ملکی خویش نظر ندارند، که غیر این تعدّی و تجاوز و ستمکاری است.
6 - در تمام امور امین و امانتدارند.
7 - عهد و پیمان خویش را رعایت میکنند.
8 - برای حفظ حقوق مردم به شهادت در دادگاه عدل قیام کنند.
9 - از نماز خود با رعایت وقت و شرایط و حضور قلب محافظت نمایند.
آنان که جامع این اوصافند در باغهای بهشت با عزّت و احترام متنعّمند. این را باید بدانیم که کرامت انسانی، در هر دو جهان محصول ایمان و عمل و اخلاق است، که بدون این حقایق از انسانیت انسان چیزی ظهور نخواهد کرد و جدای از این واقعیتهای زیستن، آدمی را به پستترین مرحلۀ سقوط خواهد رساند.
فیض کاشانی که در علوم منقول و معقول و حکمت و عرفان و فهم قرآن و احادیث، انسانی کم نظیر است، در رسالۀ «زاد السالک» بر مبنای آیات قرآن و روایات، جهت کسب کرامت میفرماید:
«بدان - ایّدَکَ اللّهُ بِروحٍ مِنْه - همچنان که سفر صوری را مبدئی و منتهایی، و مسافتی و مسیری، و زادی و راحلهای، و رفیقی و راهنمایی میباشد، همچنین سفر معنوی را که سفر روح است به جانب حق - سبحانه وتعالی - همه هست.
مبدأش جهل و نقصان طبیعی است که با خود آوردهای از شکم مادر:
وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً » (1)
و خدا شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمیدانستید.
و منتهایش کمال حقیقی است که فوق همۀ کمالات است و آن وصول است به حق سبحانه و تعالی:
وَأنَّ إلی رَبِّک الْمُنْتَهی » (2)
و این که پایان [ همۀ امور ] به سوی پروردگارتوست.
یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ » (3)
ای انسان! یقیناً تو با کوشش و تلاشی سخت به سوی پروردگارت در حرکتی، پس او را [ در حالی که مقام فرمانروایی مطلق و حکومت بر همه چیز ویژۀ اوست و هیچ حکومتی در برابرش وجود ندارد، ] دیدار میکنی.
و مسافت راه، دراین سفر، مراتب کمالات علمیّه و عملیّه است که روح طی آنها میکند شَیْئاً فَشَیْئاً، هرگاه بر صراط مستقیم شرع که مسلوک اولیا و اصفیاست سایر باشد:
وَأَنَّ هذَا صِرَاطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَلاَتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَن سَبِیلِهِ » (4)
و مسلماً این [ برنامههای محکم و استوار و قوانین و مقرّرات حکیمانه ] راه راست من است؛ بنابراین از آن پیروی کنید و از راههای دیگر پیروی مکنید
که شما را از راه او پراکنده میکند.
و این کمالات مترتّب است بعضی بر بعضی؛ تا کمال متقدّم طی نشود به متأخّر منتقل نتوان شد، چنانکه در سفر صوری تا قطعه مسافت متقدمه طی نشود به متأخّر نتوان راه یافت. و منازل این سفر، صفات حمیده و اخلاق پسندیده است که احوال و مقامات روح است، از هر یک به دیگری که فوق آن است منتقل میشود به تدریج.
منزل اوّل یقظه است که آگاهی است، و منزل آخر توحید است که مقصد اقصی است از این سفر. و مسیر این سفر، جدّ تمام و جهد بلیغ نمودن و همّت گماشتن است در قطع این منازل به مجاهده و ریاضت نفس به حمل أعبای تکالیف شرعیه، از فرائض و سنن و آداب و مراقبه و محاسبۀ نفس آناً فاناً و لحظةً فلحظةً، هموم را واحد گردانیدن، و منقطع شدن به حق سبحانه و تعالی:
وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَتَبَتَّلْ إلَیْهِ تَبْتیلاً » (1)
نام پروردگارت را [ به زبان حال و قال ] یاد کن [ و از غیر او قطع امید نما ] و فقط دل بر او بند.
وَالَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا » (2)
و کسانی که برای [به دست آوردن خشنودی] ما [ با جان و مال ] کوشیدند، بیتردید آنان را به راههای خود [ راه رشد، سعادت، کمال، کرامت، بهشت و مقام قرب ] راهنمایی میکنیم.
و زاد این سفر تقواست.
وَتَزَوَّدُوا فَإنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی » (3)
و به نفع خود توشه برگیرید که بهترین توشه، پرهیزکاری است.
و تقوا عبارت است از قیام نمودن به آنچه شارع امر به آن فرموده است، و پرهیز کردن از آنچه نهی از آن کرده، از روی بصیرت، تا دل به نور شرع و صیقل تکالیف آن مستعدّ فیضان معرفت شود از حقّ و عزّوجلّ:
وَاتَّقُوا اللّهَ وَیُعَلِّمُکُمُ اللّهُ » (1)
و از خدا پروا کنید و خدا [ احکامش را ] به شما میآموزد.
و همچنانکه مسافر صوری تا قوّت بدن از زاد حاصل نکند قطع راه نتواند کرد، همچنین مسافر معنوی تا به تقوا و طهارت شرعیّه ظاهراً و باطناً قیام ننماید و روح را تقویت به آن نکند، علوم و معارف و اخلاق حمیده که بر تقوا مترتّب میشود و تقوا از آن حاصل میشود، بر او فایض نمیگردد. و مَثَل این مَثَل کسی است که در شب تار چراغی در دست داشته باشد و به نور آن راهی را میبیند و میرود، هر یک گام که بر میدارد قطعهای از آن راه روشن میشود و بر آن میرود، و تا گام برندارد و نرود روشن نشود، و تا روشن نشود نتواند رفت. آن دیدن به منزلۀ معرفت است، و آن رفتن به منزلۀ عمل و تقوا.
حضرت باقر علیه السلام فرمود:
مَنْ عَمِلَ بِما عَلِمَ أوْرَثَهُ اللّهُ عِلْمَ ما لَمْ یَعْلَمْ. (2)
هر کس به آنچه از واقعیتهای دینی که میداند عمل کند، خداوند آنچه را نمیداند به او میآموزد.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
اَلْعِلْمُ یَهْتِفُ بِالْعَمَلِ، فَإنْ أجابَهُ وَإلَّا ارْتَحَلَ عَنْهُ. (1)
دانش و معرفت به سوی عمل فریاد میزند، اگر اجابت کند به آثار معرفت میرسد، ورنه چراغ معرفت به خاموشی میگراید.
حضرت صادق علیه السلام فرمود:
لا یَقْبَلُ اللّهُ عَمَلاً إلّابِمَعْرِفَةٍ، وَ لا مَعْرِفَةَ إلّابِعَمَلٍ. فَمَنْ عَرَفَ دَلَّتْهُ الْمَعْرِفَةُ عَلَی الْعَمَلِ، وَمَنْ لَمْیَعْمَلْ فَلا مَعْرِفَةَ لَهُ، ألا إنَّ الْإیمانَ بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ. (2)
خداوند عملی را بدون معرفت نمیپذیرد، و معرفت جز با عمل پا بر جا نمیماند. معرفت راهنمای به سوی عمل است، بی عمل بیمعرفت است.
بدانید قسمتی از ایمان مکمّل قسمت دیگر است.
همچنانکه در سفر صوری کسی که راه را نداند به مقصد نمیرسد، همچنین در سفر معنوی کسی که بصیرت در عمل ندارد به مقصد نمیرسد:
امام صادق علیه السلام فرمود:
اَلْعامِلُ عَلی غَیْرِ بَصیرَةٍ کَالسّائِرِ عَلی غَیْرِ الطَّریقِ لا تَزیدُهُ سُرْعَةُ السَّیْرِ إلّابُعْداً. (3)
آن که بدون بصیرت و شناخت حرکت میکند، مانند مسافری است که بیراهه میرود؛ سرعت سیرش جز دوری از مقصد برایش نمیآورد.
بیا ای رِند عالم سوزِ بی باک به عصیان پردۀ عصمت مکن چاک
سر از شرم گنه در جیب خود کن حیا را پرده پوش عیب خود کن
کسی کاواز حیا خون ازجبین ریخت کم آبروی خود را بر زمین ریخت
سری کاو از حیا در پیش باشد به حرمت پاسبان خویش باشد
سر خود از حیا گر افکنی پیش بیابی عاقبت گم کردۀ خویش
(هلالی جغتایی)
و راحلۀ این سفر بدن است و قوای آن. و همچنان که در سفر صوری اگر راحله ضعیف و معلول باشد، راه را طی نتواند کرد، همچنین در این سفر تا صحّت بدن و قوّت قوی نباشد کاری نتوان ساخت. پس تحصیل معاش از این جهت ضروری است و آنچه از برای ضرورت است به قدر ضرورت باید، پس طلب فضول در معاش مانع است از سلوک؛ و دنیای مذموم که تحذیر از آن فرمودهاند عبارت از آن فضول است که بر صاحبش وبال است، و اما قدر ضروری از آن داخل امور آخرت است و تحصیلش عبادت.
و همچنان که اگر کسی راحلهای را در سفر صوری در اثنای راه سر دهد تا خود سر میچرد راه او طی نمیشود.
همچنین در این سفر معنوی اگر بدن و قوی را بگذارد تا هر چه مشتهای آنهاست به فعل آورند و به آداب و سنن شرعیّه مقیّد نگرداند و لجام آن را در دست نداشته باشد راه حق طی نمیشود.
و رفیقان این راه علما و صلحا و عباد سالکانند که یکدیگر را مُمِد و معاونند، چه هر کسی بر عیب خود زود مطلع نشود، امّا بر عیب دیگری زود واقف میشود، پس اگر چند کس با هم بسازند و یکدیگر را از عیوب و آفات باخبر سازند، زود راه برایشان طی میشود و از دزد و حرامی دین ایمن میگردند، چه:
اَلشَّیْطانُ إلَی الْمُنْفَرِدِ أقْرَبُ مِنْهُ إلَی الْجَماعَةِ، وَیَدُ اللّهِ عَلَی الْجَماعةِ. (1)
1) (1)
تسلّط شیطان به فرد نزدیکتر است از سلطۀ او به جمع، و دست خدا بر سر جمع است.
اگر یکی از راه بیرون رود دیگری او را خبردار میگرداند، و اگر تنها باشد تا واقف شود هیهات است.
و راهنمای این راه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سایر ائمۀ معصومین صلوات اللّه علیهماند، که راه نمودهاند و سنن و آداب وضع کرده و از مصالح و مفاسد راه، خبر دادهاند و خود به این راه رفتهاند و امّت را به تأسّی و اقتفای خود فرمودهاند:
لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ » (1)
یقیناً برای شما در [ روش و رفتار ] پیامبر خدا الگوی نیکویی است.
قُلْ إنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ » (2)
بگو: اگر خدا را دوست دارید، پس مرا پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد.
«و محصَّل آنچه ایشان انجام میدادهاند و به آن امر میفرمودند، چنانکه از روایات معتبره به طریق اهل بیت علیهم السّلام مستفاد میشود از اموری که سالک را لابدّ است از آن، و اخلال به آن به هیچ وجه جایز نیست، بعد از تحصیل عقاید حقّه، بیست و پنج چیز است:
اول - محافظت بر صلوات خمس، یعنی گزاردن آن در اول وقت به جماعت و سنن و آداب. پس اگر بی علّتی و عذری از اول وقت تأخیر کند یا به جماعت حاضر
نشود یا سنّتی از سنن یا ادبی از آداب آن را فرو گذارد الاّ نادراً، از سلوک راه بیرون رفته و با سایر عوام که در بیدای جهالت و ضلالت سرگردان میچرند و از راه و مقصد بی خبرند و ایشان را هرگز ترقّی نیست، مساوی است.
دوم - محافظت بر نماز جمعه و عیدین و آیات با اجتماع شرایط، الاّ مع العذر المُسقِط، که سه جمعۀ متوالی ترک نماز کند بی علّتی، دل او زنگ گیرد به حیثیّتی که قابل اصلاح نباشد.
سوم - محافظت بر نماز معهودۀ رواتب یومیّه، که ترک آن را معصیت شمردهاند، الاّ چهار رکعت از نافلۀ عصر و دو رکعت از نافله مغرب و وُتَیْره که ترک آن بی عذر نیز جایز است.
چهارم - محافظت بر صوم ماه رمضان و تکمیل آن، چنانچه زبان را از لغو و غیبت و دروغ و دشنام و نحو آن، و سایر اعضا را از ظلم و خیانت و فَطور را از حرام و شبهه بیشتر ضبط کند که در سایر ایّام میکرد.
پنجم - محافظت بر صوم سنّت که سه روز معهود است از هر ماهی که معادل صوم دهر است، چنانکه بی عذری ترک نکند و اگر ترک کند قضا کند یا به مُدّی از طعام تصدیق نماید.
ششم - محافظت بر زکات بر وجهی که تأخیر و توانی جایز ندارد مگر عذری باشد، مثل فقد مستحق، یا انتظار افضل مستحقّین و نحو آن.
هفتم - محافظت بر انفاق حقّ معلوم از مال، یعنی مقرّر سازد که هر روز یا هر هفته یا هر ماه چیزی به سائل یا محروم میداده باشد به قدر مناسب مال، چنانکه اخلال به آن نکند، و اگر کسی را نیز بر آن مطلع نسازد بهتر است.
هشتم - محافظت بر حَجة الاسلام، چنانکه در سال وجوب به فعل آورد و بیعذری تأخیر روا ندارد. در حدیث دیگر وارد است که: هر امام را عهدی است بر گردن اولیا و شیعۀ خود، و از جملۀ تمامی وفای به عهد، زیارت قبور ایشان است.
نهم - زیارت قبور مقدّسۀ پیغمبر و ائمۀ معصومین علیهم السلام خصوصاً امام حسین علیه السلام چه در حدیث آمده که: زیارت حسین علیه السلام فرض است بر هر مؤمن، هر که ترک کند حقی از خدا و رسول ترک کرده باشد.
