ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، 1305 -
عنوان و نام پديدآور : گفتار معصومين عليهمالسلام: درس اخلاق آيةاللهالعظمي مكارمشيرازي (دامظله)/ تدوين محمد عبداللهزاده.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام عليبنابيطالب(ع)، 1387.
مشخصات ظاهري : 3 جلد
شابك : 17000 ريال (چاپ اول) ؛ 18000 ريال978-964-533-040-6 :
يادداشت : پشت جلد به انگليسي: Mohammad Abdollah zadeh. The word of jnfallibles: Islamic ethical lessons.
يادداشت : چاپ اول: 1387.
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : كتابنامه: ص. (205) - 207؛ همچنين به صورت زيرنويس.
عنوان ديگر : درس اخلاق آيةاللهالعظمي مكارمشيرازي (دامظله).
موضوع : احاديث اخلاقي
موضوع : اخلاق اسلامي
موضوع : چهارده معصوم -- احاديث
شناسه افزوده : عبداللهزاده، محمد، 1347 -، گردآورنده
رده بندي كنگره : BP248 /م7گ7 1387
رده بندي ديويي : 297/63
شماره كتابشناسي ملي : 1515256
گفتار معصومين عليهمالسلام
درس اخلاق آيةاللهالعظمي مكارمشيرازي (دامظله)
تدوين محمد عبداللهزاده.
بسم الله الرحمن الرحیم
تصویر
تصویر
بسماللّه الرحمّن الرّحيم
مسائل اخلاقى در هر زمان از اهميّت فوق العادهاى برخوردار است، و در زمان ما اهميّت ويژهاى پيدا كرده است؛ چرا كه عوامل فساد و انحراف در اين عصر بيشتر از هر زمان نمايان شده است.
با پيشرفت علوم و صنايع، ابزار فساد در دسترس همگان قرار گرفته، و شيوههاى دسترسى به مسايل غيراخلاقى گسترش پيدا كرده است. لذا بحث درباره مسايل اخلاقى ضرورىتر به نظر مىرسد، و بر عالمان آگاه و دلسوز است كه براى گسترش اخلاق دست به دست هم دهند و جامعه را با اخلاق زنده بدارند؛ زيرا زندگى بدون اخلاق، پوچ و بىمعناست.
اقوام روزگار به اخلاق زندهاندقومى كه گشت فاقد اخلاق مردنى است
خوشبختانه در سالهاى اخير مباحث اخلاقى در حوزه زياد شده است و اساتيد حوزه مقدارى از وقت خود را به اين مهم اختصاص دادهاند. از جمله اين اساتيد حضرت آيت اللَّه العظمى مكارم شيرازى- مدّظلّه العالى- مىباشد كه روزهاى چهارشنبه قبل از شروع درس خارج فقه، حديث كوتاهى را با بيان ساده و جذّاب شرح مىدهند و بنده چون توفيق حضور در اين جلسات را داشتم، برخود لازم ديدم اين احاديث را جمع آورى كنم تا همه از كلمات نورانى ائمّه عليهم السلام بهرهمند شوند و إنشاءاللَّه از مصاديق اين حديث شريف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قرار گيريم كه مىفرمايد:
«مَنْ حَفِظَ عَلى أُمَّتى أَرْبَعينَ حَديثاً يَنْتَفِعُونَ بِها بَعَثَهُ اللَّهُ يَوْمَ القيامةِ فَقيهاً عالِماً؛ هر كس براى نفع امّت من چهل حديث را در حافظه خود داشته باشد، خداوند
او را روز قيامت فقيهى دانشمند برانگيزد».(1)
نكته قابل ذكر اين است كه دسته بندى اوّليه احاديث از معظّمله مىباشد و شرح و بسط اضافى از بنده است و سعى شده است كه توضيحات، بيشتر از تأليفات حضرت استاد مانند تفسير نمونه و اخلاق در قرآن باشد.
در پايان از بذل عنايت حضرت استاد صميمانه تشكّر و قدردانى نموده و توفيقات حضرتش را در تمام مراحل زندگى از خداوند متعال خواستارم.
سيّد محمّد عبداللَّه زاده
10/ 11/ 1388
1) خصال، ج 2، باب الاربعين، حديثهاى 15، 16، 17، 18 و 19
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«إنَّ المُؤْمِنَ إذا نَظَر اعْتَبَرَ، وإذا سَكَتَ تَفَكَّرَ، وإذا تَكَلَّمَ ذَكَرَ، وإذا اسْتَغْنى شَكَرَ، وإذا أصابَتْهُ شِدَّةٌ صَبَرَ ...؛ به راستى چون مؤمن بنگرد، عبرت گيرد و چون سكوت كند، بينديشد و چون سخن گويد، ذكر گويد و چون بىنياز شود، شكر كند و چون در سختى افتد، صبر كند ...».(1)
در واقع پنج صفت از اوصاف مؤمن در صدر اين حديث مطرح شده است كه مىتوان گفت از پايههاى اصلى صفات نيك انسان به شمار مىآيد، و اگر بخواهيم ايمان خود را آزمايش كنيم بايد آن را به اين حديث عرضه بداريم.
اين پنج صفت عبارتند از: نظر، تفكّر، تذكّر، شكر و صبر.
اوّلين مرحله خودسازى، نظر است؛ نگاه كردن به عالم هستى و عبرت گرفتن، نگاه كردن به تاريخ بشر و سرنوشت شوم ظالمان و نام نيك پاكان و نيكان؛ نگاه كردن به اطراف خود و دوستانى كه سالهاى گذشته كنار ما بودند و الآن نيستند، نه تنها نگاه كردن به آيات آفاق بلكه نگاه به آيات انفسى و صفات خويش و نظر كردن به نقطه ضعفها و نقطه قوّتها، كه در ادامه در باب عبرت
1) تحف العقول؛ و بحارالانوار، ج 75، ص 51، ح 79
سخن خواهيم گفت.
مرحله دوم تفكّر است كه اگر انسان بخواهد واقعاً خودسازى كند بايد مقدارى از وقت خود را در شبانهروز براى انديشه و تفكّر بگذارد. جالب اينكه آخرين قسمت بسيارى از آيات قرآن دعوت به تفكّر يا تعقّل يا تذكر است؛ گاه مىفرمايد: «إِنَّ فِى ذَلِكَ لَآيَةً لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ».(1)
و گاه مىفرمايد: «لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ».(2)
و گاه مىفرمايد: «كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ».(3)
از اين قبيل تعبيرات در قرآن فراوان است كه دعوت به «عقل و تعقّل» و مدح آنها كه عقل خويش را به كار مىگيرند و مذمت شديد از آنها كه فكر خود را به كار نمىاندازند كه در بيش از 40 آيه از قرآن مجيد وارد شده است.(4)
در روايات اسلامى مسأله فكر و انديشه در درجه اوّل اهميّت قرار گرفته و تعبيرات گويا و جالبى در آن ديده مىشود؛ مانند:
«لَيْسَ العِبادَةُ كَثْرَةَ الصَّلاةِ وَالصَّوْمِ إنَّما العِبَادَةُ التَّفَكُّرُ في أمْرِ اللَّهِ عَزّوجَلّ ؛ عبادت به زيادى نماز و روزه نيست، عبادت واقعى تفكر در كار خداوند متعال و اسرار جهان آفرينش است».(5)
الف) شخصى از امام صادق عليه السلام سؤال كرد اين كه مردم از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكنند كه:
«تَفَكُّرُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ قِيامِ لَيْلَةٍ؛ يك ساعت انديشه كردن بهتر از يك شب عبادت نمودن است» منظور از آن چيست؟ و چگونه بايد تفكّر كرد؟
امام عليه السلام فرمود:
«يَمُرُّ بِالخَرِبَةِ أو بالدّارِ فَيَقُولُ: أيْنَ سَاكِنُوكِ، أيْنَ بَانُوكِ، مَالَكِ لَا تَتَكَلَّمِين؟؛ هنگامى كه از كنار ويرانه يا خانهاى (كه خالى از سكنه شده) مىگذرد بگويد: ساكنان تو كجا رفتند؟ بنيانگذارانت چه شدند؟ چرا سخن نمىگويى؟».(1)
ب) امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«ذِكْرُ الْمَوْتِ يُميتُ الشَّهَواتِ في النَّفْسِ وَيَقْلَعُ مَنابِتَ الْغَفْلَةِ، ويُقَوّيِ الْقَلْبَ بِمَواعِدِ اللَّهِ ويُرِقُّ الطَبْعَ، وَيُكْسِرُ اعْلامَ الهَوى ويُطْفِىءُ نارَ الحِرْصِ، ويُحَقِّرُ الدُّنْيا، وَهُوَ مَعْنى مَا قَالَ النَّبيٌّ صلى الله عليه و آله: فِكْرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ؛ ياد مرگ شهوتهاى سركش را در درون آدمى مىميراند، و ريشههاى غفلت را از دل برمىكند، قلب را به وعدههاى الهى نيرو مىبخشد، و به طبع آدمى نرمى و لطافت مىدهد، نشانههاى هواپرستى را درهم مىشكند، آتش حرص را خاموش مىكند، و دنيا را در نظر انسان كوچك مىكند، و اين است معناى سخن پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: يك ساعت فكر كردن از يك سال عبادت بهتر است».(2)
از امام صادق عليه السلام روايت شده است:
«كانَ أكْثَرُ عِبادَةِ أبيذَرٍّ رحمهم الله التَّفَكُّرَ والإعتِبار؛ بيشترين عبادت ابوذر تفكّر و عبرت گرفتن بود».(3)
پس اگر انسان تمام وقتش را براى زندگى و درس و بحث بگذارد و انديشه خودسازى و تحليل اعمال خود نباشد به جايى نخواهد رسيد.
مرحله سوم تذكّر است. نگاه مىكنم بعد فكر مىكنم و به نتايجى مىرسم و اين نتايج را بايد پشت سر هم يادآورى كنم تا فراموش نشود.
مرحله چهارم شكر است كه انسان وقتى نگاه مىكند و خود را غرق نعمتهاى خدا مىبيند و بعد تفكّر مىكند نسبت به آن كسى كه منعم به اين
نعمت بود و بعد اين نعمت را پشت سرهم يادآورى مىكند بايد شكرگزار باشد و اين نعمت را در جايش مصرف كند و رضاى منعم را در صرف نعمتهايش در نظر بگيرد.
مرحله پنجم صبر است، مشكلات و گرفتارىها و هيجانات شهوات و موانعى كه در راه خودسازى وجود دارد اگر صبر نداشته باشد نمىتواند اين مراحل را طى كند.
يك رابطه منطقى در اين صفات وجود دارد كه حضرت بيان فرمود و بايد خود را عرضه بداريم به كلام مولا على عليه السلام و به هر اندازه كه آن صفات در ما هست به همان اندازه مؤمن هستيم و به هر اندازه از اين صفات دور باشيم از حقيقت ايمان دوريم.
يكى از بهترين و مؤثرترين راههاى آگاه شدن مطالعه تاريخ پيشينيان است.
واژه «اعتبار» در اصل از «عبور» گرفته شده كه به معناى گذشتن از چيزى است به سوى چيز ديگر، و اينكه به اشك چشم «عبرة» گفته مىشود به خاطر عبور قطرات اشك از چشم است، و «عبارت» را از اين جهت عبارت مىگويند كه مطالب و مفاهيم را از كسى به ديگرى منتقل مىكند، و اصطلاح «تعبير خواب» به خاطر اين است كه انسان را از ظاهر به باطن آن منتقل مىسازد، و به همين مناسبت به حوادثى كه به انسان پند مىدهد «عبرت» مىگويند، چون انسان را به يك سلسله تعاليم كلى رهنمون مىكند.
مطالعه تاريخ زندگى فراعنه مصر، و پادشاهان قوم سبا، و سلاطين كلده و آشور، و قيصرهاى روم با آن زندگانى افسانهاى و ناز و نعمت بىحساب، و سپس مطالعه عواقب دردناكى كه بر اثر كفر و بيدادگرى طومار زندگانى آنها را درهم پيچيد، براى همه ما درس عبرت بزرگى است و در حقيقت زمينى كه مهد آسايش آنها بود مأمور نابوديشان شد.
و به فرموده پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله غافلترين مردم كسى است كه از دگرگون شدن دنيا اندرز نگيرد و از ورق گردانى ليل و نهار انديشه نكند:
«أغْفَلُ النّاسِ مَنْ لَمْ يَتَّعِظْ بِتَغَيُّرِ الدُّنْيا مِن حَالٍ إلى حَال
».(1)
در روايتى آمده هنگامى كه على عليه السلام به طرف «صفين» براى مبارزه با معاويه مىرفت بر مداين گذشت (يكى از بناهاى پرشكوه ايران قديم ايوان مداين است كه امروزه خرابه آن نزديك بغداد قرار دارد. مدائن پايتخت ايران قديم بود كه در زمان شاهان ساسانى ساخته شد و ديوار مداين يا طاق كسرى خرابه همان كاخ بزرگ است كه امروز جز خرابه، اثرى از آن شهر بزرگ و تاريخى بجاى نمانده است) يكى از همراهان از روى عبرت اين شعر را خواند:
جَرَتِ الرِّياحُ عَلى رُسومِ دِيارِهِمْفَكَأنَّهُمْ كانُوا عَلى ميعادٍ
«بادها بر آثار باقيمانده سرزمينشان وزيدن گرفت (و چيزى جز صداى باد در ميان قصر آنها به گوش نمىرسد) گويى آنها همگى وعدهگاهى داشتند و به سوى وعدهگاهشان شتافتند».
امام على عليه السلام مىفرمايند: چرا اين آيه را نخواندى: «كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ* وَزُرُوعٍ وَمَقَامٍ كَرِيمٍ* وَنَعْمَةٍ كَانُوا فِيهَا فَاكِهِينَ* كَذَلِكَ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْماً ءَاخَرِينَ* فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ وَمَا كَانُوا مُنظَرِينَ»(2)چه بسيار باغها و چشمهها كه به جاى گذاشتند و كشتزارها و قصرهاى پرارزش و نعمتهاى فراوان ديگر كه در آن غرق در شادمانى بودند! اين چنين بود (ماجراى آنها!) و ما اين (نعمتها) را ميراث براى اقوام ديگرى قرار داديم. نه آسمان و زمين بر آنها گريست و نه به آنها مهلتى داده شد».(3)
گريه نكردن آسمان و زمين بر آنها ممكن است كنايه از حقارت آنها و نداشتن يار و ياور دلسوزى براى آنها باشد، چون در ميان عرب رسم است هنگامى كه مىخواهند اهميّت مقام كسى را كه مصيبتى بر او وارد شده بيان كنند، مىگويند:
آسمان و زمين بر او گريه كردند و خورشيد و ماه براى فقدان او تاريك شدند.
اين احتمال هم داده شده كه منظور، گريستن اهل آسمانها و زمين است؛ زيرا آنها براى مؤمنان و مقربان درگاه خداوند گريه مىكنند.
بعضى نيز گفتهاند: گريه آسمان و زمين يك گريه حقيقى است كه به صورت نوعى دگرگونى و سرخى مخصوص خودنمايى مىكند. چنانكه در روايتى مىخوانيم:
«لَمّا قُتِلَ الحُسَيْنُ بنُ عليِّ بنِ أبي طالبٍ عليه السلام بَكَتِ السَّماءُ عَلَيْهِ وَبُكاؤها حُمْرَةُ أطرافِها؛ هنگامى كه حسين بن على عليه السلام شهيد شد آسمان بر او گريه كرد، و گريه او سرخى مخصوصى بود كه در اطراف آسمان نمايان شد».(1)
و امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«بَكَتِ السَّماءُ على يَحْيى بنِ زَكَرِيّا وَ عَلى الحُسَيْنِ بنِ عَليٍّ عليهما السلام أربَعِينَ صَباحاً، وَلَمْ تَبْكِ إلّاعَلَيْهِما، قُلْتُ: وَمَا بُكاؤُها؟ قال: كانَتْ تَطْلُعُ حَمْراءَ وَتَغِيبُ حَمْراء؛ آسمان بر يحيى بن زكريا و بر حسين بن على عليهما السلام چهل روز گريه كرد و بر كسى غير از آن دو چنين گريه نكرده است؛ راوى مىگويد: سؤال كردم گريه آسمان چگونه بود؟ فرمود: به هنگام طلوع و غروب سرخى مخصوصى در آسمان ظاهر مىشد».(2)
اما در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه فرمودهاند:
«مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إلّاوَلَهُ بابٌ يَصْعَدُ مِنْهُ عَمَلُهُ وَبابٌ يَنْزِلُ مِنْهُ رِزْقُهُ فَإذا ماتَ بَكَيا عَلَيهِ ؛ هيچ مؤمن نيست مگر اينكه درى در آسمان دارد كه عملش از آن بالا مىرود، و درى كه روزيش از آن نازل مىشود، هنگامى كه مىميرد اين دو در بر او گريه مىكنند».(3)
اين روايت منافاتى با روايت قبل ندارد چون در مورد شهادت امام حسين عليه السلام و يحيى بن زكريا عليه السلام مسأله، جنبه عمومى در تمام آسمان داشته و آنچه در اين روايت آمده، جنبه موضعى دارد.
از كسانى كه هنگام عبور از كنار اين ايوان، خاطره عبرتآميز خود را در ضمن قصيدهاى مجسم ساخته است، حكيم خاقانى، شاعر قرن ششم است كه همراه كاروان حج هنگام مراجعت از كعبه در حالى كه از مداين عبور مىكرد اين قصيده معروف را سرود كه چند بيتش چنين است:
هان اى دل عبرت بين، از ديده عبر كن هانايوان مداين را آيينه عبرت دان
دندانه هر قصرى پندى دهدت نونوپند سر دندانه، بشنو ز بن دندان
گويد كه تو از خاكى ما خاك توايم اكنونگامى دو سه بر ما نِه اشكى دو سه هم بفشان
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«خِيارُكُمْ أَحْسَنُكُم أَخلاقاً الّذِينَ يَأْلِفُونَ وَيَؤْلَفُون ؛ بهترين شما، خوشخلقترين شما هستند، آنان كه با مردم الفت مىگيرند و مردم هم با آنها الفت مىگيرند و مىجوشند».(1)
به همين مضمون احاديث ديگرى هم از آن حضرت نقل شده است:
«أفْضَلُكُم إيماناً أَحْسَنُكُم أخلاقاً
».(2)
«أكْمَلُ المُؤْمنينَ إيماناً أحْسَنُهُمْ خُلُقاً
».(3)
بهترين افراد از ديدگاه پيامبر صلى الله عليه و آله كسانى هستند كه داراى اين سه ويژگى باشند:
الف) كسانى كه در برخورد با مردم اخلاقشان از همه بهتر باشد.
ب) كسانى كه با مردم دوستى و الفت دارند.
ج) كسانى كه بين مردم ارتباط برقرار مىكنند وقلبها را به هم نزديك مىسازند.
اين الفت قلبها مسألهاى است بسيار مهم كه يكى از معجزات پيامبر صلى الله عليه و آله به حساب مىآيد. خداوند به پيامبرش مىفرمايد:
«... لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِى الْأَرْضِ جَمِيعاً مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قلوبهِمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ ...»؛ اگر تمام آنچه را روى زمين است صرف مىكردى كه ميان دلهاى آنها پيوند دهى، نمىتوانستى؛ ولى خداوند در ميان آنها پيوند ايجاد كرد».(1)
اما اينكه الفت به چه وسيلهاى ايجاد شده است در آيه ديگر بيان مىكند:
«فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ ...»؛ به سبب رحمت الهى، در برابر مؤمنان، نرم و مهربان شدى! و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراكنده مىشدند».(2)
اين اخلاق پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه باعث جذب مردم به آن حضرت و الفت مردم با يكديگر شد. درباره حسن خلق پيامبر صلى الله عليه و آله و عفو و گذشت و عطوفت و مهربانى آن حضرت سخن زياد گفته شده كه براى همه ما درس اخلاق مىباشد و در حديثى كه امام حسين عليه السلام از على عليه السلام درباره ويژگىهاى زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و اخلاق آن حضرت سؤال كرد و على عليه السلام به طور مشروح پاسخ آن را داد كه ما بخشى از اين حديث را ذكر مىكنيم:
رفتار پيامبر صلى الله عليه و آله با همنشينانش چنين بود:
«دائِمَ البِشْرِ، سَهْلَ الخُلُقْ، لَيِّنَ الجَانِبِ، لَيْسَ بِفَظٍّ وَلا غَلِيظٍ وَلا صَخّابٍ وَلا فَحّاشٍ وَلا عَيّابٍ وَلا مَدّاحٍ، يَتَغَافَلُ عمّا يَشْتَهي، فَلا يُؤيِسُ مِنهُ، وَلا يُخِيِّبُ فيهِ مُؤَمِّليهِ، قد تَرَكَ نَفْسَهُ مِنْ ثلاثٍ: المِراءِ والإكثارِ وَما لا يَعْنِيهِ، وَتَرَكَ النّاسَ بين ثلاثٍ: كانَ لا يَذمُّ أَحَداً ولا يُعَيِّره ولا يَطلُبُ عَثَراتِه ولا عَوْرَتَهُ؛
دائماً خوشرو و خندان و سهل الخلق و ملايم بود، هرگز خشن و سنگدل و پرخاشگر و بدزبان و عيبجو و مديحهگر نبود، هيچ كس از
او مأيوس نمىشد، و هر كس به در خانه او مىآمد نااميد باز نمىگشت؛ سه چيز را از خود رها كرده بود: مجادله در سخن، پرگويى، و دخالت در كارى كه به او مربوط نبود؛ و سه چيز را در مورد مردم رها كرده بود: كسى را مذمت نمىكرد، سرزنش نمىفرمود، و از لغزشها و عيبهاى پنهانى مردم را به رويشان نمىآورد.(1)
خود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره الفت و دوستى دلهاى مردم جملهاى دارد خطاب به بنىعبدالمطلب كه مىفرمايد:
«يا بَني عَبْدِ الْمُطَّلِب، إنّكُمْ لَنْ تَسَعُوا النّاسَ بأمْوالِكُمْ، فالْقُوهُمْ بِطَلاقَةِ الوَجْهِ وَحُسْنِ البِشْرِ؛ اى فرزندان عبدالمطلب: شما نمىتوانيد با اموالتان دلهاى مردم را به خود جلب كنيد (چون سرمايهها محدود است و خواستههاى مردم نامحدود) لكن سرمايهاى به شما نشان مىدهم كه نامحدود است و فناناپذير و آن سرمايه اخلاق است (كه مىتوان همه جا آن را مصرف كرد و تمام هم نمىشود و باعث جلب مردم مىشود)».(2)
اگر بخواهيم در بين مردم جايگاهى پيدا كنيم راهى جز حسن خلق و جوشيدن با مردم و اظهار محبّت كردن با آنها نيست، خداوند در آيه 128 توبه پنج صفت براى پيامبر مىشمارد:
«لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ».
چه خوب است كه اين اخلاق اسلامى امروز زنده شود و در هر مسلمان
پرتوى از خلق و خوى پيامبر صلى الله عليه و آله در خشش داشته باشد.
روايات درباره حسن خلق فراوان است كه به چند روايت اشاره مىكنيم:
«إنَّما المُؤْمِنُ لَيَدْرِكُ بِحُسْنِ خُلُقِه دَرَجَةَ قائِمِ اللَّيْلِ وَصايِمِ النَّهارِ؛ مؤمن با حسن خلق خود به درجه كسى مىرسد كه شبها به عبادت مىايستد و روزها روزهدار است».(1)
«مَا مِنْ شَيءٍ أثْقَلُ في المِيْزانِ مِنْ خُلُقٍ حَسَنٍ ؛ چيزى در ميزان عمل در روز قيامت سنگينتر از خلق نيكو نيست».(2)
«أكْثَرُ مَا يُدْخِلُ النّاسَ الجَنَّةَ تَقْوى اللَّهِ وَحُسْنُ الخُلُقِ ؛ بيشترين چيزى كه مردم را وارد بهشت مىكند تقوا و حسن خلق است».(3)
«عَلَيْكُمْ بِحُسْنِ الخُلُقِ، فَإنَّ حُسْنَ الخُلُقِ في الجَنَّةِ لا مَحَالَةَ، وَايّاكُمْ وَسُوءَ الخُلُقِ فَانَّ سُوءَ الخُلُقِ فِى النّارِ لا مَحَالَةِ؛ بر شما لازم است به سراغ حسن خلق برويد، زيرا حسن خلق سرانجام در بهشت است و از سوء خلق بپرهيزيد كه سوء خلق سرانجام در آتش است».(4)
خوشرويى مبدأ بسيارى از آشنايىهاست و اگر اين خوشرويى با نيت پاك الهى انجام گيرد علاوه بر اينكه كليد محبّت و دوستى را به دست او دادهايد «حسنه» و «عبادت» نيز به حساب مىآيد. چرا كه امام باقر عليه السلام فرمود:
«تَبَسُّمُ الرَّجُلِ في وَجْهِ أخيهِ حَسَنَةٌ؛ لبخند انسان به چهره برادر دينىاش حسنه است».(5)
از امام صادق عليه السلام پرسيدند:
«ما حَدُّ حُسْنِ الخُلْقِ؟ قال: تُليِنُ جانِبَكَ وتُطَيِّبُ كلَامَكَ وتَلْقى أخاكَ بِبِشْرٍ حَسَنٍ؛
حدّ و مرز اخلاق نيك چيست؟ فرمود: آن است
كه اخلاقت را نرم كنى، كلامت را پاكيزهسازى، و با چهرهاى باز و گشاده با برادران دينيت روبهرو شوى».(1)
اميدواريم خداوند توفيق عنايت فرمايد تا در اين زمينه پيرو پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام باشيم. انشاءاللَّه.
1) معانى الاخبار صدوق، ص 253
امام سجاد عليه السلام مىفرمايند:
«أَلا وَإنّ أبْغَضَ النّاسِ إلىَ اللَّهِ مَنْ يَقْتَدِي بِسُنَّةِ إمامٍ وَلا يَقْتَدِي بِأَعْمالِه ؛ آگاه باشيد مبغوضترين مردم نزد خدا كسى است كه خود را پيرو امامى بداند اما به اعمال او پايبند نباشد».(1)
براى روشن شدن اين حديث دو نكته را بيان مىكنيم:
قول، فعل و تقرير معصوم عليه السلام حجّت است و سنّت را مجموعهاى از اينها مىدانيم، يعنى وقتى دنبال رهبرى مىرويم فقط به سخنش توجّه نداريم بلكه اعمال و كردار و سكوتش هم براى ما معيار است.
يكى از مسائلى كه اسلام به شدت آن را نهى مىكند، نفاق و منافق است؛ چرا كه اينها گفتارشان با اعمالشان يكى نيست.
با توجّه به اين دو نكته معناى حديث روشن مىشود كه مبغوضترين مردم نزد خداوند كسانى هستند كه از نظر اعتقاد مكتبى دنبال امامى هستند، اما از نظر برنامههاى عملى دنبال آن پيشوا نيستند؛ يعنى پيشوا را در سخنانش پيشوا مىدانند نه در اعمالش. از اين گونه احاديث چنين برمىآيد كه مسائل اعتقادى با
1) تحف العقول، حكمت 17
اينكه زيربناست اما اگر پشتوانه عملى نداشته باشد بىارزش است و اين را مىرساند كه اعتقاد متزلزل است؛ چون اگر اعتقاد راسخ باشد محال است كه در اعمال انسان انعكاس پيدا نكند.
شخصى محضر امام صادق عليه السلام آمد و عرض كرد: آيا ايمان همان اعتقاد و شهادتين به زبان است يا عمل هم جزء آن است؟ امام عليه السلام فرمود:
«الإيمانُ عَمَلٌ كُلُّه؛
ايمان تمامش عمل است و شهادتين گوشهاى از ايمان است».
نكته مهمّى كه بايد واعظين و مبلغين توجّه داشته باشند اين است كه اگر بخواهيم مواعظ ما در دلها اثر بگذارد بايد ابتدا خود بدان عمل كنيم، چرا كه در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «اگر عالمى به سخنش عمل نكند مواعظ او از دلها مىريزد همان گونه كه قطرههاى باران از سنگهاى سخت مىريزد؛
انَّ العالِمَ اذا لَمْ يَعْمَلْ بِعِلمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقلبها كَما يَزِلُّ الْمَطَرُ عَنِ الصَّفا
».(1)
قطرههاى باران در سنگ اثر نمىكند اما در خاك نرم فرو مىرود خيس مىكند و چشمه و قنات درست مىشود و بذرها را سيراب مىكند و باغ و مزارع از آن بوجود مىآيد. عالم اگر به علمش عمل نكند نفوذ كلامش به صفر مىرسد.
اميدواريم خداوند توفيق علم همراه با عمل را به همه ما عنايت فرمايد.
1) مقدّمه كتاب معالم الدين
امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«الفَقْرُ المَوْتُ الأحْمَرُ، فَقِيل: الفَقْرُ مِنَ الدّنانيرِ والدَّراهِم؟ قَالَ: لا، ولكِنْ مِنَ الدِّينِ ؛ فقر مرگ سرخ است، سؤال شد آيا منظور فقير بودن از نظر درهم و دينار است؟ فرمود: نه، بلكه فقر در دين منظور است».(1)
به همين مضمون حديث ديگرى وارد شده:
«مِنْ وَصايا النّبيِّ لِعَليٍّ (صلوات اللَّه عليهما): الْفَقْرُ الْمَوتُ الأكْبَرُ، فَقِيلَ لَهُ: الفَقْرُ مِن الدِّينَارِ والدِّرْهَمِ؟ فَقالَ: الفَقْرُ مِن الدِّين
».(2)
يكى از مسائلى كه در دستورات اسلامى آمده «جهاد اكبر» است كه همان جهاد با نفس است و اين نامگذارى از طرف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود هنگامى كه بعد از بازگشتن از يكى از جنگها فرمود: در جهاد اصغر پيروز شديد بر شما باد به جهاد اكبر؛ سؤال شد جهاد اكبر چيست؟ فرمود: جهاد با نفس است، اما اينكه چرا جهاد با نفس را جهاد اكبر دانست و جهاد با دشمن را جهاد اصغر، به چند دليل است:
الف) جهاد با دشمن مقطعى است و تمام مىشود اما جهاد با نفس دائمى است.
ب) جهاد با دشمن در يك يا چند جبهه است اما جهاد با نفس به چند جبهه خلاصه نمىشود، بلكه دهها جبهه داريم، در جبهه حسد، كبر، طمع و ....
ج) جهاد اصغر با دشمن خارجى است، اما جهاد اكبر با دشمن درونى است كه مشكلتر است.
د) جهاد اكبر پايه جهاد اصغر است يعنى اگر كسى در جهاد اكبر پيروز شد در جهاد اصغر هم پيروز مىشود و تسليم نمىشود كسانى به جبهه مىروند كه از نظر اخلاقى خودساختهترند.
ه) در جهاد اكبر يك سلسله جاذبههاى منفى وجود دارد كه در جهاد اصغر وجود ندارد، در جهاد اكبر هوا و هوس و جاذبه شهوات و گناهان مختلف در مقابل انسان صف كشيدند در حالى كه در جهاد اصغر دشمن خارجى جاذبهاى ندارد.
با ذكر اين مقدمه به سراغ حديث امام صادق عليه السلام مىرويم كه مىفرمايند: فقر مرگ سرخ است. توضيح اين كه: مرگ دو نوع است يكى مرگ سرخ است كه به قتل مىرسد و كشته مىشود و ديگرى مرگ سياه است كه از راه طبيعى از دنيا مىرود.
امام عليه السلام فرمود: فقر مرگ سرخ است، راوى سؤال كرد آيا منظور فقر درهم و دينار است؟ فرمود: نه، بلكه فقر دينى و ايمانى و اخلاقى است.
مقصود حضرت اين است كه كسى كه سرمايه معنوى دارد اگر عالم را از او بگيرند برايش فرق نمىكند، اما كسى كه سرمايه معنوى ندارد اگر عالم را به او بدهند باز احساس نياز مىكند، فقر اخلاقى مرگ سرخ و مصيبت بزرگى است.
كسى كه غناى معنوى داشته باشد حاضر نيست يك لحظه از سجدههاى
نيمهشب خود را با تمام دنيا و آنچه در آن است معامله كند، لذت خواندن يك آيه قرآن و فهم آن را با تمام دنيا معامله نمىكند.
كسى كه غناى معنوى داشته باشد آرامش دارد و از هيچ چيز نمىترسد: أَلا إنَّ أَوْلِيَآءَ اللَّهِ لَاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ (1)آگاه باشيد! (دوستان و) اولياى خدا، نه ترسى بر آنهاست و نه اندوهگين مىشوند.»
1) يونس، آيه 62
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«طُوبى لِمَنْ قَصَرَ هِمَّتَهُ عَلى ما يَعْنِيهِ وَجَعَلَ كُلَّ جِدِّهِ لِما يُنْجيهِ ؛ خوشا به حال كسى كه همتش همه مصروف كارى باشد كه او را به كار آيد و تمام كوشش را براى چيزى قرار دهد كه او را (فرداى قيامت از آتش دوزخ) رهايى بخشد».(1)
يكى از امتيازاتى كه خداوند به بشر داده، اراده و اختيار است كه موجودات ديگر ندارند و اينكه انسان مكلف است و حامل امانت الهى است به خاطر همين مختار بودن اوست.
على عليه السلام مىفرمايند: خوشا به حال كسى كه دو برنامه در زندگى خود دارد:
اراده و همّتش متوجّه امورى است كه به او ارتباط دارد؛ و در امورى كه به او مربوط نيست دخالت نمىكند و وقتش را براى آن هدر نمىدهد.
تمام كوشش خود را در مسيرى قرار مىدهد كه سبب نجات او شود.
كلمات على عليه السلام كوتاه اما بسيار پرمحتواست؛ وقتى انسان به زندگى خود نگاه مىكند متوجه مىشود گاهى اوقات در بسيارى از چيزهايى كه به او مربوط
1) غرر الحكم، ج 2، ص 465
نيست دخالت مىكند، كه باعث مىشود مشكلاتى براى او به وجود بيايد؛ مثلًا حرفهايى مىزند كه ربطى به او ندارد و باعث اختلاف بين افراد مىشود و يا در مسائلى كه مربوط به همسايهاش است دخالت مىكند و اينها باعث مىشود وقت انسان هدر برود و چيزى براى قيامت ذخيره نكند، انسان بايد سعى كند كارى كه در زندگى خود انجام مىدهد يا براى خودش مفيد باشد يا خدمت و كارگشايى براى ديگران باشد نه اينكه خداى نكرده مزاحم و سربار ديگران و جامعه باشد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«طُوبى لِمَنْ ذَكَرَ الْمَعادَ فَاسْتَكْثَرَ مِنَ الزَّادِ؛ خوشا به حال كسى كه به ياد معاد باشد و توشه آن را زياد كند».(1)
يكى از موضوعاتى كه بيشترين آيه در قرآن درباره آن نازل شده مسأله معاد است. آيات زيادى در مورد بهشت و دوزخ و روز حساب و سؤال و جواب روز قيامت، در قرآن وجود دارد. بيشتر اين آيات در سورههاى مكى، كه در اوايل دعوت پيامبر نازل شده، آمده است. و از آيات قرآن استفاده مىشود كه از جمله مسائلى كه پيامبران به آن دعوت مىكردند و بر آن تأكيد داشتند، مسأله معاد بود.
و اين همه تأكيد درباره معاد به خاطر اين است كه ايمان به معاد چهره ديگرى به زندگى انسان مىدهد و انسانى كه معاد را باور دارد با انسانى كه معاد را باور ندارد تفاوت دارند، آن كه معاد را باور ندارد مرگ را پايان زندگى مىداند، اما كسى كه به معاد ايمان دارد مرگ را اوّل زندگى و راحتى خود مىداند و عالم در نظرش يك مزرعه و گذرگاه است.
اعتقاد به معاد به زندگى انسان شكل، مسؤوليت و هدف مىدهد. كسى كه
1) غرر الحكم، ج 2، ص 466
مىداند تمام كارهايش زير نظر است و مورد حساب قرار مىگيرد هرگز يك انسان بىتفاوت و هرزهكار و متجاوز نخواهد بود. نقش معاد در تقوا و امانت و امنيّت بر كسى پوشيده نيست.
ياد قيامت و مرگ شهوات را از بين مىبرد، ريشههاى غفلت را مىخشكاند، قساوت را از انسان دور مىكند و دنيا را در جلوى چشم انسان كوچك مىكند.
ميوه درخت معاد تقوا است و كسى كه تقوا ندارد هنوز معاد در زندگى او جا نگرفته است؛ لذا پايبند به چيزى نيست و گوش، چشم، زبان و اعضاى ديگرش آلوده است.
حضرت على عليه السلام در اين حديث مىفرمايند: خوشا به حال كسى كه به ياد معاد باشد به ياد جايگاه عدل، به ياد زمانى كه پرونده را به دست او مىدهند و مىگويد: اين چه كتابى است كه همه چيز را از كوچك و بزرگ ثبت كرد، وقتى به ياد معاد افتاد زاد و توشه آن را فراهم مىكند و زاد و توشه هر سفرى متناسب با آن سفر است و زاد و توشه سفر قيامت تقوا است.
از خداوند مىخواهيم تقوا را به همه ما عنايت فرمايد.
امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«مَنْ فَسَّرَ القُرآنَ بِرأيِهِ فَأصابَ لم يُوْجَرْ، وَانْ أخْطَأَ كانَ إثْمُهُ عَلَيْهِ ؛ كسى كه قرآن را به رأى خود تفسير كند و تفسيرش درست باشد مأجور نيست و اگر نادرست باشد گناهش به گردن اوست».(1)
قرآن مهمترين سند اسلام و مهمترين وسيله رابطه ما با خداست. در اسلام چيزى با اهميّتتر از قرآن نداريم، قرآن كلام خداست و همان طورى كه ذات خداوند نامتناهى است كلام خدا هم نامتناهى است. درياى بيكرانى است كه عمق آن حدى ندارد و هر چه در آن انديشه كنيم به انتها نخواهيم رسيد. بنابراين هر كدام از ما به اندازه پيمانه وجودى و فهممان از آن بهره مىبريم.
حديث مىفرمايد: كسى كه با رأيش قرآن را تفسير كند هر چند به حقيقت پى ببرد ولى اجر و ثوابى نخواهد داشت و اگر خطا كند گناه آن به گردن خودش است. منظور از تفسير به رأى چيست؟ تفسير به رأى يعنى اين كه انسان براى پيشداورى خود از قرآن شاهدى بياورد، مثلًا در مورد مسألهاى تحقيق مىكند و براى اينكه نظر خاص خودش را اعمال كند در قرآن جستجو مىكند و براى
1) بحارالانوار، ج 92، ص 110
موضوع بحث خود شاهدى پيدا مىكند؛ در هر حال منظور او اين نيست كه از قرآن چيزى بفهمد و هادى خود قرار دهد. بسيارى از مذاهب انحرافى كه در جامعه به وجود آمده به دليل همين پيشداورىها درباره قرآن بود كه به جاى اين كه خود را بر قرآن عرضه كنند، قرآن را بر خود عرضه مىكنند؛ در صورتى كه بايد ببينيم قرآن چه مىگويد نه اينكه ما چه مىگوييم.
اميد داريم كه همه ما عامل به قرآن باشيم و مورد شفاعت آن در روز قيامت قرار گيريم.
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«إلهى كَفى بى عِزّاً أنْ أكونَ لَكَ عَبْداً وكَفى بى فَخْراً أنْ تكونَ لى ربّاً ...؛ خدايا اين عزت، مرا بس است كه بنده تو باشم و اين افتخار برايم بس است كه تو پروردگار منى».(1)
در اين حديث روى چهار مسأله تكيه شده است: عزت، فخر، عبوديت و ربوبيّت؛ وقتى حقيقت اين چهار كلمه معلوم شود محتواى حديث هم روشن خواهد شد. عزّت يعنى سربلندى و قدرتى كه شكستناپذير است؛ على عليه السلام مىفرمايد: من وقتى اين قدرت را پيدا مىكنم كه بنده تو باشم چون قدرت خداوند بىنهايت است و اگر قطره وجود ما به اقيانوس بىانتهاى خداوند پيوند يابد شكستناپذير مىشويم و جاودانه خواهيم شد.
يكى از اصولى كه در زندگى همه امامان عليهم السلام وجود داشت، عزت نفس و دورى از ذلت بود. قرآن هم عزت را از آن خود و رسولش و مؤمنان مىداند:
«وَللَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ».(2)
عزّت نفس، همان علوّ طبع و بزرگمنشى است كه انسان را از هرگونه خوارى دور مىكند. يكى از مهمترين راههاى به دست آوردن عزت، دورى از گناه و نافرمانى خداست. امام حسن عليه السلام در اين زمينه مىفرمايند:
«اذا أَرَدْتَ عِزّاً بِلا عَشيرةٍ، وَهَيْبَةً بِلا سُلطانٍ، فَاخْرُجْ منْ ذُلِّ مَعْصِيةِ اللَّهِ الى عزِّ طاعَةِ اللَّهِ ؛ هرگاه خواستى عزّت داشته باشى بدون اين كه فاميل داشته باشى، و عظمت بدون سلطنت داشته باشى، از ذلت معصيت خداوند به سوى عزّت طاعت او خارج شو».(1)
هيچ كس بر اثر طاعت، كوچك نشده و هيچ كس بر اثر معصيت بزرگ نشده است. «عمر سعد» با نافرمانى خداوند و كشتن امام حسين عليه السلام خواست به مقام دنيايى برسد امّا موفّق نشد. بنىاميّه و بنىعباس خواستند امامان عليهم السلام را كه در مسير طاعت خدا بودند كوچك كنند اما موفّق نشدند، چرا كه هر كسى كه در مسير طاعت خداست عزيز مىشود و هر كسى كه در مسير معصيت خدا قرار دارد ذليل خواهد شد.
«زليخا» وقتى پير و نابينا و فقير شد در يكى از روزها عظمت يوسف پيامبر را ديد به همين نكته اعتراف كرد و دو جمله گفت:
جمله اوّل:
«الْحَمْدُ للَّهِ الّذى جَعَلَ الْعَبيدَ مُلُوكاً بِطاعَتِهِ ؛ حمد خداى را كه بندگان را پادشاه قرار مىدهد به خاطر طاعتشان».
جمله دوم:
«الحَمْدُ للَّهِ الّذى جَعَلَ المُلُوكَ عَبيداً لِعِصْيانِهِمْ ؛ حمد خداى را كه پادشاهان را بنده قرار مىدهد به خاطر عصيانشان».
يعنى يوسف پيامبر بر اثر اطاعت عزيز شد و من بر اثر عصيان كوچك و خوار شدم.
در تاريخ آمده كه يكى از خلفاى عباسى بيمار شد، و پزشكان از درمان او
1) بحارالانوار، ج 44، ص 139
عاجز شدند؛ يكى از آنان به خليفه گفت: آنچه كه مربوط به علم پزشكى بود انجام داديم ولى سلامتى شما باز نگشت پس يك راه بيشتر براى خوب شدن شما وجود ندارد و آن اين كه شخصى كه دعايش به اجابت مىرسد در حق تو دعا كند. خليفه دستور داد موسى بن جعفر عليه السلام را حاضر كنند، هنگامى كه امام عليه السلام نزد خليفه آمد درد خليفه برطرف شد. خليفه به امام عرض كرد: به حقّ جدّت پيامبر صلى الله عليه و آله بگو بدانم چه دعايى در حق من كردى؟ امام عليه السلام فرمود: گفتم:
«اللَّهُمَّ كَما أرَيْتَهُ ذُلَّ مَعْصِيَتِهِ فَارِهِ عِزَّ طاعَتى ؛ خدايا همانگونه كه نتيجه ذلّتبار گناه خليفه را به او نشان دادى، نتيجه عزّتبخش اطاعت مرا به او نشان بده».(1)
امام به او فهماند كه گناه انسان را ذليل واطاعت پروردگار انسان را عزيز مىكند.
