ghaemiyeh.com
سرشناسه:کمرهای، خلیل، ۱۲۷۸ - ۱۳۶۳.
عنوان و نام پدیدآور:عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن/ تالیف خلیل کمرهای.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۹ -
مشخصات ظاهری:8ج.
شابک:دوره 978-964-2939-76-3 : ؛ ۵۰۰۰۰۰ ریال : ج.۱ : 978-964-2939-77-0 ؛ ج.۲ : 978-964-2939-78-7 ؛ ج.۳ : 978-964-2939-79-4 ؛ ج.۴ : 978-964-2939-80-0 ؛ ج.۵ : 978-964-2939-81-7 ؛ ج.۶ : 978-964-2939-82-4 ؛ ج.۷ : 978-964-2939-83-1 ؛ ج.۸ 978-964-2939-87-9 :
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:ج.۸ (چاپ اول: ۱۳۹۱) (فیپا).
موضوع:حسینبن علی (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق -- فلسفه
موضوع:عاشورا
رده بندی کنگره:BP۴۱/۵/ک۸۴ع۹ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۶۷۳۴۴
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن
تالیف خلیل کمرهای.
عنصر شجاعت یا هفتاد و دو تن و یک تن
مؤلف: آیت الله حاج میرزا خلیل کمرهای
ویرایش و تحقیق: واحد تحقیقات دارالعرفان الشیعی با نظارت هیئت علمی
سرگروه پژوهشی: محسن فیض پور
زیر نظر: استاد حسین انصاریان
ناشر: دارالعرفان
لیتوگرافی و چاپ: نگین
نوبت چاپ: اوّل / زمستان 1389
شمارگان: 2000 دوره قیمت دوره: 500/000 ریال
شابک دوره: 3-76-2939-964-978
شابک ج / 4:3-79-2939-964-978
مرکز نشر: قم - خیابان شهید فاطمی (دورشهر) کوچۀ 19 - پلاک 27
تلفن: 7735357-7736390(0251) نمابر: 7830570 (0251)
www.erfan.ir www.ansarian.ir
Email: info @ erfan.ir
کلیه حقوق محفوظ و در انحصار ناشر است
اهدای کتاب
هدیه به تمام ناطقان صادق اللهجه
و مبلغان صحیح العمل که با تجزیه و تحلیل
افکار، عقاید، گفتار و رفتار شهدا
برای بیداری و هوشیاری جامعۀ جهانی میکوشند.
هدیه به آنان که مردم را با نور مشعل شهدا
به سوی ولایت اهل بیت علیهم السلام
و از آنجا به آمال اهل بیت علیهم السلام
به سرمنزل مقصود و مقصد اعلی هدایت میکنند.
العبد
حاج میرزا خلیل کمرهای
عفی عنه
طبقهای که از لشکر عمر سعد آمدند 19
(سح - 1) نعمان بن عمرو راسبی 26
(سط - 2) حلاس بن عمرو راسبی 26
پیام راهروان به درماندگان 28
(ع - 3) مسعود بن حجاج تیمی تیم اللاة بن ثعلبه 29
(عا - 4) عبدالرحمن بن مسعود تیمی تیم اللاة بن ثعلبه 29
پیامی از رستگاران به گرفتاران 30
(عب - 5) ضرغامة بن مالک تغلبی 33
پیامی که به افت و خیز برخیز 34
(عج - 6) جوین بن مالک تیمی 35
پیامی به درماندگان 36
(عد - 7) عمرو بن ضبیعه تمیمی 39
پیامی 40
(عه - 8) زهیر بن سلیم ازدی 41
پیامی به وجدان زنده 46
(عو - 9) قاسم بن حبیب ازدی 47
پیامی به دلیل کاروان 48
(عز - 10) الحارث بن امرء القیس کندی 49
پیامی از دهقان سالخورده 50
(عح - 11) عبدالله بن بشر خثعمی 52
پیام مردان بشارت است 54
(عط - 12) موقّع بن ثمامه اسدی صیداوی 56
پیامی از زندان 58
(ف - 13) جابر بن حجاج تیمی 63
پیامی مگر این پنج روزه دریابی 64
طبقهای که از بامداد تا عصر عاشورا به کوی شهدا آمدند 67
(فا - 1) بکر بن حَی بن تیم اللّاة بن ثعلبة تمیمی 69
پیامی به یقظان از ابکار بامدادان 70
(فب - 2) حرّ بن یزید ریاحی 75
نخستین سخنی که حرّ میشنود 81
حرّ و ادب 81
آخرین سخن وارد گرامی 82
انکار حرّ و کشف راز 83
آغاز ستیزه 84
به روی هم سرخ شدند 85
راه محبس 86
حر پیامی از پیامبر صلی الله علیه و آله میشنود و اصرار امام علیه السلام را بر بیدار کردن خلق میبیند 86
تأثیر سخن در حر و فکر تخلص 88
دلسوزی 88
جوابی برتر از طوق فکر میشنود 89
حرّ و آزادگان اسلوب حمایت را از امام علیه السلام مشاهده میکنند 91
پیک مرگ 93
تضییقات حر بر نفس مقدس 94
تقاضای راه به دهات 95
از میان تاریکی و فشار، در دیگری باز شد 97
حر کار خود را کرد 98
هر دو، برابر هم پیاده شدند 101
روز عاشورا؛ تنظیم فرماندهان و ترفیع مقام حر 104
حر از سخت دلی عمر سعد دو دل میشود 104
حر راه خود را پیش گرفت 109
حر در آستان حسین علیه السلام 113
سخن ناصح مشفق 116
حر در خطابه آتشین 116
نص سخن 139
حر در آغوش جنگ 141
سواره بود، پیاده شد 142
حر پس از تقاضای نماز 143
جنگ حر با یاد شرافت عرب 144
آیین شجاعت و پیامی از یک تن فرمانده آزاده اسلام با امضای (انت حُرّ فی الدنیا) 146
(فج - 3) سعد بن حرث انصاری 220
(فد - 4) ابوالحتوف بن حرث انصاری عجلانی 220
پیامی به مبلغان اسلامی در عصر نکبت 221
(فه - 5) هفهاف بن مهند راسبی بصراوی 227
پیامی از فرمانده غایب به اسلامیان 229
(فو - 6) زنی از آل بکر بن وائل 238
پیامی به بانوان 240
گزارش حال آخرین کشته، گزارش حال قتل فردی یکتا 245
(فز) سوید بن عمرو بن ابی المطاع خثعمی انماری 247
سوید چگونه میجنگد؟ 249
مدهوش و افاقه 250
پیامی به خفته روزگار که برخیز 252
پیوستگانی که از آغاز تا انجام به همراه بودند 255
نخست: غلامها یا ریزههای طلا 255
(فح - 1) نصر بن ابی نیزر مولی علی علیه السلام 261
ابونیزر در کشتزار یا نخلستان 262
علی در حفر قنات 264
وقفنامه یا تحبیس 265
فرزندش نصر است 268
شیوۀ کارزار 268
پیامی از علی به شاهزادگان 269
(فط - 2) سعد بن حرث خزاعی مولای علی علیه السلام 271
سعد و پاسبانی 272
علی به زبان سعد سخنرانی میکند 272
سعد تا کجا سخن را تعقیب میکند؟ 274
پیامی از کوکب سعد 274
(فی - 3) منجح بن سهم مولی حسن و حسین و علی بن الحسین علیه السلام 276
شیوۀ کارزار 277
پیامی و نشانی از راه کامیابی 278
(ص - 4) قارب بن عبدالله مولی حسین علیه السلام 279
همسفری 280
پیامی با کتاب؛ چرا از مرگ بترسم؟ 280
(صا - 5) اسلم بن عمرو غلام حسین علیه السلام 284
همسفری 284
شیوۀ کارزار 285
بالین کشته و یک دنیا بزرگواری 286
پیام «عَلَّمَ بالْقَلَم» و رابطه نویسنده غیر مباشر با قلم 287
(صب - 6) سلیمان بن رزین مولای حسین علیه السلام 289
سلیمان در راه بصره 291
نامه 292
سلیمان در دهان مرگ 292
پیامی به مبلغان 293
(صج - 7) حرث مولای حمزه سیدالشهدا 295
همسفری از آغاز 296
پیامی از دربان باب السلام 296
(صد - 8) جون بن حوّی مولای ابی ذر غفاری یا غلام سیاه 297
همسفری از آغاز 298
شب عاشورا در خزینه اسلحه 298
آیا جون جای دیگر هم این رجز را شنید؟ 306
در آغاز جنگ 308
همت بلند یا درک شرف شمشیر 309
حسین و اسلام به بردگی چه نظر دارند؟ 309
در قلۀ فضیلت 310
کار خواجه منش و نص سخن 313
نعرۀ سرفرازی 317
حسین به احترام بر بالینش 318
تغییر ماهیت همین جا شد 318
بوی خوش او در مشام بنی اسد است 319
پیامی به خواجگان 319
ایستگاه شهدای اهل بیت علیهم السلام 331
دو مصدر انبعاث 333
مدرسهای 340
مصدر دومین برای انبعاث 347
اهل بیت برای جهان بزرگتر 364
در پرتو عصمت 369
از مبدأ 372
نقصان در همگی 379
بیت المعمور 381
جدول دول اسلامی از آغاز ظهور اسلام تا کنون 383
مدینۀ اسلام و خانه اول 390
به خانه بالانظری 392
سورۀ والنجم 399
عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی 404
فَاسْتَوی 404
وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلی 405
فدنی 405
فتدّلی 406
فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی 407
فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی 407
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری 408
إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ 409
رهآورد آسمانی 410
دفع اشکالی 435
مدن منحطه شهرستانهای واژگون کدامند؟ 440
افتتاح تعلیم ما آخرین نظر فیلسوف است 442
شهر واژگون شدنی 446
کوفه در واژگونی 447
أثْنِی عَلی اللهِ أحْسَنَ الثَّنآءِ وَ أحْمَدَهُ عَلی السَّرآءِ وَ الضَّرّآءِ ألّلهُمَّ إنّی أحْمَدُکَ عَلی أن أکْرَمْتَنا بِالنُّبُوَّةِ وَ عَلَّمتَنا الْقُرآن وفقَّهْتَنا فی الدِّین وَ جَعَلْتَ لَنا أسْماعاً و أبْصاراً وَ أفئِدَةً فَاجْعَلْنا مِنَ الشّاکِرینَ...
أمَّا بَعْد فَإنّی لا أعْلَمُ أصْحاباً أوْفی و لاخَیراً مِنْ أصْحابی و لا أهْلَ بَیت أبَرَّ وَ لا أوْصَلَ و لا أفْضَلَ مِنْ أهلِ بَیْتی فَجَزاکُمُ الله عَنّی أفْضَلَ الْجَزاء الا و انّی و اظُنُّ یَوْمَنا من هؤُلاء الاَعْدآء غداً و انّی قَدْ رَأیْتُ لَکُمْ فَانْطَلقُوا جمیعاً فی حلّ لَیْسَ عَلَیْکُم منّی ذَمامٌ هذا لیلٌ قَد غَشیکُمْ فَاتَّخذُوه جَمَلا.(1)
(قطعهای از خطبۀ شب عاشورا)
«یا پرتوی از أشعۀ «حسین شهید» ارواحنا فداه»
1) (1) الإرشاد، شیخ مفید: 91/2؛ تاریخ الطبری: 317/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 107.
«لله دَرَّ التائبات فانَّها صَدْأُ اللَّئام و صیقل الاَحْرار»(1)
پیشقدم در کوی فداکاری یک است، هر چند در میان جمع باشد. تکیه او به جمع و اجتماع نیست، سر حد فداکاری همین بند است، از جبهۀ سخن و اشعۀ آن میبینید که سالار شهیدان خطرهای شب تصمیم را با روی خندان و زبان شکرگزاری از خود دفع میکند و در سخنرانی خود میگوید: مرا که در سایۀ چتر قرآن هستم و هر کس را که به سایۀ آیین یزدان است هفتاد و دو تن بودن و یک تن بودن فرقی نمیکند. (از خود گذشته را به مدد احتیاج نیست)
«به هوش باشید امام علیه السلام خطبه میخواند.»
ثنا میخوانم بر خدا به نیکوترین ثناها و ستایش میکنم او را بر خوشیها و ناخوشیها، بار خدایا! تو را حمد میکنم که به نبوت ما را گرامی داشتی و قرآن را به ما تعلیم دادی و به رموز آیین ما را آشنا کردی و گوشهای شنوا و چشمهای بینا و دلهای دانا برای ما قرار دادی، پس ما را از شکرگزاران قرار بده، اما بعد: من یارانی را با وفاتر و گزیدهتر از یاران خود نمیدانم و خاندانی را از خویش و تبار خودم خدمتگزارتر و پیوندجوتر و برازندهتر نمیشناسم. خدایم شما را از طرف من جمیعاً جزای خیر دهاد. هان! ای یاران من! من گمان میدارم از این دشمنان روز ما فردا فرارسیده، هلا! من برای شما معتقد شدهام که راهتان باز باشد، تمام بروید از پیمان من به حلّ و آسوده باشید، ذمّۀ پیمانی نسبت به من به عهدۀ شما نباشد. این شب است،
1) (1) اعیان الشیعه: 45/8؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 587/9؛ تفسیر الآلوسی: 103/4.
تاریکی آن شما را فرا گرفته از پشت و گردۀ آن کار بکشید. شب کار مرکب زیر پا را میکند.
خطبه را باید اینان بخوانند که باید خطبه به نامشان خواند، خطۀ مردانگی و عظمت را باید اینان بروند، خطۀ آنان را این کتاب روشن میکند و راه و روش آنان را میآموزد، بخوانید تا به عظمت راه یابید.
فَلَوْ لا کانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسادِ فِی الْأَرْضِ (1)
راهی که مردان با عظمت رفتهاند به آسانی نمیتوان، رفت مگر آنچه آنان میدیدند راهروان دیگر هم ببینند، از دولت توحید خود را همواره و هر جا در آغوش لطف ایزد ببینند و به آیین نبوت هماره خود را به تاج و کمر در خلعت نگرند و به بصیرت هدایت کاملاً به چشم و گوش و دل خود را بینا و شنوا و دانای به قرآن بیابند، تا همه وقت حتی در حال تنهایی هم خود را غرق جلال و شکوهی دیده و هراس و شکوهای از تنهایی نداشته باشند، بلکه از توجه به این معانی و معالی، عزّ و شکوهی برای خویشتن محرز بدارند. سالار فداکاران برای اینکه این راه را افتتاح کند، افتتاح تصمیم خود را به چهار قطعۀ درخشنده کرد.
1 - اکرمتنا بالنبوة 2 - علمتنا القرآن 3 - فقهتنا فی الدین 4 - جعلت لنا اسماعاً و ابصاراً و افئدة فاجعلنا من الشاکرین.(2)
گفتگوی امام با انجمن اصحاب و یاران در شب تاریک، تصمیم همه از تصمیم افتتاح، این راه به راهروان بود.
که ما رفتیم جای قدم ما پیداست، این خط جادهها که به صحرا نوشتهاند - یاران رفته با قلم پا نوشتهاند.
اگر بخواهید از سرحد فداکاری نیکو بگذرید و از گردنۀ مرگ به سرفرازی بگذرید، مشاعر را حساس کنید که هماره مرا با آنچه من میبینم ببینید و چتری که بسان سایبان بر سر کاروانیان من بود و به دیده نمیآمد، بر سر دارید.
تا نبیند کودکی که سیب هست کی پیاز گنده را بدهد ز دست
و من کلام له علیه السلام لابی ذرّ لما خرج الی الرَبَذَة
یَا أَبَاذَرٍّ إنَّکَ غَضِبْتَ لِلَّهِ فَارْجُ مَنْ غَضِبْتَ لَهُ إِنَّ الْقَوْمَ خَافُوکَ عَلَی دُنْیَاهُمْ وَ خِفْتَهُمْ عَلَی دِینِکَ فَاتْرُکْ فِی أَیْدِیهِمْ مَا خَافُوکَ عَلَیْهِ وَ اهْرُبْ مِنْهُمْ بِمَا خِفْتَهُمْ عَلَیْهِ فَمَا أَحْوَجَهُمْ إِلَی مَا مَنَعْتَهُمْ وَ مَا أَغْنَاکَ عَمَّا مَنَعُوکَ وَ سَتَعْلَمُ مَنِ الرَّابِحُ غَداً وَ الأکْثَرُ حُسَّداً وَ لَوْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الارَضین کَانَتَا عَلَی عَبْدٍ رَتْقاً ثُمَّ اتَّقَی اللَّهَ لَجَعَلَ اللَّهُ لَهُ مِنْهُمَا مَخْرَجاً لَا یُؤْنِسَنَّکَ إِلَّا الْحَقُّ وَ لَا یُوحِشَنَّکَ إِلَّا الْبَاطِلُ.(1)
در این بخش دستهای از برجستگان را میبینید که نهفته به کوی شهیدان میآیند؛ با آشفتگی اوضاع و شوریدگی حال، خود را از لشکر عمر سعد بیرون کشیده به آستان معدلت میرسانند و اشاره به ما میکنند که شما تیره بختان هم از این راه بیایید؛ از زیر هزاران خروار آوار بیرون آمدند و از روزنهای که در
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 127.
اعماق ظلمت راه داشت، سررشته نور را گرفتند و در پی آن برآمدند تا از تنگنای ظلمت رهیدند و در محیط نور وارد شدند، سپس شتابان تلاش کردند تا پیشمرگ شهدا شدند، گریختگان از ظلمت بیشتر قدر نور را میدانند، عقب ماندگی چنان آنها را ترسانده بود که به پیش تقدمی زود در بستر شهدا آرمیدند.
نیک تمیز دادند که اقامت در جهان مختلط (دنیا) به پرتگاه اشتباه نزدیک است؛ هر چه زودتر از تنگنای این جهان «دار اشتباه» خود را به فراخنای جهان بالا رساندند، تکلیف را برای دیگران و کار را برای خود روشن کردند.
همه اینان از شیعیان حق بودند که دچار اشتباهی گردیده بودند، ولی از اشتباه نیک بیرون آمدند و نیکو دیگران را از اشتباه بیرون آوردند و فهماندند که هر ثانیهای ممکن است از پشت پردۀ ابهام طبقهای در ظهور آیند.
اشتباه اینان نه در آن بود که حسین علیه السلام را نمیشناختند یا نمیدانستند که او (و تنها او) قائم بر حق است و تیپ مخاصم و حزب اموی بهرهای از حق ندارند، اشتباه اینان در امور جوهری نبود در اساس آیین و آیین اساسی دین روشن بودند، فقط گمان میکردند امام علیه السلام مجبور به صلح با بنیامیه است، نظیر برادر مهینش امام مجتبی علیه السلام، حتی عدهای از اینان این اشتباه را هم نداشتند، آمدن در آن سپاه را وسیلۀ رسیدن به امام علیه السلام قرار داده بودند.(1)مردان صاحب شخصیتی از آنان
1) (1) طبری به طریق خود از ابووداک بازگو کرده که گوید: هنگامی که عبیدالله در دارالاماره فرود آمد، مردم را برای نماز جامعه بانگ زدند، مردم اجتماع کردند. گوید: عبیدالله بیرون آمد و خطابه تهدیدآمیزی خواند، در آن خطابه گفت: امیرالمؤمنین یزید (خدا در اصلاح کارش باشد) مرا به ایالت شهر شما و سر حدات شما - یعنی کشوری و لشکری گمارده و امر داده به ستمدیدگان
مانند دو برادر ازدی - نعمان و حلاّس - و پدر و پسری مسعود و پسرش
عبدالرحمن - و ضرغامة و چند تن دیگر از کوفه تا کربلا به لباس دشمن درآمدند که بدان وسیله خود را به کوی شهیدان برسانند؛ اگر به این لباس در نمیآمدند تخلصی از گرفت و گیر دشمن بد کُنش نداشتند، مراقبت دشمن سخت بود، راهها همه بسته بود؛ حتی کوچه راهها بر اشخاص متشخص مسدود بود، این جوانمردان در میان سلسلهای از استحکامات گیر افتاده بودند که زنجیروار آنها را در وسط حلقۀ خود محدود نموده بود، در یک دائرهای محصور بودند که از هر سو در برخ آنها بسته بود، روزنهای نبود که بتوانند خود را از آن بیرون کشیده به محبوب معظمشان حسین علیه السلام برسانند، مگر آنکه حیلهای کنند و از راه بیچارگی در زمرۀ دشمنان و به لباس آنان درآیند تا بلکه خود را به صحنۀ باز و فراخی بکشانند و از آنجا اسب همت بتازند و به نجبای امت بپیوندند، درست تشخیص دادند که اگر نزدیک بشوند دیگر به هر وسیله باشد اگر چه «شبانه» خود را به در خواهند برد، چند نفر دیگرشان که از آغاز ضمیمه شدن به دشمن را بدین قصد نکرده بودند؛ به ظاهر جزو دشمن بودند اما به انتظار آن بودند که تبادل آراء و مبادلۀ سخن کار را درز گیرد و طرفین را دژم(1)نگذارند، اینان وسیلۀ پیوستنشان به حزب حق ضعیف بود، فقط رشتۀ باریکی ولی حساس از نزعۀ عدالت جوئی در سرشت آنان میبود، سر این رشته را گرفتند و رفتند تا به سررشتۀ دولت سعادت رسیدند، مادام که ناروایی دشمن بد اندیش از حد نگذشته بود و آنان روزنۀ امیدی به سوی صلح و مصالحه میدیدند در زیر پرچم دشمن
1) (1) دژم: افسرده، غمگین، اندوهناک، خشمگین، غضبناک.
بودند، ولی همین که ناروایی مخالفان بر طبل ستم نوای دیگر نواخت و به اتکای قوه به اعمال زور پرداخت، دیدن این نغمه با تاری که از عدل در سرشت آنان هست سازگار نیست به فریاد آمدند. بنازم نزعۀ عدلی را که صاحبان آن به لگد کوب شدن خودشان حاضر و به تضییع آن حاضر نیستند؛ از تضییع عدالت میهراسند و از مهابت دشمن؛ چنگال خونین، بازوی آهنین او نمیترسند؛ طلیعۀ قدرت دشمن هر دم بر خونخواری و نمایش دادن شکوه خود میافزود، شدیدترین مُرعبات یعنی اسلحۀ برّان دشمن در منظر بود، لشکرکشی او با هیاهوی عربدهاش که دل شیر را میشکافت زیر گوش بود، دارهای کوفه که هنوز تن میثم و ده تن یارانش، وهانی بن عروه و اشباهش بر فراز آن جلوهگر میبود از تیغ برنده خونریزتر به نظر میآمد؛ از این درندگی نو به نو، میباید اگر عقیده و رأی آنان از ابتدا هم یک طرفی بود سست شود و به واسطۀ تماس با سرپنجۀ این درندۀ قوی، آن عقیده و رأی فراموش شود تا چه رسد به آنکه تازه نهضت نماید و به تجدید همت بکوشد که برای برابری با او از در ستیزه درآید و برخیزد و خود را در صف مقابل آرد و در هنگام زد و خورد درست برابری کند، اینان که دیر آمدهاند هیچگونه کسری از آنان که زود رسیدهاند ندارند. اگرچه آنان که قدم به قدم به همراه امام آمده راهشان دور و رنجشان بیشتر بوده؛ اما در برابر، با دم مسیحایی امام علیه السلام تقویت شده بودند.
ولی اینان قوت دشمن خونخوار را با دیباچۀ خونریزی دیده بودند، دچار مرعبات نو به نو و شکوه بیپروایی از خون بودهاند.
اگر آنان راه دور و دراز پیموده بودند اینان از تضییق و سختگیری دشمن
میان دائرههایی که سلسله وار محیط بر هم بوده محدود و گرفتار بودند، سیاهی لشکر جرّار را پیش دیده میدیدند، عربدههای جگر شکاف را از نزدیک میشنیدند، در صحنۀ افق تیرگی پشت هم را مینگریستند و جز روی زیبای عدالت را در جنبۀ دولتخواهی امام علیه السلام نمیدیدند.
اگر حق شناس باشیم رسیدگی به تذکرۀ این رجال از حق شناسی است و شناساندن اشخاص این طبقه و طبقات دیگر از وظایف قدردانی است، این عمل در پیر و برنای ما خالی از تأثیر نیست، سبب نشاط و انتعاش در همت جوانان - یا - مورث انفعال پیر و برنای ما که کسر آوردهایم خواهد شد، آن نشاط و این انفعال منشأ ثواب خواهد بود. آری، اگر جا دارد که مردم به رفتار بلند همتان محبت بورزند شرط مردمی این است که در مورد اینان عشق ورزی کنند، معشوقی برای آدمی بهتر و زیباتر از همم و آداب و شمایل اخلاقی انسان نیست.
زهی سعادت این طبقه که در جنگ پیش قدم شدند، چون آخر آمدند به تلافی آن اول کشته شدند.
«
»
(سح) 1 - نعمان بن عمرو ازدی راسبی و برادرش
(سط) 2 - حلاس بن عمرو ازدی راسبی
(ع) 3 - مسعود بن حجاج تیمی تیم الله بن ثعلبه و پسرش
(عا) 4 - عبدالرحمن بن مسعود - تیمی تیم اللاة بن ثعلبه
(عب) 5 - ضرغامة بن مالک تغلبی
(عج) 6 - جُوین بن مالک بن قیس بن ثعلبه تیمی و مولی او
(عد) 7 - عمرو بن ضبیعه بن قیس بن ثعلبه
(عه) 8 - زهیر بن سلیم ازدی
(عو) 9 - قاسم بن حبیب بن ابی بشیر
(عز) 10 - حارث بن امرء القیس کندی
(عح) 11 - عبدالله بن بشر خثعمی
(عط) 12 - موقع بن ثمامه اسدی
(ف) 13 - جابر بن حجاج تیمی تیم اللاة بن ثعلبه
گفت سازنده سبب را آن نفس ای خدا تو رحمتیکن بر عسس
نا شناسا تو سببها کردهای از در دوزخ بهشتم بردهای
بهر آن کردی سبب این کار را تا ندارم خوار من یک خار را
در شکست پای بخشد حق پری هم ز قعر چاه بگشاید دری
بر همه زهر و بر او تریاق بود آن عوان پیوند آن مشتاق بود
پس بد مطلق نباشد در جهان بد به نسبت باشداین را هم بدان
«مثنوی»
(1) (برادرش)
نعمان و حلاس پسران عمرو راسبی، از اهل کوفه و از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بودند و با او در جنگ صفین حضور داشتند؛ حلاس رئیس شُرطۀ علی علیه السلام بود در کوفه.(2)
صاحب حدائق الوردیّه گوید: این دو برادر نخست به همراه عمر سعد از کوفه بیرون آمدند تا به کربلا رسیدند، همین که عمر سعد شروط مصالحه را ردّ کرد(3)
1) (1) محمد سماواتی گوید: نعمان و حلاس پسران عمرو راسبیاند. و از اهل کوفه، ابوجعفر طبری گوید: برای این دو تن در مغازی و حروب ذکری و نامی هست، منسوبند به راسب که تیرهای از ازد.
2) (2) ابصار العین فی انصار الحسین: 186.
3) (3) شروط مصالحه از این قرار بود - عمر سعد صورت قرارداد را برای ابن زیاد چنین نوشت:خدا آتش جنگ را خاموش ساخت، سخن را یکی کرد، امر این امت را اصلاح نمود، این حسین
به جانب حسین علیه السلام آمدند، از جمله کسانی بودند که (شبانه) آمدند و از دور امام علیه السلام دور نرفتند تا برابر چشمش کشته شدند.(1)
ساروی گوید: حمله اولی کشته شدند(2)؛ گویند: شب هشتم محرم از جملۀ کسانی که نزد امام علیه السلام آمدند این دو برادر بودند، منضم به او علیه السلام شدند و همواره با او بودند تا روز دهم، همین که آتش جنگ برافروخت، حلاّس پیش روی حسین علیه السلام به نبرد آمد، جهاد کرد تا در حمله اوّلی با کشتگان دیگر از اصحاب حسین علیه السلام شهید شد و برادرش نعمان به مبارزه مابین حمله اولی و ظهر در حومه کارزار بعد از آنکه اسبش را از پا درآوردند شهید گشت.(3)(رضوان الله علیه)
این دو تن به ما درماندگان گویند: بسا کسان چون ما آلودهاند، چارۀ آنها این است که راه خلاصی را که ما آلودگان پیمودهایم بپویند هر چند مرضی و دلخواه ما نبود که آلوده شویم، اما در این آلوده شدن و بیرون آمدن از آن به شما خدمت بزرگی نمودهایم، آمدهایم که تعلیم جدیت به شما نمائیم، راه نمایان هدایت پاکانند، اما پاکان کمند که شما از آنان راه و روش بیاموزید، بیشتر شما مثل مائید، بنگرید ما که چون شما بودهایم چسان رهیدهایم، راه به روی پاکان ناآلوده همیشه باز است اما؛ ما دورافتادگان باید مثل یوسف که به چاه افتاده بود به رسنی دست بزنیم و از چاه برآئیم؛ راه این است که هر رشته و نخی در تار و پود خویشتن بیابیم که آفت ندیده باشد از قبیل وفا، صدق، حب عدل، جود، جدیت، آن رشته را بگیریم و در پی آن رشته برآئیم تا به کاروان نزدیک شویم.
اللَّهُمَّ إِنِّی أَعْتَذِرُ إِلَیْکَ مِنْ مَظْلُومٍ ظُلِمَ بِحَضْرَتِی فَلَمْ أَنْصُرْهُ، وَ مِنْ مَعْرُوفٍ أُسْدِی إِلَی فَلَمْ أَشْکُرْهُ، وَ مِنْ مُسییءٍ اعْتَذَرَ إِلَی فَلَمْ أَعْذِرْهُ، مِنْ حَقِّ ذِی حَقٍّ لَزِمَنِی لِمُؤْمِنٍ فَلَمْ أُوَفِّرْهُ،... أَعْتَذِرُ إِلَیْکَ مِنْهُنَّ وَ مِنْ نَظَائِرِهِنَّ اعْتِذَارَ نَدَامَةٍ یَکُونُ وَاعِظاً لِمَا بَیْنَ یَدَی مِنْ أَشْبَاهِهِنَّ. وَ اجْعَلْ نَدَامَتِی عَلَی مَا وَقَعْتُ فِیهِ من الزّلات وَ عَزْمِی عَلَی تَرْکِ مَا یَعْرِضُ لِی مِنَ السَّیِّئَاتِ، تَوْبَةً تُوجِبُ لِی مَحَبَّتَکَ، یَا مُحِبَّ التَّوَّابِینَ.(1)
(2) (و پسرش)
مسعود و پسرش از شیعهاند و از معروفین، برای مسعود در مغازی و فتوحات ذکر و نامی هست خود و پسرش شجاع و مشهور بودهاند.(3)
1) (1) صحیفۀ سجادیه: 167، دعای 38؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 193.
2) (2) ابوعلی در رجال خود گوید: مسعود بن حجاج تیمی از اصحاب حسین بن علی علیه السلام با او به کربلا کشته شد، محقق استرآبادی در رجال خود گوید: عبدالرحمن بن مسعود بن حجاج تیمی از اصحاب حسین بن علی است با او در کربلا کشته شد.
3) (3) مستدرکات علم رجال الحدیث: 421/4، باب العین.
حدائق الوردیه گوید: مسعود بن حجاج تیمی و پسرش عبدالرحمن بن مسعود تیمی از کوفه با ابن سعد از کوفه بیرون آمدند تا به کربلا رسیدند، همین که در ایام مهادنه(1)فرصتی به دست آوردند به سوی حسین علیه السلام آمدند.(2)
ذخیره گوید: روز هفتم آمدند؛ حدائق گوید: سلام به حضرت او علیه السلام کرده و نزد او علیه السلام باقی ماندند و وقتی که جنگ برپا شد، جلوی روی حسین علیه السلام پیش رفتند و در حمله اولی کشته شدند.(3)احمد بن محمد سروی چنین ذکر کرده - و نیز در مناقب آمده که از کشتگان روز طف در حملۀ اولی مسعود بن حجاج تیمی و پسرش عبدالرحمن ابن مسعود تیمی هستند(4)- در زیارت قائمیه خود و پسرش سلامی و نامی دارند: «السلام علی مسعود بن حجاج و ابنه عبدالرحمن بن مسعود»(5)
به آنان که گرفتار عصر نامساعدند و میگویند ما در مخمصه محیط هستیم، نمیتوانیم دینداری نمائیم یا به دین یاری کنیم، از هر سو در فشار احاطۀ مزاحم و
مضاده هستیم، در میان جمعی ناملائم واقع شدهایم که همنفس و همقطار ما نیستند. صدای بانگ گلبانگ محمدی در کوی ما بلند نتواند بود. بخت مسعود و زاده او پیام میدهند که به هر وضع باشید سخت تر از ما در فشار نیستید، وضع کوفه به ما اجازه نمیداد که سر از کوچه بیرون کنیم. همقطاران ما از بس رخ نهفته بودند ما را به اشکالاتی غیرقابل حل گرفتار کرده بودند، مقدور ما نبود با دشمن در خط مقابل باشیم، راه ناهموار و پرسنگلاخ شده بود اما چون راه جو بودیم، برای ما به کوی شهیدان راهی در لباس دشمن فراهم گردید.
ابراهیم علیه السلام به بتخانه درآمد اما بیرون شد و باز به آنها آلوده نبود، اگر جرمی کرد که به بهانۀ شفا خواستن در بتخانه ماند و سبب اشتباه و توهم دیگران شد، ابراز جرأت و جسارتی هم نمود که بتها را شکست و به لباس همدردی از آنان سراغ گرفت که مسئولیت متوجه شما بتها است که از خود دفاع نمیکنید، یعنی مسئولیت در همه جا متوجه خود توده است، زادۀ زیاد را آنقدر زیاد پیرایه میبندند که خود مجبورند تواضع کنند، مسعود و پسر او گویند: ای گرفتاران! اگر خدای ببیند که ما و شما از راه ناچاری به لباس دشمن درآمدهایم البته خدایی میکند، راهی
باز میکند، توفیقی میدهد تا که بالاخره از سنگلاخ بگذریم، اما به شرط آنکه هر وقت به صحرای باز رسیدیم از صف دشمن کنار بکشیم.
در جبهۀ جنگ احد رسول اسلام علیه السلام
برای سپاه خود به خطبه ایستاد
ایُّهَا النّاس انَّهُ قُذِفَ فی قَلْبی انَّ مَنْ کانَ عَلی حَرامٍ فَرَغِبَ عَنْهُ ابْتِغاءَ ما عِنْدَ الله غَفَرَ اللهُ لَهُ ذَنْبَهُ وَ مَنْ احْسَنَ مِنْ مُسْلِمٍ اوْ کافر وَقَعَ اجْرُهُ عَلی اللهِ فی عاجِلٍ دُنْیاهُ اوْ آجِلِ آخِرَتِهِ.(1)
«محمد رسول الله صلی الله علیه و آله»
(2) ضرغام مانند نامش ضرغامی بود و از شیعۀ کوفه بود؛ از کسانی بود که با مسلم بن عقیل بیعت کرده بودند. همین که مسلم مخذول شد و او را تنها گذاشتند، ضرغام از کوفه جزء کسانی که با عمر سعد آمده بودند بیرون آمد، در کربلا عنان به سوی حسین علیه السلام برگرداند.
گویی لباس دشمن را عاریت کرده بود که به وسیلۀ آن به دوست برسد.
به حسین علیه السلام پیوست و به همراه او قتال کرد، بعد از نماز ظهر جلوی دیدگان امام علیه السلام مبارزه کرد تا کشته شد،(3)در زیارت قائمیه به او سلامی داده، گوید:
«السلام علی ضرغامة بن مالک»(1)
این شیر اوژن گوید: آن کس که نیفتد اندک است، ولی پدر ما ابوالبشر پس از سقوط برخاست تا به فرزندان خود بگوید: که به سقوط و افتادن از کار باز نایستید، تا نبض میزند، حب فضیلت را در دل بدارید و افتان و خیزان به سوی خیر برگردید، شیر آن نیست که حملههای سخت آرد؛ آن است که پس از سقوطها برخیزد و بکوشد.
1) (1) اقبال الاعمال: 78/3.
خطابه رسول خدا علیه السلام در جبهۀ جنگ احد
ایُّهَا النّاس اوْصیکُمْ بِما اوْصانی بِهِ اللهُ فی کِتابِه مِنَ الْعَمَل بطاعَتِه وَ التَّناهی عَنْ مَعْصِیَتِه. ثُمَّ انَّکُمْ الْیَوْمَ بِمَنْزِل اجْرٍ وَ ذِکْرٍ لِمَنْ ذَکَرَ الَّذی عَلَیْهِ ثُمَّ وَطَّنَ نَفْسَهُ عَلی الصَّبرِ وَ الْیَقینِ وَ الْحِدِّ وَ النِّشاطِ فَاِنَّ جِهادَ الْعَدُوِّ شَدیدُ کَریْهٌ قَلیلٌ مَنْ یَصْبِرُ عَلَیْهِ الاّ مَنْ عَزَمَ لَهُ عَلی رُشْدِه.(1)
«محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله»
(2) جوین در میان بنی تمیم در کوفه فرود آمده بود و بعد به همراه آنها از کوفه برای جنگ با حسین علیه السلام بیرون شد.
وی از جماعت شیعه بود؛ جوین همین که دید شروط مصالحه را(3)ابن زیاد ردّ کرد با عشیرۀ خویش از عمر سعد سر پیچید.(4)
ارباب مقاتل گویند: جواب ابن زیاد راجع به شروط مصالحه چنین بود،
1) (1) بحار الأنوار: 126/20، باب 12، غزوة احد؛ شرح نهج البلاغه: 232/14.
2) (2) محقق استرآبادی در رجال خود گوید: جوین بن مالک تیمی از اصحاب حسین بن علی است با او در کربلا کشته شد.«معجم رجال الحدیث: 150/5»ابن عساکر در تاریخ خود گوید: وی جوین ابن مالک بن قیس بن ثعلبه تمیمی، برای او در مغازی و حروب ذکری هست، نام او و نسب او را تصحیف کردهاند و سیف نمری گفتهاند.
3) (3) در بخش چهارم خواهد آمد.
4) (4) ابصار العین فی انصار الحسین: 194؛ اعیان الشیعه: 299/4.
اما بعد: من تو را نفرستادهام نزد حسین علیه السلام که از او دفاع کنی. تا اینکه گوید: پس در نظر گیر که اگر حسین علیه السلام و اصحابش بر حکم من فرود آمدند و سر تسلیم فرود آوردند، آنها را روی سِلم و سلامت روانه دار نزد من و اگر امتناع کردند پس لشکر بر آنها بِکِشْ و بِکُشْ.(1)
جوین که ناروایی را به این حد دید، شبانه با کسانی دیگر بار و بنۀ خود را بستند و کوچ کردند و به طرف حسین علیه السلام آمدند.
ذخیره گوید: عدۀ آنها هفت تن بودند از بنی تمیم، ترجمۀ پارهای از آنان گذشت و ترجمه دیگران هم خواهد آمد، جلوی روی امام علیه السلام کشته شد.
حدائق از سروی بازگو کرده گوید: جوین بن مالک بن قیس در حملۀ اولی با کسانی دیگر از اصحاب حسین علیه السلام شهید شد.(2)در قائمیات سلامی دارد.(3)
جوین و یاران که از محیط سفلگان برآمدند، به ما آموختند که اگر با دشمن فرسخها رفتید و فقط یک قدم باقی مانده، در آن یک قدم هر گاه از راه خلاف برگردید ممکن است در صعود به اشخاص درجۀ اول برسید، گرچه درماندگیهایی از همقطاری با اشرار برای راهرو پیش میآید. سرعت حرکت مکتسبه
فرصت برای برگشتن نمیدهد. جذبه محیط سفلهگان در همقدمی با آنان هر قدم افزون میگردد، خوف مخالفت با آنان مانند لجۀ گرداب، انسان را فرو میگیرد، مساعدت نیمراه با آنان به قدرت و جرأت آنان میافزاید و راه و روزنه فرار را بر انسان میبندد، پس زنهار به غرور نجات در آخر کار یک قدم با آنان مرو ولی هر گاه گرفتار شدی باید یأس به خود راه ندهی و به خود نوید دهی که از آخرین درجه سقوط میتوانی خود را برآری و مورد اسلام و تحیت قائم بر حق شوی.
در قائمیات به این بازگشتگان سلام میدهد: «السلام علی جوین ابن مالک التمیمی»(1)، هنگامی که سقوط تو از حد گذشت، شبی بر کنار رو و شبانه در فکر کار خود و خدا باش، و به هر حقیقتی در وجدان اعتراف داری بگرای و به هر خدمتی در وجدان متمایل گردی بچسب، از هر شر که تنفر نمودی برگرد و به هر ادراکی که برای تو روشن گردیده رو آر؛ هر نبضی از فضیلت در تو باقی مانده بزن و در این راه چنان جدی باش که این راهروان شبانه (همین شهیدان) بودند مثل اینان به شمایل و همم انسانی
1) (1) اقبال الاعمال: 78/3؛ المزار: 494.
خواهی رسید، اینان که شبهای آخر آمدند در روز عاشورا در ساعت اول کشته شدند، پیشقدمی آنان نمونه جدیت انسان است.
جبهۀ جنگ احد و خطیب الهی صلی الله علیه و آله
انَّهُ قَدْ نَفَثَ الرُّوْحُ الاَمیْنُ فی رُوْعِی انَّهُ لَنْ تَمُوْتَ نَفْسٌ حَتّی تَسْتَوْفِی اقْصی رِزْقها لایَنْقُصْ مِنْهُ شَیْءٌ وَ انْ ابْطَأ عَنْهُ فَاتَّقُواللهَ رَبَّکُمْ وَ اجْملُوْا فی طَلَبِ الرِّزْقِ وَ لایَحْمِلَنَّکُمْ اسْتِبْطائُهُ عَلی انْ تَطْلُبُوهُ بِمَعْصِیَةِ رَبِّکُمْ فَاِنَّهُ لایَقْدَرُ عَلی ما عِنْدَهُ الاّ بِطاعَتِه.(1)
«محمد رسول الله صلی الله علیه و آله»
(2) عمرو سواری بود پر دل، بهادر؛ ابومخنف گوید: فُضیل بن خدیج کندی برای من بازگو کرده گفت: عمرو بن ضبیعة بن قیس از کسانی بود که از کوفه به همراه عمر سعد به جنگ حسین علیه السلام رفته بودند و همین که شروط (پیشنهادهای) امام علیه السلام را ردّ کردند، رو به حسین علیه السلام شد.
یاران دیگر در حلقه یاوران او داخل شد؛ سپس پیش روی امام علیه السلام کارزار نمود تا در حمله اولی با یاران دیگری که کشته شدند شهید گشت.(3)در زیارت
1) (1) بحار الأنوار: 126/2-127، باب 12، غزوة احد؛ شرح نهج البلاغه: 233/14.
2) (2) محقق استرآبادی در رجال خود گوید: عمرو بن ضبیعه ضبعی از اصحاب حسین بن علی علیه السلام است، با او در طف کشته شد.عسقلانی در اصابه گوید: وی عمرو بن ضبیعه بن قیس بن ثعلبه ضبعی تمیمی است، برای او در مغازی و حروب ذکری است، وی سواری نامی، شجاع بود، برای او ادراکی از رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.
3) (3) ابصار العین فی انصار الحسین: 194.
قائمیه سلامی دارد.(1)
این نیکبختان استفادۀ سروش آسمانی از عربده بداندیش نمودند و اجری که همی پیاپی بر انسانی هی میزنند، همان نوائبند، اگر استفادۀ از آنها به موقع خود از دست نرود، خود مواهبیاند برای نیکبختان.
ان النوائب حیة رقطاء فی انیابها السلم الزعاف الساری
لکن فی فبها جواهر اخفیت تزهو علی التیجان یوم فخار
فتتابعت نوب الحوادث خلفة فالصیف یتلوه الشتاء العاری
و الثلج عض بنابه و الرایح تزجرنا ببطش الصروالاعصار
عریت عن الملق الذمیم وانما آیات وعظ فصلت للمقاری
فأظل مرتعداً و تنذرنی فما ذاکم سوی التعلیم و التذکار
1) (1) اقبال الاعمال: 78/3.
در میان سرنیزه و شمشیر، رسول خدا صلی الله علیه و آله
به جنگجویان خود در احد میفرماید:
قَدْ بُیّنَ لَکُمُ الْحَلالُ وَ الْحَرام غَیْرُ انَّ بَیْنها شُبَهًا مِنَ الاَمْرِ لَمْ یعلمها کثیر مِنَ النّاس الاّ مَنْ عُصِمَ فَمَنْ تَرَکَها حَفِظَ عِرْضَهُ وَ دیْنَهُ وَ مَنْ وَقَعَ فیها کان کَالرّاعی الی جَنْبِ الْحِمی اوْشَکَ انْ یَقَعَ فیه وَ لَیْسَ مَلَکٌ الاّ وَ لَهُ حِمی الا و إنَّ حِمی اللهِ مَحارِمُهُ.(1)
«صادع(2)اسلام صلی الله علیه و آله»
(3) زهیر از سران سپاه اسلام بوده است، خود و خانوادهاش از یاران علی علیه السلام بودهاند.
در مغازی و فتوحات اسلامی از زهیر شاهکارهایی برجسته و دلاوریهایی نمایان به یاد تاریخ است.
«دینوری» در اخبار الطوال در دنبال جنگ قادسیه گوید: پس از شکست قادسیه و کشته شدن رستم فرّخ زاد، همین که شکست خوردگان عجم به دیر کعب رسیدند آنجا فرود آمدند، سرکردۀ عجم (نخارجان) که به سرکردگی
سپاهی از نو اعزام شده بود در اینجا با آنها ملاقات کرده، فراریان را نگه میداشت؛ یزدگرد وی را برای امداد رستم روانه کرده بود، وی در دیر کعب اقامت کرده و لشکر خود را تعبیه کرده، گردانها را جا داده موقف گرفتند؛ تا عرب «سپاه اسلام» خود را رسانید، نخارجان به مبارزه آمده داد میکشید: مرد و مرد. گوید: زهیر بن سَلیم ازدی برادر مخنف بن سلیم ازدی برابر او بیرون آمد؛ نخارجان، تنومند، فربه، درشت بود، زهیر مردی چهارشانه دارای بازوان محکم بود، نخارجان از بالای مرکب خود را بر زبر او پرانده با یکدیگر دست به گریبان شدند، نخارجان او را افکند، بر سینه او نشست، خنجر کشید که سر او را ببرد، انگشت ابهام نخارجان در دهان زهیر افتاد، زهیر انگشت ابهام را جویده تا نخارجان سست شد؛ زهیر به رو آمد، خنجر نخارجان را از وی گرفته دست در زیر زرۀ او برده شکم او را درید، اسب نخارجان را چون آزموده بود همی بر جا بود. زهیر بر آن سوار شده دو بازوبندهای او (سوارین) که شاید نشان افسری یا نشان جدیت بوده و قبا وکمربند و زره او را برگرفت، نزد سردار اسلامی خود (سعد وقاص) آورد، وی نیز آنها را به خود او واگذارد، و به او امر داد که خود را به لباس و زی او بیاراید و به حضورش برود.
گوید: زهیر بن سلیم اولین عربی بود که بازوبند افسری بست وسپس در اثر کشتن سردار دشمن و حملههای پیاپی سپاه اسلام، عجم مجدداً شکست خورد، قیس بن هبیره بر «جیلوس» که فرمانده عده فدائیان از جان گذشته بود حمله
برده، او را کشت. مسلمانان نیز از هر سو حمله برده سدّ سپاه را از بین برداشتند.(1)
اما مخنف بن سلیم ازدی برادر زهیر در دولت حقه امیرالمؤمنین علیه السلام جزو سرداران ساخلوی امیرالمؤمنین علیه السلام بود، در حملهای که نعمان بن بشیر به سرکردگی دو هزار اموی به شهرستان (عین التمرّ) کرد نامی دارد؛ مالک بن کعب ارحبی از طرف امیرالمؤمنین علیه السلام در این مرز نگهبان لشکری این شهرستان بود و درموقع این حمله از عدّه هزار نفری وی، جز حدود یکصد تن در نزد او حضور نداشتند.
نعمان بن بشیر به سرکردگی دو هزار نفر غارتگران شام به ناگهانی بر سر مالک بن کعب ریختند، مالک خود را با زبردستی برای جلوگیری مهیا کرده، به عده یکصد تن خود گفت: در داخل قریه به جنگ بپردازید، دیوارها را پشت سر قرار دهید و بدانید که خدا ده را بر صد، صد را بر هزار، اندک را بر بسیار؛ نصرت میدهد، سپس زبردستی کرده کس به دادخواهی به کوفه به حضور امیرالمؤمنین اعزام کرد، و نیز به حوزههای نزدیک که از یاران امیرالمؤمنین علیه السلام در دسترس بود، مانند قرظه ابن کعب که مأمور کشوری بود، و مخنف بن سلیم ازدی کس به دادرسی فرستاد، به عبدالله بن حوزه ازدی گفت: بشتاب و از آنان یاری بخواه و آنها را از حال ما خبردار کن و بگو هر قدر در استطاعت دارند به ما یاری دهند.
وی گوید: من اسب تازان رفتم و سردار خود را به حالی گذاشتم که با دشمن،
1) (1) الأخبار الطوال: 123؛ فتوح البلدان: 322/2.
یکدیگر را تیرباران میکردند؛ به قرظه گذر کردم. او به عذر اینکه کشوری هستم و کس زیر فرمان ندارم کاری نکرد؛ ولی مخنف ابن سلیم پسر رشید خود عبدالرحمن را، با پنجاه تن شهسوار به همراه من فرستاد، وقتی ما خود را رساندیم که فرمانده ما مالک با یاران دست از جان شسته؛ غلاف شمشیرها را شکسته بودند، هنگام عصری که خود را برای مرگ مهیا کرده بودند ما رسیدیم؛ اگر ما دیر کرده بودیم حتماً کسی از آنان زنده نمیماند؛ از آن طرف نماینده مالک خود را به امیرالمؤمنین علیه السلام رسانید. گزارش نامه را از طرف مالک تقدیم کرد.
«شرح این نامه را، با شرح اقدامات امیرالمؤمنین علیه السلام و ابلاغیه آتشین او، و سردی مردم، و احضار ثانوی از سران عرب برای اعزام، و سستی دوباره آنان، و خطبۀ نکوهش امام مجدداً و افسرده به خانه برگشتن او، و قیام عدی پسر حاتم طائی با طائفه طی به نصرت، و افزودن امام بودجه علاوه برای داوطلبان، را جملگی در کتاب نهج البلاغه و جنگ که تألیف دیگری است از مؤلف و یک جزو از دائرة المعارف علوی است. بخوانید...»
امدادیان مخنف بن سلیم خود را رساندند، چنان نمایشی از خود دادند که سپاه شام آن هنگام عقب نشینی کرده، گمان کردند امدادی به دنبال امدادی میرسد، شبانه میدان را خالی کردند. فردا صبح نامۀ فاتحانه یک صد و پنجاه نفر سرباز جسور در برابر دو هزار دشمن به امیرالمؤمنین علیه السلام رسید. در آن نامه تشکر شایانی از مخنف بن سلیم نموده بود که اولاد خود را به یاری فرستاد و آنان نیز جوانمردانه جانفشانی کردند تا خدا فتح و ظفر داد؛ در پایان نوشته بود حمد خدا
را و سلام به پیشگاه امیرالمؤمنین علیه السلام باد.(1)
امیرالمؤمنین علیه السلام نامه را عیناً بر اهل کوفه خوانده و فرمود: به لطف خدا و به نکوهیدگی بیشتر شما...
زهیر از کسانی است که در شب عاشورا به سوی حسین علیه السلام آمدند، وی هنگامی که دید آن قوم بر قتال او علیه السلام تصمیم دارند از لشکر بدخواه بیرون آمد و منضم به اصحاب حضرت او علیه السلام از ازدیها که با امام علیه السلام بودند گشت و در حملۀ اولی شهید گشت.(2)حدائق چنین گفته و گوید: نام وی در قصیدهای که فضل بن عباس بن ربیعه بن حرث بن عبدالمطلب گفته و بر بنیامیه کردار زشت آنها را میشمرد هست، در آن قصیده میگوید:
ارجعوا عامراً وردوا زهیراً ثم عثمان فارجعوا غارمینا
وارجعوا الحروابن قیسوقوماً قتلوا حین جاوروا صفینا
أین عمرو و أین بشر و قتلی منهم بالعری ما یدفنونا(3)
مقصودش از عامر عبدی است، و از زهیر همین شخص است، و از عثمان برادر امام علیه السلام، و از عمرو صیداوی، و از بشر، حضرمی است.
این درخشندگان نمایندۀ وجدان زنده پاکند. به ما آگهی میدهند که به یک حرکت معقولانه از زیر بارها و خروارها آوار توان درآمد، و به حسین علیه السلام نوید میدادند که وجدان در هر دلی به حرکت معقولانه تو آرزومند است دل خوشدار.
قضیه زهیر بن سلیم در دیر کعب پیام میدهد که در هیچ حالی نباید از ظفر به مراد مأیوس بود، با تلاش و روح امید ممکن است از چنگال دشمن رهید به کار کوچکی، با انگشتی در انقلاب وضع دو لشکر کاری کرد. کار او در کربلا اشاره میدارد که در دنیا که میدان مبارزه است اگر با روح امیدواری وارد کار شوی یا بازوبند دشمن یا لباس خونین شهیدان را در عوض داری هر کدام باشد درخشنده است، روح امید را در میدان مبارزه وجود و حیات فعالیت را باید از ما آموخت، سلام حضرت حجت عجل الله فرجه مانند شکوفهای است از کار ما.
سخنرانی رسول خدا صلی الله علیه و آله در جبهۀ احد
به این قطعه به پایان رسید.
وَ الْمُؤْمن مِنَ الْمُؤْمِنین کَالرَّأسِ مِنَ الْجَسَدِ اذا اشتکی تداعی عَلَیْهِ سائِرُ جَسَدِه بالسَّهرَ وَ الْحُمّی وَ السَّلامُ عَلَیْکُمْ.(1)
«پیامبر اسلام»
(2) قاسم بن حبیب ازدی سواری معروف، بهادری نامی؛ شجاعی نامور؛ از شیعیان کوفه بود، حدائق بعد از این ترجمه گوید:
نخست با عمر سعد از کوفه بیرون آمد و همین که به کربلا رسید کج کرد (در ایام مهادنه) به طرف حسین علیه السلام رفت و همواره با او بود تا روز طفّ که آتش جنگ برافروخت و لشکر پسر سعد بر سپاه امام علیه السلام حملهور شد. قاسم جلوی دیدگان حسین علیه السلام به نبرد پرداخت و در حمله اولی با کشتگان دیگر کشته شد.(3)
1) (1) بحار الأنوار: 127/20، باب 12، غزوة احد؛ شرح نهج البلاغه: 233/14.
2) (2) محقق استرآبادی در رجال خود گوید: قاسم بن حبیب بن ابی بشر ازدی از اصحاب حسین علیه السلام است. با او در کربلا کشته شد، و در زیارت ناحیه است: السلام علی قاسم بن حبیب الازدی.«اقبال الاعمال: 79/3»
3) (3) ابصار العین فی انصار الحسین: 286.
اینان ستارگانیاند که از پس ابر درآمدند و سپیدهای هستند که در پایان شب تاریک بردمیدند. اینان خبر میدادند که در پس این تیره شب و در میان این سپاه بسا همچو ما هست، ولی اکنون دل آنها بیمار است. پس از برخاستن ما برای یاری حق آن وجدانها، دوران نقاهت خود را گذرانیده در پی ما برمیخیزند.
جانا! تو هم در هر زمان و مکان هستی، به یاری حق برخیز و منتظر باش که حاضران، حال، همنفس با تو شدند، تو که پیش افتی نسیمی از سیر سریع تو بر آنان میوزد و سپیدهای بر آنان میدمد. به روشنی آن برمیخیزند و به هوای کاروان میدوند.
جبهۀ جنگ بدر و سخنرانی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در آن هامون:
امَّا بعد فَاِنّی احِثُّکُمْ عَلی ما حَثَّکُمُ اللهَ عَلَیهِ وَ انْهاکُمْ عَمّا نَهیکُمُ اللهُ عَنْهُ فَاِنَّ اللهَ (عظیم شأنه) یَأمُرُ بِالْحَقِّ وَ یُحِبُّ الصِّدْقَ وَ یُعْطی عَلَی الْخَیْرِ اهْلَهُ اعْلی مَنازِلِهمْ عِنْدَهُ بِهِ یُذْکَرُونَ وَ بِهِ یَتَفاضَنُونَ.(1)
«ابن الفلوات(2)صلی الله علیه و آله»
(3) سماواتی گوید: حرث از شجاعان و از عباد است و برای خود ذکری و نامی در
1) (1) بحار الأنوار: 333/19، باب 10، غزوة بدر؛ شرح نهج البلاغه: 120/14، الفصل الثالث.
2) (2) دشت بیآب و گیاه یا بیابان بیآب و یا صحرای وسیع و فراخ، پیامبر گرامی اسلام را بدانجهت که فرزند بیابان است ابن الفلوات میگفتند.
3) (3) در اصابه گوید: وی حرث بن امرء القیس بن عابس بن منذر بن امرء القیس ابن عمرو بن معاویة، الاکرمین، کندی است، اما پدرش امرء القیس (الاصابة: 263/1)، در کتاب (الفتوح) سیف بن عمرو از مرزبانی بازگو کرده گوید: وی از کسانی بود که در محاصرۀ (مجبر) حضور داشت. همین که مرتدین را بیرون آوردند که بکشند، وی بر عم خود آویخت که او را بکشد، عم او گفت: ای وای! آیا مرا که عموی تو هستم میکشی، گفت: تو عموی منی و خدا پروردگار من است، پس او را کشت، ابن سکن گوید: وی بر اسلام خود ثابت ماند و بر اشعث بن قیس اعتراض داشت که مرتد گردیده بود، ابن اسحاق از وی شعری که بر قوم خویش تعریض دارد، دربارۀ عدم ثبات بر اسلام روایت کرده:قف بالدیار وقوف حابس و تأن انه غیرآِیسلعیت بهن العاصفات الرائحات من الروامس «اعیان الشیعه: 474/3؛ الاصابة: 263/1؛ الاستیعاب: 104/1»
مغازی دارد.
هنگام بیرون آمدن از کوفه به کربلا در لشکر عمر سعد بود و همین که شروط و قرارها را از امام علیه السلام قبول نکردند و رد کردند، به جانب امام علیه السلام روان شده و به نزد امام علیه السلام آمده سلام کرد و منضم به کندیین از اصحاب او علیه السلام شد که چهارتن بودند؛ و همواره بود تا هنگامی که نائرۀ جنگ برافروخت، در جلوی حسین علیه السلام با دیگران پیش رفت و در حمله اولی با کشتگان از انصار شهید گشت.(1)
حرث، پیام پدر پیر کشاورز را به ما یادآوری میکند:
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر کای نور دیدگان به جز از کشته ندروی
حرث از بنیۀ پدر میراث صمیمیت گرفته بود از سجایای او و اقدامات بارز او نیز میراث کافی برده بود. وراثت خون این مواریث را از پدران به آنها داده، وراثت اعمال نیز باید از آنان به مواریثی مشابه آن بدهد، ولی هیچ حبه بیکشت و کار بر و ثمر نمیدهد. ایمان از منبع بیش از دانه نیست، فداکاری شهیدان نیز بذری بیش نیست به آبیاری آن دانه و شیار زدن زمین، کشت زار دانه سرشکاف میشود، وگرنه اگر در هر
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 173؛ الحدائق الوردیة: 122؛ اعیان الشیعه: 302/4.
دانهای از این بذر خزانهها هم موجود باشد، باز تا مبلغان صمیمی به کشت کردن آن مطابق اسلوب زراعتی جدید نیکو کشت نکنند، امید بهرهبرداری از خرمن ایمان نداشته باشند.
«فان الله یعطی علی الخیر اهله اعلی منازلهم عنده به یذکرون و به یتفاضلون»(1). (ابن الفلوات)
1) (1) بحار الأنوار: 333/19، باب 10، غزوة بدر؛ شرح نهج البلاغه: 120/14، الفصل الثالث.
هنگامی که جنگجویان بدر در دهان مرگند از فرمانده خدایی چه میشنوند؟
وَ انَّکُمْ قَدْ اصْبَحْتُمْ بمنزل مِنَ الْحَقّ لایقبل الله فیه مِنْ احَدٍ الاّ مَا ابْتَغی وَجْهَهُ وَ انَّ الصَّبر فی مواطن البأسِ مِمّا یُفَرِّجُ اللهُ بِهِ الْهَمّ وَ یُنَجِّی بِه مِنَ الْغَمِّ تُدْرکُونَ به النَّجاة فِی الآخِرَةِ، فیکُمْ نَبی الله یُحَذِّرُکُم وَ یأمُرْکُمْ فَاسْتَحْیُوا الْیَومَ انّ یطلّع اللهُ عَلی شیءِ مِنْ امْرِکُمْ یَمْقَتْکُمْ عَلَیه فَانَّهُ تَعالی یقول لَمَقْتُ اللّهِ أَکْبَرُ مِنْ مَقْتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ .(1)
«رسول مدنی صلی الله علیه و آله»
(2) عبدالله بن بشر از مشهورترین دلیران نامور، و جنگجویان بهادر و حمایتکشان حقایق است.
برای خود و پدرش در مغازی در حروب ذکر و نامی هست، محمد ابن هشام بن سائب کلبی گوید: بشر بن ربیعه خثعمی، خطهای را در کوفه به خود اختصاص داد. وی همان است که در کوفه صاحب خطهای است که به نام «جبانة بشر» نامیده میشود.(3)
جبانه به معنی گورستان نیز آمده، ولی اینجا مراد خطه است.
1) (1) بحار الأنوار: 333/19، باب 10، غزوة بدر؛ شرح نهج البلاغه: 120/14، الفصل الثالث.
2) (2) عسقلانی در اصابه گوید: وی عبدالله بن بشر بن ربیعه بن عمرو بن مناة بن قمیر بن عامر بن رائسه بن مالک بن واهب بن جلیحه بن کلب بن ربیعه بن عفرس بن خلف بن اقبل بن انمار، انماری خثعمی است. «الاصابة: 466/1»
3) (3) ابصار العین فی انصار الحسین: 170.
و در جنگ قادسیه حضور داشته و در فتح قادسیه قصیدهای گفته که این شعر از آن است:
1) (1) در فتح قادسیه گوید: و بعد از آن مصراع این است:1 - تذکر هداک الله وقع سیوفنا بباب قدیس و المکر ضریر 2 - عشیة ودا القوم لوان بعضهم یعار جناحی طائر فیطیر 3 - اذا برزت منهم الینا کتیبة اتونا باخری کالجبال تمور 4 - فضاربتهم حتی تفرق جمعهم و طاعنت انی بالطعان مهیر «الاصابة: 467/1؛ تاج العروس: 409/8»تذکری از وضع آن جنگ خونین میدهد:1 - از وضع آن جنگ خونین به یاد آر که دم دروازۀ قدیس شمشیرها به هم ریخت و از شدت تیرباران، مرد حملهور نابینا میشد.2 - شامگان که مردم دوست داشتند بال در آرند و بپرند.3 - هرگاه گروهانی از آنان به ما حملهور میشد در پی آن گروهان دیگری مانند کوه کوه به موج بود.4 - تیغ در آنان آختیم تا جمعیت آنان را پراکنده کنیم و ما کارآزمودگان نیزه به کار بردیم، مداینی گوید: قادسیه قدیس نامیده میشد، و مطلع قصیده این است:الم خیال من امیمة موهنا و قد جعلت اولی النجور تغورو نحن بصحراء العذیب و دوننا حجازیة ان المحل شطیرفزارت غریباً نازحاً جل ماله جواد و مفتوق الغرار طریر «فتوح البلدان: 321/2؛ الوافی بالوفیات: 92/10؛ معجم البلدان: 292/4»
2) (2) الاصابة: 467/1.
منظورش افتخار و مباهات است به آنکه: اینک عرب در تحت فرماندهی فرماندهان خود شتر خویشتن را در پشت دروازه قادسیه خوابانید؛ ملک عجم را فتح کرد، در پایتخت آنها قدم نهاد. (اشعار در آن روز زیاد گفته شد.)(1)
حدائق گوید: این پسرش عبدالله از کسانی است که با لشکر عمر سعد از کوفه بیرون آمده به کربلا وارد شد، بعداً از عمر سعد برگشت و در میان کسانی که از لشکر عمر به جانب حسین علیه السلام بیرون آمدند در ایام صلح موقت (مهادنه) به حسین علیه السلام پیوست. همین که نائره جنگ افروخته شد، پیش روی امام علیه السلام برای پیکار قدم پیش گذاشت و در حمله اولی پیش از ظهر با کشتگان دیگر شهید گشت.(2)در زیارت قائمیه سلامی دارد.
نیکبختان از گردنههای سخت با هر سختی میگذرند، با دلاوری به آن سو سری میکشند، تا از آنجا بشارت میدهند و شوربختان بعد از احراز بشارت هم باز به جا هستند و حتی از نغمهای که با شور و نوا از کاروان شهیدان بلند است شوری نمیگیرند. نوازشها با زواجر همی با تلاطم میرسند، حق و باطل همواره در زد و خورد است، نوای بشارت برای همیشه از این
کتاب به گوش اهل دل یعنی مردان دلیر میرسد تا که
مقبل باشد و مقبول افتد.
پند مردان به گوش دل بشنو ره چنین است مرد باش و برو
نشانی گذشتن از گردنه و دیدن شهرستان و اطمینان به وصول، فروریختن ته سفره بر واماندگان بین راه و سوا کردن از پا افتادگان است. فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ * وَ ما أَدْراکَ مَا الْعَقَبَةُ * فَکُّ رَقَبَةٍ * أَوْ إِطْعامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ * یَتِیماً ذا مَقْرَبَةٍ * أَوْ مِسْکِیناً ذا مَتْرَبَةٍ (1)
1) (1) بلد (90):11-16.
رسول مکی صلی الله علیه و آله به بدریان تذکر میدهد
که توقع نوازش پس از ابتلا است:
انْظِرُوا الی الَّذی امرکم به من کتابه و اریکُمْ مِنْ آیاته و مَا اعزَّکُمْ بِه بَعْدَ الذّلَّة فَاسْتَمْسِکُوا بِه یَرْضَ رَبّکُمْ عَنْکُمْ وَ ابلَوا رَبَّکُمْ فی هذه الْمَواطِن امراً تَسْتوجبُوا بِهِ الَّذی وَعَدَکُمْ مِنْ رَحْمَتِه وَ مَغْفِرَته فَانَّ وَعْدَهُ حَقٌّ وَ قوله صِدْقٌ و عِقابَه شَدیدٌ وَ انَّما انَا وَ انْتُمْ لله الْحَی الْقَیُّوم؛ الیه الجأنا ظُهُوْرَنا و بِه اعتَصَمَنا و علیه توکَّلْنا و الیه المصیر یغفِر الله لی و لِلمسلمین.(1)
«میدان بدر»
(2) موقع، از تابعین؛ از کسانی است که در لشکر عمر سعد بود. در طفّ فرات نزد حسین علیه السلام آمد، هنگامی که شروط را در کردند، وی شبانه از لشکر عمر سعد با کسانی که خویشتن را در بردند، خود را خلاص کرد.(3)
ابومخنف گوید: موقّع در جنگ عاشورا بیهوش به زمین خورد، خویشان وی،
1) (1) بحار الأنوار: 334/19، باب 10، غزوة بدر؛ شرح نهج البلاغه: 121/14، الفصل الثالث.
2) (2) عسقلانی در اصابه گوید: وی موقع بن ثمامه بن اثال بن نعمان بن سلمه بن عتیبه ابن ثعلبه بن یربوع بن ثعلبه بن ثمامه از تابعین است. گوید: ابن کلبی گفته: کنیۀ او ابوموسی است. اسدی، صیداوی است. گویند: موقع به وزن معظم در لغت مبتلا به محنت است.
3) (3) مستدرکات علم رجال الحدیث: 37/8؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 117.
او را از چنگال قاتل به در برده و از آن ورطه نجات دادند، به کوفه برده پنهانش کردند. به ابن زیاد خبرش رسید، جلاد فرستاد که بکشندش، لیکن به شفاعت جمعی از بنی اسد از کشتنش درگذشت، ولیکن به زنجیرش کشیده دست و گردن او را به آهن بست و به زاره تبعیدش نمود.(1)
زاره موضعی است در عمان، تبعیدگاه زیاد و عبیدالله بود.
همواره از جراحتها و زخمهایی که داشت مریض بود و تا یکسال در زاره به همین حال زیر زنجیر با بدن پر از زخم میبود و بعد از یک سال مرد.
طبری و جزری گویند: وی در روز جنگ (عاشورا) تیرهای خود را از ترکش برآورده و جلوی خود به زمین ریخته بود، به سر زانو نشسته جنگ میکرد تا تیرهایش تمام شد و زخم زیادی برداشت، از خود دفاع میکرد تا از زیادی زخم از پا درآمد. چند تن از قبیلهاش خود را به او رسانیده گفتند: تو ایمن هستی، با ما بیا؛ او را با خود بردند و مخفی کرده، هنگامی که عمر سعد، آنها را نزد پسر زیاد آورد، ابن زیاد او را به زاره تبعید کرد.(2)
بین این دو نقل تنافی نیست، ممکن است در آخر کار که از جنگ و زخم بیهوش شده بوده و او را از ورطه به در بردهاند، وعدۀ تأمین میدادهاند.
و به گفته (دینوری) ابن زیاد او را به ربذه تبعید کرد و در آنجا بود تا یزید
هلاک شد و عبیدالله به واسطه شورش عراقین به شام گریخت، موقّع به کوفه برگشت.(1)
من میگویم: تعدد تبعیدگاه مستبعد نیست، چنانکه کار سیاستمداری اقتضاء میکند که جهت و سمت زندان بر مردم آشکارا نباشد و هر کسی در آن زمینه حدسی بزند و نیز کشته شدن به زخمهای آن کارزار، بعد از آمدن به کوفه هم دور نیست.
کمیت بن اسدی گوید: «و انَّ اباموسی اسیرٌ مُکَبّلٌ.»(2)
موقّع اطمینان دارد که گرچه او را از کوی شهیدان به زندان میبرند، حشر او را باز با شهیدان آوی میکنند. تمایلات انسان، حشر او را یک جهت میدارد، حشر انسان همیشه با مقصدی است که به بال همت هوای پرواز به سوی آن دارد، پر همت، انسان را تا آشیان مقصد میبرد،
پر انسان، همت است ای مردان
هوای دل، عموم حرکات را با خود سازگان و رو به جانب مقصد منظور تنظیم و تشکیلات سایر امور را فراخور خود و سازگار با هدف خود میسازد و پس از آن دیر یا زود خود را با هدف میرساند. فاصلۀ
زمان و حیلولۀ مکان مانع از آن نیست و اگر بدن را با قوۀ فشار زنجیر بکشند، باز هر وقت قسر و فشار و عارضی برداشته شد به هوای دل باز میگردد. اگر اعتبار به تن بود، هیچگاه حاضر نبود که خود را در میدان معرکه ببیند. به زخم خوردن خود مایل نیست، بلکه گریزان است.
هوی نافتی خلفی و قدّ امی الهوی و انی و ایاها لمختلقان
سقراط در بستر، زهر پا را برداشت و روی پا گذاشت، اشاره به همان پا که زهرش از کار انداخت بود کرده به شاگردش گفت: اگر ما از این پا خواسته بودیم که در فرار بار ما را بکشد اکنون کجا بودیم و چند فرسنگ رفته بودیم؟ به پاسخ گفت: فلان مقدار، سقراط گفت: پس چرا از کاری چنین بیبهره ماند؟ گفت: چون ما نخواستیم. گفت: پس تن مأمور است و ما آمر و هیچگاه آمر با مأمور یک تن نخواهد بود.
در نهج البلاغه (خطبه 13) بخشی از گفتار وی علیه السلام این است: هنگامی که از جمل، مظفرانه فارغ شد یک تن از اصحاب گفت: من دوست داشتم که بردارم (فلان) در این جنگ حاضر بود و فتح خداداد و فیروزی ما را میدید. علی علیه السلام فرمود: از تو میپرسم، آیا میل دلش با ما بود؟
گفت: آری، فرمود: پس با ما بوده، بلکه کسانی دیگر که اکنون در پشت پدر و ارحام مادرانند و پس از این از مغز زمین و زمان سرازیر خواهند شد و ایمان به آنان تقویت خواهد شد، با ما در این جنگ شریک بودهاند.
محبوس جزیرۀ سنت هلن شش سال در آن دیار به یاد غربت خود متأثر بود. در وصیت نامۀ خویش به یاد وطن نامی از نهر (سن) میبرد و میگوید: جنازۀ مرا در کنار آن، پهلوی هموطنانم دفن کنید، او مرد، بعد از سالیان دراز بالاخره استخوانهای وی را به میهنش بردند، جائی که بدن را منتقل به جای دلخواه میکنند. عجب نیست همت و روان را به دلخواه خود برسانند، محبوسی که به قوۀ فشار او را از کوی شهیدان باز آرند و به قوۀ زنجیر از کاروان کربلا باز گیرند و از کربلا بیرون بکشند، در جهان دیگر حال او و حشر او دگرگون نخواهد بود، حال او به ما میگوید که: به نیروی زور است که مرا از کوی یار و آرامگاه دل میکشانند. کسی که با زنجیر او را از جایگاه دلخواه ببرند حتی صدای دانههای زنجیر او میگوید:
مبریدم که در این کوی مرا کاری هست آخر این قافله را قافله سالاری هست
از بسترش آه و نالۀ بیماری به مانند مرغ شباهنگ، خود و پرستاران را به یاد جانفشانی فداکارانی
میاندازد. دانههای زنجیرش بسان آوای بال فرشتگان، هر یک زمزمۀ یکی از مرغان آن کوی را باز از سر میگیرد، قدسیان به حال او رحم آرند و الفت او را با آنان در جهان آینده فراهم سازند. نالۀ دردمندانۀ او از صدای زنجیر او دامنگیرتر است و از شب زندهداری و آه شبانگاه با تأثیرتر، گویی از خاک زندان وی این زمزمه همی بلند است که: ای رهگذر! از ما به عقب ماندگان کاروان بگو، ما در این کوی خفتهایم که به خاندان محمد صلی الله علیه و سلم و قرآن او وفادار باشیم.
و به پاسخ جویندگان که میپرسند، چرا موقّع از کربلا به کنار است؟ بگوئید: در پیشگاه حقیقت یکسان است که در کربلا باشی یا در راه آن، اگر هدف و مرام را گم نکنی. ابو ایوب انصاری در محاصرۀ چهارسالۀ قسطنطنیه شرکت کرد. همین که مرگش فرا رسید، به سران سپاه اسلام وصیت کرد که فردا جنازۀ مرا بر شتر گذارید و رو به پشت دیوار شهر قسطنطنیه تا آنجا که توانستید پیش ببرید و همین که به مانع برخوردید فرود آرید و در زیر پای خود دفن کنید.
گویا از اینکه تمنا نکرد جنازۀ او را به مدینه حمل نمایند و در جوار پیامبر خدا صلی الله علیه و سلم دفن کنند، خواست به فرزندان اسلام بیاموزد که هر گاه در پی فرمان الهی رفته باشید، هر جا به خاک روید؛ در پهلوی
پیغمبر صلی الله علیه و سلم و در برابر دیدگان حق هستید. او خواست در جبهه خط پیشرفت کرده باشد، اگر به زنده نشد به مرده.
او چون به این نظر پاک در آن خاک آرمید، آرامگاهش پیوسته نورباران میشد تا به جایی که اهالی قسطنطنیۀ نصرانی دریافتند که در این خاک، شهید حقیقت نهفته است. به زیارت او میرفتند، مزارش را بوسه میدادند، تبرک میجستند، نذورات برده، نیاز میخواستند.
خدا را، از این واقعه، مقصد را دریابید:
موسی شنیدی و شجر و وادی وآن آتش و تکلم و اصغا را
از سوز سینۀ دل انسان بین نار و درخت سینه سینا را
انسان نه چند صورت بیمعنی انبان بلغم و دم و صفرا را
دل مرکب خدای بود زین کن آن رهنورد بادیه پیما را(1)
1) (1) صفا اصفهانی.
من دعائه علیه السلام اذا ذکر الموت
وَ اجْعَلْ لَنَا مِنْ صَالِحِ الْأَعْمَالِ عَمَلًا نَسْتَبْطِئُ مَعَهُ الْمَصِیرَ إِلَیْکَ، وَ نَحْرِصُ لَهُ عَلَی وَشْکِ اللُّحَوقِ بِکَ حَتَّی یَکُونَ الْمَوْتُ مَأْنَسَنَا الَّذِی نَأْنَسُ بِهِ، وَ مَأْلَفَنَا الَّذِی نَشْتَاقُ إِلَیْهِ، وَ حَامَّتَنَا الَّتِی نُحِبُّ الدُّنُوَّ مِنْهَا. فَإِذَا أَوْرَدْتَهُ عَلَیْنَا وَ أَنْزَلْتَهُ بِنَا فَأَسْعِدْنَا بِهِ زَائِراً وَ آنِسْنابِه قَادِماً، وَ لَا تُشْقِنَا بِضِیَافَتِهِ، وَ لَا تُخْزِنَا بِزِیَارَتِهِ.(1)
(2) «از تیم اللاة بن ثعلبه»
جابر، سوارکاری شجاع بود و کوفی بود، حدائق گوید: وی از کسانی بود که بیعت و تبعیت از مسلم بن عقیل کردند تا هنگامی که مردم مسلم را واگذار نمودند و مسلم گرفتار شد. وی نزد قبیله خویش پنهان گردید و همین که مقدم حسین علیه السلام را به کربلا شنید، از کوفه به همراه عمر سعد بیرون آمد تا وقتی که برای خود در ایام مهادنه (صلح و آرامش موقت) فرصتی دید به سوی حسین علیه السلام آمد و سلام کرده، نزد او باقی ماند تا هنگامه طف. همین که آتش جنگ درگرفت، پیش آمد و جلو روی امام علیه السلام به نبرد پرداخت و جنگ کرد تا کشته شد.
شهادت وی پیش از ظهر در حمله اولی با گروهی از اصحاب حسین علیه السلام بود.(1)
برای جبران فرار و کنار باید به کاری پرداخت که در دیدگان اهل حق با فرار و کنار برابری کند و خدمت با وحشت سابق تکافؤ کند و به جای هر قدم پس رفتن باید چندین قدم پیش رفت تا به حسن ختام رسید.
جنین هنگامی که نواقص خود را جبران نمود انتقال از قرار رحم، طبیعی اوست: میوه هر هنگام رسید، جدا شدن از شاخ طبیعی اوست، مرگ که مقدمۀ دیدار خداست برای آدم، هنگام تولد ثانوی و به منزلۀ افتادن میوه از شاخ است؛ هجرت از رحم جنین را به دیدار جهان نوین و پدر و مادر علاقهمندان میرساند، مرگ نیز آدمی را به دیدار خدای مهربان و دوستان میرساند، اگر آدمی رسیده شده باشد و نواقص خود را جبران شده ببیند، تمنای مرگ برای او طبیعی خواهد بود. شایستگی برای لحوق به نشأه بزرگ آن جهان از اعمال صالحه به دست میآید، صحیفۀ سجادیه کار و کرداری از تمنا دارد که از اثر آن، مسیر به سوی خدا
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 193؛ الحدائق الوردیة: 122؛ مستدرکات علم رجال الحدیث: 97/2؛ اعیان الشیعه: 56/4.
را خواهان باشد، به وجهی که هر چه زود آید دیرش پندارد، حریص به آن باشد چنانکه از اثر انتظار پیوستن به دربار الهی، مرگ با تلخیهایش گوارا گردد و به مانند کابین بستن عروس مورد انس و اشتیاق گردد و به منزلۀ رسیدن به غرقگاه خویشاوندان باشد که نزدیک شدن به آن را دوست دارد. هر چه به دیوار خانه محبوب نزدیکتر گردد شوق افزون گردد، مگر این پنج روزه دریابی.
این طبقۀ عقب افتاده به آن برهۀ اندک و فرصت کم کاری را انجام دادند که انجام آن با عمری مشکل است، این عدۀ برجسته آنقدر دیر رسیدند که افق اقبالشان در شرف تاریک شدن بود. تشخیص دادند که بعد از سقوط قرص آفتاب، افق همی تاریک و تاریکتر خواهد شد و اگر در این آخرین نفس روی آفتاب از آنها فوت شود، تیره بخت ابد خواهند بود، لذا از ترس آنکه مبادا بخت هم خیانت کند و آفتاب پیش از رسیدن آنها سقوط کند، این مردان خجسته با بخت بد مبارزه کردند و از بخت جلو افتادند تا با آفتاب با هم غروب کردند، به امید آنکه در افق عالم دیگر با هم طلوع کنند.
بشر مدت عمرش هر چه بوده، راه تکمیل و ارتقا پیموده است، خالی از سکون و وقفه بوده؛ از نشو و ارتقا. آنی نایستاده مسافتی که از دور همجیت(1)رو به تکامل طی کرده، به سوی حق بوده و هنوز بشر خود را به آخرین هدف
1) (1) همجیت: مردم فرودست و پست.
نرسانده که از همه چیز خود برای فدای حق بگذرد. آیا چقدر زمان گذشته؟ خدا داناست! و آیا چه اندازه تحولات برای طرز دول و تشکیلات گوناگون آن شده؟ تا برای حق قانونی باشد کس آگاه نیست؛ ولی بهر حامل تکامل رو به سمت عدالت رفته و میرود تا مگر سایر آرزوها را مردم قربان حق کنند. این بزرگان از این سر سلسله را تا آن سر به یک نیمروز رفتند. چنانکه به اطمینان میگوئید دو بعلاوه دو = چهار (4 = 2 + 2)؛ به اطمینان میگوییم یک روز این ستارگان سریع السیر مساوی است با کل عمر بشر.
بنازم این همت والا را که برق آن جهنده و سیاره آن سریع است. مرحبا به آن همت علیا و واخجلتا از عقب ماندن ما، و آوخ، اگر اینان را مقیاس برای سنجش ما همشکلان قرار دهند؛
آه، اگر از پی امروز بود فردایی
(فا - 1) بکر بن حی بن تیم اللاة بن ثعلبه
(فب - 2) حرّ بن یزید ریاحی یربوعی
(فج - 3) سعد بن حرث انصاری
برادرش
(فد - 4) ابوالحتوف بن حرث انصاری
(فه - 5) هفهاف بن مُهَنَّد راسبی بصراوی
(فو - 6) زنی از آل بکر بن وائل.
کلمات قصار
الا حُرٌّ یَدَعُ هذِهِ اللُّماظَة(1)لِاَهْلها انَّهُ لَیْسَ لاَنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ الاَّ الْجَنَّةَ فَلا تَبیعُوها الاَّ بِها.(2)
(3) بکر، سواری بود نامی، شجاع، برای وی ادراکی از رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده، بکر از کسانی است که با عمر سعد به جنگ حسین علیه السلام بیرون آمده بودند؛ همین که روز طف جنگ به پا خاست و پیکار در کار آمد، به طرف امام علیه السلام برگشت، در برابر با ابن سعد پافشاری کرد تا جلوی امام علیه السلام بعد از حملۀ اولی شهید گشت.(4)حدائق و دیگران نام او را ذکر کردهاند.(5)
1) (1) اللماظة بالضم، بقیسة الطعام فی الفم، یرید بها الدنیا ای لایوجد حر یترک هذا الشیء الدنیئی لاهله.
2) (2) نهج البلاغه: حکمت 456.
3) (3) عسقلانی در اصابه گوید: وی بکر بن حی بن علی بن تیم اللاة بن ثعلبة بن شهاب بن لام تیمی از بنی تیم اللاة بن ثعلبه است.برای خود او ادراک رسول خدا صلی الله علیه و آله حاصل است و برای پسرش (مسعود) در کوفه ذکری در زمان حجاج بن یوسف هست، گوید: وی سواری شجاع بود، ابن کلبی او را ذکر کرده.
4) (4) اعیان الشیعه: 592/3؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 194؛ مستدرکات علم رجال الحدیث: 51/2.
5) (5) الحدائق الوردیة: 122.
بکر در پیام خود گوید: پس از دوران تیره بختی و ظلمات شب تاری من، از یک سپیدۀ صبح رو به دولت آوردم، کار من به اصلاح رفت. بامداد هر روز را قطعهای است که آن را ابکار گویند. صحنۀ طبیعت به واسطۀ نور نوین، تازه نقاب از چهره برمیدارد، آن هنگام که هنوز دست نخورده است. لطافت مخصوصی دارد؛ حس انسان را بیشتر از ساعات دیگر بیدار میکند، اگر روح را حیات و نبعانی باشد، از آن هنگام بر و ثمر تازه و نیکویی میچیند، تو هر صبحگاه را آغاز بخت نو بدان و از سابقۀ کار مرنج و مأیوس مباش. در دولت را در یک صبحگاهی به روی انسان باز میکنند، ممکن است همان صبح، همین امروز نو باشد، هلا! تو مهیا باش که با خاطر تازهای با جهان روبرو شوی، حکما که معقتدند: این گیتی جهان پراسراری است، گویند: (حی بن یقظانی) برای روبرو شدن با این جهان پرغلغله لازم است و این دو کلمه را (حی - یقظان) برای معرفی آن شخصیتی برمیگزینند که جز معنی این دو واژه از مشخصات در پیراهن او نباشد و حیات او مقرون باشد به یقظه؛ چنانکه گویی زادۀ هوشیاری باشد؛ میخواهند اشعار داشته باشند که اگر کسی روح او آلودۀ عادات و
مأنوسات نباشد و جز یقظه و بیداری در کیان روح او در کار نباشد، از این سترگ جهان بهرههای بزرگ برمیگیرد، چنانکه یکپارچه حیات خواهد شد. این انسان، انسان حکما است، اما انبیاء علیهم السلام زبان آنها زبان خود جهان است.
جهان خود گوید: من همیشه نو، تازهام، هر وقتم را برسی برهی، عروس گیتی برای شب زنده داران چهرهای دارد که از پشت پردۀ تاریکی آن را با ستارگان نشان میدهد و سخنان نغز پرمغز را از زبان مرغ شباهنگ و از چشمک ستارگان نهفته میگوید.
یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ * قُمِ اللَّیْلَ1 ... إِنّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً * إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً (1)؛ هر صبحگاهی مشاطۀ عالم، دوشیزه بکری از خود برای خواستگاران در جلوی نظر نهاده و هر شامگاهی که بیند خاطر انسان خسته شده و از دیدن مکررات به جان آمده، او را به خواب میکند و بامدادان او را پس از رفع خستگی برمیانگیزاند، او را با نفس تازه و جهان را با زیبایی بیاندازه با همدگر
روبرو میکند و منظر در و دشت و کوه و صحرا را به
1) (2) مزمل (73):5-6.
واسطۀ نسیم ملایم؛ آرامش شبانه، شبنم سحرگاهی، نفس صبح، نمایش باشکوهی میدهد و چون تقابل اضداد بیشتر موجب هوشیاری حس است، انسان را در سر مفصل ظلمت و نور و در پی تاری شب دیجور راکدی به سپیدۀ صبح پرامواج، با هوشیاری مخصوص برابر میکند.
این همه طنازی برای آن است که به انسان بفهماند هم اصل جهان حی را یقظان و یقظان را حی و زنده میدارد و هم اطوار جهان. هر روز که سر از خواب بر میداری میتوانی میوۀ دست نخوردهای از جهان بچینی، تو از بستر خواب با قوۀ نوینی برخاستهای، با سابقههای تیرهبختی نظر نداشته باش؛
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشتۀ خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید گفت با این همه از سابقه، نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چون مسیحا بفلک از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو
جهان خود و اطوارش به ترجمۀ مقصد خود میپردازد، میگوید: تو به کردار بکر بن حی مهیا باش که با خاطر تازهای به رخ جهان بنگری، سابقۀ بد تو تاریکتر از شب و صبح عاشورای او نیست، وی صبح
تیرۀ آن روز را اول خواستگاری خود از دوشیزۀ
سعادت قرار داد و برای کابین آن جز خواستگاری به کف نداشت و به کامرانی دو جهان کامیاب شد.