دهم - محافظت بر حقوق اخوان و قضای حوایج ایشان، چه تأکیدات بلیغه در آن شده بلکه بر اکثر فرائض مقدّم است.
یازدهم - تدارک نمودن هر چه از مذکورات فوت شده باشد وقتی که متنبّه باشد مَهما أمکن.
دوازدهم - اخلاق مذمومه مثل کبر و بخل و حسد و نحو آن را از خود سلب کردن به ریاضت و مضادّت، و اخلاق پسندیده مثل حُسن خلق و سخا و صبر و غیر آن بر خود بستن تا مَلکه شود.
سیزدهم - ترک منهیّات جملةً، و اگر بر سبیل ندرت معصیتی واقع شود زود به استغفار و توبه و انابت تدارک نماید تا محبوب حق باشد:
إنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوّابینَ وَیُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ » (1)
یقیناً خدا کسانی را که بسیار توبه میکنند، و کسانی را که خود را [ با پذیرش انواع پاکیها از همۀ آلودگیها ] پاکیزه میکنند. دوست دارد.
وَإنَّ اللّهَ یُحِبَّ کُلِّ مُفْتَنٍ تَوّابٍ. (2)
و به حقیقت که خداوند دوستدار هر انسانی است که به فتنۀ گناه دچار شده به عرصه گاه توبه آمده است.
فیض با کرامت میفرماید:
بی تو یکدم نمیتوانم بود خستۀ غم نمیتوانم بود
ذرّهای تا ز من بود باقی با تو همدم نمیتوانم بود
بی لقایت نمیتوانم زیست با لقا هم نمیتوانم بود
نظری کن به من، ز من بستان همدم غم نمیتوانم بود
(فیض کاشانی)
چهاردهم - ترک شبهات که موجب وقوع در محرّمات است. و گفتهاند:
هر که ادبی را ترک کند از سنّتی محروم میشود، و هر که سنّتی را ترک کند از فریضهای محروم میشود.
پانزدهم - در مالا یعنی خوض نکردن، که موجب قسوت و خسران است، و فی الحدیث:
مَنْ طَلَبَ مالا یَعْنیهِ فاتَهُ ما یَعْنیهِ. (1)
کسی که دنبال امور بیفائده و کارهای بیهوده باشد، کارهای بافایده از دستش میرود.
و اگر از روی غفلت صادر شود، بعد از تنبّه تدارک نماید به استغفار و انابت:
إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ * وَإِخْوَانُهُمْ یَمُدُّونَهُمْ فِی الْغَیِّ ثُمَّ لاَیُقْصِرُونَ » (2)
مسلماً کسانی که [ نسبت به گناهان، معاصی و آلودگیهای ظاهری وباطنی ] تقوا ورزیدهاند، هرگاه وسوسههایی از سوی شیطان به آنان رسد [ خدا و قیامت را ] یاد کنند، پس بیدرنگ بینا شوند [ و از دام وسوسههایش نجات یابند. * و برادران بیتقوایان [ که شیاطین هستند ] همواره آنان را به عمق گمراهی میکشانند؛ سپس [ در به گمراهی کشیدنشان ] کوتاهی نمیورزند.
و تا ترک مجالست بطّالین و مغتابین و آنهایی که سخنان پراکنده گویند و روز میگذرانند نکند از مالایعنی خلاص نشود، چه هیچ چیز مثل این نیست در ایجاب قسوت و غفلت و تضییع وقت.
شانزدهم - کم خوردن و کم خفتن و کم گفتن را شعار خود ساختن که دخل تمام در تنویر قلب دارد.
هفدهم - هر روز قدری از قرآن تلاوت کردن، و اقلّش پنجاه آیه است، به تدبّر و تأمّل و خضوع، و اگر بعضی از آن در نماز واقع شود بهتر است.
هیجدهم - قدری از اذکار و دعوات ورد خود ساختن در اوقات معیّنه، خصوصاً بعد از نمازهای فریضه، و اگر تواند که اکثر اوقات زبان را مشغول ذکر حق دارد و اگر چه جوارح در کارهای دیگر مصروف باشد زهی سعادت.
از حضرت امام محمّد باقر علیه السلام منقول است که:
زبان مبارک ایشان اکثر اوقات مترنّم بوده است به کلمۀ طیّبۀ: لاإلهَإلاَّاللّهُ، اگر چیزی میخوردهاند و اگر سخن میگفتهاند و اگر راه میرفتهاند، إلی غیر ذلک، چه این مُمِد و معاونی قوی است مر سالک را، و اگر ذکر قلبی رانیز مقارن ذکر لسانی سازد به اندک زمانی فتوح بسیار روی میدهد. تا میتواند سعی نماید که دم به دم متذکّر حق میبوده باشد تا غافل نشود، که هیچ امری به این نمیرسد در سلوک، و این مددی است قوی در ترک مخالفت حق سبحانه وتعالی به معاصی.
نوزدهم - صحبت عالم و سؤال از او و استفادۀ علوم دینیّه به قدر حوصلۀ خود تا میتواند، که علمی بر علم خود بیفزاید:
أَعَلَمُ النّاسِ مَنْ جَمَعَ عِلْمَ النّاسِ إلی عِلْمِهِ. (1)
داناترین مردم کسی است که علم دیگران رابه علم خود بیفزاید.
1) (1)
صحبت اعلم از خود را فوزی عظیم شمرد، و اگر عالمی یابد که به علم خود عمل کند، متابعت او را لازم شمرد و از حکم او بیرون نرود. و مراد از علم، علم آخرت است نه علم دنیا، و اگر چنین کسی نیابد و اعلم از خود نیز نیابد، با کتاب صحبت دارد و با مردم نیکوسیرت، که از ایشان کسب اخلاق حمیده کند، و هر صحبتی که او را خوشوقت و متذکّر حق و نشأۀ آخرت میسازد از دست ندهد.
بیستم - با مردم به حسن خلق و مباسطت معاشرت کردن تا بر کسی گران نباشد، و افعال ایشان را محملی نیکو اندیشیدن و گمان بد به کسی نداشتن.
بیست و یکم - صدق در اقوال و افعال را شعار خود ساختن.
بیست و دوم - توکّل بر حق - سبحانه و تعالی - کردن در همۀ امور، و نظر بر اسباب نداشتن، و در تحصیل رزق اجمال کردن و بسیار به جدّ نگرفتن در آن، و فکرهای دور به جهت آن نکردن، و تا میتوان به کم قناعت کردن و ترک فضول نمودن.
بیست و سوم - بر جفای اهل و متعلّقان صبر کردن، و زود از جا در نیامدن و بدخویی نکردن، که هر چند جفا بیشتر میکشد و تلقّی بلا بیشتر میکند زودتر به مطلب میرسد.
بیست و چهارم - امر به معروف و نهی از منکر به قدر وسع و طاقت کردن، و دیگران را نیز بر خیر داشتن و غمخواری نمودن، و با خود در سلوک شریک ساختن اگر قوّت نفسی داشته باشد، والاّ اجتناب از صحبت ایشان نمودن با مدارا و تقیّه تا موجب وحشت نباشد.
بیست و پنجم - اوقات خود را ضبط کردن، و در هر وقتی از شبانه روز وِردی قرار دادن که به آن مشغول میشده باشد، تا اوقاتش ضایع نشود، چه هر وقتی تابع موقوتٌ له است، و این عمده است در سلوک.
این است آنچه از ائمّۀ معصومین صلوات اللّه علیهم به ما رسیده که خود انجام
میدادهاند و دیگران را میفرمودهاند».
عارف عاشق ملاّ احمد نراقی، در باب این سفر معنوی و سیر ملکوتی و روحانی میفرماید:
اندر این عالم مسافر روز و شب سوی منزل میرود با صد تعب
در جهان پاک لیکن ای عمو منزل آید جَلد و چابک سوی او
سوی مقصد بایدت رفت این جهان مقصد آنجا سوی تو گردد روان
ور تو هم ره را نوردی روز و شب نی از آنت رنج باشد نی تعب
این سفر راه عراق و شام نیست طیّ راهش را پی و اقدام نیست
راه شهر هستی و ملک بقاست کی در این ره راهرو محتاج ماست
(ملااحمد نراقی)
حضرت سجّاد علیه السلام در مناجات تائبین به پیشگاه مقدّس حضرت ربّ العزّه عرضه میدارد:
فَوا أسَفاهْ مِنْ خَجْلَتی وَافْتِضاحی، وَوالَهْفاهْ مِنْ سُوءِ عَمَلی وَاجْتِراحی، أسْأَلُک یا غافِرَ الذَّنْبِ الْکَبیرِ، وَیا جابِرَ الْعَظْمِ الْکَسیرِ أنْ تَهَبَ لی مُوبِقاتِ الْجَرائِرِ، وَتَسْتُرَ عَلَیَّ فاضِحاتِ السَّرائِرِ. (1)
پس آه و تأسّف و حسرت از خجلت و رسوایی و افتضاح من، و وای و اندوه و غم از کردار زشت من. از تو در خواست میکنم ای بخشندۀ گناه بزرگ و ای جبران کنندۀ هر شکسته استخوان، که گناهان مهلک خطرناکم را ببخشی، و زشتیهای پنهانی فضاحت آور و رسوا کنندهام را بپوشانی.
1) (1)
و امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای کمیل عرضه میدارد:
فَاسْأَلُک بِعِزَّتِک أنْ لا یَحْجُبَ عَنْک دُعائی سُوءُ عَمَلی وَفِعالی، وَلا تَفْضَحْنِی بِخَفِیِّ مَا اطَّلَعْتَ عَلَیْهِ مِنْ سِرِّی، وَلا تُعاجِلْنی بِالْعُقُوبَةِ عَلی ما عَمِلْتُهُ فی خَلَواتی مِنْ سُوءِ فِعْلی وَ إساءَتی، وَدَوامِ تَفْریطی وَجَهالتی، وَکَثْرَةِ شَهَواتی وَ غَفْلَتی. (1)
به عزّتت قسم که عمل بد و افعال زشت من، دعای مرا از اجابتت منع نکند، و به قبایح پنهانم که تنها تو بر آن آگاهی مرا مفتضح و رسوا نگردانی، و بر آنچه از اعمال بد و ناشایسته در خلوت بجا آوردهام و تقصیر و نادانی و کثرت اعمال با غفلت و شهوت که کردهام زودم به عقوبت مگیر.
از این جملات و فرازهای نورانی که از منابع دانش حق همچون امام علی علیه السلام و امام زین العابدین علیه السلام و امثال این دو بزرگوار نقل شده و آیات قرآن مجید هم مؤیّد آن است معلوم میشود رسوایی و افتضاح انسان در دنیا و آخرت نتیجۀ جرم و عصیان و گناه و معصیت اوست. خطا و ذنب و دوری از طاعت و عبادت، ساختمان کرامت انسانی را خراب و مایۀ ننگ و رسوایی آدمی است.
1) (1)
[«7»اَللَّهُمَّ أَغْنِنَا عَنْ هِبَةِ الْوَهَّابِینَ بِهِبَتِکَ وَاکْفِنَا وَحْشَةَ الْقَاطِعِینَ بِصِلَتِکَ حَتَّی لاَ نَرْغَبَ إِلَی أَحَدٍ مَعَ بَذْلِکَ وَلاَ نَسْتَوْحِشَ مِنْ أَحَدٍ مَعَ فَضْلِکَ «8»اَللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَکِدْ لَنَا وَلاَ تَکِدْ عَلَیْنَا وَامْکُرْ لَنَا وَلاَ تَمْکُرْ بِنَا وَأَدِلْ لَنَا وَلاَ تُدِلْ مِنَّا]
خدایا! به عطا و احسانت، ما را از عطا و احسان دیگران بینیاز ساز، و از ما غم و اندوه بریده شدن احسان دیگران را به احسان و جایزهات کفایت فرما، تا با بذل و بخشش تو، به دنبال و بخشش احدی رغبت نکنیم، و با فضل و احسان تو از احدی نهراسیم. خدایا! بر محمد و آلش درود فرست و به سود ما چاره فرما و به زبان ما چاره مساز، و به سود ما تدبیر کن و به زیان ما تدبیر مفرما، و ما را بر دیگران پیروزی ده، و دیگران را بر ما پیروز مگردان.
این مسأله صحیح است که انسان مدنی الطبع و اجتماعی آفریده شده و در امور زندگی و حیات به کمک و معاونت دیگران نیازمند است و زندگی و ادامۀ حیات بدون ارتباط با همنوعان برایش میسّر نیست، ولی این همه اقتضای این را ندارد که انسان در تمام جوانب حیات، حتّی حالات و احوالات در گرو خواستههای بیحدّ و مرز دیگران برود، و به خاطر امور مادی و نیازمندیها به خصوص در مواقع گرفتاری که دیگران محض عواطف و احساسات یا اهداف دیگر به انسان کمک
بلاعوض مینمایند، آنان را به جای حضرت مالک الملوک، معبود خود گرفته و موجودیت خویش را در آنچه آنان میخواهند خرج کند.
گاهی نیازمندیهای انسان، سنگری برای دشمنان خداست که اگر انسان توجه به حقیقت نداشته باشد از آن سنگر با ظاهری فریبنده به انسان حمله میشود و مغز و قلب به تصرّف دشمن درآمده و آدمی عملۀ بیچون و چرای شیطان یا شیاطین میگردد.
در این مسیر باید ابوذروار برخورد کرد، به وقت نیاز، عطای دشمن را که برای به یغما بردن دین و ایمان انسان به کار گرفته میشود با کمال شجاعت رد کرد و رنج تبعید به بیابان رَبَذه را پذیرفت و در آنجا در حال سلامت دین و الگو شدن برای مجاهدان فی سبیل اللّه در آغوش لطف و محبّت حضرت محبوب جان سپرد.
