الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه جلد 3

ghaemiyeh.com

اشارة

سرشناسه : صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، ۹۷۹-۱۰۵۰ق.

عنوان و نام پدیدآور : الحکمه المتعالیه فی‌الاسفار العقلیه الاربعه/ مولف صدرالدین محمدالشیرازی.

مشخصات نشر : بیروت: داراحیاء التراث العربی، ۱۳ -

مشخصات ظاهری : ج.

یادداشت : عربی.

یادداشت : فهرستنویسی بر اساس جزء دوم از سفر چهارم.

یادداشت : ج.۱، چاپ سوم.

یادداشت : ج.۲، چ.۲: ۱۹۸۱م.

یادداشت : ج.۲، چ.۳: ۱۹۸۱م.

یادداشت : کتابنامه: ص. [۳۹۱] - ۳۹۲؛ همچنین به صورت زیرنویس.

موضوع : فلسفه اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴

موضوع : فلسفه اسلامی

رده بندی کنگره : BBR۱۰۸۳/ص۴ح۸ ۱۳۰۰ی

رده بندی دیویی : ۱۸۹/۱

شماره کتابشناسی ملی : ۳۳۴۱۰۷۶

***معرفی اجمالی

«الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة»، تألیف صدرالدین محمد شیرازی (متوفی 1050ق)، معروف به ملا صدرا یا صدرالمتألهین، دوره کامل فلسفه صدرایی (حکمت متعالیه) به زبان عربی است.

این نسخه از کتاب، پس از تصحیح چاپ‌های گذشته، با افزودن تعلیقه‌های حکیم سبزواری، علامه طباطبایی، آقا علی مدرس زنوزی و دیگران به چاپ رسیده است. علامه محمدرضا مظفر (متوفی 1383ق) بر این کتاب مقدمه نوشته است.

***ساختار

در ابتدای کتاب، سه مقدمه به قلم محمدرضا مظفر، ناشرین و مؤلف آمده است. متن اثر مشتمل بر 4 سفر است که در نه جلد تنظیم شده است. هریک از اسفار در ضمن چند «مرحله، فن، موقف یا باب» مشتمل بر فصولی بیان شده است. در صدر صفحه متن اسفار و در ذیل آن تعلیقه‌های تعدادی از فلاسفه بزرگ ذکر شده است. برخی از اساتید تنها بر بخشی از کتاب تعلیقه زده‌اند؛ مثلاً آقا علی مدرس و مولی محمد اسماعیل خواجوی تنها بر سفر نفس تعلیقه زده‌اند (مقدمه ناشرین، صفحه ث).

ساختار کتب حکمت متعالیه، با ساختار آثار فلسفی مشائی و اشراقی تفاوت اساسی دارد. برخلاف متون مشائی، در متون حکمت متعالیه از ریاضیات و طبیعیات بحث نمی‌شود. اگرچه ملا صدرا در جلد پنجم اسفار به‌اختصار گریزی به طبیعیات زده است، اما این مباحث نه به‌نحو مستقل، بلکه صرفاً به‌مناسبت بحث از مراتب کلی وجود طرح گردیده است. پیش از ملاصدرا، مبحث نفس جزئی از مباحث طبیعیات را تشکیل می‌داد، اما وی آن را از طبیعیات جدا کرده و به مباحث الهیات به معنی اخص ملحق ساخته است. سیر مباحث فلسفی در این کتاب چنان است که گویی همه مجلدات آن به‌مثابه مقدمه‌ای برای دو جلد آخر؛ یعنی هشتم و نهم در نظر گرفته شده‌اند که به ترتیب به دو مبحث «معرفة النفس» و «معاد» اختصاص دارند (محمدزاده، رضا، ص214-213).

***گزارش محتوا

علامه مظفر در مقدمه‌اش بر کتاب ابتدا به توصیف جایگاه علمی نویسنده پرداخته است. وی ملا صدرا را از بزرگ‌ترین فلاسفه الهی دانسته که قرن‌ها باید بگذرد تا فرزانه‌ای مانند او ظهور یابد. او مدرّس درجه اول مکتب فلسفی الهی در سه قرن اخیر در بلاد شیعه است (ر.ک: مقدمه مظفر، صفحه ب). وی سپس کتاب اسفار را در رأس تمامی کتب فلسفه قدیم و جدید و مادر تمامی تألیفات او دانسته است؛ چراکه هر کتابی یا رساله‌ای که پس از آن تألیف کرده، برگرفته از عبارات آن کتاب است (همان، صفحه «ب» و «ز»). در ادامه به ذکر شرح حال صدرا پرداخته و زندگی‌اش را در سه مرحله توضیح داده است (همان، صفحه د - ز).

«حکمت متعالیه»، عنوان نظام فلسفی صدرالدین محمد شیرازی، مشهور به ملا صدرا و صدرالمتألهین است. ملا صدرا در هیچ‌یک از آثارش این نام و همچنین نام دیگری را برای اشاره به نظام فلسفی خود به کار نبرده، بلکه آن را در نام‌گذاری مهم‌ترین اثر مکتوب فلسفی‌اش، «الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة» به کار برده است. اما این کتاب نیز، که پس از او مشهورترین اثر او شناخته شده، به «اسفار اربعه» معروف است و کمتر کسی از آن با نام الحکمة المتعالیة یاد می‌کند. استفاده از این تعبیر بعد از او، صرفاً برای اشاره به نظام فلسفی وی، متداول شده است. گفتنی است که ملا صدرا در کتاب «الشواهد الربوبیة»، علاوه بر «الأسفار الأربعة» از کتاب دیگر خود به نام «الحکمة المتعالیة» نیز یاد کرده است. به نظر سید جلال‌الدین آشتیانی، کتاب اخیر همان کتاب ناتمام «المسائل القدسیة» است (ر.ک: فنا، فاطمه، ص774).

با مطالعه و بررسی آثار ملا صدرا می‌توان دریافت که او در تأسیس نظام فلسفی خود از دو گونه منبع بهره برده است:

1.

منبع روحانی و باطنی؛ یعنی همان چیزی که او الهامات ربانی نامیده و به مدد مجاهده و تهذیب نفس و تجرید عقل به آن دست یافته است؛

2.

منابع ظاهری و به یک معنا تاریخی و آنچه در تاریخ جلوه‌گر شده است. در بررسی این قسم از منابع باید به این نکته توجه داشت که مراد از تأثیر آنها در پیدایش و شکل‌گیری حکمت متعالیه لزوماً به این معنی نیست که همه آنها مستقیماً و کاملاً در سیاقی موافق با اندیشه ملا صدرا مؤثر بوده‌اند. ازاین‌رو، به‌استثنای منابع قرآنی و حدیثی، او اظهار می‌دارد که پس از مطالعه وسیع و درازمدت آثار پیشینیان و معاصرانش، به بررسی و نقد سره از ناسره افکار و روش آنها پرداخته و گاه به تعبیر خود او، به تخریب و آنگاه بازسازی و دفاع از آنها مبادرت کرده است. برخی دیگر از منابع نیز به‌منزله مواد و عناصر اصلی، با اندیشه‌ها و تأملات خاص ملا صدرا صورت جدیدی به خود گرفتند و در بنیان نهادن حکمت متعالیه استفاده شدند (ر.ک: همان، ص775).

نوآوری‌های حکمت متعالیه را از دو جنبه می‌توان بررسی کرد: یکی، عرضه راه‌های جدید برای حل برخی از مسائلی که میان اندیشمندان مسلمان درباره آن منازعه بوده است و دیگری، طرح مسائل جدید و نظریه‌پردازی درباره آنها. از آنجا که زیربنا و بنیان حکمت متعالیه را علم وجود تشکیل می‌دهد، بالطبع نوآوری‌های آن را که در واقع مبانی و مبادی این مکتب بشمار می‌روند، حول وجود و مسائل مرتبط با آن باید جست. گرچه نقطه آغازین سایر سیستم‌های فلسفی نیز وجود و شناخت آن است، اما برای نخستین بار در نظام صدرایی این پرسش مطرح شد که وجود با این همه وسعت و شمول بی‌نظیرش چگونه ممکن است که یک مفهوم صرف باشد که خارج از ذهن عینیت و اصالتی ندارد. نظریه اصالت وجود پاسخ مبتکرانه ملا صدرا به این پرسش است که در خلال سخنان حکمای پیش از او مانند ابن سینا و پیروانش نیز این قول را می‌توان یافت. اما تصریح و تأکید بر اهمیت آن در حکمت متعالیه صدرایی به‌نحوی که راه‌گشای حل بسیاری از معضلات فلسفی و کلامی شده بی‌سابقه است. برخی از مهم‌ترین نوآوری‌های اساسی دیگر در حکمت متعالیه عبارتند از: تشکیک وجود، وحدت وجود، تقسیم وجود به نفسی، رابطی و رابط، امکان فقری، اتحاد عقل و عاقل و معقول، حرکت جوهری، تبیین فلسفی جدید درباره زمان و اینکه آن بعد چهارم است، نظریه جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء بودن نفس، قاعده بسیط الحقیقة، قاعده النفس فی وحدتها کل القوی، اثبات فلسفی عالم خیال منفصل و مجموعه آرای مربوط به معادشناسی (همان، ص779).

در ذیل صفحات کتاب، تعلیقاتی از تعدادی از حکما آمده که با رمز مشخص شده است. این تعلیقات در ادامه با توضیح مختصری معرفی می‌شوند:

1.

«ن»: آقا علی بن جمشید نوری اصفهانی (متوفی 1246ق). وی یکی از بزرگ‌ترین شارحان حکمت متعالیه. او حکمت و عرفان را از حکیم آقا محمد بیدآبادی (1192ق) فراگرفت و خود در طول پنجاه سال با همتی والا و تتبّعی ژرف به تدریس فلسفه و عرفان همت گماشت. او در احیای فلسفه و به‌خصوص حکمت صدرایی سهمی بسزا دارد و از میان معاصران او کسی به اهمیت وی در این زمینه سراغ نمی‌توان گرفت (ر.ک: ناجی اصفهانی، حامد، ص?2).

2.

«س»: ملا هادی بن مهدی سبزواری (متوفی 1289ق). تعلیقات و حواشی سبزواری که به زبان عربی نوشته از آثار پرارزش اوست. سبزواری به‌گونه‌ای منظم و مرتب تمام متن اسفار به‌استثنای بخش طبیعیات و مباحث جواهر و اعراض را طی تدریس متن، حلاجی کرده و بر آنها حاشیه نوشته است. این حواشی پیش از این به خط خود حکیم به‌تمام و عیناً با متن اسفار به طبع سنگی رسیده است (ر.ک: امین، سید حسن، ج9، ص74).

3.

«م»: آقا علی مدرس زنوزی (متوفی 1307/1310ق). وی فرزند فیلسوف بزرگ ملا عبدالله زنوزی است. آقا علی مدرس را آقا علی حکیم و حکیم مؤسس هم خوانده‌اند. وی در فسلفه صرفاً به تقریر و تدریس آنچه گذشتگان گفته بودند نمی‌پرداخت؛ قریحه‌ای نقاد و ابتکاری و روشی تحقیقی و تأسیسی داشت و در جستجوی راه‌حل‌های تازه برای مشکلات فلسفه بود؛ کاری که در حکمای متأخر کمتر به آن برمی‌خوریم (دائرةالمعارف تشیع، ج1، ص128-127).

اثبات معاد جسمانی با برهان عقلی و استدلال فلسفی در فرهنگ اسلامی از مسائل مهمی است که تا زمان ملا صدرا کسی به آن دست نیافته است. ملا صدرا بر اساس مبانی و اصولی که تأسیس کرده، از طریق برهان عقلی به اثبات آن پرداخته است. پس از ملا صدرا تنها کسی که در باب معاد جسمانی سخن تازه آورده و نظریه جدیدی ابراز داشته، حکیم بزرگ آقا علی مدرس زنوزی است. این حکیم ضمن آگاهی کامل از نظریه ملا صدرا و مبانی وی، بسیاری از مبانی او را پذیرفته، ولی نتیجه آن را نپذیرفته است، بلکه دیدگاه جدیدی را از آن استخراج کرده است.

مدرس زنوزی درعین‌حال که بسیاری از مبانی و تحلیل‌های ملا صدرا را از قبیل حرکت جوهری، حدوث جسمانی نفس، تفاوت عالم دنیا و آخرت و مانند آنها می‌پذیرد، ولی نظریه او را از یک‌سو و نظریه اشاعره را از سوی دیگر باطل اعلام می‌کند. علت بطلان نظریه ملا صدرا این است که وی بدن دنیوی را به‌طور کلی از درجه اعتبار عود معاد ساقط کرده است؛ چراکه نزد او بدن‌های اخروی مجرد از ماده هستند و تنها دارای صورت‌های امتدادی هستند. این نظریه با ظاهر شرع نمی‌سازد. همچنین بطلان نظریه ملا صدرا بر این امر استوار است که طبق نظر وی «این همانی» بدن اخروی با بدن دنیوی از هم گسسته شود و بدن اخروی غیر بدن دنیوی بشمار نیاید؛ در این صورت ممکن است گفته شود این نظریه با آیات و روایات سازگار نیست؛ اما اگر نظریه وی بیانگر این مطلب باشد که بدن اخروی همان بدن دنیوی است و «این همانی» بین آن دو محفوظ و تغییر و تفاوت تنها در مواد آنها پدید آمده است، مانند تغییر و تحول در بدن مادی دنیوی از اوان کودکی به نوجوانی و از آن به بزرگ‌سالی و پیری که در این ایام و مراحل، مواد بدن چندین بار کاملاً تحول یافته، ولی درعین‌حال «این همانی» بدن در تمام این ایام محفوظ مانده و هیچ مشکلی در آن پدید نیامده است، در این فرض نظریه مزبور با آیات و روایات تنافی نداشته و اشکال یادشده بی‌اساس خواهد بود (اکبریان، رضا و عارفی شیرازی، محمداسحاق، ص47-40).

?. «ل»: علامه اسماعیل بن ملا سمیع اصفهانی (متوفی 1277ق). وی از علما و مدرسان معروف فلسفه، معاصر آخوند ملا علی نوری حکیم متوطن اصفهان (متوفی 1246ق) بود و علی التحقیق پیش از ملا علی نوری فوت شده و تاریخ وفاتش ظاهراً حوالی 1243ق، سه سال قبل از نوری است. اینکه حاجی سبزواری متوفی 1289ق در شرح حال خودش نوشته که در ایام اقامت اصفهان چند سال نزد ملا اسماعیل اصفهانی درس حکمت و کلام می‌خوانده و بعد از وفات او به خدمت استاد کل آخوند ملا علی نوری پیوسته و حدود سه سال هم نزد وی تلمذ کرده، ظاهراً مقصودش همین محمداسماعیل است (همایی، جلال، ص127-126). البته بسیاری از تعلیقات کتاب با نام «اسماعیل» آمده است (ر.ک: جلدهای چهارم و پنجم).

?. «ه»: محمد بن معصوم‌علی هیدجی زنجانی (متوفی 13?9ق). وی اگرچه بر منظومه سبزواری تعلیقه زده است، اما در جایی به تعلیقات او بر اسفار اشاره نشده و در کتاب هم تعلیقات او مشاهده نشد. اما از سوی دیگر تعلیقات اندک از میرزا ابوالحسن جلوه (متوفی 1314ق) یا تعلیقه‌هایی از فتحعلی خویی مشاهده گردید (جلد چهارم، صفحات 76، 24، 36 و 44).

?. «ط»: سید محمدحسین طباطبایی (متوفی 1?02ق). معرفت‌شناسی در فلسفه اسلامی تا زمان ملا صدرا یک مسئله فلسفی بشمار نمی‌رفت... تا اینکه وی در مبحث عقل و معقول «اسفار» (جلد سوم) بر مسئله فلسفی بودن علم و ادراک، برهان اقامه کرد و به توجیه فلسفی آن پرداخت. این امر باعث شد که فیلسوفان نوصدرایی و در صدر آنها علامه طباطبایی درصدد برآیند که مجموعه مباحث مربوط به علم و ادراک را به شاخه مستقلی تبدیل کنند. اختصاص چهار مقاله از مجموعه مقالات کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم»، که بسیاری از ابتکارات علامه طباطبایی هم در ضمن آنها بیان شده است، دلالت بر آنچه گفتیم دارد (ر.ک: علی‌زاده، بیوک، ص30-29). علامه در تعلیقات خود بر اسفار می‌نویسد: اینکه در علوم برهانی فقط از اعراض ذاتی موضوع بحث می‌کنند، صرفاً یک اصطلاح و یک قرارداد نیست، بلکه مطلبی است که مقتضای بحث‌های برهانی در علوم برهانی است؛ همان‌گونه که در کتاب برهان از منطق تبیین شده است (صفدری نیاک، مرتضی، ص51).

علامه طباطبایی معاد جسمانی را مانند حکیم زنوزی از طریق لحوق ابدان به نفوس تصویر می‌کند، نه تعلق نفوس به ابدان؛ پس بی‌شک در این مسئله هیچ تفاوتی بین سخنان علامه و زنوزی نیست (اکبریان، رضا و عارفی شیرازی، محمداسحاق، ص51).

***وضعیت کتاب

این کتاب اولین بار در سال 1282ق در ایران در چهار مجلد، چاپ سنگی شده است (مقدمه مظفر، صفحه ف).

جلد اول کتاب مشتمل بر اغلاط فراوانی است که در جداولی در انتهای آن ذکر شده است. به‌جز جلدهای چهارم، پنجم و هفتم که در انتهای آنها تنها فهرست مطالب آمده است، در باقی جلدها علاوه بر فهرست مطالب، فهرست اعلام و اسامی کتب نیز به ترتیب حروف الفبا ذکر شده است.

***منابع مقاله

1.

مقدمه و متن کتاب.

2.

فنا، فاطمه، دانشنامه جهان اسلام، جلد 13، زیر نظر غلامعلی حداد عادل، تهران، بنیاد دائرةالمعارف اسلامی، چاپ اول، 1388.

3.

تویسرکانی، سید احمد، «نگاهی بر قدیمی‌ترین نسخه کامل کتاب اسفار»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله خردنامه صدرا، شهریور 1374، شماره 2، صفحه 92 تا 95.

4.

علی‌زاده، بیوک، «علامه طباطبایی، فیلسوفی نوصدرایی»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله دین و ارتباطات، بهار 1385، شماره 29، صفحه 23 تا 38.

5.

همائی، جلال، «ملا اسماعیل اصفهانی حکیم»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله فرهنگ ایران‌زمین، 1354، شماره 21، صفحه 124تا 133.

6.

دائرةالمعارف تشیع، جلد اول، زیر نظر احمد صدر حاج سید جوادی و دیگران، تهران، نشر شهید سعید محبی، چاپ سوم، 1375.

7.

امین، سید حسن، دائرةالمعارف تشیع، جلد نهم، زیر نظر احمد صدر حاج سید جوادی و دیگران، تهران، نشر شهید سعید محبی، چاپ اول، 1381.

8.

صفدری نیاک، مرتضی، «ملاک تمایز علوم برهانی»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله معرفت فلسفی، تابستان 1385، شماره 12، صفحه 45 تا 64.

9.

محمدزاده، رضا، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج21، زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی، تهران، مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، چاپ اول، 1392.

10.

ناجی اصفهانی، حامد، «مجموعه رسائل حکیم ملا علی نوری»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله آینه پژوهش، آذر و دی 1373، شماره 28، صفحه 62.

11.

اکبریان، رضا و عارفی شیرازی، محمداسحاق، «معاد جسمانی، از نظر آقا علی مدرس زنوزی و علامه طباطبایی»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله آموزه‌های فلسفه اسلامی، پاییز و زمستان 1389، شماره 9، صفحه 39 تا 54.

اشارة

[تتمة السفر الأول]

[تتمة المسلک الأول]

اشارة

بسم الله الرحمن الرحیم

المرحلة السابعة فی القوة و الفعل

اشارة

و ما یرتبط بأحکامهما من أن لکل متحرک محرکا و فی تناهی المحرکات و فی إثبات القدرة و فی إثبات قوی من قوی النفس و الإشارة إلی أن النفس لیست بمزاج و الإشارة إلی أن المفارق لا یموت و لا یطلب شیئا بالحرکة و فی أن کل کائن حادث یسبقه مادة کما یسبقه عدم و فی أن الإمکان الوقوعی عرض- و فی تقدم القوة علی الفعل بالزمان و تقدم الفعل علیها به و بالوجوه الکثیرة الأخری- و فی إثبات تجدد الطبیعة و وقوع الحرکة فی الجوهر و بیان حدوث الأجسام بجملتها- و الإشارة إلی حدوث العالم کله و نحو وجود العقلیات و إثبات الزمان و فاعله و قابله و أنه لا یتقدم علیه شی‌ء إلا الباری جل ثناؤه و فیه فصول

فصل (1) فی معانی القوة

إن لفظ القوة یقال بالاشتراک(1)الاسمی علی معان کثیرة و لکنها(2)یشبه أن تکون موضوعة أولا للمعنی الذی فی الحیوان الذی یمکنه به أن یکون


1) و إنما کان مشترکا لفظیا إذ لا قدر مشترک بین القوة الانفعالیة و بین القوة الفعلیة و التأثیر و التأثر یکون هو الموضوع له للقوة و لا بین القوة الفعلیة الجوهریة و العرضیة بل کذلک کما سیأتی و أن لا نضایق أن یوجد بین بعض القوی الفعلیة، س ره

2) هذا التفصیل ذکره الإمام فی المباحث المشرقیة و هو و إن کان تصویرا لتحقیق معانی القوة لکنه غیر مطابق لطریقة عامة الناس من الانتقال من الشبیه إلی الشبیه لتسریة الاعتبار و الأشبه أن یکون فی أصل الوضع بمعنی مبدإ الأفعال الشاقة ثم نقل إلی مبدإ الانفعالات إذا کان انفعاله صعبا بتوهم أن الانفعال کالفعل تأثیر عن معنی موجود فی المبدإ المفروض ثم نقل إلی مبدإ الفعل و الانفعال و إن لم یکن شدیدا بتوهم أن شدة الأثر عن شدة فی المعنی الذی فی المبدإ فیکون ما فی الشدید و غیره من سنخ واحد ثم توهم أن مطلق الأثر موجود فی ضمن القوة کما یری أن النار مثلا مشتملة علی حرارة تصبها فی ما یجاورها و غیرها فقیل إن الأثر موجود فی القوة و بالقوة أی بنحو لا یتمیز و لا یتشخص- و الفعل هو الأثر المتمیز المتشخص ثم نقل الفعل إلی مطلق الموجود المتمیز المتشخص- و ما بالقوة إلیه بوصف عدم التمیز و التشخص فیکون المفهوم من القوة حینئذ إمکان المقوی علیه الموجود عند القوی، ط مد

مصدرا لأفعال شاقة من باب الحرکات لیست بأکثریة الوجود و یسمی ضده الضعف- و کأنها زیادة و شدة فی المعنی الذی هو القدرة ثم إن للقوة بهذا المعنی مبدأ و لازما أما المبدأ فهو القدرة و هی کون الحیوان بحیث یصدر عنه الفعل إذا شاء و لا یصدر عنه الفعل إذا لم یشأ و ضد ذلک المعنی هو العجز و أما اللازم فهو أن لا ینفعل الشی‌ء بسهولة و ذلک لأن الذی یزاول الحرکات الشاقة ربما ینفعل عنها- و ذلک الانفعال یصده عن إتمام فعله فلا جرم صار اللاانفعال دلیلا علی الشدة- و إذا ثبت ذلک فنقول إنهم نقلوا اسم القوة إلی ذلک المبدإ و هو القدرة و إلی ذلک اللازم و هو اللاانفعال ثم إن القوة لها وصف کالجنس لها و لها لازم أما الذی کالجنس فکونها صفة(1)مؤثرة فی الغیر و أما اللازم فهو الإمکان لأن القادر لما صح منه أن یفعل و صح منه أن لا یفعل کان صدور الفعل منه فی محل الإمکان و حیز الجواز فکان الإمکان لازما له و إذا ثبت ذلک فنقول إنهم نقلوا اسم القوة إلی ذلک الجنس و هو کل صفة مؤثرة فی الغیر من حیث هو غیر و إلی ذلک اللازم و هو الإمکان فیقولون للثوب الأبیض إنه بالقوة أسود أی یمکن أن یصیر أسود ثم إنهم سموا الحصول


1) الصفة هنا کما فی قولهم الوصف العنوانی إما عین ذات الموضوع و إما جزء ذاته و إما خارج عنه، س ره

و الوجود فعلا و إن لم یکن بالحقیقة فعلا و تأثیرا بل انفعالا و تأثرا فإنه لما کان المعنی الموضوع له اسم القوة أولا کان متعلقا بالفعل فهاهنا لما سموا الإمکان بالقوة- سموا الأمر الذی یتعلق به الإمکان و هو الحصول و الوجود بالفعل ثم إن المهندسین لما وجدوا بعض الخطوط من شأنه أن یکون ضلعا لمربع خاص و بعضها لیس ممکنا له ذلک جعلوا(1)

ثم إن للمهندسین اصطلاحا آخر فی القوة و هو أنهم یجعلون الخط الذی یساوی مربعه الخطین الآخرین فی قوتهما فیقولون هذا الخط فی قوة ذین کما إذا کان خط طوله عشرة أذرع و الآخران أحدهما ستة و الآخر ثمانیة فإن مربع الأول أی حاصل ضرب عدده فی نفسه مائة و هو مساو لمربعی الستة و الثمانیة أعنی الستة و الثلاثین و الأربع و الستین و علی هذا فغیر القوی أن لا یکون الخط مربعه یساوی مربعین و مراد المصنف و الشیخ من المربع الشکل المعروف، س ره

ذلک المربع قوة ذلک الخط کأنه أمر ممکن ذلک فیه و خصوصا لما اعتقد بعضهم أن حدوث المربع هو بحرکة ذلک الضلع علی نفسه و إذا عرفت القوة عرفت القوی و عرفت أن ضد القوی إما الضعیف و إما العاجز و إما السهل الانفعال و إما الضروری و إما غیر المؤثر و إما أن لا یکون المقدار الخطی

1) أی الخط الممکن له ذلک أو الخط الغیر الممکن له ذلک کالخط المستدیر- فکان المربع أمر ممکن له أن یصیر أضلاعه مستدیرة أو کان المستدیر یمکن أن یصیر مربعا لو استقام و لا تتوهمن من 4 کلام المصنف فی حاشیة الشفاء أن الخط قوة المربع- حیث جعل المربع مقویا علیه فقال و جعلوا ذلک المربع قوة ذلک الخط بمعنی المقوی علیه کأنه أمر ممکن له بالقوة انتهی إذ لو کان المقصود قوة الخط لم یکن معنی آخر سوی الإمکان بل مراده أن إطلاق القوة علی المقوی علیه أعنی المربع معنی آخر و کلامه هنا مثل کلام الشیخ صریح فی أن المربع قوة ذلک الخط و حینئذ یکون معنی آخر للقوة لأن القوة التی فی المربع لیست بمعنی مصدریة الأفعال الشاقة و لا بمعنی القدرة و لا بمعنی الانفعال بالسهولة و لا بمعنی الإمکان و التهیؤ لأن المربع مشتمل بالفعل علی ضلعه و أما قولهم کأنه أمر ممکن فیه فالمراد به أن القوة بهذا المعنی شبیهة بالقوة بمعنی الإمکان و إلا فالإمکان فی المربع عام فی ضمن الوجوب و هو جامع له بنحو أتم فکان الوجدان بنحو أتم للخط فی المربع یعبر عنه بالقوة.

ضلعا لمقدار مربع سطحی مفروض کل واحد من هذه المعانی المقابلة بجهة أخری- فأما القوة بمعنی الإمکان فقد سلف ذکر أحکامه فیما مضی و إن کان هذا الإمکان المقابل للفعل بوجه غیر الإمکان المقابل للضرورة الذاتیة للوجود أو للعدم أعنی الوجوب و الامتناع لما سیتضح فی إثبات المادة لکل ذی حدوث و تجدد و أما القوة بمعنی عسر الانفعال فهو أحد الأنواع من الکیفیة و سیأتی تفصیل القول فیه و أما القوة بمعنی الشدة و بمعنی القدرة فکأنها أنواع للقوة بمعنی الصفة المؤثرة

فصل (2) فی تحدید القوة بهذا المعنی
اشارة

قد علمت أن القوة قد یقال لمبدإ التغیر من شی‌ء فی شی‌ء آخر من حیث هو آخر- و إنما وجب التقیید بهذه الحیثیة لأن الشی‌ء الواحد لو فعل فی نفسه فعلا کالمعالج إذا عالج نفسه لکان یجب أن یکون فیه اختلاف جهة و ترکیب و إلا لکان ذلک الواحد قابلا و فاعلا معا من جهة واحدة و ذلک ممتنع فی المرکب أیضا فضلا عن البسیط- اللهم إلا أن لا یکون هناک قوة إمکانیة للموصوف بالقیاس إلی الصفة بل مجرد اللزوم علی جهة الفعلیة المحضة لا علی جهة الاستعداد کما فی لوازم الماهیات و کثیر من الناس کصاحب الملخص و غیره لما نظر فی لوازم الماهیات و رأی أن فیها فاعلا و قابلا بمعنی آخر وقع فی شک و تزلزل فی امتناع کون الشی‌ء الواحد فاعلا و قابلا مع أن التقابل بین القوة و الفعلیة من الضروریات الواضحة المستبینة.

و بالجملة فالجزم حاصل بلا شبهة فی أن الشی‌ء یمتنع أن یکون مبدأ التغیر فی نفسه لأنه لو کان مبدأ لثبوت صفة أو معنی لنفسه لدامت تلک الصفة أو ذلک المعنی له ما دام ذاته موجودة و متی کان کذلک لم یکن متغیرا فعلمنا أن مبدأ تغیره لا بد أن یکون غیره و بهذا یثبت أن لکل متحرک محرکا غیره.

ثم قوة الفاعل قد تکون مع شعور و إرادة و قد لا تکون و کل واحدة

تنقسم أقساما و قوة المنفعل أیضا قد تکون فی الأجسام و قد تکون فی الأرواح- و کل منهما قد تکون ماهیته نحو القبول دون الحفظ کالماء یقبل الشکل و لا یقبل الإمساک و قد تکون قوة علیهما کالشمعة و کالأرض.

و أیضا قد تکون قوة الشی‌ء المنفعل علی أمر واحد کقوة الفلک علی الحرکة الوضعیة أو أمور محدودة کقوة الحیوان أو أمور غیر متناهیة بل جمیع الأمور کقوة الهیولی الأولی و کذا قوة الفاعل یجوز أن تکون محدودة علی أمر واحد و قد تکون علی أمور کثیرة محدودة کقوة المختارین علی ما یختارونه و قد تکون علی جمیع الأمور کالقوة الإلهیة إنه علی کل شی‌ء قدیر.

و ضابطه القول فی القبیلتین أن الشی‌ء کلما کان أشد تحصلا کان أکثر فعلا و أقل انفعالا و کلما کان أضعف تحصلا کان أکثر انفعالا و أقل فعلا فالواجب جل ذکره لما کان فی غایة تأکد الوجود و شدة التحصل کان فاعلا للکل و غایة للکل- و کانت قوته وراء ما لا یتناهی بما لا یتناهی و الهیولی لما کانت فی ذاتها مبهمة الوجود- غایة الإبهام کالجنس العالی لتعریها فی ذاتها عن کافة الصور التی هی مبادئ للفصول و مقومات للحصول کانت فیه قوة قبول سائر الأشیاء کالجنس العالی یقبل کل فصل و یحصل کل قسم لست أقول فیها استعداد کل شی‌ء إذ الاستعداد لکونه قوة قریبة مخصوصة لا یحصل إلا بسبب صورة مخصوصة فلا استعداد للهیولی فی ذاتها لمطلق الصورة- و إنما یستعد لأمر مخصوص لأجل صورة مخصوصة

و أما تقسیم القوة الفاعلة
اشارة

فهو أن نقول من رأس(1)القوة إما أن یصدر عنها فعل واحد أو أفعال مختلفة و کلا القسمین یقعان علی قسمین آخرین فإنه إما أن یکون لها بذلک الفعل شعور أو لا یکون- فحصل من هذا الکلام فی التقسیم أربعة أقسام.


1) القول من الرأس المطلق أن یقال القوة الفاعلیة إما لها القاهریة و التسخیر- بقول مطلق بالنسبة إلی کل الموجودات فهی مبدأ المبادئ جل شأنه و عم قدرته و أما لها شوب الانقهاریة و التسخر لله تعالی فإما لها الغنی عن المادة ذاتا و فعلا فهی المبادئ العالیة من المفارقات المحضة و إما لیس کذلک فإما أن یصدر عنها فعل واحد إلخ، س ره

الأول القوة التی یصدر عنها فعل واحد

من غیر أن یکون لها به شعور و ذلک علی قسمین فإنها إما أن تکون صورة مقومة و إما أن لا یکون کذلک بل یکون عرضا- فإن کانت صورة مقومة فإما أن یکون فی الأجسام البسیطة فیسمی طبیعة مثل الناریة و المائیة و إما أن یکون فی الأجسام المرکبة فیسمی صورة نوعیة لذلک المرکب- مثل الطبیعة المبردة التی فی الأفیون و المسخنة فی الفرفیون و أما إن کان عرضا- فذلک مثل الحرارة و البرودة.

القسم الثانی القوة التی تصدر عنها أفعال مختلفة

من غیر أن یکون لها شعور بها فذلک هو القوی النباتیة.

القسم الثالث القوة التی یصدر عنها فعل واحد علی سنة واحدة

مع الشعور بذلک الفعل و ذلک هو النفس الفلکیة.

القسم الرابع القوة التی یصدر عنها أفعال مختلفة مع الشعور بتلک الأفعال

و ذلک هی القدرة الموجودة فی الحیوانات الأرضیة فهذه أقسام القوة و یظهر مما قلناه أن القوة لا یمکن أن تکون مقولة علی هذه الأقسام الأربعة قول الجنس لأن بعض أقسامها صور جوهریة و بعض أقسامها أعراض و لا یمکن أن تکون الجواهر و الأعراض مشترکة فی وصف جنسی عند الجمهور و أما القسم الأول فإنما نتکلم فیه فی مباحث المادة و الصورة و أما القسم الثانی و الثالث فإنما نتکلم فیهما فی علم النفس و أما القسم الرابع فنتکلم فیه فی مباحث الکیفیات و الذی یجب أن یعلم(1)هاهنا بعد أن علمت- أن القوة الفاعلة قد تکون محدودة نحو شی‌ء واحد کقوة النار علی الإحراق فقط


1) الکلام لا یخلو عن إبهام فإن ظاهر صدره أنه یرید القوة الفعلیة و ظاهر ذیله أنه یرید القوة الانفعالیة کما هو ظاهر قوله کان ما بالفعل و القوة معا إلخ لکن الکلام حق علی أی تقدیر فخصوصیة الفعل إنما تأتی من ناحیة الأسباب الخارجة من غیر أن تستند إلی القوة و نسبة القوة إلی الفعل نسبة التشکیک فإن کانت القوة فاعلیة کانت هی المرتبة الشدیدة بالنسبة إلی الفعل و هو أضعف بالنسبة إلیها و إن کانت القوة انفعالیة کانت النسبة بالعکس و الفعل أشد من القوة و سیأتی بعض التوضیح لذلک، ط مد ظله

و قد تکون علی أشیاء کثیرة کقوة من له الاختیار علی ما یختار أن مثل هذه القوة تکون علی شخص منتشر تخصصها بواحد شخصی من نوعه دون غیره أسباب خارجة- فإذا وجد ذلک الشخص بطلت القوة علیه من حیث ذلک الشخص إذ لو کانت القوة علیه باقیة کان ما بالفعل(1)

فأقول المراد لزوم اجتماع ما بالقوة الانفعالیة مع الفعلیة فی طرف القابل لو لم یبطل القوة الفعلیة فی طرف الفاعل علی الشخص المقوی علیه المعین عند وجوده فینجر إلی الاجتماع الاستعداد علی الشی‌ء مع فعلیته و هو محال فثبت المطلوب من أن القوة علی الشخص المعین إذا بطلت تبقی علی الفرد المنتشر، س ره

و ما بالقوة معا لکن لا تبطل القوة من حاملها علی شخص مثله بل القوة علی الشخص المنتشر تبقی مع عدم الفعل فأما علی هذا الشخص فإنها تعدم مع عدم الفعل و هذا کما أن المعنی المعقول إذا تناول شخصا لم یبطل عند عدم شخص ما بعینه و أما إذا تناول شخصا مستندا إلی أمر مشار إلیه فإنه یبطل إذا عدم ذلک الشخص و نسبة الوجوب إلی الإمکان قد مر أنها نسبة کمال إلی نقص- فلهذا لا یبطل الإمکان عند الوجوب لکن القوة علی الفعل المخصوص یبطل کما عرفت
فصل (3) فی أن القدرة هل یجب أن تکون مع الفعل أم لا

زعمت طائفة أن القدرة یجب أن تکون مقارنة للفعل و استبعد الشیخ ذلک فقال فی إلهیات الشفاء القائل بذلک القول کأنه یقول إن القاعد لیس یقوی علی القیام- أی لا یمکن فی جبلته أن یقوم ما لم یقم فکیف یقوم فهذا القائل لا محالة غیر قوی علی أن یری و علی أن یبصر فی الیوم الواحد مرارا فیکون بالحقیقة أعمی.

و العجب(2)اعتذار صاحب الملخص عنهم بقوله و لیس عندی هذا الاستبعاد


1) لعلک تقول لا یتم التقریب لأن الکلام فی القوة الفعلیة لا الانفعالیة فاجتماع القوة الفعلیة مع ما بالفعل لیس بمحذور إنما المحذور بقاء الاستعداد مع فعلیة المستعد له.

2) و أعجب من الأعجب أن کثیرا ممن تأخر عنه کالفخری تلقاه بالقبول و وفق بین القولین بأن من قال إنها مع الفعل أراد القدرة المستجمعة لجمیع شرائط التأثیر و من قال إنها قبله أراد القوة الغیر المستجمعة و کل ذلک خلط کما قال المصنف قدس سره لأن القدرة الحیوانیة لیست إلا القوة المصحوبة للإمکان الاستعدادی و کفاک تفسیرها بصحة الصدور و اللاصدور و الصحة هی الإمکان و لا تجامع الفعلیة و المستجمعة للشرائط قوة بمعنی آخر، س ره

الذی ذکره الشیخ فی موضعه لأن الذی فسر معنی القوة بکونها مبدأ التغیر- و مبدأ التغیر إما أن یکون قد کملت جهات مبدئیته أو لم تکمل و لم تخرج بالکلیة إلی الفعل فإن کملت جهات مؤثریته و مبدئیته وجب أن یوجد معه الأثر و استحال تقدمه علی الأثر و حینئذ یصح قولنا إن القوة مقارنة للفعل و إن لم یوجد أمر من الأمور المعتبرة فی مؤثریته لم یکن ذلک الذی وجد تمام المؤثر بل بعضه فلم یکن الموجود هو القوة علی الفعل بل بعض القوة و لا شک أن الکیفیة المسماة بالقدرة- حاصلة قبل الفعل و بعده و لکنها بالحقیقة لیست هی تمام القوة علی الفعل بل هی أحد أجزاء القوة و إذا أمکن تأویل کلام القوم علی الوجه الذی فصلناه فأی حاجة بنا إلی التشنیع علیهم و تقبیح صورة کلامهم انتهی.

أقول هذا المعتذر کأنه خلط بین القوة التی تقابل الفعل و یصحبه الإمکان- و بین القوة الإیجابیة التی للفاعل التام الفاعلیة و کأنه نسی ما کان(1)قد اعترف به من أن تلک القوة لها لازم و هو الإمکان و لم یعلم أن هذا الإمکان لکونه استعدادا صرفا لا یجامع الفعلیة لیس حاله کحال الإمکانات الذاتیة التی تعرض للماهیات- سیما البسیطة فی لحاظ الذهن بحسب کونها منحازة عن الوجود فی اعتبار العقل فقط- حینما هی موجودة بعین ذلک الوجود و لفظ المبدإ أیضا مشترک بین مبدإ إمکان الشی‌ء و مبدإ فعلیة الشی‌ء فالصورة المنویة یصدق علیها أنها مبدأ إمکان الإنسانیة و لا یمکن


1) و هو ما ذکر فی الفصل الأول فإن جل ما ذکر فیه منقول عن کلامه فی المباحث المشرقیة و بالجملة القوم إنما ذکروا مقارنة القدرة الفعل فی القدرة بمعنی صحة صدور الفعل و إمکانه و الإمام وجهه بالقوة الفاعلیة التامة التأثیر أعنی العلة الفاعلیة مع انضمام بقیة ما یجب فی العلة التامة کما هو ظاهر کلامه فقد غالط فی معنی القوة، ط مد

أن تکون هی بعینها مبدأ فعلیة الإنسان و إلا لزم أن تکون القوة بما هی قوة- فعلا بالقیاس إلی شی‌ء واحد و هو مع التیا و التی معترف بأن مبدأ التغیر متی لم یکمل لا یمکن أن یوجد منه الأثر و إذا کمل وجب منه صدور الأثر فموضوع النقصان یخالف موضوع التمام و موضوع الامتناع و موضوع الوجوب کیف یکونان شیئا واحدا بما هو واحد فما کان مبدأ صحة الفعل و الترک معا لا یجوز أن یکون هو بعینه من غیر زیادة شی‌ء علیه مبدءا للفعل بخصوصه فمبدأ القوة و القدرة علی الصحة و الإمکان شی‌ء و مبدأ الفعل و الوجود علی البت و الوجوب شی‌ء آخر مغایر له فکیف یجوز لأحد فی شریعة العقل و دین الفطرة أن یقول القوة علی الشی‌ء لا یکون إلا مع الفعل و من تأمل قلیلا فی مفهوم قولنا مبدأ التغیر یعلم أن مثل هذا المبدإ بحسب هذا المفهوم یلزم أن یکون مصحوبا للعدم و الإمکان بالقیاس إلی ما هو مبدأ له لأن مبدأ الأمر اللازم له لا ینبغی أن یقال فیه إنه مبدأ التغیر فی شی‌ء آخر- و سنزیدک إیضاحا

فصل (4) فی إیضاح القول بأن کل واحدة من القوة الانفعالیة متی یجب معها الفعل و متی لا یجب
اشارة

إن القوة الفاعلیة المحدودة إذا لاقت القوة الانفعالیة المحدودة وجب صدور الفعل منها و القوة الفعلیة قد تسمی قدرة و هی إذا کانت مع شعور و مشیئة سواء کان الفعل منها دائما من غیر تخلف أو لا.

و المتکلمون زعموا أن القدرة لیست إلا لما من شأنه الطرفان الفعل و الترک- فالفاعل الدائم الفعل التام الفاعلیة لا یسمونه قادرا.

و الحق خلاف ما اعتقدوه اللهم إلا أن یفسروا القادر بما یمکن و یصح منه الفعل و یمکن و یصح منه الترک حتی یکون فی کل من الأمرین ممکنا ناقصا- کالقدرة التی توجد فی الحیوان التی یحتاج معها إلی مرجح و داع ینضم إلیها فیتم

معه فاعلیته و أما من فسر القادر بمن یصدر عنه الفعل بشعور و إرادة فمن فعل بمشیئته سواء کانت المشیئة لازما لذاته أو غیر لازم فهو عنده قادر مختار صادق علیه أنه إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل سواء اتفق عدم المشیئة أو استحال و صدق(1)الشرطیة غیر متوقف علی صدق طرفیها و لا من شرط صدقها أن یکون هناک استثناء بوجه من الوجوه نعم القادر له أقسام.

منها الفاعل بالقصد

و هو أن یتساوی نسبته إلی الطرفین فیحتاج إلی ضمیمة أخری کعلم جدید أو وجود قابل أو صلوحه کحاجة الکاتب إلی لوح و استواء سطحه أو آلة کحاجته إلی القلم و حاجة النجار إلی المنحت أو معاون کحاجة النشار إلی نشار آخر أو حضور وقت کحاجة صانع الأدیم إلی الصیف أو داع کحاجة الأکل إلی الجوع أو إلی زوال مانع فی المادة کحاجة الصباغ إلی زوال الوسخ أو فی غیرها کحاجة الغسال للثوب إلی زوال الغیم و اعلم أن الداعی غیر الإرادة فإن الفاعل بالإرادة قد یکون له داع و قد لا یکون(2)فیحدث بعد ما لم یکن و هو فی جمیع الأحوال(3)موصوف بأنه فاعل بالإرادة.


1) بل الشرطیة تتألف من واجبین کإن شاء فعل لأن واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات سواء کانت جهاته الصفاتیة أو الأفعالیة و حاصل کلامه أنه لا تلازم بین المعنیین کما ادعاه بعض المتکلمین فإن الصحة و هی الإمکان لا تصدق علی قدرة الواجب تعالی و أما کون الفاعل بحیث إن شاء إلخ فیصدق لأن استعمال کلمة الشرط لا یستلزم الإمکان بل أعم موردا منه و من الوجوب إذ علمت أن الشرطیة تتألف من واجبین و من ممتنعین، س ره

2) أی قد لا یکون له داع أصلا کالمجازف علی قول المتکلم و إن کان للمجازف و العابث غایة ما علی قول الحکماء کما مر أو لا یکون له داع زائد کما هو المتبادر من الداعی کما فی الواجب تعالی علی قول الحکماء، س ره

3) غایة الأمر أن المجازف مع إرادة جزافیة لفعله و الفاعل بالداعی مع إرادة حکمیة سواء کانت إرادته و داعیه عین ذاته أو زائدین علی ذاته، س ره

و منها الفاعل بالعنایة

و منها الفاعل(1)بالعنایة و هو الذی منشأ فاعلیته و علة صدور الفعل عنه و الداعی له علی الصدور مجرد علمه بنظام الفعل و الجود لا غیر من الأمور الزائدة علی نفس العلم کما فی الواجب جل ذکره عند حکماء المشاءین.

و منها الفاعل بالرضا

و هو الذی منشأ فاعلیته ذاته العالمة لا غیر و یکون علمه بمجعوله عین هویة مجعوله کما أن علمه بذاته الجاعلة عین ذاته کالواجب تعالی عند الإشراقیین لکونه نورا عندهم و نوریته(2)التی هی علمه بذاته سبب ظهور الموجودات فی الأعیان منه تعالی و مجعولاته بالذات هی الأنوار القاهرة و المدبرة العقلیة و النفسیة و بواسطتها الأنوار العرضیة و مواضع الشعور المستمرة و غیر المستمرة- إلی آخر الوجود علی ترتیب الأنور فالأنور حتی ینتهی إلی الغواسق و الظلمات- کما فصلوه فی زبرهم و هذه الثلاثة کلها مشترکة فی أن کلا منها فاعلیته بالاختیار- و أنه یفعل بالمشیئة و الداعیة العلمیة سواء کان العلم مفارقا عنه أو لازما لذاته زائدا علی ذاته أو عین(3)ذاته و ما سوی(4)

و أما تسمیته رحمه الله تعالی ما سوی الفاعل بالقصد و بالعنایة و بالرضا بالفاعل بالجبر- و قوله فی آخر کلامه إن هذه الثلاثة مشترکة فی أنها مجبورة فی فعلها فمبنی علی التحلیل فی معنی الاختیار و الجبر و أن حقیقة الاختیار کون الفعل بحیث یستند إلی فاعل- علمی تام الفاعلیة مستقل فی التأثیر و الجبر خلاف ذلک إما لکون الفاعل غیر علمی أو لکون الفاعل مع علمه بالفعل غیر مستقل فی التأثیر و هذا غیر الاختیار و الجبر اللذین هما کون الفاعل بحیث إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل و عدم کونه کذلک فقد ظهر أن المراد بما ذکره من الاختیار و الجبر هو المعنی التحلیلی و لذلک یقول ره أخیرا و لو نظرت حق النظر لم تجد فاعلا بالاختیار المحض إلا الباری جل ذکره و غیره مسخرون له فیما یفعلونه سواء کانوا مختارین أو مجبورین إلخ فإن الجمع بین الجبر و الاختیار لا یتم إلا بالنظر إلی المعنی التحلیلی المذکور و لو لا ذلک لکان جمعا بین القسمین المتباینین فافهم، ط مد

هذه الثلاثة فاعل بالجبر و هی أیضا ثلاثة أقسام.

1) قد مر منا فی مباحث العلة و المعلول الشک فی وجود هذا القسم و هو الفاعل بالعنایة- و أن الظاهر رجوع الفاعل بالقصد إلی الفاعل بالرضا نعم الفاعل بالتجلی الآتی ذکره فی الإلهیات لو کان من الفاعل بالعنایة علی ما أدرجه المصنف قسم مستقل غیر الفاعل بالرضا، ط مد

2) تعریض بالمشاءین حیث إن سبب ظهورات الموجودات له تعالی عندهم صورها التی هی علومه الحصولیة و بیان التعریض أن من کان نور الأنوار و النور سبب الظهور و الإظهار سیما ما هو حقیقة النور و النور الحقیقی لا یحتاج فی انکشاف الأشیاء له إلی الصور فإن ظهوره و إظهاره ینفذ إلی تخوم الأشیاء، س ره

3) و هذا إشارة إلی قسم آخر و هو الفاعل بالتجلی و قد مر بیانه فی الحواشی السابقة فتذکر، س ره

4) قد قدمنا فی مباحث العلة و المعلول فی الکلام علی أقسامه الفاعل بیانا جامعا فی ذلک و تبین منه أن انقسام الفاعل إلی المختار و المجبور لیس انقساما حقیقیا منوعا بل انقسام مشهوری و یظهر بالرجوع إلیه مناقشات جدیدة فیما یتضمنه کلامه فی هذا الفصل.

منها الفاعل بالطبع

و هو الذی یفعل بطبعه الجسمانی حین هو مخلی و طبعه- من غیر عائق.

و منها الفاعل بالقسر

و هو الذی یفعل بطبعه المقسور علی خلاف ما یقتضیه حینما هو مخلی و نفسه بتحریک قاسر و تحویل محول.

و منها الفاعل بالتسخیر

و هو الطبیعة التی تفعل باستخدام القوة القاهرة علیها- فیما ینشأ منها فی المادة السفلیة من الحرکات و الاستحالات کالقوی الحیوانیة و النباتیة- فیما یصدر عنها طاعة للنفوس و خدمة للقوی کالجذب و الدفع و الإحالة و الهضم و التنمیة و التولید و غیر ذلک فإن صدور هذه الأفاعیل منها لیس بحسب طبائعها مخلاة و لا بالقسر المخالف للطبع بل بحسب الموافقة لمبادئها المقتضیة إیاها المقومة لوجوداتها ففاعلیتها نوع آخر مخالف للطبیعی و القسری و مخالف أیضا للإرادی من حیث إنه إرادی مثال ذلک أن النفس إذا حرکت البدن بالاختیار فهذه الحرکة لها نسبة فی الصدور إلی النفس و لها نسبة فیه أیضا إلی البدن فإذا نسبتها إلی النفس فسمها اختیاریة و إذا نسبتها إلی البدن أو آلة من آلاته فسمها تسخیریة إذ لا اختیار للبدن و قواه الطبیعیة و هذه الثلاثة أیضا مشترکة فی أنها مجبورة فی فعلها و لو

نظرت حق النظر لم تجد فاعلا بالاختیار المحض إلا الباری جل ذکره و غیره مسخرون له فیما یفعلونه سواء کانوا مختارین أو مجبورین فإن کثیرا من الفاعلین مجبورون فی عین اختیارهم و لنرجع إلی ما کنا فیه فنقول هذه القوی التی هی مبادئ الحرکات و الأفعال بعضها یقارن النطق و التخیل و بعضها لا یقارن و التی تقارن النطق لا یجب بانفرادها من حضور منفعلها و وقوعه منها علی نسبة یجب معها الفعل و لا یلزم من وجود منفعلها و لا من ملاقاتها للقوة المنفعلة أن یفعل لا محالة- کیف و کما أن المادة الجسمیة قد تکون نسبتها إلی صورتین متضادتین نسبة واحدة- فکذلک حال القوی المقارنة للنطق و التخیل قد یکون نسبتها و هی بانفرادها إلی متقابلین نفسانیین نسبة واحدة فإنه یکاد أن یعلم بقوة واحدة عقلیة الإنسان و اللاإنسان و قد یکون لقوة واحدة حیوانیة أن یتوهم أمر اللذة و الألم و أن یتخیل الملذ و المؤلم و یتصور الشی‌ء و ضده فهی کلها(1)فی ذاتها قوة علی الشی‌ء و ضده- و بالحقیقة لا تکون تلک القوی تامة الفاعلیة إلا إذا اقترن بها إرادة منبعثة عن اعتقاد- أو رأی فکری أو شوق منبعث عن تخیل حیوانی شهوی أو غضبی و بالجملة لا بد من داع منبعث منها إرادة جازمة غیر مائلة عن نهج المراد و هی التی تسمی بالإجماع- الموجب لتحریک الأعصاب و العضلات حتی صار الفعل واجبا و ذلک لأن تلک القوی لو کانت بانفرادها موجبة للفعل و غیر منفک عنها الفعل لوجب أن یصدر عنها الفعلان المتضادان معا و هذا ممتنع جدا و أما القوی الفاعلة التی فی غیر ذوات النطق و التخیل فهی أیضا مما قد یمکن منها الفعل و لا یجب و قد یجب و ذلک إذا کانت


1) قال الشیخ فی إلهیات الشفاء و التی یقارن النطق و التخیل تجانس النطق و التخیل فإنه یکاد أن یعلم بقوة واحدة الإنسان و اللاإنسان و یکون بقوة واحدة أن یتوهم أمر اللذة و الألم و کذلک هذه القوی أنفسها تکون قوة علی الشی‌ء و ضده و إنما عدل عن طریق الشیخ لأن الإدراک عند الشیخ انفعال و عنده قدس سره فعل فإن الإحساس و التخیل بالإنشاء و التعقل بالتشؤن الذاتی و القوم أیضا یقولون العقل البسیط الملکة العلمیة الحاصلة فی حد العقل بالفعل الغنی عن اکتساب جدید، س ره

تامة رفع عنها المانع و لاقت القوة المنفعلة فوجب هناک الفعل من غیر تراخ و القوة الانفعالیة أیضا التی تجب إذا لاقت القوة الفاعلة أن یحدث منها الانفعال و هی القوة الانفعالیة التامة لأنها أیضا کالفاعلة قد تکون تامة و قد تکون ناقصة و هی البعیدة و الأولی هی القریبة و مراتب البعد مختلفة ففی المنی قوة أن یصیر رجلا و کذا فی الصبی لکن التی فی المنی بعیدة لأنها تحتاج إلی أن تلقاها قوتان فاعلیتان حتی تصیر بالغة حد الرجولیة إحداها المحرکة إیاها إلی الصبویة و ثانیتها المحرکة إیاها إلی حد الرجلیة بخلاف القوة المنفعلة التی فی الصبی فإنها یکفیها أن تلقاها قوة محرکة إلی الرجلیة فقط و أبعد من تلک القوة قوة العنصر بل قوة الهیولی لأن یصیر عقلا بالفعل بل عقلا فعالا للمعقولات التی دونه کما سیجی‌ء إثباته فی موضعه إن شاء الله تعالی

فصل (5) فی تقسیم آخر للقوة الفاعلیة

و هو أن القوة الفعلیة قد تکون مبدأ الوجود و قد تکون مبدأ(1)الحرکة- و الإلهیون من الحکماء یعنون بالفاعل مبدأ الوجود و مفیده و الطبیعیون یعنون مبدأ الحرکة علی أقسامها و الأحق باسم الفاعل هو المعنی الأول لأن مبدأ الحرکة لا یخلو من تجدد و تغیر عما کان أولا فهو کالآلة المتبدلة و لذلک هو محرک متحرک- فاعل منفعل محفوظ متبدل باق زائل و إن سألت(2)الحق فالحقیق باسم الفاعل


1) بل مبدأ التغیر لیشمل الکون و الفساد فإنهما دفعیان عند القوم، س ره

2) قد تقدم فی مباحث العلة و المعلول أن العلیة و منها العلیة الفاعلیة دائرة فی نشأة الطبیعة کما أنها دائرة بینها و بین ما ورائها و فیما ورائها ففاعل الحرکة فی الطبیعة هو الطبیعة کما هو مصطلح الطبیعی و فاعل الوجود أعم منه کما هو مصطلح الإلهی- و أما ما ذکره من أن الأحق باسم الفاعل هو الباری عز اسمه فمبنی علی تحلیل معنی الفاعل و لا یوجب بطلان فاعلیة الطبیعة للحرکة أو سائر العلل الوجودیة للموجودات کما لا یخفی، ط مد

ما یطرد العدم بالکلیة عن الشی‌ء و یزیل النقص و الشر أصلا و هو الباری(1)جل ذکره لأن فعله إفاضة الخیر و إفادة الوجود علی الإطلاق من غیر تقیید بما دام الذات و ما دام الوصف أو بشرط الوصف أو فی وقت دون وقت بل ضرورة أزلیة بقدر احتمال کل قابل مستحق و سعة قبول کل مستعد و أما القوی التی هی مبادئ الحرکات علی سبیل المباشرة فلیست من شأنها إلا الإعداد و تهیئة المواد و تخلیتها عن بعض الأضداد لیقبل غیرها بعد فراغها عنه أو تقسیمها باختلاف الاستعداد دون الإفاضة و الإیجاد

فصل (6) فی طور آخر من التقسیم

و اعلم أنک کما ستقف فی مباحث العلة و المعلول أن العلة قد تکون علة بالعرض فاعلم هاهنا أن أکثر ما یظنونه فاعلا فهو لیس بفاعل بالحقیقة و ذلک کالأب للأولاد و الزارع للمزروع و البانی للأبنیة فلیست هی عللا مفیدة لوجود ما ینسب إلیها بل إنها معدات من جهة تسببها و علل بالعرض لا بالذات و المعطی للوجود فی هذه المعلومات هو الله تعالی کما أشار إلیه بقوله أَ فَرَأَیْتُمْ ما تُمْنُونَ أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ أَ فَرَأَیْتُمُ النَّارَ الَّتِی تُورُونَ أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ فأشار إلی أن الجمهور


1) فإنه معطی الوجود للمواد و الاستعداد و مخرجها من کتم العدم بخلاف الفاعل المصلح للطبیعین فإنه منشأ تغیرها بعد ما أوجدها الله تعالی ثم بعد ما تم استعدادها فاض وجود صورها عن عالم الباطن من الله الفیاض للصور و هذا أحد معانی الأمر بین الأمرین- القائل به أهل الحق فی مسألة عموم القدرة فالحق تعالی هو الفاعل فی الکل لأنه المعطی للوجود بقول مطلق و غیره فاعل بمعنی کونه مبدأ الحرکات و التغییرات لا الموجودات حتی وجود الحرکات بما هی فعلیات فإن الحرکة أمر بین صرافة القوة و محوضة الفعل، س ره

ما یسمونه فاعلا لیس إلا مباشر الحرکات و مبدأ التغیرات فی الموارد و محرکها و أما فاعل الصور و معطی الوجودیة فهو الحق عز اسمه

فصل (7) فی طور آخر من التقسیم

إن القوی الفعلیة بعضها یحصل بالطباع و بعضها یحصل بالعادة و بعضها یحصل بالصناعة و بعضها یحصل بالاتفاق أما التی تحصل بالصناعة فهی التی تقصد فیها استعمال مواد و آلات و حرکات فیکتسب للنفس ملکة یصدر عنها الفعل بسهولة و تلک بمنزلة صورة تلک الصناعة کصورة النار للتسخین و صورة الماء للتبرید و ستعلم فی مبحث المعاد أن الملکة ربما تصیر صورة جوهریة للنفس و تبعث بتلک الصورة فی الآخرة یوم البعث و أما التی بالعادة فهی ما تحصل فی أفاعیل لیست مقصودة فیها ذلک بل لشهوة أو غضب أو رأی ثم یتبعها غایة هی العادة و لم یکن بقصد و لا بتوجیه الأفاعیل إلیها بالأصالة إذ لا یلزم(1)

أحدها الحاجة إلی استعمال مواد و آلات خارجیة فی الصناعة.

و ثانیها کون ملکة الصناعة غایة بالذات لا بالعرض.

و ثالثها کون ملکة الصناعة صورة لأفعالها و سنخا لها بخلاف العادة فی المقامات الثلاثة، س ره

أن تکون العادة نفس ثبوت صورة تلک الأفاعیل فی النفس بل تکرر الأفاعیل ربما یؤدی لحصول أمر آخر فیها لیس من قبیلها لأنها معدات و المعد لا یلزم أن یکون شبیها بما هو معد له فملکة الفعل غیر العادة الناشئة من الفعل- و لا یلزم أیضا أن یکون عادة آلات و مواد معینة فإن عادة المشی و عادة التجارة بینهما تفاوت شدید ثم مع ذلک(2)من دقق النظر یجد أنه یرجع حصول العادة و الصناعة

1) کما أن عادة الصلاة و هی حرکات أفعالیة و أقوالیة ربما استعقبت السکون و الطمأنینة بالله و ربما استعقبت الشرک بالله و کلاهما لیسا من جنس الحرکات البدنیة- و الحاصل إبداء الفرق بین الفاعل بالصناعة و الفاعل بالعادة من وجوه ثلاثة.

2) لیس المراد أنهما لیسا قسمین من الفواعل و لا الأضراب من الفروق بل المراد أن مرجع کلیهما إلی الکیفیة الراسخة النفسانیة و الفروق من باب الغایات و البدایات، س ره

إلی جهة واحدة و القوی التی تکون بالطبع منها ما یکون فی الأجسام الغیر الحیوانیة- و منها ما یکون فی الأجسام الحیوانیة و ستعلم معنی الاتفاق(1)و الجزاف و العبث- فی مباحث العلة الغائیة

فصل (8) فی أنه هل یجب سبق العدم علی الفعل فی کل فاعلیة أم لا

فصل (8) فی أنه هل(2)یجب سبق العدم علی الفعل فی کل فاعلیة أم لا اعلم أنه لیس من شرط الفعل مطلقا أن یکون مسبوقا بالعدم کما زعمه المتکلمون(3)و ذلک لذهابهم أن علة حاجة الممکن إلی العلة هی الحدوث دون الإمکان فقط اللهم إلا أن یعنوا بالفعل ما هو معنی مندرج تحت إحدی المقولات


1) قد مضی معنی هذه و لعل السبب فی هذا و أمثاله أن المصنف س قبل أن یرتب هذه المباحث حررها متفرقة و کان فی نظره أن یقدم مباحث القوة و الفعل علی مباحث العلة و المعلول ثم وقع خلاف ذلک حین الترتیب، س ره

2) هذا قد مضی قبیل ذلک و أعاده تطفلا لتوجیه فرعین لأصل کلامی جمیعها مشهورة أما الأصل فهو علیة الحدوث للحاجة و لا توجیه له و أما الفرعان فأحدهما سبق العدم زمانا و ثانیهما عدم حاجة المعلول فی البقاء و التوجیه أنهما یمکن تصحیحهما فی الفعل المقولی أعنی أن یفعل لأن الفعل التدریجی کالحرکة و الزمان و الطبیعة علی التحقیق عنده وجوده فی جزئیاته و جزئیاته أجزاؤه و کل جزء مسبوق بالعدم الزمانی و لا جزء إلا و ینقسم و لا یحتاج فی البقاء إذ لا بقاء له و هذا الفعل فی عین کونه فعل القوی و الطبائع فعل الله تعالی المحیط، س ره

3) و مرادهم بالقول بالعدم العدم الزمانی إذ لو أرادوا ما یعم العدم الذاتی جاز وجود الفعل الدائم و لذلک ذهبوا أیضا إلی کون الزمان أمرا موهوما أو منتزعا من ذات الواجب تعالی لئلا یرد علیهم أحد أمرین إما النقض بکون الزمان نفسه فعلا قدیما- أو لزوم أن یکون لکل زمان زمان إلی غیر النهایة غیر أنهم یلزمهم بالقول بکون الزمان أمرا موهوما بطلان أصل البحث و فساد الاشتراط و بالقول بکونه منتزعا من ذات الواجب تعالی عروض التغیر للذات و ربما أجابوا بجواز المغایرة بین المنتزع و المنتزع عنه و هذا یؤدی إلی جواز المغایرة بین المفاهیم و مصادیقها و یئول إلی السفسطة و هو ظاهر، ط مد

التسع العرضیة أعنی مقولة أن یفعل و هو التأثیر التجددی کتسخین المسخن ما دام یسخن و تسوید المسود ما دام یسود و أما فعل الفاعل بمعنی المعطی للوجود مطلقا- فلا یشترط فیه سبق العدم فعلة الحاجة إلی المؤثر فی مطلق الفعل هی الإمکان و أما الفعل التجددی الذی لا بقاء له فی زمانین کالحرکة و الزمان و کذا الطبیعة الساریة فی الأجسام فیصدق فیه أنه یفتقر إلی الفاعل فی الحدوث لا فی البقاء إذ لا بقاء له- و یصدق فیه أیضا أنه لا یفتقر إلا فی الإمکان لأن إمکانه إمکان وجود أمر حادث متجدد کما سیأتی و أما المتکلمون فما عنوا بقولهم هذا المعنی و لا حاموا حوله بل صرحوا بأن الباری لو جاز علیه العدم بعد إیجاده للعالم لما ضر عدمه وجود العالم و الحق عند المحققین أن وجود المعلوم وجود تعلقی لا قوام له إلا بوجود جاعله الفیاض علیه و لیس تعلق المعلول الحادث بغیره من جهة ماهیته لأنها غیر مجعولة و لا لأجل عدمه السابق علیه إذ لا صنع للفاعل فیه و لا لکونه بعد العدم إذ هذا الوجود من ضروریاته أنه بعد العدم و الضروری غیر معلل فإذن تعلق الحادث بعلته إنما هو من حیث له وجود غیر مستقل القوام بذاته لضعف تجوهره و قصور هویته عن التمام- إلا بوجود غیره حتی یتم بوجوده فوجود علته هو تمامه و کماله و ینتهی فی سلسلة الافتقار إلی ما هو تام الحقیقة فی ذاته و به تمام کل تام و غنی کل ذی فاقة و غایة کل حرکة و طلب دفعا للدور و التسلسل و هو التام و فوق التمام لما ذکرناه فکل ما سواه متعلق به مفتقر إلیه و قد مر أن الافتقار إلیه لما سواه کأنه مقوم لها و لو کانت الحوادث تامة القوة علی قبول الإفاضة لهویاتها لکانت موجودة دائما لکنها إنما یتم إمکاناتها و استعداداتها لقبول الوجود بتغیرات تعرض لها شیئا بعد شی‌ء فیتم بها قوتها علی الوجود فمتی تمت قوتها وجدت بلا مهلة و تراخ فظهر أن کل فعل مع فاعله التام و لهذا حکم المعلم الأول أن الفعل الزمانی لا یکون إلا لفاعل زمانی و قال إذا أردت أن تعلم أن الفاعل لهذا الفعل زمانی أو غیر زمانی فانظر فی حال فعله فإن کان فعله واقعا تحت الزمان ففاعله أیضا کذلک لعدم انفکاکه عنه

فصل (9) فی أن القدرة لیست نفس المزاج کما زعمه بعض الأطباء

و بیانه أن المزاج کما سیأتی عبارة عن کیفیة من جنس أوائل الملموسات- أعنی الحرارة و البرودة و الرطوبة و الیبوسة و هی بالحقیقة من هذه الکیفیات الأربع- إلا أنها متوسطة بینها منکسرة ضعیفة بالنسبة إلیها و إذا کان کذلک وجب أن یکون فعل المزاج من جنس فعل هذه الکیفیات إلا أنه أضعف منها لأنها صرفة قویة و هو فاتر ضعیف و لما لم یکن تأثیر القدرة من جنس تأثیر هذه الکیفیات عرفنا(1)أنها لیست نفس المزاج بل هی کیفیة نفسانیة تابعة للمزاج بل یستتبعها صورة مدبرة للمزاج حافظة إیاه بإیراد ما یستحیل منه شیئا فشیئا و جبر ما یتداعی إلی الانفکاک علی الالتئام من موضوعات تلک الکیفیات المتضادة الأفعال المتخالفة الأوضاع- فیکون لا محالة وجود تلک الصورة الموصوفة بالقدرة و التدبیر و الجبر و التسخیر من أفق أرفع من أفق المزاج و هذا المبحث ألیق بالطبیعیات

فصل (10) فی الحرکة و السکون
فإنهما یشبهان القوة و الفعل

و هما بالمعنی الأعم(2)

إن قلت الخروج من اللیس إلی الأیس حرکة علی سبیل التشبیه و المجاز لا بالحقیقة- و کذا الخروج دفعة و إن کان حرکة بمعنی التغیر إلا أنه یحتاج فی عروضه للموجود إلی التخصص الطبیعی کما فی الانقلابات.

قلت هب أن الخروج من اللیس إلی الأیس کما فی العقول حرکة مجازا و قول تقریبی و الخروج دفعة کالکون و الفساد محتاج إلی التخصص الطبیعی فی الموجود لأنه من لواحق الجسم الطبیعی إلا أن الحرکة الجوهریة کسیلان الطبیعة لیست من لواحق الجسم بل من مبادئه لأن وجود الطبیعة سیال و هی فصل الجسم مقدم علیه فهذا تخصص بنفس الجسمیة لا بعدها، س ره

من عوارض الموجود(3)

و فیه أن الخروج من القوة إلی الفعل إنما یتأتی فیما هو مرکب مما بالقوة و ما بالفعل بنفسه أو بموضوعه و هو الجوهر الجسمانی و هذا هو التخصص الطبیعی و هذا الخروج إما کون و فساد و إما حرکة جسمانیة أو حال المقولات التی لا حرکة فیها عندهم- و الجمیع من أحوال الجسم الطبیعی أی مجموع المادة و الصور و هو الجوهر الجسمانی عندهم.

علی أنه سیورد فی فصول هذه المرحلة و التی بعدها أحکاما لیست إلا عارضة للحرکة بالمعنی الأخص بما أنها من خواص الجسم الطبیعی و لا ینفع فی ذلک مجرد تعمیم مفهوم الحرکة بما یشمل الکون و الفساد و غیره.

و الأحسن بالنظر إلی شمول ما بالقوة لکل أمر مادی غیر مفارق ثم ثبوت الحرکة الجوهریة لکل جوهر مادی و حرکة سائر المقولات العرضیة بتبع الجوهر فی سیلانه أن یقسم الموجود إلی ثابت و سیال مساوقا لتقسیمه إلی ما بالفعل و ما بالقوة و البحث عند ذلک عن بعض أحکام الحرکات مما یناسب العروض لمطلق الموجود، ط مد

بما هو موجود إذ لا یحتاج الموجود فی عروضهما له إلی أن یصیر نوعا خاصا طبیعیا أو تعلیمیا.

1) کما أن هذا دلیل علی أن النفس أیضا لیست نفس المزاج، س ره

2) أی الشامل للخروج من اللیس إلی الأیس و من الإمکان إلی الوجوب و الشامل للخروج من القوة الاستعدادیة دفعة أو تدریجا.

3) مراده بالمعنی الأعم کما سیفسر أخذ الحرکة معنی مطلق الخروج من القوة إلی الفعل سواء کان علی وجه التدریج کالحرکة فی الأین و الوضع أو دفعة کما فی مورد الکون و الفساد عند المشاءین و مطلق الخروج من القوة إلی الفعل و عدمه عما من شأنه ذلک مما یعرض الموجود من حیث هو موجود قبل التخصص الطبیعی و التعلیمی.

فنقول الموجود إما بالفعل من کل وجه فیمتنع علیه الخروج عما کان علیه- و إما بالقوة من کل جهة و هذا غیر متصور فی الموجود إلا فیما کان له فعلیة القوة- فیکون فعله مضمنا فی قوته و لهذا من شأنه أن یتقوم و یتحصل بأی شی‌ء کان- کالهیولی الأولی و إما بالفعل من جهة و بالقوة من جهة أخری و لا محالة ذاته مرکبة من شیئین بأحدهما بالفعل و بالآخر بالقوة و له من حیث هو بالفعل سبق

ذاتی علی ما له من حیث هو بالقوة و ستعلم عن أن جنس الفعل له التقدم علی جنس القوة بجمیع أنحاء التقدم ثم القسم الأول الذی هو بالفعل من کل وجه الذی لا یمکن علیه التغیر و الخروج من حالة إلی حالة أصلا یجب أن یکون أمرا بسیطا حقیقیا- و مع بساطته لا بد أن یکون کل الأشیاء و تمام الموجودات کلها کما سنبرهن علیه- و الذی هو بالفعل من وجه و بالقوة من وجه له من حیث هو بالقوة أن یخرج إلی الفعل بغیره من حیث هو غیره و إلا لم یکن ما بالقوة ما بالقوة و هذا الخروج إما بالتدریج أو دفعة و الخروج بالمعنی الأعم من الأمرین یعرض لجمیع المقولات- فإنه لا مقولة إلا و فیها خروج عن قوة لها إلی فعل لکن المصطلح علیه فی استعمال لفظ الحرکة هو ما کان خروجا لا دفعة فهو المسمی بالحرکة و عدم ذلک الخروج عن الموضوع القابل هو المسمی بالسکون فحقیقة الحرکة هو الحدوث التدریجی- أو الحصول أو الخروج من القوة إلی الفعل یسیرا یسیرا أو بالتدریج أو لا دفعة و کل هذه العبارات صالحة لتحدید الحرکة.

و لیس لک أن تقول الدفعة عبارة عن الحصول فی الآن و الآن عبارة عن طرف الزمان و الزمان عبارة عن مقدار الحرکة فقد انتهی تحلیل تعریف الدفعة و هو جزء هذه التعریف إلی الحرکة فقد أخذ الشی‌ء فی تعریف نفسه و هو الدور المستحیل- و کذلک إذا قلنا یسیرا یسیرا أو بالتدریج فإن کلا منهما لا یعرف إلا بالزمان الذی لا یعرف إلا بالحرکة.

لأنا نقول کما قال بعض الفضلاء إن تصورات هذه الأمور أی الدفعة و التدریج و نحوه بدیهیة بإعانة الحس علیها و إن کان معرفتها بحدودها محوجة إلی مقوماتها الذاتیة من الزمان و الآن فذلک هو المحتاج إلی البرهان(1)فمن الجائز أن یعرف حقیقة الحرکة بهذه الأمور ثم یجعل الحرکة ذریعة لمعرفة الزمان و الآن اللذین أحدهما مقدارها و الآخر طرف مقدارها و هما سببا هذه الأمور الأولیة


1) أی إلی النظر و الکسب بالمبادئ التصوریة إذ معلوم أن التصور لا یکتسب من التصدیق و إنما قال ذلک لمشارکة الحد و البرهان کما مر، س ره

التصور و هکذا حال کثیر من الأمور التی هی ظاهرة(1)الإنیة خفیة الماهیة- و حینئذ لا یلزم الدور و هذا الجواب مما ذکره صاحب المطارحات و استحسنه الإمام الرازی فی المباحث المشرقیة لکن المتقدمین لم یلتفتوا إلی هذا التعریف لاشتماله علی دور خفی إذ لا بد أن یعتبر فی تلک الأمور الانطباق علی أمر ممتد تدریجی الحصول- و لذلک قال الشیخ فی الشفاء جمیع هذه الرسوم یتضمن بیانا دوریا فاضطر مفیدنا هذه الصناعة إلی أن سلک مسلکا آخر فالقدماء عدلوا عن ذلک فقالوا الحرکة ممکن الحصول و کل ما یمکن حصوله للشی‌ء فإن حصوله کمال لذلک الشی‌ء فإذن الحرکة کمال لما یتحرک و لکنها تفارق سائر الکمالات من حیث إنه لا حقیقة لها- إلا التعدی إلی الغیر و السلوک إلیه فما کان کذلک فله لا محالة خاصیتان إحداهما أنه لا بد هناک من مطلوب ممکن الحصول لیکون التوجه توجها إلیه الثانیة أن ذلک التوجه ما دام کذلک فإنه(2)بقی منه شی‌ء بالقوة فإن المتحرک إنما یکون متحرکا بالفعل إذا لم یصل إلی المقصود فما دام کذلک فقد بقی منه شی‌ء بالقوة- فإذن هویة الحرکة متعلقة بأن یبقی منها شی‌ء بالقوة و بأن لا یکون الذی هو المقصود من الحرکة حاصلا بالفعل و أما سائر الکمالات فلا یوجد منها واحدة من هاتین الخاصیتین فإن الشی‌ء إذا کان مربعا بالقوة صار مربعا بالفعل فحصول المربعیة هی من حیث هی لا یوجب أن یقتضی و یستعقب شیئا و أیضا فعند حصوله لا یبقی منه شی‌ء بالقوة


1) قد أشار قدس سره إلی إعانة ظهور الإنیة و بداهة الهلیة و البسیطة علی أن تصورات هذه الأمور بوجه تمتاز عما عداها بدیهیة و إن کانت تصوراتها بحدودها کسبیة فلا یرد أن- الکلام کان فی بداهة تصورات مفاهیمها العرضیة لا بداهة إنیتها و بعبارة أخری الکلام فی بداهة ماهیتها لا فی بداهة إنیتها، س ره

2) فإن الحرکة انتظار و طلب و أی جزء فرض منهما کذلک إذ لیس بالفعل المحض و لا بالقوة المحضة و لیس أمرا دفعیا کالمربع مثلا فإنه إذا تحقق وقع دفعة و تم فی الآن، س ره

فإذا عرفت هذا فنقول الجسم إذا کان فی مکان و هو ممکن الحصول فی مکان آخر ففیه إمکانان أحدهما الحصول فی ذلک المکان و الثانی إمکان التوجه إلیه و قد سبق أن کل ما یکون ممکن الحصول فإن حصوله یکون کمالا له فإذن التوجه إلی ذلک المطلوب کمال لکن التوجه إلی المطلوب متقدم لا محالة علی حصول المطلوب- و إلا لم یکن الوصول إلیه علی التدریج و کلامنا فیه فإذن التوجه کمال أول للشی‌ء الذی(1)بالقوة لکن لا من کل وجه فإن الحرکة لا تکون کمالا فی جسمیته(2)و إنما هی کمال له من الجهة التی هو باعتبارها کان بالقوة فإذن الحرکة کمال أول لما بالقوة من جهة ما هو بالقوة و هذا الرسم للفیلسوف الأعظم أرسطاطالیس- و أما أفلاطون الإلهی فإنه رسمها بأنها خروج عن المساواة أی کون الشی‌ء بحیث لا یکون حاله فی آن مساویا لحاله قبل ذلک الآن و بعده و أما فیثاغورس فإنه نقل عنه فی تعریف الحرکة أنها عبارة عن الغیریة(3)و هذا قریب مما ذکره أفلاطون إذ


1) الباء للمصاحبة لأن المراد بهذه القوة ما هی المضمنة فی الفعل إذ الحرکة أمر بین صرافة القوة و محوضة الفعل لا القوة المحضة التی کانت متقدمة علی مطلق الفعلیة- و إلا صدق علی کل حادث مسبوق بالقوة و لو لم یرد القوة التی هی بوجه فعلیة لم یحصل فائدة الخاصة الثانیة فی ألفاظ التعریف کما لا یخفی، س ره

2) لأن الکمال ما هو رافع نقص ما و الحرکة رافعة لقوة ما فهی کمال من جهة ما کان المتحرک بالقوة و لیست کمالا فی جسمیته مثلا لأن الجسمیة مع الحرکة کما کانت قبل إنما الکمال الأول لجسمیة الجسم المتحرک صورته النوعیة و ما قد یقال إن هذا التعریف أخفی من الحرکة نفسها فهو غلط لأن ظهور إنیة الشی‌ء غیر ظهور ماهیته مع أن ما هو الظاهر خروج الشی‌ء من حال إلی حال و أما أن ذلک الخروج علی نحو التدریج الاتصالی من حال قارة إلی حال قارة بلا تخلل سکنات و لو فی إبطاء ما یتصور منها و نحو ذلک فخفی و لذا أنکر صاحب الشبهة الآتیة حصول الشی‌ء بنحو التدریج الاتصالی- فقال بتتالی الآنات و الآنیات، س ره

3) ظن أنها لیست عنده تعریفا بل تبدیل لفظ بلفظ کالتعبیر عن الماهیة بالکلی الطبیعی أو بالتعین و نحو ذلک و إلا فإن ساغ التعریف بالأعم فتعریفه بالطلب و العشق أولی من الغیریة لکن شیمة التأدب مع الأساتذة أحسن و حینئذ فلی توجیه وجیه لکلامه- و هو أن یراد أن الحرکة هی ملاک الغیریة مع عالم القدس لأن أحکام السوائیة تدور علیها فلیس هناک حالة انتظاریة و من هنا قلنا سابقا إن مناط غیریة العلم الطبیعی مع الإلهی الحرکة المباین بها الموضوعان و عبر عنها بالتخصص الطبیعی و العجب أنهم لم یتفطنوا بمقصوده و الله یقول الحق و هو یهدی السبیل، س ره

فیه إشارة إلی أن حالها فی صفة من الصفات فی کل آن مغایرة لحالها قبل ذلک الآن و بعده.

و یمکن توجیه کلامهما بما یدل علی تمام التعریف من أخذ التدریج(1)الاتصالی فیه فإن الشی‌ء إذا کان حاله فی کل حین فرض مخالفا لحاله فی حین آخر قبله أو بعده کانت تلک الأحوال المتتالیة أمورا متغایرة تدریجیة علی نعت الوحدة و الاتصال فأفلاطون عبر عن هذا المعنی بالخروج عن المساواة و فیثاغورس عبر عنه بالغیریة و المقصود واحد و لا یرد علیهما أن کلا من هذین المعنیین أمر بسیط- لا یعقل فیه الامتداد و الاتصال فلیس شی‌ء منهما تمام حقیقة الحرکة لکن الشیخ لم یلتفت إلی التوجیه المذکور و قال فی الشفاء إن الحرکة قد حدت بحدود مختلفة مشتبهة و ذلک لاشتباه الأمر فی طبیعتها(2)

و أیضا لیست موجودة بوجود قار و إن قلت إنها واحدة صدقت لأن الاتصال الوحدانی مساوق للوحدة الشخصیة و إن قلت إنها کثیرة صدقت لقبولها التجزی‌ء إلی أجزاء غیر متناهیة و لو کانت أقل ما یتصور منها و إن قلت إنها متغیرة صدقت و إن قلت إنها ثابتة بسیطة محفوظة باعتبار التوسط صدقت و هکذا، س ره

إذ کانت لا یوجد أحوالها ثابتة بالفعل و وجودها فیما یری أن یکون قبلها شی‌ء قد بطل و شی‌ء مستأنف الوجود- فبعضهم حدها بالغیریة إذ کانت توجب تغیر الحال و إفادة لغیر ما کان و لم یعلم أنه

1) و یمکن أن یقال کان اللفظان حقیقة عرفیة خاصة عندهم فی التدریج الاتصالی- و لیس المراد الحقیقة اللغویة و الحقیقة العرفیة العامة منهما، س ره

2) أی طبیعة الحرکة نفسها مثار وجوه الاشتباه ذات وجوه کالآیات المتشابهة- إذ لو قلت إنها موجودة صدقت أو معدومة صدقت لأنها قوة و قوة الشی‌ء لیست بشی‌ء و إن کانت بوجه فعلیته.

لیس یجب أن یکون ما یوجب إفادة الغیریة فهو نفسه غیریة فإنه لیس کل ما یفید شیئا یکون هو إیاه و لو کانت الغیریة حرکة لکان کل غیر متحرکا و لیس کذلک- و قال قوم إنها طبیعة غیر محدودة و الأحری أن یکون هذا إن کان صفة لها صفة(1)غیر خاصة فغیر الحرکة کذلک أیضا کاللانهایة و الزمان و قیل إنها خروج عن المساواة کأن الثبات علی صفة واحدة مساواة الأمر بالقیاس إلی کل وقت یمر علیه- و إن الحرکة لا یتساوی نسبة أجزائها و أحوالها إلی الشی‌ء فی أزمنة مختلفة فإن المتحرک فی الأین فی کل آن له أین آخر و المستحیل فی کل آن له کیف آخر- و هذه رسوم إنما دعا إلیها الاضطرار و ضیق المجال و لا حاجة بنا إلی التطویل فی إبطالها و مناقضتها فإن الذهن السلیم یکفیه فی تزییفها ما قلناه انتهی کلامه.

أقول ما ذکره الشیخ فی تزییف التعریف الفیثاغورسی من أن الحرکة لیست نفس الغیریة و إنما هی مفیدة الغیریة فلیس(2)بذلک إذ الحرکة نفس التجدد- و الخروج من حاله إلی غیره لا ما به یتجدد الشی‌ء و یخرج بل نفس خروج الشی‌ء عن حالة نفس غیریته لها فی التحقق و الثبوت و إن تغایرا فی المفهوم و ذلک کاف فی الرسوم- و أما الذی نقل من قوم و زیفه و هو أنها طبیعة غیر محدودة فستعلم فی موضعه من إثبات تجدد الأکوان الجوهریة و تحول الطبیعة(3)الساریة فی کل جسم و أن تجددها و تبدلها فی ذاتها و جوهرها أصل جمیع الحرکات و الاستحالات الأرضیة العرضیة.

عقدة و حل:

قال الإمام الرازی فی المباحث المشرقیة و شرحه لعیون الحکمة- إن لی فی خروج الشی‌ء من القوة إلی الفعل علی التدریج


1) إشارة إلی منع کونها غیر محدودة لکونها موجودا واحدا شخصیا و عدم محدودیتها باعتبار الأجزاء الوهمیة التی لمقدارها الذی هو الزمان أو منطبق علیه و عدم المحدودیة فی الحرکة المستقیمة فی جانب التعقل فقط، س ره

2) أقول سلمنا أن الحرکة هی التغیر غیر الغیریة و التغایر، س ره

3) فتصرف فی کلامهم فحمل الطبیعة علی مبدإ الحرکة و السکون الذاتیین و الطبیعة فی کلامهم یحتمل الماهیة المرسلة، س ره

تشکیکا مع أنه اتفقت آراء الحکماء علیه فإن الشی‌ء إذا تغیر فذلک التغیر إما أن یکون لحصول شی‌ء فیه أو لزوال شی‌ء عنه فإنه إن لم یحدث فیه شی‌ء مما کان معدوما و لم یزل عنه شی‌ء مما کان موجودا وجب أن یکون حاله فی ذلک الآن کحاله قبل ذلک فلم یوجد فیه تغیر و قد فرض ذلک هذا خلف فإذن الشی‌ء إذا تغیر فلا بد هناک من حدوث شی‌ء فیه أو زوال شی‌ء عنه فلنفرض أنه حدث فیه شی‌ء فذلک الشی‌ء قد کان معدوما ثم وجد و کل ما کان کذلک فلوجوده ابتداء و ذلک الابتداء غیر منقسم و إلا لکان أحد جزئیه هو الابتداء لا هو فذلک الذی حدث إما أن یکون فی ابتداء وجوده موجودا أو لا یکون فإن لم یکن فهو بعد فی عدم لا فی ابتداء وجوده و إن حصل له وجود فلا یخلو إما أن یکون قد بقی منه شی‌ء بالقوة أو لم یبق فإن لم یبق فالشی‌ء قد حصل بتمامه فی أول حدوثه فهو حاصل دفعة لا یسیرا یسیرا و إن بقی منه شی‌ء بالقوة فذلک الشی‌ء الذی بقی إما أن یکون عین الذی وجد و هو محال لاستحالة أن یکون شی‌ء واحد- موجودا و معدوما دفعة واحدة و إما أن یکون غیره فحینئذ الذی حصل أولا فقد حصل بتمامه و الذی لم یحصل فهو بتمامه معدوم و لیس هناک شی‌ء واحد له حصول علی التدریج بل هناک أمور متتالیة فالحاصل أن الشی‌ء الأحدی الذات یمتنع أن یکون له حصول إلا دفعة بل الشی‌ء الذی له أجزاء کثیرة أمکن أن یقال إن حصوله علی التدریج علی معنی أن کل واحد من تلک الأفراد إنما یحصل فی حین بعد حین- و أما علی التحقیق فکل ما حدث فقد حدث بتمامه دفعة و ما لم یحدث فهو بتمامه معدوم فهذا ما عندی فی هذا الموضع هذا کلامه.

و أقول إن بهمنیار ذکر هذه الشبهة ناقلا إیاها عمن سبقه من الأقدمین- و أبطلها بأنها إنما تنفی وجود الحرکة بمعنی القطع و هی غیر موجودة فی الأعیان- و الموجود من الحرکة إنما هو التوسط المذکور و هو لیس إلا أمرا سیالا لا یکون متقضیا و لاحقا و جمهور المتأخرین سلکوا هذا المنهج زاعمین أنه منهج الحکمة إلا مولانا و سیدنا الأستاذ دام ظله العالی حیث أفاد أن النافین للحرکة بمعنی القطع- قائلون بأن التوسط المذکور یرسم فی الوهم أمرا حادثا تدریجیا علی نعت الاتصال

و إن اجتمعت هناک أجزاؤه الحادثة علی التدریج و إذا کان حصول الشی‌ء الواحد- علی سبیل التدریج غیر معقول فلم یتصور ذلک سواء کان فی الأعیان أو فی الأوهام- و هذا القیاس المغالطی لو صح لکان حجة ناهضة هناک أیضا إذ لا اختصاص له بأحد الوجودین أصلا و اللازم خلف و قد اجتمعت الآراء علی بطلانها کیف و قد برهن علی اتصال الجسم(1)و عدم انفصاله إلی غیر المنقسمات الوضعیة کما سیجی‌ء فی مباحث الجوهر و خروج الجسم من أین إلی أین آخر مشاهد محسوس و ذلک الخروج أمر تدریجی منطبق علی المسافة المتصلة فوجود کمیة متصلة غیر قارة منطبقة علی کمیة متصلة قارة و لو فی الخیال من الضروریات التی لا یمکن إنکارها فالحری قلع أساس الإشکال و تخریب بنائه بإفشاء وجه الغلط فیه و ذلک غیر متعسر علی من وفق له- بل میسر لمن خلق له فإن وجود الشی‌ء بتمامه فی الآن غیر وجوده فی الزمان إذ قد یکون للشی‌ء وجود فی الزمان و لیس وجوده و لا وجود جزء منه فی الآن بل وجود نهایة منه و نهایة الشی‌ء خارجة عنه لأنه عدمه و انقطاعه و وحدة الشی‌ء لا تأبی ذلک أصلا لأن الحرکة و الزمان و ما یجری مجراهما من الأمور الضعیفة الوجود التی وجود کل جزء منها یجامع عدم غیره(2)و التدریج فی الحدوث لا ینافی وجود الشی‌ء- الممتد الواحد بتمامه فی مجموع الزمان الذی هو أیضا متصل واحد شخصی فی نفسه- بل إنما ینافی وجوده بتمامه أو وجود بعض منه فی الآن ثم لا یلزم أن یکون لکل حادث ابتداء آنی یوجد هو أو جزء منه فی ذلک الآن و هذا الغلط إنما نشأ من


1) إشارة إلی وقوع التدریج فی العین بالنسبة إلی الحرکة التوسطیة أیضا کما یدل علیه جعله و لو فی الخیال فردا خفیا نعم نفس الکون فی الوسط بسیط و کذا لو کانت المسافة مرکبة مما لا یتجزأ فالکون فی کل منها لا یقطع علی التدریج و أما باعتبار نسب التوسط إلی حدود المسافة المتصلة فالتدریج واقع فإن التوسط و إن کان بسیطا لکنه بسیط سیال کالآن السیال، س ره

2) هذا من ضروریات هذا الجواب فإن الحرکة کما مر إن قلت إنها وجود صدقت- إلا أنها تتشابک بالعدم لأنها حیث لیس منها لا یتجزأ فلیس فیها وجود غیر متشابک بالعدم- کما أن الهیولی فعلیتها القوة، س ره

اشتراک لفظ الابتداء بین معنیین متغایرین فإن لفظ الابتداء قد یطلق علی طرف الشی‌ء و نهایته و قد یطلق علی الآن الذی یوجد فیه الشی‌ء الدفعی الحدوث المستمر الذات أولا و الحرکة لیست مما یوجد دفعة ثم یستمر فلیس لها آن أول الحدوث و لا لجزء منها لأن جزء الحرکة أیضا حرکة بل لها طرف و نهایة یختص بآن هو منطبق علی طرفها و من تعاریف الحرکة ما ذکره الشیخ فی النجاة و هو أن الحرکة تبدل حال قارة فی الجسم یسیرا یسیرا علی سبیل اتجاه نحو شی‌ء و الوصول به إلیه و هو بالقوة أو بالفعل.

فلنبین قیود هذا التعریف و احترازاته فقوله تبدل حال قارة احتراز عن انتقال من حال غیر قارة إلی حال غیر قارة أخری کانتقال من متی إلی متی أو من فعل إلی فعل أو من انفعال إلی انفعال إذ تلک الأمور أحوال غیر قارة و الانتقال منها لیس حرکة کما أن التلبس بها لیس بسکون(1)و قوله فی الجسم احتراز عن تبدل الأحوال القارة للنفوس المجردة(2)من صفاتها و إدراکاتها إذ ذلک لا یکون حرکة- لا عن تبدل الهیولی الأولی فی صفاتها علی ما قیل فإن للهیولی حرکة فی استعداداتها و انفعالاتها و قد یقال إن المتحرک فی الحرکة الکمیة لیس إلا المادة بل المراد من الجسم ما یعمه و مادته و قوله یسیرا یسیرا یخرج تبدلا لا یکون کذلک فی الجسم


1) لأن عدم القرار معتبر فی مفاهیم هذه الثلاثة فضلا عن وجودها، س ره

2) أی تجردا عقلانیا و المراد من صفاتها مثل الإرادات الکلیة و من إدراکاتها مثل المعقولات بالذات و لو أدرجناه فی الحرکة کما یدل علیه قولهم الفکر حرکة من المطالب إلی المبادئ ثم من المبادئ إلی إلی المطالب فکونه بالجسم باعتبار أن النفس اسم لجنبة التعلق بالجسم أو لکونها جسمانیة الحدوث إلا أن یقال المراد بالحرکة الفکریة مطلقا الانتقال و أما المجردة تجردا خیالیا فلها حرکة فی الإرادات الجزئیة کمیول النزوعیة و فی الإدراکات الجزئیة و غیرها و هذه التبدلات ترد علیها باعتبار الجسمیة لکونها شدیدة الحاجة إلی الجسم و عند الشیخ القوی الجزئیة منطبعات فی الروح البخاری، س ره

و تبدل الهیولی فی صورها الجوهریة فإن ذلک عند الشیخ و جمهور الحکماء لا یمکن أن یکون علی سبیل التدریج و سینکشف لک الحق الذی فیه و قوله علی سبیل اتجاه نحو شی‌ء احترز به عن تبدل الجسم فی ضوئه مثلا و الانتقال عنه یسیرا یسیرا إلی الظلمة فإنه و إن کان فیه تبدل فی حال قارة تدریجا إلا أنه لیس بحرکة لعدم کونه علی سبیل التوجه نحو شی‌ء و أراد بالسببیة المعبر عنها بالباء القریبة الذاتیة- احترازا عن تبدل أحوال قارة تدریجا لا یکون الوصول إلی ما یترتب علیه أولیا أو ذاتیا کما ستعلم فی مباحث العلة الغائیة من أن الغایة قد تکون ذاتیة و قد تکون عرضیة و بذلک یخرج عن الحد الانتقال من جدة إلی جدة أو من إضافة إلی إضافة- إذ کل منهما و إن کان تدریجیا إلا أن شیئا منهما لیس غایة ذاتیة أو أولیة بل التبدل فیهما مسبوق بتبدل فی غیرهما و إنما عمم فی الغایة المذکورة لیشمل ما لها غایة بالفعل- کما لا تدوم من الحرکات المستقیمة و ما لیس لها غایة بالفعل کما تدوم من الحرکات الدوریة إذ ما یحصل لها إنما هو وضع تدریجی صالح لأن یفصل إلی أوضاع لا یکون شی‌ء منها بالفعل بل بالقوة القریبة من الفعل.

و من تعاریفها ما ذکره رهط من حکماء الإسلام وفاقا للمتقدمین و هو أن الحرکة زوال من حال أو سلوک من قوة إلی فعل و فی الشفاء أن ذلک غلط لأن نسبة الزوال(1)و السلوک إلی الحرکة لیست کنسبة الجنس أو ما یشبه الجنس بل کنسبة الألفاظ المترادفة إیاها إذ هاتان اللفظتان و الحرکة وضعت أولا لاستبدال الشی‌ء فی المکان ثم نقلت إلی الأحوال.


1) و أیضا الحرکة کمال و فعلیة و الزوال رفع و سلب و أما التدریج الاتصالی فلا یبعد أن یفهم من السلوک و کذا من زوال من حال إلی حال کما إذا لو کان الزوال فی الدفعیات لم یکن هنا موضوع واحد یکون الزائلات أحوالا له هو مفاد التعریف و یحتمل أن یکون الزوال من المزاولة و حینئذ لا یرد علیه ما ذکرناه من تعریف النوع المحصل بالسلب، س ره

و أقرب التعاریف هو أن یقال الحرکة هی موافاة حدود(1)

لا یقال ینبغی أن یقید الاتصال بالتدریجی لأنا نقول فهم التدریج من تقیید الحدود بالقوة إذ علمت أن کل حد لیس فعلا محضا بل حالة انتظاریة یستعقب شیئا.

لا یقال لفظ الاتصال مستدرک لغناء لفظ بالقوة عنه إذ لو کانت الحدود منفصلة کما فی تتالی الآنات و الآنیات کانت الحدود بالفعل.

لأنا نقول لو تخلل السکنات بین الأفراد الزمانیة من الحرکة تحقق الحدود بالقوة مع الانفصال فظهر أنه لا بد من کلا القیدین و أقربیة التعریف من حیث ظهوره فی الاتصال التدریجی، س ره

بالقوة علی الاتصال- و السکون هو أن تنقطع هذه الموافاة و تلک الحدود تفترض بالموافاة و الحرکة علی هذا النحو یتبعها وجود الحرکة بمعنی القطع الذی سنذکره
فصل (11) فی تحقیق القول فی نحو وجود الحرکة
اشارة

قال الشیخ فی الشفاء الحرکة اسم لمعنیین الأول الأمر المتصل المعقول للمتحرک- من المبدإ إلی المنتهی و ذلک مما لا حصول له فی أعیان لأن المتحرک ما دام لم یصل إلی المنتهی فالحرکة لم توجد بتمامها و إذا وجدت فقد انقطع و بطل فإذا لا وجود له فی الأعیان أصلا بل فی الذهن و ذلک لأن المتحرک یستند إلی المکان الذی ترکه- و إلی المکان الذی أدرکه فإذا ارتسمت صورة کونه فی المکان الأول فی الخیال ثم قبل زوالها عن الخیال ارتسمت صورة کونه فی المکان الثانی فقد اجتمعت الصورتان فی الخیال فحینئذ یشعر الذهن بأن الصورتین معا علی أنهما شی‌ء واحد و أما فی الخارج- فلا یکون لها فی الوجود حصول قائم کما فی الذهن إذ الطرفان لا یحصل فیهما المتحرک فی الوجود و الحالة التی بینهما لها وجود قائم.


1) أی موافاة بالذات کما هو الظاهر فخرج موافاة أشیاء مصادفة للمتحرک فی الحدود- و لم یعین المتحرک الموافی لیشمل الجسم و الهیولی کما فی الحرکة الجوهریة بل الکمیة.

الثانی و هو الأمر الوجودی فی الخارج و هو کون الجسم متوسطا بین المبدإ و المنتهی بحیث کل حد فرض فی الوسط لا یکون قبله و لا بعده فیه و هو حالة موجودة مستمرة ما دام کون الشی‌ء متحرکا و لیس فی هذه الحالة تغیر أصلا بل قد یتغیر بحدود المسافة بالعرض لکن لیس المتحرک متحرکا لأنه فی حد معین من الوسط و إلا لم یکن متحرکا عند خروجه منه بل لأنه متوسط علی الصفة المذکورة- و تلک الحالة ثابتة فی جمیع حدود(1)ذلک الوسط و هذه الصفة توجد فی المتحرک و هو فی آن لأنه یصح أن یقال له فی کل یفرض فی حد متوسط لا یکون قبله و لا بعده فیه.

و الذی یقال من أن کل حرکة فی زمان فإما أن یعنی بالحرکة الأمر المتصل فهو فی الزمان و وجودها فیه علی سبیل وجود الأمور فی الماضی و إن کان یباینها بوجه فإن الأمور الموجود فی الماضی قد کان لها وجود فی آن من الماضی- کان حاضرا فیه و لا کذلک هذا و إن عنی به المعنی الثانی فکونه فی الزمان لا علی معنی أنه یلزم مطابقة الزمان بل علی معنی أنه لا یخلو من حصول قطع و ذلک القطع مطابق للزمان فلا یخلو من حدوث زمان و لأنه ثابت فی کل آن من ذلک الزمان- فیکون ثابتا فی هذا الزمان بواسطته هذا کلامه.

و فیه موضع أبحاث نقضا و إحکاما.
الأول أنا نقول لکل ماهیة نحو خاص من الوجود

و کونها فی الأعیان عبارة عن صدقها علی أمر و تحقق حدها فیه کما ذکره(2)الشیخ فی باب المضاف


1) فرض الحدود کتوصیفه بکونه بین المبدإ و المنتهی مجرد توصیف لتحصیل الإشارة إلی خصوصیة حال الحرکة و إلا ففرض الحدود و التوسط یصحح الانقسام- و الانقسام من أوصاف الحرکة القطعیة دون التوسطیة، ط مد

2) أقول الموجود قسمان أحدهما ما هو الموجود نفسه و ثانیهما الموجود بوجود منشإ انتزاعه و من قبیل الثانی وجود الإضافة و کذا وجود الحرکة بمعنی القطع و لو کانت الإضافة نفسها موجودة لتسلسلت إذ لو کانت موجودة لم تکن إلا عرضا کالبیاض فکان له إضافة الحالیة فی المحل ثم ننقل الکلام إلی الحالیة و الفرض أنها موجودة و هکذا و لیست اعتباریة حتی ینقطع بانقطاع الاعتبار، س ره

و إنه موجود فی الخارج بمعنی أنه یصدق حده علی أشیاء کثیرة فیه و لا یعنی بموجودیة الشی‌ء إلا ذلک و من هذا القبیل ماهیة الحرکة و الزمان و القوی و الاستعدادات و غیرها و العجب أن الشیخ ذاهب إلی وجود الزمان المتصل فی الخارج(1)لأنه الذی ینقسم إلی السنین و الشهور و الأیام و الساعات و الحرکة بالمعنی الأول یطابقه- و الحرکة عنده محل الزمان و علته فالمعدوم کیف یکون محلا للموجود و علة له.

الثانی أنا نقول لعل غرض الشیخ من نفی وجود الحرکة بالمعنی الأول

أن الحرکة وصف للجسم و الجسم جوهر ثابت موجود فی کل آن من زمان وجوده- و الحرکة لا وجود لها فی الآن و لو کان ذلک المعنی نعتا للجسم یلزم وجود الحرکة فی کل آن یوجد فیه الجسم المنعوت به لاستحالة انفکاک الموصوف عن الصفة التی وصف بها عنه حین وصف بها فالموجود من الحرکة هو المعنی الآخر لاستمراره کاستمرار الجسم لا المعنی الأول لتبدله و تجدده مع ثبات الجسم لکنا نقول إن محل الحرکة و قابلها لیس الجسم بما هو أمر ثابت بل الجسم بواسطة اشتماله علی المادة المنفعلة- المتأثرة آنا فآنا کما أن فاعلها أیضا سواء کانت طبیعة أو قسرا أو إرادة لا بد و أن یلحقه ضرب من تبدل الأحوال و الحیثیات لیصیر بانضمام تلک الأحوال موجبا لحصول الحرکة فی القابل کما بینه الشیخ فی موضعه لأن علة المتغیر متغیر و علة


1) أقول کما أن الحرکة قسمان کذلک الزمان أحدهما منطبق علی الحرکة القطعیة- و هو مثلها غیر موجود إلا فی النفس و الآخر منطبق علی الحرکة التوسطیة و هو الآن السیال و هو موجود مثلها و ما قال الشیخ بوجوده هو هذا و کیف یکون الزمان بالمعنی الأول موجودا و الماضی معدوم و المستقبل لم یوجد بعد و لا فرق فی ذلک بین ما کان ماضیه و استقباله أحقابا و ما کانا حالا عرفیا فلا وجود إلا للتوسط و الآن السیال الذی هو روح الزمان و أما الآن الذی هو طرفه فلیس بموجود و أما وجود الزمان بمعنی مقدار القطع- فهو بمعنی أن له منشأ انتزاع و بهذا صح انقسامه إلی الساعات و الأیام و غیرها و قد علمت أن هذا أیضا قسم من الوجود و کثیرا ما یختلط ما فی الحس المشترک و ما فی الخیال- بما فی الخارج و لذا قال الشیخ محیی الدین العربی ما أعظم اشتباها فی الکون من اشتباه الخیال بالحس، س ره

الثابت ثابت لا محالة و کذلک حکم القابل للشی‌ء

الثالث أن نفی وجود الحرکة بمعنی القطع مطلقا غیر صحیح

فکیف حکم بنفیها و الأولی أن یحمل کلامه علی أن ما رامه هو نفی أن یکون لوجودها صورة فی الأعیان کوجود الأمور الثابتة المستمرة الذات الغیر المتجددة و یرشدک إلی ذلک قوله لا یجوز أن یحصل بالفعل قائما حیث قید الحصول بالقیام أعنی قرار الذات و ثباتها و کذا قوله و لا یکون لها فی الوجود حصول قائم کما فی الذهن- إذ الطرفان إلی آخره فإن ما فی الذهن منها و إن کان بحسب الحدوث تدریجی الحصول لکنه دفعی البقاء بخلاف ما فی الأعیان منها فإنه تدریجی الحدوث و البقاء جمیعا.(1)

الرابع أن نفی وجود الحرکة بالمعنی الأول کما ینص علیه عبارة الشیخ هاهنا مناقض لما قاله فی الشفاء

فی فصل حل الشکوک المقولة فی الزمان بهذه العبارة- و أما الزمان فإن جمیع ما قیل فی أمر إعدامه و أنه لا وجود له فهو مبنی علی أنه لا وجود له فی الآن و فرق بین أن یقال لا وجود له مطلقا و بین أن یقال لا وجود له فی آن حاصلا و نحن نسلم و نصحح أن الوجود المحصل علی هذا النحو لا یکون للزمان إلا فی النفس و التوهم و أما الوجود المطلق المقابل للعدم المطلق فذلک صحیح له فإنه إن لم یکن صحیحا له صدق سلبه فصدق أن نقول إنه لیس بین طرفی المسافة مقدار إمکان لحرکة علی حد من السرعة یقطعها و إن کان هذا السلب کاذبا فالإثبات الذی یقابله صادق و هو أن هناک مقدار هذا الإمکان و الإثبات دلالة علی وجود الأمر مطلقا و إن لم یکن فی آن أو علی جهة ما و لیس هذا الوجه له بسبب التوهم فإنه و إن لم یتوهم کان هذا النحو من الوجود حاصلا و مع هذا


1) و علی هذا فالأولی أن یقال إن الحرکة لها اعتبار دفعیة الحصول و هی الحرکة التوسطیة و اعتبار تدریجیة الحصول و هی الحرکة القطعیة إن لوحظت من حیث البقاء تدریجیة أیضا کالحدوث کانت موجودة فی الأعیان و إن لوحظت من حیث البقاء دفعیة کانت غیر موجودة إلا فی الذهن، ط مد

فإنه یجب أن یعلم أن الموجودات منها ما هی محققة الوجود و محصلته و منها ما هی أضعف فی الوجود و الزمان یشبه أن یکون أضعف وجودا من الحرکة انتهی کلامه.

و الشیخ قدس سره أجل شأنا و أرفع محلا من أن یناقض نفسه فی کتاب واحد(1)إذ ظهر من کلامه أن الحرکة أقوی فی الوجود یوصف فی الأعیان بنحو من الوجود مطلقا أعنی الزمان فیکون لها وجود فی الأعیان بالضرورة کیف و هو علة الزمان و محله فیکون أولی بالوجود کما نص علیه فعلم أن معنی ما رامه من نفی وجود الحرکة هو الذی أومأنا إلیه.

الخامس أن الحرکة بمعنی التوسط المذکور لا وجود له فی الأعیان

لأنه کلی و الکلیات بما هی کلیات أی معروضة للعموم و الاشتراک غیر موجودة فی الخارج فالموجود من الحرکة المعینة هی الحصول فی حد معین و ذلک أمر آنی- و لهذا ذهب جمع إلی أن الحرکة حصولات متعاقبة فی حدود من المسافات متتالیة- فیلزم تتالی الآنات و تشافع الحدود و هو باطل کیف و لو کان کذلک لم یکن کل واحد من تلک الحصولات کمالا أولیا بل هو الکمال الثانی لأن الحرکة هو السلوک إلی الحصول فی حد معین و الطلب له لا أنه نفس ذلک الحصول إذ طلب الشی‌ء لیس ذلک الشی‌ء بعینه و السلوک إلیه غیر الحصول فیه.

و الجواب أن الحرکة بهذا المعنی و إن کان لها إبهام بالقیاس إلی الحصولات الآنیة و الزمانیة التی یعتبرها العقل إلا أنها مع ذلک لها تعین من جهة تعین الموضوع(2)و وحدة المسافة و وحدة الزمان و الفاعل المعین(3)و المبدأ الخاص


1) أقول لا تناقض فإن الزمان بمعنی الآن السیال موجود فالحرکة التوسطیة التی هو وعاؤها موجودة و إن لم یکن الزمان بمعنی مقدار القطع و لا القطع موجودین- إلا بمعنی وجود منشإ انتزاعهما، س ره

2) قد سلم الإبهام و عارضه بالمشخصات و لقائل أن یقول تعارضا فتساقطا فالأولی أن لا یسلم الإبهام و إبداء أن ما ذکره المشکک مغالطة من باب اشتباه ما فی الذهن بما فی الخارج فإن الإبهام الذی هو مناط الکلیة العقلیة ما فی التوسط العنوانی و أما فی المعنون فلیس إلا سعة ما و عرض ما فإن التوسط المحقق غیر مرهون بحدین مخصوصین- بل کل حد من الحدین فیه حدود و هکذا لاتصاله و انقسامه إلی ما لا نهایة له فهذا التوسط فی عرضه العریض مثل صورة ما فی باب علیة الهیولی حیث إن المراد منها لیس المفهوم الکلی و لا الفرد المنتشر بل إنما هی الموجود السعی و الکلی الطبیعی و بعبارة أخری- لیس المراد مفهوم صورة ما بما هو مفهوم بل من حیث التحقق و من حیث الصدق علی المصادیق المتصلة المتعاقبة، س ره

3) لیس وحدة الفاعل المعین معتبرة فی تشخص الحرکة عند القوم بل المعتبر وحدات ما سواه کما تری وحدتها الشخصیة محفوظة مع تلاحق الجواذب المتعددة فی الحرکة الأینیة و تلاحق النیران المتکثرة فی الحرکة الکیفیة، س ره

و المنتهی الخاص و هی أیضا کما مر من الموجودات الضعیفة الوجود فیکفیها من التعین هذا القدر و إن کان فیها ضرب من الاشتراک فإن نسبة تلک الحصولات إلی معنی التوسط المستمر نسبة الجزئیات إلی الکلی و نسبتها إلی معنی القطع المتصل- نسبة الأجزاء و الحدود إلی الکل.

السادس أن لقائل أن یقول الحرکة إما مرکبة من أمور کل واحد منها غیر منقسم أصلا أو لیس کذلک

و الأول باطل کما بین فی مباحث الجسم و المقادیر- و الثانی أی کونها قابلة للقسمة أبدا فالأجزاء الفرضیة منها لا توجد بأسرها دفعة- لأنها غیر قارة فلا محالة یوجد منها شی‌ء بعد شی‌ء فالجزء الموجود منها إن لم یکن منقسما فکذلک الذی یحصل بعد انقضائه مقارنا له أیضا أمر غیر منقسم فالحرکة إذن مرکبة من أمور غیر منقسمة هذا خلف و إن کان منقسما کان بعضه قبل و بعضه بعد فلا یکون کله حاصلا فلا یکون ما فرضناه حاصلا حاصلا هذا خلف.

أقول هذه الشبهة من الإمام الرازی و هی قریبة المأخذ مما سبق ذکره سؤالا و جوابا و الغلط إنما نشأ من الذهول عن أن وجود الشی‌ء مطلقا أعم من وجوده فی الآن ففی هذه الشقوق نختار الشق الأخیر و هو أن الموجود من کل جزء من الحرکة أمر منقسم بالقوة إلی أجزاء بعضها سابق و بعضها لاحق و هکذا بالغا ما

بلغ إلی حیث یقف العقل عن اعتبار التجزئة و القسمة.

السابع أن الاتصال بین الماضی من الحرکة و المستقبل منها اتصال بین موجود و معدوم.

و الجواب أن الحرکة و الزمان من الأمور الضعیفة الوجود(1)التی وجودها یشابک عدمها(2)و فعلیتها تقارن قوتها و حدوثها عین زوالها فکل جزء منها یستدعی عدم جزء آخر بل هو عدمه بعینه فإن الحرکة هی نفس زوال شی‌ء بعد شی‌ء و حدوث شی‌ء قبل شی‌ء و هذا النحو أیضا ضرب من مطلق الوجود کما أن للإضافات ضربا من الوجود و فی وجود الحرکة شکوک و شبه کثیرة و لها أجوبة لا نطول الکلام بذکرها و نصرف عنان القلم إلی ما هو أهم من ذلک


1) فبالحقیقة الجواب التزام اتصال موجود بمعدوم هذا النحو من المعدوم إذ لیس نفیا صرفا بل هو ذو وجهین فمن وجه موجود و فعلیة و هذا بالنسبة إلی القوة للحرکة- حیث کان الموضوع فی مبدإ المسافة و لم یتحرک بعد و من وجه معدوم حیث إن الحرکة حصولات بالقوة علی نعت الاتصال التدریجی و إنها دائما فی الانقضاء و التصرم و هما عین التکون و کذا الزمان الذی هو مقدارها فاتصال الموجود الکذائی بالمعدوم الکذائی جائز فی هذه الأمور الضعیفة و لیس اتصال موجود فعلی بمعدوم هو نفی محض و هذا کاتصال الوجود بالماهیة فإنه لیس اتصال موجود بمعدوم بما هو معدوم بل اتصال موجود بما لیس بموجود و لا بمعدوم، س ره

2) سنوضح مزید إیضاح أن الحرکة کون الشی‌ء فی حال یقبل أن ینقسم إلی أجزاء بعضها فعلیة بالنسبة إلی بعضها الآخر و هو بقیة قوة بالنسبة إلی ثالث و هکذا کلما انقسم فإذا فرضنا کیفیة ما مثلا منقسمة إلی ثلاثة أجزاء ثانیها فعلیة بالنسبة إلی أولها و قوة بالنسبة إلی ثالثها و کلما فرضنا انقساما جدیدا کان الحال هو الحال بعینه و الانقسام طار- و الأقسام بالقوة کان الوجود فیها مشابکا للعدم و الفعل مقارنا للقوة و الحدوث عین الزوال- و تبین أن کل جزء منها یستدعی زوال جزء آخر بل هو عین زوالها فإن کل جزء منها فعلیة لسابقه و لا یحدث الفعلیة إلا مع زوال القوة و نفسه قوة و إمکان لفعلیة الجزء اللاحق یزول بحدوثه، ط مد

فصل (12) فی إثبات المحرک الأول

إنک قد عرفت حد الحرکة فهی فعل أو کمال(1)أول للشی‌ء الذی هو بالقوة من جهة ما هو بالقوة فالقوة للمتحرک(2)بما هو متحرک بمنزلة الفصل المقوم له- و یقابله السکون تقابل العدم و العینیة فنقول الحرکة لکونها صفة وجودیة إمکانیة- لا بد لها من قابل و لکونها حادثة بل حدوثا لا بد لها من فاعل و لا بد من أن یکونا متغایرین لاستحالة کون الشی‌ء قابلا و فاعلا فعلا و قبولا تجددیین واقعین تحت مقولتین متخالفتین و هما مقولة أن یفعل و أن ینفعل و المقولات أجناس عالیة متباینة و لاستحالة کون المفیض مستفیضا بعینه فالمحرک لا یحرک نفسه(3)بل الشی‌ء


1) الظاهر أن إضافة لفظ الفعل إلی حد الحرکة مع أنه حدها فیما مر بأنها کمال أول لما بالقوة من جهة ما هو بالقوة تمهید لما سیذکره فی البرهان الأول أن الحرکة بالنسبة إلی المحرک فعل و بالنسبة إلی المتحرک انفعال فلو کان المحرک عین المتحرک کان التحریک عین التحرک و فیه اتحاد مقولتی الفعل و الانفعال و هو محال و فیه أن اختلاف ماهیة الشی‌ء باختلاف النسب و الاعتبارات ممتنع علی أن أخذ الفعل فی حد الحرکة لا دلیل علیه و لا ینتجه التحلیل و الترکیب اللذین أوردهما لتحصیل حد الحرکة سابقا فی الفصل العاشر علی أن الحرکة کما ذکره غیر داخلة تحت مقولة من المقولات فکذا التحریک و التحرک الحاصلان من مفهومها بالنسبة و الإضافة فإنهما عینها حقیقة و غیرها اعتبارا کالحصول و التحصیل و التحصل نعم هذا المعنی حق فی مثل التسخین و التسخن و هما الفعل و الانفعال و السخونة من مقولة الکیف عندهم، ط مد

2) أی القوة المتشابکة بالفعلیة المصحوبة بالحرکة مقومة لهما کما أن القوة البحتة مقومة للهیولی فإنها جوهر بالقوة، س ره

3) و فی بعض النسخ فالمحرک و کذا المسخن بدل المتسخن و لیس بجید أما معنی فلأن المقصود أن المتحرک لا بد له من محرک لا أن المحرک لا بد له من متحرک لأن وجود المتحرک ضروری و أما لفظا فلأن الفعلین متعدیان بنفسهما کما فیما قبل کلمة بل فلام التعدیة مستدرکة و علی النسخة الجیدة فاسم لا یکون ضمیر یعود إلی المتحرک لا المحرک- أی حتی لا یکون المتحرک فی نفسه متحرکا و لا یکون الحرکة بالقوة و کذا ضمیر سخونته- یرجع إلی المتسخن لا المسخن، س ره

لا یکون فی نفسه متحرکا و المتحرک لا یتحرک عن نفسه فیکون حرکته بالفعل من جهة ما هو بالقوة و هذا محال و المسخن لا یسخن نفسه بل لأمر یکون سخونته بالقوة فلا بد أن یکون قابل الحرکة متحرکا بالقوة لا بالفعل و فاعلها لا بد و أن یکون بالفعل(1)فیما یحرک الشی‌ء إلیه أعنی الکمال الوجودی الذی یقع فیه الحرکة و إن لم یکن بالفعل فی نفس الحرکة(2)و لا بالقوة(3)إذ لیست الحرکة کمالا لما هو موجود بالفعل من جهة ما هو موجود بالفعل لکن هنا دقیقة(4)مستعلم بها و هی أنه لا بد فی الوجود من أمر غیر الحرکة و غیر قابل الحرکة و هو متحرک بذاته متجدد بنفسه و هو مبدأ الحرکة علی سبیل اللزوم و له فاعل محرک بمعنی موجد نفس ذاته المتجددة لا بمعنی جاعل حرکته لعدم تخلل الجعل بین الشی‌ء


1) فیما یحرک الشی‌ء إلیه فإن الطبیعة جامعة بجمیع وجودات الآثار التی یحدث منها علی المواد بالتدریج کما أن القوة المسخنة الناریة مثلا کأنها لفت وجودات الحرارات الفائضة منها هذا فی المبادئ العدیمة الشعور الترکیبی بآثارها و القوة الفعلیة النفسیة النطقیة کأنها رتق العلوم و الإرادات الکیفیة و غیرها القابضة عنها و ذاتها علم و إرادة بحسب وجودها القائم بذاته، س ره

2) لأن الجوهر عندهم ثابت، س ره

3) إذ لیس فیه إمکان الحرکة أیضا عندهم و فی بعض النسخ فی نفسه أی ذاته حیث إنه ممکن و معنی لا بالقوة حینئذ إنه لیس کالماهیة و الهیولی و قوله إذ لیست الحرکة کمالا لها هو موجود بالفعل تعلیل للسابق، س ره

4) یعنی ما قلناه إن المحرک المباشر لم یکن بالفعل فی نفس الحرکة کان مرافقة مع القوم المنکرین للحرکة الجوهریة و أما عندنا فالطبائع سیالة فالمراد بالحرکة فی قوله أمر غیر الحرکة الحرکة العرضیة فی المقولات الأربع و بالأمر الطبع و باللزوم الاستتباع و الاقتفاء، س ره

و ذاتیاته و ذلک لأن فاعل الحرکة المباشر لها لا بد و أن یکون متحرکا و إلا لزم تخلف العلة عن معلولها فلو لم ینته(1)إلی أمر وجودی متجدد الذات لأدی ذلک إلی التسلسل أو الدور و سنرجع إلی تحقیق ذلک الأمر إن شاء الله تعالی فالآن نقول قولا مجملا إن قابل الحرکة أمر بالقوة إما من هذه الجهة أو من کل جهة- و فاعلها أمر بالفعل إما من هذه الجهة و إما من کل جهة و لا محالة ینتهی جهات الفعل إلی ما هو بالفعل من کل وجه دفعا للدور أو التسلسل کما أن جهات القوة ترجع إلی أمر بالقوة من کل وجه إلا کونه بالقوة لأن القوة قد حصلت فیه بالفعل و بذلک یمتاز عن العدم المطلق فثبت أن فی الوجود طرفین(2)أحدهما الحق الأول و الوجود البحت جل ذکره و الآخر الهیولی الأولی و الأول خیر محض و هذه شر لا خیریة فیه إلا بالعرض(3)و لکونها قوة جمیع الموجودات یکون خیرا بالعرض بخلاف العدم فإنه شر محض و من هاهنا ظهر أن الجسم مرکب من هیولی و صورة لأن الجسم فیه قوة الحرکة و له الصورة الجسمیة أعنی الاتصال الجوهری و هو أمر بالفعل ففیه کثرة إشارة إلی أن کل بسیط الحقیقة- یجب أن یکون جمیع الأشیاء بالفعل و هذا مطلب شریف لم أجد فی وجه الأرض من له علم بذاک


1) بأن یکون علة کل حرکة فی عرض حرکة عرضیة أخری فلینته إلی حرکة فی أمر وجودی جوهری و لا یکفی تجدد أمر اعتباری کقربات من المکان الطبیعی مثلا- و سیأتی التفصیل إن شاء الله، س ره

2) و ثبت أیضا أن الحرکة متوسطة دائما بین طرفین أحدهما أمر مجرد عن القوة و الإمکان الذی فی مجری الحرکة و الآخر أمر بالقوة بالنسبة إلی جمیع الفعلیات التی فی المسافة و ثبت أیضا أن الجسم لو کان متحرکا فی جوهره کان مرکبا من مادة و صورة ترکیبا اتحادیا، ط مد

3) و فیه الخیریة بالذات أیضا لأن الهیولی موجودة و کل موجود إما خیر محض أو خیر غالب علی شره و قوة الوجود أیضا وجود و الظل نور إن تزنه مع الظلم کیف و هو قدس سره نص علی أنها ممتازة عن العدم المطلق و إن بنی علی الترکیب الانضمامی بینها و بین الصورة فالأمر أظهر، س ره

فصل (13) فی دفع شکوک أوردت علی قاعدة کون کل متحرک له محرک
إن الموروث من الحکماء فی إثبات هذا المرام حجج متکثرة.
الأولی لو کان الشی‌ء متحرکا لذاته امتنع سکونه

لأن ما بالذات یبقی ببقاء الذات و فساد التالی یستلزم فساد المقدم.

الثانیة لو تحرک لذاته کان أجزاء الحرکة مجتمعة ثابتة

لأن معلوم الثابت ثابت و لو کان ثابتا لم یکن حرکة.

الثالثة لو کان متحرکا لذاته فلا یخلو إما

أن یکون له مکان أو حالة ملائمة أو لا یکون فعلی الشق الأول لم یکن طالبا لذلک المکان أو ما یجری مجراه فلا یکون متحرکا و لا أیضا حرکته إلی جانب أولی من حرکته إلی جانب آخر فإما أن یتحرک إلی کل الجوانب و ذلک محال أو لا یتحرک أصلا هذا خلف و إن کان له ما یلائمه فإذا وصل إلیه سکن فلا یکون متحرکا لذاته.

الرابعة لو تحرک الجسم لأنه جسم لکان کل جسم کذلک

لاشتراک الکل فی الجسمیة و هو کذب أو لأنه جسم مخصوص فالمحرک هو تلک الخصوصیة.

الخامسة ما مر ذکره فی الفصل المقدم من اختلاف جهتی القوة و الفعل

فالمحرک إذا حرک لم یخل إما بأن یحرک لا أن یتحرک أو بأن یتحرک فعلی الأول یکون هو غیر المتحرک و علی الثانی فمعنی أنه یتحرک(1)أنه وجدت فیه الحرکة التی هی بالقوة


1) حاصله أن الموضوع الذی هو الحرکة یرتفع من البین لأن الکمال الذی هو مأخوذ فی تعریفها یتحقق بأن یکون مسبوقا بالقوة و إذا کان الجسم متحرکا لذاته و الذاتی لا یتخلف لا یکون قوة الحرکة سابقة فیه علیها فیکون الحرکة فیه بالفعل و إذ قد فرض أنها حرکة و هی کمال أول و معیار الکمال أن یکون رفع قوة فهی بالقوة أیضا، س ره

فیکون الحرکة فیه بالقوة و الفعل معا هذا محال.

السادسة أن نسبة المتحرک القابل إلی الحرکة بالإمکان

و نسبته من حیث هو فاعل بالوجوب و الوجوب و الإمکان متنافیان فالمحرک غیر المتحرک

[الجواب عن الحجج]

قال صاحب کتاب المباحث المشرقیة معترضا علی الثلاث الأول أ لیست الطبیعة محرکة لذاتها مع أنها لا تحرک أبدا و لا یبقی الأجزاء المفروضة فی الحرکة- و هی طالبة لمکان معین فلم لا یجوز أن یکون الجسم محرکا لذاته و لم یلزم شی‌ء مما قلتموه فلئن قلتم إن الطبیعة إنما تقتضی الحرکة بشرط حالة منافیة أو زوال حالة ملائمة فیتجدد أجزاء الحرکة لأجل تجدد القرب و البعد من تلک الحالة الملائمة- و السکون إنما یحصل عند الوصول إلی الملائم و العلة إن کانت فی إیجابها معلولها متوقفة علی شرط لم یستمر ذلک الإیجاب لفوات ذلک الشرط فنقول إذا جوزتم ذلک فلم لا تجوزون أن یکون اقتضاء التحریک بشرط حصول حالة منافرة حتی یتجدد أجزاء الحرکة بسبب القرب و البعد من تلک الحالة المنافرة و ینقطع الحرکة عند زوالها و حینئذ لا یمکن أن یدفع ذلک إلا بأن یقال لو کانت الجسمیة لذاتها تطلب حالة مخصوصة کان کل جسم کذا و هذا هو الحجة الرابعة فإذن یحتاج فی تقریر تلک الطرق الثلاثة إلی الاستعانة بالطریقة الرابعة فلنتکلم علیها فنقول إن کل جسم فله مقدار و له صورة و له هیولی أما مقداره فهو الأبعاد الثلاثة و لا شک أنها طبیعة مشترکة بین الأجسام کلها و أما الصور الجسمیة فلا بد من إقامة البرهان علی أنها أمر واحد فی الأجسام کلها و ذلک لأن الصورة الجسمیة لا یمکن أن تکون عبارة عن نفس القابلیة(1)لهذه الأبعاد لأنها أمر إضافی و الجسمیة من مقولة الجوهر- فکیف یکون نفس هذه القابلیة بل تلک الصورة عبارة عن ماهیة جوهریة یلزمها


1) هاهنا شق آخر و هو أن یکون عبارة عن ذات له قبول الأبعاد و القابل بهذا المعنی فصل مقسم للجوهر مقوم لجسمیته و هو معنی واحد أیضا فالجسمیة نوع واحد، س ره

هذه القابلیة و إذا ثبت أن الجسمیة أمر یلزمه هذه الأبعاد فمن الجائز أن یکون ذلک الأمر مختلفا فی الأجسام و إن کانت مشترکة فی هذا الحکم و هو قابلیة هذه الأبعاد و الأمور المختلفة یجوز اشتراکها فی لازم واحد.

ثم قال و إن سلمنا أن الأجسام مشترکة فی الصورة الجسمیة و لکنها غیر مشترکة فی مادة الجسم فهب أن الجسمیة لیست علة للحرکة فلم لا یجوز أن یکون علتها هی مادتها المخصوصة.

أقول کون الأجسام مشترکة فی الجوهر القابل للأبعاد(1)أمر بدیهی لا حاجة إلی إقامة البرهان علیه و ذلک یکفینا لإثبات المبادئ الطبیعة و المحرکات الخاصة إذ یعلم أن الحرکات و الأوضاع و الأیون کلها عوارض و أوصاف لذلک الأمر المشترک فإن الکون فی المکان لا یوصف به إلا الجسمیة أعنی الجوهر الطویل العریض العمیق و کذا الوضع أعنی نسبة أجزاء الشی‌ء بعضها إلی بعض و إلی أمر


1) أی کالبدیهی فأداة التشبیه محذوفة فلا ینافی قوله و هم مع ذلک قد أقاموا البرهان إلخ وجه المنافاة أن البدیهی غیر محتاج إلی الاکتساب بالبرهان أو یقال المراد بالبرهان المنبه لاحتیاج البدیهی بالنسبة إلی بعض الأذهان إلی تنبیه ما أقول المطلب نظری لکن البرهان علیه أن یقال أرادوا بالجسمیة القابل للأبعاد الثلاثة الخطوط الثلاثة المتقاطعة علی زوایا قوائم و لا شک أن مناط قبول الخطوط المذکورة هو الامتداد فلو کان مختلفا بالنوع فإما أن یرید الاختلاف بالفلکیة و العنصریة و الناریة و الهوائیة و نحوها فذلک الاختلاف لا دخل له فی مناطیة القبول لها و أیضا هذا الاختلاف قد یصحح القبول فلا دخل له فی مناطیته و إما أن یرید الاختلاف فی ذات الجوهر القابل للخطوط المذکورة فهذا لا یمکن بل لا یتصور مع کون الکل مشترکة فی قبول الخطوط إذ فرض الاختلاف الذاتی فی نفس ذلک الجوهر بأن یکون أحد أنواع الامتداد و الآخر جوهرا مجردا و الآخر هیولی أولی و الآخر جوهرا فردا أو جواهرا أفرادا و شی‌ء مما سوی الامتداد لا یکون مصححا و مناطا لقبول الخطوط حتی الأخیر 43 کما قال الرئیس فی الرسالة العلائیة جسم در حد ذات پیوسته است که اگر گسسته بودی غیر قابل ابعاد نبودی فظهر أن ما ذکره الإمام کلام باطل و عاطل، س ره

خارج و کذا الانتقال من مکان إلی مکان فالقابل لهذه الأوصاف و الانتقالات هو الجسم لا محالة و هو سبب قابلی فلا بد لهذه الأوصاف من سبب فاعلی أیضا لکن لهم فی إثبات ذلک السبب الفاعلی طرق بعضها یبتنی(1)علی إثبات الإمکان و القوة لوجود هذه الأوصاف للجسم إذ لازم الماهیة بل لازم الوجود للشی‌ء یجوز أن یکون الفاعل و القابل فیه أمرا واحدا و بعضها یبتنی علی إثبات جهة الاشتراک بین الموصوفات بهذه الصفات مع اختلاف الصفات فلو کان شی‌ء منها من لوازم الماهیة المشترکة لکان کموصوفه متفقا فی الکل إذ لازم الماهیة لازم لجمیع الأفراد و هم مع ذلک قد أقاموا البرهان علی أن الجسمیة طبیعة نوعیة مشترکة بین أنواع الأجسام و أجناسها فی موضعه کما سیأتی ذکره.

و أما قوله یجوز أن یکون الأمور المختلفة مشترکة فی لازم واحد فنقول أن ذلک إنما جاز بشرط أن یکون منشأ اللزوم جهة الاشتراک لا جهة الاختلاف کما بین فی مقامه و نحن نعلم یقینا أن قابلیة الأبعاد و إن کان أمرا نسبیا فإنما یقتضیه الجسم بما هو جسم لا بما هو مختلف(2)فیه و ذلک معنی مشترک بین الأجسام ضرورة و اتفاقا و إن کانت الأجسام متخالفة الماهیات و بعض تلک الطرق یدفع کون الهیولیات المتخالفة فی الأجسام مبادئ للحرکات و الآثار المتفننة المختصة کل قسم منها بنوع من الجسم لأنها محض القوة و الاستعداد و لیست هی أیضا مختلفة إلا من جهة اختلاف الطبائع و الصور و بهذا یدفع قوله لم لا یجوز أن یکون علة الحرکة هی المادة المخصوصة و لم یعلم أن لا معنی لتخصیص المادة إلا بصورة سابقة علیها- و ستعلم أن الفعل أقدم من القوة بحسب أصناف التقدم.

ثم قال إن الفلک غیر قابل للکون و الفساد

فیکون ما له من الشکل و الوضع


1) کالخامس و السادس و مثله الکلام فی بعض تلک الطرق الدافع کون الهیولیات إلخ، س ره

2) أی بالفلکیة و العنصریة ثم العنصریة بحسبها و مثله الکلام فی قوله متخالفة الماهیات، س ره

و المقدار واجب الحصول له فذلک الوجوب إن کان لجسمیته مع أنه لم یلزم أن یکون کل جسم کذلک فلتکن الحرکة أیضا لجسمیته و إن لم یکن کل جسم متحرکا- و إن کان لأمر(1)موجود فی الجسمیة فذلک الأمر إن لم یکن ملازما لها لم یکن اللازم بسببه ملازما لجسمیته و إن کان ملازما عاد التقسیم و لا ینقطع إلا بأن یقال- تلک الأوصاف غیر لازمة لجسمیة الفلک ففیه تجویز للخرق و الفساد أو إنها لازمة للجسمیة المطلقة إما بغیر واسطة أو بواسطة ما یلازمها مع أن تلک الأوصاف غیر مشترکة فی الجمیع فلتکن الحرکة أیضا کذلک و إن قیل إن تلک الملازمة لما حلت فیه الجسمیة و هو المادة فإن الأفلاک لکون مادتها مخالفة لسائر المواد و کانت مقتضیة لتلک الأشکال و المقادیر الجسمیة أیضا حصلت الملازمة بین الجسمیة و تلک الأمور فعلی هذا نقول لم لا یجوز أن یکون لبعض الأجسام مادة مخصوصة- مخالفة لسائر المواد و هی لذاتها تقتضی حرکة مخصوصة و لا یلزم منه اشتراک الأجسام فی ذلک.

أقول أما الذی ذکره فی الفلک فمبناه علی الغفلة عن أحوال الماهیة و کیفیة ارتباط الجنس بالفصل المحصل إیاه فی النوع المحصل فی الذهن(2)و عن کیفیة الملازمة بین مادتها و صورتها فی النوع المرکب فی الخارج و عن معرفة أن الصورة الفلکیة بل کل صورة من الصور المخصوصة التی فی الأجسام محصلة لجسمیتها لا أن الجسمیة فیها و فی غیرها مقتضیة للفلکیة أو الناریة أو المائیة و بالجملة للخواص و اللوازم المخصوصة


1) کالطبیعة، س ره

2) حاصل الجواب أن المورد قد جعل الجنس فی الترکیب الذهنی و المادة أعنی الهیولی المجسمة فی الترکیب الخارجی محصلین مستقلین و الفعل و الصورة النوعیة لم توجدا بعد ثم طالب علة لحوق الآثار الخاصة فردد الکلام بأنها الجسمیة أو أمر آخر- و لم یعلم أن الجنس و المادة فانیان فی الفصل و الصورة و لیسا ملحوقین فی الخارج لهذین- حتی یکونان علتین لهما أو للآثار المختصة بل الفصل و الصورة علة للجنس و المادة و لهما الإبهام و لذینک التعیین فالجسمیة لازمة أعم للطبائع الخاصة لا العکس اللهم إلا أن یراد العروض العقلی فإن الفصل خاصة للجنس عقلا و قد مر فی مباحث الماهیة فی فصل کیفیة تقوم الجنس بالفصل ما یوضح هذا فارجع، س ره

فی نوع نوع کما سیأتی فی مباحث الصور و أما الذی ذکره من تجویز کون المادة مقتضیة للحرکة المخصوصة و سائر الخواص فهذه المسماة بالمادة هی بالحقیقة و المعنی صورة فلم یبق لها من معنی المادة إلا اسمها دون معناها فإن المعنی المذکور هو معنی الصورة بعینها إذ لا نعنی بالصورة إلا مبدأ الآثار المختصة و لا نعنی بالطبیعة إلا مبدأ الحرکة الذاتیة و لا حاجة بنا إلی الاسم بعد تحصیل الحقیقة بالبرهان- ثم قال فالحاصل أن الحجة المذکورة لا تدل علی إثبات القوی و الطبائع إلا إذا بینا أن المادة مشترکة و متی تعذر ذلک لم تکن الحجة منتجة.

فإن قیل إن المادة لا تصلح أن تکون مبدأ الحرکة لأنها من حیث هی هی قابلة و الشی‌ء الواحد لا یکون قابلا و فاعلا.

قلنا قد ثبت فی باب العلة فساد هذا الأصل و بتقدیر صحته(1)یکون کافیا فی إثبات المطلوب و هو الطریقة الخامسة و لیکن البیان فیه و أقوی ما یتوجه علیه- أن الماهیات فاعلة للوازمها و قابلة لها و ذلک یبطل ما قالوه.

أقول قد علمت بیان اختلاف جهتی أن یفعل و أن ینفعل و اختلاف جهتی القوة و الفعل أعنی الإمکان الوقوعی و الإیجاب بلا مریة و أما النقض بلوازم الماهیات فغیر وارد إذ مبنی الإیراد علی المغالطة الناشئة من اشتراک لفظ القابل و وقوعه تارة- بمعنی الانفعال التغیری و تارة بمعنی الاتصاف اللزومی


1) بعد تسلیم الإمام صحة عدم کون الشی‌ء الواحد فاعلا و قابلا کان قول الإمام- و أقوی ما یتوجه علیه إلی قوله و ذلک یبطل ما قالوه باطلا إذ فیه تهافت اللهم إلا أن یجعل قوله و أقوی ما یتوجه معارضة لا نقضا و یجعل لفظ النقض فی کلام المصنف قدس سره بمعناه اللغوی و بعد ففیه ما فیه، س ره

فصل (14) فی تقسیم القوة المحرکة و فی إثبات محرک عقلی

إن من المحرک ما یحرک بالذات(1)و منه ما یحرک بالواسطة کالنجار بواسطة القدوم و منه ما یحرک علی سبیل المباشرة و أن یفید صفة الحرکة و منه ما یحرک لا علی سبیل المباشرة بل بأن یفید الذات المتحرکة لا حرکتها فقط کما ستعلم و أیضا منه ما یحرک بأن یتحرک و منه ما یحرک لا بأن یتحرک کالمعشوق إذا حرک العاشق و المعلم إذا حرک المتعلم و لاستحالة وجود أجسام بلا نهایة یستحیل أن یتحرک متحرکات معا إلی غیر نهایة و بیان ذلک أما أولا فإن المتحرک یحب أن یکون جسما أو مادیا- و یلزم لا تناهی الأجسام و أما ثانیا فلأن العلل یجب أن تتناهی و ذلک لأنه(2)إن کان متحرک أخیر و یحرکه محرک و هو أیضا متحرک فمحال أن یتحرک إلا بعد أن یحرکه محرک آخر فالمتوسط من هذه الثلاثة له نسبتان و له من بینها هذه الخاصیة و هو أنه یحرک و یتحرک و سواء کانت هذه الواسطة واحدة أو کثیرة متناهیة أو غیر متناهیة فإنه لا یصح الحرکة ما دام حکمها حکم الواسطة فیجب أن ینتهی إلی


1) ما بالذات مقابل ما بالعرض و لم یذکر و اختصر المصنف قدس سره و الشیخ فی أواخر السماع الطبیعی من الشفاء فصل ذلک فقسم المحرک إلی المحرک بالعرض و المحرک بالعرض إلی المحرک بالعرض لذاته و لغیره فالمحرک بالعرض لذاته ما سیشیر إلیه المصنف قدس سره بقوله و معلوم أن کل قوة فی جسم تحرک فإنها تتحرک أیضا بالعرض و ما لغیره مثل المحرک لجالس السفینة المتحرک بالعرض لحرکة السفینة فإن الریح تحرکها بالذات و تحرکه بالعرض و قسم المحرک بالذات إلی المحرک بغیر واسطة و المحرک بواسطة و المحرک بوسائط و الواسطة إن کانت متصلة بذی الواسطة کالید یسمیها أداة و إن کانت منفصلة کالقدوم یسمیها آلة و ربما لا یلاحظ هذا الفرق، س ره

2) برهان مأخوذ من برهان الوسط و الطرف الذی أورده الشیخ لإبطال التسلسل فی العلل یثبت به وجوب انتهاء الحرکات إلی محرک عقلی غیر متحرک بذاته، ط مد

محرک لا یکون حکمه حکم الواسطة و هذا مخرج الأمور من القوة إلی الفعل- و الموجد ینتهی إلی أمر بالفعل فیجب أن یکون أمرا بالفعل و موجودا بذاته فالمحرک الذی لا یتحرک إما أن یحرک بأن یعطی للجسم المتحرک المبدأ القریب الذی به یتحرک أو یحرک علی أنه غایة یتم بها و خیر یتوجه إلیه و معشوق و معلوم أن کل قوة فی جسم یحرک فإنها تتحرک أیضا بالعرض فالمحرک الذی لا یتحرک لا یصلح أن تکون قوة جسمانیة و قد علمت إثبات أن کل جسم یفعل فعلا خاصا أو حرکة مخصوصة لیس بعرض و لا باتفاق أو قسر فإنه بقوة زائدة علی الجسمیة فهی إما طبع أو إرادة نفسانیة متعلقة و علی التقدیرین لا بد أن یکون لتلک القوة تعلق بالجسم- و لا تکون مفارقة عنه بالکلیة فإن الفعل الخاص إذا صدر عن فاعل مفارق بالکلیة غیر مخالط للأجسام وجب أن یکون المفارق یطلب بالحرکة أمرا لیس له و هذا باطل کما علمت فإذن إن کان مفارق مشارکا له فی التحریک فإنه یحرک علی أحد الوجهین المذکورین لا غیر کالحال فی الحرکات الفلکیة

فصل (15) فی أن المبدأ القریب لهذه الأفاعیل و الحرکات المخصوصة لیس أمرا مفارقا عن المادة

فنقول اختصاص هذا الجسم بقبول هذا التأثیر عن مفارق لا یخلو إما لأنه جسم أو لقوة فیه أو لقوة فی المفارق(1)أما الأول فیلزم أن یشارکه فیه کل جسم کما عرفت


1) کالقوی الثلاث العقلیة للعقل النظری بل کالعقل المستفاد له کالقوی الجزئیة للنفس الحیوانیة و هو ظاهر و لهذا قال قدس سره فی الثالث أن الکلام فیه کالکلام فی المفارق و لو أرید القوی الجزئیة المدرکة بأن یکون الإضافة لأدنی ملابسة أبطل بأن نسبة المنفصل إلی الشی‌ء و غیره علی السواء لکن ذهب علیه شق آخر کان علیه التعرض لإبطاله و هو أن یکون للذات المفارق بذاته و لیبطل بأن نسبة المفارق إلی الکل علی السواء و لعله لوضوحه لم یتعرض له و لکن أشار إلیه بلفظ الحرکات مخصوصة فأین المفارق من مباشرة الحرکة ثم أین استواء النسبة منه من الحرکة المخصوصة، س ره

و لیس الأمر کذا و أما الثانی و هو أن یکون بقوة فیه فهو المطلوب و أما الثالث فتلک القوة فی المفارق إما أن یکون نفسها یوجب هذا التأثیر فیکون الکلام فیه کالکلام فی المفارق و قد مر و إن کان علی سبیل الإرادة فلا یخلو إما أن یکون الإرادة میزت هذا الجسم بخاصیة فیه أو لا بل أثر فیه جزافا فإن کان تأثیره جزافا کیف اتفق لم یستمر أوضاع العالم سیما الأفلاک علی هذا النظام الدائمی أو الأکثری- إذ الاتفاقیات کما ستعلم لیست بدائمة و لا أکثریة لکن الأمور الطبیعیة أکثریة أو دائمة و لیس فیها شی‌ء بالاتفاق و الجزاف کما ستعلم أن جمیعها متوجهة نحو أغراض کلیة فلیست إذن باتفاقیة فبقی أن یکون بخاصیة فیه و یکون تلک الخاصیة لذاتها موجبة للحرکة و هی القوة و الطبیعة و هی التی بسببها یطلب الجسم بالحرکة- کمالاتها الثانیة من أحیازها و أشکالها و غیر ذلک و سنتکلم فیها فی باب الصور الجسمانیة و مثل هذه الطبیعة إذا عرضت للأجسام حالة غریبة کالماء إذا سخن و الأرض إذا ارتفعت و الهواء إذا انضغط بالقسر ردتها الطبیعة بعد زوال المبدإ الغریب- و القاسر إلی حالتها الطبیعیة و حفظت علیها تلک الحالات فردت الماء إلی برودته- و الأرض إلی مکانها الأسفل و الهواء إلی قوامه و رقته و کذا الأبدان إذا انحرفت أمزجتها و مرضت باستیلاء بعض العناصر فإذا قویت الطبیعة المدبرة إیاها ردتها إلی المزاج الموافق و من هاهنا أیضا یعلم أن النفس لیست بمزاج فإن المزاج المعدوم لا یعید ذاته إلی الحالة الأصلیة لاستحالة إعادة المعدوم

فصل (16) فی أن کل حادث یسبقه قوة الوجود و مادة تحملها
کل ما لم یکن یسبقه قوة الوجود فیستحیل حدوثه

و کل کائن بعد ما لم یکن بعدیة لا یجامع القبلیة فإنه یسبقه مادة و ذلک لأنه(1)قبل وجوده یکون


1) البرهان مأخوذ من کلام الشیخ مع تغییر یسیر فی التقریر، ط مد

ممکن الوجود لذاته إذ لو کان ممتنعا(1)

قلت الإمکان الاستعدادی الذی حامله المادة إنما لزم من القبلیة الزمانیة التی لا تجامع البعدیة لا من مجرد نفی الامتناع و الوجوب علی أن المراد نفیهما عن المادة السابقة- و إثبات الإمکان فیها و الماهیة لا سبق زمانی لها علی وجودها، س ره

لم یکن یوجد أصلا و لو کان واجبا لم یکن معدوما فإمکان وجوده غیر قدرة الفاعل علیه(2)لأن کون الشی‌ء ممکن الوجود حالة له بالقیاس إلی وجوده لا إلی أمر خارج عنه فإذن لإمکان وجوده حقیقة یسبق وجودها وجود ذلک الممکن و هذا الإمکان عرض فی الخارج لیس من الأمور العقلیة المحضة(3)و الاعتباریة الصرفة لأنه إضافة ما منسوبة(4)إلی ما هو إمکان وجوده(5)

1) إن قلت لا یلزم من نفی الامتناع و الوجوب إلا الإمکان الذاتی و حامله الماهیة- فلا یحوجنا إلی المادة.

2) و أیضا یلزم تقدم الشی‌ء علی نفسه لأن قدرة الفاعل علی شی‌ء تتوقف علی إمکانه لعدم القدرة علی الممتنع و بالجملة هذا القول لدفع وهم کلامی ینثلم به لو لم یدفع حاجة الکائن إلی المادة السابقة إذ لا یحتاج عند ذلک إلی موضوع سوی الفاعل و خلاصة الدفع الذی ذکره أن إمکان الشی‌ء صفة ذلک الشی‌ء المنفعل و القدرة صفة الفاعل و هذا نظیر قول من یصحح الصحة فی تفسیر قدرة واجب الوجود بالذات الذی هو واجب الوجود من جمیع الجهات بأن الصحة و هی الإمکان معتبرة فی جانب المفعول و هو العالم فیدفع ذلک العذر هناک أیضا بأن تفسیر صفة الفاعل بصفة المفعول غیر صحیح فقدرة الواجب تعالی صدور الفعل عنه مسبوقا بالعلم و المشیئة، س ره

3) أی بخلاف الإمکان الذاتی فإنه مرکب من السلبین و السلب محض و موصوفه الماهیة المطلقة التی هی اعتباریة محض لهذا الاعتبار اتفاقیا، س ره

4) و لاتصاف هذا الإمکان بالشدة و الضعف المستعقب لقرب الممکن من التحقق و عدمه و هذا شأن الأمور الخارجیة دون الاعتبارات العقلیة، ط مد ظله

5) أی المستعد له و بهذا الاعتبار إمکان استعدادی و أما باعتبار نفس المادة و الموضوع و المتعلق فهو استعداد لا إمکان استعدادی فالإضافة معتبرة فی هذا الإمکان، س ره

فیکون الإضافة مقومة له و لیس إمکان الوجود المطلق(1)جوهرا و لا عرضا غیر نفس الإضافة و لو کان الإمکان جوهرا لکان له وجود خاص مع قطع النظر عن الإضافة و لو کان کذلک لکان قائم الوجود بذاته لا منشأ لإمکانه و کذا لو کان عرضا قارا(2)فقد علم(3)أنه لیس لإمکان الوجود مطلقا وجود فی الخارج ثم یعرض له الإضافة من خارج بل الموجود من إمکان الوجود هو الإمکانات المخصوصة حتی یکون مضافا مشهوریا(4)لا حقیقیا فهی أعراض لموضوعات و الإضافة مقومة لإمکان وجود کذا و الجوهر لا یقومه العرض فهو عرض(5)فیجب أن یکون موجودا فی


1) المراد بالوجود المطلق هنا الوجود الذی هو محمول الهلیة البسیطة و الوجود المقید محمول الهلیة المرکبة کالکتابة و نحوها لزید و الإطلاق بالنسبة إلی الصور و العرض و النفس، س ره

2) أی یکون الاستعداد حینئذ ممکنا لا إمکانا و لیس التشبیه فی القیام بالذات و هو ظاهر و إنما قال لا منشأ و لم یقل لا إمکانا لأن الاستعداد منشأ و راسم للإمکان لا نفسه کما عرفت أنه مضافا إلی المستعد له إمکان له فما هو الإمکان لیس إلا الإضافة و لهذا قال إنه مضاف حقیقی لا مشهوری و إلا فنفس الاستعداد مما یعرض له الإضافة فهو مضاف مشهوری و کیفیة و أراد بالقار العرض المتأصل المتقرر فی المحل لا ما یقابل المتجدد ثم المراد أن الإمکان الاستعدادی بما هو مأخوذ فی قوامه الإضافة لیس عرضا متقررا و لا ینافی أن یکون بما هو ملزوم الإضافة عرضا متقررا و مضافا مشهوریا و صیرورته ممکنا لا إمکانا ممنوع بل یکون إمکانا لما بعده لا بالنسبة إلی ما قبله و التسلسل تعاقبی مجوز کما سیأتی عند قوله و مما یجب أن یعلم أن الإمکان إلخ کیف و هو أمر یقبل الشدة و القرب و البعد و هذا دلیل الوجود، س ره

3) و ذلک لأن الإمکان الاستعدادی نفس الإضافة لما عرفت من الفرق بینه و بین الاستعداد نفسه و قید الإطلاق لیشمل النفس و العرض و الصورة جمیعا، س ره

4) متعلق بما قبل کلمة بل، س ره

5) و محصله أن هذا الإمکان هیئة فی الموضوع تربطه بالممکن إذا لاحظها العقل وجدها نسبة متکررة قائمة بطرفین هما الموضوع و الممکن فالذی یقوم بالموضوع هو إمکان أن یصیر هو الممکن الآتی وجوده و الذی یقوم بالممکن هو إمکان أن یوجد فی الموضوع، ط مد

موضوع فلنسم هذا الإمکان قوة الوجود(1)و حامله موضوعا و مادة و هیولی باعتبارات فهذا الإمکان أمر وجودی و أن صحبة العدم و هو عام عموم التشکیک- مثل الوجود المطلق یدخل تحته معان هی إمکانات مجهولة الأسامی یعبر عنها بإمکان وجود کذا و کذا فإذن کل حادث قد سبقه المادة و المادة هی سبب من أسباب الحدوث و حیث یکون حدوث و کون و فساد یجب أن یکون الهیولی للکائن و الفاسد واحدة و إلا لکان یلزم حدوث الهیولی رأسا و هذا محال لأنه یلزم أن یکون الهیولی الحادثة یسبقها إمکان الوجود فیکون لإمکانها هیولی أخری فیتسلسل(2)و هذا محال إلا علی وجه ستقف علیه(3)من تجددها مع تجدد الصورة علی الاتصال

و اعلم أن موضوع الإمکان یجب أن یکون مبدعا

و إلا یسبقه موضوع آخر و کذلک إلی ما لا نهایة له لأنه متی فرض کذلک یلزم أن یسبق للإمکان إمکان- و مما یجب أیضا أن یعلم أن الإمکان الذی یعدم مع الفعل فله سبب و لا محالة یکون حادثا و یسبقه لا محالة إمکان آخر سبقا زمانیا إلی ما لا نهایة ثم الهیولی و کذا کل مادة بما هی مادة لها قوة أن یصیر بالفعل شیئا لا علی أن یوجد و إمکان الصورة


1) و علی هذا یکون تسمیة هذه الهیئة الاستعدادیة بأنها وجود للشی‌ء بالقوة فی مقابل وجوده بالفعل إنما هو بنوع من التجوز و یکون أیضا معنی انقسام الموجود المطلق إلی ما بالفعل و ما بالقوة أن الموجود إما قائم بذاته لا نسبة له إلی شی‌ء و إما هیئة استعدادیة لها نسبة إلی موجود من شأنه أن یوجد لموضوع هذه الهیئة فافهم ذلک، ط مد

2) و أیضا بالهیولی الباقیة فی الأحوال یصح أن یقول هذا الکائن ذاک الفاسد أو بالعکس لأن صورة لا تنقلب إلی صورة و إحداهما غیر الأخری و هیولاهما مشترکة- فإذا لم تبق الهیولی أیضا لم یصح ذلک ثم إن قیل هذا التسلسل تعاقبی لیس محالا عندهم- لأن سبق هذا الإمکان سبق زمانی قلت الإمکان الاستعدادی و إن کان سابقا بالزمان إلا أن حامله یجتمع مع الشی‌ء الحادث، س ره

3) یشیر إلی ما سیجی‌ء فی الکلام علی الحرکة الجوهریة أن المادة متحدة مع الصورة تابعة لها فی الحدوث و التجدد، ط مد

هو أن یوجد لا علی أن یصیر بالفعل شیئا فإنها هی فعل فنقول إن إمکان وجود الصورة صفة موجودة فی هیولاها إذا عقلت تلک الصفة عقلت إنها إمکان وجود الصورة مثال ذلک سعة الحوض فإنها صفة للحوض فإذا أحضره الذهن و أحضر قدر ما یسعه من الماء کانت إمکان وجود الماء و کذا صحن الدار صفة الدار فإذا عقل و عقل ما یسعه من الرجال کان إمکان وجودهم فبهذا ینحل شبهة من یقول(1)

و الحق أن الإشکال غیر ناش من تکرر النسبة الإضافیة بین الموجود و المعدوم- حتی یندفع بأنه فی مرحلة ماهیة المضاف بل من حیث إن هذه النسبة الموجودة خارجا القائمة بالمادة نوع قیام لها رابط قائم بطرفین و لا معنی لتحقق الوجود الرابط بین موجود و معدوم و لذا کان من الواجب اجتماع طرفی الوجود الرابط فی الظرف الذی تحقق هو فیه من ذهن أو خارج أو حقیقة أو اعتبار کما تقدمت الإشارة إلیه فی بحث الوجود الرابط- فی أوائل الکتاب فلا معنی لوجود هذه النسبة المسماة بالإمکان و القوة بین المادة الموجودة و الصورة المعدومة بعد حتی إذا وجدت الصورة انعدمت النسبة.

و الأولی أن یقال فی تقریر البرهان إن کل حادث زمانی یتبدل إلیه أمر آخر سواء کان من الصور أو الأعراض کالنار التی یتبدل إلیها الهواء و الهواء الذی یتبدل إلیه الماء و الکیفیات و المقادیر التی توجد فی الأجسام بعد ما لم تکن فله إمکان فی المحل الذی یتبدل إلیه و هو أمر وجودی قائم بالمحل یربطه بالحادث المترقب و إذ کان بذاته رابطا للأول بالثانی و لیس هو نفس الأول بل أمرا قائما به یربطه بالثانی فهو وجود رابط و إذ کان الثانی غیر موجود مع الأول و قیام الرابط بهما معا یقضی بوجودهما معا فی ظرف تحقق الرابط فللثانی وجود مع الأول لا یترتب علیه جمیع آثار الثانی و هو قبل وجود الثانی الذی یترتب علیه جمیع آثاره بالفعل و هذا هو السر فی اجتماع هذا الذی نسمیه بالإمکان مع الأول الذی هو فعلیة مباینة بل اتحاده معه وجودا من غیر أن یؤدی ذلک إلی التدافع بین المتباینین لکونه وجودا لا یترتب علیه الآثار لأن التدافع بین المتباینین إنما هو فی مرتبتها و هو السر أیضا فی زوال الإمکان و القوة مع تحقق الفعلیة فإنما هو من باب اندماج مرتبة مع عدم ترتب الآثار فی مرتبة ترتبها لا من باب انتفاء شی‌ء من أصله عند ثبوت آخر و بذلک یظهر أن الحامل لهذا الإمکان لیس هو الصورة الأولی بل جوهر آخر معه متحد به یحمل الإمکان و یتحد مع الصورة الثانیة لمکان التبدل القاضی بوجود أمر مشترک بین المتبدل و المتبدل إلیه و إذ کانت الصورة الأولی حاله فی سبق الإمکان حال الصورة الثانیة فی سبق إمکانها علیها فهذا الجوهر المتحد مع الثانیة الحامل لإمکانها هو بعینه حامل لإمکان الأولی قبلها و متحد بها کذلک و هکذا الحال بالنسبة إلی الصورة التی قبلهما فهناک جوهر واحد مستمر یتعاقب علیها الإمکانات و الصور و هو متحد مع کل صورة عند فعلیتها و مع إمکانها قبل فعلیتها عند فعلیة الصورة السابقة و هو الذی نسمیه بالمادة.

فهناک مادة مستمرة الوجود یتعاقب الصور علیها تحمل فی نفسها إمکان جمیع الصور- و تحمل قبل کل صورة إمکانها الخاص بها و یتبدل الإمکان إلی الفعلیة بفعلیة الصورة- و تعاقب الصور علی نحو الاتصال لا بحسب الفرض العقلی و لو کان هناک انقطاع خارجی لبطلت المادة ببطلان الصورة الأولی و بطل بذلک معنی التبدل و النسب الموجودة بین السابق و اللاحق.

و بذلک ینطبق حد الحرکة علی حال الصور فی تعاقبها علی المادة و یعود حقیقة کل صورة إلی قطعة من امتداد هذه الحرکة و هذه هی الحرکة الجوهریة التی تتحرک بها المادة فی صورها فافهم ذلک و یظهر به أن وجود الشی‌ء بالقوة مرتبة من وجوده لا یترتب علیه جمیع آثاره التی تترتب علی وجوده بالفعل و أن القوة وجود له حقیقة کالفعل و بذلک یستقیم انقسام الموجود مطلقا إلی ما بالقوة و ما بالفعل من غیر أن یعود إلی تقسیم الموجودیة العامة الإمکان الاستعدادی و مطلق الفعلیة التی غیره و یظهر به أیضا أن مقارنة المادة الصورة اتحادیة لا انضمامیة و أن نسبة المادة إلی الاستعداد الذی هو بوجه إمکان استعدادی نسبة الجسم الطبیعی إلی الجسم التعلیمی فإمکان صورة کذا تعین للمادة المبهمة کما أن الجسم التعلیمی تعین الجسم الطبیعی المبهم و لهذا البیان نتائج و فروع کثیرة أخری سنتعرض لبعضها إن شاء الله تعالی فیما یناسبه من المورد، ط مد


1) محصله أن ملاک الشبهة هو دوران النسبة بین الموجود و المعدوم و لا ضیر فیه فإن هذا الدوران فی المضاف إنما هو فی العقل فقد قیل إن المضاف ماهیة إذا عقلت عقلت بالقیاس إلی ماهیة أخری معقولة بالقیاس إلیها أو ماهیة إذا عقلت عقلت مع ماهیة أخری معقولة معها فدوران النسبة و تکررها إنما هو فی العقل و إن کانت نفس الإضافة التی لها هذه الماهیة فی الخارج فلا مانع من إضافة الموجود بنحو إلی المعدوم کإضافة الهیولی الموجودة بنحو إلی الصورة المعدومة بعد.

إن الموجود کیف یکون مضافا إلی المعدوم فإن حد المضاف کون الشی‌ء بحیث إذا عقل عقل معه انضاف إلیه و إن قیل إن سعة الحوض و صحن الدار کل منهما

معنی وجودی و القوة معنی عدمی(1)کان کل منهما بالقیاس إلی ما یسعه و هو الماء مثلا لا إلی الوجود هو معنی عدمیا و القوة التی هی بالإطلاق معنی عدمی هی ما یکون بالقیاس إلی الوجود مطلقا.

تنبیه إن بعض الحوادث یکون إمکان وجوده

تنبیه إن بعض الحوادث(2)یکون إمکان وجوده بأن یکون موجودا فی المادة و بعض الأشیاء یکون إمکان وجوده بأن یکون مع المادة لا فیها فالأول کالصور الجسمیة و الثانیة کالنفوس الإنسانیة لیس وجودها فی المادة و لکن مع المادة- کما ستعلم فی علم النفس و المادة هی المرجحة لوجود النفس علی عدمها إذ کل ما هو ممکن الوجود فقوته علی الوجود و العدم سواء فیجب أن یکون له سبب مرجح یمیله إلی أحد الطرفین لأن الواهب جواد یکفیه أقل مرجح یخرج الشی‌ء عن الحد المشترک بین الوجود و العدم فتبین لک أن المادة علة لوجود النفس علی هذا الوجه لا غیر إذ المادة یحتاج إلیها لوجهین أحدهما لأن یتقوم بها الموجود عنها و هذا لیس للنفس النطقیة و الثانی لأن یرجح وجود الشی‌ء علی عدمه و المحتاج إلیها من المادة فی النفس هو هذا فالمادة بالحقیقة للحوادث لأن یحمل إمکان الوجود لیرجح وجود


1) هذا جواب الشرط یعنی کونهما وجودیین لا ینافی کونهما قوة إذ المستعد له أمر مخصوص کالماء و القوة التی هی صرف القوة و معنی عدم مطلقا ما کان قوة علی الوجود مطلقا کما فی الماهیة، س ره

2) یشیر رحمه الله إلی أن حکم المسبوقیة بالمادة فی النفوس الإنسانیة المتعلقة بالمادة- تعلق التدبیر و إن لم تکن منطبعة فی المادة کالصور النوعیة المادیة فالبرهان السابق جار فی النفوس کجریانه فی الصور هذا علی قول المشاءین بتجرد النفوس الإنسانیة فی أول وجودها و أما علی قوله رحمه الله من کونها جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء فالأمر أوضح- و کذلک یجری البرهان فی النفوس غیر الإنسانیة سواء قیل بمادیتها أو بتجردها و کذا فی الأعراض المادیة کما لا یخفی، ط مد ظله

ممکن الوجود علی عدمه ثم هذا الأمر الممکن هو صورة فبأن فی بعض الصور أنها توجد فیها فیحتاج إلیها لمعنیین أحدهما للحدوث و ثانیهما لأن یتقوم بها وجود الصورة و أما النفس الإنسانیة فإنما یحتاج إلیها للحدوث و زیادة التحقیق فی هذا المعنی و حل الشبهة فی سببیة المادة للنفس مما سنذکره فی باب بیان بقائها بعد الموت و اعلم أن المفارق المحض لا إمکان له بحسب الواقع و إلا لکان لوجوده حامل- و إنما إمکانه اعتبار صرف یعتبره الذهن عند ملاحظة ماهیة کلیة له فیجد نسبتها إلی الوجود بالإمکان کما مر

فصل (17) فی أن الفعل مقدم علی القوة
اشارة

إن الفصول الماضیة أوهمت أن القوة متقدمة علی الفعل مطلقا و هذا مذهب أکثر الناس و جلهم حیث زعموا أن المادة قبل الصورة و الجنس قبل الفصل و لا نظام العالم قبل نظامه و ماهیة الممکن قبله وجوده و لیس الأمر کذلک.(1)و الشیخ حکی فی الشفاء مذاهب أقوام زعموا أن القوة قبل الفعل و هم تفرقوا فی هذا فرقا و تحزبوا أحزابا.

فمنهم من جعل للهیولی وجودا قبل الصورة ثم(2)ألبسها الفاعل کسوة الصورة


1) فإن سبق المادة الجنس باطل و العلیة کما نقل عن الإمام من علیة الجنس بما هو جسم للحرکات المخصوصة أو المبادئ المخصوصة، س ره

2) إن أرادوا القبیلة الزمانیة للهیولی أو الظلمة و الهاویة و الخلاء مما هی مؤولة إلی الهیولی فهی باطلة فإنها مستلزمة للهیولی المجردة عن الصورة بأجمعها و هذا باطل- و فی قوة القول بإمساک الله تعالی عن الجود و انقطاع الفیض و أفول النور و حدوث التکلم و غیر ذلک من المحذورات و إن أرادوا القبیلة الذاتیة الوجودیة کما نقل فهو أیضا باطل لأن الأمر بالعکس کما علمت من فناء الجنس فی الفصل و المادة فی الصورة- و الماهیة فی الوجود و إن أرادوا القبیلة بالرتبة العقلیة فلا بأس بها إذا جعل الجنس الأقصی الطبیعی و الهیولی الأولی مبدأ محدودا فی السلسلة الطولیة الصعودیة فیکون إشارة إلی التغیرات الاستکمالیة بالنظام و الترتیب من الأخص إلی الأشرف إلی أن ینتهی إلی الفناء المحض و الانمحاق فی سطوع نور الأنوار و قد نقل أن العالم کان أولا مظلما- ثم قاعا صفصفا ثم آجاما ثم مملوءا من الضفادع ثم من الأفراس ثم من بنی الجان ثم من بنی آدم فتفطن، س ره

إما ابتداء أو لداع دعاه إلیه کما ظنه بعض عامة القدماء فقال إن شیئا کالنفس وقع له فلتة إن اشتغل بتدبیر الهیولی و تصویرها فلم یحسن التدبیر و التصویر فتدارکها الباری فأحسن تصویرها.

و منهم من قال إن هذه الأشیاء کانت فی الأزل تتحرک بطباعها حرکة غیر منتظمة فأعانها الباری طبیعتها فأخرجها من لا نظام إلی نظام.

و منهم من قال إن القدیم هو الظلمة أو الهاویة أو خلاء غیر متناه لم یزل ساکنا ثم حرک.

و منهم من قال بالخلیط الذی یقول به أنکساغورس(1)و ذلک لأنهم قالوا إن القوة قبل الفعل کما فی البزور و النطف و فی جمیع ما یصنع.

فنقول إن الحال فی الأمور الجزئیة من الکائنات الفاسدة کالحال فی المنی و الإنسان من أن للقوة المخصوصة تقدما علی الفعل بالزمان و التقدم بالزمان غیر معتد به ثم القوة مطلقا متأخرة عن الفعل بوجوه التقدم فإنها لا تقوم بذاتها بل یحتاج إلی جوهر تقوم به و ذلک الجوهر یجب أن یکون بالفعل فإنه ما لم یصر بالفعل لم یکن مستعدا لشی‌ء فإن ما لیس موجودا مطلقا لیس ممکنا أن یقبل شیئا- ثم إن فی الوجود أشیاء بالفعل لم یکن و لا یکون بالقوة أصلا کالأول تعالی و العقول


1) ذکر هذا هنا مع أن ظاهر هذا القول ینفی القوة و الانقلاب و الاستحالة إذ کل شی‌ء بالفعل عنده و لها کمون و بروز بمناسبة سبق اللانظام علی النظام، س ره

الفعالة ثم القوة تحتاج إلی فعل یخرجها إلی الفعل و لیس ذلک الفعل مما یحدث- فإنه یحتاج إلی مخرج آخر و ینتهی لا محالة إلی موجود بالفعل لیس بمحدث کما بین فی تناهی العلل و أیضا فإن الفعل یتصور بذاته و القوة یحتاج تصورها إلی تصور الفعل و أیضا فإن الفعل قبل القوة بالشرف و الکمال کیف و الفعل کمال و القوة نقص و کل قوة علی فعل(1)فذلک الفعل کمالها و الخیر فی کل شی‌ء إنما هو مع الکون بالفعل و حیث یکون الشر فهناک ما بالقوة و الشی‌ء لا یکون من کل وجه شرا و إلا لکان معدوما و کل شی‌ء من حیث هو موجود لیس بشر و إنما هو شر من حیث هو عدم کمال مثل الجهل أو لأنه یوجب فی غیره عدما کالظلم- فالقوة لأن لها فی الخارج ضربا من الکون یتقوم ماهیتها بالوجود إذ الوجود کما علمت(2)مقدم علی الماهیة تقدما بالحقیقة فالقوة بما هی قوة لها تحصل بالفعل عقلا- فقد بان أن الفعل مقدم علی القوة تقدما بالعلیة و بالطبع و بالشرف و بالزمان(3)و بالحقیقة کما أومأنا إلیه.


1) هذا الکلام لو أجری علی الحقیقة کان مؤیدا لما قدمناه أن القوة مرتبة ضعیفة من الفعل لا یترتب علیها آثاره و أما مع الغض عن ذلک فلا معنی لجعل صورة جوهریة کمالا لکیفیة استعدادیة قائمة بالمادة تبطل بحدوث الصورة اللاحقة، ط مد

2) الأولی و الوجود بحذف کلمة إذ و المقصود بیان التقدم بالحقیقة بأن القوة لیست عدما بل لها ضرب من الوجود و الوجود متقدم بالحقیقة علی الماهیات و من جملتها ماهیة القوة و وجودها فعل فالفعل أی وجود القوة متقدم بالحقیقة علی القوة أی ماهیتها- و أما بیانه بأن ما بالفعل و هو الوجود مطلقا متقدم بالحقیقة علی ما بالقوة و هو الماهیة مطلقا فغیر جائز لأن الکلام فی القوة الاستعدادیة لا الإمکان الذاتی، س ره

3) المستنبط کذلک من فحوی کلامه فإنه إذا نظرنا نظرا جزئیا فکما أن للقوة الجزئیة فی الزمانیات تقدما علی فعل جزئی کذلک لفعل جزئی آخر تقدم علی تلک القوة فیها بل داخل فی إطلاق قوله قدس سره فإنها لا تقوم بذاتها بل تحتاج إلی جوهر تقوم به إلخ فإن ذلک البیان لمطلق تقدم الفعل علی القوة و بعد ما أطلق البیان خصص بیانات أخری بکل من أقسام التقدم، س ره

وهم و اندفاع

فإن قلت إن القوة فی بعض المواضع خیر من الفعل و الفعل شر من القوة فإن القوة علی الشر خیر من الفعل الذی بإزائه و الکون بالفعل شر أشر من الکون بالقوة شرا کما أن الکون بالفعل خیر أخیر من الکون بالقوة خیرا إذ لا یکون الشریر شریرا بقوة الشر فیه بل بملکة الشر قلنا صدقت و لکن هذا أمر عارض بالقیاس فقوة الشر بما هو قوة و القوة عدم ما فهی شر کما أن الفعل الذی بإزائها کالظلم و المرض و أشباههما من حیث هو بالفعل و الفعل وجود خیر لکن الفعل من حیث یؤدی إلی عدم ما عرض له أنه شر فالقوة علی ذلک الفعل من جهة أنها عدم أمر یؤدی وجوده إلی عدم شی‌ء آخر کانت خیرا من فعله حیث إن عدم العدم یلزمه وجود فجهة الخیریة فی القوة علی الشر رجعت أیضا إلی الفعل کما أن جهة الشریة فی فعل الشر رجعت إلی القوة

فصل (18) فی تحقیق موضوع الحرکة و أن موضوعها هل الجسم أم غیره

لما علمت أن الحرکة حالة سیالة لها وجود بین القوة المحضة و الفعل المحض- یلزمها أمر متصل تدریجی قطعی لا وجود له علی وصف الحضور و الجمعیة إلا فی الوهم یجب أن یکون شی‌ء ثابت بوجه حتی یعرض له الحرکة فأما أن یکون هذا الثابت أمرا بالقوة أو أمرا بالفعل و محال أن یکون بالقوة(1)

قلت أولا هذه المذکورات علی مذهب القوم کما سیصرح و ثانیا أن الهیولی بصورة ما موضوعة للحرکة فی الصورة المعینة کما أنها بمقدار ما تتحرک فی المقادیر المخصوصة، س ره

إذ ما لا وجود له بالفعل لا یوصف بشی‌ء أصلا لا بالقوة و لا بالفعل فبقی أن یکون موضوعها أمرا ثابتا

1) إن قلت الموضوع فی الحرکة الجوهریة هو الهیولی بل فی الکمیة أیضا.

