ghaemiyeh.com
سرشناسه:حکیم، سیدمنذر Hakim, Mundhir
عنوان و نام پدیدآور:جوادالائمه حضرت امام محمدتقی علیهالسلام/ گروه مولفان (سیدمنذر حکیم، با همکاری وسام بغدادی)؛ مترجم سیدحسین اسلامیاردکانی؛ تهیه کننده معاونت فرهنگی، اداره ترجمه [مجمع جهانی اهلبیت (ع)].
مشخصات نشر:قم : مجمع جهانی اهلبیت (ع)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۳۴۶ ص.
فروست:پیشوایان هدایت؛ [ج.] ۱۱.
شابک:دوره : 964-529-128-3 ؛ 964-529-021-X
وضعیت فهرست نویسی:فاپا (چاپ دوم)
یادداشت:چاپ اول: ۱۳۸۵ (فیپا).
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:محمدبن علی (ع)، امام نهم، ۱۹۵ - ۲۲۰ق. -- سرگذشتنامه
موضوع:چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:بغدادی، وسام
شناسه افزوده:Bagdadi, Wisam
شناسه افزوده:اسلامی اردکانی ، حسین، مترجم
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع). اداره ترجمه
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع)
شناسه افزوده:پشوایان هدایت؛ [ج.] ۱۱.
رده بندی کنگره:BP۳۶/پ۹۶ ۱۱.ج ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی:م۸۵-۱۶۹۲۲
در عصر کنونی،که عصر نبرد فرهنگهاست،هر مکتبی که بتواند با بهرهگیری از شیوههای مؤثر تبلیغ،به نشر ایدههای خود بپردازد،در این عرصه پیشتاز خواهد بود و بر اندیشۀ جهانیان اثر خواهد گذاشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران،نگاه جهانیان یک بار دیگر به اسلام و فرهنگ تشیع و مکتب اهل بیت علیهم السّلام معطوف شد،دشمنان برای شکستن این قدرت فکری و معنوی و دوستان و هواداران برای الهامگیری و پیروی از الگوهای حرکت انقلابی و فرهنگی،به ام القرای این فرهنگ ناب و تاریخساز چشم دوختند.
مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام با درک ضرورت همبستگی و همفکری و همکاری پیروان خاندان عصمت و در راستای ایجاد رابطۀ فعّال با شیعیان جهان و بکارگیری نیروی عظیم و کارآمد و خلاّق شیعیان و اندیشمندان مذهب جعفری گام در این میدان نهاد،تا از طریق برگزاری همایشها و نشر کتب و ترجمۀ آثار و اطلاعرسانی در حوزۀ تفکّر شیعی به گسترش فرهنگ اهل بیت و اسلام ناب محمّدی بپردازد.خدا را سپاس که با هدایتهای ویژه مقام معظم رهبری حضرت آیت اللّه خامنهای(مد ظله)در این میدان حسّاس و فرهنگ ساز،گامهای مهمّی برداشته شده و امید است در آینده،این حرکت نورانی و اصیل،هرچه پویاتر و بالندهتر شود و جهان امروز و بشریت تشنه به معارف
زلال قرآن و عترت،بیشتر از چشمهسار این معنویت مکتبی و مکتب عرفانی و اسلام ولایی بهرهمند و سیراب گردد.
بر این باوریم که عرضۀ درست و کارشناسانه و منطقی و استوار فرهنگ اهل بیت علیهم السّلام،میتواند جلوههای ماندگار میراث خاندان رسالت و پرچمداران بیداری و حرکت و معنویت را در معرض دید جهانیان قرار دهد و دنیای خسته از جهالت مدرن،خودکامگی جهانخواران و فرهنگهای ضدّ اخلاق و انسانیت را در آستانۀ«عصر ظهور»،تشنۀ حکومت جهانی امام عصر علیه السّلام بسازد.
از اینرو،از آثار تحقیقی و تلاش علمی محقّقان و نویسندگان در این مسیر استقبال میکنیم و خود را خدمتگزار مؤلّفان و مترجمانی میدانیم که در نشر این فرهنگ متعالی،تلاش میکنند.
*** خرسندیم که در نوبتی دیگر،یکی از محصولات پژوهشی مجمع جهانی اهلبیت علیهم السّلام،با عنوان مجموعۀ«اعلام الهدایه»که حاصل زحمات محققین ارزشمند این نهاد مقدس میباشد را تقدیم شما عزیزان مینماییم.این جلد از مجموعه مذکور با همت و تلاش و خامۀ پرتوان استاد سید حسین اسلامی به فارسی برگردانده شده است که توفیقات روزافزون مؤلفین محترم و مترجم گرانقدر را از خداوند متعال خواستاریم.
در همینجا،از همۀ دوستان عزیز و همکاران صادق در ادارۀ ترجمه که در فراهم آوردن این اثر،کوشش کردند،صمیمانه تقدیر میشود.باشد که این گام کوچک،در میدان جهاد فرهنگی،مورد رضای صاحب ولایت قرار گیرد.
معاونت فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام
بسم الله الرحمن الرحیم
سپاس خدایی را که راه هدایت را به آفریدههایش رهنمون گشت و بر راهنمایان برگزیدهاش بهویژه خاتم پیامبران حضرت محمد بن عبد الله صلّی اللّه علیه و اله و خاندان والاتبارش درود بیکران باد.
خدا،انسان را آفرید و به او خرد و اندیشه بخشید؛با خرد،حقیقت را در مییابد و آن را از باطل باز میشناسد و با اراده،مصالح خویش را برمیگزیند و اهدافش را تحقق میبخشد.وی،خرد را حجّت بر بندگان خود قرار داد و از سرچشمۀ فیض و هدایتش بر آنان فرو بارید.به انسان،نادانستهها را آموخت و او را به راه کمال درخور وی و هدف از آفرینش او،آشنا ساخت.
قرآن،ارکان،لوازم و راههای هدایت الهی را روشن ساخت،از سویی به بیان علل آنها پرداخته و از سوی دیگر،از نتایج و ثمرات آنها پرده برداشته است،آنجا که فرمود:
قُلْ إِنَّ هُدَی اللّٰهِ هُوَ الْهُدیٰ؛ (1)
بگو:هدایت واقعی همان هدایت خداست.
وَ اللّٰهُ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (2)
و خداوند،هرکس را بخواهد به راه راست هدایت میکند.
وَ اللّٰهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ؛ (3)
و خداوند،سخن حق میگوید و به راه صحیح هدایت میکند.
وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّٰهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ؛ (1)
هرکس به خدا تمسک جوید،در حقیقت به راهی راست هدایت شده است.
قُلِ اللّٰهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَنْ یُهْدیٰ فَمٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ؛ (2)
بگو:خداوند به حق رهنمون میشود،آیا کسی که به سوی حق هدایت میکند برای پیروی شایستهتر است یا آنکس که خود هدایت نمیشود،مگر آنکه هدایتش کنند؟شما را چه میشود،چگونه داوری میکنید؟.
وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَ یَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ؛ (3)
آنانکه از علم و دانش بهرهمندند،آگاهی دارند که آنچه از ناحیۀ پروردگارت بر تو نازل گردیده حق است و او به راه خدای عزیز و حمید،هدایت میکند.
وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّٰهِ؛ (4)
چه کسی گمراهتر از فردی است که هدایت الهی را نپذیرفته و از هوای نفس خود پیروی کند:
آری،خداوند بزرگ سرچشمۀ هدایت حقیقی است،و اوست که بشر را به راه راست و حق هدایت میکند.دانش نیز،این حقیقت را تأیید میکند و دانشیان با تمام وجود،بدان گردن مینهند.خداوند در سرشت انسان،میل به کمال و زیبایی را به ودیعت نهاد،آنگاه بر او منّت گذارد و نعمت شناخت راه کمال را به وی ارزانی داشت؛از اینرو،میفرماید:
وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ؛ (1)
من جن و انس را فقط برای عبادت و پرستشم آفریدم.
و چون پرستش حقیقی،بیشناخت،صورت نمیبندد،به همین سبب، تنها راه دستیابی به اوج قلۀ کمال،پرستش همراه بینش است.
خداوند،انسان را به دو نیروی خشم و شهوت مجهز نمود تا توان حرکت به سوی کمال را داشته باشد و او را از تسلط این دو نیرو و خواهشهای نفسانی زاییده شده از آن-که هماره همراه انسانهاست-ایمن نساخت.به همین دلیل،آدمی افزون بر عقل و دیگر ابزارهای شناخت،به چیزی نیاز دارد که سلامت بینش او را ضمانت کند تا حجّت بر او کامل و نعمت هدایت برایش تمام گردد،و همه عوامل انتخاب آگاهانۀ راه درست یا بیراهه برای او فراهم آید.
از اینرو نتیجۀ سنت هدایت الهی این بود که عقل آدمی از سوی وحی الهی و راهنمایی رهنمایان برگزیدۀ خدا در تمام زوایای زندگی پشتیبانی گردد.
پیامبران،از آغاز بر دمیدن تاریخ و در گذر زمان،مشعل هدایت ربانی را بر دوش کشیدند تا بندگان خداوند بدون هدایتگر و راهبر نمانند و گفتار وحی -که تأییدگر عقل است-نیز گویای همین مطلب است که«زمین هیچگاه از حجت الهی خالی نخواهد بود.حجت خدا،هماره-قبل و بعد و همراه-با خلق است،به گونهای که اگر در زمین دو کس بیشتر نماند،یکی از آن دو حتما حجت خداست.»و قرآن نیز بدین مطلب اشاره کرده است:
1) (1)) .ذاریات/56.
إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ؛ (1)
تو فقط بیمدهندهای،و هر گروهی راهنمایی دارد.
پیامبران و جانشینانشان،مسئولیّت هدایت مردم را برعهده دارند و وظایف و مسئولیّت آنها بدین شرح است:
1.وحی را کامل و دقیق دریافت کنند که چنین امری به آمادگی تمام نیاز دارد.از اینرو،خداوند خود فرستادگان الهی را برمیگزیند،و قرآن از آن آشکارا سخن گفته است:
اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ؛ (2)
خدا آگاهتر است رسالت خویش را کجا قرار دهد.
و اَللّٰهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشٰاءُ؛ (3)
خداوند از فرستادگانش هرکه را بخواهد برمیگزیند.
2.رسالت الهی را به بشر برسانند.ابلاغ چنین رسالتی به داشتن صلاحیّت کامل بستگی دارد،و این شایستگی مبتنی بر آگاهی لازم از جزئیات،اهداف رسالت و مصونیّت از اشتباه است:
کٰانَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النّٰاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ؛ (4)
مردم در آغاز،یک دسته بودند،خداوند پیامبران را برانگیخت تا مردم را مژده و بیم دهند و کتاب آسمانی را که به سوی حق دعوت میکرد،با آنها نازل نمود تا در اختلافاتی که بین مردم وجود داشت،میانشان داوری کنند.
3.امتی وفادار و پایبند به رسالت الهی به وجود آورند و آنان را برای حمایت از رهبر،آماده سازند.قرآن با کاربرد دو واژۀ«تربیت»و«تعلیم»این
مسئولیّت مهم را به شکلی رسا اعلام میدارد:
یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ؛ (1)
آنان را تزکیه میکند و به آنها کتاب(قرآن)و حکمت میآموزد.
تزکیه،یعنی تربیت به سوی کمال درخور آدمی که این تربیت به الگوی شایستهای نیاز دارد که از تمام عناصر کمال بهرهمند باشد:
لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ (2)
رسول خدا به یقین برای شما الگو و سرمشق نیکویی بود.
4.رسالت خویش را از انحراف و گمراهی و تحریف پاس دارد.چنین امری به شایستگی علمی و معنوی نیازمند است که از آن به«عصمت»تعبیر میکنند.
5.در اجرای اهداف معنوی رسالت و تحکیم ارزشهای اخلاقی در جان و روان انسانها و ارکان جوامع بشری بکوشد و این عمل تنها در چهارچوب دستورات الهی و با اجرای قوانین دینی میسّر است و جز با بنای نهادی سیاسی براساس ارزشهای الهی تحققپذیر نیست.اجرای این طرحها و قوانین، رهبری فرزانه،بسیار شجاع،فوق العاده مقاوم،آگاه به روحیّات طبقات مختلف جامعه و جریانهای فکری،سیاسی و اجتماعی و قوانین مربوط به اداره و تربیت و راه و رسم زندگی،میطلبد.موارد یاد شده که میتوان آنها را به صلاحیّتهای علمی تعبیر کرد،افزون بر عصمتی است که آن را صلاحیّت معنوی مینامیم.
پیامبران و جانشینان آنان در راه تحقق اهدافی که خداوند برای آنان ترسیم کرده بود،لحظهای از پا ننشستند و از جان دست شستند و پنجه در پنجۀ دشواریها افکندند و از هیچ کوششی نیاسودند.خداوند تلاش پیگیر آنان را با
رسالت آخرین پیامآور نور،حضرت محمد بن عبد الله صلّی اللّه علیه و آله و سلم تکمیل ساخت و امانت و مسئولیّت هدایت بشر را بر عهدۀ آن انسان برجسته نهاد و رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم در این راستا گامهای شگفتانگیزی برداشت و در کوتاهترین زمان، به بزرگترین نتایج دست یافت که حاصل تلاشهای بیست و سه ساله آن حضرت را میتوان چنین گزارش داد:
1.عرضۀ رسالتی کامل به بشر که دربردارندۀ عناصر دوام و بقاست.
2.مجهز نمودن آن رسالت به عناصر بازدارنده از کژی و انحراف.
3.تأسیس و تشکیل امتی مسلمان که اسلام را مکتب،پیامبر را رهبر،و آیین الهی را قانون زندگی میدانست.
4.ایجاد دولتی اسلامی که آیین الهی را به مرحلۀ اجرا نهاد و پرچم اسلام را به دوش کشید.
5.ارائه چهرۀ درخشانی از رهبری حکیمانۀ الهی که خود تجسّم کامل آن بود.
تحقق کامل اهداف رسالت،در گرو چند امر بود.
الف)رهبر شایستهای که بتواند رسالت الهی را اجرا کند و آن را از دست هوسبازان،حفظ نموده و استمرار بخشد؛
ب)تربیت صحیحی که متناسب با گذر زمان،برای همگان تداوم یابد و این کار تنها از عهدۀ مربّیانی برخوردار از صلاحیت علمی و معنوی برمیآید؛ رهبرانی که در منش و رفتار،چونان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم برجستهترین،به شمار آیند.
از اینرو،خواست خدا چنین بود که نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم برگزیدگانی از اهل بیت خویش را درخور این کار آماده سازد،و به نام مبارک آنان تصریح کند و رشتۀ امور هدایت مستمرّ الهی را به دستور خدا به آنان بسپارد تا دین را از تحریف نادانان و فریبکاران حفظ و نسلهای بعد را براساس ارزشها
بپرورانند و این برنامهریزی الهی در این سخن رسول گرامی اسلام جلوهگر شد که فرمود:
«إنی تارک فیکم الثقلین ما إن تمسکتم بهما لن تضلّوا،کتاب اللّه و عترتی و إنهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض»؛
من دو[چیز]گرانسنگ میان شما مینهم،تا زمانی که به آنها متمسّک و پایبند باشید،هرگز به گمراهی نمیافتید،آن دو،کتاب خدا(قرآن)و عترت منند،و از یکدیگر جدایی ناپذیرند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
در این مسیر،امامان معصوم علیهم السّلام همان برجستگانی بودند که پیامبر به فرمان خدا،آنان را برای رهبری امت،پس از خود منصوب کرد.رفتار آنان بیانگر روش واقعی اسلام است و تحقیق و بررسی زندگانی آنان از چهرۀ فراگیر و چند بعدی حرکت اصیل اسلامی پرده برمیدارد؛حرکتی که راه خود را در ژرفای جان مسلمانان طی میکند.بیتردید توان این حرکت پس از رحلت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم رو به کاهش نهاد.از اینرو،امامان معصوم علیهم السّلام بیآن که از مسیر سنّت هستی که بر روش رهبری و امّت حکمفرماست،خارج شوند،به آگاه ساختن مردم پرداختند و در جهت ایجاد و ارتقای آگاهی مکتبی امت و حرکت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم و انقلاب شکوهمندش،قدرت آنها را به تحرک واداشته و شتاب بخشیدند.
زندگی ائمّه نیز در استمرار سیرۀ پیامبر اسلام قرار داشت و مردم به آنان، چونان مشعلهای فروزان هدایت رومیآوردند.بدینسان،پیشوایان دین، مردم را به سوی حق و رضای او هدایت کرده و خود،در راه اجرای دستورات الهی،استوار بودند و در دستیابی به کمال مطلوب انسانی،بر دیگران پیشی گرفتند.زندگی آنها سرشار از جهاد،شکیبایی بر دشواریها و تحمل آزار ستمکاران بود تا آنجا که در این راه،عزّت شهادت را بر خواری زندگی با ستمکاران ترجیح دادند و پس از جهاد و مبارزهای بزرگ و بس با عظمت،به
دیدار خدا نایل گشتند.
به یقین،تاریخنگاران هیچگاه بر دستیابی به تمامی ابعاد زندگی عطرآگین آن بزرگواران قادر نیستند.از اینرو،میکوشیم تا با پژوهش و تحقیقی ژرف از آنچه در تاریخ آمده با خوشهچینی از خرمن سیرۀ آنان،اثری سودمند فراروی خوانندگان قرار دهیم.
پژوهش ما با شرح زندگانی نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم آغاز و با بیان زندگی وجود مبارک خاتم اوصیا حضرت ولی عصر امام زمان-عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف-پایان میپذیرد،امید اینکه خدای متعال،گیتی را به نور عدالتش روشن گرداند.
این کتاب به بررسی زندگی حضرت امام محمد بن علی الجواد علیه السّلام،نهمین امام از خاندان اهل بیت علیهم السّلام بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم میپردازد.
ایشان یازدهمین معصوم از پیشوایان هدایت بود که در فکر،خلق و روش خود نمونهای عملی از دین را در کلیه امور و جوانب عینیت بخشید و از اینرو چراغ هدایت و والاترین الگوی بشریت بعد از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم و پدران بزرگوارش علیهم السّلام بود همانانکه خداوند آنان را از هرگونه زشتی مبرّا و به تمام معنا پاک قرار داده است.
جا دارد از کلیۀ کسانی که در به ثمر رسیدن این طرح مبارک تلاش فراوانی مبذول داشته و آن را به جهان نور تقدیم کردند به ویژه اعضای محترم گروه تألیف بالاخص محقق ارجمند حجة الاسلام و المسلمین جناب آقای سیّد منذر حکیم حفظه الله تعالی،سپاسگزاری کنیم و سر بر آستان حق بساییم که توفیق به انجام رساندن این دائرة المعارف خجسته را به ما ارزانی داشت؛«فإنّه حسبنا و نعم النصیر».
معاونت فرهنگی مجمع جهانی اهل بیت علیهم السّلام
بخش نخست امام محمد جواد علیه السّلام در یک نگاه
بخش دوم برداشتهائی از شخصیت امام جواد علیه السّلام
بخش سوم جلوهای از شخصیت امام جواد علیه السّلام
امام محمد جواد علیه السّلام در یک نگاه
حضرت امام ابو جعفر،محمد بن علی جواد علیه السّلام نهمین امام از خاندان رسالت است که حضرت ختمی مرتبت،به فرمان خداوند امر امامت را به آنان سپرد تا پس از وی مسئولیت و راهبری امت و جامعه را برعهده گیرند؛ همانهایی که قرآن،عصمتشان را بیان و روایات متواتر بر امامتشان تصریح کرده است.
امام جواد علیه السّلام همانند پدران گرامیاش آینۀ تمامنمای والاییها و بزرگواریهایی بود که دارندۀ آنها را شایستۀ امامت و رهبری انقلابی-الهی میکرد.حضرتش در هفت سالگی،امامت عامه را برعهده گرفت.اگرچه در آن روزگار رهبری و امامت خردسالی امری نامأنوس بود و شاید بودند کسانی که کینهتوزانه بر آن خرده میگرفتند،اما حکمت الهی پیش از او نیز چنین اقتضا کرده بود و حضرت عیسی بن مریم علیه السّلام نوزاد در حالی که در گهواره بود به مقام نبوت دست یافت.
تاریخ در لابهلای امامت زودهنگام امام جواد علیه السّلام این باور و اعتقاد شیعۀ دوازده امامی را تأیید کرد که«امامت منصبی الهی است و خداوند آن را به شایستگان و کمالیافتگان همه روزگاران میبخشد»،چرا که آن بزرگوار،در عین خردسالی با عالمان بزرگ عصر خود مباحثه نمود و با دانش خدا داده و برهان رسایش بر آنان پیروز شد،آنچنان که عالمان و حاکمان عصر او در
برابر آن سر تسلیم فرود آورده،بدان اعتراف کردند.
فقیهان،راویان و عالمان بزرگ گرد وجود مبارک امام هفت ساله حلقه زدند و از چشمۀ جوشان دانش سرشار او سیراب شدند و بیشمار مسائل اعتقادی،فلسفی،کلامی،فقهی،تفسیری و دیگر دانشهای روز بشری را از حضرتش روایت کردند.
امام جواد علیه السّلام همانند پدر ارجمندش عهدهدار سرپرستی شیعیان شد و آنان را در زمینۀ دانش،معنویت و سیاست چنان پرورش داد تا بتوانند در مسیری گام نهند که امامان معصوم برای آنان ترسیم کرده بودند،زیرا این جماعت روزگاری در پیش داشتند که با دورههای قبلی متفاوت بود و آنان نمیتوانستند همچون پیشینیان خود با امامی تماس و ارتباط داشته باشند.پس میبایست در ادارۀ خویش از توانمندی فکری،سیاسی،اجتماعی و اقتصادی شایان و در حد کفایت برخوردار باشند.
بدین ترتیب امام جواد علیه السّلام توانستند در مدت کوتاه زندگانی بابرکت و الهامبخش خود اهداف بزرگی را در عرصههای یاد شده،محقق کنند.شهادت آن حضرت در 25 سالگی،خود بهترین گواه بر اوج موفقیت امام علیه السّلام در حرکت و برنامهریزی الهیاش میباشد،تا آنجا که حضور او در جامعۀ اسلامی،حاکمان سرکش را چنان دچار آشفتگی و پریشانحالی کرده بود که راه رهایی را در کشتن او و جلوگیری از تلاش و فعالیتهای سازندهاش دیدند.از همینرو برگهای آلوده به جنایت بر سابقۀ ننگین خود و تبار خود افزودند.
تأثیرپذیری از شخصیت امام جواد علیه السّلام
آن دسته از معاصران امام جواد علیه السّلام که شخصیت سترگ حضرتش را کاویده،به عظمت فکری و کمال علمی او پیمیبردند،مات موهبتهای آن حضرت میشدند و آنان که شرف حضور در محضر او را مییافتند،شگفت زده و فروتن از حضورش مرخص میشدند.در این مبحث به پارهای از نشانهها و شاخصههای عظمت و والایی شخصیت آن حضرت از زبان معاصران او و آنان که دربارۀ حضرتش قلم زدهاند،اشاره میکنیم:
1.حضرت علی بن موسی الرضا علیه السّلام پدر گرانقدر امام جواد علیه السّلام فرزند خود را چنین توصیف کرده است:
نخست:امام رضا علیه السّلام پیش از ولادت فرزندش جواد فرمود:
«و اللّه لا تمضی الأیام و اللیالی حتی یرزقنی اللّه ولدا ذکرا یفرّق به بین الحق و الباطل؛ (1)
به خدا سوگند،پس از روزگارانی[نه چندان طولانی]خداوند پسری به من خواهد داد که به وسیلۀ او میان حق و باطل را جدا میکند».
در روایتی دیگر و با تعبیری متفاوت فرمود:
1) (1)) .کافی 320/1 و الارشاد 277/2.
«حتی یولد ذکر من صلبی یقوم مقامی یحیی الحق و یمحی الباطل»؛ (1)تا این که پسری از من به وجود میآید و جانشین من میشود و حق را زنده نموده،باطل را نابود و محو میکند.
دوم:پس از آنکه حضرت جواد علیه السّلام زاده شد،پدر ارجمندش فرمود:
«هذا المولود الذی لم یولد مولد أعظم برکة علی شیعتنا منه»؛ (2)
این،مولودی است که با برکتتر و خجستهتر از او برای شیعیان ما،زاده نشده است.
سوم:نیز حضرت رضا علیه السّلام دربارۀ فرزندش امام جواد علیه السّلام فرموده است:این ابو جعفر است.او را در جایگاه خودم قرار دادهام و جانشین خویش گرداندهام. (3)
چهارم:امام رضا علیه السّلام دربارۀ فرزند خود امام جواد علیه السّلام به«صفوان بن یحیی» فرمود:ابو جعفر[جواد]طرف گفتوگو[ی فرشتگان]بود. (4)
2.از«محمد بن حسن بن عمار»نقل شده است که گفت:«ابو جعفر،محمد بن علی[بن موسی]الرضا علیه السّلام وارد مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم شد.«علی بن جعفر» عموی امام رضا علیه السّلام که متوجه ورود او شد،پایبرهنه و بدون ردا به سمت او شتافته،دستانش را بوسید و او را گرامی داشت.ابو جعفر(امام جواد)علیه السّلام فرمود:ای عمو بنشین،خدایت رحمت کند.
علی گفت:ای سرورم،در حالی که تو ایستادهای چگونه بنشینم؟
چون علی بن جعفر به جای خویش بازگشت،یارانش زبان به ملامت وی گشودند و گفتند:تو عموی پدر او هستی،در عین حال با وی چنین رفتاری داری؟
علی در پاسخ آنان گفت:خاموش باشید،آنگاه محاسن خود را در دست گرفت و
گفت:حال که خدای-عز و جل-این موی سپید را شایستۀ[امامت]ندید و این جوان را چنین شایستگی داد و بدین منصب گمارد،فضل و برتری او را انکار کنم؟من غلام او هستم و از گفته شما به خداوند پناه میبرم. (1)
3.از«شیخ مفید»نقل شده است که:«مأمون،شیفته و شیدای ابو جعفر (جواد)علیه السّلام شده بود،چرا که او را در عین خردسالی،در فضیلت،علم، حکمت،ادب و کمال و عقل سرآمد میدید،آنگونه که مشایخ و کهنسالان آن روزگار به مرتبۀ او نمیرسیدند.از همینرو دخترش«ام الفضل»را به همسری ابو جعفر درآورد و با وی به مدینه فرستاد،مأمون،او را بینهایت تکریم و تعظیم میکرد و گرامیاش میداشت». (2)
چون مأمون بر آن شد تا دختر خود را به همسری امام جواد علیه السّلام درآورد، بنی عباس به این کار اعتراض کردند.مأمون دلیل خود را اینگونه بیان کرد:و اما ابو جعفر را از آنرو برگزیدم که در عین خردسالی،در علم و فضل،سرآمد تمام صاحبان فضل و علم[بوده و در این عرصه]نابغه و شگفتیبرانگیز است.
وای بر شما،من این جوان را بهتر از شما میشناسم.او از خاندانی است که دانش خود و گوهر و الهام آن را از خداوند دارند.پدران او پیوسته در دانش دین و ادب از مردم کمال نایافته بینیاز بودهاند. (3)
پس از شهادت حضرت علی بن موسی الرضا علیه السّلام مأمون در اولین دیدار خود با امام جواد علیه السّلام که هنوز ده ساله نشده بود،او را آزمود،آنگاه به او گفت:
تو به حق فرزند رضا هستی و به راستی از خاندان مصطفایی».آنگاه امام را با خود برده،به خویش نزدیک گرداند و در تکریم و تجلیل از او بسیار کوشید.
4.پس از شهادت امام رضا علیه السّلام«ابو العیناء»نزد امام جواد علیه السّلام رفت تا فقدان پدرش را به آن حضرت تسلیت گوید.او با این عبارت که جایگاه والای امام جواد علیه السّلام را تبیین میکند،به امام علیه السّلام تسلیت گفت:تو والاتر و برتر از توصیف مایی و ما کمتر از آنیم که تو را[به صبر ورزیدن در سوگ پدر]موعظه کنیم.
آنچه تو را بسنده باشد در علم خدا[دادهات]وجود دارد و پاداش خدا غم تو را سبک میگرداند. (1)
5.از دیگر مورخانی که دربارۀ امام جواد علیه السّلام نوشته است«علامه سبط ابن الجوزی حنفی»(م 654 ق.)است.او امام جواد علیه السّلام را چنین توصیف میکند:و محمد،امام ابو جعفر ثانی(دوم)در علم،تقوا،زهد و بخشندگی،شیوۀ پدرش را در پیش گرفته بود.او با القاب«مرتضی»و«قانع»[نیز]خوانده میشد. (2)
6.«کمال الدین،محمد بن طلحۀ شافعی»(م 262 ق.)به نقل از ابن جوزی در توصیف امام جواد علیه السّلام گفته است:
هرچند خردسال بود،اما منزلتی والا و آوازهای بلند داشت.
نیز همو گفته است:مناقب و فضایل ابو جعفر،محمد جواد چندان فراوان است که نه میدان هماوردیها گنجایش آن را داشت و نه اجل،امان داد[تا بر همگان آشکار شود]،بلکه تقدیر الهی چنین بود که در دنیا روزگاری اندک بماند.از اینرو زندگی کوتاهی داشت و اجلش او را درربود،اما در همین عمر کوتاه،خداوند او را از چنان منقبت و منزلتی خاص برخوردار فرمود که فروغ آن در طلیعۀ بزرگداشت و تجلیل میدرخشد و اخبار آن بر بلندای مراتب ارجمندی قرار دارد.
آنگاه به منقبتی از امام جواد علیه السّلام اشاره کرد که مأمون با دیدن آن،به فضل و والایی او اعتراف کرد. (1)
7.یکی دیگر از کسانی که دربارۀ امام جواد علیه السّلام سخن گفتهاند«علی بن عیسی اربلی»(م 693 ق.)است.
او تمام ایمان و محبت خود را نسبت به امام جواد علیه السّلام در قالب واژگان ریخته،چنین گفته است:[امام]جواد علیه السّلام در هر حال جواد(بخشنده)است و مصداق تعریف لغوی است که«جواد از جوده(نیکی)است».با پاکی عنصر و پاکیزگی مولد،سرآمد همگان شد.ستیغ بزرگی را درنوردید؛مرتبهای که هیچ کس بدان دست نیافته و نخواهد یافت.
شکوه و سرفرازیاش در مرتبهای والا قرار دارد و جایگاه بلندش فراتر از ستارگان است.منصب[امامت]او شرافتی فراتر از دیگر منصبها دارد.هرگاه تازهرسیدگان که[دود]آتشی ببینند میگویند:ای کاش آتش[مطبخ]او باشد نه آتش«[بنی]غالب.
سرفرازانه به والایی دست مییابد،شب و روز عرصۀ شرافت و افتخار را درمینوردد و در سروری و مهتری کسی بدو نرسد[آنچنان که مهتریاش در باور نگنجد].او بر تارک اختران و آسمان بلندی یافته و از هر پستی دور و به هر فضیلت و والایی نزدیک است.
مکارم و والاییها از وجودش عطرآگین میشوند،بزرگواری از او میتراود و اخبار بخشندگی او،فرزندان و نیاکانش روایت میشوند.پس خوشا به حال کسی که در دوستی او بکوشد و بدا بر احوال آنکه دل در گرو
1) (1)) .ر.ک:مطالب السؤول/239 و الفصول المهمه/252.
دشمنی او نهد.
هرگاه غنایم شکوه،والاییها و افتخارات تقسیم شوند[بیتردید] برترینها از آن اوست و چون مرکب مهتری زین شود،راهوارترین و چابکترین آنها برای اوست.
در بخشش و دهش از باران رحمت پیشی میگیرد،در مددرسانی با شیر [مردان]همپا میشود،و چون در رفتن[بر کسی]پیشی گیرد،بزرگوارانه و[آن گونه که خشنودی را فراهم آورد]پیشی میگیرد.
چون پدران و فرزندان گرامی او را-که درود بر آنان باد-برشمرند،[بی تردید]در توصیف آنان درج گهرهای یکتا به انتظام درآید و چون در صدد بیان خصوصیات آنان برآیند،همه نیکیها و والاییها را گرد میآورد.تمام ارجمندیها و افتخارات در او جمع است و پیش از او در پدرانش جمع بود و پس از او در فرزندانش جمع شده و خواهد شد.حال چه کسی پدری چون پدر او و جدی همانند جد او دارد؟
او در بزرگی آنان شریک است و آنان نیز در بزرگواری او شریکند.همان گونه که آنان دست تهی مستمندان و از کارافتادگان را از دهش خود پر میکردند او نیز چنان میکرد.
به وسیله آنان راههای هدایت آشکار شده و هم به سبب آنان است که [انسان]از گمراهی ایمن میشود.با دوستی آنان در روز واپسین امید رستگاری و رهایی میرود.آنان اهل نیکی و دهش و بخشش هستند.
تمام مدایح و ستایشها در برابر عظمت آنان ناچیز است و مکارم اخلاق از اخلاق والای آنان برگرفته شده است.
همه صفات نیکو در گوهرهای پاک و تبار گرامی آنان پدید آمده است.
پس،بهشت با پیوستن به ایشان به دست میآید و دوزخ،کیفر دوری جستن از آنان است.
این صفات بر جمع آنان و بر فردفرد آنان صادق است و غایب و حاضر آنان و نیز فرزند و پدر این بزرگان را دربر میگیرد.
دوست داشتن آنان واجب،دولتشان پایدار و همیشگی و بازار سروری ایشان پررونق است و دوستداران آنان[در قیامت]خندان هستند.این شرافت و بزرگی آنان را بس که جدشان محمد،پدرشان علی و مادرشان فاطمه-که درود بر آنان باد-است.
[با این اوصاف،]چه کسی در این افتخارات با آنان همپا میباشد؟و که میتواند در علو منزلت و جایگاه بر آنان سبقت گیرد؟
[بدون هیچ رقیبی]به سوی نهایت[هر نیکی]سبقت گرفته،بدان رسیدند و مراتب مهتری و بزرگی را بدون این کسی به پای ایشان برسد،همراهی کردند و این،حق الیقین،بلکه عین الیقین است.
مردم همگی ریزهخوار ایشانند و همانند نسبت غلام به مولا،با آنان نسبت دارند.
از آنان افتخارات به دست آمده و کارهای ارجمند فراگرفته شده است و آغاز و پایان شرف،از شرافت آنان است.
اگر توصیف ایشان را ادامه دهم،گزاف نگفتهام و اگر در صدد برشمردن اوصاف ستودۀ آنان برآیم[ثریا]بر من بانگ خواهد زد که:ثریا[آسمان،خوشۀ پروین]کجا و دست خواهان آن کجا؟و تو چگونه میخواهی چیزی را بر
شمری که پیشینیان و آیندگان تا به آخر،در انجام آن واماندهاند؟. (1)
8.«ذهبی»دربار امام جواد علیه السّلام گفته است:محمد،به«جواد»،«قانع»و «مرتضی»ملقب بود و در شمار بزرگان اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله قرار داشت.از آن جا که به سخاوت و بخشندگی شهره بود«جواد»خوانده شد. (2)
9.دیدگاه«ابن صبّاغ مالکی»متوفای سال 855 ق.دربارۀ امام جواد علیه السّلام را اینگونه میخوانیم:او امام نهم و به«ابو جعفر ثانی»مشهور است.در عین خردسالی مرتبه و منزلتی والا و آوازهای بلند و فراگیر داشت،براساس نصوصی که درباره امامت او آمده بود و نیز وصیت پدرش علی بن موسی الرضا،پس از پدر،عهدهدار منصب امامت شد.جماعتی از افراد ثقه و عادل نیز این مطلب را نقل کردهاند. (3)
10.«شیخ عبد اللّه بن محمد بن عامر شبراوی شافعی»متوفای سال 1154 ق.امام جواد علیه السّلام را چنین معرفی میکند:محمد جواد،نهمین تن از امامان است.آنگاه با برشمردن نسب او و اینکه در سال 195 ق.متولد شده است چنین ادامه میدهد:و کرامات او-که خدای از او خشنود باد-فراوان و مناقب او مشهود است.
وی پس از برشمردن برخی از مناقب آن حضرت،گفتۀ خود را با این عبارت به پایان میرساند:و این[کرامتها]بخشی از کرامات بزرگ و مناقب زیبای اوست. (4)
11.از جمله کسانی که از امام جواد علیه السّلام سخن گفت«یوسف اسماعیل
نبهانی»است.او میگوید:محمد جواد،فرزند علی[بن موسی]الرضا یکی از بزرگان ائمه و چراغ[هدایتگر]امت[است که از میان]سرورانمان،اهل بیت[بر آمده]است. (1)
12.توصیف«محمود بن وهیب بغدادی»از امام جواد علیه السّلام چنین است:او وارث دانش و فضل پدر خود و از نظر منزلت و کمال،سرآمد برادران (همگنان)خود بود. (2)
13.«فضل بن روزبهان»متوفای سال 927 ق.ضمن شرحی بر صلوات که خود آن را به منظور بیان فضل پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و خاندان پاک او انشاء کرده،فضایل امام جواد علیه السّلام را برشمرده،میگوید:«اللهم و صلّ و سلّم علی الإمام التاسع الأوّاب السجّاد،الفائق فی الجود علی الأجواد،مانح العطایا و الأوفاد لعامّة العباد،ما حی الغوایة و العناد،قامع أرباب البغی و الفساد،صاحب معالم الهدایة و الإرشاد إلی سبیل الرشاد، المقتبس من نور علومه الأفراد من الأبدال و الأوتاد،أبی جعفر محمد التقی الجواد بن علی الرضا ساکن روضة الجنة بأنعم العیش،المقبور عند جدّه بمقابر قریش.اللهم صلّ علی سیّدنا محمد و آل سیّدنا سیّما الإمام السجّاد محمد التقی الجواد؛ (3)
بار خداوندا،بر امام نهم آنکه بسیار به سوی خدا بازمیگشت و بسیار سجده میکرد درود فرست،آنکه در بخشندگی و دهش بر بخشندگان سرآمد بود،عامۀ بندگان را از عطای خود بهرهمند کرده،گمراهی و لجاجت را زدود و پیشوایان بدکاری و فساد را سرکوب نمود.
آن صاحب نشانههای هدایت که به راه راست ره مینمود و یگانگان از «ابدال»و«اوتاد»از نور دانش او فروغ برمیگرفتند،یعنی ابو جعفر،محمد تقیّ
جواد فرزند علی[بن موسی]الرضا که ساکن بوستان بهشت است و از حیات بسیار خوش برخوردار است و در کنار قبر جدّش در گورستان قریش مدفون است.
بار خداوندا،بر سرور ما محمد و خاندان سرور ما،علی الخصوص امام بسیار سجدهکننده،محمد تقیّ جواد درود فرست».
14.دیگر نویسندهای که از امام جواد علیه السّلام گفته«خیر الدین زرکلی»است.از قلم او میخوانیم:
او منزلت و مرتبهای بلند داشت،هوشمند و زبانآور و در بدیههگویی توانمند بود.
سپس ادامه میدهد:«محمد بن وهبان دبیلی»کتابی در سیرۀ او(امام جواد)علیه السّلام نوشته،نام آن را«أخبار أبی جعفر الثانی»نهاده است. (1)
آنچه بیان شد بخشی از گفته و نوشتههایی بود که معاصران امام جواد علیه السّلام و نیز کسانی که پس از روزگار او میزیستند دربارۀ آن حضرت در تاریخ ثبت کردهاند.آنان بدون هیچ مصلحتاندیشی و پنهانکاری،شگفتی خود را از مواهبی که امام جواد علیه السّلام از آن برخوردار بود و نیز از شخصیت بیهمتای او که بازگوکنندۀ شخصیت پدران گرامیاش به عنوان حاملان چلچراغ هدایت و نشانههای آن پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بود،در نوشتار و گفتار خود بیان کردند.
1) (1)) .الاعلام 155/7.
جلوه ای از شخصیت امام جواد علیه السّلام
بیتردید فضایل دوازده امام معصوم،از جمله امام جواد علیه السّلام آنچنان بسیار است که در شمار نمیآید.اینکه خداوند ایشان را برای تصدی منصب امامت برگزیده،خود نشانگر کمال و مناقبی است که تنها در این پاکان فراهم آمده و آنان را از دیگر افراد متمایز کرده است.از همینرو این شایستگی را یافتند تا به مقام امامت دست یافته،حجتهای خداوند بر خلق و امانتداران وحی او باشند.
علیرغم اینکه هر امامی فضایل و افتخاراتی ویژه داشت،متأسفانه به دلیل شرایط سختی که اهل بیت علیهم السّلام و پیروان ایشان را-که به حفظ و نقل تراث والای اسلامی کمر بسته بودند-دربر گرفته بود،تنها اندکی از آن بزرگیها و شکوه و عظمت و دانش به دست ما رسیده است.تهدید اندیشه و تصفیۀ فیزیکی که از سوی حاکمیت علیه امامان اهل بیت علیهم السّلام و پیروان آنان و نیز بر ضد کسانی که در صدد بیان و آشکار کردن سیرۀ عطرآگین آنان بودند،اعمال میشد،برای از میان رفتن تراث سترگ و دادههای علمی آنان بسنده بود.
در این بخش به دادههای تاریخی و حدیثی دربارۀ زندگی،مناقب و مکارم اخلاق امام جواد علیه السّلام نظری گذرا میافکنیم.
بنا به گواهی تاریخنگاران،هنگامی که امام جواد علیه السّلام چشم به جهان گشود، شهادتین را بر زبان آورد و در سومین روز تولد خود،خدای متعال را ستود و بر پیامبر گرامی اسلام و امامان هدایتگر درود فرستاد.
از حکیمه دختر موسی بن جعفر علیه السّلام نقل شده است که گفت:«زمانی که مادر ابو جعفر جواد علیه السّلام به او باردار شد،به او(امام رضا)علیه السّلام نوشتم:کنیز تو «سبیکه»باردار شده است.
امام رضا علیه السّلام در پاسخ نامۀ من نوشت:او در فلان وقت و روز و ماه،باردار شده است.پس هرگاه فرزند خود را به دنیا آورد تا هفت روز در کنار او بمان.
چون سبیکه فارغ شد و کودک به دنیا آمد،زبان گشوده،گفت:«أشهد أن لا إله إلا الله،أن محمدا رسول اللّه».
در روز سوم نوررسیدۀ امام علیه السّلام عطسه کرد و گفت:«الحمد لله،و صلی الله علی محمد و علی الأئمة الراشدین»؛
ستایش مختص خداوند است و درود خداوند بر محمد و بر امامان راهیافته باد. (1)
نیز گفته است:«چون زمان وضع حمل«خیزران»مادر ابو جعفر علیه السّلام فرا رسید امام رضا علیه السّلام مرا خوانده،فرمود:ای حکیمه،هنگام وضع حمل خیزران در کنار او بمان و با او و قابله به یک اتاق بروید.
آنگاه امام علیه السّلام چراغی در اتاق قرار داد و درب اتاق را بر ما بست.درد زایمان،خیزران را دربر گرفت و تشتی برای وضع حمل پیش روی او بود.در
1) (1)) .مستدرک العوالم 151/23-152.
این هنگام چراغ خاموش شد.از این پیشامد اندوهگین شدم.در همین حال ابو جعفر علیه السّلام در تشت پدیدار شد.پوشش نازکی که به پیراهن میماند اندام او را پوشانده بود و نور آن،خانه را روشن گرداند.او را در دامان خود گرفته،آن پوشش را از بدن او برگرفتم و بدین ترتیب از کار او فارغ شدیم.در همین حال امام رضا علیه السّلام درب اتاق را گشود و نوزاد را گرفته،در گهواره گذارد و به من فرمود:ای حکیمه،در کنار گهوارهاش بمان.
چون روز سوم فرا رسید،نوزاد چشم به آسمان دوخت،سپس به سمت راست و بعد به سمت چپ خود نگریست و گفت:«أشهد أن لا إله إلا الله،أشهد أن محمدا رسول الله».
هراسان نزد ابو الحسن علیه السّلام رفته،به او گفتم:از این کودک،گفتاری بس شگفت شنیدم.
امام رضا علیه السّلام فرمود:مگر چه گفته است؟ماجرا را برای او باز گفتم.
امام علیه السّلام فرمود:ای حکیمه،شگفتیهای بیشتری از او خواهید دید». (1)
مشیت خداوند چنین رقم خورده بود که امام جواد علیه السّلام خردسال به عنوان خلیفۀ خداوند بر خلق و امام و پیشوای آنان باشد.البته این بیسابقه نبود و عیسی علیه السّلام و سلیمان علیه السّلام نیز در خردسالی شایستگی نیل به مقام پیامبری خدا و رهبری مردم را یافتند.پذیرش اینکه خردسالی هفت ساله بتواند امامت و راهبری مردم را برعهده بگیرد،برای مردم سخت مینمود و حتی عدهای
1) (1)) .همانجا.
دستخوش تعجب و تردید شده بودند.امام جواد علیه السّلام برای زدودن غبار شک و تردید از خانۀ دلشان در صدد توضیح این رخداد برآمد و با استشهاد به تاریخ پیامبران،حقیقتی را که همگان از آن غافل بودند روشن نمود.ذیلا به روایاتی میپردازیم که در این مورد آمده است:
1.راوی میگوید:«به ابو جعفر ثانی گفتم:آنان(مردم)دربارۀ نوجوانی تو سخن میگویند[و در امامت تو با دیدۀ تردید مینگرند].
امام جواد علیه السّلام فرمود:خدای متعال به داوود وحی فرمود تا سلیمان را-که خردسال بود و گوسفند میچرانید-به جانشینی خویش برگزیند.عابدان و عالمان بنی اسرائیل آن را نپذیرفتند.خداوند به داوود علیه السّلام وحی فرمود:عصای آنان و عصای سلیمان را از آنان بگیر و در خانهای قرار ده و با مهر ایشان درب آن را مهر کن و روز بعد به سراغ عصاها برو.پس عصای هرکس سبز شده، برگ و بر داد،همو خلیفه و جانشین است.
داوود علیه السّلام آنان را از مطلب آگاه کرد و آنان گفتند:به این امر رضایت داده، آن را میپذیریم». (1)
2.راوی میگوید:«ابو جعفر علیه السّلام را دیدم که خارج شد.در او نگریستم و سرتاپای او را برانداز کردم تا اوصاف ظاهری او را برای یاران خود در مصر بازگویم.در همینحال بودم که امام علیه السّلام نشست،سپس به من فرمود:ای علی، همانگونه که خداوند در امر نبوت محاجّه میکند،در امر امامت نیز چنین میکند که حضرتش فرموده است: وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا؛ (2)و از کودکی به او نبوت دادیم»و وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ؛ (3)و چون به رشد و کمال خویش رسید»و وَ بَلَغَ
أَرْبَعِینَ سَنَةً؛ (1)تا به کمال خود برسد و به چهل سال برسد».
بنابراین منصب پیامبری[و امامت]به خردسال و به انسان چهل ساله میرسد و هیچ منعی در آن نیست». (2)
3.نیز راوی میگوید:«به ابو جعفر علیه السّلام گفتم:سرور من،مردم خردسالی[و امامت]تو را نپذیرفته،آن را برنمیتابند.
امام جواد علیه السّلام فرمود:خداوند-عز و جل-به پیامبر خود فرمود: قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی؛ (3)بگو:این است راه من،که من و هر کس پیرویام کرد با بینایی به سوی خدا دعوت میکنیم».[حال بگو:]چه چیزی از این گفته خداوند را نمیپذیرند؟به خدا سوگند،تنها علی علیه السّلام از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله پیروی کرد.او در آن هنگام نه ساله بود،من نیز نه سال هستم».
کسی شایستگی احراز منصب امامت را دارد که در عصر خود،عالمترین فرد و بر شئون شریعت و احکام دین آگاهترین و در احاطۀ بر امور سیاسی و مدیریت و دیگر نیازهای اجتماعی،سیاسی و دینی مردم سرآمدترین باشد.
امام جواد علیه السّلام همانند پدران ارجمند خویش،در این عرصه یگانۀ روزگار خود بود.وی در خردسالی با قدرت تمام وارد میدان دانشهای گوناگون شد و توانمندی خارق العادۀ خود را به چشم همگان نشاند.او پیچیدهترین پرسشهای شرعی و علمی فقیهان و عالمان را با دقت فراوان پاسخ داد و بدین ترتیب احاطۀ همه جانبۀ علمی خود را آشکار کرد.نتیجۀ مباحثات علمی و
دینی امام جواد علیه السّلام در آن عصر،گسترش مذهب اهل بیت علیهم السّلام و رویکرد فزاینده به سوی او بود و نیز بسیاری از عالمان از بینش سابق خود روی گردانده،اصل امامت را پذیرفتند. (1)
پیش از پرداختن به بخشهایی از دانش او باید به منشأ و خاستگاه دانش الهی حضرت جواد علیه السّلام که از ویژگی اهل بیت علیهم السّلام است بپردازیم:
1.«مسعودی»از«عبد الرحمن بن محمد»از«کلثم بن عمران»نقل کرده که گفت:«به امام رضا علیه السّلام گفتم:تو کودکان را دوست میداری،پس از خداوند بخواه تا فرزندی به تو عطا کند.
امام علیه السّلام فرمود:من صاحب تنها یک فرزند خواهم شد و همو وارث من خواهد بود.
زمانی که ابو جعفر دیده به جهان گشود،حضرت امام رضا علیه السّلام تمام شب را در کنار گهوارۀ او با وی نجوا میکرد.چند شب که به همین روال گذشت،به او گفت:فدایت گردم،پیش از این فرزندان زیادی برای دیگران به دنیا آمده است [و اینچنین در گوش او دعا و تعویذ نمیخواندند]،حال تو برای او این همه تعویذ و دعا میخوانی؟
امام رضا علیه السّلام فرمود:وای بر تو،این تعویذ نیست،بلکه او را از دانش، سرشار میکنم». (2)
2.پیش از این نصوصی از تاریخ که سخن گفتن امام جواد علیه السّلام را در گهواره تأیید کرده و نصوصی که به امر امامت او در خردسالی پرداخته است آشنا شدیم. (3)
3.از امام جواد علیه السّلام روایت شده است که فرمود:«امام ابو جعفر باقر علیه السّلام فرموده است:«إن الأوصیاء محدّثون یحدّثهم روح القدس و لا یرونه»؛ (1)
بیتردید،جانشینان(امامان)طرف گفتوگو هستند و روح القدس با آنان سخن میگوید،اما او را نمیبینند».
4.نیز در روایت است که:«پس از شهادت امام رضا علیه السّلام ابو جعفر جواد علیه السّلام خردسال را به مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بردند.او به سوی منبر رفت و بر پله اول آن قرار گرفت و فرمود:من محمد فرزند علی[بن موسی]الرضا هستم،من جوادم،به انساب مردم در حالیکه در صلب پدران خود هستند آگاهم و به نهان و آشکار شما و آنچه در پی آن هستید و فرجام شما[از همه]آشناترم.
[این دانستهها را از]علمی که از سوی آفریدگار تمام خلق و پس از آفرینش آسمانها و زمینها به ما ارزانی داشته شده است به دست آوردهام.اگر پشتیبانی اهل باطل از یکدیگر، حکومت گمراهان و یورش شکزدگان نبود،چیزی را میگفتم که شگفتی اولین و آخرین [خلق]را برمیانگیخت.
آنگاه دست مبارک را بر دهان خویش نهاد و[به خود]فرمود:ای محمد همانگونه که پیش از این پدرانت خموشی گزیدند،تو نیز خموش باش. (2)
آنچه بیان شد اشارهای به منشأ دانش امامان اهل بیت علیهم السّلام از جمله امام محمد جواد علیه السّلام بود.در اینجا به اختصار به برخی از میراث علمی آن حضرت میپردازیم:
روزگار امام جواد علیه السّلام شاهد شبههپردازی و توهمافکنی بسیاری دربارۀ توحید بود.این جو از سوی کسانی به وجود میآمد که نسبت به اسلام کینهای سخت داشتند و در تشکیک نسبت به اصول دین هیچ مانعی پیش روی خود نمیدیدند.آنان بر آن بودند تا با القای شبهه،اعتقادات مسلمانان را متزلزل و آنان را در اصول دین و اعتقاداتشان گرفتار شک و تردید کنند.تلاش آنان گسترده،اما بیاثر بود،چرا که شخصیتی علمی و برخوردار از علم الهی، همچون امام جواد علیه السّلام خواب خوش آنان را برآشفته،شبهههایشان را باطل و مردود مینمود.در اینجا مواردی از پاسخ امام جواد علیه السّلام را به شبههسازان میخوانیم:
1.راوی میگوید:«از ابو جعفر دربارۀ توحید پرسیده،گفتم:او(خدا)را در وهم خود«شیئی»بپندارم؟
امام جواد علیه السّلام فرمود:آری،اما نه معقول[که بپنداری میتوانی به کنه ذات او برسی] و نه محدود[که او را در جایی و اندازه و شکلی محدود بدانی].[و بدان که]هرچه در وهم تو پدید آید[به یقین خداوند]برخلاف آن است[،چرا]که چیزی در اوصاف،به او همانند نیست و اوهام و اندیشه[که تنها محسوس را درک میکنند]نمیتوانند پی به ذات او ببرند.چگونه وهم میتواند چیزی را درک کند که خلاف معقول و تصورات وهم است؟بهیقین تنها میتوان او را شیئی دانست که نه معقول است و نه محدود. (1)
2.نیز روایت شده است که:«از ابو جعفر ثانی علیه السّلام پرسیده شد:میتوان خدا
1) (1)) .اوصل کافی 64/1.
را شیء خواند؟
امام علیه السّلام فرمود:آری،اما او را از دو حدّ«تعطیل»(انکار وجود و ربوبیت او)و«تشبیه» (او را با اوصاف خلق توصیف کردن)باید خارج کرد. (1)
3.راوی میگوید:«از ابو جعفر،محمد بن علی ثانی پرسیدم:معنای «واحد»چیست؟امام علیه السّلام فرمود:[واحد چیزی است که]همۀ زبانها بر وحدانیت او همصدا هستند. (2)
قرآن چندین بعد دارد،ظاهر و باطن و تأویل و تفسیر که«تنها خدا و راسخان در علم،تأویل آن را میدانند». (3)بیتردید راسخانی که خداوند از ایشان نام برده،پیامبران صلّی اللّه علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السّلام هستند.این بزرگان در هر فرصتی و موقعیت که میدیدند کتاب خدا از سوی منحرفان مورد تفسیر و تأویل مغرضانه قرار میگرفت،بنا به وظیفۀ خود پا به میدان مینهادند و بطلان مدعی را آشکار میکردند.همانند دیگر امامان،از امام جواد علیه السّلام نیز نصوص فراوانی در تفسیر و تأویل پارهای از آیات قرآن کریم وارد شده است.
از جمله مباحث تفسیری که از این بزرگوار رسیده،تفسیر این دو آیه است:
«مٰا نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِهٰا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهٰا أَوْ مِثْلِهٰا أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ* أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ»؛ (4)هر آیتی و نشانهای را نسخ کنیم،یا آن را به[دست]فراموشی بسپاریم،بهتر از آن،یا مانندش را میآوریم،مگر ندانستی که خدا بر هرکاری تواناست؟مگر ندانستی که فرمانروایی
آسمانها و زمین از آن خداست و شما جز خدا سروری و یاوری ندارید؟
امام جواد در تفسیر دو آیۀ یاد شده فرموده است:«هر آیهای را نسخ کنیم» به این معناست که آن را از میان برمیداریم و«یا آن را به[دست]فراموشی بسپاریم»؛یعنی اصل آن را زدوده،از حافظهها و یادها و نیز از قلب محمد- پاک میگردانیم،چرا که خداوند خطاب به پیامبرش فرموده است: «سَنُقْرِئُکَ فَلاٰ تَنْسیٰ* إِلاّٰ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ وَ مٰا یَخْفیٰ» (1)ما به زودی[آیات خود را]بر تو خواهیم خواند،تا فراموش نکنی.جز آنچه خدا خواهد»که تفسیر این آیه چنین است که:
اگر خداوند بخواهد آن را به فراموشی بسپارد،از یاد و خاطر تو میزداید.
تفسیر این قسمت از آیه که میفرماید«بهتر از آن را میآوریم»این است که:چیزی جایگزین آن میکنیم که برای شما بهتر باشد.
آنگاه امام جواد علیه السّلام فرمود:مورد دوم که جایگزین حکم نخستین است پاداش بیشتری برای شما دارد و مصلحتی برتر از آیۀ نسخ شده یا همانند آن برای شما دارد و بدین معناست که:هرچه را منسوخ یا تبدیل کنیم بیتردید مصالح شما را در نظر داریم.
[سپس امام علیه السّلام فرمود:]خداوند خطاب به محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرمود:«مگر ندانستی که خداوند بر هرکاری تواناست؟».این بدان معناست که خداوند تواناست و میتواند[هرچه را بخواهد]منسوخ کند.
در دنبالۀ آیه میفرماید:«مگر ندانستی-ای محمد-که فرمانروایی آسمانها و زمین از آن خداست؟«[پس]همو به تدبیر،[اداره و]مصالح آنها آگاه است و هموست که با علم خود به تدبیر امور شما میپردازد«و شما جز
1) (1)) .اعلی/6-7.
خدا سروری و یاوری ندارید»به این معناست:حال که خداوند نسبت به مصالح خلق آگاه است،پس همو مصالح شما را تدبیر و تأمین میکند.
آنجا که میفرماید:«و یاوری ندارید»[اینگونه تفسیر میشود که]چون خداوند اراده کند بلایی و مصیبتی یا کیفری بر شما فرو فرستد،کسی را یارای یاری کردن شما نباشد». (1)
در تفسیر آیات یاد شده،شیوه کمک جستن و استفاده کردن از قرآن برای تفسیر آن همان کاری که امام جواد علیه السّلام کرد روشن و واضح است.
زمانی که از حضرت جواد علیه السّلام دربارۀ آیۀ: «أَیْنَ مٰا تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللّٰهُ جَمِیعاً إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»؛ (2)هرکجا که باشید،خداوند همگی شما را[به سوی خود باز]میآورد،در حقیقت خدا بر همه چیز تواناست.پرسیده میشود،امام علیه السّلام پاسخی کامل و تأویلی شامل ارائه میدهد که با هم میخوانیم:
«عبد العظیم بن عبد الله حسنی»میگوید:«به محمد بن علی بن موسی علیه السّلام گفتم:امیدوارم همان«قائم»از خاندان محمد(ص»باشی که زمین را پس از آن که آکنده از ستم و جور شد،سرشار از عدل و داد میکند.
امام علیه السّلام فرمود:ای ابو القاسم،هریک از ما[امامان]قائم به امر(برپادارندۀ فرمان) خدای-عز و جل-و راهنمایان به سوی دین او هستیم،اما آن«قائم»که خداوند به وسیلۀ او زمین را از وجود کافران و منکران پاک و آن را سرشار از عدل و داد میکند،کسی است که تولدش از مردم پنهان میماند،وجودش از دیدگان آنان غایب میشود،خواندن او به نام،ناروا باشد و او نام و کنیۀ رسول خدا را دارد.
زمین برای او درهم پیچیده میشود،هر سرکشی برای او رام میگردد و از دورترین نقطۀ
[این]خاکدان یاران او که 313 تن و به تعداد اهل بدر هستند نزد او فراهم میآیند و خداوند در اینباره فرموده است:«هرکجا که باشید،خداوند همگی شما را[به سوی خود باز]میآورد، در حقیقت،خدا بر همه چیز تواناست.
پس هرگاه این عدّۀ مخلص گرد او فراهم آمدند،خداوند امر(فرج)او را فراهم میکند و چون[به تدریج دیگر یاران او جمع شدند]و«عقد»(که شامل ده هزار تن است)برای او فراهم شد،به فرمان خدا قیام میکند و آنچنان از دشمنان خدا میکشد تا اینکه خداوند -عز و جل-خشنود شود.
گفتم:سرور من،چگونه از خشنودی خدای-عز و جل-آگاه میشود؟
امام جواد علیه السّلام فرمود:خداوند دل او را مهربان میکند و چون وارد مدینه شود،«لات» و«عزّی»را بیرون آورده،در آتش میسوزاند[اینگونه است که خداوند خشنود میشود]. (1)
«حدیث»سره و صحیح با منشأ الهی را باید اساسنامه زندگی دانست،چرا که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم در قالب عبارات نه چندان طولانی راه خوب زیستن و انسان زیستن را به افراد جامعه آموخت و پس از او امامان معصوم علیه السّلام عهدهدار نشر این میراث نبوی بودند.امام جواد علیه السّلام نیز در همین مسیر و به منظور ایفای رسالت خود،با اسناد خویش به نشر روایات جدش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم و امیر المؤمنین علیه السّلام و پدران گرامی خود پرداخت.روایاتی که در سطرهای بعدی خواهد آمد بیانگر توجه و اهتمام امام جواد علیه السّلام به نشر احادیث رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم و پدران ارجمندش میباشد.
1) (1)) .صدوق،کامل الدین و تمام النعمه/377-378.
1.امام جواد علیه السّلام با اسناد خود از رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم روایت کرده است که فرمود:«أن فاطمة أحصنت فرجها فحرّمها الله و ذریتها علی النار»؛ (1)
فاطمه خود را پاکدامن نگاه داشت[و آن را به پلیدی نیالود]،از همینرو خداوند[بدن] او و فرزندانش را بر آتش دوزخ حرام گرداند.
2.حضرتش از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم روایت کرده است که:مرد زیر زبان خویش پنهان است[تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد] (2).
3.نیز حضرتش فرموده است:مردی از اهل بصره برخاست و به امیر المؤمنین علیه السّلام گفت:از برادران برای ما بگو(آنان را به ما بشناسان).
امام علیه السّلام فرمود:برادران دو دستهاند:برادران مورد وثوق و اعتماد و برادرانی که مایه خوشی هستند.
[بدانکه]برادران مورد وثوق،همانند دست،بال[پرواز]،خاندان و مال هستند.پس اگر به برادر[دینیا]ت اعتماد داشتی،مال،[توان]دست خود را بر او ارزانی دار،با دوستان او دوستی[و یکرنگی]و با دشمنان او دشمنی ورز،راز او را پنهان دار،یاریاش کن و نیکیهای او را آشکار نما و بدان-ای پرسنده-که چنین برادرانی از کبریت احمر گرامیتر و نایابترند.
اما برادران خوشی[بدانکه]از همنشینی با آنان لذت میبری،پس پیوند خود را با آنان مگسل و بیش از این از آنان مخواه و همانگونه که برخورد خوب،روی گشاده و گفتار شیرین خود را به تو ارزانی میدارند،تو نیز آنسان کن. (3)
4.زمانی که از امام جواد علیه السّلام دربارۀ زاهد در دنیا پرسیدند با این روایت امام صادق علیه السّلام پاسخ آنان را داده،فرمود:
[زاهد]کسی است که حلال دنیا را از بیم بازخواست و حرام آن را از بیم کیفر واگذارد. (1)
5.از امام صادق علیه السّلام دربارۀ مرگ و چگونگی آن پرسیدند.امام جواد علیه السّلام پاسخ آن حضرت را اینگونه روایت فرموده است:[مرگ]برای مؤمن چون بویی شامهنواز است که آن را میبوید و از خستگی و درد رهایی مییابد و برای کافر همانند نیش افعی و عقرب،بلکه از آن نیز دردناکتر است. (2)
6.نیز از امام جواد علیه السّلام روایت شده است که فرمود:«یکی از یاران امام رضا علیه السّلام بیمار شد و آن حضرت به عیادت وی رفته،از او پرسید:در چه حالی و چگونهای؟
پاسخ داد:پس از[جدا شدن از]تو مرگ را[با تمام وجود]لمس کردم (منظور وی رنجی بود که از شدت بیماری تحمل میکرد).
امام علیه السّلام فرمود:آن را چگونه یافتی؟
گفت:سخت و دردناک.
امام علیه السّلام فرمود:مرگ را ندیدهای،بلکه چیزی را لمس کردهای که پیشدرآمد مرگ است و تو را با برخی از حالات آن آشنا میکند[و بدان در مسألۀ مرگ]مردم دو دستهاند:یکی آنکه به وسیلۀ مرگ به آرامش[ابدی]میرسد و دیگری آنکه به وسیلۀ مرگ،مردم از وجودش راحت و آسودهخاطر میشوند.پس ایمان خود را با خداوند تجدید کن و با ولایت پیمانی تازه ببند تا آرامش بیابی. (3)
فقیهان شیعۀ امامی،احادیثی که از امام جواد علیه السّلام صادر شده،به عنوان
منبعی پربار و سرشار برای استنباط احکام شرعی پذیرفتهاند،چرا که این احادیث،تبلور سنت معصومان علیهم السّلام و همان«قول»،«فعل»و«تقریر»آنان است.
روایاتی بسیار از حضرت امام جواد علیه السّلام روایت و در موسوعههای فقهی و حدیثی تدوین شده و معظم ابواب فقه را شامل میشوند که در این مبحث بخشی از آن را نقل میکنیم:
1.راوی میگوید:«به ابو جعفر ثانی علیه السّلام نامهای نوشتم و در آن دربارۀ[نماز در پوست]سنجاب،فنک (1)و خز پرسیدم،سپس افزودم:دوست دارم بدون «تقیه»پاسخ مرا بدهی.
آن حضرت به خط خود نگاشتند که:
بخوان[که اشکال ندارد]». (2)
فقیهان از این خبر و مانند آن،استدلال کردهاند که نماز با پوست این جانوران در صورتی که ذبح شرعی شده باشند جایز است.
2.راوی میگوید:«ابو جعفر علیه السّلام را در روز ترویه دیدم که ظهر هنگام و پشت مقام،در حالی که نعلینی به پا داشت شش رکعت نماز گزارد». (3)
این روایت،مستند فقیهان مبنی بر جواز نماز گزاردن با پاپوش تهیه شده از پوست جانور تزکیه(ذبح شرعی)شده،میباشد.
فروع احکام زکات از دیگر مواردی است که از امام جواد علیه السّلام پرسیده شده و پاسخ آن حضرت مستند فقیهان دربارۀ جواز دادن قیمت عین شده است و در این زمینه روایاتی در دست است.از امام جواد علیه السّلام پرسیده شد؛«آیا میتوانم به جای گندم،جو،طلا و نقره که زکات به آن تعلق گرفته،معادل آن را وجه نقد بدهم یا اینکه این کار جایز نیست و باید زکات را از جنس بدهم؟
امام جواد علیه السّلام پاسخ داد:از هرکدام که ممکن بود زکات بدهد». (1)
حج نیز همانند فرایض پیش گفته شده دارای فروع و احکامی است که امام جواد علیه السّلام بدانها پاسخ داده و روایتهایی از او در این باب در دست است که فقیهان در فتوا دادن در زمینۀ فروع و احکام بدان استناد کردهاند.در اینجا به دو مورد از آنها میپردازیم:
1.فقیهان،با استناد به روایت زیر گزاردن حج را برای کودک مستحب دانستهاند.راوی میگوید:«از ابو جعفر ثانی علیه السّلام پرسیدم:کودک را از چه هنگام احرام بپوشانیم؟
امام علیه السّلام فرمود:پس از آنکه دندانهای شیری او ریخت». (2)
2.فقیهان شیعه امامی با استناد به روایت امام جواد علیه السّلام و دیگر امامان معصوم علیهم السّلام متفقا جمع تمتع را برای کسی که حج مستحبی میگزارد،برتر از
دیگر موارد(حج قران و حج إفراد)دانستهاند.آنان این روایت را مستند فتوای خویش قرار دادهاند که:«ابو جعفر علیه السّلام میفرمود:آنکس که از عمرۀ تمتع به حج برود [پاداش او]برتر از کسی است که حج مفرد به جای آورده و قربانی را به مکه میبرد.
او میگفت:هیچ عملی برای حاجی از عمرۀ تمتع برتر نیست. (1)
از دیگر مواردی که امام جواد علیه السّلام بدان پاسخ داد و برای همگان روشن نمود،علت تشریع پارهای از احکام شرعی بود،از جمله اینکه«محمد بن سلیمان»دلیل اینکه عدۀ زنان مطلّقه سه ماه،یا سه بار حیض شدن است،اما عده زن شوهر مرده چهار ماه و ده روز است،از امام جواد علیه السّلام پرسید.آن حضرت در پاسخ فرمود:«این را شرع مقرر کرده است که زن مطلقه سه«قرء» (پاک شدن از حیض)پشت سر گذارد به جهت اطمینان از عدم بارداری است.
در مورد اینکه عدۀ زن شوهر مرده[چهار ماه و ده روز است،بدانکه]خداوند متعال برای[به نفع]زنان شرطی مقرر داشته که از سر طرفداری نبوده و بر ایشان شرطی معین فرموده،ولی از سر ستم نبوده است.حضرت احدیت آن جا که برای(به نفع)زنان حکم صادر کرده،در باب محرومیت از حق همخوابگی است که زمانی معین نموده،میفرماید: «لِلَّذِینَ یُؤْلُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فٰاؤُ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ»؛ (2)برای کسانی که به ترک همخوابگی با زنان خود،سوگند میخورد(ایلاء)،چهار ماه انتظار و مهلت است».
از اینرو مرد نمیتواند بیش از چهار ماه«ایلاء»(ترک همخوابگی)
نماید،چرا که خداوند زن را تا این مقدار زمانی نسبت به ترک همخوابگی مقاوم دانسته[و همین زمان را مجاز شمرده]است.
اما شرطی که خداوند رعایت آن را بر زن[و به نفع شوهر]مقرر داشته این است که به او فرمان میدهد در مرگ شوهر چهار ماه و ده روز عده نگاه دارد و همانطور که خداوند در زمان حیات مرد،او را به رعایت شرط ملزم کرده، حق زن را از مرد گرفته،در زمان مرگ شوهر،زن را به رعایت حق او ملزم نموده،حق شوهر را از او میگیرد.خداوند در این معنا فرموده است:
«...یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً...»، [همسران]چهار ماه و ده روز انتظار میبرند.
خداوند تنها در عدۀ چهار ماهه(وفات)از ده روز نام برده است و آنجا که بالاترین مدت ترک همخوابگی در توان زن،چهار ماه است،خداوند در این باب هم به نفع او و هم علیه او چنین مقرر فرموده است...». (1)
امام محمد جواد علیه السّلام عابدترین مردم روزگار خویش و بیش از همه خدا دوست و به همان اندازه خداترس بود و در فرمانبرداری و بندگی حضرتش خالصترین بندگان خدا بود.همانند پدران گرامی خود،تمام راههایی که او را به خداوند نزدیک میکرد میپیمود و هیچ عملی که خداوند را خشنود میکرد فرو نمیگذاشت.در اینجا به صحنههایی از عبادت امام جواد علیه السّلام اشاره میکنیم:
1) (1)) .حیاة الامام الجواد/101.
پایبندی امام جواد علیه السّلام به اعمال مستحبی از دید تاریخ و تاریخنگاران دور نمانده است.مورخان نوشتهاند:«او(امام جواد)علیه السّلام دو رکعت نماز میگزارد در هر رکعت سورۀ فاتحه و هفتاد بار سورۀ توحید میخواند». (1)
هرگاه اولین روز ماه نو فرا میرسید،امام جواد علیه السّلام در این روز دو رکعت نماز میگزارد.در رکعت اول یک مرتبه سورۀ حمد و سورۀ توحید سی بار (برای هرروز ماه یک بار)میخواند.در رکعت دوم سورۀ حمد و سورۀ قدر سیبار(برای هرروز ماه یک بار)میخواند و آنگاه به قدر توان صدقه میداد و بدین ترتیب سلامت در آن ماه را برای خود میخرید». (2)
در روایت است که:«ابو جعفر ثانی علیه السّلام آن هنگام که در بغداد بود در روز نیمه و روز بیست و هفتم[هر ماه]روزه میگرفت و تمام اطرافیان آن حضرت نیز روزه میگرفتند.آنگاه ما را میفرمود تا نمازی دوازدهگانه بگزاریم،بدین ترتیب که در هر رکعت حمد و یک سوره خوانده شود.پس از فراغت از نماز چهار بار سورۀ حمد،چهار بار سورۀ توحید،چهار بار سورۀ ناس و چهار بار سورۀ فلق خوانده شود.آنگاه چهار بار گفته شود،:«لا إله إلا اللّه و اللّه أکبر،و سبحان اللّه،و الحمد للّه،و لا حول و لا قوة إلا باللّه العلی العظیم»و چهار بار بگوید:«اللّه اللّه ربّی لا اشرک به شیئأ»و نیز«لا اشرک بربی أحدا»چهار مرتبه بخواند. (3)
بنا به گواهی تاریخ،امام جواد علیه السّلام بسیار حج میگزارد.در روایت آمده است:«در سال 254 ق.ابو جعفر ثانی علیه السّلام را دیدم که پس از بالا آمدن خورشید با کعبه وداع میکرد.سپس به طواف پرداخت و در هر«شوط»رکن یمانی را میبوسید.چون شوط هفتم را انجام میداد،رکن یمانی و حجر الاسود را بوسید و دست بر آن کشیده،بر چهرۀ خود مالید.آنگاه به سمت مقام رفت و پشت آن دو رکعت نماز گزارد،سپس به پشت کعبه به سوی «ملتزم»رفت و همانجا در کنار کعبه قرار گرفت...سپس مدت زیادی ایستاده دعا میکرد.آنگاه از در حناطین(گندمفروشها)خارج شد.