مسأله ديگرى كه امام على عليه السلام روى آن تأكيد مىكند افتخار است؛ افتخار يعنى ارزش يافتن، هنگامى ارزش واقعى پيدا مىكنيم كه مربى و مالك و هادى ما خدا باشد؛ به همين علت امام على عليه السلام افتخار خود را تربيت يافته خدا مىداند.
بايد احساس كنيم كه بنده هستيم و از خود چيزى نداريم و هميشه خود را بدهكار درگاه خداوند بدانيم نه طلب كار.
بنده همان به كه زتقصير خويشعذر به درگاه خدا آورد
ورنه سزاوار خداونديشكس نتواند كه به جاى آورد(2)
مولا چه مىگويد: در داستان بشر حافى آمده كه امام كاظم عليه السلام فرمودند: اگر خود را بنده مىدانست اين كار را نمىكرد. به سوى امام آمد و اظهار پشيمانى كرد و گفت مىخواهم بنده باشم.
اگر انسان حقيقت عبوديت را فراموش كند به خلاف كشيده مىشود.
خدايا ما را بنده واقعى خود قرار بده.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«مَنْ ظَلَمَ أجيراً أَجْرَهُ أَحْبَطَ اللَّهُ عَمَلَهُ وَحَرَّمَ عَلَيْهِ ريحَ الْجَنَّةِ وَإنَّ ريحَها لَيُوجَدُ مِنْ مَسيرَةٍ خَمْسَمِأَةِ عامٍ ؛ هر كس به كارگرى در مورد دستمزدش ستم روا دارد، خداوند عمل او را تباه مىكند و بوى بهشت را كه از فاصله پانصد سال راه استشمام مىشود به او حرام مىگرداند».(1)
در قرآن سه عنوان داريم: 1. حبط 2. احباط 3. تكفير.
حبط: به معناى باطل و بىخاصيّت نمودن عمل است.
احباط: ثواب اعمال پيشين بر اثر گناهان بعد از بين برود.
تكفير: كيفر گناهان پيشين بر اثر اعمال نيك از ميان برود.
از بررسى آيات و روايات استفاده مىشود كه حبط كاملًا واقعيت دارد و از جمله مواردى كه حبط در آن مسلّم است مسأله كفر و ارتداد است؛ امّا گناهان ديگر آيا باعث حبط اعمال مىشود يا نه؟ گناهانى داريم كه در رديف كفر و شرك است و موجب باطل شدن اعمال مىشود، از جمله آن گناهان كه در اين حديث آمده ظلم به كارگر است و از بين بردن حق او است. در حديث دو جمله آمده:
1) مكارم الاخلاق، ص 428؛ و سفينة البحار، مادّه« أجر»
يكى اينكه ظلم به كارگر باعث حبط عملش مىشود و ديگر اينكه اين گناه باعث مىشود كه بوى بهشت را استشمام نكند چرا كه بوى بهشت در فاصله پانصد سال راه به مشام مىرسد؛ يعنى اين افراد نزديك بهشت هم نمىشوند كه اين نهايت دورى از رحمت خدا را مىرساند. درباره عاق والدين هم روايت داريم كه بوى بهشت به مشام كسى كه عاق شده است نمىرسد.
در سفينةالبحار مادّه «أجر» حديثى از امام رضا عليه السلام از پدران بزرگوارش، از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه:
«إنّ اللَّه تَعالى غافِرُ كُلِّ ذَنْبٍ، الّا مَنْ جَحَدَ مَهْراً أَوْ اغْتَصَبَ أجيراً أجْرَهُ أو بَاعَ رَجُلًا حُرّاً؛ خداوند سه گناه را نمىبخشد كسى كه حق اجيرش را ندهد، و كسى كه مهر زنش را ندهد، و كسى كه شخصى حرّ را به عبد درآورد و بفروشد».
يكى از نكاتى كه از آيات و روايات به دست مىآيد اين است كه اصل انجام دادن عمل يك مطلب و نگاهدارى آن مطلب ديگرى است كه مهمتر از خود عمل است؛ يك عمل سالم و مفيد عملى است كه از آغاز بىعيب باشد و تا پايان عمر از آن مراقبت و محافظت بشود. لذا در حديثى از امام باقر عليه السلام وارد شده كه فرموده است:
«الْإبْقاءُ عَلَى الْعَمَلِ اشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ ...؛ نگهدارى عمل از خود عمل سختتر است».(1)راوى سؤال مىكند كه منظور از نگهدارى عمل چيست؟ امام مىفرمايد: انسان بخشش مىكند و يا انفاق در راه خداوند مىكند و به عنوان يك انفاق پنهانى براى او ثبت مىشود، سپس در جايى آن را مطرح مىكند اين انفاق پنهانى حذف مىشود و به جاى آن انفاق آشكار نوشته مىشود، دگر بار در جايى ديگر آن را مطرح مىكند باز حذف مىشود و به عنوان ريا نوشته مىشود.
عواملى كه باعث نابودى اعمال مىشود فراوان است كه چند نمونه آن را ذكر مىكنيم:
1) اصول كافى، ج 2، باب ريا، ح 16
خداوند در اين آيه دو عامل بطلان عمل را بيان كرده يكى منّت و آزار، و ديگرى ريا و كفر.
«العُجْبُ يَأْكُلُ الْحَسَنَاتِ كَمَا تَأْكُلُ النارُ الْحَطَبَ ؛ عجب حسنات انسان را مىخورد همانگونه كه آتش هيزم را از بين مىبرد».(2)
«إيّاكُمْ والحَسَد فَانَّ الحَسَدَ يأكُلُ الحَسَناتِ كَما تأكُلُ النّارُ الحَطَبَ ؛ برحذر باشيد از حسد چون حسد حسنات را مىخورد همچنان كه آتش هيزم را مىخورد».(3)
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«فَاعْتَبِروا بِما كانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بإبْلِيسَ إذْ أحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ وَجُهْدَهُ الجَهِيدَ، وكانَ قد عَبَد اللَّهَ سِتَّةَ آلافِ سَنَةَ؛
بنابراين از آنچه خداوند در مورد ابليس انجام داده عبرت گيرد زيرا اعمال طولانى و كوششهاى فراوان او را (بر اثر تكبر) از بين برد در حالى كه او شش هزار سال خداوند را عبادت مىنمود ...».(4)
خدايا ما را از شرّ حسد و حاسدان دور نگه دار.
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«وَأَمَرَهُ أَنْ يَكْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَواتِ، وَيَزَعَها عِنْدَ الْجَمَحاتِ، فَإنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إلّاما رَحِمَ اللَّهُ ؛ و نيز او فرمان مىدهد كه خواستههاى نابجاى خود را درهم بشكند، و به هنگام وسوسههاى نفس خويشتندارى را پيش گيرد زيرا كه نفس اماره انسان را به بدى وا مىدارد، مگر آنكه رحمت خدا شامل حال او شود».(1)
على عليه السلام به مالك اشتر فرمان مىدهد كه هنگامى كه نفس سركش تو مىخواهد چموشى كند و از كنترل خارج شود بايد آن را مهار كنى و بهوسيله تقوا آن را رام نمايى.
از قرآن به خوبى استفاده مىشود كه نفس انسان داراى سه مرحله است:
1) نهج البلاغه، نامه 53، فرمان امام به مالك اشتر نخعى
بدىها امر مىكند».(1)
نفس لوّامه: روحى است بيدار و نسبتاً آگاه كه اوّل در دامان گناه مىافتد امّا كمى بعد بيدار مىشود و توبه مىكند و به مسير سعادت بازمىگردد، اين همان چيزى است كه به آن وجدان اخلاقى مىگويند كه در بعضى بسيار قوى است و در بعضى ضعيف و ناتوان است و ممكن است بر اثر كثرت گناه از كار بيفتد.
نفس مطمئنّه: يعنى روح تكامل يافتهاى كه به مرحله اطمينان رسيده، و نفس سركش را رام كرده است كه در سوره فجر آيه 27 و 28 به آن اشاره شده است: «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِى إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً»؛ تو اى نفس مطمئن! به سوى پروردگارت باز گرد، در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است».
تعبير به «راضية» به خاطر آن است كه تمام پاداش وعدههاى الهى را مىبيند و يكپارچه راضى و خشنود مىشود. امّا تعبير به «مرضية» به خاطر اين است كه مورد قبول و رضاى دوست واقع شده است.
عن سَديرِ الصَّيْرَفيّ قال: قُلتُ لأبي عبدِ اللَّهِ عليه السلام: جُعِلْتُ فِداكَ يابْنَ رَسُولِ اللَّهِ هَلْ يُكْرَهُ المُؤْمِنُ على قَبْضِ رُوحِهِ؟ قال: لا واللَّهِ إنّهُ إذا أتاهُ مَلَكَ المَوْتِ لِقَبْضِ روحِهِ جَزِعَ عِندَ ذلِكَ، فيقولُ لهُ مَلَكُ المَوْتِ: يا وَلِيَّ اللَّهِ لاتَجْزَعْ فَوَالّذِىِ بَعَثَ مُحمَّداً صلى الله عليه و آله لَأنا أبَرُّ بِكَ وأشْفَقُ عَلَيْكَ مِن والدٍ رَحيمٍ لَوْ حَضَرَكَ إفْتَحْ عَيْنَيْكَ فَانْظُرْ، قال: وَيُمَثَّلُ له رسولُ اللَّه صلى الله عليه و آله واميرُ المؤمنين وفاطِمَةُ والحَسَنُ والحُسَيْنُ والأئمَّةُ مِن ذُرِّيَّتهِم عليهم السلام فَيُقال له: هذا رسولُ اللَّهِ وأميرُ المؤمنين وفاطِمَةُ والحَسَنُ والحُسَيْنُ والأئمَّةُ عليهم السلام رُفَقاؤُكَ. قال: فَيَفْتَحُ عَيْنَيْهِ فَيَنْظُرُ فَيُنادِي روحَهُ مُنادٍ مِن قِبَلِ رَبِّ العِزَّةِ فيقولُ:
«يا أيّتُها النّفْسُ المُطْمَئِنَّةُ»
إلى محمّدٍ وأهلِ بيتِه
«ارْجِعِى إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً»
بالوِلايَةِ
«مَّرْضِيَّةً»
بالثّواب
«فَادْخُلِي في عِبادِي»
يعني محمّداً وأهلَ بيتِه
«وَادْخُلِي
1) سوره يوسف، آيه 53
جَنّتي»
فما شَيءٌ أحَبُّ إليهِ مِن استِلالِ روحِه واللّحوقِ بالمُنادِي.
در روايتى يكى از ياران امام صادق عليه السلام از آن حضرت پرسيد: آيا ممكن است مؤمن از قبض روحش ناراضى باشد؟ فرمود: نه به خدا سوگند، هنگامى كه فرشته مرگ براى قبض روحش مىآيد اظهار ناراحتى مىكند، فرشته مرگ مىگويد: اى ولى خدا ناراحت نباش، سوگند به آن كس كه محمد صلى الله عليه و آله را مبعوث كرده، من بر تو مهربانترم از پدر مهربان، درست چشمهاى خود را بگشا و ببين، او نگاه مىكند، رسول خدا صلى الله عليه و آله وعلى عليه السلام وفاطمه عليها السلام وحسن عليه السلام و حسين عليه السلام و امامان از ذريّه او را مىبيند، فرشته به او مىگويد: نگاه كن اين رسول خدا و امير مؤمنان و فاطمه و حسن و حسين و امامان عليهم السلام دوستان تواند. او چشمانش را باز مىكند و نگاه مىكند، ناگهان گويندهاى از سوى خداوند بزرگ ندا مىدهد و مىگويد: يا ايتها النفس المطمئنه، اى كسى كه به محمد و خاندانش اطمينان داشتى بازگرد به سوى پروردگارت، در حالى كه تو به ولايت آنها راضى هستى، و او با ثوابش از تو خشنود است، داخل شو در ميان بندگانم يعنى محمد و اهلبيتش عليهم السلام و داخل شو در بهشتم، در اين هنگام چيزى براى انسان محبوبتر از آن نيست كه هر چه زودتر روحش از تن جدا شود و به اين منادى پيوندد.(1)
1) تفسير نمونه، ج 26، ذيل آيات 27- / 30 سوره فجر به نقل از كافى، ج 3، باب ان المؤمن لا يكره على قبض روحه
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«مَنْ يُعْطِ بِالْيَدِ الْقَصيرَةِ يُعْطَ بِالْيَدِ الطَّويلَةِ؛ كسى كه با دست كوتاه ببخشد با دست بلند به او بخشيده مىشود».(1)
در بين علما بحثى است كه آيا ثوابى كه خداوند مىدهد به عنوان استحقاق استيا تفضّل است يا اثر اعمال انسان است؟ آنها كه مىگويند تفضّل است تحليل آنها اين است كه تمام هستى ما از آن خداست، لذا آنچه مىدهد عطا و تفضل است چون مزد و استحقاق، موقعى است كه ما از خود چيزى داشته باشيم.
علاوه بر اينكه آنچه از اعمال انجام مىدهيم مصالح و مفاسدش به خود ما برمىگردد، لذا استحقاق معنا ندارد بلكه تفضل است.
ولى ما نوع ديگرى از استحقاق را قائليم نه به عنوان كارگر و كارفرما بلكه به اين معنا كه وقتى فرمان خدا را اطاعت كرديم يك انسان لايقى مىشويم و وجود لايق مستحق انعام و عطاى الهى است، از باب اينكه خداوند حكيم است و به انسان لايق مىبخشد و كسى كه گنهكار است لايق جهنم است، ولى در عين حال
1) نهجالبلاغه، حكمت 232
خداوند آن قدر لطف دارد كه خود را بدهكار كرده و ما را طلبكار و مىفرمايد:
«وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِى الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا»؛ هيچ جنبندهاى در زمين نيست مگر اين كه روزى او بر خداست».(1)و در جاى ديگر مىفرمايد: اى مردم به خدا قرض بدهيد؛ اين لطف خداست كه خود را وام گيرنده و مردم را وامدهنده مىداند.
اين حديث مورد بحث نمونهاى از لطف خداوند است كه كسى كه با دست كوتاه براى خدا عطا كند با دست بلند خداوند به او عطا مىكند، خداوند آنچه به ما مىدهد تناسب با اعمال ما ندارد بلكه تناسب با كرامتش دارد او با كرمش با ما حساب مىكند نه اينكه ببيند ما چه كرديم. لذا در اعمال ماه رجب مىخوانيم:
«يا مَنْ يُعْطىِ الكثيرَ بِالْقَليلِ، يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَأَلَهُ، يا مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْأَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً؛ اى كسى كه در برابر اطاعت اندك، عطاى بسيار مىدهى، اى كه عطا كنى به هر كه از تو خواهد، اى كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روى نعمتبخشى و مهرورزى».(2)
تمام عباداتى كه انجام مىدهيم، شكر يك نعمت كوچك خدا را نمىتوانيم بجا بياوريم، آيا در خانه او نرفتن و اطاعتش نكردن بىانصافى نيست.
خدايا به كوچكى ما نگاه نكن بلكه به بزرگى خود نگاه كن و عطاياى خود را از ما دريغ نفرما.
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«ما كُلُّ مَفْتُونٍ يُعاتَبُ ؛ هر شخص گرفتارى را نمىتوان سرزنش كرد (چه بسا بىتقصير باشد)».(1)
براى فهميدن معناى كلام امام عليه السلام بايد معناى فتنه و عتاب را بدانيم.
كلمه فتنه موارد استعمالش متعدد است يك معنايش وارد شدن در بلا و حوادث گوناگون است. معناى ديگرش امتحان و آزمايش است. «إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلدُكُمْ فِتْنَةٌ»؛ اموال و فرزندانتان فقط وسيله آزمايش شما هستند».(2)
بين اين دو معنا يك رابطه نزديكى وجود دارد چون حوادث و بلاها و مصائب در بسيارى از موارد وسيله آزمايش و امتحان است.
معناى سومى هم براى فتنه ذكر شده كه فريبخورده است و مىشود با دو معناى قبل ارتباط داد كه گاهى بلاها و حوادث باعث فريب انسان مىشود، لذا مىشود براى فتنه يك مشترك معنوى ذكر كرد.
عتاب به معناى سرزنش كردن است.
براى جمله امام عليه السلام دو احتمال و معنا ذكر شده است:
شأن نزول هم براى اين جمله امام عليه السلام ذكر شده كه به هنگام حركت امام عليه السلام براى سركوب شورشيان بصره، سعد بن وقّاص، و محمد بن مسلمه، و اسامة بن زيد و عبداللَّه بن عمر آماده حركت نشدند، امام از آنها پرسيد چرا آماده جهاد نمىشويد؟ گفتند از اينكه مسلمانى را بكشيم ناراحتيم. امام فرمود: بر بيعت من وفاداريد؟ گفتند: آرى، امام فرمود: به خانههايتان برويد. آنگاه حضرت حكمت 15 را زمزمه كرد چون بعضى آمدند به حضرت گفتند: فلانى نيامده، حضرت اين جمله را فرمود يعنى رهايشان كنيد و اهميّت ندهيد.
«الْمؤمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الْكَعْبَةِ
».(1)
در حديثى آمده كه كسى كه مؤمنى را ملامت كند نمىميرد مگر اينكه خودش دچار همان بلا شود.
اميدواريم خداوند ما را از لغزشها حفظ فرمايد.
1) خصال، ج 1، ص 27
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«أَزْرى بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ، وَرَضِىَ بِالذُّلِّ مَنْ كَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ، وَهانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَيْها لِسانَهُ ؛ هر كس طمع در درون داشته باشد خود را حقير كرده، و كسى كه ناراحتىهايش را فاش كند به ذلت خويش راضى شده، و كسى كه زبانش را بر خود امير كند شخصيت خود را پايمال كرده است».(1)
قيمت و ارزش هر انسانى را خودش تعيين مىكند نه جامعه، جامعه همان قيمتى كه انسان روى خود مىگذارد تعيين مىكند، لذا انسان نبايد خود را ارزان عرضه كند.
با ذكر اين مقدّمه، در حديث فوق سه نكته قابل ذكر است: يكى اينكه عامل تحقير انسان چيست و چگونه انسان خود را تحقير مىكند؟ دوم اينكه چگونه انسان خود را ذليل مىكند و عامل ذلّت چيست؟ و سوم اينكه عامل اهانت انسان چيست و چگونه انسان خود را تحقير مىكند؟
1) نهج البلاغه، حكمت 2
«أزرى» يعنى عيب نهادن، تحقير كردن و پست شمردن. كسى كه در باطنش طمع داشته باشد خودش را تحقير كرده، طمع حقارت مىآورد، شخصى كه طمع دارد در مقابل ثروتمندان و اغنيا خضوع مىكند و خودش را كوچك مىكند و در انظار مردم تحقير مىشود. در نتيجه جامعه هم بر اساس قيمتگذارى خود او برايش ارزش قائل مىشود.
روايات در باب طمع فراوان است: ابوحمزه ثمالى از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه مىفرمايند: مردى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت:
«عَلِّمنى يا رَسُولَ اللَّه شَيْئاً، فَقالَ صلى الله عليه و آله: عَلَيْكَ بِالْيَأْسِ مِمَّا فى أَيْدِى النّاسِ فَإنَّهُ الْغَنِىَ الْحاضِرُ، قالَ: زِدْنى يا رَسُولَ اللَّهِ قالَ: إيَّاكَ وَالطَّمَعَ فَإنَّهُ الْفَقرُ الْحاضِرُ؛ عرض كرد: اى پيامبر خدا چيزى به من تعليم كن. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از آنچه در دست مردم است نااميد باش كه بىنيازى آماده همين است. گفت: اى پيامبر خدا بيشتر برايم بگو: فرمود: از طمع پرهيز كن كه نيازمندى آماده همين است».(1)
همچنين امام على عليه السلام فرمودهاند:
«ثَمَرَةُ الطَّمَعِ الشِّقاءُ؛ نتيجه طمع بدبختى است».(2)
امام هادى عليه السلام در حديثى مىفرمايند:
«الطَّمَعُ سَجِيَّةٌ سَيِّئَةٌ؛ طمع، خصلتى زشت است».(3)
امام كاظم عليه السلام به هشام فرمود: «از طمع بپرهيز و به آنچه مردم دارند، چشمداشتى نداشته باش، چشمداشت به مخلوق را در خود بميران زيرا طمع، كليد هر خوارى است و عقل را مىدزدد و انسانيّت را مىدَرَد و آبرو را مىآلايد
و دانش را از بين مىبرد».
طمع ممدوح و نيكو هم داريم كه قرآن درباره آن مىفرمايد: «تَتَجَافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَطَمَعاً ...»؛ پهلوهايشان از بسترها دور مىشود (و شبانگاه به پا مىخيزند و رو به درگاه خدا مىآورند) و پروردگار خود را با بيم و اميد مىخوانند».(1)
امام سجّاد عليه السلام در دعايش عرض مىكند:
«إذا رَأَيْتُ مَوْلاىَ ذُنُوبى فَزِعْتُ، وَإذا رَأَيْتُ عَفْوَكَ طَمِعْتُ ؛ سرورم چون به گناهان خود مىنگرم بيمناك مىشوم و چون به بخشش تو مىنگرم، طمع مىبندم».(2)
فرمود كسى كه دردش را براى همه مىگويد و داد مىزند خودش را ذليل مىكند، انسان با شخصيت مسائلش را حفظ مىكند و دردهايش را براى ديگران بيان نمىكند. نقل مىكنند كه شخصى دندانش درد مىكرد و از شدت دندان درد داد و بيداد مىكرد و آه و نالهاش همه جا پيچيده بود. شخصى به او گفت: چقدر كمطاقتى؟ من سه سال است كه بينايى خود را از دست دادهام اما به احدى نگفتم.
على عليه السلام مىفرمايد:
«رَضِىَ بِالذُّلِّ مَنْ كَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ ؛ كسى كه از گرفتارى خود پرده بردارد، به خوارى تن داده است».(3)
فرمود اگر زبانش را امير خود كند به خود توهين كرده و خودش را ارزان
فروخته است. خوشا به حال كسى كه اختيار زبانش در دست اوست كه در اين صورت مىتواند از آن بهرههاى فراوان ببرد.
در حديثى على عليه السلام فرموده است:
«اللِّسانُ ميزانُ الإنسانِ ؛ زبان، وسيله سنجش انسان است».(1)
و همان حضرت مىفرمايند:
«إذا أصْبَحَ ابنُ آدَمٍ فإنَّ الأعْضاءَ كُلَّها تُكَفِّرُ اللِّسانَ فَتَقولُ: إتّقِ اللَّهَ فِينا فإنَّما نحقُ بِكَ، فإنِ اسْتَقَمْتَ استَقَمْنا وإنِ اعْوَجَجْتَ اعْوَجَجْنا؛
چون آدمى صبح كند، همه اندامها در برابر زبان كرنش كرده و مىگويند: تقواى الهى را درباره ما رعايت كن، زيرا ما به تو بستگى داريم، اگر راست باشى، راست هستيم و اگر كج شوى، ما نيز كج مىشويم».(2)
امام على عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود:
«لَا يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ. وَ لَايَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ، فَمَنِ اسْتَطَاعَ مِنْكُمْ أَنْ يَلْقَى اللَّهَ تَعَالَى وَ هُوَ نَقِيُّ الرَّاحَةِ مِنْ دِمَاءِ الْمُسْلِمِينَ وَ أَمْوَالِهِمْ، سَلِيمُ اللِّسَانِ مِنْ أَعْرَاضِهِمْ، فَلْيَفْعَلْ؛
ايمان هيچ بندهاى درست نشود، تا آنكه دلش درست شود و دلش درست نشود، تا آنگاه كه زبانش درست شود. بنابراين هر كس از شما كه مىتواند با دستى نيالوده به خون و اموال مسلمانان و زبانى سالم از ريختن آبرو و حيثيت ايشان خداوند را ديدار نمايد، بايد چنين كند».(3)
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودهاند:
«سَلامَةُ الإنسانِ فى حِفْظِ اللِّسانِ ؛ سلامت انسان، در نگهدارى زبان است».(4)
و از على عليه السلام روايت شده است كه:
«مَنْ حَفِظَ لِسانَهُ سَتَرَ اللَّهُ عَوْرَتَهُ ؛ هر كه زبانش را نگهدارد، خداوند عيبش را بپوشاند».(5)
و همان حضرت فرموده است:
«اللِّسانُ سَبُعٌ، إنْ خُلِّىَ عَنْهُ عَقَرَ؛ زبان، درنده است اگر رها شود، گاز مىگيرد».(1)
1) نهجالبلاغه، حكمت 60
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«الْبُخْلُ عارٌ، وَالجُبْنُ مَنْقَصَةٌ، وَالْفَقْرُ يُخْرِسُ الْفَطِنَ عَنْ حُجَّتِهِ، وَالْمُقِلُّ غَريبٌ فى بَلْدَتِهِ ؛ بخل ننگ است، ترس نقصان است و فقر شخص زيرك را از بيان دليلش گنگ مىسازد، و شخصى كه فقير است در شهرش نيز غريب و بيگانه است».(1)
اين چهار موردى كه در كلام امام بيان شده است با هم ارتباط دارند و همه آنها مبتنى بر مسائل مادّى است. در اوّلين جمله مىفرمايد: بخل ننگ است.
حقيقت ننگ آن چيزى است كه دور از شأن انسان باشد. ننگ نوعى عيب است كه به شرافت انسان لطمه مىزند، نقصان جسمانى عيب نيست، بلكه نقصان شخصيّتى و حيثيّتى، عار است. و بخل چون دون شأن انسان است در نتيجه عيب محسوب مىشود؛ چرا كه شأن انسان اين است كه با عالم هستى همصدا باشد.
تمام عالَم در حال انفاق كردن هستند، خورشيد دائماً انفاق مىكند و نور مىدهد؛ زمين دائماً انفاق مىكند و مواد غذايى مىدهد؛ درياها، هوا، جانوران مثل زنبور عسل، گوسفند و حيوانات ديگر انفاق مىكنند و در اين ميان اگر انسان كه اشرف
1) نهجالبلاغه، حكمت 3
مخلوقات هست انفاق نكند و بخل بورزد از موجودات ديگر پستتر خواهد بود و جز ننگ و عار چيز ديگرى نصيبش نخواهد شد.
رواياتى كه در نكوهش بخل بيان گرديده بسيار است كه نمونه هايى از آن را ذكر مىكنيم:
«الْبُخْلُ بِالمَوجودِ سُوءُ الظَّنِّ بِالْمَعْبودِ؛ بخل ورزيدن به آنچه در دست دارى بدگمانى به معبود است».(1)
«أقَلُّ النّاسِ راحةً البخيلُ ؛ آدم بخيل كمتر از همه مردم آسايش دارد».(2)
«لَيْسَ لِبَخيلٍ حَبيبٌ ؛ بخيل هيچ دوستى ندارد».(3)
«البخيلُ حَقّاً مَنْ ذُكِرْتُ عِنْدَهُ فَلَمْ يُصِلِّ عَلَىَ ؛ بخيل واقعى كسى است كه نام من نزد او برده شود و بر من درود نفرستد».(4)
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودهاند: بخيلترين مردم كسى است كه در پرداخت آنچه خدا بر او واجب گردانيده است بخل ورزد.(5)
و همان حضرت فرموده است:
«انّ أبخَلَ النّاسِ مَن بَخِلَ بِالسَّلامِ ؛ بخيلترين مردم كسى است كه در سلام كردن بخل ورزد».(6)
وارد بهشت نخواهد شد. «...
وَعِزَّتى لايَسْكُنُ جِنانى أَبَداً
».(1)
«واللَّهِ ما سَأَلَكَ فُلانٌ، وَلَقَدْ كانَ يَجْزِيهِ مِنَ الخَمْسَةِ الأوْساقِ وِسْقٌ واحِدٌ فقال له أميرُ المؤمنين عليه السلام: واللَّهِ لا كَثَّرَ اللَّهُ في المؤمِنينَ ضَرْبَكَ، أعُطِي أنَا وَتَبْخَلُ أنْتَ!؛
به خدا قسم فلانى از تو اين مقدار نخواسته است، يك بار شتر از پنج بار براى او كافى است. امام عليه السلام فرمود: خدا امثال تو را در ميان مؤمنان زياد نكند. من مىبخشم و تو بخل مىورزى»؟!(2)
در جمله دوم امام مىفرمايد: ترس در وجود انسان نقص است، چون ترس بىدليل سرمايههاى انسان را بر باد مىدهد؛ توانايى سخن گفتن را دارد اما ترسو است در زمينه تبليغات دينى اگر كسى ترسو باشد نمىتواند مبلّغ خوبى باشد، توانايى تجارت را دارد اما ترسو است ...
راه مبارزه با ترس، وارد شدن در ميدانهاى كارى است.
و اگر انسان مىخواهد در زندگى ترس داشته باشد بايد از خدا بترسد كه در واقع ترس از گناهان خودش است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«الْمُؤْمِنُ بَيْنَ مَخَافَتَيْنِ: ذَنْبٍ قَدْ مَضى لا يَدْرِي ما صُنْعُ اللَّهُ فِيْهِ، وَعُمرٍ قد بَقِي لَايَدْرِي ما يَكتَسِبُ فِيهِ مِنَ الْمَهالِكِ، فهو لا يصبح إلّا خائفاً ولا يصلحه إلّاالخوف؛
مؤمن ميان دو ترس به سر مىبرد: گناهى كه در گذشته كرده است و نمىداند خدا با آن چه كرده است (آن را بخشيده است يا نه) و عمرى كه باقى مانده است و نمىداند در آن مدّت چه گناهان مهلكى مرتكب خواهد شد، بنابراين مؤمن پيوسته ترسان است و جز ترس اصلاحش نكند».(3)
از روايات به خوبى استفاده مىشود كه مؤمن بايد بين بيم و اميد بسر ببرد.
على عليه السلام در اين زمينه فرمودهاند:
«يا بُنىَّ خَفِ اللَّهَ خَوْفاً إنَّكَ لَوْ أَتَيْتَهُ بِحَسَناتِ أَهْلِ الأرضِ لَمْ يَقْبَلْها مِنْكَ وَارْجُ اللَّهَ رَجاءً إنَّكَ لَوْ أَتَيْتَهُ بِسَيِّئاتِ أَهْلِ الأرضِ غَفَرَها لَكَ ؛ پسرم، از خدا چنان بترس كه اگر نيكىهاى مردم روى زمين را براى او بياورى از تو نپذيرد، و به خدا چنان اميدوار باشى كه اگر گناهان مردم روى زمين را براى او بياورى تو را بيامرزد».(1)
امام صادق عليه السلام به اسحاق بن عمّار فرمود:
«يا إسْحاقُ خَفِ اللَّهَ كأنَّكَ تَراهُ، وإنْ كُنْتَ لا تَراهُ فإنَّهُ يَراكَ فإنْ كُنْتَ تَرى أنَّهُ لا يَراكَ فَقَدْ كَفَرْتَ، وإنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أنَّهُ يَراكَ ثُمَّ بَرَزْتَ لَهُ بِالمَعْصِيَةِ، فَقَدْ جَعَلْتَهُ مِن أهْوَنِ النّاظِرين إلَيْكَ؛
اى اسحاق، از خدا چنان بترس كه گويا او را مىبينى. اگر تو او را نمىبينى او تو را مىبيند. پس اگر عقيده دارى كه او تو را نمىبيند كافر شدهاى، و اگر عقيده دارى كه تو را مىبيند و آشكارا نافرمانى او را مىكنى، او را از پستترين نظر كنندگان به خودت قرار دادهاى».(2)
امام صادق عليه السلام در حديث جالبى چنين فرمودهاند:
«مَنْ خافَ اللَّهَ أَخافَ اللَّهُ مِنْهُ كُلَّ شىءٍ وَمَنْ لَمْ يَخَفِ اللَّهَ أَخافَهُ اللَّه مِنْ كُلِّ شىءٍ؛ هر كه از خدا بترسد خدا هر چيزى را از او خواهد ترسانيد، و هر كه از خدا نترسد خدا او را از هر چيزى خواهد ترسانيد».(3)
پيامدهاى ترس از خدا در روايات ما چنين بيان شده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد كه: خداوند فرموده است: «...
فإذا أمِنَنِي في الدُّنْيا أخَفْتُهُ يَوْمَ القِيامَةِ، وإذا خَافَنِي فِي الدُّنْيا أمَنْتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ؛
اگر بندهام در دنيا خود
را از من ايمن بداند در روز رستاخيز او را هراسان كنم و اگر در دنيا از من بترسد در روز قيامت او را ايمن گردانم».(1)
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«الخَوْفُ سِجْنُ النَّفْسِ عَنِ الذُّنُوبِ، وَرادِعُها عَنِ الْمَعاصى ؛ ترس، بازداشتگاه نفس از گناهان وجلوگيرنده آن از نافرمانىهاست».(2)
و همان حضرت فرموده است:
«مَنْ كَثُرَتْ مَخَافَتُهُ قَلَّتْ آفَتُهُ؛
آن كه ترس او زياد باشد، كمتر آسيب ببيند».(3)
و فرمود:
«الخَوْف مَظَنّة الأمْنِ؛
ميوه ترس، امنيّت است».(4)
در جمله سوم امام مىفرمايند: فقر انسان باهوش را گنگ مىكند و نمىگذارد حرف خود را بزند.
ايات در باب فقر فراوان است كه بعضى از روايات فقر را نكوهش مىكند و بعضى از روايات فقر را ستايش مىكنند و ما خلاصه اين دو دسته روايات را ذكر مىكنيم و سپس به بررسى اين روايات مىپردازيم.
در مورد نكوهش فقر، رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«كادَ الْفَقْرُ أَنْ يَكُونَ كُفْراً؛ نزديك است كه فقر به كفر بينجامد».(5)
و همان حضرت فرموده است:
«أللَّهُمَّ إنّى أعوذُ بِكَ مِنَ الْكُفْرِ والفَقْرِ، فقالَ رجلٌ: أَيَعْدلانِ؟ قالَ: نَعَم ؛ بارخدايا من از كفر و فقر به تو پناه مىبرم. مردى عرض كرد: آيا اين دو با هم برابرند؟ فرمود: آرى».(6)
ازامام على عليه السلام روايت شدهاست:
«الْفَقْرُ الْمَوْتُ الْأَكْبَرُ؛ فقر، مرگ بزرگ است».(7)
امام على عليه السلام به فرزندش امام حسن چنين مىفرمايد: كسى را كه در پى تحصيل خوراك روزانه خود است، سرزنش مكن زيرا كسى كه قوت خود را نداشته باشد، خطاهايش بسيار است، فرزندم آدم فقير، حقير است. سخنش خريدار ندارد و مقام و مرتبهاش شناخته و دانسته نمىشود، فقير اگر راستگو باشد، او را دروغگو مىنامند و اگر زاهد و دنياگريز باشد، نادانش مىخوانند.
فرزندم هر كه به فقر گرفتار آيد، به چهار خصلت مبتلا شود:
«بِالضَّعفِ فى يَقينِهِ، وَالنُّقصانِ في عَقِلِهِ، وَالرِّقَّةِ فى دينِهِ، وَقِلَّةِ الحَياءِ فى وَجْهِهِ، فَنَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الفَقرِ؛ به سستى در يقين و كاستى در خرد و شكنندگى در دين و كمى شرم و حيا در چهره. پس پناه مىبرم به خدا از فقر».(1)
امّا رواياتى كه در ستايش فقر وارد شده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«الْفَقْرُ فَخْرى وَبِهِ أفْتَخِرُ؛ فقر، افتخار من است و به آن مىبالم».(2)
و همان حضرت فرموده است:
«الْفُقَراءُ أَصَدِقاءُ اللَّهِ ؛ فقرا، دوستان خدايند».(3)
جمع و تفسير اين روايات به اين است كه فقر به دو معنا پسنديده است و به يك معنى نكوهيده.
فقر پسنديده، يكى فقر الى اللَّه است كه خداوند مىفرمايد: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الغَنِيُّ الحَميدُ»؛ اى مردم! شما (همگى) نيازمند به خداييد و تنها خداوند است كه بىنياز و ستوده است».
آرى بىنياز حقيقى و قائم بالذات در تمام عالم هستى يكى است، و او خداست، همه موجودات سر تا پا نيازمند و فقير و وابسته به وجود او هستند.
همانگونه كه او نياز مطلق است، انسانها فقر مطلقند.
دوم: زندگى ساده است كه پسنديده است. و اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: فقر افتخار من است، منظور حضرت، فقر الى اللَّه و زندگى ساده است.
اما فقرى كه مذمت شده و نكوهيده است، فقر مالى و نياز داشتن به اين و آن است و شخص نيازمند وابسته است و شجاعت ندارد در نتيجه نمىتواند حرف خود را بزند.
و ادامه حديث مورد بحث كه مىفرمايد: آدم فقير در شهر خود نيز غريب است، اشاره به همين نوع فقر دارد.
امام باقر عليه السلام مىفرماينند:
«إنَّ الْقلبها ثَلاثَةٌ: قلبٌ مَنكوسٌ لا يَعِي شَيْئاً مِن الخَيْرِ وهو قلْبُ الكافرِ، وقلْبٌ فِيهِ نُكْتَةٌ سَوداءٌ والخَيْرُ والشَّرُّ فيه يَعتَلِجانِ فَأيُّهُما كانَتْ مِنهُ غَلَبَ عليهِ، وقَلْبٌ مَفْتُوحٌ فيهِ مَصابِيحٌ تَزْهَرُ لا يُطَفَىءُ نُورهُ إلى يومِ القيامةِ وَهُوَ قَلْبُ المُؤْمِنِ ؛ بدرستى كه دلها سه گونه است: دلى كه واژگون است، كه هيچ خيرى در آن نيست و آن دل كافر است. و دلى كه در آن نقطه سياه وجود دارد، در اين دل خوبى و بدى با يكديگر مىستيزند و هر كدام نيرومندتر بود بر ديگرى چيره مىگردد، و دلى گشاده كه در آن چراغى مىدرخشد، نورش تا روز قيامت خاموش نمىشود و آن دل مؤمن است».(1)
در قرآن و روايات تعبيرات گوناگونى در مورد عقل و فكر و روح انسان شده است؛ يكى از اين تعبيرات در مورد عقل، قلب است و قلب دو معنا دارد: يكى قلب جسمانى، ويكى هم قلب روحانى؛ قلب جسمانى همين تلمبهاى است كه در وسط سينه انسان است وخون را بهتمام اعضاى انسان مىرساند و اما قلب روحانى همان عقل است. قلب در قرآن در مفهوم عقل و روح خيلى استعمال شده است.
1) محجة البيضاء، ج 5، ص 22
عقل از ريشه «عِقال» است، همان پابندى كه بر شتر مىزنند تا حركت نكند و عقل را از اين جهت عقل گفتند چون انسان را از زشتىها باز مىدارد.
به اين علت به عقل، قلب هم مىگويند چون كه
يَتَقَلَّبُ مِن حَالٍ إلى حَالٍ
است؛ يعنى دائماً در حال دگرگونى است، مثل قلب جسمانى كه دائماً در حال تغيير است؛ لذا اگر يك دقيقه از كار بيفتد، عمر انسان به پايان مىرسد.
در روايات هم كلمه قلب زياد به كار رفته است از جمله همين روايت كه قلبهاى انسانها را به سه گونه تقسيم مىكند:
«الذَّنْبُ عَلى الذَنْبٍ»(1)
يعنى گناه روى گناه دل را مىميراند و دل مرده دلى وارونه است.
اين گونه افراد گاهى به سمت خير هستند و گاهى به سمت شرّ كه هر كدام از خير و شر كه نيرومندتر باشد بر ديگرى غلبه پيدا مىكند.
مهم اين است كه انسان بتواند در زندگى خود به اين مرحله برسد كه اين نياز
به عمل مستمر و راز و نياز و ترك گناه و تهذيب نفس دارد. اميدواريم خداوند توفيق اين كار را به همه ما عنايت فرمايد. ان شاء اللَّه.
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«الْمَسْأَلَةُ خِباءُ الْعيبها، وَمَنْ رَضِيَ عَنْ نَفْسِهِ كَثُرَ السَّاخِطُ عَلَيْهِ ؛ پرسش كردن وسيله پوشاندن عيبهاست، و انسان از خودراضى، دشمنان او فراوانند».(1)
در اين حديث حضرت به دو نكته مهم اشاره فرموده است:
نكته اوّل درباره سؤال كردن است كه وسيله پنهان شدن عيبهاى انسانهاست. در آيات وروايات به اين مطلب اشاره شده كه چيزى را كه نمىدانيد بپرسيد. «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَاتَعْلَمُونَ»؛(2)اگر نمىدانيد، از آگاهان بپرسيد».
فلسفه سؤال كردن اين است كه: ما اوّلين كسى نيستيم كه در اين دنيا زندگى مىكنيم بلكه قبل از ما انسانهاى زيادى آمدند و در اين دنيا زندگى كردند و تجارب زيادى كسب كردند و اين تجربيات بايد به نسلهاى آينده منتقل شود كه يكى از مهمترين راههايش پرسش است. چرا كه استعدادهايى كه خداوند به مردم داده مختلف است و هر كسى در يك جهتى استعداد دارد و همه چيز را
همگان مىدانند و سؤال كليدى است كه ما را به گذشتگان پيوند مىدهد و معلومات آنها را در اختيار ما قرار مىدهد. اما با اين حال بعضى از افراد سؤال را عيب و ننگ مىدانند و گاهى مىگويند خجالت مىكشيم سؤال كنيم و حال اينكه خجالت دو قسم است: يكى عاقلانه و ديگرى احمقانه. خجالت احمقانه اين است كه انسان چيزى را كه نمىداند خجالت بكشد كه سؤال كند، امّا خجالت عاقلانه آن است كه انسان از گناه خجالت بكشد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«العِلمُ خَزائنٌ وَمفاتِيحُهُ السؤالُ، فَاسألُوا رحِمَكُمُ اللَّهُ فإنَّهُ يُؤجَرُ أربَعةٌ: السائلُ، والمُتكَلِّمُ، والمُستَمِعُ، والمُحِبُّ لَهُم ؛ دانش گنجينه هايى است و كليدهاى آن پرسش است، پس خدايتان رحمت كند، بپرسيد، كه با اين كار چهار نفر اجر مىبرند: پرسشگر، پاسخگو، شنونده و دوستدار آن».(1)
و همان حضرت فرموده است:
«السؤالُ نِصْفُ العِلم ؛ پرسش نيمى از دانش است».(2)و درباره خوب پرسيدن هم حديث از آن حضرت وارد شده كه نيمى از دانش است.
على عليه السلام به شخصى كه از آن حضرت سؤال مشكلآفرين پرسيد، فرمود:
«سَلْ تَفَقُّهاً وَلا تَسْأل تَعَنُّتاً، فإنّ الجَاهِلَ المُتَعَلِّمَ شَبيهٌ بِالعَالِمِ، وانّ العَالِمَ المتَعَسِّفَ شَبِيهٌ بِالجَاهِلِ المتَعَنِّتِ؛
به قصد يادگرفتن بپرس، نه براى آزردن و خطا گرفتن؛ زيرا جاهلى كه در صدد آموختن باشد همانند عالم است و عالمى كه در بيراهه قدم نهد همچون جاهلى است كه به قصد خطا گرفتن مىپرسد».(3)
و اگر سؤال از انسان شد و جوابش را نمىداند، بگويد: نمىدانم نه اينكه جواب نادرست بدهد و دچار پيامدهاى آن شود.