از دوری گزیدن آنان که قصد بَرده کردن انسان را دارند نباید وحشت کرد، و از تنها شدن از آنان که با حقیقت پیوند ندارند نباید ترسید. باید آن چنان در قید بندگی حق بود و عاشقانه در مدار عبادت راه پیمود که تدبیر الهی به سود انسان تمام شود، و به عبارت دیگر درهای رحمت الهیّه به سوی انسان باز شده و نعمتهای ظاهری و باطنی آن چنان به کار گرفته شود که محصول به کارگیری نعمتها بهشت و رضوان حق شود، نه این که به صورتی هم آغوش با زندگی شد که چنگال گناه به همۀ نواحی حیات اتصال پیدا کند، آنگاه تدبیر الهی به مجازات همه جانبۀ انسان تعلّق گیرد.
آن چنان هماهنگ با حق و حقیقت باید زیست که مشکلات آسان شود و گرههای کور بازگردد و نور واقعیّت در قلب بتابد و به قول حضرت سجّاد علیه السلام :
مکر دوست به سود انسان شود، نه آن که به خاطر تخلّف از حقیقت، و بغی و تجاوز و ستم، بدون این که انسان بفهمد، به تدریج دچار مشکلات گردد و گرهها به کار افتد و آدمی با مکر حق به چاه هلاکت و شقاوت سرنگون شود.
آنان که جز در صراط مستقیمِ دوست حرکت ندارند، آنان که قلبشان از عشق حضرت محبوب میتپد، آنان که بار غمی جز بار غم یار بر دوش جان ندارند، آنان که منوّر به نور معرفت هستند، آنان که غیر عمل صالح عملی ندارند و جز اخلاق حسنه مایه و سرمایهای برای آنان نیست، آنان که هماهنگ با حیات انبیا و ائمّه زیست میکنند و دلیلی جز قرآن نمیشناسند و لحظهای از یاد حق و روز قیامت غافل نیستند و حقوق برادران و همنوعان را رعایت میکنند، همیشه و همه جا بر دشمنان پیروزند.
[«9»اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وآلِهِ وقِنَا مِنْکَ واحْفَظْنَا بِکَ وَاهْدِنَا إِلَیْکَ وَلاَ تُبَاعِدْنَا عَنْکَ إِنَّ مَنْ تَقِهِ یَسْلَمْ وَمَنْ تَهْدِهِ یَعْلَمْ وَمَنْ تُقَرِّبْهُ إِلَیْکَ یَغْنَمْ]
خدایا! بر محمد و آلش درود فرست و ما را از خشم خود نگاه دار و به عنایتت محافظت فرما و به سوی خود هدایت کن و از حضرتت دور مساز؛ همانا هر که را تو حفظ کنی سالم میماند، و هر که را تو هدایت فرمایی دانا میشود، و هر که را تو به خود نزدیک کنی، به بهرهمندی میرسد.
اگر خداوند، انسان را پناه دهد، او را از افراط و تفریط دور میکند و در واقع بنده مستقیم الحرکات میشود و به راه مستقیم هدایت میشود و از انحراف در راستی و درستی و واقع شدن در هوا و هوس هلاک کننده سالم میماند و چون هدایت حاصل شد مانع گمراهی از صراط مستقیم میشود و عبد به راه حق علم پیدا میکند و چون علم پیدا کرد و به طرف خداوند حرکت کرد قرب الهی برای او حاصل شده به سعادت ابد و به غنای حقیقی و ملک ابدی خواهد رسید که مستلزم سلامت و هدایت است و سلامت و هدایت مستلزم علم و قرب است و علم و قرب مستلزم غنای حقیقی و سعادت ابدی خواهد بود.
خودشناسی و یا معرفت نفس زیربنای سعادت بشر در جمیع شؤون مادی و معنوی است. آدمی در پرتو خودشناسی به نیازهای درونی و برونی خویش پی میبرد، عواملی را که مایۀ تعالی و تکامل اوست تشخیص میدهد، وظیفه شناس میشود، به پاکی و نیکی میگراید و سرانجام به کمالی که لایق مقام انسان است، نایل میشود.
کسی که خواهان سعادت است باید خود را بشناسد و از ذخایر درونی و برونی خویش آگاه شود، طبق سنن آفرینش قدم بردارد، کلیه جهات مادی و معنوی را مورد توجه قرار دهد، تمایلات انسانی و غرایز حیوانی را به موازات هم، با رعایت تعادل و موازنه اقناع نماید و هیچ یک را فدای دیگری نکند، این خود برنامۀ اسلام و راه و رسم مسلمانان راستین و دین شناس است.
امام رضا علیه السلام میفرماید:
لَیْسَ مِنّا مَنْ تَرَکَ دُنْیاهُ لِدینِهِ وَ دینَهُ لِدُنْیاهُ وَ تَفَقَّهُوا فِی الدّینِ. (1)
از ما نیست آن کس که دنیای خود را برای دین ترک گوید، یا دین خود را برای دنیا از دست بدهد. سپس خاطر نشان فرموده است که آیین خدا را به درستی بشناسید و با آگاهی از آن پیروی کنید.
اولیای گرامی اسلام ضمن روایات متعددی، اهمیت و ارزش خودشناسی را
1) (1)
تذکر داده و پیروان خویش را به این نکته متوجه کردهاند که معرفت نفس مایۀ پیروزی و موفقیت انسانها و خودناشناسی موجب سقوط و تباهی آنان است.
امام علی علیه السلام میفرماید:
هَلَکَ امْرُءٌ لَمْ یَعْرِفْ قَدْرَهُ. (1)
انسانی که اندازۀ خود را نشناخت هلاک شد.
و نیز میفرماید:
نالَ الْفَوزَ الْاَکْبَرَ مَنْ ظَفِرَ بِمَعْرِفَةِ الَّنفْسِ. (2)
کسی که به خودشناسی دست یافته از بزرگترین خیر و خوبی برخوردار شده است.
و نیز میفرماید:
مَنْ لَمْ یَعْرِفْ نَفْسَهُ بَعُدَ عَنْ سَبیلِ النَّجاةِ وَ خَبَطَ فِی الضَّلالِ وَ الْجَهالاتِ. (3)
کسی که خود را نشناسد از مسیر صحیح و نجات بخش دور میشود و به راه جهل و گمراهی میگراید.
آری، اندیشه خودشناسی به انسان تحرک فکری میبخشد، پردههای غفلت و بیخبری را میدرد، حس کنجکاوی و تجسس را بیدار میکند. نیروی خرد را به کار میاندازد و آدمی را به تعقل و مطالعه وا میدارد، کسی که از پی معرفت نفس میرود و میخواهد خویشتن را از جمیع جهات مادی و معنوی بشناسد و از آغاز و انجام خود آگاه شود، طبعاً با سؤالات گوناگونی از این قبیل مواجه میشود: من
کیستم؟ چگونه ساخته شدهام؟ کی مرا ساخته؟ از کجا آمدهام؟ برای چه آمدهام؟ در این سرا چه میکنم؟ وظیفۀ من چیست و از این جا به کجا میروم؟
روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل ز احوال دل خویشتنم
ز کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر، ننمایی وطنم
ماندهام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمائی یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
ارزش خودشناسی انسان بر مقیاس پاسخهای صحیحی است که به این پرسشها، البته به هر نسبتی که درک طبیعی و معلومات اکتسابی شخصی زیادتر باشد میتواند عمیقتر فکر کند، سؤالات را در سطح وسیعتری طرح نماید، پاسخهای اساسیتری به آنها بدهد و خود را بهتر بشناسد.
قرآن چه زیبا در این زمینه میفرماید:
وَ لَاتَکُونُواْ کَالَّذِینَ نَسُواْ اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلئِکَ هُمُ الْفَسِقُونَ» (1)
و مانند کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا هم آنان را دچار خود فراموشی کرد؛ اینان همان فاسقانند.
«اصولاً خمیر مایۀ تقوی دو چیز است: یاد خدا یعنی توجه به مراقبت دائمی اللّه و حضور او در همه جا و همه حال، و توجه به دادگاه عدل خداوند و نامۀ
1) (1)
اعمالی که هیچ کار صغیر و کبیری وجود ندارد مگر این که در آن ثبت میشود.
و به همین دلی توجه به دو اصل مبدأ و معاد در سرلوحۀ برنامههای تربیتی انبیا و اولیا قرار داشته و تأثیر آن در پاکسازی فرد و اجتماع کاملاً چشمگیر است.
قابل توجه این که قرآن در این جا صریحاً میگوید: فراموش کردن خدا سبب «خودفراموشی» میشود، دلیل آن نیز روشن است؛ زیرا از یک سو فراموشی پروردگار سبب میشود که انسان در لذات مادی و شهوات حیوانی فرو رود و هدف آفرینش خود را به دست فراموشی بسپارد و در نتیجه از ذخیرۀ لازم برای فردای قیامت غافل بماند.
از سوی دیگر فراموش کردن خدا همراه با فراموش کردن صفات پاک اوست که هستی مطلق و علم بیپایان و غنای بیانتها از آن اوست و هر چه غیر اوست وابسته به او و نیازمند ذات پاکش میباشد و همین امر سبب میشود که انسان خود را مستقل و غنی و بینیاز بشمرد و به این ترتیب واقعیت و هویت انسانی خویش را فراموش کند و لیاقتهای ذاتی خود را که خداوند در او نهفته و از بقیه مخلوقات ممتازش ساخته به دست فراموشی میسپرد و این مساوی با فراموش کردن انسانیت خویش است و چنین انسانی تا سر حد یک حیوان درّنده سقوط میکند و همتش چیزی جز خواب و خور و شهوت نخواهد بود و اینها همه عامل اصلی فسق و فجور، بلکه این خود فراموشی بدترین مصداق فسق و خروج از اطاعت خداست و به همین دلیل در پایان آیه میگوید: چنین افراد فراموشکار فاسقند.» (1)
خود فراموشی از جمله عیوب بزرگ معنوی و یکی از بیماریهای خطرناک اخلاقی است. آدمی بر اثر این مرض دچار فرومایگی و دنائت روحی میگردد،
1) (1)
انسانیت را از یاد میبرد و از شرافت نفس غافل میشود، به ندای وجدان اخلاقی بیاعتنا میگردد و سجایای انسانی را ناچیز میشمرد چنین انسانی در معرض انواع آلودگیها و سیئات اخلاقی قرار میگیرد و همواره در مسیر انحطاط و سقوط پیش روی میکند.
او در گفتار و رفتار خویش مطیع هوای نفس و تمایلات غریزی است و در کارهای غیرانسانی و خلاف اخلاق لاأبالی و بیباک است و عدل و انصاف و حقیقت را نادیده میگیرد، به آسانی مرتکب گناه و ناپاکی میشود و برای رسیدن به شهوات و تمنیات نفسانی به زشتترین عمل دست میزند، شرف انسانی را پایمال مینماید و خویشتن را از اوج انسانیت به حضیض حیوانیت تنزل میدهد.
آری، خود فراموشی مجازات کسانی است که از آفریدگار جهان غافل میشوند، خدا را فراموش میکنند، مسؤولیّت خویش را در پیشگاه الهی از یاد میبرند، سنن تکوینی و قوانین تشریعی را نادیده میگیرند و از برنامههای تعالی و تکامل سرباز میزنند.
در نظر مردان الهی عمر و زندگی زمانی ارزش دارد که با یاد خدا و در اطاعت باری تعالی طی شود و آمیخته به حق و فضیلت باشد وگرنه عمری که مایۀ افزایش اعمال ناروا و مجری افکار شیطانی است و با گناه و ناپاکی میگذرد بهتر است که نباشد، همچنان که امام زین العابدین علیه السلام میفرماید:
وَ عَمَّرنی ما کانَ عُمُری بِذْلَةً فی طاعَتِکَ، فَاِذا کانَ عُمُری مَرْتَعاً لِلشَّیْطانِ فَاقْبِضْنی الَیْکَ قَبْلَ انْ یَسْبِقَ مَقْتُکَ الَیَّ، اوْ یَسْتَحْکِمَ
غَضَبُکَ عَلَیَّ. (1)
لذا از نظر خداشناسی روش پیغمبران این بود که در آغاز مردم را به ندای درونی خودشان متوجه میکردند و از معرفت فطری که با سرشتشان آمیخته است سخن میگفتند و حس خداجویی را در نهادشان بیدار میکردند. نیروی عقلشان را به کار میگرفتند، سپس از راه خودشناسی به آنان درس خداشناسی میدادند و آنان با آگاهی از آفرینش حکیمانۀ خویش به آفریدگار حکیم معتقد میساختند.
امام علی علیه السلام میفرماید:
فَبَعَثَ فیهِم رُسُلَهُ وَ واتَرَ الَیْهِمْ انْبِیائَهُ لِیَسْتأدُ وهُمْ میثاقَ فِطْرَتِه وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلیغِ وَ یُثیرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ. (2)
پس خداوند رسولانش را برانگیخت، و پیامبرانش را به دنبال هم به سوی آنان گسیل داشت، تا ادعای عهد فطرت الهی را از مردم بخواهند، و نعمتهای فراموش شدۀ او را به یادشان آرند و با ارائۀ دلایل بر آنان اتمام حجت کنند، و نیروهای پنهان عقول آنان را برانگیزانند.
در واقع میتوان گفت: مجموع برنامههای انسان سازی که پیامبران خدا به مردم آموختهاند به چهار مرحله منتهی میشود.
1 - شناخت خدا.
2 - شناخت نیروهایی که خداوند در وجود بشر مستقر ساخته است.
3 - شناخت تعالیم الهی در بهرهبرداری از نیروها.
4 - شناخت عواملی که آدمی را از وظیفهشناسی باز میدارد و از مسیر انسانیت منحرف میکند.
این چهار مرحله در ضمن فرمایش امام صادق علیه السلام متبلور است:
وَجَدْتُ عِلْمَ النّاسِ کُلَّهُ فی ارْبَعٍ اوَّلُها: انْ تَعْرِفَ رَبَّک وَالثّانی: انْ تَعْرِفَ ما صَنَعَ بِکَ وَالثَّالِثُ: انْ تَعْرِفَ ما ارادَ مِنْکَ وَالرَّابِعُ: انْ تَعْرِفُ ما یَخْرُجُکَ مِنْ دِینِکَ. (1)
اول: آن که خدای خود را بشناسی،
دوم: آن که بدانی صانع حکیم در ساختمان تو چه دقتهای حکیمانهای را به کار برده است.