راوی میگوید:در سال 219 ق.نیز او را[در حرم]دیدم که شبانه با کعبه وداع میکرد.در هر شوط،رکن یمانی و حجر الاسود را میبوسید.چون به شوط هفتم رسید،در سمت عقب کعبه،نزدیک رکن یمانی و بالای حجر در کنار کعبه قرار گرفت...آنگاه نزد حجر الاسود آمد و آن را بوسید و دستی بر آن کشید،سپس به سوی مقام[حضرت ابراهیم علیه السّلام]رفت و دو رکعت نماز پشت مقام گزارد و بدون اینکه به سمت کعبه بازگردد،حرم را ترک نمود.وقوف او نزد ملتزم به اندازهای بود که دوستان ما هفت و برخی از آنان هشت شوط گرد حرم طواف کردند». (1)
1) (1)) .حیاة الامام الجواد/68.
دعا،مناجات و ذکر جایگاه والایی در فرهنگ اسلامی،به ویژه فرهنگ پر بار اهل بیت علیهم السّلام دارد.یادکرد خداوند در مکتب اهل بیت علیهم السّلام تنها درخواست و راز و نیاز نیست،بلکه همه عرفان و حکمت،اظهار ناچیز بودن در برابر قدرت مطلق و اذعان به فقر و نیازمندی در محضر یگانۀ بینیاز است.در این جا به برخی از دعاها و مناجات امام جواد علیه السّلام در پیشگاه خداوند اشاره میکنیم.
آن حضرت در قنوت خود دعاهایی میخواند،از جمله:
«أللهم أنت الأول بلا أولیة معدودة،و الآخر بلا آخریة محدودة،أنشأتنا لا لعلّة اقتسارا،و اخترعتنا لا لحاجة اقتدارا،إبتدعتنا بحکمتک اختیارا،و بلوتنا بأمرک و نهیک اختبارا،و أیدتنا بالآلات،و منحتنا بالأدوات،و کلفتنا الطاقة،و جشمتنا الطاعة،فأمرت تخییرا و نهیت تخدیرا،و خوّلت کثیرا،و سألت یسیرا،فعصی أمرک فحلمت،و جهل قدرک فتکرّمت...»؛
بار خداوندا،تو اول هستی[نه آن]اولین در عدد و آخری[نه آن]آخر[که]به حد [ی و نهایتی]محدود باشد.
ما را نه به جهت[و دلیلی]،که از سر فرمانروایی آفریدی،ما را نه بر اثر نیاز،که مقتدرانه پدید آوردی.به حکمت خویش و از سر اختیار ما را[به هیچ سابقه و الگویی]به وجود آوردی.ما را با فرمان و بازداشتن خود آزمودی،با ابزارها[یی که خود آفریدی]ما را یاری کردی و نیازها[ی زندگی]بر ما ارزانی داشتی.در حد توان، ما را فرمان دادی و تکلیف نمودی و ما را به فرمانبرداری از خویش واداشتی.فرمان دادی،اما حق اختیار نیز دادی و با بیم دادنت ما را بازداشتی.بسیار دادی و اندک [بندگی]خواستی.چون از فرمان تو سرپیچی شد،بردباری نمودی و چون قدر تو [از نظر خلق]ناشناخته ماند[و ناسپاسی کردند]،کرامت ورزیدی. (1)
1) (1)) .مستدرک عوالم العلوم 212/23.
چون امام جواد علیه السّلام از نماز فراغت مییافت این دعا را میخواند:
«رضیت بالله ربّا،و بالإسلام دینا،و بالقرآن کتابا،و بمحمّد نبیا،و بعلیّ ولیا،و الحسن،و الحسین،و علی بن الحسین،و محمد بن علی،و جعفر بن محمد،و موسی بن جعفر،و علی بن موسی،و محمد بن علی،و علی بن محمد، و الحسن بن علی،و الحجة بن الحسن بن علی أئمة؛
اللهم ولیک الحجة فاحفظه من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله و من فوقه و من تحته و امدد له فی عمره،و اجعله القائم بأمرک،المنتصر لدینک، و أره ما یحبّ و تقرّ به عینه فی نفسه و فی ذریّته و أهله و ماله و فی شیعته و فی عدوه،و أرهم منه ما یحب و تقرّ به عینه و اشف به صدورنا و صدور قوم مؤمنین»؛
الله را به خداوندی،اسلام را آیین،قرآن را کتاب،محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم را پیامبر،علی را سرپرست[و امام]حسن،حسین،علی بن الحسین،محمد بن علی،جعفر بن محمد،موسی بن جعفر،علی بن موسی،محمد بن علی،علی بن محمد،حسن بن علی و حجة بن الحسن بن علی را به امامت برگزیده[از این انتخاب]خرسند هستم.
بار خداوندا،دوست و حجت[خود]را از[بلاهای]پیشرو و پشت سر و از راست و از چپ و از بالا و از پایین ایمن و حفظ نما.عمر او را طولانی فرما و او را قیام کننده به فرمانت و یاریگر دینت قرار ده.آنچه را که دوست دارد و مایۀ روشنی چشم او در فرزندان،خاندان،مال و شیعه اوست و آنچه که برای دشمنان خود میپسندد به او بنمایان و به آنان چیزهایی بنمایان که او دوست دارد و مایۀ روشنی چشم اوست(شیعیان و دوستان خاندان او را عزت و بزرگی بخش و دشمنان کینهورز او را خوار گردان).[بار خداوندا،سوز]سینۀ ما و[سوز]سینه جماعت مؤمنان را به وسیلۀ او درمان کن و شفا ده. (1)
1) (1)) .همان/214-215.
آن حضرت بامداد و شامگاه برای برآمدن حاجتها دعاهایی میخواند.
راوی میگوید:«در نامهای که به ابو جعفر ثانی علیه السّلام نوشتم،از او خواستم دعایی به من بیاموزد.آن حضرت در پاسخ نوشت:چون صبح کردی و روز را به شب رساندی،بگو:«اللّه اللّه اللّه،ربی الرحمن الرحیم،لا اشرک به شیئا»؛
الله،الله،الله،خدای من است و بخشندۀ بخشایشگر.چیزی[و کسی]را شریک او نمیکنم.
آنگاه حضرت افزود:اگر بر آن بیفزایی(تکرار کنی)نکوست.سپس برای برآمدن هر نیازی که داری دعا کن که این دعا-به اذن خداوند-[،گشاینده]هر گره و مشکلی است که خداوند هرچه بخواهد همان کند». (1)
وجود مبارک امام جواد علیه السّلام خود معجزهای انکارناپذیر بود،چرا که در خردسالی و در حالی که هفت سال از عمر او تمام نشده بود،وظیفۀ راهبری و امامت مسلمانان را بهعهده گرفت.بیتردید امامت آن هم در خردسالی برای عدهای ناآگاه،یا با آگاهی اندک قابل درک نبود.از اینرو امام جواد علیه السّلام میبایست خرق عادتی و معجزهای بنمایاند تا شک و تردید را از دل آنان بزداید.از اینرو خداوند در موارد متعددی به وسیلۀ آن حضرت معجزههایی به ظهور رساند تا بدین وسیلۀ حجت را بر بندگان تمام کرده،مؤمنان و دوستان را شادمان و مطمئن و دشمنان کینهورز و معاند را سرافکنده و خاموش کند.در اینجا به پارهای از این معجزهها (2)اشاره میکنیم:
1.از«ابو هاشم،داوود بن قاسم جعفری»نقل شده است که گفت:«به حضور ابو جعفر ثانی علیه السّلام رسیدم.سه نامه همراه داشتم که هیچ یک نام و مشخصهای نداشت.
نتوانستم نامهها را شناسایی کنم و همین امر،مرا اندوهگین کرد.امام علیه السّلام یکی از نامهها را از من گرفت و فرمود:این نامۀ«ریّان بن شبیب»است.
سپس نامه دوم را گرفت و فرمود:این نامۀ«محمد بن حمزه»است و چون نامۀ سوم را گرفت،فرمود:این نامۀ فلان شخص است.
از این واقعه مبهوت شده بودم.امام علیه السّلام در من نگریست و لبخندی[مهر آمیز]زد.
ابو هاشم ادامه میدهد:ابو جعفر علیه السّلام کیسهای حاوی سیصد دینار به من داد و از من خواست آن را به یکی از عموزادگانش برسانم.سپس فرمود:او خواهد گفت:بازرگانی به من معرفی کن تا با این مال برای من کالایی بخرد.کیسۀ حاوی دینار را برای او بردم.او به من گفت:ای ابو هاشم،بازرگانی به من معرفی کن تا با این مال برای من کالایی بخرد.من نیز چنان کردم».
2.نیز از ابو هاشم نقل شده است که گفت:«ساربانی از من خواست تا از امام جواد علیه السّلام بخواهم او را به کار بگمارد.به همین منظور نزد حضرت رفتم،او را با جماعتی در حال خوردن غذا دیدم.از اینرو نتوانستم خواستۀ ساربان را با حضرتش در میان بگذارم.حضرت غذا نزد من گذارد و فرمود:ای ابو هاشم،بخور.
آنگاه-بدون اینکه با وی سخن گفته باشم-خطاب به یکی از غلامان فرمود:ای غلام،آن ساربانی که ابو هاشم او را برای ما آورده در کنار خود به
کار گمار».
3.همچنین از ابو هاشم نقل شده است که:«روزی با او(امام جواد)علیه السّلام وارد باغی شدم.به او گفتم:فدایت گردم،من شیفتۀ خوردن گل هستم.از خدا بخواه تا مرا از این عادت برهاند.
امام علیه السّلام سکوت کرد.پس از گذشت چند روز خود آغاز به سخن کرده، به من فرمود:ای ابو هاشم،خداوند عادت خوردن گل را از تو گرفت.
ابو هاشم میگوید:[از آن زمان]از هیچ چیزی همانند گل نفرت ندارم».
4.از«علی بن اسباط»نقل شده است که گفت:«ابو جعفر اندک زمانی پس از وفات پدرش در میان ما ظاهر شد.در او نگریستم تا بتوانم اوصاف ظاهری و قامت او را برای دوستان توصیف کنم.او نشست،سپس فرمود:ای علی، خداوند،همانگونه که در امر پیامبری اتمام حجت کرده،فرمود:«و ما فرمان نبوت و عقل کافی در کودکی به او دادیم»همانسان نیز در امامت اتمام حجت کرده است. (1)
5.راوی میگوید:«هنگامی که ابو الحسن الرضا علیه السّلام دیده از جهان فرو بست چهار هزار درهم از او میخواستم و کسی جز من و از این طلب آگاه نبود.ابو جعفر علیه السّلام خبر فرستاده:فرمود:فردا نزد من بیا.
من نیز به فرمان او روز بعد به حضورش رسیدم.او فرمود:ابو الحسن علیه السّلام از دنیا رفته است و تو چهار هزار درهم از او میخواهی؟
گفتم:آری.
او سجادهای که زیر پا داشت برداشت.دینارهایی زیر سجاده بود.
1) (1)) .مریم/12.
حضرت آنها را به من داد.[چون شمردم]معادل چهار هزار درهم بود».
6.نیز از راوی نقل شده است که گفت:«در مدینه بودم،همواره با ابو جعفر علیه السّلام[در مدینه]و ابو الحسن علیه السّلام در خراسان در رفت و آمد بودم.افراد خانواده و عموهای پدر ابو جعفر به دیدار او میآمدند و بدو سلام میدادند.
روزی ابو جعفر کنیز خود را خواست و فرمود:به آنان بگو خود را آماده غم و عزا کنند.
زمانی که خویشان امام علیه السّلام مجلس را ترک کردند با خود گفتم:خوب بود میپرسیدیم،ماتم و عزای چه کسی است؟
راوی میگوید:چون روز دیگر نزد امام علیه السّلام گرد آمدند،حضرت همان گفتار روز گذشته را تکرار کرد.آنان پرسیدند:ماتم و عزای چه کسی است؟
ابو جعفر فرمود:ماتم و عزای بهترین خلق خدا بر روی زمین.
پس از گذشت چند روز خبر وفات ابو الحسن الرضا علیه السّلام از خراسان رسید.
پیک،همان روزی را که ابو جعفر خبر وفات امام رضا علیه السّلام را به اطرافیان و خویشان داده بود،روز وفات امام رضا علیه السّلام خواند».
7.راوی میگوید:«ابو جعفر علیه السّلام در نامهای خطاب به من نوشت:خمس اموال خود را برای من بیاورید(بفرستید)که تنها همین سال از شما خمس میگیرم».
[همانگونه که ابو جعفر علیه السّلام گفت]در همان سال به دیدار معبود خود شتافت.
امام جواد علیه السّلام جوانی بود در آغاز زندگی و مورد عنایت مأمون قرار داشت.
او اموال فراوانی که به یک میلیون درهم میرسید به امام جواد علیه السّلام داد.از دیگر سو شیعیان که به امامت آن حضرت معتقد بودند،وجوه شرعی خود را برای حضرتش میفرستادند.درآمد موقوفههای قم و جاهای دیگر از دیگر،منابع درآمدی بود که در اختیار حضرت امام محمد تقی علیه السّلام قرار میگرفت،اما او چیزی از این عایدات را هزینۀ زندگی شخصی خود نمیکرد،بلکه آنها را میان بینوایان،نیازمندان و محرومان تقسیم میکرد.
«حسین مکاری»آن حضرت را در بغداد دید که از سوی دولتیان و مردم در میان گرفته شده و مورد تعظیم و تکریم قرار دارد.با خود اندیشید که امام علیه السّلام با این موقعیتی که دارد به مدینه باز نخواهد گشت و در بغداد خواهد ماند،زیرا غرق در ناز و نعمت است.امام علیه السّلام که پی به اندیشۀ او برده بود،بدو نزدیک شد و فرمود:«ای حسین،نان جوین و نمک سوده[ای که]در حرم جدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم[بخورم،]از آنچه میبینی برای من دوستداشتنیتر و گواراتر است...». (1)
امام جواد علیه السّلام خواهان آرایهها و پیرایههایی که دولت برای او در نظر میگرفت نبود،بلکه همانند پدران گرامیاش که دنیا را برای دنیاخواهان رها کرده بودند و خداخواهی و بندگی حضرتش را بر دنیا و فریباییهای آن برگزیده بودند،از دنیا رویگردان بود.او در سجایای اخلاقی و کرم و لطف به
1) (1)) .شیخ حر عاملی،اثبات الهداة 185/6.
دیگران راه پدران خود را میپیمود.در اینجا مواردی از ویژگیهای آن حضرت را برمیشمریم.
امام محمد جواد علیه السّلام دستی سخاوتمند داشت و از همگان بخشندهتر بود و به دلیل بخشش فراوان و نیکی و احسان در حق مردم،به«جواد»ملقب شد.
دربارۀ بخشندگی و سخاوت آن حضرت داستانهایی نقل شده که از آن جمله است:
تاریخنگاران آوردهاند:«احمد بن حدید به همراه جمعی از یاران خود عازم حج شد.در میان راه،راهزنان بر آنان یورش آورده،تمام داراییشان را به غارت بردند.چون احمد و یارانش به مدینه رسیدند،احمد به دیدار امام جواد علیه السّلام رفت و ماجرایی که در میان راه بر آنان رفته بود برای حضرت جواد علیه السّلام باز گفت.امام علیه السّلام فرمان داد تا برای احمد تنپوشی آورده و دینارهایی به او داد تا میان همراهان خود تقسیم کند.[پس از آنکه دینارها میان کاروانیان تقسیم شد]دیدند به همان اندازهای است که از آنان به یغما رفته است». (1)
بدین ترتیب امام جواد علیه السّلام با عطای سخاوتمندانۀ خود،آنان را از گرفتاریشان رهانید و اموال از دسترفتهشان را به ایشان بازگرداند.
بنا به گواهی تاریخ،سخاوت و عنایت امام جواد علیه السّلام تنها به انسانها، دوست و حتی دشمن محدود نبود،بلکه جانوران نیز از عنایت و بخشندگی آن حضرت بهرهمند بودند.از«محمد بن ولید کرمانی»روایت شده است که گفت:
1) (1)) .الوافی بالوفیات 105/4 و بحار الانوار 109/12.
«بر خوان نعمت ابو جعفر ثانی علیه السّلام نشسته بودم و غذا میخوردم.چون از خوردن دست کشیدم و خوان برداشته شد،غلام حضرت خواست تکههای خوراک افتاده بر زمین را برچیند.امام جواد علیه السّلام به او فرمود:آنچه از خوان در صحرا بریزد،برنگیر و آن را واگذار اگرچه ران گوسفندی باشد،اما اگر چیزی از طعام در خانه بر زمین ریخت،آن را بگیر». (1)
روشن است که امام جواد علیه السّلام از آنرو غلام خود را از برداشتن غذای پراکنده شده بر زمین بازداشت تا خوراک پرندگان و جانوران گرسنه شود.
نیکی به مردم از برجستهترین ویژگیها و والاییهای امام جواد علیه السّلام به شمار میرود که از دید دوست و دشمن دور نمانده و تاریخ آن را ثبت کرده است.داستان زیر یکی از موارد احسان و نیکی امام جواد علیه السّلام است.
«احمد بن زکریای صیدلانی»از یکی از مردم«بست»و«سجستان» (2)که از بنی حنفیه بود نقل کرده است که گفت:«در نخستین روزهای خلافت معتصم،
1) (1)) .وسائل الشیعه 499/6.
2) (2)) .محمد بن بحر رهنی دربارۀ سجستان آورده است:سجستان یکی از بلاد مشرق و همچنان ستمسوز و مقاوم است.در خوبیها منحصر به فرد است و ویژگیهایی دارد که در دیگر بلاد دیده نمیشود. در دنیا بازرگانی به درستکاری بازرگانان آن سامان یافت نمیشود...آن زمانی که در تمام گستره اسلامی،علی بن ابی طالب را بر فراز منبرها دشنام میدادند،تنها یک بار در این سامان به علی بن ابی طالب بر منبر ناسزا گفته شد و مردم در برابر بنی امیه ایستادند در نهایت بر پیمان خود این مطلب را افزودند که بر منبر آن سامان به کسی دشنام داده نشود...کدامین شرافت و بزرگی یارای رسیدن به ممانعت آنان از دشنام دادن به برادر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم بر فراز منبرهای آن سامان میرسید و این در حالی است که بر فراز منبرهای مکه و مدینه به علی دشنام داده میشود(معجم البلدان 190/3- 191).
ابو جعفر علیه السّلام را در سفر حج همراهی میکردم.به هنگام خوردن غذا به او گفتم:
فدایت گردم،والی ما دوستدار و پیرو شما اهل بیت است و من به دیوان محاسبات او بدهکار هستم.خوب است-چنانچه صلاح بدانی-نامهای به او نوشته،به احسان نسبت به من فرمانش دهی.
امام علیه السّلام فرمود:او را نمیشناسم.
گفتم:فدایت شوم،همانگونه که گفتم،او از دوستداران شما اهل بیت است و نامۀ شما در این مورد مفید خواهد بود.
امام جواد علیه السّلام درخواست مرا پذیرفت و نامهای بدین شرح به والی سجستان نوشت:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم.اما بعد،آورندۀ این نامه،مذهب و روش نیکی(محبت اهل بیت علیهم السّلام)از تو بیان کرد.و[بدانکه]تنها چیزی که از منصبت برای[آخرت]تو میماند کار نیکی است که از تو برآید،پس به برادرانت نیکی کن و بدان که خدای-عز و جل-[در روز واپسین و به هنگام بازخواست]از اندک کارهای تو هرچند به اندازه ذرهای یا دانۀ خردلی باشد سؤال خواهد کرد. (1)
چون مرد سجستانی به شهر خود بازگشت،والی شهر(حسین بن عبد اللّه نیشابوری)را از نامهای که امام جواد علیه السّلام برای او فرستاده بود،آگاه کرد.حسین بن عبد اللّه دو فرسخ راه پیمود و به استقبال آن مرد رفت و پس از ستاندن نامۀ امام علیه السّلام آن را بوسیده،اقدام امام علیه السّلام را برای خود شرافتی بزرگ خواند.آنگاه جویای حال و نیاز مرد سجستانی شد و او گفت:مرا از دادن خراج معاف بدار.
والی درباره تعداد افراد خانوادۀ آن مرد پرسید و به تعداد آنان،به او و افراد
1) (1)) .بحار الانوار 86/50.
خانوادهاش صله داد و تا زمانی که والی زنده بود،همچنان صلهاش به آنان میرسید و آن مرد از دادن خراج معاف بود». (1)
این داستان یکی از موارد احسان امام جواد علیه السّلام به مردم است.
امام جواد علیه السّلام ادامهدهندۀ راه نیاکان پاکدامن و معصوم خود بود و از ویژگیها و اوصاف آنان برخوردار بود و همانند آنان،در گرفتاریهای مردم شریک میشد و با آنان همدردی میکرد.در منابع تاریخی آمده است:«ابراهیم بن محمد همدانی مورد ستم والی قرار گرفت،لذا نامهای به امام جواد علیه السّلام نوشت و طی آن،امام را از ماجرای خود و والی آگاه کرد.امام علیه السّلام از آنچه بر ابراهیم رفته بود،رنجه گشت و در پاسخ او نوشت:به زودی خدا تو را بر کسی که نسبت به تو ستم روا داشته،یاری دهد و تو را از او بینیاز گرداند.و مژده باد تو را که در این جهان و آن جهان از یاری خدا بهرهمند خواهی شد و خدا را بسیار ستایش کن. (2)
سرسلامتی و دلداری دادن به مصیبتزدگان و داغدیدگان،از دیگر موارد همدردی امام جواد علیه السّلام به شمار میرود.حضرتش طی نامهای به مرد فرزند مردهای چنین نوشت:بسم الله الرحمن الرحیم از مصیبت[از دست دادن]فرزندت علی و اینکه او را بیش از دیگر فرزندانت دوست میداشتی سخن گفتی.[آگاه باش که]خدای -عز و جل-بهترین فرزندان و دیگر چیزها را از صاحبان آن میگیرد تا پاداش مصیبتزده را بزرگ گرداند.پس خدا پاداش تو را سنگین کند و این مصیبت را بر تو هموار و قلبت را استوار سازد که او تواناست و[آنچه از دست دادهای]به زودی جبران کند و امید دارم که خدا چنان کند-ان شاء الله-. (3)
این نامه لطیف و پر از احساس امام جواد علیه السّلام اوج همدردی او را با مردم مصیبتزده و گرفتار به نمایش میگذارد.
نیز دربارۀ همدردی امام جواد علیه السّلام آمده است:«یکی از شیعیان آن حضرت طی نامهای،از اندوه و مصیبتی که در فقدان فرزندانش او را دربر گرفته،بر دل او سنگینی میکرد،به امام علیه السّلام شکایت برد.امام علیه السّلام در پاسخ،نامۀ تسلیتی برای او فرستاد که در آن آمده بود:آیا نمیدانی خدای-عز و جل-بهترین اموال و بهترین فرزندان مؤمن را[از او]میستاند تا او را پاداش دهد؟ (1)
آن حضرت در گرفتاریها و تنگناهای مردم شریک میشد،غم و اندوه آنان را غم و اندوه خود میدانست و در آنها با آنان همدردی میکرد و دستان بخشنده و کریم او یاریگر بینوایان و ناتوانان بود و از همین راه توانست دلها را تسخیر کرده و مردم با تمام وجود و بیهیچ شائبهای همۀ محبت،اخلاص، ارادت و عواطف و احساسات خود را نثار وجود مبارک امام جواد علیه السّلام میکردند.
آن حضرت شگفتترین و زیباترین نمونههای فضیلت و کمال را به ظهور رساند.در روزگار او کسی یافت نمیشد که بتواند در دانش،تقوا، خویشتنداری و سختکوشی و سختگیری در راه دین با او رقابت کند.به یک سخن در فضایل و افتخارات که اساس و گوهر امامت آن حضرت بود، همتایی نداشت.
مجامع اسلامی به دلیل شناخت مواهب و ملکات بیشمار علمی آن حضرت شیفتۀ وجودش شده بودند و از همینرو ایمان و پایبندی شیعیان به اینکه امام معصوم باید دانشمندترین،برترین و باتقواترین مردم روزگار باشد و آن را عقیدهای درست بدانند،فزونی گرفت. (2)
بخش نخست پرورش امام جواد علیه السّلام بخش دوم مراحل زندگی امام جواد علیه السّلام بخش سوم امام جواد علیه السّلام در کنار پدر
پرورش امام جواد علیه السّلام
امام محمد جواد علیه السّلام از خاندان رسالت که در بزرگی و شکوه و والایی در تمام دوران حیات انسان همانند نداشت و بشریت مانند آن را ندیده و نخواهد دید،پا به عرصۀ وجود نهاد و جهان را از برکت وجود خجستۀ خویش بهرهمند نمود.او فرزند امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام فرزند امام کاظم علیه السّلام، فرزند امام صادق علیه السّلام،فرزند امام باقر علیه السّلام،فرزند امام علی بن الحسین زین العابدین علیه السّلام،فرزند امام حسین علیه السّلام نواده رسول خدا و فرزند امام علی بن ابی طالب علیه السّلام است.
مادرش از خاندان«ماریۀ قبطه»از مردم«نوبه» (1)و نامش«سبیکه»، «ریحانه»و به نقلی«درّه»بود،اما امام رضا علیه السّلام او را«خیزران»نامید.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم این بانوی پاکدامن را«بهترین کنیزکان پاکنهاد»خواند و امام حسن عسکری علیه السّلام دربارۀ او فرمود:«او«ام ولد»است و پاک و پاکشده آفریده شد،با کنیۀ«ام الجواد»و«ام الحسن»خوانده میشود و بهترین زنان روزگار خویش بود». (2)
حضرت امام جواد علیه السّلام در روز دهم ماه مبارک رمضان سال 195 ق.و به نقلی در نیمه همان ماه در مدینه منوره دیده به جهان گشود.حضرت امام رضا علیه السّلام پدر ارجمند امام جواد علیه السّلام از تولد چنین نوزادی غرق در شادی شده، میفرمود:فرزندی برای من به دنیا آمده است که شبیه موسی بن عمران،شکافندۀ دریاها و شبیه عیسی بن مریم است.مقدس است مادری که او را به دنیا آورده است. (1)
امام جواد علیه السّلام با کنیۀ جدش حضرت امام محمد باقر علیه السّلام،«ابو جعفر خوانده میشد و به منظور پرهیز از اشتباه در نقل،کلمه«ثانی»به کنیۀ او افزوده شد و «ابو جعفر ثانی»کنیه گرفت.صاحب کتاب«دلائل الإمامه»،«ابو علی الخاص»را دیگر کنیۀ آن حضرت شمرده است.البته متأخران در تفسیر کنیۀ امام جواد علیه السّلام گفتهاند:او کنیۀ خاصی دارد که«ابو علی»است و آنسان که در کتاب دلائل الامامه آمده و برای خوانندۀ تداعی میکند،کنیۀ امام جواد علیه السّلام«ابو علی الخاص»نیست.
امام جواد علیه السّلام همانند نیاکان گرانمقدار خود القابی داشت که همگی نشان دهندۀ شخصیت سترگ و والایی گوهر آن حضرت است که عبارتند از:
از آنرو حضرت به این لقب خوانده شد که در حق مردم بسیار نیکی و احسان میکرد و همواره همگان را از بخشش و عطای خود بهرهمند میساخت.
1) (1)) .حیاة الامام محمد الجواد علیه السّلام/22.
از آنرو تقی خوانده میشد که تقوای خدا را در پیش گرفت و به درگاه وی انابه و توبه مینمود و هم به رشتۀ محبت و بندگی او چنگ انداخته،به هیچ یک از خواستههای نفسانی روی نکرد؛
(دروازۀ برآمدن خواستهها). (1)
که انقطاع او به سوی خدا و دل بریدن از غیر او را نشان میداد. (2)
مراحل زندگی امام جواد علیه السّلام
در سال 195 ق.با مأمون عباسی به عنوان خلیفه بیعت شد و در همین سال بود که امام جواد علیه السّلام دیده به جهان گشود.این مولود خجسته هفت سال در کنار پدر بزرگوارش امام رضا علیه السّلام زندگی کرد.وی در این دوره شاهد بیعت با امام رضا علیه السّلام به عنوان ولیعهد بود و حوادثی را که همزمان با این بیعت و پس از آن چهره نمود و نیز حادثه جانگداز شهادت پدرش را به دست مأمون با تمام وجود لمس کرد و با آنها زیست.
پس از آنکه امام رضا علیه السّلام به شهادت رسید،انگشت اتهام،مأمون را نشان میداد و مردم او را قاتل امام میدانستند.همین امر باعث شد تا امام جواد علیه السّلام از نیرنگ و توطئه مأمون در امان باشد،اما مأمون همچنان برای درهم شکستن شخصیت امام جواد علیه السّلام و کاستن از جایگاه والای او در دلها از هیچ کوششی فروگذار نمیکرد.امام جواد علیه السّلام در برابر تمام تلاشهای سرکوبگرانه مأمون ایستاد تا روش و مکتب اهل بیت علیهم السّلام را اعتلا بخشیده،عقیدۀ شیعیان را در مسألۀ امامت و رهبری و دستاوردهای سیاسی-اجتماعی آنها را قوام و استحکام بخشد.
در سال 218 ق.روزگار مأمون به سر آمد و برادرش معتصم عباسی بر تخت خلافت نشست و تا سال 227 ق.قدرت را در دست داشت.او امام جواد علیه السّلام را کاملا زیر نظر داشت و از فعالیت اجتماعی و سیاسی آن حضرت
جلوگیری میکرد و سرانجام در سال 220 ق.به وسیلۀ برادرزادهاش ام الفضل که مأمون او را به کابین امام جواد علیه السّلام درآورده بود،به زهر کین مسموم کرد.از این ازدواج فرزندی حاصل نشد.بدین ترتیب،معتصم عباسی،نماد خط هاشمی اهل بیت علیهم السّلام و متولی آن،یعنی امام ابو جعفر،محمد جواد علیه السّلام را از میان برداشت تا آنسان که میخواهد با احکام اسلام و مفاهیم رسالت و امامت به بازی بپردازد.
دوران حیات امام جواد علیه السّلام به دو بخش تقسیم میشد:
بخش نخست:دوران-حدودا-هفت سالهای است که امام جواد علیه السّلام در کنار پدر بزرگوارش امام رضا علیه السّلام سپری کرد؛
بخش دوم:دوران-حدودا-هفده سالۀ پس از شهادت امام رضا علیه السّلام بود.
این بخش از حیات امام جواد علیه السّلام به دو مقطع متمایز تقسیم میشود:
الف)پانزده سال حیات او در روزگار مأمون بود که طولانیترین بخش زندگی کوتاه حضرت امام جواد علیه السّلام به شمار میرود؛
ب)دوران دو سالۀ زندگی امام جواد علیه السّلام است که در روزگار حکومت معتصم عباسی سپری شد.
بدین ترتیب،دوران زندگی امام جواد علیه السّلام به شرح زیر تفکیک میشود:
1.از زمان تولد(195 ق.)در دوران حکومت محمد امین عباسی تا به شهادت رسیدن امام رضا علیه السّلام(ماه صفر 203 ق.)است؛
2.دورۀ پانزده سالۀ حیات آن حضرت در روزگار مأمون عباسی از 203- 218 ق.میباشد؛
3.دروۀ دو سالهای را که امام علیه السّلام در روزگار حکومت معتصم گذراند (218-220 ق.).
امام جواد علیه السّلام در کنار پدر
حکومت بنی عباس در آغاز کار خود،ابتدا تنها به نام و برای علویان تبلیغ میکرد،سپس به سوی اهل بیت علیهم السّلام فراخواند و پس از آن به«الرضا من ال محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم؛فرد مورد رضایت از خاندان محمد»دعوت کرد و به همین جهت و به جهت اینکه عباسیان با خاندان رسالت پیوند خویشاوندی دارند،حکومت آنان پاگرفت.در واقع بنی عباس با ابراز خویشاوندی با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم به حکومت رسیده،بر امت سلامی چیره و حاکم شدند.
طبیعی است که خطر بزرگ و اصلی که عباسیان و خلافت آنان را تهدید میکرد وجود عموزادگان علوی آنان بود،زیرا حجت و برهانی قویتر داشتند و از نظر خویشاوندی و پیوند،به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم نزدیکتر بودند.در میان علویان، کسانی بودند که شایستگی حکومت را داشتند و از ملاکهای لازم برای خلافت،مانند:دانش،خرد،حکمت و دوراندیشی و آیندهنگری در عرصۀ دین و سیاست برخوردار بودند.افزون بر آنچه برشمرده شد،احترام و تکریمی بود که مردم نه به دلیل ترس و مصلحتاندیشی که با جان و دل و از سر محبت نثار علویان میکردند.
از دیگر سو بزرگان و قهرمانان اسلام از خاندان ابو طالب بودند و ابو طالب مربی و سرپرست پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و فرزندش علی علیه السّلام وصی و حامی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم بود و
امام حسن،امام حسین و دیگر امامان معصوم هریک در دورۀ امامت خود وصی و جانشین پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم بودند.بنابراین ادعای علویان برای خلافت کاملا مقبول بود.
خلیفگان عباسی به خوبی از گسترۀ نفوذ علویان آگاه بودند و از همینرو از آغاز به قدرت رسیدنشان،از نفوذ و قدرت فوقالعادۀ علویان هراس داشتند که ماجرای زیر خود نشانۀ هراس فراوان عباسیان از علویان است.
«سفاح»در آغاز به قدرت رسیدن کسانی را به عنوان جاسوس بر فرزندان و نوادگان امام حسن علیه السّلام گمارد تا فعالیتهای آنان را کاملا زیر نظر داشته باشد.
هنگامی که هیئتی از فرزندان امام حسن علیه السّلام از نزد وی خارج شد،سفاح به یکی از افراد مورد وثوق خود گفت:«برخیز و ایشان را جای ده و از مهرورزی و لطف در حق ایشان کوتاهی مکن و هرگاه با آنان خلوت کردی چنان وانمود کن که به ایشان گرایش داری و بر ما و دستگاه ما بخروش و آنان را نسبت به خلافت سزاوارتر بخوان.آنگاه هرچه گفتند و کردند،به ما گزارش کن». (1)
آنان با تمام وجود،خطر اصلی که تنها از سوی علویان،آنان و قدرتشان را تهدید میکرد حس کرده بودند و میدیدند که مردم با شور و شوقی زاید الوصف و به صورت انبوه دعوت علویان را پاسخ داده،به یاری و تأیید آنان میشتافتند.لذا خلیفگان عباسی لازم میدانستند تا هرچه زودتر و با تمام امکانات با این خطر روزافزون به مقابله برخیزند.
1) (1)) .الحیاة السیاسیة للإمام الرضا علیه السّلام/66.
بر آن نیستیم تا در این مختصر،گونههای ستمی که بنی عباس در حق مردم اعمال میکردند،برشماریم که این امر نیازمند مجال و فرصت بیشتری است،بلکه برآنیم تا به اختصار و اشاره،مواردی از بدرفتاری،فشار و ستمی که نسبت به مردم روا میداشتند بازگوییم؛همان چیزهایی که در آشکار کردن ماهیت آنان در برابر دیدگان نگران،سهمی بزرگ داشتند.«ابو العطاء سندی»(م 180 ق.)نابکاری و ستمگری عباسیان را در قالب بیتی چنین آورده است:
«ای کاش ستمگری و جور بنی مروان،برای ما میماند و پایا بود؛و ای کاش دادگری و عدالت بنی عباس در آتش میبود». (1)
عدالت و مساوات،آرمانی که مردم از عباسیان انتظار داشتند،به خیالی واهی مبدل شد.درنده خویی،حرص و آزمندی«منصور»و«هارون»و نیز ستمگری فرزندان«علی بن عیسی»و تباه شدن اموال بیت المال مسلمانان به دست آنها یادآور عملکرد«حجاج»،«هشام»و«یوسف بن عمرو ثقفی»بود.
اقدام سفاح و منصور در کشتار بیحد و حساب مردم بیدفاع که بیسابقه نیز بود،ناراحتی و نفرت تمام مردم را برانگیخت. (2)
بنا به نقل تاریخنگاران،ابو العباس سفاح بن محابا و زود فرمان مرگ صادر میکرد و جان میستاند.کارگزاران وی در سراسر گسترۀ حکومتی راه
او را پیمودند و منش حکومتیاش را برگزیدند که«محمد بن اشعث»کارگزار مغرب،«صالح بن علی»کارگزار مصر«خازم بن خزیمه»و«حمید بن قحطبه» از آن جمله بودند. (1)
ابو جعفر منصور افراد را از پا میآویخت تا خراجی که بر گردن دارند و برای آنان معین شده بود بپردازند. (2)برخی دیگر از مؤرخان او را غدار و نیرنگباز خواندهاند،چرا که بیتردید و تأمل خون میریخت...و در کشتن و کیفر کردن بیمحابا بود.برخورد سفاکانه او با فرزندان علی علیه السّلام سیاهترین صفحات تاریخ عباسی را رقم زده است. (3)
«هادی»دیگر خلیفه بنی عباس،شراب میخورد،شیفتۀ سرگرمیها و مجالس طرب،جباری ستمگر،به شدت تندخو و سنگدل و قمارباز بود. (4)
از نظر تاریخنگاران هارون الرشید،در رفتار و منش تماما به منصور میماند،جز در یک مورد و آن اینکه منصور بسیار بخیل بود،اما هارون بیحساب هزینه میکرد و میبخشید.دیگر خلفای عباسی نیز از همگنان خود بهتر نبوده و روزگار حکومت آنان نیز در عرصۀ تحول و تغییرات مثبت،پدیدۀ جدیدی به خود ندید.
میتوان تمام ویژگیها و صفات اخلاقی بنی عباس را در نامۀ مأمون که برای برادران خود در بغداد نوشت،یافت.وی،زمانی که در مرو بود خطاب به برادران خود نوشت:«...تمام شما با خویش بازی میکنید(خود را میفریبید) و نادانی و حماقت،عقل و تدبیرتان را تسخیر کرده است.هریک از شما آوازه
خوان،نوازندۀ دف یا نینواز است.به خدا سوگند،اگر بنی امیه که در گذشتۀ نه چندان دور آنان را کشتید زنده شوند و به آنان گفته شود:هر ننگی را که بدان دسترسی دارید انجام دهید و از آن عار نداشته باشید،به یقین بیش از آنچه بدان دست آلوده و آن را شعار،روش و تنپوش خود کردهاید،نخواهند کرد.
یکایک شما هرگاه گرسنه شود،بیتابی میکرده و چون خیر بدو رو کند از [آن]منع میکند.از هیچ کار ناپسندی ننگ ندارید و اگر از چنان کارهایی خودداری کنید از سر ترس است.کسی که شب را در حال سواری دادن(...) سپری کند و صبحگاهان از چنان گناهی راضی و خشنود باشد،آنسان که گویی فضیلتی کسب کرده،چگونه از ارتکاب پلیدیها ننگ داشته باشد؟[و شما همانهایید].تلاش و هدف شما پرکردن شکم و پرداختن به خواستۀ شرمگاه است و اگر برای رسیدن به شهوتهای خود هزار پیامبر خدا یا هزار فرشتۀ مقرب بکشید،باکی ندارید.محبوبترین مردم نزد شما کسی است که گناهان شما را در نظرتان زیبا جلوه دهد و در کار زشتی که مستی زداینده[و توجیهکنندۀ]آن است،یاریتان دهد،محبوبترین مردم نزد شماست...». (1)
چنانچه به چندگانگی نقش،فعالیت و مأموریتهایی که امامان معصوم به انجام آن همت گماردهاند و نیز وحدت هدف،انگیزه و مقصد آنان بنگریم،در خواهیم یافت که هیچ یک از آن بزرگان،نقشی جدای از نقش امام پیشین یا امامی که پس از او خواهد آمد،ندارد.وانگهی برای شناخت و فهم نقش امام
1) (1)) .همان/463-464.
جواد علیه السّلام در قرار دادن اوضاع در مسیری که تأمینکنندۀ مصالح والای اسلام و مسلمانان است،باید از روند وضعیت سیاسی دوران امامت امام جواد علیه السّلام و روزگاری که در کنار پدر بزرگوارش زندگی میکرد،شناخت کامل داشته باشیم.
آن حضرت در دو دورۀ پیش گفته شده،با دو خلیفه معاصر بود که از نظر روش حکومتی دو شیوه متفاوت داشتند،اما هردو در غصب منصب رهبری بحق مسلمانان و توطئهچینی برای آن همسو و ادامهدهندۀ راه خلیفگان پیشین بودند.
در چنین شرایطی امام جواد علیه السّلام دوران پیش از رسیدن امامت را معاصر حکومت امین و مأمون بود و روزگار امامت خود را در عصر مأمون و معتصم، دو فرزند هارون الرشید سپری کرد.
به منظور آشنا شدن با مهمترین ویژگیهای مرحلۀ نخست زندگی امام جواد علیه السّلام باید در مورد عمدهترین رویدادهای سیاسی این دوره تأمل کرده،از عوامل این رویدادها و تأثیرهای منفی اجتماعی،دینی و اقتصادی آن بر امت اسلامی به طور عام و بر دولت اسلامی به طور خاص اطلاع کافی داشته باشیم.
این رخدادها را میتوان در موارد زیر مورد کندوکاو قرار داد:
-فتنه و آشوب میان امین و مأمون
-گرایشها،جهتگیریها و سیاست امین
-گرایشها،جهتگیریها و سیاست مأمون
فتنۀ به وجود آمده میان محمد(امین)و عبد اللّه(مأمون)فرزندان هارون الرشید مهمترین رخداد سیاسی مرحلهای است که در اینجا از ویژگی و شاخصۀ آن سخن میگوییم و از آن به عنوان«فتنۀ بزرگ»یاد شده است.این آشوب و غوغا و به تعبیر دیگر فتنۀ بزرگ،به جنگی خانمانسوز انجامید و
هزینه سنگین جانی،مالی و نیروی انسانی آن از کیسۀ مسلمانان تأمین شد تا آن دو به قدرت رسیده،حکومت را در دست گیرند.
به منظور پیبردن به انگیزه و عوامل پدیدآورندۀ این جنگ ویرانگر،باید شخصیت امین و مأمون را کاوید،سپس به اقدام شخص هارون الرشید در چگونگی افشاندن تخم این فتنه پرداخت.او فرزندانش امین،مأمون و مؤتمن را به ترتیب بهعنوان جانشینان خویش معین کرد و با برجای گذاردن امکانات و ثروت بیحساب،زمینۀ رقابت بر سر قدرت را برای آنان آماده کرد و آنان که تمام امکانات را در اختیار داشتند،هریک بر آن شد تا رقیب خود را از میدان به در کرده،خود قدرت را در دست گیرد.
بنا به گواهی تاریخ و اجماع مورخان،هیچ ویژگی پسندیده و ستودنی در امین دیده نمیشد و از هیچ گرایش والایی برخوردار نبود و هارون فقط و فقط تحت تأثیر همسرش«زبیده»مادر امین منصب ولایتعهدی را بدو سپرد.در اینجا به برخی از اوصاف و ویژگیهای منفی امین میپردازیم:
1.دانشگریزی یکی از ویژگیهای امین به شمار میرفت.او از دانشاندوزی گریزان بود و حتی سواد خواندن و نوشتن نداشت. (1)از اینرو همواره عالمان را تحقیر میکرد و کوچک میشمرد.
2.سوء تدبیر و سستی رأی از دیگر ویژگیهای او بود و نتوانست حکومت با آن گستردگی که زمام آن را به دست گرفته بود به خوبی اداره کند.
1) (1)) .مقریزی،السلوک لمعرفة دول الملوک 16/1.
«مسعودی»امین را اینگونه توصیف کرده است:«[امین]انسانی بدسیرت و ضعیف الرأی بود،از هوای نفس خود پیروی میکرد،به کار توجهی نداشت، در حوادث و پیشامدهای سخت بر دیگران تکیه میکرد و به کسانی اعتماد داشت که خیرخواه او نبودند». (1)
همچنین دربارۀ او نوشتهاند:«کارهای زشت و ناپسند را به راحتی مرتکب میشد و همیشه به دنبال هوا و هوس خود بود و هیچوقت به فرجام کاری نمیاندیشید.در طعام[دادن و خوردن]بخیلتر از او یافت نمیشد.چندان توجهی نداشت که کجا مینشیند و با چه کس مینوشد». (2)
بیتردید،داشتن اندیشه و رأی مهمترین شرطی است که حاکم مسلمانان باید از آن برخوردار باشد؛چیزی که هرگز در این حاکم عباسی و برخی دیگر از حاکمان این خاندان دیده نمیشد.
3.مردمگریزی از دیگر اوصاف امین به شمار میرفت.او افزون بر اینکه از مردم گریزان بود،از افراد خانواده،امیران و کارگزاران خود روی نهان کرده، آنان را تحقیر مینمود و دستگاه و امور حکومت را به«فضل بن ربیع»سپرد و خود به خوشگذرانی و عیش و نوش پرداخت. (3)فضل نیز از فرصت به دست آمده نهایت استفاده را برده،هرگونه که میخواست در امور مملکتی دستاندازی میکرد.
«اسماعیل بن صبیح»که از خاصان امین بود،با دیدن رفتار فضل،نزد امین رفته،به او گفت:«ای امیر المؤمنین،سرداران،سپاهیان و رعایای تو از اینکه خود را از آنان پنهان میکنی،نسبت به تو بدگمان شدهاند و نفسشان به پلیدی
گراییده است.خوب است بخشی از روز خود را به آنان اختصاص بدهی و آنان به دیدار تو بیایند که این اقدام،مایۀ آرامش آنها شده و آنان آرزوهایشان را به وسیلۀ تو برآمده ببینند.
امین خواسته او را پذیرفت و در کاخ خود نشست شاعران بر او وارد شده، اشعار خود را برای خلیفه خواندند.آنگاه امین بر یک کشتی به صورت شیری با هیبتی بیمانند سوار شده،به محلۀ«شماسیه»رفت.در آنجا سوارهنظام کنار رود دجله در انتظار وی ایستاده بودند.در این سفر ابزار مطبخ و تفریح با او همراه کردند تا وسایل خوشگذرانی و عیش و نوش او را آنچنان که باید مهیا کنند.
این داستان،نهایت هواپرستی و هوسبازی و بیتوجهی امین را به امور دولت و گسترۀ اسلامی آشکار میکند.
4.قدرتطلبی،دیگر شاخصۀ امین بود.پس از مرگ هارون،امین به خلافت رسید و همانگونه که میان عباسیان سنت شده بود،انگشتری خلافت، برد و عصای هارون الرشید به او رسید.چون کارهای حکومتی به نفع او سامان گرفت،برادرش مأمون را خلع کرد و فرزندش موسی را که در گهواره و خردسال بود به ولایتعهدی برگزید و او را«الناطق بالحق»نامید.سپس کسی را برای آوردن فرمان ولایتعهدی که هارون در کعبه آویخته بود و براساس آن،امین و پس از او مأمون را به ولایتعهدی برگزیده بود فرستاد و چون فرمان به دست امین رسید آن را پاره کرد.
پس از آنکه امین،برادرش مأمون را از ولایتعهدی خلع کرد و او را از
اقدام خود آگاه نمود«علی بن عیسی»را برای جنگ با وی فراخواند و زنجیری زرین به او داد و گفت:«مأمون را زنده میخواهم.او را در این زنجیر بسته،نزد من بیاور».آنگاه غیر از رهتوشه و وسایل مورد نیاز،دو میلیون دینار به او داد.
چون مأمون از اقدام برادرش امین آگاه شد،خود را امیر المؤمنین نامید، فرستادن خراج را برای امین متوقف کرد،نام او را از روی سکههای درهم و دینار بازگرفت و نافرمانی خود را از امین اعلام کرد،سپس«طاهر بن حسین»و «هرثمة بن اعین»را به جنگ علی بن عیسی فرستاد.دو سپاه در ری با یکدیگر روبرو شدند و جنگ خونین و نابودکنندهای میان سپاه امین و سپاه مأمون در گرفت که جان بسیاری را ستاند و خونهای فراوانی روان گردید.سرانجام سپاه مأمون بر سپاه امین چیره و پیروز شد و فرمانده کل سپاه امین کشته شد و تمام توشه و جنگافزار سپاه امین به غارت رفت.
طاهر بن حسین،نامهای به فضل بن سهل،وزیر مأمون نوشت و او را از پیروزی سپاه خود آگاه کرد.در این نامه چنین آمده بود:«در حالی این نامه را برای تو نوشتم که سر بریده شده علی بن عیسی را در دامان و انگشتری او را در دست دارم و ستایش و سپاس مختص خدای جهانیان است».
فضل بن سهل با دریافت نامۀ طاهر بن حسین نزد مأمون رفت و با عنوان «خلیفه»سلام داد و او را از ماجرا مطلع کرد.مأمون که از پیروزی خود مطمئن شد،هدایا و اموال بسیاری برای طاهر فرمانده کل سپاه خود فرستاد و از او بابت پیروزیهایش بسیار تشکر کرد و او را«ذو الیمینین»و«صاحب خیر الیدین»لقب داد.آنگاه به او فرمان داد تا برای تصرف عراق و از پای درآوردن امین به آن سامان روانه شود.
سپاه مأمون تحت فرماندهی طاهر شتابان راه عراق را در پیش گرفته،شهر
بغداد را در محاصرۀ خود درآورد.این محاصره به درازا کشید و در نتیجه، آبادانی بغداد رو به ویرانی نهاد و فقر و بینوایی تمام مردم آن سامان را فرا گرفت.شمار بدکاران،منحرفان و متجاوزان به حقوق مردم در این شهر فزونی گرفت و دست به کشتن افراد بیگناه میزدند،اموال مردم را به غارت میبردند و زنان را مورد تعرض قرار میدادند.برای رویارویی با تجاوز و حریمشکنی این اشرار،جمعی از مردم پاکسرشت،به رهبری شخصی به نام«سهل بن سلامه»بهپا خاسته،با زور سرنیزه و سلاح به مقابلۀ با اشرار پرداخته،توانستند آنها را از بغداد بیرون برانند. (1)
سرانجام سپاه مأمون به سوی کاخ امین پیش رفت و آن را به محاصرۀ خود درآورد و شکست سنگینی بر سپاه امین وارد کرد و سپاه امین نتوانست در برابر سپاه تا بن دندان مسلح و دارای روحیۀ بسیار عالی مأمون مقاومت کند،لذا تن به شکست داد.
در این کشاکش و رویارویی دو سپاه،امین سرگرم بیهودگی و وقتگذرانی بود و با خدم و حشم خود که«کوثر»فرد محبوب و مورد علاقۀ امین نیز در جمع آنان حضور داشت،مشغول ماهیگیری بود.در همین حال اخبار شکست سپاهیان او و محاصرۀ کاخش را به او دادند،اما همچنان بیتفاوت،سرگرم کار خود بود و میگفت:«کوثر سه ماهی صید کرده،اما من دو ماهی گرفتهام».
ناگهان طلایهداران سپاه مأمون بر امین یورش برده،سر از تن او جدا
1) (1)) .اتجاهات الشعر العربی/73.
کردند و طاهر بن حسین سر او را بر فراز نیزه کرد و این آیه را خواند: قُلِ اللّٰهُمَّ مٰالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشٰاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ؛ (1)
بار خدایا،تویی که فرمانفرمایی،هرآنکس را که خواهی فرمانروایی بخشی و از هرکه خواهی،فرمانروایی را بازستانی. (2)
ابراهیم یکی از افراد خاندان عباسی بود.به دلیل اینکه از هیچ بیبندوباری،هرزگی و تن دادن به انواع بیشرمیها فروگذار نمیکرد«خلیع» (بیبندوبار)نامیده شد.افراد خاندان عباسی به دلیل نفرتی که از مأمون داشتند، ابراهیم را به عنوان خلیفه برگزیدند و مطربان و فرومایگان با وی بیعت کردند.
طرفه نکتهای که در این انتخاب به چشم خورد این است که همین فرومایگان از او درخواست پول میکردند و او وعدههای سرخرمن به آنان میداد.چون زمان وعده به درازا کشید،کاخ او را محاصره کردند.پیک ابراهیم نزد آنان شد و به آنان گفت:«ابراهیم چیزی ندارد تا به شما بدهد.
ظریفی از میان جمع محاصرهکننده برخاست و گفت:خلیفه را در جمع ما حاضر کنید تا به عوض عطا و پول،سه پرده آواز برای حاضران در این قسمت و سه پرده برای حاضران در آن قسمت بخواند...». (3)
مأمون برای سرکوب کردن شورش ابراهیم،همراه سپاهیان خود رهسپار
بغداد شد.چون ابراهیم از ماجرا آگاه شد،گریخت و افراد مورد اعتماد او که تکیهگاه ابراهیم به شمار میرفتند نیز فرار کردند.ابراهیم در بغداد پنهان شد و همواره با ترس،زندگی را میگذراند.مأمون بر شورش او چیره شد و او را دستگیر کرد،اما به این دلیل که ابراهیم وزنهای سیاسی به شمار نمیرفت،از کیفر کردن او چشم پوشید.
قیام«ابو السرایا»که در روزگار امام جواد علیه السّلام به وقوع پیوست،یکی از مهمترین و بزرگترین قیامهای مردمی بود که با هدف تحقق مسائل سرنوشتساز برای تمام امت اسلامی و با شعار«فرد مورد رضایت از آل محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم»که در واقع امید محرومان و ستمدیدگان به شمار میرفتند،صورت گرفت.از آنجا که غالب سرزمینهای اسلامی به این دعوت پاسخ دادند، چیزی نمانده بود که این قیام،حکومت عباسیان را متزلزل و سرنگون کند.
رهبری این قیام را ابو السرایا که در تکاپوی روزگار کارآزموده و آبدیده شده و از عقلی فوقالعاده کارآمد برخوردار بود برعهده داشت.او با مهارت و توانمندیاش توانست فرزندان امام موسی بن جعفر علیه السّلام را جذب کرده، فرماندهی سپاه خود را به آنان بسپارد.همین اقدام ابو السرایا بود که مردم را واداشت تا قیام او را تأیید کرده،با شور و اشتیاق فراوان به سپاه او بپیوندند،اما مأمون توانست با سیاست فوقالعاده زیرکانه این قیام را در نطفه خفه کند.
او برای رسیدن به این هدف،امام رضا علیه السّلام را از مدینۀ منوره به خراسان فراخواند و آن حضرت را مجبور به پذیرش منصب ولایتعهدی کرد و بدین ترتیب به عامه مردم إلقا کرد که همانند علویان میاندیشد.برای ترسیخ این
باور،با علویان از در مهرورزی درآمد و به دستگاه تبلیغات حکومتی دستور داد تا از معاویه بد گفته،امیر المؤمنین علی بن ابی طالب را برتر از دیگر اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم بخوانند.روش مأمون کارگر افتاد و عامۀ مردم باور کردند که مأمون از شیعیان است.این حرکت مکارانۀ مأمون به ثمر نشست و او توانست بر تمام حوادث چیره شده،قیام ابو السرایا را فرو نشاند. (1)
امام جواد علیه السّلام بخش اعظم حیات خود را در فضای مکرآلودی که مأمون ساخته بود سپری کرد و چند صباحی پس از مرگ مأمون،آن حضرت نیز جان به جان آفرین سپرد.از منظر برخی از مورخان،مأمون نسبت به امام جواد علیه السّلام محبت خالصانه داشت و بیش از حد به او علاقه میورزید.از همینرو دختر خود،ام الفضل را به همسری امام درآورد،او را از عطای فراوان خویش بهرهمند و از او مراقبت و حفاظت میکرد و از گزند روزگار بر او بیمناک بود.
مأمون خود اظهار میداشت این کارها را فقط برای جلب خشنودی حضرت حق و رسیدن به پاداش او کرده،میخواهد بدین وسیله پیوند خویشاوندی را که پدرانش گسسته بودند برقرار ساخته،صله رحم کند.
پرواضح است که این همه تکریم و بزرگداشت که از سوی مأمون نسبت به امام جواد علیه السّلام صورت میگرفت،از سر علاقه و ارادت او به امام علیه السّلام نبوده، انگیزههای سیاسی در پس این رفتار نهفته بود که در مبحثهای آینده بدان خواهیم پرداخت.
تأملی نه چندان طولانی در بررسی زندگی مأمون و شناختن گرایشهای فکری-اعتقادی او و نیز رفتار مهرآمیز و همراه با احترام مأمون در برخورد با
1) (1)) .همان/198-199.
امام جواد علیه السّلام ضرورت دارد،به ویژه اگر به ارتباط موضوعی شیوۀ رفتاری و سیاست مأمون با زندگی امام جواد علیه السّلام توجه داشته باشیم.
ابو العباس،عبد اللّه(مأمون)بن هارون بن محمد بن عبد اللّه بن محمد بن علی بن عبد اللّه در شب جمعۀ نیمۀ ماه ربیع الاول سال 170 ق.در«یاسریه»از کنیزی به نام«مراجل»زاده شد.در مرو با او به عنوان خلیفه بیعت کردند،سپس راه بغداد در پیش گرفت و زمانی که وارد آن شهر شد 29 سال و ده ماه و ده روز از عمرش میگذشت.
چند ویژگی برای مأمون برشمردهاند که در اینجا آنها را بیان میکنیم:
در عصر عباسیان کسی به زیرکی مأمون و توانایی او در امور کلی سیاست دیده نشد.او در سیاست در مرتبۀ اعلا قرار داشت و به دلیل زیرکی و درک و توان سیاسیاش بر بسیاری از رویدادهای وحشتناک که او را احاطه کرده و نزدیک بود زندگی او را بر باد دهند،پیروز شد.علیرغم اینکه برادرش امین از حمایت و تأیید کامل خاندان عباسی و سران لشکری،برخوردار بود،مأمون توانست با زیرکی و سیاست خود او را از پای درآورد.قیام ابو السرایا از دیگر رخدادهای هولناک روزگار او بود.همانطور که پیش از این گفته شده،این قیام نظامی با شعار«الرضی من آل محمد»توانست در سراسر گسترۀ اسلامی
نفوذ بیابد و چندین نقطه نیز به دست انقلابیون افتاد،اما مأمون با فراخوان امام رضا علیه السّلام به خراسان و تحمیل ولایتعهدی به آن حضرت و نیز ضرب سکه به نام امام رضا علیه السّلام توانست رودرروی این قیام بایستد و آن را سرکوب کند.
همچنین رفتار دوستانۀ مأمون با امام رضا علیه السّلام انقلابیون و دوستداران آن حضرت را دچار این توهم کرد که مأمون،در کردار و گفتار خود صادق است و حال که او امام رضا علیه السّلام را به ولایتعهدی برگزیده و از دیگر سو انقلاب را از بیخ و بن برانداخته،دیگر ادامۀ روند انقلاب و خونریزی لزومی ندارد.
این ترفند مأمون در نوع خود بینظیر بود و هرگز در همۀ تاریخ همانند آن به وقوع نپیوست.
از دیگر خصوصیتهای مأمون سنگدلی بود که سراسر وجودش را آکنده بود.بهترین گواه بر این مطلب کشتن برادرش بود چه اینکه اگر اندک عطوفتی در او یافت میشد بیتردید برادر خود را نمیکشت.
همچنین پس از به شهادت رساندن امام رضا علیه السّلام رفتاری خشونتبار با علویان در پیش گرفت و به دژخیمان خود فرمان داد تا هرجا یک تن از علویان را بیابند،بدون هیچ تأملی او را بکشند.
خیانت،ویژگی دیگر مأمون بود و در خیانتورزی او همین بس که پس از بیعت با امام رضا علیه السّلام به عنوان ولیعهد و تحقق بخشیدن به سیاست و اهداف خود،آن حضرت را مسموم کرده،به شهادت رساند تا از او رهایی یابد.
هوسبازی و کامرانی دیگر ویژگی مأمون به شمار میرفت.او با اشتیاق و ولع وصفناپذیری در پی کامیابی و هوسرانیهای خود بود که مواردی از آنها را نقل میکنیم:
دلپذیرترین و محبوبترین بازیها و سرگرمیها از نظر مأمون،شطرنج بود. (1)او سخت شیفتۀ این بازی بود و در توصیف آن،ابیات زیر را سرود:
«سرزمینی(میدان جنگی)مربع و سرخ فام که از جنس چرم است؛میان دو هزار[سپاهی]به صف ایستاده که به کرم موصوفاند قرار دارد.
[دو سپاه،]جنگی را زمزمه میکنند و صحنۀ جنگی نمادین به وجود میآورند؛بیآنکه خونی بریزند.
این[سپاه]بر آن[سپاه]میشورد؛و آن بر این یورش میبرد و جنگ فروکش نمیکند.
اسبها را بنگر که در میان دو اردو؛و بدون طبل و پرچم،میدان نبرد را عرصۀ تاختوتاز قرار دادهاند». (2)
مأمون در این شعر،توصیفی دقیق از شطرنج به دست داد و میتوان او را از اولین کسانی دانست که دربارۀ شطرنج،شعری جامع و کامل که تمام اوصاف آن را دربر داشته باشد،سرودهاند.پدرش هارون الرشید نیز دلباختۀ شطرنج بود.او صفحۀ شطرنج و مهرههای آن را به پادشاه فرانسه پیشکش کرد که هماکنون در یکی از موزههای فرانسه از آن محافظت میشود.
موسیقی از دیگر سرگرمیهای مورد علاقۀ مأمون بود.او به موسیقی سخت عشق میورزید و بیحد،شیفتۀ«ابراهیم موصلی»(بزرگترین نوازنده و آوازخوان جهان عرب)بود.مأمون دربارۀ ابراهیم موصلی گفته است:«هرگاه که او(ابراهیم)آواز میخواند وسوسههای روزافزون شیطان از من دور میشد». (1)
مأمون شبها را با آواز،رقص و نوازندگی سپری میکرد و نام و یادی از خدا در کاخ و محفل شبانۀ او جایی نداشت.
مأمون در تظاهر به شیعه بودن آنچنان پیش رفت که بسیاری از مردم به این باور رسیدند که او شیعه است.این باور از آنرو در میان مردم به وجود آمده بود که مأمون چند کار انجام داد.
الف)بازگرداندن فدک به علویان.پس از آنکه حکومتهای پیشین
1) (1)) .ژاک.سن.ریلر،الحضارة العربیه/108.
فدک را از علویان مصادره کرده بودند تا بدین وسیله،علویان در تنگنای اقتصادی قرار گرفته،بر اثر فقر نتوانند با حاکمان وقت به مبارزه بپردازند، مأمون،علویان را از زیر بار سنگین تنگنای اقتصادی وارهاند و آنان را بینیاز کرد.همین امر سبب شد تا مردم او را شیعه بپندارند.
ب)برتر خواندن امام علی بن ابی طالب علیه السّلام بر دیگر صحابه اقدام دیگر مأمون بود.او در این راستا دست به اقدامی مخاطرهآمیز زد و به طور رسمی، علی بن ابی طالب علیه السّلام را از سایر صحابه برتر خواند.او همچنین فرمان داد تا از قدر و منزلت اموی ساختۀ معاویة بن ابی سفیان کاسته،شأن و مقام او را پایین آورند.
دو اقدام فوق،از مهمترین برنامههایی بود که مأمون عملی کرد و سبب شد تا غالب مردم او را شیعه بدانند.این اقدام مأمون در میان خلیفگان سابقه نداشت،چرا که خلیفههای پیش از او همواره مقام امامان علیهم السّلام را ناچیز شمرده، میکوشیدند تا از منزلت و قدر آنان بکاهند و صحابه را بر آن بزرگواران مقدم بدارند.
ج)تعیین امام رضا علیه السّلام به عنوان ولیعهد؛این اقدام به این معنی بود که مأمون،خلافت را از بنی عباس گرفته و به علویان داده است.
تمام این اقدامهای مأمون صرفا برای استحکام بخشیدن به قدرت و حمایت و حفاظت از سیاستها،برنامهها و اغراض خود بود و او با این کارها اهداف خود را دنبال میکرد.برای روشنتر شدن مطلب،شواهدی در اینباره ارائه میکنیم:
نخست:مأمون با دیگر افراد عباسی که به امین متمایل بودند،سخت در چالش بود،چرا که مادرش زبیده بخشندهترین مردم و از بنی عباس بود،اما
مادر مأمون از کنیزان دربار عباسیان بود،به نام«مراجل».همین کنیززادگی مأمون سبب شده بود تا عباسیان به دیدۀ حقارت در او بنگرند.لذا مأمون بر آن شد تا علیرغم دیگر افراد خاندان عباسی که دشمنترین افراد نسبت به خاندان رسالت و شیعیان آنان بودند،تظاهر به تشیع کند.
دوم:او میخواست با تظاهر به شیعه بودن و خوشرفتاری با شیعیان و خدمت به آنان زمینهای فراهم کند تا شیعیان که در خفا به سر میبردند،خود را بنمایانند و بدین ترتیب دستگاه حکومت آنان را شناسایی کند.برخی فرمانهایی که مأمون صادر میکرد،نشاندهندۀ این حقیقت است.
سوم:هدف دیگری که مأمون از این اقدام دنبال میکرد،سرکوب قیام شیعیان به رهبری«ابو السرایا»بود.او از پای در آوردن این قیام و ناکارآمد کردن آن را در گرو مهربانی و خدمت به شیعیان میدید. (1)
برخلاف امین که بیشتر اوقات خود را به خوشگذرانی و بیهودهگرایی سپری میکرد تا دوراندیشی و جدیت در امور،مأمون پیش از رسیدن به خلافت زندگی توأم با کوشش،فعالیت و تظاهر به پارسایی و زهد داشت.
شاید سرّ این امر در آن بود که مأمون احساس میکرد همانند برادرش امین از جهت مادر دارای اصالت و تبار نیست.از دیگر سو آیندهای روشن پیش روی خود نمیدید و میدانست مورد توجه و رضامندی خاندان عباسی نیست، بلکه مطمئن بود که از سوی آنان به عنوان خلیفه و حاکم مقبولیت ندارد،پس
1) (1)) .ر.ک:حیاة الامام الجواد علیه السّلام/221-225.
میبایست با اتکای به خود و اعتماد به نفس،دست به کار شود.با پی بردن به ماهیت کاستیهای خود و شناخت ویژگیهایی که برادرش امین از آن بهرهمند بود،کمر همت بست و برای آیندۀ خود به برنامهریزی پرداخت.
مأمون برای نیل به اهداف خود از لغزشها و اشتباهات امین بهره میجست و خطاهای خود را اصلاح میکرد.از دیگر سو،فضل که امین را سرگرم خوشگذرانی و بیهودهکاری میدید از مأمون خواست تا اظهار دینداری و پرهیزگاری کند و خوشرفتار باشد و مأمون نیز چنان کرد.اینک مأمون روشی کاملا متفاوت با روش امین در پیش گرفته بود و هرگاه امین مرتکب خطا و لغزشی میشد،مأمون دست به عملی مثبت زد.
این روی سکه زمانی جلوه نمود که مأمون در نامهای خطاب به عباسیان خود را واعظی پرهیزگار معرفی کرد و خود را در هالهای از خویشتنداری، بیرغبتی نسبت به دنیا و پایبندی به احکام شریعت قرار داد.او بدین وسیله میخواست مردم در وجود او شخصیتی متفاوت و برتر از شخصیت برادرش امین ببینند.وی توانست در گونههای علوم متعارف آن روز بدرخشد و بر همگنان،بلکه بر تمام خلفای بنی عباس سرآمد شود،آنسان که در میان عباسیان همانند او یافت نمیشد. (1)
تاریخنویسان و دیگر کسانی که به زندگی و شرح حال مأمون پرداختهاند، به برتری او گواهی داده،او را«مرد»خلیفگان عباسی و یگانۀ این خاندان خواندهاند. (2)
آنچه در این مبحث مورد توجه و بایستۀ یادآوری است،پرداختن به
زیرکی،سیاستمداری و تدبیر مأمون است.علیرغم اینکه مأمون در مقام مقایسه با برادرش امین،از برتری و شایستگی برخوردار بود،هارون الرشید به این بهانه که بنی عباس مأمون را در مقام خلافت نخواهد پذیرفت،ولایت عهدی را به امین سپرد. (1)
برخی تاریخنگاران بر این باورند که دلیل عدم مقبولیت مأمون و مقبولیت امین نزد عباسیان این بود که امین به تمام معنای کلمه،عباسی بود،به این معنا که پدرش هارون الرشید و مادرش زبیده نوادۀ منصور هردو از خاندان عباسی بودند...امین نیز تحت سرپرستی بانفوذترین افراد در دستگاه هارون،یحیای برمکی،برادر رضاعی(شیری)هارون بود.از دیگر سو فضل بن ربیع عرب و عربتبار که در دوستی و وفاداریاش نسبت به عباسیان تردیدی وجود نداشت،بر او نظارت داشت،اما وضعیت مأمون متفاوت بود.او در سایۀ جعفر بن یحیی پرورش مییافت،مردی که از نظر نفوذ در دستگاه هارون در مرتبهای پایینتر از برادرش فضل قرار داشت و او که سرپرستی و آموزش و تأدیب مأمون را بر عهده داشت،مطلوب و مقبول عباسیان نبود،چرا که به گرایش و تمایل به علویان متهم بود،وانگهی مادرش مراجل خراسانی بود و تباری غیر عربی داشت». (2)
دستگاه حکومت مأمون با چالشهایی جدی روبرو بود و هرآن خطر نابودی و برباد رفتن کیان حکومت،خلیفۀ عباسی را تهدید میکرد،هم از این
رو میبایست مأمون برای ماندن در کانون قدرت زیرکی و هوشیاری بسیاری از خود نشان دهد.مهمترین چالشهایی که مأمون با آنها دست به گریبان بود بدین شرح است:
الف)قیامهای خشونتبار شیعیان بر ضد او که میتوان از قیام ابو السرایا که سراسر گسترۀ اسلامی را فرا گرفته بود نام برد؛
ب)جبههگیری در میان عباسیان بر ضد مأمون و جانبداری از امین که بعدها او را عزل و عمویش ابراهیم بن المهدی را به جای او منصوب کردند؛
ج)تحرکات خوارج و دیگر گروهها و دستههای معارض؛
د)وجود خطرها و تهدیدهای خارجی،به ویژه از سوی بیزانس که علیه دولت اسلامی تدارک دیده میشد و همواره در کمین بودند تا در فرصت مناسب،آن را از میان بردارند.
مأمون به منظور رویارویی با این چالشها دست به اقدامهایی به شرح زیر زد:
1.سرکوب قیام برادرش امین و دیگر نیروهای قدرتمند معارضی که بر ضد او اقدام میکردند؛
2.نمایش واگذاری منصب ولایتعهدی به امام رضا علیه السّلام علیرغم میل آن حضرت.مأمون میخواست از این رهگذر مردم تصور کنند که مأمون همراه و همسو با رهبری الهی اهل بیت علیهم السّلام است و لذا حکومت را به امامی از این خاندان سپرده است.هدف او از این اقدام فرونشاندن خروش امت اسلامی بود که به دنبال حکومتی به رهبری اهل بیت علیهم السّلام بودند؛
3.قیام علویان را سرکوب کرد؛
4.پس از سرکوب کردن و از بین بردن قیامها و شورشها،امام رضا علیه السّلام را
از سر راه خود برداشت؛
5.به بغداد رفته،معارضۀ خاندان عباسی را سرکوب کرد؛
6.در راستای تقویت قدرت و سلطۀ خود،قدرتهای موجود در دولت را از بین برد؛
7.مسألۀ«مخلوق بودن قرآن»را مطرح و ترویج کرد تا مردم را با این موضوع سرگرم کرده،آنها را از پرداختن به مسائل مهم و محل ابتلایشان باز دارد؛
8.تصفیه نیروهای مخالف مانند جریان خوارج؛
9.لشکرکشی برای جنگ با بیزانس و دفع خطر این دولت.
در پی تلاشهای سترگ امامان پیش از حضرت رضا علیه السّلام دوران امامت این بزرگوار شاهد بیشترین پیشرفت حرکت اسلامی بود.این روند،حاکمیت عباسیان را به ناچار به کاری واداشت که بدان مایل نبودند.یکی از این اقدامها واگذاری منصب ولایتعهدی به امام رضا علیه السّلام علیه السّلام بود تا به مردم القا کنند که خلافت را به امامان اهل بیت علیهم السّلام بازگرداندهاند.برای روشنتر شدن مطلب اشاره به موارد زیر ضروری مینماید:
چنین برمیآید که امت اسلامی،رهبری امامان اهل بیت علیهم السّلام را پذیرفته بود که باید این قشر را به سه دسته تقسیم کرد:
1.تمام افراد امت بدون پیوندی محکم و آگاهانه با این خاندان،مقبولیت
رهبری امامان اهل بیت علیهم السّلام را پذیرفته بودند؛
2.معارضان حاکمیت که جنگ مسلحانه را راهکاری مناسب برای سرنگونی حاکمیت و برپایی حکومت اسلامی مناسب میدیدند،مانند قیام ابو السرایا؛
3.مؤمنان آگاه و آشنا با رهبری مشروع و مقبول که یاران امام رضا علیه السّلام بودند.