صبحی از صبح عاشورا خونریزتر و مبهمتر نبود، ولی زادۀ آن حی که قدر نفس را میدانست قدر وقت را دانست، با آلودگیها خود را نباخت، از روز جنگ که روز هراس است و همه کس خود را میبازد او استفاده کرد تا او هم با جهان بکر هم صدا بگوید: جانا، جهان و اطوار زیبای آن با طنازی همه وقت گوید: من عروسی هستم شوخ و بدپسند، با آن کس کابین میبندم که حی و زادۀ یقظان باشد و هر سپیدۀ صبح جهان در هر روز گوید: من دوشیزۀ تازه هستم، آن کس از من بهره برمیگیرد که هر صبحگاهان، بکر بوده و زادۀ حی باشد با همت نوین و حیات تازه با من رخ به رخ شود و پیش از همه کس به کوی و بام و برزن و در و دشت آید و همنفس با اشعه اولین آفتاب پرده از رخسار مناظر کوه و در و دشت و کوچه و دیوار برگیرد، با نظر تیز چنانکه طفل به جهان دست نخورده مینگرد، وی به اطوار جهان بنگرد به ویژه طور صبحگاهان؛
در آن ساعت که باشد نشو جانها گل تسبیح روید بر زبانها
زبان هر که او باشد تنومند شود گویا به تسبیح خداوند
اگر مرغ زبان تسبیح خوان است چه خواند آنکه او خود بیزبانست
درآنحضرت کهآن تسبیحخوانند زبان بیزبانان نیز دانند
بکر میگوید: برای زنده شدن منتظر مباش که پیشآمد تو عیناً مثل پیشآمد من باشد، اقدام خود را به عقب میانداز که مثل روز عاشورا برای تو فراهم شود.
آن روز بکر بود و دیگر نخواهد مکرر شد، تو فکر روز خود باش. هر روز بکر است و هر عصر و زمانی مقتضیاتی به نوبۀ خود برای خدمتگزاری به آیین دارد، و اسلحهای به میدان میآورد که آن هم بکر است؛ حاجیان در منی سنگریزههای بکری باید برای رمی جمره تهیه نمایند. جانا! هش دار که تو در چه وقتی؟ بنگر که نفس صبح عاشورا چسان بر من تابید؟
(فَصّ آدمی)
دعائه علیه السلام فی الصلوة علی آدم
اللّهُمَّ و آدَمُ بَدیعُ فطْرَتکَ وَ اوَّلُ مُعْتَرفٍ مِنَ الطّینِ بِرُبُوبیَّتک و بِکْرُ حُجَّتِکَ عَلی عِبادکَ و الدَّلیْلُ علی الاستجارة بعفوکَ مِنْ عقابِک و النّاهِجُ سُبُلَ تَوْبَتکَ وَ الْمُوَسَّلُ بَیْنَ الْخَلْقِ وَ بَیْنَ مَعْرِفَتک و الَّذی لَقَّیْتَهُ ما رضِیتَ عَنْهُ بِمَنّکَ عَلَیْه وَ رحمتک لَهُ وَ الْمُنیْبُ الَّذی لَمْ یُصِرَّ عَلی مَعْصِیَتِکَ وَ سابقُ الْمُتذَلّلین بِحَلْق رَأسِه فی حَرَمکَ وَ الْمُتَوَسّلُ بَعد الْمَعْصِیَة بِالطّاعَة إلی عَفْوِکَ وَ أبُو الْأنْبیاءِ الَّذیْنَ أوْذُوْا فی جَنْبِکَ وَ أکْثَرُ سُکّانَ الأرْضِ سَعیاً فی طاعَتِکَ فَصَلِّ عَلَیْهِ أنتَ یا رَحْمانُ وَ مَلائِکَتُکَ وَ سُکَّانُ سَماواتِکَ وَ أرْضِکَ کَما عَظَّمَ حُرُماتِکَ وَ دَلَّنا عَلی سَبیل مَرْضاتِکَ یا أرْحَمَ الرّاحِمینَ.(1)
(2) این آزاد مرد، حر بن یزید؛ تمیمی یربوعی؛ ریاحی است.
1) (1) بحار الأنوار: 292/97، باب 4؛ (این دعا مروی از حضرت زین العابدین علیه السلام میباشد و در بعضی از نسخ صحیفه است.)
2) (2) عزالدین در اسد الغابه گوید: وی حر بن یزید بن ناجیة بن قعنب بن عتاب بن هرمی بن ریاح بن یربوع بن حنظلة بن مالک زید بن مناة بن تمیم تمیمی یربوعی ریاحی و گفتهاند که: حر بن یزید بن ناجیة بن سعد از بنی ریاح بن یربوع از بنی تمیم است از این رو به او تمیمی و ریاحی و یربوعی گویند. «رجال الطوسی: 100»
حرّ خود و اجدادش در میان قبیلۀ خویش هم در جاهلیت و هم در اسلام از اشراف بودند، جدّ او عتّاب ردیف نعمان بن منذر بوده است.
پس از نعمان در هر انجمن و هر موکب مقدم بر شاهان عرب و از حیث مقام پس از او شخص اول بود و نیز ردیف جلیس دست راست سلطان است که پس از وی میآشامد و در جنگ خلیفۀ او است.
عتّاب دو پسر از خود به جا گذاشت (قیس و قعنب) پس از او قیس که عموی حرّ میشود، در ردیف نعمان درآمد؛ شیبانیها در سر این کار با او ستیزه و کشمکش کردند و بدان سبب جنگ (یوم الطخفه) بر پا شد.(1)
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 203؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: پاورقی 132.کتاب «سبائک الذهب فی معرفة قبائل و انساب و تاریخ عرب» گوید: یکی از ایام عرب یوم طخفه است، سبب آن این شد که: ردافت که به منزلۀ وزارت است (زیرا ردیف در دست راست ملک مینشست) از آنِ بنی یربوع بنی تمیم میبود، آن را کوچک از بزرگ به ارث میبردند تا در روزگار نعمان، حاجب بن زراره دارمی تمیمی از او خواستار شد که ردافت را به حرث از بنی مجاشع تمیمی بدهد. نعمان خواهش آنها را به بنی یربوع گفت و از آنها خواست که اجابت کنند. آنان سر باز زدند، منزلگاه آنان در اسفل طخفه بود. گوید: طخفه به کسر و به فتح کوهی است سرخ طولانی، برابر آن چاهها و آبشخوری است، بنی یربوع در دامنۀ این کوه بر قابوس بن منذر بن ماء السماء ظفر یافتند، همین که بنی یربوع امتناع کردند، نعمان سپاه انبوهی از لشکر خود به سرداری دو تن برادر خود (قابوس و حسان پسران منذر) به سرکوبی آنها روانه کرد. قابوس را بر فرماندهی لشکر و حسان را بر مقدمه قرار داد و اقوامی از بنی تمیم و دیگران نیز با آنها بودند همراهی کردند. لشکر رو به طخفه رهسپار شد تا با یربوع ملاقات کردند و جنگ درگرفت. یربوع سخت پایداری کردند تا قابوس و همراهان او شکست خوردند، ابوعمیره اسب قابوس را زد و پی کرد و خود او
حرّ پس عم «اخوص» همان صحابی شاعر است که زید بن عمرو ابن قیس بن عتاب باشد.(1)
حرّ در کوفه رئیس بود، ابن زیاد او را در نظر گرفته، برای گرفتن راه بر حسین علیه السلام برگزید، پس او با هزار سوار از کوفه بیرون آمد.(2)
فرمانده هزار نفر را شخصیتی باید که قوۀ معادل هزار برابر قوۀ فردی را در خود مجتمع و در زیر فرمان بدارد، چنین فرماندهی فرد نیست، خود به تنهایی جماعت است.
1) (1) ابن حجر عسقلانی در اصابه او را از مرزبانی ذکر کرده و گوید: وی مخضرم بوده و اشعاری برایش در رثای دو تن از بنی تمیم که در هنگامۀ مقتل عثمان کشته شدند ذکر کرده:لتبک النساء المرضعات بسحرة وکیعاً و مسعوداً قتیلا الحناتمکلا اخوینا کان فرعا دعامة و لا بد للبیت انقاض الدعائم «الاصابة: 533/2-534؛ تاج العروس: 5/14»
2) (2) الإرشاد، شیخ مفید: 77/2؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام: 226؛ تاریخ الطبری: 302/4.
در علم الاجتماع مبحثی منعقد است به نام «تحول روح فرد در جماعت» فردی که در ضمن اجتماع درآید، روحیۀ او متحول به روح اجتماع یعنی روحیه تازه میگردد و به حرکت جامعه متحرک خواهد شد، مگر شخصی که روح او قوی و شخصیتش فائق بر جماعت باشد. حر فرمانده هزار نفر و شخصیتی برای خود میبیند که قوۀ هزار برابر قوۀ خود را زیر فرمان خود و بالحقیقه در حیطۀ خود جمع دیده، او البته در پیش خیال خود به حال فردی باقی نیست. خیال او چندین برابر یک فرد است، خود را در فکر خود جماعت میبیند، خیال او یک جمع نهفتهای است، در قیمت اقدامات او و در تسلطش بر خیال یا تسلط خیال بر او باید همواره این وضعیت اجتماعی را در نظر گرفت.
حر را به هر حال به نظر دیگری بنگرید، چه او به روح اجتماع آراسته شده باشد و چه خود از بزرگی، روح جماعت را در ضمن فکر خود گرفته باشد. ترجمۀ او مثل ترجمۀ حال یک فرد نیست، هر چه را در این ترجمه میبینید به علاوه از جنبه فردی متوجه جنبۀ اجتماعی آن هم باشید؛ اگر برابر امام و بر رخ او میایستد، اجتماع هزار نفر را در نظر بگیرید و اگر به حمایت امام علیه السلام با دشمن سخنی دارد، مجتمع هزاران تن شیعه است که در یک تن گرد آمده.
(شیخ ابن نما) روایت کرده که: «حرّ همین که از طرف ابن زیاد به سوی حسین علیه السلام روانه شد و از قصر بیرون آمد، ندایی از عقب سر شنید که بشارت بادت ای حرّ به بهشت، گوید: پس نگاهی به عقب سر کرده احدی را ندید. با خود گفت: به خدا این بشارت نیست، در صورتی که به سوی جنگ با
حسین علیه السلام روانهام، پیش نفس خود خیال بهشت را نمیکرد؛ تا وقتی که به طرف حسین علیه السلام برگشت این خبر را به حضرت وی باز گفت. امام علیه السلام فرمود: «اصبت اجراً و خیراً»، اجر و خیر را نیک تشخیص دادی و خود را به آن خوش رساندی.»(1)
ابومخنف از ابوجناب او از عدی بن حرملة، او از دو تن از بنی اسد (عبدالله بن سلیم و مذری بن مشمعلّ اسدی) روایت میکند گفتند: «ما پس از پیوستن به کاروان حسین علیه السلام با حسین و کاروان او هم عنان، شده با هم راه میپیمودیم تا آنکه در شُراف پیاده شد. جوانان خود را سحرگاهی به برداشتن و اندوختن آب زیاد امر داد. سپس صبحگاهان از آنجا به راه افتادند و اول روز را به طور (رسیم) «که اثر پای ستوران به واسطۀ شدت حرکت بر جای میماند» راه آمدند تا همین که روز نصف شد، مردی از آنان تکبیر گفت، حسین علیه السلام هم گفت: الله اکبر، و از او پرسید: برای چه تکبیر گفتی؟ گفت: نخلستان دیدم؛ میگوید: ما دو تن گفتیم در این مکان هرگز نخلی ندیدهایم، امام علیه السلام فرمود: پس به عقیدۀ شما او چه دیده؟ گفتیم: سر و گردن اسبهای سواران اکتشافی دیده، فرمود: من هم «به خدا» همین را میبینم؛ بعد حسین علیه السلام فرمود: آیا برای ما پناهگاهی نیست؟ که آن را در پشت سر خویش قرار دهیم که از یک رو با این مردم روبرو شویم؟ گفتیم: چرا این ذی حُسم است (کوهی است در دست چپ کسی که از حجاز به عراق آید) رو به آنجا کج میکنی، اگر پیش از این مردم به آنجای برسی، آنجا همانطور
1) (1) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 132، پاورقی؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 203؛ مثیر الاحزان: 44.
است که میخواهی؛ پس امام علیه السلام راه را به طرف دست چپ پیش گرفت. گوید: ما هم به همراهش روان شدیم؛ درنگی نشد که دیدیم سر و گردن اسب و سوار طلوع کرد، به طوری که ما آن را خوب تشخیص دادیم و از آنها منحرف شدیم، آنها نیز همین که دیدند ما از راه عدول کردهایم به سوی ما منحرف شدند، چنان به شتاب میآمدند که سر نیزههاشان گویی انبوه زنبور؛ پرچمهاشان گویی بال پرنده بود؛ لیکن ما به ذی حُسم پیشی گرفتیم، سراپرده و خیمه و خرگاه حسین علیه السلام زده شد و آن مردم آمدند، معلوم شد حرّ است با هزار سوار، با افواجِ خود در آن گرمای ظهر برابر حسین علیه السلام ایستاد، امام علیه السلام خود و اصحاب عمامه بسته، شمشیرها به خود آویخته، بر در خرگاه برپا ایستاده بودند؛ حسین علیه السلام به جوانانش فرمان داد، مردم را آب بدهید؛ و دم دهان اسبها آب بدارید و نگهدارید که اندک اندک بنوشند تا سیراب شوند، همین که آب دادند و اسبان را سیراب کردند و فارغ شدند، هنگام نماز رسید، حسین علیه السلام به حجاج بن مسروق که همراه او بود، امر داد که اذان بگوید. اذان را گفت و پیش از آنکه اقامه را بگوید امام علیه السلام با ازار و عبا و نعلین از میان پردۀ خیمه بیرون آمد (بنابر ظاهر از لباس سفر بیرون آمده بوده) وقت اقامه رسید، بین اذان و اقامه امام علیه السلام به نطق ایستاد، آن نطقی را کرد که طلیعۀ استیناس و استخبار از آن مردم بود، حمد خدا را کرد و ثنا خواند.»(1)
1) (1) الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 46/6.
و بعد فرمود:(1)«ایها الناس! تقدیم معذرتی است: من، اکنون معذرت خود را در پیشگاه خدا و پیش شما تقدیم کنم؛ من به سوی شما و به سر زمین شما نیامدم مگر پس از آنکه نوشتهها و مراسلات شما برای من آمد که بر ما وارد شو؛ زیرا بر سر ما سایۀ امامی نیست، امیدواریم خدا به واسطۀ تو ما را به راه حق و هدایت جمع آورد. پس اگر بر سر سخن خود و بر آن قصد باقی هستید باز هم به من اطمینان بدهید و با من معاهده کنید و پیمان و میثاق ببندید که اسباب اطمینان من باشد؛ اگر نمیکنید و از ورود من و آمدنم کراهت دارید و ناخرسندید، من هم منصرف میشوم و از شما میگذرم، به آن مکان که از آنجا به سوی شما آمدهام باز میگردم.
مردم در جواب ساکت ماندند، پس به مؤذن فرمود: اقامه بگو، اقامه را گفت، حسین علیه السلام خود به حرّ فرمود: نمازت را آیا به همراه اصحاب خود خواهی خواند؟ حرّ گفت: نه، بلکه نماز را با تو میخوانم؛
این ادب از یک تن فرمانده نیرو مینماید که قوه اراده او، حیثیت افراد را در حیطۀ خود داشته، به هر حال با هزار گونه ملاحظات و حیثیات مبارزه میباید تا خود و هزار نفر را به اینگونه تواضع توان واداشت، این
1) (1) در اینجا چون نظر مستقیم به ترجمه حرّ است نه امام علیه السلام؛ لازم نیست ما متن سخن امام علیه السلام را به عربی ضبط کنیم تا در محل خود إن شاء الله بیاید.
ادب بارقهای است از توفیق، منشأ توفیق نیز خواهد شد. چیرگی بر نفس تواناییهایی تازه به تازه به او خواهد داد و به اندازهای او را نیرومند میدارد که هنگامی که در بحران انقلاب است و سی هزار برابر قوه خود را بر زَبر خود و در مافوق خود میبیند توانا باشد، حیثیت خود را نبازد و به توانایی اراده چیره بر قوای خارج و ثقل و فشار آنها گردد.
گویی در وجود حرّ دو حوزه یکی از قدرت و ادب و دیگری از توانایی قوه فراهم است که هر یک جامع جهان خود و هر یک به تنهایی صاحب خود را مجتمع و خداوندگار آن جهان میکند و از اجتماع مجموع؛ محیطی قهار و زورمند به نظر میآید.
پس امام علیه السلام نماز را به هر دو لشکر امامت کرده خواند و داخل سراپردهاش شد، اصحاب پیشش جمع آمدند، حرّ نیز داخل خیمهای شد که برایش برپا شده بود؛ اصحاب مخصوصش بر او گرد آمدند و باقی لشکر به محل صف خود معاودت نموده، هر کدام عنان مرکب خود را به دست گرفته؛ در سایۀ آن نشستند تا هنگام عصر شد، امام علیه السلام برای آنکه تا از نماز عصر فارغ میشوند آمادۀ حرکت باشند فرمان داد برای رحیل مهیا باشند، سپس منادی به نماز عصر صدا بلند کرد؛ نماز عصر را نیز امام علیه السلام بر فریقین امامت کرد و بعد از نماز کنار کشیده، رو به جانب مردم کرد و به نطق ایستاد.
حمد خدا را کرد و ثنا خواند و فرمود: ایها الناس! شما اگر خدا ترس باشید و حق را برای خداوند حق بشناسید، خدا از شما بهتر خشنود خواهد بود؛ ما که
اهل بیت محمد صلی الله علیه و آله هستیم، به ولایت این امر اولی میباشیم از مردم دیگر که ادعا میکنند آنچه را حق ندارند و در میان شما به گناه و به جور و تعدّی رفتار میکنند، لیکن معهذا اگر حاضر نیستید جز به کراهت و بیمیلی از ما و به جهالت حق ما و رأیتان، اکنون غیر از آن است که فرستادگان شما به من رساندند و نامهها و مراسلات شما برای من آمد، من منصرف میشوم و از پیش شما برمیگردم.»(1)
«حرّ گفت:(2)به خدا ما نمیدانیم این مراسلات که ذکر میکنی چیست؟!
حسین علیه السلام فرمود: ای عقبة بن سمعان، آن خورجین را که نامهها و مراسلاتشان میان آن است بیرون آر، او رفت و خورجین را بیرون آورد، مملوّ بود از صحف (نامهها) و آنها را از خورجین جلوی رویشان پراکنده کرد.
حرّ عرض کرد:(3)ما از آنها نیستیم که مراسله به تو نوشتهاند، ما امر داریم که همین که تو را ملاقات کردیم از تو مفارقت نکنیم تا تو را به کوفه برده؛ نزد عبیدالله وارد کنیم.
1) (1) الإرشاد، شیخ مفید: 78/2-79؛ تاریخ الطبری: 303/4؛ اعیان الشیعه: 612/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 83.
2) (2) فقال له الحرّ: ما نَدْری ما هذِهِ الْکُتُبُ الَّتی تَذْکُرُ؟!
3) (3) فقال الحرّ: فَاِنّا لَسْنا مِنْ هؤلاءِ الَّذینَ کَتَبُوْا الَیْکَ وَ قَدْ امِرْنا اذا نَحْنُ لَقیْناکَ انْ لا نُفارِقَکَ حَتّی نُقْدِمَکَ عَلی عُبَیْدِالله بْنِ زِیادٍ (لعنة الله علیه).
امام علیه السلام فرمود: «مرگ نزدیکتر است به تو از این آرزو.» و بعد از آن رو به اصحاب کرده فرمود: سوار شوید، آنها سوار شدند، و منتظر ماندند تا زنها نیز سوار شدند، فرمود: برگردانید، رفتند که برگردند، سپاه حرّ جلو آمده مانع از انصراف گردیدند.
حسین علیه السلام به حرّ گفت: مادرت به عزایت بنشیند، چه میخواهی؟
حرّ گفت: هان! به خدا اگر دیگری از عرب این کلمه را به من میگفت و او در چنین گرفتاری بود که تو هستی، من واگذار نمیکردم و مادرش را به شیون و فرزند مردگی نام میبردم.(1)
معلوم میشود این کلمه که ظاهرش در نفرین به فرزند است، اشعاری به نقص مادر دارد از جهت آنکه مادر به واسطه نقص خود نتوانسته فرزند برومند آرد، لذا سزاوار شیون بر او است نه سزاوار چشم روشنی، یعنی همچون مادری که فرزند غیر قابل زیست آرد مباد و این ادب حرّ در حضور هزار نفر قوای مسلح و به علاوه با اریحیة(2)فرماندهی او و اتکای به کوفه و ماورای کوفه و شرف بیت او یک دنیا تماشا دارد.
1) (1) قال: اما و اللهِ لَوْ غَیْرُکَ مِنَ الْعَرَبِ یَقُوْلُها لی وَ هُوَ عَلی مِثْلِ تِلْکَ الْحالَةِ الَّتی انْتَ عَلَیْها ما تَرَکْتُ ذُکْرَ امِّه بالثَّکْلِ انْ اقُولَها کائِنا ما کان ولکِنْ وَ اللهِ مالی الی ذِکْرِ امِّکَ مِنْ سَبیلٍ الا بِاَحْسَنِ ما یَقْدَرُ عَلَیه.
2) (2) اریحیه: بخشندگی، مرادنگی، هر نوع خوی پسندیده در آدمی.
و حتماً به او پاسخ میدادم هر چه بادا باد؛ ولیکن به خدا من حق ندارم که مادر تو را ذکر کنم مگر به نیکوترین وجه که مقدور باشد.
حسین علیه السلام فرمود: پس چه میخواهی؟
گفت: میخواهم تو را بیمضایقه نزد عبیدالله روانه کنم.(1)
امام علیه السلام فرمود: اگر مقصود این است تو را، من تبعیت نمیکنم.
حرّ گفت: در این صورت من هم تو را واگذار نمیکنم.(2)تا این گفتار را سه بار بین هم ردّ و بدل کردند، همین که سخن بینشان زیاد شد، حرّ گفت: راستش این است که من امر ندارم به جنگ با تو، فقط مأمورم که از تو مفارقت نکنم تا تو را وارد کوفه کنم؛ هین! اگر تو حاضر به آن نیستی و ابا داری، پس راهی را پیش گیر که به کوفه داخلت نکند، ولی به مدینه هم باز نگردد که انصاف و میانهای بین من و تو باشد تا من به عبیدالله بنویسم و تو نیز اگر بخواهی به یزید بنویسی یا به ابن زیاد، من امیدوارم که کار طوری پیش آید که خدا در آن عافیت به من ارزانی کند تا در گرفتاری تو، من به چیزی مبتلا نشوم.»(3)
راوی میگوید: پس از آن، از جادۀ عُذیب و قادسیه منصرف شده و رو به دست چپ آوردند.
مسافت تا عذیب سی و هشت میل بود، در دست چپ جز بیابان و تپه و ماهور که آفتاب بر آنها غروب میکند هیچ نیست. بنابراین، راه رو به خطر میرفت.
کاروان حجاز به راه افتاد، اردوی حرّ نیز همعنان او، راه میپیمود، میآمدند تا در سرمنزل (بیضه) مجدداً امام علیه السلام بر اصحاب خود و اصحاب حرّ خطبهای خواند.
طبری میگوید: «ابومخنف از عقبة بن ابی عیزار بازگو کرده گوید: حسین علیه السلام در (بیضه) بر اصحاب خود و اصحاب حرّ خطبهای خواند آنها را مخاطب کرده، حمد خدا را کرد و ثنا خواند و بعد فرمود: ایها الناس، رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: هر کس سلطانی را دید که به جای جهانداری، جورپرور است، حریم خدای دادار را هتک میکند. پیمان خدای را میشکند با روش رسول خدا صلی الله علیه و آله خلاف میورزد؛ در میان بندگان خدا به گناه و تعدی رفتار مینماید و با این وصف او را تغییر ندهد، در تغییر و تعییر او نه به گفتار و نه به کردار بکوشد؛ بر خدا لازم است
که وی را هم در آن مغاک(1)داخل کند که او را داخل میکند و هان این مردمند که از طاعت شیطان آنی جدا نشدند؛ طاعت رحمان را ترک گفتند، فساد را آشکارا کردند، کار حدود را به تعطیل کشاندند؛ حقوق را به خود اختصاص دادند، محرمات را حلال دانستند، محللاّت را حرام شمردند؛ و من شایستهترین کسی هستم که باید در تغییر وضع بکوشم. شما هم مراسلهها برای من فرستادید، و نمایندگان اعزام کردید که مرا واگذار نمیکنید و دست تنهایم نمیگذارید. تبعیت خود را آگهی دادید، پس اینک اگر به بیعت خویشتن تمامیت بدهید رُشد خود را یافتهاید؛ چه من حسینم؛ فرزند علی؛ زادۀ فاطمه دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله و جان من با جان شما یکی و اهل من با اهل شما یکی خواهد بود و شما را شاید و باید که از من پیروی کنید؛ اگر نمیکنید و عهد خود را شکستهاید و بیعت مرا از گردن برداشتهاید (و این از شما تازگی ندارد، برای شما ناشناس نیست. این کار را با پدرم کردید، با برادرم کردید؛ با پسرعمویم مسلم کردید) «گول خورده، آن کسی است که مغرور شما شود.»
پس بخت خود را گم کردهاید و بهرۀ خود را ضایع نموده و از دست دادهاید. هر که پیمان بشکند بداند که خود زیان کرده و تنها به زیان خود کوشیده، مرا هم البته و حتماً خدا از شما بینیاز میکند. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته، سپس سوار شد و حرّ نیز به همراه میآمد.»(2)
گویا حرّ از خطبۀ شُراف و از این خطبه بیضه چنانکه اصرار امام علیه السلام را بر مسلک فهمید، اندکی هم هوشیار شد و برای تخلص خود به فکر چارهجویی کار برآمده و نظرش رسید که بلکه امام علیه السلام را از اصرار خود باز دارد. حرّ ظاهراً تخلص را منحصر به همین میدانست که در دلسوزی خود به عرض رسانید.
اربلی گوید: «پس از شب و روزی که رفتند، مجدداً اردوی حرّ طلوع کرد.
از اینجا معلوم میشود حر از دور به مراقبت امام علیه السلام میآمده و اینکه به صدد دلسوزی است که به صلاح اندیشی باز آمده است. زیرا نظر به اطلاعاتی که خود داشته، ناروایی بنیامیه را چاره ناپذیر میدیده و از اینگونه اصرار نیز که از صراحت لهجۀ امام علیه السلام شنیده، باب سازش را به کلی منسدّ و آتیه را بر خودش تاریک میدید. این است که فکرش در چارهجویی به اینجا رسیده که به امام علیه السلام تذکری دهد، بلکه تخلصی نیابد و جز از این روزنه نور امید ندید.
حرّ خود را نزدیک آورد و گفت:(1)یا اباعبدالله! خدا را دربارۀ نفس عزیزت در نظر آر، برای آنکه من هویدا میبینم که اگر به جنگ بپردازی، با تو میجنگند و اگر با تو جنگ شود تو کشته خواهی شد. بنابر آنچه من میبینم.
1) (1) و اقبل الحرّ یسایره و هو یقول له: یا حسین؛ اذَکِّرُکَ اللهَ فی نَفْسِکَ فَاِنّی اشْهَدُ لَئِنْ قاتَلْتَ لَتُقاتَلَنَّ وَ لَئِنْ قُوْتِلْتَ لِتَهْلِکَنَّ فیما اری.
یعنی ببین خدا راضی هست که نفست را به کشتن بدهی؟
حسین علیه السلام فرمود: آیا مرا به مرگ میترسانی؟ آیا امر به قدری در نظر شما بزرگ است که حاضرید مرا بکشید؟ من نمیدانم به تو چه بگویم؟!
ولیکن من سربسته به تو آن سخنی را میگویم که پیش از این یک تن از انصار از طایفۀ اوس به پسر عمویش گفت: در هنگامی که بین راه به او برخورد و آن انصاری نازنین به هوای نصرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و یاران به احد میرفت، گفتش: کجا میروی؟ کشته میشوی، او گفت:
1 - سَاَمْضی فَما بالْمَوتِ عارٌ عَلَی الْفَتی اِذا ما نَوی حقّاً و جاهد مُغْرِماً
2 - وَآسی الرِّجال الصّالِحینَ بِنَفْسِهِ وَ فَارقَ مَثْبُوراً و باعَدَ مُجْرِماً
3 - فَاِنْ عَشْتُ لَمْ انْدَمْ وَ إنْ مَتّ لَمْ الَمْ کَفی بِکَ ذُلَّا انْ تَعیش و تُرْغَماً»(1)
ترجمه:
«اگر کشت خواهد تو را روزگار چه نیکوتر از مرگ در کارزار»
1 - من به دنبال این نیت خود حتماً خواهم رفت و مرگ بر جوانمرد ننگ
1) (1) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 87؛ اعیان الشیعه: 596/1؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 48/4؛ تاریخ الطبری: 305/4.
نیست، مرگی که در راه حق و نیت خیر برسد، مرگی که به مجاهد دلباخته در راه مسلمانی، آن هم هنگام جهاد و کوشش برسد.
2 - مرگی که در راه مواسات با رجال صالح باشد، مرگی که در راه مفارقت از تبهکار و برکناری از بزهکار برسد.
3 - پس اگر زنده ماندم دیگر ندامت نبینم و اگر مُردم سرزنش ندارم، ولی تو بمان «تو برای خواری و خواری برای تو» که برای تو کفایت میکند که زنده بمانی با دماغی به خاک مالیده.
حر دید زهی شهامت؛ دید خود با همه سرداری به این پایه نمیرسد، دید خود با فرماندهی، در آستان مرگ زبون است؛ از این حماسۀ غیرت زا، دماغ حر تازه شد، در حس نهفته و عقل نهان او ذخیرههای سرشاری از عبقریت، اندوخته شد که اکنون به واسطۀ مغلوب بودن برای مقام و مقهور بودن از عوامل بیشمار هشیار آن نیست، هشیار نیست که ترس از مرگ است که او را از رجال صلحای سربلند مانند مهاجر و انصار و رجال اشراف مانند اجدادش باز داشته و به فرمانگذاری عبیدالله یک تن بیبیخ و بن کشانده است؛ در عقل نهفتهاش رازی نهفته شد که بعد ازهشیاری سر به سلطنت نیز برای پاگذاشتن روی حق فرود نمیآورد. بگذار این کلمات آتشین در سرّ سویدایش هر گرمی را ایجاد کند و فقط قشعریره(1)و لرزشی از خود به جای منطق واضح احداث نماید. روزی فرا
1) (1) قشعریره: لرز، لرزه، تغییر حالت پوست بدن و جمع شدن آن در اثر سرما یا علت دیگر، راست شدن مو در بدن.
خواهد رسید که منطق خود را به او آشکارا کند و آدمیت را از میان آب و گل پدید آرد و رخسار زیبای عقل و آزادگی را از میان آب و گل پدید آرد و رخسار زیبای عقل و آزادگی را هویدا نماید. آن روز آزاد مرد از این بذری که در خاطرش کِشته شد، بهرهها برمیگیرد و از نهایت امتنان دست باغبان را میبوسد که تخم شرف و آزادگی در او بار آورد؛ اینک بگذار به کنار رود.
«همین که حرّ این را شنید کناره کشید و با همراهان خود از یک ناحیه راه میپیمود و حسین علیه السلام با یاران خود از ناحیۀ دیگر تا در آخر به عُذیب الهجانات رسیدند.
اینک سی و هشت میل یا فزونتر با هم راه آمدند.
که ناگهان همگی متوجه شده، چهارتن را مشاهده کردند که ازکوفه رو آورده، بر شتران کوه پیکر خود برنشسته اسبی را به یدک (جنیبت(1)) میکشیدند.
این اسب از نافع بن هلال جملی است و این چهارتن بالحقیقه هفت تنند و از یاران حسینند که به استقبال کاروان امام آمدهاند.
و به همراهشان، دلیل راهشان (طرمّاح بن عدی) است از دور هویدا شدند؛ به سوی حسین آمدند و بر او سلام کردند.
پس حرّ پیش آمده گفت: این چند نفری که اکنون آمدند از اهل کوفهاند، از
1) (1) جنیبت: اسب یا شتری که صاحبش همراه خود آن را میکشد، یدک.
آنان نیستند که به همراه تو آمده باشند، من آنها را حبس میکنم یا برمیگردانم.
حسین علیه السلام فرمود: من همانطور که از خود دفاع میکنم، از آنان نیز دفاع میکنم. (از هر چه خودم را محافظت میکنم اینها را هم محافظت میکنم) اینها انصار من و اعوان منند؛ تو پیش با من معاهده کردی که متعرض من نشوی تا جواب عبیدالله برایت بیاید؟
حرّ گفت: آری، لیکن اینها به همراه تو نیامدهاند!
فرمود: اینان اصحاب من و به منزلۀ کسانیاند که به همراهم آمدهاند، پس اگر بر همان قرار و معاهدهای که بین من و تو بوده باقی هستی که بسیار خوب وگرنه قطعاً به جنگ میپردازم.
میگوید: پس حرّ از آنان دست برداشت.»(1)
«بعد از آن کاروان امام علیه السلام و اردوی حرّ از عُذیب الهجانات حرکت کردند و به قصر بنی مقاتل وارد شدند، شب در آنجا ماندند، بعد از نیمه شب حرکت کردند. امام علیه السلام میخواست خط سیر خود را به مدینه برگرداند، به چپ گشت حرّ آنها را برمیگرداند، حضرت او علیه السلام نظر داشت که جمعیت خود را متفرق کند، در اینجا سخت زد و خورد پیش آمد، همین که سپیدۀ صبح طلوع کرد، امام علیه السلام برای نماز پیاده شد، نماز را خوانده به عجله سوار شد و باز به راه افتاد. در آن پگاه مجدداً راه را به دست چپ پیچید، حرّ پیش آمده امام علیه السلام و اصحاب را برمیگرداند. هر وقت آنها را زیاد به سمت کوفه متوجه میکرد، آنها از تحکّم
1) (1) تاریخ الطبری: 305/4-306؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 49/4؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 88.
حرّ و فشار او سرباز زده سرپیچی میکردند و مسیر خود را ادامه میدادند. به همین طور راه را پیش میآمدند تا به نینوا رسیدند؛ در اینجا فرمان پیاده کردن برای حرّ آمد.
ناگهان سواری نمودار شد، اسب عربی نجیبی به زیر پا داشت، اسلحۀ تمام پوشیده، کمانش را به پشت سر انداخته بود از کوفه میآمد، پس همه به انتظار او ایستادند تا سوار به آنها رسید و بر حر و همراهان سلام کرد. ولی به امام علیه السلام سلام نکرد و گذشت: این مرد همان مالک بن نسر کندی بُدّی است، نامهای از جانب عبیدالله به حر داد.
نامه این بود: به محض آنکه این نوشته و فرستادهام به تو رسید بر حسین علیه السلام سخت بگیر و او را پیاده مکن، مگر در بیابان خشک و لُخت، جایی که قلعه و بارو نباشد، در زمینی که آب نداشته باشد و من به فرستادهام امر کردهام که ملازم تو باشد و از تو جدا نشود، مگر هنگامی که خبر انفاذ و اجرای فرمان را برای من بیاورد. والسلام.
حرّ همین که نامه را خواند، خدمت حضرت علیه السلام آورد و فرستاده را نیز همراه خود داشت و حکم را ابلاغ کرد و گفت: این نوشته امیر است، امر کرده که من بر شما تنگ بگیرم و در همانجا که این نوشتهاش به من برسد شما را فرود آرم، این هم گماشته و فرستادۀ او است که امر داده از من جدا نشود تا رأی
و امر او را انجام دهم.»(1)
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 346/3؛ روضة الواعظین: 180؛ مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 93.
این سختگیری، برای امام علیه السلام تحدید اراده بود. تحدید حریت او بود، سلب مصونیت از او و از عزیزان و از حریم و حرم او مینمود، امام علیه السلام در تحت فشار فکری و فشار دشمن و خستگی راه و گرد و غبار آن، آیا پیاده شود؟!! آیا حرّیت نفس زیر بار میرود که به حکم دشمن و بر طبق دلخواه او که البته به صلاح دشمن است و به صلاح خود او نیست پیاده شود؟ این پیاده شدن، پیاده کردن است نه پیاده شدن؛ معلوم است مطابق آخرین صلاح دشمن و قوت تحکم او است و مساوق با ضعف جانب امام و استضعاف او است، این پیاده شدن چون به حکم دشمن است، لابد دشمن تمام صلاح بینی خود و بیچارگی او را دیده که او را پیاده میکند. مانند آن است که حضرت او علیه السلام را از آسمان به زمین فرود میآورد. حرکت خود را میبیند که دیگر خاتمه پیدا میکند، آخرین سواری است که به اطراف آفاق ممکن است و به دنبال خاتمۀ حرکت، خاتمۀ حیات است. دیگر از خطوط حیات و لوازم حفظ حیات، دست او به یک معنی کوتاه خواهد شد. دید و بازدید هواخواهان خاتمه پیدا خواهدکرد، باز بودن دست برای تصریف و تصرف در امور برای حفظ مصالح خاتمه پیدا خواهد یافت. (ناپلئون وقتی از کشتی چشمش به جزیرۀ سنت هلن افتاد و دید که یک تخته آتش فشان است، گفت: این
سرزمین بوی مرگ میدهد، پسران پیت خوب میدانند که ما را کجا پیاده کنند.)
امام علیه السلام فرمود: «(ای دشمن زورمند) ما را بگذار که در این قریه پیاده شویم (یعنی نینوا) یا این قریه (یعنی غاضریه) یا این قریه (یعنی شُفیه)
بر حسین ستم ناپذیر (اباة الضیم) نه آنقدر سنگین است که بتوان گفت: از دشمن بخواهد که پنج قدم آنطرف تر او را پیاده کنند یعنی دفن کنند، کسی که با همت بلندی تا پای مرگ ایستاده و در راه حق از تمام حیثیات حیاتی چشم میپوشد، بعد از این پس و پیش بودن فرودگاه جز تغییر مدفن او نیست و اثری دیگر ندارد. او چگونه بر چنین همتی تواند تحمیل کرد که برای پس از مرگ خویش از دشمن تقاضایی بکند، ولی برای ملاحظه حال زن و بچه و اطفال و اصحاب نه برای جان خویشتن مجبور است که به حر تقاضا بدهد؛ اگر چه حرّ نپذیرفت و بر ملالت خاطر حضرت او علیه السلام افزود و خطر را چنانکه بود نشان داد. نشان داد که تاریکی پشت تاریکی است، نیروی هولناکی در پی این هزار است.
حرّ گفت: نه، به خدا در وسع من نیست(1)این شخص مردی است که برای بازرسی بر من گمارده شده است.»(2)
قدری که ممکن است حسین علیه السلام بکوشد که جلو باز شود، همان آخرین تقاضایی است که از حر میکند و آن سردار خود باخته (حر)، راه برای آخرین تقاضای آن آخرین فرد دودمان پیامبر صلی الله علیه و آله نمیدهد، حسین علیه السلام
باقیمانده و خاتمۀ پنج نفر مؤسس قدس اسلام است. خاتمه حیات او به سعادت اسلامیان خاتمه میدهد، امان از روی زمین میرود، و چیزی که حیات او را خاتمه میدهد همین ابرام و اصرار بر پیاده کردن و خاتمه دادن به سواری او است و همین نپذیرفتن آخرین تقاضای او، البته اگر حر میدانست که چه حبسی را بر آن نفس قدسی تحمیل میکند از آن بیزار میشد.
البته حبس، حبس اراده است نه حبس مکان، فضای باز بیابان در نظر آن محبوس عزیز و اسیر گرامی مانند حصاری سخت و محکم است، عزت نفس مساعد نیست که به حکم دشمن از اسب فرود آید، گرچه فشار قوۀ معادل هزار نفر، کم نیست.
انسان در موقع ارغام که فکر و ارادهاش از او سلب شود و ناگهان اختیارش برود، به طوری که هیچ کارش ارادی نباشد، در حرکاتش فتوری رخ میدهد و وقفهای در او احساس میگردد، به حدی که گاهی نمیتواند سوار شود، بلکه نمیتواند اگر سوار است پیاده شود یا از نردبانی به زیر آید، چیزی که هست. آن انسان کامل نه مانند بشر عادی است که آن زخم از کارش بیندازد و از دماغ سوختگی که به واسطه تحدید اراده و تحدید حریت و سلب مصونیت پیش آمده از کار بیفتد و نتوانند پیاده شود؛ لیکن هر چه باشد این زخم کاری که به ارادۀ او، و به
حریت او و به مصونیت او وارد گردید تأثیری در لهجه و در زبان و ابرازش دارد؛ لذا اسب را نگهداشته، در پیاده شدن توقف دارد. آری، بزرگی نفس نه آنقدر است که از دشمن به آسانی فشار پذیرد، بزرگان
همراهانش تعلل حضرت را درمییابند.
زهیر پیش میآید و برای رفع غصه حضرت او علیه السلام اذن جنگ میخواهد: که افسرده مباشید، فرمان جنگ بدهید هنوز ما دست بسته نیستیم، این پیشنهاد اندکی به رفع فشار فکری کمک میکند، مرگ با همراهانی چنین غصه ندارد ولی صلاح را به جنگ نمیداند.
او پیشنهاد جنگ را باز به نام دیگر میکند که جنگ کنیم تا راه بشکافیم و خود را به سنگر برسانیم و سنگر را معرفی میکند، باز امام علیه السلام را از اسم آن ده که «عقر» باشد دل میرمد و جنگ را به هر حال، گرچه برای بهانۀ پناهگاه باشد امضا نمیکند. چه حرف و سند دست دشمنان نباید داد، و باز اندکی تأمل میکند و در آن هنگامِ ننگ، نام زمین را میپرسد، میگویند: کربلا است.
گذشته و آینده در این موقعها مانند طومار به عجله از نظر انسان میگذرد و اگر کسی به خصوص در پیراهن خود باشد همه را مطالعه میکند، در طومارهایی که در خیال حضرت او علیه السلام پیچیده میشد و در میگذشت حدیث ام سلمه را(1)یاد آورد.
1) (1) فی تذکرة السبط، ثم قال الحسین علیه السلام ما یقال لهذه الارض؟ فقالوا: کربلاء و یقال له: ارض نینوی «قریة بها» فبکی علیه السلام فقال کرب و بلاء، اخبرتنی ام سلمة قالت: کان جبرئیل عند رسول الله صلی الله علیه و آله و انت معی، فبکیت، فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: دع ابنی، فترکتک فاخذک و وضعک فی حجره، فقال جبرئیل علیه السلام اتحبه؟ قال: نعم. قال: فان امتک ستقتله ثم قال: و
درب تفریح باز شد از میان تاریکیهای گوناگون فشار که موجب ابهام وظیفه بود، باب نجات دو لنگه گشوده شد، حدیث ام سلمه را بازگو کرد و اشک به دور چشمهای نازنین مخلوط با یاد عزیزش نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله گشت، پا از رکاب خالی کرد که با قضاء نباید مبارزه کرد و رو به یاران کرد و آن کلمۀ شکایت آمیز را گفت که در بخش چهارم بیاید. إن شاء الله.
و باز اسم زمین را پرسید؛
امام علیه السلام: آیا این زمین کربلا است؟
بلی، یابن رسول الله صلی الله علیه و آله.
امام علیه السلام فرمود: «اینجا است که من برای ابد پیاده میشوم و برای همیشه رکابم خالی میشود، چیزهای دیگری هم بر سر ما خواهد آمد، سرنوشتهای
دیگری هم داریم، مقدرات ما به آخر رسید و به پایان عمر به سرانجام پیوست.»(1)
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 247/3؛ بحار الأنوار: 383/44؛ فی نزوله علیه السلام بکربلاء؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام: 234.
گفت نطقم چون شتر زین پس بخفت نیستش با هیچ کس تا حشر گفت
همچو اشتر ناطقه اینجا بخفت
به علاوه از آن سروش غیبی که حدیث ام سلمه و حدیث دیگری را نیز که شفاهاً خود از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده بود، به خاطرش آورد از مطالعه زمینۀ کار و نبودن قوۀ کافی برای دفاع و استیلای دشمن زورمند و بیآبرویی کارکنان آن و قانع نبودن به هیچ حد و اندازه و ابقا نکردن بر شرف و حیثیت او و تحمیلات غیرقابل تحمل آنها و طبیعت حق پرستی خود آشکار دید که هیچ راه سازگاری و محافظت هویدا نیست؛ بالنتیجه جان او و عزیزان او مصون نیست و حرمت و حریم او مصون نخواهد ماند بنابراین حر؛ آری حر کار خود را کرد!!
معلوم بود از آن وقت که حر برخورده و او را تحت نظر گرفته و قضیه را به مرکز خویشتن ابلاغ کرده و در حدود پنجاه فرسنگ راه او را پیچانیده، در این فرصت کافی، در این پیچ و خم دشمن بدکنش، هر نقشهای داشته تکمیل کرده و اینک نقشۀ کامل خود را در مجرای عمل قرار داده و البته قضیه را به صلاح خود خاتمه داده و میدهد و به ناچار در این تحکم تازه برای پیاده کردنش، موقع را برای انجام منویات خود مناسب دیده و تشخیص داده که همین نقطه و مکان مفصلی نازکی است که او با کارد خونریز خود آن را به آسان از هم جدا خواهد کرد. و تشخیص داده که در این بیابان هیچ مانعی و هیچ دستی جلوی دست او نخواهد آمد که او را از نیت سوء خود باز دارد. پس حتماً او نیت سوء
خود را چنانکه میخواهد میتواند انجام دهد، تمام کارهای آینده، هر چه باشد، همه زائیده همین کار است، یعنی (به میل خود پیاده کردن) هر چه پیش آید و آمد، همان اجرای نیاتی است که بعد همی از پرده رخ مینماید.
بینش بینا، از آن زمینه همۀ آثار و مقتضیات آن را پیشاپیش میدید، هر کس از نیت طرفین مستحضر بود میتوانست سختی موقت حسین را دریابد، حسین علیه السلام خود بهتر از هر کس عزت نفس خود و پایۀ بلند آن را میدانست و از طرف مقابل خود وقاحت و گرسنگی نابجا و کینههای انباشته را مستحضر بود و وظیفۀ مقدسه و تکلیف حتمی الهی خود را با حدود و قیود و به اندازۀ آن میدانست و میدانست که وظیفهاش اجازه نمیدهد تن به خواری دهد، یا به سکوت از امر به معروف و نهی از منکر بگذراند و باز در برابر؛ میدانست که دشمن نمیخواهد حتی سایۀ او را در بیداری یا شبح او را در خواب هم ببیند، که مبادا مانع از انجام آرزوهای بچگانهاش یا تعدیات خودسرانهاش گردد، در نتیجه التیامی متصور نیست و راه خلاصی نخواهد بود و از طرفی اینک که دشمن در پیاده کردن بر او سخت گرفته شتاب میورزد، ناچار اوضاع را با پیشرفت خود موافق کرده.
هر چه در آینه جوان بیند پیر در خشت پخته آن بیند(1)
و از ناحیۀ میزبانان نیز اثری هویدا نشد، اگر پیام او و جز ورود او را
1) (1) سدید الدین عوفی.
به آنان رسانیده باشند و با این وصف به استقبال نیامدهاند، به ناچار باید از ارادۀ خود منصرف شده باشند و اگر پیغام را نرساندهاند پس راه رساندن نداشتهاند. بنابراین راهها چنان بر آنان بسته است که خبر ما نمیتواند در حلقۀ محاصره آنها وارد شود، پس آنها چگونه میتوانند از حلقۀ محاصره بیرون آیند؛ به هر حال اکنون با نبودن قوۀ مدافع به حد کافی و استیلای دشمن زورمند و بیآبرویی کارکنان آن و قانع نبودن به هیچ حد و اندازه و ابقا نکردن بر حیثیت او، و تحمیلات غیرقابل تحمل آنها و طبیعت حق پرستی خویشتن، نتیجه آن خواهد شد که هیچ حقی از حقوق او مصون نخواهد ماند و هیچ راه سازگاری هویدا نیست؛ از روی این مقدمات، گذشته از موازین دیگر همین که قرار پیاده شدن را امضا کرد از لوازم حتمیه آن نیز آگهی داد، زمینۀ عزیمت خود را با زمینۀ ناروایی دشمن، زورمندی او را با ضعف جانب خود دیده از آتیۀ کار با آن دشمن، پیشگوئی کرد و به این چند کلمه عزیمت خود و فضیلت و عزت نفس را با حد ناروایی دشمن زورمند افشا کرد که فرمود: اینجا خوابگاه شتران ما است و ریزشگاه خون ما است، یعنی اینک حرّ به ظاهر ما را پیاده میکند اما من چنین میبینم که کار خود را کرد و کار ما را خاتمه دارد، مقدرات ما به آخر رسید.
حرّ ریاحی با هزار سوار و روبروی حضرت او علیه السلام فرود آمد و اسیر خود را در نظر گرفت.
زادۀ مصطفی علیه السلام هم پیاده شد «روز پنجشنبه، دو محرم از سال (61 ه -)»(1)همین که امام علیه السلام فرود آمد نامهای به کوفه نوشت، و سپس یاران را طلبید و در انجمن آن همرازان خطابهای فرمود و بعد در خیمۀ اولاد و برادران به همنوایی آنان دعایی خواند.(2)
این هر سه قسمت کاشف است که از سختگیری حر ریاحی فشاری بر نفس قدسی او احساس شده!
اما نامه، «مناقب» گوید: دوات با کاغذ سفید خواست و اول ورود خود را چنانکه رسم بزرگی است به اسم میزبانان کوفه و هواخواهان دست کوتاه خود اخبار فرمود:
و گرچه اطمینان نباشد به رسیدن نامه ولی برای رفع اندوه یا تکلیف دل میخواهد با محرمهای عقیدۀ خود که شیعیان خالص باشند با محرمهای خیالی که میزبانان باشند غافل از حال همدیگر نباشند، شرح نامه در بخش مختص خواهد آمد.
و نامهای هم به محمد حنفیه نگاشت:
از آن نامه هم معلوم میشود که امام علیه السلام خود را در عتبۀ ابدیت و در آستان مرگ میدیده، آن نامه نیز در بخش مختص بیاید.(3)
و بعد از آن اصحاب را جمع آورد و آن خطبۀ حزن آور(1)را خواند و تسلیم به قضا را تا پای مرگ آگهی داد، تصمیم مردان خود را خواست،(2)به حسب مضمون آن خطبه، پیشآمد ناگوار و آیندۀ تلخ را از یک طرف و زندگی ملالآور از طرف دیگری به آنان تذکر داد، و زیبایی مرگ را در راه خدا با زشتی دنیا و کجروی آن خاطر نشانشان کرد و آنان به دلداری او علیه السلام جوابهایی بس خداپسند گفتند؛ و پاسخ هر یک در ترجمه نام او گذشت.
بعد در خیمۀ دیگری از حرمسرا، اولاد و برادران و اهل بیت رنج کشیدۀ خود را جمعآوری کرده و نظری به آنها نمود و گریست و به شکایت از کجروان عصر، عرض حال را به خدا کرد، آن دعا نیز در بخش مختص بیاید.
آن گریه و آن دعا که التجای به قوۀ مقتدر عزیز منتقم است و نطق اصحاب قدری تأثرات را سبک کرد. منظور ما از ذکر این قطعات که بخشی از حیات امام علیه السلام و جریان کار او علیه السلام است، فهماندن اهمیت صدمۀ کار حر و سختی فشار او بر حیات خاندان پیامبر و نشان دادن اندازۀ تأثری است که بر خاطر امام علیه السلام از سختگیری حر وارد شد. حر فرمانده هزار سوار بود، یعنی به هزار برابر قوه خود بر هدم اساس اسلام کوشید، واضح است قوۀ انسان به تنهایی غیر از قوۀ مجتمع است، به
نسبت ازدیاد عدد اجتماع قوۀ مجتمع افزون از قوه فرد است، حر مرکز آن قوه هولناک بود.
ابومخنف گوید: «همین که آن چند لشکر بیکران در کربلا پیاده شد، پس از اجتماع، عمر سعد برای جنگ با حسین علیه السلام فرماندهان را چنین تنظیم کرد:
عبدالله بن زهیر بن سلیم ازدی را امیر بر ربع مدینه و عبدالرحمن ابن سُبرة جعفی را بر ربع مذحج و اسد و قیس بن اشعث را بر ربع کنده و ربیعه و حرّ بن یزید ریاحی را بر ربع تمیم و همدان، فرمانده قرار داد.
بر لشکر راست عمرو بن حجاج را؛ بر لشکر چپ شمر بن ذی الجوشن را، بر سوارها عزرة بن قیس را، بر پیادهها شبث بن ربعی را امیر کرد و رایت را به غلامش درید (طبری گوید: زُوَید) سپرد و همه اینها به جنگ با حسین علیه السلام اقدام کردند، مگر حرّ که به جانب حسین علیه السلام عدول کرد و به همراهش شهید شد.»(1)
ابومخنف میگوید: «بعد از این تنظیم و ترتیب همین که حر دید عمر سعد همه لشکرها را از جا جنبش داد به سخن درآمد:
پر واضح است حوادث بزرگ تازیانههای همند، در آن موقع که لشکر از آرامگاه به جنبش افتاده و از راحتگاه به جبهۀ جنگ حاضر میشوند و سوار و پیاده را پس و پیش میکنند معلوم است چه جنجالی برپا
1) (1) مقتل الحسین علیه السلام، ابومخنف: 177؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 60؛ تاریخ الطبری: 320/4.
میشود، حس انسان به فریاد میآید.
حرّ پس از دیدار این وضع به عمر گفت:(1)کار امیر به صلاح باشد، آیا تو تصمیم به جنگ با این مرد داری؟؟ عمر گفت: آری «به خدا» جنگی که آسانترین صورش آن است که سرها بیافتد، دستها بریده شود،
طرز جواب عمر مانند تهییجی است، فرماندهان همین که افسران خود را آتشین خواهند. دم از تشدد میزنند.
گرچه در مزاج حر به عکس تأثیر کرد، شعور حر را خبردار کرد، سرآغاز طلوع پشیمانی شد، ندای فطرت به گوش میرسید و جرقههایی میجهید، حر را وادار کرد که به زبان ملایم محاکمهای از فرمانده کرد تا تکلیف خود را یکسره بیند و تصمیم قطعی خود را بگیرد.
حرّ گفت:(2)آیا به هیچ یک از این پیشنهادهایی که به شما کرده، رضایت نمیدهید و خرسند نیستید؟؟
این اعتراض متین به جا که لحن فرمانگذاری از حکومت را به لحن محاکمه تبدیل کرد، عمر را به فکر آستان عدالت انداخت، در پیشگاه این فکر عمر پیچیده بود، لذا مستشعر بیچارگی خود شد؛ کلمۀ تیره بختی را اعتراف کرد، خواست برائت خود را برساند و جنایت را به
1) (1) اصْلَحَکَ اللهَ ءَاَمُقاتِلٌ انْتَ هذَا الرَّجَلٌ، فَقالَ ای وَ اللهِ قِتالاً ایْسَرهُ انْ تَُسْقَطَ الرُّؤُسُ وَ تَطَیْحَ الْاَیْدی.
2) (2) فَقال: افَما لَکَ فی واحِدَةٍ مِنَ الْخِصالِ الَّتی عَرَضَ عَلَیْکُمْ رِضًی؟ فَقال عمر بن سعدٍ: اما وَاللهِ لَوْ کانَ الاَمْرُ الَی لَفَعَلْتُ وَ لکنْ امیرُکَ عُبَیدالله قَدْ ابی ذلکَ.
عهده غیر بگذارد، دم از تحمیل زد.
عمر گفت: همانا به خدا اگر کار به من واگذار بود میکردم ولیکن امیر تو ابا دارد!(1)
ندای فطرت به حر گفت: آزادگان، کارگر غیر نیستند، همیشه کار آنها به خود آنها واگذار است. آلت استعمال دیگری نخواهند شد، ای حر، ای آزادمرد، بنگر اینک فرمانده خود اعتراف میکند که کاری است بد که به دست او از مبدأ دیگری انجام میگیرد وگرنه خود او معترف است که کار، کار تحمیلی است، طبیعت حر از آن برکنار است.
حرّ برگشت، در میان مردم در ایستگاهی ایستاد،
یعنی ایستگاهی که تقاضای اقدامی عجالتاً ندارد، چنانکه انتظار میرفت بر سر نفرات خود به فرمانفرمایی نرفت، برای آنکه مبادا، مقام، بر او حکومت کند و بر حکومت نفس او خللی بیاورد، تا در آن فرصت اندک علاجی بیاندیشد و به پشیمانی خود و به بیچارگی نفس چارهای کند.
قرة بن قیس ریاحی با او بود، حر به او گفت: ای قرّه! اسبت را امروز آب دادهای؟(2)
این سخن بهانه بود که بگوید برو آب بده، کنار برو، در اینگونه
پیچیدگیها هر چه اسباب تشویش فکر است مزاحم است، نهایت آنکه مرد اراده هر چه جز استقلال اراده باشد کنار مینهد و مرد سست بنیاد دیگری را شرکت میدهد که بلکه برای راه خطای خود شریک رأی بیابد که بعد گناه را به گردن غیر بنهد، و استراحت وجدان بیابد، ولی مردان مرد به اقناع موقت و صورت امتناع نمییابند، بنابراین نزدیک بودن یک نفر هم اسباب تشویش فکر است، هر اندازه او محرم هم باشد آزاد مرد دوست نمیدارد، راز دل را با او به میان نهد که مبادا رأی او دچار تشویش شود و به بیچارگی او علاوه شود، مثل آنکه سبب اعلام و گزارش خیر به مافوق فراهم شود. بنابراین مایل است کسانی را که نزدیکند از پیرامون خود بپراکند، میخواهد به قرة بن قیس بگوید: کنار برو، بهانهای نیست، به نظرش آمد بگوید: برو اسبت را آب بده، ولی به زبان استفهام که آیا آب دادهای؟
قرة بن قیس گفت: نه.
گفت: آیا نمیخواهی که آب بدهی؟
قرّه میگوید: من ظنین شدم، گمان بردم که میخواهد من عقب بروم او کاری
بکند، «به خدا» گمان من فقط بر آن رفت که خیال دارد کنار بکشد که حاضر جنگ نباشد و کراهت دارد که من در آن هنگام به آن کار ببینمش، مبادا مطلب را به مقامات بالاتر اطلاع دهم.
گفتم: من برای آب دادن اسب میروم، قره میگوید: من از آن مکان که حرّ در آنجا بود کناره گرفتم و به خدا گر مطلعم کرده بود بر آنچه اراده داشت، من به
همراهش میرفتم.»(1)
او برکنار رفت و حر به راه خود رفت، راهی را پیش گرفت که لشکرش محرم آن نیستند، او اکنون اندیشهای دارد که زن و فرزندش نیز هم رازدار آن اندیشه نیستند، دنبال راهی میرود که اگر لشکرش بفهمند صد دیوار جلو مقصود او میکشند. باید وقتی پرده از روی مقصود بردارد که به آستان مقصد رسیده باشد، اگر پیش از کشف قضیه کاری بکند کرده است وگرنه به هزار مانع ممکن است برخورد، وی با هزار برابر قوه خود بر امام علیه السلام حبس را تحمیل کرده بود. اینک باید برای رهایی خود از هزار برابر آن قوه بیاندیشد، هزاران قوه به کار ببرد، هزاران تدبیر بکند، هزاران گذشت بنماید تا بلکه مضری به دست آید ولو آلت دست بیگانه شد و شد تا چرخهای بزرگ به گردش افتاد. اینک چرخهای بزرگ در هر ثانیه به سرعت چندین برابر میچرخد، نیروی
او بیحد شد و فشار میدهد، سنگینی فشار بر حر نه چنان است که بر شبروان کوی امام که شبانه از لشکر عمر سعد به لشکر امام پیوستند میبود. آنان زود رهیدند، دشمن را شبگیر کردند، اما حر باقی مانده تا گرفتار شوکت قوای دشمن «فُرس ماژور» شده، چگونه از این معدن آهن تیز، تنور آتش آتش فشانی اسلحه برهد.
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 208؛ اعیان الشیعه: 603/1؛ تاریخ الطبری: 325/4؛ الإرشاد، شیخ مفید: 99/2.
میگوید: «پس از دور شدن رقیب، حر بنا کرد اندک اندک رو به سوی حسین علیه السلام آمدن و مانند خورشید سر از مکمن افراشتن:
نظر دارد که هر چه بتواند خود را از لشکر و حوزۀ قدرت آنها آرام آرام بیرون بکشد و قدم به قدم از میدان نفوذ آنها دورتر دارد، چنان نمایش میداد که خود ستونی از لشکر است که پیش میرود.
مهاجر بن اوس ریاحی به وی گفت: چه خیال داری؟ ای پسر ریاحی! آیا خیال حمله داری؟
استفسار از اینکه آیا قصد حمله دارد؟ میفهماند که حر برای نکتهای به زی و وضع حملهوری بوده، بعد هم خواهیم دید، همین که نزدیک سپاه امام علیه السلام رسید، سپر را واژگون کرد، معلوم میشود تا آن وقت به هیئت حملهوری بوده. باری جواب نداد؛ به سکوت گذراند، چه بگوید: هر چه بگوید به هر کلمه یک قدم عقب مانده، به علاوه شاید ابراز راز دل، پردهای بشود بر پیش روی مقصود؛ ایمن از جاذبۀ رقابت سایر افراد قبیلۀ خود حتی از قرة بن قیس ریاحی و مهاجر ابن اوس ریاحی نیست؛
چشم اختر شبگرد اگر فتنه انگیزد و برای پرده برداری از راز او غمازی کند یا حریفی به نام دلسوزی او را بغل بگیرد و نگذارد برود؛ به نام آنکه مبادا خود را به آغوش مرگ بیاندازد و خود را به مقصود برساند، یا برای خوش آیند امرا و برای ابراز حسن خدمت او را به تبر بزند، او چه کند، او مرگ را برای خود راحتی میداند، اما مرگی پس از ساعتی دیگر که خود را در ساحت حریم محبوب برساند و آنچه میخواهد
عذرها از یار گرامی بخواهد. جاذبۀ کوی مقصود نیز از آن طرف سخت میکشد، بیچارگی خود را بین زمین و آسمان میبیند.
در پاسخ مهاجر لرزی گرفتش شدید، بدنش از لرز مرتعش بود،
ندامت از گذشته، امید آینده، خوف و رجا، در اعصاب کورانی آورده، جزر و مدی از زیر جمجمه تا نهایت عصب در جریان است.
مهاجر باز گفت: ای ریاحی! کار تو شبههناک است، هرگز در هیچ موقفی مانند آنچه الان از تو میبینم ندیدهام. اگر گفته میشد شجاعترین مردم کوفه کیست؟ من از تو نمیگذشتم، پس این چیست که از تو میبینم؟!
جواب نخواهید، ملامتش مکنید، ندای فطرت و وجدان است.
در اندرون من خسته دل ندانم کیست؟ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
گفت: راستش این است که من خود را مخیر میبینم بین جنت و نار (بهشت و دوزخ)،
اهل دل آگاهند که صددار شوری در یک لحظه در دل تشکیل میشود و گویندگانی از هر گوشۀ دل برمیخیزند و سخن مناسب خود را
میگویند، آن وقت قهرمان میخواهد که حکم قطعی صادر کند و در راه اجرا بگذارد و در اجرا همچنان حکیمانه برود که پیش از هشیار کردن موانع، خود را از آنها گذرانده باشد؛ ابراهیم بت شکن تنها سربازی است که یک تنه به دشمن تاخته چونان که پس از درهم شکستن هدف دشمن، دشمن از نیتش آگاه شد. حر برای فصل و قضا، راه دو طرف را روشن میدید، چیزی جز عملی کردن و عمل کردن به عهده
باقی ندارد و انصاف را او هم برای انجام عمل از قوت اراده کسری نداشت. عزیمت او فقط بال و پری میخواست برای سمندش تا بتواند او را از تیررس صیادان تیرانداز آن دشت بگذراند.
اسرب القطا هل من یعیر جناحه لعلی الی من قد هویت اطیر
اکنون چنانکه چند قدم از حومۀ نفوذ دشمن گذشته، از میدان جاذبه دنیا هم رد شده لذت ترفیع مقام، حب ریاست، شرف رقابت، همه عقب ماندهاند. اینک اگر اندکی توسن زیر پایش مدد کند، از حلقۀ آفات هم به در میآید، گذشته از آنکه به یادش آمد که این راه آفت ندارد. همین که مجاهد از خانه بیرون آمد اگر چه مرگ در بین راه به او برخورد و پیش از رسیدن به مقصد او را در رباید، لطف ایزد به استقبال میرسد و او را از چنگال مرگ میرباید، بالاخره خدا او را از دست مرگ میگیرد نه آنکه مرگ او را از دست خدا بگیرد و هر کس خدا را برگزیند و خدا او را باز گیرد بهشت است، آن آزاد اکنون از سه مرحلۀ گذشته که هر یک طلسمی است از حومه استخدام و نفوذ دشمن، از جاذبۀ دنیا، از حلقۀ آفات، اینک جذبۀ حق و حقیقت قوی شده، اگر او را ریز ریز کنند نمیتوانند از مینوی حقیقت و بهشت ابد منصرف کنند؛ پس از آنکه در جواب به مهاجر بن اوس گفت: که خود را بین بهشت و آتش، آری جنت و نار، مخیر میبیند به سخن ادامه داده گفت:
و به خدا سوگند! چیزی را بر مینوی بهشت اختیار نمیکنم و برنمیگزینم اگر
چه قطعه قطعه شوم، اگر چه سوخته شوم.(1)
چاه است و راه و دیده بینا و آفتاب
تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
گویی خیال آمد که مبادا مهاجر مداخله در رأی من بخواهد و بگوید: ای ریاحی! در این طرف کشته شدن هست، خود جواب گفت: اگر چه کشته و قطعه قطعه شوم، باز گفت: اگر چه سوخته شوم، آری، شعله هیچ آتشی به اندازۀ شعله درون سینۀ پرسوز من نیست، این آتش مرا میسوزاند تا خاکسترم را از کجا سراغ بگیرند.
بعد تازیانه به اسب زد، سمند بادپا، رو به سپاه حسین علیه السلام پرواز کرد. همین که نزدیک آنها رسید، سپر را واژگون کرد، همراهان حسین علیه السلام گفتند: این سوار هر که هست ایمنی میطلبد.»(2)
البته همراهان امام علیه السلام مراقب میدان بودهاند که هر کس با سوء قصدی پیش بیاید، آنها با تیر خدنگ چشمش را بیرون آرند، از دور نمای حر تا نشناخته بودندش، همین قدر فهمیدند که به سرصلح آمده و به هیئت و زی ایمنی طلبان میآید، گویی میگوید: امانم بدهید تا خود را برسانم و حقیقت را بگویم.
ابن طاوس گوید: «بسان آن کس که روی به وادی ایمن برود میرفت و مینالید و میبالید.
ز آتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی اینجا به امید قبسی میآید
قصد حسین علیه السلام داشت، و دست به تارک سر نهاده و میگفت: بار خدایا! به سوی تو انابه دارم، دست توبه بر سر من بگذار که من دل اولیای تو و اولاد دختر پیغمبر تو را صلی الله علیه و آله آزردم.»(1)
طبری گوید: «همین که نزدیکتر شد و شناختندش، بر حسین علیه السلام سلام کرد.
دیدهاید که عربها از فاصلۀ بسی دور سلام میپرانند با تمدید صوت مخصوصی همین که صدا رس شدند، اعلان سلام و سلامت جویی خود را میکنند، حر مانند آزادگان خجل پیش از ورود در ساحت حریم، معرفی خود و اعتراف به سابقۀ خویش را لازم دید.
و گفت: خدا مرا به قربانت کند؛ ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله! من آن همراهت هستم که تو را حبس کرده از مراجعت مانعت شدم، در راه پا به پای تو آمدم تا
1) (1) «یده علی رأسه و هو یقول: الّلهُمَّ الیکَ انَبْتُ فَتُبْ عَلَی فَقَدْ ارْعَیتُ قُلُوبَ اوْلیائِکَ وَ اوْلادَ بِنْتَ نَبِیِّکَ. فَلَمّا دنی مِنَ الْحُسَیْن وَ اصْحابِهِ قَلّب تُرْسَهُ وَ سَلَّمْ عَلَیْهمْ»، طبری و در روایت ابن طاووس گوید: حر از پس اعتذارش گفت: «فَاِذا کُنْتُ اوَّلَ مَنْ خَرَجَ عَلَیْکَ فَاْذَنْ لی انْ اکُونَ اوَّلَ قَتیل بَیْنَ یَدَیْکَ لَعَلّی اکُونَ مِمَّنْ یُصافِحُ جَدَّکَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله غَداً فی القیمة». ابن طاوس گوید: مقصود او اولین کشته از حالا به بعد است؛ زیرا جماعتی پیش از او کشته شده بودند، چنانکه وارد شده.«اللهوف: 62؛ الامالی، شیخ صدوق: 223»
خود را به پناهگاهی نرسانی و بعد به تو سخت گرفتم تا پیادهات کردم و در این مکان هم به تو ننگ گرفتم؛ اما به حق خدایی که جز او خدا نیست، گمان نمیکردم که این مردم سخن و پیشنهادهای تو را ردّ کنند و کار را با مثل تویی به این پایه برسانند.
من در بدو امر با خود گفتم: باکی نیست که من با این مردم در یکپاره از اقدامشان سازش کنم تا گمان نکنند من از اطاعتشان بیرون رفتهام ولیکن آنها خود البته این پیشنهادها را که به آنها میشود از حسین علیه السلام قبول خواهند کرد؛ و به خدا اگر گمان به آنها میبردم که از تو قبول نمیکنند مرتکب این کارها دربارۀ تو نمیشدم و اکنون به راستی آمدهام پیش خودت، توبه کار و فداکار.
نزد خدا از آن کارها توبه نمایم و جانم را هم با تو به میان بگذارم.
تا پیش رویت بمیرم، حالیا آیا این کار را برای من توبه میبینید؟
امام: آری، خدا توبهپذیر است؛ توبهات را میپذیرد و میآمرزدت، نامت چیست؟ گفت: من حرّ بن یزیدم؛ امام علیه السلام فرمود: تو همان حرّی چنانکه مادرت نامت نهاده، تو حرّی در دنیا و آخرت اینکه پیاده شو،
جملۀ اخیر را در مقام خوش آمدی، یا بفرما ایراد فرمود بالاخره یک نوع پذیرایی است.(1)
1) (1) و قال جعلنی الله فداک، یابن رسول الله صلی الله علیه و آله انا صاحبک الذی حبستک عن الرجوع و سایرتک فی الطریق و جعجعت بک فی هذا المکان و الله الذی لا اله الا هو ما ظننت ان القوم یردون علیک ما عرضت علیهم ابداً و یبلغون منک هذه المنزلة، فقلت فی نفسی
حرّ گفت: من سوار باشم برای تو لازمتر و سودمندتر تا پیاده شوم؛
یعنی اکنون من باید به فکر تو باشم.
بر زیر این توسن ساعتی با اینها جنگ میکنم و کارم به پیاده شدن خواهد کشید.
اما زمانی که دیگر نبض و نفس نداشته باشم.
امام علیه السلام فرمود: پس چنان کن که به نظرت میرسد.»(1)
حرّ از پس این سرفرازی برای منقلب کردن سپاه برگشت، برابر سپاه اسب
تاخت و تا جلوی همراهان سابق و اصحاب عمر سعد خود را پیش آورد و بعد به سخن آمد.(2)
گفت: ای قوم!
که به کارهای مردانه باید قیام کنید.
آیا قبول نمیکنید از حسین علیه السلام هیچ یک از این چند خصالی را که به شما پیشنهاد کرده است تا خدا شما را از تبعات جنگ با او عافیت دهد؟
کلمۀ خصال در اینجا به معنی پیشنهاد است.
گفتند:(1)با امیر «عمر سعد» گفتگو کن، پس حرّ مجدداً با عمر گفتگو را از سر گرفت و مر آن گفتار خود را که پیش به او گفته بود، باز گفت. عمر در جواب گفت: من به این کار حرص زدم و اصرار خود را کردم و اگر به آن راهی یافته بودم، کرده بودم!!»(2)
شما میدانید در میان سرنیزه و قوۀ غیر قابل مقاومت مهلت سخن و سخنرانی نیست، مخالف این سپاه از هر طرف بغلتد سر نیزهای به پهلوی او فرو میرود، ولی حر یک تن شهسواری است که مرعوب از اظهار شوکت قوا نیست، خود، فرمانده این سپاهی بوده که اکنون برای ارعاب حسین خود را در مظهر قوت و شوکت مینماید.
همان فرماندهی که واجد شرایط نظامی عرب و در سطح اعلی از نظام
سلحشوری است، او به تمام معنی یک تن نظامی اسلامی است؛ در ظاهر گویی یکپارچه فلز آهن است که جرأت میکند برابر سرنیزههای افراشته و اسلحهای که در مظهر قوۀ نظامی نهادهاند جسورانه بایستد. اراده خود را با صلابت و خشونت روح که خاصیت نظامی است تحکیم کند و در باطن با یک انقلاب درونی در آغوش است. همین که لب به سخن میگشاید یک دریا عاطفه از سرّ صمیم او نمایان شده موج میزند.
شرط نظامی اسلام همین است؛ مانند کوهساران که همه جا سنگ خارا است و در کمر و دامن آنها سرچشمه روانی میجوشد و مینماید که سرّ دل کوه و سنگ خارا هم آب روان است، نیروی آهنین سپاه اسلام هم باید در زیر آهن حامل سرچشمۀ مهر بوده، قاصد خدمت به جهان باشد، سپاهی هر چند باید دارای دل فولادین باشد، اما در دل جز مهر به جهان و عشق به خیر و خدمت نباید داشته باشد. این سخنور یک تن نظامی است که ظاهر پر صلابت او با باطن پر رحمت او هر کدام جداگانه میخواهد بر ارعاب افواج دشمن غالب گردد. ظاهر او چون سلحشوران، به صلابت تا آخرین حد آراسته است.
نیروی توحید خود لازم دارند که از هیچ شوکتی نترسند، از مقابله هر نیرویی رو گردان نباشند، از رستم قادسیه و هامان ارمن و نظام روم و سپاه یرموک پروا ننمایند، برابر شاهان سخنان حق را بگویند. این ظاهرۀ قساوت که حد اعلی قوت ارادۀ فرماندهی است در او توأم شده با نبعانی از عواطف که چشمه ساران را خجل میکند - نبعان عجیبی که از برخورد به حوزۀ تشنگان و سر چشمه نبوت صد چندان شده بود -
عواطف در او اساساً به حسب خلقت سرشار بود، ولی نه چندان که شباهت به رحمت نبوت داشته باشد، اینک که از سرچشمۀ معنویات منبع میگیرد، به قدری سرشار شده که همۀ جویباران وجود را فرا میگیرد. غریزۀ اکرام مهمان، غریزه واگذار ننمودن پناهنده که به سرمنزل انسان میآید، غریزه ایستادگی در پای وعده نصرت، غریزه التزام به دفاع از مهمان موعود، غریزۀ ترحم بر تشنگان، رویه با دوستان، مروت با دشمنان، مدارا از او اکتساب کرده است.
این غرایز و عواطف پر ارج و بها همه رشتهها و روابطی هستند با کمالات انسانی که روحیۀ عربی تا اندازۀ واجد آن بوده، به واسطۀ آن زمینۀ پذیرفتن نبوت داشت، قابل تشریف نظامات آسمانی شد.
از همین رشتههای غرایز طبیعی مخبوء(1)است که روابط مخلوق با خالق شروع میشود. اگر این رشته غرایز توأم شود با نظامات مقدس آسمانی، عرب باید در هر یک از اینها برای سایر ملل مشرق و مغرب نمایندۀ پیامبر باشد چه که جمعیت عرب در پیرامون پیامبر آسمانی به منزله دست و پای اویند و او خود با خانواده در وسط به منزلۀ هستۀ مرکزی حقیقت بوده، آن غرایز پرارج و پرمیمنت همه در عرب موجود و در حر تکمیل بود و از برکات نبوت و ذات اقدس رسالت آنقدر سرشار گشت که عرب لایق شد عنوان دیگرش، سپاه مسلمین یا نایب مناب نبوت اسلامی گردد.
1) (1) مخبوء: مخفی، پنهان.
حرّ که در این غرایز به واسطۀ قدس نهاد و شرافت خانواده به حد اعلی بود، در سطحی بلندتر از سطح وجود توده عرب قرار داشت. از توبه و سرخوش بودن، از اتکای به حقیقت محض، قویتر شده از اتصال به حوزۀ حسین «ینبوع تقوا» نبعان نوینی در خود دید، اتکای به حقیقت او را فوق تصور قوی و نیرومند نمود؛ چه اتکای به حقیقت هر گوینده را قویتر میکند، گوینده هر چند قوۀ بهادری داشته باشد هنگام اتکای به حقیقت قوت او صد چندان فزون گردد.
در این سطح بلند رشادت غرایز عاطفی او با مقدسات عواطف نیز که از سرچشمۀ فوق میرسد نزدیک شده، جوشش عواطف او در این وقت شبیه به جوشش عواطف انبیا بود که جهان را فرا میگیرد. آری، غرایزی که عهدهدار روابط حسنه بین بشر است همین که با مقدسات آسمانی هم آهنگ شد و در حد متقارب به نبوت درآمد میتواند شخص را نمایندۀ آمال محمد صلی الله علیه و آله نموده و معرف نظام و نظامی اسلام در صدر اول گرداند، برای سایر اهالی جهان در شرق و غرب به منزلۀ پیامبر و در درجۀ دوم پیامبر دومین جهان گرداند، بلکه محمد در پیکر امت در مظهر اعظم بود؛ یعنی مجموع عرب که محمد در وسط و باقی در پیرامون او و قائم به دعوت او بود، یک شخص تنومند بود که باید گفت محمدی بود، در مظهر اعظم خود جلوهگر شده که بدین وسیله راز الهی را بلند بگوید.
سپاهی که حامل رأی و روح محمد صلی الله علیه و آله به سوی جهان باید چه سپاه عرب باشد و چه غیر عرب، باید آمیختگی اسلحه او با مهر سرشار به
اندازهای باشد که مردم در جنب انگیزش مهر وذره پروری او قوه و اعمال قوه را چیزی نبینند، بهادری را چنان با عاطفه مزدوج نموده باشد که نمایش دل یک تن مادر و قهر یک تن پدر را بدهد که گویی دو تن متحد شدهاند. پدر که مظهر مهابت است با مادر که مظهر محبت است از اتحاد خود مجموعاً یک تن شخص بزرگتر را که جامع دو جهت است فراهم آورده، آن شخص واحد که مکبر انسان است همانا روح بزرگ محمد است در تن امت اسلام که پیکر سترگی است، اگر بخواهد حامل روح اعظم باشد. تن آن به فراخور روح آن تنومند باید.
پیکر امت اسلام که آن روزگاران جامعه عرب بود با تنومندی خود توانایی داشت که حامل روح محمد به جهان و مبلغ پیام و مرام او به سوی جهانیان باشد. باید این شخص مکبر که خدا خواسته بلندگوی محمد به جهان و برای جهان و جهانیان باشد و بزرگ جهان گردد، روابط اجتماع را که به وسیلۀ غرایز و رشتههای آن محکم میگردد کاملاً نگه دارد، پدری به جهانیان نماید. مادوی به مردم یعنی به اطفال زمین نماید هر جا افتادهای را دید، به تشنهای رسید بالای سر او بایستد، آب به او برساند، نماز استسقا بخواند، به آبروی خود بارش از آسمان بگیرد، آب فرود آرد(1)و به آب و نان اهل عالم کاری نداشته باشد، به
1) (1) خدیجۀ ام المؤمنین دلداری پیغبمر خدا صلی الله علیه و آله میداد که خدا تو را هرگز واگذار نخواهد کرد. چنین میگفت: کلّا لا یَخْذُلُکَ الله. فَاِنَّک تقری الضَّیْف وَ تَصِل الرَّحم وَ تَحْمِلُ الکَلَّ و تُکْسِبُ الْمعدمَ وَ تُعینُ عَلی نَوائِبِ الْحَقّ - ای الدهر.«المناقب، ابن شهر آشوب: 44/1؛ بحار الأنوار: 195/18، باب 1»
جهان بفهماند که من درکشورگیری خود به آب و نان کاری ندارم. من ایمان از شما میخواهم، دادن آب و نان را در گرو ایمان نمیگذارم، من به سان دجله و فراتم که دو سرچشمه طبیعتند و با لرزش امواج پیاپی خود، منطق رحمت را به زندگان میرسانند.
منابع طبیعت هم منطقی دارند، منطقشان این است که آب به هر تشنهای باید داد، اگرچه هم عقیده نباشید. گویند به دلیل آنکه جریان طبیعی ما به هر سو و به سوی هر کس میرود، اگر چه مسلمان نباشد، ما از آن همهایم. مهمانخانۀ خدای همهایم، آب میگوید جریان تدافعی من رشتۀ رابطی است متصل بین منبع حیات با احیای دیگر، این رابطه با افتادگان بیشتر است و هر زمین گودتر است به همان نسبت رابطۀ آب با آن بیشتر است، این رابطه باید هر چه محکمتر گردد.
نهرهای عظیم که از سرچشمه تا دریا، راه دور و دراز می پیمایند هر جا میروند پیامی هستند از مبدأ وجود به ذرات خاک، آنجا که خبردار باشید خدای شما حیات بخش است، فیضان دارد، شما برخیزید حیات از او بگیرید، پیام ما را بپذیرید و رشتۀ خود را با او محکمتر کنید.
اسلام که به جنگجویان خود دستور میداد آب را به روی دشمن مبندید میگوید: من این منابع رحمتهای عمومی را به حال خود میگذارم، من با منبع ایمان و نبعان دل و جان کار دارم، میخواهم نبعان غرایز وجدان
نیز دوش به دوش ینابیع و سرچشمهها بیاید و جریان آنها نیز بر منابع طبیعت افزوده گردد تا آب به همه برسد و آدمیان ناروایی نکنند، از ستم جمعی نارواست که آب و معادن طبیعی و مراتع عمومی به بعضی میرسد و به بعض نمیرسد. باید آن ستم و بغی و عدوان از بین برود تا آب به همگی برسد. برعکس کشورگیران جهان که میخواهند منابع رحمت را به حیازت درآورند، به خود اختصاص دهند، زمام حیات و زیست موالید را خود به دست گیرند، دست غیب از گریبان انبیا و سپاه آنها بیرون آمده تا آن منابع را از ظالم بگیرد و به حال طبیعی خود باز آرد و به همه برساند و چونان که آب خود بالطبع به همه جا روان است و همه را میرسد و به قدر کفایت همه خلق شده، این جریان را نشانه و نمونۀ ارادۀ یزدان و مراد او از آب و نان بدانند. مردم نیز مردمی کنند، لطف خود را جریان دهند و با آن یک صدا سازند تا بسان آب و به همنفسی آن به همه جا برود، جلو آن را نگیرند که به خود اختصاص دهند تا از چشم تنگی آن را نیز به رنگ خود درآورند.
به تفسیر ارادۀ ایزد و به جریان امر بر طبق این ترجمه چون ستمگران حاضر نیستند، انبیا مجبور شدهاند اعمال نیرو نموده، اسلحه به کار برند اعمال قوه نمایند، انبیا میکوشند که به جای خیال بغی و عدوان اندیشه خیر و احسان را عمومی کنند، نبعان دل و روان را نیز به لطافت منابع عمومی و ینابیع طبیعی درآورند، دل را به همراه ینبوع روان نمایند که خیرات عمومی را همه برای همه بخواهند، چنانکه زمین «مادر همه» منابع طبیعی را به قدر کفایت انام تهیه کرده و هر سرزمینی جداگانه به
قدر کفایت اهل آن اقلیم و تمام اولاد خود که موالید بشری باشد خود از آب، هوا؛ نور فیضان دارد، پستان زمین انتظار دارد که اولاد او همین که از فیضان او پیام او را شنیدند عواطف آنان نیز به فیضان آمده و از فیضان خود هر سدّ و هرحدّ بیمنطقی را که تطابق با منطق طبیعت صادق ندارد و حسن تفاهم بین آنها نیست از بین بردارند، اختصاص جز روی امتیاز عمل منطقی صحیحی ندارد. هر کس عملی در زمینی کرد که آن را زنده نمود، هر کس آبی را به حفاری و نقب جریان داد، البته نتیجه عمل او که کشته دست خود اوست اختصاص به او دارد، اینگونه منطق حسن تفاهم با مجرای طبیعت دارد و اما منابع عمومی، به عرق جبین کس نیامده، خود آمده تا هیچکس آن را از خود تنها نداند، مقاصد الهی در مادۀ آن چنان است که آن خود به جهان میرسد.
دستوری که آب را به روی قلعۀ دشمن نبندند، همانا تطبیق دادن نیروست به مقصد ایجاد که از خود جریان نظام وجود معلوم میشود.
در اقتصادیات و مادیات هر جا مقاصد الهی صریح است لهجۀ تعبیر آن باید روشن باشد، یعنی محتاج به استدلال نباشد و چنان در دست و دهان خلق افتد که نفوس قبل از فکر به آن اعتراف کنند، چون مطالبی که درک آن نیاز به فکر دارد قبل از مدرسه فکر، نفوس به آن خاضع نیستند و قضایای راجع به آن نزد اکثریت گنگ است و روشن نیست و قضایایی از این قبیل که: آب را نباید از تشنه بازداشت، مهمان را باید گرامی داشت، و عدۀ نصرت شده را باید یاری داد، مدارا لازم و احتکار حرام است، غریزهوار در خاطرها نهاده است که عالم و امّی بومی و
بدوی، زود آن را دریابند، خدا نفوس عموم را به آنها زودتر از رفتن به مدرسۀ فکر آگاهانیده و به اعتراف واداشته و شنوندگان را برای تثبیت و اثبات آنها خاضع نموده، قضایای آنها را قضایای محموده و پسندیده قرار داده، قلوب را در پسند آنها اتفاق داده قضایای مشهوره محموده را بدون سمه استدلال مقبول عموم قرار داده، منطق این قضایا را غیر از منطق فلسفه و قبل از منطق فلسفه در نهاد نهاده؛ زیرا قضایای مشهوره محموده غالباً در موارد اخلاقی و برای معالجۀ ابتلائات عمومی است، بسان معالجاتی که طبیعت بدن قبل از طبیب خود به خود میکند که اگر موقوف به تشخیص طبیب و مدرسۀ طب و دورۀ طب میگردید خلق اکثر میمردند.
این قضایای اخلاقی را نیز به طبیعت نزدیکتر کرده و محتاج به فکر فلسفی نکرده و بسان حوائج طبیعی جوع و عطش، منطقی خاص برای آنها قرار داده است. آیا مادران به منطق استدلال، پستان به دهان کودکان مینهند؟ واقعاً اگر شیر دادن را موکول به مدرسۀ فلسفۀ علیا یا مدرسۀ قابلگی یا مدرسۀ طب و طبیعت میکردند قیمت حقیقی عاطفه و بیارجی این مدرسهها آشکار میشد؛ زیرا احدی زنده نمیزیست، و هر چند اینگونه قضایای محموده مشهوره را در منطق فلسفه کم اعتبارتر از قضایای برهانی میشمردند، ولی حیات اکثریت خلق و جنبۀ اکثریت حیات به این قضایای اخلاقی اداره شده و میشود. با وصف آنکه هنوز به قضایای فلسفیه راه نیافتهاند؛ هر قضیۀ اخلاقی که اثر وجودی میدهد حقّیت آن و حقیقت آن ثابت است. مثلاً به واسطۀ غریزۀ اکرام میهمان
که قضیۀ آن مورد اعتقاد عموم نفوس است و آن را محموده میشمرند دو نیم خلایق استفاده میبرند به رابطۀ این قضیه نیم خلائق که مهمانند و نیم دیگر که میزبانند روی اطمینان به رشتۀ آن به منزل یکدیگر میروند و میرسند، اطمینان به رشتهاش از یک طرف باعث انگیزش دل مدعوین شده که از جا برمیخیزند و به سوی میزبان میروند و نیز اطمینان میزبان را به تهیه و تدارک وامیدارد، چون رشتهاش اطمینان بخش است نه در تحریک کوتاهی میشود و نه در حرکت سستی میکنند و چون غرایز را برای ضمانت خود ضامن میدهند، خسارتی هم به طرفین وارد نمیگردد. ضمانت این غرایز گر چه از جنس محاسبات ریاضی و هندسه نیست، ولی صیانت آن که به ضمانت غرایز است محکمتر از قضایای هندسه است.
خلق قبل از تطبیق آن با هندسه به آن اقدام میکنند بلکه این هم هندسهای است، هندسه حیات بشر و هندسه امی که حیات بشر روی آن اداره میشود، ریشهدارتر است از هندسه آب و گل. حب ازدواج در دوشیزگان، غریزۀ حب خانهداری در آنان، غریزۀ تربیت اولاد که هندسههای ایجادند از فنون ریاضی در حیات بشر کارگرتر هستند باید، آنها را هر چه بیشتر محکمتر کرد، وای به آنان که این غرایز را میکشند و آن فنون را زنده میکنند.
انبیاء که شاگردان حقند، دست حق را بهتر در طرح ریزی شالده حیات میبینند.
«اَقْرَبُکُمْ مِنَ الله ابَرَّکُمْ لِأهْلِه» «جِهادُ الْمرْأةِ حُسْنُ التَّبَعُّل»(1)
«مکارم الاخلاق»
مدرسه ریاضیات هنوز به دنیا نیامده بود که اینگونه استادان و بنایان و مهندسان حیات بشری در کار بودند و در آخر هم آن فنون و مدارس خواهد رفت و کار این مهندسان عالی مقام ادامه خواهد داشت، کار غرایز بالحقیقه از فرشتگانی است که تأثیر آنها عمیق و عریق و ریشهدارتر از اصول هندسی است.
