ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : گفتار معصومين عليهمالسلام: درس اخلاق آيةاللهالعظمي مكارمشيرازي (دامظله)/ تدوين محمد عبداللهزاده.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام عليبنابيطالب(ع)، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهري : 3 جلد
شابك : ۱۷۰۰۰ ريال (چاپ اول) ؛ ۱۸۰۰۰ ريال978-964-533-040-6 :
يادداشت : پشت جلد به انگليسي: Mohammad Abdollah zadeh. The word of jnfallibles: Islamic ethical lessons.
يادداشت : چاپ اول: ۱۳۸۷.
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : كتابنامه: ص. (۲۰۵) - ۲۰۷؛ همچنين به صورت زيرنويس.
عنوان ديگر : درس اخلاق آيةاللهالعظمي مكارمشيرازي (دامظله).
موضوع : احاديث اخلاقي
موضوع : اخلاق اسلامي
موضوع : چهارده معصوم -- احاديث
شناسه افزوده : عبداللهزاده، محمد، ۱۳۴۷ -، گردآورنده
رده بندي كنگره : BP۲۴۸ /م۷گ۷ ۱۳۸۷
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۶۳
شماره كتابشناسي ملي : ۱۵۱۵۲۵۶
گفتار معصومين عليهمالسلام
درس اخلاق آيةاللهالعظمي مكارمشيرازي (دامظله)
تدوين محمد عبداللهزاده.
بسم الله الرحمن الرحیم
تصویر
تصویر
بسم اللهّ الرحمّن الرّحيم
مسائل اخلاقى در هر زمان از اهميّت فوق العادهاى برخوردار است، و در زمان ما اهميّت ويژهاى پيدا كرده دارد، چرا كه عوامل فساد و انحراف در اين عصر بيشتر از هر زمان نمايان شده است.
با پيشرفت علوم و صنايع، ابزار فساد در دسترس همگان قرار گرفته، و شيوههاى دسترسى به مسايل غيراخلاقى گسترش پيدا كرده است. لذا بحث درباره مسايل اخلاقى ضرورىتر به نظر مىرسد، و بر عالمان آگاه و دلسوز است كه براى گسترش اخلاق دست به دست هم دهند و جامعه را با اخلاق زنده بدارند زيرا زندگى بدون اخلاق، پوچ و بىمعناست.
اقوام روزگار به اخلاق زندهاندقومى كه گشت فاقد اخلاق مردنى است
خوشبختانه در سالهاى اخير مباحث اخلاقى در حوزه زياد شده است و اساتيد حوزه مقدارى از وقت خود را به اين مهم اختصاص دادهاند. از جمله اين اساتيد حضرت آية اللَّه العظمى مكارم شيرازى- مدّظلّه العالى- مىباشد كه روزهاى چهارشنبه قبل از شروع درس خارج فقه، حديث كوتاهى را با بيان ساده و جذّاب شرح مىدهند و بنده چون توفيق حضور در اين جلسات را داشتم برخود لازم ديدم اين احاديث را جمع آورى كنم تا همه از كلمات نورانى ائمّه عليهم السلام بهرهمند شوند و إنشاءاللَّه از مصاديق اين حديث شريف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قرار گيريم كه مىفرمايد: «مَنْ حَفِظَ عَلى أُمَّتى أَرْبَعينَ حَديثاً يَنْتَفِعُونَ بِها بَعَثَهُ اللَّهُ يَوْمَ القيامةِ فَقيهاً
عالِماً ؛ هركه براى نفع امّت من چهل حديث را در حافظه خود داشته باشد، خداوند او را روز قيامت فقيهى دانشمند برانگيزد».(1)
نكته قابل ذكر اين است كه دسته بندى اوّليه احاديث از معظّمله مىباشد و شرح و بسط اضافى از بنده است و سعى شده است كه توضيحات بيشتر از تأليفات حضرت استاد مانند تفسير نمونه و اخلاق در قرآن باشد.
در پايان از بذل عنايت حضرت استاد صميمانه تشكّر و قدردانى نموده و توفيقات حضرتش را در تمام مراحل زندگى از خداوند متعال خواستارم.
سيّد محمّد عبداللَّه زاده
20/ 6/ 1384
1) خصال، ج 2، باب الاربعين، حديثهاى 15، 16، 17، 18 و 19.
قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «خَصْلَةٌ مَنْ لَزِمَها أطاعَتْهُ الدُّنْيا وَالآخِرَةُ، وَرَبِحَ الْفَوْزَ في الْجَنَّةِ قيلَ: وَما هيَ يا رَسُولَ اللَّهِ؟ قالَ: التَّقْوى مَنْ أرادَ أنْ يَكونَ اعزَّ النّاسِ فَلْيَتَّقِ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ، ثُمَّ تَلا: «مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ ...»».(1)
رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «صفتى هست كه اگر در كسى باشد، دنيا و آخرت مطيع او مىشوند و از بهشت بهرهمند مىشود. عرض كردند اين خصلت چيست؟
فرمود: تقوا؛ كسى كه بخواهد نزد مردم عزّت داشته باشد تقواى الهى پيشه كند،» سپس اين آيه را تلاوت فرمود:
« «وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَّهُ مَخْرَجاً* وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَايَحْتَسِبُ»؛ هر كس تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مىكند، و او را از جايى كه گمان ندارد، روزى مىدهد».(2)
تقوا در قرآن به شكلهاى مختلفى بيان شده است:
قرآن مىفرمايد: « «وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى ؛ و زاد و توشه توشه تهيّه كنيد
كه بهترين زاد و توشه پرهيزكارى است».(1)
زاد و توشه چيزى است كه انسان را از مرگ و هلاكت نجات مىدهد. سفرهاى سابق غير از سفرهاى امروزى بود؛ امروز بدون زاد و توشه مىشود سفر كرد چون در راه وسايل مورد نياز هست؛ امّا درگذشته چنين نبود.
حضرت امام على عليه السلام مىفرمايد: «اهْلُ الدُّنيا كَرَكْبٍ يُسارُ بِهِمْ وَهُم نِيامٌ ؛ اهل دنيا همچون سوارانى هستند كه آنها را مىبرند در حالى كه در خوابند».(2)
اگرچه خيال مىكنند كه ايستادهاند ولى مسافر دنيا به آخرت هستند، بنابراين زاد و توشه لازم است و بهترين زاد و توشه آنها تقواست.
قرآن مىفرمايد: «وَلِبَاسُ التَّقْوَى ذَلِكَ خَيْرٌ».(3)
اين تشبيه بسيار رسا و گوياست، زيرا همانطور كه لباس بدن انسان را از سرما و گرما حفظ مىكند، و محافظى است در برابر بسيارى از خطرها، و عيوب جسمانى را پوشانده و زينتى براى انسان است، روح تقوا و پرهيزكارى نيز علاوه بر پوشاندن بشر از زشتى گناهان و حفظ از بسيارى انحرافات فردى و اجتماعى، زينت بسيار بزرگى براى او محسوب مىشود، و بر شخصيّت او مىافزايد.
منظور از لباس تقوا چيست؟ بعضى آن را به معناى «عمل صالح» و بعضى «حيا» و بعضى به معناى «لباس عبادت» گرفتهاند، تمام اين معانى را مىتوان از آيه استفاده كرد.(4)
در ادامه حديث مورد بحث مىفرمايد: اگر مىخواهيد عزيزترين مردم باشيد، سراغ تقوا برويد. در اينجا فقط عزّت آخرت مراد نيست بلكه عزّت دنيا هم هست،
چرا كه انسان خائن، دروغگو و ظالم، منفور است، ولى انسان با تقوا عزيز است، حتّى آدم بى تقوا هم از انسان باتقوا خوشش مىآيد.
قرآن مىفرمايد: ما بهشت را مخصوص باتقوايان قرار داديم:
«تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِى نُورِثُ مِنْ عِبَادِنَا مَنْ كَانَ تَقِيّاً».(1)
خداوند در آيات قبل نعمتهاى مادّى و معنوى بهشت را برشمرده و مىفرمايد:
كليد درِ بهشت با تمام آن نعمتها كه گذشت چيزى جز تقوا نيست.
در اين آيه به كلمه «ارث» بر مىخوريم كه معمولا به اموالى گفته مىشود كه بعد از مرگ از كسى به ديگرى انتقال مىيابد، در حالى كه بهشت مال كسى نبوده وظاهراً انتقالى در كار نيست.
به دو شيوه مىتوان اين مسأله را توضيح و تفسير كرد:
«ارث» از نظر لغت به معناى تمليك هم آمده است و منحصر به انتقال مالى از ميّت به بازماندگانش نمىباشد.
در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «مَا مِنْ أحَدٍ إلّاوَلَهُ مَنْزِلٌ فِي الجَنَّةِ وَمَنْزِلٌ فِي النّارِ، فَأمّا الكافِرُ فَيَرِثُ الْمُؤْمِنَ مَنْزِلَهُ مِنَ النّارِ، وَالْمُؤْمِنُ يَرِثُ الْكافِرَ مَنْزِلَهُ مِنَ الْجَنَّةِ؛ هر كس منزلگاهى در بهشت و منزلگاهى دردوزخ دارد، كافران منزلگاه دوزخى مؤمنان را به ارث مىبرند و مؤمنان جايگاه بهشتى كافران را».(2)
راه تحصيل تقوا قبل از هر چيز، معرفة اللَّه و سپس ايمان به معاد است. بسيارى از بى تقوايىها به خاطر اين است كه خدا را خوب نشناختهايم؛ كسى كه معتقد باشد خدا روزى مىدهد، چرا دزدى كند؛ كسى كه معتقد باشد عزّت و ذلّت به دست خداست، چرا از كس ديگرى عزّت بخواهد؟!
قال عليٌّ عليه السلام: «لا يَقِلُّ عَمَلٌ مَعَ التَّقْوى وَ كَيْفَ يَقِلُّ ما يُتَقَبَّلُ؟».(1)
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «عملى كه همراه با تقوا باشد كم نمىشود (هرچند به نظر ناچيز آيد)؛ چگونه كم خواهد بود عملى كه مقبول درگاه خداست؟».
با تقوا كسى است كه به واجبات اهميّت بدهد و از محرّمات دورى كند، و تمام اعضاى او كليد داشته باشد؛ امّا نزد خواص، او كسى است كه بتواند همه كردارش را به ديگران عرضه كند.
بدون شك هر انسانى فطرتاً خواهان اين است كه با ارزش و پرافتخار باشد، و به همين دليل با تمام وجود براى كسب ارزشها تلاش مىكند، ولى معيار ارزش نزد فرهنگهاى مختلف كاملًا متفاوت است و گاه ارزشهاى كاذب جاى ارزشهاى راستين را مىگيرد.
گروهى ارزش واقعى خويش را در انتساب به قبيله معروف و معتبرى مىدانند، به همين جهت براى تجليل مقام قبيله و طايفه خود تلاش زيادى مىكنند، تا خود را به وسيله انتساب به آن بزرگ جلوه دهند.
گروه ديگرى مال و ثروت، كاخ و قصر، خدم و حشم و مانند اين امور را نشانه
1) نهج البلاغه، كلمات قصار، 95.
ارزش مىدانند و براى به دست آوردنش تلاش مىكنند، در حالى كه عده ديگرى مقامات اجتماعى و سياسى را معيار ارزش مىدانند.
و به همين ترتيب هر گروهى در مسيرى گام برمى دارد و به برداشت شخصى خود دل مىبندد و آن را ارزش مىشمرد.
امّا از آنجا كه اين موارد ذكر شده براى ارزش متزلزل، مادّى و زودگذر است، يك آيين آسمانى همچون اسلام هرگز نمىتواند با آن موافقت كند؛ لذا خط بطلان روى همه آنها مىكشد و ارزش واقعى انسان را در صفات ذاتى او به خصوص تقوا و پرهيزكارى و تعهّد و پاكى او مىشمرد و حتّى براى موضوعات مهمّى، همچون علم و دانش، اگر در مسير ايمان و تقوا و ارزشهاى اخلاقى قرار نگيرد، اهميّت قائل نيست. ملاك كرامت و ارزشمندى در پيشگاه خدا، تقواست كه هيچ بديل و جانشينى ندارد.
در آيات فراوانى از قرآن كريم، به صورت مختلف لفظ تقوا و يا مشتقّات آن وارد شده است. يكى از بزرگترين ارزشها در نظام ارزشى اسلام، بلكه محور همه ارزشها تقواست.
تقوا اطلاقات متعدّد و معانى مختلفى دارد؛ در بعضى از موارد به معناى اجتناب از گناهان و در موارد ديگر، رعايت همه احكام شرعى، اعمّ از واجبات و محرّمات است.
اگر روحيّه تقوا و خداترسى در نهاد آدمى وجود نداشته باشد و مواظب نباشد كه احكام الهى يعنى انجام واجبات و ترك محرّمات را رعايت كند، انسان بىبند وبار، بىمبالات، بىتفاوت و سر در گم بوده و راه به جايى نمىبرد.
بنابراين اوّلين شرط در مسير تكامل آن است كه آدمى، براى اعمال و رفتار خود معيار و ضابطهاى در اختيار داشته باشد و هواهاى نفسانى خود را تحت كنترل بگيرد در غير اين صورت هرگز به سعادت دست پيدا نخواهد كرد.
خداوند اهميّت تقوا را در آيات متّعددى بيان كرده كه به چند آيه اشاره مىكنيم:
« «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِّنْ ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ»؛ اى مردم ما شما را از يك مرد و زن آفريديم، و شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم، تا يكديگر را بشناسيد؛ (اينها ملاك امتياز نيست بلكه) گرامىترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست، به درستى كه خداوند دانا و آگاه است».(1)
در اين آيه خداوند معيار واقعى ارزشهاى انسانى را در برابر ارزشهاى دروغين مشخص مىسازد. با توجّه به شأن نزولى كه براى اين آيه ذكر شده، مىتوان به عمق اين ارزش انسانى پى برد. بعد از فتح مكّه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد بلال بر پشت بام كعبه اذان بگويد، عتّاب بن اسَيد كه از آزاد شدگان بود گفت: خدا را شكر مىكنم كه پدرم از دنيا رفت و چنين روزى را نديد! و حارِث بن هِشام نيز گفت: آيا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله غير از اين كلاغ سياه كسى را پيدا نكرد؟ اينجا بود كه آيه فوق نازل شد و معيار ارزش واقعى را بيان كرد.(2)
و در آيه ديگر مىفرمايد: « «يَا بَنِى آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاساً يُوَارِي سَوْآتِكُمْ وَرِيشاً وَلِبَاسُ التَّقْوَى ذَلِكَ خَيْرٌ ذَلِكَ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ»؛ اى فرزندان آدم! لباسى براى شما فرستاديم كه اندام شما را مىپوشاند و مايه زينت شماست، امّا لباس پرهيزكارى بهتر است اينها (همه) از آيات خداست تا متذكّر (نعمتهاى او) شوند».(3)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در سال فتح مكّه همراه فضل بن عبّاس و اسامة بن زيد داخل خانه خدا شد و سپس بيرون آمد و دستگيره در را گرفت و فرمود: ستايش خداوندى كه بندهاش را تصديق كرد و وعدهاش را به انجام رسانيد و به تنهايى بر
همه احزاب چيره گشت، خداوند غرور عرب وباليدن آنان به پدرانشان را از بين برد. همه شما از آدم هستيد و آدم از خاك و ارجمندترين شما نزد خداوند، با تقواترين شماست.(1)
شيخ مفيد مىگويد: شنيدم كه روزى سلمان فارسى وارد مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله شد و مردم او را به سبب حقّى كه داشت و به احترام موى سپيدش و منزلت خاصّى كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندان او داشت بالاى مجلس نشاندند. عمر وارد شد و چشمش به سلمان افتاد و گفت: اين مرد عجم كيست كه در ميان عربها صدرنشين شده است؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله روى منبر رفت و خطبهاى ايراد كرد و فرمود: «انَّ النّاسَ مِن عَهدِ آدَمَ الى يَومِنا هذا مِثْلُ أسنانِ المُشْطِ، لا فَضْلَ لِلعَرَبيِّ عَلَى العَجَمّيِ ولا للأحْمَرِ عَلَى الأسوَدِ الّا بِالتَّقوى ؛ مردم از روزگار آدم تا به امروز همچون دندانههاى شانه هستند. عرب را بر عجم و سرخ را بر سياه برترى نيست، مگر به تقوا».(2)
خداوند در آيه 27 سوره مائده داستان فرزندان حضرت آدم عليه السلام- هابيل و قابيل- را ذكر مىكند، كه هر كدام براى تقرّب به خداوند نذرى را آورده بودند و از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد. آن كه نذرش قبول نشد گفت: تو را خواهم كشت! برادر ديگر گفت: « «إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»؛ خدا تنها از پرهيزكاران مىپذيرد».
مفضّل بن عمر مىگويد: خدمت امام صادق عليه السلام بودم موضوع اعمال مطرح شد گفتم: عملم اندك و ضعيف است. فرمود: خاموش باش و از خدا آمرزش بخواه.
سپس فرمود: عمل اندك با تقوا بهتر از عمل بسيار بدون تقواست. پرسيدم:
چگونه؟ فرمود: آرى همانا مردى كه به ديگران غذا مىدهد، با همسايگان مدارا
مىكند، و در خانهاش به روى ديگران باز است، ولى اگر موقعيت حرام برايش پيش بيايد و او آن را انجام دهد، اين عمل زياد بدون تقواست، امّا مرد ديگرى كه هيچ يك از اين اعمال را انجام نداده ولى اگر در برابر كار حرامى قرار گيرد آن را مرتكب نشود (اين همان عمل كم با تقواست كه ارزش دارد).
از آثار تقوا به چند نمونه اشاره مىشود:
« «وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَّهُ مَخْرَجاً* وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَايَحْتَسِبُ»؛ و هركس تقواى الهى پيشه كند خداوند راه نجاتى براى او فراهم مىكند و او را از جايى كه گمان ندارد، روزى مىدهد».(1)
اين آيه از اميد بخشترين آيات قرآن است كه پردههاى يأس و نااميدى را مىدرد و به افراد باتقوا وعده نجات و حلّ مشكلات مىدهد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «مَا تَرَكَ أَحَدٌ مِنْكُمْ للَّهِ شَيئاً إلّاآتَاهُ اللَّهُ مِمّا هُوَ خَيرٌ لَهُ مِنْهُ مِنْ حَيْثُ لايَحْتَسِبُ، وَلا تَهاوَنَ بِهِ وَأَخَذَهُ مِنْ حَيْثُ لايَعْلَمُ إلّاآتَاهُ اللَّهُ مِمّا هُوَ أشَدُّ عَلَيْهِ مِنْهُ مِنْ حَيْثُ لايَحْتَسِب ؛ هيچ يك از شما به خاطر خدا چيزى را رها نكند، مگر اين كه خداوند بهتر از آن را از جايى كه گمانش را هم نمىبرد، نصيبش فرمايد و هيچ يك از شما به خداوند بى اعتنايى نكند و ندانسته چيزى را نگيرد، مگر اينكه خداوند بدتر از آن را از جايى كه فكرش را هم نمىكند بهره او گرداند».(2)
« «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَكِنْ كَذَّبُوا
فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ»؛ و اگر اهل شهرها و آباديها ايمان مىآوردند و تقوا پيشه مىكردند، بركات آسمان و زمين را بر آنها مىگشوديم، ولى (آنها حق را) تكذيب كردند؛ ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم».(1)
منظور از بركات زمين و آسمان چيست؟ بعضى آن را به نزول باران و روييدن گياهان تفسير كردهاند، و بعضى به اجابت دعا و حلّ مشكلات زندگى، ولى اين احتمال هم وجود دارد كه منظور از بركات آسمانى، بركات معنوى و منظور از بركات زمينى، بركات مادّى بوده باشد. امّا با توجّه به آيات گذشته تفسير اوّل از همه مناسبتر است.
بركات جمع بركت و در اصل به معناى ثبات و استقرار چيزى است- در برابر موجودات بىبركت كه زود فانى، نابود و بى اثر مىشوند- و به هر نعمتى كه پايدار بماند اطلاق مىگردد.
ايمان و تقوا نه تنها سبب نزول بركات الهى مىشود، بلكه باعث مىگردد كه آنچه در اختيار انسان قرار گرفته در مصارف مورد نياز به كار گرفته شود.
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «وَاعْلَمْ يا جابِرُ أنّ أهْلَ التَّقْوى هُمُ الأغْنِياءُ، أغْناهُمُ الْقَلِيلُ مِنَ الدُّنيا، فَمَؤونَتُهُم يَسيرَةٌ، إنْ نَسِيتَ الْخَيْرَ ذَكَّروكَ، وَإنْ عَمِلْتَ بِهِ أعانوكَ، أخَّروا شَهَواتِهِمْ وَلَذّاتِهِمْ خَلْفَهُم، وَقَدَّمُوا طاعَةَ رَبِّهِمْ أمَامَهُمْ ؛ بهراستى بىنيازان واقعى همان پرهيزكارانند.
اندكى مال از دنيا آنان را بى نياز كرده و كم خرج و قانع هستند. اگر خير و خوبى را فراموش كنى، به يادت مىآورند و اگر به آن عمل كنى كمكت مىكنند. لذّتها و شهوتهاى خود را پشت سر انداخته و طاعت پروردگارشان را پيش روى نهادهاند».(2)
اهل تقوا، راستگو، امانتدار و در زندگى بردبارند، حضرت فرمود: «لِلمتّقى ثَلاثُ
عَلاماتٍ: اخلاصُ الْعَمَلِ، وَقِصَرُ الأمَلِ، وَاغتِنامُ المَهْلِ ؛ پرهيزكار سه ويژگى دارد:
اخلاص در عمل، كوتاهى آرزو و بهره گرفتن از فرصتها».(1)
جابربن عبدالله انصارى مىگويد: در بصره در ركاب اميرالمؤمنين عليه السلام بودم، پس از پيكار با جنگ افروزان (طلحه و زبير و عايشه)، به ما سركشى كرد و پرسيد: درباره چه صحبت مىكرديد؟ گفتم: در مذمّت دنيا. فرمود: چرا دنيا را نكوهش مىكنيد؟
بعد حضرت مقدارى از دنيا فرمود: «الدُّنيا مَنْزِلُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَها، وَ مَسْكَنُ عافِيَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنها، وَدارُ غِنىً لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْها، فيها مَسْجِدُ أنْبياءِ اللَّهِ، وَ مَهْبِطُ وَحْيِهِ، و مُصَلّى مَلائِكَتهِ، وَ مَسْكَنُ أَحِبّائِهِ، و مَتْجَرُ أَوْليائِهِ، اكتَسَبوا فيها الرَّحْمَةَ و رَبِحوامِنْها الجَنَّةَ، فَمَنْ ذا يَذُمُّ الدُّنيا يا جابرُ؛ دنيا براى آنها كه درست باشند منزل راستين است، و براى آنها كه درست دركش كنند جاى عافيت و سلامت، و براى آنان كه از آن توشه گيرند خانه توانگرى، سجده گاه پيامبران، فرودگاه وحى الهى، نمازخانه فرشتگان، مسكن دوستان خدا و بازار تجارت اولياى اوست كه در اين بازار، رحمت بدست آوردند و سود بهشت را بردند. جابر! چه كسى دنيا را مذمّت مىكند؟»(2)سپس امام عليه السلام ادامه داد و به جابر فرمود: اينك همراه من بيا. جابر مىگويد: همراه آن حضرت تا گورستان رفتم، آنجا بانگ بر آورد: «يا اهْلَ التُرْبَةِ وَ يا اهْلَ الْغُرْبَةِ أمّا المَنازِلُ فَقَدْ سُكِنَتْ، وَ أمّا المَواريثُ فَقَدْ قُسِمَت وَامَّا الأزْواجُ فَقَدْ نُكِحْنَ. هذا خَبَرُ ما عِنْدنا، فَما خَبَرُما عِنْدَكُمْ؟ ... لَوْ أُذِنَ لِلْقَومِ فى الكلامِ، لَقالوا: انّا وَجَدنا خَيْرَالزّادِ التَّقْوَى ؛ اى خاك نشينان، اى دورافتادگان، بعد از شما خانههايتان را اشغال نموده و اموالتان را قسمت كردند و زنهايتان را به شوهر زنى گرفتند. اين خبرى است كه ما داريم، شما چه خبر داريد؟
آنگاه اندكى سكوت كرد و سر برداشته و فرمود: قسم به آنكه آسمان را برافراشته و زمين را گسترده اگر اينان اجازه سخن گفتن داشتند، مىگفتند: ما دريافتيم كه بهترين توشه، تقواست».(3)
قال رسولُ اللَّه صلى الله عليه و آله: «إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ عَبيداً مِنْ خَلْقِهِ لِحَوائِجِ النّاسِ يَرْغَبُونَ في الْمَعروفِ وَ يَعُدّونَ الجُودَ مَجْداً، وَاللَّهُ يُحِبُّ مَكارِمَ الأخلاقِ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «خداوند بندگانى دارد كه به آنها گرهگشايى مشكل مردم را مأموريّت داده است، اينها داراى دو صفت هستند: يكى اينكه علاقه به كار نيك دارند و ديگر اينكه جود و بخشش را داراى ارزش انسانى مىدانند و خداوند ارزشهاى اخلاقى را دوست دارد».
اسلام به حلّ مشكلات مردم اهميّت زيادى داده و اعمال نيك را منحصر به خواندن نماز شب و تلاوت قرآن نمىداند، بلكه گرهگشايى از كار خلق و سعى در برآوردن خواستههاى مؤمنين را از بزرگترين حسنات مىشمارد.
در زمان امام موسى كاظم عليه السلام يكى از شيعيان آن حضرت در «رى» اموال و بدهىهاى فراوانى به يكى از رؤساى حكومت رى داشت كه توانايى پرداخت آن را نداشت. به فكرش رسيد كه به محضر امام برسد و از آن بزرگوار كمك بخواهد، به مدينه رفت و به حضور امام رسيد و گرفتارى خود را براى امام بازگو نمود، امام در حلّ مشكل او توصيهاى به اين عبارت به حاكم رى نوشت:
1) تحف العقول، حكمت 133.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرّحِيم اعْلَمْ انَّ للَّهِ تَحْتَ عَرْشِهِ ظِلّاً لا يَسْكُنُهُ الّا مَنْ اسْدى الى اخيهِ مَعْروفاً اوْ نَفَّسَ عَنْهُ كُرْبَةً، اوْادْخَلَ عَلَى قَلْبِهِ سُروراً وَهذا اخوكَ والسلام ؛ آگاه باش، زير عرش الهى سايهاى وجود دارد كه فقط سه طايفه در آن سكونت دارند، كسى كه در حق برادر ايمانى خود خير و نيكى انجام دهد، يا گرهى از مشكلات او بگشايد، يا سرور و شادى به قلب او وارد سازد؛ حامل نامه هم برادر توست، سلام و رحمت الهى بر شما باد».
آن شخص نامه را گرفت و پس از انجام فريضه حج، به وطن برگشت، شبانه به سراغ فرماندار رفت و جريان را به اطّلاع او رساند. فرماندار با خوشحالى دست در گردن او انداخت و بوسه بر سر و چشم او زد، با اشتياق نامه امام را گرفت و روى چشم خود گذاشت و به احترام آن بلند شد و تمام اموال خود را ميان خود و او تقسيم نمود و قيمت اموال غير منقول را نيز پرداخت و مرتب مىگفت: برادرم آيا تو را خوشحال ساختم؟ و مرد گرفتار مىگفت: بلى به خدا خيلى بيش از حد مسرورم ساختى، سپس پرونده حساب او را در آورد و روى حساب او قلم گرفت و او را با خوشحالى مرخص نمود.
مرد گرفتار عازم بيت الله الحرام گرديد تا او را دعا كند و امام را در جريان كار خود قرار دهد. وقتى امام عليه السلام از اوضاع آگاه شد بسيار خوشحال گرديد. آن مرد پرسيد: آيا اين واقعه شما را خوشحال نمود؟ فرمود: به خدا قسم من و اميرالمؤمنين و جدّم رسول اللَّه را شاد ساخت و خدا را نيز خشنود نمود.(1)
در اين حديث خوشحال كردن ائمّه و خداوند در سايه خدمت به بندگان خداست كه هركس بايد به اندازه نفوذ و توان خود حلال مشكلات مردم باشد.
در حديثى آمده كه دو تن از اصحاب اختلاف داشتند، يكى از اصحاب بزرگ به نام مفضّل چهارصد درهم داد و مشكل مالى آن دو را حل كرد و بعد گفت: اين پول از امام صادق عليه السلام بود.
معلوم مىشود امام عليه السلام مأمور داشت و به او پول مىداد تامشكل مردم را حل كند.
1) حياةالامام موسى بن جعفر عليه السلام، ص 161.
قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «كَيْفَ بِكُمْ إذا فسق نساءُكُمْ وَفَسَقَ شُبّانُكُمْ، وَلَمْ تَأْمُروا بِالمَعْروفِ وَ لَمْ تَنْهَوا عَنِ الْمُنْكَرِ؟ قيل له: وَ يَكُونُ ذلِكَ يا رَسولَ اللَّهِ؟ قال: نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِكَ، وَ كَيْفَ بِكُمْ إذا أَمَرْتُمْ بِالْمُنْكَرِ وَ نَهَيْتُمْ عَنِ الْمَعْروفِ؟ قِيلَ: يا رَسولَ اللَّهِ وَ يَكونُ ذلِك؟ قال: نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِكَ، وَ كَيْفَ بِكُمْ إذا رأيْتُمُ الَمعروفَ مُنْكَراً وَ الْمُنْكَرَ مَعْروفاً».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «چگونه خواهد بود آن زمانى كه زنان و جوانهاى شما فاسد شوند در حالى كه شما امر به معروف و نهى از منكر نمىكنيد؟ اصحاب عرض كردند: يا رسول اللَّه آيا چنين زمانى پيش مىآيد؟ فرمود: آرى بدتر از آن هم مىشود تا جايى كه امر به منكر و نهى از معروف مىكنيد. عرض كردند: يا رسول اللَّه آيا كار ما به اينجا مىرسد؟ فرمود: آرى و بدتر از آن مىشود كه حسّ تشخيص شما وارونه مىشود؛ معروف در نظر شما منكر و منكر در نظر شما معروف مىشود».
در اين حديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سه مرحله از مسير انحرافى را بيان مىفرمايد:
مرحله اوّل: انسان وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را فراموش مىكند.
مرحله دوم: وارونه دستور مىدهد، به منكر امر و از معروف نهى مىكند.
1) تحف العقول، حكمت 121.
مرحله سوم: اين درد درون جان انسان هم اثر گذاشته و باور انسان عوض مىشود كه كار بد در نظرش افتخار و نشانه شخصيّت و تمدّن و كار خوب در نظرش بى ارزش مىشود. اين مراحل سه گانه منحصر به امر به معروف و نهى از منكر نيست، بلكه در تمام گناهان اين مراحل وجود دارد و انسان قدم به قدم به گناه نزديك مىشود؛ اوّل بىتفاوت شدن است كه براى او گناه يا ثواب فرقى نمىكند، دوم كم كم جبههگيرى كرده و دعوت به عصيان ونهى از اطاعت مىكند، سوم كار به جايى مىرسد كه تشخيص او عوض مىشود و گناه را فضيلت مىداند، اين مرحلهاى است كه بازگشت از آن مشكل است، چون پلهاى پشت سرش را خراب كرده است. اين همان چيزى است كه در تعبير جالبى از امام على عليه السلام آمده است:
«فَمَن لَم يَعْرِفْ بِقَلْبِهِ مَعْرُوفاً وَلَم يُنكِرْ مُنكَراً، قُلِبَ فَجُعِلَ أعلاهُ أسفَلَهُ، وَاسفَلُهُ أعْلَاهُ ؛ آن كس كه حتّى با قلبش به طرفدارى از نيكيها و مبارزه با منكرات برنخيزد، قلبش واژگون و بالاى آن پايين و پايين آن بالا مىشود (يعنى حسّ تشخيص نيك و بد را از دست داده و آنها را وارونه تشخيص خواهد داد و ارزشها و ضدّ ارزشها در فكرش جابجا مىشود، چون چنين عادت كرده است)».(1)
اين حالت گاهى براى يك فرد و گاهى براى جامعه پيدا مىشود. قرآن مىفرمايد:
« «أَحَاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ»؛ آثار گناه سراسر وجودشان را بپوشاند، آنها اهل آتش هستند؛ و جاودانه در آن خواهند ماند».(2)
قالَ رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «انَّ اللَّهَ يُحِبُّ إذا انْعَمَ على عَبْدٍ أنْ يَرى أَثَرَ نِعْمَتِهِ عَلَيْهِ، وَيُبغِضُ البُؤْسَ وَ التَّبَؤُّسَ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «هنگامى كه خدا به بندهاى نعمت داد دوست دارد اثر نعمتش را در او ببيند و در رنج زندگى كردن بندهاش را دوست ندارد».
در احاديث ما رواياتى هست كه فقر را هم مدح و هم مذمّت مىكند. اين روايات با هم تضاد ندارند، چون رواياتى كه فقر را مدح مىكند يا ناظر به فقر الى اللَّه است، كه آيه ذيل به آن اشاره دارد: « «يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ»؛ اى مردم شما به خدا محتاج هستيد در حالى كه او از شما بىنياز و پسنديده است».(2)
مطابق اين آيه تمام ذرّات وجود ما در تمام عمر از ذات خدا امداد وجود مىگيرد و يا ناظر به فقر به معناى ساده بودن زندگى است، و إلّاذات فقر سرچشمه انواع خرافات و بدبختيها و مفاسد است.
در كلام معصومين عليهم السلام آمده است:
«الْفَقْرُ سَوادُ الوَجْهِ فِى الدّارَيْنِ ؛ فقر سياه رويى در دنيا و آخرت است».(1)همچنين رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «لَوْ لا رَحْمَةُ ربّي عَلى فُقَراءِ امَّتي كادَ الْفَقْرُ أن يَكُونَ كُفْراً؛ اگر رحمت خداوند بر فقراى امّت من نبود هر آينه فقر، آنها را به كفر مىكشاند».(2)
فقر يكى از بدبختيهاى ملّتهاست چرا كه باعث وابستگى است. و اين وابستگى علاوه بر اينكه آنها را محتاج دولتهاى ديگر مىكند موجب مىشود كه فرهنگ و ارزشهاى آنها نيز پذيرا شوند. به همين دليل در حديث مىفرمايد:
خداوند وقتى نعمتى به كسى مىدهد دوست دارد كه آثار نعمت در او نمايان باشد؛ يعنى نعمت را مخفى نكند و تظاهر به فقر نكند، چرا كه فقر و تفاقر هر دو بد است. بؤس و تبؤّس معنايش همين است كه تفاقر كند. رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«مَن تفاقر افتقر؛ كسى كه خود را به درويشى زند نيازمند گردد».(3)
وقتى آثار نعمت در او نمايان شود خود نوعى شكرگزارى خداوند است و فايده ديگرش اين است كه به افراد نيازمند كمك مىكند و كار خير انجام مىدهد.
اين نعمت شامل علم، نفوذ اجتماعى، مال و ... مىشود و مردم بايد از اين نعمتها استفاده كنند البتّه نبايد نعمت و دارايى خود را به رخ ديگران بكشيم و در ورطه تجملگرايى گرفتار شويم، چرا كه تجمّل پرستى و مسابقه دادن در تجمّل كار قارون است.
بعضى از روايات غنا و بى نيازى حقيقى را غناى نفس مىداند. رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «لَيْسَ الغِنى عن كَثْرَةِ العَرَضِ، وَ لكِنَّ الغِنى غِنى النَّفْسِ ؛ توان گرى برداشتن مال بسيار نيست بلكه بىنيازى دل است».(4)
كلمه عَرَضْ معمولًا به مال و متاع دنيا گفته مىشود و علّتش اين است كه واقعاً عارضى است و دوامى ندارد و زايل مىشود و مطابق فرمايش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله غنا و بىنيازى از كثرت مال وثروت حاصل نمىشود بلكه غناى حقيقى، غناى نفس است.
اين مسأله در زندگى افراد بسيار مهم است، چرا كه ما افراد زيادى را مىبينيم كه اموال زيادى دارند ولى باز هم حريص هستند، شب و روز تلاش مىكنند ولى نه خودشان از زندگى خود استفادهاى مىبرند و نه ديگران از اموالشان خيرى مىبينند، هرچه به دست مىآورند باز از فقر مىنالند. در مقابل افرادى را مىبينيم كه چيزى از مال دنيا ندارند ولى بىاعتنا و بىتفاوت هستند. بنابراين آنچه انسان را بىنياز مىكند، غناى نفس است و آنچه انسان را نيازمند و فقير مىكند، فقر نفسانى است.
نقل شده است كه روزى بهلول به سراغ هارون رفته و يك پول سياه در دست هارون گذاشت، هارون گفت: اين چيست؟ بهلول گفت: نذر كردهام اگر مشكلم حل شود صدقهاى به فقيرى بدهم و هر چه فكر كردم فقيرتر از تو پيدا نكردم.
اين اشخاص ظاهرشان غنى است امّا باطنشان يك دنيا فقر است و در مقابل افرادى هستند كه دستشان تهى است، اما باطن آنها بىنياز است.
عوامل و ريشههاى فقر معنوى عبارتند از:
آرزوهاى دور و دراز كه سبب مىشود خود را هميشه نيازمند ببيند.
وابستگى به دنيا كه انسان را گرسنه نگه مىدارد، در مقابل زهد كه غناى نفس است.
فراموش كردن آخرت، كه خيال مىكند هر چه هست همين دنياست.
چيزى را ارزشمندتر از پول نمىداند و حال آنكه بزرگى نفس، آبرو و شخصيّت، استقلال وجودى و آرامش وجدان از پول بالاترند، ولى بعضى آبرو را فداى پول و مال مىكنند. امام على عليه السلام در خطبه همّام مىفرمايد: «عَظُمَ الخالقُ فى
انْفُسهِم فَصَغُرَ مادُونَهُ في أعيُنِهِمْ ؛ پرهيزگاران كسانى هستند كه خدا در نظرشان بزرگ و غير خدا در نظر آنها كوچك است».(1)
آنها كه با خدا آشنا هستند غير خدا در نظرشان ارزشى ندارد، يك قطره آب در نظر كسى ارزش دارد كه دريا را نديده، و يا روشنايى شمع براى كسى ارزش دارد كه آفتاب را نديده است.
آنها كه معرفة اللَّه دارند غناى نفس هم دارند، و كسى كه غناى نفس داشته باشد دين، آبرو و شخصيّت خود را نمىفروشد.
1) نهج البلاغه، خطبه 193.
قال رسولُ اللَّه صلى الله عليه و آله: «ألا انَّ شَرَّ أمَّتي الّذِينَ يُكْرَمُونَ مَخافَةَ شَرِّهِمْ، أَلا وَ مَنْ اكْرَمَهُ النّاسُ اتِّقَاءَ شَرِّهِ فَلَيْسَ مِنّي».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «آگاه باشيد بدترينِ امّت من كسانى هستند كه از ترس آزارشان، نزد مردم گرامى باشند و آگاه باشيد هر كه را مردم از ترس آزارش گرامى دارند از من نيست».
احتراماتى كه افراد در جامعه دارند علتهاى گوناگونى دارد. گاهى شخص داراى فضيلتى است و مردم به خاطر فضيلتى كه دارد احترامش مىگذارند. به عنوان مثال يا با تقوا يا عالم است و چون انسان عاشق فضيلت است به او احترام مىگذارد. و يا كسى است كه به جامعه خدمت مىكند اين فضيلت است و مردم به او احترام مىگذارند، كه اين بهترين نوع احترام است.
گاهى داراى اين فضايل نيست و مقامش پايينتر است امّا مردم به خاطر اينكه به او احتياج دارند اكرامش مىكنند، اين هم خوب است. امّا گاهى افرادى هستند كه فضيلتى ندارند و مردم هم احتياجى به آنها ندارند و فقط به خاطر ترس از شرّ آنها احترامشان مىگذارند. به عنوان مثال آدم بد زبانى است كه اگر احترامش نگذارند
1) تحف العقول، حكمت 180.
زبانش باز مىشود و ملاحظه هيچ كس را نمىكند؛ يا اينكه صاحب قدرت خطرناكى است كه اگر احترامش نگذارند نظرش بر مىگردد و يا اينكه آدم شرورى است و براى اينكه از شرش در امان باشند احترامش مىگذارند.