سوم: آن که بدانی از تو چه خواسته است.
چهارم: آن که بدانی چه چیزهایی تو را از دین بیرون میبرد.
خلاصه: بشر برای نیل به سعادت حقیقی باید خود را آن طور که هست، بشناسد جنبههای انسانی و حیوانی خویش را با هم به موازات هم مورد توجه قرار دهد و غرایز و شهوات را با معیارهای عقل و وجدان اخلاقی اندازهگیری کند و از افراط و تفریط بپرهیزد و برنامۀ زندگی را با موازین خلقت و سنن آفرینش منطبق سازد.
اگر تمام مراحل معرفت را پشت سر گذاشت و موفق از این امتحان بیرون رفت، به شناخت الهی نایل گشته و در طریق هدایت، اللّه قرار میگیرد و اگر در طریق
1) (1)
هدایت، اللّه قرار گرفت، مقرب درگاه او خواهد شد، و چون مقرب درگاه او شد دیگر وسوسۀ شیطان در او اثر نخواهد گذاشت.
همچنان که خداوند در قرآن میفرماید:
إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْاْ إِذَا مَسَّهُمْ طَآئِفٌ مِّنَ الشَّیْطَنِ تَذَکَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ» (1)
مسلماً کسانی که [ نسبت به گناهان، معاصی و آلودگیهای ظاهری وباطنی ] تقوا ورزیدهاند، هرگاه وسوسههایی از سوی شیطان به آنان رسد [ خدا و قیامت را ] یاد کنند، پس بیدرنگ بینا شوند [ و از دام وسوسههایش نجات یابند. ]
«طائف: به معنی «طواف کننده» است گویا وسوسههای شیطانی هم چون طواف کنندهای پیرامون فکر و روح انسان پیوسته گردش میکنند تا راهی برای نفوذ بیابند اگر انسان در این هنگام به یاد خدا و عواقب شوم گناه بیفتد آنها را از خود دور ساخته و رهایی مییابد وگرنه سرانجام در برابر این وسوسهها تسلیم میگردد.
اصولاً هر کسی در هر مرحلهای از ایمان و در هر سن و سالی گه گاهی گرفتار وسوسههای شیطانی میگردد و گاه در خود احساس میکند که نیرو و محرک شدیدی در درون جانش آشکار شده است و او را به سوی گناه دعوت میکند که قرآن تنها راه نجات از آلودگی در چنین شرایطی را نخست فراهم ساختن سرمایۀ «تقوی» و سپس «مراقبت» و سرانجام توجه به خویشتن و پناه بردن به خدا، یاد الطاف و نعمتهای او و مجازات دردناک خطارکاران است، میداند.
وسوسههای نفس و شیطان مانند میکربهای بیماریزا است که در همه وجود دارند ولی به دنبال بنیههای ضعیف و جسمهای ناتوان میگردند تا در آنجا نفوذ
1) (1)
کنند امّا آنها که جسمی سالم و نیرومند و قوی دارند این میکربها را از خود دفع میکنند.
جملۀ فاذا هم مبصرون اشاره به این حقیقت است که وسوسههای شیطانی پرده بر دید باطنی انسان میافکند آن چنان که راه را از چاه و دوست را از دشمن و نیک را از بد نمیشناسند، ولی یاد خدا به انسان بینایی و روشنایی میبخشد و قدرت شناخت واقعیتها را به او میدهد. شناختی که نتیجهاش نجات از چنگال وسوسههاست.» (1)
1) (1)
[«10»اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاکْفِنَا حَدَّ نَوَائِبِ الزَّمَانِ وَشَرَّ مَصَائِدِ الشَّیْطَانِ وَمَرَارَةَ صَوْلَةِ السُّلْطَانِ]
خدایا! بر محمد و آلش درود فرست، و ما را از شدّت حوادث ناگوار زمان و شرّ دامهای شیطان و قهر و خشم سلطان، کفایت فرما.
در آیات و روایات ما به انسان هشدار داده شده که از اموری در امان نیست و باید نگرش و تدبیری اساسی اندیشید.
انسان نباید به اندک عنایت و فیضی که به او میرسد دل خوش و فریفته گردد و در بستر عافیت و امنیت از ظرف بلا و ابتلایی که حق تعالی بر مقتضای حکمت در جهت رشد و شکوفایی برای او فراهم میکند؛ غفلت ورزد.
بلکه باید در بستر عافیت، پیش از افتادن در گرفتاری برای در امان بودن خود از انحرافات و لغزشهای احتمالی و درماندگی و واماندگی آن ایام، دست دعا به درگاه الهی بردارد و عاجزانه از حق بخواهد در هنگامی که در گردابهای شرارت گرفتار میشود؛ توجه به غیر نکند و در چنگال شرک و خودبینی اسیر نگردد.
اهل حکمت و اندیشه میگویند:
باید پیش از وقوع حوادث به پیشگیری آن پرداخت، دعا و صبر دو کلید اصلی برای کفایت از شر امور است.
خداوند به پیامبرش که در امواج استهزا و تکذیب مشرکان و کافران گرفتار شده
است خطاب میفرماید:
فَاصْبِرْ صَبْرًا جَمِیلاً» (1)
پس صبر کن صبری نیکو [ صبری که در کنارش جزع و ناخشنودی نباشد. ]
«حضرت حق فرموده که ای پیامبر! در برابر آزار آنان نیکو شکیبا باش. «صبر جمیل» یعنی تحمل بسیار قابل توجه و آن استقامتی است که تداوم داشته باشد، یأس و نومیدی به آن راه نیابد و بیتابی و شکوه و ناله همراه آن نباشد که در غیر این صورت جمیل نیست.» (2)کسی از حضرت باقر علیه السلام پرسید: مقصود از صبر جمیل چیست؟
حضرت فرمود: این صبری است که در آن نزد مردم گله و شکایت نمیشود. (3)به طور کلی ایستادگی در حوادث یکی از ویژگیهای مؤمن است و چون در برابر طوفان حادثه و آزمایشها قرار میگیرد این صبر است که او را میسازد.
امام صادق علیه السلام فرمود:
اَلْمُؤْمِنُ یُطْبَعُ عَلَی الصَّبْرِ عَلَی النَّوائِبِ. (4)
سرشت مؤمن بر این است که در برابر سختیها و مشکلات صبر کند.
حتی اهل بیت عصمت و طهارت شادی درون را نتیجه ایستادگی در برابر مشکلات میدانند که به دنبال آن آسایش و امنیت میآید.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
السُّرُوُر فی ثَلاثِ خِلالِ: فی الوَفاءِ وَ رِعایَةِ الحُقُوقِ وَ النُّهُوضِ فی
النَّوائِبِ. (1)
شادی سه خصلت است: وفاداری، رعایت حقوق و ایستادگی در برابر سختیهای زمانه.
چاره چیست؟ این جا سخن از ارزش صبر است که به انسان مقام و برتری میدهد.
این فرمایش امیرمؤمنان علی علیه السلام است که ما را آگاه میسازد:
هر که گرفتاریهای زمانه پیاپی به او برسد، فضیلت صبر به او ارزانی میشود. (2)بلکه کمال انسان در داشتن چنین شایستگی است که او را به درجات بالاتر میرساند:
و نیز حضرت علی علیه السلام فرمود:
سه چیز است که به آنها مسلمان کامل گردد: جستجو در دین، برنامه ریزی در زندگی و شکیبایی بر گرفتاریها. (3)و این سیرۀ معصومان همچنان ادامه دارد و تجلی آن در مؤمنان و شیعیان دیده میشود که دعای امام سجاد علیه السلام در حق آنان است.
خداوند در دو آیه وظیفۀ مهم رهبران و مبلغان را، روشن بینی در برابر شیوههای شیطنت شیطان میداند و میفرماید:
وَإِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَنِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْاْ إِذَا مَسَّهُمْ طَآئِفٌ مِّنَ الشَّیْطَنِ تَذَکَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ» (1)
و اگر [ وسوسهای از سوی ] شیطان، تو را [ به خشم بر مردم و ترکِ مهربانی و ملاطفت ] تحریک کند، به خدا پناه جوی؛ زیرا خدا شنوا و داناست. * مسلماً کسانی که [ نسبت به گناهان، معاصی و آلودگیهای ظاهری وباطنی ] تقوا ورزیدهاند، هرگاه وسوسههایی از سوی شیطان به آنان رسد [ خدا و قیامت را ] یاد کنند، پس بیدرنگ بینا شوند [ و از دام وسوسههایش نجات یابند. ]
شیطان بر سر راه پرهیزگاران، همواره با وسوسههای شیطانی در شکل مقام، مال، شهوت، و امثال اینها خودنمایی میکند و شیطان و شیطان صفتان میکوشند آنها را از طریق این وسوسهها از مسیرشان منحرف سازند و از هدفشان بازدارند.
قرآن دستور میدهد که اگر وسوسههای شیطانی متوجه تو شد به خدا پناه ببر و خود را به او بسپار و از لطفش مدد بخواه، زیرا او سخن تو را میشنود و از اسرار درونت آگاه و از وسوسههای شیاطین با خبر است.
وسوسههای شیطانی همچون طواف کنندهای پیرامون فکر و روح انسان پیوسته گردش میکنند تا راهی برای نفوذ بیابند. اگر انسان در این هنگام به یاد خدا و عواقب شوم گناه بیفتد آنها را از خود دور ساخته و رهایی مییابد وگرنه سرانجام در برابر این وسوسهها تسلیم میگردد.
وسوسههای شیطانی پرده بر دید باطنی انسان میافکند آن چنان که راه را از چاه و دوست را از دشمن و نیک را از بد نمیشناسند ولی یاد خدا به انسان بینایی و روشنایی میبخشد و قدرت شناخت واقعیتها را به او میبخشد.
1) (1)
در روایات اسلامی، به اثر عمیق ذکر خدا در کنار زدن وسوسههای شیطانی اشاره شده است. حتی افراد بسیار با ایمان و دانشمند و با شخصیت همیشه در مقابل وسوسههای شیطانی احساس خطر میکردند و از طریق مراقبت، با نفس میجنگیدند.
حضرت علی علیه السلام در خطبۀای برای این موقعیت درخواست کمک مینماید:
وَ احْمَدُ اللّهَ وَاَسْتَعینُهُ عَلی مَداحِرِ الشَّیطانِ وَ مَزاجِرِه وَالاِعْتِصامِ مِنْ حَبائِلِه وَ مَخاتِلِه. (1)
خدا را سپاس میگویم، و از او در موجبات طرد و بازداشتن شیطان، و محفوظ ماندن از دچار شدن در دامها و فریبهایش یاری میخواهم.
در جای دیگر در مقام گریز از شیطان میفرماید:
فَاحْذَرُوا عِبادَ اللّهِ عَدُوَّ اللّهِ انْ یُعْدیکُمْ بِدائِهِ وَ انْ یَسْتَفِزَّکُمْ بِنِدائِهِ وَ انْ یُجْلِبَ عَلَیْکُمْ بِخَیْلِهِ وَ رَجِلِهِ فَلَعَمْری لَقَدْ فَوَّقَ لَکُم سَهْمَ الْوَعید وَ اغْرَقَ لَکُمْ بِالنَّزْعِ الشَّدیدِ، وَ رَماکُمْ مِنْ مَکانٍ قَریبٍ. (2)
بندگان خدا، از دشمن خدا حذر کنید، مباد آن که شما را به درد خود مبتلا کند، و با ندایش شما را به حرکت آورد، و با ارتش سواره و پیادهاش بر شما بتازد.
به جان خودم سوگند که تیری سهمناک علیه شما به کمان گذاشته و کمان را با شدت هر چه تمامتر کشیده، و از مکانی نزدیک به شما تیر انداخته.
در مواعظ امام صادق علیه السلام به عبداللّه بن جندب آمده است که:
یا ابْنَ جُنْدَبِ إِنَّ للشِّیْطانِ مَصَائِدَ یَصْطادُ بِها فَتحَامَوا شِباکَهُ وَ مَصائِدَهُ.
قُلْتُ: یَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ وَ ما هِیَ؟
قالَ: امَّا مَصائِدُهُ فَصَدٌّ عَنْ بِرِّ الاِخوانِ وَ أَمّا شِباکُهُ فَنَوْمٌ عَنْ قَضَاءِ الصَّلَواتِ الَّتی فَرَضَها اللَّهُ، أَمَا إِنَّه ما یُعْبَدُ اللّهُ بِمِثْلِ نَقْلِ الاَقْدامِ إلی بِرِّ الإِخْوانِ وَ زِیارَتِهِمْ، وَیْلٌ لِلسّاهِینَ عَنِ الصَّلَوَاتِ، النّائِمینَ فِی الخَلَواتِ الْمُسْتَهْزِئِینَ بِاللّهِ وَ آیاتِهِ فی الْفَتَرَاَتِ. (1)
ای پسر جندب! شیطان دامهایی برای صید دارد خود را از گرفتار شدن به دامها و ریسمانهای او نگه دارید. عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! دامهای شیطان چیست؟ فرمود: دامهای شیطان جلوگیری کردن از نیکی به برادران است و اما ریسمانهای او خوابیدن از انجام نمازهای واجب است.
بدان که خدا پرستش نشده به اندازۀ قدم برداشتن برای نیکی به برادران و زیارت و دیدار آنها. وای بر کسانی که در نمازها سهل انگاری میکنند و آنهایی که در خلوت به خواب میروند و در ضعفها و سستیها خدا و آیاتش را به مسخره میگیرند.
و امّا زندگی با سلطان ستمگر با آن تخت و تاج آلوده به غرور و غضب و تجملات دنیایی، انسان را از هستی حقیقیاش نابود میکند.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله بسیار در این باره هشدار میدهند:
از ارتباط با سلطان بپرهیزید که آن دین را میبرد و از کمک کردن به او دوری گزینید؛ زیرا شما کارهای او را نمیپسندید. (2)آری، حاکم ستمگر با زندگی نکبت خود گروهی از انسانها را تباه میکند و با
روان کردن مال حرام در زندگی مردم، آنها را به گمراهی میکشاند.