محمد صلی الله علیه و آله که روح نظامات آسمانی برای زمین بود به ترجمۀ همین پیامهای ربانی برخاست تا فیض رحمات را در این خاکدان روان کند، مهر و عاطفه را که سرچشمههای پرجوشش است و رشتههای وصل با خداست تأکید نماید.(2)در سپاهیان اسلام روح ربانیت را دمید که
1) (1) الکافی: 507/5، باب حق الزوج، حدیث 4.
2) (2) پرگار و ابزاری را که باید بشر برای ترسیم نظامنامه حیات از مادۀ غرایز اولیه به کار برد، افسوس که به کار نمیبرد و بیپرگار هیچ شکل هندسی را به طور صحیح نمیتوان کشید. آن کسان که میگویند: کار این جهان از اولین حد طبیعت تا آخرین سر حد ریاضیات نظامنامۀ آن روشن است، ولی از این سرحد به بالا یعنی از نظامات بشری تا فلسفۀ علیا ناحیۀ تاریکی است، و همواره معرض تغییر و هرج و مرج است، غفلت از آن کردهاند که اگر پرگار و ابزار را شخص مهندس در ترسیم به کار نبرد، شکل هندسیه هم صورت ریاضی به خود نمیگیرد. غرایز که ماده حیاتند بسان مصالح بنیان اجتماعاند، نقض خود غرایز یا به کار بردن آنها بیپرگار مخصوص و ابزار خاص به آن سبب است که هرج و مرج میآید. آیینها و دول عالم هر چه در نقض این غرایز بکوشند و
اقتصادیات را از انحصار در حوزهای درآورند و با اعمال اسلحه ستمگران را که از ظلم و بغی و عدوان سدّی پیش راه نیکخواهی نفوس از یک طرف و پیش راه منابع از طرفی دیگر کشیدهاند از بین بردارند، خون ستمگران را بریزند، دست آنها را ببرند، تا موانع و مزاحمات مقاصد الهی را از بین بردارند و در نسل پاکی نفوس خیّری بار آرند که مجتمعات آنها منافیات مقاصد رب کائنات را نداشته به تکثیر نسل بیفزایند و برهان نو به نو به خلاقیت حق ادامه شود، یعنی از باغ وجود با حد اکثر از حیثیت کمیت و انفع از حیثیت کیفیت خلائق پدید آیند و عواطف با نبعانی از سرچشمه دل بجوشد که اقتصادیات را هم به فشار خود و به تدافع پی در پی ساری و جاری کنند. چشمه ساران اگر آبهای راکدشان به یکدیگر راه یابند، آب آنها لطافتی تازه به خود میگیرد و
به واسطه جریان هر یک در دیگری خود نیز از گندیدگی وامیرهند، تحصیل این نتایج برجسته موکول به قوه بهادری نظامیانی است که خود غرق زره و آهن بوده ولی روان آنها غرقۀ رحمت و بزرگ منشی و شرافت باشد.
یکی از نویسندگان بیگانه در باب امپراطوری اسلام در کتاب خود مینویسد: احکام و قوانین اجتماعی و مملکتی در این امپراطوری از قرآن و تفاسیر قرآن مأخوذ بوده تا گوید: اعراب از نظر علمی در درجۀ اول قرار گرفته، مسلمین اندلس را از نظر علمی و مالی به کلی منقلب کرده و آن را تاج سر اروپا درست کرده بودند و این تغییر و انقلاب نه در مسائل علمی و مالی تنها، بلکه در اخلاق نیز بوده. آنها یکی از خصائل ذی قیمت و عالی شأن انسانی را به دنیا آموختند یا کوشش داشتند که بیاموزند که مروت و انصاف یا تساهل و مدارای مذهبی نسبت به ادیان مخالف بوده باشد، سلوک آنان با اقوام مغلوبه تا اینقدر نرم و ملایم بوده که کلیسا و اساقفه زیر سایه آنها محترم میزیستند تا گوید علاوه بر تساهل مذهبی سلوک بهادرانه و جوانمردی آنها هم به درجۀ کمال بوده و آن اصول سپاهیگری از قبیل نظر داشتن به عاجز و ضعیف، شفقت و مهربانی با طرف مغلوب، ثبات و پایداری در عهد و پیمان و غیره که ملل نصاری بعداً آموخته و در دماغ آنان صفات مذکوره، رنگ مذهبی به خود گرفته و کاملاً به آن علاقمند بودند تمام اینها به وسیلۀ اعراب اسلام در اروپا شایع گردید.
برای سپاهی تا وقتی که این ده صفت یعنی: نیکی، شجاعت، خوش
اخلاقی، سخنوری، فصاحت، قوت جسمانی، شهسواری، نیزه بازی، شمشیر زنی، تیراندازی جمع نبود، لقب «فتی» جوانمردی به او داده نمیشد و حق نداشت خود را جوانمرد نامد.
تاریخ اندلس پر است از قصص و حکایاتی که از مطالعۀ آنها میتوان فهمید: این خصائص و صفات در عرب ساکن آنجا تا چه درجه اشاعت داشته است.
مثلاً والی اسلامی در قرطبه به سال 1139 طلیطله را محاصره کرد، سلطان آنجا که زنی از شاهزادگان نصاری بود به نام (برنژر) و گرفتار محاصره و مضیقه بود، پیکی نزد والی مزبور فرستاده پیغام داد که حمله بردن به زن خلاف آیین جوانمردی است.
سپهسالار اسلام فوراً دست از محاصره کشیده لشکرش را مرخص کرد و فقط ملاقات شاهزادۀ طلیطله را درخواست نمود. تا گوید: و بالاخره اصول مزبوره سپاهیگری پیش نصارای اندلس هم رواج یافته ولی خیلی به تدریج دیگری(1)از بیگانگان در کتاب تاریخ عمومی خود نظام فروسیت را در شوالیههای فرانسه و نبلاء ستوده و گوید: اروپا آن را از مردم جنوبی فرانسه و آنها از عرب مغرب زمین فرا گرفتند.
گوید: فروسیت یعنی شهسواری نظامی عسگری بوده است که اعضا و
1) (1) فیلیپ فان نس میر آمریکایی، در بخش آینده سرگذشت اقطاع و فروسیت در تاریخ اروپا را خواهید دید، حدّ فروسیت، تمرین فارس، مشهد فروسیت، نمایش مبارزه، تأخر فروسیت، محاسن فروسیت؛ هر یک را در چند سطر خواهید خواند.
نفرات آن را فرسان لقب میدادند. آنان با قسم متعهد میشدند که کار خود را حمایت از مقدسات قرار دهند و یکسره در دفاع از ضعیف و مظلوم باشند گوید: هسته جرثومه این نظام فروسیت در اروپا ظاهراً همان فرسانی بودند که شارل مارتل برای جلوگیری از غزوات مسلمین در اکباتانیا بعد از معرکه توروس تنظیم کرد. در این جنگها علی القاعده فرنگ از عرب مغرب آموخته به اسب و جنگ بر بالای اسب شدیداً اعتناء کردند و این نظام عسکری برای اروپا جدید بود، سواران زره پوش در پشت سر پیاده نظام واقع میشد، تعمیم یافت؛ تمام اروپا را فرا گرفت، منشأ آن جنوب فرانسه شد در آغاز، اتصال زیادی به نبلای(1)صاحبان اقطاع داشت و کم کم از او جدا شده و محضاً جنبۀ قدس به خود گرفت؛ اقطاع ایالات که تیول(2)اشراف بود آنها را وظیفه دار میکرد که بر پشت اسب این خدمت عسکری را انجام دهند و از این رو اندک اندک جنگ بر پشت اسب قاعدۀ اصلی شد و تا قرونی دوام داشت، سپس این نظام حربی متحول شد و تدریجاً از صورتی به صورت دیگر درآمد و حق این خدمت و فروسیت برای هر نجیب مهذب ثابت گشت و از نظام اقطاعی نبلا و اشراف جدا شده و از وابستگی به اراضی تفکیک گردید، بسیاری از فرسان متأخران بودند که ابنا و اولاد نبلا
نبودند، در این اثنا روح دینی در این طبقه دمیده شد و فروسیت یک نوع اخاء و برادری دینی شده و تا اندازهای مشابهت با نظام کهنوتی(1)یعنی: تمحض در خدمت به مقدسات داشت.
تهذیب فروسیت را در اولاد، از سن هفت شروع میکردند و آن نوباوه را غلام مینامیدند و به سن چهارده او را تابع مینامیدند، در تربیت غلامها نبیل خود و فرسان او، آنها را برای جنگ و بهادری تمرین میدادند و سیّدات، واجبات دینی و آداب فروسیت را تعلیم میدادند و تا به درجۀ تابع ترفیع نمییافت فرائض خود را در داخل قلعۀ میآموخت و همین که تابع میشد باید به همراه فارس خود به بیرون قدم بگذارد و در میدان جنگ اسلحه فارس را حمل نماید، و در موقع ضرورت نورد کند و همین که به سن بیست و یک میرسید فارس میشد و او را با تشریفات مخصوص و شعائر و آداب مؤثری در رتبۀ فروسیت داخل میکردند، ابتداء شخص نامزد شده روزۀ کاملی طولانی میگرفت و شبانگاهی به نماز بیداری میکشید، سپس برای اصغای موعظهای که متضمن واجبات فروسیتش بود حاضر در مشهد مبایعه که انجمنی بود میشد، زانو برابر نبیل به زمین میزد و نذر میکرد که از مقدسات دین و از بانوان حرم حمایت کند و هر کس را که در تنگنا است فریادرسی کند و همواره امین بوده به همقطاران فرسان نیکخواه باشد. پس از سوگند، اسحله به او عطا و شمشیر به او حمایل میشد و نبیل با شمشیر
1) (1) کهنوتی: شغل و کار کاهن، مقام کاهن.
شانۀ او را مصافحه میکرد و به او تلقین مینمود میگفت: به نام خدا و قدّیس... و قدیس... تو را لقب بطل، بهادر دادم، شجاع، پیشرو، امین باش.
این نظام و این معنی از عرب به اروپا و به قرون وسطی راه یافت و از بطن حجاز به سایر عرب رسیده بود، منشأ اول این امتیاز بشری همان اسلام بود، آری حلف الفضول پیش از اسلام بود. پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمود: اگر الان میبود من در آن داخل میشدم، منشیء آن همان چند تن فضل نام بودند که در ریگزار حجاز در مکه متعاهد شدند و قسم یاد نمودند که در حوزۀ مکه، ظالم قرار نگیرد و بر این عهد میثاق بستند که همسایگان و عموم عابران از آزار به سلامت باشند.
انَّ الفُضُولَ تَحالفُوا و تعاقدوا ان لا یَقرَّ ببطن مکة ظالمٌ
امر علیه تعاهدوا و تواثقوا فالجار و المعتر فیهم سالمٌ(1)
حر ریاحی را در جبهۀ جنگ بنگرید که به خطابه ایستاده، به نمایندگی احرار از همۀ این نظامات محبوبه تذکر میدهد. ظاهر او نظامی است ولی نمایندۀ محمد صلی الله علیه و آله در نظام عرب و رب النوع عاطفه است، همۀ مکرمات سپاه عرب را در میدانهای پرافتخار تنها در داخل پیرهن خویش با قوه هزاران برابر خود مجتمع نموده اجتماع قوا او را مهیمن بر سپاه قرار داده به آنها نهیب میزند، این سپهبد بیسپاه سلحشوری خود را فقط در جنب عواطف درونی و لبریز و در پهلوی رسالت از این نظامات محبوب خود گم کرده، نظاماتی که در حلف
1) (1) الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 41/2.
مکه و جاهلیت آن، و در قرون وسطی و ظلمت آن بهترین چراغ بود، نظاماتی که زبان عرب باید گویای آن بوده با زبان طبیعت هم آهنگ باشد تا رسالت محمد صلی الله علیه و آله را ترجمه و تبلیغ نماید. دلاوری و حماسه پای آن مردانگی است، هر چند کار برازندهاش سرآمد حماسهها بود، پای بر زبر یکصد الی هزار کلاه خود جنگجویان عربی نهاده آنها را پامال نموده تا آمده و به نظر بیباکی تیپائی به ارکان حرب آنها زده و به ترفیع رتبه و نشان و منصب نگاهی نیافکنده تا آنها را انداخته؛ این حماسه سرآمد حماسهها است که در یک تن مهیمن بطل حریت جلوهگر شده و در کردار و رفتار او پدید آید، ولی با وجود این کار برازندهاش زبانش بیش از همه چیز جالب توجه است که راز آفریدگار را در حسن روابط و رشتههای غرایز و عادات نیکوکاران در ضمن لحن تنقید از دشمن بیان میکند. حسناتی را که باید عرب مجتمع آن باشد؛ خصوص از آن وقت که نبوت آسمانی از دریچۀ آسمانشان بر آنها پرتو افکنده و نسمۀ هر ذی نفسی را روحی تازه داده، عرب باید آنچه از روح محمد صلی الله علیه و آله بهرهمند شده، خلیفه او شده به جهان برساند تا در سایۀ شجره طوبی و در مملکت اتوبی مقصد نهایی وجود را به بشر بنماید و معلوم دارد که مدینۀ فاضلۀ اسلام فوق نظام شوالیه و نبلا و فرسان قرون وسطی و فوق حلف الفضول مکیان و فوق منطق هر منبع رحمت و هر ینبوع طبیعت است، شیواتر از دیبای تار و پود غرایز اولیه است، نتایج هر نظام و هر عدل و هر فطرت است؛ کمال نهایی غرایز است که البته از خود آنها زیباتر است، صورتهای هر گونه نقاشی به رنگ و روغن
آخرین از خواب برمیخیزد، ثمر هر شاخۀ شیرین از خود آن شیرینتر است.
حرّ در تحت عنوان نکوهش و سرکوبی سران سپاه مدلل میکند که کار ناهنجار امروز شما با هیچ یک از آن نظامات محبوب جور نمیآید، تا چه رسد به خلافت از رسالت محمدی صلی الله علیه و آله. طلوع این نظامات از عرب شد و تکمیل رشد آن نیز به تربیت در دامن نبوت عربی محول شد، این نظامات چه از گریبان انسان سر زده باشد و چه از مجرای فطرت و منابع عمومی طبیعت از دور حجری شروع شده باشد یا از ظلمتکده دور جاهلیت یا وحشیگری قرون وسطی یا از بیابان و صحرا مادر طفل نوزاد آن سربلند است که چنین طفلی زاده با آنکه نوزاد آن تا مرحلۀ کمال آخر که نظام اسلام و رشد آن است، مراحلی دارد، هر گونه مادری از انتساب شما سرافکنده است، افعال و آثار شما که طفلی است مشوّه الخلقه زادۀ قوۀ اجتماعی شما است. به کدام جامعه این طفل را میسپارید که بزرگش کند، یک یک از کارهای شما را اگر به نکوهیدگی به جامعهای نسبت دهند گرزی است که بر مغز و هوش آنها وارد شده که تا ابد مغزشان پریشان است از تذلل و تملق و خودباختگی، چنین کاری از دست انسان نمیتواند برآید.
چو تو خود کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم نیک اختری را(1)
1) (1) ناصر خسرو.
شما نکوهیدهاید از کار خودتان نه از اجبار، نه از چرخ، دعوت را خود کردهاید، واگذاری هم از خودتان است، مبتدا را چسان شروع کردید؟ و خبر اینک چسان به دنبال است؟! وعده آن جانفشانی که خود پیش مرگ او شوید چه تناسب دارد با این تاخت و تاز و محاصره و کشتن، درآمد کار از خود شما شد بدرقه بد نیز از خود شما، به دست شما احترام مقرراتی نقض میشود که معمول و متداول هر بشر و رشته مواصلات فطرت است. شما که انحطاط را تا به اینجا رسانیدهاید چگونه نماینده قدس اسلام یا خوی عرب خواهید بود.
کدام زادۀ بشر، دعوت از عزیزانی از خانواده محبوبی کرده و همین که میهمان محبوب به سرمنزل آنها آمده است اینگونه سرافکندگی از خود بروز داده است.
شما مخالف رابطۀ نظام وجود، مخالف عادات عرب، مخالف شرافت قومیت، کاری میکنید که نقصان اعضاء نقصان قوا، نقصان مشاعر بدتر از این شرمساری بار نمیآورد.
عربیت سرافکنده است اگر شما را زاده و پروریده خویشتن محسوب دارد، جامعه از تحویل دادن شما به جهان در ننگ است.
در تاخت و تازتان بنگرید، از کنار بلاد شما آمده بگذرد و هنوز به سرزمین شما نیامده شما تاختهاید که خود را به او برساند، نگذارید جان به در ببرد. به او درآویخته با شدیدتر از زنجیر نگهش داشتهاید، بیخ گلوی او را گرفته در بندها را به روی او بستهاید که مبادا به بلاد وسیع و زمین پهناور رو آورد ویران باد خانه شما! بلاد خدا آنقدر وسیع است
که هرگز جا بر کسی تنگ نیست. دور باد کلبۀ شما!! هیچ پذیرایی از کاشانۀ ویرانه شما در انتظار نیست، گم باد کلبه شما!! از پذیرایی خانۀ خراب شما صرف نظر، بگذارید به دیار دیگر برگردد. ما توقع نداریم که پذیرایی کنید. نی نی مکنید. شما بمانید و خانهتان ویرانهتان!! این خرابهها به این جغدها مبارکباد. مردمان دیار دیگر نمیگویم پذیرایی میکنند، میگویم جا تنگ نیست بلاد خدا عریض و طویل است، دیاری که در آنجا ایمنی برای او دربارۀ جان و جوانانش باشد یافت میشود. اگر چه هیچ چیز دیگر نباشد با آنکه قطعاً مردم هر سرزمین جان قربان مقدمش میکنند، بکنند یا نکنند؛ فرض میکنیم نکنند، همین که ایمن بر نفس عزیز خود و بر جان جوانان محبوب خویش در آنجا میتواند باشد کافی است. امروز میان این حلقه محاصره شما کارش به اسیری ماند که به زنجیر درآمده راه جنبیدن ندارد، در بندها را چنان گرفتهاید که گلوگاه در فشار آید و راه نفس کشیدن نیست، به اسیران از دادن آب مضایقه نیست، گیرم شما به مأموریت زندان جهان انتخاب شده بودید.
«ای امت وسط عادل که باید عدالت دیگران به امضا و تصدیق شما باشد» به کدام آیین از دادن آب به کسانی که در زنجیرند خودداری باید کرد.
به دست شما چه رحمتهایی به روی اهل عالم بسته میشود، آب آسمان که بر سر همه میریزد، شاه نهرهای طبیعی، سبزهزارهای صحنۀ طبیعت که منابع رزق حیوانات علیا و قبایل گوناگون است، هیزم صحرا و سوخت هامون و جنگل که جنبه عمومیت آن را خدا خود به دستی که
مجری آنهاست تضمین نموده و نیز بطون اودیه که مربوط به شخص شخص نیست، اینک به دست شما به روی عالم بسته میشود.
اینان نَک(1): از عطش بیهوش به خاک افتادهاند، اینان گرچه هر چه میخواهند تنها همان دفاع است و بس، اما اگر قوۀ مقتدری به دست پیامبری یا نیکخواهی بود و مبارزۀ خونینی با اقدام شما شروع میکرد، تازه عمل او را میباید تبریر(2)کرد. گذشته از سابقه هر نیک و بد بر حسین و هر کس خلیفۀ محمد صلی الله علیه و آله شود، ابدای جنگ با شما و داوطلب شدن برای نبرد با شما در این موقع لازم و متحتم میبود، تا معلوم گردد که قوۀ ویران کن بنیان اسلام و هدّام آدمیت مساسی با روح اسلام ندارد.
عملیات شما در دورترین نقطههای دنیا اگر چنین میشد انعکاسش حوزۀ نبوت را ناراضی و خشمگین میکرد تا چه رسد به آنکه شما با بقایای حوزه نبوت، مستقیماً این کار را میکنید.
آب رحمت اگر جهان را فرا گیرد به شما نخواهد رسید، اهل عدوان همانقدر از تشنگی روز عطش اکبر میچشند که رحمت را از دیگران باز گرفتهاند.
نَک، این گناه بزرگ یک تحول بزرگ به تلافی میخواهد بدون تعلل، بدون تأخیر، حتی روز، حتی ساعتی کار را به توبه تحول دهید. هشدارید! هشدارید! آنی درنگ در لب این چاه و یل به پرتگاهی سقوط
میآرد که اعقاب ما هم روی نجات را دیگر نخواهند دید.
خلاصۀ سخن آن مدافع بهادر را در نص سخنش بخوانید، روح توانایی را در یک تن مهیمن بنگرید که چگونه تلاش میکند که از چنبر دیو بدخو، دیگران را بسان خود بیرون آرد، بالحقیقه: او فقط یک تن نیست. نمایندۀ هزاران پیروان حسین است که زبان آنها اکنون نگشوده.
هان! بگذارید حرّ سخن بگوید که روح رأفت را مردم کوفه از نظامی تمام عیار اسلامی ببینند و راه نردبان توبه را از راهروی یاد گیرند که برای پیام به جمع انبوه اسلامیان گویی همیشه ایستاده و میگوید:
ای رهگذر! از ما به محمدیان هم کیش ما بگو، ما در این خاک خفتهایم که به قرآن و به خانمان محمد صلی الله علیه و آله وفادار باشیم، چرا از تار غیرت صدایی برنمیخیزد، نه درمان دلی، نه درد دینی!!
پس حر برای سخن رو را به مردم برگردانید و با شکوهی که یک تن نماینده حق دارد و قدرتی که مرد حقیقت به خود میبیند، برای آن خطابه دفاعیه مر آنها را خطاب کرده است.
گفت:(1)«ای اهل کوفه! مادری که مثل شما فرزندان بزاد، رود، رودش بهتر،
1) (1) فالتفت الحر الی القوم و قال: یا اهل الکوفة! لأمّکم الهبل و العبر اذ دعوتم هذا العبد الصالح ابن رسول الله صلی الله علیه و آله حتی اذا اتاکم اسلمتموه و زعمتم أنّکم قاتلوا انفسکم دونَه ثم عدوتم علیه لتقتلوه امْسَکتْم بنفسه و أخذتم بکظمه و أحطتم من کل جانب فمنعتموه التوجه الی بلاد الله العریضة حتی یأمن و یأمن اهل بیته فأصبح فی أیدیکم کالأسیر لایملک
اشک عزایش به سزاتر، او را دعوت کردهاید تا همین که بر شما وارد شده، نک او را واگذاشتهاید، خیال داشتید (به گمان خود) که خود را در راهش به کشتن دهید و اینک بر او تاختهاید که بکشیدش، خودش را گرفته محکم نگهداشتهاید و راه دربندها را بر او بستهاید، دورش را از هر سو فرا گرفته مانع شدهاید که به بلاد عریض وسیع خدا رو آرد، تا بلکه به پناهگاهی خود را برساند که به جان خود ایمن و به جان اهل بیتش ایمن شود، تا کارش امروز به اینجا رسیده که در دست شما مثل اسیر به هیچ وجه مالک نفع خود نیست. و هیچ ضرری را از خود نمیتواند دفع کند. و خودش، زنانش، بچههایش، اصحاب و همراهانش را از آب این فرات روان جلوگیری کردهاید، فراتی که از آب آن، یهودی، نصرانی، مینوشند خنزیرهای سواد و سگهای آن در آن میغلتند.
سواد یعنی سرزمین سبزهزار که سبزه چنان آن را فرا گرفته که از دور میل به سیاهی میزند و مراد جلگه اطراف فرات و ارض عراق است.
هان! اینانند که عطش هوش از سر آنها برده، از عطش افتاده و غش کردهاند. بسیار بد رفتار کردید با محمد صلی الله علیه و آله دربارۀ ذریهاش. خدا روز تشنگی موعود سیرابتان نکناد، اگر به توبه نپردازید و از این کاری که به آن اصرار دارید دست
برندارید. از همین امروزتان!! از همین ساعتتان!!
از لشکر عمر کمانداران پیادهشان (رجاله) به او حمله کردند و تیر به رویش انداختند. او هم برگشته، باز آمد تا در جلوی حسین علیه السلام ایستاد.»(1)
موقعیت حرّ و آتش درون او و خطابه آتش فشان او میتوانست کارها بکند و جهانی را منقلب کند خود انقلاب او نمونهای بود از پشیمانی آیندۀ دیگران، ولی اراذل و اوباش و پیشافتادگی آنها کار را آشفته میکند و کرد، کارهای فکر را درهم و برهم نمود.
بهادری بنگر که در پای آن سخن کار به چه جنگ خونینی میکشد!!
ابومخنف گوید: «یزید بن سفیان شَقری (از بنی حرث بن تمیم است) در پیش آمد. حرّ گفته بود: به خدا سوگند! اگر حر را در آن وقت که بیرون رفت دیده بودم سر نیزه به بدرقهاش میفرستادم.
راوی گفت: در غوغای جنگ در بین آنکه مردم جولان میکردند، جنگ میکرده همدگر را میکشتند، حرّ بن یزید همی بر مردم حمله میکرد، میشکافت، پیش میرفت و به شعر عنتره تمثل میکرد که:
مازلت ارمیهم بثغرة نحره ولبانه حتی تسربل بالدم(2)
ترجمه: همواره اسب پیلتن را در دریای دشمن تاخته و با سینه و گلوگاه در
میان سرنیزه شنا میدادم تا پیرهن خون به جای خفتان(1)و گستوان(2)پوشید.
اسبش ضربت سخت به دو گوش و ابروان خورده بود، خونها از سینۀ اسب سیل آسا سرازیر بود. حصین بن تمیم تمیمی به یزید بن سفیان گفت: این همان حرّ است که تمنا و آرزو داشتی. او گفت: آری، و به سوی حرّ بیرون رفت و گفت: آیا میل داری به مبارزه، ای حرّ؟ حرّ گفت: بلی جداً خواهانم؛ حرّ هم یکسره به او روبرو شد. حصین بن تمیم میگوید: من ناظر قضیه بودم و نگاه به او میکردم که به خدا گوئیا مثل اینکه جان او در قبضۀ دست حر بود، فقط بیرون رفتن او را دیدم و درنگی نکرد که حرّ او را کشت.»(3)
«ابوجعفر از نمیر بن وعله او از ایوب بن مشرح خیوانی روایت کرده، گوید: که وی میگفت: حر بر فراز سمند جولانی کرد، من اسبش را از پا درآوردم، تیری به او انداختم و به درون دل اسب فرو کردم. اسب درنگی نکرد که به رعده و لرزش افتاد لرزید، بیقرار شد، به سر افتاد، پس حر از سر زین به زمین برجست، گفتی شیری است شمشیر در دستش و همی گوید:
اِنْ تَعْقِروا بی فاَنَا بْنَ الحُرّ اشْجَع مِنْ ذی لَبَد هُزبرٍ
ترجمه: اگر از اسب افتادهام از نسب نیفتادهام، اگر اسبم را به زخم از پا
درآورید، من به پدر جوانمردم مینگرم، مردانگی ما به خونی است که از پدران در تن ماست، مردانگی ما به خود ماست نه به مرکب زیر پا است.
میگوید: پس ندیدم هرگز کسی مانند او ببرد و بشکافد.»(1)
«ابومخنف» از محمد بن قیس بازگو کرده گوید: «همین که حبیب کشته شد حر پیاده به جنگ پرداخت و همی گفت:
1 - آلَیْتُ لا اقْتَلُ حتّی اقْتُلا وَ لَنْ اصابَ الیوم الّا مُقبْلاً
2 - اضْرِبهُمُ بالسَّیْف ضَرْبا مُفْصِلاً لا ناکِلاً فیهِم و لا مُهَلِّلاً
ترجمه:
1 - بر آن سرم که کشته نشوم تا کشتار نکنم و امروز صدمه نخورم، مگر ازجانب جلو (یعنی به هیچ وجه رو گردان نباشم)
2 - شمشیری میزنم که بند از بند را جدا کنم. این مردم را سزاوار کشتن میدانم، نه از ریختن خونشان نکولی دارم و نه هراسی و بیمی میفهمم.»(2)
معلوم است کشته شدن حبیب جوشی بر سرها افزوده بود و چون بر سر نماز و مهلت خواستن برای ادای فریضه شده بود، بر غیرت این غیرتمندان دین و تعصب از آیین بیشتر از پیش هیجان آورد، بر اثر گفتگوی نماز و استمهال، حصین بن تمیم حمله کرده بود، لذا این مردان رشید برای دفاع
از دین و حمایت از شرف نماز، بسی به شدت نبرد میکردند.
و باز در میانشان شمشیر میزد و میگفت:
1 - انّی انَا الحُرُّ و مأوی الضَّیْفِ اضْرِبُ فی اعْراضِکُمْ بالسّیفِ
2 - عَنْ خَیْر مَنْ حَلَّ بِاَرْضِ الْخَیْفِ(1)
ترجمه:
1 - منم حرّ، منم آن آزاد که مأوای مهمان بوده، تا بوده بارانداز مهمان بودهام، مهمانداری کردهام، رسم مهمانداری و پذیرایی را میدانم، پاس مهمان را همچون من میداند، خصوص این مهمان عزیز، این مهمانی که در مکه و منی در بین مهمانان خدا گرامیترین مهمان است، این چنین مهمان بر هر که وارد شود، دفاع از او بر صاحب خانه لازم است. پس شمشیرم به هر کس بخورد باکی ندارم، آنچه شما محافظت میکنید من به دم شمشیر میدهم.
2 - برای جلوگیری از شما و دفاع از جان این مهمان عزیز که در هر دیاری مکرم است با لشکر انبوهی میجنگم، من آن مهماندارم که در راه پاس احترام مهمانم شمشیر میزنم، در راه نگهداری مهمانم از یک دنیا شمشیر و سر نیزه باکی ندارم.
گوییا این حماسه و رجز در اثر تذکری بوده که از دعوتها و نامههای اهل کوفه به خاطر آورده، در بین راه اوراق دعوتی را امام علیه السلام از میان
1) (1) تاریخ الطبری: 327/3، المناقب، ابن شهر آشوب: 250/3.
خورجین بیرون آورده به او اراده داد، یاد آنها حرّ آزاد را آتش زده است و در بامداد امروز نیز در خطبۀ دفاعیه، امام سخنش به اینجا رسید که فرمود: ای اهل کوفه! شما به من ننوشتید که بیا؟!
همین که آنها گفتند ما نکردیم، همانگاه حرّ از کذب آنها برآشفت و به تعریض گفت: آری، یابن رسول الله، ما به تو نوشته بودیم، ما تو را به این سرزمین آوردیم. به خدا چیزی را بر بهشت مقدم نمیدارم، خدا باطل را دور کند.
همان زمزمهها مقدمات وثبه(1)بود، حرّ آن وقت جزء افسران کوفه به شمار میرفت.
و سپس حرّ با همراهی زهیر به جنگ پرداخته، جنگ سختی کردند طرز جنگشان چنین بود که: هر گاه یکی از آنها حمله میکرد و میان لشکر فرو میرفت آن دیگر حمله میکرد تا او را از مخمصه خلاص و مستخلص میکرد. «در این حال هر دو پیاده بودند» یک ساعت در کار این پیکار بودند. بعد رجاله به حرّ حمله بردند و او را کشتند.(2)
همین که به زمین افتاد در همان حال یاران حسین او را از زمین برداشته در پیشگاه امام زمین گذاشتند. امام همی به رخسار او دست میکشید، غبار از چهرهاش میزدود، خون از تن حرّ میجست، حسین علیه السلام بالین سرش ایستاده میگفت: ای حرّ! تو را باید آزاد مرد نامید، چنانکه مادرت نامت نهاده، آزادی در
دنیا، نیکبختی در آخرت.(1)
از یاران حسین «گویند علی بن الحسین» به ذکر خیر او سرود:
لَنِعْمَ الحُرّ حرُّ بنی ریاح صبورٌ عند مختلف الرّماح(2)
دربارۀ حر و سعید حنفی، عبیدالله بن عمر کندی بدّی گوید:
سعید بن عبدالله لاتَنْسِینَّه وَ لا الحُرّ اذا واسی زهیراً علی قَسْرٍ(3)
مبادا سعید بن عبدالله را فراموش کنی و نه حرّ ریاحی را که مواسات با زهیر داشت، با زهیر با هر خستگی همکاری داشت.
شما آزادگان! ای کسانی که به تربیت نظام نظر و علاقه دارید، روحیۀ نظامی اسلام - هدف نظام اسلام - آزادی روح آزادگان را در این کوی بنگرید، سالار شهیدان بر سر نعش حر، از خونهای تنش منظری میبیند. آوخ! چه منظری! خون بیرون میجهد تا از
امام عذرخواهی کند یا در صفحۀ خاک نامهای
بنگارد و شرح حال آزادگی را با امضای امام به جهان برساند؟
سالار این کوی در بالای کشته این شهید، سخنی دارد شنیدنی تا نگوید از جا برنمیخیزد(1)گویی باید امام دفتر مردان خود را امضا کند و برای تربیت بگذارد.
نشستی بر سر نعش شهیدان آه از آن ساعت
که برخیزی و همراهت هزاران کشته برخیزد
میگوید: خونی که از پیکر آزاد روان است خبرها میدهد!! از بقعۀ آزاد خبرها برمیخیزد! آیا چه تازه از خبر این کشته عجیبتر!
با پیکر چاک چاک این دلاور میگوید: خونی که از
تن من میجهد خبر از رازهایی میدهد که اشعۀ انوار
1) (1) فلما صرع. وقف علیه الحسین علیه السلام و قال له: انت الحُرّ کما سمَّتْکَ امّک. حرّ فی الدُّنیا و سعیدٌ فی الآخرة. «اعیان الشیعه: 614؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 210»امام زین العابدین علیه السلام در تعقیب این کلام، سخن پدر را بعدها دنبال کرده فرمود:لَنَعْمَ الحُرّ حرُّ بنی ریاح صبورٌ عند مختلف الرّماحفیاربّ اضِفهُ فی الجنان و زَوِّجْهُ مع الحورِ الملاح «الإرشاد، شیخ مفید: 100/2؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام: 258»هر چند گویند: امام شهید «ارواحنا فداه» خود سروده، ما در بخش چهارم سخنی در این باره میگوییم. و به هر حال پذیرایی این چنین آزادگان را همه کس مهیا و هر خاطری آرزومند است. جا دارد که حسین بفرماید خدایا، حرّ مهمان من بود تو از او پذیرایی کن.
حسین در چندین مرحله درخاطر من جای داده، خبر از سرّ دلیری میدهد، خبر از روح آزادگی میهد، خبر اقامتگاه روح آزادگی را از بن(1)این تن بگیرد. آزادی از
1) (1) کلمۀ بن که به معنی پایه دیوار ساختمان است، در پایۀ هر ساختمان استعمال میشود، مانند بن دندان، خون آباء، اصل نژاد، که میگویند بیبیخ و بن و گاهی استعمال میشود در هر امر بدی که در پای آن ایستادگی بشود. بنابراین هر معنی چه آزادی خواهی و چه غیر آن هرگاه مبدئی از ریشه تربیت خانوادگی داشته باشد که اعصاب از آغاز متأثر به آن بوده، البته صورت جد به خود خواهد گرفت تا پای خون در آن ایستادگی میشود، عارضی و تقلیدی نیست که به آسانی زوال پذیرد گواهی امام را بر سر نعش حر به حریت و آزادگی مادری او هر چند به سرشت و خوی مادرزادی یا به معنی خوی طبیعی تفسیر کنیم، باز اشعار دارد به آنکه سعادت و نکبت عمرانه سرچشمه از دامن مادر و تربیت بیت میگیرد. حقاً اگر پدر و مادر بخواهند فرزندانشان اسیر نباشند و آزاد منش بار آیند، باید آنها را از تاریکیها نترسانند و به القای نام جن و غول و دیو شاخدار، اعصاب و دماغ طفل خود را متأثر نکنند که بعدها هیولای مهیب مخوفی برای همیشه اعصاب آنها را فشار دهد، همین که قیافه بدی در نسوج اعصاب به یادگار ماند، نمیتوانند مقدرتی از خود بروز دهند. نامگذاری طفل، افسانههایی که به گوش طفل میخورد، تأثیری در ترفیع همت و هوس بلند پروازی و در شکستن بال همت و سرافکندگی طفل دارد، هر چند به طور ضعیف و خفیف باشد، امر اسلام به انتخاب نام نیکو برای اولاد از آن است که نام القای مستمری است به گوش از دوست و دشمن، گاهی سبب احساس نفس به ترفیع قدر خویش و به سرفرازی است و گاهی در اعصاب فشاری میآورد. امام علیه السلام در سر نعش حر در آن جمله کوتاه آشکار کرد که باید مادر و سجیه مادر این سرّ ناگفتنی را در خون اولاد خود بنهد تا مقدرت به او بدهد که در آینده مرد آینده گردد.فکر و بدن هر دو در آغاز خردند و در آینده بزرگ، نام طفل و القائات اولی در خاطر طفل هر چند در آن هنگام خرد است، ولی به تناسب بزرگ میشود و کار بزرگ میکند. پدر و مادر نباید به تمنیات خود بر عقل طفل تحمیلاتی بکنند که حریت عقل او را تحدید کنند، در خون حر
سلاسل را در من بنگرید من در آغاز جبهه دشمن بودم، نمای اول برابر نظارگیان و رقیبان شدم. همین که من شمشیر به خود آویختم و از کوفه بیرون آمدم، سپاه کوفه در پی من قدمی در این راه نهادند.
من پیشوای سپاه بودم، چشمها به پرچم من بود، دلها از من جرأت میافزود، سربازان خود مستقیم و افراد دیگران غیر مستقیم متوجه اشاره پیشروی من بودند، من با شخصیت فرماندهی در جبهۀ جمعیت دیده میشدم. هوس اینگونه اعتبارات مانع راه حق میشود، تا چه رسد به موجودی آن.
من آیا به آزادی روح، آزادی دل و فکر آزاد رهیدم یا القائات امام نفخ اسرافیلی بود و مرا فکر و رشادت
داد؟ دل آزاد من از اقتدار و ترفیع رتبه و لذت فرمانروائی فریب برنمیداشت، اما در بحبوحۀ ملذّات مسرت انگیز تلقینات رشادت بخش خطب و اقدامات امام هم بسی قوی بود. در درون من انقلابی برپا کرد. آیا او به داد من رسید؟ مرا از جهانی به جهانی برد یا دل آزاد به فریاد من رسید؟ اگر این کار را دل آزاد کرد، مرحبا به دل آزاد، اگر کار فکر آزاد بود، مرحبا به فکر آزاد. و اگر از روح توانا بود به آن مرحبا، اگر از ایمان برخاست زهی قوت ایمان.
یارانی که از لشکر عمر سعد به آستان شهیدان پیوستند قبل از هنگامۀ لشکرکشی رفته بودند، هنوز سرنیزه از هر سو چشم را نشان نکرده بود، بیشهزار اسلحۀ برّان انسان را فرا نگرفته بود، بسیج سپاه را با آن وضع مرعب ندیده بودند، این شرنگ(1)را و شهد ملذات ترفیع رتبه، لذت مرحبا شنیدن، کامیابی از اقتدار و فرمانروائی را نچشیده بودند، این شهد و شرنک هر کدام جداگانه قدرت دشمن را در فکر انسان نفوذ میدهد.
این مؤثرات محلل روحیهاند، شخصیت فکری آدمی را از استقلال میاندازند. از میان همه این عوامل مؤثره تنها احتیاط و میانه روی و مردم داری، مرا از آغاز
1) (1) شرنگ: سم، زهر، هر چیز تلخ.
چندان به اشتباه پیش برد که تا به سر راه شهیدان آمدم، سر راه بگرفتم. در بامداد آن روز خونین مؤثرات تازه بر عوامل پیش علاوه شد، از قبیل عربده جنگجویان، قیافه خشمگین جنگ، دندانهای خونریز پلنگان درنده که در هر زاویه این سپاه خوابیده و گلوگاه گشاده با لبهایی که از خشم بر زبر دندانهای خونریز میجنبید و با چشمهایی که شرارهاش چون سوزن بر دل بیننده فرو مینشست. این عوامل چگونه نتوانست ارادهام را ضعیف سازد. حیثیت و شخصیتم را خرد نماید، روحیهام را تحلیل کند و من با این وصف چرا آمدم؟ چسان آمدم؟ همت امام به من گفت: «سامضی فما بالموت عار» یعنی چرا در اشتباهی؟ مرگ ننگی ندارد.
در خون من و هر نظامی اصیل سرشتی از حریت فطرت و گریز از ننگ بود تا برای همیشه خواری پذیر نباشم، حس فشار ناپذیری از آزادیخواهی در گریبان وجودم همیشه بود، دلاورانه امام فرمود که: «اَلْمَوْتُ وَ لاذُلُّ الاستعباد» باید از ننگ گریزان بود امام فرمود: از ننگ نه از مرگ.(1)
1) (1) در طبیعت بشر فرار از ننگ برابر فرار از مرگ است، در خاطر اشراف، گریز از ننگ مؤثرتر از هر گونه عاملی است. در این باره مطلق انسان از اشرافند، شرافت دوستند. در زمان ما (1362 ه -) در شهر ما - تهران - کلمهای در میان بانوان القاء شد که از چوب قانون بیشتر مؤثر بود به
به ویژه مرگ شرافتمندانه راست است که اگر از آسمان و زمین مرگ ببارد، نباید لکه ننگی به دامن شرافت نظامی بیافتد یا روح آزاد او از کار بیافتد اما مرگ در این راه ننگی ندارد.
از آنگاه که امام حقیقت شناس هشیارم کرده و بسان سروشی به گوشم گفت: کَفَی بِک ذُلاّ انْ تَعیْشَ وَ تُرْغَما.(1)گفت: باش که دیگر آزاد نخواهی زیست، این راه و روش رو به بندگی است، من که امام شمایم برای فرار از ننگ این زندگی در پیکارم و ننگی برای خود نمیبینم؛ زیرا ننگی در مرگ و کشته شدن نیست، تو و امت تو از این پس رو به بندگی و زندگی پر از ننگ میروید، این سخن در گوش من سخت صدا کرد و طنین افکند، سخن امام رمز آگاهی بود، در عقل بیدار من کار میکرد و مرا درست آگاه نمود.
1) (1) الامالی، شیخ صدوق: 219؛ الإرشاد، شیخ مفید: 81/2.
تشخیص دادم نفوذ آل معاویه در بیرون و رخنۀ او در درون، ما را تا به اینجا کشانیده که این کار ناهنجار را به دست ما داده و البته از این پس که میدانش از حریف خالی شد، مقتدرتر میشود و همدوش با نفوذ رخنه، خود را در درون دمادم عمیقتر میکند تا کاری به سر اسلامیان میآورد که شیطان با آدم نکرد.(1)
1) (1) محیط به طور کلی بسیار مقتدر است و مقتدرتر از همه انواع آن، محیط، دربار شاهان است که القاآت پیاپی و شکوه مظهر، نفسیات درباریان را تبدیل میکند.در تنویم مغناطیسی ذات شخص تحلیل رفته فراموش میشود، نام عوض میشود. نفسیت ثانوی میآید، نفوذ آل معاویه و آل زیاد اگر این کار را با اسلامیان نکرده بود چگونه کارهای (نرن) وحشی از آنها سرمیزد.سلوک معاویه با مصریان در اخضاع نفوس، نمونه از محیط سوء و سلطان سوء است. برای نمونه واقعهای را که صحت آن معلوم است در زیر ذکر میکنیم:طبری از سلیمان بازگو کرده گوید: نزد عبدالله بن فلیح این حدیث را خواندم که عمرو عاص با همراهان خود از اهالی مصر به شام ورود کردند. عمرو عاص به همراهان سپرده گفت: زمانی که بر پسر هند «معاویه» وارد شدید، در نظر بگیرید بر او سلام به نام خلافت ندهید که در دیدۀ او بزرگ آیید، هر چه بتوانید در تحقیر او بکوشید. معاویه نیز به پردهدار خود گفت: به گمانم پسر نابغه اهمیت مرا در نظر این قوم کوچک کرده، من پسر نابغه را میشناسم، شما واردان مصر را ابتداء برای ورود تواضع بیاموزید و مؤدب کنید و تا میتوانید آنها را زیر و زبر نمائید، به وجهی که هنگام ورود بر من از هر یک، نیم جانی مانده باشد، چنین کردند. در اثر آن چه شد؟! گوید: نخستین مردی از مصریان که او را «ابن الخیاط» مینامیدند بر معاویه داخل شد، چون زهر چشمی از او گرفته بود به محضی که چشمش به معاویه افتاد گفت: السلام علیک یا رسول الله، و بقیۀ آن قوم نیز پیاپی آمده همین طور سلام دادند. چون بیرون رفتند عمرو عاص به آنها گفت: خدایتان
هشیار شدم که دشمن اگر ترفیع رتبه میدهد، مرحبا به گوش انسان میگوید، شهدی است میچشاند که انسان را سرمست کند تا به زیان جان خود و بهتر از جان خود بکوشد. دشمن ما را استخدام کرده در هدم قرآن و هتک بیت پیغمبر صلی الله علیه و آله پس از فیروزی به نسبت یک بر صد قویتر شده، ما را محض آلت میکند، با سلب اراده در هر کار نابرازنده به کار میبرد، امروز آبی را چون سرچشمه فرات بر رخ نجیبترین خاندان عرب میبندد، فردا به قوه ما نظامیان حظوظ و حقوق همه رعایا را هضم میکند. او که در جنب آروزی خویشتن از هیچ چیز پروا ندارد، هیچگونه مسئولیتی در برابر هیچ قوۀ قضائی برای خود قائل نیست، ما را در هر روشی که هدام قرآن باشد استعمال میکند و در ضمن نوازشی هم از ما نظامیان میکند، البته این شهد شیرین مر آزادگان را قانع نمیکند که اینها دوست شناخته شوند و حسین
دشمن، تشخیص دشمن و دوست حقیقی کار آسانی نیست، ولی نشانی روشنی برای آن داریم. ما در تشخیص دوست و دشمن به شهد و شرنگ نمینگریم، معیار را ترفیع رتبه و مرحبا گفتن نمیگیرم، در نظر ما نظامیان هشیار اسلام روشن است: دادن اقتدار عاریتی، نام امیری و وزیری موقت برای کشتن احساسات به کار میرود، شیرین کردن کام برای گرفتن احساسات طفل خوب است.
مردان در تشخیص دوست و دشمن فقط به دو نشان مینگرند: 1 - قرآن 2 - خاندان محمد صلی الله علیه و آله. مسجل کردن این دو اساس با وظیفۀ سپاهی اسلام ارتباط دارد و کار ما با روح مؤسس آیین که به منزلۀ مغز و دماغ این سپاه است رابطه دارد. این سپاه «سپاه کوفه» با اسلحۀ آهن به قطع این رابطه میکوشد، ارتباط خود را با مغز نبوت و نظامات مافوق متزلزل میکند، آن ندای آسمانی از جملات: «مَنْ رَای سلطاناً جائراً... الا و انَّ هؤُلاء الْقَوم قَد اسْتَأثرُوا بالفیء و احَلّوا ما حرَّم الله»(1)هنوز در بقعۀ فکر من طنین انداز بود که ناهنجاری کار سپاه کوفه مرا متزلزل کرد،
خاکستر غفلت از خاطرم زدوده شد، افکاری اسرار
1) (1) تحف العقول: 505، پاورقی؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام: 232.
وش در ضمیرم مدفون بود، آن اسرار ضمیر را از خطابۀ مجلل حسین علیه السلام نیز سر شکاف دیدم؛ یا اگر خود را گم نکنم من آن افکار را از حسین دارا شدم اما گویی خاکی بر سر آنها ریخته بود. این تصادمات قیامتی بود که آنها را در خاطر برانگیخت تا به مؤاخذه بپرسند که آیا چه دولتی دوست با ما است؟ دولتی که تاج دیهیم(1)را تابع فضیلت و تقوا میداند، سایۀ لیاقت و شایستگی میشمرد، همه طبقات در حد خود بهره میبرند، افراد چون آلت بیاراده در راه منظور شهوانی فدا نمیشوند، هضم حقوق نمیکنند. نشانهای شجرۀ طوبی و مملکت اتوبی(2)در آن یافت میشود. آری چنین دولتی دوست همه و همه باید با او دوست باشند. ما دست کم باید با نقطۀ مقابل آن دوست نبوده، رابطه نداشته باشیم. ما با دولتی که تاج ودیهبم را برای نقطه مقابل فضیلت قرار دهد و شاخص فضیلت را دست بسته برابر تخت متعدی جنایتکار بدارد، دوست نبوده رابطه نداریم.
پای در سلسله سجاد و به سر تاج یزید خاک عالم به سر افسر ودیهیم و قصور(3)
چه چنین دولتی با هیچ حقی مساس ندارد، حتی حقی که طبیعت از جنبۀ الهی آگهی میدهد.
منابع ثروت با نبوت مرموزی که خود از طرف اراده یزدان پاک دارند عمومی بودن خویش را خود آگهی میدهند. نور، حرارت، آب که ساری و جاریاند، پیغام لطف ایزد را با جریان خود به زندگان میرسانند. خود گویند: ما باید در تقسیم عموم باشیم و خبر به عالمیان برسانیم که ایزد دانا به هر ذرهای که در دسترس آب جاری و نور ساری است نظر دارد و حیات میبخشاید، قطعات زنده آن خطبه که خود مهندس دولت الهی بود و اسرافیل دهر علیه السلام میسرودش، این نبوت مرموز طبیعت را همآهنگ نبوت انبیا میدانست.
میفرمود: نبوت باید قوه خود را روی این قوه بگذارد به توسعۀ منابع رزق و تکوین بکوشد. به وسیلۀ نیروی انتظام نور حیات را بیشتر از بیش پخش کند. انبیاء که گماشتگان خدایند ترغیبشان به ایجاد رابطههای بین بین (سراسر) مبادی تکوین و مجاری ادامۀ حیاتند، ترغیب به زواج و تکثیر نسل معلوم میکند کارکنان خدایی نظر استفاده به مادۀ جهان دارند، هر چه بیشتر بهتر. از نظر خوبی که به ازدیاد نفوس و به اصلاح نژاد میدهند برمیآید که مطلوب موجد گیتی از هر ماده، هر زمین، هر نطفه، هر مزرعه، استفاده به حد
اکثریت و حد اکثریت استفاده است، گویی انبیا مقاصد طبیعت و قابلیت او را ترجمه میکنند.
مقال طبیعت چون ارادۀ ذات کبریایی این است که بسیط زمین باید مملو از عمران و بلاد مغمور از احسان باشند.
این آب فرات که از فیضان مرسل خود تمام این سرزمین را سبز و خرم و شاداب نموده، نمایندۀ مقصد و مقصود آفریدگار است که در سایۀ تعمیم حیوانات، راحتی خزندگان و پرندگان را در کنار جویباران خود به آغوش گرفته تا خوش بغنوند. جوشش منابع آب و ینبوع لطف ایزدی در پی یکدیگر میرسند تا با لطف و نوازش، رابطه با هر جویبار و هر مزرعه و هر ذرهای داشته باشند.
قطرهای کز جویباری میرود از پی انجام کاری میرود(1)
جوشیدن چشمهساران در کوهساران و سرازیری آبها در جویباران از اینکه پیاپی تدافع میکنند موج
میزنند، روی هم میغلتند، پیش میرانند که خود را به هم برسانند و به همگی برسانند. قطعاً با نظامات قاهره آسمانی و اراده سبحانی رابطه دارد، هر چند ستمگران این را انکار دارند، دست ستمگران میکوشد
1) (1) پروین اعتصامی.
که این رابطهها را قطع کند.
الا و انَّ هؤُلاء الْقَوم قَد اسْتَأثرُوا بالفیء - الی آخره
اسلحۀ نظام برای آن است که دست ستمگران را ببرد تا زندگان به آزادی موهومی برگردند. استعمال اسلحه را باید تصدیق عمومی امضا کند، محکمۀ عمومی حکم آن را تسجیل کند، حرمان از حقوق اجتماعی را محکمۀ عموم لازم است. خدا در نفوس بشر یک تصدیق عمومی برابر جوشش منابع عمومی گذارده. به منزلۀ تابلویی در خاطرها رخ به رخ بیرون نهاده، که زمین مسکن همه نهرهای بزرگ دریاهای آزاد از همه است، این اعتراف عمومی سرآغازی است برای قضایای قانونی راجع به تعمیم و تخصیص منابع ثروت و استفاده. این حس اذعان را خدا در همه نفوس پخش کرده که پایهای باشد برای قانون گذاری، حکم یقینی نفوس در آن باره با منبع نظامات که مافوق هوسهاست قطعاً رابطه دارد. فکر اشتراک منابع عمومی چون مورد اعتراف عموم است با خدای عموم رابطه دارد، خاطر نورانی بشر را با خدا رابطههائی است جز اینکه در ستمگران این رابطهها تیره و تاریک است:
«مَنْ رَای سلطاناً جائراً یَعْمَل فی عباد الله بالاثم و
العدوان... فَلَمْ یُغیّر علیه ادْخلَه الله مدخله»
در صورتی که جهان با نوامیس ثابتی از هر سو میکوشد که استحقاق بدهد، ستمگران به استخدام اسلحۀ ما نظامیان میکوشند که حقوق را هم باز گیرند، البته تا سلب اراده از ما نظامیان نکنند و ما را استعباد ننمایند به مبارزه با نوامیس جهان وانمیدارند، مرد اگر دولتخواه عدالت نباشد، دست کم باید کم طبیعت را به طبیعت وابگذارد کدخدایی برای جابر نکند. مواهب خداداد طبیعی، نور، آب، حرارت خود عاجز از بسط و انبساط نیستند.
اگر سفرۀ طبیعت را مرد برچیند و برای ستمگری بگسترد افرادی که عزادهشان لنگ است، او را از پیشرفت باز میدارند و با عقب ماندن جهانی؛ پیشرفت مقدور ستمگری نخواهد شد، نوامیس جهان که به تسویه حقوق و حظوظ میکوشند او را و روش او را به پرتگاه سوق میدهند. نیروی نظام برای پاسبانی و نگهبانی حقوق است، باید با توانایی خود مقاومت در برابر ستمگران کند و در نگهبانی نیت خیر به قوۀ آهن بکوشد تا امام جهان باشد. «وَ انَا احَقُّ من غَیَّر فَاَنَا حسینُ بنُ علی بن فاطمة بنت رسول الله - الی قوله - نفسی مع انفسکم و اهلی
مع اهلیکم»(1)این سخنان در خون من آمیخته و با خون از تن من بیرون میجهد که راز حسین را با احرار بگوید. شاید بیبصران گمان کنند سخنان امام والا در گوش من به هر رفت و ارتباط بین تعلیمات رشیده او با فداکاری من نیست، بیبصران همه چیز عالم را صدقه میپندارند.
آن بذری که در نهاد من کشته شد و من به خون دل آن را نهالی کردم همین سخنان بود. اگر بخواهید در خاطر احرار نهالی بار آرید، سخنان این مکتب را مکرر در مکرر بخوانید. امام در تشخیص آرای سدیدی که به قوۀ آهن باید نگهداری شود، مرا مدد کرده فرمود:
سأمضیفمابالموت عارٌ علیالفتی اذا ما نوی خیراً و جاهد مسلماً
و واسی الرّجالَ الصّالحین بنفسه و فارق مثبوراً و خالف مُجْرماً(2)
آیین شجاعت این است که آرای سدیدی اتخاذ شود در اینکه از چه باید ترسید؟ و از چه نباید! و پس از تشخیص با عزم آهنین پای آنها ایستادگی کرده با
دنیائی برابری کرد.
امام والا مرا قانع کرد که بهادری بدون این تشخیص و در راهی جز آن فداکاری نبوده، نوعی تهوّر و خویشتن رایگان دادن است، دلبری آن است که در حمایت آرای صحیح و سدید به اراده فولادین چون کوه آهن ایستادگی نمود، یک تنه از جهانی سپاه نهراسید و از تحمل رنج و شکنج جزع و بیتابی ننمود. آرائی که از امام شهید فرا گرفتم بدین قرار بود: حیاتی که در پای نیت خیر، در راه غرام به جهاد و سربلندی، در راه مواسات با رجال اعاظم و صدور جهان، در راه مخالفت با تبهکاران و کنارهگیری از بزهکاران فدا گردد، ننگ نبوده بل آدمی را از ننگ میرهاند.
کسانی به ننگ اندرند که به حیات بیش از فضایل دلبستگی داشته باشند، کالبدهایی چنین دون، به حیات گرچه چون پارکین ننگین و چرکین باشد دل میدهند؛ به خواری رضا میدهند، بارها به دوششان گذاشته میشود و میکشند، اف بر تو ای حیات ننگین و تفو بر تو ای خواهندۀ او!
روحیۀ پاک نظامی مرگ را استقبال میکند که روی این ناملایمات را نبیند. مرگ ترسی ندارد و ننگی نیزنه، اما آنچنان حیات یعنی زندگی با بندگی و بردگی پر از ننگ را کنده از هراس است، سباع را دیدهاند چون در حبس شدند و آزادیشان سلب گشت، قوۀ
تولیدشان ضیعف شده، زادۀ جدید و مولود رشید نمیدهند. مرغ صحرا را همین که در قفس میکنند و حس میکنند که آزادی را از او گرفتهاند، نغمۀ خوش را فراموش و اغلب به سکوت و خاموشی حزن آمیزی به سر میبرد، «همت» آن مرغ بلند پرواز در اسارت ماکیانی میشود. تحمیلات ارغام آمیز لطمه غیرقابل جبرانی وارد میکند، سبب ضعف نسل شده، سرشت بندگی و مردگی به نژاد میدهد. مللی که مورد تاخت و تاز بیگانگان و تطاول این و آن بوده اعقابشان نیز از قدرت ابداع عاجز و از تطور و ابتکار دست کوتاهند. گویی خاک مرده بر سر آنها ریخته شده، پاییخته گردیده. رشتۀ ذلتشان کشیدهتر است از عمر این سخن:
«کَفی بک ذُلاّ انْ تَعیشَ وَ تُرْغَما»(1)
دولتی که مقهور دیگری میشود به همان اندازه که آزادی را در بیرون از دست میدهند، بر حس بندگی خود در درون میافزاید و همانقدر که در تجدید حیات و تحصیل استقلال سست میجنبد از حقوق حیاتی خود محروم میماند تا به جایی که حیات او به ممات منجر شود.
مرگی که نکبتها و ننگها را از صحنۀ حیات آدمی
1) (1) الامالی، شیخ صدوق: 219؛ الإرشاد، شیخ مفید: 81/2؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام: 67.
بزداید، مرگی که به پای جان نثاری و همسری با انبیا باشد، مرگی که در راه مواسات با عظمای مصلحان پیش آید، مرگی که در طریق نجات عالم و خلاصی امم باشد، مرگی که برای پراکندن خلق از پیرامون تبهکاری بیاید، مردن نبوده، منت و احسانی است بر دوش انسان و آرزوی آزادگانی است، چنین مرگی که پس از خفتن انسانی هزاران مولود رشید بزاید و هر کدام جداگانه ضامن حیات ثانوی انسان باشد و دور ثانی را درخشندهتر از دور اولش بنماید استقبال کردنی است، اگر بخت یاری نماید و مرگی چنین نصیب گردد؛ زهی دولت و سعادت!
اگر کشت خواهد تو را روزگار چه نیکوتر از مرگ در کارزار
امام آزادگان علیه السلام این سخنان به من گفت، رأی سدید و آرای صحیح آموخت و از پافشاری خویشتن قوت اراده به من داد که این آرای سدید را با دل - یا - ارادۀ فولادین و بازو - یا - تن روئین، تحکیم کنم.
نمایاند که: آهن بر انسان میپوشند تا به قوۀ لایتناهی با مزاحمات مبارزه کند و رابطۀ خود را با این آرای سدید محفوظ نگهدارد و به وسیلۀ آن با نظامات محیط پیوسته دارد، همان نظاماتی که هندسۀ محمدی است برای امت اسلام، همان هندسهای که مهندس آن را به لباس حسین علیه السلام در خطبۀ بین راه در سر منزل
بیضه آن سرمنزل درخشنده مینگرید، همان نظاماتی که خطۀ آن را خون حسین پرگار بود و میفرمود:
«فَاَنا احَقُّ مَنْ غَیَّرَ»
حریت وجدان به من میگفت: به بندگی تن در میدهی، پس نخست رابطهات را با همه مبادی قطع کن، سپس این کار را تعقیب بکن، نیرویی با محمد صلی الله علیه و آله رابطه دارد که طاهرش اسلحۀ آهن ولی از مغز این اسلحه همان جوشش رحمتی آید که در جوشیدن چشمه ساران منظور است و در پخش نور و باران و سبزه زاران و سوخت به بیابان منظور است، همان جوشش رحمتی که از فیضان روح عمومی خیرات خیزد، همان خیراتی که از کلمۀ مختصر امام علیه السلام «اذا ما نَوی خَیْراً» میجوشد و انگیزش آن از جوشش رحمت و دلسوزی به ناتوان است.
تحکیم این روابط با بازوی روئین و اراده سستی ناپذیر لازم است و اگر بازوی آدمی خود از عهده بر نیاید، باید آهن بر خود بپوشد تا جبران کند. ولی باید دانست به قدری که قوه سر نیزه و اعمال قدرت برای این آرای سدید لازم است و مقاومت با عوامل مسرت و مشقتخیز برای استحکام آنها نیکو و به موقع و خطیر است، اعمال نیروی نظامی در غیر راه آن، مضر و بیموقع و خطرناک است. شجاعت که عنصر
لشکری را تشکیل میدهد، برای حفظ اراده یزدانی و استحکام روابط انسان با عنایت لایتناهی است، عنایت خدای یزدان و ارادۀ رحمت او از منابع پرجوشش زمین زیر پا و از دریچۀ فکر انسان و هم از وحی آسمان بر انسان فرو میریزد. خدای نهان وحی خود را به توسط این ظاهرات وجود از همه طرف میفرستد.(1)نیروی اسلام به عهده دارد که همه را با هم پیوسته دارد و خود را با آنها پیوسته نماید. این قوه باید دارای فکری بس بزرگ باشد، ادراکش رشید بوده به بالای جهان برسد، حامل پیغام خدا به زمین باشد، فکر او باید فکر عموم باشد. قوهای که این کار بزرگ را به عهده دارد باید آهنین و روئین باشد، حیات را در پای این نیت والا به چیزی نشمرد، از ملذات مسرت بخش در پای آن باز نگردد، ارادۀ او از مقاومت با جهانی سر نیزه و شمشیر نایستد، از غوغا و هیاهو و جنجال او را رعب نگیرد و تمام مبانی شجاعت را از قوۀ عضله و روحیه و رأی سدید به کار برد.
1) (1) خطبۀ بیضه و پیام پیامبر صلی الله علیه و آله مشتمل همین مضامین بود، فرمود: «انَّ هؤلاء الْقَوْم قَد اسْتَأثَرُوا بالفَیْء... وَ انَا احَقُّ مَنْ غَیَّرَ» «تحف العقول: 505، پاورقی؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام: 232؛ تاریخ الطبری: 302/4»ما بزرگی امام را در سعۀ نظرش مینگریم که وسعت معنایش جهان را فرا میگیرد، نه در پیکر مقدسش که در چند وجب جا میگنجد.
خلاصه باید پیکر روح محمد باشد و شجاعت مقدسی در بنیه داشته باشد که بتواند حامل فیضان روح محمد صلی الله علیه و آله به جهان باشد.(1)
1) (1) از مضمون خطبهای که حر در پرتو آن واقع شد غفلت میکنید که خلاصۀ پیام پیامبر صلی الله علیه و آله و شرح روحیۀ حسین علیه السلام و اشعۀ رخسار معنوی او و شارح مقصد بلند اوست. اشعۀ آن که صدای آسمانی بود در صفحۀ ادراک آن سردار بلند همت منعکس شد، که آن صدا را در میدان کربلا بلند کرد و به نام خطبۀ حر در جبهۀ جنگ کربلا دیدید - پیکر روح محمد همان حسین است که راز دل پیامبر را بازگو میکند.نویسندۀ بیفکری در کتابی که به نام الحسین از مصر منتشر کرده یک باب کتاب را به احادیثی تخصیص داده که حسین علیه السلام از جدش روایت کرده و در آن باب جز یکی دو حدیث نیاورده، آن حدیث هم همین کلمۀ مختصری است که هر کس را مصیبتی رسید، هر گاه متذکر آن گردد و بگوید: «انا لله و انا الیه راجعون» خدا ثواب آن مصیبت را مجدداً به او میدهد. سپس خود اجتهادی در باب عزاداری امام علیه السلام کرده گوید: ما هم باید در عزاداری حضرت او به همین حدیث عمل کنیم و فقط بگوییم: «انا لله و انا الیه راجعون».این مردگان، گویا پیغام حسین را از زبان پیغمبر در این خطبه نشنیدهاند، با آنکه از آرامگاه قبر، حسین با تن خسته و کوبیده همی گوید: باید در تحت لوای اسم من شما جهانی را پرغوغا کنید تا ستمگر را بلرزانید و کاخش را ویران کنید وسازمان آن را به انقلاب اصلاحی تغییر دهید برای همیشه من پیشوای تغییر دهندگانم - لکم فی اسوة حسنة -«صحیح مسلم: 169/2؛ کنز العمال: 540/7، حدیث 20158»به دنبال نام من بیایید و جهان را بر ستمگران تاریک کنید، اگر کشته شدید، دست کم بدنامی آنان در کشتن ابرار آنها را بلرزاند، به نظر من صدای انبیاء که عالم را لرزانیده و میلرزاند از نای این خطبه بلند است، بلندگوی کوی شهیدان به نظر من همین خطبه است، من صاحبنظران را به تفکر در این قطعات نورانی و جملههای آتشین آن دعوت میکنم، تا اندازهای که معتقدم آواز محمد صلی الله علیه و آله
سپاه ما در میدانهای بزرگ دنیا میبالیدند که برخاستهاند تا ستمدیدگان را آزاد کنند و ذلیلان را به عز اسلام آشنا سازند.
«انّا بُعثْنا لَنُخْرجَ الاُمَمَ من ذلّ الادیان الی عزّ الاسلام»
من حر را میستایم که برای نمایندگی این قوه والا و این نظام محبوب یک تنه با جهانی سپاه و اسلحه و سر نیزه مرگ بار برابری میکند و نمیهراسد، گویی آهن روی آهن پوشیده از درون دل تا برون تن روئین است. پیش افسری بوده برای پیشوایی نیروی هولناکی که با آن قوۀ هدّامه در هدم نظام اسلام بکوشد و در این کار بیش از هزار برابر قوه فردی خود فرماندهی میکرده، اینک مستشعر به خطای خود شده، زبونی را برای خود و خطری را برای امت اسلام احساس فرموده یک تنه به پرخاش آمده از تنهایی خود وحشت نمیکند. گویی حامل همان روح بزرگ و ادراک بزرگ است و خود جسم بزرگی است - یا - واحد مصغری است از آن جسم کل.
به فرماندهان امروز اسلام میگوید: نظامی را
وظیفهای هست که رابطه دارد با مغز دماغ نبوت و تشریع. رابطه دارد با قلب پر عطوفت سرشار، رابطه دارد با فیضان نهرهای جاری، رابطه دارد با افکار تابانی که در سرمنزل درخشنده «بیضه» در آن خطابه حر میشنید و مینیوشید، رابطه دارد با شرف روح نظامی، آن روح نظامی که عمل خود را همواره با مقصود نهایی از اعمال قوه و پوشیدن لباس نظام و استعمال آهن و آتش تطبیق میدهد و معلوم میدارد که رساندن خیر به سایر جهانیان است وگرنه چرا آهن، چرا آتش؟!!
گوید: ای افسران ارشد که منتظر پیغام منید، هر تشکیلاتی که به قوۀ شما افسران این منظور را بر رعایا و جهانیان تاریک کند و رابطهها را قطع کند، شرف نظامی شما را لکه دار کرده، در این صورت شما و مردم شما رو به زبونی میروید، اگر چه در ظاهر نشان افسری به شما بدهند، سردوشی ببخشند.
از قطع این رابطهها رخنهها در حیات انسان وارد میکنند که شیطان به آدم وارد نکرد. شیطان و آدم را بخوانید، معصیت آدم ابوالبشر فقط بینظمی بود در داخل نفس، راجع به انضباط فردی و راجع به حقوق بین خود و خدا فقط جنبۀ نفسانی داشت، به تحریک خفیفی از مداخلۀ دشمنی ضعیف و غیر محسوس مخفی انجام گرفت. کسی در جهان نبود که معصیت
آدم تأثیری در او داشته باشد، ولی در جهان پر جمعیت که هر تن در مختصر اقدام و پس و پیش رفتن تأثیری در روابط دیگران دارد، روابط خود را با آنها و روابط آنها را با یکدیگر و با خدا و با نظامات آسمانی تیره میکند یا روشن میکند، زنجیر به پای مستمندان در بیرون و در خیال آنها مینهد، پا بر میگیرد، با انبیاء و مصلحان مواسات را تضمین میکند، مفارقت با مجرمان میآرد، یا حوزۀ آنها را سرد و اینها را گرم میکند، در میان این جمعیت انبوه.
یک تن با نشان افسری و لباس فعالیت در تمام افراد خود تأثیر دارد و نیز در ترغیب و پشت گرمی و اطمینان نفوس دیگران که چشمشان به افسر و افتخارات آن میافتد، بینهایت تأثیر دارد.
آب را دیدها ید که از تأثیر نسیم جوشن به تن میپوشد، هر بینندهای از دیدار رخسار نیکان و بدان اینچنین تحریک میشود و از دیدار دلیران حتی از استماع داستان دلیران زره بر تن میپوشد، اگر در مظهر بیرون نپوشیده، در سرّ روان و در گریبان میپوشد.
هر کس به عدد رشتههایی که از یک نفس و نفوس به او بسته و وابسته است و از حرکت آنها به تکان میآیند مسئولیت، کمترین تأثیر در نفوس که اختلالی در انضباط داخلی آنها ایجاد کند، یا بینظمی در امور
معیشت آنها احداث نماید، او را به سیۀ آدم ابوالبشر و هبوط از بهشت مبتلا میکند و امت را در پرتگاه عمیقی میافکند، سران عالم هر روزی و بالاخص امروز به تکان دادن این رشتهها در هر آنی، در هر زاویهای صدها آدم ابوالبشر را با خود هبوط میدهند و از بهشت سعادت به درکات شقاوت میافکنند و سلب اختیارات و آزادی از افراد میکنند و به همان نسبت بر اختیارات مافوق و نفوذ او میافزایند.
علمای آیین نیز در رتبۀ خود تاچشمها بدانهاست و آنها را با نشانهای بارز برجسته در جبهۀ روحانیت مینگرند، در هر آن برای بینظمی یا نظمی که در نفوس دیگران ایجاد میکنند بر انضباط نفوس با بیانضباطی آنها میافزایند، هبوط از بهشت را و گاهی موجبات بهشت را تکرار میکنند، هر نفی و اثبات یک تن صاحب منصب درسعادت و نیک بختی یک امتی یا افواجی یا دست کم یک نفسی بیتأثیر نیست. چشمهائی که از دور و نزدیک به نشانههای افسری دوخته مثلاً: نفوس کوفیان که پرچشمی را مینگریستند که اول بلا اول حرکت کرد، تحریکی در خاطر آنها داخل شده به مسابقت تشویق میشدند،
خواه ناخواه به تأثیرات عمیقی که این پرچم در فرد فرد نموده، در تقویت دولتی و ضعیف کردن دولتی کمک شده بود. کمترین اثرش آنکه رخنهای در
روحیۀ جمعیت شده، رشتههای قلبی با آل محمد ضعیف شده، با آل امیه تقویت شده، اشتباه محکمتر و یقین سستتر گردیده، و رخنه در انضباط داخلی نفسانی مردم، موجب بینظمی در امور بیرون گشته، همچنانکه اختلال امور معیشت و ظواهر بیرونی رخنه به انضباط داخلی نفسانی میآورد، گاهی حلقۀ امور چنان به هم پیوسته است که تا سر حلقه را فرمانده تکان میدهد، زنجیروار همۀ معاش و معاد مردم تکان میخورد.
افسران عالی که اکثر دیدگان توده، به آنها و به تماشای آنها است، گویی قدم بر زمین نمیگذارند، هر اقدام و متارکه که آنها قدمی است بر زبر، یک دریا شعور و هوش توده که در تمایلات و عواطف و انحرافات آنها مؤثر است، خاطرها از اثر آن به موج آمده و موجها متلاطم شده، در فرمانبران خود جزر و مدی ایجاد میکنند. عواطف دیگران هم سیلاب وار به عقب آن روان میشوند. بنابراین آنان و شاهان در ثواب و گناه امت خود و امم دیگر تأثیر دارند.
نامۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله به امپراطوری روم «هراکلبوس» این بود:
«اَسْلِمْ تُسْلَمْ و اسلم یُؤْتک الله اجْرَکَ
مَرَّتَین وَ و إن تولّیتَ اثِمَ الاریسیین یعنی الاکابر»(1)و خطابه پسرش، پسر ارشدش هم این بود که «مَنْ رأی سلطاناً جائراً مستحلا لحرم الله ناکثا لعهد الله مخالفا لسنة رسول الله صلی الله علیه و آله یَعمل فی عباد الله بالاثم و العُدْوان فلَم یُغیّر علیه بفعل و لاقول کان حقا علی الله ان یدخله مدخله...»(2)
وضع نظام دنیای امروز میکوشد که اراده را در افراد بکشد و استقلال رأی را به نام «دیسیپلین» محو میکنند که در جنب مافوق بیاراده و بیبصیرت و ترسو؛ و بالنسبه به رعیت خشن و زبر و اهل تحکم بار آیند. ولی به نظر آزادگان باید نظام را به وضعی قرار دهند که از بصیرت نظامی نکاهد، بلکه بر بصیرت او بیافزاید و به واسطۀ تعلیمی از مبادی قرآن به عقیدۀ ما و از مبادی فلسفۀ اعلی در نظر افلاطون و مدینۀ فاضله به مافوق مطلق آشنا شوند و برای حفظ روابط، آرای سدید اتخاذ کنند، آن آرای سدید را مافوق خود بشناسند تا در جنب آنها با هر قوه روبرو شوند، مقاومت بکنند به واسطۀ همان مبادی علمی عالی بالنسبه به عموم، خشونت آنها تعدیل شده تحکم
آنها تبدیل به پختگی گردد و صلابت سلحشوری بالنسبه به رعیت مبدأ و سرچشمۀ رحمت گردد، از فعالیت آنها کارهای یک تن حر آزاد دیده شود، چون فعالترین طبقات در سعادت و شقاوت مردم، نظام و مدرسه نظام است. باید افسران متخرجین آنجا آزادگان و نجیب زادگان باشند که مردم از شرارت آنها زیان نبینند و آنها از قوه و قدرت خود سوء استفاده نکنند. قوۀ نظام اگر مؤدب باشد؛ زهی دولت وگرنه به زیان جامعۀ خود ختم میشود.
حریت نظام - ساختمان روحی نظام - قوۀ نظام امروز باید بیش از اینها مورد دقت قرار گیرد. امروز اصرار به تربیت کورکورانه دارند، کشتن اراده را رکن تربیت نظام میدانند، تمنا دارند این قوه را آلت شهوات ظالمانۀ خود کنند و کورکورانه به مقصد خود روان دارند، ورنه اگر هدف آنها مانند مقصد انبیاء آزادی جهان باشد، این مقصد با تربیت بنده و روح بندگی و استعباد انجام نمیگیرد.
انبیا و زادگان انبیاء علیهم السلام که نظر عالی در استعمال آهن و اعمال نیرو دارند البته در هر سرمنزلی آنها را به مبادی خود آگاه میکنند و برای آنکه رسید بار آیند آنها را آزاد میگذارند در این خبطه که حر در پرتو آن واقع شده بود امام بعد از ذکر مبادی خود
تذکر داد که «اَصَبْتُمْ رُشْدَکُمْ»(1)ملت رشید باید در سایۀ تعلیم رشید بار آید نه تحمیل رشید، انبیاء باید حریت به جنگجویان خود بدهند و قید بندگی را از فکر آنها بردارند. ابتدا آگاهشان کنند، سپس در پرچمشان بنویسند «اَلْمَوْت و لا ذُلّ الاستعباد» رئیس و مافوق آنها را همان علم و آگاهی به روابط قرار دهند و اعتقاد به سود و زیان خلق را معدل آنها و ایمان به آرای سدیدی که باید در هر حال نگهداری شود، قوت استحکام آنها قرار دهند.
راز امام به گوش من میگفت: کسی که در جمعیتی سرو سرور شد، باید بصیرتش کافی به درک انحطاط و ارتقای همۀ جمعیت بوده و رشادتش وافی به تأمین شرافت آن جماعت و خودش باشد، پس قوتی را ما شجاعت مینامیم که آرای متین اساسی را دربارۀ هراسیدنیها و ناهراسیدنیها محفوظ نگهدارد و چنان به آنها تشبث داشته باشد که به هر حال آن آراء را پیش ببرد حتی تا پای ویرانی کاخ تن (کشته شدن) و این چنین قوه هر گاه در نفسی نشو نماید که تهذیب اساسی نداشته باشد، آن را شجاعت غیرقانونی مینامیم. یعنی زورمندی، تهور، استبداد، فرقی که او با شجاع
1) (1) الامالی، شیخ صدوق: 184؛ بحارالأنوار: 430/32، باب 11.
عدالت پیشه دارد آن است که: شجاع قانونی هر گاه ببیند که خود خطا کرده تن به قصاص درمیدهد و در هنگام قصاص آرامش روح او به قیاس کرامت اخلاقی او زیاد است، تبعات اعمال خود را خود تحمل میکند، مکافات کردار خویش را با گرسنگی و تشنگی و سرما و گرما و با اعتقاد به آنکه به جزای عادلانه خود میرسد، بر خود هموار میکند. غضب او را وادار نمیکند که در برابر آن کس که او را به مکافات شکنجه میدهد قیام کند، در عین آنکه همین که ببیند به ظلم و عدوان ستمی به او میرسد، اخگر خشمش برای انتقام فروزان شده، خود را در برابر آیین عدالت سان میدهد و سختترین گرسنگی و سرما و مانند آن را در راه جهاد متحمل میشود که «یا فیروزی یا مرگ»(1)
حر آن شجاع مؤدب گوید: راز امام به گوش من میگفت: باز مکرر بگویم کسی که در جمعیتی سرو سرور شد باید بصیرتش وافی به درک انحطاط و ارتقای آن جمعیت بوده، رشادتش کافی به تأمین
1) (1) هر گاه بضاعت نفوس، پاسبانی به این متانت نداشته باشد، بدان ماند که اندوختههای هنگفتی از زر و جواهرات در خانه بیدر و صندوق سرگشاده و مملکت بیسپاه نهاده باشد، راهزنان هرگاه و بیگاه بخواهند بتوانند آنها را برد و بالحقیقه: صاحب آن را دارای ثروتی نباید گفت، تکوین این شجاعت بسی مشکل است. (رجوع کنید به دیباچه جلد اول)
شرافت آن جماعت و خودش باشد، چرا هشیار نیستی؟ «مَنْ رَای سلطاناً جائراً یَعْمَل فی عباد الله بالاثم و العدوان فَلَمْ یُغیّر علیه»
گوید: چون وظیفۀ یک تن فرماندهی شجاع مؤدب را دانستم و روابط خود را با جهان و بد اختران فهمیدم و از طرفی آزادگی را از دست نداده بودم، به تلافی کوشیدم برای تلافی اقداماتم موظف بودم به قدر سرایت عمل سوء از عمل نیکم تأثیر بگیرم و تطوری در تمام اطوار خود و قوۀ تطوری در تابعین و شناسایان و نزدیکان(1)و دوران بدهم تا هر جا دسترس بود
1) (1) برای حر پارهای کتب، پسری به نام «بکیر» و غلامی ضبط کردهاند - از کتاب جوهر الثمین تألیف شیخ حسین بن علی بغدادی که در تاریخ 1019 تألیف شده، روایت شده از امام صادق ابوعبدالله علیه السلام روایت کرده که فرمود: همین که حر بن یزید جواب مهاجر بن اوس را داد، به توسن نهیب داد و به هر دو پا مهمیز به اسب زد و اشاره به پسرش «بکیر» کرد که در پی من باش - تا آنجا که امام فرمود: خدا توبۀ تو را میپذیرد - گوید: امام فرمود: این پسر کیست؟ گفت: زادۀ من است. فرمود: خدای جزای خیر از من به شما بدهد - تا بعد از خطابه دفاعیه حر - گوید: پدر با وضع دلاوری به پسر، فرمان حمله داده گفت: حمله کن بر این قوم «بارک الله فیک» که من نیز در پی توأم، پسر رشیدش پس از آنکه دست و پای امام را بوسیده، تودیع نمود، حمله کرد. پدرش از او تشکر و از خدا شکرگزاری مینمود که ما را از میان قوم ظالمان برآورده تطهیر کرد. پسر در حملۀ خود کشتاری کرد و سپس پیش پدر مراجعت کرده، آب طلبید. پدر گفت: صبر و شکیبایی آر، برگرد. وی مجدداً فرمان حمله گرفت، حمله کرد تا شهید افتاد، حر به کشتۀ او نظر کرده میگفت: خدا را حمد که بر تو منت نهاده، شهید پیش روی امام خود شدی و در کوی شهیدان آرمیدی.
انقلابی برپا کردم به شتاب و هیاهو به رئیس و مافوق پرخاش کردم به تبلیغات و تحریکات همقطاران را هشیار کردم و به نکوهش و سرزنش از ترغیبات عملی قبل جبران کردم در راه اصلاح خرابیهای نفوس با عجله غلغله و انقلابی در افکار و اطوار و مشاعر و میول سپاهیان انداختم، کوشیدم که آن دریای شگرف
را بلرزانم تا جماعت مردم در تطور هم همانقدر پیش روند که در تدحور فرو رفته بودند، سبب هبوط خود و آن جماعات که سررشتۀ قلوب آنها به دست من بود، من شده بودم. سرحلقۀ آنها را من جنبانیده بودم، همیشه هبوط هر فرد موجب هبوط جماعت محیط او و جماعت آیندگان بعد از او خواهد گردید، به صاحب منصبان ارشد بگوئید: جنایات هر گاه اجتماعی شد به تلافی آن خدمتی باید که آن هم جنبۀ اجتماعی داشته باشد، واقعاً اگر توبه این کار را عزلت و گوشهنشینی قرار میداد چه میشد؟ زیرا که به اعمال فردی و ورع انفرادی خرابیهای اجتماعی جبران نخواهد شد.
کتاب حر پیام به کسانی است که اعمال اجتماعی در دست آنها است و در رأس جامعه هستند به آنان میگوید: ای زعما! ای امرای لشکر! ای نواب! ای شما که هبوط جماعات مسبب از هبوط شما است، بدون یک شجاعت ادبی، بدون یک انقلاب کلی حال شما تغییر پذیر نخواهد بود، بدون توبۀ اجتماعی شما - قلوبی که با شما رابطه دارد اصلاح نخواهد شد.
مگوئید حسین علیه السلام در حال حاضر نیست که ملجأ باشد، حسین علیه السلام همان جبههای بود که در آنجا قرآن و خاندان محمد صلی الله علیه و آله بود. اکنون هم همان جبهه حسین است، حسین همان است که در آن سخنان عالی
مدفون است و توبۀ اجتماعی آن است که تمام قوای خود را در راه زنده کردن این دو بگمارید. پناهگاهی بهتر از این نیست، در جبهۀ خلاف هم جز کارهایی که عمر سعد میکرد نبود، کار آن جبهه همین بود که آب را بر روی پائین دستها و زیردستها ببندند. منابع خیرات عمومی را انحصار به طبقات علیا دهند. صفایای معیشت برای دستهای رایگان، ولی دسته دیگری را از حیات معمولی هم محروم گردانند. حریت را از افراد بردارند و یوغ بندگی به گردن آنها بگذارند.
مرد حر آزاد در اینگونه جاها کارها دارد! گفتارها دارد! او میگوید: تا وضع یک تن از طبقات ضعیف یا اکثریت ضعفاء در فشار است، وضع جبهۀ خلاف قرآن روشن و وضع جبهۀ دولت قرآن در انتظار است تا سرّ حریت در نهاد شما موجود باشد، میتوانید از زیر لگد و فشار بیگانگان هر چند شدید باشد و قوی باشند به درآیید، البته ما زادگان آدمیم و میتوانیم تطور داشته باشیم و ابتکار تازه بنماییم، هر چند حریت در امتی از بین رفته باشد، باز عشق حریت در آنها هست و ابتکار زادۀ فکر حر است.
حر میگوید: ای خوانندۀ گرامی! من نمیدانم تو در چه وضعی؟ و در چه جمعیتی حکمروا هستی؟ آیا وضع تو هم مثل حر است؟ و به مشکلات من
گرفتاری؟ ولی میدانم با هر گونه خطری مواجه و به هر گونه ناملایماتی محاط هستی، اگر حر و آزاد مردی و آبستن به مطامع ناروا نیستی، نور ابتکار را به همراه داری و میتوانی نقشهای را ابتکار کنی - اگر نقشۀ تو نباشد ابتکار همراه تو هست و میگوید: خود چه باید بکنی - آدمی از قوۀ تطور خود همواره در اولین سر حد از ابتکار است، به فراخور عصر خود هر کس میتواند مبتکر سرآغاز فصل نوین و تدبیر نوین در ترویج آیین رستگاری و دین خدا باشد، آدم سلسلۀ وجودی است که هر فرد آن سرآغاز سلسلهای است، از نو میتواند با ابتکار وضعی سلسلۀ خود را شروع کند. اگر آزاد باشد حتماً به تطور قادر است و ابتکار راه نجات مقدور اوست. اگر نام آدم را از من بپرسند من میگویم: خداوند تطور نه نطق - اگر از فلاسفه، حد انسان را بخواهند گویند: حیوان ناطق - اما اگر از من معرفی انسان را به کلمۀ جامع مانع بجویند یکی از این دو لفظ را (متطور - مبتکر) میگویم، مگر انسانی که آزادی او به استعباد متبدل شده باشد. لازمۀ استعباد عجز از تطور، عدم فرار از نکبت، بیچاره شدن از ابتکار است، بنده که طلسم ارادۀ غیری بر او مسلط است، تطور خود را محال میپندارد و اگر کسی بندۀ غیر نیست و معهذا عاجز است، بندۀ محیط است، محیط او را تحت قید کشیده اگر مزاحمت محیط هم
نیست و معهذا ابتکار ندارد به ناچار دچار تقلید است، تلقینات پیشین سلطنتش قوی بوده و بیرون آمدن از حدود بقعۀ آن را خیال نمیکند اگر تلقینات پیشین هم در کار نیست و معهذا نور ابتکار در او خاموش است به ناچار سایۀ عادات سابقه اعمال او را گرفته، آثار نیات و ملکات بد، اعصاب و افکار او را تخدیر نموده و اگر اینها هم در کار نباشد و با وجود این از ابتکار بازمانده باشد به دست سرعت سیر مکتسبه یا توهم ننگ گرفتار است، خجلت میکشد از کاری که کرده باز گردد، رودرماندگی او را زنجیر کرده میبرد و او را از تطور و حس به تطور باز داشته است وگرنه محال است انسانی آزاد مطلق باشد، کردار بد؛ آثار ملکات بد، افکار ناروا، سابقه عمل سوء، سایۀ عادات، عقاید کج محیط سوء؛ سرعت سیر مکتسبه؛ توهم ننگ بر او مسلط نباشد و معهذا از ابتکار عاجز باشد، بلکه آدمی پس از همۀ اینها و تسلط همه این عوامل گوناگون، باز با اندکی دوری از ظروف تأثیر اینها، به آزادی خود برمیگردد و از تطور، راه مقاومت تازهای به روی خود باز میکند، و با هجوم همۀ این عوامل زندان، به آن ملک خویشتن اقتداری دارد که از عهده بر میآید برگردد و میول و غرایز و جهازات را هم آهنگ خود کند. این عوامل به اضافه یک دسته عوامل مرگبار مهیب، محیط بر حر ریاحی بود و باز
او آن اقتدار عجیب را بروز داد، این اثر اقتدار نفسانی است و کار این اقتدار امر مختصری نیست، اگر دشمن این قوه را از کار نیندازد، بیمی از آن نیست که خرمن انسانی به باد فنا برود. اگر این اقتدار نفسانی به حال خود باقی باشد به آنی که از آن استفاده کند تمام این مؤثرات را با طول فعالیتشان جواب میگوید.
خطری که هست از اینجا است که: انسان به واسطۀ استرسال و نسیان خود را به تصرف محیط سوء میدهد و محیط سوء او را اندک اندک تسلیم بیگانگان میکند. آنان نیز وی را رو به هبوط میبرند و به تدریج دشمن نفوذ خود را عمیقتر میکند تا در حیات داخلی نقطۀ زندۀ اریحیت و قوۀ حس سرفرازی را از داخل میگیرند و همین که دشمن این قوه را بیکار کرد، کار آدمی به بندگی و استعباد میرسد، اریحیت او رفته، تطور او مطلقاً مشکل میشود، دشمن وسایل اقتدار بیرون را هم میگیرد، او را به حبس منابع عمومی و بیچارگی مطلق میکشد تا به ناچار بنده گردد؛ مرغ همت آن بلند پرواز ماکیان اهلی میشود، زاده جدید و مولود رشید نمیدهد.