مطابق اين حديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: بدترين امّت من چنين افرادى هستند كه به آنها پول مىدهند و يا دعوتشان مىكنند تا اينكه از شرّشان در امان باشند، حضرت چنين كسى را از خود نمىداند.
گاهى اوقات علت اينكه چرا به كسى احترام مىگذارند معلوم نيست. آيا صاحب فضيلت است يا اينكه حاجتى دارند و يا اينكه از او مىترسند؛ اينها بدترين افراد هستند، چون اشرارى هستند در لباس صاحبان فضيلت.
در اسلام به مسأله آزار نرساندن به خلق خدا ومدارا كردن با مردم، همسايهها، دوست و زير دست، بسيار سفارش شده و تأكيد شده به آنها ظلم نشود.
على عليه السلام در «نهجالبلاغه» قسم ياد مىكند كه: «وَاللَّهِ لأنْ أبِيْتَ على حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً وَاجَرَّ في الأغْلالِ مُصَفَّداً أحَبُّ إلَيَّ مِنْ أنْ ألْقَى اللَّهَ وَرَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ، وَغاصِباً لِشَيْءٍ مِنَ الْحُطامِ، وَكَيْفَ أظْلِمُ أحَداً لِنَفْسٍ يُسْرِعُ الَى البِلى قُفُولُها وَيَطولُ في الثَّرى حُلُولُها؛ اگر دست و پايم را در زنجير كرده و در كوچه و بازار بكشانند و شبها مرا روى نوك خارهاى جانگداز «سعدان»(1)قرار بدهند، برايم محبوبتر است از اينكه خدا و رسولش را روز قيامت در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم كرده و چيزى از اموال آنها را غصب نموده باشم. چگونه به كسى ستم روا دارم، آن هم براى جسمى كه تار و پودش به سرعت به سوى كهنگى پيش مىرود و مدتهاى طولانى در ميان خاكها مىماند».(2)
چگونه شكر اين نعمت گذارمكه زور مردم آزارى ندارم
قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «اقَلُّ ما يَكونُ في آخِرِ الزَّمانِ أخٌ يُوثَقُ بِهِ أوْ دِرْهَمٌ مِنْ حَلالٍ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «كمترين چيزى كه در آخر الزمان پيدا مىشود برادرى مورد اعتماد و در همى پول حلال است».
آخر الزمان چه زمانى است؟ از مجموع احاديثى كه درباره آخر الزمان آمده استفاده مىشود كه آخر الزمان يا موقعى است كه دنيا به پايان مىرسد و يا موقعى است كه دوران غيبت حضرت مهدى عليه السلام به پايان مىرسد.
در اين حديث به دو چيز اشاره شده كه در آخر الزمان كم پيدا مىشود يكى دوست مورد اعتماد و ديگرى درهم حلال است.
زندگى انسان، جمعى و گروهى و مدنى بالطبع است. چون مشكلات انسان به حدّى است كه به تنهايى نمىتواند از عهده آنها برآيد، به خصوص در مسير تكامل كه بدون همكارى ميسّر نيست. در اين زندگى جمعى مسأله مهم، اعتمادى است كه افراد بايد به يكديگر داشته باشند، و اگر اين اعتماد وجود نداشته باشد فوايد و بركات زندگى جمعى هيچگاه محقق نخواهد شد.
1) تحف العقول، حكمت 141.
علاوه بر زندگى جمعى، در زندگى خصوصى هم انسان نياز به دوست دارد تا به او پناه ببرد و سرمايه دوستى هم چيزى نيست جز اعتماد. حديث مىفرمايد: در آخر الزمان دوست واقعى كم است، اگر چه دوست نمايان بسيارند كه دليل آن غلبه مادّىگرى بر جوامع است وجايىكه روح مادّىگرى حاكم شد اعتماد باقى نمىماند.
اين دغل دوستان كه مىبينىمگسانند گرد شيرينى
دومين چيزى كه حديث اشاره مىكند درهم حلال است كه در آخر الزمان كم پيدا مىشود.
در عصر و زمان ما، به چند دليل مال حلال كم شده است:
ارتباط جوامع بشرى با هم، كه موجب شده است مواد غذايى از خارج وارد شود و حلال و حرام بودن و طهارت و نجاست آن مشخّص نباشد و اينكه از طريق ظلم بدست آمده است يا خير؟
مسأله بانكهاست- كه بايد باشد و در غير اين صورت اقتصاد از بين مىرود- ولى حلال و حرام در اين بانكها با هم مخلوط مىشود.
غلبه روح مادّيگرى كه سبب تجاوز به حقوق يكديگر مىشود.
از طرفى هم ما مكلّف به ظاهر هستيم كه آنچه از بانكها مىگيريم حلال است چون شبهه محصورهاى است كه همه اطرافش محلّ آزمايش يا امتحان نيست، و آنچه از خارج مىآيد طبق قاعده «يَد» حلال است، امّا آثار واقعى خود را دارد.
شخصى به محضر رسول اكرم صلى الله عليه و آله رسيد و گفت: «احِبُّ ان يُستَجَابَ دُعائي ؛ دوست دارم كه دعايم مستجاب شود، حضرت فرمود:
طَهِّرْ مأكَلَكَ وَلاتُدْخِلْ بَطْنَكَ الحَرامَ ؛ خوراك خود را حلال كن».(1)
اين آثار واقعى است كه با خوردن مال حرام به وجود مىآيد كه تاريكى قلب مىآورد و نورانيّت را مىگيرد، توفيقات را سلب مىكند ومانع استجابت دعا مىشود.
1) بحارالانوار، ج 90، ص 373.
قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «يُطْبَعُ الْمُؤْمِنُ عَلى كُلِّ خَصْلَةٍ، وَ لا يُطْبَعُ عَلَى الْكَذِبِ وَلا عَلَى الخِيانَةِ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «هر خصلتى ممكن است طبيعت مؤمن بشود (گناهى ممكن است به خاطر كمى تقوا از مؤمن سر بزند) ولى محال است دروغ و خيانت در طبيعت مؤمن باشد».
در احاديث ما به مسأله دروغ و خيانت اهميّت زيادى داده شده است، از جمله در حديثى از امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «إنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً إلّابِصِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أدَاءِ الأمانَةِ إلَى البَرِّ وَ الفاجِرِ؛ خداوند هيچ پيغمبرى را مبعوث نكرده مگر به راستگويى و اداى امانت».(2)
شايد اشاره به اين است كه راستگويى و اداى امانت جزء قوانين همه انبيا بوده و شايد استثنا به خاطر اين است كه مؤمن تابع هر دينى كه باشد در آن دين دروغ و خيانت ممنوع است و يا اشاره به آيهاى است كه مىفرمايد:
« «إِنَّمَا يَفْتَرِى الْكَذِبَ الَّذِينَ لَايُؤْمِنُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ»؛ تنها كسانى دروغ مىبندند كه به
آيات خدا ايمان ندارند»(1)، خيانت نوعى دروغ در عمل است همانطور كه دروغ نوعى خيانت در گفتار است.
يا ممكن است اشاره به اين باشد كه اين دو عمل اساس زندگى انسان را متزلزل مىكند، چرا كه تشكيل جامعه انسانى براساس اعتماد است كه اگر نباشد، جامعه وجود ندارد و دروغ، اين سرمايه را از بين مىبرد.
يا ممكن است اشاره به اين باشد كه دروغ و خيانت كليد گناهان ديگر است، انسان اگر دروغ بگويد مىتواند تقلّب، كلاهبردارى و خيانت كند.
جوانى خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: آلوده گناه هستم چه كنم؟
فرمود: به من قول بده كه يك گناه را انجام ندهى و آن دروغ است. عرض كرد ترك مىكنم. جوان مىخواست گناه كند ولى فكر كرد كه فردا وقتى خدمت پيامبر مىرسد، حضرت سؤال خواهد كرد گناه كردى يا نه؟ اگر دروغ بگويد، كه گناه كرده و اگر راست بگويد رسوا مىشود، آن جوان به واسطه ترك دروغ گناهان ديگر را هم ترك كرد.(2)
امام حسن عسكرى عليه السلام مىفرمايد:
«جُعِلَتِ الخَبَائِثُ فى بَيتٍ وَ جُعِلَ مِفتاحَهُ الكَذِبُ ؛ تمام بديها در خانهاى قرار داده شده است و كليد آن دروغ است».(3)
وقتى اين كليد از بين برود گناهان ديگر هم از بين مىرود.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «لَا تَنْظُروا إلى كَثْرَةِ صَلاتِهِم وَ صَوْمِهِم وَ كَثْرَةِ الحَجِّ وَالْمَعْروفِ وَ طَنْطَنَتِهِمْ بِاللَّيْلِ، وَلكِنِ انْظُرُو إلى صِدْقِ الحَدِيث وَأداءِ الأمانَةِ؛ اگر مىخواهيد افراد را بشناسيد از طريق عبادات، آنها را نشناسيد كه نماز و روزه و حجّشان زياد است و اينكه در دل شب بلند مىشوند و از خوف خدا نعره
مىكشند، بلكه از اداى امانت و راستى گفتار آنها را بشناسيد».(1)
و همچنين مىفرمايد: «المُؤْمِنُ إذا كَذَبَ مِنْ غَيرِ عُذْرٍ لَعَنَهُ سَبْعُونَ ألْفَ مَلَكٍ، وَخَرَجَ مِنْ قَلْبِهِ نَتْنٌ حَتّى يَبْلُغَ الْعَرْشَ فَيَلْعَنُهُ حَمَلَةُ الْعَرْشِ ؛ هرگاه مؤمنى بدون عذر (شرعى) دروغ بگويد، هفتاد هزار فرشته او را لعنت مىكنند، و از دهانش بوى تعفّن و گندى برآيد كه تا به عرش رسد، و حاملان عرش نيز وى را لعنت كنند.(2)
از آن حضرت پرسيدند: «أَيكونُ الْمؤمِنُ جَبَاناً؟: «نَعَمْ، قيل لَهُ: أيكونُ المُؤْمِنُ بَخِيلًا؟ قال: نَعَمْ. قيل لهُ: أيكونُ المؤمِنُ كَذّاباً؟ قال: لا»؛ آيا ممكن است مؤمن ترسو باشد؟ فرمود: آرى؛ پرسيدند: و بخيل باشد، فرمود: آرى؛ پرسيدند: و دروغگو باشد؟ فرمود: نه».(3)
و فرمود: «رَأيْتُ كأنَّ رَجُلًا جاءَني فقالَ لي: قُمْ، فَقُمْتُ مَعَهُ فإذا أنا بِرَجُلَينِ أحَدُهُما قائِمٌ والآخَرُ جالِسٌ، وَبِيَدِ الْقائِمِ كلّوبٌ مِنْ حَديدٍ يُلْقِمُهُ في شِدْقِ الجالِسِ فَيَجْنِبُهُ حَتّى يَبْلُغَ كاهِلَهُ، فَيُلْقِمُهُ الجانِبَ الآخَرَ فَيَمُدُّهُ، فإذا مَدَّهُ رَجَعَ الآخرُ كما كانَ، فَقُلتُ للّذي أقامَني: ما هذا؟ قال: هذا رَجُلٌ كَذّابٌ، يُعَذَّبُ في قَبْرِهِ إلى يَوْمِ الْقِيَامَةِ؛ گويا مردى نزد من آمد و گفت: برخيز، برخاستم و با او روانه شدم تا به دو نفر رسيديم كه يكى ايستاده و ديگرى نشسته بود، در دست ايستاده قلّابى از آهن بود و آن را در كنج دهان آن كه نشسته بود فرو مىبرد و مىكشيد تا از شانه به پشت او مىرسيد، سپس بيرون مىآورد و به طرف ديگر فرو مىبرد و مىكشيد و همچنان اين عمل را تكرار مىكرد، به آن كه با من بود گفتم: اين چيست؟ گفت: اين مرد (نشسته) دروغگوست و تا روز قيامت اينگونه در گور عذاب مىشود».(4)
قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «الزُّهْدُ في الدُّنْيا قَصْرُ الأمَلِ، وَ شُكْرُ كُلِّ نِعْمَةٍ، وَ الوَرَعُ عَنْ كُلِّ ما حرَّمَ اللَّهُ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «حقيقت زهد در دنيا سه چيز است:
كوتاهى آرزوها.
شكر نعمتهاى الهى.
اجتناب از آنچه كه خدا حرام كرده».
زهد به معناى بى اعتنايى به دنيا و ترك وابستگىها و در مقابل رغبت به معناى علاقه به دنيا و دنياپرستى است و كسى كه اسير دنياست راغب است، پس زهد به معناى فقر و اعراض از نعمتهاى الهى نيست بلكه ممكن است كسى غرق در نعمت و زاهد باشد وكسى هم فاقد نعمت و راغب باشد، به عنوان مثال از تمام دنيا يك پيراهن كرباس دارد ولى وابسته آن است كه اگر از دست بدهد، فريادش بلند مىشود؛ اين شخص راغب است.
در حديث فوق حضرت زهد را در سه جمله خلاصه كرده است:
1) تحف العقول، حكمت 176.
شكر نعمت؛ يعنى زاهد نعمتهاى خدا، مثل چشم، گوش، سلامتى، جوانى، ثروت و غيره را در جايش مصرف مىكند.
ورع؛ يعنى زاهد از هر چه خدا حرام كرده دورى مىكند.
در حديثى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره آثار زهد مىفرمايد:
«وَ مَنْ زَهِدَ في الدُّنيا أثْبَتَ اللَّهُ الحِكْمَةَ في قَلْبِهِ وَ أنْطَقَ بِها لِسانَهُ وَبَصَّرَهُ عيوبَ الدُّنْيا داءَها وَ دَواءَها وَ اخْرَجُه مِنَ الدُّنيا سالِماً إلى دارِ القَرارِ
».(1)
در اين حديث چهار ويژگى براى زهد در دنيا بيان شده است:
نورانيّت قلب، به طورى كه حكمت در قلب ثابت مىشود.
زبان انسان به حكمت گويا مىشود.
انسان عيوب دنيا را ديده و دردها و درمانها را مشاهده مىكند.
از دنيا سالم به سوى آخرت مىرود.
بزرگترين مشكل در شناخت حقايق؛ پوشيده در حجاب بودن آنهاست؛ حق آشكار است ولى مشكل وجود حجابهاست و قسمت عمده اين حجابها در دنياپرستى خلاصه مىشود؛ و حبّ مال، فرزند، مقام، شهوت و ... حبهاى دنيايى هستند كه در انسان وجود دارد. بنابراين اگر حبّ دنيا از قلب بيرون رود، حجابها از بين مىرود و انسان مىتواند حقايق را ببيند.
زهد در دنيا به معناى بىاعتنايى به دنياست كه باعث مىشود اين حجابها برداشته شده و اين آثار چهارگانه در انسان حاصل شود.
درباره حبّ دنيا تشبيهات مختلفى شده است به عنوان مثال گاهى حبّ دنيا را به گرد و غبار تشبيه مىكنند، چون گاهى با وجود اينكه چشم سالم است و راه پيدا است، گرد و غبار اجازه نمىدهد كه انسان راه را ببيند.
1) بحارالانوار، ج 74، ص 161، ح 174.
شاعر مىگويد:
جمال يار ندارد حجاب و پرده ولىغبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
خدا اظهر الاشياء است و ظاهرتر از خدا در عالم هستى چيزى نيست ولى حجابها اجازه نمىدهد كه انسان خدا را مشاهده كند. قرآن مىفرمايد:
« «لَقَدْ كُنْتَ فِى غَفْلَةٍ مِّنْ هَذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ»؛ در روز قيامت به انسان خطاب مىشود: تو از اين صحنه غافل بودى، و ما پرده را از چشم تو كنار زديم، و امروز چشمت كاملًا بينا به حقايق شده است».(1)
آرى پردههاى جهان مادّه، آمال و آرزوها، عشق و علاقه به دنيا، زن و فرزند و مال و مقام، هوسهاى سركش و حسادتها، به تو اجازه نداد كه امروز را از همان زمان بنگرى، امروز گرد و غبار غفلت فرو نشسته، حجابها كنار رفته، پردههاى شهوات و آمال و آرزوها دريده شده، چرا كه امروز «يوم البروز» و «يوم الشهود» و «يوم تبلى السرائر» است.
لحظههاى آخر عمر، انسان چشم برزخى مىيابد و خيلى چيزها را مىبيند.
سعى كنيم اين حجابها را به حدّاقل برسانيم تا آنچه ديگران نمىبينند ما ببينيم و بدانيم.
1) ق، آيه 22.
قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «جُبِلَتِ القُلوبُ على حُبِّ مَنْ أحْسَنَ إلَيْها، وَ بُغْضِ مَنْ أسَاءَ إلَيْها».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «دلها در بند دوستى آن كسى است كه به آنها نيكى كرده و دشمن آنكه به آنها بدى كرده است.
در جايى ديگر به جاى تعبير «جبلت» چنين آمده است: «إنَّ اللَّهَ جَبَلَ قُلوبَ عِبادِهِ عَلى حُبِّ مَنْ أحْسَنَ إلَيْها وَبُغْضِ مَنْ أساءَ إلَيْها
».(2)
«جبَل» به معناى خلقت است امّا نه هر خلقتى، بلكه آن خلقت ريشه دار كه قابل تغيير نيست مثل اينكه مىگويند: جبلّى فلان كس است، يعنى چنان در او ريشه دوانده كه قابل تغيير نيست و در واقع از جبل به معناى كوه گرفته شده چون نمىتوان كوه را از جايش حركت داد، به همين جهت صفاتى كه در خلقت جاى مىگيرد و قابل تغيير نيست از آن تعبير به جبل مىكنند.
در اين حديث مىفرمايد: خداوند دلها را چنان آفريده است كه به كسانى كه به آنها نيكى كنند علاقه عميق دارند و نسبت به كسانى كه به آنها بدى كنند كينه دارند، بنابراين خوبى سبب عشق و علاقه و بدى سبب دشمنى است.
مىتوانيم از اين حديث راه نفوذ در ديگران را پيدا كنيم.
منظور از نفوذ، كلاه گذارى نيست بلكه نفوذ به حق در ديگران است. بهترين راه براى نفوذ در ديگران راهى است كه در روايت آمده يعنى نيكى كردن به مردم و حل كردن مشكل مردم؛ البتّه كمك به حلّ مشكلات، و نيكى كردن به مردم تنها كمك مادى نيست، بلكه استفاده از سرمايههايى است كه در اختيار داريم و فناناپذير است. همان كه اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود:
«إنَّكُمْ لَنْ تَسَعُوا النّاسَ بِأمْوالِكُمْ فَسَعُوهُمْ بِأخْلاقِكُم ؛ شما با پول نمىتوانيد همه مردم را جذب كنيد ولى با اخلاق نيكو مىتوانيد مردم را جذب كنيد».(1)
اين كار هزينه زيادى هم نمىخواهد، مانند برخورد نيكو با همسايه، پيش از او سلام كردن، احوال پرسى كردن و احوال خويشان او را پرسيدن، در غياب دوست از او دفاع كردن و اگر بيمار شد عيادتش نمودن و در غم و شادى شريك او بودن.
يكى از عوامل پيشرفت رسول اكرم صلى الله عليه و آله در صدر اسلام، نفوذ آن حضرت در دلها بود كه خداوند مىفرمايد: « «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»؛ از پرتو رحمت الهى در برابر آنها (مردم نرم و مهربان شدى و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراكنده مىشدند».(2)
و مىفرمايد:
« «وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ»؛ و تو اخلاق عظيم و برجستهاى دارى».(3)
اخلاقى كه عقل در آن حيران است، چرا كه اگر مردم را به بندگى خدا دعوت مىكنى تو خود بيش از همه عبادت مىكنى، و اگر از كار بد باز مىدارى تو قبل از همه خوددارى مىكنى، آزارت مىدهند و تو اندرز مىدهى، ناسزايت مىگويند و
تو براى آنها دعا مىكنى، بر بدنت سنگ مىزنند و خاكستر داغ بر سرت مىريزند و تو براى هدايت آنها دست به درگاه خدا بر مىدارى.
تا توانى دلى به دست آوردل شكستن هنر نمىباشد
يك نمونه از اخلاق پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در فتح مكّه نمايان شد؛ هنگامى كه مشركان خونخوار و جنايت پيشه كه ساليان دراز هر چه در توان داشتند بر ضدّ اسلام و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله به كار گرفتند، در چنگال مسلمين گرفتار شدند، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر خلاف تمام مناسبات دوستان و دشمنان، فرمان عفو عمومى صادر كرد، و تمام جنايات آنها را به دست فراموشى سپرد، و همين سبب شد كه به مصداق «يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً»(1)مردم فوج فوج مسلمان مىشدند.
از امام حسين بن على عليه السلام نقل شده است كه مىفرمايد: «سألت اميرالمؤمنين عليه السلام عن سيرة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله مع جلسائه، فقال: «كان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله دائِمَ الْبِشْرِ، سَهْلَ الْخُلُق، ليّنَ الجانِب، ليس بِفَظٍّ وَلا غَليظٍ، ولاصَخّابٍ ولا فحّاشٍ، ولا عيّابٍ ولا مَدّاحٍ، يَتَغافَلُ عَمّا لا يَشْتَهي، فلا يُؤْيَسُ مِنْهُ وَلا يُخَيِّبُ فيه مُؤَمِّلِيهِ، قَدْ تَرَكَ نَفْسَهُ مِنْ ثَلاثٍ: الْمِرَاءِ وَالْإكثَارِ وَممّا لا يَعْنِيهِ، وَتَرَكَ النّاسَ مِنْ ثلاثٍ: كان لا يَذُمُّ أحَداً ولايُعَيِّرُه، ولايَطْلُبُ عَوْرَتَهُ»؛ از پدرم اميرمؤمنان على عليه السلام درباره ويژگيهاى زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و اخلاق آن حضرت سؤال كردم و پدرم مشروحاً به من پاسخ فرمود، در بخشى از اين حديث آمده است:
پيامبر صلى الله عليه و آله با همنشينان هميشه خوش رو و خندان و سهل الخلق و ملايم بود، هرگز خشن و سنگدل و پرخاشگر و بد زبان عيبجو و مديحهگر نبود، هيچكس از او مأيوس نمىشد، و هر كس در خانه او مىآمد نااميد باز نمىگشت، سه چيز را از خود رها كرده بود: مجادله در سخن، پرگويى و دخالت در كارى كه به او مربوط نبود، و سه چيز را در مورد مردم رها كرده بود: كسى را مذمّت نمىكرد، سرزنش نمىفرمود و درباره لغزشها و عيوب پنهانى مردم جستجو نمىكرد».(2)
روايات در اين زمينه فراوان است كه به چند روايت اشاره مىكنيم:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «إنَّ المُؤْمِنَ لَيُدْرِكُ بِحُسْنِ خَلْقِهِ دَرَجَةَ قائِمِ اللَّيْلِ وَصَائِمِ النَّهارِ؛ مؤمن با حسن خلق خود به درجه كسى مىرسد كه شبها به عبادت مىايستد و روزها روزه دار است».(1)
و همان حضرت فرمود: «ما مِنْ شَيءٍ اثْقَلُ فىِ المِيزانِ مِنْ خُلُقٍ حَسَنٍ ؛ چيزى در ميزان عمل در روز قيامت سنگينتر از اخلاق خوب نيست».(2)
و در جايى ديگر مىفرمايد: «اكْثَرُ ما يُدْخِلُ النّاسَ الْجَنَّةَ تَقْوى اللَّهِ وَحُسْنُ الخُلُقِ ؛ بيشترين چيزى كه مردم را وارد بهشت مىكند تقوا و اخلاق نيكو است».(3)
امام على بن موسى الرضا عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود: «عَلَيْكُمْ بِحُسْنِ الخُلُقِ، فَإِنَّ حُسْنَ الْخُلُقِ في الجَنَّةِ، لامَحالَةَ، وَإيّاكُمْ و سُوء الْخُلْقِ فإنّ سُوءَ الخُلُقِ فِي النّارِ لامَحالَةَ؛ بر شما لازم است كه اخلاق خوب داشته باشيد، زيرا سرانجام خوش اخلاق بهشت است و از بداخلاقى بپرهيزيد كه سرانجام آن آتش است».(4)
يكى از وصيتهاى اخلاقى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام اين بود: سه كار است كه اين امّت توانايى آن را (به طور كامل) ندارند، عدالت و برابرى با برادر دينى در مال، واداى حقّ مردم با قضاوت عادلانه نسبت به خود و ديگران، و خدا را در هر حال ياد كردن، البتّه منظور گفتن «سُبْحانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُللَّهِ وَ لا إلهَ الّا اللَّهُ وَاللَّهُ أكْبَرُ
» نيست، بلكه منظور اين است هنگامى كه كار حرامى در مقابل آنها قرار مىگيرد، از خدا بترسند و آن را ترك كنند.(5)
عن رسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «و قالَ لَهُ رجُلٌ: أَوْصني، فقال صلى الله عليه و آله: احْفَظْ لِسانَكَ، ثُمَّ قال:
يا رسولَ اللَّهِ أوْصِني، فقال: وَيْحَكَ وَهَلْ يُكِبُّ النّاسَ على مَناخِرِهِمْ في النّارِ إلّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِمْ؟».(1)
مردى به رسول خدا گفت: «به من سفارشى كن، فرمود: زبانت را نگهدار، سپس گفت: يا رسول اللَّه به من سفارش كن، فرمود: واى بر تو آيا جز اين نيست كه مردم براى آنچه با زبان درو مىكنند در دوزخ سرنگون مىشوند».
اين حديث به صورت ديگرى از معاذ بن جبل نقل شده است:
«قال: كُنتُ مع النّبيّ صلى الله عليه و آله في سَفَرٍ فَأصْبَحْتُ يوماً قريباً مِنْهُ، وَنَحْنُ نَسيرُ، فقلتُ: يا رسولَ اللَّهِ أخْبِرْني بِعَمَلٍ يُدْخِلُنِى الْجَنّةَ، وَيُباعِدُنى مِنَ النّارِ، فأخْبَرَهُ إلى أن قال: ألا أُخْبِرُك بِمِلاكِ ذلِكَ كُلِّه؟ قلتُ: بلى يا رسولَ اللَّهِ، قال: كُفَّ عَلَيكَ هذا- و أشار إلى لِسَانِهِ- قُلتُ: يا نَبِىَّ اللَّهِ، وَإنّا لَمُؤاخَذُونَ بِما نَتَكَلَّمُ به؟ قال: ثَكَلَتْكَ أمُّكَ، وَهَل يُكِبُّ النّاسَ في النّارِ على وُجوهِهِم- أو قال: على مَنَاخِرِهِمْ- إلّاحَصائِدُ ألْسِنَتِهِم؟؛ معاذ بن جبل كه از ياران پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است مىگويد: در سفرى با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بودم، در صبحى به
1) تحف العقول، حكمت 156.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عرض كردم: عملى را به من يادآورى كن كه مرا وارد بهشت كرده و از آتش جهنّم دور كند؟ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بعد از گفتن مطالبى به معاذ فرمود: آيا تو را خبر بدهم به ملاك و معيار اين مطالب؟ گفتم: بله، فرمود: نگه دارى زبان است. گفتم: اى پيامبر آيا ما به واسطه سخن گفتن مؤاخذه مىشويم؟ فرمود: مادرت به عزايت بنشيند آيا جز اين نيست كه مردم براى آنچه با زبان درو مىكنند در دوزخ سرنگون مىشوند؟».(1)
در روايات ما درباره دو مسأله بحث شده و اهمّيت فوق العادهاى براى هر دو بيان شده است كه يكى سكوت و ديگرى حفظ زبان است؛ علماى اخلاق معتقدند كه سالكان راه حق بدون رعايت سكوت و حفظ زبان از انواع گناهانى كه به آن آلوده مىشوند به جايى نمىرسند.
در دو مورد از آيات قرآن مسأله سكوت به عنوان يك ارزش والا مطرح شده است؛ نخست در داستان حضرت مريم عليها السلام؛ در آن لحظات طوفانى كه درد زايمان به حضرت مريم دست داد، غم و اندوه سراسر وجودش را فرا گرفت؛ به خصوص از اينكه نوزادش متولّد شود و رگبار تهمتهاى مردم بى ايمان متوجّه او گردد، تا آنجا كه از خدا تقاضاى مرگ كرد، در اين هنگام ندايى شنيد كه به او دستور داد: «غمگين مباش، پروردگارت از پايين پاى تو چشمه آب گوارايى جارى ساخته (و درخت خشكيده خرما به فرمان او به بار نشسته است) ... از آن غذاى لذيذ بخور و از آن چشمه گوارا بنوش و چشمت را (به مولود تازه) روشن دار و هر گاه انسانى را ديدى و از تو توضيح خواست با اشاره بگو: من براى خداى رحمان روزه گرفتهام و امروز با احدى سخن نمىگويم؛ «فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِى إِنِّى نَذَرْتُ لِلرَّحْمَانِ صَوْماً فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنسِيّاً»».(2)
و مىدانيم كه نذر همواره به كارى تعلّق مىگيرد كه داراى رجحان و مطلوبيّت
الهى باشد، بنابراين «روزه سكوت» در آن امّت يك عمل الهى بوده كه در شريعت اسلام تحريم شده است.
در آيه ديگر همين سوره اشاره ديگرى به اهمّيت سكوت ديده مىشود، آنجا كه در داستان حضرت زكريّا عليه السلام مىخوانيم هنگامى كه مژده تولّد حضرت يحيى عليه السلام در آينده نزديك به او داده شد، در حالى كه هم خودش پيرو ناتوان بود و هم همسرش نازا، از خداوند تقاضاى نشانهاى كرد «قَالَ رَبِّ اجْعَلْ لِّى آيَةً» و به او وحى شد كه: «نشانه تو اين است كه سه شبانه روز تمام در حالى كه زبانت سالم است قدرت سخن گفتن با مردم رانخواهى داشت (تنها زبانت به ذكر خدا و مناجات با او گردش مىكند) «قَالَ آيَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلَاثَ لَيَالٍ سَوِيّاً»».(1)
همين معنا در سوره آل عمران آيه 41 نيز آمده است.
در روايات ما هم اهمّيت زيادى به سكوت داده شده كه به بخشى از آن اشاره مىكنيم:
در زمينه تأثير سكوت در تفكر عميق و استوارى عقل، رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «إذا رَأَيْتُمُ المُؤمِنَ صَموتاً فَأدْنوا مِنْهُ فإنَّه يُلْقىِ الْحِكْمَةَ وَالْمُؤمِنُ قَليلُ الكَلامِ كَثِيرُ العَمَلِ وَالمُنافِقُ كَثِيرُ الكَلامِ قَلِيلُ العَمَلِ ؛ هنگامى كه مؤمن را خاموش ببينيد به او نزديك شويد كه دانش و حكمت به شما القا مىكند، و مؤمن كمتر سخن مىگويد و بسيار عمل مىكند و منافق بسيار سخن مىگويد وكمتر عمل مىكند».(2)
از بعضى از روايات به دست مىآيد كه يكى از مهمترين عبادات سكوت است؛ از جمله در مواعظ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به ابوذر مىخوانيم: «ارْبَعٌ لا يُصِيبُهُنَّ إلّا مُؤْمِنٌ، الصَّمْتُ و هُو أوَّلُ العِبادَةِ؛ چهار چيز است كه تنها نصيب مؤمن مىشود، نخست سكوت است كه سرآغاز عبادت مىباشد».(3)
«كانَ المَسيحُ عليه السلام يقولُ: لاتُكْثِرِ الكَلامَ فى غَيرِ ذِكْرِاللَّه فانَّ الَّذِينَ يُكْثِرونَ الكلامَ في غَيرِاللَّهِ قاسِيَةٌ قُلُوبُهُم ولكِنْ لايَعْلَمونَ ؛ حضرت مسيح عليه السلام مىفرمود: جز به ذكر خدا سخن زياد مگوييد، زيرا كسانى كه در غير ذكر خدا سخن بسيار مىگويند، دلهايى پرقساوت دارند ولى نمىدانند».(1)
«انَ الصّمْتَ بابٌ مِنْ أبوابِ الحِكْمَةِ، انَّ الصَمْتَ يُكْسِبُ المَحَبَّة انَّهُ دليلٌ على كُلِّ خَيرٍ؛ سكوت درى از درهاى دانش است، سكوت محبّت مىآورد، و دليل و راهنماى همه خيرات است».(2)
مردى نزد آن حضرت آمد و طالب سعادت و نجات بود، پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا تو را به چيزى راهنمايى كنم كه خدا به وسيله آن تو را وارد بهشت سازد؟ عرض كرد: آرى اى رسول خدا؛ سپس حضرت دستور به انفاق و يارى مظلوم و كمك از طريق مشورت فرمود، و بعد دستور به سكوت داده و فرمود: «فَاصْمِتْ لِسانَكَ إِلّا مِن خيرٍ؛ سخن مگو جز در جايى كه خير است» و در پايان افزود: هرگاه يكى از اين صفات در تو باشد، تو را به سوى بهشت مىبرد.(3)
بعد از ذكر اين مقدّمه به حديث مورد بحث بر مىگرديم و چند نكته را يادآور مىشويم:
نكته اوّل: حديث مىفرمايد اين افراد را به صورت در آتش مىاندازند، چرا؟ به يكى از جهات ذيل.
الف) صورت عضو بسيار حسّاسى است به همين جهت انسان وقتى مىخواهد زمين بخورد ناخودآگاه دستش را سپر صورت مىكند تا آسيبى به صورت نرسد.
ب) به خاطر تحقير آميزبودن آن است.
ج) عضوى كه باعث گناه شده، بسوزد.
نكته دوم: از روايت استفاده مىشود كه اصلاح زبان، كليد اصلاح انسان و انحراف آن سبب انواع انحرافات است، چرا كه زبان ترجمان دل و نماينده عقل و كليد شخصيّت انسان و مهمترين دريچه روح است.
به تعبير ديگر، آنچه در صفحه روح انسان نقش مىبندد، قبل از هر چيز بر صفحه زبان و در لابه لاى گفتههاى او ظاهر مىشود. امام على عليه السلام مىفرمايد:
«تَكَلَّموا تُعْرَفوا فَانَّ الْمَرْءَ مَخْبوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ ؛ سخن بگوييد تا شناخته شويد همانا شخصيت هر كس زير زبانش نهفته است».(1)
تا مرد سخن نگفته باشدعيب و هنرش نهفته باشد
نكته سوم: به همان نسبت كه بركات زبان و آثار سازنده آن زياد است، آفات و گناهانى كه به وسيله آن انجام مىگيرد و آثار مخرّبى كه در فرد و جامعه دارد، بسيار زياد مىباشد.
مرحوم «فيض كاشانى» در كتاب «المحجّة البيضاء» و «غزالى» در «احياءالعلوم» بحث مشروحى تحت عنوان گناهان زبان ذكر كردهاند. غزالى بيست انحراف و آفت براى زبان شمرده كه از جمله آنها موارد زير است:
بيهودهگويى و پرحرفى.
بد زبانى و دشنام.
مزاح و شوخيهاى ركيك و زشت.
1) بحارالانوار، ج 68، ص 287؛ محجّة البيضاء، ج 5، ص 193.
مسخره كردن و استهزاى ديگران.
فاش كردن اسرار مردم.
و ... و علماى اخلاق ده مورد ديگر هم اضافه كردهاند كه مجموع آن به 30 آفت مىرسد.
يكى از اين گناهان و آفتها كه در آيات و روايات بر اهمّيت آن تصريح شده مسأله «غيبت» است، چرا كه سرمايه بزرگ انسان در زندگى حيثيّت و آبرو و شخصيّت اوست، و هر چيزى كه آن را به خطر بيندازد مانند آن است كه جان او را به خطر انداخته باشد، بلكه گاه ترور شخصيّت از ترور شخص مهمتر است، و به اين جهت گاهى اوقات گناه آن از قتل نفس نيز سنگينتر است.
يكى از فلسفههاى تحريم غيبت اين است كه اين سرمايه بزرگ بر باد نرود، و حرمت اشخاص درهم نشكند، و حيثيّت آنها لكّهدار نشود.
فلسفه ديگر اينكه «غيبت»، بدبينى مىآفريند، پيوندهاى اجتماعى را سست مىكند، سرمايه اعتماد را از بين مىبرد، پايههاى تعاون و همكارى را متزلزل مىسازد، بذر كينه و عداوت را در دلها مىپاشد و گاه سرچشمه نزاعهاى خونين و قتل و كشتار مىگردد.
در حديثى آمده است كه روزى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله با صداى بلند خطبه مىخواند و فرياد مىزد: «اى گروهى كه به زبان ايمان آوردهايد نه با قلب، غيبت مسلمانان را نكنيد، و از عيوب پنهانى آنها جستجو ننماييد، زيرا كسى كه در امور پنهانى برادر دينى خود جستجو كند، خداوند اسرار او را فاش مىسازد، و در درون خانهاش رسوايش مىكند».(1)
در حديث ديگرى آمده است كه خداوند به موسى وحى فرستاد: «مَنْ ماتَ تائِباً مِنَ الْغِيْبَةِ فَهُوَ آخِرُ مَنْ يَدْخُلُ الجَنَّةَ، وَ مَنْ ماتَ مُصِرّاً علَيها فَهُوَ أوَّلُ مَنْ يَدْخُلُ النّارَ
1) محجّة البيضاء، ج 5، ص 252.
كسى كه بميرد در حالى كه از غيبت توبه كرده، آخرين كسى است كه وارد بهشت مىشود و كسى كه بميرد در حالى كه اصرار بر آن داشته، اوّلين كسى است كه وارد دوزخ مىشود».(1)
امام صادق عليه السلام در روايتى مىفرمايد: «مَنْ روى على مؤمنٍ روايةً يُريدُ بِها شَيْنَهُ وَهَدْمَ مُروءَتِهِ لِيَسْقُطَ مِنْ أعْيُنِ الناسِ، أخْرَجَهُ اللَّهُ مِن وِلايَتِهِ إلى وِلايَةِ الشَّيْطانِ، فلا يَقْبَلُهُ الشَّيْطانُ ؛ كسى كه به منظور عيبجويى و آبرو ريزى مؤمنى، سخنى نقل كند تا او را از نظر مردم بيندازد، خداوند او را از ولايت خودش بيرون كرده، به سوى ولايت شيطان مىفرستد، ولى شيطان هم او را نمىپذيرد».(2)
«غيبت» يعنى در غياب كسى سخن گفتن، منتها سخنى كه عيبى از عيوب او را فاش سازد؛ خواه اين عيب جسمانى باشد، يا اخلاقى؛ در اعمال او باشد يا در سخنش، و حتّى در امورى كه مربوط به اوست، مانند لباس، خانه، همسر و فرزندان او و مانند اينها؛ بنابراين اگر كسى صفات ظاهرى و آشكار ديگرى را بيان كند، غيبت نخواهد بود، مگر اينكه قصد مذمّت و عيبجويى داشته باشد كه در اين صورت حرام است. مثل اينكه در مقام بدگويى بگويد آن مرد نابينا، يا كوتاه قد، يا سياه رنگ يا كوسه، اينها همه در صورتى است كه اين صفات واقعاً در آن شخص باشد، اما اگر صفتى اصلًا وجود نداشته باشد، آن وقت «تهمت» خواهد بود كه گناه آنبه مراتب شديدتر و سنگينتر است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «الغِيْبَةُ أَنْ تَقولَ فى أخيكَ ما سَتَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ، و أَمّا الْأَمْرُ الظّاهِرُ فيهِ، مِثْلُ الحِدَّةِ وَالْعَجَلَةِ، فَلا، وَالْبُهْتانُ أنْ تقولَ فيه ماليسَ فيه ؛ غيبت آن است كه درباره برادر مسلمانت چيزى را بگويى كه خداوند پنهان داشته، و امّا چيزى كه ظاهر است مانند تندخويى و عجله كه غيبت به حساب نمىآيد، امّا تهمت اين است كه چيزى را بگويى كه در او وجود ندارد».(3)
خداوند در قرآن از غيبت نهى كرده و مىفرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَبْ بَّعْضُكُمْ بَعْضاً أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِيمٌ».(1)
خداوند در اين آيه غيبت را به خوردن گوشت برادر مرده تشبيه مىكند كه اين زشتى فوق العاده غيبت و گناه عظيم آن را مىرساند.