مأمون برای چیره شدن بر سه حالت یاد شده و از پای درآوردن آنها، هوشمندانه سیاست چند مرحلهای در پیش گرفت،به این شرح:
1.رویارویی با انقلابیون دوستدار خاندان رسالت و از میان برداشتن آنان با ابزار نظامی.در روزگار مأمون،ابو السرایا قیام کرد و کار او بالا گرفت.
ابو السرایا مردم را به سوی یکی از افراد خاندان رسالت فرا میخواند.سرانجام در مصاف با سپاه مأمون که تحت فرماندهی حسن بن سهل بود،سپاه مأمون پیروز و ابو السرایا کشته شد.
2.در کنترل درآوردن گرایش و تمایل تودۀ مردم به خاندان رسالت.
برای رسیدن به این هدف مأمون ابزار سیاسی فوقالعاده کارآمدی به کار گرفت.او با بیعت گرفتن برای امام رضا علیه السّلام به عنوان ولیعهد و نیز تظاهر به دوستی اهل بیت بر آن بود تا گرایش مردمی را خدشهدار سازد.برای رسیدن به این هدف میبایست امام رضا علیه السّلام را از مدینه به خراسان بیاورد.این بود که شخصی به نام«جلودی»برای آوردن شماری از علویان به مدینه فرستاد.
گماشتۀ مأمون به مدینه رفت و شماری از علویان که امام رضا علیه السّلام نیز در میان
آنان بود از راه بصره نزد مأمون آورد.مأمون،علویان را در خانهای و امام رضا علیه السّلام را در خانهای جدا اسکان داد و امام را مورد تکریم و احترام فراوان قرار داد.
آنگاه به وسیلۀ پیکی به اطلاع حضرت رساند:«بر آن هستم تا خود را از منصب خلافت خلع کرده،تو را به آن منصب بگمارم،نظر تو چیست؟
امام علیه السّلام این پیشنهاد را نپذیرفت و فرمود:از این گفته و از اینکه کسی آن را بشنود،تو را در پناه خدا قرار میدهم!مأمون پیک خود را با این پیام نزد حضرت فرستاد:اگر پیشنهاد منصب خلافت را نمیپذیری باید به ولایت عهدی و جانشینی من تن دهی.
امام رضا علیه السّلام اینبار نیز به شدت از تن دادن به خواستۀ مأمون سرباز زد.
این بود که مأمون،امام علیه السّلام را خواست و در حالی که تنها فضل بن سهل معروف به«ذو الریاستین»در جمع آنان حضور داشت،به امام گفت:به این نتیجه رسیدهام که امر خلافت مسلمانان را از گردن خود برگرفته،به تو واگذارم.
امام علیه السّلام فرمود:خدا را،خدا را ای امیر المؤمنین که توان این کار را ندارم.
مأمون گفت:ولایت عهدی و جانشینی خود را به تو میسپارم.
امام علیه السّلام فرمود:مرا از این کار معاف دار ای امیر المؤمنین!
مأمون در مقابل امتناع امام علیه السّلام از پذیرش ولایت عهدی،سخنانی تهدیدآمیز بر زبان آورده،گفت:عمر بن خطاب«شورا»را در میان شش تن قرار داد که یکی از آنان جدت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب بود و مقرر داشت اگر هریک از این افراد مخالفت ورزد گردنش زده شود.تو نیز ناچار به پذیرش خواستۀ من هستی و راه گریزی از این کار نیست.
امام علیه السّلام فرمود:خواستۀ تو را مبنی بر سپردن ولایتعهدی به من
میپذیرم،مشروط بر اینکه فرمانی ندهم،از کاری باز ندارم،فتوا ندهم، قضاوت نکنم،کسی را به منصبی نگمارم،دیگری عزل ننمایم و چیزی را که اکنون پابرجا و جاری است تغییر ندهم.
مأمون نیز تمام شروط امام علیه السّلام را پذیرفت». (1)
میبینیم که امام رضا علیه السّلام راهی جز پذیرفتن منصب ولایتعهدی نداشت و اگر از اینکار خودداری میکرد مأمون از جان امام علیه السّلام نمیگذشت و او را میکشت.
«ریان بن الصلت»میگوید:«بر امام رضا علیه السّلام وارد شدم و عرضه داشتم:ای پسر رسول خدا،مردم میگویند:تو علیرغم ابراز زهد در دنیا و بیتوجهی به آن،منصب ولایتعهدی را پذیرفتهای!
امام علیه السّلام فرمود:خدا ناخشنودی مرا از این کار میداند.زمانی که بر سر دو راهی پذیرش ولایتعهدی و کشته شدن قرار گرفتم،تن دادن به خواستۀ مأمون را بر کشته شدن ترجیح دادم.وای بر آنان،آیا نمیدانند یوسف علیه السّلام پیامبر خدا بود و چون به حکم ضرورت زمینۀ پذیرش خزانهداری عزیز مصر فراهم شد،گفت: قٰالَ اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ؛ (2)مرا بر خزانههای این سرزمین بگمار که من نگهبانی دانا هستم».
اینک من نیز به حکم ضرورت و از سر اجبار و بیرغبتی و پس از آنکه خویش را در معرض کشته شدن دیدم تن به این منصب دادم.[همگان بدانند که]پذیرش این مقام و وارد شدن به آن برای من همانند کسی است که از آن خارج میشود(در هیچ کاری از امور دولت دخالت ندارم)،هم به خدا شکایت
برده میشود و هم از او یاری خواسته میشود». (1)
از«ابو الصلت هروی»نقل شده است:«مأمون به علی بن موسی الرضا علیه السّلام گفت:ای پسر رسول خدا،از مراتب فضل،دانش،زهد،خویشتنداری و بندگیات آگاه هستم و تو را برای امر خلافت سزاوارتر میبینم.
امام علیه السّلام فرمود:به بندگی خدای-عز و جل-افتخار،میکنم،با زهدورزی در دنیا امید نجات از شر دنیا دارم،با خویشتنداری از محارم(حرامها) رسیدن به پاداشها و بهرهها[ی الهی]امیدوارم و با فروتنی در دنیا آرزوی رفعت یافتن نزد خدای-عز و جل-دارم.
مأمون گفت:برآنم تا خود را از خلافت عزل کرده،آن را به تو واگذارم و خود با تو[به عنوان خلیفه]بیعت کنم.
امام علیه السّلام فرمود:اگر این خلافت[به حق]از آن توست و خدا آن را به تو سپرده،نمیتوانی خلعتی را که خدا بر قامت تو پوشانده،بهدر آوری و بر اندام دیگری بپوشانی و اگر خلافت،حق تو نیست،باز نمیتوانی چیزی را که از آن تو نیست به دیگری بدهی.
مأمون گفت:ای پسر رسول خدا،باید به این کار تن دهی.
امام علیه السّلام فرمود:هرگز با میل و رغبت تن به این کار نخواهم داد.
چند روزی مأمون خواستۀ خود را با امام علیه السّلام در میان میگذاشت و بر آن اصرار میورزید،اما در نهایت از این که امام علیه السّلام خواستۀ او را بپذیرد،نومید شد.از اینرو به امام علیه السّلام گفت:حال که منصب خلافتی و بیعت مرا با خویش نمیپذیری،ولیعهدی مرا قبول کن تا پس از من مقام خلافت از آن تو باشد.
1) (1)) .الحیاة السیاسیة للإمام الرضا علیه السّلام/141.
امام علیه السّلام فرمود به خدا سوگند،پدرم از پدرانش از امیر المؤمنین علیه السّلام از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم خبر داد که پیش از تو و به وسیلۀ زهر،مسموم شده و مظلوم از دنیا خواهم رفت.فرشتگان آسمان و زمین بر من خواهند گریست و در سرزمین غربت در کنار هارون الرشید دفن خواهم شد.
مأمون گریست و گفت:ای پسر رسول خدا،در حالی که من زنده هستم چه کسی میتواند تو را بکشد یا نسبت به تو بیحرمتی روا دارد؟
امام علیه السّلام فرمود:اگر میخواستم قاتل خود را معرفی کنم و نام او را ببرم چنین میکردم.
مأمون گفت:ای پسر رسول خدا،با این سخن میخواهی بار مسئولیت خود را سبک کنی و به ولایتعهدی تن ندهی تا مردم تو را زاهد و از دنیا رویگردان بخوانند.
امام علیه السّلام فرمود:به خدا سوگند،از روزی که خدا،مرا آفرید دروغ نگفتهام و برای رسیدن به دنیا زهد[ریاکارانه]نورزیدهام و میدانم چه میخواهی و در پی چه هستی.
مأمون گفت:چه میخواهم؟
امام علیه السّلام فرمود:امان بده تا حقیقت را بازگویم.
مأمون گفت:در امان هستی.
امام علیه السّلام فرمود:در صدد آن هستی تا با تن دادن به خواستۀ تو مردم بگویند:
علی بن موسی از دنیا رویگردان نبوده که دنیا از وی روی برگرفته است.آیا نمیبینید چگونه به امید دست یافتن به خلافت،ولایتعهدی را پذیرفته است؟
مأمون خشمگین شد و به امام علیه السّلام گفت:همواره با رفتاری ناشایست که
مایۀ رنجیدن خاطر من میشود با من روبرو میشوی.گویا خود را از گزند و خشم من ایمن میبینی؟به خدا سوگند،اگر ولایتعهدی را نپذیری تو را به پذیرفتن آن مجبور خواهم کرد و باز اگر از قبول آن امتناع کنی سر از تنت برخواهم گرفت امام رضا علیه السّلام فرمود:
خدای-عز و جل-مرا از اینکه خویش را در دام هلاکت دراندازم نهی فرموده است.حال که چنین است آنچه لازم میدانی انجام ده،اما به این شرط میپذیرم که کسی را به کار نگمارم،دیگری را عزل نکنم،رسم و سنتی را تغییر ندهم و از دور مشورت دهنده باشم.
مأمون شروط امام علیه السّلام را پذیرفت و علیرغم مخالفت امام علیه السّلام او را به ولایتعهدی خویش برگزید». (1)
مأمون همواره از امام رضا علیه السّلام بیم داشت و وجود او را خطری جدی برای خود میدانست و از اینرو در پی فرصتی بود تا امام علیه السّلام را از میان بردارد.دو سال[و چند ماه]پس از بیعت با امام رضا علیه السّلام به عنوان ولیعهد که در اول ماه مبارک رمضان سال 201 ق. (2)صورت گرفت،مأمون فرصتی یافت تا هدف شوم خود را عملی کند و جیرهخواران خود را واداشت تا آن حضرت را مسموم کنند.سرانجام حضرت رضا علیه السّلام در ماه صفر سال 203 ق.و در 55 سالگی به زهر کین مأمون در خراسان به شهادت رسید. (3)
در اینجا از زبان یاران مؤمن امام رضا علیه السّلام مطالبی میخوانیم که انگیزۀ
اقدام مأمون را در سپردن ولایتعهدی به امام علیه السّلام روشن میکند:
از«احمد بن علی انصاری»نقل شده است که گفت:«از ابو الصلت هروی پرسیدم:مأمون با آن همه تکریم و محبتی که نسبت به امام رضا علیه السّلام روا میداشت و او را ولیعهد خود گرداند،چگونه به کشتن او رضایت داد؟
ابو الصلت گفت:از آنرو مأمون امام علیه السّلام را مورد تکریم و محبت خویش قرار میداد که از فضل و برتری او آگاه بود و از آن جهت او را به ولایتعهدی خود برگزید تا به مردم القا کند که علی بن موسی الرضا علیه السّلام به دنیا و آرایههای آن علاقهمند است و بدین ترتیب از نظر آنان میافتاد،اما نتیجه،برعکس شد و بر منزلت امام علیه السّلام نزد مردم و محبت آنان به حضرت افزوده شد.
مأمون از پای ننشست و برای تحقق این هدف متکلمان بزرگ و نامی را از دیگر بلاد فراخواند تا شاید یکی از آنان بتواند امام علیه السّلام را در بحثهای کلامی و علمی محکوم کند و بدین ترتیب عامه مردم او را ناتوان بدانند.اینبار نیز مأمون از کار خود طرفی نسبت،زیرا کسانی که به منظور هماوردی علمی با امام رضا علیه السّلام پا به میدان نهاده بودند در نهایت،از سخن باز میماندند و محکوم میشدند.اینان عالمان یهود،نصارا،مجوسیان،صابئه،برهمنان،ملحدان، دهریها و علمای دیگر فرقههای اسلامی بودند.
مردم که امام علیه السّلام را در تمام این مباحثات سرآمد میدیدند میگفتند:به خدا سوگند،او از مأمون به خلافت شایستهتر است.
خبرچینان و جاسوسان،عکس العمل و گفتۀ مردم را به اطلاع مأمون میرساندند،و مأمون بر سر خشم میآمد و بر حسدش نسبت به امام علیه السّلام افزوده میشد.از دیگر سو امام رضا علیه السّلام در مورد«حق»با مأمون از در سازش وارد نمیشد و پاسخهایی به او میداد که غالبا مأمون را آزردهخاطر میکرد و بر کینۀ
او نسبت به امام علیه السّلام میافزود،ولی مأمون دشمنی و کینۀ خود را آشکار نمیکرد،اما سرانجام به تنگ آمد و چون نمیتوانست حضور امام علیه السّلام را تحمل کند،او را به زهر جفا کشت». (1)
نیز«علی بن ابراهیم»از«یاسر خادم»نقل میکند که گفت:«در هفت منزلی طوس،ابو الحسن[الرضا]علیه السّلام بیمار شد و بیماریاش شدت گرفت.وارد طوس شدیم و چند روزی در طوس ماندیم.مأمون هرروز دو بار به دیدار امام علیه السّلام میآمد.امام علیه السّلام در روزی که به دیدار معبود شتافت دچار ضعف[شدید]شده بود.پس از آنکه نماز ظهر را به جای آورد به من فرمود:ای یاسر،مردم چیزی خوردهاند؟
گفتم:ای سرور من،در وضعیتی که شما قرار گرفتهاید،چه کسی میل به خوردن دارد؟
امام علیه السّلام نشست و فرمود:سفره را بگسترانید و غذا بیاورید.آنگاه یکایک خادمان را فراخواند و بر سفره نشاند و حال یکیک آنان را جویا شد و چون همگی غذا خوردند،فرمود:برای بانوان غذا ببرید.
فرمان حضرت عملی شد و چون بانوان از خوردن غذا فارغ شدند، امام علیه السّلام دچار ضعف و بیهوش شد.شیون حاضران برخاست و زنان و کنیزکان مأمون سراسیمه و سر و پا برهنه کنار امام رضا علیه السّلام گرد آمدند.این خبر در طوس منتشر شد و مردم دعا و رحمت خود را نثار امام رضا علیه السّلام میکردند.مأمون با آگاه شدن از ماجرا سر و پا برهنه،بر سر زنان و در حالی که چنگ به محاسن خود میزد و اشک بر گونه میافشاند به حضور امام علیه السّلام که اکنون به هوش آمده
1) (1)) .همان/107-108.
بود،رسید و گفت:ای سرور من،به خدا سوگند نمیدانم کدام مصیبت بر من سنگینتر خواهد بود،مصیبت از دست دادن و هجران تو،یا مصیبت زخم زبان مردم که مرا قاتل تو خواهند خواند؟
امام رضا علیه السّلام به سوی مأمون نگریست و فرمود:ای امیر المؤمنین، با ابو جعفر امام جواد علیه السّلام رفتاری نیکو داشته باش که عمر تو و عمر او اینسان است و آنگاه دو انگشت سبابه(اشاره)خود را به یکدیگر چسباند.
یاسر میگوید:چون پاسی از شب[آن روز]گذشت امام رضا علیه السّلام جان به جانآفرین سپرد.صبحگاهان مردم گرد آمده،با اشاره به مأمون میگفتند:این [مرد]او را کشت،آنگاه بانگ برآوردند:پسر رسول خدا کشته شد.
شیون و گفتوگوی حاضران در هم آمیخته بود.محمد بن جعفر بن محمد علیه السّلام عموی امام رضا علیه السّلام از مأمون امان خواست و به خراسان آمد.
مأمون که میترسید اگر پیکر پاک امام علیه السّلام تشییع شود مردم شورش کنند، به او گفت:ای ابو جعفر،نزد این جماعت برو و آنان را از این تصمیم که امروز پیکر امام علیه السّلام تشییع نخواهد شد،آگاه کن.محمد بن جعفر نیز به میان مردم رفت و گفت:ای مردم،پراکنده شوید که پیکر ابو الحسن علیه السّلام امروز تشییع نخواهد شد.
مردم متفرق شدند و پیکر امام رضا علیه السّلام شبانه غسل داده شد و دفن گردید». (1)
1) (1)) .همان/108 و عیون الاخبار الرضا علیه السّلام 269/2 و 270.
مأمون با تظاهر به اندوه و بیتابی در فراق امام رضا علیه السّلام توانست بسیاری را بفریبد و عامۀ مردم را تحت تأثیر قرار دهد،اما این ترفند مأمون از نظر خواص پنهان نماند و فریب ریاکاری او را نخوردند و همانگونه که در نقل ابو الصلت خواندیم،آنان با اهداف،انگیزهها و شیوههای مأمون آشنایی کامل داشتند.
نامۀ«عبد الله بن موسی»که ذیلا میآید،ماهیت مأمون را برملا میکند:
سید بزرگوار،عبد الله بن موسی بن عبد الله بن الحسن(المثنی)بن الحسن بن علی بن ابی طالب علیه السّلام در پاسخ نامۀ مأمون،به خوبی ماهیت مأمون را برملا کرد و به تبیین ماهیت روابط مأمون با امام جواد علیه السّلام پرداخت که دقت در تشخیص و شناخت او را از ماهیت حکومت مأمون مینمایاند.
عبد الله بن موسی به دلیل شناختی که از حکومت عباسیان داشت،زندگی مخفیانه و دور از انظار برگزید.مأمون در نامهای که به او نوشت،قول داد به وی امان میدهد و همانگونه که منصب ولایتعهدی را قبلا به امام رضا علیه السّلام داده بود،به وی تفویض میکند.او در نامهاش آورده بود:«نمیپنداشتم پس از رفتاری که با[امام]رضا[ع]داشتم دیگر کسی از علویان از من بترسد.
آنگاه نامه را برای عبد الله بن موسی فرستاد.
عبد الله در پاسخ مأمون نوشت:نامهات به دستم رسید و از محتوای آن آگاه شدم.تو[با نامهات]چون شکارچیان مرا میفریبی و همانند کسی که آهنگ ریختن خون من کرده با من نیرنگ میکنی.از اینکه ولایتعهدی و جانشینی خود را به من پیشنهاد میکنی در شگفت هستم.گویا میپنداری از آنچه با[امام]رضا علیه السّلام کردهای بیخبرم؟چه چیزی تو را واداشت تا گمان کنی
من به آن(ولایتعهدی)تمایل دارم؟آیا شیرینی حکومتی که تو را مغرور کرده[تو را به چنین گمان رسانده]است؟یا اینکه من مشتاق انگور به زهر آلودهای هستم که به وسیلۀ آن[امام]رضا علیه السّلام را کشتی و فکر کردهای که پنهان شدن[من]مرا[به دست یافتن به قدرت]امیدوار کرده است؟
به خدا سوگند،اگر زنده در آتشی شعلهور افکنده شوم،برای من بهتر است از اینکه در میان مسلمانان به حکومتی[ظالمانه]برسم،یا در حال تشنگی سخت و کشنده،جرعهای ناروا و حرام بنوشم.به خدا سوگند من آمادۀ آن (مرگ)هستم از زندگی خسته شدهام و از دنیا بیزار.اگر دین من به من اجازه میداد تا دست در دستت بگذارم تا تو از سوی من به مرادت برسی،به یقین چنین میکردم،اما خداوند مرا از به خطر انداختن جانم نهی فرموده است.
آرزو میکنم بدون اینکه خویش را به تو ارزانی دارم،بر من دست مییافتی و مرا میکشتی تا از این دنیا رهایی مییافتم و آغشته به خون خویش و مظلوم، خدای-عز و جل-را ملاقات میکردم.
[ای مأمون،]بدان که من در پی یافتن راه نجات برای خود هستم و همواره کوشیدهام تا خشنودی خدای-عز و جل-را به دست آورم و به کاری بپردازم که مرا به خدا نزدیک کند،اما نظر و رهنمودی نیافتم که مرا به مطلوبم برساند.
از اینرو به قرآن که[معدن]هدایت و شفاست پناه بردم و سوره سوره و آیه آیۀ آن را خواندم و شهادت در راه خدا را تنها وسیلۀ نیل به خشنودی خدا یافتم.دوباره آن را مرور کردم تا دریابم کدامین جهاد و جهاد با چه کسانی برتر است تا اینکه به این آیه رسیدم که میفرماید: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قٰاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفّٰارِ وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ؛ 1با کافرانی که مجاور شما هستند،کارزار کنید،و آنان باید در شما خشونت بیابند».
از اینرو به قرآن که[معدن]هدایت و شفاست پناه بردم و سوره سوره و آیه آیۀ آن را خواندم و شهادت در راه خدا را تنها وسیلۀ نیل به خشنودی خدا یافتم.دوباره آن را مرور کردم تا دریابم کدامین جهاد و جهاد با چه کسانی برتر است تا اینکه به این آیه رسیدم که میفرماید: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قٰاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفّٰارِ وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ؛ (1)با کافرانی که مجاور شما هستند،کارزار کنید،و آنان باید در شما خشونت بیابند».
آنگاه دربارۀ کافرانی که خطر بیشتری متوجه اسلام میکنند و به من نزدیکترند،به کندوکاو پرداختم و کسی را همانند تو برای اسلام خطرآفرین ندیدم،زیرا کافران،کفر خدا را آشکار کردهاند و مردم آنان را شناخته،متوجه خطری که از سوی آنان برخیزد بوده و از آنان برحذر هستند.[اما]تو با[تظاهر به]اسلام و پنهان داشتن کفر خود،مسلمانان را فریفتهای به[محض]گمان [بد]،مردم را میکشی،با تهمت کیفر میکنی،مال[مردم]را به ناحق ستانده و در غیر محل آن هزینه مینمایی،شراب حرام شده را آشکارا مینوشی،مال خدا را صرف بازیگران و آوازهخوانان مینمایی و مسلمانان را از آن محروم میداری،با[دستاویز قرار دادن]اسلام،مردمان را میفریبی،گسترۀ اسلامی را در اختیار گرفتهای که گویی مسلمانان در اختیار گرفتهاند و به نفع مشرکان داوری میکنی و در این کار چونان معاند و ضد،به مخالفت خدا و رسول او میپردازی.
حال اگر روزگار با من یار شود و خداوند با یاران حق[پرست]بر تو یاریام دهد،آنسان که حضرتش را از من خشنود سازد،جانم را در راه جهاد با تو ارزانی میدارم و اگر تو را مهلت دهد تا در سرای دیگر آنچنانکه سزاوار آنی،جزا دهد یا روزگار پیش از تو مرا بگیرد،آنچه را که خدای -عز و جل-از نیت من دانسته و شناخته و من در آن راه کوشیدهام مرا بسنده است.و السلام». (2)
ص:
همانگونه که امامان معصوم علیهم السّلام امام و جانشین پس از خود را با نام و مشخصات به مؤمنان معرفی میکردند،امام رضا علیه السّلام نیز امر امامت حضرت جواد علیه السّلام را در میان مردم تحکیم و او را به امامت پس از خود منصوب فرمود.
در اینجا به مواردی میپردازم که طی آنها امام رضا علیه السّلام به تثبیت امامت امام جواد علیه السّلام پرداخت و شیعیان را به چنگ انداختن در رشته و ریسمان محکم امامت فراخواند.
1.راوی میگوید:«یکی از کسانی که نزد حضرت رضا علیه السّلام بود مرا خبر داد که چون جماعت حاضر در محضر آن حضرت برخواستند،امام علیه السّلام به آنان فرمود:با ابو جعفر(امام جواد)علیه السّلام دیدار کنید و بر او سلام نمایید و پیمان خود را با او[به عنوان امام]تجدید نمایید.
هنگامی که آن جماعت برخاستند،امام رو به من نمود و فرمود:خدا مفضل را رحمت کند که به کمتر از این[مقدار گفتار]بسنده میکرد». (1)
2.نیز از راوی نقل شده است که:«[در محضر امام رضا علیه السّلام]دربارۀ چیزی (امامت)سخن به میان آمد،امام علیه السّلام فرمود:چه نیازی به آن دارید؟این ابو جعفر[در میان شما]ست.او را در مجلس خود نشانده و جانشین خویش قرار دادهام.ما خاندانی هستیم که کودکانمان[تمام آنچه از دانش دارند]موبهمو از بزرگانمان به ارث میگیرند. (2)
3.همچنین راوی نقل کرده است:«سخنان علی بن جعفر را با حسن بن الحسین بن علی بن الحسین شنیدم که میگفت:به یقین خدا ابو الحسن
الرضا علیه السّلام را هنگامی که برادران و عموهایش بر او ستم کردند،یاری نمود.
آنگاه پس از سخنانی دراز گفت:برخاستم و دست ابو جعفر(جواد)، محمد بن علی الرضا علیه السّلام را گرفته،گفتم:نزد خدا گواهی میدهم که تو امام من هستی.
امام رضا علیه السّلام گریست و فرمود:ای عمو،پدرم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم نقل کرد که آن حضرت فرمود:
«بأبی خیرة الإماء النوبیة الطیبة،من ولدها الطرید الشرید،الموتور بأبیه و جده،صاحب الغیبة،یقال:مات أو هلک أی واد سلک»؟
پدرم فدای بهترین کنیزان پاک از مردم«نوبه»باد،آنکه فرزندش گریزان و جلای وطن نموده که هنوز خونخواهی پدر و جدش نکرده است،همان فرزندی که صاحب غیبت[طولانی]است.دربارۀ او خواهند گفت:به هرجا که رفته باشد، مرده و هلاک شده است.آیا این را از پدرم شنیدهای؟گفت:فدایت شوم،راست میگویی. (1)
4.راوی میگوید:«به امام رضا علیه السّلام گفتم:پیش از آنکه خدای-عز و جل- ابو جعفر علیه السّلام را به تو عطا کند،در اینباره با تو سخن میگفتیم و میفرمودی:
خدا پسری به من عطا خواهد کرد.
چنان شد و چشم ما را[به وجود فرزندت]روشن گرداند.اگر آن رخداد شوم-که خدای آن را نخواهد-پیش آید به که رجوع کنیم؟
امام رضا علیه السّلام با اشارۀ دست،ابو جعفر علیه السّلام را که نزد حضرت ایستاده بود نشان داد.به او عرض کردم:فدایت شوم،به این[کودک]سه سال رجوع کنیم؟
1) (1)) .إعلام الوری 92/2.
امام رضا علیه السّلام فرمود:[خردسالی]زیانی به آن(امامت)نمیرساند.عیسی در کمتر از سه سالگی به رسالت مبعوث شد. (1)
5.راوی میگوید:«نزد ابو الحسن الرضا علیه السّلام بودم که فرزندش،ابو جعفر را که در سنی کودکی بود،نزد حضرت آوردند.امام علیه السّلام فرمود:این،مولودی است که با برکتتر از او برای شیعیان ما زاده نشده است. (2)
6.نیز راوی گفته است:«زمانی که ابو جعفر علیه السّلام به دنیا آمد،به حضور امام رضا علیه السّلام رسیدم.آن حضرت فرمود:خدای-جل و علا-فرزندی به من عطا فرمود که وارث من و وارث آل داوود است. (3)
7.همچنین از راوی نقل شده است که:«در حضور امام رضا علیه السّلام بودم.آن حضرت فرزند خردسالش را خواست و او را در دامن من نشاند و فرمود:جامه از تن او برکن.چنان کردم.
امام علیه السّلام فرمود:میان دو شانه او را بنگر،مانند مهر در داخل گوشت قرار دارد.آیا آن را میبینی مانند همین[مهر]در همین موضع از بدن پدرم نیز وجود داشت. (4)
8.در روایت است که:«امام رضا علیه السّلام همیشه فرزندش محمد(جواد)را گرامی و بزرگ میداشت و با کنیه نام میبرد و-مثلا-میفرمود:ابو جعفر به من نوشت و به ابو جعفر نوشتم.در آن هنگام ابو جعفر،خردسال بود و در مدینه سکونت داشت.
[راوی میگوید:]نامههای ابو جعفر در نهایت شیوایی و زیبایی بود.
میشنیدم که امام رضا علیه السّلام میفرمود:«ابو جعفر وصیّی و خلیفتی فی أهلی من بعدی»؛
پس از من ابو جعفر وصی من و جانشین من در میان خاندانم است. (1)
9.راوی روایت کرده است:«از دعبل بن علی خزاعی شنیدم که میگفت:
قصیدۀ خود را برای سرورم علی بن موسی الرضا علیه السّلام خواندم...امام علیه السّلام فرمود:
«یا دعبل،الإمام بعدی محمد إبنی،و بعد محمد إبنه علی،و بعد علی إبنه الحسن،و بعد الحسن إبنه الحجة القائم المنتظر»؛
ای دعبل،پس از من،فرزندم محمد(جواد)امام است و پس از محمد فرزندش علی و پس از علی،فرزندش حسن(عسکری)و پس از حسن فرزندش حجت قیامکنندۀ منتظر امام است. (2)
ابو الصلت هروی میگوید:«در حضور امام رضا علیه السّلام بودم که حضرتش به من فرمود:ای ابو الصلت،وارد اتاقی شو که قبر هارون در آن است و از چهار جهت آن خاک برگیر و نزد من بیاور.
روانه شدم و آنچه را حضرت خواسته بود فراهم کرده،آوردم.امام علیه السّلام که در درگاه بود فرمود:[از]آن خاک به من بده.
خاک را به حضرت دادم و او پس از بوییدن خاک،آن را به کناری افکند و فرمود:در اینجا(خاک)قبری برای من حفر میشود.سنگی پدیدار میگردد که اگر تمام دیلمهای موجود در خراسان را برای کندن آن فراهم آورند،ممکن نخواهد شد.آنگاه خاک بالای سر و پایین پا را بویید و همان سخن را بر زبان آورد.سپس فرمود:این خاک را بده که از تربت(مدفن)من است.
در این هنگام فرمود:در این مکان قبری برای من حفر میشود.به آنان فرمان بده تا اندازه هفت پله به سمت پایین حفر کنند و قبری بدون لحد برای من تهیه کنند و اگر جز به ساختن لحد راضی نشدند،از آنان بخواه تا لحد را دو ذراع و یک وجب بسازند[و بدان]که خدا هر مقدار که بخواهد آن را وسعت میبخشد.چون لحد را آماده کردند،در قسمت بالای سر رطوبتی خواهی دید.
در این هنگام چیزهایی که آن را به تو خواهم آموخت بخوان.آب جوشش خواهد گرفت و لحد را پر خواهد کرد.در آب داخل لحد ماهیانی کوچک خواهی دید.نانی که به تو دادهام برای آنها خرد کن و درون آب بریز و آن ماهیان آن نان را خواهند خورد.چون نان تمام شود ماهی بزرگی پدیدار شده، تمام آن ماهیها را بلعیده و سپس ناپدید خواهد شد.در این وقت،دستت را بر آب بگذار و آنچه به تو خواهم آموخت بخوان که[در نتیجه]آب به زمین فرو خواهد رفت و چیزی از آن باقی نخواهد ماند.[فراموش نکنی که]این کار را باید در حضور مأمون انجام دهی.
ای ابو الصلت،فردا نزد این فاجر(مأمون)خواهم رفت و اگر با سر برهنه خارج شدم،با من سخن بگو و با تو سخن خواهم گفت،اما اگر سر خویش را پوشانده داشتم با من سخن مگو.
ابو الصلت میگوید:چون صبح فرا رسید،امام علیه السّلام جامههای خویش بر تن نمود و در محراب به انتظار نشست.در همین هنگام،غلام مأمون وارد شد و به امام علیه السّلام گفت:امیر المؤمنین[تو را فراخوانده است دعوت او]را اجابت کن.
امام علیه السّلام پایافزار به پا کرد و ردای خود بر دوش انداخت و به سوی کاخ مأمون رفت.من نیز به دنبال او به راه افتادم.طبقی از انگور و طبقهای میوه پیش روی مأمون قرار داشت و خوشۀ انگوری نیز در دست مأمون بود که
مقداری از آن را خورده بود.
چون نگاه مأمون به امام رضا علیه السّلام افتاد به سوی حضرت شتافت و او را در آغوش کشیده،با وی معانقه کرد و انگور را به امام علیه السّلام داد و گفت:انگوری بهتر از این ندیدهام.
امام علیه السّلام فرمود:انگوری این چنین خوب شاید از بهشت باشد.مأمون از امام علیه السّلام خواست تا از آن انگور بخورد،اما امام علیه السّلام فرمود:مرا از این کار معاف دار.
مأمون گفت:باید بخوری.چه چیزی تو را از خوردن انگور باز میدارد؟ شاید ما را به چیزی(توطئهای)متهم میکنی؟
امام علیه السّلام خوشۀ انگور را گرفت و از آن خورد.مأمون مجددا خوشهای به امام علیه السّلام داد و آن حضرت سه دانه از آن خوشه تناول نمود،سپس آن را افکند و برخاست.مأمون از امام علیه السّلام پرسید:به کجا میروی؟
امام علیه السّلام فرمود:همانجایی که مرا فرستادی.
آنگاه امام رضا علیه السّلام در حالی که سر خود را پوشانده بود از نزد مأمون خارج شد.چون حال را چنین دیدم با حضرتش سخن نگفتم و آن بزرگوار وارد خانه شد.به دستور امام علیه السّلام درب خانه بسته شد و او در بستر خویش آرمید.من اندوهزده،میان حیاط خانه ایستادم.در همین حال جوانی زیباروی با موی مجعد که شبیهترین مردم به امام رضا علیه السّلام بود وارد شد.به سوی او شتافته،گفتم:درب خانه بسته بود،چگونه وارد خانه شدی؟
فرمود:
آنکس که در این هنگام مرا از مدینه[به خراسان]آورد،همو مرا از درب بسته وارد خانه کرد.
پرسیدم:که هستی؟
فرمود:«أنا حجة الله علیک یا أبا الصلت،أنا محمد بن علی»؛
ای ابو الصلت،من حجت خدا بر تو،محمد بن علی هستم.
آنگاه به سمت پدر بزرگوارش رفت و به من دستور داد تا با وی همراه شوم.چون امام رضا علیه السّلام فرزند را دید،[مشتاقانه]به سمت او شتافته،او را در آغوش کشید و به سینۀ خود فشرد و میان دو چشم او را بوسید.سپس فرزندش را به سمت بستر خود کشید.محمد بن علی علیه السّلام بر پدر خم شده،او را میبوسید و در آن حال مطالبی بین آن دو ردوبدل میشد که من آنها را نمیفهمیدم.و سرانجام امام رضا علیه السّلام جان به آفریدگار تسلیم کرد.
ابو جعفر علیه السّلام فرمود:ای ابو الصلت،برخیز و ظرف شستوشو و آب را از خزانه(صندوقخانه)بیاور.
گفتم:در خزانه آب و ظرفی وجود ندارد.
امام علیه السّلام فرمود:آنچه به تو گفتم همان کن.
بنا به دستور امام علیه السّلام وارد خزانه شدم و در آنجا ظرف و آبی یافتم،آن را برداشته،بیرون آمدم و خود را آماده کردم تا در غسل دادن امام رضا علیه السّلام ابو جعفر را یاری کنم،اما او فرمود:ای ابو الصلت به کناری رو،زیرا کسی جز تو هست تا مرا در این کار یاری دهد.آنگاه به غسل دادن امام علیه السّلام پرداخت.پس از اتمام غسل به من فرمود:داخل خزانه شو و سبدی را که کفن و حنوط او (امام رضا)علیه السّلام در آن است بیاور.
وارد خزانه شدم و سبدی را دیدم که تابهحال آن را در خزانه ندیده بودم.
سبد را نزد امام علیه السّلام بردم و او پس از کفن پدر،بر پیکرش نماز گزارد.پس از فراغت از نماز فرمود:تابوت را بیاور.
گفتم:نزد نجار میروم تا دستور ساختن و تهیۀ تابوت به او بدهم.امام علیه السّلام فرمود:در خزانه تابوتی وجود دارد.
وارد خزانه شدم و این بار تابوتی دیدم که پیش از این در خزانه نبود.آن را برای حضرت بردم.او پیکر امام رضا علیه السّلام را در تابوت گذارد و دو پای حضرت را کنار یکدیگر قرار داد و دو رکعت نماز گزارد.هنوز نماز را به پایان نرسانده بود که تابوت از زمین جدا شد و سقف خانه شکاف برداشت و تابوت از آن خارج شد.گفتم:ای پسر رسول خدا،اکنون مأمون سر خواهد رسید و پیکر امام رضا علیه السّلام را از ما خواهد خواست.در این صورت چه کنیم؟
امام علیه السّلام فرمود:ای ابو الصلت،ساکت(آرام)باش که تابوت باز خواهد گشت.[بدانکه]هر پیامبری که در مشرق بمیرد و وصیی که در مغرب بمیرد، خدای-عز و جل-روح و بدن آنان را در یکجا گرد خواهد آورد.هنوز سخن امام علیه السّلام به پایان نرسیده بود که باز سقف خانه از هم شکافت و تابوت فرود آمد.امام جواد علیه السّلام پیکر امام رضا علیه السّلام را از تابوت خارج کرد و بر بستر امام علیه السّلام نهاد،چنانکه گویی غسل داده نشده و تکفینی نگردیده است.سپس فرمود:ای ابو الصلت،برخیز و درب خانه را باز کن که مأمون بر در سراست.
چون درب خانه را باز کردم،مأمون و غلامان او را پشت درب دیدم.
مأمون در حالی که اندوهزده مینمود و گریبان چاک زده بود،بر سر زنان وارد خانه شد و فریاد برآورد:ای سرور من،داغدار تو شدم.آنگاه وارد اتاق شد و بالای سر امام علیه السّلام نشست و[به همراهان]گفت:به تجهیز او بپردازید.سپس فرمان داد تا قبری حفر کنند و همانطور که امام علیه السّلام فرموده بود و با همان تفصیل و خصوصیات اتفاق افتاد.یکی از نزدیکان مأمون به او گفت:آیا تو او را امام میدانی؟
گفت:همینطور است.او امام است.
گفت:بنابراین امام باید مقدم بر دیگر مردم باشد.
مأمون فرمان داد تا در جهت قبله قبری حفر کنند.گفتم:امام علیه السّلام به من دستور داده تا قبری به گودی هفت پله برای او حفر کرده،بدون ساختن لحد، زمین را شکافته،او را دفن کنم.
مأمون گفت:آنچه ابو الصلت بگوید همان کنید،جز در مورد کندن زمین که به جای آن لحد بسازید.
چون مأمون رطوبت،آب،ماهیان و...داخل قبر را دید گفت:[امام]در زمان حیات خود شگفتیهای بسیاری به ما نمایاند و اینک پس از وفاتش نیز شگفتی میآفریند.
یکی از وزیران که در کنار مأمون بود گفت:آیا میدانی[امام]رضا علیه السّلام چه پیامی برای تو فرستاد؟
مأمون گفت:نه.
وزیر گفت:او[با این معجزه]تو را باخبر میکند که شما عباسیان با تمام گستردگی و زیادی افراد و برحذر بودنتان از گزندها،همانند این ماهیان هستید که چون اجل شما سر رسد،نشانههایتان از بین برود و دولت و صولتتان به فرجام کار خود رسد و خداوند یکی از ما[خاندان]را بر شما مسلط خواهد کرد و او تمام شما را نابود خواهد نمود.
مأمون گفت:راست گفتی.
آنگاه مأمون به من گفت:ای ابو الصلت آن کلامی(ذکری)که بر زبان آوردی به من بیاموز.
گفتم:به خدا سوگند،همین لحظه آن را فراموش کردم.
آنچه به مأمون گفتم راست بود.امام رضا علیه السّلام دفن شد و مأمون دستور داد مرا به زندان افکنند.یک سال در زندان ماندم و عرصه بر من تنگ شده بود.
شبی را تا صبح بیدار ماندم،به درگاه خدا عرض نیاز کردم و دعایی خواندم که دربردارندۀ نام محمد و خاندان او بود و از خدا خواستم تا به حرمت این خاندان مرا از زندان رهایی بخشد.هنوز دعای من به پایان نرسیده بود که ابو جعفر،محمد بن علی علیه السّلام وارد شد و به من فرمود:ای ابو الصلت دل تنگ شدهای؟
گفتم:به خدا سوگند آری.
فرمود:برخیز و بیرون شو.آنگاه دستی بر بندهایی که بر دست و پا داشتم نهاد و آنها را باز کرد و دست مرا گرفت و از خانه بیرون برد.نگهبانان مرا میدیدند،اما قدرت انجام هیچکاری نداشتند و متعرض من نشدند و من از درب خانه خارج شدم.آنگاه به من فرمود:در امان خدا راه خود را در پیش گیر و برو که نه تو به او خواهی رسید و نه او به تو دست خواهد یافت.
ابو الصلت گفت:تا به امروز با مأمون روبرو نشدهام». (1)
1) (1)) .امالی/526/حدیث 17؛العیون 242/2،ح 1،الوسائل 837/2/حدیث 4(به نقل از:دو منبع پیشین)؛بحار الانوار 300/49/حدیث 10 و 46/82/حدیث 35؛مدینة المعاجز/498/حدیث 114 و 524/حدیث 37.قطب راوندی نیز این مطلب را از ابو عبد الله،محمد بن سعید نیشابوری از ابو الصلت نقل کرده است.ر.ک:خرائج 352/1/حدیث 8.
بخش نخست ویژگیهای عصر امام جواد علیه السّلام بخش دوم امام جواد علیه السّلام و حاکمان معاصر آن حضرت بخش سوم ضرورتهای عصر امام جواد علیه السّلام
ویژگی های عصر امام جواد علیه السّلام
عصر امام جواد علیه السّلام به دلیل نهضت و خیزش عملی و اندیشه،تابناکترین و باشکوهترین عصور اسلامی به شمار میرفت،چرا که مسلمانان و غیر مسلمانان،نسل اندر نسل و طی قرنها از دستاوردهای فکری و عملی این دوره بهره میگرفتند.از آنجا که پژوهش و بررسی عصرها به صورت روششناسی تحقیقی درآمده و هیچ پژوهشگری از آن بینیاز نیست،به اختصار به تبیین ویژگیهای عصر امام جواد علیه السّلام میپردازیم.
حیات فرهنگی و علمی آن عصر،از برجستهترین شاخصههای حیات در تمام عصرهای اسلامی به شمار میرود.در آن دوره جنبش علمی-فرهنگی شکوفا شد و دانش به طور چشمگیری گسترش یافت،دانشسراها تأسیس شد،جلسههای علمی رواج یافت و مردم با اشتیاق و عطشی سیریناپذیر به کسب دانش روی آوردند.
«نیکلسون»آن دوره را اینگونه توصیف کرده است:«گستردگی دامنۀ دولت عباسیان،فراوانی ثروت و رواج بازرگانی در آن عهد،تأثیر بزرگی در آفرینش نهضت فرهنگی داشت،به گونهای که مشرق زمین تا آن روز چنین
نهضتی به خود ندیده بود.تمام افراد جامعۀ آن روز از خلیفه تا مردم عادی طالبان دانش یا حداقل دوستداران دانش شدند.در روزگار عباسیان،مردم، قارهها را پیموده و خود را به خواستگاه دانش و عرفان میرساندند تا همانند زنبور عسل که شهد به کندو میبرد،اندوختهای از دانش برگرفته برای جویندگان تشنۀ آن به سرزمینهای خود ببرند.هم آنان،دانشی را که با تلاش و کوشش خود به دست آورده بودند،گرد میآوردند که بیشترین شباهت را به دائرة المعارف داشت.البته این کار نقش کارآمدی در رساندن دانش نوین آن روز به دست ما داشت؛کاری که پیشتر انتظار آن نمیرفت». (1)
اینک به طور گذرا به برخی شاخصههای اصلی و اساسی حیات علمی آن روز میپردازیم.
مراکز علمی فعال در عصر امام جواد علیه السّلام به این شرح بودند:
مدینۀ منوره مهمترین مراکز علمی آن دوره به شمار میرفت.مدرسۀ اهل بیت علیهم السّلام در آن تأسیس و تشکیل شد و بزرگان و فقیهان و راویان را در خود گرد آورد.دو دستۀ یاد شده شبها را به تدوین احادیث امامان اهل بیت علیهم السّلام به صبح میرساندند و نسبت به تدوین موضوعی احادیث امامان معصوم مرتبط با فقه که آینۀ روح و جوهر اسلام بودند،عنایت فراوانی مبذول
1) (1)) .دکتر حسن ابراهیم حسن،تاریخ الاسلام 322/2.
میداشتند.در آن دوره مدرسۀ فقهی«تابعان»عنایت خاصی به برگرفتن احکام فقهی نقل شده از صحابه داشتند.بنا به آنچه نقل شده پیروان این مدرسه در مواردی که حدیثی از صحابه برای حل معضلی نداشتند«رأی»و«قیاس»را مبنای عمل و فتوا قرار میدادند.
پس از مدینۀ منوره،کوفه در مرتبۀ بعدی قرار داشت و مسجد بزرگ این شهر مهمترین دانشسراها و مدارس اسلامی به شمار میرفت.جلسههای تدریس در جایجای این مسجد به چشم میخورد و تدریس علوم اسلامی، مانند:فقه،تفسیر و حدیث،هویت غالب این مدرسه را تشکیل میداد.از آن جا که تفکر و اندیشۀ علوی کوفه را دربر گرفته بود،مدرسۀ کوفه،توجه خود را به علوم اهل بیت علیهم السّلام معطوف کرد.
«حسن بن علی الوشاء»در توصیف مدرسۀ کوفه گفته است:«در این مدرسه(مسجد کوفه)نهصد شیخ(عالم)دیدم که همگی آنان میگفتند:
جعفر بن محمد برای ما حدیث گفت». (1)
«آل حیان تغلبی»،«آل اعین»،«بنو عطیه»و«بنو دراج»مهمترین خاندانهای علمی و علمپروری بودند که در جلسات علمی این مسجد دانش اندوختند. (2)
فقه تنها دانش غالب بر مدرسۀ کوفه نبود،بلکه نحو(ادبیات عرب)نیز در این مدرسه تدریس میشد و از جایگاه ویژهای برخوردار بود.در این شهر مدرسۀ«نحویون»تأسیس شد که بارزترین چهرههای این دانش«کسائی»بود؛
همو که به درخواست هارون الرشید،تعلیم امین و مأمون،فرزندان هارون را بر عهده گرفت.شایان توجه است که علم نحو شامل مجموعه قواعدی است که گفتار را از کژی و نادرستی ایمن میسازد و گوینده را از خطا باز میدارد.این دانش به وسیلۀ امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام پدید آمد و همو قواعد و اصول آن را پایهگذاری نمود.
دیگر کانون علمی آن روزگار بصره بود که مرکز مهمی برای علم نحو به شمار میرفت.اولین بنیانگذار مدرسۀ بصره«ابو الأسود دئلی»شاگرد امیر المؤمنین علیه السّلام بود.مدرسۀ بصره با مدرسۀ کوفه رقابت میکرد و نحویان بصره جهت باز شناخته شدن از نحویان کوفه«اهل المنطق»خوانده میشدند.
«سیبویه»ایرانی،صاحب«کتاب سیبویه»از پیشوایان و نامآوران این دانش بود.
کتاب وی عمیقترین،کمال یافتهترین و اصیلترین اثر در ادبیات است.
«دیپور»کتاب سیبویه را اینگونه توصیف کرده است:«اگر به کتاب سیبویه بنگریم آن را کاری پخته و تلاشی سترگ خواهیم یافت،آنسان که متأخران دربارۀ این کتاب گفتهاند:بیتردید،این کتاب(سیبویه)ثمرۀ تلاش عالمان فراوانی است،چنان که«قانون»ابن سینا اینگونه است». (1)
بصره افزون بر اینکه عرصۀ علم نحو بود،مدرسۀ علم تفسیر نیز به شمار میرفت و«ابو عمرو بن العلاء»در شمار علمای برجستۀ این دانش قرار داشت.
«عروض»که به وسیلۀ«خلیل بن احمد»صاحب کتاب«العین»(اولین معجم لغت عرب)پایهگذاری شد،دیگر دانش رایج در بصره بود.
1) (1)) .تاریخ الفلسفة فی الاسلام/39.
بغداد با جنبشهای علمی و فرهنگی شکوفایی یافته و در جایجای آن مدرسه و دانشسرا تأسیس شد.در بغداد چیزی به فراوانی و آسانی دانش وجود نداشت.بغداد همانند دیگر مراکز اسلامی به دانش خاصی بسنده نکرده،بلکه علوم عقلی و نقلی و دیگر رشتههای علمی را در خود گرد آورده بود.بدین ترتیب به صورت بزرگترین مرکز علمی آن دوره درآمد که جویندگان علم از سراسر جهان برای کسب دانش آهنگ بغداد میکردند.
«گوستاولوبون»بغداد آن روزگار را چنین توصیف کرده است:«عالمان، هنرمندان و ادیبان،از ملیتها و نحلههای گوناگون،مانند:یونانیان،پارسیان، قبطیها و کلدانیان بار سفر بسته به بغداد میرفتند و آن را به صورت مرکزی جهانی برای دانش درآوردند».
«ابو الفرج»دربارۀ مأمون مینویسد:«او با حکما خلوت میکرد،با مناظره آنان انس میگرفت و با گفتوگوی[علمی]با آنان لذت میبرد.او بر این باور بود که دانشمندان و عالمان،برگزیدگان خدا از میان بندگان هستند». (1)
تا اینجا برخی از مراکز علمی آن دوره را برشمردیم.اینک به بیان علوم رایج در آن عصر میپردازیم:
علوم قرآنی شامل دو بخش بود:
الف)علم قرائت که به تحقیق دربارۀ قرائت قرآن میپرداخت.آنچه
1) (1)) .حضارة العرب/218.
در این زمینه به دست آمد،قرائتهای هفتگانه بود که هر قرائتی به یک قاری نسبت داده شد.مشهورترین قاریان عصر عباسی«یحیی بن حارث الذماری» (م 145 ق.)«حمزة بن حبیب الزیات»(م 156 ق.)«ابو عبد الرحمن المقری»(م 213 ق.)و«خلف بن هشام البزاز»(م 229 ق.)بودند. (1)
ب)علم تفسیر؛این علم به توضیح کتاب خدا و بیان معنای آن میپردازد.
مفسران در تفسیر قرآن دو گرایش را برگزیدند:
نخست:تفسیر روایی بود که براساس آنچه از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان معصوم علیهم السّلام در دست داشتند،قرآن را تفسیر میکردند.غالب مفسران شیعی این روش را برگزیدند که در تفسیر قمی،تفسیر عسکری و تفسیر برهان کاملا مشهود است.آنان در انتخاب این روش به این امر استدلال کردهاند که امامان اهل بیت علیهم السّلام علوم قرآن را آنگونه که هست و مبتنی بر واقعیت و حقیقت است،میشناسند.حضرت امام باقر علیه السّلام خود با اشاره به این مطلب فرمود:جز اوصیا و جانشینان[پیامبر]هیچکس نمیتواند ادعا کند که[تفسیر]تمام قرآن-چه ظاهر چه باطن آن-را میداند. (2)
از ادله نیز وجوب رجوع به آنان در تفسیر قرآن،فهمیده میشود.شیخ طوسی در اینباره میگوید:«تفسیر قرآن تنها براساس روایت صحیح پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان اهل بیت علیهم السّلام که گفتهشان همانند فرمودۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله حجیت دارد جایز است». (3)
دوم:تفسیر به رأی بود.این روش تفسیر براساس اعتبارات عقلی وابسته به«استحسان»صورت میگرفته که مفسران معتزلی مذهب و باطنیها این
شیوه را در پیش گرفتند.این مفسران بیتوجه به روایات نقل شده از امامان معصوم علیهم السّلام در مورد تفسیر قرآن کریم،براساس استحسانات عقلی قرآن را تفسیر میکردند». (1)
شایان توجه است که نخستین مدرسۀ تفسیر قرآن با استناد به روایت در عهد امیر المؤمنین علیه السّلام تأسیس شد و حضرتش نخستین مفسر قرآن کریم بود.
«عبد الله بن عباس»و دیگر بزرگان صحابه تفسیر قرآن را از وی فرا میگرفتند.
امامان معصوم علیهم السّلام نیز نسبت به تفسیر توجه فراوانی مبذول داشته و تفسیر قرآن کریم،اسباب نزول آیات و فضیلت قرائت قرآن،محور غالب جلسههای آنان بود.
منظور از حدیث،قول،فعل و تقریری است که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یا یکی از امامان و جانشینان آن حضرت نقل شده باشد و«سنت»خوانده میشود.
شیعیان در نگارش و تدوین حدیث از دیگران پیشی گرفتند.امامان اهل بیت علیهم السّلام نیز یاران خود را به تدوین حدیث تشویق و ترغیب میکردند.
«ابو بصیر»میگوید:«به حضور امام صادق علیه السّلام رسیدم.امام علیه السّلام به من فرمود:
چه چیزی شما را از نوشتن[نصوص و احادیث]باز میدارد؟تا ننویسید نمیتوانید[چیزی را] حفظ کنید.جماعتی از مردم بصره از نزد وی[دانش اندوختند و]رفتند.آنان هرچه را میپرسیدند مینوشتند.
در پی رهنمودهای امامان علیهم السّلام در مورد گردآوری احادیث و روایات،
1) (1)) .همانجا.
جمعی از یاران امام رضا علیه السّلام در قالب«جامع»های بزرگ احادیث صحیح را گرد آوردند.این آثار نخستین منابع شیعی و مبنای تدوین جوامع چهارگانۀ سه تن از مشایخ اسلام به شمار میروند. (1)
فقه برجستهترین دانشی بود که در آن روزگار و دیگر دورانهای اسلامی گستردگی فوقالعادهای یافت.این علم به بیان تکلیف و وظیفهای میپردازد که بر عهدۀ فرد مکلف است و باید آن را در زندگی خود عملی کند و در برابر حضرت حق نسبت به آن پاسخ گوید.از همینرو علم فقه بیش از دیگر علوم مورد توجه و تدریس قرار گرفت.امامان اهل بیت علیهم السّلام فعالانه به ایجاد مدرسۀ فقهی خود پرداختند که فقیهان و عالمان بزرگی چون:«زراره»،«محمد بن مسلم»و«جابر بن یزید جعفی»ارمغان این مدرسه بودند.اینان هرچه از امامان علیهم السّلام میشنیدند در قالب«اصول»خود که به چهار صد اصل رسید تدوین کردند.بعدها این اصول تهذیب و در چهار کتابی که فقیهان امامی برای استنباط احکام شرعی از آنها بهره میگیرند،گردآوری شد.فراگیری فقه و استقبال از آن به شیعیان منحصر نبود که دیگر فرقههای اسلامی نیز به فراگیری آن روی آوردند.
1) (1)) .مقدمۀ المقنع و الهدایه/10.
این علم توسط امام محمد باقر علیه السّلام تأسیس شد و اجتهاد و استنباط احکام شرعی متوقف بر آن است.علم اصول فقه در آن زمان تدریس میشد.
نحو(ادبیات عرب)از دانشهایی بود که در عصر عباسیان نقش سترگی ایفا کرد و مبحث آن جدال برانگیز بود.در کاخ خلیفگان انجمنهایی برای این علم تشکیل میشد و در برخی از مسائل آن نزاع سختی میان عالمان این فن رخ میداد.عالمانی چون:کسایی،فراء و سیبویه،سرآمدان این فن در آن عصر بودند.شایان ذکر است که امیر المؤمنین علیه السّلام،طلایهدار حکمت و دانش در این خاکدان،مؤسس این فن بود.
این دانش وسیلهای بود برای دفاع از اعتقادات دینی،با ادلۀ علمی که به وسیلۀ امامان علیهم السّلام تأسیس شد.هشام بن الحکم یکی از شاگردان این مدرسه بود که در این علم سرآمد شد.واصل بن عطاء،ابو الهذیل العلاّف،ابو الحسن اشعری و غزالی مشهورترین متکلمان نزد اهل سنت هستند.
طبابت و علم طب از دانشهایی بود که حاکمان عباسی به فراگیری آن تشویق کرده و ثروت هنگفت و جوایز ارزشمندی به متخصصان این فن دادند که بختیشوع،طبیب نصرانی از آن جمله بود.
این دانش از ابتکارهای یگانه جهان آفرینش،حضرت صادق علیه السّلام است.
جابر بن حیان که برای خاور زمین افتخاری بزرگ به شمار میرود این دانش را از محضر امام صادق علیه السّلام فرا گرفت و در آن سرآمد شد.
علم فلک
گرایش به ترجمۀ متون بیگانه به زبان عربی از ویژگیها و نمادهای حیات علمی آن روزگار بود.کتابهای پزشکی،ریاضیات،فلک و انواع متون سیاسی و فلسفی در این عصر ترجمه شدند که بسیاری از این متون را ابن الندیم در فهرست خود برشمرده است.سرپرستی دیوان ترجمه برعهدۀ «حنین بن اسحاق»بود.ابن الندیم در اینباره نوشته است:«میان مأمون و پادشاه روم مکاتباتی صورت میگرفت.زمانی که مأمون بر او چیره شد،از وی خواست اجازه دهد کسی را به روم بفرستد تا از میان کتابهای قدیمی موجود در خزانۀ پادشاهی نسخههایی را انتخاب کنند.پادشاه روم ابتدا نپذیرفت،اما سرانجام تن به این خواسته داد.
مأمون جماعتی را به این مأموریت گمارد که«حجاج بن مطهر»، «ابن البطریق»و«مسلم»،سرپرست دار الحکمه از جملۀ آنان بودند.آنان کتابهایی را از میان یافتهها برگزیده،برای مأمون بردند و به فرمان او کتابها را به عربی ترجمه کردند...». (1)
1) (1)) .الفهرست/339.
در این دوره حکومت اقدام به تأسیس شمار چشمگیری مدرسه در بغداد نمود که به سی مورد میرسید.این مدارس آنچنان باشکوه بودند که«کاخ بدیع»در برابر آنها ناچیز بود.در این مدارس علوم اسلامی و دیگر علوم تدریس میشد.
کتابخانههای عمومی از دیگر مراکز علمی بود که در بغداد تأسیس شد از جمله،کتابخانۀ بیت الحکمه بود.مأمون،کتابخانۀ شخصی خود و نیز کتابهایی که جدش منصور و پدرش مهدی گرد آورده بودند به این کتابخانه منتقل کرد.همچنین مأمون از امیر صقلیه(سیسیل)درخواست کتابهای علمی و فلسفی کرد و چون کتابهای موردنظر به دست مأمون رسید،آنها را در کتابخانۀ بیت الحکمه قرار داد.او از خراسان نیز کتابهایی فراهم کرد و در اختیار کتابخانۀ یاد شده گذارد.به یک سخن اینکه هرگاه مأمون از وجود کتابی مطلع میشد در هرجا که بود،آن را به دست میآورد و به کتابخانۀ بیت الحکمه میسپرد.
این خزانۀ پربها که چیزی با آن همسنگی نمیکرد،همچنان دایر بود و پژوهشگران و عالمان از آن بهره میگرفتند،اما زمانی که مغول سفاک در سال 656 ق.بر بغداد چیره شد،سپاهیان او آن کتابخانۀ بینظیر را نابود کردند و بدین ترتیب،جهان اسلام بزرگترین میراث علمی خود را از دست داد. (1)
1) (1)) .تاریخ الاسلام السیاسی و الدینی و الثقافی و الاجتماعی 160/4-162.
به فرمان مأمون نقشۀ جهان تهیه و«الصورة المأمونیه»نامیده شد.این نقشه نخستین نقشۀ جهان بود که در عصر عباسیان فراهم آمد.نیز مأمون فرمان داد رصدخانهای تأسیس شود که در«شماسیه»(یکی از محلههای بغداد) احداث شد. (1)
در چنین فضای علمی تابناک،امام جواد علیه السّلام بزرگترین طلایهدار جنبش فرهنگی و علمی بود.در مدت اقامتش در بغداد عالمان در محضر او گرد آمده، از چشمۀ جوشان و گوارای دانش او جرعهنوشی میکردند.دقیقترین مسائل فلسفی و کلامی را از آن حضرت میپرسیدند و او به لطف دانش و معارفی که خدای-عز و جل-به او داده بود پاسخ میداد و در عرصۀ دانش،روزگار را به چالش میخواند. (2)
حیات سیاسی روزگار امام جواد علیه السّلام نه تنها برای امام که برای تمام مسلمانان بد و به شدت سخت بود،چرا که وقایع سنگینی،امت اسلامی را دستخوش امواج شکنندۀ فتنهها و آشوبها کرده بود.پیش از پرداختن به این حوادث،لازم میدانیم در شیوۀ حکومت در عصر عباسیان و دیگر اموری که بر این بخش مرتبط است،سیری داشته باشیم.
حکومت عباسیان،از نظر اهداف و شیوه،آینۀ تمامنمای حکومت امویان بود.از نظر نیکلسون،عباسیان حکومتی مستبدانه داشتند و همانند ساسانیان بر گسترۀ تحت سلطۀ خود حاکمیت بیچونوچرا اعمال میکردند. (1)
شیوۀ حکومت براساس تمایلات شاهان و امیران بنی عباس رقم میخورد و هیچ شباهتی با معیارهای اسلامی نداشت و به تدریج نسبت به تصمیمگیریهای اداری،اقتصادی و سیاسی آنان و انطباق آنها با قانون وضع شده از سوی اسلام در موارد یاد شده همگان را دچار تردید میکرد.این خاندان مستبدانه امور مسلمانان را در دست گرفتند و حکومتی به وجود آوردند که آکنده از وحشت و خفقان بود و با نظام مورد قبول اسلام و قوانین هدفمند آنکه گسترش عدالت،مساوات و حق را در جامعه دنبال میکرد کاملا بیگانگی داشت.
خلافت اسلامی به معنای واقعی کلمه و براساس ارزشهای اصیل اسلامی،خلافت موروثی را در هیچ شکل و قالب نمیپذیرد و تمایلات فردی،خانوادگی و تعصبات را در عرصۀ خلافت مردود میداند.اسلام با تمام این مظاهر برخوردی سخت داشته و آنها را از عوامل انحطاط و عقبماندگی فکری و اجتماعی دانسته،خلافت را درخور کسانی میداند که از ارزشهای والا برخوردار باشند،نمونههای برجستۀ جامعه به شمار روند و بتوانند به خوبی از عهدۀ ادارۀ امور امت اسلامی برآیند.از نظر اسلام هرکس این
1) (1)) .اتجاهات الشعر العربی/49.
ویژگیها را داشته باشد شایستگی احراز مسئولیت خطیر خلافت را-که تأمین کنندۀ سلامت و سعادت امت است-خواهد داشت.
فرهنگ شیعی و شیعیان خلافت را ویژه امامان معصومی میدانند که از خاندان رسالت برخاستهاند.این اختصاص نه از آنروست که امامان علیهم السّلام با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله پیوند خویشاوندی دارند و نزدیکترین افراد به آن حضرت هستند، بلکه به دلیل مواهب الهی است که به آنان عطا شده و نیز به جهت اوصاف والای آنان است که هیچکس جز این خاندان از چنین ویژگیهایی برخوردار نبوده است.البته نصوص و روایاتی که دربارۀ ضرورت خلافت و حکومت امامان اهل بیت علیهم السّلام آمده بسیار است و مجالی برای انتخاب خلیفه نمیماند.
عباسیان از کسانی بودند که همانند امویان،عنصر وراثت را در امر خلافت دخیل کردند و آن را مبنای تزلزلناپذیر برای شایستگی خویش به خلافت خواندند،چرا که خود را عموزادگان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میدانستند.آنان در این راه و به منظور دستیابی به قدرت و استمرار در حکومت،اموال فراوانی به دستگاههای تبلیغاتی وقت دادند تا به وسیله بوق تبلیغاتی خویش این باور را در میان مردم رواج دهند.
جیرهخواران نیز به حسب وظیفۀ محوله،در حرکتی حساب شده،از جایگاه و منزلت علویان در میان مردم کاسته،خاندان بنی عباس را حمایت میکردند.آنان بدین وسیله به عباسیان نزدیک میشدند و گرگان عباسی را از خاندان رسالت،به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نزدیکتر میخواندند. (1)
بنی عباس در پی قوام بخشیدن به قانون موروثی بودن خلافت،به کارهای
1) (1)) .ر.ک:حیاة الامام محمد الاجواد علیه السّلام/190(با اندک تصرف).
نابهنجار و بیسابقهای دست زدند که مصالح امت اسلامی را خدشهدار میکرد،از آن جمله:
الف)واگذاری خلافت به کودکان بود.هارون الرشید خلافت پس از خود را به فرزند پنج سالهاش امین و دیگر فرزندش مأمون که سیزده ساله بود واگذارد.دو خلیفۀ آینده،از دانش،درایت سیاسی و توانمندی ارادۀ مملکت بیبهره بودند و دیگر افراد دربار آن دو را در ادارۀ امور مملکتی جهت میدادند.
شایان توجه است که منصب امامت و جانشینی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله موهبت خدایی است و تنها کسانی میتوانند در این منصب قرار گیرند که در تمام شئون زندگی از خودخواهی،اشتباه و انحراف مصون باشند و بدین ترتیب قادر خواهند بود تا امت اسلامی را به راه راست هدایت کنند.عباسیان راه دیگری در پیش گرفتند.آنان با نادیده گرفتن تمام ویژگیها و شروطی که اسلام برای خلیفۀ به حق پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مقرر داشته بود،مانند:درایت،فرزانگی،خویشتن داری و شناخت کامل از نیازمندیهای جامعه،روند خلافت را به انحراف کشاندند و به پیروی از تمایلات و گرایشهای خویش،بر مسند خلافت تکیه زدند.
ب)واگذاری منصب ولایتعهدی به بیش از یک تن بود که این شیوۀ تعیین خلافت،جمع مسلمانان را به تفرقه میکشاند و وحدت آنان را شکننده میکرد.هارون با واگذاری خلافت پس از خود به امین و مأمون،آتش جنگ را میان آن دو شعلهور کرد و در نتیجه،امت را طعمۀ بحرانهای خطرناک و آشوبهای سخت گرداند.در بحثهای بعدی به این موضوع خواهیم پرداخت.
پست وزارت از منصبهای حساس دولت عباسیان بود و غالبا وزیر از اختیارات کامل برخوردار میشد،به این معنا که خلیفه دست وزیر را در تمام شئون دولتی باز میگذارد و خود فارغ از هر دغدغهای به خوشگذرانی، هوسبازی و...میپرداخت.به عنوان مثال،مهدی عباسی«یعقوب بن داوود»را به وزارت خود برگزید و تمام امور دولت،امت و مملکت را به او تفویض کرد و خود به کامجویی و عیاشی پرداخت.
هارون الرشید نیز«یحیی بن خالد برمکی»را به وزارت خویش برگزید و تمام اختیارات دولت را به وی سپرد و به دنبال عیش و نوش خود رفت که «شبهای سرخ فام»او بهترین گواه است.یحیی نیز آنگونه که خوش داشت، در امور دولت دستاندازی کرد.وی ثروت بزرگی را هزینۀ مداحانی کرد که وی را میستودند.با صرف میلیونها[دینار و درهم]از بیت المال مسلمانان، املاک و عمارتهای زیادی برای خود فراهم آورد.این کار او آنچنان بیحساب بود که خشم هارون را علیه او برانگیخت و سرانجام،هارون او را دستگیر و تمام داراییاش را مصادره کرد و فرزندش جعفر را کشت.
چون مأمون به خلافت رسید،دست وزیر خود«فضل بن سهل»را در امور دولت باز گذاشت و فضل آنگونه که میخواست و میپسندید رفتار میکرد.
او از غارت بیت المال و رشوهخواری ثروت هنگفتی اندوخت.در روزگار آنان انواع مصیبتها و گرفتاریهای وصفناشدنی بر امت تحمیل شد.این وزیران به کار گمارده شده بودند تا ثروت مردم را غارت کرده،خواری را بر آنان تحمیل کنند و در واقع مشت آهنین خلیفگان بر سر مردم بودند.
وزیران با تمام قدرتی که داشتند به دلیل ستمگریهایشان،همواره در معرض خشم و انتقام قرار داشتند.«دعبل خزاعی»زمانی«فضل بن مروان»را نصیحت و به او سفارش کرد که رفتاری نیکو با مردم داشته باشد و نسبت به آنان احسان ورزد.دعبل فرجام سه تن از وزیران پیش از او را که با وی نیز همنام بودند و اینکه چگونه مورد خشم و انتقام قرار گرفتند،به او گوشزد کرد.
این وزیران،فضل بن یحیی،فضل بن ربیع و فضل بن سهل بودند.
وزیران در خیانت شگفتی میآفریدند.به عنوان مثال،خاقانی،وزیر معتضد عباسی،در یک روز از نوزده نفر رشوه گرفت و تمام آنان را به نظارت بر کوفه منصوب کرد. (1)برخی از وزیران دستگاه خلافت عباسیان، رسواییهایی به مراتب بیشتر از آنچه بیان شد داشتند. (2)
علویان از سوی بیشتر خلفای عباسی مورد ستم قرار داشتند و این ستمگری و خشونت آنچنان سخت و بیامان بود که در روزگار امویان نیز همانندی نداشت.پیشگام ظلم به علویان،فرعون این امت،یعنی منصور دوانیقی بود (3)و همو بود که گفت:«هزار تن و حتی بیش از این از فرزندان فاطمه علیها السّلام را کشتم و هنوز بزرگ آنان،جعفر بن محمد زنده است». (4)
منصور خزانهای از خود به جای گذارد که سرهای بریده کودکان،جوانان و کهنسالان خاندان علی علیه السّلام را در آن نگاه میداشت.او این خزانه را به فرزندش مهدی داد تا با پیروی از شیوۀ پدر،حکومت و قدرت خود را قوام و
استحکام بخشد. (1)
منصور،علویان را در زندانهای مخوف خود به بند میکشید و آنان در اثر استشمام بوی بد و نامطبوع جان میدادند.او برخی زندانها را نیز بر سر علویان در بند،خراب میکرد و آنان زیر صدها خروار آوار جان میسپردند.
این حاکم سفاک عباسی انواع حذف فیزیکی را در مورد علویان اعمال کرد و علویان با تمام وجود،سختترین شکنجهها را در دوران حکومت او لمس و تجربه کردند،آنسان که قابل توصیف نیست.
«موسی الهادی»گوی سبقت را از سلف خود ربوده بود.واقعه«فخ»که از نظر سنگینی دست کمی از حادثۀ عاشورا نداشت،از رخدادهای دوران حکومت او بود.این خلیفۀ خونریز،مرتکب جنایتهای بیمانندی شد و به کشتن کودکان و اعدام اسیران فرمان داد و علویان را تحت تعقیب قرار داد و هرجا آنان را مییافت بیمهابا میکشت.با تمام قدرت و سطوتی که داشت، روزگار او چندان دوام نیافت و خدای توانا او را هلاک کرد.
هارون الرشید در دشمنی با اهل بیت علیهم السّلام از نیاکان خود عقب نماند.او نتوانست کینۀ خود را نسبت به این خاندان پنهان بدارد و بیپرده گفت:«تا کی باید وجود فرزندان ابو طالب(علویان)را تحمل کنم؟به خدا سوگند،آنان و شیعیانشان را خواهم کشت و به یقین این کار را خواهم کرد». (2)
وی چندین سال،امام موسی بن جعفر علیه السّلام را در زندانها و سیاهچالهای خود در بند کرد و سرانجام آن حضرت را زهر خوراند و در زندان به شهادت رساند.هارون در ستم کردن و در تنگنا گذاردن علویان از هیچکاری فروگذار
نکرد.آنچه در دورۀ هارون بر علویان رفت از سختیها و تنگناهایی که در روزگار منصور با آن روبهرو بودند کمتر نبود.
چون مأمون به خلافت رسید،زیر نظر داشتن علویان را متوقف کرد، حقوقشان را از بیت المال پرداخت و آنان را در مورد توجه خویش قرار داد، اما این روند چندان دوامی نیافت و پس از به شهادت رساندن امام رضا علیه السّلام راه اسلاف خود در پیش گرفت و علویان را تحت تعقیب و سختترین شکنجهها قرار داد.
جان کلام اینکه سختترین و بزرگترین بحران سیاسی که پیش روی مسلمانان قرار گرفت و آنان سخت مورد امتحان قرار گرفتند،مسأله شکنجه و کشته شدن خاندان رسالت به دست عباسیان بود؛همانهایی که در سنگدلی و شرارت روی بنی امیه را سفید کرده بودند.علویان در این دوره افزون بر مصیبتهایی که بر آنان میرفت درد گرسنگی و بینوایی را نیز باید تحمل میکردند.تمام این مشکلات دل سرور و امام علویان،حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام را داغدار و اندوهگین میکرد. (1)
موضوع«خلق قرآن»را میتوان پیچیدهترین مشکل سیاسی آن دوره دانست که جامعۀ اسلامی را گرفتار فتنه و آشوب کرده بود.در سال 212 ق.