حضرت علی علیه السلام هم این نکته را به فرزندش، امام حسن علیه السلام یادآوری میکند که:
باعِدِ السُّلْطانَ لِتَأْمَنَ خُدَعَ الشَّیطانِ. (1)
از سلطان دوری کن تا از نیرنگهای شیطان ایمن مانی.
چه زیبا سخنی آن حضرت در نهج البلاغه فرمود:
همدم سلطان مانند کسی است که بر شیر سوار باشد مردم به حال او حسرت میخورند در حالی که خودش میداند در چه وضعیت خطرناکی قرار دارد. (2)
[«11»اَللَّهُمَّ إِنَّمَا یَکْتَفِی الْمُکْتَفُونَ بِفَضْلِ قُوَّتِکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاکْفِنَا وَإِنَّمَا یُعْطِی الْمُعْطُونَ مِنْ فَضْلِ جِدَتِکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَأَعْطِنَا وَإِنَّمَا یَهْتَدِی الْمُهْتَدُونَ بِنُورِ وَجْهِکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاهْدِنَا]
خدایا! جز این نیست که قناعت کنندگان، به فضل نیروی تو قناعت میکنند؛ پس بر محمد و آلش درود فرست و ما را از فضل نیروی خود کفایت فرما، و جز این نیست که بخشندگان از فضل جود تو میبخشند؛ پس بر محمد و آلش درود فرست، و از فضل جود خود بر ما ببخش، و جز این نیست که راه یافتگان، به نور وجه تو راه مییابند؛ پس بر محمد و آلش درود فرست، و ما را به نور وجه خود هدایت کن.
برای فهم بهتر کفایت خداوند در قناعت، توجه به مقدمۀ ذیل ضروری به نظر میرسد:
اختیار داشتن انسان؛ فطری است و ما به طور فطری فاعل مختاریم و از دو جهت با نظام احسن در پیوند کامل قرار داریم.
نخست این که ما خود، جزئی از اجزای این نظامیم و دیگر آن که نظام در دست ماست. از جهت نخست که ما در مجموع نظام قرار گرفتهایم با این که در ظرف
اختیاریم، هیچ چیز حتی مختار بودن در دست ما نیست. اوست که در هر جا و هر زمان خواست، ما را در این نظام عملی میسازد.
از جهت دوّم که نظام در دست انسان است، انسان مظهر نظام احسن است و دست کم استعداد برای مظهر شدن در قابلیت انسان است. پس ما از جهت نسبت به خود یک ناظم هستیم و باید به اندازۀ توان در این نظام به بهترین گونه کار کنیم تا وصف فردی و جمعی نظام احسن در ظرف اختیار نیز بهترین باشد.
نظام احسن در ظرف ظهوری از این جهت که ظهور حسن و جمال حق است، احسن است. ولی از جهت مقایسه با کمال ذاتی، عین تعیّن، کاستی، ناداری است.
معصوم در ظرف اختیار - گذشته از تکوین - به لحاظ عصمت از جهت تشریع نیز مظهر اتم نظام احسن است. غیر معصوم نیز باید به اندازۀ توان، مظهر عصمت معصوم در جهت نظام احسن باشد و در صورت فعلیت گناه باید بداند که گناه در نظام احسن اختلال ایجاد میکند. از این رو برخی از گرفتاریهایی که به انسان میرسد به جای اعتراض به حق و نظام احسن الهی، باید در اعمال خود تجدید نظر کند.
خداوند میفرماید:
وَ مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ ثُمَّ إِذَا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجَْرُونَ * ثُمَّ إِذَا کَشَفَ الضُّرَّ عَنکُمْ إِذَا فَرِیقٌ مِّنکُم بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ» (1)
و آنچه از نعمت ها در دسترس شماست از خداست، آن گاه چون آسیبی [ مانند سلبِ نعمت] به شما رسد، ناله و فریادتان را به التماس و زاری به درگاه او بلند میکنید. * سپس هنگامی که آسیب را از شما برطرف کند [ بر خلاف انتظار ] گروهی از شما به پروردگارشان شرک میآورند!!
1) (1)
قوت بر کمال قدرت اطلاق میشود و چون خداوند سبحان مستند همه موجودات و فیاض بر همۀ قابلیتها و استعدادهاست. پس او عطا کننده به هر چیزی است که نیازمند به کمال قدرت او باشد. سپس یک قانون کلی که نتیجۀ اعمال صالح توأم با ایمان است از هر کسی به هر صورت تحقق یابد، حیات طیب نصیب او میشود.
حضرت حق میفرماید:
مَنْ عَمِلَ صَلِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُحَیَوةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ» (1)
از مرد و زن، هر کس کار شایسته انجام دهد در حالی که مؤمن است، مسلماً او را به زندگی پاک و پاکیزهای زنده میداریم و پاداششان را بر پایۀ بهترین عملی که همواره انجام میدادهاند، میدهیم.
مولود عمل صالح و ایمان در این جهان زندگی روشن و پاکیزهای است. یعنی پدید آمدن جامعهای که در آن آرامش، امنیت، رفاه، صلح، محبت، قناعت، تعاون و مفاهیم سازندۀ انسانی خواهد بود.
مفسران در معنی حیات طیبه تفسیرهای گوناگون آوردهاند: از آن جمله روزی حلال، قناعت، رزق مستمر، عبادت همراه با روزی حلال، توفیق اطاعت فرمان خدا و...
پس حیات طیبه مفهومش گسترده است که همه مربوط به دنیاست و جزای احسن آن مربوط به آخرت است.
1) (1)
حضرت علی علیه السلام در این باره میفرماید:
کَفی بِالْقناعَةِ مُلْکاً وَ بِحُسْنِ الْخُلُقِ نَعمیاً وَ سُئِلَ علیه السلام عَنْ قَولِهِ تَعالی:
فَلَنُحْییَّنَهُ حَیاةً طَیِّبَةً
فَقالَ: هِیَ الْقَناعَةُ. (1)
انسان را پادشاهی با گنج قناعت، و نعمت با حسن خلق کافی است. حضرت را از قول خداوند عزَّوجلّ: «بندۀ شایسته را حیات پاکیزه دهیم» پرسیدند، فرمود: حیات پاکیزه قناعت است.
این تفسیر محدود ساختن حیات طیبه به قناعت نمیباشد، بلکه بیان مصداق است، ولی مصداق روشنتر است، چرا که اگر تمام دنیا را به انسان بدهند ولی روح قناعت را از او بگیرند همیشه در آزار و رنج و نگرانی به سر میبرد و به عکس اگر انسان روح قناعت داشته باشد، و از حرص و طمع برکنار گردد، همیشه آسوده خاطر و خوش است.
در جای دیگر میفرماید:
اگر خداوند پاک به وقت بعثت انبیای خود میخواست درِ گنجهای طلا و معادن زر ناب، و باغهای سرسبز را به روی آنان باز کند و پرندگان آسمان، و جانوران زمین را همراه آنان نماید انجام میداد. ولی در این صورت جایی برای امتحان باقی نمیماند و اجر و پاداش بیمورد میشد و اخبار آسمانی از بین میرفت و برای قبول کنندگان دعوت انبیاء، ثواب مبتلایان به رنج و سختی واجب نمیگشت...
ولی خداوند پاک پیامبرانش را در تصمیمهایشان نیرومند و از نظر برنامههای ظاهری ضعیف قرار داد با قناعتی که از بینیازی چشمها را پر
1) (1)
میکرد و تهیدستی که دیدهها و گوشها را از آن مملو میساخت. (1)
عرض کرد: مرا چیزی بیاموز که مرا سود بخشد؟
حضرت فرمود:
اگر آن اندازه که کفایتت میکند تو را بینیاز سازد، کمترین چیز دنیا بینیازت میسازد و اگر آنچه را تو را بس میکند بینیازت نسازد، همۀ دنیا هم تو را بینیاز نمیگرداند. (2)از پندهای امام علی علیه السلام به فرزندش امام حسین علیه السلام این بود که:
لامالَ أَذْهَبُ بِالفاقَةِ مِنَ الرِّضا بِالْقُوتِ وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلی بُلْغَةِ الکَفافِ تَعَجَّلَ الرّاحَةَ وَ تَبَوَّأَ خَفْضَ الدَّعَةِ. (3)
هیچ ثروتی فقرزداتر از خرسندی به قوت نیست و هر که به حاجت زندگی بسنده کند، به زودی به آسایش دست یابد و زندگی آسوده و مرفّهی به دست آورد.
حضرت رضا علیه السلام در پاسخ این سؤال که قناعت چیست؟ فرمود:
قناعت، باعث خویشتنداری و ارجمندی و آسوده شدن از زحمت فزون خواهی و بندگی در برابر دنیا پرستان است. و راه قناعت را جز دو کس
نپیماید: یا عبادت پیشهای که خواهان مزد آخرت است، یا بزرگواری که از مردمان فرومایه دوری کند. (1)
سبقت در فضیلت به معنای پیش تازی و برتری در علم، ادب، کمال، معرفتِ سخاوت و بخشش است. و دنیا میدان مسابقۀ کسب فضایل است. هر کسی بکوشد پاداش نیکو نصیبش گردد. در این فراز دعا حضرت سجاد علیه السلام در صدد روشنگری ارتباط غنای انسان با خداوند است. در باب فقر و غنی بیان گردیده است که مؤمن از خداوند دو درخواست عمده دارد:
1 - غنای ظاهری؛ که در مال و ثروت و امکانات دنیوی به غیر محتاج نباشد و تنها از دریای جود و معدن کرم حق به او برسد، این بیان معصوم است که:
خدایا در هر حال از تو میخواهم که بینیاز باشم و نادار نباشم تا به واسطۀ فقر؛ محتاج و بیآبرو و ذلیل خلق شوم.
2 - غنای باطنی؛ که در درون و حال روحانی به غیر حق توجه نداشته باشد. و معصومان هم این توجه را به ما آموختهاند که:
خدایا نیازمند نباشم چه به خوبان و چه به بدان، به خوب تا منّتش را نبینم، به بد تا رویگردانی او را دچار نشوم. این روش، وقار، عزت و سکینۀ اجتماعی است.
قرآن مجید یکی از اعمال برجسته ابرار را اخلاص میشمرد؛ آنان کسانی هستند که از روی فضل و بزرگی در حالی که طعام را دوست دارند به دیگران انفاق میکنند و میگویند:
1) (1)
إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَانُرِیدُ مِنکُمْ جَزَآءً وَ لَاشُکُورًا» (1)
[ و میگویند: ] ما شما را فقط برای خشنودی خدا اطعام میکنیم و انتظار هیچ پاداش و سپاسی را از شما نداریم.
این برنامه منحصر به اطعام نیست بلکه تمام اعمالشان مخلصانه و برای ذات پاک خداوند است. و هیچ چشم داشتی به پاداش مردم و تشکر آنها ندارند؛ زیرا نگاه آنان به فضل خداوند است. و خداوند متعال مستند همه موجودات و ممکنات در نیازمندی است و در زنجیرۀ حاجات نقطۀ وصل آنان، نظر به سوی اوست. پس هر معطی غیر او مَجاز است. و این انحصار اعطا کنندگان در فضل جود خداوند اشاره به حقیقی بودن اعطای حق تعالی است.
از امام رضا علیه السلام در حال طواف پرسیدند: جواد کیست؟ فرمود:
سخن تو دو صورت دارد:
اگر از مخلوق میپرسی، بخشنده کسی است که آنچه را خدا بر او واجب کرده بپردازد و بخیل کسی است که از پرداختن آنچه خدا بر او فرض کرده است دریغ ورزد. ولی اگر مرادت خالق است؛ او بخشنده است، چه عطا کند و چه نکند؛ زیرا اگر به بندهای عطا کند به او چیزی داده است که از آنِ او نیست و اگر عطا نکند چیزی از او دریغ داشته است که از آن او نیست. (2)بنده خدا در پی چه چیزی باشد؟ چه بخواهد؛ از که طلب کند، چگونه به این حقیقت برسد که آنچه را خواسته با فضل و برکت است؟
حضرت صادق علیه السلام این خواسته را برای فرزندش چنین تفسیر میفرماید:
یا بُنَیَّ إِذا طَلَبْتَ الْجُودَ فَعَلَیْکَ بِمَعادِنِه؛ فَإِنَّ لِلْجُودِ مَعادِنَ وَ لِلْمَعادِنِ اصُولاً، وَ للاُصُولِ فُرُوعاً، وَ لِلْفُروعِ ثَمَراً وَ لا یَطیبُ ثَمَرٌ إلاّ بِفَرْعٍ وَ لا فَرْعٌ إِلاّ بأَصْلٍ وَ لاأَصْلٌ إِلاّ بِمَعْدِنٍ طَیِّبٍ. (1)
ای فرزندم! اگر جویای بخشندگی هستی به معدنهای آن رجوع کن؛ زیرا بخشندگی را معدنهایی است و معدنها را ریشههاست و ریشهها را شاخهها و شاخهها را میوه است و هر میوهای به شاخه نیکوست و هر شاخه به ریشهای است و هر ریشهای با اصلش نیکو و پربرکت است.
این سخن پرگوهر از رسول خدا صلی الله علیه و آله است که خبری مهم را به ما میفرماید:
آیا شما را از بخشندهترین بخشندگان خبر ندهم؟ خداوند، بخشندهترین بخشندگان است و من بخشندهترین فرزندان آدم میباشم. و بخشندهترین آنها پس از من مردی است که دانشی را فرا گیرد و دانشش را بگستراند.