در شأن نزول جمله «لَايَغْتَبْ بَّعْضُكُمْ بَعْضاً» آمده كه اين آيه درباره دو نفر از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه رفيقشان
سلمان
را غيبت كردند، زيرا او را خدمت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرستاده بودند تا غذايى براى آنها بياورد، پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نيز
سلمان
را سراغ
اسامة بن زيد
كه مسئول بيتالمال بود فرستاد،
اسامه
گفت: الان چيزى ندارم، آن دو نفر از
اسامه
بدگويى كردند و گفتند: او بخل ورزيده و درباره
سلمان
هم گفتند:
اگر او را به سراغ چاه سميحه (چاه پر آبى بود) بفرستيم آب آن خشك خواهد شد.
سپس خودشان به راه افتادند تا نزد
اسامه
بيايند، و درباره موضوع كار خود تجسّس كنند، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من آثار خوردن گوشت در دهان شما مىبينم، عرض كردند:
اى رسول خدا ما امروز مطلقاً گوشت نخوردهايم. فرمود: آرى گوشت سلمان و اسامه را خوردهايد و آيه نازل شد و مسلمانان را از غيبت نهى كرد.(2)
«غيبت» مانند بسيارى از صفات ذميمه تدريجاً به صورت يك بيمارى روانى در مىآيد، به گونهاى كه غيبت كننده از كار خود لذّت مىبرد، و از اين كه پيوسته آبروى اين و آن را بريزد احساس رضا و خشنودى مىكند، و اين يكى از مراحل بسيار خطرناك اخلاقى است. اينجاست كه غيبت كننده بايد قبل از هر چيز به درمان
انگيزههاى درونى غيبت بپردازد، انگيزههايى همچون «بخل»، «حسد»، «كينهتوزى»، «عداوت» و «خود برتربينى».
بايد از طريق خودسازى و تفكّر در عواقب سوء اين صفات زشت و نتايج شومى كه ببار مىآورد، و همچنين از طريق رياضت نفس، اين آلودگيها را از جان و دل بشويد، تا بتواند زبان را از آلودگى به غيبت باز دارد. سپس در مقام توبه برآيد، و از آنجا كه غيبت جنبه «حقّ الناس» دارد، اگر به صاحب غيبت دسترسى دارد ومشكل تازهاى ايجاد نمىكند، از او عذرخواهى كند، هر چند به صورت سربسته باشد، به عنوان مثال بگويد من گاهى بر اثر نادانى و بىخبرى غيبت شما كردهام، مرا ببخش، و شرح بيشترى ندهد، مبادا عامل فساد تازهاى شود.
و اگر دسترسى به آن فرد را ندارد يا او را نمىشناسد، يا از دنيا رفته است، براى او استغفار كند، و عمل نيك انجام دهد، شايد به بركت آن خداوند متعال وى را ببخشد و طرف مقابل را راضى كند.(1)
آخرين سخن درباره غيبت اينكه قانون غيبت مانند هر قانون ديگرى استثناهايى دارد، از جمله اين كه گاه در مقام «مشورت» به عنوان مثال براى انتخاب همسر، يا شريك در كسب و كار و مانند آن كسى از انسان سؤالى مىكند، امانت در مشورت ايجاب مىكند اگر عيوبى از طرف سراغ دارد بگويد، مبادا مسلمانى در دام بيفتد، و چنين غيبتى كه با چنين نيّتى انجام مىگيرد حرام نيست.
همچنين در موارد ديگرى كه اهداف مهمّى مانند هدف مشورت در كار باشد، يا براى احقاق حق وتظلّم صورت گيرد غيبت حرام نيست.
البتّه كسىكه آشكارا گناه مىكند و بهاصطلاح «متظاهر به فسق» است، از موضوع
1) تفسير نمونه، ج 22، ص 193.
غيبت خارج است، و اگر گناه او را پشت سر او بازگو كنند ايرادى ندارد، ولى بايد توجّه داشت كه اين حكم مخصوص گناهى است كه نسبت به آن متظاهر است.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه نه تنها غيبت كردن حرام است، گوش دادن به غيبت، و حضور در مجلس غيبت نيز جزء محرّمات است. براساس پارهاى از روايات بر مسلمانان واجب است كه ردّ غيبت كنند، يعنى در برابر غيبت به دفاع برخيزند، و از برادر مسلمانى كه حيثيّتش به خطر مىافتد دفاع كنند.(1)
1) تفسير نمونه، ج 22، ص 194.
قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «اوَّلُ شَخْصٍ يَدْخُلُ الجَنَّةِ فاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وَ مَثَلُها في هذِةِ الأُمّةِ مَثَلُ مَرْيَمَ في بنيإسْرائِيلَ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «اوّلين كسى كه وارد بهشت مىشود، فاطمه دختر محمّد صلى الله عليه و آله است و او در ميان اين امّت مانند مريم در بنى اسرائيل است».
آيا اين اولويت، مطلق است يا نسبى؟ ظاهر اين است كه مطلق است و مفهومش اين است كه حتّى قبل از پيغمبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و انبيا و امامان وارد بهشت مىشود، چرا كه انبيا ممكن است در قيامت در مقابل امّت مسئوليّت داشته باشند.
چنين مقامى بسيار والاست و نشان مىدهد كه حضرت زهرا عليها السلام برترين افراد و زنان است و اين بهشت است كه مشتاق چنين افرادى است، و آغوش باز مىكند، و با وجود حضرت فاطمه عليها السلام و امثال آن حضرت، عظمت پيدا مىكند.
قرآن مىفرمايد: « «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ ...»؛ توصيف بهشتى كه به پرهيزكاران وعده داده شده چنين است ...».(2)
و فاطمه اوّلين كسى است كه وارد بهشت مىشود و كسى است كه داراى برترين تقواست، و ما نيز به آن مقدار كه تقوا داريم به فاطمه عليها السلام نزديك و جزء پيروان او هستيم.
قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «مَن أرْضى سُلْطاناً بما يُسْخِطُ اللَّهَ خَرَجَ مِنْ دِينِ اللَّهِ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «كسى كه پادشاهى را در چيزى خوشحال كند در حالى كه آن چيز سبب خشم خداوند باشد از دين خدا خارج شده است».
كسى كه براى خشنود كردن بندهاى خدا را ناخشنود كند به اين معناست كه آن بنده را در سرنوشت خود مؤثّرتر مىداند و اهمّيتى كه به اين مخلوق مىدهد بيش از اهميّتى است كه به خالق خود مىدهد.
و در جاى ديگر آن حضرت مىفرمايد: «مَنْ طَلبَ رِضَى مَخْلوقٍ بِسَخَطِ الخَالِقِ سَلَّط اللَّهُ عزَّوجَلّ عليهِ ذلِكَ المَخْلوق ؛ هر كه خشنودى مخلوق را بر خشم خالق محترمتر شمرد خداوند عزّوجلّ آن مخلوق را بر وى مسلّط گرداند».(2)
اين يك نوع شرك است. قرآن مىفرمايد:
« «وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُّشْرِكُونَ»؛ بيشتر آنها كه مدّعى ايمان به خدا هستند؛ مشركند»(3)چرا كه براى مخلوق عبادت مىكنند و جلب توجّه مخلوق را بر
خدا مقدّم مىدارند در ذيل اين آيه حديثى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمده است كه مىفرمايد: «إنّ أخْوَفَ ما أخافُ عَلَيكُمُ الشِّرْكُ الْأصْغَرُ، قالوا: وَمَا الشِّرْكُ الْأصْغَرُ يا رَسُولَ اللَّهِ؟ قال: الرِّياءُ يقول اللَّهُ تَعالى يَوْمَ الْقِيامَةِ إذا جاءَ النّاسُ بأعمالِهِم: اذهَبُوا إلَى الَّذِينَ كُنْتُمْ تُراؤونَ فى الدُّنْيا، فَانْظُروا هَلْ تَجِدُونَ عِنْدَهُم مِنْ جَزاءٍ؟؛ خطرناكترين چيزى كه از آن براى شما مىترسم، شرك اصغر است. اصحاب گفتند: شرك اصغر چيست؟ فرمود: رياكارى، روز قيامت هنگامى كه مردم با اعمال خود در پيشگاه خدا حاضر مىشوند، پروردگار به آنها كه در دنيا ريا كردند مىفرمايد: به سراغ كسانى كه به خاطر آنها ريا كرديد برويد، ببينيد پاداشى نزد آنها مىيابيد؟».(1)
شخصى كه رزق خود را از طريق نامشروع مىطلبد، شرك خفى دارد؛ يعنى خدا را عادل نمىداند كه از طريق حلال به او روزى بدهد.
مهم اين است كه قلب از اين شركها پاك بشود تا نور توحيد در آن بتابد؛ براى انجام هر كارى بايد ببينيم كه خدا در اين مسأله چه مىپسندد، نه اينكه ديگران چه مىپسندند، چرا كه اگر خشنودى خدا را در نظر بگيريم، خشنودى خلق خدا در سايه آن بدست مىآيد.
در بعضى از روايات كه در تفسير آيه 106 سوره يوسف آمده است، مىخوانيم:
«منظور شرك در نعمت است به اين معنا كه موهبتى از خداوند به انسان برسد و بگويد اين موهبت از ناحيه فلان كس به من رسيده و اگر او نبود من ميمردم و يا زندگانيم بر باد مىرفت و بيچاره مىشدم».(2)
چنين شخصى غير خدا را شريك در بخشيدن روزى و مواهب شمرده است.
ارزش هر عملى بستگى به نيت وانگيزه آن دارد، و به تعبير ديگر از ديدگاه اسلام، اساس هر عملى را «نيّت» تشكيل مىدهد، آن هم نيّت خالص. در حديث معروفى
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است كه: «إنَّما الأعْمالُ بِالنِّيّاتِ، وَلِكُلِّ امْرِىءٍ مانَوى ؛ هر عملى بستگى به نيّت فرد دارد، وبهره هر كس براساس نيّتى است كه در عمل دارد».(1)
در توضيح اين حديث آمده است؛ آن كس كه براى خدا جهاد كند اجرش بر خداوند بزرگ است، و كسى كه براى متاع دنيا حتّى نيّت به دست آوردن «عقال» (طناب كوچكى كه پاى شتر را با آن مىبندند) پيكار كند، بهرهاش فقط همان است.
اينها همه به خاطر آن است كه «نيّت» هميشه به عمل شكل مىدهد، آن كس كه براى خدا كارى انجام مىدهد، تمام تلاشش اين است كه مردم از آن بهره بيشترى گيرند، ولى كسى كه براى تظاهر و رياكارى عملى انجام مىدهد، به بهرهگيرى نيازمندان اهمّيت نمىدهد.
جامعهاى كه به رياكارى عادت كند، نه فقط از خدا و اخلاق حسنه و ملكات فاضله دور مىشود، بلكه تمام برنامههاى اجتماعى او از محتوا تهى مىگردد.
روايات در نكوهش ريا بسيار زياد است. پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «سَيَأْتي عَلى النّاسِ زمانٌ تَخْبثُ فيهِ سَرائِرُهُمْ، وَتَحْسُنُ فِيهِ عَلانِيَتَهُم، طَمَعاً في الدُّنْيا، لايُريدونَ بِهِ ما عِنْدَ رَبِّهِمْ، يَكُونُ دِينُهُمْ رِياءاً، لايُخالِطُهُمْ خَوْفٌ، يَعُمُّهُمُ اللَّهُ بِعِقابٍ، فَيَدْعُونَهُ دُعاءَ الغَريقِ فَلايَستَجيبُ لَهُمْ ؛ زمانى بر مردم فرا مىرسد كه به خاطر طمع در دنيا باطنهاى آنها زشت و آلوده و ظاهرشان زيبا مىشود، اين در حالى است كه علاقهاى به پاداشهاى پروردگارشان ندارند، دين آنها ريا مىشود، و ترس خدا، در دل آنها از بين مىرود، خداوند همه آنها را به عذاب سختى گرفتار مىكند، و هرقدر خدا را مانند شخص غريق بخوانند، هرگز دعايشان مستجاب نمىشود».(2)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «إنَّ المُرائى يُدْعى يَوْمَ القِيَامَةِ بِأربعةِ أسْماء: يا كافِرُ! يا فاجِرُ! يا غادِرُ يا خاسِرُ! حَبِطُ عَمَلُكَ، وَبَطَلَ أجْرُكَ، فَلا خَلاصَ لَكَ الْيَوم، فَالْتَمِسْ أجْرَك مِمَّن كُنْتَ تَعْمَلُ لَهُ ؛ شخص ريا كار در روز قيامت با چهار نام صدا زده مىشود: اى كافر!
اى فاجر! اى حيله گر! واى زيانكار! عملت نابود شده و اجرت باطل گشت، امروز هيچ راه نجاتى ندارى، پاداش خود را از كسى بخواه كه براى او عمل كردى».(1)
1) وسائل الشيعه، ج 1، ص 51، ح 16.
قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «طُوبى لِمَنْ تَرَكَ شَهْوَةً حاضِرةً لِمَوعودٍ لَمْ يَرَهُ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «خوشا به حال كسى كه لذت آمادهاى را وا نهد براى موعودى كه نديده».
طوبى مؤنث اطيب (پاكيزهتر) است و چند معنا برايش گفته شده: يكى به معناى زندگى پاكيزه است براى كسى كه داراى اين صفت باشد. دوم به معناى خوشا به حال اوست. سوم درختى است در بهشت.(2)
روايت مىفرمايد: خوشا به حال كسى كه چيزى را كه مطابق شهوت او و نقد است ترك مىكند براى چيزى كه نسيه است و ظاهراً آن را نديده است.
اين همان است كه مىگويند: انسان نمىتواند نقد را به خاطر نسيه ترك كند، و يكى از برترىهاى دنيا در چشم دنياپرستان نقد بودن آن است، در مقابل، منافع نسيه است كه آفاتى دارد و ممكن است نقد نشود.
بعضى اين منافع نقد و نسيه را تعميم مىدهند و در مسائل آخرت هم جارى مىكنند كه همان منطق معروف ابنسعد است كه وقتى حضرت به او فرمود: از
جنگ با من صرف نظر كن. گفت: فكر مىكنم، تا صبح فكر كرد، بعد گفت: مىگويند:
بهشت و جهنّم و عذاب هست، اگر راست باشد، بعداً توبه مىكنم و اگر دروغ باشد به دنيايم رسيدهام. بعد گفت: دنيا نقد است و آخرت نسيه و انسان عاقل نقد را به نسيه نمىفروشد.
من كه امروزم بهشت نقد حاصل مىشودوعده فرداى زاهد را چرا باور كنم پيروان اين مكتب زيادند، اينها دو اشتباه بزرگ مرتكب مىشوند: اوّل اينكه وعدههاى الهى براى افراد باايمان نسيه نيست، نسيه درجايى است كه طرف ضعيف است ونمىتواند به وعده هايش عمل كند، امّا كسى كه قادر مطلق و صادق و حكيم است نقد و نسيه ندارد و وعدههايش عين واقعيّت است و سوخت و سوز ندارد.
دوم اينكه در زندگى دنيا هم بسيارى از مواقع نسيه را بر نقد مقدّم مىدارند، به عنوان مثال تمام كشاورزان نقدشان را كه بذر است مىدهند، به انتظار محصولى كه در سال آينده بدست مىآورند، و يا تمام كسانى كه سرمايهگذارى مىكنند، نقد را مىدهند براى نسيه فردا، چون مسأله اهم و مهم است.
انسان اگر در اين عمر كوتاه تقوا را رعايت كند، يك عمر جاويدان غرق در نعمت خواهد داشت، كه در اين صورت لذت آماده را فداى نعمتى مىكند كه آن را نديده است.
وقتى كسى لذت آماده را براى موعودى كه نديده ترك كند اين نشانه ايمان است و اگر ايمان به خدا و غيب نداشته باشد لذت آماده را ترك نمىكند.
مهمترين لذّات دنيا مثل برق در گذر است امّا قرآن درباره لذّات آخرت مىفرمايد:
« «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِىَ لَهُمْ مِّنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ»؛ هيچكس نمىداند چه پاداشهاى مهمّى كه مايه روشنى چشمها مىگردد براى آنها نهفته شده است اين پاداش عظيم جزاى اعمالى است كه انجام دادهاند».(1)
1) سجده، آيه 17.
در اين آيه «نفس» به صورت نكره در سياق نفى آمده و به معناى عموم است، و همه نفوس حتّى رسول خدا صلى الله عليه و آله و فرشتگان مقرّب را شامل مىگردد كه اين نعمتها ولذّات روحانى در فكرشان خطور نكرده. وقتى انسان اين وعدهها را مىبيند چشمپوشى از شهوات بر او آسان مىشود. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديثى مىفرمايد:
«انَّ اللَّهَ يقولُ: اعْدَدَتُ لِعِبادِىَ الصّالحِينَ ما لا عَيْنٌ رَأَتْ، ولا اذُنٌ سَمِعَتْ، وَ لَا خَطَرَ عَلى قَلْبِ بَشَرٍ؛ خداوند مىفرمايد: من براى بندگان صالحم نعمتهايى فراهم كردهام كه هيچ چشمى نديده، و هيچ گوشى نشنيده و بر فكر كسى نگذشته است».(1)
علاوه بر اين، انسان در دنيا هم نتيجهاش را مىبيند. در حديثى داريم كه اگر انسان چشمش به نامحرم بيفتد و چشم بپوشد، خداوند ايمانى به او مىچشاند كه لذّت و نورانيّت آن را احساس مىكند.
1) تفسير نمونه، ج 17، ص 149.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «انَّ المُؤْمِنَ يَأْخُذُ بِأدَبِ اللَّهِ، اذا أَوْسَعَ اللَّهُ عَلَيْهِ اتَّسَعَ، وَاذا أَمْسَكَ عَنْهُ أَمْسَكَ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «مؤمن مؤدّب به ادب خداست، مىبيند خداوند با او چه رفتار مىكند، هر وقت نعمت بيشترى به او داد او هم وسعت بيشترى در كار خيرش مىدهد (چنان نيست كه بخيل در علم، مال و خدماتش باشد) و وقتى ندارد وظيفهاى هم ندارد».
مقصود روايت همان قسمت اوّل است كه وقتى خداوند سرمايهاى به او مىدهد كه شامل انواع سرمايههاى مادّى ومعنوى مثل مقام، نفوذ اجتماعى، علم، قوه تفكر و ... مىشود، از آن سرمايه استفاده مىكند و هرچه عنايت خدا به او بيشتر شود او هم عنايتش به ديگران بيشتر مىشود.
حضرت استاد به تناسب روز درباره وحدت بحثى را ارائه دادند كه در ذيل آورده مىشود:
در مورد وحدت سه مطلب عمده قابل توجّه است:
1) تحف العقول، حكمت 135.
مراد از وحدت بين مذاهب اسلامى چيست؟
مراد اين نيست كه سنّىها را شيعه و يا شيعهها را سنّى كنيم، چرا كه هيچ كدام در عمل حاضر نيستند از عقيده خود دست بردارند، بلكه منظور اين است كه در موضوعات مشتركى كه داريم وحدت عمل داشته باشيم، مثل اينكه خدا واحد است، نبىّ واحد است، قبله و كتاب واحد است و بيت المقدّس سرزمين اسلام است و بايد نجات پيدا كند و كشورهاى اسلامى نبايد تحت سيطره كفر باشند و ...
اينها از امورى است كه شيعه و سنّى در آن اتّفاق نظر دارند.
كشورهاى اسلامى از قدرت ويژهاى برخوردارند، به عنوان مثال از نظر جمعيّت، فرهنگ اسلامى، مناطق سوق الجيشى، منابع زيرزمينى و امور ديگر در دنيا ممتازند، اگر كشورهاى اسلامى دست به دست هم ندهند پايمال دشمنان مىشوند و اگر دست به دست هم بدهند مىتوانند در مقابل دشمنان سربلند و پيروز باشند.
احساس خطر و ضرر شديدى كه عدم وحدت در پى دارد بايد انگيزهاى شود تا مسلمين در مقابل كشورهاى قدرتمند به وحدت برسند، چرا كه ظالمين با هم متّحد شدهاند تا مانع نفوذ اسلام در ميان ملّتها گردند.
حال بر فرض دشمن هم نداشته باشيم با وحدت مىتوانيم در جهان ترقّى كرده و قدرت خود را عالم گير كنيم و فرهنگ دينى اسلامى خود را گسترش بدهيم.
وحدت در ذات انسان نهفته شده و عالم، عالم وحدت است. تفرقه عللى دارد كه اگر آنها را بشناسيم و از بين ببريم وحدت حاصل مىشود، مثل سلامتى كه نبايد
گفت چرا سالم هستيم بلكه بايد پرسيد چرا مريض مىشويم، وقتى علت بيمارى از بين برود، سلامتى حاصل مىشود.
يكى از علتهاى تفرقه، عدم ارتباط با همديگر است، وقتى با يكديگر در ارتباط نباشيم، و نسبت به هم شناخت نداشته باشيم حاضر نيستيم با يكديگر همكارى كنيم.
در ميان اهل سنّت تبليغ زيادى مىشود كه شيعه اين قرآن مرسوم را قبول ندارد و قرآن ديگرى دارد، اگر بيايند و قرآنهاى موجود در مساجد و تفسيرهاى ما را ببينند اين بدبينى برطرف مىشود.
يكى ديگر از علل تفرقه، آلت دست دشمنان شدن است، چرا كه اين دشمن است كه فعّاليّت كرده و وهّابيها و سنّىها را در مقابل شيعه قرار داده است. براى از بين بردن اين توطئه بايد ارتباط زيادى بين شيعه و سنى برقرار شود تا منطق ما را بشنوند و از دور قضاوت نكنند. خداوند مىفرمايد: « «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَلَا تَفَرَّقُوا»؛ و همگى به ريسمان خدا (قرآن و اسلام و هرگونه وسيله وحدت) چنگ زنيد و پراكنده نشويد».(1)
اين آيه مسأله اتّحاد و مبارزه با هرگونه تفرقه را مطرح مىكند كه از اهمّيت فوق العادهاى برخوردار است. در احاديثى كه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و پيشوايان بزرگ اسلام به ما رسيده است بر لزوم و اهمّيت اين موضوع با تعابير مختلفى اشاره شده است:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «المُؤْمِنُ لِلْمُؤمِنِ كالبُنْيانِ يَشُدُّ بَعضُه بَعْضاً؛ افراد با ايمان نسبت به يكديگر همانند اجزاى يك ساختمانند كه هر جزئى از آن، جزء ديگر را محكم نگاه مىدارد».
و نيز فرمود: «المُؤْمِنونَ كالنَّفْسِ الواحِدَة؛ مؤمنان همچون يك روحند».
و در جاى ديگر مىفرمايد: «مثل افراد با ايمان در دوستى و نيكى به يكديگر
1) آل عمران، آيه 103.
همچون اعضاى يك پيكر است كه چون بعضى از آن رنجور شود و به درد آيد، اعضاى ديگر را قرار و آرامش نخواهد بود».(1)
بنى آدم اعضاى يكديگرندكه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگاردگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بىغمىنشايد كه نامت نهند آدمى
جمله «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»(2)يكى از شعارهاى اساسى و ريشه دار اسلامى است كه مسلمانان را از هر نژاد و هر قبيله، و داراى هر زبان و هر سن و سال، با يكديگر برادر مىداند.
به تعبير ديگر اسلام تمام مسلمانها را در حكم يك خانواده مىداند، و همه را خواهر و برادر يكديگر خطاب مىكند. در روايات اسلامى نيز روى اين مسأله تأكيد فراوان شده است كه به عنوان نمونه چند حديث را ذكر مىكنيم.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «المُسْلِمْ أخوالمُسْلِم، لايَظْلِمُه، ولايَخْذِلُه، ولايُسْلِمُه ؛ مسلمان برادر مسلمان است، هرگز به او ستم نمىكند، دست از ياريش برنمى دارد، و او را در برابر حوادث تنها نمىگذارد».(3)
در حديث ديگرى از همان حضرت صلى الله عليه و آله نقل شده است كه: «مَثَلُ الأَخَوَيْنِ مَثَلُ اليَدَيْنِ تَغْسِلُ إحداهما الاخرى ؛ دو برادر دينى همانند دو دستند كه هر كدام ديگرى را مىشويد (با يكديگر كمال همكارى را دارند و عيوب هم را پاك مىكنند)».(4)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «المُؤمِنُ أخوالمُؤمِنِ، كالجَسَدِ الواحِدِ إذا اشْتَكى شَيْئاً مِنْهُ وَجَدَ ألَمَ ذَلِكَ في سائرِ جَسَدِه، و أرواحُهُما مِن روحٍ واحِدةٍ؛ مؤمن برادر مؤمن است، و همگى به منزله اعضاى يك پيكرند، كه اگر عضوى از آن به درد آيد، ديگر
عضوها آرامش ندارند، چرا كه ارواح همگى آنها از روح واحدى گرفته شده است».(1)
روايتى هم از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره حقوق سى گانه مؤمن بر برادر مؤمنش نقل شده است كه از جامعترين روايات در اين زمينه است و علاقهمندان مىتوانند به تفسير نمونه (2)مراجعه كنند، و همچنين در حديثى از امام على عليه السلام درباره آغاز وقوع فتنهها و اختلافها نقل شده است.(3)
در نهج البلاغه مىخوانيم: «وَالْزَموا السَّوادَ الْأعْظَم، فَانَّ يَدَاللَّهِ مَعَ الْجَماعَةِ، وَايّاكُمْ وَ الْفُرْقَةَ، فَانَّ الشَّاذَّ مِنَ النّاسِ لِلشَّيْطَانِ، كَما أنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئبِ ؛ هميشه همراه جمعيّتهاى بزرگ باشيد كه دست خدا با جماعت است، و از پراكندگى بپرهيزيد كه انسان تك و تنها بهره شيطان است، همچنانكه گوسفند تنها، طعمه گرگ است».(4)
قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «مَنْ تَقَدَّمَتْ الَيْهِ يَدٌ، كانَ عَليهِ مِنَ الحَقِّ أن يُكافِىءَ، فانْ لَم يفعَلْ فالثّناءُ، فإنْ لَمْ يَفْعَلْ فَقَدْ كَفَرَ النِّعْمَةَ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «كسى كه نعمت به او برسد (يد به معناى نعمت است) اگر مقابله به مثل نكند (لفظا تشكر نكند) كفران نعمت كرده است».
به طور اجمال از آيات و روايات چنين به دست مىآيد كه اسلام بر پايه حقشناسى است. اگر كسى خدمتى به شما كرد، آن را از ياد نبريد و اين خدمت را روزى جبران كنيد. گاه انسان نمىتواند جبران كند، يا به خاطر اينكه توانايى او كم است و يا خدمتى كه به او شده به قدرى زياد است كه قابل جبران نيست؛ در اين صورت حدّاقل بايد با زبانش تشكّر كند در غير اين صورت كفران نعمت كرده و مستحق زوال نعمت است.
كسانى كه به ما خدمت مىكنند بسيارند، پدر، مادر، استاد، همسايگان، علما، شهدا و ...، و ما مديون خدمات زيادى هستيم و عوامل زيادى دست به دست هم دادهاند تا ما بتوانيم از آسايش برخوردار و از علم و دانش بهرهمند شويم و
1) تحف العقول، ص 55.
نمىتوانيم همه آنها را جبران كنيم، بنابراين لااقل بايد قدرشناسى كنيم.
قرآن مىفرمايد:
« «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِى لَشَدِيدٌ»؛ اگر شكرگزارى كنيد (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود و اگر ناسپاسى كنيد مجازاتم شديد است».(1)
شكر نعمت، نعمتت افزون كندكفر، نعمت از كفت بيرون كند
مطابق آيه نه تنها نعمت از او گرفته مىشود بلكه عذاب الهى جانشين نعمت مىشود.
اين درباره نعمتهايى كه از ناحيه انسانها به هم مىرسد نيز صادق است كه اگر بتوانيم جبران كنيم و اگر نتوانيم با زبان شكرش را انجام مىدهيم، امّا درباره نعمت الهى كه سرتاپاى ما را فرا گرفته چگونه مىتوانيم شكر كنيم؟! نعمت وجود، عقل، سلامت، هدايت، ايمان، ولايت و ... حتّى اگر شكر بگوييم خود شكر هم نعمت است. در عبارت امام سجاد عليه السلام آمده است: «فَكَيْفَ لى بِتَحْصيلِ الشُّكْرِ و شُكْرى ايّاكَ يَفْتَقِرُ إلى شُكْرٍ، فَكُلَّما قُلْتُ لَكَ الحَمْدُ وَجَبَ عَلَىَّ لِذلكَ انْ اقولَ لَكَ الحمدُ؛ چگونه مىتوانم حقّ شكر تو را بجاى آورم، درحالى كه همين شكر من نياز به شكرى دارد، و هر زمان كه مىگويم تو را سپاس بر من لازم است كه به خاطر همين توفيق شكرگزارى بگويم تو را سپاس».(2)
به همين جهت بزرگان مىگويند كه شكر نعمت خدا فقط يك راه دارد و آن اظهار عجز و ناتوانى از شكر نعمتهاى اوست، همانگونه كه در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه مىفرمايد:
«خداوند به موسى عليه السلام وحى فرستاد كه حقّ شكر مرا ادا كن، عرض كرد:
پروردگارا چگونه حقّ شكر تو را ادا كنم، در حالى كه هر زمان شكر تو را بجا آورم،
اين موفقيّت خود نعمت تازهاى براى من خواهد بود، خداوند فرمود: اى موسى الآن حقّ شكر مرا ادا كردى، چون مىدانى حقّ اين توفيق از ناحيه من است».(1)
بنده همان به كه زتقصير خويشعذر به درگاه خدا آورد
ورنه سزاوار خداونديشكس نتواند كه بجا آورد
ما نعمتهاى زيادى داريم كه هر كدام از آنها با دنيا برابرى مىكند، اگر چشم يا عقل ما را بگيرند و تمام دنيا را بدهند، راضى نيستيم. اين آبى كه سطح چشم قرار دارد اگر نباشد پلك روى چشم مىسايد و در مدّت كوتاهى چشم زخم مىشود، امّا اين آب، آن را نرم نگه مىدارد كه پلك بتواند به سادگى بالا و پايين رود.
اگر اين نعمتهاى بزرگ خدا را صحيح در مسيرش مصرف كنيم، شكر عملى اوست، و اگر وسيلهاى شد براى طغيان، خودپرستى، غرور، غفلت، بيگانگى و دورى از خدا اين عين ناسپاسى است.
حق همى گويد چه آوردى مرااندرين مهلت كه دادم من تو را
پنج حس را در كجا پالودهاىگوهر ديده كجا فرسودهاى
امام صادق عليه السلام فرمود: «كمترين شكر اين است كه نعمت را از خدا بدانى، بى آنكه قلب تو مشغول به آن نعمت شود، و خدا را فراموش نكنى، و همچنين راضى بودن به نعمت او و اينكه نعمت خدا را وسيله عصيان او قرار ندهى، و دستورات او را با استفاده از نعمتهايش زير پا نگذارى».(2)
و نيز فرمود: «شُكْرُ النِّعْمَةِ اجتِنابِ المَحَارِم ؛ شكر نعمت آن است كه از گناهان پرهيز شود».(3)
رواياتى درباره شكر نعمت:
النِّعَمِ فَلا تُنَفِّروا أَقْصاها بِقِلَّةِ الشُّكْرِ؛ هنگامى كه مقدّمات نعمتهاى خداوند به شما مىرسد سعى كنيد با شكرگزارى، بقيّه را به سوى خود جلب كنيد، نه آنكه با شكرگزارى كم آن را از خود برانيد».(1)
در حديثى از امام سجّاد عليه السلام مىخوانيم كه مىفرمايد: «روز قيامت خداوند به بعضى از بندگانش مىفرمايد: آيا فلان شخص را شكرگزارى كردى؟ عرض مىكند:
پروردگارا من شكر تو را بجا آوردم، مىفرمايد: چون شكر او را بجا نياوردى شكر مرا هم ادا نكردى. سپس امام فرمود:
أَشْكُرُكُمْ للَّهِ أَشْكَرُكُمْ لِلنّاسِ ؛ شكر گزارترين شما براى خدا آنها هستند كه از همه بيشتر شكر مردم را بجاى آورند».(2)
كمترين حدّ تشكّر آن است كه برخوردها، پرمحبّت و صميمى بوده واز هرگونه آزار و رنجش به دور باشد و عالىترين تشكّر آن است كه در برابر خوبى افراد، چندين برابر خوبى كرده و خوبى آنها را در ظاهر و باطن، و زبان و عمل به بهترين وجه جبران نماييم. رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «مَنْ لَمْ يَشْكُرِ النّاسَ لَمْ يَشْكُرِاللَّهَ ؛ كسى كه از انسانها تشكّر نكند از خدا تشكّر نكرده است».(3)
امام رضا عليه السلام مىفرمايد: «مَنْ لَمْ يَشْكُرْ والِدَيْهِ لَمْ يَشْكُرِ اللَّهَ ؛ كسى كه از پدر و مادرش تشكر نكند، شاكر خداوند هم نبوده است».(4)
در زندگى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام موارد متعدّدى ديده مىشود كه از افراد نيكوكار قدردانى و تشكّر مىكردند كه چند نمونه از آن را ذكر مىكنيم:
الف) پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به پاس خدمات حضرت خديجه عليها السلام همواره از او ياد مىكرد و از خدمتهاى او قدردانى و تشكّر مىنمود و بر او درود مىفرستاد و از درگاه خدا براى او طلب آمرزش مىنمود و مىفرمود: خديجه وقتى به من پيوست كه همه از من دور مىشدند. او در راه اسلام، هرگز مرا تنها نگذاشت و همواره از من حمايت نمود. خدا او را رحمت كند كه بانوى پربركتى بود و من از او داراى شش فرزند شدم.(1)
ب) در دوران شيرخوارگى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چند روز كنيز آزاد شده ابولهب به نام ثُوَيْبه و مدّتى هم حليمه سعديّه به او شير دادند و از او سرپرستى كردند. سالها از اين ماجرا گذشت، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به خاطر محبّتهاى ثُوَيْبه در دوران شيرخوارگى، به او احترام مىگذارد؛ حتّى در مدينه براى او كه در مكّه مىزيست لباس و هديههاى فراوانى مىفرستاد، ثويبه در سال هفتم هجرت از دنيا رفت. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از وفات او غمگين گرديد، از خويشان او جويا شد تا به آنها محبّت كند و به اين ترتيب از زحمات گذشته او سپاسگزارى نمايد.
هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در 25 سالگى در مكّه با حضرت خديجه عليها السلام ازدواج كرد، يك سال براثر خشكسالى، قحطى شد و حليمه سعديّه به علت تهيدستى به مكّه آمد تا معاش زندگى خود را تأمين نمايد. نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد و شرح حال خود را بيان نمود. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از اموال خديجه چهل گوسفند و شتر به حليمه داد و به پاس خدمات گذشته او، احترام شايانى به او نمود.(2)
ج) پيرمردى نابينا و مسيحى به محضر اميرمؤمنان على عليه السلام آمد و تقاضاى كمك كرد. حاضران چنين وانمود كردند كه نبايد به او كمك كرد. على عليه السلام پس از تحقيق دريافت كه او هنگام توانمندى براى مسلمانان كار كرده و در خدمت اسلام بوده
است، فرمود: شگفتا! او تا وقتى كه توان داشت از او كار كشيديد، اكنون كه پير و ناتوان شده او را به حال خود واگذار كردهايد؟ آنگاه دستور داد از بيت المال به او كمك كردند و حقوق ماهيانهاى براى او تعيين نمود.(1)به اين ترتيب، از كار او در ايّام جوانى قدردانى كرد، هرچند او مسيحى بود.
آنها مظهر شكر و بندگى و اطاعت بودند و شكر خود را به صورت عبادت و نهايت خضوع در برابر خداوند آشكار مىساختند كه به ذكر چند نمونه از مقام بندگى وشكرگزارى آنها اكتفا مىكنيم:
ابنعبّاس مىگويد: «پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در شبى كه روز آن جنگ بدر رخ داد از شب تا صبح نماز مىخواند و اشك مىريخت و با نهايت خضوع دعا مىكرد و مىگفت:
اللّهمَ انْجِزْلى ما وَعَدْتَنى ؛ خدايا آنچه را به من وعده دادهاى به آن وفا كن. و به سجده مىرفت و در سجده زار زار مىگريست و خدا را عبادت مىكرد».(2)
آن بزرگوار آنقدر براى نماز و عبادت ايستاد كه پاهايش ورم كرد و آنقدر نماز شب خواند كه چهرهاش زرد شد. آنقدر هنگام عبادت مىگريست كه بى حال مىشد. شخصى به آن حضرت عرض كرد: مگر نه اين است كه خداوند گناه گذشته و آينده تو را بخشيده است، چرا خود را اينگونه به زحمت مىاندازى؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: «أفَلا اكونُ عَبَداً شكوراً؛ آيا بنده سپاسگزار خدا نباشم؟».(3)
امام باقر عليه السلام در شأن پدرش امام سجّاد عليه السلام مىفرمايد: «آن حضرت در شبانه روز هزار ركعت نماز مىخواند ... او در نخلستان داراى پانصد درخت خرما بود و در كنار هر كدام از آنها، دو ركعت نماز مىخواند. هنگامى كه به نماز مىايستاد رنگش
تغيير مىكرد و حال او در نماز همچون حال بنده ذليل در برابر پادشاه بزرگ بود.
اعضاى بدنش مىلرزيد و به گونهاى نماز مىخواند كه گويى آخرين نماز اوست و هرگز بعد از آن زنده نمىماند».
شبى مشغول نماز بود، يكى از پسرانش در كنارش به زمين افتاد و دستش شكست اهل خانه جيغ و فرياد كشيدند، همسايهها آمدند و شكسته بند آوردند، آن كودك از شدت درد فرياد مىكشيد، شكسته بند، دست او را بست، ولى امام سجّاد عليه السلام هيچ كدام از اين فريادها را نشنيد، تا اينكه صبح آن شب متوجّه شد دست پسرش برگردنش آويزان است، فرمود: چه شده؟ ماجرا را به اطلاع آن حضرت رساندند.
در مورد ديگرى آن حضرت در حال سجده نماز بود، آتشسوزى در خانه رخ داد، حاضران فرياد مىزدند: «يَابْنَ رَسولِ اللَّهِ النّارُ النّارُ؛ اى پسر رسول خدا آتش! آتش!».
آن حضرت سرش را بلند نكرد تا اينكه آتش خاموش گرديد. پس از سجده به آن حضرت گفته شده چه چيز تو را از آتش سوزى باز داشت؟ فرمود: «الْهَتْنى عَنْها النّارُ الْكُبْرى ؛ آتش عظيم دوزخ، مرا از اين آتش سوزى سرگرم و غافل ساخت».(1)
1) بحارالانوار، ج 46، ص 80.
عن أبى جعفرٍ عليه السلام قال: وَجَدْنا في كِتابِ رَسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «أذاظَهَرَ الزِّنا مِنْ بَعْدى كَثُرَ مَوْتُ الْفَجْأَةِ، وَ اذا طُّفِفَ الْمِكْيالُ و الميزانُ أَخَذَهُم اللَّهُ بِالسّنينَ وَالنَّقْصِ، وَاذا مَنَعوا الزَّكاةَ مَنَعَتِ الأرْضُ بَرَكاتِها مِنَ الزَّرْعِ وَالثِّمارِ وَالْمَعادِنِ كُلِّها، وَإذا جارُوا فى الأَحْكامِ تَعاوَنوا عَلَى الظُّلْمِ وَ الْعُدْوانِ، وَ اذا نَقَضوا العَهْدَ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ عَدُوَّهُمْ، وَاذا قَطَعوا الْأرْحامَ جُعِلَتِ الأموالُ فى أَيْدىِ الأشْرارِ، وَاذا لَمْ يَأْمُروا بِالمَعْروفِ وَ لَمْ يَنْهَوا عَنِ المُنْكَرِ وَ لَمْ يَتَّبِعوا الأَخْيارَ مِنْ أَهْلِبَيْتى سَلَّطَ اللَّهُ عَليهمْ شِرارَهُمْ فَيَدْعو خِيارُهُمْ فَلا يُسْتَجابُ لَهُمْ».(1)
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «در كتاب رسول خدا صلى الله عليه و آله يافتم: هرگاه پس از من زنا پديدار شود، مرگ ناگهانى فراوان گردد، و هرگاه از پيمانه و ترازو كم شود، خداوند آنان را به قحطى و كمى (خواربار و ساير وسايل زندگى) گرفتار مىكند، و هرگاه از دادن زكات دريغ كنند، زمين بركات خود را از زراعت و ميوهها و معادن از آنها دريغ مىكند، وهرگاه در احكام به ناحق حكم كنند، در ستم و دشمنى با هم گرفتار مىشوند و چون پيمانشكنى كنند خداوند دشمنانشان را بر آنان مسلّط كند، و
1) اصول كافى، ج 4، ص 81؛ تحف العقول، حكمت 129.