نكته دوم: فرمود اگر كسى ازخودراضى باشد، ناراضى از او زياد مىشود؛ چون از خودراضى بودن موجب مىشود كه خودبرتربين و خودخواه شود و انتظار دارد كه همه بنده او باشند و براى او تعظيم كنند. اعمال انسان نبايد او را مغرور كند، چون اعمال ما در كنار كرامت و بزرگوارى خداوند ناچيز است
«وَما قَدْرُ أعْمالُنا فى جَنْبِ كَرَمِكَ
». غرور و غفلت سرچشمه هر هلاكتى است و مادر هر شقاوتى، غرور عبارت است از آرامش يافتن و مطمئن شدن به آنچه كه موافق با هوا و هوس باشد، گمان مىكند اعمال و افعالى كه انجام مىدهد درست است، مال حرام را در راه خير مصرف مىكند و مىپندارد كه عمل نيكى كرده است. آيات و روايات در مذمت غرور فراوان است. خداوند مىفرمايد: «فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ»؛ پس مبادا زندگانى دنيا شما را بفريبد، و مبادا (شيطان) فريبكار شما را نسبت به (كَرَم) خدا بفريبد (و مغرور سازد)!».(1)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«يابنَ مَسْعودٍ، لاتَغْتَرَنَّ باللَّهِ، وَلاتَغْتَرنَّ بِصَلاحِكَ وَعِلْمِكَ وَعَمَلِكَ وَبِرِّكَ وعبادَتِكَ ؛ اى پسر مسعود، به خدا مغرور مشو و به پاكى و علم و عمل و نيكى و عبادت خود، فريفته مباش».(2)
همچنين امام على عليه السلام فرموده است:
«سُكونُ النَّفسِ الَى الدُّنيا مِنْ أعظَمِ الغُرورِ؛ دل بستن نفس به دنيا، بزرگترين فريب است».(3)
از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه: شخص مغرور و فريفته، در دنيا مسكين و بينوا و در آخرت مغبون و زيانكار است، زيرا برتر را به پستتر فروخته است:
«لأنّه باعَ الأفضلَ بِالأَدْنى
».(4)
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«اعْجَبُوا لِهذَ الإنْسَانِ يَنْظُرُ بِشَحْمٍ، وَيَتَكلَّمُ بِلَحْمٍ، وَيَسْمَعُ بِعَظْمٍ، وَيَتَنَفَّسُ مِنْ خَرْمٍ ؛ تعجّب كنيد از اين انسان كه با يك قطعه «پى مىبيند، و با قطعه «گوشتى» سخن مىگويد، و با «استخوانى» مىشنود و از «شكافى» نَفس مىكشد. (يعنى اين كارهاى بزرگ و حياتى را با اين وسائل كوچك انجام مىدهد)».(1)
در واقع اين حديث يكى از درسهاى بزرگ توحيد و خداشناسى است و تعبيرات بسيار عالى و رسا و جملهها حسابشده است. چند موضوع است كه در انسان مهم است يكى چشم است كه مهمترين وسيله ارتباطى انسان با جهان خارج است؛ معلوماتى كه از طريق چشم به دست مىآوريم از همه معلومات ديگر بيشتر است.
وسيله ديگر گوش است كه معمولًا علوم نقلى از طريق آن به انسان منتقل مىشود. سوّمين وسيله زبان است كه وسيله تعليم و تعلّم و انتقال علوم از نسلى به نسل ديگر است، كه اگر زبان نبود تمدن امروزى به وجود نمىآمد.
1) نهج البلاغه، حكمت 8
چهارمين وسيله كه باعث بقاى انسان است، تنفس است كه اگر دو دقيقه نفس كشيدن انسان قطع شود، مرگش حتمى است؛ چون مقاومت سلولهاى مغز انسان در مقابل كمبود اكسيژن، از تمام سلولهاى ديگر بدن كمتر است و حدّاكثر مقاومتش دو دقيقه است، انسان مقاومتش در برابر غذا زياد است تا جايى كه بعضى تا پنجاه روز بدون غذا مقاومت كردند، و در مقابل كمبود آب هم مىشود چند روز مقاومت كرد، اما در مقابل كمبود هوا، مقاومت بسيار اندك است.
على عليه السلام مىفرمايد ببينيد خداوند چه قدرتنمايى كرده و اين چهار دستگاه و ابزار مهم را با مصالح ارزان و كم اهميّت ساخته است.
از نظر ارزش مادّى نمىشود براى چشم قيمت گذاشت، شخصى نابينا حاضر است ميليونها تومان بدهد تا بينايى خود را به دست آورد، امّا اگر مواد اين چشم را بيرون بياوريم يك تكه چربى است و ارزش مادّى ندارد.
گوش از نظر شكل و دستگاه قيمتى ندارد فقط چند تكّه استخوان است اما از نظر شنوايى و بهرهبردارى از آن بسيار ارزشمند است.
زبان يك تكّه گوشت است، امّا اعجوبهاى است كه مىتواند جامعه و جهانى را اصلاح كند و يا ممكن است جهانى را بر هم بريزد. يكى از كارهاى مهمّ زبان، تكلّم است كه با فصاحت و بلاغت سخن مىگويد و باعث تعجّب انسان مىشود، علاوه بر اينكه كمك مؤثّرى به بلع غذا مىكند، در جويدن نيز نقش مهمّى دارد، مرتباً لقمه غذا را به زير دندانها هل مىدهد و بعد از خوردن غذا و فضاى دهن و دندانها را تميز مىكند، و در كنار زبان، خداوند «لبها» را هم در اختيار ما قرار داد كه نقش مؤثّرى در تكلّم دارند چون بسيارى از مقاطع حروف بوسيله لبها ادا مىشود؛ و حتى لبها كمك زيادى به جويدن غذا، و حفظ رطوبت دهان، و نوشيدن آب مىكند؛ در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىخوانيم:
«إنَّ اللَّهَ تعالى يقولُ: يابْنَ آدَمَ إنْ نَازَعَكَ لِسَانُكَ فيما حَرَّمْتُ عَلَيْكَ فَقَدْ أعَنْتُكَ عَلَيْهِ
بِطَبَقَتَيْنِ، فأطْبِقْ، وإنْ نازَعَكَ بَصَرُكَ إلى بَعْضِ ما حَرَّمْتُ عَلَيْكَ فَقَدْ أعَنْتُكَ عَلَيْهِ بَطَبَقَتَيْنِ، فَأَطْبِقْ؛
خداوند متعال به فرزندان آدم مىگويد: اى فرزند آدم، اگر زبانت خواست تو را وادار به حرام كند من دو لب را براى جلوگيرى از آن در اختيار تو قرار دادهام، لب را فرو بند، و اگر چشمت بخواهد تو را به سوى حرام ببرد من پلكها را در اختيار تو قرار دادهام، آنها را فرو بند».(1)
چشم را معمولًا به يك دستگاه دوربين عكّاسى تشبيه مىكنند كه فوقالعاده ظريف و دقيق است و در شبانهروز ممكن است هزاران هزار عكس از صحنههاى مختلف بردارد، امّا از جهات زيادى قابل مقايسه با پيشرفتهترين دستگاههاى عكسبردارى و فيلمبردارى نيست چون در اين دستگاه مردمك چشم كه همان دريچه تنظيم نور است به طور خودكار در برابر نور تغيير شكل داده و در مقابل نور قوى تنگتر و در مقابل نور ضعيف گشادتر مىشود. عدسى چشم دائماً تغيير شكل مىدهد گاهى قطر آن 5/ 1 ميليمتر است و گاه تا 8 ميليمتر مىرسد و اين كار بوسيله عضلاتى كه اطراف عدسى قرار گرفتهاند، انجام مىشود.
دستگاه عكاسى چشم در تمام طول عمر در چهار جهت مختلف حركت مىكند و عكس مىگيرد. چشمهاى انسان اين قدر حافظهاش قوى و گسترده است كه نيازى به عوض كردن فيلمها ندارد. (بر خلاف دستگاههاى عكس بردارى امروزى)
سطح چشم بايد دائماً مرطوب باشد و اين رطوبت دائمى از غدّههاى اشك تأمين مىشود، كه از يك سو وارد چشم شده و از رگهاى بسيار باريكى كه در گوشه چشمان قرار دارد بيرون مىرود و به بينىها منتقل مىشود و بينى را نيز مرطوب مىكند. اگر غدههاى اشك خشك شود چشم به خطر مىافتد و حركت
1) نورالثقلين، ج 5، ص 581
پلكها غير ممكن مىشود، و اگر بيش از حد فعّاليّت كند، دائماً اشك به صورت جارى مىشود. يا اگر راه باريك فاضلآب چشم بسته شد بايد دائماً آبهاى زيادى را از صورت خشك كنيم.
اگر انسان مقدارى در اين عجايب خلقت دقت كند پى به عظمت آفريننده آن مىبرد و ناخودآگاه سر تعظيم در مقابلش فرود خواهد آورد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«خالِطُوا النَّاسَ مُخالَطَةً إِنْ مُتُّمْ مَعَها بَكَوْا عَلَيْكُمْ، وَإِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا إِلَيْكُمْ ؛ با مردم آنچنان معاشرت كنيد كه اگر مرديد براى شما اشك بريزند، و اگر زنده مانديد با اشتياق به سوى شما آيند».(1)
اساس تعليمات اسلامى بر اجتماع و جمعيّت است، يعنى اسلام اصل را جامعه مىداند و افراد در دل جامعه پرورش پيدا مىكنند و لذا مىبينيم كه عبادات در اسلام شكل جمعى دارد. اصل در نماز، جماعت است و نماز فرادى غير رسمى است. تمام اذكار در نماز جنبه جمعى دارد حتى اذان و اقامهاش و سوره حمد جمعى است. سلام نماز هم بر محور جماعت است. روح حج هم جماعت است. لذا هر چه پيوند جامعه را محكم كند مورد تأييد اسلام است و هر چه آن را سست كند مبغوض است. سخنچينى، غيبت و تهمت، پيوندها را قطع مىكند، اصلاح ذات بين، تعاون و همكارى، برآوردن حوائج مردم، محبوب است چون باعث پيوند است.
با توجّه به اين بينش برويم سراغ كلام على عليه السلام كه مىفرمايد طورى زندگى
1) نهجالبلاغه، حكمت 10
كن كه فقدان شما دردناك باشد و زندگى شما مورد محبّت مردم باشد.
معمولًا جامعه را به بدن تشبيه مىكنند كه بدن انسان داراى گوش، چشم، دست و پا و غيره است، در جامعه هم افرادش اين گونهاند كه يك عده چشم جامعهاند، و يك عده گوش جامعه هستند و يك عده زبان گوياى جامعه هستند و يك گروه مغزهاى متفكّر يك جامعه هستند و گروهى دست و پاى يك جامعه و آنچه مهم است اين است كه انسان بايد سعى كند كه يك عضو مفيد جامعه باشد نه زائد جامعه كه بايد كنارش زد، بعضى افراد در جامعه هستند كه عضو مضرّ جامعه هستند و مردنشان جشن و شادىآور است و افرادى هستند كه عضو مفيد جامعه هستند كه مرگشان موجب غم و غصّه است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايند: مرد براى اداره خانه و خانوادهاش بايد سه كار انجام دهد، هر چند بر خلاف طبع او باشد:
«مُعاشَرَةٍ جَميلَةٍ، وَسَعَةٍ بِتَقديرٍ، وَغِيْرَةٍ بِتَحَصُّنٍ ؛ خوشرفتارى، گشادهدستى به اندازه و غيرت و ناموسدارى».(1)
امام على عليه السلام فرموده است:
«ابذُلْ لِأخيكَ دَمَكَ وَمالَكَ، وَلِعَدُوِّكَ عَدْلَكَ وَانْصافَكَ، وَلِلعامَّةِ بِشرَكَ وَإحسانَكَ ؛ جان و مالت را فداى برادرت كن و عدل و انصاف را نثار دشمنت ساز و خوشرويى و احسانت را به عموم مردم ببخش».(2)
امام حسن مجتبى عليه السلام فرمودهاند:
«صاحِبِ النَّاسَ مِثلَ ما تُحبُّ أن يُصاحِبوكَ بِهِ ؛ با مردم آن گونه رفتار كن كه دوست دارى با تو رفتار كنند».(3)
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«إِذا قَدَرْتَ عَلى عَدُوِّكَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُكْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَيْهِ ؛ هنگامى كه بر دشمنت پيروز شدى عفو را شكرانه اين پيروزى قرار ده».(1)
بر خلاف آنچه كه دشمنان اسلام در تبليغات خود بيان مىكنند كه اسلام به وسيله نيروى نظامى و شمشير پيشرفت كرد، ولى همان طور كه از مستندات تاريخى برمىآيد اسلام فقط براى از بين بردن موانع سر راه به جنگ متوسّل مىشد و بهترين سند تاريخى براى مدّعاى ما، فتح مكّه است كه بدون درگيرى و خونريزى فتح شد و بعد از پيروزى، پيامبر مردم را مجبور به گرويدن به اسلام نكرد، بلكه فرمود: سه جا نقطه امن است، اوّل كسانى كه وارد مسجد الحرام شوند، دوم كسانى كه وارد خانه ابوسفيان شوند و سوم كسانى كه در خانه خود بمانند و اسلحه را زمين بگذارند. پيامبر صلى الله عليه و آله فقط بتها را شكست اما اجبار به ترك بتپرستى هم نكرد ولى در عين حال مىبينيم كه «يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً»(2)مردم فوج فوج به طرف اسلام مىآمدند با اينكه زور نظامى نبود. ببينيم
چه عاملى باعث شد كه مردم عصر جاهلى كه فاقد سواد و تمدن و مردمى خشن و متعصّب بودند، به سوى اسلام گرايش پيدا كردند. با توجه به اين مقدّمه مىرويم سراغ حديث امام عليه السلام كه جواب در آن نهفته است. مردم انتظارشان اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله وقتى به مكّه مسلّط شد دستور قتل عام را صادر كند چرا كه سيره عرب در دوران جاهليّت همين بود.
امّا با اينكه قريش و مشركين، مسلمانهاى زيادى را به شهادت رسانده بودند، از جمله حمزه سيد الشّهدا، و آن همه جنگها بر عليه پيامبر صلى الله عليه و آله به راه انداختند، ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«إذهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلقاء؛ برويد، همه شما آزاديد» و بعد دست بر پرده كعبه كرد و فرمود: تمام خونهايى كه تا حال ريخته شده زير پاى من و فراموش شده است.
امام على عليه السلام هم در اين جمله مىفرمايد: وقتى بر دشمنت مسلّط شدى عفو از دشمن را شكرانه پيروزى خود قرار بده. (البتّه استثنا هم دارد ولى ما اصل و پايه را مىگيريم كه عفو و گذشت است).
بحث عفو و گذشت از مسائل مهمّ در آيات و روايات است كه به طور مختصر توضيح مىدهيم؛ خداوند به پيامبرش مىفرمايد: «فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ»؛ پس، به نحو شايستهاى از آنها صرف نظر كن».(1)«صفح جميل» به معناى عفو بزرگوارانه است نه عفوى كه با بىاعتنايى و قهر كردن باشد، چرا كه كينهتوزى و لجاجت، ويژه روحهاى حقير و همّتهاى پايين است، امّا آنها كه نظر بلند و روح بزرگ دارند، پوزشها را مىپذيرند، از خطاهاى ديگران چشم مىپوشند و از حقّ شخصى خويش درمىگذرند. چون در عفو لذّتى است كه در انتقام نيست.
1) سوره حجر، آيه 85
امام سجّاد عليه السلام در دعاى مكارم الاخلاق از خدا مىخواهد:
«وَسَدِّدْني لِأنْ اعارِضَ مَنْ غَشَّنِي بالنُّصْحِ وأجْزِي مَنْ هَجَرَنِي بِالبِرِّ واثيبَ مَن حَرَمَني بِالبَذْلِ واكافِىءُ مَنْ قَطَعَنِي بالصِّلَةِ وَاحالِفَ مَنِ اغْتابَنِي إلى حُسْنِ الذِّكْرِ وأنْ أشكُرَ الحَسَنَةَ واغْضِيَ عَنِ السَّيِّئَةِ؛
خدايا مرا ثابتقدم و استوار بدار، تا با ناخالصان دغلكار، خيرخواهانه برخورد كنم، و هر كس از من دورى گزيد، من به او نيكى كنم، و به هر كس كه مرا محروم كرده، بذل و عطا كنم، و با آن كه با من قطع رابطه كرده، بپيوندم، و كسى را كه غيبت مرا كرده است، به خوبى ياد كنم، توفيقم بده كه نيكى را سپاسگزار باشم، و از بدى چشم بپوشم و درگذرم».(1)
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«عاتِبْ أَخَاكَ بِالْإِحْسانِ إلَيْهِ وَارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَيْهِ ؛ برادرت را در برابر كار خلافى كه انجام داده است به وسيله نيكى سرزنش كن، و شر او را از طريق انعام و احسان به او برگردان».(2)
رسول خدا صلى الله عليه و آله در پاداش كسانى كه عفو مىكنند مىفرمايند:
«اذا كانَ يومُ القِيامَةِ نَادى مُنادٍ: مَنْ كانَ أجْرُهُ عَلَى اللَّهِ فَلْيَدخُلِ الجنَّةَ، فَيُقال: مَن ذَا الَّذِي أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ؟ فَيُقال: العَافُونَ عَنِ النّاسِ، يَدخُلونَ الجنّةَ بِغَيْرِ حِسَابٍ؛
هنگامى كه روز قيامت مىشود كسى از سوى خداوند ندا مىدهد كه هر كس اجر او بر خداست وارد بهشت شود، گفته مىشود: چه كسى اجرش بر خداست؟ در جواب به آنها مىگويند: كسانى كه مردم را عفو كردند، آنها بدون حساب داخل بهشت مىشوند».(3)
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است:
«عَلَيْكُمْ بالعَفْوِ، فإنَّ العَفْوَ لايَزِيدُ العَبْدَ إلّاعِزّاً، فَتَعافُوا يُعِزِّكُمُ اللَّهُ؛
بر شما باد به گذشت، زيرا كه گذشت جز بر عزّت بنده نمىافزايد. پس يكديگر را گذشت كنيد، تا خداوند شما را عزّت بخشد».(4)
و همان حضرت فرموده است:
«مَن كَثُرَ عَفُوهُ مُدَّ فى عُمرِهِ ؛ هر كس پرگذشت باشد، عمرش دراز شود».(1)
خداوند نيز بخشنده است، در حديثى آمده كه عربى باديهنشين نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت:
«يا رسولَ اللَّه، مَن يُحاسِبُ الخَلْقَ يومَ القِيامَةِ؟ قالَ: اللَّهُ عزّوجلّ. قالَ: نَجَوْنا وَ رَبِّ الكَعْبَةِ. قالَ: وكيفَ ذلكَ يا أعْرَابيُّ؟ قالَ: لأنَّ الكريمَ إذا قَدَرَ عَفا؛ عرب گفت: اى رسول خدا در روز قيامت چه كسى به حساب خلايق مىرسد؟ فرمود: خداوند عزوجل. باديهنشين گفت: به خداوندگار كعبه سوگند كه نجات يافتهايم. حضرت فرمود: چگونه، اى باديهنشين؟ عرض كرد: زيرا كريم هرگاه قدرت يابد، ببخشايد».(2)
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«مَنْ ضَيَّعَهُ الْأَقْرَبُ أُتيحُ لَهُ الْأَبْعَدُ؛ كسى كه نزديكانش او را رها سازند، آنها كه دورند او را مىبرند».(1)
عدّهاى اين جمله امام عليه السلام را تطبيق كردند بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه منظور آن حضرت است و «اقرب» يعنى خويشاوندان او كه همان قريش و اهل مكّه باشند كه وقتى دست از يارى و كمك پيامبر برداشتند، دورافتادگان يعنى اهل مدينه حضرت را يارى كردند.(2)
ولى اين جمله امام عليه السلام يك معناى وسيع و گستردهاى دارد و اشاره به اين است كه اگر افرادى كه نزديك هستند نيروهاى آماده را جذب نكنند، دشمنان آن نيروها را جذب كرده و از آنها بهرهبردارى مىكنند.
بايد بدانيم كه قانون جاذبه و دافعه يك قانون عمومى است كه بر سراسر نظام آفرينش حكومت مىكند و هيچ ذرهاى از ذرات جهان هستى از دايره حكومت جاذبه عمومى خارج نبوده و همه محكوم آنند. و انسانها هم از اين قانون مستثنا
نيستند و دوستىها و دشمنىها، جلوهاى از جذب و دفع انسانى است كه بر اساس سنخيت و يا ضدّيّت پىريزى شده است، اينكه دو نفر دوست دارند با هم باشند به خاطر سنخيت بين آنهاست و اگر بينشان مشابهتى نباشد همديگر را جذب نمىكنند؛ و جذب و دفع دو ركن اساس زندگى بشر است.
انسانها از لحاظ جاذبه و دافعه به طبقات مختلفى تقسيم مىشوند:
افرادى هستند كه نه جاذبه دارند و نه دافعه، نه با كسى دوست هستند و نه با كسى دشمن؛ آنها افرادى هستند بىتفاوت كه موجودى بىارزش و بىثمر هستند و هدفشان فقط خوردن و خوابيدن است، مثل حيوانات.
مردمى كه جاذبه دارند اما دافعه ندارند، با همه مردم خوبند و همه آنها را دوست دارند، اين هم از نظر اسلام مردود است چرا كه انسان بايد با خوبان خوب باشد و با بدان بد باشد، مؤمنان را به سوى خود جذب كند و افراد خائن را از خود دور كند.
مردمى كه دافعه دارند امّا جاذبه ندارند، با كارهايشان براى خود دشمن درست مىكنند امّا دوست پيدا نمىكنند، اينها هم افرادى ناتوان هستند چرا كه در حديثى امام على عليه السلام مىفرمايند: ناتوانترين مردم كسى است كه از يافتن دوست ناتوان باشد.
مردمى كه هم جاذبه دارند هم دافعه؛ شخص مؤمن بايد در زندگى اين گونه باشد كه دوستان جانفشان پيدا مىكند و دشمنان را از خود دور مىكند.
پيشوايان ما اين گونه بودند.(1)
يك جامعه بايد هم نيروى جاذبه و هم نيروى دافعه داشته باشد، چنانكه قرآن مىفرمايد: «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ»(2)كه دافعهاش در مقابل كفّار
و جاذبهاش در مقابل خودىهاست. حال اگر آنجا كه بايد جاذبه داشته باشيم، تبديل به دافعه شود، مردم از حوزه جاذبه دور مىشوند و در حوزه جاذبه دشمن قرار مىگيرند، مثل كره ماه كه دور زمين مىگردد اگر دافعه زمين زياد شود از زمين دور مىشود و جذب كرات ديگر منظومه شمسى مىشود. نكته قابل توجّه اينكه بايد مراقب باشيم و با كوچكترين نقطه ضعف، افراد را از خود نرانيم، چرا كه به غير از معصوم عليه السلام، همه جايز الخطا هستند و با كمترين خطا طردشان نكنيم. بعضى عادتشان است كه فقط نقاط ضعف را مىبينند و لذا مىبينيم كه غالباً بدبين هستند و اين خُلق شيطانى است. بايد در زندگى نقاط قوت ديگران را ببينيم و نقاط ضعف را به آنها گوشزد كنيم.
از امام عليه السلام درباره اين گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال شد كه حضرت فرمودند:
«غَيّرُوا الشَّيْبَ، وَلا تَشَّبَهُوا بِالْيَهُودِ فَقالَ عليه السلام: إنَّما قالَ صلى الله عليه و آله ذلِكَ والدّينُ قُلٌّ، فَأَمَّا الآنَ وَقَدِ اتَّسَعَ نِطاقُهُ، وَضَرَبَ بِجِرانِهِ، فَامْرُؤٌ وَمَا اخْتارَ؛ موهاى سفيد را تغيير دهيد (رنگ كنيد) و خود را شبيه يهود نكنيد. امام عليه السلام فرمود: اين سخن را پيامبر صلى الله عليه و آله زمانى فرمود كه پيروان اسلام اندك بودند، امّا امروز كه اسلام گسترش يافته، و نظام اسلامى استوار شده، هر كسى هر چه را دوست دارد انجام دهد».(1)
راوى از يك طرف اين روايت را از رسول خدا شنيده از طرف ديگر مىبيند كه امام عليه السلام موهايش را تغيير نداده، لذا اين سؤال برايش مطرح شد و امام هم جواب دادند.
از اين روايت سه نكته استفاده مىشود:
1) نهجالبلاغه، حكمت 17
ظاهر پيرند و موى آنها سفيد است با خضاب كردن، خود را جوان نشان بدهند تا دشمن احساس رعب و وحشت بكند.
نمونه اين قدرتنمايى در تاريخ فراوان است كه يك مورد را ذكر مىكنيم:
«عمرةُ القضاء» كه هم عبادت بود و هم نمايش قدرت؛ اين همان عمرهاى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سال بعد از حديبيه يعنى در ذىالقعده سال هفتم هجرت به اتّفاق يارانش انجام داد، و نامگذارى آن به اين نام به خاطر آن است كه در حقيقت قضاى سال قبل محسوب مىشد. طبق يكى از مواد قرارداد حديبيه، برنامه اين بود كه مسلمانان در سال آينده مراسم عمره و زيارت خانه خدا را آزادانه انجام دهند، ولى بيش از سه روز در مكّه توقّف نكنند، و در اين مدّت سران قريش و مشركان سرشناس مكّه از شهر خارج شوند، در بعضى از تواريخ آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله با يارانش محرم شدند، و با شترهاى قربانى حركت كردند، و تا نزديكى «ظهران» رسيدند، در اين هنگام پيامبر اكرم يكى از يارانش را به نام «محمد بن مسلمه» با مقدار قابل ملاحظهاى اسبهاى سوارى، و اسلحه پيشاپيش خود فرستاد، هنگامى كه مشركان اين برنامه را ملاحظه كردند به شدت ترسيدند، و گمان كردند كه حضرت مىخواهد با آنها نبرد كند و قرارداد ده ساله خود را نقض كند، اين خبر را به اهل مكّه دادند، اما هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك مكّه رسيد، دستور داد تيرها و نيزهها و سلاحهاى ديگر را به سرزمينى به نام «ياجج» منتقل سازند، و خود و يارانش تنها با شمشير آن هم غلاف كرده، وارد مكّه شوند. اهل مكّه هنگامى كه اين عمل را ديدند خوشحال شدند كه به وعده وفا شده (گويا اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله هشدارى بود براى مشركان كه اگر بخواهند نقض عهد كنند آنها قدرت مقابله با آن را دارند).
رؤساى مكّه از مكّه خارج شدند تا اين منظره را كه براى آنها دلخراش بود نبينند، ولى بقيه اهل مكّه از مردان و زنان و كودكان در مسير راه، و در پشت بامها،
و در اطراف خانه خدا جمع شده بودند تا مسلمانان و مراسم عمره آنها را ببينند.
پيامبر صلى الله عليه و آله با ابهّت خاص وارد مكّه شد، و شتران قربانى فراوانى همراه داشت، با نهايت محبّت و ادب با اهل مكّه رفتار كرد و دستور داد مسلمانان به هنگام طواف با سرعت حركت كنند و احرام را كمى كنار بزنند، تا شانههاى نيرومند و ستبر آنها آشكار گردد، و اين صحنه در روح و فكر مردم مكّه به عنوان دليل زندهاى از قدرت و قوّت و رشادت مسلمانان اثر گذارد.
اين عمره هم عبادت بود و هم نمايش قدرت و بذر فتح مكّه كه در سال بعد رخ داد در همان ايّام پاشيده شد و زمينه را براى تسليم مكّيان در برابر اسلام فراهم ساخت.(1)
اين دويدن و نشان دادن شانهها معنايش قدرتنمايى است. و اين راهپيمايىها و نمازجمعهها از همين مقوله است.
نكته دوم اينكه قوانين و دستورات اسلام بعضى مقطعى است و بعضى دائمى امّا اصل در احكام اين است كه ابدى باشد و مقطعى بودن آن دليل مىخواهد. يك نمونه مقطعى بودن دستورات، همين حديث مورد بحث است.
نكته سوم مسأله عدم تشبّه به كفّار است؛ روايات داريم كه خود را شبيه به دشمن نكنيد، بعضى مطلق است و بعضى مصداق مشخص مىكند كه غذاى آنها را نخوريد و لباسى كه آنها مىپوشند نپوشيد؛ يعنى يك مسلمان بايد سعى كند كه در همه چيز استقلال داشته باشد و الا اگر در بعضى موارد وابسته باشد اين باعث مىشود كه با آمدن كفّار در جامعه اسلامى، فرهنگ آنها هم وارد جامعه شود و جامعه اسلامى را از داخل تهى كند.
1) تفسير نمونه، ج 22، ذيل آيه 27 سوره فتح
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«أَقيلُوا ذَوِي الْمُرُوءاتِ عَثَراتِهِمْ، فَما يَعْثَرُ مِنْهُمْ عاثِرٌ الّا وَيَدُ اللَّهِ بِيَدِهِ يَرْفَعُهُ ؛ از لغزش مرد نيك و باشخصيت، چشمپوشى كنيد چرا كه هيچ يك از آنها لغزش نمىكند مگر اينكه دست خدا به دست اوست و او را بلند مىنمايد».(1)
«اقيلوا» از ريشه اقاله است، يعنى صرف نظر كردن، برگرداندن و درگذشتن.
«مرؤته» از ريشه مرء است، يعنى شخصيت.
مىتوان از اين حديث يك درس بزرگ اجتماعى گرفت و آن اين است كه:
اگر درباره افراد مىخواهيد قضاوت كنيد، يكبعدى قضاوت نكنيد، بلكه به هر يك از صفات او نمره بدهيد و سعى كنيد نقاط منفى را در زندگى او نبينيد.
به عبارت ديگر در زندگى منفىنگر نباشيد، بلكه مثبتانديش باشيد؛ هميشه خوبىهاى ديگران را بيان كنيم نه بدىهاى آنها را، چرا كه اگر خوبىهاى مردم را بيان كنيم، خوبىهاى ما را بيان مىكنند و اگر دنبال بدىهاى افراد و نقاط ضعف در زندگى آنها باشيم مطمئن باشيم كه بدىهاى ما را بيان مىكنند. همان گونه كه
1) نهجالبلاغه، حكمت 20
با مردم عمل كنيم با ما عمل مىشود چرا كه دنيا دار مجازات است و هر عملى، عكس العملى دارد، مثلًا اگر در دامنه كوهى قرار بگيريد و با صداى بلند بگوييد سلام، صداى شما منعكس مىشود و به طرف شما باز مىگردد. اعمال انسان در زندگى همين گونه است كه عكسالعملش را نشان مىدهد.
اگر در زندگى شيطان دقت كنيم خواهيم ديد كه عامل سقوط او، نگاه به نقطه منفى آدم بود، چرا كه وقتى خداوند آدم را آفريد دستور سجده را داد و شيطان سجده نكرد، وقتى خداوند علت عدم سجده را پرسيد، شيطان در جواب گفت:
خدايا من را از آتش آفريدى و آدم را از خاك و آتش از خاك برتر است، يعنى شيطان نقطه ضعف آدم را نگاه كرد كه آفرينش او از خاك باشد، اما نقطه قوت آدم را نگاه نكرد كه خداوند بعد از آفرينش آدم فرمود: من روحم را در او دميدم.
و سجده هم به خاطر فضيلت اين روح بود كه در آدم دميده شده بود.
شيطان با منفىنگرى خود عبادت شش هزار سالهاش را بىارزش كرد. در زندگى نبايد شيطانى فكر كنيم، بلكه بايد نقاط قوت را قبل از نقاط ضعف ببينيم.
نبايد دوست را به خاطر يك لغزش از خود برانيم. معمولًا ما انسانها اين گونه هستيم كه اگر كسى 99 بار به ما خوبى كند اما يك بار بدى، ما خوبىهاى او را فراموش كرده و همان يك بدى را به رخش مىكشيم.
در حديثى آمده كه حضرت عيسى عليه السلام با حواريون از جايى رد مىشدند، در راه سگ مرده را ديدند و هر كدام از صحابه براى اين سگ عيبى را بيان كردند، يكى گفت: چشمهايش چقدر كثيف است و يكى درباره گوش و ديگرى درباره بينى آن سگ بدگويى كرد، وقتى نوبت به حضرت عيسى عليه السلام رسيد گفت: عجب دندانهاى سفيدى دارد. اصحاب گفتند: اين سگ با اين همه عيبهايى كه دارد شما سراغ دندانش رفتيد؟ حضرت فرمود: حتّى اگر درباره حيوان هم قضاوت مىكنيد انصاف را رعايت كنيد و خوبىهاى او را هم در نظر بگيريد.
يك معلم هم وقتى مىخواهد به دانشآموزانش معدّل بدهد، هم درسهاى ضعيفش را نگاه مىكند و هم درسهاى قوى او را، نه اينكه فقط نقاط منفى او را نگاه كند.
يك مسلمان بايد در زندگى مانند زنبور عسل باشد و روى خوبىهاى افراد بنشيند و بيان كند، همان گونه كه زنبور عسل هميشه روى گل مىنشيند، نه اينكه مانند مگس باشد كه روى زخم كثيف مىنشيند.
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«يَابْنَ آدَمَ، إذا رَأَيْتَ رَبَّكَ سُبحَانَهُ يُتابِعُ عَلَيْكَ نِعَمَهُ وَأَنْتَ تَعْصِيهِ فَاحْذَرْهُ ؛ اى فرزند آدم، هنگامى كه ببينى پروردگارت پى در پى نعمتهايى را بر تو مىفرستد در حالى كه تو معصيت او را مىكنى بترس (كه مجازات سنگينى در انتظار توست)».(1)
در مقابل معاصى و گناهانى كه بندگان انجام مىدهند، خداوند با انسان سه نوع معامله مىكند:
گاهى فوراً او را مجازات مىكند كه اين يك نوع محبّت نسبت به بنده است كه او را بيدار مىكند؛ بسيارى از بلاها كفّاره معصيت است.
گاهى خداوند مهلت مىدهد تا از اين مهلت استفاده كند و برگردد و توبه كند.
خداوند در مقابل معصيت بندهاش به او نعمت مىدهد چون قبلًا هشدار داده ولى اثر نكرد. و مستحق مجازات است؛ امّا خداوند به او نعمت مىدهد و اين نعمت دادن به دو علت است، يكى اينكه غافل و مغرور بشود و بيشتر گناه
1) نهجالبلاغه، حكمت 25
كند و دوم اينكه بعد از دادن نعمتهاى فراوان، يك دفعه مجازات مىكند كه اين نوع مجازات خيلى دردناك است كه انسانى را كه غرق در نعمت است يك دفعه غرق در عذاب كنند، و در اصطلاح قرآن نام اين نعمت را عذاب استدراجى مىگذارند: «وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِأَياتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِّنْ حَيْثُ لَايَعْلَمُونَ»؛ و كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند، ما آنان را از جايى كه نمىدانند، به تدريج به سوى عذاب پيش مىبريم».(1)
براى كلمه استدراج دو معنا ذكر شده يكى اينكه چيزى را به تدريج بگيرند چرا كه اصل اين ريشه از «درجه» گرفته شده كه به معناى پلّه است كه هرگاه چيزى را به تدريج و مرحله به مرحله بگيرند يا گرفتار سازند به اين عمل استدراج گفته مىشود.
معناى ديگر استدراج «پيچيدن» است؛ همان گونه كه يك طومار را به هم مىپيچند.(2)و هر دو معنى به يك مفهوم كلى كه همان انجام تدريجى باشد برمىگردد. خداوند گناهكاران و افراد سركش را، فوراً گرفتار مجازات نمىكند، بلكه درهاى نعمت را به روى آنها مىگشايد كه يا اين نعمتها باعث بيدارى آنها مىشود و يا اينكه به بىخبرى آنها مىافزايد كه در اين صورت مجازاتشان به هنگام رسيدن به آخرين مرحله از نعمت، دردناك است، چرا كه در حالى كه غرق در ناز و نعمت هستند خداوند همه نعمت را از آنها مىگيرد و طومار زندگى آنها را درهم مىپيچد.
امام صادق عليه السلام در حديثى مىفرمايند: موقعى كه خداوند خير بندهاى را بخواهد به هنگامى كه گناهى انجام مىدهد او را گوشمالى مىدهد تا به ياد توبه بيفتد، و هنگامى كه شر بندهاى را (بر اثر اعمالش) بخواهد موقعى كه گناهى
مىكند نعمتى به او مىبخشد تا استغفار را فراموش كند و به آن گناه ادامه دهد، اين همان است كه خداوند عزوجل فرموده: «سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِّنْ حَيْثُ لَايَعْلَمُونَ»؛ يعنى از طريق نعمتها به هنگام معصيتها آنها را به تدريج از راهى كه نمىدانند گرفتار مىسازيم».(1)
يكى از ياران امام صادق عليه السلام عرض كرد: من از خداوند مالى طلب كردم به من روزى فرمود، فرزندى خواستم به من بخشيد، خانهاى طلب كردم به من مرحمت فرمود، من از اين مىترسم نكند اين استدراج باشد، امام فرمود: اگر اينها توأم با حمد و شكر الهى است استدراج نيست (نعمت است).(2)
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«ما أَضْمَرَ أَحَدٌ شيئاً إِلّا ظَهَرَ فِي فَلَتاتِ لِسانِهِ، وَصَفَحاتِ وَجْهِهِ ؛ كسى چيزى را در دل پنهان نمىكند مگر اينكه در سخنانى كه از دهان او مىپرد و در چهره و قيافهاش آشكار مىگردد».(1)
روانشناسان معتقدند كه بشر داراى دو نيروى مختلف است يكى ضمير پنهان و ديگرى ضمير آشكار كه دستگاه خودآگاه و ناخودآگاه است. دستگاه خودآگاه همان دستگاه عقل است كه انسان با تفكّر كارى را انجام مىدهد كه آن ضمير آشكار است؛ اما دستگاه ناخودآگاه، همان ضمير باطنى است، در درون انسان يك نوع معرفت وجود دارد كه خود انسان به آن توجّه ندارد و بخش مهم دستگاه شعور انسان همين ضمير پنهان و ناخودآگاه است.
شعور انسان را تشبيه مىكنند به قطعه يخ شناور در آب كه حدود نُه دهم آن زير آب است و يك دهم آن روى آب، ضمير آگاه انسان آن خرد و دانش معمول انسان است، مثل آن مقدار يخى كه از آب بيرون است و ضمير پنهان انسان كه همان نيّت و باطن انسان است، مثل آن مقدار يخى است كه در آب پنهان است
1) نهجالبلاغه، حكمت 26
و قسمت عمده شخصيت انسان را همان ضمير پنهان انسان تشكيل مىدهد.
راه شناخت ضمير ناآگاه، خطاها و كارهاى حسابنشدهاى است كه انجام مىدهد چون انسان وقتى شعور و آگاهيش كار مىكند يك سلسله موانع و شرايط و قيود جلوى او را مىگيرد و اجازه نمىدهد كه دستگاه ناخودآگاهش را نشان دهد.
در منابع اسلامى به اين دستگاه درون اشاره شده كه اين روايت يك نمونه آن است كه امام فرمود: انسان چيزى را در باطنش پنهان نمىكند مگر اينكه جمله هايى كه از زبان او مىپرد و دگرگونى هايى كه بى اختيار در قيافهاش به وجود مىآيد، آشكار مىشود. اين نكته اوّل روانشناسى بود كه از اين حديث استفاده مىشد.
نكته دوم كه از اين روايت استفاده مىشود، خودشناسى است.
يكى از راههاى اصلاح و تهذيب نفس، خودشناسى است وقتى انسان خود را نشناسد و از كاستىها و عيبهاى خود باخبر نشود، به دنبال اصلاح خود نخواهد رفت.
وقتى انسان خود را شناخت و به كرامت و عظمت خود پى برد، هرگز خود را به بهاى ناچيز نمىفروشد، وقتى انسان خود را شناخت به استعدادهاى گوناگون كه خداوند در او نهفته است پى مىبرد و آن را شكوفا مىكند، و كسى كه خود را شناخت هرگز خود را به رذايل اخلاقى آلوده نمىكند، چرا كه رذايل اخلاقى زندگى انسان را تباه مىكند و در جامعه زندگى را براى افراد تلخ مىگرداند.
روايات در باب خودشناسى فراوان است كه نمونه هايى از آن را ذكر مىكنيم:
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«نَالَ الْفَوْزَ الأكْبَرَ مَنْ ظَفِرَ بِمَعْرِفَةِ النَّفْسِ؛
كسى كه خود را بشناسد، به سعادت و رستگارى بزرگ نايل شده است».(1)
1) غرر الحكم، ح 9965
و باز همان حضرت فرموده است:
«أكْثَرُ النّاسِ مَعْرِفَةً لِنَفْسِهِ أخْوَفُهُمْ لِرَبِّهِ؛
كسى كه بيش از همه خود را بشناسد، بيش از همه، خوف پروردگار خواهد داشت».(1)
از همان امام همام روايت شده است كه:
«مَنْ كَرُمَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ هانَتْ عَلَيْهِ شَهَواتُهُ ؛ كسى كه در سايه خودشناسى براى خود كرامت و شخصيت قائل است شهواتش در نظر او خوار و بىارزش خواهد بود».(2)
اين نكته را بايد توجّه داشته باشيم كه خودشناسى مقدّمه خداشناسى است چرا كه خداوند مىفرمايد: «سَنُرِيهِمْ ءَاياتِنَا فِى الْأَفَاقِ وَفِى أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»؛ بزودى نشانههاى خود را در اطراف عالم و در درون جانشان به آنها نشان مىدهيم تا براى آنان آشكار گردد كه او حق است».(3)
حديث معروف:
«مَن عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُ ؛ هر كس خود را بشناسد پروردگارش را خواهد شناخت».(4)از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و گاه به عنوان كلام معصوم عليه السلام آمده است كه براى اين حديث تفسيرهاى گوناگون ارائه شده:
اين حديث اشاره به برهان نظم دارد كه هر كس اسرار و نظام ساختمان روح و جسم خود را بداند، راهى به سوى خدا پيدا مىكند، چرا كه اين نظم عجيب حتماً از يك مبدأ عالِم و قادر سرچشمه گرفته است.
اشاره به برهان وجوب و امكان است چرا كه انسان وقتى در خود دقت كند مىبيند كه وجودى است وابسته و غير مستقل و نيازمند كه بدون تكيه به يكوجود مستقل و بىنياز، امكان بقا براى او نيست.
مانع بزرگى كه بر سر راه خودشناسى وجود دارد، حبّ ذات و خودخواهى و خودبينى است كه باعث مىشود انسان صفات رذيله و عيبهاى اخلاقى و نقاط ضعف خويش را نشناسد.
على عليه السلام مىفرمايند:
«جَهلُ المَرْءِ بِعيبهاهِ مِنْ اكْبَرِ ذُنُوبِهِ ؛ ناآگاهى انسان نسبت به عيبهايش از بزرگترين گناهان اوست».(1)
مرحوم فيض كاشانى براى پى بردن به عيبهاى خويش چهار راه را نشان مىدهد:(2)
به سراغ استادى برود كه آگاه از عيبهاى نفس است و از ارشادات او بهره گيرد.