مأمون با مطرح کردن این مسأله،عالمان را مورد آزمون قرار میداد و سخت در تنگنا میگذارد و هرکس برخلاف نظر مأمون سخنی میگفت او را به زندان
1) (1)) .الحدائق الوردیة 220/2.
میافکند،تبعید میکرد یا میکشت.او با زور سرنیزه،مردم را به پذیرش نظریۀ خود وامیداشت.
این مسأله مهمترین رخداد روزگار مأمون به شمار میرود.شایان توجه است که فلاسفه و متکلمان،موضوع خلق قرآن را شرح و غوامض آن را روشن کردهاند. (1)
اسلام توجه خاصی به اقتصاد و شکوفایی آن داشته،فقر و بینوایی را فاجعهای ویرانگر میخواند و از همینرو زدودن فقر از جامعه را واجب میداند.همچنین مسئولان را موظف کرده است در راه توسعه اقتصادی برای همگان و فراهم شدن زمینۀ افزایش درآمدها و گستراندن رفاه عمومی بکوشند تا از این رهگذر مسلمانان از در غلتیدن در انحرافها و ناهنجاریها که عموما زاییدۀ فقر است،در امان باشند.
از مواردی که سخت مورد توجه اسلام است و والیان و حاکمان را از آن باز میدارد،هزینه کردن دارایی دولت-که در واقع دارایی مردم است-در غیر مصالح مسلمانان است.همچنین حاکمان از اختصاص دادن دارایی دولت به خود،خویشاوندان و نزدیکان نهی و آن را حرام کرده است.علیرغم تمام این محدودیتها که تماما به مصلحت اسلام و مسلمانان است،شاهان بنی عباس این دستور را نادیده گرفته،مال خدا و مال بندگان خدا را میان خود دست به دست گردانده،بیهیچ محدودیت و مانعی به مصرف هوسها و
1) (1)) .ر.ک:حیاة الإمام محمد جواد علیه السّلام/203-205.
خوشگذرانیهای خود میرساندند.این شیوۀ حکومتداری اقتصاد عمومی را دچار بحرانهایی کرد و درنتیجه،جامعه را به دو طبقه تقسیم کرد.طبقه اول که ثروتمندان را دربر میگرفت و کاری جز عیاشی،هوسبازی و خوشگذرانی نداشتند و طبقه دوم کشاورزان و صنعتگران بودند.اینان تمام روزگار خود را به تلاش شکننده و کار فرساینده میگذراندند تا طبقۀ اشراف و عیاش در آسایش باشند و تنها سهمی که از زحمتهای خردکننده خود داشتند لقمۀ نانی بود برای جان به در بردن که فرجام این تفاوت طبقاتی از بین رفتن استقرار اجتماعی و سیاسی بود. (1)در اینجا به اختصار شرایط اقتصادی آن روز را مرور میکنیم:
درآمدهای دولت اسلامی در عصر عباسی که امام جواد علیه السّلام در آن میزیست بسیار زیاد بود.بنا به برآورد ابن خلدون از خراج و مالیات روزگار مأمون،این مبلغ بیش از چهار صد میلیون درهم بود. (2)
درآمدهای دولت فزونی گرفت و دیگر درهم و دینار را نمیشمردند، بلکه وزن میکردند و شش هزار،هفت هزار قنطار(هر قنطار 256/4 کیلوگرم)مبنای محاسبه قرار گرفته بود. (3)
کارگزار معتصم عباسی در روم خراج آن را سه میلیون محاسبه کرد.
معتصم نامهای گلهآمیز به او نوشت که در آن آمده بود:«پستترین نواحی که
پستترین بندگان من بر آن گمارده شده،بیشتر از سرزمین تحت حکومت تو خراج آورده است». (1)
آنچه باعث تأسف است و بر اندوه میافزاید این است که این درآمدهای سرشار که به گواهی تاریخ به شماره نمیآمد،در راه بهبود بخشیدن به اوضاع و زندگی اقتصادی مسلمانان هزینه نشده،بلکه بسیاری از آنها به مصرف خوشگذرانی حاکمان عباسی میرسید.داستانهای «هزار و یک شب»آینۀ شفافی است که خوشگذرانیها و عیاشیهای خلیفۀ وقت را و نیز پول بیحسابی که در این راه هزینه کرده است به ما مینمایاند.
آن روزگار شاهد فاجعۀ دینی و اخلاقی دیگری بود و آن اینکه مردم به هر وسیلهای که میتوانستند،جانانه به ثروتاندوزی میپرداختند و به مشروع و نامشروع بودن منبع درآمد توجهی نداشتند.ثروت،معیاری برای ارزشگذاری انسانها شده بود و در بغداد ضربالمثلی زبان به زبان میگشت که:«مال مال است و[توجه به]جز مال،محال است»و این بیانگر بیتوجهی به مسائل اخلاقی در امور اقتصادی و معیشتی بود.پلید یا حرام بودن منشأ درآمد مردم را از دستیابی به آن باز نمیداشت و فریب و نیرنگ وسیلهای شده بود برای ثروتاندوزی. (2)
انباشت ثروتهای سنگین نزد پارهای از مردم،پدیدۀ آن دوره بود و بغداد،مرکز جهان اسلام از این نظر ویژگی داشت.طبقۀ سرمایهدار این شهر میلیونها در اختیار داشت.بصره نیز طبقۀ قابل توجه و بزرگی از ثروتمندان را در خود داشت.این شهر در آن روز مرز عراق و مرکز تجاری بزرگی بود که شرق و غرب را به یکدیگر مرتبط میکرد و بازار تجارت هند و جزایر دریای شرقی به شمار میرفت و به همین دلیل بصره را سرزمین هند و مادر عراق نامیدند. (1)
آنچه مأمون هزینۀ ازدواج خود با«پوران»کرد،نشاندهندۀ اسراف و گشادهدستی بیحساب مأمون از کیسۀ مسلمانان و دستاندازی ظالمانۀ او به حقوق مردم بود.او در این راه مبالغ خیرهکنندهای صرف کرد.کابین پوران یک میلیون دینار بود و«حسن بن سهل»پدر پوران با مأمون شرط کرده بود که مراسم عروسی دخترش باید در روستای«فم الصلح»برگزار شود و مأمون پذیرفت.زمانی که خواست به«فم الصلح»برود و مراسم عروسی را برگزار کند،یک میلیون دینار میان سپاهی که او را همراهی میکرد تقسیم نمود.در این سفر،سی هزار غلام و خدمتکار کوچک و بزرگ و هفت هزار کنیز با خود همراه کرده بود...در این سفر سپاهی متشکل از چهارصد هزار سواره و
1) (1)) .همانجا.
سیصد هزار پیاده ملازم رکاب مأمون بود...حسن بن سهل،پدر پوران در مراسم ازدواج دختر خود با سر بریدن سی هزار گوسفند،شصت هزار مرغ، چهارصد گاو و چهارصد شتر از میهمانان پذیرایی کرد.
مردم این دعوت و خوان را«دعوة الاسلام»(خوان و دعوت اسلام) خواندند،غافل از اینکه اسلام از چنین رفتارهایی به شدت بیزار است و در مورد بیت المال مسلمانان و هزینه کردن دارایی آن محتاطانه عمل میکند و هر تصرفی در بیت المال که منافع و مصالح مسلمانان را لحاظ نکند،حرام شمرده است.
شب زفاف پوران،خود صحنهای کامل و مستقل از اسراف و ولخرجی بود.در آن شب از فراز بام خانۀ حسن بن سهل گویهایی از عنبر بر سر مردم میافشاندند.این گویها نظر مردم را جلب نمیکرد و آنها را به نظر نمیآوردند.شخصی از فراز بام بانگ برآورد:هرکس از این گویها به دست آورد،آن را بشکند و برگهای که در آن قرار دارد برگیرد و هرچه بر آن نوشته شده،همان را به عنوان جایزه دریافت خواهد کرد.
حاضران گویها را برگرفته،آن را میشکستند و برگهها را میکاویدند.بر پارهای از آنها جایزهای به مبلغ هزار دینار،برخی دیگر پانصد دینار،بخشی دیگر کمتر و مواردی یکصد دینار نوشته شده بود.ده پیراهن،پنج پیراهن دیبا، غلام،کنیز و...موارد دیگری بودند که در برگههای داخل گویهای عنبرین ثبت شده بودند.هرکس حوالهای به دست آورده بود آن را به دیوان برده و هرچه نصیب او شده بود دریافت میکرد. (1)همچنین پنجاه میلیون درهم میان
1) (1)) .تاریخ طبری 149/7 و ابن اثیر 206/4.
فرماندهان سپاه تقسیم شد. (1)
در ساعت زفاف،پوران را بر حصیری زربرفت نشاندند.مأمون به همراه عمههای خود و زنانی از عباسیان وارد حجله شد.حسن بن سهل و همسرش سیصد مروارید(که وزن هر دانۀ آن یک مثقال بود)بر سر آنان افشاندند،اما کسی برای برداشتن آنها دست دراز نکرد.مأمون از عمههای خود خواست تا آن مرواریدها را برچینند و خود یکی از آنها را برداشت و زنان عباسی به تبعیت از مأمون،دیگر مرواریدها را برداشتند.
آنچه در این عروسی هزینه شد موجودی بیت المال مسلمانان بود که میبایست به فقرزدایی از جامعه اسلامی اختصاصی مییافت،اما دست تطاول مأمون و حسن بن سهل به سوی آنها دراز شد و آنسان که گذشت هزینۀ عروسی و عیش یک شبۀ مأمون شد.
شاهان بنی عباس بیت المال مسلمانان را سخاوتمندانه به آوازهخوانان، خادمان و مزدوران خود میبخشیدند.«ابراهیم بن مهدی عباسی»برای محمد امین یک پرده آواز خواند و امین سیصد میلیون درهم به او داد.ابراهیم آن مبلغ را سنگین خواند و به امین گفت:«سرورم،خوب بود بیست میلیون درهم میدادی!
امین گفت:این مبلغ[چندان زیاد نیست]خراج یک منطقه است». (2)
روزی«ابن محرز»در حضور هارون الرشید آوازی خواند با این مطلع:«و
اذکر أیام الحمی ثم انثن؛روزهای[دلدادگی و]خلوتگزینی را به یادآور و در گذر».هارون از این شعر و آواز سرخوش شد و به فرمان او یکصد هزار درهم از خزانه به ابن محرز دادند.
«دحمان الأشقر»آوازهخوان نیز به همین مقدار از دهش هارون بهرهمند شد. (1)زمانی که مهدی عباسی به خلافت رسید،موجودی یکی از خزانههای بیت المال را میان خادمان خود تقسیم کرد. (2)همچنین موجودی خزانۀ مرکزی که میبایست هزینۀ شکوفایی طرحهای زیربنایی گسترۀ اسلامی میگردید،به همین صورت بر باد داده شد.
خرید کنیزکان زیباروی و شیرینزبان و آوازهخوان،جای سامان دادن به گسترۀ اسلامی و توسعه بخشیدن به بخش اقتصاد و شکوفا کردن آن را گرفته بود.شاهان عباسی فراموش کرده بودند که بیت المال مسلمانان باید هزینۀ سرزمین اسلامی و مسلمانان شود.آنان آزمندانه،تمام تلاش خود را به کار بسته،دارایی مسلمانان را صرف خریدن کنیزها میکردند.این زیبارویان از:
حبشه،روم،گرجستان،قفقاز و عربهای دورگهای که از مدینه،طائف،یمامه و مصر و دیگر سرزمینها جمعآوری شده،به بغداد منتقل میشدند.در میان این کنیزکان آوازهخوانانی بودند که با لباس فاخر و پیشانیبندهای زربفت و آراسته به جواهر به نوازندگی میپرداختند. (3)
هارون الرشید دو هزار و متوکل چهار هزار کنیز داشت. (4)روزی هارون
الرشید به دیدار برمکیان رفت و هنگامی که آهنگ بازگشت نمود،کنیزان برمکیان همانند دستههای نظامی دو صف آراستند و تا خارج شدن هارون از کاخ آواز میخواندند و دف مینواختند. (1)مادر جعفر برمکی یکصد کنیز و ندیمه داشت که هریک زیورآلات و لباس خاصی داشتند. (2)
این ولخرجی در خریدن کنیزان آن هم در این سطح،نتیجۀ انباشت ثروت در دست سرمایهداران حاکم بود که طریقۀ مصرف آن را آنگونه که باید نمیدانستند و شاید اینگونه وانمود میکردند.
شاهان بنی عباس در ساختن عمارتها و کاخهای سترگ و باشکوه نیز تنوع آفریدند و کاخهایی ساختند که همانند آن دیده نمیشد.این خاندان کاخی در بغداد ساخته،آن را«قصر الخلد»(کاخ جاودانگی)نام نهادند تا نمادی باشد از بهشت جاودانی که خداوند وعدۀ آن را به پرهیزگاران داده است.ایوانی که امین ساخت عظیمترین بنا به شمار میرفت.بنا به گفتۀ مورخان،امین آن را از مصالح سفید ساخت و با طلا و لاجورد تزیین کرد.این عمارت دروازههای بزرگ و قطوری داشت که میخهای زرین آن میدرخشید و سر آنها با جواهر گرانبها آراسته شده بود.فرشی سرخفام که با طلا تصویرهایی و چهره عقابان بر آن نقش بسته بود زمین کاخ را میپوشاند.عود سوزها و عنبرافشانها در کاخ او عطرافشانی میکردند. (3)
جعفر برمکی به تنهایی خانهای تهیه کرد که بیست میلیون درهم هزینه
آن شد. (1)علیرغم اینکه اکثریت غالب امت اسلامی از سهمی که در بیت المال داشت محروم و از گرسنگی در رنج بود،اسراف و تجملگرایی آنچنان پیش رفت که بسیاری از درهای خانۀ اشراف،زرین بود.
انواع لوازم زندگی و گرانبهاترین آنها در کاخ عباسیان جلوهگری میکردند.بنا به نقل تاریخنگاران،زبیده همسر هارون الرشید فرشی از پرنیان گسترانده بود که نقش تمام گونههای جانوری بر آن چشم را خیره میکرد.
پرندگان این فرش با طلا بافته و چشمان آنها از یاقوت و دیگر جواهرات ساخته شده بود.گفته میشود:زبیده برای بافت این فرش یک میلیون دینار هزینه کرده بود. (2)
وی همچنین از ظروفی استفاده میکرد که از طلای مرصع به جواهر و نیز آبنوس و صندل پوشانده شده با پارچههای دیبا،گونههای ابریشم و خز،با گیرههای زرین ساخته شده بود،شمع عنبرین روشن مینمود،کفشهای آراسته به جواهرات به پا میکرد و غلامان را به کار میگماشت. (3)
مجلس برمکیان نیز هوش از سر بینندگان میربود.هنگامی که هارون وارد مجالس برمکیان میشد،مجلس را با ظرفهای مرصع به جواهر و تختهای آراسته به دیبا میآراستند.کنیزکان در لباسهای ابریشمین و جواهرنشان خرامیده،با عطردانهایی در دست،از هارون استقبال میکردند و هارون در فضای آکنده از عطر شامهنواز،زیبارویان و جواهرات،میپنداشت که در بهشت است. (4)
تهیۀ جامههای گرانبها و فاخر از دیگر مظاهر ولخرجی و تجملگرایی خاندان عباسی بود.ابن خلدون در توصیف این جنبه زندگی مادی عباسیان آورده است:«در کاخهای آنان(عباسیان)کارگاههای بافندگی وجود داشت که «خانۀ نگارزنی»نامیده میشد.سرپرست این کارگاهها به امور کارگران و صنعتگران،فراهم آوردن وسایل کار و پرداخت حقوق آنان مشغول بود». (1)
با پیشرفتهای فرهنگی و تنوع آن،گونههای خوراک دربار عباسیان نیز تنوع مییافت.«طیفور»از«جعفر بن محمد أنماطی»نقل کرده است که گفت:
«در روزی که بر خوان مأمون بودم،سیصد گونه خوراک حاضر کردند». (2)
به دلیل استفادۀ مداوم از غذاهای گوناگون دندانهای آنان فرسوده و خراب شده بود و آنان به ناچار دندانهای خود را با[رشتههایی از]طلا بسته بودند تا آن را درمان کنند. (3)
شاهان عباسی و وزیران آنها،افزون بر هزینۀ سنگین زندگیشان که از بیت المال تأمین میشد،از طریق رشوهخواری و غارت بیت المال،ثروت هنگفتی از خود بر جای گذاردند که ذیلا مواردی از آنها را برمیشمریم:
1.حاکم سرکش و بخیل،منصور دوانیقی ششصد میلیون درهم و چهارده میلیون دینار از خود برجای گذارد که تمام آن را از بیت المال مسلمانان به غارت برده بود. (1)
در حالی که پدیدۀ شوم فقر و گرسنگی بر سراسر گسترۀ اسلامی سایه افکنده بود،او چنین ثروتی را در خزانۀ خود نگاه میداشت.
2.آنچه از هارون الرشید بر جای ماند به نهصد میلیون درهم میرسید. (2)
3-هنگامی که«خیزران»مادر هارون مرد،درآمدی معادل یک میلیون و شصت هزار درهم داشت. (3)
4.یکی از وزیران مأمون«عمرو بن سعده»نام داشت.از وی حدود هشت میلیون دینار بر جای ماند.کسانی طی نامهای مأمون را از وجود چنین ثروتی باخبر کردند و او در همان نامه نوشت:«برای کسی که با ما پیوند داشته و روزگاری دراز به ما خدمت کرده،این مبلغ،ناچیز است.خداوند این ثروت را برای فرزندانش خجسته و مبارک گرداند». (4)
غفلت از یاد خداوند و روز واپسین و به عیش و نوش و لودگی پرداختن از ویژگیهای زندگی غالب خلیفگان عباسی بود.آنان روزگار خود را به جای رسیدگی به امور جامعۀ اسلامی و سامان دادن مسلمانان،با کارهای بیهوده که نماد سقوط و انحطاط بود سپری میکردند.«احمد بن صدقه»میگوید:«در روز«سعانین»(عید نصرانیان)به حضور مأمون رسیدم.بیست کنیز رومی در
حضور مأمون بودند که زنار بسته،دیبای رومی بر تن کرده،صلیب بر گردن آویخته و برگ نخل و شاخۀ زیتون در دست داشتند».
نرد باختن و شطرنج زدن،کبوتربازی و پرداختن بهای سنگینی در راه تهیۀ کبوتران، (1)برگزاری جنگ خروسان و سگان (2)و قماربازی از مظاهر زندگی آمیخته به بازی و سرگرمی خلفای عباسی بود و پدیدۀ قماربازی از دربار عباسیان به میان طبقۀ فقیر جامعه نیز راه یافت. (3)
دردناکتر و اسفبارتر اینکه ابزار طرب و لودگی،برخی از محدثان را نیز در بر گرفت؛همانهایی که میبایست به زیور ایمان و مقاومت در برابر هوای نفسانی آراسته باشند.«خطیب بغدادی»دربارۀ«محمد بن الضوء»گفته است:
«او(محمد)جایگاه مناسبی برای فراگرفتن علم نیست،زیرا بیپرده شراب میخورد و آشکارا به فسق و فجور میپرداخت.ابو نؤاس در کوفه در خانۀ میفروشی به نام جابر با محمد بن الضوء دیدار میکرد». (4)
بیهودهگرایی و خوشگذرانی یک وجه روزگار امام جواد علیه السّلام بود.در مقابل،وجه دیگری را میتوان از آن روزگار در نظر گرفت که گرایش عدهای از مردم به زهد و بیاعتنایی به دنیا را به نمایش میگذارد.این جماعت، فریباییهای زندگی مادی را به دیدۀ حقارت مینگریستند و توجهی به آنها نداشتند.یکی از این زاهدان«ابراهیم بن ادهم»معروف به ابراهیم ادهم بود.او از خوشیهای زندگی دل برید و به زندگی زاهدانه و بندگی خدا روی آورد.او
همیشه این بیت را زمزمه میکرد:
«خدا را[برای خود]یار و همنشین برگزین؛و انسانها را به کناری گذار». (1)
او در زمستان پوستینی بدون جامۀ زیر بر تن میکرد (2)تا بیاعتنایی به دنیا و زهد را به نهایت برساند.
از دیگر کسانی که به زهد شناخته میشد،«معروف کرخی»بود.او سحرگاهان میگریست و این ابیات را میخواند:
«گناهان،از من چه میخواهند؟شیفتۀ من شده،از من دور نمیشوند.
گناهان را چه میشود اگر مرا به حال خویش وانهند؟که پیری مرا در بر گرفته است»! (3)
«بشر بن حارث»معروف به بشر حافی از دیگر زاهدان آن روزگار بود.
هموست که سروده است:
«شبان و روزان را در کهنه جامهای سپری کردن؛در حالی که مردمان گرفتار اندوه و نگرانی[گرد آوردن مال دنیا]هستند.
برای من بهتر است از اینکه فردا[ی قیامت]به من گفته شود:بینیازی را از آفریدهای خواستهام.
میگویند:به این[زندگی زاهدانه]بسنده کردهای؟میگویم:قناعت،در بینیازی است و نه در فراوانی دارایی و دینار.
در سختی و رفاه به[داده و خواستۀ]خداوند راضی هستم؛و جز
روشنترین راهها را نخواهم پیمود». (1)
طبیعی است که این شیوۀ زهدگستری و دعوت به زهد واکنشی نسبت به بیبندوباری افراطی شاهان عباسی و طبقۀ سرمایهدار و نیز نادیده گرفتن محرمات الهی از سوی آنان بود.
بدین ترتیب سخن از روزگار امام جواد علیه السّلام را به پایان میرسانیم. (2)تا این جا با ویژگیها،اوضاع فرهنگی،سیاسی،اقتصادی و اجتماعی آن عصر آشنا شدیم.آنچه در مبحث بعدی بدان خواهیم پرداخت طبیعت و ماهیت روابط حاکمان عصر امام جواد علیه السّلام با آن حضرت است.بررسی ضرورتهای آن دوره با توجه به ویژگیهای زمان و نیز رسالت امام جواد علیه السّلام در آن شرایط و با در نظر گرفتن اجمالی اهداف آن حضرت به عنوان یکی از افراد خاندان رسالت دیگر موضوعی است که در فصل آینده مورد بررسی قرار میدهیم.این اصل را نیز باید در نظر داشته باشیم که این خاندان پاک از سوی حضرت احدیت موظف بودند تا رسالت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امت اسلامی را به ساحل امن و صلح برسانند؛همان چیزی که اسلام منادی آن بود و افزون بر مؤمنان و مسلمانان، تمام جهانیان را برخوردار از آن میخواست.
1) (1)) .صفوة الصفوة 189/2.قطع اللیالی مع الأیام فی خلق و القوم تحت رواق الهم و القلق أحری و أعذر لی من أن یقال لی و إنی التمست الغنی من کف مختلق قالوا:قنعت بذا؟قلت:القنوع غنی لیس الغنی کثرة الأموال و الورق رضیت بالله فی عسری و فی یسری فلست أسلک إلا أوضح الطرق
2) (2)) .ر.ک:حیاة الامام محمد جواد علیه السّلام/206-216.
امام جواد علیه السّلام و حاکمان معاصر آن حضرت
حضرت جواد علیه السّلام با دو خلیفۀ عباسی معاصر بود:مأمون و معتصم.
مأمون همانند گذشته و آنسان که امام رضا علیه السّلام و دیگر علویان را به ظاهر محترم میشمرد و مورد احسان خود قرار میداد،همان شیوۀ مکارانه را با امام جواد علیه السّلام در پیش گرفت.او دخترش را به همسری امام جواد علیه السّلام درآورد تا بیشتر به امام نزدیک شود.در همین حال و علیرغم اظهار دوستی نسبت به اهل بیت علیهم السّلام و اینکه حضرتش را مورد توجه ویژۀ خود قرار داده بود،هماره در پی کاستن از نقش آن حضرت و در کنترل درآوردن او بود.دلیل این اقدام مأمون را میتوان از برخورد او با امام رضا علیه السّلام دریافت و در واقع،شیوۀ رفتار مأمون با امام جواد علیه السّلام نمادی از رفتار خصمانه،اما به ظاهر دوستانۀ او با امام رضا علیه السّلام بود.شکاف اساسی موجود در رابطۀ امام جواد علیه السّلام و مأمون موضوعی است که بدان خواهیم پرداخت.
تاریخنگاران دربارۀ ازدواج دختر مأمون با امام جواد علیه السّلام و واکنش
عباسیان نوشتهاند:«چون مأمون بر آن شد تا دخترش«ام الفضل»را به همسری ابو جعفر،محمد بن علی علیه السّلام درآورد،عباسیان را از این تصمیم آگاه کرد.این اقدام مأمون بر عباسیان سخت آمد و او را مورد نکوهش قرار دادند.عباسیان از آن بیم داشتند که امام جواد علیه السّلام نیز همانند پدرش حضرت رضا علیه السّلام به منصب ولایتعهدی برسد و در نهایت،حکومت را در دست گیرد.در اینباره بحثهای فراوانی کردند و سرانجام خویشان نزدیک مأمون به حضور وی رسیده،گفتند:تو را به خدا سوگند میدهیم تصمیم خود را مبنی بر دادن دخترت به«ابن الرضا»(امام جواد)علیه السّلام نادیده بگیر،چرا که بیم آن داریم با این پیوند،آنچه را که خدای-عز و جل-به ما داده(حکومت)و عزتی که بر ما ارزانی داشته است از دستمان برود.تو از آنچه از دیرباز تا به امروز میان ما و این قوم(علویان)میگذرد و نیز از رفتار خلیفگان پیش از تو در تبعید کردن و کاستن از جایگاه آنان،آگاهی.یک بار نیز رفتار تو را با[امام]رضا دیدیم و خداوند خطر آن اقدام را از ما دور گرداند.
تو را به خدا سوگند میدهیم غم زدوده شده را بر ما حاکم مگردان و نظرت را دربارۀ ابن الرضا تغییر ده و یکی از افراد خاندانت را که شایستگیاش را محرز میدانی نامزد این پیوند کن.
مأمون گفت:آنچه میان شما و خاندان ابو طالب(علویان)رفته،خود عامل آن بودهاید و اگر به انصاف نظر بدهید،آنان[به حکومت]از شما سزاوارترند.
آنچه خلفای پیش از من در برخورد با علویان در پیش گرفتند،در واقع پیوند خویشاوندی را گسستند و من از این کار به خدا پناه میبرم.[بدانید که]از برگزیدن[امام]به جانشینی خود هرگز پشیمان نشدم.من پیشنهاد خلافت را به او داده بودم تا خودم را از این کار آزاد سازم،اما او نپذیرفت و اراده و فرمان
خدا چنان رقم خورده بود.
در مورد ابو جعفر،محمد بن علی علیه السّلام باید بگویم که از آنرو او را برگزیدم تا در عین خردسالیاش بر دیگر فاضلان و عالمان برتری یابد و نبوغ و شگفت بودنش بر همگان آشکار شود.امید دارم که با این کار،آنچه را که از او دیده و شناختهام،مردم نیز در او ببینند و دریابند حقیقت همان است که من به آن رسیدهام.عباسیان گفتند:هرچند خوش داری او را به دامادی بگیری،اما او کودکی خردسال و از دانش بیبهره است.زمانی تأمل کن تا دانش اندوزد و آن گاه هرچه خواهی کن.
مأمون به آنان گفت:وای بر شما،من بهتر از شما این جوان را میشناسم.
این خاندان،دانش،جوهر و الهام آن را از خدای-عز و جل-گرفتهاند.پدرانش هماره در علم دین و ادب(سیاست)از دیگر مردم کمالنایافته بینیاز بودهاند.
اگر بخواهید،میتوانید ابو جعفر را بیازمایید تا آنچه از[دانش]او گفتم برای شما روشن شود.
آنان گفتند:ای امیر المؤمنین،به این امر راضی هستیم.اجازه بده کسی را حاضر کنیم که در حضور تو در زمینۀ احکام فقهی از او پرسشهایی کند.اگر پاسخ درست بدهد،دیگر اعتراضی نخواهیم کرد و نظر صائب امیر المؤمنین نیز بر همگان آشکار خواهد شد.و اگر در جواب دادن ماند،از مصیبت او رهایی خواهیم یافت.مأمون گفت:هر زمانی که بخواهید میتوانید این مجلس را برگزار کنید.آنان از نزد مأمون بیرون شدند و در جلسۀ مشورتی«یحیی بن اکثم»را-که سرآمد قاضیان روزگار خود بود-برای اینکار در نظر گرفتند.
سپس نزد وی رفته،با دادن وعدۀ اموال فراوان و گرانبها،از او خواستند تا از امام جواد علیه السّلام مسألهای بپرسد که او در جواب آن ناتوان باشد.آنگاه نزد مأمون
بازگشتند،از او خواستند تا روزی را برای این دیدار تعیین کند و مأمون نیز چنین کرد.در روز مقرر همراه یحیی بن اکثم به حضور مأمون رسیدند.مأمون دستور داد تا در صدر مجلس برای ابو جعفر فرش بگسترانند و دو پشتی بگذارند.دستور مأمون آنسان که خواسته بود عملی شد.ابو جعفر-که نه سال و اندی از عمرش میگذشت-وارد مجلس شد و میان دو پشتی قرار گرفت و یحیی بن اکثم پیش روی او نشست.مردم در جایگاههای خود قرار گرفتند و مأمون در جایگاهی نزدیک محل نشستن ابو جعفر نشست.یحیی به مأمون گفت:امیر المؤمنین اجازه میدهد مسألهای از ابو جعفر بپرسم؟
مأمون گفت:در اینباره از او رخصت بخواه.
یحیی به او(امام)نزدیک شد و گفت:فدایت گردم،اجازه میدهید مسألهای از شما بپرسم؟
ابو جعفر علیه السّلام فرمود:هرچه میخواهی بپرس.
یحیی گفت:فدایت شوم،دربارۀ کسی که در حال احرام صیدی را بکشد، چه میگویی؟
ابو جعفر علیه السّلام فرمود:در حرم یا در غیر حرم کشته است؟محرم،عالم[به حکم]یا جاهل بوده است،به عمد کشته یا از سر خطا بوده،کشندۀ صید آزاد بوده یا بنده،خردسال بوده یا بزرگسال،در همان ابتدا صید را از پای درآورده یا این کار را تکرار کرده است.صید از پرندگان یا غیر آن،کوچک یا بزرگ بوده است.بر کاری که کرده اصرار داشته یا اینکه پشیمان شده است،صید را در شب کشته یا در روز و در احرام عمره بوده یا در احرام حج؟
یحیی بن اکثم دچار بهتزدگی شد و آثار ناتوانی و درماندگی در چهرهاش آشکار گردید و به لکنت افتاد.حاضران در مجلس به درماندگی
یحیی پیبردند.مأمون به سخن درآمد و گفت:خدای را بر این نعمت و درستی نظر،سپاس میگویم.آنگاه به افراد خاندان خود روکرد و گفت:حال آنچه را که نمیپذیرفتید روشن شد.
سپس رو به ابو جعفر علیه السّلام کرد و گفت:خطبۀ[عقد]را میخوانی؟
ابو جعفر علیه السّلام فرمود:آری ای امیر المؤمنین.
مأمون گفت:فدایت گردم،خطبۀ[عقد]را برای خویش بخوان که تو را برای خود برگزیده و علیرغم آنان(مخالفان)ام الفضل را به همسری تو درآوردم.
ابو جعفر علیه السّلام خطبه را اینگونه ایراد نمود:
«الحمد لله إقرارا بنعمته،و لا إله إلا الله إخلاصا لوحدانیته،و صلی الله علی محمد سید بریّته و الأصفیاء فی عترته.اما بعد،فقد کان من فضل الله علی الأنام،أن أغناهم بالحلال عن الحرام،فقال سبحانه: وَ أَنْکِحُوا الْأَیٰامیٰ مِنْکُمْ وَ الصّٰالِحِینَ مِنْ عِبٰادِکُمْ وَ إِمٰائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَرٰاءَ یُغْنِهِمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ. (1)
ثم ان محمد بن علی بن موسی یخطب ام الفضل بنت عبد الله المأمون،و قد بذل لها من الصداق مهر جدّته فاطمة بنت محمد صلّی اللّه علیه و آله و هو خمسمائة درهم جیادا، فهل زوّجته یا أمیر المؤمنین بها علی هذا الصداق المذکور؟»
سپاس خدای را[چنان سپاسی که]اقرار به نعمت اوست و خدایی جز او نیست[که این توحید]بیشائبه،به وحدانیت خواندن اوست و درود خدا بر محمد سرور خلقش و برگزیدگان از خاندان پاک او باد.
1) (1)) .نور/32.
اما بعد،از لطف و فضل خدا بر بندگانش این است که با[مهیا کردن]حلال،آنان را از[ارتکاب]حرام بینیاز فرموده،در کتابش میفرماید:«بیهمسران خود و غلامان و کنیزان درستکارتان را همسر دهید.اگر تنگدست هستند،خداوند آنان را از فضل خویش بینیاز خواهد کرد و خدا گشایشگر داناست.
آنگاه محمد بن علی بن موسی علیه السّلام با پانصد درهم سالم و سره،معادل مهریۀ مادرش فاطمه دختر محمد صلّی اللّه علیه و آله،از ام الفضل دختر عبد الله مأمون خواستگاری میکند.ای امیر المؤمنین،آیا با این مقدار مهریه،او را[به]همسر [من]میدهی؟
مأمون گفت:آری ای ابو جعفر من دخترم ام الفضل را با مهریۀ پیش گفته شده به همسری تو درآوردم،تو این ازدواج را میپذیری؟
ابو جعفر علیه السّلام فرمود:«قد قبلت ذلک و رضیت به»؛آن را پذیرفتم و به آن رضایت دادم.
آنگاه مأمون همگان را فرمان داد تا در جایگاههای خود قرار گیرند.ریان میگوید:دیری نپایید که صداهایی چون صدای ناخدایان به گوش رسید.
ناگهان خادمان را دیدیم که کشتیای[کوچک]ساخته شده از نقره را که بر مرکبی قرار دارد با ریسمانهای ابریشمین کشیده،وارد کردند.این کشتی پر از غالیه بود.مأمون دستور داد تا خاصان محاسن خود را با آن غالیه خضاب کنند، سپس به میان دیگر حاضران برده شد و آنان از آن غالیه خویش را معطر کردند.
آنگاه خوانها گسترانده شد و همگان خوردند و هرکس به فراخور جایگاه و منزلت خود،از جوایز خلیفه بهرهمند شد.
چون عامۀ مردم آنجا را ترک کردند و تنها خاصان خلیفه ماندند،مأمون به ابو جعفر گفت:فدایت شوم،خوب است مسألۀ فقهی مطرح شده را با تمام
فروع آن برای ما بازگویی تا حکم آن را بدانیم و بهرهمند شویم.
ابو جعفر علیه السّلام فرمود:هرگاه محرم در غیر حرم،پرندهای بزرگ(بالغ) بکشد،یک گوسفند و اگر در حرم باشد دو گوسفند قربانی کند.اگر جوجۀ پرنده را در غیر حرم بکشد،برّهای که از شیر گرفته شده باشد و اگر در حرم بکشد برهای قربانی کند و قیمت جوجۀ پرنده بر عهدۀ اوست.اگر صید حیوان وحشی باشد،مانند الاغ وحشی،یک گاو،اگر صید،شترمرغ باشد یک شتر و اگر صید،آهو باشد یک گوسفند قربانی کند.هرگاه در حرم یکی از موارد یاد شده را صید کند،کفارۀ او دو برابر میشود و باید آن را به کعبه(مکه)برساند.
هرگاه محرم حیوانی را بکشد که باید«هدی»(گوسفندی که به مکه میبرند)بدهد و در احرام حج باشد،باید آن را در منی و اگر در احرام عمره باشد در مکه سر ببرد.کفارۀ عالم و جاهل در مورد صید یکسان است.در مورد کسی که در کشتن تعمد داشته مرتکب گناه نیز شده،اما در مورد کشتن به خطا گناهی بر محرم نیست.کفارۀ انسان آزاد بر خود او و کفارۀ بنده بر عهدۀ مولای اوست و اگر کودک حیوانی را بکشد کفاره ندارد و کفارۀ او بر بزرگ(ولی)او واجب است.اگر محرم از کشتن حیوانی در حال احرام پشیمان شده باشد،در آخرت کیفر ندارد،اما آنکه پشیمان نباشد در آخرت کیفر خواهد شد.
مأمون گفت:احسنت ای ابو جعفر،خدا برای تو خوش خواهد و بر تو نیکی فرستد!به جاست همانطور که یحیی از تو مسألهای پرسید،تو نیز از او سؤال کنی.
ابو جعفر علیه السّلام به یحیی گفت:سؤال کنم؟
یحیی گفت:فدایت شوم،اختیار با شماست و اگر توانستم،پاسخ میدهم و در غیر این صورت بر دانشم افزوده میشود.
ابو جعفر به او فرمود:مردی در اول روز به زنی نگاه کرد و این نگاه او حرام بود و چون چاشت فرا رسید،آن زن بر او حلال شد و در نیمۀ روز زن بر او حرام شد و هنگام عصر مجددا بر آن مرد حلال شد.با غروب خورشید حرام شد و زمان فرا رسیدن شامگاه،آن زن بر آن مرد حلال شد.نیمۀ شب حرام شد و چون سپیده سرزد،بر او حلال شد.حال این مطلب را روشن کن که این زن چگونه بر مرد حلال و حرام میشد؟
یحیی بن اکثم گفت:به خدا سوگند،نمیتوانم به پاسخ این مسأله دست یابم و وجوه آنرا نمیدانم.خوب است خود،آن را بیان فرمایی.
ابو جعفر علیه السّلام فرمود:این زن،کنیز شخصی بوده است که نگاه نخستین آن مرد به او حرام بود.چون چاشت شد او کنیز را از صاحبش خرید و بدین ترتیب بر او حلال شد.به هنگام ظهر او را آزاد کرد و زن بر او حرام گردید و عصر هنگام او را به عقد خود درآورد و زن بر او حلال شد.چون خورشید غروب کرد،مرد او را«ظهار» (1)کرد و زن بر او حرام گردید و شامگاه کفارۀ ظهار را داد و زن بر او حلال شد.چون نیمه شب فرا رسید زن را طلاق داد و بدین صورت زن بر او حرام گردید و سپیدهدم او را مجددا به عقد خود درآورد و زن بر او حلال شد.
ریان میگوید:مأمون رو به خویشاوندانش که در مجلس حضور داشتند کرده،گفت:آیا در میان شما کسی یافت میشود که پاسخ این مسأله را اینگونه بدهد؟
1) (1)) .مردی که همسرش را به مادر خود تشبیه کند،همسرش بر او حرام میشود و برای حلال شدن و رجوع کردن باید کفاره بدهد.این عمل را که با جملۀ«أنت علیّ کظهر أمی»؛تو برای من همانند پشت مادرم هستی»و با قصد صورت میگیرد«ظهار»است.
همگی گفتند:به خدا سوگند نه و امیر المؤمنین خوب میداند که چه کند و که را بگزیند.
مأمون گفت:وای بر شما،این خاندان از میان تمام خلق به برتری در فضل و دانش،ویژگی یافتهاند و خردسالی،آنان را از داشتن مراتب والای کمال باز نمیدارد.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دعوت خود را با امیر المؤمنین علی بن ابی طالب که ده سال داشت آغاز کرد و اسلام او را پذیرفت و او را مسلمان خواند و کسی غیر از او در چنین سنی به ایمان به خود نخواند.حسن و حسین که کمتر از شش سال داشتند با حضرتش بیعت کرد و او پذیرفت،اما با خردسالانی جز آنان بیعت نکرد.این را میدانید؟
حتما میدانید که خدای-عز و جل-این خاندان را به چه چیزهایی ویژگی بخشید؟اینان[کسانی هستند که قرآن دربارهشان فرموده:] «ذُرِّیَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ» (1)...؛فرزندانی که بعضی از آنان از[نسل]بعضی دیگرند.
و هرچه را برای نخستین آنان مقرر فرموده،آخرین ایشان را نیز از آن بهرهمند میکند.
گفتند:راست گفتی ای امیر المؤمنین.
آنگاه برخاسته،مجلس را ترک کردند.
چون روز بعد در رسید،مردم فراخوانده شدند و ابو جعفر علیه السّلام نیز حضور یافت.سرداران،پردهداران،خواص و کارکنان دربار به حضور رسیدند تا به مأمون و ابو جعفر علیه السّلام شادباش و تبریک گویند.سه طبق سیمین به مجلس آورده شد که گویهایی تهیه شده از مشک و زعفران در آن قرار داشت.در
1) (1)) .آل عمران/34.
میان هر گویی رقعهای وجود داشت که بر آن اموال فراوان،عطایای ارزشمند و ملک نوشته و حواله شده بود.به فرمان مأمون،آنها را میان خاصان تقسیم کردند.هرکس گویی به دست آورده،نوشته آن را تحویل میداد و آنچه بر رقعه نوشته شده بود،میستاند.آنگاه بدرهها[ی سنگین درهم و دینار]را میان سرداران و دیگر حاضران توزیع کردند و حاضران با ثروت فراوانی راه خانههای خود را در پیش گرفتند.مأمون همچنین صدقههای فراوانی نثار بینوایان و مستمندان کرد.او در تمام دوران حیات خود،ابو جعفر علیه السّلام را بزرگ میشمرد و گرامیاش میداشت و هماره او را بر فرزندان و دیگر کسان خود ترجیح میداد». (1)
پیشتر جریان ازدواج امام جواد علیه السّلام با دختر مأمون،شرایطی که این پیوند را دربر میگرفت و مناقشات و گفتوگوهایی که در اینباره رد و بدل شد، مورد بررسی قرار گرفت.اینک به نکتههایی میپردازیم که شکاف موجود در روابط مأمون عباسی و امام جواد علیه السّلام را روشن میکند:
1.مأمون به خوبی میدانست که امام جواد علیه السّلام وارث حقیقی خط امامت و رهبر شرعی امت جدش رسول خداست.این بود که مأمون در برنامه و حرکت سیاسی خود،تعاملی خوب و جدی با آن حضرت در پیش گرفت،زیرا کاملا آگاه بود که امام جواد علیه السّلام محور مهمی در میدان سیاست اسلامی بوده و افزون بر اینکه از سوی طلایهداران بیدار امت اسلامی به عنوان رهبری مطاع
1) (1)) .بحار الانوار 74/50-79.
مقبولیت دارد،در میان عامۀ مردم و تمام طبقات امت،از جایگاه و منزلت والایی برخوردار است.عباسیان در مورد ازدواج امام جواد علیه السّلام با دختر مأمون به مأمون اعتراض کردند و گفتند:«ای امیر المؤمنین،دخترت و نور دیدگانت را به همسری کودکی[نه ساله]درمیآوری که دین خدا را کاملا نشناخته و حرام و حلال،واجب و مستحب را نمیداند؟خوب است درنگ کنی تا دانش آموزد،قرآن را فراگیرد و حلال را از حرام بازشناسد!
در این هنگام بود که مأمون یافتههای خود را دربارۀ امام جواد علیه السّلام و پایگاه مردمی آن حضرت و نیز منزلت والای او بازگفت و به آنان چنین پاسخ داد:به یقین او از شما عالمتر و نسبت به خدا و رسول و سنت و احکام او آشناتر است.و هم او کتاب خدا را بهتر از شما میخواند(میشناسد)و به محکم و متشابه،ناسخ و منسوخ،ظاهر و باطن،خاص و عام و تنزیل و تأویل قرآن از شما آگاهتر است». (1)
این واکنش مأمون نشان میدهد که او با دقت و کارآزمودگی تمام با امام جواد علیه السّلام تعامل داشت و گویای بعد گستردهای بود که این پیوند از آن برخوردار شد.وانگهی سرداران،پردهداران،خاصان خلیفه از مرتبۀ توجه مأمون نسبت به امام جواد علیه السّلام آگاه میشدند.
2.همانطور که پیشتر خواندیم،مأمون به دوستی و ارج نهادن به امام جواد علیه السّلام تظاهر میکرد،اما او از این کار دو هدف را دنبال میکرد:
نخست:جذب حمایت تودۀ مسلمانان طرفدار و دوستدار اهل بیت علیهم السّلام بود.لذا میبایست برای رسیدن به هدف،خود را دوستدار و ارجگذار به
1) (1)) .علی بن ابراهیم،تفسیر القمی 182/1 و حویزی،تفسیر نور الثقلین 673/1.
خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بنمایاند؛
دوم:با اظهار محبت و مهرورزی و احترام نسبت به امام جواد علیه السّلام جنایت کشتن امام رضا علیه السّلام را از یادها بزداید.وی با این روش توانست افکار عمومی را بفریبد.
3.رابطۀ مأمون با امام جواد علیه السّلام مانند رابطهاش با امام رضا علیه السّلام آکنده از اغراض سیاسی بود.او در ظاهر با آن بزرگوار رفتاری مهرجویانه و بسیار خوب داشت،اما در باطن نسبت به آن حضرت اندیشههای بد میپروراند.او نسبت به امام جواد علیه السّلام دسیسهچینی میکرد،ولی هیچگاه نتوانست اهداف خود را عملی سازد و از جایگاه آن حضرت کاسته،او را از چشم مردم بیندازد.
این بود که آخرین تلاش خود را به کار بست و دخترش را به همسری امام جواد درآورد تا به مردم وانمود کند که امام جواد علیه السّلام طالب دنیاست.
از محمد بن ریان نقل شده است:«مأمون هر حیلهای را که میشناخت در مورد ابو جعفر علیه السّلام به کار بست،اما موفق نشد.لذا بر آن شد تا دخترش را به همسری ابو جعفر علیه السّلام درآورد.این بود که دو کنیز را که در زیبایی بیمانند بودند برگزید و به دست هریک جامی داد که در آن جام گوهری قرار داشت.
آنگاه به آنان دستور داد که هرگاه ابو جعفر در جایگاه نیکان و بندگان صالح قرار گرفت نزد او بروند.آنان خواستۀ مأمون را عملی کردند،اما آن حضرت به آنان توجهی نکرد.
مردی خوشآواز و نوازنده بود به نام«مخارق»که محاسنی بلند داشت.
مأمون او را خواست و او به مأمون گفت:ای امیر المؤمنین،اگر کاری دنیایی بر تو سخت شده،آن را از تو دور میکنم[...].آنگاه نزد ابو جعفر علیه السّلام نشست و نالهای سر داد که تمام کاخیان گرد او جمع شدند.سپس عودی را برگرفت و بر
آن مینواخت و آواز میخواند.زمانی گذشت و ابو جعفر توجهی به او نکرد.
پس از مدتی امام سر بلند کرد و به او فرمود:«إتّق الله یا ذا العثنون»؛
ای صاحب ریش،تقوای خدا در پیش گیر.
ناگهان عود از دست مخارق افتاد و تا آخرین روز زندگیاش نتوانست از دستان خود استفاده کند.
مأمون جویای حال مخارق در آن لحظه شد،پاسخ داد:هنگامی که ابو جعفر بر من بانگ زد چنان وحشتزده شدم که هرگز از آن رهایی نخواهم یافت». (1)
این مطلب دلیل روشنی بر دسیسهچینی مأمون است.او از هر فرصتی و ابزاری استفاده میکرد تا منزلت امام جواد علیه السّلام را نزد مردم بکاهد او را برای امامت و رهبری امت اسلامی ناتوان و-العیاذ بالله-ناشایست معرفی کرده، خود را به این منصب سزاوارتر بنمایاند،اما هماره با شکست و ناکامی روبهرو میشد.او ناچار شد روش دیگری برای زیرنظر قرار دادن امام جواد علیه السّلام تجربه کند و با همین انگیزه دخترش را به همسری امام درآورد.پر واضح است که این اقدام مأمون به انگیزۀ گرامی داشتن نبود که به منظور زیر نظر داشتن امام جواد علیه السّلام بود.مفصل این مبحث خواهد آمد.
یکی دیگر از نیرنگهای مأمون برای متزلزل کردن موقعیت امام جواد علیه السّلام واداشتن قاضی القضات،یحیی بن اکثم به مطرح کردن مسائل سخت در حضور امام جواد علیه السّلام بود تا بدینوسیله آن حضرت را در تنگنا گذارد و از این طریق به اهداف شوم خود برسد.مأمون به یحیی گفت:«از محمد بن علی
1) (1)) .کافی 494/1-495.
الرضا علیه السّلام سؤالی کن که نتواند پاسخ گوید.
یحیی به ابو جعفر علیه السّلام گفت:مردی با زنی زنا کرده است.آیا میتواند او را به همسری گیرد؟
امام علیه السّلام فرمود:او را از نطفۀ خود و نطفه دیگری استبرا میکند،زیرا چنین زنی مورد اطمینان نیست و ممکن است همانگونه که با این مرد همبستر شده،با دیگری نیز آمیزش کرده باشد.پس از استبراء[و حصول اطمینان از عدم بارداریاش]اگر بخواهد میتواند با وی ازدواج کند.این مسأله به درختی میماند که انسان میوۀ آن را به حرام(بدون رضایت مالکش)بخورد،سپس آن درخت را بخرد و میوۀ حلال از آن بخورد.
یحیی از این پاسخ در خود فرو رفت و درماند». (1)
علیرغم اینکه چنین مواردی مأمون را ناکام میکرد،اما او زیرکانه و با کارآزمودگی سیاسیاش،به هنگام پاسخ دادن امام جواد علیه السّلام اظهار شادمانی مینمود و چنان رفتاری در پیش میگرفت که وانمود میکرد،اقدام یحیی بن اکثم عملی فردی بوده است.
سادهلوحان و کوتهفکران را میتوان در چنین دامهایی گرفتار کرد و فریفت،اما پیروان و دوستداران حقیقی امام علیه السّلام که از چشمۀ جوشان معرفتش جرعهها نوشیدهاند و جایگاه والای حضرتش را به خوبی میشناسند،هرگز گرفتار چنین دامهایی نمیشوند.بنا بر آنچه کلینی نقل کرده است،برخی محافل سیاسی آنروز که با مسائل آشنا بودند فریب مأمون را نخوردند و اینکه مأمون دخترش را به همسری امام جواد علیه السّلام درآورده بود،از نظر آنان هدفی
1) (1)) .تحف العقول/454.
سیاسی و مکارانه در سر میپروراند.
«محمد بن علی هاشمی»میگوید:«صبح عروسی امام جواد علیه السّلام با دختر مأمون،نخستین کسی بودم که به حضور ایشان رسیدم.از آنجا که شب گذشته دارو خورده بودم،تشنه شدم،اما خوش نداشتم درخواست آب کنم.
ابو جعفر علیه السّلام در من نگریست و فرمود:انگار تشنه هستی؟
گفتم:آری.
امام علیه السّلام صدا زد:ای غلام(یا کنیز)،آبی به ما بده.
با خود اندیشیدم که اکنون آبی زهرآلود برای حضرت میآورند و او را مسموم میکنند.یکی از غلامان آب در دست وارد شد.امام علیه السّلام در چهرۀ من نگریست و خندید،آنگاه آب را از غلام گرفت و قدری از آن نوشید،سپس قدح آب را به من داد و من از آن نوشیدم.مجددا تشنه شدم،اما اظهار تشنگی نکردم.امام دوباره آب خواست و چون غلام قدح آب را به حضرت داد،آنچه پیشتر در ذهنم خطور کرده بود،باز از اندیشهام گذشت.امام علیه السّلام قدح را گرفت و مقداری از آن نوشید،سپس به من داد و لبخند زد». (1)
محمد بن علی هاشمی یکی از کسانی بود که از دشمنی پنهانی مأمون نسبت به امام جواد علیه السّلام آگاه بود و هرلحظه منتظر بود که حادثهای ناگوار رخ دهد و امام جواد علیه السّلام به دست مأمون و دستگاه خلافت به شهادت برسد.لذا مرد هاشمی از اینکه امام جواد علیه السّلام آب خواست،اندوهگین شد.
1) (1)) .مستدرک عوالم العلوم 81/23.
برای این وصلت دو انگیزه وجود داشت:یکی اینکه میتوانست راهکاری تبلیغاتی برای مأمون باشد تا از این رهگذر به همگان القا کند که بی اندازه به خاندان رسالت علاقهمند است.انگیزۀ دوم که میتوان آن را سبب اصلی این پیوند دانست و بر انگیزۀ پیش گفته نیز ترجیح دارد،گماردن جاسوسی برای زیر نظر گرفتن امام جواد علیه السّلام بود تا تمام فعالیتهای امام جواد علیه السّلام را به دستگاه حکومتی گزارش کند و این امر به وسیلۀ ام الفضل دختر خلیفه به نحو احسن انجام میگرفت.
موضعگیری عباسیان نسبت به این اقدام مأمون،توأم با کینه و تعصب و سادهلوحانه بود،چرا که تحت تأثیر فراوان ظواهر،از تساهل مأمون با امام جواد علیه السّلام سخت ناخرسند بودند.آنان حقیقت و عمق این اقدام مأمون و اهدافی که او در این پیوند دنبال میکرد،درک نمیکردند.مأمون نیز از این حالت عباسیان بهترین استفاده را برده،با رد کردن ادعاها و اظهارات آنان در مورد امام جواد علیه السّلام چنین وانمود میکرد که دوستدار واقعی اهل بیت علیهم السّلام است.
همانطور که پیشتر نقل شد،امام جواد علیه السّلام با یحیی بن اکثم به مناظره فقهی پرداخت تا بیمایگی علمی او را بر مردم آشکار نماید.آن حضرت در مناظرهها اهدافی را میجست که ذیلا میخوانیم:
نخست:امام جواد علیه السّلام در جامعهای میزیست که دستهای مخالف،تبلیغاتی بر ضد او به راه انداخت بودند که او(امام جواد)علیه السّلام چیزی از مفاهیم دین را نمیشناسد و دیگر اینکه خردسال است.از اینرو امام علیه السّلام با شرکت در مناظرۀ علمی با بزرگترین دانشمندان،امامت و دانش سرشار خویش را به مردم نمایاند.
دوم:از آنجا که یحیی بن اکثم عالم دستگاه مأمون و قاضی القضات او بود،محکوم و مردود کردن او به منزلۀ محکوم کردن نظام بود.از اینرو امام جواد علیه السّلام در میدان مبارزۀ علمی با او هماوردی کرد و علیرغم خردسالی، برتری علمی خود را اثبات نمود.
سوم:امام جواد علیه السّلام با شرکت در مناظره،مردم را آگاهی بخشید و دانش صحیح و واقعی را به آنان شناساند.
پس از شهادت رسیدن امام رضا علیه السّلام در سال 203 ق.و در عهد مأمون،منصب و وظیفۀ هدایت امت به امام جواد علیه السّلام رسید.مأمون در سال 218 ق.در«بدندون»روم مرد و پیکرش به طوس منتقل و در آنجا دفن شد. (1)
بنابراین،امام جواد علیه السّلام پانزده سال از هفده سال امامت خود را با مأمون معاصر بود در واقع بیشتر دوران امامت آن حضرت در عهد مأمون بود.
1) (1)) .تاریخ الخلفاء/333-234.
بنا به قول«ذهبی»ابو اسحاق،محمد بن هارون الرشید،ملقب به معتصم به سال 180 ق.زاده شد و به گزارش«صولی»تولد معتصم در ماه شعبان سال 178 ق.بوده است.مادرش ام ولد(کنیز)بود به نام«مارده»که بیش از همگان مورد توجه هارون الرشید قرار داشت.
معتصم،دلیر بود و همت والا داشت،اما از دانش بیبهره بود.در حالی معتصم خوانده میشد که بیشترین فاصله را با اعتصام(چنگ زدن)به ریسمان الهی گرفته بود.فساد اخلاقی داشت و غلامی به نام«عجیب»داشت که سخت شیفته و دلباختۀ او بود.
در مسألۀ خلق قرآن راه برادرش مأمون را در پیش گرفت و عمر خود را در آزمون مردم با مسأله خلق قرآن سپری کرد.در این مورد به تمام مناطق نامه نوشت و نیز به معلمان و مربیان فرمان داد تا مسألۀ خلق قرآن را به کودکان بیاموزند.مردم از این جهت سخت در تنگنا قرار گرفته بودند.او عالمانی را به دلیل تن ندادن به نظریۀ خلق قرآن کشت و«احمد بن حنبل»از جمله عالمانی بود که به جهت مخالفت با نظریۀ خلق قرآن کیفر شد.گفتهاند:آنچنان او (احمد)را زد که بیهوش شد و پوست بدنش جدا شد،آنگاه او را در بند کشید و به زندان افکند. (1)
معتصم کوتاهفکر و در برخورد با مخالفان سیاسی و دیگر مخالفان خود، سنگدل و بیرحم بود.در امور ادارۀ مملکت،کارآزمودگی سیاسی ناچیزی
1) (1)) .مجله«دراسات و بحوث»/94.
داشت و حکومتش با آشوب فراوان سیاسی در گسترۀ تحت حکومت عباسیان روبرو شد. (1)
معتصم که از مادری ترکتبار زاده شده بود،سپاهی ویژه از ترکان تشکیل داد و مبالغ هنگفتی در اختیار آنان گذارد و آنان حکومت را قبضه کردند.این اقدام معتصم،کینۀ سپاهیان عرب را برانگیخت و آتش گرایشهای قومی را در جامعۀ آن روز شعلهور کرد.این سیاست معتصم،خطرناکترین چالشی بود که حکومت عباسیان در تمام دوران خود با آن مواجه شد.پس از معتصم،اوضاع به وخامت گرایید و خطر سپاهیان ترک روزبهروز افزایش مییافت و هر خلیفهای که در صدد محدود کردن اختیارات آنان برمیآمد،با کودتای نظامی آنها روبهرو میشد.
تضاد فکری حادّی که میان امامان اهل بیت علیهم السّلام و شیعیان مؤمن آنان از یک سو و دستگاه خلافت عباسیان و پیروان آنان از سوی دیگر حاکم بود، سبب شد تا دشمنی دو خط اهل بیت و خط عباسیان ادامه یابد و هر زمانی رنگ و چهرۀ خاصی به خود گیرد و بنا به اوضاع و شرایط،دستخوش شدت یا ضعف شود.معتصم نیز سیاست اسلاف کینهتوز خود را نسبت به اهل بیت علیهم السّلام و پیروان و حزب آنان در پیش گرفت.او با اسلام و خط مستقیم آن سر ستیز برافراشت،اما با اعتراض شدید اهل بیت علیهم السّلام و شیعیان آنان روبرو شد.
1) (1)) .قیام طالقان به فرماندهی قاسم بن محمد علوی،قیام«زط»ها در بصره،قیام بابک خرمدین، لشکرکشی رومیها به سوی«زبطره»و دیگر سرزمینهای اسلامی و قیام«مبرقع»در فلسطین از آن جمله است.ر.ک:ابن اثیر،الکامل 232/5-265.
قیامهایی که از سوی آنان بر ضد معتصم شکل گرفت،در بخش بعدی بررسی خواهیم کرد.
امام جواد علیه السّلام تنها دو سال در دوران خلافت معتصم زنده ماند و سرانجام به وسیلۀ همان نظام منحرف به شهادت رسید.ضروری مینماید در این بخش روابط امام جواد علیه السّلام و معتصم،حاکم وقت را ذیلا مورد کندوکاو قرار دهیم:
ماندن امام جواد علیه السّلام در مدینه،معتصم را نگران میکرد،چرا که هماره او را خطر بزرگی برای خود میدانست.این بود که آن حضرت را از مدینه به بغداد فراخواند تا از نزدیک،لحظههای او را زیر نظر گرفته،بر حرکات و سکنات امام جواد علیه السّلام اشراف کامل داشته باشد.امام جواد علیه السّلام نیز به خواستۀ معتصم راهی بغداد شد و دو روز مانده به آخر ماه محرم سال 220 ه.ق.وارد مرکز حکومت معتصم شد و در ماه ذی قعده همان سال به دیدار معبود شتافت. (1)
نقش رهبری کارآمد امام جواد علیه السّلام او را به صورت کانون خطری برای حکومت معتصم درآورده بود،چرا که حاکمیت،ارتباط امام جواد علیه السّلام را با خیزش و جنبشهای امت اسلامی بعید نمیدانست.این بود که در صدد
1) (1)) .اربلی،کشف الغمة فی معرفة الائمة 361/2.
رهایی از وجود امام برآمد.تاریخنگاران از«زرقان»یار«ابن ابی دؤاد»قاضی معتصم عباسی نقل کردهاند:«روزی ابن ابی دؤاد گرفته و غمگین از نزد معتصم بازگشت.دلیل آن را پرسیدم،گفت:ای کاش بیست سال پیش[از دستگاه خلافت بیرون]آمده بودم.
پرسیدم:چرا چنین آرزو میکنی؟
گفت:به دلیل عملی که از این سیاه[!!]ابو جعفر،محمد بن علی بن موسی در حضور امیر المؤمنین(معتصم)سرزد.
گفتم:مگر چه شده است؟
ابن ابی داؤد گفت:دزدی[در حضور خلیفه]به جرم خود اعتراف کرد و از خلیفه خواست تا حد بر او جاری کند.خلیفه فقیهان را گرد آورد تا حکم خدا را دربارۀ او صادر کنند.محمد بن علی علیه السّلام نیز حضور یافت.آنگاه از ما پرسید:
دست دزد را از کجا باید قطع کرد؟
گفتم:از مچ.
پرسید:چه دلیل و حجتی بر صحت این گفته داری؟
گفتم:از آنجا که دست شامل انگشتان،کف دست و مچ میشود و در قرآن نیز[در باب تیمم]آمده است: ...فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُمْ... (1)و از آن به صورت و دستهایتان بکشید.
حاضران در اینباره با من همصدا شدند.
جماعتی نظر دیگری داشتند.آنان میگفتند:باید دست او از آرنج بریده شود.ابو جعفر گفت:چه دلیلی بر این مدعا دارید؟
1) (1)) .مائده/5.
گفتند:به دلیل آیۀ قرآنی که میفرماید: ...وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرٰافِقِ (1)...؛و دستهایتان را تا آرنج بشویید»و همین ثابت میکند تا آرنج دست به شمار میرود.
آنگاه معتصم رو به محمد بن علی علیه السّلام کرد و گفت:ای ابو جعفر،تو چه میگویی؟
پاسخ داد:ای امیر المؤمنین جماعت[فقیهان]در اینباره سخن گفتند.
معتصم گفت:آنچه اینان گفتند رها کن.تو برای گفتن چه داری؟
او گفت:ای امیر المؤمنین،مرا از این کار معاف دار.
معتصم گفت:تو را به خدا سوگند میدهم که آنچه در اینباره داری (میدانی)بازگو.
ابو جعفر گفت:حال که مرا به خدا سوگند میدهی باید بگویم که اینان حکم خدا و سنت را دربارۀ حد سرقت به اشتباه فهمیدهاند و راه خطا در پیش گرفته،زیرا بریدن دست باید از بن انگشتان صورت گیرد و کف دست باقی بماند.
معتصم گفت:دلیل تو در اینباره چیست؟
ابو جعفر گفت:به دلیل گفتۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که فرمود:«السجود علی سبعة اعضاء:الوجه،و الیدین،و الرکبتین،و الرجلین»؛سجده بر هفت موضع باید صورت گیرد:
صورت(پیشانی)،دو دست،دو زانو،و[سرانگشتان]دو پا.
حال اگر دست از مچ یا از آرنج قطع شود،دستی برای سجده کردن نمیماند.و[بدانید]خدای-تبارک و تعالی-فرموده است: وَ أَنَّ الْمَسٰاجِدَ لِلّٰهِ... (2)و مساجد ویژه خداست و مراد از مساجد،هفت موضع سجده است.در
ادامۀ آیه میفرماید: ...فَلاٰ تَدْعُوا مَعَ اللّٰهِ أَحَداً؛ پس هیچکس را با خدا مخوانید.
معتصم این نظر را مقبول دانست و فرمان داد تا انگشتان سارق را از بن ببرند.
آنگاه ابن ابی دؤاد گفت:قیامت من با این مسأله فرا رسید و ای کاش زنده نبودم[و این وضع را نمیدیدم].
زرقان به نقل از ابن ابی دؤاد میگوید:روز سوم پس از آن ماجرا نزد معتصم رفتم و گفتم:خیرخواهی امیر المؤمنین بر من واجب است و سخنی میگویم که میدانم فرجام آن،آتش دوزخ است.
معتصم گفت:این خیرخواهی چیست؟
گفتم:امیر المؤمنین،فقیهان و عالمان را برای حکمی از احکام دین در مجلس خود گرد آورد و از همگان دربارۀ آن حکم نظر خواست و آنان در حضور دیگر عباسیان،وزیران و دبیران خلیفه،دانستههای خود را دربارۀ موضوع مورد بحث بیان داشتند.تمام حاضران و عامّۀ مردم که در پس درها قرار داشتند فتوای آنان را شنیدند.آنگاه امیر المؤمنین آرای آنان را نادیده گرفته و سخن و رأی کسی را-که حکمی غیر از حکم فقیهان داده-پذیرفت که امت را با امامت خود به دو دسته کرده است و[دستهای از آنان]او را نسبت به خلافت،از خلیفه سزاوارتر میدانند.
ابن ابی دؤاد گفت،رنگ از چهرۀ خلیفه پرید و متوجه مطلب شد،آنگاه به من گفت:به پاس این خیرخواهی خدایت پاداش خیر دهد!...روز چهارم به یکی از وزیران خود دستور داد تا امام جواد(ع)را به منزلش فراخواند،اما امام جواد علیه السّلام نپذیرفت و فرمود:میدانی که در مجالس شما حاضر نمیشوم.
وزیر گفت:تو را به صرف غذا دعوت میکنم و دوست داشتم به خانۀ ما
آمده،بر فرش ما گام نهی تا به وجودت خانه و وجودم متبرک شود.وانگهی فلان وزیر(که نام او را برد)دیدار تو را خوش میدارد.
امام علیه السّلام دعوت او را پذیرفت و به سوی خانه وزیر رفت و بر خوان او نشست.پس از آنکه اندکی از غذا خورد،به مسموم بودن آن پی برد،این بود که مرکب خود را خواست تا آنجا را ترک کند.صاحب خانه از او درخواست ماندن کرد و حضرتش فرمود:رفتن من از اینجا برای تو بهتر است.او آن روز و آن شب را با حالت متغیر و نامساعد سپری کرد و سرانجام جان سپرد». (1)
امام جواد علیه السّلام خود میدانست که پس از این دعوت به شهادت خواهد رسید.«اسماعیل بن مهران»میگوید:«نخستینباری که ابو جعفر علیه السّلام از مدینه به بغداد فراخوانده شد و در حالی که آماده رفتن به بغداد بود،به ایشان گفتم:
فدایت شوم،از این سفر بر تو بیم دارم.پس از تو چه کسی امام خواهد بود؟
امام علیه السّلام روی به من کرد و در حالی که میخندید فرمود:آنچه میپنداری در این سال رخ نخواهد داد.
هنگامی که معتصم او را فراخواند و دومین[و آخرین]سفر او به بغداد بود،به او گفتم:فدایت گردم،امام پس از تو که خواهد بود؟
امام علیه السّلام چنان گریست که محاسن او غرق اشک شد،آنگاه رو به من کرد و فرمود:در این سفر بیم[آنچه در اندیشه میگذرانی]بر من میرود.امامت پس از من بر عهدۀ فرزندم علی است». (2)
وجود امام علیه السّلام بزرگترین دغدغۀ خلیفۀ عباسی بود.معتصم که او را بزرگترین خطر برای دستگاه خلافت و پادشاهی خود میدید،برای از میان
برداشتن آن حضرت راهی را میجست که کارآمدتر و کمضررتر باشد.او پس از سبک و سنگین کردنهای فراوان ام الفضل دختر مأمون و همسر امام جواد علیه السّلام را بهترین گزینه برای عملی ساختن هدف شوم خود یافت.از نظر معتصم،ام الفضل میتوانست بدون انگیزش هیاهو و آشوب در میان امت،به راحتی امام جواد علیه السّلام را بکشد.معتصم دو ویژگی مطلوب در ام الفضل میدید که میتوانست در کشتن امام جواد علیه السّلام انگیزۀ خوبی برای او باشد:
نخست:ام الفضل پیوند و وابستگی محکمی با خط خلافت عباسی داشت، زیرا دختر مأمون و خلیفۀ وقت،[معتصم]عموی او بود.وانگهی از نظر اعتقادی در مرحلهای نبود که پیوندهای خویشاوندی را نادیده بگیرد،لذا به آسانی تسلیم خواستۀ معتصم شده و طرح او را در مورد امام جواد علیه السّلام عملی میکرد.
دوم:حسادت و کینۀ او نسبت به امام جواد علیه السّلام بود،زیرا ام الفضل از داشتن فرزند محروم بود و از دیگر سو،امام علیه السّلام زنان دیگری داشت که یکی از آنان امام هادی علیه السّلام را برای حضرت به دنیا آورد و دیگر اینکه حسادت او از دید مردم پنهان نبود.تاریخنگاران در اینباره آوردهاند:«مردم نقل میکردند که:
ام الفضل طی نامهای خطاب به پدرش از ابو جعفر شکایت کرده،نوشته بود:او با بودن من،همسر[ان]دیگری برگزیده است و همین امر حسادت مرا بر میانگیزد.
مأمون در پاسخ دخترش نوشت:تو را به همسری او در نیاوردم تا حلالی را بر او حرام کنم.مبادا از این پس چنین مطالبی را برای من بنویسی!». (1)
1) (1)) .کشف الغمة 358/2.
البته در این دوره امام جواد علیه السّلام آماج بیحرمتیها و دستاندازیهای عوامل حاکمیت قرار داشت که یک نمونه از آن را میخوانیم.
«عمر بن فرج رخجی»یکی از دشمنان کینهتوز خاندان رسالت بود و در دستگاه عباسیان منصبی داشت.مورخان از«محمد بن سنان»نقل کردهاند که گفت:«بر ابو الحسن،علی هادی علیه السّلام وارد شدم.به من فرمود:ای محمد،به تازگی واقعهای رخ داده که فرج و گشایش آل محمد در آن باشد؟
گفتم:عمر بن فرج مرد.
امام علیه السّلام فرمود:«الحمد لله علی ذلک»؛بر این نعمت خدای را حمد میگویم و 24 بار حمد الهی را تکرار نمود.آنگاه فرمود:هیچ میدانی او-که خدا لعنتش کند-به پدرم محمد بن علی علیه السّلام چه گفت؟
گفتم:نه.
فرمود:پدرم چیزی به او گفت و او به پدرم گفت:میپندارم مست باشی؟ امام جواد علیه السّلام فرمود:بار خدایا،میدانی که روزم را برای تو به روزه سپری کردم و اگر چنین است،طعم[تلخ]جنگ و خواری اسیری را به او بچشان!به خدا سوگند چند صباحی نگذشته بود که هرآنچه داشت به غارت رفت و خود در بند اسارت گرفتار شد و اینک در اسارت مرده است. (1)
پیشتر از انگیزههای معتصم در به شهادت رساندن امام جواد علیه السّلام و انتخاب ام الفضل برای عملی کردن این جنایت سخن گفتیم.افزون بر دلایل پیش گفته
1) (1)) .بحار الانوار 62/50-63.
شده که معتصم را واداشت تا ام الفضل را برای کشتن امام جواد علیه السّلام برگزیند، اقدام ام الفضل به تحریک پدرش مأمون برای کشتن امام جواد علیه السّلام بود. (1)
«ابو نصرانی»در اینباره آورده است:«حکیمه دختر محمد بن علی بن موسی بن جعفر(عمۀ امام حسن عسکری)علیه السّلام برای من گفت:هنگامی که محمد بن علی الرضا علیه السّلام از دنیا رفت نزد همسرش«ام عیسی» (2)دختر مأمون رفتم تا او را سرسلامتی داده،تسلیت گویم.او به شدت اندوهگین بود و بر امام جواد علیه السّلام بیتابی میکرد،آنسان که از شیون و گریه خود را در معرض هلاک قرار داده بود و بیم آن داشتم که بمیرد.[آنگاه]از کرم،اخلاق نیکو، شرافت،اخلاص،عزت و کرامت خدا دادۀ او سخن گفتیم.در این هنگام ام عیسی گفت:شگفتانگیزتر،بزرگتر و توصیفناپذیرتر از آنچه گفتی،باز گویم؟
گفتم:آن چیست؟
گفت:او را سخت زیر نظر داشتم و پیوسته مراقب رفتار او بودم.گاهی سخنی میگفت که از آن به پدرم شکایت میبردم و او به من میگفت:دخترکم، با او بردباری کن که او پارۀ تن رسول خداست.
روزی زنی نزد من آمد و سلام داد.پرسیدم:که هستی؟
گفت:از نوادگان«عمار بن یاسر»و همسر همسرت ابو جعفر،محمد بن علی الرضا علیه السّلام هستم.
چنان دستخوش حسد شدم که تحملپذیر نبود و در حالتی قرار گرفته بودم که میخواستم خانه را ترک کنم و بر اثر وسوسۀ شیطان نسبت به آن زن
بیحرمتی کنم،اما بر خود مسلط شده،خشم خود را فرو خوردم و او را تکریم کرده،جامههایی به او دادم.چون از پیش من رفت،برخاسته نزد پدرم رفتم و ماجرا را به او گفتم.پدرم که کاملا مست بود،فریاد برآورد:ای غلام،شمشیری برای من بیاور.شمشیر حاضر شد و پدرم سوار مرکب گردید و گفت:به خدا سوگند،او را خواهم کشت.