چون قطع رحم كنند خداوند اموال (و ثروتها) را در دست اشرار قرار دهد، و چون امر به معروف و نهى از منكر نكنند و پيروى از نيكان اهل بيت من ننمايند، خداوند اشرار آنان را بر ايشان مسلّط گرداند، پس نيكان آنها دعا كنند و مستجاب نشود».
الف) عقوبتهاى اخروى كه همان تجسّم اعمال است كه فعلًا موضوع بحث نيست.
ب) آثارى كه در قلب انسان مىگذارد مانند انواع تاريكيها و حجابها، و از بين بردن توفيقات، نشاط قلبى و نشاط عبادت، اين هم از محلّ بحث خارج است.
ج) آثار اجتماعى گناه است.
تمام گناهان آثارى در زندگى بشر دارند و نابسامانى در زندگى بوجود مىآورند كه اين آثار موضوع بحث است:
گناهانى كه رابطه آن با اثرش شناخته شده است يعنى مىتوانيم بدانيم كه اين گناه اين اثر را دارد، مثلا اگر دروغ زياد شود اعتماد مردم به يكديگر از بين مىرود و سوء ظن و عدم همكارى زياد مىشود و نمىتوان زندگى مشترك داشت.
رابطه ماوراى طبيعى، يعنى ما نمىدانيم كه اگر كسى اين گناه را مرتكب شود خداوند چه اثرى در آن مىگذارد.
در حديث فوق پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: اگر زنا زياد شود مرگ ناگهانى مثل سكته زياد مىشود، چه سكته مغزى كه بخشى از مغز از كار مى افتد، يا سكته قلبى كه قلب از كار مىافتد، اينها مرگ ناگهانى درونى است.
مرگ ناگهانى بيرونى هم داريم كه زلزله و امثال آن است، البتّه روايت بيشتر تأكيد بر جنبه درونى دارد كه وقتى زنا زياد شود مرگ و مير زياد مىشود، چرا كه شهوترانى تعادل مغز و قلب را به هم مىزند و به دنبال آن مرگ ناگهانى يا عقوبت ناگهانى است.
در حديث ديگرى رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «يا مَعْشَرَ المسلمينَ ايّاكُمْ وَالزِّنا فَانَّ فيهِ سِتَّ خصالٍ، ثَلاثٌ في الدُّنْيا و ثلاثٌ فى الآخِرَةِ، فَامّا الّتى في الدُّنْيا فَإنَّه يَذْهَبُ بِالبَهاءِ، وَ يُورِثُ الْفَقْرَ، وَ يُنْقِصُ العُمُرَ، وَ امَّا الّتى فى الآخِرَةِ فَانَّهُ يُوجِبُ سَخَطَ الرَّبِّ وسوءَ الحِسابِ و الخلودَ في النّارِ؛ اى گروه مسلمانان از زنا پرهيز كنيد كه در آن شش خصلت و نتيجه زشت هست، سه در دنيا و سه در آخرت، امّا آن سه كه در دنياست:
زيبايى را مىبرد و پريشانى و تنگدستى مىآورد، و عمر را كوتاه مىكند، و امّا آن سه كه در آخرت است: موجب خشم خدا، و بدى حساب، و جاويدان ماندن در آتش دوزخ مىگردد».(1)
و اين بدان خاطر است كه:
اوّلًا: اسلام زندگى دنيا و آخرت را مرتبط به يكديگر مىداند وهمچنان كه مىخواهد سعادت دنياى مردم را تأمين كند، در فكر تأمين سعادت زندگى پس از مرگ آنها نيز مىباشد.
ثانياً: بدين وسيله ايمان به معاد و حساب روز جزا و كيفر اخروى را در دل مردم تقويت مىكند و آنها را از كيفر روز قيامت بيم مىدهد و با بيان اين حقيقت كه هيچ عملى بى حساب نمىماند، به طرز صحيحى در نهان و آشكار جلوى مردم را از گناه كردن مىگيرد، و سدّ محكمى ميان آنان و گناه ايجاد مىكند، و انسان را در برابر طوفان شهوات و غرايز چون كوهى محكم، پابرجا و استوار مىسازد.
چنانكه در حديث آمده: «المُؤمِنُ كالْجَبَلِ الرّاسِخِ لا تُحَرِّكُهُ الْعواصِف ؛ مؤمن چون كوه محكمى است كه بادهاى سخت او را نمىلرزاند».(2)
زيرا اگر ايمان به كيفر روز جزا در كار نباشد، قانونهاى اجتماعى تنها در ظاهر مىتوانند تاحدود كمى جلوى تجاوزات را، آن هم به طور ناقص بگيرند، امّا وقتى
گناهكار در جاى خلوتى قرار گيرد و وسايل گناه برايش آماده باشد، قدرتى جز ايمان به معاد نمىتواند جلوى او را از ارتكاب گناه وجنايت بگيرد.
در ادامه حديث حضرت مىفرمايد: اگر كم فروشى كند خداوند قحطى مىآورد، يعنى شما كم مىفروشى، خداوند هم كم مىكند و قحطى مىشود كه بين اين دو رابطه معنوى وجود دارد، و يا اگر منع زكات كنند، زمين بركاتش را منع مىكند، اعم از زراعت، ميوه و معادن؛ كه اين مربوط به حكمت خداوند است همانگونه كه عمل مىكنى به همان ميزان پاداش دريافت مىكنى.
هنگامى كه در احكام ظلم كرده و ظلم ظالمان را اجرا كنند و حكم جائرانه بدهند، زندگى آنها همكارى با ظلم و در خدمت ظلم مىشود.
وقتى نقض عهد كنند، خداوند دشمنان را بر آنها مسلّط مىكند، چون پيمانشكنى اعتماد را از بين مىبرد و وقتى اعتماد از بين رفت، اتّحاد از بين خواهد رفت و دشمنان مسلّط مىشوند.
وقتى قطع رحم كنند، ثروتها در دست اشرار قرار داده مىشود، چون قطع رحم اثر وضعى دارد كه اگر رحم نكنى، خداوند هم رحم نمىكند و جامعه اسلامى محتاج به كارهاى ديگران مىشود.
وقتى امر به معروف ونهى از منكر نكنند، خداوند اشرار را بر آنها مسلّط مىكند، چون اگر بى تفاوت باشند، اشرار در بى تفاوتى مسلّط مىشوند، و اگر احساس مسئوليّت كنند، اشرار مجال پيدا نمىكنند تا مسلّط شوند.
بنابراين آثار وضعى گناه مثل علّت و معلول است، به عنوان مثال اگر شراب بخورد ولى نداند كه شراب است، حرام نيست امّا اثر وضعى خود را كه مستى است، مىگذارد.
اثر وضعى گناه گاهى در بدن و گاه در روح انسان است و قلب را سياه كرده، نورانيّت را از بين مىبرد.
قالَ الرِّضا عليه السلام: «مِنْ أَخْلاقِ الأنْبياءِ التَّنَظُّف».(1)
امام رضا عليه السلام مىفرمايد: «پاكيزه بودن از اخلاق انبياست».
از جمله شرايطى كه براى انبيا ذكر مىكنند اين است كه صفاتى كه باعث تنفّر است در آنها نباشد. ممكن است در ميان آنها فردى نابينا باشد، مثل يعقوب عليه السلام كه نابينا شد، امّا به بيمارى تنفّرآميز مبتلا نمىشوند، و اين افسانهاى كه درباره حضرت ايّوب عليه السلام نقل شده كه بدنش كرم زد، دروغ است و ساخته افراد خرافى است.
همچنين انبيا اخلاقى كه مايه تنفّر است را هم نبايد داشته باشند، به عنوان مثال نبايد تندخو و خشن باشند، چون نقض غرض مىشود، چرا كه خداوند نبى را براى جلب مردم فرستاده است و اگر تندخو باشد مردم از او دورى مىكنند.
همچنين انبيا از انحرافات اجتماعى كه لكّه ننگى به حساب مىآيد نيز بايد دور باشند، چون موجب تنفّر مىشود، به عنوان مثال اگر همسر پيغمبر از جادّه عفّت انحراف داشته باشد باعث تنفّر مىشود و مردم به او اعتماد نمىكنند، و امّا زن حضرت لوط عليه السلام و يا پسر حضرت نوح عليه السلام فقط انحراف اعتقادى و ايمانى داشتند.
1) بحارالانوار، ج 78، ص 335؛ تحف العقول، حكمت 4.
از اينجا مىفهميم كه چرا پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به عطريّات و وسايل خوش بو اهمّيت مىداد، و مقيّد به نظافت بود، مسواك مىزد، و زمانى كه مىخواست از خانه خارج شود، خود را در ظرف آب نگاه مىكرد.
مطابق اين حديث امام عليه السلام يكى از اخلاق انبيا را نظافت معرّفى كرده كه شامل نظافت ظاهرى و باطنى مىشود، يعنى آنها هم نظافت اخلاقى و هم نظافت ظاهرى داشتند.
اين يكى از اصول مشترك در زندگى همه امامان معصوم عليهم السلام بوده كه علاوه بر آراستگى باطن و روح و روان، ظاهرى زيبا، پاكيزه و آراسته داشتهاند.
بعضى خيال مىكنند همين مقدار كه انسان ايمان محكم، و باطنى پاك داشته باشد كافى است، و ظاهر و شكل و قيافه، هرگونه باشد عيبى ندارد، چنين خيالى از نظر اسلام خيال باطل مىباشد، بلكه به عكس بخشى از برنامهها و دستورهاى اسلام مربوط به نظافت، زيبايى و آراستگى ظاهر، مثل قيافه و لباس و رنگ و بو است، براى روشن شدن اين مطلب، لازم است به بررسى آن از جهت آيات، روايات و سيره بزرگان دين بپردازيم.
قرآن هيچ گاه اين حس را سركوب و استفاده از آن را منع نكرده و با صراحت اعلام مىدارد كه زينتهايى كه خدا داده در ابتدا و بالذات متعلّق به بندگان خوب وصالح خداست و ديگران ريزه خوار سفره مؤمنان هستند.
قرآن مجيد مىفرمايد:
« «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِى أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا خَالِصَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»؛ اى پيامبر بگو: «چه كسى زينتهاى الهى را كه براى بندگان خود آفريده و روزيهاى پاكيزه را حرام كرده
است؟!» بگو: «اينها در زندگى دنيا متعلّق به آنهايى است كه ايمان آوردهاند (اگرچه ديگران نيز با آنها مشاركت دارند ولى) در قيامت به مؤمنان اختصاص خواهد داشت، اين چنين آيات را براى كسانى كه آگاهند شرح مىدهيم».(1)
و مىفرمايد: « «يَا بَنِى آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ ...»؛ اى فرزندان آدم! زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود برداريد».(2)
اين جمله مىتواند هم اشاره به «زينتهاى جسمانى» باشد كه شامل پوشيدن لباسهاى مرتّب و پاك و تميز، و شانه زدن موها، و به كار بردن عطر و مانند آن مىشود، و هم شامل «زينتهاى معنوى» يعنى خصايص انسانى و فضايل اخلاقى و پاكى نيّت و اخلاص.(3)
مرحوم بحرانى در ذيل آيه «خُذُوا زِينَتَكُمْ ...» نقل مىكند: حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام در موقع نماز بهترين لباسهاى خود را مىپوشيد. هنگامى كه از آن حضرت علّت را جويا شدند فرمود: «انَّ اللَّه تعالى جَمِيلٌ يُحِبُّ الجَمالَ فَاتَجَمَّلُ لِرَبّى وَ هُو يَقولُ:
«خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ»
فَاحَبَّ أن ألْبَسَ أجْوَدَ ثِيابى ؛ خداوند زيبا است و زيبايى را دوست دارد، به همين جهت من براى پروردگارم خود را آرايش مىكنم كه فرموده است زينتهاى خود را در هنگام عبادت در برگيريد. پس خداوند دوست مىدارد كه من بهترين لباسم را بپوشم».(4)
و باز مرحوم بحرانى نقل مىكند كه امام صادق عليه السلام لباس زيبايى پوشيده بود، عبّاد بن كثير با حضرت برخورد كرد و لب به اعتراض گشود و گفت: تو از خاندان نبوّتى، پدرت (على عليه السلام) اين گونه لباس نمىپوشيد، لباس او بسيار ساده بود. چرا چنين لباس زيبايى به تن كردهاى؟ بهتر نبود لباس سادهتر و ارزانترى مىپوشيدى؟
امام صادق عليه السلام فرمود: «واى بر تو اى عبّاد! چه كسى حرام كرده است زينتهايى را كه خداوند براى بندگانش آفريده و روزيهاى پاكيزه را؟ خداوند دوست دارد نعمتى را كه به بندهاى عطا كرده است آن را بى كم و كاست در برش ببيند (يعنى دوست دارد كه بندهاش به طور كامل از آن بهره گيرد).(1)
قرآن نيز مىفرمايد: « «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتُحَرِّمُوا طَيِّبَاتِ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ وَلَا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد چيزهاى پاكيزه را كه خداوند براى شما حلال كرده برخود حرام نكنيد، و از حدّ تجاوز ننماييد، زيرا خداوند متجاوزان را دوست نمىدارد».(2)
در شأن نزول اين آيه آمده: «روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره رستاخيز و وضع مردم در آن دادگاه بزرگ الهى بياناتى فرمود. اين بيانات مردم را تكان داد و جمعى گريستند و به دنبال آن جمعى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفتند پارهاى از لذّتها و راحتيها را بر خود تحريم كرده و به جاى آن به عبادت بپردازند، ... عثمان مظعون قسم ياد كرد كه آميزش جنسى را با همسر خويش ترك گويد و به عبادت بپردازد.
روزى همسر عثمان بن مظعون كه زن جوان و صاحب جمالى بود، نزد عايشه آمد، عايشه از وضع او متعجّب شد و گفت: چرا به خودت نمىرسى، و زينت نمىكنى؟! در پاسخ گفت: براى چه كسى زينت كنم؟ همسرم مدّتى است كه مرا ترك گفته و رهبانيّت پيش گرفته است، اين سخن به گوش پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و فرمان داد كه همه مسلمانان به مسجد آيند، هنگامى كه مردم در مسجد اجتماع كردند، حضرت بالاى منبر قرار گرفت و پس از حمد و ثناى پروردگار فرمود: چرا بعضى از شما چيزهاى پاكيزه را برخود حرام كردهايد؟ من سنّت خود را براى شما بازگو مىكنم، هركس از آن روى گرداند از من نيست، من قسمتى از شب را مىخوابم و با همسرانم آميزش
دارم و همه روزها را روزه نمىگيرم ...».(1)
در روايات اسلامى و گفتار امامان معصوم عليهم السلام از هر عاملى كه موجب ناپاكى و كثيفى مىشود نهى شده، و به هر امرى كه باعث پاكيزگى و بهداشت مىگردد تأكيد شده است. به عنوان نمونه چند روايت را ذكر مىكنيم:
الف) على بن جعفر عليه السلام مىگويد: «عن أخيهِ أبي الحسن عليه السلام: سألتُه عن قصّ الشاربِ، أمِنَ السُّنَّةِ؟ قال: نعم.
وقال أميرالمؤمنين عليه السلام: أخْذُ الشاربِ مِن النظافَةِ، وهو مِن السَنَّة؛ از برادرم امام كاظم عليه السلام در مورد كوتاه نمودن شارب پرسيدم كه آيا از سنّت است؟ فرمود: آرى.(2)اميرمؤمنان عليه السلام هم فرمود: كوتاه كردن شارب از نظافت واز سنّت پاك اسلاماست».(3)
از آنجا كه شارب و سبيل بلند كمينگاه ميكروب خواهد شد، و عملى بر خلاف بهداشت و نظافت است، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى فهماندن مطلب به مردم عصرش، به جاى ميكروب، از شيطان نام برده، چراكه شيطان در اصل به معناى هر موجود موذى است؛ و چنين فرمود:
«لايُطَوِّلَنَّ احَدُكُم شارِبَهُ، فَانَّ الشَّيطانَ يَتَّخِذُهُ مَخابِياً؛ قطعاً هيچ يك از شما سبيل خود را بلند نكند، زيرا اگر بلند كند، شيطان آن را كمينگاه خود قرار مىدهد».(4)
ب) امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «ناخنها به اين خاطر گرفته مىشوند كه آنها محل خوابگاه شيطان است».(5)
ج) رسول خدا صلى الله عليه و آله دندان چند نفر از مسلمانان را زرد ديد، به آنها فرمود: «چرا دندانهاى شما زرد و كثيف است؟ چرا مسواك نمىزنيد؟».(6)
د) امام كاظم عليه السلام فرمود: «الْعِطْرُ مِنْ سُنَنِ الْمُرْسَلين ؛ استفاده از عطر، از شيوههاى رسولان خداست».(1)
و نيز امام صادق عليه السلام فرمود: «كانَ رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يُنْفِقُ فىِ الطِّيبِ اكْثَرَ مِمّا يُنْفِقُ فىِ الطَّعامِ ؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله آنچه را كه براى مصرف عطر و بوهاى خوش، خرج مىكرد، بيشتر از آن بود كه براى غذا مصرف مىنمود».(2)
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: «با هر چيزى كه توان داريد نظافت كنيد، چرا كه خداوند متعال، اسلام را بر اساس نظافت بنا كرده است، و جز انسان پاكيزه و پاك وارد بهشت نگردد».(3)
ابوايّوب انصارى ميزبان پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه مىگويد: «شبى براى پيامبر صلى الله عليه و آله غذايى همراه پياز و سير آماده كرديم و به حضور آن حضرت برديم. حضرت از غذا نخورد، و آن را رد كرد، ما جاى انگشتان آن حضرت را در آن غذا نديديم. من بى تابانه به حضور آن حضرت رفته و عرض كردم: پدر و مادرم به فدايت چرا از غذا نخوردى، و جاى دست شما در آن غذا نبود تا با خوردن آن قسمت، طلب بركت كنيم؟ در پاسخ فرمود: آرى غذاى امروز «سير» داشت و چون من در اجتماع شركت مىكنم و مردم از نزديك با من تماس مىگيرند و با من سخن مىگويند، از خوردن غذا معذورم. ما آن غذا را خورديم، و از آن پس چنان غذايى براى پيامبر صلى الله عليه و آله آماده نكرديم».(4)
امام صادق عليه السلام به قدرى از عطريّات استفاده مىكرد، كه هرگاه كسى وارد
مسجد مىشد و او را نمىديد، از محلّى كه بوى عطر از آن استشمام مىشد، مىفهميد كه امام صادق عليه السلام در همان محل بوده است، زيرا محلّ سجده او هميشه خوشبو بود.(1)
قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «صِلُوا ارْحامَكُمْ وَ لَوْ بِالسَّلامِ».(1)
حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: «صله أرحام خود كنيد حتى اينكه سلام كردن باشد».
در آيات و روايات تأكيد فراوانى درباره صله رَحِم شده است. خداوند مىفرمايد: « «وَيَقْطَعُونَ مَآ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِى الْأَرْضِ أُوْلئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ»؛ و كسانى كه پيوندهايى را كه خدا دستور داده برقرار سازند، قطع نموده، و در روى زمين فساد مىكنند، اينها زيانكارانند».(2)
مصداق صله رحم چيست؟ رحم كيانند؟ صله چيست؟ و فلسفهاش كدام است؟ بيشتر مردم صله رحم را مستحب مىدانند و حال آنكه صله رحم يكى از واجبات و قطع رحم يكى از گناهان كبيره است.
ظاهر رحم كه در روايات آمده، تمام ارحام را شامل مىشود و دليلى نداريم كه فقط طبقه اوّل ارث، داخل ارحام باشد و طبقات ديگر داخل نباشد، منتها چگونگى
صله مختلف است يعنى صلهاى كه درباره درجه اوّل مثل پدر، مادر و فرزند است، غير از آن صلهاى است كه درباره وابستگان درجه دوم است.
صله چيست؟ صله يك معناى عرفى دارد كه داشتن نوعى رابطه است كه اين رابطه مختلف است، گاهى رابطه به اين است كه زندگى پدر و مادرى را كه در مضيقه هستند تأمين كند، (وجوب نفقه مصداق صله رحم است) و گاهى وجوب نفقه نيست، بلكه خبر داشتن از بيماران آنها و كمك كردن به گرفتاريها و مشكلات آنها در حد توان، مصداق صله است، و گاهى با يك سلام، صله رحم صورت مىگيرد، به عبارت ديگر طورى باشد كه او را بيگانه ندانند.
فلسفه صله رحم چيست؟ اسلام روى مسأله وحدت وانسجام خيلىسرمايهگذارى مىكند به همين جهت وحدت را چند مرحلهاى كرده است، مرحله اوّل وحدت در خانواده و مرحله دوم وحدت در بين فاميلها و مرحله بعد وحدت در كل مؤمنان وجامعه اسلامى است، چرا كه هميشه براى اصلاح، تقويت و پيشرفت جامعه، وحدت، از ضروريّات است؛ و با پيشرفت و تقويت تمام واحدهاى كوچك، اجتماع عظيم، خود به خود اصلاح خواهد شد. وحدت هزينه زيادى لازم دارد، در صورتى كه تفرقه با يك سوء ظن حاصل مىشود.
اهمّيت صله رحم تا حدّى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«صِلَةُ الرَّحِمِ تَعْمُرُ الدِّيارَ وَتَزِيدُ فى الأعمارِ و إن كانَ أهْلُها غَيْرَ أخيارٍ؛ پيوند با خويشاوندان شهرها را آباد مىسازد، و بر عمرها مىافزايد، هر چند انجام دهندگان آن از نيكان نباشند».(1)
و نيز امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «صِلْ رَحِمَكَ وَلو بِشَرْبَةٍ مِن ماءٍ، و أفْضَلُ ما يُوصَلُ بِهِ الرَّحِمُ كَفُّ الأذى عنها؛ پيوند خويشاوندى خويش را حتّى با جرعهاى از آب محكم كن و بهترين راه براى خدمت به آنان اين است كه (لااقل) از تو آزار و
1) سفينة البحار، ج 1، ص 514.
مزاحمتى نبينند».(1)
زشتى و گناه قطع رحم به حدّى است كه امام سجّاد عليه السلام به فرزندش نصيحت مىكند كه از همنشينى با پنج گروه دورى كن، يكى از آن پنج گروه كسانى هستند كه قطع رحم كردهاند: «وإيّاكَ وَمُصاحَبَةَ القاطِعِ لِرَحِمِه فإنّى وَجَدتُه مَلْعوناً في كِتابِ اللَّهِ عَزّوجَلّ فى ثلاث مَواضِع: قال اللَّه عزّوجلّ:
«فَهَلْ عَسَيْتُمْ انْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدوا فى الارْضِ وَ تُقَطِّعوا أَرْحامَكُمْ أولئِك الَّذينَ لَعَنَهُمُ اللَّه»؛ از مصاحبت قطع رحم كننده دورى كن چرا كه من آنها را در سه آيه از قرآن ملعون يافتم» سپس حضرت آيه 22 سوره محمّد را تلاوت فرمود، امّا دو آيه ديگر كه در ذيل حديث آمده يكى آيه 25 سوره رعد و ديگرى آيه 27 سوره بقره كه در يكى لعن، صريحاً آمده و در ديگرى كنايتاً.(2)
رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «ثَلاثَةٌ لا يَدْخُلونَ الجَنّةَ: مُدْمِنُ خَمْرٍ وَ مُدْمِنُ سِحْرٍ وَقاطِعُ رَحِمٍ ؛ سه گروه هستند كه هرگز داخل بهشت نمىشوند، شراب خواران، ساحران و قطعكنندگان رحم».(3)
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پرسيدند: «إنّ رَجُلًا من خثعم سأل رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: أيّ الأعمالِ أبْغَضُ إلَى اللَّهِ؟ فقال: الشِّرْكُ بِاللَّه. قال: ثمّ ماذا؟ قال: قَطِيعَةُ الرَّحِمِ ؛ زشتترين عمل در پيشگاه خداوند كدام است؟ فرمود: شرك به خدا. پرسيدند: بعد از آن؟ فرمود: قطع رحم».(4)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «صِلَةُ الرَّحِمِ تُهَوِّنُ الحِسابَ يومَ القِيامَةِ وَ هىَ مَنْسَأَةٌ فى العُمُرِ و تَقِىِ مَصارِعَ السّوءِ؛ صله رحم حساب روز قيامت را آسان و عمر را طولانى
مىكند، و از مرگ ناگوار جلوگيرى مىكند».(1)
و همچنين فرمود: صله رحم:
اعمال انسان را پاك و پاكيزه مىكند.
اموال را پر رونق و پر بركت مىسازد.
بلاها و حوادث ناگوار را دفع مىكند.
رزق و روزى را زياد مىكند.(2)
امام باقر عليه السلام از على عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «ثَلاثُ خِصالٍ لايَموتُ صاحِبُهُنَّ أَبَداً حتّى يَرى وَ بالَهُنَّ: الْبَغْىُ وقطيعَةُ الرَّحِمِ وَالَيمينُ الكاذِبَةِ يُبارِزُ اللَّهَ بِها؛ سه خصلت است كه دارندگان آن از دنيا نروند، تا مجازات و نتيجه آن را در دنيا ببينند:
ستمكردن، قطع رحم كردن و قسمخوردن به دروغ كه بوسيله آن با خدا مبارزه شود».(3)
مرحوم نراقى چند حديث پرمعنا در باب صله رحم نقل مىكند:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «لا تَقْطَعْ رَحِمَكَ وَ انْ قَطَعَتْكَ ؛ قطع رحم مكن، اگر چه با تو قطع رابطه كند».(4)
و فرمود: «رحم و امانت روز قيامت در دو طرف صراطند، چون صله رحم كننده و امانت گذار بر صراط بگذرد به بهشت درآيد، و چون خائن امانت و قاطع رحم بگذرد هيچ عملى با اين دو گناه به او سود نبخشد و صراط او را در آتش سرنگون كند».(5)
اميرمؤمنان عليه السلام در خطبهاى مىفرمايد: «أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الذُّنوبِ الّتى تُعَجِّلُ الْفَناءَ؛ از گناهانى كه در نابودى (گنهكار) شتاب كند به خدا پناه مىبرم»،
عبداللَّه بن كَوّاء
يَشْكُرى
عرض كرد: يا اميرالمؤمنين آيا گناهانى هست كه در فناى آدمى شتاب كند؟
حضرت فرمود: «نَعَمْ وَيْلَكَ، قَطِيعَةُ الرَّحِم ؛ آرى واى بر تو، آن قطع رحم است، خانوادهاى هستند كه گرد هم مىآيند و يارى هم مىكنند و با اينكه اهل گناهند خداوند به آنها روزى مىدهد، وخانوادهاى از هم جدا مىشوند و از يكديگر مىبرند، پس خداوند آنها را محروم مىكند با اينكه اهل تقوا هستند».(1)
و فرمود: هرگاه مردم قطع رحم كنند، اموال و ثروتها در دست اشرار قرار مىگيرد.(2)
قال عليه السلام: «تَفرَّغوا مِنْ هُمومِ الدُّنيا ما اسْتَطَعْتُم فانَّهُ مَنْ أَقْبَلَ عَلَى اللَّهِ تعالى بِقَلْبِه جَعَلَ اللَّهُ قُلوبَ الْعِبادِ مُنْقادَةً الَيْهِ بِالْوُدِّ وَ الرَّحْمَةِ، وَ كانَ الله الَيْهِ بِكُلِّ خَيْرٍ أَسْرَعُ».(1)
از احاديث است كه: «هرچه مىتوانيد از سرگرميهاى دنيا خود را رها كنيد، پس به درستى كه هركس با قلبش متوجّه خدا شود، خداوند محبّت و رحمت مردم را متوجّه او مىكند و خداوند سريعتر از هر چيزى به او خير مىرساند».
مخاطب اين حديث كسانى هستند كه وقتى به آنها گفته مىشود كه چرا در انجام وظايف الهى كوتاهى مىكنيد و عبادت را خوب انجام نمىدهيد، و چرا به كار آخرت نمىپردازيد و فقط غرق در دنيا هستيد؟ در پاسخ مىگويند: چه كار كنيم، گرفتاريم، از كسب و كار مىمانيم.
هموم دنيا در اين حديث به معناى غم و غصّه نيست، بلكه به معناى آن چيزى است كه انسان را مشغول مىكند؛ بنابراين معناى روايت اين است كه تا آنجا كه مىتوانيد از فكرهاى دنيوى فراغت پيدا كنيد و خيال نكنيد كه اگر سراغ آخرت برويد از دنيا باز مىمانيد، چرا كه: اوّلًا، خداوند به «وُدّ و رحمت» قلوب بندگان را
1) بحارالانوار، ج 77، ص 166.
منقاد و مطيع چنين شخصى مىكند، يعنى سيل عواطف مردم به سوى شخصى كه به سمت خدا رفت سرازير مىشود، و آن شخص با اقبال مردم روبهرو مىشود.
ثانياً، اينكه خداوند چنين كسى را به سرعت به خير و سعادت مىرساند.
مردم سه گروهند:
گروه اوّل: كه بيشتر اينگونهاند كسانى هستند كه بيشتر زندگى آنها صرف دنيا مىشود.
گروه دوم: كسانى كه گمان مىكنند دنبال زندگى نرفتن و سربار جامعه شدن فضيلت است.
گروه سوم: كسانى كه معتدل و بر جادّه مستقيم هستند و به مقدارى كه حفظ آبرو كنند و آبروى جامعه اسلامى نرود، دنبال تلاش و فعّاليّت مىروند؛ كه در احاديث آمده اين تلاش هم جزء آخرت به حساب مىآيد.
شخصى نزد امام صادق عليه السلام آمده و عرض كرد: مىترسم دنبال دنيا و كسب و كار بروم و دنيا پرست بشوم؟ امام عليه السلام فرمود: اين پولى كه بدست مىآورى براى چيست؟ گفت: انفاق فى سبيل الله مىكنم، حج بجا مىآورم، صله رحم مىكنم و خانواده خود را آبرومند نگه مىدارم. حضرت فرمود: اين دنيا نيست كه تو خيال مىكنى، بلكه اين آخرت است، ظاهرا دنبال دنيا هستى ولى هدفت آخرت است.
قَالَ الصّادِقُ عليه السلام: «مَنْ مَلَكَ نَفْسَهُ اذا رَغِبْ وَ اذا رَهَبْ و اذا اشْتَهى و اذا غَضِبَ و اذا رَضِىَ، حَرَّمَ اللَّه جَسَدَهُ عَلَى النّارِ».(1)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «هركه در رغبت، ترس، شهوت، خشم و شادى خوددار باشد خداوند تنش را بر آتش حرام مىكند».
مطابق روايت كسى كه مالك پنج چيز باشد (به عبارت ديگر در پنج حالت مالك خويش باشد) بدنش بر آتش حرام است:
الف) در موقعى كه به چيزى علاقه دارد، او را عاشق بى قرار نكند و حلال و حرام، خوب و بد، مكروه و واجب را فراموش نكند.
ب) اگر از چيزى مىترسد و يا از كسى متنفّر است اين بغض، حجاب و سبب كوتاهى در وظايف شرعيّهاش نشود و يا اگر با كسى دشمن است اين دشمنى سبب غيبت و بدگويى آن فرد نشود.
ج) اگر به چيزى علاقه پيدا كرد، مالك نفس خويش باشد تا او را به حرام نيندازد.
1) وسايل الشيعه، ج 11، ص 123، ابواب جهاد النفس، باب 1، ح 8؛ تحف العقول، حكمت 42.
د) هرگاه نسبت به كسى غضبناك شد، مالك نفس خويش باشد تا از حق تجاوز نكند.
ه) هرگاه از كسى خشنود شد، مالك نفس خويش باشد و معيارش خدا باشد نه مال و ثروت.
اگر مالك اين پنج چيز شد خداوند بدنش را بر آتش حرام مىكند.
از خدا بخواهيم كه هميشه امير نفس باشيم نه اسير نفس.
قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «غَريبَتانِ فَاحْتَمِلُوهُما: كَلِمَةُ حِكْمَةٍ مِنْ سَفيهٍ فَاقْبَلوها، وَ كَلِمَةُ سَفَهٍ مِنَ حَكيمٍ فَاغْفِروها».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «دو چيز استثنايى است، اوّل اينكه اگر كلامى حكمتآميز از انسان نادان صادر شد، آن را بپذيريد، دوم اينكه هر گاه شخص حكيمى كلام اشتباهى گفت، قبول نكنيد و از سخن او پيروى نكنيد».
اين حديث همان مضمون «أُنْظُر إلى ما قال وَلا تَنْظُر الى مَنْ قال
» است يعنى نگاه به سخن كن، چه كار دارى گوينده آن كيست؛ اگر كلام خوب بود، از بچّه يا نادان يا كافر هم بود بپذير، چون گاهى حرف خوب از انسان ناصالح صادر مىشود و دليلى براى نپذيرفتن آن وجود ندارد.
قرآن مىفرمايد: « «فَبَشِّرْ عِبَادِ* الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»؛ پس بندگان مرا بشارت ده، همان كسانى كه سخنان را مىشنوند و از نيكوترين آنها پيروى مىكنند».(2)
مطابق اين آيه قرآن مىفرمايد: بهترين كلام را انتخاب كن و تعصّب نداشته باش، كه سنّش زياد باشد و در مسائل علمى متبحّر باشد، بلكه از هر كس كلام خوب را شنيدى، آن را بپذير.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «الْحِكْمَةُ ضالَّةُ المُؤمِنِ، فَخُذِ الْحِكْمَةَ وَ لَوْ مِنْ أَهْلِ النّفاقِ ؛ گفتار حكمتآميز گمشده مؤمن است، پس حكمت را بگير هرچند از اهل نفاق صادر شود».(1)
از سوى ديگر گاهى عالم بزرگوارى اشتباه مىكند، نبايد تعصّب داشته باشيم كه چون بزرگ است بايد از او پذيرفت؛ نه، اين طور نيست، البتّه در مقابل خطاى عالم بايد مؤدّب بود، و احترام آنها را حفظ كرد، و نبايد حرمتشكنى كرد، چرا كه آنها معصوم نيستند و جائز الخطا مىباشند.
در پايان ذكر اين نكته لازم است كه انسان بايد در تمام عمر دنبال حقيقت باشد، بعضى عادت دارند كه از زيردست چيزى نمىشنوند، كه در اين صورت در زندگى عقب هستند، بلكه بايد به اشتباه خود اعتراف كرد و اين حجابها را كنار زد.
1) نهج البلاغه، كلمات قصار، 80.
قالُ النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله: «مَنْ خافَ اللَّهَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنِ الدُّنْيا، وَ مَنْ رَضِىَ مِنَ الدُّنْيا بِما يَكْفيهِكانَ أَيْسَرُ ما فيها يَكْفيهِ».(1)
حضرت مىفرمايد: «كسى كه از خدا بترسد نفسش در دنيا با سخاوت است، وكسى كه در دنيا به آنچه نصيبش گشته است راضى باشد كمترين چيز دنيا او را بس است».
در اين حديث دو مطلب بيان شده:
كسى كه از خدا بترسد نفسش با سخاوت است، يعنى به سادگى حاضر است از زرق و برق دنيا چشمپوشى كند. و بين اين دو مسأله رابطه منطقى وجود دارد به اين معنا كه وقتى خوف از خدا دارد، معرفة اللَّه دارد، چرا كه سرچشمه خوف معرفت است، تا خدا را نشناسد خائف نيست؛ البتّه خدا ترس ندارد، چون غفور و رحيم است. در همه قرآن به جز يك سوره از او به رحمانيّت ياد شده است.
1) بحارالانوار، ج 74، ص 169.
در واقع ترس از گناهان و خوف از اعمال است، البتّه خوف از خدا سرچشمه ديگرى هم دارد كه آن ادراك عظمت خداست، وقتى خدا را با عظمت خاص او مىشناسد و خود را آن قدر كوچك مىبيند، وحشت مىكند. بعضى هستند كه وقتى در مقابل افراد بزرگ قرار مىگيرند احساس وحشت مىكنند، كه اين خوف از عظمت است.
كسى كه خدا را به عظمت شناخت، دنيا در نظرش كوچك مىشود، به عنوان مثال كسى كه دريا را بشناسد، قطره آب در نظرش كوچك است، و يا كسى كه آفتاب را ببيند يك شمع در نظرش بى ارزش است. وقتى غير خدا در نظرش بى ارزش شد، سخاوت مىكند، كسىكه دريا دارد صرف نظر كردن از يك قطره برايش آسان است.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «وَ انَّ دُنْياكُم عِنْدىِ لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فى فَمِ جَرادَةٍ تَقْضِمُها؛ و اين دنياى شما از برگ جويدهاى كه در دهان ملخى باشد، نزد من خوارتر و بىارزشتر است».(1)
اين يك واقعيّت است، كسى كه با خدا آشناست دنيا از يك برگ هم در نظرش كوچكتر است.
در بخش دوم روايت حضرت مىفرمايد: كسى كه در زندگى قانع باشد، راحتى و آرامش دارد و آلودگى او كم و اعصابش راحت است.
«قناعت»، اكتفا به مقدار ناچيزى از وسايل زندگى در حدّ ضرورت و نياز است.(2)
قناعت يكى از ويژگيهاى افراد با ايمان و از امتيازات انسانهاى با فضيلت است.
افراد قانع هيچ گاه چشم طمع به مال و منال ديگران ندارد و براى كسب مال و مقام، شخصيّت والاى خود را كوچك نمىكنند.
قناعت وسيلهاى است براى تحصيل سعادت ابدى، زيرا هركه در خوراك و پوشاك به قدر ضرورت قناعت نمايد، هميشه فارغ البال و آسوده خاطر است و اشتغال به امر دين و سلوك راه آخرت براى او ممكن خواهد بود.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «طوبى لِمَنْ هُدِىَ لِلْإسْلامِ، وَ كانَ عَيْشُهُ كَفافاً وَ قَنَعَ بِهِ ؛ خوشا به حال آنكه به اسلام گرايد و معيشت او به قدر كفاف باشد و به آن قناعت كند».(1)
«رُوِي أنّ موسى عليه السلام سأل ربّه تعالى وقال: أيّ عِبادِكَ أغنى قال: أقْنَعُهُم بما أعْطَيْتُهُ ؛ در روايت آمده كه حضرت موسى عليه السلام از خداى تعالى پرسيد كه كدام يك از بندگان تو غنىترند؟ فرمود: هركدام قانعترند».(2)
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «ابنَ آدَم، إن كنتَ تُريدُ مِنَ الدُّنيا ما يَكْفِيكَ، فإنّ أيْسَرَ ما فيها يَكْفِيك، وإن كنتَ إنّما تُريد مالا يكفِيك فإنّ كُلَّ ما فيها لايكفِيكَ ؛ اى فرزند آدم، اگر از دنيا به قدر كفايت مىخواهى اندكى از آن تو را كافى است و اگر زيادتر از حق خود مىطلبى، همه آنچه در آن است تو را كافى نخواهد بود».(3)
و نيز امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «مَنْ رَضِيَ مِنَ اللَّهِ بِاليَسيرِ مِنَ الْمَعاشِ، رَضِىَ اللَّهُ عنه بِاليَسيرِ مِنَ الْعَمَلِ ؛ هر كه از خدا به معيشت اندكى راضى شود خدا نيز به عمل اندك او راضى مىشود».(4)
قناعت آثار مادّى و معنوى فراوانى دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
فردى كه داراى مناعت طبع و عزّت نفس است، در نزد همگان عزيز و سربلند است، ولى كسى كه به مال ديگران چشم طمع داشت، خود را اسير و ذليل ساخته و مردم با چشم حقارت به او مىنگرند.
امام على عليه السلام مىفرمايد: «آدمى را قناعت براى دولتمندى، و خوش خلقى براى فراوانى نعمتها كافى است».