چنین کسی روز قیامت یک امّت مبعوث میشود؛ و مردی که خویشتن را در راه خدا جانفشانی کند تا کشته شود. (2)بخشی از محبوبیّت انسانی به خاطر بخششها و گذشتهای مادی و معنوی است که سرچشمۀ آن بزرگمنشی و وسعت کرامت نفس است، به ویژه اگر انسان دسترنج و نیازمندی خود را ببخشد که کاری بس بزرگ است، همان گونه که امام حسن مجتبی علیه السلام سه مرتبه در عمر با برکتش همۀ اموال خود را بخشید. حتی کفش خود را هدیه کرد تا به ما، درس پدر بزرگوارش را بیاموزد که فرمود:
جُودُوا فِی اللّهِ وَ جاهِدُوا أَنْفُسَکُم عَلی طاعَتِهِ یُعْظِمْ لَکُمُ الْجَزَاءَ وَ یُحْسِنْ
لَکُمُ الْحَباءَ. (1)
برای خدا بخشش کنید و در راه طاعت او با نفسهایتان بجنگید تا پاداشتان را بزرگ و بخشش را نیکو گرداند.
حضرت سجاد علیه السلام در این فراز از دعا «اِنَّما یَهْتَدِی المُهْتَدُونَ بِنُورِ وَجْهِکَ» به هدایت بندگان در پرتو نور خداوندی اشاره دارد که ابزار آن را خداوند فراهم میسازد.
«حضرت موسی علیه السلام بعد از دریافت فرمان رسالت و دستور همه جانبه دربارۀ چگونگی برخورد با فرعون از آن سرزمین مقدس حرکت کرد و با برادرش هارون در مصر همراه شده و هر دو به سراغ فرعون میآیند و با مشکلات زیادی میتوانند به درون کاخ افسانهای فرعون که افراد کمی به آن راه داشتند، راه پیدا کنند.
موسی در برابر فرعون فرمان رسالت را چنین بازگو میکند:
ما فرستادگان پروردگار توایم، بنی اسرائیل را با ما بفرست و آنها را شکنجه و آزار مکن، ما دلیل و معجزه روشنی با خود از سوی پروردگارت آوردهایم.
سلام بر کسی که از هدایت پیروی کند و این را نیز بدان که به ما وحی شده است که عذاب در انتظار کسانی است که تکذیب کنند و از فرمان خدا روی بگردانند.
هنگامی که فرعون این سخنان را شنید، گفت: ای موسی! پروردگار شما کیست؟
موسی معرفی کوتاه و جامعی از پروردگار اعلام کرد:
1) (1)
قَالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی» (1)
گفت: پروردگار ما کسی است که به هر موجودی، آفرینش [ ویژۀ ] او را [ آن گونه که سزاوارش بود ] به وی عطا کرده، سپس هدایت نمود.
در این سخن کوتاه موسی علیه السلام اشاره به دو اصل اساسی آفرینش میکند؛
اول: خداوند به هر موجودی، آنچه نیاز داشته، بخشیده است.
دوم: هدایت و رهبری موجودات را به آنها آموخته است.
انسانها دارای هدایت تکوینی هستند ولی چون انسان، موجودی برتر و دارای عقل و شعور است، خداوند هدایت تکوینیش را با هدایت تشریعی او به وسیلۀ پیامبران همراه و همگام کرده است.» (2)
«بازگشت معنای آیه به این میشود که خداوند بین هر پدیدهای به سبب نیروها و ابزارهایی که در وجودش قرار داده و بین آثار آن که او را به غایت وجودش میرساند، رابطه برقرار کرده است. برای مثال، جنین انسان که یک نطفۀ شکل یافته در صورت انسان است در درون خود مجهز به نیروها و ابزارهایی است؛ متناسب با افعال و آثاری که جنین را در جان و جسم به کمال میرساند. پس به نطفۀ آدمی، با استعدادی که در آن قرار داده شده، خلقت خاص یعنی همان وجود خاص انسانی داده است که به وسیلۀ نیروها و ابزار در او به سوی مطلوب و غایت وجود انسانی و کمال نهایی مخصوص این نوع هدایت و حرکت داده شده است.» (3)
خداوند در آیات بسیاری به این حقیقت اشاره میفرماید که هدایت به ارادۀ ماست حتی پیامبرش هم نمیتواند کاری کند؛ مگر ابزار آن را خداوند برای ایشان
فراهم سازد.
خداوند متعال به پیامبرش میفرماید:
إِنَّکَ لَاتَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لَکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَآءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ» (1)
قطعاً تو نمیتوانی هر که را خود دوست داری هدایت کنی، بلکه خدا هر که را بخواهد هدایت میکند؛ و او به هدایتپذیران داناتر است.
او میداند چه افرادی لایق پذیرش ایمانند یا چه قلبهایی برای حق میتپد. او میماند در چه سرهائی، سودای عشق خدایی است، این افراد شایسته را خوب میشناسد و به آنها توفیق میدهد و لطفش را رفیق راه آنها میسازد.
مقصود از هدایت در آیۀ فوق رسانیدن به سر منزل مقصود است و این تنها کار خداست که بذر ایمان را در دلها بپاشد و به دلهای آماده نظر افکند سپس با نور آسمانی شکوفا سازد. و نتیجۀ این عنایت در بهشت هم نمایان شود که خداوند در وصف بهشتیان فرمود:
اوّل نعمتهای روحانی را نصیبشان میسازد که سینهها و دلهایشان را از کینه و حسد و صفات ناپسند پاک میسازد؛ سپس نعمتهای جسمانی مانند: باغ و حوریه را به آنها عطا میکند و آنگاه بهشتیان رضایت و خشنودی کامل خویش را چنین بازگو میکنند:
وَقَالُواْ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدانَا لِهَذَا وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلآَ أَنْ هَدانَا اللَّهُ لَقَدْ جَآءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ وَنُودُواْ أَن تِلْکُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهَا بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (2)
و میگویند: و همه ستایشها ویژۀ خداست که ما را به این [ نعمت ها ] هدایت کرد، و اگر خدا ما را هدایت نمیکرد هدایت نمییافتیم، مسلماً پیامبران پروردگارمان حق را به سوی ما آوردند، و ندایشان میدهند به پاداش اعمال شایستهای که همواره انجام میدادید، این بهشت را به ارث بردید.
آری، آرامش حقیقی و جاویدان در سایۀ نور هدایت و راهنمای الهی است. و بلای حقیقی، جدایی و گمراهی از راه سعادت و کمال است. از این رو پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و معصومان هم از خداوند، ماندگاری در هدایت را درخواست میکردهاند؛ زیرا که او هادی مطلق است.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
قالَ اللّهُ جَلَّ جَلالُهُ: عِبادی کُلُّکُمْ ضالٌّ إِلاّ مَنْ هَدَیْتُهُ وَ کُلُّکُمْ فَقِیرٌ إِلاّ مَنْ أَغْنَیْتُهُ، وَ کُلُّکُمْ مُذْنِبٌ الاّ مَنْ عَصَمْتُهُ. (1)
خداوند جلّ جلاله فرمود: ای بندگان من! همه شما گمراهید، مگر کسی که من هدایتش کنم و همه شما نیازمندید مگر کسی که من توانگرش سازم و همه شما گنهکارید، مگر کسی که من او را حفظ نمایم.
روایت شده است که:
«داوود علیه السلام تنها به صحرا رفت. پس خداوند به او وحی فرمود: ای داود! چه شده است که تو را تنها میبینم؟ عرض کرد: معبودا، شوق دیدار تو در جانم شدت گرفته و میان من و خلق حایل گشته است. خداوند به او وحی فرمود:
به میان مردم بازگرد؛ زیرا اگر تو یک بندۀ گریز پا را نزد من بیاور، تو را در لوح
1) (1)
تقدیر با صفت ستوده ثبت کنم. (1)
حضرت علی علیه السلام در نهجالبلاغه فرمود:
اَیُّهَا النّاسُ، انَّهُ مَنِ اسْتَنْصَحَ اللّهَ وُفِّقَ وَ مَنِ اتَّخَذَ قَوْلَهْ دَلیلاً هُدِیَ لِلَّتی هِیَ اقْوَمُ. (2)
ای مردم، بدون شک آن که خیر خود را از خدا خواهد موفق گشته، و هر که گفتار حق را دلیل خود قرار دهد به استوارترین راه هدایت شده.
پس ما هم باید به مانند مولای متقیان علی علیه السلام به حق پناه بریم که ما را هم در پناه هدایت خود پیوسته مستدام بدارد.
و نیز فرمود:
اَللّهُمَّ إنِّی اعُوذُ بِکَ أَنْ أَفْتَقِرَ فی غِناکَ اوْ أَضِلَّ فی هُداکَ اوْ اضامَ فی سُلْطانِکَ اوِ اضْطَهَدَ وَالْاَمْرُ لَکَ. (3)
الهی، به تو پناه میبرم از این که در بینیازی تو فقیر شوم، یا در هدایتت گمراه گردم، یا در سلطنتت مورد ستم واقع شوم، یا به خواری نشینم و حال این که امر به دست توست.
الهی! ما را از رحمت و عنایت و لطف و محبّت و کرامت و مغفرت خود دور مکن و راه دور شدن از خودت را که جز گناه و آلودگی و عصیان و پلیدی چیزی نیست به روی ما ببند، که دوری از تو بدترین بلا و سنگینترین مرض و شدیدترین عذاب است، چنانکه حضرت مولی الموحّدین در دعای کمیل اشاره فرموده:
فَهَبْنی یا إلهی صَبَرْتُ عَلی عَذابِک فَکَیْفَ أصْبِرُ عَلی فِراقِک؟! (1)
الهی! گیرم که بر عذاب دوزخت صبر کنم، امّا بر دوری و هجرانت چگونه طاقت بیاورم؟!
هر آن نصیبه که پیش از وجود ننهادست هر آن که در طلبش سعی میکند باد است
کلید گنج اقالیم در خزانۀ اوست کسی به قوّت بازوی خویش نگشاد است
سر قبول بباید نهاد و گردن طَوع که هر چه حاکم کند نه بیداد است
به چشم طایفهای کج همی نماید نقش گمان برند که نقّاش آن نه استاد است
چو نیک درنگری آن که میکند فریاد ز دست خوی بد خویشتن به فریاد است
تو پاک باش و مدار ای برادر از کس باک به یاد دار که این پندم از پدر یاد است
رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی که هر که بندۀ حق شد ز خلق آزاد است
(سعدی شیرازی)
1) (1)
[«12»اَللَّهُمَّ إِنَّکَ مَنْ وَالَیْتَ لَمْ یَضْرُرْهُ خِذْلاَنُ الْخَاذِلِینَ وَمَنْ أَعْطَیْتَ لَمْ یَنْقُصْهُ مَنْعُ الْمَانِعِینَ وَمَنْ هَدَیْتَ لَمْ یُغْوِهِ إِضْلاَلُ الْمُضِلِّینَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ «13»وَامْنَعْنَا بِعِزِّکَ مِنْ عِبَادِکَ وَأَغْنِنَا عَنْ غَیْرکَ بِإِرْفَادِکَ وَاسْلُکْ بِنَا سَبِیلَ الْحَقِّ بِإِرْشَادِکَ]
خدایا! هر که را تو یاری دهی، اقدام خوارکنندگان برای خوار کردنش زیانی به او نمیرساند، و هر که را تو عطا کنی، ممانعت کردن منع کنندگان از او نمیکاهد، و هر که را تو هدایت فرمایی، اقدام گمراه کنندگان برای گمراه کردنش او را به گمراهی دچار نسازد؛ پس بر محمد و آلش درود فرست، و به عزتت ما را از شرّ بندگانت باز دار و به عطایت از غیر خود بینیاز کن، و به هدایتت ما را به راه حق ببر.
راستی عجیب است، در اعصار و قرون، بیخبران از حق و حقیقت، با تهمت و افترا و تکذیب و تصدیق ناحق، و با حبس و تبعید و ایجاد زجر و مشقّت، و با یورش و حمله با کوه کوه اسلحه برای خاموش کردن چراغ نبوّت و امامت بپا خاستند و در این راه از هیچ برنامهای دریغ ننمودند، ولی خذلان آن خاذلان نه این که کاری از پیش نبرد بلکه به عنایت و لطف حق و یاری و نصرت حضرت ربّ العزّه نور انبیا و ائمّه و اولیا پرفروغتر شد تا جایی که به فرمودۀ قرآن مجید، عاقبت تمام اهل زمین را
درسایۀ نفوذ و سیطرۀ خود قرار خواهد داد و بساط ظلم و بیدادگری را بر خواهد چید.
این نور به هیچ صورت و با هیچ حمله و حادثه و طوفانی خاموش نخواهد شد که قرآن کریم میفرماید:
یُرِیدُونَ أَن یُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَی اللّهُ إِلَّا أَن یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ » (1)
همواره میخواهند نور خدا را با سخنان باطل [ و تبلیغاتِ بیپایۀ ] خود خاموش کنند؛ ولی خدا جز این که نور خود را کامل کند، نمیخواهد، هر چند کافران خوش نداشته باشند.
این نور به صورت حکومت شایستگان، تمام روی زمین را خواهد گرفت چنانکه قرآن مجید میفرماید:
وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ » (2)
و همانا ما پس از تورات در زبور نوشتیم که زمین را بندگان شایستۀ ما به میراث میبرند.
آری، هر کس را حضرت ربّ به نعمت ظاهر و باطن آراست و از عطا و لطفش وی را بهرهمند ساخت، منع منع کنندگان از او نکاست که:
اگر تیغ عالم بجنبد ز جای نبرّد رگی گر نخواهد خدای
و به فرمودۀ حکیم طوس:
خدا کشتی آنجا که خواهد برد اگر ناخدا جامه بر تن درد
چون نور هدایت حضرت حق به قلبی بتابد و سلسله و زنجیر طاعت دوست بر گردن کسی افتد و دل به مشاهدۀ حضرت جمال نایل آید و آتش عشق حضرت جانان در باطن مشتعل شود، اغوای اغواگران و اضلال گمراهان همچون نَفَس مگسی است که بخواهد خورشید را خاموش کند!