دوست راستگو و با ايمان و آگاهى را پيدا كند و او را مراقب خويش قرار دهد كه هرگاه اخلاق و عيبهاى پنهان و آشكار او را ببيند به او اطّلاع دهد؛ چرا كه امام صادق عليه السلام فرموده است:
«احَبُّ اخْوانى الَىَّ مَنْ اهْدى الَىَّ عيبهاى ؛ محبوبترين برادران دينى نزد من كسى است كه عيبهاى مرا به من هديه كند».(3)البتّه اين گونه افراد بسيار اندكند.
انسان عيبهايش را از دشمنانش بشنود.
با مردم معاشرت كند و آنچه از صفات خوب در آنها مىبيند، ببيند كه آيا در او هم هست يا نه؟ چون مؤمن آيينه مؤمن است و مىتواند عيبهاى خويش را با ديدن عيبهاى ديگران ببيند. به حضرت عيسى عليه السلام گفتند: چه كسى تو را ادب آموخت؟ گفت: كسى مرا ادب نياموخت ولى من جهل جاهل را ديدم و در نظرم ناپسند آمد و از آن دورى نمودم.
از خداوند مىخواهيم توفيق خودشناسى را به همه ما عنايت فرمايد.
انشاءاللَّه.
امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«إنَّ نَبيّاً مِنَ الأنبياءِ مَرِضَ، فقال: لاأَتَداوى حَتَّى يكونَ الّذى أمْرَضَنِى هُو الذى يَشْفينى فأوحى اللَّهُ تعالى إليهِ: لا أشْفِيكَ حَتّى تَتَداوى فإنَّ الشِّفاءَ مِنّى ؛ يكى از پيامبران بيمار شد، و با خود گفت: خود را درمان نمىكنم تا همان كسى كه بيمارم كرده شفا دهد. خداوند تعالى به او وحى كرد كه: تا خود را درمان نكنى، شفايت نمىدهم، زيرا شفا دادن از من است».(1)
در روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله به همين مضمون آمده كه
«تَداوُوا فإنَّ اللَّهَ تَعالى لَمْ يُنزِلْ داءً إلّاوَقَدْ أنْزَلَ اللَّهُ لَهُ شِفاءً، إلَّاالسّامَ وَالْهَرَمَ ؛ خود را مداوا كنيد زيرا خداوند متعال هيچ دردى نداده است مگر آنكه برايش شفايى نهاده، بهجز مرگ و پيرى (كه دوايى ندارد)».(2)
و امام على عليه السلام فرموده است:
«لِكلّ عِلّةٍ دَواءٌ؛ هر دردى، دارويى دارد».(3)
اشتباهى كه خيلى از افراد به آن مبتلا هستند اين است كه وقتى گفته مىشود:
عوامل طبيعى منشأ فلان اثر هستند، خيال مىكنند كه اين عوامل خودشان منهاى خداوند اثر گذارند و يكى از اشكالات مادّىها در مسأله توحيد همين است كه مىگويند: وقتى عوامل و علل اشيا كشف شد ديگر چرا علّت اين عالَم را به خدا نسبت بدهيم. جواب ما اين است كه از نظر توحيدى تمام اين عالم فعل اللَّه است و اگر اذن خدا نباشد چيزى در اين عالم از خود اثرى ندارد مثلًا وقتى باران مىبارد، آفتاب به سطح اقيانوسها و درياها مىتابد و بخار به وجود مىآيد و به آسمان مىرود و بعد به قطرات باران تبديل مىشود، اما همه اينها به اذن خداوند است و الا نه تابش آفتاب است و نه بخارى تا تبديل به باران شود.
با ذكر اين مقدّمه برگرديم به حديث كه يكى از پيامبران الهى بيمار شد و با خودش گفت من دنبال درمان كردن خود نمىروم؛ اين پيامبر خيال مىكرد كه سراغ دوا رفتن، با حقيقت توكّل سازگار نيست، خداوند هم وحى فرستاد كه تا سراغ دوا نروى من تو را شفا نمىدهم چرا كه شفا دادن آن دوا هم به اذن من است.
درسى كه از اين حديث مىگيريم اين است كه انسان براى رسيدن به مقاصدش در عين توكّل و توجّه به خداوند، بايد دنبال اسباب برود و اگر دنبال اسباب نرود، اين ضد توكّل است، چرا كه اثرگذارى اين اسباب هم به اذن خداست. پيشوايان ما در زندگى خود به سراغ اسباب مىرفتند با اينكه معجزه در اختيار آنها بود.
در جنگ خندق رسول خدا صلى الله عليه و آله خندق مىكند و بين افراد دشمن اختلاف مىانداخت كه باعث تفرقه و در نتيجه فرار آنها مىشد.
در جنگ بدر حضرت جاسوسى مىفرستد تا تعداد عِدّه و عُدّه دشمن را براى حضرت بياورند.
بايد در زندگى از تمام عوامل طبيعى كه خداوند آفريده استفاده كنيم كه به دنبالش امدادهاى غيبى خداوند هم خواهد بود.
حضرت على عليه السلام به فرزندش امام حسن عليه السلام فرمودند:
«أَحْىِ قَلْبَكَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَأَمِتْهُ بِالزَّهادَةِ وَقَوّهِ بِالْيَقينِ، وَنَوِّرْهُ بِالْحِكْمَةِ، وَذَلِّلْهُ بِذِكْرِ الْمَوْتِ ؛ قلب را با موعظه و اندرز زنده كن و هواى نفست را با زهد و بىاعتنايى بميران، دل را با يقين نيرومند ساز، و با حكمت و دانش نورانى نما، و با ياد مرگ رام كن».(1)
درباره قلب از جنبههاى مختلف مىتوان سخن گفت كه به چند جنبه آن اشاره مىكنيم:
آنچه دل را مىميراند 2. آنچه دل را زنده مىكند 3. آنچه باعث قساوت قلب مىشود 4. آنچه قلب را صيقل مىدهد 5. اقسام قلب.
آنچه دل را مىميراند؛ در روايات ما عوامل گوناگونى ذكر شده كه باعث مىشود دل بميرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است:
«أرْبَعٌ يُمِتْنَ القلبَ: الذّنبُ عَلَى الذَّنْبِ، وَكَثْرَةُ مُناقَشَةِ النِّساءِ- يَعني مُحادَثَتَهُنَّ- ومُماراةُ الأحْمَقِ، تَقولُ وَيَقولُ وَلا يَرجِعُ إلى خيرٍ، وَمُجالَسَةُ الْموْتى فقيلَ لَهُ: يا رسولَ اللَّه، وَمَا الْمَوْتى قال: كُلُّ غَنِىٍّ مُتْرَفٍ ؛ چهار چيز دل را مىميراند: گناه روى گناه، همسخن شدن زياد با
1) نهجالبلاغه، نامه 31، وصيت على عليه السلام به امام حسن عليه السلام
زنان، بگو مگو كردن با احمق (تو مىگويى و او مىگويد و هرگز به راه نمىآيد) و همنشينى با مردگان؛ عرض شد: اى رسول خدا منظور از مردگان چيست؟
فرمود: هر توانگر خوشگذران».(1)
و همان حضرت به اباذر فرمود:
«إيّاكَ وَكَثْرَةَ الضَّحِكِ، فَإنَّهُ يُميتُ الْقَلْبَ؛
بپرهيز از خنديدن زياد، زيرا خنده زياد قلب را مىميراند».(2)
در همين حديث مورد بحث على عليه السلام به امام حسن عليه السلام مىفرمايد: دل خويش را با موعظه زنده كن.
و همان حضرت فرموده است:
«لِقاءُ أهْلِ الْخَير عِمارَةُ الْقَلْبِ ؛ ديدار اهل خير، مايه آبادانى دلهاست».(3)
و باز امام على عليه السلام در وصيتش به امام حسن عليه السلام مىفرمايند:
«فَإِنِّي اوصيكَ بِتَقوَى اللَّهِ- أىْ بُنىّ- وَلُزُومِ أَمْرِهِ، وَعِمارَةِ قَلْبِكَ بِذِكْرِهِ ؛ اى فرزندم تو را به پرواى از خدا و پايبندى به فرمان او و آباد كردن دلت با ياد او سفارش مىكنم».(4)
«يا موسى لاتُطَوِّل فِى الدُّنيا أمَلَكَ فَيَقْسُو قَلْبُكَ، وَالْقاسى الْقَلْبِ مِنّى بَعيدٌ؛ اى موسى در دنيا آرزوى خود را دراز مگردان، كه دلت سخت مىشود و انسان سخت دل از من دور است».(5)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«لا تُكثِرِ الكلامَ بِغيرِ ذِكرِ اللَّهِ، فإنَّ كَثْرَةَ الكلامِ بغيرِ ذِكرِ اللَّهِ قَسْوَةُ القَلْبِ، إنَّ أَبْعَدَ الناسِ مِنَ اللَّهِ القَلْبُ القاسىِ ؛ در غير از ياد خدا
زيادهگويى نكنيد، زيرا زيادهگويى در غير ياد خدا، موجب سخت دلى مىشود و دورترين مردم از خدا، انسان سخت دل است».(1)
امام على عليه السلام فرموده است:
«ما جَفَّتِ الدُّمُوعُ إلّالِقَسْوَةِ القُلوبِ، وَما قَسَتِ القُلوبُ إلّالِكَثَرَةِ الذُّنُوب ؛ اشكها نخشكيد مگر به سبب سخت شدن دلها و دلها سخت نشد مگر به سبب فزونى گناه».(2)
و در روايات ديگر عواملى مثل: شنيدن لهو، بسيارى مال و ثروت، نگاه كردن به شخص بخيل و ترك عبادت را باعث قساوت دانستند.
«إنّ هَذِهِ القلوبَ تَصْدَأُ كما يَصدأ الحديدُ إذا أصابَه الماءُ. قيلَ: وما جَلاؤُها؟ قال: كَثْرَةُ ذِكْرِ الموتِ وَتِلاوَةِ القرآنِ ؛ همچنان كه اگر آهن آب به آن برسد زنگ مىزند، اين دلها نيز زنگار مىبندد. عرض شد: صيقل دادن آنها به چيست؟ فرمود: بسيار به ياد مرگ بودن و تلاوت قرآن».(3)
امام صادق عليه السلام فرموده است:
«إنَّ لِلقُلوبِ صَدأً كَصَدأِ النُّحاسِ، فَاجلُوها بِالإستِغْفارِ؛ دلها نيز همچون مس زنگار مىبندد، پس آنها را با استغفار صيقل دهيد».(4)
«القُلُوبُ أرْبَعةٌ: قلبٌ فيهِ نفاقٌ وإيمانٌ، وقَلبٌ مَنْكوسٌ، وقَلْبٌ مَطْبوعٌ، وقَلْبٌ أزْهَرُ أنْوَرُ ... وأمّا الأزْهَرُ فَقَلْبُ المُؤمِنِ ...؛ قلبها چهارگونه است: قلبى كه در آن نفاق و ايمان است، و قلبى كه وارونه است، و قلبى كه مهر بر آن خورده، و قلبى
كه نورانى است و خالى از غير خداست. قلب نورانى قلب مؤمن است».(1)
هرگاه خدا نعمتى به مؤمن ببخشد شكر مىگويد و هرگاه مصيبتى به او رسد صبر و شكيبايى مىكند. اما قلب وارونه قلب مشركان است همانگونه كه خداوند فرموده است: «أَفَمَنْ يَمْشِى مُكِبّاً عَلَى وَجْهِهِ أَهْدَى أَمَّن يَمْشِى سَوِيّاً عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ»؛ آيا كسى كه به رو افتاده راه مىرود به هدايت نزديكتر است يا كسى كه راست قامت در صراط مستقيم گام برمىدارد»؟!(2)
اما قلبى كه در آن ايمان و نفاق است، قلب كسانى است كه در برابر حق و باطل بىتفاوتند، اگر در محيط حق قرار گيرند تابع حق مىشوند و اگر در محيط باطل باشند گرايش به باطل پيدا مىكنند، و قلب مهر خورده قلب منافقان است.
يك نوع قلب هست كه روايات روى آن تأكيد دارند و آن «قلب سليم» است كه امام صادق عليه السلام در اين زمينه فرموده است:
«القلبُ السّليمُ الّذى يلقى رَبّهُ ولَيْسَ فيه احَدٌ سِواهُ ؛ قلب سليم قلبى است كه خدا را ملاقات كند در حالى كه غير از او در آن نباشد».(3)
و همان حضرت عليه السلام فرموده است:
«صَاحِبُ النِّيَّةِ الصّادِقَةِ صَاحِبُ القَلْبِ السَّلِيمِ، لأَنَّ سَلامَةَ القَلْبِ مِنْ هَواجِسِ المَذْكُوراتِ تُخْلِصُ النِّيَّةِ للَّهِ في الأُمورِ كُلِّها؛ كسى كه نيّت صادقى دارد صاحب قلب سليم است چرا كه سلامت قلب از شرك و شك، نيّت را در همه چيز خالص مىكند».(4)
برگرديم به حديث مورد بحث كه در صدر مطالب ذكر كرديم. امام على عليه السلام مىفرمايد: قلبت را بوسيله موعظه زنده كن، چون موعظه مانند غذايى است كه به
قلب و روح و جان انسان داده مىشود و به قلب حيات معنوى مىدهد، انسان مشغول زندگى است و غافل مىشود در نتيجه بايد هر روز موعظهاى از آيه يا روايت بشنود تا نشاط معنوى داشته باشد.
بعد حضرت مىفرمايد: به وسيله زهد قلبت را بميران و به وسيله يقين آن را تقويت كن، يعنى روح انسان داراى دو جنبه ملكوتى و حيوانى است، جنبه ملكوتى را با موعظه زنده كن و جنبه حيوانى آن را بميران. توجه داشته باشيد كه زهد اين نيست كه انسان از اجتماع بيرون برود و از مال و هستى خود دست بكشد و مثل راهبان زندگى كند، بلكه زهد به اين است كه انسان اسير مال و مقام و موقعيت اجتماعى خود نباشد و امير بر آنها باشد كه اگر يك وقت از دستش رفت غصّه نخورد و ناراحتى نكند.
بعد حضرت فرمود: از علم و دانش كمك بگير و مسير راهت را روشن كن، و به وسيله ياد مرگ، نفست را رام و تسليم و روح سركش را آرام كن.
اميدواريم خداوند توفيق بدهد تا بتوانيم عامل به فرامين ائمّه عليهم السلام باشيم.
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«ثَمَرَةُ الْمُحاسَبَةِ إصْلاحُ النَّفْسِ ؛ نتيجه حسابرسى، اصلاح خويشتن است».(1)
مردم در يك تقسيم تقسيم بندى به سه دسته تقسيم مىشوند:
الف) كسانى كه در زندگى از نظر كمالات معنوى رو به جلو و پيشرفت هستند؛ روزى بر آنها نمىگذرد مگر اينكه بهرهاى از كمالات دارند.
ب) گروهى كه در زندگى درجا مىزنند و اعمال را مكرر انجام مىدهند و در اخلاق همان هستند كه بودند نه پيشرفت دارند نه عقبگرد.
ج) كسانى هستند كه در حال عقبگرد هستند و فرداى آنها بدتر از امروز آنهاست؛ و در نتيجه از نظر اخلاق در مرحله نازلترى هستند.
اين تقسيمبندى مضمون حديثى است از امام صادق عليه السلام كه در ادامه حضرت در جواب سؤال كنندهاى كه پرسيد انسان مقامش بالاتر است يا فرشته؟ حضرت فرمود:
«فَمَنْ غَلَبَ عَقْلُهُ شَهْوَتَهُ فَهُوَ خَيْرٌ مِنَ المَلائِكَةِ وَمَنْ غَلَبَ شَهْوَتُهُ عَقْلَهُ فَهُوَ شَرٌّ مِن البَهائِمِ؛
اگر انسان عقلش بر شهوتش غلبه پيدا كند و در زندگى در حال
1) غرر الحكم، ص 362
پيشرفت باشد از فرشته بالاتر است، و اگر شهوتش بر عقلش غلبه پيدا كند از حيوان هم پستتر است».(1)
استفادهاى كه از اين حديث مىكنيم اين است كه زندگى فقط به درد گروه اوّل مىخورد چون به هدف تكامل كه همان اصلاح نفس و قرب به خدا باشد نزديك مىشوند. حال بايد خود را محاسبه كنيم ببينيم كه از كدام گروه هستيم اگر ديديم بر سرمايه اخلاق ما اضافه مىشود از گروه اوّل هستيم اگر زياد و كم نشد از گروه دوم هستيم و اگر از سرمايه اخلاقى ما كم شد از گروه سوم هستيم.
علماى علم اخلاق گام چهارمى را كه براى تهذيب نفس ذكر مىكنند، محاسبه است، و منظور از محاسبه اين است كه هر كس در پايان هر سال يا ماه يا هفته يا روز به محاسبه كارهاى خويش بپردازد، و عملكرد خود را در زمينه خوبىها و بدىها دقيقاً مورد محاسبه قرار دهد؛ مانند يك تاجر كه در پايان هر روز يا هفته يا ماه به حسابرسى تجارتخانه خود مىپردازد. محاسبه چه در امور دين و چه دنيا يكى از دو فايده را دارد: اگر صورت حساب او سود كلانى را نشان داد، دليل بر صحت عمل است و اگر زيان زيادى را نشان داد دليل بر نادرست بودن عمل است كه بايد آن را اصلاح كند.
بايد توجّه داشت كه همه چيز در دنيا و آخرت داراى حساب است، چگونه انسان مىتواند از حساب خويش در اين جهان غافل باشد در حالى كه او بايد فرداى قيامت به حساب خود برسد و اگر بخواهيم بار ما در قيامت سبك باشد بايد در اين جهان به حساب خود رسيدگى كنيم.
روايات در اين زمينه فراوان است به عنوان نمونه چند حديث را ذكر مىكنيم:
«حاسِبُوا انْفُسَكُم قبلَ ان تُحاسَبُوا وزِنُواها قبلَ انْ تُوزَنُوا وتَجَهَّزُوا لِلْعَرْضِ الْاكْبَر؛ خويشتن را محاسبه كنيد قبل از آنكه به
1) وسائل الشيعه، ج 11، ص 164
حساب شما برسند و خويش را وزن كنيد قبل از آنكه شما را وزن كنند و آماده شويد براى عرضه بزرگ (روز قيامت)».(1)
«ما احَقَّ لِلْانْسانِ انْ تكونَ لَهُ ساعةٌ لايَشْغَلُهُ شاغِلٌ يُحاسِبُ فيها نَفْسَهُ، فَيَنْظُرَ فيما اكْتَسَبَ لَها وَعَلَيْها فى لَيْلِها وَنَهارِها؛ چقدر خوب است كه انسان ساعتى براى خود داشته باشد، كه هيچ چيز او را به خود مشغول نسازد و در اين ساعت محاسبه خويش كند و ببيند چه كارى به سود خود انجام داده و چه كارى به زيان خود، در آن شب و در آن روز».(2)
«يا هِشامُ لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يُحاسَبْ نَفْسَهُ فى كُلِّ يومٍ فَانْ عَمِلَ حَسَناً اسْتَزادَ مِنْهُ وَانْ عَمِلَ سَيِّئاً اسْتَغْفَرَ اللَّهَ مِنْهُ وَتابَ ؛ كسى كه هر روز به حساب خويش نرسد از ما نيست، اگر كار خوبى انجام داده از خدا توفيق فزونى را بخواهد و اگر عمل بدى انجام داده استغفار كند و به سوى خدا برگردد و توبه كند».(3)
در اينجا به سه نكته مهم اشاره مىكنيم:
اوّل: چگونه محاسبه نفس كنيم؟ بهترين راه همان است كه على عليه السلام بعد از نقل حديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه فرمود:
«اكْيَسُ الكَيِّسِينَ مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ ؛ عاقلترين مردم كسى است كه به محاسبه خويش بپردازد؛ بيان مىفرمايند: مردى از آن حضرت پرسيد:
«يا أميرَالمُؤمنينَ وَكيفَ يُحاسِبُ الرَّجُلُ نَفْسَهُ ؛ اى اميرمؤمنان، انسان چگونه نفس خويش را محاسبه كند؟» امام عليه السلام فرمود: هنگامى كه صبح را به شام مىرساند، نفس خويش را مخاطب ساخته و چنين بگويد: اى نفس امروز بر تو گذشت و تا ابد باز نمىگردد و خداوند از تو درباره آن سؤال مىكند كه در
چه راه آن را سپرى كردى؟ چه عمل در آن انجام دادى؟ آيا به ياد خدا بودى و حمد او را بجا آوردى؟ آيا حق برادر مؤمن را ادا كردى؟ آيا غم و اندوهى از دل او زدودى؟ و در غياب او زن و فرزندش را حفظ كردى؟ آيا حق بازماندگانش را بعد از مرگ او ادا كردى؟ آيا با استفاده از آبروى خويش، جلوى غيبت برادر مؤمن را گرفتى؟ چه كار مثبتى امروز انجام دادى؟
سپس آنچه را كه انجام داده به ياد مىآورد و اگر عمل خيرى از او سرزده، حمد خدا و تكبير او را به خاطر توفيقى كه به او عنايت كرده بجا مىآورد، و اگر معصيت كرده از خداوند آمرزش مىطلبد و تصميم به ترك آن در آينده مىگيرد ....(1)
دوم: نتايج و آثار محاسبه نفس چيست؟ در روايات تعبيرات گوناگون در اين زمينه آمده كه ذكر مىكنيم:
امام على عليه السلام فرموده است:
«مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ وَقَفَ عَلى عيبهاهِ وَأَحاطَ بِذُنُوبِهِ وَاسْتَقالَ الذُّنُوبَ وَاصْلَحَ الْعيبها؛ كسى كه محاسبه نفس خويش كند بر عيبهاى خويش واقف مىشود، و از گناهانش باخبر مىگردد و از گناه توبه مىكند، و خود را اصلاح مىنمايد».(2)
و نيز فرمود:
«مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ سَعَدَ؛ كسى كه به محاسبه خويشتن بپردازد، سعادتمند مىشود».(3)
سوم: شرايط محاسبه نفس چيست؟ چند شرط را كه علماى علم اخلاق بيان كردند ذكر مىكنيم:
از كوچكى گناه بايد بترسيم، چرا كه كسى كه نافرمانى او را مىكنيم بسيار بزرگ است.
كنجكاوانه محاسبه كنيم و چيزى را از قلم نيندازيم حتى يك حرف و سخن بيجا كه گفتيم در حسابمان بياوريم.
محاسبه بايد مستمر باشد و در طول سال انجام بگيرد.
بعد از حساب كردن بايد نتيجه آن را بگيريم و ترتيب اثر بدهيم.
اگر دچار خلاف و اشتباه شد استغفار كند و عملًا جبران نمايد. اگر آبروى مسلمانى را ريخته و مال كسى را از بين برد رضايت و حلاليت بطلبد.
خدايا به همه ما توفيق محاسبه نفس را عنايت بفرما.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«إنَّ لِلْجَنَّةِ باباً يُدْعى الرَّيَّانُ لايَدْخُلُ مِنْهُ إلَّا الصَّائِمُونَ ؛ بهشت درى بنام «ريّان» دارد كه تنها روزهداران از آن وارد مىشوند».(1)
از آيات و روايات استفاده مىشود كه بهشت درهاى متعدّد دارد و هر گروهى از درى وارد بهشت مىشوند، امّا درهاى بهشت مانند درهاى دنيا نيست بلكه درهاى بهشت بيانگر اعمال است، يعنى نوع عمل در قيامت درب مىشود، كما اين كه على عليه السلام درباره جهاد مىفرمايد:
«فَإنَّ الجِهَادَ بابٌ مِنْ أبْوابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أوْلِيَائِهِ ...؛ جهاد درى از درهاى بهشت است كه خداوند آن را براى دوستان مخصوص خود گشوده است»(2)و امام سجّاد عليه السلام درباره توبه در مناجات التابئين از دعاهاى خمسة عشر عرضه مىدارد:
«الهى أَنْتَ الَّذى فَتَحْتَ لِعِبادِكَ باباً الى عَفْوِكَ، سَمَّيْتَهُ التَّوبَةَ؛ خدايا تويى كه درى از عفو خود به سوى بندگانت باز كردى و نامش را توبه گذاردى».(3)درهاى بهشت يعنى آن وسائل كه انسان را به
بهشت مىرساند، روزه، جهاد، توبه اينجا عمل است و در قيامت درى به سوى بهشت است، يك درب مخصوص روزهداران است كه اسمش «ريّان» است يعنى پر آب و سيراب در مقابل عطش دنيا، خداوند درب سيراب شده از مغفرت و عفوش را به او مىدهد.
ويژگىهاى ماه مبارك رمضان:
ماه رمضان ويژگىهاى زيادى دارد كه ماههاى ديگر ندارند كه به سه نمونه از آن اشاره مىكنيم:
ماه نزول قرآن است «شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِى أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْءَانُ».(1)
ماهى است كه شب قدر در آن واقع شده است، شبى كه مقدّرات مردم در آن شب تعيين مىشود.
در ماه رمضان جهاد تشريع شد، در سال دوم هجرت هم فرمان روزه آمد و هم فرمان جهاد و اوّلين جهاد مسلّحانه جنگ بدر بود كه در هفدهم ماه رمضان واقع شد.
اين ويژگىهايى كه در ماه رمضان واقع شد تصادفى نيست بلكه بين اينها ارتباط وجود دارد، ماه رمضان ماه تربيت است و تربيت بدون تعليم نمىشود و قرآن تعليم دهنده است و بايد قرآن در اين ماه نازل شود و بهار تلاوت قرآن باشد، آنها كه در اين ماه خود را ساختند مقدرات خود را در اين ماه تعيين مىكنند. ماه رمضان و روزه گرفتن جهاد با نفس است و غزوه بدر جهاد با دشمن است و بدون جهاد با نفس جهاد با دشمن خارجى ممكن نيست.
مردم در مقابل ماه رمضان سه دسته هستند:
1) سوره بقره، آيه 185
فَانَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ غُفْرانَ اللَّهِ في هذَا الشَهْرِ الْعَظِيمِ ؛ براستى بدبخت كسى است كه در اين ماه بزرگ از آمرزش خدا محروم گردد».(1)
گروهى هستند كه وقتى وارد ماه رمضان شدند خود را مىشويند و در حالى كه پاك شدهاند از ماه رمضان خارج مىشوند.
بندگان خاصّ خدايند كه قبل از ماه رمضان خود را مىسازند و وارد ماه رمضان مىشوند و ماه رمضان آنها ماه راز و نياز با خدا و ماه خلوت با محبوب است. لذا در حديثى از امام رضا عليه السلام خطاب به اباصلت كه فرمود: اكثر ماه شعبان رفت و اين جمعه آخر آن است تقصيرهايى كه كردهاى تدارك و تلافى كن و دعا و استغفار كن و تلاوت قرآن بكن و از گناهان خود به سوى خدا توبه كن تا آنكه ماه رمضان كه مىآيد خود را براى خدا خالص گردانيده باشى و در گردن تو امانت و حقّ كسى نباشد مگر اينكه ادا كرده باشى و در دل تو كينه كسى نباشد مگر آنكه بيرون كرده باشى و مگذار گناهى را كه مىكردى مگر اين كه آن را ترك كرده باشى.(2)
در ماه شعبان بايد آماده شد براى ورود در ماه رمضان چون رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است:
«هُو شَهْرٌ دُعِيتُم فيهِ إلى ضِيافَةِ اللَّهِ
». انسانى كه به مهمانى خداوند دعوت شد با لباس پاك وارد آن مىشود نه اينكه با لباس كثيف وارد مهمانى شود و در آنجا لباس كثيف را بيرون بياورد و بشويد. بايد با لباس تقوا و پاكى وارد ماه رمضان شد تا از فيوضات آن بهرهمند شد؛ ان شاء اللَّه.
بركات ماه مبارك رمضان:
امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«نَوْمُ الصَّائِمِ عِبادَةٌ وَصَمْتُهُ تَسْبيحٌ وَعَمَلُهُ مُتَقَبَّلٌ وَدُعاؤُهُ مُسْتَجابٌ ؛ خواب روزهدار عبادت، و سكوتش تسبيح و عملش پذيرفته و دعايش مستجاب است».(1)
از روايات استفاده مىشود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اواخر ماه شعبان مردم را هشدار مىداد و آماده مىكرد براى ورود در ماه رمضان چرا كه بدون آمادگى نمىتوان به استقبال اين ماه رفت، هميشه در ضيافت و مهمانى هم ميزبان بايد آماده باشد و هم ميهمان، ميزبان بايد وسايل پذيرايى را آماده كند و ميهمان بايد از نظر لباس و نظافت خود را آماده كند، خداوند كه ميزبان ما در اين ماه است چون رحمتش عام و بىپايان است هميشه آماده پذيرايى مىباشد و اين ما هستيم كه براى ورود در اين ضيافت بايد آمادگى پيدا بكنيم و آمادگى ما به اين است كه روح و قلبمان را صفا دهيم و كينهها و حسادتها و غلّ و غشها را از روحمان بزداييم تا اينكه نشاط عبادت پيدا كنيم، چون بسيارى از افراد هستند كه نماز مىخوانند و روزه مىگيرند امّا نشاط ندارند، مىگويند نماز بخوانيم تا سبك بشويم و يا وقتى ماه رمضان تمام شد مىگويند راحت شديم، كه اين بىنشاطى در عبادت را مىرساند. يكى از مهمترين عاملى كه باعث مىشود نشاط در عبادت را از انسان بگيرد گناه است.
ماه رمضان بهار عبادت است همان طورى كه بهار در جسم انسان نشاط به وجود مىآورد در ماه رمضان هم انسان بايد بر اثر عبادت نشاط روحى پيدا كند و اين ميسّر نيست مگر اينكه انسان قبلًا آمادگى پيدا كند و اين آمادگى در درجه اوّل توبه است.
1) بحارالانوار، ج 96، ص 253؛ و الفقيه، ج 2، ص 64؛ و روضة المتّقين، ج 3، ص 230
روزهاى آخر ماه شعبان بسيار استغفار كند و مأكل و مطعم خود را پاك كند و به فلسفه و بركات روزه توجّه كند تا نشاط عبادت بيابد.
در اين حديث امام صادق عليه السلام چهار بركت را براى روزه بيان فرموده است:
خواب روزهدار عبادت است و وقتى خواب كه بىخبرى مطلق است عبادت باشد بيدارى او كه در حال تلاوت قرآن و خواندن نماز و ادعيّه باشد به طريق اولى عبادت بالاترى خواهد بود، به خصوص نماز شب كه در اين ماه يك توفيق اجبارى انسان به دست مىآورد كه قبل از اذان بيدار باشد؛ لذا از اين بيدارى براى تهجّد و نماز شب استفاده كند كه هم دنياى انسان را تضمين مىكند هم آخرت او را.
سكوتش تسبيح است و اگر مشغول تسبيح و ذكر باشد به طريق اولى از فضيلت برترى، برخوردار خواهد بود.
عملش در اين ماه قبول مىشود، فرق است بين قبولى و صحت عمل، چه بسا عملى صحيح باشد اما مورد قبول درگاه خداوند قرار نگيرد. صحيح بودن عمل يعنى تمام اجزا و شرايط آن را آورده است اما قبول بودن عمل يعنى اين عبادت داراى روح است و روح عبادت حضور قلب است كه نهى از فحشا و منكر مىكند اگر بعد از عبادت، گناه انجام دهد معلوم مىشود عبادتش مقبول واقع نشده است؛ روح روزه، تقواست اگر بعد از ماه رمضان تقوا و خداترسى او بيشتر شد اين روزه مورد قبول واقع شده و الا فقط تكليف از گردنش ساقط شد.
دعا در اين ماه مستجاب است، چرا كه شخص روزه دار حضور قلب بيشترى دارد و هر چه توجّه انسان به خداوند بيشتر باشد ضريب اجابت دعايش هم بالاست.
شرط قبولى روزه:
امام باقر عليه السلام به جابر مىفرمايند:
«يَا جَابِرُ مَنْ دَخَلَ عَلَيْهِ شَهْرُ رَمضانَ فَصامَ
نَهارَهُ وَقامَ وِرْداً مِنْ لَيْلِهِ ... خَرَجَ من الذُّنوبِ كَيَوْمٍ وَلَدْتْهُ امّه (1)اى جابر كسى كه ماه رمضان را درك كند و روزهايش را روزه بگيرد و شبهايش را در حالى كه مشغول ذكر است بگذراند از گناهانش خارج مىشود مانند روزى كه مادرش او را به دنيا آورده».
مضمون اين حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله هم آمده كه فرموده است:
«يَا جَابِرُ هذا شَهْرُ رَمَضَانَ مَنْ صَامَ نَهَارَهُ وقامَ وِرْداً مِنْ لَيْلِهِ وَعَفَّ بَطْنَهُ وَفَرْجَهُ وَكَفَّ لِسَانَهُ خَرَجَ مِن ذُنُوبِه كَخُرُوجِهِ مِنَ الشَّهْرِ، قال جَابِرُ: يا رَسولَ اللَّهِ ما أحْسَنَ هذا الحَدِيث؟
فقال رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: يا جَابِرُ، وَما أشَدَّ هذِه الشُّروط(2)
اى جابر هر كس در ماه رمضان روزهايش را روزه بگيرد و شبهايش مشغول دعا و مناجات باشد و شكم و شهوت و زبان خود را نگهدارد از گناهش خارج مىشود همان طور كه ماه رمضان را پشت سر مىگذارد».
اين حديث را امام باقر عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند و در ادامه اين حديث آمده كه جابر عرض كرد: چه حديث خوبى است اين حديث؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى جابر چه سخت است اين شروطى كه بيان كردم».
يكى از واجباتى كه از اركان فروع است، روزه مىباشد كه در حديث معروف از امام باقر عليه السلام آمده كه فرمودند:
«بُنِيَ الْاسْلامُ على خَمْسَةِ أشْياءٍ: عَلَى الصَّلاةِ والزَّكاةِ والحَجِّ وَالصَّومِ والْوِلَايَةِ؛ اسلام بر پنج پايه بنا شده است: نماز، زكاة، حج، روزه و ولايت».(3)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه شعبانيه يكى از مسائلى كه روى آن تكيه مىكند مسأله دعاست
«وَدُعاؤُكُم فِيه مُسْتَجابٌ
». چرا؟ چون خداوند در سوره بقره آيات
صوم را كه سه آيه است پشت سر هم آورده «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ ...» بعد بلافاصله در آيه بعدش مىفرمايد: «وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِى عَنِّى فَإِنِّى قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِى وَلْيُؤْمِنُوا بِى لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ».(1)
اين آيه با آيات قبل ارتباط دارد يعنى با روزه گرفتن دعاى انسان به اجابت مىرسد كه چرا كه شخص صائم محبوب خداست و خداوند درخواست محبوبش رد نمىكند.
و در ادامه خطبه شعبانيه حضرت شرايط دعا كردن را هم بيان مىفرمايند:
«فاسْأَلُوا اللَّهَ رَبَّكُمْ بِنِيَّاتٍ صادِقَةٍ وقُلوبٍ طاهِرَةٍ
» دو شرط را حضرت بيان مىكند يكى اينكه با نيّت درست خدا را بخواند؛ دوم اينكه بايد قلب كه محلّ نيّت انسان است از كينهها و رذايل اخلاقى پاك باشد.
در حديثى آمده كه شخصى نزد حضرت على عليه السلام آمد و از عدم استجابت دعايش شكايت كرد و گفت با اينكه خداوند فرموده دعا كنيد تا من اجابت كنم، پس چرا ما دعا مىكنيم ولى به اجابت نمىرسد؟ امام فرمود:
«إنَّ قُلوبَكُم خانَتْ بِثَمانِ خِصالٍ (2)قلب شما در هشت چيز خيانت كرده (لذا دعاى شما مستجاب نمىشود)».
خدا را شناختيد اما حق او را ادا نكرديد لذا شناخت شما سودى به حال شما نداشت.
به فرستاده او ايمان آورديد سپس با سنت او مخالفت كرديد؛ ثمره ايمان شما كجاست؟
كتاب او را خوانديد اما به آن عمل نكرديد.
مىگوييد از مجازات خدا مىترسيد اما كارهايى مىكنيد كه شما را به آن
نزديك مىسازد.
مىگوييد به پاداش خدا علاقه داريد اما كارى مىكنيد كه شما را از آن دور مىسازد.
نعمت خدا را مىخوريد و حق شكر او را ادا نمىكنيد.
به شما دستور داده شده دشمن شيطان باشيد، ادعاى دشمنى با شيطان داريد امّا عملًا با او مخالفت نمىكنيد.
عيبهاى مردم را نصب العين خود ساخته و عيبهاى خود را پشت سر گذاشتهايد.
با اين حال چگونه انتظار داريد دعايتان به اجابت برسد در حالى كه خودتان درهاى آن را بستهايد؟ تقوا پيشه كنيد، اعمال خويش را اصلاح نماييد، امر به معروف و نهى از منكر كنيد تا دعاى شما به اجابت برسد.
اقسام روزه داران:
روزه سه مرتبه و درجه دارد:
«كَمْ مِن صَائِمٍ لَيْسَ لَهُ مِنَ الصِّيامِ إلّاالظَّمَأ
...؛ چه بسا روزهدارانى كه از روزه خود جز تشنگى، بهرهاى ندارند».(1)
همچنين رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودهاند:
«رُبَّ صَائِمٍ حَظُّهُ مِن صِيامِه الجُوعُ والعَطَشُ ؛ چه بسا روزهدارى كه بهرهاش از روزه گرفتن، گرسنگى و تشنگى است».(2)
اين افراد چشم، گوش و زبانشان روزه نيست بلكه مشغول گناه است.
«الصِّيِامُ اجتنابُ المَحارِمِ كَما يَمْتَنِعُ الرَّجُلُ مِنَ الطَّعامِ وَالشَّرابِ ؛ روزه دورى كردن از حرامهاست، آن گونه كه انسان از خوردن و آشاميدن دورى مىكند».(1)
حضرت زهرا عليها السلام مىفرمايند:
«ما يَصْنَعُ الصائِمُ بِصِيامِهِ إِذا لَمْ يَصُنْ لِسانَهُ وَسَمْعَهُ وَبَصَرَهُ وَجَوارِحَهُ ؛ اگر روزهدار زبان و گوش و چشم و اعضا و جوارح خود را نگه ندارد، روزه به چه كارش مىآيد؟».(2)
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«صَوْمُ القلبِ خَيْرٌ مِن صيامِ اللِّسانِ، وصِيامُ اللِّسانِ خَيرٌ من صِيامِ البَطْنِ ؛ روزه قلب بهتر است از روزه زبان و روزه زبان بهتر است از روزه شكم».(3)
فوايد و آثار روزه:
روزه آثار فراوانى از نظر مادّى و معنوى در انسان دارد كه نمونههايى از آثار تربيتى، اجتماعى، بهداشتى و عرفانى روزه را بيان مىكنيم:
روزه روح انسان را لطافت مىبخشد و اراده انسان را قوى و غرايز او را
تعديل مىكند.
روزه انسان را از عالم حيوانيّت ترقى داده و به جهان فرشتگان بالا مىبرد.
«الصومُ جُنَّةٌ مِنَ النّارِ(1)روزه سپرى است در برابر آتش دوزخ».
حضرت على عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پرسيد: چه كنيم كه شيطان از ما دور شود؟
فرمود:
«الصُّوْمُ يُسَوِّدُ وَجْهَهُ وَالصَّدَقَةُ تَكْسِرُ ظَهْرَهُ، وَالحُبُّ في اللَّهِ والمُواظَبَةُ عَلَى العَمَلِ يَقْطَعُ دَابِرَه، وَالْاسْتِغفَارُ يَقْطَعُ وَتِينَهُ ؛ روزه روى شيطان را سياه مىكند و انفاق در راه خدا پشت او را مىشكند، و دوست داشتن به خاطر خدا و مواظبت بر عمل صالح دنباله او را قطع مىكند، و استغفار رگ قلب او را مىبرد».(2)
«إنَّمَا فَرَضَ اللَّهُ الصِّيامَ لِيَسْتَوي بِهِ الغَنِيُّ والفَقِيرُ
...؛ روزه به اين دليل واجب شده است كه ميان فقير و غنى مساوات برقرار گردد و اين به خاطر آن است كه غنى طعم گرسنگى را بچشد و نسبت به فقير اداى حق كند، چرا كه اغنيا معمولًا هر چه را بخواهند براى آنها فراهم است، خدا مىخواهد ميان بندگان خود مساوات باشد و طعم گرسنگى و درد و رنج را به اغنيا بچشاند تا به ضعيفان و گرسنگان رحم كنند».(3)
مختلف بدن، يا چربى و قند اضافى در خون باقى مىماند و باعث عفونت مىشود و در نتيجه انواع ميكروبها پرورش پيدا مىكنند، و تنها راه مبارزه با اين بيمارىها امساك و روزه است. روزه زبالهها و مواد اضافى و جذب نشده بدن را مىسوزاند، و بدن را خانهتكانى مىكند؛ علاوه بر اينكه يك نوع استراحت براى دستگاههاى گوارشى مىباشد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«صُومُوا تَصِحُّوا؛ روزه بگيريد تا سالم بمانيد».(1)
و نيز فرمودند:
«المَعِدَةُ بَيْتُ كُلِّ دَاءٍ والحِمْيَةُ رأسُ كُلِّ دَواءٍ؛ معده، خانه تمام دردهاست و امساك بالاترين داروهاست».(2)
«قال اللَّه تعالى: الصُّومُ لي وَأَنَا أجزِى بِهِ ؛ خداوند فرمود روزه اختصاص به من دارد و من خود پاداش آن را مىدهم».(3)
درباره پاداش روزهداران روايتى است كه شخصى يهودى از رسول خدا پرسيد: چرا خداوند روزه را در امت تو سى روز قرار داده ولى در امتهاى گذشته بيش از آن بود؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند:
«إنّ آدَمَ لَمّا أكَل مِن الشَّجَرةِ بَقيَ في بَطْنِهِ ثَلاثِينَ يَوماً فَفَرَضَ اللَّهُ عَلى ذُرِّيَّتِهِ ثَلاثِينَ يَوْماً الجُوعَ وَالعَطَشُ، وَالَّذِي يَأكُلونَهُ بِاللّيلِ تَفَضُّلٌ مِنَ اللَّهِ عَلَيهِم، وكذلِك كانَ على آدَمَ عليه السلام فَفَرَضَ اللَّهُ ذلِكَ عَلى امَّتي
...؛ وقتى آدم از آن درخت خورد به مدّت سى روز در شكم او باقى ماند و به همين خاطر خداوند در ذريهاش سى روز گرسنگى و تشنگى را قرار داد، و اينكه در شب براى خوردن آزادند به خاطر تفضّلى است كه خداوند در حقّ آنها كرده است و بر امّت من هم سى روز واجب كرد؛ بعد شخص يهودى گفت:
«صَدَقْتَ
يا مُحَمّد، فَما جَزاءُ مَن صامَها؟ قال: فقال النّبيُّ صلى الله عليه و آله: مَا مِنْ مُؤمنٍ يَصومُ شَهْرَ رَمَضانَ احتِساباً إلّاأوْجَبَ اللَّهُ تَعالى له سَبْعَ خِصالٍ: أوَّلُها: يَذوبُ الحَرامُ مِن جَسَدِه، والثانِيَةُ يَقربُ مِن رَحْمَةِ اللَّهِ عزَّوجلّ، وَالثالِثَةُ يَكونُ قَد كَفَّرَ خَطِيئةَ آدَم أَبِيهِ، والرابعةُ: يُهَوِّن اللَّه عَلَيْهِ سَكَراتِ المَوتِ، وَالْخامِسَةُ أمانٌ مِنَ الجُوعِ وَالعَطَشِ يَوْمَ القِيامَةِ، والسَّادِسَةُ: يُعْطِيهِ اللَّهُ بَراءَةً مِنَ النّارِ، والسَّابعَةُ: يُطْعِمُه اللَّهُ مِن طَيِّباتِ الجَنَّةِ، قَالَ: صَدَقْتَ يا مُحَمّد(1)راست گفتى اى محمّد؛ پاداش روزهداران چيست؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ مؤمنى نيست كه براى خشنودى خدا ماه رمضان را روزه دارد جز آنكه خداوند هفت خصلت براى او قرار دهد:
آنچه از حرام در بدنش باشد آب خواهد شد.