من که چنین صحنهای را میدیدم گفتم:«إنا لله و إنا الیه راجعون».خود و همسرم را گرفتار چه بلایی کردم؟و بر گونۀ خود کوبیدن آغازیدم.پدرم بر او وارد شد و با ضربههای مکرر شمشیر او را قطعهقطعه کرد و آنجا را ترک گفت و من نیز گریزان و ترسان در پی او روان شدم.چون روز برآمد،نزد پدرم رفتم و به او گفتم:هیچ میدانی دیروز چه کردی؟
گفت:چه کردم؟
گفتم:ابن الرضا را کشتی.
چشمان پدرم برقی زد و از هوش رفت.چون به هوش آمد،گفت:وای بر تو،چه میگویی؟
گفتم:ای پدر،به خدا سوگند همان است که گفتم.تو بر او وارد شدی و با ضربههای پیاپی شمشیرت او را کشتی.
پدرم از این پیشامد سخت دچار اضطراب شد و گفت:یاسر خادم را بیاورید.
یاسر حاضر شد و پدرم به او گفت:وای بر تو،دخترم چه میگوید؟
یاسر گفت:ای امیر المؤمنین،او راست گفته است.
مأمون با شنیدن سخن یاسر با دست بر سینه و صورت خود میکوفت و میگفت:«إنا لله و إنا الیه راجعون».به خدا سوگند،هلاکت،بدنامی و رسوایی
همیشگی نصیب ما شد.وای بر تو ای یاسر،جویای احوال او شو و شتابان مرا آگاه کن که نزدیک است جان بدهم.
یاسر پی مأموریت خود روان شد و من همچنان بر صورت خود میکوفتم.چیزی نگذشت که یاسر بازگشت و گفت:ای امیر المؤمنین،تو را بشارت باد!
پدرم گفت:تو را بشارت باد،چه خبری به دست آوردهای؟
یاسر گفت:بر او وارد شدم و او را دیدم که جامهای بر تن داشت و رواندازی بر خود کشیده بود و مسواک میکرد.بر او سلام کردم و گفتم:ای پسر رسول خدا،دوست دارم جامهای که بر تن داری به من بدهی تا در آن نماز گزارم و به آن متبرک شوم.
از آنرو چنین درخواستی کردم تا بدن او را ببینم و مطمئن شوم آیا جای شمشیر بر بدن او وجود دارد یا نه.او جامۀ خود را درآورد.در آن هنگام بدن او را که همانند عاج،سفید بود و کمی به زردی میگرایید[در کمال سلامت]دیدم.
پدرم مأمون مدتی میگریست،سپس گفت:با این[معجزه]دیگر چیزی [برای انکار]نمانده است و این امر،عبرتی برای اولین و آخرین خواهد بود.آن گاه به یاسر گفت:ای یاسر،تنها چیزی که از ماجرا به یاد دارم این است که شمشیر خواستم و سوار بر مرکب شده،نزد او رفتم و از نزد او بیرون شدم،اما از دیگر قضایا و بازگشتن به مجلس خود هیچچیزی به یاد نمیآورم.خدا این دختر را مورد لعنت پیاپی و بیامان خود قرار دهد.
ای یاسر،نزد او رفته،از زبان من به او بگو:از این پس اگر نزد من بیایی و از او(امام جواد)علیه السّلام شکایت کنی یا بیاجازۀ او از خانه بیرون شوی،انتقام او
را از تو خواهم ستاند.آنگاه نزد ابن الرضا برو و سلام مرا به وی برسان و بیست هزار دینار از خزانه برگرفته به همراه اسبی که روز گذشته سوار آن شدم، برای او ببر.پس از آن[طی فرمانی]به هاشمیان دستور داد تا بر او وارد شده،به حضرتش سلام دهند.
یاسر میگوید:فرمان مأمون را به هاشمیان رساندم و خود نیز همراه آنان بر او وارد شده،سلام داده و سلام مأمون را به او رساندم و دینارها را مقابل حضرت گذاردم و اسب مأمون را به او نشان دادم.او زمانی به اسب نگریست، سپس لبخندی زد و گفت:ای یاسر،آیا چنان سابقهای داشتیم که او اینگونه بر من یورش آورد؟آیا نمیداند که یاور و مانعی دارم که مرا از[گزند]او ایمن داشته،مانع میان من و او خواهد بود؟
گفتم:سرورم،ای پسر رسول خدا،گلایه را رها کن و درگذر.به خدا و به جدت رسول خدا سوگند که[تحت تأثیر مستی]نمیدانست چه میکند و در کجای این خاکدان قرار دارد.او سوگندی صادقانه یاد کرده و نذر شرعی نموده که از آن پس مست نکند،چرا که دریافته شراب،از دامهای شیطان است.ای پسر رسول خدا،چنانچه نزد او رفتی چیزی از این ماجرا به او گوشزد مکن و او را در مورد کردارش ملامت منما.
او گفت:به خدا سوگند،همین کار را میخواستم بکنم.
آنگاه جامههای خود را خواست و بر تن نمود و برخاست و مردم همگان با وی برخاستند.او نزد مأمون رفت و مأمون با دیدن ابو جعفر برخاست و او را در آغوش کشیده،به سینهاش فشرد و به گرمی از وی استقبال کرد.مأمون اجازۀ ورود به کسی نداد و با ابو جعفر به گفتوگو پرداخت و از او خواست هرچه میخواهد فرمان دهد که فرمانش مطاع خواهد بود.چون گفتوگو به
سرآمد،ابو جعفر،محمد بن علی الرضا علیه السّلام گفت:ای امیر المؤمنین.
مأمون گفت:در خدمتم،آنچه خواهی فرمان ده.
ابو جعفر گفت:نصیحتی به تو میکنم،آن را بپذیر.
مأمون گفت:ای پسر رسول خدا،شایستۀ سپاسی،آن نصیحت چیست؟ ابو جعفر گفت:میخواهم شبها از خانه خارج نشوی،زیرا تو را از گزند این مردم نگونسار در امان نمیبینم.وانگهی دعایی دارم که میتوانی خود را با آن از بلاها،شرور،آفتها،بیماریها و سختیها در امان داری و اگر با آن در مصاف سپاه روم و ترک قرار گیری و تمام مردم پشت در پشت در صدد از پای درآوردن تو باشند به خواست خدای جبار،به خواستۀ خود نخواهند رسید، همانگونه که روز گذشته خدا مرا از[گزند]تو رهایی بخشید.اگر مایل باشی آن را برای تو بفرستم تا از آنچه گفته شد ایمن گردی.
مأمون گفت:آری.آن را با دست خودت بنویس و برای من بفرست.
ابو جعفر نیز پذیرفت.
یاسر میگوید:چون صبحگاه فرا رسید ابو جعفر مرا خواست و هنگامی که به حضور او رسیدم،تکۀ نازکی از پوست آهو که در«تهامه»فراهم شده بود خواست و دعا را بر روی آن نوشت و گفت:ای یاسر،این را برای امیر المؤمنین ببر و[از زبان من]به او بگو:استوانهای سیمین تهیه کند و آنچه را که خواهم گفت بر آن نقش زنند.هرگاه بخواهد آن را بر بازو ببندد،ابتدا وضویی نیکو بسازد و چهار رکعت نماز گزارد و در هر رکعت سورۀ حمد یک بار،آیة الکرسی هفت بار،آیۀ «شَهِدَ اللّٰهُ...» هفت بار،سورۀ شمس هفت بار،سورۀ لیل هفت بار و سورۀ توحید هفت بار بخواند.آنگاه در گرفتاریها و هنگام رسیدن بلاهای سخت،آن را بر بازوی راست خود ببندد که به حول و
قوۀ خداوند از تمام چیزهایی که بیم دارد،ایمن خواهد بود و اگر به جنگ رومیان نیز برود به خواست خدا و به برکت این حرز پیروز خواهد شد.
[فراموش نکند که]این[نماز یا بستن دعا]به هنگام طلوع ماه در برج عقرب نباشد.
نقل شده است:هنگامی که مأمون خواص این حرز را از ابو جعفر شنید، برای یورش به روم لشکر کشید و به مدد نصرت الهی بر آنان پیروز شد و غنایم بسیاری به دست آورد.مأمون در تمام جنگها این حرز را همراه داشت و از یاری و نصرت خداوند بهرهمند و با ارادۀ خدا فاتح میدان میشد که همو با حول و قوۀ خود سرپرست[و بخشندۀ]آن پیروزیهاست». (1)
بنا به قول مورخان،ام الفضل با مسموم کردن امام جواد علیه السّلام جنایت بزرگ خود را مرتکب شد.در تاریخ آمده است:«معتصم در تکاپو بود تا راهی برای کشتن ابو جعفر علیه السّلام بیابد.از آنجا که میدانست ام الفضل[از اینکه او همسر دیگری نیز دارد]از او رویگردان و سخت نسبت به او خشمگین است،او را برای انجام این مأموریت مناسب یافت و ام الفضل نیز پیشنهاد او را پذیرفت.وی مقداری انگور رازقی را به زهر آلوده کرد و برای ابو جعفر آورده، نزد او گذارد.چون ابو جعفر از آن انگور خورد ام الفضل از کردۀ خود پشیمان شد و گریه سر داد.ابو جعفر به او گفت:چرا گریه میکنی؟به خدا سوگند،خدا به فقری جبرانناپذیر و به بیماریای که نتوان پنهانش کرد گرفتارت خواهد نمود.
ام الفضل در اثر نفرین ابو جعفر از ناحیۀ اندام زیرین خود دچار بیماری
1) (1)) .بحار الانوار 62/50-63.
شد و هرچه اندوخته بود هزینۀ بیماری خود کرد و تهیدست شد،به گونهای که بر او ترحم کرده،اندک مالی به او میدادند.سرانجام،آن بیماری ام الفضل را از پای درآورد». (1)
امام جواد علیه السّلام با خوردن انگور زهرآلوده که ام الفضل فراهم آورد،سخت رنجور شد و مسموم از دنیا رفت.او تا واپسیندم از یاد خدا غافل نبود و نام و ذکر حضرتش را بر زبان داشت.با وفات او یکی دیگر از ستارگان درخشان امامت و رهبری معصوم اسلام،خاموشی گرفت.هرچند عامل ظاهری به شهادت رساندن امام جواد علیه السّلام کینه و حسادت زنانه بود،اما در واقع،اختلاف دیرینۀ حق و باطل بود که این جنایت را بر صفحۀ تاریخ نگاشت و طاغوت روزگار معتصم عباسی،حق و حقیقت را که در وجود امام جواد علیه السّلام تبلور داشت،تحمل نکرده،آن حضرت را از میان برداشت و با به شهادت رساندن امام جواد علیه السّلام توماری از تومارهای رسالت اسلامی را در هم پیچید که اندیشه را درخشش بخشید و چراغ خانۀ علم و فضیلت را در سراسر گیتی پرتو افشان کرد.
پیکر امام جواد علیه السّلام غسل و کفن شد و«الواثق»و معتصم بر جنازۀ حضرت نماز گزاردند، (2)پیکر امام به سمت قبرستان قریش حمل شد و انبوه مردم در
1) (1)) .همان/17.
2) (2)) .نمازی که معتصم بر پیکر امام جواد علیه السّلام خواند اقدامی تبلیغاتی بود تا خود را از قتل آن حضرت مبرا سازد.براساس روایات،امام معصوم توسط امام پس از خود غسل و کفن شده و همو بر او نماز میخواند.بنابراین مانعی وجود ندارد که امام هادی علیه السّلام هنگام تجهیز پدرش حضور یافته باشد.چه اینکه خود امام هادی علیه السّلام به این امر تصریح کرده است.ر.ک:مسند الإمام محمد الجواد علیه السّلام/125 -126.
تشییع پیکر امام جواد علیه السّلام شرکت کردند.بغداد روزی همانند روزی که امام جواد علیه السّلام تشییع شد به خود ندیده بود.دهها هزار انسان در دستههای عزادار فضایل او را برمیشمردند و بر او مویه میکردند و از دست دادن امام جواد علیه السّلام را خسارت سنگینی میخواندند که بر مسلمانان وارد شده بود.برای آن پیکر پاک قبری کنار قبر جد ارجمندش امام موسی بن جعفر علیه السّلام حفر شد و او را با تمام ارزشهای انسانی و معیارها و الگوهای مورد علاقه و توجه انسانهای والا یکجا به خاک سپردند. (1)
«ابو جعفر مشهدی»از«محمد بن رضیّه»و او از معلم امام ابو الحسن هادی علیه السّلام نقل میکند که گفت:«او(امام هادی)علیه السّلام در یکی از روزها که لوح (تخته یا صفحۀ چرمین)خود را در دست داشت و آن را میخواند،ناگهان به کناری انداخت و سراسیمه برخاست و در آن حالت گفت:«إنا لله و إنا إلیه راجعون».به خدا سوگند پدرم از دنیا رفت.
به او گفتم:چگونه و از کجا دانستی او از دنیا رفته است؟
فرمود:[به لطف]جلالت و عظمت خدا چیزی بر ما پوشیده نیست.
گفتم:پس او از دنیا رفته است.
فرمود:اینها را واگذار و اجازه بده درون خانه شوم و سپس بازمیگردم.
آن هنگام از قرآن هرچه میخواهی از من بپرس که از حفظ پاسخ خواهم داد.
آنگاه وارد منزل شد و من از سر دلواپسی دنبال او روان و جویای حال او شدم.گفته شد[ابو الحسن هادی]وارد این خانه شد و درب را بست و به من فرمود:اجازۀ ورود به کسی مده تا خود نزد شما بیایم.
1) (1)) .حیاة الإمام محمد الجواد علیه السّلام/263.
آنگاه امام علیه السّلام با شمایل دگرگون خارج شد و میگفت:«إنا لله و إنا إلیه راجعون».به خدا سوگند پدرم از دنیا رفت.
به او گفتم:فدایت گردم،آیا پدرت رحلت کرد؟
فرمود:آری و او را غسل دادم و کفن کردم و جز من نباید دیگری این کار را میکرد.
آنگاه به من فرمود اینها را واگذار و آیات قرآن را از من بپرس و اگر بخواهی آن را برای تو تفسیر خواهم کرد.
گفتم:اعراف را بخوان و او پس از«استعاذه (1)»خواند: «بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ . وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ وٰاقِعٌ بِهِمْ... (2)به نام خدای بخشایشگر مهربان.و[یاد کن]هنگامی که کوه[طور]را بر فرازشان سایبانآسا برافراشتیم و چنان پنداشتند که[کوه]بر سرشان فرو خواهد افتاد». (3)
امام جواد علیه السّلام بنا به قول مشهور 25 سال (4)زندگی کرد و جوانترین امامان دوازدهگانه بود.او تمام دوران زندگیاش را در راه عزت بخشیدن به اسلام و مسلمانان و فراخواندن مردم به ورود به دایرۀ توحید،ایمان و تقوا سپری کرد و در همین راه و با همین هدف دنیا را وداع گفت.او در روز سه شنبه،پنج ماه ذی قعدۀ سال 220 ق.جان به جانآفرین تسلیم کرد.روایتهای دیگری نیز در دست است که شهادت او را در آخر ماه ذی قعده،ششم ماه ذی حجه و پنج
روز مانده از ذی حجۀ همان سال ثبت و نقل کردهاند. (1)
پس درود بر او باد روزی که زاده شد و روزی که امامت مردم را بر عهده گرفت و صبورانه و به امید پاداش الهی در راه خدا به جهاد پرداخت و روزی که به شهادت رسید و روزی که زنده برانگیخته خواهد شد.
1) (1)) .کافی 497/1/حدیث 12؛إعلام الوری(به نقل از:ابن عیاش)و التهذیب 90/6.
ضرورت های عصر امام جواد علیه السّلام
در دو بخش پیشین با ویژگی عصر امام جواد علیه السّلام،ماهیت و طبیعت تعامل حاکمان با آن حضرت و خط الهی او و جماعت صالحان آشنا شدیم؛ همانهایی که در کنار امام به حق و آینۀ تمامنمای خط الهی برای بشریت، حضرت امام جواد علیه السّلام قرار گرفتند و هرگز از او و اعتقادات پاک خود که از آن حضرت و پدران بزرگوارش گرفته بودند،دست نکشیدند.
در این فصل با کندوکاوی در وظایف الهی که در قالب احکام و شرایع اسلامی بر دوش اهل بیت علیهم السّلام به ویژه امام نهم حضرت جواد علیه السّلام نهاده شده بود،با چکیدۀ ضرورتهای عصر آن حضرت که دارای شرایط خاصی،و نوآوریهای فرهنگی،سیاسی و اجتماعی بود،آشنا میشویم.
این خاندان،دستپروردگان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بودند تا پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رسالت الهی را از ترفندها و توطئههای شاهان و واعظان درباری حفاظت کرده،امت اسلامی را نیز در برابر لغزیدن و سقوط در پرتگاههای انحراف مصونیت بخشند.امت اسلامی از آنرو شایستۀ چنین مراقبت و حفاظتی بود که به صورت امتی زنده درآمده بود تا وظیفۀ خود را در به دوش کشیدن مشعل فرهنگ و تمدن اسلامی-الهی و گستراندن آن در سراسر جهان ایفا کند.البته این امت دستخوش صدمههای سنگینی شد که در انحراف
رهبری سیاسی،تبلور یافته بود که این انحراف در عرصههای دیگر حیات اسلامی نیز سرایت پیدا کرد.
امام جواد علیه السّلام در آن عصر با آن ویژگیها از یک سو در برابر دستاوردهایی در عرصه مهم رهبری سیاسی و حیات اسلامی قرار داشت که پدرانش آنها را تحقق بخشیده بودند و از سوی دیگر با پدیدههای جدیدی روبهرو بود که در عرصۀ سیاست،اجتماع و دین چهره نمود.البته مورد اخیر،نتیجۀ فضای بازی بود که دستگاه خلافت اسلامی!برای جریانهای منحرف فراهم آورد تا بتوانند با آزادی تمام در گسترۀ اسلامی فعالیت کنند.از آنرو حاکمان چنین فرصتی را به جریانهای یاد شده میدادند تا بدون دخالت و رویارویی مستقیم،خط و جبهۀ الهی اهل بیت علیهم السّلام را تضعیف کنند.
امام جواد علیه السّلام نیز باید با در نظر گرفتن شرایط زمان،میان وظایف الهی خود از یک سو و امکانات موجود و آنچه در چنان شرایطی قابل تحقق بود از سوی دیگر،موازنه و تعادل برقرار کند تا از این رهگذر به اهداف بزرگ و نهایی نزدیک شود؛اهدافی که شریعت و صاحب شریعت برای او ترسیم کرده بود و از او سرپرستی صاحب رسالت و رهبری الهی ساخته که خویش را وقف خدا و دین جاودانۀ او کرده بود.
با این توضیح ضرورتهای عصر امام جواد علیه السّلام و نقشی کارآمد که حضرتش میبایست در گسترۀ اسلامی ایفا میکرد و اهدافی که برای جماعت صالحان تحقق میبخشید،روشن میشود.از اینرو این بحث را به دو بحث اصلی تقسیم میکنیم:
نخست:ضرورتهای گسترۀ اسلامی به صورت عام؛
دوم:ضرورتها و نیازهای جماعت صالحان.
ضرورتهای گسترۀ اسلامی را در بندهای زیر خلاصه میکنیم:
1.اثبات شایستگی خط اهل بیت علیهم السّلام به ویژه شایستگی امام جواد علیه السّلام برای احراز منصب الهی رهبری و امامت تودۀ مسلمانان؛
2.برخورد با تلاش خط حاکمیت که با تمام توان برای کاستن از منزلت اهل بیت علیهم السّلام و پیروان آنان و نیز تحریک تودۀ مردم به میدان آمده بود؛
3.زمینهسازی بصورت فراگیر برای برپائی دولت حق-که در انتظار آن بودند-علیرغم تلاشهای حاکمان برای نابود و بیاثر کردن مسألۀ مهدویت و حضرت مهدی(عج).
4.رویارویی با بدعتها،انحرافها و جریانهای منحرفی که در گسترۀ اسلامی پدید آمده بودند؛
5.توجه و عنایت به دغدغههای امت اسلامی.
ضرورتها و نیازهای جماعت صالحان نیز به این شرح بودند:
1.عینیت و تحقق یافتن امامت جوان،با گذشتن از تمام قوانین طبیعی.
2.استوار کردن ساختار فرهنگی،روانی و تربیتی جماعت صالحان؛
3.استحکام و قوام بخشیدن به تشکیلات جماعت صالحان و آماده سازی آنان برای دوران طولانی غیبت؛
4.فراهم کردن زمینه برای امامت زود هنگام امام هادی علیه السّلام در آن شرایط سخت؛
5.فراهم کردن زمینه برای امام غایب(عجل اللّه تعالی فرجه)و آماده سازی فکری-روانی برای عصر غیبت که میبایست با سختیهای آن شرایط ویژه،تناسب داشته باشد.
تفصیل ضرورتها و نیازهای گسترۀ اسلامی به صورت عام را در بخش بعدی مطرح خواهیم کرد و بحث ضرورتها و نیازهای جماعت صالحان را به بخشهای پس از آن ارجاع میدهیم.
بخش نخست امام محمد جواد علیه السّلام و تقاضاهای عمومی گسترۀ اسلامی بخش دوم امام جواد علیه السّلام و نیازهای گروه صالحان بخش سوم مدرسه و میراث علمی امام جواد علیه السّلام
امام محمد جواد علیه السّلام و تقاضاهای عمومی گسترۀ اسلامی
این بخش در چند مبحث بررسی میشود:
شخصیت علمی و گوهر والای حضرت علی بن موسی الرضا علیه السّلام برای همگان روشن شده بود و عامۀ مردم او را با ویژگیهای والا میشناختند.از این رو در دل و جان تمام افراد جامعه جای گرفته و اندیشه و جان همگان را جذب خویش کرده بود و این وضعیت برای مأمون سخت مینمود.این بود که مأمون بر آن شد تا از قدر و منزلت آن حضرت نزد دوستداران اهل بیت علیهم السّلام بکاهد و عشق و علاقهمندی به او را از دل آنان بزداید.چون در رسیدن به هدف ناکام ماند،بر آن شد تا راهی بیابد و از آن طریق امام رضا علیه السّلام را از میان بردارد و بدین ترتیب از حضور فعال امام علیه السّلام در گسترۀ اسلامی رهایی یابد.او راه دیگری جز این نمییافت،چرا که اگر میخواست به امام علیه السّلام اجازۀ بازگشت به مدینه بدهد،آن حضرت با آن شهرت و درخشش شخصیتی که به دست آورده بود،حکومت مأمون و در نهایت سلطۀ خاندان عباسی را از بین میبرد.از دیگر سو ماندن امام علیه السّلام در مرکز خلافت کمخطرتر از بازگرداندن او به مدینه نبود و همان تأثیر را بر سلطنت مأمون میگذارد و خط الهی امامت را
تقویت میکرد.
موضوع دیگری که منش و رفتار بنی عباس را به طور عام و مأمون را به ویژه،تحت تأثیر میگذارد،نگرانی آنان از قضیۀ امام موعود بود که طبق وعدۀ خداوند به امتها امام موعود میبایست حق را سامان دهد،پراکندگیها را به جمعیت تبدیل کند و بر ارکان و بنیان ستم و سرکشی سرکشان فایق آید.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله امام موعود مهدی منتظر(عجل اللّه تعالی فرجه)را با نام و نسب به همگان معرفی کرده،ویژگیها و اوصاف و علایم او را برشمرده،او را نهمین فرزند از نسل امام حسین علیه السّلام خوانده،از رهبری جهانشمول او سخن گفته بود و ظالمان را از آمدن او بیم و مؤمنان و مستضعفان را مژده رسیدن عدالت مجسم میداد.چنین پیشگوییهایی اگر از طالعبینی عادی نقل میشد، آرامش روانی حاکمان ستمگر را به سرگشتگی و ناآرامی مبدل میکرد،چه رسد به اینکه هشدار از سوی پیامبری نقل میشد که با مبدأ وحی ارتباط داشت و براساس آنچه بدو وحی میشود سخن میگفت.از جهت دیگر آنان که هماره در پی وسیله و راهکاری بودند تا قدرت خود را تثبیت کنند و برای رویارویی با هر خطر احتمالی هزاران تدبیر میاندیشیدند،حال که خطر بزرگ را در چند قدمی خود میدیدند دیگر چه جای بیتفاوتی بود!
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله دوازده جانشین خود را-که از اهل بیت علیهم السّلام بودند-به نام برشمرده بود همگی از قریش و از فرزندان علی بن ابی طالب بودند و آنچه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میفرمود،تا آن لحظه تحقق یافته بود و اینک هشتمین جانشین پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،یعنی امام رضا علیه السّلام و پنجمین فرزند امام حسین علیه السّلام حضور عینی داشت.عباسیان نیز برای حفظ بقای خود از هیچ کوششی دریغ نمیکردند.لذا بعید به نظر نمیرسد که دستگاه حاکم در تلاش بود تا به وسیلۀ عناصر وابسته
به خود،صفوف به هم فشردۀ جماعت صالحان را در هم شکسته،در میان آنان نفوذ کند؛همانهایی که حریصانه بر حفظ تراث اهل بیت علیهم السّلام،علوم ربانی آنان و اسراری که به آنان سپرده شده بود پایورزی میکردند و امانتهایی در اختیار داشتند که تنها مؤمنان از آزمون برآمده شایستگی حفاظت از آنها را داشتند.
بنی عباس که سلطه یافتن بر جماعت صالحان را ناممکن میدیدند،بر آن شدند تا با نفوذ در میان آنان،اطلاعاتی کسب کنند تا آنان را در شناسایی خط مخالف حکومت،یاری کند.
این حاکمان میدانستند که ولادت منجی موعود امام مهدی(عج)نزدیک است،اما زمان ولادت و ظهورش بر آنان پوشیده بود.از همینرو شیوۀ فرعون را در پیش گرفتند که میکوشید تا از ولادت حضرت موسی علیه السّلام جلوگیری کند.
آنان به پندار باطل خود میخواستند از ولادت امام مهدی(عج)ممانعت کنند.
این بود که امامان اهل بیت علیهم السّلام را به دقت زیر نظر میگرفتند تا مانع به دنیا آمدن کسی شوند که نامش آنان را هراسان و نگران میکرد.لذا حتی در زندگی فردی و خصوصی آنان نفوذ کرده،میکوشیدند تا کوچکترین مسائل زندگی آنان را با گماشتن مأمور خاصی زیر نظر گیرند و اصرار مأمون بر دادن ام الفضل به امام جواد بهترین گواه بر این مطلب است.
حاکمان عباسی بدین اندازه بسنده نکرده بلکه،اهل بیت علیهم السّلام را در انتخاب همسر و ازدواج و نیز داشتن فرزندان محدود میکردند.میبینیم که امام رضا علیه السّلام و امامان پس از او در مقایسه با امامان پیش از آن حضرت به طور چشمگیری فرزندان و همسران کمتری داشتند.
خلفای عباسی در این راستا تلاش فراوانی به کار بستند تا با انتخاب
نامهای:مهدی و المهتدی،جایگزینی برای امام مهدی منتظر(عجل اللّه تعالی فرجه)به امت اسلامی معرفی کرده،بدین وسیله،افکار عمومی تودۀ مردم را فریب داده،خود را همان افراد نام برده شده در روایات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بخوانند.
اینان غافل از این بودند که ریسمان دروغ کوتاه است و روزی حقیقت آشکار میشود و نمیتوانند برای روزگاری دراز تظاهر به حقانیت کنند،چرا که آنان در خاندانی پرورش یافته و بالیده بودند که هیچ نشانی از حقیقت و ارزشهای بیبدیل الهی نداشت.لذا تحریفی که آنان ساخته و پرداخته بودند نتوانست هدف آنها را تحقق بخشیده،حقیقت امام مهدی منتظر(عجل اللّه تعالی فرجه) را در پس پرده نگاه داشته،به زعم آنان،این حقیقت را از اندیشهها بزداید.
آنان که در تحریف حقیقت امام زمان علیه السّلام و ممانعت از ولادت او ناتوان مانده بودند،تنها یک راه پیشرو داشتند و آن این بود که در انتظار به دنیا آمدن امام موعود بنشینند و او را از پای درآورند و بدین ترتیب،خود را از کابوسی که بر زندگی آنان سایه افکنده بود رها سازند و این کابوس حضرت مهدی(عجل اللّه تعالی فرجه)بود که در نهایت،کاخ ستمگران را بر کاخنشینان ستمگر ویران میکرد.
البته اطمینان مطلق عباسیان به این حقیقت،ضروری به نظر نمیرسد که مجرد احتمال آمدن چنین امامی کافی بود تا آنان در برابر خطر احتمالی که به زودی آنان را تهدید خواهد کرد،تصمیمهای قاطعی بگیرند.از همین جهت بود که عرصۀ سیاست از یک سو و نیاز عمومی مسلمانان از سوی دیگر میطلبید تا امید بزرگ و فراگیر به نابودی جور و ظالم و ظالمان به دست امام قائم از خاندان رسالت و همو که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و دیگر امامان معصوم علیهم السّلام مژدۀ آمدن او را داده بودند،همچنان در دلها زنده و جوشان بماند.امید به چنین
حقیقتی به عنوان نیاز واقعی امت اسلامی که یکی از مأموریتهای امامان اهل بیت علیهم السّلام به شمار میرفت،میبایست از سوی آن بزرگان نیرومندتر میشد؛همان امامانی که نتوانستند آنچه را که باید امام مهدی(عجل اللّه تعالی فرجه)به اجرا گذارد،عملی کنند.
آنچه آنان میتوانستند انجام دهند این بود که افکار عمومی امت را برای پذیرش ولادت امام زمان(عجل اللّه تعالی فرجه)آماده کرده،این حقیقت را برای آنان روشن کنند که او زنده خواهد ماند و از پس پردۀ غیبت،به امور مسلمانان خواهد پرداخت تا اینکه زمینۀ قیام و انقلاب مبارک و شکوهمند او که قرآن بشارت آن را داده و روایات رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله آن را تأیید کردهاند،فراهم شود.
در برابر این نیاز همگانی،عباسیان بر تلاش خود برای جلوگیری از ولادت او افزوده و شتاب بیشتری به آن میدادند.در چنین شرایطی،امام جواد علیه السّلام و امامان پس از او دو وظیفه داشتند،یکی حفظ روح امید بزرگ و روشن نگاه داشتن شعلۀ آن بود و دیگری پنهان داشتن مسأله ولادت امام منتظر(عجل اللّه تعالی فرجه)و زمان آن از دیدگان کاوندۀ حاکمیت.آن بزرگواران با این شیوه میخواستند رهبر الهی و امام موعود(عجل اللّه تعالی فرجه)را-که خود را وقف خدا میکرد و میبایست پرچم اسلام محمدی را بر دوش کشیده و تمام آرزوهای پیامبران را تحقق بخشد-از گزند حاکمان عباسی دور نگاه دارند.
امامان اهل بیت علیهم السّلام توانستند با منش و رفتار خود-که چالش عملی،علمی و اخلاقی آشکاری به شمار میرفت-حاکمان منحرف را رسوا کنند و بدین ترتیب فاصلۀ بزرگی که میان حاکمیت و خطی که شایستگی رهبری امت و به
دست گرفتن امور آن را دارد برای امت اسلامی روشن نمایند.در عین حال امت همچنان نیازمند شناخت بیشتر فاصلۀ معنوی میان خط اهل بیت علیهم السّلام و خط مشی حاکمیت بود و میبایست به ماهیت نقابهای دروغینی که حاکمان ستمگر در پس آن پنهان شده بودند پیببرد.
مأمون توانست با ازدواج دخترش ام الفضل با آن حضرت به هدف خود نزدیک شود،زیرا از یکسو تمام تحرکات امام جواد علیه السّلام را زیرنظر میگرفت و از سوی دیگر ام الفضل او را از داشتن فرزندی از خود و از همسری دیگر محروم میکرد. (1)با تحقق بخشیدن به این هدف مأمون،دیگر اهداف او را که در این بخش بیان شد نیز به سامان میرساند.
حاکمان پس از مأمون با پیروی از او امامان را زیر نظر میگرفتند و جایگزینی مناسب،برای این کار نمیدیدند،چرا که مأمون با دست آلودن به جنایت هولناک کشتن امام رضا علیه السّلام خود را رسوا کرده بود.وانگهی او که برای رهایی از امام رضا علیه السّلام که رقیب بزرگی برای قدرتش به شمار میرفت،دست به این جنایت زد،اینک رقیبی دیگر در پیش روی خود میدید که در مبارزطلبی و به خاک مالیدن بینی ستمگران قدرتمند از او برتر بود.
حال،شرایط امام جواد نه ساله سؤالهایی بنیادی برای مأمون و تودۀ مردم و برخی از شیعیان به وجود آورده بود و آن اینکه این کودک تا چه اندازه
1) (1)) .چرا که در آن روزگار امام علیه السّلام میتوانست علیرغم داشتن همسری چون دختر مأمون کنیزی را به همسری گزیند و از او صاحب فرزند شود.بیم و حسادت از چنین رخدادی در شکایت ام الفضل از امام جواد علیه السّلام نزد پدرش کاملا مشهود است.
توانایی و شایستگی ایفای وظیفۀ امامت و رهبری الهی بر مردم را دارد؛امامتی که فرمانبرداریاش بر همگان واجب است و صاحب چنین مقامی باید بتواند تمام موانع سیاسی و اجتماعی موجود را پشتسر گذارد.
در چنین شرایطی و با وجود سؤالهای فراوان،امام جواد علیه السّلام رهبری مردم را در حالی بر عهده گرفت که سه عقبه پیش روی خود میدید،اما میبایست شایستگی خود را به رخ همگان بکشد،اگرچه به قیمت جانش تمام شود،زیرا ماندگاری خط امامت الهی و نیز اثبات حقانیت اهل بیت علیهم السّلام و رسالت الهیاش برتر و با اهمیتتر از هرچیز دیگری بود.با توجه به آن شرایط،امام جواد علیه السّلام باید هر پرسشی را پاسخ دهد و با تمام شخصیتهای سیاسی و علمی محافل اسلامی چالش کند تا امر امامت و دیگر مسئولیتهای مرتبط با امامت در دو سطح عامۀ مردم و خاصان یکجا برای او فراهم شود.
بنابراین اثبات امامت در سطح توده و خاصان مهمترین وظیفۀ الهی امام جواد علیه السّلام در روزگار پس از شهادت پدرش امام رضا علیه السّلام بود که امام رضا علیه السّلام نیز با نصوصی بر امامت او تأکید داشته،او را به یاران و پیروان خود شناسانده بود.
امام رضا علیه السّلام که از اهداف نهایی مأمون و برنامۀ او در واگذاری ولایتعهدی به حضرتش آگاه بود،از همین دورۀ کوتاه در راه مصالح اسلام و مسلمانان بهره جست و مسأله امامت امام پس از خود را تقویت کرد و سرانجام در همین راه به شهادت رسید.
امام جواد علیه السّلام با پاسخهایی که در مجالس عمومی خلفا میداد،گامی کارآمد در راه اثبات حقانیت خط الهی اهل بیت علیهم السّلام و امامت خود و نیز نشان دادن شایستگیاش برای رهبری عامۀ مسلمانان و اتمام حجت بر آنان،خلفا و عالمانی که گرد خلفا جمع شده بودند،به جلو برداشته بود.همزمان با این
دستاوردها پاسخهای امام جواد علیه السّلام خلفا و علما را به چالش میخواند،علمایی که به عنوان پشتوانه علمی،فرهنگی و مشروعیتبخشی خلفا در نزد گروهی از آن جامعۀ دور شده از خط اصیل رسالت به شمار میآمدند،گروهی که فریفته ظواهر و شعارهای پرهیاهو شده و هرگز نتوانسته بود با تعقل و اندیشه به عمق جریانها و رویدادهای موجود در جامعۀ اسلامی آن روز پی ببرد.
حاکمان میکوشیدند امامان اهل بیت را از نظرها بیندازند و از منزلت و جایگاه آنان بکاهند،چرا که آنان را معارضانی خاموش و مخالفان حکومت خودکامه و غاصبانۀ خود میدانستند.از اینرو هرچه در توان داشتند برای کاستن از جایگاه و منزلت آنان به کار میبستند،اما حضور امام جواد علیه السّلام و دیگر امامان در مجالس علمی خلفا و پاسخ دادن به پرسشهای عالمان بزرگ زمان،تمام تلاش خلفا را ناکارآمد میکرد.از دیگرسو به همگان میفهماندند که امامت از نظر اهل بیت علیهم السّلام اختصاص به کسانی دارد که معصوم و از سوی خدا و پیامبرش برای این امر انتخاب شده باشند.
وجود امام جواد علیه السّلام در منصب امامت دلیل محکمی بر صحت عقیده اهل بیت علیهم السّلام در مسأله امامت بود.این پدیده،یعنی احراز منصب و دیگر مسؤولیتهای وابسته به آن در خردسالی دلیل قاطعی است بر سلامت اندیشه و عقیدۀ مذهب اهل بیت علیهم السّلام که تنها پیروان این مذهب از آن برخوردارند.
براساس این عقیده،امامت منصبی الهی است که افراد آن نه با انتخاب مردم که براساس توانمندی و شایستگی رهبری فکری،علمی،دینی و عملی تمام
مسلمانان از سوی خدا انتخاب و منصوب میشوند.
مورخان همصدا و بدون اختلافنظر،آوردهاند که هنگام وفات امام رضا علیه السّلام فرزند و جانشین او امام جواد علیه السّلام نه ساله بود و در همین سن امامت پس از پدر خویش را برعهده گرفت.
چنین پدیدهای در میان امامان معصوم علیهم السّلام بیسابقه و در نوع خود اولین مورد به شمار میرفت.اگر این پدیده را براساس معیارهای الهی و واقعیت تاریخی بکاویم،بیتردید آن را برای پذیرش حقانیت مدرسۀ امام جواد علیه السّلام و خط اهل بیت علیهم السّلام که امام جواد علیه السّلام تبلور آن بود بسنده خواهیم دید و تنها فرضی که برای این پدیده میتوان تصور کرد این است که امامت کودک خردسالی که در عمل،رهبری و هدایت شیعیان را در تمام عرصههای روحی، معنوی،فکری،دینی،فقهی و...بر عهده گرفته و از تمام این صحنهها سرافراز و پیروز برآمده،نشانۀ الهی بودن امامت اوست و هیچ تردیدی در آن وجود ندارد.
فرضهای دیگری نیز وجود دارند که از مقبولیت برخوردار نیستند.این فرضها را به شرح زیر برمیشمریم:
یکم:شیعیانی که امامت امام جواد علیه السّلام را پذیرفته بودند هنوز نمیدانستند که این مدعی امامت،خردسال است!
این فرض از آنرو مردود است که رهبران معصوم،حاجب،نگهبان و تشکیلات سلطنتی نداشتند تا مردم از دیدن آنان محروم و ممنوع باشند و از دیگر سو،دعوتی چون دعوتهای صوفیه و دعوتهای باطنی فاطمی نداشتند که داعیه را از دید مردم پنهان میدارند.امام جواد علیه السّلام همانند پدران معصوم خود در دسترس شیعیان بود و آنان در هر طبقۀ اجتماعی قرار داشتند
به طور مستقیم و رودررو با آن حضرت ارتباط داشتند و مسائل دینی و مشکلات روحی،معنوی و اخلاقی خود را از او میپرسیدند.
وانگهی امام جواد علیه السّلام در نخستینباری که نزد مأمون حاضر شد،با اصرار از وی خواست تا به او اجازۀ بازگشت به مدینه دهد و مأمون خواسته او را اجابت کرد و امام علیه السّلام به مدینه بازگشت و بیشتر عمر خود را در آن سامان سپری کرد.بدین ترتیب،امام جواد علیه السّلام هماره در جمع طبقات مختلف مسلمانان،از جمله شیعیان معتقد به امامت و رهبریاش حضور داشت و آنان حضرتش را میدیدند.
بنابراین،فرض نخست مردود است،چرا که برخلاف طبیعت روابطی است که از آغاز،میان امامان اهل بیت علیهم السّلام و پایگاههای مردمیشان به وجود آمده بود.دیگر آنکه امام جواد علیه السّلام زیرنظر خلیفۀ عباسی بود و در ماجرای ازدواج آن حضرت با ام الفضل دختر مأمون،دیگر عباسیان نسبت به این اقدام مأمون اعتراض داشتند و این بهترین گواه بر بطلان فرض اول است.
دوم:شیعیانی که در آن هنگام امام جواد علیه السّلام را پذیرفتند از نظر فکری و علمی در سطحی نبودند که درست و نادرست بودن اعتقاد خود را نسبت به امامت کودکی که فقط مدعی است و امام نیست بازشناسند.
این فرض نیز از سوی تاریخ و سابقۀ این طایفه و سطح دانشی که به دست آورده بودند مردود است،چرا که طایفۀ شیعه پرورشیافتگان محضر امام باقر علیه السّلام و امام صادق علیه السّلام بودند و مدرسۀ سترگ اندیشه اسلامی را در کل جهان اسلام شکل میدادند؛مدرسهای که دو نسل پیاپی را دربر میگرفت که شاگردان امام صادق علیه السّلام و امام کاظم علیه السّلام و شاگردان دانشآموختگان این مکتب بودند.دو نسل فرهیخته و دانش اندوخته که در رأس شیعه قرار داشتند،در
دانش:فقه،تفسیر،کلام،حدیث،اخلاق و دیگر دانشهای اسلامی متمایز و برجسته بودند.بنابراین با برخورداری شیعیان از چنین مرتبۀ علمی و فکری دیگر ممکن نبود کسی بدون نشانۀ محکم،پشتوانۀ مستند و دلیل منطقی و معقول که برای پذیرندگان امامت زودهنگام قانعکننده باشد،تسلیم چنان امامتی شود.شایان توجه است که در آن شرایط پذیرش امامت چنین فردی به معنای در چالش شدن با تمام تنگناهای آن روز بود که تنها رهاوردی که برای ایمانآورندگان به آن امامت داشت،محدودیت،فشار،تعقیب،تهدید و کشته شدن بود.
دانشمندی پنجاه-شصت ساله را تصور کنیم که بر تمام رشتههای علمی احاطۀ کامل دارد و بر همین اساس و بدون اینکه امام باشد،ادعای امامت کند.
طبیعی به نظر میرسد که عدهای به دانش فراوان،هوشمندی و...ادعای او را پذیرفته،بدو ایمان آورند و چنین فرضی ممکن باشد.در مورد یک طایفۀ دانشاندوخته و کمالیافته وضع به گونۀ دیگری است که بیتردید کودکی نه ساله نمیتواند مجرد داشتن ادعای دروغین امامت،طایفهای را با آن مرتبه از کمال و دانش و دارای بزرگترین مدرسۀ علمی و فکری در تمام جهان اسلام بفریبد.فراموش نکنیم که دانشآموختگان این مدرسه،در سراسر جهان اسلام آن روز،مانند:کوفه،قم،مدینۀ منوره حضور فعال داشته و با امام جواد علیه السّلام در ارتباط بودند،پاسخ سؤالهای خود را از او میخواستند و وجوه شرعی و هدایای شیعیان را از جایجای جهان اسلام برای او میبردند.بیتردید پرورشیافتگان چنین مدرسهای با آن درک و بینش فراگیر ممکن نبود بیدلیل و مدرک،کودکی را که امام نبود به امامت پذیرفته و از ماهیت او و ادعایش غافل باشند.
سوم:مفهوم«امام»و«امامت»برای شیعیان روشن نبود و این طایفه، امامت را صرفا در نسبت خونی و وراثتی میدانست و نمیدانست که امام کیست،ارزش و جایگاه امام چیست و امام چه شروطی باید داشته باشد.تراث روایی متواتری که از امیر المؤمنین علیه السّلام تا امام رضا علیه السّلام دربارۀ شروط،حقیقت و نشانههای امامت در دست شیعیان بود،فرض پیشگفته را به طور قطع تکذیب کرده و فاقد اعتبار میداند.همین امر،شیعیان را از پیروان دیگر مذاهب که امامت را منصبی بشری دانسته و رسیدن به آن را برای بسیاری از مردم آسان میخوانند و ادعای این منصب را برای هر مدعی جایز میشمارند، متمایز کرده است.
در حالیکه تشیع بر مفهوم عمیق الهی امامت که از مفاهیم اصولی و بدیهی شیعیان است به وجود آمد و امام در مفهوم شیعی،انسانی است که از نظر دانش،اخلاق،گفتار و رفتار بیمانند است؛مفهومی که از روزگار امیر المؤمنین علیه السّلام تا عهد امام رضا علیه السّلام دسته بزرگی آن را بیان کردند. (1)
بدین ترتیب تمام تفاصیل و ویژگیهای امام و امامت به طور تدریجی برای شیعیان روشن و قطعی شده بود.راوی میگوید:«پس از وفات امام رضا علیه السّلام وارد مدینه شدم و در جستوجوی جانشین آن حضرت برآمدم.
گفتند:جانشین امام رضا علیه السّلام در روستایی نزدیک مدینه است.
به سوی روستا روانه شدم.در آن روستا خانهای بود از آن امام موسی بن جعفر که به فرزندانش رسیده بود.بر در آن سرا شدم و دیدم خانه از جمعیت پر شده و یکی از برادران امام رضا علیه السّلام در صدر مجلس نشسته بود،امّا مردم
1) (1)) .مفصل این حدیث را که از امام رضا علیه السّلام دربارۀ امام و امامت روایت شده نک:تحف العقول.
میگفتند:او امام پس از حضرت رضا علیه السّلام نیست،چرا که از امامان شنیدهایم پس از[امام]حسن و[امام]حسین امامت به دو برادر نمیرسد».
میبینیم که تمام ویژگیهای نسبی و معنوی امام برای طایفۀ شیعه روشن و مشخص بود.از اینرو فرض سوم نیز به وسیلۀ روایات ثابت و متواتر امامان پیش از امام جواد علیه السّلام مردود است و تکذیب میشود.
چهارم:میان شیعیان گونهای از توافق بر باطل وجود دارد که این فرض نیز مردود است.البته نه به دلیل اعتقاد و ایمانی است که به پرهیزگاری و قداست این طایفه داریم،بلکه شرایط موضوعیت داشتن این طایفه در آن عصر این فرض را نادرست و باطل میشمارد،دلیل آن نیز روشن است،زیرا مذهب تشیع هیچگاه دستاویزی برای رسیدن این طایفه به مال،جاه،قدرت و مقامهای عالی نبوده است،بلکه شیعه بودن به معنای تحت تعقیب قرار گرفتن، شکنجه شدن زندانی گشتن،محرومیت،و مصیبت و ویرانی بود.مسیر تشیع ناهموار و آکنده از خارهای دشمنی و کینهتوزی بر ضد پویندگان آن راه و ترس و پنهانکاری،رهاورد این مسیر بود.بنابراین هیچ فایدۀ مادی از توافق بر امامت باطل به دست نمیآمد،وانگهی تشیع وسیلۀ مناسبی برای دستیابی به مطامع عادی و منصب نبود،پس چرا باید عقلا،سرشناسان و عالمان طایفۀ شیعه بر امامتی باطل توافق کنند که انواع شکنجهها و محرومیتها را برای آنان در پی دارد؟و از دیگر سو کدامین عقل سلیمی میپذیرد که انسان با تبانی بر امری باطل،آن گرفتاریها را بر خود هموار کند؟
بیتردید آن شرایط بهترین گواه بر حقانیت اعتقاد طایفۀ شیعه است؛ همان اعتقادی که شیعیان آن را شناخته و علیرغم اینکه به قیمت زندگی آنان تمام میشد،به آن ایمان آوردند و به تمام لوازم آن تن دادند.
بنابراین یک راه وجود دارد و آن تن دادن به فرض چهارم است و آن این که امام جواد علیه السّلام با امامت زودهنگام خود و نیز ایستادگیاش در برابر تمام انگیزشها،پرسشها و آزمونها بهترین دلیل تاریخی و علمی محکمی بر حقانیت ادعا،روش و خط خود-که اهل بیت علیهم السّلام است-ارائه داد؛خطی که در امامت جواد علیه السّلام و رهبری امت اسلامی تبلور مییافت.این خط با رهبری پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آغاز شد و امت اسلامی را برجای گذارد تا به تکامل علمی و اعتقادی دست یافته،تمدن اسلامی را براساس ارزشهای الهی پایه گذارد.
میراث سترگ و ارزشمندی که امام جواد علیه السّلام برای ما برجای گذارد،دلیل محکمی بر سترگی نقش آن حضرت در شفاف کردن عقیدۀ شیعه در عرصۀ رهبری اسلامی است که آیات قرآن و روایات نبوی نیز بر آن تأکید داشتهاند. (1)
«غلو»از پدیدههایی بود که گونههای متعددی داشت،از آن جمله،غلو دربارۀ صحابۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بود.امام جواد علیه السّلام همانند دیگر امامان اهل بیت علیهم السّلام در هر فرصتی با این پدیده به معارضه میپرداخت.حضرتش در مجلسی که یحیی بن اکثم،قاضی القضات مأمون و نیز جمع زیادی از مردم،از جمله مأمون شرکت داشتند،با یحیی به مباحثه پرداخت و مطالب مبالغهآمیزی را که دربارۀ صحابه بیان شده و میشد،مردود و باطل گرداند.ماجرای این بحث را میخوانیم:
1) (1)) .این بخش براساس سخنرانی آیة الله شهید سید محمد باقر صدر(ره)دربارۀ امام جواد علیه السّلام(با اندک تصرف)تهیه شد.
«روایت شده است:پس از آنکه مأمون دخترش ام الفضل را به همسری ابو جعفر علیه السّلام درآورد،روزی او و جمع بیشماری از مردم و یحیی بن اکثم در مجلس حضور داشتند.ابو جعفر علیه السّلام نیز در آن مجلس حاضر بود.یحیی به او گفت:ای پسر رسول خدا،روایت شده است که:جبرئیل بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرود آمده،گفت:ای محمد،خدایت سلام میرساند و میفرماید:از ابو بکر بپرس که آیا از من خشنود است؟[و بداند]که من از او خشنود هستم.در اینباره چه میگویی؟
ابو جعفر گفت:منکر فضل ابو بکر نیستم،اما باید صاحب(گویندۀ)این خبر به روایتی که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در حجة الوداع نقل شده توجه داشته باشد،آنجا که حضرتش فرمود:
«قد کثرت علیّ الکذابة،و ستکثر بعدی،فمن کذب علیّ معتمدا فلیتبوأ معقده من النار،فإذا أتاکم الحدیث عنی فاعرضوه علی کتاب الله-عزّ و جلّ-و سنتی، فما وافق کتاب الله و سنتی فخذو به،و ما خالف کتاب الله و سنتی فلا تأخذوا به»؛ آنان که بر من دروغ میبندند فزونی گرفته و پس از من نیز بیشتر خواهند شد.پس[آگاه باشید]هرکس بر من دروغ ببندد،جایگاه خود را در آتش دوزخ مهیا کرده است.هرگاه حدیثی از من به شما رسید،آن را با کتاب(قرآن)و سنت من محک زنید.اگر موافق آن دو بود بپذیرید و اگر با آن دو سازگاری نداشت، آن را واگذارید.
آنگاه ابو جعفر گفت:این خبر با کتاب خدا مطابقت ندارد چه اینکه حضرت حق فرموده است: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ وَ نَعْلَمُ مٰا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ؛ 1
آنگاه ابو جعفر گفت:این خبر با کتاب خدا مطابقت ندارد چه اینکه حضرت حق فرموده است: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ وَ نَعْلَمُ مٰا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ؛ (1)
و ما انسان را آفریدهایم و میدانیم که نفس او چه وسوسهای به او میکند،و ما از شاهرگ [او]به او نزدیکتریم.
در این صورت[حدیث یاد شده با این آیه در تضاد است و]خدا نمیدانسته که ابو بکر از او خشنود یا ناخرسند است و لذا نهفتههای درونی ابو بکر را از خود او میپرسد و این ادعا از نظر عقل،محال و مردود است.
یحیی گفت:روایت شده است:ابو بکر و عمر در زمین،مانند جبرئیل و مکائیل در آسمان هستند[و از همان مرتبه برخوردارند].
امام جواد علیه السّلام فرمود:این حدیث جای تأمل دارد،زیرا جبرئیل و میکائیل دو فرشتۀ مقرب الهی هستند و دمی نافرمانی خدا نکرده و لحظهای از فرمانبرداری خدا سر برنتافتهاند،در حالی که آن دو(ابو بکر و عمر)به خدای -عز و جل-شرک میورزیدهاند و البته پس از دوران شرکورزی مسلمان شدند،اما بیشتر عمر خود را به شرک گذراندند.از اینرو تشبیه آنان با دو فرشتۀ الهی محال است.
یحیی گفت:نیز در روایت آمده است:آن دو سروران و مهتران کهنسالان اهل بهشت هستند.در اینباره چه میگویی؟
امام علیه السّلام فرمود:این مطلب نیز محال است،زیرا تمام اهل بهشت جوان خواهند بود و پیر و کهنسال در آنجا یافت نمیشود.این خبر را بنی امیه جعل کردند تا با گفتۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که فرمود:«الحسن و الحسین سید شباب أهل الجنة»؛ حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشت هستند.معارضه کرده باشند.
ص:
1) (1)) .سوره ق/16.
یحیی گفت:روایت شده است:عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است.
امام علیه السّلام فرمود:این مطلب نیز محال است،زیرا بهشت با بودن فرشتگان مقرب خدا،حضرت آدم علیه السّلام و حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و تمام پیامبران،از نور آنان روشن نمیشود و با نور عمر روشن میشود؟!
یحیی گفت:«سکینه»(نسیم بهشتی که چهرۀ انسان دارد)از زبان عمر سخن خواهد گفت:
امام علیه السّلام فرمود:منکر فضل عمر نیستم،اما ابو بکر از عمر برتر است[و اگر چنین چیزی درست باشد،باید از زبان ابو بکر سخن گوید.همین ابو بکر]بر فراز منبر گفت:
شیطانی بر من مسلط شده که به من آسیب میرساند،پس هرگاه به کژی گراییدم مرا به راه آورید!
یحیی گفت:از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روایت شده است که فرمود:اگر من به پیامبری برانگیخته نمیشدم،بیتردید عمر مبعوث میشد!
امام علیه السّلام فرمود:کتاب خدا از این حدیث درست گفتارتر است.خدای -عز و جل-میفرماید: «وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِنَ النَّبِیِّینَ مِیثٰاقَهُمْ وَ مِنْکَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَ أَخَذْنٰا مِنْهُمْ مِیثٰاقاً غَلِیظاً؛ (1)
و[یاد کن]هنگامی را که از پیامبران پیمان گرفتیم،و از تو و از نوح و ابراهیم و موسی و عیسی پسر مریم،و از[همۀ]آنان پیمانی استوار گرفتیم.
خدای-عز و جل-که از پیامبران پیمان گرفت،چگونه ممکن است پیمان را تغییر دهد.وانگهی پیامبران خدا چشم بر هم زدنی شریکی برای خدا قائل
1) (1)) .احزاب/7.
نشدند،پس چگونه خدا کسی را که به پیامبری برمیگزیند که بیشتر عمر خود را به شرک گذرانده باشد؟رسول خدا[دربارۀ رسالت خود]فرمود:«نبّئت و آدم بین الروح و الجسد»؛زمانی که آدم بین روح و کالبد بود(هنوز آفریده نشده بود)فرمان پیامبریام را دریافت کردم.
یحیی گفت:نیز از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روایت شده است که فرمود:هرگاه وحی نمیرسید،به طور قطع میپنداشتم که بر خاندان خطّاب نازل میشود.[در این باره چه میگویی؟]
امام علیه السّلام فرمود:این نیز محال است،زیرا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نمیبایست در رسالت و پیامبری خود شک و تردید داشته باشد،چرا که خدا فرموده است: «اَللّٰهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلاٰئِکَةِ رُسُلاً وَ مِنَ النّٰاسِ ...؛ (1)خدا از میان فرشتگان رسولانی برمیگزیند و نیز از میان مردم».
حال چگونه ممکن است که رسالت و مقام نبوت از برگزیدۀ خدای متعال به کسی منتقل شود که به حضرتش شرک ورزیده است؟
یحیی گفت:روایت شده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:اگر عذاب[الهی]نازل شود جز عمر کسی از آن رهایی نخواهد یافت!
امام جواد علیه السّلام فرمود:این مطلب نیز از دیگر محالات است،زیرا خدای متعال فرموده است: «وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ؛ (2)
و تا تو در میان آنان هستی،خدا بر آن نیست که ایشان را عذاب کند،و تا آنان طلب آمرزش میکنند،خدا عذابکنندۀ ایشان نخواهد بود.
میبینیم که خدای سبحان خود خبر داده،فرموده است که تا زمانی که پیامبرش در میان مردم حضور دارد و تا زمانی که استغفار میکنند،آنان را کیفر و عذاب نخواهد کرد». (1)
روایتی که خواندیم اوج تحریف چیره شده بر حدیث و بدعتهای رخنه کرده در سنت پیامبر را-که در روزگار خلافت امویان و عباسیان صورت گرفت-نشان میدهد.همچنین از نفوذ فوق العادۀ دو آفت تحریف و بدعت -علیرغم مخالفت صریح با نص قرآن-در عمق جان امت پرده برمیدارد که تمام آن بیانگر پایین بودن سطح بیداری فکری و فرهنگ و دانش عمومی عالمان درباری است و البته عامۀ مردم که از آنان پیروی میکردند،به مراتب ناآگاهتر بودند.
گفتوگوی امام جواد علیه السّلام با یحیی بن اکثم قاضی القضات مأمون، شجاعت،منطق قوی و نقش بزرگ آن حضرت را در تصحیح انحرافهای خطرآفرین روشن میکند که به قیمت بد جلوه دادن حقایق دین،به تصحیح خطاهای کسانی که افتخار همنشینی با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و صحابه بودن را داشتند پرداختند.دیگر نتیجۀ این گفتوگو آشکار کردن چهرۀ حاکمان منحرفی بود که در پس چنین نقابهایی قرار گرفتند و در طول تاریخ از آنان شخصیتهایی موهوم در اذهان علمای سطحینگر و ناآگاه مسلمانان،به ویژه پیروان آنان پرورش دادند.
1) (1)) .احتجاج 477/2-480.
خدمت به مردم و دعوت از آنان برای پذیرش اسلام محمدی و نیز جهت دادن آنان در مسیر اهل بیت علیه السّلام مسألۀ مورد توجه خاص امام جواد علیه السّلام بود.در این مبحث به مواردی از اقدامهای آن حضرت در این جهت میپردازیم:
«هنگامی که ابو جعفر به همراه ام الفضل،از نزد مأمون بیرون شد و بغداد را به قصد مدینه ترک میگفت،در میان بدرقۀ مردم به سمت دروازۀ کوفه روان شد و با غروب آفتاب به خانۀ مسیب رسید.حضرتش از مرکب به زیر آمد و وارد مسجد شد.میان حیاط این مسجد درخت سدری وجود داشت که هنوز به بار ننشسته بود.امام جواد علیه السّلام کوزۀ آبی خواست و پای درخت وضو ساخت و نماز مغرب خواند و مردم به وی اقتدا کرده،نماز را به جماعت خواندند، حضرت جواد علیه السّلام در رکعت اول حمد و سورۀ نصر و در رکعت دوم حمد و سورۀ توحید خواند و پیش از رکوع دست به قنوت برداشت.پس از سلام نماز،اندکی درنگ کرده،ذکر خدا گفت و آنگاه بدون اینکه تعقیبات نماز را به جای آورد،برخاست و چهار رکعت نماز نافله گزارد.پس از تمام کردن نافله، تعقیب گفت و دو سجدۀ شکر به جای آورد،سپس به حیات مسجد و به سمت درخت سدر رفت.آن درخت اینک به طور شگفتانگیزی میوۀ فراوان و دیدهنواز آورده بود.مردم[حاضر در مسجد]از میوۀ آن درخت خوردند و آن را شیرین و بیهسته یافتند.آنگاه امام جواد علیه السّلام راه مدینه را در پیش گرفت». (1)
امام جواد علیه السّلام با ارائه مسائل و امور ملموس،بهترین دلایل را بر امامت
1) (1)) .إعلام الوری بأعلام الهدی 105/2-106.
خود به همگان ارائه میداد.از دیگر سو،توجه فوق العادۀ امام جواد علیه السّلام در خدمت به مردم،اهمیت و برتری خدمت به دیگران را از نظر اسلام منعکس میکند و از جهتی عنایت آن حضرت را در جلب و جذب مردم با شیوههای عملی مذهب و شیوۀ اهل بیت علیهم السّلام نشان میدهد.آنچه در زیر میخوانید نمونههای خدمت امام جواد علیه السّلام به مردم است:
یکم:از«شیخ ابو بکر بن اسماعیل»روایت شده است که:«به ابو جعفر فرزند رضا علیه السّلام گفتم:کنیزی(یا دختری)دارم که از درد،در رنج است.
فرمود:او را نزد من بیاور و من چنان کردم.
به او فرمود:از چه چیزی در رنج هستی؟
گفت:بادی در زانویم افتاده،مرا رنج میدهد.
ابو جعفر علیه السّلام از روی پیراهن دستی بر زانوی او کشیده و کنیز از نزد حضرت خارج شد و از آن پس دیگر دردی حس نکرد». (1)
دوم:از«محمد بن عمیر بن واقد رازی»نقل شده است که گفت:«بر ابو جعفر فرزند رضا علیه السّلام وارد شدم و برادرم را که دچار اختلال شدید تنفسی شده بود و تند نفس میکشید،همراه داشتم.او از بیماری خود به ابو جعفر شکایت کرد و ابو جعفر علیه السّلام فرمود:از آنچه در رنج هستی خدایت شفا دهد!
محضر حضرت را ترک کردیم و بیماری برادرم برطرف شد و تا واپسین دم زندگی گرفتار آن بیماری نشد». (2)
سوم:نیز محمد بن عمیر میگوید:«هر هفت روزی یک بار درد شدیدی کمرم را فرا میگرفت و چند روزی دوام مییافت.از ابو جعفر خواستم دعایی
کند تا بیماریام برطرف شود.فرمود:تو را نیز خدا عافیت دهد!
پس از دعای او تا امروز بیماری یاد شده به سراغم نیامده است.» (1)
چهارم:از«علی بن جریر»روایت شده است که گفت:«نزد ابو جعفر فرزند رضا علیه السّلام بودم.گوسفندی-که از آن یکی از کنیزان او بود-گم شد.چند از تن همسایگان را به اتهام دزدیدن گوسفند،کشانکشان نزد او آوردند.ابو جعفر فرمود:وای بر شما،از همسایگان ما دست بردارید،گوسفند در خانۀ فلان کس است(و نام او را برد)،بروید و آن را در خانۀ او بیابید!
آنان به خانهای که ابو جعفر گفته بود رفتند و گوسفند را در آن خانه پیدا کردند.مرد را با خود برده،کتک میزدند و جامههایش بر تن او پاره کردند،اما او سوگند یاد میکرد که گوسفند را ندزدیده است.چون او را نزد ابو جعفر علیه السّلام آوردند،به آنان گفت:وای بر شما،بر این مرد ستم روا داشتید.او از وجود گوسفند در خانهاش بیخبر بود،چرا که گوسفند دور از دیدۀ او وارد خانهاش شده است.
آنگاه ابو جعفر علیه السّلام آن مرد را خواست و در عوض جامۀ پارهشدهاش و نیز ضربههایی که بر او وارد شده بود او را از عطای خویش بهرهمند فرمود». (2)
پنجم:از«قاسم بن الحسن»نقل کردهاند که گفت:«در میان مکه و مدینه بودم که مردی ضعیف الحال از بادیهنشینان از وی درخواست چیزی کرد و من بر او شفقت آورده،نانی به او دادم.چون از من دور شد،تندبادی برخاست و عمامهام را از سر من برگرفت و ندانستم چه شد و کجا پنهان گشت.زمانی که وارد مدینه شدم،به حضور ابو جعفر فرزند رضا علیه السّلام رسیدم.او به من فرمود:ای
ابو القاسم،عمامهات را در میان راه از دست دادهای؟
گفتم:آری.
به خادم خود فرمود:ای غلام،عمامهاش را به او بده.
آن غلام عمامهام را آورده،آن را به من داد.به ابو جعفر گفتم:ای پسر رسول خدا،عمامهام چگونه به دستت رسید؟
ابو جعفر فرمود:به مرد اعرابی صدقه دادی و خدا آن صدقه را پاس داشت و عمامهات را به تو بازگرداند و[آگاه باش که]خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند». (1)
آنچه بیان شد قطرهای از دریای خدمت امامان علیه السّلام به مردم و نشاندهندۀ اهمیت آن از نظر آن پاکان است.البته تأثیر بزرگ این کارها بر طبقات مردم-که زبان کردار را کارآمدتر از زبان گفتار میدانند-پوشیده نیست و از همین روست که امام صادق علیه السّلام فرموده است:«کونوا دعاة الناس بغیر ألسنتکم»؛ (2)[با کردارتان و]نه[تنها]با زبانهایتان مردم را[به نیکیها]دعوت کنید.
امام جواد علیه السّلام و نیازهای گروه صالحان
در این بخش چند موضوع مورد بررسی قرار میگیرد:
امام جواد علیه السّلام در سنین کودکی بار مسئولیت امامت به حق مسلمانان را بر دوش کشید و در این منصب به انجام وظیفۀ الهی خویش پرداخت.وجود رهبر و امامی خردسال پدیدۀ تازهای نبود که پیش از او عیسی بن مریم علیه السّلام در گهواره به مقام رسالت رسید.اگرچه مسأله امامت زودهنگام امام جواد علیه السّلام بیسابقه نبود،اما پدیدۀ تشکیک،برخی از دوستداران اهل بیت علیهم السّلام و معتقدان به امامت آنان پس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را فراگرفته بود و آنان از چگونگی امکان رسیدن خردسالی به امامت از خود پرسشهایی میکردند.امام جواد علیه السّلام توانست با دانش،حکمت و کارآزمودگی،پرسشهایی که در اینباره مطرح میشد و نیز آنچه در اذهان خلجان داشت،اما بر زبان رانده نمیشود، پاسخ گوید.
جانشینی کودکی نه ساله به جای پدر و به عنوان خلیفۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله برای برخی از پیروان اهل بیت علیه السّلام پرسشانگیز و شکآفرین بود.البته پرسشهای آنان در زمان حضرت رضا علیه السّلام توسط آن حضرت و در قالب
رهنمود،روایت و اشاره پاسخ داده میشد و این گفتهها به نزدیکان امام رضا علیه السّلام و سران نیروهای پیرو اهل بیت علیه السّلام که در مصر،حجاز،عراق،ایران و...به سر میبردند میرسید.
تشکیک در امامت آن حضرت موضوعی بود که خود امام جواد علیه السّلام میبایست برای از میان برداشتن آن و زدودن روح شک و تردید که پس از وفات امام رضا علیه السّلام بازار آن گرمتر و آتش آن شعلهورتر شده بود تلاش گستردهای کند.روایات زیر،فضای شکآلود آن روز و اقدامهای امام جواد علیه السّلام را در زدودن آن فضا بیان میکنند:
الف)«سید مرتضی»در کتاب خود آورده است:«چون امام رضا علیه السّلام به دیدار حق شتافت،ابو جعفر هفت ساله بود.مردم بغداد و دیگر شهرها در امر امامت دچار اختلافنظر شدند.ریان بن الصلت،صفوان بن یحیی،محمد بن حکیم،عبد الرحمن بن حجاج،یونس عبد الرحمن و جمعی از بزرگان و افراد مورد اعتماد شیعه در خانۀ عبد الرحمن بن حجاج در«برکۀ زلول»گرد آمده،در سوگ از دست دادن امام رضا علیه السّلام میگریستند.یونس بن عبد الرحمن به آنان گفت:گریه را رها کنید.باید بدانیم تا بزرگ شدن این(امام جواد)علیه السّلام در مسائل به چه کسی مراجعه کنیم؟
ریان بن الصلت برخاست و گلوی او را گرفته،بر صورت او سیلی میزد و به او میگفت:در حالی که درونی شرکآلود داری برای ما اظهار ایمان و دینداری میکنی؟[آگاه باش که]اگر امامت او از سوی خدای-عزّ و جلّ-باشد، چنانچه طفلی یک روز باشد،به یقین در علم،فراتر از دانشمند کهنسال خواهد بود و اگر امامت او از سوی خدا نباشد،چنانچه هزار سال عمر کرده باشد،در شمار عامۀ مردم خواهد بود.این را نباید فراموش کرد.
دیگر حاضران نیز او را توبیخ کردند.چون موسم حج فرا رسید،فقیهان و عالمان بغداد و دیگر شهرها که به هشتاد تن میرسیدند آهنگ حج کردند و [ابتدا]عازم مدینه شدند تا ابو جعفر علیه السّلام را از نزدیک ببینند؛پس از ورود به مدینه به سوی خانۀ امام صادق علیه السّلام رفتند.خانۀ آن حضرت از افراد خالی بود و آنان وارد آن شده بر زیراندازی نشستند.در این هنگام عبد الله بن موسی وارد شد و در صدر مجلس نشست.جارچی برخاست و گفت:این،پسر رسول خداست،هرکسی سؤالی دارد از او بپرسد.
پرسشهایی از او کردند،اما پاسخها درست نبود.شیعیان از این ماجرا اندوهگین شدند و فقیهان برخاسته،آهنگ رفتن داشتند و با خویش در این گفتوگو بودند که:اگر ابو جعفر علیه السّلام در سنی قرار داشت که بتواند پرسشها را پاسخ دهد،چنین پاسخهای نادرستی از عبد الله نمیشنیدیم.
در این هنگام دری از قسمت صدر مجلس باز و«موفق»وارد شد و حاضران را از آمدن ابو جعفر علیه السّلام آگاه کرد.حاضران همگی برخاسته،از آن حضرت استقبال کرده،بر او سلام دادند و آن حضرت وارد مجلس شد و در جمع آنان نشست.او دو پیراهن بر تن و عمامهای بر سر،دو طرۀ گیسو بر بناگوش فروهشته و پاپوش برپا داشت.حاضران در مجلس در جای خود قرار گرفتند.کسی که پیشتر مسألۀ خود را با عبد الله بن موسی در میان گذارده بود، مجددا آن را بازگفت و ابو جعفر علیه السّلام پاسخ آن را به درستی داد.جمع حاضر شادمان شده،او را دعا کرده،ستایشهای خود را نثار حضرتش کردند.آنگاه به ابو جعفر گفتند:عموی تو فتواهایی چنین و چنان داد.
ابو جعفر خطاب به او فرمود:«لا اله الا الله».ای عمو،سخت وضعیتی است که فردا[ی قیامت]در پیشگاه خدا قرار گیری و او به تو بگوید:در حالی که
عالمتر از تو در میان امت وجود داشت،چرا به چیزی فتوا دادی که دانش آن را نداشتی؟» (1)
ب)روایت شده است که:«پس از شهادت امام رضا علیه السّلام ابو جعفر علیه السّلام خردسال به مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آورده شد.او در پلۀ اول منبر قرار گرفت و فرمود:
«انا محمد بن علی الرضا،أنا الجواد،أنا العالم بأنساب الناس فی الاصلاب،أنا أعلم بسرائرکم و ظواهرکم و ما أنتم صائرون إلیه،علم منحنا به قبل خلق الخلق أجمعین،و بعد فناء السماوات و الأرضین و لو لا تظاهر أهل الباطل،و دولة الضلال و وثوب أهل الشک،لقلت قولا تعجّب منه الأولون و الآخرون...»؛
من محمد بن علی الرضا،هستم،من جوادم،من نسبهای مردم را[آنگاه که]در صلبها[هستند]میشناسم و من از نهان و آشکار شما و فرجام کارتان آگاهم.پیش از آفرینش تمام آفریدگان،[این]دانش به ما[خاندان]ارزانی شده است و پس از نابودی آسمانها و زمینها[همچنان در اختیار ماست].اگر پشتیبانی باطلکاران از یکدیگر نبود و حکومت گمراهی[در رأس قدرت قرار نداشت]و بیم یورش و تهاجم شکاکان نمیرفت،سخنی میگفتم که اولین و آخرین از آن سخن در شگفت میشدند. (2)
ج)از«اسماعیل بن بزیع»نقل شده است که گفت:«از ابو جعفر علیه السّلام پرسیدم:ممکن است امام کمتر از هفت سال داشته باشد؟
او فرمود:آری و کمتر پنج سال نیز[ممکن است]!» (3)
د)از«علی بن اسباط»روایت شده است که گفت:«[در جایی بودم که] ابو جعفر علیه السّلام بر من وارد شد.سر تا پای او را از نظر گذراندم،تا هنگام بازگشت به مصر،اوصاف ظاهری او را برای دوستان خود بازگویم.در همین حال بودم که نشست و فرمود:«یا علی،ان الله احتج فی الامامة بمثل ما احتج فی النبوة»،فقال:
«...وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا، (1)وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَویٰ آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً... (2)
و ...بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً.... (3)فقد یجوز أن یؤتی الحکمة و هو صبی و یجوز أن یؤتاها و هو ابن أربعین سنة»؛
ای علی،خدای-عزّ و جلّ-همانطور که در امر رسالت و پیامبری حجت تمام کرد،در امر امامت نیز چنین کرده است.حضرت حق تعالی در اینباره میفرماید:«و از کودکی به او نبوت دادیم»،«و چون به رشد و کمال رسید،به او حکمت و دانش عطا کردیم»و«و به چهل سال برسد».