[«14»اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاجْعَلْ سَلاَمَةَ قُلُوبِنَا فِی ذِکْرِ عَظَمَتِکَ وَفَرَاغَ أَبْدَانِنَا فِی شُکْرِ نِعْمَتِکَ وانْطِلاَقَ أَلْسِنَتِنَا فِی وَصْفِ مِنَّتِکَ]
خدایا! بر محمد و آلش درود فرست، و سلامت دلهای ما را در یاد بزرگیت، و آسایش بدنهایمان را در شکر نعمتت و گشوده شدن زبانمان را در وصف عطایت قرار ده.
امام سجاد علیه السلام در این فراز «وَاجْعَلْ سَلامَةَ قُلوبِنا فی ذِکْرِ عَظَمَتِکَ»، سلامتی دل را در یادآوری بزرگی خدا؛ از عنایات رحمانی میداند که جایگزین آرزوهای خیالی و وساوس شیطانی و غفلتها قرار دهد.
نفس ناطقۀ انسان یا ذاکر است یا غافل، تنبّه و غفلت به مانند نطق شالوده و حقیقت انسان است. اگر حقیقت آدمی، تنبه، تذکر و بیداری، نور و روشنایی باشد، منبع همۀ کمالات الهی و انسانی میشود ولی اگر شاکلۀ وی غفلت و بیخبری از خدا باشد، تا مرتبۀ حیوانات بلکه پایینتر از آن تنزل میکند و سرچشمۀ همه شرور و آفات میشود.
ذاکر بودن یعنی نفس ناطقه یا قلب در ذکر فعلیت داشته باشد و این گونه نباشد که در وقت حرکت، ذاکر نباشد و تنها در نماز ذاکر باشد انسان باید کاری کند که ذاکر همیشگی باشد؛ چرا که ذکر غیر حق اگر چه برای یک لحظه، غفلت است. پس اگر
کسی به زبان ذاکر باشد، ولی ذکر حقیقت جانش نشود و دلش به دنیا و آنچه در آن است، سرگرم باشد او نیز غافل است. ذکر چه جلّی و چه خفی؛ در هر صورت یا در مقام دفع ضرر است یا در مقام جلب منفعت است.
ذکر حق، غافل از غیر حق بودن و اراده و توجّه همیشگی به حق داشتن است؛ بر این پایه ذکر در بیداری کافی نیست، اگر در خواب نیز ذکر بگوید پس ذکر در جان و قلب ملکه شده است.
یکی از سرمایههای نجات بخش در قیامت، قلب سلیم است، در حالی که مال و فرزند سودی برای انسان ندارد؛ این قلب پاک است که ثمرهاش عمل پاک میشود و در صحنۀ قیامت، نورانیت تولید میکند.
خداوند میفرماید:
یَوْمَ لَایَنفَعُ مَالٌ وَ لَابَنُونَ * إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ» (1)
روزی که هیچ مال و اولادی سود نمیدهد، مگر کسی که دلی سالم [ از رذایل وخبایث] به پیشگاه خدا بیاورد.
سلیم از ماده سلامت است؛ یعنی قلبی که از هر گونه بیماری و آفات اخلاقی و اعتقادی دور باشد یا قلبی که از عشق دنیا سالم باشد و غیر از خدا در آن نباشد.
امام صادق علیه السلام دربارۀ این آیه فرمود:
دل سالم، دلی است که پروردگارش را دیدار کند در حالی که جز او درخود نداشته باشد، هر دلی که در آن شرک یا شک باشد ساقط است. (2)یا فرمود:
قلب سالم، قلبی است که از دنیا دوستی سالم باشد. کسی که صداقت نیت
داشته باشد قلب سلیم دارد؛ زیرا پاک و سالم بودن دل از هواجس نفسانی، نیّت را در همه کارها برای خدا خالص میگرداند. (1)
إِعْرابُ الْقُلُوبِ عَلی أَرْبَعَةِ أَنْواعٍ: رَفْعٍ وَ فَتْحٍ وَ خَفْضٍ وَ وَقْفٍ، فَرَفْعُ الْقَلْبِ فی ذِکْرِ اللّهِ وَ فَتْحُ الْقَلْبِ فی الرِّضا عَنِ اللّهِ، وَ خَفْضُ الْقَلْبِ فی الْاِشْتِغالِ بِغَیْرِ اللّهِ، وَ وَقْفُ الْقَلْبِ فِی الغَفْلَةِ عَنِ اللّهِ. (2)
حرکات دلها چهار نوع است: رفع و فتح و جرّ و وقف. رفع دل یاد خداست، فتح دل خشنودی از خداست، جرّ دل پرداختن به غیر خداست و وقف دل غفلت از خداست.
در حدیث قدسی آمده است:
هر گاه به دل بندهام سر زنم و ببینم که یاد من بر آن چیره گشته است، اداره و تربیت او را خود به عهده گیرم و همنشین و همسخن و همدم او شوم. (3)این حدیث ترجمان دیگری از آیه اطمینان قلب است که خداوند میفرماید:
الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (4)
[ بازگشتگان به سوی خدا ] کسانی [ هستند ] که ایمان آوردند و دلهایشان به یاد خدا آرام میگیرد، آگاه باشید! دلها فقط به یاد خدا آرام میگیرد.
منظور آن است که با تمام قلب متوجه او و عظمتش و آگاهیش و حاضر و ناظر بودنش گردد و این توجه مبدأ حرکت و فعالیت در وجود او به سوی جهاد و تلاش و
نیکیها گردد و میان او و گناه سدّ محکمی ایجاد کند.
حضرت علی علیه السلام میفرماید:
الذِّکْرُ ذِکْرانِ: ذِکْرُ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ عِنْدَ الْمُصِیبَةِ وَ أَفْضَلُ مِنْ ذَلِکَ ذِکْرُ اللّهِ عِنْدَ ما حَرَّمَ عَلَیْکَ فَیَکُونُ حاجِزاً. (1)
ذکر دو گونه است: یاد خدا بودن به هنگام گرفتاریها و از آن برتر آن است که خدا را در برابر محرمات یاد کند و میان او و حرام سدی ایجاد کند.
به همین دلیل است که در برخی روایات ذکر خداوند به عنوان یک سپر دفاعی در برابر حوادث برای سلامتی دل برشمرده شده است.
روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به یارانش فرمود: سپرهایی برای خود فراهم کنید؛ گفتند:
ای رسول خدا صلی الله علیه و آله آیا در برابر دشمنان اطراف خود سپر بسازیم؟ فرمود: نه، از آتش دوزخ، بگویید:
سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُلِلّهِ وَ لااِلهَ الاّ اللّهُ وَ اللّهُ اکْبَرُ. (2)
در این راستا امام سجاد علیه السلام هم در دعای خویش صفای دل خاصی را از درگاه حق طلب میکند:
خدایا! بر محمد و آل محمد درود فرست؛ و ما را از کسانی قرار ده که پردههای عصمت اولیا را بر روی آنها کشیدی و دلهایشان را به پاکی و صفا، ویژه گردانیدی و در سر منزل برگزیدگان، آن دلها را به زیور فهم و شرم آراستی. (3)
شکر منعم، ریشه در فطرت و نهاد آدمی دارد. و پایۀ دیانت نیز بر این حقیقت روشن و استوار است. کفران و روی گردانی از عبادات و بندگی حق تعالی به ویژه راحتطلبی، ریشه در ناسپاسی نعمت و انکار منعم حقیقی دارد. در واقعیّت نوعی پوشش بر حقیقت فطری و حرمان از حق خداوند است.
خداوند در قرآن مجید پس از شمردن نعمتهای مادی برای مؤمنان به نعمتهای معنوی اشاره میفرماید:
وَ قَالُواْ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَکُورٌ * الَّذِی أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَةِ مِن فَضْلِهِلَا یَمَسُّنَا فِیهَا نَصَبٌ وَ لَایَمَسُّنَا فِیهَا لُغُوبٌ» (1)
و میگویند: همۀ ستایشها ویژۀ خداست که اندوه را از ما برطرف کرد؛ بیتردید پروردگارمان بسیارآمرزنده و عطا کنندۀ پاداش فراوان در برابر عمل اندک است. * همان که از فضلش ما را در این سرای جاودان جای داد، که در آن هیچ رنجی و هیچ سستی و افسردگی به ما نمیرسد.
نعمتهای دنیوی و مواهب مادی آمیخته با اضطراب و زوال است و ترس از نابودی مال و فرزند و مقام و شغل همیشه قلب انسان را تسخیر میکند مگر این که آسایش و لذت را در آخرت ببیند.
خداوند میفرماید: بهشتیان در بهشت میگویند سپاس سزاوار خداوند است که اندوه را از ما برطرف ساخت.
خداوند تعبیر به حَزَن کرده است که در اصل به معنای ناهمواری زمین است ولی از آنجا که اندوه و نگرانی، روح انسان را ناهموار و خشن میسازد، او را ناراحت
1) (1)
میکند.
این حالت مخصوص دنیاست که آسایش مؤمن نسبی است. یعنی به اندازۀ عبادت و فعالیت و تشکر او نعمت به او میرسد ولی راحتی و آرامش ندارد، زیرا آسایش حقیقی مؤمن در بهشت است پس بهشتیان وقتی از اندوه دنیا یا فشارهای آخرت راحت میشوند زبان به حمد و شکر الهی باز میکنند که از حالت ترس و وحشت و آزار و فشارهای بیرونی و درونی رها شدهایم و به آرامگاه ابدی پیوستهایم به هر حال شکر چه به معنای گرامی داشتن زبانی یا قلبی باشد یا به معنای عرفی که همه نعمتهای الهی را در جای خودش مصرف کند، یاد هدایا و لطفهای پروردگار است که باید بدنهای ما وظیفۀ حقشناسی را ادا کند.
ابوبصیر به امام صادق علیه السلام عرض کرد: آیا شکر را حدّی هست که چون بنده آن را به جای آورد، شاکر محسوب شود؟ حضرت فرمود: آری، عرض کردم: آن حد چیست؟ فرمود: خدا را بر هر نعمتی که در زمینۀ خانواده و مال به او میدهد شکر گوید و چنانچه در نعمتی که به مال او میدهد برای خدا حقی باشد آن را بپردازد. (1)
طُوبی لِمَنْ اسْلَمَ وَ کانَ عَیْشُهُ کَفافاً وَ قَولُهُ سَداداً. (2)
خوشا به حال کسی که اسلام اختیار کند و زندگیش به قدر کفایت باشد و در گفتارش استوار باشد.
امام علی علیه السلام میفرماید:
وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلی بُلْغَةِ الْکَفافِ فَقَدِ انْتَظَمَ الرّاحَةَ، وَ تَبَوَّاَ خَفْضَ الدَّعَةِ. (1)
آن که به مقدار کفافش اکتفا کند به آسودگی پیوسته و در خوشی جای گرفته است.
در جای دیگر میفرماید:
شگفتا از این انسان با رسیدن به چیزی که از دستش نمیرفت خوشحال میشود و برای از دست دادن چیزی که به آن نمیرسید، اندوهگین میشود؛ حال آن که اگر میاندیشید مییافت که کارش تدبیر شده است و روزی او مقدر گشته و به آنچه میسر اوست بسنده میکرد و به آنچه برایش دشوار است نمیپرداخت. (2)در حدیث معراج آمده است که خداوند میفرماید:
هر که برای خشنودی من عمل کند، سه خصلت با او همراه کنم: شکری را به او بشناسانم که با جهل آمیخته نباشد، و ذکری را که با فراموشی نیامیخته باشد، و محبتی را که محبّت مخلوقات را بر محبت بر من ترجیح ندهد. (3)امام عارفان و اسوۀ سالکان راه حقیقت در وصف سالک راه خدا میفرماید:
قَدْ احْیی عَقْلَهُ وَ أَماتَ نَفْسَهُ حَتّی دَقَّ جَلیلُهُ وَ لَطُفَ غَلیظُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لامِعٌ کَثیرُ الْبَرْقِ فَاَبانَ لَهُ الطَّریقَ وَ سَلَکَ بِهِ السَّبیلَ وَ تَدافَعَتْهُ الأَبوابَ إلی بابِ السَّلامَةِ، وَ دارِالإِقامَةِ وَ ثَبَتَتْ رِجلاهُ بِطُمَأنِینَةِ بَدَنِهِ فی قَرارِ الأَمْنِ وَ
الرّاحَةِ، بِما اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ، وَ أَرْضی رَبَّهُ. (1)
همانا عقل خو د را زنده کرد، و نفسش را میراند، به طوری که جسمش باریک، و دلش نرم شد، و نوری در نهایت فروزندگی برایش درخشید، که راه را برای او روشن کرد، و به آن نور راه را پیمود، ابواب سلوک او را به در سلامت و خانۀ اقامت راندند، و قدمهایش همراه آرامش تن در جایگاه امن و راحت استوار شد، چرا که قلبش را به کار گرفت و پروردگارش را خشنود ساخت.
یکی از ابزارهای مأموریتی حضرت موسی علیه السلام ؛ درخواست گره گشایی زبان در دعوت فرعون به پذیرش الوهیت است.
خداوند خواسته موسی علیه السلام را چنین بازگو میفرماید:
وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی * یَفْقَهُواْ قَوْلِی» (2)
و گِرِهی را [ که مانع روان سخن گفتن من است ] از زبانم بگشای، * [ تا ] سخنم را بفهمند.
موسی علیه السلام به خاطر دعوت؛ گشادگی سینه، گره گشایی زبان و پشتیبانی هارون را وسیلهای برای درک دعوت خود و رسیدن به هدفهای مقدس قرار میدهد و میفرماید:
کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیرًا * وَ نَذْکُرَکَ کَثِیرًا» (3)
تا تو را [در میان مشرکان از داشتن شریک] بسیار و فراوان تنزیه کنیم، * وبسیار به یادت باشیم.
یعنی هنگامی که موسی علیه السلام میگوید: سخنم را بفهمند مرادش این است که: از زبان من به وجود خدا ایمان آورند و به یاد پروردگار باشد و بسیار او را تسبیح و ستایش کنند؛ پس هدف نهایی موسی علیه السلام همان ستایش و بیان عطایای خداوند است.