حر به هر یک از افسران بزرگ اسلامی؛ صاحب منصبان و زعمای ایمان همی خطاب دارد که شما و امت در گلوگاه مرگید، چرا از مرگ میترسید؟ مگر ننگی از استعباد و کشتن حس سرفرازی و مرگی از
گرفتن منابع عمومی بدتر هست، فداکاری و کشته شدن اگر مرگ است، بندگی به این وضع مرگها است،
فرصتی دادن که ز لب تا به دهان اینهمه نیست
یک شجاعت ادبی میخواهد که گریبان خود را از دست این مؤثرات برهانید؛ خجلت و رو درماندگی و سرعت سیر مکتسبه را کنار نهید، مگر شما را به تنویم مغناطیسی خواباندهاند؟ که ذات خود را فراموش کرده و نام خود را عوض کردهاید، شغل و کار و قدرت را برخلاف تعبیر میکنید. اعصاب در تحت اختیار نفس دیگری درآمده «خواب هیپنوتیزم اعصاب را در تحت اختیار نفس تازه در میآورد.»
هله ای بخت مردد! شما انقلابی به پا کنید تا بتوانید وضع بد را منقلب کنید، خود را منقلب کنید تا ارزش قوۀ نظامی، نظامی مؤدب را بیابید و لایق باشید وظیفه یک تن فرمانده محمدی صلی الله علیه و آله را انجام دهید و در خور آن باشید که از ابر رحمت سیراب شوید، تا روح بندگی و رویه بندگی در کار است، منابع عمومی به دست بیگانگان است، امت ضعیف، شما را دست از منابع حیاتی کوتاه است و تا از فقد قدرت شما و عدم ابتکار شما حال مجتمع اسلامی بدین سان است، عذاب خدا بر شما حتمی است.
قدرت یک تن نظامی مؤدب، یک تن فرمانده شجاع
این است که هواهای شرارت آمیز؛ منفعتهای سفلگی خیز را هر ساعت بخواهد بتواند از خود بریزد. این فرمانده غضوب معرفی میکند که یک تن سرباز اسلامی باید مهیمن بر نفس خویشتن و بر هوی و هوس و بر عموم حیثیات باشد، حکومت او بر نفس بتواند مطامع نفسانی و ترفیعات اعتباری را در هم خرد کند؛ ارادۀ او قاهر بر ملاحظات باشد، با اراده قوی بتواند نفع بیشرفی را دور بریزد، مالک بر خویشتن بوده نفس را از شرارت باز گیرد و به همان نسبت آزاد بوده، از بندگی دیگران سرباز زند، دشمن به هر اندازه در داخلۀ نفس، آزادی انسان را به هم زند، به همان اندازه دائرۀ تصرف انسان را در مرز سرحدی ملک او محدود میکند و به عکس هم چنین است، هر گاه بیرون را بر آدم بشوراند رخنه در انضباط داخلی نموده داخله نفس را مشوش مینماید. هر گاه شما را به سهل انگاری در حدی از حدود نظامنامۀ الهی در بیرون وادارد، البته تشویشی در خاطر شما احداث میکند و از مشوش کردن نفس در سرحدات داخله رخنه نموده، خود نفس را برای سلب باقی اختیارات استخدام میکند و هر اندازه در داخل، روحیه شما را به بندگی نزدیکتر کند، در بیرون هم فراخنای متصرفی را به مضیقه تبدیل مینماید. گناه آدم ابوالبشر که جنبه فردی داشت و فقط بینظمی در
انضباط نفس بود، آدم را از جهانی به جهانی منتقل کرد، از بهشت به زمین آورد چندین نواحی را از قبیل محبوبیت، مسجودیت، علم و... از او گرفت. شیطان خود ضعیف بود، تصرفش در آدم نیز ضعیف بود، وسایل دستاویزش نیز ضعیف بود، اساساً شیطان به همان قدر که پنهان و نادیدنی است ضعیف است، قدرت او و علم او هم ضعیف است و به همین نسبت هم کم نفوذ است، به همان نسبت که یک تن آدم عادی در جامعهای کم نفوذتر از یک فرمانده کل قواست، به نسبت بیشتری شیطان خود به خود ضعیفتر از آن آدم عادی است. مثلاً قوای آدم عادی را اگر تنزل بدهید به اندازهای که علمش از زیادی ضعف نادیدنی، قدرتش نادیدنی، تدبیرش نادیدنی گردد. آن علم و قدرت و تدبیر در آن نقطۀ اجتماع و حالت غیرمرئی بودن همان شیطان است. نخهای ضعیفی را فرض کنید که هر چه رو به سر رشته میروند ضعیفتر میشوند، تا در آخرین نقطه سر رشتههای آن، نقطه لا یُری یا گرۀ لاغری تشکیل میدهند. آن گرۀ لاغر، آن نقطۀ ضعیف به مثل سرفساد و شیطان آدم است. اینچنین دشمن ضعیف چه تأثیری میتوانست در آدم بکند، جز گناه صغیره بلکه صغیره هم نه، ترک اولی و بس. ولی دلخوش نباید بود که او خود ضعیف است، «انگلها» را دیدهاید که تخم و بذر
نمایان ندارد ولی همین که به درخت آویخت، اندک اندک نمایانتر شده، قویتر و مؤثرتر خواهد گردید. شیطان نیز همین که به آدم آویخت و وجود محسوس به خود گرفت، جنبۀ عملی و وجود نمایان میباید و سپس به کثرت اولاد آدم و آمیختگی روابط، رشتههائی به دست او میآید و همین که رشتهها به یکدیگر دست انداختند، شیطان دست آویز قوی میباید و از رابطههای زیادی که بالضروره بین افراد موجود میشود. راه دسترسی او زیادتر و قویتر میشود هر رابطهای دستاویزی است به حدی که فردی گاهی تأثیر عمیقی در روابط عموم مینماید و برجستگان یک جامعه به نسبت مضاعف جامعه را تحت تأثیر میگیرند و رخنههایی در جامعه باز میکنند که آسان آسان به هم نمیآید و اعقاب و آیندگان هم از تأثیر خرابی آنها ایمن نمیمانند. گذشته از خرابی دیگران که خود به نسبت مضاعفی در تحکیم خطر میکوشند و شیطان نیز نافذتر میگردد و عوامل دیگری هم به علاوه از رخنه شیطنت از دوران سلف به خلف منتقل شده؛ آثار وراثت، تقلید سوء، تلقینات بیحقیقت، رقابت قبایل و امم، خونریزیهای پیشین، بدآموزیهای واگیر، سابقههای کینه، مزاحمتهای تنگنای دنیا، فکر تأمین آتیه، تهوسات امیال غرایز پست، که همه زنجیروار به هم پیوسته و اتصال به سر رشته فساد
«شیطان» دارند. اینها همه به مرور زمان مضاعف شده، دستاویزهای شیطان گردیدهاند، سر از این زنجیرها برتافتن و گسستن این سلسلهها مشکل است.
وین محالی است که تعبیر به مشکل برود
مسیح در درسی میفرمود: مدینه و زندگانی در آن به مثابۀ ابری «یعنی اسفنج که جسم متخلخلی است و در حمامها استعمال میکنند» است که گناه را به خود میکشد، ظاهر او آلوده نیست، ولی داخل او پر است از چرک و آب کثیف.
حواریون گفتند: پس در شهر چسان باید زندگی کرد؟ فرمود: چونان سپاه دلیری که بر در قلعه به پاسبانی آن قلعه کمر بسته و دشمن از هر سو پیرامون قلعه را دارد، جویای رخنۀ به درون است و از داخلۀ آن دژ نیز اطمینانی نیست. دژنشینان هر دم شورش میکنند و با دشمن بیرونی همدست میشوند. آن جندی مسلح به دو گونه مهاجم محاط است و به دفاع مکلف، برای او خواب جایز نیست. این پاسبان باید خواب نداشته باشد، یک چشم به بیرون، یک چشم به درون داشته، یک گوش به صداهای شورشیان داخلی و دیگری به هیاهوی غوغائیان خارجی داشته باشد، او اگر یک قدم بیجا بگذارد فتنهای تحریک میشود و خاموش کردن آن فتنه، او را صد قدم از ایمنی دور میکند و اگر یک قدم دیر بجنبد صد رخنه رخ میدهد.
هر زمانی صد بصر میبایدت هر بصر را صد نظر میبایدت(1)
مختصر کلام، نفوذ بیگانه کمش کم، زیادش زیاد، در امور نفسانی فردی یا جماعتی نسبت مستقیمی با پریشانی امور خارج دارد، آدم که بیش از نمونۀ ضعیفی از گناه «ترک اولی» نداشت، برای تلافی آن بیقرار بود. فقط آفت اندکی در داخله نفس رخنه کرده بود، ولی آگاهش کردند که همین آفت اندک کم کم همۀ هستی تو را به باد فنا میدهد، به گناه اندک ابوالبشر آن درجه شکنج عریانی و سقوط از نظر و هبوط از معالی را به او چشاندند و بیش از استحقاق به او نمایاندند تا آدم بداند که با بینظمی هیچ خواجگی در آدم نمیماند. عمداً آدم را از همه چیز عریان نموده و جز یک نقطه که در اصلاح کارها حتمی است برای او باقی نگذاردند که به آن چیزها مطمئن نباشد و از آن یک نقطه «توبه» غافل نباشد.
گویا به غیر این وسیله یعنی برهنه کردن او و گرفتن سایر مزایا، هوشیار به اهمیت این یک نقطه و بیتأثیری سایر امور نمیگردید. در هنگام اصلاح ماشینی که یک قسمت او خراب شده باشد، قطعات
1) (1) عطار نیشابوری.
دیگر را نیز با پیچهای آنها از هم میگسلند و به کنار میافکنند، به عضوی که آفت میرسد و درد میگیرد تمام عضوها متوجه میشوند و تا هنگامی که آن عضو درد میکند آنها از کار خود بیکار میشوند، او مقصد عمده میشود و دیگر اعضا در قبض و بسط خود، تابع اجازه او میشوند. یک تن که در دودمان مریض شود تا سختی حال او دیگران را به خود متوجه میکند، دیگران اعتبار خود را تابع نیکی و بدی حال او میدانند. همچنین یک تن از اعضای خانواده گناهکار هم باید سایر اعتبارات خود را از نظر دور افکند و چنان فرض کند که نه مال دارد و نه علم و نه اعتبار و سایر جهات را بر خود تاریک کند. در تاریکی بنشیند که چشمش به آنها مشغول نباشد، فقط نقطه سیاه گناه را بنگرد. امت گناهکار نیز به جهات دیگری که واجد است مغرور نباشد؛ دول نیز توجه خود را به هر نقطهای میکنند که معرض ویرانی است، به مرزی که معرض تعدی است.
آدم از هبوط به زمین، خود را به وضعی دید که از وحشت خود را باخت، از خرمن خرمن هستی فقط یک حبه برای او باقی مانده بود. آنچه در بهشت داشت گذاشت. هبوط از بهشت از هر جهت و از همه جهت بود، نه تنها لباس بهشتی را از تن او باز گرفتند، به همین نسبت همه چیز را گرفتند فقط
تطور یعنی قابلیت تطور - از طوری به طور دیگر گردیدن - را برای او گذاشتند.
1 - علوم علم الاسماء، یا از یاد او رفت، یا اقلّاً کاری نکرد که در بهشتش باقی گذارند.
2 - مقرب حضرت بودن نیز کاری نکرد که او را به مقام خود بازدارند.
3 - مسجود ملائک بودن و همنشینی آنها نیز کاری نکرد که دولت را باز دارد، بلکه سجده تبدیل شد به کنارهگیری و بیاعتنائی.
4 - لباس بهشتی، شکوه مظاهر، حیثیت او را ابقا نکرد بلکه لباس را از تن او کندند.
5 - قامت موزون؛ تناسب اندام؛ اعتدال مزاج نتوانست پایۀ دولت را نگهدارد، نتوانست عدم توازن روحی را اصلاح نماید، جوانان زیبا و خوش قد و قامت زیادند که به اخلاق بد گرفتارند و دولت پدر را از دست میدهند.
حر میگوید: از گرفتن همۀ موهوبات آدم و ابقای قابلیت تطور، من فهمیدم که با وجود گناه باید به تطور کوشید که توبه علاجی از آن گناه بکند، هیچ یک از مواهب دیگر، کار را اصلاح نمیکند، در ابوالبشر آن تجرید شدید آن اهباط و اعمال انحطاط آمیز برای این بود که بفهمانند آنچه غیر از توبه در آدم هست همگی لباس انسان و پوشش بیرونی اوست
و سرّ ذات آدمی نیست، سرّ ذات انسان همان قابلیت تطور اوست - آنچه دیگران در تحدیدات آدم گویند کاملاً درست نیست وگرچه از وجهۀ صحیح باشد.
1 - نطق را که در حد انسان گفتهاند: بیان و تفکر را که در تصویر انسان نهادهاند نمیتوان آنها را صرفاً حقیقت آدمی دانست، با آنکه در حد انسان هستند سرّ ذات انسان نیستند.
2 - ثروت زی و لباس و قامت و اتزان(1)قوا و اعضاء که در حدود آدم دیده میشود، آنها نیز در حدود انسان هست و نیست.
3 - جهت جامعیت بین صورت حق و خلق را که امتیاز آدم شمردهاند(2)تا درجۀ این هم درست هست و
1) (1) اتزان: وزین بودن، همسنگ شدن.
2) (2) اشاره به شیخ اکبر محیی الدین عربی و فص آدمی کتاب فصوص اوست. به نظر ما اگر شیخ در فص آدمی ذکری از توبۀ آدم میکرد و آدم آسمانی و جهان لاهوت و صورت علم را کنار میگذاشت و آدمهای معمولی را هدایت نموده، آدم زمینی را در نظر میگرفت. مردم بهتر فص حقیقی آدمیت «توبه» را مییافتند - و نه تنها ما توبه را حقیقت فص آدمی و نقش نگین آن گرفتهایم، صحیفه سجادیه نیز در فص آدمی، خود در تحت عنوان «دعائه علیه السلام لآدم ابی البشر»«بحار الأنوار: 292/97، باب 4 (این دعا مروی از حضرت زین العابدین علیه السلام میباشد و در بعضی از نسخ صحیفه است.)»آدم زمینی را با فصل توبه او والد اکبر دانسته - فرماید: و آدم آن شاهکار آفرینش تو؛ و اولین معترف از آب و گل به ربوبیت تو، بکر حجتت بر بندگانت و راهنمای پناهندگی از عقابت به
نیست.
هیچ یک از اینها اصل آدمیت نیستند، فقط نمایشهای سرّ ذات انسانند، همگی به تاراج میروند و فص جامع ذات انسان به حال خود باقی است، این نهایت خوشبختی انسان است که یک حبه تنها «قابلیت تطور» از هستی او بماند و از آن یکدانه تمام آنچه از خرمنش به باد فنا رفته باز آید، آن حبه مبارک، آن شاهکار عجیب، همان حس به توبه، عمل توبه - تطور است.
توبه تطوری است از جنبهای به جنبهای، از پهلویی به پهلویی، بازگشتی است از جنبۀ خلاف به سوی حق و به جهان حقیقت، توبه و تطور از خرمن هستی، آدم یک حبه بیش نبود ولی قدرت بیمنتهایی در این نقطه نهفته بود. آدم به وسیلۀ آن و به اقتدار آن کارها کرد.
1 - علومی را که از دست داده بود اعاده داد، با این فرق که معارف نوین او از تلقی کلمات شروع شد و به مانند اطفال که به تدریج سخن میآموزند، آدم به تلقی کلمات شروع کرد و معارف را از این سرآغاز بازگردانید.
2 - قرب جوار دربار الهی را که منشأ مقدرت بود، از اثر توبه و محبوبیت توبه کاران بازگردانید. اقتدار محبوبیت را یافت که از همۀ اقتدارها برتر است.
3 - ملک بهشت را نیز به وسیلۀ همین مقدرت باز گردانید، با این فرق که ملک او در آغاز ملک بود و اینک تملک و تدریجی است. سخن کوتاه هر چه را به علم بسیط سابقاً داشت اینک به علم مرکب باز یافت.
پدر همه چیز را از برکت توبه و تطور باز پس گرفت و از دنیا رفت، ترکه او فقط برای اولاد ماند به میراث. نمیتوانست تمام دارایی علمی و خلقی و وهبی خود را برای اولاد بگذارد او نیز به جای همه اینها، تنها همین فص نهفته «قابلیت تطور و حس توبه» را برای اولاد خود به میراث گذاشت بدان امید که مواریث را به وسیلۀ آن یکی پس از دیگری باز خواهند گرفت و حقاً زادۀ آدم اگر حریت خود را از دست نداده باشد؛ میتواند به واسطۀ اقتدار آن در دنیا و عقبی بر تن و روان خود پرند و پرنیان و صفات و
سجایای انسان بیاراید، لباس بهشتیها را بدانسان که دانی به خود بگیرد.
حر در کوی شهیدان گوید: من سر خط پدر ابوالبشر را چنین قرائت کردم، راز دل پدر را فهمیدم، فهمیدم هر که را این حبۀ پر برکت «دانۀ آزادی» در ملک باشد، هر چند از خرمن هستی او چیزی باقی نمانده باشد، به شرط آنکه از این بقعۀ مبارک استفاده کند و اقتدار بر تحول را در مجرای عمل بگذارد، دارای موهبتهای بی پایان خواهد شد و خداوند هستی شگرف بیکران خواهد بود.
گرفتن همه چیز و باقی گذاردن توبه و تطور رمزی است از آنکه اولاد آدم تا از خطۀ آزادی در تطور و آزادی در تغییر وضع بیرون نرفته باشند از ذنوب ظلمت خیز و ریختن بال و پر بر آنها باکی نیست و نباید از آنها مأیوس بود، تا این حبه مبارک بهشتی برای زرع نوین به همراه است نباید افسوس خورد که از ملک پدر جدا شدهایم. به همین حبه مبارک بهشتی، بهشت مجدد احداث میگردد، در نهایت بدبختی به همین که از تطور استفاده کرده خود را تغییر دهد، یکسره کتاب سجل خود را عوض میکند چون تغییر وضع را به دست خود او دادهاند و نام آن را توبه و تطور نهادهاند با هجوم همه گونه آفات و یغما و تاراج تا قدرت بر تطور دارد، سرمایهای دارد و
سوابق سوء غرایزی است، سرشت حیوانی تحمیلات دربارها، هیچ کدام قدرت بر تطور را از او نمیگیرد و با وجود آن حیازت ارث پدر و تجدید تملک بهشت مانعی ندارد. عمده اقتدار آدمی قابلیت تطور او است و به واسطۀ آن خود را بعد از گم شدن باز مییابد و بعد از نابود شدن بود میکند. آدمی به واسطۀ توبه که یک نوع تطوری است قدرتی، حتی برای باز آوردن روحیه دارد.
آدم بعد از هبوط به زمین خود را باخت و همین که به تحول و امکان تطوّر هشیار شد، به تملک خویشتن امیدوار گشت، به ایجاد خویشتن پرداخت. عجب مدارید که ایجاد خویشتن را نسبت به آدم دادیم؛ زیرا مجموع عقیده و رأی و عزیمت و اراده روح و روان انسان را تشکیل میدهد و همینها خود انسان است و اینها همگی خود و تغییرشان به قبضه قدرت انسان است، از اثر تغییر خویش خود را به اخلاق دیگر موجود میکند و آزادی در تغییر ذات و لوازم ذات از اثر این حس شریف است، یعنی حس به توبه و تطور که نقطۀ لایُری و سرّ پنهان و سرشت ذات انسان است. خدا هنگام سرشت گل آدم، این سرّ پنهان را در گل آدم نهفته بود و به مانند آنکه خدیوی نهفته از انظار، انگشتر خاص خود را به همراه ملک زاده نماید، دست غیب آمد و در خمیر آدم چیز مرموزی نهاد.
ملائکه در هنگام اخراج از بهشت به گمان خود او را عریان کردند، همه چیز را از او گرفتند، ولی از آن سرّ پنهان که به همراه داشت در غفلت بودند. آدم هنگام خروج دید که از آن خرمن خرمن هستی جز آن شیء مرموز چیزی به همراه او باقی نمانده، سروشی تو گویی به گوشش گفت: «این سرّ مرموز به داد تو میرسد، این راز داشته باش اگر خود را هم گرم کردی آن را گم مکن که به آن خود را مجدد خواهی یافت.» آن چیز مرموز بسی بینشان است.
البته قدرت بر تطور نقش مخصوص نشانداری ندارد، تطور قدرتی است که برای مقاومت با هجمات حوادث گوناگون، گذاشته شده که در برابر هر گونه فشاری راهی به کوچۀ آزادی باز کند و برای برابری با هر گونه عوامل تعریه ابتکاری کند و توبه لازم را اختراع نماید. البته باید نقش مخصوصی نداشته باشد، محدود به تعین خاصی نباشد، عایق هر گونه که باشد و پیش آید آزادی او را نابود نکرده و محدود ننماید و قدرت او را از بین نبرد؛ تا راه تازهای را به روی شخص باز کند، باید نقش آن به خط مبهمی بنوشته باشد. قیمت آن در ابهام آن است، به واسطۀ ابهامش در تمام سلسلۀ حوادث نیازی به علاج دیگری غیر از آن نباشد و نیافتد.
آدم سلسله وجودی است که هر فرد از نو مورد هجوم
حوادثی است نو به نو، که غیر مشابه با ابتلائات گذشتگان است. باید برای مقاومت با آنها ابتکارات نوین نماید و همانطور که حوادث به مرور زمان تغییر میپذیرد، انسان هم از اثر قوه تطور خود برای مقاومت با آنها همواره در ابتکارات تازهای است. گناه و ابتلائات چون یکسان نیست، تطور و قابلیت تحول نیز محدود به نقشی مخصوص نبوده، خطه روشن یکنواختی ندارد، قابل معلوم شدن و معلوم کردن برای غیر ذات کبریائی نیست. در آفرینش آدم همین که ملائکه مصلحت ایجاد آدم خونریز و فتنهخیز را پرسیدند جواب آمد: إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ (1)
گناه امم همگی بسان گناه آدم نبود، بلکه امت موسی مبتلا به ذلت عبودیت فرعونیان مصر و رعب از جنگجویان شاهان ارض فلسطین بودند. تطور و توبه آنها همان بود که از ذل زبونی برهند و به قدرت استقلال بازآیند، ید بیضای موسوی آنها را دستگیری کرد و به وسیلۀ ید بیضا دست آنها را به آنها نشان داد، به آنها ارائه داد که اگر از خواب هیپنوتیزم که کابوسوار بر روی اعصاب و اعضای شما تسلط یافته و به شما القا کرده که شما را دست نیست تا برابر دشمن
1) (1) بقره (2):30.
به درآید برخیزید و دست از آستین به در آرید، زبونی را از خود دور کنید و از آن ذلت که بسان خوی بر آنان چیره شده به درآیید.
موسی به ارائه ید بیضاء و به نفیر حماسهخیز شیپور و دمیدن «انتم شعب الله» همم را بیدار کرد، به سرفرازی آشنا کرد، توبه اجتماعی آموخت. این شور حماسه خیز، این تشویقات و القائات در مدت طولانی بر آنها مسلط بود تا عکس العملی پیدا کرد و کار آنها به تجبر و بیرحمی کشید، گناه تازهای در اجتماع رخ داد. دم مسیحایی برای تحول دادن آنها لازم بود بر آنان دمید تا نرمشان کند که در مستمندان نیز خدای را بنگرند و سپس تواضع مسیحائی از یک طرف و خوارق عجیب آن از طرفی دیگر حیرتی بر جهان آورد.
در هنگام فجر اسلام حیرت بر جهان زورآور شده بود و پراکندگی نیز تار و پود جهان را به باد میداد، طور اخیر عالم پیش آمد، به هدایت نور خاتم صلی الله علیه و آله بشر به حقایق آشنا شد و از حیرت بیرون آمد و برای آنکه تاج افتخاری برای همیشه به سر داشته باشد وحدتی یافت و اطاعت اولوالامری آموخت، ولی از آنجا که گناهان تازه به تازه و نو به نو رخ مینماید و بشر فصل ذاتی خود را به برهه پس از برهه از دست میدهد، اطاعت اولو الامر به وضع حزن آوری کشید.
تحجر بر امت اسلام زورآور شد، اطاعت کلمهای شد که امرای سوء از آن سوء استفاده کردند، سپاه را به آن رام کرده آن را مانند اسلحه به کار میبردند. نیروی اسلام اطاعت میکرد اما نه از اولوالامر بلکه از هر کس خود را به لباس میآراست هر چند صورت محضی باشد بر ضد حقیقت بایستد، این وضع جگر خراش از لشکری گرفته تا رعایا تعمیم یافت و مفهوم حقیقی خود را از دست داده منقلب به اخضاع شد، به سرپنجۀ اخضاع عبقریت را از رعایای اسلام گرفت و آن را به زبونی و انحطاط تبدیل کرد. سپاه اسلام که باید قوای ایمان باشد، به انحطاطی رسیده بود که به هر پرتگاهی او را پرتاب میکردند سرازیر میشد، خواجگان عالم بندگان اشراف شدند، تکیه به حکم ناروا دادند.
عَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِی نارِ جَهَنَّمَ (1)
توبه این امت بود که از اتکای به حکم ناروا باز گردند. تا به جای صورت اسلام به حقایق مقررات اسلامی کامیاب گردند و به جای صنم پرستی در سایۀ طوبی درآیند، به مردم مملکت اتوبی شبیه شوند، برای تعلیم این توبه و تطور نور خدا از مشعل حجاز تابید.
1) (1) توبه (9):109.
امام - واحد عصر، فرد ابتکار - به قدرت خداداد از جا برخاست تا عبقریت رعایای اسلام و نیروی اسلام را به آنها مجدداً باز دهد، و کوشید تا کشته شد. نور ابتکار و تطور خاموش شد، حریت و آزادگی به تحجر رو آورد، حر ریاحی هم در خاموش کردن این نور به شرکت واداشته شد. میباید گناه او بیعلاج باشد، سرمایه ابدی را برای نفوس تضییع کرده بود، به کشتن امام نور توبه و ابتکار را خفه کرده بود، ولی توبه خود او نیز انقلابی بود و ابتکاری بود، از سنخ تطور و ابراز مقدرت. به حرکت دفعی شدید خود چراغهائی را در خاطرها روشن کرد و همی در آینده هم روشن میکند. آن آزاد مرد پای سخن امام ایستادگی کرده و میکند. سخن امام همین بود که تکیه به حکم ناروا پرتگاهی را ماند که عبور کاروان از حوالی گودال شکست خوردهاش حتماً کاروان را به پرتگاه میافکند. مکنید! با هر قوهای خود را کنار بکشید، هر چه از شما بماند بازیافتی است اگر تن و روان نماند دست کم ایمان بماند. اگر دشمن یک ناحیه را اندکی آفت زده کرد، شما هر گاه به درمان آن نقطه خرابی نکوشید، داراییهای دیگر را نیز از خود ندانید، گناهکار، هستیهای دیگر خود را نباید ببیند، باید فقط همان نقطۀ سیاه را ببیند و بس؛ اگر فداکاری در پای فضیلت و ایمان نکنید و با تمام نیرو
تا آخرین نفس با دشمن مبارزه نکنید، دشمن از کشتن مبادی فضیلت در شما رخنه به حیات مادی شما نیز هم میکند و به منابع حیات مادی هم دست میاندازد. شما را رو به بندگی میبرد، از حیات عمومی هم محروم میسازد، کار معاویه با مصریان در آن روز و با آل پیامبر در امروز همان زخمه تاری است که آخرین نغمه آن این جمله است: «انتم خول یزید» دشمن تعدیات خود را به تدریج از ایمان که تاج سر روح و روان است تا به آخرین رمق حیاتی شما میکشاند، آخرین رمق حیاتی همان است که به طفیل منابع عمومی اداره میشود، آن را هم از شما مضایقه میکنند تا به بندگی تن در دهید. پستترین طبقات حیات، حیاتی است که محضاً به تبع منابع عمومی اداره میشود و فوق آن مدارجی است عالی و اعلا. فشار جبار و بیگانه همجوار اگر روح آزادگی و اریحیت را در شما کشت، هیچ یک از مدارج حیات را برای شما باقی نمیگذارد؛ با آنکه شما افسران اسلام که تربیت دینی و رشادت ذاتی را با غیرت غرایز مادری با همدگر جمع دارید باید قانع به حیات طبیعی نباشید. شما میباید تاجوران فضیلت و عدل باشید، کسی بهرهمند از حیات است که وجود او فریاد میزند: «الموت و لا ذل الاستعباد» نزد ما مرگ
آری، ولی ننگ بندگی و خواری استعباد نه.
سخن امام همین بود که در خطبه بین راه فرمود، همان بود که در نقل اشعار، آن انصاری نازنین فرمود، همان بود که در کوی نیکنامی کربلا فرمود، اگر این صدا را دشمن از بام شما ضعیف بشنود هیچ حدی از حیات را برای شما باقی نمیگذارد. سخن سالار شهیدان اینها بود، حر با آزادگی پای اینها ایستادگی کرد و بعد از وفات هم در آرامگاهش نشسته تا به ما ایستادگی بیاموزد.
حر در آن روز انقلابی در دلها افکند، انقلاب حرّ کارها بکند. حر خوش بازگشت، اقبال هم به او روی آورد، چراغ توبه و تطور رد خاطرها روشن گردید، در توبه خود آرام ننشست در گوشهای نخزید. انقلابی تا آنجا که نفسش میرسید برانگیخت، قولاً و عملاً به همگی آموخت که شما نظامیان رشید آینده در هر مملکت اسلامی که هستید. در حوزههای ایرانی، عربی، ترکی نباید در مقابل تحمیلات سنگین خاضع شوید و آزادگی خود را از دست بدهید، حر پای سخن امام جانفشانی کرد. حسین، امام آزادی گفت: معیشت با مذلّت از حیات پست هم پستتر است. جوانمردی که مادرش با شیر خود سجیۀ صحیحی و خون پاکی از آزادگی به او داده بر سر این راه کشته میشود. مادران باید این سرّ بنهفته را در نهاد مردان به ودیعت بنهند و مدیران دانشگاه و پدران نباید حریت عقل را در اولاد
خود بکشند. وَ إِنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما (1)
حر به ما و به زعمای ایمان میگوید: اکنون که با گناه عریان و برهنهتان کردهاند، نباید خود را به دست خواب یا چیزهائی که از خواب بدتر است بدهید، باید به عجله تمامتر و به مدد وجدان پاک از این خواب تنویم مغناطیسی برخیزید، از برهنگی و عریانی و از خروج از حدود عزت و حریم قرب ترس داشته باشید و بالاخره آزادمنشی خود را اعلان دهید. از قابلیت تطور دری به روی توبه باز کنید و با گناهکاری به خلعتها و موهبتهای خداداد دیگر متکی نباشید. آنها برای شما نخواهد ماند، مقاومت با عوامل سوء را شروع کنید. از قضیه پدر پیر آدم هشیار شوید، عمداً خود را از چیزهای دیگر هم عریان فرض کنید و جز یک دریچه که توبه باشد به روی خود باز مدانید. آیا حس نمیکنید که مطابقه با نظامات آسمانی و مسجود ملایک شدن نمیگذارد که کشتۀ شما پوسیده شود؟ مرور زمان و انقلاب جهان، کشتگان راه حقیقت را خاک نمیکند، بلکه همی آنها را برومندتر و نیرومندتر مینماید. به تمام وجدان
1) (1) عنکبوت (29):8.
زنده شوید، به یک حرکت انقلابی معقولانه میتوانید از طوری به طور دیگر درآیید و خود را به جهان دیگر برسانید.
چنانکه جهان پدیدۀ دیگر به شما بنگرد. به هر حالی کنون هستید، در سر مفصل دو راهی هستید که یا از مضیقه به فراخنا از خواری به ارجمندی میروید، یا از سر حد آزادگی رو به بندگی و بردگی و مرگ دارید. هر چه دیر بجنبید نفوذ دشمن در شما محسوستر و از آزادگی شما کاسته گردد، از استقلال روحی محرومتر گردید و از تضییقات بیرونی در چنبر فشار دیگر روید.
سید آزادگان امیرمؤمنان علیه السلام گاهی به فغان، گاهی دلیرانه میگفت:
«یمکن عدوه من نفسه یعرُقُ لحمه و یهشم عَظْمَه وَ یفرِی جِلدَه لعظیمٌ عجزه ضعیف ما ضُمَّت علیه جوانح صدره انت فکن ذاک إن شئت، فاما انا فوالله دون ان اعطی ذلک ضرب بالمشرَفیة»(1)
ترجمه: هر کسی دشمن را تمکین دهد که استخوان او را در هم خورد کند و پوستش را بکند، عضوی از او ضعیف بوده که میان صندوق سینهاش نهادهاند. تو پس
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 34.
آن باش و اما من پیش از آن که کار به اینجا بکشد شمشیر هندی را خسته میکنم، شرف شمشیر را حفظ میکنم.
دل داشته باشید خود را منقلب کنید تا ارزش قوه نظامی را بیابید، انقلاب شما کارها میکند!
آزادگانی که به جمعیت دشمن خود را نباخته و از کثرت مقهور نشده، گول نخورده، از تشخیص عاجز نبوده و برای عملی کردن تشخیص خود ترسو و عاجز نباشند، پیشرو بشر خواهند شد، در هر فرصتی شده در تهییج نهاد و تغییر افراد کار خود را میکنند، دور را تحول میدهند، فکر را عوض میکنند، ملائک را به سجده میآورند، از پیشروی اینان بشر از دور حجری تا دورۀ آهن و برق پیش رفته و از وحشیت تا دور عدالت هم خواهد رفت.
به همان دو حبّهای که آدم از بهشت آورد (تطور و ابتکار) روی زمین را سبز میکنند، دیگران اگر موانعی برایشان باشد از قبیل ترس، خودباختگی، آشفتگی فکر، پریشانی نظم که فرصتی به آنها ندهد تا از پی این هوشمندان برخیزند، ناچار پس از به خود آمدن برخواهند خواست. زادگان اینان از هر نژادی باشند و هر چه باشند دیر یا زود برخیزند. شیعیان بلا دیده کوفه از فشار و اختناق دشمن مقتدر سرپوشی بر همم و سدی بر افکارشان نهاده بود و وهم و خیال هم آن
را صد چندان مضاعف نشان داده بود. غرایز سفلی نیز راهی برای منادی فضیلت در مملکت دل نگذاشته بود، در آن چهار دیوار محاصره بانگی به دوستان نمیرسید، کار حر آن شخصیت عجیب، آن زادۀ آدم، مخزن قوۀ تطور، همان کار انقلاب خیز، سبب سرشکاف شدن فکرها، آزاد شدن همم از حب حیات دانی، سرکوبی غرایز سفلی شد. در مغز شیعیان کوفه هشیاری داد، نهیبی زد! که گلهوار از حوالی گودال شکست خورده مروید که منتهی به پرتگاه عمیقی میشود، دور روید که اگر فرو افتید خود را با همه چیز تسلیم به فنا کردهاید.
چه است و راه و دیدۀ بینا و آفتاب تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
فکر در شیعیان به هوش آمد، غرایز علیا نیز به پشتیبانی برخاست، صدای حر ریاحی را از کوی شهیدان به نیک شنیدند و شنیدند که گاهی بلند و گاهی به آرامی میگوید: توبۀ انقلابی من؛ منِ پاکباخته را جزو نیکبختان کرد و آن نگین مرموز که به همراه من بود، به همراه هر حر آزاد هست، همان خط تطور بود که مرا از میان لشکر تیره بخت به در آورد و به کوی شهیدان آورد؛ همان که برای پدرم آدم دولت رفته را باز آورد. ما خفتگان این کوی، حدود حقیقت را به شما باز نمودیم، حدود وظیفه
نظامی را نیز تعلیم کردیم، روابط شما را با جهانیان باز گفتیم، تا شما نیز آزاد شوید. ما بدان امید در این کوی خوابیدهایم که شما خود باختگان مسلمین در برابر بیگانگان درس آزادگی از ما بگیرید و در کوی نیکنامی با امضای «اَنْتَ حُرٌّ کما سمیت فی الدُّنیا»(1)بخوابید تا دیگران که به دیار ما بگذرند این نغمه را از خاک کوی شهیدان بشنوند که همی به گوش آید: «ای رهگذر! از ما به محمدیهای همکیش ما بگو ما در این خاک خفتهایم که به قرآن و به خاندان محمد وفادار باشیم، ما مردگان نئیم، ما زندگان ابدیم بدان امید با شما سخن داریم که سخنوران شما تا به داستان ما سخن میسرایند در شرح راز ما همین دو کلمه - آزادی، تطور - بسرایند. در تشریح فصل آدمیت غیر از این دو کلمه نیاوردند، و به اولاد نونهال اسلامی و به خود و اولاد خود بفهمانند که آدمی شریف است تا تطور و ابتکار در کارش باشد، شرف نظامی باید مانند شرف ما کهنگی نیابد.»
حر میگوید: غلغلۀ شما زندگان نباید از صوت عمیق ما افتادگان کمتر باشد، هان! ای افسران با شرف، رتبههای ما و برتر از ما از همان منبع لیاقتی برخاسته
1) (1) روضة الواعظین: 186/1؛ الامالی، شیخ صدوق: 160، مجلس 30.
که با شما نیز هست، آن قابلیت در اختیار شماست، هر چند محاط به دشمن باشید و مرگ از هر سو ببارد در اختیار شماست، نه در اختیار دشمن. از فشار مترسید، هر چند در محاصره چهار دیواری از آهن و فولاد باشید و زمین و زمان با شما بجنگد، فشار بد نیست. فشار نور برق را به جهش درمیآورد، فشار قوه را آتشین میکند. «السَّعادة بنْتُ المَصائب» هر قومی در هر حدی از پستی باشند، در موقع فشار تحریک میشوند سرّی است که خدا برای نجات در امم نهاده که در موقع مزاحمت به هیجان میآیند، روباه آنها شیر میشود. و از اثر آن دولت به آنها برمیگردد، اقبال به فرمان آنها میشود، به تطور و توبه محبوب خدا میگردند، خانۀ آنها سامان میگیرد، آن قوی ای که سامانی برای آنها باز میآورد، همان توبه و تطور است. خدای دادار از دستگیری خود دست نگهداشته به تطور شما نگاه میکند و منتظر اقبال شماست. ای اقبال با شما برگردید! هر چند پیشوای فساد هم بودهاید، راه بر خدا تنگ نیست، به سر صبر، تو را او به سر صدر نشاند. انصاف را تا مردم جهان امروز اسلام. به کوی شهیدان نگذرند نتوانند از دنیا امضاء بگیرند که ما آزادیم. لقب پر افتخار آزادگی را به کشته غرقه به خون میتوان داد. (حسین هم به کشتۀ حر ریاحی داد) و به زندگان بیخبر از فداکاری
نمیتوان.
هله ای شنوندۀ گرامی! حر از کوی آزادگی پیامها داد! خبرها فرستاد! امام هم بر بالین کشتهاش، خطی خونین که او مینوشت امضا میکرد. این خطها را قبلاً امام، خود در خون او نوشته بود، با قلم سخن برای اشخاصی که از کوی آزادگی گذر دارند پیغام فرستاد که در قدرت آدمی است که از زیر لگد و فشارهای بیگانگان به در آید. هر چند فشار قوی باشد و بیگانگان قوی باشند از زیر بار سنگین گناه برخیزد. هر چند به سنگینی کوه باشد و به یک حرکت، خود را از طوری به طوری دیگر آرد که از فشار آزاد گردد و تحمیل نپذیرد. گوید: «کار من هبوط آدم را تجدید کرد، ولی رجوع من راز دل مرا و حدود حقیقی آدمیت را بازگو کرد. فص آدمی را در پیام من بخوانید و بس.»
کارهای آدم در اولاد او که از او ریشه دارند تکرار میشود، بدانسان که در دانههای گندم قوا و خصائص دانۀ نخستین آنها تکرار میشود، آدمیزاد بیگناه نمیماند، مگر استثنا ولی از اصلاح خود مأیوس نبایدش بود، گناه برای هر کسی به نوبۀ خود تجدید میشود، ولی غافل مباشید که قوهای در آدمی هست که جبران میکند. ولی خطبای اسلامی نیز بدانند که فعلیت هر قوه به فعالیت مرّبی وابسته است، چیزی
که هست روح مربی به نهان و نهفته آمیخته است، با فعالیتی که از شنوندگان قابل در تأثیر خود بروز میکند، گویند: افلاطون افلاطون بود؛ اما اگر به استادی مانند سقراط برنخورده بود و در زمان او به دنیا نیامده بود، آیا به این بزرگی بود؟ پیری از یونان سیفالیس به سقراط گفت: من نیز سخن پهلوان آتن تیموکلیس را میگویم، به او گفتند: شهرت تو مستند به کفایت شخصی تو نبوده، مستند به جنبۀ نژادی تو است. گفت: من تصدیق دارم که اگر آتنی نبودم به این آوازه نبودم، ولی تو هم اگر آتنی میشدی تیموتکلیس نمیشدی. هر چند حر برازنده بود اما در پرتوی واقع شد.
شما ای مربیان اسلام! کاری کنید که حسین و تنها حسین سخنگوی مجامع گردد، از قابلیت و ناقابلیت مردم سخن مرانید، احرار در میان مردم زیادند، اما تا سایبان سخن بر سر آنها سایه نیافکند برومند نخواهند شد و تا سر و سروری مانند حسین برای مردم هست به سقراط محتاج نیست.
حسین سرآمد تغییر دهندگان اوضاع ظلم است «وَ انَا احَقُّ مَنْ غَیَّر» حسین بهتر از همه کس معرفی میکند که ظالم کیست، «من رأی سلطاناً...» حسین به هر قائم بر حق میگوید: «نفسی مع انفسکم و اهلی مع
اهلیکم» و به هر زنده دلی میگوید: «لَکُم فی اسْوَة حَسَنة» به کوشش کنندگان در تغییر ظلم میگوید: «اَصَبْتُمْ رُشْدَکُمْ»(1)
سخن کوتاه؛ دورۀ نهضت حسین را با جملۀ القائات و تعلیمات پر شورش به گوش احرار زنده کنید و به سخن روشن و قلم پاک خود، حسین را با مردم نزدیک کنید تا مراحلی چند به همراه فکر آنها پا به پا بیاید و رشادت را از قوه به فعلیت آرد و از نهاد پنهان روان، تا پیکر بیرون بر آنان زره بر زره و آهن بر آهن بپوشد.
در مراحلی که حر به همراه امام دوشادوش میآمد و در ظاهر ارتباطی در بین نبود یک سایبان نادیدنی از خُطب و مقالات و جدّیت و اقدامات امام مانند چتری از بال ملائک با فکر حر و به همراه او و بر سر او بود. فداکاری او از باب صدقه و انفاق نبود و از قابلیت و صلاح او به تنهایی هم نبود، برخوردهای او را با پایان فداکاری او قطعاتی غیرمرتبط به هم مدانید، هر سابقی به لاحق و لاحق به سابق مانند سلسله و زنجیر پیوسته است و همیشه حرکات بدن تابع حرکات روح و حرکات روح تابع تحریکات است، شما محرکی
1) (1) الامالی، شیخ طوسی: 184؛ بحار الأنوار: 430/32، باب 11.
برای جنبش دادن عالم از حسین و از منطقهای آتش فشان او و اصحابش نخواهید یافت، سردار آتن ثیموستکلیس معروف و شهید یونان سقراط فیلسوف هر چند بزرگ بودند اما در فکر و رشادت، آنها و همه شهدا کوچکتر از خفتگان کوی حسین، سالار شهیدانند و تمام فداکاریهای اخلاقی از مقالات امام مستفاد میشود. شما اینها را به گوش احرار القا کنید و بگذارید و بگذرید. طوفانهای انقلاب خواهد آمد، خیالات را ویران میکند و افکار پست را زیر و زبر مینماید، آن روز آنها را با حسین آشنا میکنند.
آزادگان همه ولید و زادۀ آزادگی اویند، گرچه در آغاز او یک واحد بود، ولی در مال هزاران هزار خواهد بود. حر این راز را شنید که به کوی شهیدان رفت، مطمئن باش در این دورۀ نهضت از بذری که او افشاند تنها در قطعه کوفه هزاران آدم چون حر برخاست که آدم وش استفاده از بقعۀ آزادی کردند. توبهکارانی پس از دور اول برخاستند، چندین هزاران تن حرکت کردند؛ شبی که چهار هزار تن از آنان به کوی شهیدان رسیدند، شبی بود پر ستاره از اشک چشم که بر خاک شهیدان میریخت، اینان سوختهدلانی از شیعیان بلا دیده بودند که به سرداری سلیمان بن صرد خزاعی پس از سه سال دست از جان شسته و تصمیم مرگ گرفته به قصد خونخواهی امام
شهید، با لباس فداکاری به جنگ پسر زیاد به حوالی موصل به عین الورده میرفتند. به دیار کوی شهیدان شبی پس از کوچیدن از کوفه گذر کردند، زمزمه توبه درای کاروانشان بود، تو گفتی به بدرقه حر از عقب آمده و در خاک آرامگاه حرّ آب از دیدگان میپاشیدید. نالۀ شبانهشان تا صبح حرکت همی گفت: «ای حر! ما و تو میزبانان حسین بودیم اما تو حقیقی و ما مجازی، تو راست و ما دروغ، تو اول و ما ثانی، تو پیشقدم و ما از پی روان، تو رفتی و ما از پی آمدیم، نک ما میرویم تا کی از عقب ما آید و کی آید؟
به سال نکشید که پس از آنها به همراه سردار «مختار» هزاران هزار کوفیان تحریک شده، دشمن بد کنش را از بین برداشتند، و هر چه زمان پیش رفت دائرۀ توبه و برگشت جهان به سمت حسین وسیعتر گردید تا امروز که جهان؛ جهانیان را، خصوص مسلمین را، به کوی شهادت نزدیک میکند و به سوی حسین سالار شهیدان برمیگرداند، حتی جماعت برادران اهل سنت ما، اندک اندک هشیار شده که مسلمین را باید که امروز فداکاری کنند و به بدرقۀ کاروان گذشتگان شهدا روان شوند به آرامگاه شهیدان آمده، تربت شهیدان را ببویند. برای مسلمین روزی فرا میرسد که همه به توبه و قابلیت تطور آگاه شوند. ببینند که پاکباختهای به واسطه همین نگین مرموز
دارای آن همه اعتبار شد، خود باختگان مسلمین از آدم ثانی درس آزادگی بگیرند و با امضای «انت حر فی الدنیا و سعید فی الاخرة» در کوی نیکنامان و شهیدان بمیرند یا در آن دیار بگذرند و از تربت شهیدان بشنوند که همی گوید:
«ای رهگذر! از ما به محمدیهای همکیش ما بگو، ما در این خاک خفتهایم که به قرآن و به خاندان محمد وفادار باشیم.»
(موسی است در طور سینا؛ یا حسین در عرفات؟)
الهی انَّ اختلاف تَدْبیرکَ و سُرْعَةَ طَوآء مَقادیرکَ قَدْ مَنَعا عبادَکَ العارفینَ بکَ عَن السُّکون الی عطاء او الیَأس منک فی بلآءَ.(1)
«سبط شهید روحی فداه»
(وبرادرش)
این دو نفر از اهل کوفه و هر دو برادر از محکمیّه بودند.
قائل بودند به جملۀ «لاحکم الا لله» این جمله شعار ندای خوارج بود، بنابراین سابقۀ دشمنی با علی علیه السلام داشتهاند؛ چه که از خوارج بودهاند.
به همراه عمر سعد برای جنگ با حسین علیه السلام آمده بودند،(2)صاحب حدائق الوردیه میگوید: «همین که روز عاشورا شد و در آن هنگامۀ خونین اصحاب کشته شدند و صدای حسین علیه السلام بلند شد که صدا میزد: «اَلا ناصرٌ یَنْصُرُنا امَا منْ ذابَّ یَذُبُّ عَنْ حَرَم رسول الله»(3)
ترجمه: آیا یاوری نیست که ما را یاری کند؟ آیا مدافعی نیست که از حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله دفاع کند.
گوید: این هنگام بعد از نماز ظهر بود و از یاران کسی جز دو تن یکی سوید بن عمرو بن ابی المطاع خثعمی ودیگری بشیر بن عمرو حضرمی به همراه او باقی نبود. و همین زنان و اطفال صدای حسین علیه السلام را شنیدند، صدا به گریه بلند کردند. سعد و برادرش ابوالحتوف چون این ندای دلخراش را با آن صرخه و شیون از عیالش شنیدند، عنان به طرف حسین علیه السلام برگرداندند، اینان در حومه نبرد بودند و با شمشیری که در دستشان بود به دشمنان او حمله کردند و به جنگ پرداختند. نزدیک امام علیه السلام همی نبرد میکردند، تا جماعتی را کشتند و در آخر هر دو مجروح شده زخم فراوان برداشتند، سپس هر دو در یک جایگاه با هم کشته شدند.»(1)
در این ترجمۀ حیرتآور باید پیام روح امیدواری را شنید، روح امید به نور خود سری میکشد و از پشت پردۀ غیب انتظار خبرهای تازه به تازه دارد. نویدهای غیر مترقبه برای انبیاء علیهم السلام میآورد - در حقیقت او نبی انبیاء علیهم السلام است - به واسطۀ خاصیت نور امید هر دم انبیاء به کشف تازهای از پشت پردههای غیب امید میدارند، از دمیدن روح تازه یأس ندارند. حتی در دم آخر و نفس نزدیک به جرم با مجرم حساب جرم
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 159؛ الحدائق الوردیه: 122؛ الکنی و الالقاب: 45/1؛ اعیان الشیعه: 319/2.
نمیکنند و تا عمل جرم به طور جزم انجام نگیرد، انتظار عنایت تازهای به جا میدانند، چه عنایات مخصوص الهی مستور از همه است.
یعقوب پیغمبر علیه السلام فراق عجیبی کشید، سالیان درازی که چشم سفید میشد میگذشت و از یوسفش نشانی، بوئی، اثری، خبری نیامد، بلکه خبر خلاف آمد و مرور زمان با سکوت طویل خود آن را امضا میکرد. معذلک علیرغم زمزمۀ گرگ خوردگی، امیدواری به حیات و به بازگشت عزیزش داشت و گمگشتۀ خود را از روح الهی میطلبید.
انقلاب روحی این دو نفر جنگجو را (سعد و ابوالحتوف) در پاسخ روح امیدواری به حسین «ارواحنا فداه» جواب دادند که امید خود را به هدایت خلق به موقع بداند و معلوم شود که از دم شمشیر خونریز دشمن نیز ممکن است نور هدایت مخفیانه بجهد.
این ترجمه در انقلاب این دو نفر، غریبترین نادره وجود را از این طرف و بلندترین روح امیدواری را در بنیۀ حسین «ارواحنا فداه» از آن طرف در پیش نظر مبلغان اسلامی مینهد و به نما میگذارد. فلتۀ(1)تحول، فلتۀ طبیعت هر چه بود پس از استحکام دشمنی و خارجی بودن بیست ساله و پافشاری در خلاف ستیزه
1) (1) فلته: امر ناگهانی، پدیده.
تا دم آخر چون یوسفی از پشت پردههای نهانخانه غیب به در آمدند.
سرّی است که خدا در نهاد ذات بشر نهاده و مستورش داشته. همان مجهول بودن این سرّ است که امیدواری به مبلغان حق میدهد و میگوید: به هیچ حال از تبلیغ و تأثیر آن مأیوس مباشید، سرّ ذوات بر همه مأموران هدایت مستور است، هر آنی تحوّلی رخ میدهد از پشت پردۀ ابهام طبقهای از نو به ظهور میآیند.
«الهی انَّ اختلاف تَدْبیرکَ و سُرْعَة طَوآء مَقادیرکَ قَدْ مَنَعا عبادَکَ العارفینَ بکَ عَن السُّکون الی عطاء او الیَأس منک فی بلآءَ»(1)
بدن که سایهای است از روح، حجابی است بر فکر که رخسار آن را پوشیده و فکر خود حجابی است که غریزۀ عقل را در پشت خود نهفته و غریزۀ عقل نیز حجابی است بر روان که چهرۀ آن را پوشیده داشته و نهفتهتر از همۀ نهفتهها، سرّی است در ذات انسان که در پشت پردۀ روان نهفته است. هیچ قوۀ علمیه به آنجا نافذ نیست و به کشف آن قادر نه. این نهفتههای پشت پرده هر یک به قوهای مکشوف میگردند، نهفتۀ نخستین را که فکر است قوۀ هوش
1) (1) موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام: 958؛ بحار الأنوار: 225/95، الباب الثانی.
میباید. مردم هشیار فکر را قرائت میکنند؛ از پشت پرده قیافه و لهجه و خط. فکر را میخوانند و عقل پنهان را نور فراست و ایمان که قوهای است فوق کاشف اول در میباید و مقام روح و روان را نور نبوت که بالاتر و برتر و نافذتر از همه است، تواند یافت؛ ولی از سرّ روان کس را خبری نیست. آنجا شعاع مخصوص ربوبی است و آن ناحیه ارتباط ذات موجود است با مقام کبریائی غیب الغیوب. در آنجا هیچ واسطهای بین لطف ایزد با خلق او نیست. هر کس خود رابطۀ مخصوص با پروردگار خود دارد. این رابطه را با کس مکشوف نکرده تا وجوب تبلیغ و حکم آن همیشه ثابت و تأثیر آن همواره مترقب باشد. در هر حالی به امیدواریهای تازه به تازه مینوازد. به رشد و هدایت مردم تحریض میکند، اسباب قلب و تحول را از بین اسباب مستور داشته.
تا ندارم خوار من یک خار را
بلندی پایۀ خداشناسی وابسته به توکل و امید و انتظار و روح امید است، هر چند خداشناسی عمیقتر باشد، روح امید را پایۀ ارتفاع بلندتر خواهد بود و هر چه روح امیدواری ارتفاعش بلندتر باشد، بیشتر به عمق وجود سرمیکشد و انتظار خیرها دارد و خبرهای تازه میگیرد، مرتفعترین روح تا به عمیقترین اسرار وجودی سری میکشد اسرار نو به نو میبیند، خبرهای
تازه به تازه به او میرسد.
هله! ای مبلغان اسلام! روح امید را از شما نگیرند سختی اوضاع مأیوستان نکند. اوضاع زمان شما از اوضاع اول بعثت سختتر نبوده و نیست.
گویند: شیخ محمد عبده در محضری گفت: من از اصلاح حال امت اسلامی مأیوسم. بانویی از حضار که از بیگانگان بود گفت: عجب دارم که این کلمۀ شوم «یأس» از دهان شیخ بیرون جست. شیخ هشیار شد، فوری استغفار کرد و تصدیق کرد: که حق میگویی.
حسین را جز از جدش صلی الله علیه و سلم از همۀ هداة، از همه انبیا، روح امیدواری بلندتر بود، شاهبازی بود تا به مرتفعترین قلههای امکان پرواز و به عمیقترین اسرار وجود نظر داشت. پیام امیدواری را از زبان حسین «ارواحنا فداه» بشنوید که به شما روح بدهد. روحم فدای تو باد «یا حسین» که در هر وادی تو را باید صدا زد، تو مبلغان را تشویق میکنی، تو معیار پافشاری را با نیک بینی میآموزی، ما را به شیخ مصر و رئیس مصر کاری نیست. فداکاری را تو کردی و دیگران از تو آموختند، از زبان تو باید اسرار خدا را شنید، بلند پایگی روح تو حتی از انبیای دیگر هم برتر بود.
در کوی تو نسیم نوید و انتظار خیر حتی از دم شمشیر خونریز هم میوزد. اقدام تو در آغاز، در آن عصر تاریک موحش و به کوفه رو آوردنت با پیشآمدهای
مراحل بین راهت و تذکّر «الامر ینزل من السماء... و کلُّ یوم هو فی شأن فان نزل القضاء فالحمدلله... و ان حال القضاء دون الرجاء»(1)
و برخورد به سدّهای بسته و گفتگوهای مهرآمیز یا شورانگیزت، هر کدام در مرحلهای و به نحوی اطواری بود که از انوار امید میتابید. و دعای عرفات را جلوه میداد که میگفتی:
«الهی انَّ اختلاف تَدْبیرکَ و سُرْعَة طَوآء مَقادیرکَ قَدْ مَنَعا عبادَکَ العارفینَ بکَ عَن السُّکون الی عطاء او الیَأس منک فی بلآءَ»(2)
و در آخر هم که چشم از جهان بربستی، بدان امید بودی که تربت شهیدان کویت، زندهدلان را هشیار کند، به تربت شهیدان کویت بگذرند تا نسیم حیات بر آنان بوزد، از آنجا زنده شوند و به تبلیغ قیام کنند و از خلق روگردان نباشند.
بارخدایا! یأس را از دل ما و دعاة و هداة بردار.
الهی انَّ اختلاف تَدْبیرکَ و سُرْعَة طَوآء مَقادیرکَ قَدْ مَنَعا عبادَکَ العارفینَ بکَ عَن السُّکون الی عطاء او الیَأس منک فی بلآءَ.
(مقال حماسی یک تن از جنگجویان مسلمین در احد)
یا قوم! انْ کان محمَّد صلی الله علیه و آله قَدْ قُتلَ فانَّ رَبَّ محمَّد صلی الله علیه و آله لَمْ یُقْتَلْ؛ فما تَصْنَعُون بالحیاة بعده؟ فقاتلوا علی ما قاتل علیه رسول الله. فموتوا علی ما مات علیه.
(محمد ما همان است که مبدأ ماست نه آن است که میمیرد. محمد صلی الله علیه و آله نمیمیرد او در هر عقیده اینک وجود مکرر یافته)
ثُمَّ قال: اللّهمَّ انی اعْتَذرُ الیک ممّا یقول هؤلاء ثُمَّ قام وجالَدَ بسیفه حتّی قُتلَ.(1)
«شهید احد - نضر بن انس»
(2) هفهاف مردی بطل شهسوار، شجاع بصراوی، از شیعه و از مخلصان است. در ولایش بیآلایش است، در مغازی و جنگها ذکر و نامی دارد، از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بود و با او درجنگهای سهگانهاش (جمل، صفین، نهروان) همراه بود. علی علیه السلام در جنگ صفین وی را بر ازد بصره فرماندهی داده بود، ملازم حضرت او علیه السلام بود تا علی علیه السلام شهید شد. از آن پس منضمّ به یاران حسن علیه السلام شد و سپس به حسین علیه السلام پیوست، تا همین که در بصره خبر به او رسید که حسین علیه السلام از مکه بیرون آمده به سمت عراق متوجه است، از بصره (موطن
خود) حرکت کرده، راه میآمد تا در پایان عاشورا، پس از خاتمۀ جنگ به کربلا و به لشکر رسید. در میان لشکر عمر سعد داخل شد و از مردم پرسید: «ماالخبرُ؟ وَ ایْنَ الْحُسَین؟»
تازه چیست؟ چه خبر است؟ حسین کجا است؟ گفتند: آیا تو کیستی؟
گفت: من هفهافم. برای نصرت و یاری حسین آمدهام. گفتند: آیا هجوم مردم را به خیمهگاه حسین نمیبینی؟! و دختران پیامبر را نمینگری که یغماگران لباس آنها را میربایند.
جنگجویان از انتشار خبر کشته شدن فرمانده چه حالی دارند؟ نظامیان بعد از کشته شدن فرماندهی چه آشفتگی حس میکنند؟
گویند: همین که این خبر جانگداز را شنید و آگهی از کشته شدن امام علیه السلام و تاراج خرگاهش یافت. شمشیر از غلام کشیده، بسان شیری که در بیشه باشد(1)احساس نکند که در بحبوحۀ دشمن است به لشکر حمله برده، شمشیر بر آن مردم نواخت. هر که را نزدش بود یا نزدیک میآمد پیاپی بر زمین میافکند، تا از آنها جمع کثیری کشت و بدنش از زخم فراوان آغشته به خون شد. سپس گروهی بر او حمله برده، دورش را گرفتند، شهیدش ساختند.(2)
این کشته مبدئی(1)در کوی شهیدان آمد تا به ما بگوید: فقد فرمانده تشویش میآورد اما نه برای شخص مبدئی، مبدئی باشید تا از فقد فرمانده پریشان نشوید و تشویشی که از کشته شدن فرمانده رخ میدهد در نظامیان شما راه نیابد، مردان مبدئی چیره بر زمان و مقتضیات آنند.
همین نکته روشن میکند که: چگونه بود که مردان اوائل اسلام بر مقتضیان زمان چیره شدند و با سپاه اندک فاتح جهان گشتند، اسلام در آغاز سپاهیانی داشت که فرمانده مستمرّی از جنس عقیده به مبدأ خود بر سر داشتند، ولی عالم امروز اسلام با کثرت نفرات و فزونی وسایل از آن سپاهیان تهی دست است و عده اندک که فرمانده داخلی بر سر دارند مؤثرترند، از تودههای انبوه بیمبدأ. مبدأ داخلی ایمانی در افزودن شور سر و قطع موانع از شمشیر هندی برندهتر و از اسلحۀ کامل و تجهیزات کارگشاتر است؛ نظامی که مبدأ او صاحب منصب او باشد، بسی فرقها دارد با نظامی که مبدأ او منفصل از او و در
1) (1) کلمه مبدئی جامعتر از کلمۀ «باپرنسیپ» و مقدستر از آن است. زیرا اشعاری به انضباط و نظمی دارد که از عقیدۀ مقدسی برخاسته باشد.
فرمانده باشد، به نظر من قیمت تن خسته نیم جانی از یک تن مبدئی محتضر. بیش از یک امت سالم بیمبدأ است، بستر مرگ او مؤثرتر و آرامگاه خاموشش زندهتر و یابندهتر است.
در جنگ احد صدا برخاست که محمد صلی الله علیه و آله کشته شد، کار مسلمین جنگجو زار شد، آب از سر گذشت. فراریان مسلمین پهلوی سنگی به همراه عمر نشسته بودند که ناگهان نضر بن انس آن جنگجوی رشید اسلامی با اندام خونین و با شمشیر برهنه رسیده گفت: چرا نشستهاید، گفتند: رسول خدا صلی الله علیه و آله کشته شده. گفت: ای مردم! اگر محمد صلی الله علیه و آله کشته شده پروردگار محمد کشته نشده. از آن گذشته شما به زندگی بعد از محمد صلی الله علیه و آله چه علاقه دارید؟ و به زیست پس از او چه میسازید؟ شما هم بر سر آنچه رسول خدا میجنگید بجنگید و بر آن راه که او میرفت بروید. یعنی: محمد ما همان مبدأ ماست؛ نه آن است که میمیرد. محمد صلی الله علیه و آله به کشته شدن خود و کشته شدن ما نمیمیرد، مبدئی است که پس از رفتن ما نیز در وجود دیگران و عقیده مندان همی تکرار وجود میباید. ما سپاه آن مبدأ تکرار پذیریم. سپس گفت: بار خدایا! من اعتذار میجویم از آنچه اینان میگویند و برخاست و با شمشیر زد و خورد کرد تا شهید شد.
پس از انتشار خبر کشته شدن پیغمبر صلی الله علیه و آله در احد،
مسلمین از نبودن فرمانده الهی، خود را باختند. مالک نامی از جنگجویان اسلامی که خود را سخت باخته بود بر دو تن از شهیدان احد در حال احتضار گذر کرد، در آنان ابتدا منظر خونین دهشتناکی دید، ولی همین که لب به سخن گشودند قوت اراده و روح ایمان و دل فرحناکی دید که در مظهر آن گویی محمد صلی الله علیه و آله ایستاده و با چهرۀ انتظار لبخندی به او میزند. این دو تن شهید خارجة بن زید و سعد بن ربیع بودند که اولی سیزده زخم و دومی دوازده زخم کاری به جانگاه خورده بودند. زخمها تماماً به وضع حیاتی رسیده یعنی بر پرده دل وارد شده، احشا را دریده بود، دل آنها را تو گفتی بیرون آوردهاند، ولی باز هر دو پر دلاند.
مالک بن دخشم به خارجة بن زید گذر کرده گفت: آیا آگاهی که محمد کشته شده؟ خارجة گفت: «إن کان مُحمَّد صلی الله علیه و آله قُتِلَ فَآله مُحَمَّد حی لایموت و انَّ مَحَمَّداً قد بَلَّغ فَاذْهَب انت و قاتل عن دینک.»(1)
اگر محمد کشته شده، خدای محمد زنده است او نمیمیرد. محمد همانا تبلیغ کرد تو برو و حمایت از دین خویشتن کن یعنی نظامی مبدئی برای همیشه زنده است.
1) (1) مجموعة ورام: 270/2؛ شرح نهج البلاغه: 276/4.
مالک از او گذشته به سعد بن ربیع گذر کرد که در خون میغلتید به اونیز گفت: آیا مطلع شدهای که محمد کشته شده؟
سعد گفت: اشْهَدُ انَّ محمَّداً قد بلَّغ رسالَة ربّه فقاتل عن دینک فانَّ الله حی لایموت.(1)
من شهادت میدهم که محمد صلی الله علیه و آله رسالت پروردگار خود را تبلیغ کرد. تو برو و حمایت از آیین خود کن چه که خدا زندهای است که نمیمیرد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به دنبالۀ موت زندگی است که از سرآغاز میشود صد هزاران زبان برمیخیزد که امید او را زنده کند. به دنبال موت ما مردانی برمیخیزند، یعنی نظامیان ما انصار، از انتشار مرگ رئیس، خود را نمیبازند. هان تو ای پسر دخشم! از بدن پاره پاره ما وظیفه مردان مبدئی با - پرنسیب - را یاد گیر و فرق نظامی را که حی لایموت در آستینش میدمد به آن دیگر که مبدأ حیاتش منفصل از خودش باشد بنگر!
هفهاف، این سردار شهید روی حسین را ندید که به رو درماندگی مأخوذ شود، و به بازماندگان آل محمد صلی الله علیه و آله نیز خود را نشان نداد که نمایشی از فدویت و خدمت خود دهد؛ زیرا چشم بینای دیگری
1) (1) شرح نهج البلاغه: 276/14؛ بحار الأنوار: 136/20، باب 12.
را در عمق افق و بر زبر آستان آسمان میدید که با وجود آن دیدبان دیگری لازم نداشت.
فرمانده قبض و بسط و صلح و خشم او همان چشم بینا و ستارۀ ناپیدا بود، همین چشم بود که فرمانده محمد صلی الله علیه و آله از نخست و در روزگار حاضر (یعنی عاشورا) فرمانده حسین است؛ قائد بن بشر غیر از این چشم غایب، فرماندهی بر سر ندارند و شدت نفوذ آن در مزاج آنها بیش از نفوذ هر امیر لشکری در نفرات زیر دست است.
وه! که این چشم مستور از هیچ حالت سرباز خود غفلت ندارد، سرباز به هر نقطه میایستد، به هر سمتی میرود، به هر پهلو میغلتد وی نگاهی به او دارد؛ حضور و غیاب ندارد، افراد را در همه حال یکسان مینگرد، موت و حیات کسی در طرز دیدبانی او تأثیری ندارد، به واردان هر شهری مکه باشد یا بصره یا کوفه، به رهگذران هر کوئی و دشتی، کربلا باشد یا میکده، این چشم تیزبین از بالا نظری دارد. اهالی هر شهر و هر ملتی که این چشم را ببینند روی نکبت و فساد را نمیبینند و تا به این دیدگان پاک مینگرند معصوم و پاک میزیند. مکیان این چشم را میبینند که مکه حرم خدا است، اهالی مکه در فوت رسول الله سخت خود را باختند، نزدیک بود خود را به لوث هرج و مرج و انحطاط بیالایند، تا بانگ هشیار باش!
از یک تن بیدار شنیدند و همین که مجدداً این چشم را دیدند، به وقار عصمت خود برگشتند. مکیان تازه مسلمان بودند، قوۀ ارتجاعشان هنوز ار کار نیفتاده بود.
در رحلت محمدی صلی الله علیه و آله انقلابی برایشان رخ داد، هوای برگشت به فکر پدری و مادری بالا گرفت، ناگهان صدای خطیب را شنیدند که میگوید: مردم! به سوی من بیایید! مسجد الحرام مانند دریای متلاطم از مردم موج میزد، مردم به سوی او شتافتند، وی با دو لب «اعلم خود» افتتاح سخن کرده، پس از تذکری از وفات پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: ای مردم هر کس محمد را میپرستیده هم اکنون محمد صلی الله علیه و آله مرد و هر کس خدا را میپرستیده خدا زنده است، نمیمیرد. آیا خود آگاه نیستید که خدا خود به محمد فرمود:
إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ (1)و نیز فرموده: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ (2)
آیات دیگری تلاوت نموده و گفت: ای مردم! من یقین دارم که این آیین به قدر آفتاب و ماه در طلوع و غروبشان امتداد خواهد یافت. ای اهل مکه! شما چون
آخرین جمعیت عقب مانده در قبول دین اسلام بودید اولین جمعیت در هنگامۀ ارتداد میباشید.
«به خدا» چنانکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله تذکر میداد، این آیین راه تمام گرفته و پیش میرود، من خود او را دیدم که به تنهایی بود و در همین مقامی که من اکنون ایستادهام ایستاده بود و میگفت: «قولوا لا اله الا الله» این کلمه را بگوئید تا عرب یکسره برای شما خاضع شود و عجم جزیه بپردازد و خزانههای کسری و قیصر، به خدا سوگند در راه خدا انفاق شود و آن روز (مقصود او سالهای اوائل بعثت است) ما اهل مکه نیمی از مستهزئین و نیمی از مصدقین بودیم. شما خود دیدید که شد باقی نیز به خدا خواهد شد. هان! به خدا توکل کنید. چه دین خدا قائم و کلمۀ او تمام خواهد شد و خدا ناصر کسی است که او را نصرت و آیین او را تقویت نماید.
از کوی این شهید «هفهاف» باید شرایط رؤیت این ستاره ابدی الظهور را باز جست، چونانکه از علم مناظر و مرائا، شرایط رؤیت کوکب را توان یافت و نیز تفسیر مقالات شهدای اسلام را هم از کوی این شهید باید جست. تفسیر سخنان نمایندگان اسلام در برابر شاهان با شوکت را مانند عبادة بن صامت در برابر مقومش پادشاه مصر، و زهره در برابر رستم،
سپهبد عجم از عمل رشید این شهید باید خواست. فداکاری این شهید، آن مقالات را عملاً تثبیت کرد و به جرأت بینظیری با خون امضا کرد، چیزی که هست او به جای گفتار به کردار پرداخت. اگر کار او زباندار بود و او به ترجمۀ مبدأ و روحیۀ خویشتن میپرداخت، مقاصد یک تن مبدئی را بهتر از گویندگان مکه و روشنتر از شهیدان احد گفت، میگفت: روش شخص مبدئی همه رشادت است و صراحت. او ترسو و بزدل نیست، هر جا باشد و هر جا برود معتمد او در نظر او است و تکیهگاه او در پشت سر او است. محاط به مبدأ خویشتن است و در غربت هم گویی در وطن و خانه و حوزۀ حزب خویشتن است. همه جا به همان جرأت و جسارتی است که شیر در بیشۀ خویش هست، در تاریخ این شهید آمده که پس از شنیدن خبر فوت سردار «انتضی سیفه کلیث العرین» یعنی با آنکه حسین علیه السلام سالار سرش بر سرش نبود و تکیهگاهی نداشت مانند شیران؛ دلیر و جسور بود. آن هم مانند شیری که در بیشۀ خود باشد، تو گفتی حوزه دشمن حوزۀ حزب او است، نرفت در خیمهگاه نزد بازماندگان نبوت صلی الله علیه و آله و به امام وقت علیه السلام آمدن خود را اطلاع نداد و خدمات خود را ارائه ننمود و با آنکه برای او ممکن بود تخفی
کند؛ زیرا او به رهگذری مینمود رودربایستی در کارش نیامده بود، ولی میخواست به آن نیتی که از بصره بیرون آمده بود وفا کند و بفهماند که جز شجاع دلاور مبدئی نیست و جز مبدئی وفادارانی و بقعهاش رصدخانهای باشد برای آن کوکب ابدی الظهور که اشعهاش میگوید: به ما بنگر نه به محمد، که زیر خاک است.
ای رهگذر! از ما به محمدیان همکیش ما بگو: ما در این خاک خفتهایم که به قرآن و به خاندان محمد وفا کنیم.
پیامبر صلی الله علیه و آله به زن فرمود: ان لله عمالاً و هذه من عماله.
مردی رفتار زن خویش را برای پیغمبر صلی الله علیه و آله گفت: «هر گاه از بیرون به خانه وارد میشوم به استقبال من میآید و هر گاه از خانه به بیرون میروم به مشایعت من میآید. هر گاه مرا اندوهگین میبیند دلداری به من میدهد که: اگر برای رزق اندوهناکی؛ خدا تأمین داده و اگر برای دین اندوهناکی؛ افسردگی آنجا نیکو است، خدا افزون کند.»
پیامبر صلی الله علیه و آله خندان شد و فرمود: سلام مرا به آن زن برسان و بگو: ان لله عمالاً و هذه من عماله، لها نصف اجر الشهید.(1)
«محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله»
1) (1) من لایحضره الفقیه: 389/3، باب ما یستحب و یحمد من اخلاق النساء، حدیث 4369؛ وسائل الشیعه: 32/20، باب 6، حدیث 24954.
1) (1) نفس المهموم محدث قمی و ابن طاوس (ره) ما این زن را جزو یاران این کوی آوردیم نه از آن نظر که از کشتگان باشد؛ زیرا وی کشته نشده، بلکه به ملاحظۀ آنکه در آن هامون هولناک برای نصرت خاندان محمد صلی الله علیه و آله و مقصد قرآن (که هر دو هدف این کتاب است) آوایی بلند کرد و گرچه صدای او درگلو گیر کرد و به واسطۀ اختناق مجبور به احتباس در درون شد، ولی چون دوی این صدا در ظرف درون یعنی سینۀ او وسینۀ همۀ شیعیان همی طنین داشت، بالاخره در موقع به جهان بیرون برگشت و منظور ما نیز از هفتاد و دو تن، نه تنها کشتگانند، بلکه جملۀ یاران این کویند که به پاسخ «انِّی تارک فیکم الثقلین»«عیون اخبار الرضا علیه السلام: 68/1؛ کمال الدین: 64»جواب مثبت دادند و نوای نصرت از خفته و بیدارشان همی بلند است، بالحقیقه از فداکاری حسین علیه السلام برای هر کاروانی جرسی است که او را به راه میاندازد، باید نگذشت که این جرس از صدا بیفتد. مصلحان اجتماعی هر کدام نقطۀ شروع به اصلاح جامعهای را از چیزی گفتهاند، عدهای تشخیص دادند که باید از اصلاح معارف و پارهای از اصلاح امر اقتصاد و پارهای از اصلاح زن که سرچشمۀ موالید بشر است و دامن او به جهان جهانی نوباوه بر و ثمر میدهد و به زمزمۀ افکارش گهواره بشر میجنبد و گوش بشر میشکفد.فداکاریت بنازم! ای حسین اسلام!! که کتاب تو از همۀ این جهات چهارگانه باب جدیت را باز میکند و از نقطۀ حساس مؤثری جلد دوم حیات تو افتتاح میشود و مبدأ شروع به احیای امر تو از زن میشود.معلوم است خاتمه جنگ عاشورا خاتمه حیات اول حسین اسلام بود و از آن پس حیات ثانوی او شروع میشود که سراسر غلغلهای است از حرکات رد الفعل و طلوع سرسلسلهاش از ضعیفترین فرد شده و از حنجرۀ زنی؛ آری، زنی که یکپارچه مهر است و دل. صدای خونخواهی تو و زنده کردن رأی تو برخاست، ما منتظریم از آن سه جهت دیگر هم سرسلسلهها برخیزند و آن سلسله را که تو جنباندی تعقیب کنند و نگذارند مقاصدی که در خطبۀ بین راه در سرمنزل بیضه برای شروع به
«حمید بن مسلم از هنگامۀ عصر عاشورا باز گوید که: زنی را از آل بکر بن وائل دیدم. «این زن به همراه شوهرش با اصحاب عمر بن سعد بود» همین که دید لشگر بیمهابا به سراپردۀ زنان اهل بیت ریختند و روپوش بانوان را تاراج میکنند، هستی حرمسرا را به یغما و غارت میبرند، شمشیری برگرفت و به قصد حمایت اهل حرم، رو به سراپردۀ بانوان اهل بیت میدوید و داد میکشید و میگفت: ای آل بکر بن وائل! آیا دختران پیغمبر و یغما و غارت؟ خدایا! تو حکم
کن، ای خونخواهان پیغمبر صلی الله علیه و آله کجائید؟ گوید: پس شوهرش آمده، او را گرفت و به منزلگاهش برگردانید.»(1)
در خاتمۀ کتاب شهدا نیک نظر کنید که آغاز حیات ثانوی امام علیه السلام است، در حیات ثانوی امام که سراسر غلغله و تحریک است، سر سلسله را از احساسات شروع نموده. آن کاری برومند است که در دوران نقاهت عقول - زمان بنیامیه - اثر به خود را در احساسات بگذارد، این تعلیم با بشر پا به پا خواهد آمد. پس از افتادن مردان شهدا به زنان میگوید: ما مردانه کوشیدیم و کشته افتادیم اینک کار از شما بانوان است، صدایی که در بدرقه شهیدان برخیزد این صدا هر چند ضعیف و نحیف باشد چون از عمق احساسات است همان صیحۀ عمیقی است که بعدها از عمق دل عالم برخواهد خاست و طبقۀ ستمگران را خواهد برانداخت. به آن منگرید که در آن میدان از حلقوم زنی که ضعیف مینمود بلند شد، نالهای که از درون دل خسته برخیزد، فریادی است که غوغاها برپا خواهد کرد، همین از قدرت آن کافی است که در میان آهن و سرنیزه، آن هم از سپاهی به مانند کوه
1) (1) العوالم، الامام الحسین علیه السلام: 302؛ اللهوف: 77-78.
برخاست، صیحهای که در کوه برکشی غیر از صیحهای است که در وادی برآید و به هدر رود. آن صیحه از کوه برمیگردد، پا به گنبد گردنده فلک بر میشود و میچرخد و به زمین برمیگردد. کار این گنبد گردون همین است که هر صدا، هر دعا، هر آواز را بگیرد و به همراه خود بچرخاند تا برگرداند و به گوش صاحب صدا و دیگران برساند. صدائی که در سینۀ بانوئی از اختناق محتبس شود با شیر پستان در درون سینه سرشته گردد و در بنیۀ طفل وارد شود و به تدریج به همراه کودک بزرگ شود و نعرهای خواهد شد، اما هنگامی که کودک مرد شده توانا گردیده و بالاخره بانوی که گفت: «یا لَثارات محمَّد» و خاموش شد، آواز او خاموش نشده با آواز نبوت قرین و همدوش پیش میرود، هر جا آواز نبوت میرود این صدا هم میرود تا به گوش اهالی آنجا بگوید که: این پیغمبر محبوب و نبوت مقبول شما به کشتن حسین مقتول گردیده و به سکوت از تاریخ آل محمد خون او هدر میرود. صدای این بانو آرام نگرفت، او را شوهرش خاموش کرد. اما از زنان کوفه یعنی آل نخع و همدان بلند شد، بانوان کهلان به پیرامون منبر کوفه مویه کردند و کوفه را پر از غلغله کردند و اندک و اندک در مجامع سوگواری و مجالس زنانه همی زندهتر شد و نعره کشید که آنکه کشته شده عضوی
از تن زنده ما است و تا مسلمین زندهاند البته بر عضوی که از آنان بریده شود ناله و فغان خواهند داشت.
گویی حالی که شوهر صدای او را خاموش کرد، دوی(1)آن داخل ظرف ذهن شد و طنین آن در دیوارهای داخلی همی امواج متعاکس میکرد که: ما باید به محمد صلی الله علیه و آله وفادار باشیم.
ای بانوان ایرانی اسلامی! شما بانوانی را نظر افکنید که در حمایت از محمد صلی الله علیه و آله و دفاع از او همسر پیامبرانند. ام عماره زنی بود در احد که در آن موقع هولناک به دور پیغمبر صلی الله علیه و آله میگشت و دفاع از او میکرد، شوهرش عاصم با دو پسرش نیز در جبهۀ جنگ بودند، پیغمبر دعا کرد که خدا به خاندان تو برکت بدهد، عرض کرد: یا رسول الله! دعای بهتری برای من بکن. پیغمبر صلی الله علیه و آله دعا کرد که در بهشت و شوهرت همنشین من باشید. گفت: الان گوارا شد.(2)
شما بانوان! آری شما، شما مردان را صدا زنید که خونخواهان محمد صلی الله علیه و آله کجایند؟ نیمتاج بانویی است از ایرانیان که برای یاری اسلام و حمایت از نوامیس
محمدی صلی الله علیه و آله گوید: به اطفالتان در گهواره بیاموزید وگر آموختن ممکن نیست زمزمه کنید که:
در آندلس نماز جماعت شود به پا جائی که قادسیه به خونها وضو کنند
بس کارها به قبضۀ شمشیر بسته است مردان همیشه تکیه خود را بدو کنند
خیرات حسان اسلامی را در کتابش بخوانید. زنان اندلس را که شصت هزار آنان حافظ قرآن بودند در نظر آرید.
سودۀ همدانیه را بنگرید که: به رخ معاویه ستمگر ایستاد در حالی که میخواهد چادر از سرش یا سرش را از تن بگیرد، او رو به قبر امیرالمؤمنین علیه السلام میکند که آرامگاه روح عدالت است، بانگ میزند تا بدن او را از تک قبر بلرزاند و کاخی را چنان بر سر معاویه فرود آورد که چشم معاویه تاریک شود.(1)سخن کوتاه بانوان اسلام! به شما بگویم: آن صدا که مردان قوی برداشتند آرام شد، همین که شهید شدند بعد از کشته شدنشان حنجرۀ نازک زنان، آن را بلند کرد و هنوز دوی آن برپاست. کار شما مهم است، خود را عبث ضعیف مشمرید و خویش را مختصر مبینید.
1) (1) تاریخ مدینة دمشق: 224/69؛ اعیان الشیعه: 324/7؛ کشف الغمة: 173/1.
ما در تراجم شهدا، مواقع پیوستشان را به کاروان امام علیه السلام در نظر گرفتیم و از این نقطه نظر هر چند تنشان را در بابی ذکر کردیم و چون دربارۀ این شهید هر چه فحص کردیم به دست نیاوردیم که در چه موقع به امام علیه السلام پیوسته، او را در ضمن ابواب سابق نیاوردیم و لازم دانستیم بابی را جداگانه به او اختصاص دهیم.
در کتب اصول حدیث معمول بوده بابی را به نام «باب النوادر» در خاتمه میآوردند و احادیثی را که مندرج در تحت عناوین کتاب نبود در آن میگنجانیدند.
در ترجمۀ این شهید رشید نیز که به دقت بنگرید، او را شایسته میبینید که از بزرگواری و خاتمۀ عجیب باب جداگانه به او اختصاص یابد؛ زیرا اعجوبۀ اعجاز را در فداکاری داشت! گویا در امم همواره افرادی هستند که فردند و حساب جداگانه باید برای آنها باز کرد و آن مردمان فرد گرچه تک هستند ولی پیشرو
هستند. «سیروا فَقد سَبق المفردون»(1)سوید پیشرو است با آنکه آخرین قتیل است.
دربارۀ قُسّ بن ساعده ایادی حکیم عرب روایت شده که: خدا این گزیده را در قیامت به تنهایی، یک امت محشور میکند.(2)
ضرری نمیرساند اگر ما هنگام پیوستن این شهید را نشناخته باشیم. مبدأ توالدی توأمان در اینجا تنها معیت روحی است، حتی قومیت و نژادی هم در اینجا ضرور نیست، سوید این شهید فرد از اشراف عرب است، ولی اگر مبدأ نژادی او هم مانند مبدأ لحوق او مجهول بود مانعی نبود.
رسول خدا در فتح مکه به خطبه ایستاد و در آن خطبه از جمله فرمود:
ایُّها النّاس انَّکُم مِنْ آدم و آدم مِنْ طینٍ الا و انَّ خَیْرَکُمْ عِند الله وَ اکْرَمَکُمْ عَلیهِ الْیَوم اتْقاکُمْ لَهُ وَ اطْوَعَکُمْ لَهُ. الا و انَّ العَرَبیَّة لَیْسَتْ بَابٍ والد وَلکنَّها لِسانٌ ناطِقٌ فَمَنْ طَعَنَ بَیْنَکُمْ وَ عَلِمَ انَّهُ یُبَلِّغُهُ رضوانَ الله حسبه.(3)
«محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله»
زنده کدام است بر هوشیار آنکه بمیرد سر کوی یار
علوٌّ فی الحیاة و فی الممات لَحق تِلْکَ احدی المعجزات
أَیُّهَا النَّاسُ خُذُوهَا عَنْ خَاتَمِ النَّبِیِّینَ صلی الله علیه و آله إِنَّهُ یَمُوتُ مَنْ مَاتَ مِنَّا وَ لَیْسَ بِمَیِّتٍ وَ یَبْلَی مَنْ بَلِی مِنَّا وَ لَیْسَ بِبَالٍ - فاین یُتاه بکم بل کیف تعمهون و بینکم عترة نبیکم صلی الله علیه و آله و هم ازمة الحق و اعلام الدین و السنة الصدق فانزلوهم باحسن منازل القرآن - أَلَمْ أَعْمَلْ فِیکُمْ بِالثَّقَلِ الْأَکْبَرِ وَ أَتْرُکْ فِیکُمُ الثَّقَلَ الْأَصْغَرَ.(1)
(2) سُوید شیخ، از اشراف، عابد، بسیار نمازگزار، شجاع، تجربهدار و جنگ آزموده است.
سوید از صبح تا تنهایی امام علیه السلام میجنگد!(3)
معلوم ما نشد که کی و کجا به امام پیوسته ولی از یارانی است که از بامداد تا دم آخر جنگ میجنگد و به کشته شدن او جنگ خاتمه مییابد.
ابومخنف طبری از عبدالله بن عاصم از ضحاک بن قیس مشرقی بازگو کرده،
گوید: «همین که دیدم به یاران حسین علیه السلام آنچه باید برسد رسیده و دشمن از زحمت محامی و مزاحمت او فارغ شده، به خود او و جوانان خانوادۀ او راه یافته و به همراه او غیر از سوید بن عمرو بن ابی المطاع خثعمی و بشیر بن عمرو باقی نمانده از حسین اذن گرفتم و رفتم.»(1)
شرح حال ضحاک را در جلد دوّم کتاب بخوانید و برابر گریز شگفتانگیز او پایداری محیر العقولی از سوید آن سید شریف تا هنگام تنهایی امام و تا بعد از آن هم یعنی تا هنگام کشته شدن امام و پس از آن نیز بنگرید که بر جریدۀ وقایع نگاری ضحاک بن عبدالله بن قیس یک سطر درخشان بیفزایید، بیشتر وقایع کربلا را همین ضحاک بن قیس بازگو کرده، ولی سطر آخر را که محل امضاء و مشهد اعتبار است و به امضای ابن سوید امضا میشود نخوانده. شما اگر تمام وقایع آن روز خونین را در صفحۀ خاک یا از تقریر ضحاک خوانده باشید، ولی از محل امضا آگاه نباشید چنان است که نامه را بیامضا یا نامۀ بیامضایی خوانده باشید. ضحاک در کوی وفا تا آخر نماند که صحیفه و جریدۀ وقایع نگاری خود را به امضای ذیل اعتبار دهد و به درج کلمۀ آخر قیمت دهد و بنگرد که این نامه به چه امضا شد و این چکامۀ فداکاری یاران به چه مقطع رسید و از چه کاری حسن مقطع یافت.
ارباب خرد امضاء نامه را هر چند ریز باشد بسی به دقت مینگرند، بلکه اصرار دارند که آن را و به خصوص همان را بنگرند و اگر خط
1) (1) تاریخ الطبری: 339/4؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 169.
آن مشوش یا مهرش منقش یا کلمهاش مبهم و یا حروفش به هم باشد اصرار میورزند که نهفته را آشکار و رمز خفته را بیدار کنند. من نامه را هر چند به حجم کتابی باشد برابر نمیدانم با آن کلمۀ امضای آن، هر چند آن را ریز ببینم و مختصرش بنگرم گویی پس از شهادت امام علیه السلام که کار خاتمه یافت خفتهای را از خود شهدا از خواب مرگ برانگیختند که برخیز کار تمام شده، کارنامۀ همراهان شهید شده را امضا کن. زیرا تا کار خاتمه نیابد امضا محل ندارد و سوید را پیرمردترین قبیله و محرمترین خاندان و دنیا دیدهترین اشخاص دانسته بودند. به موقع بود که کار امضا را به او محول نموده، امر خاتم را به او وابگذارند.