از امام على عليه السلام سؤال شد تفسير آيه «فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً»(1)چيست؟ فرمود:
قناعت است.(2)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «الْقناعَةُ كنزٌ لايَفْنى ؛ قناعت گنجى است كه فانى نمىشود».(3)
وهمچنين مىفرمايد: «القناعةُ مالٌ لايَنْفَدُ؛ قناعت مالى است كه تمام نمىشود».(4)
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «كسى كه به اندازه كفايت از دنيا بهرهمند باشد، به آسايش دست يابد، و آسوده خاطر گردد، در حالى كه دنياپرستى كليد دشوارى، و مركب رنج و گرفتارى است».(5)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «رسول خدا صلى الله عليه و آله در مقام دعا عرضه داشت:
اللّهُمَّ ارزُقْ مُحَمّداً وَآلَ مُحَمّدٍ وَ مْن احَبَّ مُحَمّداً و آلَ مُحَمَّدٍ الْعَفافَ والكَفافَ وَ ارْزُقْ مَنْ
أَبْغَضَ مُحَمّداً وَآلَ مُحَمَّدٍ الْمالَ وَالْوَلَدَ؛ خدايا به محمّد و آل محمّد و دوستانش عفّت نفس و پاكدامنى و به اندازه كفايت، روزى مرحمت فرما و به دشمنان آنها مال و فرزند بده».(1)
در حديث ديگرى امام سجّاد عليه السلام مىفرمايد: «رسول خدا صلى الله عليه و آله به شتر چرانى برخورد كرد و كسى را فرستاد تا مقدارى شير بگيرد. شتربان گفت: آنچه در پستان شترهاست براى صبحانه قبيله و آنچه در ظرفهاست براى شام آنهاست و مورد نياز خودمان مىباشد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا مال و فرزندانش را زياد كن.
سپس به گوسفند چرانى برخورد كرد و كسى را فرستاد تا مقدارى شير از او بگيرد. چوپان گوسفندان را دوشيد و هرچه در ظرف داشت در ظرف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ريخت و گوسفندى نيز براى آن بزرگوار فرستاد و گفت: آنچه شير در نزد ما بود، همين مقدار است و اگر بيش از اين نياز داريد، مىتوانيم براى شما آماده كنيم.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا او را به قدر كفاف روزى ده. يكى از اصحاب عرض كرد: يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله براى كسى كه جواب منفى داد، دعايى كردى كه همه ما آن دعا را دوست داريم ولى براى كسى كه نياز شما را برآورده كرد، دعايى كردى كه هيچ كدام از ما آن را دوست نداريم؟ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
إنَّ ما قَلَّ وَ كَفى خيرٌ ممّا كَثُرَ وَالْهى اللَّهُمَّ ارْزُقْ مُحَمّداً وَآلَ محمدٍ الْكَفافَ ؛ آنچه كم باشد و كفايت كند، بهتر است از آنچه زياد باشد و دل انسان را از ياد خدا باز دارد، سپس فرمود: خدايا به محمّد و آل محمّد به قدر كفاف روزى عطا كن».(2)
در تاريخ آمده عثمان دويست دينار به وسيله دو نفر از غلامانش براى ابوذر فرستاد، كه احتياجاتش را تأمين كند. ابوذر پرسيد: آيا عثمان به كس ديگرى از مسلمانان چنين پولى داده است؟ گفتند: خير. ابوذر گفت: من هم يك مسلمانم،
پس آنچه به من مىرسد، به آنان نيز بايد برسد. گفتند: عثمان گفت اين پول مال شخصى خودم مىباشد و با حرام آميخته نشده است. ابوذر گفت: من از بى نيازترين مردم هستم و احتياجى به آن ندارم.
غلامان گفتند: ما كه چيزى نزد تو نمىبينيم؟ گفت: من دو قرص نان جو دارم و به اين پول احتياجى ندارم و به خدا سوگند كه آن را نمىپذيرم، زيرا من ولايت على عليه السلام و اهل بيت او را كه پاك هستند و به حق دعوت مىكنند دارم، به همين جهت بى نيازم.(1)
اگر كسى به آنچه خدا براى او مقدّر كرده راضى نباشد، چشم طمع به مال، يا مقام ديگران خواهد دوخت و براى جلب توجّه و بهرهمندى از وى ناگزير است در برابرش خضوع كرده و زبان به اظهار فقر و درماندگى خود و تعريف بى جا و تملّق و چاپلوسى از او بگشايد تا دل او را به دست آورد و از او بهرهمند گردد. در اين حالت، انسانيّت انسان وشخصيّت او پايمال مىگردد وموجب ذلّت وخوارى او خواهد شد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «الطّامِعُ فى وَثاقِ الذُّلِ ؛ طمع كار همواره زبون وخوار است».(2)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: طمع را از خود دور سازيد، زيرا طمع كليد تمام گناهان و سرچشمه زشتيهاست و تمام نيكيها را از بين مىبرد.(3)
از آنجا كه طمع كار به آنچه خود دارد قانع نبوده و آن را براى تأمين نيازمنديهايش كافى نمىداند، با چشم دوختن به مال و دارايى ديگران هميشه خود را محتاج و نيازمند به آنها نشان مىدهد، و در نظر مردم نيز درمانده و نيازمند جلوه مىكند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «إيّاكَ وَالطَّمَعَ فَانَّهُ الْفَقْرُ الحاضِرُ؛ خود را از طمع دورگردان، چرا كه طمع، فقر و درماندگى بالفعل است».(1)
گاه تصوّر مىشود كه «طمع» هميشه يك صفت ناپسند و مذموم است، حال آنكه با نگاه به آيات و روايات متوجّه مىشويم كه «طمع» ذاتاً نه خوب است و نه بد، بلكه هرگاه متعلّق طمع، ناپسند و رذيله باشد، طمع به آن نيز ناپسند خواهد بود، مانند طمع به ثروت اندوزى، مقام، شهوت و ... امّا هرگاه متعلّق طمع، امر پسنديده و ممدوح باشد، طمع به آن نيز پسنديده و مطلوب خواهد بود، مانند طمع به مغفرت الهى، كسب فضايل، صفات نيك، بهشت و ....
اميدواريم خداوند صفت نيك قناعت را در ما بوجود آورد و صفت طمع مذموم را از ما دور گرداند؛ إنشاءاللَّه.
1) مستدرك الوسائل، ج 7، ص 229؛ بحارالانوار، ج 69، ص 408.
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: «الْحَياءُ مِنَ الإيمانِ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «حيا از ايمان است».
علماى علم اخلاق حيا را حالت انقباض نفس مىدانند كه در مقابل زشتيها خود را عقب مىكشد. سرچشمه حيا مثل بسيارى از عكس العملهاى انسان همان معرفت و شناخت است. انسان وقتى زشتى عملى را مىشناسد خودش را در مقابل آن حفظ مىكند.
حيا يك عامل مهمّ باز دارنده است و باعث مىشود كه انسان به بسيارى از گناهان آلوده نشود، به عنوان مثال، حيا مانع مىشود از اينكه دروغ بگويد، غيبت كند يا ريا كند. و خودش را در مقابل چنين اعمالى حفظ مىكند.
وقتى حياى انسان از بين رود، ديگر ميان او و گناهش مانعى وجود نخواهد داشت.
در احاديث اهلبيت عليهم السلام روى حيا تأكيد بسيار شده است، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديث مورد بحث مىفرمايد: حيا و شرم، از ايمان است.
1) تحف العقول، حكمت 161.
حيا يك حالت دفاعى است مثل سيستم دفاعى بدن كه وقتى ميكروبى وارد بدن مىشود اين سيستم آن را نابود مىكند.
و همچنين حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «وَ مَنْ كَثُرَ خَطَؤُهُ قَلَّ حَياؤُهُ، وَ مَنْ قَلَّ حَياؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ، وَ مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ ماتَ قَلْبُهُ، وَ مَنْ ماتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النّارَ؛ كسى كه خطايش زياد شود حيايش كم مىشود (چون وقتى يك بار گناه كند خجالت مىكشد؛ امّا وقتى تكرار شد ديگر خجالت نمىكشد و حيا كم مىشود) و كسى كه حيايش كم شد، زهدش كم مىشود (پرهيز از گناه نمىكند) و كسى كه پرهيز از گناهش كم شود، قلبش مىميرد، و كسى كه قلبش بميرد، اهل جهنّم است».(1)
پس بىحيايى انسان را به جهنّم مىكشاند.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «لا إيمانَ لِمَنْ لا حَياءَ لَهُ ؛ كسى كه ايمان ندارد، حيا نيز ندارد».(2)
در هر جامعهاى گناه تكرار شود، حيا از بين مىرود و هرگاه گناه تكرار بشود ابهّت آن جامعه از بين مىرود يا ابهت آن گناه يا ابهت آن كار خوب از بين مىرود.
چه كنيم كه حيا زياد شود و اين سپر هميشه باشد؟
دو راه وجود دارد:
كسب معرفت بيشتر؛ يعنى در مورد عواقب گناه بيشتر فكر كنيم و درباره خدا معرفتمان بيشتر شود، و باور كنيم كه عالم محضر خداست.
وقتى گناهى از ما سر زد، فوراً توبه كرده و اين ديوار شكسته را تعمير كنيم.
قالت فاطِمةُ الزَّهْراءُ عليها السلام: «حُبِّبَ إلىَّ مِنْ دُنْياكُمْ ثَلاثٌ، تِلاوَةٌ كِتابِ اللَّهِ، وَالنَّظَرُ في وَجْهِ رَسولِ اللَّهِ، وَالإنْفاقُ في سَبيلِ اللَّهِ».(1)
حضرت زهرا عليها السلام مىفرمايد: «سه چيز از دنياى شما محبوب من است: اوّل خواندن قرآن، دوم نگاه كردن به چهره رسول اللَّه، سوم انفاق در راه خدا».
شخصيّت افراد متفاوت و داراى مراتب و درجاتى است، و از چند راه مىتوان شخصيّت افراد را شناخت.
على عليه السلام وقتى دعا مىكند اين گونه است: خدايا آنچه از خوبيها به اوليايت درگذشته عنايت كردى و در حال عنايت مىكنى و در آينده عنايت خواهى كرد، به من عطا كن.
درباره حضرت زهرا عليها السلام آمده است كه امام حسن عليه السلام مىفرمايد: مادرم را در شب جمعه ديدم كه تا صبح مشغول عبادت پروردگار و پيوسته در حال ركوع
1) صحيفة الزهرا، قول 19.
وسجود بود تا اينكه سفيده صبح نمايان گشت، شنيدم كه مؤمنين را يك يك نام مىبَرد و دعا مىكرد امّا براى خودش دعا نكرد، عرض كردم: مادرجان چرا براى خودت دعا نمىكنى؟
فرمود: اوّل همسايه بعد خويشتن،
الجارُ ثُمَّ الدّار.(1)
راه دوم براى شناخت فرد «شعر» است كه چه شعرهايى را حفظ مىكند يا مىسرايد.
از راه محبوبيتهاى انسانى يعنى چه چيزهايى را دوست دارد.
در اين حديث حضرت زهرا عليها السلام مىفرمايد: از دنياى شما سه چيز محبوب من هست:
قرآن پاكترين كتاب از مبدأ پاكى و طهارت، بر پاكترين قلب عالم هستى و از لبان پاكترين مخلوق الهى، بر عالم وجود عرضه گرديد؛ به همين دليل كسانى مىتوانند به اين كتاب نزديك شوند و از آن بهره گيرند كه ظاهر و باطنى پاك و طاهر داشته باشند. «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ* فِى كِتَابٍ مَّكْنُونٍ* لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ».(2)
در قرآن خداوند پيامبرش را به چند كار مأمور مىكند كه يكى از آن كارها اين است: « «وَأَنْ أَتْلُوَا الْقُرْآنَ»؛ من مأمورم كه قرآن را تلاوت كنم».(3)
و در جاى ديگر مىفرمايد: « «فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ»؛ پس آن مقدار كه براى شما ميسّر است، قرآن تلاوت كنيد».(4)
در قرآن و روايات، براى تلاوت و بهرهگيرى از آيات، آداب و شرايطى بيان شده كه به چند نمونه از آن اشاره مىشود:
« «لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»؛ و جز پاكان نمىتوانند به آن دست زنند (/ دست يابند)».(1)
اين تعبير هم اشاره به پاكيزگى ظاهرى دارد كه براى تماس با قرآن بايد با طهارت و وضو باشيم، و هم اشاره به اينكه درك مفاهيم و محتواى اين آيات تنها زمانى ميسّر است كه از رذايل اخلاقى پاك باشيم.
احاديثى از ائمّه عليهم السلام وجود دارد كه از دهان به عنوان «راه قرآن» و «يكى از راههاى پروردگار» ياد شده است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «نَظِّفُوا طريق القرآنِ. قيل: يا رسولَ اللَّهِ وما طَرِيقُ القرآنِ؟ قال: أفواهَكُم. قيل: بِماذا؟ قال: بالسّواكِ ؛ راه قرآن را پاكيزه سازيد. پرسيدند: اى رسول خدا راه قرآن چيست؟ فرمود: دهانهاى شما. پرسيدند:
چگونه پاكيزه كنيم؟ فرمود: با مسواك زدن».(2)
در حديث ديگرى امام رضا عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود: «أفواهُكُمْ طَريقٌ مِنْ طُرُقِ رَبِّكُمْ، فَأَحَبُّها إلَى اللَّهِ أطْيَبُها ريحاً، فَطَيِّبُوها بِما قَدَرْتُم عَلَيهِ ؛ دهانهاى شما راههاى پروردگارتان است، آن را پاكيزه سازيد».(3)
دهانى كه غذاى مشكوك و حرام وارد آن مىشود، دهانى كه گناهان بزرگى چون دروغ، تهمت و غيبت را مرتكب مىشود، دهانى كه دل دردمندان را مىشكند، دهانى كه پيوسته مسلمانان از شرّ آن در واهمه و عذاب هستند چگونه مىتواند محلّ تلفّظ آيات قرآن باشد؟ تلاوت قرآن بايد از دهانى پاك بگذرد و گرنه آب صاف در يك نهر آلوده، بالاخره آلوده خواهد شد. اگر قرآن از دهان ناپاك بيرون آيد، مصداق اين حديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است كه: «رُبَّ تالٍ للقرآنِ والقرآنُ يَلْعَنُهُ ؛ چه بسا تلاوت كننده قرآن، كه قرآن او را لعن مىكند».(1)
به هنگام تلاوت قرآن بايد از شيطان رجيم و رانده شده، به خدا پناه برد، چنانكه آمده است: « «فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ»؛ هنگامى كه قرآن مىخوانى، از شرّ شيطان مطرود، به خدا پناه بر».(2)
قرآن را بايد به صورت «ترتيل» تلاوت كرد، يعنى شمرده، و توأم با تفكّر:
« «وَرَتِّلِ القرآنَ تَرْتيلًا»؛ و قرآن را با دقّت و تأمّل بخوان».(3)
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «إنّ الْقرآنَ لايُقْرَأُ هَرْمَةً ولكنْ يُرَتَّلُ تَرْتيلًا، إذا مَرَرْتَ بآيةٍ فيها ذِكْرُ النّارِ، وقَفْتَ عِنْدَها وَتَعَوَّذْتَ باللَّهِ مِنَ النّار؛ قرآن را تند و دست و پا شكسته نبايد خواند، بلكه بايد به آرامى تلاوت كرد، هنگامى كه به آيهاى مىرسى كه در آن ذكر آتش دوزخ شده توقّف كن و بينديش (و مىانديشى) و به خدا از آتش دوزخ پناه بر».(4)
قرآن مىفرمايد: « «أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ»؛ آيا درباره قرآن نمىانديشند».(1)
در حديثى آمده است كه اصحاب و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله قرآن را ده آيه ده آيه از پيامبر مىآموختند، و ده آيه دوم را فرا نمىگرفتند، مگر اينكه آنچه در آيات نخستين بود از علم و عمل بجا بياورند.
عن أبى عبدالرحمن السّلمي، قال: حدّثنا مَنْ كانَ يُقْرِئنا مِنَ الصّحابَةِ أنَّهُم كانوا يأخُذونَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله عَشْرَ آياتٍ، فَلا يَأْخُذون في العَشْرِ الآخر حتّى يَعْلَموا ما في هذِه مِنَ العِلْمِ وَالْعَمَلِ.(2)
و در حديثى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «اعْرِبوا القرآنَ وَالتَمِسُوا غَرائِبَهُ ؛ قرآن را فصيح و روشن بخوانيد و از شگفتيهاى مفاهيم آن بهره گيريد».(3)
رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «انَّ هذِهِ القُلوبَ تَصْدَأُ كَما يَصْدَأُ الحديدُ. قيلَ: يا رسولَ اللَّه فَما جَلاؤها؟ قال: تَلاوَةُ القرآنِ ؛ اين دلها نيز همانند آهن زنگ مىزند. عرض شد:
اى رسول خدا، صيقل دهنده دلها چيست؟ فرمود: تلاوت قرآن».(4)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «ما اجتمَعَ قَومٌ في بيتٍ مِنْ بُيوت اللَّهِ يَتْلُونَ كِتابَ اللَّهِ وَيَتَدارَسُونَهُ بَيْنَهُمْ، إلّانَزِلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكينَةُ، وَغَشِيَتْهُمُ الرَّحْمَةُ وَحَفَّتْهُمُ الملائِكَةُ
وَذكَرهُمُ اللَّهُ فِيمَنْ عِنْدَهُ ؛ هيچ گروهى در خانهاى از خانههاى خدا براى تلاوت كتاب خدا و مباحثه آن جمع نمىشوند، مگر آنكه آرامش بر آنان فرود مىآيد و رحمت ايشان را فرا مىگيرد و فرشتگان آنان را در ميان مىگيرند».(1)
«عن أبى عبداللَّه عليه السلام قال: أميرالمُؤمنين عليه السلام: البَيتُ الذي يُقْرَأُ فيهِ القُرآنُ و يُذْكَرُ اللَّهُ عَزَّوجَلّ فيه، تَكْثُرُ بَرَكتُه وَتَحْضُرُهُ المَلائِكَةُ وَتَهْجُرُه الشَّياطِينُ وَيضيُ لأهْلِ السَّماءِ كما تُضِيءُ الكَواكِبُ لأهْلِ الأرْضِ، و إنَّ البَيْتَ الّذي لايُقْرَأُ فِيهِ القُرْآنُ ولا يُذْكَرُ اللَّهُ عزَّوَجَلّ فيهِ، تَقِلُّ بَرَكَتُهُ وَتَهْجُرُهُ المَلائِكَةُ وَتَحْضُرُهُ الشَّياطِينُ ؛ امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
على عليه السلام فرموده است: خانهاى كه در آن قرآن خوانده مىشود، و نام خدا در آن برده شود، بركت در آن خانه زياد مىشود، وملائكه در آن حضور پيدا مىكنند، و شيطانها از آن خانه دور مىشوند، و براى اهل آسمان مىدرخشد همانگونه كه ستارگان براى اهل زمين مىدرخشند، و خانهاى كه قرآن در آن خوانده نمىشود و نام خدا در آن برده نمىشود، بركت آن خانه كم است، و ملائكه از آن خانه رانده و دور مىشوند و شيطانها در آن خانه حاضر مىشوند».(2)
در قيامت شاكيانى هستند كه از انسان شكايت مىكنند:
« «وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِى اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً»؛ و پيامبر عرضه داشت: پروردگارا! قوم من قرآن را رها كردند».(3)
اين شكايت پيامبر صلى الله عليه و آله امروز نيز هم چنان ادامه دارد، كه اين قرآن را به دست فراموشى سپردند، قرآنى كه عامل پيروزى و حركت و ترقّى است، قرآنى كه برنامه زندگى در آن وجود دارد؛ اين قرآن را رها ساختند و دست گدايى به سوى ديگران دراز كردند و قرآن در ميان آنها به صورت يك كتاب تشريفاتى درآمده است؛ تنها الفاظش را با صداى جالب از دستگاههاى فرستنده پخش مىكنند، و براى افتتاح خانه نو و يا حفظ مسافر و شفاى بيماران و حدّاكثر براى تلاوت به عنوان ثواب از آن استفاده مىكنند.
نقل شده است كه ناپلئون در مورد مسلمانان تحقيق مىكند و مىپرسد: مركز علمى مسلمين كجاست؟ مصر را معرّفى كردند، او پس از ورود به مصر با مترجم عرب به كتابخانه آن شهر وارد شد و گفت: يكى از اين كتابها را براى من بخوان. او دست برد يكى را برداشت ديد قرآن است، باز كرد و اين آيه آمد: « «إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِى لِلَّتِى هِىَ أَقْوَمُ»؛ اين قرآن، به راهى كه استوارترين راههاست، هدايت مىكند».(1)
مترجم آيه را براى ناپلئون ترجمه كرد، پس از آن ناپلئون چند روز پشت سرهم مىآمد و آياتى از قرآن را برايش قرائت و ترجمه مىكردند؛ بعد از آن ناپلئون دو جمله گفت:
الف) اگر مسلمانان از دستور جامع اين كتاب استفاده كنند ذلّت نخواهند ديد.
ب) تازمانى كه اين قرآن بين مسلمين حكومت مىكند، مسلمانان تسليم ما نخواهند شد، مگر اينكه بين آنها و اين قرآن جدايى بيفكنيم.
«ثَلاثَةٌ يَشْكونَ إلَى اللَّهِ عَزَّوجَلّ: مَسْجدٌ خَرابٌ لا يُصَلّي فيه أهلُهُ، وَ عالِمٌ بَيْنَ جُهّالٍ، وَمُصْحَفٌ مُعَلَّقٌ قَدْ وَقَعَ عَلَيهِ غُبارٌ، لا يُقْرَءُ فِيه ؛ سه چيز نزد خدا شكايت مىكنند:
مسجدى كه خراب شده و در آن نماز خوانده نمىشود، عالمى كه در بين مردم قرار دارد و از او بهره نمىبرند، و قرآنى كه غبار روى آن را گرفته و خوانده نمىشود».(2)
دومين چيزى كه حضرت زهرا عليها السلام مىفرمايد از دنياى شما اختيار كردم و محبوب من است، نگاه كردن به صورت رسول اللَّه است، و اين به چند جهت است:
يكى به خاطر اينكه پدر است و نگاه محبّتآميز به چهره پدر عبادت است. و دوم به خاطر اينكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عالم است و نگاه به چهره عالم عبادت است و سوم به خاطر اينكه پيامبر است.
سومين چيزى كه حضرت زهرا عليها السلام مىفرمايد از دنياى شما اختيار كردم: انفاق در راه خداست.
«انفاق» يك قانون عمومى در جهان طبيعت و در سازمان بدن هر موجود زنده است. به عنوان مثال در طبيعت، خورشيد، نورش را رايگان در اختيار ما و طبيعت مىگذارد، و يا وقتى كه يك دانه در زمين مىافشانيم، هفتاد دانه يا بيشتر از آن را در اختيار ما قرار مىدهد.
در سازمان بدن موجودات نيز به همين صورت است، به عنوان مثال قلب انسان تنها براى خود كار نمىكند، بلكه از آنچه دارد به تمام سلّولها انفاق مىكند، مغز و ريه و ساير دستگاههاى بدن انسان، همه از نتيجه كار خود انفاق مىكنند، چرا كه زندگى دسته جمعى بدون انفاق مفهومى ندارد.
انسانى كه به خدا پيوسته و به حكم جمله «مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ» همه روزيها و مواهب را عطاى خداوند بزرگى مىداند كه چند روزى اين امانت را نزد او گذاشته، نه تنها از انفاق و بخشش در راه او ناراحت نمىشود، بلكه خوشحال است، چرا كه مال خدا را به بندگان او بخشيده، امّا نتايج و بركات مادّى ومعنويش را براى خود خريده است؛ اين طرز فكر، روح انسان را از بخل و حسد پاك مىكند، و باعث مىشود كه هركس خود را مديون بداند و از مواهبى كه دارد در اختيار همه نيازمندان بگذارد و
همچون آفتاب نورافشانى كند، بى آنكه انتظار پاداشى داشته باشد.
از اين تعبير مىفهميم كه:
اوّلًا: «شىء» به معناى وسيع كلمه، انواع انفاقها را اعمّ از مادّى و معنوى، كوچك و بزرگ، به هر انسان نيازمند اعمّ از صغير و كبير، همه را شامل مىشود.
ثانياً: انفاق را از مفهوم فنا بيرون مىآورد، و رنگ بقا به آن مىدهد، چرا كه خداوند تضمين كرده، كه با مواهب مادّى و معنوى خود كه چندين برابر است، جاى آن را پر كند.
در روايتى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه مىفرمايد: «يُنادي مُنادٍ كُلَّ لَيْلَةٍ: لِدُوا لِلْموتِ، وَيُنادي مُنادٍ: ابْنُوا للخَرابِ. ويُنادي منادٍ: اللَّهُمَّ هَبْ لِلْمُنْفِقِ خَلَفاً، وَيُنادي مُنادٍ اللّهُمَّ هَبْ لِلْمُمْسِكِ تَلَفاً. وَيُنادي مُنادٍ: لَيْتَ النّاسَ لَمْ يُخْلَقُوا. ويُنادى منادٍ: لَيْتَهُمْ إذ خُلِقوا فَكّروا فِيما لَهُ خُلِقوا؛ هرشب منادى آسمانى ندا مىدهد بزاييد براى مردن. و منادى ديگرى ندا مىدهد بنا كنيد براى ويرانى. و منادى ديگرى ندا مىدهد خداوندا براى آنها كه انفاق مىكنند عوض قرار ده. و منادى ديگر ندا مىدهد خداوندا براى آنها كه امساك مىكنند عوضى قرار ده. و منادى ديگرى مىگويد: اى كاش مردم آفريده نمىشدند. و منادى ديگرى صدا مىزند اى كاش اكنون كه آفريده شدهاند، انديشه مىكردند كه براى چه آفريده شدهاند».(2)
در حديث ديگرى از آن حضرت مىخوانيم: «مَنْ أَيْقَنَ بِالْخُلْفِ سَخَتْ نَفْسُه بِالنَّفَقَةِ؛ كسى كه يقين به عوض و جانشين داشته باشد در انفاق كردن سخاوتمند خواهد بود».(3)
در حديثى آمده است: شخصى به حضور امام صادق عليه السلام آمد و گفت: دو آيه در قرآن است كه من طبق دستور آن دو آيه عمل مىكنم ولى نتيجه نمىگيرم. امام عليه السلام فرمود: آن دو آيه كدام است؟ عرض كرد: نخست اين سخن خداوند كه مىفرمايد:
« «ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ»؛ مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم»(1)و من خدا را مىخوانم امّا دعايم مستجاب نمىشود.
آيه ديگر اينكه خداوند مىفرمايد: « «وَمَا أَنفَقْتُمْ مِنْ شَىْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ وَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ»؛ و هرچيزى را (در راه خدا) انفاق كنيد، خدا عوض آن را مىدهد (و جاى آن را پر مىكند)؛ و او بهترين روزى دهندگان است»،(2)امّا من در راه خدا انفاق مىكنم ولى چيزى كه جاى آن را پر كند، عايد من نمىشود.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: آيا فكر مىكنى خداوند از وعده خود تخلّف كرده؟
عرض كرد: نه. فرمود: پس علّت عدم استجابت دعا چيست؟ عرض كرد: نمىدانم.
امام عليه السلام فرمود: ولى من مىدانم كسى كه اطاعت خدا كند در آنچه امر به دعا كرده، و جهت دعا را رعايت كند، اجابت خواهد كرد، عرض كرد: جهت دعا چيست؟
فرمود: نخست حمد خدا مىكنى، و نعمت او را يادآور مىشوى، سپس شكر مىكنى، بعد درود بر پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرستى، سپس گناهانت را به خاطر مىآورى و اقرار مىكنى و از آنها به خدا پناه مىبرى و توبه مىنمايى، اين است جهت دعا.
امّا در مورد آيه دوم، فكر مىكنى خداوند خلف وعده مىكند؟ عرض كرد: نه فرمود: پس چرا جاى انفاق پر نمىشود؟ عرض كرد: نمىدانم، امام عليه السلام فرمود: اگر كسى از شما مال حلالى بدست آورد و در راه حلال انفاق كند، هيچ درهمى را انفاق
نمىكند مگر اينكه خداوند عوضش را به او خواهد داد.(1)
امام سجّاد عليه السلام مىفرمايد: «إنّ الصَّدَقةَ لا تَقَعُ في يَدِالْعَبْدِ حتّى تَقَعَ في يَدِ الرَّبِ ؛ صدقه در دست بنده نمىافتد مگر اينكه قبلًا در دست خدا قرار گيرد».(3)
حتّى در روايتى تصريح شده كه همه اعمال آدمى را فرشتگان تحويل مىگيرند، جز صدقه كه مستقيماً به دست خدا مىرسد.(4)
اين مضمون از طريق اهل سنّت نيز از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در صحيح مسلم و بخارى آمده است: «هيچ كس از شما صدقهاى از درآمد حلال نمىپردازد- و البتّه خداوند جز حلال قبول نمىكند- مگر اينكه خداوند با دست راست خود آن را مىگيرد، حتّى اگر يك دانه خرما باشد، سپس در دست خدا نمو مىكند تا بزرگتر از كوه شود».(5)
اين احاديث بيانگر اهميّت فوق العاده خدمات انسانى و كمك به نيازمندان است.
از بعضى احاديث استفاده مىشود كه پيشوايان معصوم گاهى پيش از آنكه صدقهاى را به شخص نيازمند بدهند، نخست دست خود را به علامت احترام و تعظيم مىبوسيدند، سپس آن را به نيازمندان مىدادند، و يا اينكه نخست آن را به نيازمند مىدادند بعد از او مىگرفتند و آن را مىبوسيدند و مىبوييدند و به او باز مىگردانيدند، چرا كه با دست خدا روبرو بودند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «إنَّ الصَّدَقَةَ وَصِلَةَ الرَّحِمِ تَعْمُرانِ الدِّيارَ، وَتَزيدانِ في الأعمارِ؛ انفاق در راه خدا و صله رحم خانهها را آباد، و عمرها را طولانى مىكند».(1)
امام باقر عليه السلام فرموده است: «البِرُّ وَ صَدَقَةُ السِّرِّ يَنْفِيانِ الفَقْرَ وَيَزيدانِ في العُمُرِ ويَدْفَعانِ عن سَبْعينَ مِيْتَةِ سُوءٍ؛ نيكوكارى و انفاق پنهانى فقر را برطرف ساخته، عمر را افزون مىكند و از هفتاد گونه مرگ و مير بد جلوگيرى به عمل مىآورد».(2)
انفاق مانع هلاكت اجتماع است، و هنگامى كه مسأله انفاق فراموش شود و ثروتها در يك قطب جمع شود، افرادى محروم و بينوا به وجود مىآيند، و ديرى نخواهد گذشت كه يك انفجار عظيم در اجتماع به وجود مىآيد كه نفوس و اموال سرمايه داران در آتش آن خواهد سوخت.
از اين جمله استفاده مىشود كه پارهاى از اعمال ممكن است نتايج اعمال نيك را از بين ببرد و اين همان مسأله «احباط» است.
در اين آيه خداوند انفاق همراه با منّت و آزار را به قطعه سنگى كه بر آن قشر نازكى از خاك باشد تشبيه مىكند كه بذرهايى در آن افشانده شود و باران درشت به آن برسد و همه خاكها و بذرها را بشويد. اين گونه افراد هم از كارى كه انجام دادهاند چيزى به دست نمىآورند و بهرهاى نمىبرند و هم بذرهايى كه افشاندهاند را از دست مىدهند.
انفاق كنندگان واقعى كسانى هستند كه تنها به خاطر خشنودى خدا و پرورش فضايل انسانى و تثبيت اين صفات در درون جان خود، اقدام به انفاق مىكنند.
مِمَّا تُحِبُّونَ»؛ هرگز به (حقيقت) نيكوكارى نمىرسيد مگر اينكه از آنچه دوست مىداريد (در راه خدا) انفاق كنيد».(1)
در اينكه مقصود از كلمه «برّ» در اين آيه چيست؟ مفسّران نظرات مختلفى دارند.
بعضى آن را به معناى بهشت و بعضى به معناى پرهيزكارى و تقوا، و بعضى به معناى پاداش نيك گرفتهاند؛ ولى «برّ» معناى وسيعى دارد و به تمام نيكيها واعمال پاك گفته مىشود. بنابراين يكى از شرايط رسيدن به مقام نيكوكاران واقعى، انفاق كردن از اموالى است كه انسان علاقه زيادى به آنها دارد.
در ذيل اين آيه در تفاسير آمده است: يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله به نام ابوطلحه انصارى در مدينه نخلستان و باغى بسيار مصفّا و زيبا داشت، در آن چشمه آب صافى بود كه هر موقع پيامبر صلى الله عليه و آله به آن باغ مىرفت، از آن آب ميل مىكرد و وضو مىگرفت. علاوه برهمه اينها آن باغ درآمد خوبى براى ابوطلحه داشت. پس از نزول آيه فوق او به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: مىدانى كه محبوبترين اموال من همين باغ است، و من مىخواهم آن باغ را در راه خدا انفاق كنم تا ذخيرهاى براى رستاخيز من باشد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بَخٍ بَخٍ ذلِكَ مالٌ رابِحٌ لَك ؛ آفرين برتو، اين ثروتى است كه براى تو سودمند خواهد بود» سپس فرمود: من صلاح مىدانم كه آن را به خويشاوندان نيازمند خود بدهى، ابوطلحه دستور پيامبر صلى الله عليه و آله را عمل كرد و آن را درميان بستگان خود تقسيم كرد.(2)
« «وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنفِقُونَهَا فِى سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ* يَوْمَ يُحْمَى عَلَيْهَا فِى نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هَذَا مَا كَنَزْتُمْ لِأَنفُسِكُمْ فَذُوقُوا مَا كُنتُمْ تَكْنِزُونَ»؛ و كسانى كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و
پنهان) مىسازند و در راه خدا انفاق نمىكنند، آنها را به عذاب دردناكى بشارت بده، در آن روز كه آن را در آتش جهنم، گرم و سوزان كرده صورتها و پهلوها و پشتهايشان را داغ مىكنند؛ (و به آنها مىگويند:) اين همان چيزى است كه براى خودتان اندوختيد (و گنجينه ساختيد!) پس بچشيد چيزى را كه براى خود مىاندوختيد!».(1)
بعضى معتقدند اينكه خداوند در ميان تمام اعضاى بدن تنها «پيشانى» و «پشت» و «پهلو» را ذكر كرده، به خاطر آن است كه با اين سه عضو در مقابل محرومان عكس العمل نشان مىدادند: گاهى صورت را درهم مىكشيدند و زمانى به علامت بى اعتنايى از روبرو شدن با آنها خوددارى مىكردند و گاهى به آنان پشت مىنمودند.(2)
جابربن عبداللَّه انصارى مىگويد: روزى نماز عصر را با پيغمبر صلى الله عليه و آله خوانديم.
اصحاب اطرافش نشسته بودند ناگاه پيرمردى خدمت رسول خدا رسيد كه لباس كهنهاى پوشيده بود و از شدّت پيرى و ناتوانى نمىتوانست بر جاى خودش قرار گيرد.
پيغمبر متوجّه او شد و از احوالش پرسيد؛ عرض كرد: يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله مردى گرسنه هستم سيرم كن، برهنهام لباسى به من عطا كن، تهى دستم چيزى به من بده، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: من اكنون چيزى ندارم ولى تو را به جايى راهنمايى مىكنم شايد حاجتت برآورده شود، برو به منزل شخصى كه خدا و رسول را دوست دارد، خدا و رسول نيز او را دوست دارند؛ برو به خانه دخترم فاطمه عليها السلام شايد به تو چيزى عطا كند. سپس به بلال فرمود: پيرمرد ناتوان را به خانه فاطمه راهنمايى كن.
بلال به اتّفاق پيرمرد به خانه فاطمه رفتند. پيرمرد عرض كرد سلام بر شما اى خانواده نبوّت و مركز نزول فرشتگان. فاطمه عليها السلام جوابش را داد و فرمود كيستى؟
عرض كرد: فقيرى هستم كه به خدمت پدرت رسيدم، مرا به سوى شما فرستاد.
اى دختر پيغمبر من هم گرسنهام هم برهنهام و هم فقيرم لطفاً من را بىنياز كنيد.
حضرت فاطمه كه هيچ غذايى در خانه سراغ نداشت، پوست گوسفندى را كه فرش امام حسن و امام حسين عليه السلام بود به پيرمرد داد.
پيرمرد عرض كرد: اين پوست چگونه نياز من را برطرف مىكند؟ حضرت فاطمه عليها السلام گلوبندى را كه دختر عمويش به وى هديه كرده بود به او داد و فرمود: اين را بفروش و زندگى خودت را با آن تأمين كن.
پيرمرد برگشت و جريان را خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عرض كرد. آن حضرت گريست و فرمود: گردن بند را بفروش تا خدا به بركت عطاى دخترم براى تو گشايشى فراهم سازد. عمّار ياسر از رسول خدا صلى الله عليه و آله اجازه گرفت كه آن گردن بند را خريدارى كند.
از پيرمرد پرسيد آن را چقدر مىفروشى؟ گفت: به بهاى آن كه شكمم را از نان و گوشت سير كنى، و يك برد يمانى بر تنم بپوشانى تا با آن نماز بخوانم، و يك دينار پول بدهى تا مرا نزد اهل و عيالم برساند. عمّار گفت: من اين گردن بند را به بيست دينار و دويست درهم و يك برد يمانى و يك حيوان سوارى و نان و گوشتى كه تو را سير كند مىخرم. پيرمرد گردن بند را به عمّار فروخت و پولش را تحويل گرفت و خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله برگشت. حضرت از او پرسيد: آيا نيازت برطرف شد؟
عرض كرد: آرى، به بركت عطاى فاطمه عليها السلام بى نياز شدم. حضرت فرمود: خدا در عوض، به فاطمه عطايى بكند كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده باشد. و بعد به اصحابش فرمود: خدا در اين دنيا چنين عطايى را به فاطمه كرده است، زيرا پدرى مثل من و شوهرى مثل على و فرزندانى چون حسن و حسين به او داده است. وقتى عزرائيل فاطمه را قبض روح مىكند و در قبر از او بپرسند پيغمبرت كيست؟ جواب مىدهد: پدرم. و اگر بپرسند: امامت كيست؟ جواب مىدهد: شوهرم على عليه السلام.
خدا گروهى از ملائكه را مأموريّت داده كه بعد از مردنش پيوسته بر او و پدر و
شوهر و فرزندانش درود مىفرستند. آگاه باشيد كه هركس مرا بعد از وفات زيارت كند مثل آن است كه در زمان حيات به زيارتم آمده باشد و هركس به زيارت فاطمهام برود مثل آن است كه مرا زيارت كرده باشد.
عمّار گردنبند را گرفت و خوشبو نمود و در پارچه يمانى گذاشت و به غلامش گفت: اين را ببر خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله تقديم كن، خودت را نيز به آن حضرت بخشيدم. وقتى غلام پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت، حضرت مال را با غلام به فاطمه بخشيد.
فاطمه گردنبند را گرفت و غلام را آزاد نمود، هنگامى كه غلام ديد آزاد شده است، خنديد. علّت خندهاش را پرسيدند، جواب داد: از بركت اين گردن بند مرا شگفت آمد، زيرا گرسنهاى را سير كرد و برهنهاى را پوشش داد و تهى دستى را بىنياز كرد و بندهاى را آزاد نمود، در حالىكه باز به صاحبش رسيد.(1)
1) بحارالانوار، ج 43، ص 56.
قال على عليه السلام: «الْعَفْوُ يُفْسِدُ مِنَ الَّلئيمِ بِقَدْرِ اصْلاحِهِ مِنَ الْكريمِ».(1)
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «عفو و گذشت افراد لئيم و پست را فاسد مىكند، به همان اندازه كه افراد با فضيلت را اصلاح مىنمايد».
يكى از بزرگترين فضايل اخلاقى، عفو و گذشت و ترك انتقامجويى به هنگام قدرت است. ادامه حيات اجتماعى مبتنى بر عفو و گذشت است، زيرا اگر همه مردم در گرفتن حقوق خويش سخت گير باشند و از كوچكترين لغزشى چشم پوشى نكنند، زندگى بسيار تلخ خواهد شد و روح صفا و صميميّت به كلّى از ميان جامعه رخت بر خواهد بست.