بالفعل و ذلک إما أن یکون بالفعل من کل وجه أو لا یکون کذلک و الأول محال- إذ الذی یکون بالفعل من کل الوجوه یکون مفارقا لا علاقة بینه و بین المادة أصلا- و کل ما کان کذلک فلا معنی لکونه خارجا من القوة إلی الفعل فلا معنی لکونه متحرکا إذ قد حصل له بالوجوب جمیع ما یمکن له بالإمکان العام فکل ما هو بالفعل من جمیع الوجوه یمتنع علیه الحرکة و بعکس النقیض کل ما یصح علیه الحرکة ففیه ما بالقوة إذ کل طالب للحرکة یطلب شیئا لم یحصل له بعد فلا یصح أن یکون المجرد عن المادة یطلب بالحرکة أمرا و أیضا الحرکة أمر طار علی الشی‌ء المتحرک- و یجب أن یکون فی الشی‌ء الذی یطرأ له شی‌ء معنی ما بالقوة فیجب فیما یفرض له الحرکة معنی ما بالقوة و المفارق بری‌ء من ذلک فموضوع الحرکة یلزمه أن یکون جوهرا مرکب الهویة مما بالقوة و مما بالفعل جمیعا و هذا هو الجسم.

و اعلم أنه لا یجوز أن یکون الحرکة صورة لنوع من الجواهر الجسمانیة لوجوه من البیان.

الأول لأن الحرکة عرض بل أضعف الأعراض لأنها متحرکیة الشی‌ء بالمعنی النسبی لا ما به یتحرک الشی‌ء فلا یصح أن یکون صورة لموجود جوهری و لا یتحصل الشی‌ء بما هو أنقص وجودا منه.

و الثانی لأنک علمت أن موضوعها الجسم بالفعل و لا یصح أن یوجد جسم عام مبهم إلا فی العقل(1)بل الموجود من الجسم ما قد تحصل نوعا خاصا.

و الثالث لأن(2)الحرکة لا توجد أنواعها بالفعل مستقرة و ما یوجد بالفعل


1) بل یوجد فی الخارج أیضا و لکن مرتبا لا مکافئا للصور النوعیة و حاصل الوجه الثانی أن الحرکة لو کانت صورة منوعة قامت مقام الطبائع المنوعة و معلوم أن الجسم المطلق لا وجود له مکافئا للطبائع فکذا بالنسبة إلی الحرکة حینئذ فکیف یکون الجسم موضوعا لها حینئذ فوجب تنوع الجسم قبل الحرکة، س ره

2) هذا نظیر الأول بناؤه علی أن العرض لا یقوم الجوهر النوعی و لا یقسم الجوهر الجنسی و الثالث بناؤه علی أن ما بالقوة لا ینوع ما بالفعل، س ره

لا ینوع أمرا بالفعل.

و الرابع أن الحرکة لو کانت مقومة لنوع لعدم بالسکون و لعدم بعدم أجزاء تلک الحرکة فیکون النوع بالقوة فاحتاج إلی ثابت بالفعل فثبت أن الحرکة تعرض للجسم بعد تقومه هذا غایة ما قیل فی هذا المقام و ستسمع کلاما فیه تنویر القلب

فصل (19) فی حکمة مشرقیة

اعلم أن الحرکة لما کانت متحرکیة الشی‌ء لأنها نفس التجدد و الانقضاء- فیجب أن یکون علته القریبة أمرا غیر ثابت الذات و إلا لم ینعدم أجزاء الحرکة(1)فلم تکن الحرکة حرکة و التجدد تجددا بل سکونا و قرارا فالفاعل المزاول لها أمر تکون الحرکة لازمة له فی الوجود بالذات و کل ما کانت الحرکة من لوازم وجوده فله ماهیة غیر الحرکة لکن الحرکة لا تنفک عنه وجودا و کل ما یکون من لوازم وجود الشی‌ء الخارجی فلم یتخلل الجعل بینه و بین ذلک اللازم- بحسب نحو وجوده الخارجی فیکون وجود الحرکة(2)من العوارض التحلیلیة- لوجود فاعلها القریب فالفاعل القریب للحرکة لا بد أن یکون ثابت الماهیة(3)متجدد


1) البیان کما تری مبنی علی کون الحرکة القطعیة موجودة فی الخارج و إلا أمکن منعه مستندا إلی أن الذی فی الخارج هو الحرکة التوسطیة و هی لثباتها و استمرارها- یمکن أن تتقوم بأمر ثابت نظیر ما ذکروه فی ربط الحادث بالقدیم، ط مد

2) أی تجدد وجود الطبیعة من العوارض التحلیلیة أی اللوازم الغیر المتأخرة فی الوجود عن وجود الطبیعة و هو المراد بوجود فاعلها القریب لکن ضمیر فاعلها یعود إلی الحرکة العرضیة التی هی من العوارض المفارقة المتأخرة فی الوجود عن وجود معروضها- فالکلام من باب الاستخدام و ذلک لأن الحرکة الجوهریة التی للطبیعة ذاتیة لا تعلل و قد صرح بأنه لا یتخلل الجعل بین وجود الطبیعة و ذلک اللازم، س ره

3) المراد هنا و فیما بعد من ثبات الماهیة أن لیس التجدد فی مرتبة الماهیات الطبائع- لا أن الثبات فی المرتبة لیرد أنها فی المرتبة لا ثابتة و لا متجددة، س ره

الوجود و ستعلم أن العلة القریبة فی کل نوع من الحرکة لیست إلا الطبیعة و هی جوهر یتقوم به الجسم و یتحصل به نوعا و هی(1)کمال أول لجسم طبیعی من حیث هو بالفعل موجود فقد ثبت و تحقق من هذا أن کل جسم أمر متجدد الوجود سیال الهویة و إن کان ثابت الماهیة و بهذا یفترق عن الحرکة لأن معناها نفس التجدد و الانقضاء و بهذا ثبت حدوث العالم الجسمانی و جمیع الجواهر الجسمانیة و سائر أعراضها(2)فلکیة کانت أو عنصریة فما ذکر فی الفصل السابق من أن موضوع الحرکة لا بد و أن یکون أمرا ثابت الذات صحیح إذا عنی بموضوع الحرکة موضوعها بحسب الماهیة لأن موضوع التجدد یکون التجدد عارضا له فهو بحسب ذاته و ماهیته غیر متجدد أو عنی به موضوع(3)الحرکات الغیر اللازمة فی الوجود کالنقلة و الاستحالة و النمو و ما ذکر أیضا فیه من أن موضوع الحرکة مرکب من ما بالقوة و ما بالفعل قول مجمل یحتاج إلی تفصیل و هو أن الموضوعیة و العروض إن کانا


1) فما ذکره فی الفصل السابق أن الحرکة لا تنوع جوهرا جسمانیا یصح فی الحرکات العرضیة لا الجوهریة فإن الصورة النوعیة للبسائط لما کانت الحرکة من ذاتیات حیثیتها الوجودیة و إن لم تکن ذاتیة لشیئیة ماهیتها صح أن الحرکة الجوهریة منوعة لها، س ره

2) هذا و ما سیجی‌ء من قوله أو عنی به موضوع الحرکات الغیر اللازمة فی الوجود- کالنقلة و الاستحالة و النمو یدلان علی أنه رحمه الله قائل بأن جمیع المقولات متحرکة بحرکة الجوهر الموضوع لها و لازم ذلک کون الحرکات غیر اللازمة التی فی المقولات الأربع الأین و الوضع و الکم و الکیف غیر مستند إلی محض طبیعة الجوهر المتحرک و لهذه المسألة فروع عجیبة سنوضح لک بعضها کغایات هذه الحرکات الأولیة اللازمة و مسألة الحرکة فی الحرکة و کون الحرکات اللازمة غایة الحرکات غیر اللازمة و کون جمیع المادیات فی صراط التجرد، ط مد

3) و لکن عنی بالثبات ما هو بالإضافة إلی أعراضه فإن الجسم المتحرک فی الأین أو الکیف مثلا لیس معه متجددا مثلهما کما أن سخونة النار ثابتة بالنسبة إلی تجدد سخونة الماء التدریجیة، س ره

فی الوجود کما فی الحرکات العارضة للجسم فحق أن موضوعها(1)مرکب فی الخارج- من أمر به یکون بالفعل موجودا ثابتا مستمرا فی کل زمان الحرکة و من أمر یکون(2)بالقوة متحرکا لأن کل جزء من الحرکة یوجد فیه بعد ما لم یکن- و یزول عنه و هو هو بحاله و إن کان العروض بحسب التحلیل العقلی(3)کما فی اللوازم فالقابل و الفاعل هناک أمر واحد و القوة و الفعلیة جهة واحدة أی ما بالقوة عین ما بالفعل کل منهما متضمن للآخر و کما أن ثبات الحرکة عین تجددها- و قوتها علی الشی‌ء عین فعلیة القوة علی ذلک الشی‌ء فکذلک حکم ثبات ما به الحرکة- و هی الطبیعة الکائنة فی الأجسام فإنه عین تجددها الذاتی و تحقیق هذا المقام أنه لما کانت حقیقة الهیولی هی القوة و الاستعداد کما علمت و حقیقة الصورة الطبیعیة لها الحدوث التجددی کما سینکشف لک زیادة الانکشاف فللهیولی فی کل آن صورة أخری بالاستعداد و لکل صورة هیولی أخری(4)یلزمها بالإیجاب لما علمت أن الفعل مقدم علی القوة و تلک الهیولی أیضا مستعدة لصورة أخری غیر الصورة التی توجبها لا بالاستعداد و هکذا لتقدم الصورة علی المادة ذاتا و تأخر هویتها الشخصیة عنها زمانا فلکل منهما تجدد و دوام بالأخری لا علی وجه الدور المستحیل کما


1) مراده قدس سره بالموضوع هو الموصوف بالحرکة و بالمرکب مجموع الموصوف و الصفة و بالثابت المستمر مع أنه لا ثابت عنده الجسم النوعی من جهة الوجود و الأصل المحفوظ و اتصال الحرکة إذ الاتصال الوحدانی مساوق للوحدة الشخصیة و لما مر، س ره

2) أی یکون به الجسم بالقوة متحرکا، س ره

3) هذا فی الحرکة الجوهریة و تجدد الطبیعة و أراد بالاتحاد الاکتفاء بالقابل أی الموصوف لأن الذاتی لا یعلل، س ره

4) لکن فرق بین الأخری فی الموضعین فإن الصورة الأخری مغایرة بالذات للصورة الأولی بمقتضی کون الصورة ما فیه التجدد و أما الهیولی الأخری فمغایرتها للهیولی السابقة باعتبار مغایرة الاستعدادات و کذا ما به الاستعدادات لأن هیولی العناصر مشترکة و هی الباقیة فی التبدلات و لأن موضوع الحرکة لا بد من بقائها، س ره

یستبین علیک کیفیته فی مباحث التلازم بینهما و لتشابه الصور فی الجسم البسیط- ظن فیه صورة واحدة مستمرة لا علی وجه التجدد و لیست کذلک بل هی واحد بالحد و المعنی لا بالعدد الشخصی لأنها متجددة متعاقبة(1)فی کل آن علی نعت الاتصال لا بأن یکون أمور متباینة متفاصلة لیلزم ما یلزم علی أصحاب الجزء

فصل (20) فی إثبات الطبیعة لکل متحرک و أنها هی المبدأ القریب لکل حرکة سواء کانت الحرکة طبیعیة أو قسریة أو إرادیة

أما إذا کانت الأولی فظاهر أن فاعلها الطبیعة و أما إذا کانت قسریة فلأن القاسر العلة المعدة و المعد علة بالعرض و لذلک یزول القسر و الحرکة غیر منقطعة بعد و أیضا لا بد من انتهاء القواسر إلی الطبیعة أو الإرادة و أما إذا کانت إرادیة- فإن النفس إنما تحرک الجسم باستخدام الطبیعة و کثیر من أولی البحث(2)و إن زعموا أن النفس هی الفاعلة القریبة للحرکات المنسوبة إلی الإرادة لکن التحقیق أن المبدأ القریب لها بعد تحقق التخیل و الإرادة و الشوق هو القوة المحرکة للعضلة و الأوتار و الرباطات و تلک القوة هی بعینها طبیعة تلک الأعضاء و الآلات جعلت مطیعة إیاها لأنها منبعثة عن النفس علی الأعضاء لتدبیر البدن بواسطتها و نحن نتیقن بالوجدان فضلا عن البرهان أن الأمر الممیل للجسم و الصارف له من مکان إلی مکان أو من حالة إلی حالة لا یکون إلا قوة فعلیة قائمة به و هی المسماة بالطبیعة- فالمبدأ القریب للحرکة الجسمیة قوة جوهریة قائمة بالجسم إذ الأعراض کلها


1) و لازم ذلک أن هناک وجودا مستمرا واحدا سیالا ینتزع من حدوده المفروضة ماهیات عقلیة کالإنسان و الحیوان و النبات و نحو ذلک، ط مد

2) و المصنف قدس سره أیضا یقول إن النفس هی الفاعلة لکل الأفاعیل و المدرکة لکل المدرکات لکونها جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء و لها مراتب إلا أن هؤلاء مبطل القوی و الطبائع بخلاف المصنف قدس سره، س ره

تابعة للصورة المقومة و هی الطبیعة و لهذا عرفها الحکماء بأنها مبدأ أول لحرکة ما هی فیه و سکونه بالذات لا بالعرض و قد برهنوا أیضا علی أن کل ما یقبل المیل من خارج(1)فلا بد و أن یکون فیه میل طباعی فثبت أن مزاول الحرکة مطلقا لا یکون إلا طبیعة و قد علمت أن مباشر الحرکة أمر سیال متجدد الهویة و لو لم یکن سیالا متجددا لم یمکن صدور هذه الحرکات الطبیعیة عنه لاستحالة صدور هذه الحرکات الطبیعیة عنه لاستحالة صدور المتجدد عن الثابت و الحکماء کالشیخ الرئیس و غیره معترفون بأن الطبیعة ما لم تتغیر لا یمکن أن تکون علة الحرکة- إلا أنهم قالوا لا بد من لحوق التغیر لها من خارج کتجدد مراتب قرب و بعد من الغایة المطلوبة فی الحرکات الطبیعیة و کتجدد أحوال أخری فی الحرکات القسریة- و کتجدد الإرادات و الأشواق الجزئیة المنبعثة عن النفس علی حسب تجدد الدواعی الباعثة لها علی الحرکة.

أقول ما ذکروه غیر مجد فی صحة ذلک فإن تجدد هذه الأحوال و تغیرها فی آخر الأمر ینتهی لا محالة إلی الطبیعة لما قد عرفت من انتهاء القسر إلی الطبیعة- و علمت أن النفس لا تکون مبدأ الحرکة إلا باستخدام الطبیعة فالتجددات بأسرها منتهیة إلی الطبیعة معلولة لها فتجدد ما هی مبدأ له یستدعی تجددها البتة.

فإن قیل إنهم صححوا(2)استناد التغیر کالحرکة إلی الثابت کالطبیعة علی زعمهم بأن أثبتوا فی کل حرکة سلسلتین إحداهما سلسلة أصل الحرکة و الأخری


1) خرج المیل لأنه مبدأ ثان، س ره

2) الفرق بینه و بین سابقه غیر خفی إذ فی السابق جعل مراتب القرب و البعد علة مطلقا لمراتب الحرکة و أما فی حدیث السلسلتین فقد جعل کل شطر من إحدی السلسلتین علة من وجه لشطر من الأخری و معلولا له من وجه و الشارح المحقق لمقاصد الإشارات- صحح ذلک بأن الطبیعة و إن کانت أمرا ثابتا إلا أن المیل أمر یقبل الشدة و الضعف فهو برزخ بین الطبیعة و الحرکة لکن ما ذکره قدس سره یرد علی المحقق قدس سره من أن تجدد المیل أیضا یستند إلی الطبیعة، س ره

سلسلة منتظمة من أحوال متواردة علی الطبیعة کمراتب قرب و بعد من الغایة قالوا فالثابت کالطبیعة مع کل شطر من إحدی السلسلتین علة لشطر من الأخری و بالعکس لا علی سبیل الدور المستحیل کما ذکروا فی ربط الحادث بالقدیم.

أقول هذا الوجه غیر کاف فی استناد المتغیر إلی الثابت و ارتباط الحادث بالقدیم- فإن الکلام فی العلة الموجبة للحرکة لا فی العلة المعدة لها و لا بد فی کل معلول من علة مقتضیة ففرض السلسلتین نعم العون علی وجود أمور مخصصة لأجزاء الحرکة العارضة للمادة المستعدة لها و کلامنا فی العلة الموجبة لأصل الحرکة فإن الحرکة معلولة و کل معلول لا بد له من موجب لا ینفک و لا یتأخر عنه زمانا و لو کان کل من السلسلتین علة للأخری یلزم تقدم الشی‌ء علی نفسه و لا مخلص عن هذا إلا بأن یذعن بأن الطبیعة جوهر سیال إنما نشأت حقیقتها المتجددة بین مادة شأنها القوة و الزوال و فاعل محض شأنه الإفاضة و الإفضال فلا یزال ینبعث عن الفاعل أمر و ینعدم من القابل ثم یجبره الفاعل بإیراد البدل علی الاتصال و أیضا من راجع إلی وجدانه فی حال السلسلتین معا بجمیع أجزائهما و لا محالة أنهما جمیعا متأخرتان فی وجودهما عن وجود الطبیعة علم أن الکلام فی لحوقهما معا بأمر ثابت عائد من رأس من أنهما من أین حصلتا بعد ما فرض الأصل ثابتا و الأعراض تابعة و هذا علی قیاس ما ذکر فی البرهان المسمی بالوسط و الطرفین علی بطلان اللاتناهی فی تسلسل العلل من أنه إذا کان جمیع الآحاد- ما سوی الطرف الأخیر أوساطا من غیر أن یکون لها طرف أول فمن أین حصلت تلک السلسلة فهکذا نقول هاهنا إذا لم یکن هاهنا وجود أمر شأنه التجدد و الانقضاء لذاته- فمن أین حصلت المتجددات سواء کانت سلسلة واحدة أو سلاسل و مم حصل تجدد السلسلتین علی أن مراتب القرب و البعد التی فرضوها سلسلة أخری هی لیست غیر نفس الحرکة فإن تجدد القرب و البعد لیس أمرا غیر الحرکة جعلا وجودا فقد وضح أن تجدد المتجددات مستند إلی أمر یکون حقیقته و ذاته متبدلة سیالة فی ذاتها و حقیقتها و هی الطبیعة لا غیر لأن الجواهر العقلیة هی فوق التغیر و الحدوث و کذا النفس من حیث ذاتها العقلیة و أما من حیث تعلقها بالجسم فهی عین الطبیعة کما

سیجی‌ء و أما الأعراض فهی تابعة فی الوجود لوجود الجواهر الصوریة و أما نفس الحرکة(1)

إن قیل لم لا یجوز أن یقال التجدد ذاتی للحرکة الوضعیة و الذاتی لا یعلل کما تقولون أنتم فی تجدد الطبیعة فلا یثبت تجددها.

قلت ما بالعرض لا بد أن ینتهی إلی ما بالذات و الأعراض کلا تابعة محضة و منها الحرکة العرضیة و التجدد العرضی بل هی أشد تبعیة لکونها أضعف فکما أن الأعراض المقام بعضها ببعض انتهت بالآخرة إلی جوهر کذلک التجددات العرضیة تنتهی بالآخرة إلی جوهر- هو الطبیعة لأنها مبدأ الصفات و الأعراض و الصور النوعیة مبادئ الآثار اللواتی تختلف- و قد عرفوا الطبیعة بالمبدإ الأول للحرکة و السکون الذاتیین.

إن قلت أرادوا أنها المبدأ لوجودها.

قلت مبدأ الوجود هو الله تعالی و هو الفاعل الإلهی و الطبیعیون لا یعنون بالفاعل إلا مبدأ الحرکة و الفواعل المباشرة لیست إلا القوی و الطبائع عندهم فلو کان التجدد ذاتیا للحرکة العرضیة و کان وجودها من الطبیعة کانت الطبیعة فاعلا إلهیا و هذا باطل بل هی فاعل طبیعی و من المبرهنات و المتفق علیها بل کاد أن یکون من البدیهیات استناد الحرکات إلی الأمر الداخل المختص بنوع نوع من الجسم فنفس الحرکات مستندة إلی الطبیعة و الوجود أجل من الاستناد إلیها بخلاف ما إذا کان التجدد ذاتیا للطبیعة و وجود الطبیعة من الله إذ لا مؤثر فی الوجود إلا الله تعالی.

و أیضا قسموا المحرک إلی محرک هو مفید نفس الحرکة و هو الطبیعة و إلی محرک هو مفید وجود الذات المتحرکة و وجود الذات المحرکة و هو الفاعل المفارق و بالجملة یناخ راحلة الذاتیة بباب الطبیعة و لدی فناء الجواهر، س ره

فقد علمت أنه لا هویة لها إلا تجدد أمر و تغیره لا المتجدد فهی نفس نسبة التجدد لا الذی به التجدد

1) أی الجوهریة و هی تجدد الطبیعة و إنا حملنا علی الجوهریة لأن الحرکة العرضیة نفس المعلول فلا یحتمل کونها علة لنفسها.

فصل (21) فی کیفیة ربط المتغیر بالثابت

فصل (21) فی کیفیة ربط المتغیر بالثابت(1)لقائل أن یقول إذا کان وجود کل متجدد مسبوقا بوجود متجدد آخر یکون علة تجدده فالکلام عائد فی تجدد علته و هکذا فی تجدد علة علته فیؤدی ذلک إما إلی التسلسل أو الدور أو إلی التغیر فی ذات المبدإ الأول تعالی عن ذلک علوا کبیرا لکنا نقول إن تجدد الشی‌ء إن لم یکن صفة ذاتیة له ففی تجدده یحتاج إلی مجدد و إن کان صفة ذاتیة له ففی تجدده لا یحتاج إلی جاعل یجعله متجددا بل إلی جاعل یجعل نفسه جعلا بسیطا لا مرکبا یتخلل بین مجعول و مجعول إلیه و لا شک فی وجود أمر حقیقته مستلزمة للتجدد و السیلان و هو عندنا الطبیعة و عند القوم الحرکة و الزمان و لکل شی‌ء ثبات ما و فعلیة ما و إنما الفائض من الجاعل نحو ثباته و فعلیته فإذا کان ثبات شی‌ء ثبات تجدده و فعلیته فعلیة قوته فلا محالة یکون الفائض من الأول علیه- هذا النحو من الثبات و الفعلیة کما أن لکل شی‌ء نحوا من الوحدة و هی مساوقة للوجود و عینه فإذا کانت وحدته عین کثرة ما بالقوة أو بالفعل کانت الفائض علیه من الواحد الحق وحدة الکثرة بأحد الوجهین و الذی من الموجودات ثباته عین التجدد هی الطبیعة و الذی فعلیته عین القوة الهیولی و الذی وحدته عین الکثرة بالفعل هو العدد و الذی وحدته عین قوة الکثرة هو الجسم و ما فیه فالطبیعة بما هی ثابتة مرتبطة إلی المبدإ الثابت و بما هی متجددة یرتبط إلیها تجدد المتجددات- و حدوث الحادثات کما أن الهیولی من حیث لها فعلیة ما صدرت عن المبدإ الفعال بانضمام الصورة إبداعا و من حیث إنها قوة و إمکان یستصح بها الحدوث و الانقضاء و الدثور و الفناء فهذان الجوهران بدثورهما و تجددهما الذاتیتین واسطتان للحدوث


1) أی ربط الطبیعة المتجددة به فاللام للمتغیر للعهد الذکری و إنما حملنا علی ذلک لأن کیفیة ربط المتغیر مطلقا بالثابت و ربط الحادث بالقدیم قد مضی بالتفصیل، س ره

و الزوال فی الأمور الجسمانیة و بهما یحصل الارتباط بین القدیم و الحادث و ینحسم مادة الإشکال التی أعیت الفضلاء فی دفعه

فصل (22) فی نسبة الحرکة إلی المقولات
اشارة

إذا قلنا حرکة فی مقولة کذا احتمل وجوها أربعة أحدها أن المقولة موضوع حقیقی لها(1)و الثانی أن الموضوع و إن کان هو الجوهر و لکن بتوسط تلک المقولة- الثالث أن المقولة جنس لها الرابع أن الجوهر یتبدل و یتغیر من نوع تلک المقولة إلی نوع أو من صنف إلی صنف آخر تبدلا و تغیرا علی التدریج و الحق هو(2)هذا القسم الأخیر دون البواقی.


1) لو ذهب وهم إلی ذلک أو إلی الثالث کان من استعمال کلمة فی فإن قولنا الحرکة فی الکیف من قبیل قولنا البیاض فی العاج أو الإنسان فی الحیوان فإن کل نوع تحت جنسه لکن لعلک کنت مقروع السمع أن استعمال کلمة فی المواضع مختلفة فإن کون الشی‌ء فی المحل بنحو و فی المکان بنحو آخر و فی الزمان بطور و الزمان فی الحرکة بطور آخر و الحرکة فی الزمان بنهج آخر و هکذا الوجود فی الماهیة و الماهیة فی الوجود و هو الله فی السماوات و الأرض و قس علیها، س ره

2) هو حق بمعنی أنه ینتزع من مورد الحرکة فی کل آن مفروض نوع من أنواع المقولة التی فیها الحرکة أو صنف أو فرد آخر فإن کانت الحرکة فی مقولة عرضیة کان المتحرک الذی هو الجوهر متغیرا فیها بورود نوع بعد نوع مثلا من المقولة علیه فی کل آن و إن کانت الحرکة فی الجوهر کان المتحرک و الحرکة واحدا فإن هذه الحرکة لکونها فی الجوهر قائمة بنفسهما فنفسها أعنی الحرکة قائمة بنفسها أعنی الجوهر فهو حرکة و متحرک معا فإن شئت قلت إن الحرکة و موضوعها فی الجوهر واحد و إن شئت قلت إن الحرکة فی الجوهر لا تحتاج إلی موضوع فإن الحرکة فی الجوهر نحو من الوجود الجوهری و لا موضوع للجوهر و بالجملة معنی الحرکة فی مقولة الجوهر أن ینتزع من المورد فی کل آن نوع خاص مثلا من الجوهر غیر ما ینتزع فی الآن الآخر، ط مد

أما الأول

فنقول التسود لیس هو أن ذات السواد یشتد فإن ذات السواد إن بقیت بعینها و لم یحدث فیها صفة فلم یشتد بل هی کما کانت و إن حدثت فیه صفة زائدة و ذاته باقیة کما کانت فلا یکون التبدل فی ذات السواد بل فی صفاته و صفاته غیر ذاته(1)و قد فرضنا التبدل فی ذاته هذا خلف و إن لم یبق ذاته عند الاشتداد فهو لم یشتد بل عدم و حدث سواد آخر و هذا لیس بحرکة فعلم أن موضوع هذه الحرکة محل السواد لا نفسه و الاشتداد یخرجه من نوع إلی نوع أو من صنف إلی صنف فله فی کل نوع آخر أو صنف آخر و کذا الحرکة فی المقدار فإن الشی‌ء إذا تزاید مقداره فإما أن یکون هناک مقدار واحد باق فی جمیع زمان الحرکة أو لا یکون فإن کان فالزیادة إما أن تداخله أو تنضم إلیه من خارج الأول باطل لاستحالة التداخل و لأنه علی فرض ذلک لم یزد المقدار علی ما کان و کلامنا فیه و الثانی أیضا باطل لأن ذلک کاتصال خط بخط ما زاد شی‌ء منهما و لا المجموع علی ما کان أولا(2)و إن کان المقدار الأول لا یبقی عند الزیادة فلا یکون هو موضوع بل محله أعنی الهیولی فقط أو مع مقدار ما علی العموم کما هو التحقیق عندنا فهناک مقادیر متعاظمة متتالیة علی الجسم بلا نهایة بالقوة.

و اعلم أن الإمام الرازی لما نظر فی قولهم إن التسود یخرج سوادا من نوعه- زعم أن معناه أنه یخرجه إلی غیر(3)

ثم لا یخفی بطلان قول الإمام من وجه آخر و هو أن التسود و اشتداد السواد لما کان معناه التوجه إلی السواد الشدید کان الخروج خروجا إلی السواد لا منه إلی غیره و الطرف الخفی الذی عنده سواد ینبغی أن یکون هو الحد الأخیر من السواد لأنه فی غایة البعد عن البیاض فهو السواد المضاد للبیاض عنده فالخروج من غیر نوعه إلی نوعه لا بالعکس، س ره

السواد و لأجل ذلک قال فی بعض تصانیفه إن

1) و إن کان الأصل و الخصوصیات کلها سوادات لزم اجتماع المثلین و الترکیب فی الأعراض مع أنها بسائط خارجیة، س ره

2) بل لا یبقی المقدار حینئذ فیکون من الشق اللاحق و ذلک الفصل و الوصل فی المقدار یعدمه فذلک الخط الموصول شخص آخر لم یبق الأول إلا باعتبار الموضوع و الهیولی فهی الموضوع لا المقدار إلا أن یرد الاتصال مع مفصل، س ره

3) و الحال أن مراده من أن التسود یخرج السواد من نوعه أن السواد المطلق جنس و له عرض عریض فیخرج الموضوع من نوع منه إلی نوعه الآخر و هکذا و الکل سوادات.

اشتداد السواد یخرجه من نوعه و یکون للموضوع فی کل آن کیفیة بسیطة واحدة لکن الناس یسمون جمیع الحدود المقاربة من السواد سوادا و جمیع الحدود المقاربة من البیاض بیاضا و السواد المطلق فی الحقیقة واحد و هو طرف خفی و البیاض کذلک و المتوسط کالممتزج لکن یعرض لما یقرب من أحد الطرفین أن ینسب إلیه و الحس لا یمیز فیظن أنها نوع واحد انتهی ما ذکره و قد صوبه بقوله هذا کله حق و صواب لکن یجب طرد القول به فی الحرکة المقداریة.

أقول فساده مما لا یخفی علی من له اطلاع علی هذه المباحث و لست أدری أی حد من حدود السواد سواد عنده(1)و البواقی کلها غیر سواد مع أن کل واحد من تلک الحدود یوجد بالفعل عند الثبات و السکون و إذا لم یکن سواد فأی شی‌ء کان.

ثم اعترض علی قولهم إن للمتحرک فی المقدار فی کل آن مقدارا آخر بحیث لا یوجد مقدار واحد منهما فی زمانین و إلا لم تکن الحرکة فیه بأنه یلزم علیهم القول بتتالی الآنات قال و الذی وجدنا فی التعلیقات جوابا عن ذلک من أن تلک الأنواع بالقوة فیه نظر لأن الأنواع إن لم یکن لها وجود فی الخارج لم یکن لحرکة الجسم فی کیفیة واحدة وجود فی الخارج فالجسم لا یکون متحرکا بل یکون


1) مع أن الکل سواد و مع أنه لا طرف حقیقی للسواد السیال کما علمت سابقا أن الممتدات قارة کانت کالخط أو غیر قارة کالحرکة و الزمان لا جزء أول لها کان أولا بتمامه و کان أولا حقیقیا أو ما دام صدق الممتد علیه یتجزأ فالسواد المتجدد کالحرکة لا جزء أخیر له یکون طرفا خفیا بل ینحل ما فرض جزءا أخیرا له إلی أجزاء فأی جزء یعد سوادا من ذلک الجزء ترجیح بلا مرجح ثم ذلک الجزء من الجزء لا إلی حد یقف کما حقق فی موضعه و ینقل الکلام إلیه، س ره

ممکنا أن یتحرک و إن کانت موجودة بالفعل و قد دل الدلیل علی تخالفها بالنوع- و أن کلا منها لا یوجد فی غیر آن و هی متتالیة لا یتخللها زمان یلزم ما ذکرناه و التی هذا شأنها کیف یقال إن وجودها بالقوة بل هذا الشک یستدعی حلا أصفی و أشفی من هذا الکلام(1)و سیکون لنا إلیه عود عن قریب انتهی أقول إن الموجود من السواد مثلا فی أثناء الحرکة أمر وحدانی متوسط بین الحدود و ذلک مستمر و له فرد زمانی متصل تدریجی منطبق علی زمان الحرکة و لها أفراد آنیة وجودها بالقوة القریبة من الفعل و الوجود قد علمت أنه متقدم علی الماهیة فهاهنا لمطلق


1) هذا من طریقة هذا الإمام و إلا فلا شک لأهل الحق و الدفع بوجوه منها غیر ما ذکر المصنف قدس سره و هو أن یقال أ لم یقرع سمعکم قول الحکماء إن الحرکة أمر بین صرافة القوة و محوضة الفعل فنختار کما قال الشیخ فی التعلیقات إن أنواع ما فیه الحرکة بالقوة لکن لیست بالقوة الصرفة کما فی المبدإ حیث لم یتحرک بعد حتی یقال فلا یکون ما فرض متحرکا متحرکا بل إنما کانت بالقوة لأنها متصلة و لأن کل حد من حدودها یستعقب شیئا کما مر و منها أنها بما هی ذوات مفاصل بالقوة و أما ذاتها من حیث ذاتها بالفعل و منها ما ذکره المصنف قدس سره أن هاهنا فردین مما فیه الحرکة تلبس بهما بالفعل فعلیة زمانیة و لکن أحدهما زمانیة لا علی وجه الانطباق علی الزمان بل آنیة سیالة- و الآخر زمانیة علی وجه الانطباق فالأول فی الحرکة الکیفیة مثلا کالسخونة البسیطة السیالة الواردة علی الماء المسخن تدریجا و هی بمنزلة الحرکة التوسطیة و هی التوسط بین السخونات و الثانی فیها السخونة المتصلة من المبدإ إلی المنتهی أی من السکون إلی السکون و هی أیضا بالفعل فعلیة مترقبة من الأمر الزمانی و بحسبه و الأفراد الآنیة التی التزم أنها بالقوة و إن أرجع القوة و الفعل إلی الجمع و التفصیل هی الأفراد التی هی معیار التبدل أو کل فرد فی آن مغایر لفرد فی آن آخر و هنا أفراد أخری أیضا بالقوة و هی أبعاض ذلک الفرد المتصل بعد فرض القسمة فیه الواقعة بین کل آنین و منها أن المفاهیم المنتزعة التی فی المواضع الأخری و قد وجدت هناک بوجودات متفرقة هنا بالقوة إذ بحسب مراتب الضعف و الشدة و الأشدیة و مراتب کل مرتبة منها یمکن أن ینتزع منها- مفاهیم مجهولة الفصول و التعینات و هذا معنی ما قال إن الوجود مقدم علی الماهیة، س ره

السواد وجود بالفعل لکن هذا الوجود بحیث یصح أن ینتزع العقل منه فی کل آن نوعا آخر من السوادات الموجودة بوجودات متمایزة آنیة و لا فساد فی ذلک بل هذا الوجود للسواد أقوی من الوجودات الآنیة حیث یکون مصداقا لأنواع کثیرة و هذا کما أن وجود الحیوان أقوی من وجود النبات لأنه مع وحدته یکون مصداقا لجمیع المعانی الموجودة فی النبات و الموجودة فیه التی کل منها یوجد علی حدة فی موضوع آخر و هکذا حکم الشدید من السواد حیث یوجد فیه کل ما یوجد فی السوادات الضعیفة من المعانی بالقوة و کذا المقدار العظیم هذا حکمه و معنی بالقوة و بالفعل هاهنا یرجع إلی الجمع و التفصیل ثم إن الحل الذی اعتمد علیه فی هذا المقام أن للسواد فی اشتداده تبدلات دفعیة للموضوع کل منها یبقی زمانا قلیلا لا یدرک بالحس بقاؤه لصغر زمانه فیظن أن له فی کل آن فردا آخر و هکذا فی الکم- و بالجملة لا بد عنده من القول بنفی الحرکة بالحقیقة فی هاتین المقولتین.(1)أقول و هذا مما لا فائدة فیه لدفع الإشکال المذکور لأن مثله یرد علی وقوع الحرکة فی الأین و فی الوضع أیضا إلا(2)أن یرتکب فیه وجود الطفرة التی یکذبها


1) لأنه أراد الإمام أن لا یلزم علیه تتالی الآنین أثبت بینهما زمانا لبقاء الفرد الزمانی مما فیه الحرکة فوقع حینئذ فی نفی الحرکة إذ حین تلبس الموضوع بالفرد لا حرکة إذ لا تبدل فی ذلک الزمان لما فیه الحرکة و لا فیما بین الزمان لأن الخروج فیه دفعی و الحرکة هی الخروج تدریجا و لا بد أن یکون متصلا بلا تخلل سکون، س ره

2) بیان لزومها أن للمتمکن حینئذ أین زمانا ثم یتبدل ذلک النوع أو الصنف إلی آخر تلبث فیه زمانا أیضا و بین الزمانین آن تحقیقا لمعنی التبدل إذ فی ذلک الآن انتهی ذلک الأین و ابتدأ هذا الأین و المکان و هو البعد متصل واحد و لم یواف المتمکن فی الآن ذلک الجزء من المکان إذ لا أین بین ذینک الأینین أی لا نسبة له إلی المکان لأن الأین هو الهیئة الملزومة للنسبة إلی المکان و إذ لا أین فلا نسبة فلا موافاة فلزم الطفرة و أیضا لما کان الجزء الذی لا یتجزأ باطلا فی أی متصل کان تحقق بین کل أین و أین أیون غیر متناهیة فلو انتقل من أین إلی أین دفعة لطفر عنها إذ لا یتمکن طیها إلا علی الاتصال الزمانی، س ره

الحس أیضا فالمصیر إلی ما ذکرناه فقد ظهر بطلان القسم الأول.

و أما بطلان القسم الثانی

فهو أیضا یعلم مما ذکر لأنه إذا لم یجز کون شی‌ء موضوعا لعارض لم یجز کونه واسطة فی العروض إلا أن یعنی بکونه واسطة معنی آخر و هو کون الطبیعة المطلقة باعتبار وحدة ما أی وحدة کانت واسطة بینها و بین الموضوع کما ذکر فی الحرکة المقداریة.

و أما القسم الثالث

و هو کون المقولة جنسا لهذا فقد ذهب إلیه بعض فزعموا بأن الأین منه قار و منه غیر قار و هو الحرکة المکانیة و الکیف منه قار و منه سیال و هو الاستحالة و الکم منه قار و منه سیال و هو النمو و الذبول فالسیال من کل جنس هو الحرکة و هذا غیر صحیح بل الحق أن الحرکة تجدد الأمر لا الأمر المتجدد- کما أن السکون قرار الشی‌ء لا الشی‌ء القار لکن هاهنا شی‌ء و هو أن ثبوت الحرکة للفرد المتجدد السیال لیس کعروض العرض للموضوع المتقوم بنفسه لا بما یحله بل هی من(1)العوارض التحلیلیة و العوارض التحلیلیة نسبتها إلی المعروض نسبة الفصل إلی الجنس و کذا الکلام فی نسبة السکون إلی الفرد القار فإذا تقرر هذا فالقول بأن الکیف منه فرد قار و منه فرد سیال حق و صواب و أن الکیف السیال حرکة- بمعنی أن ما به الحرکة عین وجوده لا أمر زائد علیه أیضا غیر بعید.

ثم إن(2)هؤلاء اختلفوا فمنهم من جعل المخالفة بالسیلان و الثبات مخالفة نوعیة محتجین بأن السیالیة داخلة فی ماهیة السیال فیکون فی ماهیته مخالفا لما لیس بسیال.


1) لما کان عدم الصحة بناؤه علی أن الشی‌ء حاله الخارجة منه فکیف یکون نوعا منه- و أن الحرکة کیف تکون کیفا أو کما أو غیرهما کان بناء الصحة علی أن لا یکون عارضا متأخر فی الوجود بل یکونان موجودین بوجود واحد فالوجود الذی هو وجود الکیف- هو وجود الحرکة و العروض بحسب العنوان لا غیر، س ره

2) أی القائلین بأن الکیف منه فرد قار و منه فرد سیال و هکذا فی الباقی لا القائلین بأن المقولة جنس الحرکة و إلا کانت المخالفة منحصرة فی النوعیة و لا یدخل فیهم الفرقة الثانیة کما لا یخفی، س ره

و منهم من جعلها مخالفة بالعوارض لأنه کزیادة خط علی خط و الحجتان کلتاهما باطلتان.

أما الأولی فیرد علیها أن البیاض داخل فی حقیقة الأبیض مع أن امتیاز الأبیض عن الأسود قد لا یکون بالفصل المنوع و هذا غیر وارد علی(1)ما احتججنا به و أما الثانیة فیرد علیها أنه لیس کل زیادة غیر منوع کزیادة الفصول و کزیادة الآحاد فی العدد فإنها زوائد منوعة لکن یجب أن یعلم کیفیة زیادة الفصول و امتیازها عن زیادة الخواص الممیزة غیر المنوعة و إذا بطلت الأقسام الثلاثة فتحقق الرابع- و هو أن المعنی بوقوع الحرکة فی مقولة أن یکون الموضوع متغیرا من نوع(2)إلی نوع أو من صنف إلی صنف تدریجیا لا دفعیا

فصل (23) فی تعیین أن أی مقولة من المقولات تقع فیها الحرکة و أیها لم تقع فیها

و اعلم أن الحرکة لکونها ضعیفة الوجود تتعلق بأمور ستة الفاعل و القابل و ما فیه الحرکة و ما منه الحرکة و ما إلیه الحرکة و الزمان أما تعلقها بالقابل فبینا و أما تعلقها بالفاعل فقد علمت أیضا بوجهین إذ قد علمت أن تعلقها بالفاعل و القابل علی ضربین ضرب یوجب اختلافهما بالحقیقة کما یتخالف مقولة أن یفعل و مقولة أن ینفعل و ضرب لا یوجب اختلافهما کما فی لوازم الذوات و لوازم الماهیات کحرارة الصورة الناریة و زوجیة الأربعة و أما تعلقها بما منه و ما إلیه فیستنبط(3)من حدها لأنها موافاة حدود بالقوة علی الاتصال و ربما کان


1) من أن السیلان من العوارض التحلیلیة، س ره

2) أو من فرد من نوع أو صنف إلی فرد آخر و هو ظاهر، س ره

3) قد مر أن الابتداء قد یطلق علی المخالف بالنوع للشی‌ء کالنقطة للخط و السکون للحرکة و الآن للزمان و قد یطلق علی الجزء الأول من الشی‌ء و أنه لیس للمبتدآت قارة کانت أو غیر قارة ابتداء حقیقی بهذا المعنی فاعلم أنه قد یقال المبدأ و المنتهی- أو ما منه و ما إلیه علی السکونین المکتنفین بالحرکة و لیس المراد هاهنا هذا المعنی و لا مستنبطا من حدها بل المراد الحد الأول و الأخیر من حدود ما فیه الحرکة کالفتور من الحرارة و الشدة الأخیرة منها و کالتبنیة و السواد الحالک الأخیر فی الحرکة الکیفیة و قس علیها غیرها و کذا المراد هو الحدود الأخری التی کل منها ما منه باعتبار و ما إلیه باعتبار- سواء کانت فی المنقطعة الطرفین أو غیر المنقطعة کما فی الحرکات الفلکیة و هذا المعنی هو المستنبط من حدها و تعلقها به واضح و إن کان کل جزء یعد ما منه أو ما إلیه یکون أجزاء- إذ کل جزء یتجزأ لا إلی حد یقف، س ره

ما منه و ما إلیه ضدین و ربما کانت أمورا متقابلة بوجه فلا یجتمعان معا و ربما کان ما منه و ما إلیه مما یثبت [یلبث] الحصولان فیهما زمانا حتی یکون عند الطرفین سکون کما فی الحرکات المنقطعة و ربما لم یکن کالحال فی الفلک قال بعض الحکماء و ربما کان المبدأ فیه هو المنتهی بعینه کما فی الفلک فباعتبار أن منه الحرکة هو المبدأ و باعتبار أن إلیه الحرکة هو المنتهی و هذا غیر صحیح فإن وصول الفلک فی الحرکة الیومیة إلی الوضع الیومی عند الطلوع مثلا غیر وضعه الأمسی عنده بالشخص(1)و الهویة بل مثله فیکون المبدأ غیر المنتهی بالذات و لا حاجة فیه إلی اعتبار الجهتین إلا عند المقایسة إلی السابق و اللاحق کما فی جمیع الحدود الآنیة فإن کلا منها مبدأ لشی‌ء و منتهی لشی‌ء آخر و اعلم أن تسمیة حدود الحرکة الوضعیة الفلکیة بالنقط علی(2)المسامحة فإن تلک الحدود بالحقیقة أوضاع آنیة وجودها بالقوة إلا أنها قوة قریبة من الفعل أما تعلق الحرکة بما فیه


1) و إن کان عینه بالنوع و الماهیة و القائل استعمل لفظ بعینه و معناه بشخصه و کیف یکون هو هو بشخصه و المعدوم لا یعاد بعینه و لا تکرار فی التجلی و لو کان الأمر کما قال القائل جری الحکم فی کل وضع من الأوضاع التی بین ذینک الوضعین اللذین عند الطلوعین و غیرها و البداهة حاکمة ببطلانه فیتوارد علی الفلک بینهما أوضاع غیر متناهیة فکیف بجمیع الأوضاع التی فی حرکته الدائمة، س ره

2) أی التجوز وجهه أن کل وضع آنی بسیط فهو کالنقطة السیالة، س ره

الحرکة فهو ألصق حتی ذهب جماعة إلی أنها(1)نفس المقولة التی وقعت فیه الحرکة- و لیس ذلک بصحیح مطلقا بل هی کما أشرنا إلیه تجدد تلک المقولة نعم هی(2)بعینها(3)مقولة أن ینفعل إذا نسبت إلی القابل و مقولة أن یفعل إذا نسبت إلی الفاعل(4)

لکن یرد علیه أن مقولتی أن یفعل و أن ینفعل کما حدهما هو رحمه الله و غیره هیئة حاصلة للفاعل المحرک أو للقابل المتحرک من قبل الحرکة و لیستا نفس الحرکة التی فی المورد و لو کانتا نفس الحرکة لم یمکن فرض أفراد آنیة لها لبطلان المقولة بذلک و لو فرض لها أفراد تدریجیة غیر منتهیة إلی آنیات لزم التشکیک فی الماهیة الذی لأجله اضطروا إلی فرض أفراد آنیة متواردة من المقولة إلی الموضوع و کیف یمکن أن یصدق جنس عال علی فرد تدریجی فی جزءین متتالیین من الزمان.

و الحق أن القول بوقوع الحرکة فی مقولة الجوهر یستتبع القول بوقوعها فی جمیع المقولات و المصنف رحمه الله و إن تنبه بوقوعها فیها و بذل الجهد فی کتبه فی بیانه و إقامة البرهان علیه غیر أنه لم یستوف البحث عن فروع هذه المسألة المهمة التی تحول الفلسفة الإلهیة إلی أساس قیم جدید و له رحمه الله مع ذلک المنة علی الباحثین من بعده فی هذا الشأن شکر الله سعیه.

و التحقیق أن القول بوقوع الحرکة فی الجوهر المادی مع القول بکون وجود العرض من مراتب وجود الجوهر کما یصرح به المصنف رحمه الله فی بعض ما أقامه من البراهین علی حرکة الجوهر یستلزم القول باستیعاب الحرکة جمیع المقولات العرضیة التی هی من مراتب الجوهر و ظهورات الذوات الجوهریة المستقلة فکون الأعراض غیر خارجة الوجود عن وجود موضوعها یستلزم أن تکون جمیعا متحرکة بحرکة موضوعها الجوهری سیالة بسیلانه و إن کنا نشاهدها ثابتة واقعة ساکنة کموضوعها فالجوهر المادی متحرکة سیالة فی جوهریتها مع جمیع ما لها من الأعراض المقولیة کائنة ما کانت و إن کانت النسب بینها أنفسها ثابتة غیر معتبرة.

و التأمل الکافی یرشدک أن لازم ما تقدم هو جعل هذه الحرکات المحسوسة الواقعة- فی مقولة الکیف و الکم و الوضع و الأین المبحوث عنها فی مباحث الحرکة من قبیل الحرکة فی الحرکة فللجوهر المادی مثلا حرکة فی ذاته و جوهرة و له حرکة فی مکانه یتبع جوهرة و تغیر مکانه من مثل إلی مثل سواء انتقل من هذا المکان مثلا إلی مکان آخر بجنبه أو لم ینتقل ثم له حرکة ثانیة بالانتقال من مکانه إلی مکان آخر غیره و یقابلها السکون بلزوم مکانه الأول و علی هذا القیاس حرکته فی الوضع و الکم و الکیف فافهم ذلک و هناک نکات لطیفة أخر ستوافیک إن شاء الله تعالی فی الحواشی الآتیة، ط مد

و لهذا یمتنع أن تقع الحرکة فی شی‌ء منهما لأنها الخروج عن هیئة

1) فهی فی کل مقولة بحسبها فهی عندهم کالعلم عند من یقول إنه فی کل معلوم من مقولة ذلک المعلوم، س ره

2) هذا قول آخر فی أن الحرکة من أی مقولة و هو القول بأن الحرکة من حیث التحرک من مقولة أن ینفعل و من حیث التحریک من مقولة أن یفعل و رأی المصنف قدس سره أن الحرکة نحو من الوجود أی وجود عالم الطبیعة بشراشره إذ لا ساکن فی الطبیعة و السیلان نفذ فی وجودها و مقامها الأول لا فی الکمالات الثانیة و مقامها الثانی فقط- و ما ذکره هنا لا ینافی رأیه لأن التحرک و التحریک غیر الحرکة کما أن التسخن و التسخین غیر السخونة و کل من مقولة، س ره

3) قد عرفت المناقشة فیه بأن الأجناس العالیة لا تختلف بالاعتبار فلا معنی لکون الحرکة باعتبار نسبتها إلی القابل انفعالا و باعتبار نسبتها إلی الفاعل فعلا و باعتبار أخذها مثلا فی نفسها أینا أو وضعا أو کیفا أو کما أو جوهرا اللهم إلا أن یراد أن تحقق الحرکة فی مقولة من المقولات الخمس یوجب أن یحصل لفاعلها هیئة نسبیة هی أن یفعل و لقابلها هیئة نسبیة هی أن ینفعل، ط مد

4) محصل ما أفاده أنه لما کان معنی وقوع الحرکة فی مقولة أن یرد علی الموضوع فی کل آن فرد من المقولة غیر ما یرد علیه فی الآن الآخر فللمقولة أفراد آنیة الوجود بالقوة و الحرکة خروج الموضوع من فرد آنی بترکه إلی فرد آنی بأخذه کان لازم وقوع الحرکة فی مقولتی أن یفعل و أن ینفعل أیضا ذلک و کل فرد مفروض لهاتین المقولتین تدریجی الوجود و الخروج من التدریج إلی تدریج آخر علی نحو الاتصال إمعان فی التدریج فإن الخروج تدریجی و اتخاذ التدریج یجب أن یکون دفعة کما أن الجسم إذا تغیر فی حال من أحواله فإنما هو متغیر فی حاله و أما تغیره فهو ثابت فیه و لیس بمتغیر فی تغیره فلو فرض فی هاتین المقولتین حرکة لزم أولا أن یتوغل الجسم فی المقولة و یمعن فیها أی أن لا یأخذ فی الفعل بنفسه فإنه یدخل فیه تدریجا و لم یدخل فیه بعد فلم یأخذ مثلا فی التسخین و قد فرض أنه یسخن و ثانیا أن ینتقل عن التسخین التدریجی إلی غیره و لازمة أن یبرد مکان أن یسخن.

و الترک لهیئة فهی یجب أن یکون خروجا عن هیئة قارة لأنها لو وقعت فی هیئة غیر

قارة لما(1)کان خروجا عنها بل إمعانا فیها و بالجملة معنی الحرکة فی مقولة عبارة عن أن یکون للمتحرک فی کل آن فرد من تلک المقولة فلا بد لما یقع فیه الحرکة من أفراد آنیة بالقوة و لیس لتینک المقولتین فرد آنی مثلا(2)إن وقعت الحرکة فی التسخین یجب أن یکون إلی التبرید فیلزم أن یکون الجسم فی حالة تسخنه متبردا- مع أنه لم یخرج عن التسخن [التسخین] حتی یکون متحرکا فیه و إن کان فی أثناء حرکته ترک التسخن فالحرکة فی غیر مقولة أن ینفعل و کذا لا یمکن الحرکة فی مقولة متی و أما الإضافة فإنها و إن وقع فیها التجدد لکن وجود الإضافة غیر مستقل بل الإضافة تابعة لوجود الطرفین فلا حرکة فیها بالذات کما مر و کذا الجدة فإن حرکتها تابعة لحرکة أینیة فی العمامة أو نحوها فلم یبق من المقولات التی یتصور فیها الحرکة إلا أربع عند الجمهور و خمس عندنا الجوهر و الکیف و الکم و الأین و الوضع و السکون یقابلها(3)تقابل الضد أو العدم و تفصیله


1) لأن الهیئة الغیر القارة لکل فرد منها أجزاء غیر متناهیة ففی الآن لا یمکن للموضوع الخروج منها فلیلبث فی کل منها زمانا فیلزم السکون فیها لعدم التبدل فیها، س ره

2) هذا علاوة علی ما ذکر من أن الموضوع لا یمکنه التخلص فی الآن و کان جاریا فی مراتب نفس التسخین و هذه العلاوة اجتماع الضدین فإنه علی تجویز الحرکة فی مقولة أن یفعل فلیجز حرکة الموضوع من نوع منه کالتسخین إلی نوع آخر منه کالتبرید فلیتبدل من التسخین فی آن إلی التبرید فی آن آخر إذ کل حد یفرض مما فیه لا یکون المتحرک قبل آن الوصول حاصلا فیه و لا بعد آن الوصول حاصلا فیه و الحال أن التسخین فعل تدریجی لا یتم فی الآن فمع أن الموضوع مشتغل به بعد لا بد من ورود التبرید فی الآن الثانی کما هو مقتضی الحرکة ثم التعبیر فی ثانی الحال بالتسخن و التبرد باعتبار اللزوم للمحذور و إن ترک التسخین إذ لا یقتحم فی الآن فلم یکن الحرکة فی مقولة أن یفعل هذا خلف، س ره

3) بناء علی أن یکون السکون قرار الشی‌ء و ثبات الشی‌ء کما أنه علی تعریف المتکلم السکون بالکون الثانی فی المکان الأول یکون ضدا و إن قلنا إن السکون عدم الحرکة عما من شأنه أن یکون متحرکا فهو عدم للملکة، س ره

فی کتاب الشفاء و لکن هذا العدم یصح أن یعطی رسما من الوجود لأن الذی هو عدم بالإطلاق لیس بموجود أصلا و الجسم الذی لیس فیه الحرکة و هو بالقوة متحرک فلا محالة له وصف زائد یتمیز به عن غیره و لو لم یکن زائدا لما فارقه إذا تحرک- فإذن هذا الوصف للجسم لمعنی ما فیه فلا محالة له فاعل و قابل و لیس کعدم لا حاجة فی الاتصاف به إلی شی‌ء کعدم القرنین فی الإنسان مما لا ینسب إلی وجود و قوة بخلاف عدم المشی له فإنه یوجد عند ارتفاع علة المشی و له وجود بنحو من الأنحاء و له علة هی بعینها علة الوجود بالقوة و من هاهنا یعلم أن علة الحرکة یتضمن فیها معنی العدم کما مرت الإشارة إلیه و هذا العدم المعلول لیس هو الأشیاء علی الإطلاق بل هو لا شیئیة شی‌ء فی شی‌ء ما معین بحال ما معینة و هی کونه بالقوة

فصل (24) فی تحقیق وقوع الحرکة فی کل واحدة من هذه المقولات الخمس
أما الأین

فوجود الحرکة فیه ظاهر

و کذا الوضع

فإن فیه حرکة کحرکة الجسم المستدیر علی نفسه-

أما الجسم الذی لا یحیط به مکان
اشارة

کالجرم الأقصی الذی لا یحف به خلاء و لا مل‌ء إذا استدار علی نفسه یکون حرکته لا محالة فی الوضع(1)إذ لا مکان له عندهم و أما الذی فی مکان فإما أن یباین کلیته کلیة مکانه أو یلزم کلیته کلیة المکان و یباین أجزاؤه أجزاء المکان فقد اختلف نسبة أجزائه إلی أجزاء مکانه و کل ما کان کذلک فقد تبدل وضعه فی مکانه فهذا الجسم تبدل وضعه بحرکته المستدیرة لکن المقولة التی فیها الحرکة لا بد(2)أن یقبل الاشتداد و


1) و إن کان له حیز عندهم و هو الوضع و الترتیب بالنسبة إلی الأجسام الأخری- إذ لیس من المجردات و أما عند المصنف فله مکان لأنه البعد، س ره

2) و یدل علی ذلک إجمالا أن الموضوع المتحرک متوجه بحرکته إلی غایة بها فعلیة کماله و هی الکمال الثانی و الفعلیة التامة للموضوع أما الحرکة فکل حد من حدودها فهو کمال أول و فعلیة بالنسبة إلی الحد السابق کما أنه قوة بالنسبة إلی الحد اللاحق فالموضوع المتحرک متدرج بحرکته بکمالاته المتوسطة و فعلیاته الناقصة نحو کماله الأخیر و فعلیته التامة و هذا تشکیک فی متن الحرکة بما فیها من الاتصال و اختلاف الأجزاء هذا و یتفرع علیه امتناع الحرکة من الشدة إلی الضعف بالذات فإن لازمها هو خروج الشی‌ء من الفعل إلی القوة تدریجا و الحرکة خروج من القوة إلی الفعل تدریجا- و من هنا یظهر أن الموارد التی یتراءی فیها خلاف ذلک بتدرج شی‌ء من الشدة إلی الضعف فإنما هو حرکة بالعرض مقارنة لحرکة أخری بالذات مثال ذلک انتقاص حرارة جسم بتدرجه إلی البرودة مثلا فلا مفر هناک من القول بتبدل الحرارة إلی عرض آخر تدریجا- یتراءی فی صورة حرکة الحرارة من الشدة إلی الضعف و تبدل الأعراض و إن کان مما یمنعه القوم غیر أن القول بکون الأعراض من مراتب وجود موضوعاتها مما یرفع به استبعاد ذلک فافهم، س ره

الاستکمال و هذا فی الأین و الوضع غیر ظاهر عند الناس(1)و ذلک متحقق فیهما- فإن کلا منهما یقبل التزید و التنقص و أما الحرکة فی الکیف فهو اشتداده أو تضعفه و اعلم أن الحرکة کما ذکرناه مرارا هی نفس خروج الشی‌ء من القوة إلی الفعل لا ما به یخرج منها إلیه و لذلک قالوا إن التسود لیس سوادا اشتد بل اشتداد الموضوع فی سوادیته(2)قالوا فلیس فی الموضوع سوادان سواد أصل مستمر و سواد زائد علیه لامتناع اجتماع المثلین فی موضوع واحد بل یکون له فی کل


1) هذا صریح منه رحمه الله فی أنه لا یری شیئا من أقسام الحرکة خالیا من معنی التشکیک- و لازمه المنع من وقوع الحرکة من الشدة إلی الضعف و کذا الحرکة من مشابه إلی مشابه أی مع التساوی بین الأجزاء من حیث الشدة و الضعف، ط مد

2) قد مر ذلک و لکن المقصود هناک أنه لا یمکن أن یکون السواد موضوعا للحرکة الاستحالیة و هاهنا المقصود بیان کیفیة الحرکة الکیفیة و له وحدة ضعیفة أی بالنسبة إلی السواد القار الذی هو بالفعل حیث إن ذلک السواد کالحرکة أمر بین صرافة القوة و محوضة الفعل و إن لم یلاحظ هذه النسبة فله وحدة قویة وسیعة بالنسبة إلی کل واحد من السوادات کما مر و بالنسبة إلی السواد المتصل الزمانی لأن ذلک کالحرکة التوسطیة و هذه کالحرکة القطعیة التی هی فی الخیال عند القوم، س ره

حد مبلغ آخر فیکون هذه الزیادة المتصلة هی الحرکة لا السواد إذ لا یخلو إنا إذا فرضنا سوادا فإما أن یکون ذلک السواد بعینه موجودا و قد عرضت له عند الاشتداد زیادة أو لا یکون موجودا فإن لم یکن موجودا فمحال أن یقال ما عدم قد اشتد لأن المتحرک یجب أن یکون ثابت الذات فإن کان السواد ثابت الذات فلیس بسیال کما ظن من أنها کیفیة واحدة سیالة فظهر من هذا أن لها فی کل آن مبلغا آخر فیلزم أن اشتداد السواد یخرجه من نوعه الأول إذ یستحیل أن یشیر إلی موجود منه و زیادة علیه مضافة إلیه بل کل ما یتعلقه من الحدود فکیفیة واحدة بسیطة أقول إذا فرضنا نقطة کرأس مخروط یمر علی سطح فهاهنا نقطة واحدة موجودة فی زمان الحرکة هی مثال الحرکة بمعنی التوسط و نقط أخری یتحد تلک النقطة الواحدة بواحدة واحدة منها بحیث یجامع تعینها المطلق تعینات تلک النقط المفروضة فی الحدود فهکذا فی کل حرکة شی‌ء کالنقطة السیالة مستمرة- و أشیاء کنقط مفروضة من وقوع المتحرک فی کل واحد من الحدود ففی اشتداد السواد یصح أن یقال من السواد شی‌ء کالأصل مستمر و له وحدة ضعیفة و أشیاء کل منها یشتمل علی السواد الأصل و علی زیادة و لکن بحسب التحلیل فی العقل(1)لا بحسب الخارج و من هذا یظهر أن السواد من أول اشتداده إلی منتهاه له هویة شخصیة واحدة یستکمل فی کل حین و قولهم إن الاشتداد یخرجه من نوعه إلی نوع آخر منه و إن له فی کل حد نوعا آخر لا ینافی ما ذکرناه إذ وجود هذه الأنواع و امتیاز بعضها عن بعض هو بالقوة و بحسب العقل لا بحسب الخارج إذ بحسب الخارج- لا یمکن تحقق نوعین متباینین بالفصل موجودین بوجود واحد بالفعل قال بعضهم و بهذا یعلم أن النفس لیست بمزاج فإن المزاج أمر سیال متجدد له فیما بین کل طرفین أنواع غیر متناهیة بالقوة و معنی بالقوة أن کل نوع فإنه غیر متمیز عما یلیه بالفعل کما أن النقط و الأجزاء فی المسافة غیر متمیزة بالفعل(2)و کل إنسان


1) حتی لا ینافی ما مضی من نفی الاثنینیة الخارجیة، س ره

2) و فی الاستحالة و إن کان شی‌ء کالأصل المحفوظ و أشیاء زائدة لکن المغایرة کانت بحسب التحلیل بخلافها هاهنا و الفرق الآخر أن هناک ما هو کالأصل المحفوظ هو الفانی فی الخصوصیات و هاهنا ما هی کالفروع فانیة فی الأصل المحفوظ، س ره

یشعر من ذاته أمرا واحدا بالشخص غیر متغیر و إن کان بمعنی الاتصال واحدا إلی انقضاء العمر.

أقول هذا القائل کأنه وصل إلیه شی‌ء من رائحة تجدد الذات فی الإنسان حیث قال و إن کان بمعنی الاتصال واحدا إلی انقضاء العمر إذ الاتصال الزمانی- لا ینفک عن التبدل فی نفس ذلک المتصل و ستعلم هذا فی مستأنف الکلام ثم إن مغایرة النفس للمزاج لا یحتاج إلی ما ذکر فإن لها من قواطع البراهین ما وقع به الاستغناء عن ذلک.

تنبیه و توضیح:
اشارة

اعلم أن السواد مثلا کما أومأنا إلیه من أول اشتداده إلی النهایة له هویة واحدة اتصالیة و له فی کل آن مفروض معنی نوعی آخر غیر ما له قبل و ما له بعد إذ مراتب الاشتداد کمراتب السوادات و الحرارات- أنواع متخالفة عند المشاءین فعلی اعتراف القوم یلزم و یثبت هاهنا أحکام ثلاثة.

الأول لما کان عند الاشتداد حصول أنواع بلا نهایة موجودة بوجود واحد اتصالی

إذ المتصل الواحد له وجود واحد عندهم فقد ثبت و تحقق أن الوجود أمر متحقق فی الخارج غیر الماهیة بمعنی أن الأصل فی المتحققیة هو الوجود و الماهیة معنی کلی معقول من کل وجود منتزعة عنه محمولة علیه متحدة معه ضربا من الاتحاد- و لو کانت الماهیة موجودة و الوجود أمرا معقولا انتزاعیا کما ذهب إلیه المتأخرون- لزم فی صورة الاشتداد(1)وجود أنواع بلا نهایة بالفعل متمایزة بعضها عن بعض


1) إذ الماهیة مثار الکثرة و الاختلاف بالفعل و المفروض أن حیثیات ذواتها هی الأصل فی التحقق و الکثرة بقدر قبول القسمة الغیر المتناهیة بخلاف ما إذا کان الوجود أصلا فهو کخیط ینظم شتاتها بل هی اعتباریة تحققها باعتبار المعتبر ما دام یعتبر و لو بنی علی ظاهر مذهب المشاءین من أن الوجود أصل و لکنه حقائق متباینة بتمام ذواتها البسیطة- لتم الاستدلال أیضا لأن التباین إنما هو فی موضع الکثرة الوجودیة بالفعل و هنا وجود واحد لکنه متصل سیال علی أن الحکیم لا یرضی بهذا القول و لذا أول کلامه، س ره

محصورة بین حاصرین و یلزم منه مفاسد تشافع الأجزاء التی لا تتجزأ کما یظهر بالتأمل.

و الثانی أن السواد لما ثبت أن له فی حالة اشتداده أو تضعفه هویة واحدة شخصیة

ظهر أنها مع وحدتها و شخصیتها تندرج تحت أنواع کثیرة و تتبدل علیه معانی ذاتیة و فصول منطقیة حسب تبدل الوجود فی کمالیته أو نقصه و هذا ضرب من الانقلاب و هو جائز لأن الوجود هو الأصل و الماهیة تبع له کاتباع الظل للضوء- فلیجز مثله فی الجوهر.

و الثالث أن هذا الوجود الاشتدادی مع وحدته و استمراره فهو وجود متجدد- منقسم فی الوهم

إلی سابق و لاحق و له أفراد بعضها زائل و بعضها حادث و بعضها آت و لکل من أبعاضه المتصلة حدوث فی وقت معین و عدم فی غیره و لیس اشتماله علی أبعاضه کاشتمال المقادیر علی غیر المنقسمات عند القائلین بها لاستحالته بل ذلک الوجود المستمر هو بعینه الوجود المتصل الغیر القار و هو بعینه أیضا کل من تلک الأبعاض و الأفراد الآنیة فله وحدة ساریة فی الأعداد لأنها جامعة لها بالقوة القریبة من الفعل فإن قلنا إنه واحد صدقنا و إن قلنا إنه متعدد صدقنا و إن قلنا إنه باق من أول الاستحالة إلی غایتها صدقنا و إن قلنا إنه حادث فی کل حین صدقنا- فما أعجب حال مثل هذا الوجود و تجدده فی کل آن و الناس فی ذهول عن هذا- مع(1)أن حالهم بحسب الهویة مثل هذه الحال و هم متجددون فی کل حین لأن إدراکه یحتاج إلی لطف قریحة و نور بصیرة یری کون ما هو الباقی و ما هو الزائل المتجدد واحدا بعینه و لنصرف العنان إلی إثبات الحرکة فی الجوهر تتمیما لما سبق ذکره فیه.


1) لأن لوجودهم الشخصی مراتب من اللطائف السبع الإنسانیة فلیتفطنوا بأنفسهم- ثم لینتقلوا إلی الوجود المحیط البسیط فالأحکام الثلاثة المستنبطة أولها أصالة الوجود و ثانیها التبدل الذاتی و التجدد الجوهری و ثالثها التوحید الخاصی و فی قوله و العجب إشارة إلی أنه إذا کان حال وحدة عرض موقع التعجب فکیف حال النفس التی هی الآیة الکبری- و أعجوبة الله العظمی رب زدنی فیک تحیرا، س ره

فنقول لما علمت أن الوجود الواحد قد یکون له شئون و أطوار ذاتیة و له کمالیة و تنقص و القائلون بالاشتداد الکیفی و الازدیاد الکمی و مقابلیهما قائلون بأن الحرکة الواحدة أمر شخصی فی مسافة شخصیة لموضوع شخصی و استدلوا علیه بأن الکون فی الوسط الواقع من فاعل شخصی و قابل شخصی بین مبدإ و منتهی معینین لیس کونا مبهما نوعیا بل حالة شخصیة یتعین بفاعلها و قابلها و سائر ما یکتنفها و کذا المرسوم منه یکون واحدا متصلا لا جزء له بوصف الجزئیة و إنما له أجزاء و حدود بالقوة- فنقول إذا جاز فی الکم و الکیف و أنواعهما کون أنواع بلا نهایة بین طرفیها بالقوة- مع کون الوجود المتجدد أمرا شخصیا من باب الکم أو الکیف فلیجز مثل ذلک فی الجوهر الصوری فیمکن اشتداده و استکماله فی ذاته بحیث یکون وجود واحد شخصی مستمر متفاوت الحصول فی شخصیته و وحدته الجوهریة بحیث ینتزع منه معنی نوع آخر بالقوة فی کل آن یفرض و أما الذی ذکره الشیخ و غیره فی نفی الاشتداد الجوهری(1)من قولهم لو وقعت حرکة فی الجوهر و اشتداد و تضعف و ازدیاد و تنقص فإما أن یبقی نوعه فی وسط الاشتداد مثلا أو لا یبقی فإن کان یبقی نوعه فما تغیرت الصورة الجوهریة فی ذاتها بل إنما تغیرت فی عارض فیکون استحالة لا تکونا و إن کان الجوهر لا یبقی مع الاشتداد مثلا فکان الاشتداد قد أحدث جوهرا آخر و کذا فی کل آن یفرض للاشتداد یحدث جوهرا آخر فیکون بین جوهر و جوهر آخر إمکان أنواع جواهر غیر متناهیة بالفعل و هذا محال فی الجوهر و إنما جاز فی السواد و الحرارة حیث کان أمر موجود بالفعل أعنی الجسم و أما فی الجوهر الجسمانی فلا یصح هذا إذ


1) هذا إشکال من جهة أنه کیف یکون شی‌ء واحد أنواعا کثیرة و کیف یکون شی‌ء واحد جسما و مجردا فی الذات فقط ثم فی الذات و الفعل کلیهما کما هو مقتضی قول المصنف قدس سره فی النفس من کونها جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء و لهم إشکال آخر من جهة عدم بقاء الموضوع و سینحل الجمیع بعون الله تعالی، س ره

لا یکون هناک أمر بالفعل حتی فرض فی الجوهر حرکة انتهی.

فأقول فیه تحکم و مغالطة نشأت من الخلط بین الماهیة و الوجود و الاشتباه فی أخذ ما بالقوة مکان ما بالفعل فإن قولهم إما أن یبقی نوعه فی وسط الاشتداد- إن أرید ببقائه وجوده بالشخص فنختار أنه باق علی الوجه الذی مر لأن الوجود المتصل التدریجی الواحد أمر واحد زمانی و الاشتداد کمالیة فی ذلک الوجود و التضعف بخلافها و إن أرید به أن المعنی النوعی الذی قد کان منتزعا من وجوده أولا قد بقی وجوده الخاص به عند ما کان بالفعل بالصفة المذکورة التی له فی ذاته فنختار(1)أنه غیر باق بتلک الصفة و لا یلزم منه حدوث جوهر آخر أی وجوده بل حدوث صفة أخری ذاتیة له بالقوة القریبة من الفعل و ذلک لأجل کمالیته أو تنقصه الوجودیین- فلا محالة یتبدل علیه صفات ذاتیة جوهریة و لم یلزم منه وجود أنواع بلا نهایة بالفعل- بل هناک وجود واحد شخصی متصل له حدود غیر متناهیة بالقوة بحسب آنات مفروضة فی زمانه ففیه وجود أنواع بلا نهایة بالقوة و المعنی لا بالفعل و الوجود و لا فرق بین حصول الاشتداد الکیفی المسمی بالاستحالة و الکمی المسمی بالنمو و بین حصول الاشتداد الجوهری المسمی بالتکون فی کون کل منهما استکمالا تدریجیا و حرکة کمالیة فی نحو وجود الشی‌ء سواء کان ما فیه الحرکة کما أو کیفا أو جوهرا- و دعوی الفرق بأن الأولین ممکنان و الآخر مستحیل تحکم محض بلا حجة فإن


1) و فی الشواهد الربوبیة اختار أن التجدد و عدم البقاء فی جانب الوجود و البقاء- فی جانب الماهیة و التوفیق أنه لاحظ هنا الأصل المحفوظ فی درجات الوجود و أنها تفننات لوجود واحد شخصی لا أنها تشخصات لوجود و فی الماهیة اختلاف المفاهیم المنتزعة نوعا- و لاحظ هناک فی الوجود تفننات الوجود و فی الماهیة القدر المشترک فی المفاهیم فإن مفاهیم الألفاظ هی المعانی العامة کما أن الحیوان المعتبر فی تعریف مطلق الإنسان أعم من الطبیعی و البرزخی و الأخروی الصوری المثالی و المعنوی العقلی و الناطق أعم من الناطق بالقوة و من الناطق بالفعل کالعقل بالفعل و العقل الفعال و من الناطق بالدرک الفعلی أو الانفعالی، س ره

الأصل فی کل شی‌ء هو وجوده و الماهیة تبع له کما مر مرارا و موضوع(1)

و أما الجوهر فحیث کان وجوده لنفسه فلیس یحتاج فی وحدته و شخصیته إلی أزید من وجود نفسه الذی هو عین شخصیته فالجوهر المادی بما له من الحرکة الجوهریة هو حرکة و متحرک معا لأن نفسه التی هی حرکة ثابتة لنفسه التی هی جوهر و لا نعنی بالمتحرک إلا ما ثبت له الحرکة و هذا علی حد 87 ما نقل عن بهمنیار أن الحرارة لو کانت جوهرا- لکانت حارا و حرارة معا فالحق أن الحرکة إن احتاجت إلی موضوع ثابت فإنما تحتاج إلیه فی الحرکات العرضیة و أما الحرکة الجوهریة فلا بل الحق الذی لا محیص عنه- بالنظر إلی ما نبهناک به من أن قاطبة المقولات العرضیة متحرکة بتبع الحرکة الجوهریة- هو أن یقال إن الحرکات العرضیة تحتاج فی وحدتها و شخصیتها إلی موضوع جوهری ذی وحدة و شخصیة مسانخة لوحدتها و شخصیتها السیالة، ط مد

کل حرکة و إن وجب أن یکون باقیا بوجوده و تشخصه إلا أنة یکفی فی تشخص الموضوع الجسمانی أن یکون هناک مادة تتشخص(2)بوجود صورة ما و کیفیة ما و کمیة ما

1) ما قدمه رحمه الله من الجواب عن الشبهة بکون الحرکة شخصا واحدا ذا اتصال وحدانی و أن حدودها بما لها من التغایر النوعی فی ماهیتها بالقوة لا بالفعل کان یغنی عن الالتزام بموضوع ثابت فی الحرکة إذ لو لا الوحدة الاتصالیة فی الحرکة لم ینفع بقاء الموضوع فی وحدة الحرکة کما لا یوجب وحدة الموضوع وحدة أعراضه المتفرقة المختلفة نوعا فی غیر موارد الحرکة و إنما یجب بقاء الموضوع فی الحرکات العرضیة من الکیفیة و الکمیة و الوضعیة و الأینیة لأنها أعراض وجودها للموضوع و تشخصها به و لا معنی لتشخص عرض واحد شخصی بموضوعات کثیرة سواء کان ذلک العرض ثابتا أو سیالا.

2) إن قلت الشی‌ء ما لم یشخص لم یشخص فکیف یتشخص المادة بصورة ما و أیضا الشی‌ء ما لم یتشخص لم یوجد و ما لم یوجد لم یوجد فکیف یکون صورة ما علة لوجود المادة- قلت العلة الحقیقیة لوجود المادة و تشخصها هی الواحد بالعدد الذی هو المفارق و أما الواحد بالعموم من الصورة فهو شریک العلة و الشرکة خفیفة المئونة فیکفیها ذلک خصوصا للهیولی التی هی القوة المحضة کما أن العدم لما کان خفیف المئونة یکفیه الواحد بالعموم و هو القدر المشترک من رفعات العلل الناقصة عند اجتماع رفعات منها کما مر و لنا أن نقول- المراد بصورة ما الصورة الدهریة و عمومها و کلیتها بمعنی السعة و الحیطة الخارجیة- و منزلتها من الصور المعینة منزلة الحرکة التوسطیة من القطعیة و الآن السیال من الزمان- و أیضا قد أشار قدس سره إلی أن المراد بالصورة الجسمیة هی النوع منها لا الفرد المنتشر و لا المفهوم من حیث هو مفهوم ملحوظا لا من حیث التحقق و لا الجنس الفانی فی المتخالفات الفصلیة إذ هو ماهیة ناقصة لأنه بعض الماهیة و أنه مبهمة و الکلی الطبیعی و لا سیما النوع- إذ هو طبیعة تامة متحصلة موجود فی الخارج، س ره

فیجوز له التبدل فی خصوصیات کل منها(1)أ و لا تری أن تبدل الصورة علی مادة واحدة یکون وحدتها مستفادة من واحد بالعموم و هی صورة ما و واحد بالعدد و هو جوهر مفارق عقلی مما جوزه الشیخ و غیره من الحکماء و صرحوا بأن العقل غیر منقبض عن استناد وجود المادة المستبقاة فی کل آن إلی صورة أخری بدل الأولی مع انحفاظ تشخصها المستمر بصورة ما لا بعینها و استناد کل صورة شخصیة بعینها إلی تلک المادة فإذا جاز ذلک فی أصل الجسمیة و هی نوع(2)أی الجسم بالمعنی الذی هو مادة غیر محمولة و إن لم یکن کذلک بالمعنی الذی یحمل علی الأجسام


1) هذا ما ذکروه فی علة الهیولی الفاعلیة بالبناء علی نظریة الکون و الفساد و أما بناء علی القول بالحرکة الجوهریة فالصور المتواردة علی الهیولی غیر منفصلة بعضها عن بعض بل هی جمیعا متصل واحد حافظ لفعلیة الهیولی و هذه الصورة و تلک الصورة- حدود عقلیة لهذا الوجود السیال المتصل بما یحتمل عند العقل من الانقسام کما أن هذا المکان و ذلک المکان حدود مختلفة فی الحرکة الأینیة و هی أجزاء بالقوة فی الحرکة المتصلة الواحدة و سیجی‌ء تمام الکلام فی مباحث المادة و الصورة إن شاء الله، ط مد ظله

2) إلی قوله فلیجز جملة معترضة و الغرض منها أن الجسمیة التی قلنا إنها محصلة للهیولی و مبقیة لها هی الجسم النوعی أی ما هو المأخوذ فقط و الملحوظ وحده و یقال له الجسم بالمعنی الذی هو مادة و لم ترد بها الجسم الجنسی لأنه مبهم لأنه المقول علی الکثرة- المختلفة الحقائق فهو فی الناطق ناطق و فی الصاهل صاهل و هکذا فی کل بحسبه لأنه محمول علیها و کذا علی الجسم بالمعنی الأول و الحمل هو الاتحاد فی الوجود فوجوده وجودات فلا یسند تحصل الهیولی و لا وحدتها إلیه، س ره

المتخالفة إذ الجسمیة بهذا الاعتبار جنس فلیجز(1)مثل ذلک فی النوعیات الصوریة- التی مادتها(2)القریبة نفس الجسمیة الطبیعیة و بذلک ینحل إشکال الحرکة فی مقولة الکم الذی اضطرب المتأخرون فی حله حتی أنکرها صاحب الإشراق و متابعوه- حیث قالوا إضافة مقدار إلی(3)مقدار آخر یوجب انعدامه و کذا انفصال جزء


1) أی بالطریق الأولی لأن الصورة النوعیة أشد تحصلا من الجسمیة و الهیولی المجسمة أقرب إلی الوحدة و البقاء، س ره

2) فیه إشارة إلی أنه لما کان تحقق الطبیعة بتحقق فرد ما أمکن إثبات طبیعة الحرکة الجوهریة بأن یقال إن الهیولی الثانیة موضوع باق و هو الصورة الجسمیة و الهیولی المجسمة و الصورة المنوعة المتجددة سیالة و لیس کل جوهر سیالا کالعقول و النفوس المجردة باعتبار ذواتها، س ره

3) و ذلک لأنه قدر الشی‌ء لا یبقی بانضمام قدر آخر بل یصیر قدرا آخر و کذا بانفصال قدر منه و لذا قالوا الکم قابل القسمة الوهمیة لا القسمة الانفکاکیة لأن الانفکاکیة تعدم المقدار إنما الهیولی قابلة للقسمة الانفکاکیة إذ هی شی‌ء لا یصادمه الانفصال و الاتصال- و غیر مرهون بمقدار و إذا قیل هذان المقداران بعد الانفصال هما المقدار الأول فهو باعتبار الموضوع الباقی لا باعتبار نفس المقدار لبساطة الأعراض فی الخارج ثم هنا ضمیمة أخری- و هی أنه إذا لم یبق المقدار المعین لم یبق الجسم المعین فلم یبق الموضوع المعین و إنما قلنا لم یبق الجسم المعین لأن تفاوت الجسم الطبیعی و الجسم التعلیمی بالإطلاق و التعیین لأن المتقاطعة علی زوایا قوائم إذا أخذ مطلقا غیر ملحوظ متناهیا أو غیر متناه و إذا لوحظ متناهیا الامتداد القابل للخطوط الثلاثة لم یکن ملحوظا بمقدار مخصوص و لا ممسوحا بمساحة معینة فهو جسم طبیعی و إذا لوحظ متعینا بمقدار مخصوص و ممسوحا بمساحة معینة کان جسما تعلیمیا و لعدم أخذ التناهی فی حد الجسم لیس ذاتیا له غنیا عن البرهان 89 فکما قال الشیخ من تصور جسما غیر متناه فقد تصور جسما لا جسما لا جسما و إلی ما ذکرناه ینظر قول المصنف قدس سره فیما بعد أو الجسمیة المجردة عن الزوائد الصوریة إلی قوله یقتضی مقدارا معینا و یمکن أن یراد بالمقدار الامتداد الجوهری و بالإضافة و الانفصال ما هما فی جواهر الأجزاء بالتحلیل و التبدیل فی التغذیة للموضوع و فی الشفاء أیضا کثیرا ما یطلق المقدار علیه، س ره

مقداری عن المتصل یوجب انعدامه فالموضوع لهذه الحرکة غیر باق و الشیخ الرئیس أیضا استصعب ذلک و اعترف بالعجز عن إثبات موضوع ثابت فی النبات بل فی الحیوان لهذه الحرکة(1)حیث قال فی بعض رسائله المکتوبة إلی بعض تلامیذه- و قد سأله عن هذه المسألة بهذه العبارة أما الشی‌ء الثابت فی الحیوانات فلعله أقرب إلی البیان و لی فی الأصول المشرقیة خوض عظیم فی التشکیک ثم فی الکشف- و أما فی النبات فالبیان أصعب و إذا لم یکن ثابتا کان تمیزه لیس بالنوع فیکون بالعدد ثم کیف یکون بالعدد إذا کان استمراره فی مقابل الثبات غیر متناهی القسمة بالقوة(2)و لیس قطع أولی من قطع فکیف یکون عدد غیر متناه متجددا فی زمان محصور لعل العنصر هو الثابت ثم کیف یکون ثابتا و لیس الکم یتجدد علی عنصر بل یرد عنصر علی عنصر بالتغذیة فلعل الصورة الواحدة یکون لها أن یکتسیها مادة و أکثر منها- و کیف یصح هذا و الصورة الواحدة معینة لمادة واحدة و لعل الصورة(3)الواحدة محفوظة فی مادة واحدة أولی یثبت إلی آخر مدة بقاء الشخص و کیف یکون هذا


1) إذ القوی الحیوانیة لیست مجردة بل منطبعة فی الروح البخاری عندهم و لیس من عالم البقاء فیه شی‌ء و هذه کلها متغیرة و التغیر فی النبات أظهر إذ لا حس و لا حرکة بالإرادة فیه و هما کاشفان عن التجرد بل من طلائع ذلک العالم و لهذا ترقی، س ره

2) هذه القوة باعتبار أن المفروض هو الحرکة و أما باعتبار عدم شی‌ء ثابت و أصل محفوظ فیه فهی بالفعل کما قال و لیس قطع أولی من قطع کیف و لو کانت بالقوة لم یکن إلا واحدا بالعدد إذ الاتصال الوحدانی مساوق للوحدة الشخصیة و هل هذا حینئذ إلا لقبول شبر من البعد القار للقسمة الغیر المتناهیة، س ره

3) لما ذکر أولا أن الصورة الواحدة تستدعی مادة واحدة فکیف یکتسی المواد الکثیرة الحاصلة بالتغذیة صورة واحدة أبدی هذا الاحتمال و هو أن المادة القریبة و إن کانت کثیرة إلا أن المادة الأولی واحدة ثم عدل عنه و دفعه بأن الصورة لما کانت حالة حلولا سریانیا کیف کانت واحدة مع تعدد محلها القریب المسری فیه و المراد بالصورة هی النوعیة کما عبر عنها فی الدفع بالقوة، س ره

و أجزاء النامی تتزاید علی السواء فیصیر کل واحد من المتشابهة الأجزاء أکثر مما کان و القوة ساریة فی الجمیع لیس قوة البعض أولی من أن یکون الصورة الأصلیة- دون قوة البعض الآخر فلعل قوة السابق وجودا هو الأصل المحفوظ لکن(1)نسبتها إلی السابق کنسبة الأخری إلی اللاحق فلعل النبات الواحد بالظن لیس واحدا بالعدد فی الحقیقة بل کل جزء ورد دفعة هو آخر بالشخص متصل(2)بالأول أو لعل الأول هو الأصل یفیض(3)منه التالی شبیها به فإذا بطل الأصل بطل ذلک من غیر انعکاس(4)و لعل هذا یصح فی الحیوان أو أکثر الحیوان و لا یصح فی النبات- لأنها لا تنقسم إلی أجزاء کل واحد منها قد یستقل فی نفسه أو لعل(5)للحیوان و النبات أصلا غیر مخالط لکن هذا مخالف للرأی الذی یظهر منا أو لعل(6)المتشابه


1) أی النسبتان متساویتان فی أنهما حلول سریانی و لیس شی‌ء منهما حلولا طریانیا- إذ الطریانی إنما هو فی الاعتباریات کالإضافات و غیرها و لا لشی‌ء من القوتین تجرد و لو برزخیا حتی یبقی فکما یزول قوة اللاحق بزواله کذلک قوة السابق، س ره

2) أی اتصالا إضافیا لتطرق المفصل إذ لو کان حقیقیا لم یتعدد و کیف یتحقق الاتصال الحقیقی و لم یثبت موضوع باق و إنما لم یتعرض لإبطال هذا الشق لکونه واضح البطلان ظهر فساده مما ذکره أولا فإنه تتالی الآنات و الآنیات، س ره

3) کلمة من نشئیة أی یفیض من الله منشأ من الأصل ذلک الثانی، س ره

4) لأنها تنقسم إلی أجزاء أصلیة متخلقة من نطف آبائها و أمهاتها کالعظام و الأعصاب و الرباطات و نحوها و أجزاء متکونة من الدم کاللحوم و الشحوم و نحوها و إذا بطل الأولی بطل الثانیة و لا عکس و فی النبات و قلیل من الحیوانات هذا غیر معلوم، س ره

5) إشارة إلی الأرباب الأنواع القائل بها الإشراقیون و فی سفر النفس قال بعد ذکر هذه العبارة من الشیخ إنه الحق و قد ذکره الشیخ و لم یتثبت فیه، س ره

6) هذا کالاستثناء من قوله و لا یصح فی النبات إلخ أی الأجزاء و إن کانت متشابهة فی الحس إلا أن بعضها کالأصول و بعضها کالزوائد بحسب الحقیقة فکما یصح فی الحیوان أجزاء أصلیة و أجزاء غیر أصلیة یصح فی النبات أیضا، س ره

بحسب الحس غیر متشابه فی الحقیقة و الجوهر(1)الأول ینقسم فی الحوادث من بعد انقساما لا یعدمه مع ذلک اتصالا و فیه المبدأ الأصلی أو لعل النبات لا واحد فیها بالشخص مطلقا إلا زمان الوقوف الذی لا بد منه فهذه أشراک و حبائل إذا حام حوالیها العقل و فرع علیها و نظر فی أعطافها رجوت أن یجد من الله مخلصا إلی جانب الحق و أما ما علیه الجمهور من أهل النظر فلیجتهد کما عنینا فی أن یتعاون علی درک الحق فی هذا و لا ییأس من روح الله انتهی کلامه.

فعلم من ذلک أنه متحیر فی هذه المسألة ثم کتب إلیه ذلک التلمیذ أو غیره- إن أنعم الشیخ أدام الله علوه بإتمام الکلام فی إثبات شی‌ء ثابت فی سائر الحیوانات سوی الإنسان و فی النبات کانت المنة أعظم فکتب فی جوابه إن قدرت انتهی فعلم أن ذلک أمر تحقیقه غیر مقدور علیه للشیخ قدس سره و وجه الانحلال أن موضوع هذه الحرکة هو الجسم المتشخص لا المقدار المتشخص و تشخص الجسم یلزمه مقدار ما فی جملة ما یقع من حد إلی حد کما قالته الأطباء فی عرض المزاج الشخصی- و الحرکة واقعة فی خصوصیات المقادیر و مراتبها فما هو الباقی من أول الحرکة إلی آخرها غیر ما هو المتبدل و الفصل و الوصل لا یعدمان إلا المقدار المتصل المأخوذ


1) أی الهیولی الأولی فی السلسلة الصعودیة و مقصوده أنه لو جعلنا الموضوع الباقی هو الهیولی الأولی لم یمکن لأنها و إن کانت محفوظة فی التبدلات لکنها ضعیفة الوجود و الوحدة و هی منقسمة أی متعددة بتعدد الصور الحادثة فیها و هی مع المتصل الواحد متصلة واحدة و مع المتصل المتعدد متعددة و لا یعدمها الانقسام أی تعدد الصور الحادثة لأجل اتصال الصور و تعاقبها و عدم خلو الهیولی عن الصور و الجواب أن للهیولی وحدتین وحدة مکتسبة من الصورة و هی التی تزول بزوال الاتصال من المتصل الواحد و وحدة ذاتیة تجتمع مع المتصل الواحد و المتصل المتعدد و لا یصادمها الفصل- کما یرشدک دلیل الوصل و الفصل و أنها الباقیة فی الأحوال و سیصرح المصنف قدس سره أنها الموضوع فی التخلخل و التکاثف و مضی أنها الموضوع لسیلان الطبع، س ره

بلا مادة طبیعیة بحسب الوهم(1)أو الجسمیة المجردة عن الزوائد الصوریة لأن وجودها الشخصی بما هی جسمیة فقط یقتضی مقدارا معینا و أما الجسم الطبیعی النوعی المتقوم من الجسمیة و صورة أخری ینحفظ نوعه بالصورة المعینة المنوعة التی هی مبدأ الفصل الأخیر له مع جسمیة ما التی بإزاء جنسه القریب و الجنس یعتبر مبهما و الفصل محصلا فتبدل آحاد الجنس و المادة لا یقدح فی بقاء الموضوع ما دامت الصورة باقیة(2)و قولهم انضمام شی‌ء مقداری إلی شی‌ء مقداری یوجب إبطاله إنما یصح فیما لکل واحد وجود بالفعل فأضیف أحدهما إلی الآخر و غیر صحیح إذا کانا بالقوة إضافة تدریجیة

فصل (25) فی توضیح ما ذکرنا فی تحقیق الحرکة الکمیة
اعلم أن کل ما یتقوم ذاته من عدة معان فله تمامیة بما هو

کالفصل الأخیر له فتعینه محفوظ ما دام فصله الأخیر متعین و باقی المقومات لماهیة من الأجناس و الفصول التی(3)هی من لوازم وجوده و أجزاء ماهیته غیر معتبرة فیه علی الخصوص


1) کما هو مقتضی دلیل الفصل و الوصل المثبت للهیولی و زیادة الصور النوعیة علی الجسمیة إنما هی بحسب المرتبة لا مرتبة الماهیة فقط بل بحسب الوجود أیضا فإن الصورة الجسمیة موجودة بوجود خارجی و الصورة النوعیة موجودة بوجود آخر مرتبا لا متکاینا کما فی الصور النوعیة کل بالقیاس إلی الأخری و ذلک لأنه لا صورة جسمیة فارغة عن صورة نوعیة فلکیة أو عنصریة بسیطة أو مرکبة، س ره

2) جواب آخر بأن ما قالوا إنما هو فی انضمام المقادیر الساکنة لا المتحرک أی ما فیها الحرکة، س ره

3) یعنی أنها بالنسبة إلی الوجود الحقیقی کلها عوارض لوازم إنما کونها أجناسا و فصولا و بالجملة کونها أجزاء بالنسبة إلی شیئیة الماهیة بما هی هی و إنما لا یقدح تبدلها و زوالها مع بقاء الفصل الأخیر لأنه جامع للکمالات الأول و الثوانی للمتلوات و الفصل الحقیقی عنده قدس سره الوجود الحقیقی الذی هو حیثیة الوحدة و البساطة، س ره

فتبدلها لا یقدح فی بقاء ذاته فالاتصال و قبول الابعاد مثلا فصل للجسم بما هو جسم- بالمعنی الذی هو به مادة و هو فی ذاته نوع برأسه و له قوة کالهیولی الأولی إذ هی قوة الاتصال و مقابله و تمامیته هو کونه بالفعل و تبدله یوجب تبدل الجسم بما هو جسم فقط و کذلک النامی فصل للجسم النامی و به تمامیة ذاته و لیس تمامیته بمجرد الجسمیة بل هی مبدأ قوته و حامل إمکانه فلا جرم تبدل أفراد الجسمیة لا یوجب تبدل ذات الجوهر النامی لأنها معتبرة فیه علی وجه العموم و الإطلاق لا علی وجه الخصوصیة و التقیید و هکذا حکم الحیوان و تقومه من النامی و الحساس- و کذا کل ما یتقوم وجوده من شی‌ء کالمادة و من شی‌ء کالصورة مثل الإنسان بحسب نفسه و بدنه فالنامی إذا تبدلت مقادیره فعند ذلک یتبدل جسمیته بشخصها و لا یتبدل ذاته و جوهره النامی بشخصه فهو بما هو جسم طبیعی مطلق قد انعدم شخصه عند النمو و الذبول و بما هو جسم طبیعی نام لم ینعدم شخصه لا هو و لا جزؤه لأن ما هو جزؤه لیس إلا مطلق الجسمیة فی أی فرد تحققت علی الاتصال الوجودی و علی هذا القیاس حکم بقاء الحیوان ببقاء الجوهر الحساس فیه و هو نفسه الحساسة- ففی سن الشیخوخة یزول کثیر من القوی النباتیة و الشخص بعینه باق فإذا أحکمت هذه القاعدة و تقررت لدیک فقد علمت بوجود الحرکة فی الکم و أن الموضوع فی النمو و الذبول هو الجسم بما هو جسم نوعی(1)و أما فی التخلخل و التکاثف


1) التفرقة بین الموضعین أن بقاء الهیولی هنا أظهر من بقاء الجسم لکونها الباقیة فی التحولات و عدم علاقتها بخصوصیة و بقاء الجسم هنا أخفی لأن تبدل المقادیر کاشف عن تبدل المتقدر لما عرفت من أن التفاوت بالإطلاق و التعیین لا غیر و ثبات المنوع هنا باعتبار وجود الکلی الطبیعی خفی عند الوهم و باعتبار الوجود الدهری أخفی عنده بل عند العقل الجزئی فلا یذعن بخلاف المنوع فی النامی و الذابل لطیه مراتب الأجسام البسیطة و المرکبة الناقصة و التامة المعدنیة و النباتیة و لو لا ذلک لجاز جعل الهیولی فی الموضعین موضوعا کما فی الحرکة الجوهریة بل فی سائر الحرکات العرضیة- لا محل التحولات و التغیرات جمیعا و القبول شأنها و جاز أیضا جعل الجسم النوعی فیهما موضوعا إذ فی الجسم البسیط فصل منوع، س ره

فهی الهیولی الأولی و علمت أیضا أن جوهریات الأشیاء الواقعة فی عالم الکون و هو جملة ما فی عالم الأجسام مما یجوز فیه التغیر و الدثور بعد ما کان منحفظا فیها شی‌ء کالأصل و العمود و هو کوجود الفصل الأخیر فی الطبائع المرکبة لأن وجوده یتضمن لوجود جمیع تلک المعانی المسماة بذاتیات هذا النوع التی تثبت لأنواع أخری موجودة بوجودات متعددة بالفعل مختلفة بالماهیة(1)فمبدأ الفصل الأخیر للنوع الکامل کالإنسان مثلا له کمالیة فی الوجود یوجد له مجتمعة کل ما یوجد فی الأنواع- التی دونها فی الفضیلة الوجودیة متفرقة لأن هذا تمام تلک الأنواع و تمام(2)الشی‌ء مشتمل علیه مع ما یزید و نحن لما حکمنا بوجود الحرکة الذاتیة فی جمیع الطبائع الجسمانیة کما سیتضح زیادة الاتضاح بالبراهین فلا جرم(3)حکمنا أیضا بأن لکل طبیعة فلکیة أو عنصریة جوهرا عقلیا ثابتا کالأصل و جوهرا یتبدل وجوده و نسبة ذلک الجوهر العقلی إلی هذه الطبیعة الجسمانیة کنسبة التمام إلی النقص و نسبة الأصل إلی الفرع و الله أقرب إلینا من کل قریب و تلک الجواهر العقلیة بمنزلة أضواء و أشعة للنور الأول الواجبی لأنها صور ما فی علم الله و لیست لها وجودات


1) الفصل الأخیر هو الناطق بالفعل بل العقل الفعال و نعم ما قال الأقدمون فی تعریف الإنسان بأنه حیوان ناطق مائت و مرادهم بالموت الموت الاختیاری و اعلم أن الفصل الأخیر للإنسان الکامل هو الذی ینحفظ و یثبت به جملة السیالات و الداثرات- لأن جمیع الفصول للأنواع الجوهریة بالنسبة إلیه أجناس و کل الصور التی لها بالنسبة إلیه مواد فهو صورة الصور و فصل الفصول فهو جمع شتاتها و رباط متفرقاتها، س ره

2) فإن الفصول فی صراط الإنسان إلی الفصل الأخیر علی سبیل التغیر الاستکمالی- لا علی سبیل الخلع و اللبس فلیس هنا خسران و ربح بل ربح ثم ربح و لا فقدان ثم وجدان بل وجدان ثم وجدان و هکذا إلی ما شاء الله تبارک و تعالی، س ره

3) وجه آخر لبقاء الموضوع فی الحرکة الجوهریة من حیث إن الطبائع رقائق الحقائق فلها وجه ثبات من جهة وجهها إلی أرباب الأنواع، س ره

مستقلة بأنفسها لأنفسها و إنما هی وجودات متعلقة الذوات بالحق مثال ذلک الصور(1)العلمیة التی توجد فی أذهاننا و لهذا ذکرت الحکماء أن المحسوس بما هو محسوس وجوده فی ذاته هو بعینه وجوده للجوهر الحساس و المعقول بما هو معقول وجوده فی نفسه وجوده للجوهر العاقل و ذلک أمر محقق عند الحکماء الشامخین و العلماء الراسخین و إن اشمأز عنه طبائع القاصرین و موضع بیانه موضع آخر فلنرجع إلی ما کنا فیه فنقول الحق أن الحرکة کما یجوز فی الکم و الکیف یجوز فی الصور الجسمانیة و کما أن کلا من هذه الأعراض القارة و غیر القارة المسماة بالمشخصات معتبرة فی بقاء الجسم الطبیعی علی وجه غیر معتبرة علی وجه آخر إذ الباقی من کل واحد منها فی موضوع الحرکة قدر مشترک فی ما بین طرفین و المتبدل منه خصوصیات الحدود المعینة فکذا الحال فی الجوهر الصوری و کما(2)أن


1) إذ لا نفسیة لها إنما هی روابط للنفس الناطقة و لعلک تقول إدراک الکلی العقلی عنده قدس سره بمشاهدة رب النوع فی عالم الإبداع فکیف یکون مثالا قلت المثالیة علی المشهور و لو بنینا علی مذهبه فما دام المشاهدة عن بعد مثال لما شوهد عن قرب بکثرة المراودة إلی عالم العقل مرة بعد أولی و کرة غب أخری علی أن المثال عام لشموله المحسوس الظاهر و الباطن و المعقول، س ره

2) وجه آخر لبقاء الموضوع من جهة ما فیه الحرکة و الغرض أن هذه المذکورات التی بعضها من جهة الفاعل و بعضها من جهة القابل و بعضها من جهة نفس المقبول و بعضها من جهة ما فیه کل منها ما به البقاء و الوحدة الشخصیة للموضوع و الموضوع هو الهیولی و لما توهم أن الصورة الطبیعیة سیالة فلم تکن هی ما به البقاء و الوحدة و الشخصیة للهیولی فی الحرکة الجوهریة و لا الکمیة تعرض لدفعه بأن للجوهر الصوری أیضا فردا مستمرا زمانیا لا علی وجه الانطباق علی الزمان کالحرکة التوسطیة و فردا زمانیا منطبقا علیه کالحرکة القطعیة متصلا بالذات و الاتصال الوحدانی مساوق للوحدة الشخصیة فالحاصل أنه ما یفعل ما به الکثرة الواحد مع ما به الوحدة الکثیر للهیولی و أی تحکم له علیه فالوحدة فی کل موضع أبهر و أقهر و الکثرة أضعف و أندر و لو لم تکن إلا تقوم الهیولی بذلک المفارق الواحد بالعدد لکفی کیف و ما به الوحدة حاصلة من جهات أخری، س ره

للسواد عند اشتداده فردا شخصیا زمانیا مستمرا متصلا بین المبدإ و المنتهی منحفظا وحدته بواحد بالعدد کمعروض السواد و واحد بالإبهام و هو مطلق سوادیته و المجموع هو الجسم الأسود الذی هو موضوع هذه الحرکة فإن المتحرک فی السواد- لا بد أن یکون جسما أسود لا غیر و له حدود مخصوصة غیر متناهیة بالقوة بین طرفین- متخالفة بالمعنی و الماهیة عندهم فکذلک للجوهر الصوری عند استکماله التدریجی- کون واحد زمانی مستمر باعتبار و متصل تدریجی باعتبار و له حدود کذلک و البرهان علی بقاء الشخص هاهنا کالبرهان علی بقاء الشخص هناک فإن کلا منهما متصل واحد زمانی و المتصل الواحد له وجود واحد و الوجود عین الهویة الشخصیة عندنا و عند غیرنا ممن له قدم راسخ فی الحکمة و لو لم یکن الحرکة متصلة واحدة- کان الحکم بأن السواد فی اشتداده غیر باق حقا و کذا فی الصورة الجوهریة عند استکمالها و لیس الأمر کذلک و السر فیه ما مر من أن الوجود الخاص لکل شی‌ء هو الأصل و هو متعین بذاته و قد یکون ذا مقامات و درجات بهویته و وحدته و له بحسب کل مقام و درجة صفات ذاتیة کلیة و اتفقت له مع وحدته معان مختلفة- منتزعة عنه متحدة معه ضربا من الاتحاد.

تفریع فالحرکة بمنزلة شخص روحه الطبیعة کما أن الزمان شخص روحه الدهر

تفریع فالحرکة بمنزلة شخص روحه(1)الطبیعة کما أن الزمان شخص روحه الدهر فالطبیعة بالقیاس إلی النفس بل العقل کالشعاع من الشمس یتشخص بتشخصها


1) أی الحرکات الأربع العرضیة بمنزلة جسد روحها الحرکة الجوهریة أی تجدد الطبیعة کما أن الزمان بمنزلة جسد روحه الحرکة الدهریة و الدهر روح روحه السرمد- و نسبة الأوعیة بعضها إلی بعض نسبة ذویها فکما أن الموجود السرمدی محیط بالدهری و الزمانی کذلک السرمدی محیط بالأوعیة الأخری و الدهر بالنسبة إلی الزمان بشراشره- کالیوم بالنسبة إلی ساعاته و دقائقه و ثوانیه بل کالآن السیال بالنسبة إلی الزمان و کذا السرمد بالنسبة إلی مراتب الدهر من أیمنه الأعلی و الأسفل و أیسره الأعلی و الأسفل- و الغرض أن المتجددات من الحرکات و الأوقات ثابتات بالنسبة إلی المفارقات و مبدإ المفارقات و المقارنات، س ره

بحث و تحصیل:

و لعلک تقول إیرادا علی ما ذکرناه من أن الفاعل القریب لکل حرکة و کل فعل جسمانی هو الطبیعة لا غیر أنه لو استحالت الطبیعة محرکة للأعضاء خلاف ما یوجبه ذاتها طاعة للنفس فوجب أن لا یحدث إعیاء عند تکلیف النفس إیاها خلاف مقتضاها و لما تجاذب مقتضی النفس و مقتضی الطبیعة عند الرعشة و المرض فاعلم و تیقن أن الطبیعة التی هی قوة من قوی النفس- التی تفعل بتوسطها بعض الأفاعیل هی غیر الطبیعة الموجودة فی عناصر البدن و أعضائه بالعدد(1)فإن تسخیر النفس و استخدامها للأولی ذاتی لأنها قوة منبعثة عن ذاتها و للأخری عرضی قسری و إنما یقع الإعیاء و الرعشة و نحوهما بسبب تعصی الثانیة عن طاعة النفس أحیانا فلها فی البدن طبیعتان مقهورتان(2)

ُ این همه آوازها زان شه بود گر چه أز حلقوم عبد الله بود

. کما قال هذا القول لسماوات عالم الشهادة و أرضها و قد قال و تم و رقم و جف القلم بالنسبة إلی حضرته و إن کان مستقلا به بعد إذ لا بدایة و لا نهایة لکلمته کل یوم هو فی شأن و هذا بالنسبة إلی المسجونین فی سجنی المکان و الزمان و إنما قالت الأرض و التی کالأرض فی آخر الأمر أتینا طائعین لأنهما بعد أن فتحا أعینهما و ألقیا بصرهما علی بهائهما و تخلعهما بخلع مظهریة الأسماء الحسنی و الصفات العلیا و أنهما ربحا فی سفرهما إلی الله تعالی و اغتبطا الغبطة العظمی و لو لم یسلکا و ألقیا فی هاویة الهیولی و القریة الظالم أهلها لکان لهما الغبن الأفحش و وجع سم ناب الأرقش و وحشة من بهت فی لیل داج واغلا فی ظلم ذات ارتتاج فإذن ابتهجا غایة الابتهاج کمن یثوی فی أعلی الأبراج- متکئا علی سریر عاج لأنهما ذلک الذی یتخطی فی درج المعراج و إن کرها فی أول الأمر- الإخراج عن المراکز و الامتراج لجهلهما فالجهل أم الخبائث و العلم أم الطیبات، س ره

إحداهما طوعا

1) أی أنها مقام نازل من النفس و أنها من صقع النفس و لها قیام صدوری بها- کما أن الطبیعة الأخری من صقع العناصر و لها قیام حلولی بالعناصر فالأولی مجبولة علی طاعة النفس و الثانیة مجبورة علیها و الإعیاء و نحوه للثانیة لا للأولی إذ لا إعیاء بالإتیان بالجبلیات و المراد بالطبیعة التی فی کلام الطبیعیین و الأطباء أنها المتصرفة فی البدن- و أنها حافظة للبدن و صحته و دافعة لأمراضه و فی کلام أفلاطون أنها قوة إلهیة تتصرف فی البدن بإذن الله تعالی هی الأولی، س ره

2) إشارة إلی شمول الآیة الشریفة لهما أیضا فقال الله تعالی للطبیعة المجبولة التی کالسماء و للطبیعة المجبورة التی کالأرض ائتیا و هلما إلینا طوعا بالنسبة إلی الأولی- أو کرها بالنسبة إلی الثانیة قالتا أتینا طائعین و هذا القول من القائل الحق إنما هو بلسان النفس التی هی سر سبحانی و أمر ربانی.

و الأخری کرها(1)و لها أیضا ضربان من القوی و الخوادم الطبیعیة تفعل بإحداهما الأفاعیل المسماة بالطبیعیة کمبادئ الحرکات الطبیعیة الکیفیة و الکمیة من الجذب و الدفع و الإمساک و الهضم و الإحالة و النمو و التولید و غیرها و هی التی تخدمها طوعا و إسلاما و تفعل بالأخری الأفاعیل المسماة بالاختیاریة کمبادئ الحرکات


1) الأولی أن یقال و لها أیضا ضربان من القوی و الخوادم أحدهما ما کان تسخیر النفس لها ذاتیا لکونها من صقع النفس کالمشاعر التی تدور مع النفس حیثما دارت و هی التی معها فی البرازخ و الآخرة الصوریة و ثانیهما ما کان التسخیر لها عرضا کالمشاعر الطبیعیة الدنیویة لکنه قدس سره عینهما بمبادئ الحرکات الکمیة و الکیفیة و بمبادئ الحرکات الأینیة و الوضعیة و قد أشار إلی ذلک الأولی فی آخر کلامه بقوله و هذه الطبیعة المطیعة للنفس مع قواها و فروعها التابعة لها إلخ و أما علی ما ذکره قدس سره من مبادئ الحرکات فلعلک تعترض بأنها نفس الطبیعة التی مضی ذکرها کما قال لو استحالت الطبیعة محرکة إلخ فتلک کانت مبدأ الحرکة و هذه أیضا مبدأ الحرکات فالضربان الضربان بل الطبعیة المحرکة للأعضاء بعینها مبادئ الحرکات الاختیاریة لأنها القوی المنبثة فی العضلات و الجواب التفرقة بأحد وجهین أحدهما أن المراد بالطبیعة فی قوله لو استحالت الطبیعة طبائع عناصر البدن بخلاف المبادئ هاهنا و ثانیهما أن المراد بالطبیعة هناک الأصل المحفوظ فی القوی المنطبعة الجمادیة و النباتیة و المحرکة الحیوانیة المنبثة فی العضلات- و المراد بالمبادئ هاهنا بعض المراتب و الفروع و هذا نظیر ما اخترناه فی النفس الحیوانیة- حیث قال بعضهم هی مجموع القوی المدرکة و المحرکة من الحیوان و قد علمت أن لا وجود لمجموع علی حدة و قیل هی الوهم لأنه الرئیس الأشرف من سائر القوی و الحق أنها الأصل المحفوظ فی جمیع القوی الحیوانیة الجامعة لها بنحو أبسط و أعلی و فی کل منها بحسبها، س ره

الاختیاریة الأینیة و الوضعیة کالکتابة و المشی و القعود و القیام(1)و هی التی تخدمها کرها و قسرا و هذان جندان من عالم الحرکات مقهورتان لها بما هی نفس حیوانیة- و لها بما هی نفس عقلیة جنود(2)و خوادم أخری من عالم الإدراکات جمیعها یخدمها طوعا و رضا و هی کمبادئ الإدراکات الوهمیة و الخیالیة و الحسیة و مبادئ الأشواق و الإرادات الحیوانیة و النطقیة و هذه الطبیعة(3)المطیعة للنفس مع قواها و فروعها التابعة لها باقیة مع النفس و الأخری بائدة هالکة و فی هذا سر المعاد الجسمانی- کما سیأتی تحقیقه إن شاء الله تعالی


1) الکره و القسر باعتبار الوهم و الخیال و استعمال الرویة و إلا فمبادئ الحرکات بضربیها لا تتفاوت فی أنها بما هی هی قسمان مجبولة و مجبورة فمبدأ الجذب و الدفع و غیرهما یضعف و الضعف کالإعیاء و مبدأ المشی أیضا لا بد فیه من مجبول الطاعة کیف و یبقی مع النفس فی الآخرة فمقصوده قدس سره من التفرقة بقوله و لها ضربان التنظیر الأولی بالنسبة إلی الثانیة مجبولة و الثانیة مجبورة، س ره

2) هذه الجنود بما هی مغیاة فی أفعالها بغایات عقلیة غیر وهمیة جنود العقل و إلا فالمدرکة الظاهرة و الباطنیة کلها جنود النفس الحیوانیة کالمحرکة کما أن المحرکة بذلک القید من جنود العقل و الدلیل علی اعتبار تلک الحیثیة عدها مبادئ الإدراکات الوهمیة- و الخیالیة من جنوده مع أنهما لم یذعنا و لم یسجدا للعقل، س ره

3) هذه طبیعة للبدن المثالی کالقوة المنبثة فی العضلات للبدن الطبیعی و القوی التی من صقع النفس التی هی أحد الضربین قواه و هو مطرحها و مهبط أنوارها فبطل قول من ینکر المعاد الجسمانی و یقتصر علی الروحانی متشبثا بأن المدرکات الجزئیة الجسمانیة- تستدعی المدارک الجزئیة و قد انحلت و قشعت بانحلال البدن و تفرقة إذ للنفس بصر و سمع و مشاعر أخری غیر ما للبدن کما لها بدن أخروی، س ره

فصل (26) فی استئناف برهان آخر علی وقوع الحرکة فی الجوهر
اشارة

اعلم أن الطبیعة الموجودة فی الجسم لا تفید شیئا من الأمور الطبیعیة(1)فیه لذاتها لأنها لو کانت تفعل فی جسمها لکان لها فعل من دون وساطة الجسم- و التالی باطل فالمقدم مثله أما بیان بطلان التالی فلأنها قوة جسمانیة و لو فعلت من غیر وساطة الجسم لم تکن جسمانیة بل مجردة و أما بیان حقیة الملازمة فلأن الطبائع و القوی لا تفعل إلا بمشارکة المادة و الوضع و برهانه أن الإیجاد متقوم بالوجود متأخر عنه إذ الشی‌ء ما لم یوجد لم یتصور کونه موجدا فکونه موجدا متفرع علی کونه موجودا فالشی‌ء إذا کان نحو وجوده متقوما بالمادة فکذلک نحو إیجاده متقوم بها ثم إن وجود المادة وجود وضعی و توسطها فی فعل أو انفعال عبارة عن توسط وضعها فی ذلک فما لا وضع لها بالقیاس إلیه لم یتصور لها فعل فیه و لا انفعال له منها فلو کان لقوة فعل بدون مشارکة الوضع لکانت مستغنیة عن المادة فی فعلها- و کل مستغن عنها فی الفعل مستغن فی الوجود فکانت مجردة عنها هذا خلف و یلزم من هذا أن لا یکون للطبیعة فعل فی نفس المادة التی وجدت فیها إذ لا وضع للمادة بالقیاس إلی ذاتها و إلی ما حل فی ذاتها و إلا لکان لذی الوضع وضع آخر هذا محال فکل ما یفعل المادة أو یفعل فی المادة فیمتنع أن یکون وجودها مادیا فالطبیعة الجسمانیة یمتنع أن یکون لها فعل فی مادتها و إلا لتقدمت المادة الشخصیة علی المادة


1) أقول فیه أولا أن هذا تعطیل للقوی و الطبائع و هو باطل کإبطالها علی ما هو مذهب بعض الملیین اللهم إلا أن یتخلص عن ذلک بأنها و إن لیس لها تأثیر فی محالها- إلا أن لها تأثیرا فی الموارد المنفصلة عنها أو بما ذکر فی الأخر أن فیض الوجود یمر علیها بواسطة الطبیعة و ثانیا أن اشتراط الوضع لتحصیل الربط و العلاقة بین المؤثر و المتأثر و أیة علاقة أشد من العلاقة الاتحادیة التی بین القوة و محلها سیما أن الفاعلیة عنده و عند أکثر المتألهین هی التشؤن و لنعم ما قال المصنف قدس سره فی سفر النفس إن الوضع فی حصول الفعل و الانفعال فی الجسمانیات بمنزلة القرب المعنوی فی استجلاب الفیض فی الروحانیات- و فی المبدأ و المعاد قال لا یشترط البینونة بین الفاعل و المنفعل کما فی فاعلیة الصورة بالنسبة إلی المادة فاشتراط الوضع لفاعلیة القوة فی غیر مادتها و أما فی مادة نفسها فلأجل خذ الغایات و دع المبادئ و ثالثا أنه لو تنزلنا قلنا یکفی فی مادیة الفعل و وضعیة نفس المادة التی هی محل القوة و بعبارة أخری الوضع بمعنی جزء المقولة فإنه الوضع الذی لا یوجد الجسم و قوته بدونه کما فی الفلک الأطلس حیث لا مکان له عندهم سوی الحیز و هو الوضع و الترتیب لجسمه و دلیله لا یفید أکثر من ذلک و هو قوله فالشی‌ء إذا کان نحو وجوده متقوما بالمادة فکذلک نحو إیجاده ثم إن وجود المادة وجود وضعی و کذلک قوله فی فصل معقود لذلک لأن المادة یکون وجودها وجود وضعی و کذلک کلما یتقوم وجوده بالمادة یکون وجوده وجود أمر ذی وضع و لو بالتبع فیکون فاعلیته أیضا بحسب الوضع- و بالجملة هذا الدلیل مذکور فی الشواهد الربوبیة أیضا و هو مناسب لمذاق الشیخ الإشراقی حیث یسند کل الآثار فی عالمنا هذا إلی الصور النوعیة المفارقة أعنی العقول العرضیة، س ره

فإذن(1)جمیع الصفات اللازمة للطبیعة من الحرکة الطبیعیة و الکیفیات الطبیعیة- کالحرارة للنار و الرطوبة للماء من لوازم الطبیعة من غیر تخلل جعل و تأثیر بینها و بین هذه الأمور فلا بد أن یکون فی الوجود مبدأ أعلی من الطبیعة و لوازمها و آثارها- و من جملة آثارها اللازمة نفس الحرکة فیکون الطبیعة و الحرکة معین فی الوجود(2)فالطبیعة یلزم أن تکون أمرا متجددا فی ذاتها کالحرکة بل الحرکة نفس تجددها اللازم و کذا الکیف الطبیعی و الکم الطبیعی یکون حدوث کل منهما مع حدوث الطبیعة و بقاؤها مع بقائها و کذلک فی سائر الأحوال الطبیعیة و معیتها مع الطبیعة


1) هذا البیان إنما یتم لو کان هناک حرکة من الحرکات الاشتدادیة لازمة لنوع من الأنواع الطبیعیة و کانت الحرکة مع ذلک مقصودة بالذات للطبیعة المتحرکة لا بالتبع و کلا التقدیرین ممنوعان فی الأنواع الطبیعیة و لتفصیل الکلام مقام آخر، ط مد

2) لأن الحرکة إذا لم تکن معلولا لها لم تکن متأخرة عنها بل معا فکانت فی مقام وجودها لا فی المقام الثانی أعنی الأعراض و اللزوم لزوم لازم غیر متأخر فی الوجود الاقتضاء و التعلیل، س ره

فی الحدوث و التجدد و الدثور و البقاء إلا أن فیض الوجود یمر بواسطة الطبیعة علیها و هذا معنی ما قالوا فی کیفیة تقدم الصورة علی المادة إنها شریکة علة الهیولی- لا أن(1)الصورة فاعلة لها بالاستقلال أو واسطة أو آلة متقدمة علیها لأنهما معا فی الوجود و هکذا حکم الطبیعة مع هذه الصفات الطبیعیة التی منها الحرکة فیلزم تجدد الطبیعة و استحالتها فی جمیع الأجسام فإن الأوضاع المتجددة للفلک تجددها بتجدد الطبیعة الفلکیة کالاستحالات الطبیعیة و الحرکات الکمیة التی فی العنصریات من البسائط و المرکبات.

برهان آخر مشرقی:

کل جوهر جسمانی له نحو وجود مستلزم لعوارض ممتنعة الانفکاک عنه نسبتها إلی الشخص نسبة لوازم الفصول الاشتقاقیة إلی الأنواع و تلک العوارض اللازمة هی المسماة بالمشخصات عند الجمهور و الحق أنها علامات للتشخص و معنی العلامة هاهنا العنوان للشی‌ء المعبر بمفهومه عن ذلک کما یعبر عن الفصل الحقیقی الاشتقاقی(2)بالفصل المنطقی کالنامی للنبات- و کالحساس للحیوان و الناطق للإنسان فإن الأول عنوان للنفس النباتیة و الثانی للنفس الحیوانیة و الثالث للنفس الناطقة و تلک النفوس فصول اشتقاقیة و کذا حکم سائر الفصول فی المرکبات الجوهریة فإن کلا منها جوهر بسیط یعبر عنه بفصل


1) یعنی شریکة العلة معناها أنها لیست علة لها أیة علة کانت من العلل بل لیس إلا أن فیض الوجود یمر علی الصورة أولا ثم علی الهیولی فلیس هنا شرکة تأثیریة لأن تأثیر الجسمان بمدخلیة الوضع و لا وضع هنا للاتحاد و لأن الهیولی فی نفسها غیر وضعیة- هذا و قد قلنا إن العلیة لا تنافی عدم المباینة کما قال فی کتابه المبدأ و المعاد فی فاعلیة الصورة للهیولی کیف و الترکیب بینهما اتحادی عنده و یقول بالعلیة بینهما فی کثیر من المواضع و قال جمیعهم بالعلیة بین الفصل و الجنس و هما متحدان وجودا للحمل، س ره

2) أشعر بالأمثلة أنه من باب تسمیة المعروض باسم العارض و إلا فالفصل المنطقی هو العارض لها أعنی الکلی المعقول فی جواب أی شی‌ء فی جوهره، س ره

منطقی کلی من باب تسمیة الشی‌ء باسم لازمة الذاتی و هی بالحقیقة وجودات خاصة بسیطة لا ماهیة لها و علی هذا المنوال لوازم الأشخاص فی تسمیتها بالمشخص فإن التشخص بنحو من الوجود إذ هو المتشخص بذاته و تلک اللوازم منبعثة عنه انبعاث الضوء من المضی‌ء و الحرارة من الحار و النار فإذا تقرر هذا فنقول کل شخص جسمانی یتبدل علیه هذه المشخصات کلا أو بعضا کالزمان و الکم و الوضع و الأین و غیرها فتبدلها تابع لتبدل الوجود المستلزم إیاها(1)بل عینه بوجه فإن وجود کل طبیعة جسمانیة یحمل علیه بالذات أنه الجوهر المتصل المتکمم الوضعی المتحیز الزمانی لذاته فتبدل المقادیر و الألوان و الأوضاع یوجب تبدل الوجود الشخصی الجوهری الجسمانی و هذا هو الحرکة فی الجوهر إذ وجود الجوهر جوهر کما أن وجود العرض عرض.

تنبیه تمثیلی:

إن کل جوهر جسمانی له طبیعة سیالة متجددة و له أیضا أمر ثابت مستمر باق نسبته إلیها نسبة الروح إلی الجسد و هذا کما أن الروح الإنسانی لتجرده باق و طبیعة البدن أبدا فی التحلل و الذوبان و السیلان و إنما هو متجدد الذات الباقیة بورود الأمثال علی الاتصال و الخلق لفی غفلة عن هذا بل هم فی لبس من خلق من جدید و کذلک حال الصور الطبیعیة للأشیاء فإنها متجددة من حیث وجودها المادی الوضعی الزمانی و لها کون تدریجی غیر مستقر بالذات و من حیث وجودها العقلی و صورتها المفارقة الأفلاطونیة باقیة


1) لکن هاهنا دقیقة هی أنه إذا أخذت هذه الأعراض لا بشرط أی عرضیات فإنها بهذا الاعتبار مشخصات إذ المشخص لا بد و أن یحمل علی الشخص کانت متحدة مع المعروض- مع أن وجودها المقام الثانی من وجوده و ظهور له إلا أن یطوی المرتبتان من الوجود بل تحفظان و مع ذلک لا ینافی وحدة المعروض و لیست هذه اللوازم عند أخذها لا بشرط- کاللوازم الغیر المتأخرة فی الوجود کالوحدة و الشخص للوجود بل کالجسم التعلیمی للطبیعی- حیث لا فرق بینهما إلا بالإطلاق و التعیین عند المحققین و سیأتی بعد ورق هکذا ینبغی أن یفهم المقام حتی لا یطوی بساط المقولات التسع العرضیة، س ره

أزلا و أبدا فی علم الله تعالی و لست أقول إنها باقیة ببقاء أنفسها بل ببقاء الله تعالی لا بإبقاء الله تعالی إیاها(1)و بین المعنیین فرقان کما سیأتی لک تحقیقه فی موضعه- فالأول وجود دنیوی بائد داثر لا قرار له و الثانی وجود ثابت عند الله غیر داثر و لا زائل لاستحالة أن یزول شی‌ء من الأشیاء عن علمه تعالی أو یتغیر علمه تعالی إن فی هذا لبلاغا لقوم عابدین(2)

فصل (27) فی هدم ما ذکره الشیخ و غیره من أن الصور الجوهریة لا یکون حدوثها بالحرکة بوجه آخر

حاصل ما ذکروه کما مر أن الصورة لا تقبل الاشتداد و ما لا یقبل الاشتداد یکون حدوثها دفعیا و ذلک لأنها إن قبلت الاشتداد فإما أن یکون نوعها باقیا فی


1) فإن مناط السوائیة المادة و التعلق بها و الإمکان الاستعدادی و الحرکة و ما یلحق بها فالموجود الذی یغلب علیه أحکام الإمکان سیما الاستعدادی هو الموجود بإیجاد الله تعالی لا بوجوده و الباقی بإبقائه لا ببقائه و الموجود الذی یستهلک فیه أحکام الإمکان- بأن لا إمکان استعدادی فیه لکونه لا حالة منتظرة له و إمکانه الذاتی مختف تحت سطوع نور الأزل هو الموجود بوجود الله و الباقی ببقائة و قد خفی هذا الفرقان علی بعض معاصریه فاعترض علیه قدس سره فی بعض رسائله و قد تعرضنا له فی حواشینا علی فن الربوبیات من هذا الکتاب من شاء فلینظر إلیه، س ره

2) فإن العبادة المشفوعة بالفکر الخالصة عن رؤیة غیر المعبود تنساق إلی العبودیة- و العبودیة جوهر کنهها الربوبیة و کأنه أمرک بأنک ینبغی أن تکون عقلا محضا حتی تعرف العقل الباقی بالبقاء لا بالإبقاء و لا ببقاء نفسه إذ لا وجود نفسی له لأنه کالمعنی الحرفی أو المراد العابدون تکوینا و هم القوی و الطبائع السیالة جوهرا فهذا البلاغ یبشر بالبلوغ إلی الغایات، س ره

وسط الاشتداد أو لا یبقی فإن بقی فالتغیر لم یکن فی الصورة بل فی لوازمها و إن لم یبق فذلک عدم الصورة لا اشتدادها ثم لا بد و أن یحصل عقیبها صورة أخری فتلک الصور المتعاقبة إما أن یکون فیها ما یوجد أکثر من آن واحد أو لا یکون فإن وجد فقد سکنت تلک الحرکة و إن لم یوجد فهناک صور متعاقبة متتالیة آنیة الوجود- و یمکن تحلیل(1)هذه الحجة إلی حجتین إحداهما أنه یلزم تتالی الآنات و هی منقوضة بالحرکة فی الکیف و غیره الثانیة أن الحرکة تستدعی وجود الموضوع- و المادة وحدها غیر موجودة فلا یصح علیها الحرکة فی الصورة بخلاف الکیف لأن الموضوع فی وجوده غنی عن الکیف فیصح الحرکة فیه فإذا تقررت الحجة بهذا الطریق وقع الکلام(2)الأول لغوا ضائعا فالعمدة فی هذا الباب هذه الحجة و بیانها أن الحرکة فی الصورة إنما تکون بتعاقب صور لا یوجد واحدة منها أکثر من آن- و عدم الصورة یوجب عدم الذات فإذن لا یبقی شی‌ء من تلک الذوات زمانا و کل متحرک باق فی زمان الحرکة و فیه بحث لأنه منقوض بالکون و الفساد فإن قوله عدم الصورة یوجب عدم الذات إن عنی بها أن عدمها یوجب عدم الجملة الحاصلة منها و من محلها فذلک حق و لکن المتحرک لیس تلک الجملة حتی یضر عدم الجملة- بل المتحرک هو المحل مع صورة ما أیة صورة کانت کما أن المتحرک فی الکم هو محل الکم مع کمیة ما و إن عنی أن عدم الصورة یوجب عدم المادة فالأمر لیس کذلک و إلا لکانت المادة حادثة(3)فی کل صورة کائنة بعد ما لم یکن سواء کانت دفعیة أو تدریجیة و کل حادث فله مادة فیلزم مواد حادثة إلی غیر النهایة و ذلک محال و مع ذلک فإن لم یوجد هناک شی‌ء محفوظ الذات کان الحادث غنیا عن المادة- و إن وجد فیها شی‌ء محفوظ الذات لم یکن زوال الصورة موجبا لعدمه.


1) أی قوله ثم لا بد إلخ و ما قبله أیضا منقوض بالحرکة فی الکیف و غیره، س ره

2) أی حدیث تتالی الآنات، س ره

3) مع أنها مبدعة بشخصها، س ره

ثم من العجب أن الشیخ لما أورد علی نفسه سؤالا فی باب کیفیة تلازم الهیولی و الصورة و هو أن الصورة النوعیة زائلة فیلزم من زوالها عدم المادة.

أجاب عنه بأن الوحدة الشخصیة للمادة مستحفظة بالوحدة النوعیة للصورة- لا بالوحدة الشخصیة فإذا کان هذا قول الشیخ فبتقدیر أن تقع الحرکة فی الصورة- فلا یلزم من تبدل تلک الصورة عدم المادة بل الحق أن المادة باقیة و الصورة أیضا باقیة بوجه التجدد الاتصالی التی لا تنافی(1)الشخصیة کما صرحوا فی بیان تشخص الحرکة التوسطیة و قولهم(2)أن کل مرتبة من الشدة و الضعف نوع آخر یراد بها ما یکون بالفعل متمیزا عن غیرها فی الوجود و هذا لا ینافی کون السواد عند اشتداده شخصا واحدا یکون الأنواع الغیر المتناهیة فیه بالقوة و کذا حال الصور فی تبدلها الاتصالی.

ثم إن الشیخ أورد حجة أخری غیرهما و بین ضعفها هی أن الجوهر لا ضد له فلا یکون فیه حرکة لأن الحرکة سلوک من ضد إلی(3)ضد ثم قدح فیها بأنا إن اعتبرنا فی المتضادین تعاقبهما علی موضوع واحد فالصورة لا ضد لها و إن لم یعتبر ذلک بل یکتفی بتعاقبهما علی المحل کان للصورة ضد لأن المائیة و الناریة معنیان وجودیان مشترکان فی محل یتعاقبان علیه و بینهما غایة الخلاف


1) إشارة إلی أن المراد بالصورة المقومة للمادة ما هی کالحرکة التوسطیة لا المطلق المفهومی، س ره

2) جواب لقوله فإما أن یکون نوعها إلخ، س ره

3) أی من مطلقة أعم من الحقیقی و المشهوری کما فی الأوساط أو من الحقیقی إلی الحقیقی کما فی الأول و الآخر ثم إن ما ذکره الشیخ منقوض بالمقولات التی فیها الحرکة و لا تقبل التضاد کالکم، س ره

فصل (28) فی تأکید القول بتجدد الجواهر الطبیعیة المقومة للأجرام السماویة و الأرضیة

و لعلک تقول هذا إحداث مذهب لم یقل به أحد من الحکماء فإن الأمر الغیر القار منحصر فی الزمان و الحرکة و اختلفوا فی أن أیهما غیر قار بالذات و الآخر کذلک بالعرض فالجمهور(1)علی أن هذا صفة الزمان و الحرکة تابعة له فی عدم قرار الذات و ذهب صاحب الإشراق إلی العکس و أما کون الطبیعة جوهرا غیر ثابت الذات فلم یقل به أحد.

فاعلم أولا أن المتبع هو البرهان و العاقل لا یحید عن المشهور ما وجد عنه محیصا.

و ثانیا أن کلامهم یحمل علی أنه مبنی علی الفرق بین حال الماهیة و حال الوجود فالحرکة و الزمان أمر ماهیته ماهیة التجدد و الانقضاء و الطبیعة إنما وجودها


1) إلی قوله بالعکس وجه قول الشیخ المقتول واضح فإن الزمان مقدار الحرکة- و مقدار الشی‌ء تابع له فی السیلان و الثبات و أما وجه قول الجمهور فهو أن الحرکة التوسطیة أمر ثابت محفوظ من المبدإ إلی المنتهی بسیط لا جزء له حتی یکون غیر قار الأجزاء و القطعیة و إن کانت ذات أجزاء لکن لا وجود لها إلا فی الخیال عندهم فإذا بطل کون الحرکة غیر قارة الأجزاء بالذات تعین الزمان و أما أنه إذا لم یکن القطعیة موجودة فکیف کان مقدارها موجودا فهو کلام آخر معهم لکنهم قائلون بوجوده و الأولی و الأدق أن یوجه قولهم بأن عدم قرار الأجزاء فرع التجزئة و التجزئة فی کل متقدر باعتبار مقداره إذ لم یعتبر المقدار فلا کل و لا جزء و لا صغر و لا کبر و نحوها أ لا تری أنهم جعلوا قبول القسمة بالذات من خواص الکم و الانقسام فی الجسم الطبیعی و غیره إنما هو بالعرض فعدم قرار الأجزاء أولا و بالذات فی الزمان کأصل التجزئة و ثانیا و بالعرض فی الحرکة، س ره

وجود التجدد و الانقضاء و لها ماهیة قارة.

و ثالثا أن الحرکة عبارة عن خروج الشی‌ء من القوة إلی الفعل تدریجا(1)لا الشی‌ء الخارج عنها إلیه و هو معنی نسبی و الأمور النسبیة و الإضافیة تجددها و ثباتها کوجودها و عدمها تابعان لتجدد ما نسب إلیه و ثباته فضلا عن نفس النسبة و الإضافة کمفهوم الانقضاء و التجدد فهاهنا ثلاثة أشیاء تجدد شی‌ء و شی‌ء به التجدد و شی‌ء متجدد و الأول معنی الحرکة و الثانی المقولة و الثالث الموضوع و کذا خروج الشی‌ء من القوة أو حدوث(2)الشی‌ء لا دفعة معناهما غیر معنی الخارج من القوة کذلک أو الحادث و غیر الذی به الخروج و الحدوث(3)و کما أن فی الأبیض أمورا ثلاثة أبیضیة و هی معنی نسبی انتزاعی و بیاض و شی‌ء ذو بیاض- فکذلک فیما نحن فیه فالخروج التجددی من القوة إلی الفعل هو معنی الحرکة و وجودها فی الذهن لا بحسب الخارج و أما ما به الخروج منها إلیه أولا فهی نفس


1) حاصله أن الحرکة تجدد الشی‌ء و تجدد الشی‌ء بما هو تجدد الشی‌ء لیس بشی‌ء و هذا کما یقول أهل الاعتبار إن وجود الماهیة کونها و تحققها و کون الشی‌ء بما هو کون الشی‌ء لیس بشی‌ء متأصل و إلا لکان کون نفسه لا کون ذلک الشی‌ء فالحرکة بالنسبة إلی ما فیه الحرکة کالمعنی الحرفی الذی هو آلة لحاظ المعنی الاسمی فلا یکون الحرکة و لا مقدارها أمرا غیر قار و لا متجددا فضلا عن أن یکون متجددا بالذات أو بالعرض فقولهم الأمر الغیر القار و المتجدد هو الحرکة و الزمان مدفوع لأنهما تجدد الأمر و مقدار تجدد الأمر کالأمر المتجدد، س ره

2) و هذا شی‌ء یقول به الحکیم و المتکلم أما الحکیم فیقول إن الحدوث موجود فی الذهن لا فی الخارج إلا بمعنی و جود منشإ انتزاعه و أما المتکلم 109 فیقول أبو هاشم من المعتزلة أنه حال لا موجود و لا معدوم أما أنه لیس بمعدوم فلأنه یتصف به الموجود- و أما أنه لیس بموجود فلأنه لو کان موجودا لکان إما قدیما و هو ظاهر البطلان و إما حادثا فللحدوث حدوث آخر و یتسلسل فهو حدوث الشی‌ء الحادث لا شی‌ء حادث فهکذا الحرکة بخلاف الطبیعة فلها ذات، س ره

3) و کما فی الموجود الإمکانی ماهیة ذات وجود و وجود طارد العدم عنها و موجود هی نسبة الماهیة إلی الوجود، س ره

الطبیعة و أما الشی‌ء القابل للخروج فهی المادة و أما المخرج فهو جوهر آخر ملکی أو فلکی و أما قدر الخروج فهو الزمان فإن ماهیته مقدار التجدد و الانقضاء و لیس وجوده وجود أمر مغایر للحرکة علی قیاس الجسم التعلیمی بالنسبة إلی الجسم الطبیعی کما سیجی‌ء من الفرق بینهما بالتعین الامتدادی و عدمه.

و أما رابعا فقولک هذا إحداث مذهب لم یقل به حکیم کذب و ظلم فأول حکیم قال فی کتابه العزیز هو الله سبحانه و هو أصدق الحکماء حیث قال وَ تَرَی الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ(1)و قال بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ و قوله(2)إشارة إلی تبدل الطبیعة یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ و قوله تعالی فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعِینَ و قوله کُلٌّ أَتَوْهُ داخِرِینَ و قوله عَلی أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ و قوله إِنْ


1) أی تتبدل الجبال بتجدد الأمثال بالحرکة الجوهریة أو تتبدل علی سبیل الاستکمال و تترقی طولا إلی أن تصل إلی الغایات بالوفود علی باب الأبواب الذی هو الحضرة الآدمیة الکاملة و ذلک بالحرکات الأینیة و الجوهریة إلی مقام النبات و الحیوان- و هلم إلی الإنسان بالفعل فی الأدوار و الأکوار لعدم انقطاع فیض الله، س ره

2) بتجدد الأمثال هنا و بالتبدل طولا إلی المدنیة و النباتیة و هکذا بناء علی أن یوم القیامة یوم کل الأیام الدهریة و الزمانیة مشمولة له و کذا تبدل الأرض الطبیعیة- إلی الأرض المثالیة و الأخرویة فی یوم برزخی تطابق العقل و الشرع فی أنه أول القیامة- و أن هذا التبدل یسمیه الشرع أول الحشر و التبدلات الأخری قبل هذا و إن سماها البرهان حشرا لأنها توجهات إلی الغایة إلا أن الشرع لا یسمیها به و کذا القول فی السماوات و تبدلاتها الطولیة من تحول هیولاها إلی الجسمیة ثم إلی النوعیة ثم إلی النفس المنطبعة- ثم إلی النفس الکلیة و لکن کل ذلک بلا تجاف عن المقام الآخر ثم إنه مع هذه التحولات- التی بعضها فی غایة التباعد لا ینثلم الوحدة الشخصیة فی المتبدل للاتصال الوحدانی و لوجود الأصل المحفوظ کوجه الله الباقی و لأن التشخص هو بالوجود، س ره

یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ*(1)و قوله کُلٌّ إِلَیْنا راجِعُونَ إلی غیر ذلک من الآیات المشیرة إلی ما ذکرناه و مما یشیر إلی تجدد الطبائع الجسمانیة قوله تعالی وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ یُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَةً حَتَّی إِذا جاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ- تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا یُفَرِّطُونَ وجه الإشارة أن ما وجوده(2)مشابک لعدمه و بقاؤه متضمن لدثوره یجب أن یکون أسباب حفظه و بقائه بعینها أسباب هلاکه و فنائه و لهذا کما أسند الحفظ إلی الرسل أسند التوفی إلیهم بلا تفریط فی أحدهما و إفراط فی الآخر و فی کلمات الأوائل تصریحات و تنبیهات علیه فلقد قال معلم الفلاسفة الیونانیة فی کتابه المعروف بکتاب أثولوجیا معناه معرفة الربوبیة إنه لا یمکن أن یکون جرم من الأجرام ثابتا قائما مبسوطا کان أو مرکبا إذا کانت القوة النفسانیة غیر موجودة فیه و ذلک أن من طبیعة الجرم السیلان و الفناء فلو کان العالم کله جرما لا نفس فیه و لا حیاة لبادت الأشیاء و هلکت هذه عبارته و هی ناصة علی أن الطبیعة الجسمانیة عنده جوهر سیال و أن الأجسام کلها بائدة زائلة فی ذاتها و الأرواح العقلیة باقیة کما أشرنا إلیه(3)

ُ شد مبدل آب این جو چند بار عکس ماه و عکس اختر برقرار

، س ره

و قال فی موضع آخر منه إن کانت النفس

1) لکنه شاء و أذهب لأن واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات- و مشیئته وجوبیة لا إمکانیة و کل ما یمکن فی حقه تعالی فهو بالإمکان العام فی ضمن الوجوب، س ره

2) فی هذه العبارة قلب أی ما یکون أسباب حفظه أسباب هلاکه یجب أن یکون وجوده متشابکا بعدمه أی متحرکا لأن الأمر التدریجی عدمه أیضا بالتدریج فإن الأخذ فی الوجود هو الأخذ فی العدم فی هذا النحو من الوجود و هاهنا معنی آخر لا دلیل فیه بناء علیه علی الحرکة الجوهریة و هو أن جمیع القوی التی هی أسباب الحفظ بعینها أسباب الهلاک فالباصرة تبصر شیئا یهواه الإنسان فیهلکه أو یأکله فیهلکه و القوة الشهویة تفعل بنحو سوء التدبیر- مشتهاها من الأکل و الشرب و الاستفراق و الاحتباس و غیرها من الستة الضروریة فتلک صاحبها 111 و الطبیعیون قالوا إن الحرارة الغریزیة التی هی سبب الحیاة سبب الموت، س ره

3) إشارة إلی أن النفوس باعتبار أنها أشعة العقول مناط ثبات الأشیاء و أما باعتبار جنبة تعلقها بمطارح الأشعة فحکمها حکمها فنفس الأجرام غواسق و ظلام من حیث التباعد المکانی و التفارق الزمانی و التهاوی الهیولانی و إنما هذا القدر من الثبات و النوریة من العقول القدسیة- 112

جرما من الأجرام أو من خیر الأجسام [الأجرام] لکانت متقضیة سیالة لا محالة لأنها تسیل سیلانا تصیر الأشیاء کلها إلی الهیولی فإذا ردت الأشیاء کلها إلی الهیولی و لم یکن للهیولی صورة تصورها و هی(1)علتها بطل الکون فبطل العالم إذا کان جرما محضا و هذا محال انتهی و هذا أیضا صریح فی تجدد الأجسام کلها و فیه إشارة إلی ما مر سابقا من أن الهیولی شأنه العدم فکلما فاضت علیها صورة من المبدإ انعدمت فیها ثم أقامها بإیراد البدل و مما یدل علی ذلک رأی زیتون الأکبر و هو من أعاظم الفلاسفة الإلهیین حیث قال إن الموجودات باقیة داثره أما بقاؤها فبتجدد صورها و أما دثورها فبدثور الصورة الأولی عند تجدد الأخری و ذکر أن الدثور قد لزم الصورة و الهیولی انتهی ما ذکره بنقل الشهرستانی فی کتاب الملل و النحل- و سننقل أقوال کثیر من أساطین الحکماء الدالة علی تجدد الأجسام و دثورها و زوالها فی مستأنف الکلام إن شاء الله تعالی و لنا أیضا رسالة معمولة فی حدوث العالم- بجمیع ما فیه حدوثا زمانیا و من أراد الاطلاع علی ذلک فلیرجع إلی تلک الرسالة- و مما یؤید ما ذکرناه قول الشیخ العربی فی فصوص الحکم و من أعجب الأمر أن الإنسان فی الترقی دائما و هو لا یشعر بذلک للطافة(2)الحجاب و رقته و تشابه


1) الواو حالیة أی لم تکن لها صورة یمکن أن تکون علة إذ لا جنبة ثبات إذ قد مر أن الصورة واسطة مرور الفیض فلا ینافی وجود الصورة الداثرة فالمراد بالصورة ما به الشی‌ء و بالفعل و بطلان الکون لسیلانه و الصیرورة إلی الهیولی لأن السیلان و الحرکة قوة و صیرورة الجرم إلی الهیولی لکمال القرب إلی تلک الحاشیة شبیهة بصیرورة النفس عقلا فعالا لکمال قربها و تشبهها به فاتخذت به، س ره

2) المراد بالحجاب المفصل بین مرتبة و مرتبة أخری من الحدود التی هی ما فیه الحرکة فی اصطلاح الحکماء و المناسب لمذاق العرفاء أن یعبر عنها بالتجلیات الإلهیة و المفصل إنما هو فی الوهم لا فی العین لأن الحرکة متصلة واحدة و لعل هذا مراد الشیخ باللطافة و الحرقة أی رق المفصل بحیث یکاد أن یلتحق بالعدم، س ره

الصور(1)مثل قوله تعالی وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً و قال فی الفتوحات فالموجود کله متحرک علی الدوام دنیا و آخرة(2)لأن التکوین لا یکون إلا عن مکون(3)فمن الله توجهات علی الدوام و کلمات لا تنفد و قوله وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ إشارة إلی ما ذکرناه- من بقاء کلمات الله تعالی العقلیة الباقیة ببقاء الله و دثور أصنامها الجسمانیة

فصل (29) فی أن أقدم الحرکات الواقعة فی مقولة عرضیة و أدومها هی الوضعیة المستدیرة و هی أیضا أتمها و أشرفها

أما أنها أقدم الحرکات فلأن الحرکة فی الکم مثل النمو و الذبول یفتقر إلی حرکات مکانیة إذ لا بد للنامی و الذابل من وارد یتحرک إلیه أو خارج یتحرک منه و هی و الوضعیة تستغنیان عن الکمیة و التخلخل و التکاثف أیضا لا یخلو عن حرکة کیفیة و هی الاستحالة بتحلیل مسخن أو تجمید مبرد و الاستحالة لا تکون دائمة فلا بد لها من علة محیلة حادثة مثل نار تحیل الماء بأن تقرب منه أو یقرب هو منها بعد أن لم یکن فالحرکة المکانیة أقدم من الکمیة و الکیفیة لکن المکانیة إما


1) هذه الآیة فی الصور الأخرویة لکن الشیخ یلمح إلی أنه لو کان السالک ناظرا إلی مراتب الترقیات للإنسان بل مراتب التجلیات علیه نظرا بنور الله تعالی لوجدها کالصور الجنانیة و دخل فی مضمون قوله تعالی وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً بل کلما اشتد توقد نار محبته و نور فراسته صار التجلیات الأفعالیة متبدلة فی حقه بالتجلیات الصفاتیة و الذاتیة و جنة الأفعال بجنة الصفات و الذات و کم من بون بینهما، س ره

2) أی عرضا و طولا فعبر عن هذین بهاتین لأن الآخرة فی طول العالم أی فی باطنه، س ره

3) لعل النسخة الصحیحة مع الواو و إن کان عدمها غیر ضائر أیضا ثم إنه علة قبل المعلل فیکون بمنزلة لما الرابطة أی لما کان التکوین لا یکون إلا عن مکون فمن الله إلخ، س ره

مستقیمة أو منعطفة أو راجعة و المستقیمات لا تدوم علی اتصالها لتناهی الأبعاد المکانیة کلها و الأخیرتان غیر متصلتین لتخلل السکون بین کل حرکتین متخالفتین جهة و السکون لا یکون إلا فی الزمان لأنه قوة الحرکات کما مر و قوة الشی‌ء لا بد أن تکون متقدمة علیه زمانا و الزمان یفتقر إلی حرکة حافظة له و هو لا ینحفظ بحرکة متصرمة بل بما یقبل الدوام التجددی الاتصالی و التی تقبل هذا الدوام هی المستدیرة التی یجوز اتصالها دائما فهی غنیة عن سائر الحرکات العرضیة و هی لا تستغنی عن المستدیرة فهی أقدم الحرکات و أما أن المستدیرة أدومها فلما مر أن غیرها منقطعة إلی سکون لأنه عدمها و هو لکونه عدما خاصا یصحبه قوة أو ملکة- مفتقرتین إلی قابل زمانی متجدد الوجود یحتاج إلی زمان بعد زمان الحرکة التی هو یقابلها و قد علم أن حافظ الزمان هو المستدیرة فی المشهور و أما أنها أتمها فلأنها فی نفسها لا یحتمل الزیادة فی الکمیة کباقی الحرکات و لا الاشتداد و لا التضعف فی السرعة و البطء لما ستعلم فی مباحث الأفلاک و لأن فاعلها و غایتها لیس أمرا محسوسا بل أمر عقلی غیر متفاوت فی القرب إلیه و البعد عنه لکونه خارجا عن هذا العالم کما یتفاوت غایة الحرکات الطبیعیة الأینیة و تشتد حرکتها أخیرا کلما قرب المتحرک من الحیز الطبیعی و القسریة یضعف أخیرا کلما بعد من القاسر و ذلک لأن الشی‌ء کلما هو أقرب من مبدئه و أصله فهو أشد و أقوی و کلما بعد منه فهو أضعف و أوهن و أما أنها أشرف منها فلأنها تامة و التام أشرف من الناقص فالدوریة أشرف من سائر الحرکات فحینئذ قد ظهر أن الجرم المتحرک بالاستدارة وجب أن یکون أقدم الأجرام و أتمها و أشرفها طبیعة إذ شرف الفعل و تمامه و دوامه یستدعی شرف الفاعل و تمامه و دوامه فبقوته الممسکة له تجدد جهات الحرکات الطبیعیة- الأینیة المستقیمة و جهات الأبعاد المکانیة کما سیجی‌ء موعد بیانه فی مباحث الجهات- و مباحث الفلکیات إن شاء الله تعالی

فصل (30) فی إثبات حقیقة الزمان و أنه بهویته الاتصالیة الکمیة مقدار الحرکات و بما یعرض له من الانقسام الوهمی عددها

أما إثبات وجود الزمان و حقیقته فالهادی(1)لنا علی طریقة الطبیعیین(2)

و من شأن کل زمان أن یؤخذ واحدا یتقدر به غیره من الحرکات و مقیاساتها و أما الزمان العام الذی هو مقدار الحرکة الیومیة فإنما تعینه لأن یکون واحدا مقیاسا تتقدر به الحرکات تعین اصطلاحی من الناس لکونه أمرا مستمرا عاما تدرکه أفهام عامتهم نعم هناک زمان طبیعی دخیل فی وجود الحوادث الطبیعیة و هو زمان حرکة الطبیعة الکلیة الجسمیة بجوهرها، ط مد

مشاهدة اختلاف الحرکات فی المقطوع من المسافة مع اتفاقها فی الأخذ و الترک تارة- ثم اتفاقها فی المقطوع من المسافة و اختلافها فیهما أو فی أحدهما تارة أخری فحصل لنا العلم بأن فی الوجود کونا مقداریا فیه إمکان وقوع الحرکات المختلفة أو المتفقه- غیر مقدار الأجسام و نهایاتها لأنه غیر قار و هذه قارة فهو مقدار لأمر غیر قار و هو [هی] الحرکة و شرح ذلک موکول إلی علم الطبیعة و أما علی(3)طریقة الإلهیین- فلأن کل حادث هو بعد شی‌ء له قبلیة علیه لا یجامع به البعدیة لا کقبلیة الواحد علی الاثنین لأنه یجوز فیها الاجتماع و لا کقبلیة الأب علی الابن أو ذات الفاعل

1) الأخصر التمسک بأصل السرعة و البطء فقط بأن یقال السرعة قطع مسافة طویلة- فی زمان قصیر و البطء بخلافها، س ره

2) إشارة إلی البرهان الطبیعی علی وجود الزمان و قد أورده الشیخ و شرحه فی السماع الطبیعی من کتاب الشفاء و مما یجب أن یتنبه له أن هذا البرهان ینتج أن لکل شخص من أشخاص الحرکات شخصا واحدا بالعدد من الزمان یغایر زمان الحرکات الأخر کما تغایر تلک الحرکة غیرها من الحرکات بالعدد و نسبة کل زمان إلی حرکتها التی یعرضها- کنسبة الجسم التعلیمی الخاص إلی الجسم الطبیعی الذی یعرضه.

3) و لیعلم أنه أحد البراهین علی وجود الحرکة الجوهریة فتأمل فیه، ط مد

مما یجوز أن یکون قبل و مع و بعد و لا العدم إذ قد یتحقق للشی‌ء عدم لاحق بل قبلیة قبل یستحیل أن یجامع مع البعد لذاته ثم ما من قبلیة إلا و بین القبل بهذه القبلیة و بین الذی هو البعد یتصور قبلیات و بعدیات غیر واقعة عند حد- و مثل هذا الذی هو ملاک هذا التقدم و التأخر فیه تجدد قبلیات و بعدیات و تصرم تقدمات و تأخرات فلا بد من هویة متجددة متصرمة بالذات علی نعت الاتصال بمحاذاة الحرکات فی المسافات الممتنعة الانقسام إلی ما لا ینقسم أصلا فهو لقبوله الانقسام و الزیادة و النقصان کم و لکونه متصلا فهو کمیة متصلة غیر قارة أو ذو کمیة(1)متصلة غیر قارة و علی التقدیرین(2)فإما جوهر أو عرض فإن کان جوهرا(3)فلاشتماله علی الحدوث التجددی لا یمکن أن یکون مفارقا عن المادة و القوة الإمکانیة- فهو إما مقدار جوهر مادی غیر ثابت الهویة بل متجدد الحقیقة أو مقدار تجدده و عدم قراره و بالجملة إما مقدار حرکة أو ذی حرکة ذاتیة یتقدر به من جهة اتصاله- و یتعدد به من جهة انقسامه الوهمی إلی متقدم و متأخر فهذا النحو من الوجود له ثبات و اتصال و له أیضا تجدد و انقضاء فکأنه شی‌ء بین صرافة القوة و محوضة الفعل


1) أشار به إلی مذهب نفسه من تجدد الطبیعة فالزمان عند القوم مقدار تجدد الوضع الفلکی و عنده قدس سره مقدار تجدد الطبیعة الفلکیة دون الطبائع الأخری لعدم دوامها و انتظامها و اتساقها فالطبیعة جوهر ذو کمیة من باب عدم انفکاک الشی‌ء عن نفسه کذا الوجود فی الوجود و نحوه أو المراد أن الزمان هو الطبیعة ذات الکمیة المتصل الغیر القارة التی کانت فی طریقة القوم، س ره

2) فی العبارة تشویش فإنه علی تقدیر کمیته یمتنع أن یکون جوهرا، ط مد

3) من باب تقسیم الکل إلی الأجزاء و قوله فهو إما مقدار جوهر مادی إلی قوله یتقدر به هذا التردید باعتبار أن نسبة الزمان إلی الحرکة أعنی الجوهریة و کذا الحرکة إلی الطبیعة نسبة الجسم التعلیمی إلی الطبیعی کما مر و سیأتی فی التوفیق بین الأقوال فی حقیقة الزمان فإن نظرنا إلی اتحاد وجود الحرکة و الطبیعة نقول إنه مقدار جوهر و إن نظرنا إلی مغایرتهما فی المفهوم و العروض التحلیلی بینهما نقول إنه مقدار تجدده و حرکته- أو جسمانیا یعنی الهیولی، س ره

فمن جهة وجوده و دوامه یحتاج إلی فاعل حافظ یدیمه و من جهة حدوثه و انصرامه- یحتاج إلی قابل یقبل إمکانه و قوة وجوده فلا محالة یکون جسما أو جسمانیا و أیضا له وحدة اتصالیة و کثرة تجددیة فمن حیث کونه أمرا واحدا یجب أن یکون له فاعل واحد و قابل واحد إذ الصفة الواحدة یستحیل أن یکون إلا لموصوف واحد من فاعل واحد ففاعله یجب أن یکون متبری الذات عن المادة و علائقها و إلا لاحتاج فی تجسمه و تکونه المادی لتجدد أحواله کما علمت إلی حرکة أخری(1)و زمان آخر و مادة سابقة و عدم قائم بها و قابله یجب أن یکون أقدم الطبائع و الأجسام و أتمها إذ الزمان لا یتقدم علیه شی‌ء غیره هذا التقدم فقابله یستحیل(2)أن یتکون من جسم آخر أو یتکون منه جسم آخر و إلا لانقطع اتصال الزمان(3)فیکون قابله تام الخلقة غیر عنصری و لا یکون فی طبیعته حرکة مکانیة و لا حرکة کمیة کالنمو و الذبول و التخلخل و التکاثف و لا استحالة کیفیة لأن هذه الأشیاء توجب انصرامه و انقطاعه و تسقط تقدمه علی سائر الأجرام(4)و أما من جهة کونه ذا


1) لحصول قبلیات و بعدیات متجددة متصرمة فی أحواله المتجددة فمست الحاجة إلی حرکة أخری و زمان آخر و إلی فاعل آخر، س ره

2) هذه الخواص الخمس أو الست التی ذکرها للجسم الذی هو معروض الزمان- من خواص الفلک المحدد الذی کان المتقدمون یرون أنه جسم کروی محیط بالعالم الجسمانی- راسم بحرکته الیومیة الزمان العام و قد تبین أخیرا بطلان ما افترضوه من الأجرام الفلکیة- غیر أن هذه الخواص قابلة الانطباق علی الطبیعة الکلیة الجسمانیة التی ترسم بحرکة جوهره زمانا عاما جوهریا و أما الزمان المعروف عندنا فهو مقدار الحرکة الیومیة الأرضیة- أمر اصطلاحی کما قدمنا الإشارة إلیه، ط مد

3) و لزم من رفعه وضعه أیضا فإن المادة المتکون منها قابلة أو المستحیل إلیها تکون سابقة أو لاحقة بالزمان، س ره

4) أی بالزمان و بالمکان إسقاط تقدمه واضح أما التقدم بالمکان فلأنه یلزم من حرکته المکانیة أو حرکة مکانیة لشی‌ء آخر إلیه کما سبق أن الحرکة الکمیة و الکیفیة- تحتاجان إلی المکانیة أن لا یکون محدد الأمکنة و الجهات و أما التقدم بالزمان فلسبق الجسم الشاغل للمکان بالزمان علیه و لسبق الحرکة المکانیة لشی‌ء آخر علی حرکته الکمیة أو الکیفیة و أما إیجاب انصرامه فلأن ما یقبل الکمیة و الاستحالة إنما کان له مادة کائنة فاسدة و کذا الأینیة فلموصوفها حر أو برد یوجبان قطعه و رطوبة و یبوسة کذلک و فی النمو و الذبول و الاستحالة الانصرام أظهر هذا إذا حفظ ظاهر کلامه- أما إذا أرجع ضمیر انصرامه إلی الزمان فالأمر واضح، س ره

حدوث و تجدد ففاعله القریب المباشر له یجب أن یکون له تجدد و تصرم و کذا قابله یجب أن یکون مما یلحقه أکوان تجددیة علی نعت الاتصال و الوحدة و کذا الکلام فی غایته و لنبین هذا المعنی بوجه أبسط

فصل (31) فی أن الغایة القریبة للزمان و الحرکة تدریجیة الوجود

و اعلم أنه سیجی‌ء إثبات أن الغایة الذاتیة فی حرکة الفلک هی التصورات(1)المقتضیة للأشواق و الإرادات التی بها یتقرب إلی مبدئها الأعلی.

قال الشیخ فی التعلیقات الغرض فی الحرکة الفلکیة لیس نفس الحرکة بما هی هذه الحرکة بل حفظ طبیعة الحرکة(2)إلا أنها لا یمکن حفظها بالشخص فاستبقت بالنوع کما لا یبقی نوع الإنسان إلا بالأشخاص لأنه لم یمکن حفظه بشخص واحد لأنه کائن و کل کائن فاسد بالضرورة و الحرکة الفلکیة و إن کانت متجددة- فإنها واحدة بالاتصال و الدوام و من هذه الجهة و علی هذا الاعتبار تکون کالثابتة.


1) أی تصورات الغایات فإن تصور الغایة علة غائیة کتصور الجلوس للسریر و معلوم أن لیس المراد تصورات مثل الأوضاع و الحرکات و لا تصورات لوازم حرکاتها فی الکائنات مما هی غایات بالعرض و قد أخرجها بقید الذاتیة، س ره

2) أی أنه الغایة القریبة و أما الغایة البعیدة فهی التشبه بالمبادئ و یرد علی الشیخ أن الحرکة نفس الفعل فلا یکون غایة لنفسها و أیضا الحرکة طلب فلا یکون مطلوبا- و یمکن أن یدفع بأن المراد الغرض من وجود الفلک و طبیعته و میله المستدیر و یرشدک أنه قال الغرض فی الحرکة و لم یقل من الحرکة، س ره

و قال فی موضع آخر منها غایة الطبیعة الجزئیة شخص جزئی کالشخص(1)الذی یتکون بعده کما یکون هو أیضا غایة لطبیعة أخری جزئیة و أما الأشخاص التی لا نهایة لها فهی الغایة للقوة الثابتة فی جواهر السماوات.

و قال أیضا فیها سبب الحرکة للفلک تصور النفس التی له تصورا بعد تصور- و هذا التصور و التخیل الذی له مع وضع ما سبب للتخیل الآخر أی یستعد بالأول للثانی و یصح(2)أن یکون التصورات المتکررة تصورا واحدا فی النوع کثیرا بالشخص أو تصورات مختلفة.

و قال أیضا فیها هذا التصور الثانی مثل الأول نوعا لا شخصا یجوز أن تصدر عنه حرکة مثل حرکته نوعا لا شخصا و لو کانا مثلین لکانا واحدا(3)و صدر عنهما حرکة واحدة بالعدد.

و قال أیضا فیها کل وضع فی الفلک یقتضی وضعا و سببه تجدد توهم بعد


1) أی أنه غایة بالعرض و المقصود التمثیل للجزئیة فقط إذ معلوم أن الغایة الذاتیة للطبیعة الجزئیة إکمال نفسها و مادتها بل کل شی‌ء یؤم نفسه و ینحو نحو کمالاته، س ره

2) الاتفاق و الاختلاف فی التصورات بسبب المتصورات من الأوضاع فالأوضاع الواردة علی کل فلک من ابتداء دورة إلی أن تتم مخالفة نوعا و الراجعة متکررة أمثال للسوابق متوافقة معها نوعا لا شخصا مثال هذا من یدور علی نفسه فیرد علیه أوضاع کثیرة بل غیر متناهیة إلی أن یتم دورة واحدة کلها متخالفة نوعا لوضعه عند المواجهة إلی الجنوب- المبتدإ منه مع أوضاعه الأخری عند المواجهات إلی ما بین الجنوب و المغرب و إلی المغرب و إلی الجهات الأخر عندها إلی أن یختم إلی الجنوب ثم یکر راجعا و المتکررات مثال السوابق و أیضا المخالفة النوعیة کمخالفة الوضع التثلیثی مع التسدیسی فی کواکب الأفلاک و المقارنة مع المقابلة و غیر ذلک و بالجملة لیس المراد بالتصورات هاهنا مثل تصورات الغایات- کما فی قوله الآتی بل مثل تصورات الأوضاع فإن الاختلاف النوعی لا یتصور هناک إلا أن یراد مثل تصور حیاة المبدإ تارة و تصور علمه تارة أخری و قدرته أخری و هکذا، س ره

3) أی من جمیع الوجوه و مع ذلک فیه تسامح لأن عنوان المثلیة لا ینافی المغایرة، س ره

توهم هذه عباراته بألفاظه و هی فی قوة القول بإثبات الحرکة فی الصور الجوهریة من وجهین.

الأول أن التصورات الفلکیة متجددة علی نعت الاتصال التدریجی و هو المعنی بالحرکة فی الجوهر الصوری لما تقرر عند الشیخ و غیره أن صورة الجوهر جوهر و تصورات الأفلاک إنما یکون لمبادئها المحرکة إیاها بالذات و لما یتبعها بالعرض لما تقرر عندهم أن غرضها فی الحرکة لیس أشیاء سافلة فیکون مقاصدها و تخیلاتها صورا جوهریة أشرف من الجواهر العنصریة.(1)و الثانی أن الوضع لکل جسم نحو وجوده أو لازم وجوده کما صرحوا به(2)و جمیع أوضاع الفلک طبیعیة له لا أن بعضها طبیعی و البعض قسری إذ لا قاسر فی الفلکیات و قد علمت أن المبدأ القریب لکل حرکة هی الطبیعة و التحقیق أن طبیعة الفلک و نفسه الحیوانیة شی‌ء واحد و ذات واحدة فالحرکة فی الوضع تقتضی تبدل الوجود الشخصی فیکون فی الفلک شخص بعد شخص و وجود بعد وجود علی


1) عمومها یشمل الجواهر العنصریة اللازمة لأوضاعها إذ العلم بالملزوم یستلزم العلم باللازم فهذه الصور ترد علیها بنحو التدریج الاتصالی و لها وحدة اتصالیة بحسب الوجود و کثرة بحسب الوجود و کثرة بحسب الماهیة نوعا أو شخصا کما فی مراتب الألوان الواردة علی الفاکهة فی الحرکة الکیفیة، س ره

2) و ذلک لأن المقدار الذی یقبل بذاته القسمة الوهمیة و یعد مادة الجسم الطبیعی لقبول القسمة الفلکیة من اللوازم الغیر المتأثرة فی الوجود للجسم الطبیعی کما صرح به مرارا فالوضع أعنی الهیئة المعلولة للنسبتین المتفرعة علی الأجزاء داخل فی قوام وجود الجسم الطبیعی و یکون هویته فالسیلان فی الوضع عین السیلان فی وجود جوهر الجسم و أیضا الجسم فی أصل وجوده و مرتبة ذاته الوجودیة لما لم یمکن مجردا و لا نقطة عرضیة- و لا جوهریة اتصف بالوضع و الترتیب فیما بین أجزائه ثم إن التوفیق بین شقی التردید- أن المراد باللازم هو الغیر المتأخر فی الوجود و أما قوله و جمیع إلخ إرخاء للعنان بأن الأوضاع و إن کانت لوازم متأخرة فی الوجود فتجددها مستلزم لتجدد الطبیعة إذ علة المتجدد متجدد، س ره

نعت الاتصال التدریجی.

و قال أیضا فی التعلیقات طبیعة الفلک من حیث إنه طبیعة الفلک تقتضی الأین الطبیعی و الوضع الطبیعی لا أینا مخصوصا(1)فیکون النقل منه قسرا.