بنابراین ممکن است امام در خردسالی موهبت حکمت را به دست آورد و هم در بزرگسالی و چهل سالگی. (4)
پرواضح است که احراز منصب امامت در خردسالی و نیز چالشهای علمی آن حضرت با یحیی بن اکثم،قاضی القضات دستگاه عباسیان و دیگر فقیهان نامی که هریک عمری دراز سپری کرده بودند،معجزۀ الهی به شمار میرود و نیز عمق پیوند و نزدیکی آن حضرت با خدای-عزّ و جلّ-و مددهای غیبی را که حضرتش از سوی خداوند برخوردار بود نشان میدهد.در بخشهای بعدی به دانش و معارفی که از مبدأ وحی دریافته بود،بیان خواهد شد.
امامان علیه السّلام با موضعگیریها و اقدامهای حکیمانۀ خود که رسیدن به هدفها را تضمین میکرد،تحقق بخشیدن عزت اسلام و مسلمانان را سرلوحۀ کار خود قرار داده بودند.امام جواد علیه السّلام نیز منش و روش پدران گرامی خود را در پیش گرفت و علیرغم شرایط سختی که حرکت و فعالیتهای او را دربر گرفته بود،حضرتش به منظور عزت بخشیدن به جامعۀ اسلامی،تحرک و فعالیت گسترده و کارآمدی در پیش گرفت.در این باب به مواردی از تلاشهای امام جواد علیه السّلام در عرصههای گوناگون مورد توجه آن حضرت،از جمله آمادهسازی هدفدار امت اسلامی و طلایهداران آن،میپردازیم:
امام جواد علیه السّلام توجه فوقالعادهای به پربار کردن مایۀ اعتقادی شخصیت مسلمانان داشت که نگرشی در تراث علمی و اعتقادی آن حضرت،این مطلب را به خوبی روشن و آشکار میکند؛تراثی که دربردارندۀ عناصر اساسی تشکیل دهندۀ اعتقادات پاک است.در اینجا به دو مورد از آنها اشاره میکنیم:
توحید،اساس و سنگبنای اعتقادات اسلامی است و سلامت تصور مسلمان از خدای متعال محور جوهری و زیربنای دیگر عناصر اعتقادات است.از اینرو امام جواد علیه السّلام در تبیین توحید و روشن کردن مفهوم آن سخت میکوشید و در این زمینه توجه همهجانبهای به کار میبست.گفتوگوی آن
حضرت با«داوود بن قاسم جعفری»گواه این گفتار است.
داوود بن قاسم جعفری میگوید:«به ابو جعفر ثانی علیه السّلام(امام جواد)گفتم:
معنای کلمۀ«احد»در آیۀ قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ؛ بگو:او خدای یگانه است» چیست؟
فرمود:کسی[یا چیزی]که بر یگانگیاش به اجماع رسیده باشند آیا این گفتۀ خدا را نشنید که میفرماید: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ...؛ (1)و اگر از ایشان بپرسی:چه کسی آسمانها و زمین را آفرید و خورشید و ماه را[چنین]رام کرده است؟حتما خواهند گفت:الله...همینها [که چنین اعترافی دارند]خواهند گفت که:خدا شریک و همسر دارد.
گفتم:معنی آیۀ «لاٰ تُدْرِکُهُ الْأَبْصٰارُ...؛ (2)چشمها او را درنمییابند»چیست؟
فرمود:ای ابو هاشم،تصور دلها از[قدرت]دیدگان برتر است،چرا که میتوانی[سرزمین]سند و هند و دیگر سرزمینهایی که ندیده و وارد آن نشدهای تصور کنی،اما با نگاه نمیتوانی آن را ببینی.[در مورد خدای- عزّ و جلّ-اینگونه نیست،زیرا حتی]تصور قلبی نمیتواند او را درک کند،چه رسد به اینکه دیدگاه او را ببینند!
از امام جواد علیه السّلام پرسیدند:میتوان خدا را«شیء»خواند؟
امام فرمود:آری.[مشروط بر اینکه]او را خارج از دو حدّ بدانی:حد تعطیل و حد تشبیه». (3)- (4)
نیز از ابو هاشم جعفری نقل شده است که گفت:«در حضور ابو جعفر
ثانی علیه السّلام بودم که شخصی به حضرتش گفت:از خدای-تبارک و تعالی مرا آگاه کن.آیا نامها و صفات او در کتابش(قرآن)آمده است؟و آیا نامها و صفات او خود اوست؟
ابو جعفر علیه السّلام فرمود:این گفته دو وجه دارد.اگر بگویی:این اوصاف؛خود اوست،بنابراین،حضرتش متعدد و دارای کثرت است و خدای-عزّ و جلّ-از چنین چیزی برتر است و اگر بگویی:این نامها و صفات همیشه بودهاند،این سخن دارای دو معنا خواهد بود،یعنی اگر آنها را همچنان در علم حضرتش ماندگار بدانی و او را سزاوار چنین نامها و صفاتی بدانی،سخنی نیکو و پسندیده گفتهای،اما اگر مفهوم نامها و صفات او را به عنوان کلمه و حروف تقطیع شده ازلی بدانی،از بیان اینکه چیزی غیر از خدا با خدا وجود داشته،به خدا پناه میبرم.[آگاه باشید که]خدا بود و خلقی وجود نداشت.آنگاه آنها (حروف)را آفرید تا وسیلۀ پیوندی میان خود و خلق باشند،بندگان به وسیلۀ آنها به درگاه او تضرع و بندگی کنند و همین[نامها و صفات وسیلۀ]ذکر اوست و خدا وجود داشت و ذکری[در میان]نبود و آنکه با ذکر یاد میشود، خدای قدیم لمیزل است.
نامها و صفات،آفریدگان[خدا]بوده،معناهایی هستند که از آنها خدا اراده میشود و[تصور]اختلاف،ائتلاف و جدایی دربارۀ او سزاوار نیست.از همینرو گفته نمیشود:خدا مؤتلف،کم یا زیاد است،بلکه خدای-جلّ و علا -در ذات خود قدیم است و یگانۀ جزءجزءناشدنی است و غیر از او جزءجزء هستند و نیز تصور حضرتش به قلّت و کثرت نشاید که تنها تجزیهپذیران که مخلوق بوده و بر خالقی که آنان را آفریده دلالت دارند،به این اوصاف خوانده میشوند.
اما اینکه میگویی:خدا«قدیر»(توانا)است،خود خبر میدهی که چیزی او را ناتوان و درمانده نمیکند و به این ترتیب،با کلمۀ قدیر،ناتوانی و درماندگی را از او نفی کرده،آن را درخور غیر او خواندی.
همچنین او را«عالم»خواندی که با این توصیف،«جهل»را از او منتفی کرده،برای غیر حضرتش قرار دادی.بنابراین،آنهنگام که خدا همهچیز را از بین ببرد،صورت و شکل حروف را نیز از بین خواهد برد و آن کسی که ازلی و جاودانه است،همچنان عالم است.
آن شخص گفت:چگونه(بر چه اساسی)خدای خود را«سمیع»(شنوا) خواندهایم[و میخوانیم]؟
امام علیه السّلام فرمود:از آنرو او را با این صفت خواندهایم که آنچه با گوش[سر] شنیده میشود،از او پنهان نیست،اما او را به شنوایی با گوش سر توصیف نکردهایم.همینطور او را«بصیر»(بینا)خواندهایم که آنچه از رنگ،شخص و...را دیده میبیند،بر او مخفی نخواهد بود،اما وی را آنسان که به چشم[سر] و نگاه ببیند نخواندهایم.حضرتش را«لطیف»مینامیم که از وجود تمام اشیاء دقیق و ریز مانند پشه و کوچکتر از آن و محل پیدایش و پرورش،عقل [غریزی]،شهوت،آمیزش و مهرورزیشان نسبت به نسلشان،سلطۀ برخی از آنها بر دیگر همنوعها،تهیۀ آب و خوراک برای بچههایش در کوهها، صحراها،بیشهها و درهها آگاه است.از اینرو خالق و پدیدآورندۀ این موجودات ریز را لطیف اما بدون«کیف»(چگونگی)میدانیم و[میپذیریم که] کیف و کیفیت،صفت مخلوق کیفیتپذیر است.
حضرت باری تعالی را«قوی»(قدرتمند)میخوانیم،نه آن قوت انتقامگیری که از خلق سراغ داریم چه اینکه اگر قدرت او همانند قوت
انتقامگیری خلق بدانیم،تشبیه حاصل میشود و در اینحال او را در معرض زیادت قرار دادهایم و هرجا که احتمال زیادی برود،احتمال نقصان و کاستی نیز دارد که[در نتیجه]هر چیزی که ناقص باشد،«قدیم»(ازلی)نخواهد بود و هرچه قدیم نباشد عاجز و ناتوان است.لذا خدای-تبارک و تعالی-شبیه، ضد،شریک،کیف و نهایت و پایان ندارد،به چشم نیاید و تصور او با دل نشاید و اندیشهها معیّن کردن حد و حدودی برای او نتوانند و بر دلها ممنوع است که او را پدیده انگارند و خدای بزرگ از آنچه خلقش پنداشته و میخوانند برتر و والاتر است». (1)
پدیدۀ غلو و گزافهگویی دربارۀ اهل بیت علیهم السّلام یکی از انحرافهای خطرآفرینی بود که گریبانگیر افرادی شد.امامان معصوم علیه السّلام برای از میان برداشتن این پدیدۀ انحرافی،با کسانی که دربارۀ این خاندان راه غلوّ و گزافهگویی در پیش گرفته بودند برخورد و با بیان حقیقت،آنان را محکوم و پندارشان را رد کردند و پیروان خویش را به دوری جستن از غلات فرمان دادند.امام جواد علیه السّلام همانند پدران پاک خود با این فکر و پدیده برخوردی جدی داشت و هماره مترصد بود تا مبادا بذر غلو در جامعه اسلامی بردهد و راه انحراف را پیش روی سادهاندیشان بگشاید.گواه این ادعا مطالبی است که تاریخنگاران نقل کردهاند،از آن جمله از«حسین بن محمد اشعری»روایت شده است که گفت:«یکی از مشایخ اصحاب ما به نام«عبد الله بن رزین»برای
1) (1)) .همان/354-356.
من نقل کرد که:در مدینۀ منوره سکونت داشتم.ابو جعفر علیه السّلام هرروز به هنگام ظهر به مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میآمد و به سمت صخره(که در محل ورود به مسجد قرار داشت)رفته،از آنجا کنار[قبر]پیامبر صلّی اللّه علیه و آله قرار میگرفت و به آن حضرت سلام میداد،سپس به سمت خانۀ فاطمه میرفت و پاپوش از پای درمیآورد و نماز میگذارد.شیطان مرا وسوسه کرد که چون به سمت پایین رفت،از جای پای او خاکی برگیرم.
آن روز در انتظار نشستم تا بیاید و من کاری که میخواستم انجام دهم.با فرا رسیدن ظهر ابو جعفر علیه السّلام سوار بر درازگوشی از راه رسید و برخلاف معمول پیاده نشده،از آنجا گذشت تا به صخرۀ درب مسجد رسید و آنجا پیاده شد.آنگاه وارد مسجد شد و بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سلام داد و به محلی که در آن نماز میگذارد بازگشت.این کار چند روزی ادامه داشت.اینبار با خود اندیشیدم،چون پاپوش را از پای اندازد از ریگهایی که بر آن گام نهاده بر میگیرم.روز دیگر حضرتش ظهرهنگام به مسجد آمده،وارد حرم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شد و پس از سلام دادن بر آن حضرت به جایگاهی که در آن نماز میگزارد رفت،اما اینبار کفش از پای خود برنگرفت و چند روزی به همین صورت عمل کرد.
با خود اندیشیدم که مراد من اینجا حاصل نخواهد شد،پس باید به درب حمام بروم.از اینرو در جستوجوی حمامی که حضرتش به آن میرفت برآمدم،گفتند:به حمامی که در بقیع قرار دارد و از آن یکی از نوادگان«طلحه» است میرود.روزی که ابو جعفر علیه السّلام آهنگ حمام کرد،به سوی حمام رفتم و در انتظار او بر درب حمام نشستم و با صاحب حمام سرگرم گفتوگو شدم.
صاحب حمام به من گفت:اگر میخواهی به حمام بروی زودتر برو که پس از
این وقت،فرصت حمام رفتن نخواهی داشت.
پرسیدم:چرا؟
گفت:ابن الرضا(امام جواد)علیه السّلام به حمام میآید.
پرسیدم:ابن الرضا کیست؟
گفت:مردی است صالح و پرهیزگار از خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله.
پرسیدم:مگر با بودن او در حمام کسی نمیتواند به حمام برود؟
گفت:هنگامی که میآید حمام را برای او قرق میکنیم.
در حال گفتوگو با صاحب حمام بودم که ابو جعفر علیه السّلام با غلامان خود در رسید و در دست یکی از غلامان حصیری بود.غلام[جلوتر از امام]وارد سربینه(رختکن)شد و حصیر را گستراند و امام به درب حمام رسید و سلام داد و در حالی که همچنان بر درازگوش خود سوار بود،وارد حمام شد و بر حصیر نشست.به صاحب حمام گفتم:همین شخص را مردی صالح و پرهیزگار میخواندی؟!
گفت:ای مرد،به خدا سوگند تا به حال چنین رفتاری از او دیده نشده بود و این نخستینباری است که او را چنین دیدم.
با خود گفتم:به خدا سوگند او را آزار دادهام و دیگر آنچه را دنبال میکردم،هرگز پی نخواهم گرفت و بر این پیمان عزم خود را جزم کردم.همان روز به هنگام ظهر ابو جعفر علیه السّلام سوار بر درازگوشی به مسجد آمد و در جایی که همهروزه پیاده میشد،از مرکبش به زیر آمد،وارد مسجد شد و بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سلام داد،سپس به محلی که نماز میگزارد رفت و پاپوش از پای درآورد و نماز گزارد». (1)
1) (1)) .بحار الانوار 59/50-61.
از دیگر عرصههایی که امام جواد علیه السّلام در آن فعالیت و تلاش میکرد کامل کردن پیکرۀ علمیای بود که پدران گرامیاش پایهگذار آن بودند.در همین راستا و در قالب پاسخ به پرسشهای علمی و فقهی روز شیعیان و امت اسلامی دادههای گرانسنگی به محفلهای علمی ارزانی داشت که مهمترین این فعالیتها در کامل کردن ابزارها و شیوۀ علمی تبلور مییافت.
قواعد«اصولی»بخشی از شیوۀ رایج و عام برای فهم و استنباط احکام شریعت به شمار میرود.در اینجا به اختصار شیوۀ امام جواد علیه السّلام را در این زمینه بیان میکنیم:
الف)از منظر شیوۀ علمی آن حضرت،استنباط احکام نظری از ظاهر آیات مجاز نیست و فقط در صورت آگاهی یافتن از تفسیر امامان معصوم چنین کاری جایز است.مطلب زیر را که به همین امر پرداخته است میخوانیم:
حضرت امام جواد علیه السّلام از امام صادق روایت کرد که فرمود:«شخصی از پدرم امام محمد باقر علیه السّلام مسائلی پرسید.از جمله،گفتوگوهایی که میان آن حضرت و آن مرد صورت گرفت از این قرار بود:به آنان بگو:آیا آنچه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از علم خدا بیان کرد اختلاف[و تناقض]داشت؟اگر بگویند:نه، اختلافی در آن دیده نمیشد،به آنان بگو،اگر کسی حکم خدا را[نه آنسان که او حکم فرموده،بلکه]با اختلاف بیان کند با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مخالفت کرده است؟اگر گفتند:آری،گفتار نخست خود را نقض کردهاند.در آن هنگام به
آنان بگو: ...وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ...؛ (1)تأویلش را جز خدا و ریشهداران در دانش کسی نمیداند.
اگر بگویند:ریشهداران در علم چه کسانی هستند،بگو:کسی است که علمش دچار اختلاف نمیشود.اگر بپرسند،او کیست؟بگو:رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله صاحب چنین علمی بود...و اگر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله کسی را در علم خود بر نمیگزید،به یقین کسانی را که پس از او به دنیا میآمدند تباه میکرد.
نیز فرمود:آیا قرآن برای آنان کافی نیست؟
گفت:آری بسنده است،مشروط بر اینکه مفسری برای آن بیابند.
امام علیه السّلام فرمود:رسول خدا آن را تفسیر نکرد؟
گفت:چرا،آن را برای یک نفر تفسیر و آن مرد را به امت معرفی کرد که او همان علی بن ابی طالب علیه السّلام است... (2)
نیز حضرتش فرمود:«محکم(صریح)[قرآن]دو چیز نیست و نبوده،بلکه یک چیز است.پس هرکس حکمی کند که در آن اختلافی[با محکم]وجود نداشته باشد،براساس حکم خدای-عزّ و جلّ-حکم نموده و هرکس در چیزی حکم کند که با محکم اختلاف داشته و حکم خود را درست بداند بر اساس حکم طاغوت حکم کرده است». (3)
ب)از دیگر روشهای علمی آن حضرت واجب دانستن عمل به احادیث امامان علیه السّلام بود که در کتابهای مورد اعتماد و مستند آمده بودند.در این باب روایتی را مرور میکنیم:
از«محمد بن حسن بن ابو خالد شنبوله»نقل شده است که گفت:«به
ابو جعفر ثانی علیه السّلام گفتم:فدایت گردم،مشایخ ما از ابو جعفر(باقر)و ابو عبد الله (صادق)روایت کردهاند و از آنجا که به شدت تقیه میکردند،کتابهای خود را پنهان کردند و چیزی از آنان برای ما روایت نشده است و چون از دنیا رفتند، کتابهای آنان به دست ما رسیده است[اکنون چه کنیم؟].
امام علیه السّلام فرمود:آنها را بازگویید که حق است[و گزاف و باطل در آنها راه نیافته است]». (1)
ج)جواز عمل به گفتۀ کسی که از امام علیه السّلام اجازه یافته است تا به رأی خود عمل کند.
در رجال کشی از«خیران»خادم نقل شده است که گفت:«هشت درهم برای سرورم فرستادم و[طی نامهای از او]پرسیدم:فدایت گردم،بسا شخصی که به شما بدهکار است یا اینکه خود را بدهکار میداند نزد من میآید و دربارۀ وظیفهاش میپرسد.رأی من این است که آنچه میخواهد بدهد در خفا بگیرم.او فرمود:«اعمل فی ذلک برأیک،فإن رأیک رأیی،و من أطاعک فقد أطاعنی»؛به رأی خود عمل کن که رأی تو رأی من است و هرکس از تو اطاعت کند،به یقین از من اطاعت کرده است. (2)
د)از منظر روش علمی آن حضرت،فتوای بدون علم،جایز نیست.
واکنش امام جواد علیه السّلام را در ماجرای برخوردش با عموی خود عبد الله بن موسی پیشتر خواندیم که بدون علم،پاسخ فتواها را میداد و چون امام
1) (1)) .مراد از سرور در این روایت،امام رضا علیه السّلام،امام جواد علیه السّلام یا امام هادی علیه السّلام است،زیرا او خادم هر سه امام بود و ممکن است که وجه را برای هر سه بزرگوار فرستاده باشد.
2) (2)) .رجال کشی 610/حدیث 1134.در اینجا افزوده است:ابو عمر گفت:این امر(درخواست تکلیف و اجازۀ عمل به رأی)نشان میدهد که خیران خادم وکیل امام علیه السّلام بوده است.مسائلی از او نقل شده است که از امام جواد علیه السّلام و امام رضا علیه السّلام نقل کرده است،نک:وسائل الشیعه 216/12/حدیث 6.
جواد علیه السّلام از فتوا دادن عمویش آگاه شد به او فرمود:«لا اله الا الله.ای عمو، سخت هنگامهای است فردا[ی قیامت]که در پیشگاه خدا بایستی و حضرتش به تو بگوید:در حالی که عالم وجود داشت،چرا بدون علم در میان بندگانم فتوا دادی؟ (1)
پاسخهای امام جواد علیه السّلام به مسائل فقهی و دیگر مباحث علمی،سهم بسزایی در ساختار بنیۀ علمی جماعت صالحان داشت که پارهای از آنها را ذیلا میخوانیم:
«حصین بن ابی الحصین»میگوید:«در نامهای خطاب به ابو جعفر علیه السّلام نوشتم:فدایت گردم،دوستان و پیروان تو در مورد وقت فریضۀ صبح دچار اختلافنظر شدهاند.برخی از آنان هنگامی که فجر اول-که مستطیل است- برآید نماز میگذارند و جماعتی از آنها نماز را آن هنگام میخوانند که فجر به زمین نزدیک و آشکار گردد.نمیدانم که در کدام وقت،نماز گزاردن فضیلت بیشتری دارد.سرورم،فدایت شوم،خوب است با فضیلتترین وقت را برای نماز صبح به من بشناسانی و اینکه در شبهای مهتابی و زمانی که آسمان پوشیده از ابر است چگونه باید عمل کنم؟دیگر اینکه زمان نماز صبح در سفر و در حضر را برای من روشن فرما.
1) (1)) .بحار الانوار 99/50.
امام علیه السّلام با خط خود نوشت:خدایت مشمول رحمت خویش نماید،فجر، هنگام برآمدن رشتۀ سپید است،اما نه آن مقدار که در بالا قرار گیرد و در سفر و حضر زمانی نماز بخوان که طلوع فجر را قطعی بدانی[و بدان]خدایت رحمت کند،خدا خلق خود را در این مسأله با شبهه و تردید به حال خود وانگذارده، میفرماید: ...کُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الْأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الْأَسْوَدِ...؛ (1)و بخورید و بیاشامید تا رشتۀ سپید بامداد از رشتۀ سیاه[شب]بر شما نمودار شود.
بنابراین،رشتۀ سپید همان فجر است که در آن هنگام خوردن و آشامیدن در روزه حرام است و همینطور برآمدن آن موجب نماز است». (2)
از«یحیی بن ابی عمران همدانی»نقل شده است که گفت:«در نامهای به ابو جعفر علیه السّلام نوشتم:فدایت گردم،فردی در نماز تنها برای فاتحة الکتاب (حمد)بسم الله گفته،برای سوره آن را نمیخواند.عباسی (3)گفته است:
ایرادی ندارد.شما در اینباره چه میفرمایی؟ابو جعفر علیه السّلام به خط خود نوشت:
علیرغم عباسی دو بار آن(بسم الله)را بخواند». (4)
«علی بن مهزیار»از«محمد بن حسن اشعری»نقل کرده است که گفت:
«یکی از عموزادگانم به ابو جعفر ثانی علیه السّلام نامهای نوشت که در آن آمده بود:
دخترکی توسط عمویش به همسری کسی درآمده است و حال که بزرگ شده این ازدواج را نمیپذیرد.در اینباره چه میفرمایی؟
ابو جعفر علیه السّلام به خط خود نوشت:او را نباید به[پذیرش]ازدواج مجبور کرد و هرچه دختر در اینباره خواهد همان کند». (1)
از«علی بن سلیمان نوفلی»نقل شده است که گفت:«طی نامهای به ابو جعفر ثانی علیه السّلام نوشتم:جدم زمینی را بر فرزندان[و نوادگان]مستمند فلان شخص(نام او را بردم)وقف کرده است.شمار موقوف علیهم بسیار است و در شهرها پراکنده هستند[وظیفۀ من در این مورد چیست؟].
ابو جعفر علیه السّلام در پاسخ فرمود:زمینی را که جدت بر فرزندان مستمند فلان شخص وقف کرده است به کسانی تعلق میگیرد که در همان شهر زندگی میکنند و تو موظف نیستی در جستوجوی کسانی برآیی که دور از دسترس هستند». (2)
از«محمد بن سلیمان»نقل شده است که گفت:«از ابو جعفر ثانی علیه السّلام پرسیدم:چگونه است که اگر شوهر،زن خود را[به زنا]قذف کند،باید چهار بار خدا را به شهادت بگیرد،اما اگر کسی غیر همسر،مثلا فرزند،مادر خود یا
برادر خواهر خود را چنین نسبتی دهد،حد بر خود او جاری میشود؟
ابو جعفر علیه السّلام فرمود:همین مسأله را از ابو جعفر(باقر)علیه السّلام پرسیدند،او فرمود:اگر مردی همسر خود را به زنا قذف کرد،از او پرسیده میشود:از کجا به این امر پیبردهای؟و او خواهد گفت:آن را با چشم خود دیدهام.در آن صورت چهار بار سوگند به خدا به جای چهار شاهد از او پذیرفته میشود و این از آنروست که شوهر میتواند در شب و روز وارد خلوت زن شود،اما فرزند و پدر زن چنین حقی ندارند و لذا سوگند او به خدا به جای چهار گواه خواهد بود،اما اگر بگوید:خود ندیدهام،همسرش را قذف کرده و حد بر او جاری میشود،مگر اینکه بر ضد همسرش بینه ارائه کند.
اگر کسی غیر همسر نسبت زنا به زنی بدهد و مدعی شود که خود دیده است،به او گفته میشود:چگونه این عمل را دیدهای؟و وارد جایی شدهای که به تنهایی عمل[زنا]را دیدهای؟بنابراین تو در ادعایت متهم[به دروغگویی] هستی و اگر راست گفته باشی نیز باید با حدی که خدا بر[کسانی چون]تو واجب کرده تو را تنبیه کرد.
آنگاه فرمود:شهادت شوهر چهار بار سوگند به خدا در عوض چهار شاهد مقرر شد که هر سوگند به جای یک شاهد[به شمار میرود]». (1)
آنچه بیان شد نمونههایی از رهنمودهای امام جواد علیه السّلام بود که از طریق مکاتبه یا پرسش و پاسخ رودررو به منظور افزودن دانش شیعیان و دوستداران صورت میگرفت.
1) (1)) .همان/484-485.
بالندگی اخلاق اسلامی در افراد و جامعه از موارد اساسی بود که حضرت امام جواد علیه السّلام توجه فوقالعاده به آن ابراز مینمود.حضرتش در راستای پرورش امت اسلامی احادیث پدران خود،به ویژه امیر المؤمنین علیه السّلام را که سرشار از مفاهیم و آموزههای تربیتی است برای امت باز میگفت.در این مجال گفتههای امام جواد علیه السّلام و برخی از آنچه از پدرانش به عنوان اصول توجیهی و هدایتگرانه برای امت بیان میکرد،مرور میکنیم.
امام جواد علیه السّلام بر آن بود تا شیعیان را با ضرورت اتکای بر حکمت در مرحلۀ عمل و لحاظ داشتن نقش زمان در روشن شدن مسائل آشنا کند.از نظر حضرتش تمام امور باید در فرصتهای مناسب و درخور،عملی شوند و بیتوجهی به این امر،عمل و برنامۀ تدارک دیده شده به سامان نرسیده،خنثی میشود.آن حضرت در اینباره فرموده است:«اظهار الشیء قبل أن یستحکم مفسدة له»؛ (1)آشکار کردن چیزی(کاری،طرحی و برنامهای)را پیش از آنکه قطعی شود(در آستانۀ تحقق گیرد)و استحکام یابد،مایۀ تباهی[و عدم توفیق]آن خواهد شد.
در رهنمودی دیگر یادآوری میکند که سختیها و آزمونها،همانند بیماری دورهای دارند که باید آن را پشتسر گذارند و نمیتوان از زمان آن کاست.البته حضرتش در این رهنمودها بر آن نبود تا از چارهجویی برای
1) (1)) .تحف العقول/1457.
رهایی از مشکلات پرهیز دهد،بلکه بنا به فرمودۀ ایشان،باید اقدامی کارآمد و مطلوب کرد تا دورۀ مصیبت و بلا با تمام گرفتاریهایش را سبک کرده یا در صورت امکان آن را از بین برد.هنگامی که«قیس بن سعد»از مصر به حضور حضرت جواد علیه السّلام رسید،آن حضرت پس از نقل حدیثی از جدش امیر المؤمنین علیه السّلام خطاب به قیس فرمود:ای قیس،محنتها و سختیها پایانی دارند که ناگزیر باید به آن برسند.پس بر[انسان]خردمند است که با گرفتاریها کنار آید تا[آن گرفتاری] سرآید،زیرا چارهاندیشی[شتابزده]به هنگام روبرو شدن با آن،بر سختی آن میافزاید. (1)
نیز حضرتش از جدش امیر المؤمنین علیه السّلام عناصر تکمیلکنندۀ اعمال را نقل کرده،میفرماید:
«اربع خصال تعین المرء علی العمل:الصحة،و الغنی،و العلم،و التوفیق»؛ (2)
چهار چیز است که انسان را در کارها یاری میدهد:سلامت،دارندگی و بینیازی، دانش و توفیق[الهی].
امام محمد جواد علیه السّلام بر ضرورت دوری جستن مسلمانان از ستمگران و همدلی و گرایش به آنان تأکید مینمود و هماره مسلمانان را به رویگردانی از آنان فرا میخواند.آن حضرت در تبیین گرایش به ستمگران روایتی از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل کرد که فرمود:«العامل بالظلم و المعین له و الراضی به شرکاء»؛ (3)ستمگر،آنکس که او را یاری دهد و آنکس که به ستمگری او راضی باشد[،در گناه]شریک هستند.
نیز از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرد که فرمود:«من استحسن قبیحا کان شریکا فیه»؛ (1)هرکس کار زشتی را نیکو و پسندیده بخواند در آن[زشتی]شریک است.
از نظر امام جواد علیه السّلام پیروی و فرمانبرداری از منحرفان همانند پیروی و گوش سپردن به سخنان شیطان است.از همینرو بر ضرورت پرهیز از پیروی منحرفان تأکید مینمود.آن حضرت در اینباره فرمود:
«من أصغی إلی ناطق فقد عبده،فان کان الناطق عن الله فقد عبد الله،و ان کان الناطق ینطق عن لسان ابلیس فقد عبد ابلیس»؛ (2)
هرکس به[سخنان]گویندهای گوش فرادهد،به یقین بندگی او میکند.پس اگر گوینده از خدا بگوید[شنونده]خدا را بندگی کرده است و اگر گویند از زبان ابلیس سخن بگوید[آن بنده]سر به راه بندگی شیطان گذارده است.
حضرت امام جواد علیه السّلام به منظور نفی همهجانبۀ ستمگران و محکوم کردن رفتارشان،مفهوم دینداری را از زبان حضرت حق(که در قالب حدیث قدسی خطاب به یکی از پیامبران بیان شده)فرمود:
خدا به یکی از پیامبران وحی فرمود:زهدورزیات در دنیا،آسایش زودرس را برای تو به همراه دارد و از هرچیز بریدن و پیوستن به من،تو را عزت بخشیده است،اما آیا برای [خشنودی]من با دشمنی[از دشمنانم]دشمنی کردهای؟یا اینکه با دوستی[از دوستانم] دوستی نمودهای؟! (3)
بنابراین روایت،دینداری با دوستی دوستان و اولیای خدا و دشمنی نسبت به دشمنان خدا و نیز پرهیز از مسالمت و نرمی با آنان محقق میشود.
امام جواد علیه السّلام به منظور به جوشش درآوردن روح ظالمستیزی در وجود امت
احادیثی از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل مینمود،از آن جمله سخن آن حضرت به ابو ذر بود،آنگاه که فرمود:[ای ابو ذر،]برای خدای-عزّ و جلّ-خشمگین شدی و امید به همو دار.این قوم از تو بر دنیای خود بیمناک شدند و تو از آنان بر آخرت خویش ترسیدی.به خدا سوگند،اگر راه آسمانها و زمین بر بندهای بسته شود و او تقوای الهی را در پیش گیرد، خدای متعال راهی پیش روی او میگشاید.[ای ابو ذر،]جز با حق انس مگیر و جز از باطل گریزان و بیمناک مباش. (1)
هرچه موقعیت اجتماعی انسان و تأثیرگذاری او در جامعه بیشتر باشد، فعالیت فراگیرتر و پردامنهتری از او انتظار میرود.امام جواد علیه السّلام با توجه به همین معنا،طلایهداران مؤمن را با این بخش از فعالیتها و مفاهیم آن آشنا کرد.در این بحث به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1.به همان اندازه که انسانی و صاحب شخصیتی در جامعه جایگاه و منزلت مییابد و منشأ آثار میشود،مردم بیشتر او را مورد توجه قرار داده، نیازهای خود را با او درمیان میگذارند و برآوردن نیازها و برطرف کردن گرفتاریهای خود را از چنین کسی میخواهند.براساس روایات اهل بیت علیهم السّلام چنین موقعیتی،موهبتی است الهی که در اختیار افراد قرار میگیرد.امام جواد علیه السّلام در این باب روایتی از طریق پدرانش از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:هرگاه نعمت خدا بر بندهای فزونی گیرد،وظیفۀ او در برآوردن نیازهای مردم نیز سنگینی میشود.پس هرکس بار نیازهای مردم را بر دوش نکشد(از آنچه
1) (1)) .مستدرک عوالم العلوم/23،ص 257.
خدا بدو داده،مردم را بهرهمند نکند)بیتردید نعمت[خدا داده]را در معرض فنا و نابودی قرار داده است.» (1)
2.از نظر امامان معصوم علیه السّلام میزان پایداری و ماندگاری نعمتهایی که در اختیار انسان قرار دارد به میزان احسان و خدمت به نیازمندان بستگی دارد.امام جواد علیه السّلام روایت دیگری از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل کرده است که به همین امر تصریح دارد.آن حضرت فرموده است:خدای را بندگانی است که آنان را از نعمتها برخوردار مینماید و تا زمانی که آن را[در راه خدا و برطرف کردن نیازهای بندگان]بذل کنند، آن نعمت را در اختیار خواهند داشت و چون از دادن آنچه در اختیار دارند دریغ کنند،[خدا]آن را از ایشان ستانده،به دیگران وامیگذارد. (2)
نیز از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:نیکوکاران،بیش از نیازمندان، محتاج نیکی خود هستند،زیرا افتخار،پاداش و ماندگاری نامشان به همراه دارد.پس هرگاه انسان کاری نیک انجام دهد،نیکی را در حق خود آغاز کرده است و از همینرو از دیگران سپاسگویی نخواهد. (3)
3.سپاسگزاری از نیکوکار،دیگری رهنمودی است که مورد توجه و تأکید امامان قرار داشته است.در این مورد امام جواد علیه السّلام از امیر المؤمنین علیه السّلام روایتی نقل کرده است که فرمود:ناسپاسی نعمت،فراخوانندۀ ناخشنودی و خشم است و هرکس در عوض دادهات تو را سپاس گوید،به یقین بیش از آنچه از تو گرفته،به تو داده است. (4)
4.روابط افراد جامعه و نیز تعامل مثبت دوستان از دیگر مسائل اجتماعی و مفاهیم اسلامی است که امام جواد علیه السّلام بر آن تأکید مینمود و راههای رسیدن
به آن را برای همگان روشن کرد.او به همین منظور روایتی از جدش امیر المؤمنین علیه السّلام نقل کرد که فرمود:
«ثلاث خصال یجتلب بهن المحبة:الإنصاف فی المعاشرة،و المواساة فی الشدة، و الإنطواع و الرجوع إلی قلب سلیم؛ (1)
با سه خصلت،محبت جلب میشود:انصاف در معاشرت،همدردی در گرفتاری و تن دادن به آن و رجوع کردن به قلب[و اندیشۀ]سلیم.
آن بزرگوار دربارۀ روابط میان دوستان و معاشرت با برادران دینی فرموده است:
[مبادا]گمان[بد،اندیشۀ]تو را بر دوستی که با یقین[به درست بودنش]برگزیدهای، فاسد کند.هرکس برادر[دینی]خود را در نهان پند دهد،به یقین او را گرامی داشته [و بها بخشیده است]و هرکس در انظار و جمع مردم او را پند دهد،بیتردید او را خدشهدار کرده است.به راه آوردن خوبان با نیکی و اشرار با تنبیه و تأدیب[میسر] است و مرگ[خود]نگاهبان[و حفاظتکنندهای]بسنده است.عقل و نادانی بر انسان تا هجده سالگی در ستیز و کشاکش هستند و چون انسان به این سن برسد،هر کدام که در او بیشتر باشد،همان بر او چیره خواهد شد.
هرگاه خدای-عزّ و جلّ-نعمتی بر بندهای ارزانی دارد و بنده آن نعمت را از خدا بداند،پیش از آنکه سپاس آن را گوید،به یقین خدای-جل و علا-شکری در نامۀ اعمال او ثبت میکند و هرگاه بندهای گناهی مرتکب شود و بداند که خدا بر اعمال او مطلع و آگاه است و اگر بخواهد کیفر میکند و اگر بخواهد میآمرزد،پیش از آنکه از خدا طلب آمرزش کند،به یقین خدا او را میآمرزد. (2)
5.امام جواد علیه السّلام همچنین بر ضرورت گزینش همنشین صالح و درستکار تأکید داشت،چرا که همنشین تأثیرگذار بوده و منش و رفتار او چه خوب و چه بد انسان را تحت تأثیر میگذارد.آن حضرت از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرد که فرمود:همنشینی با نادانان اخلاق را فاسد میکند و به دست آوردن همنشین عاقل،مایۀ صلاح و درستی اخلاق است و خلق[خدا]گوناگون بوده،هریک براساس ویژگیاش رفتار میکند.مردم برادران[یکدیگر]هستند،پس هرکس برادریاش برای غیر خدا باشد از این برادری دشمنی میدرود.خدای-عزّ و جلّ-در اینباره میفرماید (1):«در آن روز،یاران-جز پرهیزگاران-بعضیشان دشمن بعضی دیگرند. (2)
همچنین حضرتش از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده که فرمود:پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مرا به یمن فرستاد و به منظور سفارش،به من فرمود:ای علی،هرکس[از خدا]طلب خیر کند، سرگردان نشود و هرکس مشورت کند،پشیمان نگردد.
نیز فرمود:هرکس برادری در راه خدا به دست آورد و برگزیند،به یقین خانهای در بهشت به دست آورده است. (3)
بدین ترتیب آن امام بزرگوار تمام جوانب زندگی اجتماعی و وظایف متقابل افراد را متذکر شدند و در قالب عبارتهای نورانی،به انسانها یادآوری میکردند که داشتن برادرانی مخلص که تنها با انگیزههای خدایی تن به دوستی و برادری میدهند،رستگاری بزرگ است و باید از وجود چنین برادرانی بهره گرفت و از آنان مشورت و پند و اندرز خواست.
امام جواد علیه السّلام پیوسته روح امید و صبر در جان مؤمنان میدمید تا آنان را در چالش با ظلم و سرکشی و جنبش علیه آنها به سلاحی کارآمد مسلح کند.
حضرتش فرجام ستمگران را و اینکه به هنگام پیروزی و اقتدار دولت عدل، از ظالم انتقام سختتری به نفع مظلوم ستانده میشود،با آنان در میان میگذارد و همین امر از مستضعفان تحت ستم ظالمان،خروشی توفنده و قدرتی انعطافناپذیر میساخت.حضرت امام جواد علیه السّلام در این راستا روایتی از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:روز داد[خواهی]،بر ظالم سختتر از روز [اقتدار]ستمگر بر مظلوم است. (1)
نیز فرموده است:صبر مؤمن در بلاها و سختیها،سختترین و برندهترین سلاحی است[که]بر ضد ستمگر[به کار میرود].
و نیز میفرماید:صبر در مصیبتها برای شماتتکننده مصیبتی است [طاقتسوز]. (2)
امام جواد علیه السّلام با بیان روایاتی از جدش امیر المؤمنین علیه السّلام راه رسیدن به اهداف عالی را-که در پی آن بودند-پیش روی مؤمنان میگذارد.وی از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت کرده است که فرمود:«من وثق بالله أراه السرور،و من توکل علی الله کفاه الامور،و الثقة بالله حصن لا یتحصن فیه إلا مؤمن أمین،و التوکل علی الله نجاة من کل سوء و حرز من کل عدو،و الدین عز،و العلم کنز،و الصمت نور،و غایة الزهد الورع،و لا هدم للدین مثل البدع،و لا أفسد للرجال مثل الطمع،و بالراعی تصلح
الرعیة،و بالدعاء تصرف البلیة،و من رکب مرکب الصبر اهتدی إلی مضمار النصر،و من عاب عیب،و من شتم أجیب،و من غرس أشجار التقی إجتنی ثمار المنی (1)
هرکس به خدا اعتماد کرد[خدا]شادمانی را به او مینمایاند و هرکس بر خدا توکل کرد، در کارهایش او را بسنده خواهد بود.اعتماد به خدا دژی است که جز مؤمن امین در آن پناه نمیگیرد،و توکل بر خدا[مایه و وسیلۀ]نجات از هر بدی و نگاهدارندهای از[گزند و خطر] هر دشمنی است.دین[داری]عزت،دانش گنج و خموشی نور است و پرهیزگاری منتها مرتبۀ زهد است.هیچچیزی مانند بدعت،دین را ویران نمیکند و هیچ عاملی چون طمع و آزمندی انسانها را به تباهی نمیکشاند.با بودن سرپرست[حاکم]رعیت سامان میگیرد و با دعا بلاها دفع میشوند.هرکس بر مرکب صبر سوار شود،به پیروزی دست مییابد،هرکس عیبجویی کند از او عیبجویی خواهند کرد،هرکس دشنام دهد،دشنام شنود و هرکس نهال تقوا بکارد، محصول[رسیدن به]آرزوها برگیرد.
امام جواد علیه السّلام در قالب روایاتی از جدش امیر المؤمنین علیه السّلام و نیز با تبیین فضل و جایگاه والای عالمان،همگان را به فراگیری دانش تشویق و ترغیب مینمود.آنچه خواهیم خواند،از جمله روایاتی است که آن حضرت در فضیلت دانشاندوزی بیان نموده است:
1.امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:دانش فراگیرید،که دانشاندوزی واجب و در پی آن به جستوجو شدن مستحب است.دانش[وسیلۀ]پیوند میان برادران[دینی]،نشانه مروت و جوانمردی،ارمغان محافل و مجالس،همسفر و مونس در غربت است. (2)
2.نیز فرموده است:«العلم علمان:مطبوع و مسموع،و لا ینفع المسموع اذا لم یکن مطبوع،و من عرف الحکمة لم یصبر علی الإزدیاد منها،الجمال فی اللسان،و الکمال فی العقل»؛ (1)
دانش دو گونه است:دانشی[که در وجود انسان]سرشته شده و دانشی شنیده شده (اکتسابی)و اگر دانش سرشته شده(که بدان وسیله دانش به کار گرفته میشود)نباشد،دانش شنیدنی سودی نمیبخشد و هرکس[ارزش و جایگاه]دانش و حکمت را بشناسد در افزون خواهی آن صبر نتواند.[بدانید که]زیبایی در زبان[گویا]است و کمال[یافتگی]در عقل است.
نیز از کتاب امیر المؤمنین علیه السّلام نقل کرده است که حضرت فرمود:به یقین آدمیزاده شبیهترین چیزها به ترازو هست که کفۀ آن به دانش(و در موردی فرمود:به عقل) رجحان و برتری مییابد یا به دلیل نادانی کاستی میگیرد. (2)
نیز فرموده است:به هنگام پیش آمدن شبهه،آهنگ عالمان کن که راه[روشن]و دستاویز[محکم]در اختیار دارند.هرکس در یافتن راههای درست[رسیدن به]خواستهها به خطا رود چارهجوییها او را کارساز نباشد.انسان آزمند در بند خواری[گرفتار]است و هرکس ماندن[در دنیا]را دوست بدارد برای رویارویی با بلاها قلبی صبور و مقاوم فراهم آورد (خویش را آمادۀ تحمل سختیها کند). (3)
امام محمد جواد علیه السّلام از گسترش جهل و فراوانی نادانان و نیز گرفتار بودن عالمان با این جماعت در رنج بود.از نظر امام علیه السّلام سؤالهای جاهلانهای که نادانان مطرح میکردند دلیل رنجش خاطر عالمان از یک سو و ایجاد اختلاف میان مردم از دیگر سو بود.وی در این معنا روایتی از جدش امیر المؤمنین علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:«العلماء غرباء لکثرة الجهال بینهم»؛ (4)
به دلیل فراوانی جاهلان،عالمان غریب و تنها هستند.
و نیز نقل نموده است که فرمود:«لو سکت الجاهل ما اختلف الناس»؛ (1)
اگر جاهل خموشی گزیند[و از سر نادانی مطلبی اختلافآمیز مطرح نکند]مردم دچار اختلاف نخواهند شد.
از دیگر گزینههای امام جواد علیه السّلام برای ارشاد مردم و هدایت آنان به سوی خدای متعال مسألۀ توبه و راههای آن بود.آن حضرت با نقل روایاتی از امیر المؤمنین علیه السّلام درباره توبه مردم را به آن فرامیخواند،از جمله:
1.امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:«التوبة علی أربعة دعائم:ندم بالقلب،و استغفار باللسان،و عمل بالجوارح،و عزم علی أن لا یعود»؛
توبه بر چهار ستون استوار است:پشیمانی در دل،استغفار با زبان،عمل با اندامها[برای جبران گذشته]و تصمیم[قاطع و خللناپذیر]بر عدم بازگشت به گناه.
«و ثلاث یبلغن بالعبد رضوان اللّه:کثرة الإستغفار،و خفض الجانب،و کثرة الصدقة»؛
و سه چیز انسان را به رضوان و خشنودی خدا میرساند:بسیار استغفار کردن،فروتن و مهربان بودن و بسیار صدقه دادن. (2)
آن حضرت همچنین بر ضرورت شتاب در توبه کردن و پرهیز از تأخیر و به زمان دیگری افکندن توبه تأکید نموده،فرمود:«تأخیر التوبة إغترار،و طول التسویف حیرة،و الإعتلال علی اللّه ملکة،و الإصرار علی الذنب أمن لمکر اللّه «فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ»؛ (3)
به تأخیر افکندن توبه،خودفریبی و توبه را بسیار به تأخیر انداختن سرگشتگی است، بهانهتراشی برای خدا تباهی است و اصرار بر گناه،احساس ایمنی از مکر خداست[آنگاه این آیه را تلاوت نمود:]«آیا از مکر خدا خود را ایمن دانستند؟» (1).
این مبحث را در چند بند بیان میکنیم:
ایجاد و تنظیم امور جماعت صالحان و فعالیت امامان معصوم از طریق این جماعت،هدف اساسی اهل بیت علیه السّلام بود.این خاندان در روزگار امیر المؤمنین علی بن ابیطالب علیه السّلام پیکرۀ جماعت صالحان را بنیان نهادند و تا روزگار امام حسن عسکری علیه السّلام و فرزندش امام مهدی(عجل اللّه تعالی فرجه)مشغول به کمال رساندن این ساختار و نهادینه کردن و وسعت بخشیدن به دایرۀ فعالیت آن بودند.آنچه تکمیل این ساختار را ضروری مینمود،نظارت و کنترل شدیدی بود که از سوی حاکمیت بر فعالیت و تحرکات اهل بیت علیهم السّلام اعمال میشد.وانگهی اصحاب،افراد مورد اعتماد و شاگردان امامان علیهم السّلام نقش متعهدانهای در تحقق بخشیدن به برخی از اهداف امامان اهل بیت علیهم السّلام داشتند.
از دیگر سو گسترش دایرۀ جماعت صالحان و نیز متعدد بودن مرکز فعالیتها و اجتماع آنان در سراسر جهان اسلام اقدامی در ایجاد و توسعۀ دامنۀ تشکیلات نمایندگی بود.
شایان توجه است که وجود تشکیلات نمایندگی و داشتن نمایندگان، یکی از ضرورتهای فعالیت امامان علیه السّلام به شمار میرفت و همین افراد
1) (1)) .همانجا.
میبایست امامان علیه السّلام را در امر ارتباط با شیعیان و شتاب دادن به فعالیتهایشان یاری میدادند.
نظارتی که از سوی حاکمان بر امام رضا علیه السّلام و پس از آن حضرت بر امام جواد علیه السّلام اعمال میشد،ضرورت ایجاد نهاد نمایندگی را که به طور مستقیم زیرنظر امام علیه السّلام اداره میشد،محسوستر میکرد.فراموش نشود در آن شرایط که امام کاملا تحتنظر بود و شرایط سختی را میگذراند،ارتباط با نمایندگان دقت فوقالعادهای را میطلبید.
فعالیت حساب شدۀ امام جواد علیه السّلام پس از آنکه حاکمان وقت امامتش را پذیرفته و او را رهبر شرعی امت اسلامی-که دانش و خط مستقیم را از پدران والا مقامش به دست آورده است-دانستند،بحثی تمام شده و مفروغ منه است، اما بررسی زندگی امام جواد علیه السّلام اوج دقت و استحکام در فعالیتهای آن حضرت را به طور روشن و بدون ابهام برای پژوهشگر آشکار میکند.در واقع هر اقدام امام علیه السّلام با اقدام دیگرش پیوند و با شرایط همگونی داشت و تعبیرکنندۀ رأی هدفدار امام علیه السّلام در همان موضوع بود.
هنگامی که از روشهای فعالیت از دیدگاه امام علیه السّلام سخن به میان میآید دقت در فعالیت و تحرک امام علیه السّلام و نیز چگونگی برقراری ارتباط از سوی ایشان با نمایندگان و جماعت صالحان نیز به ذهن میرسد.به منظور روشن شدن این حقیقت نمونههایی از فعالیتهای امام علیه السّلام در زمینۀ روابط با پایگاههای مردمیاش برمیشمریم:
بیتردید،ارتباط امام علیه السّلام و یارانش همچنان پابرجا بود و جریان داشت،
اما پارهای از ارتباطهای امام علیه السّلام میبایست پنهان میماند،چرا که بیم آن میرفت نام فرستادگان نامهها فاش شود،به ویژه اینکه امام جواد علیه السّلام در خانهاش نیز توسط همسرش ام الفضل زیر نظر قرار داشت.شکل دیگر ارتباط امام جواد علیه السّلام با یاران و نمایندگان به این صورت بود که نامههای رسیده به امام علیه السّلام فاقد نام و مشخصات فرستنده بود و امام به شیوۀ خود،فرستندۀ هر نامهای را میشناخت.
بعید به نظر نمیرسد که میان فرستندۀ نامه و امام رمزی وجود داشته که حضرتش از طریق آن رمز نویسندۀ نامه را میشناخته است.البته این برداشت در صورتی است که بر آن نباشیم بگوییم:امام علیه السّلام از طریق عالم غیب،مبدأ نامهها را میشناخت چه اینکه«اگر امام علیه السّلام بخواهد چیزی را بداند،خداوند او را از آن آگاه میکند». (1)
«ابو هاشم،داوود بن قاسم جعفری»میگوید:«به حضور ابو جعفر ثانی علیه السّلام رسیدم.سه رقعه(نامه)برای ابو جعفر آورده بودم،اما از آنجا که رقعهها نام فرستنده نداشتند،نتوانستم آنها را از یکدیگر بازشناسم و از اینرو اندوهگین شدم.ابو جعفر یکی از نامهها را از من ستاند و فرمود:این،رقعۀ ریان بن شبیب است.دیگری را گرفت و فرمود:این،رقعۀ محمد بن حمزه است و سومین رقعه را گرفت و فرمود:این،رقعۀ فلان است[و نام او را گفت].از دیدن چنین چیزی سخت مبهوت شدم و او در من نگریست و لبخند زد». (2)
بنابر آنچه در«موسوعة الامام الجواد علیه السّلام»آمده،72 مکاتبۀ امام جواد علیه السّلام ثبت شده است. (3)
امام جواد علیه السّلام دور از جامعۀ خود زندگی نمیکرد،بلکه هماره با مردم بود و نیازها و خواستههای آنان را میشناخت و با تمام وجود لمس میکرد.البته این شیوۀ رفتاری جزئی از زندگی دیگر امامان علیه السّلام بود و امام جواد علیه السّلام نیز به پیروی از پدران ارجمند خود از مسائل و نیازهای مردم غافل نبود.در اینجا مطلبی را نقل میکنیم که دنبالۀ روایت قبلی است.
ابو هاشم گوید:«...و ابو جعفر بدرهای حاوی سیصد دینار به من داد و از من خواست تا آن را برای یکی از عموزادگانش ببرم،آنگاه فرمود:او به تو خواهد گفت:بازرگانی را به من نشان ده تا با این دینارها کالایی برای من بخرد، تو نیز چنان کن.
کیسۀ دینارها را برای عموزادۀ ابو جعفر بردم.او به من گفت:ای ابو هاشم، بازرگانی به من معرفی کن تا با این دینارها کالایی برای من بخرد و من چنان کردم». (1)
این داستان به خوبی نشان میدهد که امام جواد علیه السّلام نیازهای مردم را میدانست و میکوشید تا آن را برطرف کند.
از دیگر مسائلی که امام جواد علیه السّلام خود به انجام آن همت میگمارد،تربیت نمودن شیعیان براساس آموزههای دینی بود.یکی از این موارد،رهنمود تربیتی
1) (1)) .إعلام الوری بأعلام الهدی 98/2.
آن حضرت به شاعر معروف،دعبل بن علی خزاعی بود.دعبل میگوید:«به حضور[امام رضا]علیه السّلام رسیدم.آن حضرت فرمود تا به من هدیهای بدهند،آن را گرفته،اما حمد خدا را نگفتم.آن حضرت به من فرمود:چرا خدای را سپاس و حمد نگفتی؟
بعدها بر ابو جعفر وارد شدم و آن حضرت دستور داد تا هدیهای به من داده شود.چون آن را گرفتم گفتم:الحمد للّه.
ابو جعفر فرمود:تربیت شدی(نیکو فراگرفتی)... (1)
این داستان و موارد مشابه آن،اوج توجه و عنایت امام علیه السّلام را نسبت به تکامل فرهنگی و معنوی پیروان خود نشان میدهد.
از دیگر وظایفی که امامان معصوم علیه السّلام به یک اندازه نسبت به آن مسئول و مأمور بودند،آشنا کردن مردم با امام پس از خویش و فراخواندن به پذیرش امامت او بود.این بزرگان که امام جواد علیه السّلام نیز همانند آنان به انجام مسئولیت پایبند و متعهد بود و همان راه را میپیمود،مسألۀ امام پس از خویش را در میان مسلمانان مؤمن و طلایهدار،ترسیخ کرده،بدان دعوت میکردند.در این مبحث به مواردی از موضوع جانشینی که میبایست توسط امام حاضر مطرح و در میان افراد مؤمن استوار میشد بیان میکنیم:
الف)«خیرانی»از پدرش نقل کرده است که گفت:«بنا به وظیفۀ خدمت که بر عهدۀ من گذارده شده بود،ملازم خانۀ ابو جعفر علیه السّلام بودم.«احمد بن محمد
1) (1)) .کشف الغمة 363/2.
بن عیسی اشعری»همه شب به هنگام سحر به خانۀ ابو جعفر علیه السّلام میآمد تا از وضعیت بیماری او مطلع شود و چون واسطۀ میان خیرانی و ابو جعفر وارد میشد،احمد مجلس را ترک گفته،آن دو را تنها میگذاشت.
خیرانی میگوید:یکی از شبها فرد واسطه،از حضور امام خارج شد و احمد بن محمد بن عیسی نیز از آنجا بیرون شد.واسطه با من در کناری خلوت کرد و احمد به گونهای که بتواند سخنان ما را بشنود،پشت به ما کرد و به گوش ایستاد.واسطۀ میان امام و من میگفت:مولایت سلام میرساند و میگوید:من به دیدار خدا خواهم شتافت و امر[امامت]به فرزندم علی میرسد و هر حقی که من پس از پدرم بر شما داشتم،او پس از من بر شما خواهد داشت.
پس از این سخنان،واسطه رفت و احمد نزد من بازگشت و گفت:پیک چه چیزی به تو گفت؟
گفتم:خیر بود.
احمد گفت:آنچه را که گفت شنیدم،آنگاه شنیدۀ خود را بازگفت.
گفتم:کاری را که کردی خدا حرام کرده است،آنجا که میفرماید:
...وَ لاٰ تَجَسَّسُوا...؛ (1)و جاسوسی مکنید.حال که سخنان او را شنیدهای نگاه دار تا روزی که بدان نیاز پیدا کنیم و تو گواهی دهی،پس مبادا تا آن هنگام این مطلب را آشکار کنی!
چون صبح شد پیام امام علیه السّلام را در ده نسخه نوشتم و تمام آنها را مهر کرده، آنها را در اختیار ده تن از بزرگان اصحاب قرار داده،به آنان گفتم:چنانچه
1) (1)) .حجرات/12.
پیش از گرفتن نامه از دنیا رفتم،آن را گشوده به آنچه در آن نوشته شده عمل کنید.
ابو جعفر علیه السّلام رخ در نقاب خاک کشید و هنوز از خانهام بیرون نشده بودم که دریافتم سران قوم نزد«محمد بن الفرج» (1)گرد آمده،دربارۀ امامت به گفتوگو پرداختهاند.محمد بن فرج[کسی را با]نوشتهای نزد من فرستاد که در آن آمده بود:اگر بیم آشکار شدن[راز]نبود خود با جمع حاضر به سراغ تو میآمدیم.دوست دارم نزد من بیایی.
من نیز سوار مرکب شده،به خانۀ او رفتم و با جمع حاضر در مورد جانشینی ابو جعفر علیه السّلام گفتوگو کردیم،اما بیشتر آن افراد را اسیر شک و تردید دیدم.رو به کسانی که نامهها را به آنان سپرده بودم کردم و از آنان خواستم نامه را تحویل دهند و آنان نامهها را دادند و به آنها گفتم:این همان[روزی]است که به شما سفارش کرده بودم.
یکی از آنان گفت:دوست میداشتیم تا کسی دیگر نیز گواهی میداد تا گفتۀ تو را اعتبار بخشد.
گفتم:آنچه را که میخواهیم خدا فراهم نموده است.این ابو جعفر اشعری، شنیدن محتوای این نامه را گواهی میدهد.از او بپرسید[تا حقیقت برای شما روشن شود].
جماعت حاضر از او درباره محتوای نامه پرسیدند،او از شهادت دادن خودداری کرد.او را به مباهله خواندم،اما به آن تن نداده،از آن ترسیده بود.از اینرو گفت:این مطلب را خود شنیدهام و آن را شرافت والایی میدانم که
1) (1)) .محمد بن الفرج الرخجی از اصحاب امام رضا علیه السّلام،امام جواد علیه السّلام و امام هادی علیه السّلام بود.
دوست دارم از آن مردی عرب باشد،اما حال که سخن از مباهله به میان آمد، دیگر جایی برای پنهان کردن حقیقت وجود ندارد[و آنچه در نامه آمده و خیرانی میگوید حقیقت است].
حاضران فرصت را از دست نداده به حضور ابو الحسن(امام هادی)علیه السّلام رسیده،بر حضرتش به عنوان امام سلام دادند». (1)
ب)از اسماعیل بن مهران نقل شده است که گفت:«نخستین باری که ابو جعفر علیه السّلام از مدینه روانۀ بغداد شد،به حضرتش گفتم:فدایت گردم،در این سفر بر[جان]تو بیم دارم.امامت پس از تو بر عهدۀ کیست؟ابو جعفر علیه السّلام رو به من کرد و فرمود:آنگونه که میپنداری غیبت(وفات)من در این سال نیست.
دومین باری که ابو جعفر علیه السّلام از سوی معتصم فراخوانده شد،نزدش رفته عرضه داشتم:فدایت گردم،تو میروی[بگو تا بدانیم که]امامت پس از تو بر عهدۀ کیست؟
او آنچنان گریست که محاسنش تر شد،سپس به من فرمود:از این[سفر] بر[جان]من بیم میرود.امامت پس از من بر عهدۀ فرزندم علی است». (2)
ج)از«محمد بن حسین واسطی»نقل شده است که از«احمد بن ابی خالد»غلام ابو جعفر علیه السّلام شنیده است که میگفت:«ابو جعفر مرا بر این وصیت که نوشته شده بود به گواهی گرفت که:احمد بن ابی خالد،غلام ابو جعفر، محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیه السّلام او را به شهادت گرفت که نسبت به فرزندش علی(امام هادی) خواهرانش و نیز موسی (3)تا آن هنگام که بالغ شود وصیت کرده است و کار
سرپرستی مزرعهها،داراییها،هزینهها،غلامان و کنیزان و...را به«عبد الله بن مساور»سپرد،تا آن هنگام که علی بالغ شود،عبد الله تمام آنچه را بدو سپرده شده بود به علی واگذارد و او خود به کار خود و خواهران خویش بپردازد.
چون موسی به بلوغ رسید،علی،کار موسی را به خودش واگذارد تا خود به کارهای خویش بپردازد و پس از آن دو(پدرش امام جواد علیه السّلام و برادرش امام هادی)علیه السّلام بنا به شرطی که پدرشان برای صدقاتی که مقرر داشته است،عمل کند.آن[شهادت و وصیت]در روز یکشنبه سه روز گذشته از ماه ذی حجۀ سال 220 بوده(نوشته شده)است.احمد بن خالد گواهی خود را با خط خویش نوشت و حسن بن محمد بن عبد الله بن الحسن بن علی بن الحسین بن ابی طالب(معروف به جوّانی)با خط خود همانند شهادت احمد بن ابی خالد بر بالای[وصیت]نامه نوشت و نصر خادم نیز شهادت خود را با خط خود نگاشت». (1)
مرحوم طبری پس از نقل سه نص پیش گفته شده،میگوید:«اخبار،در این باب بسیار است و اجماع شیعه بر امامت آن حضرت و نیز عدم وجود کسانی که امامت را از آن غیر او بخوانند،ما را از بیان دیگر نصوص در مورد امامت او بینیاز میکند.وانگهی به دلیل بیم امامان از دشمنانشان در آن روزگار و نیز تقیه و به منظور دور ماندن از گزند آنان،شیعیانشان را در شناخت امام جانشین،به داشتن دستنوشته و نصی برجای مانده از امام پیشین نیازمند میکند.همانطور که بیان کردیم،محکمترین وجه لزوم وجود امام،دلایلی عقلی است که وجود امام را لازم میداند و نیز وجود روایاتی است که امامان را
1) (1)) .همان/261.
از نسل امام حسین علیه السّلام میخواند.باطل و نادرست بودن گفته و آرای صاحبان مذهبهای باطل نیز دلیل محکم دیگری است که بر لزوم وجود امام دلالت دارد و بالله التوفیق... (1)
مسألۀ مهدویت اساسیترین اصل در حرکت و روند اسلامی است که در میان پیروان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیه السّلام حتی یک مورد یافت نمیشود که از دعوت به آن غفلت کرده یا آن را نادیده گرفته باشد.
امام جواد علیه السّلام نیز در مسألۀ مهدویت همین شیوه را در پیش گرفت و با انگیزۀ عمق بخشیدن به این موضوع در جان و اندیشۀ امت و آماده کردن آنان برای امامت حضرت مهدی موعود،این مسأله را در میان امت اسلامی مطرح کردند.در اینجا مواردی از موضوع مهدویت و انتظار را که حضرتش بیان داشته است میخوانیم:
الف)از حضرت«عبد العظیم بن عبد الله حسنی»نقل شده است که گفت:
«به محمد بن علی بن موسی(امام جواد)علیه السّلام گفتم:مولای من،امیدوارم همان قائم از خاندان محمد باشی که زمین را،پر از داد میکند!همچنانکه آکنده از ستم و بیداد شده است.
او فرمود:هریک از ما قائم(برپاخاستۀ)به فرمان خدا و راهنمایان به دین خداست، اما آن قائمی که زمین خدا را از وجود کافران و منکران پاک و آن را پر از داد و عدالت میکند، هموست که ولادتش از مردم پوشیده خواهد مانده و وجودش از دیدگان پنهان خواهد بود.به
1) (1)) .اعلام الوری/399.
نام خواندش بر مردم روا نباشد و همنام و همکنیۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است.
زمین برای او درنوردیده میشود و هر سختی برای او رام میشود.به شمار اهل بدر 313 تن از یاران او از سراسر جهان در کنار او حضور خواهند یافت و خدای-عزّ و جلّ-در این باره میفرماید:«هرکجا که باشید،خداوند همگی شما را باز میآورد،در حقیقت خدا بر همه چیز تواناست» (1).
هرگاه این شمار از مخلصان فراهم آمدند،خدا امر او را آشکار خواهد نمود و چون یاران او به ده هزار تن رسد،به فرمان خدا قیام خواهد کرد و همچنان دشمنان خدا را خواهد کشت تا خدای-عزّ و جلّ-راضی شود. (2)
ب)از«ابو تراب،عبد الله موسی الرویانی»نقل شده است که گفت:
«عبد العظیم حسنی فرزند عبد الله بن علی بن الحسن بن زید بن الحسن بن علی بن ابی طالب علیه السّلام برای ما گفت:بر سرورم محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیه السّلام وارد شدم تا از او بپرسم:«قائم»همان«مهدی»یا شخص دیگری است؟او سخن آغاز کرد و فرمود:ای ابو القاسم،قائم از ما خاندان،همان مهدی است که واجب است در دوران غیبت در انتظار او بود و در زمان ظهورش سر به فرمان او نهاد.
او سومین از فرزندان من است.سوگند به آن[خدایی]که محمد صلّی اللّه علیه و آله را به رسالت برانگیخت و امامت را ویژۀ ما گرداند،اگر تنها یک روز از عمر دنیا مانده باشد،خدا آن روز را چنان طولانی میکند تا مهدی قائم ظهور کرده،زمین را همچنان که از ستم و بیداد آکنده شده است،پر از داد کند.[و بدانکه]به یقین خدای-تبارک و تعالی-کار[ظهور]او را یکشبه سامان میدهد،همانسان که کار همسخن خود موسی را سامان داد،آن هنگام که برای
برگرفتن آتشی برای خانوادهاش[به سوی درخت]رفت و پیامبر و حامل رسالت الهی بازگشت.
آنگاه فرمود:«أفضل اعمال شیعتنا انتظار الفرج»؛انتظار فرج برترین و با فضیلتترین اعمال شیعیان ما است. (1)
ج)از«حمدان بن سلیمان»نقل شده است که گفت:«صقر بن ابی دلف» گفت:از ابو جعفر،محمد بن علی رضا علیه السّلام شنیدم که فرمود:به یقین امام پس از من فرزندم علی است.فرمان او فرمان من،سخن او سخن من و فرمانبرداری از او فرمانبرداری از من است و امام بعد از او فرزندش حسن است.فرمان او فرمان پدرش،سخن او سخن پدرش و فرمانبرداری از او فرمانبرداری از پدرش است.آنگاه حضرت ابو جعفر خاموش شد.
گفتم:ای پسر رسول خدا،پس از امام حسن چه کسی امام است؟
ابو جعفر سخت گریست،سپس فرمود:پس از حسن فرزندش قائم به حق و هموست که انتظارش بکشند.
گفتم:ای پسر رسول خدا،چرا او«قائم»خوانده شده است؟
فرمود:
[از آنرو قائم خوانده میشود]که پس از آنکه یادش فراموش شود و بیشترین کسانی که امامت او را پذیرفتهاند[از اعتقاد خود]برگردند،او قیام(ظهور)خواهد نمود.
پرسیدم:چرا«منتظر»خوانده میشود؟
فرمود:[از آنرو منتظر خوانده میشود که]غیبتی طولانی دارد و مخلصان[در ایمان] در انتظار آمدنش هستند،شکاکان منکر[وجود]او میشوند و منکران با شنیدن نام او[یا آمدنش]را استهزاء میکنند.
1) (1)) .کمال الدین و تمام النعمة/377.
دوران غیبت او تعیینکنندگان زمان ظهورش را تکذیب کرده،آنهایی که در آمدنش شتاب داشته[هم به همین دلیل دنبالهرو مدعیان هستند]به تباهی میکشاند و آنان که تسلیم بوده[و به انتظار ظهورش نشستهاند و ادعای مدعیان باطل را نمیپذیرند،دین به سلامت برند و]نجات یابند. (1)
1) (1)) .همانجا.
مدرسه و میراث علمی امام جواد علیه السّلام
این بخش را در چند مبحث بررسی میکنیم:
جمع زیادی از عالمان و راویان گرد وجود امام جواد علیه السّلام فراهم آمده،از چشمۀ جوشان دانش او که از جدش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ارث برده بود بهره میگرفتند.آنان احادیث،گفته و نکتههای بدیع و حکیمانۀ آن حضرت را تدوین میکردند و میراث ارجمند و گرانسنگی که از اندوختههای پربها و کمنظیر اندیشۀ اسلامی در دست داریم به لطف زحمات آن بزرگان فراهم آمده است.آن بزرگان با الهام گرفتن از اعتقادات دینی خود مبنی بر حفاظت از احادیث امامان معصوم به تدوین آن پرداختند و با اقدام خود تراث علمی اهل بیت علیهم السّلام را از گزند حوادث روزگار و تطاول دست بدخواهان و منحرفان ایمنی بخشیدند.
تلاش بیدریغ آنان این فرصت را برای فقیهان شیعه فراهم آورد تا با مراجعه به این میراث سترگ علمی،احکام شرعی را به دست آورند.اگر این میراث در دسترس نبود بیتردید مدرسۀ اهل بیت علیهم السّلام از فقهی اینچنین پویا و سترگ-که اندیشمندان و حقوقدانان مسلمان و غیر مسلمان به اصالت و
ژرفناک بودن آن اعتراف دارند-خبری نبود.
در روزگاری که حاکمان ستمگر عباسی و اموی امامان معصوم علیه السّلام را تحت شدیدترین محدودیتها قرار میدادند و ارتباط با آنان را منع میکردند تا امت اسلامی را از دنبالهروی آنان و پیروی از ایشان بازدارند،پایبندی یاران امامان علیه السّلام که در آن دورههای سخت،با امامان رابطه داشته و در تدوین احادیث آن بزرگان میکوشیدند،شایستۀ قدردانی و افتخار است.
این عالمان و راویان که از یاران امامان بودند،آنچنان زیر فشار قدرت حاکم قرار داشتند که نمیتوانستند به طور صریح از امامی نام ببرند که از وی حدیثی یا مطلبی داشتند،با اشاره و بیان برخی اوصاف آن امام،او را معرفی کرده،حدیث یا مطلب خود را از او بازمیگفتند.از آنرو این پنهانکاری صورت میگرفت که زندان و مرگ در انتظار کسانی بود که از امامان مطلبی نقل میکردند.
از آنجا که امام جواد علیه السّلام نیز در محاصرۀ جاسوسان دستگاه خلافت قرار داشت،از اصحاب خود خواست تا در عرصههایی که خود به دلایل امنیتی توان فعالیت در آنها را ندارد،به فعالیت بپردازند.بنابراین،عرصههای اصلی فعالیتهای اصحاب امام جواد علیه السّلام نمایانگر فعالیتهای آن حضرت بود،زیرا آنان تنها با پیروی از آن حضرت و به کار بستن رهنمودهایش اقدام کرده،کاری خودسرانه انجام نمیدادند.از آنرو در اینجا به اصحاب امام جواد علیه السّلام پرداختهایم که فعالیتهای علمی و فکری آنان،از گرایشها و فعالیت طلایهداران بیداردل روزگار تحت رهبری امام جواد علیه السّلام خبر میدهد.در اینجا فعالیتهای علمی تنی چند از این اصحاب روایتگر را که به تمام معنا و بدون اغراق گستردگی فعالیتهای مدرسۀ علمی امام جواد علیه السّلام را به نمایش گذاردهاند،بررسی میکنیم:
حسین بن سعید حمّاد اهوازی،ثقه بود و از امام رضا علیه السّلام،ابو جعفر علیه السّلام،و ابو الحسن ثالث(امام هادی)علیه السّلام روایت کرده است. (1)
حسن،برادر حسین بن سعید و از اصحاب امام رضا علیه السّلام و امام جواد علیه السّلام بود. (2)هردو برادر در حرکت سیاسی و علمی امام رضا علیه السّلام و امام جواد علیه السّلام و نیز در عرصۀ تصنیف و تألیف شرکت داشتند و نقش قابل توجهی در هدایت برخی افراد ایفا کردند.
اسحاق بن ابراهیم حضینی،و پس از او علی بن الریان به واسطۀ حسن بن سعید اهوازی به حضور امام رضا علیه السّلام رسیدند و همو وسیلۀ آشنایی آنان با مدرسۀ اهل بیت علیهم السّلام بود.از وی حدیث شنیدند و هم به[نام]او شناخته شدند.
حسن بن سعید همچنین عبد الله بن محمد حضینی و دیگران را با مدرسۀ اهل بیت علیهم السّلام آشنا کرد که بعدها منشأ خدمات شدند و کتابهای زیادی تألیف و تصنیف کردند.گفته میشود که حسن بن سعید پنجاه کتاب تصنیف کرد. (3)
شیخ الطائفه،محمد بن حسن طوسی هنگامی که به حسین بن سعید اهوازی میرسد دربارهاش میگوید:او«ثقه»است و از[امام]رضا،ابو جعفر ثانی و ابو الحسن ثالث علیه السّلام حدیث روایت کرده است.او از مردم کوفه بود و همراه برادرش حسن به اهواز کوچ کرد،سپس به قم رفت.در آنجا بر حسن
بن ابان وارد شد و در همان سامان درگذشت.