بسيارى از مردم كنيهها را در سينههاى خود پنهان مىكنند و در انتظار روزى هستند كه بر دشمن خود پيروز شوند و چندين برابر انتقام بگيرند، و از همه بدتر اينكه گاه به اين صفت زشت افتخار هم مىكنند.
غارتها، هتك ناموسها، قتل عامها به طور معمول زاييده همين خوى زشت
1) بحارالانوار، ج 77، ص 419؛ كنزالفوائد، ج 2، ص 182؛ شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد، ج 20، ص 270.
حيوانى است. امّا سيره انبيا اين بوده است كه هنگام پيروزى حتّى الامكان گذشتهها را با آب عفو بشويند و دشمنان سرسخت را از اين طريق به دوستان صميمى مبدّل سازند. آيات و روايات فراوانى در بيان فضيلت عفو، و نكوهش از روح انتقامجويى وجود دارد، و سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام گواه بسيار زندهاى بر اين معناست كه نمونههايى از آيات و روايات و سيره معصومين عليهم السلام را بيان مىكنيم.
قرآن مىفرمايد: « «خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ»؛ (به هر حال) با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير، به نيكيها دعوت نما، و از جاهلان روى بگردان (و با آنها ستيزه مكن)».(1)
اين سه دستور كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله داده شده، بيانگر اهميّت عفو و گذشت است. دستور اوّل توصيه به عفو مىكند. دستور دوم اشاره به اين دارد كه بيش از آنچه مردم قدرت دارند از آنها نخواهد. و در دستور سوم توصيه به بىاعتنايى نسبت به مزاحمتهاى جاهلان است كه آن نيز آميخته با نوعى عفو و گذشت مىباشد.
در حديثى آمده است كه وقتى آيه فوق نازل شد، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به جبرئيل فرمود: منظور از اين آيه چيست؟ و چه كارى بايد انجام دهد؟ جبرئيل عرض كرد:
نمىدانم بايد از درگاه خداوند سؤال كنم. بار ديگر برگشت و عرض كرد: «انَّ اللَّهَ سَيَاْمُرُكَ انْ تَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَكَ وَ تُعْطِيَ مَنْ حَرَمَكَ وَ تَصِلَ مَنْ قَطَعَكَ ؛ خداوند به تو دستور مىدهد كسى را كه به تو ستم كرده عفو كنى و كسى كه تو را محروم كرده مشمول عطاى خود سازى و كسى كه از تو بريده با او پيوند محبّت برقرار كنى».(2)
« «وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ»؛ آنها بايد عفو كنند و چشم بپوشند، آيا دوست نداريد خداوند شما را ببخشد؟ و خداوند آمرزنده و مهربان است».(1)
اين آيه ناظر به جريان افك است يعنى تهمتى كه بعضى از منافقان به يكى از همسران رسول خدا صلى الله عليه و آله زده بودند و از اين طريق مىخواستند حيثيّت پيامبر و اسلام را زير سؤال ببرند و نشان مىدهد كه عفو و گذشت درباره همه مطلوب است، حتّى گناه كاران و آلودگان؛ زيرا اين آيه زمانى نازل شد كه گروهى از اصحاب بعد از داستان افك قسم ياد كردند به هيچ يك از كسانى كه در اين ماجرا درگير بودند كمك مالى نكنند. اين آيه نازل شد و آنها را از شدّت عمل و خشونت باز داشت و دستور عفو و گذشت داد.(2)
به اين نكته نيز بايد توجّه داشت كه عفو به معناى گذشت است امّا «صَفْح» علاوه بر گذشت، به روى خود نياوردن و ترك ملامت است كه مرحلهاى بالاتر از گذشت مىباشد.
«اذا كانَ يومُ القِيامَةِ نادى مُنادٍ: مَنْ كانَ اجْرُهُ عَلىَ اللَّهِ، فَلْيَدْخُلِ الْجَّنَةَ، فَيُقالُ: مَنْ ذَالذّى اجْرُهُ عَلَى اللَّهِ؟ فَيُقالُ: الْعافونَ عَنِ النّاسِ فَيَدْخُلونَ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حسابٍ ؛ هنگامى كه روز قيامت مىشود ندا دهندهاى صدا مىزند هركس اجر او بر خداست وارد بهشت شود، گفته مىشود چه كسى اجرش بر خداست؟ در پاسخ مىگويند: كسانى كه مردم را عفو كردند، و آنها بدون حساب داخل بهشت مىشوند».(3)
مىدانيم تاج هم نشانه عظمت و قدرت است و هم زينت، كه بر بالاترين عضو بدن يعنى سر گذاشته مىشود، اين تعبير نشان مىدهد كه عفو و گذشت در ميان همه فضايل اخلاقى موقعيّت خاصّى دارد.
باز هم امام على عليه السلام مىفرمايد: «شَرُّ النّاسِ مَنْ لايَعْفُو عَنِ الزَّلَّةِ وَلا يَسْتُرُ الْعَوْرَةَ؛ بدترين مردم كسى است كه از لغزشها نمىگذرد و عفو نمىكند، و عيوب مردم را نمىپوشاند».(2)
عفو مايه عزّت است. رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «عَليكُمْ بِالْعَفْوِ فَانَّ الْعَفْوَ لايَزيدُ الْعَبْدَ الّا عِزّاً فَتَعا فَوْا يُعِزُّكُمُ اللَّهُ ؛ عفو و بخشش را شيوه خود قرار دهيد، زيرا گذشت جز به عزت انسان نمىافزايد، پس نسبت به يكديگر گذشت داشته باشيد تا خدا شما را عزيز كند».(3)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «مُرُوَّتُنا أهْلَ البيتِ الْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَنا و اعْطاءُ مَنْ حَرَمَنا؛ روش مردمى ما خاندان عبارت است از: عفو و گذشت نسبت به كسانى كه بر ما ستم كردهاند و بخشش به كسانى كه از ما دريغ داشتهاند».(4)
فضيلت عفو و گذشت به عنوان يك اصل از نظر شرع، عقل، كتاب و سنّت جاى ترديد نيست؛ امّا اين بدين معنا نيست كه استثنايى نداشته باشد، بلكه مواردى پيش
مىآيد كه عفو و گذشت سبب جرأت جانيان و جسارت خاطيان مىشود كه در اين صورت بايد از عفو و گذشت صرف نظر كرد و به مجازات عادلانه پرداخت. حديثى كه در اوّل بحث يادآور شديم به اين استثنا اشاره دارد كه عفو و گذشت، افراد لئيم و پست را فاسد مىكند به همان اندازه كه افراد با فضيلت را اصلاح مىكند. اين حديث دو معنا دارد:
اوّل: آدم كريم وقتى عفو مىكند، عفوش سبب اصلاح است، چون جلب محبّت مىكند و اصلًا به ياد نمىآورد و فراموش مىكند، امّا لئيم عفوش آميخته با منّت و آزار است و در مناسبتهاى مختلف به يادش مىآورد و آزارش مىدهد؛ به عنوان مثال اگر به فقير چيزى نمىدهى لااقل با او نيكو سخن بگو و عذر خواهى كن و بگو اى كاش مىتوانستم به تو كمك كنم، اين كار بهتر از صدقهاى است كه اذيت و آزار را به دنبال داشته باشد و بگويد: اين پول را بگير و ديگر اينجا نيا و مزاحم من نشو، زيرا اين كار باعث مىشود كه تمام آثار كمك كردن از بين برود.
دوم: انسان كريم را وقتى عفو مىكنى، باعث اصلاحش مىشود، در رفتارش تجديد نظر مىكند، امّا آدمهاى لئيم را اگر عفو كنى جسورتر مىشود.
نكته ديگر اينكه عفو در مسائل شخصى پسنديده است، امّا در مسائل عمومى و حقوق الهى نكوهيده و مذموم است. چرا كه سنّت و روش رسول خدا صلى الله عليه و آله اين بود كه متجاوز به حقوق الهى را مجازات مىكرد، و حدّ خدا را جارى مىساخت و شفاعت هيچ شفاعت كنندهاى را نمىپذيرفت. به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مىكنيم:
الف) امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «كانَ لِأُمِّ سَلَمَةٍ زوج النبيّ صلى الله عليه و آله أمَةٌ فَسَرَقَتْ مِنْ قَوْمٍ، فَأتِيَ بِها النّبِيّ صلى الله عليه و آله، فَكَلَّمَتْهُ أمُّ سَلَمَةٍ فيها، فقال النّبيّ صلى الله عليه و آله: يا أمّ سَلَمَة هذا حَدٌ من حُدودِ اللَّهِ لايَضِيعُ فَقَطَعَها رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله ؛ امّ سلمه همسر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كنيزى داشت كه سرقت كرده بود. كسانى كه مال آنها غارت شده بود حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمدند تا آن كنيز را مجازات كند. أمّ سلمه درباره كنيز خود نزد پيامبر شفاعت كرد، آن
حضرت فرمود: اين حدّى است از حدود الهى كه نبايد ناديده گرفت. سپس دست كنيز را قطع كرد».(1)
ب) زنى از خاندان اشراف به نام فاطمه مرتكب سرقت شد، هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد حدّ الهى را درباره او جارى كنند، قبيله بنى مخزوم از اين جريان به شدّت ناراحت شدند و كوشيدند تا به هر وسيله ممكن مانع اجراى حد شوند، به اين جهت از اسامة بن زيد كه مورد توجّه رسول خدا بود تقاضا كردند كه با آن حضرت در اين باره صحبت كند و از ايشان تقاضاى عفو نمايد. هنگامى كه اسامه با رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين باره گفتگو كرد، حضرت سخت ناراحت شد و فرمود: آيا درباره حدّىازحدود خداشفاعت مىكنى؟ سپس از جا حركت كرد وضمن خطبهاى فرمود: اى مردم علّت اينكه ملّتهاى قبل از شما هلاك شدند، اين بود كه اگر فرد بلند پايهاى از آنان دزدى مىكرد، او را مجازات نمىكردند، امّا اگر از مردم ضعيف و گمنام كسى دزدى مىكرد، حكم خدا را اجرا مىكردند. سپس فرمود: به خدا سوگند، اگر دخترم فاطمه دست به چنين كارى بزند، حكم خدا را درباره او نيز اجرا مىكنم چرا كه در برابر قانون خدا فاطمه مخزومى با فاطمه محمّدى يكسان است.(2)
هنگامى كه ابوسفيان و عبدالله بن اميّه اظهار پشيمانى كردند، امام على عليه السلام به آنها فرمودند: برويد در مقابل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و همان جملهاى كه برادران يوسف در مقابل عذرخواهى از حضرت يوسف اظهار داشتند بر زبان جارى كنيد، پيامبر شما را خواهد بخشيد. آنها خدمت رسول خدا آمده و گفتند: « «تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَإِنْ كُنَّالَخَاطِئِينَ»؛ بهخداسوگند، خداوند تو را بر ما برترى بخشيده؛ و ماخطاكاربوديم».(3)
سپس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تقاضاى عفو كردند. حضرت اين آيه را تلاوت فرمود و از خطاى آنها درگذشت: « «لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمْ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»؛ امروز ملامت و توبيخى بر شما نيست، خداوند شما را مىبخشد؛ و او مهربانترين مهربانان است».(1)
همچنين هنگامى كه سپاهيان آن حضرت مكّه را فتح كردند و خواستند وارد شهر شوند، يكى از آنان به نام سعدبن عبّاده كه فرمانده سپاه بود- شعار مىداد:
«الْيَوْمَ يومُ الْمَلْحَمَه اليَومُ تُسْتَحَلُّ الْحُرَمَه ؛ امروز روز جنگ و نبرد است، امروز زنها اسير مىشوند».
وقتى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از اين شعار با خبر شد، سخت بر آشفت و به على عليه السلام دستور داد پرچم را از دست سعد بگيرد و او را از مقام فرماندهى عزل كرد، آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «بَلِ الْيَوْمَ يومُ الْمَرْحَمَةِ؛ امروز روز رحمت و بخشش است».(2)
در حديثى كه در كتب شيعه و سنّى در ذيل آيه 134 سوره آل عمران نقل شده مىخوانيم كه يكى از كنيزان امام على بن الحسين عليهما السلام به هنگامى كه آب روى دست امام مىريخت، ظرف آب از دستش افتاد و بدن امام را مجروح ساخت، امام عليه السلام از روى خشم سربلند كرد، كنيز بلافاصله گفت: خداوند در قرآن مىفرمايد:
«وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ». امام فرمود: خشم خود فرو بردم، عرض كرد:
«وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ»
. فرمود: تو را بخشيدم خدا تو را ببخشد، گفت:
«وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ».
امام فرمود: تو را در راه خدا آزاد كردم.(3)
قال على عليه السلام: «تَمامُ الْعَفافِ الرِّضا بِالْكَفافِ».(1)
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «كمال عفت اين است كه انسان به آنچه كه دارد راضى باشد».
عفّت در لغت به معناى خوددارى و امتناع است (2)و در اصطلاح به معناى خوددارى از شهوترانى حرام است.
راغب در مفردات مىگويد: «العِفَّةُ حُصولُ حالَةٍ لِلنَّفْسِ تَمْتَنِعُ بِها عن غَلَبَةِ الشَّهْوَةِ، وَالمُتَعَفِّفُ، المُتَعاطِى لِذلِكَ بِضَرْبٍ مِنَ المُمارِسَةِ وَالقَهْرِ وَأصْلُه الاقْتِصارُ على تَناوُلِ الشَّىءِ القَليلِ ؛ عفت، بوجود آمدن حالتى براى نفس انسان است كه او را از غلبه يافتن شهوت حفظ مىكند و عفيف كسى است كه اين حالت را بر اثر تمرين و تلاش بدست مىآورد و ريشه آن اكتفا كردن بر استفاده از امكانات كم است».(3)
در ميان علماى علم اخلاق معروف است كه اخلاق فضيلت ميانه و معتدلى است بين افراط و تفريط اخلاقى كه رذيله هستند. آنها براى اخلاق معتقد به چهار
خلق اصلى هستند كه عبارتند از: شجاعت، عفّت، حكمت و عدالت كه اساس و پايه تمام علم اخلاق است، پس عفّت فضيلت و حدّ اعتدال قوّه شهويّه است آن هم به معناى عام كلمه كه هر جاذبهاى را نسبت به چيزى قوّه شهويّه مىگويند مانند جاذبه مال، مقام، شهوت جنسى و غيره كه اگر از حد بگذرد، حرص است و اگر به حدّ اعتدال نرسد، تنبلى و ركورد است و اگر حدّ اعتدال باشد عفاف است.
مىگويند ثروتهاى دنيا در سه مرحله مصرف مىشود:
اوّل: ضرورتهاست كه حداقل ضروريات زندگى لباس، غذا، و مسكن است.
دوم: مسير رفاهى است كه مقدارى از مرحله اوّل بالاتر است.
سوم: شهوت و هوسهاست، آمار نشان مىدهد كه قسمت عمده اموال دنيا در اين مرحله مصرف مىشود.
اگر زندگى كسى مرحله اوّل باشد بارش سبك است و اگر دومى و معتدل باشد عفيف است و اگر به مرحله سوم رسيد مايه بدبختى است و بار به قدرى سنگين است كه از طريق مشروع قابل حل نيست و حلال و حرام با هم مخلوط مىشود.
انسان بايد قانع باشد در غير اين صورت حدّى براى توقّف ندارد.
عفّت نيز مانند ساير صفات كمال، از مراتبى برخوردار است، كه بالاترين مرتبه آن، خوددارى و پرهيز از تمام محرّمات و نافرمانيهاست و به پرهيز از محرّمات شهوانى محدود نمىشود.
حضرت على عليه السلام به محمّدبن ابى بكر فرمود:
«اعْلَم أَنَّ أفضَلَ العِفَّةِ الوَرَعُ فى دينِ اللَّهِ وَ العَمَلُ بِطاعَتِهِ ؛ بدان كه برترين پاكدامنى پرهيزگارى در دين خدا و عمل به طاعت پروردگار است».(1)
بنابراين خوددارى از شهوتحرام، از بزرگترين و دوست داشتنىترين مراتب عفّت است. رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «أحَبُّ الْعفافِ الَى اللهِ تعالى، عِفَّةُ الْبَطْنِ وَ
1) بحارالانوار، ج 77، ص 390.
الْفَرجِ ؛ محبوبترين پاكى نزد خداى تعالى، پاكى شكم و شهوت جنسى است».(1)
امام على عليه السلام خطاب به كميل مىفرمايد: «يا كُمَيْلُ انَّ احَبَّ ما تَمْتَثِلُهُ العِبادُ إلى اللَّهِ بَعْدَ الإقرارِ بِهِ وبأَوْليائِهِ التَّعَفُّفُ وَالتَّحَمُّلُ والاصْطِبارُ؛ محبوبترين چيزى كه بندگان خدا اطاعت فرمانش را در آن مىكنند بعد از اقرار به خدا و اوليايش سه چيز است:
عفّت، تحمّل و صبر».(2)
و از آن حضرت مىخوانيم: «ما الُمجاهِدُ الشَّهيدُ فى سَبيلِ اللَّه بِأَعْظَمَ أَجْراً مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ، لَكادَ الْعَفيفُ أن يَكونَ مَلَكاً مِنَ الْمَلائِكةِ؛ مجاهد شهيد در راه خدا اجرش بيشتر از كسى نيست كه قدرت بر گناه دارد امّا خويشتندارى مىكند، چنين شخصى نزديك است كه فرشتهاى از فرشتگان خدا باشد».(3)
هرچه عفّت بيشتر شود، حيا هم بيشتر مىشود و درجه غيرت هركس به اندازه درجه عفّت اوست و ميزان عفّت هر كس به قدر غيرت اوست.
امام على عليه السلام مىفرمايد: «دَليلُ غِيْرَةِ الرَّجُلِ عِفَّتُهُ ؛ پاكدامنى مرد دليل بر غيرتمند بودن اوست».(4)
و فرمود: «...
وَعِفَّتُه على قَدْرِ غِيرَتِهِ ؛ و پاكدامنى او به ميزان غيرت اوست».(5)
و فرمود: «مَنْ عَفَّتْ أَطْرافُهُ حَسُنَت أوصافُهُ ؛ كسى كه چشمش را پاك نگه دارد اوصاف و اخلاقش نيكو گردد».(6)
و نيز فرمود: «لا تَكْمُلُ المَكارِمُ، إلّابالعَفافِ والإيثارِ؛ فضايل اخلاقى جز با پاكدامنى و ايثار كامل نمىگردد».(7)
و فرمود: «الْعَفافُ يَصونُ النَّفْسَ وَ يُنَزِّ هُها عَنِ الدَّنايا؛ پاكدامنى نفس را محافظت كرده و آن را از پستها دور نگه مىدارد».(1)
و فرمود: «مَنْ عَفَّ خَفَّ وِزْرُهُ، وَ عَظُمَ عِندَاللَّهِ قَدرُهُ ؛ هركس پاكدامنى پيشه كند، بار گناهانش سبك مىشود و مقامش نزد خداوند بالا مىرود».(2)
و فرمود: «إذا أَرادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْراً أعَفَّ بَطنَهُ وَ فَرْجَهُ ؛ هنگامى كه خداوند نسبت به كسى اراده نيكى داشته باشد، شكم و دامن او را پاك مىگرداند».(3)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «عِفّوا عَن نِساءِ النّاسِ، تَعِفَّ نِساؤُكُم ؛ نسبت به زنان مردم پاكدامن باشيد تا نسبت به زنان شما پاكدامن باشند».(4)
شهوت مانند مارى خوش خط و خال است كه به محض نزديك شدن و تماس با آن، زهر خود را تزريق مىكند. لذا بايد مواظب بود تا براى برخوردارى از لذّتى آنى و فانى، به دامى بزرگ و طولانى گرفتار نشويم.
امام على عليه السلام مىفرمايد: «أَوَّلُ الشَّهْوَةِ طَرَبٌ وَ آخِرُها عَطَبٌ ؛ ابتداى شهوت شادى است و پايان آن هلاكت و نابودى است».(5)
انسان با پرده درى و باز گذاشتن درهاى اعضا و جوارح خود هميشه در حال نياز
و تشنگى است، اين حالت روانى منشأ افسردگيها، اندوهها و غصّههاى نامحدود مىشود و چنين انسان تشنهاى دائم به خيال آب، چشم به سراب دارد.
على عليه السلام مىفرمايد: «كَمْ مِنْ فَرِحٍ افضى به فَرَحُهُ الى حُزْنٍ مُخَلَّدٍ؛ چه شادمانيهاى زيادى كه شادى آن به اندوه جاودانى ختم مىشود».(1)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «رُبَّ شَهْوَةِ ساعَةٍ تُورِثُ حُزناً طَويلًا؛ چه شهوتهايى كه لذتش ساعتى بيش نيست، امّا اندوهى طولانى در پى دارد».(2)
انسانى كه زمام خود را به دست اعضا و جوارحش بسپارد، به اسارت آنها در مىآيد.
على عليه السلام مىفرمايد: «عَبْدُ الشَّهْوَةِ أسيرٌ لا يَنْفَكُّ أسْرُهُ ؛ بنده شهوت، اسيرى است كه هرگز از اسارت بيرون نيايد».(3)
قال علىّ عليه السلام: «كلُّ قَولٍ لَيْسَ لِلّهِ فيهِ ذِكْرٌ فَلَغْوٌ، و كُلُّ صَمْتٍ لَيْسَ فيه فِكْرٌ فَسَهْوٌ، وكلُّ نَظَرٍ لَيْسَ فيه اعْتِبارٌ فَلَهْوٌ».(1)
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «هر سخنى كه ذكر خدا در آن نباشد بيهوده است، و هر سكوتى كه در آن فكر كردن نباشد سهوست، و هر نظرى كه در آن عبرت نباشد لهوست».
امام على عليه السلام ترسيم مهمّى از يك انسان مؤمن و آگاه كرده كه مطابق آن انسان داراى سه حالت است: يا متكلّم است يا ساكت و يا نظر به چيزهايى در خارج مىكند؛ مؤمن در اين سه حالت بايد سه برنامه داشته باشد، اگر سخن مىگويد، سخنى از خدا بگويد و ذكرى از خدا در او باشد؛ اگر سكوت مىكند، سكوتش آميخته با تفكر باشد؛ و اگر نگاه مىكند، نگاهش عبرت باشد. سخنى كه خالى از ذكر باشد لغوست و سكوتى كه خالى از فكر باشد سهوست و نظرى كه خالى از عبرت باشد لهوست. اگر بتوانيم اين برنامه را در زندگى رعايت كنيم، زندگى ما عوض مىشود، يعنى اگر سخن مىگوييم ياد خدا باشد چرا كه اگر انگيزه الهى در آن
1) بحارالانوار، ج 74، ص 406.
باشد؛ درس، كار و خريد و فروش ذكر خدا مىشود، و سكوتهايى كه مىكنيم، درباره اولياء اللَّه، معاد و يا مسائلى كه انگيزه الهى دارد فكر كنيم در اين صورت فكرمان هم خدايى مىشود. نگاهمان هم اگر داراى انگيزه الهى باشد ذكر اللَّه است.
مهم اين است كه اين قلب نميرد و زنده باشد؛ زنده ماندن قلب هم به ذكر، فكر و عبرت ميسّر مىگردد.
در كتاب «سفينة البحار» مادّه «وعظ» از «امالى صدوق» نقل مىكند كه: «روى أنّهُ كتَب هارونُ الرّشيدُ إلى أبى الحسَنِ موسى بن جعفر عليه السلام: عِظْنِى و أَوْجِزْ، فكتَب إليه: ما مِنْ شَيْءٍ تَراهُ عَيْنُكَ إلّاوفيه مَوْعِظَة؛ هارون الرشيد براى موسى بن جعفر عليه السلام نامه نوشت كه مرا موعظه كن. امام عليه السلام در جواب نوشت: آنچه چشمت مىبيند موعظه است» يعنى تمام اتفاقاتى كه در اطراف تو رخ مىدهد ديدن آن براى تو موعظه است.
در دعاى روز چهارم ماه مبارك رمضان مىخوانيم: «اللّهُمَّ ... وَاذِقْنى فيهِ حَلاوَةَ ذِكْرِكَ ؛ خدايا شيرينى ذكر و ياد خويش را به من بچشان».
از آنجا كه عوامل غفلت در زندگى مادّى بسيار فراوان است و نيروها و وسوسههاى شياطين از هر طرف به سوى انسان حملهور مىشود، براى مبارزه با آن راهى جز ذكر كثير نيست و ذكر زياد يعنى توجّه به خدا با تمام وجود.
« «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً* وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلًا»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خدا را بسيار ياد كنيد و صبح و شام او را تسبيح گوييد».(1)
بايد در همه حال به ياد خدا بود. به هنگام عبادت، صحنههاى گناه، به هنگام نعمت و به هنگام بلا و مصيبت. در حديثى كه در «صحيح ترمذى» و «مسند احمد» از ابوسعيد خدرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است چنين مىخوانيم: از آن حضرت پرسيدند: «أىُّ العِبادِ أفْضَلُ درجةً عِنْدَاللَّه يومَ القِيامَةِ؛ كدام يك از بندگان در روز
1) احزاب، آيه 41 و 42.
قيامت مقامشان از همه برتر است؟» فرمود: «الذاكِرون اللَّهَ كثيراً؛ آنها كه خدارا بسيار ياد مىكنند». ابو سعيد مىگويد: عرض كردم: «يا رسول اللَّه و مِنَ الغازى في سَبيلِ اللَّه؟؛ آيا چنين كسانى حتى از جنگجويان راه خدا مقام بالاترى دارند؟» فرمود: «لو ضَرَبَ بسَيفِهِ في الكُفّارِ وَالمُشْرِكينَ حتّى يَنْكَسِرَ وَيَخْتَضِبَ دَماً، لكانَ الذّاكِرونَ اللَّهَ أفْضَلَ درَجةً مِنه ؛ اگر با شمشيرش آنقدر بر پيكر كفّار و مشركين بزند كه شمشيرش بشكند و با خون رنگين شود، آنها كه بسيار ياد خدا مىكنند از او برترند».(1)
چرا كه جهاد خالصانه نيز بدون ذكر كثير خداوند ممكن نيست.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «كُلّ أحَدٍ يَموتُ عطشاناً إلّاذاكِر اللَّه ؛ هر كسى هنگام مرگ تشنه جان مىدهد مگر كسى كه ذاكر خدا باشد».(2)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «يَموتُ الُمؤمِنُ، بِكُلِّ مِيْتَةٍ، يَمُوتُ غَرَقاً، وَيَمُوتُ بِالهَدْمِ، ويُبْتَلى بِالسَّبْعِ، وَيَمُوتُ بِالصّاعِقَةِ، ولا يُصِيب ذاكِرَاللَّه ؛ شخص مؤمن ممكن است با هر مرگى بميرد، غرق شود و يا دچار حيوان درنده شود و يا صاعقه او را فرا بگيرد، امّا شخص ذاكر هرگز با اين گونه مرگها نمىميرد».(3)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: زمانى كه حضرت موسى بن عمران با خداوند مناجات مىكرد عرض كرد: «يا رَبّ أبَعيدٌ أنتَ مِنّى فأُنادِيكَ أم قَريبٌ فأُناجِيكَ؟؛ آيا از من دورى تا با صداى بلند تو را بخوانم يا نزديك هستى تا اينكه با تو نجوى كنم؟»
«فأوحى اللَّه جلّ جلاله: أنا جَلِيسُ مَنْ ذَكَرَنى ؛ خداوند مىفرمايد: من همنشين كسى هستم كه مرا ياد مىكند».(4)
ياد خدا براى روح انسان غذاست و تنها با ياد خداست كه دلها آرام مىگيرد:
« «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»».(5)
ونتيجه آرامش و اطمينان قلب همان است كه در سوره فجر آمده است: « «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِى إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً* فَادْخُلِى فِى عِبَادِى* وَادْخُلِى جَنَّتِي»».(1)
براى ذكر خداوند حدّى نيست.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «مَا مِنْ شَيْءٍ إلّاوَلَهُ حَدٌّ يَنتَهي إلَيْهِ إلّاالذِّكْرُ فَلَيْسَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهي إلَيْهِ ؛ براى هر چيزى حدّى است كه منتهى به آن مىشود جز ذكر خدا كه براى آن حدّى نيست» سپس افزود: خداوند فرايضى را واجب كرده و هركه آن را بجا آورد، همان حد و انتهاى آن است؛ ماه رمضان را هر كس روزه بگيرد حدش انجام گرديده و حج نيز همينطور، جز ذكر خدا كه خداوند به كم آن راضى نيست و براى آن حدّى قائل نشده، سپس به عنوان شاهد اين آيه را خواند كه «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً».(2)
و امام عليه السلام در توضيح اين روايت مىفرمايد: پدرم امام باقر عليه السلام فراوان ذكر خدا مىكرد، با او راه مىرفتيم ذكر خدا مىگفت، به هنگام غذا خوردن به ذكر خدا مشغول بود، هنگامى كه با مردم سخن مىگفت از ذكر خدا غافل نمىشد و ما را به ذكر خدا فرمان مىداد، در پايان فرمود: خانهاى كه قرآن در آن تلاوت شود و ذكر خدا در آن گفته شود، بركتش زياد خواهد شد و فرشتگان در آن حضور مىيابند و شيطانها از آن فرار مىكنند؛ براى اهل آسمان مىدرخشد همانگونه كه ستاره براى اهل زمين درخشان است، امّا خانهاى كه در آن تلاوت قرآن و ذكر خدا نيست، بركاتش كم و فرشتگان از آن فرار مىكنند؛ و شيطانها در آن حضور دائم دارند.(3)
ذكر لفظى: زبان به ذكر خدا مشغول باشد.
ذكر قلبى: باطن آدمى مشغول به ذكر باشد. ذكر قلبى مىتواند با ذكر زبانى همراه باشد كه در اين صورت نورانيّت مضاعف مىشود.
ذكر عملى: عمل او به گونهاى باشد كه حكايت از شوق و محبّت به خداوند و تسليم و اطاعت نسبت به دستورات او داشته باشد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «ذكر خدا بايد در هر حال باشد و ذكر خدا، گفتن «سُبْحانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُللَّهِ ولا إلهَ إلّااللَّهُ وَاللَّه أكبَر
» نيست، بلكه وقتى با چيزى كه بر او حرام است روبرو گردد از خدا بترسد و آن را ترك كند».(1)
هنگام برخورد با دشمن.
هنگام كارو كوشش.
زمان خشم.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «اوْحى اللَّهُ الى نَبِىٍّ مِنْ انْبيائِهِ: ابْنَ آدَم اذكُرنى عِنْدَ غَضَبِكَ اذْكُرْكَ عِنْدَ غَضَبى ؛ خداوند به يكى از انبيائش فرمود: اى فرزند آدم مرا هنگام خشمت به ياد آور، من تو را هنگام خشمم به ياد مىآورم».(2)
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «فىِ التَّوراةِ مكتوبٌ: يا موسى اذْكُرنى فىِ خَلَواتِكَ وَ عِنْدَ سُرورِ لَذّاتِك اذْكُرْكَ عِنْدَ غَفَلاتِكَ ؛ در تورات نوشته شده اى موسى! در خلوتها مرا ياد كن و نيز در هنگام شاديهايت مرا ياد كن، تا من در هنگام لغزشهايت تو را به ياد آورم».(3)
بسيارى از افراد براى بدست آوردن مال و مقام و شهوت، دست به هر كارى مىزنند و حلال و حرام خدا را فراموش مىكنند و نيز به سبب عشق به فرزندانشان، خدا را فراموش كرده و از ياد خدا غافل مىشوند.
قرآن مىفرمايد: « «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمْ الْخَاسِرُونَ»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نكند! و كسانى كه چنين كنند، از زيانكارانند».(1)
شيطان سوگند ياد كرده كه فرزندان آدم عليه السلام را گمراه كرده و آنان را از راه خدا منحرف گرداند، به همين جهت خداوند خطر او را نيز گوشزد كرده، آنجا كه مىفرمايد: « «إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمْ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ فِى الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ»؛ شيطان مىخواهد به وسيله شراب و قمار، در ميان شما عداوت و كينه ايجاد كند و شما را از ياد خدا باز دارد».(2)
امام على عليه السلام مىفرمايد:
«لَيْسَ فىِ الْجَوارِحِ اقَلُّ شُكراً مِنَ الْعَيْنِ، فلا تُعطوها سُؤلَها فَتَشْغَلُكُمْ عَنْ ذِكرِاللَّهِ ؛ درميان اعضا ناشكرتر از چشم نيست، به خواهشهاى او تن ندهيد كه شما را از ياد خدا غافل مىكند».(3)
قرآن در اين زمينه مىفرمايد:
« «وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكاً»؛ هركس از ياد من رويگردان شود، زندگى (سخت و) تنگى خواهد داشت».(1)
قرآن در اين زمينه مىفرمايد:
« «وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَانِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ»؛ و هركس از ياد خدا رويگردان شود، شيطان را به سراغ او مىفرستيم پس همواره قرين اوست».(2)
امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«ايّاكَ وَالْغَفْلَة فَفيها تَكونُ قَساوَةُ الْقَلْبِ ؛ از غفلت بر حذر باش كه در آن قساوت قلب است».(3)
خداوند به حضرت موسى عليه السلام مىفرمايد:
«لا تَنْسَنىِ عَلى كُلِّ حالٍ وَلا تَفْرَح بِكَثْرَةِ المالِ فَانّ نِسيانى يُقْسىِ القُلوبَ ؛ اى موسى، مرا در هيچ حالى فراموش نكن و به زيادى ثروت خود خوشحال مباش، زيرا فراموش كردن من قلبها را سخت مىگرداند».(4)
قرآن در اين زمينه مىفرمايد:
« «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ»؛ و همچون كسانى نباشيد، كه خدا را فراموش كردند و خدا نيز آنها را به «خودفراموشى» گرفتار كرد».(1)
امام على عليه السلام مىفرمايد:
«لا عَمَلَ لِغافِلٍ ؛ عملى از غافل پذيرفته نمىشود».(2)
قال عليٌّ عليه السلام: «ثَلاثَةٌ يُخْتَبَرُ بها عُقولُ الرِّجالِ، المالُ والمُصِيبَةُ والوِلايَةُ».
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «سه چيز است كه خرد مردان را با آن آزمايش مىكنند: مال، مصيبت و مقام».
و در غررالحكم اين حديث اينگونه بيان شده:
«ثَلاثٌ يُمْتَحَنُ بهاعُقولُ الرِّجالِ، هُنَّ: المالُ، وَ الوِلايَةُ وَالمُصيبَةُ
سه چيز است كه خردهاى آدميان با آنها آزموده مىشود: دارايى، دوستى و مصيبت».(1)
على عليه السلام مىفرمايد: «لا يَقولَنَّ احَدُكُمْ: «الّلهمَّ انّي اعوذُ بِكَ مِنَ الْفِتْنَةِ» لِأَنَّهُ لَيْسَ احَدٌ الّا وَ هُوَ مُشْتَمِلٌ عَلى فِتْنَةٍ، وَلكِنْ مَنِ اسْتَعاذَ فَلْيَسْتَعِذْ مِنْ مُضِلّاتِ الْفِتَنِ ...؛ هيچ يك از شما نگويد «خدايا به تو پناه مىبرم از امتحان شدن» زيرا هيچ كس نيست مگر اينكه امتحانى دارد. ولى كسى كه مىخواهد به خدا پناه ببرد، از «امتحان گمراه كننده» به خدا پناه ببر، زيرا خداوند سبحان مىفرمايد: بدانيد كه اموال و اولاد شما مايه امتحان شما هستند؛(2)معناى اين سخن آن است كه خداوند مردم را به اموال و
اولادشان آزمايش مىكند، تا آن كس كه از روزيش خشمگين است از آن كس كه شاكر و راضى است شناخته شود، هر چند خداوند سبحان از مردم به خودشان آگاهتر است، ولى اين به خاطر آن است كه افعالى كه با آن استحقاق ثواب و عقاب پيدا مىكنند ظاهر گردد؛ زيرا بعضى از مردم (مثلًا) پسر را دوست دارند و از دختر متنفّرند و بعضى مال فراوان مىخواهند و از كمبود مال ناراضى هستند.
يكى از قوانين عالم هستى مسأله امتحان و آزمايش است. اگر كسى بگويد به خدا پناه مىبرم از امتحان، معنايش اين است كه پناه مىبرم از اينكه آفريده شوم، چون آفرينش از امتحان جدا نيست، عالم خلقت، عالم امتحان است؛ از آدم شروع شد و تا پايان دنيا هم ادامه دارد.
آزمايش الهى گسترده است و زمان و مكان معيّن در آن نيست. مادّه آزمايش هم در آن معيّن نيست. آزمايش هم انواعى دارد و اين امتحان و آزمايش هدف آفرينش است.
امتحان خداوند از انسان براى كشف باطن او نيست، چون خداوند به اسرار آگاه است، بلكه امتحان براى ظهور استحقاق است كه چه كسى استحقاق ثواب را دارد و چه كسى ندارد. قرآن مىفرمايد: « «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ* وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ»؛ آيا مردم گمان كردند همين كه بگويند: «ايمان آورديم» به حال خود رها مىشوند و آزمايش نخواهند شد؟ ما كسانى را كه پيش از آنان بودند آزموديم (و اينها را نيز امتحان مىكنيم)، بايد علم خداوند در مورد كسانى كه راست مىگويند و كسانى كه دروغ مىگويند تحقّق يابد».(1)
1) عنكبوت، آيه 2 و 3.
بعضى از امتحانها سخت و بعضى آسان است. در آيات قرآن نمونههايى از آزمايش الهى بيان شده: « «وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً»؛ و شما را با بديها و خوبيها آزمايش مىكنيم».(1)
« «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنْ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ»؛ قطعاً همه شما را با چيزى از ترس، گرسنگى، و كاهش در مالها و جانها و ميوهها آزمايش مىكنيم؛ و بشارت ده به استقامت كنندگان».(2)
امتحان نسبت به موقعيّت اشخاص متفاوت است، آنها كه قوىترند امتحان آنها سنگينتر است و آنها كه ضعيفترند به همان نسبت امتحان مىشوند؛ انبيا و اوليا هم امتحان داشتند.
قرآن نمونههايى از امتحانات پيامبران را بازگو كرده است، آنجا كه مىفرمايد:
« «وَإِذْ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ»؛ هنگامى كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگون آزمود».(3)
در زمان پادشاهى نمرود دانشمندان علم هيئت به او خبر دادند كه كودكى به دنيا مىآيد و مردم را از بت پرستى باز مىدارد و حكومت او را سرنگون مىكند.
نمرود تصميم گرفت كه زنها را از مردها جدا كند و هر پسرى كه به دنيا مىآيد را بكشد. نوشتهاند تا صدهزار طفل را از بين برد. در اين زمان حضرت ابراهيم عليه السلام به دنيا آمد و مادرش او را تا سيزده سال در غار پنهان كرد، امتحان اوّل او مبارزه با بتپرستى بود او بتهايى را كه پرستش مىشدند، شكست؛ ولى نمروديان بر ضدّ ابراهيم عليه السلام تبليغ كردند و مردم را بر عليه او شوراندند و حتّى زنانى كه كارشان پشم
ريسى بود از درآمد آن هيزم تهيّه مىكردند، حتّى بيماران وصيّت مىكردند كه مقدارى از اموالشان را هيزم بخرند و حاجتمندان به عنوان نذر هيزم مىآوردند، مدّت چهل روز اقدام به جمعآورى هيزم كردند و آتش بزرگى را افروختند و با منجنيق ابراهيم عليه السلام را داخل آن انداختند؛ در اين زمان جبرئيل به او گفت: «ألَكَ حَاجَةٌ؟؛ آيا نيازى به كمك من دارى؟» حضرت جواب داد: «امّا اليكَ فَلا؛ به تو نيازى ندارم». جبرئيل گفت: «فاسْألْ رَبّك ؛ حاجتت را از خدا بخواه». حضرت گفت: او از وضعيت من آگاه است پس همين كافى است. اينجا بود كه آتش مورد خطاب قرار گرفت: « «يَا نَارُ كُونِى بَرْداً وَسَلَاماً عَلَى إِبْرَاهِيمَ»؛ اى آتش بر ابراهيم سرد و سالم باش».(1)
لذا آتش براى حضرت ابراهيم، گلستان شد. برخى از مفسّران مىگويند:
آرامترين، راحتترين و بهترين روزهاى عمر حضرت ابراهيم عليه السلام همان روزى بود كه وى در دل آتش به سر مىبرد.(2)
جالب اينكه در روايتى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: هنگامى كه نمرود تصميم گرفت ابراهيم عليه السلام را از آن سرزمين تبعيد كند، دستور داد گوسفندان و اموال او را مصادره كنند و خودش تنها بيرون برود. ابراهيم عليه السلام به آنها گفت: اينها محصول ساليان طولانى از عمر من است، اگر مىخواهيد مالم را بگيريد پس عمرى را كه در اين سرزمين مصرف كردهام به من بازگردانيد.