و قال أیضا هذه الأوضاع و الأیون کلها طبیعیة له انتهی أقول لما خرج من هذا الکلام إن کل وضع من أوضاع الفلک طبیعی و کل أین من أیونه طبیعی و مع کونه(2)طبیعیا ینتقل منه إلی غیره فلا یستقیم ذلک إلا بأن یکون طبیعة الفلک أمرا متجدد الذات ذا وحدة جمعیة و کثرة اتصالیة و کذا ما یقتضیه من الأوضاع و الأیون و سائر اللوازم و هذا و إن لم یکن یذهب إلیه الشیخ و متابعوه إلا أنه الحق الذی لا محیص عنه و الذی(3)یناسب آراءهم أن طبیعة


1) تعدد الأیون فی الفلک باعتبار الأوضاع أو الأزمنة و إلا فمعلوم وحدة أینة و أن لا حرکة أینیة فیه، س ره

2) إحقاق للحرکة الجوهریة بقواعدهم المقررة عندهم فإن الأین الطبیعی و الوضع الطبیعی لا یتعدد و لا یکونان مهروبا عنهما فالمحیص أن یکون الطبیعة متجددة الذات حتی یکون کل درجة من الوضع و الأین بإزاء درجة من الطبیعة و کل منهما أی الطبیعة و أثرها بوجه آخر واحد إذ باعتبار التوسط واحد مستمر و باعتبار القطع واحد متصل و الاتصال الوحدانی مساوق للوحدة الشخصیة و لک أن تقول الانتقال من الوضع فی الفلک مع کونه طبیعیا غیر قسری للإرادة التی للنفس الفلکیة و بهذا أی کون کل وضع یطلب یهرب عنه- و بالعکس یستدل علی کون حرکة الفلک إرادیة و إن کان الفاعل المباشر بکل حرکة هو الطبیعة 121 و لهذا نقل عن المعلم الأول أنه قال فی موضع إن حرکة الفلک طبیعیة، س ره

3) حتی یرتبط المتجدد المتکثر من الأوضاع إلی الثابت الواحد الذی هو الطبیعة- فإن الوضع المطلق لا تجدد و لا تکثر فیه و هذا کقولهم إن شأن الحس المشترک هو الإحساس بالصورة ثم إن الصورة فی نفسها مختلفة فشأنه لیس إلا واحدا و کذا فی القوی الأخر و أیضا حتی لا یتوجه علیهم فی الفلک ما مر أن تجدد الأعراض کاشف عن تجدد مبدئها القریب و أیضا حتی لا یکون الأین الطبیعی و لا الوضع الطبیعی متعددا لأن تعددهما غیر جائز، س ره

الفلک تقتضی أولا و بالذات الوضع المطلق و الأین المطلق من غیر خصوصیة لشی‌ء منهما و إنما یراد تلک الخصوصیات لأجل بقاء النوع بالعرض لا بالذات و هذا عند التحقیق غیر مستقیم أما أولا فلما تقرر عندهم أن مقصود الطبیعة لا یکون إلا متعینا شخصیا إذ المعنی الکلی لا وجود له فی الأعیان ما لم یتشخص فالوجود یتعلق أولا بالشخص ثم بالنوع ثم بالجنس و لهذا ذکروا فی کتاب قاطیغوریاس فی بیان تسمیتهم الأشخاص الجوهریة بالجواهر الأولی و أنواعها بالثانیة و أجناسها بالثالثة أن الوجود یتعلق بالشخص أولا و بالنوع ثانیا و بالجنس ثالثا و أما ثانیا(1)فلما علمت فی مباحث الوجود أن الموجود فی کل شی‌ء بالذات هو الهویة الوجودیة المتشخصة بنفسه أما الماهیات التی یقال لها الطبائع الکلیة فلیس لها وجود لا فی الخارج و لا فی الذهن إلا بتبعیة الوجود و الحاصل أن الوضع و الأین من جملة المشخصات و لوازم الوجودات و التبدل فیهما إما عین التبدل فی نحو الوجود أو لازم له و لیس کما(2)ظن فی المشهور أن هذا الجرم بشخصه علة مطلقة للزمان و الحرکة و إلا لم یکن زمانیا و کل جسم و جسمانی زمانی فهو متشخص بالزمان و فاعل الشی‌ء غیر متشخص به- و لا مفتقر فی وجوده إلی ذلک الشی‌ء فعلة الزمان من جهة وحدتها الاتصالیة نسبته


1) لا یذهب علیک أن روح الاعتراضین واحد لأنه تمسک تارة بقاعدة عدم وجود الکلی الطبیعی بذاته و أن الشخص موجود و الطبیعی موجود بعلاقة تحقق وجود فرده و تارة بقاعدة أصالة الوجود و أنت تعلم أن الماهیة هی الکلی الطبیعی و أن التشخص نحو الوجود أن لکل مشرب مذاقا، س ره

2) شروع فی تعیین فاعل الزمان و إنما قال بشخصه للإشارة إلی أن الزمان مأخوذ فیه لکونه مشخصا أو لازم تشخصه فکیف یکون فاعلا له و إنما قال علة مطلقة للإشارة إلی أنه لا نضایق فی کونه علة ناقصة له کالعلة القابلة و إنما نمنع کونه فاعلا له و قوله و إلا لم یکن زمانیا لأن فاعل الشی‌ء غیر متصف به و إذا لم یکن الفعل فی مرتبة ذات الفاعل- و کان الزمان بإطلاقه معلولا له فکیف یکون زمانیا و هذا الجرم زمانی بل بمقتضی الحرکة الجوهریة هو بجوهره سائل زائل زمانی فی مرتبة ذاته الوجودیة کما سیقول إنه قد علمت من طریقتنا إلخ، س ره

إلی أجزائه المتقدمة و المتأخرة نسبة واحدة و یفعل الزمان و ما معه فعلا واحدا- و یکون علة حدوثه و علة بقائه شیئا واحدا إذ الشی‌ء التدریجی الغیر القار بالذات- بقاؤه عین حدوثه و قد علمت من طریقتنا أن کل جسم و کل طبیعة جسمانیة و کل عارض جسمانی من الشکل و الوضع و الکم و الکیف و الأین(1)و سائر العوارض المادیة(2)أمور سائلة زائلة إما بالذات و إما بالعرض ففاعل الزمان علی الإطلاق لا بد و أن یکون أمرا ذا اعتبارین و له جهتان جهة وحدة عقلیة و جهة کثرة تجددیة فبجهة وحدته یفعل الزمان بهویته الاتصالیة و بجهة تجدده ینفعل تارة عنه و یفعل أخری بحسب هویات أجزائه المخصوصة و ذلک الأمر هو نفس الفلک الأقصی التی لها وجهان فالطبیعة العقلیة أعنی صورتها المفارقة جهة وحدتها و الطبیعة الجسمانیة الکائنة جهة کثرتها و تجددها فنفس الجرم الأقصی فاعل الزمان و مقیمه و حافظه و مدیمه و به یتجدد(3)و یتعین الزمانیات و بجرمه یتجدد الجهات و المکانیات بمثل البیان(4)المذکور إذ کل جرم شخصی کما یفتقر إلی الزمان و الحرکة فی إمکانه الاستعدادی و حدوثه التجددی کذلک یحتاج فی مکانه و وضع جهته إلی ما یحیط به و یعین حیزه فکیف یتقدم علیها طبعا(5)فإن هذه الأمور کما أشرنا إلیه إما من مقومات الشخص أو من لوازم وجوده و لوازم الوجود کلوازم


1) ذکره بعد الشکل من باب ذکر العام بعد الخاص، س ره

2) إن قلت الحرکة لیست فی الأعراض الأخری قلت جمیع أعراض العالم غیر قارة إلا أن عدم القرار إما معتبر فی وجودها کالمقولات الأربع المذکورة و إما فی مفهومها کالمتی و أن یفعل و أن ینفعل و إما تبعیة محضة کالإضافة، س ره

3) أی بالزمان، س ره

4) متعلق بمحذوف أی لأن جرمه منشأ و علة للجهات و المکانیات بمثل البیان المذکور و قد صرح به بقوله إذ کل جرم إلخ، س ره

5) أی ذاتا فالمراد بالتقدم بالطبع لیس بالمعنی الأخص کتقدم العلة الناقصة بل بالمعنی الأعم من التقدم بالعلیة کما لا یخفی، س ره

الماهیة فی امتناع تخلل الجعل بین اللازم و الملزوم فالأکوان الجسمانیة مطلقا أکوان ناقصة تحتاج إلی زمان و مکان و وضع و کم و کیف فقد علمت أن فاعل هذه الأمور یجب أن یکون أصله مفارق الذات و الوجود عنها فلا یجوز أن یکون علة الزمان زمانا قبله و لا علة المکان مکانا قبله و علة الوضع وضعا آخر و هکذا فی الکم و غیره فهذه(1)الأمور مع أنها حوادث متجددة متصرمة فعلتها الأصلیة لا تکون إلا أمرا مفارقا ثابت الذات خارجا عن سلسلة الزمان و المکان و هو الله سبحانه بذاته الأحدیة أو من جهة علومه الإلهیة أو کلماته التامات التی لا تنتفی أو عالم أمره الذی إذا قال لشی‌ء کن فیکون

فصل (32) فی أنه لا یتقدم علی ذات الزمان و الحرکة شی‌ء إلا الباری عز مجده

لما علمت أن الزمان و ما یقترنه و یحتف به أمور تدریجیة و أکوان متجددة الحصولات فکل ما یتقدم علی الزمان سواء کان وجودا أو عدما أو غیرهما أی تقدما لا یجامع بحسبه القبل للبعد یکون زمانا أو ذا زمان(2)فیکون قبل کل زمان زمان- و قبل کل حرکة حرکة و قد ثبت أیضا فیما مر أن علة الشی‌ء لا بد و أن تکون- غیر متعلقة الذات و الوجود بذلک الشی‌ء(3)فلا یتقدم علی الزمان إلا الباری و


1) و إذا کانت هذه دلائل علی الله و طرقا إلیه فکیف المجردات کالنفوس و العقول الصاعدة فهی السبیل الأقوم و الصراط الأتم إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ و سیجی‌ء فی الإلهیات أن إحدی الطرق لإثبات الواجب بالذات هی النفس و أنها حادثة و مجردة و غیر ذات وضع ففاعلها لا یکون من الوضعیات التی تفعل بمشارکة الوضع بل من المجردات- و ینتهی إلی الواجب بالذات تعالی شأنه، س ره

2) إذ عدم اجتماع ذلک المتقدم مع المتأخر إن کان بالذات فهما زمان و إن کان بالعرض فهما زمانیان، س ره

3) متعلق بقوله فیما مر إلا الباری، س ره

قدرته و أمره المعبر عنه تارة بالعلم التفصیلی و تارة بالصفات عند قوم و أخری بالملائکة عند آخرین و بالصور الإلهیة عند الأفلاطونیین و للناس فیما یعشقون مذاهب و أیضا لو تقدم علی الزمان و الحرکة شی‌ء هذا التقدم التجددی لکان عند وجوده عدمها و کل معدوم قبل وجوده کان حین عدمه ممکن الوجود إذ لو لم یسبقه إمکان لکان إما واجبا أو ممتنعا و کلاهما یوجب انقلاب الحقیقة لسبق العدم و لحوق الوجود و ذلک مستحیل و موضوع إمکان الحرکة لا بد و أن یکون من شأنه الحرکة کما مر و لکن لا یکون إلا جسما أو جسمانیا و کل ما من شأنه أن یتحرک فإذا لم یوجد حرکته فإما لعدم علته أو لعدم شی‌ء من أحوال علته أو شرائطها التی بها تصیر محرکة فإذا وجدت الحرکة فلحدوث علة محرکة و الکلام فی حدوث العلة للحرکة کالکلام فی حدوث تلک الحرکة و هکذا إلی لا نهایة فالأسباب المترتبة إن وجدت مجتمعة معا أو متعاقبة علی التوالی و کلاهما محال عندنا(1)و عند محققی الفلاسفة أما الأول فلقواطع البراهین کالتطبیق و التضایف و برهان الحیثیات و برهان ذی الوسط و الطرفین و غیرها و مع ذلک فجمیعها بحیث لا یشذ عنها شی‌ء حادثة لا بد لها من علة حادثة و أما الثانی فلأن کل واحد منها لو کان موجودا فی آن واحد بالفعل یتلو بعضها بعضا یلزم تتالی الآنات و تشافع الحدود و ستعلم استحالته فی نفی الجواهر الفردة و ما فی حکمها و إن کان کل منها فی زمان غیر زمان صاحبه فإن کانت أزمنتها منفصلة منقطعة بعضها عن بعض فلا وجود لها


1) إن قلت من الشائعات عندهم التسلسل التعاقبی جائز کیف و قطع الفیض عابرا و غابرا محال باتفاقهم قلت الکلام فی الزمان و الحرکة بالتعاقبی المجوز عندهم فیهما ما کان علی سبیل الاتصال الوحدانی و أما علی سبیل الآنات و الآنیات المتجاورة أو الزمانیات المنقطعة فغیر مجوز و لا یخفی أن هذا الدلیل یتم و لو لم یتمسک بتقدم العدم علی الحرکة بأن یقال لو کانت حادثة عن الباری القدیم توقفت علی شرط حادث و هو علی شرط حادث آخر و هکذا و یتسلسل مجتمعة أو متعاقبة و کلاهما محال إلخ و هذا أسد و أخصر، س ره

و لا لأزمنتها لا خارجا و لا ذهنا و ما لا وجود لها لا ذهنا و لا خارجا فلا ترتب بینها- و لا سببیة لبعضها بالقیاس إلی بعض آخر و إنما قلنا لا وجود لها فی الخارج لأن الموجودة من الزمان لیس فیه أمور منفصلة بل الموجود منه أمر متصل شخصی کما مر و إنما قلنا لا وجود لها فی الذهن فلاستحالة استحضار الوهم أزمنة و زمانیات- متکثرة غیر متناهیة بالعدد و علی تقدیر استحضاره لا یکون مطابقا لما فی العین- فیکون ذهنا کاذبا و الکلام فی أسباب وجود الشی‌ء الواقع فی نفس الأمر و إن کان ترتبها کترتب حرکة بعد حرکة و زمان بعد زمان علی نعت الاتصال و الاستمرار- فالمتصل(1)بالذات علی نعت التجدد هو وجود الطبیعة الجوهریة التی هی صورة الجسم و الجسم بقوته الاستعدادیة مادتها و اتصالها هو الحرکة بمعنی القطع و مقدار هذا الاتصال هو الزمان و أما الأمر المستمر الدائم منها فهو أصلها و سنخها المتوسط أبدا بین حدودها و أجزائها التی هی أیضا جزئیاتها بوجه و الآن السیال الذی بإزائه ما نسبته إلی الزمان نسبة التوسط من الحرکة إلی الأمر المقطوع المتصل منها فهاهنا أمر عقلی(2)هو جوهر فعال واحد ذو شئون غیر متناهیة کما فی قوله تعالی کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ فذلک الأمر لا یمکن أن یکون جسما أو جسمانیا لما علمت مرارا أن کل جسم أو جسمانی واقع تحت الزمان و الحرکة فهو إما نفس


1) أی یلزم الخلف من حیث إن المفروض عدم الزمان و الحرکة و قد لزم وجودهما من فرض تقدم شی‌ء علیهما و أسباب مترتبة متصلة لهما إذ المتصل بالذات الغیر القار هو الطبیعة و اتصال تجددها و امتداده هو القطع و قدر ذلک الامتداد هو الزمان و الأصل المحفوظ البسیط الدائم بین المبدإ و المنتهی هو الحرکة التوسطیة و الآن السیال وعاء هذا التوسط و قد جری فی هذه المذکورات علی مذهبه قدس سره فإن القوم یجرون هذه فی الوضع و غیره من المقولات الثلاث إلا الزمان فإنه عندهم مقدار الحرکة الوضعیة الفلکیة کالحرکات المنقطعة، س ره

2) أی علمی هو جوهر أی ذات أو الجوهر بمعنی الموجود بالفعل لا فی الموضوع- لا ماهیة إذا إلخ و حینئذ فیدخل ذات الباری، س ره

أو عقل أو ذات الباری لا سبیل(1)إلی الأول لأن النفس بما هی متعلقة بالجسم- حکمها حکم الطبیعة المادیة و الصورة الجرمیة المتبدلة کما مر فعلة الزمان و الزمانیات- المتجددة المتصرمة علی الاستقلال إما الباری ذاته أو بتوسط أمره الأعلی المسمی بالعقل الفعال و الروح و هو ملک مقرب مشتمل علی ملائکة کثیرة هی جنود للرب تعالی کما أشار إلیه بقوله وَ ما یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ و نسبة الروح لکونه أمر الله إلیه نسبة الأمر من حیث هو أمر إلی الأمر و الکلام إلی المتکلم من حیث هو متکلم- ف لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ فعالم خلقه و هو کل ما له خلق و تقدیر و مساحة کالأجسام و الجسمانیات حادثة الذوات تدریجیة الوجودات متراخیة الهویات عن قدرته و علمه بخلاف عالم أمره فالله سبحانه فاعل لم یزل و لا یزال کما أنه عالم مرید لم یزل و لا یزال و هو آمر خالق أبدا سرمدا إلا أن أمره قدیم و خلقه حادث- لما عرفت من أن الحدوث و التجدد لا زمان لهویاتها المادیة و لهذا قال فی کتابه العزیز وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا* و لم یقل خلق الله مفعولا(2)و نسبة عالم أمره إلیه- نسبة الضوء إلی المضی‌ء بالذات و نسبة عالم الخلق إلیه نسبة الکتابة إلی الکاتب- فإن وجود کل صورة کتبیة متأخرة عن وجود الکاتب و هو مقدم علیهما جمیعا إن فی هذا لبلاغا لقوم عابدین


1) إن قلت قد مر من قبل ذلک أن علة الزمان نفس الفلک الأقصی فکیف نفی السبیل إلیه هاهنا قلت نفی السبیل إلیه هاهنا باعتبار جهة وحدة الزمان و اتصاله و إثباته هناک باعتبار جهة کثرته أ ما تتذکر قوله هناک فبجهة وحدته یفعل الزمان بهویته الاتصالیة و أیضا المثبت هناک النفس بجهتها العقلیة و المنفی هنا النفس بجهتها الزمانیة- و هی الطبیعة فی الحقیقة أو النفس المنطبعة مع أن السببیة المنتفیة هی الاستقلالیة، س ره

2) إذ الخلق بما هو خلق حادث بما هو حادث و الحادث بما هو حادث هو الحدوث و التجدد و هما ذاتیان للخلق و هما نقص و النقص لیس من قبل الله و لیس مجعولا إلا حیثیة وجوده کما إذا وقع ضوء الشمس علی الماء المتموج فاضطراب ذلک الضوء لیس من الشمس، س ره

فصل (33) فی ربط الحادث بالقدیم
اشارة

فصل (33) فی ربط الحادث بالقدیم(1)قد تحیرت أفهام العقلاء من المتکلمین و الحکماء و اضطربت أذهانهم فی ارتباط الحادث بالقدیم

[اسد الاقوال فی المسألة]

و الذی هو أسد الأقوال الواردة منهم و أقرب من الصواب هو قول من قال إن الحوادث بأسرها مستندة إلی حرکة دائمة دوریة و لا یفتقر هذه الحرکة إلی علة حادثة لکونها لیس لها بدو زمانی فهی دائمة باعتبار و به استندت إلی علة قدیمة و حادثة باعتبار و به کانت مستند الحوادث فإن سئلنا عن کیفیة استغناء اعتبارها الحادث من حدوث علة مع أنا حکمنا حکما کلیا أن کل حادث فله علة حادثة- قلنا المراد بالحادث الذی هو موضوع هذه القضیة هو الماهیة التی عرض لها الحدوث- من حیث هی معروضة له و الحرکة لیست کذلک بل هی حادثة لذاتها بمعنی أن ماهیتها الحدوث و التجدد فإن کان ذلک الحدوث و التجدد ذاتیا لم یکن(2)مفتقرا إلی أن یکون علته حادثة و نحن إذا رجعنا إلی عقولنا لم نجدها جازمة بوجوب حدوث العلة إلا للمعلول الذی یتجدد أما المعلول الذی هو نفس ماهیة التجدد و التغیر فلا نجدها نحکم علیه بذلک إلا إذا عرض له تجدد و تغیر زائدان علیه کالحرکة الحادثة بعد أن لم یکن بخلاف المتصلة الدائمة و حدوث العلة التی یفتقر إلیها المعلول الحادث لا یلزم أن یکون حدوثا زائدا و إلا لم یصح(3)استناد الحوادث إلی الحرکة الدائمة فالحاصل أن کل واحد من التغیرات ینتهی إلی شی‌ء ماهیته نفس التغیر و الانقضاء فلدوام الحدوث و التجدد لم یکن علتها حادثة و لکونها نفس التغیر


1) هذه المسألة و إن مضت لکن لا مع الجرح و التعدیل و ذکرها هاهنا مع التحقیق الذی عنده، س ره

2) لأن الذاتی لا یعلل و العرضی یعلل فما ذکره من باب التخصص، س ره

3) أی و إلا لم یکن نحن نسند الحوادث إلیها فلا تتوهم المصادرة، س ره

صح أن یکون علة للمتغیرات و الماهیة التی هی التغیر هی الحرکة و لهذا عرفها قوم بأنها هیئة یمتنع ثباتها لذاتها انتهی.

[اشکالات این قول]
اشارة

أقول هذا الکلام و إن اندفعت به إشکالات کثیرة لکنه فیه(1)بعد خلل کثیر-

الأول أن الحرکة أمر نسبی لیس لها فی ذاتها حدوث

الأول(2)أن الحرکة أمر نسبی لیس لها فی ذاتها حدوث و لا قدم إلا بتبعیة ما أضیفت إلیه إذ معناها کما مر خروج الشی‌ء من القوة إلی الفعل شیئا فشیئا- فبالحقیقة الخارج من القوة إلی الفعل ذلک الذی فیه الحرکة و الحرکة هی تجدد المتجدد و حدوث(3)الحادث بما هو حادث.

الثانی أن الحرکة لکونها أمرا بالقوة لا یمکن تقدمها علی وجود حادث موجود بالفعل

1) لا یبعد أن یکون المراد بقولهم أن الحرکة ماهیتها التجدد هو کون وجودها التجدد فهذا النحو من التعبیرات کثیر الورود فی کلمات القدماء فیندفع عنه الإشکال الأول من إشکالاته رحمه الله و أما الإشکال الثانی فهو مشترک الورود بینه رحمه الله و بینهم و جوابه هو جوابهم و أما الإشکال الثالث و الرابع فیدفعهما أن القوم قائلون بوجود الحرکة التوسطیة المصححة لبقاء الحرکة و استمرارها بوحدتها الشخصیة و هی التی یسندونها إلی الفاعل الباقی الثابت غیر المتغیر و الحق أن الإشکال إنما هو فی ثبوت هذه الحرکة الدوریة الدائمة، ط مد

2) لعمری إن ما ذکره القائل مشحون بالتحقیقات منها الإشارة إلی أن معنی حدوث الوضع الفلکی هو استمرار التجددی طبقا لقول القدماء کما نقل قدس سره فی مقامه و لا خلل فی کلامه کما نجیب عن کل واحد إلا فیما هو مذهب المصنف قدس سره من تجدد الطبیعة فإنه وافق المشهور فقوله إن الحرکة أمر نسبی بحث لفظی إذ لو بدل تجدد الوضع بالوضع المتجدد لم یرد هذا، س ره

3) إشارة إلی ما هو المشهور فی الحدوث و التأثیر و التأثر و نحوها من أن الحدوث مثلا لیس بشی‌ء إنما هو حدوث الشی‌ء و إلا فهو إما حادث فله حدوث آخر و یتسلسل و إما قدیم و هو الواضح البطلان فلا یرد علیه القسمة فکذا الحرکة عنده قدس سره و أنت عرفت أن الحرکة عنده وجود عالم الطبیعة، س ره

الثانی أن الحرکة لکونها أمرا بالقوة لا یمکن(1)تقدمها علی وجود حادث موجود بالفعل و الکلام فی العلة الموجبة للشی‌ء و العلة الموجبة له یجب أن تکون موجودة معه فالموجود الحادث یفتقر إلی سبب حادث یکون موجودا معه زمانا متقدما علیه طبعا و یجب أن یکون وجوده أقوی من وجود معلوله و الحرکة لیست موجودة بالفعل.

الثالت أن کلام هذا القائل یدل علی کون الحرکة الدوریة دائمة الذات

الثالت أن کلام(2)هذا القائل یدل علی کون الحرکة الدوریة دائمة الذات باعتبار و بذلک الاعتبار مستندة إلی العلة القدیمة و هذا غیر صحیح إذ الأمر التجددی البحث لیس له بقاء أصلا فضلا عن کونه قدیما و أما الماهیة الکلیة فهی غیر مجعولة


1) أی لا یمکن تقدمها طبعا و معیتها زمانا لأن الحرکة شی‌ء تکون کل جزء منها عین المتقضی فلا قرار لها فلا معیة لها مع معلولها و أیضا الحرکة ما بالقوة و الموجود الحادث ما بالفعل و لا یعطی الوجود و الفعلیة إلا ما هو بری‌ء مما هو بالقوة فکیف إذا کان کالحرکة أمرا ضعیف الوجود قوامها القوة و الانتظار و أنت تعلم أن فاعل الحادث هو المفارق و هو أشد فعلیة و أقوی منه و مقدم علیه ذاتا و معه زمانا و الحرکة شرط مخصص لحدوث الحادث فی وقت معین و الحدوث هو التجدد و المعنیان من سنخ واحد فقوله و الکلام فی العلة الموجبة خلاف الواقع إذ الموجب للوجود هو الواجب تعالی أو وجهه و الحرکة هی شرط حدوثه و رابطه بالموجب القدیم و أین شرط الحدوث من فاعل الوجود و هذا کله ظاهر علی قواعده و قواعدهم و قد قالوا إن علة کل حادث فی هذا العالم الکونی- مجموع أصل قدیم و شرط حادث فالأصل القدیم هو الله المتعال أو العقل الفعال الذی هو قدرة الله و مشیئة الله و علم الله تعالی و الشرط الحادث قطعة من الحرکة المستدیرة الفلکیة، س ره

2) و لا یمکن أن یکون المراد بهذا الدوام استمرار تجدد الأوضاع المتجددة لأنه لا یحوج إلی العلة القدیمة إذ المجموع لیس موجودا علی حدة فمعلوم أن مراده أن فیها أصلا دائما و سنخا باقیا و هذا غیر صحیح فی الأمر التجددی البحث هذا ملخص اعتراضه قدس سره أقول مراده بالأمر الدائم و الأصل الثابت هو الحرکة التوسطیة و من المحققات أنها أمر بسیط دائم ثابت من المبدإ إلی المنتهی و قد مر فی کلامه قدس سره قبیل ذلک و أما المستمر الدائم فهو أصلها و سنخها المتوسط هذا لفظه و قد قرر کثیر من القوم مسألة ربط الحادث بالقدیم بهذا الطریق فقالوا إن الحرکة الدوریة الدائمة باعتبار التوسطیة أمر ثابت مستند إلی القدیم الثابت و باعتبار نسبتها المتجددة مسند إلیها للحوادث فارتبط المتغیر بالمتغیر و الثابت بالثابت فالدانی للدانی و السامک للسامک، س ره

و لا جاعلة فلا عبرة باستمرارها کما سبق.

الرابع أنا قد برهنا علی أن جوهر الفلک بصورته الطبیعیة الوضعیة غیر باق بشخصه

و کذا ما فیه من الأجرام الکوکبیة و غیرها و علة الحرکة و موضوعها الجسم الشخصی و هو غیر قدیم فقوله علتها قدیمة غیر صحیح(1)و کذا قوله إنها غیر مفتقرة إلی علة حادثة غیر صحیح(2)

قلت أولا لیس هذا ردا علی قوله و إن کان ذلک الحدوث و التجدد ذاتیا لم یکن مفتقرا إلا أن یکون علته حادثة بل رد علی قوله المعلل بأن لیس لها بدو فنقول هذه الحرکة حوادث فضلا عن أن یکون حادثا واحدا و لها بدایات فضلا عن أن یکون لها بدو واحد فتفتقر إلی العلل الحادثة و ثانیا یمکن علی بعد أن یکون ردا علی ذلک القول فنقول حدوثها لا یعلل و أما وجودها فهو مجعول فلیفصل و قد أجمل، س ره

أیضا فالحق الحقیق بالتصدیق أن الأمر المتجدد الذات و الهویة هو نحو وجود الطبیعة الجسمانیة التی لها حقیقة عقلیة عند الله و لها هویة اتصالیة تدریجیة فی الهیولی التی هی محض القوة و الاستعداد و هذه الطبیعة و إن لم یکن ماهیتها ماهیة الحدوث لکن نحو وجودها هو التجدد و الحدوث- کما أن الجوهر ماهیته فی الذهن غیر مستغنیة القوام عن الموضوع و وجوده فی الخارج مستغنی القوام عنه فقد یکون للوجود نعت لا یکون للماهیة إذا جردت عن اعتبار الوجود و کما أن وجود الشی‌ء متفاوت الحصول بنفسه فی الأشیاء بالأشدیة و الأضعفیة و ماهیته لیست کذلک فکذلک بعض الوجودات تدریجی الهویة بذاته- لا بصفة عارضة إلا بحسب الاعتبار و التحلیل و لیست ماهیته کذلک کوجود الطبیعة- المحصلة للأجرام المادیة فهذا الوجود لقصور هویته عن قبول الدوام الشخصی لا یکون

1) أقول أولا مراده أن فاعلها البعید قدیم فإن الکلام فی ارتباط الحادث بالقدیم تعالی شأنه أو بوجهه القدیم المفارق و ثانیا أن علتها قدیمة باعتبار حیثیة دوامها کما صرح به و الموضوع معتبر فی حیثیة حدوثها و حیث یعتبر الحادث مطلقا بکلا وجهیه یقال علته مرکبة من جزء حادث و جزء قدیم کما مر لکنه قدس سره لاحظ أن علتها القریبة هی الطبیعة عندهم، س ره

2) إن قلت صحة هذا معلومة عند الکل إذ الذاتی لا یعلل.

إلا متدرج الحصول لست أقول إن ماهیته تقتضی التجدد و الانقضاء مع قطع النظر عن أمر زائد علیها حتی یستشکل أحد فیه بأنا قد نتصور طبیعة من الطبائع الجسمانیة بماهیتها و لا یخطر ببالنا التجدد و الانقضاء و الحدوث کما لا یخطر ببالنا الدوام و البقاء لها فکیف یکون من الصفات الذاتیة أو المقومة لها و ذلک لأن مبنی ما أورده علی الاشتباه بین ماهیة الشی‌ء و وجوده لأن حقیقة الوجود لا تحصل فی الذهن لما عرفت مرارا من أنه متشخص بذاته و کل ما یحصل فی الذهن یقبل الاشتراک و العموم فلو حصل الوجود متمثلا فی الذهن لکان الجزئی کلیا و الخارج ذهنا و الوجود ماهیة و الکل ممتنع

تنبیه فیه تنویر:

و اعلم أن کثیرا من الموجودات لیس معقوله مماثلا لمحسوسه أو متخیله و ذلک مثل(1)

قلت لأن فی هذه غایة البعد مع جزئیاتها بحیث إن الکلی العقلی من الزمان و الحرکة و الشکل و الهیولی مع أفرادها مثل المسلوب عن نفسه و بعبارة أخری مثل شی‌ء بشرط لا و بشرط شی‌ء و غیرها مما سیصرح به مثل لا بشرط و بشرط شی‌ء فأین الزمان و الحرکة اللذان لهما نحو وجود ضعیف هو وجود فرقی تدریجی بحیث لا جزء و جزئی منهما إلا و هو کذلک و الکلی العقلی منهما الذی له وجود جمعی تجردی دفعی دهری بسیط و أین الهیولی و الشکل و الهیولی لا تعین محض أی قوة صرفة فعلیتها فعلیة القوة و وحدتها قوة الوحدة و قس علیه و الکلی العقلی منها الذی معها فی غایة الخلاف بخلاف الماء الکلی العقلی و الماء الجزئی و النار العقلیة و الجزئیة و نحوهما سیما المجردات کلیاتها و جزئیاتها، س ره

الزمان و الحرکة و الدائرة و القوة فإن هذه الأشیاء لیست معقولاتها کمحسوساتها و متخیلاتها و کذلک المقادیر و التعلیمیات کالجسم التعلیمی فإن نحو وجوده عبارة عن خصوص المقدار المساحی- سواء کان فی مادة و طبیعة مخصوصة أو کان فی الخیال منفصلا عن مادة و طبیعة مخصوصة- لیس له حظ من الوجود المعقول إذ کل معقول فهو کلی و الکلی لا یکون ممتدا

1) إن قلت إن کان الحکم کلیا کما سیصرح بقوله و إن سألت الحق إلخ فلم خصص هذه و المقادیر بالذکر أولا.

متقدرا و لا فی ممتد متقدر فالمعقول من المقدار لیس مقدارا و لا ذا مقدار و لا ذا تقدیر أی لا یحمل علیه مفهوم المقدار حملا شائعا صناعیا و من هذا القبیل کثیر من الموجودات المادیة مما لیس له معقول مطابق لموجوده و إن سألت الحق فجمیع الموجودات الشخصیة للصور الجسمانیة الخارجیة بسیطة کانت أو مرکبة مما لا مطابق لها فی العقل لأنها هویات شخصیة لا تحتمل الشرکة و ما فی العقل أمور کلیة یحتمل الشرکة فکذلک الهویة الصوریة التدریجیة للطبائع الجسمانیة و ذلک لأن الصور المنوعة للأجرام التی هی مبادئ لفصولها الذاتیة بالحقیقة وجودات متجددة لا ماهیة لها من حیث هی آنیات داثرة متجددة نعم ینتزع منها مفهومات کلیة تسمی بالماهیات و بالحقیقة هی لوازم لتلک الوجودات و إن کانت ذاتیات للمعانی المنبعثة عنها کما عرفت و نحن سنقیم البرهان فی هذا الکتاب علی أن الصور المنوعة للجواهر لیست داخلة تحت أجناس مقولة الجوهر و لا تحت شی‌ء من مقولات الأعراض- بل إنما هی هویات وجودیة غیر مندرجة بالذات تحت جوهر و لا کم و لا کیف و لا غیرها من المقولات و أجناسها و أنواعها لأنها وجودات محضة فائضة من شئونات الحق الأول و هی آثار لأشعته العقلیة و ظلال لإشراقاته النوریة.

بحث و تحصیل:

و لک أن(1)ترجع و تقول إن هذه الهویات المتجددة المسماة بالصور النوعیة و الطبائع الجرمیة کیف صدرت عن مؤثر قدیم فإن صدرت من غیر قابل مستعد إیاها(2)لزم أن یکون تلک الصور صورا مفارقة فتکون عقلیة لا مادیة و هذا مع استحالته یستلزم خلاف المفروض و التناقض- إذ التجدد ینافی الوجود المفارقی و إن صدرت عنه فی قابل مستعد فإن(3)کان القابل


1) الشبهة فی الحقیقة هی الشبهة السابقة فی ارتباط المتغیر بالثابت لکنها أوردت فی صورة هی أبسط، ط مد

2) هاهنا کبری مطویة هی أن کل موجود بالفعل صدر من غیر قابل مستعد فهو مفارق فلا ینتقض کلیة الکبری بالهیولی لأنها لیس لها فعلیة صوریة، س ره

3) أی کائنا بعد أن لم یکن و حینئذ یلزم الخلف أیضا من حیث إن المفروض دوام الطبیعة بنحو الاستمرار التجددی و قد لزم انقطاعها فی جهة المبدإ فینبغی أن یذکر هذا المحذور أیضا، س ره

حادثا یلزم توقفه علی قابل آخر و قوة استعدادیة سابقة و هکذا یتسلسل(1)إلی لا نهایة و إن کان قدیما(2)فإما أن یکون ذاته بذاته أو ذاته بما یلزم ذاته کافیة فی القبول فتکون الصورة ثابتة أیضا لا متجددة(3)و المفروض أنها متجددة و إن لم یکف ذاته و لا مع أمر لازم لذاته للقبول بل لا بد فیه من استعدادات لاحقة متجددة- فیلزم علیک الاعتراف بقدم المادة و لزوم التسلسل(4)فی المتعاقبات و أنت بصدد حدوث العالم بجمیع ما فیه بل یلزم علیک قدم کل مادة مصورة بصورة من النوعیات


1) لا یقال هذا التسلسل تعاقبی مجوز عندهم لأنا نقول المراد بالقابل هو القابل المصاحب للوجدان أعنی حامل الصورة لا المصاحب للفقدان أعنی حامل قوتها السابقة فیجتمع مع المقبول فیلزم التسلسل الاجتماعی و قد صرح بذلک فی مادة الصورة الشخصیة بقوله فإنها علة موجبة له بالذات لا معدة له، س ره

2) یلزم علیک قدم القابل من مجرد فرض قدمه و أنت بصدد حدوث جمیع العالم- فلا بد أن یذکر کما ذکره فی الشق الآخر، س ره

3) لزوم قدم الصورة من قدم القابل ظاهر و أما ثباتها فلا و لا سیما أن التجدد ذاتی لها فالقابل إنما یقبلها هکذا کما أن الجاعل إذا جعل المتجددات بالذات جعلها موجودة لا أنه جعل تجددها و الکلام فی کفایة ذات القابل و عدم کفایتها فی القبول أی الوجود الرابط من الصورة لا فی تجدد الوجود النفسی منها فلا یمنع کونه ذاتیا و الجواب أن لزوم ثباتها بسبب أن ما به القبول إذا کان نفس ذات القابل فهی محفوظة مع جمیع مراتب الصورة المتجددة و الواهب أیضا لا حالة منتظرة له فیصیر جمیع مراتب الصورة قارة مجتمعة و القابل الذی هو شرط مرتبة هو الشرط للمرتبة الأخری لوحدة أصلهما المحفوظ و أیضا الفرض فی هذا الشق عدم تلاحق الاستعدادات فی المادة و هو کاشف من عدم تلاحق المراتب فی الصورة و ذلک لأن الشقوق فی السؤال أربعة- عدم تحقق القابل و تحقق القابل الحادث و القابل القدیم الغیر المتلاحق للاستعدادات- و القدیم المتلاحق لها و أیضا ما ثبت قدمه امتنع عدمه فلا یمکن أن یکون للصورة مراتب متقضیة و متکونة حتی تکون سیالا ذاتا و جوهرا، س ره

4) و هو باطل عند الباحث و المتکلم أو لأنه یلزم قدم النوع المحفوظ بتعاقب الأشخاص، س ره

الصوریة فیکون عدد الأشخاص القدیمة عدد الأنواع الصوریة علی أن الکلام(1)عائد فی حصول کل استعداد خاص جزئی لما مر أن ما بالقوة متقوم بما هو بالفعل مفتقر إلیه فإن الاستعداد الخاص(2)إنما یحدث بصورة بالفعل سابقة علیه بالطبع لا بالزمان لأنها علة موجبة له بالذات لا معدة له فنقول لک(3)

هذا بالنظر إلی الطبائع المادیة من جهة وجودها السیال بذاته و أما بالنظر إلیها من جهة ما ینتزعه العقل من ماهیاتها و یخصها بأحکام و خواص ماهویة فینفصل بذلک النار من الهواء و الإنسان من الفرس بما لها من الأحکام و الآثار فهی طبائع نوعیة متمیزة بعضها من بعض تحتاج کل واحدة من هذه الصور فی وجودها إلی مادة سابقة یقربها من الصورة الخاصة استعداد خاص یعرضها من جهة صورة سابقة و عوارض معدة تستدعی حصول الصورة اللاحقة فیها و تبطل کل سابقة بحصول اللاحقة و ترتبط کل واحدة من هذه الحوادث بعلته القدیمة بحصول شرائط حادثة و هذه الشرائط الجاریة باختلافها معلولة لأجزاء حرکة جاریة غیر منقطعة فیتم من مجموع الجزء الخاص من هذه الحرکة و الزمان الذی یتبعه و من العلة القدیمة علة تامة حادثة تستوجب بحدوثه حدوث المعلول، ط مد

أن ما أسلفناه

1) یعنی نلزمکم أولا مادة قدیمة و ثانیا مواد قدیمة بعدد الأنواع و ثالثا مواد قدیمة بعدد الأشخاص بإجراء الدلیل المذکور تارة فی کل نوع نوع من الطبائع و الصور و تارة فی کل صورة صورة شخصیة من کل نوع، س ره

2) إذ کل استعداد لا بد له مما به استعدادات و هو الصورة المعینة کما سیجی‌ء بعد أسطر إذ المادة بذاتها حاملة القوة البعیدة المشترکة و صورة ما هی ما به تلک القوة و أما ما به القوة القریبة الخاصة أیمن الاستعداد فهو الصورة المعینة المخصصة للمادة و قوتها المطلقة، س ره

3) محصل ما أفاده بالعطف علی ما تقدم أن هذه الطبیعة الجرمانیة تغیرها عین ذاتها فهی ثابتة فی أنها متغیرة فلا ضیر فی استنادها إلی علة ثابتة أن هذه الطبائع الجسمیة الجوهریة غیر متغایرة و لا منفصل بعضها عن بعض بل هی واحدة متصلة و طبیعة جوهریة- فاردة سیالة بذاتها و معنی إفاضة هذه الطبیعة الممتدة السیالة علی المادة أن ذاتها لا تخلو عن جهة النقص و حیثیة العدم من دون أن یکون المادة أمرا متمیزا منها منفصلا عنها لاستلزام ذلک کون المادة أمرا بالفعل هذا خلف و علی هذا تکون مغایرة الصور الجرمانیة و الطبائع النوعیة بعضها من بعض کالنار و الماء و غیرهما من قبیل مغایرة حدود الحرکة المنفصلة بعضها عن بعض بحسب التقسیم و التسمیة العقلیین من غیر أن تنفصل فی الوجود غیر أنها مختلفة الآثار و الخواص کالتقدم و التأخیر و الشدة و الضعف لما فی هذه الحرکة من التشکیک- فالمخصص لکل جزء من أجزاء هذه الطبیعة السیالة بمرتبته الخاصة و مکانه المخصوص به هو ذاته بذاته کما أن الجزء السابق من الحرکة الأینیة مثلا إنما یسبق الجزء اللاحق بنفس ذاته لا بأمر زائد علیه حتی یحتاج إلی سبب خارج من ذاته و هکذا.

من الکلام یفی بحل هذه الشبهة و نظائرها فإن المادة القابلة إن کانت هیولی أولی- فوحدتها وحدة جنسیة لا وحدة عددیة لأن معناها الجوهر بالقوة(1)و الجوهریة لا توجب تحصلا نوعیا و القوة عدمیة یتحصل بما هی قوة علیه فیکفی فی تحصلها بما هی هی لحوق أیة صورة کانت و إن کانت مادة أخری فهی أیضا من حیث کونها


1) فلیس هذا قابل واحد بالعدد معینا حتی یقال إنه حادث أو قدیم علی حدة لأن الجنس فان فی الفصول و المادة فی الصورة و لذا یقال إن الهیولی مع الواحد واحدة و مع المتعدد متعددة فکذا مع المتجدد متجددة بعین تجدده و الحاصل أنا نختار أن القابل حادث- و لکن بمعنی تجدده الجوهری بتجدد الصورة المتحدة به لا بمعنی أنه لم یکن ثم کان و لا بمعنی أنه حادث واحد کحادث یومی حتی یتوجه أنه مسبوق باستعداد و حرکة و زمان بل بمعنی أنه حوادث غیر متناهیة باعتبار صور غیر متناهیة و إن کانت واحدة شخصیة أو نختار أنه قدیم بمعنی الاستمرار التجدیدی و عدم انقطاع الفیض التدریجی عنه أولا و آخرا لا بمعنی أنه ثابت علی حالة واحدة أو لا علة له و معنی الوحدة الجنسیة فی الهیولی أنها کواحد شخصی ذی مراتب و حصص و لیست کالواحد المحدود المرهون بمرتبة معینة سیما علی القول بالترکیب الاتحادی بین الهیولی و الصورة و لیس معنی الجنسیة و لا الاتحاد أنها کالجنس المتحد بالفصول بحیث إن وجودها کالجنس وجودات و إلا لم یبق فرق بین الترکیب الخارجی و العقلی و لم یکن بینهما علیة و معلولیة و لا حالیة و محلیة بل مراده بالاتحاد أن الهیولی- لما کانت قوة محضة و لم تکن مرهونة بفعلیة حتی یکون لها تعص و تأب عن الاتحاد بفعلیة أخری کما تری أن صورة لا تنقلب إلی صورة أخری لو لا الهیولی و القوة خفیفة المئونة- جاز أن تتحد بکل صورة و فعلیة بلا تعص من قبلها لا أن حیثیة القوة لا تعاند الفعلیة و یمکن أن تتحدا کیف و تعاندهما أحد مسالک إثبات الهیولی و لهذا سیقول لأنه تحصل بعد تحصل أی تحصل الهیولی الثانیة و هی الصورة الجسمیة تحصل ثانوی بعد تحصل الهیولی الأولی، س ره

مادة حکمها حکم الهیولی الأولی فإن جهة القوة و النقص راجعة إلی معنی واحد(1)فهی أیضا إنما تتحصل و تتقوم بالصورة المقترنة بها إلا أن تحصلها أتم من تحصل الهیولی الأولی لأنه تحصل بعد تحصل سابق و کل صورة یتحصل بها مادة- فتلک الصورة أقدم ذاتا من مادتها من جهة حقیقتها الأصلیة و أما من جهة تشخصها المادی فیتحد بها المادة و تتعدد بتعددها و تتحدد بتحددها لست أقول من جهة استعدادها السابق إذ استعدادها یقابلها و لا یتحد بها فی الوجود نعم ربما کان کل استعداد لشخص لاحق من أشخاص طبیعة مستلزما لشخص آخر من أشخاصها سابق علی هذا الشخص زمانا لا علی استعداده إلا سبقا ذاتیا کما علمت من حال الهویات المتجددة المتقضیة- و بالجملة لا یلزم مما ذکر مما ذکر قدم شی‌ء من الهیولیات أصلا و قد أشرنا إلی أن لکل طبیعة جسمانیة حقیقة عند الله موجودة فی علمه و هی بحقیقتها(2)العقلیة لا یحتاج إلی مادة و لا استعداد أو حرکة أو زمان أو عدم أو حدوث أو إمکان استعدادی و لها شئونات وجودیة کونیة متعاقبة علی نعت الاتصال و هی بوحدتها الاتصالیة لازمة


1) فالتهیئات و العدمات و النقائص کلها راجعة إلی الهیولی و هی معنی واحد إذ لا میز فی صرف القوة فلذا الهیولی جنة و وقایة للحق تعالی عن استناد النقائص و التشویهات إلیه و جمیع الفعلیات و الوجودات و الکمالات حتی فعلیة القوة التی فی الهیولی و وجودها الضعیف راجعة إلی ینبوع الفعلیة و الوجود و الکمال و الخیر کله بیدیه و الشر لیس إلیه و هو معنی واحد إذ لیس میز فی صرف الوجود و الخیر و الفعلیة، س ره

2) فیه إشارة إلی أنه یمکن لنا اختیار الشق الأول من البحث إن نظرنا إلی الصور النوعیة بما هی مستهلکة فی الصور النوعیة المفارقة بل و إن نظرنا إلی الأصل المحفوظ- فی هذه الصور النوعیة المقارنة الذی هو فیها کالحرکة التوسطیة فی القطعیة و الآن السیال فی الزمان لأنها مأخوذة هکذا إبداعیة غیر مرهونة بسبق استعداد و زمان و عدم و غیرها- کما أن کلیة العالم الطبیعی إبداعیة مخرجة من اللیس المحض إلی الأیس و المادی مأخوذا مع مادته و الزمانی مع زمانه و المکانی مع مکانه لا مادة و لا زمان و مکان لها و قس علیه، س ره

لوحدتها العقلیة الموجودة فی علم الله و إذا نظرت إلی تکثر شئونها المتعاقبة وجدت کلا منها فی زمان و حین و بهذا الاعتبار یحتاج إلی قابل مستعد یتقدم علیه زمانا- و ذلک القابل من حیث کونه بالقوة أمر عدمی غیر مفتقر إلی علة معینة(1)بل یکفیه وجود صورة ما مطلقة أیة صورة مطلقة کانت تکون القوة(2)قوة لها أو علیها أو علی کمال ما من الکمالات و أما من حیث استعداده الخاص القریب فیفتقر إلی صورة معینة هی جهة استعداده و قوته القریبة علی أمر مخصوص و صورة مخصوصة(3)فإذا خرج القابل من هذه القوة القریبة إلی فعل یقابلها بطلت لبطلان الصورة السابقة بلحوق صورته اللاحقة لعدم إمکان الاجتماع بینهما کما تبطل صورة النطفة إذا حدثت صورة الحیوان الذی تلک الصورة النطفیة قوة علیه و إمکان له و هکذا کل صورة تحدث بانقضاء سابقتها و تبطل هی أیضا بلحوق عاقبتها علی نعت الاتصال التجددی و أما السؤال عن اختصاص کل صورة خاصة شخصیة بوقتها الجزئی- فجوابه أن ذلک الاختصاص ربما لم یکن بأمر زائد علی هویة تلک الصورة الشخصیة فلا یفتقر إلی سبب مخصص لها بوقتها المعین زائد علیها و ذلک فیما له هویة مستمرة متجددة لا ینقطع سابقا و لا لاحقا حتی یرد السؤال فی لمیة ذلک الاختصاص- و أما إذا کانت للطبیعة شخصیات منقطعة بعضها عن بعض فالسؤال فی اختصاص بعضها بوقته الخاص و إن کان واردا لکنه یجاب بأنه بسبب زائد علی نفس الهویة موجب لاختصاص تلک الهویة بوقته المعین و ذلک السبب لا بد و أن یکون معه و فی وقته


1) أی الهیولی لکونها قوة محضة خفیفة المئونة یکفیها واحد بالعموم و هو الصورة المطلقة، س ره

2) أی للصورة المتلبسة بالقوة و هی موضوعها أو علیها أی الصورة المقوی علیها- أو علی کمال أی الکمال الثانی و التردید منع الخلو، س ره

3) لأن الهیولی و إن کانت هی المستعدة إلا أن نسبتها إلی جمیع الصور علی السواء فلا بد فی تخصص استعدادها مما به الاستعداد الخاص و هو الصورة المعینة، س ره

و هکذا إلی أن ینتهی العلل إلی هویة خاصة بزمان معین لذاته و هویته لا بأمر زائد- لأن الکلام فی الأسباب الموجبة التی لا یجوز فیها التسلسل إلی غیر نهایة و حاصل الکلام أنه کما أن للوجود حقائق مختلفة لذواتها(1)و قد یختلف أیضا بعوارض لاحقة بعد اتفاق المعروضات فی نوعیتها الأصلیة(2)مثال الأول وجود الحق و وجود الملک و وجود الشیطان و وجود الإنسان و وجود النار و وجود الماء فإن کلا منها یتمیز عن غیره بحقیقة ذاته و لکل منها مقام و مرتبة لذاته لا یوجد فیها و غیره مثال الثانی وجود زید و وجود عمرو و غیرهما من أفراد الناس فإن اختلافهم لیس إلا بأمر زائد علی الإنسانیة و کذا أفراد حقیقة الفرس و کذا حکم سوادات متعددة لها مرتبة واحدة منه فی الشدة و الضعف و کذا الأعداد من البیاض التی لها مرتبة واحدة منه فإن امتیاز وجود الإنسان عن الفرس و وجود السواد عن البیاض- و إن لم یکن بأمر زائد علی حقیقة شی‌ء منها و لکن امتیاز أعداد کل منها بعضها عن بعض إنما هو بعوارض زائدة علی وجود الحقیقة الأصلیة و قد ظهر لک هذان الوجهان من اختلاف الوجودات فاعلم أنه ربما کانت فی الحقائق الوجودیة- المتمیزة بذاتها لا بجعل جاعل یجعلها کذلک بل بجعل بسیط یجعل نفس هویتها هویة واحدة ذات شئون متجددة متخالفة بالتقدم و التأخر الذاتیین اللذین لا یجامع القلیل البعد لذاتها لا بقبلیة زائدة و بعدیة زائدة بل بنفس هویات الأجزاء المتقدمات و المتأخرات- المتفاوتة فی القبلیة و البعدیة و ذلک کالزمان المتصل عند القوم(3)فإن له عندهم


1) و إن کان ما به الاختلاف عین ما به الاتفاق کما مر، س ره

2) هذا بالنظر إلی الطبائع النوعیة من جهة ماهیاتها و ما یعرض لها من الکثرة الفردیة من جهة العوارض المشخصة و أما بالنظر إلی وجوداتها الخارجیة التی هی عین الشخصیة فبینها نوع من الاختلاف التشکیکی أیضا کیف لا و قد عد المصنف رحمه الله اختلاف الأشخاص من جهة عناوینها المشخصة أحد الأدلة علی وقوع الحرکة فی الجوهر فیما تقدم من الکلام تحت عنوان برهان مشرقی فی الفصل، ط مد

3) فهو هویة واحدة إذ الاتصال الوحدانی مساوق للوحدة الشخصیة فما لم یتخلل المفصل الذی هو الآن فی الخیال لم یحصل له جزئیات کالحول و الشهر و الأسبوع و الیوم و اللیل و الساعات و الدقائق و الثوانی و هکذا فلو لم ینفصل فی الخیال لم یکن له جزئیات بمجرد قبول التجزئة بالقوة إذ لیس للتجزئة فی التنقیص فی الممتدات حد یقف- فکلما فرضه وهمک جزئیا له فهو جزئیات و هکذا هذا خلف فمعیار الفردیة هو الاتصال الوحدانی و هذا مثل الخط فإنه نوع منتشر الأفراد فالخط الذی هو ذراع فرد واحد منه- و ما هو آلاف ألوف کمحور الفلک الأقصی فرد واحد ما دام الاتصال و لو کان غیر متناه فهو أیضا فرد واحد إلا أن یتخلل المفصل الذی یباینه بالنوع کالنقطة فیکثر، س ره

هویة متفاوتة فی التقدم و التأخر و السبق و اللحوق و المضی و الاستقبال و الصورة الطبیعیة عندنا کالزمان عندهم من غیر تفاوت إلا أن هذه هویة جوهریة و الزمان عرض و الحق أن الهویة الجوهریة الصوریة هی المنعوتة بما ذکرناه بالذات لا الزمان لأن الزمان عرض عندهم و وجوده تابع لوجود ما یتقدر به فالزمان عبارة عن مقدار الطبیعة المتجددة بذاتها من جهة تقدمها و تأخرها الذاتیین کما أن الجسم التعلیمی مقدارها من جهة قبولها للأبعاد الثلاثة فللطبیعة امتدادان(1)و لها مقداران أحدهما تدریجی زمانی یقبل الانقسام الوهمی إلی متقدم و متأخر زمانیین و الآخر دفعی مکانی یقبل الانقسام إلی متقدم و متأخر مکانیین و نسبة المقدار إلی الامتداد کنسبة المتعین إلی المبهم(2)و هما متحدان فی الوجود متغایران فی الاعتبار و کما لیس اتصال(3)التعلیمات المادیة بغیر اتصال ما هی مقادیرها فکذلک


1) هذا صریح فی أنه یری للطبائع الجرمیة أربعة أبعاد الطول و العرض و العمق و الزمان، ط مد

2) فالامتداد القار إذا لوحظ مطلقا غیر مرهون باللاتناهی أو التناهی و بعد التناهی غیر مرهون بمساحة معینة فهو الجسم الطبیعی و هو المتقدر و إذا لوحظ متعینا ممسوحا بمساحة معینة فهو معینة فهو قدر الجسم الطبیعی و مقداره و هذا هو الکمیة الاتصالیة للجسم- کما أن العدد الکمیة الانفصالیة و کذلک سیلان الطبیعة الجسمیة عنده و سیلان العرض عند القوم إذا أخذ مطلقا غیر مقید باللانهایة و النهایة و بعد النهایة غیر مقید بسنة أو بشهر أو ساعة أو غیرها فهو الحرکة و إذا أخذ مقیدا بشی‌ء منها فهو الزمان، س ره

3) أی علی ما هو الحق عند المحققین کالشیخ الرئیس و المصنف قدس سره و أما عند بعض الحکماء ففی الجسم اتصالان أحدهما جوهری هو فصل الجوهر و هو کون الجوهر قابلا لخطوط ثلاثة متقاطعة علی زوایا قوائم و الآخر عرض هو فصل الکم و هو کون الکم قابلا للانقسام إلی أجزاء متشارکة فی الحدود، س ره

اتصال الزمان لیس بزائد علی الاتصال التدریجی الذی للمتجدد بنفسه فحال الزمان مع الصورة الطبیعیة ذات الامتداد الزمانی کحال المقدار التعلیمی مع الصورة الجرمیة ذات الامتداد المکانی فاعلم هذا فإنه أجدی من تفاریق العصا و من تأمل قلیلا فی ماهیة الزمان یعلم أن لیس لها اعتبار إلا فی العقل و لیس عروضها لما هی عارضة له عروضا بحسب الوجود کالعوارض الخارجیة للأشیاء کالسواد و الحرارة و غیرهما بل الزمان من العوارض التحلیلة لما هو معروضه بالذات(1)و مثل هذا العارض لا وجود له فی الأعیان إلا بنفس وجود معروضه إذ لا عارضیة و لا معروضیة بینهما إلا بحسب الاعتبار الذهنی و کما لا وجود له فی الخارج إلا کذلک فلا تجدد لوجوده و لا انقضاء و لا حدوث و لا استمرار إلا بحسب تجدد ما أضیف إلیه فی الذهن و انقضائه و حدوثه و استمراره و العجب من القوم کیف قرروا للزمان هویة متجددة اللهم إلا أن عنوا بذلک أن ماهیة الحرکة ماهیة التجدد و الانقضاء لشی‌ء و الزمان کمیتها- و لهذا رأی صاحب التلویحات أن الحرکة من حیث تقدرها عین الزمان و إن غایرته من حیث هی حرکة فهو لا یزید علیها فی الأعیان بل فی الذهن فقط إذا اعتبرت من حیث هی حرکة فقط

تعقیب و إحصاء:

ذکر الشیخ فی الشفاء أن من الناس من نفی وجود الزمان مطلقا(2).

و منهم من أثبت له وجودا إلا علی أنه فی الأعیان بوجه من الوجوه بل علی


1) أی عروضها بحسب الماهیة للحرکة و کذا الحرکة للطبیعة و بعبارة أخری الحرکة و الزمان من العوارض الغیر المتأخرة فی الوجود للطبیعة و هذا کالشخصیة التی هی صفة الوحدة التی هی صفة الوجود الحقیقی و کلها متحققة بوجود واحد، س ره

2) شبهتهم أن الزمان لیس إلا الماضی و المستقبل و الحال فالماضی عدم و المستقبل لم یوجد بعد و الحال الحقیقی غیر موجود و العرفی قدر من أواخر الماضی و قدر من أوائل المستقبل و قد علمت أمرهما ثم ما فی الذهن من الزمان إن کان غیر قار فهذا حاله و إن کان قارا فلیس بزمان و الجواب أن الزمان بمعنی السیال موجود و هو نظیر الحرکة التوسطیة- بسیط لا یتجزأ إلی الماضی و المستقبل و هو وعاء الحرکة التوسطیة بل الزمان بمعنی قدر الحرکة القطعیة أیضا موجود مثل القطعیة لأن الموجود أعم من الوجود بمعنی المتحقق بمنشإ انتزاعه و من الموجود بمعنی المتحقق بمصداقه و بالجملة أنهم واقعون فی طرف التفریط کما أن القائل بأنه واجب الوجود واقع فی طرف الإفراط، س ره

أنه أمر متوهم(1).

و منهم من جعل له وجودا لا علی أنه أمر واحد فی نفسه بل علی أنه نسبة ما علی جهة ما لأمور أیها کانت إلی أمور أخری أیها کانت تلک أوقات لهذه فتخیل أن الزمان مجموع أوقات(2)و الوقت عرض حادث یعرض مع وجود عرض آخر- أی عرض کان فهو وقت لذلک الآخر کطلوع الشمس و حضور إنسان.

و منهم من وضع له وجودا وحدانیا علی أنه جوهر قائم مفارق للجسمانیات بذاته(3)

286] ( 1). 143 قال الشیخ فی الطبیعیات و أبعد من هذا کله ظن من ظن أن الزمان هو الفلک- بقیاس من موجبتین فی الشکل الثانی علی أن إحدی المقدمتین فیه کاذبة و هی قوله و کل جسم فی فلک فإنه لیس کذلک بل الحق أن کل جسم لیس بفلک هو فی فلک بخلاف الزمان فإنه فیه کل جسم أقول لعل مراد الشیخ ذکر مادة القیاس لا صورته إذ یصیر من الشکل الثالث کما لا یخفی فصورة القیاس التی هی مراده أن الزمان فیه الأجسام و الفلک فیه الأجسام- و حینئذ یرد علیه بعلاوة ما ذکره الشیخ أن الوسط غیر مکرر لأن کلمة فی استعمالها فی الموضعین مختلف کما لا یخفی، س ره

287] ( 2). 143 قال الشیخ حجتهم أن الحرکة شی‌ء مشتمل علی ماض و مستقبل و کل ما هو کذلک فهو الزمان و ردها بمنع الکلیة کالطوفان و القیامة بل ما هو کذلک بالذات فهو الزمان.

أقول و أیضا علمت أن الحرکة کالجسم الطبیعی و الزمان کالتعلیمی فما لم یعتبر مقدارها لم تتجزأ و لم تنقسم إلی ماض و مستقبل 143 قال الشیخ قالوا و نحن إنما نظن أنه کان زمان إذا أحسسنا بحرکة حتی إن المریض و المغتم یستطیلان زمانا یقتصره المتمادی فی البطر- لرسوخ حرکات المقاسات فی ذکر هذین و انمحائها هذا عن ذکر المتلهی عنها بالبطر و الغبطة و من لا یشعر بالزمان کأصحاب الکهف أقول الکلام منهم فی غایة الوهن- لأنا إذا أدرکنا الزمان کما أحسسنا بأشیاء أخری کثیرة و من لا یشعر بالزمان حیث لا یشعر بالحرکة کذلک لا یشعر بأشیاء أخری کثیرة فلیکن الزمان تلک الأشیاء قال فهذه هی الأقوال السابقة قبل نضج الحکمة فی أمر الزمان و کلها غیر صحیح، س ره

.

1) إما إشارة إلی مذهب المتکلمین القائلین بالزمان الموهوم أو إشارة إلی قول شاذ و هو القول بالزمان المتوهم إذ الزمان الموهوم ما لا وجود له فی الخارج لکن له منشأ انتزاع و تفوهوا بأن منشأ انتزاعه قبل وجود العالم بقاء الواجب تعالی و الزمان المتوهم ما لا وجود له و لا منشأ انتزاع و لا یخفی علی الرجل الحکیم بطلان کلا المذهبین و کل واحد منهما أبطل من الآخر بوجه و کیف یکون البقاء السرمدی الذی لا یمکن أن یقال فیه شی‌ء و شی‌ء منشأ انتزاع الامتداد الغیر القار و إلا لزم الهرج و المرج و انسد باب الإیمان- و ارتفع الأمان من العقل، س ره

2) فلیس أمرا وحدانیا إذ لا ضابط له عند ذلک القائل فربما یقال قدوم المسافر عند الطلوع الفلانی و ربما یقال عند الموت الفلانی أو عند الفتنة الفلانیة أو الحادثة الأخری بل کما أن وقوع الموت وقت للقدوم کذا العکس إلا أن الأشهر و الأعرف یجعل وقتا لغیره و هذا القول باطل لأن الوقت نفس ذلک الزمان الذی هو وعاء للعرضین الحادثین- إلا أنه جعل أحدهما المعروفیة عند السامع أمارة و تعریفا لذلک الجزء من الزمان و أیضا لا یجعلون نفس العرض الحادثات وقتا بل اقترانه و معیة و هذه المقارنة و المعیة لیست ذاتیة- و لا شرفیة و لا مکانیة و لا غیرها إلا بالزمان، س ره

3) هذا القائل لاحظ روح الزمان و أنه الدهر المصطلح و لاحظ الدهر و ما هو- کالمتی للمفارقات من صقعها بل عینها لأن المفارقات المحضة صفاتها عین ذواتها النوریة أعنی وجودها و إن لم تکن عین ذواتها الظلمانیة أعنی ماهیاتها و من جعله منهم واجب الوجود- لاحظ أیضا کونه من صقعه باعتبار الجهة النوریة من وجوده أو أن رفعه مستلزم وضعه و کل ما هو کذلک فهو واجب، س ره

و منهم من جعله جوهرا جسمانیا هو نفس الفلک الأقصی(1).

و منهم من عده عرضا فجعله نفس الحرکة(2)

أقول و أیضا علمت أن الحرکة کالجسم الطبیعی و الزمان کالتعلیمی فما لم یعتبر مقدارها لم تتجزأ و لم تنقسم إلی ماض و مستقبل 143 قال الشیخ قالوا و نحن إنما نظن أنه کان زمان إذا أحسسنا بحرکة حتی إن المریض و المغتم یستطیلان زمانا یقتصره المتمادی فی البطر- لرسوخ حرکات المقاسات فی ذکر هذین و انمحائها هذا عن ذکر المتلهی عنها بالبطر و الغبطة و من لا یشعر بالزمان کأصحاب الکهف أقول الکلام منهم فی غایة الوهن- لأنا إذا أدرکنا الزمان کما أحسسنا بأشیاء أخری کثیرة و من لا یشعر بالزمان حیث لا یشعر بالحرکة کذلک لا یشعر بأشیاء أخری کثیرة فلیکن الزمان تلک الأشیاء قال فهذه هی الأقوال السابقة قبل نضج الحکمة فی أمر الزمان و کلها غیر صحیح، س ره

.

و منهم من جعل حرکة الفلک زمانا دون سائر الحرکات.


1) قال الشیخ فی الطبیعیات و أبعد من هذا کله ظن من ظن أن الزمان هو الفلک- بقیاس من موجبتین فی الشکل الثانی علی أن إحدی المقدمتین فیه کاذبة و هی قوله و کل جسم فی فلک فإنه لیس کذلک بل الحق أن کل جسم لیس بفلک هو فی فلک بخلاف الزمان فإنه فیه کل جسم أقول لعل مراد الشیخ ذکر مادة القیاس لا صورته إذ یصیر من الشکل الثالث کما لا یخفی فصورة القیاس التی هی مراده أن الزمان فیه الأجسام و الفلک فیه الأجسام- و حینئذ یرد علیه بعلاوة ما ذکره الشیخ أن الوسط غیر مکرر لأن کلمة فی استعمالها فی الموضعین مختلف کما لا یخفی، س ره

2) قال الشیخ حجتهم أن الحرکة شی‌ء مشتمل علی ماض و مستقبل و کل ما هو کذلک فهو الزمان و ردها بمنع الکلیة کالطوفان و القیامة بل ما هو کذلک بالذات فهو الزمان.

و منهم من جعل عودة الفلک زمانا أی دورة واحدة(1)فهذه هی المذاهب المسلوکة- فی الأعصار السابقة فی ماهیة الزمان التی أحصاها فی الطبیعیات و ذهب أبو البرکات البغدادی إلی أن الزمان(2)مقدار الوجود و الأشاعرة من المتکلمین انتحلوا ثالث تلک المذاهب و من الذاهبین إلی الرابع من تخیل للزمان وجودا مفارقا علی أنه واجب الوجود بذاته و إلیه ذهب جمع من متقدمة الفلاسفة و منهم من یضع إدراجه فی الطبائع الإمکانیة لکن لا علی أن یعتریه تعلق بالمادة بل علی أنه جوهر مستقل منفصل الذات عن المادة و هذا الرأی منسوب إلی أفلاطون الإلهی و بعض أشیاعه و مشرع الفریقین استحالة أن یقع تغیر فی ذات الزمان و المدة أصلا ما لم یعتبر نسبة ذاته إلی المتغیرات فلیس ذاته إن لم یقع فیها شی‌ء من الحرکات و التغییرات لم یکن فیها إلا الدوام و السرمد و إن حصلت لها قبلیات و بعدیات لا من جهة التغیر فی ذات الزمان و المدة بل من قبل تلک المتغیرات ثم إن اعتبرت نسبته إلی الذوات- الدائمة الوجود المقدسة عن التغیر سمی من تلک الجهة بالسرمد و إن اعتبرت نسبته إلی ما فیه الحرکات و التغیرات من حیث حصولها فیه فذلک هو الدهر الداهر(3)


1) أبطله الشیخ بأن کل جزء زمان زمان و جزء الدورة لیس بدورة، س ره

2) جل الوجود و حاشاه عن ذلک فإن الوجود الذی کان الجسم المتقدر أحد قوابله- و الحرکة المتقدرة أحد مجالیه و لا میز فیه بذاته و مجالیه الأخری لیست متقدرة و منها المفارقات التی سبقت الأحیاز و الأوقات و الأوضاع و الجهات و مرتبة من الوجود مجردة من المجالی و المظاهر کیف یکون له مقدار و إن أراد نحوا من الوجود أی فردا من الموجود فهو قدر الحرکة و لیت شعری ما الداعی للعدول عن عبارتهم فتبا لمعرفة هؤلاء المنتسبین إلی العلم، س ره

3) أی من حیث مخاطبتها جمیعا له دفعة واحدة هذا إذا أرید به الدهر اللغوی- بقرینة وصفه بالداهر و یکون المراد اعتبار النسبة بین الجمیع فی السلسلة العرضیة الزمانیة- فحینئذ کان الدهر المصطلح داخلا فی العبارة الأولی، س ره

و إن اعتبرت نسبته إلی التغیرات المقارنة(1)إیاه فذلک هو المسمی بالزمان و صاحب المباحث المشرقیة تحیر فی أمر الزمان و تشبث فی شرحه لعیون الحکمة- للشیخ الرئیس بذیل أفلاطون فقال فی المباحث المشرقیة بعد ذکر المذاهب و ما یرد علیها من الشکوک و اعلم أنی إلی الآن ما وصلت إلی حقیقة الحق فی الزمان فلیکن طمعک من هذا الکتاب استقصاء القول فیما یمکن أن یقال من کل جانب و أما تکلف الأجوبة تعصبا لقوم دون قوم فذلک لا أفعله فی کثیر من المواضع و خصوصا مع هذه المسألة.

و قال فی شرح عیون الحکمة بعد تقریر الآراء و إیراد الشکوک أن الناصرین لمذهب أرسطاطالیس فی أن الزمان مقدار الحرکة لا یمکنهم التوغل فی شی‌ء من مضایق المباحث المتعلقة بالزمان إلا بالرجوع إلی مذهب أفلاطون و الأقرب عندی فی الزمان هو مذهبه و هو أنه موجود قائم بنفسه مستقل بذاته ثم ذکر الاعتبارات الثلاثة المذکورة التی بها یسمی سرمدا و دهرا و زمانا.

ثم قال و أما مذهب أفلاطون فهو إلی المعالم البرهانیة الحقیقیة أقرب(2)و عن ظلمات الشبهات أبعد و مع ذلک فالعلم التام لیس إلا من عند الله.

و قال أیضا موردا علی مذهب أرسطاطالیس إن بداهة العقل حاکمة بأن إله العالم کان موجودا قبل حدوث هذا الحادث الیومی و أنه الآن موجود معه و


1) أی اعتبرت نسبة تقارن کل متغیر مع کل حد و معیة کل جزئی من ذلک لکل جزئی من هذا، س ره

2) أقول لا اختلاف بین أفلاطون و أرسطاطالیس فی ذلک فإن کون الزمان مقدار الحرکة من الواضحات و مراده من کونه موجودا قائما دائما مستمرا أن وجه الشی‌ء هو الشی‌ء بوجه و ذو الوجه حقیقة الوجه و قد مر أن الزمان روحه الدهر و الدهر روحه السرمد- و الزمان وعاء المتغیرات و الدهر وعاء للمفارقات و الثابتات و السرمد کوعاء لوجود الواجب تعالی و صفاته و التفاوت کالتفاوت بین التام و الناقص و التحقیق حفظ المراتب و أن الزمان هو لیس إلا مقدار الحرکة الفلکیة، س ره

أنه سیبقی بعده فلو کان تعاقب القبلیة و المعیة و البعدیة یوجب وقوع التغیر فی ذات ذلک الشی‌ء المحکوم علیه بهذه الأحوال لزم التغیر فی ذات الواجب الوجود و ذلک لا یقوله عاقل فلئن قلتم لو لا وقوع التغیر فی هذا الحادث لامتنع وصف الله تعالی بالقبلیة و المعیة و البعدیة فنقول قد جوزتم أن یکون الشی‌ء محکوما علیه بالقبلیة و البعدیة و المعیة بسبب وقوع التغیر فی شی‌ء آخر فلم لا یجوز أن یکون الزمان کذلک(1)و هذا قول الإمام أفلاطون فإنه یقول المدة إن لم یقع فیها شی‌ء من الحرکات و التغیرات لم یکن فیه إلا الدوام و الاستمرار و ذلک هو المسمی بالدهر و السرمد و أما إن حصل فیه الحرکات و التغیرات فحینئذ یحصل لها قبلیات قبل بعدیات و بعدیات بعد قبلیات لا لأجل وقوع التغیر فی ذات المدة بل لأجل وقوع التغیر فی هذه الأشیاء انتهی ما ذکره.

و أقول إنک قد علمت بالبرهان القاطع وجود هویة متجددة متصرمة لذاتها بلا تخلل جعل بین وجود ذاتها و وجود تجددها و الشبهات التی أوردها و استصعب حلها فی باب الزمان و الحرکة فجمیعها منحلة العقد مدفوعة الصعوبة بفضل الله حیث یحین حینها فی موضع ألیق بها و الحق تعالی وجوده الخاص به أجل من أن یوصف بالوقوع فی القبلیة و البعدیة(2)بالقیاس إلی شی‌ء من الحوادث الیومیة و لا بالمعیة معها إلا معیة أخری غیر الزمانیة و هی المعیة القیومیة المنزهة عن الزمان و الحرکة و التغیر و الحدوث و لعل من القدماء من نفی وجود الزمان مطلقا أراد به لیس أنه من له وجود غیر وجود الأمر المتجدد بنفسه و کذا من نفی وجوده فی الأعیان دون الأذهان أراد به أنه من العوارض التحلیلیة التی زیادتها علی الماهیة فی التصور فقط لا من العوارض الوجودیة التی زیادتها علی معروضاتها فی الوجود کما أشرنا


1) أقول إذا کانت الحوادث موصوفة بالقبلیة و البعدیة و الماضویة و المستقبلیة بالعرض وجب أن یکون هنا شی‌ء موصوف بها بالذات و هذا هو الزمان، س ره

2) أی الزمانیتین نعم یوصف بالقبلیة السرمدیة و بالقبلیة بالعلیة و نحوها و العلیة هی التشؤن و مثال قبلیته قبلیة الوجود علی الماهیة و کذا آیة معیته معیته بها، س ره

إلیه و من جعله جوهرا جسمانیا هو نفس الفلک الأقصی أراد به الطبیعة المتجددة الفلکیة فأراد بنفس الفلک ذاته و هو موافق لما ذهبنا إلیه من أنه مقدار الطبیعة باعتبار تجددها الذاتی و لوحنا إلی أن الزمان کالجسم التعلیمی لیس من العوارض الوجودیة بل وجود المقدار نفس وجود ما یتقدر به أولا و بالذات و کونه من العوارض بضرب من التحلیل ککون الوجود من عوارض الماهیة و الذات الموجودة بذلک الوجود و من ذهب إلی أنه جوهر مفارق عن المادة کأنه أراد به الحقیقة العقلیة- المفارقة لهذه الصورة الطبیعیة التی یتقدر و یمتد بحسب وجودها التجددی المادی- لا بحسب وجودها العقلی الثابت فی علم الله سرمدا و من ذهب إلی أن الزمان واجب الوجود أراد به معنی أجل و أرفع مما فهمه الناس

و قد ورد فی الحدیث: لا تسبوا(1)الدهر فإن الدهر هو الله تعالی

و فی الأدعیة النبویة: یا دهر یا دیهور یا دیهار یا کان یا کینان یا روح

و فی کلام أساطین الحکمة نسبة الثابت إلی الثابت سرمد و نسبة الثابت إلی المتغیر دهر و نسبة المتغیر إلی المتغیر زمان أرادوا بالأول نسبة الباری إلی أسمائه(2)و علومه و بالثانی نسبة علومه الثابتة إلی معلوماته المتجددة التی هی


1) لما کان دیدن الناس عند نزول المصائب أن یسبوا الدهر لزعمهم أنه جالبها- رد ع علیهم بأن لا تسبوا الدهر لأنه لیس جالب الحوادث فإن الدهر أی جالب الحوادث هو الله فلا حول و لا قوة إلا بالله أو لا تسبوا الدهر و أحبوه و عظموه فإن الدهر أثر الله و مکتوب قلم الله و من أحب شیئا أحب آثاره و کتابته و تصنیفه أو الدهر الذی هو وعاء وجود العقول الکلیة من صقع العقول الکلیة و هذه العقول من صقع الله فلا تسبوا الدهر بمعنی الزمان لأنه رقیقة تلک الحقیقة، س ره

2) أسماؤه الحسنی و علمه الفعلی هی العقول الکلیة و قد عکس النسبة و فی کلامهم بدل الثانی و نسبة المتغیر إلی الثابت و الأولی اعتبار النسبة من طرفها لا من طرفه تعالی- إذ فی مقام هو موجود لم یکن لشی‌ء وجود یصحح النسبة و فی نظر لها وجود فلها نسبة فقر و تعلق و تقوم به کما نقل فی أوائل هذا السفر یا موسی أنا بدک اللازم و علی هذا نسبة الثابت إلی الثابت سرمد أی من حیث کون العقول مملوة من نور الله تعالی و بهائه ممحوقة فیه موجودة بوجوده باقیة ببقائه فهی سرمدیة بسرمدیته، س ره

موجودات هذا العالم الجسمانی برمتها بالمعیة الوجودیة و بالثالث نسبة معلوماته بعضها إلی بعض بالمعیة الزمانیة

فصل (34) فی أن الزمان یمتنع أن یکون له طرف موجود

قالوا إن کل حادث یسبقه عدم لا یجامع وجوده(1)و ما به القبلیة لیس نفس العدم لأن العدم یکون بعد أیضا و لیس القبل بما هو قبل مع البعد فلیس العدم بما هو عدم قبلا و لا بعدا و لیس أیضا ذات الفاعل لأن ذاته توجد مقارنة أیضا و لا شی‌ء من الأشیاء التی یصح أن یوجد مع المتأخر قبلا لذاته هذا النحو من القبلیة- فإذن کون العدم سابقا هو أن ذلک العدم للشی‌ء مقترن بزمان حدث وجوده بعد ذلک الزمان فیکون قبل کل آن فرض بدایة زمان آخر و هکذا القیاس فی آن یفرض نهایة فإذن لیست لمطلق الزمان بدایة و لا نهایة و لهذا ذکر معلم الفلاسفة- من قال بحدوث الزمان فقد قال بقدمه من حیث لا یشعر و قد علم أن الزمان من لوازم الحرکة و الحرکة من لوازم الطبیعة عندنا و الطبیعة لا تقوم إلا بمادة و جسم


1) قد أشرنا إلی أن لکل حرکة زمانا شخصیا خاصا بها و هو تلک الحرکة مأخوذة بحد معین من السرعة و أن الزمان المعروف الذی هو مقدار الحرکة الیومیة أحد أفراده- اصطلح الناس علی أخذه واحدا مقیاسا لتعرف حال سائر الحرکات الجزئیة و من المعلوم أن من الحرکات ما هی منقطعة أولا و آخرا أو من أحد الجهتین فالبرهان الذی أوردوه- إن جری فإنما یجری فی مقدار الحرکة الکلیة التی تستوعب العالم الجسمانی التی هی من علل وجودات الطبائع المادیة و آثارها و هی الحرکة الجوهریة للطبیعة الکلیة الجسمانیة- و النظر الدقیق فی البرهان یعطی أنه ینتج امتناع أن تکون حرکة من الحرکات مسبوقة بعدم زمان من شخص الزمان الذی رسمته تلک الحرکة و بعبارة أخری استحالة أن یکون زمان الأزمنة أوسع وجودا من الحرکة التی هو مقدارها فالحرکة العامة العالمیة لا تکون مسبوقة بزمان و هی التی ترسمه، ط مد

فإذن جود الحق الجواد لا ینقطع و إفاضته و خیره لا ینقضی و لا یحصی وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها مع أن کل زمان(1)

ُ أز این جانب بود هر لحظة تبدیل و أز آن جانب بود هر لحظة تکمیل

و بالجملة هو تعالی و ما من صفاته و من ما صقعه قدیم مستحق لحمل الأسماء الحسنی و القوابل و ما من صقعها حادثة مستحقة لحمل الأسماء السوأی فهو تعالی دائما فی التجلی و تجلیه واحد بسیط ثابت و المتجلی علیه کثیر و القوابل المادیة فی الدثور و الزوال کلما تقبل عطیة بمقتضی اسمه المبدئ المحیی تقبض و تسلم لأهله فی الآن الثانی- بمقتضی اسمه المعید المغنی فکل یوم هو فی شأن بل کل آن هو فی شأن مع أن کل الأزمنة و الزمانیات و الدهور و الدهریات بالنسبة إلیه کالآن و هذا أحد معانی قول العرفاء لا تکرار فی التجلی، س ره

و کل حرکة حادث و کذا کل جسم فهو حادث عندنا محفوف بالعدمین السابق و اللاحق کما مرت الإشارة إلیه و هذا غریب(2).

فإن قیل هذا التقدم أمر وهمی مقدر کما أن فوقیة العدم خارج العالم وهم محض فکما لا یلزم من تناهی المکان أن یکون عدمه فی مکان فکذلک لا یلزم من تناهی الزمان أن یکون عدمه فی زمان.

فنقول إن العقل یدرک ببداهته ترتبا بین وجود شی‌ء و عدمه حیث لا یجتمعان(3)و لیس ذلک الترتب بالعلیة لأن العلة و المعلول یجب أن یکونا معین- و لا بالطبع لأن المتقدم بالطبع لا یستحیل أن یقارن مع المتأخر بالطبع دفعة و


1) یعنی لا تتوهمن أن هذا قول بالقدم هیهات أین قدم الوجود من قدم من علیه الجود و قدم الإحسان من قدم المحسن إلیه و قدم الکلام الذی لا ینفد و لا یبید من قدم المخاطب و قدم النور الذی لا یجوز علیه الأفول کما قال الخلیل لا أحب الآفلین من قدم المستنیر الذی شأنه الأفول کما قیل

2) وجه غرابته کون هذا العالم الطبیعی حادثا زمانیا مع عدم وجود بدایة زمانیة له و لا نهایة زمانیة و السر فیه أن الطبیعة الجسمانیة إنما یرتسم عدم الزمانی بحرکة جوهر فی نفسها لا بأمر آخر خارج عن ذاتها، ط مد

3) سیما علی قول الخصم من مسبوقیة العالم بالعدم المتقدر بالزمان الموهوم سبقا انفکاکیا و جعله العدم بحکم وهمه فی عرض الوجود فحینئذ لزوم الترتیب واضح، س ره

ظاهر أنه لیس بالشرف و المکان فتعین أن یکون بالزمان و بالجملة نحن لا نعنی بالزمان إلا هذا النوع من الترتب فإن لم یحصل هذا الترتب فقد سلمتم أنه لیس وجود الزمان بعد عدمه و إن حصل کان عدم الزمان فی زمان البتة و أما الفرق بین ذلک و بین الأحیاز المتوهمة خارج العالم فهو أن الحیز فی کونه متناهیا لا یفتقر إلی حیز آخر و أما فی کونه محدثا فیتوقف علی مسبوقیته بالعدم.

فإن قال قائل إن هذا(1)یوجب أن یکون إله العالم زمانیا و أن یکون للزمان زمان آخر و یتسلسل الأزمنة إلی لا نهایة.

فنقول أما تقدم الله علی الزمان المعین فهذا یرجع إلی الزمان أیضا فإن ذاته تعالی و إن کان مقدسا عن التغیر متعالیا عن الزمان و ما معه معیة زمانیة یرجع إلی الفیئیة لکنه لما کان مع کل شی‌ء لا بمزاولة و لا بمداخلة فهو مع الزمان السابق معیة لا توجب تغیرا فیصدق علیه أنه یوجد قبل الزمان المعین کما یوجد معه و بعده و أما کون کل زمان(2)مسبوقا بزمان آخر بمعنی أن عدم کل زمان فی


1) هذان المحذوران نهضا من وجدان الترتیب فی المقامین و أما فی أجزاء الزمان فواضح و أما فیما بین إله العالم و کل حادث حادث فلأن ما مع المتقدم بالزمان متقدم بالزمان- فکما أن الترتیب بین العدم و الوجود فی العالم انجر إلی أن یکون العدم زمانیا کذلک الترتیب فی المقامین ینجر إلی لزوم المحذورین، س ره

2) هذا یدل علی تقریر آخر للإشکال الثانی غیر ما ذکرناه و هو أن کل زمان فرض مسبوق بعدم مقابل غیر مجامع فذلک العدم یستدعی زمانا و ذلک الزمان أیضا مسبوق بعدم مقابل و هو أیضا یستدعی زمانا و هکذا فأجاب بأن هذا التسلسل تعاقبی و أما علی ما قررناه من أخذ الترتیب و السبق بالزمان فی الزمان و أنه یلزم أن یکون لکل زمان زمان آخر فالتسلسل اجتماعی لاجتماع الظرف و المظروف و یلزم أیضا أن یکون الزمان قار الأجزاء و هی الأجزاء التی صارت ظرفا و مظروفا و الجواب حینئذ أن الترتیب المانع عن الاجتماع إن کان بالذات مانعا فتلک المرتبات أجزاء الزمان و لا تحتاج إلی زمان آخر و إن کان بالعرض مانعا- فهی زمانیات لا تجتمع باعتبار أزمنتها و ما نحن فیه من الأول فلا تسلسل اجتماعی و لا قرار أجزاء فی الغیر القار بالذات، س ره

زمان فهذا یوجب أن یکون قبل کل زمان زمان و قبل کل حرکة حرکة و قبل کل جسم جسم لا إلی نهایة فهذا التسلسل غیر ممتنع لأن منشؤه أن هذه الأشیاء- من الأمور الضعیفة الوجود التی یتشابک فیها الوجود بالعدم فکل وجود لفرد یوجب عدما لفرد آخر و کل عدم لفرد یوجب وجود الآخر فعدم الزمان لا یتحقق إلا فی الزمان.

فإن قال القائل المذکور وقوع المعیة بین الله و زمان یستدعی أن یکون المعان فی زمان آخر یقارنهما و کذا وقوع المعیة بین عدم الزمان و الزمان الذی یسبقه أو یلحقه یستدعی زمانا غیرهما.

فنقول وقوع المعیة الزمانیة بین شیئین لیس أحدهما نفس ذات الزمان المعین یوجب زمانا و أما المعیة بین الزمان و شی‌ء فلا یقتضی زمانا آخر إذ ما به المعیة هاهنا نفس الزمان المعین لأن تعینه بنفسه لأنه ضرب من الوجود یباین سائر الوجودات- فإن هذه الساعة لا یتصور إلا هذه الساعة و یستحیل وقوعها قبلها أو بعدها و کذا غیرها من أفراد الزمان و أجزائه فإن وجودها کما وقعت من الضروریات المجعولة جعلا بسیطا فإذن وقوع کل شی‌ء مع زمان لا یقتضی زمانا آخر و أما وقوع شی‌ء مع شی‌ء آخر لیس واحد منهما زمانا فإنه یستدعی وجود أمر ثالث هو جهة المعیة بینهما- و کذا القیاس فی التقدم و التأخر فإن الزمان لذاته یقتضی التقدم و التأخر لأن ذلک من لوازم ماهیته فکل زمان من الأزمنة قبل و قبلیته بالنسبة إلی آخر و کذلک بعد و بعدیته بالنسبة إلی آخر و مع و معیته بالنسبة إلی ما یقارنه.

و لیس لقائل أن یقول یلزم أن یکون الزمان من مقولة المضاف.

لأنا نقول هذا اشتباه وقع بین مفهوم الشی‌ء و وجوده فمفهوم الزمان من مقولة الکم و هو فی نفسه مقدار متصل غیر قار و لکن وجوده یتقدم لذاته علی شی‌ء و یتأخر لذاته عن شی‌ء و فرق بین ما المعقول منه یلزم منه معقولا آخر و ما وجوده یتعلق بوجود شی‌ء آخر أو بعدمه فالتقدم و التأخر یعرضان لماهیة الزمان لذاتها لأن

وجودها(1)وجود التقدم و التأخر و ماهیة التقدم و التأخر من مقولة المضاف لا وجود التقدم و التأخر بمعنی ما به التقدم و التأخر لا وجود نفس الإضافة.

و هاهنا إشکال آخر و هو أن أجزاء الزمان لا بد و أن تکون متخالفة الماهیة- مع أن أجزاء المتصل لا بد و أن تکون متشابهة و ذلک لأن کل جزء منه یقتضی لذاته مرتبته التی له من التقدم و التأخر فإن یوم الخمیس لا یمکن أن یکون یوم الأربعاء و لا یوم الخمیس الآخر قبله أو بعده فیعود المحالات.

و الجواب عنه أن تشابه أجزاء المتصل عبارة عن کونها بحیث لا اختلاف لها- فیما یقتضی ماهیة(2)الاتصال فإن کون بعض المتصل بحال و بعضه بحال آخر- یقتضیهما نفس التشابه و الاتصال من ضروریات نحو وجودها الاتصالی فکما أن کون کل جزء من أجزاء المکان الواحد بحال غیر حال صاحبه مما یقتضیه لذاته وحدة المکان و اتصاله فکذلک کون کل ساعة من الزمان بحال غیر حال سائر الساعات أمر یقتضیه وحدة الزمان و اتصاله

فصل (35) فی احتجاج من یضع للزمان بدایة

أن المثبتین للزمان بدایة احتجوا بأمور- الأول أن الحوادث الماضیة یتطرق إلیها الزیادة و النقصان و کل ما کان


1) فالمراد بقوله لذاتها ذات الزمان الوجودیة و هذا التعلق الوجودی مثل ما مر أن الأعراض و نظائرها یعتبر الإضافة فی وجودها و لیس شی‌ء منها إضافة مقولیة إذ لیست الإضافة فی مفهومها إلا نفس مقولة الإضافة و قوله و ماهیة التقدم جواب آخر و هو أن التقدم و التأخر اللذین یجعلان المتقدم و المتأخر مضافین ماهیتهما و مفهومهما لا وجودها- کما أن مبنی الجواب الأول أن الزمان یکون مضافا لو کان التعلق فی مفهومه لا فی وجوده- و قوله بمعنی ما به التقدم أی التقدم و التأخر الحقیقیان لا وجود نفس الإضافة المقولیة إذ لا وجود لها لاعتباریتها، س ره

2) إذ المنفی عن المتصل اختلاف أجزائه بالماهیة لاختلافها بالهویة، س ره

کذلک فله بدایة فللحوادث بدایة.

الثانی لو کانت الحوادث الماضیة غیر متناهیة لتوقف حدوث الحادث الیومی- علی انقضاء ما لا نهایة له فاستحال وجوده لکن التالی محال بالمشاهدة فکذا المقدم.

و الثالث أن کل واحد من الحوادث إذا کان له أول وجب أن یکون للکل أول.

و الرابع أن الحوادث الماضیة قد انتهت إلینا فلو کانت الحوادث الماضیة غیر متناهیة لکان الغیر المتناهی متناهیا هذا خلف.

و الخامس أن الأزل إما أن یوجد فیه حادث أو لم یوجد و الأول محال و إلا لم یکن الحادث حادثا و إن لم یوجد شی‌ء من الحوادث فی الأزل فوجد حاله لم یکن فیها شی‌ء من الحوادث موجودا فإذن کل الحوادث مسبوق بالعدم.

و السادس أن الأمور الماضیة قد دخلت فی الوجود(1)و ما دخل فی الوجود فقد حصره الوجود فیکون محصورا متناهیا فهی متناهیة.

و السابع أن کل واحد من الحوادث(2)إذا کان مسبوقا بالعدم الأزلی فإذا


1) أقول لما دخلت فی الوجود کانت غیر متناهیة إذ الوجود لیس متناهیا بمعنی السلب المقابل للإیجاب لا بمعنی عدم الملکة لأنه من خواص الکم فالدخول فی الوجود لیس کدخول المظروف فی الظرف بل التنور بنوره الغیر المحدود و لهذا قالوا کل موجود- من موضوعات مسائل العلم الإلهی فالدلیل مقلوب علیهم و أیضا قوله و ما حصره الوجود یکون متناهیا ممنوع إذ یجوز أن یوجد ما لا یتناهی و یکون فوق ما لا یتناهی ما لا یتناهی بما لا یتناهی مع أن الکل موجود، س ره

2) بیانه أنا إذا فرضنا جسما قدیما یکون محلا لحوادث لا أول لها کجسم الفلک لأوضاعه مثلا لزم أن یکون ذلک الجسم لا متقدما علی وجودها إذ لا أول لها و لا علی عدمها- لأن عدمها أزلی و قوله و یتقدم فی بعض النسخ مکرر و حینئذ لزم أولا اجتماع النقیضین- أما أنه لا یتقدم علی وجودها فلما ذکر و أما أنه یتقدم علیه فلأن ذلک الجسم مع عدمها الأزلی و ما مع المتقدم متقدم أو لأنه متقدم علی کل واحد فهو متقدم علی الکل إذ لا وجود للمجموع سوی وجود کل واحد أو لأن المجموع معا کل واحد و ثانیا محالا آخر و هو أنه لا یتقدم علی الحوادث و یتقدم علی العدم الأزلی المتقدم علی کل واحد منها و إنما یلزم تقدمه علی العدم لأن ما ثبت قدمه امتنع عدمه و العدم الأزلی ینقطع بوجود الحادث و عکس نقیضه أن کلما لم یمتنع عدمه لم یثبت قدمه فإذن یلزم تقدم ذلک الجسم علی ذلک العدم- بیان آخر أن ذلک الجسم لا یتقدم علی مجموع هذه الأمور و لکن یتقدم علی کل واحد منها- و قد مر أن کل واحد واحد علة للمجموع و العلة متقدمة علی المعلول و سیتضح فی رد الثامن- أن ما لا یخلو عن الحوادث یسبق آحادها فإنه من البین أنه متقدم علی کل واحد واحد منها- لکن لا بد من ارتکاب عنایة فی العبارة حینئذ و هی جعل کلمة من تلک الأمور بیانیة لکل واحد لکن الظاهر أن التکرار غلط من الناسخ و قوله و محال إلخ دلیل علی عدم تقدم ذلک الجسم علی العدم الأزلی بأنه إذا لم یتقدم ذلک الجسم علی المتأخر عن العدم الأزلی و هو وجود الحوادث فکیف یتقدم علی المتقدم علیها و هو العدم الأزلی فکأنه قال إذ محال إلخ، س ره

فرضنا جسما قدیما و فرضنا حوادث لا أول لها لزم أن یکون ذلک الجسم لا متقدما علی وجودها و لا علی عدمها و محال أن یکون الشی‌ء لا یتقدم أمورا و یتقدم علی ما هو سابق علی کل واحد من تلک الأمور لأنه یصیر حکم السابق و المسبوق فی التقدم حکما واحدا.

الثامن أن العالم لا یخلو عن الحوادث و ما لا یخلو عن الحوادث فهو حادث- فالعالم حادث فهذه وجوه ضعیفة الأساس فی حدوث ماهیة الزمان و الحرکة و ما یتعلق بهما.

أما ما یحتجون به أولا فهو مأخوذ من برهان تناهی الأبعاد حاصله(1)أنا نجمع دورات الماضی أو الأزمنة کالسنین أو عدد النفوس الماضیة ثم نضم إلیها من المستقبل دورة أو سنة أو نفسا أخری فنأخذها علی وجهها مبلغا و مع الزیادة مبلغا


1) لما کان ظاهر الحجة الأولی سخیفا لتطرق الزیادة و النقصان إلی الغیر المتناهی- کالمئات الغیر المتناهیة و الألوف الغیر المتناهیة قرره قدس سره بما تری و أجاب عنه بقوله و إذا علمت إلخ یعنی ما هو فی الخارج واحدا دائما إذ ما قبض و سلم الوجود لأهله لیس صرف و تسلیم بحت و إثبات الوجود له مغالطة ما فی الخیال بما فی العین و ما فی الخیال مبلغ محدود- لأن القوی الجسمانیة متناهیة التأثیر و التأثر و ما فی العقل مجرد لا یقبل التطبیق، س ره

آخر و نقابل بینهما بالتطبیق فلا بد من التفاوت فیزید أحد المبلغین علی الآخر بقدر متناه و ما زاد علی الشی‌ء بمتناه فهو متناه و إذا علمت أن الحرکات و الأزمنة و الحوادث لا کل لها و أنها یستحیل اجتماعها فکل ما یبتنی علی اجتماعها المستحیل لا یصح و إنما صحت اللانهایة فی الأزمنة و الحرکات لاستحالة اجتماعها و مبنی إثبات الزمان و الحرکة و کذا اتصالهما و تمادیهما علی عدم الاجتماع فی الوجود و اقتضاء وجودهما اللاحق العدم السابق و بالعکس(1)و اقتضاء العدم السابق الوجود اللاحق و بالعکس فکیف یصح فرض اجتماعهما المستحیل لیمنع بوقوع الاجتماع المستحیل اللانهایة التی صحتها لاستحالة شی‌ء فهو فرض شی‌ء علی المستحیل من جهة استحالته- و هو غیر صحیح.

و أما ما احتجوا به ثانیا فیقال فی دفعه إن الممتنع من التوقف علی الغیر المتناهی هو ما یکون الشی‌ء متوقفا علی ما لا یتناهی و لم یحصل بعد و ظاهر أن الذی لا یکون إلا بعد وجود ما لا یتناهی فی المستقبل لا یصح وقوعه فأما فی الماضی فلم یکن حاله فیها الغیر المتناهی الذی یتوقف علیه حادث معدوما ثم حصل و حصل بعده الحادث الذی یتوقف علیه إذ ما من وقت یفرض إلا و کان مسبوقا بما لا یتناهی- و إن أرید بهذا التوقف أنه لا یقع شی‌ء من الحوادث إلا بعد ما لا یتناهی فهو نفس محل النزاع فکیف یجعل حجة علی بطلان نفسه.

و أما ما ذکروه ثالثا فهو مغالطة(2)نشأت من إجراء حکم کل واحد علی


1) فی الأول إن أرید به اقتضاء العدم إلخ فهو الفقرة الثانیة و إن أرید به اقتضاء الوجود السابق للعدم اللاحق فهو مدلول العکس الثانی بهذا المعنی، س ره

2) الأولی أن یقال لما لم یکن للکل وجود سوی کل واحد فالکل فی عین کونه غیر متناه له أول بل أوائل کما مر أن السلسلة الغیر المتناهیة لیست معلولة واحدة بل معالیل و علته علات و أما إجراء حکم کل واحد علی الکل فلیس مغالطة مطلقا کما فی المتصلات فإن کل جزء منها متصل و الکل متصل أیضا و کالحکم بالإمکان علی کل ممکن و علی الکل أیضا و لهذا یباهی و یبتهج قدس سره بإثبات الحدوث لکل العالم الطبیعی بأن کل واحد واحد حادث متجدد ذاتا و صفة محفوف بالعدمین فکله و کلیه کذلک و لو لا ما ذکرناه لکان هذا تحکما و السر فیه أن الجزء فی المتصلات جزئی و کلما صح علی الفرد صح علی الطبیعة و أنه لا وجود للکلی سوی وجود أشخاصه و لا للکل سوی وجود أجزائه- نعم المغالطة فیما إذا حکم علی الکل بما ینافی فرض الکلیة مثل أن یقال کل واحد من السلسلة جزء منها فالکل جزء منها إذ عدم کون السلسلة جزء منها من ضرورات فرض کلیتها، س ره

الکل و مما لهم أن یتفطنوا له للاحتجاج به أن النفوس الناطقة الماضیة مجموعها- یجب أن یکون مسبوقا بالعدم إذ لیس فیها إلا حادث فکذلک المعلول(1)الذی هو المجموع هذا و إن کان أقرب مما سبق إذ لیس اقتصارا علی مجرد تعدیة حکم کل واحد علی الکل بل استدلال بحدوث العلة علی حدوث المعلول إلا أنه لا ینجع غرضهم من هذا فإن حدوث مجموع النفوس بما هو مجموع لا یستلزم حدوث الزمان و ما فیه فکل وقت یحدث(2)

ُ جهان کلست و در هر طرفة العین عدم گردد و لا یبقی زمانین

. و الأول أحق و ألیق بمذهب المصنف قدس سره و الثانی أنسب بقوله فکل وقت یحدث للنفوس مجموع آخر، س ره

للنفوس مجموع آخر و کذا العالم بجملته یحدث کل

1) له وجود علی حدة کما هو مذهب الأکثر و أما علی رأی المصنف قدس سره فلا معلولیة للمجموع علی حدة إذ لا وجود له علی حدة، س ره

2) أی یحدث مجموعات غیر متناهیة بلا بدایة زمانیة و لا نهایة زمانیة فالمراد بکل مجموع مجموع النفوس المفارقة الماضیة الغیر المتناهیة فإن النفس الناطقة علی ما قرر فی المنطقیات من الکلیات الغیر المتناهیة الأفراد بالفعل علی مذهب الحکماء و إنما تصیر مجموعا مجموعا جدیدا فی وقت وقت بانضمام جم غفیر من النفوس الطارحة لجلابیب الأبدان بالموت فی أصقاع العالم فی کل وقت و بانضمام مثلها من النفوس المتعلقة بها لأنه تعالی کل یوم فی شأن بل کل آن یمیت قوما و یحیی آخرین و قوله و کذا العالم بجملته یحدث کل حین یحتمل وجهین أحدهما تنزیله علی ما هو التحقیق من ثبوت الحرکة الجوهریة و تجدد الطبائع و ثانیهما تنزیله علی ما قال الشیخ محمود الشبستری فی گلشن راز من أن العالم مجموع الأجسام و الجسمانیات و الکل کما یرتفع بارتفاع جمیع أجزائه کذلک یرتفع بارتفاع بعض أجزائه فی کل حین یرتفع أشیاء من العالم ففی کل حین ینعدم عالم و یوجد عالم آخر و إلیه أشار الشیخ بقوله-

حین و لا یدل هذا علی نهایة أعداد الحوادث التی کل منها فی وقت و الجواب عما ذکروه رابعا أن انتهاء الحوادث إلینا یقتضی ثبوت النهایة لها- من هذا الجانب الذی یلینا و ثبوت النهایة من جانب لا ینافی اللانهایة من جانب آخر فإن حرکات أهل الجنة لا نهایة لها مع أن فی جانب البدایة لها نهایة.

و الجواب عما ذکروه خامسا أن الأزل لیس وقتا محدودا له حالة معینة بل هی عبارة عن نفی الأولیة فالحادث الزمانی الذی یسبقه العدم یمتنع وقوعه فی الأزل(1)مع أنه یحسم مادة الوهم بالمعارضة بالصحة بأن یقال صحة حدوث الحوادث هل کانت حاصلة فی الأزل أم لا فإن کانت حاصلة فأمکن حدوث حادث أزلی و ذلک محال و إن لم یکن فللصحة مبدأ و هو محال و لما لم یکن هذا الکلام قادحا فی الصحة أعنی


1) أی یمتنع اتصافه بأن لا أول له و مع ذلک لا نهایة للکل و لا بدایة زمانیة لها- و لیست أزلیة إذ لها أوائل بحسبها فلم یوجد وقت محدود یکون خالیا عن الحوادث لأن الأزل أمر سلبی و الوقت وجودی و هذا الجواب أوفق بمذاق الخصم و الجواب الأشمخ الأعذب أن الأزل ربما یطلق علی ما قدم من الزمان الماضی و هذا ما أراده المستدل و هو فی الحقیقة مثل هذا الزمان من کونه کما متصلا غیر قار بالذات و لا یلیق بجناب القدس حیث یقال وجوده و صفاته فعله أی فاعلیته فی الأزل و یطلق علی ما هو جار مجری الوعاء للوجود الذی هو فوق التمام الذی هو مبدأ السلسلة النزولیة کما أن ما یجری مجری الوعاء لهذا الوجود من حیث إنه منتهی السلسلة العروجیة هو الأبد و کما أن الوجود المنبسط بما هو ظهوره من صقعه کذلک جمیع الأوعیة من الدهر و الزمان و الآن من صقع ما هو کالوعاء فنسبة الأوعیة نسبة ذویها و یطلق علی ما هو جار مجری الوعاء المطلق الوجود المتقدم بالحق و الحقیقة- علی الخصوصیات و التعینات من غیر تقییده بعنوان مبدإ المبادی و غایة الغایات إذ التوحید إسقاط الإضافات و الشمول هنا أظهر و أجلی فکون الأزل فی هذین الإطلاقین لیس وقتا محدودا إنما هو لإحاطته بکل الأوعیة من الدهور و الأزمنة من الماضیات و الغابرات إحاطة الوجوب و الوجود بالماهیات و بهذین الإطلاقین یجعل ظرفا فی کلام الله تعالی و نوابه من أنبیائه و أولیائه لذاته و صفاته و فاعلیته و مثله الکلام فی السرمد، س ره

القدرة(1)فکذا هاهنا.

و عما ذکروه سادسا(2)أن المراد بالحصر أن یکون للشی‌ء طرف و نحن نسلم أن الحوادث محصورة من الجانب الذی یلینا ثم نعارض ذلک بصحة حدوث الحوادث- و عما ذکروه سابعا أنه إن عنیتم بما ذکرتم أنه یکون الجسم موصوفا بکل الحوادث(3)و یکون موصوفا بعدمها معا فذلک باطل لأن الحوادث لیس لکلیتها وجود حتی یکون الجسم موصوفا بها و إن عنیتم به أنه فی کل وقت من الأوقات- یکون موصوفا بواحد منها فهو فی ذلک الوقت لیس موصوفا بعدم ذلک الحادث بل بعدم غیره من الحوادث فلا تناقض فیه لعدم وحدة المحمول.

و عما ذکروه ثامنا و هو قریب المأخذ مما سبق أن فی مقدماته علی الوجه الذی اشتهر بینهم وجوها من الخلل.

أما المقدمة الأولی و هو قولهم العالم لا یخلو عن الحوادث إذا عنی بالعالم مجموع الأجسام فإنه لا یخلو عن الحرکات و غیرها و إن عنوا به المجموع(4)بما


1) إشارة إلی أن محذوریة کون الصحة ذات مبدإ لأجل لزوم کون القدرة الواجبة ذات مبدإ لأن صحة حدوث العالم و صدوره و صحة لا صدوره تفسیر قدرة الباری تعالی عند المتکلمین فیلزم حدوث قدرته کما هو مذهب الکرامیة و الأشاعرة و المعتزلة یتحاشون عنه و عندی أن هذا تطویل للمسافة بل توهین للمعارضة لأنه غیر مسلم عند محققیهم فإن الصحة صفة العالم و القدرة صفة الباری تعالی فکیف یفسر إحداهما بالأخری فالأولی أن یقال الصحة هی الإمکان و کون الإمکان ذا بدو باطل إذ فرقوا بین إمکان أزلیة الحادث و أزلیة إمکانه فحکموا بصحة الثانیة، س ره

2) قد حمل حصر الوجود فی کلام المستدل علی حصر الوجود الحالی للأمور الماضیة- لأنه طرفها فأجاب بما أجاب و علی هذا یصیر مال السادس و الرابع واحد فلیحمل علی ما ذکرناه سابقا، س ره

3) لما حمله علی ظاهر إحدی النسختین و لا محذور فی عدم تقدم ذلک الجسم لأنه مطلوب الخصم حمله علی الاتصاف بالنقیضین و فیه ما فیه و ما ذکرناه أدق و أولی، س ره

4) فرد خفی و الفرد الجلی کل فرد فرد من الحوادث الیومیة، س ره

هو مجموع فقد مر أن ذلک و إن کان صحیحا فإن لأعداد الحوادث فی کل حین مجموع آخر لکن لا ینفعهم و إن عنوا به کما یقولون ما سوی الواجب الوجود- فالبرهان قائم علی أن فی الموجودات الممکنة أمورا لا تتغیر أصلا فیکون المقدمة الأولی منقوضة باطلة.(1)و أما المقدمة الأخری و هی أن ما لا یخلو عن الحوادث فهو لا یسبقها(2)ففیها خلل إن أرید ما لا یسبق آحادها فإنه من البین أنه متقدم علی کل واحد واحد من الحوادث بالضرورة(3)و إن أرید به أنه لا یسبق جمیع الحوادث فالحوادث لا جمیع لها أصلا حتی یسبقها شی‌ء فقولهم إن ما لا یسبق الحوادث فهو حادث عین محل النزاع فإن علی مذهب الخصم لا یصح خلو الأجرام الفلکیة عن الحرکات أصلا و لا یسبقها سبقا زمانیا أی ما خلت عن آحاد الحرکات قط و إن کان المتحرک یتقدم علی الحرکة تقدما ذاتیا فیحتاجون هاهنا إلی الرجوع إلی إثبات نهایة الحوادث و قد سبق الکلام فیه فهذا ما وقع من الأبحاث و المناقضات بین الطرفین- و نحن بفضل الله و توفیقه قد أوضحنا هذا السبیل و کشفنا عن وجه المطلوب من حدوث العالم و مسبوقیة کل شخص من الأجسام و طبائعها و نفوسها و أعراضها بالعدم الزمانی السابق علیها و صححنا هاتین المقدمتین(4)أعنی کون جواهر العالم


1) هذا یرد علی محققیهم لا علی من لا یقول منهم بالعقول المفارقة فإن مرادهم من العالم واحد سواء أطلقوا العالم و أرادوا به العالم الطبیعی أو أطلقوا و أرادوا به ما سوی الله تعالی، س ره

2) و تعبیر المصنف قدس سره بذلک إشارة إلی دلیله إذ لو لم یکن حادثا لسبقها و انفک عنها هذا خلف، س ره

3) و السر فیه عدم تناهی الحوادث التی لا یخلو الموضوع عنها إذ لو کانت متناهیة لم یتقدم الموضوع علی الحادث الذی فی ضمنه متقدم علی البواقی بخلاف ما إذا کانت غیر متناهیة فإنه إذا کان الموضوع متقدما علی فرد کان متقدما علی ذلک المتقدم فی ضمن فرد سابق علیه و هکذا بالغا ما بلغ، س ره

4) أی الدلیل الثامن صحیح عندنا أیضا و هو أمتن أدلتهم و فی الکتب مذکور و بینهم مشهور و لکن علی الحدوث التجددی الذاتی لا علی الکون بعد أن لم یکن مطلقا- إذ لا یتناهی الحرکات الحادثة کل منها، س ره

لا یخلو عن الحوادث لذاتها و کل ما لا یخلو عن الحوادث لذاته فهو حادث زمانی- فالعالم بجمیع ما فیه حادث و قد سبق بعض ما یحتاج إلیه هذا المرام و بقی البعض و له موعد و سنعود إلیه إن شاء الله تعالی.

و اعلم أن أکثر الناس یصعب علیهم الإعراب عن مذهبهم و عن محل الخلاف فإنهم إذا قالوا العالم حادث فإن سئل عنهم ما أردتم بذلک وقعوا فی الحیرة لأنهم أن عنوا به أنه محتاج إلی الصانع المؤثر فخصمهم قائل به علی أتم وجه و آکده لأنه قائل بافتقاره إلی المؤثر حدوثا و بقاء ذاتا و صفة و إن عنوا به أن العالم یسبقه عدم زمانی فلا یمکنهم الاعتراف به لأن العالم جملة ما سوی الله عندهم و الزمان من جملة العالم فکیف یتقدم الزمان علی العالم لیکون تقدم العدم علیه تقدما زمانیا و إن أفصحوا عن مذهبهم بأن العالم لیس بقدیم فیقول الفیلسوف إنه لیس بقدیم لأنه لیس بواجب الوجود و إن عنوا أن العالم لیس بدائم فیقال ما ذا أردتم بذلک فإن الدائم قد یعنی به معنی عرفی و هو مستمر الوجود زمانا طویلا و دوام العالم بهذا المعنی لا نزاع فیه فی المشهور لدی الجمهور و إن عنوا به أنه کان وقت لم یکن فیه العالم فهو مخالف لمذهبه إذ لیس قبل العالم وقت لم یکن فیه العالم إذ هو بمنزلة قوله قبل الوقت وقت لم یکن فیه وقت و إن قال واحد منهم أردت به أنه لیس بأزلی- یستفسر الأزلی و عاد التردید و المحذور المذکور و إن قال الذی فی الذهن(1)متناه یسلم له أن القدر الذی فی ذهنه من أعداد الحرکات متناه و لکن لا یلزم من ذلک(2)توقف وجود العالم علی غیر ذات الباری ثم إذا فرض لها مجموع ما(3)فهی


1) أی الوجود الرابطی من العالم للذهن و بعبارة أخری الذی فی عالم العالم، س ره

2) هذا ما سنذکره أن مرجع قول إحدی الخصمین أنه توقف العالم علی غیر ذات الله- و أنه لیس یغنی فی الإیجاد تعالی عن ذلک علوا کبیرا و أیضا لا یلزم أن یکون الوجود النفسی من العالم متناهیا بل هو غیر متناه تعاقبی، س ره

3) أی فی الذهن من صورها الخیالیة و أما العقلیة فهی مجردة لیست من العالم الطبیعی فلا یوصف بالحدوث الزمانی و لا بالتناهی فإن التناهی و عدمه الشأنی من خواص الکم أو فی الخارج فهی أیضا متناهیة لأن ما مضی معدوم و کذا ما یأتی إلا أن هنا مجموعات غیر متناهیة تعاقبا لا مجموع واحد کما مر، س ره

أیضا حادثة و إن قال أعنی بالحدوث أنه کان معدوما فوجد إن أراد بمفهوم کان السبق الزمانی فهو مع کونه متناقضا یخالف مذهبه(1)لاستدعائه وجود الزمان قبل العالم و هو من جملة العالم و إن أراد به السبق الذاتی فخصمه قائل به فإن الفیلسوف معترف بأن عدم الممکن یتقدم علی وجوده تقدما ما(2)و إن قال إن الباری مقدم(3)علی العالم بحیث یکون بینه و بین العالم زمان فلیس هذا مذهبه إذ لیس قبل العالم شی‌ء عنده غیر ذات الباری و هو مذهب الحکیم بعینه فیتعین التقدم الحقیقی(4)الذی هو فی الحقیقة تقدم فلا یتعین النزاع هاهنا إلا أن یقول أحد الخصمین(5)إنه


1) إذ کلمة کان مادتها تدل علی الوجود و هیئتها علی الزمان و لو جعل کان أداة- و المعنی عدم فوجد خالف مذهبه کما هو مقتضی فاء التعقیب، س ره

2) لأنه ذاتی فإن الممکن من ذاته أن یکون لیس و من علته أن یکون أیس و ما بالذات متقدم علی ما بالغیر و أیضا هو معترف بمسبوقیته بالعلة، س ره

3) و مثله ما قال العلامة جمال الدین الخوانساری ره إنه لا بد علی طریقة الملة- أن یکون بینه و بین العالم انفصال و یرد علیهما أنه یلزم تجدید وجود الواجب تعالی و کیف یکون الوجود الصرف المحیط فی عرض العالم، س ره

4) کما قالوا إن التقدم مقول بالتشکیک علی أقسامه و أحق أقسامه بإطلاق التقدم علیه هو التقدم بالعلیة، س ره

5) و أیضا إلا أن یقول أحدهما إن فیض الله تعالی لا ینقطع و کلماته لا تنفد و لا تبید و لم یمسک و لن یمسک عن الجود و لا یزیده کثرة العطاء إلا جودا و کرما و یداه مبسوطتان ینفق کیف یشاء و إنی لا أحب الآفلین و لا المستحدثین لکن المستفیض منقطع و المخاطب نافد بائد المستعطی محدود داثر و المستنیر أقل و بالجملة ما هو هو و ما من صقعه قدیم و المراد و ما من ناحیتها حادثة و یقول الآخر بمقابلات هذه فی الحق تعالی و حینئذ یتبین المعطل من غیر المعطل و أیضا یتبین المجسم من غیره لأن هذه القدرة قوة و القوة حاملها المادة و أیضا یتبین المؤمن من الکافر کفر التهود و قال تعالی قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ الآیة فالقول الفحل بالحدوث أن یجمع بین الأوضاع فیجمع بینه و بین توصیفه تعالی- بالأسماء و الصفات العلیاء کما ذکرناه سابقا، س ره

توقف العالم علی غیر ذات الله و لم یکف فی وجوده ذاته و صفاته و یقول الآخر یکفی- و حینئذ یتبین المشرک من غیر المشرک و اعلم أن مسألة إبطال التعطیل و إثبات الصانع المبدع الذی یفید الموجودات- من دون سانح علی ذاته و حادث یصیر ذاته محلا له من أعظم المهمات و أفضل العلوم و المسائل فإن من لم یعرف توحیده فی الفعل(1)لم یعرف توحیده فی الذات و لا فی صفة وجوب الوجود و لا القدرة(2)و لا العلم و لا الإرادة و لا الحکمة و لا غیره من الصفات و إذا علم الإنسان هذه المسألة و علم وجود النفس و بقاءها و کیفیة معادها و رجعاها بعد ما عرف مبدأها و فاعلها و وحدانیته فقد حصل من العلم شیئا عظیما- و لا یبالی بما یفوته من العلوم و المسائل و هذه المسألة إذا عرفت و أحکمت و علمت أسباب حدوث الحادثات و دثور الداثرات و أن هویات الأجسام و طبائعها متجددة لحظة فلحظة کما أشار إلیه القرآن و قومه البرهان من غیر أن یختل بها قاعدة حکمیة- فقد تمهدت قواعد الوصول إلی عالم الکشف و الشهود العقلی تمهیدا بأوضح طریقة


1) له وجهان أحدهما و هو الأنسب بالمقام أن عدم توحیده فی الفاعلیة عدم توحیده فی الذات إذ الخاطر الحادث و الإرادة الحادثة أو نحو ذلک شریک فی فاعلیته للعالم الحادث و لا بد أن تکون هذه واجبة الوجود مع حدوثها إذ لو استندت إلی الواجب تعالی- أو واجب وجود آخر قدیم لم یکن العالم حادثا و ثانیهما أن عدم توحید الفعل بمعنی المفعول عدم توحید الذات لا یستلزمه تعدد الجهة فی الذات المتعالیة إذ الواحد لا یصدر عنه إلا الواحد، س ره

2) أو لأنها کمشیة أحدیة التعلق و لا العلم أنه فعلی و لا الإرادة أنها نافذة و أن واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات و أن من أحب شیئا أحب آثاره- و لا الحکمة أنها فی الإجادة و الإفاضة لا الإمساک فیداه مبسوطتان ینفق کیف یشاء و لا غیرها من الغنی و التمامیة و التکلم و أنه ما نفدت کلماته و لا یجوز الصمت علیه إلی غیر ذلک، س ره

و أحکم سبیل و الناس یتحیرون فی أن الواجب الوجود إذا لم یتغیر و لم یسنح له صفة فکیف یحصل الحوادث و لا یکون الإنسان معتمدا إلیه فی البحث ما لم یتیقن هذه المسألة و أخواتها و إذا ثبت مسألة العلة و المعلول صح البحث و إن ارتفعت ارتفع مجال البحث و مع القدرة العبثیة الجزافیة لا یبقی للباحث کلام و لا یثبت معها معقول أصلا.

قال بعض العرفاء قول القائل العالم قدیم بالزمان هوس محض لا طائل تحته- إذ یقال له ما الذی یعنی بالعالم فأما أنه یقول عنیت به الأجسام کلها کالسماوات و الأمهات و أما أنه یقول عنیت به کل موجود سوی الله فإن عنی بذلک المعنی الثانی فعلی هذا کثیر من الموجودات المندرجة تحت لفظ العالم غیر متوقف الوجود(1)علی الزمان و إن عنی به المعنی الأول فلم یجز أیضا لأن معناه أن الأجسام موجودة- مذ کان الزمان موجودا و هذا مشعر بأن الزمان(2)سابق علی الأجسام فی الوجود و لیس کذلک فإن الأجسام سابقة الوجود علی الزمان و الزمان متأخر عنها و إن کان ذلک بالرتبة و الذات و إن قال لیس المراد هذا و لا ذاک فنحن لا نعلم من قوله إلا ما فهمنا و قد تکلمنا علی ما فهمناه و أما ما لم نفهمه من مقصده فالکلام علیه من شأن العمیان و إن زعم أن الأجسام موجودة منذ کان الحق موجودا فهو خطأ عظیم لأن الأجسام لا توجد أصلا حیث یوجد الحق لا الآن و لا قبله و لا بعده و من صار إلی أن العالم موجود الآن مع الحق فهو مخطی‌ء خطأ عظیما فحیث الحق بأحدیة ذاته لا زمان و لا مکان و إن لم یخل منه زمان و لا مکان و لا ذرة من ذرات العالم


1) بناء هذا علی أن معنی قولهم العالم قدیم بالزمان أنه قدیم بزمانه و لا زمان للمفارقات المحضة و الجواب أن معنی هذا القول المشهور لو أرید بالعالم جمیع ما سوی الله- مبنی علی التغلیب أو المراد بالزمان المعنی الأعم من الدهر إذ الدهر روح الزمان و کذا قولهم العقول قدیمة بالزمان یراد به الدهر أو الباء فیه للمصاحبة أی مصاحبة العلة للمعلول کالمعیة القیومیة و المقصود أنها محیطة بجمیع الزمان، س ره

2) هذا مفهوم ضعیف لا یعبأ به فی العلوم الحقیقیة، س ره

فهو مع کل ذرة لکن لا ممکن و لا غیر معه(1)

ُ آنجا که توئی چو من نباشد کس محرم أین سخن نباشد

، س ره

فهو سابق الوجود علی وجود العالم- کما أنه سابق الوجود علی وجود صورة هذه الکلمات المسطورة فی هذا الکتاب مثلا من غیر فرق أصلا و من فرق بینهما فهو بعد فی مضیق الشبه و لم ینزه الحق عن الزمان کما لم ینزه عن المکان عند العوام الذین یزعمون أنه جسم مکانی کسائر المحسوسات فهو بعید عن الإیمان الحقیقی الحاصل للعارف فی أول سلوکه و هو أنه تعالی سابق علی المستقبل من حیث سبقه علی الماضی من غیر فرق و هذا یقینی عند العارف و إن کان کثیر من العلماء عاجزین عن درکه انتهی.

أقول إن ما ذکره هذا العارف غیر کاف فی باب حدوث العالم إذ القائلون بقدم الأجسام الفلکیة و أمهات العناصر قائلون بأن نسبته تعالی إلی المستقبل کنسبته إلی الماضی و لیسوا عاجزین عن إدراک کل ما أفاده حتی قوله إن الأجسام لا توجد حیث یوجد الحق الأول لا هذا الآن و لا قبله و لا بعده و هکذا کل معلول بالقیاس إلی موجده و مع ذلک ذهبوا إلی تسرمد الأفلاک و غیرها(2)و لهم أن یفسروا قدم الأجسام بأن وجودها غیر مسبوق بعدم زمانی فلا یرد علیه ما أورده أصلا فالمصیر فی هذه المسألة إلی ما حققناه و تفردنا بإثباته فی هذه الدورة الإسلامیة إذ حکماء الإسلام و سائر العلماء لم یصلوا إلی کنه هذا المرام و إلا لاشتهر منهم ذلک لأن الدواعی کانت مستوفرة علیها فی هذه الأزمنة و أقرب ما وقع الاحتجاج به فی هذا الموضع قول بعض المتقدمین من النصاری و هو أن العالم متناهی(3)القوة و کل


1) و لهذا فالأشیاء منتسبات إلیه تعالی و لا نسبة له إلیها بیت- 164

2) أی کل فلک أو فلکی قدیم نوعه بشخصه لأن کل نوع هناک منحصر فی شخصه- و أما العنصر و العنصری فقدیمان بالنوع خاصة لأن کل نوع هاهنا محفوظ بتعاقب أشخاصه- و الهیولی المشترکة العنصریة عندهم قدیمة بشخصها لأن نوعها منحصر فی شخص، س ره

3) ذاتا و تأثیرا و تأثرا أما تناهی القوة ذاتا فلأن کل قوة جسمانیة منطبعة فی محلها حلولا سریانیا فتقدر بقدره و تمسح بمساحته فتصغر بصغره و تکبر بکبره و تتناهی بتناهیه و أما تناهیها فی التأثیر و التأثر فسیأتی، س ره

متناهی القوة متناهی البقاء فیستحیل أن یکون أزلیا فالعالم یستحیل أن یکون أزلیا و لا یرد علیه ما أورده صاحب المطارحات بأنا نقرر أن العالم متناهی قوة البقاء- لکنه غیر متناهی البقاء لا لذاته و لا لقوته بل لأن علته دائمة و هی یمدها بالقوة الغیر المتناهیة الآثار و الحرکات و غیرها أقول قوله غیر متناهی البقاء لا لذاته و لا لقوته- کلام مجمل مغلط لأنه إن أراد به أنه بحسب ماهیته الإمکانیة لیس ذا قوة البقاء بل بوجودها الفائض علیها من الواجب یبقی و یدوم فلعل هذا غیر مقصود المستدل إذ ربما ادعی أن وجود هذه الجواهر الجسمانیة متناهی القوة لا أنها من حیث ماهیاتها لیست ذات قوة غیر متناهیة کیف و هی بحسب ماهیاتها لیست بموجودة فضلا عن کونها غیر متناهی القوة و إن أراد به أن ذاتها الوجودیة و هویتها الصادرة عن الجاعل ابتداء لیست بلا متناهی القوة إلا أنه یستمد من العلة الدائمة القوی و الآثار فنقول هذا یمکن علی وجهین.

أحدهما أن وجودها الشخصی(1)المتناهی فی القوة و القدرة لا یبقی دائما- لکن یصدر منه الآثار و الأفاعیل الغیر المتناهی بإمداد المبدإ العالی کما یدل علیه ظاهر کلامه و هو فاسد فإن وجود الأعراض و الآثار و الأفعال اللاحقة للشخص تابع لوجوده و الشخص الجوهری أقوی فی الوجود من جمیع ما یتبعه و فیض الوجود لا یصل إلیها إلا بعد أن یمر علی المتبوع الملحوق به ما یتفرع علیه فعدم تناهی الآثار(2)و المعالیل یستلزم عدم تناهی العلة المتوسطة سواء کانت فاعلا قریبا- أو قوة قابلیة أو آلة أو موضوعا و لا ینتقض ما ذکرناه بالهیولی الأولی التی تقبل آثارا غیر متناهیة لأنها لا تقبل هذه الآثار إلا بورود الاستعدادات و القوی الغیر المتناهیة- و لیست وحدتها الباقیة إلا وحدة مبهمة تتجدد فی کل حین بتجدد الصور و القوی- و ثانیهما أن وجودها فی کل وقت و إن کان متناهی القوة إلا أنه یفیض من


1) أی بنحو الثبات بناء علی نفی الحرکة الجوهریة و بنحو الوحدة العددیة بناء علی نفی المراتب لذلک الوجود، س ره

2) هذا دفع لهذا الوجه لیبقی الوجه الثانی، س ره

المبدإ فی کل وقت علی مادتها قوة أخری و هویة غیر التی فاضت أولا فهذا قول بحدوث العالم و دثوره فیکون کل شخص منه مسبوقا بعدم زمانی أزلی و هو عین مقصود القائل المنتحل بإحدی الملل الثلاث أعنی التهود و التنصر و الإسلام نعم لو منع قول القائل إن العالم متناهی القوة بأن من العالم ما لا یتناهی قوته کالمفارقات المحضة لکان له وجه إلا أنک ستعلم من طریقتنا أن الصور المفارقة لیست بما هی مفارقة- من جملة ما سوی الله فلا یقدح قولنا العالم و جمیع ما فیه متناهی القوة غیر باق و لا دائم بالعدد بل بالمفهوم و المعنی دون الوجود الشخصی و الهویة

فصل (36) فی حقیقة الآن و کیفیة وجوده و عدمه

اعلم أن الآن یکون له معنیان أحدهما ما یتفرع علی الزمان و الثانی ما یتفرع(1)علیه الزمان أما الآن بالمعنی الأول فهو حد و طرف للزمان المتصل فالنظر فی کیفیة وجوده و کیفیة عدمه.

أما کیفیة وجوده فلما علمت أن الزمان کمیة متصلة و کل کمیة متصلة فإنها قابلة لتقسیمات غیر متناهیة بالقوة لا بالفعل إلا بواحد من الأسباب الثلاثة- القطع و اختلاف العرض و الوهم لکن حصول القطع ممتنع(2)فی الزمان لما عرفت- فبقی الإمکان لأحد وجهین آخرین و ذلک بموافاة الحرکة أمرا دفعیا کحد مشترک حدا مشترکا غیر منقسم کمبدإ طلوع أو غروب و إما بحسب فرض الفارض بقوته الوهمیة.

و إما کیفیة عدمه فالکلام یستدعی تمهید قاعدة أفادها الشیخ فی الشفاء و غیره


1) و یقال له الآن السیال و هو الراسم للزمان کالحرکة التوسطیة الراسمة للقطعیة، س ره

2) لأن قطع الزمان مستلزم لقطع الحرکة الفلکیة و قطع الحرکة الفلکیة مستلزم لسکون الفلک و هو محال و أیضا قطع الزمان فی القوة انقطاع الفیض، س ره

و هی أن وجود الشی‌ء(1)الواحد الزمانی أو عدمه إما أن یکون دفعیا بأن یحصل- أو یعدم دفعة فی آن یختص به فإن استمر(2)کان ذلک الآن أول آنات حصول الوجود أو العدم و إن لم یبق(3)کالأمور الآنیة کان مجرد ذلک الآن لا غیر ظرف الحصول- و أما أن یکون تدریجیا بأن یکون الشی‌ء الوحدانی له هویة اتصالیة لا یمکن أن یتحصل إلا فی زمان واحد متصل علی سبیل الانطباق علیه و یعبر عن ذلک بالحصول علی سبیل التدریج و لا یلزم أن یکون حصول ذلک الشی‌ء حصول أشیاء کثیرة فی أجزاء ذلک الزمان لأنه من حیث هویته لیس بملتئم عن أشیاء کثیرة بل هو شی‌ء واحد- من شأنه قبول القسمة إلی أجزاء فهو قبل عروض القسمة لیس إلا شیئا واحدا منطبقا علی زمان واحد و لا یکون لذلک طرف یوجد هو فیه لأن وجوده ممتنع الحصول- فی طرف زمان أو حد من حدوده بل واجب أن یحصل مقارنا لجمیع ذلک الزمان- و أما بعد عروض القسمة فیکون حصول أجزائه فی أجزاء ذلک الزمان شیئا بعد شی‌ء- فهذا الحاصل أعنی ما یکون له حصول واحد تدریجی لا یکون له آن ابتداء الحصول- بل ظرف حصوله إنما هو الزمان لا طرفه و إما أن یکون زمانیا(4)بأن یکون حصول الوجود أو العدم فی نفس الزمان لا فی طرفه و لا فیه علی سبیل الانطباق علیه إذ لا یکون للشی‌ء الحاصل هویة اتصالیة ینطبق علی الزمان بل إنما یختص حصوله بذلک


1) أعم من أن یکون زمانیته بأنه فی نفس الزمان أو أنه فی طرفه الذی هو الآن- فإن ما فی الآن أیضا زمانی لأن الآن طرفه و حینئذ فصح کون الزمانی مقسما للآنی و الزمانی- بالمعنی الأخص، س ره

2) کالمماسة التی تبقی زمانا، س ره

3) کالوصولات إلی حدود المسافة حین الحرکة، س ره

4) و التقسیم الأوفی لکون الشی‌ء وعاء من الأوعیة أن الشی‌ء إما فی السرمد کواجب الوجود تعالی شأنه و إما فی الدهر الأیمن الأعلی کالعقول و إما فی الدهر الأیمن الأسفل کالنفوس الکلیة و إما فی الدهر الأیسر الأعلی کالمثل المعلقة و إما فی الدهر الأسیر الأسفل کالطبائع الکلیة و الدهریة و إما فی الآن و إما فی الزمان علی وجه الانطباق- و إما فی الزمان لا علی وجه الانطباق و أمثلتها فی الکتاب، س ره

الزمان علی معنی أن لا یمکن أن یوجد(1)أو یفرض فی ذلک الزمان آن إلا و یکون ذلک الشی‌ء حاصلا فیه و لا یکون لذلک الحاصل آن أول الحصول أصلا لا طرف ذلک الزمان و لا آن آخر فیه و تقریر القول علی هذا الأسلوب مما یضمحل به کثیر من الشکوک.

منها ما ذکره صاحب الملخص أن وجود الشی‌ء بتمامه أو عدمه إما أن یحصل شیئا فشیئا فیکون فی زمان علی وجه الانطباق علیه و الانقسام إلی أجزاء حسب انقسامه أو دفعة واحدة فیکون فی آن قطعا و هو آن أول الحصول لوجوده أو عدمه- و کذلک نقول وجود الشی‌ء أو عدمه إما أن یحصل(2)دفعة فیکون فی آن هو أول الآنات لحصوله ضرورة أو لا دفعة بل قلیلا قلیلا فیکون لا محالة فی زمان ینطبق علیه- فکیف یتصور هناک الواسطة فکیف یتصور حدوث لیس له آن أول فإنه مندفع بأن کلا من هذین القسمین أعنی وجود الشی‌ء أو عدمه یسیرا یسیرا و وجود الشی‌ء أو عدمه دفعة بمعنی الذی یحصل فی آن واحد یختص به ابتداء وجود الشی‌ء أو عدمه لیس مقابلا صریحا للآخر و لا لازما لمقابله و إن مقابل الذی یوجد یسیرا یسیرا(3)إما


1) إن قلت إذا أمکن حصوله فی الآن فیکون آنیا قلت المراد بالآن هنا هو الآن السیال و هو لا ینافی الزمان بل راسمه و أیضا سیجی‌ء فی رد من یقول إن المتحرک فی کل آن من آنات زمان حرکته یخلو عن الحرکة و السکون لأن الحرکة یمتنع وقوعها فی الآن و السکون عدم شأنی و إذ لا یمکن الحرکة فی الآن فلا یمکن السکون فیه إن المتحرک فی کل آن من آنات زمان حرکته متصف بالحرکة التی فی الآن و رفع الأخص لا یستلزم رفع الأعم، س ره

2) الفرق بین التردیدین أن أحدهما تردید بین النفی و الإثبات أی الحصول دفعة أو لا دفعة بخلاف الأخیر و أیضا أحدهما النفی الزمانی لا علی وجه الانطباق و الآخر لنفی الحدوث بلا ابتداء، س ره

3) المراد من التدریج هنا معناه الأخص أعنی ما هو المنطبق علی الزمان لا الأعم- فلا یرد علی المصنف قدس سره أن مطلق الحرکة معرف بالخروج من القوة إلی الفعل- یسیرا یسیرا فلا یکون الحرکة التوسطیة مقابلة له و هی الزمانی لا علی وجه الانطباق کما سیأتی، س ره

لا یوجد یسیرا یسیرا و هو أعم من أن یوجد مختصا حدوثه بآن و من أن یوجد لا کذلک و کذا مقابل الذی یوجد مختصا حدوثه بآن أعم من أن یوجد یسیرا یسیرا- و من أن یوجد لا کذلک فالواسطة محتملة و هی أن یکون الشی‌ء(1)موجودا بتمامه- فی جمیع الزمان و فی کل جزء من أجزائه و حد من حدوده لا علی الانطباق و لا یکون موجودا فی مبدإ ذلک الزمان و البرهان و الفحص أوجبا وجود الواسطة فی حدوث الوجودات و کذا حال حدوث الأعدام فی الثلاث المذکور کما سنبین فسبیل البرهان علی تحقیق الأقسام علی سیاق ما فی الشفاء هو أن ینظر هل الآن المشترک(2)بین زمانین فی أحدهما الأمر بحال و فی الآخر بحال أخری و من المعلوم أن الذین هما فی قوة المتناقضین أو المتقابلین یمتنع خلو الموضوع عنهما جمیعا فی ذلک الآن ثم من الأمور ما یحصل فی آن و یتشابه حاله فی أی آن فرض فی زمان وجوده و لا یحتاج فی کونه إلی أن یطابق مدة کالمماسة و التربیع و غیر ذلک من الهیئات القارة فما کان کذلک فالشی‌ء فی ذلک الآن الذی هو الفصل المشترک موصوف به.

و منها ما یقع وجوده فی الزمان الثانی وحده و الآن الفاصل بینهما لا یحتمله


1) إلی قوله و لا یکون موجودا فی مبدإ ذلک الزمان أی الآن حتی یکون أینا- و الفرق بین الزمانی علی وجه الانطباق و بین الزمانی لا علی وجه الانطباق أن الأول لا بد أن یکون له امتداد و أجزاء مفروضة کما للزمان و یکون کل جزء منه فی کل جزء من الزمان بخلاف الثانی إذ لا جزء له و لا امتداد کالحرکة التوسطیة فإنها بسیطة و لکن سیالة و کعدم الآن و الآنی کما سیجی‌ء فالأول کالحال حلولا سریانیا و الثانی کالحال حلولا طریانیا، س ره

2) عبارة الشفاء هکذا بالحری أن نتعرف هل الآن المشترک بین زمانین فی أحدهما الأمر بحال و فی الآخر بحال الأخری قد یخلو الأمر فیه عن الحالین جمیعا أو یکون فیه علی إحدی الحالین دون الأخری فإن کان الأمران فی قوة المتناقضین إلی آخر ما قال- و أما فی کلامه قدس سره فلا خبر للمبتدإ و لو قال قدس سره حیث اختصر کلام الشیخ فی الآن المشترک کان أظهر و لعله أراد بکلمة هل مثل ما یقال فی هل هو أو فی هل البسیطة و هل المرکبة هذا بمنزلة أن یقال فی وجود الشی‌ء کما أن قولهم ما هو بمنزلة أن یقال ماهیة الشی‌ء فمعنی کلامه أن ینظر وجود الآن، س ره

کالحرکة التی لا یتشابه حالها فی آنات زمان وجودها بل یتجدد بحسبها فی کل آن- قرب جدید إلی الغایة و بعد عن المبدإ و هی إنما یحصل بعد الآن الذی هو الفصل المشترک أی فی جمیع الزمان الذی بعده و فی جمیع آناته و کذلک ما لا یقع إلا بالحرکة- کاللامماسة التی هی الفارقة بعد المماسة فلمثل هذه الأمور لا یکون أول آنات التحقق- و إلا فإما أن یتصل(1)ذلک الآن بالذی هو الفصل المشترک فیلزم تشافع الآنات أو یتخلل بینهما زمان فیلزم خلو الشی‌ء فی ذلک الزمان عن الحرکة و السکون و المماسة و اللامماسة مثلا و بالجملة الحرکة التوسطیة موجودة قطعا و لا یحصل فی الآن الذی هو طرف الزمان الحرکة القطعیة الحادثة لأنه آخر آنات السکون- و أیضا ذلک الآن منطبق علی طرف المسافة و مبدإها(2)فکیف یصدق أن المتحرک بحسب وقوعه فیه متوسط بین مبدإ المسافة و منتهاها و أما بعد ذلک الآن فلا یخلو عنها آن من آنات زمان الحرکة و لا جزء من أجزائه و لا یمکن أن یتلو ذلک الآن آن آخر فیقع التتالی بین الآنات فإذن هی موجودة فی زمان ما و فی کل آن منه و لیس لها آن ابتداء الحصول و کذلک ما لا یتم حصوله إلا بالحرکة(3)و لا یستدعی قدرا معینا من الحرکة القطعیة و أیضا ما یختص وجوده(4)بآن فقط کالأمور


1) و لعلک تقول أولها الآن الفاصل فلیس هنا آنان قلت الآن الفاصل إنما هو للسکون و لم یشرع المتحرک بعد فی الحرکة حتی یکون أول آنات وجوده فالآن الأول من آنات وجوده لا بد أن یکون تالیا للآن الفاصل، س ره

2) و أیضا الحرکة التوسطیة و إن کانت بسیطة لکنها لیست قارة حتی تتحقق فی الآن بل بسیطة سیالة نعم یناسبها الآن السیال و هو فاعل الزمان بل هو هو و أیضا الحرکة التوسطیة کما قال الشیخ تجدد الحال و تجدد القرب و البعد و لعدم تشابه حال الحرکة 170 قال أفلاطون الحرکة هی الخروج عن المساواة فلا یحتملها الآن، س ره

3) کزاویة المسامتة علی ما سیجی‌ء، س ره

4) کمماسة رأس مخروط یمر برأس مخروط ساکن و المخروطان حقیقیان منتهیان بالنقطة فهذه المماسة آنیة و عدمها زمانی لا علی وجه انطباق کالحرکة التوسطیة و کذا تماس کرتین أحدهما ساکنة و الأخری مارة عنها بعد التماس، س ره

الآنیة الوجود فهو إنما یعدم فی جمیع الزمان الذی طرفه ذلک الآن و فی جمیع الآنات- الذی فیه بعد ذلک الآن و لا یکون لعدمه آن أول یختص به ابتداء حصول العدم فإذا عرفت هذه الأصول فلنتکلم فی کیفیة عدم الآن بل عدم کل ما ینطبق علیه فإن هذا الآن أو الآنی إذا وجد فعدمه لا یخلو إما أن یکون تدریجیا(1)و کان منقسما فیکون الآن زمانا و الآنی زمانیا هذا خلف و إن کان دفعة فإما أن یکون آن عدمه مقارنا لآن وجوده و هو تتالی الآنین و ذلک ممتنع و إما أن یکون متراخیا عنه و حینئذ لا یخلو إما أن یکون بین الآنین زمان متوسط فحینئذ یکون الآن مستمرا فی ذلک المتوسط و إما أن لا یکون بینهما متوسط(2)فیلزم تشافع الآنات ثم الکلام فی عدم الآن الثانی کالکلام فی عدم الآن الأول و یلزم منه ترکب الزمان عن الآنات المتتالیة و الکل محال فالحق أن عدمه فی جمیع الزمان الذی بعده و هذا قسم ثالث من الحدوث و هو صحیح.

فإن قلت هب أن عدم الآن فی جمیع الزمان الذی بعده لکن لیس کلامنا فی مطلق عدمه بل فی ابتداء عدمه و من المعلوم أنه لیس ابتداء عدمه فی جمیع الزمان الذی بعده فهو إما أن یحصل تدریجا أو دفعة فیعود الإشکال.

قلنا الابتداء للشی‌ء له معنیان(3)أحدهما طرف الزمان الذی یحصل فیه ذلک


1) لا یقال عدم المماسة لیس آنیا بل زمانی و لم یلزم انقسام المماسة لأنا نقول- لم یکن عدم المماسة زمانیا علی وجه الانطباق فالمراد بالتدریج هنا التدریج بالمعنی الأخص کما فی الزمان المنطبق لا الأعم المأخوذ فی تعریف مطلق الحرکة الشامل للتوسط و القطع بقولهم الحرکة خروج الشی‌ء من القوة إلی الفعل تدریجا بل التدریج الحقیقی إنما هو فی الحرکة الحقیقة التی هی التوسط، س ره

2) أی زمان متوسط فیکون بینهما آن تحقیقا لمعنی التراخی کما أتی بصیغة الجمع، س ره

3) قد مر هذا فی دفع بعض الشبهات التی فی الحرکة و توضیحه أن ابتداء الشی‌ء قسمان أحدهما ما هو المحدود له و المخالف له بالنوع کالنقطة للخط و السکون للحرکة و الآن للزمان و ثانیهما الجزء الأول منه الذی هو من سنخه و طبیعته کجزء أول من الخط أو الزمان أو التدریجی الآخر فالابتداء بالمعنی الثانی لا یکون للأمر التدریجی بل للممتد القار لبطلان الجزء الذی لا یتجزی و ما فی حکمه فالجزء الأول الحقیقی لا یکون لهذه الأشیاء فإن أقصر ما یتصور من الخط أو الزمان أو نحوهما قابل للقسمة الغیر المتناهیة و کذا کل قسم منها لکون الجزء فی الممتدات بطبع الکل فالأجزاء متوافقة بالطبع و موافقة له فیه، س ره

الشی‌ء و ثانیهما الآن الذی یحصل فیه أولا فنقول إن ابتداء عدم ذلک الآن بالمعنی الأول هو نفس وجود ذلک الآن و أما الابتداء بالمعنی الثانی فلا یکون لعدمه ابتداء بهذا المعنی و قد عرفت أنه لا یلزم أن یکون لکل حادث ابتداء یکون هو حاصلا فیه فإن الحرکة لیس لها ابتداء یکون الحرکة حاصلة فیه و کذلک السکون(1)و اعلم أنه یندرج فی النوع الأول أعنی ما یکون حصوله دفعة الآن و جمیع الأمور الآنیة کالوصولات إلی حدود المسافات(2)و الوصول إلی ما إلیه الحرکة و التربیع- و التسدیس و سائر الأشکال و التماس و انطباق إحدی الدائرتین علی الأخری و أحد الخطین علی الآخر و کل ما یکون له ابتداء الحدوث ثم یستمر وجوده زمانا و یقع فی النوع الثانی أعنی الحصول التدریجی(3)الحرکات القطعیة و مقادیرها من


1) لعلک لا تذعن بهذا و تظن أنه آنی کالأمور الآنیه الباقیة لا لأنه تدریجی حتی لا یکون له ابتداء و لعله یوهمه بعض عبارات المصنف قدس سره سیما أن السکون عدم الحرکة و الحرکة لیست من الأمور الآنیه حتی یکون عدمها زمانیا إذ لو کان آنیا لزم تتالی الآنین فجوابک أن الکون الواحد البسیط الوارد علی الموضوع فی آن واحد علی التدریج معیار الحرکة و لذا یقال فی تعریفها کون المتحرک متوسطا بین المبدإ و المنتهی- بحیث أی حد من حدود المسافة فرض لا یکون قبل آن الوصول حاصلا فیه و لا بعد آن الوصول حاصلا فیه فمعیار السکون أن یکون لما فیه الحرکة کونان فی الموضوع فلا یکون السکون آنیا بل زمانیا و أیضا السکون عدم الحرکة و عدم الأمر التدریجی تدریجی کما سیجی‌ء- فأوائل ذلک العدم تدریجی و یستعقب العدم التالی للحرکة، س ره

2) إذ علمت أن معنی الحرکة فی مقولة أن یکون للموضوع فی کل آن فرد غیر فرد الآن القبل و غیر فرد الآن البعد و یقال معیار وقوع الحرکة فی مقولة أن یکون لها أفراد آنیة، س ره

3) أی بالمعنی الأخص فالمراد بالحرکات الحرکات القطعیة، س ره

الأزمنة و کل ما یتبعها من الهیئات(1)الغیر القارة بالذات أو بالعرض کالأصوات و أمثالها و یدخل فی النوع الثالث الحرکات التوسطیة و ما ینطبق علیها کحدوث الزاویة بالحرکة کزاویة المسامتة الحادثة بین خطین متطابقین موازیین لآخر یتحرک أحدهما عن الموازاة إلی المسامتة و کذا الانفتاق و الافتراق بین السطحین أو الخطین بالتمام و التقاطع بعد الانطباق و حدوث اللاوصول و اللامماسة و بالجملة کل ما لا یتم إلا بالحرکة من غیر أن ینقسم حصوله و عدم الأمور الآنیة و الأعدام الطاریة للحوادث بعد آخر آنات(2)وجودها و غیر ذلک مما لا یکاد یحصی فهذا کله نظر فی الآن الذی یتفرع وجوده علی وجود الزمان و هو حده و طرفه الحاصل بأحد الوجهین(3)المذکورین.

و أما الآن بالمعنی الآخر و هو الذی یفعل الزمان المتصل بسیلانه فتحقیق وجوده أنا نقول أن المسافة و الحرکة و الزمان ثلاثة أشیاء متطابقة فی جمیع ما یتعلق بوجودها فکما یمکننا أن نفرض فی المسافة شیئا کالنقطة یفعل المسافة بسیلانه- کما یفعل النقطة الخط بسیلانها و کذا فی الحرکة فقد عرفت أن الأمر الوجودی التوسطی منها و هو الکون فی الوسط بالحیثیة المذکورة(4)یفعل بسیلانه الحرکة


1) إن قلت قد مثل الهیئات الغیر القارة بالعرض بالأصوات فما الهیئات الغیر القارة بالذات التی تکون تابعة قلت المراد بالقطعیة و مقادیرها الحرکة الفلکیة و الزمان مقدارها فالتابعة هی الحرکات المستقیمة القطعیة و مقادیرها و کلها مشمول الزمان و یمکن أن یکون من بیانا للکل من المتبوع و التابع کزاویة المسامتة فلا أول لها مثل الحرکة الحادثة هی بها و إن کان لها أول بمعنی آخر بخلاف الزاویة الحادثة من تقاطع خط علی خط فإنها آنیة، س ره

2) أی حوادث آنیة قارة تبقی بعد آن ابتداء وجودها، س ره

3) إما متعلق بالحاصل أی بقسمة الزمان بمجرد الوهم أو باختلاف الحوادث الواقعة فیه کما مر و إما متعلق بالطرف إذ قد مر أن لیس له طرفه بأحد معنییه و الأول أولی، س ره

4) أی کون الجسم متوسطا بین المبدإ و المنتهی بحیث أی حدود من حدود المسافة فرض لا یکون قبل آن الوصول حاصلا فیه و لا بعد آن الوصول حاصلا فیه، س ره

بمعنی القطع فإذا کان کذلک فلا محالة یکون للزمان شی‌ء سیال یفعل الزمان بسیلانه یقال له الآن السیال و هو مطابق للحرکة التوسطیة و کما أن النقطة الفاعلة غیر النقط التی هی الحدود و الأطراف و کذا الحرکة التوسطیة غیر الأکوان الدفعیة و الوصولات الآنیة(1)فکذلک الفاعل للزمان غیر الآن الذی یفرض فیه و اعتباره فی ذاته غیر اعتبار کونه فاعلا بحرکته و سیلانه الزمان فتلطف فی سرک(2)

فصل (37) فی کیفیة عدم الحرکة و ما یتبعها

اعلم أن القول فی عدم الحرکة القطعیة و الزمان الذی ینطبق علیها لا یخلو عن إشکال.

فمنهم من ذهب إلی أنها و کذا ما یطابقها من الزمان ینعدم فی غیر ذلک الزمان أزلا و أبدا قائلا إن معنی عدم الحرکة أن وجودها یختص بقطعة من الزمان و لا یوجد فی غیرها فیکون فی غیر ذلک الزمان معدومة أزلا و أبدا.

و فیه بحث أما أولا فلأن الکلام(3)فی زوالها أی طریان عدمها و نحو حدوث


1) هی غیر الوصول الواحد المتصل و غیر الواحد المستمر السیال و هما زمانیان، س ره

2) و اقرأ و ارقأ فإن هذه آیات وجهه تعالی البسیط و ظهوره الواحد المحیط- فإنه واحد أحد و مع ظهوره فی کل شی‌ء لا انثلام فی وحدته و بساطته إنما التفاوت فی المظاهر لا فی ظهوره و لو تراءی تفاوت فی انتساب الظهور إلی المظاهر فباعتبار هذا الطرف من النسبة لا فی ذلک الطرف منها و إن کان إثبات الطرف باعتبار عنوان النسبة و أما المعنون فالإضافة إشراقیة لا تستدعی الطرفین کما لا یخفی علی الإشراقی فهو الباقی و کل شی‌ء هالک، س ره

3) أی إن الکلام فی کیفیة انعدامها بعد وجودها الذی یعبر عنه بالزوال لا فی مطلق عدمها الذی یصدق فی غیر زمان وجودها حتی یقال إنها معدومة قبل وجودها أزلا- و بعد وجودها أبدا، ط مد

ذلک العدم فلا یصح القول بأن ذلک فی الأزل و الأبد.

و أما ثانیا فإن العدم و الوجود متقابلان لا یخلو الموضوع عنهما و لا أیضا یجتمعان فی شی‌ء واحد فإذا قلنا إن هذا التدریجی الوجود و إن وجوده یحصل شیئا فشیئا فکل جزء حصل منه(1)بطل العدم الذی بإزائه و لم یرتفع به عدم جزء آخر حتی وجد ذلک الجزء أیضا و ارتفع بوجوده عدمه خاصة لا عدم جزء آخر بل عدم الجزء الذی غیره ثابت عند وجود هذا الجزء و هکذا فعلم أن الشی‌ء التدریجی کما أن وجوده تدریجی کذلک عدمه تدریجی أ لا تری أنه وقع الاستدلال علی أن عدم الآن لیس تدریجیا- و إلا لکان وجوده تدریجیا فکذلک حکم العکس فظهر من هذا أن وجود الشی‌ء إذا کان تدریجیا کان عدمه أیضا کذلک فوقع الإشکال و احتیج إلی تدقیق نظر فنقول أولا یجب أن یعلم أن الحرکة و الزمان من الأمور الضعیفة الوجود بل الذی یحصل بالحرکة کالزمانی من أفراد المقولة کالسواد المتدرج و الکم المتزید فیه و غیرهما- وجوده الزمانی ضعیف مختلط بالعدم فکما أن وجوده علی هذا الوجه تدریجی فکذلک عدمه فزمان وجوده زمان عدمه(2)فإذا علمت ما ذکرناه فاعلم أن الحرکة لها


1) و اللم فیه أن کل جزء مفروض من أجزاء الحرکة هو فعلیة بالنسبة إلی الجزء السابق المفروض الذی کان قوته و قوة الجزء اللاحق المفروض الذی سیصیر فعلیته فالقوة و الفعل متشابکان فیها و مختلطان و قوة الشی‌ء و فعلیته هما عدمه و وجوده فالحرکة کما توجد تدریجا کذلک تعدم تدریجا بعین وجودها التدریجی، ط مد ظله

2) و من فروعات ذلک أن عدم العالم الطبیعی التدریجی الوجود السیال الهویة- لا یکون فی الزمان اللاحق و لا یکون له عدم لاحق زمانی للزوم الخلف بل عدمه عدمات کما أن حدوثه حدوثات و قد قال المصنف قدس سره فی کثیر من کتبه إن زمان حدوث العالم زمان بقائه فکما أن زمان إحداث النفس الإنسانیة بما هی نفس متدرجة الحصول- جمیع أزمنة بقائها أی إحداثاتها فجعلها و تخمیر طینتها من الملکات العلمیة من أول عمر الإنسان إلی آخره و لا یستتم فی الآن مثلا فلم یتم خلقتها بتولید متعلقها و تعلقها به بل زمان حدوثها مجموع أزمنة بقائها و لهذا یقال فی تعریف الإنسان حیوان ناطق مائت و کذا زمان عدمها أی أعدامها المتشابکة بوجودها التدریجی مجموع أزمنة وجودها- فکذلک إحداث الإنسان الکبیر و هو العالم فلا یمکن إحداثه إلا بالتدریج و ذلک من نقصه الذاتی لأن له وجودا تجددیا سیالا و لا فتور فی الجاعل الحق لأن أمره أن یقول للشی‌ء کن فیکون فقد ظهر سر خلقة العالم السماوی و الأرضی فی ستة أیام و هی مدة عمر العالم و لا یحصیها إلا الله تعالی لعدم التجدید فی فیضه و هی مدة أیام دعوة أولی العزم من الرسل الستة فمدة بقاء کل رسول منهم و بقاء آدابه و بقاء أوصیائه الاثنی عشر ألف عام باعتبار مظهریة ألف من أسماء الله تعالی و هو یوم واحد ربوبی عند الله و إن کان آلافا نجومیة الیوم السادس یوم نزول القرآن من أول ظهور الخاتم و آدابه إلی آخر أولیاء أمته و دولتهم التی هی دولته الحقة و لا انقطاع لکلیته و سعة وجوده و لذا کان نبیا و آدم بین الماء و الطین و إن من شیعته لإبراهیم و لسعة روحانیته کان عقلا کلیا شاملا کل العقول- ثم إن المدة و إن کانت ستة أیام أو آلاف ألوف إلا أنها بالنسبة إلی الحق کلمح بالبصر أو هو أقرب جف القلم بما هو کائن إلی یوم القیامة، س ره

اعتباران أحدهما اعتبار أنها خروج شی‌ء آخر من القوة إلی الفعل یسیرا یسیرا- فالمنظور إلیه حال تلک المقولة و نحو وجودها التدریجی و الثانی اعتبار الحرکة فی نفسها و النظر فی نحو وجودها و هو غیر النظر فی نحو وجود المقولة و الشی‌ء الزمانی التدریجی و الحرکة بهذا الاعتبار و فی هذا النظر لیس وجودها تدریجیا حتی یکون عدمها تدریجیا أیضا بل هی بهذا الاعتبار دفعیة(1)الوجود و لها ماهیة هی تدریج شی‌ء آخر- و لیست تدریجا لنفسها فإن وقوع الحرکة فی الحرکة محال کما مر(2)و کذا


1) هذا بظاهره مناقض لما سبق منه و من الشیخ أن القطعیة زمانیة علی وجه الانطباق و التوسطیة زمانیة لا علی وجه الانطباق و أن الابتداء لها فلو کانتا دفعیتین کان لهما ابتداء اللهم إلا أن یقال دفعیة وجود الحرکة باعتبارین أحدهما اعتبار وجودها فإن ماهیتها و إن کانت نفس التدریج بالحمل الأولی لکن وجودها دفعی فللوجود بما هو وجود حکم و للماهیة حکم و ثانیهما أن وجودها فی الخارج بتبعیة المقولة بنحو الربط کآلة اللحاظ و أما بما هی شی‌ء بحیاله لا تجدد الشی‌ء فإنما هی فی العقل و کلما فی العقل فهو دفعی لا زمانی إذ المعقول مجرد فتأمل، س ره

2) قد أشرنا سابقا إلی أنه غیر ممتنع بل واقع و إنما یستحیل وقوع التدریج فی التدریج إذا لم یقف علی حد نظیر استحالة عروض العرض للعرض إذا لم ینته إلی موضوع جوهری، ط مد

حکم الزمان فإنه مقدار حصول الشی‌ء تدریجا و لیس مقدارا لنفسه و لا مقدارا لماهیة کون الشی‌ء التدریجی الوجود و معناه ففی کل من الحرکة و الزمان و ما یجری مجراهما یعقل وجودان و عدمان أما الوجودان فأحدهما نفس الوجود الذی یحصل بالتدریج و ثانیهما وجود نفس التدریج أو وجود الشی‌ء المأخوذ مع صفة التدریج- علی قیاس الکلی المنطقی و العقلی و الأول تدریجی و الثانی دفعی و بهذا الاعتبار حکم بأن الحرکة وجودها فی الذهن و أما العدمان فعدم هو جزء حصول الأمر التدریجی و عدم عارض له بما هو کذلک فقد خرج من هذا التفصیل أن من قال زمان وجود الحرکة بعینه زمان عدمها فقد قال صوابا و من قال زمان عدمها غیر زمان وجودها- و زمان حدوث عدمها بعد زمان وجودها فلم یقل خطأ أیضا.

و اعلم أنه قد ذکر الشیخ فی مثل هذا المقام قوله و أنت تعلم أنه لیس للمتحرک- و الساکن و المتکون و الفاسد أول هو متحرک فیه أو ساکن أو متکون أو فاسد إذ الزمان منقسم بالقوة إلی غیر النهایة.

و اعترض علیه صاحب الملخص و قال أما أنه لیس للمتحرک و الساکن أول- یکون فیه متحرکا أو ساکنا فهو حق و أما أنه لیس للمتکون أو الفاسد أول آن یکون فاسدا أو متکونا فلیس کذلک فإن الکون و الفساد إنما یکون بحدوث الصورة و عدمها و الشیخ معترف بأن حدوث الصورة و عدمها یکون دفعه و فی الآن فهذا الکلام لیس علی ما ینبغی.

أقول أما الکون فهو کما نقله عن الشیخ بأن حصوله دفعی و أما الفساد فلم یثبت نقل کونه دفعیا عنه بل لا بد لمن ذهب إلی أن الأکوان الصوریة دفعیات- أن یکون فسادها عنده من الحوادث التی لا أول لحدوثها فیکون من القسم الذی- هو واسطة بین الدفعی و التدریجی لکن الحق عندنا أن الکون(1)و الفساد کلاهما


1) لقولنا بالحرکة الجوهریة بخلاف الشیخ اللهم إلا أن یکون أنطقه الله بما هو فی قوة القول بالحرکة الجوهریة، س ره

مما یقع تدریجا و إلا فیلزم خلو الهیولی(1)عن الصورة فإن الماء إذا صار هواء لم یجز حصول الهوائیة ما دام کونه ماء و لا فی آن هو آخر زمان المائیة بل فی آن غیر ذلک الآن فیلزم إما تتالی الآنین و هو محال و إما تعری المادة عنهما جمیعا و هو الذی ادعیناه و لعل الشیخ قد أنطقه الله بالحق حیث دل کلامه بأن کلا منهما یوجد فی زمان منقسم بالقوة إلی غیر النهایة

فصل (38) فی أن الآن کیف یعد الزمان

العاد للشی‌ء عند المهندسین هو الجزء من المقدار أو العدد له إذا أسقط منه مرة بعد أخری لم یبق منه شی‌ء و لیس الآن بهذا المعنی عادا للزمان و قد یعنی ما یهیئ الشی‌ء لقبول العد بالمعنی الأول(2)و الآن عاد بهذا المعنی للزمان إذ هو معط له معنی الوحدة و معط له الکثرة بالتکریر فقد عرفت أن الزمان متصل و المتصل لا یمکن تعدیده إلا بعد أن یتجزی و التجزئة لا تحصل إلا بإحداث الفصول و إذا حدثت الفصول صار المتصل منقسما إلی أقسام و یمکن تعدیده بشی‌ء من أجزائه- کالخط إذا جزئ بأجزائه بالنقط فالنقطة عادة للخط بمعنی أنه لو لا حصول النقط لما حصل التعدید و تلک الأقسام عادة للخط بالمعنی الأول فکذلک الحال فی نسبة العادیة إلی الآن و إلی أقسام الزمان فی أن نسبته إلی کل منهما بمعنی آخر.

قال بعض الفضلاء إن الآن فاصل للزمان باعتبار و واصل له باعتبار آخر- أما کونه فاصلا فلأنه یفصل الماضی عن المستقبل و أما کونه واصلا فإنه حد مشترک بین الماضی و المستقبل(3)و لأجله یکون الماضی متصلا بالمستقبل و یجب أن


1) هذا فی نفسه برهان علی الحرکة الجوهریة فی کینونة الصورة الجوهریة بعد مثلها، ط مد

2) فیکون من باب تسمیة السبب باسم المسبب، س ره

3) فهو متساوی النسبة إلی الطرفین و أیضا لما کان الحد المشترک بحیث لا یزید أحدهما بإضافته لم یکن له مقدار فلم یکن حاجبا بینهما فکان واصلا، س ره

یعلم أنه من حیث کونه فاصلا واحد بالذات و اثنان من حیث الاعتبار لأن مفهوم کونه نهایة للماضی غیر مفهوم کونه بدایة للمستقبل و أما من حیث کونه واصلا- فهو یکون واحدا بالذات و الاعتبار جمیعا لأنه باعتبار واحد یکون مشترکا بین القسمین لأنه جهة اشتراکهما

فصل (39) فی کیفیة تعدد الزمان بالحرکة و الحرکة بالزمان و کیفیة تقدیر کل منهما بالآخر
اشارة

فصل (39) فی کیفیة تعدد الزمان بالحرکة و الحرکة بالزمان و کیفیة تقدیر کل منهما بالآخر(1)

أما المطلب الأول فقد عرفت أن اتصال المسافة من حیث فیها الحرکة هو علة لوجود الزمان و لا شک أن وقوع الحرکة فی کل جزء من المسافة علة لوجود الجزء من الزمان الذی بحذائه فالحرکة عادة للزمان(2)علی معنی أنها توجد أجزاؤه المتقدمة و المتأخرة و الزمان عاد للحرکة من حیث إنه عدد لها لأن الحرکة تتعین مقدارها بالزمان مثال ذلک(3)أن وجود الأشخاص من الناس سبب لوجود عددهم کالعشرة و أما وجود عددهم و عشریتهم فسبب لصیرورتهم معدودین بالعشرة فإن العشرة عشرة لذاتها و المعدود بالعشرة عشرة بواسطتها و کذا الزمان و الزمانی


1) عطف تفسیری لما قبله، س ره

2) لما ظهر من الفصل السابق أن العادة غیر مخصوص بالجزء من المقدار أو العدد- بل یطلق علی ما یهیئ الشی‌ء لقبول العد فهذا هو المراد هاهنا و لک أن تجعله بمعنی جاعل الشی‌ء متعددا أی کل منهما مکثر للآخر و یرجع الأول، س ره

3) یعنی أن الأشخاص فی ذاتهم و فی جوهرهم لا کمیة لهم لا اتصالیة و لا انفصالیة- و الکمیة الاتصالیة باعتبار الجسم التعلیمی و الانفصالیة باعتبار العدد فکما أن العشرة مثلا کمیتهم و بها تعینهم العددی کذلک الزمان کمیة الحرکة و قدرها و الزمان بالنسبة إلی الحرکة بالجسم التعلیمی بالنسبة إلی الطبیعی أشبه لکون کل منهما کما متصلا- و کون کل منهما عارضا غیر متأخر فی الوجود کما مر و سیأتی فی الحکمة المشرقیة بعید ذلک، س ره

کالحرکة فإن الزمان وجوده نفس المقدار و هو معلول للحرکة من جهة وجوده- لا من جهة کونه مقدارا فإن کون المقدار مقدارا لیس بعلة فالزمان یقدر الحرکة علی وجهین أحدهما یجعلها ذا قدر(1)و الثانی بدلالتها علی کمیة قدرها و الحرکة تقدر الزمان بمعنی أنه یدل علی قدره بما یوجد فیه من التقدم و التأخر(2)و بین الأمرین فرق و أما الدلالة علی القدر(3)فتارة مثل ما یدل المکیال علی المکیل- و تارة مثل ما یدل المکیل علی المکیال کما أن المسافة قد تدل علی قدر الحرکة- فیقال مسیر فرسخین و قد یدل الحرکة علی قدر المسافة فیقال مسافة رمیة لکن الذی یعطی المقدار بالذات هو أحدهما(4)و هو الذی بذاته قدر و کمیة و لأنه متصل فی جوهره صلح أن یقال طویل و قصیر و لأنه عدد بحسب المتقدم منه و المتأخر صلح أن یقال إنه کثیر و قلیل.

حکمة مشرقیة:

اعلم أن المسافة بما هی مسافة و الحرکة و الزمان کلها موجود بوجود واحد و لیس عروض بعضها لبعض عروضا خارجیا بل العقل بالتحلیل یفرق بینها و یحکم علی کل منها بحکم یخصه فالمسافة فرد من المقولة کیف أو کم أو نحوهما و الحرکة هی تجددها و خروجها من القوة إلی الفعل و هی معنی انتزاعی عقلی و اتصالها بعینه اتصال المسافة و الزمان قدر ذلک الاتصال و تعینه أو هی باعتبار التعین المقداری فیحکم بعد التحلیل و التفصیل- بعلیة بعضها لبعض بوجه فیقال إن اتصال الحرکة إنما یثبت لها بواسطة اتصال المسافة


1) فالمقدر من التفعیل بمعنی الجعل ذا کذا کما فی علم التصریف، س ره

2) الأولی بدلالته فالزمان بأنواعها کالعام و الشهر و الأسبوع و الیوم و اللیل و الساعة و الدقیقة و غیرها یدل علی تعین مقادیر الحرکة، س ره

3) هکذا فی النسخ و الأولی أن یکون علی القدر بدون الضمیر المضاف و أما إلیه کما یشهد به قوله فتارة و تارة و المکیال و المکیل لأن الزمان کما عرفت مکیال و الحرکة مکیل و لو قررنا الضمیر کان من باب الاکتفاء فی العنوان عن الدلالة علی قدرها، س ره

4) متعلق بالزمان، س ره

فاتصال المسافة علة لکون الحرکة متصلة و لا نعنی بذلک أن اتصال المسافة علة لاتصال آخر للحرکة(1)بل اتصال الحرکة هو نفس اتصال المسافة مضافا إلی الحرکة- فالمسافة کما أنها علة لوجود الحرکة کذلک علة لاتصالها إذ یمکن لأحد أن یتصور حرکة لا متصلة کما هی عند القائلین بالجزء(2)و أما کون الزمان متصلا فلیس ذلک بعلة لأن ماهیته الکم المتصل و الماهیات غیر مجعولة بل وجود الزمان یستدعی علة و علته لیست اتصال المسافة فقط بل اتصالها بتوسط اتصال الحرکة یعنی أن اتصالها من حیث إنه اتصال الحرکة علة لوجود الزمان

فصل (40) فی الأمور التی فی الزمان

ذکر فی الشفاء و غیره أن الشی‌ء إنما یکون فی الزمان إذا کان له متقدم و متأخر و هما لا یوجدان أولا و بالذات إلا للحرکة و لذی الحرکة ثانیا و بالعرض.

و أیضا فیه قد یقال لأنواع الشی‌ء و أجزائه إنها فیه(3)و الآن فی الزمان(4)


1) إذ لیس هناک وجودان بل وجودهما واحد و جعلهما واحد بمقتضی الحمل فذلک الوجود مضافا إلی الفصل علة و مضافا إلی الجنس معلول، س ره

2) لما أوهم قوله کذلک علة لاتصاله أن وجود الحرکة غیر وجود اتصالها أشار بهذا إلی أن الانفکاک فی التصور لا غیر، س ره

3) و ذلک لأن استعمال کلمة فی فی المواضیع مختلفة فکون الشی‌ء فی المکان بنحو- و فی الزمان بنحو و فی المحل بنحو و فی الموضوع بنحو و الوجود فی الماهیة بنحو و الماهیة فی الوجود بنحو و کذا الحرکة فی الزمان و الزمان فی الحرکة و الجنس فی النوع و النوع فی الجنس و غیر ذلک کل بنحو، س ره

4) بمناسبة أنه کما أن الواحد لیس بعدد کذلک الآن لیس بزمان بل مباین له نوعا و کون المقدم و المؤخر فیه کالزوج و الفرد فی العدد إنما هو لکون الزمان بأنواعه و أجزائه غیر خال عنهما کما أن العدد بأنواعه و أفراده غیر خال عن الزوج و الفرد و کون الساعة و الدقیقة و الیوم و اللیل و الأسبوع و الشهر و غیرها کالاثنین و الثلاثة و الأربعة و غیرها- لکونها أنواعا مثلها، س ره

کالوحدة فی العدد و المتقدم و المتأخر کالزوج و الفرد فیه و الساعات و الأیام کالاثنین و الثلاثة فیه و الحرکة فی الزمان کالمقولات العشر فی العشریة و المتحرک فی الزمان- کموضوع المقولات العشر فی العشریة و أما السکون فهو أمر عدمی لا یتقدر بالزمان لذاته و لکن لأجل أن الحرکتین یکتنفانه یحصل له ضرب من التقدم و التأخر(1)فلا جرم یتوهم وقوعه فی الزمان.

أقول ما من جوهر إلا و له أو فیه ضرب من التغیر کیف و قد ثبت تجدد الطبیعة فالساکن من جهة متحرک من جهة أخری و بتلک الجهة یقع فی الزمان لذاته(2)ثم إن الزمان یتعلق عندنا بتجدد الطبیعة القصوی ثم بالحرکة المستدیرة- التی هی أقدم الحرکات فی سائر المقولات سیما ما للجرم الأقصی و یتقدر به سائر الحرکات الأینیة و الوضعیة و بواسطتها یتقدر التی فی الکیف و الکم(3)و أما تجدد غیرها من المقولات کالإضافة و الملک و ما یجری مجراهما حتی الأعدام و الإمکانات- فهی حرکة بالعرض لا بالذات و فیها تقدم و تأخر فی الزمان بالعرض(4)و أما الموجودات التی لیست بحرکة و لا فی حرکة فهی لا یکون فی الزمان بل اعتبر ثباته مع المتغیرات فتلک المعیة یسمی بالدهر و کذا معیة المتغیرات مع المتغیرات لا من


1) الأظهر أن یقال لکن لأجل أن السکونین یکتنفان الحرکة إلخ، س ره

2) هذا لا یلائم ما سیذکره من کون الحرکة فی آن تجدد سائر المقولات کالإضافة و الملک و ما یجری مجراهما بتبع الجوهر من الحرکة بالعرض کما لا یخفی، ط مد

3) أی بواسطة الحرکات الأینیة فقد سبق أن الحرکة المکانیة أقدم من الکیفیة و الکمیة لحاجتهما إلیها بلا انعکاس و أن الوضعیة الفلکیة أقدم الجمیع و یمکن علی بعد إرجاع الضمیر إلی الحرکة المستدیرة لمکان قوله یتقدر أی یتقدران بها لکونها فاعل الزمان، س ره

4) عد حرکة المقولات بتبع حرکة الجوهر الذی هو موضوعها من الحرکة بالعرض ینافی کون وجودها لموضوعها و خاصة بناء علی ما ذهب إلیه من کون وجود العرض من مراتب وجود موضوعة و کیف یتصور لوجود العرض ثبات و سکون مع تغیر وجود موضوعة و حرکته و لو کان کذلک لاستغنی فی وجوده عن وجود موضوعه هذا خلف- فالحق أن هذه المقولات العرضیة متحرکة حقیقة بتبع حرکة الجوهر لا بالعرض، ط مد

حیث تغیرها بل من حیث ثباتها(1)إذ ما من شی‌ء إلا و له نحو من الثبات و إن کان ثباته ثبات التغیر فتلک المعیة أیضا دهریة و إن اعتبرت الأمور الثابتة مع الأمور الثابتة فتلک المعیة هی السرمد و لیست بإزاء هذه المعیة و لا التی قبلها تقدم و تأخر- و لا استحالة فی ذلک فإن شیئا منها لیس مضایفا للمعیة حتی تستلزمهما


1) أی من حیث وجودها فقد مر فی أول هذا السفر أن کل موجود و إن کان جسما- أو جسمانیا بما هو موجود موضوع العلم الإلهی کما أنه بما هو جسم واقع فی التغیر موضوع الطبیعی و بما هو متکمم موضوع الریاضی لکن لیعلم أن الدهریة فی هذه المعیة أدنی من الدهریة التی فی نفس المفارقات المحضة فإن الدهر وعاء المفارقات و المتغیرات باعتبار جهتهما النورانیة من صقع الدهریات کما أن الدهریات الثابتات من حیث انتسابها إلی الثابت السرمدی وعاء وجودها لیس هو الدهر بل إنها من هذه الجهة من صقع السرمدی و وعاء وجودها السرمد و لکن سرمد الحق حق السرمدی الحق الواجب بالذات إذ السرمد یجری مجری الوعاء للوجود الحق الحقیقی تعالی شأنه و جل بقاؤه عن التمادی الدهری فضلا عن الزمانی و عن الامتداد العرضی و الطولی الذی فی السلاسل العرضیة، س ره

المرحلة الثامنة فی تتمة أحوال الحرکة و أحکامها

اشارة

المرحلة الثامنة فی تتمة أحوال الحرکة و أحکامها(1)

فصل (1) فی ما منه الحرکة و ما إلیه الحرکة و وقوع التضاد بینهما الذی منه الحرکة و الذی إلیه فی الکیف و الکم یتضادان أو یکونان کالمتضادین

فصل (1) فی ما منه الحرکة و ما إلیه الحرکة و وقوع التضاد بینهما الذی منه الحرکة و الذی إلیه فی الکیف و الکم یتضادان أو یکونان کالمتضادین(2)أما فی الکیف فکالحرکة من السواد إلی البیاض و هما متضادان بالحقیقة و کالحرکة من الصفرة إلی النیلیة و هما کالمتضادین لکون أحدهما أقرب إلی البیاض- و الآخر إلی السواد و أما فی الکم فمثل الحرکة من الأکثر حجما(3)فی طبیعته إلی الأقل حجما فیها و هما الطرفان و کالحرکة من الذبول إلی النمو الذین لیسا فی الغایة و هما بین المتضادین(4)و أما فی الأین فالأیون و إن کانت فی ذاتها متشابهة- إلا أنها بحسب الجهات یقع فیها التضاد فالحرکات الطبیعیة فی الأین إن وقعت من


1) هکذا فی أکثر النسخ و الظاهر أنه غلط من النساخ لأن مبحث الحرکة معنون بالفصل کما مر فکیف یعنون بعض متممات لواحقها بالمرحلة، س ره

2) الذی یهدی إلیه صریح البرهان فی هذا الباب أن الحرکة تبتدی من قوة محضه و إن کانوا یعدون الفعلیة التی تنتهی إلیه الحرکة من جانب أو له مبدأ لها و تنتهی إلی فعلیة محضة خالیة عن القوة التی یتضمنه متن الحرکة و من المعلوم أن القوة و الفعل- بما هما کذلک متباینتان متنافیتان و أما وقوع التضاد الاصطلاحی بین المبدإ و المنتهی فی الحرکة فلا دلیل علیه و إن وقع ذلک فی بعض الموارد فإنما هو من الاتفاق، ط مد

3) أی المعتبر فی التضاد هاهنا الصغر و الکبر المترقبان من نوعه لا الصغر کما فی الخردلة و الکبر کما فی الفلک الأقصی، س ره

4) أی کالمتضادین، س ره

الطرف الأقصی إلی الطرف الأدنی کانت من الضد إلی الضد إذ لا جهة طبیعیة إلا هاتین و إن وقعت فی البین فطرفاها کالمتضادین(1)و أما التی لا تکون بالطبع فطرفاها- لا یخلوان عن التضاد بوجهین أحدهما أن الأیون کأجزاء المقادیر لا یمکن اجتماعها فی حد واحد و ثانیهما مبدئیة المبدإ و منتهویة المنتهی وصفان متضادان کما ستعرف- فحینئذ یصیر الطرفان متضادین بالعرض و أما الحرکات المستدیرة فلیس المبدأ و المنتهی فیها کما توهمه بعض أنه نقطة(2)بل جوهر الحرکة مما یستدعی کل قطعة منها مبدأ و منتهی لا یجتمعان ففی الوضعیه کل وضع من أوضاع الجسم المتحرک یصح أن یفرض مبدأ و منتهی باعتبار عدم اجتماع زمانیهما(3)فعلم أن الذی یعرض له المبدئیة أو المنتهائیة قد یکون وجوده بالقوة و قد یکون وجوده بالفعل و کذا مبدئیته و منتهائیته و لکل منهما قیاس إلی الحرکة و قیاس إلی الآخر فقیاس کل منهما إلی الحرکة قیاس التضایف إذ المبدأ مبدأ لذی المبدإ و أما قیاس کل منهما إلی الآخر فلیس بتضایف إذ لیس إذا عقل المبدأ عقل المنتهی و من الجائز وجود حرکة لا بدایة لها أو لا نهایة لها کحرکات أهل الجنة و إذ هما وجودیان فلیس تقابلهما بالسلب و الإیجاب و لا بالعدم و الملکة فلم یبق إلا التضاد.

فإن قلت فکیف یجتمعان فی جسم واحد و الأضداد من حقها عدم الاجتماع.

قلنا الأضداد یجوز اجتماعها فی موضوع بعید لها و الموضوع القریب للمبدئیة و المنتهائیة لیس الجسم بل أطرافه و حالاته


1) أی بین الجهتین الطبیعتین و هذا هو الأکثر بل لا تحقق لما من الطرف الحقیقی إلی الطرف الآخر الحقیقی فی العین، س ره

2) بل أنه وضع و لا وضع بعینه و بشخصه بل مثله کما مر، س ره

3) و هما ما فی الأجزاء الغیر المجتمعة و فیها أیضا مبدأ و منتهی یجتمعان و هما الإضافیان- فإن کل مبدإ بالقوة فیها منتهی لما قبله و کل منتهی بالقوة مبدأ لما بعده و هذان القسمان مع المبدإ بالفعل و المنتهی بالفعل أعنی الطرفین یصیران ثلاثة، س ره

فصل (2) فی نفی الحرکة عن باقی المقولات الخمس بالذات
اشارة

قد مر کلام إجمالی فی هذا و نزیدک بیانا فنقول

أما المضاف

فطبیعة غیر مستقلة- بل تابعة فمتبوعها إن تحرک تحرکت أو سکن فسکنت أو زاد فزادت أو نقص فنقصت- أو اشتد فاشتدت أو ضعف فضعفت کل ذلک بالعرض لا بالذات.(1)

و أما متی

فقال الشیخ فی النجاة وجوده للجسم بتوسط الحرکة فکیف یکون الحرکة فیه فإذ کان کل حرکة فی متی(2)فلو کانت فیه حرکة لکان لمتی متی آخر(3)

و من هنا یظهر عدم تمام ما ذکر الشیخ ره أما قوله وجوده للجسم بتوسط الحرکة- فکیف یکون الحرکة فیه ففیه أن الذی فیه من الحرکة بالعدد غیر الحرکة التی هی علته و واسطة حصوله للجسم و لا دلیل علی امتناعه و أما قوله إذ کان کل حرکة فی متی- فلو کانت فیه حرکة لکان لمتی متی آخر هذا خلف ففیه أن متی الثانی لا یوجب إلا إمعان الجوهر فی متی الأول و بطء مروره و لا محذور فیه ما لم یکن هناک تسلسل، ط مد


1) قد عرفت أن ذلک بالتبع و هو غیر ما بالعرض، ط مد

2) أی إذا کان فی الواقع کل حرکة فی متی و کلمة فی هنا ککون الشی‌ء فی الزمان- إذ الزمان من الستة الموقوف علیها لکل حرکة فلو کانت فی متی حرکة و کلمة فی هنا- ککون الحرکة فی المقولة لکان لمتی متی آخر و إنما قال الشیخ وجوده للجسم بتوسط الحرکة إذ قد مر نقلا عن الشفاء أن الشی‌ء إنما یکون فی الزمان إذا کان له مقدم و مؤخر، س ره

3) ترکب الحرکة بمعنی وقوع الحرکة فی الحرکة لا یوجب إلا تبطؤ الحرکة- فلو فرض فی متی حرکة لم یوجب إلا تبطؤ الزمان فی مروره و لا ضیر فیه إذا لم یؤد إلی التسلسل و الذی نراه من حرکة جمیع المقولات بتبع حرکة الجوهر لا بعرضه إنما یوجب عروض حرکة ملائمة لحرکة الجوهر لجمیع المقولات المکتنفة به و عروض زمان مشابه لها لتلک المقولات أیضا و لیس إلا کالعائق الذی یعوقها عن أن تعصی موضوعها الجوهری- فیتخلف عن مصاحبته بالتأخر عنه أو التقدم إلیه فیشبه حال الأعراض فی حرکتها بتبع حرکة الجوهر مع حرکتها فی نفسها أو سکونها حرکة جالس السفینة بتبعها لا بعرضها ثم حرکته فی نفسه أو سکونه.