حسین بن سعید اهوازی سی کتاب به شرح زیر نوشت:
1.کتاب الوضوء؛
2.کتاب الصلاة؛
3.کتاب الصوم؛
4.کتاب الزکاة؛
5.کتاب الحج؛
6.کتاب النکاح و الطلاق؛
7.کتاب الوصایا؛
8.کتاب الفرائض؛
9.کتاب التجارات؛
10.کتاب الإجارات؛
11.کتاب الشهادات؛
12.کتاب المناقب؛
13.کتاب الأیمان و النذور و الکفارات؛
14.کتاب البشارات؛
15.کتاب الحدود و الدیات؛
16.کتاب الزهد؛
17.کتاب الأشربة؛
18.کتاب المکاسب؛
19.کتاب التقیة؛
20.کتاب الخمس؛
21.کتاب المروة و التجمل؛
22.کتاب الصید و الذباحة؛
23.کتاب المثالب؛
24.کتاب التفسیر؛
25.کتاب المؤمن؛
26.کتاب الملاحم؛
27.کتاب المزار؛
28.کتاب الرد علی الغالیة؛
29.کتاب الدعاء؛
30.کتاب العتق و التدبیر. (1)
وی محمد بن اسماعیل[معروف به]ابن بزیع است.شیخ طوسی او را در شمار اصحاب امام رضا علیه السّلام و امام جواد علیه السّلام خوانده است. (2)وی از نظر پرهیزگاری و تقوا،در شمار بهترین اصحاب امامان علیه السّلام بود.دو ویژگی او را به اختصار بیان میکنیم:
نخست:پیوند ابن بزیع با امام رضا علیه السّلام بود.او رابطۀ تنگاتنگی با امام رضا علیه السّلام داشت و آن حضرت او را سخت بزرگ و گرامی میداشت.نقل شده است:زمانی نام ابن بزیع در حضور امام رضا علیه السّلام برده شد.آن حضرت فرمود:
دوست میداشتم چونان او در میان شما وجود داشت. (3)
دوم:پیوند و ارتباط او با امام جواد علیه السّلام بود.او همانسان که به امام رضا علیه السّلام پیوسته بود و ارتباط داشت،با امام جواد علیه السّلام نیز رابطۀ تنگاتنگی داشت.
ابن بزیع از امام جواد علیه السّلام روایاتی در زمینۀ احکام شرعی نقل کرده است.وی از امام جواد علیه السّلام خواست پیراهنی[که خود بر تن میکرد]به او بدهد تا آن را کفن خویش قرار دهد و امام جواد علیه السّلام پیراهنی برای او فرستاد. (1)
او ابو جعفر،فرزند محمد بن خالد بن عبد الرحمن بن محمد بن علی برقی است.شیخ طوسی زمانی او را با نام احمد بن محمد بن خالد برقی و از اصحاب امام جواد علیه السّلام خوانده و در جایی دیگر او را با نام احمد بن ابی عبد الله برقی یاد کرده و از اصحاب امام هادی شمرده است. (2)
یکی از نوشتههای بلندآوازه و ماندگار علامۀ بزرگ،برقی کتاب «المحاسن»اوست.این کتاب مرجع مورخان،جغرافیدانان،شرححالنویسان و محدثان بود که این مطلب خود بهترین گواه بر عظمت و گستردگی دامنۀ دانش،روایت و اطلاعات اوست.برقی از بزرگان عالمان شیعه و افراد مورد اعتماد امام جواد علیه السّلام و امام هادی علیه السّلام بود. (3)
علی بن مهزیار درخشانترین اصحاب امام جواد علیه السّلام و در تقوا و فضل و
دانش از عالمان نامی روزگار خود بود.در اینجا به نکتههای برجستهای از زندگی او میپردازیم:
نخست:علی بن مهزیار مسیحی بود و به لطف هدایت خداوند مسلمان شد و اسلامش خالص بود. (1)
دوم:وی در عبادت و بندگی خدا سرآمد عابدان بود،بهگونهای که در بندگی و تقوا همانند او دیده نمیشد.او آنچنان شیفته عبادت بود که[همه روزه]هنگام برآمدن خورشید سر به سجده مینهاد و همانسان که برای خود دعا کرده بود برای هزار تن از برادران خود دعا میکرد،آنگاه سر از سجده برمیداشت.در اثر سجدههای فراوان[و طولانی]پیشانیاش همانند زانوی شتران پینه بسته بود. (2)
سوم:تمام ترجمهنگاران وثاقت او را در نقل روایات تأیید کردهاند.
نجاشی دربارۀ علی بن مهزیار گفته است:او در نقل روایت ثقه بوده و مطعون نیست. (3)
چهارم:علی در عرصۀ تألیف با نوشتن شمار زیادی کتاب،گستردگی دانش خود را ثابت کرد که از آن جمله است:
1.کتاب الوضوء؛
2.کتاب الصلاة؛
3.کتاب الصوم؛
4.کتاب الخمس؛
5.کتاب الزکاة؛
6.کتاب الحج؛
7.کتاب الطلاق؛
8.کتاب الحدود؛
9.کتاب الدیات؛
10.کتاب التفسیر؛
11.کتاب الفضائل؛
12.کتاب العتق و التدبیر؛
13.کتاب المکاسب؛
14.کتاب المثالب؛
15.کتاب الدعاء؛
16.کتاب التحمل و المروة؛
17.کتاب المزار؛
18.کتاب الرد علی الغلاة؛
19.کتاب الوصایا؛
20.کتاب المواریث
21.کتاب الشهادات؛
22.کتاب فضائل المؤمنین و برّهم؛
23.کتاب الملاحم؛
24.کتاب التقیه؛
25.کتاب الصید و الذباحة؛
26.کتاب الزهد؛
27.کتاب الأشربة؛
28.کتاب النذور و الأیمان و الکفارات
29.کتاب الحروف؛
30.کتاب القائم؛
31.کتاب البشارات؛
32.کتاب الأنبیاء
33.کتاب النوادر؛
34.رسائل علی بن أسباط. (1)
آثاری که برشمردیم،در مباحث فروع فقه،اعتقادات،تفسیر و اخلاق نوشته شده است که البته بخش عمدۀ آن به فقه اسلامی اختصاص دارد و این خود نشان میدهد که علی بن مهزیار از فقیهان بزرگ اسلام بوده است.
پنجم:طرف مکاتبۀ امام جواد علیه السّلام بودن،ویژگی دیگر علی بود.نامههای امام جواد علیه السّلام به علی نشاندهندۀ ارتباط محکم او با امام جواد علیه السّلام و منزلت والایش نزد آن حضرت است.در یکی از نامهها آمده است:نامهات به دستم رسید و از محتوای آن باخبر شدم.[با نامهات]مرا از شادمانی سرشار کردی،خدایت شادمان
1) (1)) .همانجا.
کند.از کفایتکننده و دفعکنندۀ[هر شر و خطر]امید دارم که مکر هر نیرنگبازی را از تو دور کند،ان شاء الله. (1)
این نامه بیانگر خدمتی است که علی بن مهزیار برای امام جواد علیه السّلام انجام داده و از همینرو حضرتش خرسندی خویش را از علی آشکار،برای او دعا کرده،از خدا برایش اجر فراوان خواسته است.
در نامۀ دیگری که حضرت امام جواد علیه السّلام به علی بن مهزیار نوشته، آمده است:از آنچه دربارۀ قمیها-که خدایشان نجات دهد و برای آنان فرجی حاصل کند- باز گفتی آگاه شدم.با کارت که همچنان دنبال میکنی،من را خشنود کردی که خدا تو را با [پاداش]بهشت،خشنود کند و به واسطۀ رضامندی من از تو،نسبت به تو خشنود شود.از خدا برای تو عفو و مهربانی امید دارم و[در پایان]میگویم:خدا ما را بس است و نیکو حمایتگری است. (2)
متن این نامه روشن میکند که علی بن مهزیار مردم قم را که در سختی و گرفتاری به سر میبردند،رهایی بخشید و همین اقدام،امام علیه السّلام را شادمان کرده بود و حضرتش به پاس آن خدمت،برای او دعا کرد و نیل به بهشت را برای علی مسئلت فرمود.
امام جواد علیه السّلام در یکی از نامههای خود که به علی بن مهزیار نوشت او را مخاطب قرار داد و فرمود:
به سوی خانۀ خویش روان شو.خدا تو را به بهترین خانه در دنیا و آخرت رهنمون شود. (3)
پس از آنکه علی خدمت به امام علیه السّلام را به پایان رساند،امام جواد علیه السّلام او را با
عبارتهای یاد شده فرمان رفتن به خانهاش داد.
در نامۀ دیگری امام جواد علیه السّلام خطاب به علی فرمود:از خدا میخواهم تا تو را از پیش رو و از پشت سر و در تمام احوال،حفظ کند،تو را بشارت باد که امید دارم خدا[بلا را] از تو دور کند و از حضرت احدیت مسئلت دارم در آنچه که برای آن آهنگ رفتن در روز یک شنبه کردهای خیر قرار دهد.این[سفر]را به روز دوشنبه واگذار-ان شاء الله-خدا همسفر تو و در نبودت سرپرست خانوادهات باشد،امانتت را از طرف تو ادا کند و در پناه قدرتش به سلامت باشی. (1)
علی بن مهزیار نامهای به امام جواد علیه السّلام نوشت و از آن حضرت خواست تا دست او را بازگذارد و اجازه دهد مقداری از آنچه در اختیار دارد هزینۀ زندگی خویش کند.امام جواد علیه السّلام در پاسخ او نوشت:خدا بر تو و خاندان و خانوادهات که برای آنان طلب وسعت در زندگی کردهای وسعت[و آسایش]دهد.ای علی،تو بیش از [درخواست]توسعۀ در زندگی نزد من داری.از خدا مسئلت مینمایم که توسعه[در زندگی]و عافیت و تندرستی را با تو همراه کند،مقدّمت بدارد و با عافیت تو را[از گزند بیماریها] بپوشاند که همو شنوای[هر]دعاست. (2)
بدین ترتیب امام جواد علیه السّلام او را در استفاده از اموالی که در اختیار داشت مجاز داشت و با بهترین جملات او را دعا کرد.
نیز علی بن مهزیار نامهای به امام جواد علیه السّلام نوشت و از حضرتش خواست تا در حق او دعا کند.امام علیه السّلام در پاسخ نوشت:اما دربارۀ دعا که از من خواستی[باید بگویم:]تو هنوز نمیدانی که خدا تو را چگونه نزد من[محبوب]گردانده است.نظر به محبت و عنایتی که به تو دارم و منزلت تو را میدانم،گاهی تو را با نام و نسب میخوانم،پس خدا بهتر از آنچه[از منزلت والا]به تو داده روزیات کند و از تو خشنود شود،بهترین نیتهای تو را
محقق کند و به رحمت خود تو را در فردوس اعلا جای دهد که او شنوای دعاست.خدا تو را حفظ کند و سرپرست تو باشد و به رحمت خویش بدیها و بلاها را از تو دور گرداند.[این را] به خط خود نوشتم. (1)
همچنین امام جواد علیه السّلام در نامهای دیگر خطاب به علی بن مهزیار نوشت:
ای علی،خدا پاداش تو را نیکو گرداند،در بهشت خویش جایت دهد،خواری دنیا و آخرت را از تو دور گرداند و با ما محشورت نماید.ای علی،تو را در خیرخواهی،خدمت و فرمانبرداری،احترام به خویش و انجام وظیفه آزمودم.اگر بگویم:کسی را چون تو نیافتهام، امیدوارم که گزاف نگفته باشم،پس خدا[به پاس آنچه برشمردم]بهشت را پاداش تو قرار دهد.
منزلت تو و نیز خدمتی که در سرما و گرما و شب و روز در حق ما کردهای،از ما پنهان نمانده است.از خدا مسئلت دارم،چون تمام خلق را در قیامت گرد آورد،تو را آنسان از رحمت خود برخوردار کند که[خلق]غبطه تو را بخورند.او شنوای دعاست. (2)
آنچه در نامههای امام جواد علیه السّلام خطاب به علی بن مهزیار آمد،هریک توصیف درخشانی از جایگاه والای او نزد امام علیه السّلام است.یگانگی علی بن مهزیار در تقوا و پرهیزگاری،دیگر نشان لیاقتی است که حضرت امام جواد علیه السّلام در نامههای خود بدو داده است.
او ابو محمد،صفوان بن یحیی،معروف به«بیاع السابری»(فروشنده نوعی پارچه)از مردم کوفه و«ثقه»است.پدرش از ابو عبد الله(امام صادق)علیه السّلام روایت حدیث کرد و خود او از امام رضا علیه السّلام روایت حدیث کرده است.وی جایگاه والایی نزد امام رضا علیه السّلام داشت.نجاشی او را در شمار رجال حدیث ابو الحسن،موسی[بن جعفر]علیه السّلام خوانده است.وی وکیل امام رضا علیه السّلام و
ابو جعفر علیه السّلام بود.واقفیه اموال فراوانی به او دادند تا وی را به خود متمایل کنند، اما او به مذهب«وقف»نگروید و در زهد و بندگی خدا جایگاهی والا داشت.
صفوان شریک عبد الله بن جندب و علی بن نعمان بود.
نقل شده است:آن سه تن در بیت الله الحرام همپیمان شدند هرکس زودتر بمیرد،آنکه زنده مانده به جای متوفا نماز گزارد،روزه بگیرد و زکات بدهد.عبد الله بن جندب و علی بن نعمان مردند و صفوان زنده ماند.او به منظور وفای به عهد،همهروزه یکصد و پنجاه رکعت نماز میخواند،هرسال سه ماه روزه میگرفت و همهساله سه بار زکات میداد و هرگاه غیر از موارد یاد شده،چیزی در راه خدا میداد از طرف آنان نیز میبخشید.
یکی از اصحاب ما میگفت:کسی از صفوان خواست تا دو دینار با خود به کوفه ببرد و آن را به خانوادهاش برساند.صفوان به آن مرد گفت:شتران من در کرایه دیگران هستند و باید از آنان اجازه بگیرم.
هیچیک از افراد طبقۀ او در پرهیزگاری و بندگی خدا به او نمیرسیدند.
اصحاب ما سی کتاب برای او برشمردهاند که آنچه در زیر میآید در دست است:
1.کتاب الوضوء؛
2.کتاب الصلاة؛
3.کتاب الزکاة؛
4.کتاب الحج؛
5.کتاب النکاح؛
6.کتاب الطلاق؛
7.کتاب الفرائض؛
8.کتاب الوصایا؛
9.کتاب لشری و البیع؛
10.کتاب العتق و التدبیر؛
11.کتاب البشارات و النوادر.
صفوان بن یحیی به سال 220 ق.رخ در نقاب خاک کشید. (1)
امام جواد علیه السّلام برای صفوان طلب مغفرت کرد و گواهی داد که او از حزب (جماعت)پدران ارجمندش-که حزب رستگار خداست-بوده است.
او ابو طالب،عبد الله بن الصلت قمی،مولای بنی تیم اللات ابن تغلبه بود.
حمدان بن احمد النهدی گفت:«ابو طالب قمی ما را گفت:به ابو جعفر فرزند رضا نوشتم و از او خواستم اجازه دهد تا بر ابو الحسن(پدر امام جواد«ع») مرثیه بخوانم،در پاسخ نامهام نوشت:بر من و بر پدرم مرثیه بخوان و مویه کن. (2)
وی علی بن اسباط بن سالم کندی کوفی[معروف به]«بیاع الزطی»بود.
کشی مینویسد:او(علی بن اسباط)فطحی مذهب بود و علی بن مهزیار در رسالهای[که در رد افکار او نوشت،]او را نقض کرد.
نجاشی مینویسد:او فطحی مذهب بود.میان وی و علی بن مهزیار دربارۀ مذهب او نامههایی نوشته شد که آن دو در نهایت به ابو جعفر ثانی علیه السّلام رجوع کردند و[پس از روشن شدن حقیقت برای علی بن اسباط]او از اعتقاد خویش دست برداشت.پیش از آن[که از اعتقاد خویش دست بردارد]از امام رضا علیه السّلام روایت میکرد.وی ثقه و موثقترین و راستگفتارترین مردم بود.من روایت او را درست دانسته،بر آن اعتماد دارم.یکی از اصول چهارصدگانه و
روایاتی از اوست. (1)
کتابهای زیر از آثار اوست:
1.کتاب الدلائل؛
2.کتاب التفسیر؛
3.کتاب المزار؛
4.کتاب نوادر مشهور. (2)
بنابر نقل کشی در رجال خود،او از راویان ثقه بود که از امام جواد علیه السّلام روایت کرده است.وی از امام موسی کاظم علیه السّلام و امام رضا علیه السّلام روایت حدیث کرده است.
او از راویان جلیل القدر بود.از امام رضا علیه السّلام،امام جواد علیه السّلام و امام هادی روایت حدیث کرده است.
احمد،جلیل القدر بود و نزد امام رضا علیه السّلام و امام جواد منزلتی بس والا و عظیم داشت.
احمد از اصحاب امام جواد علیه السّلام بود.
جعفر از اصحاب امام رضا علیه السّلام،امام جواد علیه السّلام و فرزندش امام هادی بود.
وی از اصحاب حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام،امام رضا علیه السّلام و امام جواد علیه السّلام بود.
حکم از اصحاب امام جواد علیه السّلام بود.
ابو یعلی،حمزة بن یعلی اشعری قمی،ثقه،نیکنام و سرشناس بود.وی از امام رضا علیه السّلام و امام جواد علیه السّلام روایت حدیث کرده است.
داوود بن قاسم بن اسحاق بن عبد الله بن جعفر بن ابی طالب جعفری، کنیهاش ابو هاشم و از مردم بغداد بود.از نظر امامان علیهم السّلام ثقه،جلیل القدر و دارای منزلتی عظیم و از اصحاب امام جواد علیه السّلام بود.داوود از امام جواد علیه السّلام،فرزندش امام هادی علیه السّلام و نوادهاش امام عسکری علیه السّلام روایت حدیث کرده است.
صالح از اصحاب امام جواد علیه السّلام و فرزندش امام هادی بود.
وی از اصحاب امام رضا علیه السّلام و امام جواد علیه السّلام بود.
ابو القاسم،عبد العظیم[حسنی]بن عبد الله بن علی بن الحسن بن زید بن الحسن بن علی بن ابی طالب علیه السّلام عابد و پرهیزگار و از خواص اصحاب امام جواد علیه السّلام،امام هادی علیه السّلام و امام حسن عسکری بود.امام هادی،فضیلت زیارت قبر او را همانند فضیلت زیارت قبر امام حسین علیه السّلام خوانده است.
ابو عمرو،عثمان بن سعید عمری،«سمّان»(روغنفروش)و«زیات اسدی»لقب داشت.او ثقه،جلیل القدر و از اصحاب امام جواد علیه السّلام بود.در روزگار امام حسن عسکری میزیست و در شمار وکیلان آن حضرت درآمد.
علی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین علیه السّلام بسیار پرهیزگار بود، دانش و فضل فراوان داشت.و روایات زیادی از امامان علیه السّلام نقل کرد.وی از اصحاب امام صادق علیه السّلام،امام کاظم علیه السّلام،و امام رضا علیه السّلام و امام جواد علیه السّلام به شمار میرفت.
وی فقط مصاحبت امام جواد علیه السّلام را داشت.
ابو محمد،فضل بن شاذان بن خلیل ازدی نیشابوری،ثقه،ارجمند و بزرگوار،فقیه و متکلم بود.امام حسن عسکری علیه السّلام برای او طلب رحمت نمود.
وی از امام جواد علیه السّلام حدیث روایت کرده است.نیز گفته شده است که از امام رضا علیه السّلام حدیث روایت کرده است.
وی ابن ابی الصهبان قمی،از اصحاب امام جواد علیه السّلام،امام هادی علیه السّلام،و امام حسن عسکری بوده است.
ابو علی،محمد بن عیسی بن عبد الله بن سعد بن مالک اشعری،شیخ و بزرگ قمیها بود.از امام رضا علیه السّلام روایت شنید و از امام جواد علیه السّلام حدیث روایت کرد.
وی فقیهی عالم،صالح و پسندیده و از اصحاب امام جواد علیه السّلام بود.
ابو یوسف،یعقوب بن اسحاق سکّیت،لغتشناس و از اصحاب امام جواد علیه السّلام بود.نزد آن حضرت و نیز امام هادی علیه السّلام گرامی و ارجمند بود.به جرم تشیع و دوستی اهل بیت علیه السّلام به فرمان متوکل عباسی کشته شد.
ابو یوسف،یعقوب بن یزید بن حماد انباری،معروف به کاتب،ثقه و راستگفتار بود.وی از امام جواد حدیث روایت کرد و پیش از آن حضرت از اصحاب پدرش علی بن موسی الرضا علیه السّلام بود.
ابو الحصین بن الحضین الحضینی،از اصحاب امام جواد علیه السّلام و فرزندش امام هادی علیه السّلام بود.
شایان توجه است 121 راوی از امام جواد روایت کردهاند که در میان آنان وکلا،اصحاب و خاصان آن حضرت دیده میشدند و جماعتی از فقیهان بزرگ و چهرههای معروف و مردان و زنان طالبی را تشکیل میدادند.شاعرانی که امام را مدح گفته،آنان که افتخار خدمت به امام جواد علیه السّلام را-چه در زمان پدرش و چه در روزگار حضرتش-یافته بودند،نیز در شمار راویان از آن حضرت قرار داشتند. (1)
1) (1)) .نک:عطاردی،مسند الإمام الجواد علیه السّلام.
در جای دیگری 275 زن و مرد به عنوان اصحاب امام جواد علیه السّلام نام برده شدهاند. (1)
امام جواد علیه السّلام از اصحاب مخلص و پاکباختۀ خود که راوی،فقیه،متکلم، مبلّغ فضیلتها،مصلحان اجتماعی و آن دسته از افرادی که خواهان اصلاح اوضاع نابسامان جامعۀ اسلامی بودند،جریانی برای نشر رسالتش به وجود آورد.آن حضرت هرچه در توان داشت در راه اسلام و حرکت بزرگ آن، بیدریغ به کار بست تا از فرصت پیش آمده،با حکمت و خردورزی به جبران فرصتهای از دست رفتهای که بر او تحمیل شده بود بپردازد.
شاگردان و دستپروردگان آن حضرت در گستراندن فضایل انسانی،حق، خوبیها و هدایت مردم به وسیلۀ روایاتی که از امام علیه السّلام نقل میکردند و نیز با رهنمودها و تألیفات گرانسنگ خود،در تحقق بخشیدن به هدف امام جواد علیه السّلام نقشی کارآمد داشتند.
در بحثهای پیشین گفته شد که امام جواد علیه السّلام تنها 25 سال زندگی کرد و این کوتاهترین عمر در میان امامان معصوم بود و میانگین عمر پدران ارجمندش دو برابر این مدت بود.در مجال مقایسۀ میان تراث علمی امام جواد علیه السّلام با تراث علمی پدران گرامیاش میبینیم تراث علمی آن حضرت به عرصههای گوناگون دانش پرداخته،از نظر سطح علمی مسائلی که در آنها مطرح یا پاسخ داده شده و از نظر حجم بینظیر است و زمانی که توجه خود را
1) (1)) .سید محمد کاظم قزوینی،الإمام الجواد من المهد إلی اللحد.
معطوف منشأ این دانشها کنیم و دریابیم چنین دانشی از امامی علیه السّلام به دست ما رسیده که از بدو تولد تا آغاز امامتش-که به یک دهه نمیرسید-آنچنان در عرصۀ دانش درخشیده است،بیتردید آن را چالشی آشکار با حریفان و مدعیان دانش خواهیم یافت.
در بحثهای گذشته به گوشههایی از تراث علمی امام جواد علیه السّلام اشاره شد و در این بخش و به منظور کامل کردن مطلب و نیز اتمام بحث به موارد دیگری از این دریای ژرف که بخشی از زندگی علمی امام جواد علیه السّلام را نشان میدهد میپردازیم.
الف)از داوود بن قاسم جعفری نقل شده است که گفت:«به ابو جعفر علیه السّلام گفتم:فدایت گردم،معنی«صمد»چیست؟
فرمود:السید المصمود إلیه فی القلیل و الکثیر؛[صمد]سرور و مهتری است که در [نیازها و مسائل]خرد و کلان بدو رجوع شود[و جز او گشایشگری نباشد]». (1)
ب)نیز از او نقل شده است که گفت:«از ابو جعفر ثانی علیه السّلام پرسیدم:معنی «واحد»چیست؟
فرمود:«الذی اجتماع الألسن علیه بالتوحید،کما قال الله-عز و جل- «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ؛ (2)
همانی است که زبانها بر یگانگیاش متفق هستند و خدای-عز و جل-میفرماید:«اگر از آنان بپرسی:آسمانها و زمین را چه کسی آفرید؟قطعا خواهند گفت:آنها را خدای آفرید.
ج)از جعفر بن محمد صوفی نقل شده است که گفت:«از ابو جعفر، محمد بن علی الرضا علیه السّلام پرسیدم:ای پسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،چرا رسول خدا «امی»خوانده شده است؟از آنرو که چیزی نمینوشت[به این نام خواندهاند]؟
او فرمود:آنان[که چنین نسبتی به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دادهاند]دروغ گفتهاند،خدایشان لعنت کند.چگونه چنین چیزی ممکن است؟حال آنکه خدای-تبارک و تعالی-میفرماید:«اوست آنکس که در میان بیسوادان فرستادهای از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت به ایشان بیاموزد. (1)
[اگر آنچه میگویند درست باشد]چگونه او که خود چیزی را نیک نمیدانست،به آنان میآموخت؟به خدا سوگند رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به هفتاد و دو یا هفتاد و سه زبان میخواند و مینوشت.[بدانید،]از آنرو امی خوانده شد که از مکه(یکی از شهرهای بزرگ)بود.خدای متعال در اینباره فرموده است (2):«و برای اینکه[مردم]ام القری(مکه)و کسانی که پیرامون آنند هشدار دهی. (3)
شایان ذکر است که امام جواد علیه السّلام با این پاسخ،ملاکی را در اختیار همگان قرار داد تا برای شناخت معنی اصطلاحات و مفاهیم قرآن از خود قرآن مدد جویند؛روش و شیوهای که بعدها«تفسیر قرآن با قرآن»نامیده شد.وانگهی این معنایی که از واژۀ«امی»شده،عدم فراگیری خواندن و نوشتن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را از کسی نفی نمیکند که این خود نقطۀ اعجازی در زندگی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به شمار میرود.از آنرو پیامبر به مکتب نرفته،توانست چنان مراتبی بلند را در آموختن به دیگران درنوردد و این خود دلیلی محکم بر ارتباط آن حضرت با
خدای دانا و تعلیمدهنده است که نادانستهها را به انسان آموخت.
د)از عمرو بن ابی المقدام نقل شده است که گفت:«از ابو الحسن(رضا)علیه السّلام و ابو جعفر علیه السّلام شنیدم که در تفسیر آیه «...وَ لاٰ یَعْصِینَکَ فِی مَعْرُوفٍ...؛ (1)و در [کار]نیک از تو نافرمانی نکنند»به فاطمۀ زهرا علیها السّلام فرمود:چون مردم[در سوگ من]بر من گونه نخراشی،گیسوان پریشان نکنی،بانگ درماندگی برنیاری و بر من شیون سرندهی!
آنگاه امام علیه السّلام فرمود:این همان معروف(نیکی)است که خدای -عز و جل-در کتابش به آن اشاره فرموده است». (2)
ه)مرحوم کلینی از امام جواد علیه السّلام روایت کرده است که فرمود:«قال الله -عزّ و جلّ-فی لیلة القدر: «فِیهٰا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ» (3)یقول:ینزل فیها کل أمر حکیم.
و المحکم لیس بشیئین،إنما هو شی واحد،فمن حکم بما لیس فیه اختلاف فحکمه حکم الله-عزّ و جلّ-و من حکم بأمر فیه اختلاف فرأی أنه مصیب فقد حکم بحکم الطاغوت.إنه لینزل فی لیلة القدر إلی ولی الأمر تفسیر الامور سنة سنة،یؤمر فیها فی أمر نفسه بکذا و کذا،و فی أمر الناس بکذا و کذا.
و إنه لیحدث لولیّ الأمر سوی ذلک کل یوم علم الله-عزّ و جلّ-الخاص و المکنون العجیب المخزون،مثل ما ینزل فی تلک اللیلة من الأمر،ثم قرأ: «وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مٰا نَفِدَتْ کَلِمٰاتُ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ»؛ (4)- (5)
خدای-عز و جل-دربارۀ شب قدر میفرماید:«در آن[شب]هر[گونه]کاری[به نحوی] استوار فیصله مییابد»یعنی در آن شب هر امر استواری نازل میشود.
[بدانید که]امر محکم و استوار دو تا نبوده و نیست و فقط یکی است.پس هرکه[در آن،] حکم بیاختلاف کند،[به یقین]حکمش،حکم خدای-عز و جل-است و هرکه حکمی کند که در آن اختلاف باشد و در این حکم،خود را درستکار بداند به حکم طاغوت حکم نموده است:
به یقین در شب قدر تفسیر و بیان همۀ امور[ی که در]سال[رخ میدهد]بر ولی امر(امام) نازل و آنچه به وی و مردم مرتبط است[به تفصیل]به وی ابلاغ میشود.جز این[ابلاغ سالانه]همهروزه علم مخصوص و نهفته و شگفت خدای-عز و جل-برای ولی نازل میشود [با همان تفصیلی]که در شب قدر نازل میشود.آنگاه حضرت جواد علیه السّلام این آیه را تلاوت فرمود:«و اگر آنچه درخت در زمین است،قلم باشد و دریا را هفت دریای دیگر به یاری آید، سخنان خدا پایان نپذیرد.قطعا خداست که شکستناپذیر حکیم است».
در این بخش از تراث امام جواد علیه السّلام چند موضوع محوری را بیان میکنیم:
روایتی از امام جواد علیه السّلام در این معنا آمده که میفرماید:آن کسی که سرپرستی [آن دسته از]یتیمان(محبان و شیعیان)آل محمد صلّی اللّه علیه و آله را که از امام خود دورند،در نادانی خود سرگردانند و در بند شیطانها و دشمنانی که پرچم دشمنی علیه ما افراشتهاند،گرفتارند بر عهده گیرد و با حجت خدایشان و نشانههای هدایت امامانشان آنان را از سرگردانیشان و چیرگی شیطان نجات دهد و وسوسههایشان و چیرگی دشمنان رهایی بخشد و[با اینکار بر آن باشد تا]پیمانی که خدا با بندگانش دارد به بهترین وجه حفظ کنند،[به یقین چنین کسی]منزلتی والاتر از برتری آسمان بر زمین،عرش بر کرسی و حجب بر آسمان دارد.
برتری چنین کسانی نسبت به دیگر بندگان خدا،همانند برتری ماه شب چهارده بر دورافتادهترین و کمسوترین ستارگان آسمان است. (1)
از ابو داوود بن قاسم جعفری روایت شده است:«به ابو جعفر ثانی علیه السّلام گفتم:معنای«احد»[در آیۀ] قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ چیست؟
فرمود:[احمد همانی است]که بر یگانگیاش اتفاقنظر وجود دارد و خدای-عز و جل-در اینباره میفرماید:« وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ فَأَنّٰی یُؤْفَکُونَ (2)ثم یقولون بعد ذلک:له شریک و صاحبة»؛
و اگر از آنان بپرسی:چهکسی آسمانها و زمین را آفریده و خورشید و ماه را[چنین]رام کرده است؟حتما خواهند گفت:الله.
همینها پس از چنین اقراری،برای خدا شریک و همسر قائل میشوند.
گفتم:معنای آیه لاٰ تُدْرِکُهُ الْأَبْصٰارُ... (3)چشمها او را درنمییابند چیست؟
فرمود:ای ابو هاشم،تصور دلها از[قدرت]دیدگان برتر است،زیرا میتوانی[سرزمین]هند و سند و دیگر سرزمینهایی که ندیده و وارد آن نشدهای تصور کنی،اما با نگاه نمیتوانی آن را ببینی.[در مورد خدای -عز و جل-اینگونه نیست،زیرا حتی]تصور قلبی نمیتوانند او را درک کند، چه رسد به اینکه دیدگان او را ببینند! (4)
حسن بن عباس بن حریش از ابو جعفر علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:«قال رسول الله صلّی اللّه علیه و آله:إن أرواحنا و أرواح النبیین توافی العرش کل لیلة جمعة،فتصبح الأوصیاء و قد زید فی علمهم مثل جمّ الغفیر من العلم»؛ (1)
جان ما و جان پیامبران هر شب جمعه به عرش میروند و چون اوصیا صبح کنند،دانش فراوانی بر دانش آنان افزوده میشود.
نیز از آن حضرت روایت شده است که فرمود:امیر المؤمنین علیه السّلام به ابن عباس فرمود:شب قدر در هرسال[یک شب]است و در این شب امور(مقدرات)سال فروفرستاده میشود که آن را متولیانی است.
ابن عباس پرسید:[این متولیان]چه کسانی هستند؟
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:من هستم و یازده فرزند امام از نسل من.[آنان همگی]طرف صحبت[فرشتگان]هستند. (2)
ابو هاشم جعفری از امام جواد علیه السّلام پرسید:«آیا در«محتوم»(آنچه باید بشود)برای خدا«بداء»حاصل میشود؟
فرمود:آری.
گفتیم:بیم آن داریم که در ظهور و قیام«قائم»(عجل اللّه تعالی فرجه)برای خدا بداء حاصل شود.
ابو جعفر علیه السّلام فرمود:[ظهور و قیام]قائم از وعدههای الهی است و خدا در وعدهاش خلاف نمیکند. (3)
نیز«بنان بن نافع»از ابو جعفر ثانی علیه السّلام روایت کرده است که فرمود:[چون هریک از]ما امامان در شکم مادر شکل میگیرد و چهل روز بگذرد صدا[ها]را میشنود و آن گاه که به چهار ماهگی برسد،خدای-عز و جل-کوهها و برجستگیها زمین را برمیدارد و بدین ترتیب دور[ترین نقطه]برای او نزدیک میشود و قطرۀ بارانی،سودمند باشد یا زیانبار،از نظر او پنهان نخواهد ماند. (1)
همچنین از«عمرو بن الفرج الرخجی»نقل است که:«در کنار دجله بودیم، به ابو جعفر علیه السّلام گفتم:شیعیان تو مدعی هستند که[منشأ]تمام آبهای دجله و وزن آن را میدانی[چنین مطلبی درست است؟]
او فرمود:خدا میتواند دانستن حجم و وزن آن را به پشهای بدهد؟
گفتم:آری میتواند.
او فرمود:من نزد خدا از یک پشه و از بیشتر خلق او گرامیترم[و از همینرو به دانستن حجم آب دجله سزاوارترم]. (2)
امام جواد علیه السّلام در مدت کوتاه زندگی خود بدون استثنا پرسشهای فقهی را پاسخ دادند.در اینجا مواردی از پاسخها را نقل میکنیم.
الف)از«ابو خداش مهری»نقل شده که:«شخصی بر علی[بن موسی] الرضا علیه السّلام وارد شده،سه پرسش از امام کرد و پاسخ آنها را شنید،سپس به حضور ابو جعفر رسید و همان پرسشها را مطرح کرد و همان پاسخی را شنید که از حضرت رضا علیه السّلام شنیده بود.
او میگوید:به ابو جعفر گفتم:فدایت گردم،ام ولدی دارم که از شیر پسرم کنیزک مرا شیر داده است.حال این کنیزک بر من حرام است[یا اینکه میتوانم او را به همسری گیرم]؟
ابو جعفر علیه السّلام فرمود:پس از گرفتن شیرخواره از شیر«رضاع»محقق نمیشود.
پرسیدم:نماز در حرمین[چگونه است]؟
فرمود:اگر خواهی قصر کن و اگر خواهی تمام بگزار.
گفتم:اگر خادم[خواجه شده]بر زنان وارد شود[چه حکمی دارد]؟
او رو به من کرد و مرا نزدیک خود خواند و فرمود:جز توانایی جنسیاش چیزی از او کاسته نشده[و نباید بر زنان وارد شود]». (1)
ب)علی بن مهزیار میگوید:«در نامهای خطاب به ابو جعفر،محمد بن علی بن موسی الرضا علیه السّلام نوشتم:فدایت شوم،پشت سر کسی که خدا را جسم میخواند و کسی که قائل به گفتۀ«یونس بن عبد الرحمن»است نماز بگزارم؟
آن حضرت در پاسخ نوشت:پشت سر آنان نماز نگزارید،به ایشان زکات ندهید و از آنان بیزاری جویید که خدا از آنان بیزار است. (2)
ج)شخصی از امام جواد علیه السّلام پرسید:«ناخدای کشتی نماز را در کشتی شکسته بخواند؟
فرمود:نه،زیرا کشتی به منزلۀ خانه اوست و از آن بیرون نمیرود». (3)
د)صالح بن محمد سهل،متولی از سوی امام جواد علیه السّلام بر موقوفههای قم، بر حضرت جواد علیه السّلام وارد شد و گفت:«سرورم،ده هزار دینار[از عایدات موقوفهها]هزینۀ[زندگی خود]کردم،مرا از این جهت حلال کن.
امام علیه السّلام به او فرمود:تو را حلال کردم.
چون از نزد امام علیه السّلام بیرون شد،آن حضرت به«ابراهیم بن هاشم»فرمود:
یکی از آنان اموالی را که حق آل محمد،یتیمان،مستمندان،بینوایان و در راه ماندگان این خاندان است،به غارت برده آنگاه میگوید:مرا حلال کن.
او چه میپندارد؟میاندیشید که به او خواهم گفت:حلال نمیکنم؟به خدا سوگند در روز قیامت خدای-عز و جل-دربارۀ آن از آنان[که اینگونه مال ضعیفان را به یغما میبرند]بدون هیچ سستی بازخواست خواهد کرد». (1)
ه)علی بن مهزیار گفت:«به ابو جعفر ثانی علیه السّلام گفتم:در کلام خدا آمده است: وَ اللَّیْلِ إِذٰا یَغْشیٰ وَ النَّهٰارِ إِذٰا تَجَلّٰی؛ (2)سوگند به شب چون پرده افکند و سوگند به روز چون جلوهگری آغازد»و در جای دیگر میفرماید: وَ النَّجْمِ إِذٰا هَویٰ؛ (3)سوگند به اختر چون فرود آید»و مانند آن[این چگونه سوگندی است؟].
فرمود:خدای-عز و جل-به هریک از آفریدگان که خواهد سوگند یاد میکند،اما خلق جز به خدای-عز و جل-نباید سوگند خورند». (4)
و)امام جواد علیه السّلام فرمود:«هرگاه دو تن در دین و حسب همسان باشند، برترین آن دو نزد خدای-عز و جل-کسی است که ادبپذیرتر باشد.
راوی میگوید:به حضرت گفتم:فدایت شوم،برتری چنین کسی را در میان مردم میدانم،اما فضیلت و برتریاش نزد خدا در چیست؟
فرمود:برتری او نزد خدا[از آنروست که]قرآن را آنگونه که نازل شده بخواند و آنگونه که باید[و بدون غلط لفظی]به درگاه خدا دعا کند،زیرا دعایی که چنین نباشد به سوی خدا-عز و جل-بالا نمیرود». (5)
تاریخ از دیگر موضوعهایی بود که حضرت جواد علیه السّلام بدان پرداخته و به سؤالها پاسخ میداد.
الف)علامه مجلسی از مرحوم شیخ صدوق و او از حضرت عبد العظیم حسنی نقل کرده که گفت:«نامهای به ابو جعفر ثانی علیه السّلام نوشتم و در آن نامه از حضرتش جویای نام«ذو الکفل»[پیامبر]شدم.او-که درود خدا بر او باد-در پاسخ نوشت:خدای متعال یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر برانگیخت.از میان آنان سیصد و سیزده تن مرسل بودند که«ذو الکفل»-که درود خدا بر او باد-یکی از آنان است.او پس از سلیمان بن داوود علیه السّلام میزیست و همانند داوود علیه السّلام میان مردم داوری میکرد و جز برای خدا و در راه خدا خشم نمیگرفت.نامش«عویدیا»بود و هموست که خدای بلندمرتبه در کتاب خود از او نام برده،میفرماید: وَ اذْکُرْ إِسْمٰاعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ الْأَخْیٰارِ؛ (1)و اسماعیل و یسع و ذو الکفل را به یادآور[که]همه از نیکانند. (2)
ب)مسعودی با اسناد خود از ابو جعفر ثانی،محمد بن علی الرضا علیه السّلام و او از پدرش-که درود خدا بر آنان باد-نقل کرده است:«امیر المؤمنین علیه السّلام به همراه فرزندش ابو محمد(امام حسن مجتبی)علیه السّلام و سلمان فارسی وارد مسجد شد و [در جای خود]نشست و مردم گرد او فراهم آمدند.در همینحال مردی خوشسیما که تنپوش آراستهای بر تن داشت وارد مسجد شد و به حضرتش سلام داد و نشست،آنگاه گفت:ای امیر المؤمنین،نزد تو آمدهام تا دربارۀ سه
مسأله از تو بپرسم.اگر مرا از آنها آگاه کنی میپذیرم که به حق جانشین رسول خدا هستی و در غیر این صورت،تو را با آنان(مدعیان جانشینی)همسان میدانم.
امیر المؤمنین علیه السّلام به او فرمود:هرچه میخواهی بپرس.
آن مرد گفت:چون انسان به خواب رود روح او به کجا میرود؟انسان چگونه[مطلبی را]به یاد میآورد و فراموش میکند؟و چگونه فرزند انسان به عموها و داییها شباهت پیدا میکند؟
امیر المؤمنین علیه السّلام رو به ابو محمد علیه السّلام کرد و فرمود:ای ابو محمد،پاسخ او را بده.
ابو محمد علیه السّلام فرمود:چون انسان به خواب برود،روح او به باد میپیوندند و باد در فضا قرار میگیرد.زمانی که صاحب آن روح جنبیده،آمادۀ بیدار شدن شود،اگر خدای به روح اجازۀ بازگشت بدهد،باد خود را از فضا جدا کرده و روح خود را از باد جدا کرده و در نهایت روح به بدن صاحبش بازمیگردد و اگر خدا اجازۀ بازگشت ندهد آن باد روح را جذب کرده با خود میبرد.
اینکه[پرسیدی]چگونه انسان فراموش میکند[بدانکه]قلب(حافظه) انسان در ظرفی است و بر آن طبقی(سرپوشی)قرار دارد.پس هرگاه انسان به هنگام فراموشی خدا را یاد کند و بر محمد و خاندان او درود فرستد،آن سرپوش که در حکم پرده است به کناری رفته،دل روشن میشود و انسان آنچه را فراموش کرده،به یاد خواهد آورد و اگر پس از یاد خدا بر محمد و خاندان او درود نفرستد،آن حجاب و پرده همچنان بر دل او خواهد ماند و دل در تاریکی مانده،انسان چیزی را به یاد نخواهد آورد.
دیگر اینکه شباهت فرزند به عموها و داییها از آنروست که چون مرد
آهنگ همسر خود کند و با آرامش با او درآمیزد و نطفه در رحم قرار گیرد[در چنین حالتی]فرزند به پدر و مادرش شبیه خواهد بود و اگر با ناآرامی با همسر خود درآمیزد،این ناآرامی بر نطفه اثر خواهد گذارد.حال اگر این ناآرامی عصب[شباهت به]عموها را دربر گیرد،فرزند شبیه عمو خواهد بود و اگر عصب[شباهت به]دایی را تحت تأثیر قرار دهد،فرزند به دایی شبیه خواهد شد.
آن مرد گفت:گواهی میدهم و همچنان گواهی خواهم داد که:خدا یگانه است و خدایی جز او نیست و نیز گواهی میدهم که بر این گواهی استوار خواهم بود که محمد فرستادۀ خداست و تو[ای امیر المؤمنین]وصی و جانشین او هستی و حجت او را برپا میداری و تو[ای حسن وصی علی هستی]و برادرت حسین وصی پدرت و وصی تو و پس از تو برپادارندۀ حجت او خواهد بود و علی بن الحسین،امام پس از حسین و محمد بن علی، امام پس از او خواهد بود و جعفر بن محمد پس از پدرش امام و برپادارندۀ امر خدا و حجت او خواهد بود و موسی بن جعفر پس از پدرش برپادارندۀ امر خدا خواهد بود و علی بن موسی پس از پدرش برپادارندۀ امر خدا خواهد بود و محمد بن علی پس از پدرش برپادارندۀ امر خدا خواهد بود و علی بن محمد پس از پدرش برپادارندۀ امر خدا خواهد بود و حسن بن علی پس از پدرش برپا دارندۀ امر خدا خواهد بود.
و گواهی میدهم که مردی از فرزندان حسین بن علی که نباید نام او برده شود،بلکه به کنیه خوانده میشود،آن زمان که خدا خواهد امر[قیام]او را آشکار میکند و او زمین را همچنان که پر از بیداد و ستم شده باشد،آکنده از عدل خواهد کرد.[سپس خطاب به امیر المؤمنین گفت:]«السلام علیک یا أمیر
المؤمنین و رحمة الله و برکاته».آنگاه آنجا را ترک گفت.
امیر المؤمنین علیه السّلام به فرزندش فرمود:ای ابو محمد،به دنبال او برو و بنگر به کجا میرود.
[امام]حسن بن علی در پی او روان شد و چون آن مرد پا از مسجد بیرون نهاد،ناگهان ناپدید شد.حسن بن علی نزد پدر بازگشت و او را از ماجرا آگاه کرد.امیر المؤمنین علیه السّلام به او فرمود:ای ابو محمد،آیا او را میشناسی؟
گفت:خدا و رسولش و امیر المؤمنین او را بهتر میشناسند.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:او خضر پیامبر بود». (1)
ج)ابو جعفر مشهدی با اسناد از ابو جعفر ثانی علیه السّلام نقل کرده است که فرمود:
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله سلمان را برای انجام کاری نزد فاطمه(س)فرستاد.سلمان میگوید:بر در سرای فاطمه(س)ایستادم و سلام دادم.دیدم که فاطمه(س) قرآن میخواند و آسیای دستی،به تنهایی در حال چرخش بود و کسی در آن جا حضور نداشت.نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بازگشتم و به حضرتش گفتم:ای رسول خدا، فاطمه را دیدم که قرآن میخواند و آسیا به خودی خود در حال چرخش بود.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله لبخندی زد و فرمود:ای سلمان،خدای متعال قلب و تمام جوارح دخترم فاطمه را از ایمان و یقین لبریز کرد و او خود را برای بندگی و فرمانبرداری خدا وقف کرد.از اینرو خدا فرشتهای به نام«دوفائیل»و به نقلی «رحمت»برای او فرستاد تا آسیا را به حرکت درآورد[و بدینترتیب]حضرت حق کار دنیا و آخرت او را کفایت کرد» (2)
د)«حافظ ابو نعیم»روایت کرده است:«احمد بن اسحاق از ابراهیم بن نائله
و او از جعفر بن محمد بن مزید برای ما نقل کرد که گفت:در بغداد بودم.
محمد بن مندة بن مهربزذیه میگفت:مایلی تو را نزد ابن الرضا(امام جواد)علیه السّلام ببرم؟
گفتم:آری.
با محمد نزد او رفته سلام دادیم و در حضور او نشستیم.آن حضرت این حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را خواند که فرموده بود:«إن فاطمة أحصنت فرجها فحرّم الله ذریتها علی النار»؛فاطمه علیها السّلام دامان خود را پاک نگاه داشت و از همینرو خدا فرزندان او را بر آتش[دوزخ]حرام گرداند.
آنگاه گفت:«خاص للحسن و الحسین رضی الله عنها»؛[این ویژگی و ذریه بودن]تنها به حسن و حسین-که خدا از آنان خشنود باد-اختصاص دارد. (1)
ه)نیز با اسناد از علی بن ابراهیم بن هاشم،از پدرش از احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی روایت کرد که گفت:«به ابو جعفر،محمد بن علی الرضا علیه السّلام گفتم:گروهی از مخالفان شما مدعی هستند:از آنرو مأمون پدرت را«رضا» نامید که به ولایتعهدی رضایت داده[و بدان خشنود]بود.
ابو جعفر علیه السّلام فرمود:به خدا دروغ گفته،فسق و گناه ورزیدهاند.[اینگونه نیست که میگویند،]بلکه خدا-عز و جل-او را رضا خواند که در آسمان مورد رضایت خدا بود و در زمین مورد رضای پیامبر خدا و امامان پس از او بود.
گفتم:آیا هیچیک از پدران تو مورد رضایت خدا و پیامبرش قرار نداشتند؟
فرمود:همینطور است.
1) (1)) .اخبار اصفهان 206/1 و 242؛تاریخ بغداد 54/3 و الوفیات 315/3.
گفتم:چرا از میان آنان فقط پدر تو رضا خوانده شده است؟
فرمود:از آنرو که مخالفان دشمن،همانند موافقان دوستدار او در مورد حضرتش رضامند بودند،در حالی که هیچیک از پدران من از چنین موقعیتی برخوردار نبودند و از همینرو رضا خوانده شد». (1)
امامان معصوم علیه السّلام به لطف دادههای خدای-عز و جل-و گشودن درهای غیب بر روی آنان و نیز بهرهمند شدنشان از نور الهی،در تمام عرصههای دانش از جمله طب سرآمد بودند و امام جواد علیه السّلام نیز از این اصل مستثنا نبود.
آنان این دانش را از خدای منان به الهام گرفته و از دانش پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به ارث برده بودند.ایشان بیماران را گاهی با قرآن،دعا،حرز و صدقه درمان میکردند، زمانی به آنان فرمان میدادند تا برای رهایی از بیماریها بهداشت را رعایت کنند و زمانی دیگر با گیاهان و داروها که تأثیر بسزایی در بهبود بیماران داشت، آنان را درمان میکردند.این بزرگواران بدون اینکه از امکاناتی که امروز با آن آشنا هستیم برخوردار باشند،بیماریها را میشناختند و دانش و آگاهی گستردهای در شناخت بیماریها و تأثیر مستقیم داروها بر بیماری داشتند.
آنچه جالب توجه است اینکه چندین قرن پس از روزگاران آن بزرگواران دانش نوین پزشکی پا به عرصۀ وجود گذارد و با امکانات گستردهای که در اختیار دارد به حقیقت روایاتی که از امامان معصوم علیه السّلام در زمینۀ پزشکی آمده، پیبرد،بلکه بسیاری از آن روایات را مورد استفاده قرار داد.به عنوان مثال
1) (1)) .عیون الاخبار 13/1 و العلل 126/1.
میتوان از حجامت و فصد(رگ گشودن)نام برد که دانش پزشکی روز آن را در درمان بیماری یا درمانی مکمل برای رسیدن به سلامتی و تندرستی راه کاری اساسی میداند و این بهترین گواه بر ادعای ماست.
بسیاری از دانشمندان و خاورشناسان در تحقیقات و مطالعات خود حقایق و اخبار رسیده از آن معصومان علیه السّلام را پذیرفته،یکصدا آیۀ ...کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا...؛ (1)بخورید و بیاشامید،و[لی]زیادهروی مکنید»را جامع اصول طب دانستهاند.
به جاست به اختصار تعریفی از فصد و حجامت داشته باشیم.در روزگاران گذشته،عمل فصد به وسیلۀ نیشتر و با گشودن رگ انجام میشد،اما امروزه و با وجود امکانات پیشرفته،این کار به وسیله سرنگ و از طریق ورید انجام میگیرد.مقدار خونی که در فصد گرفته میشود 300-500 میلیلیتر است و باید این عمل خیلی سریع صورت گیرد و در نهایت از مقدار خون میکاهد و باید خون جدید تولید شود.در مقابل فصد که خون هرچه باشد -خواه سالم خواه غلیظ و فاسد-گرفته میشود،عمل حجامت قرار میگیرد که با ابزار مکنده،خون غلیظ و ناسالم را از مویرگهای گسترده در بدن میگیرند.
در این روش،بدن انسان مقدار اندکی از خون را از دست داده و در عوض حجامت،گردش خون را فعال کرده،آن را از زواید موجود در خون پاک میکند و آنسان که فصد باعث ضعف بدن میشود،نیست.از دیرباز حجامت به عنوان ضرورتی موسمی و راهکاری موفق برای پیشگیری از سکته قلبی، لخته شدن خون و پاره شدن رگهای مغز به کار میرفته است.
1) (1)) .اعراف/31.
این شیوۀ درمانی در روایات معصومان علیه السّلام نیز جایگاه والایی دارد.رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ حجامت فرموده است:«علیکم بالحجامة،لا یتبیّغ الدم بأحدکم فیقتله»؛ (1)بر شما باد به حجامت[کردن و هشیار باشید]مبادا خون بر یکی از شما سرکشی کند که[در آنحال]او را میکشد.
جالینوس نیز در باب خطرهایی که از خون متوجه انسان میشود گفته است:«خون تو بردۀ توست و بسا که برده آقای خود را میکشد.پس[با فصد مهار]آن را آزاد کن و اگر آن را سالم و پاک یافتی مهارش نما».
البته احادیث و مطالب زیادی درباره حجامت و خواص آن در دست است.زالو از دیگر وسایل خونگیری است.این کرم آبزی در درمان موضعی بسیاری از گونههای لخته شدن خون در بدن،اهمیت فراوانی دارد،زیرا زالو بنا به غریزهاش،تنها خون فاسد را از بدن مکیده،همزمان هوا را به زیر پوست میفرستد.
عمل فصد در موارد زیر کاربرد دارد:
1.به هنگام افت عملکرد بطن چپ قلب که به آماس کردن دیه و در نهایت سختی تنفس میانجامد؛
2.فشار بالای خون در مغز به دلیل غلظت خون؛
3.افزایش گویچههای نوع اول خون؛
4.احتقان در ریه.
عمل فصد بر روی رگهای مشخصی انجام میشود،مانند:رگ«زاهر»و رگ«اکحل».همچنین براساس روایاتی که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و امامان
1) (1)) .شرح نهج البلاغه 34/11.
معصوم علیه السّلام آمده است،برای فصد زمان خاصی معین کردهاند.حجامت نیز در مواضع خاصی از بدن صورت میگیرد،مانند:فرق سر و گودی میان دو شانه که برای این نوع خونگیری نیز از سوی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان معصوم علیهم السّلام زمان خاصی معین شده است.در اینجا شماری از روایات حجامت و فصد را مرور میکنیم:
ابن شهر آشوب در کتاب«معرفة ترکیب الجسد»از حسین بن احمد تمیمی نقل کرده است که گفت:«روایت شده است:ابو جعفر ثانی علیه السّلام در روزگار مأمون فصدکنندهای را طلبید و به او فرمود:رگ زاهر مرا بگشا و مرا فصد کن.
آن مرد گفت:ای سرورم،چنین رگی را نمیشناسم و نام آن را نیز نشنیدهام.
ابو جعفر علیه السّلام جای فصد را به او نشان داد و چون آن مرد رگ را گشود آبی زرد از رگ جریان گرفت و طشت(پیمانه)پر شد.در این هنگام حضرت به او فرمود:رگ را نگاه دار،سپس دستور داد طشت را خالی کردند.
حضرت از مرد خونگیر خواست تا رگ را رها کند و اینبار از نوبت قبلی[زردابۀ]کمتری خارج شد.آنگاه ابو جعفر علیه السّلام به او فرمود:رگ را ببند و چون رگ را بست،ابو جعفر،صد دینار به او داد.
آن مرد دینارها را گرفته و نزد«یوحنا بن بختیشوع» (1)رفت و ماجرای
1) (1)) .یوحنا بن بختیشوع،پزشک برادر معتمد بود و در سال 893 م/279 ق.به عنوان اسقف موصل بدان سامان فرستاده شد.این تاریخ با زمان حیات امام جواد علیه السّلام و تاریخ شهادت آن حضرت که در 220 ق.فاصلۀ زیادی دارد.ظاهرا باید طبیب مورد اشاره در متن،جبرئیل بن بختیشوع بن جرجیس، پزشک مأمون باشد که در سال 828 م/212 ق.چشم از جهان فرو بست.خاندان بختیشوع همگی طبیب،نسطوری و از مردم جندیشاپور بودند.آنان حدود سه قرن به خلیفگان عباسی خدمت کردند.جرجیس بن جبرئیل و بختیشوع بن جبرئیل شهرت بسزایی یافتند.
فصد ابو جعفر علیه السّلام را با او در میان گذاشت.ابن بختیشوع گفت:به خدا سوگند، از روزی که با علم طب آشنا شدهام نام چنین رگی را نشنیدهام،اما اسقفی کهنسال وجود دارد شاید بتوان در آن زمینه از او چیزی به دست آورد و اگر او پاسخی نداشته باشد دیگر کسی را نمیشناسم که در این باب به ما کمک کند.
آنگاه هردو نزد او رفته ماجرای فصد ابو جعفر علیه السّلام را برای او بازگفتند.او مدتی سر فروافکند،سپس سر برداشت و گفت:این مرد[که چنین چیزی را از وی نقل میکنید]پیامبر یا نوادۀ پیامبر است». (1)
رجال کشی،در باب شرح حال علی بن جعفر علیه السّلام عموی امام جواد علیه السّلام ضمن بیان ماجرای بالا آورده است:«چون طبیب نزدیک شد تا رگ امام جواد علیه السّلام را بگشاید،علی بن جعفر علیه السّلام به امام جواد علیه السّلام گفت:سرورم،اول رگ مرا بگشاید تا پیش از شما درد تیزی تیغ را در خود حس کنم».
(2) 1.از«حسین بن شاذان»روایت شده است که گفت:«ابو جعفر علیه السّلام برای ما گفت:از پدرش ابو الحسن الرضا علیه السّلام دربارۀ درمان تب نوبه پرسیدند،ایشان فرمود:[آمیختۀ]عسل و شونیز(سیاهدانه)تهیه کرده سه[پیمانه از آن]خورده شود که تب را ریشهکن میکند و این دو(عسل و شونیز)خجسته هستند.
خدای متعال دربارۀ عسل میفرماید: ...یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ...؛ (3)از درون[شکم]آنان،شهدی که به رنگهای گوناگون است بیرون
میآید.در آن،برای مردم درمانی است».
رسول گرامی اسلام فرمود:شونیز،جز[بیماری]«سام»هر دردی را درمان میکند.
پرسیدند:ای رسول خدا،[بیماری]«سام»کدام است؟
حضرت فرمود:مرگ است.
آنگاه فرمود:طبع این دو(عسل و شونیز)نه گرم است،نه سرد و نه به دیگر طبیعتها[ی سودایی،بلغمی و...]متمایل است و هرجا قرار گیرند(هر کسی آن را بخورد)شفا خواهند بود. (1)
2.همچنین از او نقل شده است که گفت:«ابو جعفر علیه السّلام برای ما از پدرش ابو الحسن (2)نقل کرد که فرمود:بهترین چیز برای[درمان]تب ربع این است که بیمار فالوذج(فالوده-حلوایی که از آرد و آب و عسل فراهم آید)که زعفران آن زیاد باشد بخورد و در آن روز چیز دیگری نخورد». (3)
محمد بن یحیی از محمد بن عیسی و او از علی بن مهزیار نقل کرده است که گفت:«با ابو جعفر علیه السّلام همسفر شدم.حضرتش«قطاة»(مرغی شبیه فاخته و
1) (1)) .رجال کشی/65؛وسائل الشیعه 76/17/حدیث 15(به نقل از:همان)؛بحار الانوار 100/62/ حدیث 23 و ص 727/حدیث 3.
2) (2)) .در متن کلمۀ«ثالث»آمده که به قرینۀ سند حدیث پیشین و اینکه امام جواد علیه السّلام از فرزندش امام هادی علیه السّلام(ملقب به ابو الحسن ثالث)روایت نکرده است تصحیف«ثانی»است.از دیگر سو حسن بن شاذان با امام رضا علیه السّلام مکاتبه داشته است.بنابراین روایت کرده این شاذان از ابو الحسن ثالث درست به نظر نمیرسد و احتمال که«ثانی»،«ثالث»شده باشد وجود دارد.نک:معجم رجال الحدیث 367/4.
3) (3)) .رجال کشی/65 و بحار الانوار 100/62/حدیث 24(به نقل از:همان).
قمری که طوقی بر گردن دارد)پختهای آورد و فرمود:این[مرغ]مبارک و خجسته است و پدرم آن را خوش میداشت و میپسندیدند.او برای درمان بیماری یرقان،قطاة کباب شده تجویز میکرد». (1)
احمد بن ابراهیم بن ریاح»از«صباح بن محارب»نقل کرده است که گفت:
«نزد ابو جعفر ابن الرضا علیه السّلام بودم.گفته شد که«شبیب بن جابر»گرفتار باد پلید گشته و صورت و چشمانش کج شده است.ابو جعفر علیه السّلام فرمود:«پنج مثقال قرنفل(گل میخک)در ظرفی قرار داده،دهانۀ آن را محکم ببندند و آن را گل اندود کنند.اگر فصل تابستان باشد یک روز و چنانچه زمستان باشد دو روز در آفتاب قرار دهند.آنگاه قرنفل را از آن ظرف خارج کرده،کاملا بسایند،سپس با آب باران بیامیزند به گونهای که قوام یابد.آنگاه بیمار به پشت بخوابد و از خمیر قرنفل بر ناحیۀ بیمار شده بمالند و بیمار همچنان باید بماند تا خمیر قرنفل خشک شود و چون چنین شد،خدای-جل و علا-بیماری را از او برخواهد گرفت و بیمار به اذن خدا به بهترین وضعیت[طبیعی]خود باز خواهد گشت.
صباح میگوید:یارانمان شتابان نزد شبیب بن جابر رفته،مژدۀ درمان [پذیری]را به او دادند.او نیز به همان صورتی که دستور داده شده بود عمل کرده و به یاری خدا به بهترین حالات خود بازگشت». (2)
محمد بن یحیی از محمد بن عیسی از علی بن مهزیار نقل کرده است که گفت:«کنیزکی داشتم که در نوبتی،خون عادت ماهانهاش بند نمیآمد و در آستانۀ مرگ قرار گرفت.ابو جعفر علیه السّلام فرمود تا سویق(حلیم)عدسی به او خورانده شود و چون سویق به او داده شد،خونریزیاش متوقف گردید و سلامت خود را بازیافت». (1)
از«محمد بن علی ذنجویه»(یا رنجومۀ)طبیب نقل شده است که گفت:
«عبد الله بن عثمان برای ما نقل کرد که:از سردی معده و تپش قلب به ابو جعفر، محمد بن علی بن موسی علیه السّلام شکایت بردم،حضرت فرمود:تو را چه میشود که داروی جامع پدرم را نادیده گرفتهای؟
گفتم:ای پسر رسول خدا،این دارو کدام است؟
فرمود:تمام شیعیان،آن را میشناسند.
گفتم:مولای من،من نیز یکی از آنان هستم دستور تهیۀ آن را به من بده تا
1) (1)) .کافی 307/7/حدیث 2،و وسائل الشیعه،10/17/حدیث 2(به نقل از:همان).از امام صادق علیه السّلام روایت شده است که فرمود:«سویق عدس،تشنگی را فرو مینشاند،معده را تقویت میکند،شفای هفتاد درد است،صفرا را از بین میبرد و درون را خنک میکند.هرگاه امام صادق علیه السّلام به سفر میرفت سویق عدس با خود میبرد و هرگاه یکی از اطرافیان و خدم امام علیه السّلام دچار غلیان(بالا رفتن فشار)خون میشد،به او میگفت:سویق عدس بخورد که غلیان خون را آرام میکند و حرارت بدن را فرومینشاند.مرحوم مجلسی در توضیح این حدیث آورده است:...سویق عدس به دو دلیل حرارت و صفرا را فرو مینشاند:یکی از جهت کاستن دما در مزاجهای گرم و دیگری به جهت کاهش فشار خون است که از جریان آن در عروق میکاهد و از همینرو خون حیض را-که در حدیث آمده است-بند میآورد(بحار 63/66).
خود آن را به کار گیرم و به دیگر مردم نیز بدهم.
حضرت فرمود:زعفران،عاقرقرحا،سنبل،قاقله،بنگ،خربق سفید و فلفل سفید به مقدار مساوی و ابرفیون(فریبون)دو برابر تهیه کرده،ساییده به صورت نرم درآورده،از پارچهای ابریشمین گذرانده،صاف کنید،سپس با دو برابر وزن آنها عسل تصفیه شده مخلوط کنید.چنانچه از این معجون به اندازه یک حب با آب زیره (1)به کسی که از سردی معده و تپش قلب رنج میبرد خورانده شود،به اذن خدا شفا خواهد یافت». (2)
«محمد بن حکام»از«محمد بن النضر»(معلم فرزندان امام جواد)نقل کرده است که گفت:از درد سنگ[کلیه یا مثانه]نزد امام جواد علیه السّلام شکایت بردم.
حضرتش فرمود:وای بر تو،چرا از داروی جامع پدرم غافلی؟
گفتم:سرورم،طریقۀ تهیۀ آن را به من بیاموز.
فرمود:این دارو را داریم.آنگاه کنیزکی را فراخواند و فرمود:ای کنیزک، ظرف سفالین سبز رنگ را نزد من بیاور.
کنیزک ظرف را حاضر کرد و آن حضرت به اندازۀ یک حب از محتویات ظرف را درآورد و به من فرمود:این حب را با آب سداب(اسفند-سداب کوهی)یا آب ترب پخته بخور که از این بیماری شفا خواهی یافت». (3)
1) (1)) .طبیعتی گرم دارد و قولنج و بادهای شکم را برطرف میکند.چنانچه در سرکه خیس و خورده شود، عادت خوردن گل و خاک را از بین میبرد.در روایت است:هر چیزی که وارد شکم شود تغییر حالت میدهد،جز زیره[که تأثیرگذار بوده و تأثیر نمیپذیرد
2) (2)) .ر.ک:مستدرک عوالم العلوم و المعارف 361/23-368.
3) (3)) .ر.ک:مستدرک عوالم العلوم 385/23-370(بخش امام محمد بن علی الجواد)علیه السّلام.
محمد بن النضر گفت:آن حب را با آب سداب خوردم به خدا سوگند،تا به امروز از جهت سنگ دردی در خود حس نکردهام». (1)
آنچه در این میان ارائه میشود،مجموعهای گرانسنگ از دعا و نیایشهایی است که امام جواد علیه السّلام از پدران بزرگوارش و آنان از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله روایت کردهاند و حضرت ختمی مرتبت آنها را از خدای-عز و جل-دریافت کرده است که میتوان آنها را«صحیفۀ امام جواد علیه السّلام»دانست.سید بن طاووس با اسناد خود از ابو جعفر بن بابویه از ابراهیم بن محمد بن حارث نوفلی روایت کرده است که گفت:«پدرم-که خادم محمد بن علی جواد علیه السّلام بود-برای من نقل کرده،گفت:هنگامی که مأمون،دختر خود را به همسری ابو جعفر،محمد بن علی جواد علیه السّلام درآورد،ابو جعفر علیه السّلام به مأمون نوشت:برای هر زنی مهر و صداقی است که از دارایی شوهر گرفته میشود.خدا اموال و دارایی ما را در آخرت قرار داده و در آنجا برای ما اندوخته است و اموال شما را در دنیا مقرر فرموده و گنجینۀ آن در این جهان است.
از اینرو«الوسائل الی المسائل»(وسیلههای رسیدن به نیازها و خواستهها)را صداق دخترت قرار میدهم.[این صداق]مجموعه، مناجاتهایی است که پدرم آن را به من داد و گفت:از پدرش موسی گرفته است و پدرش گفته است آن را از پدرش جعفر گرفته و او گفته،آن را از پدرش محمد و ایشان گفته است از پدرش علی بن الحسین دریافت داشته و او گفته
1) (1)) .بحار الانوار 249/62/حدیث 11 و مستدرک الوسائل 465/16/حدیث 25.
است که از پدرش حسین بن علی دریافت کرده و او گفته از برادرش حسن بن علی دریافت کرده است.او نیز گفته است که آن را از پدرش علی بن ابی طالب علیه السّلام دریافت کرده است و آن حضرت گفته است آن را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دریافت کرده است و آن حضرت فرمود:جبرئیل آن را به من داد و گفت:ای محمد،...خدای صاحب عزت،تو را سلام رسانده،میفرماید:این [دعاها]کلیدهای گنجینه دنیا و آخرت است.از اینرو آنها را وسیلۀ خود برای رسیدن به خواستهها و نیازهایت قرار ده که[هم به وسیلۀ اینها]به خواستههایت خواهی رسید.مبادا آنها را وسیلۀ رسیدن به نیازهای دنیایی قرار دهی که از بهرهات در آخرت کم خواهد شد.اینها ده وسیله[برای رسیدن به ده خواسته]است که[میتوانی]درهای خواستههای خویش را با آن بکوبی و نیازهای خود را بخواهی و به آنها برسی.و اینک نسخهای از آن[را پیش رو داری]:
«بسم الله الرحمن الرحیم.أللهمّ إن خیرتک فیما استخرتک فیه تنیل الرغائب،و تجزل المواهب،و تغنم المطالب،و تطیب المکاسب،و تهدی إلی أجمل المذاهب،و تسوق إلی أحمد العواقب،و تقی مخوف النوائب.
أللهمّ إنی أستخیرک فیما عزم رأیی علیه،و قادنی عقلی إلیه،فسهّل اللهمّ منه ما توعّر،و یسّر منه ما تعسّر،و اکفنی فیه المهمّ،و ادفع عنّی کلّ ملّم،و اجعل یا ربّ عواقبه غنما،و مخوفه سلما،و بعده قربا،و جدبه خصبا.
و أرسل اللهم إجابتی،و أنجح طلبتی،و اقض حاجتی،و اقطع عنّی عوائقها،و امنع عنّی بوائقها،و اعطنی اللهمّ بالنجاح،و خصّه بالصلاح،و أرنی أسباب الخیرة فیه واضحة،
و أعلام غنمها لائحة،و اشدد خناق تعسّرها،و أنعش صریع تیسّرها.
و بیّن اللهمّ ملتبسها و أطلق محتبسها،و مکّن اسّها حتّی تکون خیرة مقبلة بالغنم مزیلة للغرم،عاجلة للنفع،باقیة الصنع،إنّک ملیئ بالمزید،مبتدئ بالجود»؛
به نام خدای بخشایشگر مهربان.بارخدایا،در آنچه از تو طلب خیر کردم،خیری برای من خواستی(گزیدی)که به وسیلۀ آن خواستههای والا به دست میآید،موهبتها و دهش را فراوان میکند،و به سوی بهترین فرجامها پیش میفرستد و از مصیبتهای مخوف و هولناک ایمن میگرداند.
بار خدایا،در چیزی که رأی من بر آن تعلق گرفته و خرد من به سوی آن روانم ساخته،از تو طلب خیر میکنم،پس[خداوندا،]آنچه از آن ناهموار است هموار گردان،و سختیهای آن را آسان نما،و مهم آن را[که از من برنیاید]خود کفایت فرما،و هر مصیبت و بلا را از من دور ساز و-بار الها-فرجام آن را سود بخش،بیم آن را به ایمنی،دوری آن را نزدیک و بیحاصلی آن را به باروری مبدل فرما.
بار خدایا،سؤال مرا اجابت فرما،و درخواست مرا به ثمر برسان نیازم را برآورده گردان، و موانع آنها را از سر راه من برگیر و بدبختیهای آن را از من دور ساز.بار خداوندا،پرچم فیروزی را به دستم ده،و در آنچه از تو طلب خیر کردم،خیرم عطا کن،و در آنچه به درگاه تو دعا کردم،فراوانی عطایم نما،و آنچه[در رسیدن آن]به تو امید بستهام مرحمت فرما و-بار خداوندا-آنها را با پیروزی قرین گردان،و با صلاح و نیکی ویژهاش نما،و اسباب خیر را در آنها به روشنی به من بنمایان،و نشانههای بهرهمندی را در آنها آشکار گردان،و ستیز و خشم سختیهای آن را در بند کش و آسانی از پای درآمدۀ آن را سرزندگی ببخش.
بار خداوندا،موارد تردیدآمیز و آمیخته به سردرگمی آن را روشن،و[آن دسته از] نعمتهای دربند شده را آزاد نما،و بنیان آن را استواری و استحکام بخش تا خیری باشد که با
غنیمت و سودمندی روی آورد و بدهیها را بزداید،آنسان که سودش زودهنگام و وجودش پایدار باشد که تو با افزوندهی[بندگانت را از نعمتها]سرشار میکنی و در بخشش آغازگری.
«بسم الله الرحمن الرحیم.أللهم إن الرجاء لسعة رحمتک أنطقنی باستقالتک و الأمل لأناتک،و رفقک شجعنی علی طلب أمانک و عفوک،ولی یا ربّ ذنوب قد واجهتها أوجه الانتقام،و خطایا قد لاحظتها أعین الاصطلام،و استوجبت بها علی عدلک ألیم العذاب،و استحققت باجتراحها مبیر العقاب،و خفت تعویقها لإجابتی،و ردّها إیّای عن قضاء حاجتی،و إبطالها لطبتی،و قطعها لأسباب رغبتی،من أجل ما قد أنقض ظهری من ثقلها،و بهظنی من الإستقلال بحملها،ثمّ تراجعت ربّ إلی حلمک عن الخاطئین،و عفوک عن المذنبین،و رحمتک للعاصین،فأقبلت بثقتی متوکّلا علیک،طارحا نفسی بین یدیک، شاکیا بثّی إلیک،سائلا ما لا أستوجبه من تفریج الهمّ،و لا أستحقه من تنفیس الغمّ، مستقیلا لک ایّای،واثقا مولای بک.