تصميم بر اين شد كه يكى از قاضيان دستگاه در اين ميان داورى كند، قاضى حكم كرد كه اموال ابراهيم عليه السلام را بگيرند و عمرى را كه در آن سرزمين صرف كرده به او باز گردانند. هنگامى كه نمرود از اين ماجرا آگاه شد، دستور داد اموال و گوسفندانش را به او باز گردانند تا همراه خود ببرد و گفت من مىترسم كه اگر او در اينجا بماند دين و آيين شما را خراب كند، و به خدايانتان زيان برساند: «إنَّهُ إنَّ بِقَيَ
في بِلادِكُم أفْسَدَ دِينَكُم وَأضَرَّ بآلِهَتِكُمْ
».(1)
دومين آزمايش ابراهيم عليه السلام زمانى بود كه به دوران پيرى رسيد و چون همسرش سارا عقيم بود، به پيشنهاد سارا با كنيز او هاجر ازدواج كرد و خداوند اسماعيل را به او داد. در اين زمان مأمور شد تا اسماعيل و هاجر را از فلسطين به حجاز ببرد. زمانى كه اسماعيل به نوجوانى رسيد، آزمايش ابراهيم عليه السلام شروع شد و خداوند از او خواست كه فرزندش را قربانى كند و ابراهيم عليه السلام اسماعيل عليه السلام را به قربانگاه برد واز امتحان سربلند بيرون آمد و در نتيجه از مرتبه نبوّت كه ابلاغ احكام است، به مقام امامت كه اجراى احكام است، رسيد. « «إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً»؛ من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم».(2)
بعضى از مفسّران در توضيح اين آيه گفتهاند: «بَذَلَ نَفْسَهُ لِلنِّيرانِ، وَقَلْبَهُ للرَّحمانِ وَوَلَدَهُ لِلْقُربانِ ومَالَهُ للإخْوانِ ؛ ابراهيم در راه خدا تن را به آتش و قلب را به خدا، و فرزند را به قربانى، و اموال را به برادران و ياران سپرد».(3)
قرآن در جاى ديگر درباره حضرت سليمان عليه السلام مىفرمايد: « «فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنِى أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ»؛ و هنگامى كه (سليمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت و پابرجا ديد گفت: اين از فضل پروردگار من است تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را به جاى آوردم يا كفران مىكنم؟!».(4)
مطابق حديث مورد بحث عقل مردان با سه چيز آزمايش مىشود:
اوّل: مال است؛ كسى كه به خاطر مال، ايمان و تقوايش را از دست مىدهد، در واقع شخصيّت خود را از دست داده و در اين امتحان مردود است؛ چرا كه مال ابزار است و هدف نيست.
دوم: مصيبتهايى است كه پيش مىآيد و تحمل افراد را امتحان مىكند. زندگى خالى از مصيبت نيست و اينها آزمايش است تا روشن شود كه شخص در مصائب چه مىكند، اگر صبر كند، حرفهاى نامناسب نزند، كفران و ناشكرى نكند مأجور است.
در ميان پيروان مكتب انبيا نمونههاى درخشانى از صبر و پايدارى در صحنه امتحان ديده مىشود كه هر كدام مىتواند الگو و اسوه باشد.
ام عقيل زنى مسلمان و باديه نشين بود. كه فرزند خود را همراه شتران به باديه مىفرستاد. روزى تعدادى ميهمان بر او وارد شدند، در همان وقت به او خبر دادند كه شتر خشمگين فرزندش را در چاه انداخته است و از دنيا رفته است؛ زن با ايمان، به كسى كه خبر مرگ فرزند را براى او آورده بود گفت: از مركب پياده شو، و به پذيرايى از مهمانها كمك كن، گوسفندى داشت به او داد تا آن را ذبح كند و غذا را آماده كرد و نزد ميهمانان گذاشت. آنها مىخوردند و از صبر و استقامت اين زن در شگفت بودند، يكى از حاضران مىگويد: هنگامى كه از غذا خوردن فارغ شديم، زن با ايمان نزد ما آمد و گفت: آيا در ميان شما كسى هست كه از قرآن به خوبى آگاه باشد؟ يكى از حاضران گفت: بلى من آگاهم، گفت: آياتى از قرآن بخوان تا در برابر مرگ فرزند مايه آرامش خاطر من گردد، او مىگويد: من اين آيات را براى او خواندم:
« «وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ* الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا للَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ* أُوْلَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُوْلَئِكَ هُمْ الْمُهْتَدُونَ»؛ و بشارت ده به استقامتكنندگان، آنها كه هرگاه مصيبتى به آنها رسد مىگويند: ما از آن خدا هستيم و به سوى او باز مىگرديم. اينها همانها هستند كه لطف و رحمت خدا شامل حالشان شده و آنها هستند هدايت يافتگان».(1)
سپس زن رو به قبله ايستاد و چند ركعت نماز خواند و عرض كرد: «اللّهُم انّى
1) بقره، آيه 155- 157.
فَعَلْتُ ما امَرْتَنى، فَانْجِزْلى ما وَعَدْتَنى ؛ خداوندا من آنچه را تو دستور داده بودى انجام دادم و رشته شكيبايى را رها نساختم، تو هم آنچه را از رحمت و صلوات بر من وعده دادهاى بر من ارزانى دار».
سپس اضافه كرد: اگر بنا بود در اين جهان كسى براى كسى بماند ... يكى از حاضران مىگويد من فكر كردم مىخواهد بگويد فرزندم براى من باقى مىماند، امّا ديدم چنين ادامه داد: پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى امّتش باقى مىماند.(1)
سوم: ولايت كه همان مقام است و بعضى از افراد با آن امتحان مىشوند. بعضى وقتى مقام پيدا مىكنند خود را گم نمىكنند مثل امام خمينى قدس سره كه خود را گم نكرد و تا آخر خود را طلبه مىدانست.
امّا بعضى هستند كه چون ظرفيّت ندارند وقتى به مقام مىرسند حركات، حرفها، و نگاهشان عوض مىشود.
1) سفينة البحار، ج 2، ص 7، مادّه« صبر».
قال الكاظم عليه السلام: «أما انَّ أَبْدانَكُمْ لَيْسَ لَها ثَمَنٌ الّا الجَنَّةَ، فَلا تَبيعوها بِغَيْرِها».(1)
امام كاظم عليه السلام مىفرمايد: «آگاه باشيد! بدنهاى شما جز بهشت بهايى ندارد، به چيز ديگرى نفروشيد».
شبيه اين جمله را حضرت على عليه السلام نيز فرموده است: «أَلا حُرٌّ يَدَعُ هذِهِ اللُّمَاظَةَ لِأَهْلِها؟ انَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ الّا الْجَنَّةَ، فَلا تَبيعُوها الّا بِها؛ آيا آزاد مردى پيدا مىشود كه اين ته مانده دنيا را به اهلش وا گذارد؟ بدانيد جان شما بهايى جز بهشت ندارد، به كمتر از آن نفروشيد».(2)
از سوره والعصر استفاده مىشود كه انسان هميشه در زيان طبيعى است؛ در درون ذات انسان سرمايهاى است كه به تدريج فانى مىشود: «إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِى خُسْرٍ» چرا كه سرمايه انسان عمر اوست و نمىشود آن را نگه داشت، به تدريج فانى مىشود و هر نَفَس گامى به سوى مرگ است: «نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ الى أَجَلِهِ
».(3)
پس عمر سرمايهاى است رو به زوال و انسان گرفتار خسران است. اين سرمايه
قابل تبديل است، اگر سرمايه يك سرمايهدار طلا باشد باقى مىماند، امّا اگر سيب باشد بايد تبديل كند چون در غير اين صورت خراب مىشود، حال عمر را كه سرمايهاى رو به زوال است به چه تبديل كند كه زيان نكند؟ هركس اين سرمايه عمر را با چيزى معامله مىكند، بعضى با هوا و هوس و لذّتهاى دنيا و بعضى با جمع آورى ثروت و بعضى با كسب مقام.
از ديدگاه قرآن همه اينها زيان است و تنها كسانى سود مىكنند كه قرآن اشاره كرده است: «إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ». اين آيه براى نجات از خسران به چهار اصل اشاره مىكند:
اصل اوّل: مسأله ايمان است كه به طور مطلق ذكر شده است، تا شامل ايمان به همه مقدّسات گردد.
اصل دوم: عمل صالح است كه ثمره ايمان است، به همين دليل اغلب در آيات قرآن «عمل صالح» همراه «ايمان» به عنوان «لازم و ملزوم» يكديگر آمده است:
« «مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِّنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً»؛ هر فرد از مرد يا زن عمل صالحى انجام دهد، در حالىكه مؤمن است، او را به حياتى پاك زنده مىداريم».(1)
اصل سوم: دعوت همگانى و عمومى به سوى حق است، تا همگان حق را از باطل به خوبى بشناسند.
اصل چهارم: صبر و استقامت و سفارش كردن يكديگر به آن است.
در حديث مورد بحث مىفرمايد: آگاه باشيد بدن و وجود شما هيچ بهايى جز بهشت ندارد اگر به غير آن بفروشيد ضرر كردهايد. اين جنّت فقط نعمت مادّى نيست بلكه قرب به خدا و
رضى الله عنهم
است، قرآن مىفرمايد:
« «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِى إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً* فَادْخُلِى فِى عِبَادِى*
1) نحل، آيه 97.
وَادْخُلِى جَنَّتِى»؛ تو اى روح آرام يافته، به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، پس در سلك بندگانم در آى، و در بهشتم وارد شو».(1)
مرحوم نراقى مىگويد: شيّادى به مغازه يك خواروبار فروش مراجعه كرد و گفت: اين گردوها هزار تايش چند است؟ گفت: مثلًا ده ريال، گفت: صد تا چند است؟ گفت: يك ريال، گفت: يكى چقدر است؟ گفت: ارزشى ندارد، گفت: يك دانه به من بده، گرفت و رفت. دوباره برگشت و گفت: خود شما گفتيد يك دانه ارزش ندارد، يك دانه به من بده؟ او هم داد و رفت و براى بار سوم و چهارم برگشت و تقاضاى يك دانه گردو كرد. صاحب مغازه يقه او را گرفت و گفت: تمام سرمايه مرا مىخواهى از دستم ببرى، به بهانه اين كه يكى يكى ارزش ندارد.
مرحوم نراقى بعد از نقل اين داستان مىگويد: شيطان با عمر انسان همين كار را مىكند. همه عمر خيلى زياد است امّا يك ساعت مهم نيست، به تدريج ساعتها را مىگيرد، امروز و فردا را مىگيرد يك وقت مىبينيم كه تمام عمر را دادهايم.
خوش به حال كسى كه قبل از آنكه عمر خود را از دست بدهند قدرش را بدانند؛ چرا كه زيانكاران واقعى آنها هستند كه عمر را از دست دادهاند.
1) فجر، آيه 27- 30.
قال الكاظم عليه السلام: «يا هِشامُ الصَّبْرُ عَلَى الْوَحْدَةِ عَلامَةُ قُوَّةِ الْعَقْلِ، فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللَّهِ تَبارَكَ وَتَعالى اعْتَزَلَ أَهْلَ الدُّنْيا وَالرّاغِبينَ فيها، وَرَغِبَ فيما عِنْدَ رَبِّه وَكانَ اللَّهُ آنِسَهُ فىِ الوَحْشَةِ وَصاحِبَهُ فىِ الوَحْدَةِ وَ غِناهُ فرى الْعَيْلَةِ وَمُعِزَّهُ في غَيْرِ عَشيرَةٍ».(1)
امام كاظم عليه السلام به هشام فرمود: «صبر و سازش با تنهايى نشان قدرت عقل است، هركه با خداى تبارك و تعالى آشنا شود، ازدنيا و دلباختگان دنيا كناره گيرد، و بدانچه نزد خداست دل بندد، خدا در وحشت انيس او، و در تنهايى رفيق او، و بىنيازى او در زمان ندارى وعزّت او در بى كسى است».
حديث درباره بحث جدايى از اهل دنياست، و منظور از «وحدت» در اين حديث، وحدت در مقابل اهل دنياست. فرمود: صبر بر كنارهگيرى از اهل دنيا نشانه قدرت عقل است، پس كسى كه خدا را به خوبى بشناسد از اهل دنيا و راغبين در دنيا جدا شده و راغب فيما عنداللَّه مىشود و در اين صورت است كه خداوند چند هدف براى او تشكيل مىدهد: اوّل اينكه در وحشت، انيس او خداست، دوم اينكه در تنهايى، همنشين او خداست سوم اينكه بى نيازى او در فقر خداست و چهارم
1) بحارالانوار، ج 70، ص 111؛ ميزان الحكمه، مادّه« العزلة».
اينكه عزّت دهنده او خداست بدون اينكه داراى عشيره و خاندان باشد.
بحث اجتماعى يا انفرادى زندگى كردن در ميان علماى علم اخلاق بسيار مطرح شده است. بسيارى از آنها معتقد بودند كه عزلت گزيدن و به تنهايى زندگى كردن سبب تكامل انسان است، لذا پيروان خود را به جدايى از مردم و تنهايى دعوت مىكردند، ولى از نظر قرآن و احاديث اهلبيت عليهم السلام «عزلت» پسنديده نيست، چون زندگى و روح انسان، روح اجتماعى است و انسان مدنى بالطبع است؛ بهترين عبادات ما كه نماز جمعه و جماعت و حج است، در جمع انجام مىگيرد و اگر اصل، گوشهگيرى است پس اين جمع براى چيست؟
منتها يك استثنا دارد كه در روايات آمده است و اين سبب شده است كه بعضى خيال كنند اصل در «عزلت» است، روايت مىفرمايد: زمانى كه فساد بر اهل زمان غلبه پيدا كند وظيفه انسان گوشهگيرى است.
در حديثى از امام صادق عليه السلام درباره علّت گوشهگيرى ايشان سؤال شده است ايشان در جواب مىفرمايند: «فَسَدَ الزَّمانُ وَ تَغَيَّرَالإخوانُ، فَرَأيْتُ الانْفِرادَ أسكَنَ لِلفُؤادِ؛ زمانه فاسد شده و برادران تغيير كردهاند، بنابراين، آرامش دل را در تنهايى يافتم».(1)
امّا اين در صورتى است كه واقعاً فساد در همه جا باشد در غير اين صورت گوشهگيرى و تنهايى، سرچشمه بسيارى از مفاسد است؛ يكى از مفاسد آن بدبينى نسبت به مردم است. دوم خودبينى و خودخواهى است كه خود را اعلم الناس و ازهد الناس مىداند و باعث مىشود شيطان هم در تنهايى او را وسوسه كند؛ و سوم اينكه اخلاق انسان در تنهايى بد و خشن مىشود.
امّا گاهى اوقات چارهاى نيست جز اينكه انسان گوشهگيرى اختيار كند كه حديث مورد بحث به آن اشاره دارد.
مرحوم نراقى در «جامع السعادات» بحث گستردهاى در باب «عزلت» دارد كه
1) بحارالانوار، ج 47، ص 60؛ ميزان الحكمه، مادّه« العزلة».
خلاصه آن را ذكر مىكنيم:
كسى كه به مقام انس رسيد، دوستى خلوت و عزلت و دورى از مردم بر دل او غالب مىشود، زيرا مصاحبت و آميزش با مردمان دل را از توجّه تام به خدا مشغول مىسازد.
از عزلت و مصاحبت كداميك برتر است، زيرا علما در اين مسأله دو نظر دارند، و اخبار نيز در اينباره مختلف است، جمعى از علما عزلت و گوشهگيرى را بر مصاحبت ودر آميختن با مردم ترجيح مىدهند، و جمعى ديگر آميزش و آمد و شد با مردم را بر گوشهگيرى برگ مىدانند.
گروه اوّل: بر اساس آنچه در مدح و ستايش و فوايد عزلت رسيده نظر دارند، مانند سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه وقتى از آن حضرت درباره راه نجات پرسيده شد، فرمود: در خانه خود بنشين، و دين خود را نگاهدار، و برگناه خود گريه كن.
و گفتار امام صادق عليه السلام كه مىفرمايد: زمانه تباه گشت، و برادران دگرگون شدند، و تنهايى و انفراد براى آرامش خاطر و اطمينان قلب بهتر است.
و فرمود: آشنايان خود را كم كن، و از آن كه مىشناسى بيگانه شو.
و امّا فوائد عزلت بسيار است: مانند فراغت براى عبادت، ذكر، فكر، انس گرفتن به مناجات خدا، و دورى از گناهانى كه اغلب انسان به سبب آميزش با مردم در معرض آنهاست، مانند غيبت، رياكارى و ديگر آفات زبان.
گروه دوم: كه مصاحبت را بر عزلت و گوشهگيرى ترجيح مىدهند بر اساس ظواهر اخبار در ستايش رابطه و انس و الفت گرفتن وفوايد آن نظر دارند. مانند سخن پيامبر صلى الله عليه و آله كه مىفرمايد: «مَنْ فارَقَ الجماعةَ ماتَ ميتَةَ الْجاهِليَّةِ؛ هركه از جماعت جدا شود به راه و رسم جاهليّت بميرد».
و فرمود: از غار نشينى بپرهيزيد، وبا عامّه مردم و جماعت باشيد و در مساجد حاضر شويد.
فوايد ارتباط با مردم نيز فراوان است، مانند تعليم و تعلّم، و كسب اخلاق فاضله از همنشينى با صاحبان آن، و شنيدن مواعظ و نصايح، و رسيدن به ثواب، حضور در نماز جمعه و جماعت و تشييع جنازه، عيادت بيماران، ديدار برادران، برآوردن حاجات نيازمندان، رفع ظلم از مظلومان و شاد كردن مؤمنان.
پس نمىشود به طور مطلق بر ترجيح يكى بر ديگرى حكم كرد و صحيح اين است كه گفته شود: افضل بودن يكى از آن دو نسبت به اشخاص و احوال و زمان و مكان تفاوت مىكند، براى بعضى گوشهگيرى و عزلت تام، بهتر است، و براى بعضى ديگر رابطه و آمد و شد. و براى بعضى ديگر ميانه روى در عزلت و الفت.
براى كسى كه به مقام انس و استغراق رسيده، خلوت و عزلت پسنديدهتر است.
اويس قرنى گفته است: هيچ كس را نيافتم كه پروردگار خود را بشناسد و با غير خدا انس گيرد.
و يكى ديگر از بزرگان مىگويد: شادى و لذّت مؤمن در خلوت و تنهايى به مناجات پرودرگار خويش است.
يكى از بزرگان نيز مىگويد: انسان به سبب خالى بودن از فضيلت، احساس تنهايى و وحشت مىكند، پس به واسطه ملاقات و رابطه با مردم شاد مىگردد و وحشت را از خود دور مىكند؛ و چون ذات آدمى با فضيلت شد، طالب تنهايى مىشود تا از تفكّر يارى جويد و علم و حكمت را بيرون كشد.(1)
1) جامع السعادات، ج 3، ص 244.
قال عليُّ بن الحُسَين عليه السلام: «مَجالِسُ الصّالِحينَ داعيةٌ الَى الصَّلاحِ، وَ آدابُ العُلَماءِ زيادَةٌ فىِ العَقْلِ، وَ طاعَة وُلاةِ الأمْرِ تَمامُ العِزِّ».(1)
امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: «وقتى صالحان در يك جا جمع مىشوند به نيكى دعوت مىكنند، و معاشرت با دانشمندان فزونى در خرد است، و طاعت واليان امر (حكّام الهى) كمال عزّت است.
زندگى انسان دسته جمعى است و تنها نمىتواند زندگى كند. انسان در زندگى جمعى نياز به رفيق دارد و بدون رفيق زندگى ناگوار است و روح ناآرام مىشود، لذا زندانهاى انفرادى بسيار سخت است و اگر طولانى باشد باعث جنون مىشود».
امام سجّاد عليه السلام در اين حديث سه نصيحت فرموده است:
شخصيّت انسان داراى ابعادى است، و امورى كه شخصيّت انسان را تشكيل مىدهند مختلفند، مانند جنبههاى وراثت، پدر و مادر، استاد و وسايل ارتباط
1) تحف العقول، حكمت 35.
جمعى. يكى از امورى كه در ترسيم شخصيّت انسان خيلى مؤثّر است، همنشين است. همنشين در وضع روحى و فكرى و اخلاقى انسان تأثير مىگذارد؛ و اثرش به قدرى زياد است كه گاهى يك همنشين خوب انسان را بهشتى و يك همنشين بد انسان را جهنّمى مىكند. بنابراين بايد در انتخاب دوست براى خود، كاملًا مراقب باشيم.
حديثى از امام على عليه السلام گواه بر اين مطلب است كه مىفرمايد: «اذَا اشْتَبَهَ عَلَيْكُم حالُ الرَّجُلِ فَلَمْ تَعْرِفُوهُ فَانْظُروا الى خُلَطائِهِ وَ جُلَسائِهِ فَانَّ الْمَرْءَ عَلى دينِ خَليلِهِ وجَليسِهِ ؛ اگر حال كسى بر شما مشتبه شد و نمىتوانيد بفهميد كه خوب است يا بد، به دوستان و همنشينانش نگاه كنيد چرا كه انسان دين دوستانش را دارد».
اين روايت نشان مىدهد كه دين و ايمان انسان بستگى به دوست او دارد.
در روز قيامت جهنّميان به جهنّم و بهشتيان به بهشت مىروند، امّا از آيات استفاده مىشود كه اينها يك ارتباطى باهم دارند و هم ديگر را مىبينند و گاهى گفتگوهايى بين آنها ردّ وبدل مىشود، از جمله آن گفتگوها اين است كه بهشتيان مىگويند: « «مَا سَلَكَكُمْ فِى سَقَرَ»؛ چه چيز شما را به دوزخ وارد ساخت؟» آنها دلايلى ذكر مىكنند: « «قَالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ* وَلَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ* وَكُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخَائِضِينَ»؛ مىگويند ما از نمازگزاران نبوديم، و اطعام مستمندان نمىكرديم، و پيوسته با اهل باطل همنشين و هم صدا بوديم»، و سرانجام آن « «وَكُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ»؛ و همواره روز جزا را انكار مىكرديم».(1)
امام سجّاد عليه السلام در تفسير اين حديث مىفرمايد: همنشينى با نيكان، انسان را به نيكى دعوت مىكند. همنشينى با ائمّه عليهم السلام افراد بسيارى را بزرگ كرده است، به عنوان مثال فضّه كه خادمه حضرت زهرا عليها السلام بود و مستجاب الدعوه شد و بيست سال با قرآن سخن مىگفت و يا قنبر با امام على عليه السلام همنشين شد و به مقام عالى
1) مدّثر، آيه 42- 45.
رسيد، بنابراين همنشينى ناخود آگاه در انسان اثر مىگذارد.
خداوند نتيجه دوستى بد را در قيامت بيان كرده و مىفرمايد:
« «وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا* يَا وَيْلَتَى لَيْتَنِى لَمْ أَتَّخِذْ فُلَاناً خَلِيلًا* لَقَدْ أَضَلَّنِى عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِى وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولًا»؛ و به خاطر بياور روزى را كه ظالم دست خويش را (از شدّت حسرت) به دندان مىگزد و مىگويد: «اى كاش با رسول خدا راهى برگزيده بودم! اى واى بر من كاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نكرده بودم. او مرا از ياد (حق) گمراه ساخت، بعد از آنكه (ياد حق) به سراغ من آمده بود، و شيطان هميشه خواركننده انسان بوده است».(1)
مفسران در شأن نزول اين آيات گفتهاند: در عصر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دو دوست به نام عقبه و ابى در ميان مشركين بودند. هر زمان عقبه از سفر مىآمد غذايى ترتيب مىداد و اشراف قومش را دعوت مىكرد و در عين حال دوست مىداشت به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله برسد، هرچند اسلام را نپذيرفته بود. روزى از سفر آمد و طبق معمول غذايى آماده و دوستان را دعوت كرد، در ضمن از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز دعوت نمود، هنگامى كه سفره را گستردند و غذا حاضر شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من از غذاى تو نمىخورم تا شهادت به وحدانيّت خدا و رسالت من دهى، عقبه شهادتين به زبان جارى كرد.
اين خبر به گوش دوستش ابى رسيد و گفت: اى عقبه از آيينت منحرف شدى؟ او گفت: نه به خدا سوگند من منحرف نشدم، ولى مردى بر من وارد شد كه حاضر نبود از غذايم بخورد جز اينكه شهادتين بگويم، من از اين شرم داشتم كه او از سر سفره من برخيزد، بى آنكه غذا خورده باشد، به همين جهت شهادت دادم. ابى گفت: من هرگز از تو راضى نمىشوم، مگر اينكه در برابر او بايستى و به او توهين كنى، عقبه
1) فرقان، آيه 27- 29.
اين كار را كرد و مرتد شد، و سرانجام در جنگ بدر در صف كفّار به قتل رسيد و رفيقش ابى نيز در جنگ احد كشته شد.
آيات فوق نازل شد و سرنوشت مردى را كه در اين جهان گرفتار دوست گمراهش مىشود و او را به گمراهى مىكشاند، شرح داد.(1)
تأثيرپذيرى انسان از همنشين و دوست تا حدّى است كه از حضرت سليمان عليه السلام چنين نقل شده: «لاتَحكُمُوا على رَجُلٍ بِشَيْءٍ حتّى تَنْظُروا إلى مَن يُصاحِبُ، فإنّما يُعرَفُ الرَّجُلُ بِأشكالِهِ وَ أقرانِهِ، وَ يُنسَبُ الى أصحابِهِ وَأخدانِهِ ؛ درباره كسى قضاوت نكنيد تا آنگاه كه ببينيد با چه كسى دوستى مىكند، چرا كه انسان به وسيله دوستان و ياران و رفقايش شناخته مىشود».(2)
آداب يعنى حرفهاى علما با علما و اهل فضل، چرا كه گاهى حرفهاى عادى آنها در انسان اثر مىكند، علاوه بر اين زندگى آنها هم الهام بخش است.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «در شگفتم از كسى كه خواهان داشتن ياران بسيار است، چگونه با دانشمندان خردمند و پرهيزكار مصاحبت نمىكند تا از فضايل آنها بهره گيرد و در پرتو دانش آنها هدايت شود و مصاحبت آنان او را آراسته گرداند؟».(3)
حكومت اسلامى كه تشكيل مىشود مردم بايد از آن حكومت اطاعت كنند و مخالفت نكنند، چرا كه عزّت آنها از بين مىرود.
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: «ثلاثَةٌ مُجالَسَتُهُم تُميتُ القَلْبَ: الجلوسُ مَعَ الأنْذالِ وَالحَديثُ مَعَ النِساءِ، وَالجُلُوسُ مَعَ الأغنياءِ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «سه گروه هستند كه همنشينى با آنها قلب را مىميراند: همنشينى با شخص خسيس و گفتگو با زنان و همنشينى با توانگران».
«انذال» جمع نَذْل به معناى شخص خسيس است كه تمام سخنش از بخل و مسائل پست و پايين است. در اينجا بيشتر بخل مالى مراد است كه انسان را از شخصيّت عالى پايين مىآورد.
طايفه دوم كه از همنشينى با آنان نهى شده زنان هستند كه طبيعتشان اين است كه از زرق و برق دنيا سخن بگويند. البتّه زنان با ايمان حسابشان جداست و افراد معمولى مراد است كه وقتى دور هم مىنشينند، حرف آنها اين است كه زينت آلات را چه كردى، دست بند و گوشواره چه شد، در عقد فلانى چه گذشت، مهريّه فلانى چه بود و خلاصه محور صحبتها فقط دنيا و زينت است.
طايفه سوم اغنيا هستند كه در ميان آنها هميشه سخن از پول است كه در فلان
1) تحف العقول، حكمت 127؛ خصال صدوق، ص 87.
معامله فلان مقدار سود كردم، فلان كس خانه اين چنينى ساخته و ....
بنابراين وجه جامعى بين اين سه گروه هست كه از دنيا و امور مادّى سخن به ميان آوردن و فرو رفتن در عالم مادّه است كه قلب انسان را مىميراند، چون حيات قلب در معنويّت و تقواست و به همين جهت وقتى انسان مجذوب عالم مادّه شود قلب او مىميرد.
البتّه اين به صورت يك قاعده است كه استثنا دارد چون زنان و توانگران با ايمان هم هستند، ولى اكثر توانگران فخرفروشى مىكنند، و همچنين اكثر زنان در مورد زينت صحبت مىكنند و اين قلب ديگر مجال ندارد به خدا فكر كرده و درد فقرا را درك كند.
در مقابل افرادى هم هستند كه نگاه به آنها قلب را زنده مىكند و انسان را به ياد خدا، معنويّت و قيامت مىاندازد.
از آيات و روايات چنين استنباط مىشود كه براى قلب انسان حيات و مرگى است، غير از اين حيات و مرگى كه جنبه فيزيكى دارد.
گاهى قلب مىميرد و گاهى زنده مىشود، گناهان قلب را مىميراند و توبه آن را زنده مىكند. قرآن مىفرمايد: « «إِنَّكَ لَاتُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ* وَمَا أَنْتَ بِهَادِى الْعُمْىِ عَنْ ضَلَالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ يُؤْمِنُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ مُّسْلِمُونَ»؛ مسلّماً تو نمىتوانى سخنت را به گوش مردگان برسانى، و نمىتوانى كران را هنگامى كه روى بر مىگردانند و پشت مىكنند فرا خوانى، و نيز نمىتوانى كوران را از گمراهيشان برهانى، تو فقط مىتوانى سخن خود را به گوش كسانى برسانى كه آماده پذيرش ايمان به آيات ما هستند و در برابر حق تسليم هستند».(1)
حيات مادّى آثارى دارد كه زندگى و توليد مثل و ... از آن قبيل است. حيات معنوى هم آثارى دارد كه نورانيّت، علم، تقوا و ... از آن قبيل است، علاوه بر اين
1) نمل، آيه 80 و 81.
بركاتى در اجتماع دارد و در ايثار و فداكارى و هدايت مردم مؤثّر است.
مرگ «قلب» اين است كه مواعظ را مىشنود ولى تكان نمىخورد و در او اثر نمىگذارد. فقير دردمند را مىبيند ولى عكسالعمل نشان نمىدهد؛ گاهى قلب چنان زنده است كه كلمهاى از امام على عليه السلام مىشنود وصيحه مىزند و روى زمين مىافتد.
اين يك امر طبيعى است كه اگر انسان به گناه كردن (حتى كوچك) ادامه دهد به تدريج با آن انس مىگيرد؛ نخست يك حالت است بعداً يك عادت مىشود سپس مبدّل به يك ملكه مىگردد و جزء بافت انسان مىشود و كارش به جايى مىرسد كه بازگشت براى او ممكن نيست. اين همانند كسى است كه آگاهانه با وسيلهاى چشم و گوش خود را كور و كر مىكند تا چيزى را نبيند و نشنود؛ اينها كسانى هستند كه قلبشان سياه شده است و افرادى هستند كه وقتى عمل خلافى را انجام مىدهند، ابتدا خودشان معترفند كه صد در صد خلافكار و گنهكارند و به همين دليل از كار خود ناراحتند، ولى كم كم كه با آن انس گرفتند اين ناراحتى از بين مىرود و در مراحل بالاتر گاهى كارشان به جايى مىرسد كه نه تنها ناراحت نيستند بلكه خوشحالند و آن را وظيفه انسانى يا دينى خود مىشمرند.
در حالات حجّاج بن يوسف آمده كه مىگفت: اين مردم گنهكارند من بايد بر آنها مسلّط باشم و به آنها ستم كنم. گويى اين همه جنايت را مأموريّتى از سوى خدا براى خود مىپنداشت.
و نيز نقل شده است: يكى از سپاهيان چنگيز در يكى از شهرهاى مرزى ايران سخنرانى مىكرد و گفت: مگر شما معتقد نيستيد كه خداوند عذاب رابر گنهكاران نازل مىكند، ما همان عذاب الهى هستيم، پس هيچگونه مقاومت نكنيد.
مهم آن است كه انسان مراقب باشد اگر گناهى از او سر زد بلافاصله آن را با آب توبه و عمل صالح بشويد، مبادا به صورت رنگ ثابتى براى قلب در آيد و بر آن مهر
زند.
در حديثى از امام باقر عليه السلام نقل شده است: «ما مِنْ عَبْدٍ إلّاوفي قَلْبه نُكْتَةٌ بَيْضاءُ، فإذا أذْنَبَ ذَنْباً خَرَجَ في النُّكْتَةِ نُكتةٌ سَوداء، فإن تابَ ذهَب ذلِك السَّوادُ، وإنْ تَمادى في الذنوبِ، زادَ ذلك السَّوادُ حتّى يُغَطّي البَياضَ، فإذا غَطّى البَياضَ، لم يَرْجِعْ صاحِبُهُ إلى خَيْرٍ أبداً؛ هيچ بنده مؤمنى نيست مگر اينكه در قلب او يك نقطه سفيد و درخشندهاى است، هنگامى كه گناهى مرتكب شود در آن منطقه سفيد نقطه سياهى پيدا مىشود كه اگر توبه كند، آن سياهى برطرف مىشود و اگر ادامه دهد بر سياهى افزوده مىشود تا تمام سفيدى را مىپوشاند و ديگر صاحب چنين دلى هرگز به خير و سعادت باز نمىگردد».(1)
يكى از عواملى كه شخصيّت انسان را مىسازد همنشين اوست.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «المَرْءُ على دِينِ خَلِيلِه و جَليسِه ؛ انسان بر دين دوست و همنشين خود است».
و فرمود: «وَ مَنِ اشْتَبَه عَلَيْكُم أمْرُه و لَمْ تَعْرِفوا دِيْنَهُ، فَانْظُروا إلى خُلَطائِه، فإن كانوا أهْلَ دينِ اللَّهِ فَهُوَ على دينِ اللَّهِ، و إن كانوا على غَيْرِ دينِ اللَّه فَلا حَظَّ لَه مِن دِينِ اللَّهِ ؛ هرگاه وضع كسى بر شما مشتبه شد و دين او را نشناختيد به دوستانش نظر كنيد، اگر اهل دين و آيين خدا باشند، او نيز پيرو آيين خداست، و اگر بر آيين خدا نباشند، او نيز بهرهاى از آيين حق ندارد».(2)
انتخاب دوست را ساده نگيريد، وسواس داشته باشيد، نگذاريد فرزندان شما با هر كس دوستى كند، شاهدش همين است كه مجالست با اين چند گروه قلب را
مىميراند.
در كتاب «ميزان الحكمه»(1)احاديث فراوانى در باب قلب در موضوعات مختلف ذكر شده است كه علاقهمندان مىتوانند به آن مراجعه كنند. ما در اين مختصر نمونههايى از آن را ذكر مىكنيم:
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «القُلوبُ ثلاثةٌ: قَلبٌ مَنكوسٌ لا يَعى على شىءٍ مِن الخَيرِ و هُو قَلبُ الكافِرِ، و قلبٌ فيهِنُكتَهٌ سَوْداءٌ فَالْخيرُ و الشَّرُّ فيهِ يَعْتَلِجانِ فَما كانَ مِنهُ أقوى غَلَبَ علَيهِ، و قَلبٌ مَفتوحٌ فيهِ مِصباحٌ يَزْهَرُ ولا يُطفَأُ نُورُهُ إلى يَومِ القِيامَةِ وَ هو قَلبُ المؤمِن ؛ دلها سه گونه است دلى كه واژگون است، كه هيچ خيرى در آن نيست و آن دل كافر است. دلى كه در آن نقطهاى سياه وجود دارد، در اين دل خوبى و بدى با يكديگر مىستيزند و هركدام نيرومندتر بود بر ديگرى چيره مىگردد. دلى گشاده كه در آن چراغى مىدرخشد و نورش تا روزقيامت خاموش نمىشود و آن دل مؤمن است».(2)
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «طَهِّروا قُلوبَكُم مِن دَرَنِ السّيِّئاتِ تُضاعَفْ لَكُمُ الحَسَناتُ ؛ دلهاى خود را از چرك گناهان پاك كنيد، تا حسنات شما دوچندان شود».(3)
و فرمود: «طَهِّروا قُلوبَكُم مِن الْحِقْدِ فانَّهُ داءٌ مُوبىءٌ؛ دلهاى خود را از كينه پاك كنيد زيرا كينه مرضى مسرى است».(4)
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «ما جَفّتِ الدُّموعُ إلّالِقَسوةِ القُلوبِ، وَ ما قَسَتِ القُلوبُ إلّالكَثرَةِ الذُّنوبِ ؛ اشكها نمىخشكد مگر به سبب سخت شدن دلها و دلها سخت نشود مگر به سبب زيادى گناهان».(1)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «لا تُكْثِروا الكلامَ بغَيرِ ذِكرِاللَّهِ، فانَّ كَثرَةَ الكلامِ بِغَيْرِ ذِكرِاللَّهِ قَسَوَةُ القَلبِ، انَّ أَبْعَدَ النّاسِ مِن اللَّهِ القَلبُ القاسىِ ؛ در غير از ياد خدا، زيادهگويى نكنيد، زيرا زيادهگويى در غير ياد خدا، موجب سنگدلى مىشود چرا كه شخص سنگدل از خدا دور است».(2)
حضرت على عليه السلام به فرزندش امام حسن عليه السلام چنين وصيت مىكند: «أحْىِ قَلْبَكَ بالمَوعِظَةِ، وأَمِتْهُ بِالزَّهادَةِ؛ دل خويش را با موعظه، زنده كن و با دل كندن از دنيا، بميرانش».(3)
و نيز مىفرمايد: «مُعاشَرَةُ ذَوىِ الفَضائلِ حَياةُ القُلوبِ ؛ همنشينى با انسان با فضيلت، دلها را زنده مىكند».(4)
قال علىٌّ عليه السلام: «إنْ يَكُنِ الشُّغْلُ مَجْهَدَةً، فَاتِّصالُ الفَراغِ مَفْسَدَةٌ».(1)
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «اگر كاركردن مايه رنج و زحمت است، هميشه بيكار بودن نيز موجب فساد و تباهى است».
بحث «كاركردن» و نتيجه آن و همچنين «بيكارى» و اثراتش بسيار مهم است چرا كه «كار» جلوى بسيارى از مفاسد اجتماعى را مىگيرد كه يكى از مهمترين عوامل اين فساد بيكارى است.
در روايات آمده كه بهترين زمان فعّاليّت شيطان بعد از نماز مغرب و عشا است و ساعات اوّل شب به عنوان ساعات غفلت شمرده مىشود كه فريضه نماز غفيله نيز به اين منظور است، چون اين ساعات پايان كار و ساعت بيكارى است.
حديث مذكور كار را يك عامل در مقابل فساد و بيكارى را همراه با فساد ذكر مىكند. ولى گذشته از اين، كار در جاى خودش اهميت زيادى دارد. علماى بزرگ همه فعّال بودند و سفر و حضر براى آنها فرق نمىكرد.
در روايات اسلامى، به مسأله تلاش و كوشش براى كسب روزى اهميّت فوق
1) بحارالانوار، ج 74، ص 419.
العادهاى داده شده و از سستى و تنبلى نهى شده است، امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«لا تَكسَلوا فى طَلَبِ مَعايِشِكُم، فانّ آباءَنا كانوا يَركُضُونَ فيها و يَطلُبُونَها؛ در تحصيل روزى تنبلى نكنيد، زيرا پدران ما در اين راه مىدويدند و آن را طلب مىكردند».(1)
و در جايى ديگر مىفرمايد: «الكادُّ على عِيالِهِ كالمُجَاهِدِ فى سَبيلِ اللَّهِ ؛ كسى كه براى روزى خانواده خود، تلاش مىكند، مانند مجاهد در راه خداست».(2)
حتّى دستور داده شده است كه مسلمانان صبح هر چه زودتر از خانه خارج شوند و به دنبال تأمين معاش براى زندگى بروند.(3)
از جمله كسانى كه دعايشان هرگز به استجابت نمىرسد، كسانى هستند كه تنى سالم دارند و گوشه خانه نشسته و تنها براى گشايش روزى دعا مىكنند. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: خداوند به داوود عليه السلام وحى فرمود: اگر از بيتالمال نمىخوردى و با دستت كار مىكردى، البتّه نيكو بندهاى بودى، حضرت فرمود: پس داوود عليه السلام چهل بامداد گريست، آنگاه خداوند به آهن وحى كرد: براى بندهام داود نرم شو. پس خداوند متعال، آهن را در دست داوود نرم گردانيد. از آن پس داوود، روزى يك زره مىبافت و آن را به هزار درهم مىفروخت.