هذا خلف و قال فی الشفاء یشبه أن یکون الانتقال فی متی واقعا دفعة لأن الانتقال من سنة إلی سنة و من شهر إلی شهر یکون دفعة أقول قد مر تحقیق کون الحصول التدریجی لشی‌ء إذا اعتبر نفسه یکون دفعیا(1)و استشکل کثیر من المتأخرین کلام الشیخ هذا و اعترضوا علیه و قد کشفنا عنه فی شرح الهدایة ثم قال و قد یشبه أن یکون حال متی کحال الإضافة- فی أن الانتقال لا یکون فیه(2)بل یکون أولا فی کیف أو کم و یکون الزمان ملازما لذلک التغیر فیعرض بسببه فیه التبدل و الاستقرار أقول تابعیة الزمان للمقولة- لیست کتابعیة الإضافة إذ لیس للزمان وجود دفعی آلی کما للمقولة بخلاف الإضافة إذ یحتمل الآنیة و الزمانیة و الزمان لا یحتملهما و لا أحدهما فإن الحرکة نفس


1) إنما صرف کلام الشیخ عن ظاهره لأن المتی و هو الکون فی الزمان للحرکة- و لذی الحرکة بما هو ذو الحرکة و کونهما فی الزمان مثل نفس الزمان علی سبیل الاتصال التدریجی فانتقال المتمتی من متی إلی متی إنما هو علی نعت الاتصال التدریجی لا أنه دفعی- إذ لا مفصل فی الظرف و لا فی المظروف خارجا فالانتقال من شهر إلی شهر أو من ساعة إلی ساعة أو من دقیقة إلی دقیقة أو غیر ذلک تدریجی فأشار المصنف قدس سره إلی أن مراد الشیخ ما حقق قبل ذلک من أن حصول التدریج و وجوده بما هو تدریج لیس بالتدریج أقول عندی وجه آخر و هو أن الشیخ عبر بالانتقال لا بالحرکة و مراده مثل الانتقال من حرکة متضادة إلی حرکة متضادة أخری فأراد أن الانتقال من نوع من الزمان- کاللیل إلی نوع آخر کالنهار أو من شخص کساعة إلی شخص آخر کساعة أخری دفعی لأن ظرف هذا الانتقال هو الآن و الزمان و أن لا مفصل فیه خارجا إلا أن له مفصلا فی نفس الأمر هو الآن به یتحقق له نوع و نوع و شخص و شخص و لولاه لما تحقق أنواعه و أشخاصه، س ره

2) أقول مراد الشیخ من التابعیة فی المتی لمقولة أخری لیس التابعیة فی الحرکة- بأن یکون متی ما فیه الحرکة بل إن الزمان ظرف للحرکة لأنه من الستة الموقوف علیها للحرکة فیتحقق متی کلما تحقق حرکة عند الشیخ و مناط الاشتباه به إذا قیل الحرکة فی متی أرید أنه ظرفها کما یقال إنها فی الزمان أی منطبقة علیه فیتوهم أنها فیه کما یقال إنها فی المسافة و لیس کذلک، س ره

تجدد المقولة التی فیها الحرکة لا أنها تابعة لها فی التجدد و کذا حکم متی.

و أما الجدة

فصح القول بأنها تابعة فی الثبات و التجدد لموضوعها.

و أما مقولة أن یفعل و أن ینفعل

فبعضهم أثبت الحرکة فیهما و هو باطل إلا أن یعنی بذلک کونهما نفس التحریک و التحرک أی الحرکة من جهة(1)نسبتها إلی المحرک تارة و إلی المتحرک أخری و أما لو أرید غیر ذلک فلم یصح لأن الشی‌ء إذا انتقل من التبرد إلی التسخن(2)فلا یخلو إما أن یکون التبرد باقیا فیه فهو محال- و إلا لزم أن یتوجه شی‌ء واحد إلی الضدین فی زمان واحد و إن لم یبق التبرد فالتسخن إنما وجد بعد وقوف التبرد و بینهما سکون لا محالة فلیست هناک حرکة متصلة من التبرد إلی التسخن علی الاستمرار.

أقول و یمکن البیان بوجه أشمل و أوجز و هو أن الحرکة فی مقولة(3)


1) فیکون معنی قول هذا البعض أن الحرکة تقع فیهما أن الحرکة من الجهتین المذکورتین واقعة تحت هاتین المقولتین و أنها من هذین الجنسین العالیین و قد کتبنا علی ما مر من الکلام الجملی أن نفس الحرکة شی‌ء غیر التحریک و التحرک و الخلاف ثابت فی کون نفسها من أیة مقولة و أنها عند المصنف قدس سره وجود لا مطلقا بل وجود عالم الطبیعة، س ره

2) أو من التسخن الضعیف إلی التسخن القوی لکن الضدین حینئذ المشهوریان أو اللازم اجتماع المثلین ثم إن نوقض هذا الدلیل بالحرکة الکیفیة کالحرکة من التبنیة علی الصفرة- ثم إلی الحمرة ثم إلی القتمة ثم إلی السواد أجبنا بأن الکیف لما کان هیئة قارة و تحققه آنیا لم یتوجه أن یقال یبقی فی الآن الثانی أو لا یبقی و لا یلتزم السکون بین درجات ما فیه- بخلاف أن یفعل و أن ینفعل لأنهما التأثیر و التأثر التدریجیان فلا یتمان فی الآن و الحرکة فی أی شی‌ء کان لا بد أن یکون حال المتحرک بها قبل آن الوصول و بعد آن الوصول مخالفا لحالة آن الوصول و مطالبة السکون بین أمرین تدریجین کمطالبته بین حرکتین متضادتین فلا غرو فیها، س ره

3) قد عرفت المناقشة فیه و المقولة لو فرضت ملازمة فی وجودها للحرکة لم یکن بد من فرض حدود آنیة لها تنقطع بها الحرکة و تکون أفراد آنیة للمقولة دفعا للتشکیک فی الماهیة نهایة ما فی الباب کون أفراد المقولة التی هذا شأنها کالفعل و الانفعال و متی بالقوة دائما فافهم ذلک و أی مانع من عروض الانقسام ثانیا لأقسام امتداد من الامتدادات- بعد ما قطع الانقسام الأول الامتداد المذکور و أبطله بعروضه کما لا مانع عن عروض العدد لآحاد عدد آخر کالعدد المؤلف من آحاد هی فی نفسها عشرات و من هنا یظهر الجواب عن المحذور الذی ذکره ره لوقوع الحرکة فی المقولتین و هو لزوم کون الآنی زمانیا بل الآن زمانا فإن اللازم کون الآن الذی هو آن بالنسبة إلی حرکة زمانا بالنسبة إلی حرکة أخری و کذا الآنی و الزمانی لا کون الآن زمانا بالنسبة إلی الحرکة التی هو آنها بعینها، ط مد ظله

عبارة عن حصولها شیئا فشیئا فلها فی کل آن من زمان الحرکة فرد آخر فکل ما لا یمکن وجوده فی آن لا یمکن وقوع الحرکة فیه و إلا لکان الآنی زمانیا بل الآن زمانا.

(1)و لقائل أن یقول إن الشی‌ء قد ینسلخ عن فاعلیته یسیرا یسیرا لا من جهة تنقص قبول الموضوع لتمام ذلک الفعل بل من جهة هیئة فی الفاعل. فنقول ذلک إما لأجل أن قوته تفتر یسیرا یسیرا إن کان الفعل بالطبع و إما لأن العزیمة تنفسخ یسیرا یسیرا إن کان بالإرادة أو کانت الآلة تکل إن کان آلیا- و فی جمیع ذلک یتبدل الحال فی القوة أو الإرادة أو الآلة ثم یتبعه التبدل فی الفاعلیة بالتبعیة لا بالذات و علی ما قررناه فلا ورود لمثل هذا کما لا یخفی(2)

فصل (3) فی حقیقة السکون و أن مقابل الحرکة أی سکون هو و أنه کیف یخلق الجسم عنهما جمیعا
اشارة

اعلم أن کل جسم إذا لم یتحرک فهناک معنیان أحدهما حصوله المستمر فی


1) الأظهر عکسه إلا أن یکون من باب العکس أو یکون المراد هو الآن علی فرض الحرکة فیه، س ره

2) و الحق أن جمیع الأعراض کالطبیعة سیالة إلا أن عدم القرار فی بعضها معتبر فی وجودها کالتی یقع فیها الحرکة و فی بعضها فی مفهومها کأن یفعل و أن ینفعل و المتی و الحرکة و فی بعضها یقع بالعرض لمنشإ انتزاعها کالإضافة، س ره

أین أو کم أو کیف أو غیره و الثانی عدم حرکته التی من شأنه فاتفق القوم علی تخصیص اسم السکون بالمعنی العدمی و لهم فی ذلک حجتان.

الأولی أن السکون مقابل للحرکة

بالاتفاق و التقابل بینهما لا یتحقق إلا إذا کان مفهوما السکون عدمیا لما تقرر أن حدود المتقابلات متقابلة فإذا حددنا الحرکة أولا بأنها کمال أول لما بالقوة لا بد أن یؤخذ فی حد السکون مقابل شی‌ء من أجزاء هذا التعریف فإذا جعلنا السکون وجودیا فلا بد من حفظ الکمال له إذ کل وجود فهو کمال فحینئذ یتعین أن یذکر فی حده ما یقابل أحد القیدین الآخرین فإما أن نقول إنه کمال ثان لما بالقوة أو نقول کمال أول لما بالفعل فعلی الأول یلزم أن یکون قبل کل سکون حرکة و إلا لم یکن ثانیا و علی الثانی یلزم أن یکون بعد کل سکون حرکة و إلا لم یکن أولا و اللازمان باطلان فکذا الحدان فبقی أن نورد فی رسم السکون مقابل الکمال و هو الأمر العدمی لا محالة و أما إذا رسمنا السکون أولا(1)و عنینا به الأمر الوجودی و هو حصوله فی الحیز فلا بد من تقییده بما لا یشعر بالاستمرار و ما یرادفه فلا یمکن إلا بذکر الزمان أو ما یلزمه کقولک حصول الشی‌ء فی المکان الواحد زمانا أو أکثر من آن أو الحصول فی شی‌ء بحیث یکون قبله أو بعده فیه و کل ذلک لا یعرف إلا بالحرکة التی فرضنا إنها لا تعرف إلا بالسکون(2)فیلزم الدور و هو محال فبقی أن یکون الرسم للحرکة أولا و بالذات ثم یطلب منه رسم السکون بوجه یکون مقابلا له و ذلک لا یتأتی إلا إذا کان عدمیا.

و أما الحجة الثانیة

فهی أن فی کل صنف من أصناف الحرکة أمرا عدمیا یقابله


1) هذا عذر لأن یقال ما ذکرتم إنما یتم لو عرفتم الحرکة أولا و جعلتموها معیارا لمعرفة السکون فهلا عکستم الأمر، س ره

2) لأن الزمان قدر الحرکة و الآن ظرف الزمان و القبل و البعد من الظروف الزمانیة و أما أن الحرکة لا تعرف إلا بالسکون فلأن الکمال الأول المأخوذ فی تعریف الحرکة لا یعرف بالسکون و کذا الفعل المأخوذ فی تعریف القدماء أن الحرکة خروج الشی‌ء من القوة إلی الفعل تدریجا و أیضا فرضنا أن نعرف السکون أولا ثم الحرکة، س ره

فللنمو وقوف یقابله و للاستحالة سکون یقابله و للنقلة عدم یقابلها و کما أن السکون المقابل للنمو لیس هو الکم المستمر بل عدم تغیره و لا المقابل للاستحالة هو الکیف المستمر بل عدم ذلک التغیر فکذا السکون المقابل للحرکة الأینیة و لغیرها و لیس هذا ببحث لفظی کما زعمه بعض الفضلاء ثم زعم بعضهم أن المقابل للحرکة هو السکون فی مبدإ الحرکة لا فی نهایتها و قیل المقابل لها هو الذی وقع فی الانتهاء و لکل من القائلین حجج علی صحة رأیه و الحق أن السکون فی المکان مقابل للحرکة منه و للحرکة إلیه جمیعا فإن السکون لیس عدم حرکة خاصة و إلا لکان کل حرکة سکونا فی غیر تلک الجهة بل هو عدم کل حرکة ممکنة فی ذلک الجنس- ثم لو أوجبنا أن یکون المقابل للحرکة الطبیعیة سکون طبیعی کان المقابل للحرکة الطبیعة إلی فوق هو سکون إلی فوق لأن ذلک هو الطبیعی لا الذی فی جهة التحت- و المقابل للحرکة التی إلی أسفل هو السکون فی أسفل لما علمت فحینئذ المقابل للحرکة هو السکون فی المنتهی.

و أما کیفیة خلو الجسم عن الحرکة و السکون جمیعا

فذلک فی ثلاثة أمور.

الأول فی الجسم الذی یمتنع خروجه عن حیزه الطبیعی مثل کلیات الأفلاک و العناصر فهی غیر متحرکة عن مکانها و لا ساکنة أیضا لأن السکون عدم الحرکة عما من شأنه أن یتحرک فإذا لم یکن من شأنها الحرکة لم تکن ساکنة بل هی ثابتة فی أحیازها لا ساکنة و لا متحرکة.

و الثانی کل جسم إذا لم یماسه محیط واحد أکثر من آن واحد مثل السمک فی ماء سیال أو الطیر فی هواء متحرک فذلک الجسم غیر متحرک لعدم تبدل أوضاعه بالنسبة إلی الأمور الخارجة عنه و لا ساکن أیضا لأنه غیر ثابت فی مکان واحد زمانا- و السکون لا ینفک من ذلک.

الثالث کل آن من آنات زمان الحرکة کابتدائها و انتهائها لیس الجسم فیه ساکنا و لا متحرکا لأن الحرکة منقسمة فیمتنع وقوعها فی الآن فإذا استحال اتصاف الجسم بالحرکة فی الآن لم یکن ساکنا فیه.

أقول فی کل واحد من الأمور الثلاثة نظر أما الأول فقد مر أن القبول و الإمکان المأخوذ فی تعریف العدم قد اکتفی بعضهم بما هو بحسب الجنس القریب- فکلیات العناصر یمکن أن یسمی عدم حرکتها فی الأین سکونا.

و أما الثانی فهو مع ابتناء ما ذکر فیه علی مذهب القائلین یکون المکان سطحا- یمکن أن یقال إن کلا من السمک و الطیر ساکن فی مکانه و إن تبدلت علیه السطوح- لأن ذلک لم یقع من قبله کحال جالس السفینة السائرة(1)فإن الحرکة لا بد فیها من فاعل مؤثر و قابل متأثر فإذا لم یفعل فاعل فی قابل موجود تحریکا فلیس هناک إلا السکون فقط.(2)و أما الثالث فنقول فیه المتحرک فی کل آن من آنات زمان الحرکة متصف بالحرکة دون السکون(3)و إن لم یتصف بالحرکة فی الآن.

فإن قلت إذا لم یتحقق الحرکة فی الآن لم یکن الموضوع متصفا بالحرکة فی الآن فیتصف بمقابل تلک الحرکة و هو السکون.

قلنا مقابل الحرکة فی الآن عدم الحرکة فی الآن بأن یکون فی الآن قیدا للحرکة لا للعدم فلا یلزم أن یکون الجسم متصفا فی الآن بذلک العدم بل بالحرکة الواقعة فی الزمان الذی ذلک الآن حد من حدوده نعم یخلوا الجسم فی کل آن من زمان حرکته من الحرکة فی ذلک الآن و السکون فی ذلک الآن و هما لیسا بنقیضین کما عرفت بل لیسا بحرکة و سکون لأن الزمان مأخوذ فی حد کل منهما.

و أیضا رفع الأخص لا یستلزم رفع الأعم و الحرکة فی الآن أخص من


1) فیه منع، ط مد

2) أی داخلی مختص بموضع الحرکة فلا یرد أن هذا التبدیل لیس بلا فاعل، س ره

3) أی المتحرک فی کل آن متصف بالحرکة التی فی الزمان و إن لم یتصف بالحرکة فی الآن لأن السالبة قد تنتفی بانتقاء الموضوع و هذا مثل أن یقال لا ینفک وجود العقل الذی فی الدهر عن الوجود الواجب الذی فی السرمد و لا ینفک وجود الفلک الذی فی الزمان- عن الوجود العقل الکلی الذی فی الدهر فإن اللازم فی وعائه لا ینفک عن الملزوم فی وعائه، س ره

الحرکة مطلقا و التی ارتفعت عن الجسم فی الآن فی طبیعة الأخص و لا یلزم منه رفع طبیعة الأعم

فصل (4) فی الوحدة العددیة و النوعیة و الجنسیة للحرکة
اشارة

قد عرفت أن الحرکة کمال و صفة وجودیة لموضوعها و عرفت أنها متعلقة بأمور ستة فوحدتها متعلقة ببعض تلک الأمور أما وحدتها الشخصیة فلا یخلو عن وحدة الموضوع و وحدة الزمان إذ لا بد من وحدتهما فی وحدة کل عرض فإن البیاض الموجود فی أحد الجسمین غیر موجود فی الجسم الآخر و إذا عاد بیاض جسم بعد زواله(1)لم یکن العائد هو الذی زال و کما أن البیاض لا یتکثر بالنوع أو بالجنس- لنفس تکثر موضوعه بالنوع أو بالجنس فکذلک لا یوجب تکثر الموضوع نوعا أو جنسا- تکثر الحرکة بهما و ذلک لأنه لا بد فی تکثر الأنواع من اختلاف الفصول الذاتیة- و الإضافة إلی الموضوع من الأحوال العارضة لسائر المقولات العرضیة لا مدخل لها فی ماهیاتها و لذلک یجوز أن یجتمع سائر المقولات فی موضوع واحد فالحرکة الواحدة بالشخص هی التی موضوعها و زمانها و مسافتها واحدة(2)و إذا اختلف شی‌ء منها تعددت


1) فکذا إذا عادت حرکة بعد زوالهما إلی الموضوع الأول بعینه لم یکن العائدة هی الزائلة لاختلاف الزمان و معلوم أن الاتصال الوحدانی المساوق للواحدة الشخصیة مقطوع حینئذ و زمان کل واحدة مع عرض ما مشخص کما مر و لکن إذا لم یقطع الاتصال- فما فی الزمان الثانی من الحرکة بقاء الشخص الأول لا شخص آخر، س ره

2) فی العبارة قصور لأن وحدة خمسة من الأمور المتعلق بها الحرکة معتبرة فی وحدتها الشخصیة بانضمام ما منه و ما إلیه إذ باختلافهما یختلف الحرکة شخصا و إن فرض اتحاد الأمور الأخری کما أن باختلاف المسافة یختلف الحرکة شخصا و إن فرض اتحاد الباقی- إن قلت باختلاف ما منه و ما إلیه یختلف الحرکة نوعا کما سیصرح به قلت أولا المسافة أیضا کذلک و ثانیا أن الشخص موقوف علی النوع و النوع علی المنوع و الموقوف علی الموقوف علی الشی‌ء موقوف علی ذلک الشی‌ء فکما أنه إذا تبدل واحد من الثلاثة المشخصة حصل شخص آخر من الحرکة کذلک إذا تبدل ما منه و ما إلیه نعم اختلاف الفاعل للحرکة لا یوجب اختلافها الشخصی فضلا عن النوعی کما إذا حرک العجلة محرکان و الماء فی السخونة مسخنان بشرط عدم انقطاع الحرکة الشخصیة فیما بینهما و لا یلزم توارد علتین مستقلتین علی معلول شخصی کما لا یخفی و بالجملة ارتفاع کل واحد من الأمور الخمسة- موجب ارتفاع وحدتها الشخصیة و اختلافها موجب اختلاف الشخصی، س ره

الحرکة شخصا لا نوعا و إنما یختلف بالنوع إذا اختلف مبادیها(1)و هی ما منه و ما فیه و ما إلیه أما ما فیه فمثل أن یکون إحدی الحرکتین من مبدإ إلی منتهی بالاستقامة و یکون الأخری بالاستدارة و مثل أن یکون إحدی الحرکتین من البیاض إلی الصفرة إلی الحمرة إلی القتمة إلی السواد و الأخری منه إلی الفستقیة ثم إلی الخضرة ثم إلی النیلیة ثم إلی السواد و أما ما منه و ما إلیه فمثل الصاعد و الهابط فیجب أنه إذا اختلف شی‌ء من هذه الثلاثة فی شرائط و أحوال تتعلق الحرکة بها لم یکن واحدة بالنوع و ربما یظن أن التسود و التبیض و إن اختلفا فی المبدإ و المنتهی طریقهما واحدة و کذلک زعم أن الصعود یخالف النزول لا بالنوع بل بالأعراض و الکل خطأ و کذلک المستقیمة و المستدیرة متخالفتان نوعا لاختلاف ما فیه الحرکة نوعا لأن الخط المستقیم یخالف المستدیر بالنوع و کذلک یتخالف المستدیرات المتفاوتة التحدیبات کما أن الحرکات المتفقه فی نوع السواد مخالفة للمتفقات فی نوع البیاض لاختلاف ما فیه الحرکة و الحرکات المتفقه فی النوع


1) أی مبادیهما القوامیة التی هی کالفصول المقومة فتنوع الحرکة باختلاف هذه- لا باختلاف مبدئیها الفاعلی و القابلی و الزمان و قد أشار س بالأمثلة إلی أن الاختلاف فی الثلاثة لموجب لتنوع الحرکة اختلاف مخصوص کصاعدتین فی مسافتین و کتفاوت المبدءین و المنتهائین بالعدد فقط لا بالمضادة و بالجملة اختلافها الشخصی موجب الاختلاف الشخصی فی الحرکة و اختلافها النوعی موجب نوعی فیها فلا یتوهمن التناقض من عده المسافة من المشخصات أولا ثم من المنوعات ثانیا سیما مع تصریحه بقوله لا نوعا، س ره

لا تتضاد و أما السرعة و البطء فلا یختلف بهما الحرکة فی النوع(1)إذ هما یعرضان لکل صنف من الحرکة و أما الحرکتان المختلفتان فی الجنس فالحرکة فی الکیف و التی فی الکم.

شک و إزالة:

قول من قال إن الحرکة لا توصف بالوحدة کما لا توصف بالهویة لأنها شی‌ء فائت و لاحق یزال کما علمت بأن الحرکة من حیث کونها حرکة لا تنقسم إلی قسمین فهی واحدة کما أن العشرة(2)من حیث ذاتها غیر منقسمة فهی و إن کانت عشرة لغیرها واحدة فی ذاتها و قد مر أن لها وجودا فی الخارج سواء کانت بمعنی القطع أو بمعنی التوسط.

و قد تفصی بعضهم عن تلک الشبهة بأن مثل الحرکة الواحدة فی أنها قد تعدم منها أشیاء و یکون مع عدم تلک الأشیاء محفوظة الوجود مثل صورة البیت الذی یستحفظ واحدة بعینها مع خروج لبنة لبنة منها و سد الخلل بما یقوم مقامها و کذلک صورة کل شخص من الحیوان و النبات.

أقول حال الحرکة و العدد لیس کحال البیت و الشخص من الحیوان أو النبات فإن کلا منهما صورته عین مادته وحدتهما بعینه وحدة الکثرة بالقوة أو بالفعل- بخلاف ما ذکره من البیت و الشخص المغتذی.

قال بهمنیار فی التحصیل إشارة إلی ما ذکر من التفصی(3)و لیس یعجبنی


1) بل لا یختلف بهما بالشخص فضلا عن النوع لأن شخصا واحدا من الحرکة عند القرب من النهایة المطلوبة تصیر أسرع مما عند البعد کما قالوا، س ره

2) هذا علی سبیل التنزل و إلا فالحرکة لاتصالها من قبیل الخط الواحد الذی هو الکم المتصل الذی هو أقوی وجودا و أتم وحدة من الکم المنفصل فإذا کان العشرة التی هی عین الکثرة بالفعل من جهة لا تخلو عن وحدة و هویة لم یخلو الحرکة عنهما بطریق أولی لأن کثرتهما بالقوة، س ره

3) أی تقدیر أو ارتضاء لهذا الجواب المذکور من المصنف قدس سره بأن کل موجود فی عالم الکیان هذا شأنه و کل ثابت و واحد منه هذا دیدنه فإنه مرکب من الغایة و اللاحق و المتصرم و المتجدد و المنقسم و المتعدد و مع ذلک هو موجود واحد ثابت ذو هویة، س ره

أمثال هذه الأجوبة فإنه یستحیل أن یکون للکائنات الفاسدات صورة ثابتة من دون أن یقضی بثبات أجزاء وجدت فیها من أول الکون محفوظة إلی وقت الفساد لا تفارق و لا تبطل و تکون مقارنة لصورة واحدة أو قوة واحدة تستحفظان التخلل الواقع فی عین [غیر] تلک الأجزاء بما یورده من البدل و البیت القائم بما یسد مسد اللبن المنقوص لیس هو ما کان قبل النقص إذ الترکیبات هی من جملة الأعراض تفسد بفساد حواملها و لا یصح علیها الانتقال و کذلک الظل فی الماء السائل لیس(1)واحدا بعینه لأنه حال للقابل فإذا استحال القابل لم یبق صفته کما أنه إذا استحال القابل مطلقا لم یبق صفة مطلقة انتهی فعلم أن الحرکة الواحدة لیس وحدتها کوحدة البیت و ما یجری مجراه بل هی أحق بالوحدة منها و أما بقاء وحدة الموضوع فی النمو و الذبول فقد مر بیانه و الحرکة الفلکیة بالمعنی الذی به یکون بین ماض و مستقبل هی واحدة باقیة عندهم أبدا و هی عندنا متبدلة فی کل آن لکن التی تبقی من الصور المتجددة المادیة لکل فلک هی صورة واحدة عقلیة باقیة ببقاء الله و هی الواسطة عند الله بین هذه المتجددة السابقة و اللاحقة و أما هذه التی بمعنی القطع- فیشبه أن یکون وحدتها بالعرض و وحدتها لیست کوحدة ذلک الأمر التوسطی لأنها عقلیة علمیة و هذه اتصالیة منقسمة بالقوة و العلم عند الله(2)


1) و هذا الظل أو الضوء المتجدد آنا فآنا مع کونه یتراءی واحدا نظیر تجدد الأمثال فی أکوان العالم و قبض عالم بمقتضی اسمه المعید و القابض و إحیاء عالم آخر فی ثانی الحال بموجب اسمه المبدئ و الباسط و هذا سنته تعالی وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا*و هذا حال وجود العالم باعتبار وجهه إلی نفسه و أما باعتبار وجهه إلی الله القدیم تعالی فهو ثابت واحد بلا تجدد و تکرار و عود و رجع، س ره

2) متمم لدفع الشک بأن الحرکة التوسطیة الفلکیة عندهم ثابتة واحدة بسیطة دائمة- و هذا فوق الوحدة التی أنکرها الشاک و الحرکة الفلکیة باعتبار التوسط الموصوف مستند إلی الجاعل الثابت القدیم الواحد البسیط کما أنها باعتبار مراتب القطع مسند إلیها للحوادث- و هکذا ربطوا الحوادث بالقدیم، س ره

فصل (5) فی حقیقة السرعة و البطء و أنهما لیسا بتخلل السکون

لما استحال وجود حرکة غیر متجزیة أو متجزیة إلی ما لا یتجزی و لو بالقوة- فاستحال کون السرعة و البطء بتخلل السکنات أما الأول فلأنه لو جاز وجود حرکة لا تتجزی لجاز وجود مسافة غیر متجزیة و اللازم محال لما سیأتی فی مباحث الجواهر فکذا الملزوم و بیان الملازمة بأن الحرکة مطابقة للمسافة و المسافة اتصالها باتصال الجسم و هو متجز لا إلی نهایة فالحرکة غیر منتهیة فی التجزئة و أما الثانی فلو کانت حرکة أسرع من حرکة و الأخری أبطأ منها لأجل تخلل السکنات یلزم أن یری المتحرک ساکنا و الرحی متفککا(1)و ذلک لأن نسبة زمان السریع- من الحرکة إلی زمان البطی‌ء کنسبة مسافة البطی‌ء إلی مسافة السریع فلو فرض متحرکان زمان حرکة أحدهما عشر زمان حرکة الآخر و کان المقطوع من مسافة إحداهما آلاف ألوف مسافة الأخری و اتفقا فی الأخذ و الترک لوجب أن یری الإبطاء حرکة ساکنا فی خلال حرکته المحسوسة متصلة فی أجزاء من ذلک الزمان نسبتها إلی أجزائه التی وقعت الحرکة فیها کنسبة مسافة السریع إلی مسافته کمثال حرکة الشمس و حرکة الفرس الشدید العدو و لغیر ذلک من الحجج البینة المذکورة فی الکتب

فصل (6) فی أحوال متعلقة بالسرعة و البطء
منها أن کلا منهما مشترک معنوی

بین ما یوجد منه فی المستقیمة و المستدیرة- و الکمیة و الکیفیة لاتحادها فی الحد المشترک و هو القطع للمسافة فی زمان أقل


1) الأولی بناء البیان علی أن کل جزء من الحرکة فعلیة لسابقه و قوة بالنسبة إلی لاحقه و من الممتنع تخلل العدم بین قوة الشی‌ء و فعلیته بعینه و أما الحس و خاصة البصر- فیا له من الخطإ فیما یناله من الحرکة و السکون، ط مد

و منها أن من أسباب البطء فی الحرکات الطبیعیة ممانعة المخروق

و فی القسریة ممانعة الطبیعة(1)و فی الإرادیة هما جمیعا.

و منها أن التقابل بین السرعة و البطء لیس بالتضایف

لأن المضافین متلازمان فی الوجودین و هما غیر متلازمین فی واحد من الوجودین(2)و لیس تقابلهما أیضا بالثبوت و العدم لأنهما إن تساویا فی الزمان کانت السریعة قاطعة من المسافة ما لم یقطعها البطیئة و إن تساویا فی المسافة کان زمان البطیئة أکثر فلأحدهما نقصان المسافة و للآخر نقصان الزمان فلیس جعل أحدهما عدمیا أولی من جعل الآخر عدمیا فلم یبق من التقابل بینهما إلا التضاد لا غیر(3)

و من هنا یظهر أن السریع مساوق للحرکة مع انقسامها إلی السریعة و البطیئة کما أن الوحدة مثلا مساوقة للوجود مع انقسامه إلی الواحد و الکثیر و یتبین به أن السرعة و البطء لا تقابل بینهما حقیقة کما أن الواحد و الکثیر لا تقابل بینهما حقیقة و قد بینا ذلک فی مباحث الواحد و الکثیر و یتبین أیضا أن البطء معلول ترکب الحرکة کما أن الکثرة معلول ترکب الوجود فکلما کانت الحرکة أشد بساطة کانت أسرع و بالعکس فی جانب البطء- کما أن الوجود کلما کان أبسط کان أشد و أقوی و هذا و إن لم یذکره أحد من أساطین الحکمة لکنه لا مناص منه بالنظر إلی براهین المسألة فتبصر، ط مد

.

1) أی الممانعة المختصة بالقسریة بالنسبة إلی الطبیعیة و إلا فهاهنا أیضا ممانعة للمخروق کما فی الحجر المرمی إلی فوق فی الماء أو فی الهواء، س ره

2) إن قلت کیف لا یتلازمان فی الذهن و قد أخذ فی حدهما الزمان الأقل و الأکثر و هما مضافان قلت أولا لا نسلم أن ما ذکر حد و ثانیا أن المراد السرعة و البطء الحقیقیان- و المراد بالأقل و الأکثر فی تعریفهما القلیل و الکثیر نعم قد یراد بهما ما بالقیاس و هما مضافان و مرجعهما الأسرعیة و الأبطئیة نظیر ما سبق فی مبحث التشکیک من الشیخ أن الطول الحق لا یقبل الأزید و الأنقص بل الطول المضاف و أن الکثیر بلا إضافة هو العدد و الکثیر بالإضافة عرض فی العدد، س ره

3) اشتراط غایة الخلاف بین التضادین لا یلائم و کون السرعة و البطء متضادین- إذ ما من سریع أو بطی‌ء من الحرکة إلا و یمکن فرض ما هو أسرع منها أو أبطأ و لا یجد فیه ما ذکره رحمه الله من أن قوی التحریک و کذا القوی المعاوقة متناهیة فإن الملاک فی خلاف خلافهما بحسب الطبع لا بحسب الصدفة فی الوجود و الحق أن الصفة الثابتة الواقعیة للحرکة هی السرعة فحسب و هی حالة المرور و الانقضاء التی فی کل حرکة و هی لما کانت مختلفة فی الحرکات نسب بعض مصادیقها إلی بعض فحصلت السرعة و البطء النسبیتان فما من سرعة فی حرکة إلا و هی بطء بالقیاس إلی ما فی حرکة هی أسرع منها و کذا الحال فی جانب البطء فالسرعة فی الحرکة کالشدة فی الوجود بمعنی ترتب الآثار ثم ینشأ بمقایسة البعض إلی البعض معنی الشدة و الضعف و هما وصفان نسبیان.

و منها أن تقابل السرعة و البطء لما کان بالتضاد

کما مر و المتضادان یقبلان الأشد و الأضعف فیجب أن یکون لکل منهما غایة فی الشدة فلا بد أن ینظر فی أنه کیف یتصور سرعة لا أسرع منها و بطء لا أبطأ منه.

أقول إن القوة المزاولة للتحریک لا بد و أن تکون متناهیة فلها غایة فی السرعة لا یتعداها و أما الغایة فی البطء فهی أیضا توجد باعتبار القوة الممانعة للحرکة- کممانعة قوام المخروق أو الطبیعة فی المقسور للقسریة و غیر ذلک.

و منها أن العلامة الطوسی ذکر فی رسالة بعثها إلی بعض معاصریه

موردا فیها بعض الإشکالات العلمیة هذا الإشکال بقوله لما امتنع وجود حرکة من غیر أن یکون علی حد معین من السرعة و البطء وجب أن یکون للسرعة و البطء مدخل فی وجود الحرکات الشخصیة من حیث هی شخصیة و السرعة و البطء غیر متحصلی الماهیة إلا بالزمان(1)فإذا للزمان مدخل فی علیة الحرکات الشخصیة فکیف یمکن أن یجعل حرکة معینة علة لوجود الزمان و لا یمکن أن یقال الحرکة من حیث هی حرکة علة للزمان و من حیث هی حرکة ما متشخصة بالزمان کما أن الصورة من حیث هی الصورة سابقة علی الهیولی و من حیث هی صورة ما متشخصة بها لأن الحرکة لیست من حیث هی حرکة علة للزمان و إلا لکان لجمیع الحرکات مدخل فی علیته إنما هی


1) لما عرفت من أخذ الزمان فی تعریفهما و من هنا کان تقسیم الحرکة إلی السریعة و البطیئة بحسب الزمان کما أن لها تقسیمات أخری بحسب باقی الستة المتعلق بها الحرکة، س ره

علة للزمان من حیث هی حرکة خاصة متعینة فی الخارج فما وجه حل هذا الإشکال انتهی کلامه.

أقول ما صادفنا جوابا لأحد فیه و الذی خطر بالبال حسبما أشرنا إلیه سابقا- أن عروض الزمان للحرکة إنما هو فی ظرف التحلیل فإن الحرکة و الزمان کما مر موجودان بوجود واحد فعروض الزمان للحرکة التی یتقدر به لیس کعروض عارض الوجود لمعروضه بل من قبیل عارض الماهیة کالفصل للجنس و الوجود للماهیة- و مثل هذه العوارض قد علمت أنها متقدمة باعتبار متأخرة فی اعتبار فالحرکة الخاصة- تتقوم بالزمان المعین فی الخارج(1)لکن الزمان المعین عارض لماهیة الحرکة من حیث هی حرکة فی الذهن فهو کالعلة المفیدة لها بحسب الوجود و التعین و هی کالعلة القابلة له بحسب الماهیة هذا کله فی ظرف التحلیل العقلی و أما فی الخارج فلا علة و لا معلول و لا عارض و لا معروض لأنهما شی‌ء واحد

فصل (7) فی تضاد الحرکات

أما المختلفة الأجناس فلا تضاد بینهما فیجوز أن یجتمع الاستحالة و النمو- و النقلة فی موضوع واحد فإن تعاندت فی وقت فذلک لیس لماهیاتها بل لأسباب خارجة و أما التی تحت جنس واحد کالتسود و التبیض فهما متضادتان و کذا


1) هذا نظیر الوجود و الماهیة فإنه لو لم یکن وجود خاص لم ینتزع منه ماهیة فهی کالمعلول له و أما فی الذهن فالماهیة موصوفة و الوجود صفتها و تصیر موضوعا فی الهلیة البسیطة ثم إن التقوم فی الخارج باعتبار وجود العنوانین فی الخارج و إن کان وجودهما واحدا و أما النفی عن الخارج بعد سطرین فباعتبار الوحدة و الحل عندی أن الحرکة الدهریة- علة للزمان حتی الآن السیال و أما الحرکات الزمانیة فهی معلولة للأزمنة المعینة لا سیما عند المصنف قدس سره أن الطبیعة سیالة و الحرکة تجددها و الزمان قدرها، س ره

النمو و الذبول فلکل منهما حد محدود فی الطبع یتوجهان إلیه و اعلم أن تضاد الحرکات لا بد و أن یکون متعلقا بشی‌ء من الأمور الستة التی بها تعلقت الحرکة- فنقول تضاد الحرکتین لیس لأجل الموضوع لأن الأضداد قد یعرض لها حرکات متفقة فی النوع کالنار فی حرکتها إلی فوق طبعا و الماء فی حرکته إلیه قسرا و لا أیضا لأجل الزمان لأن الزمان نفسه لا یتضاد و لا أیضا لأجل المسافة لأن ما فیه الحرکة قد یکون متفقا و الحرکات فیه متضادة فإن الطریق من السواد إلی البیاض- قد یکون بعینه من البیاض إلی السواد و الحرکة إلی البیاض ضد الحرکة إلی السواد- و کذا تضادها لتضاد الفاعل(1)و بالجملة فالأسباب المتوسطة إذا لا أضداد لها- فکیف یتضاد الحرکات لأجلها فبقی أن یکون لأجل ما منه و ما إلیه و قد مر أنهما متضادان بوجه من الوجوه فهما إذا کانا متضادین بالذات کانت الحرکة متضادة لا کیف اتفقت فإن الحرکة من السواد إذا لم یکن توجها إلی البیاض بل إلی الإشفاف- لم یکن ضدا للحرکة إلی السواد فالحرکات المتضادة هی التی أطرافها متقابلة سواء کان تقابلها فی ذواتها کالسواد و البیاض أو یکون تقابلها بالقیاس إلی الحرکة إذ قد عرض لأحدهما إن کان مبدأ لحرکة و للآخر إن کان منتهی لتلک الحرکة و لیس إذا کان شی‌ء کالحرکة متعلقا بشی‌ء کالطرف و یکون ذلک الشی‌ء لیس یعرض له التضاد فی جوهره بل یعرض له بالعرض کالمبدئیة یجب أن یکون تضاد المتعلق به تضادا بالعرض و ذلک لجواز أن یکون هذا الذی هو عارض للمتعلق به کالمبدئیة- داخلا فی جوهر المتعلق کالحرکة فإن الجسم الحار و البارد یتضادان بعارضیهما- و هما التسخین و التبرید و التضاد بینهما بالحقیقة و علی هذه الصورة فإن الحرکة لیست تتعلق بطرف المسافة من حیث هو طرفها فقط بل من حیث هو مبدأ و منتهی- فإن جوهر الحرکة یتضمن التقدم و التأخر لأن حقیقتها مفارقة و قصد فجوهر الحرکة یتضمن المبدأ و المنتهی(2)فالأطراف من حیث هو مبدأ و منتهی یتعلق بها


1) کالحر الفاعل للتسود و البرد الفاعل له، س ره

2) لیس المراد بهما السکونین فی المبدإ و المنتهی بل الأکوان المتعاقبة المتصلة- فی القطع و الکون السیال بحسب النسب فی التوسط کما قال حقیقتها مفارقة و قصد، س ره

الحرکة فهی متقابلة و مع تقابلها مقومة للحرکة و إن کانت غیر مقومة لموضوع الحرکة فالضدان ذاتیان للحرکة و لیسا ذاتیین للطرفین

فصل (8) فی أن المستقیمة من الحرکة لا تضاد المستدیرة و لا المستدیرات المتخالفة الانحداب تضاد بعضها لبعض لأجل هذا الاختلاف

و ذلک لأن الاختلاف فی الاستقامة و الاستدارة لیس اختلافا فی أمرین- یتواردان علی موضوع واحد بل موضوع الاستقامة(1)کالخط یمتنع أن یستحیل من استقامته إلی الاستدارة إلا لفساده فالاستقامة و الاستدارة لیستا بضدین فکیف الحرکة المستقیمة و المستدیرة و کذا حکم مراتب الاستدارات بعضها لبعض لأنها لا تتعاقب علی موضوع واحد علی أنک قد علمت(2)أن لیس تضاد الحرکة لتضاد ما فیه الحرکة و لو کانت مضادة المستدیرة لغیرها بسبب الطرفین(3)أمکن أن یکون لمستدیرات و قسی لا نهایة لها بالقوة وتر معین من خط مستقیم واحد فیلزم أن یکون لکل حرکة فیها(4)أضداد لا نهایة لها بالإمکان لکن ضد الواحد واحد بالفعل أو بالقوة


1) و ذلک لأن الخط بسیط لیس کالجسم الذی یبقی فی الانقلابات بمادته و یفسد بصورته و الاستقامة و الانحناء إما فصلان للخط و إما لازمان و خاصتان لنوعین من الخط و أیاما کانا یستلزم تبدلهما تبدل الخط، س ره

2) وجه آخر لنفی التضاد عن الحرکتین بنفیه عما فیه من الخط المستقیم و المستدیر- کما مر فی الفصل السابق، س ره

3) بأن یکون ما منه فی المستقیمة هو ما إلیه فی المستدیرة فیتعاکسان لا أنهما یتوافقان، س ره

4) إنما لم یقل للحرکة فیه أی فی الوتر لیشمل تضاد کل مستدیرة منها مع المستدیرات الأخر، س ره

و هو الذی فی غایة البعد عنه علی أن تلک القسی تتخالف بالنوع لا بالشخص(1)نعم لا مانع من أن یقع فی أمور لا تضاد لها بالذات تضاد من جهة أخری و فی معان أخر کما أن التوسط فی الأخلاق مضاد للنقص و الإفراط کلیهما و النقض و الإفراط متضادان تضادا ذاتیا و تضادهما للوسط تضاد بالعرض لأجل معنی آخر و هی الرذیلة فیهما و الفضیلة فی الوسط فالرذیلة معنی یلزمهما و ضدها و هی الفضیلة یلزم الوسط فهذا الوسط وسط باعتبار و طرف باعتبار آخر(2)و ذانک الطرفان طرفان باعتبار و هما فی طرف واحد باعتبار آخر قالوا لا تضاد بین الحرکات المستدیرة- و إن اختلفت بالشرقیة و الغربیة لعدم اختلافها فی النهایات و کل حرکتین متضادتین- فلا بد أن یختلفا فی النهایات و هاهنا لیست کذلک و فیه موضع تأمل ثم إنک قد عرفت کیف یتضاد المستقیمات و عرفت أن الصاعدة و الهابطة تتضادان بما هما حرکتان مستقیمتان و لهما أیضا تضاد آخر خارج عن الحرکة و هو کون أحد الطرفین علوا و الآخر سفلا فالحرکة ذات الضد هی التی تأخذ أقرب مسافة من طرف بالفعل إلی طرف بالفعل و ضدها هی التی یبتدئ من منتهاها ذاهبة إلی مبدإها لا إلی شی‌ء آخر فلیست الحرکة علی التوالی للبروج ضدا للحرکة علی خلاف التوالی و لا الحرکة علی أحد نصفی الدائرة ضدا للواقعة علی النصف الآخر لأن الدائرة لا یتعین فیها قوس عن قوس و مع ذلک التوجه إلی کل حد عین التوجه منه- و المطلوب فیها لکل حد عین المهروب عنه


1) حتی یکون حقیقة واحدة نوعیة و یکون حد الواحد واحدا و بناء الاختلاف النوعی- علی أن لا تشکیک فی الذاتی فالمراتب أنواع، س ره

2) أشار إلی ما سبق من الوضع الیومی الذی هو ما إلیه الحرکة الفلکیة غیر الوضع الأمسی الذی هو ما منه الحرکة بالعدد و لا وجه لقول من قال ما منه هو بعینه ما إلیه فی المستدیرة و قد کان بناء نفی التضاد عن المستدیرات علی وحدتهما ثم أشار إلی التحقیق بقوله ثم إنک إلخ، س ره

فصل (9) فی أن کل حرکة مستقیمة فهی منتهیة إلی السکون
احتج المتقدمون علی أن بین کل حرکتین مختلفتین سکونا بحجج أربع.
الأولی أن الشی‌ء لا یصیر مماسا لحد معین و مباینا له إلا فی آنین

و بین الآنین زمان لاستحالة التتالی و ذلک الزمان لا حرکة فیه ففیه سکون.

و الجواب أولا بالنقض لإجراء الدلیل فی کل حد مفروض فی المسافة فیلزم أن لا یوجد حرکة متصلة فی العالم.

و ثانیا بالحل لأن المباینة حرکة و کل حرکة لا توجد إلا فی زمان و لزمانها طرف لا یوجد الحرکة فیه هو الآن فللمباینة طرف لیس الشی‌ء فیه مباینا بل هو آخر زمان المماسة لو کان للمماسة زمان و هو عین آن المماسة لو وقعت فی آن فقط و لا استحالة فی أن یوجد فی طرف زمان المباینة خلاف المباینة و هو المماسة.

الحجة الثانیة لو جاز اتصال الصاعد بالهابط لحدثت منهما حرکة واحدة بالاتصال

فیکون الحرکتان المتضادتان واحدة هذا محال.

و أجیب(1)بأن وجود الحد المشترک بالفعل بین الخطین یمنع أن یکونا خطا


1) ما هو المذکور غیر لازم و ما هو اللازم غیر مذکور فالمجیب تعلق بوجود الحد المشترک و لیس بمتحقق و لو تحقق لم یکن إلا السکون و هو مطلوب خصمه لأن الحد المشترک مخالف بالنوع لذی الحد فالحد المشترک بین الخطین هو الرافع لاتصالهما- الجاعل لهما فردین للخط هو النقطة و بین الزمانین کذلک هو الآن و بین الحرکتین هو السکون و لا یکون الحد المشترک بین الحرکتین هو النقطة أو الآن أو غیرهما إلا السکون- و اللازم هو التعلق بالمنوعات فی الحرکة و هی کما کتبت سابقا ثلاثة ما منه و ما إلیه و ما فیه فإذا کانت الحرکتان مخالفتین بالنوع باختلاف المنوع کیف اتحدتا شخصا لکن الحق أن هذه الحجة برهانیة فإن کون الحرکتین المتضادتین شخصین من نوعی الحرکة بدیهیة و لو لم یتخلل السکون و کانت الحرکة متصلة واحدة و الاتصال الوحدانی مساوق للوحدة الشخصیة کانت الحرکتان مع اختلاف المنوع فیهما شخصا واحدا و هو محال، س ره

واحدا سیما إذا کانا متخالفی الجهة کخطین محیطین بزاویة بل الشرط فی الوحدة الاتصالیة أن لا یکون الحد المشترک موجودا إلا بالقوة فکذلک فی الحرکتین لا یجب وحدتهما لوجود الحد المشترک بالفعل.

الثالثة لو اتصلت الحرکتان لکانت غایة التصاعد العود إلی ما تحته

فیکون المهروب عنه مقصودا من جهة واحدة.

و الجواب أن هذا إنما یلزم لو وجب من اتصال الحرکتین وحدتهما و بطلان الحد المشترک بین الصاعد و الهابط و لیس کذلک فلم یلزم ما قالوه.

الرابعة و هی أیضا قریبة المأخذ مما سبق

أنه لو أمکن أن یستمر التسود إلی التبیض من غیر أن یقع بینهما زمان کانت القوة علی التسود قوة بعینها علی التبیض- فالأبیض إذا أخذ فی التسود کانت قوته علی التسود قوة علی التبیض فیلزم أن یکون الأبیض فیه قوة علی البیاض و کذا الأسود فیه قوة علی السواد و ذلک محال لأن الشی‌ء محال أن یکون قوة علی نفسه.

و الجواب أنه عند کونه أبیض لا یأخذ فی التسود(1)لأن التسود مأخوذ من طبیعة السواد و ذلک لا توجد مع البیاض بل توجد بعد البیاض و لا یلزم من قول من یقول القوة علی التسود بعینها قوة علی التبیض أن لا یکون فی الأبیض قوة علی البیاض و لو بعیدا و لو سلمنا أنه حالکونه أبیض یأخذ فی التسود حتی یکون فیه مع البیاض الحاصل بیاض آخر منتظر الوجود بالقوة.


1) و لعلک تقول إن التسود توجه إلی السواد فالأبیض عند کونه أبیض له توجه- و حرکة إلی السواد فأقول المراد بالتسود فی قوله لا یأخذ بالتسود ما هو مأخوذ من السواد- الذی بعد السواد الحالک الذی هو ما إلیه الحرکة الأولی فکان مبنی قول المستدل قوة التسود و قوة التبیض إن التسود الذی بعد المنتهی هو التوجه إلی البیاض و یقول المجیب التلبس بذلک التسود الذی هو توجه إلی البیاض لیس حال کونه أبیض بل بعد ذلک و الحاصل أن التسود مأخوذ من السواد بالفعل و هناک قوة البیاض الثانی لا قبله أی عند کون الموضوع أبیض أولا إلا قوة بعیدة، س ره

فهذه الحجج الموروثة من القدماء کلها ضعیفة

و الحجة البرهانیة هی التی اعتمد علیها الشیخ الرئیس فی إثبات هذا المرام و هو أن المیل هو العلة القریبة- لتحرک الجسم من حد إلی آخر فی المسافة و المحرک للجسم إلی حد لا بد أن یکون معه فالموصل له إلی ذلک الحد یجب وجوده عند وجود الوصول فإذا المیل الذی حرک المتحرک إلی حد من حدود المسافة لا بد من وجوده فی آن الوصول- و لا امتناع فی ذلک إذ المیل لیس کالحرکة غیر آنی الوجود بالضرورة ثم إذا رجع الجسم من ذلک الحد فلذلک الرجوع میل آخر هو علة قریبة للرجوع لأن المیل الواحد لا یکون علة للوصول إلی حد معین و للمفارقة عنه و المیل حدوثه فی الآن(1)و لیس آن حدوث المیل الثانی هو الآن الذی صار المیل موصلا بالفعل لامتناع أن یحصل فی الجسم الواحد فی الآن الواحد میلان إلی جهتین مختلفتین فإذن حدوث المیل الثانی فی غیر الآن الذی صار فیه المیل الأول موصلا بالفعل و بینهما زمان یکون الجسم فیه ساکنا و هو المطلوب.

أقول هذه المقدمات کلها صحیحة لکن یجب أن یفهم المراد(2)من المفارقة فی قوله لأن المیل الواحد لا یکون علة للوصول إلی حد و للمفارقة عنه المفارقة الرجوعیة أو الانعطافیة لئلا ینتقض البرهان بالوصولات إلی حدود المسافة و المفارقات عنه إذ البرهان مختص بالحرکات المختلفة المفتقرة إلی المیول المختلفة و المیلان المختلفان لا شبهة فی امتناع اجتماعهما فی آن واحد لموضوع واحد.


1) فحیث أخذ المیل مبدأ البرهان و هو آنی لأنه کیفیة ملموسة بها یدافع الجسم ما یمانعه و الکیف آنی بدلیل وقوع الحرکة فیه لم یتوجه علیه ما توجه علی ما سبق من أن المباینة حرکة و الحرکة زمانیة لیس لها ابتداء بمعنی الجزء الأول فی آن أول و إن کان لها ابتداء بمعنی انقطاعها بالمتباین بالنوع و انقطاع زمانها فی جانب البدایة بالآن- الذی هو طرف زمان المماسة، س ره

2) لا من باب التخصیص فی الدلیل العقلی بل لأن المفارقة الرجوعیة إعراض عما إلیه الحرکة الأولی بقول مطلق بخلاف المفارقات فی حدود المسافات فإنها لیست إعراضات عن المنتهی، س ره

و من الاعتراضات الفخریة قوله إن هذا لا یتمشی فی الحرکات الکمیة و الکیفیة فإن تلک الحرکات غنیة عن المیل و هو مبدأ هذا البرهان.

أقول هذه کالمؤاخذة اللفظیة فإن بدلنا لفظ المیل بما یجری مجراه فی کونه سببا قریبا لا بد من اختلافه عند اختلاف المسبب عنه(1)و الرجل العلمی کیف یرضی نفسه بمثل هذه المؤاخذة.

و منها أنه إذا فرضنا کرة مرکبة علی دولاب دائر فرض فوقه سطح مستو بحیث یلقاها عند الصعود فإنها تماس ذلک البسیط فی کل دورة آنا واحدا لا قبله و لا بعده فی تلک الدورة.

ثم أجاب عنه بجواب سخیف لا نطول الکلام بذکره ثم بالاشتغال ببیان سخافته- فأقول ستعلم الجواب عن شبهة الدولاب بما سیأتی فی دفع شبهة الحبة المرمیة(2)ثم قال فأما المنکرون لهذا السکون فأقوی ما لهم أن الحجر لو وقف بین حرکته الصاعدة و الهابطة فلا شک أن طبیعته باقیة عند الصعود فالقوة القاسرة إن کانت أقوی من الطبیعة فالحرکة إلی ما فوق باقیة و إن کانت أضعف منها فلم یکن لها حرکة الصعود بل الحرکة الهبوطیة و إن تساویتا کان الحجر ساکنا.(3)فنقول هذا القدر من القوة الغریبة یجب أن لا تنعدم لذاتها و إلا لم توجد فلعدمها سبب و لو کان سببه مصادمة الهواء المخروق التی جعلت سببا مضعفا للمیل الغریب فذلک إنما یکون فی حال الحرکة(4)لا فی حال السکون فیجب أن لا ینعدم


1) أی ما یجری مجری المیل بمعنی الکیفیة الملموسة التی بها یدافع الجسم ما یمانعه و أما المیل بمعنی العشق فهو الساری فی جمیع الذراری، س ره

2) من أن حرکة الکرة حینئذ عرضیة لا ذاتیة و الکلام فی الذاتیة لأن العرضیة فی قوة السکون بل لها صحة السلب عن المتحرک بالعرض، س ره

3) لیس المراد تسلیم السکون فإن المستدل ینکره بل المراد أن السکون لا یحصل- لتوقفه علی رفع مانعه و هو القوة الغریبة القاسرة و لا ترفع کما قال هذا القدر إلخ و علی حصول علة السکون و لم یحصل کما قال فإذا بقی ساکنا إلخ، س ره

4) و الحرکة کاشفة عن وجود القوة الغریبة فکیف یکون مصادمة الهواء المساوقة لوجود الحرکة الکاشفة عنها معدمة لها و إلا کان عدمها متوقفا علی وجودها لأن عدمها متوقف علی المصادمة و هی علی الحرکة و هی علی وجود الغریبة، س ره

ذلک القدر من المیل الغریب فالحجر یجب أن لا یعود إلا بدفع دافع فإذا بقی ساکنا(1)فذلک السکون لا یکون طبیعیا لأن الطبیعة معوقة عن فعلها الطبیعی بل قسریا- فیرجع حاصلة إلی أن القاسر أعطی الجسم قوة غریبة یسکنه فی بعض الأحیاز و هذا هو الذی جعله الشیخ سببا للسکون فی الزمان الثانی.

و لکن هذا باطل بوجهین أحدهما أن القاسر لو أفاد القوة الغریبة و لم یفد قوة مسکنة لم یجب السکون و إن یفد فالضدان متلازمان هذا محال.

و ثانیهما أن تلک القوة فی أول ما أفادها القاسر ما کانت مسکنة ثم صارت مسکنة فعدم کونها مسکنة إما لوجود المانع و هی الطبیعة فعند مغلوبیتها لم تکن مانعة و إما عند تکافؤهما فأی حاجة إلی القوة المسکنة فوجب(2)أن یبقی ذلک التساوی و لا یصیر الغریبة مغلوبة فلا یرجع الحجر المرمی و العجب أن الشیخ ذکر فی باب الخلأ أنه لو لا مصادمات الهواء المخروق للقوة القسریة لوصل الحجر المرمی إلی سطح الفلک و هاهنا ذکر أن القاسر یفید قوة مسکنة فی بعض الأحیاز و الجمع بین هذین مشکل- أقول فاعل هذا السکون هو الطبیعة لکن بشرط ضعف القاسر(3)و علة


1) لما فرغ المشکک عن مطالبة علة عدم القوة الغریبة طالب علة السکون الذی فی الفوق، س ره

2) بل أی حاجة إلی مطالبة المانع بعد انقضاء زمان المنع و بالجملة المقصود إلزام الخلف حیث إن الشیخ التزم وجود القوة المسکنة و إنما لا یحتاج إلیها لأن التساوی منشأ السکون کما أن التساوی قوتی الشخصین الجاذبین یوجب سکون الحلقة المتجاذبة فی البین و قول المستدل النافی وجب بقاء التساوی سخیف لأن القوی الجسمانیة متناهیة التأثیر و التأثر سیما القوی القاسرة لأن القسر لا یکون دائما و لا أکثریا و هذه الحرکة الغریبة و السکون فی الجو و التساوی کلها قسریة، س ره

3) أی بمدخلیته و إنما فسرنا به لأن الشرط یجتمع مع المشروط بخلاف المعد و هذا الضعف کعلته معد و ینبغی أن یجعل التساوی شرطا، س ره

ضعفه وجود الطبیعة(1)مع إعداد مصادمة الهواء المخروق الذی وجد قبیل آن الوصول إلی موضع السکون(2)أ لا تری أن ضعف القوة القسریة تزداد علی سبیل التزاید لمصادمة الهواء و سبب تزاید الزیادة هو الذی ذکرناه من الإعداد فکذا الحال فی سبب السکون و هذا معنی قول الشیخ إن القاسر یفید قوة مسکنة فی بعض الأحیاز یعنی أن القوة التی کانت محرکة إلی فوق عند استیلائها علی الطبیعة صارت عند تکافؤها مع الطبیعة من أسباب السکون إلی أن یغلب علیها القوة الأصلیة فیفعل الحرکة إلی تحت.

و أما الذی أفاده الإمام فی الجواب و هو أن هذا السکون واجب الحصول- فإن الجسم فی آخر حرکته لما امتنع اتصافه بالحرکة کان ذلک السکون ضروریا(3)فلا یستدعی علة کما أن سائر اللوازم لا یستدعی علة و علی هذا لا یلزمنا بقاء الحجر فی الفوق لأنه إذا زالت تلک الضرورة عادت الطبیعة محرکة انتهی فرکیک جدا من وجوه.

الأول أن السکون من الأعدام التی یحتاج حصولها إلی علة(4)کیف و لا یخلو السکون من أحد الأمرین إما وجودی کما هو عند من یجعله عبارة عن الکون فی مکان أو کم أو کیف أو غیره زمانا و إما لازم لذلک الأمر الوجودی فله علة وجودیة لا محالة و لا یکفی فیه عدم علة الحرکة.


1) و ذلک لأن الطبیعة تقاوم القسر کما أنها فی الأحیاء تقاوم المرض و توجه إلی الاستکمال و إلی ترتب الآثار علی المجری الطبیعی، س ره

2) أشار بلفظ الإعداد إلی جواب قوله فذلک حال الحرکة فإن المصادمة معدة للسکون و لعدم القوة الغریبة فلا ضیر لو لم یتحقق المعد له عند وجود المعد بل هذا شأن الإعداد و الفاعل المباشر المستجمع للشرائط فیهما نفس الطبیعة، س ره

3) من لا یسلم السکون لا یسلم آخر الحرکة إلا بعد تمام الراجعة أو المنعطفة و المطلوب حصول السکون فی الفوق، س ره

4) کأنه قدس سره یردد علیه بأنه إن کان عدم استدعاء السکون علة لکونه عدما- و العدم نفی محض و الجواب هو الأول و کیف لا یکون مستدعیا للعلة و العدم إمکانی- و إن کان عدم الاستدعاء لکونه من اللوازم فالجواب هو الثالث، س ره

الثانی قوله إذا زالت تلک الضرورة عادت الطبیعة لا معنی له لأن الأمر الضروری الواجب الحصول کیف زال بلا علة.

الثالث أن لوازم الماهیة لیست کما زعمه فإنها معلولة للماهیة بشرط وجود ما خارجیا کان أو ذهنیا عند بعض و معلولة للماهیة من حیث هی عند بعض آخر- و لعله الماهیة عند بعض آخر و الحق عندنا أنها معلولة بالعرض و علی أی تقدیر- لا ینفک حصولها عن حصول علة الماهیة.

و من الإشکالات أن السکون زمانی قابل للانقسام بانقسام زمانه فکل مقدار من السکون یفرض بین الحرکتین فیمکن الاکتفاء بأقل من ذلک بینهما فما سبب التعیین لزمانه.

و الجواب أن الجسم یختلف حاله باختلاف العظم و الصغر و الکثافة و اللطافة- و الثقل و الخفة و غیر ذلک فهی یجوز کونها أسبابا لمقادیر السکون.

و مما تمسک به نفاة السکون أن الحجر العظیم النازل إذا عارضه فی مسلکه حبة مرمیة إلی فوق حتی یماسه فإن سکنت الحبة عند التماس یستلزم وقوف الجبل الهابط بملاقاة الحبة الصاعدة.

و أجیب فی المشهور بأن الخردلة ترجع بمصادمة ریح الجبل فیسکن قبل ملاقاة الجبل ثم لما ورد علیهم أنا نشاهد أن الملاقاة کانت حال الصعود دون الرجوع کما فی السهم الصاعد بل کما فی حرکة الید إلی فوق عند هبوط حجر ثقیل قالوا وقوف الجبل مستبعد لیس بمحال.

قال الإمام الرازی هذا و إن کان بعیدا لکنه ممکن ساق البرهان إلیه فوجب التزامه.

أقول و أی برهان اقتضی ذلک فإن البرهان قد اقتضی السکون بین حرکة و حرکة أخری حقیقة لا حرکة مجازیة فإن الحرکة بالعرض کحرکة جالس السفینة سکون بالذات فقد انتهت الحرکة الأولی بالسکون و لا استحالة فی کون الجسم ساکنا فی بعض زمان لصوقه بشی‌ء یتحرک معه بالعرض و إن کانت إلی جهة حرکته الطبیعیة لو خلیت لبقاء القوة الغریبة معه بعد

فصل (10) فی انقسام الحرکة بانقسام فاعلها

لما تکلمنا فی ما هی کأحوال الحرکة فلنتکلم فیما هی کأنواعها أما الحرکة بالذات فتنقسم إلی طبیعیة و إرادیة و قسریة و أما مطلق الحرکة فهی أربعة أقسام الثلاثة المذکورة و التی بالعرض(1)و إن لم یخرج العرضیة من الأقسام الثلاثة(2)فنقول کل ما یوصف بالحرکة فإما أن تکون الحرکة موجودة فیها أو لا بل فیما یقترنه فالثانی یسمی حرکته بالعرض و الأول إما أن یکون سبب حرکته موجودا فیه أو خارجا عنه فإن خرج فالحرکة قسریة و الذی لیس بخارج فإما أن یکون ذا شعور فالحرکة نفسانیة و إلا فطبیعیة و قد أشکل علیهم الأمر فی بعض الحرکات- أنها من أی قسم من هذه الأقسام لا سیما النبض فقد ذکر اختلاف الناس فی أنها طبیعیة أو إرادیة(3)و علی التقدیرین فأینیة أو وضعیة أو کمیة و لکل من الفرق تمسکات مذکورة فی کتب الطب سیما فی شروح الکلیات لکتاب القانون.

و قال بعض العلماء أما حرکة النفس فإرادیة باعتبار و طبیعیة باعتبار فهی تتعلق بالإرادة من حیث وقوع کل نفس فی زمان یتمکن المتنفس من تقدیمه علیه و تأخیره عنه بحسب إرادته لکنها لا تتعلق بالإرادة من حیث الاحتیاج الضروری إلیها و هذا معنی ما قال صاحب القانون إن حرکه التنفس إرادیة یمکن أن یغیر عن مجراها الطبیعی


1) و من الحرکة العرضیة حرکة الأفلاک الثمانیة بتبعیة الفلک الأطلس و لیست ذاتیة قسریة إذ لا قسر فی الأفلاک و الفلکیات، س ره

2) أی لا ینفک عنها فإن الموصوف بالعرضیة إما موصوف بإحدی الذاتیات الثلاث کما فی الأفلاک و إما موصوف بالسکون کجالس السفینة، س ره

3) کون حرکة النبض إرادیة لا وجه له و لو کان لها وجه فی التنفس و اعلم أن فی کل انقباض و انبساط لآلات التنفس کالصدر و الرئة تنبض القلب و الشرائین خمس مرات- و یتروح بما یرد من الصدر و الرئة، س ره

و الاعتراض علیه بأنه لا إرادة للنائم فیلزم أن لا یتنفس لیس بشی‌ء لأن النائم یفعل الحرکات الإرادیة لکن لا یشعر بأنها إرادیة و لا یتذکر بشعور و أما حرکة النمو فظاهر أنها طبیعیة إذ طبیعة النامی تقتضی الزیادة فی الإفطار عند ورود الغذاء و نفوذه فیما بین الأجزاء و کذا النبض عند المحققین فإنها لیست بحسب القصد و الإرادة و لا بحسب قاسر من خارج بل بما فی القلب من القوة الحیوانیة و میل الجمهور إلی أنها مکانیة و قیل بل وضعیة و قیل بل کمیة.(1)فإن قیل الحرکة الطبیعیة لا تکون إلا إلی جهة واحدة بل لا تکون إلا صاعدة أو هابطة علی ما صرحوا به.

قلنا هی إنما تکون کذلک فی البسائط العنصریة و أما فی غیرها کالطبیعة النباتیة و الحیوانیة فقد تفعل حرکات إلی جهات و غایات مختلفة و طبیعة القلب و الشرائین من شأنها إحداث حرکة فیها من المرکز إلی المحیط(2)و هی الانبساط- و أخری من المحیط إلی المرکز و هی الانقباض لکن لیس الغرض من الانبساط


1) فیه ضعف لعدم تبدل المکان اللهم إلا أن یبنی علی أن حرکتها علی سبیل التوتیر و هو لیس بمرضی فی النفس و أما علی التحقیق و هو الانقباض و الانبساط فالأصوب أنها کمیة بالتخلل و التکاثف و بینهما سکون و لو کانت وضعیة کانت من قبیل حرکة القائم- من القیام إلی الانبطاح تدریجا فیتوارد علیه أوضاع غیر متناهیة علی الاتصال حتی ینبطح فیتخلل سکون ثم یتوارد الأوضاع متعاکسة إلی القیام فهکذا یتوارد علی الروح البخاری و الشریان أوضاع من أعظم شهوق و أوسع انبساط إلی الأخفض و الأضیق و یتخلل السکون و یکون راجعا فی الأوضاع ثم إن المراد بالجمهور غیر المحققین من الأطباء فإنهم علی أن حرکتها وضعیة أو کمیة لا مکانیة، س ره

2) ظاهرة الجمع بین القولین من الأقوال التی فی النبض إذ کون حرکة الانقباض و الانبساط بطبیعة القلب و الشرائین قول و کونها بالقوة الحیوانیة التی فی القلب قول آخر تحقیقی و قد مر فی قوله بل بما فی القلب إلخ و کونها بالقوة الحیوانیة التی فی الشرائین أیضا قول آخر و فیها أقوال أخری ذکرتها فی المنظومة المسماة بغرر الفرائد و یمکن أن یقال إسناد إحداث الحرکة إلی طبیعتهما من باب إسناده إلی القابل، س ره

تحصیل المحیط لیلزم الوقوف و لا من الانقباض تحصیل المرکز بل دفع الهواء(1)المفسد لمزاجه و الاحتیاج إلی هذین مما یتعاقب لحظة فلحظة فیتعاقبه الآثار المتضادة عن القوة الواحدة.

أقول الأولی تخمیس الأقسام فی الحرکة(2)فإن هاهنا قسما آخر من الحرکة بالحری أن یسمی تسخیریة و هی التی مبدأها النفس باستخدام الطبیعة استخداما بالذات لا بالقصد الزائد و لأجل إضافة هذا القسم إما أن یجعل الطبیعیة قسمین ما یکون بالاستخدام أو لذاتها و إما أن یجعل النفسانیة قسمین ما یکون بالإرادة الزائدة أو باستخدام الطبیعة و من هذا القسم ما ینسب إلی طبیعة الفلک من الحرکة المستدیرة فإنها تفعل باستخدام النفس إیاها.

و قد اشتهر من قدماء الحکماء أن الفلک له طبیعة خامسة و حیث لم یتیسر للمتأخرین نیل مرامهم ذکروا فی تأویله وجهین.(3)أحدهما أن حرکات الأفلاک و إن لم تکن طبیعیة لکنها لیست مخالفة لمقتضی طبیعة أخری لتلک الأجسام لأنه لیس مبدؤها أمرا غریبا عن الجسم فکأنه طبیعة.

و ثانیهما أن کل قوة فهی إنما تحرک بواسطة المیل علی ما عرفت فمحرک الحرکة الأولی لا یزال یحدث فی ذلک الجسم میلا بعد میل و ذلک المیل لا یمتنع أن یسمی طبیعة لأنه لیس بنفس و لا إرادة و لا أمر حصل من خارج و لا یمکنه أن لا یحرک أو یحرک إلی غیر تلک الجهة و لا أیضا مضاد لمقتضی طبیعة لذلک الجسم فإن


1) أی الدخان، س ره

2) فیکون حرکة النبض و حرکة التنفس و حرکة النمو فی الحیوان و أمثالها تسخیریة فهذا من فروع التخمیس کما أن إدخال حرکة الفلک فی الخامس أیضا من فروعه، س ره

3) الحاجة إلی التأویل لدفع أمرین أحدهما توهم أن الصورة النوعیة الفلکیة طبیعة- کالبسائط الأربعة و الحال أنها نفس و ثانیهما توهم أن حرکة الفلک طبیعة و خلاصة التأویلین أن حرکة الفلک و إن کانت إرادیة إلا أنها تشبه الطبیعة فی کونها علی وتیرة واحدة، س ره

سمیت هذا طبیعة(1)کان لک أن تقول إن الفلک یتحرک بالطبیعة و علی هذا قال بطلمیوس إن المختار إذا طلب الأفضل و لزمه لم یکن بینه و بین الطبیعی فرق.

أقول حرکات الأفلاک کما أشرنا إلیه طبیعیة و لها طبائع متجددة مباشرة للحرکات الاستداری و لیست طبائعها مباینة لنفوسها و عقولها و موضع تحقیق الکلام فیها غیر هذا الموضع

فصل (11) فی أن المطلوب بالحرکة الطبیعیة ما ذا

کل حالة طبیعیة یمکن زوالها بالقسر أو کونها فی وقت للطبیعة بالقوة و فی وقت بالفعل فیمکن للطبیعة الحرکة إلیها فعند زوال القاسر یعود الطبیعة إلی حالها- و کذا عند خروجها من القوة إلی الفعل یحصل لها کمالاتها لکن فی الحرکة الأینیة إشکال و هو أن الأثقال بعد صعودها إذا عادت إلی الأسفل فهل هی طالبة لنفس المرکز و کذا الخفاف هل هی طالبة لسطح الفلک فذلک ممتنع لأن الأرض لا یمکن لها بکلیتها نیل المرکز و کذا النار لا یمکن إلا لسطحها مماسة مقعر الفلک- و المطلوب الطبیعی لا یجوز أن یکون أمرا ممتنعا و لأن الماء النازل لو طلب عین المرکز لما طفا و کذا الهواء لو طلب المحیط لم یتسفل عن النار.

و لا یقال إن الخفیفین طالبان للمحیط لکن النار أغلب و أسبق.

لأنه یستلزم أنا إذا وضعنا أیدینا علی الهواء أحسسنا باندفاعه إلی فوق کما إذا حبسناه فی إناء تحت الماء و لا یجوز أیضا أن یکون(2)مطلوب کل منهما المکان


1) أی بأن یکون هذا أحد إطلاقات الطبیعة کما مر أن لها معانی، س ره

2) کما هو قول ثابت بن قرة و لا یجوز أن یکون ذلک بدفع الفلک و لا تجذبه- کما هما قولان آخران فی علة استقرار الأرض فی الوسط لأن العالی لا یلتفت إلی السافل، س ره

مطلقا و هو ظاهر و لا بعضا من المطلق إذ لا اختلاف فی نفس الأمکنة و لا یجوز أیضا أن یکون المطلوب القرب من الکلیة و إلا لکان الحجر المرسل من رأس البئر- وجب أن یلتصق بشفیره.

فنقول لما بطلت هذه الاحتمالات فالحق أن یقال(1)أن مطلوب الطبیعة هو الحیز لا مطلقا بل مع شرط الترتیب فإن الملائم للماء أن یکون حیزه فوق الأرض- و تحت الهواء لمناسبة البرودة و الاقتصاد فی القوام للأرض و مناسبة الرطوبة و المیعان للهواء و هکذا قیاس أحیاز البواقی و لو لم یکن أحیازها الطبیعیة علی هذا الترتیب- لفسدت بمجاورة الأضداد فإن الجهات أنفسها غیر مطلوبة إلا بحصول هذا المعنی فیها فالقصد متوجه إلی طلب هذه الغایة و الهرب عن مقابلاتها و الدلیل علی ما ذکرناه أن المکان قد یکون طبیعیا و الترتیب غیر طبیعی کالهواء المحصور فی آجرة مرفوعة فی الهواء حیث إنها تنشف الماء من تحتها لشدة هرب الهواء من محیط غریب- فینوب الماء عنه متصعدا فی مسام الآجرة لضرورة عدم الخلاء.(2)


1) و أیضا یمکن اختیار الشق الأول و هو أن مطلوب الأرض مثلا نفس المرکز- بمعنی أنها تطلب انطباق مرکزها علی مرکز العالم لا التمکن فی نفس المرکز و أما أجزاؤها فلا جزء بالفعل ما لم ینفصل شی‌ء منها بل الکل متصل واحد شخصی و الجزء المنفصل بالفعل إنما هو بالقسر و بعد رفع القسر یتصل و لا موضوعیة له لیحکم علی الاستقلال ثم إنه یرد علی القول بأن الثقال تطلب المرکز و الخفاف تطلب المحیط و لو بالمعنی الذی اخترناه و وجهنا به القسر الدائم بالنسبة إلی الماء و الهواء فالتحقیق أن یقال کما قال المصنف قدس سره- إن المکان الطبیعی للماء حول الأرض و للنار جوف المحیط فلا یلزم القسر الدائم إن قیل علی هذا لو حفرنا الأرض إلی المرکز مما یلی مقعر الماء وجب أن لا یتحرک الماء إلی المرکز- إذ لیس مطلوبه هو و کذا لو فرضنا عدم النار فی طریق هواء لوجب أن لا یصعد إلی المحیط- لما ذکر و لیس کذلک قلت التحرک هذا أو ذاک لضرورة دفع الخلاء لأنهما مطلوبان لهما و أما مجاورة الهواء هنا فبالقسر و الهرب کما یأتی فی الأجرة المعلقة، س ره

2) إن قلت الضرورة ترتفع بدخول هواء آخر قلت دفع الخلاء جبلی للجمیع أ لا تری دخول الهواء و الدهن إلی موضع الفتیلة المشتعلة و دخول الدم و اللحم إلی فضاء قارورة الحجام دفعا للخلاء و کراهة عن العدم فطرة و لیس هذا علی سبیل الرویة حتی یسقط عن بعض بفعل بعض آخر فمتی صعدت نار من موضع الفتیلة تخطی الدهن إلیه کیلا یقع الخلاء- و إن سبقه نار أخری بل هواء آخر و کذا إذا جذب الحجام هواء القارورة ارتقی إلی فضائها الدم و اللحم و غیرهما، س ره

فإن قیل هل الحرکة بسبب الهرب عن غیر الطبیعی أو الطلب للطبیعی.

قلنا یمکن القول بالجمع إذ لا معاندة بینهما و لا یجوز الهرب فقط و إلا لوقعت الحرکة إلی أی جهة اتفقت إذ لا أولویة حینئذ و ذلک باطل قطعا

فصل (12) فی أن مبادی الحرکات المختلفة یمکن أن یجتمع فی جسم واحد أم لا

أما الجسم الإبداعی فلا یمکن فیه بعد الحرکة الذاتیة إلا مبدأ المستدیرة الوضعیة و الکیفیة النفسانیة إذ یستحیل فیها الأینیة و الکمیة کالنمو و الذبول و التخلخل و التکاثف و سائر الاستحالات کالتسخن و التبرد و التلون و التطعم و التروح و غیرها لبراءته عن هذه الکیفیات کما ستعلم فلا یکون مبدأ هذه الأمور فیه و إلا لزم التعطیل فی الطبیعة و هو محال و أما الأجسام الکائنة سیما المرکبات- فیمکن فیها اجتماع بعض هذه مع بعض و الحرکات فیها فیجوز أن یوجد فی واحد منها مبدأ الحرکات المختلفة لکنه لا یجوز أن یجتمع مبدأ حرکة مستقیمة و مبدأ حرکة مستدیرة فی جسم واحد و إلا لکان إذا خرج عن مکانه و فی طبعه مبدؤهما متحرکا علی الاستقامة إلی المطلوب و منصرفا بالاستدارة عنه أیضا بالطبع و هو محال- اللهم إلا أن یقال المیل المستدیر إنما یحدث له عند کونه فی مکانه الطبیعی لکنه لم یکن حینئذ غریزیا و لا یمکن أیضا إسناد الاستدارة إلی النفس إذا النفس عندنا لا تتصرف إلا بتوسط الطبیعة و لأنه قد ثبت أن التحریک الخارجی مما لا یقبله الجسم- إلا و له بحسب طبعه میل ذاتی له.(1)


1) لعلک تقول المیل الذاتی موجود و هو المیل المستقیم لکنا نقول المراد أنه یقبل التدویر القسری فیکون فیه التدویر الطبیعی، س ره

لا یقال أ لیس أن الطبیعة تقتضی الحرکة إذا کان الجسم فی غیر حیزه و السکون إذا کان فیه فکذلک یجوز أن یقتضی المیل المستقیم فی جسم إذا لم یکن فی حیزه و المستدیر إذا کان فیه.

لأنا نقول اقتضاء الطبیعة هناک لشی‌ء واحد و هو السکون فیه لکنه قد یتوقف علی الحرکة و بالجملة إفادة السکون فیه یتوقف علی الحصول فیه و لا یتوقف علی المیل المستدیر لأن أجزاء المکان متشابهة

فصل (13) فی تحقیق مبدإ الحرکة القسریة

أصح المذاهب فیه أن یکون ذلک هو الطبیعة التی فی المقسور بسبب تغیرها الحاصل لها بفعل القاسر و إعداده و أما الذی دل علیه ظاهر کلام الشیخ من أن المبدأ هو المیل المستفاد من المحرک الخارج ففیه أن نفس المدافعة لا یکفی فی الحرکة القسریة أما التی حصلت من القاسر فغیر باقیة و أما التی تحصل شیئا فشیئا من الطبیعة فیرجع إلی أن المبدأ هی الطبیعة فالطبیعة فی إعطاء المیول القسریة الغیر الملائمة کالطبیعة فی إعطاء المیول الطبیعیة الملائمة و هذا کالمرض و الحرارة الغریبة- التی یفیدها طبیعة المریض لخروجها عن مجراها الأصلی حتی یعود إلی حال الصحة- فیفید ما کان ملائما لها و کالشکل المضرس فیفیده الطبیعة الأرضیة لخروجها بالقسر عما اقتضتها من الاستدارة إلا أنها لا تعود إلیها لوجود الیبوسة الطبیعیة التی شأنها حفظ الشکل مطلقا(1)فلا منافاة کما بین فی موضعه و لهذا ذکر الشیخ لو لا مصادمات الهواء المخروق حتی یضعف المیل و إلا لا یعود المرمی إلا بعد مصاکة سطح الفلک.


1) أی نوع التضریس باق لا شخصه و إلا لزم القسر الدائم فأشخاص التضریسات- و إن کانت کما فی الجبال لا تبقی بالزلازل بالتناثر من شدة البرد و یجی‌ء إلی باب الأبواب- إذ لا ینقطع الفیض و هذا أحد وجوه قوله تعالی وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ، س ره

أقول و فی کلامه إشکال و هو أن مصادمات الهواء المخروق کیف لا توهن المیل الطبیعی حتی یخلیه أن یشتد أخیرا و توهن المیل القسری و یمکن أن یقال- إن المصادمات مع الخروج عن الحیز الطبیعی تفعل هذا الفعل(1)و الازدیاد فی الخروج شیئا فشیئا یوجب الازدیاد فی الوهن حتی یفنی القوة بالکلیة و یحدث القوة الأصلیة لکن لا یتم تحقیق هذا المقام(2)و کشفه إلا بالرجوع إلی بعض أصولنا المشرقیة و هو أن الصورة المقسوره تتحول فی جوهرها و ذاتها إلی صورة غیر الصورة التی کانت فالحدیدة المذابة مثلا فیها الصورة المسخنة الناریة مجتمعة مع حدیدیتها(3)و الحجر المرمی إلی فوق فیه الصورة الموجبة للخفة و اجتمعت مع حجریتها- و أنه یجوز أن یجتمع فی وجود واحد صوری کثیر من المعانی الذاتیة المتفرقة فی الموجودات المتباینة و بذلک الأصل یندفع ما قیل القوة المحرکة إلی فوق صورة النار فلو وجدت فی الحجر لکانت عرضا فی الجوهر(4)و قد کانت جوهرا و المذاهب الممکنة فی علة هذه الحرکة أربعة لأن هذه العلة إما أن تکون موجودة فی المقسور


1) و مع مجاهدة الطبیعة و التوجه الفطری إلی الغایة و کون العارض الغریب- یزول بخلاف المیل الطبیعی فإنه ذاتی قوی لا یرفعه مصادمات الهواء، س ره

2) لأنه لو أودع فی الحجر مجرد المیل الصاعد بدون تبدل فی الصورة النوعیة أشکل بعدم السنخیة بین الأثر و مبدئه بخلاف ما إذا قیل بتبدل الجوهر بنحو الاتصال و بالضرورة المخففة کما قال، س ره

3) بأن یکون للحدید عرض عریض و للنار کذلک و لیس مقصوده الترکیب منهما- بل کالبرزخ بینهما فلو قلت إن هذه الصورة صورة نوعیة حدیدیة صدقت و لو قلت إنها صورة نوعیة ناریة صدقت أیضا نظیر المزاج فی کونه حرارة و برودة و یبوسة و رطوبة و الصورة التی هی مبدأ ذلک المزاج باقیة بنحو التوسط غیر باقیة بنحو الصرافة إذ للصور النوعیة عرض عریض کل ذلک بناء علی الحرکة الجوهریة فالتفاوت فیما نحن فیه لیس فی الصفات خاصة کالمیول الواردة علی المتحرک بل یتبدل الذات أیضا، س ره

4) لأن المادة صارت غنیة فی التحقق و التنوع بالصورة الحجریة فالصورة المخففة حالة فی المحل المستغنی و کل حال فی المستغنی عرض، س ره

أم فی الخارج عنه و علی الأول إما أن تکون باقیة إلی آخر الحرکة أم لا فإن لم تکن باقیة فهو القول بالتولید أی کل حرکة تولد حرکة أخری و إن کانت باقیة فهو الذی یقال إن القاسر أفاد الجسم قوة بها یتحرک(1)و أما القسم الثانی من التقسیم الأول فالعلة لا محالة جسم فإما علی سبیل الجذب أو علی سبیل الدفع- الثانی قول من یقول الهواء المتقدم ینعطف إلی الخلف فیدفع المرمی بقوة و الأول قول من یقول القاسر یدفع الهواء و المرمی جمیعا لکن الهواء ألطف فیدفع أسرع- فیجذب معه الجسم الموضوع فیه و المذهبان الأخیران باطلان لأن الجذب و الدفع- إن لم یکونا باقیین إلی آخر الحرکة احتیجت الحرکة إلی علة غیرهما و الکلام عائد فیها و إن بقیا فالکلام فی احتیاجهما إلی العلة و أما مذهب التولید فهو أیضا باطل إذ یلزم وجود المعلول عند عدم علته و تأثیر العلة عند فقدانها و لما بطلت هذه المذاهب السخفیة بقی الواحد حقا لکن یحتاج تحقیقه إلی النظر العمیق أما أقسام الحرکات القسریة فقد تکون فی الأین إما خارجا عن الطبع بالکلیة کالحجر المرمی إلی فوق أو لا بالکلیة کجر الحجر علی وجه الأرض و أما الحمل فهو بالعرضیة أشبه و أما الوضعی فالتدویر القسری مرکب من جذب و دفع و قد یکون بسبب تعارض الحرکتین کما فی السکة المذابة فعرض من تصعید الجزء المستقل بالإغلاء- و هبوطه بعد علوه بطبعه مشتدا عند مقارنة المستقر لأنه إذا حدث هذا المیل قاوم مقتضی التسخین و مال إلی أسفل و نحی مستقره العارض له من التصعید مثل ما عرض فحدثت حرکة مستدیرة لا علی المستقر بل ما بین العلو و المستقر و أما الدحرجة


1) هذا متشابه یحتمل وجهین أحدهما أن القاسر أفاد میلا غریبا قسریا باقیا إلی آخر الحرکة کما نقل عن الشیخ و إطلاق القوة علی العرض لیس بعزیز کما مر فی باب القوة و الفعل و ثانیهما أن یکون العلة الباقیة إلی آخر الحرکة هی الطبیعة و إفادة القاسر إیاها معناها إفادتها بوصف الحالة الغریبة أو باعتبار إبداع القوة المخففة فالأقسام خمسة- فقوله بقی الواحد حقا علی ثانی الوجهین و لم یتعرض للوجه الأول منهما إشارة إلی إرجاعة إلی مذهب التحقیق کما مر، س ره

فربما حدثت عن سببین خارجین و ربما کانت عن میل طبیعی مع دفع أو جذب کالکرة تدحرجت عن فوق الجبل و أما الکمیة ففی الزیادة مثل الأورام و کالتخلخل فی ماء القارورة إذا مصت مصا شدیدا و فی النقصان کالذبول الذی بالمرض لا الذی سببه الشیخوخة فإنه بالقیاس إلی طبیعة الکل حرکة طبیعیة و بالقیاس إلی طبیعة البدن الجزئی قسریة و أما الکیفیة ففی الحسیات مثل الماء إذا تسخن و فی الحال و الملکة کالأمراض و فی سائر النفسانیات کازدیاد الکفر و الجهالات و اشتداد البخل و اکتساب سائر الرذائل علی التدریج فإنها خارجة عن مقتضی طباع الفطرة الإنسانیة و أما الأکوان فلما کانت عندنا بالحرکة الجوهریة فهی قد تکون طبیعیة و قد تکون قسریة- فالطبیعیة منها کحصول الجنین من النطفة و النبات من البذر و أما القسریة فکإحداث النار بالقدح و کأفعال أهل الإکسیر من جعل النحاس ذهبا و القلع فضة و الفساد أیضا قد یکون طبیعیا کموت الهرمی من الحیوان و جفاف الأشجار لمرور الأزمنة- و قد یکون قسریا کالموت بالقتل أو السم أو غیره و کقطع الشجر

فصل (14) فی أن کل جسم لا بد و أن یکون فیه مبدأ میل مستقیم أو مستدیر
اشارة

کل جسم بما هو جسم من شأنه أن یتحرک من مکان إلی مکان أو من وضع إلی وضع و ذلک لأنه لا یخلو إما أن یکون فیه مبدأ لتلک الحرکة فذاک و إن لم یکن فیه المبدأ فقبوله للحرکة من مبدإ خارج یجب أن یکون أسهل لأن کل جسم یکون میله إلی جانب أشد فتحریکه عن ذلک الجانب أصعب ضرورة أن الشی‌ء مع العائق لا یکون کنفسه لا مع العائق فلو قدرنا جسما لا یکون فیه مبدأ میل أصلا فقبوله للمیل الخارج لا بد أن یکون فی نهایة السهولة فیلزم مما ذکرناه أن یستحیل وجود جسم لا مبدأ میل فی طباعه و إلا لوجب أن یتحرک من مکان إلی مکان دفعة واحدة و اللازم ضروری البطلان و هو وجود حرکة لا زمان لها فالملزوم کذلک

و قد علم بیان الملازمة فهذا القدر من البیان یکفی للمستبصر الناظر و إن لم یکف لمقاومة الباحث المناظر.

فنزیدک إیضاحا فنقول إن کل قوة جسمانیة فإنها تتصف بالزیادة و النقصان- و التناهی و اللاتناهی لا لذاتها بل لأجل ما تعلقت بها من عدد أو مقدار أو زمان و لا بد من تناهیها بحسب العدة و المدة و الشدة بأن یکون عدد آثارها و حرکاتها متناهیا(1)و کذا زمانها فی جانبی الازدیاد و الانتقاص و ذلک لأن زمان الحرکة مقدار- و کل مقدار یمکن فیه فرض التناهی و اللاتناهی لأن ذلک من خواص الکم فالزمان یمکن فیه فرضهما أما فی جانب الازدیاد و هو الاختلاف فی المدة أو العدة أو فی جانب الانتقاص و هو الاختلاف بحسب الشدة(2)و توضیحه أن الشی‌ء الذی تعلق به شی‌ء- ذو مقدار أو عدد کالقوی التی یصدر عنها عمل متصل فی زمان أو أعمال متوالیة لها عدد- ففرض النهایة و اللانهایة قد یکون بحسب مقدار ذلک العمل أو عدد تلک الأعمال و الذی بحسب المقدار یکون إما مع فرض وحدة العمل و اتصال زمانه أو مع فرض الاتصال فی العمل نفسه لا من حیث یعتبر وحدته و کثرته و بهذه الاعتبارات یصیر

القوی أصنافا ثلاثة.
الأول قوی یفرض صدور عمل واحد منها فی أزمنة مختلفة

کرماة یقطع سهامهم مسافة محدودة فی أزمنة مختلفة و لا محالة یکون التی زمانها أقل أشد قوة من التی


1) قد ذکر أولا العدد و المقدار و الزمان و اکتفی هنا بالعدد و الزمان لأن متعلق القوی و هو آثارها و أعمالها حرکات و الحرکات لیس لها مقادیر مساحیة قارة و إنما مقدارها هو الزمان فلا منافاة، س ره

2) فالاختلاف بحسب الشدة مسبب عن اختلاف بحسب المدة و لا غرو فی عد السبب نوعا من الاختلاف و المسبب نوعا آخر منه مع أن المقابل هو الاختلاف بحسب المدة- الذی هو بحسب الازدیاد ثم إن قوله إن الشی‌ء الذی تعلق به شی‌ء ذو مقدار أو عدد إلی قوله و لما کان امتناع اللاتناهی إلخ منقول من شرح الإشارات فی مسألة تناهی التأثیر للقوی الجسمانیة ذکر هاهنا مقدمة لإثبات مبدإ المیل و المقصود بیان الاختلاف بین الاختلاف المدی و العدی و الشدی، س ره

زمانها أکثر و یجب من ذلک أن یقع عمل غیر المتناهیة فی الشدة لا فی زمان.

و الثانی قوی یفرض صدور عمل ما عنها علی الاتصال فی أزمنة مختلفة

کرماة یختلف أزمنة حرکات سهامهم فی الهواء و لا محالة یکون التی زمانها أکثر أقوی من التی زمانها أقل و یجب من ذلک أن یقع عمل غیر المتناهیة فی زمان غیر متناه.

و الثالث قوی یفرض صدور أعمال متوالیة عنها مختلفة بالعدد

کرماة یختلف عدد رمیهم و لا محالة یکون التی یصدر عنها عدد أکثر أقوی من التی یصدر عنها عدد أقل و یجب من ذلک أن یکون لعمل غیر المتناهیة عدد غیر متناه فالاختلاف الأول بالشدة و الثانی بالمدة و الثالت بالعدة و لما کان امتناع اللاتناهی بحسب الشدة(1)و هو أن یقع الأثر فی الزمان الذی هو فی غایة القصر بل فی الآن ظاهرا ضرورة امتناع أن یقع الحرکة إلا فی زمان قابل للانقسام فلا شک أن التأثیر القسری- یختلف باختلاف القابل المقسور بمعنی أنه کلما کان أکبر کان تحریک القاسر له أضعف لکون ممانعته و معاوقته أکثر و أقوی لأنه إنما یعاوق بحسب ما فی طبیعته و هی فی الجسم الکبیر أقوی و فی الجسم الصغیر أضعف فإذا تقرر هذا فنقول لا بد لکل حرکة من أمور ثلاثة متناسبة زمان و مسافة و مرتبة من السرعة و البطء و کل حرکتین اتفقتا فی أمرین من هذه الأمور فلا بد من اتفاقهما فی الأمر الثالث أیضا و کل حرکتین متفقتین فی واحد منها فلو اختلفتا فی أحد الباقین علی نسبة فلا بد من اختلافهما فی الآخر منهما علی تلک النسبة فإذا فرضنا جسما عدیم المیل و حرکة القاسر بقوة معینة فی مسافة معینة فلا بد لحرکته من زمان معین إذ المطلق لا وجود له إلا فی معین و إذا فرضنا جسما آخر له میل طبیعی حرکة القاسر بتلک القوة فی مثل تلک المسافة فلا بد و أن یکون زمان حرکته من زمان حرکة عدیم المیل و إلا لکانت الحرکة مر العائق کهی لا معه و إذا فرضنا جسما ثالثا حرکة القاسر بتلک


1) أی فی عمل من جنس الحرکة فإن لم یکن من جنس الحرکة و القوة غیر جسمانیة فله امتناع کما یقال القوة الإلهیة غیر متناهی الشدة کما أن ذاته غیر متناهی شدة النوریة و معلوم أن فعله من عالم الإبداع خارج عن عالم الحرکة و الزمان، س ره

القوة و له میل طبیعی نسبة قوته إلی قوة ذی المیل الأول کنسبة زمان حرکة عدیم المیل إلی زمان حرکة ذی المیل الأول و فرضنا زمان عدیم المیل عشر زمان ذی المیل الأول فمع حفظ النسب یلزم أن یتساوی زمان عدیم المیل و زمان ذی المیل الثانی فیلزم أن لا یکون للمیل الثانی أثر و یکون وجوده کعدمه هذا محال بالضرورة

شکوک و إزاحات: قد أوردت فی هذا المقام شبه-
منها عدم التسلیم لإمکان ذی میل یکون نسبة میله إلی

میل ذی المیل الأول کنسبة الزمانین أو المسافتین لاحتمال انتهاء الضعف إلی ما لا أضعف منه.

و منها عدم تسلیم کونه معاوقا للمیل القسری

و إن فرض وجوده علی النسبة المذکورة مستندا بجواز توقف المعاوقه علی قدر من القوة بحیث لا یتعداها إلی ما دونها.

و منها أن نسبة الزمانین مقداریة و نسبة المعاوقتین عددیة

فلا یلزم الانطباق- إذ ربما کانت الأولی صماء.

و الجواب عن الکل بأن مراتب الشدة و الضعف فی القوی و الکیفیات(1)کمراتب الزیادة و النقصان فی المقادیر لا تقف فی شی‌ء من الجانبین(2)عند حد لا یمکن


1) أی القوی الجسمانیة الساریة و الکیفیات الجسمانیة الحالة فی الأجسام حلولا سریانیا فهی تقبل الازدیاد و التنقص بعین قبول الکم و المتکمم و لیست هی کالقوی المجردة و کیفیات المجردات فکما أن امتداد العاج لا یقف فی النقص إلی حد کذلک بیاضه مثلا- فعند ذلک فالنسبة محفوظة و کذا صممیته و الصمم فی المقادیر أن یکون هنا مقداران أحدهما أزید و الآخر أنقص فإذا نقص الأنقص من الأزید بقی نقص من الأنقص الأول و هکذا إلی غیر النهایة و لما کان المقدار قابلا للتنقیص إلی غیر النهایة جاز فیه ذلک بخلاف العدد- لانتهائه إلی الواحد، س ره

2) أی الضعف و النقصان و الشدة و الضعف إذ قد مر أن عدم النهایة الشدیة فی القوة الجسمانیة محال، س ره

لها التجاوز بحسب الذات و کما أن الأجسام لا تنتهی فی الانقسام إلی حد لا یحتمل القسمة و لا فی الازدیاد إلی ما لا یحتمل الزیادة علیه إلا لمانع خارج عن الجسمیة- فکذلک المیول و الاعتمادات فی تنقصها و ازدیادها فالمیل و إن بلغ غایة الضعف- فلوجوده أثر فی المعاوقة إذ الوجود مبدأ الأثر لا محالة غایة ما فی الباب أن یکون معاوقته خفیفة غیر محسوسة و إن حال ما یتعلق بالمقدار کحال المقدار فیما یعرضه لذاته من قبول المساواة و المفاوتة و العادیة و المعدودیة و التشارک و الصمم و غیر ذلک- و الفرق بینهما بأن تلک الأحوال له بالذات و لما یتعلق به بالعرض.

و أقوی ما ذکروه من الشبه هاهنا أن الحرکة إما أن یمکن وجودها بدون المعاوقة فی زمان أو لا یمکن

فإن أمکن فکان بعض من زمان الحرکة فی ذی المعاوق القوی بإزاء أصل الحرکة و الباقی بإزاء معاوقته فعلی هذا یزید زمان حرکة ذی المعاوق الضعیف علی زمان حرکة عدیم المعاوق بما یقتضیه نسبة المعاوقتین و إن لم یمکن بطل الاستدلال لابتنائه علی فرض أمور یکون بعضها محالا فلعل منشأ الخلف ذلک المحال لا خلو الجسم عن المعاوق.

أقول یمکن فی الجواب اختیار الشق الأخیر و لا یلزم منه بطلان الاستدلال- و ذلک لأن حاصل البرهان أن وقوع الحرکة من عدیم المعاوق فی زمان محال(1)إذ لو أمکن لم یلزم من فرض وقوعه مع الأمور الممکنة التی هی حرکتا الجسمین الأخیرین علی النهج المذکور أمر محال هو تساوی زمانی حرکة ذی المعاوق و حرکة عدیم المعاوق لکنه لزم فیکون وقوعها فی زمان محالا لکن کل حرکة فهی لا محالة فی زمان فوقوعها لا فی زمان أیضا محال و من هذا یلزم أن حرکة عدیم المعاوق مطلقا محال و هو المطلوب.


1) ملخصه أنه لو کان الجسم عدیم المیل الطبیعی کان عدیم الحرکة و التالی باطل فالمقدم مثله أما بطلان التالی بالمشاهدة و أما بیان الملازمة فلأنه لو کان عدیم المیل واجد الحرکة- فوقوع حرکته إما فی زمان و إما لا فی زمان و الأول محال للتساوی المذکور و الثانی أیضا محال لأن الزمان من الأمور الستة التی لا تتحقق الحرکة بدونها فحرکة عدیم المیل مطلقا محال فخلو الجسم عن المیل الطبیعی محال، س ره

و یمکن أیضا اختیار الشق الأول فإن الاعتراف بکون الحرکة غیر مقتضیة لزمان علی تقدیر وقوع محال لا ینافی الجزم بکونها مقتضیة له فی الواقع(1)فالجزم حاصل بذلک و حینئذ ینتظم أن یستدل هکذا لو وقعت حرکة من الجسم العدیم المیل لکانت فی زمان لا محالة و إلا یلزم تخلف الملزوم عن لازمه و لو کانت فیه لزم(2)تساوی عدیم المعاوق و ذی المعاوق و أنه محال فلم یکن فی زمان و هو أیضا محال- فوقوع الحرکة من الجسم العدیم المیل مطلقا محال و ذلک الاعتراض مما أورده جماعة من المتأخرین منهم الشیخ ابو البرکات و تبعه الإمام الرازی بوجه آخر و هو أن الحرکة بنفسها تستدعی زمانا و بسبب المعاوقة زمانا آخر فتستجمعهما واجدة المعاوقة و یختص بأحدهما فاقدتها فإذن زمان نفس الحرکة غیر مختلفة فی جمیع الأحوال إنما یختلف زمان المعاوقة بحسب قلتها و کثرتها و یختلف زمان الحرکة بعد انضیاف ما یجب من ذلک إلیه فلا یلزم علی ذلک الخلف المذکور و تقریر الجواب- بحیث یندفع أکثر إیرادات المتأخرین عنه هو أن قول المعترض إن الحرکة بنفسها تستدعی زمانا إن عنی به أنها لا مع حد من السرعة و البطء تستدعی زمانا فهو ظاهر البطلان لأن الحرکة لا تنفک عنهما و ما لا ینفک عن شی‌ء لا یتصور اقتضاؤها أمرا بدون ذلک الشی‌ء و إن لم یکن ذلک الشی‌ء دخیلا فی الاقتضاء و إن عنی به أنها مع قطع النظر عن حد من السرعة و البطء تقتضی قدرا من الزمان فهو أیضا فاسد


1) واقعیته علی سبیل الشرطیة و صدقها غیر مستلزم لتحقق المقدم و قد أشار إلیها بقوله لو وقعت حرکة من الجسم العدیم المیل لکانت فی زمان، س ره

2) إن قلت لا نسلم لزوم التساوی للمنع الذی أبداه المعترض قلت قد مر أن استدعاء نفس الحرکة للزمان بمجرد التقدیر مثل أن یقال لو تحرک المجرد لکانت حرکته فی زمان- و لا یلزم منه أن یکون فی الحرکة النفس الأمریة قدر من الزمان بإزاء نفس الحرکة و قدر منه بإزاء السرعة أو البطء أو المعاوقة التی هی محدودها لأن الحرکة و السرعة مثلا- موجودتان بوجود واحد کما فی کل جنس و فصل و قد مر أن المتفقین فی واحد من الأمور الثلاثة السابقة لو اختلفا فی أحد الباقین بنسبته لاختلفا فی الآخر بتلک النسبة، س ره

لأن نسبة الحرکة إلی حدود السرعة و البطء کنسبة الجنس إلی الأنواع التی لا یمکن وجوده بدون شی‌ء منها و اعلم أن المحقق الطوسی فی شرحه للإشارات مهد للجواب عنه مقدمة هی أن الحرکة إن کانت نفسانیة فللنفس إن تحدد حالها من السرعة و البطء المتخیلین للنفس بحسب الملائمة و ینبعث عنها المیل بحسبها و من المیل یتحصل الحرکة السریعة و البطیئة و أما غیر النفسانیة التی مبدأها طبیعة أو قسر فیحتاج إلی ما تحدد حالها تلک- إذ لا شعور ثم بالملائمة و غیرها فهی بحسب ذاتها تکاد أن تحصل فی غیر زمان أو أمکن- و إذا لم یمکن ذلک فاحتاجت إلی ما یحدد میلا یقتضیها و حالا یتحدد بها و لا یتصور ذلک إلا عند تعاوق بین المحرک و غیره فیما یصدر عنهما و ذلک لأن الطبیعة لا یتصور فیها من حیث ذاتها تفاوت و القاسر إذا فرض علی أتم ما یمکن أن یکون لا یقع بسببه تفاوت و المیل فی ذاته مختلف(1)فالتفاوت الذی بسببه یتعین المیل و ما یتبعه من السرعة و البطء یکون بشی‌ء آخر یسمی بالمعاوق إما خارج عن المتحرک کاختلاف قوام ما فیه الحرکة کالهواء و الماء بالرقة و الغلظ أو غیر خارج فهو لا یمکن فی الحرکة الطبیعیة لأن ذات الشی‌ء لا یمکن أن یقتضی شیئا و یقتضی ما یعوقه عن ذلک الاقتضاء- بل هو الذی یعاوق القسریة و هو الطبیعة أو النفس اللتان هما مبدأ المیل الطباعی- فإذن یلزم من ارتفاع هذین المعاوقین أعنی الخارجی و الداخلی ارتفاع السرعة و البطء و یلزم منه انتفاء الحرکة و لأجل ذلک استدلت الحکماء بأحوال هاتین الحرکتین تارة علی امتناع عدم معاوق خارجی فبینوا امتناع ثبوت الخلاء و تارة علی وجوب معاوق داخلی فأثبتوا مبدأ میل طبیعی فی الأجسام التی یجوز أن یتحرک قسرا و بعد تمهید المقدمة أجاب عن الاعتراض المذکور بوجهین.


1) أی المیل الطبیعی الذی فی القابل و به یعاوق المیل الذی أودعه القاسر فیه و لا تفاوت فیه کما أن الطبیعة و القاسر لا تفاوت فیهما و الحاصل أن لا اختلاف فی الطبیعة المحرکة و میلها و فی القاسر و میله و المیول الثلاثة و الحرکات الثلاث المفروضة فی الدلیل مختلفة فکیف یستند المختلف إلی الواحد و کیف یحدد الواحد هذه المختلفات، س ره

أحدهما أنه لا یمکن أن یقال إن الحرکة بنفسها یستدعی شیئا من الزمان- و بسبب السرعة و البطء شیئا آخر لأنا بینا أن الحرکة یمتنع أن توجد إلا علی حد ما منهما فهی مفردة غیر موجودة(1)و ما لا وجود له لا یستدعی شیئا أصلا.

و ثانیهما أن الحرکة بنفسها لا تستدعی زمانا لأنها لو وجدت لا مع حد من السرعة و البطء کانت بحیث إذا فرض وقوع أخری فی نصف ذلک الزمان أو فی ضعفه کانت لا محالة أسرع أو أبطأ من المفروضة و کانت مع حد من السرعة و البطء- حین فرضناها لا مع حد منهما هذا خلف.

و اعترض بعض اللاحقین علیه بأنه خص الدلیل بإحدی الحرکتین الطبیعیة و القسریة و أکثر مقدماته فی محل المنع و ادعی أن الحرکة بدون إحدی المعاوقتین لا وجود لها و لم یتنبه أنه مبنی الدلیل و إبطاله ینهدم بنیانه و أما المنوع فهی أن قوله و کذا القاسر لا تفاوت فیه إن أراد أن القاسر فی الحرکات الثلاث المفروضة فی الدلیل المذکور لا تفاوت فیه فلو کان المحدد هو القاسر لزم أن لا یتفاوت الحرکة من جهة القاسر سرعة و بطءا فی تلک الصور الثلاث فذلک هو مطلوب المعترض فإنه یدعی أن الحرکة القسریة مع قطع النظر عن المعاوق تقتضی قدرا من الزمان و حدا من السرعة و البطء و هو محفوظ فی الصور الثلاث لا یتفاوت ثم یزید ذلک الزمان بسبب المعاوق و یتفاوت بحسب تفاوته و إن أراد أن القاسر لا یتفاوت فی سائر الحرکات القسریة أیضا فلو کان هو المحدد لزم أن لا یکون فی الحرکات القسریة تفاوت إسراعا و إبطاء فذلک ظاهر البطلان و کذا الکلام فی قوله و کذا القابل للحرکة أعنی الجسم المتحرک لا تفاوت فیه لأن المفروض اتحاده ثم قوله فلا بد من أمر آخر یعاوق المحرک فی تأثیره أیضا ممنوع فإن ذلک الأمر الآخر لا یلزم


1) لا یخفی أنه علی هذا لا حاجة إلی فرض الحرکات الثلاث فی الدلیل بل یستدل بوجه أخصر لیکون تطرق المنوع إلیه أقل و یکون أخف مئونة و هو أنه لو انتفی المعاوق الداخلی فی الحرکة القسریة و هو مبدأ المیل الطبیعی لانتفی السرعة و البطء و لو انتفتا انتفت الحرکة فلزم من وضعها رفعها، س ره

أن یکون معاوقا بل نقول ذلک الأمر الآخر هو المیل.

قال فی شرح الإشارات إن الحرکة لا تنفک عن حد ما من السرعة و البطء- و هو کیفیة قابلة للشدة و الضعف و إنما یختلفان بالإضافة فما هو سرعة بالقیاس إلی شی‌ء هو بعینه بطء بالقیاس إلی آخر و لما کانت الحرکة ممتنعة الانفکاک عن هذه الکیفیة و کانت الطبیعة التی هی مبدة الحرکة شیئا لا یقبل الشدة و الضعف- کانت نسبة جمیع الحرکات المختلفة بالشدة و الضعف إلیها واحدة و کان صدور حرکة معینة منها ممتنعا لعدم الأولویة فاقتضت أولا أمرا یشتد و یضعف بحسب اختلاف الجسم ذی الطبیعة فی الکم أعنی الکبر و الصغر أو الکیف أعنی التکاثف و التخلخل و الوضع أعنی اندماج الأجزاء و انتفاشها أو غیر ذلک و هو المیل و هذا الکلام صریح فی أن ما یحدد حال الحرکة من السرعة و البطء هو المیل و إن سلمنا أن ذلک الأمر الآخر یجب أن یکون معاوقا للمحرک فی تأثیره فلا نسلم أن ذلک الأمر هو المعاوق الداخلی أو قوام ما فی المسافة من الأجسام لم لا یجوز أن یکون أمرا آخر غیرهما کالقوة الجاذبة للمغناطیس مثلا فإنه لو أخذنا بیدنا قطعة من المغناطیس مع قطعة من الحدید ثم أرسلناه فإنه یتحرک بالطبع إلی أسفل و یعاوقه فی الحرکة قوة المغناطیس و لو سلم فلا نسلم أن غیر الخارج لا یمکن أن یعاوق الحرکة الطبیعیة قوله لأن ذات الشی‌ء لا تقتضی شیئا و تقتضی عن ما یعاوقه عنه- قلنا غیر لازم و إنما یلزم لو لم یتعدد غیر الخارج کالطبیعة و النفس فأحدهما یقتضی الحرکة و الآخر یعوقه عنها کالطیر إذا سقط عن مکانه بثقله و هو یطیر إلیه فلا یتم الاستدلال بالحرکة الطبیعیة علی امتناع الخلاء سلمنا ذلک لکن أحد المعاوقین کاف فی التحدید فلا یتم الاستدلال بالحرکة القسریة علی امتناع عدم المعاوق الخارجی أعنی الخلاء لأن المعاوق الداخلی کاف فی التحدید لکن هذا المنع فی التحقیق منع لقوله و کذا القابل إلخ و قد مر آنفا و کذا لا یصح الاستدلال بالحرکة القسریة- علی وجود المعاوق الداخلی أعنی مبدأ المیل الطبیعی لأن المعاوق الخارجی أعنی القوام المذکور کاف فی تحدید حال الحرکة فظاهر أن الاستدلال علی هذا المطلوب

لا یمکن بالحرکة الطبیعیة فظهر بطلان قوله و لذلک استدلت الحکماء بأحوال هاتین الحرکتین إلی آخره أقول جمیع اعتراضاته مدفوعة إما أنه ادعی أن الحرکة بدون المعاوق لا وجود لها و لم یتنبه أنه مبنی الدلیل فقد مر دفعه و إما أنه خص الدلیل بإحدی الحرکتین الطبیعیة و القسریة فلا ضیر فیه لأنه قد بین أن محدد النفسانیة(1)هی النفس بحسب ما تتخیله بقوتها الخیالیة من حد للإسراع و الإبطاء و أما ما أورده المعترض علی قوله و کذا القاسر لا تفاوت فیه فکان منشؤه سوء الفهم لمرامه و الغفلة عن سوق کلامه(2)فإن الغرض أن الحرکة لما کانت أمرا ذا مراتب فی السرعة و البطء لا بد و أن یکون سببها القریب أمرا ذا تفاوت فی ذاته حتی یکون کل حد منه یقتضی حدا معینا منها و القاسر فی ذاته لا تفاوت فیه فلیس هو المحدد للحرکة- فهو من قبیل قوله لأن الطبیعة لا یتصور فیها من حیث ذاتها تفاوت فإن المشهور عندهم من مذهب الحکماء أن الجوهر لا یکون فیه الأشد و الأضعف و أما عندنا فالطبیعة ذات تجدد و تفاوت فی ذاتها و جمیع الاختلافات راجعة إلیها بالآخره کما یطول شرحه و لنا مسلک آخر فی أکثر هذه المطالب کما یظهر لمعات منه لمن وفق


1) و أیضا النفس فی تخیلها و إرادتها و إن فرضت علی أتم ما یمکن أن یکون- أن لا یحصل منها التحریک فی الحرکات الثلاث المفروضة علی نهج التساوی و لا أقل من تطرق المنع إن قلت هذا الکلام یتطرق فی القاسر المفروض علی أتم ما یمکن أن یکون- إذ یقتحم هنا أیضا التخیل و الإرادة قلت المراد بالقاسر المذکور لیس الفاعل بالقصد و الرویة بل القسر إما ینتهی إلی الإرادة و إما إلی الطبیعة و الثانی هو المراد و معلوم أن الطبیعة فعلها علی وتیرة واحدة، س ره

2) فإن سوق الکلام لبیان المقدمة الکلیة مع قطع النظر عن استعمالها فی هذا الدلیل أو غیره و لا شک فی تمامیتها و مانعها مکابر و لا یخفی أن قول المورد فذلک هو مطلوب المعترض من باب الاستباق و الوقاحة فإنه إذا لم یکن الطبیعة و القاسر و هو المفروض طبیعة کما أشرنا فی الحاشیة السابقة متفاوتین و الحرکات الثلاث متفاوتة و التحدید لا یمکن إلا بالمعاوقة ثبت مبدأ المیل و امتناع الخلاء و هو مطلوب المعترض، س ره

له و کذا المراد من قوله و کذا القابل لا تفاوت فیه لا الذی فهمه المعترض و أما إیراده بقوله بل نقول ذلک الأمر هو المیل إلی قوله و لئن سلمنا فدفعه بأن وجود حد من المیل(1)و انضمامه إلی الطبیعة أو القاسر لا یکفی فی تحدید مرتبة معینة من الحرکة إذ یتصور مع قوة واحدة میالة درجات متفاوتة للحرکة فی السرعة و البطء لا یقف عند حد فإن الحجر الواحد ذا قوة واحدة یمکن اختلاف حرکته- باختلاف قوام المسافة رقة و غلظة فکلما کانت مسافة حرکته أغلظ کانت حرکته أبطأ و کلما کانت أرق کانت أسرع حتی إذا فرضت مسافة لا قوام لها کالخلاء کان اللازم لما نفرض فیها من الحرکة أن لا زمان لها لکنه محال فوجب أن یکون للمسافة قوام فبطل الخلاء و أما قوله لم لا یجوز أن یکون أمر آخر غیر أحد المعاوقین محددا کالقوة المقناطیسیة فمندفع بأنا نفرض جسما متحرکا لا یوجد معه شی‌ء مما ذکره من الأمور الخارجة إلا ما یکون من لوازم الحرکة و أما قوله فلا نسلم أن غیر الخارج لا یمکن أن یعاوق الحرکة الطبیعیة إلی قوله سلمنا ذلک فمندفع بأن هذه الدعوی برهانیة و الذی ذکر فی بیانه من أن الشی‌ء لا یقتضی شیئا و یقتضی ما یعاوقه لا یقبل المنع و أما النقض الإجمالی بحال الطیر و سقوطه عن مکانه بطبعه و طیرانه إلیه بنفسه فظاهر الدفع بأن النفس أیضا من الأمور الخارجة عن هذه الطبائع العنصریة فحالها إلی طبیعة البدن کحال القوة المقناطیسیة و قد مر أن الطبیعة یمکن تجریدها عن مثل هذه الزوائد و أما قوله سلمنا ذلک لکن أحد المعاوقین کاف فعلم دفعه بما مر(2)و أما قوله و کذا لا یصح الاستدلال بالحرکة القسریة


1) قد یقال ما المحدد لنفس المیل و الطبیعة لا تفاوت فیها فالمیل لا یمکن أن یکون محددا لحال الحرکة أقول حق الدفع ما ذکره المصنف س لا ما ذکره هذا القائل فإن المیل کیف محسوس یقبل الشدة و الضعف عندهم و لذا کان المیل برزخا- و واسطة بین الطبیعة و الحرکة عندهم و به یرتبط المتجدد الذی هو الحرکة بالثابت- الذی هو الطبیعة فهو حقیقة مقولة بالتشکیک و أسباب حدوثه الأمور الخارجیة، س ره

2) أی فی أمر المیل فإن هذا نظیر ذاک إذ یتصور مع معاوق واحد داخلی أو خارجی- درجات متفاوتة للحرکة بالسرعة و البطء فکیف یتحدد الحرکات الثلاث المفروضة فی إثبات مبدإ المیل مع اتحاد القوام فیها و جعله محددا دون المعاوق الداخلی و قس علیه منع امتناع الخلاء و جعل الداخلی محددا دون الخارج، س ره

إلی آخره فمندفع بأن القاسر یؤدی قسره لغیره فی الحرکة إلی الطبیعة(1)فإن القاسر لا محالة قوة جسمانیة ذات وضع لا تفعل إلا بجذب أو دفع مکانیین أو بإفادة قوة مسخنة أو مبردة أو غیرهما بالإعداد و لا ینفعل الجسم المتحرک عن شی‌ء منها إلا بعد أن یکون ذا طبیعة فإن المادة لا تصیر قابلا لهذه الأمور فی ذاتها ما لم یکن لها تجوهر معین و تحصل بإحدی النوعیات کما سیجی‌ء فی مباحث الصور النوعیة.

تتمة

و اعلم أنک(2)قد سمعت منا مرارا أن المباشر القریب لکل حرکة(3)


1) أقول علی هذا یمکن الاستدلال بوجه أخصر و هو أنه إن کان فی العالم قسر ما متحققا فمبدأ المیل و هو الطبیعة متحقق لکن المقدم حق فکذا التالی و بیان الملازمة ما ذکره س من أن الفاعل فی القسر قوة جسمانیة و هی الطبیعة و القابل جسم ذو طبیعة- إذ المستعد فی جمیع المواضع و إن کان هو المادة إلا أن ما به الاستعداد هو الصورة النوعیة المخصوصة فالمستعد فی أطوار الخلقة الإنسانیة هو العناصر إلا أن الصورة المنویة- ما به الاستعداد للمضغة و هی للجنین و لیست الصور مستعدة للتعاند بینها فصورة إلی صورة لا تنقلب و هو س أشار إلی هذا المعنی لکن ذکره هنا جواب بتغییر الدلیل لا یوافق آداب المناظرة بل دفع هذا المنع بأنه مع فرض الحرکات الثلاث متفاوتة قطعا بالسرعة و البطء فی قوام واحد فی المسافات الثلاث لم یکن المحدد إلا المعاوق الداخلی و هو مبدأ المیل و لم یکف الخارجی و یمکن أن یقال إن الجواب بتغییر الدلیل غیر مرضی إن کان لضعف الدلیل و أما أن کان للإشارة إلی دلیل آخر فلا، س ره

2) معذرة لما عسی أن یتوهم و یستبعد الإذعان بالمطلبین المهمین أعنی إثبات القوی و الطبائع و امتناع الخلاء بهذا الدلیل الکثیر المنوع فذکر أن المسالک إلی الإثبات کثیرة منها ما ذکره هنا و منها ما ذکره فی أول المبحث و أنه یکفی للمستبصر الناظر و منها ما ذکرته هاهنا مستنبطا من کلامه من أنه إن کان فی العالم قسر ما إلخ و منها ما هو الأخصر من الأخصر من أنه إن کان فی العالم قسر تحقق طبع لکن المقدم حق فکذا التالی بیان الملازمة أن القسر خلاف الطبع فلا قسر حیث لا طبع و منها ما مر أنه لو انتفی لزم من وضع الحرکة رفعها، س ره

3) یعنی لو لم یوجد الطبیعة لم یتحقق الحرکة إذ المجرد أجل من أن یستند الحرکة إلیه، س ره

سواء کانت نفسانیة أو قسریة أو طبیعیة هی الطبیعة لا محالة فلا یحتاج هذا المطلب أی إثبات المعاوق الداخلی فی الحرکات القسریة إلی زیادة خوض.

و أیضا إن الحکماء أثبتوا بالبرهان لکل جسم جوهرا صوریا هو محصل جسمیته و مکمل مادته(1)و مبدأ آثاره و مطابق مفهوم فصله لکنهم أرادو هاهنا أن یثبتوا وجود ذلک الجوهر من حیث کونه مبدأ للحرکات و المیول تقویما أو تحدیدا إذ بذلک یسمی طبیعة کما یسمی صورة باعتبار آخر و قوة باعتبار و کمالا باعتبار

فصل (15) فی أن القوة المحرکة الجسمانیة متناهیة التحریک
قد مر أن القوی لا تتصف بالتناهی و عدمه إلا بحسب تعلقها بالمقادیر و الأعداد التی هی فیها أو علیها

أما الأول فلو کانت الأجسام غیر متناهیة المقدار و العدد کانت القوی التی فیها کذلک بسببها علی المعنی الذی به ینقسم الحال(2)بانقسام محله و أما الثانی فهو أن المقوی علیه بإزاء القوة فلو کان غیر متناه کانت القوة غیر متناهیة و قد عرفت أن ذلک إنما یعقل فی أحد أمور ثلاثة الشدة و العدة و المدة و عرفت الفرق بین هذه المعانی الثلاثة فنقول أما أنه یمتنع وجود قوة جسمانیة غیر متناهیة فی الشدة


1) إنما کانت الصورة النوعیة المسماة فی البسائط طبیعة محصلة لجسمیته لأن الجسم و إن کان نوعا متحققا فی الترتیب الطولی فی الخارج إلا أنه لا یکون نوعا متکافئا فی السلسلة العرضیة إلا بواحدة من الصور النوعیة و إنما کانت مکملة للمادة لأن المادة و إن استغنت فی التحصل بالصور الجسمیة إلا أنها احتاجت فی التنوع إلی الصورة النوعیة- فتکملت المادة المجسمة بها و هی مبدأ الآثار المختلفة لاشتراک الصورة الجسمیة و هی الفصل الحقیقی الذی هو مبدأ الفصل المنطقی و هی مبدأ الحرکات و المیول بحیث عرفت الطبیعة بذلک حیث قیل هی المبدأ الأول للحرکة و السکون الذاتیین، س ره

2) متعلق بقوله فیها أی کانت القوی حالة فیها من حیث ذاتها المنقسمة و امتدادها و تقدرها فیکون حلول القوی فیها حلولا سریانیا لا طریانیا، س ره

فلأن تلک الحرکة إما أن یقع فی زمان أو لا فی زمان و الأول محال و إلا لأمکن أن یوجد حرکة فی زمان أقل منه لأن کل زمان منقسم فلا یکون تلک الحرکة غیر متناهیة فی الشدة و الثانی أیضا محال لأن الحرکة عبارة عن قطع المسافة و کل مسافة منقسمة فقطع بعضها قبل قطع کلها و لأجل هذا یظهر أن مباشر التحریک لا یمکن قوة مجردة أیضا إذا کانت غیر متناهیة فی الشدة(1)و أما أنه یمتنع وجود قوة غیر متناهیة بحسب العدة و المدة فلأنها(2)أما أن تکون طبیعیة أو قسریة فإن


1) فبطل قول من یسند هذه الحرکات إلی الله تعالی بلا توسیط القوی و الطبائع- مع قطع النظر عن عدم الربط المتغیر بالثابت، س ره

2) تلخیص الدلیل علی وجه أبین و أوضح إن القوة إن کانت قسریة فإذا حرکت من مبدإ مفروض تحریکا غیر متناه جسما کبیرا ثم جسما صغیرا و معلوم أن الصغیر أطوع لقلة المعاوقة وقع الزیادة و النقصان فی الجانب الذی فرضنا اللانهایة فیه و کان تحریک القاسر للکبیر منقطعا قبل الصغیر و إلا لتساوی تحریک قلیل المعاوق و کثیره و إن کانت طبیعیة و معلوم أن القوة فی الکبیر أکثر من التی فی الصغیر و کذا التی فی کل الجسم من التی فی بعضه لو انفرد لکون حلولها سریانیا و کونها متجزیة بتجزی الجسم و أن الجسم الکبیر و الصغیر متساویان فی قبول التحریک الطبیعی عن ذلک المبدإ الداخلی إذ لا منع من جانب الجسم بما هو جسم کما لا تأیید و أن التفاوت فی التحریک هنا من قبل الفاعل کما کان فی القسریة من قبل القابل فإذا حرکت تحریکا غیر متناه من مبدإ مفروض جسما کبیرا هو محلها و صغیرا هو بعض الکبیر کان تحریک الصغیر منقطعا قبل الکبیر و إلا لتساوی الجزء و الکل و کانت نسبة القوتین نسبة المقدارین- و هی نسبة المتناهی إلی المتناهی و قد فرض التحریک غیر متناه هذا خلف و أما شرح کلام المصنف قدس سره فقوله وجب أن یکون قبول الجسم الأعظم إلخ مقدمة للدلیل المأخوذ من الحرکة الطبیعیة مفادها أن قیود الجسم للأثر لا یتفاوت بحسب الکبر و الصغر و أما فی القسر فتفاوته بحسبهما یرجع إلی تفاوت القوتین المعاوقتین لا إلی تفاوت بحسب نفسهما و فائدة هذه المقدمة أنه إذا ألزم التفاوت بین أثری القوتین اللتین فی الکبیر و الصغیر و دفع التساوی لا یقول أحد إن أعظمیة قوة الکبیر یقاومها کبر محلها و أصغریة قوة الصغیر یقاومها صغر محلها فیکون نسبة المتحرکتین و المحرکین واحدة فلا یلزم التناهی فی الجانب الآخر و قوله لکن عدم اختلاف العظیم و الصغیر إلی قوله و إن کانت قسریة مقدمة أخری مفادها أنه و إن لم یکن اختلاف بحسب القابل فی القبول لکن الاختلاف یتحقق بین الجسمین المتحرکین باعتبار الفاعل أعنی القوتین الطبیعیتین لا باعتبار جوهرهما بل باعتبار مقدار محلهما لکون حلولهما سریانیا فتکبر القوة بکبر محلها و تصغر بصغره، س ره

کانت طبیعیة وجب أن یکون الجسم الأعظم للتحریک عنها کقبول الأصغر- إذ لو اختلفا لم یکن ذلک الاختلاف بالجسمیة لاشتراکها للکل و لا بأمر طبیعی- لأنه لو کان المانع عن الحرکة طبیعیا لم یکن الحرکة طبیعیة هذا خلف و لا بأمر قسری لأن المفروض عدمه لکن عدم اختلاف العظیم و الصغیر فی قبول الحرکة عن القوة المحرکة محال فالجسمان لو اختلفا حینئذ لم یکن ذلک الاختلاف لأجل جوهر القوة- بل لأجل مقدارها فتکون فی الأکبر أکبر مما فی الأصغر الذی هو جزء فهی فی الأکبر موجودة و زیادة مقدرة

و إن کانت قسریة فإنها تختلف تحریکها العظیم و الصغیر
اشارة

لا لاختلاف المحرک بل لاختلاف حال المتحرک فإن المعاوق فی العظیم أعظم منه فی الصغیر- فإذا تقررت هذه القاعدة فنقول یستحیل وجود قوة جسمانیة طبیعیة تحرک جسمها تحریکا غیر متناه لأن کل قوة جسمانیة فالتی منها فی کل الجسم أعظم من التی فی جزء الجسم فإذا فرضناهما حرکتا جسمیهما من مبدإ مفروض حرکتین بغیر نهایة- لزم أن یکون فعل الجزء مثل فعل الکل و هو ممتنع و إن حرک الأصغر تحریکا متناهیا کانت الزیادة علی حرکته علی نسبة متناهیة هی نسبة مقدار الجزء إلی مقدار الکل(1)فکان کل القوة متناهیة و هو المطلوب و هکذا الکلام فی تحریک القوة القسریة(2)

و اعترضوا علیه من وجوه
الأول أن هذا مبنی علی أن کل حال منقسم بانقسام محله

و هو منقوض بالوحدة و الوجود و النقطة و الإضافات.

أقول أما الوحدة و الوجود فعلمت من طریقتنا أنهما شی‌ء واحد و هما فی کل شی‌ء بحسبه بل هما نفس ذلک الشی‌ء بالذات(3)و هما من العوارض التحلیلیة


1) و نسبة المقدارین نسبة المتناهی إلی المتناهی فکذا نسبة الحرکتین، س ره

2) إلا أن هنا تحریک العظیم یتناهی أو لا بعکس الطبیعة، س ره

3) فلا حلول فیخرج من هذا جواب آخر، س ره

للماهیة فی ظرف الذهن فوجود الجسم کالجسم منقسم و وحدته عین اتصاله کما سبق- و أما النقطة و الإضافة فلیست کل واحدة منهما حالة فی ذات المنقسم بما هو منقسم- بل مع انضمام حیثیة أخری کالتناهی للنقطة و مثل ذلک فی الإضافة و لو فرضت إضافة عارضة لنفس المنقسم بما هو منقسم کانت أیضا منقسمة بانقسامه کالمساواة مثلا و المحاذاة و نحوهما.

الثانی أن کون الجزء للقوة مؤثرا فی شی‌ء من أثر الکل

(1)منقوض بأن عشرة من المحرکین إذا أقلوا جسما و نقلوه مسافة ما فی زمان فلا یلزم أن یکون الواحد منهم یقدر علی نقله عشر تلک المسافة أو تلک المسافة فی عشرة أضعاف الزمان- بل قد لا یحرکه أصلا فیجوز أن لا یکون لقوة الجزء نسبة فی التأثیر و إن فرض أن لها نسبة فی الوجود فجزء النار الصغیر لا یحرق جزء الحجر. أقول فی جوابه إنه لا معنی لکون جزء القوة موجودة و لا تأثیر لها اللهم إلا لمانع خارجی لأن کون القوة مؤثرة هو من لوازمها الذاتیة و کلامنا فی جزء یبقی علی طبیعة الکل من غیر عروض حالة فربما کان حال الجزء عند الانفصال عن الکل- غیر حاله عند الاتصال فإن لم یتغیر کان کل واحد من الأجزاء فعله و لو عند الانفراد جزأ لفعل الکل إذ لو لم یکن کذلک فهی عند الاجتماع أما أن لا یتغیر حالها عما کانت فتوجب أن لا یکون ذلک المجموع قوة علی الفعل و إن تغیرت حالها عما کانت- فلا بد هناک من أمر آخر حاصل لها عند الاجتماع فلا یکون هی أجزاء لصورة القوة بل أجزاء لمادة القوة و القوة هی الأمر الحاصل عند الاجتماع و أما مثال العشرة المشتغلین بحمل ثقیل(2)فالتوزیع یقتضی أن یحمل کل واحد منهم جزأ من الثقیل عند الاجتماع و أما عند الانفراد فربما لم یبق واحد منهم علی صفة التی له عند الجزئیة و لا المادة القابلة علی صفتها و مع ذلک فللواحد تأثیر فی ذلک


1) لا یخفی عدم وروده علی ما قررناه من الدلیل إذ لا جزء و لا کل حینئذ و تأثیر الصغیر معلوم کالکبیر، س ره

2) قد مر فی مسألة صدور البسیط عن المرکب ما یتعلق بهذا الموضع، س ره

القابل لو فرض بقاؤه حتی یضم إلیه أثر القوة الثانیة و الرابعة إلی أن یضم آثارها بعضها مع بعض فإذا انضم أثر العاشرة إلی الآثار التسعة لوقع الحمل و النقل لذلک الثقیل کما وقع أولا بجملة العشرة بلا تفاوت لکن فی التفرقة حصول أسباب لزوال الأثر و غلبة أضداد لوجود الفعل فلا یبقی انفعال المادة بحالها کمثال النار القلیلة فی عدم تأثیرها علی نسبة تأثیر العظیمة فإنها لا تحرق لاستیلاء الضد علیها و لو لا هذه الموانع لکانت مؤثرة علی نسبتها و لا یمکن القدح فی البرهان الکلی بمثل هذه الأمور الجزئیة التی قد لا یقع الاطلاع علی خصوصیات أحوال الفاعل و القابل فیها

الثالث أن الحکماء اتفقوا علی أن ما لا وجود له لا یمکن الحکم علیه بالزیادة و النقصان

و علی هذا عولوا حل شبهة من أثبت للزمان بدایة زمانیة(1)فکیف حکموا هاهنا للأمور التی یقوی علیها تلک القوی بالزیادة و النقصان و هی غیر موجودة- و سبیلها سبیل الأعداد التی لم توجد.

أقول فی الجواب إن المقوی علیها و إن لم یوجد بالفعل و علی التفصیل- لکنها موجودة بالقوة و علی الإجمال(2)فإن نسبة وجود الأشیاء إلی مبدإها الفاعلی- نسبة قویة أکیدة لیست کنسبتها إلی قابلها و إلی ذوات ماهیاتها و هذه النسبة أشد


1) شبهتهم إجراء التطبیق فی الحوادث الماضیة بفرض سلسلتین بإسقاط عشر دورات مثلا و حل الحکیم أنه لا وجود للمتعاقبات فی سلسلة الزمان حتی یحکم علیها بالزیادة و النقصان و یطبق و الموجبة تستدعی وجود الموضوع فهکذا یقال هنا فی المقوی علیه للقوی الجسمانیة فإن الغیر المتناهی المدی و العدی سبیلها سبیل الزمان التعاقبی- و العدد اللایقفی، س ره

2) المراد بالقوة الشدة و بالإجمال البساطة و الانطواء لا الاستعداد و اللحاظ الإجمالی و ذلک بناء علی المقدمة البدیهیة التی هی أن معطی الشی‌ء لیس فاقدا له بل واجدا إیاه فکان المقوی علیها لها وجودان أحدهما النحو الأعلی الذی هو اندماجها فی القوة و ثانیهما وجودها الفرقی و التعاقبی و المصحح لوجود موضوع الموجبة هو الأول- و مراده بالاستحقاق أیضا لیس المعنی المصدری و الإضافی بل المعنی الذی ذکرناه فی القوة و الإجمال، س ره

و آکد فإن جزء القوة یستحق من ذاته أن یکون له قوة علی أمر و کل القوة کذلک- فالحکم بأن ما یستحقه الجزء أنقض مما یستحقه الکل لیس حکما فی الحقیقة علی معدوم فالاستحقاقان موجودان لهما و إن لم یوجد مستحقاهما فکون القوة قوة علی فعل أمر حاصل لها بالفعل سواء وجد المقوی علیه أو لم یوجد بل وجوده فی القوة ضرب من الوجود و وجوده بعد القوة ضرب آخر من الوجود و کلاهما یصح الحکم علیه کما یحکم علی الکاتب بأنه یکتب کذا و نحن إنما فرضنا کون القوة غیر متناهیة أو متناهیة لا حال حصول المستحق و المقوی علیه بل حال حصول القوة و استحقاقها و حکمنا بأن استحقاق الجزء جزء لاستحقاق الکل و من هاهنا- یلزم أن یکون استحقاق الکل متناهیا فإذا وجب تناهی استحقاق الکل لزم من وجوب تناهیه وجوب تناهی المقوی علیه سواء کان موجودا بالفعل أو بالقوة.

الرابع أن الأرض لو بقیت دائمة فی حیزها

و لم یعرض لها عارض لکان یوجد عن قوتها فعل دائم و هو السکون الدائم.

أقول الحق فی جوابه أن یقال إنه یمتنع بقاء جسم طبیعی واحد بالعدد فی مقامه و فعله و حاله أبدا فهذا أیضا مما یجزم العقل لأجله فی الحکم بعدم بقاء شی‌ء من الأجسام دائما(1)سواء کان بحسب استقلال نفسه أو بإضافة المبادی إمدادا علیه لما مر من أن کل ما یلحق الشی‌ء لا یلحقه إلا بواسطة وجود ذاته فإذا امتنع کون قوة ذات تأثیر غیر متناه ابتداء امتنع کونها کذلک توسطا و الذی أجاب به الشیخ فی المباحثات عن ذلک من أن السکون عدم و لیس فعلا و لیس(2)مما لا ینقسم بالزمان


1) أی جوهرا و ذاتا فضلا عن تجدد صفاتها فکل قوة قوی متعاقبة و هی متناهیة- و کذا آثارها إذ لکل واحد أثر واحد لکن التعاقب علی وجه الاتصال کما فی الحرکات العرضیة بل علی وجه الشخصیة ما دام الاتصال محفوظا بعلاوة و الشخصیة المستفادتین من وجودها و وجها إلی الله تعالی هذا من جانب الفاعل و نفس مقبول بعلاوة وحدة الهیولی و القابل المصححة لأن یقال هذا ذاک، س ره

2) أی السکون زمانی و الغرض دفع توهم کونه فعلا من کونه زمانیا، س ره

و ذلک الزمان قد وجد عن قوة أخری هی فاعلة للحرکة فلیس یصدر عن قوة الأرض بالسکون فعل و إلا لو صدر فعل کان کونه غیر متناه لا عن تلک القوة بل بسبب قوة أخری تفعل الزمان الغیر المتناهی الذی به یکون السکون غیر متناه انتهی.

فلقائل أن یقول هب أن السکون عدمی لکن حصول الأرض فی حیزه- من مقولة الأین و هو عرض من الأعراض و کذا لونها و شکلها و ثقلها و قدرها و مادتها و سائر صفاتها التی بعضها من باب الکیف و بعضها من باب الکم و بعضها من باب الجوهر کجسمیتها إذ الکل معلولة للطبیعة الأرضیة بوجه و مستفادة عنها بالمعنی الذی أشرنا إلیه من قبل.

الخامس المعارضة بدورات الأفلاک

الخامس المعارضة(1)بدورات الأفلاک فإنها مختلفة بالزیادة و النقصان و هی غیر متناهیة فإن القوة المحرکة لکرة القمر قویة علی دورات أکثر مما یقوی علیه- القوة المحرکة لکرة زحل فیجب من ذلک تناهی القوتین المحرکتین لهما فیجب تناهی الحرکتین و إن لم یلزم من ذلک تناهی الحرکات فکذا لا یلزم من اختلاف فعل کل القوة و جزئها تناهیها.

و الجواب أن اختلاف القوتین لکرة القمر و لکرة زحل بالماهیة و النوع لا بالجزئیة و الکلیة فذلک خارج عن مبحثنا فإنا بینا أن جزء القوة استحقاقه و استیجابه یجب أن یکون جزء استحقاق الکل و استیجابه فلا بد من تناهی الاستحقاقین إذ لا اختلاف فیهما إلا بالمقدار و أما محرکات الأفلاک فهی قوی متخالفة الحقائق و حرکاتها أیضا متخالفة الحقائق فلا یجب أن یکون فعل بعضها جزأ من فعل الآخر و لا أنقص و لا أزید بحسب الکمیة و هذا کما أن الخط المستقیم و الدائرة لا نسبة


1) الأولی المناقضة بدل المعارضة لأنها نقض تفصیلی متوجه إلی مقدمة من مقدمات الدلیل و هی المقدمة القائلة بأن المقوی علیهما مختلفان بالزیادة و النقصان فیتناهیان و فی المعارضة یؤخذ نقیض المطلوب و یستدل علیه بدلیل آخر من غیر قدح فی دلیل المطلوب- لأنها المقابلة علی سبیل الممانعة و یمکن التوجیه و جعلها معارضة اصطلاحیة بأخذ نقیض المطلوب و جعل ما ذکره دلیلا علیه کما لا یخفی تقریره، س ره

مقداریة و عددیة بینهما و قد مر أن الکلام لیس بناؤه علی تفاوت مستحق الکل و مستحق الجزء بل علی تفاوت استحقاقهما(1)فلیس لأحد أن یقول دورات القمر أکثر من دورات زحل لما بینا أن المعدوم لا یمکن الحکم علیه بالزیادة و النقصان- فلا یمکن أن یقال قوة بعض الأفلاک علی الفعل أکثر من قوة الآخر إذ لیس شی‌ء منهما جزأ لغیره.

السادس المعارضة بالنفوس الفلکیة

السادس المعارضة(2)بالنفوس الفلکیة فإنها قوی جسمانیة أو هی تفعل أفعالا غیر متناهیة من الإرادات و التحریکات و قول من یدفع هذا الإشکال بأن محرک الفلک عقلیة ضعیف لأن القوة العقلیة إذا حرکت فإما أن تفید الحرکة فقط أو تفید قوة بها الحرکة فإن أفادت القوة المحرکة و هی جسمانیة فالقوة الفاعلیة للأفاعیل الغیر المتناهیة جسمانیة و إن کانت القوة العقلیة مفیدة للحرکة لم یکن القوة الجسمانیة مبدأ لتلک الحرکة فلا یکون الحرکة حرکة(3)لما مر أن الفاعل القریب للحرکة


1) أی لا تستبعدن فیما ذکرناه من أن الکلام فی القوتین المتشابهتین طبعا بحیث لا تفاوت إلا بالجزئیة و الکلیة و أنه لا نسبة بین المتخالفتین بالنوع حتی لا بالأزیدیة و الأنقصیة إذ لا سنخیة بینهما و سنخیة المقدار و الصورة الجسمیة لا تضر لأنها شی‌ء و القوة شی‌ء آخر لأن الکلام فی تفاوت الاستحقاقین لا المستحقین حتی یقال یصح الحکم علیهما بالأزیدیة و الأنقصیة لتحقق السنخیة بین عددی آثارهما و زمانی حرکاتهما بما هما عدد و زمان أو یقال إنا نعلم بالضرورة أن آثار کرة زحل جزء آثار کرة القمر إذ نقول المستحقان غیر موجودین و الاستحقاقان الموجودان متخالفان بالنوع و المراد حقیقة الاستحقاق و مبدؤه لا المعنی المصدری کما مر، س ره

2) و إن جعلناها نقضا إجمالیا قلنا لو کان دلیلکم بجمیع مقدماته صحیحا لزم تناهی حرکة الفلک و هو خلاف معتقدکم بیان اللزوم أن کل فلک له أجزاء متشابهة فی الحد و الاسم و متشابهة للکل فیهما و قوة الجزء جزء قوة الکل و تحریک الجزء ینتهی- و کذا تحریک الکل و لو خصصت القاعدة العقلیة لم تجز، س ره

3) و أیضا المجرد الشدید القوة فی الغایة یفعل الحرکة لا فی زمان و الزمان من لوازم الحرکة و قد مر، س ره

لا بد له من تغیر حال و سنوح أمر و المفارق لا یکون کذلک.(1)و أیضا الأجسام متشارکة فی الجسمیة و لا یقبل بعض منها لآثار المفارق إلا بقوة جسمانیة فیه(2)فالمحرک لا محالة قوة جسمانیة.

و أجیب بأن المؤثر فی وجود تلک الحرکات إنما هو الجوهر المفارق(3)و لکن بواسطة تلک النفوس و البرهان إنما قام علی المؤثر فی وجود تلک الحرکات- لا علی الواسطة.

أقول هذا الجواب غیر سدید لأنه إذا جاز بقاء قوة جسمانیة مدة غیر متناهیة- و کونها واسطة فی صدور أفعال غیر متناهیة عن المفارق فقد لزم جواز کون القوة الجسمانیة مبدأ لأفاعیل غیر متناهیة فإن الواسطة إما بمعنی الواسطة فی الثبوت(4)


1) کانضمام إرادات فی الشوقیة و قربات من الغایة فی الطبیعة، س ره

2) و إلا لزم التخصیص بلا مخصص فی الفاعل و التخصص بلا مخصص فی القابل، س ره

3) المجیب هو الشیخ فی الإشارات بل أثبت به العقول المحرکة الغائیة و إن کانت الحرکة الدائمة الفلکیة بالنفوس المنطبعة مستقلة لزم انقطاعها إن قلت إذا جاز وساطة القوة الجسمانیة فی صدور أفعال غیر متناهیة فلیجز فی العنصریات قلت لا یجوز هنا لأن القابل هنا أما عنصر بسیط فهو قابل الفساد و أما مرکب فکل مرکب ینحل- و أیضا لا مبادی مجردة عقلیة کلیة فی البسائط و المرکبات الجمادیة و النباتیة و الحیوانیة عندهم بل لا مبادی شاعرة فیما دون الحیوانات و أما عند أهل حکمة الإشراق فلکل مع عقل مجرد مبدأ للآثار و الشیخ الرئیس لا یقول به، س ره

4) الواسطة فی المعروض ما یتصف بالحقیقة بما یتوسط فیه و یتصف ذو الواسطة به بالمعروض کما فی السفینة و جالسها حیث یتصف الجالس بالحرکة بوجه و لکن یصح سلب الحرکة منه بالحقیقة و الواسطة بالثبوت المقابل لها ما یتصف لأجله ذو الواسطة- بما یتوسط فیه بالحقیقة سواء اتصف نفس الواسطة به کالنار فی وساطة سخونة الماء أم لا- کالشمس فیها لأن الشمس لا حارة و لا باردة و کذا کل فلک و فلکی و إذا عرفت ذلک علمت ما فی الکلام المصنف قدس سره، س ره

أو الواسطة فی العروض فعلی کل من التقدیرین یلزم اتصاف الواسطة بصدور الأفعال الغیر المتناهیة قال الإمام الرازی قول من قال بأن القوة الجسمانیة غیر مؤثرة بل معدة- نقول له إن کنتم تعنون بقولکم إن القوی الجسمانیة لا تفعل أفعالا غیر متناهیة أنها لا تکون مؤثرة فی أفعال غیر متناهیة فهذا لا یصح لأنکم لما بینتم فی باب آخر أن القوة الجسمانیة یستحیل أن تکون مؤثرة فی الإیجاد فبعد ذلک لا تحتاجون إلی بیان أنها لا تؤثر فی أفعال غیر متناهیة لأن هذا قد دخل فی الأول هذا بل یوهم خلاف ذلک القول إذا یوهم أنکم تجوزون کونها مؤثرة فی أفعال متناهیة مع أنکم لا تقولون بذلک و إن عنیتم به أن القوة الجسمانیة لا تتوسط بین العقل المفارق و بین الآثار الغیر المتناهیة فذلک قد بطل فی النفس الفلکیة فما بالکم جوزتم هاهنا ما سلبتم من کونها متوسطة فی مدة غیر متناهیة فناقضتم أنفسکم فی سلب شی‌ء تارة و تجویزه أخری.

أقول قد أجاد و أصاب فی هذا البحث و لا مدفع له(1)إلا بالرجوع إلی(2)


1) أقول بل فی المدفع مندوحة فإن التأثیر للقوی ثابت فی مقام فإن الوجود شی‌ء و الموجودات شی‌ء و قد قالوا لا مؤثر فی الوجود إلا الله و هذا لا ینافی أن یکون الحرارة أثر طبیعة النار مثلا بما هو حرارة و نار و إن کانت الحرارة بما هی وجود أثر الحق تعالی و هذا کقولهم الفاعل الإلهی المفید للوجود هو الله تعالی و مع ذلک یقسمون الفاعل إلی الفاعل بالطباع و الفاعل بالعادة و الفاعل بالصناعة و الفاعل بالقصد و بالذات و بالعرض و نحوها و إذا سألتهم العلة الفاعلیة للسریر یقولون هی النجار و أن المادیة کذا و المعد للسریر ما یتوقف هو علی وجوده ثم علی عدمه و لکن وجوده بما هو وجود من الله تعالی و من مشرب آخر بالنظر القضائی لا مؤثر و لا فاعل إلا هو- و بالنظر القدری فالقوی الفعلیة مؤثرات و فاعلات بحول الله و قوته فکأنه خمر و لا قدح و کأنها قدح و لا خمر و بهذا النظر احتاجوا إلی أن یعقدوا فصلا لتناهی تأثیر القوی و أما المدفع الذی ذکره قدس سره من تجدد القوی بنحو الاتصال حتی فی الأفلاک فهو أیضا حق متین لا غبار علیه کما مر غیر مرة، س ره

2) لا یخفی أن هذا الجواب لو تم لأبطل فائدة البحث عن أصل امتناع کون القوة الجسمانیة غیر متناهیة، ط مد

إلی تحقیقنا فی تجدد وجود القوی الجسمانیة فإن النفس من جهة کونها متعلقة بالجسم حکمها حکم الطبیعة فی تجددها و دثورها و من جهة کونها عاقلة و معقولة- حکمها حکم العقل الفعال و ذلک بعد صیرورتها عقلا بالفعل و خروجها عن القوة الاستعدادیة بالکلیة.

و التحقیق أن جمیع الطبائع متجددة الوجود و الهویة(1)و لها أیضا حرکة نحو الباری جل ذکره حرکة معنویة و توجها غریزیا إلیه لأنه الوجهة الکبری- فإذا بلغت إلی مقام العقل اتصلت بعالم الإلهیة و سکنت إذ فنیت عن ذاتها و بقیت ببقاء الله فالأجسام و الجسمانیات کلها طبائع کانت أو نفوسا فإنها متجددة حادثة دائرة- و ما سواها باقیة ببقاء الله الواحد القهار و سیتلی علیک ذلک من ذی قبل إن شاء الله تعالی.

السابع هو أن القوة إما أن انتهی إلی زمان یصیر انعدامها فیه واجبا لذاته- أو لا یکون کذلک و الأول یوجب انتقال الماهیة من الإمکان إلی الامتناع و هو محال- و إذا کان الفاعل و القابل ممکنی التأثیر و التأثر و الشرائط أیضا ممکنة البقاء أبدا- فکیف یمکن أن یقال إن القوة ممتنعة البقاء أبدا و متی کانت باقیة کانت مؤثرة- فإذن القوة التی تفعل أفعالا غیر متناهیة فی المدة غیر ممتنعة الوجود.

أقول الوجوب و الإمکان و الامتناع حال الماهیة بالقیاس إلی مطلق الوجود(2)فماهیة القوة الجسمانیة یحتمل الوجود و البقاء نظرا إلی نفس تلک الماهیة و هذا لا ینافی کون بعض الوجودات ممتنع الدوام نظرا إلی هویته الوجودیة لقصورها و تضمنها لشوائب


1) فکونها متناهیة التأثیر و التأثر علی هذه الطریقة الأنیقة خفیف المئونة سهل الإثبات إذ کل قوة قوی متعاقبة و کل منها متناهیة الوجود و التأثیر إن قلت ما تقولون فی عدم تناهی القوة بهذا النحو أی الاستمرار التجددی قلنا هذا داخل فی عدم انقطاع الفیض الذی هو مبرهن و تجویز الانقطاع خروج عن سنة العقل و مسلک الدیانة، س ره

2) أی لا الوجود المطلق و قد مر أیضا أن معیار الإمکان مطلق الوجود أی وجود کان من باب تحقق الطبیعة بتحقق فرد ما و معیار الامتناع عدم قبول مطلقة من باب رفع الطبیعة برفع جمیع الأفراد، س ره

العدم و الدثور و أما ما ذکره بعض العلماء فی الجواب من أن القوة الجسمانیة إنما یجب انعدامها لا لذاتها بل لما یوجد من القواسر المزعجة لتلک القوة المبطلة لها فإن القوة و إن کانت من حیث هی هی غیر واجبة الزوال لکن الأسباب الکلیة و مصادمات مسبباتها الجزئیة قد یتأدی إلی حیث یصیر الممکن واجبا فکذلک هاهنا فلیس بشی‌ء- لأن کثیرا من الموجودات یستحیل بقاؤها و إن فرض رفع جمیع القواسر عنه کیف و ما من ممکن إلا و یستحیل علیه لذاته ضرب من الوجود

المرحلة التاسعة فی القدم و الحدوث و ذکر أقسام التقدم و التأخر و فیه فصول

فصل (1) فی بیان حقیقتهما

الحدوث و کذا القدم یقالان علی وجهین(1)أحدهما بالقیاس و الثانی لا بالقیاس فالأول کما یقال فی الحدوث إن ما مضی من زمان وجود زید أقل مما مضی


1) لا شک أن الأبحاث الفلسفیة عن موضوعاتها العامة إنما تنعقد باقتناصها عن المفاهیم العرفیة بإلغاء جهاتها الاعتباریة بنوع من التجرید و التعمیم کالوجود و العدم و الذهن و الخارج و الوحدة و الکثرة و غیر ذلک فمن جملتها الحدوث و القدم فالناس یأخذون أحیانا مبدأ زمانیا مما مضی ثم ینسبون إلیه موجودین زمانیین کإنسانین مثلا- مختلفی النسبة إلیه بالقرب و البعد فیسمون ما هو أقرب من المبدإ المذکور و هو الذی کان ما مضی من زمان وجوده أکثر قدیما و ما هو أبعد و هو الذی کان ما مضی من زمان وجوده أقل حادثا فعمرو الأب قدیم بالنسبة إلی زید الابن و هو حادث و نوح قدیم بالنسبة إلی موسی ع و هو حادث و لازم هذا الاعتبار أن یکون الحادث مسبوق الوجود بالقدیم من غیر عکس و إن شئت فقل الحادث مسبوق الوجود بأنه لم یکن حین کان للقدیم وجود من غیر عکس و هذا المعنی اللازم إذا أخذناه وصفا حقیقیا و نسبناه إلی الموجود العام کان الموجود العام منقسما إلی قسمی القدیم و الحادث و صح أن الوجود إما مسبوق الوجود بغیره و إن شئت فقل مسبوق الوجود بالعدم و هو الحادث أو لیس کذلک و هو القدیم ثم إنهم وجدوا أن هذا الوجود الذی یبحث عن وصفی الحدوث و القدم فیه ینقسم إلی ثابت و سیال و أن حکم الحدوث و القدم یختلف فیهما حیث إن السبق و اللحوق و القبلیة و البعدیة إذا تحققا فی وجود سیال لم یجامع القبل فیه العبد وجودا بخلاف ما فی الوجود الثابت کتقدم العلة علی المعلول و هی یجامعه وجودا و تقدم العدم الذاتی لماهیة المعلول و هو یجامعها وجودا و لذلک قسموا الحدوث و القدم إلی قسمین الزمانی و الذاتی کما ذکر فی المتن، ط مد

من زمان وجود عمرو و فی القدم بعکس ذلک أی ما مضی من زمان وجود شی‌ء أکثر مما مضی من زمان وجود شی‌ء آخر و هما القدم و الحدوث العرفیان و أما الثانی فهو علی معنیین أحدهما الحدوث و القدم الزمانیین و ثانیهما الذاتیین فمعنی الحدوث الزمانی حصول الشی‌ء بعد أن لم یکن بعدیة لا تجامع القبلیة أی بعد أن لم یکن فی زمان و بهذا التفسیر لا یعقل لأصل الزمان حدوث لأن حدوثه لا یعقل و لا یتقرر- إلا إذا استمر زمان قارنه عدمه فیکون الزمان موجودا عند ما فرض معدوما هذا خلف و لذلک قال المعلم الأول للمشائیین من قال بحدوث الزمان فقد قال بقدمه من حیث لا یشعر لأنک ستعلم فی مباحث الزمان أن الموصوف بالقبلیة و البعدیة- إنما یکون نفس الزمان بمعنی أن ذلک من الأوصاف الذاتیة لماهیة الزمان فضلا عن وجودها بل کل جزء من أجزاء الزمان نفس القبل و القبلیة باعتبارین- بالقیاس إلی ما سیأتی منه و نفس البعد و البعدیة باعتبارین بالقیاس إلی ما مضی منه فلا یعتریه حدوث بالقیاس إلی العدم و إن کان الحدوث و التجدد عین ذات الزمان و الحرکة و الزمان لیس بأمر زائد علی الحرکة فی الوجود بل بحسب الذهن فقط لأنه من العوارض التحلیلیة لماهیة الحرکة و معنی القدم الزمانی- هو کون الشی‌ء بحیث لا أول لزمان وجوده(1)و الزمان بهذا المعنی لیس


1) کان لازم تعریفه الحدوث الزمانی بحصول الشی‌ء بعد أن لم یکن بعدیة لا تجامع القبلیة أن یعرف القدم الزمانی بعدم کون الشی‌ء بعد عدم زمانی لأن القدم سلبی بالنسبة إلی الحدوث و لو عرفه بذلک کان نفس الزمان قدیما زمانیا و کذا المفارقات عن المادة بالکلیة غیر أن هاهنا نکتة و هی أن الحدوث و القدم متقومان فی ذاتیهما بمعنی السبق و اللحوق و إنما یتحقق السبق و اللحوق إذا کان هناک مبدأ ثابت یتحقق القبل و البعد بحسب نسبة القرب و البعد إلیه ثم یترتب علی ذلک تحقق الحدوث و القدم کنسبة الواجب و الممکن إلی مطلق الوجود أو الوجوب و نسبة العدم و الوجود إلی الماهیة و علی هذا یمکن أن یتحقق القسمان الحادث و القدیم جمیعا فی الحدوث و القدیم لإمکان فرض مبدإ کمطلق الوجود أو الوجوب للواجب و الممکن جمیعا نسبة إلیه و أما الحدوث و القدم الزمانیان فإنما یمکن فیه الحادث الزمانی لصحة فرض مبدإ زمانی للحادث إلیه نسبة و معه ما هو أقرب نسبة إلی ذلک المبدإ کجمیع الحوادث الزمانیة و أجزاء الأزمنة- و أما القدیم الزمانی فغیر متحقق الوجود البتة لاستلزامه فرض شی‌ء له نسبة إلی مبدإ زمانی لا یسبقه إلیه شی‌ء غیره و لا شی‌ء فی الوجود علی هذا النعت أما الزمانیات و أجزاء الأزمنة فظاهر و أما نفس حقیقة الزمان و کذا المفارقات عن المادة بالکلیة فلا نسبة لوجودها إلی مبدإ زمانی البتة و من هنا یظهر وجه عدول المصنف ره فی تعریف القدیم الزمانی من مثل قولنا کون الشی‌ء بحیث لا یسبقه زمان إلی مثل قوله کون الشی‌ء بحیث لا أول لزمان وجوده ثم نفیه بذلک القدم الزمانی عن نفس الزمان و عن المفارقات عن المادة بالکلیة فافهم ذلک، ط مد

بقدیم(1)لأن الزمان لیس له زمان آخر و کذا المفارقات عن المادة بالکلیة لیس لوجودها زمان لکونها أعلی من الزمان فما قال صاحب المطارحات من أنه لا یخرج شی‌ء من القدم و الحدوث علی الاصطلاحات کلها خطأ و ستعلم أن لا قدیم بهذا المعنی فی الوجود و ثانیهما الغیر الزمانیین و یسمیان بالحدوث الذاتی و القدم الذاتی- فالحدوث الذاتی هو أن لا یکون وجود الشی‌ء مستندا إلی ذاته بذاته بل إلی غیره- سواء کان ذلک الاستناد مخصوصا بزمان معین أو کان مستمرا فی کل الزمان أو مرتفعا عن أفق الزمان و الحرکة و هذا هو الحدوث الذاتی

فصل (2) فی إثبات الحدوث الذاتی و المذکور فیه وجهان
اشارة

فصل (2) فی إثبات الحدوث الذاتی و المذکور فیه وجهان(2)

الأول أن کل ممکن فإنه لذاته یستحق العدم و من غیره یستحق الوجود

و ما بالذات أقدم مما بالغیر فالعدم فی حقه أقدم من الوجود تقدما بالذات فیکون محدثا حدوثا ذاتیا.


1) إذا قیل هو کون الشی‌ء بحیث لا أول زمانیا لوجوده لصدق علی الزمان و المفارقات و لعل نظر صاحب المطارحات إلی هذا، س ره

2) الوجهان یشترکان فی إثبات أن کل ذی ماهیة و إن شئت قلت کل ممکن أو کل معلول فإنه حادث ذاتی و یلزمه أن الواجب قدیم ذاتا لعدم مسبوقیة وجوده بعدم و إنما یختلف الوجهان باختلاف تفسیرهم الحدوث الذاتی فالوجه الأول مبنی علی تفسیر الحدوث الذاتی بکون وجود الشی‌ء مسبوقا بعدمه لذاته و الثانی علی تفسیره بکونه مسبوقا بغیره لذاته و إنما یختلف التفسیران بحسب جلیل النظر و دقیقه فإن النظر الدقیق یقضی أن العدم لا تقرر له فی الأعیان إلا فی طرف انتزاع العقل عدم کل ماهیة موجودة من غیره من الموجودات- فمسبوقیة وجود الشی‌ء بعدمه بحسب الدقة هی مسبوقیته بوجود علته، ط مد

و یرد علیه أنه لا یجوز أن یقال الممکن یستحق العدم من ذاته فإنه لو استحق العدم لذاته لکان ممتنع الوجود لا ممکن الوجود بل الممکن ما لا یصدق علیه أنه من حیث هو هو موجود و لا یصدق علیه أنه من حیث هو هو لیس بموجود و الفرق بین الاعتبارین ثابت بل کما أن الممکن یستحق الوجود من علته فإنه یستحق العدم أیضا من عدم علته فإذا کان استحقاقه الوجود و العدم کلیهما من الغیر و لم یکن واحد منهما من مقتضیات الماهیة لم یکن لأحدهما تقدم علی الآخر فإذن لا یکون لعدمه تقدم ذاتی علی وجوده.

و لک أن تقول فی الجواب إن المراد من الحجة المذکورة(1)أن الممکن یستحق من ذاته لااستحقاقیة الوجود و العدم(2)و هذه اللااستحقاقیة وصف عدمی ثابت فی ذاته من حیث ذاته سابق علی اعتبار الوجود إذا کان المنظور إلیه حال الماهیة(3)


1) یمکن أن یناقش فیه بأن لازمه کون استحقاق الماهیة للوجود مسبوقا بلا استحقاق الوجود و لیس بالمطلوب و إنما المطلوب کون وجودها مسبوقا بعدمها لذاتها لکن یدفعه أن المراد بذلک کله أن الماهیة موضوعة للوجود بحسب النظر العقلی و الوجود محمول علیها و المحمول متأخر بالضرورة فالوجود مسبوق بحسبه بحال للماهیة یناقضه و هو العدم، ط مد

2) الأولی أن الممکن فی ذاته لا یستحق الوجود و العدم لأن السلب لا یقتضی وجود الموضوع بخلاف الإیجاب و المرتبة خالیة عن الوجود و إذا أضرب الشیخ فی کلامه- الذی ینقل بکلمة أو الإضرابیة عن قوله یستحق العدم لو انفرد إلی قوله أو لا یکون له وجود لو انفرد، س ره

3) أی لا مطلقا فإن اعتبار الوجود متقدم فی نفس الأمر علی کل الاعتبارات، س ره

عند أخذها مجردة عن الوجود و العدم أی مغایرة للوجود.

قال محقق مقاصد الإشارات فی شرحه لقول الشیخ کل موجود عن غیره یستحق العدم لو انفرد أو لا یکون له وجود لو انفرد إن الماهیة المجردة عن الاعتبارات لا ثبوت لها فی الخارج فهی و إن کانت باعتبار العقل لا یخلو من أن تعتبر إما مع وجود الغیر أو مع عدمه أو لا تعتبر مع أحدهما لکنها إذا قیست إلی الخارج لم یکن بین القسمین الأخیرین فرق لأنها إن لم تکن مع وجود الغیر لم تکن أصلا فإذا انفرادها هو لا کونها- و هذا معنی استحقاق العدم و أما باعتبار العقل فانفرادها یقتضی تجریدها عن الوجود و العدم معا و لفظة لا یکون له وجود فی قول الشیخ أو لا یکون له وجود لو انفرد- لیست بمعنی العدول حتی یکون معناه أنه ثبت له أن لا یکون له الوجود بل هی بمعنی السلب فإن الفعل لا یعطف علی الاسم انتهی(1)و اعلم أنک بعد الإحاطة بما سبق منا فی کیفیة اتصاف الماهیة بالوجود و تصحیح قاعدة الفرعیة هناک بوجه لطیف سهل علیک فهم معنی الحدوث الذاتی(2)و تقدم الماهیة علی وجوده إذ مناط صحة تقدم الشی‌ء علی شی‌ء بضرب من الحصول الثابت للمتقدم حیث لم یکن للمتأخر فالحدوث الذاتی إذا کان عبارة عن تقدم الماهیة علی وجودها فلا محالة لا بد أن یعتبر للماهیة حال وجودی(3)سابق لها علی حال


1) یرید به عطف قوله لا یکون له وجود لو انفرد علی العدم من قوله- یستحق العدم لو انفرد، ط مد

2) یعنی أن یصعب علیک فهمه باعتبار ما سمعت الآن من أخذ اللااستحقاقیة بنحو السلب و السلب نفی محض و موضوعه لیس بشی‌ء إذ یصدق السلب بانتفاء الموضوع فأین التقدم للعدم فاستشعر ما سبق فی أوائل الکتاب من کیفیة الاتصاف و حاصله أن تجرید الماهیة عن کافة الوجودات و تخلیتها تحلیة و احتفاف بالوجود بالحمل الشائع و بهذا الاعتبار یتصحح التقدم للعدم أعنی هذا التجرید و لکنه الحمل الأول تجرید عن الوجود و عدم و بهذا الاعتبار یتصحح أن المتقدم عدم فتصدق أن الحدوث مسبوقیة الوجود بالعدم، س ره

3) إنما قال هذا لأن التقدم بالتجوهر عنده باطل لاعتبار الماهیة و أما عند القائل بأصالتها فالماهیة متقدمة بالتجوهر مع لااستحقاقیتها علی استنارتها بنور الوجود و لا یؤخذ الوجود هنا ملاکا و یقال له التقدم بالتقرر و التقدم بالمعنی و القائل بتقدم الماهیة علی الوجود المحقق الدوانی و السید المحقق الداماد و تابعوه، س ره

وجودها و کل اعتبار أو حیثیة سواء کان وجودیا أو عدمیا إذا اعتبر معها کان یلزم من اعتباره معها اعتبار ضرب من الوجود فکیف یقال إنها متقدمة علی ثبوتها- لیثبت الحدوث الذاتی هناک لکن بقی شی‌ء واحد هو الذی أشرنا إلیه و هو أن للعقل أن یجرد الماهیة عن وجودها و عن کافة الوجودات ثم یصفها بوجودها الخاص- فلها تقدم علی الوجود مطلقا من حیث التجرید المذکور لکن ذلک التجرد الذاتی- و الانفراد الذاتی لها عن الوجودات کلها ضرب من الوجود المطلق أیضا فیصدق علیه العدم من حیث یصدق علیه الوجود بلا اختلاف حیثیة کمثال فعلیة القوة فی الهیولی فمن جهة کونها معدومة بهذا الاعتبار متأخر عنها مطلق الوجود و من حیث إن لها فی هذا الاعتبار لا بهذا الاعتبار وجود فهی متصفة بالتقدم علی الوجود بالوجود.

و أما الوجه الثانی

و أما الوجه الثانی(1)فقد ذکروا أن کل ممکن الوجود فإن ماهیته مغایرة لوجوده و کل ما کان کذلک امتنع أن یکون وجوده من ماهیته و إلا لکانت الماهیة موجودة قبل کونها موجودة فإذن لا بد و أن یکون وجوده مستفادا من غیره و کل ما وجوده مستفاد من غیره کان وجوده مسبوقا بغیره بالذات و کل ما کان کذلک کان محدثا بالذات و بهذا یعلم أن القدیم بالذات لا ماهیة له و شکوک الإمام الرازی قد علمت اندفاعها لکن هذان الوجهان لا یجریان فی نفس الوجودات المجعولة التی هی بذاتها آثار الواجب تعالی و قد أشرنا إلی أن لها ضربا آخر


1) یستخرج من هذا الوجه أن الحدوث الذاتی مسبوقیة الوجود بالغیر کما یستخرج من الوجه الأول أن الحدوث الذاتی مسبوقیة الوجود بالعدم و السبق فیهما بالذات أی القدر المشترک بین السبق العلی و السبق بالتجوهر و التعریف الأول أعم من الثانی بتعمیم الغیر حتی یشمل العدم و یشمل العلة، س ره

من التأخر فلها ضرب آخر من الحدوث و هو الفقر الذاتی(1)أعنی کون الشی‌ء متعلق الذات بجاعله و بعبارة أخری کون الموجود بما هو موجود متقوما بغیره- و الماهیة لا تعلق لها من حیث هی هی بجاعل و لیست هی أیضا بما هی هی موجودة- فلا حدوث لها بهذا المعنی و لا قدم و لا قدیم بهذا المعنی أیضا إلا الواجب و لا بأس- بأن یصطلح فی القدیم و الحادث علی هذا المعنی و إن لم یشتهر من القوم

فصل (3) فی أن الحدوث الزمانی هل هو کیفیة زائدة علی وجود الحادث

فصل (3) فی أن الحدوث الزمانی هل هو کیفیة زائدة علی وجود الحادث(2)قال بعض الفضلاء لیس حدوث الحادث هو وجوده الحاصل فی الحال و إلا لکان کل موجود حادثا و لا العدم السابق من حیث هو عدم و إلا لکان کل عدم حدوثا بل الحدوث مسبوقیة الشی‌ء بالعدم و هی کیفیة زائدة علی وجوده و عدمه.(3)ثم قال فإن قیل تلک الکیفیة أ هی حادثة أم لا فإن کانت حادثة فحدوثها زائد علیها فیتسلسل و إن لم تکن حادثة وجب أن یکون حدوث الحادث قدیما هذا محال- فنقول کما أن الوجود موجود بذاته فالحدوث حادث بذاته.

أقول أول کلام هذا الفاضل یناقض آخره فإن الحدوث إذا کان کیفیة زائدة- علی وجود الحادث و عدمه لکانت تلک الکیفیة ماهیة مندرجة تحت مقولة الکیف


1) فیه إشارة إلی أن الحدوث یتنوع بتنوع أقسام التقدم و التأخر و هو کذلک کما أومأنا إلیه فی صدر البحث، ط مد

2) کونه مؤخر کیفیة زائدة عینیة قول سخیف غایة السخافة کما أشار إلیه المصنف قدس سره و المحققون علی أنه من المعقولات الثانیة التی اتصاف المعروضات بها فی العین لکن عروضها لها فی العقل و بعبارة أخری وجودها الرابط فی العین و لا وجود نفسی لها فیه بل هذا قریب من المتفق علیه حتی إنه حال عند مثبتی الحال فعروضه للوجودات الحادثة عروض بحسب المفهوم لا عروض بحسب الوجود، س ره

3) فی الکبری مغلطة فإن المسبوقیة إضافة لا کیف، س ره

و یکون لها وجود زائد علی ماهیته و إذا زاد وجوده علی ماهیته زاد حدوثه أیضا علی ماهیته و علی وجوده أیضا لأن معنی الحدوث غیر معنی الماهیة الکیفیة- فکیف یکون عینها.(1)و أیضا الحدوث کما یوجد فی الکیف یوجد فی سائر المقولات فحدوث الکیف غیر حدوث الجوهر و الکم و غیرهما و لا یمکن أن یکون عرض هو هیئة قارة غیر مقتضیة لنسبة و لا قسمة تعرض لجمیع المقولات الحادثة و لا یتغیر معناه فی المواضع المتخالفة إلا بالإضافة إلی ما أضیف إلیه کما هو شأن الأمور النسبیة و الوجود و إن کان مختلفا باختلاف الماهیات علی الوجه الذی قدمنا لکنه لیس صفة زائدة فی الخارج علی الماهیات لأنه نفس وجودها.

و أیضا یلزم أن یکون للعدم الحادث کیفیة وجودیة زائدة علیه عارضة له علی اعترافه فالحق فی هذا المقام أن یقال مفهوم الحدوث أمر زائد بحسب المفهوم علی الوجود و هو عین الوجودات الحادثة التی للأشیاء الجزئیة الکائنة الفاسدة فإنها بنفس


1) فبطل قوله إن الحدوث حادث بذاته إذ معناه أن ذاته الحدوث کما أن معنی کون الوجود موجودا بذاته أن ذاته الوجود و إذا کان ذاته الحدوث فکیف یکون ذاته کیفا و بالجملة المصنف قدس سره استدل علی مغایرة الحدوث للکیف بوجوه أولها انفکاکهما تعقلا فقوله لأن معنی الحدوث غیر معنی الماهیة الکیفیة یحتمل معنیین أحدهما أن ما هو الحدوث بالحمل الأولی غیر ما هو الکیف به برهانا و إن لم یسلمه القائل الذی یقول إن الحدوث کیفیة و ثانیهما أن ما هو الحدوث بالحمل الشائع غیر ما هو الکیف لأنه مما یطرؤه بل مما یطرأ نفس الحدوث بالحمل الأولی فهو زائد علیه و ثانیهما أن الحدوث فی کل مقولة بحسبها کالوجود بل هو نفس وجودات الحوادث و الماهیة الکیفیة معنی واحد- لا یختلف إلا بالإضافة بینهما أنه إضافة المسبوقیة و غیر المختلف غیر المختلف و قوله قدس سره و الوجود و إن کان مختلفا إلخ إشارة إلی حدوث المختلف و إن لم یمکن أن یکون تلک الماهیة المتواطئة أمکن أن یکون الوجود المختلف باختلاف الماهیات الحادثة کما یقوله قدس سره إلا أن الوجود غیر زائد علیها فی الخارج و هذا الفاضل یقول بالزیادة فیه و ثالثها قوله و أیضا یلزم إلخ، س ره

هویاتها الشخصیة حادثة و لیس حدوثها مستندا إلی الفاعل بل وجودها بمعنی أن الوجود هو المجعول بالذات لا وصف الحدوث لأن کون الوجود مسبوقا بالعدم صفة ذاتیة له و الذاتی لیس معللة فالحدوث کالتشخص المطلق و الوجود المطلق- مفهوم کلی عام عموم التشکیک یدخل تحته معان هی حدوثات مجهولة الأسامی یعبر عنها بحدوث کذا و حدوث کذا کما علمت فی بحث الوجود

فصل (4) فی أن الحدوث لیس علة الحاجة إلی العلة المفیدة بل هو منشأ الحاجة إلی العلة المعدة و العلة المعدة هی علة بالعرض لا بالذات

أما أنه لیس الحدوث إلی العلة بالذات فلأنه لو کان کذلک- لم یکن ماهیة المبدعات معلولة و لیس کذلک لأنها لإمکانها و لا ضرورة طرفیها- یحتاج فی وجودها إلی مؤثر لا محالة لاستحالة رجحان أحد الطرفین المتساویین من غیر مرجح قالت الحکماء الحدوث هو مسبوقیة وجود الشی‌ء بالعدم و هی صفة لاحقة لوجود الشی‌ء و وجوده متأخر عن تأثیر العلة فیه و تأثیر العلة فیه متأخر- عما لأجله احتاج إلی المؤثر فإذن یمتنع أن یکون الحدوث علة للحاجة أو شرطا أو جزأ للعلة و إلا لکان متقدما علی نفسه بمراتب و ذلک ممتنع.