او نیز پس از مردن نیک برخاست و از منظر مرموز خفتگان در خون که منبع الهام الهی بود اسرار آن دشت را باز شنید و خفتگان آن کوی را دید که همه به دور سالارشان و سالار در میان ایشان آرمیدهاند. به ظاهر سکوت عمیقی بر پیکرشان حکمفرما است، ولی از الهام رموز خون غوغایی است. حبابها که در دریا فرو رفتهاند از دل آن دریای پرجوش میگویند:
هر دشتی که لاله زاری بوده آن لاله ز خون شهریاری بوده
ارباب سیر گفتهاند: این دو تن همی با امام علیه السلام بودند، بشر حضرمی کشته شد.
پس از آن سوید به تنهایی به نبرد پرداخت. پیش رفته بسان شیر غژمان(1)کارزار کرد و بر پیش آمد، سخت شکیبائی کرد تا در آخر غرق زخم و غرقۀ جراحت شد، میان کشتگان بروی در افتاد.
ابومخنف طبری گوید: «زهیر بن عبدالرحمن خثعمی گفت که: سوید بن عمرو بن ابی المطاع به خاک افتاده مدهوش بود، توانش ناتوان شده بود، بین کشتگان ناتوان افتاده بود، مردم کشتهاش پنداشتند، جنبشی نداشت، در آن غش میبود تا آنگاه که امام کشته شد و هیاهویی برخاست، لشکر صدا بلند کرد که حسین کشته شد، لشکر به یکدیگر بشارت میدادند و تکبیر میگفتند و عیالات حسین علیه السلام فغان و فریاد برداشته بودند.
ندائی است!! «ای خفته! برخیز»
نام لیلی به سر تربت مجنون مبرید بگذارید که بیچاره قراری گیرد
گوید: از زیادی هیاهوی بشارتها و تکبیرها به هوش آمد، او را حالت افاقه دست داده در خود توانایی دید. از حال بازجوئی کرد، شمشیرش را گرفته بودند، خنجری با خود داشت، این خنجر را از پیش در میان چکمه نهفته بود، خنجر را برآورد.»(2)
نایب رئیسی باید که در حال فقد امام و رئیس محبوب بالای سر و
خاموشی پیکرهای چاک چاک همقطاران، طومار اوراق صدق و اخلاص را امضا کند و به بالین همقطاران نظر افکند. سوید به حال آرامش آنها در بستر خون غبطه خورد یا به تنهایی در آن هامون تاب نیاورد یا بین دو عالم مات بود، در حس مشترک و خیال هنوز شبح اشخاص جنگجو و همقطاران حاضر ولی اشباح در هم میشکند، در لابلای خونشان به صورت حبابی در دل دریا در تلاطم است و برابر دیدگان گویی زندهاند و جنبده و در صحنۀ هامون و دشت نیز از بقایای گرد و غبار کاروان رفتگان هنوز اثری محسوس است و معلوم میکند کاروانیان جز متاع اخلاص چیزی به همراه نداشتهاند. از ریخت و پاش کاروان، اخلاص محض هویدا است، نمونۀ آنها همین شخص واحد باقی مانده، ببینید رنگ زرد مجدداً گلگون میگردد، خون در قلب جوش میزند، موج غیرت به حرکت میآید، آن مرد کهن سال نیم رمق، نفسهای عمیق حال احتضارش فوراً تبدیل میشود به نفسهای تند و شدید، نبض همت برمیگردد. در ساعت پیش از مدهوشی یارانی را کشته میدید اما شهریارانی از دودمان محمد صلی الله علیه و آله را بر سرپا که سایۀ آنها از سروری چتری بر سر کشتگان خود دارد، اما اینک چنان به نظر میرسد که یا کشتی به ساحل رسیده و ناخدا نیز فرود آمده و یا ناخدا و کشتینشینان همه در لجه دریا فرو رفتهاند و اندک اندک رخسار آنها را لجه خون فرو میگیرد تا از نظر غایب شوند و از کوس و فغان امواج دریا صدایی بلند است که هان ای شنونده! اگر زندهای چرا آرامی؟
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسایش ما در عدم ماست
زهیر خثعمی گوید: «خنجر را کشید و با آن دشنه باز به جنگ پرداخت، ساعتی با آنها کارزار کرد، تا آن مردم از اطراف گرد آمده و بر سر او برگشتند و عروة بن بکار(1)تغلبی و زید بن ورقاء جهنی(2)او را کشتند.»(3)
تمثال خیال سوید همی از تربت خاطر به نیمخیز برمیخیزد و به پا ایستاده که ما نمیمیریم، ما با شما سخنی داریم به هوش باشید، ای خفته روزگار برخیز، او همی گوید.
همه کس از عهده تأثیر پیام ما برمیآید. هیچکس از من پیر خسته ناتوانتر نیست، به پای خیزید و پیامی برسانید، شما از ما به راهروان کوی شهیدان و آنان نیز به جهانیان برسانند که در بنیۀ هر انسان همتی نهفته است. تنهایی، زخم کاری، ضعف پیری مانع نیست که اگر شده لنگان لنگان هم از عقب کاروان برود، بکوشید تا به این همت برسید که اگر به آن رسیدید
به آنان نیز رسیدهاید و در غیاب و حضور امام علیه السلام و فرمانده رشته را گرفته، کار را دنبال خواهید کرد و یک نفس از وقت را، حتی نفس آخرین که نبض در اضطراب است آرام نخواهید بود.
سوید گوید: این چنین مردان کوشش که میدان کوشش و بستر آرامش برای آنان یکسان است و بیماری و زخم کاری، آنها را از مقصد اغفال نمیکند، در سویدای دل دیگران آرامگاهی دارند و برای ترجمۀ سرّ سویدای خود دیگران را بیقرار میدارند، تحریکات آنها خاتمه نخواهد یافت، هر چند حرکات آنها خاتمه یافته باشد.
بعد از وفات تربت ما در زمین مجوی در سینههای مردم دانا مزار ماست
هنر این شهید، پیرمرد، نیمجان، را در تابلویی که یکی از بیگانگان برای ذکرای یاد عظما پر کرده بنگرید، گوید: گاهی که حیات قومیت قومی خواهد به نهضت بپردازد همانگاهی است که این بزرگان از خوابگاهی که در سینۀ احرار دارند برخیزند و با شبح نورانی در خاطر مردان به پا ایستاده، پیاپی فرمان دهند و زندگان قوم آنان را میان خود ایستاده بنگرند تا مراقب کارهای شرافتمندانه آنها باشند، تو گویی این عظما از نو کارهای خود را به دست میگیرند و همکیشان خود را به کار نیک تحسین میکنند. کیش
و امتی که در هوش خود، شعور متجدد نو به نوی از این ارجمندان راه دهد و مراقبی از اینان به بالای سر خود بیند هرگز ضایع و بیارج نخواهد ماند، اینان زنده و مردهشان تو گویی مصلح زمین و مجدد آییناند.
پسران آنان سزد که به رفتار این پدران و نیاکان گذشته خود بنگرند و کار آنان را از سر گیرند و به دنبال آنان قدم بردارند.
برای هر کس که در بنیۀ او روانی و خونی باشد شبح اینان به منزلۀ یک تن سپهبد است که به استمرار همی روحیه میدهد و خود درمانده نخواهد شد. هر مرد پشت کاری را سستی فرا میگیرد، جز این شبح خیال وش را که هیچ سستی او را نمیگیرد. اینان همواره از سویدای دل خاطرهای میانگیزند و هر وقت آن خاطره از بین رفت مجدداً از مخزن سویدای دل خاطرۀ دیگری برمیانگیزند تا تلمیذ را تکمیل کنند.
«یا کُمیل هلک خزّانُ الاموال وَ هُمْ احیاء و العلماءَ باقون مابَقی الدَّهر اعیانُهُم مفقودة و امْثالهم فی القلوب موجودة...»(1)
و مثالُهُم فی بلدهم حاثّ لاینی و مشَجَّعٌ لایکَلُّ لمَنْ له روحٌ تَدْفَعُه الی انْ یَحْذوا حذوهم.
1) (1) نهج البلاغه: حکمت 147.
وَ لَیْسَ امْرُؤٌ وَ إِنْ عَظُمَتْ فِی الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ وَ تَقَدَّمَتْ فِی الدِّینِ فَضِیلَتُهُ بِفَوْقِ أَنْ یُعَانَ عَلَی مَا حَمَّلَهُ اللَّهُ مِنْ حَقِّهِ وَ لَا امْرُؤٌ وَ إِنْ صَغَّرَتْهُ النُّفُوسُ وَ اقْتَحَمَتْهُ الْعُیُونُ بِدُونِ أَنْ یُعِینَ عَلَی ذَلِکَ أَوْ یُعَانَ عَلَیْهِ.(1)
به حمدالله فارغ شدیم از آنهایی که رسیدند، اینک کسانی را باید ببینید که با امام بودند در مرحلۀ اول به غلامها برمیخورید. چه غلامها!!
فُتات هر سفره و ریزههای هر توده، همان سفره و همان توده است به نسبت مصغر، آثار و مقتضیات همان سفره و احکام و احوال همان توده نیز بر آنها جاری است، ریزۀ طلا، طلا است.
در دولت عدالت طبقات عموماً بهرهمندند و هر کدام از طبقات و افراد آنها
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 207.
به حد خود، به نسبت، افزایش قیمت مییابند، گذشته از طبقات عالی طبقات دیگر نیز از قبیل اشراف و سرمایهدارها و زیردستان پیوستگی نسبی با ادارۀ حکومت دارند، حکم او را اجرا میکنند و تا حکم او را اجرا میکنند، از خود او و از جنس اویند و نامهای جداگانه ندارند؛ این نامها یعنی اشرافی و سرمایهداری و... پس از انفصال از آن حکومت و متشکل شدن به شکل مخصوص بر آنها تطبیق میکند وگرنه مادامی که ارتباط محفوظ است و منجذب به آن کانون حقیقت هستند؛ نام دیگری ندارند.
فتات و برادههای آهن نیز مجذوب مغناطیس میشوند، نوک اعصاب انگشتان با آنکه در محیط بیرون گذاشته شده و آخرین سر حد به خارج هستند از جنس دماغ و مغزند و محکوم به همان حکمند. یک حکم از مغز جاری و یک کار از منبع ذرات محیط و ذرات مرکز برمیآید، همگی از یک زمرهاند، از تیرۀ اعضای اراده و هوشند (برابر اعصاب خود کار بیهوش) نهایت چیزی که هست دوری و نزدیکی نسبت به محیط و مرکز برای آن است که کار منظم شود، ضرور نیست که هیئت حاکمه، دماغ برای هر ادراک جزئی شخصاً به مباشرت، کار انگشتان را بکند، نمایندهای از او که در نوک انگشت قرار میگیرد کافی است.
کوچک ساختن ذرات برای ایفاد به نواحی پرمزاحمت و تنگناهای محدود است، ذرات تجزیه شده از هر عنصر بهتر در کالبد کائنی از مولّدات نفوذ میکند.
ریز و درشت و بلند و کوتاه بشر برای تعادلی منظور شده و کار از همه برمیآید. کرۀ خاک، معدن آهن، معدن نمک کارهای بزرگ به عهده دارند، ولی ذرات محلول شدۀ عناصر، جزو بنیۀ روئیدنیها میشود نه کرۀ خاک، نه معدن
آهن، آری، سنگهای کوه پیکر نمیتواند به جای ذرات محلول سیلیس جزو بنیۀ بدن زنده گردد، بلکه برای این گونه کارها هر قدر ریزتر گردد بهتر رخنه در غیر میکند.
بنابراین هر گاه جوهر ایمان و اخلاص را نوکرها و غلامها به حد کافی داشته باشند، بهتر و بیشتر نور آنها در داخل خلق راه نفوذ دارد؛ زیرا تشریفات ملاقاتی مانع از آنها نمیشود به عبارت دیگر تشریفاتی با همنشین خود ندارند، دنبال هر کار میروند با همه کس مینشینند با خلق دانی و متوسط محشورند.
به نظر ما غلامانی که علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام آزاد کرد و همچنین آزاد شدگان علی بن ابی طالب علیه السلام ابوالائمه که بالغ بر هزار بودند، حامل همان نور بودند که از منبع گرفته بودند.
ما نیکو میدانیم کتابی به نام انوار الائمه اسلام نوشته شود که مکتب تربیت علی بن الحسین علیه السلام و نفوذ نور آن و وسعت دائره و بلندی شعاع آن را در غلامها و آزادشدگان یعنی در صورت مصغرش روشن کند.
و برای صحیفۀ سجادیه که مجتمع طیف انوار آسمانی است، صورت مکبری برای کُبَرای قوم بسازند که عالی و دانی همدگر را نگهدار باشند، چنانکه مغز و دماغ تعاون مشترکی با اعصاب نوک اعضا دارند.
واضح است آنچه بر عهدۀ حکام است بر عهدۀ لشکری نیست و از هیچکدام برعهدۀ بازاری نیست، تکالیف گوناگون لیاقتهای گوناگون میخواهد. لیاقتها، چون در آغاز مدفون در نهاد افرادند. حکیم الهی افلاطون اعظم عظمای حکمای اجناس بشر را در زیر پرده به عناصر مختلف تشبیه کرده حکام و معاونان حکام
را عنصر طلائی جامعه و سپاهی جنگجو را عنصر آهن و بقیه را به همین قیاس: «الناس معادن کمعادن الذّهب و الفضّه»(1)، شهدای ما بدین نظر، همگی عنصر ذهبی جامعهاند. از اولین شخص آنها که از بلندی نزدیک به مقام امامت است و به منزلۀ معاونی است برای ائمه که حکام مدینۀ فاضلهاند مانند علی بن الحسین الشهید، که مرکز آمال امام و بدین معنی اولین قتیل شهدا است و حیثیت و شخصیت او با شخصیت پرعظمت امام به منزلۀ منتظر رتبه است (اگر این تعبیر صحیح باشد) با غلام ترک سلام الله علیه که حسین او را در حال احتضار بغل میگیرد که رنجیده خاطر نباشد و خود را پست نبیند و بوی خود و خون خود را از جنس دیگر نپندارد(2)همه عنصر طلائیاند، نهایت با حفظ نسبت.
گفتیم: ریزههای طلا هم طلا هستند.
همه به واسطۀ وجهۀ همت ممتازند و به صلاحیت آن هستند که در درجۀ دوم از امام و به منزلۀ معاون حکام و حاکم جهان باشند.
از مقام فکر بلند عابس گرفته که گوید: «ولکنّی اخْبِرُک بما انَا مُوَطّنٌ به نفسی و الله لاَضْربَنَّ بسیفی دونَکُم» تا آنجا که فرماید: «ولا اریدُ بذلک سوی ما عندالله»(3)تا آن غلامی که با عقیده پاکی معترف است که چون در رخا و آسایش مرا در غذا شرکت داده است، باید در زمان شدت و سختی هم خون من
جزو خون شهدای کوی او گردد و بوی بد من در زمرۀ آنان آید. همه برای مقصد بلند «عدالت» کار گذارند، نهایت هر کدام در دائرۀ نفوذ خود، پس باید در جزیرۀ ابرار بدن آنان را دفن کرد. باید چنانکه از اولین سرمنزل «مدینه» تا مراحل بین راه «مکه» و تا مراحل آخرین همدم و همنفس با حاکم مطلق بودند، در مراسم تشییع و مشایعت و در رسوم ذکریات بعد از موت نیز هم درجه با آنان باشند. از این رهگذر قائمیات به آنان سلامی دارد.
حسین اسلام علیه السلام هم در تشییع همم آنان احساسات عجیبی بروز داد، نمایندگی خود از خدای پاک و از نظامات آسمانی که متروکات پیامبر اسلام «جدش صلی الله علیه و آله» بود، عملا هویدا کرد، معلوم کرد که در نظر حاکم عادل عرب «لافَضْلَ لعربی علی عَجَمی و لاعجمی علی عربی الاّ بالتَّقوی»(1)
از تحقیراتی که دول عربی از موالی و حمراء و ابناء میکردند و مضاد با مبادی، آیین جدید جدّش بود تحقیر کرد.
ما به نوشتن تذکرۀ آنان و اهتمام به نام نامی آنان، احترامی از آنها و از دولت متبوعۀ آنان مینمائیم و ابنای وطن خود را به تجدید روابط با اینچنین دولت بهیهای سفارش میکنیم که از ذهب آسمانی گریبان و جیب پر کنند. گریبان هر کس انباشته از آن چیزی است که بالنسبه به او، نفسش حالت قبول و صفت قبول داشته از این جهت است که نفس بالنسبه به آنچه پذیرائی آن را داشته بارور است و آنچه نداشته همان است که بالنسبه به او حال و صفت پذیرائی نداشته و
1) (1) معدن الجواهر: 21.
در سجده به پروردگار چون نفس در جنب کمالات ذات اقدس کبریائی حالت استقلال را از دست میدهد، انوار الهی را میگیرد، بنابراین خاطری که از انوار ولایت اشباع شود و از دور طفولیت تا آخرین مراحل عمر از در چشم و گوش و تمام مشاعرش شخصیت عظیم امام درآید، نهاد او شخصیت ثانوی ولی او خواهد بود. بنابراین غلامها را نباید ما ریزههای طلا از عنصر طلائی بدانیم، بلکه آنها بزرگ و تمام نمای فکر و عمل اماماند و حقاً از جوار انسان کامل دولتی در گریبان انسان میآید که با دولت ذاتی ذات مقدّس مرّبی تطابق دارد؛ چنانکه هر سایه با شاخص تطابق دارد، فرقی که دارد آن بالعرض است و این بالذات، آن ثانوی و این ابتدا، اما سوی استفاده از این مراحل ما را به رؤسای طریقت و اتباع بدبین کرده است.
نام این پیوستگان از این قرار است:
1 - نخست - نصر مولای علی علیه السلام
2 - دوم - سعد مولای علی علیه السلام
3 - سوم - منجح مولای حسن علیه السلام
4 - چهارم - قارب مولای حسین علیه السلام
5 - پنجم - اسلم مولای حسین علیه السلام
6 - ششم - سلیمان مولای حسین علیه السلام
7 - هفتم - حرث مولای حمزه علیه السلام
8 - هشتم - جون مولای ابیذر علیه السلام
غلام نرگس چشم تو تاجدارانند خراب بادۀ مست تو هوشیارانند
1) (1) عسقلانی در اصابه در باب کنی گوید: ابی نیزر از اولاد و نواد نجاشی است.«معجم البلدان: 175/4؛ الاصابة: 343/7»خود آمد و اسلام اختیار کرد و با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میبود. در بیوت او - یا - در مؤنه او میزیست. ذهبی نیز در تجرید چنین گفته.و ابوالعباس مبرّد در کتاب کامل گوید: ابومحلم محمد بن هشام در اسناد خود گوید که: ابونیزر از فرزندان پادشاهان عجم است.مبرَّد خود گوید: و نزد من بعدها به صحت پیوست که وی از اولاد نجاشی است، از دوران کودکی رغبت به اسلام داشت، خود نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و اسلام اختیار کرد. در خانۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله و در تحت تربیت حضرتش میزیست و همین که پیامبر خدا وفات یافت به فاطمه و فرزندانش پیوست.یونس از محمد بن اسحاق بن یسار روایت کرده که: ابونیزری که «عین ابونیزر» منسوب به اوست، مولای علی علیه السلام و پسر صلبی نجاشی پادشاه حبشه بود. همان نجاشی که مسلمین را در هجرت پذیرائی کرده بود، علی علیه السلام وی را نزد تاجر برده فروشی در مکه یافت. به مکافات خدمات پدرش به مسلمین وی را از او خریده آزاد کرد. و ذکر کردهاند که: در حبشه بعد از موت پدرش هرج و مرجی رخ داد و مجبور شدند نمایندگانی از خود به مدینه نزد ابی نیزر فرستادند و در آن وقت ابونیزر با علی علیه السلام بود. او را خواستند که بر خود پادشاهی دهند و تاج نهند و اختلافی دربارۀ او نکنند. وی نپذیرفت و گفت: من آن نیم که بعد از آنکه خدا منت به اسلام بر من نهاده، طالب ملک شاهی باشم.«معجم البلدان: 175/4؛ شرح احقاق الحق: 303/32، پاورقی»گوید: و ابونیزر شخصاً بسی بلند قامت و بسی خوش صورت بود. گوید: رنگ او رنگ حبشی نبود، هر گاه او را میدیدی میگفتی: مگر مرد عربی است.
نصر، یکه سوار وفادار، خود و پدرش از یادگارهای تربیت علیاند. ابونیزر پدرش از شاهزادگان است، گویند: از شاهزادگان «عجم» بود،(1)در کودکی به سایۀ تربیت رسول خدا صلی الله علیه و آله درآمد تا برومند شد و فرزند برومندی همچون نصر شهید داد. پیغمبر صلی الله علیه و آله به تربیت او عنایت داشت.
کامل مبرّد گوید: «نزد من به صحت پیوسته که ابونیزر از اولاد نجاشی است. خود از کودکی راغب به اسلام بود، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و اسلام اختیار کرد و با رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانۀ حضرت او در تربیت او میزیست تا همین که پیغمبر صلی الله علیه و آله از جهان درگذشت، به فاطمه و فرزندانش پیوست.»(2)
پرتو انوار ولایت به او و عموم شاهزادگان هشیاری میدهد! و همت شاهانۀ او را به فوق قلۀ کوهساران فرا میبرد.
علی علیه السلام این ملکزاده ابونیزر را بعد از پیوستن به او از گماشتگان مخصوص خویش نموده، به کار نخلستان گمارده بود. در نخلستانها عامل علی علیه السلام بود برای او علیه السلام کار میکرد.
وی صاحب همان حدیث مشهوری است که آن را در باب استخراج چشمه و وقف آن از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت میکنند و مختصر آن حدیث چنانکه ابوالعباس مبرّد در کامل نقل میکند این است:
ابونیزر گوید: «در اوقاتی که من سرپرست دو مزرعه «عین ابی نیزر و عین بُغیبغه»(1)بودم روزی امیرالمؤمنین علیه السلام به سرکشی مزرعه نزد من آمد، همین که وارد شد به من گفت: غذای خوردنی نزد شما هست؟ گفتم: غذائی هست، اما من آن را پسند امیرالمؤمنین علیه السلام نمیدانم و برای امیرالمؤمنین علیه السلام نمیپسندم. کدوئی است از خود مزرعه با روغن بد یا با پیه بریان شده و ساخته شده. فرمود: برای من همان را بیار. غذا حاضر شد. امیرالمؤمنین علیه السلام برای شستن دست برخاست، بر سر کرتوی آب «ربیع» آمد، دست مبارک را شست و از آن غذا خورد و باز سر جدول - آب کرتو «ربیع» برگشت، دستها را با یک ریگ نرم شستشو داد تا به نهایت پاک و پاکیزه کرد و سپس با دو کف بهم آورده پنج مشت از آب جدول
1) (1) بغیبغه - قاموس گوید: بغبغ به وزن قنفذ چاهی که طناب نخورد و بغیبغ برای تصغیر آن و با هاء، مزرعه یا چشمهای در مدینه پرجوشش و پرنخل از آل رسول الله صلی الله علیه و آله است. گویند: مأمون عباسی آن را غصب کرده از آنان باز گرفت. باری این ماده دلالت بر هیجان و جوشش و آواز آب و آوای کبوتر دارد؛ و نیز بر وزن صیقل نام شخص است.
نوشید و فرمود: ای ابانیزر، کفهای دست نظیفترین اوانی است. سپس با رطوبت آن آب، دستی بالای شکم مبارک کشیده و فرمود: آن کس که شکم او را به آتش برد، خدایش دور دارد.»(1)
یعنی از نظر و از رحمت، آن دون همتی که به بلند همتان با کارهای پرافتخارشان نظر نیاندازد و پست همتی و شکم پرستی خود را به گودال آتش اندازد، البته شایستۀ جز آن نیست که خدا او را دور اندازد.
شکمی که به مختصر کدوئی سیر گردد نباید به بهانۀ آن، آنقدر پرداخت که انسان را به آتش افکند.
همت ابن یمین، شاعر ایرانی خراسانی در اشعار معروفش گویی از این سرچشمه و مزرعه آبخوری داشته و سقراط نیز که روز مرگ از صرف غذا صرف نظر کرد، همین رموز را میگفت.
گوید: سپس خود کلنگ را «معول»(2)برگرفت و به سرچشمه سرازیر شد، همی کلنگ میزد، آب دیر کرد، پس از قنات بیرون آمد، پیشانیش از عرق ریزش میکرد، با انگشتان عرق را از پیشانی فرو ریخت و باز معول را برگرفت و به کار بازگشت متصل کلنگ میزد و در شدت کار همهمهای داشت «سخنی آهسته میگفت» ناگاه آب جوش زده سرشکاف شد و به مانند رگ گردن شتر جستن کرد، فوّاره زد به قوّه به بالا میجست و سر فرود میآورد.
میفهمانید که برای اجابت کارگر عناصر بشتابند، آب شتاب دارد و با این وصف در پایان خجل و سرافکنده است.
علی علیه السلام کارگر محترم، به شتاب از سرچشمه بیرون آمد و میگفت: خدا را شاهد میگیرم که این آب، این سرچشمه، صدقه است.
گوید: «پس سخن خود را ادامه داده فرمود: دوات و طوماری به من برسانید، ابونیزر گوید: من تعجیل کرده دوات و طومار آوردم. امام نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم - این سند وقفنامه راجع به چیزی است که بندۀ خدا علی امیرالمؤمنین علیه السلام به صدقه میدهد.
این دو مزرعه را که معروفند به عین ابی نیزر و بغیبغه، علی علیه السلام بر بینوایان اهل مدینه و رهگذران درمانده صدقه میدهد، به قصد آنکه خدا در روز رستاخیز از رخسارش حرارت و سوز آتش را باز گیرد، فروش نمیروند، بخشیده نمیشوند تا خدای وارث آسمان و زمین، آنها را ارث ببرد که او نیکوترین وارثان است، مگر آنکه حسن و حسین علیهما السلام نیازمند به آنها گردند که در این صورت آنها ملک طلق آنان خواهد بود و برای احدی غیر آنان حقی در بین نیست.»(1)
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 97؛ الکنی و الالقاب: 138/3-139؛ معجم البلدان: 176/4؛ اعیان الشیعه: 434/1.حوادثی در پیرامون این املاک رخ داد که در مقتل امام بیتأثیر نبوده، ما ذکر آنها را مناسب میدانیم.از جمله مبرّد در آخر همان خبر وقف حبس گوید: حسین علیه السلام بعد از وفات برادرش، امام
این سند محبتی است که علی علیه السلام تنظیم کرد، این سند را از دست مدهید و حدیث آن از ابونیزر نصرت و تقویتی است از حقیقت و نیکخواهی که کار علی بود، کار علی دلجویی از بینوا است تا از این مزرعه چه بروید؟ و شکوفۀ آن به چه رناک(1)برآید؟ و در پی آن چه حبه و دانه در خاطرهای پاک بپرورد؟ البته مزرعی که با همت شاهانه و زحمت رنجبرانه کشتی دهد، سراسر به سود مستفیدان بهره میدهد و بر شاخساران آن فرشتگان همچون پرندگان مینشینند و چون بلبلان شوریده بر برگ گل آن گلشن آیات و سُوَری برای عزیمت میخوانند: إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا (2)
و آیا طفلانی که پدران به خاطر آنان افسانه از حقیقت بسپارند و آنان را توانا و گویا کنند، چه کاری پیشه میکنند، البته با توانایی بیحدی به نصرت حق برمیخیزند و از تطاول زورگویان تا بتوانند جلوگیری میکنند.
نصر بن ابی نیزر که از شهدا است بعد از علی و حسن علیهما السلام به حسین علیه السلام پیوست و همی با او بود.
حدائق الوردیّه گوید: به همراه حسین علیه السلام از مدینه تا مکه آمد و سپس با او به سوی کربلا رهسپار شد و در کربلا کشته شد.(1)
وی در روز عاشورا بر اسب سوار بود و خود یکه سوار و شجاع بود. حدائق گوید: این جنگجو جنگ کرد تا اسبش زخم کاری برداشته از پا درآمد، بعد خودش پیاده کارزار میکرد.(2)
در بخش جنگ «یک شب و روز عاشورا» که قسمتی از این کتاب است؛ خواهد آمد که سواران سپاه امام علیه السلام در برابر حملۀ عمومی لشکر کوفه به حمله متقابل پرداختند و لشکر را به ستوه آوردند. به هر سو حمله میآوردند، لشکر را از هم میپاشیدند تا فرمانده سوار عزرة بن قیس
امدادی از فرمانده کل، عمر سعد خواست. نصر بزرگوار جزو این تیپ سواران حملهور و بازوی سپاه مدافع بود. امام را رو سفید کردند، لشکر را همی از جلو نظرش بپراکندند، تا عمر سعد پانصد کماندار در جبهه فرستاد و اسبها از بارش تیر از پا درآمدند و سواران پیاده شدند.
نصر در حملۀ اولی با چند تن دیگر از یاران حسین کشته شد.(1)(رضوان الله علیه)
در این کوی علی علیه السلام به شاهزادگان ایران و سایر ممالک اسلامی همی گوید: خود را در مرز رنجبران بدارید تا مملکت ابدی به دست آرید، شکوه و شوکت پادشاهی زمانه با شکوفهای بیش ندانید، اگر در بن این شکوفهها حبه و دانه در نهانخانه قلوب یا شاخههای درخت منعقد نگردد، شکوفه دیری نمیپاید که میریزد و میرود، شما به آن دلخوش مباشید. قرآن به انسان میفرماید: باغبان را به شکوفه زَهْرَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا (2)آن وقت دلبستگی باید که میوه و حبه را در پی آن سراغ بگیرد، شکوفه چون آن راز نهان دل شجر را سرشکاف میکند از آمال نویدی میدهد نه آنکه خود آن عین آمال است.
نصر، که در غیاب علی علیه السلام یاری از دولت او میکرد
اثبات میکرد که: «الرحمة فوق العدل.» دولتخواهان پس از مرگ از رحمت برمیخیزند، میوه پس از شکوفه است.
آب آن سرچشمه که علی به فقرا واگذارد در هر دلی مینشیند؛ و با آنکه کم شکوفهای از شکوفههای درختانش ماند که باد و طوفان حوادث آن را نریخته باشد، معهذا در بن شکوفه بینهایت میوههایی برآورد؛ دولت خواهانی در پی بیرون داد.
سلطانی که خود با رنج رنجبران همدردی و همقدمی کند و آبی برای آبیاری ظاهر نماید، دولت محبتش بیش از خودش میپاید شاهزادگان و احرار رعیت او خواهند شد.
شاه چو دل برکند ز بزم و گلستان آسان آرد به چنگ مملکت آسان
وحشی چیزی است ملک و دانم ازآن این کاو نشود هیچگونه بسته به انسان
بندش عدل است وچون به عدل ببندیش انسی گیرد همه دیگر شودش سان
(فی عقیدتی)
انَّ علی بن ابیطالب اوَّل عربی لازَمَ الرَّوح الکُلیَّه و جاوَرَها و سامَرَها.
نهانی صحبت جانها به جانها عجب قفلی است محکم بر دهانها
و هو اوَل عربی تَناوَلَت شَفتَاه صدی اغَانیها فَرَدَّده علی مَسْمَعِ قومٍ لَمْ یَسْمَعوا مِثْلَها مَنْ ذی قَبْل فَتاهوا بین مَناهِج بلاغته و ظلمات ماضیهم.(1)
«جبران خلیل جبران»
(2) سعد، مولای علی و خزاعی است، برای وی ادراکی از رسول خدا صلی الله علیه و آله هست،
1) (1) مدینة النجف، محمد علی جعفر التمیمی: 23.
2) (2) ذخیره گوید: وی سعد بن حرث بن ساریه بن مرّة بن عمران بن ریاح بن سالم بن غاضرة بن حبشه بن کنجب خزاعی است، مولای علی است، برای وی ادراک رسول الله حاصل بود، و در کوفه بر شرطه علی بود، او را والی آذربایجان کرد، ابن کلبی او را ذکر کرده، مامقانی گوید: سعد مولای او، شیخ در رجال خود، او را در باب اصحاب علی علیه السلام شمرده. ظاهراً ضمیر مولاه اشاره به امیرالمؤمنین است و صریح علامه همین است؛ زیرا در آخر قسم اول از خلاصه جمعی را از خواص امیرالمؤمنین شمرده که از آن جمله سعد است. پس اینکه رجال کبیر گوید: «ل» که علامت اصحاب رسول است درست نیست. و مامقانی گوید: من دربارۀ این مرد جز به اینکه منادی امیرالمؤمنین بوده، برای هر چه علی میخواسته و نیز خطبهای را راجع به جهاد به او محول فرمود، به چیزی برنخوردهام. گوید: و از واگذاری خطبه به او، حسن حال او استفاده میشود. من شأن او را برتر از آنچه وی فرموده میدانم.
در کوفه بر شرطۀ علی فرماندهی داشت، علی علیه السلام او را والی آذربایجان کرد، وجیه و معتمد او بود.(1)
ابراهیم ثقفی در کتاب غارات گوید: «و از کسانی که از علی مفارقت کردند و به معاویه پیوستند، یزید بن حجیه تیمی بود، امیرالمؤمنین وی را عامل به ری قرار داده بود و خراجی که وی دریافت کرد فراوان بود، همه را اختلاس و برای خود پنهان نمود. علی علیه السلام او را حبس کرد و سعد مولای خود را بر او گماشت، یزید تدبیری کرده، همین که سعد به خواب بود، مرکبهای سواری خویش را نزدیک خوانده سوار شده و به معاویه ملحق گشت.»(2)
آنان که به دنبال نعمت رفتند و دست از خدمت کشیدند زیادند؛ ولی سعد همان ایاز محمود است که گفت: از خدمت به نعمت نپرداختم.
سعد برای قرائت خطبۀ انبار انتخاب میشود:
محمد بن ابراهیم ثقفی گوید: «تاراج گران شام، شهرستان انبار را از نزدیک کوفه غارت کردند. علی به فراز منبر رفت و فرمود: ای مردم! غارتگران به حملۀ ناگهانی انبار را غافلگیر کرده و در شبیخون، برادر شما حسّان بکری (والی علی
بوده) را کشتهاند. شما کاری کنید که طمع عراق از دماغ شامیان بیرون رود.
کوفیان جنبشی نکردند. امام به زیر آمد و پیاده و خشم آلوده به راه نخیله به راه افتاد، تا در نخیله، سران کوفه او را متقاعد کردند که خود کار را تعقیب کنند و سعید بن قیس همدانی با هشت هزار تن به تعقیب سپاه شام رفتند و علی علیه السلام را پژمرده به منزل برگرداندند. علی علیه السلام بین انتظار و افسردگی بود تا سعید بن قیس از ادراک دشمن مأیوس شده برگشت. همین که وارد شد علی علیه السلام بیمار و ناتوان بود، توانایی سخنرانی نداشت با این وصف مردم را برای استماع سخن خواندند. در مسجد ازدحامی شد، علی علیه السلام همین سعد مولای گرامیش را پیش خواند و رونوشت خطابه را به او رد کرد و او را امر داد که به گوش مردم قرائت کند.
البته چنین کار به شخص معتمد موجه محول میشود.
و خودش با همراهانی از خاندانش در سُدّه مسجد بنشستند، فرزندانش حسن و حسین و نیز عبدالله بن جعفر به پیرامونش بودند، پس سعد به پا ایستاده رو به مردم کرد و به سخن پرداخت و خطبه را خواند؛ سرآغاز خطبه این بود: «اما بعد، فان الجهاد باب من ابواب الجنة.»(1)
سعد مخصوصاً جائی ایستاده بود که علی صدای او و جواب مردم را بشنود.(2)
در کتاب نهج البلاغه و جنگ ما، شرح این خطبه و تفصیل ماجرا را باز
جوئید.
سماواتی گوید: سعد پس از امیرالمؤمنین علیه السلام به پسر بزرگش حسن علیه السلام ضمیمه بود و بعد از او به حسین علیه السلام پیوست و با حسین بود و با او از مدینه خارج شده به همراه او تا مکه و از آنجا به کوفه آمد و در کربلا کشته شد.(1)
ابن شهر آشوب و مورّخان دیگر او را ذکر کردهاند.
حدائق گوید: همین که روز عاشورا شد و آتش جنگ برافروخت در پیش روی امام برای رزم پیش رفت و نبرد کرد و کشته شد.(2)
مناقب گوید: با دیگران از شهدا که در حملۀ اولی کشته شدند، شهید شد.(3)
سعد میگوید: هر روحی که سخنان علی علیه السلام از آن طلوع کند او در افق خود کوکب ابدی الظهوری دارد، اگر مردم درمانند و تاریکی سراسر عالم را فرا گیرد و خلق به تاریکی به سر برند و اگر کشتیهای دریانورد به تاریکی گرفتار گردند او به ستارۀ درخشانی مینگرد و نشانی کوی دولت را مییابد.
سعد میگوید: ما خط سمتی کوکب را گم نکردیم،
چشم از او برنداشتیم، او قطبنمای ما بود تا ما را به کوی شهیدان رسانید. ما هم جهت نمای شمائیم، مردم را دیدهگان به ناخدا و ناخدا را دیده به قطبنما و قطبنما را دیده به جهت است. دولت علی علیه السلام کشتی ما و حسین علیه السلام ناخدای ما و هدف خدای ما بود. ما دیدگان برنداشتیم تا رسیدیم، صوت نور از این خطبۀ بس درخشان ما را صدا میزد که به من نگاه کنید، آن صدا ما را به صاحب صوت رسانید، آواز علی بود که در من منعکس میشد تا به حقیقت من صدای واتابی را از نغمههای روح کلی میگرفتم. علی با دو لب پر از حکمت، این آوازها را از او گرفته بود و به جهان و به سمع جهانیان پس میداد، هر که بخواهد آوازها و واتاب آنها را بشنود به کوی ما آید و از قبر ما بشنود. ای رهگذر! از ما به محمدیهای همکیش ما بگو: ما در این خاک خفتهایم که به قرآن و خاندان محمد وفادار باشیم.
(قاله علیه السلام فی صفین)
اِصْبِر علی تَعَبِ الاِدلاِج و السَّهَر و بالرَّواح علی الحاجات و البُکَر
لاتَضْجُرَنَّ وَ لایُعْجزْکَ مطلبها فالنُّجْح یَتْلُفُ بین العجز والضَّجَر
انّی وَجَدْتُ وَ فی الاَیّام تجربةٌ للصَّبر عاقبةٌ محمودة الاثر(1)
(2) منجح از موالی محبوب حسین علیه السلام و از غلامان حضرت مجتبی است، در زیارت قائمیه(3)سلامی دارد.
1) (1) بحار الأنوار: 411/34، باب 26؛ دیوان امام علی علیه السلام: 185.
2) (2) محقق استرآبادی در رجال خود گوید: منجح بن سهم مولای حسین بن علی است، به همراه او در طف کشته شد.«معجم الرجال الحدیث: 355/19؛ مستدرکات علم الرجال الحدیث: 495/7»ابوعلی نیز گوید: مولای حسین است با او کشته شد. سین - د - ابن اثیر و حدائق نیز او را ذکر کردهاند، ولی ابن اثیر به نام مولای حسین و حدائق به نام مولای حسن و اولاد حسن 8 و ممکن است سهم پدرش غلام بوده و از حسن علیه السلام بوده، چنانکه مادرش «حسینه» مولاة حسین بوده است، بنابراین: این فرزند منجح از هر دو امام بوده و به امام سجاد جداگانه و به اولاد امام مجتبی علیه السلام جداگانه خدمت میکرده.
3) (3) الاقبال: 714؛ بحار الأنوار: 269/98، باب 19.
حدائق گوید: از مدینه به همراه آقازادگان خود (اولاد حضرت مجتبی علیه السلام و در سایه مصاحبت با حسین) بیرون آمده بود، تیرش به نشان سعادت رسید به شهادت فایز شد.(1)
و ذخیره از ربیع الابرار زمخشری بازگو کرده گوید: مادرش «حسینیه» کنیزکی بود از حسین بن علی علیهما السلام. او علیه السلام وی را از نوفل بن حارث بن عبدالمطلب خریده بود. پدرش سهم او را تزویج کرد، منجح را خدا به وی داد(2)گوید: وی یعنی منجح بنابراین مولای حسین است و مادرش همواره در منزل علی بن حسین زین العابدین علیه السلام خدمت میکرد؛ هنگامی که حسین سالار اهل بیت از مدینه به سوی عراق رهسپار شد، کنیزک نیکوکار به همراه امام و فرزندش منجح با امام گرامی بود تا به کربلا رسیدند.
گوید: همین که دو لشکر در کربلا به پیکار پرداختند و مبارزه به کار آمد جوانمردانه با دشمن کارزار کرد مانند ابطال رزم مینمود. وی از فدائیانی است که حسین اول قتال داد، حسان بن بکر حنظلی عنان به سوی او تافت و او را کشت.(3)
این کامیاب «منجح» گوید: راه کامیابی دوام خدمت است.
کسی روی بر روی جانان نشیند که چون زلف عمری پریشان نشیند
از نشیب و فراز منزجر مشو با سوز و گداز بساز تا آخر اگر غلامی باشی به همنشینی شاهی کامیاب گردی. همه کس میتواند در کوی آزادگان گذر کند و به شهیدان بپیوندد، مورد سلام و احترام بقیة الله گردد و غالباً تلف شدن نجح و کامیابی در اثر بیصبری و منزجر شدن و گریختن از مبارزۀ حیاتی است، حیات صورتی است از مبارزه، زندگانی سراسر مبارزه است، هر چه قوی باشی و رخنه به خود راه ندهی، بیشتر بقا داری، سنگ حوادث اگر چه تو را آزرده کند از کامیابی باز نمیگیرد؛ مادامی که مثل تیر به طرف هدف روان باشی و روگردان نباشی، کامیابی برای کسی است که عجز نفهمد، زادۀ تصمیمی است که مانند سهم به نشان روانه باشد، اینگونه رجال اعضای حسین یا دربان حسیناند، یعنی در هر زمان باشند و به هر نحو کشته شوند، در دفتری نام آنان را میجوئی که سر آن دفتر نام حسین است.
ومن وصیَّة له علیه السلام لما ضَرَبَهُ ابن مُلْجِم
مَا فَجَأَنِی مِنَ الْمَوْتِ وَارِدٌ کَرِهْتُهُ وَ لَا طَالِعٌ أَنْکَرْتُهُ وَ مَا کُنْتُ إِلَّا کَقَارِبٍ وَرَدَ(1)وَ طَالِبٍ وَجَدَ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرارِ.(2)
(3) قارب خود مولای حسین علیه السلام و پدرش عبدالله اریقط دلیل راه پیغمبر صلی الله علیه و آله در مهاجرت از مکه به مدینه بود. ذکر پدر او در آثار و سیر آمده.
ابوجعفر طبری و دیگر مورخان گویند: عبدالله بن اریقط دئلی همین که پیامبر صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه هجرت کرد دلیل راه بود و سپس برگشت و خبر وصول پیامبر گرامی را به مکه باز آورد و به عبدالله پسر ابوبکر وصول پدر را به همراه پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه اطلاع داد، عبدالله نیز عیالات ابوبکر را به همراهی طلحة بن عبدالله حرکت داد تا وارد مدینه شدند.(4)
مادر قارب «فُکیهه» نام دارد. جاریۀ حسین بن علی علیه السلام بود(5)و در خانۀ رباب
1) (1) القارب طالب الماء لیلا کما قال الخلیل و لایقال لطالبه نهاراً.«الصحاح، الجوهری: 199/1»
2) (2) نهج البلاغه: نامه 23.
3) (3) عسقلانی در اصابه گوید: قارب بن عبدالله بن اریقط. لیثی دئلی است. اریقط به صیغۀ تصغیر و قاف و طاء است و پارۀ اریقد با دال بدل طاء مهملتین دانستهاند. «الاصابة: 5/4»
4) (4) تاریخ الطبری: 118/2؛ بحار الأنوار: 129/19، باب 7.
5) (5) ابصار العین فی انصار الحسین: 96.
زوجۀ امام علیه السلام دختر امرء القیس خدمت میکرد، اهل سیر او را ذکر کردهاند.(1)
امام علیه السلام مادر قارب را به عبدالله اریقط تزویج کرد و قارب از او متولد شد، بنابراین مولای حسین علیه السلام است.
قارب با امام علیه السلام از مدینه بیرون آمد تا مکه و سپس تا کربلا به همراه بود. گوید: مادرش نیز به همراهش بود. و همین که روز عاشورا شد و آتش جنگ برافروخت به جنگ پیشقدمی کرد و کشته شد.
شهادت وی یک ساعت پیش از ظهر در حملۀ اولی بود.(2)در قائمیات سلامی دارد. «السلام علی قارب مولی الحسین علیه السلام»(3)
آیا همسفری با قارب شما را به کجا میکشد؟!
گاهی که غلامی مولای خود را به جستجوی آب میبیند آیا حس جویائی و جستجو و بازجوئی او را دیدهاید که شدید میشود؟ مطلقاً کسی که تابع بزرگی است و میبیند که متبوع محبوبش تشنۀ مقصد و مقصودی است که حتی شبانگه و در تاریکی هم در پی او و پویا به سوی اوست. قهراً حس رغبت در او
تحریک میشود و میل تقرب به آن در وی سخت پدید میآید، غلامان خانوادۀ علی علیه السلام که از مولای بزرگشان علی علیه السلام حتی در بستر مرگ خنده به رخ مرگ میدیدند، اطمینانشان به جهان آینده بیش از بزرگترین فیلسوفان خواهد بود. مجلس زهر سقراط را، در روز وداع حیات آن استاد مراجعه کنید. هر چه استدلال و سخن برای بقای روح به میان میآمد تشکیک یاران باقی بود و همین که حس اطمینان استاد را در استقبال مرگ از قیافه و لهجه و لبخندش میدیدند منفعل میشدند و چون در محیط تربیت آن استاد احساسات سرشار همآهنگ و توأم بود به قوه ادراک و قوت استدلال، آن مجلس تلخ را تبدیل به بزم انس شیرین کرده بود.
غلامان خاندان علی علیه السلام به جای یک روز مرگ سقراط، سه روز احتضار علی علیه السلام را برای ادراک و دریافت معانی حضور داشتند که هر ساعتش صد چندان بیش از یک روز مرگ سقراط از سردار جهان اسلام علی علیه السلام مینگریستند. قدرت بیان و علم صد چندان، قوت ایمان و احساس هزار چندان و از روز مجلس درس تا روز احتضار علی تا روز میدان کربلا و رزم حسین همی مستمراً در تحت تربیت شهامت ایمان بودند.
هر ملتی بخواهند از غلامی به آزادی برآیند و
غلامشان آزادمنش گردد، خود را و محیط خود را در تحت تابش انوار حسین و علی در این روز بگذارند و اگر بخواهند غلامان آنها در هنگام مبارزه با ناملایمات به رخ مرگ دلبر باشند و بگویند: «الموت و لاذل الاستعباد» باید پیشخدمت بستر مرگ علی باشند تا جرأت کنند به رخ مرگ چیره شوند، مردم بعد از آنکه کتاب دوم یعنی مدینه سعیده و کتاب سوم یعنی دستور مدینه را از استاد پیشینیان سقراط الهی به قلم حکیم الهی افلاطون ببینند به سرّ آن پی میبرند که چگونه غلامان حسین در دم خطر و در آستان مرگ آزادمنشی از خود بروز میدادند؟ با آنکه باید غلام به حیات مذلت آزمون باشد و به خواری و فرار از میدان جنگ رام و به ننگ دستگیر شدن به چنگ دشمن تن در دهد، مردمان دیگر چنینند، به اندازهای جان دوستند که به ترس مرگ هر ننگ را میپذیرند، افسرانشان میگریزند، شاعرشان از میدان کارزار فرار میکند و همین که میپرسند چسان پشت به جنگ کردهای؟ بیشرمانه میگوید: فرَّ لعنه الله خیرٌ من قتل رحمه الله.
این بیآزرمی را بیشتر خلق دارند ولی به زبان نمیآورند، از دلبستگیها به جان آزادهاشان، چه شعرا و چه غیر شعرا، ننگی را که از آن گریزانند، در موقع
تهدید به مرگ از ننگ آن سرباز نمیزنند، آنان که خوی نگرفتهاند، چنیناند؛ تا چه رسد به آنان که خوی گرفتهاند؛ ولی چسان بوده؟ که قارب غلامی بوده، خانهزاد، در آن بستر که حسین سر مینهد، سر مینهد. در آن بالین که سالار آزادگان آرمیده، میارامد. آیا جز از آن است که به حیات آینده آگاه است و حیات آینده را زیباتر و جهان آینده را شیواتر از این جهان فهمیده و دیده که تمزق اعضا را در راه آن کتاب دستور مدینه فاضله برای تربیت، در شخصیت زعیم آنان هویدا بود، از جملهای که در هنگام مرگ علی شادان میفرمود: کشتی ما به ساحل رسید، به منزل رسیدیم و از دریا گذشتیم. «کمقاربٍ وَرد» حریت نفس و اسّ عظمت به آنان یعنی به غلامان داده میشد.
قارب علیه السلام به افسران ارشد میگوید: شما هم مدرسۀ نظامتان را بدینگونه بنا کنید تا نگریزید و من معتقدم افسران مدارس دیگرتان سلام دهند.
روز فتح مکه
کُلّکُم مِنْ آدم و آدم من طین، لا فضلَ لعربی علی عجمی و لا لعجمی علی عربی إلاّ بالتقوی، ألا و أنّ العربیةَ لیست بأبٍ والدٍ ولکنّها لسانٌ ناطقٌ فَمَنْ طَعَنَ بینَکم و علم أنَّه یُبَلِّغُهُ رضوان الله، حسبه.(1)
«رسول خدا صلی الله علیه و آله»
(2) اسلم: قاری قرآن و نویسنده و دلاور، از موالی حسین علیه السلام بود و پدر او ترک بود، اسلم کاتب امام بود.
اهل سیر و تواریخ ذکر کردهاند: که اسلم از موالی حسین علیه السلام است و معروف آنکه امام علیه السلام اسلم را بعد از وفات برادرش حسن علیه السلام خرید و وی را به فرزند خویش علی بن حسین علیه السلام هبه کرد و پدر او «عمرو» ترک بود و اسلم نزد حسین نویسنده بود، پارهای از نوشتجات با او بود.
همین که حسین از مدینه به سوی مکه خارج شد، اسلم ملازم وی بود تا با او به کربلا آمد.
ارباب مقاتل و سیر گویند: همین که روز دهم شد و نائره جنگ برافروخت، غلام ترکی که از حسین بود (در مناقب ابن شهر آشوب تصحیف گوید از حرّ بود و در ترجمه و پیام حرّ گذشت) و قاری قرآن جنگ خواست.
همین که اذن گرفت نبرد میکرد و رجز میخواند و میگفت:
البحر منْ ضَرْبی و طَعْنی یَصْطَلی وَ الْجَوُّ منْ سَهْمی و نَبْلی یَمْتَلی
اذا حسامی فی یَمینی یَنْجَلی یَنْشَقُّ قَلْبُ الحاسد الْمُبَخَّلی(1)
ترجمه:
از برق شمشیر و آتش سرنیزه من میدان هر چند دریا باشد فروزان میشود و از تیر و پیکانم جوّ فضاء پر میشود.
هر گاه تیغه تیغ بران در کف راست من آشکارا شود دل حسود میشکافد.
از ارجوزه معلوم میشود وی تیرانداز و کماندار بوده و بعضی از ارباب سیر گویند: چون برای قتال بیرون شد میگفت:
1 - امیری حسین و نعم الامیر سرور فؤاد البشیر النذیر(2)
ترجمه: امیر من حسین است و نیکو امیری است، مایۀ سرور سویدای دل پیامبر بشیر نذیر است.
کشتار کرد تا کشته شد.
(به بالین این کشته بیایید که حسین اینجا است)
گویند: «همین که به خاک افتاد و در آخرین خوابگاه قرار گرفت حسین علیه السلام پیاده به بالینش آمد، دیداری از او کرد، باز رمقی داشت و به حسین اشارهای میکرد.
(نیکو اشاره! و حبذا مشار الیه!)
خطهای خوب بسی نوشته بود، ولی هیچکدام به خوبی این اشاره مرموز نبود.
این جان عاریت که به ماها سپرده دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
حسین علیه السلام دست به گردن او کرد و اشک ریخت و رخساره به چهرۀ شهیدش نهاد. اسلم چشمها را باز کرد و لبخندی زد و کلمهای گفت و تسلیم کرد! گفت: کیست مانند من که پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله رخ به رخ من است؟ و جان تسلیم کرد.»(1)
شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حور العین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم(2)
شاهدی از حق به رخ در دم رفتن، چه بهتر از این؟ چون امام بینهایت بزرگواری کرده بود، او نیز به این زبان تشکر از مقدم وی کرد. ادیب و کاتب بوده.
روابطی که بین زعیم و افراد صالح حزب است، الهاماتی است که بسان قلم نقاشی یکسرش به دست نقاش و دیگر سرش در طومار یعنی، در خاطر هشیار افراد نقش و نگاری مرموز پدید میآورد که هر گاه به ظهور و به روز آیند و قرائت شوند، همان اسرار دل زعیم و اطوار شخصیت او است.
امامی که نامهای را املا میکند و دیگری مینویسد رابطۀ مخصوصی در آن حین با آن دگر دارد و اتصال محفوظی نادیدنی بین کلماتی است که زبان گوینده آن القا میکند و جارحۀ این مینویسد، اگر قرآن به او القا میکند و او مینویسد اتصال غیرمرئی با خدا دارد و اگر بیگانه او را تسخیر کرده اتصال با آن بیگانه دارد، هرگاه قلمی را به دست نویسندهای بدهی و علمی به او القا کنی که بنویسد در سمع او و در نامه و در فکر او نسخهای از رأی و روح تو نگاشته است.
اسلم شهیدی است که صدای حماسهاش این بود که: امیری حسین؛ و اشارۀ دم مرگش با امام این بود که: من از توأم، امام نیز تو گفتی نامهای را از دست او
گرفته و از سر قرائت کرده و یافته که عیناً همان است که خود به او املا کرده و به جای امضا و قبول و صحت او را در آغوش گرفته که: آری تو روح منی، هر نامه بالحقیقه روح مصنف و رأی اوست او هم به شکرانۀ این امضا لبخندی زد. یوحنا(1)فم الذهب گوید: ابرار در دم مردن لبخندی دارند که به جهان میارزد.
1) (1) یکی از دوازده حواری مسیح است که یکی از اناجیل اربعه به نام اوست.
صد نامه فرستادم راه نشان دادم یا نامه نمیخوانی یا راه نمیدانی
(1) سلیمان ابورزین از موالی حسین علیه السلام نمایندۀ معتمد امام علیه السلام و پیک نامۀ او برای بصره بود (اهل بیت به موالی خود شخصیت و کنیه میدادند) در آن هنگام که امام علیه السلام در مکه بود، وی را با نامههایی به سوی بصره برای رؤسای اخماس بصره(2)
1) (1) ابوعلی در رجال خود گوید: سلیمان مکنی به أبورزین مولای حسین است، با او کشته شد.محقق استرآبادی در رجال کبیر گوید: سلیمان بن ابی رزین مولای حسین به همراه او کشته شد و شاید منظور این باشد که در راه حسین و در نهضت حسین شهید شده؛ زیرا آنان که در این راه کشته شدند، هر چند دور دست از کربلا باشند با حسیناند.مامقانی گوید: مولی حسین است (بنابر نسخهای) و مولای حسن است (بنابر نسخهای) با حسین کشته شد و لذا شیخ در رجال خود او را از اصحاب حسین شمرده گوید: مولی حسین با او کشته شد و ابن داود او را در قسم اول شمرده گوید: مولی حسین (سین جخ) با او کشته شد «و کفی بذلک فخراً». و مامقانی تفصیل ترجمه را ذکر کرده.
2) (2) اخماس بصره از این قرارند: 1 - عالیه 2 - بکر بن وائل 3 - تمیم 4 - عبد قیس 5 - ازد، و رؤسای این دستههای پنجگانه اینانند: احنف بن قیس تیمی مشهور به حلم رئیس تمیم و مالک بن مسمع بکری رئیس بکر بن وائل و منذر بن جارد عبدی رئیس عبد قیس «پسر زیاد خواهر او را، بحریه به زنی داشت» از اشراف است. «تاریخ الطبری: 256/4»در مغازی و فتوحات ذکری دارد، مسعود بن عمرو ازدی فهمی رئیس ازد و به سبب قتل او، آشوب بصره بعد از هلاکت یزید برپا شد، وی عبیدالله زیاد را به پناه داد و مانع از قتل او شد و به حمایت او در بصره بر منبر رفت. مردم ریختند و او را ریز ریز کردند، کنیۀ او ابوقیس و جنبۀ اشرافی داشت و وی همان است که مردم را گرد آورد و برای نصرت حسین آنها را خطبه خواند و موفق نشد، ولی در کتب مقاتل خطابه به نام یزید بن مسعود نهشلی است. وی نیز تمیمی است و کنیۀ
روانه داشت،(1)مادرش کبشه کنیز حسین علیه السلام بود، امام او را به هزار
درهم خریده بود و او در خانۀ ام اسحاق «زوجۀ مکرمۀ امام علیه السلام بنت طلحه بن عبیدالله تیمی» خدمت میکرد.
از وصایای امام مجتبی به حسین علیه السلام یکی آن بود که فرمود: ای برادر! این بانوی گرامی «ام اسحاق» را مگذار از خانۀ من بیرون رود تو او را تزویج کن. از این قرار معلوم میشود ام اسحق محرم و محبوب خانوادۀ اهل بیت و بانوی هر دو امام علیه السلام بوده.
امام علیه السلام این جاریه را به ابو رزین تزویج کرد و خدا از او سلیمان را به وی داد بنابراین سلیمان مولای حسین است و در قائمیات نیز سلامی بدین عنوان دارد.
حضرت حجت عجل الله فرجه فرماید: السلام علی سلیمان مولی الحسین بن امیرالمؤمنین و لعن الله قاتله سلیمان بن عوف الحضرمی.(2)
سید داودی، ابن طاوس فرماید: حسین به جماعتی از اشراف بصره نامهای نگاشت وبا مولای خویشتن که نامش سلیمان و کنیهاش ابورزین بود به سوی آنها فرستاد، آنها را در آن نامه به یاری خویشتن و لزوم طاعت شخص خود میخواند. اشخاص نامبرده زیر: یزید بن مسعود نهشلی و منذر بن جارود عبدی و احنف بن قیس و مالک بن مسمع بکری و قیس بن هشیم و دیگران از رؤسای اخماس و اشراف از جملۀ آنها بودند.
احنف بن قیس جوابی نوشت و امام علیه السلام را به شکیبایی و امیدواری خواند و اما منذر بن جارود نامه را با فرستاده برداشته، نزد عبیدالله زیاد برد، منذر بیم از آن داشت که مبادا نامه دسیسهای از خود عبیدالله باشد و دختر منذر «بحریه» نیز زن عبیدالله بود. عبیدالله رسول را گرفت و به دار آویخت و سپس در منبر تهدیدی از مردم کرد.(1)
ابوجعفر طبری گوید: «نامههایی که حسین علیه السلام با مولای خود سلیمان «ابورزین» به رؤسای اخماس به بصره و به اشراف آنجا فرستاد، مانند مالک بن مسمع بکری و احنف بن قیس تمیمی و منذر بن جارود عبدی و مسعود بن عمرو ازدی و قیس بن هشیم و عبیدالله بن معمر، نامهها به یک نسخه پخش و به جمیع اشراف رسید.
1) (1) تاریخ الطبری: 266/4.
اما بعد: پرمعلوم است. خداوند پاک محمد صلی الله علیه و آله را بر تمام خلق خویش برگزید و او را به پیغمبری خود گرامی و سرفراز داشت و برای رسالت خویش او را انتخاب فرمود: و سپس وی را پس از آنکه وی در مدت زندگانی به بندگانش به پاکی خدمت کرد و آنچه را مأمور تبلیغ آن بود کاملاً رسانید از نزد ما به سوی خویش باز گرفت.
و ما خاندان او و عزیزان او و وارثان او بودیم و هستیم و از هر کس در میان مردم به مقام او سزاوارتر بودیم و هستیم؛ لیکن قوم ما خودخواهی کردند و در این باره بر ما پیشی گرفتند. ما هم از آنجایی که تفرقه امت را خوش نداشتیم، چشم پوشی کردیم و راحتی را برای شما بهتر خواستیم با اینکه میدانستیم که ما احقّ به این حقیم که دیگران استحقاقش را بدون جهت بر ما ادّعا دارند و سزاوارتر به آن هستیم از کسانی که متصدی آن هستند و اینک من فرستادهام را با این نامه به سوی شما مبعوث کرده، شما را به کتاب خدا و سنت پیغمبرش دعوت میکنم؛ زیرا بالحقیقه سنت در امروز مرده انگاشته شده و به جای آن بدعت کاملاً زنده شده، پس اگر گفته مرا بشنوید و امر مرا اطاعت کنید من شما را به راه رشاد هدایت میکنم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
نامه را نامه رسان دانا به جمعیت رسانید.
هر کس از آنها این نامه را خواند کتمان کرد، جز بعضی که جواب را به عذرخواهی نگاشتند یا به وعده و نوید اطاعت گذرانیدند؛ ولی منذر بن جارود به
گمان خود ترس کرد که مبادا دسیسهای از قبل دامادش باشد؛ زیرا دختر منذر «بحریه» زن عبیدالله بود. بنابراین نامه را با نامه رسان «رسول» برگرفت در عصر همان روز عبیدالله برای سفر فردای آن به سوی کوفه تصمیم عزم داشت، آنها را برای عبیدالله فرستاد، همین که عبیدالله نامه را قرائت کرد و نامه رسان «رسول» را نگریست، سلیمان گرامی را پیش خواند و گردن بزد (سلیمان بن عوف حضرمی قاتل اوست) و فردا بامداد به منبر رفت و مردم را تهدید کرد و نوید داد و سپس برادرش عثمان بن زیاد را بر بصره والی کرده و برای اینکه بر حسین علیه السلام پیشی گیرد، به سوی کوفه روان شد.»(1)
تبلیغ اسلام، قربانیها از ما مسلمین داده، مبلغان عیسی به دهان مرگ میرفتند، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خود به طائف میرفت و یاران اسلام را به نواحی دور دست مانند دربار روم و ایران میفرستاد. بامدادی که به مأموریت تبلیغ موظف شد، بر صحابۀ گرامی خویش بیرون آمد و فرمود: اختلاف مکنید و بر من چنانکه حواریون بر عیسی اختلاف کردند. صحابه پرسیدند: اختلاف حواریون بر عیسی بر سر چه بود؟ فرمود: آنها را مأمور تبشیر کرد، هر کدام راهشان نزدیک بود پذیرفت و هر که دور بود عذر آورد، یاران
1) (1) ابصار العین فی انصار الحسین: 94-95؛ تاریخ الطبری: 266/4.
محمدی صلی الله علیه و آله فهمیدند که تکلیف تازهای پیش آمده، راه دوری در پیش دارند، به حسب مأموریت پراکنده شدند. بعضی شاد برگشتند و پارهای برنگشتند: به نظر رسالات آن که بر سر تبلیغ رفته سعی او مشکور است. او مبارزهها با مخاوف کرده، از آغاز قیمت رسالات را برتر از جان دانسته، اقدام به جان بازی کرد.
ومن کلام له علیه السلام
وَ بَرَقَ لَهُ لَامِعٌ کَثِیرُ الْبَرْقِ فَأَبَانَ لَهُ الطَّرِیقَ وَ سَلَکَ بِهِ السَّبِیلَ وَ تَدَافَعَتْهُ الْأَبْوَابُ إِلَی بَابِ السَّلَامَةِ وَ دَارِ الْإِقَامَةِ وَ ثَبَتَتْ رِجْلَاهُ بِطُمَأْنِینَةِ بَدَنِهِ فِی قَرَارِ الْأَمْنِ وَ الرَّاحَةِ بِما اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ وَ ارضَی رَبَّهُ.(1)
حرث بن نَبهان غلام حمزة بن عبدالمطلب «اسدالله و اسد رسوله» سماوی گوید: نبهان پدرش غلام حمزه و شجاع وشهسوار بود، صاحب حدائق گوید: نبهان دو سال بعد از شهادت حمزه درگذشت، و حرث پسرش به علی بن ابی طالب علیه السلام ضمیمه شد. سپس بعد از او به فرزندش حسن و سپس به فرزندش حسین علیه السلام پیوست.(2)
تربیت او را دست به دست گردانید تا بذری که در او کشته شده بود به ثمر رسید، مشاعر حساس هر چه را التقاط میکنند آن را در خاطر زنده میکنند، به خصوص اگر از مظاهری باشد که خود به خود زنده و تحریک زا و جنبده باشد که بالاخره به عظمت نهاد و به شخصیت مبدأش میرساند. درباره شهدای این کوی رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: واجعله
من سادات شهداء،(1)یعنی بالمآل همه سیدالشهدایند.
گوید: همین که حسین علیه السلام از مدینه به سوی مکه بیرون آمد، حرث با او به مکه آمد و ملازم امام بود تا به همراه حضرت او علیه السلام به کربلا آمد و چون روز طف تنور جنگ تفته شد، در پیش چشم حسین به نبرد اقدام کرد و در حملۀ اولی با دیگران از اصحاب حسین که کشته شدند شهید گشت.(2)(رضوان الله علیه)
دوران و تحوّل بیقرارش او را از هر دری به در دیگر برد و انتقالش از هر بابی او را به برخورد شدیدی به شخصیت عظیمی میکشانید.
آن طائرم که چنگل شاهین عشق دوست
نگذاشت تا که سر زدم از بیضه پر زنم
جانا! تو هم بکوش که به اشخاص با عظمت به شخصیتهای روحانیت نزدیک گردی و از هر مفصلی از عمر و برخورد به شخصیتی عظیم، فکر عظیمی بیابی.
نامۀ تشکر آمیزی به قلم علی علیه السلام از پیامبر خاتم الرسل
برای پادشاهی بیگانه «در حبشه»
اما بعد فَکَانَّک من الرَّقَّة علینا منّا و کَاَنّا منَ الثّقَة بکَ منک لاَنّا لانَرْجو شیئاً منْکَ الاّ نلناه و لانخافُ منک امراً الاّ امنّاه و بالله التّوفیق.(1)
«محمد رسول الله صلی الله علیه و آله»
(2) جون مولای ابی ذر نوبی و غلامی سیاه بود. نزد ابی ذر میبود تا همین که ابوذر به ربذه تبیعید شد، جون هم به همراه وی و در خدمت وی بود، در آنجا
1) (1) فلما قرأه علی رسول الله صلی الله علیه و آله قال صلی الله علیه و آله الحمدلله الذی جعل فی اهلی مثلک و شدّ أرزی بک. «بحار الأنوار: 397/20، باب 21، حدیث 10»
2) (2) ابوعلی در رجال گوید: جون مولی ابی ذر - سین - و گوید: من گویم از شهدای کربلا است. شیخ او را در رجال خود از اصحاب حسین شمرده گوید: اخبار طف ناطق است که در عسکر حسین شهید شد. «رجال الطوسی: 99»ابن داود هم او را ذکر کرده، مامقانی گوید: وی جون بن حوی بن قتادة بن اعور بن ساعدة بن عوف بن کعب بن حوی مولای ابیذرّ غفاری. در صحابگی وی اختلاف است، گوید: بسلام حجة عجل الله فرجه در قائمیات شرفی بر شرف شهادت و دعای حسین به طیب رائحه افزده دارد و با این وصف ابن داود از کشی استظهار کرده که وی در کربلا کشته شد، ولی مهمل است. مامقانی: من این تعبیر را شایسته کسی نمیدانم که خون دل را در یاری حسین روحی فداه بذل کرده کدام عدل عظمت رتبه و علو درجهاش به پایه او میرسد. باز تعبیر وجیزه نیکوتر است که فقط همین گوید. وی از شهدای کربلا است. «اعیان الشیعه: 297/4»
میبود تا اینکه ابوذر به سال 32 ه -- یا - 31 ه -، وفات کرد. جون به مدینه مراجعت نمود و به اهل بیت پیوست.
«علمای سیر» گویند: وی از آغاز غلام فضل بن عباس بن عبدالمطلب بود، امیرالمؤمنین وی را برای ابی ذر به صد و پنجاه دینار خرید و به ابوذر هبه کرد که خدمت کند. و وی با ابوذر میبود تا آنگاه که به علی علیه السلام پیوست و بعد از ابوالحسن علیه السلام به فرزندش حسن علیه السلام و بعد از او به حسین بن علی علیه السلام ضمیمه شد.(1)
ذخیره گوید: و در خانۀ علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام بود.
و همین که حسین علیه السلام از مدینه حرکت کرد، با او در این سفر از مدینه تا مکه و از مکه تا عراق مصاحب و همسفر بود، همراه بود و همراهی میکرد.(2)
شب تصمیم منظرهای دارد عجیب!! گرچه آن منظره در پردۀ شب پوشیده است، اصلاح اسلحه در شب تصمیم مفرّح است و مرعب، به ستونهای خیمه شمشیرها آویزان و در زاویهها نیزهها نهاده شده و مهتاب شب دهم برقی به اسلحه میدهد، آهن در دست اسلحه شناس با او سخن میگوید: کار پردازی اسلحه بیشتر از نیشتر زبان سخن دارد، با
لهجۀ گویائی با جنگجو حرف میزند. تصمیم را جدّی میکند خصوص اگر زمزمۀ رزم خیزی به آن ضمیمه شود، زمزمۀ رزم میان خزانۀ اسلحه با کارسازی و کارپردازی اسلحه به هم آهنگی هم، چه شور سری میآورد؟ سخن همگی همه از تصمیم است.
طنین آهن در دل شب یکی از مبادی فکری جون است و چکاچاک سوهان با شمشیر و پیکان را در خیمههای حسین سخن از تصمیم است، حسین همین که به خزانۀ اسلحه آید سکوتش تهییج است؛ تا چه رسد به آنکه دم از رزم زند و به گوش چون با همدمی آهن بکشد. که: «یا دَهْر افّ لَکَ» همدمی حسین با آهن، هرگاه از بیرون شنیده شود خفته را بیدار میکند؛ تا چه رسد به دل بیدار چون جونی آن هم در جوّ خزانه، جون برای راز شب گوش شنوا و دل دانا دارد.
ببینید جون شب عاشورا کجاست؟ و مبادی فکری از کجا میگیرد؟ غلام سیاه است و شب تاریک و خیمۀ اسلحه و برق شمشیر، آیا چه خاطرهها برای امام نظر به آنکه غلام غلام ابوذر مجاهد است برانگیخت؟ و از خاطرههای امام و فکرهای بلند او چه تراوشی کرد؟ البته غلام کاملاً مراقب است ببیند چه تراوش از دو لب امام راجع به فردا میشود که تصمیم او را به طور صحیح و صریح بیابد.
ارباب سیر «طبری و دیگران» گفتهاند: علی بن الحسین علیه السلام بازگو کرده فرماید: من در شام آن شبی که پدرم فردای آن کشته شد نشسته بودم و عمهام نزد من بیماردار من بود، از من پرستاری میکرد. پدرم از همه کنارهگیری کرده به خیمۀ مخصوصی رفت.
به نظر میرسد که فقط خودش در آن خیمه میرفته و کاری در آن کنارهگیری داشته که از همه کنارهگیری کرده و ظاهراً این خیمه چادر کوچکی و خزانۀ اسلحه بوده و مانند زرادخانه(1)از دیگران قدغن بوده. محمولات اسلحۀ حسین زیاد و سنگین بوده، فرزدق گوید: به کاروان حسین در سر حد حرم برخوردم «وَ مَعَه سُیوفُه و اتْراسُه»
و فقط حَوی مولای ابوذر غفاری نزدش بود، شمشیرش را مرمّت میکرد و اصلاح مینمود.
«طبری و کامل» گویند: «وی اسلحه شناس بود و در اسلحه سازی استاد و در کار مرمّت آلات حرب آزموده، و در اصلاح اسلحه بینا و بصیر بود.
خلاصه آنکه به جنبه اطلاع فنی و روی آگاهی از ابزار امام علیه السلام او را به همکاری خواسته و شرف افتخار داده بوده.
وی به کار شمشیر مشغول بود و پدرم میگفت:
یا دهر افٍّ لَکَ مِنْ خَلیلٍ کَمْ لَکَ بِالاشراقِ وَ الاَصیل
منْ صاحبٍ اوْ طالبٍ قتیلٍ و الدَّهر لا یَقْنَعُ بالبَدیل
و انَّما الامر الی الجلیل و کلُّ حی سالکٌ سبیل(2)
ترجمه این زمزمۀ رزم خیز:
1 - روزگارا! تو ناپایدار را به اشتباه یار گرفتهاند؛ اف از تو یاری، و تفو بر تو دلگساری! دوستی تو را چه می خواهم؟ تفو بر تو!! آنان که تو را خواستند و طرح دوستی با تو ریختند چه کردند؟ چه بردند؟ آنان که تو را گرفتند و از مقصد باز نشستند، اشتباه کردند.
2 - در تابش صبح و تیرگی شامت و در پیچ و خم ایامت از آنان که پیجوی تو بودند و با هم آغوش تو بودند کشتهها داری. من به دوستیت نگیرم و برای تو از مقصد باز نایستم، تو آنی که دوستدار هواخواه و یار شادکامت را کشته دادهای، من گول تو را نپذیرم و از تصمیم خود برنگردم، بیجهت تسلیم مقتضیات تو نخواهم شد، به هوای تو سر به مقتضیات زمانه و تقاضاهای تو فرونیارم، هر چند به ستیزه برخیزی.
3 - تو همواره با مردم بیبدیل بر سر ستیزه بودی، همیشه مردمانی را برابر داشتهای که ثانی نداشتند. اکنون با من هم همین معامله را خواهی کرد، با من هم ستیزه میکنی! بکن. جز آنان که با آنها ستیزه میکردی لایق ستیزه با تو نیستند.
قُلْ للَّذی بصُروف الدَّهر عیَّرنا هَلْ حارَبَ الدَّهر الاّ مَنْ له خَطَر(1)
4 - کار من و تو با محکمۀ بزرگتری است، من رام تو نخواهم شد هرچند تو پهلوانی، من که سرم پیش داوری اجلّ از تو است. اجلّ از توأم و اختیار امر نیز با داوری جلیل و اجلّ از تو است، پس به ستیز و به جنگ تا بجنگیم و چنگ در
1) (1) الوافی بالوفیات: 79/24؛ اعیان الشیعه: 421/8.
چنگ هم افکنیم، ما را کار بزرگ است، داور بزرگ در این کارهای بزرگ اختیار امر با داور جلیلی است نه با تو، او همی همت بزرگ را بزرگتر خواهد کرد، هر چه کار بزرگتر شود و دشمن بزرگتری از جا خیزد، همت بزرگتری خواهد داد و حکومت بزرگتری خواهد کرد و جلالت بزرگتری خواهد داد. از مبارزۀ با مقتضیات تو مجلل شوم و بسی از انعام لطف ایزد بیچون، کسوت جلال بپوشم.
همین که رام تو نشوم و نگذارم تو چیره شوی و مقتضیات تو بر ارادهام حکمفرما شود، شایستۀ تجلیها خواهم شد، پس از قطع با تو و پیوستن با جلیل به جلالها سرافراز خواهم شد. جلالی پس از جلال، جلالی پایدار خواهم داشت. من در عقب، این جلالها را دارم.
5 - در صورتی که دیگران هم مبارزه بکنند یا نه، این راه مرا خواهند رفت، هر زنده خواه ناخواه این راه را خواهد پیمود و اگر چه از مبارزه هم بگریزد و تسلیم تقاضای تو شود.
تو را کشت خواهد اگر روزگار چه نیکوتر از مرگ در کارزار
این حماسه جملگی به جون «همدم شب در خیمه اسلحه» روحی میدهد، فکر، جون را آتشین و هشیار می کند به خصوص چند جملۀ آن.
نخست: آنکه مردمان بیبدیل در محاربۀ روزگارند، او را به یاد ابوذر غفاری آن مجاهد بزرگ میاندازد. خاصه روزهای تبعید او به شام و مبارزههای تبلیغاتی او و سپس تبعید به ربذه تا روزگار ختم عمر او که
همه را صابرانه گذراند و او یعنی جون به چشم خود دید، بلکه چیزهائی زیاد از محاربۀ با روزگار از این قبیل دیده، عمار یاسر را پس از چند سالی در میدان صفین غرقه خون دیده و امیرالمؤمنین علیه السلام را پس از چندی دیگر در بستر خون میان محراب دیده.
این جمله «والدهر لایقنع بالبدیل» یکان یکان این شهدا مجاهد صابر را از جلو او سان میداد و مطالعات او را تکمیل میکرد و طبعاً غلامهای یک خانواده از سر گذشتهای حساس برزگان یادداشتها دارند، بلکه قصهها تنظیم میکند. قصاصین آنها که در خاندانها پیر شدهاند، از قصۀ گذشتگان سرگذشتها دارند که به اطفال خانواده میآموزند و آن را وسیلۀ تحمیس و تربیت کودکان قرار میدهند. از این روز سخت قصههای سران اسلام و مجاهدان فداکاری همچون ابوذر که گاهی در سرحدات به تبلیغ و گاهی در بیابانها به تبعید بوده و مانند جعفر طیار که گاهی در حبشه و گاهی در میدان موته میجنگیده، در خاطر جون زنده میشود و قتلگاه و آرامگاه آنها به مانند پردهها از نظر او میگذرند و از منظر غلام ابوذر هم در خاطر حساس امام علیه السلام فداکاریهای آن مجاهد بیبدیل و مبارزههای آن چگونه تلاش کرد و صابرانه گذشت. آری، منظرۀ جون خاطرۀ آن پیرمرد را تجدید میکند.
2 - دیگر آنکه در محکمۀ مجللی پیش آمد امروز قضاوت میشود و این مبارزه تنها با مبادی غلط طبقات اشرافی و مطامع بیشرفانه طبقات لشکری نیست، بلکه با دوران حاضر است که با تمام قوا راه غلط را پیش گرفته و میرود، شبیه مبارزۀ انبیا برای تحویل و برگرداندن جامعۀ
جهانیان است و البته برای رسیدگی به آن داور جلیلی محکمۀ مجللی خواهد تأسیس کرد و به ناچار هرگاه از طرف داوری جلیل محکمۀ مجللی تأسیس شد، طرفهای محاکمه و اشخاص طرفدار دو طرف و همراهان، هر دو مورد نظر خواهند بود، این قضیه به غلام وحی میکرد که جلال و شخصیت خواهی یافت، تو آن خواهی بود که میخواستی، جهان را بگردانی یا از آنان خواهی بود، غلام آشنا به جلال موکب شد و خطیر بودن مبدأ و منتهای این اقدام را فهمید، فهمید این اقدام بس بزرگ است و بزرگتر خواهد شد، برای محاکمۀ آن تمام خاطرها از جهانیان به تماشای محکمه خواهد بود.
3 - و دیگر آنکه راه زندگان دیگر هم که از مبارزۀ حیاتی بگریزند به فنا است؛ نهایت آنکه در برابر این جلال مجلل ما، فنای آن بلاشرط است روزگار آنها را بلاشرط فانی میکند و بدون بها انتحار میکند. فهمید غلامها که در دنیای اشرافی بلاشرط فنا میشوند در این مورد مجلل میشوند. چنانکه در غیر این موقع هرچند مورد غبطه جهانیان باشند محو میشوند. چقدر درباریها و خزانهدارها و انباردارها و اسلحهدارهای سلاطین هستید و بودند که روزگار آنهار ا محو کرده و میکند.
این رجزهای حکیمانه، این افکار عالی، این تأثیرات مرده انگیز، مبادی فکری جون بود؛ هر فکری به او داد، هر رشادتی به او آموخت، هر خاطرهای را در خاطر او زنده کرد. تو گفتی ابوذر غفاری مولای او زنده شده و آن دوندگیهای خود و آن پای پرآبله خود و شترسواری بین شام
و مدینه و آن جراحتهای زیر ران و ورک خود آنچه را جون دیده و ندیده به او مینماید و از جور بنیامیه مینالد و به او میگوید: ای جون! ما دعاة اصلاح پیش از قیام علی رفتیم و تو خود دوران قیام دعاة مصلحین را مانند عمارها به همراه علی دیدی که نتوانست ضغطه و فشار را از موالی بردارد و پس از علی هم شدت فشار حکام بنیامیه را بر موالی دیدی و اگر بعد از حسین که پناهگاه ستمدیدگان است زنده بمانی، صد چندان خواهی دید، حیاتی برای تو و مانندگان تو نخواهد ماند، مگر آنقدر که عذاب و شکنجه بچشید. ای جون! بعد از حسین پناهگاه نداری و اگر با حسین هم نفس و همقدم باشی باز در آن محکمۀ مجلل، مراد عمار را و همۀ دعاة اصلاح را خواهی دیدار کرد، ای جون! آن نوازشها که از حسین حتی در سر سفرهها هم میدیدی دیگر نخواهی دید، به دولتی گرفتار میگردی که به تحقیر موالی میکوشد و روی اصل نژادی عجم را به طور کلی و موالی را به طور خصوص تحقیر میکند، شما را به سرزنش از پستی نژاد داغ پیشانی مینهد و از نکبتهای غالب و مغلوب سدّها برابر شما میکشد و تا رنگ سیاه به همراه شما هست و پستی سامان را به شما میبندد، گرزها از سرزنش بر سر شما میکوبد. خلاصه آنکه تا در این پوست هستی و هستید، نصیب عذاب و شکنجه امم غالبه یعنی بنیامیه هستید و اکنون در این پیش آمد، به وسیلۀ حسین دری از بهشت به روی تو باز میشود و گذشته از اینکه شرف شمشیر، جون را ندا میکرد و قدم گذاری حسین به خیمۀ اسلحه و قیافۀ جد خنجر و تیر به او وحیها میکرد، امام آن
رجز حکیمانه را تکرار میکرد.
علی بن الحسین علیه السلام فرماید: پدرم آن مقال را دو مرتبه یا سه مرتبه اعاده کرد تا من آنچه باید بفهمم فهمیدم و اشک و گریه مرا گرفت، به گلو فشار آمد، کوشیدم تا جوش دل را پس زدم و سکوت را از دست ندادم و آگاه شدم که بلا نازل شده، تصمیم قطعی است و اما عمهام زینب همین که شنید «وی زن است، شأن زنان رقت و جزع است» نتوانست خودداری کند، بیتابانه از جا پرید، دامنش به زمین میکشید، پای برهنه آمد تا به امام علیه السلام رسیده گفت: واثکلاه...
برای جون بر بیدارباشهای مذکور شیون جگر خراش علاوه شد، آیا این شیونها از حرمسرای امام و آن مذاکرههای غیرتافروز طرفین «امام و خواهرش» در مزاج غیرتمندی همچون جون چه تأثیری میکند؟ و آیا جون در این موقع نیز بوده یا به کنار رفته بوده؟ نمیدانم ولی به هرحال از ماجرا آگاه شده.
گوید: پدرم بعد از تسلیت، وی را آورد تا نزد من نشاند و برگشت و از خیمههای حرمسرا بیرون شد، نزد اصحاب رفت.»(1)
ابوالفرج گوید: علی بن الحسین علیه السلام فرمود: آن شب من بخدا!! با حالی که علیل بودم با پدرم نشسته بودم (یعنی از بیماریهای برخاسته بودم) پدرم علیه السلام پیکان
1) (1) تاریخ الطبری: 319/4؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 58/4؛ اعیان الشیعه: 601/1؛ الإرشاد، شیخ مفید: 93/2.
تیرهای خود را بجا نصب میکرد و مرمت مینمود و جون مولای ابوذر غفاری پیش دستش بود. (یعنی اسلحه را میداد، میگرفت و بازبین میکرد)
پدرم علیه السلام در آن حال میخواند: «یا دهر اف لک من خلیل کم لک بالاشراق...»
ظاهر این نقل تعدد روایت است نه تعدد مورد، ولی از آنجا که خواب، شب تصمیم بر جنگجو حرام است و خیمۀ شب جای انجام کارهای تجهیزاتی است، باید تعدد روایت را به تعدد مورد حمل کرد که در یکجا به تبرها رسیدگی میکرد و پیکان به آنها گنجانده میشده و در جای دیگر به شمشیر و غلاف رسیدگی میشده، در یکجا به دست امام علیه السلام بوده و غلام پیش دست او بوده و در جای دیگر به دست جون بوده و امام علیه السلام رفع خستگی مینموده و در هر دو وضع، اصلاح اسلحه به تصورات جنگ کمک میکرده و افکار را تهییج مینموده و از باب تداعی معانی، معانی دیگری به قلب هشیار امام منصور علیه السلام هجوم میکرد و البته کار زرّادخانه «گرچه نمیتوان آن خیمه را زراد خانه نامید» بسی اهمیت دارد. از اهمیت آن باید برای شب، تصمیم فرماندۀ کل خود به مباشرت رسیدگی نماید، شب تصمیم دست و بازوئی در آستین میرود که باید فردا با شمشیر از آستین برآید، بنابراین قسمت عمدۀ وظیفۀ شب، همان بازبین کردن و بازرسی اسلحه و سوهان کاری و راست کردن خمیدگی و گرفتن زنگ و کوبیدن میخها و محکم کردن دستهها و جابهجا کردن شمشیر و زوبین و تیر است و به هر حال از اسلحهای که به دست مرد جنگی بیفتد و از مرکب سواری که به زیر
پای سوار آید و از دوات و قلمی که در پیش نظر خوشنویس باشد دعوتی از مرد کاری میشود و وحیآسا فکری به دماغ و اعصاب او میرسد و تحریکی میآرد، خصوص موقعی که برای آزمایش شمشیری را از غلاف میکشد و برای امتحان مرونت(1)او پیچ و خم گردنش حرکت میدهد.
رنّة(2)تیغ امام را ندا میکرد و امام نیز به همزبانی تیغ وجدان زنده را صدا میزد و چون جون زنده بود و این بانگ در گوش او سخت صدا میکرد، طنین کار به مانند طنین کارزار، خاتمه کار را گوشزد میکرد و سخن امام هم تکلیف قطعی فردا را به خویش و تبار گوشزد میکرد و در ضمن هم به جون مبادی فکری القا میکرد. جوّ صف آرایی به مرد کاری شجاعت میآموزد با آنکه جون خود به خود شجاع بود و از رجز میدانش معلوم میشود در اعمال شمشیر و بکار بردن سر نیزه بسی توانا بوده و از کشتاری که کرده و از به مبارزه آمدنش معلوم میشود مراحل مهمی را از جنگ به توانایی گذرانید.
مناقب ابن شهر آشوب گوید: «همین که جنگ در گرفت جون بن ابی مالک بن کعب بن حوی مولای ابوذر رجز خوان به مبارزه آمد میگفت:
کَیْفَ تَرَی الْفُجّار ضَرْب الاَسْوَدِ بالْمُشرفی القاطع المُهنَّد
اَدُبُّ عَنْهُمْ باللّسان وَالْیَد ارْجو به الجَّنة یوم المَوْرد
ترجمه: سیه کاران ضرب دست یک تن فداکار سیاه را چسان میبینند؟ با این تیغ بران و این شمشیر شرف بخش (مشرفی منسوب است به مشارف شام) من با این زبان رزمآوری و با دست و بازو دفاع میکنم بدان امید که هنگام ورود به آستان معدلت مینوی بهشت یابم.»(1)
(مردان همیشه تکیه خود را بدو کنند)
سید رضی الدین بن طاوس داودی گوید: وقتی آتش قتال افروختهتر شد جون بن حوی مولای ابوذر آمد و برابر حسین علیه السلام ایستاد و برای جنگ استیذان میکرد. آیا کسی برابر امام آمده؟ اذن جنگ خواست (گوید: و وی غلام سیاهی بود)
نظر دارند که تا میتوانند جزء نورانی افراد را تقویت کنند و آنگاه آزاد کنند و در هیچ موقع حتی موقع تنگ هم آنها را وسیلۀ استفاده قرار ندهند و حتی برای دفاع از خویشتن هم در موقع حاجت به کار نفرمایند بنابراین؛
حسین علیه السلام به او فرمود: «ای جون! تو ازجانب من اذن رفتن داری.
تو مجبور به تبعیت از ما نبودی، تو برای طلب عافیت و آسایش از رنج دیگران و آنکه در سایه ما آسوده باشی به ما پیوسته بودی و چونان پناهنده بودی،
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 252/3؛ اعیان الشیعه: 297/4.
پس خود را در پیروی راه و روش ما مبتلا مساز.(1)
ما میخواهیم که کسان در سایۀ ما آسوده باشند نه به زحمت افتند.
جون در این مقام مرتفع مینوی، بهشت را زیر سایه شمشیر مینگرد، اکنون به قلهای برآمده که رجال بلند عالم تمنا و آرزوی آن را دارند. آلودگی نژادی، آلودگی کفر و هر آلودگی را پیش از رسیدن به این گردنه به چندین مرحله زیر پا گذاشته و برآمده تا اینک به آستان شمشیر که تاجوران در پی آنند رسیده، اینک اگر بخت مساعدت کند و سالار شهیدان نظر بلند، سیاه را به نظر آرد، غلام اسلام بیگانگان جهان و جهان بیگانگان را به نقطۀ درخشانی از عالم اسلام هدایت میکند. بهتر از جانشینان اسکندر در آفریقا و برتر از فاتحان بربر همچون طارق بن زیاد در فتح اسپانیا جهانگیری و جهانداری اسلام را تثبیت میکند و به نژاد سیاه پوست شرفی میدهد که مقدار صلاحیت رقای آنها را جهان امضا کنند.