پس (در يك سال) سيصد و شصت زره بافت و آن را به سيصد و شصت هزار درهم فروخت و بدين ترتيب از بيتالمال بىنياز شد.(4)
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «انّى لَأُبْغِضُ الرجُلَ أن يَكونَ كَسْلاناً عن أمرِ دُنياهُ، وَ مَن كَسِلَ عَن أمرِ دُنياهُ فهُو عن أَمرِ آخِرَتِهِ أَكسَلُ ؛ من از مردى كه در كار دنيايش تنبل باشد متنفر هستم، كسى كه در كار دنيا سهلانگار و تنبل باشد، در كار آخرتش نيز چنين است».(5)
و موسى بن جعفر عليه السلام مىفرمايد: «انَّ اللَّهَ تعالى لَيُبْغِضُ العَبدَ النَّوّامَ، انَّ اللَّهَ تعالى لَيُبْغِضُ العَبدَ الفارِغَ ؛ خداوند بنده پر خواب و انسان بىكار را دشمن مىدارد».(1)
به اين نكته بايد توجّه داشت كه آنچه اهميّت دارد كيفيّت كار است نه كميّت آن؛ و اين حقيقت به خوبى از آيات قرآن به دست مىآيد كه اسلام در هيچ موردى روى «زياد بودن عمل» تكيه نكرده است، بلكه همه جا به «كيفيّت عمل» اهميّت داده است. همچنين عامل اصلى سعادت انسان سعى و تلاش است و تنها با اظهار ايمان و سخن به دست نمىآيد: « «كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ»؛ پاداش هر انسانى در گرو اعمال خودش است».(2)
« «وَأَنْ لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى ؛ و اينكه براى انسان بهرهاى جز سعى و كوشش او نيست».(3)
خداوند خطاب به پيامبرش مىفرمايد: « «فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ»؛ پس هنگامى كه از كار مهمّى فارغ مىشوى به كار ديگرى مشغول شو».(4)
هرگز بيكار نباش، تلاش و كوشش را كنار مگذار، پيوسته مشغول مجاهده باش و پايان كارى را آغاز كار ديگرى قرار بده. هدف آيه اين است كه پيامبر را به عنوان يك الگو و سرمشق از اشتغال به استراحت بعد از پايان يك امر مهم باز دارد، و تلاش مستمر و پيگير را در زندگى به او گوشزد كند، چون اصولًا بيكار بودن و فراغت كامل مايه خستگى، كم شدن نشاط، تنبلى و فرسودگى و در بسيارى از مواقع مايه فساد و تباهى و بروز انواع گناهان است.(5)
پيامبر صلى الله عليه و آله و همه امامان عليهم السلام به كار و كوشش براى تأمين معاش، علاقمند بودند و به دنبال آن مىرفتند و آن را عبادت خدا مىدانستند. در اينجا به ذكر چند فراز از زندگى آنها مىپردازيم:
پس از قرارداد در مورد مزد كارگرى، على عليه السلام مشغول آب كشيدن از چاه وآماده كردن گل براى ساختمان شد و در پايان كار، مزد خود را كه مقدارى خرما بود از آن زن گرفت و به مدينه بازگشت. وقتى به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد، ماجرا را بيان نمود. پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام با هم نشسته و از آن خرما خوردند و گرسنگى آن روزشان برطرف گرديد.(1)
توجّه به اين نكته در اينجا لازم است كه اميرمؤمنان على عليه السلام با كار و كوشش و كشاورزى و احداث چشمهها و نخلستانها، از ثروتمندترين افراد عصرش گرديد و
هزار برده از مزد دسترنج خود خريد و آزاد كرد و همه باغهاى احداثى خود را وقف مستمندان و تهيدستان نمود.(1)
قال الكاظم عليه السلام: «وَاذا ارادَ اللَّهُ بِالذَّرَّةِ شَرّاً أَنْبَتَ لَها جَناحَيْنِ فَطارَتْ فَأَكَلَهَا الطَّيْرُ».(1)
امام كاظم عليه السلام مىفرمايد: «اگر خداوند بخواهد بلايى بر سر مورچهها بياورد به آنها دو بال مىدهد تا پرواز كنند و طعمه پرندگان شوند».
در اين جمله نكته ظريفى نهفته شده است. گاهى انسان از نداشتن بعضى امكانات شكايت مىكند، در حالىكه حكمت خداوندى ايجاب كرده كه اين چنين باشد، و اگر اين چنين نبود و او برخوردار از آن امكانات مىشد چه بسا باعث نابودى او مىگرديد. مورچه در روى زمين آهسته راه مىرود و دشمنى هم ندارد، فكر مىكند كه اگر مىتوانست پرواز كند به تمام آرزويش رسيده است، ولى خبر ندارد كه اگر اين بال و پر را مىداشت در آسمان طعمه پرندگان مىشد و بلاى جانش مىگشت.
انسان هميشه دل در گرو نداشتههاى خود دارد ولى اگر خوب دقت كند متوجه مىشود كه اگر او برخوردار از آن نعمتها بود نخواهد توانست به كمال مورد نظر خداوند نايل گردد. ما هميشه يك روى سكّه را نگاه مىكنيم و از آن طرف سكّه خبر
1) تحف العقول، ص 642.
نداريم، لذا انسان بايد هميشه بگويد: خدايا خير دنيا و آخرت را به من بده.
ثعلبة بن حاطب انصارى مرد فقيرى بود و مرتّب به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله مىآمد و اصرار داشت كه پيامبر در حقّش دعا كند تا خداوند مال فراوانى به او بدهد، پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «قَلِيلٌ تُؤَدِّى شُكْرَهُ خَيْرٌ مِن كَثِيرٍ لَاتُطِيقُه ؛ مقدار كمى كه حقّش را بتوانى ادا كنى، بهتر از مقدار زيادى است كه توانايى اداى حقّش را نداشته باشى». آيا بهتر نيست كه تو به پيامبر خدا تأسّى كنى و با حداقل امكانات بسازى، ولى ثعلبه دست بردار نبود، و سرانجام به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: به خدايى كه تو را به حق فرستاده سوگند ياد مىكنم، اگر خداوند ثروتى به من عنايت كند تمام حقوق آن را مىپردازم، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى او دعا كرد، چيزى نگذشت كه طبق روايتى پسر عموى ثروتمندى داشت كه از دنيا رفت و ثروت سرشارى براى او باقى گذاشت.
طبق روايت ديگرى گوسفندى خريد و گوسفند زاد و ولد كرد، آنچنان كه نگهدارى آنها در مدينه ممكن نبود، ناچار به آباديهاى اطراف مدينه روى آورد و آنچنان مشغول و سر گرم زندگى مادّى شد كه در جماعت و حتّى نماز جمعه نيز شركت نمىكرد.
پس از مدّتى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مأمور جمع آورى زكات را نزد او فرستاد، تا زكات اموال او را بگيرد، ولى اين مرد كم ظرفيّت و تازه به نوا رسيده و بخيل، از پرداخت حقّ الهى خوددارى كرد، نه تنها خوددارى كرد، بلكه به اصل تشريع اين حكم نيز اعتراض نمود و گفت: اين حكم برادر «جزيه» است؛ ما مسلمان شديم كه از پرداخت جزيه معاف باشيم و با پرداخت زكات، چه فرقى ميان ما وغير مسلمانان باقى مىماند؟ هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سخن او را شنيد فرمود: «يَا وَيْحَ ثَعْلَبة! يا وَيْحَ ثعلبة!؛ واى بر ثعلبه، اى واى بر ثعلبه» و دراين هنگام آيات 75 تا 78 سوره توبه نازل شد «وَمِنْهُمْ مَّنْ عَاهَدَ اللَّهَ ...».(1)
به همين جهت خداوند به اندازه ظرفيّت افراد به آنها عطا مىكند.
1) تفسير نمونه، ج 8، ص 48.
قال رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «الدُّنْيا سِجْنُ المُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الكافِر».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است».
فلسفه پيدايش زندان دو چيز بود، يكى اينكه افرادى شرور بودند و به خاطر آنكه از شرّ آنها در امان باشند آنها را به زندان مىانداختند و تنبيهى بود براى اشرار، ديگر اينكه اين نوعى مجازات است چون طبيعت انسان آزادى خواه است، اگر به زندان بيفتد، زجر مىكشد؛ حتّى حيوانات هم اگر در قفس باشند ناراحت هستند.
حيوانى كه آزاد است اگر او را در قفس بيندازند، ديگر نمىخواند. اگر مىبينيد كه حيوانى در قفس مىخواند، به اين علت است كه در قفس متولد شده است و نمىداند آزادى يعنى چه؟
انسان به آزادى علاقه دارد، چون تكاملش را در آزاد بودن مىبيند و اگر به زندان بيفتد، از فعّاليّتهاى زندگى باز مىماند.
1) ميزان الحكمه، ج 3، ص 318.
حديث مىفرمايد: دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است. انسان داراى دو جنبه است: «روح» و «جسم»؛ گاهى روح آزاد و گاهى در زندان است. همينطور گاهى جسم آزاد و گاهى در زندان است، و گاهى اينها در دو جهت مخالف هم قرار مىگيرند، يعنى جسم در زندان و روح آزاد است، همان چيزى كه يوسف عليه السلام گفت:
« «قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِى إِلَيْهِ ...»؛ يوسف گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اينها مرا به سوى آن مىخوانند».(1)يعنى اينها مرا به چيزى دعوت مىكنند كه روح مرا به زندان مىكشد و اگر جسم من به زندان بيفتد براى من محبوبتر است. از اينجا معلوم مىشود كه چرا دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است، دنيا جايى است كه روح مؤمن در محدوديّت قرار دارد هرچند جسم او متنعّم باشد، زيرا جسم براى او معيار نيست.
ولى كافر عكس آن است يعنى اهل جسم و مادّه است، دنيا براى او بهشت است و در قيامت وقتى در عذاب الهى گرفتار مىشود براى او زندان است.
از آيات قرآن استفاده مىشود كه بهشتيان گروه گروه دور هم هستند امّا دوزخيان خير، زندانهاى انفرادى دارند و حتّى اين مقدار كه آرامش پيدا كنند و همدردى داشته باشند را هم ندارند.
بر فرض كه مؤمن در اين دنيا داراى نعمت باشد، امّا در مقايسه با آن نعمتهاى الهى كه بعد از مرگ دارد، زندان است. امّا كافر هر قدر در اين دنيا بيچاره باشد باز هم در مقايسه با عذاب خدا در قيامت، بهشت او به حساب مىآيد.
نكته تربيتى و اخلاقى حديث اين است كه در مقابل مشكلات دنيا بايد صبور باشيم، چون دنيا هرچه باشد زندان است و اگر مىبينيم بعضى از كفّار متنعّم هستند، غصّه نخوريم چون بهشت آنهاست.
على عليه السلام در نهجالبلاغه دنيا را مدح مىكند. حضرت شنيد كه كسى مذمّت دنيا
1) يوسف، آيه 33.
مىكند و به او فرمود: اى كسى كه نكوهش دنيا مىكنى در حالى كه تو خود به غرور دنيا گرفتار شدهاى، و فريفته باطلهاى آن هستى، آيا تو خود مغرور به دنيا هستى و سپس مذمّت آن مىكنى، تو از جرم دنيا شكايت دارى يا دنيا بايد از جرم تو شكايت كند؟ «...
انَّ الدُّنيا دارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَها، وَدارُ عافِيَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْها، وَدارُ غِنىً لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْها، وَدارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعظ بِها. مَسْجِدُ احِبّاءِ اللَّهِ، وَمُصَلّى مَلائِكَةِ اللَّهِ، وَمَهبِطُ وَحْىِ اللَّهِ، وَمَتْجَرُ اوْلِياءِ اللَّه ؛ اين دنياجايگاه صدق و راستى است براى آن كس كه با آن به راستى رفتار كند، و خانه تندرستى است براى آن كس كه از آن چيزى بفهمد، و سراى بى نيازى است براى آن كس كه از آن توشه بگيرد، و محلّ اندرز است براى آن كه از آن اندرز گيرد، مسجد دوستان خداست، و نماز گاه فرشتگان پروردگار، و محلّ نزول وحى اللَّه، و تجارت خانه اولياى حق».(1)
از اين كلام حضرت على عليه السلام روشن مىشود كه دنيا را مىشود از دو زاويه نگاه كرد: يكى دنيايى كه هدف باشد، و اين مذموم است و ديگر دنيايى كه وسيله رسيدن به آخرت باشد پسنديده است.
دنيا مسجد اولياى خداست تا سجده كنند و نماز بخوانند و تجارت خانه است تا از آن براى آخرت خود بهره گيرند.
مرگ وقتى براى مؤمن فرا مىرسد به معناى شكسته شدن زندان و آزاد شدن از زندان است.
از خدا بخواهيم ايمان ما را به حدّى برساند كه مرگ را لحظه شكستن زندان بدانيم و اين ميسّر نمىشود مگر اينكه تهذيب نفس و عمل صالح داشته باشيم.
1) نهجالبلاغه، كلمات قصار، 131.
«اللّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ أَنْ تَخْتِمَ لي بِالسَّعادَةِ، فَلا تَسْلُبْ مِنّى ما أَنَا فيهِ».
«پروردگارا من از تو درخواست مىكنم كه عاقبت مرا به سعادت ختم كنى و ايمانى را كه اكنون دارم از من سلب نكنى».(1)
مسأله عاقبت به خيرى بسيار مهم است، چرا كه گاهى انسان يك عمر در مسير حق است امّا با يك حادثه منحرف مىشود و يا بر عكس ابتدا بر باطل بوده است ولى پايانش به سعادت ختم مىشود، مثل حرّبن يزيد رياحى كه امام حسين عليه السلام درباره او مىفرمايد: «بأبى أنت و أمى ؛ پدر و مادرم فداى تو باد» كه اين جمله را درباره ديگران نفرمود.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:
كَتَبَ إلى بعضِ النّاسِ: إنْ أرَدْتَ أنْ يُخْتَمَ بِخَيْرٍ عَمَلُكَ حتّى تُقْبَضَ وأنْتَ في أفْضَلِ الأعمالِ ...
. در ادامه روايت مىفرمايد: اگر اين سه كار را انجام دهى در بهترين حالات از دنيا
1) مفاتيح نوين، بخش سوم، زيارت حضرت معصومه عليها السلام.
خواهى رفت:
نعمت را در معصيت خدا خرج نكن، اين كار مثل اين است كه پولى از كسى بگيرى و خنجر بخرى و در شكم او فرو كنى، با هر عضوى معصيت كنى همه از آن خداست، عمر، ثروت و ...
انسان گناه مىكند و خدا بردبار و حليم است و مجال توبه مىدهد، خيال نكن كه گناه نكردى مغرور بشوى.
وأكْرِمْ كُلَّ مَن وَجَدْتَهُ يَذْكُرُنا ...
كسانى كه به ما محبت دارند و فضايل ما را مىگويند، محترم بشمار. به عنوان مثال اگر به فقير كمك مىكنى به خاطر شيعه بودن و محبّت ما اهلبيت باشد.
ما از عاقبت خود خبر نداريم، و همه طالب حسن عاقبت هستند. شخصى نقل مىكرد در مشهد با سه نفر از بزرگان برخورد كردم و از هر كدام جداگانه پرسيدم: اگر همين حالا يك دعاى مستجاب داشته باشيد چه چيز از خدا مىخواهيد؟ گفتند: از خدا مىخواهيم كه عاقبت ما را به خير كند.
گاهى مرگ هنگام طاعت مىآيد، مثلًا سربه سجده مىگذارد و بلند نمىشود و گاهى مرگ هنگام معصيت مىآيد، به عنوان مثال يك عمر در صف عزاداران است امّا آخر در حال شرابخوارى جان مىدهد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «اگر تمام مردم دوستدار على بن ابيطالب مىشدند خداوند جهنّم را خلق نمىكرد».
روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با عدّهاى از مسلمانان بيرون مسجد نشسته بودند، در اين هنگام چهار نفر سياهپوست، تابوتى را به سمت گورستان مىبردند. پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها فرمود: جنازه را بياوريد، حضرت روى آن را گشود و فرمود: اى على اين شخص
رياح غلام سياه پوست بنىنجّار است. على عليه السلام با ديدن آن غلام فرمود: هر وقت اين غلام مرا مىديد شاد مىشد و مىگفت: من تو را دوست دارم. وقتى پيامبر اين سخن را شنيد، برخاست و دستور داد جنازه را غسل دهند، سپس لباس خود را به عنوان كفن بر تن او نمود و در تشييع جنازه او به راه افتاد. در بين راه صداى عجيبى از آسمان بلند شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين صداى نزول هفتاد هزار فرشته است كه براى تشييع جنازه اين غلام آمدند؛ سپس خود حضرت در قبر رفت و صورت غلام را برخاك نهاد و سنگ لحد را چيد و در پايان فرمود: ياعلى، نعمتهاى بهشتى كه به اين غلام مىرسد همه به خاطر محبّت و دوست داشتن توست.
در تاريخ نمونههاى فراوانى داريم كه عاقبت بخير شدند مانند: بشر حافى، فضيل عياض، سحره فرعون، زليخا، و آسيه زن فرعون.
در روايات اسلامى درباره سعادت به طور گسترده بحث شده است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره شخص سعادتمند و خوشبخت مىفرمايد: خوشبخت كسى است كه سراى باقى را كه نعمتش پايدار است، بر سراى فانى كه عذابش بى پايان است برگزيند و از آنچه در اختيار دارد براى سرايى كه بدانجا رود پيش فرستد، قبل از آن كه آنها را براى كسى گذارد كه وى با انفاق آن خوشبخت مىشود، ولى خود او با فراهم آوردن آن بدبخت شده است.(1)
امام على عليه السلام مىفرمايد: «جالِسِ العُلماءَ تَسعَدْ؛ با دانشمندان همنشينى كن، تا خوشبخت شوى».(2)
همچنين آن حضرت فرموده است: از طريق ايمان است كه مىتوان از قلّه خوشبختى بالا رفت و به شادمانى رسيد.(1)
و نيز فرمود: «فى لُزُومِ الحَقِّ تَكونُ السَّعادَةُ؛ خوشبختى، در پايبندى به حق است».(2)
و در جاى ديگر مىفرمايد: «مَن حاسَبَ نَفْسَهُ سَعِدَ؛ هركه نفس خود را محاسبه كند، خوشبخت مىشود».(3)
هرگاه نعمتى به تو رسيد خدا را سپاس گويى، هرگاه روزيت دير رسيد از خدا آمرزش بخواهى و هرگاه سختى به تو رسيد جمله «لاحَوْلَ ولاقُوَّة إلّاباللَّهِ
» را زياد بگويى.(4)
در روايات ما موارد متعدّدى ذكر شده كه اگر در كسى باشد از خوشبختى آن
شخص به حساب مىآيد كه فهرست وار ذكر مىكنيم:
خالى بودن دل از كينه و حسادت.
توفيق داشتن براى انجام كارهاى نيك.
بخشندگى، يكى از دو سعادت است.
توفيق براى خوشبختى و عدم توفيق براى بدبختى است.
كتمان و رازدارى، گوشهاى از سعادت است.
سه نشانه خوشبختى: همسر سازگار، فرزند نيكوكار، و درآمدى كه در روز، آن را به دست آورد و شب خانوادهاش را بىنياز كند.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «چهار ويژگى از خوشبختى مرد اين است كه:
همنشينان شايسته، فرزند نيكوكار، زن سازگار داشته باشد و اين كه محل كسب او در شهر خودش باشد».(1)
كسانى كه بد عاقبت شدند بسيار فراوانند كه نمونههايى را بيان مىكنيم:
اين افراد ويژگىهايى دارند كه قرآن در آيات 176 و 175 سوره اعراف آن
1) ميزان الحكمه، ماده« السعادة».
ويژگىها را چنين بيان مىكند: آنها هواپرستانى هستند كه خداى خود را فراموش كرده و همّتهايى پست دارند و تحت وسوسههاى شديد شيطان قرار دارند و به آسانى قابل خريد و فروشند، آنها همانند سگهاى بيمارى هستند كه هرگز سيراب نمىگردند.(1)
چون فرعون تصميم گرفت موسى و يارانش راتعقيب كند به بلعم باعورا گفت: از خدا بخواه كه موسى و اصحابش به دست ما گرفتار شوند. او پذيرفت و به طرف موسى عليه السلام و اصحابش به راه افتاد تا آنها را نفرين كند. چهارپاى وى از حركت امتناع ورزيد، بلعم باعورا حيوان را زد؛ خداوند حيوان را به زبان آورد و حيوان گفت: واى بر تو چرا مرا مىزنى؟ آيا مىخواهى همراه تو بيايم كه تو پيامبر خدا و قومش را نفرين كنى؟ بلعم باعورا آنقدر آن حيوان را زد تا جان داد. در اين هنگام اسم اعظم از دست او رفت.(2)
» و حديث مباهله و حديث منزلت را به رخ معاويه كشيد.
معاويه او را از شام بيرون كرد و به فرماندار مدينه نوشت تا سعد وقاص را مسموم كند و او هم عمل كرد و سعد را مسموم كرد. سعد نه با حكومت حق كنار آمد و نه با حكومت باطل و
خَسِرَالدُنيا و الآخِرَة
شد.(3)
غدير سرود به جاى كلمه مولا كلمه امام را آورد:
وَ قالَ لَهُ قُمْ يا علىُّ فانَّنِيرَضِيتُكَ مِنْ بَعْدِى اماماً و هادِياً
«پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على برخيز كه من تو را به عنوان امام و هادى مردم پس از خودم برگزيدم».
همين حسان پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به انحراف گراييد و در زمان خلافت على عليه السلام، عثمانى از آب درآمد و در خطّ مخالف قرار گرفت؛ و از اينجا سرّ كيفيّت دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله در حقّ او معلوم مىگردد كه فرمود: «لا تَزالُ يا حَسّانُ مُؤيَّداً بِروحِ القُدُسِ ما نَصَرْتَنا بِلِسانِك ؛ تا زمانى كه با زبانت ما را يارى مىكنى مورد تأييد مىباشى».
از حضرت جدا شد و به معاويه پيوست.
طلحه از قريش و از اهل مكّه و از پيشگامان در اسلام است، در جنگهاى زيادى حضور داشت ولى سرانجام در جنگ جمل شركت كرد و كشته شد.
زبير از خواصّ پيامبر صلى الله عليه و آله و پسر عمّه حضرت و پسر صفيّه دختر عبدالمطَّلب است. او از علاقهمندان على عليه السلام و در دوران غربت پس از ارتحال پيامبراكرم صلى الله عليه و آله تا به خلافت رسيدن امام عليه السلام همراه حضرت بود. زبير وقتى ديد على عليه السلام را با اهانت به مسجد مىبرند با شمشير به آنها حمله كرد و خروش برآورد: «يا مَعْشَرَ بَنِى هاشِم أَيُفعَلُ هذا بعلىٍّ و أَنْتُم أحياء؛ آيا شما زندهايد و با على اينگونه رفتار مىشود».
او از وفاداران به امام على عليه السلام بود، وقتى على عليه السلام فرمود: وفاداران من فردا صبح
با سرهاى تراشيده و همراه با سلاح به منزل من بيايند، تنها سلمان، ابوذر، مقداد و زبير به وعده خود وفا كردند؛ و نيز در شوراى شش نفرهاى كه عمر تشكيل داد او حامى على عليه السلام بود. امّا سرانجام دنيا او را فريفت و فتنه جمل را به پا كرد و در همين فتنه كشته شد و امام عليه السلام شمشيرش را گرفت و فرمود: «سَيْفٌ طَالَما جَلى الكَرْبَ عن وَجْهِ رَسولِ اللَّه ...؛ چه زمان طولانى اين شمشير گرد اندوه از چهره رسول خدا زدود».
و آن حضرت فرمود: تا زمانى كه فرزند زبير يعنى عبداللَّه به دنيا نيامد او از ما اهل بيت بود، امّا عبداللَّه سبب گمراهى او شد.
». جمعى از جاى برخاستند و گواهى دادند ولى انس بن مالك شهادت نداد، امام به او فرمود: چه چيز باعث شد كه شهادت ندهى؟ گفت: پير و فراموش كار شدهام.
امام فرمود: «اللّهُمَّ إن كانَ كاذِباً فَارْمِهِ بَيْضاءَ لا تُخْفِيها العِمامَة؛ خدايا اگر دروغ مىگويد سفيدى (بيمارى پيسى) در صورتش پديد آور كه قابل مخفى كردن با عمامه نباشد». او به اين بيمارى دچار شد و تا آخر عمر با او بود.
نمونههاى ديگرى كه علاقهمندان مىتوانند به تاريخ مراجعه كنند عبارتند از:
عبداللَّه بن زبير، عبداللَّه بن عمر، أشعث بن قيس، عبيدالله بن عباس، شريح قاضى، شمربن ذى الجوشن، شبث بن ربعى، عمر سعد.
هميشه و در هر حال از خدا بخواهيم كه عاقبت ما را ختم به خير بگرداند، إنشاء اللَّه تعالى.
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: «لاخَيْرَ فى العَيْشِ الّا لِرَجُلَيْن: عالمٍ مُطاعٍ، و مُسْتَمِعٍ واعٍ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «زندگى براى دونفر خوب است: يكى عالم مطاع و دوم شنونده نگهدارنده».
كلمه «واع» از وَعْى به معناى نگهدارنده است. در اين حديث مىفرمايد زندگى براى دو نفر خوب است: اوّل عالمى كه از علم او استفاده شود، و دوم شنوندهاى كه بشنود و عمل كند. اگر اين دو دست به دست هم بدهند سعادت جامعه تضمين مىشود.
اين دو قيد كه در روايت آمده، ساده نيست. عالم چه كند كه مطاع شود و مستمع چه كند كه واعى شود.
مطاع شدن شرايطى دارد و اوّلين شرطش اين است كه آنچه مىگويد به آن ايمان داشته باشد. وقتى مىگويد تا پاى جان ايستادهام، ايستاده باشد مثل خود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه اوّلين كسى بود كه ايمان آورد: «آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ».(2)
من كه به خود ايمان ندارم چه انتظارى دارم كه مصداق عالم مطاع شوم، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آنقدر به آورده هايش ايمان دارد كه وقتى مىبيند ديگران ايمان نمىآورند و در راه ضلالت قرار دارند، مىخواهد دق كند و از بس كه عبادت مىكند پاهايش ورم مىكند: « «مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى ؛ ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه به زحمت افتى».(1)
شرط دومش اين است كه همانطور كه مىگويد عمل كند، اگر مىگويد زندگى سادهاى داشته باشيد، اوّل بايد از خود شروع كند، اگر از تقوا و راستگويى مىگويد اوّل خودش بايد عامل به آن باشد.
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «عالِمٌ يُنْتَفَعُ بِعِلْمِه، أَفْضَل مِنْ سَبعينَ أَلْف عابدٍ؛ عالمى كه از علمش استفاده شود بهتر از هفتاد هزار عابد است».(2)
مسأله مهم در ميان اهل علم تنها فرا گرفتن علم و عمل كردن به آن نيست، گرچه اين دو خوب و صحيح است امّا مسأله مهم اين است كه مردم از اين علم بهرهاى ببرند و هم خود به تكامل برسند و هم اجتماع را به مسير سعادت رهنمون شوند.
علماى بزرگى داشتيم كه مظهر علم و تقوا بودند امّا مردم از علم آنها بهرهاى نگرفتند و علم را با خود به قبر بردند و اين ضايعه بزرگى است. آنچه باعث مىشود كه عالم از هفتاد هزار عابد بالاتر شود، «ينتفع بعلمه» است و دليلش اين است كه عابد گليم خويش برون مىبرد زآب و فقط خودش را نجات مىدهد اما عالم سعى مىكند كه بگيرد غريق را، و گاهى هزاران نفر به بركت علم او نجات پيدا مىكنند.
حالا چه كنيم كه «ينتفع بعلمه» بشويم و علم ما مورد بهره بردارى قرار بگيرد؟
چند راه وجود دارد:
اوّل: اينكه مسلّح به سلاح بيان و قلم شويم، چرا كه بيشتر، با اين دو روش
مىشود علوم را منتشر كرد و اين ميسّر نمىشود مگر با تمرين و ممارست بسيار زياد. شايد مانند علّامه مجلسى افراد زيادى داشته باشيم، علامه مجلسى اهل قلم بود و اين همه آثار با ارزش را به يادگار گذاشت.
دوم: پرورش شاگرد است كه بايد به تدريس عادت كنيم.
سوم: اينكه انسان از نظر تقوا الگو شود كه اخلاق و معاشرت او باعث توجّه ديگران به سوى اسلام بشود.
امام على عليه السلام در حديثى مىفرمايد: «تَعَلَّموا العِلْمَ فَإنَّ تَعَلُّمَهُ حَسَنةٌ، و مُدَارسَتَه تَسْبِيحٌ و البَحْثَ عنه جِهادٌ، وتَعْلِيمَهُ لِمَن لا يَعْلَمُه صَدَقةٌ؛ علم را ياد بگيريد چرا كه يادگيرى علم حسنه و مذاكره آن به منزله تسبيح و بحث درباره آن جهاد و تعليم آن به كسى كه نمىداند نوعى صدقه و انفاق در راه خداست».(1)
اين چهار مرحله را كه در روايت آمده هر كس بايد طى كند، اوّل: فراگيرى علم، دوم: تثبيت آن علم، سوم: توسعه و تكميل آن، و چهارم: نشر آن در ميان مردم است.
بعضى خيال مىكنند كه جهاد فقط با جان است در حالى كه جهاد با جهل و جهاد با تهاجمات فرهنگى دشمن از مصاديق بارز جهاد است. وقتى اسم صدقه به ميان مىآيد بعضى خيال مىكنند فقط صدقه مالى مراد است و حال اينكه نشر علم از بالاترين انفاقهاست.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «العِلْمُ وَدِيعَةُ اللَّهِ فى أرْضِهِ، والعُلَماءُ أُمَناؤه عليهِ، فَمَن عَمِلَ بِعلْمِهِ أدّى أمانَتَهُ، و مَنْ لَمْ يَعْمَلْ بِعِلْمِهِ كُتِبَ فى ديوانِ الخائنين ؛ علم وديعه و امانت خدا در زمين است و علما امانتدار آن هستند، پس كسى كه به علمش عمل مىكند، اداى امانت كرده و كسى كه به علمش عمل نكند نامش در دفتر خائنين ثبت مىشود».(2)
علم طريقيّت به عمل دارد و موضوعيّت ندارد و تمام برنامههاى انبياى الهى مقدمه تربيت انسان است. علم بى عمل انسان را از خدا دور مىكند و عالم اگر به علمش عمل نكند، نه تنها خودش بيچاره مىشود، بلكه سخنانش هم بىاثر مىشود. همانطورى كه باران روى سنگ بند نمىشود و مىريزد موعظه عالم بى عمل هم از دل مردم مىريزد. چه جالب مىفرمايد امام على عليه السلام: اى مردم اگر شما را به چيزى دعوت مىكنم قبل از شما خودم انجام مىدهم و اگر از چيزى نهى مىكنم اوّل خودم آن را ترك مىكنم.
قال رسولُ اللَّه صلى الله عليه و آله: «مَن سَرَّتْهُ حَسَنَتُهُ وَ ساءَتْهُ سَيَّئتُهُ فَهُوَ مُؤْمِنٌ».
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «كسى كه نيكيها او را خوشحال و بديها او را ناراحت كند، مؤمن است».(1)
اين حديث ممكن است دو معنا داشته باشد يكى اينكه از حسنات و سيّئات خودش متأثّر بشود يعنى اگر حسنهاى انجام داد خوشحال شود و اگر سيئهاى انجام داد ناراحت شود. و معناى ديگر اينكه مربوط به ديگران باشد كه از حسنات ديگران خوشحال و از سيّئات آنها ناراحت شود و امكان اين هم هست كه مفهوم عام داشته باشد و شامل هر دو مورد بشود كه اين نشانه ايمان است.
گاهى انسان كار خوبى انجام مىدهد و يا ديگران كار خوبى انجام مىدهند، امّا در او اثر نمىگذارد، و گاهى كار بدى انجام مىدهد و يا ديگران انجام مىدهند، امّا در او تأثيرى ندارد و بىتفاوت است، اين نشانه عدم ايمان است، چون حقيقت ايمان آن چيزى است كه به وجود انسان جهت بدهد و اگر جهت ندهد معلوم مىشود كه پايه و اساسى ندارد، در مقابل چيزى كه هماهنگ باايمان اوست براى او
1) بحارالانوار، ج 74، ص 168.
جاذبه دارد و آنچه ناهماهنگ است براى او نفرتآور است كه اين نشانه ايمان است.
اگر بخواهيم ايمانمان را آزمايش كنيم از همين معيار مىتوانيم استفاده كنيم كه اگر كار بدى انجام داديم تا شب ناراحت بوده، و اگر كار خوبى انجام داديم هر وقت آن كار خير را مىبينيم خوشحال شويم كه خدابه ما توفيق داده است، اين دليل بر ايمان ماست.
از اينجا به اين نكته مىرسيم كه يكى از مراحل امر به معروف ونهى از منكر، درونى و قلبى است به اين معنا كه اگر خلافى در عالم رخ داد و از دستش كارى ساخته نيست ولى در قلبش احساس ناراحتى مىكند، و اگر عمل نيكى در عالم رخ داد در قلبش احساس خوشحالى مىكند.
پناه ببريم به خدا از روزى كه گناه كنيم و ناراحت نشويم و يا كار خيرى كرده و خوشحال نشويم. اين ناراحتى در مقابل گناه، مرحلهاى از توبه و پشيمانى است.
قال لوط عليه السلام:
«لَوْ أَنَّ لِى بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِى إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ».(1)
قرآن مجيد از زبان حضرت لوط عليه السلام مىفرمايد: «اى كاش در برابر شما قدرتى داشتم؛ يا تكيه گاه و پشتيبان محكمى در اختيار من بود».
حديثى درباره اصحاب و ياران حضرت ولى عصر عليه السلام و قدرت و قوّت آنها در ذيل اين آيه كه مربوط به قوم لوط و دعا و تقاضاى حضرت لوط است وارد شده است هنگامىكه مهمانانى از فرشته نزد حضرت لوط آمدند، در عين حال كه حضرت هنوز آنها را نمىشناخت. عده زيادى براى مزاحمت مهمانان به سوى خانه لوط عليه السلام حركت كردند؛ حضرت ناراحت شد و فرمود: اى كاش قدرت داشتم و شما را درهم مىكوبيدم.
راوى از امام صادق عليه السلام تفسير اين آيه را سؤال مىكند. حضرت مىفرمايد: لوط آرزو مىكرد كه يكى از ياران مهدى (عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف) در اختيار او باشد، بعد امام توضيح مىدهد كه ياران مهدى (عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف) اين چنين هستند: «انَّ الرَّجُلَ مِنْهُم يُعطى قُوَّةَ أربَعينَ رَجُلًا و انَّ قَلْبَهُ لَأشَّدُ منْ زُبَرِ الْحَديدِ
1) هود، آيه 80.
وَلَوْ مَرُّوا بِجِبالِ الْحَديدِ لَقَطَعوها
». امام سه ويژگى براى ياران مهدى عليه السلام بر مىشمرد: اوّل اينكه يكى از آنها به اندازه چهل انسان قدرت دارد، قوّت از نظر مديريّت، ايمان، تقوا، علم و دانش.
دوم اينكه قلب آنها، يعنى اراده، شجاعت و شهامت آنها، مثل آهن محكم و شكستناپذير است.
سوم اينكه اگر از كوههاى آهن بگذرند آنها را در هم مىشكنند.
در واقع بايد همينگونه باشد، چرا كه آنها مىخواهند دنيا را دگرگون كنند. اين اشتباه است كه اگر كسى خيال كند همه كارها با اعجاز و دعا انجام مىشود؛ بلكه از اسباب ظاهرى و آدمهاى لايق و شايسته نيز كمك گرفته مىشود.
يار آن حضرت بودن خودسازى مىخواهد و بايد نيروى علم، ايمان و ايثار را در خود زنده كنيم تا آن لياقت حاصل شود. در روايات آمده است انتظار، بزرگترين عبادت است. «أفْضَلُ العِبادَةِ انْتِظارُ الفَرَجِ
».(1)
بدين جهت است كه بزرگترين اثر تربيتى را در شخص منتظر دارد، شخصى كه انتظار امام زمان عليه السلام را مىكشد، سعى مىكند خود را به آن حضرت نزديك كرده و اعمال و رفتارش را درست كند؛ حسادت، كينه، نفاق و كارهاى خلاف را از خود دور كرده و خود را به فضايل اخلاقى آراسته كند.
اميدواريم چشم ما به جمال نورانى آن حضرت روشن و منوّر گردد و از ياران خاصّ آن حضرت به حساب آييم. إنشاءاللَّه.
1) بحارالانوار، ج 52، ص 125.
قرآن
نهجالبلاغه
آثار الصادقين- مرحوم احسانبخش
احياء علوم الدين- غزالى
اخلاق در قرآن- آية اللَّه العظمى مكارم شيرازى
ارشاد القلوب- ابومحمّد ديلمى
اسدالغابة- ابن اثير
اصول كافى- محمّد بن يعقوب الكلينى
الأمالى- شيخ صدوق
الامالى- شيخ طوسى
الحقائق فى محاسن الأخلاق- ملامحسن فيض كاشانى
امتحان سنّت الهى و عامل تكامل- حسين شفايى
بحارالانوار- محمد باقر مجلسى
تحف العقول- شيخ على بن شعبه حرانى
تفسير المنار- محمّد رشيد رضا
تفسير برهان- سيّد هاشم بحرانى
تفسير درّالمنثور- عبدالرحمن السيوطى
تفسير روح البيان- اسماعيل حقّى البروسى
تفسير روح الجنان- ابوالفتوح رازى
تفسير قرطبى- محمّد بن احمد انصارى قرطبى
تفسير قمى- على بن ابراهيم قمى
تفسير مجمع البيان- شيخ طبرسى
تفسير نمونه- آية اللَّه العظمى مكارم شيرازى
تفسير نورالثقلين- الحويزى عبد على العروسى
تنبيه الخواطر- مجموعه ورام
تهذيب الاحكام- شيخ طوسى
ثواب الأعمال- شيخ صدوق
جامع السعادات- محمّد مهدى نراقى
حياة الامام موسى بن جعفر عليه السلام- شيخ باقر شريف القرشى
خصال- شيخ صدوق
سفينة البحار- شيخ عبّاس قمى
شرح غررالحكم- جمال الدين ابن الحسين الخوانسارى
شرح نهج البلاغه- ابن ابى الحديد
صحيح بخارى- محمّد بن اسماعيل بخارى
صحيح مسلم- مسلم بن حجاج
صحيفة الزهرا- شيخ جواد قيّومى
علل الشرايع- شيخ صدوق
فاطمه بانوى نمونه اسلام- ابراهيم امينى
فروع كافى- مرحوم كلينى
كحل البصر- شيخ عباس قمى
كشف الغمّه- شيخ على بن عيسى اربلى
كنزالعمّال- متّقى هندى
كنزالفوائد- شيخ ابوالفتح كراجكى
مجمع البحرين- فخرالدين الطريحى
مجموعه ورام- ابو الحسن ورام بن ابى فراس الأشترى
محجّة البيضاء فى تهذيب الاحياء- ملّا محسن كاشانى
مستدرك الوسائل- محدّث نورى
معانى الاخبار- شيخ صدوق
مفاتيح نوين
مفردات الفاظ القرآن- راغب اصفهانى
مكارم الأخلاق- شيخ حسن طبرسى
من لايحضره الفقيه- شيخ صدوق
ميزان الحكمه- محمّدى رى شهرى
وسائل الشيعه- شيخ حرّ عاملى