أقول و فی قولهم إن الحدوث صفة لاحقة للوجود تسامح لما علمت أن الحدوث لیس من الصفات اللاحقة للوجود الحادث و قد مر أیضا أن کل وجود فی مرتبة من المراتب کونه فی تلک المرتبة من المقومات له لکن هذا لا یقدح فی المقصود فالحاصل أن لا شک فی احتیاج المحدث إلی السبب و ذلک الاحتیاج إما لإمکانه أو لحدوثه بوجه(1)لأنا لو قدرنا ارتفاعهما بقی الشی‌ء واجبا قدیما و هذا


1) أی استقلالا أو شرطا أو شطرا فالمراد بارتفاعهما ارتفاع کل واحد منهما کما هو مفاد کلمتی إما و أو فیکون قوله واجبا قدیما علی سبیل التوزیع و کون الممکن القدیم غیر محتاج إلی السبب إنما هو علی قول أکثر المتکلمین و یحتمل أن یراد بالوجه الشرطیة و الشطریة فیکون المراد بارتفاعهما ارتفاع جمیعها و قولهم إلی قوله علی وجودها أی الوجود بما هو مضاف إلی الماهیة و هذا مجمل یفصله قوله قدس سره و نحن لا ننکر إلخ، س ره

الشی‌ء لا یکون محتاجا إلی السبب فإذا ثبت أن هذه الحاجة إما للإمکان أو للحدوث- و قد بطل أحدهما و هو الحدوث بقی الآخر و هو کون الإمکان محوجا لا غیر- أقول الحق أن منشأ الحاجة إلی السبب لا هذا و لا ذاک بل منشؤها کون وجود الشی‌ء تعلقیا متقوما بغیره مرتبطا إلیه و قولهم إن إمکان الماهیة من المراتب السابقة علی وجودها و إن کان صحیحا إلا أن الوجود متقدم علی الماهیة تقدم الفعل علی القوة و الصورة علی المادة إذ ما لم یکن وجود لم یتحقق ماهیة أصلا و الوجود أیضا کما مر عین التشخص و الشی‌ء ما لم یتشخص لم یوجد و الإمکان متأخر عن الماهیة لکونه صفتها فکیف یکون علة الشی‌ء و هی الإمکان فرضا بعد ذلک الشی‌ء أعنی الوجود نفسه و الذی ذکروه من قولهم أمکن فاحتاج فوجد صحیح إذا کان المنظور إلیه- هو حال ماهیة الشی‌ء عند تجردها عن الوجود بضرب من تعمل العقل و نحن لا ننکر أن یکون إمکان الماهیة علة لحاجته إلی المؤثر لما مر أن إمکانها قبل وجودها- أی اتصافها بالوجود(1)لأن هذا الاتصاف أیضا فی الذهن و إن کان بحسب الوجود الخارجی کما سبق و أما أن الحدوث منشأ الحاجة إلی العلة بالعرض(2)فلأن کل حادث کما ذکروه یسبقه إمکان الوجود و هذا الإمکان صفة وجودیة لیس مجرد اعتبار عقلی فقط(3)بل یتفاوت شدة و ضعفا قربا و بعدا و القریب استعداد


1) و بعبارة أخری إمکانها قبل الوجود الرابطی للوجود بالنسبة إلی الماهیة بمعنی أن الإمکان قبل وجود الممکن بما هو وجود الممکن إذ الوجود مضاف إلیه بالمجاز و الأولی أن یقال مرادهم بکون الإمکان علة الحاجة أنه واسطة فی الإثبات للحاجة لأنه واسطة فی الثبوت لها، س ره

2) هذا إنما یجری فی الحدوث الزمانی و هو ظاهر، ط مد

3) فقط تأکید للفظ المجرد و الحاصل أن هذه العلة بالعرض هی الإمکان الاستعدادی- و منشئیة الحدوث له عبارة عن وساطته له فی الإثبات لا فی الثبوت کما وجهنا به قول الحکیم و هو العدم الذی من الأسباب، س ره

و البعید قوة فلا یخلو إما أن یکون جوهرا أو عرضا و لا یجوز أن یکون جوهرا یقوم بنفسه و إلا لما اتصف به شی‌ء(1)و لم یکن اتصاف بعض الأشیاء بإمکان واحد قائم بذاته أولی من غیره(2)فلا بد لإمکان الحادث من محل فیکون صورة فی مادة أو عرضا فی موضوع و علی أی الوجهین یسبق الحادث بحسب الزمان و یبطل عند وجوده(3)لکن لا یجوز أن یکون ما یقوم به إمکان الحادث أمرا لا تعلق له بالحادث- فإنه لیس کونه إمکانا لهذا الحادث أولی من أن یکون إمکانا لغیره فحامل قوة الحادث و إمکانه لا بد و أن یکون هو بعینه حامل وجوده أو حامل جزء منه أو حامل ما معه(4)فإمکان الحادث و إن کان فی ذاته أمرا وجودیا لکنه من حیث إنه عدم للحادث و قوة علیه لا بد و أن لا یجامع وجوده و فعلیته و لذا عد بعض القدماء العدم من جملة الأسباب لوجود الشی‌ء الحادث(5)فکان العلل عند هؤلاء خمسة العدم- و الفاعل و الغایة و المادة و الصورة و التحقیق أنه لیس من العلل الذاتیة بل علة


1) أی بحیث لا حلول له أصلا کالجسم و کالهیولی فبقی الحلول فی الموضوع و الحلول فی المادة و لذا احتمل بعد نفی القیام بالنفس کونه صورة فی مادة ثم لم یتعرض لإبطال کونه صورة بظهور بطلانه، س ره

2) لأن نسبة المنفصل إلی الجمیع علی السواء، س ره

3) تحقیقا لمعنی المعد السابق ذکره، س ره

4) الأولی کموضوع العرض و الثانی حامل الصورة و هو المادة و الثالث البدن بالنسبة إلی النفس الناطقة، س ره

5) و هو أحد الرءوس الثلاثة فی کلام أرسطاطالیس کما نقل السید المحقق الداماد قدس سره 254 عنه أنه قال إنشاء الخلیقة لا من موجودات و إحداثها لا من متقدمات خلق الرءوس الأوائل کیف شاء دبر الطبائع الکلیة من تلک الرءوس علی ما شاء و الرءوس أول الخلقة و ابتداء ما أنشأ الباری عز و جل و الطبائع و ما کان من اختلاف خلق الطبائع- تفرع من تلک الرءوس فالرءوس ثلاثة لا محالة أولها و أکرمها الصورة و الثانی الهیولی- و الثالث العدم لا بزمان و لا بمکان إلی آخر ما نقل، س ره

بالعرض و إلا لم یبطل عند حصول المعلوم بل المادة الحاملة له هی من الأسباب الذاتیة.

و أیضا تقدم عدم الحادث علی وجوده تقدم زمانی و هذا التقدم بعینه یرجع إلی تقدم أجزاء الزمان بعضها علی بعض فللعدم تقدم بالعرض لا بالذات و لعل مبنی قولهم بأن العدم من الأسباب الذاتیة لوجود الزمان [الحادث] أن موضوع الحدوث بالحقیقة هو أجزاء الحرکة و الزمان و هما من الأمور الضعیفة الوجود- الذی انقضاء کل جزء بل فرد منها یوجب وجود جزء آخر أو فرد آخر منها(1)فعلی هذا صح أن العدم سبب ذاتی لوجود الحادث بوجه

فصل (5) فی ذکر التقدم و التأخر و أقسامهما
اشارة

إن من أحوال الموجود بما هو موجود التقدم و التأخر و مما یذکر هاهنا- أن من التقدم ما یکون بالمرتبة و منه بالطبع و منه بالشرف و منه بالزمان- و منه بالذات و العلیة و هاهنا قسمان آخران سنذکرهما.

أما الذی بالمرتبة

فکلما کان أقرب من المبدإ الموجود أو المفروض فهو مقدم کما یقال إن بغداد قبل کوفة و هذا علی ضربین منه ما هو ترتیبه بالطبع و إن لم یکن تقدمه بالطبع و منه ما هو بالاعتبار و الوضع و هو الذی یوجد فی الأحیاز و الأمکنة فالأول کتقدم الجسم علی الحیوان و الحیوان علی الإنسان و الثانی کتقدم الصف الذی یلی الإمام علی الذی یلیه إذا کان المحراب مبدأ و یصح فی التقدم بالرتبة أن ینقلب المتقدم متأخرا و المتأخر متقدما مثال ذلک إن جعلت


1) أی الحرکة العرضیة التی فی المقولات الأربع المشهورة منها هذا فی تفسیر کلام القوم و أما عند المصنف قدس سره فالطبیعة السیالة متشابکة الوجود بالعدم- فکون العدم من الأسباب الذاتیة یسری إلی الطبیعة الساریة و قد فصلنا المقام فی شرح الأسماء، س ره

الإنسان أولا فکل ما کان أقرب إلیه کان أقدم و علی هذا یکون الإنسان أقدم من الجسم بل أقدم من الجوهر و کذا فی المثال الأول یتقدم المأموم علی الإمام- بالنسبة إلی الأخذ من الباب إلی المحراب و الطبیعی من هذا التقدم یوجد فی کل ترتیب فی سلاسل بحسب طبائعها لا بحسب الأوضاع کالعلل و المعلولات و الصفات و الموصوفات کالأجناس المترتبة فإنک إذا أخذت من المعلول الأدنی انتهیت فی الآخر إلی العلة الأعلی(1)و إذا أخذت فی النزول وجدت الأعلی أول و هکذا حکم التعاکس فی جنس الأجناس و نوع الأنواع و غیر ذلک و علی هذه السلاسل- یبتنی برهان النهایة عند القوم إذا اجتمعت آحادها(2).

و أما الذی بالطبع

فکتقدم الواحد علی الاثنین و الخطوط علی المثلث مما یرتفع برفعه المتأخر و لا یرتفع هو برفع المتأخر و الاعتبار فی هذا التقدم هو ما فی إمکان الوجود لا فی وجوبه.

و أما الذی بالعلیة

و هو أن یکون وجود المتقدم علة لوجود المتأخر فکما أنه یتقدم علیه بالوجود فکذلک بالوجوب لأنه سبب للمتأخر.

و أما الذی بالشرف و الفضل فکما یقال إن محمدا ص مقدم علی سائر الأنبیاء ع.

و أما الذی بالزمان

فهو معروف و لا ینافی هذا کون الجزء المقدم من الزمان- متقدما علی جزئه اللاحق بالطبع فإن التقدم الزمانی یقتضی أن لا یجامع المتقدم المتأخر بخلاف ما فی الطبع حیث لا یأبی اجتماع المتقدم للمتأخر و من ذهب(3)


1) فاعتبار التقدم بالرتبة یفترق هنا من اعتبار التقدم بالعلیة فإن التقدم بالعلیة فی سلسلة العلل و المعلولات لا ینعکس بخلاف التقدم بالرتبة فیها، س ره

2) أی علی الترتیب فیها إذ کل لا نهایة لیست بمحال بل لا نهایة فی مجتمعات الوجود المترتبات و فهم الترتیب من لفظ السلاسل، س ره

3) إلی قوله بل باعتبار نفس الماهیة بل من لم یقل بهما أیضا یلزمه أن یثبت هذا التقدم و هو التقدم بالماهیة الذی یقال له التقدم بالتجوهر فماهیتی الجنس و الفصل متقدمتان علی ماهیة النوع هذا التقدم و کذا الماهیة عن لازمها من حیث هی لأن التقدم فی الموضعین ثابت فی المرتبة مع قطع النظر عن الوجود، س ره

إلی أن أثر الجاعل نفس ماهیة الأمر المجعول لا وجوده و کذا المؤثر هو ماهیة الجاعل لا وجوده یلزمه أن یثبت قسما آخر من التقدم هو التقدم بالماهیة و کذا من جعل ماهیة الممکن مقدما علی وجوده لا باعتبار نحو من الوجود بل باعتبار نفس الماهیة.

و أما التقدمان اللذان أشرنا إلیهما فأحدهما هو

التقدم بالحقیقة

کتقدم الوجود علی الماهیة الموجودة به فإن الوجود هو الأصل عندنا فی الموجودیة و التحقق و الماهیة موجودة به بالعرض و بالقصد الثانی و کذا الحال بین کل شیئین اتصفا بشی‌ء کالحرکة أو الوضع أو الکم و کان أحدهما متصفا به بالذات و الآخر بالعرض- فلأحدهما تقدم علی الآخر و هذا ضرب آخر من التقدم غیر ما بالشرف لأن المتأخر بالشرف و الفضل لا بد و أن یوجد فیه شی‌ء من ذلک الفضل و غیر ما بالطبع و العلیة أیضا لأن المتأخر فی کل منهما یتصف بشی‌ء مما یوصف به المتقدم علیه بخلاف هذا المتأخر و ظاهر أنه غیر ما بالزمان و ما بالرتبة.

فإن قلت لا بد أن یکون ملاک التقدم و التأخر فی کل قسم من أقسامهما- موجودا فی کل واحد من المتقدم و المتأخر فما الذی هو ملاک التقدم فیما ذکرته.

قلت مطلق الثبوت و الکون سواء کان بالحقیقة أو بالمجاز.

و ثانیهما هو التقدم بالحق و التأخر به

و هذا ضرب غامض من أقسام التقدم و التأخر لا یعرفه إلا العارفون الراسخون فإن للحق تعالی عندهم مقامات فی الإلهیة- کما(1)إن له شئونا ذاتیة أیضا لا ینثلم بها أحدیته الخاصة و بالجملة وجود کل علة موجبة یتقدم علی وجود معلولها الذاتی هذا النحو من التقدم إذ الحکماء عرفوا العلة الفاعلة بما یؤثر فی شی‌ء مغایر للفاعل فتقدم ذات الفاعل علی ذات المعلول تقدم


1) حتی إن المبادی المقارنة فضلا عن المفارقة شئونه تعالی الذاتیة و فاعلیتها درجات فاعلیته و بالجملة المعیار فی کون هذا التقدم ضربا آخر کون المتقدم و المتأخر فیه فی حکم شی‌ء واحد بخلافهما فی الضروب الباقیة، س ره

بالعلیة(1)

و أما تقدم الوجود علی الوجود

فهو تقدم آخر غیر ما بالعلیة إذ لیس بینهما تأثیر و تأثر و لا فاعلیة و لا مفعولیة بل حکمها حکم شی‌ء واحد له شئون و أطوار و له تطور من طور إلی طور و ملاک التقدم فی هذا القسم هو الشأن الإلهی- و إذا عرفت معنی التقدم فی کل قسم عرفت ما بإزائه من التأخر و عرفت المعیة التی بإزائهما بحسب المفهوم

فصل (6) فی کیفیة الاشتراک بین هذه الأقسام
اشارة

قد وقع للناس اختلاف فی أن إطلاق التقدم علی هذه الأقسام أ یکون بمجرد اللفظ أو بحسب المعنی و هل بالتواطؤ أم بالتشکیک و أکثر المتأخرین أخذوا أنها واقعة علی الکل بمعنی واحد متواط لا بالتشکیک.

فقال بعضهم إن ذلک المعنی هو أن المتقدم بما هو متقدم له شی‌ء لیس للمتأخر- و لا شی‌ء للمتأخر إلا و هو ثابت للمتقدم و هذا غیر سدید فإن المتقدم بالزمان- الذی بطل وجوده عند وجود المتأخر لا شک أن تقدمه بالزمان ثم الذی للمتأخر


1) أی تقدم ذات کل فاعل علی کل منفعل بالعلیة و أما تقدم وجود کل فاعل علی وجود کل منفعل فهو من هذا الضرب الغامض إذ الوجود الحقیقی لیس له حقائق متباینة و لا جزئیات و لا أجزاء بل له مراتب ما به الامتیاز فیها عین ما به الاشتراک و هی الشئون الذاتیة للحق الواحد الأحد إن قلت کیف یقول المصنف قدس سره لیس فی الوجود تأثیر و تأثر و کتبه مشحونة من أن المجعول بالذات و هو الوجود کالجاعل قلت إنه لا تأثیر و لا تأثر باعتبار الأصل المحفوظ و السنخ الواحد و أیضا المجعول و إن کان هو الوجود لکن بروز مجعولیته لیس إلا بالماهیة فالماهیة واسطة فی الإثبات لمجعولیة الوجود، س ره

من(1)الزمان لیس بموجود للمتقدم و لا کان موجودا له(2)کما أن ما للمتقدم من الزمان ما وجد للمتأخر أصلا بل کل جزء من أجزاء الزمان مختص بهویة لا توجد فی غیره ثم قوله کلیا علی الإطلاق و لا یوجد شی‌ء للمتأخر إلا و قد وجد للمتقدم لیس بمستقیم فقد یوجد کثیر من المعانی للمتأخر و لا یوجد مثلها للمتقدم- کالإمکان و الجوهریة و غیرهما فی المبدعات المتأخرة عن المبدع الأول فکان ینبغی أن یقید بما فیه التقدم و هو مع ذلک منقوض بما مر من حال أجزاء الزمان و غیره.

و قال بعض آخر إن جمیع أصناف السبق اشترکت فی أنه یوجد للمتقدم الأمر الذی به المتقدم أولی من المتأخر و هذا لیس بصحیح فإن المتقدم بالزمان لیس شی‌ء فیه أولی به من المتأخر مما یقع باعتباره التقدم الزمانی أما بالنسبة إلی زمان


1) فیه أنهما یشترکان فی النسبة إلی المبدإ المتعین فی الزمان یتعلق به وجوداهما معا و یختلفان بالقرب و البعد منه و المبدإ المذکور هو قوتهما معا و المتقدم منهما أقرب إلیه بالنسبة إلی المتقدم و سیأتی لذلک توضیح، ط مد

2) أقول الملاک فی التقدم الزمانی لیس نفس الزمان بل الکون فی الزمان و هو المتی و هو لا یقبل القسمة و الزمان کم قابل القسمة أو النسبة إلی مبدإ محدود کالآن هو الملاک و هذا کما أن المکان لیس ما فیه التقدم فی التقدم بالمکان بل النسبة إلی المبدإ المحدود و قول الشیخ فیما سیأتی فما کان له منه ما لیس للآخر و أما الآخر فلیس له إلا ما لذلک الأول یشیر إلی ما نقله عن ذلک البعض بل ذلک البعض هو الشیخ 259 فإنه قال فی إلهیات الشفاء إن التقدم و التأخر و إن کان مقولا علی وجوه کثیرة فإنها تکاد تجتمع علی سبیل التشکیک فی شی‌ء و هو أن یکون للمتقدم من حیث ما هو متقدم شی‌ء لیس للمتأخر و یکون لا شی‌ء للمتأخر إلا و هو موجود للمتقدم لکن المصنف قدس سره لما کان بصدد الاعتراض- و هو ملازم لطریقة التأدب نور الله تعالی مضجعه لم یصرح بالقائل و الشیخ للإشارة إلی ما ذکرناه من الملاک فی الزمان قال بعد ذکر المبدإ المحدود فی المکانی و فی الزمان کذلک أیضا بالنسبة إلی الآن الحاضر أو آن یفرض مبدأ فکان ینبغی أن یقید إلخ لا حاجة إلیه لتعلیق الحکم علی وصف التأخر و قد اشتهر أیضا أن قید الحیثیة معتبر فی التعاریف، س ره

ما فلیس أحدهما أولی منه إلی الآخر و أما الزمان الخاص فقد اختلفا فیه فلیس موجودا لکلیهما حتی یقع الأولویة و لا یمکن أن یقال إن هذه الأولویة بحسب التقدم فإن المطلوب معنی التقدم ثم إذا فرض اثنان متقدم و متأخر بالزمان لم یجز أن یحکم بأن السابقیة(1)بأحدهما أولی فإن الأول بالنسبة إلی الثانی- متقدم من جمیع الوجوه و الثانی بالنسبة إلیه متأخر من جمیع الوجوه و لیس معهما ثالث إذا قیل أحدهما متقدم و الآخر متأخر إذ فی هذا النظر لیس المتقدم إلا أحدهما و أما إذا اعتبر کلاهما متقدمین بالقیاس إلی ثالث ففی ذلک النظر و إن کان أحدهما أولی بالتقدم من الآخر لکن کلاهما متقدمان لا أن أحدهما متقدم و الآخر متأخر علی أن فی کل من التفسیرین(2)قد أخذ مطلق التقدم الذی قد خفی معناه المشترک بین أقسامه فی تعریف معناه.

و ذهب بعض الناس إلی أن وقوعه علی الأقسام بالاشتراک اللفظی.

و الظاهر من کلام الشیخ فی الشفاء أنه یقع علی الکل بمعنی واحد علی سبیل التشکیک و مع ذلک لا یخلو من أن یقع علی البعض بالاشتراک النقلی أو التجوز(3)و علی بعض آخر بالمعنی الواحد فإنه ذکر فیه أن المشهور عند الجمهور


1) إن قلت قد فهم من قوله بحسب التقدم سببیة التقدم و من قوله هذا إن التقدم متعلق الأولویة فکیف التوفیق قلت لما کان سببیة التقدم للأولویة مستلزمة لأن یکون المتقدم أولی بالتقدم حتی تکون التقدم سببا لأولویة المتقدم بالملاک تعرض أولا لإبطال السببیة بقوله فإن المطلوب معنی التقدم و ثانیا لإبطال أولویة المتقدم بالتقدم، س ره

2) هذا لیس ما مر من قوله فإن المطلوب معنی التقدم لأن المقصود هناک إبداء المصادرة و هاهنا إبداء التفسیر بالأخفی، س ره

3) أی المعنی فی الحقیقة هو القدر المشترک بین کل الأقسام إلا أنه کأنهم تفطنوا بالأقسام تدریجا من الأظهر إلی الأخفی فاستعملوا لفظ التقدم فی کل معنی خفی أول ما تفطنوا له علی سبیل النقل أو التجوز حتی بلغ إلی حد الحقیقة العرفیة الخاصة و بالجملة علی اصطلاح أرباب العلوم الجزئیة إما وضع للثانی و ما بعده وضعا تحصیصیا أو تخصصیا، س ره

هو المتقدم و المتأخر فی المکان و الزمان ثم نقل اسم القبل من ذلک إلی کل ما هو أقرب من مبدإ محدود و قد یکون هذا الرتبی فی أمور بالطبع و قد یکون فی أمور لا بالطبع بل إما بصناعة و إما ببخت و اتفاق کیف کان ثم نقل إلی أشیاء أخر- فجعل الفائق و الفاضل و السابق أیضا و لو فی غیر الفضل متقدما فجعل نفس المعنی کالمبدإ المحدود فما کان له منه ما لیس للآخر و أما الآخر فلیس له إلا ما لذلک الأول فإنه جعل مقدما و من هذا القبیل ما جعل المخدوم و الرئیس قبل فإن الاختیار یقع للرئیس و لیس للمرءوس و إنما یقع للمرءوس حین وقع للرئیس فیتحرک باختیار الرئیس ثم نقلوا ذلک إلی ما یکون هذا الاعتبار له بالقیاس إلی الوجود- مثل الواحد فإنه لیس من شرط وجوده أن یکون الکثرة موجودة و من شرط وجود الکثرة أن یکون الواحد موجودا و لیس فی هذا أن الواحد یفید الوجود للکثرة أو لا یفید بل إنما یحتاج إلیه حتی یفاد للکثرة وجود بالترکیب منه ثم نقل بعد ذلک إلی حصول الوجود من جهة أخری فإنه إذا کان شیئان و لیس وجود أحدهما من الآخر- بل وجوده من نفسه أو من شی‌ء ثالث لکن وجود الثانی من هذا الأول فله من الأول وجوب الوجود الذی لیس لذاته من ذاته بل له من ذاته الإمکان فإن الأول یکون متقدما بالوجوب علی هذا الثانی کحرکة الید بالنسبة إلی حرکة المفتاح.

و قال صاحب الإشراق فی المطارحات الحق أنه یقع علی البعض بمعنی واحد- و بالنسبة إلی بعض آخر بالاشتراک أو التجوز أما الحقیقی فهو ما بالذات و ما بالطبع و کلاهما اشترکا فی تقدم ذات الشی‌ء علی ذات الآخر فإن العلة سواء کانت تامة أو ناقصة یجب أن یتقدم ذاتها و وجودها علی المعلول فلفظ التقدم علیهما بمعنی واحد و أما التقدم بالزمان فهو و إن کان من حیث العرف أشهر إلا أن التقدم و التأخر اللذین بین الشخصین إنما هما بالقصد الأول بین زمانیهما قال و نحن فی هذا الکتاب خاصة قد بینا أن تقدم الزمان علی الزمان إنما هو بالطبع لا غیر إذ الزمان لا یتقدم علی الزمان بالزمان إذ لا زمان للزمان فأما بین الزمانین فیرجع إلی التقدم بالطبع و أما بین الشخصین فمجازی و أما الرتبی الوضعی و إن کان

ینسب إلی المکان فهو متعلق بالزمان أیضا و للزمان مدخل فیه فإن همدان قبل بغداد لا بذاتهما و لا باعتبار الحیزیة و المکان بل بالنسبة إلی القاصد من خراسان إلی الحجاز فإنه یصل أولا إلی همدان أی زمان وصوله إلیه(1)قبل زمان وصوله إلی بغداد ثم الرتبی الطبیعی یوجد فیه أحد طرفی السلسلة مقدما لا فی ذاته(2)بل بأخذ الآخذ فإذا ابتدأ من الأدنی یصیر الأعلی متأخرا و ظاهر أن هذا الابتداء لیس مکانیا بل إنما هو بحسب شروع زمانی فللزمان مدخل بحسب أخذ الآخذ- أدنی من مبدإ زمانی فی هذا التقدم فحاصله یرجع أیضا إلی الزمان و حاصل ما بالزمان رجع أیضا إلی الطبع کما مر و أما بالشرف فهو إما فیه تجوز أو اشتراک أما التجوز فباعتبار أن صاحب الفضیلة ربما یقدم فی المجالس أو فی الشروع فی الأمور و یرجع حاصلة إما إلی المکان أو إلی الزمان و المکان أیضا یرجع إلی الزمان و یرجع فی الأخیر إلی ما علمت و إن لم یکن کذا(3)فیکون الوقوع علی ما بالشرف و علی


1) إن هنا تقدمین لا یصادم أحدهما الآخر فإن الوصولین أحدهما مقدم علی الآخر بالزمان و أما البلدتان فإحداهما مقدمة علی الأخری بالمکان مع قطع النظر عن الزمان- فقوله لا بذاتها و لا باعتبار الحیز و المکان قلنا باعتبار النسبة إلی مبدإ محدود و هی الملاک فی التقدم الربطی وضعیا کان أو طبیعیا و الشیخ قدس سره العزیز بناؤه فی الأغلب علی تقلیل الأقسام کإرجاعه القضایا إلی القضیة البتانة فی المنطقیات و کان الشیخ قصد فرعا شامخا هو أن الحدوث الحقیقی لمجموع العالم لیس إلا الحدوث الذاتی و أنه لیس إلا مسبوقیته الحقیقیة بالذات بذات علته سابقیة حقیقیة و أما الحدوث الزمانی له بمعنی مسبوقیته بالعدم المقابل بالزمان الموهوم کما قاله الأشاعرة أو بالعدم المجامع سبقا بالتجوهر فباطل عنده إذ لیسا سبقا حقیقیا لأنه حصره فی السبق بالذات، س ره

2) لأن الذاتی لا یختلف و لا یتخلف و هذا یختلف بأخذ الأخذ و فرض الفارض- حیث یغیر المبدأ المحدود فیتعاکس الأمر و قوله و ظاهر إلخ معناه أنه لا تقدم و لا تأخر بالحقیقة و بعد ما فرضهما الفارض کانا زمانیین لا قسما آخر هو الرتبة و الجواب بمثل ما مر، س ره

3) أی تقدم فی المجالس أو شروع لا فی نفس ذلک المتقدم و لا فی مثله کتقدم العقل الأول علی الثانی بالشرف فهناک عنده إطلاق التقدم من حیث الشرف بمحض اشتراک اللفظ، س ره

غیره باشتراک الاسم و أخطأ من قال إن لفظ التقدم علی الأقسام المذکورة بالاشتراک لما سبق(1)و إذا تبین لک ما ذکرناه تعلم أن لا تقدم بالحقیقة غیر التقدم بالعلیة سواء کان بالطبع أو بالذات انتهی

أقول فیما ذکره موضع أنظار
الأول أن حکمه بأن التقدم و التأخر بین أجزاء الزمان لیس إلا بالطبع غیر صحیح

(2)لما علمت أن مقتضی هذا التقدم أن


1) فإن إطلاق التقدم علی البعض باشتراک اللفظ و علی البعض بالتجوز و علی البعض بالحقیقة، س ره

2) لا ریب أن فی الزمان عاملین یتقوم بهما هذا التقدم و التأخر المشهودان بین أجزائه أحدهما مقارنة فعلیة کل حد من حدوده بقوة ذلک الحد فی الحد السابق علیه بما هناک من التوقف الوجودی الخاص من الفعلیة علی القوة بحیث لا یجتمعان وجودا فإن القوة بحدها لا تجامع الفعل بحده کما أن أجزاء الحرکة الاشتدادیة لا یجامع الضعیف منها الشدید مع توقف منها من الشدید علی الضعیف و الثانی اجتماع الجزءین المشتملین علی القوة و الفعل تحت وجود واحد متصل سیال فالزمان من جهة اتصاله یقبل الانقسام إلی حدود بالقوة و من جهة سیلانه و عدم قراره لا یوجد جزء منه إلا و باقی أجزائه معدومة من غیر أن تجتمع أصلا و من جهة توقف فعلیة کل حد علی قوته فی الحد السابق نوعا من التوقف الوجودی یتقدم الجزء المشتمل علی القوة علی الجزء المشتمل علی الفعلیة لقربه من المبدإ المتعین هناک وجودا و هو مطلق فالتقدم و التأخر بین أجزاء الزمان کما تری راجعان إلی جهة الوجود و هی توقف وجود الفعلیة فی کل جزء علی وجود القوة فی الجزء السابق علیه لا إلی جهة الماهیة- و هذا یؤید ما ذهب إلیه شیخ الإشراق من رجوع التقدم و التأخر الزمانین إلی ما بالطبع- غایة ما فی الباب أن یقسم التقدم و التأخر بالطبع إلی قسمین أحدهما ما یستحیل فیه اجتماع المتقدم و المتأخر وجودا کما فی الزمان و ثانیهما ما لا یقتضی ذلک کما فی غیر مورد الوجود السیال فإن قلت لازم ما ذکرت عدم اختصاص هذا النوع من التقدم و التأخر بالزمان- فإن الحرکة مثل الزمان فیما ذکر من خصیصة الوجود الواحد المتصل السیال المؤلف من أجزاء بالقوة کل سابق منها قوة للاحق الذی هو فعلیته لیجری فیها ما یجری فیه بل الحرکة هی الأصل فی ذلک لکون الزمان عرضا قائما به قلت نسبة الحرکة إلی الزمان- کنسبة الجسم الطبیعی إلی الجسم التعلیمی فإنما الزمان هو الحرکة مأخوذة بسرعة معینة- فالحرکة مبهمة تعینها هو الزمان و لا یمکن اعتبار المقدم و المؤخر فیها إلا مع اعتبار الزمان فالزمان هو الموضوع للتقدم و التأخر بالذات و لا ینسب ذلک إلی الحرکة إلا بالعرض، ط مد

لا یجامع المتقدم به المتأخر بخلاف ما بالطبع فإنه لا یقتضی عدم الاجتماع فصح جعله بذلک الاعتبار قسما آخر إذ هما متغایران غایة الأمر أن یجتمع فی بعض أفراد المتقدم قسمان من التقدم باعتبارین کالحال فی العلة المعدة فإنها من حیث لا یجامع المعلول متقدم علیه بالزمان و حیث إنها یحتاج إلیها المعلول متقدم علیه بالطبع- علی أن لأحد أن یناقش فی أن للزمان السابق تقدما بالطبع علی اللاحق و إن کان ترتبه بالطبع و بین المعنیین فرق(1).

الثانی أن قوله إذ الزمان لا یتقدم علی الزمان بالزمان إذ لا زمان للزمان غیر موجه

(2)لأن الزمان بنفسه من الأمور المتجددة بذاتها(3)لا بسبب أمر عارض


1) کأنه یشیر إلی أن الزمان متصل واحد لا تحقق و لا تمیز لأجزائه إلا بالقوة و لا معنی حینئذ للتوقف الوجودی بین أجزائه حتی یتم بینها تقدم و تأخر بالطبع و إن کان بینها علی تقدیر الانقسام ترتب بالطبع أی إن لکل جزء منها موقعا لا یتعداه و فیه أن الکلام فی التقدم و التأخر علی فرض الانقسام و توقف الفعلیة علی القوة وجودا مما لا مساغ لنفیه، ط مد

2) و کان الشیخ أوجب أن المتقدم و المتأخر غیر ما فیه التقدم و التأخر کما أن ما به التفاوت فی الماهیات هو الماهیات و ما فیه التفاوت هو الوجود و الحق مع المصنف قدس سره إذ فی الوجود ما فیه التفاوت و ما به واحد فالزمان من هذا القبیل، س ره

3) لا ریب أن التجدد إنما هو من أوصاف الوجود دون الماهیة فالتقدم و التأخر ذاتیان لأجزاء الزمان بمعنی انتزاعهما عن حاق وجوداتها من غیر واسطة لا بمعنی کونهما من أجزاء ماهیته أو من لوازمها و لما کان هذا الترتیب الوجودی مرتبطا إلی ما عرفت من حدیث الفعل و القوة کان التقدم و التأخر راجعا إلی ما بالطبع نهایة الأمر أن یقسم ما بالطبع إلی ما لا یقتضی الانفکاک بین المتقدم و المتأخر کأجزاء العلة مع المعلول و إلی ما یقتضیه کما بین أجزاء الزمان، ط مد

له و غیره یحتاج إلی زمان فی ذلک التقدم کما أن الوجود بنفسه موجود لا بوجود آخر و الماهیة به موجودة و لهذا نظائر و أمثله کثیرة کالمقداریة فی المقدار و الکثرة فی العدد و الأبیضیة فی البیاض.

الثالث أن حکمه بأن معنی التقدم فی الذی بالطبع و فی الذی بالعلیة واحد غیر سدید

و إن وجد بینهما جهة واحدة کما یوجد بین جمیع الأقسام عند بعض إذ الفرق متحقق بینهما کما بین الکل فالمعنی الذی فیه التفاوت بالتقدم و التأخر فی کل واحد من الأقسام مختلف ففی التقدم بالطبع المعنی الذی باعتباره یحصل التفاوت- و هو ملاک التقدم هو نفس الوجود فإن الواحد من حیث إنه یمکن وجوده بدون الکثیر و الکثیر لا یمکن وجوده إلا و قد صار الواحد موجودا أولا مقدم علی الکثیر- فأصل الوجود مطلقا هو المعنی الذی حصل فیه التفاوت بین الواحد و الکثیر و الجزء و الکل مثلا حیث إن کثیرا ما یوجد الواحد و لا یوجد الکثیر و لا یوجد الکثیر إلا و للواحد وجود و کذا الجزء و الکل لست أقول من حیث وصف الجزئیة و الکلیة فإنهما متفقان فی نیل الوجود من جهة الإضافة و لذلک قال الشیخ و قد حد بأنه هو الذی لا یرجع بالتکافؤ فی الوجود و أما فی التقدم بالعلیة- فهو الوجود باعتبار وجوبه و فعلیته لا باعتبار أصله فإن العلة لا تنفک عن المعلول- فالتفاوت هناک فی الوجوب فإن أحدهما یجب حیث لا یجب الآخر و الآخر لا یجب إلا حیث یکون الأول قد وجب فوجوب الثانی من وجوب الأول و فی الأول التفاوت- کان فی الوجود فیکون نحوا آخر من التقدم إلا أنه یجمعهما و یجمع البعد معنی واحد یسمی بالتقدم الذاتی و هو التفاوت فی الوجود فی الجملة سواء کان فی أصله أو فی تأکده و من زعم الجاعلیة و المجعولیة بین الماهیات فیوجد عنده ضرب آخر من التقدم و هو ما بالماهیة و ملاکه تجوهر الماهیة مع قطع النظر عن الوجود فماهیة الجاعل تجوهرت حیث لم یتجوهر ماهیة المجعول و ما تجوهرت هذه إلا و تلک متجوهرة فله أن یجمع الثلاثة مع اختلاف فی معنی واحد هو التقدم الذاتی و هو

التفاوت فی الوجود بوجه أشمل و أعم من أصل الوجود و من عارضه و معروضه(1)و الحاصل أن ملاک التقدم أی الأمر الذی فیه التفاوت بینهما إذا اختلف کان أنحاء التقدم بسببه مختلفة لأن التقدم و التأخر من الأمور النسبیة الانتزاعیة و اختلافها تابع لاختلاف ما أسندت إلیه.

الرابع أن إرجاعه التقدم بالشرف إلی التجوز أو الاشتراک غیر صحیح

لما علمت أن ملاک التقدم بسبب أمر فیه تفاوت و مناط تخالف أقسام التقدم باختلاف ما یقع فیه التفاوت و هما موجودان فی هذا القسم لأن ما به الفضل هاهنا أمر فیه تفاوت بالکمال و النقص کالبیاض و العلم و الرئاسة و الرذیلة و الخیر و الشر و نظائرها- مما یقبل الزیادة و النقصان فالأشد بیاضا له تقدم علی الأضعف بیاضا فی کونه أبیض- و الأکثر رذیلة له تقدم علی الأقل رذیلة فی باب الرذیلة و ملاک هذا التقدم و التأخر- شی‌ء غیر الوجود و الوجوب و الزمان و المکان و الترتیب فعدهما قسما آخر من التقدم و التأخر فی غایة الاستحسان

فصل (7) فی دعوی أن إطلاق التقدم علی أقسامه بالتشکیک و التفاوت

و اعلم أن إثبات مطلق التشکیک فی معنی التقدم و التأخر بالقیاس إلی أقسامهما مطلقا أمر ضروری معلوم و أما أن ذلک یوجد فی کل قسم بالقیاس إلی کل قسم سواء فلا یخلو إثباته من صعوبة و لهذا لم یتعرضوا له و لیس أیضا من المهمات


1) فیکون إطلاق الوجود علی شیئیة الماهیة الغیر الآبیة عن الوجود و العدم و علی شیئیة الوجود الآبیة عن العدم من باب ما یسمی فی العلوم الجزئیة بعموم المجاز و عموم الاشتراک و قد أشیر سابقا إلی أن الملاک فی التقدم بالتجوهر نفس تشیؤ الماهیة و تقررها، س ره

کثیرا و الذی ذکروا هو أن التقدم بالعلیة قبل التقدم بالطبع و التقدم بالطبع قبل أصناف التقدمات الأخری ثم المتقدم بالزمان و بعده بالمکان.

و قال بهمنیار فی التحصیل جمیع أصناف التقدم خلا ما یختص بالطبع و العلیة لیس بتقدم حقیقی إذ التقدم بالزمان أمر فی الوهم و الفرض کما عرفته و أما التقدم الحقیقی فهو ما یکون التقدم ذاتیا و ذلک فیما یکون بالطبع أو بالذات انتهی‌و لیس معنی هذا القول أن هذا التقدم لیس قسما مخالفا لما بالطبع کما ظنه صاحب المطارحات بل معناه أن الزمان أمر واحد فی الخارج(1)لیس له أجزاء إلا بحسب القسمة الوهمیة و ما لا ینقسم لا یکون لأجزائه تقدم و تأخر فالتقدم فیه لیس بحقیقی بمعنی أنه لیس بموجود فی الخارج لا أنه لیس قسما آخر من التقدم و هکذا الحال فی کون تقدم أجزاء الزمان بعضها علی بعض بالطبع فإنه أیضا غیر متحقق إلا فی الوهم و الحق أن التفاوت بین الأجزاء الزمانیة للهویة المتجددة المتقضیة أمر خارجی مع قطع النظر عن وهم متوهم و فرض فارض بمعنی أن ما فی الخارج- بحیث(2)للعقل أن یحکم بالتقدم و التأخر بین أجزائها المقداریة الموجودة لا بالفعل بوصف الجزئیة بل بالقوة القریبة منه کما فی سائر الاتصافات التی تکون فی الذهن- بحسب الخارج کزوجیة الأربعة و فوقیة السماء و هذا لا ینافی أیضا کون الأجزاء


1) أقول علی هذا البیان یکون الدلیل أخص من المدعی إذ لا یشتمل الزمانی بزمان زائد علی ذاته فإن تقدم المتقدم و تأخر المتأخر کنوح و نبینا ع لیس بحسب القسمة الوهمیة فالأولی أن یقال مراد بهمنیار بقوله إذ التقدم بالزمان أمر فی الوهم- أن المتقدم قد عدم فی الخارج فلا بد فی الحکم بالتقدم من إحضاره فی الذهن و هذا البیان یشمل الزمان و الزمانی کما تری، س ره

2) فإن ذات الأجزاء بنحو الترتیب السیلانی فی الخارج و إن لم یکن بوصف الجزئیة و الافتراق فیه و موضوع الموجبة لا یقتضی أزید من ذلک بل وجود منشإ الانتزاع قد یصحح وجود موضوع الموجبة، س ره

متشابهة الحقیقة لأن ما به التشابه و التماثل فیها عین ما به التفاوت و التباین کما فی أصل الوجود.

و بهذا یندفع ما قیل إن التقدم و التأخر متضایفان و المتضایفان یجب أن یحصلا معا فی الوجود فکیف یتحقق هذا التقدم و التأخر بین أجزاء الزمان.

و ذلک لأنا نقول هذا النحو من الهویة المتجددة یوجد المتقدم منه و المتأخر معا فی هذا الوجود لاتصاله فیکون جمعیته عین الافتراق و تقدمه عین الحضور و ذلک لضعف هذا الوجود و نقص وحدته

فصل (8) فی أقسام المعیة

و اعلم أن أقسام المعیة بإزاء أقسام التقدم و التأخر بحسب المفهوم و المعنی لا بحسب الوجود لأن تقابل المعیة لهما لیس تقابل التضایف حتی یلزم أن یوجد حیث یوجدان بل تقابله تقابل العدم و القنیة(1)إذ لیس کل شیئین لیس بینهما تقدم و تأخر زمانیین لا بد أن یکونا معا فی زمان و لا کل ما لا یوجد بینهما تقدم


1) لعلک تقول إنا نقطع بأن المعیة لیست مجرد رفع التقدم و التأخر بل أمر وجودی یلزمه هذا الرفع کما أن السواد لیس مجرد رفع البیاض مثلا بل کیفیة ملزومة للرفع- قلنا الاثنان إما مثلان و إما خلافان و إما مقابلان و التقابل أربعة مشهورة لا مجال للتماثل- بین المعیة و بین التقدم و التأخر و هو واضح و لا للتخالف لعدم جواز اجتماع المعیة معهما فی المحل و لا للتضایف کما ذکره قدس سره و لا للتضاد لعدم التعاقب علی موضوع واحد إذ لا یجوز ورود المعیة بالذات علی العقل الأول و الثانی اللذین هما موضوعا التقدم و التأخر بالذات و قد أبطل السلب و الإیجاب بقوله إذ لیس کل شیئین لیس بینهما إلخ- فبقی أن یکون المعیة هی رفعهما عما من شأنه الاتصاف بهما بأحد المعانی فظهر أن ادعاء القطع من الوهم لا العقل نعم المعیة فی نفسها من الإضافات المتشابهة الأطراف، س ره

و تأخر بالطبع لا بد و أن یکونا معا فی الطبع فإن المفارقات بالکلیة لا یوجد بینهما تقدم و تأخر بالزمان و لا معیة أیضا بینها بحسب الزمان و کذا نسبة المفارق بالکلیة إلی زید مثلا لیست بتقدم زمانی و تأخر و لا أیضا بالمعیة فی الزمان فاللذان هما معا فی الزمان یجب أن یکونا زمانیین کما أن اللذین هما فی الوضع و المکان هما مکانیان فما لیس وجوده فی زمان لا یوصف بشی‌ء من التقدم و التأخر الزمانیین و لا أیضا بالمعیة الزمانیة و کذا المعیة الذاتیة بین الشیئین لا بد و أن یکونا معلولی علة واحدة فاللذان لا علاقة بینهما من جهة استنادهما بالذات إلی علة واحدة و لا من جهة استناد أحدهما بالذات إلی الآخر فلا معیة بینهما و لا تقدم و لا تأخر و اللذان هما معا بالطبع قد یکونان متضایفین و المتضایفان من حیث تضایفهما لا بد و أن یستندا أیضا إلی علة واحدة کما حقق فی موضعه(1)فالمعان بالطبع إما أن یکونا صادرین عن علة واحدة(2)أو هما نوعان تحت جنس واحد و نحوهما و هما قد یکونان متلازمین فی تکافؤ الوجود کالأخوین(3)و قد یکونون غیر ذلک کالأنواع تحت جنس واحد لأنهما معا فی الطبع إذ لا تقدم و لا تأخر فی طباعهما و قد یکونان معا فی الرتبة(4)أیضا إذا اشترکا فی التأخر بالطبع عن الجنس و قد لا یکون و


1) من أنه لا بد أن یذکر تلک العلة الواحدة و هی موقعة الارتباط بینهما فی حدهما- و الحاصل أن التدویر خارج المرکز مثلا معان بالطبع بالنسبة إلی فلکهما المتقدمین علیه- و وصفاهما أعنی الحاوی و المحوی أیضا معان بالذات و متأخران بالذات بالنسبة إلی موقع الارتباط و الماء و النار فی الموالید معان بالطبع و کذا إضافاتهما کالجزئیة و المغایرة و المقابلة، س ره

2) کالهیولی و الصورة الصادرتین عن العقل الفعال و هما أیضا مثال المتلازمین، س ره

3) الکاف للتشبیه لا للتمثیل کما لا یخفی، س ره

4) کالحساس و المتحرک بالإرادة بالنسبة إلی الحیوان و قد لا یکون المعیة فی الرتبة مع المعیة بالطبع کالجوهر و قابل الأبعاد و النامی و الحساس فیه، س ره

یصح أن یکون شیئان هما معا فی الزمان من جمیع الوجوه و لا یمکن أن یکونا معا فی المکان من جمیع الوجوه بل من الأجسام ما یکون معا من وجه واحد کشخصان إذا کانا معا فی تساوی نسبتهما إلی من یأتی من خلف أو قدام فبالضرورة اختلف حالهما بالنسبة إلی ما یأتی من الیمین و الیسار و لا یتصور المعیة المکانیة من کل وجه بین شیئین إلا مع تقدم أحدهما علی الآخر بالزمان و ربما یمتنع المعیة المکانیة بین جسمین کالکلیات من البسائط فلا یتصور المعیة فیها.

و اعلم أن العلة یجب أن تکون مع المعلول من حیث هما متضایفان و لیست هذه المعیة بضارة للتقدم و التأخر بین ذاتیهما و لیسا إذا کانا من حیث هما متضایفان موجودان معا یجب أن یکون وجود ذاتیهما معا إذ الإضافة لازمة للعلة و المعلول من حیث هما علة و معلول(1)و یتقدم العلة بهذا التقدم.

و اعلم أن علة الشی‌ء لا یصح أن توجد إلا و یوجد معه المعلول لست أقول من جهة کونهما متضایفین بل لا بد أن یکون وجوداهما معا و ذلک لأن شرط کون العلة علة إن کان ذاتها فما دامت موجودة تکون علة و یکون المعلول موجودا و إن کان لها شرط زائد علی ذاته فعلیة ذاته بالإمکان و القوة و ما دامت الذات علی تلک الجهة لم یجب أن یصدر عنها معلول فیکون الذات مع اقتران شی‌ء آخر علة فالعلة بالحقیقة هی ذلک المجموع من الذات و الأمر الزائد سواء کان إرادة أو شهوة أو مباینا منتظرا فإذا تحقق ذلک الأمر و صار بحیث یصح أن یصدر عنه المعلول من غیر نقصان شرط وجب عنه وجود المعلول فهما معا فی الزمان أو الدهر أو غیر ذلک- و لیسا معا فی حصول الهویة الوجودیة لأن وجود المعلول متقوم بوجود العلة و


1) أی متأخرة حتی إن إضافة العلیة متأخرة عن المعلول و یتقدم العلة أی الخصوصیة التی بها یکون العلة علة ثم إنه قدس سره أبدی بقوله و اعلم إلخ المعیة بین الوجودین- فلا یکون بینهما حینئذ تقدم و تأخر لامتناع التخلف و أجاب بأن المعیة بحسب الزمان و الدهر- لا بحسب حصول الهویة فإنه فی أحدهما من الآخر دونه، س ره

لیس وجود العلة متقوما بوجود المعلول و یجب مما ذکر أن یکون رفع العلة یوجب رفع المعلول و إذا رفع المعلول لا یجب رفع العلة بل یکون العلة قد ارتفعت حتی یرتفع المعلول فرفع العلة و إثباتها سبب رفع المعلول و إثباته و رفع المعلول و إثباته دلیل علی رفع العلة و إثباتها و المعلول وجوده مع العلة و بالعلة و أما العلة فوجودها مع المعلول

فصل (9) فی تحقیق الحدوث الذاتی
هذا الحدوث إن کان صفة للوجود فمعناه کون الوجود متقوما بغیره

بهویته و ذاته لا من جهة أخری فیکون ذاته بذاته بحیث إذا قطع النظر عن وجود مقومه و جاعله کان لا شیئا محضا فهو لا محالة فأقر الذات بما هی ذات متعلق الهویة بشی‌ء مأخوذ فی هویته و لا یؤخذ هویته فی ذلک الشی‌ء لغناء ذلک الشی‌ء عنه و فقره إلیه- فهو وجود بعد وجود هذا النحو من البعدیة و إن کانا معا فی الزمان أو الدهر و إن کان صفة للماهیة فمعناه لیس کون تلک الماهیة متعلقة بغیرها مع قطع النظر عن عارض الوجود إذ لا تعلق و لا تقدم و لا تأخر بین المعانی و الماهیات معراة عن الوجود و لا أنها من حیث هی هی تستدعی ارتباطها بشی‌ء آخر و إنما حدوثها بعد العدم عبارة عن کونها بحیث إذا اعتبرت ذاتها من حیث هی هی فلیست هی بموجودة لیسیة بسیطة لا أنها یثبت لها فی تلک المرتبة هذه اللیسیة و السلب البسیط لشی‌ء عن شی‌ء لا یستدعی ثبوت المثبت له فالوجود و العدم کلاهما مسلوبان عن الماهیة فی تلک المرتبة أعنی من حیث أخذها کذلک سلبا بسیطا و کذا کل مفهوم مسلوب عنها إلا مفهوم نفسها فالسلوب البسیطة کلها صادقة إلا سلب نفسها و الإثباتات کلها کاذبة إلا إثبات نفسها إذ الماهیة من حیث هی هی لیست إلا هی و لیس فی ذلک استیجاب کذب النقیضین و ذلک لما قیل إن نقیض وجود شی‌ء فی تلک المرتبة سلب

ذلک الوجود فیها أی سلب الوجود الکائن فی تلک المرتبة بأن یکون القید للوجود المسلوب لا لسلبه فهذا السلب هو سلب المقید لا السلب المقید و بین المعنیین فرق کما لا یخفی و مع ذلک لا یلزم خلو الواقع عن النقیضین لأن الأمر الواقعی هو وجود الأشیاء حیث بینا أنه الموجود و أنه الحقیقة و المجعول و الکائن لا الماهیة إلا بالقصد الثانی أی بالعرض فهی خالیة عن کل شی‌ء و عن نقیضه أیضا فإذن ما بالذات له تقدم علی ما بالغیر فکل ممکن أیس بعد لیس إذ للماهیة أن یکون لیست بالمعنی المذکور و لها عن علتها أیست فاللیس البسیط حالها فی حد جوهرها و الأیس بالفعل حالها من جهة الوجود و جاعل الوجود فحالها فی ذاتها متقدم علی حالها بحسب استنادها إلی الغیر فهو لا محالة سابق علیه ما دامت الذات فهذه المسبوقیة هی الحدوث الذاتی لها- و سیأتی بیان أن هذه السابقیة و المسبوقیة لیست قسما آخر من أقسام التقدم کما ظنه بعض الأعلام بل یرجع إلی التقدم(1)بالطبع(2).

و ذکر العلامة الدوانی فی توجیه قول الشیخ کل معلول أیس بعد لیس- جوابا عما یرد علیه من أن المعلول لیس له فی نفسه أن یکون معدوما کما لیس له فی نفسه أن یکون موجودا ضرورة احتیاجه فی کلا الطرفین إلی العلة کلاما بهذه العبارة و هو أن وجود المعلول لما کان متأخرا عن وجود العلة فلا یکون له فی مرتبة وجود العلة إلا العدم و إلا لم یکن متأخرا عنها و یرد علیه مثل ما مر فإن تخلف وجوده عن وجود العلة إنما یقتضی أن لا یکون له فی مرتبة وجود العلة الوجود لا أن یکون له فی تلک المرتبة العدم.


1) هذا بالنظر إلی تفسیر الحدوث بمسبوقیة الشی‌ء بعدمه و أما لو فسر بمسبوقیته بغیره فمن الممکن إرجاعه إلی التقدم بالعلیة و خاصة لو اعتبر الحدوث فی الوجود، ط مد

2) و هو تقدم المحتاج إلیه علی المحتاج و ملاکه الوجود و الوجود و أن لیس فی المرتبة إلا أنه علی سبیل عدم الاعتبار لا اعتبار العدم و لیس التقدم بالتجوهر لاعتباریة الماهیة فلیس لها تجوهر و تقرر قبل الوجود و التقدم بالتجوهر بأصالة الماهیة أنسب، س ره

أقول التوجیه المذکور فاسد لا لما أورده علیه بل لأن وجود المعلول لما کان ناشئا عن وجود العلة و هی جهة فعلیته و تحصله و مبدإ قوامه فکیف یصح القول بأنه لا یکون للمعلول فی تلک المرتبة إلا العدم حتی یکون مرتبة وجود العلة مصداق فقدان المعلول بل الحق أن وجود العلة کمال وجود المعلول و تأکده و تمامه و جهة وجوبه و فعلیته نعم کل ما یتعلق بالمعلول من النقیصة و القصور و الإمکان لا یتحقق فی العلة و علی هذا یحمل کلام الشیخ کما یدل علیه قوله له فی نفسه أن یکون لیس و له عن علته أن یکون أیس و قوله کل ممکن زوج ترکیبی إذ علم أن جهة الوجود و الفعلیة إنما جاءت إلیه من قبل العلة و جهة العدم و الإمکان له من ذاته و هذه الجهة مسلوبة عن علته.

ثم قال فإن قلت إذا لم یکن له فی تلک المرتبة الوجود کان له فیها العدم و إلا لزم الواسطة و أیضا لا معنی للعدم إلا سلب الوجود فإذا ثبت أن لیس له الوجود فی تلک المرتبة یثبت أنه معدوم فیها.

قلت نقیض وجوده فی تلک المرتبة سلب وجوده فیها علی طریق نفی المقید- لا سلب وجوده المتصف ذلک السلب بکونه فی تلک المرتبة أعنی النفی المقید فلا یلزم من انتفاء الأول تحقق الثانی لجواز أن لا یکون اتصافه بالوجود و لا اتصافه بالعدم فی تلک المرتبة کما فی الأمور التی لیست بینها علاقة العلیة و المعلولیة فإنه لیس وجود بعضها و لا عدمه متأخرا عن وجود الآخر و لا متقدما علیه.

أقول إذا لم یکن الوجود ثابتا للماهیة فی تلک المرتبة(1)کان الوجود مسلوبا


1) أی لا نقول فی المرتبة العدم أو لیس لها الوجود علی نحو العدول أو علی نحو إیجاب سلب المحمول حتی یکون المرتبة نفس العدم و اللیس بل نقول لیس لها الوجود- علی نحو السالبة البسیطة و هی کما تصدق مع الموضوع المعدوم تصدق مع موضوع لا موجود و لا معدوم و حینئذ لا یلزم من صدق هذا السلب البسیط أن یکون المرتبة نفس السلب إذ لا موضوع هنا و لا ارتفاع النقیضین لصدق السلب و الصدق أعم من الصدق الذاتی، س ره

عنها فی تلک المرتبة فصدقت السالبة البسیطة کما مر لعدم استدعائه ثبوت الموضوع- و لا یلزم من ذلک ثبوت السلب الذی فی قوة إیجاب سلب المحمول لاستدعاء اعتباره وجود الموضوع و کما أن عقود السوالب فی الموضوعات المعدومة کلها صادقة و إیجاباتها کلها کاذبة فهکذا فی الماهیة إذا اعتبرت مجردة عن الوجود و العدم یصدق السوالب البسیطة و یکذب الإیجابات کلها فلا یلزم من ذلک کذب النقیضین و ارتفاعهما- و أما الأشیاء التی لیست بینها علاقة العلیة أو المعلولیة(1)فکل منها لو أمکن یوجد بوجود الآخر کان له مثل هذا التقدم علیه و هو التقدم بالطبع لا محالة و هکذا حال الماهیة بالقیاس إلی وجودها فلها تعلق بالوجود من حیث إن لها أن تتصف به أخیرا فإن لم تتصف بالوجود أولا و اتصفت به أخیرا فلها ضرب من التقدم علی وجوده بقی الکلام فی أن عدم حصول شی‌ء فی مرتبة شی‌ء لا یکفی فی کون ذلک الآخر متقدما علیه إذا لم یکن للآخر ثبوت فی تلک المرتبة و الماهیة لا ثبوت لها قبل الوجود فکیف یحکم بتقدمها علی الوجود.

لکنا نجیب عن هذا بأن تجرید الماهیة عن وجودها بل عن کافة الوجودات بحسب الاعتبار العقلی ضرب من الوجود لها فی نفس الأمر فلها بحسب هذا الاعتبار تقدم علی وجودها الذی لها لا بحسب هذا الاعتبار إذ الاعتبار المذکور بعینه اعتباران تجرید و خلط لسنا نقول إن هذا التجرید ثابث لها فی تلک المرتبة بل إن هذا التجرید ضرب من الثبوت لها لأن معناه کون الماهیة بحیث یسلب عنها کل وجود فی تلک المرتبة و کونها بحیث یسلب عنها کل وجود فی تلک المرتبة ضرب من الکون و الوجود


1) المقصود أن العموم غیر مسلم فلا یدخل الماهیة و الوجود و العدم فیه و المسلم إنما هو فی الأمور التی لا علاقة علیه و معلولیة بینها و لا علاقة الاتصاف کنطق الإنسان و نهق الحمار و أما الماهیة و وجودها فعلاقة الاتصاف بینهما موجودة و إن کانت علاقة العلیة و المعلولیة منتفیة فإن الماهیة لیست علة لوجودها کما حقق مرارا و الوجود أیضا لیس علة للماهیة لأنها دون المجعولیة لا أنها فوقها، س ره

کما أن کونها هی هی لا غیر و کونها لیست بموجودة و لا معدومة ضرب من التقرر- و السبب فیما ذکرناه أن الوجود أصل کل شی‌ء و ما لم یکن وجود لم یکن ماهیة أصلا فإذا أفاد الفاعل وجودا فلذلک الوجود معنی و ماهیة فللعقل أن ینظر إلیها- و یعتبرها مجردة عن وجودها لکونه عرضیا لها و کل ما هو عرضی لشی‌ء فللمعروض من حیث هو معروض مرتبة سابقة علی وجود عارضة و علی الوجود العارض فللعقل أن یحلل الموجود إلی ماهیة و وجود و إن لم یکن فی الخارج إلا شی‌ء واحد- فإذا حلل الموجود إلی شیئین فکل منهما غیر صاحبه و لکن من شأنه أن یتلبس بصاحبه- فهذا ضرب من التقدم للماهیة إذا کان المنظور إلیه حالها لکن الوجود فی الواقع متقدم علی الماهیة ضربا آخر من التقدم و هو التقدم بالحقیقة کما مر.

ثم قال و قد تلخص عن هذا البحث أن الممکن لیس له فی المرتبة السابقة- إلا إمکان الوجود و العدم فله فی هذه المرتبة العدم بحسب الإمکان فإذا اکتفی فی الحدوث الذاتی بهذا المعنی تم و إلا فلا.

أقول و العجب أنه قد اعترف بأن له فی تلک المرتبة إمکانهما و الإمکان أمر سلبی إذ معناه سلب ضرورتی الوجود و العدم فقد اعترف بثبوت هذا السلب للماهیة فی ذاتها و هذا لا محالة یستدعی ضربا من الثبوت فثبت هاهنا جمیع ما یعتبر فی التقدم من غیر اکتفاء ببعضها لأن ذلک أمران وجود المتقدم فی مقام و عدم المتأخر فیه فالماهیة لها ثبوت فی تلک المرتبة و لوجودها عدم فیها کیف و الماهیة من حیث هی هی لا ینفک عنها ذاتها و ذاتیاتها فلها و لذاتیاتها ثبوت لها فلها ضرب من الثبوت من حیث ذاتها و إن کان ثبوتا تابعا للوجود فی الواقع کما علمت.

عقدة و حل-

ثم أورد هاهنا إشکالا و هو أنه لو تقدم عدم الماهیة علی وجودها کما ادعیتموه لکان متقدما بالطبع علیه إذ التقدم الذاتی منحصر عندهم فی ما بالعلیة و ما بالطبع و لا مجال للعلیة هاهنا فیلزم أن لا یتحقق

العلة البسیطة(1)و هو خلاف مذهبهم(2)قالوا و یمکن الجواب عن ذلک بأن المراد بالعلة ما یحتاج إلیه المعلول فی وجوده(3)فنفس الاحتیاج و ما هو سابق علیه کالإمکان و الاعتبارات اللازمة له خارجة عنها لأنها غیر منظور إلیها فی هذا النظر بل هی مفروغ عنها عند هذا النظر(4)و لذلک صرحوا بعدم دخول الإمکان الذاتی فی العلة.

أقول هذا الجواب رکیک جدا(5)فإن أجزاء الماهیة کالجنس و الفصل بل کالمادة و الصورة و إن کانت مفروغا عنها عند احتیاج المعلول إلی السبب(6)لکنها مع ذلک معدودة من جملة أسباب وجود الماهیة فکذلک الحال فی المراتب السابقة علی وجود الماهیة و لذلک یصح أن یقال أمکنت فاحتاجت فوجدت و تخلل کلمة الفاء یشعر بالعلیة و صرحوا أیضا بأن الإمکان علة لحاجة الممکن إلی السبب کما أن القوة الانفعالیة علة لقبول القابل الوجود و الفعلیة فیلزم هاهنا الترکیب فی العلة بلا ریب- فالحق الحری بالتحقیق(7)هاهنا هو أن یقال إن صدور الوجود فی نفسه عن العلة


1) فی العبارة قصور و الأولی أن لا یتحقق العلة التامة البسیطة فإن العلة البسیطة علی أی تقدیر یتحقق و قد صرح المصنف قدس سره فیما بعد بقوله بل علته التامة مرکبة، س ره

2) فی واجب الوجود بالذات و معلوله الأول، س ره

3) هذا التخصیص لا وجه له بل العلة ما یحتاج إلیه الشی‌ء سواء کان فی وجوده أو فی قوامه فإن اشتمل علی جمیع ما یحتاج إلیه الشی‌ء فهی التامة و إلا فهی الناقصة، س ره

4) فإنها من ناحیة المعلول لا من ناحیة العلة حتی یلزم الترکیب فکما أن نفس المعلول خارجة محتاجة لا محتاج إلیها کذلک الإمکان و نحوه فالعلة التامة للمعلول الأول بسیطة، س ره

5) فإنه تخصیص فی القاعدة العقلیة کما قلنا فکیف لا و تجوهر الماهیة و ائتلاف قوامها محتاجة إلی الجنس و الفصل بل هما محتاج إلیهما لوجود الماهیة کما صرح به فإن وجود الماهیة محتاج إلی قوامها و قوامها محتاج إلیهما و المحتاج إلی المحتاج إلی الشی‌ء- محتاج إلی ذلک الشی‌ء، س ره

6) أی السبب الفاعلی، س ره

7) فعلی تحقیق المصنف قدس سره لا تخصیص للتامة البسیطة بعلة العقل الأول بل العلة بکل وجود تامة بسیطة و لکل ماهیة موجودة مرکبة کما قال من ذات الفاعل و ماهیة المقبول و مراده بماهیة المقبول نفس الماهیة من حیث هی و أما المعلول فهو الماهیة الموجودة و معلوم أن المعلول مفروغ عنه لا یعد من ناحیة الموقوف علیه إلا أن یقال هذا حکم سنخ الوجود و أصله و أما باعتبار المراتب فیختص ذلک بالعقل الأول فإن وجود زید مثلا علته بعلاوة العلل الأرضیة مجموع أصل قدیم و شرط حادث هو وجود حرکة جزئیة سماویة، س ره

شی‌ء و صیرورة الماهیة موجودة شی‌ء و قد مر أن الأصل فی الموجودیة هو الوجود و الماهیة بسببه تکون موجودة فصدور الوجود عن الجاعل فی نفسه لا یحتاج إلی ماهیة- و لا إلی إمکان أو حاجة زائدة بل الذی یتعلق به هویته هو ذات الفاعل فقط لا بشی‌ء آخر فعلی هذا یمکن أن یکون لبعض الموجودات علة بسیطة هی نفس وجود فاعله- من غیر شرط من مادة أو صورة أو ماهیة أو قوة أو إمکان و أما جعل الماهیة موجودة- فلا بد من ترکیب فی علة هذه المجعولیة لأن الوجود المجعول إلیه حال للماهیة- و لا محالة حال الشی‌ء بالفعل متأخر عن ذاته و عن إمکانه و قوة قبوله لذلک الحال- فلم یوجد هناک علة بسیطة بل علته التامة مرکبة من ذات الفاعل و ماهیة المقبول و قوته للقبول لا أقل من هذه الثلاثة.

علی أن هذه القوة الإمکانیة یتصور أیضا لها قرب و بعد و ذلک لأن إمکان الماهیة إذا أخذت لذاتها من غیر اعتبار نسبتها إلی العلة فهی قوة بعیدة و إذا اعتبرت نسبتها إلی علتها فهی قوة قریبة من الفعل إذ الفعل هو موجودیتها أعنی تقییدها بالوجود کالهیولی التی تصورت بالصورة و صارت معها شیئا واحدا

المرحلة العاشرة فی العقل و المعقول

اشارة

إن من عوارض الموجود بما هو موجود من غیر أن یحتاج إلی أن یصیر نوعا- متخصص الاستعداد طبیعیا أو تعلیمیا هو کونه عالما أو علما أو معلوما فالبحث عن العلم و أطرافه و أحواله حری بأن یذکر فی الفلسفة الأولی التی یبحث فیها عن الأحوال الکلیة العارضة للموجود بما هو موجود و الکلام فیه یتعلق بأطراف ثلاثة

الطرف الأول فی ماهیة العلم و عوارضه الذاتیة و فیه فصول
فصل (1) فی تحدید العلم

یشبه أن یکون العلم من الحقائق التی إنیتها عین ماهیتها و مثل تلک الحقائق لا یمکن تحدیدها إذ الحدود مرکبة من أجناس و فصول و هی أمور کلیة و کل وجود متشخص بذاته و تعریفه بالرسم التام أیضا ممتنع کیف و لا شی‌ء أعرف من العلم- لأنه حالة وجدانیة نفسانیة یجدها الحی العلیم من ذاته ابتداء من غیر لبس و لا اشتباه و ما هذا شأنه یتعذر أن یعرف بما هو أجلی و أظهر و لأن کل شی‌ء یظهر عند العقل بالعلم به فکیف یظهر العلم بشی‌ء غیر العلم(1)نعم قد یحتاج بعض الأمور الجلیة إلی تنبیهات و توضیحات یتنبه بها الإنسان و یلتفت إلی ما یذهل عنه و یلخص معناه و یزیده کشفا و وضوحا کما فی الوجود الذی هو أعرف الأشیاء و أما ما استدل


1) و الحاصل أنه یلزم الدور و دفعه بأن ظهور غیر العلم إنما هو بوجود العلم لا بمفهومه فلا بأس بأن یتوقف ظهور مفهومه عند العقل علی مفهوم غیره، س ره

به بعض الفضلاء علی کون العلم غنیا عن التعریف بأن کل من عرف شیئا أمکنه أن یعرف کونه عارفا بذلک الشی‌ء من غیر برهان و نظر(1)و العلم بکونه عالما عبارة عن العلم باتصاف ذاته بالعلم و العلم باتصاف أمر بأمر یستدعی العلم بکل واحد من الأمرین أعنی الموصوف و الصفة فلو کان العلم بحقیقة العلم مکتسبا لاستحال أن نعلم کوننا عالمین بشی‌ء إلا بنظر و استدلال و لیس کذلک فثبت أن العلم بحقیقة العلم غنی عن الکسب فهو منظور فیه فإن ما ذکره لا یفید إلا کون العلم معلوما لکل أحد بوجه من الوجوه لا بوجه یمتاز به عما عداه فإن العلم بثبوت شی‌ء لشی‌ء- لا یستدعی إلا تصوره بوجه ما لا غیر(2)کما بین فی علم المنطق عند ما ذکر أن التصدیق یحتاج إلی تصور المحکوم علیه و به و النسبة کیف و کل واحد من الإنسان- یعرف أن له سمعا و بصرا و یدا و رجلا و رأسا و الأکثرون لم یعرفوا حقائق هذه الأمور لا بکنهها و لا برسومها


1) لو استدل بأن علم الإنسان بعالمیته بدیهی وجدانی و العلم المطلق جزء هذا المقید و جزء البدیهی بدیهی لکان أولی کما لا یخفی، س ره

2) و لو کان من الوجوه العامة فضلا عن الوجوه الخاصة فضلا عن التصور بالحد و اکتناه، س ره

فصل (2) فی أن العلم بالأشیاء الغائبة وجوداتها عنا لا بد فیه من تمثل صورها عندنا

فصل (2) فی أن العلم بالأشیاء الغائبة وجوداتها عنا لا بد فیه من تمثل صورها عندنا(1)قد مر فی مباحث الوجود أن للأشیاء سیما المعدومات بل الممتنعات صورا متمثلة فی الذهن(2)لأنا نحکم علیها بأحکام ثبوتیة صادقة کالحکم بأن شریک الباری ممتنع و اجتماع النقیضین محال و الجبل من الذهب و البحر من الزیبق جوهر جسمانی معدنی لا وجود له فی العین و صدق الحکم بثبوت شی‌ء لشی‌ء یستدعی وجود المثبت له فی ظرف الثبوت فلهذه الأشیاء وجود فی نحو من الوجود إذ لا یمکن أن یکون الشی‌ء موصوفا فی الخارج بامتناع الوجود أو باللاوجود فی الخارج لأن الشی‌ء ما لم یجب لم یوجد و إذا وجد لم یکن معدوما فثبوت العدم و الامتناع لا یکون إلا فی العلم دون العین.

و أما الشبهة بأن الحکم علی الشی‌ء بالامتناع لو اقتضی کونه ممتنع الکون- لکانت الصور العلمیة للأشیاء الممکنة و هی عین ماهیاتها أیضا ممتنعة لاستحالة حصولها


1) ما ذکره قدس سره من البراهین علی إثبات هذا العنوان کنفس العنوان یختص بالعلوم الحصولیة التی لنا أعنی العلم بالأشیاء الخارجة وجوداتها عنا و أما الأعم من هذا العنوان أعنی کون کل علم بالشی‌ء الخارج وجوده عن وجود العالم علی طریق تمثل الصورة فیمکن البرهنة علیه بالأخذ من هذه البراهین بالتعمیم و هو ظاهر و اعلم أن هاهنا نظرا أدق من هذا النظر و ذلک بإرجاع العلم الحصولی إلی العلم الحضوری فینتج أن المعلوم بالعلم الحصولی سواء کان کلیا أو جزئیا جوهر مجرد عقلی أو مثالی یتحد به العالم نوعا من الاتحاد و سیجی‌ء الإشارة إلیه، ط مد

2) لما فرغ من بیان الغنی عن مطلب ما الحقیقة للعلم شرع فی مطلب هل البسیطة له و أن أدلة الوجود الذهنی دلیل هلیته قوله سیما الخصوصیة لأجل حصر وجودهما فیه- دون وجود غیرهما، س ره

بعینها فی الخارج فلم یبق فرق بین الممکنات و الممتنعات فی استحالة الوجود فی الخارج لهما جمیعا بذاتها.

فمندفعة بأن اعتبار الماهیة فی نفسها غیر اعتبارها موجودة فالماهیة مع کونها ذهنیة یستحیل أن تکون خارجیة سواء کانت مأخوذة عن الممکن أم لا و کذا کونها مع قید الوجود الخارجی یستحیل أن تکون ذهنیة و بالجملة کل من الوجود الذهنی و الخارجی یمتنع أن ینقلب إلی الآخر و ذلک لا یقتضی أن تکون الماهیة من حیث هی هی ممتنعة الاتصاف بهما(1)فالمحکوم علیه فی العقل بالامتناع أو بالإمکان لا بد أن یکون موجودا فی العقل لکن الحکم بالامتناع أو الإمکان لیس علیه باعتبار هذا الوجود بل باعتبار الماهیة من حیث هی هی و یقرب من هذا فی الدلالة علی ظرف الشهود العلمی و الظهور الکشفی(2)إن کثیرا من الأشیاء یتصف بالاشتراک و العموم و النوعیة و الجنسیة و ما یجری مجراها و لیس لها فی الخارج شی‌ء من هذه الأوصاف الصادقة علیها فلا بد للأشیاء من نشأة أخری- و نحو آخر من الوجود یتصف فیها بالکلیة و نظائرها و من الشواهد القویة علی وجود نشأة علمیة أن المحسوسات کالحرارة و البرودة إذا تکیفت بها الآلات کاللامسة مثلا لیست الصور الحاصلة منها فی الآلة من جنس الکیفیة المحسوسة(3)

282

ُ آدمی چون نهاد سر در خواب خیمه أو شود گسسته طناب

فحدوث العالم متعلق بحدوث الإنسان الطبیعی و بواره ببواره، س ره


1) أی لا بشرط و إن کان خصص الماهیة، س ره

2) و یقرب من هذا أن کثیرا من الأشیاء فی عالم الطبیعة تختلط بالأجانب و الغرائب- کالبیاض یختلط بالموضوعات و الأزمنة و الجهات و غیر ذلک و العقل یأخذه صرفا محذوفا عنه جمیع ما هو من غرائبه و إذ هو مشار إلیه للعقل لا بد له من وجود إذ لا إشارة إلی المعدوم- و حیث لا وجود له فی الخارج إلا بنحو الاختلاط و الکثرة ففی الذهن و إنما قال کثیرا لمکان حقیقة الوجود، س ره

3) محسوسات اللامسة إذا کانت غیر ما فی العضو اللامس کان لها نحو تجرد إذ لو کانت فی مادة اللامسة لانطبع مثلان فی محل واحد فلها قیام صدور بالنفس کقیام الصور المبصرة و المسموعة بالنفس و هو لا یتحاشی عن ذلک بل هذا مذهبه و سیصرح بأنها کیفیات نفسانیة و صور ذهنیة و لکن کلامه فی المبدإ و المعاد ینادی بخلاف ذلک فإنه صرح هناک أن نفس تفرق الاتصال الحاصل فی المادة اللمسیة معلوم بالعلم الحضوری و من شاء فلیرجع إلیه- ثم اعلم أنه یتفرع علی ما ذکر من أن جمیع مدرکاتک الذاتیة من المحسوسات الظاهرة و الباطنة فی عالمک لا غیر حدوث العالم بمعنی آخر لطیف سوی ما ذکرناه فی تحریراتنا- من الحدوث الذاتی و الدهری و الزمانی أی التجدد الذاتی الجوهری و هو أن وجود العالم الذی لنا حادث زمانی و کما أنه حادث زمانی فهو بائد داثر.

بل من جنس آخر من جملة الأجناس الأربعة التی هی تحت مقولة الکیف فإن صورة الحرارة القویة الموجودة فی آلة اللمس لیست ملموسة و إلا لأحس بما فی آلة لمسه غیر هذا اللامس(1)و کذا صورة الطعم کالحلاوة الشدیدة التی أدرکها الإنسان بآلة الذوق کجرم اللسان لیست من المطعومات الخارجیة الموجودة فی جرم اللسان و إلا لکانت مذوقة کذلک لمن أکل ذلک اللسان فرضا بل لیست صورة شی‌ء من هذه الأمور التی هی حاضرة عند الحواس إلا من الکیفیات النفسانیة التی هی من صفات النفوس لا صفات الأجسام فالحرارة الذهنیة لیست من جنس الحرارة الخارجیة و إلا لکانت محرقة بل هی کیفیة نفسانیة و کذا البرودة الذهنیة و اللون الذهنی و الحروف و الأصوات الذهنیة کحدیث النفس لو کانت من الکیفیات المسموعة- لما وجدت إلا قائمة بالهواء المقروع أو المقلوع و لکان حدیث النفس مسموعا لکل صحیح السمع غیر موقور الصماخ فهذه الأمور مما ینبه الإنسان علی أن


1) المراد أن الحرارة الموجودة فی آلة اللمس صورتها العلمیة فی النفس دون آلة اللمس و الطعم الموجود فی آلة الذوق صورته العلمیة فی النفس دون آلة الذوق و إلا لأحس من اتصل حسه بهذا الحاس عین ما یدرکه المحس الأول و کانت الصورة الإدراکیة قابلة للإشارة الحسیة و لم یمکننا إعادة عین هذه الصورة العلمیة بعد زوال الصورة عن آلة الحس هذا و أما ما یفیده ظاهر العبارة و هو خلو آلة الحس عن الصورة المادیة للکیفیات المحسوسة فمما لا یمکن الالتزام به البتة، ط مد

للمحسوسات وجودا آخر غیر محسوس فیصیر مؤمنا بوجود نشأة أخری غیر نشأة الأجسام و لواحقها و أما متشبثات المنکرین لهذا الحضور العلمی المباین للوجود الخارجی مثل قولهم لو کان للأشیاء الخارجیة وجود فی نفوسنا لزم اجتماع الضدین عند تصورنا السواد و البیاض و مثل قولهم إن الماهیات کالإنسان و الفلک و الأرض إذا انطبعت فی العقل فهی من حیث إنها صورة جزئیة حاصلة فی ذات شخصیة تکون لا محالة موجودة فی الخارج(1)فإن کانت متحدة مع الأفراد الخارجیة فی الماهیة و لوازمها- لکان یجب أن یترتب علیها الخواص و اللوازم الخارجیة فکانت الحرارة محرقة و الإنسان متحرکا نامیا کاتبا و السواد قابضا للبصر و لیس کذلک و إن لم تکن متحدة معها فی الماهیة لم یکن لشی‌ء واحد وجودان کما هو المطلوب و مثل قولهم لو کان علمنا بالأشیاء عبارة عن وجودها فی أنفسنا لزم منه أن یصیر النفس متحرکة- ساکنة حارة باردة فقد عرفت فی أوائل الکتاب وجه حل هذه الشکوک و أمثالها- من أن هذا الوجود العلمی وجود آخر و الماهیة إذا وجدت بهذا الوجود یسلب عنه کثیر من الصفات و الآثار المترتبة علیها فی الوجود المادی من التضاد و التفاسد و التزاحم و غیر ذلک.

و أما ما تفصی بعضهم بقوله أن من الجائز أن یختلف لوازم الشی‌ء بحسب اختلاف القوابل حتی تکون الحرارة متی خلت بالمادة الجسمانیة یعرض لها عوارض مخصوصة و متی حلت النفس المجردة عن الوضع و المقدار لا یعرض لها شی‌ء من


1) کأنه تفطن المنکر بأن المثبت یقول شرط ترتب الآثار هو الوجود الخارجی- تصدی أولا لإثبات الوجود الخارجی کما هو المحقق فإن الوجود الذهنی بالنسبة إلی الوجود الخارجی للماهیة ذهنی لکنه فی نفسه خارجی و لا فرق بین صور الموضوع الخارجی المادی و صور الموضوع الخارجی المجرد فی کون کلتیهما خارجیین لکنه أثبت الخارجیة برفع المانع الذی هو إبهام الماهیة و مع ذلک جوابه أنا سلمنا أن الموجود الذهنی خارجی- و لکن نحو الخارج مختلف فلکل خارجی أثر لا یطلب من الآخر، س ره

هذه الآثار و تکون الماهیة فی الحالین واحدة.

ففیه أن المسائل إذا وجه الإشکال فی نفس تلک الآثار کالسخونة و الاحتراق- لم یندفع بالجواب الذی ذکره(1)فیجب المصیر إلی ما مهدناه فی مباحث الوجود الذهنی

فصل (3) فی حال التفاسیر المذکورة فی باب العلم و تزییفها و تحصیل المعنی الجامع لأفراده
زعم کثیر من الناس أن أقوال الحکماء مضطربة فی باب العقل و المعقول غایة الاضطراب
فإن الشیخ الرئیس

یضرب کلامه تارة إلی أن یجعل التعقل أمرا سلبیا- و ذلک عند ما بین أن کون الباری عاقلا و معقولا لا یقتضی کثرة فی ذاته و لا فی صفاته لأن معنی عاقلیته و معقولیته تجرده عن المادة و هو أمر عدمی(2)و تارة یجعله عبارة عن الصور المرتسمة فی الجوهر العاقل المطابقة لماهیة المعقول و ذلک عند ما بین أن تعقل الشی‌ء لذاته لیس إلا حضور صورته عند ذاته(3)و أیضا نص علی ذلک فی النمط الثالث من الإشارات حیث قال إدراک الشی‌ء هو أن یکون حقیقته متمثلة عند المدرک


1) أی فی الأصل المحفوظ من الماهیة إذ یلزم اتصاف النفس بأصل السخونة- و إن لم یلزم اتصافها بلوازم السخونة اللاتی هی من خصوصیة القابل الخارجی کالنضج و التعدیل و التصعید و نحوها فإن نفس ماهیة المقبول و هی السخونة فی جمیع القوابل محفوظة، س ره

2) هذا لا یدل علی ما نسبوا إلیه إذ المراد بالمعنی هو المناط أو التعریف الرسمی باللازم، س ره

3) المراد بالصورة ما به الشی‌ء بالفعل لا الصورة المطابقة کما فی العلم الحصولی- إلا أن یراد العلم الصوری الحصولی من النفس سوی الحضوری کما هو شأن المتکلمین فی تعاریف النفس و تحصیل مفاهیم ذاتیة أو عرضیة مثل أنها جوهر مفارق مدرک للکلیات- حادث بحدوث البدن أو له کینونة سابقة و غیر ذلک، س ره

و تارة یجعله مجرد إضافی و ذلک عند ما بین أن العقل البسیط الذی لواجب الوجود- لیست عقلیته لأجل حصول صور کثیرة فیه بل لأجل فیضان تلک الصور عنه(1)حتی یکون العقل البسیط کالمبدإ الخلاق للصور المفصلة و کذا العقل البسیط الإجمالی إذا حصل فینا یکون کالمبدإ الخلاق لعلومنا النفسانیة و تارة یجعله عبارة عن کیفیة ذات إضافة إلی الأمر الخارجی(2)و ذلک عند ما بین أن العلم من الکیفیات النفسانیة- داخل فی مقولة الکیف بالذات و فی مقولة المضاف بالعرض و أیضا عند ما بین أن تغیر المعلوم یوجب تغیر العلم الذی هو کیفیة ذات إضافة.

و أما الشیخ المقتول صاحب کتاب حکمة الإشراق-

فذهب إلی أن العلم عبارة عن الظهور و الظهور نفس ذات النور لکن النور قد یکون نورا لنفسه(3)و قد یکون


1) لیس المراد بالفیضان إضافة مقولیة بل المراد مبدأ الصفة الإضافیة فإن الصور المرتسمة الفائضة من ذاته لا محالة ذاته واجدة إیاها بنحو أعلی بل ذاته النحو الأعلی من وجودها بل الصور أنفسها من صقع ذاته و لا وجود لها علی حدة بل موجودة بوجود الذات- و لا فیضان بهذا اللحاظ کیف و الفعل الإبداعی کالعقل من صقع الذات و الصفة أشد استهلاکا و أتم ربطا و بالجملة من فهم الإضافة من هذا الکلام زل قدمه عن المقام و لم یضر علی المرام، س ره

2) الفرق بینه و بین ما سبق من قوله و تارة یجعله عبارة عن الصور المرتسمة مع أن العلم علی ذلک التقدیر أیضا صفة حقیقیة ذات إضافة أن العلم علی هذا کیف و علی ذلک من مقولة المعلوم إن جوهرا فجوهر و إن کما فکم و إن کیفا فکیف و لیس کیفا بقول مطلق کما قال بعضهم إن إطلاق الکیف علی العلم من باب المسامحة و التشبیه، س ره

3) قد خرج من التقسیم أن العلم کون الشی‌ء نورا لنفسه و کونه نورا لغیره الذی هو نور لنفسه أما أمثلة الأقسام فالنور لنفسه کنور الأنوار و کالنور القاهر و کالنور المدبر- و النور لغیره الذی هو نور لنفسه کالعلوم الحصولیة و المظلم فی نفسه و الغسق لنفسه الأجسام الطبیعیة و النور لغیره الأشعة الشمسیة و القمریة و السراجیة و أنها أخیرة مدلولات النور عند الإشراقیین و الغسق لغیره باقی الأعراض الجسمانیة فإنها کلها عندهم هیئات غاسقة، س ره

نورا لغیره فإن کان نورا لنفسه کان مدرکا لنفسه و إن کان نورا لغیره فلا یخلو ذلک الغیر إما أن یکون نورا لنفسه أو لا یکون و علی الثانی فهو إما أن یکون مظلما فی نفسه أو لا و علی الثانی فهو إما نور لغیره أو لیس بنور لغیره أیضا بل غسقا لغیره- فعلی التقدیر الأول کان ذلک الغیر مدرکا له و علی التقادیر الثلاثة فلم یکن ذلک الغیر مدرکا له و لا هو مدرکا لنفسه هذا حاصل مذهبه فدل علی أن علم الشی‌ء بذاته عنده عبارة عن کونه نورا لنفسه و علم الشی‌ء بغیره عنده عبارة عن إضافة نوریة بین شیئین نوریین(1)و هذه الأقوال ظواهرها متناقضة لکن یمکن تأویلها و إرجاعها إلی مذهب واحد هو أن العلم عبارة عن وجود شی‌ء مجرد فهو وجود بشرط سلب الغواشی سواء کان علما لنفسه أو لشی‌ء آخر فإن کان هذا الوجود المجرد- المسلوب عنه الغواشی وجودا لنفسه کان عقلا لنفسه و إن کان وجودا لغیره کالأعراض- کان عقلا لغیره أو خیالا له أو حسا له فهذا تحقیق معنی العلم مطلقا علی الإجمال- فلنرجع إلی إبطال ما یفهم من ظواهر الأقوال المذکورة فی تفسیر العلم ثم إلی تشیید ما هو الحق عندنا ثم إلی إصلاح بواطن ما ذکروه من تلک الأقوال بقدر الإمکان

فنقول أما کون التعقل أمرا سلبیا فهو ظاهر البطلان

فإنا إذا رجعنا إلی


1) هاهنا کلام علی المصنف قدس سره و کلام علی الشیخ المقتول أما الکلام مع الشیخ فهو أن علم الله تعالی بالأجسام و هیئاتها الغاسقة و النوریة إشراقی حضوری- و لا یشمله التعریف الذی ذکره لأنه النور للغیر الذی لیس نورا لنفسه و أما الکلام مع المصنف قدس سره فهو أن علمه الإشراقی بالأجسام و هیئاتها الغاسقة لیس إضافة نوریة بین نوریین و الجواب أن نورا للغیر الذی هو المستنیر القابل لیس علما لنفسه و لا لذلک الغیر و لا ینافی أن یکون هذا علما من حیث إنه نور للغیر الذی هو المنیر الفاعل فإنه من هذه الحیثیة نور للغیر الذی هو نور لنفسه و المراد بالإضافة النوریة بین النورین فی کلام المصنف قدس سره الإضافة الإشراقیة بین النورین أعنی نورا لغیره و نورا لنفسه، س ره

وجداننا عند تعقل شی‌ء فنجد من أنفسنا أنه حصل لنا شی‌ء لا أنه زال عنا شی‌ء.

و أیضا لو کان جعل العلم سلبا لم یکن أی سلب اتفق بل أولی الأشیاء بأن یکون العلم سلبا له هو ما یقابله و مقابل العلم هو الجهل فلو کان العلم سلبا لکان سلبا للجهل و الجهل قد یکون بسیطا و قد یکون مرکبا فإن کان العلم سلبا للجهل البسیط الذی هو عبارة عن عدم العلم بشی‌ء فعدم عدم العلم یکون ثبوتا للعلم- فیکون العلم ثبوتیا لا سلبیا و إن کان سلبا للجهل المرکب فیلزم حلول الواسطة بین الشی‌ء و سلبه لأن عدم الجهل المرکب لا یستلزم حصول العلم فبطل کون العلم سلبا للجهل المرکب.

و أیضا الجهل المرکب مرکب من علم و جهل فلو کان العلم الذی هو سلبه سلبا لجزئه الذی هو العلم یلزم سلب الشی‌ء لنفسه و لو کان سلبا لجزئه الذی هو السلب لعاد الشق الأول و هو کون العلم عدم عدمه.

ثم لو قال قائل إنا لا نجعله عبارة عن سلب الجهل بل سلب المادة و لواحقها.

فنقول هذا باطل من وجوه ثلاثة.

أولها أن التجرد عن المادة لا ینسب إلی أحد دون أحد فلا یقال هذا مجرد عن المادة بالنسبة إلی زید دون عمرو کما یقال زید یعقل هذا دون عمرو(1)و لو کان العلم بالشی‌ء عبارة عن تجرده عن المادة لصح أن یقال بدل علم زید بأن العالم حادث تجرد زید بهذا القول.

و ثانیهما أنه لیس علمنا بکون الشی‌ء مجردا عن الوضع و الإشارة علما بکون ذلک الشی‌ء علما بشی‌ء و لو کان معنی العلم بعینه معنی التجرد عن المادة لکان کل


1) التفصیل أن یقال إن العلم لو کان هو التجرد عن المادة فأما بمعنی المعلومیة- فإذا قلنا زید یعلم الشمس دون عمرو یلزم أن یکون الشمس مجردة بالنسبة إلی زید دون عمرو و أما بمعنی العالمیة فیلزم أن یکون زید مجردا بالنسبة إلی الشمس دون عمرو- و أما کون صورة الشمس مجردة فلا یلزم هنا إذ علی هذا القول سلب لا صورة مع أنه علی القول بالصورة التجرد لازم للعلم لا نفسه، س ره

ما علمنا تجرد شی‌ء علمنا کونه علما بشی‌ء و لیس کذلک بل بعد العلم بکون الشی‌ء مجردا عن المواد یجوز الشک لأحد فی کونه علما أو عالما بذاته أو بغیره إلا بعد البرهان و لهذا أقیم البرهان علی أن کل مجرد عقل و عاقل و من الممتنع أن یکون معنی واحد مجهولا و معلوما فی زمان واحد.

و ثالثها ما أشرنا إلیه أولا من أنا نجد من أنفسنا من جهة کوننا عالمین حالة ثبوتیة متمیزة عن سائر أحوال النفس کالإرادة و القدرة و الخوف و الشهوة و الغضب و غیر ذلک فظهر من هذا أن الإدراک للشی‌ء لیس مجرد العدم.

و أما المذهب الثانی و هو کون العلم عبارة عن صورة منطبعة عند العاقل فمندفع أیضا بوجوه ثلاثة.

الأول أنه لو کان التعقل هو حصول صورة فی العاقل لکنا لا نعقل ذواتنا و التالی باطل بالضرورة الوجدانیة فالمقدم مثله وجه اللزوم أن تعقلنا لذواتنا إما أن یکون نفس ذواتنا أو لا بد من حصول صورة أخری من ذاتنا فی ذاتنا و کلا القسمین باطل أما الأول فلأن تعقلنا لذواتنا لو کان(1)نفس ذواتنا لکان من علم ذاتنا علم کوننا عاقلین لذواتنا و کذا من عقل الأشیاء التی هی عاقلة لذاتها لزمه أن عقلها عاقلة لذواتها بل کان عقله إیاها عقل عقلها لذاتها و لیس کذلک و أما الثانی فهو أیضا باطل أما أولا فلأن تلک الصورة لا بد و أن تکون مساویة لذاتنا فیلزم اجتماع المثلین أو کون أحدهما حالا و الآخر محلا مع عدم رجحان أحدهما بالحالیة و


1) یلزم الخلف إذ المفروض أن العلم صورة فکیف یجوز أن یکون علمنا بذاتنا نفس ذاتنا و التفصیل أن هاهنا إشکالین أحدهما أنه مع فرض أن التعقل بصورة کیف یتمشی احتمال أنه بنفس ذاتنا و ثانیهما أن هذا المحذور یرد علی کل من یقول إن علم المجرد بذاته عین ذاته و الجواب أن المراد بالصورة المزیفة ماهیة الشی‌ء التی هو بها هو فکون علمنا بذاتنا نفس ذاتنا لا ینافی الصورة إذ المراد بها ماهیتنا و حینئذ فالملازمة فی قوله من من عقل المجرد عقله عاقلا لذاته ظاهرة إذ الماهیة ممکنة التعقل لکن ما هو ممکن التعقل لیس العلم عینه و ما کان العلم عینه و هو الوجود الحقیقی لیس ممکن التعقل و أما علی المختار فمدفوع إذ الصورة وجود نوری لا یعلم إلا بالحضور، س ره

الآخر بالمحلیة و أما ثانیا فلاستلزام کون شی‌ء واحد جوهرا و عرضا لأن صورة ذاتنا مثل ذاتنا و ذاتنا جوهر مستغنی الوجود عما یقوم به فما یقوم به بعد وجوده بالفعل کان عرضا و أما ثالثا فلأن کل صورة ذهنیة فهی کلیة و لو تخصصت بألف تخصیص فإنه لا یمنع عن الکلیة و احتمال الاشتراک بین کثیرین و نحن نعرف ذاتنا- هویة شخصیة غیر قابلة للاشتراک و لأن کل ما یزید علی ذاتنا فإنا نشیر إلیه بهو و نشیر إلی ذاتنا بأنا فلو کان علمنا بذاتنا بصورة زائدة علینا لکنا مشیرین إلی ذاتنا بهو و التالی باطل بالضرورة فکذا المقدم الوجه الثانی أنه لو کان الإدراک عبارة عن حصول صورة المدرک فلا شک أن هذه الماهیات مقارنة للأجسام الجمادیة مع أن الإدراک غیر حاصل لها فعلمنا أن نفس حصول هذه الماهیات للجوهر لیس هو إدراکه لها لأن نفس الحصول لها لا یختلف فی الحالین فإن من یدرک شیئا أمکنه أن یدرک ذلک الشی‌ء مع ما یقارنه فإن مقارنة صورة السواد و الأین و الکم لشی‌ء لا یمنع عن کون ذلک الشی‌ء مدرکا و إلا لم یتعلق الإدراک بمجموعها و نحن ندرک کثیرا جسما ذا مقدار ذا کیف و أین و وضع و غیر ذلک و لو قالوا إن الإدراک حصول صورة- لما من شأنه الإدراک لکان تفسیرا للشی‌ء بمثله و هو باطل فعلم أن العلم لیس عبارة عن الصورة الحاصلة.

فإن قیل نحن نقول التعقل عبارة عن حضور صورة مجردة عن المادة عند موجود مجرد عن المادة.

فیقال هذا أیضا باطل لأن التعقل حالة ثبوتیة و التجرد عن المادة مفهوم سلبی فیستحیل أن یکون المعنی السلبی داخلا فی حقیقة الأمر الثبوتی الذی هو التعقل لأن الأمر الثبوتی لا یتقوم بالسلبی فبقی أن یقال إن التعقل هو نفس حضور الشی‌ء و ثبوته أو حالة أخری و لکن لا یتحقق تلک الحالة الثبوتیة إلا عند التجرد عن المادة سواء قیل إن تلک الحالة وحدها هی الإدراک أو قیل إن المجموع الحاصل من الحضور و من تلک الحالة هی الإدراک فنقول أما الأول فقد مر بطلانه

و أما الثانی فهو کلام غامض سنرجع إلی کیفیة صدقه أو کذبه نقده أو تزییفه(1)و بالجملة فهو یوجب الاعتراف فی ظاهر الأمر بأنه لیس الإدراک نفس حضور الصورة

و أما المذهب الثالث و هو کون العلم إضافة ما بین العالم و المعلوم

من غیر أن یکون هناک حالة أخری وراءها.

فهو أیضا باطل لما بین فی باب المضاف أن الإضافیات لا استقلال لها فی الوجود- و لا یتحصل إلا عند وجود المتضایفین و نحن کثیرا ما ندرک أشیاء لا وجود لها فی الأعیان و ندرک ذواتنا و لا إضافة بین ذاتنا و ذاتنا إلا بحسب الاعتبار و لو کان علمنا بذاتنا عبارة عن إضافة ذاتنا إلینا لکان العلم منا بذاتنا غیر حاصل إلا عند الاعتبار و المقایسة و لیس کذلک بل نحن دائما عالمون بأنفسنا سواء اعتبر ذلک معتبر أم لا- و اعلم أن القائل بکون العلم إضافة عارضة للمدرک إلی المدرک أعنی الإدراک إنما ذهب إلیه لیندفع عنه بعض الشکوک الموردة علی کون الإدراک صورة و غفل عن استدعاء الإضافة ثبوت المتضایفین فلزمه أن ما لا یکون موجودا فی الخارج یستحیل أن یکون معلوما و لزمه أن لا یکون إدراک ما جهلا البتة لأن الجهل هو کون الصورة العلمیة للحقیقة الخارجیة غیر مطابقة إیاها.

و أما المذهب الرابع و هو الذی اختاره صاحب الملخص

(2)و هو أن العلم عبارة عن کیفیة ذات إضافة.


1) عند تحقیق ما هو المختار أن تلک الحالة هی الوجود النوری للماهیة، س ره

2) إن قلت لا اختصاص بصاحب الملخص بل جم غفیر من الحکماء صرحوا بأن العلم من الکیفیات بل هو قدس سره ینادی فی کتبه بأنه کیف بالحمل الشائع و کونه ذا إضافة واضح. قلت المنسوب إلی صاحب الملخص عنده قدس سره أن یکون مجرد الکیف کالقول بالشبح و ما هو مذهب الحکماء الجمع بین الکیفیة و الصورة بمعنی ماهیة الشی‌ء التی هو بها هو و هو الذی أشار قدس سره إلیه بقوله فی آخر کلامه و إن زعم أنه فی هذا العلم لا یکفی إلخ و قد مر و سیأتی أیضا إشکال محفوظیة الماهیات فی الذهن و کونه کیفیات فتذکر و انتظر، س ره

فهو أیضا فی سخافة شدیدة أما أولا فلأنه یلزم علیه أن یکون علم الباری بذاته- و بغیر ذاته عبارة عن کیفیة زائدة عارضة لذاته القیوم الأحدی تعالی أن یکون صفاته الکمالیة من نوع أضعف المخلوقات.

و أیضا إذا کان علمه کیفیة مضافة کان ذاته تعالی أقدم وجودا من تلک الکیفیة- لاستحالة أن یکون تلک الکیفیة أیضا واجبة الوجود لذاته لاستحالة تعدد الباری- فذاته تعالی لم یکن قبل تلک الکیفیة عالما بشی‌ء من الأشیاء فکانت عالمیته بالأشیاء- مستفادة عن أمر ممکن الوجود معلول له و محال أن یستفیض المعطی لکل کمال- إلی غیره کمالا من الغیر.

أیضا البرهان قائم علی أن علمنا بذاتنا لیس غیر ذاتنا فلو کان العلم کیفا لکان ذاتنا کیفیة و قد ثبت أنها من مقولة الجوهر دون الکیف.

و أیضا نحن نشاهد فی خیالنا جبالا شاهقة و صحاری واسعة و سماء و أرضا و هی کلها جواهر فثبت فی العلم وجود صور الأشیاء التی نعلم بعقلنا أنها لیست بکیفیات فمن زعم أن هذه الصور کیفیات فهو سفسطة لا یلتفت إلیها و إن زعم أن فی العلم لا یکفی وجود صور المعلومات بل لا بد من قیام کیفیة زائدة غیر تلک الصور فعلیة إثبات ذلک بالبرهان.

و أما مذهب شیخ أتباع الرواقیین

ففیه قسم من الحق و قسم من خلاف الحق- أما الحق فهو ما قاله فی علم الجوهر المفارق بذاته من أنه عبارة عن کونه نورا لنفسه و النور هو الوجود فهذا راجع إلی ما اخترناه من کون العلم هو الوجود.

و أما الباطل من مذهبه فهو قوله بأن علم الشی‌ء بما سواه هو إضافته إلیها و هو غیر صحیح(1)لأن العلم ینقسم إلی التصور و التصدیق و الکلی و الجزئی و الإضافة لیست کذلک و یرد علیه أیضا أن الحیوان له إدراکات جزئیة و مذهبه


1) یشبه أن یکون مراده بالإضافة الإضافة الإشراقیة فنفس الوجود المجرد الصوری إضافة و إشراق فلا یرد علیه ما أورده قدس سره، س ره

أن کل مدرک لشی‌ء لا بد و أن یکون نورا لنفسه و کل نور لنفسه عقل بالفعل- فیلزم علیه کون کل حیوان ذا عقل و أیضا من مذهبه أن الأجسام و المقادیر- مدرکة بالعلم الإشراقی الحضوری و کذا ذهب إلی أن کل نفس منا تدرک بدنها بعلم حضوری إضافی و عندنا أن الأجسام المادیة من حیث وجودها المادی المنقسم فی الجهات لا یتعلق بها إدراک و لا شعور لا التعقل و لا غیره(1)

و أما المذهب المختار و هو أن العلم عبارة عن الوجود المجرد عن المادة الوضعیة. فیرد علیه أیضا إشکالات کثیرة
اشارة

فی ظاهر الأمر و لکن کلها مندفعة عند إمعان النظر.

منها أن الصورة الذهنیة إن لم تکن مطابقة للخارج کانت جهلا

و إن کانت مطابقة فلا بد له من أمر فی الخارج و حینئذ لم لا یجوز أن یکون الإدراک حالة نسبیة بین المدرک و بینه و هذا ما ذکره الشارح القدیم للإشارات و أجاب عنه المحقق الطوسی ره فی شرحه لها أن من الصورة ما هی مطابقة للخارج و هی العلم- و منها ما هی غیر مطابقة للخارج و هی الجهل و أما الإضافة فلا یوجد فیها المطابقة و عدمها لامتناع وجودها فی الخارج فلا یکون الإدراک بمعنی الإضافة علما و لا جهلا(2).

أقول ظاهر کلام المعترض یدل علی أن الصورة الذهنیة إن لم تکن مطابقة


1) الألصق الألزم أن یقال و عندکم أنها غواسق لذاتها أو لغیرها و العلم عندکم نور لنفسه و نور لغیره لکن الجواب أنها و إن کانت غواسق إلا أنها باعتبار إشراق نور الأنوار علیها أنوار لغیرها الذی هو نور لنفسه أعنی الغیر الفاعل لا القابلی، س ره

2) بل فی الذهن إلا بنحو الوجود الرابط لأن الإضافة معنی حرفی غیر مستقل بالمفهومیة فلا تصیر موضوعا للمطابقة و عدمها کما مر أنها لیست تصورا و لا تصدیقا و نحوهما، س ره

للخارج کان عنده جهلا بالمعنی العدمی المقابل لمطلق العلم تقابل العدم و القنیة(1)

قلت لثلاثة أوجه الأول ما ذکره بقوله و إلا لم یکن إلخ.

و الثانی أن المرکب علم و قد حمل علی الصورة.

و الثالث أن مقتضی النظم الطبیعی أن یقول المورد إن فی موضع الجهل البسیط- لا شی‌ء وجودی فی الطرفین فلا إضافة و فی موضع تحقق العلم فی ضمن أی أقسامه و لو کان جهلا مرکبا فهناک تحقق الإضافة فلم لا یجوز أن یکون إضافة، س ره

لا بالمعنی الوجودی المقابل لقسم من مطلق العلم تقابل التضاد و هذا من باب المغالطة باشتراک کل من لفظی العلم و الجهل بین المعنیین(2)و إلا لم یکن لما ذکره وجه أصلا بل یؤکد القول بأن العلم هو الصورة فقط فإن الصورة الغیر المطابقة لما فی الخارج إذا تحققت فی الذهن فلا شبهة لأحد فی أنه حینئذ قد تحقق قسم من أقسام مطلق العلم مع أنه لیست هناک إضافة متحققة إلی شی‌ء من الأشیاء الخارجیة فدل علی أن العلم قد یوجد بدون الإضافة فعلم أن طبیعة العلم أمر غیر الإضافة(3).
و منها أن إثبات الصورة إن لزم فإنما یلزم فیما لا یکون موجودا فی الخارج

و أما الأمور الموجودة فی الخارج فیحتمل أن یکون العلم بها مجرد الإضافة إلیها.

و الجواب أن الإدراک و العلم بمعنی واحد یطلق علی أقسام الإدراکات- کالتعقل و التخیل و الإحساس فإذا دلت ماهیته فی بعض الأفراد علی کونه أمرا غیر مضاف قد عرضت له الإضافة علم قطعا أنه لیس من مقولة المضاف أینما کان.


1) إن قلت کیف یحمل علی البسیط و المردد فیه هو الصورة.

2) فإنه توهم أنه إذا تطرق فی هذا المرکب لفظ الجهل تطرق معناه یعنی البسیط، س ره

3) أی هذا لنا لا علینا فکما أن علم المجرد بذاته أحد الدلائل علی بطلان الإضافة فکذا هذا، س ره

و منها أن إدراک السواد لو کان عبارة عن حصوله لشی‌ء فقط لکان الجسم الأسود مدرکا

(1). و الجواب أن مطلق الحصول غیر کاف فی المدرکیة بل حصول صورة مجردة عن المادة الوضعیة(2).

و منها أنه لو کان معنی الإدراک بعینه حصول صورة مجردة

لکنا إذا علمنا موجودا قائما بذاته علمنا کونه عالما من غیر حاجة إلی برهان مستأنف و لکنا إذا علمنا موجودا غیر جسمانی وجدت له صورة السواد قطعنا بکونه عالما به و ما کنا بعد علمنا بأن الله تعالی غیر جسم و لا جسمانی نحتاج إلی برهان فی کونه تعالی هل یعلم ذاته أم لا و هل العلم بذاته عین ذاته أم أمر یزید علی ذاته.

أقول العلم لیس عبارة عن نفس مفهوم الصورة المجردة لأمر حتی یکون إذا تصورنا ذلک المفهوم للشی‌ء جزمنا بحصول العلم له بل العلم عبارة عن نحو وجود أمر مجرد عن المادة و الوجود مما لا یمکن تصوره بالکنه إلا بنفس هویته الموجودة(3)لا بمثال ذهنی له فذلک الوجود لو فرض حصوله فی عقلنا لم نشک حینئذ فی کونه عالما بذاته و عالما بما حضر عند ذاته و لا یحتاج حینئذ إلی برهان.

و منها أنه إذا کان تعقل ذاتنا نفس ذاتنا فعلمنا بعلمنا بذاتنا

و منها أنه إذا کان تعقل ذاتنا نفس ذاتنا(4)فعلمنا بعلمنا بذاتنا إن کان


1) لا یخفی أنه بعد جعل العلم وجودا مجردا عن المادة الوضعیة لا یتوجه علیه هذا و لا سیما بعد ما ذکره عند ذکر اعتراضات القول بأنه الصورة المنطبعة فالأولی حذفه، س ره

2) الصورة متشابهة فلیرد إلی المحکم إذ الصورة إما ماهیة و قد مر تزییفه و إما ماهیة موجودة بوجود نوری و هو المراد، س ره

3) أی إلا بالعلم الحضوری و هو لا یمکن إلا فی علم الشی‌ء بذاته و فی علم الشی‌ء بمعلوله فالعلم بحقیقة الوجود للإنسان یمکن أن یکون من قبیل الأول بالفناء فیه، س ره

4) أی إذا کان العلم وجودا مجردا عن المادة الوضعیة و نفوسنا وجودات مجردة عن المادة فکانت علوما فکان علمنا بذاتنا نفس ذاتنا إلی آخر ما قال فظهر ارتباط الاعتراض بالمذهب، س ره

بعینه علمنا بذاتنا فحینئذ یکون هو أیضا ذاتنا بعینه(1)و هلم جرا فی الترکیبات الغیر المتناهیة(2)و أما أن لا یکون هو علمنا بذاتنا فیلزم منه أن لا یکون(3)أیضا- علمنا بذاتنا نفس ذاتنا و هذا الاعتراض نقله محقق مقاصد الإشارات و ذکر أنه من اعتراضات المسعودی و أجاب عنه بقوله إن علمنا بذاتنا هو ذاتنا بالذات و غیر ذاتنا بنوع من الاعتبار(4)و الشی‌ء الواحد قد یکون له اعتبارات ذهنیة لا ینقطع ما دام المعتبر یعتبره.

أقول هذا الجواب غیر حاسم(5)لمادة الشبهة فالأولی(6)أن یقال علمنا بذاتنا نفس وجود ذاتنا و علمنا بعلمنا بذاتنا لیس هو بعینه وجود ذاتنا بل صورة ذهنیة زائدة علینا لیست هی بعینها هویتنا الشخصیة و لها هویة ذهنیة أخری(7)


1) لأن المتحد مع المتحد مع الشی‌ء متحد مع ذلک الشی‌ء، س ره

2) فیلزم محذوران أحدهما اجتماع البساطة مع الترکیبات الکثیرة و ثانیهما التسلسل و لزومهما علی أصالة الماهیة أوضح إذ کثرة المفاهیم حینئذ کثیرة حقیقیة، س ره

3) لأنه إذا لم یکن علمنا بعلمنا عین علمنا بناء علی أن العلم غیر المعلوم لم یکن علمنا بذاتنا عین ذاتنا لهذا المبنی، س ره

4) فعلمنا بعلمنا و هکذا عین ذاتنا بالذات و غیرها بالاعتبار و کذا کل من العلوم غیر الآخر بالاعتبار فالتسلسل ینقطع بانقطاع اعتبار العقل، س ره

5) لأنه و إن کان حاسما للتسلسل لکن لا یحسم شبهة اجتماع الوحدة و البساطة- مع کثرة ما و ترکیب ما، س ره

6) الظاهر أن مراد المحقق الطوسی ره بکون علمنا بذاتنا هو ذاتنا بالذات أی بالوجود الشخصی لکونه علما حضوریا و بکونه غیر ذاتنا بنوع من الاعتبار اعتبار مفهوم العلم بذاتنا فیکون وجود العلم بالذات عین وجود الذات و مفهوم العلم بالذات غیر وجود الذات فیختلف العلم بالذات و العلم بالعلم بالذات فیعود إلی ما استحسنه المصنف ره من الجواب، ط مد

7) یعنی أن علمنا بعلمنا الحضوری بذاتنا و إن کان وجودا ذاتیا إلا أن علمنا بعلمنا الحصولی بذاتنا غیر ذاتنا کعلمنا الحصولی بأن نفسنا جوهر مجرد مدبر قدیم أو حادث و نحوها و إنما قال فالأولی لأن کلام المحقق تام فی العلم الحضوری، س ره

و کذا علمنا بعلمنا بذلک العلم صورة زائدة علی هویتی العلمین الأولین و هکذا إلی أن ینقطع الاعتبار و التصور و لا یلزم من ذلک اجتماع المثلین فی مرتبة لما مر مرارا من أن الوجود سواء کان عینیا أو ذهنیا لا مثل له و لا صورة علمیة یطابقه بعینه و بهویته فنحن إذا علمنا هویتنا الشخصیة الوجودیة بعلم زائد فذلک العلم عرض قائم بوجودنا و هو أمر مغایر لوجودنا غیر مماثل لنا و کذلک الحال فی العلم بکل علم(1)لأن کل علم هو نحو من الوجود و لا یمکن نیله إلا بنفسه لا بصورة أخری- فالعلم بکل وجود و تشخص لا یمکن إلا بوجه کلی عام.

و منها أنا نعلم أن المبصر هو زید الموجود فی الخارج و القول بأنه مثاله و شبحه یقتضی الشک فی الأولیات.

و أجاب عنه ذلک المحقق بأن المبصر هو زید لا شک و لا نزاع فیه و أما الإبصار فهو حصول مثاله فی آلة المدرک و عدم التمیز بین المدرک و الإدراک منشأ هذا الاعتراض.

أقول الحق عندنا(2)إن ما به الإبصار و المبصر بالحقیقة هو شخص مثالی موجود فی الأعیان لا فی الآلة البصریة کما سنوضحه فی مقامه إن شاء الله تعالی فهذه جمله من مذاهب المنتسبین إلی الحکمة فی باب العلم و ما یرد علی کل منها فالآن نکشف قناع الإجمال عن وجه الحق الذی أومأنا إلیه و نشید قاعدته


1) أی العلم الحصولی بأنه کیف نفسانی و کذا و کذا و بالجملة بماهیته، س ره

2) نظره قدس سره إلی قول المحقق الطوسی فی آلة المدرک و لا خلاف بینهما- فی حصول الشخص المثالی إنما الخلاف بینهما بل بینه و بین القائلین بأن الرؤیة بالانطباع فی موضعین أحدهما أن المبصر بالذات عندهم له قیام حلولی بآلة الإبصار و عند المصنف قدس سره له قیام صدوری بالنفس الناطقة فی مقام النازل و ثانیهما أن المبصر بالذات- صورة فائضة من المبدإ الفیاض عندهم و عنده س صورة فائضة من النفس کما حققه فی مقامه، س ره

فصل (4) فی تحقیق معنی العلم

العلم لیس أمرا سلبیا کالتجرد عن المادة و لا إضافیا بل وجودا و لا کل وجود بل وجودا بالفعل لا بالقوة و لا کل وجود بالفعل بل وجودا خالصا غیر مشوب بالعدم و بقدر خلوصه عن شوب العدم یکون شدة کونه علما و بیان هذا أن المادة الأولی أمر مبهم فی ذاته و هی غیر موجودة بالفعل و إنما یتحصل و یتقوم ذاتا- متحققة بالجسم و لواحقه کالحرکة و ما ینشأ منها(1)و الجسم بما هو جسم لا یکون له وجود خالص عن العدم الخارجی فإن کل جزء مفروض فیه وجوده یقتضی عدم غیره من الأجزاء و عدم الکل فإنه إذا وجد ذلک الجزء کان الکل معدوما و کذا یسلب عنه سائر الأجزاء و لأن الوجود عین الوحدة أو ملازم لها فما لا وحدة له لا وجود له و کذا الحمل و الهوهویة من لوازم الوحدة فما لا هوهویة له فلا وجود


1) محصل ما أفاده ره أن الجواهر الجسمانیة یغیب بعض أجزائها عن بعض ففی وجودها قوة عدمها و ما کان کذلک لم یتم وجوده لذلک بحضور کل جزء للآخر و المجموع للمجموع الکل و من شرط إدراک المدرک بالکسر أن ینال تمام المدرک بالفتح فالجوهر المادی و کذا أعراضه لا یتعلق بها علم و بعبارة أخری الصورة المادیة لا تکون صورة علمیة هذا أقول و لو بنی البیان علی حرکة الجوهر المادی- لکان أوضح فی البیان و سلم من بعض المناقشات اللفظیة و تقریره أن الصورة العلمیة- حاصلة لنا نوعا من الحصول بالضرورة لکن مجرد حصول شی‌ء لشی‌ء لا یوجب العلم لأن الحاصل لو لم یجتمع جمیع أجزاء وجوده له لغاب بعضها عن بعض و المجموع عن المجموع- کما فی الحرکة و الغیبة تنافی العلم لکن الجواهر المادیة و عوارضها متحرکة غیر حاضرة الوجود فالصورة العلمیة سواء کانت صورة جوهر أو عرض حاضرة للعالم و لو لم تکن حاضرة فی نفسها استحال حضورها لغیرها فالصورة العلمیة یجب أن تکون مجردة فی نفسها حاصلة للعالم نوعا من الحصول، ط مد

له لشی‌ء(1)و شی‌ء من أجزاء الجسم المتصل و لو بحسب الوهم لا یحمل علی الجسم- و لا الجسم یحمل علی شی‌ء من تلک الأجزاء مع أنه حاصل الهویة من اتصال تلک الأجزاء و کماله بزیادة ذلک الاتصال فی تمادیه و ما کمال الشی‌ء یوجب زواله- فکیف یکون فی نفسه موجودا مستقلا و بالجملة الجسم حقیقة افتراقیة فی وجودها قوة عدمها(2)و فی عدمها قوة وجودها فوجود کل فرد منه کالذراع مثلا عین عدم فرد آخر أو ضده ففیه قوة زوال نفسه و هذا غایة ضعف الوجود لشی‌ء حیث وجوده یوجب عدمه و هو کالکثرة فی ضعف الوحدة فإن وحدة الکثرة عین کثرتها لشی‌ء و الفرق بین الهیولی الأولی و بین الجسم فی نقص الوجود أن الهیولی بعینها- قوة صرفة لوجود الأشیاء الکثیرة و أما الجسم ففی وجوده قوة عدمه فما هذا شأنه یوجد بتمامه لذاته و ما لا یوجد بتمامه لذاته لا یناله شی‌ء آخر و النیل و الدرک من لوازم العلم فلا علم لأحد بشی‌ء من الجسم و أعراضه اللاحقة إلا بصورة غیر صورتها الوضعیة المادیة التی فی الخارج لأن تلک الصورة بعینها إذا حصلت لشی‌ء- کان ذلک الشی‌ء إما مادتها التی هی محلها أو الأمر الذی یحلها أو الأمر الذی یحل معها فی محلها و حکم الجمیع کحکم الصورة الجسمیة الخارجیة فی أن لا وجود لها لذاتها و لیس لشی‌ء منها عند شی‌ء وجود إلا بحسب أطرافها و نهایاتها و نهایة الشی‌ء خارجة عن ذاته و الإدراک یتعلق بذوات الأشیاء و أجزائها الداخلة فعلم مما ذکرنا أن أصل الوجود لا یکفی فی کون الشی‌ء مدرکا و منالا لشی‌ء یدرکه و یناله ذلک الشی‌ء بل وجودا غیر ذی وضع بالمعنی الذی هو من المقولة فالوجود


1) أی ما لا اتحاد فیه فلا وحدة له فلا وجود له إن قلت الاتصال الوحدانی مساوق للوحدة الشخصیة عندهم فکیف لا یتحقق الحمل و الهویة بین الأجزاء و بینها و بین الکل- و الکل متحدة فی الوجود قلت الاتحاد فی الوجود المعتبر فی الحمل اتحاد فی الأجزاء- لا یکون بینها مباینة فی الوضع و اتحاد أجزاء المتصل فی الوجود لیس کذلک، س ره

2) و لا سیما إذا اعتبر امتداده السیال باعتبار حرکة الجوهریة و حرکاتها العرضیة- فیکون القوة فیه أکثر و العدم أوفر، س ره

القوی الذی لا یصحبه هذه الشوائب العدمیة هو عبارة عن الإدراک فهذا یمکن أن یکون هو المراد بما ذکره القائل سابقا إن التعقل هو المجموع الحاصل من حضور الشی‌ء و حالة أخری له لو کان أراد بتلک الحالة استقلال الوجود و تأکده فی الجملة بأن یکون منقسما و لا ذا وضع حسی واقع فی جهة من جهات العالم الوضعی و هذا حال کل صورة إدراکیة فإنها غیر قابلة للإشارة الوضعیة فإن الصورة التی ینالها الحس لیست بالحقیقة هی التی تسمی بالکیفیات المحسوسة و لا التی تسمی بأوائل الملموسات و هی الحرارة الخارجیة و البرودة الخارجیة القابلة للإشارة الحسیة الوضعیة فإنها محسوسة بالقصد الثانی و بالعرض لا بالقصد الأول و بالذات فإن المحسوس من حیث هو محسوس وجوده فی نفسه بعینه وجوده للجوهر الحاس به- و هذا النحو من الوجود هو محسوسیته کما أن وجود المعقول من حیث هو معقول- و معقولیته و حصوله للجوهر العاقل بعینه شی‌ء واحد فالصورة المحسوسة بالذات- لیس وجودها وجودا ذا وضع یمکن الإشارة إلیها و إن کان من شرائط الإدراک الحسی حصول نسبة وضعیة بین آلة الإدراک و الشی‌ء الذی یؤخذ منه تلک الصورة- و هذه النسبة غیر ثابتة بین تلک الصورة و ما یطابقه و تؤخذ منه و ذلک الشرط غیر محتاج إلیه فی غیر الإدراک الحسی من الإدراکات الخیالیة و الوهمیة و العقلیة و لیس أیضا حصول الصورة الإدراکیة للمشاعر و المشاهد الإدراکیة کحصول الصور الکائنة فی محالها الخارجیة کما سنتلو علیک وجوه الفرق بین الحصولین

فصل (5) فی الفرق بین حضور الصورة الإدراکیة للنفس و بین حصولها فی المادة و ذلک من ثمانیة أوجه-
أولها أن الصورة المادیة متزاحمة متمانعة

أولها أن الصورة المادیة متزاحمة متمانعة(1)فإن المشکل بشکل مخصوص- أو الملون بلون مخصوص یمتنع علیه أن یتشکل بشکل آخر مع الشکل الأول- و لا أن یتلون بلون آخر ما لم یسلب عنه اللون الأول و کذا الحال فی الطعوم- و الروائح و الأصوات المتخالفة المتضادة و أما صورها الإدراکیة فلا تزاحم لها فی الوجود الإدراکی فإن الحس المشترک یدرک الجمیع(2)و یحضرها عنده و کل حس من هذه الحواس الخمسة یمکنه إدراک أنواع مختلفة من جنس محسوسه فالبصر للألوان المتضادة و الذوق للطعوم المتضادة و کذا الکلام فی غیرها فعلم أن الوجود الصوری الإدراکی ضرب آخر من الوجود.

و ثانیها أن الصور المادیة لا یحصل العظیم منها فی المادة الصغیرة

فلا یحصل الجبل فی خردلة و لا یسع البحر فی حوض و هذا بخلاف الوجود الإدراکی فإن


1) أی فی المحل بخلاف صورة النفس فلا تمانع بینها فی المحل فإن النفس مع وحدتها و بساطتها و عدم تقدرها تکون محلا للکل و أما نفس مفاهیم الصور ففیها تمانع فی أی موطن کانت، س ره

2) بناء علی تجرده و علی تجرده یبتنی المعاد الجسمانی فلا مقدار له حتی تکون صورة فی جزء منه و صورة أخری فی جزء آخر منه فالصور الخمس المتخالفة تکون فیه فی آن واحد فیری و یسمع و یلمس حر الهواء أو برده و یفرض فی هذه الحال فی ذائقته مذوق و فی شامته رائحة فحینئذ فیه من کل هذه العوالم الخمسة شی‌ء فی آن واحد فهو أیضا آیة من لا یشغله شأن عن شأن مثل مستعمله و هو النفس بل فیه فی آن واحد بعلاوة الصور الخمس صور متضادة من کل نوع فإن البصر الذی هو جاسوسه و السمع و غیرهما- تقع علی المتضادات دفعة کالبیاض و السواد و الجهر و الهمس و غیرهما، س ره

قبول النفس للعظیم منها و الصغیر متساو فتقدر النفس أن تحضر فی خیالها صورة جمیع السماوات و الأرض و ما بینهما دفعة واحدة من غیر أن یتضیق عنها

کما ورد عن مولانا و سیدنا محمد ص: أن قلب المؤمن أعظم من العرش

و کما قال أبو یزید البسطامی حکایة عن نفسه لو کان العرش و ما حواه فی زاویة من زوایا قلب أبی یزید لما أحس به و السبب فی ذلک أن النفس لا مقدار لها و لا وضع لها(1)و إلا لکانت محدودة بحد خاص و وضع خاص لا تقبل غیره إلا و یزید علیه أو ینقص عنه فبقی منه شی‌ء غیر مدرک لها أو بقی من النفس شی‌ء غیر مدرک له فیکون شی‌ء واحد معلوما و غیر معلوم أو عالما و غیر عالم فی آن واحد و هو محال بالبرهان و الوجدان- فإنا نعلم أن النفس منا شخص واحد إذا أدرک مقدارا عظیما یدرک کله بکلها لا ببعضها إذ لا بعض لها لبساطتها.

و ثالثها أن الکیفیة الضعیفة تنمحی عند حصول الکیفیة القویة فی المادة

بخلاف الصور النفسانیة فإن القوی منها لا یبطل الضعیف عند وروده سیما فی التخیل و التعقل فإن العقل یدرک الضعیف أثر القوی و یتخیل الصغیر بعد العظیم و الأنقص بعد الأشد.

و رابعها أن الکیفیات المادیة یشار إلیها بالحواس و هی واقعة فی جهة من جهات هذا العالم

و لیس کذلک الصور الإدراکیة إذ لا إشارة إلیها و لا وضع لها- بمعنی المقولة و لا جزء منها.

و خامسها أن صورة واحدة مادیة

یمکن أن تکون مدرکة بإدراکات کثیرة- لأشخاص کثیرة بالمعنی المراد من إدراکها فتکون کتابة واحدة یقع علیها أبصار کثیرة أو صوت واحد تسمعه أسماع کثیرة و لیس کذلک وجود الصورة الإدراکیة


1) بمعنی المقولة و لا جزء منها إن قلت الوضع بمعنی جزء المقولة هو الهیئة العارضة للشی‌ء من نسبه بعض أجزائه إلی بعض و لصورة زید الخیالی أعضاء و فیها ترتیب فلأجزائه نسبة قلت لا وضع فیه إنما له العلم بالوضع و قد مر أن الامتداد الذهنی لا یقبل القسمة- حتی إن الخط الذراعی المنصف فی الخیال إیجاد لنصفین آخرین ابتداء فلا جزء له، س ره

فما فی خیالی لا یمکن أن یطلع علیه غیری(1)و ما فی قوة ذوقی لا یمکن أن یذوقه غیری و لذلک قیل النار النفسانیة لا تحرق(2)و حرقة قلب العاشق لا تسخن- و ثلجة صدره لا تبرد و العقل إذا حکم بأن النار محرقة و الماء مبرد لا یحکم بأنها حین ما یکون فی النفس محرقة أو أنه حین ما یکون فیها مبرد بل علی أنها أمور إذا وجدت فی الخارج کانت محرقة أو مبردة و إذا حکم بأن الجوهر قائم بذاته لا یقوم بغیره لا یرید به أن وجوده الذهنی لا یقوم بغیره بل معناه أن ما علمه صورة شی‌ء وجوده لا یقوم بغیره و لا یلزم منه أن لا یقوم صورته المطابقة له بغیرها.

و سادسها أن الصور الکونیة إذا زالت عن موضوعها فلا یمکن استرجاعها

أو استرجاع مثلها إلا باکتساب جدید(3)و تأثیر مستأنف بمثل تلک الأسباب التی حدثت منها أولا بخلاف الصور النفسانیة فإنها إذا زالت بعد حصولها فقد لا یحتاج فی استرجاعها إلی تجشم کسب جدید.

و سابعها أن الصور الکونیة إذا کانت ناقصة الوجود لا یمکن استکمالها

إلا بفاعل غریب أو سبب مباین منفصل کالشجر إذا بلغ إلی مقداره یحتاج إلی أسباب أخر کالماء و الأرض لأجل التغذیة و التنمیة و الحیوان إذا بلغ إلی غایة کماله- و کذا الصور الجمادیة الطبیعیة أو الصناعیة إذا کملت بعد نقصانها إنما کملت بأسباب منفصلة عنها بخلاف الصور النفسانیة کصور النفوس القدسیة(4)التی تکون


1) إلی الصورة العقلیة فإن المعقول من الشی‌ء صرفه و لا میز فی صرف الشی‌ء- فالمعقول من الفرس واحد و لو کان فی ألف عقل، س ره

2) و أیضا و لذلک فکل واحد من أفراد الإنسان عالم تام لا یحتاج فی شی‌ء من أجزاء عالمه إلی ما فی عالم آخر و لکل مؤمن جنة عرضها السموات و الأرض فضلا عن طولها، س ره

3) إذا کانت من الطواری لا من الطبیعیات، ره

4) هذا الفرق مثل بعض الفروق الأخری من باب تحقق الطبیعة بتحقق فرد ما- فالمراد أن النفس القدسیة المؤیدة صورة علمیة فی علم ذاتها و مستکفیة بذاتها و باطن ذاتها فی استکمالها کالنفوس الفلکیة، س ره

فی أول الأمر غیر کاملة لکنها مستکفیة بذاتها فی بلوغها إلی کمالها اللائق بحالها- من غیر حاجة لها إلی مکمل منفصل الذات عنها.

و ثامنها أن الصور الکونیة لا یمکن صدق نقائض مفهوماتها و معانیها علیها

فالنار الخارجیة لا یصدق علیها اللانار و السواد الخارجی لا یصدق علیها أنه لیس بسواد بخلاف النار النفسانیة فإنها لیست بنار بالحمل الشائع الصناعی و الجسم الموجود فی النفس لیس بجسم و کذا حال الکیفیات المحسوسة کالألوان(1)و الأصوات و الطعوم و الروائح کلها یحمل علی أنفسها بالحمل الذاتی و یسلب عن أنفسها بالحمل الصناعی فالحیوان النفسانی حیوان و لیس بحیوان و السر(2)فی ذلک(3)أن ذلک النحو من الوجود الصوری المسلوب عنه النقائص المادیة


1) أی کالکلیات منها و أما الجزئیات منها فیحمل طبائعها علیها بالحمل الشائع- بل المتخیلات بالذات کالمحسوسات بالذات فی ذلک کما سبق منا فی مبحث الوجود الذهنی، س ره

2) و هذا السر أحق بتحقیق المطلب المذکور فی الوجود الذهنی من هذا الکتاب- بل فی جمیع کتبه من أن الجوهر مثلا فی العقل جوهر بالحمل الأولی لا بالحمل الشائع- بل هو به کیف فیلوح من ظاهره أن الجوهر الجنسی و النوعی فی العقل حظه من الجوهر کحظ مفهوم شریک الباری و مفهوم الممتنع من الشرکة و الامتناع و لیس فیه حقیقة الجوهریة و الآن حصحص الحق و سیؤکده عند قوله بل الحق أن الصور العقلیة للجواهر إلخ من أن الجواهر العقلیة فوق الجوهریة لا أنها دون الجوهریة کما أن النفس لیست بجوهر عند من یقول لا ماهیة لها لأنها فوق الجوهریة لا لأنها دونها فتکون عرضا بل هذا المطلب یستمد من ذاک بناء علی اتحاد العاقل و المعقول أو یستمد من مطلب آخر بناء علی أن درک الکلیات- بمشاهدة أرباب الأنواع و هی العقول العرضیة فی الطبقة المتکافئة و العقول لا ماهیة لها عنده- وفاقا للشیخ المتأله شهاب الدین السهروردی، س ره

3) إشارة إلی الفرق بین الوجود الإدراکی و الوجود المادی بحسب حقیقة الأمر- فإن الوجود الإدراکی للماهیة بحسب جلیل النظر هو وجودها ذهنا بحیث لا یترتب علیها آثار وجودها المادی الخارجی فیحمل ما فی الذهن علی ما فی الخارج بالحمل الأولی و یسلب عنه بالحمل الشائع لکن الصورة الإدراکیة بحسب دقیق النظر صورة مجردة خیالیة أو عقلیة هی أعلی و أشرف وجودا من هذا الوجود المادی و لها آثارها المناسبة لمرتبة وجودها و إن لم یکن لها هذه الآثار الخاصة التی للوجود المادی و لذا یتوهم أنها وجود- لا یترتب علیه الآثار فیئول إلی انتزاع المفاهیم و الماهیات و السلب و الإیجاب و إن صحا علی هذا النظر أیضا لکن الحمل من قبل حمل الحقیقة و الرقیقة الذی بین مراتب الشدة و الضعف عند کل تشکیک و سلب الحمل إنما هو بالشائع الصناعی و هو ظاهر، س ره

وجود علی وجه أعلی و أشرف فإثبات هذه المعانی الجسمیة المادیة لها من جهة تحقق مبدإها و أصلها فیها فإن هذه الصور المادیة أصنام و قوالب لتلک الصور المجردة و أما سلب هذه عنها فلأجل أن تلک الصور أجل و أشرف من أن یوجد بهذه الأکوان الدنیة فهذا الحیوان اللحمی المرکب من الأضداد و الصور الدائرة المستحیلة مثال و ظل لذلک الحیوان النفسانی البسیط و إن کان فوقه ما هو أعلی منه و هو الحیوان العقلی البسیط الواحد الجامع مع بساطته لجمیع الأشخاص- و الأصناف المادیة و النفسانیة التی تحته من نوعه و هو مثالها الکلی النوعی و هو الفرس العقلی و هکذا فی کل نوع من أنواع الحیوانات و غیرها کما مر فی مباحث الماهیة و الغرض هاهنا بیان أن الصور المجردة المطابقة لهذه الصور المادیة کیف یصدق علیها نقائض أنفسها علی وجه لا یلزم إشکال التناقض و مبناه تحقیق مسألة الأشد و الأضعف و أن وجود الشی‌ء إذا اشتد یخرج من نوعه إلی نوع(1)آخر أعلی منه مع أن کل اشتداد یکون إمعانا فی نوعه الذی کان فیه- و فی المثل المشهور إن الشی‌ء إذا جاوز حده انعکس إلی ضده و من هذا القبیل استکمالات المادة الواحدة کما الجنین إذا کملت صورته الطبیعیة تصیر صورة نفسانیة ثم عقلیة فیصدق علیها ما کان مسلوبا عنها و یسلب عنها ما کان صادقا علیها


1) مراده ره بالنوع هو مرتبة الوجود و إلا فالصورة الخیالیة و العقلیة عنده ره- یشارکان الفرد المادی فی الماهیة النوعیة، ط مد

فصل (6) فی قولهم أن العلم عرض
أما العلوم الخیالیة و الحسیة

فهی عندنا غیر حالة فی آلة التخیل و آلة الحس- بل إنما یکون تلک الآلات کالمرائی و المظاهر لها لا محال و لا مواضع لها فجواهرها جواهر مجردة عن المواد و أعراضها أعراض قائمة بتلک الجواهر و الکل یقوم بالنفس کقیام الممکنات بالباری جل ذکره.

و أما العلوم العقلیة

فالمشهور أن علومنا العقلیة بالأشیاء عبارة عن ارتسام صورها فی نفوسنا لأن العلم هو المکتسب من صور الموجودات مجردة عن موادها و هی صور جواهر و صور أعراض.

و یرد علیهم فی ذلک شک قوی ذکره الشیخ فی إلهیات الشفاء و هو أن العلم لما وجب أن یکون مطابقا للمعلوم فإذا کان المعلوم ذاتا قائمة بنفسها فالعلم به یکون مطابقا له و داخلا فی نوعه و الداخل فی نوع الشی‌ء لا بد و إن یکون مندرجا معه- تحت جنسه مشاکلا له فی ذلک الجنس لکن الجوهر مقول علی ما تحته قول الجنس فإذا الصورة العقلیة للجوهر لا بد أن یکون جوهرا أیضا مع أن العلم به- من الکیفیات النفسانیة القائمة بالنفس فشی‌ء واحد یکون جوهرا و عرضا و لا شی‌ء من الجوهر بعرض فهذا هو الإشکال المشهور و قد أشرنا إلی کیفیة دفعه فیما مر سابقا و لاحقا لکن الشیخ أجاب عنه بقوله ماهیة الجوهر جوهر بمعنی أنه الموجود فی الأعیان لا فی موضوع و هذه الصفة موجودة لماهیة الجوهر المعقولة فإنها ماهیة- شأنها أن تکون موجودة فی الأعیان لا فی موضوع(1)أی هی معقولة عن أمر وجوده


1) یعنی أن الجوهریة إنما هی بالفعل و یستقیم بسلب الموضوع و لو بالقوة و هذا کما أن الجسم ما یمکن أن یفرض فیه خطوط ثلاثة متقاطعة علی زوایا قوائم أی یکون من شأنه ذلک و یکون فیه المصحح لقبول الخطوط و إن یکن فیه الخطوط بالفعل کما فی الکرة، س ره

فی الأعیان أن لا یکون فی موضوع و أما وجوده فی العقل بهذه الصفة فلیس ذلک فی حده من حیث هو جوهر و الحرکة کذلک ماهیتها أنها کمال ما بالقوة و لیست فی العقل حرکة بهذه الصفة حتی یکون فی العقل کمال ما بالقوة من جهة کذا حتی یصیر ماهیتها محرکة للعقل إلی آخر ما ذکره.

أقول لا یعجبنی هذا الکلام فإن دلائل إثبات الوجود الذهنی للأشیاء لو تمت لدلت علی أن للأشیاء مع جمیع صفاتها و لوازمها و لواحقها و أی معنی لها- بأی وجه کان وجودا آخر سوی هذا الوجود المادی الداثر فکما أن الإنسان مثلا- نحن نتصوره نوعا جوهریا کذلک نتصوره مع قید کونه قائما بذاته بالفعل و عاقلا لذاته مجردا عن المحل و الموضوع فهذا العذر الذی ذکره لا یجری فیه و لو ذکر مثل ما ذکره فی جمیع صفات الماهیات و أجناسها و فصولها فذلک یوجب أن لا یبقی من ماهیة الأشیاء شی‌ء فی الذهن فإن الذی نجعله صورة الحیوان مثلا فی الذهن- إذا لم یکن جوهرا و لا جسما و لا نامیا و لا حساسا و لا متحرکا و لا متحیزا و لا شیئا من مقومات الحیوان و فصوله البعیدة و القریبة و لم یثبت فیه شی‌ء من الحیوانیة- فبما ذا یکون حیوانا أ حیوانیته بأنه بالفعل جوهر جسمانی نام حساس فلیس کذلک- أو بأنه إذا وجد فی الخارج لکان حیوانا.

فنقول ما المراد من هذا الکلام فإن کان المراد منه إمکان أن یوجد تلک الصورة الذهنیة بحسب شخصیتها فی الخارج فلیس کذلک فإن الشخص الموجود فی الذهن الذی عرض له الکلیة و الاشتراک لا یمکن خروجه من العقل و صیرورته بعینه شخصا جسمانیا متخصصا بوضع و إشارة لأن ذلک خلط بین أنحاء الوجودات- و تضییع للحیثیات فإن الشخص العقلی شخصیته لا ینافی العموم و الاشتراک بین کثیرین و الشخص الخارجی ممتنع فیه ذلک و إن کان المراد أنه بحسب ماهیته الموجودة بذلک الوجود العقلی بحیث إذا وجدت فی الخارج کانت جوهرا کذلک- فهی عندهم من مقولة الکیف فلو وجدت فی الخارج لکانت أیضا کیفیة نفسانیة لا جوهرا و لا کما و لا کیفا آخر و لو کان المراد منه أن هذه الماهیة الموجودة فی

الذهن بحیث لو فرضت فرضا مستحیلا أنها صارت موجودة فی الخارج بوجود ماهیة أخری لکانت تلک الماهیة جوهرا أو کذا أو کذا فهذا علی تقدیر التسلیم لم یکن فیه فائدة إذ کل ماهیة فی أی نحو من الوجود کانت یجری فیه ذلک الفرض بالقیاس إلی کل ماهیة فإن ذلک کقولنا لو کان الجوهر عرضا لکان وجوده فی موضوع و لو کان الجسم عقلا لکان بالفعل فی کل ما له من الکمالات و لو کان الممکن واجبا لکان صانعا للعالم.

و أیضا لم یبق فرق بین هذا المذهب و مذهب القائلین بالشبح و المثال و لکانت الصور الموجودة فی النفس کالصور المنقوشة فی الجدران فی کونها إنسانا و فرسا و فیلا و أشجارا و أنهارا لأنها یصدق علیها أنها لو کانت موجودة فی الأعیان لکانت هی تلک الأمور و لکن موجودیتها خارجة عن تلک السطوح ممتنعة بل الحق أن الصور العقلیة للجواهر الموجودة فی الأعیان هی بعینها معانی تلک الحقائق و ذواتها(1)

ُ قرنها بر قرنها رفت ای همام و آن معانی برقرار و بردوام

. و توضیح مطلبه قدس سره أن لکل حقیقة من الحقائق معنی و صورة أی حقیقة و رقیقة- و بعبارة أخری أصلا و فرعا فمعناه و حقیقته و أصله ما هو فی النفس فإن النفس بسیطة الحقیقة بعد الحق تعالی و العقول المفارقة المحضة و کل بسیط الحقیقة جامع لوجودات ما دونه فوجود النفس وجود جامع لوجود الأنواع بنحو أعلی و أبسط فإذا أرادت أن تعرف حقیقة من الحقائق ترجع إلی صفحة ذاتها و ذاتها متصورة بصورة کل حقیقة فتعرفها من ذاتها و مرادی بالصورة ما به الشی‌ء بالفعل و قد سبق أن کل حقیقة فی النفس یصدق علیها نقیضها و یصدق علیها عینها فالسلب باعتبار انتفاء حدودها و نقصاناتها و موجودیتها بوجود واحد بسیط هو وجود ذات النفس بل لا ماهیة للنفس عند هؤلاء و الإثبات باعتبار أن ذلک النحو الأعلی من وجودها أصلها و مبدإها و حقیقتها فقوله و کذا الحیوان المعقول عبارة عن الجسم المعقول إلخ المراد به جامعیة النفس وجوداتها بنحو أعلی و أبسط المصداق لمفاهیمها کما أشار إلیه بقوله علی ذات عقلیة کان أولی و کما قال إن المراد بالجوهریة المعقولة من الجواهر قیام النفس بذاتها المعلومة لها علما حضوریا لا حصولیا و مدار الإشکال علی العلم الحصولی فإن الصورة کیف تکون قائمة بالذات و کیف تکون نامیة حساسة و نحوها و أما علی رأیه من اتحاد العاقل و المعقول فلا إشکال حتی فی التجسم لکونها جامعة واحدة لوجود الجسم کالماهیة و لا لنقصه و لنعم ما قیل- 308

ُ أی نسخة تامة إلهی که توئی وی آئینه جمال شاهی که توئی بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی

، س ره


1) المراد بالمعانی مثل ما فی قولهم عالم المعنی منقسم إلی عالم الربوبیة و عالم العقول 307 و مثل ما فی قول المولوی-

المتأصلة فللجوهر بل للجسم مثلا معنی و صورة محسوسة و صورته المحسوسة هی الجوهر الحسی و صورته المعقولة هی معنی الجوهر و هو المعنی المعقول الذی یدرکه العقل من ذاته أنه موجود لا فی موضوع من غیر أن یحتاج فی تعقله إلی صورة قائمة بالعقل و کذا الحیوان المعقول عبارة عن الجسم المعقول و النامی المعقول و الحساس المعقول فالمعقول من هذه الأمور لا یلزم أن یکون أمورا متخالفة الوجودات(1)و لا معنی تقوم وجوده فی موضوع مستغن عنه فی ذلک النحو من الوجود الکمالی العقلی بل کما یصدق هذه المعانی بأجمعها مع ما یزید علیها علی جسم و تحمل علیه بهوهو و ذلک الجسم الذی هو مصداق هذه المعانی موجود ذو وضع و إشارة و لیس شی‌ء من هذه المعقولات ذا وضع و إشارة فبأن تحمل هذه المعانی العقلیة- علی ذات عقلیة کان أولی فإن صدق معقول علی معقول و اتحاده به فی الوجود العقلی- أولی و ألیق من صدق معقول علی محسوس و اتحاده به فی الوجود الحسی و العجب من أن الشیخ قد أثبت فی أول النمط الرابع من کتاب الإشارات


1) فلا صحة لسلب هذه الحقائق عن هذا الوجود الشامل و هی الوحدة الحقة الظلیة- فإن الوجود الطبیعی منها مع أنه مناط الغیبة و التفرقة تجتمع فیه الحقائق کالإنسان الطبیعی ففیه کمالات الجماد و النبات و الحیوان و غیر ذلک و وجود الشی‌ء لا یلزم أن یکون بنحو الاختصاص فیصدق علی نحو وجود هو حیثیة الإباء عن العدم مفاهیم الوجود و الوحدة- و الهویة و النور و غیر ذلک بل الماهیة و مقوماتها فالکل متحققة بتحقق واحد و الکلی الطبیعی موجود و لو بالواسطة فی العروض فکیف لا یصدق علی هذا الوجود الوسیع- العقلی مفاهیمها أم کیف لا یجتمع معقولاتها المجردة، س ره

أن للحیوان المعقول(1)وجودا فی الحیوان المحسوس و الحیوان المعقول المشترک بین کثیرین لا شک أن وجوده الخاص به غیر قابل للإشارة و التحیز و الوضع و مع ذلک له بحسب المعنی المعقول ارتباط و اتحاد بالحیوان المحسوس لا بأن صورته العقلیة تقوم بالأشخاص الحیوانیة حتی یکون الحیوان العقلی عرضا قائما- بالحیوان الحسی بل هو أولی بالجوهریة و الاستغناء عن الموضوع من هذه الحیوانات الدنیة المستحیلة الکائنة الفاسدة فکذا الحال فی سائر الصور المعقولة لسائر الأنواع الجوهریة و غیرها و الناس إنما وقعوا فی مثل هذه الإشکالات لظنهم أن وجود الصور المعقولة فی النفس کوجود الأعراض فی محالها و أنکروا القول باتحاد العاقل بالمعقول- فلا جرم لا یمکنهم التفصی عن إشکال کون الشی‌ء جوهرا و عرضا عند تعقل النفس للجواهر و غایة ما قالوا فی دفعه أن مفهوم العرض عرضی لما تحته و لا منافاة بین الجوهر و العرض فی الوجود الذهنی إنما المنافاة بینهما بحسب الوجود الخارجی- و ماهیة الجوهر محفوظة حال احتیاجه فی وجوده الذهنی إلی الموضوع الذی هو الذهن إذ یصدق علیه أنه لا یحتاج إلیه فی الوجود الخارجی نعم لا یجوز أن یکون شی‌ء واحد جوهرا و عرضا بالنظر إلی وجود واحد و ذلک لم یلزم من حصول ماهیة الجوهر فی الذهن بل غایة ما لزم أن مفهوم العرض قد عرض لماهیة الجوهر- کما عرض لسائر المقولات و أفرادها فی الذهن و الخارج جمیعا.

و یرد علیه(2)أولا أن العرضیة لیست إلا نحو وجود الأعراض لأن


1) المراد بالحیوان الحیوان النوعی فإن الشیخ ذکر الإنسان و المراد بالمعقول فی کلام الشیخ غیر المعقول فی کلام المصنف قدس سره قبل ذلک إذا أراد الشیخ الکلی الطبیعی و المصنف قدس سره الکلی العقلی و قد حمل المحقق الطوسی قدس سره کلام الشیخ علی الکلی الطبیعی و هذا ظاهر لمن نظر فی أول النمط الرابع و العقلی لا یخلو عن الطبیعی، س ره

2) حاصله أن العرض المطلق من العروض و العروض هو الوجود الرابطی للأعراض المتحصلة التی هی معروضات العرض المطلق و الوجود نفس کون الماهیة و تحققها و حصولها لا ما به یتحصل و لا تفاوت فی هذا بین القول بأصالة الوجود و بین القول باعتباریته فکما یقول القائل بالاعتباریة أن الوجود تحقق الماهیة و کونها بمعنی أنه لیس أمرا ینضم إلی الماهیة و إلا لم یکن وجودا لها بل کان حینئذ وجودها الکون الذی به استتم کونها منضما إلیها و یکون ما فرضت وجودا کالعوارض التی تطرأ علیها بعد شیئیتها الوجودیة کذلک یقول القائل بأصالة الوجود الوجود نفس تحقق الماهیة و لا تحقق لهما بدونه و لا کون و الترکیب بینهما لیس اقترانیا بل اتحادی من باب اتحاد المتحصل و اللامتحصل إذ لو کان لها کون و شیئیة وجودیة بغیر الوجود کان الترکیب اقترانیا فلما لم یکن لها کون و مصداق سوی مصداق الوجود و هی فانیة فیه کان الترکیب اتحادیا و عند هذا ظهر صحة ما ذکره المصنف قدس سره من أن العرضیة لیست من طواری کون الماهیة و تحققها و الأوضح أن یقال إن الوجود و الماهیة کل منهما لا بد أن یلیق بالآخر- و کل وجود خاص لا بد أن لا یطرد ماهیته و لا یرفع الموضوع من البین فالوجود الناعتی یلیق الماهیة العرضیة و الوجود المنعوتی یلیق الماهیة الجوهریة فالجوهریة تساوق القیام بالذات بالفعل، س ره

معناها کون الشی‌ء فی موضوع و الکون فی الموضوع عبارة عن نحو وجود الماهیات العرضیة کماهیة السواد و الحرارة و غیرها و الوجود کما علمت من قبل و إن کان من عوارض الماهیات لکن عروضها بحسب التحلیل العقلی فعرضیتها لیست کعرضیة العوارض الوجودیة التی یمکن تبدلها مع انحفاظ الماهیة فالماهیة الجوهریة کالإنسان مثلا إذا فرض أن وجودها فی نفسها هو وجودها فی الموضوع فلا یمکن زوال هذا الوجود عنها و تبدلها إلی وجود آخر مع انحفاظ ذاته کسائر العرضیات- و بالجملة قیاس عروض الوجود للماهیة إلی عروض سائر اللواحق العرضیة لازمة کانت أو مفارقة قیاس بلا جامع إذ لیس للوجود عروض بالحقیقة للماهیة بل وجود الماهیة لیس إلا نفس صیرورتها خارجا أو عقلا ثم إنه علی تقدیر أن یجوز کون شی‌ء واحد جوهرا بحسب الماهیة عرضا بحسب الذهن لکن یبقی الإشکال حینئذ- فی أنه لما وجب أن یکون العلم بکل مقولة من تلک المقولة کما هم معترفون به

مع أن العلم مطلقا کیفیة نفسانیة عندهم(1)ففی العلم بالجوهر کما یلزم أن یکون شی‌ء واحد جوهرا و عرضا کذلک یلزم لصدق مقولة الکیف علیه کون شی‌ء واحد جوهرا و کیفا و هذا غیر مندفع بما ذکره الشیخ فی الشفاء لأن الاعتذار بأن العرض لیس ذاتیا لما تحته فلا محذور عندهم فی کون الشی‌ء جوهرا بحسب الوجود الخارجی عرضا بحسب الوجود الذهنی غیر جار هاهنا لأن الأجناس العالیة ذاتیات لأنواعها و أفرادها و لا یمکن تبدل الذاتیات فی أنحاء الوجود و إلا لم یکن الذاتی ذاتیا و لم یکن للماهیة الواحدة نحو آخر من الوجود کما هو معنی حصول الأشیاء فی ظرف العلم.

و قال بعض أهل التدقیق کیف یجوز کون شی‌ء واحد جوهرا و عرضا عند من لم یجوز کونه جوهرا و کیفا فإن منشأ المنافاة بین الجوهر و الکیف لیس إلا اعتبار العروض فی أحدهما و اللاعروض فی الآخر و أما عدم اقتضاء القسمة و النسبة فمشترک بین الجوهر و بین الکیف فمن سلم عرضیة ماهیة الجوهر کیف أشکل علیه کونه کیفا.

ثم لو أجیب عن هذا الإشکال و أمثاله بأن معنی الکیف أیضا علی قیاس معنی الجوهر ماهیة شرطها فی وجودها الخارجی أن یکون عرضا غیر قابل للقسمة و النسبة- و کذا حکم الکم و سائر المقولات.

فیرد علیه ما أوردناه سابقا من أنه یلزم حینئذ أن لا یبقی من معانی الماهیات


1) و الحق کما حققناه فی موضع آخر أن العلم لیس کیفا کما علیه المحقق الدوانی- لأنه الوجود المنبسط من النفس علی کل الماهیات التی فی العقل و الوهم و الخیال و الحس المشترک و هو إشراق النفس علی الماهیات المستشرقة بإزاء الوجود المنبسط- علی ماهیات عوالم الجبروت و الملکوت و الناسوت و هو فیض الله تعالی و إضافته الإشراقیة- فکما أن فیض الله المقدس فی کل بحسبه و فی ذاته لا جوهر و لا عرض کذلک إشراق النفس بذاته لا جوهر و لا عرض إلا بتبعیة الماهیات المعلومة لکنه مشرب أعذب من مشرب المحقق الدوانی لأن العلم عنده لیس کیفا لأنه من مقولة المعلوم حقیقة، س ره

و مفهوماتها شی‌ء محفوظ فی الوجودین.

و یرد علیهم أیضا حسبما فهموه من وجود الأشیاء فی العقل أن تلک الصورة الجوهریة التی فی النفس صورة موجودة فی نفس جزئیة و الموجود فی نفس جزئیة- لا یکون إلا موجودا جزئیا واقعا فی الأعیان فإذن الصورة العلمیة التی لماهیة الجوهر- من حیث إنها موجودة فی الذهن له وجود فی العین فهی عرض بل کیف باعتبار وجودها الخارجی فقد لزم کون الشی‌ء الواحد باعتبار وجوده الخارجی جوهرا و کیفا و هو ضروری البطلان فلا مهرب لهم عن هذا الإشکال اللهم إلا أن یقول أحد إنه لا شک أن تلک الماهیة من حیث إنها موجودة فی نفس جزئیة من الموجودات العینیة- و لکنا نعنی بالوجود العینی أن یکون الماهیة بحیث یترتب علیها لوازمها فإن السواد إذا کان موجودا فی العین کان من شأنه قبض البصر و الحرارة العینیة من شأنها التسخین و لکن متی حصلت فی النفس لا یترتب علیها هذه اللوازم فالأول نسمیه وجودا عینیا و الثانی وجودا ذهنیا و الإشکال بعد باق کما لا یخفی فالمصیر إلی ما أومأنا إلیه و لنأخذ فی تشییده

فصل (7) فی بیان أن التعقل عبارة عن اتحاد جوهر العاقل بالمعقول

إن مسألة کون النفس عاقلة لصور الأشیاء المعقولة من أغمض المسائل الحکمیة التی لم ینقح لأحد من علماء الإسلام إلی یومنا هذا و نحن لما رأینا صعوبة هذه المسألة و تأملنا فی إشکال کون العلم بالجوهر جوهرا و عرضا و لم نر فی کتب القوم سیما کتب رئیسهم أبی علی کالشفاء و النجاة و الإشارات و عیون الحکمة و غیرها ما یشفی العلیل و یروی الغلیل بل وجدناه و کل من فی طبقته و أشباحه- و أتباعه کتلمیذه بهمنیار و شیخ أتباع الرواقیین و المحقق الطوسی نصیر الدین و غیرهم من المتأخرین لم یأتوا بعده بشی‌ء یمکن التعویل علیه و إذا کان هذا حال

هؤلاء المعتبرین من الفضلاء فما حال غیر هؤلاء من أصحاب الأوهام و الخیالات و أولی وساوس المقالات و الجدالات فتوجهنا توجها جبلیا إلی مسبب الأسباب- و تضرعنا تضرعا غریزیا إلی مسهل الأمور الصعاب فی فتح هذا الباب إذ کنا قد جربنا مرارا کثیرة سیما فی باب إعلام الخیرات العلمیة و إلهام الحقائق الإلهیة- لمستحقیه و محتاجیه إن عادته الإحسان و الإنعام و سجیته الکرم و الإعلام و شیمته رفع أعلام الهدایة و بسط أنوار الإفاضة فأفاض علینا فی ساعة تسویدی هذا الفصل من خزائن علمه علما جدیدا و فتح علی قلوبنا من أبواب رحمته فتحا مبینا- و ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء و الله ذو الفضل العظیم فنقول امتثالا لقوله تعالی وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ إن صور الأشیاء علی قسمین إحداهما صورة مادیة قوام وجودها بالمادة و الوضع و المکان و غیرها و مثل تلک الصورة لا یمکن أن یکون بحسب هذا الوجود المادی معقولة بالفعل بل و لا محسوسة أیضا کذلک إلا بالعرض- و الأخری صورة مجردة عن المادة و الوضع و المکان تجریدا أما تاما فهی صورة معقولة(1)بالفعل أو ناقصا فهی متخیلة أو محسوسة بالفعل و قد صح عند جمیع الحکماء- أن الصورة المعقولة بالفعل وجودها فی نفسها و وجودها للعاقل شی‌ء واحد من جهة واحدة بلا اختلاف(2)

فقوله ره أن الصورة المعقولة معقولة بالفعل سواء عقلها عاقل من خارج أم لا ممنوع فإن الصورة إذا فرضت معقولة لم نسلم جواز فرضها مقطوع النظر عن عاقلها حتی فی مرتبة هی أعلی من مرتبة وجودها کما لا یمکن ذلک فیما وجوده لغیره أو وجوده فی غیره هذا و أما ما ذکره قدس سره من حدیث التضایف بین العاقل و المعقول- فقد قدمنا فی مباحث الوحدة و الکثرة أن التضایف من أقسام التقابل الذی هو غیریة ذاتیة و ما هذا شأنه لا یتحقق فی شی‌ء واحد من حیث هو واحد و لعلنا سنعود إلی حدیث التضایف فی قولهم إن العقل بالذات عاقل و معقول من غیر اختلاف جهة و لو اعتبارا، ط مد

و کذا المحسوس بما هو محسوس وجود فی نفسه و وجوده للجوهر

1) سیجی‌ء البرهان علیه فی مسألة کون العقل فی نفسه معقولا و عاقلا لنفسه، ط مد

2) قولهم هذا متفرع علی مسألة أن ما وجوده لشی‌ء فوجوده فی نفسه عین وجوده لذلک الشی‌ء فالکلام جار فی جمیع موارد الوجود لغیره کالأعراض بالنسبة إلی موضوعاتها- و الصور المنطبعة بالنسبة إلی المادة و کذا العلة المجردة بالنسبة إلی معلولها و بالعکس بناء علی تحقق العلم الحضوری بین العلة و المعلول و لازم البیان أن لا یخلو فرض ما وجوده لغیره مع قطع النظر عن غیره عن فرض ذلک الشی‌ء الذی وجوده له لأنه یملکه فإن کان هذا الوجود المملوک موجودا لنفسه کان المالک و المملوک المفروضان شیئا واحدا ذا مرتبة واحدة کوجود الجوهر لنفسه و علم النفس المجردة بنفسها و إلا کان الوجود الذی لنفسه موجودا فی مرتبة ما فرض أنه لغیره لتقویمه إیاه من غیر عکس کما هو الحال فی الوجود الرابط بالنسبة إلی المستقل الذی یقومه و یتبین بهذا البیان أن العرض من مراتب وجود الجوهر و أن الترکیب بین المادة و الصورة اتحادی و أن المعلول مرتبة ذاتیة لوجود العلة و أن العلة مرتبة عالیة لوجود المعلول و أما اتحاد العاقل و المعقول بالذات بمعنی کون الوجود المنسوب إلی العاقل و الوجود المنسوب إلی المعقول وجودا واحدا ذا مرتبة واحدة فلا ینتجه هذا البیان.

الحاس شی‌ء واحد بلا اختلاف جهة فإذا کان الأمر هکذا فلو فرض أن المعقول بالفعل أمر وجوده غیر وجود العاقل حتی یکونا ذاتین موجودتین متغایرتین لکل منهما هویة مغایرة للأخری و یکون الارتباط بینهما بمجرد الحالیة و المحلیة کالسواد و الجسم الذی هو محل السواد لکان یلزم حینئذ أن یمکن اعتبار وجود کل منهما مع عزل النظر عن اعتبار صاحبه لأن أقل مراتب الاثنینیة بین شیئین اثنین- أن یکون لکل منهما وجود فی نفسه و إن قطع النظر عن قرینة لکن الحال فی المعقول بالفعل لیس هذا الحال إذ المعقول بالفعل لیس له وجود آخر إلا هذا الوجود الذی هو بذاته معقول لا بشی‌ء آخر و کون الشی‌ء معقولا لا یتصور(1)

قلت معنی کون المعلولیة ذاتیة للمجعول بالذات أنه فی استحقاق حمل المعلولیة لا یحتاج إلی حیثیة تقییدیة لا أنه لا یحتاج إلی الحیثیة التعلیلیة أیضا فالمعلول معلول بالعلة لا بذاته- لا یمکن فرضه بلا علة مغایرة بخلاف المعقول فإنه یعقل بلا عاقل مغایر و بلا علة کما فی الواجب لذاته، س ره

إلا بکون شی‌ء

1) تلخیصه أن المعقول بالذات و بالفعل لا شأن و لا حیثیة له إلا المعقولیة و المعقولیة عین ذاته الوجودیة و أنه معقول و إن فرض عدم جمیع أغیاره لأنه وجود نوری- و علمت أن الوجود النوری علم و معلوم بالذات و أن مصحح انتزاع مفهوم المعقولیة- تحقق العاقلیة لا تتصور بدونها و حینئذ فعزل النظر عن العاقل عزل النظر عن المعقول- فعاقله لا بد أن یکون موجودا بوجوده حتی یکون انتفاء العاقل انتفاء ذات المعقول و وجوده لا انتفاء وصف معقولیته و بقاء وجوده حتی یکون شیئا و معقولا لا معقولا فقط- و یلزم الخلف کما فی صورة کون عاقله مغایرا بالوجود له و أیضا فرضنا أنه معقول و إن انتفی أغیاره و العاقل المغایر من الأغیار المفروض الانتفاء إن قلت هذا منقوض بالمعلول- فإن المجعول بالذات لا شأن له إلا المعلولیة فیلزم علیته لنفسه کما ذکرت و هو باطل.

عاقلا له فلو کان العاقل أمرا مغایرا له لکان هو فی حد نفسه مع قطع النظر عن ذلک العاقل غیر معقول فلم یکن وجوده هذا الوجود العقلی و هو وجود الصورة العقلیة فإن الصورة المعقولة من الشی‌ء المجردة عن المادة سواء کان تجردها- بتجرید مجرد إیاها عن المادة أم بحسب الفطرة فهی معقولة بالفعل أبدا سواء عقلها عاقل من خارج أم لا و لیس حکم هذه المعقولیة کحکم متحرکیة الجسم الذی إذا قطع النظر عن محرکه لم یکن هو فی ذلک الاعتبار متحرکا بل جسما فقط و ذلک لأن وجود الجسم بما هو جسم لیس بعینه وجوده بما هو متحرک و لا کحکم متسخنیة الجسم إذا قطع النظر عن تسخین مسخنة فإنه لم یکن هو متسخنا عند ذلک لأن وجوده بعینه لیس وجود السخونة و لا کذلک حکم المعقول بالفعل فإنه لا یمکن أن یکون إلا معقولا بالفعل لأن ذلک الکون فی نفسه هو بعینه معقولیته- سواء عقله غیره أو لم یعقله فهو معقول الهویة بالفعل من غیر حاجة إلی عاقل آخر عقله فإذن هو عاقل بالفعل کما أنه معقول بالفعل و إلا لزم انفکاک المعقول بالفعل عن العاقل بالفعل و قد مر فی مباحث المضاف أن المتضایفین متکافئان فی الوجود(1)


1) لیس المراد أن العاقل و المعقول لما کانا مضافین و متکافئین فی درجة الوجود کان أحدهما صادقا فی أیة مرتبة یصدق الآخر و من جملة ذلک صدق أحدهما فی مرتبة ذات الآخر حتی یقال إن ذلک ظاهر البطلان لأن الماهیة من حیث هی لیست إلا هی- و کما أن مفهوم أحدهما لا من حیث التحقق لیس فی مرتبة مفهوم الآخر کذلک من حیث التحقق- أی التحقق الذی هو بمعنی تحقق منشإ انتزاعه لیس فی درجة تحقق الآخر بمعنی أن یکون عینه أو جزأه و إن اتفق العینیة کما فی تعقل المجرد لذاته فهو من دلیل آخر فإن التکافؤ الذی هو مقتضی التضایف أن یکون بینهما المعیة بالذات لا التقدم و التأخر کما قالوا لا علیة بین المتضایفین بل مراده قدس سره أنه لا یمکن أن یکون العاقل الذی بإزاء هذا المعقول بالذات ذات النفس التی عندهم مغایرة له و کالظرف له و لها وجود خال عنه لا بالقوة و هو بالفعل و المتضایفان متکافئان قوة و فعلا فالعاقل بالفعل الذی یساوقه و هو نفس المعقول- و لو کان النفس مع المعقول عاقلة کان منشأ العاقلیة نفس المعقول فنفس المعقول هو العاقل و هو المطلوب فهذا بهذا التقریر برهان آخر غیر ما ذکره أولا من المعقول بالفعل لا وجود له إلا الوجود العقلی النوری فهو مع عزل النظر عن الغیر معقول فمع عزل النظر عن الغیر عاقل لذاته إن قلت فی البرهان الأول إذا لم نتمسک بقاعدة التکافؤ فکیف نثبت تحقق العاقل قلنا بقاعدة أن وجود المعقول فی نفسه عین وجوده للعاقل کما ذکرها و هذا غیر قاعدة التضایف المقولی کما أن إثبات المعقولیة بالذات للمعقول بالذات و بالفعل لم یکن إثبات الإضافة المقولیة نعم لا مضایقة فی الإضافة الإشراقیة لأن المعقول إشراق النفس متقوم الوجود بها و هی مقومة وجودا لها، س ره

و فی درجة الوجود أیضا إن کان أحدهما بالفعل کان الآخر بالفعل و إن کان بالقوة کان الآخر بالقوة و إن کان أحدهما ثابتا فی مرتبة من المراتب کان الآخر أیضا ثابتا فیها و إذا علمت الحال فی الصورة المعقولة هکذا و هو أن المعقول منها بعینه هو العاقل فاعلم أن الحال فی الصورة المحسوسة أیضا علی هذا القیاس فإن المحسوس کما وقع التنبیه علیه ینقسم إلی ما هو محسوس بالقوة و إلی ما هو محسوس بالفعل- و المحسوس بالفعل متحد الوجود مع الجوهر الحاس بالفعل و الإحساس لیس کما زعمه العامیون من الحکماء من أن الحس یجرد صورة المحسوس بعینه من مادته- و یصادفها مع عوارضها المکتنفة و الخیال یجردها تجریدا أکثر لما علم من استحالة انتقال المنطبعات بهویاتها من مادة إلی غیرها.

و لا أیضا معنی الإحساس حرکة القوة الحاسة نحو صورة المحسوس الموجودة فی مادته کما زعمه قوم فی باب الإبصار و لا بمجرد إضافه للنفس إلی تلک الصور

المادیة کما زعمه صاحب التلویحات لما مر من أن الإضافة الوضعیة إلی الأجسام- لیست إدراکا لها و الإضافة العلمیة لا یمکن أن یتصور بالقیاس إلی ذوات الأوضاع المادیة بل الإحساس إنما یحصل بأن یفیض من الواهب صورة نوریة إدراکیة یحصل بها الإدراک و الشعور فهی الحاسة بالفعل و المحسوسة بالفعل و أما قبل ذلک فلا حاس و لا محسوس إلا بالقوة و أما وجود صورة فی مادة مخصوصة فهی من المعدات لفیضان تلک الصورة التی هی المحسوسة و الحاسة بالفعل و الکلام فی کون هذه الصورة- حسا و حاسا و محسوسا بعینه کالکلام فی کون الصورة العقلیة عقلا و عاقلا و معقولا قال المعلم الأول فی کتاب أثولوجیا ینبغی أن یعلم أن البصر إنما ینال الأشیاء الخارجة منه و لا ینالها حتی یکون بحیث ما یکون هو هو فیحس حینئذ و یعرفها معرفة صحیحة علی نحو قوته کذلک المرء العقلی إذا ألقی بصره علی الأشیاء العقلیة لم ینلها حتی یکون هو و هی شیئا واحدا إلا أن البصر یقع علی خارج الأشیاء و العقل علی باطن الأشیاء فلذلک یکون توحده معها بوجوه فیکون مع بعضها أشد و أقوی من توحد الحس بالمحسوسات و البصر کلما أطال النظر إلی الشی‌ء المحسوس أضربه حتی یصیره خارجا من الحس لا یحس شیئا فأما البصر العقلی فیکون علی خلاف ذلک انتهی کلامه فبما ذکرناه اندفع إشکالات کثیرة و مفاسد شنیعة ترد علی القول بارتسام صور المعقولات المتباینة الماهیات فی العقل- و کذا ما یرد علی القول بانطباع صور الممکنات فی ذات الباری جل اسمه کما هو المشهور من أتباع المشائین فإن التعقل لو کان بارتسام الصورة العقلیة فی ذات العاقل- یلزم فی علم النفس بالجوهر و بالکم و غیرهما کون شی‌ء واحد مندرجا تحت مقولتین بالذات و فی علم الباری کونه محلا للممکنات و یلزم أمور شنیعة أخری مذکورة فی مواضعها ثم إنهم زعموا أن الجوهر المنفعل العقلی من الإنسان الذی کان عقلا و معقولا بالقوة مما یصادف الصور العقلیة و یدرکها إدراکا عقلیا فنقول تلک القوة الانفعالیة بما ذا أدرکت الصورة العقلیة أ تدرکها بذاتها المعراة عن الصور العقلیات فلیت شعری کیف یدرک ذات عاریة جاهلة غیر مستنیرة بنور عقلی صورة عقلیة

نیرة فی ذاتها معقولة صرفة فإن أدرکها بذاتها فالذات العاریة(1)الجاهلة العامیة العمیاء کیف تدرک صورة علمیة و العین العمیاء کیف تبصر و تری- ف مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ و إن أدرکتها بما استنارت به من صورة عقلیة فکانت تلک الصورة عاقلة بالفعل کما کانت معقولة بالفعل بلا حاجة إلی صورة أخری و إلا لکان الکلام عائدا و یلزم تضاعف الصور إلی غیر النهایة فکان المعقول و العاقل شیئا واحدا بلا اختلاف.

و لیس لقائل أن یقول تلک الصورة واسطة فی کون النفس عاقلة لما سواها- و هی معقولة للنفس بذاتها(2)بمعنی أن ما وراءها مما هی مطابقة إیاها تصیر معقولة للنفس بتلک الصورة.

لأنا نقول لو لم تکن تلک الصورة معقولة للنفس أولا لم یمکن أن یدرک بها غیرها و لیس توسیط تلک الصورة فی إدراک الأشیاء کتوسیط الآلات الصناعیة فی الأعمال البدنیة بل مثالها مثال النور المحسوس فی درک المبصرات حیث یبصر النور أولا و بتوسطه غیره.

علی أنا قد أوضحنا بالبرهان القاطع أن الصورة المعقولة معقولة فی ذاتها لذاتها سواء عقلها غیرها أو لم یعقلها و کذا المحسوس بالفعل لا یمکن فرض وجود


1) یعنی أن الواجد شیئا بالحقیقة من کان واجدا فی ذاته لا من کان واجدا له فی المقام الثانی فإنه فاقد له فی ذاته و وجدانه لیس إلا إضافة مقولیة لا إضافة إشراقیة و ذلک کما أن التحقق مسلوب عن الماهیة بالحقیقة و لو حین وجودها إنما هو ثابت للوجود الذی هو عین التحقق فکذلک العلم بالحقیقة مسلوب عن الذات المعروضة للصور العلمیة إنما هو ثابت لنفس الصور العلمیة کالعلم بمعنی المعلومیة، س ره

2) أی ما سواها و هی الخارجیات إن قلت کیف یکون الخارجیات معقولة بالذات- و هی معقولة بالعرض قلت قد یقال لها المعقول بالذات و المعلوم بالذات بأن المعلوم بالذات ما حضر صورته عند العالم و هذا یصدق علیها و لأن الصور مراءی لحاظها لا الملحوظة بالذات و لیست الصور ما حضرت صورتها عند العالم و إلا لذهبت إلی غیر النهایة، س ره

له لم یکن هو بحسب ذلک الوجود محسوسا فهو محسوس بالفعل و إن قطع النظر عما سواه و لیس وجود الصور الإدراکیة عقلیة کانت أو حسیة للجوهر المدرک کحصول الدار(1)و الأموال و الأولاد لصاحب الدار و المال و الولد فإن شیئا من ذلک الحصول لیس فی الحقیقة حصولا لذات شی‌ء لدی ذات أخری بل إنما ذلک حصول إضافة لها فقط نعم حصول الصورة الجسمانیة الطبیعیة للمادة التی یستکمل بها و یصیر ذاتا متحصلة أخری یشبه هذا الحصول الإدراکی(2)

و لو کان کما ذکره ره امتنع العلم بالأمور التی وجودها لغیرها کالأعراض الجزئیة و الکلیة و کعلم کل من العلة و المعلول بالآخر إذ مرجع کون الأعراض معقولة لنفسها کما اختاره إلی کونها موجودة لنفسها و هو محال و کذا مرجع علم العلة بمعلولها- و بالعکس علی ما اختاره إلی اتحاد وجودی العلة و المعلول و وقوعهما فی مرتبة واحدة و هو محال و علیک بإجادة التأمل فی هذا المقام، ط مد

فکما لیست المادة شیئا من الأشیاء المعینة بالفعل إلا بالصور و لیس لحوق الصور بها لحوق موجود بموجود- بالانتقال من أحد الجانبین إلی الآخر بل بأن یتحول المادة من مرتبة النقص فی

1) إلا أن یکون هذه مراتب وجودک و شئونک، س ره

2) قد عرفت بما قررنا علیه البرهان أن حصول المعقول بالذات لعاقله و حصول الصورة المنطبعة فی المادة و کذا حصول الأعراض لموضوعاتها الجوهریة و بالجملة حصول کل وجود ناعت لمنعوته من باب واحد و أن هذا السنخ من الوجود یقتضی اتحاد الناعت و المنعوت بحسب الوجود بحیث لا یخرج المنعوت الذی له الوجود الناعت عن مراتب الوجود الناعت سواء کان الناعت و المنعوت شیئا واحدا فی مرتبة واحدة کعلم الإنسان بنفسه و معقولیة العقل لذاته أو یکون المنعوت واقعا فی مرتبة من مراتب وجود الناعت کعلم المعلول بذات علته أو بعوارضها و علم العلة بذات معلولها أو عوارضه و لا علم خارجا من هذه الأقسام الثلاثة بناء علی رجوع العلم الحصولی إلی العلم الحضوری و انحصار العلم الحضوری فی الثلاثة و بالجملة مقتضی البرهان اتحاد العاقل و المعقول بمعنی عدم خروج العاقل عن وجود المعقول و لو طولا دون الاتحاد بمعنی کون الوجود المنسوب إلی العاقل- فی مرتبة الوجود المنسوب إلی المعقول کما ذکره قدس سره و بین المعنیین فرق واضح.