خوش بینی نوبه و حبشه و بجاوه را به تربیت اسلام جلب میکند و از بدبینان به آیین اسلام تا ابد دفاع میکند، پس اگر به پای حسین بیفتد، اگر لابه کند ننگی نیست! برای راه کشته شدن است! از این افتادگی برمیخیزد و چنان قیامی مینماید که مقدور پادشاهان حبشه نیست،
1) (1) فقال له الحسین یا جون! انت فی اذن منّی، فانما تبعتنا طلباً للعافیة فلا تبتل بطریقنا.«مثیر الاحزان: 47؛ اعیان الشیعه: 605/1؛ اللهوف: 64»
سربازی خواهد که در سر حد خاک آفریقا برای دفاع از شرف اسلام و شرف نژاد سپاه ایستاده و با جبهۀ روشنی معیار بردگی و بندگی را در اسلام مینماید و دستوری به دول مستعمراتی میدهد و از هجوم متمدنها به تسخیر وحشیها (یعنی جلدهاش) جلوگیری میکند و به نویسندگان و مغرضان میگوید: نمونه نگهداری از زیر دست و بردگی را از بیت جهان دول بنیامیه و پادشاهان دیگر اسلام میگیرد، از بیت خالص صریح اسلام بنگرید نه از دولت عربی محض بنیامیه، و حملۀ مغرضانۀ به اسلام و به باب بردگی و بندگی نکنند و بردگی اسلام را چنان پرافتخار ببینند که در وقت حاجت حیاتی هر چند بنده را به آزادگی تهویس کنند که بگریز: وادی دعوت شاهان گاهی فتح و فیروزی و گاهی کشته شدن و خونریزی دارد، نگریزد. آزاد شدن با هوس آموزی گریز نتواند فکر شرف را از سر او به در کند و به پای سالار شهیدان افتد که مرا از لیاقت میانداز. گیرم من رفعت قدر شهادت و فخامت این موقعیت را نیافته و قدر عظمت این موقف رادرک نکرده باشم، وفا کجا رفت؟ اسلوب مهر و نوازش عمرانه تو چگونه آزادم بگذارد، مرغی که دانه از بامی چیده هر چند او را بتارانند، باز بام به بام به سوی آن بام میباید؛ شما که ما را به طناب و چنبر جبر نبسته بودید که اینک خود را یله و رها ببینیم، آن رشتۀ محبت که ما زیردستان را بسته بود گسستنی نیست، شما غلام را به چشم غلامی نمیدیدید، سر سفره مینشاندید تا دست او به سفره دراز نبود غذا نمیخوردید، درست است که شما غلام را برای آنکه در سایۀ آسایش باشد میخواستید نه برای
آنکه به کشتن دهید و اعمال شما گواهی میداد که روش شما غیر از این مردم است که خواجگان را نیز به بندگی میخواهند. اما ما هم بر سفرۀ شما بیفکر نمینشستیم، از سفرۀ شما معنویت محبت غذای ما بود، ما اینقدر کور نبودیم که نعمت را ببینیم و محبت را نبینیم، گیرم کسی آنقدر پست باشد که نعمت را ببیند نه محبت را، آن نعمت سرشار که دست ما در آن فرو میرفت پای ما هم در آن فرو رفته، اگر کسی منظورش نعمت و محضاً نعمت باشد و بس، از نعمت آنقدر منظور او تأمین بود که دیدهاش پر میشد. پس چگونه دیده برگیرد؟ اگر نعمت پرست هم باشیم، پستترین نعمتهای شما ما را تا کمر فرو برده از شکرانه یک لقمه آن هم عاجزیم. ما را آنقدر نعمت پرست فرض مکن یا فرض هم میکنی فرض کن، ولی چه مانع دارد که ما پس از عمری پستی بخواهیم به یک ساعت زحمت جزو نیکنامان درآئیم. بگذار ما در راه وفای تو کشته شویم تا مردم هشیار شوند که شما غلامان را اینطور نگهداری میکردید که به هیچ وجه از شما جدا نمیشدند. تیغها، شمشیرها در ما بین ما فاصله میشد و نمیتوانست آنها را از شما جدا کند. بگذار خواجگان از شما خواجگی را بیاموزند و غلامان از ما بندگی، بگذار بیگانگان هشیار شوند که اسلام بردگی را به این وضع امضا کرده تا دیگر قلم دست نگیرند و به اسلام ستم کنند، قدس اسلام را پامال ظلم کنند. ما خون خود را به خون پاک شما مخلوط میکنیم که وضع طرز خواجگی شما در تاریخ فداکاریتان محفوظ باشد، بدانند وضع رعیت داری شما نقصی نداشت و تا ما سیاهها با اشراف بشریت در
این کوی مخلوط نگردیم، مظلومیت شما معلوم نمیگردد. ما هم از اعلان مظلومیت شما بهرهها میگیریم که قیمت آن از خون ما بیشتر است. شأن ما شرف میباید، بوی ما عطر بیز(1)می شود، رنگ ما روشن میشود، نژاد ما گرامی و بالاخره ارزش ما معلوم میگردد و دول عالیه میفهمند که با نژاد ما باید چگونه سلوک کرد.
«جون افتاد، بالای قدمهای ابی عبدالله علیه السلام آنها را همی بوسه میداد و میگفت: ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله!
مطلع سخن را به یابن رسول الله آغاز کرد که بگوید: تو پیغمبرانه رفتار کن نه شاهانه، ما را هم بپذیر. پیغمبر صلی الله علیه و آله به هر افتاده هم نظر میکرد.
من در وقت گشایش و آسایش در سایۀ شما، در رفاه و نعمت بودم انصاف نمیدانم که مرا در موقع آسایش هم غذای خود کنید. دستم را تا به آخر میان کاسۀ شما داشته باشم و لقمۀ ته کاسه را من در آخر بردارم و در این شدت شما را دست تنها بگذارم.
من در آسایش، بزرگواریها از شما دیدهام، غلام را به دیدۀ غلامی نمیدیدید، سر سفره مینشانیدید، باید دست او در کاسه باشد تا غذا بخورید. ای ولی نعمت ما؛ ما از خوان کرامت شما بهرهها بردهایم، فهمیدهایم که فوق نعمت کرامتها است.
درست است که خون من اصلاً بدبو است و شأن من اساساً پست است و رنگ
1) (1) بیز: پراکندن، افشاندن.
من به راستی سیاه است، اما تا کی این دلتنگیها باید با ما باشد؟ حسب و نژاد من قابل نیست، من از اوضاع نژادی و پستی متراکم، کوچۀ بن بستی برای خود نجات از نکبت خویش جلو آزادی خود میدیدم، اکنون نزدیک است دری از بهشت به روی من باز شود. این موجبات دلتنگی را مگر بهشت از ما بزداید و عقدههای دل افسرده را بردارد.
از این خلعت و تاج کرامت که همراهان بردند، مرا باز مگیر، من در مسابقه به لیاقت نیامدهام، به جدیّت آمدهام.
بگذار ناکسی هم به نفیسی برسد و نفسی بیعقدۀ دل بکشد و به جهانی فارغ از دلتنگی برسد، باشد که به وسیلۀ آب و هوای بهشت بوی من طیب شود، شأن من شرف گیرد، رنگ من روشن شود، نه. به خدا دست از دامنت برنمیدارم و مفارقت از شما نمیکنم تا این خون سیاهم را با خون شما مخلوط نکنم.»(1)
یعنی اگر به تنهایی من و خونم قابل نیستیم، خون مرا با خون شما مخلوط میکنم که لایق و نالایق هر دو در هم و بر هم باشد و به طفیل لایق، نالایق را هم بپذیرد، این راه راهی است که عقدۀ دل من سیاه، عقدۀ دل پرخون، عقدۀ عقب
1) (1) فَوَقَعَ جون علی قدَمی ابی عبدالله علیه السلام یُقَبّلُها و یقول: یابن رسول الله! انا فی الرَّخاء الْحَسُ قصاعکم و فی الشدَّة اخذلکم؟ و الله انَّ ریحی لَنتنٌ و انَّ حَسَبی لَلَئیمٌ و انَّ لونی لأسودٌ فَتَنَفَّسْ عَلَی بالجنَّة لیَطیبَ ریحی و یَشْرفُ حَسَبی و یَبْیَضَّ لونی. لا و الله لا افارقُکُم حتّی یَخْتَلط هذا الدَّم الاَسْود مع دمائکم.«ابصار العین فی انصار الحسین: 176؛ مثیر الاحزان: 47؛ اعیان الشیعه: 297/4؛ اللهوف: 65.»
ماندگی را میگشاید. کلمۀ مختصر تغییر وضعیت من، تغییر ماهیت من در این راه است، من از این رهگذر منصرف شدنی نیستم. بر ما بدبختها عمرها میگذرد و روزنۀ چارهای به نظر نمیآید. مردم رنجها میبرند که از تیره رنگی برآیند، خرجهای گزاف میکنند که سفید چهره گردند، آن رنجها و آن خرجها بیسود است، ای امام اخلاق و رحمت! از دریچۀ چشم من سیاه، به تقاضای من بنگر.
این سخنان گیرا خاصه کلمۀ «تنفس علی... الخ» آیا در دل حسین علیه السلام چه اثری و آثاری میگذرند؟ نمیدانم. آیا در دل شما چه تأثیری میکند؟ نمیدانم، افسردگانی این قبیل که نفوس خود را در میان خلق خدا کم بهرهتر از سایر خلق خدا میفهمند، عقدۀ دلشان و افسردگی و رنجیدگی خاطرشان چقدر است؟ از تلاش و التماس و چسبیدن به دامن الطاف حسین علیه السلام معلوم میشود عقدۀ دل آنها و غصۀ خاطر آنها خیلی عمیق است که گفت: «تنفس علی» به انتقال از جهانی به جهان دیگر، فقط تغییر وضع خود را ممکن وگرنه نمیدانند گویی نفسی بیعقدۀ دل برای او تغییر ماهیت است که آن را حوالۀ به انتقال از این جهان به جهان دیگر میدهد که مگر در آنجا تنفسی بکند و به جهانی برآید که مقتضیات آن جهان جز این جهان باشد، چون در آن جهان رحمت الهی به مثل او هم اجازه تنفس میدهد وگرنه در این جهان، آنها بخت بد خود را آزمودهاند. این جهان جز خفه کردن آرمان و خفگی و خفقان چیزی ندارد. این جهان و حکومتهای آن از جنس همند و جز بر یأس نفوس آنها نمیکوشند، این افسردگان شاید حاضر باشند مرگ را تمنا کنند که به تغییر سرنوشت برسند یا دست کم از نکوهش مردم آسوده
گردند.
من در مریضخانهای جوانی را دیدم که برای علاج لوچی چشم، جهت رفع ملامت و تخلص از نکوهش مردم، خود را تسلیم کرده بود که چشم او را بیرون آورده بودند. آوخ! از اخگر فروزانی که از این کلمات، او در عمق دل حسین علیه السلام جای گرفت، امام علیه السلام به راهی دیگر او را آزاد کرد و اذن رفتن داد، انتظار نمیداشت که از اذن رفتن، او بیاید «انَّ ریحی لنتن» بیفتد و به تصور «انَّ حسبی للئیم» وا افتد و به سیاهی لون خود استشعاری نماید که این تصورات جانگزا از زخم سرنیزه در خاطر مؤثرترند. امام علیه السلام نمیخواست او را به این تصورات جانگزا مجبور کند و او را به یاد پستی سامان و نژاد بیاندازد و از استشعار به سیاهی پوست و امور نفرت انگیز، دل او را در احتراق دیگری وارد کند، خاطر حساس پرعاطفه امام علیه السلام از این تذکرات، البته به حالت او متأثر میشود و به مذاکرات حال وداع او، در خون اثری آتشین میکرد و شاید آزردگی حال اینگونه مرد با وفا، سبب آزردگی خاطر مولای او است، خصوص آزردگی که در راه جانفشانی در حال وداع به او هجوم کند و آن هم از ناحیۀ نپذیرفتن مولا آید. امام آیا حاضر است اینگونه وفادار را برنجاند، با آنکه او در این تقاضا و هر تقاضائی از هیچ جهت کسری ندارد و اختلاف الوان و السنه و نژاد مدخلیتی در کمال مطلوب ندارد، اگر اینک اذنش هم بدهد برای او متأثر است، برای او آتشی در دل دارد.
گوید: حسین علیه السلام اذنش داد به مبارزه بیرون رفت و میگفت:
1 - کَیْفَ تَرَی الفُجّار ضَرْبَ الاسود بالمُشْرفی وَ القنا الْمُسَدَّد
2 - یَذُبُّ عَنْ آل النبی احمد(1)
ترجمه: سیه کاران ضرب دست این سیاه را با این شمشیر شرف بخش چسان میبینند؟ و سر نیزۀ محکم سیاه را چسان مینگرند؟ سیاه مجاهدی که به دفاع از خانوادۀ پیامبر و حرم احمد صلی الله علیه و آله میکوشد.
من این شرف را با چه تعبیر کنم که دفاع از خاندان محمد صلی الله علیه و آله که به عهدۀ سران عرب است و نباید نوبه به من برسد، من امروز بدان مفتخرم. من امروز با سران عالم همسرم، تاج افتخار نمیخواهم، همین قدر که محمد صلی الله علیه و آله حرمش را در سایۀ شمشیر من محفوظ و محترم ببیند کافی است. خدای محمد صلی الله علیه و آله که رنجهای پیامبرش را منظور دارد؛ به نظرم آرد، بس است.
مگر این نعرۀ سرفرازی تأثر و آتش دل حسین علیه السلام را بنشاند یعنی حسین آن را بشنود و ببیند که غلام از افسردگی بیرون آمده، ولی هر چند این صداها پرزور باشد آهنگ آن صدای پاسآمیز غلام، در هنگام وداع در گوش امام علیه السلام طنین دارد، مانند زنگی باز به گوشش میآید؛ تنفس علی...، حتی هنگامی که بالین سرش میآید باز همان زنگ و همان آهنگ صدا به گوش میآید و از رجزش معلوم میشود که به اعمال سر نیزه هم توانا بوده، همچنانکه شمشیر زن بوده.
1) (1) اعیان الشیعه: 297/4؛ ابصار العین فی انصار الحسین: 177.
گوید: بعد با صدای رزم جنگ کرد تا کشته شد.
شرح ابی فراس گوید: کشتاری کرد تا شهید شد. در زیارات قائمیه سلامی دارد؛ «السلام علی جون بن حوی مولی ابی ذر الغفاری»(1)
محمد بن ابی طالب گوید: حسین علیه السلام به بالین سرش آمده ایستاد، یعنی احترام کرد و گفت: بار خدایا! رو سفیدش دار، خوش بویش نما، با ابرار محشورش کن و در آن جهان بین او و بین محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله شناسائی افکن.(2)
(3) آن آرزو که با دلباختگی بیحد و شیفتگی بیپایان به تغییر هویت داشت و آن دعای صمیمی از امام به بدرقه، تغییر و تحول را از همین جا شروع کرد، او به کلام گیرنده خود آتش در دل امام گذاشت و رفت چنانکه امام علیه السلام را تکان داد که از مشایعت او خوددار نبود. امام علیه السلام به دل شکستگی او در دل، انقلابی داشت و خود او هم انقلابی در درون داشت. دو انقلاب از دو قلب به قلب ماهیتی توجه داشت و خدای مهربان به هر سه، او در تصور قصور سپاهان، راهی را غیر از آنچه نظر امام بود رفته بود. در نظر امام مساواتی بود که رنگ و شکل او را تغییر نمیداد،
ولی او از دریچۀ تواضع، به پستی سامان و نژاد خود اعتراف کرد.
بوی خوش او به بنی اسد همین را گوید: که لسان الغیب ما به ما گوید. گوید:
مرد خدا شناس که تقوا طلب کند خواهی سفید جامه و خواهی سیاه باش
علماء ما از حضرت باقر علیه السلام از پدر اکرمش زین العابدین علیه السلام روایت کردهاند: همین که بنی اسد در آن سرزمین به دفن شهدا آمدند، در عرصۀ جایگاه، پیکر جون را پس از چند روز که از کشتنش گذشته بود یافتند که بوی مشک از آن تن خونین برمیخاست.(1)
اَرادوا لِیُخْفوا قبرها عن عدوه و طیبُ تُراب القبر دلَّ علی القبر(2)
خواجگانی که نظر دارند به آستان حسین علیه السلام وارد شوند، ابتدا قدمی به تربت ما غلامان آن آستان بنهند، این بوی مشک از دعای امام شد؟ و یا از همت بلند غلام؟ که به کمتر از همنشینی با سرفرازان و سربلندان قانع نبود، از عطر سفرۀ معدلت بود؟ یا از خلق وفا و عرفان حقوق؟ هر چه باشد به خواجگان همی گوید:
مسئلۀ بردگی و بندگی را در اسلام از دول ظالمهای که به اسلام منتسبند نگیرید، به دول عربی و اضطهاد(1)از موالی بنگرید، از خانوادهای که صریح نبوت و غیرمشوب با عصبیت عربیت است. ببینید دولت علی و آل علی بر سر کشته سرباز سیاه خود میرسد، میایستد؛ یعنی احترام میکند، هر گریختهای را که از جور خلفا و فشار حکام و اضطهاد آنها و زبونی در حکومتهای سابق بر اسلام به ستوه آمده بود پناه میداد و از عافیت دین و دنیا بهرهمند میکرد و این نگهداریها را نه برای استفاده در موقع حاجت میکرد، بیگانگان و دول که دم از عیب بردگی اسلام میزنند به خانوادۀ خالص صریح نبی عربی صلی الله علیه و آله بنگرند که اولیای اسلام آقائی را برای آن نمیخواهند که ملتی را یا مللی را به نام اینکه وحشی هستد بردۀ خود کنند.
اسیران عجم به حکم برده بودند و در مدینه خواستند آنها را وقف در راه حمل و نقل زمین گیران برای اهل طواف کنند، علی علیه السلام فرمود: با قومی که در میان آنها حکما و کرما بوده این کنار را نباید کرد، یعنی ملتی راقی که در رقای(2)خود توانسته حکما و کرما بار آرد
نباید اینگونه تو سری و خواری و زبونی ببینند. گفتند: پس با آنها چه کنیم؟ آیا بفروشیم؟ فرمود: نه، بلکه آزاد کنید، یعنی بگذارید رشتۀ محبت آنها را اسیر دارد، مولائی که با موالی خود از راه محبت و الفت پیوستگی ندهد و به اعمال جبر و تسخیر خواجگی خود را تثبیت کند، دیری نمیپاید که از ملت مغلوب و نسل آنها دشمن ستیزه جو برای خود تهیه میکند.
اینکه مغیره میگفت: علی به موالی مایلتر بود، ملاطفت بیشتر میکرد و عمر به عکس هر چه بیشتر از آنها دوری میجست، بلکه عمر نظر داشت که در جزیرة العرب و به خصوص در حجاز کسی را از عجم نگذارد؛ روشن میکند که مقصد صریح خاندان نبوت و اعضا، صریح آن سایه افکندن بر سر افتادگان و ملل مغلوب بود، خاصه پس از افتادگی، عرب موالی را به نام حمراء مینامید و اعتراض به ملاطفت امیرالمؤمنین با حمراء داشت، علی در کوفه ساعتی از صبح را برای رعایا و موالی اختصاص میداد که رخ به رخ با خودش مینشستند و به عرایض آنها رسیدگی میکرد. این کار بر اشراف عرب که طبقه غالبه بودند سنگین میآمد، روزی اشعث در مسجد در هنگام خطبۀ علی علیه السلام به امیرالمؤمنین اعتراض کرد که این حمراء زور آور شدهاند و پیرامون تو را گرفتهاند، نمیگذارند ما روی تو را ببینیم. علی به خشم شد،
فرمود: امروز من عرب را میدهم و طبقۀ اقویا را ارزش معلوم میکنم. سپس در خطابۀ عمومی فرمود:
«من یعذرنی الی هؤلاءَ الضیاطرة یُقَلّبُ احَدُهُم عَلی حَشایاه و یُهجّر قومٌ لذکر الله»(1)
ترجمه: کیست که از این اقویای تنومند بیقواره و سطبر ضخیم «ضیطار» عذر مرا بخواهد، آنها بر بستر مخدّره میان پنبه و پر و پرنیان از پهلو به پهلو میغلتند، حالیا که مردمانی در گرمای سوزان روز، زیر آفتاب و به ذکر خدایند. یعنی همۀ جمعیت به شرط آنکه رقت از آن طرف و وثوق از این طرف باشد با ما متحد است. هرچه خدا در اولیای اسلام سرشار نهاده، باید در ظرف خاطر موالی و هوش آنها فرو بریزد تا ظرفیت نفوس مملو از تقوای با رشادت گردد و سیاه و سفید بشر وثوق به همدیگر و رقت به یکدیگر داشته باشد و از زیادی وثوق از هر طرف و رقت از طرفی دیگر پیامبر بشر صلی الله علیه و آله، اگر چه عربی باشد با شاه هر چند حبشی باشد. دم از اتحاد بزنند: «کَاَنَّکَ منّا و کاَنَّنا منک» و چنانکه پیامبر عربی با شاه حبشی خود را از همدگر بدانند، امیرالمؤمنین یعنی فرمانده کل قوا در سهمیۀ بیت المال با غلام
1) (1) مستدرک سفینة البحار: 465/10؛ الغارات: 498/2.
نظامی خود یک اندازه بردارند و در نتیجۀ قضیۀ عادلانهای تشکیل شود که در محضر «شریح قاضی» یک تن مدعی اهل ذمی یعنی یک تن تحت الحمایه با مانند امیرالمؤمنین به محاکمه بروند و رو به روی همدگر بنشینند و محکمۀ جداگانهای برای نبلا(1)و لوردها(2)تأسیس نکنند و سخن آخر زعیم دولت در بستر مرگ توصیۀ به ضعیفان باشد، علی علیه السلام در بستر مرگ به حسن و حسین علیه السلام میفرمود: الله الله فی النساء و فیما ملکت ایمانکم فإنّ آخر ما تکلّم به نبیکم.(3)
حسین هم غلامی مدافع را که در نفس او دو عنصر رأفت و شهامت مانند خودش و پدرش باشد و در عین آنکه مملو از حماسۀ و نجدت و از رقت و عاطفه باشد هر دو عنصر را به سرپرستی معرفت نهاده و به عنصر ثالث محب حکمت، تسلیم باشد؛ از خود میشمرد و روز پایانی به شناسایی او با آل محمد صلی الله علیه و آله دعا دارد.
من دور نمیدانم که غلامی چون جون، بلکه سایر
غلامهای این خانواده استفادههای کاملی از دولت علی از جنبۀ معارف آن مینمودهاند، یعنی از اشعۀ خطبههای امیرالمؤمنین علیه السلام انواری داشتهاند.
در خطبۀ معروف به قاصعه که برای در هم شکستن تکبر عرب القا فرمود، معیار تسلیم را خود قرار میداد میفرمود: و لقد کنت اتَّبعه اتّباع الفصیل اثر امّه.(1)
ترجمه: من مانند طفل که به دنبال مادر میرود به دنبال پیامبر بودم با آنکه در حماسه و سلحشوری همان بود که در همان خطبه میفرمود:
«اَنَا وَضَعْتُ فی الصّغر بکلاکل العرب وَ کَسُرَت نواجم قرون رَبَیْعة و مُضَر.»(2)
من در کودکی سران و صدور عرب را، به جای خود نشانده فرود آوردم و شاخ سرکشان ربیعه و مضر را شکستم، ولی در اثر اینکه به دنبال پیامبر صلی الله علیه و آله سایهوار میرفتم، به کوه میرفت میرفتم، به خانه میآمد میآمدم، در کوه حرا هر سال یک نوبت گوشهگیری میرود و من در آن کنج عزلت او را میدیدم، در صورتی که هیچ کس او را نمیدید. من هم نور وحی و رسالت را به دیده میدیدم، بوی خوش
نسیم نبوت را میشنیدم، حتی آنکه نالۀ شیطان را در هنگام نزول وحی شنیدم، گفتم: یا رسول الله! این چیست؟ فرمود: این شیطان است از عبادت شدن مأیوس شده، تو هم آنچه من میشنوم میشنوی و آنچه من میبینم میبینی؛ جز آنکه تو پیامبر نیستی ولیکن تو وزیری و مرکب خیر رام تو است.(1)
غلام سیاه گوید:
گرچه ز جور خلفا سوختیم ز آل علی تربیت آموختیم
دولت علی به پادشاه حبشه و به غلام حبشی هر دو اظهار نزدیکی میکرد و اعتبار را به عاطفه و مهر و رقت و به ثقه و وثوق و وفاء میگرفت نه به نژاد و سامان که به بهانۀ آن ملتی یا فردی را از خود پستتر داند و حیثیت او را هضم کند. حیثیت اخلاقی را کاملاً منظور میداشت، پیامبر صلی الله علیه و آله به جنازۀ پادشاه حبشه از مدینه نماز میخواند و در زندگی، به او آن نامه شفقتانگیز را مینگارد، به مرده او احترام میگذارد و پسرش بر سر کشتۀ غلامی میایستد و...
این غلامان زیر دست بالحقیقه معرف حیثیت اخلاقی هیئت دولت اسلامی با ملل مغلوبه و سلوک آن با زیردستان است، چنانکه ملل هرچند افتادهتر میشدند
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 234 (قاصعه).
حیثیت آنها بیشتر منظور بود، خاصه در دولت علی علیه السلام و البته با چنین دولتی باید به حقیقت غلام بود و کوچکی کرده تسلیم بود، بلکه باید هر چه بیشتر در جنب آن از جنبۀ خود پرستی بگذشت و خودبینی را کنار نهاد. باید در جنب حقیقت از تواضع خودداری نکرد؛ زیرا حقیقت فوق هر چیز است و نماینده حقیقت آن کس و آن دولتی و آن بیتی است که او هم حقیقت را فوق رنگ سیاه و سفید بداند، ملابس را دون حقیقت بشمرد، هم در خود و هم در دیگران. اما در خود با وجود هر گونه تعین، خود را در جنب حقیقت ناچیز شمرد و در همه چیز خود حکومت مطلق به حق و حقیقت و نمایندۀ آن بدهد و تا اینقدر از خود تهی نشود حق را به تمام صورش یعنی به صغیر و کبیر نمیپذیرد؛ زیرا هر گاه به تعین اشرافی اگر چه اندکی مقید باشد حتماً از بعضی مظاهر حق تجافی میکند یعنی آن مظهری که تکافو نکند با مقداری که اعتبار به اشرافیت میدهد و همچنین در حب ثروت و...
عیسی مسیح دربارۀ رسول الله میفرمود: «من لایق نیستم بند نعلین رسول خدا صلی الله علیه و آله را ببندم.»
این سخن از جلالت عیسی است و همچنین کلمۀ خاصف النعل در موضوع علی علیه السلام از جلالت امیرالمؤمنین است، در تحت همین عنوان خاصف
النعل. رسول خدا علی را به جای خود معرفی میکرد و میفرمود: متمم جنگهای مرا یک تن از یاران من بعد از من انجام میدهد. یاران به طمع افتادند پرسیدند: آن شخص کیست؟ فرمود: آن کس است که کفش مرا وصله میکند. (خاصف النعل)،(1)نظر کردند امیرالمؤمنین را دیدند که نعلین رسول خدا صلی الله علیه و آله را وصله می زد. پیامبر از شؤون بیشمار علی علیه السلام همین سمه را انتخاب فرمود، برای اشاره به همین که کسی مالامال از حقیقت میشود که در جنب نمایندۀ حق از خود تهی باشد، معلوم است کسی متحد با روح پیامبر است که تعینی برابر تعین او نداشته باشد. علی علیه السلام با آنکه از اشراف خاندانهای قریش بود و از همه جهت در قلۀ شموخ(2)بود، در جنب نبوت نفس او یکسره تسلیم بود.
و اما در نظرش به دیگران نیز، همه تعینات آن دیگر به یک طرف و نصیب او از حقیقت به یک طرف، در عملی که حقیقت وجود داشته باشد یا در شخصی او را بدون ملاحظه رنگ سیاه و سفید و سایر ملابس اعتبار میدهد، اختلاف نژادی سامان و بیسامانی
تأثیری در احترام و تغییر آن ندارد. مردم را با اختلاف شعوب و قبایل و سیاه و سفید و اختلاف السنه و الوان و اختلاف سیاه وحشی آفریقایی با سفید پوست آسیایی و اروپایی به قدری که در گریبان آنها از حقیقت یا استحقاق پر بیاید یا در آنها بیابد، اعتنا و تقدیس و احترام مینماید. غلامی که آنقدر تفانی از خود بروز دهد که منتی در وفاداری و فداکاری به حق نگذارد، روان او مملو است از حقیقت که در پرده سیاه جلوه میکند، آن کس که جان و خون را با شیفتگی و دلباختگی فدای کوی شهادت میکند، باید به او بیشتر از هر افسری سلام داد. هر گاه ما را تمنا باشد که به آستان اسلام حقیقی وارد شویم، باید ابتدا در دم در «عتبه» به غلامان حسین بربخوریم و بعد از زیارت آنها و بررسی به سرّ نهاد مقدس آنها، انوار مدفون در آنها بتابد تا ما را به آستان و کاخ نشینان رهبری کند. به نظر من خصف نعل پیامبر صلی الله علیه و آله که نهایت خاکساری است همان دریچهای بود که از علی علیه السلام انوار وحی را به دیدۀ خود مینگریست میفرمود: در کوه حرا من مجاور با پیامبر بودم، من در خلوتخانه او را میدیدم در صورتی که کسی او را نمیدید.
«وَ کُنْتُ اشُمُّ ریحَ النُّبوَّة وَ ارَی نور الرّسالة و لقد
سَمعتُ رَنَّة الشَّیطان، فقلت: یا رسول الله صلی الله علیه و آله! ما هذاه الرنَّة؟ قال صلی الله علیه و آله: رنة الشیطان، یا علی علیه السلام انَّک تَسْمَعُ ما اسمعُ و تری ما اری الاّ انَّک لست بنبی الاّ و انّک لوزیر و انَّک لعلی خیر.»(1)
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 234 (قاصعه).
فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً (1)
و مطلع سورۀ والطور - و تفسیر بیت المعمور - و رهآور سورۀ والنجم - و مملکت اتوبی و سدرة المنتهی - و آیات رشد شهرستان محمد صلی الله علیه و آله و آیۀ نور
اکنون به آستان قدس رسیدهایم که شهیدان این کوی از آل محمد صلی الله علیه و آله و اعضای خانوادگی امام علیه السلام را دیدار کنیم، این شهدا بالحقیقه اعضای تن خود امامند، اعضای یک پیکرۀ بزرگی هستند که آن را اهل بیت مینامیم. آنان از جنبۀ مشترک یک جبهۀ پر از افتخار برابر توده عصر تشکیل دادند، مشترکان عمومی آنها را باید پیش از مشخصات ممیزه در نظر گرفت، در این آستان تمنای توقف میکنیم که قبل از رسیدگی به شخص شخص، هستی مشترک اشخاص را تحلیل و تجلیل کنیم، هفده شخصیت مجللاند که همه از یک مبدأ روئیده و در
1) (1) طه (20):12.
یک آرامگاه خوابیدهاند. بین مبدأ و منتها مسیرشان یکی و سیرهشان یکی بود؛ یک کمال مطلوب در جلو نظر داشتند، چنان به هم پیوست بودند که اعضای یک تن به هم پیوسته است، نهایت یک تن پیکر بزرگ، باید از شدت اتصال آنها را یک واحد دانست، اما وحدتی بیرون از قیاس وحدت نفس اساساً بیرون از قیاس است، سر و سالارشان حسین ارواحنا فداه دربارۀ پیوستگیشان میگفت: پیوندی از خاندان خود پیوستهتر و آراستهتر و شایستهتر و برازندهتر ندیدهام.
فانی لا اعلم اصحاباً... و لا اهل بیت اوصل و لا ابرّ و لا افضل من اهل بیتی.(1)
و در عین اتصال و وحدت، هفده شخصیت فاطمی نژاد، محمدی منش بودند خون از یک مادر داشتند و تربیت از یک پدر.
به قدری که جنبه نژادی در تکوین صلاحیت مدخلیت دارد، صالحترین نژاد در جنبۀ نژادیشان وجود داشت و به قدری که از وحدت مبدأ و وحدت فکر، اتحاد آمال برمیخیزد، نور محمد صلی الله علیه و آله که یک جهان انوار آسمانی بود در اینها برانگیخته بود، شخصیت به هر چه باشد چه به اجتماع منابع فضیلت و چه به عظمت نفسیت، شخص عظیم ابتدا آن را از دو مبدأ بیرونی میپذیرد تا در خود او مصدریتی تکوین میشود و بعد از تکوین به بیرون تراوش میکند و آثار آن از خود انسان شروع میشود و همین که مصدریت خود را تکمیل کرد عالم را کم و بیش تحت تأثیر میگیرد و عالم از او میپذیرد تا در پایان در سجل کون تسجیل
1) (1) الإرشاد، شیخ مفید: 91/2؛ اللهوف: 90.
میشود.
از عوائد آن دو مصدر، بنیۀ شخصیت شخص ثابت میشود و سپس از مصدریت نفسانی او، شخصیت او در جهان تأثیر میکند.
آن دو مصدر که ابتدا از آنها نشاط میگیرد؛ یکی ریشه خون و دیگری ریشۀ فکر است.
1 - نخست: ریشۀ خون است که عنصریت و نژاد نشاط از آن میگیرد، نژادها در ساختمان جهازات عصبی و مغز و آثار نشاط آنها مختلفند و این اختلاف را خون و عنصریت به آنها میدهد. ساختمان دماغی به یک تن بربر یا ترکمن به قدر تفاوت رخسار او با دیگران متفاوت است و نشاط عقلی او نیز متفاوت است، جوانان آل محمد صلی الله علیه و آله از این جهت بهترین خون را از گرامیترین خانواده داشتند، کرامت بیت و نیاکان پاک، بنیۀ نور به آنها داده بود، بهترین مادر و ارومه(1)را داشتند، همه فاطمی نژاد بودند، فاطمه بنت اسد آنها را از پدران گرفته بود و به دامن بزرگ کرده بود و بعضی را به فاطمه دختر پیغمبر و زینب، سرآمد بانوان بزرگ هاشمی سپرده بود که به آنها شیر داده بودند، اختلاف شخصیتها تا درجهای از اینجا است، ولی تا حد بیشتری از منشأ دومین است و اینک مصدر دومین.
1) (1) ارومه: اصل، نژاد، تبار.
2 - دیگر ریشۀ فکر است که مبدأ روحی را شخص از آن میگیرد. بیئۀ(1)بیت و محیط و القائات و تلقینات و تقلید از مرئیات و مسموعات و جملۀ آنچه بر سر طفل سایه میاندازد و تفوّق بر خیال طفل دارد، ریشۀ فکر اوست، جوانان آل محمد صلی الله علیه و آله همه از این جهت محمد منش بودند. بیت و محیط را محمد صلی الله علیه و آله تشکیل داده بود، القائات و تلقینات آنها از محمد صلی الله علیه و آله بوده، روش تقلید دیدنیها و شنیدنیها جز از روش محمد صلی الله علیه و آله پسند آنها نبود، بالاخره آنچه بر سر آنها سایه انداخته بود و تفوق بر خیال آنها داشت، همان محمد صلی الله علیه و آله عظیم، بیت عظیم عرب بود. محمد صلی الله علیه و آله و عظمت در خیال آنها از آغاز درآمد. آری، خیال و خیال نصف حقیقت است، خیال اول هستهای است که عقل نهفته را میدهد، به قدری که مواد حاصله و خون سالم و ساختمان جهازات و تناسب بدنی در تکوین شخصیت مدخلیت دارد. اینها از سرآمد مادران گرفتند و باز به قدری که فعالیت مربّی در منش شخص تأثیر دارد از لیاقت محمد صلی الله علیه و آله گرفتند.
این دو چیز به هم دست داده تا به هفده تن شخص عظیم تفوق داد که در کربلا با یک جبهۀ هفتاد و دو تن، در برابر عصر، بلکه برابر عالم قیام کردند.
همگی عنصر بت و خون آنها از یک نژاد برومند عربی قرشی هاشمی است، چون مادر و بیت و بیئه تربیت خاطر در همه یکی بود، هر چه به هر کدام الهام میکرد به همه الهام میکرد، مادری به آنان شیر داده بود که به علی علیه السلام قهرمان فاتح داده بود، همه فرزندان مادر علی بودند، فاطمۀ بنت اسد مام گرامیشان بود،
1) (1) بیئه: محیط، فضای اطراف.
یعنی همگی از ریشۀ امامت و از یک امومت برخاسته بودند، همه شاخههای یک نژاد و به منزلۀ هفده شاخه از یک ریشه بودند و شاخساران یک ریشه همه یک میوه میدهند، هر چند به قدر تفاوت سن، تفاوت صلاحیت هم داشته باشند. تفاوت صلاحیت به قدری نبود که از حدود بیئة هاشم و خاندان علی و اسلوب محمد دور بشوند، تفاوت صلاحیت اشخاص آنان از قبیل تفاوت صلاحیت بین حکام و معاونان مستعد است که قابلیت دارند پس از انتظاری تکمیل صلاحیت نموده به جای حکام کار بکنند. شاخههای درخت میوهدار بلند و کوتاه دارد، میوههای پیشرس بر زبر شاخههای زَبرین است که بهتر مواجه به آفتابند، ولی میوههایی که بر شاخههای فرودین است یا در سایه برگها پیچیدهاند با کم و بیش و کوچک و بزرگ به تدریج میرسند، ریشۀ خون جوانان آل محمد صلی الله علیه و آله یک نواخت فاطمۀ بنت اسد «مادر همه» بود، فاطمه علیها السلام مادر عقیل بود، مادر جعفر بود، مادر علی علیه السلام بود و به یک سخن مادر همگی بود. فاطمه مادر عقیل بود و از این سمت هفت تن یا نه تن از شهدای اهل بیت به کوی شهیدان داده بود.
1 - عبدالله بن مسلم پسر بزرگ مسلم «شهید کوفه»
2 - محمد بن مسلم پسر دیگرش، این دو جوان غیر از محمد و ابراهیم طفلان مسلمند که در کوفهاند؛ زیرا این هر دو «عبدالله و محمد» از شهدای کربلایند.
3 و 4 - عبدالرحمن و جعفر برادران مسلم
5 - محمد بن ابی سعید پسر برادر مسلم
6 - خود مسلم بن عقیل شهید راه این کوی
سلیمان بن قته تیمی در قصیدۀ رثای خود کشتگان عقیلی نژاد را هفت تن دانسته گوید:
ستَّهُ کلُّهم لصلب علی قد اصیبوا و سبعة لعقیل(1)
پس بنابر تذکر او و تذکرۀ مقاتل ابوالفرج، یک تن دیگر از شهیدان آل عقیل از شمارهای که ما ریز دادهایم به جا مانده و نیز بنا به گفتۀ کتاب معارف ابن قتیبه که گوید: تمام آل عقیل به همراه حسین بن علی علیه السلام نهضت کردند و نه نفر از آنان کشته شدند که مسلم شجاعترین فرد آنان بود. دو تن دیگر نیز از شماره به جا مانده، این سه تن بنا به تذکرۀ ابوالفرج و به روایت محمد بن علی بن حمزه از این قرارند:
7 - عبدالله اکبر بن عقیل
8 - جعفر بن محمد بن عقیل
9 - علی بن عقیل(2)
باز؛ فاطمه بنت اسد مادر جعفر طیار بود و از این سمت نیز دو تن از عزیزان شهدا را به کوی کربلا فرستاده بود.
1 - عون بن عبدالله بن جعفر طیار، زادۀ زینب عقیلۀ قریش
2 - محمد بن عبدالله بن جعفر طیار
برای این دو تن یا برای یکی از آن دو، فاطمه دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله بانوی اسلام علیها السلام نیز از طرف زینب کبری علیها السلام سرآمد زنان قریش (عقیله قریش) مادری کرده بود، این دو پسر از این ناحیه طهارت حیات را بیشتر از بیش تکمیل و تأکید کردهاند و نیز فاطمۀ بنت اسد که مادربزرگ همگی است، یگانه مام امام اسلام علی امیرالمؤمنین علیه السلام بود. این کلمه کم نیست که برای علی مادری داشت و از این سوی یعنی از طرف علی علیه السلام در دو شاخۀ برومند ریشه داده بود.
نخست از دوحۀ علیائی که مجدداً پیوند با پیامبر صلی الله علیه و آله داشت و باز فاطمۀ زهرا و خدیجۀ کبری مانندی به مادری داشت. حسین واحد اسلام را با فرزندان گرامی او و نیز فرزند زادگان خود را از امام مجتبی علیه السلام به کوی شهیدان فرستاده بود.
و دیگری از شاخۀ برومند دیگری، فرزندان رشید توانایی فرستاده بود که محضاً از طرف خود و علی فرزند رشیدش بودند مانند:
1 - ابوالفضل العباس علیه السلام با سه برادر گرامیش
2 - عبدالله بن علی علیه السلام
3 - جعفر بن علی علیه السلام
4 - عثمان بن علی علیه السلام(1)
و پسر رشید دیگرش ابوبکر بن علی که نامش محمد اصغر - یا - عبدالله اصغر
1) (1) مقاتل الطالبین: 53-55.
بود و از جهت شخصیت بارزش او را کنیه داده بودند و ابوبکر بن علی مینامیدند و جنبۀ مادری او نیز مانند جنبۀ مادری ابوالفضل و برادران کاملاً احراز صلاحیت نموده؛ زیرا جد مادریش مرد بزرگی بود به نام «سلمی بن جندل»(1)که شاعر عرب، مجد و بزرگواری او را ستوده گوید:
یُسْودَّ اقوامٌ و لیسوا بسادة بل السیَّد المیمون سلمی بن جندل(2)
ترجمه: قومی سیادت میکنند با آنکه شایسته سیادت نیستند، فقط آقامنش و با میمنت همان سلمی بن جندل است.
از این مگذرید که مادر ابوالفضل علیه و علیها السلام «امالبنین» از بانوانی بود که با انتخاب امیرالمؤمنین به خانۀ امیر علیه السلام آمده بود. همین انتخاب دلیل بر مدخلیت مادر و ریشۀ خون در بنیۀ ساختمان دماغی و عصبی اولاد است و ثروت دماغ یکی از سرمایههای بزرگ است. اگر افلاطون در فرضیۀ انتخابیۀ خود، برای عدۀ حکام منتخب در یک منظره، طیفی خیالی به مانند پردۀ نمایش تخییلی فرض میکرد و برای نمایش کاملترین حکام از معدن ذهبی مستور آسمانی، هفده شخصیت برجسته برمیگزید، بهتر از این پرده نمیتوانست تخییل کند.
به مثل، برای نمونۀ ضبط نفس فرض میکرد که آنها را روزگارانی چند از رغایب ضروری نفس باز گیرند و بعد که
تشنه شدند، آنها را برای امتحان به رغایب نفسی نه مطلق رغایب، بلکه رغایب ضروری آزمایش کنند مانند: آنکه تشنه را پس از سه روز تشنگی به آب نزدیک آرند یا آب را به او نزدیک کنند و جز احترام قانون مانعی برای استفاده از آب و سد رمق نگذارند، سپس ببینند آیا در همان حال هم ضبط نفس را از دست نمیدهند و ملاحظۀ احترام قانون را بر همه چیز مقدم میدارند؟ یا نه و نیز حاکم منتخب را آزمایش کنند که آیا بالای کشته صریح اهل بیتش و اعزّ عزیزانش جزع و بیتابی میکند یا نه؟ و همچنین اگر آزمایشهای دیگری به ملذات و به مرعبات گوناگون از یک به یک تمثیل میکرد، هم دربارۀ خود و هم دربارۀ مادۀ پیوندانه دلبندش و خلاصۀ امتحان را بیرون نویس میکرد و برای همیشه به یادگار باقی میگذاشت که مدرسه و دانشگاه نظام، برای آزمایش بدان نظر کنند. بهتر از این پرده تخییل نمیکرد، با اینکه تخییل آسان است و وجود و عمل مشکل، حقاً کاملتر از منتخبان خیالی خود را در صریح قبیله و مخّ بیت نبوت برمیخورد، از خانۀ امیرالمؤمنین مانندی، جوانان، بیت او را برای ارائه دادن نمونۀ تربیت بیرون میدید و میدید که به دور حجراتی محدود از آن سوی مشرق اسلام تا این سوی مغرب بلا، ملوک و ممالک و دول و امم است که همی میجوشد و به وجود میآید. خاندانی را میدید که جذر مجذور این امم عظیم و انبوه است، خاصه که به دو تن برمیخورد که مؤسس و پیوند دولتاند، «علی علیه السلام و پیغمبر صلی الله علیه و آله» و به مادری از بیت پیغمبر صلی الله علیه و آله و به خصوص از صریح خاندان پیغمبر مانند دختر محبوب بلافاصلهاش برخورد میکرد و بسی حیرت میکرد که میدید اسلام حکام درجه اول را از سراپردۀ اختفا به امتحان بیرون کشیده و آنها را پس از آزمایش، نه چون امتحان زر به آزر به تاج یا تاج را به آنها مفتخر میگرداند و پس از
درگذشت در جزیرۀ ابرار دفن میکند و به ذکریات پس از مرگ، همی تمثال وجود آنها را در خاطرها زنده میدارد. فیلسوف پس از دیدار این عجایب، البته به بحث و کاوش اصول تربیتی خانواده ایشان میپرداخت و برای بررسی به ریشه عنصریت آنان و چگونگی قوای تربیتی آنان مدرسهای افتتاح میکرد و ما نیز با هر که بدین کوی گذر کند، باید برای تأسیس این مدرسه نظری بگیریم و امر را سرسری نگیریم و به کتب مؤلفۀ در مقاتل و طرز نظریه آنها ننگریم؛ زیرا غالب آنها به رنگ تهییج نبشته میشد و مانند مجالس ذکریات، آنها هم به صدد تحریک احساسات بود و امروز باید فوق تحریک احساسات به تحریک عقول کوشید، چنانکه در مدارس علیا شعبی برای نژاد شناسی هست و کتبی برای فهم نژاد انگلسکسون(1)یا خاندان برتون(2)هست.
و آنچه در این مدرسه باید مورد توجه قرار داد دو جهت مهم است هر چه این دو جهت را بهتر بفهمیم برای تربیت و فهم اسرار رجال متفرق آن آمادهتر خواهیم بود و آنچه قدر متیقن به دست میآید این است که: تفوق این رجال از دو جنبه بود؛ بدین قرار که نخست ریشۀ خون آنها از جنبۀ بشریت کاملترین خاندان بشریت بود و دیگر آنکه به زبر آن، قوای تربیتی محیر العقولی در کار بود. به اهمیت هر دو جهت باید اعتراف کرد و خصوص جهت دومین را بیشتر
مورد نظر داشت و گذشته از همۀ اینها تفوق شخصیت آنها را باید رهین ارادۀ نیرومند خودشان دانست و عظمت نفرات آنها را نباید تصور کرد که مستفاد از جوار امام است؛ زیرا مکرر گفتهایم که: بزرگی اینها از آن است که به قوۀ بصیرت امام علیه السلام را شناختند و با ارادۀ توانا و ایمان زورمند، همۀ حیثیات خود را صرف راه این شخصیت مرموز الهی کردند. ولی هر چند ما در توضیح استقلال اراده و عظمت نفسی آنان بگوییم، باز نباید غفلت از منبع تولید قوه کرد و نباید اثر وراثت و عنصریت و اثر قوت تربیت صحیح را از نظر دور داشت. به هر قدر که ما پافشاری کنیم و زیر بار سخن نژاد شناسان نرویم و تسلیم نکنیم که همۀ مقدرات را عنصریت و نژاد به افراد میدهد، باز باید اعتراف کنیم که سلامت خون و جنبۀ نژادی در ساختمان بدنی و کمال اعضا و جهازات مؤثر است، قطعاً دماغ کامل منظم فکر میکند و نظم فکری و فکر ادمغۀ بزرگ یکی از اقسام سرمایهها است و این ثروت بهترین سرمایهای است که اولاد از وراثت خون ارث می برند. کودکانی در یک مکتب و در پرتو یک اسلوب میروند، ولی به تفاوت این سرمایه متفاوت بیرون میآیند. سلامت خون، راه میدهد که نفس ملکوتی سلامت مزاج بدهد و سپس خود به طور منظم فکر کند و کارهای خود را خوب تنظیم کند و نیکو انجام دهد و اینها در تفوق شخصیت یک به یک کاملاً مؤثرند، اگر مؤثر نباشند دست کم صلاحیت میدهند و صلاحیت اگر از هزاران منبع بیاید یکی از آن منابع در همین ناحیه است. دست کم ریشۀ صلاحیت از اینجا است و به قدری که صلاحیت ماده ذی دخل است، باید به اهمیت این ناحیه اعتراف کرد، قطعاً در مادۀ صالح و خون پاک، فاعل مؤثر نیکوتر اثر میگذارد،
چنانکه به عکس آن نفس قوی هر چند هم قوی باشد در بدن مریض نمیتواند فعالیتهای خود را کاملاً انجام دهد.
متخصصان فنی «علم نژاد شناس» بر مدعای خود سخت پافشاری میکنند، همه صلاحیتها را حتی بقا و قابلیت بقا را از اثر نژادی میدانند، نژادهایی را رو به انقراض میدانند و از اصلاح نژاد شواهدی میآورند. در سخنان آسمانی هم به نام اخبار طینت رمزی از مدعای آنها هست و از تأثیر استعداد خون مادر در سعادت و شقاوت اولاد اشعاری هست، مقدرات سعادت و شقای فرزند را ملائک از لوح پیشانی مادر رونویس میکنند. نهایت با قید تغییر پذیری و آزادی مشیت. و رموز نبوات که فرمودهاند: بهشت زیر پای مادران است و سعید در بطن مادر سعید است، البته همه تعبیر از اهمیت صلاحیت و ریشۀ امور است نه از حتم امور تا پایۀ سلب اراده و اختیار؛ زیرا ایجاب از ناحیه فاعل است نه از قابل، از جنبۀ قابل فقط استعداد و صلاحیت است، ولی این هم کم نیست بلکه اصلاحات ما و تدابیر اصلاحی ما همه یا بیشتر، باید صرف راه تأمین استعداد اولاد و صلاحیت خون و شایستگی بنیه تکوینی اولاد گردد؛ زیرا ایجاد نفس از منبع تکوین تابع صلاحیت بدن است و فیضان بیدریغ است و با وجود شایستگی قوای موهوبی عوامل محیط سوء و نامساعدتیهای تربیت، کودک را در انحراف بیاختیار نمیکند، بلکه کودک هشیار از کارهای بد هم استفاده نیک میبرد، پس تهیأ طبیعی و تأثیر استعداد را نباید به نظر کم نگریست.
امیرالمؤمنین علیه السلام برای انتخاب مادر ابوالفضل و برادران، نظریه از عقیل
خواست، انتخاب امیرالمؤمنین علیه السلام بانویی را برای مادری پسرانش(1)برای باب اهمیت مام و خون سالم و سجایای جانب تولید و والد و والده افتتاح مدرسهای است، اگر امتی برای موفقیتشان در تهیه خون سالم باید عیدی بگیرند و اگر برای مادر و عنوان مادر برازنده عیدی باید اختصاص داد، حقاً برای وجود این مام بزرگ فاطمه بنت اسد و به نام او و به نام سایر مادرهای این سلاله برومند باید عیدی اختصاص داد، سالار شهیدان به این مادران مینازید. برای عذر تحمل نکردن تحمیلات ناروا، با یک جهان سرفرازی میان دو جبهه میگفت:
«و یَأبی الله ذلک لنا... و حُجورٌ طابَتْ وَ طَهُرَت»(2)
ترجمه: مادرانی که در دامنهای طیب و طاهر خویش، ما جوانان را پروردیده، نه چنان پروردیده که بتوان زیر بار تحمل تحمیل ناروا برویم، ما آزادگان زادگان آن مادرانیم. امام، جنگ، تصمیم جنگ را از همین جا آغاز کرد و به گوش جوانانش نام مادرانشان را برد و به حمیت و شور سر سروران افزود.
و بعد فرمود:
«الا و انّی زاحفٌ بهذه الاُسَرَة...»(3)
ترجمه: هان! چون شما جز سر رزم ندارید و لشکرکشی کردهاید، من هم به وجود این جوانان خانوادهام لشکرکشی دارم.
جوانانی که از یک سوی به امیرالمؤمنین پدری تکیه دارند و از دیگر سو با
پیامبر صلی الله علیه و آله پیوند دارند، علوی نژادهایی که از طرف امام مجتبی علیه السلام به فاطمه بنت اسد و فاطمۀ بانوی اسلام و مادری خدیجه سرفراز بودند و به تباری مانند عظمت محمد صلی الله علیه و آله و پدری پرافتخار چون علی علیه السلام نظر دارند، کجا روش حسین علیه السلام بر آنها سنگین است، خود چنانند که حسین علیه السلام آشکارا به آنها مینازید. آنان پیغمبر نیایند.
فاطمه بانوی اسلام از پیامبر صلی الله علیه و آله پدر بزرگوارش در بستر احتضار برای حسنین همانا میراثی تقاضا نمود. پیامبر صلی الله علیه و آله با کمال تأثر فرمود: در تن حسن از اثر سیادت و مجد من و در بنیه حسین از رشادت و شهامت من اثر و آثار مهمی است. یعنی ای دختر پیامبر نیا(1)! از طریق شیر تو و پستان پاک تو بنیۀ نبوت کاملاً با روحیۀ آنها آمیخته است. اینها پیامبر نیا هستند، خون من در تن آنها است، من به آنها از خون خویشتن سرمایهها دادهام، من خود با همین سرمایهها بالحقیقه تفوق بر جهان یافتم، کسان من دارایی نمیخواهند، کسان من که اول آنها تو هستی، به سرمایههای خداداد و مواهب سرشار طبیعی در طلاهای آسمانی که در گریبان دارند با من شریک و سهیمند. تو آن سهمشان را در نظر گیر، مرا به تذکر تهی دستی متأثر مکن. آوخ، از این تذکر مؤلم!! وزهی قدرت اعتماد!!
عصمت مریم که به نهایت قوی بود و با نهایت قوّت بیاعتنا به جنبۀ شهوانی بود کاری کرده بود که تعفّف از شهوات سرّ روان او شده بود و در مولود او همان سرّ روان آشکارا میشد، به خصوص همین که سرّ روان تقویتی نیز از قوّت اعمال
1) (1) نیا: نیاک، جد، پدربزرگ.
پرهیزکارانه او همی گرفت. حتماً مولود او مانند عیسی مسیح آسمانی بود، روح مریم و سرّ او در او بود، دمیدن روح آسمانی به او حتماً ارتباط شدیدی با ضبط نفس او داشت. در علم امروز معلوم شده که ضبط نفس برای اختزان(1)قوا، کار باطری برق را میکند و هرچه قوه صرف نشود، مخزن قویتر است.
قرآن مجید مبالغۀ مادر را در عفاف و شدت ضبط، مدخلیت در نفخ روی عیسوی و دمیدن روح الهی همی دهد، دربارۀ مریم آن مادر عفیف و مولود عجیب او همی فرماید: أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِیها مِنْ رُوحِنا .(2)
در نطفه روح پدر و مادر نیست، ولی مصوّرۀ تکوینی، همان ودیعهای است که از شخص والدین به نطفه میرسد یا شبیه او است و میلی به تشیبه اعضای اولاد به والدین میدهد و مصوّرهای که مستفاده از شخص پدر و مادر است. به نظر ما منحصر به همان قوه طبیعی یا الهی مرموز نیست، بلکه نزعات روحی والدین و عادات و سجایا بلکه میول آنها نیز از شؤون قوۀ مصوره هستند، از این رهگذر در حجلۀ زفاف، قدس نهادی و نیت پاکی لازم است؛ زیرا تمام دقائق روحیات پدر و مادر در آن تاریکخانه، در مبدأ نشو آدمی نقش میبندد. نهایت آنکه رشتههای خطوط آن از بس ریز است به دیده نمیآید، تا همین که صفحۀ نقش آن به دوای ظهور و ثبوت برخورد نمایان میشود و از اینجا به دست میآید که آنان که به توسعۀ منافیات عفت و نشر وسایل آن اصرار دارند تا چه حد جنایتکارند، اگر
خنجری به دست پدران و مادران بدهند که بدن اولاد از پوست به در آرند، آنقدر صدمهای نمیزنند که از مناظر ترک عفاف رخنه به نهاد پاک اولاد خود وارد میکنند. قدس نهاد امری است نادیدنی ولیکن طهارت حیات سلسله اعمالی است دیدنی، آن نادیدنی مبهم در این دیدنیهای منظور نمایان میشود.
مبادا گمان کنید که نهاد روحی از مادۀ بدنی جداست و واردات بدنی کاری با نهاد ندارند، نی نی اختلاط و تزاوجی بین نهاد روان با بدن عیان هست، جملۀ افکار با ترشحات بدنی رابطه دارند، حتی تأثیر عادات سوء مکتسبه و افعال نیز به طور مبهم نهاد را مشوش میکند. جهان روح با جهان تن هر دو بهم آمیختهاند، سر حداتشان بسی به هم نزدیک است، وارد و صادرشان از یکدیگر تولید میشود و از خصایص والدین سرچشمه میگیرد و از سجایای شخص آباء و امهات، اولاد. آری، اولاد به هر دو ناحیه «یعنی نفس و روحیه و امیال و جمله ناحیۀ ابهام آمیز و نفس او بیشتر از تلقینات مستمره تأثیر دارد.
و به هر حال قدس نهاد یا خبث نهاد مام و نیا را مانند تلقینات ابتدائی باید جزو عوامل مؤثره، صورتگر و قوت بخش برای روان طفل دانست، نهایت آنکه: عوامل و مؤثراتی که در تربیت نیاهای صالحه مدخلیت دارند منحصر به این قسم نیستند که عهدهدار جنبۀ صلاحیت و قبول است و بس؛ بلکه عمده مؤثرات و مؤثرات عمده همان است که جنبۀ تکوین و ایجاب دارد و برای اهل بیت به طور اکمل فراهم بود. اهل بیت از حسن قضا به این صلاحیت فوق العاده و همدوش آن فاعلیت فوق العادهای از قوای مؤثره بر سر داشتند که برای سایر خاندانها فراهم نبود، قوای تربیتی محیر العقولی در کار تربیت آنها بود. علی علیه السلام که یک مصدر
از آن قوای مهیمن والا بود میفرمود: اگر عقل مرا بر جهانیان تقسیم کنند، دیوانگان آنها همه عاقل خواهند شد و اگر شجاعت مرا بر جهان قسمت نمایند، ترسویان شجاع گردند.(1)
مصدری که ریشۀ به نجیب زادگان حجاز داده بود و میداد، قوای تربیتی آنها بود که سایه بر خیال آنها از آغاز انداخته بود. قوائی بر سر خیال آنها از نوباوگی وارد شده بود که جهان بزرگ را لرزانده بود. چنین قوا در تهییج خیال چه خواهد کرد؟! خیال اطفال، کل روح آنها است و قوای تربیتی محیر العقولی که از آسمان آنها به جهان دیگر رسیده بود، ابتدا در کار تربیت خود آنها بود.
عموماً بیئه و القائات محیط و منظرههای عادات و اعتیادات و محاکات روشها، تأثیر شدیدی در چشم نونهال دارد، آثار ثابتی در اعصاب او به ودیعه میگذارد و هر چه به دیده جدید آید بیشتر دیده را جلب میکند. نزول قرآن تازه بود و انقلابی که در حجاز ایجاد کرده و از آنجا به جاهای دیگر رسانده بود نیز تازگی داشت، چنانکه کارخانجاتی که از غرب به دنیای ما وارد شد از طرز ابتکار و سرعت کار و گردش چرخهای بزرگ مهیب، دیده و دل را فرا میگرفت و عقلها را میفریفت و دوی صدای آنها در مغز بیننده مدتی و
1) (1) ناسخ التواریخ در جلد رسول خدا صلی الله علیه و آله شب هجرت لیلة المبیت، هنگامی که قوای مسلح قریش بر بستر علی هجوم آوردند و او را به جای پیامبر دیدند، ابوجهل گفت: دعوه فانه صبی فتن. فقال علی: انَّ لی عقلا.
مدتهایی تهییج میآورد. همچنان هرچه از دروازۀ مشاعر چشم و گوش نورس وارد شود، در انگیزش هوای دل و ایجاد نزعۀ مخصوص و تحریک همم به سمت معین و متوجه کردن روحیات به سوی هدفهای منظور و در نظر گرفتن هدفهای معین، مؤثراتی هستند که همه قوّه بخشاند و همگی تفوق بر ساختمان عضوی و صلاحیت آنها دارند و بالنسبه به صلاحیت آنها، اینها لیاقت میدهند، یعنی از فوق آنها درآمده و آنها را تحت تأثیر خود میگیرند. سپس اگر وجهه تأثیر اینها با سازمان بدنی توافق و تلایم و سازگاری داشته باشد، در پیشرفت منظور تسریع خواهد شد و اگر وجهه تأثیر اینها مخالف با مقتضیات ساختمان بدنی باشد، غرایز و اعصاب، مقاومت نشان میدهند و سیر تربیت بطیء و کند خواهد شد ولی بالاخره پس از مقاومت و زد و خوردی که خواهد رخ داد، مسیرهای تربیت طبیعت را همراه میکند و پیش میبرد. خصوص اگر مسیرهای تربیت کتابی داشته باشند که عوامل تربیت جزاف کار نباشند و از روی نقشه منظمی نونهالان را بار آرند و بیگانگان را به نزدیک بخوانند.
اعضای بیت امام از شدت وابستگی به مصادر تربیتی، بیتی بالحقیقه همه اهل بیت بودند و اعضای معنوی امام علیه السلام بودند. در زمان آنها فعل و انفعال نوینی در اجتماعات با قوۀ شعاع قرآن شروع شده بود، مؤثر در جماعات قرآن بود و شخصیت ممثل قرآن یا بگو: محمد صلی الله علیه و آله و نمایندگان او به تربیت نزدیکتر و نزدیکتر، و در این تفاعل شدید که به دنیا رو آورده بود، اشخاصی که تحول میپذیرفتند به وضع اسلوب قرآن در میآمدند و از اسلوب سابق شعر و حماسه و افتخار متحول میشدند، جمعیت دنیا جمع و فرادی پیاپی تحول میپذیرفتند و به
خلق محمد صلی الله علیه و آله که قرآن باشد در میآمدند، قرآن نه تنها خلق محمد صلی الله علیه و آله بود و بس، خلق فعال در همه، همان قرآن بود.
و خلاصه سخن آنکه: علم قرآن تازه بود و اقبال نفوس به هر تازه شدید است، از بالا با اشعۀ وحی فرود میآمد و مدفون در افکار میشد و از اعضا طلوع میکرد و در طبقۀ اطفال که فکرشان تاب ورود معانی و معالی قرآن نداشت و طاقت خیال داشت، تمثال محمد صلی الله علیه و آله به طور جد با هالۀ جمال او به خیال آنها وارد میشد و به همراه خود اشعۀ وحی را حمل نموده و در خاطر دفن میکرد و خیالی که از عظمت عظیمی در خاطر کسان دفن شود، هر گاه و بیگاه که در خاطر برانگیخته میشود آنها را وامیدارد که اسرار آن شخص عظیم را باز جویند وبه تسائل بپردازند که: منویات این عظیم چه بود؟ و معنویات او چه بود؟ خاطرۀ محمد عظیم صلی الله علیه و آله هر گاه به خاطری میگذشت به یاد اسرار محمد تسائل و غوغایی در خاطر برمیانگیخت که اسرار محمد صلی الله علیه و آله و عظمت او چه بود؟ اشعۀ قرآن که جهانی نور بود، فوری جواب میداد و در خاطر، شخصیت با عظمت او را مانند هاله به دور ماه میگرفت و یا مانند اشعۀ سرچشمۀ خورشید میتابید و به شرح عظمت محمدی صلی الله علیه و آله میپرداخت. نه هیچگاه خاطرۀ محمد صلی الله علیه و آله از خاطری دور میشد و نه هیچگاه در هنگام خطور خاطرۀ آن مجسمۀ نور، انوار قرآن پیرامون او را فرود میهشت. در هر پنج وقت نماز دست کم، محمد صلی الله علیه و آله با مبادی تعلیمات او و کارهای معجز آسای او مساجد و مجامع و انجمنها را تجدید میکرد و ناطق و صامت محیط اسلامی با آثار توحید او به سخن میایستاد و به مانند پرچم سپاه جهانگیرش، جهان فکر را پر از غلغله میکرد. هر زمانی
پرچمی از اسلامیان به کشوری طلوع میکرد، شخصیت باعظمت محمدی با مبادی تعلیماتش نیز طلوع میکرد. با هر منارهای که بر میآمد، با هر بانگی که از گلبانگ محمدی برمیخواست؛ تجدید مطلعی از قرآن محمد صلی الله علیه و آله میشد. در سران خلق زیاد میشد اگر در دوران ضعیف میشد، در نزدیکان شدید میشد اگر در بیگانگان با بیرغبتی میشد، در نزدیکان و علاقمندان با شدت اشتیاق میشد، بالاخره همه خلق در بحران تفاعل و فعل و انفعال شدیدی بودند و در فکر و در عمل، در جوارح افراد و در مجامع انجمنها، همان انواری که دفن شده بود پیاپی طلوع میکرد، خاصیت امت فاتح و انتشار مبادی فاتحانۀ آن، همه وقت همین است که به خصوص برای مصادر ایجاد آن شوقمندی افزون و فعالیت شدیدی دمادم حاصل میشود و آنچه خرّمی در همه مصادر رخ میدهد برای مصدر اول رخ میدهد.
عرب که مصدر انتشار اسلام بود و مهاجر و انصار که مصدر قبل از آن مصدر بود و تیرۀ بنی هاشم که مصدر نخستین بود، از انتشار اسلام واجد هر خرّمی بودند که مجتمع بشری از آیین نوین خواهد بود، پس آنچه از قرآن به فکر دیگران راه مییافت. فکرش در مصادر انتشار، سابقه داشت و آنچه فکر و علوم و آیین قرآن بر خاطر ستمگران تحمیل بود، بر خاطر مصادر انتشارش محبوب بود، آنچه در بیگانگان قلب و عواطف از پذیرایی حکم عقل تأبی داشت در مصادر انتشار قلب و عواطف با حکم خرد همآهنگ بود، پس قرآن در مصادر انتشار آمیخته به قلب و عواطف بود و اشخاص اهل بیت علیهم السلام به شیرۀ جان به آن معتقد بودند و خود را با قرآن مثل مصدر جوهری و مبدأ ذاتی یکدیگر میدانستند که
از آنها به دیگران بر سبیل سرایت به مانند امر عرضی نشر کند و مصدر نخستین که عترت پیامبر باشد خود را مبدأ قرآن شناخته بود و حق داشت تمام آمال خود را و کمال مطلوب خود را در فکر و در عمل همان بث و انتشار مبدأ خود میدانست.
محمد را صمیم دل خود و قرآن را آرزوی دل محمد صلی الله علیه و آله میشناخت؛ پس آنچه به خود علاقه داشت به محمد داشت و در درجۀ دوم، بلکه در درجۀ اول به قرآن داشت. اگر مجتمع بشری را از تابش انوار قرآن، دریای پرجوش بدانیم، بیت اهل بیت نقطۀ ذؤبان(1)و بورة(2)نور آن بود، بلکه بیت آل محمد صلی الله علیه و آله مشرق و مطلع قرآن بود. پس بیش از آنکه بگوئیم به جان و دل، قرآن را دوست میداشت و قرآن با خون و پوست و اعضا و گوشت آنان آمیخته بود، میگوییم: نی نی مانند هر والد به اولاد و هر شاعر به دیوان و هر رنج برده به اندوختهاش، دیده به دنبال انتشار قرآن داشت.
قالوا ابوالصُّقر من شَیْبان قلت لهم کلا ولکن لعمری منه شیبانٌ(3)
هر فاتح دوست دارد ببیند آوازهاش تا کجا رفته و هر کجا نرفته بکوشد تا برساند، گذشته از آنکه معتقدات(4)به عکس آراء و به عکس معارف و به عکس
علوم در ناحیۀ عقل نهان مرکزی دارد و به حکومت عقل لاشعوری بر هر مفهومی دیگر چیره است و هیچ دلیلی تاب مقاومت با آن را ندارد و اثر آن را از نفس نمیزداید. قرآن تطابق مخصوص با علم و با معرفت و با رأی صحیح و فکر صحیح دارد. قرآن کتابی است که امت خود را به فکر و دین فکر میخواند.
عموم عرب به همین دلیل انی، قرآن را پس از فتوحات بیش از پیش میخواست و بیت پیامبر صلی الله علیه و آله که خلاصۀ عرب بود از دلیلِ لم، نیز همواره قرآن را میخواست و مبادی انوار را که از بالا فرود میآمد و قرآن را دفن در خاطر میکرد مییافت و روح امینی را که قرآن را بر قلب پیامبر صلی الله علیه و آله نازل میکرد میدید و همان بذر و هستۀ وحی که در بنیۀ روان مدفون بود، بسان شاخسار درختی از اعضا و عضلات و مقالات سر بیرون میکرد و بر شاخساران همان جنس میوه را میداد که درخت از جنس هسته میدهد.
قرآن بروز فعالیت علم خدا است؛ یا بگو فکر خدا پنهان در زیر الفاظ آن است و از آن ظهور میکند (اگر کلمۀ فکر در اینجا صحیح باشد) و اگر کلمۀ فکر در اینجا صحیح نیست، کلمۀ نور صحیح است. قرآن نور خدا است که در زیر الفاظ پنهان است و از آن ظهور میکند. چنانکه معلومات مهندس در نفس او است و در هنگام بنائی در زیر آب و گل پنهان میشود و صورتی از مواد آب و گل به رخ خود میگیرد که در آن نهفته میگردد و پس از تمامی ساختمان، خود صورت آن آب و گل میشود و آب و گل را زیبایی میدهد و وضع تیره و مبهم ماده و آب و گل، رخسار خود را در زیر پردۀ آن نهفته میکند، مجموع فکر استاد مهندس یا ریاضی یا حقوقی یا جنگی همین که در مسامع شاگردان پنهان شد
و دور نضج و پختگی خود را گذراند. در پایان، همان شاگرد فکر استاد را بروز میدهد و همان فکر استاد تکرار وجود پیدا میکند، خاندانی که فکر خدا یا بگو نور خدا و علم قرآن از بالا به آنها فرود آید و مبادی انگیزش آنها باشد، از آنها در پایان همان نهفته بروز میکند که در هوش آنها فرود آمده، در هوش اطفالشان تنها عظمت محمد و در اکابرشان محمد صلی الله علیه و آله با شعاع انوار قرآن یا بگو در کودکان، قرآن به اجمال و سربسته یعنی در ضمن تمثال قائم به دعوت و در کلان به تفصیل و بالجمله در خرد و کلانشان همان قوائی که در جهان فعال بود به مباشرت و از نزدیک فعالیت داشت، واضح است مبادی تربیتی فعالی در هوش آنها فرود آمده بود. همان مبادی تربیتی که جهان را لرزانید و آنان همچون جهان آلوده به خاطرات سوئی نبودند، لذا از مشرق تقوایشان قرآن به شدت طلوع کرد و اشخاص نبوت و ولایت ممثل مقاصد قرآن و نمایندۀ آن برای جهان عرب شدند، چنانکه عرب پس از آن برای جهان دیگر شد.
واضح است تمام شور و جوشی که لازمۀ دورۀ عصر طلوع قرآن بود و لازم و ملزوم گیرنده و دهنده قرآن بود و در افراد آن خانواده به حد کمال بوده که حرارت را به عرب میداد و از پس آن به امم دیگر و دیگر و دیگر.
و حرارت مودع در امم آنقدر بود که در فعل و انفعال و قلب و انقلاب آنها کافی بود، نهایت با یک فرق که طبقات دیگر مردم از جهت مبادی قدیم خود که با مبادی نوین قرآن در جریان فعل و انفعال تازه و تفاعل بود، در قلق(1)و اضطرابی
1) (1) قلق: بیآرام شدن، بیتابی، ترس لرز.
بودند و طبعاً تردیدی در آنها بود که گاهی به تذبذب(1)میماندند تا میمردند و گاهی پس از تفاعل طولانی متحول میشدند.
به عکس این خاندان که یک جهت قرآنی بودند، قرآن با شور تجدد خود در این خاندان بدون فعل و انفعال و زد و خورد وارد میشد. آن هم حجاب لغت اجنبی بر رخ نداشت، شاغل فکر از تفهم مقاصد در بین نبود. دوری و بیگانگی و طول مدت در بین نبود، با دل نوین(2)روبرو با تعلیمات گیتی ستانی شده بودند، موانع ایمان که در امم دور دست و اقوام بیگانه بود، در میان نبود تعلیمات دیگری مراکزی را از فکر یا دل یا دماغ آنها نگرفته بود و تعلیمات حاضر هم به طول زمان مبتلا نشده بود که حالت کهنگی یافته باشد حاشا. به خدا سوگند. به آهی که از سر سوزی برآید، به وردی که از نوآموزی برآید. تربیت قوای فعاله در مشاعر و هوش آنها از نزدیک وارد میشد و افکار آیین نوین از مسامع پاک آنها وارد حوزۀ فکرشان میشد و با هر اطمینان و وقار، هر شوری را به آنها میداد، سپس آنها به عرب و عرب به امم میدادند، چنانکه عرب که قرآن را به دنیای عجم و ملل بیگانه میرسانید به شناسایی کاملتری دهندۀ آن بود و آن ملل طبعاً با قلب ناآشنا و ناشناسی گیرندۀ آن بودند، حوزۀ نبوت نیز که به عرب میداد همچنین به شناسایی کاملتر از عرب و به حرارت و ایمان بیشتری میداد، اگر
حرارت آنها را یا ایمان آنها را تقسیم میکردند، به همۀ اممی که اکنون ایمان رسیده به حد کفایت میرسید.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرمود: من با امتم موازنه شدیم، من بر امت چربیدم. معلوم است همان، آنچه در آن حوزه بود به جهان پخش شد که مجتمع عظیم اسلام را تشکیل داد، نهایت آنچه در مجمع بشری پخش شد در حوزۀ نبوت جمع و انباشته بود و مانند طنین صدا که در حوزۀ محصوری بپیچد، دوی آن از جدران بیوت و حجرات به مسامع پاک میرسید و مجدداً از زبانهای پاک به در و دیوار برمیگشت و اگر آن صدا با همان رجع و طنین با همان قوتی که از توارد و ترامی(1)مییافت، به جهان به همان قوه میرسید؛ سختتر از این در گوش اهل عالم صدا میکرد.
معلومات مدرسه ریاضی مهندس بیرون میدهد و... تا معلومات خدا در مدرسۀ قرآن چه بیرون دهد؟
معلومات قرآن از جنبۀ تعلیماتی گذشته، در آن عصر جنبه مشق و عمل داشت، پس آشنایان به لغت ضاد همین قرآن را آموخته بودند، یک دوره جهانداری و جهانگیری اسلامی را حفظ کرده بودند؛ زیرا مدرسۀ قرآن مانند دانشگاههای نظام معمول امروز نبود که معلومات و افکار شاگردش یعنی نظامی محدود به امور لشکری محض باشد و دائرۀ عمل و اختیاراتش در امور کشوری محدود باشد به حدی که نباید مداخله در امور دیگر نماید، قرآن از جنبۀ تعلیم
1) (1) ترامی: پی در پی، پشت سر هم آمدن.
مبادی، مبادی اخلاقی و نُظم(1)دولت و حقوق همگانی را تعلیم میداد و از جنبۀ تحریک احساس و تشویق و تهییج مانند کتابهای حماسه آتشین بود و ازجنبۀ متانت، مبانی قویترین عقل و خرد را رام خود میکرد و از جنبۀ غور امور و حقایق، از بس به عمق اسرار سر میکشید، نفوس را برای همیشه تشنه به امور ماورایش میداشت.
این سه جنبه در هیچ کتابی جمع نیست، در کتب فلسفه که به حقایق رسیدگی میشود و در کتب حقوق که نظامات را به عهده میگیرد؛ جنبۀ تبلیغ و تحمیس ضعیف است و از تشویق و تهییج و تحریک که با قلب و عواطف مساسی داشته باشد عاری است و از این جهت انتشار آنها در توده به خود آنها نیست؛ بلکه به قوۀ سلاطین نیرومند نیازمند است، اما قرآن خود از بس جنبه تبلیغ و تحمیس را تکمیل دارد، توده را در برابر سلاطین برانگیخت و شمشیر به دست توده داد و در کتب ادب هم که نفوذ در قلب را با خود دارد جنبۀ حقیقت شناسی نیست و یا نیز حقوق و نظام حقوق نیست؛ لذا هر چند از بلاغت، سرشار باشند عقول خردمند در امور حیاتی تکیه و اعتماد به آنها نمیکنند و کتب ادب و کتب حقوق و کتب فلسفه هر سه تشنگی نفوس را نمینشانند و رابطه با مبادی آفرینش را استحکام نمیدهند و وجدان بشر و حس دین را سیراب نمیکنند. قرآن که مشتملات همه کتب را به رنگ دیگری در خود دارد و مبادی دیگر را از علوم زیر سایه خود گرفته و تفصیل معنویات محمد صلی الله علیه و آله است، سرچشمه امتیازات این
1) (1) نُظم: آراستن، ترتیب دادن.
بیت جلیل بود.
در تمام عدۀ هفده تن شهدای اهل بیت آنچه تا آن زمان از قدرت قرآن بروز کرده بود فکر محقق آنها شده بود. تمام دورۀ فتوحات اسلامی تا آن روز و تفاعل امت فاتح با امم دیگر، شرح اقدامات آنها بود و تمام تاریخ حیات عظیم عرب، و عظیم عالم محمد صلی الله علیه و آله تاریخ حیات عظیم بیتشان بود، نهایت آنکه برای کودک خردسالشان به طور سماع و مسامره و حدیث شب و برای رجالشان که رجال درجۀ اول اسلام بودند به طور معاینه آنان را که رشد سنی داشتند مانند مسلم بن عقیل و ابوالفضل علیهما السلام که سنشان از سی برتر بود. شورشهای دعاة اصلاح در زمان عثمان برای تجدید کردن عهد رسول الله به طور مشاهده و تاریخ ماسبق به طور مذاکره برابر دیده بود. نهضت مهاجر و انصار و قیام زعمای انصار مانند ابوذر و عمار که حامی حزب اهل بیت بودند، همه قرآن مجسم و به منزلۀ قوۀ تحریکی شدیدی بود.
گفتیم: در آن روز کار قرآن جنبۀ عمل داشت. تحریک همراهش بود، مبارزههای زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله را به طور شنیدنی شنیده بودند، نه چنانکه افسانه را کودکان میشنوند، بلکه هنوز از حرکت شدید آن، عهد جنبشی در هر متحرکی موجود بود. تازه اول صبح اسلام بود و انتشار آیین جدید با شتاب پیش میرفت. زد و خورد دین نوین محمدی با مبادی عرب و عجم هنوز گرم بود و فاتحیت علم آسمانی بر آنها روزانه میافزود، زیر پرچم این عَلم آسمانی، علمی بود که به همه قائمان به دعوت، آن را توأم با مشق عمل رایگان میداد و در درجۀ اول به حوزۀ خاندان نبوت داده بود، هر چه خاندانها از خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله
دورتر میشدند از پیغمبر دورتر بودند. در تمحض ضعیف و تخصص آنها خفیف میبود، چنانکه امم ترک در ترکستان و نظائر آن به کلی از علم و عمل قرآن برکنار بودند.
امم هر چه دورتر بودند و خاندانها هر چه نزدیکتر بودند به نسبت مستقیم آنها دورتر از مبادی قرآن و اینها نزدیکتر به آنان بودند تا در بین، خاندانهایی وجود داشت که نیمی آشنا و نیمی متارکه و پنجاه درصد آنها اصول اسلام بود و خاندانهای مؤلفة قلوبهم مانند معاویه، نیمِ غالب آنها اصول جاهلیت و نیمِ ضعیف آنها، آگاهی از قرآن بود و یزید که در بیت نصاری و در خیمههای قبائل عرب نصارای بیابان نشین بزرگ شده بود(1)و به نام تربیت صحرائی با مادرش میسون بنت بحدل کلابیه در قبیلۀ نصرانی وش بزرگ شده بود و یک نیم از آنجا گرفته بود و یک نیم دیگر از جاهلیت پدری و عصبیت قبیلگی که داشت؛ کمی با عناوین اسلامی مخلوط شده بود. نود درصد بیگانه و به قدر ده درصد آشنائی داشت و آن ده هم در هنگام تصادم و اصطکاک با مصلحت تاج و دیهیم به کلی از اثر خنثی بود. درخت همان را در سر شاخسار بر و ثمر میدهد که بذر و هسته آن بوده و در نهاد آن دفین شده. آن کس که اسلام در خاطر او
1) (1) شیخ علائی از شعر یزید در عذر شرب خمرش که گفت: فخذها علی دین المسیح بن مریم (1) و از ندیم و مشاور و وزیر مخصوص او سرجون رومی که نصرانی و از معلم سرخانه نسطوری که برای پسرش آورد، بیگانگی روح او را اثبات کرد.(1): الانتصار: 414/8.
افسانهای بیش نبوده، کجا و حوزۀ خاندانی که افسانه کودکانشان را از آغاز کیفیت جنگهای جدی اسلام بود، کجا؟
جنگهای جدّی اسلام در آغاز و زد و خورد با قبائل و اضطراب عرب در آن هنگامهها به جای افسانههای بچگانه، برای مسامع اطفال مدینه ردّ و بدل میشد، استقرار اسلام در آن مرز و بوم پس از جنگهای خونین و انبساطش به سایر نواحی و فعل و انفعالهای دیگر حدیث شب اهل مدینه بود. در شب نشینیها مذاکرات مجلس شب و معلومات انجمن و سخن بزرگان به کوچکان، نقشۀ پیشرفت قرآن و محمد بود و طرز اجرای نقشه در میدانها و ذکرای فداکاران و قربانیان راه آن «این حقیقت، تاریخی عجیب و آن جهانگیری محیر العقول افسانه نما» برای سرگرم کردن پیر و جوان، ورد زبان این و آن بود.
در و دیوار مدینه صدای آوازها و نعرههای دلیران آغشتۀ به خون در احد و غیر احد را پس میداد، یا نوای قرآن را که اکنون در مسجد رسول تلاوت میشد و در گذشته در نقطه به نقطۀ مدینه نازل شده بود بازگو میکرد. موطن وحی از کوه و در و دشتش وحی آسا، سخنان هنگام تأسیس مسجد و هنگامۀ آن را به گوش میرسانید، وحی مکان انسان را بیقرار میکند. وحی الهی از شش جهت به گوش انبیاء علیهم السلام وارد میشود و چون از شش سو است آنها را بیقرار میکند. حوزۀ مدینه از کوه و دشت گرفته تا مسجد و منبر از شش سو دوی صدایی را به گوش متوطنان و راهگذاران آنجا همی رسانید که آن دوی سر سلسلهها و پیشقدمان را بیقرار کرده بود. مواقف رسول خدا صلی الله علیه و آله در احد، در قبا، در محلۀ قبائل، در مسجد و در همه اجسام بیجان و صامت را جان میداد و به زبان
میآورد و هشیاران را که وحی مکان را میشنیدند بیچاره میکرد.
هیچ تنور گرمی از حوزۀ مدینه در تعلیم مبادی قرآن گرمتر و داغتر نبود و چون محل نبعان حرارت به جامعه اسلامی مدینه بود؛ هرکس وارد حوزه مدینه بلکه حجاز میشد گرم میشد، گاهی که تلاوت میشد مردم در پرتوی میشدند که اشعهاش به عالم بالاشان میخواند، جز انوار الهی نبود و در پرتو آن انوار همه و همه تکمیل یک فرد اسلامی و تشکیل یک جامعۀ اسلامی به طور روشن هویدا بود و بس. فقط و فقط سخن مکرّر این بود؛ خدا را بشناسید خدمتگزار خلق باشید: اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ (1)
و همین که از پرتو انوار قرآن موقتاً بیرون میآمدند، حوزۀ مدینه یا جلگه زندهای میدیدند که غلغلۀ حاضر و گذشتهاش تاریخ خود را تجدید میکرد و چندین نوبه مانند مرجل و دیگری که بر سر آتش باشد به جوش و خروش بود (سال ورود رسول خدا صلی الله علیه و آله با عدۀ مهاجرین و سال بدر کبری، جنگ اول اسلام، سال جنگ احد، سال خندق و محاصره، سال خیبر، سال نهضت برای تبلیغ اسلام در بیرون جزیرة العرب، بالجمله تمام هشتاد جنگی که در ظرف ده سال رسول خدا صلی الله علیه و آله شد تا نهضت برای فتح مکه و سال رحمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و انقلاب ارتداد و سال شورای و قتل عمر، بلکه تمام سالهای دورۀ عمر که هنگامۀ فتوحات اسلامی بود و سال شورش و کشتن عثمان و تحول امر بر بنیامیه تا انتقال پایتخت از مدینه به کوفه که مدینه یکجا با مهاجر و انصار به همراه علی علیه السلام از
1) (1) بقره (2):82.
جا کنده شده که با همت انصار محمد صلی الله علیه و آله و زعمای اصلاح، وضع وخیم بنیامیه را برگردانند) اینها تاریخ مدینه را تشکیل میدهد. این جنبشهای شدید چنان مینمود که کوههای مدینه نیز در حرکتند؛ این حرکت قوی البته از رجال زندۀ متحرک آن بود و تحریک رجال از تحریکات آتشین قرآن بود و منزلگاه بیت قرآن همان منزلگاه که مشرق طلوع چشمۀ جوشان آن بود؛ بیت آل محمد صلی الله علیه و آله بود یا بیت آل محمد صلی الله علیه و آله در وسط و بقعۀ جوش آن بود.
هر کدام از این هفده نفر عظیم آل محمد صلی الله علیه و آله که به کوی شهیدان ما میروند، تاریخ اسلام و قرآن را از آنجا که خود بالغ شده بود به چشم دیده بود و پیش از آن را در مسامرههای شب از زبانها و در مساجد از انجمنها شنیده بود یا در صفحۀ طومار سینهها خوانده بود.
مسلم بن عقیل علیه السلام و بعضی از برادران شهیدش بنا به قول واقدی، فتوحات آفریقا را تا اندازهای به دیده دیده بودند. مسلم علیه السلام از اواسط زمان عمر که حکومت شهر «بهنسا» پایتخت بطلیموس را داشت تا هنگام عزل در اول زمان عثمان در کار توسعۀ تشکیلات اسلامی بوده و در آن ناحیۀ دوردست در کار فعالیت فتوحات و تعمیر شهرستانها به وفق مدنیت اسلامی بود؛ و سپس دورۀ عثمان را به تمام تا مفصل شورش و مقتل عثمان و تا هنگامۀ قیام انصار و مهاجر به پیرامون علی علیه السلام و نهضت دعاة اصلاح و انتقال دارالخلافه به کوفه و هنگامههای آن پایتخت و مقدرّات سوئی که پس از آن برای اهل بیت و عموم انصار پیش آمد و همه برخلاف انتظار مسلم بود دیده بود، در جنگ صفین پرشور، مسلم جزو فرماندهان میمنۀ امیرالمؤمنین علیه السلام بود.
ابوالفضل عباس بن علی شهید علیه السلام بنابر آنکه در سال 61 ه - که تاریخ کربلا است به سن 34 بوده، از زمان عثمان را قدری و پنج سالۀ دولت حقۀ پدرش را بین 35-40 با بیست ساله معاویه به دیدۀ خود دیده بود، و به دیدۀ تیزبین که لازمۀ نورس است، به بیرقهای سی هزار و نود هزار مسلمین که در رکاب پدرش بود نگریسته بود و نهصد و پنجاه نفر اصحاب محمد صلی الله علیه و آله را که به منزلۀ پرچم حق به دور پدرش بودند نگریسته و به کشتۀ پدر بزرگوارش در جزر و مدّ طوفان انقلاب به دقت نظر کرده بود. همۀ این مناظر، تهییج آور و شورانگیز بوده و در حوزۀ مشاعرش آثار ثابتهای نهاده و مادرش نیز گهواره برادرهای کوچک خردسالش را به همین سخنان جنبانیده بود.
علی بن الحسین علیه السلام شهید بنابر آنکه تولدش در اوائل زمان عثمان بود و از جدش امیرالمؤمنین علیه السلام روایت میکند: از دورۀ عثمان یادهایی و از دورۀ جدش صلی الله علیه و آله احادیث به یاد دارد و در ایام معاویه از این منظرههای تحول انگیز زیاد دیده و از اقدامات فتنهخیز جوانان آل امیه غافل نبود، احداث جوانان امیه شام را به جای مدینه مرکزیت دادند و همین که از جهت مرکزیت قوا فارغ شدند؛ به فکر افتادند که از جهت معنویت نیز مدینه را خالی کنند و حیات مدینه را پر از مجون(1)و مسخرگی کنند، از این رهگذر در صدد افتادند شهر پیغمبر صلی الله علیه و آله و انصار پیغمبر را از حیثیت بیاندازند.