مرحوم علامه طباطبایی در این زمینه میفرماید:
«ذکر و تسبیحی که با وزارت هارون هم ارتباط داشته باشد؛ ذکر و تسبیح علنی و در بین مردم است نه در خلوت و نه در دل؛ زیرا ذکر و تسبیح در خلوت و قلب، هیچ ارتباطی با وزارت هارون ندارد، پس مراد این است که آن دو در بین مردم و مجامع عمومی و مجالس آنان، هر وقت که شرکت کنند، ذکر خدای را بگویند، یعنی مردم را به سوی ایمان دعوت نموده و نیز او را تسبیح گویند.
در نتیجه این امر یعنی رسالت و دعوت در پیروزیش سخت محتاج به تنزیه تو از شرک و ذکر ربوبیت و الوهیت تو دارد، تا در اثر کثرت این دو یاد تو در دلهاشان رخنه کرده، رفته رفته به خود آیند و ایمان آورند. و این ذکر و تسبیح بسیار؛ کاری نیست که از من به تنهایی برآید، پس هارون را وزیرم کن تا به اتفاق او بسیار تسبیح و ذکر تو گوییم، بلکه به این وسیلۀ امر دعوت، موفقیتی به دست آورد و سودی بخشد.» (1)
خلاصه این که مراد حضرت سجاد علیه السلام در این فراز این است که زبان و شیرین
1) (1)
سخنی ما در وصف حال نعمتهای بزرگ و زیبای تو جاری باشد. و این راستترین سخن است که معصوم به ما آموخته است، از این رو حضرت علی علیه السلام میفرماید:
اَصْدَقُ المَقالِ ما نَطَقَ بِهِ لِسانُ الحالِ. (1)
راستترین گفته، آن گفتهای است که زبان حال بگوید.
و حضرت زین العابدین علیه السلام حق زبان را چنین تشریح میفرماید:
حَقُّ اللِّسانِ إِکْرامُهُ عَنِ الْخَنَا وَ تَعْویدُهُ الْخَیْرَ، وَ تَرْکُ الْفُضُولِ الّتی لافائِدَةَ لَها، وَ الْبِرُّ بِالنّاسِ وَ حُسْنُ الْقَولِ فِیهِمْ. (2)
حق زبان، منزّه داشتن آن از زشتگویی است و عادت دادنش به خوبی و فرو گذاشتن زیاده گوییهای بیهوده و نیکی به مردم و خوب گفتن دربارۀ آنان است.
این خیر و برّ زبانی همان توصیف منتهای الهی است که باید بر منوال درستی و راستی هدایت شود تا از لغزشها مصون بماند و جایگاه واقعیاش را پیدا کند.
این است که امیر بیان؛ مولای متقیان از این بابت از خداوند پوزش میطلبد:
اَللّهُمَّ اغْفِرْلی ما تَقَرَّبْتُ بِهِ الَیْکَ بِلِسانی ثُمَّ خالَفَهُ قَلْبی اللّهُمَّ اغْفِرْلی رَمَزَاتِ الْاَلْحاظِ وَ سَقَطاتِ الْاَلْفاظِ، وَ شَهَواتِ الْجَنانِ وَ هَفَواتِ اللِّسانِ. (3)
الهی آنچه را که به زبانم به تو تقرب جستم ولی دلم برخلاف آن بود بر من ببخش. الهی اشارات چشم، و سخنان بیهوده، و مشتهیات دل و لغزشهای زبانم را بر من ببخش.
عارف شوریده، فیض صادق میگوید:
ای سر هر سروری در پای تو خوبی هر خوبی از بالای تو
شد خراب چشم مستت ملک جان ای جهانی مست از صهبای تو
بر سر یکدیگر افتادست دل خستۀ مژگان بی پروای تو
هر دو عالم را به یک جو کی خرد عاشق شوریدۀ شیدای تو
(فیض کاشانی)
[«15»اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاجْعَلْنَا مِنْ دُعَاتِکَ الدَّاعِینَ إِلَیْکَ وَهُدَاتِکَ الدَّالِّینَ عَلَیْکَ وَمِنْ خَاصَّتِکَ الْخَاصِّینَ لَدَیْکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.]
خدایا! بر محمّد و آلش درود فرست، و ما را از دعوت کنندگانی که به سوی تو دعوت میکنند، و راهنمایانی که به جانب تو، به دلالت بندگان برمیخیزند، و از ویژۀ بندگانت که در پیشگاه حضرتت اختصاص به تو دارند قرار ده، ای مهربانترین مهربانان.
اگر به آیات قرآن و روایات و اخبار و معارف روح پرور اسلامی مراجعه کنید، به این حقیقت اقرار خواهید کرد که کاری در این عالم بالاتر و برتر و سودمندتر از دعوت مردم به سوی خدا نیست.
دعوت به سوی حق کار انبیا و ائمّه و اولیای الهی و عاشقان از جان گذشته در راه محبوب است. دعوت به سوی حق، حلّال مشکلات، زدایندۀ ظلمات، علاج درد قلبها، زمینه ساز عدل و عدالت و بر پا کنندۀ حق و حقیقت است. دعوت به سوی حق، افضل اعمال، از بهترین خصال و از نیکوترین کارهای انسان است.
ایمان مؤمنان، اخلاق متخلّقان، نیکی نیکوکاران، عبادت عابدان، عشق عاشقان، بصیرت بیداران، بینایی بینایان، محصول دعوت به سوی حق است.
مساجد روی زمین، مراکز تربیتی، بناهای خیر، دارالأیتام، مدارس علمی و
حوزههای فکری، همه و همه نتیجۀ دعوت دعوت کنندگان به سوی حقّ است.
در روایات متعدّدی که شیخ صدوق در کتاب «عیون الأخبار» نقل میکند، آمده است:
اسلام و ایمان عبارت است از: «اعتقاد به قلب و عمل به اعضا و اقرار به زبان». (1)
مسألۀ دعوت به حق از چنان اهمیت و ارزشی برخوردار است که از یکی از اولیای خدا که عمرش را در دعوت به سوی حق سپری کرده بود در لحظات آخر عمرش در حالی که نفسهایش به شماره افتاده بود، شنیدم: در خزانۀ هستی و در مملکت وجود، گوهری پربهاتر، و عنصری پرقیمتتر و با منفعتتر از تبلیغ و دعوت مردم به سوی حق نیست.
شیعه دعوت به سوی حق را از اهمّ وظایف خود میداند و در این راه از هیچ خطری نمیهراسد و عاقبت صحنۀ زمین را با دعوت خود آمادۀ حکومت صالحان خواهد کرد.
مردم جز از طریق تبلیغ دین حق، خدا و انبیا و امامان و فرشتگان و کتب آسمانی و قیامت را نخواهند شناخت.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
ثواب هدایت کردن یک نفر در پروندۀ تو، از آنچه آفتاب بر آن میتابد بهتر است. (2)
مسألۀ تبلیغ و دعوت به سوی حق به اندازهای مهم است که انبیا و ائمه علیهم السلام نفسهای آخر خود را چنانکه در روایات آمده خرج دعوت به سوی حق کردند.
اصحاب و اهل بیت حضرت سیّد الشّهداء در روز عاشورا تا قبل از این که به شرف شهادت نایل شوند، جنود ابلیس را به سوی حق دعوت کردند. بازگو کردن دعوت یک یک آنها و شرح و تفسیر دعوتشان هفتاد من کاغذ میخواهد، برای نمونه به دورنمایی از موقف یکی از آنان نسبت به حق اشاره میرود:
یزید بن ثبیط از شیعیان و از دوستان ابوالاسود دُئلی بوده و در قبیلۀ خود از اشراف قلمداد میشده است. امام عصر علیه السلام در زیارت خود به او سلام داده:
السَّلامُ عَلی یَزیدَ بْنِ ثَبیطٍ الْقیسی. (1)
درود بر یزید بن ثبیط قیسی.
ابوجعفر طبری میگوید:
ماریّه سعدیّه یا عبدیّه دختر سعد یا منقذ در بصره از شیعیانی بود که در تشیّع سخت و استوار بود. همواره خانۀ او مجمعی بود برای شیعه که در آن گرد آمده الفت میگرفتند و حدیث بازگو میکردند، سخن میشنودند و میسرودند. به پسر زیاد در کوفه خبر رسید که حسین علیه السلام آهنگ عراق دارد. به کارگزار خود در بصره فرمان داد که دیدهبانان بگمارد و راه را بر آینده و رونده بگیرد.
ابن ثبیط تصمیم گرفت که به قصد حسین علیه السلام از بصره بیرون بیاید. ده پسر داشت و آنها را دعوت کرد که همراه او شوند و فرمود:
1) (1)
آیا کدام از شما با من پیشاپیش بیرون خواهید آمد؟ دو نفر از آنها (عبداللّه و عبیداللّه) دعوت او را پذیرفتند.
پس با یاران و همگنان خود که با او در خانۀ آن زن بودند گفت: من عزم جزم کردهام و خواهم رفت، از شما که با من خواهد آمد؟ آنان گفتند: ما از اصحاب پسر زیاد هراس داریم. این مرد بزرگ به آنان فرمود:
امّا من به خدا قسم همین که ببینم پای شترم به سر زمین سخت استوار و آشنا شود، دیگر باکی از تعقیب نخواهم داشت، هر که خواهد گو مرا دنبال کند.
این بزرگمرد با ادهم بن امیّه و بلندهمّتان دیگر که با او همراهی کردند از بصره بیرون شتافتند. از بیراهه به مکّه میآید، از مکّه بیرون آمد، راه بیابانهای دوردست را پیش گرفت تا خود را به حسین رسانید.
آری، راه بی سر و سامانی را پیمود تا به سامان رسید.
حسین علیه السلام در مکه در قسمت ابطح منزل گرفته بود. وی پس از استراحت در بنۀ خویش آهنگ دیدار امام کرد. به قصد حضرت او بیرون آمده، به کوی حسین روان شد. از طرف دیگر امام هم از آمدن او خبر یافته بود و به جستجوی او رفته تا در بُنه و آسایشگاه او وارد شده و آنجا به انتظار او نزول اجلال کرده، به عرض او رسانده شد که وی به سوی منزل شما رفته، امام در بُنه او نشسته بود، (زهی مهر و یگانگی، زهی بزرگی و بزرگواری)!
باری ابن ثبیط به منزل حضرت که رسید و شنید که آن حضرت به سراغ او بیرن رفته است به منزل خود بازگشت و خطّ سیر امام را گرفت تا وقتی که رسیده، دید که امام علیه السلام در منزل اوست، گفت:
قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذلِک فَلْیَفْرَحُوا » (1)
بگو: [ این موعظه، دارو، هدایت و رحمت ] به فضل و رحمت خداست، پس
1) (1)
باید مؤمنان به آن شاد شوند.
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی خیمۀ سلطنت آنگاه سرای درویش
(سعدی شیرازی)
ترجمۀ آیه به فارسی چنین میآید: به فضل خدا و از رحمت اوست نه از باب استحقاق، خلاصه آن که این نه از بخت ماست بلکه فقط از فضل خداست که یار در منزل ماست.
پس از قرائت آن آیه بر امام سلام کرد و روبه روی حضرت او نشست، سپس امام را از قصد خویش خبر کرد، حضرت حسین علیه السلام دربارۀ او دعای خیر کرد، سپس بنه و خرگاهش را ضمیمۀ خرگاه حضرت کرد.
چون حسین علیه السلام دعای خیر دربارۀ او کرد، الحق خونش و کلیّۀ شئونش به آن حضرت پیوسته شد. او به طور دائم با آن حضرت بود تا به کربلا آمد و در برابر چشم امام علیه السلام کشته شد. خودش به مبارزه و دو پسرش در حملۀ اول که لشگر امام علیه السلام صورت دفاع به خود گرفتند شهید شدند.
این مرد شرافتمند از دعوتی که در ابتدا از همقطاران کرد و از پافشاری خود و سربرنتافتن از کوی حقیقت و از سفر دور و دراز خود به سوی حسین علیه السلام و از تربت آرام خود پیامی میدهد که:
من چون منش اشرافیت را در پای حقیقت انداختم به دولت همقطاری با شهیدان کوی حسین علیه السلام رسیدم. در اقدامات خود به آرامی میگوید: در راه قدردانی از مرد آیین و فرد فضیلت من آن قدر کوشیدم که هفت نفر را به همراه خود به توفیق دولت رساندم. رمزی میآموزد که هراس و وحشت، جلوگیر راه مقصد نباید بشود، پیمودن بیابان دور و دراز و بی آب و بی آبادانی را در راه حقیقت، بزرگ
مشمارید، برای موقعشناسی موقعی بهتر از فداکاری و صدق در راه (فرد حقیقت) نیست.
قرآن مجید از انبیای حق به عنوان: داعی الی اللّه، هادی، منذر، مبشّر، مجاهد فی سبیل اللّه، مبلّغ رسالات اللّه و... یاد میکند. مسألۀ دعوت به سوی حق در درجهای از ارزش و والایی است که حضرت سجّاد علیه السلام از حضرت معبود درخواست میکند:
«وَاجْعَلْنا مِنْ دُعاتِک الدّاعینَ إلَیْک، وَهُداتِک الدّالِّینَ عَلَیْک...»
زیرا که داعی به سوی حق و هادی به سوی حضرت محبوب که از برکت معرفتش آراسته به حقایق دعوت است از بندگان خاص حضرت ربّ العزّه در دنیا و آخرت است.
کردگارا به بی نیازی خویش به کریمی و کارسازی خویش
به سهی قامتان گلشن ناز به ملامت کشان کوی نیاز
به صفات جلال و اکرامت نظر خاص و رحمت عامت
به سلاطین مسند تحقیق سالکان مسالک توفیق
به اسیران و زاری ایشان به غریبان و خواری ایشان
به نوازندگان عالم گل که هنوز ایمنند از غم گل
به سفر کردگان عالم خاک کز جهان رفتهاند با دل چاک
به رسولی که نعت اوست کلام سیّدالمرسلین علیه السّلام
نظری جانب هلالی کن دلش از مهرِ غیر خالی کن
(هلالی جغتایی)