نفسها إلی مرتبة الکمال فکذلک حاک النفس(1)

ُ ای برادر تو همن اندیشه‌ای ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای

، س ره

فی صیرورتها عقلا بالفعل بعد کونها عقلا بالقوة و لیس لحوق الصورة العقلیة بها عند ما کانت قوة خیالیة بالفعل عقلا بالقوة کلحوق موجود مباین لموجود مباین کوجود الفرس لنا أو کلحوق عرض

1) و قد حصل لنا من هذا مبدأ برهان علی اتحاد العاقل و المعقول کما استدل إسکندر علیه سیما علی قول المصنف قدس سره و السید السند من أن الترکیب بین المادة و الصورة اتحادی لا انضمامی و هو أن النفس مادة و مدرکاته صورة له و له وحدة جمعیة و المادة و الصورة لهما نحو اتحاد فی ذوات الأوضاع فکیف فی العقلیات بخلاف الموضوع و العرض فإن ترکیبهما اعتباری کما تقرر و لنا براهین أخری علی هذا المطلب العظیم بعد تبیینه أما التبیین فهو أن المراد بالاتحاد هو الاتحاد بحسب الوجود لا المفهوم فإن مفاهیم المعقولات فی أنفسها و مع مفهوم العاقل متغایرة و لکن وجودها واحدة فإذا سمع أن العاقل یتحد بالمعقولات لا بد أن لا یذهب الوهم إلی شیئیات المفاهیم بما هی مفاهیم بل المراد أن وجودها وجوده و إلا لکان العقل مفاهیم صرفة کتقرر الماهیات- الذی یقول به المعتزلة و أیضا ان أرید المعقولات المفصلة المأخوذة مع الوجود فوجودها متحد بظهور العاقل لا بمقام خفائه و إن أرید المعقول البسیط الذی هو العقل البسیط الإجمالی الذی هو خلاف العقل التقصیلی فلا بأس باتحاده بمقام خفائه و بعبارة أخری مرتبة خفاء العاقل و کنه ذاته عین النحو الأعلی من کل معقول بنحو الکثیرة فی الوحدة- و التفصیل فی الإجمال کما أن المعقولات المفصلة مقام الوحدة فی الکثرة و الإجمال فی التفصیل للعاقل و المصنف قدس سره لم یرد إلا هذا إذ لو لم یقل بالمرتبتین لزمه الطریقة المنسوبة إلی ذوق المتألهین فی الموجودات الخارجیة و هی وحده الوجود و کثرة الموجود لتطابق العوالم و هو قدس سره متحاش عنها و أما البراهین فمنها أن المعقول مجرد و کل مجرد عاقل لذاته إن قلت المجرد القائم بذاته عاقل لذاته و المعقول قائم بالغیر کالنفس قلت قیام المعقولات بالغیر باطل فإن کلیات الجواهر جواهر و الذاتی لا یختلف و لا یتخلف و القیام الحلولی فی الصور الخیالیة باطل علی التحقیق فکیف فی الصور العقلیة و منها أنه قد مر أن إدراک الکلیات مشاهدة العقول من الطبقة المتکافئة- و القدماء أیضا قالوا إیاها یتلقی العقل عند إدراکه للکلیات و الحدود و البراهین تنحو نحو هذه و للنفس إضافة شهودیة إشراقیة إلیها و کل مجرد عاقل و منها أن مبدأ الاشتقاق هو المصداق الحقیقی للمشتق فالعلم هو العالم کما أن الوجود هو الموجود الحقیقی و البیاض هو الأبیض الحقیقی و هکذا و الحکماء قالوا النفس تقابل العقل و مع ذلک تسمی عقلا باعتبار المعقول فإنه عقل فالنفس تسمی عقلا بالقوة حیث کان المعقول بالقوة و عقلا بالفعل حیث صار المعقول بالفعل فهو عقل أی عاقل و منها أن النفس باعتبار مقامه الشامخ و باطن ذاته فیاض المعقولات المفصلة علی النفس و مفیض الوجود و معطی الکمال لیس فاقدا له بل واجد إیاه بنحو أعلی و هذه مقدمة برهانیة بل یمکن ادعاء البداهة فیها- و هذا یثبت المطلوب سواء کان فیاض العقول التفصیلیة هو العقل البسیط الذی هو الملکة- أو باطن ذات النفس أو العقل الفعال و منها أن الخارج و الذهن عالمان متطابقان کتوأمین یرتضعان من ثدی واحد بلبن واحد فإذا قلت زید فی الخارج فهو عین مرتبة من مراتب الخارج إذ الخارج کالمکان و الخارجی کالمتمکن فکذلک الذهنی عین مرتبة من مراتب الذهن أی النفس و مشاعرها إذ لیس الذهن ظرفا للذهنی فهذه ستة براهین علی هذا المذهب- و قد أیدته الأذواق 321 و نعم ما قال المولوی-

لمعروض جوهری مستغنی القوام فی وجوده عن ذلک العرض(1)إذ لیس الحاصل فی تلک الحصولات إلا وجود إضافات لا یستکمل بها شی‌ء و حصول الصورة الإدراکیة للجوهر الدراک أقوی فی التحصیل و التکمیل له من الصور الطبیعیة فی تحصیل المادة و تنویعها و سنعود من بعد إلی دفع الشکوک التی لأجلها قد تحاشی القوم- کالشیخ الرئیس و أتباعه من القول باتحاد العقل بالمعقول علی وجه لم یبق لأهل البصیرة مجال شک و اضطراب فی هذا المطلب بتوفیق الله العظیم

فصل (8) فی تأکید القول باتحاد العاقل بالمعقول
[أدلة المانعین لذلک]

اعلم أن الشیخ الرئیس فی أکثر کتبه نص علی إبطال القول باتحاد العاقل بالمعقول و أصر علی إبطال ذلک القوم غایة الإصرار و استبعد ذلک غایة الاستبعاد


1) هذا بناء علی ما ذهب إلیه الجمهور أن وجود الأعراض مباینة لوجود موضوعاتها منفکة عنه و أما بناء علی ما هو الحق من کون وجودها من مراتب وجود موضوعاتها- کما صرح به فی بعض ما استدل به علی الحرکة الجوهریة فالمسألة من نظائر مسألة اتحاد العاقل و المعقول، ط مد

و نحن نذکر فی هذا الفصل ما ذکره فی بطلان هذا القول من استدلالاته و احتجاجاته علی ذلک و تشنیعاته علی القائلین بالاتحاد بین العقل و العاقل ثم نأخذ فی التفصی عن إشکالاته و الجواب عن احتجاجاته فلقد قال فی کتاب الإشارات إن قوما من المتصدرین یقع عندهم أن الجوهر العاقل إذا عقل صورة عقلیة صار هو هو فلنفرض الجوهر العاقل عقل آ و کان هو علی قولهم بعینه المعقول من آ فهل هو حینئذ کما کان عند ما لم یعقل آ أو بطل منه ذلک فإن کان کما کان فسواء عقل آ أو لم یعقلها و إن کان بطل منه ذلک أبطل علی أنه حال له و الذات باقیة فهو کسائر الاستحالات لیس علی ما یقولون و إن کان علی أنه ذاته فقد بطل ذاته و حدث شی‌ء آخر لیس أنه صار شیئا آخر علی أنک إن تأملت هذا أیضا علمت أنه یقتضی هیولی مشترکة و تجدد مرکب لا بسیط.

و قال أیضا زیادة تنبیه و أیضا إذا عقل آ ثم عقل ب أ یکون کما کان عند ما عقل آ حتی یکون سواء عقل ب أو لم یعقلها أو یصیر شیئا آخر و یلزم منه ما تقدم ذکره.

و قال فیه أیضا و کان لهم رجل یعرف بفرفوریوس عمل فی العقل و المعقولات کتابا یثنی علیه المشاءون و هو حشف کله و هم یعلمون من أنفسهم أنهم لا یفهمونه- و لا فرفوریوس نفسه و قد ناقضه من أهل زمانه رجل و ناقض هو ذلک المناقض بما هو أسقط من الأول ثم ذکر دلیلا عاما علی نفی الاتحاد بین شیئین مطلقا و قال اعلم أن قول القائل إن شیئا ما یصیر شیئا آخر لا علی سبیل الاستحالة من حال إلی حال و لا علی سبیل الترکیب مع شی‌ء آخر لیحدث عنهما شی‌ء ثالث بل علی أنه کان شیئا واحدا فصار واحدا آخر قول شعری غیر معقول فإنه إن کان کل واحد

من الأمرین موجودا فهما اثنان متمیزان و إن کان أحدهما غیر موجود فقد بطل الذی کان موجودا.

و قال فی الفصل السادس من المقالة الخامسة من الفن السادس فی علم النفس من طبیعیات الشفاء و ما یقال من أن ذات النفس تصیر هی المعقولات فهو من جملة ما یستحیل عندی فإنی لست أفهم قولهم إن یصیر شی‌ء شیئا آخر و لا أعقل أن ذلک کیف یکون فإن کان بأن یخلع صورة ثم یلبس صورة أخری و یکون هو مع الصورة الأولی شیئا- و مع الصورة الأخری شیئا آخر فلم یصر بالحقیقة الشی‌ء الأول الشی‌ء الثانی بل الشی‌ء الأول قد بطل و إنما بقی موضوعه أو جزء منه و إن کان لیس کذلک فلننظر کیف یکون فنقول إذا صار الشی‌ء شیئا فأما أن یکون إذ هو قد صار ذلک الشی‌ء- موجودا أو معدوما فإن کان موجودا و الثانی الآخر أما أن یکون موجودا أیضا أو معدوما فإن کان موجودا فهما موجودان لا موجود واحد و إن کان معدوما فقد صار هذا الموجود شیئا معدوما لا شیئا آخر موجودا و هذا غیر معقول و إن کان الأول قد عدم فما صار شیئا آخر بل عدم هو و حصل شی‌ء فالنفس کیف یصیر صور الأشیاء و أکثر ما هو بین الناس فی هذا هو الذی صنف لهم إیساغوجی و کان حریصا علی أن یتکلم بأقوال مخیلة شعریة صوفیة یقتصر منها لنفسه و لغیره علی التخیل و یدل أهل التمیز فی ذلک کتبه فی العقل و المعقولات و کتبه فی النفس نعم إن صور الأشیاء یحل النفس- و یحلیه و یزینه و یکون النفس کالمکان لها بتوسط العقل الهیولانی و لو کانت النفس- صارت صورة شی‌ء من الموجودات بالفعل و الصورة هی الفعل و هی بذاتها فعل و لیس فی ذات الصورة قوة قبول شی‌ء(1)إنما قوة القبول فی القابل للشی‌ء وجب أن یکون


1) و لو کان فیها قوة قبول صورة أخری لزم الانقلاب المستحیل و لم یحتج إلی المادة المشترکة و لم تکن الفعلیات متعاندة و التوالی باطلة فکذا المقدم أقول ما ذکره منقوض بالوجود المنبسط الذی هو فعل الواجب تعالی و فیضه المقدس و أمره الواحد کما قال وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ فإنه مع وحدته متحد بالماهیات المختلفة الإمکانیة و لیس فی ماهیة إمکانیه کالإنسان قوة قبول ماهیة أخری کالفرس و لا تنقلب ماهیة إلی ماهیة و السر أن الوجود المنبسط لیس له وحدة محدودة إذ له مراتب متفاوتة بالأشد و الأضعف و غیرهما و کذلک النفس الناطقة إذ لهما وحدة حقة ظلیة أَ لَمْ تَرَ إِلی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَ و إن قال الشیخ إن کل وجود متحد بماهیه مباین لوجود آخر متحد بماهیه أخری و یکون تباین الوجودات حینئذ- بتمام ذواتها البسیطة إذ لا ترکیب فیها کما مر غیر مرة لزم محذورات کثیرة منها شبهة ابن کمونة و حینئذ یتبین شناعة البینونة و لا یبقی توحید کما لا یخفی و لهذا أول بأن الحکم بالبینونة علی الوجودات باعتبار ما اتحد بها من الماهیات لا بالذات، س ره

النفس حینئذ لا قوة لها علی قبول صورة أخری و أمر آخر و قد نراها تقبل صورة أخری غیر تلک الصورة فإن کان ذلک الغیر أیضا لا یخالف هذه الصورة فهو من العجائب- فیکون القبول و اللاقبول واحدا و إن کان یخالفه فیکون النفس لا محالة هی الصورة المعقولة قد صارت غیر ذاتها و لیس من هذا شی‌ء بل النفس هی العاقلة و العقل إنما نعنی به قوتها التی بها تعقل أو نعنی به صورة هذه المعقولات فی نفسها و لأنها فی النفس تکون معقولة فلا یکون العقل و العاقل و المعقول شیئا واحدا فی أنفسنا نعم هذا فی شی‌ء آخر یمکن أن یکون علی ما سنلمحه فی موضعه و کذلک العقل الهیولانی- إن عنی به مطلق الاستعداد للنفس و هی باقیة فینا أبدا ما دمنا فی البدن و إن عنی بحسب شی‌ء شی‌ء فإن الاستعداد یبطل مع وجود الفعل انتهی قوله بألفاظه

[مقدمة الجواب]

أقول و الذی یجب أن یعلم أولا قبل الخوض فی دفع ما ذکره الشیخ فی نفی الاتحاد بین الأمرین عاما و بین العاقل و المعقول خاصا أمران.

أحدهما أن الوجود فی کل شی‌ء هو الأصل فی الموجودیة و هو مبدأ شخصیته و منشأ ماهیته و أن الوجود مما یشتد و یضعف و یکمل و ینقص و الشخص هو هو- أ لا تری أن الإنسان من مبدإ کونه جنینا بل نطفة إلی غایة کونه عاقلا و معقولا جرت علیه الأطوار و تبدلت علیه النشآت مع بقاء نحو وجوده و شخصیته.

و ثانیهما أن الاتحاد یتصور علی وجوه ثلاثة- الأول أن یتحد موجود بموجود بأن یصیر الوجودان لشیئین وجودا واحدا

و هذا لا شک فی استحالته لما ذکره الشیخ من دلائل نفی الاتحاد.

و الثانی أن یصیر مفهوم من المفهومات أو ماهیة من الماهیات عین مفهوم آخر- مغایر له أو ماهیة أخری مغایرة لها بحیث یصیر هو هو أو هی هی حملا ذاتیا أولیا و هذا أیضا لا شک فی استحالته فإن المفهومات المغایرة لا یمکن أن تصیر مفهوما واحدا- أو یصیر بعضها بعضا بحسب المفهوم ضرورة أن کل معنی غیر المعنی الآخر من حیث المعنی مثلا مفهوم العاقل محال أن یصیر عین مفهوم المعقول نعم یمکن أن یکون وجود واحد بسیط یصدق علیه أنه عاقل و یصدق علیه أنه معقول حتی یکون الوجود واحدا- و المعانی متغایرة لا تغایرا یوجب تکثر الجهات الوجودیة.

و الثالث صیرورة موجود بحیث یصدق علیه مفهوم عقلی و ماهیة کلیة بعد ما لم یکن صادقا علیه أولا لاستکمال وقع له فی وجوده(1)و هذا مما لیس بمستحیل بل هو واقع فإن جمیع المعانی المعقولة التی وجدت متفرقة فی الجماد و النبات و الحیوان- یوجد مجتمعة فی الإنسان الواحد.

لا یقال هذه المعانی الحیوانیة و النباتیة و الجمادیة إنما وجدت فی الإنسان- بحسب کثرة قواه لا بحسب قوة واحدة.

لأنا نقول بل بحسب صورة ذاته المتضمنة لقواه فإن جمیع قوی الإنسان المدرکة و المحرکة یفیض علی مادة البدن و مواضع الأعضاء عن مبدإ واحد بسیط هو نفسه و ذاته الحقیقیة و تلک القوی کلها فروع ذلک الأصل و هو حس الحواس


1) و ذلک فی الجوهر المجرد النفسی لإعداد حرکات فکریة و إلقاء خواطر ربانیة و ملکیة کإشراقات العقل الفعال فإذا عقل الوجود المطلق البسیط المبسوط تحول وجوده إلیه و کذا إذا عقل أنه الحیاة الساریة و النور المنبسط و أنه العلم و الإرادة و العشق فی غیرها لست أقول یتحول إلی بوجودها النفسی الذاتی بل إلی بوجودها الرابطی و إشراقها العقلی بعد أو قرب و لا أقول باتحاد مفهوم النفس بمفاهیمها بل أقول وجودها متحد بوجود النفس و الوجودات المتحول ثابتة فی صقع العقل الفعال و النفس تترقی و تتحد بها لإعداد ذکرناه، س ره

و عامل الأعمال کما أن العقل البسیط الذی أثبته الحکماء هو أصل المعقولات المفصلة- و سینکشف لک فی هذا الکتاب أن العقل الفعال فی أنفسنا هو کل الموجودات بمعنی أن ذاته بذاته مصداق حمل جمیع المعانی الکلیة التی تکون موجودة فی صور المکونات التی فی العالم و بالجملة فکون وجود أو موجود واحد هو بصدد الاستکمال بحیث یصدق علیه و یحمل علی ذاته بذاته معنی من المعانی لم یکن صادقا محمولا علی ذاته لیس بمستنکر کما قیل لیس من الله بمستنکر أن یجمع العالم فی واحد.

[الجواب عن الأدلة]

إذا تقرر هذا فلنرجع إلی الجواب عن احتجاجات الشیخ أما دلیله العام المذکور فی الإشارات فقوله إن کان کل واحد من الأمرین موجودا فهما اثنان متمیزان.

قلنا إن هذا غیر مسلم لجواز أن یکون مفهومات متعددة بحسب المعنی- موجودة بوجود واحد فإن الحیوان و الناطق معنیان متغایران یمکن انفکاک أحدهما عن الآخر و هما مع ذلک موجودان بوجود واحد فی الإنسان و کذا دلیله العام المذکور فی الشفاء فإن قوله إذا صار الشی‌ء شیئا آخر فإما أن یکون إذ هو قد صار ذلک الشی‌ء موجودا أو معدوما إلخ قلنا نختار أنه یکون موجودا و قوله فإن کان موجودا فالثانی الآخر إما أن یکون أیضا موجودا أو معدوما قلنا نختار أنه أیضا یکون حینئذ موجودا قوله فهما موجودان لا موجود واحد قلنا بل هما موجودان بوجود واحد و لا استحالة فی کون معانی متغایرة موجودة بوجود واحد و السند ما مر و لو کان یجب أن یکون لکل معنی وجود واحد حتی یستحیل کون معانی متغایرة لها وجود واحد فکیف یکون النفس الإنسانیة مع بساطته جوهرا موجودا- عالما قادرا محرکا سمیعا بصیرا حیا بل الذات الأحدیة الواجبیة التی هی مصداق جمیع المعانی الکمالیة و الصفات الحسنی الإلهیة بوجود واحد بسیط لا اختلاف حیثیة فیه بوجه من الوجوه أصلا.

و أما حجتاه الخاصتان بالعاقل و المعقول فالذی ذکره فی الإشارات من قوله- فلنفرض الجوهر العاقل عقل آ و کان هو علی قولهم بعینه المعقول من آ فهل

هو حینئذ کما کان عند ما لم یعقل آ أو بطل منه ذلک.

قلنا نختار أنه لم یبطل کونه حینئذ عند ما عقل آ و اتحد به إلا ما هو من باب القصور و النقص کالصبی إذا صار رجلا فإنه لم یزل منه شی‌ء إلا ما هو أمر عدمی- کما اعترف به الشیخ فی فصل من إلهیات الشفاء عند ما یبین أقسام کون الشی‌ء من شی‌ء- حیث قال هناک إن کون الشی‌ء من الشی‌ء علی وجهین أحدهما بمعنی أن یکون الأول إنما هو ما هو بأنه بالطبع یتحرک إلی الاستکمال بالثانی کالصبی إنما هو صبی لأنه فی طریق السلوک إلی الرجلیة مثلا فإذا صار رجلا لم یفسد و لکنه استکمل لأنه لم یزل عنه أمر جوهری و لا أیضا أمر عرضی إلا ما یتعلق بالنقص و بکونه بالقوة بعد ما إذا قیس إلی الکمال الآخر و الثانی بأن یکون الأول لیس طباعه أنه یتحرک إلی الثانی و إن کان یلزمه الاستعداد لقبول صورته لا من جهة ماهیته و لکن من جهة حامل ماهیته و إذا کان منه الثانی لم یکن من جوهره الذی بالفعل إلا بمعنی بعد و لکن کان من جزء جوهره و هو الجزء الذی یقارن القوة مثل الماء إنما یصیر هواء بأن یخلع عن هیولاه صورة المائیة و یحصل لها صورة الهوائیة و القسم الأول کما لا یخفی علیک یحصل فیه الجوهر الذی للأول بعینه فی الثانی و القسم الثانی لا یحصل الذی فی الأول بعینه للثانی بل جزء منه و یفسد ذلک الجوهر هذا کلامه بعینه و هو صریح فی أن کون الشی‌ء من شی‌ء قد یکون بحیث قد صار الشی‌ء الأول بعینه متحدا بالثانی و هو هو کما کان مع أمر زائد متحد معه فکیف ینکر هاهنا ما هو من قبیل القسم الأول من قسمی کون الشی‌ء من الشی‌ء قوله فإن کان کما کان فسواء عقل آ أو لم یعقلها قلنا لیس الأمر کما زعمه فإن ذلک إنما یلزم لو لم یصر ذاته بعینها مصداقا لمعنی کمالی لم یکن قبل هذا التعقل و العجب من الشیخ مع عظم شأنه و قدره حیث حکم بأن النفس الإنسانیة- من مبدإ کونها بالقوة فی کل إدراک حتی الإحساس و التخیل إلی غایة کونها عاقلا بالفعل فی أکثر المعقولات بل فی کلها کما هو شأن العقل البسیط لم یصر بحیث یصدق علی ذاتها بذاتها شی‌ء من الأشیاء التی لم یکن صادقا علیها فی أوائل

الفطرة حتی کانت نفوس الأنبیاء ع و نفوس المجانین و الأطفال بل الأجنة فی بطون الأمهات فی درجة واحدة من تجوهر الذات الإنسانیة و حقیقتها و إنما الاختلاف فی عوارض غریبة لاحقة للوجود الذی لها نعم لو قیل(1)إن هذه الکمالات الوجودیة- کأصل الوجود مفهوماتها غیر مفهوم الإنسانیة و ماهیتها فذلک کما قیل بشرط أن یعلم أن زیادة الوجود علی الماهیة کما ذکر مرارا لیست إلا بحسب التصور و المفهوم لا بحسب الحقیقة و الکون فإن الوجود هو الأصل فی التحقق و الماهیة تابعة له و قوله و إن کان بطل منه ذلک أبطل علی أنه حال له و الذات باقیة فهو کسائر الاستحالات لیس علی ما یقولون قلنا لم یبطل منه شی‌ء من مقوماته و لا من وجود ذاته إلا ما یتعلق بالنقص و العدم بأنه کان ناقص الجوهر فاشتد فی تجوهره و لیس هذا کسائر الاستحالات التی یقع فیها الانتقال من صفة وجودیة إلی ما یعانده کالماء إذا صار هواء و البارد إذا صار حارا و قوله و إن کان علی أنه ذاته فقد بطل ذاته و حدث شی‌ء آخر لیس أنه صار شیئا آخر علی أنک إن تأملت هذا أیضا علمت أنه یقتضی هیولی مشترکة و تجدد مرکب لا بسیط.

قلنا قد مر أن الذی قد بطل کان أمرا عدمیا من قبیل القوة و الاستعداد- علی أن لنا أن نقول کما حققناه فی معنی کون الحرکة فی مقولة و أن أی المقولات یقع فیها الحرکة من إثبات فرد تدریجی الوجود لمقولة الکیف و الکم(2)


1) یفرق بین الذات وجودا و الذات ماهیة فیقال إن هذه الکمالات زائدة علی ذاتها ماهیة لا علی ذاتها الوجودیة کما یقال فی العقول المفارقة إن کمالاتها کعلمها و إرادتها و قدرتها و غیر ذلک عین ذاتها أی وجودا إذ لا حالة منتظرة لها و زائدة علی ذاتها أی ماهیة لا وجودا إذ الماهیة من حیث هی أینما کانت لیست إلا هی، س ره

2) هو الفرد المتصل الذی من مبدإ الحرکة إلی منتهاها فإن للمقولة التی فیها الحرکة ثلاثة أصناف من الأفراد أحدها هذا و هو تدریجی زمانی من السکون إلی السکون- و الثانی أفراد زمانیة هی أبعاض ما فیه الحرکة المنقسم إلیها قسمة وهمیة و الثالث أفراد آنیة و هی التی یقال إن للمتحرک فی کل آن من آنات زمان الحرکة فرد غیر الفرد الذی فی آن القبل و غیر الفرد الذی فی آن البعد و معلوم أن الصنف الأول هو الفرد الواحد- الذی فی عین وحدته ذو مراتب متفاوتة بالکمال و النقص فی الوجود و یصدق علیه مفاهیم مختلفة، س ره

بل الجوهر أیضا یجوز أن یکون ذات الشی‌ء بحیث یتجدد و یتطور فی نفس ذاته من غیر أن یبطل ذاتا و وجودا و یحدث شی‌ء آخر منفصل الوجود و الذات عنه بل کاشتداد الحرارة فی نفسها فإن ذات الحرارة لو کانت فی کل آن من الآنات المفروضة فی زمان حرکته الاشتدادیة موجودا بوجود آخر یلزم منه تتالی الآنات و ترکب المسافة و الحرکة من الغیر المنقسمات و هو محال قد علمت استحالته فی مباحث الجزء فلا محالة لتلک الحرارة الاشتدادیة وجود واحد مستمر و له فی کل جزء من أجزاء ذلک الزمان نوع آخر من الحرارة کما هو مذهبهم من أن مراتب الحرارة أنواع متخالفة کما بیناه و مع ذلک کلها موجودة بوجود واحد تدریجی فلیس بمحال کون معان مختلفة متحدة فی الوجود بمعنی أنها منتزعة مفهوما عن موجود واحد کما کانت منتزعة مفهوما عن موجودات کثیرة إنما المحال اتحاد حرارة أخری بالفعل مع حرارة أخری بالفعل و کذا صیرورة ذاتین موجودتین ذاتا واحدة موجودة لأن کل وجود بالفعل له تعین خاص بالفعل و مع محال أن یصیر هذا التعین بعینه ذلک التعین بعینه و کذا کل ماهیة لها حد خاص و مفهوم محصل یمتنع أن یصیر ماهیة أخری لها حد آخر و مفهوم محصل آخر لامتناع أن یحمل علی مفهوم الإنسان- مفهوم الفرس حملا ذاتیا أولیا کیف و کل ماهیة من حیث هی لیست إلا هی- و أما کون الماهیات المتعددة بحسب المعنی و المفهوم موجودة بوجود واحد فلیس ذلک مما یمتنع عند العقل کلیا إلا ما ساق إلیه البرهان فی بعض الماهیات کماهیة الواجب و الممکن و القوة و الفعل و الجوهر و العرض و کالمتضادین و الأعدام و الملکات و نحوها مما قام البرهان علی أنها لا یمکن أن تکون موجودة بوجود واحد.

و قوله هذا أیضا یقتضی هیولی مشترکة.

قلنا نحن لا نمنع أن یکون لمثل هذا الشی‌ء المتبدل وجود ذاته فی الاستکمال تعلق ما بجوهر مادی واقع تحت الحرکة و الزمان(1)و أما قوله و تجدد مرکب لا بسیط فغیر مسلم إن أراد به المرکب الخارجی فی ذاته لأن کل وجود صوری لا ترکیب فیه خارجا سیما الذی قد تهیأ لأن یصیر عقلا بالفعل و إن أراد به النوع الخارجی المرکب منه و من المادة البدنیة فهو مسلم و لا انتقاض فی ذلک و أما الحجة الخاصة الأخری التی ذکرها فی الشفاء فقوله لو کانت النفس- صارت صورة شی‌ء من الموجودات بالفعل إلی قوله و قد نراها تقبل صورة أخری.

قلنا فی تحقیق هذا المقام إن النفس فی أول ما أفیضت علی مادة البدن کانت صورة شی‌ء من الموجودات الجسمانیة(2)فکانت کالصور المحسوسة و الخیالیة لم یکن فی أول الکون صورة عقلیة لشی‌ء من الأشیاء کیف و من المحال أن یحصل من صورة عقلیة و مادة جسمانیة نوع جسمانی واحد کالإنسان بلا توسط استکمالات و استحالات لتلک المادة إذ ذاک عندی من أمحل المحالات و أشنع المحذورات فإن وجود المادة القریبة للشی‌ء من جنس وجود صورته إذ نسبة الصورة إلیها نسبة الفصل المحصل- للجنس القریب إلیه فالنفس فی أوائل الفطرة کانت صورة واحدة من موجودات هذا العالم إلا أن فی قوتها السلوک إلی عالم الملکوت علی التدریج فهی أولا صورة


1) أی المادة بمعنی المتعلق، س ره

2) أی صورة نوعیة له فکانت کالصور المحسوسة بل أنزل منها فی الفعلیة لقبول النفس التحولات الاستکمالیة دونها لتأبیها و تعصیها عن القبول و لذا قال تعالی خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِیفاً و إن کان ذلک القبول و هذا الضعف خیرا من تلک الفعلیة بکثیر و لا یخفی أن ظاهر جواب المصنف لا یطابق إیراد الشیخ لأن الصورة فی کلام المصنف قدس سره هی الصورة النوعیة و فی کلام الشیخ الصورة المعقولة بدلیل کلمة صارت و کلمة حینئذ و کلمة أیضا- لکن مراد المصنف قدس سره دفع ما هو منطوق کلام الشیخ و ما هو مفهومه بجریان المناط و هو أن النفس قبل أن تعقل شیئا صورة و الصورة تأبی عن قبول صورة أخری أجاب بما أجاب، س ره

شی‌ء من الموجودات الجسمانیة و فی قوتها قبول الصور العقلیة و لا منافاة بین تلک الفعلیة- و هذا القبول الاستکمالی لما مر من حکایة قول الشیخ إن وجود الشی‌ء من شی‌ء قد یکون بطریق الاستکمال و هو سلوک السلسلة الطولیة و قد یکون بطریق التفاسد و هو سلوک السلسلة العرضیة کما فی المعدات فالصورة النفسانیة الحسیة کمادة للصورة الخیالیة و هی کمادة للصور العقلیة و هو أول ما یفیض علیها أوائل المعقولات ثم ثوانیها علی التدریج صائرة إیاها کما أشرنا إلیه و سنزیدک إیضاحا أیضا.

فقوله لیس فی ذات الصورة قوة قبول شی‌ء.

قلنا لا نسلم بل جهة القبول مضمنة فیها تضمن الفصل فی النوع البسیط(1).

قوله إنما القبول فی القابل للشی‌ء.

قلنا نعم و لکن بمعنی آخر القبول قد یعنی الانفعال التجددی الذی یکون لحدوث مقابل الشی‌ء کالمتصل إذا صار منفصلا و الماء إذا صار هواء و أما القبول بمعنی قوة الاستکمال فالشی‌ء الصوری یمکن اتصافه بالقبول بهذا المعنی بالقیاس إلی اشتداده فی الکمالیة و بالجملة القبول قد یکون مصحوبا للعدم الخارجی للشی‌ء و قد یکون مصحوبا للعدم الذهنی له و الأول شأن المادة القابلة(2)و الثانی شأن


1) و فی الحقیقة هذا القبول الاستکمالی الذی هو غیر مصاحب للعدم الخارجی المقابل لیس قبولا بل اضمحلال وجود تحت وجود بمعنی اشتداده و لو کان قبول هنا فبمعنی الاتصاف کما فی القبول الذی فی الملزوم و اللازم کما مر فیمکن تسلیم عدم قبول فعلیة لفعلیة و مع هذا لا یضر الاتحاد لعدم توقفه علیه، س ره

2) الأول فی الخلع و اللبس و الثانی فی التغیر الاستکمالی الطولی و کون الأول مصحوبا بالعدم الخارجی للشی‌ء واضح و أما کون الثانی مصحوبا للعدم الذهنی فلأن الشی‌ء هنا موجود و المفقود کماله المترقب و هو فی الذهن هذا إذا اعتبر العدم بالنسبة إلی ما بعد و یمکن أن یعتبر بالنسبة إلی ما قبل فإن المعدوم من الشی‌ء لیس ذاته لأنه تغیر استکمالی و لبس ثم لبس بل نقصه أو مفهومه بما هو ناقص و هو أمر ذهنی، س ره

الصورة المتعلقة بها(1)

ُ گندم أز گندم بروید جو ز جو

لکن تصفیة کتصفیة الحبوب عن التبن و النخالة تجوز و الجواب الأوضح أن یقال نحن أیضا نقول الصورة لا تقبل الصورة الأخری من حیث الماهیة کیف و عرف الشیخ صورة الشی‌ء بماهیته التی هو بها هو و الماهمیة لا تصیر ماهیة أخری و الوجود یقبل الضعف و الشدة و القبول المصحوب للقوة الانفعالیة موجود باعتبار مادة البدن و هیولاه کما التزم قدس سره قبل هذا بأسطر کیف و العقل الهیولانی فی النفس للمعقولات کالهیولی الأولی للطبیعیات و التزام القبول بمعنی الاتصاف توسیع لدائرة الجواب، س ره

و أما الصورة البریئة من کل الوجوه من المادة فلیس فیها کمال منتظر.

و قوله فإن کان ذلک الغیر أیضا لا یخالف هذه الصورة فهو من العجائب فیکون القبول و اللاقبول واحدا.

قلنا ذلک الغیر لیست غیریته بأنه بالفعل صورة موجودة بل هو معنی متحد مع هذه الصورة النفسانیة اتحادا فی الوجود لأن المراد من صورة الشی‌ء عندنا هو وجود ذلک لا المفهوم الکلی منه فالصورة لکل شی‌ء لا تکون إلا واحدة بسیطة لکن قد تکون مصداقا لمعان کثیرة کمالیة و قد لا تکون کذلک کما أنه قد یکون وجودا قویا شدیدا و قد یکون وجودا ضعیفا ناقصا فالنفس إذا قویت تصیر مصداقا لمعان کثیرة کل منها إذا وجدت علی حدة فربما کانت صورة لنوع ناقص جسمانی کالفرس المعقول و الشجر المعقول و الأرض المعقولة فلکل منها صورة جسمانیة إذا وجدت فی


1) أی من حیث التعلق بها فیه إشارة إلی أن القبول فی الصورة للصورة الکمالیة فی السلسلة الطولیة العروجیة باعتبار التعلق بالمادة و إلا فلا قبول و لا تحول فی الصورة من حیث هی صورة کما قال و أما الصورة البریئة إلخ و لتعلق ما بالهیولی یتصحح قبول التحول من العقل بالفعل إلی العقل الفعال فی الکمال و منه إلی ما شاء الله بل الصور المحدودة المثالیة لا تقبل الاستکمال لتجردها عن الهیولی و من هنا لیست الآخرة دار الترقی و الاستکمال و إن صار شاهدها و مشهودها أصفی بحسب طول العهد عن الدنیا و شدة الإقبال علی العقبی فإن الدنیا مزرعة الآخرة و الآخرة دار الحصاد

الخارج أعنی فی المواد الجسمانیة کانت صورة نوع مادی و إذا وجد المعقول منها فی عالم العقل کان متحدا بجوهر عقلی لا یلزم أن یکون صورة ذاته(1)أو نحو وجوده العقلی بل معنی من المعانی المتحدة به علی وجه أعلی و أشرف من اتحاده بالصور الجسمانیة الدنیة لأن الوجود العقلی وجود عال شریف قد یوجد منه جمیع المعقولات بوجود واحد لا کوحدة الأجسام و ما فیها.

و قوله و إن کان یخالفه فیکون النفس لا محالة إن کانت هی الصورة المعقولة- قد صارت غیر ذاتها.

قلنا لم تصر غیر ذاتها بالعدد بل غیرها بالکمال و النقص أو بالمعنی و المفهوم مع بقاء الوجود الذی کان و قد صار أفضل و أشرف.

و قوله بل النفس هی العاقلة و العقل إنما یعنی به قوتها التی بها یعقل أو یعنی به صور هذه المعقولات و لأنها فی النفس تکون معقولة فلا یکون العقل و العاقل و المعقول شیئا واحدا.

قلنا أما کون المعنی الأول هو العقل بالفعل فغیر صحیح لأن تلک القوة سواء أرید بها استعداد النفس(2)أو ذاتها الساذجة(3)عن صور المعقولات فی


1) أی وجود المعقولات إشراقات ذات النفس و ظهور ذاتها لا أن وجودها کنه ذات النفس و مقام اللطیفة الخفیة فوجودها الظهوری وجود المعقولات بلا تجاف، س ره

2) فکما أن الموجود الحقیقی هو الوجود و الموجود المجازی المشهوری هو الماهیة- و الأبیض الحقیقی هو البیاض و المشهوری هو الموضوع کذلک العقل بالفعل هو الصورة المعقولة لا النفس التی عندهم موضوعها بل هی بالقوة فی معقولیتها لنفسها و لذا أجاب قدس سره فی کتبه عن إشکال کون العقل الهیولانی بالقوة فی کل المعقولات مع کونه عقلا لنفسه و معقولا لنفسه قبل کونه عاقلا لأوائل المعقولات و ثوانیها بأن عاقلیته لنفسه أیضا قوة العاقلیة و إن کان علم بنفسه توهمی و خیالی، س ره

3) إن قلت ذاتها الساذجة جعلها الشیخ عاقلة قلت لا بل العاقلة عند ذاتها- من حیث الإضافة إلی المعقولات بحیث یکون الإضافة داخلة و المضاف إلیه خارجا، س ره

ذاتها محال أن یکون هی بعینها عین العقل بالفعل و إلا لکان شی‌ء واحد بعینه قوة و فعلا جهلا و علما و أما کون تلک الصور المعقولة عقلا بالفعل علی ما زعمه من أن الجوهر النفسانی الذی هو صورة کمالیة للحیوان البشری اللحمی کان عاقلا لها و هو فی ذاته کما قلنا فذلک قد کشفنا عن استحالته و أوضحنا فساده من الجانبین- أما من جانب النفس فالذات العاریة من العقل کیف تعقل صور عقلیة مباینة الذات لها خارجة الوجود عن وجودها و أیضا ثبوت الشی‌ء للشی‌ء مطلقا کما أنه فرع لثبوت المثبت له إن ذهنا فذهنا و إن خارجا فخارجا لأن البرهان قائم علی أن ما هو معدوم فی ظرف من ظروف الوجود أو فی عالم من العوالم فلا یمکن وجود شی‌ء آخر له فی ذلک الظرف أو العالم ضرورة أن الموجود لا یوجد إلا لموجود لا لمفقود فکذلک حال الوجود العقلی للموجود فی عالم العقل فإن الوجود العقلی الصرف المجرد عن المواد و علائقها لا یمکن ثبوته لشی‌ء إلا و له فی ذاته مثل هذا الوجود بأن یکون عقلا و معقولا بالفعل فالمعقول بالفعل لا یثبت إلا لمعقول بالفعل کما أن المعقول بالقوة و هو الصور المادیة لا یثبت إلا لمعقول بالقوة کالأجسام و المقادیر التی هی ذوات الأوضاع فقد علم أن النفس قبل أن تصیر ذاتا معقولة لا یثبت لها صورة من العقلیات- اللهم إلا بالقوة کالصور الخیالیة و الوهمیة قبل أن أشرقت علی الخیال و علی تلک الصور نور العقل الفعال و أما من جانب تلک الصور العقلیة(1)فقد علمت بالبرهان الذی ألهمنی الله به أن تلک الصور بعینها مع قطع النظر عن جمیع ما عداها هی معقولة الهویات فی ذاتها سواء وجد شی‌ء فی العالم عقلها أو لم یوجد فإذا کانت هی مع قطع النظر عن تلک النفس معقولة فهی فی حد ذاتها عاقلة لذاتها فلا محالة کانت النفس متحدة بها و هذا هو مطلوبنا.

و اعلم أن الشیخ مع کونه من أشد المصرین فی إنکار القول باتحاد العاقل


1) حاصله أن تلک الصورة العقلیة و إن کانت عقلا بالذات إذ علمت أن النفس عقل بسببها عندهم إلا أن الصورة عقل لذاتها لا عقل للنفس العاریة، س ره

و المعقول فی سائر کتبه لکن قد قرر هذا المطلب فی کتابه الموسوم بالمبدإ و المعاد و أقام الحجة علیه فی الفصل المترجم بأن واجب الوجود معقول الذات و عقل الذات و لست أدری هل کان ذلک علی سبیل الحکایة لمذهبهم لأجل غرض من الأغراض أو کان اعتقادیا له لاستبصار وقع له من إضاءة نور الحق من أفق الملکوت و الذی ذکره المحقق الطوسی فی شرح الإشارات اعتذارا عن إیراد الشیخ هذا المذهب هناک و قد سماه هذا الشارح حین شرحه لهذا المقام مذهبا فاسدا أنه قد صنف هذا الکتاب تقریرا لمذهب المشائین من أصحاب المعلم الأول فی المبدإ و المعاد حسب ما اشترطه فی صدر تصنیفه ذلک فعلی ما ذکره یعلم أن تحقیق هذا المطلب الشریف کان وقفا علی الأوائل- لم یتوارثه أحد من علماء النظار أولی البحث و الاعتبار لو لا أن من الله به علی بعض الفقراء المساکین و شرح صدره بقوة العزیز الحکیم

فصل (9) فی قول المتقدمین أن النفس إنما تعقل باتحادها بالعقل الفعال
اشارة

فصل (9) فی قول المتقدمین أن النفس إنما تعقل باتحادها بالعقل الفعال(1)

[أدلة المانعین عن ذلک]

إن المشهور فی کتب القوم من حکماء الدورة الإسلامیة أن هذا المذهب أیضا کالمذهب الأول باطل فإنه أیضا قریب المأخذ من الأول فذکروا فی بطلانه أن العقل الفعال إما أن یکون شیئا واحدا بعیدا عن التکثر أو یکون ذا أجزاء و أبعاض- و الأول یوجب أن یکون المتحد به لأجل تعقل واحد عقل جمیع المعقولات لأن المتحد بالعاقل و لجمیع المعقولات لا بد و أن یعقل کل ما یعقله و إن کان یتحد


1) اعلم أن للعقل الفعال وجودا فی نفسه و وجودا لأنفسنا إنما تتحد بوجوده لأنفسنا- لا بوجوده فی نفسه لنفسه و لوجوده لأنفسنا مراتب لا نهایة لها و إن کان ذاته بذاته واحدة- فالتعدد فی ظهوره فإذن لا یلزم ما ذکروه من أنه یلزم أن یعلم النفس جمیع ما یعلم العقل الفعال و أن یعلم کل نفس متحدة به جمیع ما یعلم نفس أخری متحدة به و لا ما ذکره الشیخ الرئیس، س ره

ببعضه لا بکله وجب أن یکون للعقل الفعال بحسب کل تعقل ممکن الحصول للإنسان جزء لکن التعقلات التی یقوی البشر علیها غیر متناهیة فإذن العقل الفعال مرکب من أجزاء مختلفة الحقائق غیر متناهیة لأن المعقولات المختلفة الحقائق غیر متناهیة- ثم کل من تلک المعقولات یمکن حصولها للأنفس الغیر المتناهیة فیکون تعقل زید مثلا للسواد مثل تعقل عمرو فإذن یکون للعقل الفعال بحسبها أجزاء غیر متناهیة- متحدة بالنوع لا مرة واحدة بل مرارا غیر متناهیة کل منها غیر متناهیة متحدة بالنوع- و هذا مع ما فیه من المحالات یلزمه محال من جهة أخری و هو أن تلک المتحدات بالنوع لا یتمایز بالماهیة و لوازمها بل بالعوارض الممکنة الافتراق و ذلک لا یجوز إلا بسبب المادة و العقل الفعال مجرد عنها فأجزاؤه أولی بالتجرد فهی غیر متمایزة بالعوارض فهی غیر متکثرة فالعقل الفعال بسیط و قد فرض مرکبا هذا خلف فالقول باتحاد النفس بالعقل الفعال محال هذا ما ذکره المتأخرون فی کتبهم مطبقین علی بطلان هذا المذهب و إلیه أشار الشیخ فی الإشارات بعد حکایة هذا المذهب بقوله و هؤلاء بین أن یجعلوا العقل الفعال متجزیا قد یتصل منه شی‌ء دون شی‌ء أو یجعلوا اتصالا واحدا به یجعل النفس کاملة واصلة إلی کل معقول.

[تحقیق الأمر]

أقول هذا المذهب کالذی قبله لما کان منسوبا إلی العلماء الفاضلین المتقدمین فی الحکمة و التعلیم لا بد و أن یکون له وجه صحیح غامض یحتاج تحقیقه إلی بحث شدید و تفحص بالغ مع تصفیة للذهن و تهذیب للخاطر و تضرع إلی الله تعالی و سؤال التوفیق و العون منه و قد کنا ابتهلنا إلیه بعقولنا و رفعنا إلیه أیدینا الباطنة- لا أیدینا الداثرة فقط و بسطنا أنفسنا بین یدیه و تضرعنا إلیه طلبا لکشف هذه المسألة و أمثالها طلب ملتجی‌ء ملجأ غیر متکاسل حتی أنار عقولنا بنوره الساطع و کشف عنا بعض الحجب و الموانع فرأینا العالم العقلی موجودا واحدا یتصل به جمیع الموجودات التی فی هذا العالم و منه بدؤها و إلیه معادها و هو أصل المعقولات و کل الماهیات- من غیر أن یتکثر و یتجزی و لا أن ینقص بفیضان شی‌ء منه و لا أن یزداد باتصال شی‌ء إلیه لکن موضع إثبات هذا الجوهر و أحکامه لیس هاهنا بل سیأتی من ذی

قبل أن شاء الله تعالی و الذی یلیق أن یذکر هاهنا ما یسکن به صولة إنکار المنکرین- لاتصال النفس بذلک العالم فی إدراک کل معقول و یضعف به شدة استبعادهم إیاه- عن سنن الصواب أمور ثلاثة.

أحدها أنه قد مر أن النفس إذا عقلت شیئا صارت عین صورته العقلیة و قد فرغنا من إثباته بالبرهان و حللنا الشکوک التی فیه.

و ثانیها أن العقل هو کل الأشیاء المعقولة و البرهان علیه مما أقمناه فی موضع آخر و معنی کونه کل الأشیاء المعقولة لیس أن تلک الأشیاء بحسب أنحاء وجوداتها الخارجیة الخاصة بواحد واحد صارت مجتمعة واحدة(1)فإن ذلک ممتنع فإن الماهیة الفرسیة لها وجود فی الخارج مع مقدار و وضع و لون و مادة و لها أیضا وجود عقلی خاص مع لوازم و صفات عقلیة یتحد معه فی ذلک الوجود الخاص کاتحاد الماهیة و أجزائها بالوجود الخاص بها إما خارجا أو عقلا فکما أن لکل من النوعیات وجودا حسیا یتمایز به أشخاصها و یتزاحم تزاحما مکانیا کذلک لکل منها وجود عقلی مخصوص- یتباین بحسبه أنواعها و یتزاحم فی ذلک الوجود فیکون المعقول من الفرس شیئا و من النبات شیئا آخر جعلا و وجودا بل المراد أنه یمکن أن یکون جمیع الماهیات- الموجودة فی الخارج بوجودات متعددة متکثرة کثرة عددیة و فی العقل بوجودات متکثرة کثرة عقلیة موجودا بوجود واحد عقلی هو بعینه جامع جمیع المعانی مع بساطته و وحدته.

و ثالثها أن وحدة العقول لیست وحدة عددیة هی مبدأ الأعداد کوحدة الجسم


1) أی صارت الأشیاء شیئا واحدا فإن المتعدد بهذا المعنی محال و لیس أیضا معناه- أن الوجودات من غیر أن تصیر مجتمعة فی واحد کانت واحدة حیث إنها کعکوس و أظلال لواحد فإن هذا معنی الوحدة فی الکثرة و کلامنا فی الکثرة فی الوحدة و هذا فی مقام الفعل و الظهور و کلامنا فی مقام الذات و الخفاء فالمعنی أن العقل وجود واحد بسیط هو النحو الأعلی لکل الأشیاء المعقولة و هو بوحدته و بساطته یعادل الکل التی هی أیضا ظهوراته و شئونه و هو رتقها و هی فتقه و هو أنهاه و هی نشره، س ره

مثلا و وحدة السواد و اللون أو الحرکة بل وحدة أخری و الفرق بین الوحدتین فی المعنی أن هذه الوحدة التی فی الأجسام و الجسمانیات إذا فرض أن یوجد أخری مثلها صار المجموع أعظم أو أکثر فإن الجسمین أعظم من جسم أحدهما و کذا السوادان لیس حالهما کحال أحدهما بل لا بد و أن یحصل تغیر فی الوجود و هذا بخلاف الوحدة العقلیة فإنا لو فرضنا وجود ألف عقل مثل هذا العقل لکان حال الواحد فی وحدته کحال ذلک الألف فی کثرته مثال ذلک معنی الإنسان بما هو إنسان فإنک إذا أضفت إلی هذا المعنی معنی هو مثله فی الحقیقة مع قطع النظر عن العوارض اللاحقة من الوضع و المقدار و الأین و غیرها فلم تجده فی ثانویته و لا المجموع فی اثنینیته إلا کما تجد الأول فی وحدته و لذلک قال صاحب التلویحات- صرف الوجود الذی لا أتم منه کلما فرضته ثانیا فإذا نظرت إلیه فإذن هو هو إذ لا میز فی صرف شی‌ء(1)فإذا تقررت هذه المسائل فنقول إن النفس الإنسانیة من شأنها أن تدرک جمیع الحقائق و تتحد بها کما علمت و من شأنها أن یصیر عالما عقلیا فیه صورة کل موجود عقلی و معنی کل موجود جسمانی فإذا فرض أن


1) هذا قیاس برهانی صورته هکذا صرف الوجود صرف الشی‌ء و کل صرف شی‌ء لا میز فیه أما الصغری فواضح و أما الکبری فلاستلزام الخلف لأن صرف البیاض مثلا أی نفسه بلا شوب و خلط بغیره من الغرائب و الأجانب عن ذاته إذا فرض اثنین مثلا فإما أن یکون التعدد بالموضوع و إما أن یکون الموضوع واحدا و الزمان متعددا أو غیر ذلک و علی أی تقدیر لم یکن ما فرض صرفا صرفا بل مخلوطا بالغیر هذا خلف فالبیاض الصرف الذی عقلته عقلته بالحدد و الحقیقة و الذی عقله زید و الذی عقله العقل الفعال واحد و هو هما بعینه و هما هو بعینهما لا أنهما أمثال کما ألزم الشیخ و غیره و إلا لکانت أفرادا فلم یکن کلیا عقلیا- و نقلنا الکلام إلی القدر المشترک بینهما و یتسلسل فکما أن إنصاف الأقطار متحدة النهایات فی المرکز کذلک الخطوط الشعاعیة المعنویة من العقول متحدة فی المعقول و کذلک المعلوم الحضوری من کل نفس فمدلول أنا لی کمدلوله لغیری بعد التعریة من الطواری، س ره

یوجد فیها معنی من المعانی العقلیة کمعنی الفرس العقلی مثلا و قد قررنا أن المعنی العقلی الواحد بالحد و النوع دون التشخص و الوضع لا یمکن تعدده بالوجود إلا بأمر زائد علی معناه و حده فالفرس العقلی الموجود فی العقل الفعال و الفرس العقلی الموجود فی النفس عند ما صارت به عقلا بالفعل لا یمکن تعددهما من جهة المعنی و الحقیقة بل من جهة زائدة علی الحد و الحقیقة فما فی النفس و ما فی العقل الفعال- من الفرس العقلی أمر واحد و قد مر أیضا أن النفس یتحد بکل صورة عقلیة أدرکتها فیلزم اتحادها بالعقل الفعال الموجود فیه کل شی‌ء من هذه الجهة لا من جهة ما لم یدرکه من العقلیات فکل نفس أدرکت صورة عقلیة اتحدت مع العقل الفعال اتحادا عقلیا من تلک الجهة و لما کانت المعانی کلها موجودة فیه بوجود واحد من غیر لزوم تکثر فیه و هی مما یصح أن یوجد فی أشیاء متفرقة فکما لا یلزم من صیرورة تلک المعانی متکثرة الوجود فی مواطن أخری غیر موطن العقل کون العقل منقسما متجزیا بسبب وجودها فیه وجودا مقدسا من شوب الکثرة و التجزئة- فکذلک لا یلزم من اتحاد النفوس الکثیرة من جهة کمالاتها المتفننة بالعقل الفعال- تجزیة العقل الفعال و لا یلزم أیضا نیل کل من النفوس کل کمال و کل فضیلة- و من أشکل علیه ذلک فلذهوله عن کیفیة الوحدة العقلیة(1)و قیاسها علی الوحدة العددیة أ لا تری أن الإنسان متحد بالحیوان و کذا الفرس و الثور و الأسد کل منها متحد مع ما یتحد به الآخر ثم لا یلزم من ذلک اتحاد بعضها مع بعض و ذلک لأن وحدة الحیوان وحدة مرسلة و الوحدة المرسلة یمکن فیها اتحاد المختلفات بحسبها و کذلک


1) فإنها وحدة حقة ظلیة أَ لَمْ تَرَ إِلی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَ فالعقلی الکلی موجود ذو شئون- فکل تعین معقول شأن ذاتی له فإذا اتحد العاقل بشأن منه لا یلزم اتحاده بالشئون الأخری- و الاتحاد بمعنون لا یلزم منه الاطلاع علی عنواناته أ لا تری أن النفس علم و قدرة و إرادة- و عشق بذاته لذاته و غیر ذلک و کل نفس یعلم ذاته و لا ینفک عن ذاته و مع ذلک لا یعلم هذه بل کل موجود یعلم الواجب و لا یعلم بالعلم، س ره

حال الوحدة العقلیة لا یأبی عن اجتماع المعانی الکثیرة فیها فالحیوان العقلی کالحیوان المرسل قد یتحد فیه الحیوانات العقلیة

[کلام المعلم الأول و الجواب عنه]

قال المعلم الأول فی کتاب أثولوجیا إن العالم الأعلی هو الحی التام- الذی فیه جمیع الأشیاء لأنه أبدع من المبدع الأول التام ففیه کل نفس و کل عقل- و لیس هناک فقر و لا حاجة البتة لأن الأشیاء التی هناک کلها مملؤة غنی و حیاة- کأنها حیاة تغلی و تفور و جری حیاة تلک الأشیاء إنما ینبع عن عین واحدة لا کأنها حرارة واحدة أو ریح واحدة فقط بل کلها کیفیة واحدة فیها کل کیفیة یوجد فیها کل طعم.

و قال فیه أیضا إن اختلاف الحیاة و العقول هاهنا إنما هو لاختلاف حرکات الحیاة و العقل فلذلک کانت حیوانات مختلفة و عقول مختلفة إلا أن بعضها أنور و أشرف من بعض(1)و ذلک أن من العقول ما هو قریب من العقول الأولی فلذلک صار أشد نورا من بعض و منها ما هو ثان و ثالث فلذلک صار بعض العقول التی هاهنا إلهیة- و بعضها ناطقة و بعضها غیر ناطقة لبعدها عن تلک العقول الشریفة و أما هناک فکلها ذو عقل فلذلک صار الفرس عقلا و عقل الفرس فرس و لا یمکن أن یکون الذی یعقل الفرس إنما هو عاقل الإنسان فإن ذلک محال فی العقول الأولی(2)فالعقل الأول


1) مراده باختلاف حرکات الحیاة اختلاف حرکات المواد و اختلاف الأمزجة و أما جعل الحرکة هی الصدور و الجهات هی الجهات الفاعلیة من الوجوب و الإمکان و نحوهما- کما سیذکر المصنف قدس سره فمع بعده یناسب الاختلاف النوعی فی المعالیل لا الشخصی و اختلاف العقول الناطقة و الإلهیة فی کلام المعلم لیس نوعیا و اختلاف الغیر الناطقة معها- و فی أنفسها و إن کان نوعیا إلا أنه لیس من اختلاف الوجوب و الإمکان فی العقول الأولی العرضیة لأنها معلولات لها أ لا تری أن نوع النفس الناطقة عندهم من رب نوعه أو من جهة واحدة فی العقل الفعال و اختلاف أشخاصها من الجهات القابلة من أمزجة المواد و اختلاف الاستعدادات ثم إن المراد بحرکات العقل أعم من الحرکات الفکریة، س ره

2) أی لا یمکن أن یکون ما هو عقل للفرس یکون عقلا للإنسان لا أنه لا یمکن أن یتعقل الإنسان إذ لا حجاب فی المفارقات و قد مر فی کلام المعلم المنقول فی مبحث المثل- أن کلها فی کلها کیف و کل منها یعلم الحق تعالی و العلم بالعلة مستلزم للعلم بالمعلول- و سینقل فی مبحث علم الله تعالی عن المحقق الطوسی ما یؤید ما قلناه، س ره

إذا عقل شیئا کان هو و ما عقله شیئا واحدا(1)فالعقل الأول لا یعقل شیئا لا عقل له بل یعقله عقلا نوعیا و حیاة نوعیة و کانت الحیاة الشخصیة لیست بعادمة للحیاة المرسلة فکذا العقل الشخصی لیس بعادم للعقل المرسل فإذا کان هذا هکذا فالعقل الکائن فی بعض الحیوان لیس هو بعادم للعقل الأول و کل جزء من أجزاء العقل- هو کل ما یتجزی به عقل فالعقل للشی‌ء الذی هو عقل له هو الأشیاء کلها بالقوة- فإذا صار بالفعل صار خاصا و أخیرا بالفعل و إذا کان أخیرا بالفعل صار فرسا أو شیئا آخر من الحیوان و کلما سلکت الحیاة إلی أسفل صار حیا دنیا خسیسا و ذلک أن القوی الحیوانیة کلما سلکت إلی أسفل ضعفت و خفیت بعض أفاعیلها فحدث منها حیوان دنی ضعیف فإذا صار ضعیفا احتال له العقل الکائن فیحدث الأعضاء القویة بدلا عن قوته کما لبعض الحیوان أظفار و مخالب و لبعضه قرون و لبعضه أنیاب- علی نحو نقصان الحیاة فیه انتهی کلام المعلم الأول.

و لا یخفی ما فیه من التحقیق و التنویر لجمیع ما ادعیناه و قررناه فی هذا الفصل إلا أن فی بعض کلماته ما یحتاج إلی التفسیر حذرا من غفلة الناظرین فیها عنه و عدم تفطنهم به فقوله لاختلاف حرکات الحیاة و العقل أراد به اختلاف الجهات العقلیة التی فی العقول الأولی کالوجوب و الإمکان و الشدة و الضعف و اختلاف الحیثیات الناشئة من جهة قربها و بعدها عن المبدع الأول فالمراد بالحرکة هاهنا


1) أی ما عقله من الصورة الکلیة و هی معقولة بالعلم الحصولی للأصنام التی تحته- و حینئذ شاهد للمصنف و یؤیده قول المعلم عقلا نوعیا أو المراد بما عقله هو النحو الأعلی من فعلیات أصنامه فیکون علمه بذاته بالعلم الحضوری علمه بأصنامه حضوریا و حینئذ لا شاهد فیه علی اتحاد العاقل بالمعقول من غیره و قوله لا یعقل شیئا لا عقل له أراد أن الجزئی الداثر لیس علما له إذ یلزم التغیر فی علمه، س ره

هو الصدور لا التغیر بوجه من الوجوه و المراد من اختلاف الحرکة إما بحسب الکیف فکالوجوب و الإمکان و الوجود و الماهیة فإن الصادر من جهة الوجوب و الوجود غیر الصادر من جهة الماهیة و الإمکان و أما بحسب الکم فکدرجات القرب و البعد من الأول فالصادر عن العقل العالی(1)القریب من الأول تعالی أشرف من الصادر عن العقل النازل کما یستفاد من کلامه و قوله إن من العقول ما هو قریب من العقول الأولی أراد بالعقول الأولی العقول المفارقة بالفعل و بالأخری ماهیات الأنواع و صورتها العقلیة و هی علی درجات متفاوتة أوائلها کالعقول الإنسانیة و ثوانیها کالحیوانیة و ثوالثها کالنباتیة و قوله فإن ذلک محال فی العقول الأولی- أراد بها العقول التی فی الطبقة النازلة(2)و قوله و کانت الحیاة الشخصیة لیست بعادمة للحیاة المرسلة أراد بالحیاة المرسلة ماهیة الحیوان و بالعقل المرسل صورتها(3)


1) هذا یوافق ما قلنا من أن صدور هذه الأنواع و صورها العقلیة من نفس ذوات العقول العرضیة التی فی الطبقة المتکافئة و أما الجهات التی قال بها المصنف قدس سره فهی من باب علة المعدة إذ المراد بها ما فی العقول الطولیة و أما القرب و البعد فیما هی من الطبقة العرضیة فمن جهة أن نسبة الأرباب إلی الأرباب نسبة الأصنام إلی الأصنام، س ره

2) لأن لکل من أرباب الأصنام التی فی الطبقة المتکافئة مقاما معلوما فالذی هو عقل الفرس و ذو عنایة به لا یکون عقلا للبقر و ذا عنایة به و هکذا بخلاف العقول فی قوله أراد بالعقول الأولی العقول المفارقة بالفعل فإنها أعم مما فی الطبقة الطولیة و ما فی الطبقة العرضیة، س ره

3) لا أری وجها لتخصیصه الحیاة المرسلة بالکلی الطبیعی و العقل المرسل بالکلی العقلی المشترک بالفعلی بل یجری کلاهما فی کلیهما و لیس المقصود فی کلام المعلم التنظیر لاتحاد العقل الکائن بالعقل بالفعل الأول باتحاد الفرد بالکلی الطبیعی أو الکلی العقلی إن کانت من الأصول الموضوعة أن الکلی الطبیعی موجودة بعین وجود الشخص فهذا عندی نظیر لاتحاد العقل الجزئی بالعقل الکلی أی الکلیة بمعنی السعة و الحیطة الوجودیة و حاصل کلام المصنف قدس سره التفرقة بین ماهیة الحیوان من حیث التحقق بالحیاة المرسلة الطبیعة أی اللابشرط المقسم للتجرد و التجسم و غیر ذلک و بین الکلی العقلی النوعی الموجود بالوجود التجردی الجمعی و بین العقل الخارجی الذی هو رب الصنم و اتحاد الثلاثة باعتبار اتحاد الحقیقة و الرقیقة و الماهیة و الوجود و کون الکلی العقلی بمشاهدة رب النوع عن بعد، س ره

العقلیة الکلیة و کل منهما بحسب الاعتبار غیر العقل بالفعل الأول مع اتحادهما معه فی الوجود فالماهیة من حیث هی یحتمل الکلیة و الجزئیة و التجرد و التجسم- و غیر ذلک من الأحوال و أما صورتها العقلیة فهی لا محالة أمر مشترک بالفعل بین أفرادها الموجودة أو المفروضة و أما العقل بالفعل الأول فهو نحو وجودها و تعینها العقلی الجامع لکثیر من التعینات و قوله فالعقل الکائن فی بعض الحیوان لیس بعادم للعقل الأول أراد بالعقل الکائن فیه ماهیته العقلیة و هی لیست بعادمة للعقل المفارق لأنها متحدة به(1)و قوله و کل جزء من أجزاء العقل أراد به الأجزاء المعنویة التی هی قد تکون صورا عقلیة للأجزاء الخارجیة کالأعضاء المعقولة للحیوان- المعقول من رأس معقول و ید معقولة و رجل معقولة فإن حکم کل منها کحکم المجموع فی أنحاء الوجود کالمعقولیة و المحسوسیة(2)و قوله فالعقل للشی‌ء الذی هو عقل له هو الأشیاء کلها بالقوة فإذا صار بالفعل صار خاصا و أخیرا بالفعل اعلم أن المراد بالقوة و الفعل هاهنا غیر المعنی المشهور فإن المراد هاهنا بالقوة کون الوجود


1) أقول هذا تطویل المسافة و الأولی أن یقال العقل الکائن تجلی العقل الأول- الذی بإزائه فی السلسلة العرضیة و الذی هو رب نوعه و تجلی الشی‌ء ظهوره و ظهوره هو هو بوجه و أیضا رب النوع کروح و النوع کالجسد فلهما نوع اتحاد فالکائن مقابل المبدع لأن النفس حادثة عند حدوث البدن أو بعین حدوثه و لیس المراد به الکون الرابط الذی فی القضایا و لیس عادما للعقل الذی فی الطبقة المتکافئة لأنه متقوم به أولا و متحد به أخیرا، س ره

2) و یمکن حمل کل جزء علی تجلیات منه کالعقول الکاملة الولویة و بالجملة ما فی الإنسان الکامل و هذا أوفق بما هو منظور المصنف قدس سره من الاستشهاد علی اتحاد النفس بالعقل الکلی، س ره

الواحد مشتملا بوحدته علی ماهیات و معان کثیرة قد یوجد فی موطن آخر بوجودات متعددة کثیرة کالسواد الشدید إذا قیل أنه هو السوادات الضعیفة بالقوة لیس المراد أنه یمکن أن ینقسم إلیها أو یستعد لأن یقبل تلک الأمور و ینفعل عنها بل هناک وجود صرف بلا عدم و فعلیة محضة بلا قوة کما قررناه و کذا المراد بالفعل هاهنا- لیس ما یقابل القوة بالمعنی المصحوب للعدم بل المراد الإیجاد للشی‌ء الجسمانی المتخصص بالصفات المادیة و باقی ألفاظه واضحة لا یحتاج إلی الشرح بعد ما تقدم من الأصول المذکورة

فصل (10) فی تزییف ما ذکره بعض المتأخرین فی معنی العلم

قال العلم و الشعور حالة إضافیة و هی لا توجد إلا عند وجود المضافین فإن کان المعقول هو ذات العاقل استحال من ذلک العاقل أن لا یعقل ذلک المعقول عند وجوده فلا جرم لا حاجة إلی ارتسام صورة أخری منه فیه بل یحصل لذاته من حیث هو عاقل إضافة(1)إلی ذاته من حیث هو معقول و تلک الإضافة هی التعقل و أما


1) هذا سخیف جدا و کیف یکون الإضافة فی واحد بسیط کالمجردات و لا تغایر بالحیثیة کما یأتی و تغایر مفهومی العاقل و المعقول إنما هو فی ناحیة الصادق و المحمول- لا فی ناحیة المصداق و الموضوع و فی کل موضوع یقال هل یکفی حیثیة واحدة لصدق مفهومین أم لا لا کلام فی تعدد المفهوم فی ناحیة المحمول إنما الکلام فی المحکی عنه- و غایة ما یمکن أن یقال من قبل القائل بالإضافة فی التعقل أن لا علم للعاقل لذاته أو لغیره- إلا عند الالتفات إلی ذاته أو إلی صورة غیره و ذلک الالتفات إضافة و هذا أیضا باطل- لأن الالتفات علم بالعلم و هو لم یکن متحققا لا العلم کیف و فی کل علم بغیره مضمن علمه بذاته و کل إرادة مراد مضمن إرادة نفسه و علی ما ذکره یلزم أن لا بقاء لعلم ما- إلا عند العلم بالعلم ثم إن العلم بالعلم أیضا لیس إضافة بل نفس ذلک العلم بحسب المصداق، س ره

أن کان المعقول غیر العاقل ما أمکن لذلک العاقل من حیث هو هو أن یعقل لذلک المعقول من حیث هو هو حال کون ذلک المعقول معدوما فی الخارج فلا جرم لا بد من ارتسام صورة أخری من ذلک المعقول فی العاقل لیتحقق النسبة المسماة بالعاقلیة بینهما و علی هذه القاعدة استمرت الأصول المبنیة بالأدلة فإن الحجة لما قامت- علی أنه لا بد من الصورة المنطبعة لا جرم أثبتناها و لما قامت الدلالة علی أن العلم لیس هو نفس ذلک الانطباع لا جرم أثبتنا إضافة زائدة علی تلک الصورة الحاضرة و لما حصرنا الأقسام و أبطلنا ما سوی هذا القسم تعین أن یکون الحق هو ذلک انتهی.

أقول إن کلام هذا القائل کمذهبه فی غایة الرکاکة أما رکاکة مذهبه فقد علمت بالبرهان القاطع الساطع أن العلم هو کل وجود صوری مجرد عن المادة- ثم لا شبهة لأحد إذا راجع إلی وجدانه فی أن العلم کالقدرة من الصفات الکمالیة لکل موجود و لیس مجرد الإضافة صفة کمالیة لشی‌ء و أما رکاکة کلامه و بیانه- فحیث لم یظهر مما ذکره أن العلم أی نوع من أنواع الإضافات(1)فإن مقولة الإضافة أیضا کسائر المقولات و عوالی الأجناس یحتاج فی تقومها إلی أن یصیر نوعا خاصا بأحد من الفصول الذاتیة المحصلة لأنواع الإضافات فإن ما ذکره جار فی جمیع الصفات الإضافیة بل فی أکثر الأمور المتقررة اللازمة الإضافة کالقدرة و الإرادة و کالشهوة و الغضب و المحبة و الخوف و الألم و الرحمة و أشباهها فیقال مثلا الإرادة حالة إضافیة و هی لا توجد إلا عند وجود المضافین فإن کان المرید هو


1) و الإضافة المطلقة التی هی جنس الأجناس ماهیة ناقصة تحتاج إلی الفصول المقسمة مثل أن یقال العلم إضافة متخالفة الأطراف غیر وضعیة انکشافیة کما أن السطح لا یتم بالکم المطلق الجنسی بل هو الکم المتصل القار الممتد فی الطول و العرض فقط- بل لم یظهر من کلام هذا القائل الإضافة المطلقة بالبرهان إلا مجرد دعوی و لا دعوی بلا دلیل نعم تعرض لوجود بعض الشرائط للإضافة أو ارتفاع بعض الموانع لها فإن الإضافة لا بد لها من تحقق الطرفین فتعرض لتحققهما فی علم الشی‌ء بنفسه و فی علم الشی‌ء بالمعدوم- و هذا غایة القصور فی البیان و کان الأولی عدم التعرض لقوله، س ره

ذات المراد استحال من ذلک المرید أن لا یرید ذلک المراد عند وجوده فلا جرم لا حاجة إلی ارتسام صورة أخری منه فیه بل یحصل لذاته من حیث هو مرید إضافة إلی ذاته من حیث هو مراد و تلک الإضافة هی الإرادة و أما إذا کان المراد غیر المرید ما أمکن لذلک المرید من حیث هو هو أن یرید ذلک المراد من حیث هو هو- حال کونه معدوما فی الخارج فلا جرم لا بد من ارتسام صورة أخری من ذلک المراد عند المرید أو فیه لیتحقق النسبة المسماة بالإرادة بینهما و کذا فی سائر الصفات- حتی القدرة و التحریک و الغضب.

فإن قلت الشی‌ء الواحد لا یمکن أن یکون قادرا و مقدورا و کذا لا یمکن أن یکون شی‌ء واحد محرکا لنفسه أو غضبانا علی نفسه.

قلنا مجرد مفهوم القدرة لا یأبی عن أن یکون القادر عین المقدور أو غیره- و لکن یعرف ذلک ببرهان خارج عن نفس المفهوم و کذا إذا حکمنا بأن المحرک غیر المتحرک أو الأب غیر الابن أو الغضبان غیر المغضوب علیه کل ذلک إنما یعرف بحجة أخری غیر مفهوم الطرفین کما بینه الشیخ فی عدة مواضع من الشفاء و سنعود إلی إیضاحه(1)

فصل (11) فی تحقیق أن کون الشی‌ء عقلا و عاقلا و معقولا لا یوجب کثرة فی الذات و لا فی الاعتبار

قال الفخر الرازی إن الظاهریین لما استحسنوا هذا الکلام الهائل الشعری ظنوا أن العاقل لا بد و أن یتحد بالمعقول سواء عقل ذاته أو عقل غیره(2)


1) و ذلک القائل یکتفی بتغایر المفهوم، س ره

2) توصیف هذا الإمام هؤلاء المحققین بالظاهریین و کلامهم بالهائل الشعری یوجب أن نصفه علی ما فی بعض الألسنة بأنه حریف و أی حریف محتال مغتال مختال کیف و لو کانوا ظاهریین لفهم کلامهم أهل الظاهر و ارتضوه و لما شارکوا معکم فی قدحهم و حیث تری الأمر علی خلاف ذلک فأنصف أنه مطلب رفیع المثال عزیز المنال، س ره

لکن المدققین لما عرفوا فساد القول بالاتحاد زعموا أن الشی‌ء إذا عقل ذاته فهناک العقل و المعقول و العاقل شی‌ء واحد.

أقول الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لو لا أن هدانا الله فإنا بإعلام الله و تنویره قد أوضحنا سبیل الحق فی ما بعد عن درکه کثیر من الحکماء- فضلا عن الفضلاء بحیث لم یبق لأحد بعد ذلک مجال التردد فیه إلا لسوء فهمه أو قصور عقله و أما کون الجوهر المجرد عاقلا لذاته و معقولا لها من غیر تکثر فیه- و لا حاجة إلی حیثیة زائدة علی نحو وجوده فلا خلاف لأحد من الحکماء فیه بل الکل معترفون به.

قال الشیخ فی المقالة الثامنة من إلهیات الشفاء فی الفصل الذی عقده لبیان أنه تعالی تام بل فوق التمام هو معقول محض لأن المانع من کون الشی‌ء معقولا هو أن یکون فی مادة و علائقها و هو المانع أن یکون عقلا فالبری‌ء عن المادة و العلائق- المتحقق بالوجود المفارق هو معقول لذاته و لأنه عقل بذاته فهو أیضا معقول بذاته- فهو أیضا معقول ذاته فذاته عقل و عاقل و معقول لا أن هناک أشیاء متکثرة و ذلک لأنه بما هوهویة مجردة عقل و بما یعتبر له أن هویته المجردة لذاته فهو معقول لذاته و بما یعتبر له أن ذاته له هویة مجردة هو عاقل ذاته فإن المعقول هو الذی ماهیته المجردة لشی‌ء و العاقل هو الذی له ماهیة مجردة لشی‌ء و لیس من شرط هذا الشی‌ء أن یکون هو أو آخر بل شی‌ء مطلقا أعم من هو أو غیره- فالأول باعتبارک أن له ماهیة مجردة لشی‌ء هو عاقل و باعتبارک أن ماهیته المجردة لشی‌ء هو معقول و هذا الشی‌ء هو ذاته فهو عاقل بأن له الماهیة المجردة التی لشی‌ء و هو ذاته و معقول بأن ماهیته المجردة هی لشی‌ء هو ذاته- و کل من تفکر قلیلا علم أن العاقل یقتضی شیئا معقولا و هذا الاقتضاء

لا یتضمن أن ذلک الشی‌ء آخر أو هو بل المتحرک إذا اقتضی شیئا محرکا لم یکن نفس هذا الاقتضاء یوجب أن یکون شیئا آخر أو هو بل نوع آخر من البحث یوجب ذلک و یبین أنه من المحال أن یکون ما یتحرک هو ما یحرک و لذلک لم یمتنع أن یتصور فریق لهم عدد أن فی الأشیاء شیئا محرکا لذاته إلی وقت أن قام البرهان علی امتناعه و لم یکن نفس المتحرک و المحرک یوجب ذلک إذ کان المتحرک یوجب أن یکون له محرک بلا شرط أنه آخر أو هو و المحرک یوجب أن یکون له شی‌ء متحرک عنه بلا شرط أنه آخر أو هو و کذلک المضافات نعرف اثنینیتها لأمر لا لنفس النسبة و الإضافة المفروضة فی الذهن انتهی قوله و مع هذا التوضیح و التأکید البالغ فی وحدة جهتی العاقلیة و المعقولیة فی الذات المجردة التی عقلت ذاتها رجع صاحب التشکیک قائلا إن الشی‌ء إذا عقل ذاته فلا شک أن الذات الموصوفة بالعاقلیة هی بعینها الذات الموصوفة بعینها بالمعقولیة لکن وصف العاقلیة لیس بعینه وصف المعقولیة(1)و الذی یدل علیه أن کل ما کان عبارة عن حقیقة الشی‌ء أو عما یکون جزأ من حقیقته استحال تصور أحدهما مع الذهول عن الآخر و نحن یمکننا أن نحکم علی الشی‌ء بکونه معقولا و إن لم نحکم بکونه عاقلا و أیضا یمکننا أن نحکم بکون الشی‌ء عاقلا و إن لم نحکم بکونه معقولا فإذن العاقلیة و المعقولیة وصفان متغایران و قد بینا أنهما أمران ثبوتیان فإذن هما أمران ثبوتیان متغایران.

فإن قیل لا یمکن تصور الشی‌ء عاقلا إلا إذا حکمنا بأنه معقول لذاته و بالعکس فعرفنا أنهما واحد(2).


1) یعنی أن موضوع الصفتین واحد بعینه و أما الصفتان فهما أمران متغایران ماهیة و وجودا لانفکاکهما تعقلا فهما عنده کالعلم و الإرادة مثلا فینا حیث إن الذات الموصوفة بهما أعنی النفس واحدة و هما ضمیمتان زائدتان علیه، س ره

2) لا یخفی رکاکته إذ علی هذا کل متلازمین فی التصور واحد و هذا و إن أجاب عنه بقوله فأما قوله یستحیل إلخ إلا أن الغرض أنه لا یتوجه السؤال، س ره

فنقول إن للعاقلیة حقیقة و للمعقولیة حقیقة فلو کان مرجع إحداهما إلی الأخری لکان متی یثبت إحداهما یثبت الأخری کما أنه لما کان المرجع بالإنسان و البشر إلی ماهیة واحدة حتی کانا اسمین لمفهوم واحد لا جرم متی ثبت أحدهما ثبت الآخر و لما أمکننا أن نفهم ماهیة العاقلیة عند الذهول عن المعقولیة- و کذلک بالعکس عرفنا أن ماهیتها مغایرة لماهیة المعقولیة و إذا ثبت تغایر الصفتین- ثبت تغایرهما عند ما کان العاقل و المعقول واحدا لأنه إذا ثبت تغایر أمرین فی موضع- ثبت تغایرهما فی کل المواضع فالسواد إذا کان مخالفا للحرکة فی الماهیة کانت تلک المخالفة حاصلة فی جمیع المواضع.

فأما قوله یستحیل أن یعقل من الشی‌ء کونه عاقلا لذاته إلا إذا عقل منه کونه معقولا لذاته فنقول إن هذه الملازمة لا یمنع من اختلاف المعلومین فإن العلم بالأبوة یلازم العلم بالبنوة و إن کان المعلومان مختلفین فی ذاتیهما أ رأیت لو فرضنا کون الشی‌ء محرکا فالعلم بالمحرکیة هناک یلازم العلم بالمتحرکیة مع أنه لا یلزم أن یکون مفهوم المحرکیة هو بعینه مفهوم المتحرکیة فظهر أن کون الشی‌ء عاقلا- یغایر کونه معقولا بل الذات التی عرضت لها إحداهما هی بعینها قد عرضت لها الصفة الأخری و أما أن کونه عقلا یغایر کونه عاقلا و معقولا فهو أظهر انتهی کلامه.

أقول هذا الفاضل مع کثرة خوضه فی الأبحاث لم یفهم الفرق بین مفهوم الشی‌ء و وجوده و توهم أن المغایرة فی المفهوم عین المغایرة فی الوجود و لم یتفطن بأن صفات الله تعالی الذاتیة الکمالیة کعلمه و قدرته و إرادته و حیاته و سمعه و بصره کلها ذات واحدة و هویة واحدة و وجود واحد و کذا وجوبه و وجوده و وحدته کلها حقیقة واحدة بلا اختلاف جهة لا فی العقل و لا فی الخارج و لا بحسب التحلیل بنحو من الأنحاء و أیضا لا شبهة فی أن ذاتیات الشی‌ء مفهومات کثیرة و مع ذلک کلها موجودة بوجود واحد سیما فی البسیط الخارجی و إن کانت فی ظرف العقل متعددة فعلم أن کون بعض المفهومات متغایرة فی موضع لا یقتضی

تغایرها فی الوجود فی موضع آخر و لم یعلم أن اختلاف الصفات الثبوتیة فی الوجود- یوجب التکثر فی الذات الموصوفة بها و ذلک یقتضی الترکیب فی الذات الأحدیة الإلهیة و أیضا یلزم علی ما ذکره أن لا یکون فرق بین العاقلیة و المعقولیة و بین الأبوة و البنوة فکما جاز عنده اتصاف الشی‌ء الواحد بکونه عاقلا لذاته و معقولا لذاته مع تغایر الوصفین فی الهویة و الذات فلیجز عنده کون الشی‌ء أبا لنفسه و ابنا لنفسه و کذا الحال فی کون الشی‌ء محرکا لنفسه و متحرکا عن نفسه فما الفرق بین القبیلین عنده إذا کان فی جمیع تلک الصفات کانت المغایرة بین الطرفین مفهوما و ذاتا و ماهیة و وجودا فلما ذا أجمعت الحکماء علی أن الشی‌ء الواحد لا یمکن أن یکون محرکا لذاته و لا أبا لذاته و لا معلما لذاته و قد جوزوا کون الشی‌ء الواحد عاقلا لذاته معقولا لذاته و بعض العرفاء المحققین الکاملین عندهم أن العقل البسیط کل المعقولات فعلم من ذلک أن مجرد تغایر المفهومات لا یقتضی تغایرها فی الوجود- فجاز أن یکون هویة واحدة بسیطة بجهة واحدة بسیطة مصداقا لحمل معانی کثیرة- و صدق مفهومات کثیرة علیها من غیر أن ینثلم بذلک وحدة ذاته و وحدة جهة ذاته- و فی کل موضع حکموا بتغایر الجهة و اختلاف الحیثیة فی اتصاف الشی‌ء بمفهومین من المفهومات کالتحریک و التحرک و القوة و الفعل و الإمکان و الوجوب و الوحدة و الکثرة فلم یحکموا بتکثیر الجهة هناک بمجرد مغایرة المفهومین فی المعنی و الماهیة بل بأمر خارج عن نفس المفهومین کما أفاده الشیخ فیما نقلنا عنه.

و قال أیضا إنا نعلم یقینا أن لنا قوة نعقل بها الأشیاء فأما أن یکون القوة التی نعقل بها هذه القوة هی هذه القوة نفسها فیکون هی نفسها تعقل ذاتها أو تعقل ذلک قوة أخری فیکون لنا قوتان قوة نعقل بها الأشیاء و قوة نعقل بها هذه القوة- ثم یتسلسل بها إلی غیر النهایة فیکون فینا قوة نعقل الأشیاء بلا نهایة بالفعل فقد بان أن نفس کون الشی‌ء معقولا لا یوجب أن یکون معقول شی‌ء ذلک الشی‌ء آخر- و بهذا تبین أنه لیس یقتضی العاقل أن یکون عاقل شی‌ء آخر

و قال أیضا فی التعلیقات کون الباری تعالی عاقلا لذاته و معقولا لذاته لا یوجب اثنینیه فی الذات و لا اثنینیه فی الاعتبار فالذات واحدة و الاعتبار واحد لکن فی العبارة تقدیم و تأخیر فی ترتیب المعانی و الغرض المحصل منهما شی‌ء واحد انتهی.

فقد ظهر و تبین أن الموجود الصوری المجرد عن المادة نفس وجوده یصدق علیه بلا اعتبار صفة أخری أنه عقل و عاقل و معقول فهذه المعانی کلها موجودة بوجود واحد لا أنها ألفاظ مترادفة کما توهم فی صفات الله أنها مترادفة الألفاظ- عند الحکماء القائلین بعینیة الصفات للذات و کذا توهم بعض الناس کصاحب هذا التشکیک حیث یعترض علیهم فی قولهم إن وجود الواجب عین ذاته إن مفهوم الوجود بدیهی و ذاته تعالی مجهول الکنه فکیف یکون المعلوم من الشی‌ء عین المجهول و کذا الکلام فی باقی صفاته فإنها معلومة المعانی لأکثر العقلاء و ذاته غیر معلومة بالکنه إلا لذاته و ذلک لتوهمه أنهم حکموا بعینیة هذه المفهومات کما فی الحمل الذاتی الأولی و ذهوله عن أن مرادهم من العینیة هو الاتحاد فی الوجود کما هو شأن الحمل المتعارف لا الاتحاد فی المفهوم کما فی حمل معانی الألفاظ المترادفة- بعضها علی بعض حملا أولیا غیر متعارف.

ثم قال صاحب التشکیک و أیضا قد أقمنا البرهان علی أن التعقل حالة إضافیة و ذلک یوجب کونها مغایرة للذات لکن القوم لما اعتقدوا أن التعقل هو مجرد الحضور ثم عرفوا أنه لا یمکن أن یحضر عند الذات منها صورة أخری زعموا أن وجود تلک الذات هو التعقل و لذلک نحن لما بینا أنها حالة إضافیة لا جرم حکمنا بأن العاقلیة صفة مغایرة للذات العاقلة بل یجعل هذا مبدأ برهان أقوی علی صحة ما اخترناه فنقول إن إدراک الشی‌ء لذاته زائد علی ذاته و إلا لکانت حقیقة الإدراک حقیقة ذاته و بالعکس فکان لا یثبت أحدهما إلا و الآخر ثابت لکن التالی باطل فالمقدم باطل فثبت أن إدراک الشی‌ء لذاته زائد علی ذاته و ذلک الزائد یستحیل أن یکون صورة مطابقة لذاته للبرهان المشهور(1)فهو إذن أمر غیر مطابق


1) من لزوم اجتماع المثلین، س ره

لذاته و ذلک الغیر المطابق إن کان له نسبة و إضافة إلی ذاته فذاته(1)إنما صارت معلومة لأجل تلک النسبة فالعلم و الإدراک و الشعور هو تلک النسبة و إن لم یکن إلیه نسبة و تلک الصورة غیر مطابقة و لا مساویة فی الماهیة لم یصر ذلک الشی‌ء معلوما- لأن حقیقته غیر حاضرة و لا للذهن إلیه نسبة فالذهن منقطع الاختصاص بالنسبة إلیه فیستحیل أن یصیر معلوما فهذا برهان قاطع علی أن العلم حالة نسبیة انتهی.

أقول و العجب من هذا المسمی بالإمام کیف زلت قدمه فی باب العلم حتی الشی‌ء الذی به کمال کل حی و فضیلة کل ذی فضل و النور الذی به یهتدی الإنسان إلی مبدئه و معاده عنده من أضعف الأعراض و أنقص الموجودات التی لا استقلال لها فی الوجود أ ما تأمل فی قوله تعالی فی حق السعداء نُورُهُمْ یَسْعی بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ أ ما تدبر فی قول الله سبحانه وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ و فی قوله تعالی هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ أ لم ینظر فی معنی

قول رسوله ع: الإیمان نور یقذفه الله فی قلب المؤمن

فهذا و أمثاله کیف یکون حقیقتها حقیقة الإضافة التی لا تحصل لها خارجا و ذهنا- إلا بحسب تحصل حقیقة الطرفین ثم الذی علیه مبنی تشکیکه هو عدم الفرق بین ماهیة الشی‌ء و وجوده و قد نبهنا مرارا علی أن للماهیة الواحدة قد یکون أنحاء من الحصولات المتباینة فی الهویة الوجودیة و قد یکون لکثیر من الماهیات- المتخالفة المعانی وجود واحد بسیط ذاتا و اعتبارا فقوله لو کان إدراک الشی‌ء لذاته عین ذاته لکان کل ما هو حقیقة الذات یکون حقیقة الإدراک و کل ما هو حقیقة الإدراک حقیقة الذات أقول فی الجواب إن أراد بالحقیقة الوجود فالقضیتان الموجبتان متعاکستان من غیر مفسدة(2)فإن قولنا کلما تحقق وجود الجوهر المفارق تحقق إدراک الشی‌ء لذاته و کلما تحقق إدراک الشی‌ء لذاته کان ذلک الإدراک


1) الأولی أن یقال إن کان نسبة ثبت المطلوب و إن کان کشبح و غیره له نسبة إلخ- إذ لم یستوف الشق الذی هو مطلوبه فی دلیله، س ره

2) أی عکسا لغویا، س ره

بعینه ذاتا جوهریا مفارقا عن المادة قول حق و صواب و قوله و کان لا یثبت أحدهما- إلا و الآخر ثابت قلنا نعم کذلک فقوله لکن التالی باطل ممنوع إن أراد به الملازمة فی الوجود بین الحقیقتین و إن أراد بالحقیقة الماهیة و المفهوم فبطلان التالی المذکور مسلم و کذا الملازمة ثابتة لکن المقدم غیر ما هو المدعی إذ لم یدع أحد من الحکماء أن مفهوم الإدراک عین مفهوم الذات المجردة فالمغلطة إنما نشأت من الخلط بین المفهوم و الوجود أو بین الماهیة و الهویة ثم القائل بکون العلم مجرد الإضافة لو تأمل قلیلا و أحضر باله و تفکر أن هذه الإضافة التی سماها الإدراک- و الشعور أو العلم ما ذا منشؤه و ملاکه و لما ذا لا تحصل هذه الإضافة لبعض الأشیاء دون آخر و إلی بعض الأشیاء دون آخر علی أن الحق عندنا أن فی جمیع الإضافات الواقعة فی نفس الأمر لا بد من حصول أمر وجودی(1)متقرر أولا فی أحد الطرفین أو فی کلیهما حتی توجد الإضافة و ذلک الأمر مبدأ لتلک الإضافة و منشؤها و هو قد یکون عین ذات الطرف و قد یکون صفة زائدة إذ الإضافة دائما غیر مستقلة القوام و الماهیة(2)

فصل (12) فی حل باقی الشکوک فی کون الشی‌ء عاقلا لذاته
قیل و مما یجب البحث عنه سواء قلنا الإدراک حالة إضافیة

(3)أو قلنا إنه


1) کالانعقاد من النطفة المخصوصة مع مواضعه الناس علیه فی إضافتی الأبوة و البنوة- و فی الإضافة العلمیة التی یقول هذا القائل بها لیس منه عین و لا أثر کما فی الإضافة اللازمة للعلم علی قول المحققین فإن الأمر الوجودی فیها نفس الصورة التی لها علاقة المطابقة فی الماهیة مع المضاف إلیه، س ره

2) کما فی الواجب تعالی، س ره

3) قد حصر الإدراک فی الشقین فخرج علم المجرد بذاته و هو باطل بل العلم کما قال المصنف قدس سره وجود صوری نوری فیشمل حضور المجرد لذاته إذ لا ظلمة و لا غیبة فیه من الحلول فی الهیولی و التمدد الزمانی و المکانی و سائر الأغشیة، س ره

عبارة عن تمثل صورة المدرک فی المدرک أن الشی‌ء کیف یعلم ذاته فإن العلم إن کان أمرا نسبیا فالنسبة إنما تتحقق بین الشیئین فالواحد لا ینضاف إلی نفسه فلا یکون عالما بذاته و إن قلنا عبارة عن التمثل فالشی‌ء إنما یتمثل لغیره فأما لنفسه فذلک غیر معقول.

أقول الحق کما سبق أن العلم عبارة عن وجود شی‌ء بالفعل لشی‌ء بل نقول العلم هو الوجود للشی‌ء المجرد عن المادة سواء کان ذلک الوجود لنفسه أو لشی‌ء آخر فإن کان لغیره کان علما لغیره(1)و إن لم یکن لغیره کان علما لنفسه و هذه الإضافة کإضافة الوجود فالوجود فی نفسه قد یکون وجودا لنفسه و قد یکون وجودا لغیره و الثانی مثل وجود الأعراض لموضوعاتها و الأول وجود الجواهر فإن وجودها ثابتة لأنفسها لا لغیرها لکن النسبة بین الوجود و الماهیة مجازیة إذ لا تغایر بینهما إلا بحسب التحلیل فالنسبة و إن أوجبت تغایر الطرفین لکن أوجبته فی ظرف تحققها لا فی ظرف آخر(2)فالنسبة إن کانت متحققة فی الخارج کالأبوة و البنوة


1) هذا تصریح بما قدمناه فی الکلام علی برهان اتحاد العاقل و المعقول أن معقولیة شی‌ء لشی‌ء من فروع مسألة موجودیة شی‌ء لشی‌ء فوجود شی‌ء مجرد لنفسه علمه بنفسه و وجود شی‌ء مجرد لغیره علم ذلک الغیر به إلا أن ذلک الغیر المسمی بالعاقل من المستحیل أن یکون خارجا من وجود المعقول و هاهنا نکتة یجب أن تنبه له و هو أن تقسیم الوجود إلی ما لنفسه و لغیره یوجب التباین بین القسمین و لازم ذلک أن یمتنع معقولیة الجوهر المجرد لغیره لأنه موجود لنفسه و یمنع وجود ما هو کذلک لغیره اللهم إلا أن یتحقق بینهما العلیة و المعلولیة فإن العلة و إن کان موجودا لنفسه فلها نوع وجود لمعلولها و المعلول و إن کان موجودا لنفسه فله نوع وجود لعلته کما أن له نوع وجود فی علته هذا، ط مد

2) هذا الذی ذکره ره فی أمر الإضافة هو الحق الصریح الذی یقتضیه معنی التضایف- و هو من أقسام التقابل بالذات و حکمه عدم اجتماع الطرفین المتقابلین بالذات و علیه ینبغی أن یحمل ما یخالفه من متفرقات کلامه ره الذی ظاهره أن التضایف لا یقتضی بذاته- امتناع اجتماع طرفیه إلا أن یقتضیه شی‌ء من خارج و یقوم علیه برهان من خارج و إن کان بعض کلامه یأبی ذلک ظاهرا، ط مد

و الکاتبیة و المکتوبیة أوجبت تغایر الطرفین فی الخارج و لذلک یستحیل أن یکون الأب و الابن المضاف إلیه ذاتا واحدة و أما إذا کانت النسبة تحققها فی اعتبار العقل دون الخارج کان تغایر الطرفین أیضا فی ظرف النسبة و بحسبها و هذا القسم الثانی علی وجهین.

أحدهما أن یکون الطرفان و إن لم یتغایرا فی الوجود الخارجی لکن لکل منهما ماهیة تخالف الآخر مخالفة یوجب لأحدهما ثبوت حکم و خاصیة فی ظرف التحلیل و التفصیل لم یثبت ذلک للآخر کالماهیة و الوجود فإنهما مع اتحادهما فی العین کانا فی ظرف التحلیل العقلی بحیث یکون أحدهما عارضا و الآخر معروضا- فإضافة هذا العروض یقتضی تغایر الطرفین لا فی الخارج إذ لا عروض فیه بل فی ظرف العروض و هو التصور و هناک یکون العارض مغایرا للمعروض زائدا علیه مباینا له- بذلک الاعتبار کسائر المتضایفین.

و القسم الثانی أن یکون الطرفان لا یتغایران أصلا لا بحسب الخارج و لا بحسب التحلیل العقلی إذ لا ترکیب فی الشی‌ء الموصوف بالإضافة بوجه من الوجوه- لغایة بساطته کذات الباری جل ذکره إذا وصف بکونه موجودا لذاته أو قائما بذاته أو عالما بذاته أو یقال له قدرة أو له إرادة أو له حیاة فإن هناک بالحقیقة لا نسبة و لا اتصاف و لا ارتباط و لا عروض و لا شی‌ء من أقسام الإضافات و النسب بل وجود بحت هو بعینه مصداق العلم و القدرة و الإرادة و الحیاة و سائر الکمالات فکما أن موجودیته لیست تقتضی أن یکون فیه صفة و موصوف إذ لا اتصاف بالحقیقة و لا فیه عارض و معروض إذ لا عروض هناک لا عینا و لا ذهنا فکذلک فی سائر الأسماء فحکمها حکم الوجود لأنها عین الوجود لکن العقل یعتبر هناک صفة و موصوفا و إضافة بینهما- فنقول هو تعالی ذو وجود و علم و إرادة و ذلک لأن هذه المعانی توجد فی بعض الممکنات علی وجه العروض فیصیر عروضها لها منشأ الاتصاف بها فیتحقق هناک إضافة الاتصاف و العروض و أمثالها فالبرهان لما حکم بعدم زیادة شی‌ء من الوجود- و کمالاته علی ذات الباری فیقال إن وجوده قائم بذاته و کذا علمه و قدرته و

إرادته و سائر نعوته کلها تقوم بذاته فهذه الإضافة بینه تعالی و بین ذاته أمر یعتبره العقل علی قیاس ما یجده فی غیره تعالی من الممکنات الموصوفة بما یزید علیها تنبیها علی سلب الزوائد عنه تعالی(1)لا علی إثبات الإضافة فی ذاته تعالی فالنسبة هناک مجازیة مرجعها سلب نسبة الترکیب و الکثرة عنه فکذا المغایرة بین الطرفین مجازیة- فإذا تقرر هذا فنقول إضافة کون الذات المجردة عاقلة لنفسها من هذا القبیل لأنها لا توجب تکثرا لا فی الخارج و لا فی الذهن و ذلک لأن تلک الإضافة شی‌ء یعتبرها العقل قیاسا علی عاقلیة شی‌ء لغیره فهی بالحقیقة غیر واقعة و الذی هو فی الواقع ذات بسیطة غیر محتجبة عن ذاته و العلم هو الوجود المجرد عن المادة عندنا(2)فهذا الوجود کما أنه موجود لذاته کذلک معقول لذاته و کما أن موجودیة الوجود لذاته لا توجب اثنینیة فی الذات و لا فی حیثیة الذات إلا بمجرد الاعتبار فکذلک معقولیته لذاته لا توجب مغایرة لا فی الذات و لا فی الجهات و الحیثیات بل بمجرد الاختلاف فی المفهومات لما علمت من أن المفهومات المتغایرة قد تتحد فی الوجود و الحقیقة فوجود واحد بسیط لا شوب ترکیب فیه أصلا یمکن أن یکون مصداقا لمفهومات کثیرة کلها متحد فی الوجود فیه و إن کانت فی مواضع أخری موجودة بوجودات متعددة فی الخارج أو بجهات مختلفة فی الذهن فالذات المجردة البسیطة لکونها مجردة عن الموضوع یصدق علیها مفهوم الجوهر و لکونها صورة مجردة عن المادة- یصدق علیها مفهوم العقل و لکونها صورة لذاته یصدق علیها مفهوم المعقول و لکونها غیر موجودة لغیره بل لذاته یصدق علیها مفهوم العاقل و لکونها وجود بری‌ء


1) متعلق بقوله فیقال إلخ یعنی أن المراد بالقیام بالذات عدم القیام بالغیر لا غیر- کما أن المراد بالقیام بالذات فی الجوهر أیضا هذا المدلول الالتزامی لا مدلوله المطابقی- لاستلزام الاثنینیة، س ره

2) العلم محمول معنی و الوجود المجرد هو الموضوع فترکیب القیاس هکذا العقل هو الوجود المجرد و کل وجود مجرد هو العلم و إنما جعلنا العلم محمولا و الوجود المجرد موضوعا معنی لئلا یلزم الاستنتاج من الموجبتین فی الشکل الثانی، س ره

عن الشرور محبوب و لکونه مدرکا لهذه الخیریة محب لذاته و هکذا یمکن أن یصدق علی ذات واحدة کثیر من هذه المعانی النسبیة من غیر استیجاب للکثرة و اقتضاء للمغایرة فی الواقع بل فی نفس تلک المفهومات(1)فلنرجع إلی دفع بعض البحوث

قال صاحب التشکیک قال الشیخ کون الشی‌ء معقولا هو أن یکون ماهیته المجردة عند شی‌ء و هذا أعم من کونها عند شی‌ء مغایر لها

فإن الکون عند الشی‌ء أعم فی المفهوم من الکون عند شی‌ء مغایر و لقائل أن یقول هذا هو محل الإشکال بعینه فإن الخصم یقول الکون عند الشی‌ء حالة إضافیة و هی لا تعقل إلا بین الشیئین- أ رأیت لو أن قائلا یقول المحرکیة للشی‌ء أعم من المحرکیة للغیر فیلزم صحة کون الشی‌ء محرکا لذاته و کذلک الموجدیة أعم من الموجدیة للغیر فیلزم صحة کون الشی‌ء موجدا لذاته هل یقبل ذلک منه و هل یحکم بصحة قوله فإن کان ذلک باطلا فکذلک هاهنا أقول صحة کون الشی‌ء عاقلا لنفسه و بطلان کونه محرکا لذاته- لم یعرف لا هذا و لا ذاک بمجرد تلک الأعمیة بل ببیان و برهان آخر و لیس غرض الشیخ من قوله کون الشی‌ء معقولا بحسب المفهوم أعم من أن یکون معقولا لغیره- إن بمجرد هذه الأعمیة یثبت صحة کون الشی‌ء معقولا لذاته و إلا فیلزم کون الجماد معقولا لذاته إذا ثبت کونه معقولا لشی‌ء کیف و الأعم غیر مستلزم للأخص- فصحة کون الشی‌ء حیوانا لا یقتضی صحة کونه إنسانا نعم لا ینافی کون الشی‌ء حیوانا کونه إنسانا و غرض الشیخ دفع توهم المنافاة و إزالة ما ربما یتوهم أحد- أن مفهوم عاقلیة الشی‌ء یقتضی أن یکون المعقول غیر العاقل کما هو شأن المتضایفین- و ینافی کونه عین العاقل بحسب المفهوم فنبه علی أن کون بعض المتضایفین غیر صاحبه فی الخارج لم یعرف من نفس مفهوم المضاف أو الإضافة لأن نفس مفهوم


1) فلکون هذا الوجود بل کل وجود ظاهرا بالذات مظهرا للغیر نور و لکونه فعالا عن علم و مشیة قادر و لکونه دراکا فعالا حی و هکذا فی باقی الصفات الکمالیة- للمجرد البسیط الواقعی الواجبی تعالی شأنه فتنزع من حیثیة واحدة هی ذاته تعالی، س ره

المضاف لا یقتضی إلا مغایرة فی المفهوم مع مضایفه لا فی الوجود بل المغایرة فی الوجود فی بعض المتضایفات إنما اقتضاها أمر خارج عن المفهوم و عرف ذلک بدلیل خارج عن معرفة نفس الإضافة کالمحرک فإن مفهومه لا یزید علی کون الشی‌ء- مبدأ لتغیر شی‌ء علی التدریج من غیر أن یعرف من نفس هذا المفهوم أن ذلک الشی‌ء غیر المحرک أو عینه و کذا الموجد و الفاعل و إن علمنا أن المحرک و الموجد و الفاعل لا بد و أن یکون مغایرا للمتحرک و الموجد و المفعول فی الوجود و الهویة- و لا یکفی فیها المغایرة فی الماهیة و المفهوم فقط بخلاف کون الشی‌ء مدرکا لذاته- أو موجودا لذاته فإن هناک تغایرا بین الطرفین فی المفهوم مع الاتحاد فی الهویة و الوجود کما دل علیه البرهان و بالجملة الاتحاد بین العاقل و المعقول فی الهویة المجردة قد عرف بالبرهان لا بأن معقولیة الشی‌ء أعم من معقولیة الغیر و کذا المعاندة بین کون الشی‌ء علة و معلولا قد عرفت لا بمجرد مفهوم العلة و المعلول و علی ما ذکرناه یحمل کلام بعض العلماء(1)حیث قال العلم من جملة الأمور الإضافیة و الذات الواحدة إذا أخذت باعتبار صفتین کان ذلک نازلا منزلة الذاتین فما یرجع إلی تحقق الإضافة له من حیث إنها عالمة مخالفة للذات من حیث إنها معلومة فلا جرم یصح باعتبار تحقق الإضافة للذات الواحدة عند تباین هاتین الجهتین.

و نقل عن الشیخ أنه قال فی کتاب المباحثات لکل شخص حقیقة و شخصیة- و تلک الشخصیة زائدة أبدا علی الماهیة علی ما مضی ثم إن کانت الحقیقة مقتضیة لتلک الشخصیة کان ذلک النوع منحصرا فی ذلک الشخص و إلا وقعت الکثرة فیه- و لا شک أن تلک الحقیقة مغایرة للمجموع الحاصل من تلک الحقیقة و تلک الشخصیة- و لما تحقق هذا القدر من التغایر کفی ذلک فی حصول الإضافة فیکون لتلک الحقیقة


1) أی علی ما ذکرناه من النسب المجازیة فی علم المجرد بذاته و أن ظرف التغایر بین الطرفین بعینه ظرف النسبة لکنه خلاف ظاهر کلامه لأنه تصدی لتبیین تغایر حقیقی، س ره

من حیث هی إضافه العالمیة إلی ذلک المجموع و لذلک المجموع إضافة المعلومیة إلی تلک الحقیقة.

أقول إنی ما رأیت نسخة المباحثات و هذه العبارة لا یشبه أن یکون من کلام الشیخ(1)و ذلک لأن العالمیة و المعلومیة بالذات صفة الوجود لا صفة الماهیة من حیث هی و التشخص لیس بأمر زائد علی الوجود و وجود الشی‌ء یتقدم علی الماهیة و علی إضافتها إلی الوجود فإذا إضافة ماهیة الشی‌ء إلی الشخص الذی هو فی مرتبة الوجود بعد وجود تلک الماهیة فلا ینضاف تلک الماهیة إلی ذلک الشخص- إلا بعد تشخصها فإذن التشخص هو المنضاف إلی الشخص فتکون الإضافة حاصلة للذات الواحدة الشخصیة إلی نفسها من جهة واحدة فالأولی ما سبق بیانه.

لا یقال التشخص صفة وجودیة فوجوده متأخر عن وجود الموصوف.

لأنا نقول هذا منقوض بالفصل بالقیاس إلی الجنس المتقوم به و الوجود بالقیاس إلی الماهیة المتحصلة به و الصورة بالقیاس إلی المادة المتقومة بها و التحقیق کما سلف أن اتصاف الأشیاء بمثل هذه الأمور اتصاف فی ظرف التحلیل لا بحسب الوجود لأنها فی الوجود عین تلک الأشیاء لا صفات لها


1) لعدم استیفاء جمیع أقسام التشخص إذ التشخص قد لا یکون زائدا علی الحقیقة- کما فی الواجب تعالی و أیضا فیما کان نوعه منحصرا فی شخص لا یکون اقتضاء التشخص من ماهیته إذ لا اقتضاء و لا علیه فیها إلا أن یکون المراد من الاقتضاء عدم اقتضاء الغیر کما مر و أما قوله قدس سره و ذلک لأن العالمیة و المعلولیة بالذات إلخ فمتوجه إلی قوله و لما تحقق إلخ و ظاهر کلام المصنف قدس سره أنه قول الشیخ لتصحیح الإضافة فی قولنا ذاتی و ذاتک و نحوهما لا تصحیح إضافة عاقلیة المجرد ذاته بأن الموصوف بالعالمیة- طبیعة النفس و الموصوف بالمعلومیة هو الطبیعة المحفوفة بالتشخص فإنه من تصرفات ذلک القائل کما یصدقه الحدس الصائب و یکذبه الشفاء و الإشارات، س ره

فصل (13) فی أنواع الإدراکات

اعلم أن أنواع الإدراک أربعة إحساس و تخیل و توهم و تعقل فالإحساس إدراک للشی‌ء الموجود فی المادة الحاضرة عند المدرک علی هیئات مخصوصة به محسوسة معه من الأین و المتی و الوضع و الکیف و الکم و غیر ذلک و بعض هذه الصفات(1)لا ینفک ذلک الشی‌ء عن أمثالها فی الوجود الخارجی و لا یشارکه فیها غیره لکن ما به الإحساس و المحسوس بالذات و الحاضر بالذات عند المدرک هو صورة ذلک الشی‌ء لا نفسه و ذلک لأنه ما لم یحدث فی الحاس أثر من المحسوسات فهو عند کونه حاسا بالفعل و کونه حاسا بالقوة علی مرتبة واحدة و یجب إذا حدث فیه أثر من المحسوس- أن یکون مناسبا له لأنه إن کان غیر مناسب لماهیته لم یکن حصوله إحساسا به فیجب أن یکون الحاصل فی الحس صورته متجردة عن مادته لکن الحس لا یجرد هذه الصورة تجریدا تاما و التخیل أیضا إدراک لذلک الشی‌ء مع الهیئات المذکورة لأن الخیال لا یتخیل إلا ما أحس به و لکن فی حالتی حضور مادته و عدمها و التوهم إدراک لمعنی غیر محسوس بل معقول لکن لا یتصوره کلیا بل مضافا إلی جزئی محسوس و لا یشارکه غیره لأجل تلک الإضافة إلی الأمر الشخصی و التعقل هو


1) استعمال لفظ البعض لإخراج مثل الجدة و أن یفعل و غیر ذلک مما هو مشمول لفظ غیر ذلک و إلا فالخمسة المذکورة مشترکة فی أن خصوصیاتها ینفک ذلک الشی‌ء عنها- و مطلقاتها لا ینفک عنها حتی الکیف فإنه و إن أمکن انفکاک الألوان و الطعوم و الروائح و نحوها عنه بالتبدل إلی الإشفاف و التفاهیة مثلا إلا أنه لا ینفک عنه مطلق الکیف- کالکیفیات الملموسة و منها المیول و الکیفیات المختصة بالکم و منها الشکل و أما عدم مشارکة غیره واضح حتی فی المتی فإن الزمان و إن کان مشترکا إلا أن متی کل واحد لیس مشترکا لأن هیئة محاطیة کل واحد للزمان هی متاه المخصوصة، س ره

إدراک للشی‌ء من حیث ماهیته و حده لا من حیث شی‌ء آخر سواء أخذ وحده أو مع غیره من الصفات المدرکة علی هذا النوع من الإدراک و کل إدراک لا بد فیه من تجرید فهذه إدراکات مترتبة فی التجرید الأول مشروط بثلاثة أشیاء حضور المادة عند آلة الإدراک و اکتناف الهیئات و کون المدرک جزئیا و الثانی مجرد عن الشرط الأول و الثالث مجرد عن الأولین و الرابع عن الجمیع و اعلم أن الفرق بین الإدراک الوهمی و العقلی لیس بالذات بل أمر خارج عنه و هو الإضافة(1)إلی


1) مراده بالجزئی الخیالی و الحسی الطبیعی لا المعنی الجزئی و قد أصر قدس سره علی هذا القول و تصلب فیه فی أکثر کتبه کسفر النفس من هذا الکتاب أیضا و مفاتیح الغیب و غیرهما و عندی أن هذا بظاهره منه قدس سره غریب لأنه مبنی علی أن یکون العداوة و المحبة و نحوهما غیر منتشرة الأفراد بل و لا نوعها منحصرا فی فرد و هذا من العجائب- لوضوح أنها منتشرة الأفراد بحسب تعدد القوی النزوعیة التی فی الحیوانات و بحسب اختلاف الأوقات و الموضوع من جملة المشخصات و إلهیات المکتنفة بالنفوس ذوات الشوق و النفور أیضا منها و کذلک الأزمنة من أمارات التشخص عنده و تشخص کل بحسبه و إذا کان للمحبة و المیل و الإرادة و غیرها من المعانی جزئیات و العقل أجل من إدراک الجزئی المعنوی لأن شأنه إدراک الکلیات و الحس أدون و کذا الخیال من نیل المعنی الجزئی- فلا یکون مدرکه إلا الوهم و المدرک إنما یکون ثلاثة الحس المشترک الذی کمرآة ذات وجهین إلی الداخل و الخارج و الوهم و العقل لکونه مضافا للمدرک و هو ثلاثة المعنی الکلی و المعنی الجزئی و الصورة اللهم إلا أن یقال مراده الوهم الغالط بما هو غالط فإن مبدأ الغلط و الشر لیس متأصلا فکما أن الشر مجعول فی القضاء الإلهی بالعرض- فالخطأ و الغلط معلول العقل بالعرض و دأبه و دیدنه قدس سره أنه فی کل مسألة ناظر طرف القلب إلی التوحید إن قلت یقول المصنف قدس سره فی الحیوانات الصامتة قلت أرباب أنواعها بدل عاقلتنا کما فی إدراک بعض الغرائب فإنها بإلهام الملک عند أهل الشرع- و باعتبار الاتصال برب النوع عند الإشراقیین و بإدراک العاقلة التی لها عند التناسخیة، س ره

الجزئی و عدمها(1)فبالحقیقة الإدراک ثلاثة أنواع کما أن العوالم ثلاثة(2)و الوهم کأنه عقل ساقط عن مرتبته و کل إدراک یحصل به نزع(3)لحقائق الأشیاء- و أرواحها عن قوالب الأجسام و هیاکل المواد فالصورة المحسوسة منتزعة عن المادة نزعا ناقصا مشروطا بحضور المادة و الصورة الخیالیة منتزعة نزعا متوسطا و لهذا تکون فی عالم بین العالمین عالم المحسوسات و عالم المعقولات و الصورة العقلیة منتزعة نزعا تاما هذا إذا کانت الصور مأخوذة عن المواد و أما ما کان بذاته عقلا- فلا یحتاج فی تعقله إلی تجرید من هذه التجریدات و هذه المعانی هی التی من شأن النفس أن تصیر بها عالما عقلیا مترتبا فیها ترتبا عقلیا أخذا من المبدإ الأول- إلی العقول التی هی الملائکة المقربون إلی الأنفس التی هی الملائکة بعد الأولی- إلی السماوات و العناصر و هیئة الکل و طبیعته فیکون عالما عقلیا مشرقا بنور العقل الأول و کذا ما کان بذاته صورة خیالیة فلا یحتاج النفس فی تخیله إلی تجرید- و هی الصورة التی إذا اتصلت النفس بها تصیر عالما جنانیا و ملکا کبیرا عریضا


1) لا ینال الوهم کل صورة عقلیة مضافة إلی الجزئی کالإنسان و الفرس و السواد و البیاض مثلا و إنما ینال أمورا جزئیة موجودة فی باطن الإنسان کالمحبة و العداوة و السرور و الحزن و لا مانع من نسبة إدراکها إلی الحس المشترک کما سیأتی فی سفر النفس و مجرد تسمیتها معانی فی مقابل الصور المدرکة من طریق الحواس الظاهرة لا یوجب مباینة نوعیة فی الفعل حتی یحوج إلی إثبات قوة أخری فالحق إسقاط الوهم من رأس- و إسناد فعله إلی الحس المشترک، ط مد

2) الإحساس و الخیال و العقل و الحق أنه نوعان بإسقاط الإحساس کما أسقط الوهم- فإن حضور المادة المحسوسة و غیبتها لا یوجب مغایرة بین المدرک فی حال الحضور و عدمه نعم الغالب هو کون الصورة أقوی جلاء عند النفس مع حضور المادة و ربما کان المتخیل أقوی و أشد ظهورا مع عنایة النفس به، ط مد

3) فللعاقلة من هذه الجهة عزرائیلیة کما أن لها من جهة إحیائها النفوس المیتة- الجاهلة بالتعلیم إسرافیلیة و جبرائیلیة و نحو ذلک لأن الإنسان کلمة جامعة فیها کل الکلمات، س ره

کعرض السماوات و الأرض فإن العوالم هی ما هی بصورها لا بمادتها و اعلم أن العوارض الغریبة التی یحتاج الإنسان فی التعقل لشی‌ء إلی تجریده عنها لیست ماهیات الأشیاء و معانیها إذ لا منافاة بین تعقل شی‌ء و تعقل صفة أخری معه و کذا التی لا بد فی تخیل الشی‌ء إلی تجریده عنها لیست هی صورها الخیالیة إذ لا منافاة بین تخیل شی‌ء و تخیل هیئة أخری معه بل المانع من بعض الإدراکات هو بعض أنحاء الوجودات لکونه ظلمانیا مصحوبا للأعدام الحاجبة للأمور المغیبة لها عن المدارک کالکون فی المادة فإن المادة الوضعیة توجب احتجاب الصورة عن الإدراک مطلقا و کذا الکون فی الحس و الخیال ربما یمنعان عن الإدراک العقلی لکونهما أیضا وجودا مقداریا و إن کان مقدارا مجردا عن المادة و المعقول لیس وجوده وجودا مقداریا فهو مجرد عن الکونین و فوق العالمین فقد علم أن أنحاء الوجودات متخالفة المراتب بعضها عقلیة و بعضها نفسانیة و بعضها ظلمانیة غیر إدراکیة و أما الماهیات فهی تابعة لکل نحو من طبقات الوجود فالإنسان مثلا یوجد تارة إنسانا شخصیا مادیا و تارة إنسانا نفسانیا و تارة إنسانا عقلیا کلیا- فیه جمیع الناس بوحدتها الجمعیة العقلیة التی لا یمکن فیها الکثرة مع الاتحاد فی النوع و بما حققنا اندفع إشکال مذکور فی کتب القوم و هو أن الصورة العقلیة- من حیث حلولها فی نفس جزئیة حلول العرض فی الموضوع تکون جزئیة و یکون تشخصها و عرضیتها و حلولها فی تلک النفس و مقارنتها بصفات تلک النفس عوارض جزئیة غریبة لا ینفک عنها و هذا یناقض قولهم العقل یقدر علی انتزاع صورة مجردة عن العوارض الغریبة.

و قد أجیب عنه فی المشهور إن الإنسانیة المشترکة الموجودة فی الأشخاص- فی نفسها مجردة عن اللواحق و العلم بها لکونها علما بأمر کلی(1)یقال له إنه علم


1) هذا المجیب عکس الأمر فجعل وصف العلم بالکلیة وصفا بحال المتعلق أی المعلوم بالعرض و الصواب أن وصف العلم بها بالذات و وصف المعلوم بها بالعرض للعلم- وصف بحال المتعلق أی العلم لأنه وجود نوری محیط مبسوط بسیط، س ره

کلی لأن معلومه کذلک لا لأن العلم فی ذاته کذلک بل لأن معلومه کذلک- لا کما ظنه المتأخرون حیث سمعوا إن المتقدمین سموا ذلک العلم کلیا تعویلا علی فهم المتعلمین و لم یقفوا علی أغراضهم فزعموا أن فی العقل صورة مجردة کلیة و رد هذا الجواب بأن الإنسانیة التی فی زید لیست هی بعینها التی فی عمرو- فإن الإنسانیة المتناولة لهما معا من حیث هی متناولة لهما لیست بعینها هی التی فی کل منهما(1)و لا هی فیهما معا(2)لأن الموجود منها فی أحدهما حینئذ لا یکون نفسها بل جزأ منهما أی من الإنسانیتین و کذا الموجود فی کل من الأشخاص الثلاثة لیس هو بعینه ما فی مجموع الثلاثة بل جزأ من ثلاثة أجزاء لأن عدد الإنسانیة فی الخارج بحسب عدد الأشخاص نعم الإنسان إذا أخذت ماهیته لا بشرط شی‌ء- فلیست هی من تلک الحیثیة إلا هی لا واحدة و لا کثیرة و لا کلیة و لا جزئیة و لا ینافی شیئا منها فهی مع الجزئی جزئیة و مع الکلی کلیة و مع الواحد واحدة و مع الکثیر کثیرة و أما الإنسانیة الکلیة التی اشترک فیها الأشخاص الکثیرون فهی لا یکون وجودها إلا فی العقل فهی من حیث کونها صورة واحدة فی عقل واحد کعقل زید مثلا جزئیة و من حیث إنها متعلقة بکل واحد واحد من الأشخاص کلیة و معنی تعلقها(3)إن الإنسانیة المدرکة بتلک الصورة التی هی طبیعة صالحة لأن تکون


1) لأن الإنسانیة الکلیة متناولة و التی فی کل منهما لیست بمتناولة، س ره

2) أی لیست الإنسانیة الکلیة الإنسانیة التی فیهما معا و لا فی کل الأناسی أی الکل المجموعی لأن الموجود من الإنسانیة فی أحدهما لا یکون نفسهما أی لا یکون مجموع الإنسانین و الإنسانیة مجموع الإنسانین فأحدهما لیس إنسانا ثم الأولی فی الرد أن یستفسر عن المجیب بأن المعلوم الکلی إن کان فی الخارج فأما الکل الأفرادی من الإنسانیة و المجموعی و أما الماهیة من حیث هی و یبطل کلاهما بما ذکر و إن کان فی الذهن- و فرق بین الحاصل فی الذهن و القائم به کما ذکره الفاضل القوشجی فیبطل بما مر فی مبحث الوجود الذهنی، س ره

3) و لما کان تفسیر الکلیة بالمطابقة للکثیرین فیه إشکالات کما مر عدلوا عنها إلی الاشتراک و لما کان ظاهر الاشتراک أیضا لا یخلو عن إشکال کما لا یخفی فسروه بما تری من أن الکلی إذا حصل فی المواد کان عین الأشخاص و هی إذا حصلت فی العقل کانت عین الکلی، س ره

کثیرة و لأن لا تکون لو کانت فی أی مادة من مواد الأشخاص یحصل ذلک الشخص بعینه أو أی واحد من تلک الأشخاص سبق إلی أن یدرکه ذو عقل حصل فی عقله تلک الصورة بعینها فهذا معنی اشتراکها و أما معنی تجریدها فکون تلک الطبیعة- التی انضاف إلیها معنی الاشتراک منتزعة عن اللواحق المادیة الخارجیة و إن کانت باعتبار آخر ملفوفة باللواحق الذهنیة المشخصة فإنها بأحد الاعتبارین مما ینظر به فی شی‌ء آخر و یدرک به شی‌ء آخر و بالاعتبار الآخر مما ینظر فیه یدرک نفسها- أقول لا منافات عندنا بین التشخص العقلی و بین الکلیة و الاشتراک بین کثیرین(1)و قد علمت منا أن الصورة العقلیة غیر حالة فی الذهن حلول الأعراض فی محالها- حتی تصیر متشخصة بتشخص الذهن و بالهیئات المکتنفة بالنفس إذ النفس ما دامت مقیدة بهذه الهیئات النفسانیة لا یمکن أن تصیر عاقلة بالفعل و لا معقولها معقولا بالفعل ففیها ما دامت موجودة بالوجود الطبیعی أو بالوجود النفسانی قوة العاقلیة و المعقولیة لا فعلیتهما فإذا انسلخ من هذا الوجود(2)و صار وجودها وجودا آخر


1) حاصله أن الکلیة و الاشتراک باعتبار سعة ذلک الوجود المحیط إحاطة الحقائق بالرقائق و استواء نسبته إلی جمیع أشخاصه فلا منافاة بین التشخص العقلی و الإحاطة و الاستواء المذکورین فافهم، س ره

2) فإذن کیف یبقی موضوع النفس للصورة العقلیة فضلا عن هیئاته حتی یکونان مشخصین لها إذ علمت أن التعقل باتحاد العاقل بالمعقول فیتحول العاقل إلیه و قد قلنا فی موضع آخر أن حق وصول المعنی إلی الغایة التحول و الفناء فیها و بدونه لا وصول حقیقة إن قلت إذا تحول و انسلخ النفس تری النفسیة باقیة فکیف قلتم لا یبقی قلت لأنها لیست واحدة عددیة أی محدودة بل واحدة وحدة حقة ظلیة لوحدة حقة حقیقیة فإذا تحولت فی شأن بقیت فی شئون أخری ثم هذا التحول فی العقل الهیولانی لا فی مقامها الخیالی- لأنه صار بالفعل فی الصور الجزئیة الخیالیة و کلما تحول عقلها الهیولانی فی شأن بقی شأن آخر حتی صار عقلا بسیطا و ذلک لأن العقل الهیولانی ذو مراتب کالهیولی الأولی- فإذا تحولت الهیولی الأولی کما قال المصنف قدس سره بالاتحاد إلی الناریة مثلا لا ینافی تحولها إلی الهوائیة و تتحول إلی الإنسانیة و لا تصادم کونها مکتسبة بصور العناصر البسیطة، س ره

و تشخصها تشخصا عقلیا کلیا صلح لأن یصیر عین المعقولات و یتساوی إلیه نسبة الشخصیات(1)و بالجملة الصورة العقلیة لا یکتنفها الهیئات النفسانیة و لیست وجودها وجودا نفسانیا کالعوارض النفسانیة من الشهوة و الغضب و الخوف و الحزن و الشجاعة و غیرها و قد علمت أیضا أن معنی التجرید فی التعقل و غیره من الإدراک لیس کما هو المشهور من حذف بعض الزوائد و لا أن النفس واقفة و المدرکات منتقلة من موضوعها المادی إلی الحس(2)و من الحس إلی الخیال و منه إلی العقل بل المدرک و المدرک یتجردان معا و ینسلخان معا من وجود إلی وجود و ینتقلان معا من نشأة إلی نشأة و من عالم إلی عالم حتی تصیر النفس عقلا و عاقلا و معقولا بالفعل بعد ما کانت بالقوة فی الکل

فصل (14) فی أن القوة العاقلة کیف تقوی علی توحید الکثیر و تکثیر الواحد

أما توحیدها للکثیر فهو عندنا(3)بصیرورتها عالما عقلیا متحدا بکل حقیقة


1) إنما لم یقل و یتساوی نسبة إلی الشخصیات لأنه غنی عن الأشخاص و عند وجوده لا وجود لها حتی ینتسب إلیها بخلاف ما إذا لوحظ الأشخاص و نسب إلیها الوجود فلا بد لها من الانتساب إلیه لأنه بدها اللازم و هی ذوات حاجات إلیه، س ره

2) و لا عن موضعها العقلی بل النفس تترقی و تتصل بالعقل الفعال بل تتحد به و بمدرکاته بعد طرح الکونین الحسی و المثالی، س ره

3) أی بنحو التحقق لا بنحو التعلق فهو وجود یصیر کذا لا علم و فکر فقط، س ره

مصداقا لکل معنی معقول لکونه عقلا بسیطا فعالا لتفاصیل العلوم النفسانیة(1)و عند الجمهور بالوجهین الآخرین أحدهما بالتحلیل فإنها إذا حذفت عن الأشخاص- الداخلة تحت المعنی النوعی بتشخصاتها و سائر عوارضها اللاحقة بقیت الحقیقة النوعیة ماهیة متحدة و حقیقة واحدة(2)و الثانی بالترکیب لأنها إذا اعتبرت المعنی الجنسی و الفصلی أمکنها أن یقرن الفصل بالجنس بحیث یحصل منهما حقیقة متحدة- اتحادا جمعیا أو حملیا و أما قوتها علی تکثیر الواحد فهی تجسیمها بقوتها الخیالیة للعقلیات(3)و تنزیلها فی قوالب الصور المثالیة و قیل بتمیزها الذاتی عن العرضی و الجنس عن الفصل و جنس الجنس للماهیة عن جنسها بالغة ما بلغت و فصل فصلها- و فصل جنسها عن فصلها بالغة ما بلغت و تمیز لاحقها اللازم عن لاحقها المفارق- و القریب منها عن البعید فیکون الشخص الواحد فی الحس أمورا کثیرة فی العقل- و لذلک إدراک العقل أتم الإدراکات لکون العقل غیر مقصور إدراکه علی ظواهر الشی‌ء بل یتغلغل و یغوص فی ماهیة الشی‌ء و حقیقته و یستنسخ منها نسخة مطابقة لها من جمیع الوجوه بل یصیر هو هی بحقیقتها و أما الإدراکات الحسیة فإنها مشوبة بالجهالات و نیلها ممزوج بالفقدان فإن الحس لا ینال إلا ظواهر الأشیاء و قوالب الماهیات دون حقائقها و بواطنها


1) مثلا إذا علمت حقیقة السماء بأجناسه و فصوله و بأجزائه الخارجیة مادته و صورته الجسمیة و طبیعته الخامسة و نفسه المنطبعة و نفسه الکلیة بقدر الطاقة البشریة- أدرجت حقیقته بین جنبی وجودک و هذا أتم من إدراجک ما فی الحس من السماء، س ره

2) و کذا إذا حذفت عوارض حقیقة الوجود و هی الماهیات بقیت واحدة، س ره

3) الصواب قول القائل فإن هذا عمل الخیال لا العقل بل من الأغالیط و تکثیر الواحد شأن عظیم للعاقلة فالعاقلة تعقل البساطة التی هی مقتضاه للبرهان و الخیال یتصورها بالنقطة و هی تعقل النور الحقیقی نور الأنوار القاهرة و الأنوار الإسفهبدیة- و هو یتصورها بالنور الشمسی و هی تعقل الإحاطة الحقیقیة و هو یتصورها بالانبساط الکمی و قس علیه و بالحقیقة توحید الکثیر من شعب التحقیق و تکثیر الواحد من شعب التدقیق- و یمکن أن یوجه کلامه قدس سره بأن مجرد لفظ تکثیر الواحد یعم معنیین مذموم و هو مثل ما ذکره و ممدوح و هو مثل التمیز المذکور و مثل تکثیر أسماء الله و صفاته بحسب المفاهیم بحیث قیل فی مقام الأسماء و الصفات جاءت الکثرة و مثل تکثیر العوالم المنضدة- إذا لوحظ مقام البسائط من کل الممکنات فی الصعود مثلا و مقام الجهاد من الکل و النبات منها و الحواس من الحیوانات إلی الإنسان و مقاماته ملحوظا فی الکل مأخوذا کل مقام بشرط لا کما ذکرناه فی موضع آخر، س ره

فصل (15) فی درجات العقل و المعقول
قالت الحکماء أنواع التعقلات ثلاثة
اشارة

قالت الحکماء أنواع التعقلات(1)ثلاثة

أحدها أن یکون العقل بالقوة

أی لا یکون شیئا من المعقولات(2)و لا له شی‌ء من المعقولات حاصلا بالفعل و لکن النفس تقوی علی استحصال المعقولات و اکتسابها کلها و مراتبها فإن العقل الهیولانی بالقوة عالم عقلی من شأنه أن یصیر مدرکا للحقائق کلها و تحصل فیه صورة کل موجود مما هو بذاته معقول لخلوه بالفطرة الأصلیة عن المادة و ما هو بذاته غیر معقول لأنه صورة فی مادة أو فی حس أو فی خیال- لکن القوة العقلیة یجرد صورته عن المادة علی ما أوضحته الحکماء و سنوضحه إن شاء الله تعالی فتکون فاعلة عند ذلک للصور العقلیة المفصلة و قابلة لها و العالم الصوری عالمان عالم عقلی و عالم حسی و کل عالم حسی فإنما هو ما هو بصورته لا بمادته فإذا حصلت صورته


1) عد قوة التعقل تعقلا إنما هو لأن قوة الشی‌ء طلیعة منه و لولاها لم یکن الشی‌ء- و لم یتحول من أدنی إلی أعلی و هکذا إلی ما شاء الله تعالی و أما الشیخ فلم یعین القوة لکن قسم الملکة إلی قسمین کما یأتی، س ره

2) إذ تعقله لنفسه أیضا بالقوة و إن توهم ذاته و تخیل کالنفوس الجاهلة التی لا تقدر علی تعقل ذواتها و تخیل ذواتها أولات وضع و جهة و نحوهما، س ره

لشی‌ء علی ما هو علیه فذلک الشی‌ء فی نفسه عالم فالعقل الهیولانی مستعد لأن یکون عالم الکل إذا حصل فیه صورة الکونین فیصیر بصورة عقله شبیها بالعالم العقلی و بصورة نفسه شبیها بالعالم الحسی فیکون فی ذاته ماهیة کل موجود و صورته فإن عسر علیه شی‌ء من الأشیاء فإما لأنه فی نفسه ضعیف الکون غیر صوری الوجود خسیسا شبیها بالعدم و هذا مثل الهیولی و الحرکة و الزمان و القوة و اللانهایة و إما لأنه شدید الوجود قوی الظهور فیقهر وجود ذلک الشی‌ء وجوده و یغلب نور ذلک الشی‌ء نوره و هذا مثل مبدإ الکل و العقول العالیة فإن کون النفس الإنسانیة فی المادة- یورثها ضعفا عن تصور الباهرات جدا فی طبائعها و ذواتها فیوشک أنها إذا تجردت عن هذه العلائق صارت إلیها و طالعتها حق المطالعة و استکمل عند ذلک تشبهها بالعالم العقلی الذی هو صورة الکل عند الباری تعالی و فی علمه السابق علی وجود الأشیاء سبقا بالحقیقة فهذه القوة التی تسمی عقلا هیولانیا هو بالقوة عالم عقلی من شأنه أن یتشبه بالمبدإ الأول و مراتب القوة مختلفة کما و کیفا فقد تکون قریبة من الفعل و قد تکون بعیدة و قد تکون بالقیاس إلی الکل و قد تکون بالقیاس إلی البعض علی تفاوت أعداد کثیرة فی الحالین لا تعد و لا تحصی و للکل طرفان فمن شدید البلادة متناه فی الغباوة و خمود القریحة و من شدید الذکاء متوقد الفطرة و هو القوة القدسیة التی یکاد زیتها یضی‌ء و لو لم تمسسه نار العقل الفعال.

و ثانیها أن تکون الصور العلمیة النفسانیة الفکریة حاصلة فی قوة خیالیة

بحیث یشاهدها و کأنه ینظر إلیها علی التفصیل(1).

و ثالثها أن یکون عقلا بسیطا یتحد فیه المعقولات

حاصلة فیه بالفعل لا بالقوة- مقدسا عن الکثرة و التفصیل و الشیخ قد نبه علی هذا العقل البسیط فی علم النفس من الشفاء بقوله إن تصور


1) المراد بالثانی المعقولات المفصلة التی فی العقل و هو أول الثلاثة فی کلام الشیخ إلا أنه لما کان الترتیب الزمانی الذی فی المعقولات بمعونة الخیال کما یأتی قال فی قوة خیالیة أو المراد فی قوة عقلیة خیالیة أی منسوبة إلی الخیال مشوبة به، س ره

المعقولات علی وجوه ثلاثة أحدها التصور الذی یکون فی العقل مفصلا منظما- و الثانی أن یکون قد حصل التصور و اکتسب لکن النفس معرضة عنه و لیست تلتفت إلی ذلک المعقول بل قد انتقلت منه إلی معقول آخر فإنه لیس فی وسع أنفسنا أن نعقل الأشیاء معا دفعة واحدة و نوع آخر من التصور و هو مثل ما یکون عندک فی مسألة تسئل عنها مما علمته أو مما هو قریب من أن تعلمه و حضرک جوابها فی الوقت- و أنت متیقن بأنک تجیب عنها مما علمته من غیر أن یکون هناک تفصیل البتة بل إنما تأخذ فی التفصیل و الترتیب فی نفسک مع أخذک فی الجواب الصادر عن یقین منک بالعلم به قبل التفصیل فهو کمبدإ لذلک التفصیل فإن قال قائل إن هذا أیضا علم بالقوة- لکن قوة قریبة من الفعل فذلک باطل لأن لصاحبه یقینا(1)

ُ کما قال النبی ص: إن فی أمتی مکلمین محدثین

و هذا أحد وجوه تلاوة آیات الکتاب المبین دفعة واحدة دهریة کما یؤثر عن العلی العالی ع- و هذا العقل مکانه الجبروت و زمانه الدهر الأیمن الأعلی و إن کان بحسب مقامه الصوری- فی عالم الطبیعة و مستعمل القوی و الطبائع و لم یشغل المشاغل الذاتیة عن المشاغل الطبیعیة- و لم یتجاف عن ذلک المقام الشامخ من له مقام الاستقامة و التمکین و رؤیة الجزئیات مراءی لحاظ الکلیات لا العکس و من لا یصدق بهذا فهو ممن نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ فیری نفسه البدن أو النفس بما هی نفس و معلوم أنهما لا یتخطیان هناک و لا طیران فی تلک الأوجات فلا یقبل فی نفسه و لا فی غیره.

371

ُ دانش نفست نه کار سرسریست گر بحق دانا شوی دانی که چیست

، س ره

بالفعل حاصلا لا

1) و لأنه اشتباه بین العقل و الخیال و نفی للعام بنفی الخاص فحیث یری أن الصور لیست فی الخیال یظن أنها لیست فی العقل کأن النفس لیست إلا الخیال فإذ لیست فیه فلیست فی النفس و إذ لیست بنحو الکثرة فلیست بنحو الوحدة و کل ذلک مغالطة بل الشیخ و غیره من المحققین ینبغی أن لا یلتزموا القوة فی الملکة حین الاشتغال بالأکل و الشرب إلا القوة بمعنی الشدة فلیشرح الأعضاء المعنویة للنفس بحس و خیال و وهم و عقل تفصیلی و عقل بسیط فالعالم علماء و عدم عالمیة أربعة منهم لا ینافی عالمیة خامسهم- سیما فیمن هو کأنه لیس إلا العقل المحض و قواه الجزئیة أسلمت علی یدیه أ لا تری أنه لا یحتاج إلی تجشم کسب جدید کما عنده القوة و هذا العقل البسیط مظهر من لا یشغله شأن عن شأن و لا یلهیه قول عن قول و النطق الحقیقی درک الکلیات و المکالمة مع المفارقات

یحتاج أن یحصله بقوة بعیدة أو قریبة فذلک الیقین إما لأنه متیقن بأن هذا حاصل عنده إذا شاء علمه فیکون تیقنه بالفعل بأن هذا حاصل تیقنا به بالفعل(1)فإن الحصول حصول لشی‌ء فیکون هذا الشی‌ء الذی یشیر إلیه حاصلا بالفعل(2)لأنه من المحال أن یتیقن أن المجهول بالفعل معلوم عنده مخزون فکیف یتیقن حال الشی‌ء إلا و الأمر من جهة ما یتیقنه معلوم و إذا کانت الإشارة تتناول المعلوم بالفعل و من المتیقن بالفعل أن هذا عنده مخزون فهو بهذا النوع البسیط معلوم عنده ثم یرید أن یجعله معلوما بنوع آخر و من العجائب أن هذا المجیب حین یأخذ فی تعلیم غیره یفصل ما یحس فی نفسه دفعة مما یعلمه بتعلم العلم بالوجه الثانی- فیرتب تلک الصورة فیه مع ترتب ألفاظه فأحد هذین هو العلم الفکری و الثانی هو العلم البسیط الذی لیس من شأنه أن یکون له فی نفسه صورة بعد صورة لکن هذا واحد یفیض عنه الصور فی قابل الصور فذلک علم فاعل للشی‌ء الذی نسمیه علما فکریا و مبدأ له و ذلک هو القوة العقلیة المطلقة من النفس المشاکلة للعقول الفعالة- و أما التفصیل فهو للنفس من حیث هو نفس فإن لم یکن له ذلک لم یکن له علم نفسانی و أما أنه کیف یکون للنفس الناطقة مبدأ غیر النفس له علم غیر علم النفس- فهو موضع نظر یجب علیک أن تعرفه من نفسک و اعلم أنه لیس فی العقل المحض تکثر البتة و لا ترتب صورة فصورة بل هو مبدأ لکل صورة یفیض عنها علی النفس


1) أی علمه بنحو التفصیل التعاقبی أو علمه بالتشدید، س ره

2) یعنی أن ثبوت الشی‌ء للشی‌ء فرع ثبوت المثبت له و قوله فیکون هذا الشی‌ء الذی یشیر إلیه إشارة إلی أن کلمة هذا فی قول المجیب هذا حاصل عندی اسم إشارة لموجود بالفعل إشارة عقلیة و علی التقدیرین فالعلم بجواب سؤال السائل حاصل بالفعل، س ره

و علی هذا ینبغی أن یعتقد الحال فی المفارقات المحضة فی عقلها للأشیاء فإن عقلها هو العقل الفعال للصور و الخلاق لها لا التی یکون للصور أو فی صور النفس التی للعالم من حیث هی نفس(1)و کل إدراک عقلی هو نسبة ما إلی صور مفارقة للمادة و لإعراضها فللنفس ذلک بأنها جوهر قابل منطبع به و للعقل بأنه جوهر مبدإ فاعل خلاق انتهی ما ذکره الشیخ تلخیصا

و أقول إثبات هذا العقل البسیط لا یمکن إلا بالقول باتحاد العاقل بالمعقولات

علی الوجه الذی أقمنا البرهان(2)و العجب من الشیخ الرئیس حیث أذعن بمثل هذه الأمور التی ذکرها فی هذا الموضع مع غایة إصراره فی إنکار القول بذلک الاتحاد فإذا لم یکن العقل البسیط الذی اعتقد وجوده فی هذا النوع الإنسانی- و فی الجواهر المفارقة بالکلیة من الأجساد و المواد فیه المعانی المعقولة فکیف یفیض منه علی النفوس ما لا یکون حاصلا له و کیف یخرج النفوس من القوة إلی الفعل بما لا حصول لها فیه و أیضا کیف یختزن فیه مع بساطته صور المعقولات التی تذهل عنها النفس ثم تجدها مخزونة لها عند المراجعة إلی خزانتها العقلیة کما أثبتها الشیخ فی ذلک الفصل بعینه(3)فإنه قال فیه فما ذا تقول الآن فی الأنفس الإنسانیة و المعقولات التی تکتسبها و تذهل عنها إلی غیرها أ تکون موجودة فیها


1) أی الحال التی هی حال الصور العقلیة للمفارقات حال العقل البسیط لنا لا حال الصور المادیة أو الصور النفسانیة، س ره

2) أی بحیث لا ینثلم بساطته فإنه إذا کانت العاقلة موجودة بوجود و کل معقول موجودا بوجود آخر و إن کان زائدا متصلا کان هذا ترکیبا و کثرة بخلاف ما إذا کان وجود الکل واحدا و الکثرة فی المفاهیم المعقولة فکانت البساطة محفوظة، س ره

3) إن قلت المشهور منهم أن خزانة المعقولات هی العقل الفعال بل فی کل إدراک یتصل العقل الجزئی به أو یواجهه فکیف یقول الشیخ إن العقل البسیط هو الخزانة و لا سیما فی أول الأمر حیث لا ملکة بعد قلت لا منافاة إذ قد مر أن الفرس المعقول فی العقل الفعال و فی ألف عقل واحد فکیف لا یکون العقل البسیط فینا و فی العقل الفعال واحدا فهذا الکلام من الشیخ یتم علی الاتحاد و لکن لا یقول به ففیه تهافت، س ره

بالفعل التام فتکون لا محالة عاقلة لها بالفعل التام أو یکون لها خزانة یخزنها فیها- و تلک الخزانة إما ذاتها و إما بدنها أو شی‌ء بدنی لها و قد قلنا إن بدنها و ما یتعلق ببدنها لا یصلح أن یکون محلا للمعقولات أو نقول إن هذه الصور العقلیة أمور قائمة فی أنفسها کل صورة منها نوع قائم فی نفسه و العقل ینظر إلیها مرة و یغفل عنها فإذا نظر إلیها تمثل فیها و إذا أعرض عنها لم یتمثل فتکون النفس کمرآة و هی کأشیاء خارجة فتارة تلوح فیها و تارة لا تلوح و ذلک بحسب نسب یکون بینها و بین النفس أو یکون کالمبدإ الفعال یفیض علی النفس صورة بعد صورة بحسب طلب النفس ثم ذکر أن الحق هو القسم الأخیر و أبطل باقی الشقوق و ذکر أنه سیبین فی الحکمة الأولی أن هذه الصورة لا تقوم مفردة و أشار بذلک إلی إبطاله للصور المفارقة التی نسب القول بها إلی أفلاطون و شیعته من الأقدمین فبقی الصحیح عنده کون العقل البسیط خزانة للمعقولات فیرد الإشکال علی طریقته أنه کیف اختزنت و اجتمعت فی العقل البسیط صور هذه التفاصیل مجملة مع عدم القول بالاتحاد و بالجملة هذا المقصد من أمهات المسائل الإلهیة و فیه سینکشف مسألة علم التوحید الخاصی الذی یختص بذوقها أهل الله و لا یمکن تحقیق هذه المسألة إلا بأحکام أصول سلفت فی أوائل هذا الکتاب من کون الوجود هو الأصل فی الموجودیة و الماهیة منتزعة منه- و أن الوجود یشتد و یضعف و کلما قوی الوجود یصیر أکثر جمعیة و حیطة بالمعانی الکلیة و الماهیات الانتزاعیة العقلیة و إذا بلغ الوجود حد العقل البسیط المجرد بالکلیة عن عالم الأجسام و المقادیر یصیر کل المعقولات و تمام الأشیاء علی وجه أفضل و أشرف مما هی علیه(1)و من لم یذق هذا المشرب لا یمکنه تحقیق العقل


1) المعقولات ناظرة إلی المعقولات بالذات المفصلة و الأشیاء إلی المعقولات بالعرض من الأشیاء الخارجیة فإن الماهیات فی المعقولات بالذات و المعقولات بالعرض واحدة و الوجود متفاوت فیهما بالشدة و الضعف و الکمال و النقص و نحو ذلک ما به الامتیاز فیه عین ما به الاشتراک و لیس حقائق متباینة کما مر، س ره

البسیط الذی هو منبع العلوم التفصیلیة و لذلک تری أکثر الفضلاء مع خوضهم فی تتبع العلوم الحکمیة و غیرها استصعبوه و لم یقدروا علی التصدیق به کالشیخ السهروردی فی المطارحات و التلویحات و حکمة الإشراق فإنه أنکر ذلک صریحا و کذا الإمام الرازی و من فی حالهم و طبقتهم.

فلقد قال فی المطارحات ثم جاءوا أی المشاءون من الحکماء إلی کیفیة تعقل الباری فقالوا و إذا کان عاقلا لذاته یلزم أن یکون عاقلا للوازم ذاته و تعقله للوازم ذاته منطو فی تعقل ذاته فإنا إذا عقلنا الإنسانیة ینطوی فی تعقلنا لها تعقلنا للوازمها- و ربما أوردوا مثالا تفصیلیا و فرقوا بین کون العلوم حاصلة مفصلة و بین کونها بالقوة مع قدرة الاستحضار متی شاء فتکون ملکة و لا یکون الصورة حاصلة و بین حالة أخری هی کما یورد علی الإنسان مسائل کثیرة دفعة فیحصل له علم إجمالی بجواب الکل ثم یأخذ بعده فی التفصیل حتی یمتلی منه الأسماع و الأوراق و العلم الإجمالی علم واحد بأشیاء کثیرة و لیس علما بالقوة فإن الإنسان یجد تفرقة من نفسه بأن علمه حینئذ لیس کما کان عند القوة قبل السؤال و لما وجد المتأخرون بعد أبحاثهم هذه الطریقة مبتنیة علی المساهلة مثل کذا و کذا إلی الآخر کلامه- و قال أیضا ثم قول القائل ینطوی علمه بلازمه فی علمه بذاته فیه مساهلة فإن لباحث أن یقول هل یعلم ذاته و لازمة جمیعا أم لا(1)فإن لم یعلم فذلک حدیث آخر و هو


1) أقول نرید اللوازم الصفتیة أی الماهیات التی هی لوازم صفاته تعالی و لکن الانطواء باعتبار أن وجود اللوازم عین وجود الصفات و وجودها عین وجود الموصوف و مفاهیم اللوازم لوازم غیر متأخرة فی الوجود کلزوم الجسم التعلیمی للطبیعی و الزمان للحرکة القطعیة علی ما مر بل کلزوم مفهوم الوحدة و التشخص لنحو من الوجود الحقیقی- أو نرید اللوازم الفعلیة و الانطواء باعتبار أن وجود الملزوم هو النحو الأعلی لوجودات اللوازم الأفعالیة و شیئیة الشی‌ء بتمام لا بنقصه و التشخص عین الوجود و الوجود کلما کان أتم کان أکثر حیطة بالمعانی و النور کلما کان أقوی کان أشد إنارة و إظهارا للماهیات و العلم بالعلة مستلزم للعلم بالمعلول هذا معناه، س ره

مستحیل و إن علم ذاته و لازم ذاته و ذاته لیس لازمة فعلمه بذاته غیر علمه بلازمه فیتعدد العلم ثم لازمه تابع لذاته فیجب أن یکون علمه بلازمه تبعا لعلمه بذاته و أما مثال الإجمال المذکور فی الأمثلة الثلاثة فیمنع الخصم أن المسائل یصح إیرادها دفعة بل یورد واحدة بعد واحدة فیحصل لکل مسألة جواب عقیبها و ثانیا هو أنه قبل التفصیل لم یجد من نفسه إلا قوة قریبة علی التفصیل و الفرق بین القوتین ظاهر- أعنی ما قبل السؤال و ما بعده فإحداهما قوة قریبة و الأخری أقرب فإن القوة لوجود الشی‌ء لها مراتب انتهی کلامه و قال الإمام الرازی فی المباحث المشرقیة بعد أن نقل ما ذکروا من الفرق بین التصور الإجمالی و التفصیلی بالمعنیین هذا غایة ما یقولون و لیس الأمر عندی کما یقولون بل العلم إما أن یکون بالقوة و إما أن یکون بالفعل علی التفصیل و أما القسم الثالث و هو العلم البسیط فهو عندی باطل فإن العلم عندهم عبارة عن حضور صورة المعقول فی العاقل فهذا العقل البسیط إن کانت صورة واحدة مطابقة فی الحقیقة(1)

ُ تو بزرگی و در آئینه کوچک ننمائی

بل هو مقامک العقلانی المحض کما عند التجرد عن جلباب البشریة و من یتوهم فی نفسه أو فی غیره ممن حصل له العقل البسیط أن لیس هذان النحوان من العلم فیه بالفعل فیظن نفسه و ذاته الخیال أو العقل النفسانی فیراه خالیا و نسی ذاته نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ.

376

ُ تا تو خود را پیش و پس داری کمان بستة جسمی و محرومی ز جان

. و فی العلم الواجبی جل جلاله تفصیل فی عین الإجمال و إجمال فی عین التفصیل- و المراد بالتفصیل الکثرة فی المعلوم و بالإجمال الوحدة فی العلم و العلم و المعلوم بالذات و إن کانا متحدین إلا أنهما کالوجود و الماهیة مغایرتها فی التصور فلا یلزم الخلف من وجهین کما ذکره المشکک، س ره


1) نختار أن الصورة أی ما به الشی‌ء بالفعل واحدة و لکن الصورة الواحدة إذا کانت بمعنی الماهیة الواحدة لا تحکی عن الماهیات الکثیرة و أما أن کانت بمعنی الوجود الواحد بالوحدة الحقة الحقیقیة وجودا شدیدا غیر متناه الشدة النوریة فیکون ما به الانکشاف لکل الوجودات و کثیر الحیطة بالمعانی و الماهیات و إذا کانت الوجودات المتشتة و الأنوار المتفرقة مظهرة للماهیات فما حدثک بالوجود الشدید الأکید الجامع الواجد الغیر الفقید و ید الله مع الجماعة و القول فی العقل البسیط الإنسانی کالقول المذکور إذ نختار أن الصور کثیرة و لکن ماهیة لا وجودا فالعقل البسیط الإنسانی مثلا وجود قوی واحد و مع وحدته متحد بجمیع ماهیات المعلومات التی تظهر للعقل التفصیلی- المشوب بالخیال مفصلة ممتازة فإن کون جمیع الماهیات فی العقل البسیط کونها صحیحة الانتزاع منه فإن الماهیة فی أی شی‌ء کانت هذا معناها و انتزاعها منه باللزوم العقلی و کیف لا و العقل البسیط علم بکل ماهیة ماهیة و الکل یعرض علیه و هو بوحدته یوازی الکل بکثرتها و الحقائق الخارجیة ینکشف به و کأنه نفس الأمر التی هی تطابقها- فالماهیات فیه کثیرة و وجودها واحد فإذا نظر إلی وجودها الواحد فأذعن بالمسألة الأولی- أعنی کون العلم الواحد علما بمعلومات کثیرة بل لا تتناهی و إذا نظرت إلی الماهیات الکثیرة المنطویة فی العقل البسیط فأیقن المسألة الثانیة أعنی جواز اجتماع علوم کثیرة دفعة واحدة لکن کل ذلک بشرط أن تتذکر ما أسلفناه أن العالم بالنحوین المذکورین من هو و أنه لیس هو العقل التفصیلی النفسانی فضلا عن الخیال فإنهما لا یسعهما

لأمور کثیرة فذلک باطل إذ الصورة العقلیة الواحدة لو کانت مطابقة لأمور کثیرة- لکانت مساویة فی الماهیة لتلک الأمور المختلفة فی الحقیقة فیکون لتلک الصور حقائق مختلفة فلا یکون الصورة واحدة هذا خلف و إن قیل بأن هذا التعقل البسیط صور مختلفة بحسب اختلاف المعقولات فالعلم التفصیلی بتلک المعقولات حاصل إذ لا معنی للعلم التفصیلی إلا ذلک فثبت أن ما یقولونه بعید عن التحصیل فلعلهم أرادوا بهذا العقل البسیط أن یکون صور المعلومات تحصل دفعة واحدة و أرادوا بالتعقل التفصیلی- أن یکون صور المعلومات تحصل علی الترتیب الزمانی واحدة بعد واحدة فإن أرادوا به ذلک فهو صحیح و لا منازعة فیه معهم و لکنه لا یکون مرتبة متوسطة بین القوة المحضة و الفعل المحض الذی یکون عند التفصیل بل حاصله راجع إلی أن العلوم قد تجتمع فی زمان واحد و قد لا تجتمع بل تتوالی و تتعاقب و أما علی ما اخترناه من أن العلم حالة إضافیة فبطلان ما قالوه ظاهر أیضا لأن الإضافة إلی أحد الشیئین غیر الإضافة إلی غیره فإذا تعددت الإضافات فقد حصلت تلک العلوم علی التفصیل- فأما ما قالوه من أن علمه بقدرته علی الجواب یتضمن العلم بالجواب فنقول إنه

فی تلک الحالة عالم باقتداره علی شی‌ء دافع لذلک السؤال(1)فأما حقیقة ذلک الشی‌ء- فهو غیر عالم به قبل الجواب فإن لذلک الجواب حقیقة و ماهیة و له لازم هو کونه دافعا لذلک السؤال فالحقیقة مجهولة و اللازم معلوم علی التفصیل و هذا کما أنا إذا عرفنا من النفس أنه شی‌ء یحرک البدن فکونها محرکة للبدن لازم من لوازمها- و هو معلوم علی التفصیل و إن کانت حقیقتها مجهولة إلی أن یعرف بوجه آخر فثبت أن ما قالوه باطل و یخرج من الدلیل الذی ذکرناه فساد أن یکون العلم الواحد- علما بمعلومات کثیرة انتهی.

أقول هذا المقصد أرفع قدرا و أجل منالا من أن ینال غوره مثل هذا الرجل- بقوة فکره و کثرة جولانه فی العلوم البحثیة و وفور حفظه للمسائل المشهورة فإن هذه المسألة و أمثالها لو کانت مما یمکن تحصیلها بالنظر الفکری و التتبع للأنظار الموروثة من المشایخ و المعلمین لم یکن مما غفل عنها مثل الشیخ الرئیس و من هو فی تلوه أو قریب منه و قد ظهر منه ما قد ظهر من التناقض بین کلامیه فی إثباته العقل البسیط و من إنکاره اتحاد العاقل بالمعقول

فصل (16) فی إمکان التعقلات الکثیرة فی النفس دفعة واحدة

أما علی ما حققناه من کون النفس إذا خرجت من القوة إلی الفعل صارت عقلا بسیطا هو کل الأشیاء فذلک أمر محقق ثابت عندنا و توضیح ذلک أن العلم


1) لیت شعری أنه إذا لم یعلم المجیب ماهیة الأجوبة عند إیراد أسئلة عدیدة کیف یتیقن المجیب بأن أجوبة الکل حاضرة عنده و کیف یتیقن بأنه دافع للسؤال و أی شی‌ء کان لا یدفع أی سؤال کان و أما القطع بوجود شی‌ء محرک للبدن مع الجهل بماهیته- فلأن الحرکة ممکنة بشی‌ء مجهول من وجوه معلوم بوجه فإن النفس سواء کانت طبیعة أو مزاجا فرضا أو مجردا أو غیر ذلک یمکنه تحریک البدن، س ره

و التعقل ضرب من الوجود و الوجود متحد مع الماهیة و کذا العلم متحد مع المعلوم- و کما أن بعض الوجودات خسیس ضعیف و بعضه شریف قوی و الخسیس قشر قلیل المعانی مقصور علی معنی واحد کالمقدار الواحد و إن عظمت سموکه و جسمت انبساطه فی الجهات و الشریف لب کثیر الحیطة بالمعانی و إن صغر مقداره أو لم یکن له مقدار کالنفس الناطقة فکذلک العلم له أنواع کثیرة بعضها خسیس ضعیف کالحس- فلا یمکن أن یحس بإحساس واحد محسوسات متعددة و بعضها شریف کالتعقل- فإن العقل الواحد یکفی لإدراک معقولات لا تتناهی کما فی العقل البسیط(1)و بالجملة فکل ما کان العلم أعلی وجودا کان أکثر حیطة بالمعلومات و أشد جمعیة للماهیات و أما العلم النفسانی فهو متوسط بین التخیل و العقل البسیط


1) فهو بهذا الاعتبار مظهر اسم من لا یحجبه شی‌ء عن شی‌ء و اسم من لا یشغله شأن عن شأن إذا کان الشأن أعم من الشئون العلمیة و الفعلیة و إذا کان الحس المشترک بإحساس واحد یجمع إحساسات خمسة فی آن واحد و لا یشغله شأن عن شأن فإنه إذا کان فی حال الإبصار سامعا للأصوات و لامسا لحر الهواء أو برده أو اعتداله شاما لرائحة ذائقا فی تلک الحال مذوقا فإنه فی حال واحدة خبیر بالعوالم الخمسة و لا یشغله شأن عن شأن و أیضا الحس المشترک إذا أحس فی حال الیقظة و تخیل المتخیلة ترکیبا أو تفصیلا- و شاهده الحس المشترک فی تلک الحال فقد جمع بین إدراکین بل للنفس ثلاثة إدراکات- بانضمام أدرک المعانی الجزئیة حینئذ فما حدسک بالعقل و لا سیما العقل البسیط و أما عدم تناهی المعقولات کما سیعبر أیضا بالأفاعیل الغیر المتناهیة فمعلوم لأن قولک کل کائن فاسد معقول ینشعب إلی معقولات لا تحصی من قولنا کل حیوان فاسد و کل نبات فاسد و کل معدن و کل مرکب ناقص فاسد و کذا کل حیوان فاسد إلی کل إنسان طبیعی و کل فرس و کل بقر طبیعیین و قس علیها کل بری و بحری فاسد و کذا فی الإضافات کل متقابلین لا یجتمعان فی محل واحد و کل خلافین یجتمعان فیه و کذا کل بسیط کذا و کل مجرد کذا ینبعث منها ما لا تحصی و إن کانت من المعقولات الغیر المدونة- و المقصود التمثیل فقس علیها التصدیقات الأخری و التصورات و کل هذه مفاهیم معقولة- مثل واحد بسیط للإنسان الحقیقی الواحد العقلی بل دفعة واحدة دهریة، س ره

فیتعلق بمعلومین دفعة واحدة کالحکم بین الشیئین بحمل أحدهما علی الآخر فإنا إذا حکمنا بثبوت شی‌ء لشی‌ء فلا بد من حصول تصورین دفعة تصور الموضوع و تصور المحمول لأن الحاکم علی الشیئین لا بد أن یحضر المقضی علیهما عنده ففی وقت ذلک الحکم لا بد من حضور الطرفین و إلا لکان الحاضر أبدا تصورا واحدا و التصور الواحد ینافی الحکم و التصدیق فوجب أن یتعدد الحکم أبدا و أیضا إذا عرفنا الشی‌ء بحده التام عرفناه بتمام حقیقته فلو استحال حصول العلم بجمیع أجزائه دفعة واحدة لاستحال العلم بکنه حقیقیة شی‌ء فی وقت من الأوقات فبهذا یظهر إمکان حصول التصورات الکثیرة و أما أنه یمکن حصول التصدیقات الکثیرة فلأن المقدمة الواحدة لا تنتج فلو استحال العلم بالمقدمتین معا لاستحال حصول العلم بالنتیجة و أیضا العلم بوجود المضافین حاصل معا و کذا العلم بوجود اللازم و وجود الملزوم فعلم بهذا الدلیل صحة حصول العلوم المتعددة فی آن واحد(1)و مما یؤکد ذلک و یحققه أن النفس العارفة بمعلومات کثیرة عند تحققها بمقام العقلیة- و تجردها عن جلباب البشریة لا یسلب عنها علومها بل یزیدها کشفا و وضوحا و مع ذلک لما خرجت عند ذلک من اختلاف الأوقات و الأمکنة فیحضر معلوماتها بأسرها عندها دفعة واحدة کالحال فی علوم المفارقات فی کون معلوماتها بأسرها- حاضرة معا بالفعل بلا شوب قوة- فإن قلت نحن نجد من نفوسنا أنا إذا أقبلنا بأذهاننا علی إدراک شی‌ء تعذر علینا فی تلک الحال الإقبال علی إدراک شی‌ء آخر.

قلت قد أشرنا إلی أن العلم کالوجود یختلف بالکمال و النقص فالعلم العقلی کالوجود العقلی مغایر للإدراک الخیالی و الوجود الحسی فإنا إذا قلنا- الإنسان جوهر قابل للأبعاد نام حساس ناطق أحاط عقلنا بمفهومات هذه الألفاظ


1) فی العبارة نوع من المسامحة و المراد بحصول العلوم المتعددة فی آن واحد- حصولها دفعة من غیر تدریج و إلا فالعلوم مجردة لا تنطبق فی نفسها لا علی زمان و لا علی آن، ط مد

و ظهر فی خیالنا أثر مطابق لهذه المعقولات فإذا قلبنا و قلنا ناطق حساس نام قابل للأبعاد جوهر فالمعنی المفهوم عند العقل لا ینقلب لکن الصور الخیالیة تنقلب و تنعکس فإذا کان الأمر کذلک فربما یساعد علی أن القوة الخیالیة یصعب علیها استحضار أمور کثیرة و تخیلات مختلفة هی صور و حکایات لأمور عقلیة تعقلها النفس بقوتها العقلیة و أما العقل فإنه یقوی علی ذلک و الذی یجده الناس کالمعتذر علی نفوسهم من إدراک تعقلات متعددة فی وقت واحد منشؤه تعصی القوة الخیالیة(1)عن تصویرها دفعة واحدة(2)و مع هذا لا یصعب علیها إدراک التخیلات التی لیست تصویرا للمعقولات دفعة واحدة و لذلک قیل شأن العقل توحید الکثیر و شأن الحس تکثیر الواحد


1) هذا المقدار لا یندفع به الإشکال ظاهرا فإن القوة الخیالیة عنده ره مجردة کالقوة العقلیة فما بالها لا تجتمع مدرکاتها مع کونها مجردة غیر تدریجیة الوجود لکن هناک جهتان یمنعان ذلک إحداهما أن للقوی الخیالیة مظاهر مادیة فی البدن کالعین و الأذن و الأجزاء الدماغیة تعمل أعمالا مادیة توجب استعداد النفس لإدراکات مخصوصة- و العصیان فی الحقیقة لهذه القوی المادیة دون القوی النفسانیة المجردة و ثانیتهما أن القوی الخیالیة و إن کانت مجردة عن المادة لکنها غیر مجردة من صفات المادة- کالکمیات و بعض الکیفیات و لازم ذلک وقوع ترتیب ما بین المتخیلات و لازم الترتیب عدم اجتماع الأجزاء فی الجملة فإذا تخیلنا طلوع الفجر ثم طلوع الشمس ثم زوالها ثم غروبها ثم انظلام الهواء کان من طبع متخیلنا هذا أن یفارق بعض أجزائه بعضا آخر و إن فارق الجمیع المادة فأحسن التدبر، ط مد

2) علی أنا أثبتنا أن الحس أیضا یجمع بین إدراکات دفعة و قد ظهر من هذا أنه لو قال فی أول الفصل فی إمکان العلوم الکثیرة فی النفس دفعة لکان أولی إذ فیما ذکرنا کان الجمع بین إحساسات کثیرة و تخیل و توهم و تعقل تفصیلی و تعقل بسیط دفعة، س ره

فصل (17) فی أن النفس مع بساطتها کیف تقوی علی هذه التعقلات الکثیرة

لما ثبت فیما قبل أن البسیط لا یصدر عنه من جهة ذاته بلا واسطة إلا الواحد(1)

قلت لهذا جوابان أحدهما تتمیمه فی العقل البسیط فإنهم أیضا یقولون العقل البسیط خلاف التفاصیل و ثانیهما أن درک الجزئیات کالصور الخیالیة عنده قدس سره- بالفعالیة و الإنشاء و المعقولات بما هی کثیرة و متعاقبة مشوبة بالخیالات فالنفس فعالة لها بهذا الاعتبار، س ره

و یرد هاهنا إشکال فی صدور التعقلات الکثیرة من قوة واحدة فحل هذا الإشکال هو أن المعلول إذا تکثر فهو إنما یتکثر بأحد من أسباب التکثر إما تکثر العلة و إما لاختلاف القابل و إما لاختلاف الآلات و إما لترتب المعلولات فی أنفسها- و النفس الناطقة جوهر بسیط و لو کان مرکبا فلا تبلغ کثرتها إلی أن یساوی کثرة أفاعیلها الغیر المتناهیة و لا یمکن أیضا أن یکون بسبب کثرة القابل لأن القابل لتلک التعقلات هو ذات النفس و جوهرها و لا یمکن ذلک لترتب الأفاعیل فی أنفسها فإن تصور السواد لیس بواسطة تصور البیاض و بالعکس و کذلک فی کثیر من التصورات و کثیر من التصدیقات التی لیس بعضها مقوما للآخر أو کاسبا له فبقی أن یکون ذلک بسبب اختلاف الآلات فإن الحواس المختلفة الآلات- کالجواسیس المختلفة الأخبار عن النواحی یعد النفس للاطلاع بتلک الصور العقلیة المجردة و الإحساسات الجزئیة إنما تتکثر بسبب اختلاف حرکات البدن لجلب المنافع و الخیرات و دفع الشرور و المضار فبذلک ینتفع النفس بالحس ثم یعدها ذلک لحصول تلک التصورات الأولیة و التصدیقات الأولیة ثم یمتزج بعضها ببعض

1) لعلک تقول إن التعقل لیس فعلا بل انفعال فإن للنفس جهة فعلیة فی البدن- و جهة انفعالیة عما فوقها من عالم المجردات.