اللهمّ فامنن علیّ بالفرج،و تطوّل بسهولة المخرج،و ادللنی برأفتک علی سمت المنهج،و أزلقنی بقدرتک عن الطریق الأعوج،و خلّصنی من سجن الکرب بإقالتک،و اطلق اسری برحمتک،و طل علیّ برضوانک،وجد علیّ بإحسانک،و أقلنی عثرتی،و فرّج کربتی،و ارحم عبرتی،و لا تحجب دعوتی،و اشدد بالاقالة أزری،و قوّ بها ظهری،و أصلح بها أمری،و أطل بها عمری،و ارحمنی یوم حشری و وقت نشری،إنک جواد کریم،غفور رحیم»؛
به نام خداوند بخشایشگر مهربان.بار خداوندا،امید به رحمت گستردهات و آرزوی [بهرهمندی از]بردباریات[زبان]مرا به خواستن گذشت از تو گویا ساخت،و بردباریات مرا
به طلب امان و گذشتت تشویق و ترغیب کرد.
بار پروردگارا،گناهانی دارم که انواع انتقام پیش رو دارد،و لغزشهایی از من سرزده است که از دیدگان بنیانسوز پنهان نمانده است و هم از این جهت و براساس داوری عادلانهات سزاوار عذاب دردناک هستم،و به دلیل ارتکاب چنین گناهان و لغزشهایی مستحق کیفر نابودکننده میباشم.[هم با بودن این گناهان که]سنگینی آن کمرم را شکسته و مرا از کشیدن بار آنها خسته کرده،ترس آن دارم که اجابت[دعای]من به تأخیر افتد،و مانع برآورده شدن حاجتم گردد،و خواستههایم را باطل(بیاثر)گرداند و رشتۀ رسیدنم به خواهشهایم را بگسلد،اما هنگامی که به بردباریات در مورد خطاکاران،و گذشتت از گناهکاران،و رحمتت نسبت به عصیانگران نگریستم،با اعتماد و وثوق بر تو توکل کرده به سویت آمدم،و خویش را در درگاه تو افکندم(قرار دادم)،و از اندوهم به تو شکایت آوردم،و برطرف شدن اندوهی که مستحق آن نیستم و گشایش غصهای که نه سزاوار آنم از تو میخواهم[و هم]به درگاه تو درخواست گذشت میکنم و از تو درخواست گذشت دارم و به تو-ای سرورم-اعتماد و وثوق دارم.
بارخداوندا،با گشایش بر من منت گذار،و با آسان گرداندن راه نجات،بر من تفضل فرما، و با مهربانیات به راه[راست]هدایتم نما،و با قدرت خود از[پیمودن]راه کج بازم دار،و با گذشتت از زندان اندوه رهاییام بخش،و به رحمتت مرا از بند اسارتم وارهان،و با رضایت خویش بر من تنعّم کن،و با احسانت مرا از وجودت بهرهمند ساز،و از لغزشهایم درگذر،و گرفتاریام را برطرف فرما،و بر اشک[ندامت من]ترحم نما،و دعایم را ناشنیده مگیر،و با توبهپذیریات پشتم را استوار و محکم ساز،و کارم را به سامان آر،و عمرم را دراز گردان و آنگاه که[در قیامت]مرا زنده کنی،بر من ترحم کن که تو بخشندۀ با کرامت و آمرزنده و مهربان هستی.
«بسم الله الرحمن الرحیم.أللهم انّی ارید سفرا فخر لی فیه،و أوضح لی فیه سبیل الرأی،و فهّمنیه،و افتح عزمی بالإستقامة،و اشملنی فی سفری بالسلامة،و أفدنی جزیل الحظ و الکرامة،و اکلأنی بحسن الحفظ و الحراسة،و جنّبنی اللهمّ وعثاء الأسفار،و سهّل لی حزونة الأوعار،و أطولی بساط المراحل،و قرّب منّی بعد نأی المناهل،و باعدنی فی المسیر بین خطی الرواحل،حتّی تقرّب نیاط البعید،و تسهّل وعور الشدید.
و لقّنی اللهمّ فی سفری نجح طائر الواقیة،و هبنی فیه غنم العافیة،و خفیر الإستقلال،و دلیل مجاوزة الأهوال،و باعث وفور الکفایة،و سانح خفیر الولایة،و اجعله اللهمّ سبب عظیم السلم حاصل الغنم.
و اجعل اللیل علیّ سترا من الآفات،و النهار مانعا من الهلکات،و اقطع عنّی قطع لصوصه بقدرتک،و احرسنی من وحوشه بقوّتک،حتی تکون السلامة فیه مصاحبتی،و العافیة مقاربتی،و الیمن سائقی،و الیسر معانقی،و العسر مفارقی،و الفوز موافقی، و الأمن مرافقی،إنک ذو الطول و المنّ،و القوة و الحول،و أنت علی کلّ شیء قدیر،و بعبادک بصیر خبیر»؛
به نام خدای بخشایشگر مهربان.بار خداوندا،آهنگ سفر دارم،پس در این سفر برای من خیر مقرر فرما،و راه درست را برای من آشکار و مرا با آن آشنا ساز،و عزم[سفر]مرا با استقامت بگشا،و در سفرم سلامت را همراه من فرما،و از بهره و کرامت فراوانت بر من ارزانی دار،و در نگهبانی و حفاظت نیکویت حفظم نما،و-بارخداوندا-از سختیها و ناهنجاریهای سفر دورم دار،و سختی و ناهمواری دشتها را بر من آسان گردان،و راه طولانی را برای من درنورد،و دوری آبشخور را برای من نزدیک نما،و گامهای مرکبها را بلند کن تا مقصد دور را نزدیک و ناهنجاریهای سخت[سفر]را آسان فرمایی.
بار خداوندا،خجستگی سفرم را به من الهام فرما،و در آن از عافیت و سلامت بهرهمندم نما و ایمنیام ده،و راه گذشتن از هراسها به من بنمایان،و وسایل بینیازی کامل بر من ارزانی دار و فرخنده[طایر]نگهبان به من عطا فرما.
بارخداوندا،این سفر را وسیلۀ سلامت سترگ و سودمند قرار ده،و شب را برای من پوششی از آفتها،و روز را مانعی از هلاکتها گردان،و گزند راهزنان را به قدرت خود از من بازدار،و با توان خود از ددگان مرا محافظت فرما تا اینکه در این سفر،سلامت،مرا همراهی کند،و تندرستی و عافیت،در کنارم باشد،و سعادت و خجستگی مرا به پیش برد،و سختیها از من دوری جویند،و پیروزی با من باشد و امنیت و امان قرین من گردد که تو صاحب لطف و حول و قوت هستی و تو بر هرچیز توانا و از[حال]بندگانت آگاه و بینایی.
«بسم الله الرحمن الرحیم.أللهم أرسل علیّ سجال رزقک مدرارا،و أمطر علیّ سحائب إفضالک غزارا،و أدم غیث نیلک إلیّ سجالا،و أسبل مزید نعمک علی خلّتی إسبالا،و أفقرنی بجودک إلیک،و أغننی عمّن یطلب ما لدیک،و داو داء فقری بدواء فضلک،و أنعش صرعة عیلتی بطولک،و تصدّق علی إقلالی بکثرة عطائک،و علی اختلالی بکریم حبائک،و سهّل ربّ سبیل الرزق الیّ،و ثبّت قواعده لدیّ،و بجّس لی عیون سعته برحمتک،و فجّر أنهار رغد العیش قبلی برأفتک،و أجدب أرض فقری،و أخصب جدب ضرّی،و اصرف عنّی فی الرزق العوائق،و اقطع عنّی من الضیق العلائق،و ارمنی من سهم الرزق اللهم بأخصب سهامه،و أحینی من رغد العیش بأکثر دوامه،و اکسنی اللهم سرابیل السعة،و جلابیب الدّعة فإنی یا رب منتظر لإنعامک بحذف المضیق،و لتطوّلک التعویق،و لتفضلک بازالة التقتیر،و لوصول حبلی بکرمک بالتیسیر.
و أمطر اللهم علیّ سماء رزقک بسجال الدّیم،و أغننی بعوائد النّعم،وارم مقاتل
الاقتار منّی،و احمل کشف الضر عنّی علی مطایا الإعجال،و اضرب عنّی الضیق بسیف الإستیصال،و أتحفنی ربّ منک بسعة الإفضال،و امددنی بنموّ الاموال،و احرسنی من ضیق الإقلال.و اقبض عنّی سوء الجذب،و ابسط لی بساط الخصب،و اسقنی من ماء رزقک غدقا،و انهج لی عمیم بذلک طرقا،و فاجئنی بالثروة و المال،و أنعشنی به من الإقلال،و صبّحنی بالإستظهار،و مسّنی بالتمکن من الیسار،إنّک ذو الطول العظیم، و الفضل العمیم،و المنّ الجسیم و أنت الجواد الکریم»؛
به نام خدای بخشایشگر مهربان.بار خداوندا،روزی فراوانت را پیدرپی بر من فرو فرست،و ابرهای نعمتت را پربار بر من بباران،و باران عطایت را بر من فراوان و پردوام گردان، و نعمت افزون خود را بر کاستی و ناداریام روان گردان،و با جود و بخششت،مرا نیازمند خود ساز،و از جویندگان داشتههایت بینیازم نما،و درد مستمندیام را با فضل خود درمان کن،و با قدرت خویش ناتوانیام را در[کشیدن بار گران]عایلهمندیام توانایی بخش،و با فراوانی عطایت و دهشهای کریمانهات بر نداریام تصدق فرما.
و-پروردگارا-راه رسیدن روزی به سوی مرا هموار کن،و پایههای آن را استوار نما،و چشمههای رحمتت را برای من به جوشش درآر،و با مهربانیات جویبارهای زندگی خوش و توأم با آسایش را برای من روان گردان،و زمین بینواییام را خشک و خشکسالی سختیهایم را به باروری و پرحاصلی مبدل فرما،و موانع رسیدن روزیام را از میان برگیر و تنگناهایی که در انتظار من است از من بازگیر.
خداوندا،پربارترین تیرهای روزی را به سوی من روانه نما،و زندگیام را با آسایش پردوام همراه ساز،و-بار خداوندا-تنپوش گشایش و آسایش بر اندام من بپوشان که- خداوندا-در انتظارم تا تنگناها به وسیلۀ انعام تو،و تأخیرها به قدرت تو و تهیدستیام به فضلت برطرف شود و به کرمت آسایش و آسانی را دریابم.
بار خداوندا،باران پردوام از آسمان روزیات بر من فروریز،و با نعمتهای در رسیدهات
مرا بینیاز گردان،و تنگدستیام را آماج تیر نابودی قرار ده،و گرفتاریها و سختیهای مرا زود برطرف فرما،و با شمشیر از بن برکننده،تنگناها را از[زندگی]من ریشهکن نما،و-پروردگارا -دهشهای گستردهات را به من ارمغان ده،و با رشد و فزونی یافتن اموال،مرا مدد کن،و مرا از [گزند]تنگناهای کاستی حفظ فرما.
[بار خداوندا،]بدی نداری را از من بازگیر و زیرانداز پرحاصلی و فراوانی را برای من بگستران،و از آب روزیات،گوارایم بنوشان،و راههای آنها را برای من بنمایان،و ثروت و مال غیر منتظرهای برای من مقدر فرما و به وسیلۀ آن مرا از کاستی[رهایی ده و]توان بخش،و با حمایت[خویش]روز مرا آغاز کن و به وسیلۀ گشایش و وسعت مرا توانایی عطا فرما که تو صاحب قدرت سترگ و فضل فراگیر و نعمتهای بزرگ هستی و بخشندۀ کریمی.
«بسم الله الرحمن الرحیم.أللهم إنی أعوذ بک من ملمّات نوازل البلاء،و أهوال عظائم الضرّاء،فأعذنی ربّ من صرعة البأساء،و احجبنی من سطوات البلاء،و نجّنی من مفاجأة النقم و أجرنی من زوال النعم و من زلل القدم،و اجعلنی اللهمّ فی حیاطة عزّک،و حفاظ حرزک من مباغتة الدوائر،و معاجلة البوادر.
اللهمّ ربّ،و أرض البلاء فاخسفها،و عرصة المحن فارجفها،و شمس النوائب فاکسفها،و جبال السوء فانسفها،و کرب الدهر فاکشفها،و عوائق الامور فاصرفها،و أوردنی حیاض السلامة،و احملنی علی مطایا الکرامة،و اصحبنی بإقالة العثرة،و اشملنی بستر العورة.
وجد علیّ یا رب بآلائک،و کشف بلائک،و دفع ضرّائک،و ادفع عنّی کلاکل عذابک، و اصرف عنّی ألیم عقابک،و أعذنی من بوائق الدهور،و أنقذنی من سوء عواقب الامور، و احرسنی من جمیع المحذور.
و اصدع صفات البلاء عن أمری،و اشلل یده عنّی مدی عمری،إنک الربّ المجید، المبدیء المعید،الفعّال لما ترید»؛
به نام خدای بخشایشگر مهربان.بار خدایا،از بلاهای مصیبتبار و هول سختیهای بزرگ به تو پناه میبرم،پس-پروردگارا-مرا از پای در افتادن به وسیلۀ بیچارگی و بینوایی در پناه گیر،و از چیرگ بلا محفوظم دار،و از خشم ناگهان در رسیده نجاتم ده،و از زوال نعمتها و لغزش قدم پناهم ده و-بار خدایا-از بلاهای ناگهانی مرا در حصار عزتت و حفاظ حمایتت قرار ده.
بار خدایا،پروردگارا،سرزمین بلا[خیز]را[در زمین]فرو بر،و عرصۀ محنتها و اندوهها را بلرزان،و خورشید مصیبتها را دچار کسوف(خاموشی)کن،و کوههای بدی را در هم کوب،و پریشانی روزگار را برطرف نما،و موانع[پیشرفت]امور را بزدا،و مرا بر حوض (آبشخور)های سلامت وارد گردان،و بر مرکبهای کرامت سوار نما،و گذشت از لغزشها را بر من ارزانی دار و بدیهایم را بپوشان.
بار پروردگارا،نعمتهایت را بر من ارزانی دار،و بلایت را از من برگیر،و فشار طاقتسوز عذابت را از من دور کن،و کیفر سختت را از من بازگیر،و از بدبختیهای روزگار در پناهم گیر،و از بدفرجامی نجاتم ده و از تمام خطرها مرا محافظت فرما.
بار خدایا،بلا را از امور من برگیر،و دست[تطاول]آن را در تمام عمرم از من کوتاه فرما که تو پروردگار ستوده،آغازگر و بازگردانندهای و آنچه خواهی همان کنی.
«بسم الله الرحمن الرحیم.أللّهم إنی قصدت إلیک بإخلاص توبة نصوح،و تثبیت عقد صحیح،و دعاء قلب قریح و إعلان قول صریح.أللهمّ فتقبّل منّی مخلص التوبة،و إقبال سریع الأوبة،و مصارع تخشّع الحوبة.قابل ربّ توبتی بجزیل الثواب،و کریم المآب،و
حطّ العقاب،و صرف العذاب،و غنم الإیاب،و ستر الحجاب.وامح اللهم ما ثبت من ذنوبی،و اغسل بقبولها جمیع عیوبی،و اجعلها جالیة لقلبی،شاخصة لبصیرة لبّی،غاسلة لدرنی،مطهّرة لنجاسة بدنی،مصحّحة فیها ضمیری،عاجلة إلی الوفاء بها بصیرتی.
و اقبل یا ربّ توبتی،فأنها تصدر من اخلاص نیّتی،و محض من تصحیح بصیرتی، و احتفال فی طویّتی و اجتهاد فی نقاء سریرتی،و تثبیت لإنابتی،مسارعة إلی أمرک بطاعتی.
و اجلّ اللهمّ بالتوبة عنّی ظلمة الإصرار،وامح بها ما قدّمته من الأوزار،واکسنی لباس التقوی،و جلابیب الهدی،فقد خلعت ربق المعاصی عن جلدی،و نزعت سربال الذنوب عن جسدی،مستمسکا ربّ بقدرتک،مستعینا علی نفسی بعزّتک،مستودعا توبتی من النکث بحضرتک،معصما من الخذلان بعصمتک مقارنا به لا حول و لا قوة الاّ بک»؛
به نام خداوند بخشایشگر مهربان.بار خداوندا،با توبۀ نصوح خالص،و عزمی استوار و از سر اعتقاد،و دعایی از دل خونچکان و با سخن و بیانی صریح،آهنگ تو کردهام.بار خدایا، توبۀ خالص،و بازگشتن زودهنگام و[عذر]از پای افتادنم را در برابر گناه از من بپذیر،و توبۀ مرا با پاداش فراوانت،بازگشت گاه گرامی،فرو ریختن کیفر،دور کردن عذاب و بهره و غنیمت بازگشتن و پوشش حجاب ستاریات پاداش ده.
بار خدایا،آنچه از گناهان من ثبت شده است،پاک فرما،و با پذیرش[زدودن]آن،تمام عیبهای مرا بشوی،و[توبۀ از]آن را مایۀ جلا و صفای دل من قرار ده،و هم به وسیلۀ آن بصیرت خودم را تیز نما،و آن را شوینده چرک[معنوی]من و پاککنندۀ آلودگی اندامم گردان، و وجدانم را به وسیلۀ آن تصحیح فرما(در مسیر درست قرار ده)،آنسان که بصیرتم را به وفا[ی به پیمان تو]شتابان کند.
بار خداوندا،توبهام را بپذیر که از نیت خالص من،و از عمق بصیرت راهیافتۀ من،و از
عنایت و توجه اندیشه و تلاش من در پاک گرداندن نهانم،و تثبیت توبه و شتافتن به سوی فرمان تو[که]با فرمانبرداری از تو[محقق میشود]برآمده است.
بار خداوندا،با[پذیرش]توبه[ام]تاریکی اصرار[بر گناه و لغزش]را از من برطرف فرما، و به وسیلۀ آن،کولهبارهای گناه که پیشتر فراهم آوردهام پاک گردان،و جامۀ پرهیزگاری و هدایت بر اندامم بپوشان که به یقین،خویش را از کمند معاصی رهانیدهام،و تنپوش گناهان را از تن برگرفتهام و-بار خدایا-در این راه به تو تمسک جسته،به وسیلۀ عزت و استواریات بر نفس خویش یاری میخواهم و توبهام را از شکستن به ساحتت سپردهام و از خوار شدن به پناهگاه[امن]تو پناه بردهام خود را قرین[این پناه]قرار دادهام که قدرت و توانی جز به وسیلۀ تو[و اتکای بر قدرت تو]نباشد.
«بسم الله الرحمن الرحیم.أللهم ارزقنی الحجّ الّذی فرضته علی من استطاع إلیه سبیلا،و اجعل لی فیه هادیا و إلیه دلیلا،و قرّب لی بعد المسالک.و أعنّی علی تأدیة المناسک،و حرّم بإحرامی علی النار جسدی،وزد للسفر قوّتی و جلدی،و ارزقنی ربّ الوقوف بین یدیک،و الإفاضة إلیک و اظفرنی بالنجح بوافر الربح.
و اصدرنی رب من موقف الحج الأکبر إلی مزدلفة المشعر،و اجعلها زلفة إلی رحمتک،و طریقا إلی جنّتک،وقفنی موقف المشعر الحرام،و مقام وقوف الإحرام،و أهّلنی لتأدیة المناسک،و نحر الهدی التوامک بدم یثجّ،و أوداج تمجّ،و إراقة الدماء المسفوحة،و الهدایا المذبوحة،و فری أوداجها علی ما أمرت،و أتنفّل بها کما و سمت.
و احضرنی اللهمّ صلاة العید،راجیا للوعد،خائفا من الوعید،حالقا شعر رأسی و مقصّرا،و مجتهدا فی طاعتک،مشمّرا،رامیا للجمار،بسبع بعد سبع من الأحجار،و أدخلنی اللهمّ عرصة بیتک و عقوتک و أولجنی محلّ أمنک و کعبتک،و مشاکیک و سؤالک
و وفدک و محاویجک،وجد علیّ اللهمّ بوافر الأجر،من الإنکفاء و النّفر،و اختم اللهمّ مناسک حجّی،و انقضاء عجّی بقبول منک لی،و رأفة منک بی یا ارحم الراحمین»؛
به نام خدای بخشایشگر مهربان.بار خداوندا،حجی را که بر توانمندان و آنان که بتوانند بدان راه یابند واجب گردانیدهای،روزیام فرما،و برای من در آن هدایتگری و به سوی آن رهنمایی قرار ده،و دوری راهها را برای من نزدیک فرما،و بر انجام مناسک،یاریام ده،و با احرام[بستنم]آتش[دوزخ]را بر اندامم حرام گردان،و برای[این]سفر بر توان و بردباریام بیفزا،و-پروردگارا-وقوف در درگاهت و روانه شدن به سوی حضرتت را روزیام نما و مرا با سودمند شدن از بهرههای فراوان پیروز گردان.
و-پروردگارا-مرا از موقف حج اکبر به مزدلفۀ مشعر باز گردان و آن را نزدیک شدن به سوی رحمت خویش و راهی به سوی بهشتت قرار ده.[بار خداوندا،]وقوف در مشعر الحرام و درک مقام عرفات را ارزانیام دار،و مرا شایستگی ادای مناسک و قربانی کردن شتران کوهان برآمدهای که رگهای گردنشان سخت خونفشان باشد(کنایه از سلامت قربانی)و[دیگر] قربانیهایی که[در راه تو و]آنسان که فرمان دادهای قربانی کنم و آنگونه که مشخص فرمودهای بر[مقدار واجب]قربانی کردن بیفزایم.
بارخدایا،در حالی توفیق حضور در نماز عیدم عطا فرما که به وعدههایت امید داشته و از وعید(کیفر دادنت)بیمناک باشم.سرتراشیده و تقصیر کرده،در طاعتت کوشا باشم،و کمر همت بسته جمرات را یکی پس از دیگری[هریک]با هفت سنگ رمی کنم.
بار خداوندا،مرا در عرصۀ خانۀ امنت و کعبهات وارد کن،و در شمار سائلان،نیازمندان، میهمانان و آن کسانی که به سوی تو شکایت میآورند،قرار ده.و-بار خدایا-پاداش فراوانت را بر من عنایت فرما تا از واژگونی(به رو در افتادن)و گریز[از حریمت]بازم داری.بار خداوندا،فرجام مناسک حج و تلبیههای بلندآوای مرا با قبول خویش و مهرورزیات به من رقم زن،ای مهربانترین مهربانان.
«بسم الله الرحمن الرحیم.أللهمّ إن ظلم عبادک قد تمکّن فی بلادک،حتّی أمات العدل،و قطع السبل،و محق الحق،و أبطل الصدق،و أخفی البرّ،و أظهر الشرّ،و أخمد التقوی،و أزال الهدی،و أزاح الخیر،و أثبت الضیر،و أنمی الفساد،و قوّی العناد،و بسط الجور،و عدی الطور.
أللهم یا ربّ لا یکشف ذلک الاّ سلطانک،و لا یجیر منه إلاّ امتنانک،أللهم ربّ فابتر الظلم،و بتّ حبال الغشم،و أخمد سوق المنکر،و أعزّ من عنه ینزجر،و احصد شأفة أهل الجور،و ألبسهم الحور بعد الکور.
و عجّل اللهم إلیهم البیات،و أنزل علیهم المثلات،و أمت حیاة المنکر،لیؤمن المخوف،و یسکن الملهوف،و یشبع الجائع،و یحفظ الضائع،و یأوی الطرید،و یعود الشرید،و یغنی الفقیر،و یجار المستجیر،و یوقّر الکبیر،و یرحم الصغیر،و یعزّ المظلوم،و یذلّ الظالم،و یفرّج المغموم،و تنفرج الغمّاء،و تسکن الدهماء،و یموت الإختلاف،و یحیی الإئتلاف،و یعلو العلم،و یشمل السلم،و یجمع الشتات،و یقوی الإیمان،و یتلی القرآن،إنک أنت الدیّان،المنعم المنّان»؛
به نام خدای بخشایشگر مهربان.بار خداوندا،ستم بندگانت سراسر زمین را فراگرفته است،آنسان که عدل را میرانده،و راهها را بریده،و حق را از میان برده،و صدق و درست کرداری را باطل و منسوخ کرده،و نیکی را پنهان و بدی را آشکار نموده،و[فروغ]پرهیزگاری را خاموش و هدایت را زایل ساخته،و خیر را برچیده و بدبختی و بیچارگی را گسترانده،و فساد را رشد داده،و خودسری و سرکشی را قوت بخشیده،و جور و ستم را بسط داده و[در این راه]از حد درگذشته است.
بار خداوندا،آن[ستم]را جز سلطان و قدرت تو نتواند برطرف سازد،و جز لطف و
منت تو،پناهگاهی از آن نباشد.بار خداوندا،پروردگارا،ستم را در هم شکن و رشتههای خودکامگی را بگسل،و بازار منکر[و کارهای ناشایست]را بیرونق فرما،و آنکه از آن دوری میکند،عزیز دار و بنیاد ستمکاران را از ریشه برکن،و پس از فراوانی نعمت،جامۀ ناداشتنها بر اندامشان بپوشان.
بار خداوندا،[آنگاه که در خوابند]عذاب شبانه،شتابان بر آنان فرو فرست و بدبختیها بر ایشان نازل گردان،و منکر را بمیران تا ترسیده دل ایمنی یابد،و مصیبتزده و اندوه دیده قرار و آرامش گیرد،و گرسنگان سیر شوند،و[حقوق و حرمت]بیکسان حفظ شوند،و رانده شده[از شهر و دیار]پناه یابد،و آوارۀ از خانه و دیار گریخته[به سامان خود]باز گردد،و مستمند بینیاز شود،و پناهخواه در پناه[امن]قرار داده شود،و بزرگسالان مورد احترام قرار گیرند و خردسالان از ترحم و مهرورزی برخوردار شوند،و ستمدیده عزت و استواری یابد و ستمگر خوار گردد،و اندوهها زدوده و دلتنگیها برطرف شوند،و آزمونهای سخت از پای درافتند،و اختلافها نابود شوند،و دوستی و الفت جان گیرد،و دانش برتری یابد،و صلح و سلامت فراگیر شود،و پراکندگیها به جمعیت بدل شود،و ایمان،جان و قدرت گیرد،و قرآن خوانده[و بدان عمل]شود،به یقین تو همان پاداشدهندهای که عملی را تباه نکنی و منعم بسیار نعمت دهندهای.
«بسم الله الرحمن الرحیم.أللهم لک الحمد علی مردّ نوازل البلاء،و توالی سبوغ النعماء،و ملمّات الضرّاء،و کشف نوائب الّلأواء.
و لک الحمد ربّ علی هنییء عطائک،و محمود بلائک،و جلیل آلائک،و لک الحمد علی إحسانک الکثیر،و جودک الغزیر،و تکلیفک الیسیر،و دفعک العسیر.
و لک الحمد یا ربّ علی تثمیرک قلیل الشکر،و إعطائک وافر الأجر،و حطّک مثقل
الوزر،و قبولک ضیق العذر،و وضعک باهض الإصر،و تسهیلک موضع الوعر،و منعک مفظع الأمر.و لک الحمد علی البلاء المصروف،و وافر المعروف،و دفع المخوف،و إذلال العسوف.
و لک الحمد علی قلّة التکلیف،و کثرة التخفیف،و تقویة الضعیف،و إغاثة اللهیف، و لک الحمد رب علی سعة إمهالک،و دوام إفضالک،و صرف أمحالک،و حمید أفعالک،و توالی نوالک.و لک الحمد علی تأخیر معاجلة العقاب،و ترک مغافصة العذاب،و تسهیل طریق المآب،و إنزال غیث السحاب إنّک المنّان الوهاب»؛
به نام خداوند بخشایشگر مهربان.بار خداوندا،بر پیشگیریات از فرو رسیدن بلاهای سخت،پیاپی رسیدن نعمتهای کاملت،[بازداشتن از]رسیدن بدبختیهای درهم پیوسته و برطرف کردن دشواریهای درهمشکننده،تو را سپاس گفته،ستایش را مختص تو میدانم.
بار خدایا،بر دادههای گوارایت،آزمونهای ستودهات و نعمتهای سترگ تو را میستایم.
[بار خداوندا،]بر احسان فراوانت،جود سرشارت،تکلیف اندکت و بر سختیهایی که[از همگان و ما]دور میسازی تو را سپاس میگویم.
بار خداوندا،از اینکه سپاس و شکر اندک[ما را]بسیار گردانده،و پاداش فراوان میدهی،و بار سنگین وزر(گناه)را از دوش[ما]برمیداری،و بهانههای بیبهای ما را میپذیری،و گناه از پای درآورنده را[از ما]برمیگیری،و ناهمواریها را هموار میکنی و [رسیدن]گرفتاریهای ترسبار را منع میکنی،تو را میستایم و سپاس میگویم.
خداوندا،بلایی[که به فرمان تو از ما]رانده و دور شده،و بسیاری نیکیها[ی تو بر ما]، و دفع[حوادث]ترسناک و خواری[که از سوی]ستمگر[برای ما تدارک شده بود و تو آن را باز گرداندی شایسته سپاسی،]تو را میستایم.
بار خداوندا،اندک تکلیف میفرمایی،و بسیار سبک میگیری،و ضعیف و ناتوان را قوت و توان میبخشی،و به فریاد اندوهزده میرسی،[پس بر تمام این لطفها]تو را
میستایم.پروردگارا،بسیار مهلت میدهی،و پیاپی انعام میکنی،و مکر خود را دور میسازی[بر تمام اینها و نیز بر]افعال ستوده است و دهش و عطای فراوانت تو را میستایم.
بار خداوندا،در کیفر کردن نمیشتابی،و عذاب ناگهانی را وامینهی،و راه بازگشت را هموار نمودهای،و باران ابرها[ی رحمت]را فرو میفرستی،پس تو را[شایسته ستایش مییابم و]میستایم که تو صاحب نعمتهای فراوان و بسیار بخشنده هستی.
«بسم الله الرحمن الرحیم.أللهمّ جدیر من أمرته بالدعاء أن یدعوک،و من وعدته بالإجابة أن یرجوک.ولی اللهم حاجة قد عجزت عنها حیلتی،و کلّت فیها طاقتی،و ضعفت عن مرامها قوّتی،و سوّلت لی نفسی الأمّارة بالسوء،و عدوّی الغرور الذی أنا منه مبتلی،أن أرغب فیها إلی ضعیف مثلی،و من هو فی النکول شکلی،حتّی تدارکتنی رحمتک،و بادرتنی بالتوفیق رأفتک،ورددت علیّ عقلی بتطوّلک،و ألهمتنی رشدی بتفضّلک،و أحییت بالرجاء لک قلبی،و أزلت خدعة عدوّی من لبّی،و صحّحت بالتأمیل فکری،و شرحت بالرجاء لإسعافک صدری،و صوّرت لی الفوز ببلوغ ما رجوته، و الوصول الی ما أمّلته فوقفت أللهمّ ربّ بین یدیک سائلا لک،ضارعا إلیک،واثقا بک، متوکّلا علیک فی قضاء حاجتی،و تحقیق امنیّتی،و تصدیق رغبتی.
اللهمّ و أنجحها بأیمن النجاح و اهدها سبیل الفلاح،و اشرح بالرجاء لإسعافک صدری،و یسّر فی أسباب الخیر أمری،و صوّر إلیّ الفوز ببلوغ ما رجوته بالوصول إلی ما أمّلته.
و وقّفنی اللهم فی قضاء حاجتی ببلوغ امنیّتی،و تصدیق رغبتی،و أعذنی اللهم بکرمک من الخیبة و القنوط،و الأناة و التثبیط بهنیء إجابتک و سابغ موهبتک.أللهم إنّک ملیّ بالمنائح الجزیلة،و فیّ بها،و أنت علی کلّ شیء قدیر و بکل شیء محیط و بعبادک
خبیر بصیر»؛
به نام خدای بخشایشگر مهربان.بار خداوندا،شایسته است آنکه به دعا فرمانش دادهای،تو را بخواند و آنکه وعدۀ اجابتش دادهای به تو امید بندد.
و من-ای پروردگارا-حاجتی دارم که در برآورده ساختن آن ناتوان ماندهام،و در [تحمل]آن طاقتم طاق شده،و در رسیدن به آن توانم به ضعف و سستی گراییده،و نفس فرماندهندۀ به بدیها و دشمن فریبکاری که گرفتارش هستم،مرا میفریبند که به درمانده و ضعیفی همچون خود روی[نیاز]برم،اما-خداوندا-رحمتت به فریاد میرسید،و مهربانیات،ناگهان توفیق را همراه من،و به عنایت خویش خردم را به من بازگرداندی،و به تفضلت،راهم را به من نمودی،و با امیدواریام به خودت دل مرا زندگی بخشیدی،و نیرنگ دشمنم را[که خردم را اسیر کرده بود]از خردم زدودی،و با[واداشتنم به]اندیشیدن فکر مرا تصحیح نمودی،و با امیدواری[ام]به کمک حضرتت سینهام را گشادگی عطا فرمودی،و رسیدن به آنچه بدان امید داشتم برای من رقم زدی.پس-بار خدایا-در محضرت ایستاده،از تو خواهندهام،و به درگاه تو تضرع و زاری میکنم،و بر تو اعتماد دارم و در برآمدن نیاز و آرزوم و [نیز]تحقق خواستهام بر تو توکل میکنم.
بار خدایا،حاجت مرا با خجستهترین فیروزیها برآورده فرما،و در راه رستگاری و سعادت قرارم ده،و با امیدواری به مددت سینهام را گشادگی بخش،و کارم را در امور خیر آسان گردان و با رسیدن به آنچه آرزو دارم،دستیابی به امیدم را برایم محقق فرما.
بار خداوندا،با برآوردن حاجتم،مرا به خواستهام برسان و آن را تحقق بخش و به کرمت و با اجابت گوارا و موهبتهای کامل خود،مرا از نومیدی و نامرادی و دلسرد شدن در پناه گیر.
خداوندگارا،تو صاحب بخششهای فراوان هستی،و[چون وعده دهی]بدان وفا کنی، و تو بر هر چیز توانایی و به هرچیز احاطه داری،و از بندگانت آگاهی و[اعمال آنان را] میبینی.
حسن بن علی بن شعبۀ حرانی در باب مواعظ ابو جعفر جواد علیه السّلام احادیث مرسلهای دارد که به شرح زیر بیان میشود:
1.مردی به ابو جعفر جواد علیه السّلام گفت:مرا سفارش(موعظه)کن.امام علیه السّلام فرمود:«توسّد الصبر،و اعتنق الفقر،و ارفض الشهوات و خالف الهوی،و اعلم أنک لن تخلو من عین الله،فانظر کیف تکون»؛ (1)
صبر را بالش خود قرار ده،با فقر همآغوش باش،شهوتها(تمایلات)را بران،با هوای [نفس]خود مخالفت کن و بدانکه از چشم خدا دور نیستی و آنگاه ببین چسان باید باشی.
2.آن حضرت فرمود:خدای-عزّ و جلّ-به یکی از پیامبران خود وحی فرمود:«أما زهدک فی الدنیا فتعجلک الراحة،و أما انقطاعک إلی فیعزّزک بی،و لکن هل عادیت لی عدوا و والیت لی ولیا؟» (2)
اما زهدورزیات در دنیا،آسایش را به تو ارزانی میکند و بریدن از هرچیز و پیوستن به من،مایۀ عزت تو خواهد بود.آیا برای[خشنودی]من با دشمن[من]دشمن ورزیده یا با دوست[من]دوستی نمودهای؟
3.در خبر است که بنهای از جامههای گران قیمت برای امام جواد علیه السّلام فرستاده شد.در میان راه مورد دستاندازی و دزدی قرار گرفت.آورندۀ محموله،نامهای به امام علیه السّلام نوشت و حضرتش را از ماجرا آگاه کرد.امام علیه السّلام به خط خود نوشت:«إن أنفسنا و أموالنا من مواهب الله الهنیئة و عواریه المستودعة، یمتّع بما متّع منها فی سرور و غبطة،و یأخذ ما أخذ منها فی أجر و حسبة.فمن غلب
جزعه علی صبره حبط أجره و نعوذ بالله من ذلک»؛ (1)
جانها و اموال ما از مواهب و دهشهای گوارای الهی و امانت او[در دست ما]ست که [ما را با]بخشی از آنها در شادمانیها بهرهمند میکند و آنچه از آن[اموال و جان]ها ستانده[و ربوده]شود اجر و پاداشی دارد.بنابراین هرکسی[در مصیبتها]بیتابیاش بر صبوریاش چیرگی یابد،پاداش خود را بر باد داده است و از چنین امری به خدا پناه میبریم.
4.نیز فرموده است:«من شهد أمرا فکرهه کان کمن غاب عنه،و من غاب عن أمر فرضیه کان کمن شهده»؛ (2)
هرکس شاهد امری(کاری پسندیده یا ناپسند)باشد و آن را ناخوش دارد،چنان است که از آن دوری جسته است و هرکسی امری را نبیند،اما از آن خشنود باشد،چنان است که آن را دیده[و در آن شریک]باشد.
5.همچنین فرمود:«من أصغی إلی ناطق فقد عبده،فإن کان الناطق عن الله فقد عبد الله،و إن کان الناطق ینطق عن لسان إبلیس فقد عبد إبلیس»؛ (3)
هرکس به سخن گویندهای گوش فرا دهد،سر به بندگی او نهاده است.حال اگر گوینده سخن خدا را بازگوید،شنونده بندگی خدا کرده و اگر گوینده،سخنان شیطان[پسندانه]بر زبان آورد،شنونده،شیطان را بندگی کرده است.
6.در روزی که ابو جعفر علیه السّلام با ام الفضل دختر مأمون ازدواج کرد، ابو هاشم جعفری به حضرتش گفت:برکت این روز بس فراوان و بزرگ است!
امام علیه السّلام فرمود:ای ابو هاشم،برکات خدا در این روز برای ما بزرگ و فراوان گردید؟!
گفتم:آری،سرورم.دربارۀ این روز چه بگویم؟
فرمود:خیر و خوبی بگو که همان به تو خواهد رسید.
گفتم:چنین خواهم کرد سرورم.
امام علیه السّلام فرمود:بنابراین در راه راست قرار خواهی گرفت و جز خیر و نیکی نخواهی دید. (1)
7.امام علیه السّلام در نامهای خطاب به یکی از دوستان خود نوشت:«أما هذه الدنیا فإنا فیها مغترفون،و لکن من کان هواه هوی صاحبه و دان بدینه فهو معه حیث کان،و الآخرة هی دار القرار»؛ (2)
ما در این دنیا جرعهنوشانیم،ولی هرکس که خواستۀ همنشین و دوست خود را بخواهد و از دین او پیروی کند،هرجا که[شخص پیرویشده]باشد،پیرو نیز با او خواهد بود و[بدان که]آخرت منزلگاه ماندگاری و قرار است.
8.همچنین امام جواد علیه السّلام فرمود:«تأخیر التوبه اغترار،و طول التسویف حیرة،و الإعتلال علی الله هلکة،و الإصرار علی الذنب أمن لمکر الله فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ (3)- (4)»
به تأخیر انداختن توبه،خودفریبی است،بسیار تسویف کردن(توبه را به فردا و فرداها واگذاردن)سرگشتگی است،[در کارهای ناپسند و سستی در کارها]برای خدا بهانه آوردن، تباهی است و اصرار بر گناه،خود را ایمن دانستن از مکر خداست[که حضرت حق در اینباره فرموده است:]«جز مردم زیانکار[کسی]خود را از مکر خدا ایمن نمیداند».
9.نقل شده است:ساربانی امام جواد علیه السّلام را از مدینه به کوفه برد.با اینکه آن حضرت چهارصد دینار به ساربان داده بود،اما او دربارۀ مزد خود با ابو جعفر سخن گفت.حضرت فرمود:«سبحان الله،أما عملت أنه لا ینقطع المزید
من الله حتی ینقطع الشکر من العباد؟» (1)
خدای منزه است.هیچ میدانی که دهشهای فراوان خدا زمانی قطع میشود که بندگان[اش]دست از شکر[نعمتهای الهی]کردن بردارند؟
10.نیز فرموده است:«إظهار الشیء قبل أن یستحکم مفسدة له»؛ (2)
آشکار کردن چیزی(کاری)پیش از استواریاش مایۀ تباهی آن است.
11.همچنین میفرماید:«المؤمن یحتاج إلی توفیق من الله،و واعظ من نفسه،و قبول ممن ینصحه»؛ (3)
مؤمن به سه چیز نیازمند است:توفیقی که از سوی خدا رسد،پنددهندۀ درونی و نصیحتپذیری از کسی که او را نصیحت کند.
12.شیخ مفید با اسناد خود از علی بن مهزیار،از بکر بن صالح نقل میکند که گفت:داماد من به ابو جعفر ثانی علیه السّلام نوشت:پدرم ناصبی و بداندیش است و از او سختی فراوان دیدهام.فدایت شوم،خوب است دعایی برای من فرمایی.
به نظر مبارک سرورم با او در اینباره بیپرده سخن گویم یا از در مدارا درآیم؟
امام علیه السّلام در پاسخ نوشت:«قد فهمت کتابک و ما ذکرت من أمر أبیک،و لست أدع الدعاء لک إن شاء الله،و المداراة خیر لک من المکاشفة،و مع العسر یسر،فاصبر فإن العاقبة للمتقین.ثبتک الله علی ولایة من تولّیت،نحن و أنتم فی ودیعة الله الذی لا تضیع ودائعه»؛
[محتوای]نامهات و آنچه دربارۀ پدرت نوشتهای دریافتم.[بدانکه]دعا کردن برای تو را وانمینهم،ان شاء الله[و آگاه باش که]مدارا برای تو بهتر از بیپرده سخن گفتن است و با دشواری آسانی است.پس بردباری کن که فرجام نیک از آن پرهیزگاران است.خدای-جل و
علا-تو را بر دوستی کسانی که نسبت به آنان دوستی میورزی استوار و پابرجا گرداند.ما و شما در امان خدا هستیم؛همو که امانتهای خود را تباه نمیکند.
بکر میگوید:خدا دل پدرش را با او مهربان کرد،به گونهای که در هیچ چیزی با وی مخالفت نمیکرد. (1)
13.همچنین میفرماید:«ملاقات الإخوان نشرة و تلقیح للعقل و إن کان نزرا قلیلا»؛ (2)
دیدار با برادران[دینی]مایۀ گشادهرویی و-هرچند اندک-سبب باروری عقل است.
14.ابو هاشم جعفری از ابو جعفر علیه السّلام نقل کرده است که میفرمود:«إن فی الجنة بابا یقال له المعروف لا یدخله إلا أهل المعروف»؛
در بهشت دری است که«دروازۀ نیکی»خوانده میشود و تنها نیکوکاران از آن در وارد میشوند.
[با شنیدن این سخن]از اینکه در راه برآوردن نیازهای مردم خود را به سختی میافکنم خوشحال شدم.امام علیه السّلام نگاهی در من میافکند و فرمود:«نعم، تم ما أنت علیه،فإن أهل المعروف فی دنیاهم،هم أهل المعروف فی الآخرة،جعلک الله منهم یا أبا هاشم و رحمک»؛
آری،آنچه بر آن هستی(از معروف و نیکی که انجام میدهی)در کمال است.[بدانکه] نیکوکاران در دنیا،نیکوکاران در آخرت خواهند بود و-ای ابو هاشم-خدا تو را از آنان گرداند و مورد رحمت خویش قرار دهد. (3)
15.نیز از ابو هاشم جعفری نقل شده است که گفت:محمد بن صالح ارمنی از ابو جعفر علیه السّلام دربارۀ آیۀ« لِلّٰهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ؛ (4)[فرجام]کار در گذشته و
آینده از آن خداست»پرسید،امام علیه السّلام فرمود:«من قبل أن یأمر و لله الأمر من بعد أن یأمر بما یشاء»؛
پیش از آنکه فرمان دهد و[فرجام]کار گذشته و آینده از آن خداست[به این معناست] که به هرچه اراده کند فرمان دهد.
با خود اندیشیدم که این،تأویل این گفته خداست که فرموده است: أَلاٰ لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبٰارَکَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِینَ؛ (1)آگاه باش که[عالم]خلق و امر از آن اوست.
فرخنده خدایی است پروردگار جهانیان.
آنگاه[به حضرتش]گفتم:گواهی میدهم که تو حجت و فرزند حجت خدا بر بندگان هستی. (2)
16.«من اطاع هواه فقد أعطی عدوه مناه»؛ (3)
هرکس از هوای نفس خود فرمان ببرد،خواستۀ دشمن خود را برآورده است.
17.«راکب الشهوات لاتستقال له عثرة»؛ (4)
آنکه سوار[مرکب]تمایلات نفسانی شود،لغزشش نادیده گرفته نشود.
18.نعمة لا تشکر کسیئة لا تغفر؛ (5)
نعمتی که بیسپاس ماند چونان گناهی است که بخشوده نشود.
19.«کیف یضیع من الله کافله،و کیف ینجو من الله طالبه،و من انقطع إلی غیر الله و کله الله إلیه»؛ (6)
چگونه[ممکن است]کسی که خدا کفیل[تمام امور اوست]تباه شود و چگونه [ممکن است]که کسی که خدا در طلب اوست رهایی یابد(از او بگریزد)و هرکس به غیر از
خدا امید بست،خدا او را به وی وامیگذارد.
20.«إتّئد تصب أو تکد»؛ (1)
درنگ و تأمل کن[به آنچه خواهی]میرسی یا بدان نزدیک میشوی.
21.«من لم یعرف الموارد أعیته المصادر»؛ (2)
آنکه راههای وارد شدن را نشناسد[و در گمراهیها گام نهد]راه بیرون شدن بر او سخت شده،او را درمانده خواهد کرد.
22.«من انقاد إلی الطمأنینة قبل الخبرة،فقد عرّض نفسه للهلکة و العاقبة المتعبة»؛ (3)
هرکس که بیشناخت و نادانسته،دل آرام دارد،به یقین خویش را در معرض هلاکت و فرجام خستهکننده و ملالتبار قرار داده است.
23.«من هجر المداراة قاربه المکروه»؛ (4)
آنکه از مدارا[ی با مردم]روی برتابد،آنچه ناپسند باشد ببیند.
24.«إیاک و مصاحبة الشریر فإنه کالسیف المسلول یحسن منظره و یقبح أثره»؛ (5)
از همنشینی با انسان[شیطانصفت و]بدخو و گناهکار بپرهیز که به شمشیر از نیام برکشیده میماند،جلوهای زیبا دارد،اما اثری بد برجای میگذارد.
25.«عز المؤمن غناه من الناس»؛ (6)
عزت و بزرگی مؤمن در بینیازی او از مردم است.
26.«لا یضرک سخط من رضاه الجور»؛ (7)
خشم کسی که خشنودیاش ستمگری باشد،تو را زیان نرساند(از آن خشم باکی نداشته باش).
27.«کفی بالمرء خیانة أن یکون أمینا للخونة»؛ (1)
در خیانتکاری انسان همینبس که امانتدار خیانتکاران باشد.
28.«من عمل علی غیر علم،ما یفسد أکثر مما یصلح»؛ (2)
آنکه بدون علم[و درایت]کاری کند،بیش از آنچه سامان دهد،مفسده میآفریند.
29.«القصد إلی الله بالقلوب أبلغ من إتعاب الجوارح بالأعمال»؛ (3)
با دل آهنگ خدا کردن زودتر از تن فرسودن با اعمال[،انسان را]به خدا میرساند.
30.«من عتب من غیر ارتیاب،اعتب من غیر استعتاب»؛ (4)
هرکس بیهیچ دلیل،ملامت و نکوهش کند،بیدلیل،نکوهش خواهد شد.
31.«الثقة بالله ثمن لک غال و سلّم لکل عال»؛ (5)
اعتماد به خدا،بهای هر گرانبها و نردبان رسیدن به هر بلندی(والایی و سرفرازی)است.
32.«إذا نزل القضاء ضاق الفضاء»؛ (6)
چون قضا[الهی]در رسد،عرصه[بر آدمی]تنگ شود.
33.«غنی المؤمن غناه عن الناس»؛ (7)
بینیازی مؤمن[در]بینیازی او از مردم است.
34.«من لم یرض من أخیه بحسن النیة لم یرض بالعطیة»؛ (8)
آنکس که به حسن نیت برادر[دینی]خود خشنود نشود،به عطای او نیز خرسند نخواهد شد.
35.«قد عاداک من ستر عنک الرشد اتباعا لما تهواه»؛ (1)
آنکس که براساس خواستهات[و به منظور همراهی با تمایلات تو]راه راست را به تو ننمایاند و آن را از تو بپوشاند،به یقین با تو دشمنی کرده است.
36.«الحوائج تطلب بالرجاء و هی تنزل بالقضاء،و العافیة أحسن عطاء»؛ (2)
حاجتها به امیدواری خواسته میشود،در حالی که با قضا[و تقدیر الهی]فرو میرسد و تندرستی بهترین دادهها[ی الهی]ست.
37.«لا تعادی أحدا حتی تعرف الذی بینه و بین الله تعالی،فإذا کان محسنا فإنه لا یسلّمه إلیک،و إن کان مسیئا فإن علمک به یکفیکه فلا تعاده»؛ (3)
تا[چگونگی]رابطۀ میان انسانی با خدا نشناختهای با وی دشمنی مکن چه اینکه اگر او نیکوکار باشد،به یقین خدا او را به تو نخواهد سپرد و اگر بدکردار باشد شناختی که از او به دست آوردهای تو را از[گزند]او ایمن میکند،پس با وی دشمنی نورز.
38.«لا تکن ولیا لله فی العلانیة،و عدوا له فی السر»؛ (4)
مبادا آشکارا[ادعای]دوستی خدا را داشته باشی و در نهان با وی دشمنی کنی.
39.«التحفظ علی قدر الخوف»؛ (5)
پرهیز داشتن و احتیاط کردن به اندازۀ ترسی[است که بر انسان چیره شده]است.
40.«الأیام تهتک لک الأمر عن الأسرار الکامنة»؛ (6)
روزگار،پرده از اسرار نهفته برخواهد گرفت و آنها را برای تو آشکار خواهد کرد.
41.ابو جعفر،محمد بن علی بن موسی بن جعفر علیه السّلام از پدرش و او از پدرانش از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل کردند که فرمود:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در حالی که مرا
به سوی یمن میفرستاد اینچنین سفارش نمود:«یا علی،ما خاب من استخار،و لا ندم من استشار،یا علی،علیک بالدلجة فأن الأرض تطوی باللیل ما لا تطوی بالنهار.یا علی،اغد بسم الله،فإن الله بارک لامتی فی بکورها»؛ (1)
یا علی،آنکس که طلب خیر کند،نومید نشود و آنکس که مشورت نماید پشیمانی نبیند.یا علی،[چون،آهنگ سفر کنی]شبهنگام حرکت کن،زیرا آنسان که زمین در شب در نور دیده میشود در روز نخواهد شد.یا علی،بامدادان و با نام خدا[در پی روزی]شو که خدا سحرخیزی را برای امت من خجسته و فرخنده گردانده است.
42.«من استفاد أخا فی الله فقد استفاد بیتا فی الجنة»؛ (2)
هرکس برادری[دینی]را در راه خدا برگزیند،به یقین خانهای در بهشت به دست آورد.
43.«لو کانت السماوات و الأرض رتقا علی عبد ثم اتقی الله تعالی لجعل الله له منها مخرجا»؛ (3)
اگر[دروازههای]آسمان و زمین بر بندهای بسته باشد و آن بنده تقوای الهی در پیش گیرد، به یقین خدای متعال برای او راه برون شدن فراهم خواهد کرد.
44.«إنه من وثق بالله أراه السرور»؛
بیتردید هرکس به خدا اعتماد کند،خدا او را شادمان خواهد کرد.
45.«من توکل علی الله کفاه»؛
هرکس بر خدا توکل کند،خدا او را[بسنده باشد و امور او را]کفایت کند.
46.«الثقة بالله حصن لا یتحصن فیه إلا المؤمن»؛
اعتماد به خدا دژی است که جز مؤمن در آن پناه نمیگیرد.
47.«التوکل علی الله نجاة من کل سوء و حرز من کل عدو»؛
توکل بر خدا[وسیلۀ]رهایی از هر بدی و پناهی از هر دشمنی است.
48.«الدین عز،و العلم کنز،و الصمت نور،و غایة الزهد الورع،و لا هدم للدین مثل البدع،و لا أفسد للرجال من الطمع،و بالراعی تصلح الرعیة،و بالدعاء تصرف البلیة»؛
دین[مایۀ]عزت و دانش،گنجینه و خموشی،نور است و بالاترین مرتبۀ زهد، پرهیزگاری است.هیچچیزی چون بدعت[در دین]دین را ویران نمیکند و[تباهکنندهای] چون طمع مردان را تباه نمیکند.با وجود حاکم[صالح]مردم سامان مییابند و به صلاح میآیند و با دعا بلاها دفع میشود.
49.«من رکب مرکب الصبر اهتدی إلی مضمار النصر،و من شتم أجیب،و من غرس أشجار التقی إجتنی أثمار المنی»؛
هرکس بر مرکب صبر سوار شود به میدان(آوردگاه)پیروزی خواهد رسید،هرکس دشنام دهد دشنام شنود و هرکس نهال پرهیزگاری بنشاند،میوه آرزوها برچیند.
50.«أربعة خصال تعین المرء علی العمل:الصحة و الغنی و العلم و التوفیق»؛
چهار چیز انسان را در کارها یاری میدهد:تندرستی،بینیازی،دانش و توفیق[الهی].
51.«إن لله عبادا یخصّهم بدوام النعمة،فلا تزال فیهم ما بذلوها،فإذا منعوها نزعها عنهم و حوّلها إلی غیرهم»؛
خداوند بندگانی دارد که آنان را[از میان دیگر بندگان]به نعمتهای پیاپی خویش ویژه گردانده است و تا زمانی که از آن نعمتها دیگران را بهرهمند کنند آن نعمت در میان ایشان خواهد بود و چون آن را دریغ کنند،خدای متعال آن را از ایشان ستانده،به دیگران خواهد داد.
52.«أهل المعروف إلی إصطناعه أحوج من أهل الحاجة إلیه،لأن لهم أجره و فخره و ذکره،فما اصطنع الرجل من معروف فإنما یبدأ فیه بنفسه»؛
نیکوکاران بیشتر از نیازمندان به نیکوکاری[خویش]نیازمندند،چرا که پاداش،افتخار و یادکرد آن را نصیب خود میکنند.از اینرو هرکس نیکی کند ابتدا به خود نیکی کرده است.
53.«من أمّل إنسانا هابه،و من جهل شیئا عابه،و الفرصة خلسة،و من کثر همّه
سقم جسده،و عنوان صحیفة المؤمن حسن خلقه»؛
هرکس به انسانی امید بندد،او را با هیبت ببیند و هرکس چیزی را نشناسد آن را عیبناک خواند.فرصت یک دم است و هرکس اندوهش فزون گردد،تنش بیمار شود.حسن خلق،عنوان صحیفه(نامۀ)مؤمن است.
54.در جای دیگری فرموده نیز فرموده است:«عنوان صحیفة السعید حسن الثناء علیه»؛
ستایشی که از انسان سعادتمند میشود،عنوان صحیفۀ اوست.
55.«الجمال فی اللسان و الکمال فی العقل»؛
زیبایی در زبان[و شیوۀ گفتار جلوه میکند]و کمال در عقل[چهره مینماید].
56.«العفاف زینة الفقر،و الشکر زینة الغنی،و الصبر زینة البلاء،و التواضع زینة الحسب،و الفصاحة زینة الکلام،و الحفظ زینة الروایة،و بسط الوجه زینة الکرم،و ترک المنّ زینة المعروف،و الخشوع زینة الصلاة،و التنفل زینة القناعة،و ترک ما لا یعنی زینة الورع»؛
پاکدامنی زیور بینوایی،شکر زیور بینیازی،بردباری زیور بلا،فروتنی زیور بزرگی، شیوایی در سخن زیور گفتار،[نیکو]حفظ کردن زیور نقل[مطالب]،گشادهرویی زیور بخشندگی،ترک منت به هنگام دهش زیور نیکی،خشوع زیور نماز،دهش[غیر واجب و اختیاری]زیور قناعت و وانهادن اموری که به انسان ربط ندارد زیور پرهیزگاری است.
57.«حسب المرء من کمال المروة أن لا یلقی أحدا بما یکره،و من حسن خلق الرجل کفّه أذاه،و من سخائه برّه بمن یجب حقه علیه،و من کرمه إیثاره علی نفسه،و من صبره قلة شکواه،و من عقله إنصافه من نفسه،و من إنصافه قبول الحق إذا بان له،و من نصحه نهیه عما لا یرضاه لنفسه،و من حفظه لجوارک ترکه توبیخک عند أشنانک مع علمه بعیوبک،و من رفقه ترکه عذلک بحضرة من تکره،و من حسن صحبته لک کثرة
موافقته و قلة مخالفته،و من شکره معرفته إحسان من أحسن الیه،و من تواضعه معرفته بقدره،و من سلامته قلة حفظه لعیوب غیره و عنایته بصلاح عیوبه»؛
از کمالیافتگی و جوانمردی انسان همینبس،آنسان که خود نمیپسندد با دیگران برخورد نکند،در حسن خلق او همینبس که آزارش را[از دیگران]بازدارد،در سخاوت او همینبس که به حقداران نیکی کند.
در کرم او همینبس که آنان را بر خود مقدم دارد،در صبوری او همینبس که[از گرفتاریها و بلاها]کم شکایت کند،در خردمندی او همین بس که[به هنگام داوری]میان خود و دیگران انصاف ورزد،از انصاف او همین بس که چون حق برای او آشکار شود بدان تن دهد.از خیرخواهی او همینبس که آنچه برای خویش نمیپسندند،دیگران را از آن بازدارد،در حفظ[حق]مجاورت[و همنشینی]با تو همینبس که با دانستن عیبهای تو،در جمع دشمنانت نکوهشت نکند و در رفق و نرمخویی او همینبس که در حضور کسی که نمیپسندی،از سرزنش کردنت پرهیز کند،در حسن مصاحبت او همینبس که بسیار با تو موافقت و کم مخالفت نماید،در شکرگزاری و قدرشناسی او همینبس که نیکی را از احسان کننده قدر بداند،در فروتنی او همینبس که جایگاه و قدر خود را بداند و در سلامت[اندیشه و ایمان]او همینبس که عیب دیگران را کمتر حفظ کند(در یاد نگاه دارد)و به اصلاح عیبهای خود بپردازد.
58.«العامل بالظلم و المعین له و الراضی شرکاء»؛ (1)
ستمگر و آنکس که او را یاری دهد و آنکس که به ستمگری راضی باشد،[در کیفر] شریک یکدیگرند.
59.«یوم العدل علی الظالم أشد من یوم الجور علی المظلوم»؛
1) (1)) .کشف الغمه 348/2.
روز داد[ستانی]بر ظالم،سختتر از روز ستمگری بر ستمدیده است.
60.«من أخطأ وجوه المطالب خذلته وجوه الحیل،و الطامع فی وثاق الذل،و من طلب البقاء،فلیعد للمصائب قلبا صبورا»؛
هرکس برای رسیدن به خواستهها بیراهه رود،چارهجوییها او را سودی نبخشد،انسان آزمند گرفتار بند ذلت است و هرکس ماندن را بخواهد،برای مصیبتها و گرفتاریها قلبی بردبار آماده کند.
61.«العلماء غرباء لکثرة الجهال بینهم»؛
عالمان به دلیل وجود فراوان نادانان،غریب هستند.
62.«الصبر علی المصیبة،مصیبة للشامت»؛
صبر ورزیدن به هنگام رسیدن بلا و مصیبت،مصیبتی است برای شماتتکننده.
63.«مقتل الرجل بین فکّیه،و الرأی مع الأناة،و بئس الظهر و بئس الظهیر الرأی القصیر الرأی الفطیر»؛
مرگ انسان میان دو فک او قرار دارد و اندیشه و خرد[سالم]همراه بردباری است و رأی و اندیشۀ خام و کوتهاندیشی،بد پشتوانهای است.
64.«ثلاث خصال تجلب بها المودة:الانصاف فی المعاشرة و المواساة فی الشدة،و الإنطوأ علی قلب سلیم»؛
سه خصلت محبت دیگران را جلب میکند:انصاف در معاشرت،همدردی در سختی و تسلیم قلب(اندیشۀ)سلیم شدن.
65.«الناس أشکال و کلّ یعمل علی شاکلته،و الناس إخوان،فمن کانت اخوّته فی غیر ذات الله،فإنها تعود عداوة،و ذلک قوله-عز و جل- اَلْأَخِلاّٰءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ؛ 1
65.«الناس أشکال و کلّ یعمل علی شاکلته،و الناس إخوان،فمن کانت اخوّته فی غیر ذات الله،فإنها تعود عداوة،و ذلک قوله-عز و جل- اَلْأَخِلاّٰءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ؛ (1)
مردم گوناگون[آفریده شده]اند و یکایک آنان براساس ساختار[روحی و بدنی]خود عمل میکنند.مردم برادران یکدیگرند و هرکس برادریاش برای خدا نباشد[،این برادری]به دشمنی مبدل خواهد شد.خدای-عز و جل-در اینباره میفرماید:«در آن روز یاران-جز پرهیزگاران-بعضیشان دشمن بعضی دیگرند.
66.«من استحسن قبیحا کان شریکا فیه»؛
هرکس[کار]زشتی را نیکو شمارد،در آن شریک خواهد بود.
67.«کفر النعمة داعیة للمقت،و من جازاک بالشکر فقد أعطاک أکثر ما أخذ منک»؛
کفران نعمت خشم میآفریند و هرکس[کار نیک]تو را با شکر پاداش دهد،به یقین بیش از آنچه از تو گرفته،به تو داده است.
68.«لا تفسد الظن علی صدیق قد أصلحک الیقین له،و من وعظ أخاه سرا فقد زانه، و من وعظه علانیة فقد شانه»؛
نسبت به دوستی که خوشگمانی[اش]تو را نزد او شایسته گردانده،بدگمان مشو و هر کس برادرش را در نهان پند دهد،به یقین او را آراسته و بها بخشیده است و آنکه[برادری را] آشکارا[و در انظار]موعظه کند،بیتردید او را خوار و شرمنده کرده است.
69.«کل الشریف من شرفه علمه و السؤدد کل السؤدد لمن اتقی الله ربه»؛
بزرگوار کسی است که علمش او را بزرگی و شرافت بخشیده است و کمال مهتری از آن کسی است که تقوای خدا و پروردگارش را در پیش گیرد.
70.«لا تعالجوا الأمر قبل بلوغه فتندموا،و لا یطولّن علیکم الأمد فتقسوا قلوبک،و
ص:
1) (1)) .زخرف/67.
ارحموا ضعفاءکم و اطلبوا من الله الرحمة بالرحمة فیهم»؛
[تلاش نکنید]کاری را پیش از رسیدن وقت مناسب انجام دهید که[از چنین اقدامی] پشیمان خواهید شد،مبادا[بپندارید یا بخواهید]روزگارتان دراز شود که سنگدل خواهید شد و بر ضعیفانتان رحمت آورد و با مهرورزی و مهربانی با آنان،از خدا رحمت طلبید.
71.«من أمّل فاجرا کان أدنی عقوبته الحرمان»؛
هرکس بر فاجری امید بندد،کمترین کیفری که خواهد دید،حرمان[و نومیدی]است.
72.«موت الإنسان بالذنوب أکثر من موته بالأجل،و حیاته بالبر أکثر من حیاته بالعمر»؛ (1)
آدمی بیش از آنچه با اجل[رقم خورده]بمیرد به وسیلۀ گناه[که مایۀ کوتاه شدن عمر است]میمیرد و نیز طول عمر آدمی بیش از آنکه عمر طبیعی باشد،به وسیلۀ نیکی و احسان فزونی مییابد.
و بدین ترتیب به پایان آغازی رسیدیم که قطرهای،فقط قطرهای از دریای بیکران تمام والاییها و میراث سرشار و جوشان حضرت امام محمد جواد علیه السّلام را مورد کندوکاو قرار داده است،باشد که در آستان پرجود آن جواد مقبول افتد،ان شاء الله.
1) (1)) .الفصول المهمه/274-275.
مقدمه مجمع 7
مقدمه 9
قسمت اوّل
بخش نخست:امام محمد جواد علیه السّلام در یک نگاه 19
بخش دوم:تأثیرپذیری از شخصیت امام جواد علیه السّلام 21
بخش سوم:جلوهای از شخصیت امام جواد علیه السّلام 31
الف)سخن گفتن نوزاد 32
ب)امامت در خردسالی 33
دانش امام جواد علیه السّلام 35
توحید 38
تفسیر و تأویل قرآن کریم 39
امام جواد علیه السّلام و نشر حدیث 42
روایات فقهی از امام جواد علیه السّلام 44
نماز 45
زکات 46
حج 46
فلسفه و علل تشریع احکام 47
عبادت و پارسایی امام علیه السّلام 48
اعمال مستحبی امام علیه السّلام 49
حج گزاردن امام علیه السّلام 50
ذکر،دعا و مناجات امام جواد علیه السّلام 51
معجزهها و کرامتهای امام علیه السّلام 53
ج)اخلاق والای امام علیه السّلام در برخورد با جامعه 57
بخشندگی و دهش امام علیه السّلام 58
نیکی به مردم 59
همدردی با مردم 61
باب دوم
بخش نخست:پرورش امام جواد علیه السّلام 65
بخش دوم:مراحل زندگی امام جواد علیه السّلام 69
بخش سوم:امام جواد علیه السّلام در کنار پدر 71
برخورد بنی عباس با مردم 73
اوضاع سیاسی این برهۀ تاریخی 75
محمد امین،گرایشها و سیاستها 77
جنگهای ویرانگر 79
کشته شدن امین 81
خلافت ابراهیم خلیع 82
قیام ابو السرایا 83
عبد اللّه مأمون 85
برجستهترین ویژگیها و گرایشهای مأمون 85
زیرکی 85
سنگدلی 86
خیانت 86
خوشگذرانی 87
شطرنجبازی 87
شیفتگی به موسیقی 88
تظاهر به شیعه بودن 88
نگاهی به سلوک و گرایشهای مأمون 90
چالشهای پیشروی مأمون و موضعگیری او 92
رابطۀ امام رضا علیه السّلام و مأمون 94
رهبری مشروع از نگاه امت 94
فعالیت مأمون در سه جبهه 95
در کنار مؤمنان آگاه 100
ماهیت حکومت مأمون 104
شهادت امام رضا علیه السّلام و امامت حضرت جواد علیه السّلام 107
امام جواد علیه السّلام به هنگام شهادت پدر 110
قسمت سوم
بخش نخست:ویژگیهای عصر امام جواد علیه السّلام 119
1.حیات علمی 119
علم حدیث 125
ترجمه 128
تأسیس مدرسه و کتابخانه 129
اطلسها و رصدخانهها 130
2.حیات سیاسی 130
شیوۀ حکومت 131
خلافت موروثی 131
اقدامی ناهنجار 132
وزارت 134
علویان قربانیان ستمگری عباسیان 135
مسألۀ خلق قرآن 137
شرایط اقتصادی 138
درآمدهای دولت 139
عشق به ثروتاندوزی 140
انباشت ثروت 141
هزینۀ همسران مأمون 141
عطای عباسیان 143
خرید کنیزان زیباروی 144
تنوع در عمارتسازی 145
اثاثیه کاخهای عباسیان 146
جامههای فاخر 147
خوانهای هزار رنگ 147
ثروتهای برجای مانده از عباسیان 147
سرگرمی و خوشگذرانی 148
پدیدۀ زهد و سادهزیستی 149
بخش دوم:امام جواد علیه السّلام و حاکمان معاصر آن حضرت 153
1.مأمون عباسی 153
دختر مأمون در کابین امام جواد علیه السّلام 153
طبیعت روابط امام جواد علیه السّلام و مأمون 162
انگیزۀ مأمون از وصلت با امام جواد 168
موضعگیری عباسیان 168
موضعگیری امام جواد علیه السّلام در برابر ابن اکثم 168
امامت حضرت جواد علیه السّلام در عهد مأمون 169
2.معتصم عباسی 170
معتصم و طلایهداران بیدار 171
امام جواد علیه السّلام و معتصم 172
فراخوان امام جواد علیه السّلام به بغداد 172
طرح کشتن امام جواد علیه السّلام 172
شهادت امام جواد علیه السّلام 178
مراسم تدفین امام جواد علیه السّلام 185
مدت عمر و تاریخ شهادت امام جواد علیه السّلام 187
بخش سوم:ضرورتهای عصر امام جواد علیه السّلام 189
قسمت چهارم
بخش نخست:امام محمد جواد علیه السّلام و تقاضاهای عمومی گسترۀ اسلامی 195
1.اهل بیت علیهم السّلام و رهبری الهی 195
2.جامعۀ اسلامی و امامت زودهنگام در مدرسۀ اهل بیت علیهم السّلام 202
3.برخورد امام جواد علیه السّلام با مفاهیم تحریف شده 208
4.رنج امت اسلامی،دغدغۀ امام جواد علیه السّلام 214
بخش دوم:امام جواد علیه السّلام و نیازهای گروه صالحان 219
1.امام جواد علیه السّلام در مصاف پدیدۀ تشکیک در امامت 219
2.امام جواد علیه السّلام معمار فرهنگی جماعت صالحان 224
پروراندن اندیشه 224
دعوت به توحید ناب 224
مبارزه با پدیدۀ غلو 228
عمق بخشیدن به بنیۀ علمی 231
کامل کردن ابزارها و شیوۀ علمی 231
پاسخ امام جواد علیه السّلام به مسائل فقهی و علمی 234
وقت نماز صبح 234
بسمله نماز 235
ازدواج اجباری 235
حکم وقف 236
شهادت همسر و غیر همسر 236
تقویت ساختار تربیتی 238
حکمت عملی 238
تعامل با ستمگران 239
فعالیتهای اجتماعی 241
سفارشهای امام جواد علیه السّلام 245
تشویق به دانشاندوزی 246
تشویق به توبه 248
3.تکمیل ساختار جماعت صالحان و آمادهسازیشان برای عصر غیبت 249
تشکیلات نمایندگان و اقدام دقیق 249
نامهنگاری مخفیانه 250
اشراف بر امور اجتماعی 252
پرورش افراد 252
4.زمینهسازی برای امامت زودهنگام حضرت هادی علیه السّلام 253
5.امام جواد علیه السّلام و مهدویت 258
بخش سوم:مدرسه و میراث علمی امام جواد علیه السّلام 263
مبحث اول:اصحاب امام جواد علیه السّلام 263
حسین بن سعید اهوازی 265
حسن بن سعید اهوازی 265
محمد بن اسماعیل 267
احمد بن ابی عبد الله برقی 268
علی بن مهزیار 268
صفوان بن یحیی 273
عبد الله بن الصلت 275
علی بن اسباط 275
ابراهیم بن ابی محمود خراسانی 276
ابراهیم بن محمد همدانی 276
احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی کوفی 276
احمد بن معافی 277
جعفر بن محمد بن یونس احول 277
حسین بن بشار مداینی 277
حکم بن علیاء اسدی 277
حمزة بن یعلی اشعری قمی 277
داوود بن قاسم 277
صالح بن محمد همدانی 278
عبد الجبار بن مبارک نهاوندی 278
عبد العظیم بن عبد الله 278
عثمان بن سعید عمری 278
علی بن جعفر 278
علی بن بلال بغدادی 279
فضل بن شاذان 279
محمد بن عبد الجبار 279
محمد بن عیسی 279
نوح بن شعیب بغدادی 279
یعقوب بن اسحاق 280
یعقوب بن یزید 280
ابو الحصین حضینی 280
مبحث دوم:میراث امام جواد علیه السّلام 281
1.میراث تفسیری 282
2.میراث کلامی 285
3.میراث فقهی 288
4.میراث تاریخی 291
5.طب در میراث امام جواد علیه السّلام 296
درمان تب نوبه و تب ربع 300
درمان یرقان(زردی)301
درمان باد پلید(سکتۀ عضلانی)302
درمان خونریزی مداوم 303
درمان سردی معده و تپش قلب 303
درمان درد سنگ(کلیه و مثانه)304
6.دعا و نیایش در میراث امام جواد علیه السّلام 305
1.نیایش برای طلب خیر 306
2.نیایش برای طلب درگذشتن از لغزشها 308
3.نیایش به هنگام سفر 310
4.نیایش در طلب روزی 311
5.نیایش در پناه بردن به خدا 313
6.نیایش در طلب توبه 314
7.نیایش در طلب حج 316
8.نیایش برای برطرف شدن ستم 318
9.نیایش در شکر خدای متعال 319
10.نیایش برای طلب حاجت 321
فهرست 339
₸