به رحمت خدا نزديك شود.
كفّاره اشتباه پدرش آدم خواهد بود.
خداوند سكرات و سختى مرگ را بر او آسان گرداند.
در روز قيامت از گرسنگى و تشنگى در امان خواهد بود.
به او ورقه برائت و بيزارى از آتش داده خواهد شد.
از خوراكىهاى پاكيزه بهشت به او بخوراند.
درباره روزه گرفتن در تابستان روايات فراوانى از ائمه عليهم السلام وارد شده است، به عنوان نمونه امام صادق عليه السلام فرموده است:
«مَنْ صامَ للَّهِ عزّوجلّ يوماً فِى شِدَّةِ الحَرِّ فَأَصابَهُ ظَمأٌ وَكَّلَ اللَّهُ بِهِ أَلْفَ مَلَكٍ يَمْسَحُونَ وَجْهَهُ وَيُبَشِّرُونَهُ حَتّى إذا أَفْطَرَ، فقال اللَّه عزّوجلّ: مَا أطيَبَ ريحُكَ وَروحَكَ، ملائِكَتى إشْهَدُوا أنّى قَدْ غَفَرْتُ لَهُ ؛ كسى كه براى خداوند يك روز گرم روزه بگيرد و تشنه شود خداوند هزار فرشته را بر او مىگمارد تا اينكه صورت او را مسح كنند و او را مژده بدهند، تا اينكه افطار بكند و خداوند مىفرمايد: چقدر پاكيزه است بوى تو و روح تو و به ملائكه مىفرمايد:
1) وسائل الشيعه، ج 7، ص 172؛ و بحارالانوار، ج 96، ص 369؛ و خصال، باب السبعه
شاهد باشيد كه من او را آمرزيدهام».(1)
و همان امام فرموده است:
«أفْضَلُ الجِهادِ الصُّومُ فِى الحرِّ؛ برترين جهاد، روزه گرفتن در هواى گرم است».(2)
همچنين امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«مَنْ أَفْطَرَ يَوْماً مِنْ شَهْرِ رَمَضانَ خَرَجَ رُوحُ الإيمانِ مِنْهُ ؛ هر كس يك روز از ماه رمضان روزهخوارى كند روح ايمان از او بيرون مىرود».(3)
امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«انَّ الإيمانَ عَشرُ دَرَجاتٍ بِمَنزِلَةِ السُلَّمِ، يُصْعَدُ مِنْهُ مِرْقاةً بعدَ مِرقاةٍ ... وكانَ المِقدادُ في الثامِنَةِ وأبوذَر فى التاسِعَة وسَلمانُ في العاشِرَة؛ ايمان مانند نردبانى است كه ده پله دارد و پلههاى آن يكى پس از ديگرى پيموده مىشود ... و مقداد در پله هشتم قرار دارد و ابوذر در پله نهم و سلمان در پله دهم آن».(1)
ايمان از جهات متعدّد قابل بحث است كه به پنج مورد آن اشاره مىشود:
حقيقت ايمان 2. مراتب ايمان 3. اركان ايمان 4. نشانههاى مؤمن 5. ارزش مؤمن.
حقيقت ايمان
عبارت است از تسليم در ظاهر و باطن در برابر حق؛ بنابراين اگر كسى به چيزى يقين دارد اما تسليم آن نيست به آن ايمان ندارد، بلكه داراى كفر جحودى است. لذا امام صادق عليه السلام يكى از اقسام كفر را كفر جحودى مىداند و يكى از
1) بحارالانوار، ج 69، ص 166
شعبههاى جحود را اين مىداند، كه:
«وَهُوَ أنْ يَجْحَدَ الجَاحِدُ وَهُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُ حَقٌّ قَدِ استَقَرَّ عِنْدَهُ ؛ انسان چيزى را انكار كند در حالى كه مىداند حق است».(1)
درباره حقيقت ايمان، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در وصيتش به على عليه السلام فرمود:
«يا علىُّ سَبْعَةٌ مَنْ كُنَّ فيهِ فَقَدِ اسْتَكْمَلَ حَقِيقةَ الإيمانِ وأبوابُ الجَنّةِ مُفَتَّحَةٌ لَهُ:
مَنْ أَسْبَغَ وُضُوءَهُ وَأحْسَنَ صَلاتَهُ وَأَدَّى زَكاةَ مالِهِ وَكَفَّ غَضَبَهُ وَسَجَنَ لِسانَهُ وَاسْتَغْفَرَ لِذَنْبِهِ وَأدّى النَّصيحَةَ لِاهْلِ بَيْتِ نَبِيِّهِ (2)اى على هفت خصلت است كه در هر كس باشد حقيقت ايمان را به حدّ كمال رسانده و درهاى بهشت براى او گشوده مىشود: كسى كه وضوى كامل بگيرد و نمازش را نيكو بجا آورد و زكات مالش را بپردازد و خشمش را نگه دارد و زبانش را زندانى كند و براى گناهش طلب آمرزش نمايد و خيرخواه خاندان پيامبرش باشد».
همان طور كه كفر مراتب دارد ايمان هم مراتب دارد و در حديث مورد بحث مىفرمايد: ايمان ده درجه دارد كه درجه دهم آن درجه عاليه ايمان است و يك مسلمان نبايد به اين ايمانى كه دارد قانع باشد بلكه بايد سعى كند كه خود را به درجه عاليه ايمان برساند.
در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده كه مىفرمايند:
«إنّ اللَّهَ عزّوجَلّ وَضَعَ الْإيمانَ عَلى سَبْعَةِ أسْهُمٍ: عَلَى البِرِّ والصِّدْقِ واليَقينِ والرِّضا والوَفاءِ والعِلْمِ والحِلْمِ، ثمّ قَسَّمَ ذلِكَ بَيْنَ النَّاسِ، فَمَن جَعَلَ فيهِ هذِهِ السَّبْعَةَ الأسْهُمَ فهو كامِلٌ مُحْتَمِلٌ وَقَسّم لِبَعضِ النّاسِ السَّهْمَ ولِبعضٍ السَّهْمَيْنِ ولبَعْضِ الثَّلاثةِ حتّى انْتَهَوا إلى السّبعَةِ، ثُمَّ قالَ: لا تَحْمِلوا عَلى صاحِبَ السّهْمِ سَهْمَيْنِ وَلا عَلى صاحِبَ السَّهْمَينِ ثلاثةً
فَتُبهِضُوهُمْ؛
خداوند ايمان را بر هفت سهم تقسيم كرده: نيكى، صدق، يقين، رضا، وفا، علم و حلم، سپس آن را در ميان مردم توزيع نمود و كسى كه تمام اين هفت سهم را دارد مؤمن كامل و متعهد است و براى بعضى از مردم يك سهم و بعضى دو سهم و بعضى سه سهم قرار داده، تا به هفت سهم مىرسد، سپس امام فرمود: آنچه را وظيفه صاحب دو سهم است بر دوش صاحب يك سهم حمل نكنيد، و آنچه مربوط به صاحب سه سهم است بر دوش صاحب دو سهم ننهيد مبادا بارشان سنگين شود و به زحمت افتند».(1)
چه كنيم تا ايمانمان كامل شود؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند: ايمان بنده به خدا كامل نمىشود مگر اينكه در او پنج خصلت باشد:
«التَّوَكُّلُ عَلَى اللَّهِ وَالتَّفْويضُ الَى اللَّهِ والتسليمُ لِأمرِ اللَّهِ والرِّضا بِقَضَاءِ اللَّهِ وَالصَّبْرُ عَلى بَلاءِ اللَّهِ
...؛ توكل نمودن بر خدا، واگذار كردن كارها به خدا، تسليم بودن در برابر فرمان خدا، راضى بودن به اراده خدا، و صبر كردن بر بلاى خدا».(2)
على عليه السلام مىفرمايند:
«الإيمانُ أَرْبَعَةُ ارْكانٍ: الرِّضا بِقَضَاءِ اللَّهِ وَالتَوكُّلُ على اللَّهِ وتفويضُ الأمرِ إلَى اللَّهِ والتَّسْليمُ لِأمْرِ اللَّهِ ؛ ايمان داراى چهار ركن و پايه است:
راضى بودن به اراده خدا، و توكّل نمودن بر خدا، و واگذار كردن كارها به خدا، و تسليم بودن در برابر فرمان خدا».(3)
در حديث ديگرى، امام رضا عليه السلام از پدر و اجداد بزرگوارش و على عليه السلام نقل مىكند كه آن حضرت فرمود:
«قالَ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: الإيمانُ مَعْرِفَةٌ بِالقلبِ وإقرارٌ
بِاللِّسانِ وعملٌ بالأركانِ
...؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: ايمان عبارت از شناخت قلبى و اقرار زبانى و عمل به وسيله اعضا و جوارح است». در حقيقت اينها اركان ايمان به حساب مىآيند».(1)
در روايات ما نشانههاى فراوانى براى مؤمن ذكر شد كه چند نمونه از آن را نام مىبريم:
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«علاماتُ المُؤمنِ أربعةٌ: أكْلُهُ كَأكْلِ الْمَرْضى وَنَوْمُهُ كَنَوْمِ الْغَرْقى وَبُكاؤُهُ كَبُكاءِ الثَّكْلى وَقُعُودُهُ كَقُعُودِ الواثِبِ ؛ نشانههاى مؤمن چهار چيز است: خوراكش مانند خوراك بيماران، و خوابش مانند خواب غرقشدگان، و گريهاش مانند گريه زن فرزند مرده، و نشستنش مانند نشستن كسى است كه از جا مىپرد».(2)
امام سجاد عليه السلام فرموده است:
«عَلاماتُ المُؤمنِ خَمْسٌ: الْوَرَعُ فِى الْخَلْوَةِ، وَالصَّدَقَةُ فِى الْقِلَّةِ، وَالصَّبرُ عِنْدَ المُصِيبةِ، وَالْحِلْمُ عِنْدَ الْغَضَبِ، والصِّدْقُ عِنْدَ الْخَوْفِ ؛ مؤمن پنج نشانه دارد: پاكدامنى در خلوت و تنهايى، صدقه دادن در تنگدستى، شكيبايى در برابر مصيبت، بردبارى در هنگام خشم و راستگويى با وجود بيم و ترس».(3)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«المؤمنُ أكرَمُ عَلَى اللَّهِ مِنْ مَلائِكَتِه الْمُقَرَّبينَ ؛ مؤمن
نزد خدا گرامىتر از فرشتگان مقرّب اوست».(1)
امام صادق عليه السلام فرموده است:
«المُؤمنُ أعْظَمُ حُرمةً مِنَ الكَعْبَةِ؛ حرمت مؤمن از كعبه بيشتر است».(2)
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«الْحَذَرَ الْحَذَرَ! فَوَ اللَّهِ لَقَدْ سَتَرَ، حَتّى كَأَنَّهُ قَدْ غَفَرَ؛ بترس، بترس (از خدا!) به خدا سوگند آن قدر پردهپوشى كرده كه گويى تو را بخشيده و آمرزيده است».(1)
حديث درباره ستّارالعيبها بودن خداوند است و ما در اين قسمت، ابتدا نكاتى درباره اين حديث را بيان مىكنيم و بعد چند جملهاى درباره عيبجويى و عيبزدايى بحث خواهيم كرد.
امّا چند نكته درباره اين حديث:
نكته اوّل:
خداوند پوشنده گناهان و عيبهاى افراد است، مراد از ستّارالعيوب بودن خداوند چيست؟ دو نوع ستّاريّت داريم، يكى تكوينى و ديگر تشريعى.
تكوينى اين است كه خداوند انسان را چنان آفريده است كه بسيارى از عيبهايش پنهان است؛ مثلًا صفات درون انسان مانند حسادت، تكبّر،
1) نهج البلاغه، حكمت 30
و خودخواهى و انحرافات اعتقادى پنهان است؛ اگر انسان طورى آفريده مىشد كه بشود اخلاق و اعتقادات او را از چهرهاش فهميد، زندگى براى او بسيار مشكل مىشد، امّا خداوند به خاطر ستّاريّتى كه دارد چنان انسان را آفريد كه عيبهايش مخفى است امّا در روز قيامت «يُعْرَفونَ بِسيماهُمْ» كه از چهرهها افراد شناخته مىشوند.
ستّار العيوب تشريعى اين است كه خداوند دستور داده مردم عيبهاى همديگر را بشناسند، غيبت نكند، تهمت نزنند و آبروى همديگر را نريزند.
نكته دوم:
فايده ستّارالعيوب بودن چيست؟ دو فايده دارد:
شخصيّت و احترام افراد حفظ مىشود كه دادن شخصيّت به افراد يكى از موانع سقوط در گناه است چرا كه اگر شخصى در جامعه معروف به گناه و زشتى باشد ديگر باكى براى گناه كردن ندارد، و خود را بيشتر آلوده به گناه مىكند، امّا همين كه ديد گناهش را پوشش دادند، شرم و حيا مانع مىشود كه گناه كند، و اينكه اسلام مىگويد غيبت نكن، يكى از دلايلش همين است كه وقتى رسوا شد مىگويد: حالا كه آبروى ما رفت پس هر كارى كه دلمان مىخواهد انجام دهيم، و درباره تربيت بچّه هم اسلام مىگويد او را تحقير نكن و نزن و نگو كه نمىفهمى و بىشعورى، بلكه به او شخصيت بده تا به ارزش خود پى ببرد و كار خلاف انجام ندهد.
فايده دوم اين است كه پايههاى امتحان الهى محكم شود. اصل آزادى و اختيار با ستّاريّت محفوظ است؛ چرا كه اگر كسى با يك گناه رسوا مىشد ديگر گناه نمىكرد و گناه نكردنش به خاطر ترس از رسوايى بود، نه پايبند بودن به اصول اخلاقى و اسلامى، و تكامل شكل نمىگرفت و مسأله جبر پيش مىآمد.
نكته سوم:
مبادا از اين ستّاريّت خداوند سوء استفاده كنيم و خيال كنيم خداوند ما را بخشيده است بلكه شايد اين مقدّمه عذاب و مجازات دردناك الهى باشد.
و كلام على عليه السلام بر همين مطلب اشاره دارد كه بيدار باشيد و از ستّار العيبها بودن خداوند سوء استفاده نكنيد.
نكته چهارم:
بايد پرتوى از صفات خداوند در بندگانش باشد، خداوند از هر عيبى منزّه است و بنده هم بايد سعى كند خود را از عيبها منزّه كند، بايد متخلّق به اخلاق خداوند بشود و آبروى ديگران را نريزد و تنها نقطهضعفها را نبيند.
با اين توضيح اجمالى درباره حديث مورد بحث، برويم سراغ بحث عيبجويى و عيبزدايى. يكى از ويژگىهاى انسان مؤمن عيبزدايى است و عيبجويى از صفات زشت است كه در مؤمن وجود ندارد، انسان وقتى به كمال مىرسد كه عيبهاى خويش را بشناسد و آن را برطرف سازد و اين در صورتى امكان دارد كه انسان اوّل عيبهاى خود را بشناسد چون تا انسان به نواقص خود آگاه نشود نمىتواند چارهجويى كند.
انسان از چند راه مىتواند به عيبها خود آگاه شود:
از راه مراقبه و محاسبه، كه انسان مواظب اعمال و رفتار خود باشد و خود را مورد حسابرسى قرار دهد، به خصوص اگر بتواند خود را با افراد صالح مقايسه كند، چرا كه وقتى خود را فاقد فضايل كمالات آنها مىبيند مىتواند به عيبهاى خود پى ببرد.
عبرت گرفتن از رفتار افراد نادرست و بداخلاق كه بايد ادب را از بىادبان آموخت يعنى آنچه را كه آنها انجام مىدهند انسان برخلافش را انجام دهد.
«أحَبُّ إخوانى إلَىَّ مَن أهْدى إلَىَّ عيبهاى ؛ محبوبترين برادرانم نزد من، كسى است كه عيبهايم را به من هديه كند».(1)
امام هفتم عليه السلام وقتى اوقات شبانهروز را به چهار قسمت تقسيم مىكند يك ساعتش را معاشرت با برادران قرار مىدهد و مىفرمايد:
«وَساعَةٌ لِمُعاشِرَةِ الإخوانِ وَالثِّقاتِ الَّذينَ يُعَرِّفُونكُم عيبهاكُم وَيُخْلِصون، لَكُمْ فِى الْباطِنِ ؛ ساعتى براى رفت و آمد و معاشرت با برادران مورد اعتمادى كه شما را به عيبهايتان آگاه مىسازند و قلباً نسبت به شما خلوص و صفا دارند، اختصاص دهيد».(2)
روايات ما دوست واقعى را كسى مىدانند كه تو را از كارهاى زشت باز دارد:
«صَديقُكَ مَنْ نَهاكَ
».(3)
امام باقر عليه السلام به شخصى به نام صالح فرمودند: از كسى پيروى كن كه تو را بگرياند و خيرخواه تو باشد، و دنبال مكن كسى را كه تو را بخنداند ولى نسبت به تو صميميت و خيرخواهى ندارد».(4)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودهاند:
«المُؤمِنُ مِرآةُ المُؤمِنِ يَرى فيهِ حُسْنَهُ وَقُبْحَهُ ؛ مؤمن آيينه مؤمن است كه خوبىها و بدىهاى خود را در او مىبيند».(5)
مؤمنان آيينه همديگرنداين خبر مى از پيمبر آورند(6)
مؤمن نبايد عيبهاى مؤمن ديگرى را فاش كند و آبرويش را بريزد، رسول
خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«مَنْ عَلِمَ مِنْ أخيهِ سَيِّئَةً فَسَتَرَها، سَتَرَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَوْمَ القِيامَةِ(1)هر كه از برادر خود گناهى بداند و آن را بپوشاند، خداوند در روز قيامت گناهان او را بپوشاند».
امام باقر عليه السلام فرموده است:
«يَجِبُ لِلْمُؤْمِنِ عَلَى المُؤْمِنِ أَنْ يَستُرَ عليهِ سَبعينَ كبيرةً؛ مؤمن در برابر مؤمن وظيفه دارد كه هفتاد گناه بزرگ او را بپوشاند».(2)
نه تنها مؤمن نبايد عيب ديگران را ببيند بلكه بايد به فكر عيبهاى خود باشد.
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«طُوبى لِمَنْ شَغَلَهُ عَيبُهُ عَنْ عيبها النَّاسِ ؛ خوشا به حال آن كس كه عيب خودش، او را از پرداختن به عيبهاى مردم باز دارد».(3)
و همان حضرت فرمود:
«مَنْ نَظَرَ في عَيْبِ نَفْسِه اشْتَغَلَ عَن عَيْبِ غَيْرِهِ؛
كسى كه عيب خود را ببيند، از پرداختن به عيب ديگران باز ايستد».(4)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«لَا تَتْبَعُوا عَثَراتِ المُؤمِنينَ فإنّهُ مَن تَتَبّع عَثَراتِ أخِيهِ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَثْرَتَهُ، ومَن تَتَبّع اللَّهُ عَثْرَتَهُ يَفْضَحُهُ ولَو في جَوْفِ بَيْتِهِ؛
عيبهاى مؤمنان را جستجو نكنيد، زيرا هر كه دنبال عيبهاى مؤمنان بگردد، خداوند عيبهاى او را دنبال كند و هر كه خداوند عيبهايش را جستجو كند، او را رسوا سازد گرچه درون خانهاش باشد».(5)
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«لا تَبْتَهِجَنَّ بِخَطَاءِ غَيْرِكَ فإنَّكَ لَنْ تَمْلِكَ الإصَابَةَ أبَداً؛
از خطاى ديگران هرگز شادمان مشو، زيرا تو نيز براى هميشه از خطا كردن مصون نيستى».(6)
و همان حضرت فرمودند:
«مَنْ عابَ عِيْبَ، وَمَنْ شَتَمَ اجِيبَ ؛ هر كه عيبجويى كند، عيبجويى شود و هر كه دشنام دهد، پاسخ شنود».(1)
به فرموده امام صادق عليه السلام:
«الأثرارُ يَتْبَعونُ مَساوِىءَ النّاسِ وَيَتركُونَ مَحاسِنَهُم كَما يَتْبَعُ الذُّبابُ المَواضعَ الفاسِدَة مِن الجَسَدِ وَيَتْرُكُ الصَّحِيحُ؛
افراد عيبجو همانند مگس هستند كه روى ناپاكىها و آلودگىها مىنشينند و دنبال كارهاى زشت و عيبها مردم هستند و خوبىهاى آنان را ناديده مىگيرند».(2)
نسبت به اين گونه افراد كه كارشان عيبجويى و اشاعه فحشا در جامعه است بايد بىاعتنا بود و به سخنانشان ترتيب اثر نداد تا ناچار شوند از كار زشتشان دست بردارند.
«محمد بن الفضيل، عن أبي الحسن الأوّل عليه السلام قال: قلتُ له: جُعِلتُ فِداكَ، الرجُلُ مِن إخواني يَيْلُغني عنه الشيءُ الذي أكرَهُه فأسْأله عن ذلك فيُنكِرُ ذلك وقد أخبَرَني عنه قَومٌ ثِقات؟ فقال لي: يا محمّد كُذِّبْ سَمْعَكَ وَبَصَركَ عَنْ أخِيكَ فإنْ شَهِدَ عِندَكَ خَمْسُونَ قسَامةٌ وَ قالَ لَكَ قَوْلًا فَصدِّقْهُ وكذِّبْهُم، لا تُذِيعَنّ عليه شيئاً تَشِية بِه وتَهْدِمُ به مروءَتَهُ فتكونَ مِن الّذين قال اللَّه في كتابه
«إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ فِى الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»(3)شخصى به نام محمد بن فضيل مىگويد: خدمت امام هفتم عليه السلام رسيدم و عرض كردم: فدايت شوم، درباره يكى از برادران دينى من كارى را نقل مىكنند كه من آن را ناخوش دارم ولى هنگامى كه از خود او سؤال مىكنم انكار مىكند با اينكه گروهى از افراد موثق و مورد اعتماد اين خبر را براى من نقل كردند. امام عليه السلام فرمود: اى محمد گوش و چشم خود را در مقابل برادر
مسلمانت تكذيب كن و اگر پنجاه نفر به عنوان شاهد قسم ياد كردند و درباره او چيزى به تو گفتند ولى خود او انكار كرد به گواهى آنان ترتيب اثر مده، سخن او را بپذير و گفته آنها را قبول مكن. مبادا چيزى كه مايه عيب و ننگ و وسيله دَرهم كوبيدن شخصيت و شرف انسانى او مىگردد منتشر كنى، زيرا در زمره كسانى قرار خواهى گرفت كه خداوند درباره آنها فرموده است: كسانى كه دوست مىدارند زشتىها در ميان مؤمنان پخش شود براى آنهاست عذابى دردناك در دنيا و آخرت».(1)
از خداوند مىخواهيم خودش عيبهاى ما را به ما بنماياند و توفيق دهد تا درصدد رفع آنها برآييم.
1) كافى، ج 8، ص 147، ح 125
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«إذا حَضَرَتْ بَلِيّةٌ فَاجْعَلُوا أمْوالَكُمْ دُونَ أَنْفُسِكُمْ، وَإِذا نَزَلَتْ نازِلَةٌ فَاجْعَلُو أَنْفُسَكُمْ دُونَ دينِكُمْ، وَاعْلَمُوا أنَّ الْهالِكَ مَنْ هَلَكَ دينُهُ والحَرِيْبُ مَنْ سَلَبَ دِينُهُ ؛ هرگاه بلايى رخ داد مال را فداى جان كنيد، و چون ناگوارى رسيد جان را فداى دين كنيد، و بدانيد هلاك شده كسى است كه دينش از دست برود و غارت شده كسى است كه دينش را بردهاند».(1)
اصولًا غالب كارهاى انسان در دنيا دوران و چرخش بين محذورين است و لذا هميشه بايد اولويتها را در نظر بگيرد. بينش انسان در انتخاب اين اولويتها دخالت دارد، عدّهاى هستند كه جان را آسانتر از مال مىدهند و عدّهاى هستند كه دينشان را فداى جان يا مال خود مىكنند و تفاوت بين مؤمن راستين و دروغين در اين اولويتها ظاهر مىشود.
در اينجا به تناسب لازم است بحثى درباره دنيا داشته باشيم، وقتى به آيات و روايات مراجعه مىكنيم به دو دسته از روايات و آيات برمىخوريم كه به ظاهر با هم تضاد دارند امّا با كمى دقت و تأمّل معلوم مىشود كه هيچ گونه تضادى با
1) تحف العقول، حكمت 102
هم ندارند.
امّا آياتى كه دنيا را مدح مىكند: در بعضى از آيات، مال به عنوان خير، معرفى شده: «ان تَرَكَ خيراً الْوَصِيَّةُ ...».(1)
در بعضى از آيات، مواهب مادّى به عنوان فضل خدا نام برده شده: «وَابْتَغُوا مِن فَضْلِ اللَّهِ».(2)
در جاى ديگر مىفرمايد: همه نعمتهاى روى زمين را براى شما آفريده است. «خَلَقَ لَكُم مَّا فِى الْارْضِ جَمِيعاً».(3)
از طرف ديگر آياتى داريم كه دنيا را تحقير مىكند. در يك جا دنيا را عرض و متاع فانى مىشمرد: «تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا».(4)
در جاى ديگر دنيا را مايه غرور و غفلت مىشمرد: «وَمَا الْحَيَوةُ الدُّنْيَآ إلَّامَتَاعُ الْغُرُورِ».(5)
و در جاى ديگر دنيا را وسيله سرگرمى و بازيچه شمرده: «وَمَا هذِهِ الْحَيَوةُ الدُّنْيَآ إلَّالَهْوٌ وَلَعِبٌ».(6)
و در جايى دنيا را مايه غفلت از ياد خدا مىداند: «رَجَالٌ لَّاتُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ».(7)
اين تعبيرات دوگانه در روايات هم آمده است:
درباره مدح دنيا در حديثى على عليه السلام از كسى شنيد كه دنيا را مذمت مىكند و آن
را فريبنده مىشمرد، رو به او كرد و فرمود:
«أَيُّهَا الذَّامُّ لِلدُّنْيَا، الْمُغْتَرُّ بِغُرُورِهَا، الَمخْدُوعُ بِأَبَاطِيلِهَا! أَتَغْتَرُّ بِالدُّنْيَا ثُمَّ تَذُمُّهَا؟ أَنْتَ الْمُتَجَرِّمُ عَلَيْهَا، أَمْ هِيَ الْمُتَجَرِّمَةُ عَلَيْكَ؟ مَتَى اسْتَهْوَتْكَ، أَمْ مَتَى غَرَّتْكَ؟ أَبِمَصَارِعِ آبَائِكَ مِنَ الْبِلَى، أَمْ بِمَضَاجِعِ أُمَّهَاتِكَ تَحْتَ الثَّرَى؟! ... إِنَّ الدُّنْيَا دارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَهَا، وَ دَارُ عَافِيَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا، وَ دَارُ غِنىً لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا، وَ دَارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِهَا. مَسْجِدُ أَحِبَّاءِ اللَّهِ، وَمُصَلَّى مَلَائِكَةِ اللَّهِ، وَ مَهْبِطُ وَحْيِ اللَّهِ، وَ مَتْجَرُ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ
...؛ اى كسى كه نكوهش دنيا مىكنى، در حالى كه تو خود به غرور دنيا گرفتار شدهاى، و فريفته باطلهاى آن هستى. تو خود مغرور به دنيا شدهاى، سپس از آن مذمت مىكنى؟
تو از جرم دنيا شكايت دارى، يا دنيا بايد از جرم تو شكايت كند؟ كى دنيا تو را گول زده؟ و چه موقع تو را فريب داده است؟ آيا به محل سقوط پدرانت در دامن فنا، و يا به خوابگاه مادرانت در زير خاك تو را فريب داده است؟ ... امّا بدان اين دنيا جايگاه صدق و راستى است براى آن كسى كه با آن به راستى رفتار كند، و خانه تندرستى است براى آن كسى كه از آن چيزى بفهمد، و سراى بىنيازى است براى آن كس كه از آن توشه برگيرد، و محل اندرز است براى آنكه از آن اندرز گيرد، دنيا مسجد دستان خداست، و نمازگاه فرشتگان پروردگار، و محل نزول وحى الهى و تجارتخانه اولياى حق ...».(1)
و در حديثى امام حسن مجتبى عليه السلام مىفرمايند:
«إعْمَلْ لِدُنياكَ كأنّكَ تَعيشُ أَبَداً وَاعْمَلْ لِآخِرَتِكَ كَأنَّكَ تَمُوتُ غَداً؛ براى دنياى خودت چنان كار كن كه گويا هميشه زندهاى، و براى آخرتت چنان كار كن كه گويا فردا مىميرى».(2)
درباره ذمّ دنيا هم روايات فراوان است كه چند نمونه را ذكر مىكنيم:
«لَوْ وَزَنَتِ الدُّنيا عِندَ اللَّهِ جَناحَ بَعُوضَةِ ما سَقى
الكافِرَ مِنْها شَرْبَةَ ماءٍ(1)اگر دنيا به اندازه بال مگسى نزد خدا وزن داشت خداوند به كافر حتّى يك شربت آب نمىنوشانيد».
«إحْذَرُوا الدُّنيا فَإنَّ فى حَلالِها حِساباً وَفى حَرامِها عِقاباً وَأَوَّلُها عَناءٌ وَآخِرُها فَنَاءٌ
...؛ از دنيا برحذر باشيد كه در حلال آن حساب و در حرامش كيفر است. آغازش رنج و زحمت و پايانش نابودى است».(2)
و همان حضرت فرمود:
«الدُّنيا تَغُرُّ وَتَضُرُّ وَتَمُرُّ
».(3)
جمع بين اين دو دسته آيات و روايات به اين است كه: آنجا كه از دنيا و مواهبش نكوهش مىكند، منظور كسانى هستند كه اين زندگى را هدف خود قرار داده و آخرت را به دنيا مىفروشند و براى رسيدن به دنيا از هيچ خلاف و جنايتى ابا ندارند. امّا آنجا كه دنيا را تعريف و تمجيد مىكند جايى است كه از اين دنيا و مواهب آن به عنوان وسيلهاى براى رسيدن به سعادت و تكامل معنوى استفاده مىكنند. لذا حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«مَنْ أَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ، وَمَنْ أَبْصَرَ إلَيْها أعْمَتْهُ ؛ كسى كه به دنيا به عنوان يك وسيله بنگرد چشمش را بينا مىكند، و كسى كه به عنوان يك هدف نگاه كند نابينايش خواهد كرد».(4)
در همين زمينه امام باقر عليه السلام فرموده است:
«نِعْمَ العَوْنُ الدُّنيا عَلى طَلَبِ الآخِرَةِ؛ دنيا كمك خوبى است براى رسيدن به آخرت».(5)
يكى از ياران امام صادق عليه السلام خدمت آن حضرت آمد و شكايت كرد كه ما دنبال دنيا هستيم و به آن علاقهمنديم. امام عليه السلام فرمود: با اين ثروت دنيا چه
مىخواهى انجام دهى؟ عرض كرد: هزينه خود و خانوادهام را تهيه كنم، و به خويشاوندانم كمك نمايم، در راه خدا انفاق كنم، و حج و عمره بجا آورم. امام فرمود:
«لَيْسَ هذا طَلَبُ الدّنيا، هذا طَلَبُ الآخِرَة؛ اين دنياطلبى نيست اين طلب آخرت است».(1)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«مَنْ كانَتْ نِيّتُهُ الدُّنيا فَرَّقَ اللَّهُ عَلَيْهِ أمْرَهُ وَجَعَلَ الفَقْرَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَلَمْ يَأْتِهِ مِنَ الدُّنْيا إلّاما كَتَبَ اللَّهُ لَهُ، وَمَنْ كانَتْ نِيَّتُهُ الآخِرَةَ جَمَعَ اللَّهُ شَمْلَهُ وَجَعَل غِناهُ في قَلْبِهِ وأتَتْهُ الدُّنْيا وهِيَ راغِمَة؛
كسى كه نيّتش دنيا باشد خداوند كار او را پريشان مىسازد، فقر را در برابر او قرار مىدهد و جز آنچه براى او مقرر شده چيزى از دنيا به چنگ نمىآورد، و كسى كه نيتش سراى آخرت باشد خداوند پراكندگى او را به جمعيّت مبدل مىكند، و غنا و بىنيازى را در قلبش قرار مىدهد، دنيا تسليم او مىگردد و به سراغ او مىآيد».(2)
لذا انسان بايد در زندگى سعى كند تا دنيا را وسيله و پل و مزرعه براى رسيدن به آخرت قرار دهد نه اين كه خداى نكرده دنيا هدفش باشد. و لذا رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«يا عَليُّ شَرُّ النّاسِ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْياهُ وَشَرٌّ مِنْ ذِلكَ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْيا غَيْرِهِ ؛ اى على بدترين مردم كسى است كه آخرتش را به دنيايش بفروشد، و بدتر از آن كسى است كه آخرتش را به دنياى ديگرى بفروشد».(3)
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«امْشِ بِدائِكَ ما مَشى بِكَ ؛ با بيماريت راه برو و با آن بساز مادامى كه با تو راه مىرود و سازگار است».(1)
از اين حديث سه نكته استفاده مىشود:
نكته اوّل:
اينكه انسان نبايد وقتى مريض شد فوراً خودش را آلوده داروها كند بلكه صبر كند تا بدن، خودش را درمان كند و اين مطلب از نظر اطباى امروز مسلم است كه اگر بدن عادت كند به انواع داروها، اين بدن نيروى دفاعى خودش را از دست مىدهد و به تدريج تنبل مىشود و اگر در جايى بيمار شود و آن دارو پيدا نشود جانش به خطر مىافتد؛ روايات در اين باب فراوان است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«تَجَنَّبِ الدَّواءَ ما احتَمَلَ بَدَنُكَ الداءَ، فإذا لَمْ يَحْتَمِلِ الداءَ فالدواءُ؛ تا زمانى كه بدنت بيمارى را تحمّل مىكند، از مصرف دارو بپرهيز و هرگاه آن را تحمّل نكرد، آنگاه به دارو روى آور».(2)
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«لا يَتَداوى المُسلمُ حَتّى يَغلِبَ مَرَضُهُ صِحَّتَهُ ؛ مسلمان خود را مداوا نكند مگر آنگاه كه بيمارى او بر سلامتيش چيره گردد».(1)
امام كاظم عليه السلام فرموده است:
«لَيْسَ مِن دَواءٍ إلّاوهُوَ يُهيجُ دَاءاً، ولَيْسَ شَيءٌ في البَدَنِ أنْفَعُ مِن إمْساكِ اليَدِ إلّاعَمّا يَحتاجُ إلَيْهِ؛
هيچ دارويى نيست، مگر اينكه خود بيمارى تازهاى را دامن مىزند. براى بدن چيزى سودمندتر از پرهيز جز در آنچه بدن نياز دارد نيست».(2)
در روايات ما گرسنگى و پرهيز را بهترين دارو دانستهاند.
امام كاظم عليه السلام مىفرمايند:
«الْحِمْيَةُ رأسُ الدَّواءِ والمَعِدَةُ بَيْتُ الدّاءِ عَوِّدْ بَدَناً ما تَعَوَّدَ؛
پرهيز، بهترين داروست و معده، خانه امراض است، بدن را مادامى كه عادت مىكند عادت بده».(3)
همان امام همام عليه السلام فرمودهاند:
«لَيْسَ الحِمْيَةُ أنْ تَدَعَ الشَّيءَ أصْلًا لا تَأكُلَه، ولكنّ الحِمْيَةَ أن تَأكُلَ مِن الشَيءِ وتُخَفِّفَ؛
پرهيز اين نيست كه چيزى را اصلًا نخورى، بلكه پرهيز آن است كه از هر چيزى سبك بخورى».(4)
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«مَنْ لَم يَحْتَمِلْ مَرارَةَ الدَّواءِ، دَامَ أَلَمُهُ؛
هر كه تلخى دوا را تحمل نكند درد و بيماريش ادامه يابد».(5)
درباره تربت امام حسين عليه السلام هم روايات فراوان است. از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه:
«فى طين قَبرِ الحُسَينِ عليه السلام الشِّفاءُ مِن كلِّ داءٍ وهُوَ الدواءُ الأكْبَرُ؛ در تربت قبر حسين عليه السلام شفاى هر دردى است و آن بزرگترين دارو است».(6)
نكته دوم:
يك درس توحيدى از اين روايت استفاده مىشود كه خداوند در بدن انسان، يك نيروى دفاعى آفريده است، در خون انسان ذرات سفيدى به نام گلبولهاى سفيد قرار داده كه چندين ميليون آن در بدن قرار دارد و مدافع جسم انسان است كه با ميكروبها جنگ فيزيكى و شيميايى مىكند، گاهى ميكروبها را از خود دور مىكند و مىبلعد كه جنگ فيزيكى است و گاهى سمومى از خود در خون ترشح مىكند و ميكروبها را مىكشد و تعجّب اين كه مىدانند هر ميكروبى با چه سمّى از بين مىرود و با همان سم آن را از بين مىبرند.
اين درس بزرگ توحيدى است كه اگر نيروى دفاعى بدن نبود انسان زنده نمىماند چون از چهار طرف ميكروب مرتباً وارد بدن انسان مىشود، از طريق غذا، آب، هوا و پوست زمانى كه بدن خراش برمىدارد.
بيمارى لاعلاج ايدز نمونهاى از بيمارىهاست كه نيروى دفاعى بدن كه همان گلبولهاى سفيد باشد را از كار مىاندازد تا انسان به انواع بيمارىها مبتلا شود و نهايتش هم مرگ است.
نكته سوم:
يك درس اجتماعى هم از اين حديث استفاده مىشود كه يك جامعه نبايد هميشه از خارج وارد كند چرا كه اين واردات به كشورِ بدن و جامعه، آن را تنبل مىكند و از كار مىاندازد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«أَفْضَلُ الزُّهْدِ إخْفاءُ الزُّهدِ؛ برترين زهد، مخفى داشتن زهد است».(1)
زهد يك فضيلت اخلاقى و معنوى است كه به معناى دل كندن از دنيا و حركت به سوى منازل آخرت است.
امام على عليه السلام در تعبير جالبى درباره زهد مىفرمايد:
«الزُّهْدُ كُلُّهُ بَيْنَ كَلِمَتَيْنِ مِنَ الْقُرْآنِ: قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ
«لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ، وَ لَاتَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ»
وَ مَنْ لَمْ يَأْسَ عَلَى الْمَاضِي، وَ لَمْ يَفْرَحْ بِالْآتِي فَقَدْ أَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَيْهِ ؛ تمام زهد در ميان دو جمله از قرآن است، آنجا كه خداوند مىفرمايد: اين براى آن است كه به خاطر آنچه از دست دادهايد، غمگين نشويد، و به آنچه خدا به شما داده دلبسته و مغرور نشويد، بنابراين هر كس بر گذشته تأسف نخورد و به آنچه در دست دارد دلبسته نباشد، زهد را از هر دو طرف در اختيار گرفته».(2)
زهد در منطق قرآن و اديان الهى اين نيست كه انسان از ثروت و امكانات دنيا،
بىبهره باشد، بلكه حقيقت زهد آن است كه اسير اينها نگردد، بلكه امير بر اينها باشد. امام صادق عليه السلام در حديثى مىفرمايند:
«الدُّنيا أصْغَرُ قَدْراً عِنْدَ اللَّهِ وعِندَ أنْبيائِهِ وأوليائِه مِن أنْ يَفْرَحوا بِشَيءٍ مِنها أو يَحْزَنوا عَلَيهِ، فَلا يَنْبَغِي لِعَالِمٍ وَلا لِعَاقِلٍ أن يَفْرَحَ بِعَرَضِ الدُّنْيا؛
دنيا در پيشگاه خدا و نزد انبيا و اولياى الهى كوچكتر از آن است كه آنها را خوشحال و ذوقزده كند، يا با از دست رفتن آن غمگين شوند، بنابراين براى هيچ عالِم و عاقلى سزاوار نيست كه از متاع ناپايدار دنيا خوشحال گردد».(1)
زهد اسلامى به معناى سادگى در زندگى و حذف تجملات و عدم اسارت در چنگال مال و مقام است و ارتباطى با رهبانيّت ندارد؛ چرا كه رهبانيت، جدايى و بيگانگى از جامعه است. در تاريخ آمده وقتى «عثمان بن مظعون» فرزندش را از دست داد، بسيار ناراحت شد، تا جايى كه در خانهاش مشغول عبادت شد و زندگى را ترك كرد، اين خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، او را خواست و فرمود:
«يا عُثْمانُ، إنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ و تَعالى لَمْ يَكْتُبْ عَلَيْنا الرَّهْبَانِيةَ، إنّما رَهْبانِيةُ امَّتي الجِهَادُ في سَبيلِ اللَّهِ (2)اى عثمان خداوند متعال رهبانيت را براى امت من قرار نداده، رهبانيت امّت من جهاد در راه خداست».
سه نكته درباره زهد قابل ذكر است كه اشاره مىكنيم:
نكته اوّل آثار زهد است كه روايات زيادى در اين زمينه وجود دارد از جمله:
«مَنْ زَهِدَ في الدُّنْيا أثْبَتَ اللَّهُ الحِكْمَةَ في قَلْبِهِ وأنْطَقَ بها لِسَانَهُ وَبَصَّرَهُ عُيونَ الدُّنيا داءَها ودَواءَها وأخْرَجَهُ مِنَ الدُّنيا سالِماً إلى دارِ السَّلامِ؛
كسى كه زهد پيشه كند خداوند حكمت و بصيرت را در قلبش وارد مىكند و زبانش را به حكمت گويا مىنمايد و درد و درمان را به او مىشناساند و او را از دنيا سالم به دارالسلام،
يعنى بهشت بيرون مىبرد».(1)
«وَمَنْ زَهِدَ في الدُّنْيا هَانَتْ عَلَيْهِ المُصِيباتُ؛
و هر كه در دنيا زهد بورزد مصيبتها بر او آسان مىشود(2)،
«إزْهَدْ في الدُّنْيا تَنْزِلْ عَلَيْكَ
الرَّحْمَةُ؛
كسى كه در دنيا زاهد باشد رحمت خداوند بر او فرود مىآيد»(3)و
«الزُّهْدُ
في الدُّنْيا الرّاحَةُ العُظْمى
و هر كس از دنيا دل بركند بزرگترين آسايش را دارد».(4)
نكته دوم اينكه زاهدترين افراد چه كسى است؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«أزهَدُ الناسِ مَنِ اجْتَنَبَ الْحَرامَ ؛ زاهدترين مردم كسى است كه از حرام دورى مىكند».(5)
امام سجّاد عليه السلام فرموده است:
«يقول اللَّهُ: يابنَ آدَمَ، إرْضَ بِما آتَيْتُكَ تَكُنْ مِن أزْهَدِ النّاسِ؛
خداوند مىفرمايد: اى پسر آدم به، آنچه كه به تو دادهام خرسند و قانع باش، تا از زاهدترين مردمان باشى».(6)
و امام كاظم عليه السلام فرمودهاند:
«وَإنّ أصْبَرَكُمْ على البَلاءِ لأزْهَدُكُم في الدُّنْيا؛
همانا صبورترين شما در برابر بلاها، زاهدترين شما به دنياست».(7)
نكته سوم نمونههايى از زهد پيشوايان اسلام است.