و یتحصل من هناک تصورات و تصدیقات مکتسبة لا نهایة لها فالحاصل أن حصول التصورات و التصدیقات الأولیة الکثیرة إنما هو بحسب اختلاف الآلات و حصول التصورات و التصدیقات المکتسبة بحسب امتزاج تلک العلوم الأولیة بعضها ببعض- و هی لا محالة مترتبة ترتبا طبیعیا کل مقدم منها علة للمتأخر

فصل (18) فی قسمة العلم إلی الأقسام

العلم عندنا کما مر مرارا نفس الوجود الغیر المادی و الوجود لیس فی نفسه طبیعة کلیة جنسیة أو نوعیة حتی ینقسم بالفصول إلی الأنواع أو بالمشخصات إلی الأشخاص أو بالقیود العرضیة إلی الأصناف بل کل علم هویة شخصیة بسیطة- غیر مندرجة تحت معنی کلی ذاتی فتقسیم العلم عبارة عن تقسیم المعلوم لاتحاده مع المعلوم کاتحاد الوجود مع الماهیة و هذا معنی قولهم العلم بالجوهر جوهر- و العلم بالعرض عرض و کذا العلم بکل شی‌ء من نحو ذلک الشی‌ء فعلی هذا نقول- إن من العلم ما هو واجب الوجود بذاته و هو علم الأول تعالی بذاته الذی هو عین ذاته بلا ماهیة و منه ما هو ممکن الوجود بذاته و هو علم جمیع ما عداه و ینقسم إلی ما هو جوهر و هو کعلوم الجواهر العقلیة بذواتها التی هی أعیان هویاتها و إلی ما هو عرض و هو فی المشهور جمیع العلوم الحصولیة المکتسبة لقیامها عند القوم بالذهن- و عندنا هو أن العلم العرضی هو صفات المعلومات التی یحضر صورها عند النفس- و قد مر أن التعقل لیس بحلول صورة المعقول فی النفس بل بمثولها بین یدی العقل و اتحاد النفس بها و کذا التخیل عبارة عن حضور الصور المقداریة علی عظمها و کثرتها عند النفس لا علی نعت الحلول فیها بل علی نعت المثول لدیها مع اتحاد النفس بها من جهة قوتها الخیالیة و عند هؤلاء القوم أن تلک الصور لکونها مساویة لماهیات المدرکات فهی من حیث هی کذلک فبعضها جواهر و بعضها أعراض لکن جواهر جواهرها ذهنیة و أعراضها

أعراض ذهنیة و من حیث وجودها فی الخارج فالجمیع أعراض لأنها موجودة فی موضوع موجود فی الخارج الذی هو النفس أو العقل و کل موجود فی موضوع فهو عرض هذا ما قالوه و قد بینا وهن هذه القاعدة و فساد قولهم إن شیئا واحدا- یکون جوهرا و عرضا و بینا وجه التفصی عن ذلک الإشکال بإیضاح سبیل الحق فی باب العلم فهذه نحو من القسمة و قسمة أخری قالوا من العلم ما هو فعلی و منه ما هو انفعالی و منه ما لیس بأحدهما أما العلم الفعلی فکعلم الباری تعالی بما عدا ذاته و کعلم سائر العلل بمعلولاتها و أما العلم الانفعالی فکعلم ما عدا الباری تعالی بما لیس من معلولاته مما لا یحصل إلا بانفعال ما و تغیر ما للعالم و بالجملة بارتسام صور تحدث فی ذات النفس أو آلاتها و ما لیس بفعلی و لا انفعالی فکعلم الذوات العاقلة بأنفسها و بالأمور التی لا تغیب صورها عنها(1)و لا یکون تعقلها بحدوث ارتسامها- و قد یکون علم واحد فعلیا من جهة انفعالیا من جهة أخری کالعلوم الحادثة التی یترتب علیها الآثار کتأثیر الأوهام فی المواد الخارجة و لا یخفی أن وقوع العلم علی أفراده کوقوع الوجود علیها بالتشکیک لوجوه الأولیة و غیر الأولیة و الأقدمیة و غیر الأقدمیة و الشدة و الضعف فإن العلم بذات الأول تعالی أولی فی کونه علما من العلم بغیره و هو أقدم العلوم لکونه سبب سائر العلوم و هو أشدها جلاء و أقوی ظهورا فی ذاته و أما خفاؤه علینا فکما علمت سابقا من أنه لغایة ظهوره و ضعف بصائرنا عن إدراکه فجهة خفائه هی بعینها جهة وضوحه و جلائه و هکذا کل علم بحقیقة علة بالقیاس إلی العلم بحقیقة معلولها و کذا العلم بحقیقة کل جوهر هو


1) کحیاتها و قدرتها و علمها بعلمها بذاتها و نحو ذلک من معلوماتها الحضوریة التی حضورها للنفس عبارة عن حضور ذاتها لذاتها بلا تعدد تقسیمات أخریات من العلم ما هو حصولی و منه ما هو حضوری و من الحضور علم المجرد بذاته و منه علم الشی‌ء بمعلوله حضورا و منه علم الفانی بالمفنی فیه شهودا و من العلم وجهی کالرسوم و اکتناهی کالحدود و أیضا من العلم الإجمالی و منه تفصیلی فحال الإنسان إلخ فیه قلب- کما لا یخفی، س ره

أشد من العلم بحقیقة کل عرض و هو أولی و أقدم من العلم بحقیقة العرض القائم بذلک الجوهر لکونه علة لها لا بحقائق سائر الأعراض و أما إطلاق العلم علی الفعل و الانفعال و الإضافة کالتعلیم و التعلم و العالمیة فعلی سبیل الاشتراک أو التجوز

فصل (19) فی الإشارة إلی إثبات القوة القدسیة

اعلم أن مبدأ العلوم کلها من عالم القدس لکن الاستعدادات للنفوس متفاوتة- و عند تمام الاستعداد لا فرق فی الإفاضة بین الأولیات و الثوانی فحال الإنسان فی إدراک الأولیات کحاله بعد التفطن للحدود الوسطی فی إدراک النظریات فی أنها کأنها تحصل بلا سبب و وجود الشی‌ء بلا سبب محال لکن السبب قد یکون ظاهرا مکشوفا و قد یکون باطنا مستورا و الملقی للعلوم علی النفوس المستعدة هو بالحقیقة سبب مستور عن الحواس معلم شدید القوی بالأفق الأعلی و فعله فی النفوس فی غایة الخفاء- و لکن قد یبرز من الباطن إلی الظاهر و قد یبرز من مکمن الغیب إلی عالم الشهادة و الأول کما للأنبیاء و الثانی کما للأولیاء علیهم السلام أجمعین و أما هذه الأسباب الظاهرة کالبحث و التکرار و السماع من معلم بشری فهی معدات لیست بموجبات و لذلک قد یختلف و قد یتخلف و بیان ذلک أن کل انتقال من الأولیات إلی النظریات إما أن یکون بتعلیم معلم بشری أو لا یکون فإن کان بتعلیم معلم کذلک فلا بد و أن ینتهی بالأخرة- إلی ما لا یکون ذلک من هذا السبیل بل یناله من ذاته و إلا لتسلسل التعلیم و التعلم(1)


1) فإنه کما یتصل حقیقة النبی و قلبه المعنوی بحقیقة العقل الفعال الذی یطبق الخافقین و تمام العقول المجردة بالفعل فی السلسلة الصعودیة تجلیاته و یتلقی کلامه الحقیقی التام الروحانی و یتعلم الحقائق البسیطة من الأشیاء کذلک یتصل رقیقته سلام الله علیه برقیقة العقل الفعال التی هی کأصبح أهل زمانه و أصلحهم فیری ببصره صورته الملیحة و یسمع بسمعه الشریف کلماته اللفظیة الفصیحة مما هی محاکات الکلمات التامات هورقلیانیة و فی أولیاء الله تعالی من العرفاء و العلماء بالله اتصال الحقیقة بالحقیقة و الجمع التام لا یتیسر فکل میسر لما خلق له، س ره

إلی غیر النهایة(1)و لأن کل من مارس علما من العلوم و خاض فیه و داوم علی مواظبته و مزاولته لا بد و أن یستخرج بنفسه ما لم یسبقه إلیه متقدموه و أستادوه قل ذلک أو کثر فإن باب الملکوت غیر مسدود علی أحد إلا لمانع من نفسه و حجاب من غلظة طبعه فبقدر سعیه و حرکة باطنه یتلطف ذهنیة قلبه و مقدحة طبعه و یستعد کبریت نفسه لأن ینقدح فیه شعلة من نار الملکوت أو نور من أنوار الجبروت- و کیف لا و قد بینا من قبل أن الإحساس بالجزئیات سبب لاستعداد النفس لقبول التصورات الکلیة و عرفت أن حصول التصورات المتناسبة سبب لحکم الذهن بثبوت أحدهما للآخر فکثیرا ما یقع للذهن التفات إلی تصور محمول بسبب الإحساس بجزئیاته عند استحضار تصور موضوعه و عند ذلک یترتب علیه لا محالة الجزم بثبوت ذلک المحمول لذلک الموضوع من غیر استفادة ذلک عن معلم أو روایة أو سماع من شیخ أو شهادة عدل أو تواتر فظهر أن الإنسان یمکنه أن یتعلم من نفسه و کلما کان کذلک فإنه یسمی حدسا و هذا الاستعداد القریب یتفاوت فی أفراد الناس- فرب إنسان بالغ فی جمود القریحة و خمود الفطنة بحیث لو أکب طول عمره علی


1) ربما یتوهم من إطلاق البیان أن المراد لزوم التسلسل فیهما فی الموضوعات الغیر المتناهیة المتعاقبة فی سلسلة الزمان لإثبات المؤید بالقوة القدسیة و حینئذ یرد منع بطلان هذا التسلسل لأنه تعاقبی و هذا خبط إذ مراده لزوم التسلسل فیهما بحسب موضوع واحد بأنه إن کان جمیع انتقالات الذهن فی الأفکار بالتعلیم لزم التسلسل و هو خلاف الواقع لأن الموضوع متناهی البقاء فتصور الإنسان مثلا مکتسب من تصور الحیوان و الناطق و تصورهما من تصور الجوهر القابل للأبعاد و النامی الحساس و المدرک للکلیات- و تصورها من تصور الموجود لا فی الموضوع و ممکن الفرض للخطوط الثلاثة المتقاطعة علی زوایا قوائم و الزائد فی الأقطار علی التناسب الطبیعی و المدرک للجزئیات و العالم بالکلیات و هذه التصورات إن کانت بالتعلیم فتصور الوجود و الإمکان و الزیادة و الدرک و العلم بدیهی فیعلمها العاقل من نفسه و هذا ما قالوا إنه لا یمکن ذهاب سلسلة التصورات إلی غیر النهایة، س ره

مسألة واحدة تعذر علیه تحقیقها و انصرف عنها بدون مطلوبه و رب إنسان یکون بضد ذلک حتی إنه لو التفت ذهنه إلیه أدنی لفتة حصل له ذلک ثم لما کانت الدرجات متفاوتة و القلوب مختلفة صفاء و کدورة و قوة و ضعفا فی الذکاء و کثرة و قلة فی الحدس فلا یبعد فی الطرف الأعلی وجود نفس عالیة شدیدة قویة الاستنارة من نور الملکوت سریعة قبول الإفاضة من منبع الخیر و الرحموت فمثل هذا الإنسان یدرک لشدة استعداده أکثر الحقائق فی أسرع زمان فیحیط علما بحقائق الأشیاء من غیر طلب منه و شوق بل ذهنه الثاقب یسبق إلی النتائج من غیر مزاولة لحدودها الوسطی- و کذلک من تلک النتائج إلی أخری حتی یحیط بغایات المطالب الإنسانیة و نهایات الدرجات البشریة و تلک القوة تسمی قوة قدسیة و هی فی مقابلة الطرف الأدنی من أفراد الناس و مخالفتها لسائر النفوس بالکم و الکیف أما الکم فلکونه أکثر استحضارا للحدود الوسطی و أما الکیف فمن وجوه أحدها أنها أسرع انتقالا من معقول إلی معقول و من الأوائل إلی الثوانی و من المبادی إلی الغایات- و ثانیها أنها تدرک العقلیات الصرفة من حیث إنیاتها و هویاتها لا من حیث مفهوماتها و ماهیاتها العامة فإن الوصول إلی حقائق تلک المعقولات هی العمدة فی الإدراک دون المعارف الکلیة(1)و إن کانت هی أیضا وسیلة إلی ذلک الوصول إذا استحکمت و رسخت أصول معانیها فی النفس و لذلک قیل المعرفة بذر المشاهدة


1) فالعلم بالعقل الفعال بأنه الجوهر المجرد فی ذاته و فی فعله عن المادة و لا حالة منتظرة له و هو مکمل النفوس و خزانة معقولاتها بل مبدؤها و معادها بقدرة الحق المتعال و جامع وجوداتها بنحو أعلی و أبسط من جامعیتها لوجودات الکون و غیر ذلک من أحکامه لیس رکنا رکینا فی المعرفة بل التخلق و التحقق به هو الرکن الرکین و تبدل العلم و هو الإدراک الکلی بالمعرفة و هی إدراک الجزئی بل العلم الحضوری علی نحو علم الفانی بالمفنی فیه هو العمدة و الحق المبین وفقنا الله تعالی للعلم و العمل و عصمنا عن العثرة و الزلل بمحمد و آله خلاصة أولیاء الله المعبود الواصلین إلی العقول الکلیة بل المتجاوزین عنها فی الصعود، س ره

و ثالثها أن سائر النفوس تعین المطالب أولا ثم تطلب الحدود الوسطی المنتجة لها- و أما النفس القدسیة فیقع الحد الوسط لها فی الذهن أولا و یتأدی الذهن منه إلی النتیجة المطلوبة فیکون الشعور بالحدود الوسطی مقدما علی الشعور بالمطالب کما هو علیه الأمر فی نفسه فی ذوات المبادی اللمیة

فصل (20) فی أن العلم بالعلة یوجب العلم بالمعلول من غیر عکس
اشارة

فصل (20) فی أن العلم بالعلة یوجب العلم بالمعلول من غیر عکس(1)

أما المطلب الأول

فلأن العلة إما أن تکون علة لذاتها أو لا تکون علة لذاتها- فإن لم تکن علة لذاتها بل تحتاج فی تأثیرها إلی انضمام قید آخر فلم تکن هی العلة بالحقیقة بل العلة بالحقیقة هی ذلک المجموع ثم الکلام فی ذلک المجموع کالکلام فی الأول إلی أن ینتهی إلی شی‌ء هو لذاته یکون مقتضیا للمعلول فمن عرف ذلک الشی‌ء لا بد و أن یعرف منه أنه لذاته علة لذلک المعلول فإن ذاته إذا کانت لذاتها لا لغیرها علة لذلک المعلول فمن علمها علی ما هی علیه وجب أن یعلمها


1) محصل ما یفیده فی المسألتین عطفا علی الأصول السالفة أما فی المسألة الأولی- فإن کانت العلة بحقیقة علیتها التامة ماهیة بالنسبة إلی لازمها فحصولها فی ظرف العلم- یوجب حصول لازمها فیه و هو ظاهر لمکان اللزوم فی الموجودین و إن کانت العلة علة بوجودها کان العلم بوجودها علما حضوریا مستتبعا لوجود المعلول معها لأن وجوده رابط بالنسبة إلیها متقوم بها و لو لم یثبت معها لزم الخلف و أما العلم بماهیة العلة فلا یوجب العلم بالمعلول لأن موضوع العلیة هو الوجود دون الماهیة و أما فی المسألة الثانیة فإن کان المعلول معلول الماهیة کالزوجیة للأربعة فالعلم به یوجب العلم بعلة ما لجواز أعمیة المعلول و إن کان معلول الوجود فالعلم بوجوده علما حضوریا یفید العلم بوجه من وجوه العلة لا الإحاطة بوجودها لأنه وجه من وجوهها و شأن من شئونها فلا یکشف من العلة إلا ما یحاذیه من کمالها الوجودی و أما ماهیة المعلول فلا یوجب العلم بها شیئا- إذ لا علیة فیها، ط مد

علی الجهة التی بها یوجب المعلول و متی علم منها أنه علة لذلک المعلول وجب أن یحصل العلم له بذلک المعلول لأن العلم بأحد المضافین علی الجهة الموقعة للإضافة یوجب العلم بمضاف آخر(1)هذا ما یستفاد من کتب القوم.

أقول التحقیق فی هذا المقام أن العلة قسمان علة هی بماهیتها موجبة للمعلول کالأربعة للزوج و المثلث لذی الزوایا و مثل هذه العلة متی علمت ماهیتها- علم لازمها لا محالة إذ اللازم لازم لذاتها و ماهیتها من حیث هی هی و علة لیست هی بماهیتها موجبة للمعلول بل إما بوجودها الذهنی أو بوجودها الخارجی و مثل تلک العلة لا یکفی العلم بنفسها لإیجاب العلم بمعلولها و أیضا العلم بها و بکونها موجودة علی الوجه العام فی الموجودیة لا یجب أن یؤدی إلی العلم بمعلولها لأن الجهة المقتضیة للمعلول- لیست هی نفس ماهیتها و لا مطلق وجودها بل خصوص وجودها و تشخصها فما لم یعلم ذلک الوجود بخصوصه لا یلزم منه العلم بمعلوله و قد علمت أن الاطلاع علی نحو من الوجود بهویته لا یمکن إلا بأن یتحد العالم به أو بما هو محیط به(2)


1) هذه المقدمة نفسه أصل الحجة لاستلزامها المعیة بینهما فی العلم لا کون العلم بالعلة علة متقدمة علی العلم بالمعلول من غیر عکس کما أورد علیه الرازی و لا ینفع فیه ما سیذکره المصنف ره من کون وجود العلة وجودا للإضافة الطاریة بوجه فإن ذلک لا یدفع المعیة الإضافیة بینهما و الأولی حمل الإضافة علی الإضافة الإشراقیة إن احتمله کلامهم، ط مد

2) فإن العلم بالوجود لا یمکن أن یکون حصولیا فلا بد أن یکون حضوریا و العلم الحضوری له ثلاثة موارد علم المجرد بنفسه و علمه بمعلوله و علم الشی‌ء بما هو فان فیه و هو أیضا کعلم الشی‌ء بنفسه فالعلم بالوجود الحقیقی لا یمکن إلا بأحد هذه الوجوه و کلامه قدس سره مشعر بالتخصیص فی القاعدة بالعلم الحضوری فی الوجود- و هذا علی ما هو التحقیق عنده و أما عند القوم فلا تخصیص فإن العلم بالحیلولة علة العلم بالانخساف و العلم بالمقابلة علة العلم بالتشکل البدری و قس علیه و لیس فی هذا علم حضوری بل علم الواجب تعالی عندهم بذاته و إن کان حضوریا إلا أن علمه بمعالیله حصولی- لأنه بالصور المرتسمة فی ذاته تعالی و هذه الصور فیها العلیة و المعلولیة و العلم بالعلات علة العلم بالمعلولات و کلاهما حصولی و فی مواضع کثیرة لم یخصص و هنا أیضا زاد لفظ بهویته لأجل هذا، س ره

و مبدأ له فعند ذلک یکون العلم بمعلوله نفس وجود معلولة کما أن العلم بوجود تلک العلة نفس وجودها فإذا علم أحد علة من العلل علی الوجه الذی ذکرناه- فلا بد أن یعلم معلولها و من معلولها معلول معلولها و هکذا إلی آخر معلولاتها لو کانت و علی هذا اندفع ما ذکره الفخر الرازی فی بعض کتبه أن قول الحکماء- إن العلم بالعلة یقتضی العلم بالمعلول إن أرید به أن العلم بماهیة العلة یوجب العلم بمعلولها فذلک إنما یصح فیما إذا کان المعلول من لوازم ماهیة علته(1)و إن أرید به أن العلم بالعلة من حیث هی علة یوجب العلم بالمعلول من حیث هو معلول- فذلک و إن کان حقا لکنه عدیم الفائدة فإن المتضایفین معان فی التعقل لا تقدم لأحدهما علی الآخر أی متضایفین کانا(2)و لا خصوصیة لهذا الحکم بالعلة و المعلول و إن أرید به أن العلم بالعلة بجمیع وجوهها و حیثیاتها یقتضی العلم بالمعلول فهذا أیضا عدیم الجدوی فإن العلم بکل مجموع یتضمن العلم بجزء من أجزائه(3)فإذا علم جمیع جهات العلة(4)فمن جملة تلک الجهات کونها موجبة لهذا المعلول و الکل غیر مقتض لجزئه بل العکس أولی(5)

قلت العلم بالجزء أیضا جزء العلم بالکل، س ره

لأن الجزء من أسباب

1) و أیضا لا یصح فیما لا ماهیة له، س ره

2) و هم قالوا العلم بالعلة علة للعلم بالمعلول و أیضا قالوا و لا عکس و هنا ینعکس- و أیضا الکلام فی الخصوص لا فی العلیة و المعلولیة العامتین، س ره

3) و أیضا قالوا و لا عکس و هاهنا أیضا ینعکس فإن العلم بالمعلول بجمیع وجوهه أیضا یستلزم العلم بالعلة إذ من جملة وجوهه ترتبه علی وجود علة مخصوصة، س ره

4) ینبغی أن یقرأ إذن بالنون إذ لا جواب، س ره

5) إن قلت الکلام فی الواسطة فی الإثبات لا الثبوت.

تحقق الکل بوجه و وجه الاندفاع ظاهر مما ذکرنا فإن مرادهم لیس شیئا مما ذکره بل أن العلة إذا علمت بحقیقتها التی هی بها علة تقتضی وجوب وجود المعلول(1)حتی إن حالها مع تلک الحقیقة بالقیاس إلی وجوب وجود معلولها کحال الماهیة بالقیاس إلی لازمها من حیث هی هی فظهر أن کل معلول من لوازم ماهیة علته سواء کانت تلک الماهیة عین الوجود أو غیر الوجود أو مع الوجود فإن قلت ذات العلة مغایرة لعلیة العلة فإن علیة العلة معقولة بالقیاس إلی معلولیة المعلول و ذات العلة غیر معقولة بالقیاس إلی شی‌ء و إلا لکانت ذات العلة من باب المضاف فلا تکون قائمة بنفسها لکن المبدأ الأول القائم بذاته علة لما سواه هذا خلف.

و أیضا فیلزم أن یکون ذات العلة مع المعلول مع أنها متقدمة علیه هذا خلف- و إذا ثبت المغایرة بینهما و ثبت أن ذات العلة غیر معقولة بالقیاس إلی المعلول لم یجب من العلم بحقیقة الذات التی عرضت لها العلیة العلم بذات المعلول.

فنقول فی حل هذا الإشکال(2)إن علیة العلة لا یمکن أن یکون وصفا ثبوتیا زائدا علی حقیقة العلة و وجودها و إلا لکانت علیه العلة لتلک العلیة أیضا زائدة


1) لا یحتاج إلی جواب الشرط لأنه تفسیر لقولهم العلة إذا علمت علم المعلول- ففسر الشرط فقط لأنه المحتاج إلی التفسیر، س ره

2) لا یخفی أن ما أجاب به لا یتم جوابا عن القسمة الثانیة من الإشکال و هی کون المتضایفین معا ذهنا و خارجا مع أن المدعی کون العلم بالعلة علة متقدمة علی العلم بالمعلول علی ما فیه من تسلیم عروض مقولة الإضافة لذات الواجب تعالی فالأولی الجواب عن الإشکال بما سیذکره أن المعلول من شئون وجود العلة تتقوم بها رابط لها فمن المستحیل حصول العلة بوجودها الخاص بها منفکا عن وجود معلولها بحیث یخرج وجوده عن حیطة وجودها فالعلم الحضوری بالعلة یوجب العلم الحضوری بالمعلول لا محالة- هذا و أما حدیث الإضافة المقولیة فإنما هی بین مفهومی العلة و المعلول لا بین وجودیهما و لا کلام فی ذلک، ط مد

علی ذات العلة و لزم من ذلک التسلسل فإذا علیة العلة نفس ذاتها المخصوصة و أما کون المضاف من جملة الأعراض و ذات العلة قد تکون جوهرا فکیف یکون شی‌ء واحد جوهرا و عرضا فجوابه کما أشرنا إلیه فی مباحث المضاف أن وجود الجوهر غیر ماهیته العقلیة فالجوهر إذا کان موجودا و هو بحقیقته علة لشی‌ء فتلک الماهیة الجوهریة إذا عقلت لم یلزم من تعقله علی هذا الوجه الکلی تعقل کونها علة أو مضافة فإضافة العلیة معقولها خارج عن المعقول من حقیقة الجوهر فالوجود المنسوب إلیها من جهة ذاتها هو وجود الجوهر المعقول لذاته فی ذاته و إذا نسب إلیها من حیث کونها سببا لشی‌ء أو مرتبطا به أی ارتباط کان ذلک الوجود من تلک الجهة وجود المضاف(1)و کأنه وجود الشی‌ء علی صفة فیکون کوجود العارض لشی‌ء إلا أنه غیر مستقل الماهیة فهذا تحقیق وجود المضاف لا کما زعمه الناس من أنه غیر موجود فی الخارج و إلا لزم الکذب فی قولنا هذا علة و ذاک معلول و هذا أب و ذاک ابن(2).

فإن رجعت و قلت إن لذات العلة حقیقة مخصوصة متمیزة عن ذات المعلول- و لیس أحدهما داخلا فی الآخر و إذا تباینا فلم لا یجوز حصول العلم بأحدهما مع الجهل بالآخر.

فنقول هیهات لیست مغایرة العلة و المعلول کمغایرة زید و عمرو و کمغایرة جسم و جسم حتی یمکن تصور أحدهما مع الغفلة عن الآخر بل وجود المعلول بخصوصه من نتائج وجود العلة و لوازمها و نسبة وجوده إلی وجود العلة نسبة


1) و هذا کوجود العرض فإنه بسیط فی الخارج و إذا أضیف إلی جنسه و هو اللون کان وجوده و کان معلولا و إذا أضیف إلی فصله و هو المفرق لنور البصر کان وجودا له أیضا و کان علة لأن الفصل علة تحصل الجنس، س ره

2) لا یلزم علیهم أیضا فإنه و إن لم یکن موجودا بوجود ما بحذائه لکنه موجود بوجود منشإ انتزاعه و الدلیل کلزوم التسلسل یردعهم عن القول بوجود المضاف بالنحو الأول، س ره

لوازم الماهیة إلی الماهیة(1)و وجود العلة لیس إلا تمام وجود المعلول و کماله- و المغایرة بینهما کالمغایرة بین الأشد و الأنقص و بالجملة التعقل التام أن یکون مطابقا للوجود الخارجی بل متحدا به(2)فإذا کان الشی‌ء بذاتها سببا للمعلول بلا واسطة وجب أن یکون العلم بعلته مقتضیا للعلم به بلا واسطة

و أما المطلب الثانی

و هو أن العلم بالمعلول لا یوجب العلم بالعلة بخصوصها فبیانه أن موجب الشی‌ء لا بد أن یکون علته فالعلم بالعلة إذا حصل من جهة العلم بشی‌ء- فذلک العلم لا بد و أن یکون علة للعلم بالعلة لکن وجود المعلول یتحد بالعلم(3)


1) هیهات لازم الماهیات کالزوجیة مثلا لها وجود فی الذهن مباین بینونة عزله عن وجود الملزوم و لها ماهیة مباینة عن ماهیة الملزوم کالأربعة فإن الأربعة کم و الزوجیة کیف مختص بالکم و المقولات متباینة و مراده قدس سره من تشریک النسبة اللزوم فقط- و لو قیل النسبة نسبه اللازم إلی الملزوم و حمل اللازم الغیر المتأخر فی الوجود کلزوم الوحدة للوجود لکان أولی و العذر الآخر أن کلامه فی مطلق العلة و المعلول الإلهیة فقط، س ره

2) أی یکون الوضع مطابقا للطبع فکما أن المعلول کاللازم البین للعلة فی الخارج- کذلک فی الذهن هذا فی العلم الحصولی و أما فی الحضوری فما ذکره بقوله بل متحدا به- و فی توصیف التعقل بالتام إشارة إلی توجیه السؤال و حمله علی منع ذلک و إلا فلا وجه له بعد تقریر الدلیل و أخذ العلة بالفعل فیه و عدم جواز تخلف المعلول عن العلة التامة و الفاعل التام و قد مر أن کل وجود معلول بالنسبة إلی وجود علته کلازم الماهیة و الکل معتبرون هذه القاعدة فی علم الواجب تعالی بغیره و لا یدعون سوی العلم بالمعلول مطلقا سواء کان بالوجه أو بالحد أو بالعلم الحضوری بالوجود کما یقول به المصنف قدس سره أ لا تری أن فی علم الواجب تعالی بالمعالیل و هو فرعها الشامخ منهم من یقول بالعلم الحضوری بوجوداتها و منهم من یقول بالحصولی الصوری و منهم من یقول بالصوری و المثل النوریة و منهم من یقول بتقرر الماهیات الأزلیة فالعلة و المعلول و إن کانا متباینین کان حضور المعلول عند حضور العلة لازما کما فی حضور الزوجیة عند حضور الأربعة و الإمکان و الماهیة و غیر ذلک مع التباین و اللزوم فی الحضور مناط العلم و کذا الشدة و الضعف و السنخیة الوجودیة فلیس المراد إلی منع التعقل التام، س ره

3) هذا مخصوص بالعلم الحضوری و کلامه السابق کان فیه، س ره

کما مر فلا بد و أن یکون لذلک المعلول ضرب من العلیة بالقیاس إلی علته و إذا کان المعلول بخصوصیة ذاته من توابع العلة فلو کان بخصوصه علة لوجود علته بخصوصها یلزم تقدم الشی‌ء علی نفسه و هو محال نعم لما کان استناد المعلول إلی علته- لأجل أنه فی ذاته غیر مستقل الوجود و العدم إذ لو کان له استقلال فی أحدهما لامتنع استناده إلی سبب فالممکن من جهة ماهیته المتساویة النسبة إلی الوجود و العدم یقتضی مرجحا ما و علة ما لا علة مخصوصة فالعلم بثبوت المعلول من هذه الجهة یوجب العلم بثبوت مرجح ما و علة ما و لذلک قیل الإمکان علة الافتقار إلی علة مطلقة فإذا کان المعلول لإمکانه محوجا إلی العلة و الإمکان موجبا للحاجة إلی العلة المطلقة- فلا جرم کان العلم بماهیة المعلول موجبا للعلم بالعلة المطلقة و أما العلة فإن اقتضاءها للمعلول لذاتها و حقیقتها المخصوصة فإذن علیتها لا بد و أن تکون من لوازم ذاتها المعینة و العلة المعینة لا یقتضی معلولا مطلقا و إلا لکان لا یتخصص إلا بقید آخر فالعلة بالعلة بالحقیقة هی مع ذلک القید فلم یکن ما فرضناه علة علة هذا خلف فثبت إذن أن العلة بحقیقتها المعینة تقتضی معلولا معینا فلا جرم کان العلم بحقیقة العلة علة للعلم بحقیقة المعلول المعین و أما المعلول فلا یقتضی العلة المعینة- من حیث هی هی فلا جرم لا یلزم من العلم بالمعلول العلم بالعلة.

فإن قلت المعلول المعین إذا لم یقتض علة معینة کانت نسبته إلی علته و إلی سائر الأشیاء واحدة فلما ذا استند إلیها دون غیرها.

قلنا المعلول المعین یقتضی علة مطلقة لکن العلة المعینة اقتضت(1)معلولا


1) یعنی أن تعین المعلول قبل اقتضاء العلة لم یوجد إذ تعینه بتعین العلة إیاه حتی ذهب بعض إلی أن التشخص بالفاعل فقبل اقتضاء العلة کیف یتحقق معلول فضلا عن تعینه- حتی یقال المعلول المعین یقتضی العلة المعینة و قد مر فی مبحث الماهیة و فی حواشینا هناک- و حواشینا علی الإلهیات ما یتعلق بهذا المقام و هذا کما أن الفصل علة تعین الجنس و الجنس لا تحقق له قبل الفصل حتی یقال ما الذی خصصه بهذه الحصة من الجنس بدل تلک الحصة منه- و هکذا فی النوع الطبیعی و شخصه و قد أشار إلیه فی النظائر و قد غفل الإمام الرازی عن هذه الدقیقة کما مر إذ جعل وجود الجسم بل کل جنس مفروغا عنه و طالب المخصص لحصصه المتساویة بصور نوعیة مخصوصة، س ره

معینا فتعیین تلک العلة لذلک المعلول لیس لأجل اقتضاء المعلول لها بل لأجل اقتضاء ذلک العلة لذلک المعلول فلما کانت تلک العلة لذاتها مؤثرة فی وجود ذلک المعلول- استحال أن یؤثر فیه علة أخری لامتناع توارد علتین علی معلول واحد و لهذا نظائر کثیرة منها أن نسبة الجنس کالحیوان إلی الفصل کالناطق و إلی سائر الفصول واحدة فاختصاص هذه الحصة من الحیوان بالناطق لو کان من جهة طبیعة الحیوان بما هو حیوان لزم الترجیح من غیر مخصص لتساوی نسبة الحیوان إلی جمیع الفصول- فالحیوان بما هو حیوان یحتاج لکونه طبیعة جنسیة ناقصة إلی فصل من الفصول أی فصل کان لکن تحصله فی ضمن هذا النوع بهذا الفصل إنما کان من جهة الفصل لا من جهته و کذلک النوع یحتاج فی تحصله الشخصی الوجودی إلی تشخص ما أی تشخص کان لکن تحصله فی ضمن هذا الشخص کزید بهذه الهویة الوجودیة إنما کان من جهة هذه الهویة لا من جهته و ما اشتهر عند الناس أن بعض الماهیات النوعیة کالإبداعیات- نوعها مقتض للتشخص الخاص و أن التشخص قد یکون من لوازم النوع أی النوع الذی انحصر وجوده فی شخصه لیس بصحیح عندنا لاستحالة کون ماهیة من الماهیات مقتضیة للتشخص لأن التشخص لا یکون إلا بالوجود و قد مر فی مباحث الوجود أن الوجود یمتنع أن یکون معلول الماهیة بالبرهان القطعی الذی سلف ذکره هناک بل الوجود کالتشخص یقتضی الماهیة فیما له ماهیة و الفصل یقتضی الجنس فیما له جنس- فبالوجود الخاص تشخصت الماهیة و صارت شخصا معینا و بالفصل المعین تعینت طبیعة الجنس و صارت نوعا مخصوصا فلأجل هذا العلم بالتشخص یوجب العلم بالنوع- الذی هو معلومه بخصوصه و کذا یلزم من العلم بکل فصل لنوع العلم بجنسه بخصوصه و لا یلزم من العلم بوجود النوع إلا العلم بوجود تشخص ما من التشخصات- و لا من العلم بوجود الجنس إلا العلم بوجود فصل ما من الفصول.

فإن قلت إذا حصل العلم بخصوصیة وجود معلول من المعالیل علما حضوریا شهودیا بحیث لا یکون بصورة زائدة علی نفس الوجود بل بحیث لا یغیب الشهود عن الوجود فعند ذلک لا بد و أن یجب من ذلک العلم لخصوصیة ذات العلة أیضا فلا فرق بین العلمین أی العلم بالعلة و العلم بالمعلول فی کون کل منهما مقتضیا للآخر.

قلنا لیس الأمر کذلک لما علمت أن وجود العلة أقوی من وجود المعلول فکما أن وجود المعلول لقصوره و ضعفه لا یحیط بوجود العلة و لا یبلغ أیضا إلی مثله- فکذلک العلم به لا یقتضی البلوغ إلی الإحاطة بوجودها و لا نیل مرتبتها فی الوجود- و لهذا المعنی قال یعقوب بن إسحاق الکندی إذا کانت العلة الأولی متصلة بما یفیضه علینا و کنا غیر متصلین به إلا من جهته فقد یمکن فینا ملاحظته علی قدر ما یمکن المفاض علیه أن یلحظ الفائض فیجب إلا ینسب قدر إحاطته بنا إلی قدر ملاحظتنا له لأنها أغرز و أوفر و أشد استغراقا لنا و إذا کان الأمر کذلک فقد بعد عن الحق بعدا کثیرا من ظن أن العلة الأولی لا یعلم الجزئیات انتهی

فصل (21) فی أن العلم بذی السبب یمتنع حصوله إلا من جهة العلم بسببه

فصل (21) فی أن العلم بذی السبب یمتنع حصوله إلا من جهة العلم بسببه(1)هذه المسألة أیضا کالمسألة الماضیة لا یمکن تحقیقها إلا بتحقیق مباحث الوجود(2)

ُ و لذا قال علی ع: ما رأیت شیئا إلا و رأیت الله قبله

و إلی هذا أشار قدس سره بقوله لا یمکن تحقیقها إلا بتحقیق مباحث الوجود، س ره

فنقول یجب أن یعلم أن الیقین التام بالشی‌ء إنما یحصل بأن کانت الصورة

1) هذه مسألة أوردوها فی کتاب البرهان من المنطق و هی أن الیقین بما له سبب لا یحصل إلا من جهة الیقین بسببه و قد عرفوا الیقین بأنه العلم بأن کذا کذا و أنه لا یمکن أن لا یکون کذا بالفعل أو بالقوة القریبة منه و بینوه بأنه لو تحقق العلم بوجود ذی سبب- وجب تحقق العلم بوجود سببه قبله و إلا جاز عدمه و هو مساوق لجواز عدم السبب- و قد فرض العلم بأنه موجود بالضرورة هذا خلف و فرعوا علی ذلک عدم إفادة أحد- قسمی البرهان الإنی للعلم و هو القیاس الذی أوسطه علة لوجود الأصغر و بعبارة أخری- القیاس الذی یتوسل فیه بآثار الشی‌ء إلی إثبات نفسه و ذلک أن العلم بالمعلول لا یتم إلا مع العلم بوجود علته قبله فیکون إثبات وجود العلة به ثانیا لغوا لا أثر له فینحصر البرهان و هو القیاس المفید للیقین فی قسمین أحدهما البرهان اللمی الذی یسلک فیه من إثبات العلة إلی إثبات المعلول و ثانیهما البرهان الإنی الذی یسلک فیه من بعض اللوازم العامة إلی بعضها کالبراهین الإنیة المستعملة فی الفلسفة الأولی هذا و بالتأمل فیما أوردناه یظهر لک مسامحة المصنف ره فی ما أورده فی هذا الفصل و جهات الضعف فیه فتدبره، ط مد

2) لما حصروا فی هذه المسألة طریق العلم بذوات الأسباب فی العلم بالأسباب فقالوا ذوات الأسباب لا تعرف إلا بأسبابها و توجه الإشکال فی العلم بالبدیهیات کالمشاهدات سیما الأولیات خصص بعضهم القاعدة بما سواها و هو باطل فإن وجود المعلول متقوم بوجود علته أی معلول کان و وجود الممکن قد مر أنه ربط محض بالواجب تعالی و فقر صرف إلیه- و ظهور کل شی‌ء موجودا خارجیا کان أو ذهنیا منطو فی ظهوره فالعلم یتعلق أولا بوجود العلة و ثانیا بوجود المعلول

العقلیة مطابقة للوجود الخارجی بعینه(1)فالذی له سبب فهو لا محالة ممکن الوجود لذاته و إلا امتنع استناده إلی السبب و قد سبق منا القول بأن الجاعلیة و المجعولیة بین الموجودات لیست من جهة ماهیتها و إلا لکانت المعلولات(2)کلها من لوازم الماهیات و لکان المبدأ الأول ذا ماهیة و لکان العلم بکل ماهیة یوجب العلم بکنه الباری جل مجده و بجمیع أسباب تلک الماهیة و لکان جمیع مقومات الوجود مقومات الماهیة إذ کان الوجود أمرا انتزاعیا إضافیا عند ذلک و الکل محال فکل معلول له ماهیة و له وجود فإذا نظرت إلی ماهیته من حیث هی هی فلا یحتاج فی تعقل ماهیته- إلا إلی أجزاء ماهیة من جنسه و فصله(3)و إذا نظرت إلی اعتبار کون تلک الماهیة موجودة فهی لإمکان موجودیتها تحتاج إلی علة مطلقة فالعلم بها من تلک الحیثیة- مسبوق بالعلم بوجود علة موجبة مطلقة فإنها ما لم تجب بعلة من العلل لم توجد و


1) أی متحدة و المراد بالصورة العقلیة ذلک الوجود الخارجی کما فی الحضوری أو الصورة المعلومة بالذات کما فی الحصولی و یمکن أن یراد بالمطابقة ظاهرها أی یکون وضع العقل مطابقا للطبع ففی الواقع کل موجود متقوم بالواجب فیشاهد العقل هکذا ثم إن الاتحاد مع المعلوم بالذات یستلزم الاتحاد مع المعلوم بالعرض بوجه أیضا إذ الماهیة الماهیة لأن الأشیاء تحصل بأنفسها فی الذهن و الوجود الوجود للسنخیة سیما أن الصورة مرآة اللحاظ لذی الصورة، س ره

2) هذا قد مر فی مبحث الجعل و قوله لمکان المبدإ الأول إلخ للزوم السنخیة بین العلة و المعلول فعله الوجود وجود و علة الماهیة ماهیة و قد مر أیضا و أیضا المفروض أن الجاعل أیضا هو الماهیة و أیضا الأصالة فی الجعل متفرعة علی الأصالة فی التحقیق و لو کان الوجود انتزاعیا لم یکن لائقا بکونه ذاتا لحقیقة الحقائق و قوله و لکان العلم بکل ماهیة إلخ- لأن العلة مقومة للمعلول و مقومات الوجود مقومات الماهیة کما فی التالی و اکتناه الماهیات یجوز کما فی الحد التام و اکتناه الماهیات اکتناه مقوماتهما و أیضا العلم بالمعلول الموجود- یستلزم العلم بوجود علته و إذا کان الوجود انتزاعیا کان تحققه تحقق منشإ انتزاعه و هو الماهیة فالعلم بوجودها هو العلم بماهیتها حینئذ، س ره

3) یعنی أن القاعدة جاریة فی الماهیة أیضا فإنها أیضا لا تعرف إلا بأسبابها إلا أن أسبابها أسباب القوام لا أسباب الوجود، س ره

أما إذا نظرت إلی وجوده الخاص فوجوده الخاص یتقوم بوجود علته الخاصة(1)فلا یمکن العلم التام بخصوص هویته الوجودیة إلا من جهة العلم بحقیقة علته الخاصة- و کما أنه بالنظر إلی ماهیته الإمکانیة غیر موجودة و لا واجبة و بالنظر إلی سببه یصیر واجب الکون ممتنع التغیر(2)فکذلک العلم الحاصل بماهیته لا یقتضی وجوب العلم بوجود علته و وجوبها و لکن العلم الیقینی بوجوده الخاص لا یحصل إلا من العلم بسببه و بالعلم بسببه یصیر واجب العلم ممتنع التغیر و کما أن وجوده لا یحصل إلا من علة واحدة لامتناع توارد العلتین علی معلول واحد فکذلک العلم به- یستحیل أن یحصل من جهة أخری و هی غیر جهة العلم بسببه و إلا لکان لشی‌ء واحد من جهة واحدة سببان تامان سبب یحصل به وجوده و سبب یحصل به العلم بوجوده(3)و هو محال لأن المفروض أن العلم به متحد معه و إذا کان وجود الشی‌ء مطابقا للعلم به یجب أن یکون وجود علته مطابقا للعلم بعلته لأن وحدة المعلول یستلزم وحدة علته فثبت أن العلم بوجود ذوات المبادی لا یحصل إلا من جهة العلم بمبادیها.

و لقائل أن یقول إنا إذا علمنا وجود البناء علمنا أن له بانیا مع أن البناء لا یکون علة للبانی بل الأمر بالعکس.

فنقول العلم بالبناء لا یوجب العلم بالبانی بل یوجب العلم باحتیاج البناء إلی بناء و احتیاجه إلی البناء حکم لاحق لذاته لازم له معلول لماهیته فیکون ذلک استدلالا بالعلة علی المعلول ثم العلم بحاجة شی‌ء إلی شی‌ء لما کان مشروطا بالعلم بکل واحد منهما لا جرم صار البانی معلوما(4)لکون العلم بالإضافة إلیه


1) الذی هو حیثیة طرد العدم و هو بما هو وجود ما هو فیه لم هو و کذا هل هو، س ره

2) إذ لا تغیر فی الوجود بما هو وجود و لهذا لا تغیر فی علم الله تعالی إنما التغیر و التکثر فی العالم بما هو عالم لا بما هو وجود حقیقی و هو علم، س ره

3) بل سبب ثالث به یحصل العلم به من جهة أخری و هو المفروض، س ره

4) فإن الإضافة کصورة و الطرفان کمادتها و هما علة لتحققها فالعلم بهما مقدم علی العلم بالإضافة فهذا أیضا من باب العلم بالمعلول من جهة العلم بالعلة و لو فی فعل الفاعل الطبیعی فضلا عن الفاعل الإلهی فإن البناء ظهور البانی و التصنیف ظهور المصنف لکنهما بما هما مضافان إلی القابل معلول و وجود العالم هو تصنیف الله تعالی کما قال الغزالی بل هو ظهور الله و ظهور الشی‌ء لا یباینه و کون ذلک الوجود وجود العالم و ظهوره یکون ثانیا و بالعرض فالعلم به علم بالعلة أولا و بالمعلول ثانیا، س ره

حاصلا و جمیع البراهین الإنیة من هذا القبیل فإنها کالبراهین اللمیة فی أن العلم لا یحصل فیها إلا من جهة إضافه العلة إلی المعلول فإن المعلول و إن کان بحسب وجوده فی نفسه معلولا و لکن بوصف معلولیته و نقص إمکانه علة للحاجة إلی علة ما من العلل فکون برهان الإن برهانا مفیدا للیقین لأجل إفادته إیجاب وجود علة ما- علی الإطلاق لهذا المعلول و کونه دلیلا مفیدا للظن لأجل إفادته علامة من علامات العلة المخصوصة و أثرا من آثارها کما حقق فی مقامه و بالجملة الاعتقاد الحاصل بالشی‌ء لا من أسبابه و علله و إن کان فی غایة الجودة و نهایة القوة فإنه لیس بممتنع فیه التغیر بل هو فی معرض التغیر و الزوال(1)و أما إذا حصل العلم بشی‌ء من جهة العلم بأسبابه و علله فذلک العلم لا یتغیر أصلا و إن تغیر وجود المعلول فی نفسه مع أن العلم بالشی‌ء بالحقیقة هو عین وجوده و هذا من غوامض(2)مسائل الإلهیة- التی لا یدرکها إلا الکاملون سنوضح ذلک فی تحقیق علم الباری إن شاء الله تعالی و أما الشی‌ء


1) مثلا علم الناس بموت کل أحد علم یقینی کشفی و مع هذا الإیقان یمکن زواله و تبدله بالرد فی کثیر من الآدمیین بأن یشکک علیه بأنه یجوز أن یبقی مرکب طبیعی أبدا- و أما الخواص العالمون بأسباب الانحلال و إن کل مرکب فبسائطه تمیل إلی أحیازها الطبیعیة- و أنها متنازعة و متقاومة و القسر لا یدوم و أن القوی الجسمانیة متناهیة التأثیر و التأثر و نحو ذلک فلا یمکن زوال إیقانهم بانحلال کل مرکب طبیعی فمن یناقش فی موارد العلم بالمعالیل من العلات أنه لیس من العلم بالعلة بل من نفس المعلول أو من أثره و أنه معلوم بالتجربة فقد أخطأ لأنه لیس بعلم حقیقی فإن العلم الحقیقی و الیقین الدائم إنما هو من العلة و التجارب إنما هو لوجدان العالم خصوصیة العلة، س ره

2) فإن مسألة العلم بالعلة مستلزم للعلم بالمعلول غامض و الثانیة أی الحصر أغمض، س ره

الذی یکون غنیا عن السبب و المقوم فالعلم به إما أن یکون أولیا بدیهیا(1)و إما أن یکون مأیوسا عن معرفته و إما أن لا یکون إلیه طریق إلا بالاستدلال علیه بآثاره و لوازمه- و حینئذ لا یعرف کنه حقیقته و ماهیته و الواجب سبحانه لا برهان علیه و لا حد له(2)إذ لا سبب له بوجه من الوجوه لا سبب الوجود کالفاعل و الغایة و لا سبب القوام کالمادة و الصورة و لا سبب الماهیة کالجنس و الفصل و مع ذلک لا یخلو منه شی‌ء من الأشیاء و هو البرهان علی کل شی‌ء و أقرب من کل شی‌ء إلی کل شی‌ء کما قال عز من قال- وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ و قال وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ(3)و هو البرهان علی ذاته کما قال شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ و قال أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ شَهِیدٌ و قال قُلْ أَیُّ شَیْ‌ءٍ أَکْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ و اعلم أن فی هذا المقام إشکالا عظیما سیما علی طریقتنا فی باب الوجود من أن العلیة و المعلولیة لیست إلا فی حقیقة الوجود و الماهیة مجعولة بالعرض فیرد حینئذ أن علم الإنسان بنفسه هو عین وجود نفسه و وجود نفسه من جملة الأمور التی هی ذوات المبادی و قد ثبت أن العلم بذی المبدإ لا یحصل إلا من العلم بمبدئه و مبدأ وجود الشی‌ء لا یکون إلا وجود مبدئه و إذا کان العلم بذی المبدإ فی غایة الوثاقة و القوة یجب أن یکون العلم بمبدئه کذلک فی غایة الوثاقة و القوة ثم لا أوثق و لا أقوی من علمنا بنفوسنا لأن علمنا بذاتنا عین ذاتنا و لا یمکن أن یکون حصول شی‌ء لشی‌ء أقوی من حصول شی‌ء لذاته فکذلک یجب أن یکون علمنا بمبدإ نفوسنا لکن مبدأ نفوسنا ینتهی إلی واجب الوجود لذاته و قد مر أن العلم بحقیقة واجب الوجود


1) الانفصال علی سبیل منع الخلو لأن الشوق تجتمع فی واجب الوجود باعتبارات ثلاثة أی مفهومه من حیث المفهوم و کنه حقیقته و تحققه فی الجملة و کذا فی الوجود بالاعتبارات الثلاثة، س ره

2) هذا حکم الذات و أما مفاهیم الصفات فلها حدود و علیها براهین، س ره

3) هو مقام الأحدیة الصرفة و مع هو الوجود المنبسط و کم هو الماهیات- کلا بل الوجودات المقیدة و أین هو المراتب من الکینونات السابقة و اللاحقة- مثل النزولیة و الصعودیة،

لا یمکن إلا لواجب الوجود کما قال وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ.

و حل هذا الإشکال مما قد حصل لبعض الفقراء إلا أن العبارة تقسر عن تقریره علی ما هو حق أدائه لدقة مسلکه و خفاء سبیله(1)

الأول ما مر قبیل ذلک من أن وجود العلة مقوم لوجود معلولها بمعنی ما لیس بخارج- فظهوره منطو فی ظهورها.

و الثانی أن الإیجاد الحقیقی لا المصدری العنوانی هو الوجود الحقیقی المنبسط و هو الفیض المقدس و الإضافة الإشراقیة کما أن عدد حروفهما و هو روحها واحد کما مر- فذلک الوجود مضافا إلی الوجود الحق الوجوبی إیجاده و مضافا إلی الأشیاء وجودها.

و الثالث ما مر أیضا أن للإلهیة درجات أی لفاعلیة الحق تعالی مراتب أعلاها فاعلیته للعقول و قریب منها فاعلیة العقول بفاعلیته و تتنزل إلی أن تصل إلی فاعلیة الطبائع بفاعلیته فالکل مجالی قدرته فإن قدرتها منطویة فی قدرته إذا عرفت هذه عرفت أن معرفة النفس و علمها بذاتها علما موثوقا به مسبوق بمعرفة مبدئها علما موثوقا به و لکن من حیث الإضافة الإشراقیة من المبدإ و من حیث الفاعلیة الحقیقیة فی درجة النفس و هذا علم بالذات بالوجه أی بالوجود المنبسط الذی هو وجه الله و لیس علمنا الذات بالذات فلا اکتناء و مع ذلک ففاعلیته تعالی بذاته و علیته بنفسه لأن ذلک الوجود المنبسط علی کل بحسب ظهوره و لا حکم له علی حیاله و لا موضوعیة له باستقلاله إنما هو کالمعنی الحرفی- و محط حصول فائدة جوابه قدس سره فی قوله مع إضافة فاعلیته و قوله و کون الشی‌ء عند جاعله أقوی و أول کلامه قدس سره لتسجیل الوثاقة التی طالبها المستشکل بقوله یجب أن یکون العلم بمبدئه کذلک و هاهنا جواب آخر یستفاد من أمثال قوله لکن وجود المبدإ إلی قوله لا عین وجودها و هو أنه إذا علم وجود الواجب تعالی لم یبق وجود النفس لأن العلم بوجوده وجوده کما أن العلم بوجودها وجودها و وجود وجود لا یبقی عنده وجود آخر.

402

ُ آنجا که توئی چو من نباشد کس محرم أین سخن نباشد

. فلا یحیط به علم ممکن فکأن البصیر به طرفة سیما إذا لوحظ وجه الله و لوحظ الوجود ساقط الإضافة عن الماهیات و لا یشاهده وجودا مفصولا عن وجود و کذا فی لحاظ علمها لله و بالله بل فی علم النفس بذاتها حضوریا بل حصولیا یکون کأنها علمت کل الأنفس- ما خَلْقُکُمْ وَ لا بَعْثُکُمْ إِلَّا کَنَفْسٍ واحِدَةٍ و علمت مقومها الوجودی أولا أولیة ذاتیه فهما جوابان دقیقان برهانیان لهما مشرب عذب عظیم لأهله و لی جواب آخر أنسب للبحاث و هو أن قولکم العلم بوجود النفس یتضمن العلم بوجود الواجب صحیح لکن لا یصح قولکم ثم لا أوثق إلخ إذا ما قلتم فی بیانه إلا أن علمنا بذاتنا عین ذاتنا فالبهیمة أیضا علمها بذاتها ذاتها- و الذین نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أیضا علمهم بأنفسهم حضوری و لا وثاقة فیه فکیف یکون علمهم بمبدئهم وثیقا قویا فالعلم الحضوری للنفس بذاتها إذا کانت ناقصة حضوری- و لنفس الإنسان الکامل بذاتها حضوری أیضا لکن أین هذا الحضور من ذلک الحضور- فللعلم الحضوری مراتب کعلم النفس الحساسیة و الخیالیة و الوهمیة و العاقلة بالقوة و العقل البسیط بذواتها فإن الکل حضوری و الأوثق منه علم العقل البسیط الذی للإنسان الکامل بذاته ثم إن تعقیب الیأس عن المعرفة و أن الواجب تعالی لا برهان علیه و لا حد له بهذا التحقیق و الحل رجاء بعد الیأس و الإنسان الکامل لا بد أن یکون متخلقا بأخلاق الله تعالی و قد عرف الله تعالی بجمعه بین الأضداد، س ره

و مع ذلک نشیر إلیه بأن علمنا بنفوسنا لما کان عین وجود نفوسنا فلا بد أن یکون العلم بمبدإ نفوسنا الذی حصل بسببه علمنا بنفوسنا عین وجود المبدإ لا عین وجود نفوسنا لکن وجود المبدإ

1) المصنف قدس الله نفسه و روح رمسه کما کان مظهر اسم الله العلیم الحکیم کان مظهر اسمه القدیر فحیث جری علی لسانه الشریف أن العبارة یقصر صارة قاصرة إذ یتراءی من ظاهرها إعادة الإشکال بل یستحیله و لیس کذلک و کیف لا یقصر الشرک الواهی و هو عالم اللفظ عن اصطیاد العنقاء و هو عالم المعنی سیما مع شموخه إلا أن ثوبا خیط من نسج تسعة و عشرین حرفا من معالیه قاصر و بیان الحل المذکور یستدعی تمهید أصول ثلاثة.

عین المبدإ و حصوله له لا لنا لأن وجود المعلول تابع لوجود العلة لا عین وجودها- و کذلک العلمان فإذا کان العلمان بمنزلة الوجودین فعلمنا بنفوسنا و إن حصل من علمنا بمبدئنا لکن علمنا بمبدئنا عبارة عن وجود مبدئنا و لما کانت إضافة مبدئنا إلینا إضافة الإیجاد و الفاعلیة فکذلک علمنا بمبدئنا عبارة عن وجود مبدئنا مع إضافة إیجاده إیانا و فاعلیته لنا فعلمنا بمبدئنا مقدم علی علمنا بذاتنا لکون ذاته مقدما بالإیجاد علینا و بالجملة وزان العلم بعینه کوزان الوجود فی القوة و الضعف

و العلیة و المعلولیة و للأشیاء کینونیة عند ذواتها المعلولة و کینونیة عند مبادیها- و أسبابها أقوی من کینونیتها عند ذواتنا و کون الشی‌ء عند جاعله أقوی من کونه مع نفسه لأن کونه مع نفسه بالإمکان و کونه مع جاعله بالوجوب و نسبة الوجوب أقوی من نسبة الإمکان و للجمیع کینونة عند مبدإ الکل علی وجه أعلی و أرفع من کل کون

و فی الأدعیة النبویة علی الداعی بها و آله أکمل الصلوات: یا کان یا کینان یا کائن قبل کل کون یا کائن بعد کل کون یا مکون لکل کون

فصل (22) فی أن الشی‌ء إذا علم من طریق العلم بعلله و أسبابه علما انطباعیا فلا یعلم إلا کلیا

اعلم أن العلم بالشی‌ء قد یکون بصورة مساویة لماهیة المعلوم و قد یکون بنفس وجوده کعلمنا بذواتنا و بالصور القائمة بذواتنا و علم الباری جل مجده بالأشیاء- عند متأخری الحکماء بصور ذهنیة زائدة علی ذاته تعالی و کل علم صوری فهو کلی- و کذا ما یترتب علیه و ینشأ منه و لو تخصص بألف تخصیص فإنه أیضا کلی لا یمنع نفس تصوره من الشرکة بین کثیرین فالعلم إذا حصل بالمبادی و العلل علی هذا الوجه فلا بد و أن یتأدی ذلک العلم إلی العلم بجمیع المعلولات حتی الشخصیات علی هذا الوجه الکلی أیضا.

و أما بیان ذلک و کیفیته فقد بینه الحکماء القائلون بالعلم الصوری(1)


1) و عمدة مناط قولهم بذلک تصحیح سبق العلم فإن المختار لا بد أن یکون فعله- مسبوقا بالعلم و المشیة و علی طریقة الإشراق لیس العلم قبل الفعل بل عین الفعل و کأنهم أرادوا إثبات برزخ بین الوجود الواجب بالذات البسیط و بین الوجودات الإمکانیة و هو عالم العلم الربوبی و هو صور الکل من الدرة البیضاء إلی ذرة الهباء القائمة بالذات الإلهیة- عن الذات الإلهیة لا عن الأشیاء حتی یکون علمه انفعالیا فهی عندهم کالبرزخیة الکبری عند العرفاء التی یعبرون عنها بالمرتبة الواحدیة و یعنون بها عالم الأسماء و الصفات و لوازمها من الأعیان الثابتات، س ره

الحصولی کالشیخ الرئیس و أتباعه مثل بهمنیار و غیره فقد قال الشیخ فی کتابی الشفاء و النجاة هکذا و لیس یجوز أن یکون واجب الوجود یعقل الأشیاء من الأشیاء و إلا فذاته إما متقومة بما یعقل فیکون تقومها بالأشیاء و إما عارضة لها إن تعقل فلا تکون واجبة الوجود من کل وجه و هذا محال(1)و یکون لو لا أمور من خارج لم یکن هو بحال(2)و یکون له حال لا یلزم عن ذاته بل عن غیره فیکون لغیره فیه تأثیر- و الأصول السالفة تبطل هذا و ما أشبهه و لأنه مبدأ کل وجود فیعقل من ذاته ما هو مبدأ له و هو مبدأ للموجودات التامة بأعیانها و الموجودات الکائنة الفاسدة بأنواعها أولا و بتوسط ذلک بأشخاصها(3)و من وجه آخر لا یجوز أن یکون عاقلا لهذه المتغیرات مع تغیرها من حیث هی متغیرة عقلا زمانیا مشخصا بل علی نحو آخر نبینه- فإنه لا یجوز أن یکون تارة یعقل عقلا زمانیا منها أنها موجودة غیر معدومة و تارة یعقل عقلا زمانیا أنها معدومة غیر موجودة فیکون لکل واحد من الأمرین صورة علی حدة و لا واحدة من الصورتین تبقی مع الأخری فیکون واجب الوجود متغیر الذات ثم الفاسدات إن عقلت بالماهیة المجردة و ما یتبعها مما لا یتشخص لم تعقل بما هی فاسدة و إن أدرکت بما هی مقارنة لمادة و عوارض مادة و وقت و تشخص و ترکب لم تکن معقولة بل هی محسوسة أو متخیلة و نحن قد بینا فی کتب أخری أن کل صورة لمحسوس و کل صورة خیالیة


1) إذ ثبت أن واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات حتی الجهات الأفعالیة و إذا کان جهاته الأفعالیة واجبة عند المصنف قدس سره مر فی أوائل هذا السفر- فکیف یکون جهاته الصفاتیة فهو واجب العلم واجب القدرة واجب الإرادة و هکذا إلی آخر الصفات، س ره

2) محذور آخر هو لزوم الاستکمال و قوله و یکون له حال محذور ثالث و هو التأثر عن الغیر المنفصل لأن کل عرضی معلل، س ره

3) الطبیعیة و الکلی الطبیعی موجود و وجوده کوجود الحرکة التوسطیة الراسمة للقطعیة و إنما یتعلق الجعل وجود الأنواع أولا فإنها إبداعیة لا حاجة لها إلی الرابط کما فی ربط الحادث بالقدیم، س ره

فإنما تدرک من حیث هی محسوسة و متخیلة بآلة متجزیة و کما أن إثبات کثیر من الأفاعیل نقص للواجب الوجود کذلک إثبات کثیر من التعقلات بل الواجب الوجود- إنما یعقل کل شی‌ء علی نحو کلی و مع ذلک لا یعزب عنه شی‌ء شخصی- و لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ و هذا من العجائب التی یحوج تصورها إلی لطف قریحة و أما کیفیة ذلک فلأنة إذا عقل ذاته و عقل أنه مبدأ کل موجود عقل أوائل الموجودات عنه و ما یتولد عنها و لا شی‌ء من الأشیاء یوجد إلا و قد صار من جهة ما یکون واجبا بسببه و قد بینا هذا فیکون هذه الأسباب تتأدی بمصادماتها إلی أن یوجد عنها الأمور الجزئیة فالأول یعلم الأسباب و مطابقاتها فیعلم ضرورة ما یتأدی إلیها و ما بینها من الأزمنة و ما لها من العودات لأنه لیس یمکن أن یعلم تلک و لا یعلم هذا- فیکون مدرکا للأمور الجزئیة من حیث هی کلیة أعنی من حیث لها صفات و إن تخصصت بها شخصا فبالإضافة إلی زمان متشخص أو حال متشخصة لو أخذت تلک الحال بصفاتها کانت أیضا بمنزلتها لکونها تستند إلی مباد کل واحد منها نوعه فی شخصه فیستند إلی أمور شخصیة و قد قلنا إن مثل هذا الاستناد قد یجعل للشخصیات- رسما و وصفا مقصورا علیها ثم قال و نعود فنقول کما أنک إذا تعلم حرکات السماوات کلها فأنت تعلم کل کسوف و کل اتصال و کل انفصال جزئی یکون بعینه و لکنه علی نحو کلی لأنک تقول فی کسوف ما أنه کسوف یکون بعد زمان حرکة یکون لکذا من کذا إلی کذا شمالیا فصیفیا ینفصل القمر منه إلی مقابلة کذا(1)و یکون بینه و بین کسوف مثله سابق له أو متأخر عنه مدة کذا و کذلک بین الکسوفین الآخرین حتی لا تغادر عارضا من عوارض تلک الکسوفات إلا علمته و لکنک علمته کلیا لأن هذا المعنی قد یجوز أن یحمل علی کسوفات کثیرة کل واحد منها یکون حاله تلک الحال لکنک تعلم بحجة ما أن ذلک الکسوف لا یکون


1) المراد بالکسوف هنا الخسوف بقرینة قوله ینفصل القمر منه إلی مقابلة کذا، س ره

إلا واحد بعینه و هذا لا یدفع الکلیة إن تذکرت ما قلناه قبل انتهی نقل ألفاظه.

و بالجملة فمذهب الشیخ أن علمه تعالی بجمیع الموجودات حتی الشخصیات علی الوجه الکلی و لیس معنی ذلک أنه یعلم طبائع الأشیاء و نوعیاتها لا شخصیاتها حتی یلزم أن یغیب عن علمه بعض الخصوصیات کما توهمه بعضهم بل مذهبه کما نص علیه أن الباری یعلم الشخصیات کلها کما یعلم الأجناس و الأنواع لکنه یعلمها بنعوت و صفات کلیة نوعها منحصر فی شخص منها(1)

ُ و للناس فیما یعشقون مذاهب

و لم یکن مقصود المشائین إلا إثبات ثبات العلم و سبقه و فعلیته و لا یتمشی کل ذلک عندهم إلا بالقول بالصور المنشأة من جهة العلة و إن تمشی ذلک بنحو أتم بتحقیق مسألة بسیط الحقیقة کل الأشیاء بنحو أعلی و هو من علة أخری إلا أن المقصود أنهم لم ینکروا شیئا من أنحاء العلم- و غیرهم لم یتفطنوا به لدقة مسلکهم فقدحوا فیهم کالغزالی و الخفری و غیرهما و کلهم لم ینصفوا و ینادون من مکان بعید و مراد الشیخ من الکلیة المعقولیة و التجرد لا خفاء الجزئی بما هی جزئی کما بینا مراده و المعقولیة لا تنافی الجزئیة کما فی معقولیة المجرد لذاته- و أیضا لما لم یشغله شأن عن شأن علم الجزئی مع کل الجزئیات الأخری علی وجه المعقولیة المذکورة، س ره

و بعض المتأخرین کالمحقق الطوسی و من فی طبقته و إن خالفوه فی القول بتقریر رسوم المعقولات فی ذاته و طعنوا علیه فی ذلک لکنهم لم یتمموا الأمر فی تحقیق العلم بل لم یبلغوا ما شاءوه فی ذلک- و نحن قد أجبنا عن اعتراضاتهم علی الشیخ و بینا وجه القصور فی إیراداتهم علیه و کیفیة علم الباری بالأشیاء لیست کما زعموه و لا کما قرره الشیخ بل کما حققناه- و موعد بیانه من ذی قبل إن شاء الله تعالی

1) فإن عنایة الشیخ کلها بأن علمه بالأشیاء لیس بوجوداتها المتغیرة حتی یلزم التغیر فی علمه و حتی یلزم الإیجاب إذ لا علم سابق حینئذ علی الفعل و لا بصورها المأخوذة منها حتی یلزم الانفعال و غیره بل بالصور السابقة المتأدیة من المبادی إلیها مع تخصصها- بحیث انحصرت فی فرد ثم الملاک فی معلومیتها بما هی شخصیات أن الصور المخصصة آلة لحاظ ذلک الجزئی و کمرآة انکشافه فذلک الجزئی معلوم بما هو جزئی سیما أن المعلوم عندهم ما حصل صورته عند العالم و هذا یصدق علی ذی الصورة و هذا کما أن البیاض مبصر لک بالحقیقة مع أن صورته المنشأة أو المقبولة لک و ذاته للموضوع و مع هذا حضورها حضوره و تغایرهما بوجه غیر قادح فإن التمیز غیر التشخص إذ ربما یتحقق فی الشخص تمیزات کثیرة و هو هو بعینه و قد مر من المصنف قدس سره أن الصورة الجرمیة علم و معلوم بواسطة الصورة الإدراکیة المثالیة و العقلیة النوریة و أیضا هذه الصور التی هی علل ذوات الصور أقوی بمراتب منها و کل منها جامع للکمالات الأولی و الثوانی فی ذوات الصور فکیف لا یکون حضورها عند الحق المحیط تعالی حضورها تمام الجزئیات و بالجملة لا خلاف عند الحکماء فی العلم بالجزئیات

فصل (23) فی أن العلم بالشخصیات یجب تغیره بتغیرها
[کلام الشیخ فی ذلک]

قال الشیخ فی الشفاء حیث أراد أن یقرر أن الأشیاء الجزئیة کیف تعلم و تدرک علما و إدراکا لا یتغیر معهما العالم بهذه العبارة فإنک إذا علمت أمر الکسوف- کما توجد أنت أو کنت موجودا دائما کان لک علم لا بالکسوف المطلق بل بکل کسوف کائن ثم کان وجود ذلک الکسوف و عدمه واحدا لا یغیر منک أمرا فإن علمک فی الحالین یکون واحدا و هو أن کسوفا له وجود بصفات کذا بعد کسوف کذا- أو بعد وجود الشمس فی الحمل کذا فی مدة کذا و یکون بعد کذا و بعده کذا و یکون هذا العقد منک صادقا قبل ذلک الکسوف و معه و بعده و أما إن أدخلت الزمان فی ذلک فعلمت فی آن مفروض أن هذا الکسوف لیس بموجود ثم علمت فی آن آخر- أنه موجود لم یبق علمک ذلک عند وجوده بل کان یحدث علم آخر و یکون فیک التغیر الذی أشرنا إلیه و لم یصح أن تکون فی وقت الانجلاء علی ما کنت قبل الانجلاء هذا و أنت زمانی و آنی و الأول الذی لا مدخل لزمان فی حکمه فهو بعید أن یحکم حکما فی هذا الزمان و فی ذلک الزمان من حیث هو فیه و من حیث هو حکم منه جدید و معرفة جدیدة انتهی کلامه.

و توضیحه أن العلم الانفعالی الذی یحصل بالأشیاء من الأشیاء لا من جهة

العلم بأسبابها القصوی لا بد و أن یتغیر بتغیرها فإنک إذا علمت من زید أنه فی الدار عند کونه فیها فإذا خرج زید عن الدار فإما أن یبقی العلم الأول أو لا یبقی- فإن بقی لم یکن علما بل جهلا فذلک الاعتقاد قد تغیر فی کونه علما و أما إن لم یبق فالتغیر هاهنا أوضح(1).

و قال بعض الناس

العلم بأن الشی‌ء سیوجد هو نفس العلم بوجوده إذا وجد ذلک الشی‌ء و هذا مما أبطلوه بوجهین.

الأول أنه لو کان کذلک لوجب إذا علمنا فی وقتنا هذا أن زمانا من الأزمنة سیوجد نحو أن نعلم فی النهار بأن اللیل المستقبل سیوجد ثم جاء اللیل و نحن فی مکان(2)لا نمیز بین اللیل و النهار أن نکون عالمین بوجود اللیل إذ فینا علم بذلک


1) ظاهرة أنه اعتراف بتغیر الصورة العلمیة مع تغیر المعلوم الجزئی المادی و هو ینافی البناء علی تجرد العلم حتی العلوم الحسیة و الخیالیة و الوهمیة و التحقیق أن الصور العلمیة مجردة غیر قابلة للتغیر سواء کانت کلیة أو جزئیة غیر أن العلوم الانفعالیة لما کانت لا تفارق أعمالا مادیة صادرة عن مظاهر القوی النفسانیة کالعین و الأذن و غیرهما کان ظهورها للنفس تابعة للفعل و الانفعال المادی الواقع فی تلک المظاهر و بانقطاع ذلک ینقطع الظهور- فالتغیر إنما یقع فی مرحلة المظاهر البدنیة من حیث أعمالها و أما الصورة العلمیة و إن کانت جزئیة حسیة فلا تغیر فیها و الدلیل علی ذلک أنا نقدر علی إعادة الصور التی أحسناها- قبل زمان بعینها و لو کانت الصورة المحسوسة مادیة لزالت بزوال الحرکات المادیة و امتنع ذکرها بعینها بالضرورة هذا و أما تعلق العلم الإحساسی و الخیالی بالتغیرات و الحرکات و المقادیر التی تحتمل القسمة و وجوب مطابقة الصورة العلمیة للمعلوم الخارجی فالعلم بالتغیر و الحرکة و الانقسام غیر تغیر العلم و حرکته و انقسامه فافهم ذلک و الواجب مطابقة الصورة العلمیة للخارج بحسب الماهیة لا بحسب نحو الوجود هذا، ط مد

2) إنما الحاجة إلی اعتبار الکون فی مکان کذا لأجل أن المعلوم بالذات الذی هو عین العلم فی الزمانین واحد لفرض الخصم وحدة العلمین فلو تصور تغایر کان لتغایر المعلوم بالعرض أی النهار و اللیل فإذا وجد اللیل وجب أن یتحقق الوحدة لأن العلم به نفس العلم الذی کان قبل و أیضا لأجل تأکید المحذور، س ره

و لو علمنا فی وقتنا هذا أن الشمس ستطلع بعد وقتنا هذا ثم طلعت أن نکون عالمین بطلوعها و إن لم نشاهدها و لا أخبرنا بها و لا عرفنا ضیاءها إذ فینا علم بذلک و التالی فی المثالین باطل فکذا المقدم.

و الثانی أن العلم یستدعی صورة مطابقة للمعلوم و کما أن کون الشی‌ء سیوجد مغایر لکونه موجودا بل مناف له من حیث إن المفهوم من قولنا الشی‌ء سیوجد- أن الذی هو معدوم فی الحال له تحقق وجود فی الزمان المستقبل و إذا کان المعلومان فی أنفسهما متغایرین و متنافیین وجب أن تکون الصورة الحاصلة منهما فی الذهن- متغایرتین متنافیتین لکون هذا النحو من العلم المأخوذ من الأمور المتجددة علی وصف تجددها لا بد و أن یکون متغیرا تبعا لمعلومه و أما العلم الحاصل من جهة أخری و مبدإ أعلی فهو غیر تابع لمعلومه و لا متغیر بتغیر معلومه

قال المحقق الطوسی فی شرح رسالة مسألة العلم-

فلا بأس بأن تکثر الأشیاء- إما بحسب حقائقها أو بحسب تعددها مع اشتراکها فی حقیقة واحدة و الکثرة المتفقه الحقیقة إما أن یکون آحادها غیر قارة أی لا توجد معا أو قارة و الأول منهما لا یوجد إلا مع زمان أو فی زمان(1)فإن العلة الأولی للتغییر هو الزمان لکونه لذاته یتجدد و یتصرم علی الاتصال و یتغیر بسببه ما هو فیه أو معه و الثانی لا یمکن أن یوجد إلا فی مکان أو مع مکان(2)فإن العلة الأولی للتکثر علی هذا الوجه


1) کآحاد حرکة الفلک الأقصی لأنها الراسمة للزمان أو فی زمانه کآحاد الحرکات الأخری المستدیرة أو حرکات العنصریات فی المقولات الأربع هذا مقتضی المقابلة فی کلام المحقق قدس سره و إلا فحرکة الأقصی أیضا فی الزمان لأن استعمال کلمة فی مختلفة فی المواضع- فکما أن الزمان فی الحرکة کالعرض فی موضع کذلک الحرکة فی الزمان کالمحدود فی الحاد- فإن المتقدر متحد بمقداره و یمکن أن یکون ما مع الزمان ما لا تقع فیه الحرکة کالجواهر الجسمیة عندهم و ما فی الزمان کالحرکة و ما فیه الحرکة فإن معنی المتی و هو کون الشی‌ء فی الزمان أنه بسیلانه منطبق علی قطعة من سیلان وضع الفلک فما لا حرکة فیه لیس بالذات فی الزمان بل إن تعلق بدفعه، س ره

2) الأول کالأجسام و الثانی کالجسمانیات، س ره

الموجود الذی یقبل الوضع لذاته أی یمکن أن یشار إلیه إشارة حسیة و یلزم التجزی بأجزائه مختلفة الأوضاع بمعنی أن یکون لبعض أجزائه نسبة إلی بعض بأن یکون منه فی جهة من الجهات و علی بعد من الأبعاد(1)و کل موجود یکون هذا شأنه فهو مادی(2)

قلت إن کان المکان سطحا فمادیته ظاهر و إن کان بعدا فمادیته أنه محل المواد و یحتمل أن یرجع إلی السابق أی کل ما هو متعلق بالزمان و المکان فهو مادی، س ره

و الطبائع المعقولة إذا تحصلت فی أشخاص کثیرة یکون الأسباب الأول لتعین أشخاصها و تشخصها هی إما الزمان کما للحرکات و إما المکان کما للأجسام أو کلاهما کما للأشخاص المتغیرة المتکثرة الواقعة تحت نوع من الأنواع و ما لا یکون مکانیا و لا زمانیا فلا یتعلق بهما و یتنفر العقل من إسناده إلی أحدهما کما قیل الإنسان من حیث طبیعة الإنسان متی توجد أو أین توجد أو کون الخمسة نصف العشرة فی أی زمان یکون و أی بلدة یکون بل إذا تعین شخص منها کهذا الإنسان أو هذه الخمسة و العشرة فقد یتعلق بهما بسبب تشخصهما و کون الأشخاص المتفقه الحقائق زمانیا أو مکانیا لا یقتضی کون المختلفة الحقائق غیر زمانی و غیر مکانی فإن کثیرا منها یوجد أیضا متعلقا بالزمان و المکان کالأجرام العلویة بأسرها- و کلیات العناصر السفلیة و إذا تقرر هذا فلنعد إلی المقصود و نقول إذا کان المدرک أمرا یتعلق بزمان أو مکان فإنما یکون هذه الإدراکات منه بآلة جسمانیة لا غیر کالحواس الظاهرة و الباطنة أو غیرها فإنه یدرک المتغیرات الحاضرة فی زمانه- و یحکم بوجودها و یفوته ما یکون وجوده فی زمان غیر ذلک الزمان و یحکم بعدمه- بل یقول إنه کان أو سیکون و لیس الآن و یدرک المتکثرات التی یمکن له أن یشیر إلیها و یحکم علیها بأنها فی أی جهة منه و علی أی مسافة إن بعد عنه أما

1) هذا الوضع بمعنی الترتیب و نسبة الأجزاء أی بمعنی المقولة کما أن الأول- بمعنی قبول الإشارة الحسیة، س ره

2) إن قلت المکان عند هذا المحقق بعد مجرد.

المدرک الذی لا یکون کذلک فیکون إدراکه تاما فإنه یکون محیطا بالکل عالما بأن أی حادث یوجد فی أی زمان من الأزمنة و کم یکون من المدة بینه و بین الحادث الذی یتقدمه أو یتأخر عنه و لا یحکم بالعدم علی شی‌ء من ذلک بل بدل ما یحکم المدرک الأول بأن الماضی لیس موجودا فی الحال یحکم بأن کل موجود فی زمان معین لا یکون موجودا فی غیر ذلک الزمان من الأزمنة التی قبله أو بعده- و یکون عالما بأن کل شخص فی أی جزء یوجد من المکان و أی نسبة یکون بینه و بین ما عداه مما یقع فی جمیع جهاته و کم الأبعاد بینهما جمیعا علی الوجه المطابق للوجود و لا یحکم علی شی‌ء بأنه موجود الآن أو معدوم أو موجود هناک أو معدوم- أو حاضر أو غائب لأنه لیس بزمانی و لا مکانی بل نسبة جمیع الأزمنة و الأمکنة إلیه نسبة واحدة و إنما یختص بالآن أو بهذا المکان أو بالحضور و الغیبة أو بأن هذا الجسم قدامی أو خلفی أو تحتی من یقع وجوده فی زمان معین و مکان معین- و علمه بجمیع الموجودات أتم العلوم و أکملها و هذا هو المفسر بالعلم بالجزئیات- علی الوجه الکلی و إلیه أشیر بطی السماوات التی هی جامع الأزمنة و الأمکنة کلها کطی السجل للکتب فإن القاری للسجل یتعلق نظره بحرف حرف علی الولاء و یغیب عنه ما تقدم نظره إلیه أو یتأخر أما الذی بیده السجل مطویا یکون نسبته إلی جمیع الحروف نسبة واحدة و لا یفوته شی‌ء منها و ظاهر أن هذا النوع من الإدراک لا یمکن إلا أن یکون ذاته غیر زمانی و غیر مکانی و یدرک لا بآلة من الآلات و لا بتوسط شی‌ء من الصور و لا یمکن أن یکون شی‌ء من الأشیاء کلیا کان أو جزئیا علی أی وجه کان إلا و هو عالم به فلا یسقط من ورقة إلا یعلمها و لا حبة فی ظلمات الأرض و لا رطب و لا یابس إلا جمیعها یثبت عنده فی الکتاب المبین الذی هو دفتر الوجود فإن بالوجود یبین کل شی‌ء مما مضی أو حضر أو یستقبل أو یوصف بهذه الصفات علی أی وجه کان أما العلم بالجزئیات علی الوجه الجزئی المذکور- فهو لا یصح إلا لمن یدرک إدراکا حسیا بآلة جسمانیة فی وقت معین و مکان معین- و کما أن الباری تعالی یقال إنه عالم بالمذوقات و المشمومات و الملموسات و لا یقال

إنه ذائق أو شام أو لامس لأنه منزه عن أن یکون له حواس جسمانیة و لا ینثلم ذلک فی تنزیهه بل یؤکده کذا نفی العلم بالجزئیات المشخصة علی الوجه المدرک بالآلات الجسمانیة عنه لا ینثلم فی تنزیهه بل یؤکده و لا یوجب ذلک تغیرا فی ذاته الوحدانیة و لا فی صفاته الذاتیة التی یدرکها العقول إنما یوجب التغیر فی معلوماته- و الإضافات التی بینه و بینها فقط فهذا ما عندی من التحقیق فی هذا الموضع انتهی و حاصل ما أفاده هذا المحقق النحریر أن المدرک إذا لم یکن وجوده وجودا مادیا واقعا تحت الزمان و المکان فإنه یشاهد جمیع ما فی الأکوان الزمانیة و المکانیة- کما هی علیه کلا فی زمانه و مکانه دفعة واحدة بلا انقضاء و تجدد فی علمه لکونه غیر واقع تحت الزمان و المکان و إن کان معلوماته کذلک لکن العلم بها من ذلک العالم غیر متغیر و بالجملة هی فی أنفسها و إن کانت متغیرة زمانیة مکانیة لکنها من جهة نسبتها إلی ذلک العالم الخارج عن سلسلة الزمانیات و المکانیات ثابتة غیر متغیرة و لا مختلفة بالتجدد و الانقضاء و الحضور و الغیبة.

[مواضع النطر فی کلامه]
اشارة

أقول فیه موضع أنظار

الأول أنک قد علمت مما بینا لک أن المادة الجسمیة مناط العدم و الجهالة

الأول أنک قد علمت مما بینا لک أن المادة الجسمیة مناط العدم و الجهالة(1)و کما أن الصورة العقلیة معلومة بالذات و الحقیقة


1) المادة الأولی عند الإشراقی منتفیة و کذا عند هذا المحقق قدس سره کما فی التجرید و مع ذلک لیست عدما عند مثبتیها و الجسمیة أمرها أوضح فی أنها لیست عدما- و نظره فی قوله أنها مناط العدم إلی عدم حضورها لنفسها إذ کل جزء غائب عن کل جزء- بل الکل عن الکل و هذا و إن کان کذلک إلا أن عدم حضورها لذاتها لیس کما فی العدم بحیث ینعقد السالبة البسیطة الغیر المقتضیة بوجود الموضوع بل وجودها وجود بین العدم و بین الوجود الجمعی و أما الجسم النوعی و الصورة الطبیعیة النوعیة فأتم حصولا منها و إذا کانت هذه وجودات و موجودات کانت علوما بحسب الوجود و صح لها الحضور من حیث الوجود- فإن الوجود فی أیة مرتبة کان فهو نور ضعیفا کان أو شدیدا و الظل نور إن تزنه مع الظلم و فی أیی مرتبة تحقق لا جزأ له و لا سیلان فیه حتی یغیب بذاته ذاته عن ذاته إلا بالعرض فالموجودات حاضرة ذواتها بما هی موجودات لمبدئها أتم من حضور وجوداتها لذواتها و وجود الصور للمواد لا ینافی حضورها لدی مبدئها المحیط و العلم فینا إنما کان بالصور لأن الإضافة العلمیة غیر مشفوعة فینا بالإضافة المبدئیة، س ره

سواء علمه عالم من خارج أو لم یعلمه فتلک الصورة الجسمیة مجهولة بالذات و الحقیقة سواء کان فی الوجود جاهل أو لم یکن کذلک حال الأعدام و القوی و الإمکانات و سائر الأمور العدمیة أو ضعفاء الوجود فإنها لا صورة عقلیة یطابقها فی الحقیقة فمن رام أن یعقل الهیولی الأولی کما هی علیه لا یمکنه لا لنقص فی عقله- بل لضعف تجوهر الهیولی بحسب الحقیقة حیث لا صورة لها فی الوجود إلا قوة الصور و استعدادها و استعداد الصورة غیر الصور و کل معقول الذات له صورة لا محالة- و هکذا القول فی الأجسام المادیة و ذوات الأوضاع.

و ثانیها أن الحکماء قد حکموا بأن وجود المحسوس بما هو محسوس لا یمکن أن یکون معقولا و لا مدرکا إلا بآلة جسمانیة

(1)و أقاموا علی صحة هذه الدعوی برهانا قطعیا لا یمکن القدح فیه.

و ثالثها أن أنحاء وجودات الأشیاء فی أنفسها

و ثالثها أن أنحاء وجودات الأشیاء فی أنفسها(2)

و السید المحقق الداماد قدس سره قال المتعاقبات فی سلسلة الزمان مجتمعات فی وعاء الدهر و مثل بمن ینظر إلی عسکر یتعاقبون من کوة و من ینظر عن عریش.

أقول و یعینک علی فهم المطلب أن تنظر ببصرک بیاضا أو بخیالک و أن تنظر بعقلک کل بیاض کما هو موضوع المحصورة الموجبة الکلیة و تحکم علیها بحکم کلی ینسحب علی جمیعا فیحیط عقلک بالکل فالمحدود للمحدود و الوسیع للوسیع و قال المصنف قدس الله نفسه فی أواخر فصل معقود فی أن الواجب بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات أن الزوال و الغیبة عن بعض الموجودات لا یستلزم الزوال و الغیبة عن بعض آخر- و قال فی أوائل المبدإ و المعاد ذوات الأوضاع إنما هی کذلک بقیاس بعضها إلی بعض و لیس کذلک بالنسبة إلی المفارقات و الحامل للمصنف قدس سره علی حمل کلام المحقق قدس سره- علی الإضافة المقولیة أنه لم یصرح بالوجود و لا بأصالته و لیس کذلک فإنه شدد النکر علی الفخر الرازی فی أن العلم من مقولة الإضافة و کفاک لفظ دفتر الوجود و نحوه هنا و فی مواضع أخری ناص بأصالة الوجود تحققا و جعلا، س ره

بحسب ما هو الأمور علیه

1) أقول من الذی یقول إن المحسوس صار معقولا بل هو محسوس لا بآلة و من یقول إنه تعالی بصیر و سمیع و إن علمه یرجع إلی بصره لا أن بصره یرجع إلی علمه- لأن علمه حضوری کشیخ الإشراق و أترابه کیف یتحاشی عن أن یقول هذه الجزئیات محسوساته، س ره

2) أقول لیس مراد المحقق قدس سره من الإضافة الإضافة المقولیة بل الإضافة الإشراقیة کما فی قول أساطین الحکمة أن الأشیاء الممکنة المتغیرة بالنسبة إلی أنفسها- ممکنات متغیرات و بالنسبة إلی الأول تعالی علی الضرورة البحت و علی الثبات الصرف- فالمراد أنها بما هی وجودات و بما هی إشراقات الله تعالی واجبات ثابتات و من القواعد الموروثة من الأقدمین أن الأزمنة و الزمانیات و الأمکنة و المکانیات بالنسبة إلی المبادی العالیة کالآن و النقطة فضلا عن مبدإ المبادی تعالی شأنه و مثلوا بخیط ملون کان بمحضر إنسان و یمشی علیه نملة.

فی الواقع لا یختلف بالقیاس إلی شی‌ء دون شی‌ء لأنها لیست بأجمعها من باب المضاف- حتی یختلف باختلاف ما أضیف إلیه فالمادی فی نفسه مادی أبدا(1)و المتغیر بالذات متغیر دائما و حقیقة المکان و المکانیات و نحو وجودها عبارة عن کون کل جزء منها مباینا لغیره غیر مجتمع معه فی الحضور و هذا الحکم لا یختلف- بالقیاس إلی مدرک دون مدرک حتی لو فرضنا حدقة الناظر بقدر الفلک الأعظم- کان اختلاف المنظور إلیه و المدرک فی القرب و البعد و الانقسام بحاله(2)و کذا حقیقة الزمان و الزمانیات و نحو وجودها عبارة عن کون کل جزء منها یوجب عدم الآخر فیمتنع اجتماع الأجزاء لشی‌ء منها فی الوجود سواء کان بالقیاس إلی ما فیها


1) أقول من ذا الذی یقول إن المادی لیس بمادی و لو بالنسبة إلی المبادی العالیة- بل المراد أن المادی بالنسبة إلی المفارق فی حکم مسلوب المادة و کذا المکان و المکانی و الزمان و الزمانی فی حکمه من حیث ارتفاع الغیبة و قد نقل فی مبحث المثل عن السید الداماد قدس سره أنه لو سمعتنا نقول إن المادیات إلخ خارج، س ره

2) لیس فرضا مطابقا للواقع إذ الفلک الأعظم لیس محیطا حقیقیا بل الفرض المطابق أن یفرض البصر ساریة فی الفکر الأعظم و کل ما هو فی جوفه سریان الوجوب و الوجود در همه ساری أز همه عاری و حینئذ لا قرب و لا اقتراب و لا بعد بالنسبة إلی تلک البصر، س ره

أو بالقیاس إلی شی‌ء آخر و نحن قد أقمنا البرهان علی أن جمیع الطبائع الجوهریة المنطبعة فی المواد فلکیة کانت أو عنصریة هی متجددة الوجود و الحدوث و لها التجدد و الحدوث فی کل آن من الآنات و ما کان وجوده وجودا تجددیا کیف یکون ثابتا قدیما دائما بالقیاس إلی موجود آخر

و رابعها أن العلم بالأشیاء إما أن یستفاد من الأشیاء أو هو عین الأشیاء

أو یستفاد من أسبابها و عللها علی ترتیبها السببی و المسببی أما الأول فیجب تغیره بتغیر المعلومات و أما الثانی فالتغیر فیه أظهر و أما الثالث فهو یتصور علی وجهین- أحدهما أن یکون العلم بتلک الأسباب بصور عقلیة زائدة علی وجوداتها کما هو المشهور من أتباع المشائیین کالشیخ الرئیس و من یقتفی أثره فتلک الصور لا محالة صور عقلیة کلیة علی ترتیب سببی مسببی بحسب أسباب و علل کلیة ینتهی بالأخرة إلی غایات حرکات کلیة یتضمن الجزئیات علی وجه کلی لا یؤدی ذلک العلم إلی تعرف حال الشخصیات بما هی شخصیات إذ العلم الانطباعی الذهنی و إن تخصص ألف تخصص لا یفید الشخصیة و لا یجعل المعلوم بحیث یمتنع تصوره عن الاشتراک بین الکثرة و ثانیهما أن یکون العلم بها نفس وجودها و هذا أتم العلوم(1)و فی هذا العلم ینکشف جمیع الأشیاء کلیاتها و جزئیاتها و طبائعها و شخصیاتها و جمیع ما لها من العوارض و الهیئات علی وجه شخصی مقدس لکن تحقیق هذا العلم موقوف علی معرفة العقل البسیط الذی لواجب الوجود و للمفارقات النوریة العقلیة التی تحیط کالأفلاک الحسیة بعضها ببعض إحاطة عقلیة و هی مفاتیح الغیب التی لا یعلمها إلا هو و بهذا العلم وجود جمیع الموجودات العقلیة و الحسیة و به حیاة جمیع


1) لأنه علم إجمالی فی عین الکشف التفصیلی لأن کل سبب جامع بجمیع وجودات ما دونه بنحو أعلی فالإجمال لکون ذلک الوجود الأعلی واحدا بسیطا و التفصیل لأن ذلک الواحد عین الکثرات و شیئیة الشی‌ء بتمامه لا بنقصه و التشخص و التمیزات بالوجود و ماهیات هذه الوجودات لوازم غیر متأخرة فی الوجود لذلک الوجود الأعلی و یمکن علی بعد أن مراد المشائین بالصور فی الأسباب الوجودات المنطویة فیها من مسبباتها، س ره

الموجودات حتی الجمادات و ما فی حکمها کما سنوضحه إن شاء الله.

و خامسها أن العلم عند هذا العلم المحقق لیس من قبیل الإضافة

حتی یحکم- بأن المدرک الخارج عن سلسلة الزمان و المکان یدرک الزمانیات و المکانیات بمجرد إضافته إلیها لو صحت تلک الإضافة إلیها من خارج بل العلم و الإدراک عند هذا المحقق عبارة عن نفس حصول صورة الشی‌ء عند النفس(1)فعلی هذا یرد علیه أن هذه الصورة الموجودة فی المکان و الزمان من أی قسم من أقسام العلوم و الإدراکات- فإنها لو کانت صورا علمیة فهی إما محسوسة أو متخلیة أو موهومة أو معقولة إذ الإدراک منحصر فی هذه الأوصاف الأربعة لکنها لیست شیئا منها کما اعترف به هذا النحریر- حیث بین و عرف کلا منها و ذکر أن کلا من تلک الإدراکات لا یحصل إلا مع ضرب من التجرید(2)إما عن المادة کالحس أو عنها و عن بعض صفاتها کالتخیل أو عنها و عن جمیع صفاتها إلا الإضافة إلیها کالتوهم أو عنها و عن صفاتها و عن الإضافة إلیها جمیعا کالتعقل و ظاهر أن هذه الصور منغمرة فی المواد غیر مجردة عن نفسها- فضلا عن صفاتها و إضافتها فلو کانت مع ما لها من الوجود المادی مدرکة یلزم قسم آخر من الإدراک غیر تلک الأقسام مع انحصاره فیها هذا خلف.

و مما یؤید ما ذکرناه من أن مجرد الإضافة لشی‌ء إلی أمر موجود علی أی نحو کان من الوجود لا یکفی فی العاقلیة قول الشیخ فی إلهیات الشفاء حیث بین کیفیة علم الله تعالی و لا یظن أن الإضافة العقلیة إلیها إضافة إلیها کیف وجدت


1) من یقول إن العلم بالغیر غیر منحصر فی الحصولی فإن علم العلة بالمعلول حضوری- کیف یکون الإدراک عنده منحصرا فی الصورة بل العلم الصوری فی غیر العلة و المعلول نعم من ینحصر العلم بالغیر عنده فی الحصولی انحصر الإدراک عنده فی الصورة، س ره

2) نعم لکن فی الحصولی و أما الحضوری فمناطه قاهریة العلة و الإضافة الإشراقیة کما ذکر فی شرح الإشارات و بینه بما صدر عن العاقل بالمشارکة من الصور المعلومة بالذات و مع ذلک لا یحتاج فی انکشافها إلی صور أخری و الحق هو الوجود الصرف- و صرف الشی‌ء جامع جمیع ما هو من سنخه فاقد ما هو من غرائبه و غریب الوجود هو العدم ثم عند الإشراقی کون الشی‌ء نورا لنفسه و نورا لغیره، س ره

و إلا لکان کل مبدإ صورة فی مادة من شأن تلک الصورة أن تعقل بتدبیر ما من تجرید و غیره یکون هو عقلا بالفعل(1)بل هذه الإضافة له إلیها و هی بحال معقولة- و لو کانت من حیث وجودها فی الأعیان لکان إنما یعقل ما یوجد فی کل وقت(2)و لا یعقل المعدوم منها فی الأعیان إلی أن یوجد فیکون لا یعقل من نفسه أنه مبدأ ذلک الشی‌ء علی ترتیب إلا عند ما یصیر مبدأ فلا یعقل ذاته(3)لأن ذاته من شأنها أن یفیض عنه کل وجود و إدراکها من حیث شأنها أنها کذا یوجب الإدراک الآخر- و إن لم یوجد فیکون العالم الربوبی محیطا بالوجود الحاصل و الممکن یکون لذاته إضافة إلیها من حیث هی معقولة لا من حیث لها وجود الأعیان انتهی کلامه.

و حاصله أن وجود الشی‌ء فی الأعیان مع وجود المدرک فی الأعیان لا یکفی فی إضافته العقلیة إلیها بل لا بد فی الإضافة العقلیة أن یکون المدرک بحال معقولة- أی یکون وجوده وجودا عقلیا حتی یمکن حصول الإضافة العقلیة إلیه و الوجود العقلی لا یکون إلا للصور المفارقة عن المواد دون المقارنة للمادة فقد علم أن الموجودات المادیة من حیث وجودها هذا الوجود لا یمکن حصول الإضافة العقلیة إلیها


1) هذا صفة لکلمة صورة و کلمة تکون بعد هذا تامة أو أحد الکونین رابطة و الآخر تامة، س ره

2) أی بأی اعتبار أخذ غائبا کان أو حاضرا إذ الغرض أن الوجود المادی یکفی فی الإضافة العلمیة و لا یحتاج إلی الصورة، س ره

3) حاصله أنه لو لم یکن الإضافة العلمیة إلی الإضافة المبدئیة للوجود العینی لزم أن لا یعقل ذاته إذ لو عقل ذاته و ذاته عین حیثیة الاقتضاء لکل وجود لزم إدراک کل وجود قبل وقوعها فیتحقق إضافة علمیة و هی معدومة بعد و لم یتحقق إضافة المبدئیة هذا خلف فثبت أن العالم الربوبی محیط بما هو حاصل الوجود و ما هو ممکن الوجود معا، س ره

فصل (24) فی تفسیر معانی العقل
اشارة

اعلم أن النفس الإنسانیة کما ستعلم فی کتاب النفس لها قوتان عالمة و عاملة- و العاملة من هذه النفس لا تنفک عن العالمة و بالعکس(1)بخلاف نفوس سائر الحیوانات لأنها سفلیة بعیدة عن جمعیة القوی أما العاملة فلا شک أن الأفعال الإنسانیة قد تکون حسنة و قد تکون قبیحة و ذلک الحسن و القبح قد یکون العلم به حاصلا من غیر کسب(2)و قد یحتاج إلی کسب و اکتسابه إنما یکون بمقدمات یلائهما فإذا یتحقق هاهنا أمور ثلاثة.


1) عدم الانفکاک لوجهین أحدهما بطلان إحداهما ببطلان الأخری بخلاف المدرکة و المحرکة فی الحیوان اللتین هما بمنزلة العقل النظری و العقل العملی فی الإنسان فإن الباصرة مثلا تبطل و لا تبطل المحرکة و بالعکس و ثانیهما عدم انفکاکهما بالمحل بخلاف المدرکة و المحرکة فی الحیوان فإن المدرکة أکثرها فی الرأس و المحرکة فی العضلات، س ره

2) الغیر المحتاج إلی الکسب کالعدل حسن و الظلم قبیح و المحتاج إلیه کقبح ذبح الحیوانات عند بعض أهل الهند و عدم قبحه عند غیرهم و الإنسان إذا أراد أن یفعل صدقا مخصوصا فکأنه یقول هذا صدق فلانی و کل صدق عدل فهذا عدل ثم یجعل هذه القضیة صغری لقولنا و کل عدل حسن ثم یقول و کل حسن ینبغی أن یؤتی به فهذا الصدق ینبغی أن یؤتی به و لا تتوهمن أن العقل العملی هو فاعل الأفعال الحسنة فاعلا قریبا مباشرا فإن مبدأ العمل إن أرید به القدرة فالقدرة تقابل العلم و إن أرید به المحرکة فهی قوة من قوی الحیوان بما هو حیوان و لیس عقلا بل هو مبدأ بعید للعمل و مبدأ قریب للعلوم و لکن العلوم متعلقة بکیفیة العمل و هو مستخدم للمحرکة الشوقیة و المحرکة العاملة و یظهر لک من إطلاق العقل العملی علی العلوم الکلیة أنفسها و کأنها علوم فعلیة منشأ الأفعال 418 قال المعلم الثانی- إن النظریة هی التی بها یجوز الإنسان علم ما لیس شأنه أن یعمله إنسان و العملیة هی التی یعرف بها ما شأنه أن یعمله الإنسان بإرادته، س ره

الأول القوة التی یکون بها التمیز بین الأمور الحسنة و الأمور القبیحة.

و الثانی المقدمات التی منها تستنبط الأمور الحسنة و القبیحة.

و الثالث نفس الأفعال التی توصف بأنها حسنة أو قبیحة و اسم العقل واقع علی هذه المعانی الثلاثة بالاشتراک الاسمی(1)

فالأول هو العقل الذی یقول الجمهور فی الإنسان إنه عاقل

و ربما قالوا فی عقل معاویة إنه کان عاقلا و ربما یمتنعون أن یسموه عاقلا و یقولون إن العاقل من له دین و هؤلاء إنما یعنون بالعاقل من کان فاضلا جید الرویة فی استنباط ما ینبغی أن یؤثر من خیر أو یجتنب من شر-

و الثانی هو العقل الذی یردده المتکلمون علی ألسنتهم

فیقولون هذا ما یوجبه العقل- أو ینفیه العقل أو یقبله أو یرده فإنما یعنون به المشهور فی بادی رأی الجمیع فإن بادی الرأی المشترک عند الجمیع أو الأکثر من المقدمات المقبولة و الآراء المحمودة عند الناس یسمونه العقل-

و الثالث ما یذکر فی کتب الأخلاق

و یراد به المواظبة علی الأفعال التجربیة و العادیة علی طول الزمان لیکتسب بها خلقا و عادة و نسبة هذه الأفعال إلی ما یستنبط من عقل عملی کنسبة مبادی العلم التصوریة و التصدیقیة- إلی العقل النظری و أما القوة العالمة و هی العقل المذکور فی کتاب النفس فاعلم أن الحکماء یطلقون اسم العقل تارة علی هذه القوة و تارة علی إدراکات هذه القوة- و أما الإدراکات فهی التصورات أو التصدیقات الحاصلة للنفس بحسب الفطرة أو الحاصلة لها بالاکتساب و قد یخصون اسم العقل بما یحصل بالاکتساب(2)و أما القوة فنقول لا شک أن النفس الإنسانیة قابلة لإدراک حقائق الأشیاء فلا یخلو إما أن تکون خالیة عن کل الإدراکات أو لا تکون فإن کانت خالیة مع أنها تکون قابلة لتلک الإدراکات کانت کالهیولی التی لیس لها إلا القوة و الاستعداد من غیر أن یخرج


1) لغایة البعد بینهما فإن الأول من باب الإدراک و لکن بالقوة کالعقل الهیولانی النظری و الثانی من باب الإدراک بالفعل کالعقل بالفعل النظری و الثالث من باب الأفعال، س ره

2) کلام خطابی کیف لا و الأدون منه و هو العقل بالقوة عقل، س ره

فی شی‌ء من الصور من القوة إلی الفعل فسمیت فی تلک الحالة عقلا هیولانیا و أن لم تکن خالیة فلا یخلو إما أن یکون الحاصل فیها من العلوم الأولیات فقط(1)أو یکون قد حصلت النظریات مع ذلک فإن لم یحصل فیها إلا الأولیات التی هی آلة لاکتساب النظریات فیسمی تلک الحالة عقلا بالملکة أی لها قدرة الاکتساب- و ملکة الانتقال إلی نشأة العقل بالفعل(2)و إنما لم تسم هذه المرتبة من النفس عقلا بالفعل لأن الوجود العقلی لم یحصل و لا یحصل بإدراک الأولیات و المفهومات العامیة لأن الشی‌ء لا یتحصل بالفعل بأمر مبهم عام ما لم یتعین أمرا متحصلا إذ نسبة القضایا الأولیة فی باب المعقول إلی الصور العقلیة النظریة کنسبة الجمسیة المشترکة إلی الطبائع الخاصة فی باب المحسوس فکما أن الشی‌ء الجسمانی- لا یصیر موجودا فی العین بمجرد الجسمیة ما لم یصر جسما مخصوصا له طبیعة مخصوصة فکذا وجود العقل بالفعل لا یتحصل بمجرد المفهوم الأولی العام و القضایا الأولیة کمفهوم الوجود و الشیئیة و کقولنا الواحد نصف الاثنین- و الکل أعظم من جزئه ثم إن النفس فی هذه المرتبة إن تمیزت عن سائر النفوس بکثرة الأولیات و شدة الاستعداد و سرعة القبول للأنوار العقلیة کفتیلة کبریتیة لها سخونة شدیدة یکاد أن تشعل بنفسها کما أشار إلیه تعالی یَکادُ زَیْتُها یُضِی‌ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ سمیت القوة القدسیة و إلا فلا و إن کان قد حصل لها النظریات فلا یخلو إما أن یکون تلک النظریات غیر حاضرة و لا مشاهدة بالفعل- و لکنها متی شاءت النفس استحضرتها بمجرد الالتفات و توجه الذهن إلیها أو هی حاضرة بالفعل مشاهدة بالحقیقة فالنفس فی الحالة الأولی تسمی عقلا بالفعل و


1) المراد بالأولیات ما هو مقابل الثوانی بقرینة النظریات لا ما یقابل البدیهیات الأخری، س ره

2) هذا وجه و وجه آخر و لعله أولی أن تکون الملکة مقابل الحال بل مقابل العدم- لأن القوة فی العقل بالقوة عدم و العقل الثانی متلبس بالملکة أعنی وجود البدیهیات و فعلیتها- و قد ذکره فی کتاب المبدإ و المعاد، س ره

فی الثانیة عقلا مستفادا و فی هذه المرتبة أن شاهد تلک الصور فی مبدئها الفیاض- فسمیت عقلا فعالا(1)و الاختلاف المشهور بین الناس فی أن أسامی العقول هل هی واقعة علی النفس فی هذه المراتب أو علی تلک المراتب أو علی المدرکات التی فیها- لیس فیه کثیرة فائدة لما علمت أن العقل و العاقل و المعقول فی کل من هذه المراتب أمر واحد بل نقول من رأس قال المعلم الثانی أبو نصر الفارابی فی رسالة له إن العقل النظری المذکور فی کتاب النفس واقع عند القدماء علی أربعة أنحاء عقل بالقوة و عقل بالفعل- و عقل مستفاد و عقل فعال و إنما أسقطوا العقل بالملکة من الاعتبار إذ لیس بینه و بین العقل الهیولانی کثیر تفاوت فی الدرجة العقلیة إذ کلاهما بالقوة فی باب العقل الذی هو المطلوب و إن کان أحدهما أقرب و الآخر أبعد فالعقل الذی بالقوة هو نفس ما أو جزء منها(2)أو قوة من قواها معدة(3)أو مستعدة لأن ینتزع ماهیات


1) بأن یعرف العقل الفعال لا بأن یعلمه فقط فإن المعرفة هی إدراک الجزئی و أعلی الإدراکات الإدراک الحضوری و مشاهدة الصور فیه لا تنفک عن مشاهدته، س ره

2) أی مرتبة منها التردید علی سبیل منع الخلو فإن لوحظ أن العقل بالقوة طلیعة من إشراق النفس العاقلة و ظهور منها و ظهور الشی‌ء لا یباینه و نسبته إلیها نسبة التجمر الذی وجد فی الفحم قبل التشعل من النار إلی النار فهو نفس و إن حفظ مراتبها من الضعف و الشدة و نحوهما- و هو مرتبة منها و إن لوحظ استعلاء النفس علی هذه المراتب و أنها أصلها المحفوظ فهو قوة من قواها إذ کما أن للنفوس الأخری قوی کذلک للناطقة قوتان العقل العملی و العقل النظری اللذان هما لها کالمحرکة و المدرکة للنفس الحیوانیة ثم للنظری قوی هی هذه الأنحاء الأربعة المذکورة، س ره

3) بناء علی حفظ المرتبة فإن المستعد القریب هو العقل بالملکة فی الواقع أو مستعدة- بناء علی أن أصلها المحفوظ واحد أو یقرأ معدة بصیغة اسم المفعول فیکون بالنسبة إلی العقل المحتاج إلی الإعداد التعلیمی و الاستعداد بالنسبة أی العقل الحادس و القوة القدسیة، س ره

الموجودات کلها أو صورها دون موادها(1)فیجعلها کلها صورة لها أو صورا لها(2)و تلک الصور المنتزعة من المواد لیست تصیر منتزعة عن موادها التی فیها وجودها إلا بأن تصیر صورا فی هذه الذات و تلک الصور المنتزعة عن موادها الصائرة- صورا فی هذه الذات تسمی المعقولات یشتق لها هذا الاسم من اسم تلک الذات- فصارت صورا لها(3)

422

ُ چه بندی از تصاریف جهان چشم ترا مصدر نماید عین مشتق

. أو من العقل و هذا کما لو قیل المنفوس بالفاء من النفس، س ره

و تلک الذات شبیهة بمادة تحصل فیها صور لأنک إذا توهمت مادة جسمانیة مثل شمعة فیها نقش أو صورة شکل فصار ذلک النقش أو تلک الصورة فی سطحها و عمقها جمیعا و احتوت تلک الصورة علی المادة بأسرها حتی صارت المادة بجملتها- کما هی بأسرها هی تلک الصورة بأن شاعت فیها الصورة یقرب وهمک إلی تفهم معنی حصول صور الأشیاء فی تلک الذات التی تشبه مادة و موضوعا لتلک الصور و یفارق سائر المواد الجسمانیة(4)بأن المادة الجسمانیة إنما تقبل الصور فی سطوحها

1) الأول بالنسبة إلی کل العوالم حتی عالم الربوبیة و عالم الأسماء و الصفات- فإن أکثر العوالم لا مادة فیه و الثانی بالنظر إلی هذا العالم الطبیعی، س ره

2) أی إن لوحظ وجودها و إن الکل موجود بوجود واحد هو وجود النفس فهی صورة واحدة و إن لوحظ ماهیاتهما المتکثرة فهی صور کثیرة، س ره

3) فیه إیماء إلی اتحاد العاقل و المعقول حیث یشتق للمعقول اسم من العاقل کما یقال العاشق و المعشوق من مصدر واحد.

4) لما کانت المعقولات بالخطوط و النقوش أشبه و النفس بالموضوع و الخطوط و النقوش فی الموضوعات إما فی سطوحها و إما فی أعماقها فرضا قال المعلم إنها من قبیل الثانی و مراده بالسائر سائر موضوعات الخطوط و إلیه أشار المصنف قدس سره فی الحاشیة- بقوله و کأنه أراد بالصورة فی مثال الشمعة و غیرها الأشکال و الهیئات الحاصلة فی أطراف الجسم و إلا فالصورة الطبیعیة للأجسام ساریة فی جمیع أعماقها و أغوارها بل عدم الامتیاز بین الصورة و المادة کما حصل فی العقلیات کذلک فی الجمسانیات و لعله بنی الکلام علی بادی الرأی المشهور انتهی، س ره

فقط دون أعماقها و هذه الذات لیست تبقی ذاتها متمیزة عن صور المعقولات حتی یکون لها ماهیة منحازة بل هذه الذات بعینها تصیر تلک الصور کما لو توهمت النقش أو الخلقة التی یخلق بها شمعة ما مکعبة أو مدورة فیغوص تلک الخلقة فیها(1)و یشیع و یحتوی علی طولها و عرضها و عمقها بأسرها فحینئذ یکون تلک الشمعة قد صارت هی تلک الخلقة بعینها فعلی هذا المثال ینبغی أن یفهم حصول صور الموجودات- فی تلک الذات التی سماها أرسطاطالیس فی کتاب النفس عقلا بالقوة فهی ما دامت لیس فیها صور الموجودات فهی عقل بالقوة(2)فإذا حصلت فیها صور الموجودات علی المثال المذکور صارت تلک الذات عقلا بالفعل فإذا حصلت فیه المعقولات التی انتزعها عن المواد صارت تلک المعقولات معقولات بالفعل و قد کانت قبل أن ینتزع عن موادها معقولات بالقوة فهی قد حصلت بعد انتزاعها صورا لتلک الذات و تلک إنما صارت عقلا بالفعل بالتی هی بالفعل معقولات فإنها معقولات بالفعل و إنها عقل بالفعل شی‌ء واحد بعینه(3)و معنی قولنا فیها أنها عاقلة لیس هو شیئا غیر أن


1) الفرق بینه و بین ما سبق أن فیما سبق جعل النقش ساریا فی المادة و هنا جعله عینا لها فرضا و المراد بالخلقة ما هی إحدی الکیفیات المختصة بالکمیات فإن الکیفیات المختصة بالکمیات أنواع منها المختصة بالکم المتصل کالاستقامة و الانحناء و منها المختصة بالکم المنفصل کالزوجیة و الفردیة و منها الشکل و الزاویة و منها الخلقة و هی الشکل مع اللون، س ره

2) الأظهر حذف کلمة لیس و لکن فی النسخ موجودة و توجیهه أنها ما دامت فیها الصورة علی نهج مثال سریان النقوش إلی أغوار الشمعة بل اتحادها معها و لیست الصور علی المثال المذکور أی علی نهج عروض سطحها فقط صارت إلخ و لکن طوی الإیجاب- و اکتفی بالسلب لوضوح المقصود و یمکن أن یقرأ لبس بالباء الموحدة بصیغة المجهول، س ره

3) و لمعنی واحد بعینه و بمعنی واحد بعینه الأول بالنسبة إلی المعقول و الثانی بالنسبة إلی العاقل و الثالث بالنسبة إلی العقل أی المعنی الواحد المعقول إن شئت سمه عاقلا بالفعل و إن شئت سمه عقلا بالفعل و إن شئت سمه معقولا بالفعل و کذا المعنی الواحد العاقل- إن شئت سمه کذا أو کذا أو کذا و کذا المعنی الواحد الذی هو العقل، س ره

المعقولات صارت صورا لها علی أنها صارت هی بعینها تلک الصور فإذن معنی أنها عاقلة بالفعل و عقل بالفعل و معقول بالفعل معنی واحد بعینه و لمعنی واحد بعینه و المعقولات التی کانت بالقوة معقولات فهی من قبل أن یصیر معقولات بالفعل فلیس وجودها من حیث هی معقولات بالفعل و وجودها فی أنفسها هی تابع لسائر ما یقترن بها فهی مرة أین(1)و مرة ذات وضع و أحیانا هی کم و أحیانا مکیف بکیفیات جسمیة و أحیانا بأن یفعل و أحیانا بأن ینفعل و إذا حصلت معقولات بالفعل ارتفع عنها کثیر من تلک المقولات الآخر فصار وجودها وجودا آخر لیس ذلک الوجود- و صارت هذه المعقولات أو کثیر منها یفهم معانیها فیها علی أنحاء أخر غیر تلک الأنحاء- مثال ذلک الأین المفهوم منه فإنک إذا تأملت معنی الأین إما أن لا تجد فیها شیئا من معانی الأین أصلا(2)و إما أن یجعل اسم الأین فیها معنی آخر و ذلک المعنی علی نحو آخر فإذا حصلت المعقولات بالفعل صارت حینئذ أحد موجودات العالم- و عدت من حیث هی معقولات فی جملة الموجودات و شأن الموجودات کلها أن تعقل- و تحصل صورا لتلک الذات و إذا کان کذلک لم یمتنع أن یکون المعقولات من حیث هی معقولات بالفعل و هی عقل بالفعل أن یعقل أیضا(3)فیکون الذی یعقل


1) الانفکاک المفهوم من المرة و الأحیان بحسب المرتبة و هذا هو الأظهر و إن أمکن الانفکاک بحسب الموضوعات فی بعضها کالأین و الوضع فإن الفلک الأقصی لا أین له- و لکن له وضع و ترتیب إلا أن المقدار لا یمکن أن ینفک موضوع عنه و کذا الشکل فأکثر العوارض لا یمکن الانفکاک بینها، س ره

2) أی من مراتبه کالأین العام و الخاص و الأخص کالکون فی بلد کذا و الکون فی دار کذا من ذلک البلد و الکون فی المکان الخاص من تلک الدار للمتأین المخصوص و إما أن تجد معها الأین الکلی الذی اشترک لفظ الأین بینهما کالاشتراک الاسمی و بالجملة تلک الأیون أین بالحمل الشائع و هذا أین بالحمل الأولی، س ره

3) بالبناء للفاعل بناء علی اتحاد العاقل و المعقول الذی هو صریح کلام هذا العلم فی مواضع و لکن هذا الاتحاد بحسب وجودهما لا مفهومهما إذ تقرر الماهیة بلا وجود محال فضلا عن کونها عقلا و معقولا فوجود المعقول عین وجود العاقل و الوجود عین الشعور- و إنما کان المعقول عقلا بالفعل لتجرده عن المادة و الزمان و المکان و نحوهما و کون وجوده وجودا وسیعا و إنما تعرف الأشیاء بمقابلاتها فالنار مثلا الجزئی المحسوس منه أو المتخیل موجود بوجود محدود مسجون بسجن الزمان و المکان و نحوهما و إذا صار معقولا صار موجودا بوجود وسیع واحد بوحدة جمعیة محیط بجمیع النیران الجزئیة الماضیة و الآتیة- و ما فی النشأة الآخرة و لذا کان نیله نیلا لکل رقائقه و درک حکمه درک حکمها و لهذا فالکلی کاسب و مکتسب دون الجزئی، س ره

حینئذ لیس هو شیئا غیر الذی هو بالفعل عقل لکن الذی هو بالفعل عقل لأجل أن معقولا قد صار صورة له قد یکون عقلا بالفعل بالإضافة إلی تلک الصورة فقط- و بالقوة بالإضافة إلی معقول آخر لم یحصل له بالفعل فإذا حصل المعقول الثانی- صار عقلا بالفعل بالمعقول الأول و بالمعقول الثانی جمیعا و أما إذا حصل عقلا بالفعل بالإضافة إلی جمیع المعقولات و صار أحد الموجودات(1)بأن صار هو المعقولات بالفعل فإنه متی عقل الموجود الذی هو عقل بالفعل لم یعقل موجودا خارجا عن ذاته(2)

ُ و فی الحدیث: اعرفوا الله بالله و الرسول بالرسالة

، س ره

ثم ساق الکلام إلی أن قال فإذا کانت هاهنا أشیاء هو صور لا مواد(3)لها- لم یحتج تلک الذات إلی أن ینتزعها عن مواد أصلا بل یصادفها منتزعة فیعقلها(4)

1) و قبل ذلک لم یکن شیئا مذکورا کما قال الله تعالی هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً، س ره

2) یعنی متی عقل العقل بالفعل الذی هو فعال مکمل للعقول عقله فی ذاته و هذا إشارة إلی اتحاد العقل بالعقل الفعال أیضا

3) أی العقول الکلیة المجردة بالفطرة لا بتجرید مجرد و تعریة معر، س ره

4) أی یعقل تلک الصور و معقولات خال عنها فالمعنی یعقل تلک الذات تلک الصور- علی منوال تعقله ذاته فی عدم الحاجة إلی تجرید مستأنف أو المعنی یعقل تلک الذات ذاته- علی مثال تعقل ذاته معقولات لا فی مواد فیکون ذاته فاعل یصادف و معقولات مفعولة فیکون المقصود من الکلام إلی قوله هذا بعینه ینبغی أن یفهم فی التی هو صور لا فی مواد بیان کیفیة تعقل العقل ذاته و التأسیس خیر من التأکید إلا أن المعنی الأول أظهر وجه آخر علی الإعراب الثانی أن یراد علی مثال مصادفة ذاته معقولات بالذات فی ذاته فإنها أیضا غیر محتاجة إلی تجرید فهی مثال صور بلا مواد فی العین، س ره

علی مثال ما یصادف ذاته من حیث هو عقل بالفعل معقولات لا فی مواد فیعقلها فیصیر وجودها من حیث هی معقولة عقلا ثانیا هو وجودها الذی کان لها من قبل أن یعقل هذا العقل و هذا بعینه ینبغی أن یفهم فی التی هی صور لا فی مواد إذا عقلت کان وجودها فی أنفسها هو وجودها و هی معقولة لنا(1)فالقول فی الذی هو منا بالفعل عقل(2)و الذی هو فینا بالفعل عقل هو القول بعینه فی تلک الصور التی لیست فی مواد و لا کانت فیها أصلا فعل هذا المثال ینبغی أن یقال فی تلک إنها فی العالم(3)و تلک الصور إنما یمکن أن تعقل علی التمام بعد أن یحصل المعقولات کلها أو جلها معقولة و یحصل العقل المستفاد(4)

ُ بس بزرگان گفته‌اندی از گزاف جسم پاکان عین جان افتاد صاف گفتشان و نفسشان و نقسشان جمله جان مطلق آمد بی نشان

، س ره

فحینئذ یحصل تلک الصور معقولة فیصیر تلک کلها صورا للعقل من حیث هو عقل مستفاد و العقل المستفاد شبیه لموضوع تلک- و یکون العقل المستفاد شبیها بالصورة للعقل الذی بالفعل و العقل بالفعل شبیه

1) نعم هذا هکذا إذ لا وجود لها لمادة و موضوع إلا أن الوجودین مختلفان بالکمال و النقص فوجودها فینا بقدر سعتنا و ظرفیتنا إذ للقابل و المظهر حکم علی المقبول و الظاهر، س ره

2) هو العقل بالفعل الذی هو ذاتنا و الذی هو فینا هو المعقولات بالذات، س ره

3) بکسر اللام أو بفتحها، س ره

4) فی حصول العقل المستفاد بالنسبة إلی کل المعقولات ما دامت النفس مشغولة بتدبیر البدن خلاف و الحق حصوله إذ البدن یصیر بالنسبة إلی بعض المتألهة کقمیص تلبسه تارة و تخلعه أخری بل من کان عقلا بسیطا بحیث عنصره الغالب هو هو کأنه لیس ذاته من المدارک إلا أعلی المدارک و لیس إلا العقل البسیط کالعقل النفسانی و هو کل المعقولات بمصداق واحد بسیط کما علمت فهو عاقل للکل دفعة واحدة دهریة فی أعلی مراتب الدهر الأیمن 426 و نعم ما قال الحکیم المتأله المولوی المعنوی-

موضوع و مادة للعقل المستفاد و العقل الذی بالفعل صورة لتلک الذات تلک الذات شبیه مادة فعند ذلک تبتدئ الصور فی الانحطاط إلی الصور الجسمانیة الهیولانیة و من قبل ذلک ما کانت تترقی قلیلا قلیلا إلی أن یفارق المواد شیئا شیئا- بأنحاء من المفارقة متفاضلة فی الکمال و المفارقة و کان لها ترتیب فی الوجود و کان ما کان أکملها صورة لما هو الأنقص إلی أن ینتهی إلی ما هو أنقص و هو العقل- المستفاد ثم لا یزال ینحط حتی یبلغ إلی تلک الذات(1)و إلی ما دونها من القوی النفسانیة ثم إلی الطبیعة ثم لا یزال ینحط إلی صور الأسطقسات التی هی أخس الصور فی الوجود و موضوعها أخس الموضوعات و هی المادة الأولی انتهی کلام المعلم الثانی و فیه نصوص صریحة علی اتحاد العاقل بالمعقولات و علی إمکان صیرورة الإنسان عقلا بسیطا فعالا فیه یتحد المعقولات کلها و مع هذه النصوص الصریحة من هذا المعلم و کذا ما یوجد عندنا الآن فی کتاب أثولوجیا المنسوب إلی المعلم الأول أرسطاطالیس و ما نقله الشیخ الرئیس أیضا من بعض تلامذة ذلک الفیلسوف المعظم أعنی فرفوریوس أنه صنف کتابا فی العقل و المعقولات و فیه القول باتحاد العاقل بالمعقولات و باتحاده بالعقل الفعال و للإسکندر الأفریدوسی الذی وصفه الشیخ بفاضل المتقدمین رسالة موجودة عندنا فی هذا الباب أیضا کیف یسوغ إنکار هذا المطلب الشریف و المبالغة فی رده ممن لم یتنقح له صورة هذه المسألة کما فعله المتأخرون کالشیخ و من تأخر عنه إلی یومنا هذا بل لا بد لمن لم یصل إلی هذا المقام- أن یعمل بالوصیة التی ذکرها الشیخ فی آخر الإشارات


1) أی ترقیات الوجود و تنزلاته دوریة فالطبع یترقی إلی العقل و العقل یتنزل إلی الطبع لکن بلا تجاف، س ره

فصل (25) فی بیان معانی العقل التی نقلها الإسکندر الأفریدوسی علی رأی فیلسوف الأول أرسطاطالیس
اشارة

قال فی تلک الرسالة العقل عند أرسطاطالیس علی ثلاثة أضرب(1)

أحدها العقل الهیولانی

و قولی هیولانی أعنی به شیئا ما موضوعا ممکنا أن یصیر شیئا مشارا إلیه بوجود صورة ما فیه و لکن إذا کان وجود الهیولی إنما هو فی ذاته یمکن أن یصیر کلا من طریق الإمکان نفسه(2)کذلک أیضا ما بالقوة نفسه فهو من جهة ما هو کذلک فهو هیولانی فإن العقل أیضا الذی لم یعقل إلا أنه یمکن أن یعقل فهو هیولانی(3)و قوة النفس التی هی هکذا هی عقل هیولانی و لیس هو واحدا من الموجودات بالفعل- إلا أنه قد یمکن فیه أن یصیر متصورا للأشیاء الموجودة کلها(4)و لا ینبغی المدرک الکل أن یکون بالفعل بطبیعته التی تخصه أن یکون واحدا من المدرکات لأنه لو کان کذلک لکان عند إدراکه الأشیاء التی من خارج(5)تستعوقه صورته التی تخصه عن تصور الأشیاء فإن الحواس أیضا لا تدرک(6)

إن قلت فما بالهم یقولون المدرک لا بد أن یکون من سنخ المدرک.

قلت المراد أن المدرک مادة للمدرک و لا بد من سنخیة بین کل مادة و صورتها- کالبذر سنخ النبات و البیضة سنخ الفرخ و النطفة سنخ الحیوان فالباصرة سنخ الألوان و الأضواء سنخیة المادة لصورتها و السامعة للصوت و هکذا فی باقی الجزئیات و کذا العقل بالقوة للصور الکلیة و لیس المراد من السنخیة بین المدرک و المدرک أن یکون شی‌ء من مدرکاته سنخیة الصورة للصورة لاشتراط الخلو، س ره

الأشیاء التی وجودها إنما هو فیها

1) بإسقاط اسم العقل المستفاد کما أسقطوا اسم العقل بالملکة و قد ذکر المصنف قدس سره فی مفاتیح الغیب ما فی هذه الرسالة و لکن بالمعنی، س ره

2) أی إمکان صرف لا یشوبه فعلیة فکما أن الهیولی هو الکل بالإمکان الصرف- فنفسه نفسه بالقوة الصرفة أی هو جوهر بسیط هو قوة محضة جنسه مضمن فی فصله- و فصله مضمن فی جنسه، س ره

3) الفاء للتعقیب لا للسببیة کما لا یخفی، س ره

4) أی بأن یصیر و حذف حرف الجر عن أن الناصبة قیاس مطرد، س ره

5) السین للتأکید لا للتسویف کما فی قوله تعالی سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ و المراد أنه لو کان صورة عقلیة تعصی عن قبول صورة أخری لتصادم الفعلیات کما فی الهیولی و لم یکن قابلا لکل الصور، س ره

6) یعنی أن کل حاسته کمادة لمدرکاتها المخصوصة فلا بد أن تکون خالیة عنها- و لهذا قالوا المدرک لا بد أن یکون خالیا من المدرک و أیضا لو کان فیها شی‌ء من مدرکاتها لإدرکها مشوبة فقوله لا تدرک من باب السالبة المنتفیة بانتفاء الموضوع أی لما لم یکن فی محل کل واحدة شی‌ء من مدرکاتها لم تدرکها فی محالها هذا إن أرید بالأشیاء المدرکات التی وجودها فی الحواس و إما أن أرید بها المحال التی وجود الحواس أنها هو فیها فواضح.

و کذلک البصر إذ هو مدرک الألوان فإن الآلة التی هو فیها و بها هذا الإدراک- لا لون لها خاص و المشم من الهواء هکذا لیست له رائحة و به یدرک الأرائیح(1)و اللمس لا یحس بما هو مثله فی الحرارة و البرودة أو اللین و الخشونة و ذلک لأنه ما کان یمکن إذا کان جسما لا یکون له هذه الأضداد(2)لأن کل جسم طبیعی متکون


1) أی فی الروح البخاری إذ کل قوة محلها الروح البخاری و هو کمادة و هی کصورة و القوة و مادتها هیولی لمدرکاتها فهی خالیة فی ذاتها عن تلک المدرکات التی هی صورها و مثل هذه القوی قوة الذوق و الرطوبة اللعابیة التی هی آلة الذوق فللرطوبة أیضا هیولویة و إلا لم تدرک الطعوم بصرافتها، س ره

2) هذا دفع سؤال یتوهم من کلامه و هو أنه إذا قلتم إن اللمس لا تحس بما هو مثله فی الحرارة إلخ فقد اعترفتم بأنه لا یخلو عن مدرکاته و حاصل الدفع أنه لا یمکن أن یکون عنصر و عنصری خالیا عن الکیفیات التی هی أوائل المحسوسات و لکنه یخلو عن مدرکاته و هی إما أشد أو أضعف مما فی موضوعه، س ره

فهو ملموس و کما لا یمکن فی الحواس أن یدرک الحس شیئا هو له و لا أن یمیزه(1)کذلک إذا کان للعقل درک ما و تمیز ما للمعقولات فلیس یمکن أن یکون واحدا من الأشیاء التی هو یمیزها لکنه مدرک للکل إذا کان یمکن أن یعقل الکل(2)فلیس هو إذن واحدا من الموجودات بالفعل و لکنه بالقوة کلها فإن هذا هو معنی أنه عقل هیولانی فإن الحواس و إن کانت إنما تکون بأجسام فلیست من الأشیاء التی تدرکها و لکنها أشیاء أخر غیرها بالفعل فإن إدراک الحواس إنما هو قوة لجسم ما ینفعل(3)و لذلک لیس حس مدرکا لکل محسوس لأن الحس أیضا هو شی‌ء ما بالفعل فأما العقل فلیس یدرک الأشیاء بجسم و لا هو قوة لجسم ما و لا ینفعل فلیس هو البتة شیئا من الموجودات بالفعل و لا هو شیئا مشارا إلیه بل إنما هو قوة ما قابلة للصور و المعقولات هذا إذا استکمل هذه النفس فهذا هو العقل الهیولانی و هو فی جمیع من له النفس التامة أعنی الناس.

و للعقل ضرب آخر و هو الذی قد صار یعقل و له ملکة أن یعقل

و قادر أن یأخذ صور المعقولات بقوته فی نفسه و قیاسه قیاس الذین فیهم ملکة الصناعات القادرین بأنفسهم علی أن یعملوا أعمالهم فإن الأول ما کان شبیها بهؤلاء بل الذین فیهم قوة


1) إشارة إلی أن المانع عن وجدان القوة فی مرتبة ذاتها شیئا من مدرکاتها أمران أحدهما ما ذکره أن الصورة تعوقها و الفعلیة لا تقبل الفعلیة و القابل شأنه التخلیة ثم التحلیة ثانیها أنه لا یحصل التمیز و الطرفة کما قلنا فی رطوبة اللعابیة و التمیز فی العقل لا یقاس کما أشار بکلمة ما الإبهامیة، س ره

2) و کل موجود واقع مسبوق بالإمکان، س ره

3) فإن القوی المدرکة قوی جسمانیة ساریة فی الأرواح الساریة فی الدماغ و فی تجاویف الأعصاب و لا تدرک أنفسها و تدرک ما هی خالیة عنه و کل لها مدرکات مخصوصة فلها قوة بحسبها و لها فعلیة بخلاف العقل بالقوة الهیولانی فإنه مدرک للکل فیکون خالیا عن الکل، س ره

یفعلون بها الصناعة حتی یصیروا صناعا و هذا العقل من بعد أن صارت لذلک العقل ملکة و استفاد أن یعقل و أن یفعل فإنما یکون فی الذین قد استکملوا صاروا أن یعقلوا فهذا هو العقل الثانی

و أما العقل الثالث

و هو غیر الاثنین الموصوفین فهو العقل الفعال و هو الذی به یصیر الهیولانی ملکة و قیاس هذا الفاعل کما یقول أرسطو قیاس الضوء لأنه کما أن الضوء هو علة للألوان المبصرة بالقوة فی أن یصیر بالفعل- کذلک هذا العقل یجعل العقل الهیولانی الذی بالقوة عقلا بالفعل بأن یثبت فیه ملکة التصور العقلی و هذا هو بطبیعته معقول و هو بالفعل هکذا لأنه فاعل التصور العقلی و سائق العقل الهیولانی إلی العقل بالفعل کذلک هو أیضا عقل لأن الصور الهیولانیة إنما تصیر معقولة بالفعل إذا کانت بالقوة معقولة- و ذلک أن العقل یفردها من الهیولانی التی معها وجودها بالفعل فیجعلها هو معقولة- و حینئذ إذا عقلت کل واحدة منها فإنها تصیر بالفعل معقولا و عقلا و لم یکن من قبل و لا فی طبیعتها هکذا لأن العقل بالفعل لیس هو شیئا غیر الصورة المعقولة فکذلک کل واحدة من هذه التی لیست معقولة علی الإطلاق إذا عقلت صارت عقلا لأنه کما أن العلم الذی بالفعل إنما هو بالمعلوم الذی بالفعل(1)و المعلوم الذی هو بالفعل إنما هو الکل و هذا العقل إما أن یکون هو وحده یدبرها هاهنا(2)

ُ دیده پاک اینچنین بیند نازنین جمله نازنین بیند

. و إن بالجملة فیما هاهنا عقلا و عنایة أی و بالجملة إن إلخ استیناف کلام و استنتاج من السابق أن هاهنا عقلا فعالا مکملا للنفوس الأرضیة کما أن العقول التسعة الأخری- مکملة النفوس السماویة و مشبه بها لها أن هاهنا عنایة بالعرض هاهنا و من الأجرام الکریمة السماویة و هی المعبر عنها بالأجسام الإلهیة و حدسی أنه الأجزاء الإلهیة و التبدیل من النساخ 432 و أنه مثل قول العارف النیشابوری-

ُ تن ز جان نبود جدا عضوی از اوست جان ز کل نبود جدا جزوی از اوست

، س ره

بردها إلی

1) أی کما أن العلم بالفعل بالمعلوم بالفعل کذلک العاقل بالفعل و العقل بالفعل بالمعقول بالفعل فالمعقول عقل و عاقل بالفعل، س ره

2) لما فرغ عن الشأن العلمی لهذا العقل شرع فی الشأن العملی له لأنه فعال کما أنه علام فقال إنه إما أن یدبر وحده ما فی عالم العناصر کما اشتهر أنه کدخدا له و المراد بالرد إلی الأجزاء الإلهیة الإرجاع إلی المراتب العقلیة و الأنوار المفارقة و إما أن یدبر بمدخلیة الحرکة السماویة و إما أنه یفعل الطبیعة و الطبیعة ترکب و تحلل العناصر و التردید علی سبیل منع الخلو لأنک إن رأیت القوی و الطبائع درجات فاعلیة العقل رأیت العقل وحده مدبرا و إن نظرت إلی المراتب ضممت غیره إلیه ثم قال و حینئذ یظن أن هذه الأشیاء خسیسة و أن هذه الأفعال دنیة لا یلیق بجلال العقل الفعال و و لا سیما أن یدبر وحده- و لکن أشعر بتزییف هذا الظن و أنه ظن أصحاب الظلمة و هذه الأفعال بما هی أفعاله کلها محکمة متقنة و النظر النوری یری النور- 432

الأجزاء الإلهیة و یرکب و یحلل فیکون هو خالق العقل الهیولانی أیضا و إما أن یکون یعقل ذلک بمکافئة الحرکة المنتظمة الأجرام السماویة لأن بها یکون ما هاهنا بقربها و بعدها و لا سیما الشمس و إما أن یکون بهذین(1)و بحرکة الأجرام السماویة تکون الطبیعة و تکون الطبیعة هی تدبر الأشیاء مع العقل و أظن أنه یضاد ذلک أن العقل و هو الإلهی یوجد فی الأشیاء التی فی غایة الخساسة کما ظن أصحاب المظلمة و أن بالجملة فیما هاهنا عقلا أو عنایة یتقدم فی المصالح لأن العنایة التی هاهنا إنما ترجع إلی الأجسام الإلهیة و أنه لیس إلینا أن نعقل(2)و لا هو فعل لنا و لکن مع تکوننا یکون فینا بالطبع قوام العقل الذی بالقوة الأولی و فعل العقل الذی من خارج به و لیس ما صار فی شی‌ء من جهة أنه یعقل(3)فقد بدل مکانا دون


1) أی بالقرب و البعد، س ره

2) علی قوله إن العنایة و متعلق بقوله عقلا علی سبیل اللف و النشر الغیر المرتب- و قوله و لا هو أی أن نعقل و قوله لکن تکوننا أی العقل الفعال فینا بالطبع من بدء الفطرة و قوام الهیولانی و فعلیة العقل بالفعل جمیعا، س ره

3) إشارة إلی اتحاد العاقل و المعقول بأنه لیس العاقل کالمکان للمعقول بل العاقل یتحول إلی المعقولات کمادة تحولت إلی الصور کما أن الحاسة کمادة متحولة إلی الصور المحسوسة، س ره

مکان لأن صور المحسوسات إذا نحن أحسسناها فلیس هی فی الحواس علی أنها تصیر مواضع لها و إنما یقال فی العقل الذی من خارج أنه مفارق و هو یفارقنا لا علی أنه ینتقل و یبدل الأماکن و لکنه یبقی مفارقا قائما بنفسه بلا هیولی و مفارقته إیانا بأنه لا یعقل و لا یکتسب لأنه کذلک کان لما صار فینا انتهت الرسالة و الغرض فی نقلها زیادة التحقیق و التأکید للقول باتحاد النفس بالعقل الفعال و بالمعقولات- و لکون المطلب فی غایة الغموض و الدقة مما یحتاج إلی زیادة بسط و تفصیل و لعل السالکین المستعدین یجدون إلی نیل الوصول إلیه سبیلا

فصل (26) فی دفع الإشکال فی صیرورة العقل الهیولانی عقلا بالفعل

و لعلک تستشکل القول بهذه الصیرورة من وجهین أحدهما ما مر و هو أنه یلزم انقلاب الحقیقة فإن النفس الإنسانیة من جملة الصور الطبیعیة للأجسام و فصل من فصولها الاشتقاقیة المحمولة علیها و قد حصل من انضمامها مع الجسمیة الحیوانیة نوع طبیعی واحد هو الإنسان الطبیعی(1)فکیف یصیر جوهرا عقلیا و صورة معقولة من الصور المفارقة التی لا تعلق لها بعالم المواد و الأجسام.

و جوابه ما قد أشرنا إلیه من أن الوجود للشی‌ء غیر الماهیة(2)و الوجود یجوز


1) و النوع الطبیعی ترکیبه یؤدی إلی الوحدة حینئذ جاء الإشکال من حیث إن الفصل حیثیة التعین فکیف یصیر حیثیة الإبهام و فی المواضع الأخری حیث یصیر النبات حیوانا مثلا باعتبار الهیولی المبهمة و من حیث إنه إذا کان عین الجسم کیف یکون عین المفارق و من حیث إن النفس و العقل نوع عندهم فکیف یکون نوعا واحدا، س ره

2) فالماهیة مناط الضیق و مثار الاختلاف و الوجود ملاک السعة و موجب الهوهویة- ففی اشتداد السواد مثلا ماهیات الخضرة و النیلیة و السواد الحالک متخالفة و أما وجودها فواحد و الاتصال الوحدانی مساوق للوحدة الشخصیة و لها درجات، س ره

فیه الاشتداد و الاشتداد مما یخرج الشخص من نوعه إخراجا تدریجیا اتصالیا إلی نوع آخر بالقوة کما فی اشتداد السواد و الحرارة و غیرها.

و ثانیهما أن الحکماء أثبتوا ترکب الجسم من الجوهرین الهیولی و الصورة- من جهة أن فی الجسم صورة اتصالیة و فیه أیضا قوة أشیاء أخر و الشی‌ء الواحد البسیط لا یمکن أن یکون فیه فعلیة أمر و قوة أمر آخر معا فلا بد أن یکون مرکبا من الجزءین یکون بأحدهما بالقوة و الآخر بالفعل.

و أیضا أقاموا البرهان علی بقاء النفس الإنسانیة بأنه لو فسدت یلزم أن یکون فیها قوة أن تفسد و فعل أن تبقی و کل ما فیه قوة أن یفسد فله أیضا قوة أن یبقی- فیلزم أن تکون النفس مرکبة من قوة أن تفسد و فعل أن یبقی و هو محال لأن النفس بسیطة لیس فیها ترکب من مادة و صورة خارجیتین فإذا کان الأمر هکذا- فکیف یجوز کون النفس هیولی لصورة عقلیة.

و الجواب أن الترکب إنما یلزم أن لو کان الشی‌ء قوة و فعلا بالقیاس إلی کمال واحد(1)أو کمالات فی نشأة واحدة محسوسة أو معقولة فإن فعلیة الصور الجسمانیة و قوتها حیثیتان مختلفتان توجبان تکثر الموضوع و أما کون الشی‌ء بالفعل- بحسب الصورة الجسمیة و بالقوة بحسب الصورة العقلیة فلا توجب اختلاف الحیثیتین- و تعدد الموضوع بحسبها(2)

لا یقال إنه علی هذا لا یمکن إثبات الهیولی إذ الصورة الجسمیة کما أنها فعلیة- کذلک قوة للکمالات کما یقول الإشراقیون القائلون ببساطة الجسم.

لأنا نقول مراده کما أشار إلیه فی أول کلامه بقوله فی نشأة واحدة و فیما بعد أ و لا تری إلخ و بقوله معنی التجرید لیس بحذف بعض الصفات و إثبات البعض أن العقل الهیولانی- لیس مادة حقیقیة مصطلحة لأن المادة المصطلحة موجود طبیعی حامل لموجود طبیعی آخر- باق معه فی نشأة واحدة طبیعیة و هنا ترکب و تعدد و أما الموجود الطبیعی الذی هو النفس بما هی النفس فلا یبقی مع العقل بالفعل کما لا یبقی شی‌ء من الصور الطبیعیة المحسوسة بالعرض عند تبدلها إلی المعقولات بالذات و لیست تلک قابلة لهذه بحیث یجتمع القابل مع المقبول بل تلک بأجمعها ترفع هذه بکلیتها توضع کما فی تبدل النشأة الدنیویة بالنشأة الأخرویة یبدل الأرض غیر الأرض و السماوات مطویات بیمینه فالعقل الهیولانی شبیه مادة لعالم العقل کما مر فی کلام المعلم الثانی أن العقل بالفعل شبیه مادة للمستفاد و هو لغیره و کذا القوة فیه شبیه القوة لأن القوة الاستعدادیة فی المادة أن یکون المستعد فی زمان- خالیا عن المستعد له و هو معدوم بعد بالعدم المقابل و یقبله فی المستقبل و هذا غیر ممکن فی المجردات أی مجرد کان سواء کان بتجرید مجرد أم لا فإن المعقول الواحد کالنار الکلی العقلی مثلا له وجود محیط مجرد لا یسعه زمان و لا مکان فضلا عن العقل بالفعل المطلق فکیف یقال إنه قوة شی‌ء أو مرهون بزمان أو معدوم فی زمان و بالحقیقة معنی قولنا صار العقل بالقوة أو النفس عقلا بالفعل بل الطبع نفسا أن هنا اتصالا حقیقیا و أصلا محفوظا فی المراتب لا أن إحداهما قابلة و محل الأخری.

إن قلت إذا تصور العقل الهیولانی بصور معقولة کالأولیات فبالیقین نقطع أن فیه قوة لکثیر من المعقولات الأخر.

قلت المراد بالقوة القبول بمعنی الاتصاف.

و أیضا للعقل الهیولانی مراتب کما یقال للهیولی الأولی حصص و بها یصحح أن ماء القصعتین هو ماء الجرة لا ماء البحر فمرتبة منه تحول إلی المعقول الخاص غیر مرتبة أخری لم تتحول.

و عندی جواب آخر عن الإشکال الثانی أوضح و هو التزام أن للعقل الهیولانی فعلیة و قوة حقیقیة بلا لزوم یرکب فی نفس العقل فإن الفعلیة مصداقها نفسه و القوة یصحبه باعتبار التعلق بالمادة و مادة النفس هی البدن و فی تعاقب المعقولات علیه یتعاقب علی مادته قوة بعد قوة و التعاقب فی المعقولات المقوی علیه باعتبار إضافاتها کیف و قد عرفت أن المعقول الصرف من الفرس مثلا فی العقل بالفعل و الفعال و ألف عقل واحد.

و أیضا جواب آخر هو التزام الترکیب لکن لا من الهیولی و الصورة الجسمیة أو الطبیعیة بل من الهیولانی و الصورة العقلیة المجردة علی مراتبهما کما مر فی کلام الشیخ- أنه إن أرید بالعقل الهیولانی الاستعداد المطلق فلا یزول ما دمنا فی البدن و إن أرید الاستعداد بالنسبة إلی معقول خاص فهو ممکن الزوال.

و بهذا یندفع إشکال آخر هو الحقیقة المحمدیة عند أهل الذوق من المتشرعة وصلت فی عروجها إلی العقل الفعال و تجاوز عنه کما قال بعض الأشعة منها بل من هو هی بوجه- و روح القدس فی جنان الصاقورة ذاق من حدائقنا الباکورة و قال العارف الرومی-

ُ أحمد ار بگشاید آن پر جلیل تا ابد مدهوش ماند جبرئیل

. و قال الشیخ العطار النیشابوری-

ُ چون بخلوت جشن سازد با خلیل پر بسوزد در نگنجد جبرئیل چون شود سیمرغ جانش آشکار موسی از وحشت شود موسیجه وار

. و قد قرر أن العقول الکلیة لا حالة منتظرة لها فکیف یتحول الروح النبوی الختمی ص من مقام إلی مقام فالجواب أن مصحح التحولات هو المادة البدنیة- ففرق بین العقل الفعال الذی لم یصادف الوجود الطبیعی و بین العقل الفعال المصادف له- فالأول له مقام معلوم و الثانی یتخطی إلی ما شاء الله

ُ کما قال ص: لی مع الله الحدیث فما دام البدن باقیا کان التحول جائزا

، س ره

و کذا کون النفس آخر الصور الکمالیة لهذه الموجودات

1) کالجسم یکون فی آن واحد له قوة البیاض و فعلیته فرضا أو کمالات کالجسم له- فعلیة الصورة الجسمیة و قوة الحرکة کما یقال فی إثبات الهیولی و قوله أو معقولة کما یکون للعقل الکلی کمال بالفعل و کمال آخر بالقوة فرضا، س ره

2) إذ لیس مثل الجسم فإنه فعلیته بصورته و یقبل الحرکة مثلا بهیولاه لأنها حاملة القوة بل هاهنا النفس التی لها فعلیة النفسیة هی بعینها لها قوة الصورة الفعلیة.

الطبیعیة لا یخالف کونها أول المواد العقلیة للموجودات الصوریة الإلهیة بل یؤکده لأن الموجود ما لم یتجاوز حدود الجسمیة و الجمادیة و النباتیة و الحیوانیة لم یتخط إلی أولی درجات العقلیة أ و لا تری أن جمیع الموجودات الطبیعیة من شأنها أن تصیر معقولة إذ ما من شی‌ء إلا و یمکن أن یتصور فی العقل إما بنزعه و تجریده عن المادة و إما بنفسه صالح لأن تصیر معقولة لا بعمل من تجرید و غیره یعمل فیه حتی تصیر معقولة بالفعل و قد سبق أن معنی تجرید المحسوس حتی یصیر معقولا لیس بحذف بعض الصفات عنه و إثبات البعض بل معناه نقله عن الوجود المادی إلی الوجود العقلی- بواسطة نقله أولا إلی الحس ثم إلی الخیال ثم إلی العقل فکذلک الأمر فی جانب النفس فالنفس الحساسة أولی درجات الحیوانیة بعد طیها مرتبة الأسطقسات و الجماد و النبات و هی فی الابتداء حساسة بالفعل متخیلة بالقوة کما هو الحال فی بعض الحیوانات

الناقصة التی لا خیال لها کالخراطین و الحلزونات و الأصداف ثم تصیر بعد استحکام هذه القوة متخیلة بالفعل عاقلة بالقوة و هی العقل الهیولانی و هو کما أنه عاقل بالقوة معقول أیضا بالقوة فإذا تصورت بصور المعانی العقلیة تصیر عاقلة و معقولة بالفعل و صار وجودها وجودا آخر خارجا عن موجودات هذا العالم داخلا فی العالم العقلی بخلاف المراتب السابقة فإن بعضها من هذا العالم أو متعلقا به و بعضها من عالم متوسط بین العالمین

فصل (27) فی الاستدلال علی صیرورة العقل الهیولانی عقلا بالفعل و معقولا بالعقل
[بیان کلام الشیخ]

اعلم أن الشیخ الرئیس مع إصراره فی سائر کتبه علی إبطال القول باتحاد العقل بالمعقول صرح فی کتاب المبدإ و المعاد ببیان ذلک فی الفصل السابع من المقالة الأولی المعقود فی بیان أن واجب الوجود معقول الذات و عقل الذات و احتج علی ذلک بقوله کل صورة مجردة عن المادة و العوارض إذا اتحدت بالعقل صیرته عقلا بالفعل بحصولها له لا بأن العقل بالقوة یکون منفصلا عنها انفصال مادة الأجسام عن صورتها فإنه إن کان منفصلا بالذات عنها و تعقلها کان ینال منها صورة أخری معقولة و السؤال فی تلک الصورة کالسؤال فیها و ذهب الأمر إلی غیر نهایة بل أفصل هذا و أقول إن العقل بالفعل إما أن یکون حینئذ هذه الصورة أو العقل بالقوة- الذی حصل له هذه الصورة أو مجموعهما و لا یجوز أن یکون العقل بالقوة هو العقل بالفعل لحصولها له لأنه لا یخلو ذات العقل بالقوة إما أن یعقل تلک الصورة أو لا یعقلها- فإن کان لا یعقل تلک الصورة فلم یخرج بعد إلی الفعل و إن کان یعقلها فإما أن یعقلها- بأن یحدث لذات العقل بالقوة صورة أخری أو إنما یعقلها بأن یحصل هذه الصورة لذاتها

فقط(1)فإن کانت إنما یعقلها بأن یحدث لها منها صورة أخری ذهب الأمر إلی غیر النهایة و إن کان یعقلها بأنها موجودة له فإما علی الإطلاق فیکون کل شی‌ء حصلت له تلک الصورة عقلا لکنها حاصلة للمادة و حاصلة لعوارضها التی یقترن بها فیجب أن یکون المادة و العوارض عاقلة بمقارنة تلک الصور فإن الصور الطبیعیة المعقولة- موجودة فی الأعیان الطبیعیة و لکن مخالطة بغیرها لا مجردة و المخالطة لا تعدم المخالط حقیقة ذاته(2)و إما لا علی الإطلاق و لکن لأنها موجودة لشی‌ء من شأنه أن یعقل فیکون حینئذ إما أن یکون معنی أن یعقل نفس وجودها له فیکون کأنه قال لأنها موجودة لشی‌ء من شأنه أن یوجد له و إما أن یکون أن یعقل معنی لیس نفس وجود هذه الصورة له أی جزء ذلک المعنی حیث یعقل(3)و قد وضع نفس وجود هذه الصورة له هذا خلف فإذن لیس تعقل هذه الصورة نفس وجودها للعقل و لا وجود صورة مأخوذ عنها فإذن لیس العقل بالقوة هو العقل بالفعل البتة إلا أن لا یوضع الحال بینهما حال المادة و الصورة المذکورتین و لا یجوز أن یکون العقل بالفعل هاهنا هو نفس تلک الصورة فلم یخرج العقل بالقوة إلی العقل بالفعل لأنها لیست هذه الصورة نفسها بل هو قابل لها و وضع العقل بالفعل نفسها فیکون العقل بالقوة لیس عقلا بالفعل بل موضوعا له و قابلا فلیس عقلا بالفعل بالقوة(4)لأنه الذی من شأنه أن یکون عقلا بالفعل و لیس هاهنا شی‌ء هو عقل بالقوة أما الذی یجری مجری المادة فقد بینا و أما الذی یجری مجری الصورة فإن کان عقلا بالفعل


1) أی بذاتها لا بصورها، س ره

2) لأن المشوب غیر خال عن الصرف و المقید عن المطلق، س ره

3) کلمته أی بدل کلمة بل أی الوجود له جزء معنی التعقل لا نفسه و قد فرض عن نفسه عند قوله و إن کان یعقلها بأنها موجودة له و أما الجزء الآخر فعلی عهدة المحتمل أن یعینه و لم یتعلق به غرض لتمامیة لزوم الخلف بدونه، س ره

4) أی کلامنا فی العقل بالفعل الذی هو مسبوق بالقوة لا العقل بالفعل المحض، س ره

فهو عقل بالفعل دائما لا یمکن أن یوجد و هو عقل بالقوة و لا یجوز أن یکون مجموعهما لأنه لا یخلو إما أن یکون یعقل ذاته أو غیر ذاته و لا یجوز أن یعقل غیر ذاته- لأن ما هو غیر ذاته فأما أجزاء ذاته و هی المادة و الصورة المذکورتان أو شی‌ء خارج عن ذاته فإن کان شیئا خارجا عن ذاته فهو یعقله بأن یعقل صورته المعقولة فیحل منه محل المادة و لا یکون تلک الصورة التی نحن فی بیان أمرها(1)بل صورة أخری بها یصیر عقلا بالفعل و أیضا نحن إنما نضع هاهنا الصورة التی بها یصیر العقل بالفعل عقلا بالقوة هذه الصورة(2)ثم مع ذلک فإن الکلام فی المجموع- مع تلک الصورة الغریبة ثابت و لا یجوز أن یکون أجزاء ذاته لأنه إما أن یعقل الجزء الذی کالمادة أو الذی کالصورة أو کلاهما و کل واحد من تلک الأقسام- إما أن یعقله بالجزء الذی هو کالمادة أو بالجزء الذی کالصورة أو کلاهما(3)و أنت إذا تعقلت هذه الأقسام بأن لک الخطأ فی جمیعها فإنه إن کان یعقل الجزء الذی هو کالمادة بالجزء الذی هو کالمادة فالجزء الذی کالمادة عاقل لذاته و معقول لذاته- و لا منفعة للجزء الذی کالصورة فی هذا الباب هاهنا و إن کان یعقل الجزء الذی کالمادة- بالجزء الذی کالصورة فالجزء الذی کالصورة هو المبدأ الذی بالقوة و الجزء الذی کالمادة هو المبدأ الذی کالصورة و الفعل و هذا عکس الواجب(4)و إن کان یعقل


1) إذ نحن فی بیان أمر الصورة الأولی التی بها یصیر العقل بالقوة عقلا بالفعل و تحقق الطبیعة بتحقق فرد ما، س ره

2) أی الصورة التی مسبوقة بالقوة و الشأنیة هذه الصورة الغریبة و الصورة الأولی وقعت فی صقع القوة و هذا باطل و قد مر أن العقل بالفعل فی کتاب النفس هو الذی من شأنه أن یکون عقلا بالفعل، س ره

3) و کونها مع ذلک جزأ و غیرا باعتبار الفرقة بین الآحاد بالأسر من الأجزاء و بینها من حیث الهیئة الاجتماع عنه لتکون جزأ، س ره

4) بل یلزم سبک قوة من قوة و مادة عن مادة لأن الذی کالصورة صار مبدأ قابلیا کالمادة و الذی کالمادة قوة من أصله فأین یحصل العقل بالفعل و أیضا یلزم الخلف لأن الجزء الصوری عاقل لا المجموع فلا منفعة للجزء المادی فی هذا الباب، س ره

الجزء الذی کالمادة بالجزءین جمیعا فصورة الجزء الذی کالمادة حالة فی الجزء الذی کالمادة و بالجزء الذی کالصورة فهی أکثر من ذاتها هذا خلف(1)و اعتبر مثل هذا فی جانب الجزء الذی کالصورة(2)و کذلک إن وضع أنه یعقل کل جزء بکل جزء(3)فقد بطلت إذن الأقسام الثلاثة و صح أن الصورة العقلیة لیست نسبتها إلی العقل بالقوة نسبة الصورة الطبیعیة إلی الهیولی الطبیعیة بل هی إذا حلت فی العقل بالقوة اتحد ذاتاهما شیئا واحدا و لم یکن قابل و مقبول متمیزا الذات فیکون حینئذ العقل بالفعل بالحقیقة هو الصورة المجردة المعقولة و هذه الصورة إذا کانت تجعل غیرها عقلا بالفعل بأن یکون له فإن کانت قائمة بذاتها فهی أولی بأن یکون عقلا بالفعل فإنه لو کان الجزء من النار قائما بذاته لکان أولی بأن یحرق و البیاض لو کان قائما بذاته لکان أولی بأن یفرق البصر و لیس یجب للشی‌ء المعقول أن یعقله غیره لا محالة فإن العقل بالقوة یعقل لا محالة ذاته أنه هو الذی من شأنه أن یعقل غیره- فقد اتضح من هذا أن کل ماهیة جردت عن المادة و عوارضها فهی معقولة بذاتها بالفعل و هی عقل و لا یحتاج فی أن تکون معقولة إلی شی‌ء آخر یعقلها انتهی کلامه

[بیان الإشکال فی کلام الشیخ]

أقول و لعل الشیخ تکلم هاهنا علی طریق التکلف و المداراة مع طائفة من المشائیین من غیر أن ینساق بطبعه إلی تحقیق هذا المرام و إلا لوجب علیه أن یدفع


1) و أن یعقل بالجزء الواحد الجزءین کان هو العقل بالفعل و لا مدخلیة للآخر فی کون المجموع عقلا بالفعل، س ره

2) أی نظیر هذا إذ لا یتمشی هنا عکس ما هو الواجب، س ره

3) قد أدرج فیه تعقل ذات المجموع لذات المجموع أو لم یتعرض للشق الأول- لأنه إن کان تعقل ذاته بالعلم الحضوری کان بالاتحاد و هو المطلوب و إن کان بالحصولی عاد الکلام و إنما قال کل جزء بصیغة الکل الأفرادی و المراد هو الکل المجموعی إذ ترکیب العرض و الموضوع اعتباری لا یؤدی إلی الوحدة ثم إن المجموعین إما متوافقان بأن یکون جزء هو کالمادة بإزاء جزء کالمادة و ما کالصورة بإزاء ما کالصورة و إما متخالفان فیلزم إما عود الکلام و إما عکس الواجب، س ره

بعض النقوض الواردة علیه لکونه مدافعا لکثیر من الأحکام التی ذهب إلیها هو و أشباهه من الحکماء.

و بالجملة ففیه موضع أنظار الأول أن لأحد أن یختار الشق الأول و هو أن العقل بالفعل بالحقیقة هو العقل بالقوة عند حلول الصورة المجردة کما أن الحاس بالفعل هو القوة الحساسة عند حلول الصورة الحسیة.

قوله العقل بالقوة یعقل الصورة لأجل حصولها فیه کیفما کان أو لأجل حصولها فی شی‌ء من شأنه أن یعقل.

فنقول الحق هو الشق الأخیر و هو أن تعقل تلک الصورة لأنها حلت فی شی‌ء من شأنه أن یعقل.

و قوله تقدیر هذا الکلام أنه إنما عقلها لأجل وجودها لشی‌ء من شأنه أن یوجد له.

فنقول لیس غرضنا من هذا الکلام بیان التحدید(1)أو اللمیة فی کون الصور المجردة معقولة للعقل بالقوة حتی یلزم تعلیل الشی‌ء بنفسه بل المطلب أن وجود الصور المعقولة للعقل بالقوة لیست کوجود الصور الطبیعیة الملفوفة بالغواشی للمادة- لأن المادة لیس من شأنها أن تکون عاقلة و لا من شأن الصور المخلوطة بالعوارض الجسمانیة أن تکون معقولة بخلاف الصور المجردة المقارنة للعقل الهیولانی فإنه یعقلها لأن من شأنه أن یوجد له تلک الصورة التی وجودها لیس کوجود الصور الطبیعیة لموادها أو نقول علی سبیل التعلیل(2)إن العقل بالقوة إنما یعقل تلک


1) أقول غرض الشیخ لیس إلا بیان التحدید و الباء البیانیة فی قوله فإما أن یعقلها بأن یحدث لذات العقل إلخ أبین دلیل علی هذا و أما اللمیة فالشیخ أیضا لم یبطل من باب أنه یلزم تعلیل الشی‌ء بنفسه بل من حیث إن وجود الصورة لشی‌ء من شأنه أن یوجد لم یصدق علی وجود الصورة للمادة و لو قید الصورة بالمعقولة استفسر عن المعقولیة و لم یظهر بعد، س ره

2) لا یخفی أن حصول أمر غیر ذی وضع لأمر غیر ذی وضع اختیار شق آخر فکأنه یقول خفی علیک شق ثالث، س ره

الصورة لأجل حصولها له حصول أمر غیر ذی وضع لأمر موجود غیر ذی وضع مستقل الوجود.

الثانی أن العقل بالقوة هو بعینه النفس الناطقة الإنسانیة و إذا صار هو بعینه معقولا بالفعل یلزم أن ینقلب ماهیة الإنسان ماهیة العقل المفارق و الشیخ غیر قائل بمثل هذا الانقلاب فی الجواهر سیما فی ما لا مادة له(1)فإن النفس الإنسانیة عنده مجردة عن المادة فی أول الفطرة فکان یجب علیه تصحیح هذا القول کما فعلنا فی مباحث القوة و الفعل و مباحث الحرکة و غیرها.

الثالث أنه یلزم علیه أن یزداد عدد المفارقات المحضة کلما خرج عقل بالقوة إلی العقل بالفعل(2).

و أیضا یلزم أن یصیر أشخاص متکثرة بالعدد تحت حقیقة واحدة نوعیة من غیر مادة و تعلق بالمادة و تلک الحقیقة هی الحقیقة الإنسانیة.

الرابع أن قوله فی الاستدلال علی أن المعقول بالفعل لا یجب أن یکون معقولا لشی‌ء آخر غیر ذاته بأن العقل بالقوة یعقل لا محالة ذاته أنه هو الذی من شأنه أن یعقل غیره یدل علی أنه لم ینکشف عنده هذا السبیل حق الانکشاف فإن العقل الهیولانی عند هؤلاء القوم لیس أمرا مفارق الذات حتی یوجد ذاته له و یدرک ذاته علی الوجه الذی ذکره(3)و بالجملة القائل بهذا المطلب الشریف العالی یحتاج


1) إذ لا یقول بالحرکة الجوهریة و التبدل الذاتی، س ره

2) مع أن العقول عنده عشرة و أما مثل الشیخ الإشراقی فهو یقول إن الکامل من النور المدبر بعد طرح الصیصیة یلحق بالقواهر من الطبقة المتکافئة و لا یتحاشی عنه لکن الشیخ الرئیس لا یقول بالعقول العرضیة، س ره

3) بل جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء و قد مر فی کلام المعلم الثانی و غیره أن العقل الهیولانی لا بد أن یکون عریا عن التعینات الصوریة العقلیة و قد قلنا إنه عری عن تعقل ذاته و یمکن أن یوجه بأن المراد قوة التعقل أو فعلیته لکن بعد صیرورته عقلا بالملکة، س ره

إلی تحقیق بالغ و تصرف شدید فی کثیر من الأصول الحکمیة و عدول عن طریقه الجمهور کما هو شأن السالک للسبیل الإلهی فی مخالفته للساکنین فی مواقفهم و مساکنهم الأولی و العلم عند الله

فصل (28) فی الأولیات و نسبتها إلی الثوانی و الذب عن أول الأوائل

اعلم أنه لا یجوز تحصیل الأولیات بالاکتساب من حد أو برهان أما فی باب التصورات فکمفهوم الوجود العام و الشیئیة و الحصول و أمثالها فلا یمکن حصولها بالتعریف الحدی أو الرسمی إذ لا جزء لها و لا شی‌ء أعرف منها و أما فی باب التصدیقات فکقولنا النفی و الإثبات لا یجتمعان فی شی‌ء و لا یخلو عنهما شی‌ء فلا یمکن إقامة البرهان علیها و إلا لزم الدور لأن الذی یجعل دلیلا علی شی‌ء آخر- فهو الذی یدل بانتفائه أو ثبوته علی انتفاء شی‌ء آخر أو ثبوته و إذا جاز خلو الشی‌ء عن الثبوت و الانتفاء لم یحصل الأمن فی ذلک الدلیل أن یخلو عن الطرفین- و إذا جاز خلوة عن النفی و الإثبات لا یبقی له دلالة علی ذلک المدلول فإذن ما دل علی ثبوت هذه القضیة لا یدل علیها إلا بعد ثبوت هذه القضیة و ما کان کذلک لا یمکن إثباته إلا بالمنهج الدوری و هو ممتنع و بعبارة أخری کل دلیل یدل علی أنهما لا یجتمعان فی شی‌ء فلا بد أن یعرف منه أولا أن کونه دلیلا علی هذا المطلب- و لا کونه دلیلا علیه لا یجتمعان فیه إذ لو جاز ذلک و احتمل لم یکن إقامة الدلالة- علی استحالة ذلک الاجتماع مانعا من استحالة ذلک الاجتماع و مع هذا الاحتمال- أی کون الدلیل کما دل علی امتناع اجتماعهما کذلک لم یدل علی ذلک الامتناع- لم یکن الدلیل دلیلا و لم یحصل المطلوب و إذا کانت دلالة الدلیل علی هذه القضیة موقوفة علی ثبوتها فلو بینا ثبوتها بقضیة أخری لزم ثبوت الشی‌ء بنفسه- فثبت أن إقامة الدلیل علی ثبوت هذه القضیة غیر ممکن و أما سائر القضایا و

التصدیقات البدیهیة أو النظریة فهی متفرعة علی هذه القضیة و متقومة بها و نسبتها إلی الجمیع کنسبة الوجود الواجبی إلی وجود الماهیات الممکنة لأن جمیع القضایا یحتاج التصدیق بها إلی التصدیق بهذه القضیة و هی أولیة التصدیق غیر مفتقرة إلی تصدیق آخر و کما أن الواجب جل ذکره هو الموجود المطلق البحت من غیر تقیید و تخصیص بمعنی خاص فإن قولنا هذا فلک و هذا إنسان معناه أنه موجود بوجود فلکی لا غیر و أنه موجود بوجود هو إنسان فقط لا شی‌ء آخر جماد أو نبات أو عقل أو غیر ذلک من الوجودات الخاصة و لهذا قیل کل ممکن زوج ترکیبی- لأن وجوده مقید بسلب سائر الوجودات عنه فما من وجود غیر الوجود البحت إلا و هو مقید بماهیة مخصوصة فکذلک کل قضیة غیر أولی الأوائل بدیهیة کانت أو نظریة فهی بالحقیقة هذه القضیة مع قید مخصوص فإن العلم بأن الموجود إما واجب أو ممکن علم بأن الموجود لا یخلو عن ثبوت الوجوب و لا ثبوته أو عن ثبوت الإمکان و لا ثبوته و هذا هو بعینه العلم الأول و القضیة الأولیة لکن مع قید خاص و قولنا الکل أعظم من جزئه معناه أن زیادة الکل علی جزئه(1)لما لم تکن معدومة فهی موجودة لامتناع ارتفاع الطرفین و کذلک قولنا الأشیاء المساویة لشی‌ء واحد متساویة مبتنیة علی تلک القضیة و قد تخصصت فی مادة وجود المساواة و عدمها فإنه لما ثبتت المساواة بین أشیاء مشارکة لشی‌ء واحد فی الطبیعة النوعیة انتفی عدم المساواة بینها فإن طبیعتها لما کانت واحدة فلو کانت غیر مساویة لاختلفت طبیعتها فیلزم اجتماع النقیضین(2)و کذا قولنا الشی‌ء الواحد لا یکون فی مکانین إذ لو حصل فی مکانین لما تمیز حاله عن حال الشیئین الحاصلین فی مکانین و إذا لم یتمیز الواحد


1) أو أنه لولاها کان وجود الجزء الآخر و عدمه شیئان کما یأتی، س ره

2) لیس المراد بالمساواة ما هی بحسب المساحة کما فی المقادیر و لا ما بحسب الصدق کالضاحک و الکاتب و الإنسان إذ لا یلزم علی تقدیر عدم المساواة الاختلاف بحسب الطبیعة- و لو کان لیس منشأه ذلک إنما المراد الاتحاد بحسب المفهوم النوعی کما فی مساواة زید و عمرو و أمثالهما و إن کانت القاعدة أعم، س ره

فی وحدته عن الاثنین فکان وجود الثانی کعدمه فقد اجتمع فی ذلک الثانی الوجود و العدم فثبت أن القضیتین الأولیین إنما کانتا ظاهرتی الحقیقة لکونهما فی قوة قولنا النفی و الإثبات لا یرتفعان و القضیتان الأخریان إنما کانتا ظاهرتین لکونهما فی قوة قولنا النفی و الإثبات لا یجتمعان و کذا القیاس فی سائر القضایا البدیهیة و النظریة فی رجوعها عند التحلیل(1)إلی هذه القضیة فظهر أن هذه القضیة أول الأوائل فی باب العلم التصدیقی(2)فلذلک اتفقت الحکماء و غیرهم من أهل النظر- علی أن المنازع لها لا یستحق المکالمة و المناظرة قالوا و إذ لا یمکن إقامة البرهان- علی حقیة هذه القضیة فالذی ینازع فیها إما أن ینازع فیها لأنه لم یحصل له تصور أجزاء هذه القضیة و إما لکونه معاندا و إما لأجل أنه تعادلت عنده الأقیسة- المنتجة للنتائج المتناقضة و المتقابلة و لم یکن له قوة ترجیح بعضها علی بعض فضلا عن القدرة علی الجزم بثبوت بعضها و نفی الآخر فإن کان من قبیل القسم الأول- فعلاجه تفهیم ماهیات أجزاء تلک القضیة و إن کان من القسم الثانی فعلاجه الضرب و الحرق و أن یقال له الضرب و اللاضرب و الحرق و اللاحرق واحد أقول علاج هذا القسم لیس علی الفیلسوف بل علی الطبیب فإن مثل هذا الإنسان إذا کابر و


1) مما ینبغی أن یتنبه له أن رجوع سائر القضایا البدیهیة و النظریة إلی هذه القضیة تتمیم التصدیق بها بقیاس استثنائی توضع فیه هذه القضیة ثم یستثنی فیه أحد طرفی النقیض لتثبت الطرف الآخر سلبا أو إیجابا کان یقال فی قولنا الشی‌ء ثابت لنفسه و هی بدیهیة أولیة إما أن تصدق هذه القضیة أو یصدق نقیضها لکنها صادقة فنقیضها کاذب بالضرورة- و أما الرجوع بالتحلیل بمعنی تحصیل الحدود الوسطی و تألیف المقدمات فغیر جار البتة- فإن أول الأوائل قضیة منفصلة حقیقیة لا ینحل إلیها القضایا الحملیة و هو ظاهر، ط مد

2) أشار قدس سره إلی أن الأحق بإطلاق أول الأوائل فی نشأة الذهن هو مفهوم الوجود فی باب التصورات و مقدم علی التصدیق و أیضا هو عنوان حقیقة الوجود- التی هی مقدمة علی کل حقیقة و هی أظهر من کل ظاهر و عنوانها أبده من کل بدیهی منتهی سلسلة البدیهیات کما انتهی منتهی سلسلة الحاجات، س ره

عاند لیس لأجل نقصانه فی الخلقة کالصبیان و بعض النسوان و الضعفاء بل لمرض طرأ علی مزاجه من غلبة المرة السوداء التی یفسد بها اعتدال مزاج الدماغ فعلاجه کعلاج صاحب المالیخولیا و إن کان من القسم الثالث فعلاجه بحل شکوکه و أن یؤمر بمطالعة الهندسیات و الحسابیات أولا ثم بأحکام قوانین المنطق(1)ثانیا ثم بانتقاله إلی مبادی الطبیعیات و منها علی التدریج إلی ما فوق الطبیعة و بعد الجمیع یخوض فی الإلهیات الصرفة و حرام علی أکثر الناس أن یشرعوا فی کسب هذه العلوم الغامضة لأن أهلیة إدراکها فی غایة الندرة و نهایة الشذوذ و التوفیق لها من عند الله العزیز الحکیم


1) لأمرین أحدهما للاطلاع علی صحة الدلیل و سقمه و ثانیهما للأنس بالیقینیات لأن أکثر أمهات مطالبه بدیهیة، س ره

الطرف الثانی البحث عن أحوال العاقل و فیه فصول
فصل (1) فی أن کل مجرد یجب أن یکون عاقلا لذاته
[فی سهولة بیان هذا]

إثبات هذا المقصد فی غایة السهولة بعد معرفة ماهیة العلم و أن معناه وجود الصورة لشی‌ء غیر مشوب بالعدم و الفقدان فإن المادة غیر مدرکة لذاتها إذ لا وجود لذاتها إلا بالصورة و الصور الطبیعیة إنما لم یدرک ذاتها إذ ذاتها مخلوطة بالعدم و الفقدان لأن وجودها وجود ذوات الأوضاع و الأمکنة و کل جزء منها له وضع آخر و مکان آخر فلا یوجد جزء لجزء و لا لکل و لا یوجد کل لکل و لا لجزء- و لا لشی‌ء منها بالنسبة إلی ما هو فیه حصول و ما لا وجدان له لشی‌ء لا إدراک له بذلک الشی‌ء فکل جسم و جسمانی لا یدرک ذاته لأن ذاته غیر محتجبة عن ذاته(1)


1) لعلک تقول المقصد أن المجرد یدرک ذاته لأن الجسم و الجسمانی لا یدرک ذاته اللهم إلا أن یعکس عکس النقیض إلی قولنا کل مدرک ذاته لیس بجسم و جسمانی- و هو لیس هنا بمقصود إذ لیس المقصود إثبات التجرد إلا أن یعکس ثانیا بالعکس المستوی- إلی قولنا ما لیس بجسم و جسمانی فهو مدرک ذاته و هذا أیضا غیر مجد إذ الموجبة تنعکس جزئیة فأقول ذکر أحکام الجسم و الجسمانی هنا إما من باب أن الأشیاء تعرف بمقابلاتها- و إما ترکیب قیاس علی هیئة الشکل الرابع هکذا کل جسم و جسمانی غیر مدرک ذاته- و لا شی‌ء من المجرد بجسم و جسمانی فینتج ما ینعکس إلی النتیجة المطلوبة أعنی لا شی‌ء من المجرد بغیر مدرک لذاته و قوله کل موجود غیر جسمانی إلخ ترکیب قیاس آخر علی هیئة الشکل الأول ینتج أن المجرد عاقل ذاته سواء کان نفسا ناطقة أو عقلا أو واجبا بالذات- أو صورة معقولة من الغیر بناء علی اتحاد العاقل بالمعقول مطلقا، س ره

و کل موجود غیر جسمانی فهو حاصل لذاته لأن ذاته غیر محتجبة عن ذاته فیکون عاقلا لذاته لأن العلم نفس الوجود بشرط عدم الاحتجاب عنه و لا حجاب إلا العدم بالحقیقة و عدم الحجاب أیضا مرجعه إلی تأکد الوجود و شدته حتی لا یکون ضعیفا مشوبا بالنقص الذی هو ضرب من العدم و مع ذلک فقد أقمنا البرهان علی أن کل صورة معقولة للنفس بالفعل فهی بعینها عاقلة لذاتها و إن لم یوجد عاقل سواها فی العالم و لا شبهة فی أن کل صورة مجردة سواء کانت بتجرید مجرد أو بتجرد ذاتها فهی فی ذاتها معقولة علی الرسم المذکور فتکون عاقلة لذاتها کما بینا- فکل مجرد عاقل لذاته و هو المطلوب.

و أما الحکماء فالمشهور منهم فی بیان هذا المقصد أربعة طرائق.
إحداها ما أفاده الشیخ فی کتاب المبدإ و المعاد

إحداها ما أفاده الشیخ(1)فی کتاب المبدإ و المعاد فإنه لما أقام الدلیل علی أن الصورة العقلیة إذا اتحدت بالعقل بالقوة صیرته عقلا بالفعل کما نقلنا کلامه فی هذا الباب(2)ثم قال بعد ذلک حسبما نقلنا أیضا إن الصورة المجردة لما اتحدت بغیرها(3)


1) الظاهر أن هذه الطریقة و التی تلیها طریقة واحدة و کیف کان فهی حجة قویة- علی کون الجوهر المجرد عاقلا لذاته فالقوم إنما أقاموا هذه البراهین فی الجواهر دون الأعراض بیان ذلک أن الصورة العقلیة لمکان تجردها و براءتها من المادة و القوة حاضرة الوجود مجتمعة أجزاء الکمال فإذا کانت جوهرا موجودة لنفسها فهی لکونها موجودة لنفسها حاضرة لها أی معقولة لها و لکون نفسها واحدة لها محضرة لها أی عاقلة لها لأن الملاک فی صدق الوصف وجود شی‌ء لشی‌ء و إذا کان الوجود جوهریا کان موجودا لنفسه- و متصنفا بنفسه، ط مد

2) بفتح المثلثة لأن قال جواب لما، س ره

3) لم یکن حدیث الاتحاد فی کلام الشیخ هنا بل عبارة علی ما نقل و هذه الصورة إذا کانت تجعل غیرها عقلا بالفعل بأن تکون له و لعله قدس سره حمل الکون له علی الاتحاد- ککون الوجود للوجود واحدة له و للوحدة و نحو ذلک و لا داعی علیه بل اللام لام الارتباط- و یتم الدلیل بدون الابتناء علی الاتحاد فیقول إذا کان قیام المعقول بالغیر یجعل الغیر عقلا بالفعل فقیامه بذاته و هو الاتحاد یجعل ذاته عقلا و عاقلا بالفعل لأن ذاته حینئذ یقوم مقام الغیر و المعقولیة ذاتیة للمعقول بالفعل، س ره

صیرتها عقلا بالفعل فإذا کانت قائمة بذاتها کانت أولی بأن تکون معقولة فإن الحرارة إذا صیرت الجسم الذی هی فیه متسخنا فلو کانت قائمة بذاتها مستقلة بنفسها کانت أولی بالتسخین و کذا الجسم إذا صار مفرقا للبصر بسبب حصول البیاض فیه فلو کان البیاض قائما بذاته کان أولی بأن یکون مفرقا للبصر و قد علمت ضعف ما احتج به فی باب اتحاد العقل بالقوة بالصورة المعقولة فإذا ضعف المبنی علیه ضعف البناء و المبنی.