شهر پیغمبر صلی الله علیه و آله و دو پایتخت دینی یعنی مکه و مدینه را خواستند از
1) (1) مجون: بیشرمی، بیباکی.
صلاحیت مجدد برای عاصمه شدن آیین محمد صلی الله علیه و آله بیاندازند. دسته دسته از شعرا و آوازهخوانها و مخنثها(1)که از جملۀ آنها عمر بن ابی ربیعه و ابن عایشه و طویس و از جملۀ اشعب طماع بودند، به مدینه روانه کردند.
و دربارۀ انصار نظرهای سخت گرفتند؛ زیرا توده منتخبان و منتخبان اسلام، همان انصار بودند که مکانت و اعتبارشان نزد مسلمین فوق حدّ بود، شخصیت دینی بدریّین در آن روز، آنها را مشیر و مشار مطلق کرده بود، همه طبقات به رأی آنها اعتبار میدادند و آنها هم در آخر فهمیدند؛ یعنی «در زمان عثمان و احداث بنیامیه» فهمیدند که آنها انصار دین و انصار محمد صلی الله علیه و آله و بالحقیقه انصار بیت اویند و تمایل و میل خود را یکسره به قائم آل بیت متوجه کردند و همین که حوزۀ مدینه با آل علی علیه السلام بودند انتقال و برگشت خلافت به آل علی علیه السلام آسان مینمود.
بنابراین معاویه به دست یزید پسرش شعرا را به هجو انصار تحریک میکرد تا اخطل شاعر نصرانی را به معرفی شاعری از مسلمین که خود عذر خواست برای این مبارزه برانگیخت و گذشته از تیغ زبان، تیغ بسر بن ارطاط را در آنها به کار گذاشت، این مبارزهها و تفاعلهای حزبی در خاطر حساس هشیاران به خصوص مانند علی بن الحسین روحی فداه، اشتعال افروز بود. علی بن الحسین علیه السلام با نشاط، همت قسمت عمدهای را از این تاریخ پرشور به رأی العین دیده و سنجیده بود.
همه جوانان آل بیت علیهم السلام تاریخ اسلام را از بدو طلوع کوکب نوین، یا شنیده
1) (1) مخنث: کنایه از مرد بدکار، مرد زن نما.
بودند یا دیده بودند، آنچه دیده بودند با چشمان تیزبینی بدان نگریسته بودند که خاطر، آثار آن را ثابت نگاهداشته بود و آنچه شنیده بودند با گوشی شنیده بودند که شیفته تاریخ جنگ است، یعنی جوانان نورس قضایای تاریخی اسلام و زد و خوردهای حق و باطل را با چشم تیزبین و گوش و هوش طفل نورس دریافته بودند. طبقۀ خردسالان از شنیدن گذشتهها و دیدن قسمتی «اگر چه اندک» از موجودی بیش از بیش به مآثر اسلام، تشویق میشدند. خلاصه آنکه: قرآن آن روز معلمشان و میدان حیات مجاهدان آن روز مشوقشان بود، علمی آمیخته به عمل، عقلی مزدوج با تحریک احساس در گریبانشان بود و در هر دو قسمت از دریای پرجوش «بحر وراء» مدد میگرفتند و از عظمت سالار و تکیهگاه بیت و از مدینۀ زخّار مایه میافزودند.
شنیدهاید: در مدارس دنیای دیگر محصلان، نیم روز را به درس و تدریس و نیم دیگر را به اجرای اعمالی در بیرون میگذرانند و پس از دوران تحصیل از هر دو جهت تکمیلاند.
در آسمان مدینه آن روز، مکتب قرآن بهتر از این اسلوب و بیشتر از این عمل را با علم و علم را با حرکت آمیخته بود، انجمن تلاوت که به منزلۀ گرفتن رأی بود با محراب عبادت و میدان جنگ به هم پیوسته بود و مردان هر کدام در آغوش آن دگر بودند. آری، دین مانند فلسفه نیست که فکر عقل از تحریک احساس جدا باشد. نه، این تعلیم با آن تربیت به تناوب روح زندگان را دست به دست میداد، هر کدام رها میکرد به دست آن دیگر میسپرد.
آنچه را از عالم بالا و از جهان آسمان به القا میگرفتند و به وسیلۀ تربیت و تخمیر درمییافتند؛ با آنچه از طبیعت بشری و جهان با فکر روشن و هوش سرشار و نشاط اعصاب و بنیه مهیا داشتند به هم دست میداد و یک روح الهی بشری توانا در گریبان هر فرد از اهل بیت به تحریک بود و اتصالی که ما بین تعقل لاهوت آنها با اعمال نبردشان بود، بیش از اتصال ساعد با عضد بود، خدای آن روز خدایی بود که در میدان آمده بود تا بتها را ازمیدان به درکند. تقوای آن روز به گذشت از جان بود نه به کنارهگیری، این پیوند عجیب به چیزی نمیماند جز به درخت زنده که نور آسمانی را با عصارۀ زمینی با قوۀ زندگی با هم یکی میکند، درختان برای تهیۀ شیره نباتی، یک قسم صالح کافی را از زمین میگیرند و برای نضج، آن را تا سطح داخل برگهای بیحد میبرند، برگ مخزن دیگهای زندهای است و برگها نیز از نور و هوا به وسیلۀ حرارت و امواج به یک قسم کافی میگیرند و در موقع طبخ عصاره، شیره نباتی با لطافت نور و ازت، ترکیب شیمیایی مییابد و از فواعل آسمانی که حرارت میدهند و شیره زمینی که انفعال میپذیرند و تفاعل و فعل و انفعال مستمر لطیفهای به دست میآید که از دیگ برگ و مجاری آن برمیگردد و از دکمۀ بن برگ تقسیم میشود. نیم آن شکوفه رنگین و میوۀ تلخ و ترش و شیرین میشود و نیمی دیگر از لولههای تنۀ درخت فرود میآید و جزو بنیۀ درخت میشود تا درخت تنومند گردد.
الوان میوهها و شکوفهها و طعم گوناگون دانهها و حبهها، از آمیزش نور و هوا با شیرۀ نباتی و مواد خاکی است و در درختهای مخصوصی به جای میوههای شیرین و غیر شیرین روغن قابل افروزش تهیه مینماید که نور فروزان آن
بالحقیقه همان پرتو اشعه است که از طریق برگها و دهنهای برگ «فوّهات»(1)داخل در بنیۀ درخت میشود و پس از دفن در مادۀ عصاره، او را پخته میکند و از برای اشتعال ثانوی خود و بیرون جستن شعاع خود او را هم آماده میکند و هنگامی که شاخۀ زیتون روغن لطیفی میدهد و به وسیلۀ آتش مشتعل میشود، همان نور مجدداً بیرون میجهد.
شاید انوار خورشید در معادن دیگر نیز که قابل فروزش هستند همین کار را میکند، تمام معادن و فلزات در حال احتراق، شعلۀ مخصوص به رنگ مخصوص دارند. برای پرتو انوار آفتاب در معدن ذغال سنگ و در هیزمهای جنگل که میفروزند همین تنزل و صعود و نزول در کار است.
خلاصه آنکه: نور از آسمان است، ماهیت آن را ذرّات شعاعی بدانیم یا تموج اثیر(2)- بالاخره یا فائض از آسمان است یا به تحریک و تابش و واتاب آسمان است، انسان که در ابتداء برزخ بین مکان و لامکان است. بر روان او هر چه انوار تربیت از بالا فرود آید و در هوش سرشار او دفن شود، در خاتمه همان را بیرون میدهد. انسان و جهان یکسانند، گیتی بزرگ را نیز علمی شگرف و آلهی مبدأ و مایۀ پیش از بروز است. همان علم ایزدی و شعاع نور عقل فعال در آن نهان است و نهاده است، از آن مبتدا مبدأ گرفته، جهان هم همچون انسان باید خود آنچه در ابتدا در مایۀ آب و گل نهفته دارد در مختتم از خود بروز دهد. بسائط خود را به
ترکیب وادارد، تا از مشرق ترکیب حیات را و از مشرق حیوان در خاتمه فکر و عقل برتابد.
واضح است: اگر کاری از پایۀ فکر شروع شده باشد، غایت فکری عقلائی دارد و اگر از روی هوس و خیال برانگیخته شده باشد پایان هوسناک و غایت خیالی دارد.
مدرسۀ ریاضی مهندس بیرون میهد و مدرسۀ جنگ نظامی، تعلیمات راهزنان قتل و غارت و تاراج، و اسلوب بازرگانی بازار سلیقه کسب و کار میدهد. انسان همان است که تربیت او را میسازد، تربیت مشوش، فکر را بینظم بار میآورد و تربیت فائق تفوق میدهد، هر فردی بیش از آنچه به طبیعت وابسته است به تربیت بستگی دارد.
در خیاطخانهها تنها تنومندی در شغلهای خیاطی هستند یعنی با هیکل قوی، بیش از حامل سوزن و نخی نیستند و به عکس لاغر اندامهایی زیادند که مرد مبارزه و زد و خوردند.
بنابراین: بزرگی اهل بیت علیهم السلام به همان مقداری است که تربیت آنها را آماده کرده بود. تربیت محمدی صلی الله علیه و آله آنها را برای جهانی مهیا میکرد و تفوق میداد. مبادی تکوین آنها گواه است که تفوق بر جهان داشتهاند، گذشته از آنکه قدرت عمل و قوت اقدامات آنها عظمت بیپایانی را نشان میدهد با عدد هفده نفری یک جبهه، هفتاد و دو تن برابر هجوم قوای مهیبی تشکیل دادند و هیچ عقب نرفتند و حتی یک قدم هم شکست برنداشتند؛ اینگونه قوا منبع تغییر عالم است. مجتمع بشری را که جهان جهان تودهها در آن هست تغییر میدهد، یعنی اصلاح جهان
در عهدۀ نیروی او است، برای تغییر اصلاحی، همه تودهها به حد کفایت اندوخته در اینجاست. مجتمع اسلام را یک هسته مرکزی هست و بوده که القای مبادی این آیین قوی از آن مرکز میشده، عادات عرب و مبادی دیگر امم با آن مبارزه میکردند، ولی پی از تفاعل مغلوب آن شده و کار واگذار به فعالیت آن میبود، آن هستۀ مرکزی وسط، خانوادۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله بود، ممالک اسلامی در شرق و غرب با امپراطوریهای وسیع آن از اندلس گرفته تا چنین نور مبادی را از مملکت حجاز گرفت و آنچه از آن موطن وحی گرفت. بالحقیقه از یک خانواده در آن محیط یعنی در محیط مکه و مدینه گرفت، پس آن خاندان به حقیقت هستۀ مرکزی این ممالک بود. همیشه عنایت الهی کلی را از جزئی شروع میکند و کل را از جزء و مجتمع را از فرد، نهایت امر آنکه: فردی که مجتمع بزرگ را از آن و به آن میسازد تفوق بر فردها و جماعات دارد، پس اعتبار به آن فرد است و مبدأ و غایت هم فرد است، نه کلی ما میبینیم، شیوع و انتشار کمال از این خاندان شد نه از مدارس فلسفی و نه هم از طبیعت کلی؛ هر چند فیلسوف بگوید: غرض طبیعت کلی و نوع است، نه جزئی و فرد؛ زیرا خروج از قوه به فعل فی جانبی العلم و العمل، و همچنین: «الفلسفة هی التشبه بالاله فی الاحاطة بالمعلومات و التنزه عن الجسمانیات» جز مفاهیم نیست و تحقق آن در طبیعت از این فرد شد پس اعتبار وجود نوع و کمالات نوع به این فرد است که مبدأ تحقق کمال مطلوب و انتشار آن به سایر افراد است گویی رب النوع است، هم مبدأ نوع است و هم منتشر در نوع و هم نقطه کمال و هدف نوع.
دول اسلامی از سامانیه ماوراء النهر و مروانیۀ اندلس و زیاریۀ گرگان و
حمدانیۀ بین النهرین و حلب و بویهیه عراق و فارس و مازندران و غزنویه افغانستان و هند و فاطمیۀ مصر و سایر دول بزرگتر مانند امپراطوری سلجوقی ترک و عثمانیه و صفویه، در حقیقت در پیرامون یک دولت عربی تشکیل یافت و آن دولت عربی در پیرامون یک شهر مدینه و آن شهر مدینه در پیرامون یک خانواده یعنی اهل بیت علم حیات و قوۀ اجتماع و رابطۀ وحدت را از آن منبع گرفتند، این بیت اسلام که خدا حب آن را بر جهانیان واجب کرد، برای جهان بزرگتری خلق شده بود و برای اینکه جهان را بزرگتر از آن کند که هست، آن را مهیمن بر جهان کرده، محیط و متصرف نمود.
اهل بیت را خدا میخواست واحد نخستین خاندانهای انبوهی باشد که از ساختن آنها روی زمین معمور و رمزی از عمران گردد و در سایۀ عصمت آن طهارت حیات به همۀ مجتمع و خون سالم به همۀ ابدان بدهد و مادامی که پیوستگی بین عصمت و قدس آن هستۀ مرکزی با خانوادههای امم محیط بر آن محرز بوده باشد، از خون سالم و طهارت و حیات گناهکاری وجود نداشته و جنایتکاری نباشد که به زندان برود، حتی سقطی برای هیچ جنینی پیش نیاید؛ چه که به واسطۀ نبودن خون سالم و نداشتن طهارت حیات است که زندانها پر است و بیمارستانها مشغول است، محکمهها و دادگاهها پر از غوغا است، رواج این بازارها از اثر خیانت و جنایت و به واسطۀ نبودن طهارت حیات مجتمع است. غالب عمرهای کوتاه، غالب قبرستانهای جوانمرگ شدههای فحشا، غالب سقطها از اثر نداشتن خون سالم است، صاحب نظری در گورستانی گفت: این چهل هزار
قبر را، اشاره به گورها کرد، بازرسی کنید. سن بانوان بیست و دو سال است تا بیست و سه سال، تمام اینها واحدهائی هستندکه اگر سلامت خون داشتند و به سلامت تا آخر عمر طبیعی میزیستند خانوارهائی تشکیل میدادند و کمکی به کثرت جمعیت این مملکت لاغر اندام میشد و تقویتی از بازوی این ملت ضعیف میگردید.
این مملکت در روزگاری که دول و مردم به کثرت نفوس ودر صدد تکثیر شمارهاند، این جمعیت را از دست داده و به زیر خاک پنهان کرده و با دفن اینها که ماده وجود افرادند به حقیقت هزاران برابر این جمعیت را به گور کرده و چهل هزار برابر چرخ زندگانی موالید باقی مانده را فلج یا کند کرده که رسیدگی به جزئیات آن میسور نیست.
آری، بیمارستانها پر از وا افتادگان و جاماندگان این قافله است که خون سالم در بدن کس نگذاشتهاند، از بیمارها اندکی به امراض موسمی و انتقال فصول مبتلا باشند، باقی به واسطه نبودن طهارت حیات و اعتیادهای مضر، اعضای معطل، اعضای بیکاره، اعضای مختل جامعه، برابر اصحاء و تندرستها است، از عقب افتادن آنها چقدر چرخها از کار میافتد و افتاده است؟!! تنها از اثر اختلال فکری و انحراف جنون آمیز، چقدر خونها ریخته میشود، زخم کاریها میشود، محبسها پر میشود و زندانی و زندانبان و زندان ساز از کارهای رشید و پیشرفت باز میمانند. (خدا دانا است)
گذشته از دیوانگان سیاسی که مدیر جهانند و نام دیوانگی به آنها نمینهند، ولی انحراف فکری آنها باعث زحمت جهانی است و عرصههای خونین جنگها
را پر کرده، جنگهای صلیبی از غرب و ویرانی طوفان مغول و تاتار از شرق و تلفات آنها جهان اسلام را عقب راند. قدر طهارت حیات را موقعی میدانستیم که به عدد آنچه را در مریضخانهها خوابیدهاند با کارگران و خدمتگزاران آنان و آنچه در محبسها افتادهاند با کارگزاران زندان و کار فرمایان آن اصحا و صلحا داشتیم، تا به واسطۀ سلامت خون و طهارت حیات از جمعیت از کار مانده میکاستیم و بر جمعیت کارمند نافع میافزودیم و عرصه فلات پر از فلاح میشد و به کار گشائی و فلاح می رفت و به جای حبس و بستن دست خیانتکاران که به ناچار دست جمعیت بیشتری را بدون نام زندانی بستهاند دست همه باز میشد و به واسطۀ تکثیر نفوس، دست همه قوی شده و به جای عدۀ غیر موجود که چهره به خاک نهفتهاند و یا نقاب از چهرۀ وجود برنداشته و به دنیا نیامدهاند و پیش از تولد سقط شده، یا با مادرها و پدرها به گور رفتهاند، موجودی آنها بود، پس صحنۀ وسیع فلاتهای کم جمعیت و بیابانهای بایر، همه پر از سکنه و جنبنده بود و عواید برداشت از زمین بیشتر و بهره برداری از آب و خاک به حدّ کافی «اگر چنین شده بود» طهارت حیات را با آثار و برکاتش دیده بودیم، آن روز و فقط همان روز قیمت سلامت خون معلوم میشد، این ضررها که ما از فقد طهارت و از نداشتن خون سالم داریم غیر محسوس است و در حساب ما نمیآید؛ زیرا برای حساب کردن عدمیات یعنی آنچه نداریم و ندیدهایم حس تنبه هم نداریم، به سرپرستی یک عده معصوم و وجودهای فعال که نظر به ایجاد خون سالم داشتند و طهارت حیات از سرپرستی آنها تأمین میشد، تمام این چرخهای افتاده به کار میافتاد و تمام این خفتگان برمیخاستند و تمام این مردگان زنده
میشدند و صد برابر همهشان از معدومان جزو موجودان بودند که اینک همه با حقوقشان و حظوظشان به وادی عدم رفتهاند. طیب ولادت و حسن تربیت را به عالم بده، همه چیز دادهای و این دو را برگیر، همه چیز را گرفتهای.
هر گاه برای ایجاد خون سالم در عموم و طهارت حیات در جامعه، راهی باشد هر آینه شروع آن از مبادی تکوین مجتمع خواهد بود و از مبدأ تأمین میشود، قبل از مبادی از مبدأ اول و خانوادۀ اول که واحد نخستین پیکر مجتمع است شروع میشود. باید طهارت حیات آنها کاملاً در نظر گرفته شده باشد و آلودگیهائی که سلامت خون را تهدید میکند از آنها برکنار باشد و کاملاً در این دو جهت مسلم باشند.
إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (1)
ترجمه: ارادۀ ازلی تعلق دارد به آنکه، آنچه سلامت خون را تهدید میکند از شما برکنار، او خواسته شما را کاملاً تطهیر نماید.
و در پرتو عصمت آنها تمام پیکر مجتمع، دارای خون سالم و دارای طهارت حیات شوند، تلف شدههای آنها موجود باشند و موجودان آنها کاملتر از این باشد که هست! معتقدیم گذشته از معدومان، موجودان حاضر نیز تقریباً مانند آفت زده هستند، آنچه به آفت از کمالات بالفعل آنها سلب شده در حساب نمیآورند؛ زیرا چنانکه گفتیم: برای عدمیات حس تنبه در وجود ما نیست و به طور تخمینی
1) (1) احزاب (33):33.
هر فرد موجودی نیم خود را فاقد است. اگر مفقودان در مفقودیهای بشر به پشت گرمی موجودان بودند، هر فردی به رشد دو برابر آنچه اکنون هست میبود و اگر خلائق به جای این وضع حاضر به سرپرستی وجودهای متفوق آل عصمت علیهم السلام، آن وضع طبیعی را به خود دیده بودند چندین برابر نفوسشان بزرگتر و اسباب رقای آنها آمادهتر و وسایل علمی آنها فراهمتر بود، پس رجال روحانیان صد برابر بیشتر از این بودند که هستند و رجال سیاست صد چندان بزرگتر.
واضح است: به همان قدری که در حملۀ مغول، مدارک علمی از دست رفته، به روشنائی فکری دانشمندان لطمه وارد شده است. اگر به جای نهجالبلاغه تمام مدارک آن در خزانۀ کتب موجود بود، روشنائی فکری هداة و دعاة بیش از این بود که اکنون هست و همچنین کوچههای بیشتری به شهر علم باز داشتند، واضح است ظفرمندی برای رجال سیاست به نشاط فکری آنها میافزاید، هر چه موجبات ظفرمندی از دست رفته، از نشاط رجال کاسته شده، فقد موجبات ظفرمندی از هر قبیل باشد چه فقد بازوی قوی که کثرت نفوس را و چه فقر اقتصادی که قدرت را محدود کرده و چه فقر اعتقادی که رشادت و فداکاری را از بین برده، هر کدام جداگانه یک رکن از نشاط را فروهشتهاند، به نتیجه رشد هر یک از افراد این دو طبقه به نیم قدر مقدر آن بیش نیست. و از طبقات دیگر به نسبت بیشتر؛ زیرا نقص هر یک از این دو طبقه هر چه اندک باشد تأثیرش در طبقات زیر دست به مراتب پیش است و گذشته از این نقصی که از اثر مفقودان و فقد آنها در جامعه هست، نقصی دیگر نیز از اثر تیرگی روابط بین حاضران در
پیش است، چنان که سوء دول ترک سلجوقی با نصارا بلای جنگهای صلیب را به مشرق کشاند و سوء سلوک آنها با بلاد اسلامی در رجال اسلامی تنفر آورد. سوء رفتار آن روز فاصلۀ بین شرق و غرب امروز را ایجاد کرد و درّه هولناکی در بین پدید آورد، حسن تفاهم و حسن تعاون به کلی از بین رفت و با یکدیگر خون آشام شدند.
با آنکه اگر دول سلجوقی به جای عصبانی کردن غرب دیوانه، به طهارت حیات و حسن نظر به رعایا و حسن سلوک با کلیسای نصارا روش نبوت را تعقیب کرده بودند و همچنین اگر عرب فاتح با رحمت نبوت به کشورگیری پرداخته بود، تجزیۀ عرب و فنای آنها به دست ملل مغلوبه رخ نمیداد، آنها از ملل مغلوبه عضو مساعد میساختند و ملل مغلوبه نیز عضد مساعد آنها بودند و در نتیجۀ حسن مساعدت، بهرهها از آثار اجتماع با یکدیگر میبردند و اجتماع همگانی همه آنها در رشد هر یک تن فرد تأثیر داشت و از آن یک تن هم در رشد همۀ مجتمع و اکنون به قدری که یک تن از آثار آن اجتماع بیبهره است و همانقدر که مجتمع فاقد معاونت چند عدد از افرادی است که حسن نظر و حسن تفاهم و حسن مساعدت با آن ندارند، اجتماع و افراد فاقد اثر نیک یکدیگرند. حتماً اجتماع بشر به همدستی در مقدار رشد یک تن و از آن یک تن در رشد همه مجتمع تأثیری کافی دارد. هر فرد هر قدر بیبهره از آثار اجتماع با دیگران است و دیگران بیبهره از اجتماع با اویند، هر دو آن ناقصند پس استنسر(1)غرب و
1) (1) استنسر: قدرتمندان، اهل تفکر و اندیشه.
سید جمال شرق هر دو ناقصاند. کمال منتظر هر کدام را نباید به مقدار تبرزّات خود او فقط تقدیر نمود، باید به مقدار ارتفاع حاصل ضرب هر یک در دیگری انگاره گرفت، مقدار سعادت آن فرض را که دو درخت پیوند میشد نمیتوان اندازه گرفت. همین قدر سربسته اگر آمیختگی با الفت در دو محیط بود و کمالات اسلام زودتر به غرب میرفت و قرون وسطی را از تاریکی و لجاج و کینهورزی میرهانید و محیط عظیم مختلط از شرق و غرب به تربیت رجال میکوشید و استنسر غرب و ابن سینای اسلامی و سید جمال شرق، محیط او سعی برای عظمت نفسی و نبوغ داشتند، نبوغ آنها سرشارتر و عقل و فکر آنها پختهتر از این بود. دست کم از اجتماع و تعاون یکی با دیگری هر کدام خود او بود با دیگری که در یک پیراهن آمده بودند.
و مردم نیز چندین برابر دستهای کنونی دستهایی با آنها متحد بود و حسن مساعدت اروپا جایگیر جنگهای صلیبی برای ما بود و تخاصمی به میراث بین شرق و غرب نمیماند، عقل غربی به حسن تفاهم با شرقی پیوند میشد (حتماً میوۀ پیوندی درشتتر است) و معنویت کامل شرقی به نفوس غربی راه داشت (نور و واتاب به هم میپیوست) و وسیلۀ رشدی از تربیت شرقی و وسایل مادی غربی دست به هم میداد، مردان جهان قامتشان بلندتر، و همتشان ارفع از این، آرزوی آنها پختهتر و نفوس آنها بزرگتر از این بود و چیزهائی میدیدند که اکنون نمیبینند، اکنون به قدری که از اجتماع کاسته و به تفرقه زور آوردهاند کوتاه و ناقصاند. هر کدام دیدنیها را به همان محدود میکند که با دیدگان کنونی میبیند، انسان آنچنان که میبینید همان چنان فکر میکند و برای آنچه ندیده
حس نبه ندارد. گمان او از سرچشمه موجودی فقط و فقط آب میخورد، پس مقدار نقصی که در علو همت نفوس هست نمیبیند و بالطبع مقدار نقصی که در همم و در خرد و در معیشت هست تأثیر وزن آن محسوس نیست و طبعاً به علل آن نیز کمتر متوجه است. برای بنیان ناداشته و صحت نداشته و نشاط ناداشته، آرزوهای ناداشته خود را هم نمیتواند بفهمد. گذشته از آنکه برای آرزوهای موجودی هم به قدری که حسن ظن دیگران را فاقد است مزاحم دارد.
بگذریم از تباغض شرق و غرب، فقط تجزیه دول اسلامی را بنگریم و از آن هم بگذریم، فقط به تجزیه دولت و ملت واحد در عصر حاضر رسیدگی کنیم.
اگر دولتی همچنان که مرکز قدرت است محطّ ارادت رعیت نیز بود و از وجود لیاقت خود مجمع واحدی تشکیل میداد که مردم دولت را همچنان که مرکز نیرو و قوت میدانند ممثل آمال و عقیدۀ خود نیز میدانستند و هیئت دولت خود را مجاری خیرات عمومی خویش تشخیص میدادند و اطمینان کامل داشتند که اموالی که به دولت میپردازند صرف در مصالح عمومی خود آنها میشود و در اثر آن، قوۀ دولت صرف در راه اخضاع آنها نمیشد، یعنی خود به خود خاضع بودند و در اثر ایمان و عقیدت، دزدی را نسبت به او و در کار او بر خود حرام میدانستند. دولت کافیتر از این بود و بهتر به سرپرستی افراد توانا بود و بهتر هم به کار میپرداخت، افراد در تحت تأثیر عمران اجتماعی رشیدتر میبودند، وجوهی را که اکنون از پرداخت آن نیمی میگریزند به آن میپرداختند و گذشته از اموال، دولت دارای نفوسی میشد که تأثیر آنها کمتر از خزانه نبود و نیست، یعنی دو دسته نفوس کبیره به یاری خود داشت.
1 - یک دسته نفوس پاک صالح علمای آیین و همراهان آنها، همراهانی که به آیین کاملاً سرفرود آوردهاند.
2 - دستۀ دیگر نفوس کبیرۀ ژنیهای عبقری که موهبتهای فطری آنها زیاد است و محیط کافی برای تربیت آنها کم است، در اثر آن خودکام برمیآیند و سر خود به دنبال فکر میروند، گاهی از کوچۀ دین سازی سر درمیآورند و موجی مزاحم امواج پدید میآورند، به جای خدمت و برکت زیانها و صدمهها وارد میآورند.
اگر این دو دسته با دولت توافق داشتند؛ هر فردی با رشد بیشتری به جامعه خدمت میکرد و خود او هم از جامعۀ بزرگتری استفاده مینمود. علل و امراض، بیفکری و بیعقیدتی در آن جامعه کمتر بود، طبعاً مردم تندرستتر از این بودند که هستند و عالمتر از اینکه این ساعت هستند. هر یک از دولت و ملت قویتر و رشیدتر بود و نفوسشان از آرامش کاملتری بهرهمندتر، اما امروز که تفکیک این دو قوه شده و دولت و مرکز قدرت را مردم متحد به آمال ایمان و عقیده خود نمیدانند، افراد خود را از دل تسلیم نفوذ و قدرت بیمعنویت نمیکنند. (و حائزان قدرت هم نمیخواهند یا نمیتوانند به شایستگی کامل خود را بیارایند که افراد به آنها دل بدهند.)
در اثر این مقدمات مردم تا بتوانند خیرات عمومی خود و اموال خود را در مجاری دیگر روانه میدارند و تا بتوانند از دادن کمک به دولت به نام مالیات خودداری و سرپیچی میکنند و به خود حق میدهند که از دادن کوتاهی کنند و از فرآورده آن دزدی کنند؛ زیرا گیرنده را ممثل آمال خود و عموم نمیدانند و
حقاً هم نیست.
در این حال عدۀ دیگری را برابر اینها، دولت برای تسخیر اینها به کار میطلبد و آنان ارکان دولت میشوند، در مقابل، آنان به علمای آیین که مجمع ایمان و عقیدت خلقاند سر فرود نمیآورند و به نتیجه دل مردم یکجا و دست آنها جای دیگر است. در اثر آن مردم به طور عموم آن دو مرکز که مرجع خلقاند، به طور خصوص ضعیف و ناتوان خواهند بود؛ زیرا یکی دلها را به همراه دارد اما بیدست و دیگری دستها را با خود دارد اما بیدل. در این صورت وسایل رشد اشخاص ضمان ندارد، ولگردهای جامعه بیش از تربیت شدهها خواهند بود و چنان که ولگردها که تسلیم به تربیت نمیشوند مصرف صحیح ندارند. تربیت شدهها هم چون بازویی مساعد با فکر ندارند و فکرشان اجرا ندارد، مصرف صحیح ندارند.
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
گذشته از اینها، نفوس ژنی عبقری را نه علمای آیین میتوانند تحت تربیت درآرند؛ زیرا در وسایل ضعیف هستند و نه اوضاع دولت آنها را قانع میکند که خود و مقدرات خود را تسلیم رجال حاضر کنند و آنان نیز چون موهبت خدادادشان زیاد است، به خودسری میروند و مربی کامل نمییابند یا قانع به آن نمیشوند. از صغار علما نیز آن قدر معنویت و بلندی همت نمیبینند که خود را به اقناع وادارند و فکر خود را زیر بال آنها درآورند. به ناچار نفوس عبقری که بذر درشت یا بگو میوۀ درشتیاند بر درخت، از درخت میافتند و گندیده و فاسد شده، دنبال کار خود و کام خود و فکر خود میروند و گاهی از کوچه دین سازی
سر درمیآورند و گذشته از اینها صغار فلاسفه نیز ولی کامل بالای سر ندارند که توانا باشد، فکر آنها را با عمل توأم کند، آنها نیز به فکر بیعملی خود سرخوش میشوند و از شرکت در اعمال مجامع اسلامی برکنار میروند و با نظر تحقیر به هیئت متعبدان مینگرند و در مقابل آنها صغار علمای آیین نیز برای تظاهر به تمحض در آیین اطلاعات علمی خود را تکمیل نمیکنند و مجبور میشوند مانند کشیشها با گالیله حکیم، فکر را حرام معرفی کرده و با دیدۀ تباغض به علوم فکری و جمعیت اهل نظر نگاه کنند و از این نظر هر دو رو به مضاده میروند. فکر با عمل نیست و عمل هم با فکر نه؛ و هر دو ضعیف و لاغر خواهند بود، اهل فکر حتی در فکر هم لاغرند و در اجتماعیات از حسن نظر خلق و شرکت و مساعدت در عمل به کلی بیبهرهاند، چنانکه اهل تعبد (مانند اخباریین اصحاب احمد بن حنبل) و متعبدهای محض حتی در عمل نیز لاغرند. آری، در عمل خود؛ هم چنانکه از علوم فکری و اسلحۀ علوم به کلی بیبهرهاند.
و بالاخره همگی نارشیدند و نفوس همگی نارس است و نقصان نفوس آنها نه تنها به قدری است که به واسطۀ تنافر و تباغض رو به انحطاط رفته و وسایل را از دست دادهاند؛ زیرا رشد همدستی و همدردی را هم از دست دادهاند که تباغض همچنانکه فاقد رشد مقدر است، موجب انحطاط غیرمنتظره هم هست، از استقامت میکاهد و عوارض سوئی بر عوارض میافزاید، پس نفوس عموماً به قدر فقد حسن مساعدت و نتایج حسنۀ آن و به قدر تباغض و تبعات آن ضرب در هم از رشد خود بازماندهاند و چون وسایل تکمیل ناقص بوده، عموماً ناقصاند و چون
کامل و جامع را آنچنان که قرآن نشانی میدهد: رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ (1)حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ (2)
در سایۀ طوبی مفروض نه دیدهاند، دولت الهی اهل بیت را عملی ندیدهاند، به مقیاس نقص و کمال برنخوردهاند، از نقصان خود غافلاند و نقصان افراد دیگر را مؤثر در نقصان خود نمیبینند، تصور نمیکنند که هر گاه افراد دیگر درست و کامل بودند خودشان نیز بزرگتر از این بودند که هستند و فاصلۀ اینگونه مدینۀ منحطه را با مدینۀ فاضله در نمییابند و نمیتوانند دریابند، نمیتوانند درک کنند که هر چه مربی بهتر میبود مقدار بلندی و رشد آنها بیشتر بود. نفوس عظیمهای را از عبقریها که از دست دادهاند، استعداد بیپایان آنها تلف و ضایعات گرانبهایی به واسطۀ نداشتن مربی کافی متحمل شدهاند (گلابیهای درشتی بر درخت ناتوان و شاخۀ ضعیف بوده، از درخت بیقوت افتاده) این طبقه از نفوس مربی کاملتر و ظروف تربیت کافیتر نداشتهاند که آنها را اقناع کنند.
مجتمع حاضر ما، اگر به جای همۀ این فقدها، اسباب وجود و وجدان و رشد را جمع داشت و در سه مرحله مقدرات او صورت عمل به خود گرفته بود:
1 - نخست: رشدهای مفروض و مقدری که در قوه و امکان و استطاعت افراد حاضر بوده و از حدّ امکان بیرون نیامده.
2 - دوم: نفوس کبیرهای را واجد بود که به واسطۀ عدم تناسب ظرف با
استعداد از عهدۀ تربیت آنها برنیامده و آنها رو به خلاف میروند.
3 - سوم: فیض اسلام منبسط شده به اصقاع بلاد منتشر شده بود که وحدت عظیم و محیط اوسع تشکیل شده بود.
آن روز هر فرد زنده جداگانه و جهان جداگانه داشت و جهان جمله جهان دیگری بود و گذشته از این جهات، اگر مجتمع سلامت خون و طهارت حیات داشت و تمام اشخاصی که از دست داده برای او موجود بود و اشخاص زندانی محبوس از زندانها بیرون میآمدند و بیمارهای مریضخانهها تندرست بودند و هر دو گانه از افراد صالح نافع میبودند و تکثیر نفوس با فعالیت صحیح به هم دست میداد، عرصۀ زمین صحنۀ حیات بود و مادۀ عقول هر چه نهفته داشت بیرون میریخت و مادۀ وجود هم هر چه داشت در دسترس میگذاشت.
جهان آن روز آرزویی را زمین نمیگذاشت، بلکه آرزوهای دیگری میداد که ما اکنون آن را تصور نمیکنیم، ما نمیدانیم اگر بر سر قلۀ فضیلت بر میشدیم چه آرزوی نوینی داشتیم، ما آنچه نداریم وسیلۀ انتباه به آن را نیز نداریم.
آن بیت معموری که باید مجتمع بشری، محاذی بیت معمور عالم وجود تشکیل میداد همین بود و خدای آفریدگار واحد، اول این بیت معمور را به وجود اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله به جامعه اعطا کرد، ولی البته واحد اول هر کائن و هر بنیه بسی مختصر است ولی چون زنده است و فعال، مختصر آن مختصر نیست...
از ما میپرسند که آیا اهل بیت علیهم السلام میتوانستند این مقدرات را به جهان اعطا کنند؟ ما میگوییم: آری، اسلام در آغاز یک خانواده بود، به اندک مدتی یک
مدینه شد و به مدتی بعد یک جزیرة العرب شد و پس از اندکی خلافت جهانی شد و بعد از اندکی فاصله چندین خلاف شد که هر کدام امپراطوری تشکیل داد و قبایل و نژادهایی را جزو خود کرد که عرب در میان آن اندک و بالنسبه به قبایل ترک و دیلم و فرس و روم و قبط و قوم و چرکس و هندوس و بربر و ترکمن، دولت عرب حلقهای بود در وسط و آنچه از آغاز تا انجام عربی محض بود، به نام وابستگی به پیامبر صلی الله علیه و آله از جنبۀ قرشیت بر جهان تحکم میکرد و بر خاندان پیامبر در داخل هر گونه فشار وارد میآورد، اما در برابر امم دیگر به نام عربیت مفتخر بود و در مقام عرب به نام قریش نیروی اسلام را در دست داشت تا هنگامی که امم و به خصوص فرس بر او خشمگین شدند و بنی عباس زمام امور را به دست گرفتند. آنان مستقیماً به نام آل محمد صلی الله علیه و آله بر نیروی جهانگیر اسلامی فرمانروایی میکردند، پس نیرویی که نفوذ آن به نام خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله به جهان شرق و غرب کشیده شد، هرگاه زمام آن به حقیقت با رجال حقیقی آن خاندان محبوب بود، صلاحیت را هم بسان نفوذ نیرو به جهان پخش میکرد، ولی چنین نشد، تودهها از آغاز تسلیم قوۀ خلافت میشدند، ولی بعد به واسطۀ کجروی اموی و ناروایی خلافت عباسی و تخطی آنها از آمال مردم سرباز میزدند.
ما نیکو میدانیم: برای توضیح سعه و نفوذ حکومت اسلامی، ملوک و ممالک اسلامی را در جدولی ذکر کنیم؛ زیرا به واسطۀ فهم سعۀ قطر و شعاع دایرۀ زورمندی، نیروی نفوذ به دست میآید و سپس معلوم میشود که به واسطۀ عدم صلاحیت حوزۀ خلافت، بلاد از دست میرفت.
عرب به طور کلی به تمام، به مثابه هسته مرکزی (پروتوپلاسما) شد، او به جهان میگفت: آنچه را بیت محمد صلی الله علیه و آله به او میگفت یا گفته بود در جهات
جهان اسلام آنقدر جمعیت انبوه بود که برای رساندن صدا به آنها، عرب به تمام و یکجا بلندگوی محمد صلی الله علیه و آله شده بود و در درجه دوم پیغمبر و به مثابۀ پیامبر ثانی یا دست و پای محمد یا بگو نبوتی بود در مظهر اعظم خود؛ و باز صدای عرب به اطراف این جهان وسیع نمیرسید؛ لذا محدثانی از خود آن قبایل برانگیخت، بخاری را از سمرقند و بخارا و کلینی و ابوالفتوح رازی را از ری و همچنین از اندلس و آفریقا و جزیره، رجالی را برانگیخت که صدا را از عرب بگیرند و به دیگران و دوردستان برسانند، پس نیروی نفوذ و استحالۀ اسلام فوق العاده بود و اگر با نیروی توانای مبدئی خود عصمت نیز همراه داشت از عهدۀ همۀ آن تمنیات ما برمیآید؛ زیرا در پرتو عصمت مبدأ و طهارت حیات دو چیز میشد که همه چیز در این دو چیز میبود، برای همه کارگزاران و کارفرمایان طهارت حیات موجود میشد و برای مولدات و والدات سلامت خون تأمین میگشت، مدینه جز مجموع خانوارها نیست و تشکیل آن از واحد واحدها است، واحد نخستین آن صورت مصغری است از کل آن؛ باید معنویات آن در کل ساری باشد و کل از عناصر آن واحد اول تشکیل شود، این بیت پس از موفقیت به تأسیس مجتمع عظیم که هیکلی بزرگ خواهد شد. آثار عصمت عموم آن جهان مولد از همان واحد است که به منزله قطره و نطفۀ تکوین و هسته (پروتوپلاسما) حیاتی است یعنی در او بالذات و در باقی بالعرض خواهد بود مانند حیات هر زنده نسبت به اعضای آن که حیات اطراف تابع حیات مرکز است.
عصمت امام که بالحقیقه، آن نیّر بالذات و شخص الهی است به اشعۀ خود عصمتی در همگی میآورد، همۀ آنها که زیر سایۀ او هستند در جلباب عصمت
هستند، با این فرق که از خود او بالذات و به تقاضای ذات، ولی از دیگران به پرتو او است، او را نیّر بالذات و بسان مرکز نور و کرۀ نیر فرض کنید و دیگران را تا در مجاورت او هستند به منزلۀ روز کرۀ دیگری که نور از خورشید میگیرد.
و بالحقیقه: مجاورت انسان کامل را از این رو بزرگترین سعادت باید دانست «اگر دستاویز واقع نمیشد و آن را وسیلۀ سوء استفاده نمیکرد و صورتهای تصنعی برای خود پیشوا و وظایف تکلفی برای مسترشدان نمیداشت.»
به هر حال من به شیره جان معتقدم که مجتمع اسلامی، هر چند محیط دائرهاش وسیع باشد، مادامی که در تمام اقطار دائرۀ شعاع ارتباط آن با بیت نخستین یا واحد نخستین «شخص امام» محفوظ باشد، تمام در عصمت است. خدا خاندان پیامبر را به جهان داد که عالم معصوم باشد وگر نتوانست اقلا واجد فردهای عصمت باشد و اگر آن هم نشد دست کم دارای خون سالم و طهارت حیات بوده، به وسیلۀ این دو، موجودیش بیش از معدومیش شود، یعنی در موجودیش عدم رخنه نکند، والدات و موالیدش به سقط جنین موجودی را معدوم نکنند، و به قدر مقدر و مقدور موالید صحیح داده، اکثر از حیث کمیت را با اصح از حیث کیفیت بیرون بدهد. این کمیت و آن کیفیت جز با خون سالم در بدن و طهارت حیات در نفس به دست نمیآید و وجود این دو موهبت در مجتمع به سایبانی عصمت اولیا تأمین میشود، نهایت هر چه به او نزدیکتر باشند این دو موهبت در آنها متوافر و فزون خواهد بود و هر چه دورتر افتد و روابط آن با مبدأ عصمت ضعیفتر افتد، این دو موهبت ضعیفتر خواهد بود ولی هر چه باشد
از حد عدالت بیرون نمیرود. معنی حکومت عدالت این است و از این نظر اهل بیت جملگی تا در مجاورت امام هستند و اتصال عضوی مانند اعضای یک تن به رئیس آن خانواده و ثمال(1)آل علی علیه السلام داشته باشند، مغمور در نور عصمتند (هر چند این عصمت از تابش شعاع خودشان نیست) بلکه خاندان دیگران نیز همین که عضو آن خاندان شوند و به علم و عمل و به نقشه و تشکیلات به آنها بپیوندند، در پرتو شعاع عصمت قرار میگیرند، گر چه نور از دور به آنها میرسد و آنها نیز اگر خاندانهای دیگری را در تحت سرپرستی خود آرند و آنها را با خود به محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله بپیوندند و همچنان خاندانهای دیگر و دیگر هر چه زیر نظر بگیرند، عصمت را به آنها میرسانند.
سخن کوتاه: بیت اهل بیت واحد، نخستین خاندانهای انبوهی خواهد بود که جملۀ آنها را مدینۀ اسلام میگویند و مدینه در این مورد به معنی دولت و مملکت است نه شهر - یا - بگو شهرستان به معنی دیگر.
اسلام میخواست از روی آن واحد نخستین هر کسی آشیانهای بسازد تا به معنی حجرات خانۀ زنبور عسل پهلوی این خانۀ اول مجتمع منظم بسازند و جامعهای تشکیل بدهند، خانوادهای که پنج تن آنها زیر یک کساء بخوابند و طمع به دارایی همسایگان خود نکنند، هر چند خود جنگجو باشند و همسایگان یهودی. باغ نمونۀ اسلام بودکه باید مسلمین هر چه بیایند و هر مجتمع بزرگ
1) (1) ثمال: فریاد رس، پشت پناه، آن که به کارهای کسان خود پردازد.
داشته باشند به منوال آن بسازند و به وتیرۀ آن تشکیل دهند و به طوری که اعضای دور از مرکز قلب یعنی اطراف بدن مقاصد قلب را انجام میدهند و تشکیل جهازات آنها به منظور مقصد بدن واحد است، آن مجتمع هم مقاصد قلب خود را انجام دهد و اگر ارتباط به این درجه شدید نباشد که مجتمع اسلام را یک بدن بیانگاریم، باید دست کم مجتمع را به منزله یک بیت بگیریم که امت اسلام ساکنان آن بیتاند و به این نظر که چهارصد میلیون را در یک خانه بگنجانیم و جمله را اعضای یک خانواده بیانگاریم اشخاص معدودی از آنها که عدۀ اهل بیت باشند، اعضای بدن پیامبرند و آنها در میان عرب گوشت و پوست پیامبرند. جایی که ما عرب را در میان امم اسلامی جهان، چنانکه گفتیم نزدیکتر پیغمبر صلی الله علیه و آله بدانیم، چنانکه صدای پیغمبر را میگیرند و به دیگران میرسانند و به منزلۀ بلندگوی محمدند، اعضای خانوادۀ او یعنی عدۀ معدود اهل بیت علیهم السلام را نزدیکتر از نزدیک میدانیم، چنانکه صدای پیامبر صلی الله علیه و آله از حنجرۀ آنها به مسامع عرب و عجم میرسد و در منزلت باید آنها را پیغمبر صلی الله علیه و آله در درجۀ اول یعنی متصلات به او بدانیم، عالم اسلامی به صورت مصغر درآید، این حکم را دارد و اهل بیت به صورت مکبر آن حکم را، خود پیغمبر صلی الله علیه و آله بدین منظور دختر نبوت و مادر حکمت، زهرا علیها السلام را میفرمود: پارهای است از تن من،(1)روحی است میان پوست من.(2)
دربارۀ علی علیه السلام همقدم اولش عناوینی نظیر این عناوین میفرمود: گاهی تنزیلش میکرد به هارون و موسی(1)و گاهی به گوش و پوست خود یعنی زبان من است،(2)حنجره و نای من است.
این دو تن را که حجر اساسی بیت و خانواده او بودند، از خود جدا نهاده و در معرض ازدیاد گذارده، انتظار داشت که ازدیاد متناسب آن، چنان باشد که بیت المعموری که دیده بود بدینوسیله بسازد و مشابه نقشهای که استاد ازل در آسمان به او داده، تشکیل عمران اجتماعی دهد.
منظور از سفر معراج و ارائه دادن منظومههای بزرگ وجود، تشویق به مشاکلت آن در روش عمرانی است و تهدیدی است از آنکه بیت معمور را ببیند و در زمین به عمران نکوشد. خانهای معمورتر از خانۀ گیتی نیست. اگر گیتی را از وجهۀ دیگرش بنگرند، نه به وجههای که چشم گاو و خر میبیند؛ البته چشم انسان پهلوی دیگری از گیتی را غیر از آن پهلو که چشم گاو و خر می یابد، بلکه چهار مرتبه بالاتر از آن هم خواهد یافت. در آن پهلو که نهان از چشم حیوانات است گیتی خانهای است، همه چیزش به هم پیوسته گرچه این جنبه از چشم گاو و خر نهان است، نهانخانهای است که از نهانخانهای متاع آن را بیرون مینهد، نهانخانهای است که از آن نهانخانه، امر این عالم بیرون را اداره میکنند، و آن
نهانخانه نسبت به این بیرون درون است و این خانه از آن دور است. در عین آنکه به آن نزدیک است.
قرآن مجید که سوگند میخورد بیت المعمور(1)به آن جنبه عمران خیر عالم معمور، تذکری میدهد که هر کس به آن جنبه توجه داشته باشد بیابد که عالم نه پراکنده است، بلکه یک خانهای است که از همه جهات موافق آن منظور شده و پراکندههای آن که به نظر ظاهربین پراکنده است، چنان به هم مرتبط است که جمله را باید خانه گفت. و تعمیر از ارتباط شدید بین قطعات آن، با وجود فواصل جز به کلمۀ بیت نشاید، چه که بیت جمله چهار دیوار آن منتهی به دری میشود که کلید آن مانند نگین انگشتر نقطۀ جمع متفرقات است. از ذکر بیت معمور و سوگند به آن و سوگند به سایر امور مجللی که در سورۀ مبارک والطور هست، مرد هشیار و امت هشیار را بیدار میکنند که حتماً عذاب و شکنجه است برای کسی که تخلف از تقاضا و اقتضای این منظرههای منظور کند، یعنی منظرههایی که در سوگندهای پنجگانه است: وَ الطُّورِ * وَ کِتابٍ مَسْطُورٍ * فِی رَقٍّ مَنْشُورٍ * وَ الْبَیْتِ الْمَعْمُورِ * وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ * وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ (2)
1 - منظر کوه با اطوار پیج و خمش
2 - منظر کتاب بنبشتهای که در کاغذ سرگشاده برابر دیدگان هر کس، چه رقیب و چه حبیب گذارده میشود.
3 - منظر خانۀ معمور گیتی
4 - منظر سقف بلند و طاق بلند کاخ سپهر
5 - منظر دریای دیوانه وش جوشان و خروشان و امواج متلاطمش
هر یک جداگانه و همه به اجتماع، همه کس را هشیار میکند که آن کس که خبرها و رازهایی که از این جهان به خانهنشینان میرسد تکذیب کند و غوطهور در خودسری باشد و خود را بازی بگیرد و سرسری بپندارد در شکنجهاش خواهند کرد. پروردگار تو به شکنجه کردن او جداً ایستاده و برابر اقدام جبارانۀ پروردگار دفاعی نیست.
این منظرهها برای پیامبر صلی الله علیه و آله دریچۀ معراج بود، این منظرهها از ظاهر گیرندهشان، نفس پر شوق کنجکاو و پیجوی او را ندا میدادند و به خلوتخانه و عمق دعوت میکردند، کوه با اطوار پیچاپیچش میفهمانید که مخزن آبی است که تهیۀ آبش نیز به عهدۀ خود و وسایل حفظ آتش و ابزار شکافتن راهش نیز با خود آن است. مخزن آبی است شگفت، نه تودهای است ناهنجار از سنگهای نتراشیده و نخراشیده که از دست معمار در رفته باشد و رام دست تدبیر نبوده یا مانند ریزههای آجر و گچ و پاره سنگهای بیمصرف بنائی که باید آنها را به دم جاروب داد و در گوشهای از بنا برای وقت فرصت و هنگام بیرون ریختن جمعآوری کرد و از این جهت در آن تودۀ بیمصرف ملاحظه هندسه و نظم نمیگردد.
نی نی کوهها و کوهستانها برای اینکه مهبط اولین اشعه و فرودگاه ابرهای رحمتخیز باشد و نیز سربند تقسیم آب به زیردستان و جلگه نشینان باشد از این لحاظ ارتفاع دارند. و از جهت آنکه با استحکام برابر سیلها و طوفانها و امواج دریاها پایههای استوار و دژهای محکم باشد ریشههای عمیق دارند و برای زمین و زلزلهها لنگر نجاتند و نیز از جهت حفظ انباشتههای برکات در دل خود، به منزلۀ انبار خوارباری برای ذخایر اولیهاند. اگر از برای هر یک از این چندین جهت، مهندسان عالیمقام استخدام میشد بهتر از این اسلوب نمیتوانستند بسازند، چین و شکنج درهها و ماهورها و نشیب و فرازها به ملاحظۀ تهیۀ سطوح بیشتری در مسافت کمتری، یکی از اعجازهای بنایی است و همه طور و اطوار است و لذا کلمۀ جبل نفرموده و طور فرمود.
اینها همه ارقام درشتی است که با چشمهای درشت بین باید خواند و چون ارقام ریز و درشت، وجود همین وحی را میکنند. پس از ذکر آن رقم درشت، به رقم ریز توجه میدهد که نوشتۀ نامه و کتابی را هر چه باشد بنگر، که حرفی پس از حرفی و کلمهای از پس کلمهای و جملهای پس از جملهای و سطری پس از سطری تا محل امضا، در همه ملاحظۀ تقدم و تأخر و رویه و هندسه بوده تا فکر آنها را بدان ترتیب چیده. عناصر نودگانه را به منزلۀ حروف مطبعه انگار اگر هزاران بار مشتی از حروف را به بالا بپرانی و بیفشانی و صفحۀ کاغذی به زیر بگیری به انتظار آنکه خود به خود در فرود آمدن سطری منظم در روی سطح لوح پدید آید که قابل امضای مصنف باشد نخواهد شد، حتی نه یک نامۀ فکاهی (کتاب عبید زاکانی) خواهد بود و نه کتابی ابتدایی، نه نامهای به دوست و نه
حجتی بر رقیب نوشته هر نوشتهای باشد (برای حبیبی یا رقیبی) اگر در برگ قابل انتشار باشد همین که باز بینش نموده به نشرش میسپارند، داد میزند که رویهای در چیدن حروف آن بوده، نامۀ کتاب تکوین (از عناصر نودگانه و حروف نودگانه باشد یا از عناصر چهارگانه) به هر حال ترتیب آنها با یکدیگر آن هم به جوری که به مفهوم صحیحی برسد و نتیجۀ درستی بفهماند کاشف از دست نویسنده است که سرانگشتان تدبیرش، تا مغز فکرش همه در کار بودهاند، تا این کتاب تکوین نقطهگذاری شده و مبتدای آن خیر گرفته و جمل آن اعتبار.
و سرّ ذکر کتاب با تنکیر آن است که: هر کتابی بدون اختصاص همین هدایت را میکند و پس از این منظر دقیق که منکّر آن(1)به پایۀ معرّف امور مجلل قبل و بعد از حکمت دم میزند، به منظر دلبندی از گیتی اشاره میکند.
خانه و خانهنشین در جنب کوچ نشین و چادرنشین مطلقاً هیکل حکمتی است، داد میزند که هر جای آن خانه به منظوری ساخته شده. خانه اگر ویران هم باشد دلالت بر فکر و تدبیری از سازنده میکند، تا چه رسد به آنکه خانه معمور باشد و در هر جهت از عمران آن عمرها صرف شده و استادیها به کار رفته.
با آنکه هر چند خانۀ مصنوعی به انواع عمران آرایش شده باشد، باز به پایۀ خانۀ طبیعی گیتی نمیرسد که نورش در بالا و عمومی و به موقع و بادبزنهای
1) (1) کتاب مسطور نکره آورده شده، اما والطور معرفه؛ تا تذکر دهد که آنها به همان وجه که معروف خاطر آگاه است دلالت دارد، اما کتاب به هر وجه باشد.
دریاها و مرتفعات آن خودکار و فرشها و گستراندن آنها در روئیدنیها به موقع و پوشیدن پنبه بر شاخۀ درخت آن و پوشاندن بر انسان، روئیدن پشم بر بدن گوسفندان و پوشانیدن ثانوی آنها بر بدن انسان و فصول سال و منطقههای اقلیمها و غلههای مخصوص و انباشتن محصول تابستانی در مخزنهای زمستانی که در خود سنبل تعبیه شده، همگی ندا میکنند که: این خانه صاحبخانهای دارد.
جهانرا صاحبی باشد خدا نام که از او آشفته دریا گیرد آرام
از آن پس که منظر خانهای جلب توجه کرد، توجهی به کاخ رفیع و ایوان بلند و کنگرهها و شرفههای بام بلندش باید نمود، سقف بلند و آسمانه ارجمند آن خبر از کاخ نشینانی میدهد. کاخ نشینانی لایق که کاخ کاخنشینانی که از نگاه تند آنها دریاها به تلاطم آیند، در ساحل هر دریا بایستی دریا را بیقرار مییابی، گویا دل پرجوش آن خبر میکند که غوغائی به سر دارد از خروش و فغانش به دیگ جوشان اَلْمَسْجُورِ ماند. جائی که دریاها و اقیانوسها به دیگ جوشان مانند، عجیب آید که تا به این دل پرهوش اینقدر کم جوش باشی.
گر مرد خرد کور کر نباشد از کار فلک بیخبر نباشد
تو بار خدای جهان خویشی از ملک تو بهتر دگر نباشد
در مملکت خویشتن نظر کن زیرا که ملک بینظر نباشد
درمملکتتودوگوش، چشمبینا درهاستازاینبه دودر نباشد
بنگرکهچومیبایدت همی کرد تا بر تو کسی را ظفر نباشد
اگر پس از این منظرهها و پس از استماع این نداها و رازها، باز به تکذیب بکوشی و نکوشی که به خیری برسی و خبری پس از خبری بگیری اَلْمُکَذِّبِینَ
و به لعب و بازی بپردازی ودر لجۀ بلهوسی سرفرو بری فِی خَوْضٍ و سر برنیاری که به کار جدّ دیگران بنگری یَلْعَبُونَ (1)البته مورد عذاب و شکنجهای واقع گردی که دفاع پذیر نیست، عذابی که به نیروی پروردگاری میرسد. این منظرهها و این نداها، پیامبر را به معراج دعوت میکرد، یعنی سرکشی به عمق این امور مجلل میخواند، روح اصرار آن شخص بیدار را بیشتر تحریک میکرد و آتشین مینمود. این دعوات پیاپی قلب او را بیتاب کرد «پیامبر همیشه شیفتۀ منظر آسمان بود» تا بالاخره او را به بیت المعمور بالا بردند و با دل پرحرارت، پرجوشی برگرداندند که مانند آن را در مجتمع بشری پدید آرد.
خانوادۀ محمد با مصغر بودن آن، مصغر بیت المعمور است. اینکه گفتهاند: مکه محاذی بیت المعمور است از باب آن است که موطن وحی است. به بالا بر شد که امور را از بالا ببیند و مصادر امور را از مبدأ آنها بنگرد و درست علم و آگاهی به مبادی و نتایج بیابد، امور را از مبادی نگریست. آری، امور را باید از مبادی نگریست، مبدأ هم آنچه باید به او وحی کند و خلاصۀ سفرنامه و ارمغان را در سوره پس از این سوره یاد داشت فرمود:
وَ النَّجْمِ إِذا هَوی * ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی * وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی * عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی (2)
ظواهر گیرندۀ جهان، چنانکه گفتیم با مبدأ و مصدر آن فاصله بسی دارند.
گرچه آنچه از منظرهها به دیده میریزد و از صداها به گوش میرسد نزدیک به شنونده است و خبر از جای نزدیک میدهد، ولی بالحقیقه صدا از عمق دور میرسد. دور نه مختصر دور، بلکه مانند ریزش انوار ستاره که از هر سو به چشمان باز میریزد و نزدیک به نظر میرسد چنانکه گویی خود ستاره است فرو میریزد. با آنکه فاصلۀ تابش ریزان آن نور تا خود اختر ریزنده بسی بیرون از حوصله مساحت و مسافت سنج است، سرآغاز سخن را در سفرنامه به سوگند «والنجم» آغاز کرد تا آگاهی دهد که از جای دوری خبر آورده، ولی با این دوری این قدر اطمینان هست که مبدأ همین امور و نجم این نور را دیده، اگر راهرو راه را درست برود. یعنی به هدایت او برود، گم نمیکند؛ زیرا نجم نور خود را به هر جان فرو ریخته و اهالی آنجا را به خود و مرکز خود آگاهانیده، به خطر مستقیم پیک شعاع را فرو فرستاده و به خط مستقیم مبدأ و منزلگاه خود را نشان داده، در اطراف کره اگر کسی از منزل خود حرکت میکرد و به سمت نجم و به قصد منزلگاه او بود ولی خط نور را که قاصد واسطه است در نظر نمیگرفت، حتماً به پیچ و خم راه گرفتار میشد. گاهی دور کره را میگشت و باز به منزل خود برمیگشت و رو به سرمنزل نجم قدمی پیش نگذاشته بود، ولی همین که به نور نجم نظر داشته باشد از اهالی هر جا باشد، در شرق کره یا در غرب، در آن طرف دریا یا این طرف دریا، هر جا باشد کوکب را بر صد نور مقابل خود دیده، کوکب اگر خود را در مشرق نشان دهد یا مغرب همانجاست که نشان داده و فاصلهاش را تا مبدأ و مصدر هر چه باشد دیدگان به صدق قطع خواهند کرد، چنانکه
دیدگان هر چشم هم قطع میکند راه معراج تا سرچشمه مصادر امور بسی دور و دراز بود.
خرد مومین(1)قدم این راه تفته خدا میداند و آنکس که رفته
ولی با دوری راه اطمینان داشته باشید که پیامبر صلی الله علیه و آله تا مبادی رسیده و خبر صحیحی از مصادر و مبادی امور آورده و برای تشکیلات هم از مبادی امور شروع میکند. بذری آورده که غرس کند. غرس آن تعلیمی است الهی تا طلوع آن چه باشد؟ معلم الهی سخت در این تعلیم و غرس کوشیده با تمام قوا، با شدت هر چه تمامتر مقاصد خود را در خاطر محمد صلی الله علیه و آله غرس کرده.
در این سورۀ مبارکه کیفیت تعلیم الهیات را به مبعوث الهی در ابتدا ارائه میدهد و سپس کیفیت نتیجه را در انجام به ابراز مظهر مجللی از شجرۀ طوبی و سدرة المنتهی بیان میفرماید و اول و آخر را برای دلگرمی پیامبر صلی الله علیه و آله به او نمایانده و برای ما نیز بازگو میکند و بهترین تعلیم آن است که مبادی را بنماید و نتایج را نیز در بعث محمدی صلی الله علیه و آله، مبادی و نتایج را در سورۀ والنجم که سفرنامۀ پیامبر است، یکی را در یک نوبت و دیگری را در نوبۀ دیگر به نظر او مینهد و قرآن از نظر ما میگذراند.
نوبۀ او: ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی * أَ فَتُمارُونَهُ عَلی ما یَری (2)و قبل آن - عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی
نوبۀ دوم: وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی * عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی (1)... لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری
در نوبۀ اول رؤیت مبادی اسلام برای مذاکره و تعلیم که به مثابۀ تعلیمی از غرس نهال است و لذا مذاکره و فقط در حدود تعلیم است و از شجر و ثمر و بر سخنی نیست، اما در نوبۀ دوم که نوبۀ دیدن نتایج است از مذاکره و تعلیم سخنی در بین نیست، به جای آن ارائۀ نهال سرسبز خرّمی است که از همان غرس اولی روئیده یا بگو ارائۀ معلومات است اما به صورت نهالی برومند و شاداب و تنومند که قاف تا قاف جهان را فرا گرفته و فوج فوج ملل را به زیر سایۀ خود جا داده که در سایۀ آن، به همه جهت ایمن میزیند.
1 - در نوبۀ اول که هنگام تعلم و تعلیم است، شرایط استحکام تعلیم را متضمن است، معلوم است هرچه استحکامات لازم است باید در مقدمات کار به خرج رود و به خصوص باید مقصد را معلم خوب به متعلم خود برساند، آنچه شادمانی در بروز نتایج توقع میرود باید برابر آن اتقان در مقدمات باشد. در این سوره سخن از استحکام مقدمات را بیشتر اهمیت داده و تذکر داده که القای این تعلیمات بسی استحکام داشت و تلقی آن نیز کاملاً استحکام داشت تا بدین وسیله معلومات و حقایق در خاطر پاک و روشن محمد صلی الله علیه و آله غرس شد، چنان غرسی که نهال داد و نهال آن را به او ارائه داد. باشد که او هم ارائه دهد، البته هر گاه تعلیمات حقایق باشد و در خاطر حقیقت پذیر هم نیکو وارد گردد و نیکو غرس
1) (1) نجم (53):13-15.
شود.
شجرۀ اسلام را از خانۀ محمد صلی الله علیه و آله بار آرد، چنانکه ریشۀ آن کندنی نی و شاخسار آن همی برومند و تنومند شده و میشود. از بذردرشت هم درخت تنومند برمیآید که به شاخههای خود همی انبساط میدهد تا به نوع خود جهان را فرا میگیرد.
بذر اسلام اولین مبدأ صحیح بود و درخت آن در آخریت رشد خود سدرة المنتهی خواهد بود، یعنی سدرهای که سرسبزترین درختها و شادابترین برگها را (مُورد)(1)دارد. منظومهای دهد که شادابترین مدن و تمدن را دارد، مدینۀ فاضلهای که به کمال نظم و در منتهای رشد برآید و البته آنجا آستان بهشت جنة المأوی خواهد شد و امت آن آیت کبرای الهی خواهند بود.
سورۀ والنجم سورۀ معراج است و معراج به مقصد سیر عالم و سفر برای سیر حقایق از نزدیک است. او به بالا برآمد یا عالم با مبادی در او آمد که جهان وسیع با مبادی در محمد صلی الله علیه و آله بگنجد و از او در امت و از امت او در گریبان جماعت آید و در انجام مجدداً همان مبادی برآید. این سفرنامه کمال مطلوب بعث محمدی صلی الله علیه و آله را در دو مرحله بیان میکند، یکی مرحله تعلیم مبادی و دیگر مرحله بروز نتایج(2)و در هر دو مرحله معلم را دید، چنانکه تو گویی خدا را
در مقام تنزل دید. تو گفتی خدا خود در جهان است چنانکه نجم فروزان خود در نور ریزان اوست.
برای اینکه به فهم مقصد نزدیک شویم، نیکو است ترجمۀ آیات این سوره را بنگرید و دقتی در ذکر استحکام مقدمات و متانت القا بکنید. باز میگویم: به متانت القای آن طرف و شدت تلقی این طرف، اندکی بیش از معمول عنایت کنید.
قرآن مجید: وَ النَّجْمِ إِذا هَوی * ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی * وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی * عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوی * وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلی * ثُمَّ دَنا فَتَدَلّی * فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی * فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی
ترجمه: قسم به اختر فروزان، هنگامی که گویی خود را با ریزش شعاع فرو میریزد. صاحب و سالار شما نه راهش گم شده که گمراه گردیده باشد و نه راه اشتباه را عمداً پیش گرفته. سخن را از روی هوا و هوس نمیگوید، وحیی است که به او شده، آن هم بدین قرار که معلم او سر تا پا(1)قوا بود و قوای او هم همه قوی بود.
1) (1) رمزی دربارۀ چهار ملک اسرافیل و میکائیل و جبرئیل از کثرت قوای آنها در تفسیر برهان گوید: به اسرافیل قوۀ تمام جبال و تمام ریاح و تمام سباع داده شده و سر تا پا، مو به مو، دهن و زبان و بال است و به هر زبان، به هزار لغت سخن تسبیح میگوید که از آنها ملک خلق میشود و میکائیل از فرق سر تا قدم مو است و مو به مو زبان است، بر هر مو هزار هزار دهان و بر هر
عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی و آن معلم شدید القوی او را تعلیم کرده، با شدت قوا به تعلیم او پرداخته و با پشت کار در کار تعلیم او بود. آن فعال «ذومرّة» گویی از قوۀ استمرار خداوندگار کار و پشت کار بود - یا - آنکه محمد صلی الله علیه و آله خداوند نیروی پشت کار بود و خود را با پشت کار بینظیری برای آموختن علم آماده کرد و همین که معلمش آن هم معلمی چنین بر سر کار شد و به کار تعلیم پرداخت، تمام قوای خود را برای تعلیم مستوی کرد، مزاحمات تعلیم را به کنار نهاد تا یکسره به تعلیم بپردازد.
فَاسْتَوی با آنکه معلم نیرومند، خود در استوای قوا و جهازات بود، معهذا چون در
افتتاح این مدرسه مقصد بزرگ و مهمی در نظر داشت، خود و کارهای خود را مستوی کرد، تو گویی فارغ از هر کار شده و با تمام قوای در این کار است. یا آنکه محمد صلی الله علیه و آله که خود در استوا، اخلاقی مستوائی داشت و در استوای مزاجی نیز مستوایی داشت، اینک کاملاً برای پذیرایی تعلیمات تازه به مستوائی برآمد که لایق باشد، همه چیز را دریابد و به نظر صحیح بنگرد و بفهمد.
وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلی معلمش از جهت احاطه و علم و یقین و بصیرت به معلومات در افق اعلا بود، از مبادی مشرف بر همه جهان و همۀ جهات و همۀ امور بود و از طرف بالا به آنها آگاه بود نه از طرف آثار - یا آنکه محمد صلی الله علیه و آله خود در افق اعلای از استعداد و هوش بود و حالیا که موجودی بود در افق اعلا برای تعلم هم خود را مستوی کرد، متفرقات قوا را جمع آوری نمود و تمرکز قوا به خود داد.
فدنی معلمش سپس خود را به او نزدیک کرد و نزدیک کردن معلم، خود را به متعلم و برداشتن حشمت از بین، به وصول علم کمک کرد یا آنکه محمد صلی الله علیه و آله نیز خود را پس از آن به معلم نزدیک کرد و به تمام معنی الکلمه در نزدیک او درآمد، یعنی به تمام جهات «به جهت صلاحیت، به جهت خبرویت، به جهت وجهۀ همت، و به جهت علوّ مشاعر، و به جهت دریافت مقاصد، و به جهت سعۀ نظر نزدیک او درآمد.
فَتَدَلّی از بس معلم به او دل داد و دل گرفت، تو گفتی: عاشق دلباخته متعلم خود بود وچنان رو به او بود که گفتی: به موئی آویخته بود و صرفاً خود را متمحض در جنب تفهیم او نموده و به او آویخته گردیده بود، چنانکه دلباخته عاشقی، مات روی محبوب گردد و از خود و ثقل بدن و ثقل سایر محمولات غافل باشد یا آنکه: محمد خود به معلم دل داده بود چنانکه گویی به دامن او آویخته و از پس سراپا گوش شده بود، گویی ثقل بدن محو شده و خود یا بدن بدو آویزان شده، شیفتگی و شیدایی او بالا گرفته، هستی و نیستی او به تفهیم و دریافت مقصد و گرفتن سخن آویخته بود، همین که متعلم با تمام ذکا و هوش، کاملاً رو به هدف علمی خود داشته باشد و معلم نیز با کمال اقبال به او و به تفهیم او و رساندن مقصد بدو متوجه باشد و هر دو به همدیگر متوجه، چنانکه گویی هر یک دیگری را هدف خود قرار داده و چون دو کمانداری که به سوی همدگر کمان کشیده و هدفگیری کرده باشند، رساندن سخن و فهماندن آن را بخواهند، البته سخن را خواهند داد و خواهند گرفت. چنانکه کمانداری که نیک هدفگیری کرده باشد نیک به هدف میزند. خاصه اگر هر دو مترامی و برابر هم باشند و نیکو هدفگیری کنند که آنچه فرضاً خطائی در یکی از طرفین رخ داده باشد، هدفگیری آن دگران را تلافی کند، در این محفل تعلیم گوینده و شنونده از نزدیک به دل همدگر ابلاغ کردند و حقیقت علم را به یکدیگر رساندند، آنکه بخواهند القا کند و آنکه بخواهند تلقی کند همین که با هدفگیری، سخن پرتاب کنند در القای علمی از هدف خطا نمیکنند. معلم مغز مقصود را به دل متعلم خود
جای میدهد، بهتر از آنکه نور شعاع خود را به خط مستقیم میفرستد و به هدف میرسد و هر چه به هم نزدیکتر باشند، بهتر تیر به دل هدف جای میگیرد.
فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی (1)معلم والای الهی که خطا نمیکند، همین که با متعلم هشیار و متوجه روبرو شد و متعلم تیزهوش تشنۀ علم با چشم و گوش باز رو به سمت معلم و به جهت و ناحیۀ علمی کرد، هر دو بسان دو کماندار که همدگر را نشان کرده باشند و به سمت یکدیگر کمان کشیده و هدفگیری نموده باشند به القای علمی پرداختند، مبادی را گفتند و مقاصد را بی کم و کاست معلم فهمانید و معلم فهمید.
فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی (2)روی همین زمینه، وحی به بندۀ خود کرد، آنچه میخواست (قرآن) را و راز مبادی و مقاصد را به او رسانید و تخم و بذر هدایت نبوت یعنی صلاح فرد و مجتمع را به صورت مصغرش که علم باشد، امام علم با هیجان در خاطر شخص گزیده (واحد نخستین مجتمع) غرس کرد. آن بذری کشته شد که اگر روزی دیگر غیر از باغبان به تماشای نهالش آید، تشخیص نمیدهد که این درخت تناور از همان هسته علمی روئیده شده، از برای رفع استبعاد لازم بود روز دیگر باغبان ازل برای تشویق مبعوث را بخواهد و آخرین نتایج غرس را به او نشان دهد ولکن این روز دیگر باید روز مخصوصی باشد، روز پایان عمل و ختم زحمت باشد، روز
ختم زحمت مزرعه آن وقتی است که سنبل از آفت گذشته و از آبیاری مستغنی گردیده، مزرعه سر تا سر سبز و خرم شده باشد، همچنین روز آخر تاکستان و یا نخلستان برابر آن روزی است که روز آغاز کار و اوّل رنج است و باغبان و کارگر و مزدور برای نشاندن نشا با عرق جبین و رنج همی زمین شکافند و نشا غرس میکنند و درخت را سایهای نیست و از آن اثری نی، و فقط دهقان سالخورده با پسران و کارگران در میان برّ و آفتاب به کار غرس اندرند. رفع خستگی آن روز را باید به بازگشت روز دیگری بر سر این باغ کرد.
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری (1)روز دیدار نتیجه خود باغبان و مهندس و صاحب کار همه با هم به دیدار باغ میآیند. و چنانکه فکر در عمل تنزلی دارد و عمر نیز در آثار، مبادی علیا نیز به معیت قیومیت تا مراحل فکر و سپس عمل و سپس آثار، همراهی دارند.
و از بس مبادی مناسب با آثارند، گویی مبادی خود فرود آمده و به صورت آثار درآمدهاند. مبدأ المبادی نیز به جلالت و شوکت خود طلوعی در باغستان دارد، خود و شئون انوار خود او است که در اطوار جنان به طور فوق العاده جلوهگر شده.
آری، معیت او با آثار، معیت هر هویت و اتحاد نیست، بلکه معیت قیومیّت است، ولی معیت فیض او معیت هوهویت است و فیض او مانند فیض ستاره و نجم گویی خود اوست که فرو میآید و به هر حال روز دیدار نتایج همانطور که
1) (1) نجم (53):13.
نتایج، امور تازه موجودی است عنایت تازهای هم از پروردگار به معرض طلوع و بروز درمیآید و چنانکه گفتیم: روز دیدار نتیجه، باغبان و مهندس و صاحب امر همگی برای بازدید و برای ارائه دادن و تشویق کردن به دیدار باغ قدم رنجه میکنند. و معمولاً روز افتتاح کارخانه یا مؤسسه نیز گذشته از مهندس خود، صاحب امر هم برای ارائه دادن جزئیات منظوره در ساختمان حاضر میشود.
اینجا در این دیدار آخرین محمد صلی الله علیه و آله از رشد نهایی درخت، آیات کبرایی از عظمت دید. دید درخت به منتهای درجه سرسبز و شاداب و خرّم است، از سبزی به مانند مورد سبز است و از عظمت، تمام امم را در زیر برگها و شاخه و ساخسارهای خود گرفته.
إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ (1)سدره را دید که اشعه و انوار از یک سو و ملائک حامل انوار او را از سوی دیگر احاطه کرده، چنانکه او خود به انبساط بیحدش، امم سایهنشین را به برگرفته و از میوههای کافی درشتش و برگهای پهن بیحدش، امم بیحد را فراگرفته، بر منظر پرجلالت و طراوت و مهابتش افزوده بود، چشم را خیره مینمود. او جز آیت خدا نیست و جز دست خدایی نتواند چنین نهالی به بر آرد که همه خلق را بهرهمند کند و در زیر سایه گیرد. جلال معلم را نیز با شکوه بینظیری در اینجا برای نوبۀ آخرین دید، در پیشگاه همین شاخساران هم چنان که هنگام نفوذ وحی در بن همین درخت (یعنی هنگام غرس آن) با انوار تعلیم
1) (1) نجم (53):16.
دیدار کرده بود، اینکه با انوار مهابت دیدار کرد. امروز در نزد همین سدرة المنتهی معلم وحی، آن روز را دید و اممی و اممی و اممی به پایان و به پایان نگریست، در زیر سایۀ هر برگی از آن، امتی از امم میزیستند. اما اممی که در آستان بهشت فرود آمدهاند، اممی که بار خود را در نزدیک مأوی و منزلگاه فرو هشته و ترقیات و سیر را در مدارج طیب ولادت. صحت خون و سپس پاکی نیت، طهارت حیات، سپس تا منظوم عدالت و سپس تا سایۀ عصمت گذرانیدهاند، به توسعه جهان را فرا گرفتهاند و به تقدم تا سر منزل و مأوای جهت برآمدهاند.
همین سدرۀ سرسبز که پایان، در هیچ قطری از اقلیمهای جهان نمیگنجد، از آغاز بقعۀ محدودی نه امت عرب یا مملکت حجاز، بلکه یک خاندان و یک بیت برآمد، رجالی از خاندان بر شد، برشد که سایه بر سر جهان افکند بدین قرار که خودشان تکرار وجود یک واحد الهی بودند و سپس در درجۀ دوم هستۀ مرکزی این نهال تناور شدند.
بیشتر هستۀ دو لپه را دیدهاید که نهال از میان آن دو برمیآید، آن واحد الهی اول عدد است، سرشماره از او شروع میشود، او به عجله خود را پس از وحدت دو میکند و به دوم خود پشتیبان قوی از دو واحد یک جنس به دست میآورد و بعد به نسبت هندسی، دو را چهار و چهار را هشت. و همچنین و همچنین به خود افزوده میکند، این موجود شریف متحول میشود به بیت شریف و از بس قوی است با مجاورت قبایل و امم دیگر تفاعل شدیدی بین معنویت او با روحیات امم دیگر رخ میدهد، در اثر فعالیت شدید خود و فعل و انفعال شدید آنها را
متحول میکند، به موجود صالح چنانکه گویی آنها خود اویند و از آنها خلیفه میگیرد و خلیفه او هم خلیفهای میگیرد و همچنین و چون قوا را در راه اصلاح امور جوهری و جوهر امور صرف میکند، اعراض و تشریفاتی که جلوی پیشرفت حرکت جوهری را میگیرد در آنجا نمیبینی و چون غزارت ذخائر معنوی فراوان است و نفوس رعایا را اقناع میکند، به افزایش تشریفات سلطنتی و فخفخۀ(1)کاخ و دربار نیازی نیست. در آنجا به جای کاخ و درگاه، بیت نه بلکه حجرات میبینی و به جای چند اشکوبۀ(2)ایوان بام بلند، دیوار کوتاه حجراتی را.
سورۀ حجرات فصلی است از کتاب آسمانی برای نشان دادن سرمنزل این بیت و تشریفات درباری آنجا، در آنجا از خانه و ساختمان جز به نام حجرات نشانهای نیست، ولی از جهت تأدب و گرفتن سخن و سکوت وقار برای اخذ دستور، آخرین حدّ الزام را دارد، صورت کم ولی معنی زیاد است، مختصر کلام.
صورت در آنجا قائم به معنی است؛ نه آنکه معنی حلّ در تشریفات و صورت و صور باشد. تکوین رجال به معنویت آسانتر است از تکوین تشریفات بدین معنی که رجال به تفاعل و تفاهم در علم و همم به فوری همجنس یکدیگر میشوند ولی کاخ سلطنتی برابر کاخ سلطنتی نمیتوانند به آسانی بسازند و زنده و معنی زنده قابل تولید مثل است نه مرده.
پس باید به تقویت این معنی، یعنی به تکثیر حی مولّد کوشید که مشکلی در
اینجا نیست، تشابه نفوس با همدیگر مزاحمتی ندارد. تزاحمی در مجردات نیست، اما در ساختن کاخ سلطنتی برابر کاخ سلطنتی که رقابت در مادیات را میافزاید و قوای زنده را صرف در راه تکثیر امور مرده میدارد، هزاران مشکلات هست. آری، صرف امور در غیر مجرای طبیعی، مولّد زادۀ صحیح نخواهد شد، مانند آنکه کسی اولاد بخواهد و از راه ادبار نساء آن را بجوید، این در دین جایز نیست. دین آیینی است وضع شده که با حداقلّ از حیثیت مادیت (یعنی هر چه ماده فراهم است) حداکثر از نتیجۀ معنویت را تولید نماید. بنابراین به وسیلۀ قرآن که جبرئیل ثانی و برای خلق وحی اول است، تولید مثل در درون ساختمانی حی و هیکل زنده انسان ممکن و سریع و در امور جوهری است، ولی در ساختن کاخ پهلوی، کاخ تولید مثل متعذر و بطئی و در امور غیر جوهری است. دین این را منع میکند و آن را ایجاب میکند.
خلاصه آنکه: در این سوره که برای ذکر رشد انسانی است و رشد شهرستان مدینۀ محمدی صلی الله علیه و آله(1)را در وسط سوره حجرات بیان میکند به تذکر منزلگاه مختصر پیامبر صلی الله علیه و آله و شنوائی کامل اطرافیان اشعاری است که دیوار خود را کوتاه گرفته تا بدانند سخن او باید فوق سخنها باشد، او نمیخواهد به واسطۀ سخن خود دیوار خود را بلند کند و به واسطه بلندی دیوار روی آفتاب را از دیگران
1) (1) وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِیکُمْ رَسُولَ اللّهِ لَوْ یُطِیعُکُمْ فِی کَثِیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لکِنَّ اللّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرّاشِدُونَ حجرات (49):7.
بگیرد که از نموّ آنها بکاهد، پس به نموّ آنها علاقه دارد که احترامات و شئون از آن، آن سرمنزلی است که نام آن کاخ نیست و بارگاه نی و قصر و رسای و غمدان و خورق نیست، بلکه محضاً حجراتی است، اما از جهت معنویت به عکس این، آکنده از ذخایر معنوی است که از همه سو انتشار به اطرافیان دارد، ساختمان کردن پهلوی ساختمانهای آن ممکن و بیزحمت و بیمزاحمت است. حجراتی چند به سرعت، تلو هم ساخته میشود و بیتی تشکیل مییابد و چند بیت پهلوی هم، مدینه و چندین مدینه مملکت و چندین مملکت پهلوی هم جهانی میشود اما جهانی که هستۀ مرکزی دارد و هستۀ مرکزی در حجرات ساکن است، دیوار آن حجرات بلندتر از دیوار حجرات رعایا نیست و رعایا از همه سو و همه جهت به پیرامون حجرات منزل گزیدهاند و ناظر به نقطۀ تعظیم خودند که اخفض و کوتاهتر از همۀ دیوارهاست و به مثابۀ اطاقهای تعلیم امروز است که موقف و ایستگاه استاد در وسط و فرود است و ایستگاههای شاگردان در اطراف حجره و بلندتر از آن است و هر طبقه بعدی مرتفعتر از طبقۀ پیشین است که به نتیجه شاگردان و دانشآموزان حلقههای پی در هم میزنند و استاد را در چشمانداز خود در وسط میگیرند و به او و به حرکات تعلیمی او مینگرند، از اشراف نظر به او، کتاب او را که باز کرده میبینند و عملیات او را میخوانند، منزل پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه بسان منزلگاه حکام مدینه فاضله پستوی نداشت و اطاقهای توی در توی، نی هر کس وارد میشد اعماق زندگانی او را هر وقت و بیوقت میدید. سادگی و اخلاص مطاع متبع خود را از هر جهت مینگریست و به این جهات میفهمید که او باید از هر جهت مطاع و متبع باشد. اتباع او به رشدی
رسیدند که خدا آن را یاد کرده و سردار محبوبی که آنها را به قوۀ الهی به آن رشد رسانیده تذکر داده، فرموده:
وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِیکُمْ رَسُولَ اللّهِ لَوْ یُطِیعُکُمْ فِی کَثِیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لکِنَّ اللّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرّاشِدُونَ (1)
ترجمه: آگاه باشید که رسول الله صلی الله علیه و آله در میان شما است، باید او مطاع مطلق باشد و اگر در بسیاری از امور، شما متبع باشید، زحمت و شقا باز به شما رو میکند، مطاع بودن او است که کار را به اینجا رسانده و شما را به این حد از رشد رسانیده که (رشد نهایی بشر و رشد مجتمع عاقل و فوق آن است) رشد هیچ مجتمعی به این پایه نمیرسد که محبوب همه ایمان باشد و آن در قلبشان زیبا نماید. رشدی که جمال نفس را بیابد فوق رشدها است، مجتمعی که ایمان را با محبت و محبوبیت خواهان باشد، عامل قوی برای سوق به سمت آن دارند؛ زیرا محبوب کس را نمیتوان به آسانی از او گرفت، او بدون قوۀ مجریه به سمت آن منجذب است. معیار رشد همین است که در تشخیص سود و زیان به خود اکتفا کند و بدون قیم بالای سر سود را بگیرد و از زیان گریزان باشد. مجتمع متصرف نیز از کفر یعنی ناسپاسی و فسوق و تجاوز به غیر و عصیان یعنی سرپیچی از نظم خود به خود گریزان است و چون حوزۀ محمدی صلی الله علیه و آله از برکت وجود واحد نخستین آن به حدّ نصاب رشد اجتماعی رسیده بود، عقل اجتماعی آن به پایۀ عقل
1) (1) حجرات (49):7.
اقتصادی یک فرد بالغ رشید کارگر بود و این حدّ رشد از فعالیت آن شخص الهی بود و فوق فعالیت هر شخصی بود، خدای آن را از خود شمرده، ولی به ایما و اشاره تذکر داده که: آگاه باشید رسول الله در میان شما است. یعنی این فعالیت خدایی از اثر فعالیت او است. به همان اسلوب که وحی آسمانی او را منقلب کرده او نیز شما را منقلب کرده تأثیر عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی به شدت ما لاکلام به او رسیده، او را واحد نخستین کرده و از او سپس به مجتمع میرسد. به شدتی که گویی واسطهای در بین نیست. و همانطور که محمد صلی الله علیه و آله وجود متواتر وحی است، مجتمع بیت او وجود مکرّر محمدند. قرآن میکوشد که در تهیۀ وجود مکرّر روحی و محمد صلی الله علیه و آله و آل بیت او باشد و به شدت تعلیمات سورۀ والنجم رشیدهایی در امت پدید آورد که صلاحیت دولت قرآن را داشته باشند و قرآن را معلمان کامل جامع با شدت قوا به آن مجتمع بیاموزند، چنانکه نور خدا در خاطر آنها از مشاعر و مدارک وارد شود و در حوزۀ فکری آنها تفاعل و فعل و انفعال صالح ایجاد کند تا حس تبدیل شود به حرکت و بالاخره از السنه و افواه و عضلات و اعضا بروز کند، مانند گلهای رنگین که از شاخساران میروید و به مانند ستاره از هر ناحیۀ شجر چشمک میزند و نور و شکوفۀ آن بالحقیقه از پیش نوری بوده که بر برگ تابیده و با عصارۀ نباتی مخلوط شده و در دیگ برگ امتزاج و نضج یافته و سپس از وسط برگ برگشته، در بن: برگ نزد دکمه بن نیمی از آن جزو بنیۀ درخت شده و نیم دیگر شکوفه شده و به رنگهای زیبای گوناگون خود کار نور را میکند، دیدگان را به جانب خویش متوجه و از خود به نهانخانه رموز ماوراء میبرد، خود مینماید و مینمایاند یعنی از دولت
منتظرۀ پشت سر خود «حبه و دانه و میوه» خبر میدهد که در نهانخانۀ شکوفه زیر پوست شاخه منتظر است، طلوع قرآن از سخن و بیان و جوارح و بنان، بسان آن شکوفه به دولت برتر و بالاتری که در نهاد روح و روان نهان است، آگهی میدهد قرآن که وحی اول و برای عمومی جبرئیل ثانی است همین که آمیخته با روح و فکر سایر بشر شد و تفاعل و زد و خورد عناصر نورانی آن با عناصر دیگر نفسانی تکامل یافت و پس از تفاعل نضج کامل به فکر داد، مبادی غلط را محو میکند و در افکار و السنه و اعمال و جوارح همان کار را میکند که نور اول در محمد کرد؛(1)عناصر دیگر نفسی را خاشع میکند، جوارح را به کار میگیرد و اعضا برای قرآن رام و متواضع و در سیما زینت قرآن جلوهگر میشود و بدان سبب خود شخص زیب بخش انجمن است. خلاصه آنکه گویی نبوتی در میان پوست دارد، جز آنکه وحی در کار او نیست، اما البته به همان شروط که مجمتع هم از محمد صلی الله علیه و آله چنانکه محمد صلی الله علیه و آله از خدا گرفت، بگیرد محمد آسا، متعلم
1) (1) اشاره به مسند کافی در کتاب فضل قرآن، عن ابی عبدالله قال. قال رسول الله صلی الله علیه و آله: ان احق الناس بالتخشع فی السر و العلانیة لحامل القرآن. ثم نادی بأعلی صوته، یا حامل القرآن و انَّ احق الناس فی السرّ و العلانیة بالصلوة و الصوم لحامل القرآن، ثمّ نادی بأعلی صوته یا حامل القرآن - تواضع به یرفعک الله و لاتعزّز به فیذلّک الله. یا حامل القرآن - تزیّن به لله یزیّنک الله به و لا تزیّن به للناس فیشینک الله به. من ختم القرآن فکانّما ادرجت النبوة بین جنبیه ولکنه لایوحی الیه... و من اوتی القرآن فظنّ انَّ احدا من الناس اوتی افضل مما اوتی فقد عظم ما حقر الله و حقر ما عظم الله.«الکافی: 604/2، باب فضل حامل القرآن، حدیث 5»
علم قرآن بوده، همتش یکسره متوجه به قرائت و فهم باشد، چیزی را اعظم از آن نداند. از اول تا به آخر را تفهم کند و سپس از آخر به اول برگردد تا قوس صعود و نزول او و بدایت و نهایت او(1)بدایت و نهایت قرآن باشد و همی خود را نزدیکتر کند تا حدی که دلدادۀ فهم این علم و این کتاب باشد و معلم علم قرآن هم با شدت قوا به کار تعلیم پردازد، چنانکه جبرئیل با محمد صلی الله علیه و آله و محمد صلی الله علیه و آله به جای جبرئیل با امت بود که در ظرف بیست سال، یکصد و چهارده سورۀ قرآن را به کهان و مهان آموخت، آنقدر فعالیت به کار برد که پیران مانند طفلان نوآموز با شور مخصوصی به آموختن شروع کردند، عقل فعال مجتمع نوین
1) (1) ایضاً فیه، عن الزهری قالت: قلت لعلی بن الحسین علیه السلام: ای الاعمال افضل؟ قال علیه السلام: الحالّ المرتحل. قلت: و ما الحالّ المرتحل؟ قال علیه السلام: فتح القرآن و ختمه کلما جاء باوَّ له ارتحل بآخره. و قال قال رسول الله صلی الله علیه و آله من أعطاه الله القرآن فرأی انَّ رجلا اعطی افضل ممّا اعطی فقد صغر عظیماً و عظم صغیرا.«الکافی: 605/2، باب فضل حامل القرآن، حدیث 7؛ معانی الاخبار: 190، حدیث 1»ایضاً عنه قال: قال علی بن الحسین علیه السلام: لو مات من بین المشرق و المغرب لما استوحشت بعد ان یکون القرآن معی و کان اذا قرء مالک یوم الدین یکررها حتی کاد ان یموت.«الکافی: 602/2، کتاب فضل القرآن، حدیث 13»فیه عن ابی جعفر علیه السلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: یا معاشر قرآء القرآن! اتقوا الله عز و جل فیما جعلکم من کتابه فانّی مسئول و انکم مسئولون. انی مسئول عن تبلیغ الرسالة و اما انتم فتسألون عما حملتم من کتاب الله و سنتی. «الکافی: 606/2، باب فضل حامل القرآن، حدیث 9»
(محمد صلی الله علیه و آله) خود در هر موقفی از منی و عرفات و مواقف عبادات میایستاد سخن خود و مبدأ خود را میگفت تا مبادی دیگر را بر عرب فراموشانید.