«روي في الحديث أنَّ عُمَرَ بنَ الخَطّاب قال: إسْتَأْذَنْتُ على رَسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ في مَشْرَبَةِ امِّ إبراهِيمَ وَإنَّهُ لَمُضْطَجِعٌ على خَصْفَةٍ وإنّ بَعْضَهُ على التُّرابِ وَتَحْتَ رَأْسِهِ وِسَادَةٌ مُحْشُوَّةٌ لِيْفاً، فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ ثُمَّ جَلَسْتُ فَقُلْتُ: يا رَسولَ اللَّهِ، أنْتَ نَبِيُّ اللَّهِ وصَفْوَتُهُ، وَخِيَرَتُهُ مِنْ خَلْقِهِ، وَكِسْرى وَقَيْصَرُ على سُرُرِ الذَّهَبِ
وَفُرُشِ الحَرِيرِ والدِّيباجِ؟ فَقالَ رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: اولئِكَ قَوْمٌ عُجِّلَتْ طَيِّباتَهُمُ وَهِيَ وَشِيْكَةُ الانْقِطَاعِ، وإنَّما اخِّرَتْ لَنا طَيِّباتُنا؛
روزى عمر خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه آن حضرت به حصيرى از برگ خرما خوابيده بود و قسمتى از بدن مباركش روى خاك قرار داشت، و متكايى از الياف درخت خرما زير سر داشت، سلام كرد و نشست، گفت: تو پيامبر خدا و بهترين خلق خدا هستى، كسرى و قيصر بر روى تختهاى طلا و فرشهاى ابريشمى مىخوابند، ولى شما اين چنين. پيامبر فرمود: آنها گروهى هستند كه طيباتشان در اين دنيا به آنها داده شده، و به زودى قطع مىشود، ولى طيبات ما براى قيامت ذخيره شده است.(1)
«عن الإمام الباقر عليه السلام أنّه أتِيَ يَوْماً بحَلْوى فَامْتَنَع مِن تَناوُلِها فقالوا: أتراها حراماً؟ قال: لا، ولكنّي أخْشى أنْ تَتُوقَ نَفْسِي فَأطْلُبُه؛
روزى مقدارى حلواى مخصوص خدمت امام باقر عليه السلام آوردند، حضرت از خوردن آن امتناع كردند، عرض كردند: آيا آن را حرام مىدانى؟ فرمود: نه، من از اين مىترسم كه نفسم به آن مشتاق گردد و پيوسته به دنبال آن باشم».(2)
«اذْهَبْتُم طَيِّباتِكُم فى حَياتِكُمُ الدُّنيا وَاسْتَمْتَعْتُمْ بِها»؛(3)
شما طيبات خود را در دنيا گرفتيد و به آن متمتع شديد».(4)
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إِلَى مُصفَّى هذَا الْعَسَلِ وَلُبَابِ هذَا الْقَمْحِ، وَ نَسَائِجِ هذا الْقَزِّ. وَ لَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ، وَ يَقُودَنِي جَشَعِي إِلَى تَخَيُّرِ الْأَطْعِمَةِ ... فَما خُلِقْتُ لِيَشْغَلَنِي أكْلُ الطَّيِّباتِ كالبَهِيمَةِ المَرْبوطَةِ هَمُّها عَلَفُها؛
اگر مىخواستم، مىتوانستم از عسل خالص و مغز گندم و لباس حرير استفاده كنم، امّا دور است از من كه هواى نفس بر من چيره شود و حرص و آز، مرا به شكمبارگى وادار كند ... من براى اين آفريده نشدم كه به خوردن غذاهاى خوب و لذيذ مشغول شوم مانند چارپايى كه آن را پروار بسته باشند كه جز خوردن مقصد و مقصودى ندارد».(1)
1) نهجالبلاغه، نامه 45
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«إِذا كُنْتَ فى إِدْبارٍ، وَالمَوْتُ فى إِقْبالٍ، فَما اسْرَعَ الْمُلْتَقى ؛ هنگامى كه تو عقب مىروى و زندگى را پشت سر مىگذارى، مرگ به تو روى مىآورد، پس ديدار با مرگ چه زود خواهد بود».(1)
قبل از اين كه درباره مرگ بحث كنيم، ابتدا توضيحى درباره اين حديث بدهيم:
در اين عالم مادّه، همه موجودات محدود هستند، از كرات آسمانى گرفته تا موجودات زمينى و از انسان گرفته تا يك حشره كوچك؛ منتها عمرها مختلف است بعضى عمرشان يك ثانيه است و بعضى ميلياردها سال عمر مىكنند، خورشيد به اين عظمت عمرش محدود است، خورشيدى كه حدود «يك ميليون و سيصد هزار» برابر كره زمين است و حدود پنجاه برابر ماه است، فاصلهاش تا زمين حدود يكصد و پنجاه ميليون كيلومتر است، و حرارت بيرونى سطح آن بالغ بر شش هزار درجه سانتيگراد، و حرارت درونى آن حدود بيست ميليون درجه تخمين زده شده است. طبق محاسبات دقيق، هر روز 350 هزار ميليون تن از
1) نهجالبلاغه، حكمت 29
حجم خورشيد تبديل به حرارت و انرژى مىشود ولى اين نقصان كه طى ساليان درازى ادامه دارد، اثر محسوس بر نور و حرارت آن نگذاشته است چون نوع انرژى اتمى است. اما بالاخره جرم خورشيد محدود است و روزى فرا مىرسد كه نورش تمام مىشود چرا كه «إذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ»(1)كره ماه و زمين عمرشان محدود است. دستگاه بدن انسان عمرش محدود است، ضربان قلب انسان حد معيّنى دارد وقتى به آن حد رسيد از كار مىافتد و غالباً قبل از آنكه به آن حد معيّن برسد بر اثر عوامل بيرونى از بين مىرود. بنابراين گذشت زمان انسان را دائماً به سوى مرگ مىبرد؛ امام على عليه السلام مىفرمايند:
«نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلى أَجَلِهِ ؛ نفسهاى انسان گامهاى او به سوى مرگ است».(2)
با اين مقدّمه برويم سراغ حديث كه امام مىفرمايند: تو به عقب مىروى و مرگ به سوى تو مىآيد و چه زود به هم مىرسيد. چرا كه ما دائماً سرمايه عمرمان را از دست مىدهيم و عوامل بيرونى و درونى در ما اثر مىگذارد و ما را به سوى مرگ سوق مىدهد.
اين يك درس اخلاقى براى همه ماست كهاى انسان! چه بخواهى و چه نخواهى تو را به سوى قبر مىبرند، چرا غافل مىشويد از چيزى كه از شما غافل نمىشود، طمع در چيزى داريد كه به شما مهلت نمىدهد.
درباره مرگ، اين عناوين را مورد بحث قرار مىدهيم:
حقيقت مرگ.
علّت ترس از مرگ.
لحظه دردناك و سكرات مرگ.
باز شدن چشم برزخى و ديدنىها، هنگام مرگ.
بشارت هنگام مرگ.
مرگ يك امر عدمى نيست بلكه مرگ از نظر قرآن يك امر وجودى و انتقال از جهانى به جهان ديگر است، لذا مىبينيم كه قرآن از مرگ تعبير به تَوَفَّى مىكند كه به معناى باز گرفتن و دريافت روح از بدن است.
در روايات، تعبيرات مختلفى درباره حقيقت مرگ شده است از امام سجاد عليه السلام درباره مرگ سؤال شد امام فرمود: مرگ براى مؤمن مانند كندن لباس چركين و پر حشره است، و گشودن غل و زنجيرهاى سنگين، و تبديل آن به فاخرترين لباسها، و خوشبوترين عطرها، و راهوارترين مركبها و مناسبترين منزلهاست. و براى كافر مانند كندن لباسى است فاخر، و انتقال از منزلهاى مورد علاقه، و تبديل آن به چركترين و خشنترين لباسها، و وحشتناكترين منزلها و بزرگترين عذابها.(1)
از امام جواد عليه السلام همين سؤال شد، حضرت فرمودند:
«هُو النُّومُ الّذى يأتيكُم كُلَّ ليلَةٍ إلّاأنَّهُ طَويلٌ مُدَّتُهُ، لا يُنتَبَهُ مِنْهُ إِلَّا يَومَ القيامةِ
...؛ مرگ همان خوابى است كه هر شب به سراغ شما مىآيد، جز اينكه مدّتش طولانى است و انسان از آن بيدار نمىشود تا روز قيامت ...».(2)
امام حسين عليه السلام در كربلا و روز عاشورا هنگامى كه جنگ شدت مىگيرد در مورد حقيقت مرگ مىفرمايد:
«صَبْراً بَنِى الْكِرامِ، فَمَا المُوتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكُمْ عَنِ الْبُؤُسِ وَالضَّرَّاءِ إِلَى الْجِنانِ الواسِعَةِ وَالنَّعيمِ الدَّائِمَةِ فَأيُّكُمْ يَكْرَهُ أَنْ يَنْتَقِلَ مِنْ سِجْنٍ إلى قَصْرٍ؟ وَما هُوَ لِأَعْدائِكُم إِلّا كَمَنْ يَنْتَقِلُ مِنْ قَصْرٍ إِلى سِجْنٍ وَعَذابٍ إِنَّ أَبى حَدَّثَنى عَنْ رسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: إنَّ الدُّنْيا سجنُ المُؤمنِ وَجَنَّةُ الكافِرِ، والموتُ جِسْرُ هؤلاءِ الى جَنَّاتِهِمْ وَجِسْرُ هؤلاءِ إلى جَحيمِهِمْ، وَما كَذِبْتُ وَلا كُذِّبْتُ ؛ شكيبايى كنيد
اى فرزندان مردان بزرگوار، مرگ تنها پلى است كه شما را از ناراحتىها و رنجها به باغهاى وسيع بهشت و نعمتهاى جاودان منتقل مىكند، كدام يك از شما از انتقال يافتن از زندان به قصر ناراحتيد؟ و اما نسبت به دشمنان شما همانند اين است كه شخصى را از قصرى به زندان و عذاب منتقل كنند، پدرم از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل فرمود كه دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ پل آنها به باغهاى بهشت و پل اينها به جهنم است، نه دروغ مىگويم، نه به من دروغ گفتهاند».(1)
در حديث ديگرى آمده كه: موسى بن جعفر عليه السلام به ديدار كسى كه در حال مرگ بود، و به كسى پاسخ نمىگفت، رفت؛ حاضرين عرض كردند: اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله دوست داريم حقيقت مرگ را براى ما شرح دهى، و بگويى بيمار ما الان در چه حالى است؟ امام فرمود:
«الْمَوْتُ هُو الْمَصْفاةُ يُصَفّي المؤمنينَ مِنْ ذُنوبِهِم فيكونُ آخِرُ ألَمٍ يُصيبُهُم كَفَّارَةَ آخِرِ وِزْرٍ بَقِيَ عَلَيْهِمْ
...؛ مرگ وسيله تصفيه است كه مؤمنان را از گناهان پاك مىكند، و آخرين ناراحتى اين عالم است و كفاره آخرين گناهان آنهاست، در حالى كه كافران را از نعمتهايشان جدا مىكند، و آخرين لذّتى است كه به آنها مىرسد و آخرين پاداش كار خوبى است كه احياناً انجام دادهاند، امّا اين شخص محتضر به كلى از گناهانش پاك شد و از معاصى بيرون آمد و خالص گشت آنچنان كه لباس چركين با شستشو پاك مىشود، و او هم اكنون شايستگى آن را پيدا كرده كه در سراى جاويد معاشر ما اهلبيت باشد».(2)
بر اثر شدّت حادثهاى دست مىدهد و انسان را مغلوب مىسازد. گاهى به «غمرات الموت» يعنى سختىهاى مرگ تعبير شده و گاهى به «اذا بلغت الحقوم» يعنى رسيدن روح به حلقوم، و گاهى به «اذا بلغت التراقى» يعنى رسيدن روح به تراقى كه استخوانهاى اطراف گلوگاه باشد، شده است. از مجموع اين تعبيرات استفاده مىشود كه اين حالت انتقال براى همه سخت است حتّى براى مؤمنان، چون روح ساليان درازى با اين تن خو گرفته و حالا مىخواهد خارج شود احساس ناراحتى مىكند، امّا براى مؤمنان راستين به آسانى مىگذرد به خاطر اينكه علايق خاص به اين دنيا ندارند و شوق به لقاى پروردگار و رحمت و نعمتهاى او دارند.
على عليه السلام لحظات جان دادن را زيبا ترسيم مىكند و مىفرمايد:
«اجْتَمَعَتْ عَلَيْهِمْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ، وَحَسْرَةُ الْفَوْتِ
...؛ سكرات مرگ، و حسرت از دست دادن نعمتهاى دنيا، به آنها هجوم مىآورد، اعضاى بدنشان به سستى مىگرايد و رنگ از چهره آنها مىپرد. سپس پنجه مرگ در آنها نفوذ بيشتر مىكند، آنچنان كه زبانش از كار مىافتد در حالى كه در ميان خانواده خود قرار دارد، با چشم مىبيند و با گوش مىشنود. در اين مىانديشد كه عمر خويش را در چه راهى تباه كرد؟
دوران زندگى خود را در چه راهى گذراند؟ به ياد ثروتهايى مىافتد كه بدون توجّه به حلال و حرام بودن جمعآورى مىكرد، و هرگز در طريق تحصيل آنها نينديشيد. انگشت حسرت به دهان مىگيرد، و دست خود را از پشيمانى مىگزد، چرا كه به هنگام مرگ مسائلى بر او روشن مىشود كه تا آن زمان مخفى مانده بود، او در اين حال نسبت به آنچه در دوران زندگى به شدّت به آن علاقه داشت بىاعتنا مىشود، آرزو مىكند اى كاش كسانى كه در گذشته به ثروت او غبطه مىخوردند و بر آن حسد مىورزيدند، اين اموال در اختيار آنان بود و نه او.(1)
1) نهجالبلاغه، خطبه 109
امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«لَنْ تَمُوتَ نَفْسٌ مُؤمِنَةٌ حَتّى تَراهُما، قُلتُ: بِأَبي وَأُمِّي مَنْ هُما؟ قال: رَسُولُ اللَّه صلى الله عليه و آله وَ عَلِيّ عليه السلام؛
هيچ انسان با ايمانى چشم از اين جهان نمىپوشد مگر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام را خواهد ديد كه به او بشارت مىدهند».(1)
يكى از ياران امام صادق عليه السلام، به نام (سَدير الصَّيْرَفّى) از آن حضرت سؤال كرد:
«جُعِلْتُ فِداكَ يابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! هَلْ يُكْرَهُ المُؤْمِنُ على قَبْضِ رُوحِهِ؟ قال: لا واللَّهِ إنّهُ إذا أتاهُ مَلَكَ المَوْتِ لِقَبْضِ روحِهِ جَزِعَ عِندَ ذلِكَ، فيقولُ لهُ مَلَكُ المَوْتِ: يا وَلِيَّ اللَّهِ لاتَجْزَعْ فَوَالّذِىِ بَعَثَ مُحمَّداً صلى الله عليه و آله لَأنا أبَرُّ بِكَ مِن والدٍ رَحيمٍ لَوْ حَضَرَكَ، إفْتَحْ عَيْنَيْكَ فَانْظُرْ، قال: فَيُمَثَّلُ له رسولُ اللَّه صلى الله عليه و آله واميرُ المؤمنين وفاطِمَةُ والحَسَنُ والحُسَيْنُ والأئمَّةُ مِن ذُرِّيَّتهِم عليهم السلام فَيُقال له: هذا رسولُ اللَّهِ وأميرُ المؤمنين وفاطِمَةُ والحَسَنُ والحُسَيْنُ والأئمَّةُ عليهم السلام رُفَقاؤُكَ؛
جانم به فدايت اى پسر، رسول خدا! آيا ممكن است مؤمن از قبض روحش ناراضى باشد؟ فرمود: نه به خدا سوگند، هنگامى كه فرشته مرگ براى قبض روحش مىآيد اظهار ناراحتى مىكند، فرشته مرگ مىگويد: اى ولى خدا ناراحت نباش، سوگند به آن كس كه محمّد صلى الله عليه و آله را مبعوث كرده من بر تو مهربانترم از پدر مهربان، درست چشمهايت را بگشا و ببين، او نگاه مىكند، رسول خدا صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام و فاطمه عليها السلام و حسن عليه السلام و حسين عليه السلام و امامان از ذريّه او عليهم السلام را مىبيند، فرشته به او مىگويد نگاه كن اين رسول خدا و اميرمؤمنان و فاطمه و حسن و حسين و امامان دوستان تواند ...».(2)
«إنَّ أوَّلَ ما يُبَشَّرُ بِه المُؤْمِنُ عِنْدَ الوَفاةِ بِرَوْحٍ وَرَيْحَانٍ وجَنَّةِ نَعِيمٍ، وإنَّ أوَّلَ ما يُبَشَّرُ بِهِ المُؤْمِنُ في قَبْرِه أنْ يُقالَ لَهُ: أبْشِرْ بِرِضا اللَّهِ تَعالى والجَنَّةَ قَدِمْتَ خَيْرَ مَقْدَمٍ، وَقَدْ غَفَرَ اللَّهُ لِمَنْ شَيَّعَكَ إلى قَبْرِكَ وَصَدَّقَ مَنْ شَهِدَ لَكَ واسْتَجابَ لِمَنِ اسْتَغْفَرَ لَكَ؛
نخستين چيزى كه به مؤمن در هنگام وفات بشارت داده مىشود روح و ريحان و بهشت پرنعمت است، و نخستين چيزى كه به مؤمن در قبرش بشارت داده مىشود اين است كه به او مىگويند بشارت باد بر تو به خشنودى خداوند، به بهشت خوش آمدى، خداوند تمام كسانى كه تو را تا قبرت تشييع كردهاند همه را آمرزيد و شهادت آنها را درباره تو تصديق كرد، و دعاى آنها را براى آمرزشت مستجاب فرمود».(1)
علّت ديگرى كه براى ترس از مرگ مىتوان بيان كرد دلبستگى بيش از حد به دنياست چرا كه مرگ ميان او و دنيايش فاصله مىاندازد و دل كندن براى او دشوار است. عامل سوّمى كه روايات هم به آن اشاره دارد اين است كه پرونده اعمال او از حسنات و كارهاى خوب خالى و از سيّئات پر است. لذا در حديثى مىخوانيم كه شخصى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: چرا مرگ را دوست ندارم؟ فرمود: آيا ثروتى دارى؟ عرض كرد: آرى. فرمود: آيا چيزى از آن را پيش از خود فرستادهاى؟ عرض كرد: نه. فرمود: به همين دليل است كه مرگ را
1) تفسير نمونه، ج 23، ذيل آيات 88- / 96 سوره واقعه
دوست ندارى (چون نامه اعمالت از حسنات خالى است).(1)
شخصى نزد ابوذر آمد و همين سؤال را پرسيد كه چرا از مرگ تنفّر داريم؟
فرمود:
«لِأنَّكُمْ عَمَّرتُمُ الدُّنيَا، وَخَرَّبْتُمُ الآخِرَةَ فَتَكرهُونَ انْ تُنْقَلُوا مِنْ عُمرانٍ الى خَرابٍ ؛ براى اينكه شما دنيا را آباد كردهايد، و آخرتتان را ويران، لذا دوست نداريد از آبادانى به ويرانى منتقل شويد».(2)
شخص مسلمان بايد هميشه آماده مرگ باشد؛ از امام على عليه السلام درباره آمادگى براى مرگ سؤال شد، فرمودند:
«أداءُ الفَرائضِ، وَاجْتِنابُ المَحارمِ، وَالإشْتِمالُ عَلَى الْمَكارِمِ ثُمّ لا يُبالى أَوَقَعَ عَلَى المَوتِ أو وَقَعَ الموتُ عَلَيْهِ
...؛ بجا آوردن واجبات و دورى كردن از حرامها و فرا گرفتن خوىهاى نيك. با رعايت اين امور، ديگر آدمى را چه باك كه او سراغ مرگ رود يا مرگ به سراغش آيد. سوگند به خدا كه پسر ابىطالب را باكى نيست كه خود به سراغ مرگ رود يا مرگ به سراغ او آيد».(3)
آخرين مطلب در اين زمينه اين كه پس از مرگ انسان، پروندهاش بسته مىشود مگر در چند مورد كه روايات به آن اشاره دارد:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«يَتْبَعُ المَيّتَ ثَلاثَةٌ: أهلُهُ وَمالُهُ وَعَمَلُهُ، فَيُرْجِعُ اثنان ويَبقى واحِدٌ يَرجِعُ أهْلُهُ ومالُهُ، ويَبقى عَمَلُهُ ؛ سه چيز دنبال مرده مىرود، خانوادهاش، مالش و كردارش، امّا دو تاى آنها برمىگردند و يكى مىماند:
خانواده و مالش برمىگردند و كردارش مىماند».(4)
همچنين امام صادق عليه السلام فرموده است:
«سِتَّةٌ يَلحَقْنَ المؤمنَ بَعدَ وَفاتِهِ: وَلَدٌ يَستَغْفِرُ لَهُ، وَمُصحَفٌ يُخَلِّفُهُ، وغَرْسٌ يَغرِسُهُ، وَصَدَقَهُ ماءٍ يُجْرِيهِ، وقَليبٌ يَحْفِرُهُ
وَسُنَّةٌ يُؤخَذُ بِها مِن بَعِدِهِ ؛ شش چيز است كه ثواب آنها بعد از وفات مؤمن به او مىرسد: فرزندى كه برايش آمرزش طلبد، مصحفى (نوشته و كتابى) كه از خود بر جاى گذارد، نهالى كه بكارد، صدقه آبى (مانند نهر و قنات) كه جارى سازد، چاهى كه حفر كند، و سنّتى (كردار نيكى) كه بعد از او به كار بسته شود».(1)
1) من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 185
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«قُرِنَتِ الْهَيْبَةُ بِالْخَيْبَةِ، وَالْحَياءُ بِالْحِرْمَانِ، وَالْفُرصَةُ تَمُرُّ مرَّ السَّحابِ، فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْرِ؛ ترس با نااميدى و يأس مقرون است، و شرم و كمرويى با محروميت، و فرصتها مىگذرد همچون عبور ابرها، پس فرصتهاى نيك را غنيمت شماريد».(1)
امام عليه السلام در اين حديث سه مطلب را بيان مىفرمايند كه اجمالًا توضيح مىدهيم:
نكته اوّل:
درباره كسانى است كه در دنيا بىجهت مىترسند، اين افراد از خيلى چيزها محرومند.
بايد بدانيم كه ترس بيجا يكى از رذايل اخلاقى است كه باعث ذلّت و عقبافتادگى انسان مىشود، نقطه مقابل آن شجاعت است كه كليد پيروزى و سربلندى انسان است. خداوند در قرآن از اين فضيلت اخلاقى سخن گفته،
1) نهجالبلاغه، حكمت 21
درباره حضرت ابراهيم عليه السلام در آيات 51 تا 58 سوره انبيا و درباره موسى بن عمران در آيه 10 سوره نمل و درباره قوم طالوت در آيات 249 و 250 سوره بقره و درباره ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در آيات 173 و 175 سوره آل عمران سخن گفته است. شجاعت ابراهيم عليه السلام در برابر بتپرستان لجوج و متعصّب، شجاعت موسى بن عمران عليه السلام در برابر فرعون و فرعونيان و شجاعت قوم طالوت در برابر جالوت و شجاعت ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگهاى مختلف صدر اسلام در اين آيات بيان شده است.
روايات در مذمّت ترس و بزدلى فراوان است.
امام على عليه السلام فرمودهاند:
«الْجُبْنُ مَنْقَصَةٌ؛ بزدلى كاستى است».(1)
امام باقر عليه السلام فرمودند:
«لا يَكُونُ المؤمنُ جَباناً؛ انسان با ايمان ترسو نيست».(2)
و نيز امام على عليه السلام مىفرمايند:
«لَا تُشْرِكَنَّ في رَأْيِكَ جَبَاناً يُضْعِفُكَ عَنِ الأمْرِ وَيُعَظِّمُ عَلَيْكَ مَا لَيْسَ بِعَظِيمٍ؛
هرگز با انسان ترسو مشورت نكن چرا كه تو را از كارهاى مهم باز مىدارد، و موضوعات كوچك را در نظر تو بزرگ جلوه مىدهد».(3)
اين نكته را بايد توجّه داشت كه ترس دو قسم است يكى معقول و يكى نامعقول. ترس از چيزهايى كه واقعاً خطرناك است از پديدههاى طبيعى و روحى انسان است چون اگر از چيزهاى خطرناك نترسد و در مقابل هر چيز بىپروا باشد، زندگى خود را از دست خواهد داد. ترس مذموم آن است كه انسان از عوامل بترسد كه در خور ترسيدن نيست و از دست زدن به هر كارى واهمه داشته باشد كه اين نوع ترس مايه عقبماندگى او خواهد شد و انسان را از كارهاى
بزرگ باز مىدارد.
عوامل ترس را مىتوان در ضعف ايمان، احساس كمبود شخصيت و عقده حقارت، عدم آگاهى و جهل و عافيتطلبى دانست.
راههاى درمان ترس به اين است كه انسان آثار زيانبار آن را در نظر بگيرد كه باعث خوارى و عقبماندگى و محروميت مىشود و همچنين هنگامى كه از چيزى مىترسد خود را در آن وارد كند تا ترسش بريزد. و يكى از راههاى درمان ترس، پاك بودن و پاك زيستن است؛ چون افراد آلوده غالباً از نتيجه اعمالشان مىترسند، امام على عليه السلام مىفرمايند:
«ما اشْجَعَ الْبَرىء وَاجْبَنَ المُريبُ ؛ چه شجاع است انسان پاكدامن و چه ترسو است انسان گناه كار».(1)
امّا شجاعت كه از فضايل اخلاقى است در سيره پيشوايان ما به وضوح ديده مىشود كه نمونههايى از آن را بيان مىكنيم:
«وَاللَّهِ لَو تَظاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلى قِتالِي لَما ولَّيْتُ عَنْها؛ سوگند به خدا اگر همه عرب براى نبرد با من پشت به پشت يكديگر بدهند، من پشت به آن نبرد نكنم».(2)
در جنگ صفين وقتى حضرت جنگ را با تأخير شروع كرد، گفتند على عليه السلام از مرگ مىترسد، حضرت فرمود: امّا اين كه مىگويند تأخير از ترس مرگ است، سوگند به خدا باكى ندارم من به سوى مرگ بروم، يا او به سوى من آيد.
در واقعه ليلة المبيت كه على عليه السلام به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيد آمده است كه:
هنگامى كه محاصرهكنندگان خانه پيامبر صلى الله عليه و آله به درون خانه ريختند و به سوى بستر حمله كردند، وقتى على عليه السلام را به جاى پيغمبر صلى الله عليه و آله ديدند، با سخنان زشت به
آن حضرت اهانت كردند، حضرت فرمود: اين سخنان را درباره من مىگوييد در حالى كه خداوند افتخارات بزرگى به من داده است، از جمله آنها فرمودند:
«وَمِنَ الشَّجاعَةِ ما لَوْ قُسِّمَ عَلى جَميعِ جَبَناءِ الدُّنيا لَصارُوا بِه شَجْعاناً؛ خداوند آن قدر شجاعت به من عطا فرمود كه اگر بر تمام افراد ترسوى دنيا تقسيم شود همه شجاع خواهند شد».(1)
در جنگ احُد، على عليه السلام نُه نفر از قهرمانان دشمن را به هلاكت رسانيد، اوّلين قهرمان پرچمدار دشمن شخصى به نام «طلحة بن ابى طلحه» بود كه او را كَبْشُ الْكَتيبَه (قوچ و سردار جمعيت مشرك) مىخواندند، همين كه در ميدان چشم او به على عليه السلام افتاد، گفت: يا قُضَمْ؛ امام صادق عليه السلام در مورد اينكه چرا به امام على اين لقب را دادهاند مىفرمايند: اين لقب قُضَمْ براى على عليه السلام به خاطر اين بود كه در سالهاى آغاز بعثت، هنگامى كه مشركان كودكان خود را وادار مىكردند كه به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله سنگپرانى كنند، على عليه السلام به سوى آنها حمله مىكرد و به هر كدام كه مىرسيد گوش و بينى و عضله آنها را مىگرفت و فشار مىداد آنها بر اثر شدّت درد، با زارى و گريه به خانه مىرفتند، وقتى از علّت گريه آنها مىپرسيدند، مىگفتند:
«قَضَمَنا عَلِىٌ
» على ما را گوشمالى داد. به خاطر همين بود كه طلحة بن أبىطلحه آن حضرت را قضم ياد كرد و در همان جنگ به دست على عليه السلام كشته شد.(2)
«اما عَلِمْتَ أَنَّ القَتْلَ لَنا عادَةٌ وَكَرامَتا مِنَ اللَّهِ الشَّهادةُ؛ آيا
ندانستهاى كه كشته شدن يك كار عادى و معمولى براى ماست، و كرامت و افتخار ما از جانب خدا، شهادت است».(1)
وقتى ابنزياد اين منظره امام سجاد عليه السلام و زينب عليها السلام را ديد، گفت: دست از على بن الحسين عليه السلام برداريد، و او را براى زينب باقى گذاريد، تعجّب مىكنم از اين پيوند محكم كه زينب دوست دارد همراه على بن الحسين عليه السلام كشته شود.
امام سجاد عليه السلام در آغاز خطبه معروفش در شام مىفرمايد:
«أيُّها النّاسُ اعْطِيْنا ستّاً وَفُضِّلْنا بِسَبْعٍ، اعْطِيْنا العِلْمَ والحِلْمَ والسَّماحَةَ والفَصَاحَةَ والشَّجَاعَةَ والمَحَبَّةً في قُلوبِ المُؤْمِنينَ؛
اى مردم خداوند شش موهبت به ما عطا فرموده و به هفت چيز ما را برترى داده است. آن شش موهبت عبارت است از علم، بردبارى، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبوبيت در دلهاى مؤمنان».(2)
«دَعا يريدُ يَوْماً بِعَليِّ بنِ الحُسَينِ وَعُمَر بنَ الحَسنِ- وكانَ عُمَرُ صَغيراً- فقال له: أتُصارِعُ إبني خالِداً؟ فقال: لا ولكِنْ أعْطِني سِكِّيناً وأعْطِهِ سِكّيناً ثُمّ اقاتِلُهُ، فقال يَزِيدُ: مَا تَتْرُكُونَ عَدَاوَتَنا صِغَاراً وكِبَاراً؛
آيا با پسرم خالد كشتى مىگيرى؟ عمر بن حسن گفت: نه، ولى يك خنجر به پسرت بده و يك خنجر به من تا با هم بجنگيم. يزيد از اين سخت تعجّب كرد و گفت: اينها كوچك و بزرگشان دست از دشمنى با ما برنمىدارند».(3)
تعجّب كرد و عرض كرد چرا مرا آزاد كردى؟ رسول خدا فرمود: جبرئيل از سوى خدا اين خبر را به من داده است كه تو داراى پنج صفت هستى كه خدا و رسولش آن را دوست دارند،
«الْغِيْرَةُ الشَّديدَةُ عَلى حَرَمِكَ، وَالسَّخاءُ، وَحُسْنُ الْخُلْقِ، وَصِدْقُ اللِّسانِ وَالشَّجاعَةِ؛ غيرت شديد نسبت به ناموست، سخاوت، حسن خلق، راستگويى و شجاعت».(1)هنگامى كه آن مرد اسير آزاد شده اين سخن را شنيد اسلام آورد.
نكته دوم:
درباره شرم و حياست كه دو معنا دارد يكى اينكه انسانهايى كه بىجهت شرم مىكنند و خجالت مىكشند در زندگى محرومند. در حديثى امام على عليه السلام مىفرمايند:
«قُرِنَ الحياءُ بِالْحِرمانِ ؛ كمرويى با محروميت قرين است».(2)
اين نوع حيا جلوى پيشرفت انسان را مىگيرد. در حديث ديگرى همان حضرت فرموده است:
«الحَياءُ يَمنَعُ الرِّزْقَ ؛ كمرويى مانع روزى است».(3)
يك معناى ديگرى هم حديث مورد بحث دارد كه اشخاصى داراى حيا و شرم ممدوح و پسنديده هستند بايد تن به محروميتهايى بدهند يعنى شخص باحيا آن آزادى را كه يك فرد معمولى دارد، ندارد بلكه محدوديتهايى براى او وجود دارد.
درباره خود شرم و حيا روايات فراوان است كه نمونههايى را ذكر مىكنيم:
امام على عليه السلام مى فرمايند:
«الحياءُ سَبَبٌ إلى كُلِّ جَميلٍ ؛ شرم وسيله رسيدن به هر
زيبايى و نيكى است».(1)
و همچنين فرموده است:
«الحياءُ مِفْتاحُ كُلِّ الخَيرِ؛ شرم كليد همه خوبىهاست».(2)
و از ايشان روايت شده است كه:
«الحَيَاءُ يَصِدُّ عنِ الفِعْلِ القَبِيحِ؛
شرم مانع زشتكارى مىشود».(3)
و همچنين فرمودهاند:
«سَبَبُ العِفَّةِ الحَياءُ؛
علّت پاكدامنى حياست.(4)
امام صادق عليه السلام فرموده است:
«لا إيمانَ لِمَنْ لاحَياءَ لَهُ ؛ ايمان ندارد كسى كه حيا ندارد».(5)
امام على عليه السلام هم فرمودهاند:
«مَنْ لَمْ يَسْتَحْىِ منَ النّاسِ لَمْ يَسْتَحْىِ مِنَ اللَّهِ سُبحانَهُ ؛ كسى كه از مردم حيا نكند از خداوند هم حيا نمىكند».(6)
و رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«لِيَسْتَحِ أحَدُكُمْ مِن مَلَكَيْهِ اللّذَيْنِ مَعَهُ كما يَسْتَحِي مِنْ رَجُلَيْنِ صَالِحَيْنِ مِن جِيْرَانِهِ وَهُما مَعَهُ باللَّيْلِ والنَّهارِ؛
هر يك از شما بايد از دو فرشتهاى كه با خود دارد شرم كند، همچنان كه از دو همسايه خوب خود كه شب و روز كنارش هستند، شرم مىكند.(7)
نكته سوم:
فرصت و گذشتن عمر آدمى است. يكى از نعمتهاى بزرگى كه خداوند در
اختيار ما قرار داده فرصت زندگى كردن است؛ بزرگان ما از اين عمر و فرصت حدّاكثر استفاده را مىكردند.
امام على عليه السلام در حديثى ساعات شبانه روز ما را به سه قسمت تقسيم مىكند:
«لِلْمُؤْمِنِ ثَلاثُ سَاعاتٍ: فَساعَةٌ يُناجِي فيهَا رَبَّهُ، وَساعَةٌ يَرُمُّ مَعاشَهُ، وَساعَةٌ يُخَلِّى بَيْنَ نَفْسِهِ وَبَيْنَ لَذَّتِها فيما يَحِلُّ وَيَجْمُلُ
...؛ انسان مؤمن زندگى خود را به سه بخش تقسيم مىكند، بخشى را صرف مناجات با پروردگارش مىنمايد، و بخشى را در طريق تأمين و اصلاح معاش زندگى به كار مىگيرد، و بخش سوم را براى استراحت و بهرهگيرى از لذّتهاى حلال و دلپسند، انتخاب مىكند، و براى انسان خردمند، صحيح نيست كه حركتش جز در يكى از اين سه مورد باشد ...».(1)
معناى حديث اين است كه شخص با ايمان، هرگز عمرش را در راه حرام و بيهوده مصرف نمىكند.
انسان بايد بداند كه زندگى او توأم با رنج و مشقت است، از آن لحظهاى كه نطفهاش در رحم قرار مىگيرد، مراحل زيادى از مشكلات را طى مىكند تا متولد شود و بعد از تولد در دوران طفوليت و جوانى و بعد پيرى مواجهه با انواع مشقتها و رنجهاست كه قرآن به اين نكته اشاره مىكند و مىفرمايد: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فى كَبَدٍ»؛(2)كه ما انسان را در رنج آفريديم (و زندگى او پر از سختى است)». هم زندگى او توأم با رنج است هم اطاعت فرمان پروردگار توأم با سختىهاست. لذا امام على عليه السلام مىفرمايند:
«إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكَارِهِ وَإنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ ؛ بهشت در ميان ناملايمات پيچيده شده و دوزخ در لابهلاى شهوات».(3)و در قرآن به سه روز مشكل در سرنوشت انسان اشاره شده كه زمان
انتقال او از عالمى به عالم ديگر است: روز گام نهادن به دنيا و روز مرگ و روز برانگيخته شدن «وَسَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً»(1)و در حديثى از امام رضا عليه السلام به اين سه روز اشاره شده كه وحشتناكترين دوران زندگى انسان اين سه مرحله است.(2)
خداوند در آيه 20 سوره حديد زندگى انسان را به پنج مرحله تقسيم مىكند و مىفرمايد: «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِى الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ»؛ بدانيد زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجملپرستى و فخرفروشى در ميان شما و افزونطلبى در اموال و فرزندان است».
مراحل نخستين تقريباً به حسب سنين عمر شخص است اما مراحل بعد در افراد متفاوت است بعضى از آنها، مانند مرحله تكاثر اموال، تا پايان عمر ادامه دارد و بعضى انسانها شخصيتشان در همان مرحله اوّل و دوم متوقف مىگردد و تا پيرى در فكر بازى و سرگرمى هستند و يا در دوران تجملپرستى متوقّف مىشود، و تمام فكرشان تا دم مرگ فراهم كردن خانه و مركب و لباس زينتى هستند، اينها كودكانى هستند در سن كهولت و پيرى.
گرچه بعضى معتقدند كه هر دورهاى از اين دورههاى پنجگانه هشت سال از عمر انسان را مىگيرد و مجموعاً به چهل سال بالغ مىشود و هنگامى كه به اين سن رسيد شخصيت او تثبيت مىگردد. و خداوند مىفرمايد وقتى انسان به سن چهل سالگى مىرسد از خداوند سه چيز تقاضا مىكند.
نخست مىگويد: پروردگارا! مرا توفيق ده تا شكر نعمتى را كه به من و پدر و مادرم دادى بجا آورم. «قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِى أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِى أَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَعَلَى وَالِدَىَّ».
دوم: و كار شايستهاى انجام دهم كه از آن خشنود باشى. «وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ».
سوم: و فرزندان مرا صالح گردان «وَاصْلِحْ لى فى ذُرِّيَّتى».(1)
امّا رواياتى كه درباره استفاده از فرصت و عمر از ائمه و پيامبر اكرم عليهم السلام صادر شده فراوان است كه نمونه هايى از آن را بيان مىكنيم:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«كُنْ عَلى عُمرِكَ اشُحَّ مِنكَ عَلى دِرْهَمِكَ وَدينارِكَ ؛ در مورد عمرت بخيلتر از پول و ثروت خود باش».(2)
و همچنين فرموده است:
«اغْتَنِم خَمساً قَبْلَ خمسٍ: حَياتَكَ قَبلَ مَوْتِكَ، وصِحَّتَكَ قبلَ سُقمكَ، وَفَراغَكَ قبلَ شُغلِكَ، وشَبابَكَ قبلَ هَرَمِك، وغِنائِكَ قبلَ فَقْرِكَ ؛ پنج چيز را قبل از پنج چيز غنيمت شمار: زندگى را قبل از مرگ، سلامتى را قبل از بيمارى، فراغت را قبل از اشتغال به كار، جوانى را قبل از پيرى، و بىنيازى را قبل از تهيدستى».(3)
امام على عليه السلام فرمودهاند: از امروزت براى فردايت توشه بگير، و گذشت وقت را غنيمت شمار، و از فرصت امكانات استفاده كن.(4)
و همچنين فرموده است:
«انَّ اوْقاتُكَ اجْزاءُ عُمرِكَ، فَلا تَنْفِذْ لَكَ وَقْتاً الَّا فيما يُنْجيكَ ؛ همانا وقتهاى تو، جزء جزءِ عمر توست، بنابراين بكوش كه وقتى از تو جز در مواردى كه موجب نجاتت شود، تلف نگردد».(5)
درباره فرصت و عمر دو مطلب باقى ماند يكى عوامل معنوى طول عمر و كوتاهى آن؛ دوم نمونه هايى از زندگى پيشوايان ما كه از عمرشان كمال
بهرهبردارى را كردند.
مطلب اوّل: در روايات ما به يك سلسله عوامل اشاره شده كه در كوتاهى و طول عمر انسان نقش دارند كه به عنوان نمونه چند حديث را ذكر مىكنيم:
«إنَّ الصَّدَقَةَ وَصِلَةَ الرَّحِمِ تَعْمُرُ الدِّيارَ، وتَزِيدان في الأعمارِ؛ انفاق در راه خدا و صله رحم خانهها را آباد و عمرها را طولانى مىكند».(1)
همان حضرت فرمودهاند: يكى از پيامدهاى سوء زنا در دنيا اين است كه از عمر انسان مىكاهد.(2)
امام باقر عليه السلام فرمودهاند:
«البِرُّ وَصَدَقَةُ السِّرِّ يَنْفِيانِ الفَقْرَ ويَزيدانِ في العُمُرِ ...؛ نيكوكارى و انفاق پنهانى فقر را برطرف ساخته، عمر را زياد مىكند».(3)
«اكْثِرْ مِنَ الطَّهُورِ يَزِدِ اللَّهُ فى عُمرِكَ ؛ هميشه با وضو باش، تا خداوند عمرت را دراز گرداند».(4)
«مُروا شيعَتَنا بزيارةِ قبرِ الحسينِ بنِ علىّ عليهما السلام فإنَّ إتيانَهُ يَزيدُ فِى الرِّزقِ، وَيَمُدُّ فِى العُمرِ، وَيَدْفَعُ مَدافِعَ السُّوء؛ شيعيان ما را به زيارت قبر حسين بن على عليه السلام فرمان دهيد زيرا زيارت آن، روزى را زياد مىكند، عمر را دراز مىگرداند و بدىها را دور مىسازد».(5)
«مَنْ حَسُنَتْ نِيَّتُهُ زيدَ فى عُمْرِهِ ؛ هر كس خوش
نيت باشد، عمرش زياد مىشود».(1)
و همچنين فرموده است:
«مَنْ حَسُنَ بِرُّهُ بِأهلِ بَيْتِهِ زيدَ فى عُمرِهِ ؛ هر كه با خانوادهاش نيكوكار باشد، عمرش زياد شود».(2)
و فرمودهاند:
«إن أحْبَبْتَ أن يَزيدَ اللَّهُ فى عُمركَ فَسُرَّ أبَوَيكَ ؛ اگر دوست دارى خداوند بر عمرت بيفزايد، پدر و مادرت را خوشحال كن».(3)
امام سجّاد عليه السلام در دعاى مكارم الاخلاق صحيفه سجّاديه عرض مىكند:
«وَعَمِّرْنى ما كانَ عُمرى بِذْلَةً فى طاعَتِكَ، فإذا كانَ عُمرى مَرتَعاً لِلشَّيطانِ فَاقْبِضْنى إِلَيْكَ ؛ عمر مرا تا وقتى كه صرف طاعت تو مىشود دراز گردان و هرگاه عمرم چراگاه شيطان گشت، جانم را بستان و به سوى خود ببر».