الطریقة الثانیة و هی قریبة المأخذ مما أشرنا إلیه أولا

الطریقة الثانیة و هی قریبة المأخذ مما أشرنا إلیه أولا(1)و هی أن کل ما کان مجردا عن المادة و لواحقها فذاتها المجردة حاضرة لذاتها المجردة و کل مجرد یحضر عنده مجرد فهو یعقله فإذن کل مجرد فإنه یعقل ذاته أما بیان أن کل مجرد فإن ذاته حاضرة لذاته فلأن الشی‌ء الموجود إما أن یکون موجودا لذاته قائما بذاته و إما أن یکون موجودا لغیره قائما بغیره و لیس لقائل أن یقول لا یلزم من کون شی‌ء موجودا أن یکون موجودا لنفسه أو لغیره(2)لأن ما ذکره کلام لا حاصل له و منشأ هذا الوهم أن حضور الشی‌ء عند الشی‌ء أمر إضافی فلا یعقل ثبوته إلا عند تغایر الطرفین و قد مر بیان کیفیة الحال فیه بوجه لا مزید علیه و مما ینبه علی صحة هذه الإضافة و دفع الحاجة إلی التغایر صحة قولنا ذاتی و ذاتک و أیضا فإنا نعقل ذواتنا(3)و لیست لکل منا ذاتان ذات تعقل و ذات هی


1) و هو القیاس الثانی و من الافتراق بینهما أن العلم هناک عبر عنه بعدم الاحتجاب- و هاهنا بالحضور و سیأتی فی کلام الشیخ الإشراقی أن التعبیر بعدم غیبة الصورة عن الذات المجردة أتم و ذلک لأن الحضور یستدعی الإضافة، ره

2) أی یجوز الخلو عنها بأن یکون موجودا نفسه لا لنفسه للزوم الاثنینیة و لا لغیره حیث یکون مجردا، س ره

3) إن قلت هذا مصادرة إذ لم یثبت بعد أن المجرد عاقل لذاته معقول لذاته بل هو بصدد الإثبات بهذا الدلیل قلت أخذنا تعقل ذاتنا بذاتنا و لم نأخذ تجردنا بل نأخذ مطلق العلم و الإدراک و لفظ التعقل تعبیر عن العلم و هذا کما قلنا سابقا إن العقل الهیولانی بالقوة فی جمیع التعقلات حتی تعقل ذاته و لا ینافی ذلک أن کل بهیمة تعلم ذاتها لطلبها ملائم ذاتها و هربها عن منافرها فضلا عن الإنسان و ذلک لأن مرادنا أن تعقل ذاته بالقوة لا أن تخیل ذاته أو توهم ذاته بالقوة، س ره

معقولة بل لکل منا ذات واحدة بلا ریب فإذا کنا عاقلین لذواتنا فلا بد أن یکون المعقول منا هو العاقل بعینه فعلم أن هذه الإضافة غیر مستدعیة للتغایر و أما بیان أن الشی‌ء المجرد إذا حضر عنده مجرد فهو یعقل ذلک المجرد و ذلک لأن المقتضی للعالمیة حضور صورة المعلوم عند من له صلاحیة الإدراک بشرط تجرد الصورة و قد سبق بیان مراتب الإدراک بحسب مراتب التجرد و أن التجرد التام للصورة الحاضرة- شرط کونه معقولا و الجوهر المجرد یصدق علیه أنه صورة مجردة تامة التجرد عن المادة و آثارها فإذا تحقق الشرطان و هو الحضور للصورة مع التجرد التام فوجب حصول المشروط بهما و کونها معقولة لذاتها فذاتها عاقلة لذاتها فثبت أن کل مجرد عاقل لذاته

الطریقة الثالثة ما أفاده صاحب التلویحات

و ذکر أنه قد استفاد هذه الطریقة- من روحانیة المعلم الأول فی خلسة لطیفة شبیهة بحالة النوم تمثل له مخاطبا إیاه- قال شکوت إلیه من صعوبة مسألة العلم فقال لی ارجع إلی نفسک فینحل لک- فقلت و کیف فقال إنک مدرک لنفسک فإدراکک لذاتک أ بذاتک أو غیرها فیکون لک إذن قوة أخری أو ذات تدرک ذاتک و الکلام عائد و ظاهر استحالته و إذا أدرکت ذاتک بذاتک أ باعتبار أثر لذاتک فی ذاتک فقلت بلی قال فإن لم یطابق الأثر ذاتک فلیس صورتها فما کنت أدرکتها فقلت فالأثر صورة ذاتی قال صورتک لنفسک مطلقة أو مخصصة بصفات أخری فاخترت الثانی فقال کل صورة فی النفس فهی کلیة- و إن ترکبت أیضا من کلیات کثیرة فهی لا تمنع الشرکة لنفسها و إن فرض منعها تلک فلمانع آخر و أنت تدرک ذاتک و هی مانعة للشرکة بذاتها فلیس هذا الإدراک بالصورة فقلت أدرکت مفهوم أنا فقال مفهوم أنا من حیث إنه مفهوم أنا لا

یمنع وقوع الشرکة فیه و قد علمت أن الجزئی من حیث إنه جزئی لا غیر کلی- و هذا و أنا و نحن و هو لها معان معقولة کلیة من حیث مفهوماتها المجردة دون إشارة جزئیة فقلت فکیف إذن قال فلما لم یکن علمک بذاتک بقوة غیر ذاتک- فإنک تعلم أنک أنت المدرک لذاتک لا غیر و لا بأثر غیر مطابق أو مطابق فذاتک هی العقل و العاقل و المعقول ثم قال بعد کلام آخر فإذا دریت أنها تدرک لا بأثر یطابق و لا بصورة فاعلم أن التعقل هو حضوره صورة الشی‌ء للذات المجردة عن المادة- و إن شئت قلت عدم غیبته عنها و هذا أتم فالنفس لکونها مجردة غیر غائبة عن ذاتها- فبقدر تجردها أدرکت ذاتها و ما غاب عنها إذا لم یمکن لها استحضار عینه کالسماء و الأرض و نحوهما فاستحضرت صورته أما الجزئیات ففی قوی حاضرة لها و أما الکلیات ففی ذاتها إذ من المدرکات کلیة لا تنطبع فی الأجرام و المدارک هو نفس الصورة الحاضرة لا ما خرج عن التصور و إن قیل للخارج أنه کلی فذلک بقصد ثان ثم ساق الکلام إلی بیان أمور أخری فی باب العلم و الإدراک و حاصل ما ذکره أن النفس لتجردها عن المادة تعقل ذاتها بنفس وجود ذاتها لا لحصول أثر أو صورة من ذاتها فی ذاتها فکل مجرد هذا حکمه فکل مجرد عاقل لذاته و أما قوله أما الجزئیات ففی قوی حاضرة لها و أما الکلیات ففی ذاتها یدل علی أنه یوافق الشیخ الرئیس فی إنکار ما صح عندنا القول به عن ذلک الفیلسوف کما بینا(1)و کذا فی تتمة کلماته


1) و هو أن النفس کل القوی اعلم أن هاهنا أقوالا أحدها أن النفس تدرک الکلیات فقط و لا تدرک الجزئیات بل قواها تدرکها و إسناد درکها إلی النفس بالمجاز- من باب الوصف بحال المتعلق و هو صحیح السلب عن النفس و الثانی أن النفس هی المدرکة بالحقیقة لها لکنها منطبعة فی القوی و درک النفس لها حضوری و هو قول محققیهم- و الثالث أن النفس مدرکة لها بأن القوی مراتب النفس فهی العاقلة و المدرکة و المحرکة- و هذا هو مذهب المصنف س و کلام الشیخ الإشراقی لا یحمل علی الأول لأنه من سخیف الأقوال بل علی الثانی و مؤاخذة المصنف س من حیث إنکار الشیخین أن القوی مراتب النفس فی باب إدراک الجزئیات و أما المؤاخذة فی باب درک الکلیات فهو أنه عند المصنف قدس سره بالاتحاد و بمشاهدة أرباب الأنواع عن بعد، س ره

التی ترکنا نقلها مخافة الإطناب بعض مؤاخذات یمکن استنباطها من الأصول التی قررناها فیما سبق-

الطریقة الرابعة أنهم ذکروا أن کل ذات مجردة یصح أن تکون معقولة

و هذا مما لا شبهة فیه إذ ما من شی‌ء إلا و من شأنه أن یصیر معقولا إما بذاته و إما بعد عمل تجرید و أما الشبهة بأن ذات الباری جل مجده غیر معقولة للبشر فهی مندفعة- بأن المانع عن أن تصیر ذاته معقولة لنا لیس من جهة ذاته لأن ذاته فی غایة الوضوح و الظهور(1)بل من جهتنا لتناهی قوة إدراکنا و قصورها عن الإحاطة و الاکتناه به فلا ندرک منه إلا بقدر قوتنا و طاقتنا.

و بما ذکرناه یندفع اعتراض صاحب المباحث أن من زعم أن ماهیة الباری تعالی نفس إنیته أمکنه أن یبین ذلک بأن یقول حقیقة الوجود متصورا و حقیقة الباری تعالی هو الوجود المجرد عن سائر القیود و إذا کان الوجود متصورا و تلک


1) لأنه نور الأنوار و عدم معقولیته للبشر من وجه واحد و هو الاکتناه به لعقولهم من حیث إنها عقولهم إذ الممکن لا یحیط بالواجب و أما من حیث وجهه و هو الوجود المنبسط علی کل شی‌ء فلا معروف إلا هو بوجه إذ لکل شی‌ء کما قال الحکماء المتألهون جهتان جهة نورانیة هی وجه الله و جهة ظلمانیة هی وجه نفسه و الوجود هو النور و النور هو حیثیة الظهور و هی الظلمة و الظلمة هی حیثیة الاختفاء و أیضا لا یعرف الذات بالذات للبشر و لکن یعرف الذات بالصفات لهم إذ معرفة الصفات لها مجال رحب و أیضا الوجود الحقیقی و هو حیثیة طرد العدم عن کل ماهیة و حیثیة الإباء عن العدم نور الوجوب و هو نور السماوات و الأرض و العلم بالوجود علی أنهاج الأول العلم به بالعلم بالماهیات المتحققة من حیث إنها حکایات الوجود کما هو وظیفة الحکیم الباحث عن حقائق الموجودات- و الثانی العلم به تعالی بالعلم بالعنوانات المساوقه له کمفهوم الوجود و مفهوم النور و الشعور و الحیاة الساریة و مفهوم الوحدة و العشق الساری و نحوها و الثالث العلم به علما حضوریا کعلم الفانی بالمفنی فیه و هذه کلها هی وجوده العلم بالوجوب الذاتی تعالی شأنه سیما أن تعرف أنه بنور مستعار منه، س ره

القیود السلبیة معقولة وجب أن یکون حقیقة الباری معقولة بتمامها و أما علی مذهبنا فلا یمکننا أن نقول ذلک(1)أقول إنک قد علمت أن مفهوم الوجود المشترک بین الأشیاء لیس حقیقة شی‌ء من الموجودات فکیف حقیقة الباری(2)و أن حقیقة الوجود أمر متفاوت بالشدة و الضعف و حقیقة الباری وجود غیر متناهی الشدة فکیف یساوی وجودات الممکنات- و إن کان الجمیع مشترکا فی مفهوم واحد کلی عام و ما أسوء ظن هذا الرجل- بالحکماء العارفین بالحق حیث زعم أنهم رأوا أن الامتیاز بین الباری و الممکنات- بعد اشتراک الکل فی الحقیقة الواحدة إنما هو بسبب أمور زائدة هی موجودة لها و مسلوبة عنه تعالی حتی یکون الممکنات أکثر کمالا و وجودا من الباری مع أن کل وجود و کل کمال وجود فهو رشح من رشحات وجوده و الوجود خیر محض- و خیر الخیرات هو ذات الباری و کل خیر بعده فائض من عنده و الأعدام و السلوب بما هی أعدام و سلوب شرور محضة و کل سلب صادق فی حقه تعالی فمرجعه إلی سلب سلب و مرجع ذلک إلی الوجود البحت الشدید فإن سلب الجسمیة عنه تعالی لیس


1) من أن له تعالی ماهیة أقول الأمر بالعکس فإن حقیقة الوجود الخارجی لا تعقل و إلا انقلبت کما مر و أما الماهیة المصطلحة المقابلة للوجود القابلة له فممکنة الاکتناه بالتحدید، س ره

2) ما أجهل هذا الرجل الملقب بالإمام بلسان القوم فإنهم حیث قالوا الله تعالی وجود بحت أرادوا به حقیقة الوجود الذی هو حیثیة طرد العدم لا المفهوم العنوانی المشترک فیه و حیث قالوا ماهیته إنیته و لم یقولوا ماهیته الإنیة أرادوا مرتبة فوق التمام من الوجود التی لم تخالط ماهیة بخلاف التامات لا مطلق الوجود فإن الوجوب الذاتی هو الوجود لا أن الوجود هو الوجوب الذاتی فإن إبهام الانعکاس من المغالطات نعم حقیقة الوجود لا تخالف بین مراتبها إلا بالکمال و النقص و التقدم و التأخر و نحوها- و السنخیة معتبرة بین العلة و المعلول بل العلیة لیست إلا التشؤن و المراتب المتراقیة- کل سافلة منها فی العالیة و هکذا إلی المرتبة الأعلی کالتفصیل فی الإجمال، س ره

لأن الجسم موجود بل لأنه ناقص الوجود مصحوب بالشرور و الأعدام و الاستحالات- و کذا سائر الصفات السلبیة و الواجب تعالی وجود بلا عدم و کمال بلا نقص و فتور و خیر محض بلا تغیر و زوال و إذا ثبت أن کل ذات مجردة فإنها یصح أن تکون معقولة وجب علیها صحة کونها عاقلة لأنها إذا صح کون ذلک المجرد معقولا لنا صح کونه معقولا لنا مع شی‌ء آخر(1)و قد عرفت أن کون شی‌ء معقولا- هو حصول صورة مساویة لذلک المعقول للعاقل فإذا عقلنا ذاتا مجردة و عقلنا معها شیئا آخر فقد قارنت صورتاهما فصحة تلک المقارنة إما أن تکون من لوازم ماهیتهما أو یتوقف علی حصولهما فی الجوهر العاقل لکن القسم الثانی باطل و ذلک لأنه لو توقفت تلک الصحة علی حصولهما فی الجوهر العاقل و حصولهما فی الجوهر العاقل نفس مقارنتهما فیلزم أن یتوقف صحة مقارنتهما علی حصول مقارنتهما فیکون صحة الشی‌ء متوقفة علی وجوده و ذلک محال لأن إمکان وجود الشی‌ء الممکن قد یجوز أن یکون سابقا علی وجوده و أما العکس فهو ممتنع البتة فقد ظهر أن إمکان تلک المقارنة بین الصورتین المعقولتین من لوازم ماهیتهما- فلو فرضنا صورة معقولة موجودة فی الأعیان قائمة بذاتها فیجب أن یصح علیها مقارنة سائر الماهیات و ذلک إنما یکون بانطباع صورها فثبت أن کل ذات مجردة(2)


1) لعل هذا الدلیل للمشائین القائلین بأن العلم بالغیر منحصر فی الحصولی فأرادوا إثبات العلم بالغیر علی وجه یبین کیفیته فجعلوا المقارن الآخر هو الصورة إذ لولاه فإثبات المقارنة المطلقة یمکن بالسهل من هذا کان یقال صحة معقولیة المجرد للغیر صحة مقارنته لذلک الغیر أو یقال المجرد إما علة تامة و إما معلول و کل منهما واجب الاقتران مع الآخر لکنه من مبادی العلم الحضوری بالغیر، س ره

2) من أهم ما یجب التنبه له فی باب العلم أن العلم الحصولی لا موطن له فی الخارج عن ظرف علم النفوس المتعلقة بالأبدان و بعبارة أخری الجواهر العقلیة المجردة عن المادة ذاتا و فعلا لا علم حصولی لها و ذلک لأن حقیقة علومنا الحصولیة علی ما تعطیه الأصول السالفة أنا نجد وجودات مجردة عقلیة أو مثالیة بحقیقة ما لها من الوجود الخارجی المترتب علیه آثاره و هذه علوم حضوریة ثم نجد من طریق اتصالنا بالمادة أن آثار الوجود المادی لا یترتب علیها فنحسب أن ما عندنا من تلک الوجودات المجردة ذوات الآثار هی هذه الأشیاء الطبیعیة وجدت فی أذهاننا بوجود ذهنی غیر ذی آثار و عند ذلک تنشأ الماهیات و المفاهیم و هی العلوم الحصولیة فهذا العرض الوهمی للصور العلمیة- علی الذوات الطبیعیة المادیة من طریق الاتصال بالمادة هو الذی أوجد العلوم الحصولیة- و أنشأ الماهیات و المفاهیم الذهنیة التی لا یترتب علیها الآثار و من هنا یظهر أن المجردات العقلیة المحضة التی لا اتصال لها بالمادة البتة لا منشة عندها لظهور الماهیات و المفاهیم و لا موطن فیها للعلوم الحصولیة بل إنما تنال من الأشیاء نفس وجوداتها نیلا حضوریا غیر سرابی فافهم ذلک، ط مد

یصح أن تکون عاقلة لتلک الماهیات لأن التعقل عبارة عن حصول صور الماهیات للذات المجردة فإذا صح کونها عاقلة لها صح کونها عاقلة لذاتها لأن کل من عقل شیئا فیتضمن عقله لذلک الشی‌ء عقله لذاته العاقلة فثبت أن کل مجرد یصح أن یکون عاقلا لذاته و لغیره و کل ما یمکن و یصح فی عالم الإبداع بالإمکان العام فهو حاصل بالفعل علی سبیل الوجوب إذ لا یمکن هناک تجدد الحال و الانتقال من قوة إلی فعل لعدم المادة و الحرکة هناک فلیس فی المفارقات کمال منتظر- و بهذه الطریقة یثبت علم واجب الوجود بذاته و بالأشیاء لأنک قد عرفت أن واجب الوجود بالذات واجب الوجود من کل الجهات و کل ما یمکن له بالإمکان العامی- فهو واجب الوجود له بالذات.

و اعلم أن الحکماء بالطریقة الثانیة یثبتون أولا کون الواجب تعالی عاقلا لذاته ثم یثبتون علمه بسائر الأشیاء لأن ذاته علة لما سواه و العلم بالعلة یوجب العلم بالمعلول فیجب أن یکون عاقلا لما سواه و بهذه الطریقة یثبتون أولا کونه عاقلا للأشیاء ثم یقولون عاقلیته للأشیاء مستلزمة لکونه عاقلا لذاته فهاتان الطریقتان متعاکستان فی الجهة.

و أقول هذا المسلک الأخیر لا یخلو عن صعوبة و إشکال علی مقتضی القوانین

المشهورة من وجوه.

أحدها أن إمکان الفرد و أن استلزم إمکان الماهیة و إمکانها یستلزم إمکان سائر الأفراد لکن بشرط کون الماهیة المشترکة طبیعة نوعیة واحدة متساویة النسبة إلی أفرادها(1)فإذن ربما کانت الصورة الموجودة فی الذهن مخالفة لما فی الخارج فی بعض اللوازم ککونها حالة فی الذهن علی ما هو طریقة القوم(2)فیجوز أن یکون المقارنة من هذا القبیل(3)و أیضا کل ما یلحق الطبیعة باعتبار أنها ذهنیة کالکلیة و النوعیة و الاشتراک فلا یتعدی إلی الخارجی منها بل نقول إن مطلق المقارنة- طبیعة جنسیة مبهمة(4)لا یلزم من صحة هذه المقارنة صحة کل نوع من المقارنة أ لا تری أن مقارنة الصورة الجسمانیة مع الصورة المجردة غیر صحیحة.

و ثانیها أن هذه القاعدة منقوضة بأن واجب الوجود لا یصح علیه مقارنة شی‌ء(5)فکیف یثبت من هذا المسلک علم الله تعالی بالأشیاء اللهم إلا علی قاعدة


1) أی لا جنسیة متساوی النسبة أی متواطیة لا مشککة، س ره

2) فیمکن المخالفة النوعیة و إن لوحظ أنهم مصرون مع العرضیة بل الکیفیة علی انحفاظ الذاتیات فی أنحاء الوجودات و أن العلم بکل مقولة من تلک المقولة فیکون النوع محفوظا لتطرق احتمال التشکیک، س ره

3) احتمل تارة اختلاف المقارن و تارة أخری اختلاف المقارنة أولا و بالذات فإن المقارنة التی بین المعقولین فی العقل مقارنة الحالین فی محل و المقارنة بین الذات المجردة و المعقول فی الخارج مقارنة الحال و المحل لکن إذا خصص صحة المقارنة بالذهن- فلیدفع المحذور الذی ذکره المستدل من أنه یلزم تقدم حصول الشی‌ء علی إمکانه و الأمر بالعکس و لعله لم یدفع لوضوح الدفع لأن الاختصاص لا یستلزم التوقف و التوقیت لا یستلزم التوقیف و القضیة حینیة لا مشروطة، س ره

4) یعنی إن لاحظنا المقارنة الخاصة یحتمل کونها من العوارض الذهنیة فلا تتعدی فإن لاحظنا المقارنة المبهمة الدائرة بین الأنواع تسلیما لقول المستدل إنها لازم الماهیة نقول إن مطلق المقارنة إلخ، س ره

5) الأولی مصدر مضاف إلی المفعول و الثانی مضاف إلی الفاعل و إنما لا تصح- لأن المقارنة المأخوذة فی الاستدلال تستدعی الاثنینیة العزلیة کشی‌ء و شی‌ء و هو تعالی مع کل شی‌ء لا بمقارنة و معیته تعالی قیومیته و هو کالشی‌ء بحقیقة الشی‌ء و ما عداه کفی‌ء بما هو فی‌ء، س ره

من جوز ارتسام صور الأشیاء المعقولة فی ذاته.

و ثالثها أنه یلزم أن یوجد فی کل واحد من العقول صور جمیع الممکنات بالفعل و ذلک یقتضی جهات کثیرة فوق الحصر فی المعلول الأول(1)و ذلک ینافی ما اتفقوا علیه من أن کل واحد من العقول لا یزید جهاته علی اثنین أو ثلاثة و بالجملة هذا المنهج صعب السلوک لا یتم(2)و لو تم لا یتم إلا بالقول بأن العقل عبارة عن اتحاد العاقل بالمعقول(3)و أن الباری جلت عظمته جمیع الأشیاء علی الوجه الأرفع الأعلی

فصل (2) فی أن کل مجرد فإنه عقل لذاته

هذا المطلب مما لا یحتاج إلی استیناف برهان إذ قد لزم من المطلب الأول- بحسب جمیع الطرق المذکورة أن کون الشی‌ء عاقلا لذاته لا ینفک عن کونه معقولا


1) علی سبیل التمثیل إذ الکلام فی مطلق المجرد فیشمل الواجب و یلزم الترکیب فیه أیضا و هو أشنع و بیان اللزوم أنه إذا صحت المقارنة علیه تعالی مثلا صح علیه مقارنة کل الصور معا إذ مقتضی الدلیل صحة مطلق المقارنة و لأن کل صورة فیه أیضا مجرد- یصح علیه مطلقها لا کما یقولون إن الصور قائمة به تعالی بترتیب سببی و مسببی اللهم إلا من دلیل آخر بل صح علیه مقارنة ذوات الصور لا بالترتیب بناء علی العلم الحضوری، س ره

2) نعم هذا الدلیل لإثبات أصل المقارنة تام فکأنه أزیل به المانع عن العلم بالغیر- کأن قائلا یقول العلم بالغیر یستدعی مقارنة الغیر للعالم الأزلی و هی لا یجوز و المستدل یثبت الجواز لیکون العلم بالغیر مبرهنا غیر مکتف فیه بالإقناعیات فبعد إثبات المقارنة- ینبغی أن یتمسک فی أصل العلم بعدم الحجاب بین الوجودین النوریین و نحوه، س ره

3) أی هذا أیضا مصادرة و إلا بالقول بأن الباری تعالی إلخ و هذا شی‌ء لیسوا قائلین به و لم یمکنهم إثباته، س ره

لذاته(1)و یمکن أیضا بیانه بالطریقة الأخیرة(2)بأنه متی صح کونه مدرکا لغیره وجب أن یکون مدرکا لذاته لأنه لما کان مجردا عن المادة و لواحقها فکل ما أمکن له فوجب أن یکون حاصلا له بالفعل لامتناع کونه موردا للانفعال و التجدد- فلیس فیه شی‌ء بالقوة و لا یسنح فیه حالة لم تکن من قبل فکونه ممکن المعقولیة غیر منفک عن کونه بالفعل معقولا فوجب أن یکون معقولا لکل ما یصح أن یکون معقولا له بالفعل فیکون کل مجرد عقلا لذاته دائما.

و اعلم أن بعض من کان فی عصر الشیخ کتب إلیه فی هذا المقام إشکالا و هو أن الذی یدرک منا المعقولات قد بان و صح أنه جوهر مجرد فإن کان کل مجرد عقلا وجب أن یکون النفس الناطقة عقلا بالفعل و لیس کذلک(3).

فإن قلتم إنه بسبب اشتغاله بالبدن یعوق عن أفعاله.

قلنا لو کان کذلک لما کان ینتفع بالبدن فی التعقلات و لیس الأمر کذلک.

فأجاب الشیخ بأنه لیس کل مجرد عن المادة کیف کان عقلا بالفعل بل کل مجرد عن المادة التجرید التام حتی لا یکون المادة سببا لقوامه و لا بوجه ما سببا


1) و المعقول بالفعل عقل بالفعل و یجعل ما هو له عقلا بالفعل، س ره

2) أی بالمقدمة الأولی المستعملة فیها من أن کل مجرد یصح أن یکون معقولا للغیر فیقال کل ممکن المعقولیة للغیر ممکن المعقولیة مطلقا و الإمکان فی المجرد العقلی- إمکان عام فی ضمن الفعلیة و المعقولیة بالفعل فیه إنما هی لکل ما یصح أن یکون معقولا له- و من الکل ذاته فیکون کل مجرد عقلا لذاته دائما، س ره

3) إن أرید بالعقل بالفعل المعقول بالفعل کالکلی العقلی کما مر فی کلام المعلم- أن النفس إذا حصل لها معقول صارت عقلا أولا و إذا حصل لها معقول ثان صارت عقلا ثانیا فلا إشکال إذ لا تخلو عن تعقل کلی أولی من البدیهیات الأولیة لکن أرید به العقل بالفعل کالعقل الفعال و لا أقل من العقل بالفعل الذی هو ثالث الأربعة فی النفس إذ المجرد عند المتشکل هو الذی تجرد عن الأحیاز و الأوقات و الأوضاع و الجهات و بالجملة عن القوی و الاستعدادات حتی إن الحدوث فی البدن ینافی التجرد فإذا کانت مجردة هکذا- فی أول الأمر صعب الإشکال بخلاف ما إذا کانت جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء، س ره

لحدوثه و لا سببا لهیئته یتشخص بها و یتهیأ لأجلها للخروج إلی الفعل(1)و البرهان الذی یقوم علی أن کل مجرد عن المادة عقل بالفعل إنما یقوم علی المجرد التجرید التام ثم لیس من العجب المستنکر أن یکون الشی‌ء الذی یمنع من شی‌ء- یمکن من شی‌ء و الذی یشتغل عن شی‌ء یشتغل بشی‌ء انتهی کلامه.

أقول هذا المطلب مما یحتاج إلی تنقیح و کلام الشیخ غیر واف بالمقصود- إذ لأحد أن یقول النفس الناطقة عند الشیخ و من تبعه جوهر مجرد موجود بالفعل- بحسب ذاته الجوهریة و لا یکتنفه شی‌ء من العوارض المادیة و المادة البدنیة و إن کانت مرجحة لفیضان وجودها الشخصی عن الواهب لکنها غیر داخلة فی قوامها ذاتا- و حقیقة و ماهیة و وجودا و البرهان السابق إن تم فهو جار فی کل ذات مجردة- فیجب أن یدل علی أن النفس لکونها جوهرا مجردا یصح علیها لذاتها أن تدرک جمیع المعقولات من غیر ممانعة من قبلها حتی لو فرض سلب البدن و عوارضه عنها(2)و کذا آثار شواغله عن الإدراکات عنها بالکلیة لکانت عاقلة للحقائق دفعة واحدة- بلا اکتساب و تفکر لجریان الدلیل المذکور فیها لکن التالی باطل فإنا نعلم یقینا- أن نفوس الصبیان و من لم یتدرب فی العلوم من العقول الهیولانیة لو فرض زوال المادة عنها و رفع شواغلها بالکلیة عن ذواتهم لا یکونون علماء کاملین عارفین بجمیع الحقائق و الصور العقلیة دفعة واحدة فحق الجواب عن الإشکال المذکور أن


1) و هذا کما أن مزاج البدن یوجب هیئة جودة الفکر أو جودة الحدس أو شدة الحدس و کماله المسمی بالقوة القدسیة أو العمل الصالح بعقل العملی، س ره

2) یمکن أن یدفع بأن تجرد النفس ذاتا لا یکفی فی کونها عقلا بالفعل إلا بالنسبة إلی عقلها لنفسها و أما سائر تعقلاتها الکلیة فهی عند الشیخ ره کمالات ثانیة للنفس و هی أفعال لها تحتاج إلی تحقق استعدادات مختلفة مادیة و خاصة من جهة حصول علوم جزئیة حسیة أو خیالیة لها و هی جمیعا مادیة تعدها لانتزاع الصور العلمیة الکلیة- فکون النفس جوهرا مجردا بالفعل لا یکفی فی کونها عقلا بالفعل فی أول وجودها، ط مد

النفس الإنسانیة فی أوائل نشأتها لیست عقلا بالفعل لأنها و إن تجردت عن المادة الطبیعیة و صورها الطبیعیة لکنها غیر مجردة عن الصورة الخیالیة و دلائل إثبات تجردها لا یدل أکثرها علی أزید من تجردها عن العالم الطبیعی و الذی یدل علی تجردها العقلی هو إثبات کونها عاقلة للمعقولات من حیث معقولیتها و کذا إدراکها لماهیة الوحدة العقلیة و البسائط العلمیة من حیث وحدتها و وجودها العقلی- و هذا الحکم الذی یمکن أن یجعل وسطا(1)فی برهان تجرد النفس لا یتحقق إلا فی قلیل من النفوس الإنسانیة و أکثرها لا یمکنه هذا النحو من التعقل الخالص- إلا مع شوب الخیال و بالجملة فللنفوس غیر هذه النشأة الحسیة نشأتان أخریان- نشأة الخیال و نشأة العقل فکل نفس إنسانیة إذا استحکم فیه إدراک الصور الخیالیة


1) قد أشار إلی برهانین من براهین تجرد النفس و أنهما لا یجریان فی أکثر النفوس أحدهما أن النفس مجردة لتجرد معقولاتها و ثانیهما تصورها الوحدة و البساطة الحقیقیتین و أنت تعلم أنهما فی أیة نفس تحققا و لا علی تجردها و هی أقل قلیل فإن التعقل المحض للفرس عند المصنف أن یتحد العقل برب النوع و لا أقل من أن یعقل العاقل المعقول بالفعل من الفرس و هو لیس مجرد ماهیة إذ تقرر الماهیة بدون الوجود باطل بل وجود حقیقی واحد وحدة جمعیة و لو وجد فی آلاف عقل و هذا بعینه هو الذی فی العقول الفعالة المحضة و هو و کذا کل معقول من المعقولات وجود نوری مجرد و مع تجرده عن الغرائب من المادة و الجهات و الأوضاع و الأوقات و غیرها جامع لما هو سنخه و لا یشذ شی‌ء من أجزائه العقلیة و لا أجزائه الخارجیة عن تعقله فسمعه و بصره علمه الحضوری بالمسموعات و المبصرات و یده و رجله و بالجملة قوته المحرکة قدرته و علمه الفعلی و مع ذلک کل الأسماع و الأبصار و الأیدی و الأرجل و غیرها من نوعه الطبیعی و رقائقه الصوریة متعلقة به مرتبة الید سمعه و بصره و یده و رجله و قس علیه و ذلک لأن وجود العقول وجود بسیط مبسوط محیط بکل رقائقه و رقائق رقائقه و لهذا هو کاسب و مکتسب و من العلم به یستعلم أحکامها و أما الاستدلال من الوحدة و البساطة علی تجرد محلهما و وحدته و بساطته فمن الذی یعرف الوحدة الحقیقیة و البساطة الحقیقیة التی لا ترکیب فیه من الوجدان و الفقدان إلا الأقلون من الکمل، س ره

حتی یصیر خیالا بالفعل و متخیلا فحینئذ یتحقق فیه أن ذاته مجردة عن هذا العالم الحسی الوضعی و جمیع ما فیه من ذوات الجهات و الأوضاع لصیرورتها عین الصور الخیالیة التی وجودها لیس فی هذا العالم لعدم کونها من ذوات الأوضاع القابلة للإشارة الوضعیة و إذا استحکم فیه إدراک الصورة العقلیة بالبراهین الیقینیة و الحدود الحقیقیة فعند ذلک یصیر عقلا و معقولا بالفعل فیتحقق تجرده عن الکونین- فله أن یعقل کل حقیقة و ماهیة متی شاء و أراد لصیرورتها عین الصور العقلیة بالفعل- بعد ما کان کذلک بالقوة عند کونه صورة خیالیة

فصل (3) فی نسبة العقل الفعال إلی نفوسنا

قد علمت أن النفس الإنسانیة ترتقی من صورة إلی صورة و من کمال إلی کمال فقد ابتدأت فی أوائل النشأة من الجسمیة المطلقة إلی الصور الأسطقسیة و منها إلی المعدنیة و النباتیة و منها إلی الحیوانیة حتی استوفت القوی الحیوانیة کلها- حتی انتهت إلی تلک الذات التی منها أول الأشیاء التی لا تنسب إلی المادة الجسمیة و إذا وقع لها الارتقاء منه فإنما یرتقی إلی أول رتبة الموجودات المفارقة بالکلیة عن المادة و هو العقل المستفاد و هو قریب الشبه بالعقل الفعال و الفرق بینه و بین العقل الفعال أن العقل المستفاد صورة مفارقة کانت مقترنة بالمادة ثم تجردت عنها بعد تحولها فی الأطوار و العقل الفعال هو صورة لم یکن فی مادة أصلا و لا یمکن أن یکون إلا مفارقة و العجب أنه من نوع ما هو عقل بالفعل(1)لأنه متحد به إلا


1) کونه عجبا من جهة أن أحدهما فقیر و الآخر مفتقر إلیه و أحدهما مادی من وجه- و الآخر مجرد محض عن المواد و بعضهم لا یجوزون اختلاف أفراد نوع واحد فی المادیة و التجرد و نحوهما، س ره

أنه الذی جعل الذات التی کانت عقلا بالقوة عقلا بالفعل و جعل المعقولات التی کانت معقولات بالقوة و هی متخیلات معقولات بالفعل فإن الشی‌ء بنفسه لا یمکن أن یخرج من القوة إلی الفعل و إلا لکان الشی‌ء الواحد جاعلا و مجعولا لنفسه و القوة فعلا هذا محال فإن المعدوم لا یصیر موجودا إلا بموجود بالفعل و الجسم لا یتسخن إلا بمسخن غیره و لا یستنیر إلا بمنیر بالذات فنسبة العقل الفعال إلی العقل الذی بالقوة کنسبة الشمس إلی العین التی هی مبصرة بالقوة عند الظلمة لأن البصر هو قوة استعدادیة و هیئة ما فی مادة و هو من قبل أن یصیر مبصرة و مرئیة بالقوة و لیس فی جوهر الباصرة التی فی العین کفایة فی أن تصیر مبصرة بالفعل- و لا فی جواهر الألوان کفایة فی أن تصیر مرئیة مبصرة بالفعل فإن الشمس تعطی البصر ضوءا اتصل به و تعطی الألوان ضوءا اتصله بها فیصیر البصر بالضوء الذی استفاده من الشمس مبصرا بالفعل و یصیر الألوان بذلک الضوء مبصرة مرئیة بالفعل بعد إن کانت مبصرة بالقوة و ذلک الضوء نحو من الوجود المحسوس کذلک هذا العقل الذی هو بالفعل دائما یفید العقل الهیولانی وجودا ما منزلة ذلک الوجود من العقل الهیولانی منزلة الضوء من البصر و کما أن البصر بالضوء نفسه یبصر الضوء- الذی هو سبب إبصاره و یبصر الشمس التی هی سبب الضوء به بعینه و یبصر الأشیاء التی هی کانت بالقوة مبصرة مرئیة فتصیر مبصرة مرئیة بالفعل کذلک العقل الهیولانی- فإنه بذلک الوجود العقلی یعقل نفس ذلک الوجود و به یعقل العقل بالفعل الذی هو سبب فیضان ذلک النور العقلی فی العقل الهیولانی و به یصیر الماهیات التی کانت معقولة بالقوة معقولة بالفعل و به یصیر أیضا هو عقلا بالفعل و هی أیضا عقولا بالفعل و قد علمت من طریقتنا أن الحس عین المحسوسات و أن الجوهر الحساس- منا یدرک المحسوسات له بنفس تلک المحسوسات فالبصر منا یدرک المبصرات بالذات- بنفس تلک المبصرات بالفعل و کذلک العقل بالفعل منا یدرک المعقولات بالذات بنفس تلک المعقولات عند ما کانت معقولة بالفعل و اعلم أن المبصر بالذات عندنا لیست هذه الألوان و الهیئات و الأشکال القائمة بالمواد الخارجیة لما أقمنا البرهان علی أن لا حضور

للأجسام المادیة و أعراضها عند شی‌ء أصلا و ما لا حضور له کیف یحضر عند قوة مدرکة بل الحاضر بالذات عند الحس البصری هو صورة مماثلة لهذه المسماة بالمبصرات عند الناس فنسبة الألوان الخارجیة إلی المبصرات بالفعل کنسبة الماهیات الخارجیة إلی صورتها العقلیة و نسبة الضوء الفائض علیها(1)

ثم من التطابق بین النور العقلی و النور الحسی أنه کما أن النور الحسی ظاهر بالذات و به یظهر الألوان و غیرها و لا یقصد بالنظر کذلک النور العقلی ظاهر بالذات و مظهر لماهیات المعقولات و لا تلتفت النفس إلی نور العقل الفعال و صار هذه الماهیات حجاب نور العقل الذی هو وجوده و وجودها الجمعی و الحال أن العقل ینبغی أن لا یری عقلا و معقولا إلا و یری العقل الکلی فیها، س ره

من الشمس کنسبة الوجود الخارجی المادی الفائض علی الصور الطبیعیة من المبدإ المفارق و نسبة المبصرات بالفعل إلی البصر بالفعل کنسبة المعقولات بالفعل إلی العقل بالفعل و

1) أی علی الألوان الخارجیة یرید أن ما قالوا إن نسبة نور العقل الفعال إلی العقل و المعقولات بالفعل نسبة ضوء الشمس إلی الألوان الخارجیة إنما هو من جهة أن الألوان فی الظلمة مبصرة بالقوة و فی الضوء مبصرة بالفعل بالنسبة و إلا فالمبصر بالفعل- هو الألوان المبصر بالذات لا المبصر بالعرض فإذا مثل من هذه الجهة فنسبة الوجود الخارجی الفائض من المفارق علی الصور الطبیعیة الخارجیة کنسبة الضوء الفائض من الشمس علی الألوان الخارجیة و نسبة الوجود العلمی الفائض من المفارق علی العقل بالفعل و المعقولات کنسبة نور الحس الفعال لو کان تامة کان الفائض تقدیرا علی الحس و المحسوس بالفعل کما قال ینبغی أن یکون جوهر آخر و إن کان نسبة الحس بالفعل و المحسوس بالفعل إلی العاقل بالفعل و المعقول بالفعل نسبة واقعیة أقول المبصر بالذات و المبصر بالفعل کالمعلوم بالذات قد یقال علی ما حصل صورته عند البصر و العالم و هذا یصدق علی الأمر الخارجی و لا یصدق علی الصورة إذ لا صورة للصورة فالصورة حینئذ ما به ینظر لا ما فیه ینظر لأنها مرآة اللحاظ و کثیرا ما یقال علی ما حصل بذاته عند البصر و العالم و حینئذ یصدق علی نفس الصورة لا علی ذی الصورة لأن وجوده للمادة لا للعالم فاندفع الإشکال.

العقل بالفعل عین معقولاتها و البصر بالفعل عین مبصراتها و بإزاء العقل الفعال- فی باب العقل و المعقول ینبغی أن یکون جوهر آخر فی باب الحس و المحسوس- یکون نسبته إلیهما کنسبة العقل الفعال إلی العقل و المعقول فالغرض هاهنا أن فعل هذا العقل المفارق فی العقل الهیولانی شبیه فعل الشمس فی الضوء الحاصل للبصر و المبصرات فلذلک سمی بالعقل الفعال و مرتبته فی الأشیاء المفارقة الذوات- التی ذکرت بعد السبب الأول هی المرتبة العاشرة عند جمهور الحکماء(1)فإذا حصل منه فی القوة الناطقة ما منزلته منزلة الضوء من البصر حصلت حینئذ عن المحسوسات التی هی محفوظة فی القوة الخیالیة معقولات أوائل و ثوانی و الفرق بین الذوات المفارقة البریئة عن القوة و الانفعال هو بالکمال و النقص و کذا الفرق بینهما و بین المبدإ الأول تعالی و قد أشرنا إلی أن العقل الفعال هو من نوع العقل المستفاد و صور الموجودات فیه هی أبدا علی الترتیب الأشرف فالأشرف(2)و إن لم تکن متمیزة بالوجود لا بالحلول فی الجوهر الفعال و لکنها مع ذلک مترتبة- و هذا أیضا من العجائب(3)و ترتیبها فی العقل الفعال غیر ترتیبها فی العقل المستفاد- و ذلک لأن أوائل المعقولات هاهنا أخس وجودا و کل ما هو أخس و أضعف وجودا- فهو أقدم وجودا من قبل أن ترقینا بإدراک الأشیاء العامة أولا و الطبائع العامة معلولات للطبائع الخاصة ثم بإدراک النوعیات المحصلة التی هی أکمل وجودا من التی هی أعرف عندنا و أسهل إدراکا و ما هو أکمل وجودا کان أجهل عندنا فی أول


1) فهم مشاءؤن و أما الإشراقیون فیقولون برب النوع، س ره

2) بناء علی القول بارتسام الصور فیه بترتیب سببی و مسببی، س ره

3) أی عدم التمیز الوجودی مع الترتیب من العجائب و جواز الجمع بینهما من جهته أن الصور و إن کانت زائدة إلا أنها زائدة متصلة لا منفصلة و متصفة هو بها و هی موجودة بوجوده باقیة ببقائه قدیمة بقدمه علی مذهب المصنف قدس سره فالصورة بمعنی ما به الشی‌ء بالفعل و جامعیة العقل لصور الأشیاء عبارة عن جامعیة وجوداتها بنحو أعلی و أبسط- و ماهیاتها لوازم متأخرة لوجوده فالترتیب أعجب العجائب و إنما هو باعتبار المفاهیم، س ره

الأمر فلذلک ربما یقع ترتیب الموجودات فی بعض العقول المنفعلة التی هی صارت بالفعل علی عکس ما علیه الأمر فی العقل الفعال هذا بحسب الحدوث و أما حالها بحسب البقاء فهی کما کان الواجب فی الجبلة العقلیة و الدین الإلهی من الترتیب الأشرف فالأشرف و الأنور فالأنور علی نعت الاتحاد و هذه الصور الطبیعیة کلها فی العقل الفعال غیر منقسمة و هی فی المادة منقسمة و نقل عن المعلم الأول أرسطاطالیس- أنه قال فی کتاب النفس و لیس بمستنکر أن یکون العقل و هو غیر منقسم أن یکون ذاته أشیاء غیر منقسمة یعطی المادة أشباه ما فی جوهرة فلا یقبله المادة إلا منقسما.

فصل (4) فی أن کل من عقل ذاته فلا بد أن یکون عقله لذاته عین ذاته و یکون دائما ما دامت ذاته
اشارة

فصل (4) فی أن کل من عقل ذاته فلا بد أن یکون عقله لذاته عین ذاته و یکون دائما ما دامت ذاته(1)

[برهان القوم فی ذلک]

الذی ذکروه فی هذا المقصد أن کل من عقل ذاته فلا یخلو إما أن یکون ذلک لأجل حضور ذاته عند ذاته أو لأجل حضور صورة أخری عند ذاته و الثانی باطل لأن تلک الصورة إما أن تکون مساویة لذاته فی الماهیة النوعیة أو مخالفة لها- و الأول باطل لأن تلک الصورة المطابقة لذاته فی النوعیة إذا حلت فی ذاته فحینئذ لا یتمیز أحدهما عن الآخر لا بالماهیة و لا بلوازمها و لا بشی‌ء من العوارض فلا یکون التمیز بینهما حاصلا فلا یکون الاثنینیة بینهما حاصلة و قد فرض حصولها هذا خلف- و إن کانت مخالفة فی الماهیة لم یکن حصولها موجبا لتعقل تلک الذات بل تعقل ما تلک الصورة مأخوذة عنه فثبت أن تعقل الذات لیس إلا بنفس حضور تلک الذات عند ذاتها فیکون دائما هذا ما قیل.


1) هذا الدوام مناط الفرق مع المطلب السابق أعنی کل مجرد عاقل و أیضا المطلب هنا إثبات أصل العلم الحضوری، س ره

[الجواب عن ذلک و البرهان المرضی]

أقول و هو عندی من أسخف الدلائل و ذلک لأن الامتیاز بین الذوات المتساویة- فی الحقیقة النوعیة و لوازمها إنما هو بنحو من الموجودات الشخصیة فإن الامتیاز بین أشخاص النوع الإنسانی بأنحاء وجوداتها و کذا الامتیاز بین الصورة العقلیة(1)من الإنسان و أشخاصها الخارجیة بنحو الوجود فإن وجود صورتها فی العقل وجود أمر عارض لموضوع عندهم و وجودها فی الخارج لا فی موضوع و کون ماهیة واحدة موجودة تارة فی الخارج بوجود جوهری و تارة فی العقل بوجود عرضی غیر مستنکر عندهم فلو تعقل عاقل ماهیة ذاته بصورة زائدة مطابقة لماهیته لم یلزم منه محال- و أیضا نحن کثیرا ما نتصور ذاتنا(2)و نتصور تصورنا لذاتنا و لو کان تعقل الشی‌ء لذاته بصورة زائدة علی ذاته مستحیلا لما وقع منا هذا التعقل و هو واقع هذا خلف- فالصواب أن یقال بعد تحقیق أن حقیقة کل شی‌ء و ذاته عبارة عن وجود ماهیته نحوا من الوجود فنقول لا یمکن تعقل شی‌ء من الوجود الشخصی إلا بحضور ذلک الوجود بنفسه کما مر مرارا فلو فرض تعقل عاقل ذاته بصورة زائدة کان وجود ذاته غیر وجود تلک الصورة لأن ذاته جوهر و تلک الصورة عرض وجود الجوهر


1) و ما نحن فیه من هذا القبیل لو کان علم الذات المجردة بذاته بالصورة لا من قبیل أشخاص خارجیة من نوع أو فیما نحن فیه و هو أن یکون علم المجرد بذاته حصولیا- أحدهما ذهنی و الآخر خارجی فالامتیاز بینهما بالنحوین من الوجود فکیف یقول المستدل لو کان العلم حصولیا بأن تکون الصورة مطابقة لزم عدم الامتیاز و قوله قدس سره و کون ماهیة واحدة إلخ إشارة إلی أن هذا الامتیاز لا یصادمه المطابقة کما یقال الصورة العقلیة مطابقة لأفرادها، س ره

2) أی حصولیا بقرینة لفظ التصور لأن مقسم التصور و التصدیق هو العلم الحصولی- و الحاصل أنه کما نعلم ذاتنا حضوریا یمکننا أن نعلمه حصولیا أیضا و نعلم علمنا الحصولی- کما نعلم أنفسنا و أحکامها بالصور المطابقة و بالعنوانات الحاکیة عن أحوالها النفس الأمریة کما هو دیدن العلماء الباحثین عن الحقائق، س ره

غیر وجود العرض بالذات و الهویة فکان کما یعقل شخص شخصا آخر مشابها له فی الماهیة.

برهان آخر و هو ما سبق من صاحب التلویحات أن کل صورة ذهنیة فهی معروضة للکلیة بالفعل أو بالقوة و إن تخصصت بقیود أخری کثیرة و الذات العاقلة شخص خارجی و أیضا نحن نعقل ذواتنا علی وجه یمتنع عن الشرکة فلا یمکن هذا التعقل بصورة أخری غیر نفس الهویة الوجودیة(1).

و قال أیضا فی آخر التلویحات توضیحا لهذا المطلب إنی تجردت بذاتی و نظرت فیها فوجدتها إنیة و وجودا ضم إلیها أنها لا فی موضوع الذی هو کرسم للجوهریة(2)و إضافات إلی الجرم التی هی رسم للنفسیة أما الإضافات فصادفتها خارجة عنها و أما أنها لا فی موضوع فأمر سلبی و الجوهریة إن کان لها معنی آخر- لست أحصلها و أحصل ذاتی و أنا غیر غائب عنها و لیس لها فصل فإنی أعرفها بنفس عدم غیبتی عنها و لو کان لها فصل أو خصوصیة وراء الوجود لأدرکتها حین أدرکتها- إذ لا أقرب منی إلی و لست أری فی ذاتی عند التفصیل إلا وجودا و إدراکا فحیث امتاز عن غیره بعوارض و إدراک علی ما سبق فلم یبق إلا الوجود(3)ثم الإدراک إن أخذ


1) الفرق بینه و بین الأول أن بناء الأول علی مخالفة الصورة الذهنیة للصورة الخارجیة و هذا بناؤه علی مخالفة الصورة الکلیة للجزئیة و الأولی أن یقال أنه برهان واحد و کلمة أیضا معناه أنه کما أن المعلوم أعنی الذات العاقلة شخص خارجی کذلک العلم به علی وجه الشخصیة فلا یغنی قوله و الذات العاقلة شخص عن قوله و أیضا نحن نعقل ذواتنا، س ره

2) لأنه لیس تمام الرسم الناقص لها إذ الجوهر ماهیة إذا وجدت إلخ، س ره

3) أی عدم غیبتی عن ذاتی و هو إدراک حضوری هو وجودی و لهذا قال فلم یبق إلا الوجود، س ره

له مفهوم محصل غیر ما قیل فهو إدراک شی‌ء و هی لا تتقوم بإدراک نفسها إذ هو نفسها و لا بإدراک غیرها إذ لا یلزمها و استعداد الإدراک عرضی(1)و کل من أدرک ذاته علی مفهوم(2)أنا و ما وجد عند التفصیل إلا وجود مدرک نفسه فهو هو و مفهوم أنا من حیث مفهوم أنا علی ما یعم الواجب و غیره أنه شی‌ء أدرک ذاته فلو کان لی حقیقة غیر هذا فکان مفهوم أنا عرضیا لها فأکون أدرکت العرضی لعدم غیبتی عنه و غبت عن ذاتی و هو محال فحکمت بأن ماهیتی نفس الوجود و لیس لماهیتی فی العقل تفصیل- إلا إلی أمر من أمور سلبیة جعل لها أسماء وجودیة و إضافات سؤال لک فصل مجهول- جواب إذا أدرکت مفهوم أنا فما زاد علیه من المجهول فهو بالنسبة إلی هو فیکون خارجا عنی.

قیل لی فإذا ینبغی أن یجب وجودک و لیس کذا(3).


1) أی الإدراک الصوری الحصولی الذی یحصل زائدا علی الحضوری کما للفاحصین الباحثین عن النفس لا یکون عینها فضلا عن أن یکون علمها بغیرها عین وجودها- أو استعداد العلمین عینها، س ره

2) أی علی ما هو مصداق أنا و ما وجد عند التفصیل أی عند التحقیق و التفتیش عن ذلک المصداق إلا وجود مدرک نفسه لعدم غیبة ذلک الوجود عن ذاته لتجرده فهو هوای من أدرک فهو ذلک الوجود أعنی الوجود الحقیقی الذی هو حیثیة طرد العدم و مفهوم أنا من حیث مفهوم أنا أی مصداق أنا من حیث أنا أنا و لا یدخل الغیر فیه علی ما یعم الواجب- أی واجب الوجود فی علمه بذاته و غیره أی و یعم غیره أنه شی‌ء أی وجود حقیقی أدرک ذاته، س ره

3) إن کانت الشبهة أن النفس هی الوجود حیث سلبت عنها الماهیة و الواجب هو الوجود إذ سلب جمیع المحققین عنه الماهیة فالنفس هی الواجب فالجواب أن هذا مغالطة من باب سوء التألیف لأنه شکل ثان متألف من موجبتین و إن کانت بهیئة الأول- هکذا النفس وجود و الوجود ممتنع العدم لأن المقابل لا یقبل المقابل و کل ممتنع العدم واجب الوجود فالجواب ما ذکره، س ره

قلت الوجود الواجبی هو الوجود المحض الذی لا أتم منه و وجودی ناقص و هو منه کالنور الشعاعی من النور الشمسی و الاختلاف بالکمال و النقص لا یحتاج إلی ممیز فصلی و إمکان هذه نقص وجودها و وجوبه کمال وجوده الذی لا أکمل منه انتهی کلامه و هو کلام متین فی غایة الإحکام و التحقیق و نحن قد دفعنا الوجوب الذاتی- فی الهویات المعلولیة بأنها وجودات تعلقیة الذوات و الضرورة التی فیها لیست ضرورة أزلیة بل ضرورة ذاتیه ما دامت الذات الإلهیة فیاضة علی الوسائط و بتوسطها علی المعلومات المتأخرة فلنعد إلی ما فارقناه و هو أن إدراک الشی‌ء لذاته نفس ذاته- و ذاته دائمة الإدراک لذاته و مما یدل علی دوام التعقل فینا أن الإنسان إذا تتبع أحواله- وجد من نفسه أن إدراکه لنفسه دائم بدوام الذات لأن الإنسان متی کان یحاول فعلا إدراکیا أو تحریکیا فلم یکن قصده إلی الإدراک المطلق أو التحریک بل إلی إدراک مخصوص یصدر منه و یحصل له و کذا القول فی التحریک فالهارب إذا هرب من عدو أو حر أو برد لم یکن هربه من العدو المطلق بل من عدوه الخاص و لا من حر مطلق بل من حر مخصوص- أصابه و وصل إلی ذاته و العلم بوصول الحر و البرد إلیه یتضمن العلم به و کذا القاصد إلی فعل من الأفعال أو جلب شی‌ء من الشهوات فلیس قصده إلی حصول ذلک الفعل مطلقا بل إلی حصوله من جهته و لا إلی قضاء شهوة مطلقة بل شهوة مخصوصة به و کل ذلک متفرع علی علمه بذاته فظاهر بین أن علم الإنسان بنفسه و ذاته أول العلوم و أقدمها(1)و هو حاضر دائما غیر منفک عنه أبدا و لا یجوز لأحد أن یقول علمی بنفسی لأجل وسط هو فعلی أستدل بفعلی علی ذاتی و ذلک لأنه لا یخلو إما أن یکون أستدل بالفعل المطلق علی ذاتی أو أستدل بفعل صدر من نفسی علی نفسی- فإن استدللت بالفعل المطلق فالفعل المطلق لا یحتاج إلا إلی فاعل مطلق فلا یثبت به إلا فاعل مطلق لا فاعل هو أنا و إن استدللت علی بفعلی فلا یمکننی أن أعلم فعلی


1) و هذا کإراداته ذاته و عشقه لذاته لأن أیة إرادة وقعت منه و بأی شی‌ء تعلقت فیها مضمن إرداته ذاته و عشقه نفسه، س ره

إلا بعد أن أعلم نفسی فلو لم أعلم نفسی إلا بعد أن أعلم نفسی لزم الدور و هو باطل- فدل علی أن علم الإنسان بنفسه لیس بوسط من فعله و أما احتمال أن یجعل فعل غیره وسطا فی الاستدلال فهو غیر مفید للمعرفة أصلا لأن معرفة الشی‌ء إما أن یحصل من ذاته أو من العلم بعلته کما فی البرهان اللمی(1)و إما من العلم بمعلوله أو من العلم بما هو معلول لعلة ذلک الشی‌ء کما فی قسمی البرهانی الإنی(2)و أما ما لا یکون سببا لشی‌ء و لا مسببا عنه و لا مسببا عن سببه فلا یحصل من جهة العلم بذلک الشی‌ء

فصل (5) فی أن العاقل للشی‌ء یجب أن یکون مجردا عن المادة

برهانه کما یستفاد من الأصول السالفة أن التعقل لما کان عبارة عن حصول صورة الشی‌ء المعقول فی العاقل و الصورة المعقولة لا یمکن أن تکون قابلة للقسمة المقداریة بوجه من الوجوه و لا ذات وضع لا بالذات و لا بالعرض کالسواد فإنه و إن لم یکن منقسما بذاته لا بالقوة و لا بالفعل و لکنه ینقسم بتبعیة محله بالقوة أو بالفعل و کالنقطة فإنها ذات وضع بالعرض و ما لا یمکن أن یکون قابلا للقسمة و لا


1) یعنی أن فی جمیع الشقوق إضافة إلی ذاته و مضمن فیها علمه بذاته، س ره

2) قد تقدمت الإشارة فی مسألة أن العلم بذی السبب یمتنع إلا من جهة العلم بسببه- إلی امتناع حصول العلم بالعلة من جهة العلم بمعلولها و کذا یمتنع العلم بأحد المعلولین من جهة العلم بالمعلول الآخر لاستلزامه السلوک من المعلول إلی العلة ثم منها إلی المعلول الأخیر و لو صح الاستدلال من المعلول علی علته لصح الاستدلال بفعل صدر من نفسی علی نفسی و قد أبطله آنفا فهذان النوعان من البرهان الإنی لا یفید علما نعم البرهان الإنی فی الملازمات العامة التی لا علیه فیها کالملازمات التی بین أحکام الوجود المطلق- الذی لا علة له یفید العلم کما فی البراهین المستعملة فی الفلسفة الأولی، ط مد

ذا وضع أصلا فلا یمکن أن یحصل وجوده لما هو مادی ذو وضع فالصورة المعقولة لا یمکن(1)أن تحصل لأمر مادی فینعکس عکس النقیض کل ما یعقل صورة معقولة- فهو مجرد عن المادة و هذا هو المطلوب لأن التعقل إما عبارة عن حصول صورة المعقول للعاقل و حلولها فیه کما هو المشهور و علیه الجمهور و أما باتحادها مع الجوهر العاقل کما هو عندنا و علی هذا فالمطلوب أظهر إذ یستحیل أن یتحد ما لا وضع له بما له وضع.

فإن قلت قد تقرر أن الحمل هو الاتحاد فی الوجود و نحن نحمل المفهومات الجنسیة و النوعیة علی الأشخاص الجسمانیة کزید و عمرو و فرس یحمل علیها مفهوم الحیوانیة المطلقة العقلیة و هی أمر غیر منقسم و غیر ذی وضع و تلک الأشخاص أمور کل واحد منقسم و ذو وضع فلزم اتحاد ما لا ینقسم بما ینقسم- و اتحاد ما لا وضع له بما له وضع.

قلنا لیس الأمر کما زعمت فإن المعانی المعقولة بما هی معقولة غیر محمولة علی الأفراد الخارجیة(2)فالجنس بما هو جنس أعنی الطبیعة الجنسیة من حیث معقولیتها و کلیتها و اشتراکها بین کثیرین غیر محمولة علی الأفراد و کذا الطبیعة النوعیة و الفصلیة و غیرهما من المعقولات غیر محمولة و لا متحدة بالأشخاص


1) أصله العکس حتی یکون أصلا للعکس أی الأمر المادی لا یعقل الصورة المعقولة، س ره

2) یعنی أن الکلی الطبیعی یحمل علی الأفراد إذ المعتبر فی جانب المحمول هو المفهوم و الطبیعی هو الماهیة من حیث هی و المفهوم الفانی فی أشخاصه بحسب الوجود- و الکلی العقلی غیر محمول علیها لأنه من الذوات و یلحظ معه الوجود النوری التجردی- کیف و هو عنده رب النوع إن قلت کثیرا ما تقولون إن الکلی العقلی هو جامع لوجودات الأفراد بنحو أتم و هی هو قلت هذا لیس من باب الحمل لما علمت أن الذوات لا حمل بینها بل من باب أن وجه الشی‌ء و عکسه هو الشی‌ء بوجه و ذو الوجه و العاکس هو الوجه و العکس بنحو أعلی و الطبیعی یحمل علی العقلی أیضا، س ره

الخارجیة و التی یتحد معها من الماهیات الطبیعیة هی التی إذا اعتبرت من حیث هی هی فهی لا منقسمة و لا لا منقسمة و إن کانت منقسمة فی الواقع کما أنها لا موجودة و لا معدومة من تلک الحیثیة و إن کانت موجودة فی الواقع و هذا لا ینافی ما ذکرناه(1)فإن الذی ادعیناه هو استحالة کون ما لا ینقسم فی الواقع متحدا مع ما ینقسم و اتحاد الکلی الطبیعی أعنی الماهیة من حیث هی مع الشخص الجسمانی لیس کذلک کما بیناه.

فإن قلت الهیولی مجردة فی نفسها ثم إنها تقبل المقادیر و الأبعاد و ذوات الأوضاع فإذا جاز کون المحل غیر ذی وضع و لا منقسم و کون الحال مقدارا منقسما ذا وضع فلیجز عکس ذلک بأن یکون العاقل منقسما ذا وضع و الصورة المعقولة مجردة(2).

قلت جوابه بمثل ما مر(3)و هو أن الهیولی غیر مجردة فی الواقع بل هی مجسمة لأنها متقومة الوجود بالجسمیة لأنها صورتها الجوهریة المتقدمة علیها و لیست الجسمیة المقداریة من العوارض التی تلحق بعد تمام وجود المعروض فلا تجرد لها عن المقادیر و الأوضاع فی نفس الأمر بل بحسب مرتبة ذاتها التی هی جوهر بالقوة و أما بیان أن الصورة المعقولة بالفعل غیر منقسم و لا ذو وضع مع أنه أمر


1) یعنی لا تتوهمن أن الطبیعی إذا حمل لزم اتحاد ما لا ینقسم مع ما ینقسم أیضا- و ذلک لأنه منقسم فی الواقع و إنما عدم انقسامه فی المرتبة فقط بل المتقابلان مرتفعان عنها بل الهیولی فی الواقع جعلها المصنف قدس سره کالماهیة فی المرتبة کما یصرح فی جواب السؤال الثانی، س ره

2) لیس من باب القیاس الفقهی و التمثیل المنطقی بل المقصود مجرد تجویز اتحاد الوضعی و الغیر الوضعی، س ره

3) و هنا جواب آخر هو أنه فرق بین لا وضعی غیر مشروط باللاوضعیة کالهیولی- و بین لا وضعی مشروط بها کالکلی العقلی، س ره

واضح عند العقل بحسب الوجدان فإن معنی قولنا الحیوان الناطق أو قولنا الواحد نصف الاثنین مما لیس فی مکان أو جسم و لا یمکن إلیه الإشارة الحسیة بأنه هاهنا أو هناک لکن الحکماء کالشیخ و غیره أقاموا البرهان علی إثباته فقالوا إن المعنی المعقول لو انقسم فلا یخلو إما أن ینقسم إلی أجزاء متخالفة الحقیقة أو إلی أجزاء متشابهة الحقیقة و الأول لا بد و أن یتناهی إلی واحد لا ینقسم ذلک الانقسام لاستحالة ترکب الشی‌ء من المبادی الغیر المتناهیة فالعقل عند إدراکه لکل معنی معقول لا بد و أن یدرک ذلک الواحد و الثانی محال و بیانه أن المعقول الواحد إذا انقسم إلی قسمین متشابهین للمجموع کما هو القسمة المقداریة فلا یخلو إما أن یکون کل واحد من القسمین شرطا فی کون ذلک المعقول معقولا و حینئذ لا یکون کل واحد منهما بانفراده معقولا لفقدان الشرط أو لا یکون کذلک بل یکون واحد من القسمین بانفراده معقولا أیضا کالأصل أما الشق الأول فباطل من وجوه ثلاثة- أحدها أن کل واحد من القسمین علی ذلک التقدیر یکون مباینا للکل- مبائنة الشرط للمشروط و یلزم أن یجتمع من القسمین شی‌ء لیس هو إیاهما(1)بل لا بد أن یکون متعلق الماهیة بزیادة کشکل أو عدد بخلاف القسمین فإذن لا یکون القسمان جزئیه من حیث ماهیته المتشابهة هذا خلف(2).

و ثانیها أن المعقول الذی شرط کونه معقولا هو حصول جزءین له لا یکون من حیث هو کذلک غیر منقسم و قد فرضناه واحدا غیر منقسم هذا خلف(3)


1) لفرض المباینة التی هی مقتضاه الشرط و المشروط، س ره

2) هذا الخلف لازم ما قبل کلمة بل و أما الخلف اللازم مما بعدها فهو أن المعقول حینئذ لم یکن معقولا لاختلافه بالشکل و بالعدد و الزیادة و النقصان، س ره

3) لأن المعقولیة لها معیة بحصول الجزءین للمعقول و أما قوله و قد فرضناه فیتراءی من ظاهره أنه خلاف الواقع إذ المفروض أن المعقول منقسم إلی أجزاء إما کذا و إما کذا- و الجواب أن هذا الفرض إنما لزم من الکثرة و التجزی فی جانب الشرط و هو خارج- فالمعقول و هو المشروط سالم من الکثرة و التجزی و الحاصل أن من مقارنة حصول الجزءین للمعقولیة لزم انقسام المعقول و من جعل القسمین شرطا و التکثر فی ناحیة الشرط- و الخارج مفروض البساطة، س ره

و ثالثها أنه قبل وقوع القسمة فیه لا یکون الجزءان حاصلین فلا یکون شرط معقولیته حاصلا فلا یکون معقولا و قد فرضناه معقولا.

و أما الشق الثانی و هو أن یکون حصول القسمین شرطا فی معقولیته بل یکون هو بنفسه معقولا و کل واحد منهما أیضا معقولا بانفراده کما فی الجسم الذی یقبل الانقسام إلی أجسام فذلک أیضا باطل لأن الصورة المعقولة حاصلة بأقل ما یفرض أنها هو فکانت الصورة المفروضة معقولة أبدا مع ما لا دخل له فی تتمیم معقولیته- فیلزم أن لا یمکن حصول صورة عقلیة لا یکون فیها عارض غریب بل کلما جردت عن العارض الغریب فهی ملابسة بعدله مع أن التعقل عبارة عن تجرید الماهیة عن عوارضها الغریبة کما هو عندهم و ذلک لأن کل قابل للقسمة المقداریة فکل جزء منه جزئی من جزئیات نوعه و نوعه منحفظ بجزئه و هکذا جزء جزئه ففی کل منقسم و فی کل جزء من أجزائه یوجد نوعه مع عارض غریب فتبین من هذا أن المعقول المشترک بین کثیرین لا یمکن أن یکون مقدارا أو ذا مقدار و أما أن الصورة العقلیة غیر ذات وضع فإنها لو کانت ذات وضع لکانت إما أن تنقسم أو لا تنقسم فإن انقسمت فقد مر بیان استحالته و إن لم تنقسم کالنقطة فتکون حالة فی نهایة المقدار أو نفس نهایته(1)و النهایة عدمیة و التعقل أمر وجودی.

و أیضا کل ما یحل فی نهایة الشی‌ء فلیس بالحقیقة صفة لذلک الشی‌ء بل لو کانت صفة لکانت صفة لتلک النهایة و هکذا الکلام فی تلک النهایة فإنها بالحقیقة


1) الذی هو العاقل و قوله أو نفس نهایته بناء علی أن المعقول کالنقطة و النقطة نهایة المقدار أو هذا بناء علی اتحاد العاقل بالمعقول فالمراد نفس نهایة مقدار العاقل و الأول بناؤه علی عدمه، س ره

غیر حالة فی الذات المنقسمة من حیث ذاته بل مع اعتبار انضمام معنی عدمی و لهذا کان النقطة لا تعرض ذات الخط بما هو مقدار و لا الخط للسطح کذلک و لا السطح للجسم بما هو مقدار أو ذو مقدار بل کل من الأطراف یعرض لمحله من حیث انقطاعه و انتهائه و العلم لیس کذلک فإذن لو کانت الصورة المعقولة ذات وضع غیر منقسمة- لم یکن المحل لذاته عاقلا له و لا من جهة عدمه و انقطاعه لأن الإدراک کمال و الکمال مما یوصف به وجود الشی‌ء لا عدمه.

و أیضا لو کان العقل فی جهة من العاقل لم یکن العاقل عاقلا بتمامه بل بطرف منه دون آخر فکانت ذات واحدة عالما و جاهلا بشی‌ء واحد هذا محال

فصل (6) فی أن المدرک للصور المتخیلة أیضا لا بد أن یکون مجردا عن هذا العالم
اشارة

هذا و إن کان مخالفا لما علیه جمهور الحکماء حتی الشیخ و من یحذو حذوه- لکن المتبع هو البرهان و الحق لا یعرف إلا بالبرهان لا بالرجال لأن المحسوس لا یفید المعقول و لا یسلط علیه بل المعقول قاهر علی کل محسوس

أما البرهان علی هذا المطلوب-
[الأول] فهو أن الصورة الخیالیة کصورة شکل مربع محیط بدائرة قطرها یساوی قطر الفلک الأعظم

فهذه الصورة الشکلیة إما أن تکون بالقیاس إلی ما هی شکله فی الموجودات الخارجیة کأنها شکل منزوع(1)عن موجود خارجی


1) إنما قال کان لأنه لو کان منزوعا حقیقة عن الخارج ثبت التجرد أیضا فالمقصود أنها إما فی المادة الخارجیة و باعتبار إضافة الخیال إلیها کأنها منزوعة عنها و لیس کذلک- لأن دائرتها و إن کانت فی السماء الخارجیة إلا أن المربع المحیط بها لیس خارجیا و إما فی المادة الدماغیة و هو أیضا باطل کما ذکره، س ره

و لیس کذلک أو یکون شکلا فی مادة دماغیة حاملة له و المادة الدماغیة مشتغلة بشکل صغیر المقدار غیر هذا الشکل و المادة الواحدة لا یجوز أن تشتغل فی آن واحد بمقدار صغیر فی غایة الصغر و بمقدار عظیم فی غایة الکبر و لا تشکل أیضا بشکلین متباینین دفعة واحدة(1).

و أیضا شکل الدماغ طبیعی و کذا مقداره مقدار طبیعی له و هذا الشکل الذی کلامنا فیه قد یحصل بالإرادة النفسانیة علی أی مقدار یرید و کذا غیره من الصور و الأشکال.

و أیضا ربما یزداد المقدار المشکل الحاضر فی الخیال و ینبسط فی تمادیه إلی حیث تشاء النفس و کل جسم طبیعی لا یمکن أن ینمو و یزداد إلا بإضافة مادة من الخارج إلیه فظهر أن المقدار المشکل المتخیل لیس مقدارا لمادة دماغیة و لا لغیره من الأجسام الخارجیة فبقی أن یکون نسبة القوة الدراکة إلیه غیر نسبة القوة الحاملة لما یحلها و لا نسبة ذی وضع بذی وضع آخر بل نقول من رأس إن تلک القوة لا محالة لها علاقة إلی ذلک الشکل فتلک العلاقة إما وضعیة کالمجاورة و المحاذاة- و ما یجری مجراه کما بین الأجسام الخارجیة و إما غیر وضعیة و القسم الأول محال لأن ذلک الشکل غیر واقع فوق الإنسان و لا تحته و لا فی یمینه أو یساره و لا قدامه أو خلفه فبقی القسم الثانی و قد علمت أنها لیست بالقابلیة بأن یکون المتخیل المشکل صورة لتلک القوة کما مر و لا بالمقبولیة بأن یکون القوة صورة له لاستحالة کون المدرک بالقوة صورة لما هو مدرک بالفعل(2)فبقی أن یکون العلاقة


1) المحذور الأول من جهة الکم و هذا من جهة الکیف لأن الشکل هیئة إحاطة حد واحد أو حدود بالجسم فالشکل کیف مختص بالکم، س ره

2) لا یقال المدرک بالقوة کیف یکون فاعلا لما هو مدرک بالفعل و لا یکون صورة له و الصورة أخف مئونة من الفاعل لأنا نقول المحذور لیس مجرد کون المدرک بالقوة صورة لما بالفعل بل إن الصورة التی هی بالفعل کیف یکون مادة و المادة ما بالقوة- و کیف یکون المادة عرضا و الصورة جوهرا لأن القوة جوهر و نحن نرید أن نثبت تجردها- و التجرد فوق الجوهریة و أما حدیث فاعلیتها فهی واسطة أو شریکة الفاعل الذی هو النفس فکلمة أو فیما بعد إضراب و أیضا لو کان القوة صورة کان المادة عرضا و الصورة جوهرا لأن القوة جوهر کما أنه لو کان المتخیل المتشکل فاعلا و القوة منفعلة لزم أن یکون الفاعل عرضا و أضعف و المنفعل جوهرا و أقوی و هذا لا یجوز، س ره

بینهما بالفاعلیة و المفعولیة فکون المقدار المشکل فاعلا للقوة الدراکة غیر صحیح- لما ثبت أن المقادیر لیست عللا فاعلیة لأمر مباین(1).

و أیضا هذه القوة باقیة فینا و تلک الصورة و أشباهها قد تزال و تسترجع فبقی أن القوة الخیالیة فاعلة إیاها أو واسطة أو شریکة فهی لو کانت قوة مادیة لکان تأثیرها بمشارکة الوضع و کل ما تأثیره بمشارکة فلا تؤثر إلا فیما له أو لمحله وضع بالقیاس إلیه فالنار لا یسخن إلا لما یجاورها فی جهة منها و الشمس لا تضی‌ء إلا لما یقابلها فی جهة منها و الصورة الخیالیة غیر واقعة فی جهة من جهات هذا العالم.

و أیضا هی مما یحدث دفعة(2)و القوة الجسمانیة لا یمکن أن یکون لها نسبة إلی نفس صورة شی‌ء یحدث تلک الصورة بسببها قبل وجودها لأن النسبة إلی ما لم


1) و ذلک أن بناء الفاعلیة علی المعیة بالمنفعل و المقدار و کل ممتد لا حضور بذاته لذاته بل کل جزء له بینونة مع کل جزء و مع الکل و لهذا لیس له وجود نوری علمی کما مر و الفاعلیة تستدعی حضورا أوفر، س ره

2) فیما قبل جعل مانع الوضع هو التجرد و أن القوة الجسمانیة لا وضع لها بالنسبة إلی المجرد و لو کان مجردا برزخیا و هنا جعل مانع الوضع العدم و أن القوة لا وضع لها- بالنسبة إلی المعدوم المطلق إذ لا وجود للأثر لا لنفسه و لا مادته إذ لا مادة هنا فمعنی یحدث دفعة أنها غیر مسبوقة بمادة تصحح الوضع و نفس الصورة معدومة بعد و یحتمل أن یکون وجها علی حدة بأن أفعال القوی الجسمانیة تدریجیة و لهذا یعبر عنها بأن یفعل و هی من المقولات لا أفعال الله و الإبداعیات و أن الخیالیات من المنشآت تنشأ بمجرد کلمة کن بل وجودها نفس کلمة کن فلا یکون الخیال قوة جسمانیة، س ره

یوجد بعد غیر ممکنة و قد برهن علی أن المؤثر الجسمانی لا بد و أن یکون تلک النسبة حاصلة قبل وجود أثره قبلیة زمانیة أو ذاتیة فلا بد أن یکون تلک النسبة الوضعیة بالقیاس إلی مادة الأثر قبل حصول الأثر کمثال النار و الشمس فی تأثیرهما- فلو کان للقوة الخیالیة وضع لکان ذلک الوضع حاصلا قبل حصول تلک الصور الخیالیة- الحادثة بالقیاس إلی مادتها و قد ثبت أن تلک الصور لا مادتها لها فالمؤثر فی تلک الصور لا یمکن أن یکون قوة جسمانیة مادیة بوجه من وجوه التأثیر فإذا لم یکن علاقة القوة الخیالیة إلی تلک الصور وضعیة جسمانیة و لا هی عدیمة العلاقة إلیها- فهی لا محالة مبدأ غیر جسمانی لها فتکون مجردة عن المادة و علائقها هذا ما أوردناه- و تلخیصه أن الصورة الخیالیة غیر ذات وضع و کل ما لا وضع له لا یمکن حصوله فی ذی وضع فهی غیر حاصلة فی قوة جسمانیة لا بوجه القبول و لا بوجه المباینة الوضعیة- فالمدرک لها قوة مجردة و هی لیست القوة العاقلة لأن مدرکات العقل غیر منقسمة- کما مر لأنها کلیة.

و أیضا العقل متحد بالمعقولات عند صیرورته عقلا بالفعل و ما یدرک المعقول من حیث کونه مدرکا له غیر مدرک للمتخیل(1)فإذن القوة المدرکة للصور المتخیلة- قوة أخری دون العقل فثبت کون الخیال قوة مجردة

حجة أخری و هی التی عول علیها أفلاطون الإلهی فی تجرد النفس

و قررها- بعض أهل التحقیق من الإسلامیین إنا نتخیل صورا لا وجود لها فی الخارج کبحر من زئبق و جبل من یاقوت و نمیز بین هذه الصور الخیالیة و بین غیرها فهذه الصور أمور وجودیة و کیف لا یکون کذلک و نحن إذا تخیلنا زیدا شاهدناه حکمنا أن بین


1) فائدة قید الحیثیة حفظ المرتبة فإذا قیل إن مدرک المعقول و المتخیل بل المحسوس واحد لم یقل أمر غریب لأن مدرک الکل هو النفس الواحدة البسیطة لکن إذا قیل النفس العاقلة من حیث هی متحدة بالمعقولات أو مدرکة لها مدرکة للمتخیلات قیل إن هذا ممتنع، س ره

الصورتین المحسوسة و المتخیلة فرقا البتة و لو لا أن تلک الصور موجودة لم یکن الأمر کذلک و محل هذه الصور یمتنع أن یکون شیئا جسمانیا أی من هذا العالم المادی فإن جملة بدننا بالنسبة إلی الصور المتخیلة لنا قلیل من کثیر فکیف ینطبق الصور العظیمة علی المقدار الصغیر و لیس یمکن أن یقال إن بعض تلک الصور- منطبعة فی أبداننا و بعضها فی الهواء المحیط بنا إذ الهواء لیس من جملة أبداننا و لا أیضا آلة لنفوسنا فی أفعالها و إلا لتألمت نفوسنا بتفرقها و تقطعها و لکان شعورنا بتغیرات الهواء کشعورنا بتغیرات أبداننا فبان أن محل هذه الصور أمر غیر جسمانی- و ذلک هو النفس الناطقة فثبت أن النفس الناطقة مجردة انتهی تقریر الحجة التی عول علیها أفلاطون و هی حجة برهانیة قویة علی ما نریده لکن القوم زعموا أن هذه الحجة لبیان إثبات أن النفس من المفارقات العقلیة(1)و ذلک غیر ثابت بمثل هذه الحجة و نظائرها و لم أر فی شی‌ء من زبر الفلاسفة ما یدل علی تحقیق هذا المطلب و القول بتجرد الخیال و الفرق بین تجردها عن هذا العالم و بین تجرد العقل و المعقول عنها و عن هذا العالم جمیعا و هذه من جملة ما آتانی الله و هدانی ربی إلیه أشکره کثیرا علی هذه النعمة العظیمة و نحمده علیها و لذلک أعترض علی هذا البرهان بوجهین.

أحدهما بأن هذه الصور الخیالیة لا بد و أن یکون لها امتداد فی الجهات و زیادة و إلا لم تکن صورة خیالیة فإنا إذا تخیلنا مربعا فلا بد أن یتمیز جانب من ذلک المربع من جانب آخر و إلا لم یکن مربعا و ذلک أن یکون إذا کان شکل و


1) الحق مع المصنف قدس سره أن الحجة لإثبات تجرد الخیال أو النفس فی المرتبة الخیالیة و أن المراد بالمحل هو المحل الصدوری لا القبولی لکن یمکن أن یقال إنها لتجرد النفس مطلقا إذ یعلم هاهنا تجردها فی الجملة و هو یکفی فی أول الأمر و تفصیل أنحاء تجردها کالتجرد عن المادة و المقدار جمیعا بل عن الماهیة کما مر فهو یعلم بأنظار أخری فهذا هو توجیه زعمهم، س ره

وضع مخصوص فإذا حل ذلک الشکل فی النفس فإما أن تصیر النفس مشکلة بهذا الشکل حتی تصیر النفس مربعة و أما أن لا تصیر کذلک فإن صارت مربعة مثلا- فهی غیر مجردة بل هی جسمانیة و إن لم تصر مربعة(1)فالصورة المربعة غیر موجودة لها.

قال صاحب المباحث هذا إشکال قوی جدا و لم یظهر لی بعد عنه جواب- یمکننی أذکره فی کتابی هذا.

أقول فی جوابه إن حضور الصورة العلمیة للشی‌ء العالم لا یلزم أن یکون بالحلول فیه بل بأحد أنحاء ثلاثة إما بالعینیة کما فی علم النفس بذاتها أو بالحلول فیه کما فی علم النفس بصفاتها و کما هو المشهور فی حصول المعقولات للجوهر العاقل- أو بالمعلولیة کما فی علم الله بالممکنات بصورها المفصلة فعلم النفس بالصور الخیالیة(2)من القسم الثالث(3).


1) أی فلا اختصاص ناعت هنا فلا طول فلا وجود لذلک المربع للنفس، س ره

2) و یمکن أن یطوی حدیث العلیة و المعلولیة و إن کان طریقة أنیقة و یقال علاقة النفس بها کعلاقتها مع البدن و الصور الطبیعیة الأخر حیث لا تتصف بها فالصور التی فی المثال الأصغر و التی فی المثال الأکبر کالبدن للنفس فإنها تمثلت و تصورت لها و إن لم تشعر بهذا و رأت ذاتها محدودة بهیئة خاصة مشکلة بشکل مخصوص ممسوحة بمساحة معینة، س ره

3) قد تقدم أن فی مرحلة المثال موجودا مثالیا نسبته إلی النفس المتخیلة بالقوة- نسبة العقل الفعال إلی النفس العاقلة بالقوة أعنی العقل الهیولانی فی أنه یخرج النفس من القوة إلی الفعل و لو جاز خروج النفس بنفسها من القوة إلی الفعل من غیر مخرج من خارج لزم اتحاد القوة و الفعل و هو محال و لازم ذلک أن نقول إن فاعل الصور الخیالیة کالصور العقلیة أمر خارج من النفس یفیض علیها الصورة بعد الصورة بحسب ما تکتسبه من الاستعداد نعم إذا تمکنت الصورة الخیالیة من النفس و صارت ملکة لها لم یکن بأس فی إسناد فاعلیة الصور إلی النفس فإنه عین الإسناد إلی المبدإ الخیالی الفیاض بوجه- و الجواب عن الإشکال حینئذ إن الصورة المقداریة حاصلة للنفس حصول الکامل للناقص و الشدید للضعیف و لیس من الحلول فی شی‌ء، ط مد

و بهذا یندفع إشکالات الوجود الذهنی من لزوم کون النفس حارة باردة- مستدیرة مربعة و غیر ذلک فإنهم ذکروا الإشکال بأن النفس إذا تصورت الکرویة- فإن وجدت الکرویة فیها لزم أن تصیر النفس کرویة لأنه لا فرق فی نظر العقل- بین أن یقال إن هذا الشی‌ء کرة و بین أن یقال فیه صورة الکرة و وجه الاندفاع- أن تمثل صورة الکرة و غیرها للنفس کتمثل الأشیاء التی شاهدناها فی المرآة(1)فإن تمثل تلک الصور المشاهدة لأجل المرآة لیس بانطباعها فیه و لا بوجودها فی الهواء و لیست هی عین الصورة المادیة(2)لأنا قد برهنا علی أن الصور المادیة- لیس من شأنها أن تکون مدرکة لا بالفعل و لا بالقوة فهی إذن صور معلقة غیر منطبعة فی النفس بل فی شی‌ء آخر من المواد الخارجیة.

و ثانیهما أنه إذا جاز أن ینطبع هذه الصورة المقداریة فیما لیس بجسم و لا جسمانی کالهیولی الأولی فبأن یجوز انطباعها فی الجسم الصغیر کجزء من الدماغ کان أولی لأن المناسبة بین الشکل العظیم و الصغیر أعظم من المناسبة بین الشکل العظیم و ما لا شکل له أصلا فعلم أن حلول الصور و الأشکال العظیمة فی القوة الجسمانیة الصغیرة المقدار جائز و حصولها فی القوة المدرکة لا یستلزم تجردها.

و أقول فی الجواب حسبما أشرنا إلیه سابقا إن الهیولی لیست مجردة و لا عدیمة المقدار فی نفس الأمر بل وجودها فی ذاتها وجود إمکانی لا یحصل لها فی ذاتها- من حیث ذاتها شی‌ء من التحصلات لا تحصل اللاانقسام کالنقطة و العقل و لا تحصل الانقسام کالمقادیر و الأجسام مع أنها فی الواقع لا تخلو عن الأمرین فیقبل کل


1) سواء کانت الصور المرآتیة من عالم المثال کما یقول الشیخ المقتول قدس سره أو أظلالا و حکایات لهذه الموجودات الطبیعیة کما یقول المصنف قدس سره إذ التمثیل أمره سهل یستقیم علی أی المذهبین کان لکن علی رأی المصنف قدس سره کان الصور المرآتیة أیضا معالیل النفس بإعداد مرآتین کما مر فی مبحث الوجود الذهنی، س ره

2) علی ما هو طریقة خروج الشعاع، س ره

واحد من القسمین و أما ما له تحصل بالفعل(1)أما تحصل شی‌ء عدیم المقدار بالذات- کالوحدة و النقطة أو تحصل شی‌ء متقدر فلا یمکن للأول قبول مقدار و لا للثانی قبول لا مقدار أو قبول مقدار آخر فبطل ما قالوه.

و أیضا کل مقدارین ینطبق أحدهما علی الآخر فإما أن یتساویا أو یتفاضلا- و بتقدیر أن یتفاضلا لا بد و أن یقع الفضلة فی الخارج فالشکل العظیم إذا انطبع فی الجسم الصغیر فإنما ینطبع فیه ما یساویه و یبقی الفضلة خارجة عنه فاستحال أن یکون المقدار العظیم حالا فی الجوهر المتقدر و لا أیضا کما قال من حمل الحجة الأفلاطونیة علی أنها لإثبات کون النفس مفارقة عن الأجسام و الأمثال جمیعا إن محل الصور المقداریة إذا کان مجردا عن الکم و المقدار لم یجب أن یکون الحال- مطابقا لمحله أو مساویا و ذلک لما علمت أن أصل المقارنة بین ما لا مقدار له و بین المقدار من المستحیلات(2)و لیس حال هذه المقارنة کحال مقارنة المقدار للهیولی- کما مر مرارا

حجة أخری علی تجرد الخیال

هی أنا حکمنا بأن السواد یضاد البیاض- و الحاکم بین الشیئین لا بد و أن یحضراه(3)فقد برهنا علی أنه لا بد من حصول


1) قد أشار قدس سره إلی جوابین أحدهما عدم التجرد فی الواقع بمقتضی التلازم و ثانیهما أنها مع التجرد فی مرتبة وجودها هی لا بشرط بخلاف الدماغ فإنه بشرط شی‌ء و هو التجسم فما قبل کلمة بل إشارة إلی الجواب الأول و ما بعدها إلی الثانی، س ره

2) لأن الناطقة بشرط لا بالنسبة إلی التجسم کما أن الدماغ بشرط شی‌ء هو المقدار الصغیر، س ره

3) إن قلت الخیال ینال الصور تعاقبا و توارد الضدین علی التعاقب جائز قلت لا بد أن یتصور الجمع بین الضدین الشخصیین حتی ینفی مثله فی عالم المادة و أیضا المضادة تضایف و المتضایفان معان فی التصور إن قلت الخیال شأنه الحفظ و الاستثبات لا الدرک و الحکم قلت لم یقل المصنف قدس سره إن الحاکم هو الخیال فالحاکم هو الحس المشترک و تجرده لازم و إنما یقال الخیال یتخیل أو یدرک و یراد الحس المشترک لئلا یذهب الوهم إلی الحس المشترک من وجهه إلی الخارج لأن التخیل بإدراکه من وجهه إلی الداخل، س ره

السواد و البیاض فی الذهن أو للذهن(1)و البداهة حاکمة بامتناع اجتماعهما فی الأجسام و المواد فإذن المحل الذی حضرا فیه وجب أن لا یکون جسما و لا جسمانیا- و المدرک لمثل هذه الصور الجزئیة التی یمتنع عن الکلیة و الاشتراک بین الکثیرین- لا یکون عقلا بل خیالا فثبت أن القوة الخیالیة مجردة عن المواد کلها.

لا یقال التضاد بین السواد و البیاض لذاتیهما فأین حصلا فلا بد و أن یتضادا.

فنقول إنه من المحتمل(2)أن یکون تضادهما فی المحال التی تنفعل عن کل منهما و تتأثر فإن الجسم إذا حل فیه السواد یتغیر و یترتب علیه آثار مخصوصة- کقبض الأبصار و نحوه و إذا حل فیه البیاض یتغیر و یترتب علیه آثار یخالف تلک الآثار و أما المحل الإدراکی فلا ینفعل عنهما مثل هذه الانفعالات و الاستحالات- و کل منهما یطرأ و یزول و یجتمع معا و یفترق معا و هو کما کان هذا إن کان الخیال محلا لهما و أما علی ما حققناه من أن حصول تلک الصور له هو بعینه حصولها عنه لأن نسبته إلیهما بالفاعلیة لا بالقبول الانفعالی و لو کان هناک قابلیة کانت قابلیة هی عین الفاعلیة کما فی علوم المفارقات و بالجملة شرط التضاد بینهما هو الموضوع


1) الأول بناء علی القیام الحلولی کما یقول به القوم و الثانی علی القیام الصدوری- کما یقول به المصنف قدس سره و بالجملة لا بد من وجود آخر للضدین هو الوجود الذهنی، س ره

2) إنما استعمل لفظ الاحتمال مع أنه إذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال و یناسب المانع لا المستدل لأن الجواب التحقیقی عنده ما سیشیر إلیه بقوله و أما علی ما حققناه، س ره

الانفعالی المادی لا غیر فلا استحالة فی اجتماعهما لمحل غیر مادی أو لجوهر فأعلی(1).

و لیس لقائل أن یقول إنا إذا تصورنا السواد و البیاض و الحرارة و البرودة فلا ینطبع هی أنفسها بل ینطبع صور هذه الأمور و مثلها فقط فلهذا لا یلزم أن تکون حارة باردة عند انطباع هذه الأمور.

لأنا نقول هذه الأمور التی سمیتموها بأنها صور السواد و البیاض و غیرهما- هل لها حقیقة السواد و البیاض أم لا فإن کانت لها حقیقتهما و قد انطبع فی النفس صور تلک الأمور التی هی بالحقیقة سواد و بیاض و حرارة و برودة و استدارة و استقامة فیجب عند ذلک أن تصیر النفس حارة و باردة و أسود و أبیض مستقیمة و مستدیرة فیکون جسما و إن لم یکن لتلک الصور التی تصورناها حقیقة السواد و البیاض و الحرارة و البرودة لم یکن إدراک الأشیاء عبارة عن انطباع ماهیة المدرک فی المدرک(2).

و أیضا نحن نعلم بالوجدان عند تخیلنا و مشاهدتنا لتک الأمور أنا نشاهد السواد و البیاض و الحرارة بعینها کما أحسسناها فی الخارج فالتحقیق کما بیناه- أن نسبة النفس إلیها نسبة الفاعلیة و الإیجاد(3)و هذه النسبة أشد و آکد من نسبة المحل المنفعل لأن نسبة الفاعلیة بالوجوب و نسبة القابلیة بالإمکان و الوجوب- آکد من الإمکان فی باب النسبة.

حجة أخری کل جسم و جسمانی یصح اجتماع المتضادین فیه

(4)من جهة


1) کلمة أو بمعنی الواو إذ الفاعلیة لم تلزم التجرد و الدلیل علی الجمع أنه لا یجوز فاعلیة الجسم و الجسمانی للمتخیل لاشتراط الوضع کما مر، س ره

2) لما صار السائل مستدلا بأنه ذاتی و الذاتی لا یتخلف اکتفی المجیب به، س ره

3) أی فلا یلزم محذور علینا مع قولنا بحصول الأشیاء بأنفسها فی الذهن لقولنا بقیامها بالمجرد قیاما صدوریا، س ره

4) أی یصح اقترانهما فیه بحسب الزمان وحده و أما الاجتماع فمحال کما مضی فیما قبله أن النفس أو الخیال یصح فیه الاجتماع للضدین و لا شی‌ء من الأجسام یصح فیها الاجتماع لهما و نظم هذه الحجة أن لا شی‌ء من النفس أو الخیال یصح فیه اقتران المتقابلین- و کل جسم أو جسمانی یصح فیه الاقتران لوجود مناط الصحة و هو الامتداد أو نظمها هکذا لو کانت النفس أو الخیال جسما أو جسمانیا لأمکن فیه اقتران المتقابلین لکن التالی باطل إذ لا یقترن فیه العلم بکتابة زید و الجهل بها فی وقت واحد فالمقدم مثله، س ره

قبوله للانقسام فیقوم ببعضه سواد و ببعضه بیاض کالجسم الأبلق أو ببعضه حرارة و ببعضه برودة کالإنسان إذا تسخن بعض یده بالنار و تبرد بعض آخر بالماء و کجسم بعضه محاذ لشی‌ء و بعضه لیس بمحاذ له فقد اجتمع فی جسم واحد أمران متضادان و متناقضان لکون وحدة الموضوع فی الجسمانیات مما یجامع الکثرة بوجه- و لیس کذلک حال النفس فإنها لا یمکن أن یکون عالما بشی‌ء خیالی جزئی و جاهلا بذلک الشی‌ء أیضا کعلمنا بکتابه زید و جهلنا به و کذلک الشهوة لشی‌ء و الغضب علیه و المحبة و العداوة فإن الإنسان الواحد لا یمکن أن یشتهی شیئا و یغضب علیه أو یشتاق إلی شی‌ء و یتنفر عنه فعلم أن القوة الإدراکیة و الشوقیة غیر جسمانیة و لیست أیضا عقلیة فهی مجردة عن عالم الأجرام غیر بالغة إلی عالم المعقولات و أما تجویز کونها أمرا جسمانیا غیر منقسم کالنقطة فقد مر بطلانه- فإن النقطة نهایة و نهایة الشی‌ء لا یمکن أن یکون محلا لأمر آخر غیر حال فی محل تلک النهایة(1).

فإن قلت الفلک یمتنع عندهم أن یقوم بجزء منه عرض یضاد القائم بجزء آخر فقد وجدنا جسما یمتنع أن یقوم بطرفیه ضدان و إذا عقلنا ذلک فی الفلک و هو جسم فلم لا یجوز أن یکون القلب کذلک أو الروح البخاری الذی فیه لمشابهته للفلک.


1) بل لا بد أن یکون نفس ذلک الحال فی نفس ذلک المحل و نهایته منطبقة علی نهایة ذلک المحل و إذا کان کذلک کان المحل ممتدا و قد أبطل ذلک فالمراد بمحل تلک النهایة ذو النهایة، س ره

قلت استحالة اجتماع بعض المتقابلین کالمتضادین فی جرم الفلک لیست لأجل نفس التضاد بینهما بل لأجل أنه غیر قابل لأحدهما کما أن الهواء لا یجتمع فیه السواد و البیاض إذ لیست فیه قابلیة أحدهما و لو کان قابلا لأحدهما بجزء لکان قابلا للآخر بجزء آخر.

و أیضا یجتمع فی الفلک متقابلات من نوع آخر کاتصافه بالمماسة و عدمها بالقیاس إلی شی‌ء واحد فإن فلک القمر یماس بجزء منه لکرة النار و بجزء منه غیر مماس لها و یماس لکرة عطارد و کذا بعضه شمالی و بعضه لیس بشمالی بل جنوبی و بعضه شرق و بعضه غرب إلی غیر ذلک من المتقابلات فهذه حجج قویة بل براهین قطعیة علی هذا المطلب و لهذا استبصارات أخری أخرنا ذکرها إلی مباحث علم النفس و علم المعاد و هذا الأصل عزیز جدا کثیر النفع فی معرفة النشأة الثانیة کما ستقف علیه إن شاء الله تعالی و به ینحل إشکالات کثیرة منها ما لأجله ذهب بعض الحکماء کالإسکندر إلی أن النفوس التی لم تبلغ مرتبة العقل بالفعل- هالکة غیر باقیة و استصعب الشیخ هذا الإشکال و تحیر فی دفعه فی بعض رسائله کرسالة الحجج العشر و لو لم یکن للنفس غیر القوة العقلیة قوة أخری غیر جسمانیة- خارجة فی بابها عن القوة إلی الفعل لکان القول بدثور العقول الهیولانیة(1)بعد دثور أبدانها حقا لا شبهة فیه عندنا و ذلک لأن ما بالقوة من حیث کونه بالقوة لا یمکن وجوده إلا بأحد أمرین إما بخروجه من القوة إلی الفعل بحصول ما هو قوة علیه و إما ببقائه کما کان بتبعیة ما هو قوة منه و بالجملة لا بد من إحدی الصورتین الفعلیتین إما السابقة أو اللاحقة فإذا زالت الصورة الأولی و لم تحصل الآخرة فلا جرم تبطل تلک القوة رأسا فإذن لو لم تکن فی الإنسان إلا صورة طبیعیة یقوم بها


1) إذ العقل لم یحصل و القوی الجزئیة حالات فی الجسم و فی الروح البخاری عندهم و الکل أقشعت و تفرقت و أما علی التحقیق فالقوی الباطنة مجردة و النفس إذا فارقت شایعتها القوی فیکون معها ما به ینال الجزئیات من المدرکات الصوریة و المعانی الجزئیة، س ره

قوة عقلیة هیولانیة فإذا فسد البدن یفسد تلک القوة بفساده فلم یبق من الإنسان شی‌ء یعتد به مع أن الشرائع الإلهیة ناصة علی بقاء النفوس الإنسانیة سعیدة کانت أو شقیة کاملة أو ناقصة عالمة أو جاهلة

فصل (7) فی أن تعقل النفس الإنسانیة للمعقولات لیس أمرا ذاتیا و لا من اللوازم لها
اشارة

هذا الکلام منقول من بعض القائلین بقدم النفوس الناطقة(1)و هو و إن صدر من الحکماء الراسخین کأفلاطون و من کان علی منواله ینسج فیمکن حمله علی رمز دقیق لا یمکن فهمه لأکثر الناس فإن للنفس الإنسانیة أطوارا و نشأت بعضها سابقة علی حدوثها و بعضها لاحقة عن حدوثها و لا شبهة فی أن المعتبرین من الحکماء- الذین هم بعد المعلم الأول أرسطاطالیس کتلامذته مثل ثامسطیوس و فرفوریوس و الإسکندر الأفریدوسی و کأتباعه مثل الفارابی و الشیخ و نظرائهم قائلون صریحا أو ضمنا أو استلزاما بأن للنفس الناطقة الإنسیة کینونة عقلیة بعد استکمالها بالعلم و التجرد بأن یصیر عقلا مستفادا مشابها للعقل الفعال فی کونه عقلا بسیطا(2)و کل عقل بسیط عندهم فإنما یعقل ذاته و لوازم ذاته و لا یعقل ما لیس ذاته و لا لازم ذاته

و برهان ذلک

أن العالم العقلی لا یمکن فیه سنوح أمر أو تجدد حالة فکل صفة هناک لازمة أو ذاتیة فقد ثبت وجه صحة قولهم إن تعقل النفس للأشیاء صفة


1) أی الذاتیة و اللزوم، س ره

2) یعنی لو لم یقولوا بأن الکینونة العقلیة السابقة أو اللاهوتیة للنفس کفی الکینونة اللاحقة فی هذا التوجیه لأن تحقق الطبیعة بتحقق فرد ما کیف و الکینونتان السابقة و اللاحقة کلتاهما لها فذاتیة التعقل لهما ذاتیته لها فالنفس رقیقة و العقل حقیقة و هی ذات و هو باطن ذاتها فهذا الحکم باعتبار حقیقتها و باطن ذاتها، س ره

ذاتیة و قد عرفت من الطریقة التی سلکناها أن النفس تصیر عین المعقولات و تتحد بالعقل الفعال و البرهان قائم عندنا علی أن العقل البسیط کل المعقولات فتکون ذاتیة له و للنفس أن یتحد بها و أما الذی اشتهر من أفلاطون من أن النفس قدیمة- فلیس مراده أن هذه الهویات المتعددة المشترکة فی معنی نوعی محدود بحد خاص- حیوانی أشخاصها قدیمة کیف و هو مصادم للبرهان لاستحالة وجود عدد کثیر تحت نوع واحد فی عالم الإبداع الخارج عن المواد و الاستعدادات و الانفعالات و الأزمنة و الحرکات فمراده من قدم النفس قدم مبدعها و منشیها الذی ستعود إلیه بعد انقطاعها عن الدنیا(1)فأشار أفلاطون إلی مثل هذا المعنی لا غیر فعلی هذا صح تأویل قول من قال إن معلومات النفس من لوازم ذاته لأن معقولیة جمیع الموجودات- من لوازم معقولیة العلة الأولی العقلیة لکن المنقول عمن ذهب إلی ذلک المذهب- حجة تدل علی أنهم ذاهبون إلیه علی غیر بصیرة و هی أنهم قالوا لو کانت النفوس خالیة عن هذه التعقلات لکان ذلک الخلو إما أن یکون ذاتیا لها أو عرضیا فإن کان ذاتیا وجب أن تصیر عاقلة أصلا لأن الصفة الذاتیة أو اللازمة ممتنعة الزوال و لو کان عرضیا مفارقا و الأعراض المفارقة إنما تطرأ علی الأمور الذاتیة فلو لا أن کونها عالمة(2)بالأشیاء أمر ذاتی و إلا لم یکن خلوها عن العلم عارضیا لها فثبت


1) و سببها الأول أی علة العلل تعالی شأنه أو قدم سببها القریب و هو العقل الفعال- و علی أی التقدیرین لیس المراد أنه من باب الوصف بحال المتعلق أو من باب تسمیة الشی‌ء باسم سببه بل لما کان النور کله حقیقة واحدة لا اختلاف بین مراتبه من النور الأبهر الأقهر و النور القاهر و النور المدبر إلا بالتقدم و التأخر و الکمال و النقص لا بالحقیقة فقدمهما قدمة لکن هذا توجیه وجیه لکلام أفلاطون لا ترجیح رأی بل الرأی أن النفس حادثة- إذ النفس اسم للمرتبة المتعلقة بالبدن و هی حادثة کیف و النفس جسمانیة الحدوث و فی أول الأمر طبع تتحرک جوهرا حتی تصیر روحانیة البقاء، س ره

2) اجتماع لو لا و إلا تراه کثیرا فی کلام الشیخ و أمثاله فلو لا إما تحضیضیة و إما امتناعیة شرطیة و علی الثانی إلا تأکید لها، س ره

أن عالمیتها بالأشیاء لازمة للنفوس ذاتیة لها و هذه الحجة فی غایة الوهن و الرکاکة(1)فإن قولهم خلوها عن العلوم ذاتی لها أو عرضی مغلطة نشأت من أخذ ما بالعرض مکان ما بالذات و أخذ ما لیس بمتناقضین بدل المتناقضین(2)فنقول لیس إذا لم یکن العلوم ذاتیة للنفوس یجب أن یکون عدم العلوم عنها ذاتیا لها و نحن لسنا نحکم بأن النفوس تقتضی لا وجود العلم بل نحکم بأنها لا تقتضی وجود العلم- بل العلم ممکن الحصول لها فإذا لم یوجد السبب لم یکن حاصلا و لکن لیس کل ما کان معدوما کان واجب العدم و إلا لکان کل ممکن معدوما(3).

و أیضا لو کانت العلوم ذاتیة لها لکانت متصفة بها غیر منفکة عنها.

قالوا إنها و إن کانت عاقلة للمعقولات عالمة بها إلا أن اشتغالها بالبدن(4)


1) یمکن أن یقرر بأن المراد بالخلو الذاتی أن یکون مثل الطبائع بحیث لم یکن من شأنه التعقل و هذا کما قال سابقا فی اتحاد العاقل بالمعقولات إنه لو لم یتحد و إن اتصف بنحو العروض لم یتصف بالحقیقة فإن من لم یجعل الله له نورا فما له من نور و مع هذا فهی منقوضة بالهیولی بالنسبة إلی الصور الطبیعیة فیقال الفعلیة ذاتیة لها و إلا فإن کانت خالیة فالخلو إما ذاتی و إما عرضی إلخ و أما الجواب بطریق الحل فما ذکره المصنف قدس سره، س ره

2) أما الأول فلأنا نقول سلب العلم کان صادقا علیه و لیس کل صدق ذاتیا و أنتم أخذتم سلب العلم ذاتیا له و أما الثانی فلأن العلم فی مرتبة ذلک الوجود نقیضه عدم العلم الذی ذلک العلم فی تلک المرتبة بأن یکون العدم مطلقا لا العدم فی المرتبة لأن المطلق نقیض المقید کما مر نظیره، س ره

3) أی معدوما دائما و الأظهر أن یقال ممتنعا، س ره

4) الاشتغال عندنا مانع عن الوجدان و عند هؤلاء القائلین بالوجدان مانع عن العلم بالعلم و هو باطل کما قال المصنف قدس سره لأنه إذا کانت المعقولات حاضرة- و حضور المجرد لدی المجرد هو العلم و الشعور امتنع منع المانع نهایة الأمر أن یکون کالعقل البسیط الذی مر ذکره أنه عالم بالفعل بمعقولاته إلا أنه لیس عالما بخیاله حین اشتغاله فیکون کل أمی عقلا بسیطا و هذا سفسطة، س ره

و استغراقها فی تدبیره یمنعها عن الالتفات إلی حالها فی خاص ذاتها.

و نقول هذا باطل لأن الصور العقلیة إما أن تکون حاضرة فی النفس موجودة فیها بالفعل أو لا یکون فإن کانت حاضرة موجودة بالفعل وجب أن تکون مدرکة لها شاعرة إیاها بذلک الحضور إذ لا معنی للشعور إلا ذلک الحضور و إن لم تکن حاضرة فیها بالفعل لم یکن ذلک ذاتیا.

فإن قلت تلک العلوم کانت فی خزانة معقولاتها.

قلنا کون العلم فی خزانة النفس معناه حصول ملکة الاسترجاج لها إیاه- باتصالها بتلک الخزانة و هذه الملکة لا تحصل إلا بإدراکات سابقة(1)و لو کان مجرد حصول المعقولات فی جوهر عقلی من شأنه أن یرجع إلیه النفوس بعد تحصیلها ملکة الاتصال تعقلا لکان کل نفس عالمة بجمیع ما فی العقل الفعال بهذا المعنی(2)فیرجع هذا الکلام إلی التأویل المذکور إذ الفرق الضروری حاصل بین العالم بالفعل و العالم بالقوة بهذا المعنی


1) و الحال أن النفوس الأمیة لیس لها إدراک معقولات، س ره

2) یعنی لو قالوا إن المعقولات و إن لم تکن فی النفس إلا أن مجرد حصولها فی جوهر العقل الفعال یکفی فی کون النفس عاقلة لها إذ من شأن النفس تحصیل الملکة- و من شأنها الرجوع إلیه لکان کل نفس عالمة إلخ، س ره

فصل (8) فی أن التعلم لیس بتذکر

هذا القول أی کون العلم تذکرا أقرب إلی الصواب من القول السابق و کأن المحققین من القائلین بقدم النفوس لما عرفوا بطلان قول من قال علم النفس بالمعلومات أمر ذاتی ترکوا ذلک و زعموا أنها کانت قبل التعلق بالأبدان عالمة بالمعلومات و تلک العلوم غیر ذاتیة لها فلا جرم زالت بسبب استغراقها فی تدبیر البدن ثم إن الأفکار کالتذکرات لتلک العلوم الزائلة فیکون التعلم تذکرا.

و ربما احتجوا علی هذا الرأی بأن قالوا التفکر طلب و طلب المجهول المطلق محال و إن کان طلب الحاصل أیضا محالا فإن من طلب شیئا فإذا وجده یعرف أنه الذی کان طالبا له کالذی یعرف عبده الآبق إذا وجده بعد إباقه عرف أنه هو ذلک العبد بعینه و لو لم تکن العلوم حاصلة قبل الطلب لا یمکن طلبها و اکتسابها- فأما أن قلنا إن هذه العلوم کانت حاصلة و التفکر تذکر فلا جرم إذا وجدها الطالب المتفکر لا بد و أن یعرف أنها التی کانت مطلوبة له.

و الجواب أن البرهان علی حدوث النفس مما سیأتی و أما الذی ذکروه فهو شبهة مشهورة مذکورة فی أوائل کتب المیزان مع حلها و هو أن کل قضیة لها موضوع و محمول و نسبة بینهما فإذا کانت مطلوبة یجب أن لا یکون تصور الطرفین- أو تصور النسبة بینهما بل المطلوب هو إیقاع تلک النسبة أو انتزاعها أی الحکم بثبوتها أو لا ثبوتها فإذا وقعت الفکرة و تأدت إلی الإذعان بها أو بسلبها عرفنا أن المطلوب قد حصل فالمطلوب کان معلوما من وجه التصور و إن کان مجهولا

من وجه التصدیق لأن أجزاءها کانت متصورة معلومة و لیست هی مطلوبة و الذی منه مطلوب لم یکن قبل الاکتساب حاصل و کذا فی باب التصور(1)فإن الذی یکتسب بالطلب و التفکر غیر الذی هو حاصل قبل الطلب فلکل مطلوب علامة فإذا وجده الطلب عرف أنه مطلوبه بتلک العلامة و الطالب عرف أنه مطلوبه بتلک العلامة و لصاحب الملخص شبهة قویة فی اکتساب التصورات حللنا عقدتها و فککنا إشکالها بتوفیق الله تعالی(2)


1) فإن المطلوب التصورة مجهول بالکنه و الذاتیات و معلوم بالوجه و العرضی- أو مجهول من حیث عرضی من العرضیات و معلوم بعرضی آخر، س ره

2) لعلها هی أن الوجه المعلوم لا یکتسب لأنه تحصیل الحاصل و الوجه المجهول أیضا لا یکتسب لاستحالة طلب المجهول و حلها أنهما لیسا شیئین بل شی‌ء واحد معلوم من وجه و مجهول من وجه فمعلومیة الوجه المعلوم تصادف الوجه المجهول و مجهولیته هذا تصادف ذاک لکونهما موجودین بوجود واحد و هذا مثل أن یقال فی شی‌ء کامل من وجه ناقص من وجه أنه لیس کذلک لأن الوجه الکامل کامل مطلق و الوجه الناقص ناقص مطلق- فکما أن هذا القول هنا باطل فکذا ذلک هنالک، س ره

الطرف الثالث فی الکلام فی ناحیة المعلوم و فیه فصول
فصل (1) فی أن المعقولات لا تحل جسما و لا قوة فی جسم بل یحصل لجوهر قائم بنفسه ضرب آخر من الحصول کما أوضحنا سبیله

فصل (1) فی أن المعقولات لا تحل جسما(1)و لا قوة فی جسم بل یحصل لجوهر قائم بنفسه ضرب آخر من الحصول کما أوضحنا سبیله فنقول إن المعلوم إذا کان صورة عقلیة فلا یمکن أن یدرک بقوة جسمیة- و لا بقوة فی جسم بوجه من الوجوه(2)و برهانه أن کل قوة فی جسم فإن الصورة التی تدرکها لا تخلو إما أن تکون حاصلة فی ذلک الجسم أو غیر حاصلة فیه فإن کانت حاصلة فیه لم تکن صورة عقلیة فلم تکن معقولة بل لو کانت مدرکة لکانت محسوسة و قد فرضنا أنها معقولة هذا خلف و إن لم تکن حاصلة فی ذلک الجسم- الذی کانت القوة المدرکة فیه لا بد و أن یکون لمادة تلک القوة نسبة وضعیة إلیها- لما ثبت أن أفاعیل القوی الجسمانیة و انفعالاتها إنما کانت بمشارکة الوضع(3)


1) هذا و إن قد مضی إلا أنه کان المقصود فی الطرف الثانی تجرد العاقل فکان تجرد المعقول هناک طریقا إلی المقصود بل أحد الطرف و هاهنا نفس المقصود لا طریقا، س ره

2) أی بالجسم فالمراد بالقوة هنا القوة الانفعالیة و بقوة فی الجسم القوة الفعلیة، س ره

3) ففیما نحن فیه أیضا الإدراک إما انفعال کما هو المشهور و إما فعل کما هو مذهب المصنف قدس سره و علی أی التقدیرین لا بد من الوضع و إلا کان وجود المادة فیها لغوا إذ وجودها لتحصیل الوضع المخصوص بین القوة الفعلیة و القوة الانفعالیة، س ره

إذ لو کان لها فعل أو انفعال لا بمشارکة المادة و وضعها لکان وجودها لا فی مادة- فإن الوجود قبل الإیجاد و القبول لأن کلا منهما متقوم بأصل الوجود(1)فکل قوة حصل لها شی‌ء من حیث نفسها لا من حیث مادتها لکان لتلک القوة قوام الوجود دون الجسم فکانت مجردة ذاتا و إدراکا و قد فرضت قوة جسمانیة فإذن لو کانت مدرکة لها لکان لتلک الصورة وضع بالنسبة إلی محل تلک القوة فکانت الصورة أیضا ذات وضع و کل صورة ذات وضع فهی منقسمة بالفعل أو بالقوة و لا یخلو إما أن یکون أقسامها متشابهة أو غیر متشابهة فإن کانت متشابهة الأقسام- فیکون المعقول لم یعقل مرة بل مرارا غیر متناهیة بالقوة(2)و إن کانت مختلفة الأقسام وجب أن یکون بعضها قائما مقام الفصول من الصورة التامة و بعضها قائما مقام الجنس لأن أجزاء الشی‌ء إذا لم یکن أجزاء لهویته المقداریة کانت أجزاء معنویة لصورة ذاته فکان معنی تلک الصورة متقومة بمعانی مختلفة و معنی الذات لا یمکن أن ینقسم إلا علی هذا الوجه بأن یکون من أجناس و فصول لکن قسمة المعانی إذا کانت بإزاء القسمة المقداریة(3)و هی لیست واجبة أن تکون علی جهة واحدة- بل یمکن علی جهات مختلفة فیمکن أن یکون أجزاء الصورة کیف اتفقت القسمة جنسا و فصلا فلنفرض جزءین أولا جزءا جنسیا و جزءا فصلیا معینا ثم لنقسم


1) قبلیة بالذات فإذا فرض فی المادی الإیجاد غیر محتاج إلی الوضع لزم الخلف إذ الإیجاد محتاج إلی الوجود و الوجود محتاج إلی المادة لکون المفروض أن القوة جسمانیة و المحتاج إلی المحتاج إلی الشی‌ء محتاج إلی ذلک الشی‌ء، س ره

2) لأن الأجزاء المقداریة متشابهة للکل فی الحد و الاسم فکل جزء معقول کالکل و الأجزاء غیر متناهیة و الجزء هنا جزئی و الجزئی حامل الطبیعة الکلیة- فالمعقولات غیر متناهیة و أیضا کل جزء یفرض ففی أقل منه کفایة فی تعقل المعقول- فالمعقولات غیر متناهیة و لفظ بالقوة إبداء التهافت بین المعقولیة و القوة، س ره

3) هذه القسمة و إن کانت مقابلة للقسمة المقداریة التی هی الشق الأول إلا أن القسمة المقداریة قد لزمت من فرض کونها وضعیة، س ره

علی خلاف القسمة الأولی فإن کان الفصل بعینه ذلک الأول و کذا الجنس فهذا محال و إن کان فصل آخر و جنس آخر فحدث للشی‌ء جنس و فصل لم یکونا أولا و أجزاء قوام الشی‌ء یمتنع أن یکون حصولها بعد ذلک الشی‌ء بل یجب أن یکون قبله قبلیة ذاتیة و لو کانت القسمة مظهرة لها کاشفة لا محدثة لها و القسمة المقداریة غیر واقفة عند حد فیلزم أن یکون لشی‌ء واحد أجناس و فصول بلا نهایة(1)هذا محال ثم کیف یجوز أن یکون صورة هذا الجانب مختصة بأنها جنس و صورة ذلک الجانب بأنها فصل و إن کان هذا الاختصاص یحدث بتوهم القسمة فالتوهم أوجب تغیر صورة الشی‌ء و حقیقته و هذا محال و إن کان موجودا فیجب أن یکون عقلنا شیئین لا شیئا واحدا و السؤال فی کل من الشیئین ثابت فیجب أن یکون عقلنا أشیاء بلا نهایة عند تعقلنا لشی‌ء واحد فیکون للمعقول الواحد مباد معقولة بلا نهایة- ثم کیف یحصل من المعقولین معقول واحد و نحن نعقل طبیعة الجنس بعینها لطبیعة الفصل لأنها من الأجزاء المحمولة بعضها علی بعض و الحمل هو الاتحاد فی الوجود- فکیف یکون الإشارة الحسیة إلی أحدهما غیر الإشارة إلی الآخر کما هو شأن الأجزاء المتباینة فی الوضع فیجب أن تحل صورة الفصل و طبیعته إذا حلت فی الجسم حیث تحل صورة الجنس و طبیعته أ لا تری أن فصل السواد و هو قابض للبصر یحل فی الجسم حیث حل السواد فیه فقد بان و اتضح أن المعقولات الحقیقیة- لا یمکن أن تکون حالة فی جسم من الأجسام و لا فی مادة من المواد الجسمانیة فإن قلت أ لیست حقیقة السواد و البیاض(2)و الحیوان و الشجر و غیرها


1) فیلزم حینئذ أن لا یتصور شی‌ء بأجزائه لأن استحضار ما لا نهایة له مفصلا محال- و أیضا لما کانت الأجناس و الفصول متخالفة الحقائق و هی وضعیة ذوات ترتیب بالفرض- و اختلاف الحال یوجب اختلاف المحل و انقسامه لزم مفاسد قول النظام بالجزء الذی لا یتجزی، س ره

2) أشار إلی إحقاق المعقولیة بلفظ الحقیقة و أن المراد تمام الذات المشترکة- فأفرادهما محسوسة لا بالحقیقة، س ره

معقولة لنا و هی من الموجودات المادیة القابلة للقسمة المقداریة فلزم أن یکون الشی‌ء المنقسم من حیث هو منقسم معقولا.

قلنا عروض القسمة المقداریة لها من لوازم وجودها الخارجی بل کونها بحیث یعرض لها القسمة المقداریة بالذات أو بالعرض أو یلزمها إمکان القسمة بأحد الوجهین هو نحو وجودها فی الخارج(1)و أما وجودها العقلی فنحو آخر لیس بحسبه إمکان القسمة الوضعیة.

و هذا الإشکال إنما یصعب حله عند من یری أن التعقل عبارة عن تجرید الماهیة عن الزوائد(2)لأن بعض الماهیات مما یدخل فی حدودها الذاتیة الجسمیة قبول الانقسام


1) إلی قوله هو نحو وجودها و ذلک لأن الکون لیس إلا الوجود إلا أنه النحو الوجودی المادی، س ره

2) هذا یحتمل وجهین أحدهما أن التعقل یکون إضافة لکن إلی النفس الحقیقیة المحذوفة عنها الجهات و الأحیاز و الأیون و الأوقات و غیرها و یقال إن الحقیقة بهذا الوجه موجودة فی عالم المادة و لا ینالها الحس لأن الحس ینال الحقیقة مخلوطة بالغرائب و إنما ینالها العقل و قد مر فی کلام الشیخ المنقول من المبدإ و المعاد أن المخالطة لا تعدم المخالط حقیقة ذاته و ثانیهما أن یکون التعقل بحذف بعض الصفات- أی العرضیة و إبقاء البعض أی الذاتیة و انتقاله إلی الذهن کما سبق أن لیس معنی تجرید المحسوس هذا و الاحتمال الأول یناسب المنکرین للوجود الذهنی و الثانی لا ینافی القول بالوجود الذهنی و إن کان یئول إلی الإنکار بعد التأمل لأن بعض الباقی إذا کان محفوظ المرتبة لم یدخل الذهن بالحقیقة و قد ظهر بما ذکره المصنف قدس سره صعوبة الإشکال علی الاحتمالین إذ من ذاتیات هذه الحقائق قبول الأبعاد و من لوازمها قبول القسمة بالذات أو بالعرض و الذاتی لا یتخلف و أیضا هذا الإشکال یصعب علی من یقول الکلیة و الجزئیة- بنحوی الإدراک لا بتفاوت فی المدرک فکلمة إنما للقصر الإضافی و ظهر سهولة دفعه علی طریقة المصنف قدس سره لأن المعقول و الحقیقة بذلک الوجه إنما هو فی عالم الإبداع المنفصل أو المتصل و لیس هنا إلا بنحو الکثرة و الاحتفاف بالأجانب و الغرائب و قد مر أن التجرید طی بساط هذا الوجود فی وجود آخر صوری نوری یبدل الأرض غیر الأرض و یطوی السماء و مفاهیم الجوهر و القابل للأبعاد و غیرها غیر محمولة هنا بالحمل الشائع بل بالأولی فقط و إنما یحمل بالحقیقة علی أنفس تلک المفاهیم کما صرح به فی قوله فیحمل علی تلک الماهیة إلخ و أدلة الوجود الذهنی لا تقتضی أزید من هذا و أما مصحح صدقها هناک فجامعیة ذلک الوجودی النوری لوجودات ما دونه، س ره

المقداری کالحیوان و الفلک و غیرهما فإذا جردت عن الزوائد و العوارض بقی لها کونها منقسمة بالفعل أو بالقوة القریبة لأن ذاتی ماهیة الشی‌ء لا ینفک عنها- بحسب أنحاء وجودها الخارجی و العقلی فیقوی الإشکال و یعسر الانحلال.

و أما علی طریقتنا فإن ماهیة الشی‌ء عبارة عن مفهومها و معناها فمعنی الجسمیة مثلا مفهوم قولنا جوهر قابل للأبعاد و له وجود فی الخارج و وجود فی العقل فإذا وجدت معنی الجسمیة فی العقل یوجد بوجود آخر غیر هذا الوجود- و ذلک الوجود حامل للمفهوم من الجسمیة بحیث هو هو فیحمل علی تلک الماهیة- أنها ماهیة کذا حملا أولیا و لکن لا یصدق علی ذلک الوجود العقلی أنه قابل للأبعاد- و أنه قابل للانقسام المقداری و کذا السواد ماهیته عبارة عن مفهوم اللون القابض للبصر فإذا وجدت ماهیته فی المادة الجسمیة یترتب علیه أثر الوجود و إذا وجدت ماهیته فی العقل یکون لها نحو آخر من الوجود حامل لمفهومها و معناها و مفهوم اللونیة و القبض للبصر غیر تحققهما بالفعل و وجودهما هذا الوجود المکشوف لکل أحد- بل وجودا عقلیا لو حضر ذلک الوجود لعاقل أو عنده لأدرک منه معنی اللون القابض للبصر من غیر أن یعقل فیه هذا الفعل الخارجی(1)و بالجملة للأشیاء وجودات متفاوتة بالذات و الهویة مع کونها واحدة المعنی و الماهیة قد ساقنا إلی العلم بتعدد أنحاء الوجودات إدراکاتنا للحقائق و الماهیات کالإنسان مثلا تارة بنحو الإحساس و تارة بالتخیل و طورا بالتعقل فعلمنا أن لماهیة واحدة أطوارا من الوجود بعضها مادی و بعضها عقلی صرف و بعضها متوسط بینهما


1) أی بل یکون وجودا عقلیا عطف علی قوله یکون لها نحو آخر و الترقی باعتبار أن النحو الآخر من الوجود یحتمل أن لا یکون عقلیا کذا و کذا، س ره

فصل (2) فی أن الحواس لا تعلم أن للمحسوس وجودا بل هذا شأن العقل

إن الإدراکات الحسیة یلزمها انفعال آلات الحواس و حصول صور المحسوسات- سواء کانت فی آلات الحواس کما هو المشهور و علیه الجمهور أو عند النفس بواسطة مظهریتها کما هو الحق فهو إنما یکون بسبب استعداد مادة الحاسة له فإن لامسة أیدینا مثلا إنما تحس بالحرارة و تتأثر عنها للاستعداد الذی هو فیها و البصر إنما یقع فیه الإحساس بصورة المبصر للاستعداد الذی هو فیه و السمع إنما یحصل فیه الصوت للاستعداد الذی هو فیه و لیس للحواس إلا الإحساس فقط و هو حصول صورة المحسوس فیها أو فی النفس بواسطة استعمالها فالحواس أو النفس الحساسة- بما هی حساسة لیس لها علم بأن للمحسوس وجودا فی الخارج(1)إنما ذلک مما یعرف بطریق التجربة فهو شأن العقل أو النفس المتفکر و لیس شأن الحس و لا الخیال(2)و الدلیل علی صحة ما ذکرناه أن المجنون مثلا قد تحصل فی حسه المشترک- صور یراها فیه و لا یکون لها وجود من خارج و یقول ما هذه المبصرات التی أراها


1) أی الخارج الذی هو عالم الطبیعة و المواد و لا بأنه لیس له وجود فی المواد فی مثل المبرسم و النائم و المغمی علیه و السکران بل وجوده إنما هو فیهم و فی بعض المواضع له وجود ألطف و أعلی مما فی المواد کما للأنبیاء و الأولیاء و هو فی الخارج بمعنی آخر کیف و هو خارجی بخارجیة النفس التی هو لها و إن قلنا إنه لیس فی الخارج- کان معناه لیس فی الهیولی لجلالته و الدلیل علی أن الحاکم بهذا أو ذاک هو العقل أن السالک المرتاض مع أنه کامل العقل صحیح المزاج لا یتمکن من أن یعلم فی الأغلب أن ما یراه أو یسمعه و بالجملة یحسه موجود فی المادة أو لا فی المادة بل لا بد أن یرجع إلی البرهان أو یعرضه علی العارف العالم بالحقائق 498 و من هنا قال الشیخ العربی لا أعظم إلینا مما فی الکون من التباس الخیال بالحس، س ره

2) بل بنحو الأولیة، س ره

و یقول إنی أری فلانا و کذا و کذا و یجزم بأن ما رآه کما رآه فهی بالحقیقة موجودة فی حقه کما وجدت للإنسان سائر الصور الحسیة لکن لما لم یکن له عقل یمیزها و یعلم أن لا وجود لها من خارج توهم أن تلک الصور موجودة فی الخارج- کما هی مرئیة له و کذلک النائم یری عند منامه بحسه المشترک بل بخیاله أشیاء لا حقیقة لها فی الخارج من المبصرات و المسموعات و غیرهما فیری و یسمع و یشم و یذوق و یلمس و یجزم بأنه یشاهدها بالحقیقة و سبب ذلک وجود صور تلک الأشیاء فی قوة خیاله و حسه المشترک و هی فی النوم کما هی عند الیقظة و لتعطل القوة العقلیة عن التدبر و الفکر فیما یراه أنه من أی قبیل و کذلک إذا تأثرت أیدینا مثلا عن حرارة وردت علیها من خارج أو حصلت لها بسبب داخلی لسوء مزاج حار فأحست بها لا یکون لها إلا الإحساس فإما أن یعلم أن هذه الحرارة لا بد أن یکون فی جسم حار خارجا کان أو داخلا فذلک للعقل بقوته الفکریة و کذلک إذا حملت شیئا ثقیلا فإنما تحس بالثقل و تنفعل عن الثقل فقط و إما أن هذه الکیفیة قد حصلت بسبب جسم ثقیل فی الخارج(1)فذلک لیس إدراکه بالحس و لا بالنفس فی ذاتها بل بضرب من التجربة و من هذا المقام یتنبه اللبیب بأن للنفس نشأة أخری غیر عالم الأجسام المادیة یوجد فیها الأشیاء الإدراکیة الصوریة من غیر أن یکون لها مادة جسمانیة حاملة لصورها و کیفیاتها و نعم العون علی إثبات ذلک العالم ما حققناه فی مباحث الکیفیات المحسوسة أن الموجودة من تلک الکیفیات فی القوی الحسیة لیست إیاها بل من جنس آخر من الکیفیات هی الکیفیات النفسانیة فالمسموعات و المبصرات أو الملموسات و غیرها کلها کیفیات محسوسة(2)


1) أو بسبب سوء مزاج کما فی الکابوس، س ره

2) أی من حیث هی آلات لحاظ لما فی المواد فکونها کیفیات محسوسة من وجهین- أحدهما من حیث الحکایة و هذا متعلق بالمحسوسات بالذات و ثانیهما من حیث نفس المحکی- و هذا متعلق بالمحسوس بالعرض و النفسانیة من وجه واحد و هو من حیث نفس المحسوسات بالذات، س ره

حکایة(1)و هی نفسانیة حقیقة کما أن الصور العقلیة من الجواهر المادیة کالإنسان و الفرس و الفلک و الکوکب و الماء و النار هی إنسان و فرس و فلک و کوکب و ماء و نار حکایة و هی جواهر عقلیة متحدة بالعقل بالفعل حقیقة(2)و هذه الأحکام و أشباهها من عجائب معرفة النفس الآدمیة و علم المعاد کما نحن بصدد بیانه من ذی قبل إن شاء الله تعالی

فصل (3) فی أقسام العلوم
اشارة

لما کان حقیقة العلم عندنا راجعة إلی الوجود الصوری(3)و الوجود علی ثلاثة أقسام(4)تام و مکتف و ناقص.

الأول التام

و هو عالم العقول المحضة(5)و هی الصور المفارقة عن الأبعاد و الأجرام و المواد.


1) معنی کونها حکایة الوجود دون حقیقته کونها ضعیفة الوجود مشوبة بالعدم- قبال الوجود المنزه عنه نسبة، ط مد

2) یعنی أنها من حیث النظر إلی أنفسها و حقائقها لا من حیث إنها أظلال و حکایات عما دونها أجل من أن تکون إنسانا و فرسا إلخ بل أجل من أن تکون جواهر بناء علی أن لا ماهیة للعقول، س ره

3) الأولی أن یقرأ اللام مکسورة للتعلیل و یحتمل أن یکون لما هی لما الرابطة و یکون جوابها مفهوما من قوله المقدم فی انقسام العلوم، س ره

4) قد تقدم أن الحق کون العلم الحسی و الخیالی و الوهمی جمیعا نوعا واحدا- فالنشأة العلمیة نشأتان، ط مد

5) إنما لم یعرف أقسام الوجود أو أقسام العلم اکتفاء بتعریف أقسام العلماء فیما بعد، س ره

و الثانی المکتفی و هو عالم النفوس الحیوانیة

و هی الصور المثالیة و الأشباح المجردة(1).

و الثالث الناقص

و هو عالم الصور القائمة بالمواد و المتعلقة بها و هی الصور الحسیة و أما نفس المواد الجسمیة المستحیلة المتجددة فهی لاستغراقها فی الأعدام و الإمکانات و الظلمات لا یستأهل للمعلومیة(2)

قلت عدها من العلم لعلة لشدة قربها من أفق الصور المحسوسات بالذات التی هی علوم و معلومات بالذات و ذلک لحاجتها إلی أوضاع مواد المحسوسات التی بالمعرض، س ره

و لوقوع اسم الوجود علیها کالزمان و الحرکة و لما حققناه أن لا وجود لشی‌ء منها إلا فی آن واحد و الآنات وجودها بالقوة و کل ما لا وجود لشخص منه إلا فی آن واحد و هی الأجسام و الجسمانیات- المادیة السائلة الزائلة فی کل آن المختص حدوثها بآن واحد مع زوالها فی سائر الآنات و الأوقات فإطلاق الوجود علیها بضرب من التجوز و التشبیه(3)و یصح إطلاق سلب الوجود علیها کما هو شأن المجاز و علامته و إلیه أشار أفلاطون بقوله- ما الشی‌ء الکائن و لا وجود له و ما الشی‌ء الموجود و لا کون له لأنه عنی بالأول المادیات و بالثانی المفارقات و بالجملة العوالم فی التحقیق ثلاثة کل منها قسم

1) المراد بالنفوس الحیوانیة النفوس بعد قطع التعلق عن الأبدان الدنیویة ففی الآخرة لا استکمال لا للنفوس و لا للأشباح و أما النفوس بما هی متعلقة بالأبدان الدنیویة- فهی داخلة فی الثالث، س ره

2) أی الأجسام إن قلت الصور العلمیة علی القواعد المقررة ینبغی أن تکون وجودها لأنفسها لا للمواد فکیف یکون الصور القائمة بالمواد و هی ثالثة الأقسام علما- فعدم الاستیهال للمعلومیة لا یختص بنفس المواد الجسمیة المستحیلة و أما حدیث التبعیة للصور المالیة المعلقة و المثال النوری کما قال فی الإلهیات و سیشیر إلیه بعد أسطر فیشملهما.

3) أی إطلاق الوجود الصوری النوری لا مطلقة و القرینة علیه قوله بمعنی الصورة العلمیة و قوله و لو عدها أحد أربعة نظرا إلی اعتبار الوجود، س ره

من العلم بمعنی الصورة العلمیة و لو عدها أحد أربعة نظرا إلی اعتبار الوجود فی هذا العالم کما فعلها بعض الصوفیة(1)حیث عدوها من الحضرات الخمسة الإلهیة أعنی حضرة الذات و حضرة الأسماء و حضرة الصفات و حضرة الأفعال و حضرة الآثار فلا مشاحة فی ذلک بشرط أن یعلم أنها ضعیفة الوجود بحیث لا یکون صورة علمیة و لا حقیقة معلومة بذاتها بل بالتبع.

فعلی هذا یمکن أن یقال المدرکات الإمکانیة علی أربعة أقسام
أحدها تام الوجود و المعلومیة

و هی العقول و المعقولات بالفعل(2)و هی لشدة وجودها و نوریتها و صفائها برئیة عن الأجسام و الأشباح و الأعداد و هی مع کثرتها و وفورها- یوجد بوجود واحد جمعی لا مباینة بین حقائقها إذ کلها مستغرقة فی بحار الإلهیة- و إلیها أشار بقوله تعالی ما لا تُبْصِرُونَ و لفظ العنصر فی کلام الأوائل إشارة إلی هذا العالم.

و ثانیها عالم النفوس الفلکیة و الأشباح المجردة و المثل المقداریة

(3)و هی مکتفیة بذاتها و بمبادیها العقلیة إذ بواسطة اتصالها بعالم الصور الإلهیة التامة الوجود ینجبر نقصاناتها و ینخرط معها.

و ثالثها عالم النفوس الحسیة و الملکوت الأسفل و جمیع الصور المحسوسة بالفعل

المدرکة بواسطة المشاعر و الآلات هی أیضا من الملکوت الأسفل و هی ناقصة الوجود ما دامت کذلک إلا أن یرتفع من هذا العالم و یتجرد إلی عالم الأشباح المجردة بتبعیة ارتقاء النفس الإنسانیة إلیها.


1) تنظیر لجعله من الوجود لجعلهم إیاها من الحضرات الإلهیة و منصات الظهور- و المراد بالآثار هذه الوجودات المتشتة المادیة، س ره

2) سواء کانت معقولاتنا أو معقولات غیرنا، س ره

3) الأول إشارة إلی مذهب المشائین فإن الصور عندهم منطبعة فی النفوس المنطبعة و الثانی إلی مذهب الإشراقیین فإنها عندهم قائمة بذواتها و هی عالم المثال، س ره

و رابعها عالم المواد الجسمانیة و صورها السائلة الزائلة

المستحیلة الکائنة الفاسدة و هی فی الموجودیة ما بین القوة و الفعل و الثبات و الدثور لأن ثباتها عین الدثور و اجتماعها عین الافتراق و لما کانت الحکمة فی الإیجاد المعرفة و العلم و العلماء بحسب الاحتمال العقلی ثلاثة أقسام.

أحدها تام فی کماله بحسب الفطرة کالعقول المفارقة.

و ثانیها مستکف یحتاج إلی التکمیل و لکن لا یحتاج إلی أمور زائدة و مکمل من خارج کالنفوس الفلکیة و من هذا القسم نفوس الأنبیاء ع بحسب الفطرة و لکن بعد الاستکمال ربما صاروا من القسم الأول.

و ثالثها ناقصة بحسب الفطرة یحتاج فی التکمیل إلی أمور خارجة عن ذاتها- من إنزال الکتب و الرسل و غیرهما أوجد الله سبحانه جمیع هذه الأقسام توفیة للإفاضة و تکمیلا للأقسام المحتملة عند العقل و قد أشار إلی هذه الأقسام بقوله تعالی وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا فَالزَّاجِراتِ زَجْراً فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً و بقوله تعالی وَ السَّابِحاتِ سَبْحاً فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً و یحتمل أن یکون الترتیب فی الآیة(1)الثانیة علی عکس الترتیب فی الأولی أی من المسبب إلی السبب بأن یکون السابحات- إشارة إلی عالم الأفلاک کما فی قوله تعالی کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ* و السابقات إلی نفوسها- و المدبرات أمرا إلی عقولها التی هی من عالم الأمر الموجودة بأمر الله و قوله کن بل هی نفس الأمر الوارد منه تعالی و لک أن تقول العالم عالمان عالم المجردات العقلیة و النفسیة و عالم الأجسام النوریة و الظلمانیة و لما کان عالم المجردات


1) و الاحتمال الآخر أن یکون السابحات إشارة إلی العقول و السابقات إلی النفوس الکلیة من الأفلاک و المدبرات إلی نفوسها المنطبعة لأن العقول أجل من تدبیر الکائنات بأن یکون الأمر هو الأمر العام و ذلک کما یقال فی اصطلاح الإشراقیین للعقل النور القاهر و للنفس النور المدبر أو السابحات الأعیان الثابتات فی المرتبة العلمیة- و السابقات العقول و المدبرات مطلق الأفلاک أجسامها و نفوسها، س ره

هو عالم العلم و الحیاة أوجد الله تعالی فیه بإزاء کل ما فی عالم الأجسام صورة إدراکیة عقلیة أو خیالیة هی حیاته و مرآة مشاهدته(1)و إلیهما أشیر فی الکتاب الإلهی وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ و لهذا قال أفلاطون الشریف العالم عالمان عالم العقل و فیه المثل العقلیة و عالم الحس و فیه الأشباح الحسیة و یسمی العالم الأول کلیس و العالم الثانی کأیس و نقل أیضا أن للأفلاطون کان تعلیمان تعلیم کلیس و تعلیم کأیس و الأول تعلیمه للعقلیات من طریق الریاضة و التحدس و الثانی تعلیمه إیاها من طریق الإفادة و الاستفادة الفکریتین و لیسیة ذلک العالم(2)

ُ این نیست که هست مینماید بگذار و آن هست که نیست مینماید بطلب

. و حاصل توجیهه قدس سره أن المراد باللیسیة عدم الوجود الرابطی من ذلک العالم لنا بما نحن طبیعیون و هنا توجیه آخر و هو أن یکون إشارة إلی عدم وجوده مطلقا إذ هو مندک الإنیة لا وجود له بل موجود بوجود الله کنا حروفا عالیات لم نقل-

ُ از وجود خود چونی گشتم تهی نیست از غیر خدایم آگهی

. کما أن أیسیة الصور المثالیة هی أیسیتها المعلومة من خارج فإن الأیس فی کلام أفلاطون ناظر إلی عالم الحس، س ره

إشارة إلی عدم ظهوره علی الحواس کما أن أیسیة الصور المثالیة من جهة ظهورها علی الحواس الباطنة و إلا فوجود عالم العقل أصل سائر الوجودات و مقومها و فاعلها و غایتها و إنما خفیت مشاهدتها علی الإنسان لفرط ظهورها و احتجابنا عنها لشواغل المواد و یحتمل أن یکون إشارة إلی وحدة ذلک العالم و بساطة ما فیه و کثرة هذا العالم بحسب الأعداد الشخصیة و لیعلم أن المثل النوریة الأفلاطونیة جواهر

1) أی ما به انکشافه و أما المرآة بمعنی آلة اللحاظ لشی‌ء آخر فالأمر بالعکس- إذ المادیات و الصوریات الطبیعة ینبغی أن تکون مراءی لحاظ المجردات و الکلیات العقلیة و المعتنون بالجزئیات الطبیعة لما جعلوا الکلیات و الخیالیات مراءی الجزئیات الطبیعیة کانت عندهم ضعیفة الوجود مع أنها قویة الوجود فی أنفسها و کیف و لها وجودات مبسوطة و وحدات جمعیة و غیر ذلک، س ره

2) بل أطلق التشبیه باللیسیة علی المرتبة الأحدیة فی الشعر الفارسی-

فی ذاتها و وجودها و هی أصل جواهر هذا العالم و ماهیاتها و هی حقائق هذه المحسوسات المادیة و الذی یفید إثباتها بل إثبات الأشباح المعلقة جمیعا غیر الذی سبق منا ذکره فی باب إثبات المثل الأفلاطونیة هو أنه لا شبهة(1)فی أن فی العالم شیئا محسوسا کالإنسان مثلا مع مادته و عوارضه المخصوصة و هذا هو الإنسان الطبیعی- و قد ثبت أن له وجودا فی الخیال مع مقداره و شکله و خصوصیته علی وجه شخصی- و إن لم یکن مادته موجودة فی الخارج و ثبت أیضا أن للعقل أن یدرک الإنسان- بجمیع ما فیه من الجوهریة و الأعضاء و الأشکال و الأوصاف اللازمة و المفارقة(2)

ُ شیر بی دم و سر و اشکم که دید

فالإنسان المعقول له بصر و عین فی مقام ذاته المنزهة هما علمه الحضوری بکل شی‌ء دونه و منها المبصرات و له سمع و أذن فیه و هما علمه الحضوری بکل شی‌ء و منها المسموعات و هکذا حتی المتخیلات و الموهومات- و له ید و هی قدرته النافذة و له بصر و عین فی مقام وجوده المشبه و هما کل الأبصار و کل الأعین و قس علیهما الباقی و لکن بشرط أن یلاحظ هذه الأبصار و القوی الأخری متصلة بالعقل و المعقول متدلیة به، س ره

لکن علی وجه المعقولیة بحیث یحتمل الاشتراک بین کثیرین من نوعه مع نوع

1) قد أوردنا علی الوجوه المذکورة فی بحث المثل أن غایة ما تفیده صدق کل من مفاهیم الإنسان و الفرس و غیرهما علی موجود مجرد عقلی و أما کون هذه المفاهیم- ماهیات حقیقیة بالنسبة إلی ما تصدق علیه حتی یکون الموجود المجرد الذی یصدق علیه الإنسان فردا عقلیا له مثلا فغیر لازم و الإشکال بعینه وارد علی هذا الوجه المذکور هاهنا- فلیراجع تفصیل ما أوردناه هناک، ط مد

2) المراد بالوصف ما یشمل الوصف الذاتی کما یقال الوصف العنوانی إما عین ذات الموضوع أو جزؤه أو خارج منه و باللازم ما لا ینفک عن الشی‌ء مقوما کان أو عارضا- و ذلک لأن التعریف بالأجزاء الخارجیة و إن کان جائزا إلا أن المتعارف هو التعریف بالأجزاء العقلیة و لم یذکر منها إلا الجوهریة و قوله الأعضاء و الأشکال إشارة إلی ما قال فی سفر النفس من صعوبة إدراک الکلی إذ لا بد أن لا یحذف منه شی‌ء من ذاتیاته و لوازمه کما قیل

أوصافه و لا حاجة فی التعقل إلی تجرید ماهیته عن ماهیة العوارض بأن یحذف منها ما عداها(1)و إن کان ذلک أیضا میسرا لکن الواجب فی التعقل هو التجرید عن نحو هذا الوجود الوضعی الذی لا بد أن یکون فی جهة من جهات هذا العالم المادی- فثبت أن للإنسان وجودا فی الطبیعة المادیة و هو لا یکون بذلک الاعتبار معقولا و لا محسوسا و وجودا فی الحس المشترک و الخیال و هو بهذا الاعتبار محسوس البتة لا یمکن غیر هذا و وجودا فی العقل و هو بذلک الاعتبار معقول بالفعل لا یمکن غیر ذلک ثم لما ظهر لک بالبرهان القطعی أن وجود المحسوس بما هو محسوس هو بعینه حس و حاس و کذا المعقول بالفعل وجوده بعینه وجود الجوهر العقلی- و یتحد العاقل و المعقول و علم أیضا أن العاقل جوهر مفارق بالفعل فالمعقول کذلک و لذا الکلام فی الصور المحسوسة الموجودة فی عالم الخیال هی بعینها عین القوة الخیالیة و هی لا محالة جوهر و المتحد فی الوجود مع الجوهر جوهر- فللإنسان مثال جوهری قائم بنفسه فی عالم الأشباح و مثال عقلی جوهری قائم بذاته فی عالم العقول و هکذا الأمر فی کل موجود طبیعی من الموجودات الطبیعیة له ثلاث وجودات(2)أحدها عقلی و ثانیها مثالی و ثالثها مادی و اعلم أن الوجود العقلی من کل نوع لا یمکن أن یکون إلا واحدا غیر متعدد و ذلک لأن الحقیقة إذا کانت لها حد واحد نوعی فلا یمکن تعددها إلا من جهة المادة أو من جهة


1) إذ قد مر أن مقارنة العوارض کلیاتها لا تمنع المعقولیة و إن تیسر حذفها أیضا بمقتضی العروض، س ره

2) و الحاصل أن عالم الإبداع و عالم الإنشاء و الاختراع لیسا بعیدین عنک و إن کنت تشاهدهما عن بعد و لست إلا إیاهما و لا یبقی لک و لا یفی بک إلا هما سیما الأخیر و هو العقل و المعقول و إن کنت فی ریب مما تلوناه علیک فتفطن بوجود المعقولات و سعة ذلک الوجود و وحدته الجمعیة و نوریته و إنارته الحقائق الخارجیة و لا تقصر نظرک علی مفاهیمها، س ره

أسباب خارجیة اتفاقیة و أما الوجودان الآخران فیجوز فیهما کثرة الأعداد من نوع واحد سواء کان من جهة انفعالات المادة القابلة کما فی الصور الطبیعیة أو بواسطة جهات فعلیة کما فی الإدراکیة التی یحفظها الخیال فکل صورة من نوع واحد کالإنسان إذا جردت عن هذا الوجود و عن التمثل الخیالی أیضا فبلغت إلی عالم العقل و وصل أثرها هناک فإذا جردت صورة أخری من نوعها حتی بلغت فی التجرد إلی ذلک المقام- لم یکن وجودها هناک غیر وجود الأولی و لا الأثر منها فیه غیر ذلک الأثر و هکذا فی غیرهما من نوعها سابقا أو لاحقا و إن کان ألف ألف صورة فی هذا المقام فظهر من هذا البیان البرهانی أن لکل نوع طبیعی فی هذا العالم سواء کان متکثر الأفراد الغیر المحصورة أو کان نوعا محصورا فی شخص صورة عقلیة قائمة بذاتها فی العالم العقلی الربانی کما هو رأی أفلاطون الإلهی و لا أظن أحدا فی هذه الأعصار الطویلة- بعد ذلک العظیم و من یحذو حذوه بلغ إلی فهم غرضه و غور مرامه بالیقین البرهانی- إلا واحد من الفقراء الخاملین المنزوین

خاتمة البحث فی شرح ألفاظ مستعملة فی هذا الباب

اشارة

متقاربة المفهوم یظن بها أنها مترادفة و هی کثیرة.

منها الإدراک و هو اللقاء و الوصول

فالقوة العاقلة إذا وصلت إلی ماهیة المعقول و حصلتها کان ذلک إدراکا لها من هذه الجهة فالمعنی المقصود منه فی الحکمة مطابق للمعنی اللغوی(1)بل الإدراک و اللقاء الحقیقی لا یکون إلا هذا اللقاء أی الإدراک العلمی و أما اللقاء الجسمانی فلیس هو بلقاء فی الحقیقة و قوله


1) و لهذا قلنا إن لیس مسألة بسیط الحقیقة کل الوجودات بنحو أبسط و أعلی إلا مسألة العلم لأن الإدراک لیس إلا الوجدان و النیل و وجدان ذلک الوجود النوری للوجودات النوریة هو العلم لکنها مجازات حکمیة لأن اللقاء الجسمانی لیس لقاء حقیقیا إذ اللقاء و الوصول فی الأجسام و الجسمانیات إنما هما بأطرافها و بظواهرها و لذا یسمی هذا العالم عند العرفاء فوق الفرق فالدرک الجسمانی لیس درکا حقیقیا بخلاف الوصول العقلی و الإدراک العقلی، س ره

تعالی قالَ أَصْحابُ مُوسی إِنَّا لَمُدْرَکُونَ و قولهم أدرک الغلام و أدرکت الجاریة إذا بلغا و أدرکت الثمرة کلها حقائق لغویة لکنها مجازات حکمیة سیما علی القول باتحاد العاقل و المعقول.

و منها الشعور

و هو إدراک بغیر استثبات و هو أول مراتب وصول العلم إلی القوة العاقلة و کأنه إدراک متزلزل و لهذا لا یقال فی حق الله إنه یشعر بکذا.

و منها التصور

إذا حصل وقوف القوة العاقلة علی المعنی و إدراکه بتمامه فذلک هو التصور و لفظ التصور مشتق من الصورة و هی عند العامة من الناس أنها موضوعة للماهیة الجسمانیة الحاصلة للجسم المشکل و عند الحکماء موضوعة لعدة معان لکنها مشترکة فی معنی واحد هو ما به یصیر الشی‌ء بالفعل هو ذلک الأمر و کذلک الصور العلمیة للأشیاء فإنها هی بعینها حقائقها و ماهیاتها کما عرفت.

و منها الحفظ

فإذا حصلت الصور فی العقل و تأکدت و استحکمت و صارت بحیث لو زالت لتمکنت القوة العاقلة من استرجاعها و استعوادها سمیت تلک الحالة حفظا- و اعلم أن نسبة الحفظ إلی الإدراک کنسبة الفعل إلی القبول فمبدأ الحفظ یغایر مبدأ القبول مغایرة الذاتین أو مغایرة الدرجتین لذات واحدة و الثانی أولی فإن مبادی آثار النفس و صفاتها ترجع إلی حقیقة واحدة.

و قیل لما کان الحفظ مشعرا بالتأکد بعد الضعف لا جرم لا یسمی علم واجب الوجود تعالی حفظا و لأنه إنما یحتاج إلی الحفظ فیما یجوز زواله و لما کان ذلک فی علم الله تعالی محالا لا جرم لا یسمی علمه حفظا.

أقول هذا القول لا یخلو عن تعسف أما أن علمه تعالی لا یسمی بالحفظ فغیر مسلم و المستند قوله تعالی وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ و قوله إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ و قوله إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ.

لا یقال لیس الکلام فی أن إطلاق الحفظ علیه لم یمکن بل فی أن إطلاق الحفظ علی علمه هل وقع أم لا فلعله یعلم بصفة أو قوة و یحفظها بصفة أو قوة أخری- لأنا نقول علمه تعالی بعینه قدرته و سیأتی أن العالم کله صورة علمه التام

کما أنه صورة قدرته النافذة فی کل شی‌ء فذاته التی هی عین علمه حفیظ علی کل شی‌ء و مراتب علومه التفصیلیة یحفظ بعضها بعضا لأن علومه فعلیة لا انفعالیة- و أما إشعار مفهوم الحفظ بالتأکد بعد الضعف فغیر معلوم إلا فی بعض المواد الجزئیة- و أما استدلاله بأنه إنما یحتاج إلی الحفظ فیما یجوز زواله إن أراد بالجواز الإمکان الوقوعی فالحصر ممنوع و إن أراد به الإمکان الذاتی فلا یستلزم ذلک عدم جواز إطلاقه علی علم الله التفصیلی الزائد علی ذاته الثابت فی قلمه الأعلی و اللوح المحفوظ- و المراد بما فی اللوح المحفوظ هو صور علم الله المحفوظة عن النسخ و الزوال بحفظ الله إیاها و إدامته لها.

و منها الذکر

و هو أن الصورة المحفوظة إذا زالت عن القوة العاقلة فإذا حاول الذهن استرجاعها فتلک المحاولة هو التذکر و عند الحکماء لا بد فی التذکر من وجود جوهر عقلی فیه جمیع المعقولات و هو خزانة للقوة العاقلة الإنسانیة و اختلفوا فی أن ذاته منفصلة عن ذات النفس الإنسانیة أو متصلة اتصالا عقلیا- احتجبت عنه النفس إما بسبب اشتغالها بعالم الحس أو لعدم خروجها من القوة إلی الفعل فی باب العقل و المعقول و قد أشرنا إلی لمعة من هذا المقام.

و قد تحیر بعض الأکیاس کالإمام الرازی و غیره فی باب التذکر فقال إن فی التذکر سرا لا یعلمه إلا الله و هو أنه عبارة عن طلب رجوع تلک الصورة المنمحیة الزائلة فتلک الصورة إن کانت مشعورا بها فهی حاضرة حاصلة و الحاصل لا یمکن تحصیله و إن لم یکن مشعورا بها فلا یمکن استرجاعها لأن طلب ما لا یکون متصورا محال فعلی کلا التقدیرین التذکر الذی بمعنی الاسترجاع ممتنع مع أنا نجد من أنفسنا أنا قد نطلبها و نسترجعها قال و هذه الأسرار إذا توغل العاقل فیها عرف أنه لا یعرف کنهها مع أنها من أظهر الأشیاء فکیف فیما هو من أخفاها.

أقول منشأ تحیر هؤلاء القوم فی مثل هذه المطالب إنما هو لأجل عدم تحقیقهم أمر الوجود الذی هو أظهر الأشیاء و عند هذا الرجل أنه مفهوم عقلی- من المعقولات الثانیة و لا یکون شی‌ء منها أشد و شی‌ء أضعف و لا أیضا أن لشی‌ء

واحد أنحاء من الوجود بعضها أقوی من بعض و کذا العلم الذی هو من باب الوجود- لا من باب النسب و اعلم أن هذه الشبهة مع أنها علی الطریقة التی اخترناه من أن الإدراک العقلی إنما یکون باتحاد النفس بالعقل الفعال الذی هو صورة الموجودات- أو وجدت فیه صور الموجودات أصعب انحلالا(1)لکن مع ذلک منحلة بفضل الله تعالی و هو أن النفس ذات مقامات متعددة و نشآت مختلفة نشأة الحس و نشأة الخیال و نشأة العقل- و هذه النفوس أیضا متفاوتة قوة و ضعفا و کمالا و نقصا و أقوی النفوس ما لا یشغله نشأة عن نشأة و بعضها دون ذلک و بعضها فی الدناءة بحیث لا یحضرها بالفعل إلا نشأة الحس- مع ما یصحبها من نشأة الخیال شی‌ء ضعیف خیالی فضلا عن حضور معقول من الصور فإذا تقرر هذا فنقول إن النفس المتوسطة فی القوة و الکمال إذا اتصلت بعالم العقل- خرجت عن نشأة الحس و دبرت البدن ببعض قواها الطبیعیة و إذا رجعت إلی عالم الحس غابت عن نشأتها العقلیة و یبقی معها شی‌ء کخیال ضعیف منها(2)و بذلک الخیال الضعیف مع بقاه ملکة الاسترجاع و استعداد الاتصال یمکنها التذکر لما تجلی لها من حقیقة ذاتها و تمام جوهرها العقلی و قوله إن لم یکن الصورة- التی یرید استرجاعها متصورة لم یمکن استرجاعها إن أراد بعدم تصورها کونها غیر متصورة لا بالکنه و لا بوجه الحکایة و لا حصلت أیضا القوة الاستعدادیة القریبة لحصولها- فمسلم أن مثلها غیر ممکن الاسترجاع لها و لیس الکلام فی مثلها و إن أراد بذلک کونها متصورة بالکنه و إن تصورت بوجه التخیل و التمثل و قد حصلت لها ملکة المراجعة إلی الخزانة فغیر مسلم و هذا القائل إنما صعب علیه تحقیق هذا المقام و أمثاله بناء علی أنه اعتقد أن اکتساب التصورات مطلقا مستحیل سواء کان


1) فإن الزوال کیف یکون فضلا عن الاسترجاع و لا حالة انتظاریة للعقل الفعال- و حکم أحد المتحدین حکم الآخر، س ره

2) کما من تعقل نور الأنوار و نور القهار کخیال النور الشمسی و من الوحدة و البساطة کخیال النقطة و من الحیطة و السعة کخیال المنبسط الکمی و هکذا یمکن أن یقال المعقولات حاضرة فی العقل البسیط یرید أن یسترجعها إلی العقل التفصیلی و یصورها فی الخیال و الحس، س ره

أولا و بالتفکر أو ثانیا و بالتذکر بناء علی شبهة مغالطیة له زعمها حجة برهانیة و نحن قد فککنا عقدة ذلک الإعضال بعون الله تعالی.

و منها الذکر الصورة الزائلة

إذا عادت و حضرت سمی وجدانها ذکرا و إن لم یکن الإدراک مسبوقا بالزوال لم یسم ذکرا

و لهذا قال الله تعالی: یعلم أنی لست أذکره و کیف أذکره إذ لست أنساه

قال صاحب المباحث بعد إعادة شبهته التی أصر علیها فی أنها غیر ممکنة الانحلال- و هاهنا سر آخر و هو أنک لما عجزت عن إدراک ماهیة التذکر و الذکر مع أنه صفتک و تجد من نفسک جملة أنه یمکنک الذکر فأنی یمکنک الوقوف علی کنه المذکور مع أنه أبعد الأشیاء مناسبة منک فسبحان من جعل أظهر الأشیاء أخفاها أقول بعد ما علمت وجه انحلال تلک الشبهة اعلم أن الله أقرب الأشیاء إلینا- من جهة أصل ذواتنا و إنما خلقنا و هدانا لنتوسل إلی معرفته و نصل إلی دار کرامته- و نشاهد حضرة إلهیته و نطالع صفات جماله و جلاله و لأجل ذلک بعث الأنبیاء و أنزل الکتب من السماء لا لأن تکون أبعد الأبعدین و أشقی الأشقیاء المتحیرین الشاکین.

و منها المعرفة

و قد اختلفت الأقوال فی تفسیرها فمنهم من قال إنها إدراک الجزئیات و العلم إدراک الکلیات(1)و آخرون قالوا إنها التصور و العلم هو التصدیق(2)

إذ جعلها ع مقابلة للتصدیق، س ره

و هؤلاء جعلوا العرفان أعظم رتبة من العلم قالوا لأن تصدیقنا باستناد هذه المحسوسات إلی موجود واجب الوجود أمر معلوم بالضرورة(3)و أما تصور حقیقة

1) إن حملت علی الجزئیات المجردة کان العرفان الشهودی أعظم رتبة من العالم کتالیه، س ره

2) و یمکن أن یستدل علیه بقوله ع: أول الدین معرفة الله و کمال المعرفة التصدیق به

3) و کذا تصدیقنا بوجود هذه الموجودات سهل یسیر و أما تصور ماهیاتها فهو صعب عسیر، س ره

الواجب فأمر فوق الطاقة البشریة لأن الشی‌ء ما لم یعرف لا یطلب ماهیته(1)فعلی هذا الطریق کل عارف عالم و لا عکس و لذلک کان الرجل لا یسمی عارفا- إلا إذا توغل فی میادین العلم و ترقی من مطالعها إلی مقاطعها و من مبادیها إلی غایاتها بحسب الطاقة البشریة و قال آخرون من أدرک شیئا و انحفظ أثره فی نفسه(2)ثم أدرک ذلک الشی‌ء ثانیا و عرف أن هذا ذاک الذی قد أدرکه أولا فهذا هو المعرفة ثم من الناس من یقول بقدم الأرواح و منهم من یقول بتقدمها علی الأشباح(3)

ُ قوله ع: خلق الأرواح قبل الأجساد بألفی عام

و ذلک التقدم للتصدیق بموطن العهد و المیثاق المذکور فی الکتاب المأثور من السنة لکن یرد علیهم بعلاوة ما ورد علی القول بقدم الأرواح الجزئیة هویاتها- عدم المخصص للحدوث، س ره

و یقول إنها هی الذر المستخرج من صلب آدم ع و إنها أقرت بالإلهیة(4)و اعترفت بالربوبیة إلا أنها لظلمة العلاقة البدنیة نسیت مولاها و إذا عادت إلی أنفسها متخلصة من ظلمة البدن و هاویة الجسم عرفت أنها کانت عارفة- فلا جرم سمی هذا الإدراک عرفانا.
و منها الفهم

و هو تصور الشی‌ء من لفظ المخاطب و الإفهام و هو إیصال المعنی باللفظ إلی فهم السامع.


1) لیس المراد بالمعرفة التصور و إن کان هذا هو المفروض لأن مطلب الماهیة طلب التصور بل المراد أن الشی‌ء ما لم یصدق بهلیته البسیطة لا یطلب ماهیة فإن مطلب هل البسیطة مقدم علی مطلب ما الحقیقة، س ره

2) أی لا نفسه و الأظهر أن یقال و غاب ذلک الشی‌ء و انحفظ أثره، س ره

3) مع حدوثها و توقیتها کألفی عام نجومی متمسکا بظاهر

4) إقرارهم عدم وجود ماهیاتهم بوجوداتها المتشتة بل کانت موجودة بوجود الله و بوجود علومه التفصیلیة فکانوا مهللین مسبحین ناطقین بأن العظمة لله و الملک له و الحمد له و نسیانهم ابتلاءهم بالطبیعة و لوازمها و تکونهم بالأکوان المتشتة الغاسقة، س ره

و منها الفقه و هو العلم بغرض المخاطب من کلامه یقال فقهت کلامک أی وقفت علی غرضک من هذا الخطاب قال تعالی لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلًا لأن کفار قریش لما کانوا أرباب الشبهات و الشهوات فما کانوا یقفون علی ما فی کتاب الله من المعارف الحقیقیة(1)لا جرم أفصح الله عن عدم استعدادهم للاطلاع علی المقصود الأصلی من إنزال ذلک الکتاب.

و منها العقل

و یقال علی أنحاء کثیرة کما أشیر إلیه.

أحدها الشی‌ء الذی به یقول الجمهور فی الإنسان إنه عاقل و هو العلم بمصالح الأمور و منافعها و مضارها و حسن أفعالها و قبحها.

و الثانی العقل الذی یردده المتکلمون فیقول المعتزلة منهم به کقولهم هذا ما یوجبه العقل و ینفیه العقل.

و الثالث ما ذکره الفلاسفة فی کتب البرهان(2).

و الرابع ما یذکر فی کتب الأخلاق المسمی بالعقل العملی.

و الخامس العقل الذی یذکر فی کتاب النفس فی أحوال الناطقة و درجاتها.


1) فلم یفقهوا أن الغرض من قوله تعالی أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها أن العطیات بقدر القابلیات من المواد و الماهیات و من قوله مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ الآیة أن نوره العقل بالفعل الذی فی العقل بالملکة الذی فی الهیولانی أو العقل الکلی الذی فی النفس الکلیة التی فی الطبع الکلی إلی غیر ذلک، س ره

2) قد مرت المعانی فی هذه المرحلة غیر هذا المعنی 513 و قد فسره فی أوائل مفاتیح الغیب بأنه یعنی به قوة النفس التی یحصل به للإنسان الیقین بالمقدمات الکلیة الصادقة الضروریة لا عن قیاس و فکر بل بالطبع و الفطرة انتهی و لعلک تقول لیس هذا معنی آخر سوی العقل بالملکة إن أرید القوة بمعنی مبدإ التغیر أو سوی الهیولانی إن أرید القوة بمعنی التهیؤ فأقول أرادوا جوده تهیؤ لحصولها و هی متفاوتة فی النفوس، س ره

و السادس العقل الذی یذکر فی العلم الإلهی و ما بعد الطبیعة و قد مر بیان بعض هذه المعانی.

و منها الحکمة

و هی أیضا تطلق علی معان فتارة یطلق اسمها لکل علم حسن و عمل صالح و هو بالعلم العملی أخص منه بالعلم النظری(1)و تارة تطلق علی نفس العمل فی کثیر من الاستعمالات و فیها یقال أحکم العمل إحکاما إذا أتقنه و حکم بهذا حکما(2)و الحکمة من الله تعالی خلق ما فیه منفعة العباد و رعایة مصالحهم فی الحال أو فی المال و من العباد أیضا کذلک ثم قد حدت الحکمة بأقوال مختلفة.

فقیل هی معرفة الأشیاء و هذا إشارة إلی أن إدراک الجزئیات لا کمال فیه- لأنها إدراکات متغیرة فأما إدراک الحقائق و الماهیات فإنها باقیة مصونة عن التغیر و النسخ و هی المسماة بأم الکتاب فی قوله تعالی یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ.

و قیل الحکمة هی الإتیان بالفعل الذی له عاقبة محمودة.

و قیل هی الاقتداء بالخالق تعالی فی السیاسة بقدر الطاقة البشریة و قالت الفلاسفة الحکمة هی التشبه بالإله بقدر الطاقة البشریة أعنی فی العلم و العمل و ذلک بأن یجتهد الإنسان فی أن ینزه علمه عن الجهل و فعله عن الجور و جوده عن البخل و التبذیر و عفته عن الفجور و الخمود و غضبه عن التهور و الجبن و حلمه عن البطالة و الجسارة و حیاءه عن الوقاحة و التعطیل و محبته عن الغلو و التقصیر و بالجملة کان مستویا علی صراط الله من غیر انحراف قائما بحق الله و حقوق خلقه.


1) لظاهر لفظ الحسن و صریح لفظ العمل، س ره

2) لیس هذا من الحکمة کما لا یخفی من المراد حکم و علم قبل إحکام العمل و إتقانه به، س ره

و منها الدرایة

و هی المعرفة الحاصلة بضرب من الحیلة و هو تقدیم المقدمات و استعمال الرویة و أصله من باب دریت الصید و لذا قیل لا یصح إطلاقه علی الله- لامتناع الفکر و الحیلة علیه تعالی

و منها الذهن

و هو قوة النفس علی اکتساب العلوم التی هی غیر حاصلة- و الوجود الذهنی غیر وجود الذهن(1)فإن الذهن فی نفسه من الأمور الخارجیة- و ما یوجد فیه بوجود مطابق لما فی الخارج و محاک له یقال له الوجود الذهنی لذلک الشی‌ء و هو الوجود للشی‌ء الذی لا یترتب علیه ما یترتب علی وجوده الخارجی- و تحقیق الکلام فیه(2)أن الله تعالی خلق الروح الإنسانی خالیا عن تحقق الأشیاء فیه و عن العلم بها کما قال تعالی أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً لکنه ما خلقه إلا للمعرفة و الطاعة وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ و لو لم یکن خلق الروح الإنسانی لأجل معرفة حقائق الأشیاء کما هی لوجب أن یکون فی أول الفطرة أحد تلک الأشیاء بالفعل لا أنها خالیة من الکل کما أن الهیولی لما خلقت لأن یتصور فیها الصور الطبیعیة کلها کانت فی أصل جوهرها قوة محضة خالیة عن الصور الجسمیة فهکذا الروح الإنسانی و إن کان فی أول الفطرة قوة محضة خالیة عن المعقولات لکنها من شأنها أن تعرف الحقائق و تتصل بها کلها فالعرفان بالله و ملکوته و آیاته هو الغایة و التعبد هو التقرب إلیه و السلوک نحوه و أن کانت العبادة أیضا مشروطة به نتیجة له(3)کما قال تعالی أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی فالعلم هو الأول و الآخر و المبدأ و الغایة فلا بد للنفس من أن تکون متمکنة من تحصیل هذه المعارف و العلوم و ذلک التمکن هو هیئة استعدادیة للنفس لتحصیل هذه


1) یعنی لا تتوهمن من إطلاق الوجود الذهنی أن وجود نفس الذهن أیضا وجود ذهنی أی منسوب إلی الذهن، س ره

2) أی فی للذهن قوة علی اکتساب العلوم أی جوده التهیؤ علی اکتساب العقائد و الآراء، س ره

3) الأولی و منتجة له کما لا یخفی، س ره

المعارف و هی الذهن.

و منها الفکر

و هو انتقال النفس من المعلومات التصوریة و التصدیقیة الحاضرة فیها إلی مجهولاتها المستحضرة و تخصیص جریان الفکر فی باب التصدیقات دون التصورات کما فعله صاحب الملخص مما لا وجه له کما سبق و فی بعض کتب الشیخ الرئیس أن الفکر فی استنزال العلوم من عند الله یجری مجری التضرع فی استنزال النعم و الحاجات من عنده قال أیضا فی بعض رسائله إن القوة العقلیة إذا اشتاقت إلی شی‌ء من الصور العقلیة تضرعت بالطبع إلی المبدإ الوهاب فإن فاضت علیها علی سبیل الحدس کفت المئونة و إلا فرغت إلی حرکات من قوی أخری من شأنها أن تعدها لقبول الفیض للمشاکلة بین النفس و بین شی‌ء من الصور التی فی عالم الفیض فیحصل له بالاضطرابات ما لم یکن یحصل له بالحدس کما فی قوله تعالی- وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ الآیة.

و منها الحدس

و لا شک أن الفکر لا یتم إلا بوجدان شی‌ء متوسط بین طرفی المجهول لتصیر النسبة المجهولة معلومة و کذا ما یجری مجراه فی باب الحدود للتصور لما تقرر أن الحد و البرهان متشارکان فی الأطراف و الحدود و النفس حالکونها جاهلة کأنها واقعة فی ظلمة ظلماء فلا بد من قائد یقودها أو روزنة یضی‌ء لها موضع قدمها و ذلک الموضع هو الحد المتوسط بین الطرفین و تلک الروزنة هو التحدس بذلک دفعة فاستعداد النفس لوجدان ذلک المتوسط بالتحدس هو الحدس.

و منها الذکاء

و هو شدة هذا الحدس و کماله و بلوغه و غایته القصوی هو القوة القدسیة التی وقع فی وصفها قوله تعالی یَکادُ زَیْتُها یُضِی‌ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ و ذلک لأن الذکاء هو الإمضاء فی الأمور و سرعة القطع بالحق و أصله من ذکت النار و ذکی الذبح و شاة مذکاة أی یدرک ذبحها بحدة السکین.

و منها الفطنة

و هی عبارة عن التنبه بشی‌ء قصد تعریفه و لذلک فإنها تستعمل فی الأکثر فی استنباط الأحاجی و الألغار.

و منها الخاطر

الخطور حرکة النفس لتحصیل الدلیل و فی الحقیقة ذلک

المعلوم هو الخاطر بالبال و الحاضر فی النفس و لذلک یقال هذا خطر ببالی إلا أن النفس لما کانت محلا لذلک المعنی الخاطر جعلت خاطرا تسمیة للمحل باسم الحال.

و منها الوهم

و هو الاعتقاد المرجوح و قد یقال إنه عبارة عن الحکم بأمور جزئیة غیر محسوسة لأشخاص جزئیة جسمانیة کحکم السخلة بصداقة الأم و عداوة الذئب و قد یطلق علی القوة التی تدرک هذا المعنی و هی الواهمة و اعلم أن الواهمة عندنا لیست جوهرا مباینا للعقل و الخیال(1)بل هی عقل مضاف إلی صورة الخیال و الحس و کذا مدرکات الواهمة معقولات مضافة إلی الأمور الجزئیة- المحسوسة أو الخیالیة إذ العوالم منحصرة فی الثلاثة فالنفس إذا رجعت إلی ذاتها- صارت عقلا مجردا عن الوهم و عن النسبة إلی الأجسام و کذا الموهومات إذا صحت و زالت عنها الإضافات صارت معقولات محضة و بالجملة الوهم لیس إلا نحو توجه العقل إلی الجسم و انفعاله عنه و الموهوم لیس إلا معنی معقولا مضافا إلی مادة مخصوصة.

و منها الظن

و هو الاعتقاد الراجح و هو متفاوت الدرجات قوة و ضعفا ثم إن المتناهی فی القوة قد یطلق علیه اسم العلم(2)فلا جرم قد یطلق علی العلم أیضا


1) قد تقدم الکلام فیه، ط مد

2) قد حد العلم بأنه الاعتقاد المانع من النقیض کما حد الظن بأنه الاعتقاد الراجح- غیر المانع من النقیض و الیقین بأنه الاعتقاد بأن کذا کذا مع الاعتقاد بأنه لا یمکن أن لا یکون کذا بالفعل أو بالقوة القریبة و قد ذکر القدماء من المنطقیین أن لا علم إلا الیقین و أن ما عدا الیقین ظن و الحق معهم لأن حد العلم إذا أخذ بحقیقة معنی الکلمة- إنما یصدق علی الاعتقاد الکذائی إذا کان مع التصدیق بالجانب الموافق تصدیق بامتناع الجانب المخالف و إلا کان الجانب المخالف ممکنا غیر ممنوع و هذا خلف و لازم ذلک کون التصدیق فی الجانب الموافق تصدیقا بضرورة النسبة و إلا کان ممکنا فکان الجانب الموافق أیضا ممکنا و قد فرض امتناعه هذا خلف فلا علم إلا مع الاعتقاد بضرورة الجانب الموافق و امتناع الجانب المخالف و هو الیقین و أما تقسیم المتأخرین من المنطقیین العلم إلی قطع و جهل مرکب و یقین و غیرها فهو خطأ منهم، ط مد

اسم الظن کما قاله المفسرون فی قوله تعالی یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ و لهم فی ذلک وجهان أحدهما التنبیه علی أن علم أکثر الناس ما داموا فی الدنیا بالإضافة إلی علوم من فی الآخرة کالظن فی جنب العلم الثانی أن العلم الحقیقی فی الدنیا- لا یکاد یحصل إلا للنبیین و الصدیقین الذین ذکرهم الله فی قوله الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا و منها علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین فالأول التصدیق بالأمور النظریة الکلیة مستفادا من البرهان کالعلم بوجود الشمس للأعمی و ثانیها مشاهدتها بالبصیرة الباطنة کمشاهدة عین الشمس بهذا البصر و الثالث صیرورة النفس متحدة بالمفارق العقلی الذی هو کل المعقولات و لا یوجد له مثال فی عالم الحس لعدم إمکان الاتحاد بین شیئین فی الجسمانیات و منها البداهة و هی المعرفة الحاصلة للنفس فی أول الفطرة من المعارف العامیة التی یشترک فی إدراکها جمیع الناس و منها الأولیات و هی البدیهیات بعینها إلا أنها کما لا یحتاج إلی وسط لا یحتاج إلی شی‌ء آخر کإحساس أو تجربة أو شهادة أو تواتر أو غیر ذلک سوی تصور الطرفین و النسبة و منها الخیال و هو عبارة عن الصورة الباقیة فی النفس بعد غیبوبة المحسوس- سواء کانت فی المنام أو فی الیقظة و عندنا أن تلک الصور لیست موجودة فی هذا العالم و لا منطبعة فی قوة من قوی البدن کما اشتهر من الفلاسفة أنها مرتسمة فی مؤخر التجویف الأول من الدماغ و لیست أیضا منفصلة عن النفس موجودة فی عالم المثال المطلق- کما رآه الإشراقیون بل هی موجودة فی عالم النفس الإنسانیة مقیدة متصلة بها قائمة بإقامتها محفوظة ما دامت تحفظها فإذا ذهلت عنها غابت ثم إذا استرجعتها وجدت متمثلة بین یدیها و القوة الخیالیة المدرکة لها أیضا جوهر مجرد عن هذا العالم- و أجسامه و أعراضه و هی من بعض درجات النفس متوسطة بین درجة الحس و درجة العقل فإن النفس مع أنها بسیطة الجوهر فإنها ذات نشآت و مقامات بعضها أعلی من بعض و هی بحسب کل منها فی عالم آخر.

و منها الرویة

و هی ما کان من المعرفة بعد فکر کثیر و هی من روی.

و منها الکیاسة

و هی تمکن النفس من استنباط ما هو أنفع للشخص

و لهذا

قال النبی ص: الکیس من دان نفسه و عمل لما بعد الموت

و ذلک لأنه لا خیر یصل إلیه الإنسان أفضل مما بعد الموت.

و منها الخبر بالضم

و هو معرفة یتوصل إلیها بطریق التجربة و التفتیش.

و منها الرأی

و هو إجالة الخاطر فی المقدمات التی یرجی منها إنتاج المطلوب- و قد یقال للقضیة المنتجة من الرأی رأی و الرأی للفکرة کالآلة للصانع و لهذا قیل إیاک و الرأی الفطیر و قیل دع الرأی الغب.

و منها الفراسة

و هی الاستدلال بالخلق الظاهر علی الخلق الباطن و قد نبه الله تعالی علیه بقوله إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ و قوله تَعْرِفُهُمْ بِسِیماهُمْ و قوله وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ و اشتقاقه من فرس السبع الشاة فکان الفراسة اختلاس المعارف و ذلک ضربان ضرب یحصل للإنسان عن خاطر لا یعرف له سبب- و ذلک ضرب من الإلهام بل ضرب من الوحی و إیاه عنی رسول الله ص بقوله کما هو المشهور

: إن من أمتی لمحدثین

و بقوله ص: اتقوا فراسة المؤمن فإنه ینظر بنور الله

و یسمی ذلک نفثا فی الروع و ضرب آخر ما یکون بصناعة و تعلم و هی الاستدلال بالأشکال الظاهرة علی الأخلاق الباطنة و قال أهل المعرفة فی قوله تعالی أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ إن البینة هو القسم الأول و هو الإشارة إلی صفاء جوهر الروح و الشاهد هو القسم الثانی و هو الاستدلال بالأشکال علی الأحوال