هر زمان علی علیه السلام ساکت بود او سرسخن را برمیداشت و هر زمان علی علیه السلام میپرسید، او به جواب میپرداخت، حتی در حال احتضار هم بازیافتی از عمر میجست، هزاران از ابواب علم به او تعلیم میکرد(1)و سپس به علی علیه السلام وصیت هم میکرد که تا قرآن را جمعآوری نکند، عبا به دوش نیاندازد.(2)علی علیه السلام هم با انتشار قرآن، همین را نخست در ذریۀ طاهره و در درجۀ بعد در مجتمع معمول میداشت، با ذریه و خاندان خود چنان به شدت قوا کار تعلیم را انجام میداد که کودکانشان از کودکی «قد زقّوا العلم زقّا»(3)چون جوجگان که دانه از منقار مام گیرند، علم را اینان از پدران و مادران فرا گرفتهاند.
دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوۀ راه رفتن آموخت(4)
این نسبت به خاندان و (علی علیه السلام) با مجتمع هم، همچنان در کار انتشار قرآن بود. شدیدترین عامل فعال در مزاج مردم را برای تشویق به آنها مسلط کرده بود، برای عهده داران تعلیم و تعلم قرآن، رتبۀ بالاتر و حقوق و مزایای بیشتری قائل شد، در عطایای لشکری و کشوری از هیچ وجهۀ (سابقه، قرابت، تعین، ریاست)
میز و تفاوتی قائل نبود جز آنکه وجه امتیازی تنها برای جنبه تعلیم و قرائت در کار نهاد، به آنها دو هزار دو هزار میداد.(1)یعنی اهمیت معارفی در نظر او و دولت او افزون از اهمیت وزارت جنگش بود یا دو برابر آن بود، با شدت قوا در تکمیل قوای علمی اسلامیان میکوشید. تفاوت حقوق در زمان خلیفۀ دوم به ملاحظۀ سابقۀ اشخاص در جهاد بود که حس جنگجوئی را تشویق میکرد و در زمان علی علیه السلام به علم و قرآن که نضج فکری میدادند، کسر فرهنگی زمان قبل را ترمیم میکرد. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا.
و آل علی علیهم السلام نیز به همین درجۀ به نشر قرآن اهمیت میدادند قرآنهای خطی که از آنها به یادگار مانده و اخباری که به پیروان امر خود دادهاند به جهان منتشر شده.
در درجۀ دوم، حوزۀ مدینه یعنی صحابه با سیر کندتری قرآن را ضمیمۀ روح و فکر خود میکردند و معلوم است قرآن کتاب طب و طبیعت و دندانسازی نبوده، بلکه کتاب هدایت و رشد و کتاب تشکیل دولت و تکمیل فرد و قانون اساسی امت و روابط متفرقات با آستان حضرت ربوبیت است.
اتقان از ابوعبدالرحمن سلمی که خود معلم علم قرآن برای مدینه و نوباوگان آنها بود نقل کرده گوید. آنان که به ما قرائت میآموختند مانند ابن مسعود و
1) (1) عن سفیان بن عینیه عن عمار الدهنی عن سالم بن سالم بن ابی الجعد قال: فرض لمن قرء القرآن الفین الفین. قال و کان ابی ممن قرء القرآن.«الغارات: 78/1؛ بحار الأنوار: 352/34، باب 35»
دیگران چنین حدیث میکردند که معمول ما این بود که هر گاه از پیغمبر صلی الله علیه و آله قرآن فرا میگرفتیم، همین که به ده آیه میرسیدیم از آن نمیگذشتیم تا هر چه علم و عمل در آن ده آیه بود یاد میگرفتیم. گویند: ما قرآن را بدین ترتیب آموختیم یعنی با علم و عمل به آن، گوید: از این رهگذر برای حفظ هر یک سوره کار میکردیم.(1)
انس میگوید: هرگاه مردی از ما سورۀ بقره و آل عمران را میخواند (یعنی از حفظ) در چشم ما ارجمند میآمد.(2)(به روایت مسند احمد)
یکی از عبادله هشت سال در حفظ سورۀ بقره توقف کرد.(3)و از اصحاب امیرالمومنین علیه السلام یحیی بن وثاب قرآن را نزد عبید بن نضله هر روز یک آیه فرا گرفت تا در چهل و هفت سال از قرآن فارغ شد.(4)
در یکی از سوق الجیشها رسول الله صلی الله علیه و آله برای انتخاب فرمانده، هر کس را پیش میخواند و میپرسید که از قرآن چه میدانی؟ آن چه میدانست میگفت: تا جوانی خردسالتر از همه گفت: من سورۀ بقره را میدانم. فرمود: امیر بر این سپاه تو هستی. گفتند: یا رسول الله! آیا جوانی را بر ما پیران فرماندهی میدهی؟ فرمود: «معه سورة بقره»، سوره بقره را به همراه دارد. یعنی فرماندهی سپاه ما با
فکر است، هر که اطلاعش به فنون تشکیلاتی بیشتر باشد شایستهتر است و سورۀ بقره سورۀ تشکیلات وجنگ است.(1)
فراموش مکنید که: برای اعمال قوا به شدّت در اجرای تعلیم از کار معجزآسای خود پیغمبر اقدس، نمونهای واضحتر نبوده و نیست، در هر موقفی میایستاد، به سخن میایستاد؛ در فتح مکه، در حجة الوداع، در جبهۀ جنگها، جبهۀ جنگ احد، بدر تا خلاصۀ فعالیت خود را در فتح مکه در خطابهای مختصر کرد. به قریش با حضور 12 هزار تن جنگجویان اسلامی و دو برابر اینها از مردم مکه فرمود: هر مأثرهای وهر مفخرهای و هر ربا و خلاصه، اصول اشرافیت و اصول ثروت و سرمایهداری که در جاهلیت بود، زیر قدم من است.(2)یعنی دولت حق از این به بعد تعینهای اشرافی شما را به چیزی نمیگیرد، از کشتن شما و گرفتن مال شما صرف نظر شد. گذشتههای شما را عفو کردم، ولی غافل مباشید که تعین شما را هم به حال خود نخواهم گذاشت، در هم خرد خواهم کرد و کردم. اموال ربوی که بازارها را پرکرده به هدر است، به جای کشتن شما اصول اشرافی شما را زیر پا نهادم، محور دولت من روی این سرمایهداری رباخیز نمیگردد. هان! حساب خودتان را داشته باشید: هر مأثره و افتخار در جاهلیت زیر پای من است. مگر پرده داری حرم و سقایت حاج (محضاً از جنبۀ عبادت و خدمت) که به صاحبان آن واگذار است، سپس برای بالا آوردن
طبقۀ دیگر فرمود: همه از آدم و آدم از گل آفریده شده. فضلی برای عرب بر عجم و برای عجم بر عرب نیست، مگر به تقوا یعنی عصبیتهای نژادی از این به بعد منظور نخواهد بود.(1)
و گرامیترین مردانتان پرهیزکارترین وفرمانبرترین شما است. هان! عربی بودن به زاد وتبار نیست، عربی نزد ما به زبان گویا است. (گویائی آن است که به نصرت اسلام گویا باشد) پس هرکس با سرنیزه در یاری دین خود کوشید و سینه، جلو سر نیزه سپر کرد تا مطمئن شد که خدا را خرسند داشته، او را کفایت میکند. یعنی کفایت میکند محمدی شمرده شود و جزو ما شناخته شود. زهی فعالیت که در نتیجۀ آن تحول اخلاقی بر مدار تعلیم و تربیت شوق آمیز در این مظهر پر شکوه جلوهگر شده و موفقیتهایی که جهان هنوز در انتظار آن نشسته، در مدت کمی برای دولت اسلام حاصل شد، و مبادی دیگر بکلی از کار افتاد در فعالیت او همین قدر کافی است که محور امور زمانه را بگرادنید به وضع طبیعی تسویۀ سطوح ایجاد کرده سطحی را به زیر آورد وسطحی دیگر را بالا برد تا تعادل برقرار گردید سرمایهدارهای مکه از این تحول آنچه باید بفهمند فهمیدند و اشراف آنچه باید حساب ببرند بردند.
از فعالیت شدیدش زبانها به تلاوت قرآن گویا گردید، آن هم نه صدها و هزارها. مبادی دیگر زیر پا گذاشته شد، عرب اشعار و شعائر پیشین را فراموش
1) (1) بحار الأنوار: 132/21، باب 26، فتح مکه.
کرد.(1)
پیران بسان دور بچگی به تعلم پرداختند تا یکصد و چهارده سورۀ کتاب را جملگی آموختند و بعدها که شاخسار این شجره شکفته شد، تخصص در کار آمد. فقها به آیات احکام و عرفا به آیات ولایت و توحید و علمای طبیعتشناس و فلکی به کشف فنون و رموز و اخلاقیون به آیات و زنان به تعلم سوره نور پرداختند، به نظر من نضج و تعلیم را تنور خیلی گرم بوده و تا هر جا شعاع
1) (1) قضیۀ عمر و مراجعۀ او به اخذ تورات از حبر یهودی ناپسند رسول خدا صلی الله علیه و آله افتاد و نیز شعری که شاعر در ایوان مدائن خواند ناپسند امیرالمؤمنین افتاد. هر دو پیشوای اول از این مبادی غلط قدغن فرمودند و به قرآن ارجاع دادند. رسول خدا صلی الله علیه و آله به عمر گذر کرد، هنگامی که نزد مردی یهودی نشسته بود و از او خبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و صفت او را میپرسید و مینوشت. رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: دیدمت که از یهودی مینوشتی با آنکه خدا نهی فرموده، گفت: از او صفت تو را مینوشتم و شروع به خواندن کرد. رسول خدا خشمگین شد و فرمود: ای فلان! اگر فرضاً موسی بن عمران خود در میان آنان زنده بود و تو از وحی من رو به او میآوردی کافر بودی.«بحار الأنوار: 179/30، باب 20، حدیث 39؛ مسند احمد بن حنبل: 387/3»عمار ساباطی گوید: علی علیه السلام در مدائن آمد و به ایوان کسری نزول فرمود. دلف بن بحیر همراه او بود، امام ابتدا نمازی خواند، سپس به دلف فرمود: برخیز و با من باش. و جماعتی از اهل ساباط هم برای گردش به خدمت بودند. بر مواضع قصر گذر کرد و نشانیها داد تا یکی از عبرت این شعر را خواند:جَرَت الریاح علی رُسوم دیارهم فَکَاَنَّهُمْ کانوا علی میعاد «کنزالعمال: 204/16؛ اعیان الشیعه: 478/1؛ الکنی و الالقاب: 170/3»امام فرمود: چرا نخواندی که: ترکوا من جنات و عیون (سورۀ دخان)
میتابیده، نور هدایت میرفته و قوۀ عدالت به کار میپرداخته و پاسبان عصمت راه پا مییافته، در هدایت نه تنها به خطرها آگهی و به نویدها بشارت میداده، به نظم و اصلاح، رهبری مینموده بلکه از تشویق نمودن و نشاط افزودن و رشد آموختن و تحبیب و تنفیر به هر چه لازم بوده عنایت مینموده و از نفوذ شعاع هدایت و عنایت به تدریج تحریکی به جانب عدالت میکرده تا قوۀ عدالت در عموم جریان یافته و آنها را مهیای سرپرستی عصمت ساخت، غلغلهای که در تلاوت رخ میداده محیط عربی را به تحول کشانیده، تفاعل مستمری در خیال و فکر و روحیه و آمال به آن محیط داده بود.
شیخ بلاغی ما، در تفسیر آلاء الرحمن خود فرماید:
همین که چیزی از قرآن نازل میشد یک آیه و دو آیه و بیشتر یک سوره یا بیشتر، دلهای مسلمین را از جا میکند، قلبها دهان باز میکرد برای حفظ آن، با نیکوترین رغبت وشوق و کاملترین اقبال و شیفتگی به استقبال میشتافتند، با قیافه باز و بهجت و سرور آن را در آغوش میگرفتند و از زبان پیغمبر صلی الله علیه و آله عظیم آن را میربودند.
غفلت مکنید که خود پیغمبر شدید القوی بود و از سرشکاف گردن امر خدا و از مسارعت به تبلیغ و دعوت به خدا و به قرآن او، آنی آرام نداشت (همان بیآرامی او بود که حوزۀ عربی مدینه را بیآرام کرده بود)(1)
عرب آنچه را از اصول پیشین زمین میهشت با حافظۀ ممتاز خود از قرآن به
1) (1) آلاء الرحمن فی تفسیر القرآن: 17/1 (الفصل الثانی).
جای آن فرا میگرفت. عرب امتیازی در قوۀ حافظه خداداد دارد، با همچو قوۀ ممتازی دست به حفظ قرآن نهاد و در قلب خود، آن را بسان نقش در حجر جای داد، شعار آن روز اسلام و سمه و نشانی امتیاز مسلم در آن روزگار همین بود که به حفظ آیات نازلۀ قرآن خود را آرایش میداد و به آن کمال و جمال مییافت تا به حجج آن بصیرت خود را بیافزاید و به معارف قرآن، خود را روشن دارد و به مقررات شرایع و اخلاق فاضلۀ آن و به تاریخ پرشرف و حکمت دلنشین و ادبیت متفوق معجزآسای آن آگهی یابد. مسلمین تلاوت آن را برای خود همه چیز میشمرند، برای تأسیس جنگهای خود آن را سند و حجت دعوت و برای مدعای خود و سخن خود معجز بلاغت و برای خداشناسی زبان عبادت و لهجۀ ذکر حق و ترجمان مناجات، برای نفس خود آن را انیس خلوت و ترویح نفس و درس کمال و تربیت و تعلیم و تمرین و ورزش تهذیب و نردبان ترقی و پیشرفت تمدن و آیت موعظه و شعار اسلام و بیرق ایمان و پیش قدمی در فضیلت میدانستند.
مسلمین به فعالیت مستمری در این کار اساسی میبودند تا در زمان حیات رسول الله، حفاظ قرآن و حملۀ آن، به هزاران و ده هزاران و صد هزاران رسید که همه حامل قرآن و حافظ آن بودند، اگر چه تفاوتی در سابقه و فضیلت داشتند.
البته در این دیگ پرجوش، در این دریای پرخروش هر چه نزدیکتر به نطقۀ ذوبان بود، غلیان و جوش آن شدیدتر بود و خود آن نقطۀ ذوبان و تا اندازهای در یک بقعۀ محدودی از حوالی آن جز فعالیت و عمل ایجاد حرارت، چیزی در بین
نبود. خبرها در آن بقعه بود، آن قطعه میکوشید تا از غلیان و جوش، قطعههای مبدأ حرارتی در جوار خود به وجود آورد.
نهج البلاغه میفرماید:
«الَمْ اعْمل فیکم بالثّقل الاَ کْبر ولم اخَلّف فیکم الثَقلُ الاصغر.»(1)
ترجمه: آیا من با تمام توانایی، ثقل اکبر را (اندوخته نفیس بیت نبوت که قرآن باشد) در مجرای عمل ننهادم و برای پس از رفتن خویش ثقل اصغر (عترت پیغمبر علیهم السلام) را در میان شما به جای نگذاشتم. قرآن در وجود این مصحف عملی «آل محمد علیهم السلام» ابتدا تا آخرین درجه گرمی ایجاد میکرد و پس از آن در این دریای پرجوش حرارت میپراکند و پس از بیست و دو سال که امت بسان طفل نوآموز، ورد نوآموز را در سر زبان در سینه داشت، پیغمبر از دنیا رفت، وحی قطع شد. از روی هزاران هزار نسخه که در سینهها و دماغها املا شده بود قرآن نوشته و مصحف تکوین قلوب به مصحف تدوین عکسی داد. وحی محمدی در قلبهای مسلمین مجموعهها داشت و همین که وحی منقطع شد تلاطم باز نایستاد، مسلمین همین که دیده از انتظار تتمه و نزول تتمهای از آسمان برای قرآن برداشتند: رأی همگی بر آن قرار گرفت که قرآن را در یک مصحف جامع تسجیل کنند. تحت نظر هزارها از حفاظ با مراقبت هزاران مکتوب که بعضاً یا کلاً نزد رسول الله و نزد کتاب وحی و نزد سایر مسلمین موجود بود آن را نگاشته.
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 86.
آری، ترتیب آن به حسب ترتیب نزول نبود، مثلاً ناسخ را پس از منسوخ در نیاوردند و مؤخر از آن نداشتند. قرآن در نسخۀ جامعی نگاشته شد و از آن پس مستمراً با یک همچو اقبال شدید مسلمین آن را دست به دست دادند واز دورهای به دورۀ دیگر سپردند. در هر زمان و هر آن، هزاران مصحف متنوع، رقم میشد و هزارها حفاظ به پا میخواستند و همواره نسخهها از روی نسخهها برداشته میشد و یا مسلمین از یکدیگر فرا میگرفتند. هزارها مصحف رقیب بر حفاظ و هزاران حفاظ رقیب بر مصحف بود و هزارها از هر دو قسم رقیب بر نوآموزان و بر تازه نوشتهها بودند. ما میگوییم هزار با آنکه صد هزار و هزارها هزار بود.(1)دریای نوری بود که در مجتمع بشری موج میزد و جزر و مدّ آن در کرانههای فکر اثری مینهاد و در سر حدات ممالک از فعل و انفعال خود نبه و هشیاری میداد و در خصوص بقعۀ ذوبان این دریا، قطعه مرکزی بود که این دریای
1) (1) اگر میخواهی جوش و فغان و کوس و نوا را از آن بقعه بشنوی به حدیث کافی نظری کن. مسند کافی از ابان فرزند میمون قداح از ابوجعفر علیه السلام روایت میکند که ابوجعفر به من فرمود: قرائت کن. من گفتم از چه قرائت کنم؟ فرمود: از سورۀ نهم. گوید: من همی گشتم آن سوره را نجستم. امام علیه السلام فرمود: پس از سورۀ یونس قرائت کن. گوید: من خواندم.لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنی وَ زِیادَةٌ وَ لا یَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌترجمه: مر آنان را که به نکوکاری کاری انجام دادند برای آنها نکوتر از آن هست، با زیاده یعنی افزونتر از آن نکوتر نیز هست و به رخسار آنها غبار مذلت و تنگدستی نخواهد نشست.امام فرود: کفایت میکنم. سپس فرمود: رسول الله صلی الله علیه و سلم فرمود: من از خودم تعجب میکنم که همین که قرآن را میخوانم چسان پیر نمیشوم؟! (کافی باب قرآن)«الکافی: 632/2، باب النوادر، حدیث 19»
خروشان از آنجا جوشان میشد.
در این بقعه یعنی خاندان نبوت به عکس بقعههای دیگر تلاطم از قعر فکر شروع میشد، یعنی از عالم ماوراء و امواج متلاطم آن به کرانه های گفتار و کردار منتهی شده و از آنجا مجدداً با شدت قوا در اطراف و حواشی تحریک میآورد وتا سر حد ترکستان و تا ساحل بحر مغرب که مجتمع اسلامی آن روز بود میرسید، در متن خط استوا بسان اقیانوسها که از برابری با خورشید به جوش هستند. قرآن مستقیم میتابید وآفاق مستقیمه را لبریز از نور میکرد. فرودگاه پای ملک جبرائیل به ساحل جهان طبع، بسان فرودگاه و جای پای اشعۀ آفتاب است که در برّ و بحر فرود آمده، غلغلهها بر پا میکند، ولی سنگینی به آنها ندارد. و جای پای اشعۀ آفتاب در منطقههای مستقیم چه هوا و چه دریا بسیار بیقرار و بیتابند، حتی دریای آن بقعهها متلاطم و در جوش است با آنکه در منطقههای آفاق حمایلی و آفاق رجوی که با آفتاب محاذات کامل ندارند. غلیان نیست گرچه ذوبان هست تا اندک اندک دورتر شده انجماد در کار میآید. اثر تأثیر آفتاب هرچه هست کاملش درآن بقعههای استوائی است تبخیر در آنجا بیشتر است. نشر بادهای جهانگیر از آن جا بهتر است و افزونتر، بادهای تجاری و نسیمهای روان بخش استوائی ازآن دریاها و اقیانوسها به جهان پخش میشود. خبر آسمان پرستاره و اثر خورشید پر نور با پاهای نورانی لطیفش در آنجا است.
حسین اسلام علیه السلام در بین راه مکه تا کربلا عذر بیقراری خود را به همین میخواست که تحریکات آسمانی در سرمنزل ما اختیار را از ما برده، ما در برابر
آفتاب، نور ریز به خط مستقیم و در سر حد استوا واقع شدهایم.(1)
یعنی آنچه در خانۀ مردم از آن دلوی است در خانۀ ما و در نزد ما از آن دریائی است که مایه و مدد آن از اقیانوس کبریائی است ما متصل به آن اقیانوسیم، ما دریای آزادیم. من میگویم: نه تنها آنان که خاندان محمد صلی الله علیه و آله اند، بلکه هر جا که همین قوای تعلیمی با شدت قوا به کار بپردازد و از دو جانب یعنی عالم ومتعلم شرائط تعلیمیه از قبیل استمرار، استوا، دنوّ، تدّلی، تقابل قاب قوسین در ناحیۀ عالم و متعلم موجود باشد، همان وحی محمدی تکرار میشود، غفلت از حدیث مسند کافی مفرمائید: که رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود:
مَنْ خَتَم القرآن فَکَاَنَّما ادْرجَت النُّبُوَّة بین جَنْبَیْه ولکَّنه لا یوحی الیه.(2)
هر جا کسری درکار بوده یا در شدّت قوای تعلیمی نقصی بوده و یا در شرایط استمرار، یا استوا، یا دنوّ یا تدّلی یا تقابل کامل قاب قوسین، مفید و مستفید، اخلالی
1) (1) مسند کافی. شیخ اجل ابوجعفر کلینی از حکم بن عتیبه روایت میکند که: در ثعلبه مردی حسین علیه السلام را دیدار کرد. هنگامی بود که وی علیه السلام ارادۀ کربلا داشت. داخل بر حضرت او علیه السلام شد و سلام کرد. امام به او فرمود: تو از کدام بلادی؟ گفت: از اهل کوفهام.امام فرمود: هان! ای برادر کوفی! به خدا! اگر از مدینه من تو را دیدار کرده بودم. اثر پای جبرئیل را در خانمانمان و فرود آمدنش را به وحی بر جدم به تو ارائه میدادم. ای برادر کوفی! جائی که مستقای، علم نزد ما و دلوها از خانه ما به علم پر میشود، آیا میشود که مردم بدانند و ما جاهل باشیم. این هرگز نخواهد شد.«الکافی: 398/1-399، حدیث 2»
2) (2) الکافی: 604/2، باب فضل حامل القرآن، حدیث 5.
شده که عناصر نفسی دیگری در تفاعل نیامده و اصلاح نشده است. مواد غیر صالحه در نفوس و در فکرها باقی مانده، غلبۀ این نور در آنجا ضعیف بوده که ظلمت و تیرگی آنها را منحل نکرده مانند دوران صحرای ترکستان یا قارههای اروپا و آمریکا یا دوران نزدیک نما مانند بنیامیه و بیت متخاصم، تا برسد به جائی که به کلی نفوذی برای این نور در منطقه اغیار و آفاق غیرمستقیم نبوده، ولی هر جا این قوای تعلیمی به شدت میرسیده و شرائط تعلم وحی را اهل آن منطقه از هرجهت از قبیل دنوّ، تدلّی، قرب قاب قوسین را با جبرئیل ثانی (قرآن، معلم وحی محمدی) داشته، همان گوهر از امواج آن دریای نور برآمده که از نفس شاخص اول برآمده و اشخاصی از یاران محمد صلی الله علیه و آله به وجود آمدند که به همراه محمد صلی الله علیه و آله داخل بیت معمور شدند.
در کتب اصحاب روایات هست، از جمله محمد محسن فیض که در رؤیت معراج، بالای آسمان هفتم در بیت المعمور(1)داخل شدم و در این وقت از اصحاب من مردمانی به همراهم بودند که بر آنان لباس نو بود و دیگر کسانی از آنان بر آنها لباس کهنه بود، صاحبان جامۀ نور با من داخل شدند و دیگران که لباسشان
1) (1) سورۀ بنیاسرائیل قال صلی الله علیه و آله: فمضیت مع جبرئیل فدخلت البیت المعمور فصلیت فیها رکعتین و معی اناس من اصحابی. علیهم ثیاب جدد و آخرین علیهم ثیاب خلقان فدخل اصحاب الجدد و حبس اصحاب الخلق.«تفسیر صافی: 174/3، سورۀ اسرا؛ تفسیر القمی: 10/2»کتاب الشیعه و فنون اسلام تألیف علامه سید حسن صدر، مخترعان فنون اسلام را در شیعه تعیین نموده.
کهنه بود ممنوع شدند.
آنان که مبدئشان یکی باشد منتهاشان نیز یکی خواهد بود. مبادی محمد صلی الله علیه و آله اکنون هست، هر چند جبرئیل نیست، عین وحی قرآن هست، وادی ایمن موسی اگر نیست به اعتبار شخص نیست، ولی به اعتبار نوع هست. مساجد که سخن خدا را نشر میکنند همان وادی ایمناند برای عموم، آنان که خاندانشان در همان موطن وحی بوده و در شیوۀ عمل با پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت داشتند از همان مطلع قرآن را میگرفتند و خود مطلع قرآن به جهان بودند.
علی خود شرکت خویش را در عمر با پیغمبر صلی الله علیه و آله چنین شرح میفرمود(1): من
1) (1) ) وَ قَدْ أَمَرَنِی اللَّهُ بِقِتَالِ أَهْلِ الْبَغْی وَ النَّکْثِ وَ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ، فَأَمَّا النَّاکِثُونَ فَقَدْ قَاتَلْتُ وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَقَدْ جَاهَدْتُ وَ أَمَّا الْمَارِقَةُ فَقَدْ دَوَّخْتُ وَ أَمَّا شَیْطَانُ الرَّدْهَةِ فَقَدْ کُفِیتُهُ بِصَعْقَةٍ سُمِعَتْ لَهَا وَجْبَةُ قَلْبِهِ وَ رَجَّةُ صَدْرِهِ وَ بَقِیَتْ بَقِیَّةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْی وَ لَئِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِی الْکَرَّةِ عَلَیْهِمْ لَأُدِیلَنَّ مِنْهُمْ إِلَّا مَا یَتَشَذَّرُ فِی أَطْرَافِ الْبِلَادِ تَشَذُّراً. أَنَا وَضَعْتُ فِی الصِّغَرِ بِکَلَاکِلِ الْعَرَبِ وَ کَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِیعَةَ وَ مُضَرَ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِی مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بِالْقَرَابَةِ الْقَرِیبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِیصَةِ وَضَعَنِی فِی حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ یَضُمُّنِی إِلَی صَدْرِهِ وَ یَکْنُفُنِی فِی فِرَاشِهِ وَ یُمِسُّنِی جَسَدَهُ وَ یُشِمُّنِی عَرْفَهُ وَ کَانَ یَمْضَغُ الشَّیءَ ثُمَّ یُلْقِمُنِیهِ وَ مَا وَجَدَ لِی کَذْبَةً فِی قَوْلٍ وَ لَا خَطْلَةً فِی فِعْلٍ وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ صلی الله علیه و آله مِنْ لَدُنْ أَنْ کَانَ فَطِیماً أَعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ مَلَائِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمَکَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَیْلَهُ وَ نَهَارَهُ وَ لَقَدْ کُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِیلِ أَثَرَ أُمِّهِ یَرْفَعُ لِی فِی کُلِّ یَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً وَ یَأْمُرُنِی بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ وَ لَقَدْ کَانَ یُجَاوِرُ فِی کُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَ لَا یَرَاهُ غَیْرِی وَ لَمْ یَجْمَعْ بَیْتٌ وَاحِدٌ یَوْمَئِذٍ فِی الْإِسْلَامِ غَیْرَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ خَدِیجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا أَرَی نُورَ الْوَحْی وَ الرِّسَالَةِ وَ
کودک نوزادی بودم، پیامبر صلی الله علیه و آله مرا در کنار خود مینهاد و به سینه خود میچسبانید و در کنف رختخواب خود جای میداد با تن پیغمبر مساس داشتم و بوی عطر از بدنش استشمام میکردم. پیغمبر صلی الله علیه و آله خود لقمه میجوید و سپس به دهان من مینهاد و هرگز نه در گفتاری از من دروغی و نه در کرداری از من لغزشی یا بیرویّگی بدید و خدا خود بر پیامبر صلی الله علیه و آله از آنگاه که از شیرش گرفته بودند، ملکی از اعظم ملائک موکل کرده بود که شبان و روزان وی را به راه مکرمتها ببرد و به محاسن شیوای اخلاق عالمیان بیاراید، من در همانگاه چونان کودک از شیر گرفته به دنبال او روان بودم. او برای من هر روز به نوعی از مکارم سخن سر میکرد و مرا به آن امر میفرمود.
و هر سال معمولش بود که در حرا مجاورت میداشت؛ در آن اوان من او را میدیدم، حالیا که دیگر جز من او را نمیدید، آن روز نخستین خانوادهای که مجموع آن را یک خانه اسلامی فرا گیرد جز شخص رسول الله و خدیجه نبود و من سوم آنها بود و بس. من نور رسالت را میدیدم و رایحه نبوت را به مشام میشنیدم، من هم آن هنگامی که وحی بر او صلی الله علیه و آله نازل شد نالۀ شیطان را شنیدم. و گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه و آله این ناله و فغان چیست؟
فرمود: این شیطان است نالۀ یأس میکشد. تو میشنوی آنچه من میشنوم، تو میبینی آنچه من میبینم، جز آنکه تو پیغمبر صلی الله علیه و آله نیستی ولیکن تو وزیری و تو بر مرکب خیری.(1)
این مختصر بهترین شرحی است از استوای اخلاقی یک فرد که کاملاً فراهم نمیشود، مگر با عصمت عمرانه و هر گونه عمل بیانضباطی که سبب ادنی انحرافی باشد، حتی در اوان کودکی هم منافی با بروز این عصمت باشد و آن مستور را به هم زند، نکته عجیبی است!! باید هشیار بود تعادل دو کفه ترازو را نسیم مختصری بهم میزند، اگر چه اندک باشد، اندکی نم که بر دست باشد چون آب است وزن دارد، اگر چه فشار به قوه دست نیاید هر چیزی که بسیاری آن وزن دارد، اندک آن هم دارد و هر چیز که کل آن انحراف کلی میآورد جزو آن نیز انحراف جزوی میآورد، چنانکه اثر تب در اعصاب ضعفی آرد اگر چه اندک باشد و بیماریهای واگیر اخلاقی اثری میگذارد اگر چه به وراثت باشد.
گنهکاری و سیهکاری و انحراف اعمال حتی اگر در اوائل عمر هم باشد مستوای اخلاقی را به هم میزند و تا شخص به مستوای اخلاقی بالا نیامده باشد مشرف بر بالا و زیر نخواهد شد، این وجود اقدسی که واحد اول آل محمد است در مستوای برین برآمده بود، آنچه محمد صلی الله علیه و آله میدید؛ میدید و آنچه میشنید؛ میشنید از مبادی میگرفت که محمد صلی الله علیه و آله میگرفت و در پی کاری بود که محمد در پی آن کار بود.
1) (1) نهج البلاغه: خطبۀ 234 (قاصعه).
همین سخن را که در ذکر مبادی خود گفت برای عذر از برنامۀ جنگی که در پیش داشت میگفت: عذر این را که چرا من آرام ننشستم و اینک هم نمینشینم بیان میفرمود که: همان مبادی محمد صلی الله علیه و آله مرا به چنین کار و پیکار مأمور میدارد. مرا خدا با مبادی علیا مأمور میدارد و داشته که با جبهۀ عرب که زورگویان امروزند بجنگم و با سرکشان آنها و پیمان شکنان آنها و تباه کاریشان در روی زمین مباره کنم من هم کردم.
با پیمان شکنان آنها در جمل کار را خاتمه دادم، از سرکشان آنها در صفین زهر چشم گرفتم، بیدینان نهروان را زیر پا پامال کردم. شیطان ردهۀ(1)آنها را (ذوالثدیه - حرقوص بن زهیر بجیلی) با صاعقۀ برق شمشیر کفایتش کردم، چنانکه تپش قلبش و اضطراب سینهاش به گوش عالم شنیده شد، اینکه بقیهای از بقایای اهل ستم باقی مانده، اگر خدایم به قلم تقدیر اذن دهد که حمله را بر آنان تجدید کنم، دولت را از ایشان گرفته و حکومت کنون آنها را به دیگران خواهم داد، مگر فراریهاشان که به اطراف بلاد بگریزند. من آنم که در کودکی سرسران و تاجوران عرب را فرود آوردم و شاخهای زورمندان برجستگان ربیعه و مضر را در هم شکستم.
جان فدای موج آن دریای نور که چنین گوهر بر آرد در ظهور
خلاصۀ سخن او اینکه من از مطلع بلوغ سنی، شرکت در عمر با پیامبر صلی الله علیه و آله داشته و در معنویاتش نیز شرکت داشتم باید آرام ننشینم تا مبادا او را تکمیل کنم،
1) (1) رده: مرد استوار و نیرومند و شکست ناپذیر
اگر شده با زورمندان جهان مواجه شده با پهلوانان تهمتن نبرد کنم.
شرکت علی با محمد صلی الله علیه و آله مانند شرکت وزیر در کار امیر یا شرکت دوم اثنین با واحد اول است و سایر نفرات خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله هر کدام به قدری که در عمر بیشتر با پیامبر صلی الله علیه و آله یا با علی علیه السلام شرکت داشتند، در پای مقصد هم بیشتر، از خودگذشتگی کردند. هرچه بیشتر شرکت داشتند این نور زودتر در افکار و اطوار آنان نمایان بود و بیشتر و پیشتر در آنها جلوهگر شد و در دیگر شاخساران که نورس بودند و کشته شدند، گر چه هنوز نور محمد صلی الله علیه و آله در آن هنگام در آنها کاملاً طلوع نکرده بود، ولی شدیداً انتظار میرفت.
خواهند از ما پرسید: که این سخنان یعنی چه؟
مگر محمد صلی الله علیه و آله تکرارپذیر است؟ و مگر غیر وجودات معصومان علیهم السلام باید به عصمت کسی قائل بود، یا معصومان به پایۀ مقام محمدی میرسند و اگر تعدد معصوم در یک زمان مجوز باشد به چه مناط یکی حجت باشد و دیگری نباشد. و مگر وحی باز هست؟
ما میگوییم: در ابتدا نشو هر نوع از موجودات ابداعی، دست قدرت یک فرد را مانند آدم ابوالبشر به طور خارق عادت میافزایند و در خود او جهازاتی برای تکوین مجدد همان نوع که سپس در ضمن افراد دیگر به وجود میآید به کار مینهد؛ که به طور منظم و مستمر پس از آن افراد بیحدی را در تحت ناموس (به عادت نه خارق عادت) بیافریند.
وادی ایمن موسی و وحی محمدی تکررپذیر نیستند، بدان بعضی که ابداع وحی
تنها در آن شخص اول شده، ولی شده که در همه بشود، یعنی پس از ایجاد آن و پس از بلند شدن صدای وحی، همه جهان عین همان وحی را بشنوند که محمد صلی الله علیه و آله میشنید، بدین معنی که این قرآن عین همان وحی الهی است و مردم خود مستقیماً سخن پروردگار خود را میشنوند مثل آنکه از بلندگو عین سخن گوینده را میشنوند، هر چند از جای دور باشد و دور باشند. لطف قضیه این است که خلایق همه خود، سخن خدای خود را بشنوند. تمام اولاد آدم را همان خدای آفریده که آدم ابوالبشر را آفریده. بنابراین راه وحی باز است اما نه آنکه وحی دیگر؛ بلکه همان وحی محمد صلی الله علیه و آله با تکرار روحیه و منافات با خاتمیت محمد صلی الله علیه و آله ندارد که روحیۀ او تکرار پذیر باشد، برای آنکه نبی دیگری برای مطلب دیگری نیامده و سخن دیگر یعنی مدعای دیگر نیاورده که مخالف با نبوت یا مخالف با خاتمیت محمد صلی الله علیه و آله باشد. اما تکرار به معنی مبلغ مرام مانعی ندارد، هرگاه عین تعلیمات او را با شدت قوا تعلیم دهند و از طرفین یعنی معلم و متعلم برای اخذ مبادی محمدی هدفگیری گردد تا بسان قاب قوسین دو کماندار برابر هم آیند؛ تا وحیی که به دل محمد آمد به گوش دیگران آید. چه مانع دارد؟ که دیگران در اثر، خلفای او گردند؟ من در عصر خودم کسی را ندیدم که به تمام قرآن گوش فرا دهد که فقیه با تخصص به آیات احکام فرا میدهد و حکیم به الهیات آیات و اخلاقی به آیات اخلاق.
هر صنفی به هرچه تخصص دارد بیشتر در آن جهت به محمد صلی الله علیه و آله و راه و روش محمد نزدیکتر است و اگر در تمام جهات قرآن، با تخصص راه میداشتند و مبادی دیگر را فراموش میکردند، چه دور مینمود که به اخلاق محمد صلی الله علیه و آله
نزدیک و با روح او پیوست و مانند تطابق نسخه با نسخه وجودی او تطابق داشته باشند، هر چند جهات شخصیه نیز فارق باشد با آنکه با اتحاد تعلیم و اتحاد آمال و اتحاد مبدأ، تشابه بر تمایز غالب میگردد.
تلامیذ مدرسۀ مشائی اشبه مردمند به فکر مؤسس حکمت مشائی، هر چند تمایزی هم داشته باشند.
جهان بسیار محتاج است که در هر زمانی هزاران تلامیذ محمد خوی برای نواحی دوردست در تهیه داشته باشد. اگر هزاران مهندس برای ساختمان، آب وگل به جهان میدهد باید هزاران و بیشتر مهندس برای هدایت و تقوا و به منظور نجات از خطرهای متوجه به فرد و به جامعه و برای تحبیب و تشویق به ایمان و تقویت فرد و برای تنفیر از ناسپاسی و تجاوز و سرپیچی از کفر و فسوق و عصیان که مخل تشکیل جامعه است، بیرون بدهد و چون مجتمع خود از تهیه قدر کافی محمد منش عاجز است؛ به دست فطرت در شجرۀ تکوین کوثر خانواده، افراد صلاحیت دار، به حد کفایت تهیه میشود و شده بود، باید به حسب حاجت اقطار وسیع و امم بیحد و حصر، شجرۀ نبوت تولید مثل کند تا جهان را کافی باشد.
طبیعت در نطفۀ مرد برای تولید مثل گویی رویۀ احتیاط دارد که بیش از شمار علق زنده «اسپرماتوزوئید» تهیه میکند. جهان بزرگ است و اقطارش وسیع و در عهدۀ اسلام و وسع آن بود که از حوزۀ مرکزی، عمال الله به همه سرزمینها بفرستد تا در هر جا تشکیلاتی نظیر تشکیلات محمد صلی الله علیه و آله بدهد. به چین به قدر کفایت بفرستد، به آفریقا به قدر کفایت، در اندلس به قدر کفایت و همچنین و
حوزه منحصر به حوزۀ مدینه و مکه نبود که وجود ده تن معصوم با دو عامل محمد صلی الله علیه و آله زیاده از حدّ لزوم باشد. بسط اسلام در اقطار جهان با سیر سریعش اقتضا داشت که به عجله افراد متناوبی که به منزلۀ معاونان حکام باشد داشته باشد و لذا به علاوه از آن قدر که شجرۀ خاندان بار در برمیداشت لازم بود عدۀ دیگری را هم به عجله با فعالیت شدید در علم و عمل به تعلیم محمدی صلی الله علیه و آله درآورد و مانند سلمان و عمار را، جزو منتخبان داشته باشد. یعنی آنها را به فوری جزو خود کند و صلاحیت بدهد که در درجۀ بعد حکام و منتظر حکم باشند که هر سرزمینی فتح شد به جای او بر آنجا بگمارد، مانند مسلم بن عقیل که به قول واقدی در سرزمین آفریقای شمالی در شهرستانهای بطلیوسها(1)به کار تنظیمات بلدی و نضج فکری مردم آن مرز و بوم یا در کوفه به جای حسین سبط ارواحنا فداه.
حسین در درجۀ دوم باشد و مانع ندارد که در هر زمان حجت یکی باشد، ولی هزاران هزار ولی واجد عصمت و دست کم واجد عدالت زیر دست او باشند که اگر واجد عصمت نیستند فوق واجد عدالت باشند تا افراد بشر در تحت سرپرستی عمال خدا به رشد مقدر برسند این قدر عملیات در جهان کفایت زیادی لازم دارد و لیاقتهایی فوق عدالت و گرچه دون عصمت باشد لازم میکند.
ما معتقدیم به وجود اهل بیت، منبع ذخایر بیت نبوت چنان کامل بود که همۀ امم را در همۀ اقطار، در همه ازمان کافی بود. در انتشار موالید و در تکثیر بذور
1) (1) بطلیوسها: ناحیهای در اسپانیای غربی، شهری در اندلس که امروزه «بداخوز» نامیده میشود.
نظم کارگاه آفرینش چنان استوار است که از جنس یک نوع مولود، تمام نواحی روی زمین ممکن است پر شود. بشر باید به حد رشد معنوی افراد انبیاء علیهم السلام برسد، هر چند به تبع آنها و به تأثیر آنها باشد. چنانکه مواهب دیگر را به حد تساوی با پدر ابوالبشر دارند، همۀ سیاه و سفید عین جهازات هاضمه، جهازات مفکره و جهازات تناسلی او را دارند و همه از قرآن عیناً سخن خدای خود را میشنوند.
ما کاملاً می دانیم که: اگر سنگی در راه جهانگیری اسلام پیش پا نیامده بود و معاویه قوای فعال علی علیه السلام را تجزیه نکرده بود قرآن جهان را فرا میگرفت و در هر قطری شاخهای از شاخساران نبوت کشیده میشد که به اخلاق قرآن و محمد صلی الله علیه و آله جهان را میآراست و عطایای آموزندگان قرآن باز دو هزار دو هزار میشد که همدوش با نفوذ قدرت، صلاحیت اخلاقی به جهان میداد. آن روز هر دهی قریهای و هر قریهای قصبهای و هر قصبهای شهرستانی بود. آن روز که مدن مشاطگی میشد، فعالیت افراد این خاندان عملی شده بروز میکرد و مانند غنچههائی که پیاپی میشکفد و همه بسان گلبن گلهای پنج برگ و خوشبو و خوشرنگ و به شمایل آن میدهد، از اثر وجود این رجال تنظیمات و نظم مدن اسلام متفوق میشد و حالت مدن اسلام از وضع حاضر که نه زنده است و نه مرده بیرون میآمد و به جزیرۀ اتوبی(1)و به آرزوی فلاسفه «مدینه فاضله» میرسید. ولی امروز یا از قبیل مدینۀ متوسط است یا منحط، امروز مقدار تلفات
1) (1) اتوبی: شهر خیالی آرمانی به معنای «مدینه فاضله».
و از دست رفتههای شهرستانهای ما معلوم نیست، امروز ما مدن اسلام، نه زندهایم و نه مرده (لاحی فیرتجی و لامیت فیستراح منه) نه مانند شهرستانهای اممها لکه واژگون شدنی هستیم و نه هم برومندیم که قیام به وظیفه مردمان رشید بکنیم.
شهرها و مدن یا تشکیلات و ممالک به طور کلی بر سه حالند:
1 - واژگون شدنی 2 - نیمه حیات 3 - مدینۀ کامل.
رنگ تشکیلات هر چه باشد از این سه حال بیرون نیستند یعنی نظر به استحقاق حیات و بقاء و اندازه استعداد قبول مواهب الهی بر این سه گونهاند.
1 - واژگون شدنی، آن شهرستانی است که به واسطۀ فقد نظم و انتظام التیام عناصر آن از دست رفته، مواد بنای آن باید متلاشی شود آنچه صالح است و ساختمان دیگر گردد و به صورت دیگر آید.
2 - شهرستان نیمه حیات آنچه آثار حیات در آنها هست مشوب است به موت و به آثار موت، اگر قوای اصلاحی در آن هست که به اصلاح میکوشد قوای مهیب مرگ خیز هم هست که در کارند و پیکر جامعه درکشتی گرفتن عوامل موت با قوای حیات در تب و لرز است میلرزد. رخساری دارد اما چهرۀ آن زرد نه به کلی قوای شاعره و قوای حیات بخش مردهاند که جهانیان از فکر آن آسوده و از اندیشۀ آن راحت باشند و نه هم زندهاند که پیکر مجتمع رو به امیدواری برود و جهان به آن امیدی داشته باشد. (لاحی فیرتجی و لامیت فیستراح منه)
3 - مدینۀ کامل، شهرستانی است عالی و متفوق، پیوند بین مواد آن با قوای نظم
ده صورتگرش محکم است. این شهرستان تفوق بر هر شهرستانی دارد اما نه به آنکه تنومندتر از آنها باشد، تفوق طفل بر پیر نه از آن است که پیکر آن از کالبد این جسیمتر است، بلکه به واسطۀ آن است که رو به رشد میرود، پیوست اعضا و ترکیبات آن قوی است، تضامن بین جهازات همکار و همآهنگی آنها در راه مقصد رشد ثابت است و رو به رشد میرود. تصور رشد نهایی آن شهرستان برای ما بعید است، این قدر هست که از اوائل رشدش مشهد است که حیات اندر حیات است و همی رو به رشد معنوی میرود و به عمران اجتماعی سرسبز میشود تا مانند سرسبزی درخت سدر و مورد سبز است و سبزۀ آن به سیاهی میزند، اما باید دانست چیزی که هنوز برای ما دیدار نشده، متصور ما هم به طور کامل نیست، این شهرستان به خط مستقیم در مقابل شهرستان اول (واژگون شدنی) است. آن رو به تلاشی است و این رو به عمران، آن از اثر واژگونی، قوای نظم بخش را فدای ماده میکند و به انسانی ماند که واژگون راه رود، سر به زمین و پا به هوا کند و از اثر این واژگونی سر و مغز را که مرکز هوش و شعور و مشاعر است به جای پا استعمال و کار پا را از سر میکشد و مجبور است دستها را از کارهای لازم باز گیرد و تکیهگاه این پای غیر طبیعی کند و به جای دفاعهای لازم که کارهای دست است، دستها را فقط به جای اهرام استعمال میکند. (حکومت بنیامیه همین بود که صحابه قوۀ عاقله حاشیه نشین برای قوۀ عامله بود)
و اما این سومین به مانند تن تندرستی است که اگر طفل خرد هم باشد به رشد میافزاید و از درون و برون به بالا سرمیکشد. آن واژگون حکومت فکر و ذکا و
نمایندگان آن ضعیف و لاغر یا مضمحل در جنب مادیات و مظاهر آن است و این به عکس مادیات آن، در پرتو معنویات منظم است، مشایخ آن در آغاز و انجام به خود پرستی میکوشند و به تجزیه قوا میکشانند، ولی اطفال این، از عظمت القاآت روحی، جامعه را به منزله والد و والده خود میداند با آنکه نشو و نمای آنها در یک بیت مختصر خانوادگی بزرگ شده، روح و رأیشان به خیرخواهی بندگان خدا متحرک باشد، شالده تربیت در این از آغاز چنان است که نوآموزان گرچه در مجمع مختصر بیت بزرگ میشوند اما در جهان فکر و اراده بزرگند. القاآت آنها از آغاز فکر خیر جهان را میدهد بسان وضع شاخۀ درخت نور (شجره زیتونه) با میوۀ آن است که تا میوۀ آن از غلاف شاخ برنیامده مانند خود شاخه و تنه در یک مکان و یک خاندان است و همین که میوۀ نور طلوع کرد، پس از پخش شدن به جهات، یک جهان است. گویی نه در مکان است و نه محدود به خاندان، چون آغاز فکر آنان سرآغاز قرآن است، باقی مطالب را از عظمت به همین منوال گیر.
مبدأ قرآن که افتتاح به آن میکند، همان مبحثی است که در فلسفه آخرین مبحث نهایی است. فلاسفه پس از ریاضیات (هندسه و حساب و موسیقی و علم فلک) به طبیعیات میپردازند و پس از هشت کتاب طبیعیات (سمع الکیان، عناصر، موالید، کائنات جوّی، معادن و فلزات، گیاهها، حیوان، نفس) به مباحث الهیات شروع میکنند و پس از قسم اول الهیات (امور عامه) داخل مباحث الهیات به معنی اخص میشوند و در آنجا اثبات ذات واجب و صفات و شؤون واجب
میکنند و پس از آن به الهیت ذات واجب یعنی فاعلیت او در عالم میپردازند و در این باب عنایت را ذکر میکنند و نظام احسن را اثبات مینمایند و خلاصه نظام احسن عالم وجود، آن است که به نظر نیک بینی به تربیت عالمین نظر افکنند و همین مدّعای بزرگ سرآغاز مطلع قرآن است، در آغاز گشایش فاتحۀ خود را همین آیه و همین نظر نموده «اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ».
افتتاح: کارهای زیبائی که در تربت عالمها از خود بیرون نهاده و به الهیت خود ترتیب داده و تربیت کرده، در آغاز تکلیف هر بالغ و در نمازهای پنجگانهاش در نظر او نهاده؛ مبدأ قرآن، مبدأ تکلیف، مبدأ فکر، فاتحۀ عالم وجود، آن هم از دریچۀ نیک بینی از دریچۀ چشم خالق و آفریدگار است و هر شبانه روزی پنج نوبت فاتحۀ قرآن را که رمزی از همه کتاب باشد به تکرار الزام کرده تا بلکه آمیخته به فکر مؤدب شود و پس از فکر، آمیخته به حس تهوس گردد و به قلب وارد شود و دل با جهازات اعصاب و میول و غرایز، هم آهنگی با این تلقین مستمر کنند.
افضلیت مدینۀ فاضلۀ قرآن بر مدینۀ فاضلۀ افلاطون از همین آغاز شروع میشود، به تأسیس همین پایه اسلام از آغاز تا انجام تفوق بر هر مدرسه و هر تربیتی دارد.
افلاطون در مدینۀ خود چون میخواهد اطفال و نوباوگانی که بعدها باید حاکم منتخب شوند با روح استحقاق به مقام ولایت برآیند، معتقد است که باید این اطفال در مهد خانوادههای کوچک، کوچک نباشند، از آغاز در مهد جامعه بزرگ شوند گوید: پس باید آنها را از دامن مادر گرفت و در دامن عقل بزرگ،
فیلسوف بزرگ کرد، جایی که همۀ جامعه را والد و والدۀ خود بداند و ببیند خلاصه آنکه: باید فکر بزرگ را از آغاز در خاطر طفل وارد آورد تا حب بزرگ به خیر بزرگ بار دهد.
قرآن عنایت به خیر خلق را از دریچه چشم آفریدگار به طفل بالغ تزریق میکند، ولی طفل را از دامن مادر نمیگیرد و از الفت خانوادگی بیبهره نمیگذارد. طفل را باید که به روش طبیعت بار آورد و از مجرای طبیعی برآورد، مهر خداداد والد و والده را برای طفل استغلال(1)کرد و در بهره برداری از مهر خانوادگی عواطف او را در زنده کرده بنیه بدن او را تقویت کرد، ولی به تدریج مهر و الفت او را از محوطۀ محدود به در آورد و با نموّ تدریجی بدن و فکر مهر ربوبیت را مانند شکر در شیر مخلوط کرد و به او داد، گرفتن طفل از دامن مادر هر چند او را به فکر بزرگ پیوند دهد، ولی از مهر و عواطف نیز میبرد. و بدین ملاحظه ارسطالیس در کتاب ادب کبیر در تربیت طفل و مهد اولی او با استاد خود مخالف کرده گوید. به خانواده باید سپرد، یکی از موارد مخالفت بین رأیین یعنی رأی افلاطون و ارسطالیس همین جا است. آن وضع تربیت را شاگرداش ارسطالیس معلم اول چون خلاف روش طبیعت و مجرای طبیعی خلقت میداند، برخلاف استاد قیام میکند و رأی برخلاف میدهد.
ولی این خانواده برای احراز هر دو غرض «مهر به خلق جهان ناسوت و فکر مبادی ملکوتی» آیت معجزاتاند. همچون انبیاء در عین حال که به خیر عمومی
1) (1) استغلال: طلب غله کردن، غله گرفتن، کنایه از طلب غذا کردن طفل.
متوجهاند، ابناء آسمانند، افاضله خیر به دیگران را از فکر آسمانی آموختهاند، نجم آسمانی آنها آسمان همه است، یعنی عمومی و کلیاند، در همه آسمانی هستند، در آسمان عرب عربند، در آسمان عجم عجمند. پس دیدیم که سرآغاز قرآن از عجایب سرآغازهاست، مبحث نظام احسن را که در فلسفۀ الهی پس از مباحث دیگر میخوانند و درس نهایی است، قرآن از آغاز به فکر آشنایان خود میدهد در فاتحه؛ و گشایش کتاب دری از این باب باز میکند و منظر زیبای عنایت و علم عنائی و نظر تربیت عمومی را فاتحۀ فکر قرار میدهد. تعلیم این فاتحه را به جای همه کتاب بر هر فردی آشنا واجب میکند و آغاز بلوغ تکلیف را که بهترین ظرف تربیت است، از این افکار عالی خالی نمیگذارد. گشایش باب بلوغ را با گشایش باب اول کتاب تکلیف همدوش قرار میدهد و برای استمرار القا و تلقین نماز را که واجب عمرانه است، به فاتحۀ این کتاب افتتاح میکند و همواره شب و روزی پنج نوبت این کتاب را از دریچه فاتحهاش آمیخته با فکر، فکر را هم به تدریج رشد میدهد. فکر طفل و طفل فکر در سنّ بلوغ تازه متولد میشود، از آغازی که دیده باز میکند افتتاح آن را به عنایت یعنی مبحث تربیت و خداوندگاری خدا در عالمها میکند؛ نه مانند فلاسفه به ریاضیات میکند که خاصیت تنگی نظر آرد و نه مانند یهود خدای را خدای قبیله میشمرد تا این افتتاح چه اختتامی داشته باشد؟ وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ (1)
حکماء گفتهاند: «اول الفکر آخر العمل»
1) (1) یونس (10):10.
البته میوۀ شاخسار این فکر، نور خواهد بود، در آیۀ نور شرح این شاخسار و این شجره را خواهیم داد. اینک برمیگردیم و شرحی از شهرستان و مدینه واژگون «مؤتفکه» میدهیم.
اینگونه شهرستان از همه جهت تجزیه و تفکیک به آن زور آور است عقیده دل با عمل دست از یکدیگر جدایند، به آن کس که به دل معتقدند به بازو یاری نمیدهند و به آن کس که در عمل با او مساعدت دارند به دل عقیدهمند نیستند.
زمامداری شهوات نفوس را به سمتی میبرد هر چند به فکر آن را اصلاح نمیدانند، اولیای امور در اینگونه شهرستان از تحمیل شهوات و آرزوهای خود رعیت را از خود جدا میدارند و به رنجش قلب آنها و به تهی دستیشان، آنها را از پیوند با خود باز میدارند تا در یک عده لاغری آنها را از کار باز بدارد و در یک عده دیگر که حالت جنبش دارند، چون به خودپرستی آلودهاند و از شهوت آکندهاند، به جمعیت فوضوی(1)مبدل گردند، مانند جمعیت عراق که قائد توانایی همچون علی علیه السلام را خسته کرد و در آخر سرپوش را برداشتند و قائد را کشتند و مانند دولت اموی که به تجزیه میکوشید سفلهوار، اذل را مانند زیاد بن ابیه و حجاج بن یوسف به بالا برمیآوردند و اولیای طاهر را زیر لگد مینهاد.
اما تری البحر تعلو فوقه جیف و تستقر باقصی قعره الدّرد(2)
و همانطور که آدم واژگون دستها را اهرام سرمیکند و با سر راه میرود، آنها از سر استفاده پا را؛ از پا استفاده سر کردند، حوزۀ حجاز را به ویرانی و منطقه وحی را که شهر مکه و مدینه باشد و حومۀ قلب اسلامیان یعنی رعایا بود از حومۀ قدرت و نفوذ دولت اسلامی تفکیک کردند، تا کار تفکیک و تجزیه از حدّ گذشت و ابومسلم خراسانی و قائمین به نهضت انحراف قلوب را تحریک کردند و متوجه به نقطه تعظیم که آل محمد باشند ساختند و بنیامیه را از پوست درآوردند. در آغاز، بنیامیه از دستها استفاده کردند و نقطه تعظیم قلوب امت را به دست خود امت ویران ساختند و در انجام، رقبا و نقبای قلب مردم را تحریک کردند و دستها را بریدند، تفکیک و تجزیه تزلزل آورد و جامعۀ اسلامیان از اضطراب مانند مار به خود میپیچید، خود را میگزید آغاز به انجام نمیپیوست، به تناوب هر دو (یعنی دست و دل جامعۀ اسلامی) به همدگر ضربت میزدند، این جامعه آن نبود که اتحادی بین مرکز قدرتش با نقطۀ آمال و عقیدهاش باشد، لاجرم این تزلزل و این اضطراب را داشت، ما از شرح این جامعه بزرگ اکنون میگذریم تا به نوبه به آن برسیم و فقط یک جامعه کوچک را در نظر میگیریم، یک مدینه را یعنی مدینه کوفه را از مدن این دولت، به تنهایی بازرسی میکنیم.
کوفه در بحرانی افتاد که عقیده به هیچ وجه در آن مؤثر نبود، دل در یک ناحیه بود و دست و شمشیر در ناحیۀ دیگر، دشمن هر گونه میخواست آنها را استعمال میکرد. استخوان سینۀ دوست را میکوبیدند و از دشمن خلعت
میخواستند، تمنا داشتند که دشمن در کشتن محبوب و مطاع، آنها را بنوازد و به بازوی آنها بازوبند طلا ببندد و تا رکاب آنها را پر از طلا و نقره نماید، نزد فرمانده نااهل خود میخواندند: «املاء رکابی فضة و ذهباً»(1)
میگفتند: ما از دوست استخوانی هم باقی نگذاشتیم.
نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بکل یعبوب شدید الاسر(2)
ترجمه: سینه دوست را با سم ستوران با اسبهای پیلتن قوی بنیان، در هم کوبیدیم، ما سرآمد سروران را کشتیم که از بزرگ منشی در پس پردۀ صد حجاب بود و از حیث خاندان نیکوترین پدر و مادر جهانیان را داشت.
آیا کوفه نباید واژگون گردد، پایتخت شیعیان علی علیه السلام که از خودباختگی و فقد رشادت در عمل، خود آلت دست بیگانه شدند و با وجود عقیده به دست خود، عیالات پیغمبر را در شهر خود به اسیری بردند و آنقدر سستی از خود بروز دادند تا واژگونی به منتها رسیده، زید بن ارقم پیرمرد کهن سال در مجلس عبیدالله زیاد گفت:
«ملک عبد عبداً فاتخذهم تلداً، انتم یا معشر العرب! العبید بعد الیوم، قتلتم ابن فاطمة و أمرتم ابن مرجانه فهو یقتل اخیارکم و یستعبد اشرارکم، فرضیتم بالذل فبعداً لمن رضی بالذل.»(3)
بندهای بندهای را حکمرانی داد و اختیار را بسان حق تملک به او واگذارد، او هم جماعت امت را ملک خانهزاد خود قرار داد. شما ای گروه عرب! بعد از امروز بنده و برده خواهید بود، پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را امیر بر خود کردید، وی نیز نیکان شما را خواهد کشت و اشرارتان را به بندگی خواهد گرفت، پس به خواری تن در دادید. دور باد آن کس که به خواری رضایت بدهد.
دور باد از رحمت، از حیثیت، از بقا، از صلاحیت.
1 - روزی که حجر بن عدی سردار رشید علی علیه السلام را کشتند و مردم ساکت ماندند.
2 - روزی که زیاد بن ابیه را معاویه از پدرش عبید ثقفی سلب کرده، پسر ابوسفیانش شناخت.
3 - روزی که حسین بن علی را کشتند.(1)
باری روزگار کوفه و حومۀ آن همی از سرسبزی میکاست و به ویرانی نزدیک میشد. کوفهای که بر جهانی حکمروانی میکرد، پیاپی آشوب و فتنه داشت از فشار یزید که بیرون آمدند دو و سه دسته شدند و به رخ همدگر شمشیر کشیدند تا از ضعف قوا و تضارب، از سپاه بصره نیز شکست خورد، تسلیم قوای مصعب شد و سپس قوای آن تسلیم قوای شام شد و به فرمان حاکم حکومت شام، حجاج بن یوسف سپاه آن سه سال سه سال قوا را در سرحدات پراکنده میداشت، تا در فتنۀ ابن اشعث دیوان را به حریق سوزاندند و پس از آن همی رو به تلاشی
1) (1) الکامل فی التاریخ، ابن اثیر: 487/3؛ اعیان الشیعه: 584/4.
داشت تا جز خرابههایی از آن نماند.
شبث بن ربعی در ایام حکومت مصعب میگفت: خدا به اهل این شهر هرگز خیر نخواهد داد، ما مردم این شهر پنج سال به همراه علی علیه السلام با آل ابیسفیان جنگیدیم و بعد به همراه پسر بزرگش و سپس ما خود بر پسر دیگرش تاختیم و او را کشتیم؛ گمراهی!! وه از این گمراهی!!
ما در اینجا نظر نداریم که طرز واژگون شدن و ویران شدن را تعیین کنیم، فقط نظر داریم که نشانههای شهر واژگون و آثار تلاشی و ریزش را نشان دهیم، البته انهدام به غضب الهی است یا آنها را به دست زلزلهها میدهد که مانند شهرستان لوط زیر و رو شوند یا عوامل طوفان هوایی و آبی را که بر آنها مسلط میکند و مانند شهرستان عاد و ثمود آنها را به باد فنا میدهد، یا آنها را به طمع میسپارد که مانند سپاه فرعون و سپاه ناپلئون، میان آب و دریا و باران بروند و نتوانند بیرون بیایند و یا آنها را از نظر ولاة میاندازد مانند کوفه که اولیای امور به نظر بدبینی همیشه بدآنجا نظر میکنند(1)و به متلاشی کردن آنجا میکوشند، باری هر چه باشد. به نحوی آنها را به دست ویرانی میسپارد، اما نشانی تلاشی یک مجتمع و آثار واژگونی از واژگونی امورش معلوم میشود، مانند: ریزش بنا که به سقوط سقف انداز میکند. شهرستانی که به عقیده و معتقد خود خیانت کنند، دست و بازوی آنها و یاری و مددکاری آنجا صرف در پای عقیده نشود
1) (1) نفرین امام علیه السلام: اللهم لاترض الولاة عنهم ابداً.«الإرشاد، شیخ مفید: 111/2؛ اعلام الوری: 249»
نشان میدهد که نقطۀ تعظیم قلوب شایستگیهایی دارد ولی به مقدار شایستگی کار به او رجوع نمیشود و ناچار توجه و دست و بازوی کار به نقطۀ مقابل آن خواهد متوجه بود که شایستگی کامل ندارد.
ناگزیر تقویت ناشایسته از طرفی و ضعیف کردن شایسته از طرفی، دیگران را رو به انهدام و ریزش میبرد، مثل آنکه در جامعۀ ما به هواداری بیگانگان خیانت به داخله میشد. یا با وجود مردان، کار به زنان رجوع میگردد یا با وجود فضلا و علما کار آنها به صلحا واگذار باشد که در همۀ این صور یک جنبه لاغر و جنبه دیگر فربه، یک حزب ناتوان و حزبی دیگر توانا، یک شخصیتهای استحقاق معزول و یک شخصیتهای نالایق مباشر خواهد شد و تلاشی و تجزیه از اینجا شروع خواهد گردید: اینها منذرات به ویرانی است چنانکه بحران مریض منذراتی دارد، و اوضاع نجوم منذراتی دارد، پیکر مجتمع معتل نیز منذراتی دارد: خبر میکند که این مجتمع رو به ویرانی میرود و خدا آن را به دست عوامل واژگونی میدهد.
إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ (1)
اقدام کوفه در قضیه پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله از آتیۀ بدان شهرستان خبر میداد؛ زیرا قومی که به مبدئی معتقد باشند، مثلاً به قرآن و به محمد صلی الله علیه و آله یا به هر چه میخواهی فرض کن و به هر که و سپس نمایندگان آن مبدأ را خوار کنند البته رو به تلاشی خواهند رفت. چنانکه اعتقاد به آن مبدأ ناچار از آن است که
1) (1) رعد (13):11.
تشخیص دادهاند: صلاح آنها در آن جنبه است، ولی همین که تشخیص خود را به مجرای عمل نمیگذارند و در عمل تابع قوه و تابع تقاضای زمانه و مطیع آرزوها یا رقابتها میشوند، یا مغلوب هیاهوی تجمع شده و خود را میبازند و هدف را گم میکنند و به خواری مبدأ میکوشند و نمایندگان کامل قرآن (یا دودمان مؤسس) را کاملاً احترام نمیکنند، خیر از آنها رو میگرداند و هر کس و ناکس به طمع حکومت بر آنان میافتند و به وسایل و دسایسی متشبث شده، بر آنها و بر مصالح آنها غلبه میکنند، همین معنی از منذرات است. حسین اسلام همین که منظرۀ اجتماع سپاه را نگریست و دید صفوف مانند سیلاب و سیل پشت هم روانند و نیز به ابن سعد نظر کرد که در میان و صنادید کوفه پیرامون اویند، سپاه دید و بالحقیقه سیلابهای خطر را در پشت این تپه دید که پیاپی به این مجتمع و به این شهرستان هجوم آورده و میآورد و انذارات آن هشیار را خبردار میکند بدون آنکه تکیه گاهی برای آنها باشد و سدی جلوی این سیر خطرناک آن اجتماع فرمود و عمده آن تذکرها همان قطعهای بود که تذکر تفکیک و تجزیه را در قوای معنوی به آنها داد فرمود:
«اقررتم بالطاعة و آمنتم بالرسول محمد صلی الله علیه و آله ثم انّکم زحفتم الی ذریته و عترته تریدون قتلهم...»(1)
ترجمه: حال بد و بدی حال شما از همین جا به شما رو میآورد که یکجا اقرار کردید به طاعت و ایمان آوردید به رسول الله صلی الله علیه و آله و سپس خود شمایید که
1) (1) المناقب، ابن شهر آشوب: 100/4؛ اعیان الشیعه: 602/1.
اسب تازان به سوی ذریه او و عترت او آمدهاید و مضطربانه با دست لرزان، کشتن آنها را میخواهید یعنی بدون تکیۀ به ایمان، به محض اراجیف به حادثه بزرگ اقدام کردهاید.
همین کارهاست که امم را به باد فنا میدهد و تازیانه سخط الهی بر امتی فرو میریزد و خدای روی از آنها میگرداند و سپاه انتقام را به سرمنزل آنها حلول میدهد و رحمت را به کلی بر کنار میکند. من همه اینها را میبینم چنانکه این سپاه را میبینم که صف پشت صف پیش میآیند.
«و اریکم قد اجتمعتم علی أمر قد أسخطتم الله فیه علیکم و اعرض بوجهه الکریم عنکم و أحلّ بکم نقمته و جنّبکم رحمته. فنعم الرب ربنا و بئس العبد انتم، أقررتم بالطاعة و آمنتم بالرسول محمد صلی الله علیه و آله ثم إنّکم زحفتم الی ذریته و عترته تریدون قتلهم، لقد استحوذ علیکم الشیطان فأنساکم ذکر الله العظیم، فتبّاً لکم و لما تریدون انا لله و انا الیه راجعون هؤلاء قوم کفروا بعد ایمانهم فبعداً للقوم الظالمین»(1)
ترجمه: من میبینمتان که بر امری اجتماع کردهاید که خدا را در آن امر بر خود خشمگین کردهاید، خدا بر شما خشم آورده و روی مبارک از شما گردانده و نقمت را بر سرمنزل شما حلول خواهد داد و رحمت را از شما به کنار و شما را از رحمت به کنار خواهد کرد، چنانکه رحمت از شما اجتناب کند خوب
1) (1) اعیان الشیعه: 602/1؛ بحار الأنوار: 6/45.
خدایی است خدای ما و بد بندهای هستید شما؛ شما به طاعت اقرار کردید و به پیغمبرش محمد صلی الله علیه و آله ایمان آوردید و اینک شما تاخته...
باری عوامل ریزش و کیفیت انهدام پایتختی که گسیخت و جزو ابتدای ویران و کل نیز به دنبال آن ویران شد، در نظر بیداران خلق هویدا است و منحصر به مدینه کوفه نیست، منحصر به دولت بنیامیه نیست، دول معظم نیز به همین گونه عوامل زیر و زبر شدهاند و میشوند. وسایل انهدام هم مختلف است و قدر جامع این که مردمی که نور عقیده را قائد اعمال خود قرار ندهند و قائدان آنها با حیثیت عقیدهشان، جدا از یکدیگر باشند، نمایندگان عقیدهشان به یک کنار و زمامداری امورشان به کنار دگر باشند، آنچه را به عقیده روشن میبینند در پی آن نباشند مقدرات حتمی آنها فنا است، شیطان بر آن مجتمع زورآور است، ذکر خدا را فراموششان میکند و به تبع خود را نیز فراموش میکنند، دستشان از آمال کوتاه خواهد شد این است سزای آن که از ایمان به کفر رود، سزای چشم بینایی که به دنبال روشنایی راه نرود، روشنی را بگذارد و به تاریکی رو آورد.
چاهست و راه ودیدۀ بینا وآفتاب تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
چندین چراغ دارد و بیراه میرود بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش(1)
و بدتر از این مردم قومیاند که نور عقیدهشان را اساساً روشن نکنند و در پیش ایشان حتی فکر هم تاریک باشد، زمامداران آنها تاریک و خود آنها نیز تاریک، در آن تاریکی یکدیگر را میکشند و نمیفهمند، خون آنها لوث است یا خون آنها
1) (1) سعدی شیرازی.
به گردن آنان است که این تاریکی را بران آنها فراهم کردهاند، خون جهان غرب اروپا که قرون وسطی را به تاریکی گذرانید و خون شرق خاصه شرق اقصی که هنوز به بتپرستی مبتلا است، همه به گردن موانعی است که مانع پیشرفت اسلام شده، عایق انتشار نور به آن اقطار و آن نواحی شد. امم دور دست بعد از گذشتن هزار سال از انتشار اسلام باز هم به وضع تاریکیاند و از اسلام به طور صحیح آگاه نیستند، حتی اروپائیان باز هم به چشم انصاف به قرآن نظر نمیکنند و از دریچه چشم ما به مطالب و مقاصد انبیا نمینگرند و هنوز از آثار بغض و کینۀ دورههای صلیبی در زمامداران دینی آنجا و حتی رجال سیاسی آنجا باقی است.
تاریکیهائی از اول در آنجا بود از القاآت تهمتآمیز کشیشهای صلیبی تاریکی بر تاریکی افزود، تهمتهای کشیشها هزاران حجابهای غلیظ بین امم بیچاره، ملل غرب و مسیحیت با شرق و محمد صلی الله علیه و آله ایجاد کرد. در این تاریکیها هر اختلالی به جهان رخ داده هنوز امور شرق و غرب به واسطۀ اختلال موازنه، دچار انحراف است. آری، آنان که عایق پیشرفت اسلام شدند، مسبب و مسئول این اوضاعاند.
یک تن از متعصبان اروپایی به استاد شیخ محمد عبده ره در سفری که به اروپا کرده بود در برلین میگفت: ما اروپاییها باید از طلا مجسمهای برای معاویه ریخته باشیم؛ زیرا وی در جلوی حمله اسلام ایستاد و نیروی علی را فلج کرد وگرنه اسلام با آن قوه هولناک در تحت فرمان زمامداری کافی مانند علی علیه السلام دنیا را گرفته بود. (الخلافة المحمدیة)
مقاومت با علی آن نیم جهان را به تاریکی باقی گذاشت و کشتن علی علیه السلام نیم
روشن جهان یعنی حوزۀ اسلامی را دچار انحراف و اضطرابی کرد که مانند مار به خود میپیچد. همین که علی علیه السلام از مقاومت خسته شد و در بستر احتضار خوابید، در بین هوش و بیهوشی سه مرتبه فرمود: تا هفتاد تا هفتاد تا هفتاد
شرح این کلمه مرموز را از امام اسلام جعفر بن محمد علیه السلام پرسیدند، فرمود: رمز از این بود که فرج جهان و اسلام به مقدار هفتاد سال به واسطۀ کشتن من به عقب افتاد.
امام علیه السلام سپس فرمود: مقدر هم همان هفتاد بود، ولی همین که حسین بن علی علیه السلام کشته شد، فرج باز به عقب افتاد و همین که شما راز ما را فاش کردید، خدا علم آن را از ما نیز مستور داشت.(1)
حوزۀ اسلام به واسطۀ کشتن حسین علیه السلام برگشت به انحراف و اضطراب لمحههایی آرام مینشست و سپس مانند مار گزیده به هیجان برمیخاست به مقدار خونهایی که ریخته شد، بلکه هزار چندان انحرافها و کجرویها به کار آمد. چقدر سیاهها سفید شد و سفیدها سیاه شد، چقدر قلمها به لجاج، راه کج رفت و چقدر ناطقان منطق خود را گم کردند و سخنان ساختگی به گوش شنوندگان کردند و به جای خیوط(2)عصمت که باید از خاندان محمد صلی الله علیه و آله به نواحی امم و امت اسلام برسد خطوط آتش کشیده شد و خاکستری به جای آنها باقی ماند. این زد و خوردها به مقداری که انحراف و انحطاط آورده هزار چندان
از رشد مقدر هم باز گرفته.
همه اینها مظالمی است که محاکمه تاریخی میخواهد، بلکه محاکمه تاریخی هم کافی نیست. هر کس، هر فرد، دو چندان که هست از دست داده باید از جنبۀ مدعی خصوصی ادعا نامه تنظیم کند؛ زیرا هر کس جنایتی به او رسید و ساکت ماند، حقوق او در محکمه از جنبۀ عمومی محاکمه، به کار آید.
از حوزۀ خاندان حسین علیه السلام و بالحقیقه خاندان محمد صلی الله علیه و آله قوه فعاله و نیروی فتح و غلبه به اقطار گیتی رسید؛ تا هر جا رسید و از معرفت و عقیدت سطح فکرها را بالا برد و همه را به یک سطح مشترک قرار داد و ارادت خلق با کم و بیش از جانب خلق و قدرت معنی از جانب بیت محمد صلی الله علیه و آله به طور متبادل منتشر میشد و با وجود رابطۀ مستمره ممکن بود. این ارادت و عقیدت و آن معنویت قدرت به سعی مشترک بکوشند و به رعیت قوت و به روان آنها رشادت دهند و از اثر آن نظم و انتظام معاش و معاد آید و سراسر حوزۀ اسلام عدالت پیشه گردند. عدالت از سجایایی است که به مزاولت و تمرین و تربیت ایجاد میشوند و سپس عدالت اعتقادی و اقتصادی جهانیان را به عصمت آشنا میکند.
اهل بیت عصمت از حیث عدّه و عُدّه به مقدار کفایت جهان و جهانیان بودند با آنکه جهان وسیع است و صدای هیچ طرف آن به طرفی دیگر نمیرسد. جهان هر چند پهناور است و امم و قبائل بیشمار؛ اما چنانکه قوه غلبه و نیروی جنگی اسلامی به شرق و غرب برسید، همچنین قوای معنوی اسلام میتوانست برسد.
ما برای سنجش هیچ یک از این دو قوه، هنوز وسیلهای به دست نداریم. و اگر فرضاً برای قوه کشورگشایی داشته باشیم و از انتشار و سطح انتشار آن، اندازهای
برای آن بگیریم، برای اندوختههای معنویت در بنیۀ اولیای اسلام و غزارت ذخایر خداداد در منابع اسلام انکاره نداریم و از سنجش آن عاجزیم.
سربسته میدانیم هزار و ششصد سال امت بنیاسرائیل مشعلدار توحید جهان بودند، با آنکه بیش از شاخهای از این شجره نبودند، تا عیسی علیه السلام آمد که وی نیز شاخهای از این درخت بود و مشعل خداپرستی را در زاویههای تاریک غرب اروپا روشن کرد و شرق جهان نیز از یک شاخه دیگرش (اسمعیل)، به نور توحید خاتمیت آشنا شد و قبل از این همه و قبل از قبل، هنگامی که هنوز موسی به جهان نیامده بود به چهارصد سال، یوسف در مصر بود و جان جمعیت ممالک مصر را از قحط هفت سالگی نجات بخشید و به عفت و امانت متواضع کرد، پس از اسلام هم از واحدهای برجستۀ این بیت گاهی در یمن، گاهی در آفریقای غربی، گاهی در مصر، گاهی در چین، گاهی در ایران دولت اسلام با وضع با شکوه پرافتخاری با تمام معنویت درخشنده شده در یمن، سلسلهای از سادات ادارسه به تشکیل دولتی قیام کرد. در آفریقای غربی نیز سلسلهای از سادات ادارسه، دولتی پرافتخار، دولت تشیع را با مراسم آن شیوع دادند.
در ایران علویان طبرستان و سلاطین صفویه، پایۀ استقلال سیاسی و مذهبی را نهادند.
در چین سید اجل شمس الدین در طبقه لشگری، پرچم اسلام را پایدار کرد اینها و نظایر اینها شاخههای برومندی بودند که نوبه به نوبه و گاه پس از گاه از قطری از اقطار جهان طلوع کرده، خصایص و خصایل بیتی یعنی محمدی صلی الله علیه و آله را نشر دادند و به بسط ونشر شریعت خاتم کوشیدند. و بیشتر از آن که فیلسوفی
الهی بتواند مبادی تعلیمی خود را در تودههایی تفهیم کند، آنان اجرا کردند.
مدارس فلسفی را شعاع نفوذ فکری محدود است، سعه هیچ کدام به مقدار سعه یک دولتی از این دول اسلامی نشد.
شما خواهید گفت که: تشکیل دولتهای آل بیت، قوه خود را از سابقه انتشار اسلام استفاده کرده بود و معروفیت بیت آنها را مسلم داشته بود، نه آنکه آنها مؤثر بودند.
جواب، همان را میگوییم که شاخص یونان گفت: این سخن راست است که اگر من آتنی نبودم ثیموتکلیس نمیبودم و نه هم اگر تو در آتن بودی ثیموستوکلیس بودی. حسن تفاهم و رابطه در تشکیلات اینان تأثیر داشته، ولی تنها حسن رابطه اسلامیان با یکدیگر کافی نبوده، گذشته از آن که همان معروفیت و محبوبیت زمینه مساعدی بود برای قبول نفوس و همین که قبول کامل از نفوس و استقبال کافی از امم توأم میشد مبارزه و سرپیچی امم تقلیل مییافت.
اگر دولت علی علیه السلام به مانع معاویه برنخورده بود، جهان پهناور همه در زمره اسلام در میآمد و برای سرپرستی جهانیان در هر قطری یک تن مولود مبارک از خاندان آل علی علیه السلام، مؤسس عدل و توحید میبود و هر چند امام به معنی حجت در هر زمان، یک تن از آنان بود و در مرکز حجاز یا مرکز دیگری اقامت داشت، ولی امام به معنی پیشوا چندان از آنان در کار بود که هر زاویه زمین را اصلاح مینمود و آن قطر را با جهان بزرگ عالم اسلام و اقیانوس محیط پیوسته و متصل میکرد، هر کدام در ناحیهای کار امام را میکرد و خود قریب به افق امامت بود، نواحی جهان هم زیاد است به حدی که هرگاه مولدات صالح این بیت
را به جهان تقسیم میکردند هر قطری یک تن از رجال درجه اول و یک تن از معاونان حکام را واجد میبود و فاصله آن یک تن مدیر با امام از حیث عصمت زیاد نبود، بلکه فاصله عموم جهان با عصمت زیاد نمیبود.
اگر حسین علیه السلام کشته نشده بود و یا با یاران اهل بیتش به سرپرستی جهان میرسیدند و همه جوانان و نونهالان بیتش، به رشد مقدر خود رسیده بودند و هر کدام یک ناحیه و یک قطر را معمور میکردند آن هنگام بود که اهمیت نفوس نابغههای اسلام در زیردست آنها به دست میآمد و مقدار صلاحیت ما بروز میکرد، مردم نیز اگر به عوض این وضع حاضر آن، وضع مقدر را به خود میدیدند چندین برابر نفوسشان بزرگتر و اسباب رقای آنها آمادهتر و وسایل علمی آنها به دست تر بود، در مقتل امام علیه السلام نیمه حیات خلق را گرفتند جامعهای نیم حیاتی بیشتر نمانده است.
ما به کشته این شهدا چنان متأثریم که گویی از خود کشته دادهایم و جداگانه به تلف شدن حیثیت هویت خودمان، از اثر آن در جهان مینالیم. به قدری که جهان از سرپرست کافی محروم بوده و وسایل تکمیل کمتر و نفوس توده لاغر شده، از سعادتهایی محرومیم و از آرزوهایی دست کوتاهیم، بلکه به همت کوتاهیم و از آرزو کردن همم عالیه واماندهایم، ما برای هر یک از این جهات تظلّم داریم و به قدری که از علو همت و نقص معیشت کسر داریم، خود را در تظلم ذی حق میدانیم و به قدری که تفرقه به عالم و به امم زورآور است و بشر از اجتماع و هم دستی با هم بی نصیباند، از آمال ما از دست رفته، باز به مقداری که تفکیک بین قدرت دولت با محل عقیده رعیت است و درهای خیرات بر
روی ما بسته است، هر یک تن ما و اجتماع ما نیز نقص دارد. ما فقدان اولیای کافی را در نقص همم و نقص خرد و نقص معیشت جامعه مدخلیت میدهیم، مقدار سعادت را این نمیدانیم که اکنون هست، ارتفاع محصول زمین و ارتفاع محصول عقول را وابسته به ترابط بین اجناس بشر میدانیم ما مسلمین هر چه هم قطار بیشتر میداشتیم برای حال جهان اصلح بود و هر چه حال جهان اصلح بود حال ما هم اصلح از این بود حتی هر چیز کوچکی که ما از دست دادهایم و در اثر آن، اصلاح امر یک ناحیه جهان به عقب افتاده، ما آن را در تأخیر اصلاح خودمان مؤثر میدانیم، ما جهان را وسیع میدانیم و کمالات را بیپایان و تضامن و تکافل را معتقدیم. هر چه مربی بهتر و بیشتر میبود حال خود و اهل جهان را بهتر و بهتر از بهتر میتوانستیم فرض بکنیم، ما این قدر صلاحیت رشد برای بشر معتقدیم که اولاد و احفاد امام علیه السلام اگر سه چندان و صد چندان بودند باز در تربیت بشر نیاز به آنها میبود، ما معتقدیم از وجود اولاد و احفادش امام علیه السلام مساعد برای مرام عالی الهی داشت و با مساعدت آنها مجتمع بشری و خود ما دو چندان میبودیم که اکنون هستیم.
ما در بریدن یک رگ و قطع یک شریان و یک خراش به رخ حاکم دولت علیا و معاونان و مساعدان قریب رتبهاش، قطع شریان خلایق یک قطر و یک ناحیه و قطع سیم حیات و نور برق از صد قبیله و هزار خانواده را معتقدیم، شما به قدری که طهارت حیات را در جامعهای نمییابید و به جای آن جنایات و خیانتها و زندانها و محبسها و دادگاهها ببینید، نور سداد را در آن جامعه خاموش یابید و به قدری که کاخ محکمهها رفیع و ایوان محبسها سربلند است
و صحنه دادگاهها از مردم پر است، نشانههای خیانتکاری و جنایتکاری را هویدا تر ببینید و بیشتر سر به زیر باشید.
آن چه بیمارستانها معظمتر و اطبا محترمتر گردند، بیشتر دلالت بر ناسلامتی خون اهالی میکنند و به اختلال معیشت و بینظمی در صحت و علل و اسباب سلب عافیت، بهتر راهنمائی میکند، از فقد طهارت حیات این آثار هولناک خطر خیز یعنی جنایات، خیانتها، زندانها، دادگاهها، کارگران آنها، به ما رو آورده و ممکن است طلوع هیاهوی مهیب همۀ اینها، از کشتن یک طفل از خاندان نبوت و نبودن او باشد؛ زیرا فقد هستۀ مرکزی و ضعیف کردن آن اختلال همۀ جهازات را ایجاب میکند.
به قطع شریان یک طفل، ممکن است هزاران جنین سقط و هزاران هزار طفل بیگناه به قبر رفته باشد و ممکن است هر یک از آن مفقودیها منشأ آثار دیگر بود و اگر بود موجب بود که موجودی ما بیشتر از مفقودی ما باشد، پس مقدار خسارت ما محسوس خود ما نیست.
کشته دادن هفده نفر از سرپرستان طهارت و عصمت جهان برای جهان زیاد است. کشته دادن یک تن از آنان، جهان و صاحب جهان را سوگوار مینمود تا چه رسد به هفده تن که «لو کان فی الدنیا یومئذٍ حیاً لکان هو المعزّی بهم»(1)
بریدن رگی یا شریانی یا عضوی از بدن امام یا خراشی به رخ او، بلکه پرانیدن سنگی به جانب او چترهایی را که سایه بر سر جامعههایی میافکنده، از سر آنها
1) (1) بحار الأنوار: 304/98، باب 24، حدیث 4؛ مصباح المتهجد: 782؛ زیارة اخری فی یوم عاشورا.
دور کرده و به ویرانی آن جامعه راهی باز کرده و همچنین زخم تن به هر شهیدی از آنان به انهدام جماعت و جماعات انجامیده، بیشتر نفوس به واسطۀ نداشتن دست توانایی به سرپرستی منحط شوند و بسیار یتیمان و نونهالان به واسطۀ فقد پدر بینوا میمانند و جامعۀ منحطی تشکیل میدهند و جامعۀ منحط را نیز اولاد و نسل و ذراری ضعیف و منحط خواهد بود که بیشتر به سرپرستی شخصی توانا و الهی نیازمندند.