مطلب دوم: نمونههايى از وقتشناسى پيشوايان اسلام:
«إنّي رَجُلٌ مَطْلوبٌ وَمَعَ ذلِكَ لِي أوْرَادٌ في كُلّ ساعَةٍ مِن آناءِ اللّيلِ والنّهارِ فَلا تَشْغَلْنِي عَن وِرْدِي؛
من مردى هستم كه كار و زندگى دارم، در عين حال در هر ساعتى از وقتهاى شبانه روز، ذكر و عبادتى دارم، مرا از عبادتم باز ندار».(4)
در وقت ديگرى هم بعد از سؤالات، نزد امام عليه السلام نشست، امام عليه السلام به او فرمود:
«قُمْ يا عَبْدَ اللَّهِ عنّي فَقَدْ نَصَحْتُكَ ولا تُفْسِدْ عَليَّ وِرْدِي فإنّي رَجُلٌ ضَنِينٌ بِنَفْسِي؛
از نزدم برخيز و برو، تو را نصيحت كردم، ذكر و عبادتم را تباه نساز، من مردى
هستم كه نسبت به عمر خود بخيل هستم. (يعنى وقتم را نگير، من براى عمرم ارزش قائلم و نمىخواهم بىجهت مصرف شود).(1)
«فَاسْتَأْذَنْتُ السَّجّانَ عَلَيهِ فقال: لا سَبِيلَ لَكَ إلَيهِ عليه السلام قُلتُ: وَلِمَ؟ قال: لأنّهُ رُبّما صَلّى في يَوْمِه وَلَيْلَتِه ألْفَ رَكْعَة وإنّما يَنْفَتِلُ مِن صَلاتِه ساعةً في صَدْرِ النَّهارِ وَقبْلَ الزَوالِ وعِنْدَ اصْفِرارِ الشَّمْسِ فَهُوَ في هذِه الأوقاتِ قاعِدٌ في مُصَلّاه ويُناجِي رَبّهُ؛
از زندانبان اجازه خواستم تا با امام ملاقات كنم. گفتند: نمىتوانى با امام ملاقات كنى؟ گفتم چرا؟ گفتند: امام عليه السلام نوعاً شبانهروز مشغول نماز است و در يك شبانه روز هزار ركعت نماز مىخواند، فقط ساعتى در آغاز روز و قبل از ظهر، و ساعتى هنگام غروب نماز نمىخواند، ولى در اين ساعات نيز در محلّ نماز خود به مناجات و راز و نياز با خدا اشتغال دارد».(2)
در حالات فيلسوف بزرگ ملّا هادى سبزوارى نوشتهاند: در دوران جوانى در حوزه علميّه اصفهان تحصيل مىكرد، و آنچنان به وقتش اهميّت مىداد كه نامههايى كه از وطنش مىرسيد نمىخواند تا مبادا خبر ناگوارى در آنها باشد و او را از تحصيل بيندازد، در پايان تحصيل، زمانى كه مىخواست به وطن برگردد، نامهها را باز كرد در يكى از آنها خبر فوت يكى از آشنايان نزديكش ذكر شده بود، علّامه گفت: خدا را شكر كه در آن هنگام از اين خبر ناگوار آگاه نشدم تا باعث لطمه به درسم شود.(3)
در حالات مرحوم آية اللَّه العظمى بروجردى نوشتهاند كه در دوران جوانى گاه مىشد شب سرگرم مطالعه مىشد و آنچنان غرق در مطالعه بود كه ناگهان
مؤذن اذان صبح را مىگفت. و در دوران مرجعيّت هم با نظم خاصّى در زندگى و تدريس و مطالعه موفق بود.
اميدواريم خداوند توفيق عنايت فرمايد تا بتوانيم از وقتمان به خوبى استفاده كنيم.
حضرت على عليه السلام درباره كسانى كه از نبرد كردن همراه او خوددارى كردند، مىفرمايند:
«خَذَلُوا الْحَقَّ، وَلَمْ يَنْصُرُوا الْباطِلَ ؛ حق را تنها گذاشتند و باطل را نيز يارى نكردند».(1)
اين حديث اشاره به جنگ جمل دارد و قبل از اين كه حديث را توضيح دهيم، خلاصهاى از جنگ جمل را بيان مىكنيم:
بعد از قتل عثمان، ياران پيامبر صلى الله عليه و آله از مهاجر و انصار با على عليه السلام بيعت كردند و امام عليه السلام زمام امور را به دست گرفت. امام در دوران حكومت پنج سالهاش با سه گروه سركش روبهرو شد كه ياغىگرى و عصيان آنها حد و مرزى نداشت و خواستهاى جز تجديد اوضاع حكومت عثمان و بذل و بخششهاى بىجهت او و امضا و تثبيت حكومت افرادى مانند معاويه نداشتند. و امامى كه بايد وقت شريفش در تربيت افراد و هدايت امّت و تعليم معارف اسلامى صرف شود، در دفع اين سه گروه صرف شد. اين سه گروه عبارتند از:
1) نهج البلاغه، حكمت 18
قاسطان ستمگر، رئيس اين گروه معاويه بود كه تا پايان عمر امام عليه السلام فكر آن حضرت را به خود مشغول ساخت و نبرد صفين بين او و على عليه السلام رخ داد كه بيش از صد هزار مسلمان خونشان ريخته شد.
مارقان يا گروه خارج از دين كه همان گروه خوارج هستند؛ آنها تا پايان نبرد صفّين با على عليه السلام بودند ولى بعد بر امام شوريدند و در نهروان حضرت جمعيّت آنان را متفرّق ساخت و سرانجام حضرت به دست يكى از اين افراد به شهادت رسيد.
اوّلين جريان مخالف، ناكثين بودند كه با على عليه السلام بيعت كردند و بعد به خاطر دنياطلبى و جاه و مقام، پيمانشان را شكستند؛ پيامبر صلى الله عليه و آله اين سه نبرد را پيشگويى كرده بود
«امَرَ رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله عَلىَّ بنَ ابى طالبٍ بِقِتالِ الناكثينَ والقاسطينَ والمارقين ؛ پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام دستور داد كه با سه گروه ناكثين، قاسطين و مارقين پيكار كند».(1)
طلحه و زبير از سران ناكثين بودند، طلحه فرزند عبيداللَّه از طايفه بزرگ قريش از قبيله تَيْم و از پيشگامان در اسلام بود و در جنگهاى زيادى شركت داشت. او از معدود كسانى بود كه در جنگ احد فرار نكرد و حتى دستش در اين جنگ آسيب ديد پيامبر صلى الله عليه و آله در مكّه و در هجرت ميان او و زبير عقد برادرى بست. او دستى گشاده داشت و عائلهمندان بنىتيم را تأمين مىكرد و قروض ايشان را مىپرداخت تا جايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را طلحة الجود يا طلحة الفيّاض ناميد و على عليه السلام در يكى از خطبههايش او را به عنوان سخىترين مردم معرفى كرد. او به شدّت با عثمان مخالف بود و يكى از افراد مؤثّر در قتل عثمان بود.(2)
زبير فرزند عوّام بن خويلد برادرزاده خديجه و پسر عمه پيامبر صلى الله عليه و آله و امام
على عليه السلام بود. او افتخار دو هجرت را دارد يكى هجرت به حبشه و ديگر هجرت به مدينه. او در تمام جنگهاى پيامبر صلى الله عليه و آله شركت كرده بود، و علاقه خاصّى به على عليه السلام داشت و زمانى كه به خانه على عليه السلام هجوم آوردند و حضرت را به مسجد مىبردند، زبير با شمشير كشيده به عُمر حمله كرد و به بنىهاشم گفت:
«يا مَعْشَرَ بَنىهاشم ايفعلُ هذا بِعلىٍ وَانْتُمْ احْياءٌ؛ اى گروه بنىهاشم، شما زندهايد و با على چنين رفتار مىكنند؟».(1)
زبير يكى از چهار نفرى است كه بعد از چهل شب دعوت على عليه السلام و حضرت زهرا عليها السلام حاضر شد با سر تراشيده و اسلحه خود با على عليه السلام بيعت كند.(2)
امّا با اين همه سوابق درخشان مهمترين عوامل كه باعث لغزش آنها شد، دنياپرستى، جاهطلبى و مالدوستى آنها بود. كه امام عليه السلام در نهج البلاغه خطبه 169 به اين مطلب اشاره مىكند:
«وَإِنَّمَا طَلَبُوا هذِهِ الدُّنْيَا حَسَداً لِمَنْ أَفَاءَهَا اللَّهُ عَلَيْهِ، فَأَرَادُوا رَدَّ الْأُمُورِ عَلَى أَدْبَارِهَا؛ همانا آنان اين دنيا را طلبيدند چون بر آن كس كه خدا آن را به او ارزانى داشته حسد ورزيدند و خواستند كار را به گذشته بازگردانند».
طلحه و زبير به امام عليه السلام گفتند: ما با تو بيعت كرديم كه در رهبرى با تو شريك باشيم. امام فرمود: شما با من بيعت كرديد كه مرا در وقت ناتوانى كمك كنيد.
زبير گمان مىكرد كه امام عليه السلام فرمانروايى عراق را به او واگذار مىكند و طلحه مىپنداشت كه حكومت يمن از آن او خواهد بود. امّا چون روش امام عليه السلام را در تقسيم بيتالمال ديدند و اينكه ديگران را به اداره امور استانها اعزام مىكند، مأيوس شدند و دست به شورش زدند و نتيجه اين شد كه طلحه به دست مروان بن حكم كشته شد و زبير وقتى احساس شكست كرد، تصميم به فرار به سوى
مدينه گرفت و هنگام كنارهگيرى از معركه توسط يكى از ياران احنف بن قيس به نام «عَمْرو بن جُرموز» كشته شد، به اين صورت كه او را تعقيب كرد و وقتى زبير در نيمه راه براى نماز ايستاد از پشت سر به او حمله كرد و او را كشت.
آمار كشتهها مختلف ذكر شده كه بين 25 و 14 هزار نفر است.(1)
در جنگ جمل مردم سه دسته شدند، عدّهاى اصحاب على عليه السلام و در ركاب آن حضرت بودند و عدّهاى همراه طلحه و زبير و عايشه بودند، و يك عدّه از مقدّسنماها بىطرف بودند افرادى مثل حسن بصرى، سعد وقّاص، عبداللَّه بن عُمر، محمّد بن سلمه و اسامة بن زيد كه در جنگ شركت نكردند. وقتى بعضى از اين افراد خدمت حضرت على عليه السلام رسيدند فرمود چرا در جنگ شركت نكرديد؟
گفتند: ما ديديم طلحه و زبير از اصحاب بافضيلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و همسر رسول خدا در آن طرف قرار دارند صلاح نديديم كه در صف مقابل آنها باشيم، امام به آنها فرمود: شما حق را با افراد نشناسيد بلكه حق را از ريشههايش بشناسيد، افراد شايد اشتباه كنند، شما ببينيد كتاب و سنّت چه مىگويند؛ يعنى اگر نص معيار باشد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مرا تعيين كرده و اگر بر فرض هم نصى نباشد، مردم با من بيعت كردند حتّى طلحه و زبير هم بيعت كردند چگونه مىشود بىطرف باشيد.
پس از جنگ جمل، على عليه السلام در محلى عبور مىكرد، ديد حسن بصرى (2)در آنجا وضو مىگيرد، فرمود: اى حسن، درست وضو بگير، چرا قناعت مىكنى و وضو را پُرآب نمىگيرى؟ حسن در پاسخ گفت: اى اميرمؤمنان تو ديروز (در جنگ جمل) مسلمانان را كشتى كه گواهى به يكتايى خدا و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله
مىدادند و نماز مىخواندند و وضوى درست مىگرفتند. على عليه السلام فرمود: آنچه ديدى واقع شد، امّا چرا ما را بر ضدّ دشمن يارى نكردى؟ حسن گفت: در روز اوّل جنگ، غسل كردم و خود را معطّر نمودم و اسلحه را برداشتم، ولى در شك بودم كه آيا اين جنگ صحيح است؟ وقتى كه به محل خَريبه رسيدم شنيدم ندا دهندهاى گفت: اى حسن برگرد زيرا
«القاتِلُ والمقتولُ فى النّار؛ قاتل و مقتول هر دو در آتشند»، از ترس آتش جهنّم به خانه برگشتم. در روز دوم نيز براى جنگ حركت كردم و همين جريان پيش آمد. امام عليه السلام فرمود: راست گفتى، آيا مىدانى آن ندا دهنده چه كسى بود؟ حسن گفت: نمىدانم. امام فرمود: او برادرت ابليس بود و تو را تصديق كرد كه قاتل و مقتول از دشمن، در آتشهستند، حسن گفت:
اكنون فهميدم كه قوم (دشمن) به هلاكت رسيدند.(1)
امام عليه السلام به حارث هَمدانى فرمود:
«إنَّ الحقَّ لايُعرَفُ بِالرجال، اعْرِفِ الحقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ ؛ حق با اشخاص شناخته نمىشود، خود حق را بشناس تا پيروان آن را بشناسى».(2)
خداوند در قرآن مثال جالبى براى حق و باطل مىزند و مىفرمايد: « «... فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَأَمَّا مَا يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الْأَرْضِ ...»؛ سرانجام كفها به بيرون پرتاب مىشوند، ولى آنچه به مردم سود مىرساند (/ آب يا فلزّ خالص در زمين مىماند».(3)
حق را خداوند تشبيه به آب زلال كرد و باطل را تشبيه به كف روى آب، چرا كه حق هميشه مفيد و سودمند است، همچون آب زلال كه مايه حيات و زندگى است، امّا باطل بىفايده و بيهوده است و همچون كف است كه نه هرگز كسى را
سيراب مىكند و نه درختى را مىروياند، باطل مانند كف رفتنى است، با آرام شدن شرايط محو مىشود و بالانشين و پر سر و صدا ولى تو خالى و بىمحتواست، اما حق متواضع است، كم سر و صدا و اهل عمل و پرمحتوا و سنگين است.
امام على عليه السلام در خطبه 9 نهج البلاغه در وصف خود و دشمنان خود مىفرمايد: آنها رعد و برق نشان دادند، اما پايانش جز سستى و ناتوانى نبود، ولى ما به عكس تا كارى انجام ندهيم رعد و برق نداريم و تا نباريم سيلاب خروشان به راه نمىاندازيم.
حق هميشه متكى به نفس است، اما باطل از آبروى حق مدد مىگيرد و در سايه حق حركت مىكند و سعى مىكند خود را به لباس او درآورد و از حيثيت او استفاده كند.
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«إذا وَصَلَتْ إلَيَكُمْ أَطْرَافُ النِّعَمِ فَلا تُنَفِّرُوا أَقْصاها بِقِلَّةِ الشُّكْرِ؛ هنگامى كه نشانههاى نعمت پروردگار آشكار شد و مقدّماتش به شما رسيد، با ناسپاسى و كمى شكر دنباله آن را از خود دور نسازيد».(1)
براى روشن اين حديث بايد به سه نكته توجّه كنيم:
نكته اوّل: نعمتهايى كه به سراغ انسان مىآيد مىتواند عوامل مختلفى داشته باشد:
گاهى اين نعمتها پاداشى است كه در مقابل اعمال خير خود به دست مىآورد؛ چرا كه خداوند كار هيچ كس را بدون پاداش نمىگذارد و پاداش بيشتر اين افراد را در همين دنيا مىدهد.
و گاهى نعمتهاى خداوند يك نوع عذاب و مجازات است كه در روايات ما به نعمت استدراج معروف است؛ يعنى هنگامى كه شخص گناه مىكند؛ خداوند او را تنبيه مىكند تا بيدار شود؛ ولى اگر در مراحل بعدى بر اثر زيادى گناه به حدّى برسد كه تنبيهات فايده نداشته باشد در نتيجه خداوند به او نعمت مىدهد
1) نهج البلاغه، حكمت 13
تا غافل شود و خيال كند مستحق اين نعمتهاست؛ در صورتى كه خداوند ناگهانى او را عذاب مىكند كه اين عذاب براى او خيلى دردناك است.
امام على عليه السلام مىفرمايند:
«يابْنَ آدَمَ إذا رَأيتَ رَبَّكَ سُبحانَهُ يُتابِعُ عَليكَ نِعَمَهُ وأنتَ تَعْصِيْهِ فَاحْذَرْهُ؛
اى فرزند آدم، هرگاه ديدى كه گناه مىكنى و با اين حال خداى سبحان نعمتهايش را پياپى به تو ارزانى مىدارد، از او برحذر باش».(1)
بعضى تشبيه مىكنند به اينكه انسان هر چه از يك درخت بالاتر برود، وقتى سقوط كند، سقوطش دردناكتر خواهد بود، و گاهى خداوند اين كار را با بعضى افراد به خاطر اعمالشان انجام مىدهد.
نكته دوم: درباره كفران و شكرگذارى نعمت است كه كفران نعمت باعث مىشود نعمت از دست انسان برود و سپاسگذارى و قدردانى از نعمت موجب افزايش نعمت مىشود.
شكر سه قسم است:
شكر قلبى كه انسان در قلبش خود را مديون و قدردان خدا بداند و از خدا خشنود باشد و در مقابلش خاضع.
شكر زبانى: كه زبان حمد و ثناى خدا را بگويد و نعمتهاى خداوند را اظهار كند.
شكر جوارحى و عملى كه از مهمترين آنهاست كه اعضاى انسان در مسيرى قرار بگيرد كه خداوند براى آن آفريده است، چشم، زبان، گوش و جوارح ديگر را در مسير تكامل به كار بگيرد.
هيچ كس توان شكر نعمتهاى خدا را ندارد، چرا كه همين توفيق شكرگذارى هم از نعمتهاى خداست كه خود نيازمند شكر ديگرى است. به همين دليل برترين شكر آدمى اظهار عجز و ناتوانى از شكر خدا در برابر
1) نهج البلاغه، حكمت 25
نعمتهاى اوست و عذر تقصير به پيشگاه خدا بردن.
آيات و روايات درباره شكر و كفران نعمت فراوان است كه نمونههايى از آيات و روايات در اين زمينه را ذكر مىكنيم:
«وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِى لَشَدِيدٌ»؛ و نيز به ياد آوريد هنگامى را كه پروردگارتان اعلام داشت اگر شكرگزارى كنيد، نعمت خود را) بر شما افزون خواهم كرد و اگر ناسپاسى كنيد، مجازاتم شديد است!».(1)
«وَمَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ حَمِيدٌ»؛ هر كس شكرگزارى كند، تنها به سود خويش شكر مىكند. و آن كس كه كفران كند، (زيانى به خدا نمىرساند)؛ چرا كه خداوند بىنياز و ستوده است».
روايات در اين باب فراوان است كه چند نمونه را مىآوريم:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«اسْرَعُ الذُّنُوبِ عُقُوبةً كُفْرانُ النِّعْمَةِ؛ گناهى كه زودتر از همه گناهان عقوبتش دامان انسان را مىگيرد كفران نعمت است».(2)
از امام على عليه السلام روايت شده است:
«سَبَبُ زَوالِ النِّعَمِ الْكُفْرانُ ؛ آنچه باعث زوال نعمتها مىشود كفران است».(3)
امّا بعضى از نعمتها هست كه انسان از آن غافل است مثل نعمت فراغت، تندرستى، و امنيت. رسول خدا صلى الله عليه و آله در همين مورد فرمودهاند:
«نِعمَتانِ مُكفورَتانِ: الأمنُ والعافِيَةُ؛ دو نعمت است كه ناديده گرفته مىشود: امنيت و سلامت».(4)
ناسپاسى نعمت سبب زوال نعمتها مىشود، چون مىدانيم كه خداوند حكيم است؛ نه بىحساب چيزى به كسى مىدهد و نه بىجهت چيزى را از كسى
مىگيرد، آنها كه ناسپاسى مىكنند با زبان حال مىگويند ما لايق اين نعمت نيستيم و حكمت خداوند ايجاب مىكند كه اين نعمت را از آنها بگيرد و آنها كه شكر نعمت را بجا مىآورند در واقع مىگويند ما لايق و شايستهايم، نعمت را بر ما بيفزا، لذا در حديثى امام باقر عليه السلام مىفرمايند:
«ما أنْعَمَ اللَّهُ على عَبدٍ نِعمةً فشَكَرَها بِقَلْبِهِ إلّااستْتَوْجَبَ المَزِيدَ بِها قَبْلَ أنْ يَظْهَرَ شُكْرُهُ عَلى لِسَانِه؛
كسى كه قلباً شكر نعمت كند پيش از آن كه به زبان شكر گويد، لياقت خود را براى افزايش نعمت ثابت كرده است».(1)
به عبارت ديگر انسان در زندگى از سه حال خارج نيست يا گرفتار مصيبتى مىشود، يا نعمتى به او مىرسد كه از نگهدارى آن بيم دارد، يا گناه و لغزشى از او سر مىزند، كه داروى هر كدام از اينها در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است كه مىفرمايند:
«ثَلاثٌ لايَضُرُّ مَعَهُنَّ شَىٌ، الدُّعاءُ عِنْدَ الكَرْبِ، وَالإسْتِغْفار عِنْدَ الذَّنْبِ، وَالشّكر عِنْدَ النِّعْمَةِ؛ سه چيز است كه با وجود آن چيزى به انسان زيان نخواهد رسانيد، دعا به هنگام حوادث سخت، و استغفار به هنگام گناه، و شكر به هنگام نعمت».(2)كه مشكلات به وسيله دعا از بين مىرود، و آثار گناه به وسيله استغفار پاك مىشود، و تثبيت نعمتها به وسيله شكرگذارى انجام مىگيرد.
سؤالى كه به ذهن مىآيد اين است كه چكار كنيم تا نعمتهاى خدادادى باقى بماند؟ جوابش در آيات و روايات آمده كه خلاصه آن را مىآوريم.
عوامل پايدارى نعمتها: 1. ايمان 2. پرهيزكارى 3. بذل و بخشش نعمتها 4. صرفهجويى و قناعت.
عوامل از بين رفتن نعمتها: 1. كفران نعمت 2. انفاق و نداشتن بخشش 3. به كار بردن نعمت در معصيت خداوند 4. مصرف بىرويه واسراف 5. عدم نيكوكارى.
نكته سوم: چرا شكر نعمت باعث زيادى آن و ناسپاسى باعث از بين رفتن آن مىشود؟ جواب اين سؤال از لابهلاى بحث روشن شده كه شكرگذارى نعمت نشان مىدهد كه انسان خود را لايق آن مىداند و كفران نعمت بىلياقتى انسان را نشان مىدهد، لذا از او سلب نعمت مىشود؛ چرا كه خداوند هيچ نعمتى را كه به گروهى داده تغيير نمىدهد، مگر آنكه آنها خودشان تغيير دهند.(1)
يكى از اصول اخلاقى در سيره پيشوايان معصوم ما كه به روشنى ديده مىشود مقام بندگى و شكرگذارى است و عباداتشان صرفا به عنوان شكرگذارى در برابر نعمتهاى خداوند بوده است كه نمونه هايى از آن را ذكر مىكنيم:
«الا اكُونَ عَبْداً شَكُوراً؛ آيا من بنده شكرگذار خدا نباشم».(2)
از اين تعبير حضرت استفاده مىشود كه انگيزه عبادت را شكر نعمتهاى خدا مىدانند.
در فرازى از دعاى امام حسين عليه السلام در روز عرفه آمده: اگر تصميم بگيرم و تلاش كنم در تمام عصرها و روزگاران، به فرض اينكه در تمام اين اعصار و روزگارها زنده باشم و زندگى كنم و خواسته باشم يكى از نعمتهايت را شكرگذارى نمايم، توان آن را نخواهم داشت.(3)
هشام بن احمد مىگويد: من با امام موسى بن جعفر عليه السلام در اطراف مدينه
بودم، ناگهان ديدم امام از مركب پياده شده و به سجده افتاد و مدّت طولانى سجده را ادامه داد، سپس سر از سجده برداشت و سوار بر مركب شد، عرض كردم فدايت شوم چرا سجده را انجام دادى؟ فرمود:
«انّى ذَكَرْتُ نِعْمَةً انْعَمَ اللَّهُ بِها عَلَىَّ فَاجْبَبْتُ انْ اشْكُرَ رَبّى ؛ من به ياد نعمتى افتادم كه خداوند به من ارزانى فرمود، دوست داشتم شكر پروردگارم را بجا آورم».(1)
«فَأَيْنَ شُكرهُ عَلى ما انْعمَ ؛ پس شكر و سپاس در برابر نعمتهايى كه خداوند عطا فرموده است كجا رفت»؟ سپس عبادت رسول خدا صلى الله عليه و آله را توصيف نمود كه آن حضرت در برابر معترضين مىفرمود: آيا بنده سپاسگزار نباشم. آنگاه امام سجّاد عليه السلام فرمود: سوگند به خدا، اگر بر اثر عبادت، اعضايم بريده گردند و چشمهايم از كاسه بيرون آيند و روى سينهام بيفتند، نمىتوانم شكر يك دهم يك دهم يك دهم يك نعمت از ميان همه نعمتهايش را كه شمارهكنندگان قادر به شمارش آنها نيستند، ادا كنم.(2)
«كانَ الرِّضا عليه السلام في طَريقِ خُراسَانَ يُكْثِرُ باللَّيْلِ في فِراشِهِ مِنْ تِلاوَةِ القُرآن، فإذا مَرَّ بِآيةٍ فيها ذِكْرُ جَنّةٍ أو نارٍ بكى وسَألَ اللَّهَ الجَنَّةَ وتَعَوّذَ مِن النّار؛
آن حضرت پس از نماز صبح به تعقيب نماز مشغول مىشد تا خورشيد طلوع كند، پس از طلوع
خورشيد، سجده شكر بجا مىآورد و اين سجدهاش را طول مىداد تا خورشيد به بالاى آسمان بيايد. شبها در بستر خود بسيار قرآن تلاوت مىكرد، به هر آيه بهشت و دوزخ مىرسيد، مىگريست و بهشت را از درگاه خدا طلب مىكرد و از آتش دوزخ به خدا پناه مىبرد».(1)
از مهمترين بخش شكرگذارى همان شكر عملى است، كسانى كه اسراف و تبذير در زندگى آنهاست، و يا بخل مىورزند و حقوق واجبه خود را ادا نمىكنند، يا نعمتهاى الهى را وسيله فخرفروشى بر ديگران قرار مىدهند اين افراد ناسپاسند، امّا كسانى كه نعمتها را در جاى خود مصرف مىكنند بندگان شاكرى هستند.
از نكاتى كه در زمينه شكرگذارى در روايات ما بر آن تأكيد شده مسأله شكرگذارى در برابر مخلوق است. كسى كه به ديگران خدمت مىكند و نعمتى در اختيار او مىگذارد هر چند انتظار قدردانى و تشكّر نداشته باشد، وظيفه شخصى كه مشمول نعمت او شده، اين است كه با قلب و زبان و عمل از او قدردانى كند. لذا در حديثى از امام رضا عليه السلام مىخوانيم:
«مَنْ لَمْ يَشْكُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقينَ لَمْ يَشْكُرِ اللَّهَ عَزَّ وَجلّ ؛ كسى كه بخشنده نعمت را از ميان مخلوقين شكرگذارى نكند، شكر خداوند متعال را بجا نياورده است».(2)
چرا كه مخلوق واسطهاى براى انتقال نعمت خدا به بندگان است و كسى كه شكر مخلوق را بجا نياورد در واقع شكر خدا را بجا نياورده است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«مَنْ لَمْ يَشْكُرِ النَّاسَ لَمْ يَشكُرِ اللَّهَ ؛ كسى كه از انسانها تشكّر نكند از خدا تشكّر نكرده است».(3)
امام سجّاد عليه السلام فرموده است: خداوند در روز قيامت به بندهاش مىفرمايد:
«أَشَكَرْتَ فُلاناً؟ فيقولُ: بَلْ شَكَرْتُكَ يا ربِّ، فَيَقُولُ: لَمْ تَشْكُرْنى إِذْ لَمْ تَشْكُرْهُ ؛ آيا از فلانى تشكر كردى؟ عرض مىكند: پروردگارا تنها از تو سپاسگزارى كردم.
خداوند مىفرمايد: چون از او تشكر نكردى، از من هم تشكّر نكردى؟»(1)
آنگاه امام سجّاد عليه السلام فرمودند:
«اشْكُرُكُمْ للَّهِ اشْكُرُكُمْ لِلنّاسِ ؛ شكرگذارترين شما نسبت به خداوند، شكرگزارترين شما نسبت به مردم است».(2)
امام رضا عليه السلام در اين زمينه فرمودهاند:
«فَمَنْ لَمْ يَشْكُر والِدَيْهِ لَمْ يَشْكُرِ اللَّهَ ؛ كسى كه از پدر و مادرش تشكّر نكند، خدا را سپاسگزارى ننموده است».(3)
در حالات پيشوايان بزرگ دين فراوان ديده شده كه كمترين خدمت را با بزرگترين نعمت پاسخ مىگفتند كه نمونه هايى از آن را ذكر مىكنيم:
حضرت خديجه عليها السلام كه تمام اموالش را در اختيار پيامبر صلى الله عليه و آله گذاشت و حضرت آن اموال را در راه گسترش اسلام به كار برد. پيامبر صلى الله عليه و آله به پاس خدمات خديجه عليها السلام بعد از مرگش، هميشه از او ياد مىكرد و از خدمات او قدردانى و تشكّر مىنمود و از خداوند براى او طلب مغفرت مىنمود.
قبل از آنكه «حليمه سعيديه» در دوران كودكى به حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله شير بدهد چند روزى زنى به نام «ثُوَيبه» از شير فرزندش به نام مسروح به پيامبر شير مىداد. پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه هجرت فرمود و اموالى در اختيار آن حضرت قرار گرفت هيچگاه محبتهاى ثويبه را فراموش نمىكرد و لباس و هدايايى براى او كه در مكّه بود مىفرستاد. ثويبه بعد از جنگ خيبر از دنيا رفت. او كنيز ابولهب بود و هنگامى كه به ابولهب بشارت تولد پيامبر صلى الله عليه و آله را داد، او را آزاد كرد. و وقتى
ابولهب از دنيا رفت، برادرش عباس او را در خواب ديد، سؤال كرد: حالت چگونه است؟ گفت: در آتشم، ولى شبهاى دوشنبه مجازاتم تخفيف مىيابد و از ميان انگشتانم آب مىنوشم، و اين به خاطر آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله دوشنبه متولد شد، و من هنگامى كه بشارت تولد او را از ثويبه شنيدم و آگاه شدم كه چند روزى پيامبر اسلام را شير مىداد او را آزاد كردم.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله به شيما فرمود: اگر بخواهى با كمال محبّت و احترام نزد ما بمان
و اگر دوست دارى تو را از نعمتها بهرهمند مىسازم و به سلامتى به سوى قوم خود باز گرد؟ شيما گفت: مىخواهم به سوى قوم خود بازگردم. پيامبر صلى الله عليه و آله يك غلام و يك كنيز به عنوان خدمتكار به او بخشيد و با كمال احترام او را به سوى قومش روانه كرد.(1)
در يكى از سفرها امام حسن و امام حسين عليهما السلام و عبداللَّه بن جعفر از قافله عقب ماندند و در بيابان تشنه شدند، از دور خيمه چادرنشينى را ديدند وقتى به آنجا رسيدند، پيرزن تك و تنهايى را در آن ديدند كه آنها را سيراب كرد، و گوسفندى را براى آنها آماده كرد و آنها به پيرزن فرمودند اگر به مدينه آمدى به سراغ ما بيا شايد بتوانيم مقدارى از محبّت تو را جبران كنيم، از قضا خشكسالى شديدى در بيابانهاى اطراف مدينه به وجود آمد كه چادرنشينان به شهر هجوم آوردند و از مردم درخواست كمك مىكردند، روزى چشم امام حسن عليه السلام به همان پيرزن افتاد كه در كوچههاى مدينه تقاضاى كمك مىكند، حضرت پرسيد آيا يادت مىآيد كه من و برادر و پسرعمويم در بيابان نزد تو آمديم و تو بهترين كمك را به ما كردى، پيرزن چيزى به خاطر نداشت، ولى امام فرمود: اگر تو به خاطر ندارى، من به خاطر دارم. سپس پول و گوسفندان فراوانى به او بخشيد و او را نزد برادرش امام حسين عليه السلام فرستاد، آن حضرت هم بخشش بيشترى به او كرد و سپس او را نزد عبداللَّه بن جعفر فرستاد، او هم نعمت زيادى به آن زن داد كه آن زن از ثروتمندترين افراد شد.(2)
در زمان على عليه السلام پيرمردى نابينا كه مسيحى بود، خدمت آن حضرت آمد و تقاضاى كمك كرد. حاضران خيال كردند كه نبايد به او كمك كرد. امام پس از بررسى متوجّه شد كه او هنگام توانمندى براى مسلمانان كار و خدمت نموده،
فرمود: شگفتا، او تا وقتى كه توان داشت از او كار كشيديد، اكنون كه پير و ناتوان شده او را به حال خود واگذاردهايد؟ آنگاه حضرت دستور داد از بيتالمال به او كمك كردند و حقوق ماهيانه براى او مقرّر فرمود.(1)
«قال أنَسُ: كُنْتُ عِندَ الحُسَينِ عليه السلام فدخَلَتْ عَلَيهِ جَارِيَةٌ فَحَيَّتْهُ بِطَاقَةِ رَيْحانٍ، فقالَ لَها: أنْتِ حُرَّةٌ لِوَجْهِ اللَّهِ، فقلتُ: تُحَيِّيكَ بِطاقَةِ رَيْحَانٍ لا خَطَرَ لها فَتَعْتِقُها؟ قال:
كذَا أدَّبنا اللَّه، قال تعالى
«وَإِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا»
وكانَ أحْسَنُ مِنْها عِتْقُها؛
يكى از كنيزان امام حسن عليه السلام شاخه گلى به امام حسين عليه السلام هديه نمود.
آن حضرت همان لحظه، آن كنيز را در راه خدا آزاد كرد. انس بن مالك به آن حضرت عرض كرد؟ يك شاخه گل، آن قدر ارزش نداشت كه شما به خاطر آن، كنيزى را آزاد سازى؟ امام حسين عليه السلام فرمود: خداوند ما را چنين تربيت نموده كه:
«وَإِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا ...»؛(2)هر گاه به شما تحيّت گويند، پاسخ آن را بهتر از آن بدهيد يا (لا اقل) به همان گونه پاسخ گوييد ...(3)
پس بهترين چيزى كه من مىتوانستم در ازاى محبتش برايش انجام دهم، آزادى او بود».
از خدا مىخواهيم كه ما را از شاكران نعمات خويش قرار بدهد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اكْتِسابِ الإخوَانِ، وَأَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَيَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ ؛ ناتوانترين مردم كسى است كه در دوستيابى ناتوان باشد، و از او ناتوانتر كسى است كه دوستان خود را از دست بدهد».(1)
در روايات و تعبيرات اسلامى، مسلمانان نسبت به يكديگر به عنوان برادر شناخته شدهاند و قرآن هم اين تعبير را دارد: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ»؛ مؤمنان برادر يكديگرند؛ پس بين دو برادر خود صلح و آشتى برقرار سازيد».(2)
همچنين قرآن در مورد غيبت مىفرمايد: غيبت نكنيد چون كسى كه غيبت مىكند مثل اين است كه گوشت برادر مردهاش را خورده است. اين تعبير بسيار پر معناست، معنايش اين است كه خداوند مسلمانان را مثل يك خانواده مىداند و نزديكترين عواطف در كلمه برادر نهفته است. و حديث مورد بحث هم به
اين نكته اشاره دارد كه از همه ناتوانتر كسى است كه نتواند براى خودش برادرى كسب كند و عاجزتر از اين شخص هم كسى است كه دوستانى به دست آورده اما توان نگهدارى آنها را ندارد.
درباره داشتن دوست و اخوت و برادرى در اسلام بسيار تأكيد شده است؛ چرا كه انسان در زندگى مشكلات فراوانى اعم از مادّى و معنوى دارد و دوستان صميمى انسان را از لغزشها حفظ مىكنند و مشاور خوبى براى انسان هستند، يك عقل، زياد خطا دارد امّا اگر عقلها با هم جمع شوند خطا كم مىشود. انسان حبّ ذات دارد و عيبهاى خود را نمىبيند امّا دوست خوب، عيبهاى او را مىبيند و به او تذكّر مىدهد و باعث كمال او مىشود.
حس انزواطلبى كاملًا نكوهيده و ناپسند است. اساس اسلام بر اجتماع و زندگى گروهى است، چرا كه همان گونه كه
«الشَّاذُ مِنَ الْغَنَمِ لِلذّئْبِ ؛ خوراك گرگ، گوسفندان تكرو هستند»، همينطور
«الشّاذُ مِنَ النّاسِ لِلشَّيْطان ؛ خوراك شيطان هم انسانهاى تنها و گوشهگير هستند»، زود گمراه و آلوده به انواع گناهان مىشوند. اينكه حديث مىفرمايد كسى كه نتواند دوست پيدا كند شخص عاجزى است به خاطر اين است كه پيدا كردن دوست كار مشكلى است و اگر يك اصل در زندگى انسان رعايت شود مىتواند دوستان زيادى پيدا كند و آن اين است كه حاضر باشد آنچه براى خود مىخواهد براى ديگران هم بخواهد و آنچه براى خود مىپسندد براى ديگران هم بپسندد.
امام على عليه السلام دوست و برادر حقيقى را اين چنين توصيف مىكند:
«إنّ أخاكَ حَقّاً مَنْ غَفَرَ زَلّتك وسدّ خَلّتك وقبِلَ عُذْرَكَ وسَتَرَ عَوْرَتَكَ ونَفى وَجَلَك وحَقّق أمَلَكَ؛
برادر حقيقى تو آن است كه از لغزشت درگذرد، نيازت را برآورد، پوزش تو را بپذيرد، عيبت را بپوشاند، ترس را از تو دور كند و آرزويت را برآورد».(1)
1) ميزان الحكمه، ج 1، ص 54
و همچنين مىفرمايند:
«أخوكَ الّذِي لا يَخْذِلُكَ عِنْدَ الشِّدَّةِ وَلا يَغْفَلُ عَنْكَ عِنْدَ الجَرِيرَةِ وَلا يَخْدَعُكَ حِيْنَ تَسْأَلُه؛
برادر تو آن كسى است كه هنگام سختى تنهايت نگذارد و هنگام گناه از تو غافل نشود و هرگاه از او چيزى مىپرسى فريبت ندهد».(1)
همانطور كه قبلًا گفتيم روايات ما افراد با ايمان را متّحد و يكى به حساب مىآورد و تشبيهات جالبى در اين زمينه وارد شده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«الْمُؤْمِنُ لِلْمُؤمِنِ كَالبُنيانِ يُشَيِّدُ بَعضُهُ بَعضاً؛ افراد با ايمان نسبت به يكديگر همانند اجزاى يك ساختمانند كه هر جزئى از آن جزء ديگر را محكم نگاه مىدارد».(2)
و همچنين فرمودهاند:
«مَثَلُ المُؤمِنينَ كالنَّفْسِ الواحِدَةِ؛ مؤمنان همچون يك روحند».(3)
و نيز از ايشان روايت شده است كه:
«مَثَلُ المُؤْمِنينَ في تَوَادِّهِمْ وتَراحُمِهِمْ وَتَعَاطُفِهِم مَثَلُ الجَسَدِ إذا اشْتَكى مِنهُ عُضْوٌ تَداعى لَهُ سائِرُ الجَسَدِ بالسَّهَرِ والحَمَّى
مثل افراد با ايمان در دوستى و نيكى به يكديگر همچون اعضاى يك پيكر است كه چون بعضى از آن رنجور شود و به درد آيد اعضاى ديگر را قرار و آرامش نخواهد بود.(4)
بنى آدم اعضاى يك پيكرندكه در آفرينش زيكديگرند
چو عضوى به درد آورد روزگاردگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى غمىنشايد كه نامت نهند آدمى
حديث جالبى از رسول خدا درباره بهترين برادران وارد شده كه مىفرمايند:
«خَيْرُ اخوانِكَ مَن اعانَكَ عَلى طاعةِ اللَّهِ، وَصَدَّكَ عَن مَعاصيهِ، وأَمَرَكَ بِرِضاهُ ؛ بهترين برادر تو كسى است كه در راه اطاعت خدا ياريت رساند و از نافرمانىهاى او بازت دارد و به خشنودى او فرمانت دهد».(1)
از مجموع روايات به دست مىآيد كه بهترين برادر كسى است كه اين صفات را داشته باشد: تو را نصيحت كند، به تو كمك كند، اگر به تو نيازمند شد از تو بگذرد، دوستيش براى خدا باشد، براى انجام كارهاى نيك بشتابد و تو را نيز به نيكوكارى بكشاند و به نيكى فرمانت دهد و در انجام آن كمكت كند، عيبهايت را به تو پيشكش كند.
در حديثى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودهاند:
«المُؤمِنُ مِرآةٌ لأخيهِ المُؤْمنِ، يَنْصَحُهُ إذا غابَ عنه، ويُميطُ عنه ما يَكْرَهُ إذا شَهِدَ؛ مؤمن آينه برادر مؤمن خويش است. در غيابش خيرخواهى او مىكند و در حضورش، امور ناخوشايند را از او دور مىگرداند».(2)
و در زمينه برآوردن حاجت برادر دينى، امام صادق عليه السلام فرموده است:
«مَن قَضى لأخيهِ المُؤمنِ حَاجةً قَضى اللَّهُ لَهُ يَومُ القيامةِ مائةَ ألفِ حاجةٍ؛ هر كس يك نياز از برادر مؤمن خود را برطرف سازد، خداوند بزرگ در روز رستاخيز صد هزار نياز او را برآورده خواهد كرد».(3)
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«الصَّدَقَةُ دَوَاءٌ مُنْجِحٌ، وَأَعْمالُ الْعِبادِ فِي عاجِلِهِمْ نُصْبُ أَعْيُنِهِمْ في آجالِهِمْ ؛ صدقه و كمك به نيازمندان داروى مؤثرى است.
و اعمال بندگان در اين دنيا نصب العين آنها در آخرت خواهد بود».(1)
در اين حديث دو مطلب ذكر شد كه بسيار با اهميّت است.
مطلب اوّل صدقه و انفاق است. درباره صدقه و انفاق از جهات مختلفى مىشود بحث كرد كه اوّل عناوين بحث را ذكر مىكنيم و بعد مختصرى درباره هر كدام توضيح مىدهيم:
فضيلت انفاق و صدقه 2. انفاق يك قانون كلّى و طبيعى 3. مفهوم وسيع انفاق 4. اثرات انفاق 5. شرايط انفاق.
فضيلت انفاق و صدقه
خداوند در قرآن مىفرمايد: «خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِها»؛ از اموال آنها صدقهاى (بعنوان زكات) بگير، تا بوسيله آن، آنها را پاكسازى
1) نهج البلاغه، حكمت 7
و پرورش دهى».(1)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«أرضُ القِيامَةِ نارٌ، ما خَلا ظِلَّ المؤمِنِ فإنَّ صَدَقَتَهُ تُظِلُّه ؛ زمين قيامت يك پارچه آتش است؛ به جز سايه مؤمن زيرا صدقهاش بر او سايه مىافكند».(2)
و همان حضرت فرموده است:
«كُلُّ امرِىء في ظِلِّ صَدَقَتِهِ حَتّى يُقْضى بَيْنَ النّاسِ؛
روز قيامت هر كسى در سايه صدقه خود است، تا آن كه ميان مردم داورى شود».(3)
و باز از همان حضرت روايت شده است كه:
«إنّ الصَّدَقَةَ لَتُطْفِىءُ غَضَب الرَّبِّ؛
صدقه، خشم پروردگار را فرو مىنشاند».(4)
و در جايى ديگر مىفرمايند:
«الصَّدَقَةُ جُنَّةٌ منَ النّارِ؛ صدقه سپرى است در برابر آتش».(5)
و فرمودهاند:
«الصَّدَقَةُ تَدْفَعُ سَبْعينَ نَوْعاً مِن أَنْواعِ الْبَلاءِ أهْوَنُها الجُذَامُ والبَرَصُ؛
صدقه، هفتاد نوع بلا را دفع مىكند كه سادهترين آنها جذام و پيسى است».(6)
و از آن حضرت روايت كردهاند كه:
«الصَّدَقَةُ تَدفَعُ مِيتَةَ السُّوءِ؛ صدقه از مردن بد و دلخراش جلوگيرى مىكند».(7)
و همچنين مىفرمايند:
«تَصَدَّقُوا ودَاوُوا مَرْضاكُم بالصَّدَقةِ فإنّ الصَّدَقَةَ تَدْفَعُ
عن الأعراضِ والأمْراضِ وهِيَ زِيادَةٌ في أعْمارِكُمْ وحَسَناتِكُم؛
صدقه بدهيد و بيماران خود را با صدقه درمان كنيد، زيرا صدقه از پيشامدهاى ناگوار و بيمارىها جلوگيرى مىكند و عمر و حسنات شما را مىافزايد».(1)
امام صادق عليه السلام فرمودهاند:
«إنَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى يَقُول: مَا مِنْ شَىْءٍ إلّا وَ قَدْ وكلت مَن يَقْبضه غيرى الّا الصَّدقة فَإنِّي اتلقفها بيدى تلقفاً؛
خداوند تبارك و تعالى مىفرمايد: هيچ چيزى نيست مگر اين كه كسى را مأمور گرفتن آن كردهام، به جز صدقه، كه آن را با دست خودم به شتاب مىگيرم».(2)
صدقه باعث زياد شدن روزى مىشود. رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين زمينه مىفرمايند:
«أكثِرُوا مِنَ الصَّدَقَةِ تُرزَقُوا؛ زياد صدقه بدهيد، تا روزى داده شويد».(3)
همچنين امام على عليه السلام فرموده است:
«اسْتَنْزِلُو الرِّزقَ بالصَّدَقَةِ؛ روزى را با صدقه فرود آوريد».(4)
امام على و امام صادق عليهما السلام فرمودهاند:
«إنّي لأمْلَقُ أحْياناً فَاتاجِرُ اللَّهَ بالصَّدَقَةِ؛
هرگاه نادار و تنگدست مىشويم به وسيله صدقه با خدا معامله مىكنيم».(5)
در جهان آفرينش انفاق يك قانون عمومى است؛ آفتاب به طور دائم در حال انفاق كردن است و به ما نور و انرژى مىدهد؛ همچنين زمين مرتب به ما مواد غذايى مىدهد. حيوانات هم در حال انفاق به انسانها هستند. در سازمان بدن هر
موجود زندهاى اين قانون عمومى وجود دارد، قلب انسان تنها براى خود كار نمىكند، بلكه از آنچه دارد به تمام سلولها انفاق مىكند، مغز و ريه و ساير دستگاههاى بدن انسان، همه در حال انفاق هستند، و اصولًا زندگى دستهجمعى بدون انفاق مفهومى ندارد. لذا انسان هم بايد هماهنگ با اين مجموعه باشد و آنچه دارد، انفاق كند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«كُلُّ مَعروفٍ صَدَقةٌ»(1)
هر كار نيكى به هر صورت باشد صدقه و انفاق در راه خدا محسوب مىشود، و هر چه انسان براى حوايج زندگى خود و خانواده خود صرف مىكند صدقه نوشته مىشود، و آنچه را كه انسان آبروى خود را با آن حفظ مىكند صدقه محسوب مىگردد.
باز هم رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودهاند:
«إنّ على كُلِّ مُسْلِمٍ في كُلِّ يَومٍ صَدَقَةً، قيل:
مَنْ يُطِيقُ ذلِكَ! قال صلى الله عليه و آله: إمَاطَتُكَ الأَذى عن الطّريقِ صَدَقَةٌ، وإرشادُكَ الرَّجُلَ إلى الطّرِيقِ صَدَقَةٌ وعِيَادَتُكَ المَرِيضَ صَدَقَةٌ وأمرُكَ بالمَعْروفِ صَدَقَةٌ نَهْيُكَ عَنِ المُنكَرِ صَدَقَة وَرَدُّكَ السَّلام صَدَقَةٌ؛
بر هر مسلمانى است كه هر روز صدقه بدهد، عرض شد: چه كسى توان اين كار را دارد؟ فرمود: برداشتن چيزهاى آسيبرسان از سر راه، صدقه است، نشان دادن راه به ديگرى، صدقه است، عيادت از بيمار صدقه است، امر به معروف، صدقه است، نهى از منكر، صدقه است و جواب سلام را دادن، صدقه است».(2)
و همچنين رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودهاند:
«أمْسِكْ لِسَانَكَ فإنّها صَدَقَةٌ تَصَّدَق بِها عَلى نَفْسِكَ؛
زبانت را نگهدار، زيرا اين كار صدقهاى است كه براى خود
مىدهى».(1)
و فرموده است:
«تَركُ الشَّرِّ صَدَقَةٌ؛ خوددارى از بدى صدقه است».(2)
امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«صَدَقَةٌ يُحِبُّها اللَّهُ: إصْلاحٌ بَيْنَ النّاسِ إذا تَفَاسَدوا وتَقَارُبٌ بَيْنَهُم إذا تباعَدُوا؛
صدقهاى كه خدا آن را دوست دارد عبارت است از:
اصلاح ميان مردم، هرگاه رابطهشان تيره شد، و نزديك كردن آنها به يكديگر هرگاه از هم دور شدند».(3)
انفاق عمر انسان را طولانى و رزق را زياد مىكند و از مرگ بد جلوگيرى و دفع بلا مىكند. خداوند براى آنها كه انفاق مىكنند عوض قرار مىدهد؛ چرا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودهاند:
«مَنْ أَيْقَنَ بِالخُلْفِ سَخَتْ نَفْسُه بالنَّفَقَةِ؛ كسى كه يقين به عوض و جانشين داشته باشد در انفاق كردن سخاوتمند خواهد بود».(4)
در آيات و روايات، شرايطى براى انفاق كردن عنوان شده است كه مهمترين آنها را ذكر مىكنيم:
اوّل آنكه از بهترين قسمت مال انتخاب شود نه از اموال كمارزش؛
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنفِقُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا كَسَبْتُمْ وَمِمَّا أَخْرَجْنَا لَكُمْ مِّنَ الْأَرْضِ وَلَا تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنفِقُونَ وَلَسْتُمْ بِآخِذِيهِ إِلَّا أَنْ تُغْمِضُوا فِيهِ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ حَمِيدٌ»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد از اموال پاكيزهاى كه به دست آوردهايد! و از آنچه از
زمين براى شما خارج ساختهايم (از منابع و معادن و درختان و گياهان)، انفاق كنيد، و براى انفاق، به سراغ اموال بىارزش نرويد در حالى كه خودِ شما، (به هنگام پذيرش اموال) حاضر نيستيد آنها را بپذيريد، مگر از روى اغماض و كراهت، و بدانيد خداوند، بىنياز و ستوده است».(1)
دوم: از اموالى كه مورد نياز شماست انفاق كنيد؛ «وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ»؛ آنها ديگران را بر خود مقدم مىدارند هر چند خودشان به شدّت نيازمند باشند».(2)
سوم: به كسانى انفاق كنيد كه سخت به آن نيازمندند.
چهارم: انفاق بايد از اموال حلال باشد چون خداوند فقط آنها را مىپذيرد؛
«إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»؛ خداوند تنها از پرهيزكاران مىپذيرد».(3)
در حديثى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودهاند:
«لا يَقْبَلُ اللَّهُ صَدَقَةً مِن غُلولٍ ؛ خداوند هيچ گاه انفاقى را كه از طريق خيانت است، نمىپذيرد».(4)
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه شخصى خدمت حضرت عرض كرد: دو آيه در قرآن است كه من هر چه به آنها عمل مىكنم نتيجه نمىگيرم. امام فرمود: كدام آيه است. عرض كرد: يكى آيه «ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ»؛ مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را اجابت كنم».(5)من خدا را مىخوانم اما دعايم مستجاب نمىشود.
(امام جواب داد) آيه دوم اينكه خداوند مىفرمايد: «وَمَا أَنفَقْتُمْ مِنْ شَىْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ»(6)اما من در راه خدا انفاق مىكنم ولى چيزى كه جاى آن را پر كند عايد من
نمىشود. امام فرمود: آيا فكر مىكنى خداوند از وعده خود تخلّف كرده؟ عرض كرد: نه. فرمود: پس چرا چنين است؟ عرض كرد نمىدانم. امام عليه السلام فرمود:
«لَوْ أنَّ أحَدَكُم اكْتَسَبَ المَالَ مِن حِلِّهِ، وَأنْفَقَهُ في حِلِّهِ، لَمْ يُنْفِقْ دِرْهَماً إلّااخْلِفَ عَلَيهِ ؛ اگر كسى از شما مال حلالى به دست آورد و در راه حلال انفاق كند هيچ درهمى را انفاق نمىكند مگر اينكه خدا عوضش را به او مىدهد».(1)
حديثى به همين مضمون از رسول خدا وارد شده كه فرمودهاند:
«ما تَصَدّقَ أحَدُكُم بِصَدَقةٍ مِن كَسْبِ حَلالٍ- وَلَا يَقبَلُ اللَّه إلّاالطيِّبَ- إلّاأخَذَها الرّحمنُ بِيَمينِه وإن كانَتْ تَمْرَةً فتَرْبُو في كفِّ الرّحمنِ حتّى تكونَ أعْظَمَ مِن الجَبَلِ؛
هيچ كس از شما صدقهاى از درآمد حلالى نمىپردازد- و البتّه خداوند جز حلال قبول نمىكند- مگر اينكه خداوند با دست راست خود آن را مىگيرد حتّى اگر يك دانه خرما باشد، سپس در دست خدا رشد مىكند تا بزرگتر از كوه شود».(2)
پنجم: اين كه انفاق نبايد همراه با منّت و آزار باشد؛ «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذَى»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! صدقات خود را با منّت و آزار باطل نسازيد».(3)
ششم: انفاق اگر پنهان باشد بهتر است؛ «وَإِنْ تُخْفُوهَا وَتُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ»؛ و اگر آنها را مخفى ساخته و به نيازمندان بدهيد براى شما بهتر است».(4)
امام باقر عليه السلام مىفرمايند:
«البِرُّ وَصَدَقَةُ السِّرِّ يَنْفِيانِ الفَقْرَ وَيَزِيد في العُمْرِ ويَدْفَعانِ عَنْ سَبْعِين مِيْتَةِ سُوءٍ؛ نيكوكارى و انفاق پنهانى فقر را برطرف ساخته، عمر را زياد و از هفتاد گونه مرگ و مير بد جلوگيرى مىكند».(5)
امام على عليه السلام فرموده است:
«وَصَدَقَةُ السِّرِّ فإنَّهَا تُكَفِّرُ الْخَطيئَةَ؛ صدقه نهانى است كه گناه را پاك مىكند».(1)
در حديثى امام صادق عليه السلام فرمودهاند: جلوى چشم مردم صدقه نده، تا تو را ستايش كنند. زيرا اگر چنين كنى، هر آينه پاداش خود را گرفتهاى، بلكه اگر با دست راستت صدقه دادى دست چپت خبردار نشود؛ زيرا آن كس كه به خاطر او پنهانى صدقه مىدهى، پاداش تو را آشكارا خواهد داد.(2)
همچنين مىفرمايند:
«إنّ صَدَقَةَ الليلِ تُطفِىءُ غَضَبَ الرَّبّ، وَتَمحُو الذَّنبَ العظيم ؛ صدقه شبانه، خشم پروردگار را فرو مىنشاند وگناه بزرگ را پاك مىكند».(3)
هفتم: انفاق بايد همراه با اخلاص باشد؛ «يُنفِقُونَ أَمْوَ الَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ»؛ كسانى كه اموال خود را براى خشنودى خداوند انفاق مىكنند».(4)
هشتم: آنچه را كه انفاق مىكند كوچك و كم اهميّت بشمرد؛ «وَلَا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ»؛ و منّت مگذار و عملت را بزرگ مشمار».(5)
مطلب دوم: امام مىفرمايند: هنگامى كه انسان اجلش فرا مىرسد تمام اعمالش در مقابل چشمش مجسّم مىشود.
در اين زمينه دو بحث را كه مربوط به اين قسمت حديث است به طور مختصر توضيح مىدهيم:
انسان در واپسين لحظه عمرش وقتى كه چشم برزخى او باز مىشود آنچه كه
در طول عمرش انجام داده است مانند يك فيلم در مقابل چشمش مىگذرد كه براى مؤمنان بشارت و براى كافران و افرادى كه كار بد انجام دادهاند ندامت است؛ اما ندامتى كه توانايى براى جبران آن ندارند. تا زمانى كه چشم برزخى انسان باز نشده در توبه به رويش باز است، اما هنگامى كه چشم برزخى او باز شد و عالم برزخ را ديد، ديگر توبه فايدهاى ندارد و پروندهاش بسته مىشود. چه خوب است تا زمانى كه در اين دنيا هست با قطره اشكى گناهان را پاك كند، چرا كه در موقع مرگ يك دريا اشك هم نمىتواند گناه را پاك كند.
اعمال انسان در روز قيامت به صورتهاى مناسبى مجسم مىشود و در برابر شخص ظاهر مىشود و از ديدن اعمال خود اگر بد باشد در وحشت و حسرت فرو مىرود، و اگر اعمال حسنه باشد، شاد و مسرور مىگردد. خداوند مىفرمايد:
«وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً»؛ و (اين در حالى است كه همه) اعمال خود را حاضر مىبينند».(1)
و در سوره زلزال آيه 7 و 8 مىفرمايد: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ* وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ».
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به يكى از كسانى كه تقاضاى موعظه كرده بود فرمودند: ناگزير، همنشينى دارى كه پس از مرگ، همراه تو دفن مىشود، ولى او زنده است و تو مردهاى، اگر او نيك و گرامى باشد، تو را گرامى مىدارد و هرگاه او پست باشد تو را تسليم حوادث مىكند، سپس او با كسى جز تو محشور نمىشود و تو هم با كسى جز او به صحنه رستاخيز نمىآيى، از تو درباره غير آن سؤال نمىشود، بنابراين، سعى كن آن را به صورت شايسته انجام دهى، زيرا اگر آن شايسته باشد، با او انس مىگيرى وگرنه از هيچ كس جز او وحشت ندارى و آن «عمل» تو
1) سوره كهف، آيه 49
است.(1)
و همان حضرت مىفرمايند:
«إنّ المُؤْمِنَ إذا خَرَج مِنْ قَبْرِهِ صُوِّرَ لَهُ عَمَلُهُ في صُورَةٍ حَسَنَةٍ فيقولُ لَهُ: ما أنْتَ؟ فواللَّهِ إنّي لأَراكَ امْرِءَ الصِّدْقِ، فيقولُ لَهُ: أنا عَمَلُكَ، فيكون له نورٌ أوْ قائِدٌ إلىَ الجنّةِ، وإنّ الكافِرَ إذا خرج مِن قبرِهِ صُوِّرَ له عَمَلُه في صُورَةٍ سَيِّئةٍ وَبِشارَةٍ سَيِّئةٍ فيقولُ: مَنْ أنْتَ؟ فَواللَّهِ إنّي لأَراكَ امْرِءَ السَّوءِ، فيقولُ: أنا عَمَلُك، فَيَنْطَلِقُ بِه حتّى يدخُلَ النّارَ؛
مؤمن هرگاه از قبر خود بيرون مىآيد، عملش به صورت زيبايى در برابرش مجسم مىشود. مؤمن به او مىگويد: تو كيستى؟ به خدا قسم كه تو را شخصى خوب و درستى مىبينم. او مىگويد: من عمل تو هستم. پس براى او نورى مىشود يا راهبرى به سوى بهشت. و كافر چون از گورش بيرون مىآيد كردارش به صورتى زشت و بدى در برابرش مجسم مىشود. او مىگويد: تو كيستى؟ به خدا قسم كه تو را بد شخصى مىبينم، او مىگويد: من عمل تو هستم. پس او را مىبرد و به آتش مىافكند».(2)
على عليه السلام فرموده است:
«إنّ ابنَ آدَمَ إذا كانَ في آخِرِ يَومٍ مِن أيّامِ الدُّنيا وأوَّلِ يَومٍ مِن أيّامِ الآخِرَةِ مُثِّلَ لَهُ مَالُهُ وَوَلَدُهُ وَعَمَلُهُ فَيَلْتَفِتُ إلى عَمَلِه فيَقولُ: واللَّهَ إنّي كُنْتُ فِيكَ لَزَاهِدٌ وإنّ كُنْتَ عَلَيَّ ثَقِيلًا فَماذا عِنْدَكَ؟ فيقولُ: أنا قَرِينُكَ في قَبْرِكَ وَيَوْمَ نَشْرِكَ حَتّى اعْرَضَ أنا وأنْتَ على رَبِّكَ، قال: فإنْ كانَ للَّهِ وَليّاً أتاهُ أطْيَبَ النّاسِ ريْحاً وَأحْسَنَهُم مَنْظَراً وأحْسَنَهُم رِياشاً، فيَقولُ: أبْشِر بِرَوْحٍ وَرَيْحانٍ وَجَنَّةِ نَعيمٍ ومَقْدَمُكَ خَيْرُ مَقْدَمٍ، فَيَقولُ لَهُ: مَنْ أنْتَ؟ فيقولُ: أنَا عَمَلُكَ الصّالِحُ، إرْتَحِلْ مِنَ الدُّنيا إلىَ الجَنَّةِ؛
هنگامى كه انسان در آخرين روز از ايام دنيا و اوّلين روز از ايام آخرت قرار مىگيرد اموال و فرزندان و اعمال او در برابرش مجسم مىشوند، او نگاهى به اعمالش مىاندازد، مىگويد: من نسبت به شما بىاعتنا بودم هر چند بر دوش
من سنگين بوديد، الآن چه خبرى براى من داريد؟ عملش مىگويد: من همنشين تو در قبر و روز رستاخيزت هستم تا من و تو در پيشگاه پروردگارت حضور يابيم، سپس امام عليه السلام افزود: اگر دوست خدا باشد عملش به صورت خوشبوترين انسان با زيباترين چهره و جالبترين لباس ظاهر مىشود، و مىگويد: بشارت باد بر تو به آرامش و نعمت و بهشت پربركت و قدمت خير مقدم است، سؤال مىكند تو كيستى؟ او در جوابش مىگويد: من عمل صالح تو هستم كه از دنيا همراه تو به سوى بهشت مىروم».(1)
در نقلى آمده كه شخص در حال مرگ به اموال خود مىگويد: يك عمر زحمت كشيدم و از حلال و حرام شما را جمع كردم، الان چه كارى از شما براى من ساخته است؟ اموال در جواب مىگويند: وقتى از دنيا رفتى به ورثه اجازه مىدهيم كه به اندازه كفن از ما بردارند. و همچنين شخص در حال مرگ به فرزندان خود مىگويد: زحمت كشيدم شما را بزرگ كردم و الآن مىخواهم از دنيا بروم از شما براى من چه كارى ساخته است؟ آنها مىگويند: وقتى شما از دنيا رفتيد ما شما را غسل داده كفن مىكنيم و تا قبرستان مىبريم.
ابتدا عناوين بحث را ذكر مىكنيم و تفصيل آن در ضمن حديثى در موضوع «مرگ» ذيل بحث شماره 34 از صفحه 163 تا صفحه 171 گذشت.
حقيقت مرگ، علت ترس از مرگ، سكرات مرگ، لحظه دردناك مرگ، مرگ و باز شدن چشم برزخى، ديدنىها هنگام مرگ، بشارت هنگام مرگ.
1) نور الثقلين، ج 5، ص 228
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«صَدْرُ الْعَاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ، وَالْبَشاشَةُ حِبالَةُ المَوَدَّةِ، وَالاحْتِمالُ قَبْرُ الْعيبها؛ سينه شخص عاقل صندوق اسرار اوست، و خوشرويى، دام محبّت است، و تحمّل ناراحتىها، قبر عيبها است».(1)
بعضىها تصوّر مىكنند كه برنامههاى دينى و اسلامى فقط به درد آخرت انسان مىخورد، در حالى كه برنامههاى دينى براى زندگى دنيا هم ضرورت دارد، يعنى زندگى دنيايى بدون دين و عقيده به خدا و مسأله تقوا امكانپذير نيست، و زندگى سالم بايد تحت تعليمات انبيا عليهم السلام باشد. شاهدش همين حديث امام عليه السلام است. امام على عليه السلام در اين حديث سه دستور مىدهد كه براى دنيا و آخرت ما مفيد است:
مىفرمايد شخص عاقل سينهاش صندوق اسرار است.
هر فرد و جامعه داراى اسرارى است كه ديگران نبايد از آن آگاه شوند چرا كه
1) نهج البلاغه، حكمت 6
باعث لطمه خوردن و يا احياناً نابودى آن ملّت خواهد شد. مؤمن بايد در حفظ اسرارش بكوشد چون كسى را كه امروز دوست مىدارى شايد فردا دشمنت بشود و زندگى تو را تيره و تار كند، علاوه بر اينكه وقتى اسرار را در اختيار ديگران گذاشتى ديگر سرّ نيست. اخبار و روايات فراوانى در خصوص اهتمام معصومين عليهم السلام به امور اطلاعاتى و اسرار داريم كه در اين زمينه تأكيد داشتند و خود نيز به شدت آن را رعايت مىكردند، رعايت تقيّه در زندگى امامان عليهم السلام از همين مقوله است كه نوعى پنهانكارى و زندگى مخفيانه است براى حفظ جان و دين.
حضرت على عليه السلام مىفرمايند:
«أنجَحُ الامورِ ما أحَاط بِهِ الكِتمانُ ؛ موفّقترين كارها، كارى است كه با كتمان كامل صورت گيرد».(1)
و همان حضرت فرمودهاند:
«لا تُودِعْ سِرَّكَ إلّاعِنْدَ كلِّ ثِقَةٍ؛ راز خود را جز به كسى كه مورد اعتماد است مسپار».(2)
و همچنين فرموده است:
«سِرُّكَ مِنْ دَمِكَ فَلا يَجْرِيَنَّ مِن غَير أوداجِكَ ؛ سرّ تو به منزله خون توست كه فقط بايد در رگهاى تو جارى باشد».(3)
در حديثى امام اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمودهاند:
«سِرُّكَ سُرورُك إنْ كَتَمْتَهُ، فَإنْ أذَعْتَهُ كانَ ثُبُورُك؛
سرّ تو مايه خوشحالى و سرور توست به شرط آن كه آن را كتمان نمايى، و اگر آن را افشا كنى مايه هلاكت تو مىشود».(4)
همچنين از ايشان روايت شده است كه:
«سِرُّكَ أسِيرُك فإذا أفْشَيْتَهُ صِرْتَ أسِيرَهُ؛
سرّ تو اسير توست اگر آن را افشا كنى تو اسير او مىشوى».(5)
در مورد افشاى اسرار اولياء اللَّه و ائمّه عليهم السلام روايات فراوانى وجود دارد كه تأكيد شده بر كتمان اين اسرار و اين اسرار ممكن است اشاره به مقامات معصومين عليهم السلام باشد كه اگر دشمنان از آن آگاه شوند حمل بر غلوّ مىكنند و آن را دستاويزى براى تكفير شيعيان و از ميان بردن آنها مىكنند يا اشاره به اسرار آنها در مورد نشر مكتب اهل بيت عليهم السلام است كه براى دشمنان اهلبيت عليهم السلام حساسيتبرانگيز بود و يا اشاره به زمان قيام امام قائم (عج) است، و همان گونه كه بعضى از روايات اشاره دارد، بعضى از ائمّه عليهم السلام تصميم به قيام در برابر حكومتهاى ناسالم را داشتند، ولى چون گروهى از شيعيان ناآگاه اسرار را افشا كردند، آن قيام، عقيم شد.
يكى از شاخههاى رازدارى، حفظ اسرار نظامى و سياسى كشور است، لذا مىبينيم رسول خدا صلى الله عليه و آله هم خودش نسبت به اين مسأله اهميّت مىداد و هم اصحاب و يارانش را به آن توصيه مىكرد. و ائمّه عليهم السلام هم در اين زمينه تأكيد زيادى داشتند كه نمونههايى از آن را ذكر مىكنيم:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مىخواهند قوم را تحريك كنند و كشتهشدگان بدر را به
يادشان بياورند. آنگاه فرمود: به من هم همين خبر رسيده، از ايشان چيزى بازگو نكن، خدا ما را كفايت مىكند و بهترين وكيل است.
در بعضى از نقلها آمده كه وقتى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله داشت نيروهايش را برانداز كرد متوجّه شد كه تعدادى از يهودىها در لشكر هستند، آنها را بيرون كرد و فرمود: نيازى به كمك شما ندارم.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هرگاه سپاهى را براى مأموريتى اعزام مىداشت اشخاص مطمئنى را همراه فرمانده مىفرستاد تا اخبار و اطّلاعات را درباره مديريّت او جمعآورى و ارسال كنند.
حضرت على عليه السلام در نامهاى به مالك اشتر نوشت:
«وَ ابْعَثِ الْعُيُونَ مِنْ أَهْلِ
1) فروغ ابديّت، ج 2، ص 31
الصِّدْقِ وَالْوَفَاءِ عَلَيْهِمْ، فَانَّ تَعَاهُدَك فِي السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الأَمَانَةِ وَالرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ، وَ تَحَفَّظْ مِنَ الْأَعْوَانِ؛ فَانْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَى خِيَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَيْهِ عِنْدَكأَخْبَارُ عُيُونِكَ اكْتَفَيْتَ بِذَلِكَ شَاهِداً، فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ الْعُقُوبَةَ؛ براى كارگزاران حكومتى، جاسوسان راستگو و وفادار بگمار، چون مراقبت پنهانى تو بر آنهاست كه باعث امانتدارى و مدارا و مهربانى آنها با مردم مىشود.
مواظب اطرافيان باش و خيانتكاران را به مجازات برسان».(1)
حضرت به «سهيل بن حنيف» مىفرمايد:
«فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رَجُلًا مِنْ أَهْلِ البَصْرَةِ دَعَاكإِلَى مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَيْهَا، تُسْتَطَابُ لَكَ الْأَلْوَانُ، وَ تُنْقَلُ إِلَيْكَ الجِفَانُ! وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّكَ تُجِيْبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ، عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ؛
به من خبر رسيده كه در مجلس اشراف كه فقرا در آن شركت نداشتهاند، شركت كردى.(2)
«فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رِجَإِلَّا مِمَّنْ قِبَلَكَ يَتَسَلَّلُونَ إِلَى مُعَاوِيَةَ؛ و به من خبر رسيده كه مردمى كه نزد تو هستند، پنهانى به معاويه مىپيوندند».(3)
به شريح قاضى نامهاى نوشت كه:
«بَلَغَنِي أَنَّكَ ابْتَعْتَ دَاراً بِثَمانِين دِينَاراً، وَ كَتَبْتَ لَهَا كِتَاباً، وَ أَشْهَدْتَ فِيهِ شُهُوداً؛
به من خبر رسيده كه خانهاى را به 80 دينار خريدهاى و سند آن را هم نوشته و بر آن شاهد گرفتهاى».(4)
امام حسين عليه السلام هم «محمّد حنفيه» را در مدينه مىگذارد تا جاسوس حضرت باشد.
امام مىفرمايد: خوشرويى دام مودّت است، اگر مىخواهى افراد را به خود جلب كنى، خوشرو باش؛ آن چيزى كه تبليغات را مؤثّر مىكند، محبّت بين مردم و مبلّغ است. رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند: اى خاندان عبدالمطلب شما نمىتوانيد نظر مردم را با بخشيدن مال، جلب كنيد، چون مال شما محدود و افراد نامحدود هستند، بلكه آنها را با اخلاق خود جذب كنيد.
پيشوايان ما نمونه بارز خوشرويى در جامعه بودند كه ذكر حالات آنها درسهاى زيادى براى زندگى ما دارد.
مگر شما نفرموديد قصد كوفه را داريد، پس چرا راه كوفه را رها كرديد؟ فرمود:
همسفر بايد احترام همسفرش را نگه دارد و براى تكميل آن بايد هنگام جدايى مقدارى همسفرش را بدرقه كند. اين گونه پيامبر ما به ما دستور داده است.
يهودى با تعجّب پرسيد آيا اين دستور پيامبر شماست؟ فرمود: آرى. يهودى گفت: لابد كسانى كه از او پيروى كردند به خاطر اين كارهاى بزرگوارانه و اعمال انسانى اوست، من هم گواهى مىدهم كه آيين شما حق است. اين سخن را گفت و مسلمان شد.(1)
«حَضَرَت امْرأَةٌ عِنْدَ الصِّدِّيقَةِ فاطِمَةَ الزّهراءِ عليها السلام فقالت: إنَّ لِي وَالِدَةً ضَعِيفَةً وَقَد لُبِّسَ عَلَيها في أمْرِ صَلاتِهَا شَيْءٌ وَقَدْ بَعَثَتْنِي إلَيْكِ أسْأَلُكِ.
فَأجَابتها فاطِمَةُ عليها السلام عنْ ذِلكَ، فَثَنَّتْ، فأجَابَتْ، فَثَلَّثَتْ، فأجَابَتْ، إلى أنْ عَشَّرَتْ فأجابَتْ، ثُمَّ خَجِلَتْ مِنَ الكَثْرَةِ فَقالَتْ: لَاأشُقُّ عَلَيْكِ يا ابْنَةَ رَسولِ اللَّهِ. قالتْ فاطِمَةُ:
1) سفينة البحار، مادّه« خلق»
هَاتِي وَسَلِي عمّا بَدا لَكِ، أرَأيْتِ مَنِ اكْتُرِي يَوْماً يَصْعَدُ إلى سَطْحٍ بِحِمْلٍ ثقِيلٍ وكِرَاهُ مَاءَةُ ألْفِ دِينارٍ، يَثْقُلُ عَلَيْهِ؟ فقالت: لا. فقالَت: اكْتُرِيْتُ أنا لِكُلِّ مَسْأَلَةٍ بأكْثَرَ مِن مِلْءِ مَا بَيْنَ الثَّرى إلىَ العَرْشِ لُؤْلُؤاً، فأحْرى أنْ لا يَثْقُلَ عَليَّ؛
زنى خدمت فاطمه زهرا عليها السلام رسيد و گفت: مادر پير و ضعيفى دارم، و در مسائل نمازش مشكل براى او پيش آمده، مرا فرستاده است كه از آن سؤال كنم، حضرت پاسخ او را بيان فرمود، ولى آن زن سؤال ديگرى مطرح كرد. حضرت پاسخ داد، براى سومين بار سؤال كرد و پاسخ شنيد و اين كار را تا ده بار تكرار كرد، و حضرت هر بار پاسخ او را گفت، سپس آن زن گفت: ديگر به شما زحمت نمىدهم اى دختر رسول خدا. حضرت زهرا عليها السلام فرمود: هر چه مىخواهى سؤال كن، آيا اگر كسى بر عهده بگيرد كه بار سنگينى را از محلّ بلندى بالا ببرد و كرايه آن صد هزار دينار باشد، سنگينى بار، او را زحمت خواهد داد؟ زن عرض كرد: نه، حضرت فرمود: هر سؤالى كه تو از من مىكنى و من پاسخ مىگويم، به اندازه فاصله ميان زمين و عرش مملوّ از لؤلؤ، پاداش من خواهد بود، به طريق اولى چنين بار بر من سنگين نخواهد بود».(1)
«إنّ شامِيّاً رآهُ (الإمام الحسن عليه السلام) راكِباً فَجَعَلَ يَلْعَنُهُ والحَسَنُ عليه السلام لَايَرُدُّ، فَلَمّا فَرغَ أقْبَلَ الحسنُ عليه السلام فسَلّمَ عَلَيْهِ وَضَحِكَ فقال: أيّها الشّيخُ أظُنّك غَريباً وَلَعَلَّكَ شَبَّهْتَ فَلَو اسْتَعْتَبْتَنا أعْتَبْناك ولَو سَألْتَنا أعْطَيْناكَ ولَو اسْتَرْشَدْتَنا أرْشَدْنَاكَ ولَو اسْتَحْمَلْتَنا أحْمَلْنَاكَ وإنْ كُنْتَ جائِعاً أشْبَعْناكَ وإن كَنْتَ عُرْيَاناً كَسَوْناكَ وإن كُنْتَ مُحْتاجَاً أغْنَيْناكَ وإنْ كُنْتَ طَرِيداً آوَيْنَاكَ وإنّ كانَ لَكَ حاجَةٌ قَضَيْناها لَكَ، فَلَو حَرّكْتَ رَحْلَكَ إلَيْنا وكَنْتَ ضَيْفَنا إلى وَقْتِ ارْتِحالِك كانَ أعْوَدَ عَلَيكَ، لأنّ لنا مَوْضِعاً رَحْباً وَجاهاً عَرِيضاً وَمالًا كثيراً. فلمّا سَمِعَ الرَّجُلُ كَلامَهُ بَكى ثمّ قالَ: أشْهَدُ أنَّكَ خَلِيفَة اللَّهِ في أرْضِهِ، اللَّهُ أعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَل رِسَالَتَهُ، وكُنْتَ أنْتَ وأبوكَ أبْغَضَ خَلْقِ اللَّهِ إليَ
1) بحارالانوار، ج 2، ص 3
والآنَ أنْتَ أحَبُّ خَلْقِ اللَّهِ إليَّ، وَحَوَّلَ رَحْلَهُ إلَيْهِ، وكانَ ضَيْفَهُ إلى أنِ ارْتَحَلَ؛
روزى يك مرد شامى امام حسن عليه السلام را در كوچههاى مدينه ديد كه سوار بر مركب است شروع به لعن و ناسزا به آن حضرت كرد، امام پاسخى به او نمىگفت، هنگامى كه از لعن و ناسزا فراغت حاصل كرد، امام رو به او كرد و سلام فرمود و در چهره او خنديد و فرمود: اى مرد محترم گمان مىكنم كه تو در اين ديار غريبى و حقايق بر تو مشتبه شده است هرگاه از ما طلب عفو كنى، تو را مىبخشم و اگر چيزى بخواهى، به تو مىدهم، اگر راهنمايى بخواهى تو را راهنمايى مىكنم، و اگر مركبى از ما بخواهى در اختيارت مىگذارم، اگر گرسنهاى سيرت مىكنم، و اگر از جايى رانده شدهاى پناهت مىدهم، هر حاجتى داشته باشى برآورده مىكنم. و اگر دعوت من را بپذيرى و به خانه من بيايى و ميهمان من بشوى، تا موقع حركت از تو پذيرايى مىكنم؛ من خانه بزرگى دارم و امكانات زيادى همراه با مال فراوان در اختيار دارم.
هنگامى كه آن مرد اين سخن محّبتآميز را شنيد گريه كرد و گفت: گواهى مىدهم كه تو خليفة اللَّه در زمين هستى، خدا آگاهتر است كه نبوّت را در كدام خاندان قرار دهد. پيش از آن كه اين محبّت را از شما ببينم تو و پدرت مبغوضترين خلق خدا در نزد من بودى، و اكنون محبوبترين بندگان خدا در نظر من هستى، اين را گفت و به خانه امام آمد و تا روزى كه مىخواست از آنجا برود، ميهمان امام بود».(1)
«وجاءَهُ (الإمام الحسين عليه السلام) رَجُلٌ مِن الأنصارِ يُريدُ أنْ يَسْأَلَهُ حَاجَةً فَقالَ عليه السلام:
يا أخا الأنصارِ صُنْ وَجْهَكَ عَنْ بَذْلِ المَسْأَلَةِ وارْفَعْ حَاجَتَكَ في رُقْعَةٍ فإنّي آتٍ فيها مَا سَارّكَ إنْ شاءَ اللَّهُ، فَكَتَبَ: يا أبا عَبدِ اللَّهِ إنّ لِفُلانٍ عليَّ خَمْسَماءَةِ دِينارٍ وَقَدْ ألَحَّ بي فَكلِّمْهُ يُنْظِرني إلى مَيْسِرَةٍ، فَلمّا قرأ الحسين عليه السلام الرُّقْعَةَ دَخَلَ إلى مَنْزِلِه فأخْرَجَ صُرَّةً
1) بحارالانوار، ج 43، ص 344
فيها ألْفُ دِينارٍ وقال عليه السلام له: أمّا خَمْسُماءَةٍ فَاقْضِ بها دَيْنَكَ وأمّا خَمْسُماءَةٍ فَاسْتَعِنْ بِها عَلى دَهْرِك وَلا تَرْفَعْ حَاجَتَكَ إلّاإلى أحَدِ ثَلاثَةٍ: إلى ذِي دِيْنٍ أو مُروءَةٍ أو حَسَبٍ فَأمّا ذُو الدِّيْنِ فَيَصُونُ دِيْنَهُ وأمّا ذو المُروءَةِ فَإنَّهُ يَسْتَحِي لِمُروءَتِه وأمّا ذو الحَسَبِ فَيَعْلَمُ أنّكَ لم تُكْرِم وَجْهَكَ أنْ تَبْذُلَهُ لَهُ فِي حاجَتِك فَهُوَ يَصونُ وَجْهَكَ أنْ يَرُدُّكَ بِغَيْرِ قَضاءِ حَاجَتِكَ؛
پيرمردى از انصار خدمت امام حسين عليه السلام آمد و حاجتى داشت.
امام فرمود: «آبروى خود را حفظ كن از اينكه بخواهى آشكارا از من تقاضا كنى، حاجتت را در كاغذى بنويس و به من ده و من كار خود را انجام مىدهم». او نامهاى نوشت: «اى ابا عبداللَّه، فلان كس پانصد دينار از من طلبكار است و از من مىطلبد از او بخواهيد كه به من مهلت دهد تا توانايى پيدا كنم». هنگامى كه امام حسين عليه السلام نامه او را خواند داخل منزل شد، كيسهاى آورد كه در آن هزار دينار بود (هزار مثقال طلا) فرمود: پانصد دينار را براى اداى دين به تو دادم و با پانصد دينار ديگر مشكلات زندگانيت را حل كن و هرگاه خواستى تقاضا كنى از يكى از سه كس تقاضا كن، يا فرد ديندار، يا صاحب شخصيت، يا بزرگزادهاى؛ چرا كه ديندار، دينش سبب مىشود كه آبروى تو را حفظ كند، و انسان با شخصيت به خاطر شخصيتش شرم مىكند كه حاجتت را انجام ندهد، و بزرگزاده مىداند كه تو بىجهت از او خواهش نكردهاى، لذا آبروى تو را حفظ مىكند و تقاضاى تو را بىجواب نمىگذارد».(1)
مىخواند. راوى اين حديث مىگويد: از خواندن اين آيه دانستيم كه امام در نظر ندارد كه برخورد تندى با او كند. هنگامى كه به در خانه او رسيدند، حضرت از پشت در صدا زد، فرمود: بگوييد: على بن الحسين است. هنگامى كه آن مرد متوجّه شد كه امام با جماعتى در خانه او آمدند، وحشت كرد و خود را براى شرّ و ناراحتى آماده كرد، هنگامى كه حضرت او را ديد فرمود: اى برادر تو نزد ما آمدى و چنين و چنان گفتى، هرگاه بدىهايى كه به من نسبت دادى راست باشد از خدا مىخواهم كه مرا بيامرزد، و اگر دروغ گفتى و تهمت زدى از خدا مىخواهم كه تو را بيامرزد. آن مرد از اين بزرگوارى و خوشرفتارى شرمنده شد پيشانى امام را بوسيد و گفت آنچه من گفتم در تو نيست، و من به اين بدىها سزاوارترم.(1)
امام فرمود:
«لَنْ تَخْفى عَلَى اللَّهِ خافِيَةٌ؛ چيزى بر خدا پنهان نيست».
مدّتى گذشت، به امام خبر دادند كه مرد شامى بيمار شده، مرد شامى به بازماندگانش سفارش كرده بود، هنگامى كه من مُردم نزد محمّد بن علىالباقر عليه السلام برويد و از او بخواهيد كه بر من نماز بگذارد، و به او بگوييد كه من چنين وصيتى كردم. صبحگاهان بود كه به امام خبر دادند او از دنيا رفته و چنين وصيّتى كرده است- در حالى كه امام عليه السلام در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله مشغول تعقيب نماز صبح بود-
1) منتهى الآمال، ج 2، ص 4
امام فرمود: عجله نكنيد تا من بيايم، سرزمين شام سرزمين سرد، و حجاز، منطقه گرم است، ممكن است اين شخص گرمازده شده باشد، امام دو ركعت نماز خواند و دست به دعا برداشت، و مدّتى دعا كرد. سپس برخاست و به منزل آن مرد شامى آمد و با صداى بلند آن مرد را صدا زد. مرد شامى گفت:
«لَبّيكَ يَابنَ رَسُولِ اللَّهِ
» حضرت او را نشاند و تكيه به چيزى داد، غذاى رقيقى براى او طلب كرد، و به او نوشاند، سپس فرمود: سينه و شكم او را خنك كنيد آنگاه حضرت بازگشت، چيزى نگذشت كه مرد شامى از بيمارى خوب شد، خدمت امام آمده گفت: عرض خصوصى دارم. حضرت مجلس را خلوت كرد، مرد شامى عرض كرد: من شهادت مىدهم كه تو حجّت خدا بر خلقى، و هر كس راهى جز راه شما برود گمراه و زيانكار است. حضرت فرمود: مگر چه شده؟ عرض كرد: شكى ندارم كه روح مرا قبض كردند و مرگ را با چشم خود ديدم ناگاه صدايى شنيدم كه مىگفت روح او را به تنش بازگردانيد چون محمد بن على عليه السلام از ما درخواست كرده است.(1)
اين موارد كه ذكر كرديم گوشههايى از سيره پيشوايان دين ما بود كه با خوشرويى و حسن خلق حتّى دشمنان را به خودشان جذب مىكردند و اين درسى است براى همه ما كه در زندگى خودمان اين گونه باشيم.
در مقابل اگر انسان در زندگى بدخلق و خشن باشد باعث نفرت و انزجار ديگران از او خواهد بود و اين گونه افراد در جامعه منزوى هستند و لذا در روايات ما شديدترين تعبيرات درباره سوء خلق آمده:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايند:
«إيّاكُم وسُوءُ الْخُلْقِ فَانَّ سُوءَ الْخُلْقِ فِى النّارِ لا مُحالَةَ؛ از بداخلاقى بپرهيزيد كه اين عمل سرانجام در آتش است».(2)
حضرت على عليه السلام فرموده است:
«اشَدُّ الْمَصائِبِ سُوْءُ الخُلْقِ ؛ شديدترين مصيبتها اخلاق بد است».
و همچنين فرمودهاند:
«لا عَيْشَ لِسَيِءِ الخُلْقِ ؛ انسان بداخلاق زندگى ندارد».(1)
امام مىفرمايد: خويشتندارى قبر عيبهاست، چون انسان ممكن است عيبهاى زيادى داشته باشد اما اگر بتواند خويشتندارى كند عيبش ظاهر نمىشود؛ مثلًا اگر حسود است بايد تحمّل كند تا رسوا نشود يا كينه دارد بايد تحمّل كند و اظهار نكند و الا رسوا مىشود. و همچنين عيبهاى ديگر باطنى كه دارد سعى كند در خودش داشته باشد و اظهار نكند.
از خدا مىخواهيم كه آبروى ما را در دنيا و آخرت حفظ فرمايد.
1) شرح غرر، ج 6، ص 400